ghaemiyeh.com
سرشناسه : سیدکریمی حسینی، عباس، ۱۳۳۸ -
عنوان و نام پديدآور : حقیقت شرک: تلخیص کتاب شرک و بتپرستی در قرآن/ مولف عباس سیدکریمی (حسینی).
مشخصات نشر : تهران: نشر مشعر، ۱۳۸۹.
مشخصات ظاهری : ۱۸۲ ص.
شابک : ۱۲۰۰۰ ریال: 978-964-540-201-1
وضعیت فهرست نویسی : فیپا
يادداشت : کتاب حاضر تلخیص "پژوهشی پیرامون شرک و بتپرستی در قرآن با تقریظ آیتالله معرفت" میباشد.
یادداشت : کتابنامه به صورت زیرنویس.
موضوع : شرک -- جنبههای قرآنی
موضوع : بتپرستی -- جنبههای قرآنی
شناسه افزوده : سید کریمی حسینی، عباس، ۱۳۳۸ - . پژوهشی پیرامون شرک و بتپرستی در قرآن با تقریظ آیتالله معرفت.
رده بندی کنگره : BP۱۰۴ /ش۴س۹۰۱۵ ۱۳۸۹
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۱۵۹
شماره کتابشناسی ملی : ۲۱۶۶۳۱۵
در قرآن كريم، بحث شرك به طور گسترده مطرح شده و حدود يك چهارم آيات آن، از شرك و توحيد سخن گفته است، هر چند در يك نگاه وسيعتر مىتوان گفت: تمام آيات قرآن مربوط به توحيد است، حتى معاد و بهشت و جهنم و حساب و كتاب و نبوّت و امامت و علم فقه نيز دامنه توحيد است و غير از توحيد بحث ديگرى مطرح نيست!
با پژوهش درباره «شرك در قرآن» به حدود هزار و پانصد آيه دست يافتم و يادداشتهايى در اين زمينه برداشتم كه بعد از ارائه به دانشپژوهان حوزه علميه، به شكل كتابى به نام «شرك و بت پرستى در قرآن» با تقريظ و مقدمه حضرت آية اللَّه محمّد هادى معرفت- رحمة اللَّه عليه- توسط «نشر كوثر ادب» در سال 1385 به چاپ رسيد. اين كتاب بحثهاى گستردهاى است پيرامون شرك و بتپرستى، آيين بتپرستان، رسالت پيامبران در دعوت به توحيد و نفى بتپرستى، معناى عبادت، معناى شرك، اقسام شرك و اين كه آيا بتها از نظر مشركان مستقل از خدا بودهاند يا در طول خداوند، شرك جلى و شرك خفى و مباحث ديگرى كه با استفاده از آيات قرآن نگاشته شده است.
يكى از انگيزههاى نگارنده براى تحقيق در بحث شرك، يافتن
جوابهاى متقن و مستدل، از عقايد ناصواب وهّابيان بود.
در سفرهاى مكررى كه به حج و عمره داشتم، مىديدم كه گروههاى به اصطلاح «آمر به معروف وهّابيان»، شيعيان را متهم به شرك مىكنند و توسل به پيامبر و اهلبيت عليهم السلام را شرك مىدانند. بوسيدن در و ديوار حرم را شرك مىشمارند و مدعى هستند كه درخواست حوائج، تنها بايد از خدا باشد و چنانچه كسى به غير خدا توسّل جويد مشرك است.
پاسخ به عقايد باطل آنان، مستلزم تحقيق در معناى صحيح شرك بود تا روشن گردد كه آنان كجاى قرآن را اشتباه فهميدهاند. بعد از بررسى آيات قرآن، نكته انحراف آنان به دست آمد كه آنان، تفاوتى نگذاشتهاند بين اين كه مدعوّ(كسى كه از او درخواستى مىشود) در طول خدا قرار گيرد يا در عرض خدا. حقيقت شرك آن است كه مدعو را در رديف خدا مؤثّر بدانى، اما شيعيان در توسل خويش، امامان معصوم عليهم السلام را در طول خدا مىدانند كه البته در اين كتاب به تفصيل به اين مباحث پرداخته شده است.
ترجمه كتاب مذكور به زبانهاى مختلف توسط مجمع جهانى اهل بيت عليهم السلام در حال انجام است كه ترجمه عربى آن آماده و در حال چاپ است. بعضى از علاقهمندان درخواست نمودند براى بهرهبردارى بيشتر، اين كتاب توسط نگارنده تلخيص گردد. اين جانب درخواست مذكور را پذيرفته و اقدام به تلخيص و گزينش آن كردم و نامش را «حقيقت شرك» نهادم. اين كتاب داراى ده فصل است. به اميد اينكه طرح اين مباحث، گامى در جهت روشنگرى مفهوم و معناى شرك باشد.
سيد عباس سيدكريمى(حسينى)
بهار 1387
اين فصل در دو محور انجام مىگيرد:
مشركان معتقد بودند كه آفريدگار جهان هستى و مدبّر آن، تنها خداوند است. آنان باور داشتند كه خداوند، جهان را آفريده و اوست كه تدبير آسمان و زمين و آن چه ميان آن دو است را به عهده دارد. اين اعتقاد را مىتوان به عنوان يك اعتقاد مثبت و ممدوح تلقى كرد؛ چرا كه همسو و هماهنگ با اعتقاد موحدان است.
آياتى چند بر اين مطلب دلالت دارد:
«قُلْ مَنْ يَرْزُقُكُمْ مِنَ السَّماءِ وَ اْلأَرْضِ أَمَّنْ يَمْلِكُ السَّمْعَ وَ اْلأَبْصارَ وَ مَنْ يُخْرِجُ الْحَيَّ مِنَ الْمَيِّتِ وَ يُخْرِجُ الْمَيِّتَ مِنَ الْحَيِّ وَ مَنْ يُدَبِّرُ اْلأَمْرَ فَسَيَقُولُونَ اللَّهُ فَقُلْ أَ فَلا تَتَّقُونَ* فَذلِكُمُ اللَّهُ رَبُّكُمُ الْحَقُّ فَما ذا بَعْدَ الْحَقِّ إِلَّا الضَّلالُ فَأَنَّى تُصْرَفُونَ» (1)
1) يونس: 31- 32
«بگو: چه كسى شما را از آسمان و زمين روزى مىدهد؟ يا چه كسى مالك(و خالق) گوش و چشمهاست؟ و چه كسى زنده را از مرده، و مرده را از زنده بيرون مىآورد؟ و چه كسى امور(جهان) را تدبير مىكند؟ به زودى(در پاسخ) مىگويند: خدا، بگو: پس چرا تقوا پيشه نمىكنيد(و از خدا نمىترسيد)؟! آن خدايى كه اين كارها را براى شما انجام مىدهد، در حقيقت پروردگار شماست و بعد از حق، چه چيزى جز گمراهى وجود دارد؟! پس چرا(از پرستش او) روىگردان مىشويد؟!»
توضيح:
«امّن» در اصل «امْ من» بوده كه در هم ادغام شده است. «الْأَمْرَ» مصدر و داراى الف و لام است كه مفيد عموم است؛ يعنى همه امور.
در آيه 31، انحرافات مشركان نسبت به تدبير امور توسط خداوند را بيان مىكند و آنگاه از آنان بازخواست مىكند كه چرا تقوا نداريد و چرا به دنبال خداوند نرفته و سرگردان هستيد.
«فَذلِكُمُ اللَّهُ رَبُّكُمُ الْحَقُّ»، در اين بخش توضيح مىدهد كه پروردگار حقيقى، خداوند است و غير از خداوند تدبيركنندهاى نيست و اعتقاد به تأثيرگذارى غير خداوند، جز پندار نيست. ربّ حقيقى و پروردگارى كه واقعيت دارد، خداوند است و غير او باطل است؛ زيرا باور به ماسواى حق، ضلالت و باطل است. آنچه محور است حق است و بس.
در آينده توضيح خواهيم داد كه قرآن بر روشن نمودن اين مطلب كه غير از خدا جز خيال چيز ديگرى نيست و جز خداوند حقيقى نيست
اصرار مىورزد. اين بعضى از انسانها هستند كه با پندار خويش تصور مىكنند از غير خدا كارى ساخته است. بتها در دايره وهم بتپرستان تأثيرگذار هستند، نه در عالم واقع. از اين رو با جمله «فَأَنَّى تُصْرَفُونَ» بيان مىكند كه چرا از واقعيت روىگردان شدهايد و به عالم خيالات روى آوردهايد.
«فَسَيَقُولُونَ»؛ اين جمله در چندين آيه به چشم مىخورد. لازم است در اينجا در باره آن توضيحى داده شود تا در ديگر موارد نيز مورد استفاده قرار گيرد. معناى آن چنين است: مشركان به زودى خواهند گفت كه انجامدهنده امور ياد شده، خداوند است.
حال چند نكته قابل دقت است و آن اينكه: آيا مراد آيه اين است كه اى پيامبر! تو در آينده نزديك از مشركان سؤال خواهى كرد و آنان چنين پاسخى خواهند داد. يا بر فرض كه سؤال كنى در جواب چنين خواهند گفت. يا مطلب سومىاست و آن اين كه فطرتهاى آنان چنين حكمى مىكند، به طورى كه اگر آنان به فطرت خويش رجوع كنند و بر طبق فطرت جواب دهند، خواهند گفت: خداوند انجامدهنده اين امور است.
براى اثبات مطلبى كه مقصود ماست هر كدام مراد باشد كافى است؛ زيرا مقصود ما اين است كه آيه دلالت دارد كه مشركان به ربوبيت و خالقيت خداوند- نسبت به امور ياد شده- اعتراف داشتهاند؛ زيرا بنا بر وجه اوّل و يا دوم مقصود اين است كه در صورت پرسش يا فرض پرسش، جواب آنان اعتراف است و در وجه سوّم كه فطرت آنان گوياست، باز اعتراف درونى است.
يك نكته ظريف در «فَسَيَقُولُونَ» به چشم مىخورد و آن، آوردن «س»
است. معناى «س» آينده نزديك است؛ شايد تعبير به «س» از آن جهت باشد كه پاسخ اين سؤال آنقدر روشن و واضح است كه نيازى به فكر كردن ندارد و جواب بديهى است، تا سؤال شود كه چه كسى رازق است و ...؟
آنان فوراً و بدون درنگ جواب خواهند داد: خدا. مقصود از آوردن «س»، آگاهى دادن بر بديهى بودن جواب و تأكيد بيشتر بر فطرى بودن آن است.
حاصل سخن اين كه اعتقاد به مدبّر بودن خداوند، فطرى است، اگر غبار از روى فطرت هر انسانى كنار برود به آن پى خواهد برد. شايد نكته شكستن بتها توسط حضرت ابراهيم عليه السلام همين غبارروبى از چهره فطرت مشركان بوده است. براى همين بعد از شكستن بتها، تبر را به گردن بت بزرگ افكند و فرمود: اگر بتها صحبت مىكنند، از بت بزرگ سؤال كنيد كه چه كسى بتها را شكسته است. با اين عمل مىخواست مشركان را از خواب غفلت بيدار كرده و به فطرت بازگرداند، اندكى بيدار شدند؛ اما دوباره با مسموم شدن جو، فرياد برآوردند: او را بسوزانيد و از خدايان خويش دفاع كنيد. (1)
فطرتهاى به خواب رفته، گاهى در اثر بعضى از پيشامدها بيدار شده و به خويش باز مىگردد:
«فَإِذا رَكِبُوا فِي الْفُلْكِ دَعَوُا اللَّهَ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ فَلَمَّا نَجَّاهُمْ إِلَى الْبَرِّ إِذا هُمْ يُشْرِكُونَ» (2)
؛ «هنگامىكه سوار بر كشتى شوند، خدا
را با اخلاص مىخوانند(معبودها را فراموش مىكنند)، اما هنگامىكه خدا آنان را نجات داد و به خشكى رساند، باز مشرك مىشوند.»
از اين آيه به خوبى استفاده مىشود كه هنگام احساس خطر، فطرت شكوفا مىشود و از نجات دهنده واقعى و صاحب حقيقى عالم، كه خداوند متعال است، درخواست نجات مىكند؛ اما بعد از رسيدن به خشكى و رفع خطر و دچار شدن به عادات و رسوم جاهلى، فطرت به خواب مىرود.
توحيد در صورتى كامل است كه شرايط، اثرگذار نباشد، بلكه در سختى و آسانى، بلا و عافيت، تنگدستى و رفاه و صحّت و مرض، تنها خدا را مؤثر بداند. شايد يكى از حكمتهاى بلايا و گرفتارىها، بيدار كردن فطرت خفته بشر و توجّه دادن آن به خداوند باشد. وقتى گرفتار شد و لمس كرد كه از غير خدا، كارى ساخته نيست، او را بهتر مىشناسد؛ اما هنگامىكه شرايط عادى است چنين فرصتى به وى دست نمىدهد. مشروح بحث در مورد فطرت بعداً خواهد آمد.
«وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ السَّماواتِ وَ اْلأَرْضَ وَ سَخَّرَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ لَيَقُولُنَّ اللَّهُ فَأَنَّى يُؤْفَكُونَ» (1)
؛ «و هرگاه از آنان بپرسى: چه كسى آسمانها و زمين را آفريده، و خورشيد و ماه را مسخّر كرده است؟ مىگويند: اللَّه! پس با اين حال چگونه آنان(از عبادت خدا)
1) عنكبوت: 61
منحرف مىشوند و بت مىپرستند؟!»
از اين آيه، نكته ظريفى استفاده مىشود و آن اينكه وقتى شما مشركان قبول داريد كه آفريدگار همه آسمانها، زمين، ماه و خورشيد خداست و همه امور به دست اوست؛ پس به كجا مىرويد؟ چرا به سوى بتها روانه شدهايد؟ در حقيقت با اعتراف ياد شده، پذيرفتهايد كه بتها نيز، مخلوق خدا هستند؛ چون آنها هم جزء آسمان و زمين هستند. شما يا موجودات آسمانى را مىپرستيد يا زمينى را، هر كدام كه باشد، مخلوق خداوند است؛ چون خالق همه آسمانها و زمين خداوند است. بنابراين شما پذيرفتهايد كه بتها مملوك محض هستند و از خود استقلالى در اثرگذارى ندارند؛ پس چگونه حق را باطل و باطل را حق مىبينيد، اين كار عقلايى نيست؛ همانگونه كه در آيه «بَلْ أَكْثَرُهُمْ لَا يَعْقِلُونَ» (1)
، به اين مطلب تصريح كرده است.
مفردات راغب، «فَأَنَّى يُؤْفَكُونَ» را اين گونه معنا كرده است: «إفك» عبارت است از وارونه كردن شىء از چهره حقيقى، به چهره غير حقيقى. با توجه به معناى «افك»، معناى آيه چنين مىشود: حق اين است كه شما(مشركان) خدا را عبادت كنيد؛ چون طبق اقرار شما، زمام همه امور در دست اوست، اما شما حقيقت را وارونه كرديد و به جاى عبادت خدا بتها را عبادت كرديد، در صورتى كه آنها مالك هيچ امرى نيستند. بنابراين «فَأَنَّى يُؤْفَكُونَ»؛ يعنى چگونه حق را رها كرده و به دنبال باطل رفتيد. و اين مفاد همان «فَأَنَّى تُسْحَرُونَ» (2)
است.
در اينجا اين سؤال مطرح است كه اين دو اعتقاد چگونه با هم جمع مىشود؟ از طرفى معتقد است كه خالق آسمانها و زمين و همه موجودات خداست، از طرفى معتقد است موجودى غير از خدا، ضرر زننده و نافع است. جمع ميان اين دو اعتقاد واقعاً محال است؛ از يك سو معتقد باشد كه همه موجودات حتى وجود بتها از آنِ خداوند است و از سوى ديگر بتها را هم داراى اثر بداند. جمع ميان اين دو عقلايى نيست و هيچ عاقلى نمىتواند داراى دو عقيده متضاد باشد.
البته نوع ديگرى قابل تصور و معقول است و آن اين كه معتقد باشد خداوند در اثرگذارى استقلال دارد و بتها در طول خدا صاحب تأثير هستند و اين قدرت را خداوند به بتها تفويض كرده است؛ مانند اعتقادى كه ما درباره انبيا و ائمه عليهم السلام داريم؛ مثل زنده كردن مردگان توسط حضرت عيسى عليه السلام به اذن خدا. اين نوع از عقيده، درباره بتها از نظر ثبوت بلامانع است، اما از نظر مقام اثبات، محتاج به دليل است. حال جاى اين بحث است كه عقيده مشركان درباره بتها از نوع اوّل است، يا دوم.
آيات يادشده- به كمك دو قرينه- دلالت دارد كه عقيده مشركان از نوع اوّل است؛ و بتها را داراى ضرر و زيان مستقل مىدانستند.
قرينه اوّل: «ف» در «فَأَنَّى يُؤْفَكُونَ» است؛ يعنى وقتى همه امور در دست خداوند است، پس كجا مىرويد؟ گويا آيه، ملازمه ايجاد كرده است بين اين كه خالق آسمانها و زمين خداوند است و بين اينكه نبايد سراغ بتها رفت. تحقق اين ملازمه، در صورتى صحيح است كه بتها داراى استقلال
در اثرگذارى باشند وگرنه در صورت قول به طولى و اين كه تأثير بتها از خداوند و به اذن او است ملازمهاى وجود ندارد؛ چون در فرض طوليّت، دنبال بتها رفتن، عين دنبال خدا رفتن است؛ همانگونه كه دنبال انبيا و امامان رفتن و طلب حوائج از آنان، عين حاجت خواستن از خداست.
قرينه دوم: «بَلْ أَكْثَرُهُمْ لَا يَعْقِلُونَ» (1)
؛ يعنى بتپرستى عقلايى نيست و رفتار اكثر بتپرستان برخلاف عقل است. اين عبارت با قول به استقلال تناسب دارد. همانگونه كه قبلًا توضيح داديم؛ جمع ميان دو عقيده، يعنى خالق بودن خداوند و مؤثر بودن بتها در عرض خدا، از نظر عقل و از نظر ثبوت، محال است؛ اما بنابر قول به طوليت، از نظر ثبوت استحاله ندارد تا گفته شود: اين عقيده خلاف عقل است، بلكه مشكل از ناحيه اثبات است و زبان آيه، بايد طور ديگرى باشد؟ مثلًا بايد مىگفت: شما دليل نداريد، نه اين كه بگويد اين عقيده عقلايى نيست.
بحث ما درباره اعتقادات ممدوح مشركان بود كه عقيده داشتند آفريدگار جهان هستى خداوند است كه رازق، مالك، محيى و مميت، مدبّر، رَب، حاكم و مجير ونازلكننده باران است و آياتى كه به اين عقيده دلالت دارد، بسيار است. ما به خاطر اختصار به دو آيه بسنده كرديم. (2)
گروهى از مشركان چنين عقيده داشتهاند كه فرشتگان، دختران خدا هستند. البته عقيده به اين كه خداوند صاحب فرزند است، مختصّ به
مشركان نيست، بلكه يهود و نصارا نيز چنين عقيدهاى داشتهاند؛ گروه اوّل «عزير» و گروه دوم «مسيح» را پسر خدا مىدانستند. در يهود و نصارا نيز در حقيقت، ملاك شرك وجود دارد، هرچند به ظاهر در رديف مشركان نيستند. در اين باره چندين آيه وجود دارد كه به طرح آنها مىپردازيم:
«وَ قالُوا اتَّخَذَ اللَّهُ وَلَداً سُبْحانَهُ بَلْ لَهُ ما فِي السَّماواتِ وَ اْلأَرْضِ كُلٌّ لَهُ قانِتُونَ* بَدِيعُ السَّماواتِ وَ اْلأَرْضِ وَ إِذا قَضى أَمْراً فَإِنَّما يَقُولُ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ» (1)
؛ «(يهود و نصارا و مشركان) گفتند: خداوند؛ فرزندى براى خود انتخاب كرده است.- منزّه است او- بلكه آنچه در آسمانها و زمين است، از آنِ اوست؛ و همه در برابر او خاضعاند. هستىبخش آسمانها و زمين است؛ و هنگامىكه فَرمانِ وجود چيزى را صادر كند، تنها مىگويد: موجود باش و آن، فورى موجود مىشود.»
توضيح:
در «كشاف» و «مجمعالبيان» آمده است كه مراد از ضمير «قَالُوا» در آيه:
«وَ قالُوا اتَّخَذَ اللَّهُ وَلَداً» سه گروه يهود، نصارا و مشركان هستند و نام هر سه گروه در آيات پيش بيان شده است. قبلًا توضيح داديم كه يهود «عزير» را پسر خدا و نصارا «مسيح» را فرزند خدا مىدانستند و مشركان عقيده داشتند كه فرشتگان، دختران خدا هستند.
1) بقره: آيات 116- 117
اين نوع آيات، بيانگر فرهنگ منحطّ مشركان و اهل كتاب، در شناخت خداوند است و نشاندهنده اين است كه درك و معرفت آنان نسبت به خداوند در چه سطحى از ضعف، قرار داشته است كه خدا را در حدّ موجوداتى تنزل دادهاند كه داراى زاد و ولد و صاحب فرزند هستند و روشن است كه در توالد و تناسل نياز به همسر نيز هست. پس بايد معتقد باشند كه خداوند همسر نيز دارد. اين عقايد نشاندهنده اين است كه مشركان و اهل كتاب، چگونه در اوهام و خيالات خود غرق شدهاند.
امام على عليه السلام مىفرمايد:
«شبّهوك بأصنامهم و نحلوك حلية المخلوقين باوهامهم؛ (1)
مشركان تو را با اوهام و خيالات خود تشبيه به موجودات ديگر كردند و قائل به نظير و شبيه براى تو شدند و تو را همانند موجودات ديگر دانستند.»
با توجه به چنين عقايد موهوم، پذيرفتن ديگر عقايد موهوم آنها نيز آسان مىشود و تعجب از ديگر عقايد آنان نيز برطرف مىشود؛ مثلًا تعجبى ندارد كه مشركان موجودهاى ضعيفى همانند بتها را در رديف خدا بدانند؛ زيرا روشن است كسى كه وجود خدا را به حد توالد و تناسل پايين آورده است، چه بُعدى دارد كه او را همانند بتهاى ضعيف بداند و بتهاى ضعيف را در رديف او بداند و معتقد باشد كه بتها در عرض خدا هستند.
1) نهجالبلاغه، فيضالاسلام، خطبه 90، ص 235
«وَ جَعَلُوا لِلَّهِ شُرَكاءَ الْجِنَّ وَ خَلَقَهُمْ وَ خَرَقُوا لَهُ بَنِينَ وَ بَناتٍ بِغَيْرِ عِلْمٍ سُبْحانَهُ وَ تَعالى عَمَّا يَصِفُونَ* بَدِيعُ السَّماواتِ وَ اْلأَرْضِ أَنَّى يَكُونُ لَهُ وَلَدٌ وَ لَمْ تَكُنْ لَهُ صاحِبَةٌ وَ خَلَقَ كُلَّ شَيْءٍ وَ هُوَ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ» (1)
؛ «و براى خدا به دروغ و از روى جهل، پسرانى و دخترانى ساختند؛ منزّه است خدا، و برتر است از آنچه توصيف مىكنند! او پديدآورنده آسمانها و زمين است؛ چگونه ممكن است فرزندى داشته باشد؟! حال آن كه همسرى نداشته، و همه چيز را آفريده؛ و او به همه چيز داناست.»
«وَخَرَقُوا لَهُ»؛ يعنى دروغ سازى كردند. مراد آيه اين است كه به دروغ براى خداوند، پسران و دخترانى ساختند.
از اين آيه هم مىتوان پايين بودن سطح فرهنگ بتپرستان را فهميد كه چگونه دچار خرافات شده بودند و خدا را در حدى تنزل دادهاند كه مىتواند صاحب فرزند باشد، در صورتى كه فرزند داشتن لازمهاش همسر داشتن است و در آيه 101 انعام، همسر داشتن را نفى كرده است. و نيز از اين آيه مىتوان فهميد كه يهود و نصارا نيز مشرك هستند؛ چون در ابتداى آيه، سخن از اين است كه مشركان براى خدا شريكانى از جن قرار دادند و در ادامه مىفرمايد: براى خدا پسر و دختر تراشيدند كه مراد از دسته اوّل، اهل كتاب و مراد از دسته دوم مشركان هستند. و ظاهر «خرقوا»؛ يعنى مشركان كه بر دو دستهاند؛ يك دسته معتقد به پسر و دستهاى معتقد به دختر داشتنِ خدا هستند.
1) انعام: 100- 101
«وَ جَعَلُوا لَهُ مِنْ عِبادِهِ جُزْءاً إِنَّ اْلإِنْسانَ لَكَفُورٌ مُبِينٌ* أَمِ اتَّخَذَ مِمَّا يَخْلُقُ بَناتٍ وَ أَصْفاكُمْ بِالْبَنِينَ* وَ إِذا بُشِّرَ أَحَدُهُمْ بِما ضَرَبَ لِلرَّحْمنِ مَثَلًا ظَلَّ وَجْهُهُ مُسْوَدًّا وَ هُوَ كَظِيمٌ* أَ وَ مَنْ يُنَشَّؤُا فِي الْحِلْيَةِ وَ هُوَ فِي الْخِصامِ غَيْرُ مُبِينٍ* وَ جَعَلُوا الْمَلائِكَةَ الَّذِينَ هُمْ عِبادُ الرَّحْمنِ إِناثاً أَ شَهِدُوا خَلْقَهُمْ سَتُكْتَبُ شَهادَتُهُمْ وَ يُسْئَلُونَ» (1)
؛ «آنها براى خداوند از ميان بندگانش نصيبى قرار دادند(و ملائكه را دختران خدا خواندند)؛ انسان كفرانكننده آشكارى است آيا از ميان مخلوقاتش دختران را براى خود انتخاب كرده و پسران را براى شما برگزيده است؟! در حالى كه هرگاه يكى از آنها را به همان چيزى كه براى خداوند رحمان شبيه قرار داده [/ به تولّد دختر] بشارتدهند صورتش(از فرط ناراحتى) سياه مىشود و خشمگين مىگردد. آيا كسى را كه در لابهلاى زينتها پرورش مىيابد و به هنگام جدال قادر به تبيين مقصود نيست(فرزند خدا مىخوانيد)؟! آنها فرشتگان را كه بندگان خداوند رحمان هستند.
مؤنث پنداشتند؛ آيا شاهد آفرينش آنها بودهاند؟! گواهى آنان نوشته مىشود و(از آن) بازخواست خواهند شد.»
«وَجَعَلُوا لَهُ مِنْ عِبَادِهِ جُزْءاً»، اى نصيبا؛ يعنى «حكموا بان بعض عباده و هم الملائكة له اولاد». (2)
در اين آيه، غرض بيدار كردن فطرت خفته مشركان است كه چگونه است كه شما در مقام انتخاب براى خدا دختر انتخاب مىكنيد در صورتى كه دختر خوشايند شما نيست به حدّى كه هنگام دريافت خبر دختردار شدن، صورت شما از خجالت سياه مىشود و پسر را مقدم بر دختر مىدانيد. اگر پسر برتر است پس بايد خداوند، پسر انتخاب مىكرد. چرا دختر را كه در نظر شما پائينتر است انتخاب كرده است؟
قرآن با بيان اين مطالب در صدد است كه مشركان را به زشتى عقايد شركآلودشان، متوجه سازد تا پى ببرند كه عقايد آنان بى اساس است، به ويژه آنكه در آيه 18 اشاره دارد كه زنان گرايش بيشترى به زينت و آرايش دارند و تعقل خيلى از آنها نسبت به مردان پايينتر است. چگونه است كه چنين دخترانى را شريك خدا قرار مىدهيد. در آيه 19 براى روشن كردن سستى عقايد آنان به نكته ديگرى اشاره دارد و آن اين كه مگر شما شاهد بوديد كه فرشتگان را مؤنث آفريده است. اگر شاهد نبودهايد، پس چگونه معتقديد آنان مؤنث هستند.
«وَ قالُوا اتَّخَذَ الرَّحْمنُ وَلَداً سُبْحانَهُ بَلْ عِبادٌ مُكْرَمُونَ* لا يَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَ هُمْ بِأَمْرِهِ يَعْمَلُونَ* يَعْلَمُ ما بَيْنَ أَيْدِيهِمْ وَ ما خَلْفَهُمْ وَ لا يَشْفَعُونَ إِلَّا لِمَنِ ارْتَضى وَ هُمْ مِنْ خَشْيَتِهِ مُشْفِقُونَ* وَ مَنْ يَقُلْ مِنْهُمْ إِنِّي إِلهٌ مِنْ دُونِهِ فَذلِكَ نَجْزِيهِ جَهَنَّمَ كَذلِكَ نَجْزِي الظَّالِمِينَ» (1)
؛ «آنها گفتند: خداوند رحمان فرزندى براى خود
1) انبياء: 26- 29
انتخاب كرده است. او منزّه است(از اين عيب) آنها [/ فرشتگان] بندگان شايسته اويند. هرگز در سخن بر او پيشى نمىگيرند؛ و(پيوسته) به فرمان او عمل مىكنند. او اعمال امروز و آينده و اعمال گذشته آنها را مىداند. و آنها جز براى كسى كه خدا راضى(به شفاعت براى او) است شفاعت نمىكنند؛ و از ترس او بيمناكاند. و هر كسى از آنها بگويد: من جز خدا، معبودى ديگرم، كيفر او را جهنم مىدهيم. و ستمگران را اين گونه كيفر خواهيم داد.»
از آيات فوق به دست مىآيد كه آن فرزندى كه مشركان براى خدا معتقد بودهاند عبارت بوده از فرشتگان كه بندگان شايسته خدا هستند. و نيز به دست مىآيد كه معتقد بودند، فرشتگان در برابر خدا مستقلًا اثرگذار هستند و بدون اذن خدا، مىتوانند شفاعت كنند. خداوند در مقام ردّ اين عقيده فرمود: فرشتگان مستقل نيستند و هرگز بر فرمان خدا پيشى نمىگيرند، بلكه در برابر خدا مطيع محض هستند و خداوند بر اعمال آنان اشراف كامل دارد، چه اعمال گذشته و چه اعمال آينده. و نيز فرشتگان حقّ شفاعت نسبت به كسى نخواهند داشت؛ مگر كسانى را كه خدا اذن شفاعت براى آنان صادر كرده باشد، و خود فرشتگان از عظمت خداوند در هراس و خوف هستند.
اگر اعتقاد مشركان بر اين بوده كه فرشتگان در طول خداوند و به اذن او شفاعت مىكنند آنگونه كه ما درباره انبيا و ائمه عليهم السلام معتقد هستيم اين عبارت «لا يَشْفَعُونَ إِلَّا لِمَنِ ارْتَضى» مورد نداشت؛ زيرا در اين صورت مشركان نفىكننده اذن خدا نبودهاند تا خداوند آنان را توبيخ كند و بگويد
فرشتگان بدون اذن شفاعت نمىكنند.
از آيه 29 به روشنى استفاده مىشود كه عقايد مشركان اين بوده است كه فرشتگان خدايانى در برابر خدا هستند، از اين جهت در ردّ آنان مىفرمايد:
«هر كدام از آنان ادعا كند من خدا هستم او را با جهنم مجازات خواهم كرد.» اين عبارت كاملًا اعتقاد به استقلال در برابر خدا را مىرساند.
«قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ اللَّهُ الصَّمَدُ لَمْ يَلِدْ وَ لَمْ يُولَدْ وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ كُفُواً أَحَدٌ»؛ «خداوند يكتا و يگانه است؛ خداوندى است كه همه نيازمندان قصد او كنند؛ هرگز نزاد و زاده نشده؛ براى او هيچ شبيه و مانندى نيست.»
«الصَّمَد»، به معناى غنى، كسى كه بىنياز است و خلأ ندارد. (1)«كفواً» به معناى نظير، مانند، همتا و همسر. (2)
توصيه به خواندن سوره توحيد در نمازها، نشانگر آن است كه عقيده شرك، بسيار راسخ بوده است و خداوند با چنين تأكيدهايى مىخواهد اين عقايد خرافى را بزدايد، عقيده به همتا و فرزند، به عنوان يك سلسله اوهام در اذهان آنان جاى گرفته بود. خدا به وسيله اين سوره مىخواست اذهان آنان را شست و شو دهد.
آياتى كه دلالت دارد به اينكه مشركان اعتقاد داشتند كه خدا داراى فرزند است، منحصر به آيات ذكر شده نيست، بلكه علاوه بر آنها، بيش از بيست آيه ديگر نيز، در قرآن بر اين عقايد دلالت دارد. (3)
بحث مهمى كه در اين جا مطرح است اين است كه آيا بتپرستان معتقد بودند كه بتها در عرض خدا(رقيب خدا) هستند يا در طول خدا قرار دارند؟ براى جواب بايد گفت، عقايد بتپرستان بر دو نوع متصوّر است:
نوع اوّل: آنان عقيده داشتهاند كه خداى واحدى بر همه عالم حاكم است و غير از او خداى ديگرى نيست. بتها تنها به عنوان واسطههاى فيض و مخلوقهاى مقدساند كه خداوند از مسير و مجراى آنها، فيوضات را به مخلوقات ديگر مىرساند.
نوع دوم: بتپرستان معتقد بودهاند كه بتها در عرض خدا و مساوى، همتا و عِدل خدا هستند و داراى حكومت و قدرت مستقل و داراى ربوبيّت و مديريت در عالم هستند؛ همانند قدرت و تدبير خداوند. به زبان ديگر، خداوند، واحد عددى بوده است؛ يعنى الههاى متعددى موجود است كه يكى از آنها خداست؛ اوّل خدا، دوم مثلًا هبل، سوم لات و چهارم عزىّ. البته ما در صدد استقراى طرفداران اين نظريه نيستيم؛ چون هدف ما استفاده از خود آيات است؛ ولى افرادى را مىتوان از طرفداران اين نظريه بر شمرد؛ مانند:
1- علامه طباطبايى. وى معتقد است: بتپرستان در ابتدا قائل به طولى
بودهاند، ولى بعداً انحراف پيدا كرده و قائل به استقلالى شدهاند. سخن ايشان در آينده خواهد آمد.
2- صاحب التفسير المبين. (1)3- فخر رازى. (2)4- زمخشرى. (3)نظرات اين افراد در ادامه كتاب خواهد آمد.
البته روشن است كه موحّد واقعى چنين عقيدهاى ندارد. او خدا را واحد ذاتى مىداند؛ يعنى خالق و مدبّر جهان، موجودى جز خداوند نيست؛ زيرا او موجودى نامحدود و حاكم بر تمام جهان است: «ليس فى الدار غيره ديّار؛ در خانه وجود حاكمى جز خدا نيست.»
حاصل سخن اين كه بنابر اعتقاد به عرضى بودن بتها، غير از خدا نيز موجود ديگرى در خانه وجود هست كه داراى اثر است و رتق و فتق امور را انجام مىدهد؛ شفا مىدهد، پناه مىدهد، ضرر مىرساند، سود مىرساند.
بتها در برابر خدا دستگاهى جداگانه دارند كه به طور مستقل عمل مىكنند.
بعد از روشن شدن بحث از نظر ثبوتى كه عقيده بتپرستان به دو روش متصور است، بايد بررسى و ملاحظه كرد كه ادّله، با كدام يك از اين انواع همراه است؛ از ادله، عرضى بودن به دست مىآيد يا طولى بودن؟
پس ما دو مطلب را بحث خواهيم كرد: مطلب عرضى بودن و مطلب طولى بودن.
بنابر عقيده ما، آيات قرآنى دلالت دارند كه بتپرستان، بتها را در عرض خدا و مستقل مىدانستند. در اين باره به طرح چند دليل مىپردازيم:
اولين دليل بر اينكه به عقيده مشركان بتها در رديف خدا بودهاند اين است كه مشركان بتها را مساوى با خدا قرار داده بودند. دليل ما چند آيه است:
آيه اوّل:
«وَ قِيلَ لَهُمْ أَيْنَ ما كُنْتُمْ تَعْبُدُونَ* مِنْ دُونِ اللَّهِ هَلْ يَنْصُرُونَكُمْ أَوْ يَنْتَصِرُونَ* فَكُبْكِبُوا فِيها هُمْ وَ الْغاوُونَ* وَ جُنُودُ إِبْلِيسَ أَجْمَعُونَ* قالُوا وَ هُمْ فِيها يَخْتَصِمُونَ* تَاللَّهِ إِنْ كُنَّا لَفِي ضَلالٍ مُبِينٍ* إِذْ نُسَوِّيكُمْ بِرَبِّ الْعالَمِينَ* وَ ما أَضَلَّنا إِلَّا الْمُجْرِمُونَ* فَما لَنا مِنْ شافِعِينَ* وَ لا صَدِيقٍ حَمِيمٍ» (1)
؛ «و به آنان(بتپرستان) گفته مىشود: كجا هستند معبودانى كه آنها را پرستش مىكرديد،(معبودهايى) غير از خدا؟ آيا شما را يارى مىكنند يا مىتوانند از خودشان دفاع كنند؟ در آن هنگام همه آن معبودان با عابدان گمراه به دوزخ افكنده مىشوند. و همچنين همگى لشكريان ابليس. آنها در حالى كه به مخاصمه برخاستهاند مىگويند: به خدا
1) شعراء: 92- 101
سوگند كه ما در گمراهى آشكارى بوديم. چون شما را با پروردگار عالميان برابر مىشمرديم! امّا كسى جز مجرمان ما را گمراه نكرد.
(افسوس كه امروز) شفاعتكنندگانى براى ما وجود ندارد. و نه دوست گرم و پرمحبتى.» (1)«فَكُبْكِبُوا ...»: يعنى گروه گروه به دوزخ انداخته مىشوند. «كبب» در اصل به معناى انداختن است و تكرار «فاءالفعل» مفيد تكرار معناست.
«هُمْ»: مراد از آن خدايان و معبودان بتپرستان است.
«الْغَاوُونَ»: به معناى بتپرستان است.
«إِن كُنَّا»: «ان» مخففه از مثقله است. اصل آن «تاللَّه انّا كنّا» بوده كه «نون» و «الف» حذف شده است؛ يعنى به خدا قسم كه حقيقتاً ما در گمراهى بوديم؛ زيرا بتها را مساوى با خدا قرار داده بوديم. در جمله «إِذْ نُسَوِّيكُم بِرَبِّ الْعَالَمِينَ»، علت گمراهى را بيان كرده است؛ يعنى اشتباه ما در اين بود كه بتها را مساوى با خدا مىدانستيم.
اين كلام كه بتها مساوى خدا هستند در صورتى صحيح است كه اعتقاد آنان اين باشد كه بتها مستقلًا خدايى مىكنند. همان گونه كه خدا مستقلًا امور را انجام مىدهد و داراى قدرت و مديريت در عالم است، خواه تساوى در تمام امور يا در بعضى از امور باشد در هر جهت بايد بتها را رقيب خدا و عِدل خدا بدانند؛ مثلًا آنان بتها را ضار و نافع مىدانستند- كه در آينده توضيح خواهيم داد- اين گفتار در صورتى صحيح است كه آنها همانند خدا و به طور مستقل بتوانند سود و زيان برسانند. اما اگر چنين
1) معناى دقيق «و لاصديق حميم»، خواهد آمد
نباشد، مثلًا بتها در طول خدا باشند و آنچه دارند از خدا داشته باشند، در اين صورت «بتها مساوى خدا هستند»، صادق نيست. حاصل سخن اين كه تساوى، ملازم با در عرض بودن و عِدل بودن بتها با خداوند است.
«الْمُجْرِمُونَ» به دو معنى آمده است: الف: گذشتگان ما كه به آنان اقتدا كرديم. ب: شياطين.
«شَافِعِينَ»: به معناى دوستانِ غير فاميل است.
«صَدِيقٍ حَمِيمٍ»: به معناى دوستان از فاميل و خويشان است.
«حَمِيمٍ»: آن عدّه از بستگان را گويند كه ما را دوست مىدارند و ما نيز آنان را دوست مىداريم.
حاصل معناى اين چند آيه اين است كه بتپرستان در قيامت مىگويند:
ما صرفاً در تصور و اوهام زندگى مىكرديم، تصور ما اين بود كه بتها همانند خدا و مساوى با خدا هستند. در صورتى كه چنين نبوده، آنها نه مىتوانند ما را كمك كنند و نه خودشان را.
شايد علت اين كه بتها را مىسوزانند با اين كه برخى از آنها همانند سنگ يا چوب، بىجان هستند، براى نشان دادن خوارى و ذلت آنان به مشركان باشد تا با چشم خويش خوارى آنان را ببينند كه حتى نمىتوانند از خودشان دفاع كنند. (1)آيه دوم:
«... ثُمَّ الَّذِينَ كَفَرُوا بِرَبِّهِمْ يَعْدِلُونَ» (2)
؛ «سپس كسانى كه كافر شدند، بتها را با خدا مساوى و يكسان قرار دادند.»
«يَعْدِلُون»: بتها را با خدا يكسان و مساوى قرار دادهاند. «عدلت به غيره»؛ يعنى «سوّيته به غيره»؛ آن را با غير خودش مساوى قرار دادم. (1)نظير اين آيه است آيه: «... أَ إِلهٌ مَعَ اللَّهِ بَلْ هُمْ قَوْمٌ يَعْدِلُونَ» (2)
؛ «آيا معبود ديگرى با خدا هست؟ نه بلكه آنها گروهى هستند كه(از روى نادانى، مخلوقات را) همطراز و مساوىِ پروردگارشان قرار مىدهند»؛ و آيه «وَ هُمْ بِرَبِّهِمْ يَعْدِلُونَ» (3).
حاصل استدلال اين است كه «عِدل» به معناى يكسان و مساوى است و از آن استفاده مىشود كه مشركان بتها را در عرض خدا قرار مىدادند.
على عليه السلام نيز درباره عقيده مشركان، در مساوى بودن بتها با خدا مىفرمايد:
«كَذِب العادلون بك اذ شبهّوك باصنامهم ... و اشهدُ انّ من ساواك بشئ من خلقك فقد عدل بك؛ (4)
؛ دروغ گفتند آنان كه تو را مساوى بتهاى خود قرار دادند؛ و من شهادت مىدهم هر آن كس كه تو را با چيزى از مخلوق مساوى بشمرد براى تو عِدْل قرار داده است.»
عبارت تساوى به خوبى دلالت مىكند كه خدا و بتها، در عقيده بتپرستان در يك رديف قرار دارند و در عرض يكديگر هستند. با توجه به مطالب ياد شده، مىتوان به تمام آياتى كه كلمه «نِدّ» و «انداد» دارد استدلال كرد.
آيه سوم:
«فَلا تَجْعَلُوا لِلَّهِ أَنْداداً وَ أَنْتُمْ تَعْلَمُونَ» (1)
؛ «بنابراين براى خدا همتايانى قرار ندهيد، در حالى كه مىدانيد(هيچ يك از آنها، نه شما را آفريدهاند؛ و نه شما را روزى مىدهند).»
آيه فوق، ضمن توضيح عقايد بتپرستان، آن را مردود شمرده و مىفرمايد: شما بتپرستان معتقديد خدا همتا و شريك دارد، نه، چنين نيست، بلكه خداوند واحد و يگانه است و عدل و شريك ندارد. اين آيه و نظاير آن تصريح دارد كه در عقيده بتپرستان، بتها در عرض و رديف خدا و همطراز خدا بودهاند و بت را مانند و مثل خدا مىدانستند؛ يعنى براى بتها «اثرگذارى» قائل بودهاند.
تحقيقى درباره «نِد»
ابتدا تعاريف اهل لغت و تفسير را پيرامون «أنداد» نقل و سپس جمعبندى مىكنيم:
1- «النِدّ: ما كان مثل الشئ يضادّه فى اموره، و النديد و الندّ سواء، و جمع الندّ أنداد. و ندّالبعير ندوداً: انفرد و استعصى (2)
؛ ندّ عبارت است از مثل و شبيه شىء با اين قيد كه در كارهاى مثل خود مداخله مىكند و با آن كشمكش و منازعه دارد. نديد و ند داراى معناى واحدى هستند و انداد جمع ند است و ندالبعير؛ يعنى شتر
سركش شد.»
2- «الفرق بين الندّ و المثل، هما بمعنى فى اللغة و قال بعضهم: لايقال الندّ الا للمثل النادّ أى المخالف، من ناددته أى خالفته و نافرته (1)ندّ و مثل، در لغت داراى معناى يكسانى هستند، ولى بعضى گفتهاند: ند عبارت از مثلى است كه با مثل خود در ستيز باشد.»
3- «الندّ و النديد و النديدة: مثل الشئ الذى يضادّه فى اموره و ينادّه أى يخالفه من نَدَّ البعير: اذا نفرواستعصى (2)
؛ «به مثل و مانند شىء كه در امور با وى ناسازگارى دارد، ند و نديد و نديدة، گفته مىشود. اصل آن از «ندّالبعير» مىباشد، يعنى شتر، سركشى كرد و از اطاعت صاحبش بيرون رفت.»
4- «الأنداد: جمع ندّ بالكسر، و هو مثل الشئ الذى يضادّه فى اموره ينادّه: أى يخالفه (3)
؛ جمع نِدّ، انداد است و ندّ به كسر نون عبارت است از همتاى شىاى كه با آن، در امورش ناسازگارى دارد.»
5- «الأنداد و الاشباه و الأمثال نظائر واحدها ندّ و قيل: هى الأضداد. و أصل النّد: المثل المناوئ(ناوأه مناوأة: عاداه) (4)واژههاى: انداد، اشباه و امثال، داراى يك معنى هستند و مفردِ انداد، نِدّ است. بعضى گفتهاند كه اين چند واژه به معناى ضدّ شىء است؛
ند در اصل به معناى مِثلى است كه با مِثل خود دشمنى دارد.»
6- «نديد الشئ مشاركه فى جوهره، و ذلك ضرب من المماثلة، فانّ المثل يقال فى أىّ مشاركة كانت، فكّل ندّ مثل و ليس كل مثل ندّ ... إنّ الندّ يقال فى ما يشارك فى الجوهر فقط، والشبه يقال فيما يشارك فى الكيفية فقط، و المساوى يقال فيما يشارك فى الكميّة فقط، و الشكل يقال فيما يشارك فى القدر و المساحة فقط، و المثل عامّ فى جميع ذلك، و لهذا لمّا أراداللَّه تعالى نفى الشبيه من كل وجه خصّه بالذكر فقال: ليس كمثله شئ (1)
؛ به چيزى كه با چيز ديگر در ذات و جوهر يكسان باشند نديد گويند. نديد، نوع خاصّى از مشابهت است، برخلاف مثل كه در هر نوع از مشابهت استعمال مىشود. اگر دو شىء با يكديگر در جوهر يكسان باشند به آن نديد و اگر در چگونگى و كيفيت يكسان، باشند به آن شبه مىگويند و اگر در كميت يكسان باشند به آن مساوى و اگر در مقدار و مساحت يكسان باشند به آن، شكل مىگويند؛ اما كلمه مثل در تمام موارد ياد شده استعمال مىشود و چون خدا مىخواست تمام شباهتها را نفى كند، كلمه مثل را به كار برد و فرمود: هيچ چيزى مثل خدا نيست.»
7- «يقال لقى القوم أضدادهم و أندادهم أى أقرانهم «الندّ(بالكسر) المثل و النظير، جمع أنداد (2)
؛ وقتى گفته مىشود: فلان گروه با اضداد و انداد خود ديدار كردند؛ يعنى با همسن و سالهاى
خود ملاقات كردند. ند، يعنى مثل و نظير و همانند و جمع آن انداد است.»
8- «الكفؤ: المماثل، الندّ المثل، الشبه، الشبيه: النظير، الندّ(المثيل) (1)
؛ ندّ، به معناى مثل و مانند است.»
9- «الندّ: بكسر النون ج أنداد، النظير و المثيل و منه(فلاتجعلوا للَّهاندادًا) (2)
؛ جمع ندّ، انداد است و ندّ، به معناى نظير و مشابه است و مراد از آيه قرآن، اين است كه براى خداوند همتا و مشابه قرار ندهيد.»
10- «قوله: ان تجعل للَّهندّا بكسر النون اى مثلًا و جمعه أنداد و يطلق الندّ على الضدّ ايضا (3)
؛ اين كه منع شده است از قرار دادن ندّ براى خداوند؛ يعنى مثل است و جمع آن أنداد. و گاهى به ضد نيز ندّ اطلاق شده است.»
11-(فَلَا تَجْعَلُوا) نهى.(للَّه أندادًا) أى أكفاء و أمثالًا و نظراء، واحدها ندّ (4)
؛ مقصود از آيه اين است كه براى خدا همتا و همانند قرار ندهيد. مفرد انداد، ند است.»
12- «ولا ندّ لك فيعارضك (5)
؛ امام سجاد عليه السلام فرمود: خدايا تو همتايى ندارى تا با تو به تعارض و ستيز برخيزد.»
از مجموع اين تعاريف استفاده مىشود كه آنچه از «ند» متبادر است، معناى مثل و مانند است و گاهى نيز در معناى ضد، استعمال مىشود. از برخى از اقوال؛ مانند پنج قول اوّل، استفاده مىشود كه ند به معناى مثل است، ولى يك قيد اضافى دارد و آن عبارت از مثلى است كه با مثل خود نزاع و كشمكش دارد و در امور او مداخله مىكند. اين نكته از كلام «صحيفه سجاديه» نيز استفاده مىشود. از كلام «مفردات راغب» استفاده مىشود كه «ندّ» عبارت است از مشابهت در جوهر و ذات، نه عوارض ديگر.
نتيجه اينكه اگر «ندّ» به معناى مثل باشد كه مورد اتفاق همگان است مطلب ما ثابت مىشود؛ يعنى بتپرستان بتها را همتا و مثل خدا مىدانستند و خداوند آنها را از اين كار نهى كرده است؛ اما اگر قيد اضافه را لحاظ كنيم و بگوييم: «ندّ» عبارت است از مثلى كه با مثل خود در ستيز و نزاع است، اين دلالت بهترى بر مطلب دارد؛ زيرا مىفهماند كه به عقيده بتپرستان، بتها نه تنها استقلال دارند و در عرض خدا هستند؛ بلكه مىتوانند در امور خداوند نيز مداخله كنند و برخلاف اراده خدا، در جهان دخل و تصرف كنند.
فخر رازى نيز از واژه «ند» استفاده كرده است كه بتها- به عقيده بتپرستان- در عرض خدا بودهاند؛ بلكه در حدى كه توان منازعه نيز دارند. در ذيل آيه: «فَلا تَجْعَلُوا لِلَّهِ أَنْداداً» مىگويد:
«ما النّد؟ الجواب: انه المثل المنازع و ناددت الرجل نافرته من ندّ ندودًا إذا نفر كأنّ كل واحد من الندّين ينادّ صاحبه اى نافره و يعانده، فان قيل انّهم لم يقولوا: إنّ الأصنام تنازع اللَّه
قلنا: لمّا عبدوها و سمّوها آلهة أُشبهت حالهم حال من يعتقد انّها آلهة قادرة على منازعته (1)
؛ معناى ند عبارت است از مثلى كه با مثل خود در منازعه و ستيز است؛ اگر گفته شود كه بتپرستان قائل به منازعه بتها با خدا نبودند، در جواب خواهيم گفت: چون آنان بتها را پرستش مىكردند و نام اله را بر آنها نهاده بودند، از اين جهت حال آنان مانند حال كسانى بود كه معتقد بودند بتها توان منازعه با خدا را دارند.»
و اگر تعريفى كه در مفردات آمده را لحاظ كنيم، بايد بگوييم كه در اعتقاد مشركان، ذات بتها مانند ذات خداست و تشابه بتها با خدا در جوهر و ذات است. در نتيجه مىتوانند كارهايى را انجام دهند كه خداوند قادر بر انجام آن كارهاست. در اين صورت، بتها در عرض خدا خواهند بود، نه در طول خدا.
دليل دوم بر عرضى بودن بتها با خداوند در عقيده مشركان، اطلاق كلمه «إله» و «آلهة» بر بتها، در آيات قرآنى است. ظهور اطلاق كلمه «اله» نشان مىدهد كه اطلاق اين واژه بر بتها، به همان معنايى است كه بر خداوند اطلاق مىشود و نشان مىدهد كه معتقد به الههاى زيادى بودند كه اولى آنها خداوند است و بقيه، بتها بودهاند. اينك به اين آيات توجه فرماييد:
1) تفسير كبير، ج 2، ص 122
آيه اوّل:
«وَ إِلهُكُمْ إِلهٌ واحِدٌ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ الرَّحْمنُ الرَّحِيمُ» (1)
؛ «و خداى شما، خداوند يگانهاى است كه غير از او معبودى نيست. اوست بخشنده و مهربان(و داراى رحمت عام و خاص).»
در اين آيه همه الهها را در خداوند منحصر دانسته و نشان خداوند را رحمان و رحيم، بيان نموده است. گويا مىخواهد بيان كند كه در تصور شما بتپرستان چنين است كه جهان داراى چند اله است، اما در حقيقت بيش از يك اله نيست. پس آيه دلالت دارد كه در عقيده بتپرستان بتها به عنوان «اله» مطرح بودهاند، از اين رو، جا دارد كه الههاى ديگر نفى گردند.
آيه دوم:
«لَقَدْ أَرْسَلْنا نُوحاً إِلى قَوْمِهِ فَقالَ يا قَوْمِ اعْبُدُوا اللَّهَ ما لَكُمْ مِنْ إِلهٍ غَيْرُهُ ...» (2)
؛ «ما نوح را به سوى قومش فرستاديم؛ او به آنان گفت: اى قوم من!(تنها) خداوند يگانه را پرستش كنيد، كه براى شما معبودى جز او نيست.»
از اين كه نوح مأموريت دارد به مردم ابلاغ كند كه خدايى جز خداى يگانه نيست، معلوم مىشود، اعتقاد مردم در زمان نوح اين بوده كه غير از خداوند متعال خدايان ديگرى هم هستند، و اين با عرضى بودن سازگار است، نه طولى بودن؛ زيرا در فرضى كه آنان معتقد به طولى بودن باشند و
استقلالى براى بتها معتقد نباشند جا داشت به نوح چنين اعتراض كنند:
اين كه تو ما را به خداى يگانه دعوت مىكنى وجهى ندارد؛ زيرا ما خود معتقد به يگانگى خدا هستيم و بتها را واسطه فيض مىدانيم، چون كه خداوند آنها را واسطه فيض قرار داده است. ما عقيدهاى خلاف توحيد نداريم تا تو ما را از گمراهى نجات دهى. پس مأموريت شما جهت دعوت به توحيد- از سوى خدا- لزومى نداشت.
و مانند اين آيه است آيه: «وَ إِلى عادٍ أَخاهُمْ هُوداً قالَ يا قَوْمِ اعْبُدُوا اللَّهَ ما لَكُمْ مِنْ إِلهٍ غَيْرُهُ» (1)
و آيه: «وَ إِلى ثَمُودَ أَخاهُمْ صالِحاً قالَ يا قَوْمِ اعْبُدُوا اللَّهَ ما لَكُمْ مِنْ إِلهٍ غَيْرُهُ» (2)
و آيه: «وَ إِلى مَدْيَنَ أَخاهُمْ شُعَيْباً قالَ يا قَوْمِ اعْبُدُوا اللَّهَ ما لَكُمْ مِنْ إِلهٍ غَيْرُهُ» (3).
آيه سوّم:
«وَ قالَ اللَّهُ لا تَتَّخِذُوا إِلهَيْنِ اثْنَيْنِ إِنَّما هُوَ إِلهٌ واحِدٌ فَإِيَّايَ فَارْهَبُونِ» (4)
؛ «خداوند فرمان داده: دو معبود(براى خود) انتخاب نكنيد؛ معبود(شما) همان خداى يگانه است؛ تنها از(كيفر) من بترسيد!»
«فَإِيَّايَ فَارْهَبُونِ»: از اين جمله معلوم مىشود كه بتپرستان از بتهاى ديگر خوف داشتهاند و مىترسيدند كه نكند از سوى بتها به ايشان
ضررى برسد و يا مانع نفعى شوند. اين نشان دهنده آن است كه بتها را نيز در كنار خدا ضارّ و نافع مىدانستند و براى بتها حكومتى مستقل و جداى از خداوند قائل بودهاند؛ البته مراد از اين كه براى خود دو معبود نگيريد؛ يعنى معتقد به بيش از يك خدا نشويد.
دليل سوم بر اين كه بتپرستان بتها را در عرض خدا و مستقل مىدانستند، عبارت است از كلمه «مع»؛ در «معاللَّه» كه ظهور اين كلمه در اين است كه بتها را در كنار خدا و رقيب خدا مىدانستند. كلمه «معاللَّه» شانزده مرتبه در قرآن آمده است كه برخى از آنها را بررسى مىكنيم:
«قُلِ الْحَمْدُ لِلَّهِ وَ سَلامٌ عَلى عِبادِهِ الَّذِينَ اصْطَفى آللَّهُ خَيْرٌ أَمَّا يُشْرِكُونَ* أَمَّنْ خَلَقَ السَّماواتِ وَ اْلأَرْضَ وَ أَنْزَلَ لَكُمْ مِنَ السَّماءِ ماءً فَأَنْبَتْنا بِهِ حَدائِقَ ذاتَ بَهْجَةٍ ما كانَ لَكُمْ أَنْ تُنْبِتُوا شَجَرَها أَ إِلهٌ مَعَ اللَّهِ بَلْ هُمْ قَوْمٌ يَعْدِلُونَ* أَمَّنْ جَعَلَ اْلأَرْضَ قَراراً وَ جَعَلَ خِلالَها أَنْهاراً وَ جَعَلَ لَها رَواسِيَ وَ جَعَلَ بَيْنَ الْبَحْرَيْنِ حاجِزاً أَ إِلهٌ مَعَ اللَّهِ بَلْ أَكْثَرُهُمْ لا يَعْلَمُونَ* أَمَّنْ يُجِيبُ الْمُضْطَرَّ إِذا دَعاهُ وَ يَكْشِفُ السُّوءَ وَ يَجْعَلُكُمْ خُلَفاءَ اْلأَرْضِ أَ إِلهٌ مَعَ اللَّهِ قَلِيلًا ما تَذَكَّرُونَ* أَمَّنْ يَهْدِيكُمْ فِي ظُلُماتِ الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ وَ مَنْ يُرْسِلُ الرِّياحَ بُشْراً بَيْنَ يَدَيْ رَحْمَتِهِ أَ إِلهٌ مَعَ اللَّهِ تَعالَى اللَّهُ عَمَّا يُشْرِكُونَ* أَمَّنْ يَبْدَؤُا الْخَلْقَ ثُمَ
يُعِيدُهُ وَ مَنْ يَرْزُقُكُمْ مِنَ السَّماءِ وَ اْلأَرْضِ أَ إِلهٌ مَعَ اللَّهِ قُلْ هاتُوا بُرْهانَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ» (1)
؛ «بگو: حمد مخصوص خداست؛ و سلام بر بندگان برگزيدهاش! آيا خداوند بهتر است، يا بتهايى كه همتاى او قرار مىدهيد؟!(آيا بتهايى كه معبود شما هستند بهترند) يا كسى كه آسمانها و زمين را آفريده؟! و براى شما از آسمان، آبى فرستاد كه با آن، باغهايى زيبا و سرورانگيز رويانديم؛ شما هرگز قدرت نداشتيد درختان آن را برويانيد! آيا معبود ديگرى با خداست؟ نه، بلكه آنها گروهى هستند كه(از روى نادانى، مخلوقات را) همطراز(پروردگارشان) قرار مىدهند، يا كسى كه زمين را مستقر و آرام قرار داد، و ميان آن نهرهايى روان ساخت، و براى آن كوههاى ثابت و پابرجا ايجاد كرد، و ميان دو دريا مانعى قرار داد(تا با هم مخلوط نشوند؛ با اين حال) آيا معبودى با خداست؟ نه، بلكه بيشتر آنان نمىدانند(و جاهلاند). يا كسى كه دعاى مضطر را اجابت مىكند و گرفتارى را برطرف مىسازد، و شما را خلفاى زمين قرار مىدهد؛ آيا معبودى با خداست؟ كمتر متذكر مىشويد. يا كسى كه شما را در تاريكىهاى صحرا و دريا هدايت مىكند، و كسى كه بادها را به عنوان بشارت پيش از نزول رحمتش مىفرستد؛ آيا معبودى با خداست؟ خداوند برتر است از آنچه براى او شريك قرار مىدهيد.
يا كسى كه آفرينش را آغاز كرد، سپس آن را تجديد مىكند، و كسى كه شما را از آسمان و زمين روزى مىدهد؛ آيا معبودى با خداست؟! بگو: دليلتان را بياوريد اگر راست مىگوييد!»
1) نمل: 59- 64
واژه «مع» در «معاللَّه» ظهور در مساوات دارد؛ يعنى آيا شما بتها را مساوى خدا مىدانيد. همانند آيه: «نُسَوِّيكُمْ بِرَبِّ الْعالَمِينَ» و مساوات، بتها را در عرض خدا دانستن است. و اين با طولى بودن سازگار نيست؛ زيرا در آن صورت «مع» نيست؛ زيرا بتها آنچه دارند از خدا دارند.
«أَمَّا يُشْرِكُونَ» در اصل «امْ ما يشركون» بود كه در هم ادغام شده است و مفادّ «امْ» به معناى تسويه است؛ يعنى آيا خدا بهتر است يا بتها، آيا واقعاً اين دو مساوى هستند؟!
دليل چهارم بر اين كه عقيده بتپرستان اين بوده كه بتها در عرض خدا و داراى استقلال هستند، تمانع است. اين دليل در چند آيه قرآن به طرز جالبى بيان شده است. اين دليل نسبت به دلايل ديگر از جايگاه ويژهاى برخوردار است. حاصل اين استدلال اين است كه تدبير در هر چيزى، مساوى با وحدت مديريت است و تدبير و مديريت با دوگانگى سازگار نيست. تدبير بيش از يك مدبّر، موجب اختلال نظام مىشود. از وحدت نظام در عالم به وحدت مدبّر عالم، پى مىبريم.
آيه اوّل:
«أَمِ اتَّخَذُوا آلِهَةً مِنَ اْلأَرْضِ هُمْ يُنْشِرُونَ* لَوْ كانَ فِيهِما آلِهَةٌ إِلَّا اللَّهُ لَفَسَدَتا فَسُبْحانَ اللَّهِ رَبِّ الْعَرْشِ عَمَّا يَصِفُونَ» (1)
؛ «آيا از زمين خدايانى انتخاب كردند كه بتوانند مردگان را زنده كنند؟!(نه؛
1) انبياء: 21- 22
چنين نيست) اگر در آسمان و زمين جز اللَّه خدايان ديگرى بود، فاسد مىشدند(و نظام جهان به هم مىخورد.) منزه است خداوند؛ پروردگار عرش، از توصيفى كه آنها مىكنند.»
آيه دوم:
«مَا اتَّخَذَ اللَّهُ مِنْ وَلَدٍ وَ ما كانَ مَعَهُ مِنْ إِلهٍ إِذاً لَذَهَبَ كُلُّ إِلهٍ بِما خَلَقَ وَ لَعَلا بَعْضُهُمْ عَلى بَعْضٍ سُبْحانَ اللَّهِ عَمَّا يَصِفُونَ» (1)«خدا هرگز براى خود فرزندى انتخاب نكرده؛ و معبود ديگرى با او نيست؛ كه اگر چنين مىشد، هر يك از خدايان مخلوقات خود را تدبير و اداره مىكردند و بعضى بر بعض ديگر برترى مىجستند(و جهان هستى به تباهى كشيده مىشد)؛ منزه است خدا از آنچه آنان توصيف مىكنند!»
مفادّ دو آيه يادشده، به همديگر نزديك است. مفاد هر دو اين است كه وجود بيش از يك اله، به هم خوردن نظام هستى را به دنبال دارد. و اين در صورتى است كه عقيده بتپرستان اين باشد كه بتها مستقل و در عرض خدا هستند؛ زيرا اگر عقيده آنها بر اين باشد كه بتها از خود ارادهاى ندارند و در طول خدا هستند و مؤثر حقيقى خداوند است و بتها مطيع محض هستند، هرگز فساد عالمى را در پى ندارد. همان گونه كه در يك مؤسسه يا مدرسه، يك مدير و چند معاون هستند كه تصميمگيرنده اصلى مدير است و هرگز شيرازه كارها از هم نمىپاشد. اما از همپاشيدگى و به هم خوردن نظم در صورتى است كه چند مدير با تصميمگيرى جداى از هم وجود
1) مؤمنون: 91
داشته باشد. اين جاست كه هرج و مرج در آن مكان حاكم خواهد شد.
«إِذاً لَذَهَبَ كُلُّ إِلهٍ بِما خَلَقَ وَ لَعَلا بَعْضُهُمْ عَلى بَعْضٍ»؛ هر يك از خدايان به دنبال برترى بر ديگرى و در فكر تسخير ديگرى است. بسيار روشن است كه اين لازمه هم، مترتب بر اين است كه بتها در عرض خدا باشند؛ زيرا در اين صورت است كه هر يك، مستقل و صاحب قدرت خواهند بود و به فكر به دست آوردن قدرت خدايان ديگر و توسعه منطقه الوهيت خويش خواهند بود. اما اگر معتقد به طوليت باشيم، اصلًا سالبه به انتفاى موضوع است؛ زيرا تمام بتها از اوّل تحت اشراف يك قدرت و يك حاكم هستند و موجودات، قدرتى ندارند تا اين كه به فكر تسخير قدرت همديگر باشند. به نظر ما قوىترين استدلال همين استدلال مانع است كه بسيار هم واضح است.
استدلال پنجم براى اثبات اين مطلب كه مشركان عقيده داشتهاند بتها داراى استقلال در برابر خدا هستند و در عرض خدا قرار دارند، كلمه «مِن دُونِ اللَّهِ» است كه در آيات قرآن، بسيار به چشم مىخورد. به عنوان نمونه، يكى از آن آيات را مطرح مىكنيم:
«وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يَتَّخِذُ مِنْ دُونِ اللَّهِ أَنْداداً يُحِبُّونَهُمْ كَحُبِّ اللَّهِ ...» (1)
؛ «بعضى از مردم معبودهايى غير از خداوند را براى خود انتخاب مىكنند؛ و آنها را همچون خدا دوست مىدارند.»
1) بقره: 165
كلمه «مِنْ دُونِ اللّهِ» كه به معناى «غير از خدا» است در اين آيه و آيات ديگر وصف اله قرار گرفته است و دلالت دارد كه در اعتقاد مشركان بتها جدا و مستقل از خدا بودهاند. معناى «غير» مساوى با دوگانگى است، يعنى ميان بتها و خدا دوگانگى است؛ يعنى بت در يك طرف و خدا در طرف ديگر قرار دارد. اين همان عقيده به عرضى بودن بتها است. اگر عقيده آنها اين بود كه در طول خدا هستند؟ هرگز. عبارت «مِنْ دُونِ اللّهِ» صادق نبود؛ چون بنا بر فرض طولى بودن، خداى واحد و يگانه بر جهان حاكم است و تمام بتها زيرمجموعه خدا و به عنوان واسطه هستند، به همان ترتيبى كه ما درباره پيامبران و امامان معتقد هستيم. احيا و شفاى عيسى عليه السلام و يا پيامبران و امامان عليهم السلام «باذناللَّه» است، نه «من دوناللَّه». «باذن اللَّه»؛ يعنى عيسى عليه السلام هيچ گونه استقلالى در شفا و زنده كردن ندارد. فعل عيسى عليه السلام عين فعل خداوند است، دوگانگى نيست. همانند پدرى كه به نوكر خويش خطاب مىكند كه آنچه فرزند ارشد من مىگويد با اجازه من است، تو اطاعت كن. در اين صورت فرمان فرزند ارشد به نوكر، عين فرمان پدر است و جداى از آن نيست. دوگانگى و غير هم بودن، تنها در صورتى است كه هر يك مستقلّ از ديگرى، داراى تدبير مستقل باشد.
حاصل سخن اين كه تصرفات موجود غير خدا، اگر در طول و به اذن خداوند باشد، عين فعل خداوند است كه «باذناللَّه» ناميده مىشود، امّا اگر مستقل باشد، «من دوناللَّه» است و عين شرك است كه همان عقيده به عرضى بودن بتها است.
استدلال ششم بتپرستان كه چرا بتها را در عرض خدا مىدانند و معتقد به استقلال بتها هستند اين است كه خداوند بتها را از اين كه منشأ هيچ اثرى نيستند، تحقير كرده است و مىفرمايد: آنچه در جهان موجود است از آنِ خداوند است، خداوند است كه باران مىفرستد و تدبير كننده آسمان و زمين است و ... سپس مىفرمايد: حالا نشان بدهيد بتهاى شما چه كار كردهاند و منشأ چه اثرى بودهاند. از اين كه خداوند بتپرستان را به ارائه آثار بتها دعوت مىكند، دليل بر اين است كه عقيده آنها اين بوده است كه بتها نيز همانند خدا داراى آثار هستند و آنها هم مىتوانند در برابر خدا عرض اندام كنند. به همين جهت، اين آيات معنا پيدا مىكند. در غير اين صورت اگر عقيده بتپرستان اين باشد كه بتها در طول خدا هستند و هيچ اثرى از آنان بدون اذن خدا صادر نمىشود به جا بود كه آنان در مقابل خداوند پاسخ بدهند كه ما بتپرستان معتقد به اين نيستيم كه بتها صاحب اثر هستند تا آثار آنها را نشان دهيم. به عبارت ديگر سالبه به انتفاى موضوع است؛ زيرا اثرگذارى ندارند تا داراى اثر باشند و ما بخواهيم نشان دهيم اين انتظار، انتظار بىموردى است.
هرچند آيات در اين باره فراوان است، اما براى اختصار به يك آيه بسنده مىكنيم:
«خَلَقَ السَّماواتِ بِغَيْرِ عَمَدٍ تَرَوْنَها وَ أَلْقى فِي اْلأَرْضِ رَواسِيَ أَنْ تَمِيدَ بِكُمْ وَ بَثَّ فِيها مِنْ كُلِّ دابَّةٍ وَ أَنْزَلْنا مِنَ السَّماءِ ماءً فَأَنْبَتْنا فِيها مِنْ كُلِّ زَوْجٍ كَرِيمٍ* هذا خَلْقُ اللَّهِ فَأَرُونِي ما ذا
خَلَقَ الَّذِينَ مِنْ دُونِهِ بَلِ الظَّالِمُونَ فِي ضَلالٍ مُبِينٍ» (1)
؛ «او آسمانها را بدون ستونى كه آن را ببينيد آفريد، و در زمين كوههايى افكند تا شما را نلرزاند(و جايگاه شما آرام باشد) و از هرگونه جنبندهاى روى آن منتشر ساخت؛ و از آسمان، آبى نازل كرديم و به وسيله آن در روى زمين انواع گوناگونى از جفتهاى(گياهان) پرارزش رويانديم؛ اين آفرينش خداست؛ امّا به من نشان دهيد(معبودانى) غير از او چه چيز را آفريدهاند؟! ولى ظالمان در گمراهى آشكارند.»
استدلال هفتم بر اين كه در عقيده بتپرستان، بتها در رديف خدا و مستقل از خدا بودند: «إِنَّ الشِّرْكَ لَظُلْمٌ عَظِيمٌ» است:
«وَ إِذْ قالَ لُقْمانُ لِابْنِهِ وَ هُوَ يَعِظُهُ يا بُنَيَّ لا تُشْرِكْ بِاللَّهِ إِنَّ الشِّرْكَ لَظُلْمٌ عَظِيمٌ» (2)
؛ «(به خاطر بياور) هنگامىكه لقمان به فرزندش- در حالى كه او را موعظه مىكرد- گفت: پسرم چيزى را همتاى خدا قرار مده كه شرك، ظلم بزرگى است.»
در «كشاف»، ذيل تفسير «لَظُلْمٌ عَظِيمٌ» چنين آمده است:
«لأنّ التسوية بين من لانعمة إلّاهى منه و من لانعمة منه ألبتة و لايتصور أن تكون منه، ظلم لايكتنه عظمه؛ علت اين كه
شرك، ظلم بزرگ است آن است كه مساوى دانستن خدا را كه صاحب همه نعمتها است با بتها كه هيچ چيز ندارند و فقير محض هستند، ستمى بس بزرگ است كه قابل درك نيست.»
از تعبير تساوى كه زمخشرى در «كشاف» به كار برده است، استفاده مىشود كه به نظر ايشان، بتپرستان بتها را در عرض و مساوى خدا مىدانستند.
«ظلم»: صدق ظلم، در موردى است كه بتپرستان معتقد به همطراز بودن خدا با بتها باشند. اينجاست كه حقّ خداوند ناديده گرفته شده است و فقير محض را با غنىّ مطلق همرديف قرار دادهاند. امّا اگر بتها در طول خدا باشند و آنچه دارند از خدا باشد، هيچ گونه ظلمى نيست؛ چون حقّى از خدا زايل نشده است.
استدلال هشتم براى اثبات اين اعتقاد مشركان، كه بتها در عرض خدا هستند واژه «شريك» و «شرك» و آنچه از اين ماده مشتق مىشود، است.
توضيح آن كه در آيات بسيارى، واژگان «شريك»، «شركا»، «تشرك» و «اشركوا» و ... به كار رفته است كه بيش از بيست آيه است. همچنين ما مسلمانان، دائماً در تشهد مىخوانيم: «أَشْهَدُ انْ لا الهَ الا اللَّه وَحْدَهُ لا شَرِيكَ لَهُ». با دقت در معناى اين واژهها مىتوان گفت: تمام اين آيات دلالت دارند كه مشركان عقيده داشتهاند كه بتها مستقل و در عرض خدا هستند؛ زيرا واژه شريك در جايى صدق مىكند كه چند نفر با هم و در
عرض هم، در چيزى شراكت داشته باشند، به طورى كه هيچ كدام، زيرمجموعه و در طول ديگرى نباشد؛ مثلًا اگر گفته شود زيد و عمرو در اين خانه شريك هستند؛ يعنى هر يك سهمى از مالكيت دارند.
فرق است بين اين كه زيد و عمرو شريك در خانه باشند و بين اين كه زيد به تنهايى مالك خانه باشد و عمرو مستأجر او باشد. در صورت دوم عمرو مالكيتى در خانه ندارد و صرفاً خانه به طور امانت و براى استفاده در اختيار او قرار گرفته است. لذا در عرف نمىگويند عمرو(مستأجر) شريك زيد است؛ اما در صورت اوّل عمرو را در كنار زيد، صاحب خانه مىدانند.
در صورت اوّل هر نوع تصرف و خريد و فروش در خانه منوط به اذن هر دو است؛ چون در عرض و همطراز هم هستند، برخلاف صورت دوم كه تصميمگيرنده، تنها زيد است و عمرو هيچ كاره است. صورت اوّل عرضى است و صورت دوم طولى.
اگر بتپرستان، بتها را به عنوان شركاى خدا مىدانستند و اتخاذ شريك، مورد نهى خداوند قرار گرفته است، معنايش اين است كه در عقيده آنان بتها همطراز خدا و همتاى خدا بودهاند. مفادّ شريك، همان مفادّ تساوى است كه در آيه «اذ نسوّيكم بربّ العالمين» گذشت.
اشتباه وهابيون
اگر وهابيون توجهى به معناى اين واژهها مىكردند! هرگز شيعه را متهم به شرك نمىكردند؛ زيرا اعتقاد شيعه بر اين نيست كه پيامبر صلى الله عليه و آله و يا امامان عليهم السلام در عرض و همطراز خدا هستند، بلكه معتقدند افعال صادره از آنان، مانند شفا دادن و برآوردن حوائج، همه «باذن اللَّه» است و قدرتى است
كه خداوند به آنها تفويض كرده است. هر لحظه خدا اراده كند آن حضرات مىتوانند معجزه كنند، زنده كنند و شفا دهند و هر وقت اراده خدا نباشد آنها قادر بر اين امور نيستند. آنها «عِبَادٌ مُّكْرَمُونَ» هستند. افتخار آنها در عبوديت است؛ «اشْهَدُ انَّ مُحمّداً عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ». بالاترين فخر پيامبر و امامان عليهم السلام عبد بودن آنان است، عبد كه نمىتواند در رديف خدا قرار بگيرد؛ لذا همان گونه كه عيسى عليه السلام زنده مىكرد و شفا مىداد، پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و ائمه عليهم السلام نيز به اذن خدا، امور خارقالعاده را انجام مىدهند.
دليل نهم بر اثبات اين كه مشركان معتقد بودهاند كه بتها و خدا همرديف هستند و بتها از خدا مستقل هستند اين آيه شريفه است:
«قُلِ ادْعُوا الَّذِينَ زَعَمْتُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ لا يَمْلِكُونَ مِثْقالَ ذَرَّةٍ فِي السَّماواتِ وَ لا فِي اْلأَرْضِ وَ ما لَهُمْ فِيهِما مِنْ شِرْكٍ وَ ما لَهُ مِنْهُمْ مِنْ ظَهِيرٍ» (1)
؛ «بگو: كسانى كه غير از خدا را(معبود خود) مىپنداريد بخوانيد!(آنها هرگز گرهى از كار شما نمىگشايند، چرا كه) آنها به اندازه ذرهاى در آسمانها و زمين مالك نيستند، و نه در(خلقت و مالكيت) آنها شريكاند، و نه ياور او(در آفرينش) بودند.»
«مثقال»: وزن. «فِيهِمَا»؛ در آفرينش آسمان و زمين. (2)«شرك»: سهميه و
نصيب.(1) «له منهم»؛ براى خدا از ناحيه بتها(2). «ظهير»(3): پشتيبان.
بيان استدلال
از چند قسمت اين آيه مىتوان مطلب مورد ادعا را اثبات كرد:
قسمت اوّل: «مِن دُونِ اللَّهِ» است كه توضيح آن در استدلال پنجم گذشت.
قسمت دوم: «لَا يَمْلِكُونَ» است؛ يعنى بتها به اندازه سنگينى ذرهاى، در آسمان و زمين مالكيت ندارند. اين فقره كه در مقام ردّ مشركان است و خيال و وهم آنان را تبيين مىكند، نشان مىدهد كه در زعم و اعتقاد مشركان چنين بوده است كه بتها در آسمان و زمين مالكيت دارند و براى آنها در آن دو سهميه و بهرهاى است. روشن است كه مالكيت، سهميه و نصيب داشتن، ملازم با همرديف بودن بتها با خداوند است كه همان عرضيّت است؛ زيرا در صورت طولى بودن آنها تابع هستند و مالكيت ندارند.
قسمت سوم: «مَا لَهُمْ فِيهِمَا مِن شِرْكٍ» است. همان گونه كه بيان شد «شرك» به معناى نصيب و بهره است؛ اين فقره نفى مىكند از اين كه بتها در آسمان و زمين داراى سهمى باشند. از اين نفى، استفاده مىشود كه تصور مشركان بر اين بوده كه بتها داراى سهم و نصيبى در آسمان و زمين هستند.
قسمت چهارم: «مَا لَهُ مِنْهُم مِن ظَهِيرٍ» است؛ يعنى از ناحيه بتها، براى خدا هيچ گونه پشتيبانى نيست. پشتيبانى و كمك در جايى صادق است كه قدرت كمكدهنده غير از قدرت و نيروى كمكگيرنده باشد؛ مثلًا من بار سنگينى را نمىتوانم حمل كنم، ديگرى پشتيبان من مىشود و در اثر دو نيرو مىتوانيم بار را حمل كنيم. اين دو نيرو در عرض هم است. چنانچه اگر دو نفر در طول هم باشند به طورى كه تمام نيروى دومىاز اولى باشد در اين صورت پشتيبانى و كمك صادق نخواهد بود. از نفى پشتيبانى استفاده مىشود كه مشركان معتقد بودهاند كه بتها قدرتى مستقلّ از خدا دارند و آنان در كارها، پشتيبان خدا هستند. اين همان اعتقاد به همطراز بودن بتها با خداوند است. (1)
استدلال دهم، براى اثبات اين عقيده مشركان كه بتها را همطراز خدا و در عرض خدا مىدانستند و براى آنها در برابر خداوند استقلال در تأثير معتقد بودهاند اين دو آيه است:
آيه اول:
«ما يَفْتَحِ اللَّهُ لِلنَّاسِ مِنْ رَحْمَةٍ فَلا مُمْسِكَ لَها وَ ما يُمْسِكْ فَلا مُرْسِلَ لَهُ مِنْ بَعْدِهِ وَ هُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ» (2)
؛ «هر رحمتى را كه خدا به روى مردم بگشايد، كسى نمىتواند جلوى آن را بگيرد؛ و هر چه را امساك كند، كسى غير از او قادر به فرستادن آن نيست؛ و او عزيز و حكيم است.»
از اين آيه استفاده مىشود كه مشركان اعتقاد داشتهاند كه كسى غير از خدا هم مىتواند اثرگذار باشد و ممسك نعمت و يا عطاكننده نعمت باشد.
آنان معتقد بودند كه بتها مىتوانند مانع از نفع آنان و يا باعث ضرر رسيدن به آنها شوند. معناى چنين عقيدهاى اين است كه بتها همرديف و همطراز خداوند، اثرگذار هستند و در عرض خدا قرار دارند. لذا خداوند در اين آيه، فتح باب رحمت و امساك از رحمت را منحصر در خدا دانسته است و اعتقاد نادرست آنها را تخطئه كرده است.
آيه دوم:
«أَ لَيْسَ اللَّهُ بِكافٍ عَبْدَهُ وَ يُخَوِّفُونَكَ بِالَّذِينَ مِنْ دُونِهِ وَ مَنْ يُضْلِلِ اللَّهُ فَما لَهُ مِنْ هادٍ* وَ مَنْ يَهْدِ اللَّهُ فَما لَهُ مِنْ مُضِلٍّ أَ لَيْسَ اللَّهُ بِعَزِيزٍ ذِي انْتِقامٍ* وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ السَّماواتِ وَ اْلأَرْضَ لَيَقُولُنَّ اللَّهُ قُلْ أَ فَرَأَيْتُمْ ما تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ إِنْ أَرادَنِيَ اللَّهُ بِضُرٍّ هَلْ هُنَّ كاشِفاتُ ضُرِّهِ أَوْ أَرادَنِي بِرَحْمَةٍ هَلْ هُنَّ مُمْسِكاتُ رَحْمَتِهِ قُلْ حَسْبِيَ اللَّهُ عَلَيْهِ يَتَوَكَّلُ الْمُتَوَكِّلُونَ» (1)
؛ «آيا خداوند براى(نجات و دفاع از) بندهاش كافى نيست؟ امّا آنها تو را از غير او(خدايان دروغين) مىترسانند. و هركس را خداوند گمراه كند، هيچ هدايت كنندهاى ندارد. و هر كس را خدا هدايت كند، هيچ گمراهكنندهاى نخواهد داشت. آيا خداوند توانا و داراى مجازات نيست.
و اگر از آنها بپرسى: چه كسى آسمانها و زمين را آفريده؟ حتماً مىگويند: خدا! بگو: آيا هيچ درباره معبودان غير از خدا انديشه مىكنيد كه اگر خدا زيانى براى من بخواهد، آيا آنها مىتوانند گزند او
1) زمر: 36- 38
را برطرف سازند؟ و يا اگر رحمتى براى من بخواهد، آيا آنها مىتوانند جلو رحمت او را بگيرند؟! بگو: خدا مرا كافى است، و همه متوكلان تنها بر او توكل مىكنند.»
در «مجمع البيان» و «كشاف» آمده است كه مشركان پيامبر را از بتها مىترساندند و خطاب به پيامبر مىگفتند: از اين كه تو از بتها بدگويى مىكنى! مىترسيم خدايان ما، تو را ديوانه و نابود كنند. مراد از «الَّذِينَ مِن دُونِهِ» بتها هستند. البته اقوام پيشين هم مانند مشركان، چنين سخنى را به پيامبران خود گفتهاند؛ چنان كه قوم هود خطاب به وى گفتند: «إِنْ نَقُولُ إِلَّا اعْتَراكَ بَعْضُ آلِهَتِنا» (1)
؛ «ما نمىگوييم؛ مگر اين كه بعضى از خدايان ما، تو را ديوانه كردهاند.»
جمع بين اين آيات، دلالت مىكند كه مشركان، بتها را در برابر خدا داراى اثر مستقل مىدانستند و چنين مىپنداشتند كه بتها مىتوانند كسى را نابود و يا ديوانه كنند. خداوند در ردّ اين نظريه مىفرمايد: «اليس اللَّه بكاف عبده»؛ آيا خداوند پيامبرش را كفايت نمىكند؛ يعنى خداوند براى نجات بندهاش كافى است و بتها داراى هيچ اثرى نيستند؛ چنان كه در آيه 38، هر گونه نفع و ضرر از طرف بتها را، نفى كرده است.
در توضيح آيه 38 بايد بگوييم: «تَدْعُونَ» در قرآن از نظر معنا مساوى با «تعبدون» است؛(توضيح اين بحث در آينده خواهد آمده) (2)در اين آيه هم مراد از «تَدْعُونَ» تعبدون است؛ يعنى آنچه غير از خدا را عبادت مىكنيد.
«هُنّ»: مرجع ضمير بتها هستند. آوردن ضمير مؤنث براى بتها شايد براى اين باشد كه مشركان، اسامى مؤنث بر بتها نهاده بودند، مانند «اللات، والعزى».
از اين چند آيه فهميده مىشود كه بتپرستان براى بتها، قائل به استقلال بودهاند.
توضيح اينكه: مطالب آيه 38، در ادامه مطالب آيه 36 است، در آيه 36، تهديد مشركان را توضيح داده و بيان كرده كه خداوند، كفايتكننده بنده خويش است و مراد از بنده، پيامبر است. در آيه 38 با عبارتهاى ديگرى همين مطلب را تبيين كرده است و با جمله: «حَسْبِىَ اللَّهُ»؛ فقط خداوند مرا كافى است و نيازى به ديگرى نيست، مطلب را تكميل كرده است. اين خود نشان مىدهد كه مشركان غير از خدا را اثرگذار مىدانستند.
جمله «هَلْ هُنَّ كَاشِفَاتُ ضُرِّهِ ...» نيز قدرت داشتن بتها را بر رساندن سود و زيان نفى مىكند و اين نفى دليل بر اين است كه مشركان چنين عقيدهاى داشتهاند كه بتها مىتوانند ضرر زننده يا نافع باشند و اين هماهنگ با استقلال بتها است.
«أَفَرَأَيْتُمْ»، دلالت دارد بر اينكه عقيده و انديشه مشركان چنين بوده است كه بتها ضارّ و نافع هستند.
قرائن يادشده، همه گواه بر اين هستند كه مشركان بتها را در عرض خدا، به عنوان موجود مستقل مىدانستند و از اين رو، گاهى خداوند مىفرمايد: «أَلَيْسَ اللَّهُ بِكَافٍ عَبْدَهُ» و گاهى مىفرمايد: از دست غير خدا سود و زيانى ساخته نيست و اگر غير از اين بود؛ يعنى معتقد بودند كه بتها با اجازه خدا و در طول خدا داراى اثر و ضارّ و نافع هستند، نمىبايست با
سخنهاى يادشده در آيات مواجه مىشدند، بلكه مىبايست لحن آيات به اين گونه بود كه شما به چه دليلى مىگوييد خداوند امور را به بتها تفويض كرده است.
از تفسير «مبين» نيز استفاده مىشود كه عقيده مشركان اين بوده است كه بتها در عرض خدا قرار دارند.
«يعترفون بانّاللَّه خالق كل شئ و مع ذلك يعبدون سواه و لا بدع فانّ الجاهل بجهله يدين بالتنافر و التناقض (1)يعنى مشركان از طرفى بر اين باور بودند كه خداوند آفريدگار جهانيان است و از طرفى غير خدا را عبادت مىكردند و اين چيز عجيبى نيست؛ زيرا انسان جاهل به سبب نادانى و جهالت گاهى به دو گرايش متضاد معتقد مىشود.»
تضادّ ميان دو عقيده، در صورتى است كه بتها را در كنار خدا و در عرض خدا بدانند و اين عقيده است كه متناقض است و از نظر مقام ثبوت، داراى اشكال است وگرنه عقيده به طولى بودن بتها، نسبت به خدا، از نظر ثبوت بلامانع است، چنانچه ما درباره انبيا و ائمه عليهم السلام قائل به مؤثريت در طول خدا و به اذن خدا هستيم. گرچه اين عقيده در مقام اثبات، نياز به دليل دارد كه ما در مورد انبيا و ائمه عليهم السلام دليل داريم.
اگر دقت كنيم، ما مسلمانان نيز نسبت به شرك خفى، گاهى ميان دو عقيده متناقض، جمع مىكنيم؛ از طرفى باور داريم كه غير از خدا، اثرگذارى در جهان نيست و تمام امور به دست او مىچرخد، از طرف ديگر مىگوييم: اگر فلانى نبود نابود شده بودم، اگر دكتر نبود و مرا معالجه نمىكرد، مىمُردم. از مسبب اصلى غافل مىشويم و به اسباب ظاهرى،
1) التفسير المبين، ص 611، ذيل آيه 38 زمر
توجه مىكنيم: «وَ ما يُؤْمِنُ أَكْثَرُهُمْ بِاللَّهِ إِلَّا وَ هُمْ مُشْرِكُونَ» (1)
. امام صادق عليه السلام در ذيل اين آيه فرمود: «اگر كسى بگويد: اگر فلانى نبود از گرسنگى مىمردم و اگر فلانى از من دفاع نمىكرد، زن و بچهام از بين مىرفت، در مملكت خداوند برايش شريكى قرار داده كه او را روزى مىدهد. به حضرت گفته شد، اگر كسى بگويد: اگرخدا به من تفضّل نكرده بود و فلانى را به كمك من نفرستاده بود، از بين مىرفتم، اشكال دارد يا خير؟ حضرت فرمود: اين اشكال ندارد.» (2)ما مسلمانان، به جهت جهالت و غفلت، ميان دو عقيده متضاد، جمع مىكنيم؛ البته جهالت در برابر عقل است؛ يعنى اگر عاقلانه بينديشيم اين عقايد متضاد، قابل اجتماع نيستند، اما وقتى غافل مىشويم و پردههاى غفلت وجود ما را مىپوشاند، معتقد به دو اثرگذار مىشويم؛ البته ملاك شرك خفى و جلى در آينده روشن خواهد شد. و در بحثهاى آينده علل و ريشههاى جهالت مشركان را توضيح خواهيم داد كه يكى از آنها، تقليد كوركورانه از پدران و ارتباط فاميلى بوده است.
هدف از بعثت انبيا اين است كه غفلتها و پردهها را بزدايند و عقلها را شفاف كنند. على عليه السلام در اين زمينه مىفرمايد:
«فبعث فيهم رسله و واتر اليهم انبياءه ليستأدوهم ميثاق فطرته و يذكّروهم منسى نعمته و يحتجّوا عليهم بالتبليغ و يثيروا لهم دفائن العقول و يروهم الآيات المقدّرة (3)
؛ پيامبرانش
را در ميان آنها مبعوث ساخت، و پىدرپى رسولان خود را به سوى آنان فرستاد، تا پيمان فطرت را از آنان مطالبه نمايند و نعمتهاى فراموش شده را به ياد آنها آورند و با ابلاغ دستورات خدا حجت را بر آنها تمام كنند، گنجهاى پنهانى عقلها را، آشكار سازند و آيات قدرت خداى را، به آنان نشان دهند.» (1)
استدلال يازدهم براى اثبات اين كه مشركان بتها را در عرض خدا و همطراز خدا مىدانستند، آياتى است كه دعوت به دين مخلص و عبادت خالصانه مىكند. به عنوان نمونه به اين آيه بنگريد:
«قُلِ اللَّهَ أَعْبُدُ مُخْلِصاً لَهُ دِينِي» (2)
؛ «بگو: من تنها خدا را مىپرستم، در حالى كه دينم را براى او خالص مىكنم.»
و نظير اين آيات در قرآن فراوان است.
وجه استدلال:
عبادت خالص، در برابر عبادت ناخالص است و دين خالص، در برابر دين ناخالص است. عبادت ناخالص و دين ناخالص، در صورتى است كه موجودات ديگرى را در رديف خداوند، صاحب اثر بدانيم و در برابر آنان نيز تواضع و خشوع داشته باشيم. در اين صورت است كه عبادت انسان
براى خدا با عبادت براى موجودات ديگر، مخلوط مىشود و اين مبتنى بر قول به استقلال بتها است.
استدلال دوازدهم براى اثبات اين كه مشركان بتها را در عرض خدا مىدانستند، آيهاى است كه با ذكر مثالى در اين باره، وجدان و فطرت انسانها را به قضاوت فرامىخواند:
«ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلًا رَجُلًا فِيهِ شُرَكاءُ مُتَشاكِسُونَ وَ رَجُلًا سَلَماً لِرَجُلٍ هَلْ يَسْتَوِيانِ مَثَلًا الْحَمْدُ لِلَّهِ بَلْ أَكْثَرُهُمْ لا يَعْلَمُونَ» (1)«خداوند مثالى زده است: مردى را كه مملوك چند شريك است كه درباره او پيوسته با هم به مشاجره مشغولاند، و مردى را كه تنها مملوك يك نفر است، آيا اين دو يكساناند؟! حمد مخصوص خداست، ولى بيشتر آنان نمىدانند.»
در توضيح آيه بايد گفت:
«مُتَشاكِسُونَ»؛ افراد بداخلاق و داراى اخلاق گوناگون و نظريات مختلف را گويند كه هر كدام به مملوك مشترك خودشان، دستورى غير از دستور ديگرى مىدهند. (2)«سَلَماً»: خالص. (3)
در اين آيه مثالى زده تا وجدان انسانها، قضاوتگر آن باشد تا بيابند كه تعدّد اله باطل است؛ آن مثال اين است: عبدى است كه چند نفر بداخلاق و
با سليقهها و اخلاقهاى گوناگون مالك و شريك او هستند. اين عبد كارش آشفته و نابسامان است؛ زيرا هر مولايى به او فرمانى غير از فرمان ديگرى مىدهد و در يك ساعت با چند فرمان متفاوت، روبهرو مىشود. عبد در اين ميان سرگردان مانده و نمىداند فرمان كدام يك را امتثال كند. هنگامى كه مىخواهد فرمان اوّلى را اجرا كند، دوّمى او را بازمىدارد و به كار ديگرى وا مىدارد. روشن است كه وضع اين عبد تا چه حد، بحرانى خواهد بود. اما عبدى كه يك مولا دارد و گوش به فرمان يك مولا است و تنها به فرمان او حركت مىكند، كارش نظم و سامان مىگيرد. آيا اين دو عبد در سامان يافتن امورشان يكسان هستند؟! هرگز.
خداوند با اين مثل، مىخواهد تبيين كند كه اگر مخلوقات، تابع چند اله باشند و هر شريكى با سليقه خاصّى، مخلوقات را تدبير كند، آن وقت است كه مخلوقات با حاكميت چند اله، دچار سرگردانى خواهند شد و كار جهان سامان نخواهد يافت؛ لذا از نظم و سامان داشتن جهان، معلوم مىشود مخلوقات داراى إله واحد هستند.
بسيار روشن است كه اين مثال در صورتى صحيح است كه شركا در مملوك واحد، داراى مالكيت و تصميمگيرى مجزا باشند. در اين صورت است كه روزگار اين مملوك سياه خواهد شد، امّا اگر چند مولا در طول هم باشند و فرمانده با سلسله مراتب يك نفر باشد، هرگز كار مخلوق، نابسامان نخواهد شد، بلكه هر يك با لحاظ رتبه خود، فرمانبردار فرمانده فوق است و همه مجموعه، زير نظر يك فرمانده و حاكم هستند و آشفتگى عبد منتفى است. پس آشفتگى در كار عبد متوقف بر مستقل بودن شركا در مملوك است.
از اين مثال، به خوبى مىتوان فهميد كه داستان بتها نيز در موردى است كه آنها همطراز خدا و در رديف خدا باشند؛ يعنى هر يك نسبت به عالم، تدبيرى مستقلّ از ديگرى داشته باشند. در اين صورت است كه نظام عالم نابسامان مىشود، امّا اگر بتها در رتبهاى بعد از خداى يگانه باشند و با سلسله مراتب، فرمانبردار او باشند در اين صورت فرمانده و رييس، يك نفر است و در كار مملوك مشكلى پيش نخواهد آمد.
در اين مثال داستان مشركان و موحدين را روشن كرده است كه بتپرستان از قبيل مملوك اوّل هستند و مؤمنين و موحدان از قبيل مملوك دوم هستند؛ البته مىتوان گفت: اين مثالى است براى روشن كردن دليل تمانع كه در استدلال چهارم گذشت.
استدلال سيزدهم بر اثبات همطراز بودن بتها با خداوند از نظر مشركان، تنفر و انزجار بتپرستان از توحيد است.
يكى از عقايد ناپسند مشركان نفرت فوقالعاده آنان از ذكر يگانگى خداوند است و در مقابل آن خوشحالى آنان است از ياد بتها. چندين آيه دلالت دارد كه آنان هنگام ذكر خداى واحد، برخوردى ناروا داشته و از ذكر توحيد، ابا داشتند. آنها هرگز حاضر به شنيدن توحيد نبودهاند و به عكس از ياد بتها بسيار شاد مىشدند. در اينجا به طرح آيات ياد شده مىپردازيم:
آيه اوّل:
«وَ إِذا ذَكَرْتَ رَبَّكَ فِي الْقُرْآنِ وَحْدَهُ وَلَّوْا عَلى أَدْبارِهِمْ
نُفُوراً» (1)
؛ «و هنگامىكه پرودگارت را در قرآن به يگانگى ياد مىكنى، آنها پشت مىكنند و از تو روى برمىگردانند.»
«نُفُوراً»: در «كشاف» دو گونه معنا شده است:
1- مصدر و مفعول مطلق باشد كه مفيد تأكيد است؛ يعنى «نفروا نفوراً، وَلَّوا ايلاءً»؛ يعنى پشت كردند، چه پشت كردنى و گريختند، چه گريختنى.
2- «نفور» جمع «نافر»؛ مانند «قعود» جمع «قاعد»؛ يعنى «ولَّوا نافرين»؛ گريختند در حالى كه همگان متنفر بودند.
هر كدام از دو معنا كه باشد، مقصود ما را اثبات مىكند و نشان دهنده نفرت مشركان، از توحيد است.
آيه دوم:
«وَ إِذا ذُكِرَ اللَّهُ وَحْدَهُ اشْمَأَزَّتْ قُلُوبُ الَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ وَ إِذا ذُكِرَ الَّذِينَ مِنْ دُونِهِ إِذا هُمْ يَسْتَبْشِرُونَ» (2)
؛ «هنگامى كه خداوند به يگانگى ياد مىشود، دلهاى كسانى كه به آخرت ايمان ندارند، مشمئز(و متنفر) مىگردد؛ امّا هنگامى كه از معبودهاى ديگر ياد مىشود، آنان خوشحال مىشوند.»
اين آيه با صراحت، بر دليل ما دلالت دارد.
آيه سوم:
«... كَبُرَ عَلَى الْمُشْرِكِينَ ما تَدْعُوهُمْ إِلَيْهِ ...» (3)
؛ «گران است بر
مشركان، آنچه شما آنان را به سويش دعوت مىكنى.»
در «كشاف» آمده است: «ما تدعوهم اى من اقامة دين و توحيد؛ آن دين و توحيد كه تو مشركان را به آن دعوت مىكنى بر آنان سنگين است.»
آيه چهارم:
«أَ جَعَلَ الْآلِهَةَ إِلهاً واحِداً إِنَّ هذا لَشَيْءٌ عُجابٌ* وَ انْطَلَقَ الْمَلَأُ مِنْهُمْ أَنِ امْشُوا وَ اصْبِرُوا عَلى آلِهَتِكُمْ إِنَّ هذا لَشَيْءٌ يُرادُ* ما سَمِعْنا بِهذا فِي الْمِلَّةِ الْآخِرَةِ إِنْ هذا إِلَّا اخْتِلاقٌ» (1)
؛ «آيا او به جاى اين همه خدايان، خداى واحدى قرار داده؟ اين به راستى چيز عجيبى است! سركردگان آنها بيرون آمدند و گفتند: برويد و خدايانتان را محكم بچسبيد، اين چيزى است كه خواستهاند(شما را گمراه كنند). ما هرگز چنين چيزى در آيين واپسين نشنيدهايم؛ اين تنها يك آيين ساختگى است.»
در «مجمعالبيان» و در شأن نزول آيات ياد شده چنين آمده است: 25 نفر از اشراف و سركردگان قريش، پيش حضرت ابوطالب عليه السلام آمدند كه در ميان آنها مغيره، ابوجهل، ابىّ بن خلف، اميةبن خلف، عتبةبن ربيعه ... بودند.
آنها خطاب به ابوطالب گفتند: تو بزرگ ما هستى! پسرِ برادر تو بتهاى ما را ناسزا مىگويد، شما ميان ما و او قضاوت كن. ابوطالب پيامبر را طلبيد و خطاب به آن حضرت فرمود: اين گروه از تو درخواستى دارند! پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: درخواست آنان چيست؟ سران قريش گفتند: ما را با بتهايمان واگذار و كارى به بتهاى ما نداشته باش، ما هم كارى به تو و خداى تو
1) ص: 5- 7
نداريم. پيامبر صلى الله عليه و آله در جواب فرمود: فقط يك كلمه بگوييد و مالك عرب و عجم شويد و آن كلمه توحيد؛ يعنى «لااله الااللَّه» است. آنها با شنيدن اين سخن برخاستند و جلسه را ترك كردند و گفتند: او همه خدايان را يك خدا كرده است. آنگاه اين آيات نازل شد.
از آيات فوق دو نكته استفاده مىشود:
نكته اوّل: عقيده به توحيد و دست كشيدن از بتها، براى مشركان بسيار جاى تعجب بوده است؛ لذا با تعبير: انّ هذا لشَىءٌ عُجاب، گفتند: اين دعوت به توحيد و رها كردن بتها بسيار عجيب است. «عجاب» به معناى كار بسيار شگفت است. گويا آنان پذيرش عقيده توحيد و دست كشيدن از بتها را امرى محال مىدانستند تا آنجا كه شنيدن چنين پيشنهادى براى آنان، غير منتظره و باور نكردنى بود.
نكته دوّم: همديگر را به پايدارى در آيين بتپرستى دعوت مىكنند؛ «وَاصْبِرُوا عَلَى آلِهَتِكُمْ»؛ به همديگر مىگويند: امروز روز استقامت و پايدارى، در دفاع از آيين بتپرستى است.
وجه استدلال:
سخن ما اين است كه بنابراين كه بتها در طول خداوند و در رتبه بعد از بارى تعالى باشند مشركان خود معتقد به توحيد هستند و انزجار و تنفر بىمعناست؛ زيرا ديگر مشركى در ميان نيست، بلكه آنان نيز موحد هستند.
لذا نه تنها آنان نبايستى متنفر باشند، بلكه بايد از ياد خدا و توحيد خوشحال باشند. انزجار و تنفر در فرضى متصور است كه بتها در رديف خداوند و همطراز خداوند باشند. در اين فرض است كه نفى تعدد اله موجب
ناخرسندى بتپرستان مىشود. ذكر يگانگى، به معناى نفى اله بودن بتها است كه موجب تنفر آنان مىشود.
نكته قابل دقت، در تعجب آنان است كه پيامبر از آنان خواسته، از تعدد اله دست بردارند. روشن است كه تعدد اله در صورتى است كه الهها در رديف خدا و به طور مستقل باشند؛ زيرا اگر از اوّل عقيده مشركان بر اين بود كه بتها استقلالى از خود ندارند و قدرت آنان در طول قدرت خداوند است، در اين صورت اين سخن كه پيامبر آمده تا چند خدا را، يك خدا قرار بدهد، ناصحيح است؛ چون از اوّل، خدا چند تا نبوده، بلكه خدا يكى بوده، به تعبير ديگر مىتوان گفت: دعوت به يگانگى خدا و توحيد، توسط پيامبر صلى الله عليه و آله، دليل بر تعدّد و استقلال خدايان در عقيده مشركان بوده است.
استدلال چهاردهم، براى اثبات هم رديف بودن بتها با خداوند، در عقيده مشركان، نفى كفو است:
«قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ اللَّهُ الصَّمَدُ لَمْ يَلِدْ وَ لَمْ يُولَدْ وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ كُفُواً أَحَدٌ».
اين سوره كه شعار اهل توحيد است، خداوند را به يگانگى معرفى مىكند و او را بر غنى توصيف مىكند و هرگونه زاد و ولد را از او نفى مىكند و در پايان، داشتن كفو را، از او نفى مىكند.
«كُفو» به معناى نظير، همطراز و عِدل است. «الكفو»: النظير. (1)«شاتان
1) لسان العرب، ج 15، ص 227
مكافئتان، بكسر الفاء اى متساويتان ... و كل شئ ساوى شيئاً فهو مكافى له» (1)
؛ اگر گفته شود: دو قهرمان كفو هم هستند؛ يعنى در توان و زور به يك اندازه هستند. سخن ما اين است: نفى «كفو» دليل بر اين است كه مشركان بتها را عِدل خدا و در رديف او مىدانستند و از همين جهت است كه خداوند، كفو را از خود نفى كرده است. و اين همان «ليس كمثله شئ» است.
بنا بر عقيده طولى، معلوم است كه بتها كفو خدا نيستند و نيازى به اين ندارد كه گفته شود: كفو خدا نيستند و نفى كفو، در صورتى صحيح است كه بتها را در رديف خدا بدانيم.
استدلال پانزدهم براى اثبات اين كه مشركان معتقد به اين بودهاند كه بتها در عرض خدا، داراى مالكيت هستند. طبعاً مالكيت دلالت بر همطراز بودن بتها با خدا دارد؛ زيرا بنا بر طولى بودن، بتها در حقيقت مالك نبودهاند؛ بلكه مالك حقيقى خداوند است و ما سوىاللَّه، همه مخلوق و پرستش كننده او هستند و آنچه بتها دارند از خداوند است.
به آيه زير دقت كنيد كه مشركان، معتقد به مالكيت بتها هستند:
«قُلْ أَ غَيْرَ اللَّهِ أَتَّخِذُ وَلِيّاً فاطِرِ السَّماواتِ وَ اْلأَرْضِ وَ هُوَ يُطْعِمُ وَ لا يُطْعَمُ قُلْ إِنِّي أُمِرْتُ أَنْ أَكُونَ أَوَّلَ مَنْ أَسْلَمَ وَ لا تَكُونَنَّ مِنَ الْمُشْرِكِينَ» (2)
؛ «بگو: آيا غير از خدا را مالك و ولىّ خود انتخاب كنم؟!(خدايى) كه آفريننده آسمانها و زمين است؛ اوست
كه روزى مىدهد، و از كسى روزى نمىگيرد. بگو: من مأمورم كه نخستين مسلمان باشم؟(و خداوند به من دستور داده كه) از مشركان نباش.»
آنچه در مورد آيه بايد گفت:
«أَتَّخِذُ وَلِيّاً»: در «مجمعالبيان» «وَلِيّاً» را به معناى «مالكاً» گرفته است؛ يعنى «أتّخذ مالكاً»؛ مقصود اين است كه آيا من بتها را كه غير خدا هستند، مالك و مولا انتخاب كنم. از اين فهميده مىشود كه بتپرستها، معتقد به مالكيت بتها بودهاند، و همان طور كه قبلًا گفته شد، مالكيت دلالت بر همطراز بودن بتها، با خدا مىكند.
استدلال شانزدهم، براى اثبات عقائد مشركان بر اين كه بتها در رديف و عرض خداوند قرار دارند؛ اطلاق كلمه «رب» بر بتها است هر چند در اين باره آيات متعددى وجود دارد، ما به ذكر يك آيه اكتفا مىكنيم:
«قُلْ أَ غَيْرَ اللَّهِ أَبْغِي رَبًّا وَ هُوَ رَبُّ كُلِّ شَيْءٍ» (1)
؛ «بگو: آيا غير خدا، پروردگارى را بطلبم، در حالى كه او پروردگار همه چيز است.»
وجه استدلال آيه، اين است كه «رب» به معناى تدبيركننده است و تدبير و ربوبيّت، ظهور در استقلال دارد؛ يعنى بتها همانند خداوند، داراى تدبير هستند.
تا اينجا، شانزده دليل براى اثبات اين كه مشركان، معتقد بودهاند
1) انعام: 163
كه بتها مستقل هستند و در عرض خدا، اراده و تدبير دارند، اقامه شد.
اينك به بررسى و نقد استدلال كسانى كه مىگويند، مشركان بتها را در طول خدا مىدانستند و براى آنها استقلالى معتقد نبودهاند، مىپردازيم.
(عدم استقلال)
مقصود از طولى بودن، آن است كه بتپرستان بتها را واسطه بين خود و خدا قرار مىدادند و استقلالى براى بتها قائل نبودهاند.
دليلى كه برخى از بزرگان، براى طولى بودن اراده و تدبير بتها در طول اراده و تدبير خداوند و عدم استقلال آنها مطرح كردهاند، منحصر به آياتى است كه بر بتها اطلاق شفيع شده است. روشنترين آنها از نظر دلالت اين آيه است:
«وَ يَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ ما لا يَضُرُّهُمْ وَ لا يَنْفَعُهُمْ وَ يَقُولُونَ هؤُلاءِ شُفَعاؤُنا عِنْدَ اللَّهِ قُلْ أَ تُنَبِّئُونَ اللَّهَ بِما لا يَعْلَمُ فِي السَّماواتِ وَ لا فِي اْلأَرْضِ سُبْحانَهُ وَ تَعالى عَمَّا يُشْرِكُونَ» (1)«آنها غير از خدا چيزهايى را مىپرستيدند كه نه به آنان زيان مىرسانند، و نه سودى مىبخشند ومىگويند: اينها شفيعان ما نزد خدا هستند. بگو: آيا خدا را به چيزى خبر مىدهيد كه در آسمانها و زمين سراغ ندارد؟! منزّه است او، و برتر است از آن همتايانى كه قرار مىدهند!»
1) يونس: 18
براى بيان اعتقاد مشركان به عدم استقلال بتها، دو گونه استدلال شده كه نخست، به كلام «الميزان» مىپردازيم:
«بتپرستان از اين جهت بتها را عبادت مىكردند كه با پرستش آنها، به ارباب بتها تقرب جويند واز راه تقرب به ارباب بتها، به خداوند متعال نزديك شوند. بتپرستان مىگفتند: ما در اثر آلودگى به گناهان و گرفتار شدن در جهان مادّيات، راهى به سوى ربّ الارباب نداريم؛ براى اين كه ساحت آن مقدستر از آن است كه به آن دست يابيم وميان ما و او هيچ نسبتى نيست. پس بر ما لازم است كه به وسيله مخلوقات محبوب او، كه پيش او از همه مقربتر هستند؛ يعنى ارباب بتها كه خداوند تدبير مخلوقات را به آنان سپرده است، به خداوند تقرب جوييم. از طرفى، راه يافتن به ارباب بتها ميسر نيست مگر از راه عبادت كردن اصنام و تماثيل ارباب. بتپرستان مىگفتند: ما بتها را به اين انگيزه عبادت مىكنيم كه ارباب آنها، پيش خداوند شفيع ما باشند؛ تا باعث نزول خيرات و دفع شرور گردند، پس در حقيقت عبادت در برابر بتها بوده و شفاعت از آنِ ارباب بتها، و چه بسا شفاعت را به بتها نسبت مىدادند.» (1)مطالب فوق، به خوبى دلالت دارند كه بتپرستان، بتها را در طول خدا مىدانستند! نه در عرض خدا!!
1) الميزان، ج 10، ص 27، ذيل همين آيه
مراد از شفاعت بتها چيست؟ آيا شفاعت در آخرت مقصود است ويا شفاعت در دنيا؟ در اين باره دو نظر وجود دارد: «مجمع البيان» (1)و «كشاف» (2)معتقدند كه مراد، شفاعت در آخرت است، ولى صاحب «الميزان» معتقد است مراد، شفاعت دنيوى است؛ يعنى خواست بتپرستان اين بوده است كه بتها، يا ارباب بتها وسيله شوند تا خداوند خيرات را بر آنان نازل كند و مشكلات دنيوى آنها را حل كند واز آنها دفع شرور نمايد. دليل اين نظر آن است كه مشركان از اساس منكر معاد بودهاند. از اينرو درخواست شفاعت اخروى، بىمورد است؛ بلكه مراد شفاعت دنيوى است. البته بحث تفصيلى آن خواهد آمد. ضمن اينكه، نگارنده هم معتقد است كه مشركان، منكر معاد بودهاند.
نقد كلام «الميزان»
اولًا: علامه طباطبايى رحمه الله، اين مفسر گرانسنگ، در بيان خود به دليلى از قرآن اشاره نفرمود و صرفاً به نقل تاريخى اكتفا كرد كه صِرف نقل تاريخى، حجيتى ندارد.
ثانياً: نقل تاريخى مذكور، با مطالب ديگر «الميزان» در بدو امر، هماهنگى و سازگارى ندارد؛ گرچه قابل جمع هستند كه بعد از ذكر دو مورد، جمعبندى آن خواهد آمد.
ذكر دو مورد از ناهماهنگى:
الف: اعتقاد به اين كه جهان داراى صانع واحد است، از قديمىترين مسائل مطرح شده در ميان انديشمندان بوده است و ريشه آن، در فطرت انسان است، به طورى كه اگر خوب در بتپرستى بينديشيم، مىيابيم كه آن نيز در ابتدا بر پايه توحيد و براساس اينكه بتها را نسبت به خداوند شفيع مىدانستند، بنا شده است و مىگفتند: ما بتها را براى تقرب به خداوند، عبادت مىكنيم؛ گرچه بعدها بتپرستان از اين اصل روىگردان شدند و براى بتها، اصالت و استقلال قائل شدند». (1)ب: چه بسا تصور شده است كه شفيع قرار دادن پيامبر صلى الله عليه و آله و امامان عليهم السلام، درخواست حوائج از آنها، زيارت كردن قبر شريف آنان، بوسيدن قبر آنان وبزرگداشت مزار آنان از موارد بتپرستى است و خداوند آن را نهى كرده است؛ زيرا اين رفتارها نوعى مؤثر دانستن غير خداوند است و بتپرستان نيز چنين رفتارى را داشتهاند و مىگفتند: ما بتها را شفيع درِ خانه خداوند قرار مىدهيم.
پرستش موجودى غير از خداوند شرك است، خواه آن موجود مقدس باشد؛ همانند انبيا و امامان و يا ستمگر باشد.
جواب: هر فردى كه به پيامبر صلى الله عليه و آله وامامان معصوم عليهم السلام متوسّل شود، يقيناً آنها را مؤثر مستقل نمىداند؛ بلكه آنها را از اين جهت كه خداوند، آنان را بندگان محبوب خود قرار داده است، وسيلهاى قرار مىدهد تا در سايه شفاعت آنان، به بركتى از خدا نائل آيد واين به معناى استقلال در واسطه نيست.
اينكه خداوند مشركان را مذمت مىكند، از اين جهت بوده كه آنها براى
1) الميزان، ج 6، ص 109
بتها استقلال قائل بودهاند و آنان را مؤثر مستقل مىدانستند و بتها را در عرض خدا و در رديف خدا مىدانستند؛ ولى شيعيان، در توسلات خويش، هرگز پيامبر و امام را مستقل نمىدانند.
اشكال كنندگانِ توسل به پيامبر و امامان عليهم السلام، بايد پاسخ دهند كه چه فرقى ميان بوسيدن حجر الاسود و كعبه و ميان بوسيدن عتبات پيامبر و امامان است كه اوّلى را بلا اشكال مىدانند، ولى دومى را شرك مىدانند؟ اگر در جواب بگويند: بوسيدن حجرالاسود و كعبه استثنا شده است، بطلان جواب روشن است؛ زيرا بطلان شرك، با بداهت عقلى ثابت است و قانون عقل، استثناپذير نيست واگر بوسيدن آن دو، عين عبادت است، پس بوسيدن عتبات وتوسل به پيامبر و امامان نيز، عين عبادت است و شرك نيست. (1)هر چند نكتههاى خوبى در كلام «الميزان» به چشم مىخورد، امّا اين اشكال باقى است كه بين كلام: بتپرستان قائل به استقلال در تأثير براى بتها بودهاند، با كلام سابق ايشان كه: بتپرستان بتها را به عنوان واسطه پرستش مىكردند، سازگارى وجود ندارد.
نظر علامه طباطبايى در الميزان اين است كه: «بتپرستان در ابتدا معتقد بودهاند كه بتها در طول خدا هستند، ولى بعداً از اين عقيده منحرف گشته و معتقد شدند كه بتها مستقل، و در عرض خدا هستند.» (2)
با توجه به اين نظر، ممكن است بگوييم: تنافى ميان سخنان علامه، بدوى است و آن را چنين جمع مىكنيم: آن مطالبى كه از الميزان نقل شد و دلالت مىكرد بر اين كه بتپرستان، بتها را در طول خدا مىدانستند را بر اعتقادات بتپرستان، در ابتداى بتپرستى حمل كنيم؛ يعنى در آغاز، بتپرستان چنين عقيده داشتهاند كه صانع عالم، واحد است و بتها موجودات مقدس و واسطه ميان بندگان وخدا هستند. و آن مطالبى كه نقل شد و دلالت مىكرد بر اين كه بتها را در عرض خدا و مستقل هستند را حمل كنيم بر اعتقادات بتپرستان، در آخرين عقايد آنها؛ يعنى بعد از آنكه از طوليت، منحرف شده و عقيده پيدا كردند كه بتها داراى تأثير مستقل هستند. بنابراين، آن دسته از آياتى كه براى بتها، كلمه شفاعت را به كار برده، مثل: «هؤُلاءِ شُفَعاؤُنا عِنْدَ اللَّهِ»، ناظر بر عقايد ابتدايى بتپرستان است و آن آياتى كه ظهور در استقلال بتها دارد، مربوط به عقايد پايانى بتپرستان است.
اما اين گفتار كه فرق بگذاريم بين عقايد بتپرستان در آغاز وانجام، اين يك نقل تاريخى است و مستند قرآنى ندارد.
ممكن است در مقام جمع بندى چنين گفته شود: بشر داراى عقل و وهم است. بتپرستان وقتى مسائل را با عقل بررسى مىكردند، اعتراف مىكردند كه صانع عالم يگانه است و مدبر واحدى بر جهان حاكم است؛ همانگونه كه در آيات بسيارى آمده است، اگر از بتپرستان بپرسيد، آفريدگار آسمان و زمين كيست؟ در جواب خواهند گفت: خداوند است.
در اين ديدگاه، اگر بتى را مىپرستيدند به عنوان واسطه و شفيع مىپرستيدند و آنها را در طول خدا مىدانستند. امّا وقتى دچار اوهام مىشدند يا غبار تقليد كوركورانه از ديگران، فطرت آنان را كور مىكرد و وارد وادى ظلمانى وهم و خيال مىشدند، تصور مىكردند مؤثرهايى غير از خدا نيز وجود دارد و بتها را هم، به عنوان اله تأثيرگذار و داراى استقلال و هم به عنوان شفيع پرستش مىكردند.
در اين جمعبندى، مىتوان به اين آيه استناد كرد: «فَإِذا رَكِبُوا فِي الْفُلْكِ دَعَوُا اللَّهَ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ فَلَمَّا نَجَّاهُمْ إِلَى الْبَرِّ إِذا هُمْ يُشْرِكُونَ» (1)
؛ «هنگامى كه سوار بر كشتى شوند خدا را با اخلاص مىخوانند(و غير او را فراموش مىكنند)؛ اما هنگامى كه خدا آنان را نجات داد و به خشكى رسانيد، باز مشرك مىشوند.»
در تفسير مبين آمده است: مشركان، از طرفى براين باور بودند كه خداوند، آفريدگار جهانيان است و از طرفى غير خدا را عبادت مىكردند و اين چيز عجيبى نيست؛ زيرا انسان جاهل، به سبب نادانى و جهالت، گاهى به دوگرايش متضاد، معتقد مىشود. (2)
بيان ديگرى براى اعتقاد مشركان به عدم استقلال بتها (3)
راه دوم براى بيان استدلال، واژه شفيع و شفاعت است كه نشانگر اين است كه در اعتقاد بتپرستان، بتها در طول خداوند بودهاند، نه در عرض آن.
توضيح آنكه، وقتى بتپرستان معتقد بودند كه بت آنان، مشكل را با كمك گرفتن از خداوند حل مىكند، اين خود اقرار و اعتراف است به اينكه از بت كارى ساخته نيست، آنها مىگفتند: تنها ارباب بتها مىتوانند از خداوند درخواست كنند تا مشكل حل گردد. اگر از خود او كارى ساخته بود، مستقيماً مشكل را حل مىكرد، چه نيازى به وساطت و درخواست از خداوند بود. اگر بتپرست، بت را مؤثر مىدانست، براى گرهگشايى به خودِ بت مراجعه مىكرد ونيازى نبود كه بت را واسطه قرار دهد؟
بتپرستان به بتها مىگفتند: «هؤُلاءِ شُفَعاؤُنا عِنْدَ اللَّهِ»، اين خود نشاندهنده اين است كه بتپرستان اعتقاد نداشتهاند كه بتها در رديف خدا و داراى اثر هستند، بلكه قدرت آنها را مقهور قدرت خدا مىدانستند واين همان معناى طوليت است. در شفاعت اين معنا نهفته است كه درخواست كننده شفاعت، داراى مشكل است و شفيع، توان برآوردن خواسته او را ندارد وصرفاً به خاطر عزت و احترامى كه دارد، مىتواند پيش كسى كه قادر بر انجام آن خواسته است، وساطت كند. (1)
با توجه به اين كه در آيات ديگر قرآن، تصريح شده است كه بتپرستان، قائل بودهاند كه همه بتها مخلوق خداوند هستند و از خود استقلالى ندارند، بلكه همه آسمانها و زمين و آنچه بين آن دو است مخلوق خداوند هستند. طبعاً هر تأثيرى كه بت داشته باشد، بايد مربوط به خداوند باشد؛ چون خودِ بت، مخلوق خداوند است و آثارش هم مخلوق خداوند است.
1) آيات شبيه به اين آيه، عبارتاند از: 3 و 4 زمر؛ 85- 89 زخرف و 23 يس
با توجه به مطالب مذكور، بايد مقصود بتپرستان از «هؤُلاءِ شُفَعاؤُنا عِنْدَ اللَّهِ» اين باشد كه بتها با اذن خداوند شفاعت مىكنند؛ زيرا از خود چيزى ندارند ونكوهش خداوند نسبت به بتپرستان، از آن جهت بوده كه خداوند چنين اذنى به بتها نداده است.
براى روشن شدن پاسخ، در ابتدا مناسب است معناى شفيع روشن گردد.
سخنان اهل لغت و نيز فقيهانى كه در باب «شفعه» سخن گفتهاند چنين است:
برخى گفتهاند: شفع به معناى جفت است در برابر وتر و شافع كسى است كه به خاطر ديگرى، حاجتى را درخواست مىكند.
برخى گفتهاند: اصل در معناى «شفعه، و شفيع و شفاعت» يارى كردن و تقويت كردن است و در مورد جفت، از آن جهت به كار رفته است كه ضميمه شدن يكى به ديگرى، موجب قوت و توان مىشود. (1)اگر معناى اصلى آن كه يارى كردن است، ملاحظه گردد، معناى آيه 18 سوره يونس، چنين مىشود: اين بتها ياوران ما در پيشگاه خدا خواهند بود و چنان چه مشكلى براى ما پيش آيد به دست آنان حل خواهد شد.
1) براى تحقيق بيشتر، ر. ك: العين، ج 1، ص 261؛ صحاح اللغة، ج 3، ص 1238؛ لسان العرب، ج 8، ص 184؛ شرح الازهار، ج 1، ص 4؛ تذكره علامه، ج 1، ص 588؛ جامع المقاصد، ج 6، ص 342، التحفة السنيه، ص 236؛ جواهر الكلام، ج 37، ص 238؛ كشاف القناع، ج 4، ص 164؛ جواهر العقود، ج 1، ص 185
بنابراين آيه نه تنها دلالتى بر طولى بودن ندارد، بلكه دليلى بر استقلال بتها است. و اگر معناى آن، ضميمه شدن باشد؛ يعنى بتها از خدا درخواست مىكنند كه مشكل ما را حل كند و اين يعنى اعتقاد به طوليت و جواب آن چنين است:
در معناى «شفع» و «شفاعت» هرگز مفاد عدم استقلال، در شافع گنجانده نشده است؛ بلكه صرفاً معناى جفت در وى نهفته است. همانگونه كه ملاحظه مىكنيد «شفع» در لغت به معناى جفت و زوج است، در مقابل «وتر» و شافع و شفيع به معناى كسى است كه به جهت درخواست حاجتى، براى ديگرى واسطه مىشود.
در هيچ يك از اين موارد، نيامده است كه شفيع در برابر مشفع، استقلال دارد يا ندارد. ممكن است مستقل باشد و ممكن است استقلال نداشته باشد. اينگونه نيست كه استقلال، در مفهومِ شفاعتى كه واسطهگرى است، نهفته باشد؛ بلكه شافع در طول مشفع است. مثلًا دو نفر كه هر يك مدير مستقلى در مدرسهاى هستند، گاهى براى بعضى از مشكلات دانشآموزان، پيش همديگر، شفاعت مىكنند.
البته بايد توجه داشت شفاعتى كه در قرآن مورد نهى قرار گرفته است، شفاعتى است كه شافع، مستقل باشد؛ اما در موردى كه شافع استقلال ندارد و در طول خداوند است، ممنوع نشده است. اين مطلب را صاحب «الميزان» به طور مشروح توضيح داده است. (1)
1) الميزان، ج 1، ص 167، ذيل آيه 48 بقره
حاصل سخن: تعداد زيادى از آيات دلالت دارد كه بتپرستان، بتها را موجوداتى مستقل، ذى اثر و در عرض خدا مىدانستند. در مقابل، چند آيه كه داراى يك مضمون هستند دلالت داشت كه بتپرستان بتها را شفعاء و وسيله تقرب به خداوند مىدانستند كه اين، ظهور در طوليت دارد. در مقام جمعبندى بين اين دو دسته از آيات، روشن كرديم كه شفاعت، ملازم با طولى بودن نيست؛ بلكه مىتواند عرضى نيز باشد؛ يعنى در عين حال كه بتپرستان، بتها را در عرض خدا مىدانند، معتقد باشند كه بتها مىتوانند، پيش خدا واسطهگرى كنند كه مدعاى ما همين است.
براى روشن شدن اين مطلب، به طرح سخنان «الميزان» كه تحت عنوان «كلام في معنى التوحيد فى القرآن» آمده است، مىپردازيم كه حاصل آن چنين است:
توحيد بتپرستان، توحيد عددى بوده است و توحيد موحدان توحيد محض و حقيقى بوده است؛ يعنى توحيدى كه ثانى ندارد. هر كس كه در معارف اسلامى عميق بينديشد، بدون ترديد مىفهمد كه مسأله توحيد از جهت فهم و درك از دشوارترين و پيچيدهترين مسائل اسلامىاست و سبب دشوارى آن، از اين جهت است كه افق آن فراتر از مسائل عمومى است كه براى همگان قابل فهم است.
بالطبع، مسألهاى كه اين چنين دشوار باشد انديشمندان در درك آن وتصديق آن برداشتهاى گوناگونى خواهند داشت واين بدان جهت است كه انسانها از جهت ساختمان جسمانى و روحى، يكسان نيستند؛ بعضى تيز هوش، بعضى كودن و بعضى متوسطاند وهمين امر موجب اختلاف در برداشت است.
مسأله توحيد، علىرغم فطرى بودن آن برهمگان، از روشنترين مصاديق اختلاف در فهم و برداشت است؛ هر كسى، برداشتى غير از ديگرى دارد. برخى از انسانها همانند بتپرستان به جايى رسيدهاند كه بتهايى را كه از چوب و يا سنگ و حتى از كشك و يا از گلى كه با ادرار شتر مىساختند، شريك خداوند و در رديف خدا قرار مىدادند و آنها را همانند خدا مورد پرستش قرار مىدادند و در مقابل آنها خضوع مىكردند؛ بلكه بتپرستان فراتر از اين رفته به طورى كه خدا را رها كرده و تنها بتها را گرفتند و در گمان آنان خدا مقهور و مغلوب بتها قرار گرفت. از اينرو تنها به بتها روى نهادند و به خداوند پشت كرده و او را رها كردند. و اين انسان بتپرست، صفت واحد و وحدت را كه مخصوص خداوند بود براى بت نيز قائل شد و گفت: خدا واحد است؛ همانگونه كه بت واحد است. البته وحدت عددى يعنى خدا يك اله است و بت نيز يك اله و بتها را آلهه دانست. (1)تصور بتپرستان اين بوده است كه خداوند، واحد عددى است؛
1) وحدت عددى، عبارت است از «يك» كه بقيه اعداد از آن تركيب مىشود. اصلًا يك را جزء اعداد نمىدانستند، بلكه تشكيل دهنده اعداد مىدانستند. پس واحد عددى، عبارت است از «يك» كه دو، سه و ديگر اعداد از آن تشكيل مىشود. واحد عددى، مساوق با محدوديت است؛ مثلًا آبى كه در دوتا ظرف است مىگوييم: آب اول و آب دوم؛ چون هر يك از آنها محدود به ظرف خاصى است. دوتا آب شده است، ولى اگر حد، برداشته شود و ظرفها كنار روند ديگر دو آب نخواهيم داشت، بلكه يك آب است به طور مطلق. وحدت ذاتى و حقيقى عبارت است از وجود محض كه دومى ندارد و آن مساوقِ با نامحدود بودن است. وحدت عددى در مقابل كثرت عددى است، اما وحدت حقيقى و محض، عبارت است از وجود محض كه هرگز دومى ندارد
يعنى بت يكى و خدا هم يكى. عزّى يكى، خدا هم يكى. به طورى كه هر يك از بتها تكتك، اله هستند و لذا از نفى الهان تعجب مىكردند و مىگفتند: «أَ جَعَلَ الْآلِهَةَ إِلهاً واحِداً»؛ چگونه مىشود چند خدا را يكى كرد؟ تصور بتپرستان از دعوت به توحيد، توسط قرآن اين بود كه قرآن به توحيد عددى دعوت مىكند، لذا تعجب مىكردند.
اما در حقيقت، قرآن به توحيد حقيقى و توحيد محض، دعوت مىكرد. وحدتى كه وجود آن بدون نظير و شبيه است، مثلى براى او نيست كه همان وجود نامحدود است. آن وجودى كه همه موجودات مقهور آن هستند، آن وجودى كه غناى محض است و باقى وجودها در برابر آن فقير هستند و همه وجودها سايه آن وجود حقيقى هستند. چنين وجودى، اصلًا عدد بردار نيست. از چنين وجودى عددى تشكيل نمىشود تا دوتا ويا سهتا و يا بيشتر شود.
چنين وجودى، مساوى با يك است. هر موجود ديگرى كه مورد اشاره قرار گيرد، مربوط به آن و ظلّ آن و از متعلقات آن است. او عِدل ندارد. وقتى بدون عدل است پس دومى و سومى هم ندارد.
ديگر نمىتوان گفت: اين خداى الف، آن ديگرى خداى ب است.
توحيدى را كه قرآن مطرح كرده است، مافوق توحيد عددى است.
در روايات تنها در خطبه اوّل «نهجالبلاغه» است كه على عليه السلام توحيد محض را در حدّ عالى تشريح كرده است و آن حضرت، تمام وحدتها را، كه از او استشمامِ كثرت مىشود از ذات حضرت حق، نفى كرده است. (1)
1) الميزان، ج 6، ص 90، ذيل آيات 68- 86 مائده
نكته قابل توجه در «الميزان» كه به طور وضوح بيان شده است، اين است كه بتپرستان نه تنها بتها را در عرض خدا مىدانستند و براى بتها، استقلال قائل بودند؛ بلكه بالاتر، آنان خدا را كنار زده و به بتها روى آورده بلكه بتها را همه كاره عالم مىدانستند، نه خدا را.
با توجه به مطالب ياد شده، شفيع بودن بتها در نظر بتپرستان، به معناى نفى استقلال از بتها نبوده است؛ بلكه به اين معنا بوده كه در هر مشكلى، يا خود بت مشكلگشاست و يا اينكه مىتواند از خدا بخواهد كه مشكل را حل كند. چه بسا خدا چون مقهور بتها است به اجبار بايد شفاعت بتها را بپذيرد. و يا به اين شكل قابل تصور است كه هم خدا و هم بت، داراى منشأ اثر هستند، هرچند بت به اندازه خدا منشأ اثر ندارد، امّا همين اندازه كه بت را منشأ اثر بدانند، معناى استقلال را مىرساند. استقلال متوقف بر اين نيست كه تمام قدرت بت، همانند قدرت خدا باشد؛ بلكه اگر بت را در بعضى از امور و بدون اذن خدا، قادر دانستيم، اين قول به استقلال است.
بنابراين، جمع بين استقلال وشفاعت ممكن است؛ همانند دو نفر كه يكى پزشك و ديگرى مدير مدرسه است. اولى در امور بهداشت، مشكلات فرزند دومى را برآورده مىسازد و دومى در امر آموزش، مشكلات فرزند اولى را برآورده مىسازد. وهر دو نفر آنان نيز در رديف هم ودر عرض هم قرار دارند. همانگونه كه واسطهگرى انسانها براى همديگر، در طول همديگر نيست، بلكه در عرض يكديگر است، واسطهگرى بت، نسبت به خداوند نيز چنين است.
آيتاللَّه سيد عزالدّين زنجانى (1)پيرامون شرك و اعتقاد مشركان در باره بتها فرموده است:
شرك بر دو قسم است: 1- شرك استقلالى كه بتها را در عرض خدا قرار دهند. 2- شرك طولى. عقيده مشركان از نوع دوم بوده است؛ البته عدهاى از گروههاى منحرف، معتقد به نوع اوّل بودند كه مىتوان مجوس را كه معتقد به «يزدان»، مظهر خوبىها و «اهريمن»، مظهر بدىها و نيز نصارا را كه قائل به «اقانيم ثلاثه»: روح القدس، مسيح و خدا بودهاند، نام برد.
امّا مشركان كه در برابر انبيا، جبههگيرى كرده بودند و به نام مشرك خوانده مىشدند، معتقد بودند كه بتها در طول خدا هستند، نه در عرض خدا. بتپرستان قائل بودند كه صانع عالم، يك نفر است و شريكى در خلقت براى او قائل نبودند. اشكال كار آنان فقط در اين بود كه براى خداوند شريك در الوهيّت قرار داده بودند؛ به معناى اينكه بتهايى را نصب كرده بودند و به عنوان واسطه بين خود و خداوند قرار داده بودند و در پيشگاه خداوند، براى بتها جايگاه رفيعى قائل بودند.
اعتقاد به طولى بودن بر دو قسم است:
1) آيتاللَّه سيد عزّالدين زنجانى، از شاگردان علامه طباطبايى است و در حال حاضر، ساكن مشهد مقدس است. وى در فلسفه و عرفان، متخصص و صاحب تأليفاتى است كه يكى از آنها «معيار الشرك فى القرآن» است كه در برگيرنده مباحث ايشان با سؤالكننده فاسد العقيدهاى است كه درباره استشفاء به ائمه و توسل به آنها، صورت گرفته است
قسم اوّل: داراى دليل و مدرك و مستند به برهان است.
قسم دوم: بدون دليل است.
به عبارت ديگر؛ يك قسم با اجازه خدا و قسم ديگر بدون اجازه خدا است. در صورت مأذون بودن، خدا به بندگان اجازه داده است كه به آن واسطهها مراجعه كنند و از آنان حاجت بخواهند، برخلاف قسم دوم، كه خداوند چنين اجازهاى نداده است؛ بلكه اين كار آنها از راه تقليد كوركورانه از اسلافشان است. اشكال عقيده مشركان، در اين بوده است كه از قسم دوم بوده است؛ يعنى عقيده آنان به اينكه بتها در طول خدا، واسطه بين مخلوق و خدا هستند، مستند به هيچ دليل و برهانى نبوده است، از اين جهت مورد نكوهش خداوند قرار گرفتهاند. اين آيه گوياى همين مطلب است:
«هَلْ عِنْدَكُمْ مِنْ عِلْمٍ فَتُخْرِجُوهُ لَنا» (1)
؛ «آيا شما براى عقيده خود دليل روشن و مدركى از خداوند داريد؛ پس بياوريد و به ما نشان بدهيد.»
مشركان در اين عقيده خود، به خدا افترا مىبستند كه خداوند به آنان اجازه داده تا بتها را واسطه قرار دهند. اين آيه نيز بر اين مطلب دلالت دارد:
«وَ كَيْفَ أَخافُ ما أَشْرَكْتُمْ وَ لا تَخافُونَ أَنَّكُمْ أَشْرَكْتُمْ بِاللَّهِ ما لَمْ يُنَزِّلْ بِهِ عَلَيْكُمْ سُلْطاناً فَأَيُّ الْفَرِيقَيْنِ أَحَقُّ بِالْأَمْنِ إِنْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ» (2)
؛ «چگونه من از بتهاى شما بترسم؟ در حالى كه شما از
اين نمىترسيد كه براى خدا همتايى قرار دادهايد كه هيچگونه دليلى درباره آن، بر شما نازل نكرده است.(راست بگوييد) كدام يك از اين دو دسته(بتپرستان و خداپرستان)، شايستهتر به ايمنى(از مجازات) هستند اگر مىدانيد؟!»
كليد كلام در اين آيات، اين است كه خداوند به آنها مىفرمايد: شما عقيدهاى داريد كه براى آن، برهان و منطق نداريد. خداوند چنين اذنى را به شما نداده است كه بتها را به عنوان شفيع بپذيريد. آرى! عقايد مشركان طولى بوده است و مشركان جزيرة العرب، معتقد به صانع يگانه بودهاند، چنانكه آيه زير بر اين مطلب دلالت دارد:
«وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ السَّماواتِ وَ اْلأَرْضَ وَ سَخَّرَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ لَيَقُولُنَّ اللَّهُ فَأَنَّى يُؤْفَكُونَ* اللَّهُ يَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَنْ يَشاءُ مِنْ عِبادِهِ وَ يَقْدِرُ لَهُ إِنَّ اللَّهَ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ* وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ نَزَّلَ مِنَ السَّماءِ ماءً فَأَحْيا بِهِ اْلأَرْضَ مِنْ بَعْدِ مَوْتِها لَيَقُولُنَّ اللَّهُ قُلِ الْحَمْدُ لِلَّهِ بَلْ أَكْثَرُهُمْ لا يَعْقِلُونَ» (1)
؛ «و هرگاه از آنان بپرسى: چه كسى آسمانها و زمين را آفريده، و خورشيد و ماه را مسخر كرده است؟ مىگويند: اللَّه! پس با اين حال چگونه آنان را(از عبادت خدا) منحرف مىسازند؟! خداوند روزى را، براى هر كسى از بندگانش بخواهد گسترده مىكند و براى هر كسى بخواهد، محدود مىسازد، خداوند به همه چيز داناست و اگر از آنان بپرسى: چه كسى
1) عنكبوت: 61- 63
از آسمان، آبى فرستاد و به وسيله آن زمين را پس از مردنش زنده كرد؟ مىگويند: خدا، بگو حمد و ستايش مخصوص خداست. اما بيشتر آنها نمىدانند.»
پس اين نوع آيات، دليل بر اين است كه مشركان بتها را شفيع مىدانستند و براى آنها استقلالى در برابر خدا قائل نبودند و تنها نكوهش خداوند از بتپرستان به اين جهت بوده است كه عقيده آنها ساختگى بوده و دليل و برهانى نداشته است و از طرف خدا هم اجازه نداشتهاند. فرق بتپرستان با ما شيعيان كه معتقديم: پيامبر صلى الله عليه و آله وائمه عليهم السلام شفيع هستند، در همين است كه عقيده ما مأذون است، ولى عقيده مشركان مأذون نيست؛ چنان كه اگر عقيده آنان نيز مستند به دليل و برهانى بود، هيچ مانعى نداشت. همانطور كه مسلمانان در كنار حجرالاسود- كه سنگى بيش نيست- توسل مىجويند و گريه و زارى مىكنند كه هيچ اشكالى هم ندارد؛ چون دليل و برهان دارد.
رفتار بتپرستان در برابر بتها كه گاهى آنها را عبادت نيز مىكردند، نه از اين جهت بوده كه بتها را اله و همانند خدا مىدانستند؛ بلكه از باب واسطه قرار دادن بوده است، چنان كه اين آيه بر اين عقيده گواهى مىدهد:
«أَلا لِلَّهِ الدِّينُ الْخالِصُ وَ الَّذِينَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِهِ أَوْلِياءَ ما نَعْبُدُهُمْ إِلَّا لِيُقَرِّبُونا إِلَى اللَّهِ» (1)
؛ «آگاه باشيد كه دينِ خالص، از آنِ خداست. و آنها كه غير خدا را اولياى خود قرار دادند،(دليلشان اين بوده كه:) اينها را نمىپرستيم مگر به خاطر اين كه ما را به خداوند نزديك كنند.»
1) سوره زمر، آيه 3
مناسك آنان نيز؛ مانند قربانى كردن وغير آن، براى تقرب به بتها جهت واسطه شدن بوده است. (1)
مخفى نماند كه نظر ايشان با نظر استادش علامه طباطبايى، صدوهشتاد درجه فرق دارد. توضيح آنكه نظر علامه طباطبايى اين است كه، گرچه بتپرستان در ابتدا معتقد بودند كه بتها در طول خدا هستند، ولى بعداً از اين عقيده منحرف گشته و معتقد شدند كه بتها مستقل و در عرض خدا هستند. بالاتر آنكه، خدا را رها كردند و به بتها توجه كردند و خدا را مقهور بتها دانستند. و بتها را هم اله خواندند و خدا را واحد عددى دانستند. (2)به نظر مىرسد، آيتاللَّه زنجانى، آيات شرك را توجّه كامل نكردهاند و فقط نظر خود را به آيه «نَعْبُدُهُمْ إِلَّا لِيُقَرِّبُونا إِلَى اللَّهِ» و امثال آن معطوف داشتهاند. و ما در بحث گذشته آياتى كه بر استقلال دلالت مىكرد، مورد بحث قرار داديم. (3)اينكه گفته شود، مشركان بدون اجازه، معتقد به طولى بودن بتها بودهاند، اين به تنهايى نمىتواند مشكلگشا باشد؛ بلكه بحث گستردهاى مىطلبد كه بخشى از آن گذشت و بخشى نيز خواهد آمد.
اين نكته را كه آقاى زنجانى مىگويد: مشركان صانع يگانه را قبول داشتند ما نيز قبول داريم؛ امّا اين اعتراف مشركان، ملازم با طولى بودن
نيست، بلكه با عرضى بودن نيز سازگار است، يا به گفته صاحب «الميزان»، آياتى را كه دلالت بر طوليّت دارد، حمل بر عقايد مشركان در آغاز شركشان مىكنيم و آياتى كه دلالت بر استقلال مىكند حمل بر عقايد نهايى مشركان مىكنيم، يا آن گونه كه ما گفتيم كه فرق است بين عالم عقل و عالم خيال، مشركان در عالم عقل خداوند را يگانه مىدانستند، اما در عالم وهم و خيال گاهى بتها را همانند خدا مؤثر مىدانستند ومعتقد به مؤثر بودن آنان، به طور مستقل بودند- كه بيان آن به تفصيل گذشت- و گاهى معتقد بودند كه بتها واسطه بين آنان و خدا هستند؛ چنانكه از آيه مزبور استفاده مىشود.
عقيده نگارنده آن است كه مشركان، از ابتدا تا آخر معتقد بودهاند كه بتها در عرض خدا هستند كه ما در مباحث قبلى، با دلايلى روشن آن را اثبات كرديم. به عقيده نگارنده نه انتخاب آيت اللَّه زنجانى صحيح است كه مطلقاً قائل به طولى شده است و نه مختار صاحب «الميزان» كه گفته است مشركان در آغاز معتقد به طولى بودند و در پايان معتقد به عرضى و استقلال شدهاند.
ما به فضل خدا، در آينده نزديك از استدلال آقاى زنجانى به آيهاى كه بر بتها اطلاق «شفعاء» كرده است، جواب خواهيم گفت؛ و خواهيم گفت، خود اين آيه دليل ديگرى بر عرضى بودن واستقلال بتها است و شواهدى بر اين مطلب اقامه خواهيم كرد- انشاء اللَّه.
شفاعت مأذون در قرآن، مساوى با شفاعت طولى است و شفاعت غير
مأذون در قرآن، مساوى با شفاعت استقلالى است.
در آيات متعددى، شفاعت مردود شمرده شده است و نيز در آياتى، شفاعت مجاز شمرده شده است. به طور اجمال بايد دانست آياتى كه شفاعت را مردود دانسته است، مربوط به شفاعتى است كه شفيع بخواهد در شفاعت استقلال داشته باشد، و خودسرانه شفاعت كند؛ اما شفاعت در مواردى كه شفيع، مستقلّ در عمل نباشد و در طول خدا و با اذان خداوند باشد، مانعى ندارد. براى توضيح بيشتر، ابتدا چند آيه مرتبط را يادآور مىشويم:
آيه اوّل:
«وَ لا يَشْفَعُونَ إِلَّا لِمَنِ ارْتَضى» (1)
؛ «آنها(فرشتگان) جز براى كسى كه خدا راضى(به شفاعت براى او) است، شفاعت نمىكنند.»
آيه دوم:
«يَوْمَئِذٍ لا تَنْفَعُ الشَّفاعَةُ إِلَّا مَنْ أَذِنَ لَهُ الرَّحْمنُ وَ رَضِيَ لَهُ قَوْلًا» (2)
؛ «در آن روز، شفاعت هيچ كس سودى نمىبخشد، جز كسى كه خداوند رحمان به او اجازه شفاعت داده و به گفتار او راضى است.»
آيه سوم:
«وَ لا تَنْفَعُ الشَّفاعَةُ عِنْدَهُ إِلَّا لِمَنْ أَذِنَ لَهُ» (3)
؛ «هيچ شفاعتى نزد او، جز براى كسانى كه اذن داده، سودى ندارد.»
«مَنْ ذَا الَّذِي يَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلَّا بِإِذْنِهِ» (1)
؛ «كيست كه در نزد او، جز به فرمان او شفاعت كند؟!»
آيات ديگرى نيز همانند آيات ياد شده، در قرآن موجود است كه مفادّ همه آنها اين است كه: يك قسم از شفاعت مجاز و قسمى ديگر غيرمجاز است؛ و به تعبيرى ديگر، يك نوع از شفاعت وجود خارجى دارد و آن عبارت از شفاعتى است كه با اذن خدا باشد و يك نوع شفاعت وجود خارجى ندارد؛ و آن عبارت از شفاعتى است كه بدون اجازه خدا باشد.
سخن ما اين است كه مشركان، معتقد به شفاعت غيرمأذون و خودسر بودهاند و اين نوع شفاعت از نظر آيات، مردود است. از آيات قرآن، چنين استفاده مىشود كه عقيده مشركان، بر اين بوده است كه شفاعت، «بدون اجازه خدا» است كه همان شفاعت استقلالى است. در مقابل، خداوند چنين شفاعتى را محكوم كرده و مردود دانسته است. از آياتى كه شفاعت را منوط به اجازه و رضايت خدا كرده است، به خوبى استفاده مىشود كه جبهه مقابلى بوده است كه به شفاعت بدون اذن خداوند، عقيده داشت است.
اگر مشركان قائل به شفاعت به «اذن اللَّه» بودند، وجهى نداشت كه اين آيات درصدد ردّ عقيده آنان برآيد؛ زيرا در اين صورت، عقيده آنان(در شفاعت) هماهنگ با موحّدان بوده است.
1) بقره: 255
از «باذن اللَّه» در آيات يادشده تعابير متعددى شده است كه داراى مفادّ واحد است. لازم است حقيقت اين نوع شفاعت روشن گردد.
رضايت خداوند به شفاعت شافعين، به اين نحو است كه دوگانگى ميان رضايت خدا و رضايت آنان نيست؛ «رضى اللَّه رضانا أهل البيت». در حقيقت رضايت خداوند در رضايت شافعين، تجلّى كرده است. به عبارت ديگر، رضايت شافعين، مجراى رضايت خداوند است و رضايت خداوند از راه رضايت شافعين پياده شده و تحقّق پيدا مىكند و ميان رضايت خداوند و رضايت شافعين دوگانگى نيست؛ به طورى كه احياناً موجب تضاد گردد؛ بلكه رضايت شافعان، در طول رضايت خداوند است و منافاتى با آن ندارد، اين نوع از شفاعت، معناى طولى بودن نيز هست.
رضايت خداوند در انتخاب شافعين است، به طورى كه انتخاب آنها، عين انتخاب خداوند و موجب خوشنودى خداوند است. از اين روست كه بررسى اعمال بندگان را به آنها تفويض كرده است.
يكى از مجارى رحمت خداوند، وصل شدن به بندگان شايسته خداست؛ يعنى آن قدر اين بندگان شافع، از نظر مرتبه وجودى، بالا هستند كه هر كسى به آنها وصل شود به مرحله وجودى بالاترى راه مىيابد.
امامان، مظهر بالاترين رحمت خداوند هستند.
هر كس به امام معصومى وصل شود به درياى كمال وصل مىشود. براى اين مطلب، مىتوان دريايى را مثال زد كه در كنار آن بركهاى است كه به آن دريا متصل است و نهرى است كه به بركه متصل است. در اينجا نهر، بركه و
دريا هر سه به يكديگر متصل هستند و حكم واحد دارند. ما به بركه پيامبر صلى الله عليه و آله و امامان عليهم السلام متصل هستيم و پيامبر صلى الله عليه و آله و امامان عليهم السلام به درياى بىنهايت خداوند، ما با اتّصال به بركه، متصل به دريا هستيم. و ميان اين سه جدايى نيست، همه يكى هستند. هر كسى كه به امام حسين عليه السلام وصل شد به پيامبر وصل شده است و هر كسى كه به پيامبر صلى الله عليه و آله وصل شد به خدا وصل شده است؛ چون رضايت اينها، عين رضايت خدا است. پيامبر صلى الله عليه و آله و امامان عليهم السلام سلسلهها و مراتب وجودى هستند.
اما عقيده بتپرستان! در شفاعت چنين نبوده است؛ بلكه آنان معتقد بودند بتها داراى استقلال هستند و دستگاهى مستقلّ از خدا دارند. اگر در امرى احتياج به خدا پيدا شد از خداوند- هرچند به صورت اجبار- مىخواهند كه مشكل درخواست كننده را حل كند، مثل اين است كه دو نفر در جامعهاى زندگى مىكنند؛ يكى پزشك است و ديگرى آموزگار و هر يك به ديگرى نيازمند است و چون به ديگرى نياز دارد مشكل او را برطرف مىكند؛ حتى اگر دلش نخواهد و از روى اجبار باشد.
فضاى حاكم بر بتپرستان، يك فضاى جاهلانه بود؛ چنانكه از مباحث گذشته، به خوبى روشن شد. (1)
در اينجا مناسب است آياتى كه دلالت دارد بر اين كه شفاعت در عقيده بتپرستان، شفاعت استقلالى بوده است، نه طولى، طرح شود، تا بطلان
1) براى پى بردن به فضاى جاهلانه بتپرستان، مناسب است رجوع شود به تفسير الميزان، ذيل آيه 48 بقره
كلام آقاى زنجانى به خوبى روشن شود.
آيه اوّل:
«أَمِ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِ اللَّهِ شُفَعاءَ قُلْ أَ وَ لَوْ كانُوا لا يَمْلِكُونَ شَيْئاً وَ لا يَعْقِلُونَ* قُلْ لِلَّهِ الشَّفاعَةُ جَمِيعاً لَهُ مُلْكُ السَّماواتِ وَ اْلأَرْضِ ثُمَّ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ» (1)
؛ «آيا آنان غير از خدا شفيعانى گرفتهاند؟! به آنان بگو: آيا(از آنها شفاعت مىطلبيد) هرچند مالك چيزى نباشند و درك وشعورى براى آنها نباشد؟! بگو تمام شفاعت از آنِ خداست،(زيرا) حاكميت آسمانها و زمين از آنِ اوست و سپس همه شما به سوى او بازمىگرديد.»
در اين آيه چند قرينه وجود دارد كه بتپرستان بتها را به طور مستقل، مؤثر در شفاعت مىدانستند.
قرينه اوّل: مراد از شفاعت، وساطت نيست؛ بلكه اعانه و كمك است؛ چنان كه معناى اصلى آن همين است؛ زيرا ابتدا كلمه «شُفَعَاءَ» را بر بتها اطلاق كرده است، سپس فرموده است: «لِلَّهِ الشَّفَاعَةُ». معناى شفاعت در جمله دوم، يقيناً وساطت نيست؛ آيه نمىخواهد بيان كند كه تمام واسطهگرىها مربوط به خداوند است؛ زيرا روشن است كه خداوند بىنياز از واسطه شدن است و خداوند پيش كسى وساطت نمىكند، بلكه مراد اين است كه همه كمكها از خدا است نه غير او. اين قرينه است كه مقصود از «شفعاء» در جمله «أَمِ اتَّخَذُوا مِن دُونِ اللَّهِ شُفَعَاءَ» نيز اعانه است؛ يعنى آيا شما غير خدا(بتها) را به عنوان ياور و معين انتخاب كردهايد، در صورتى
1) زمر: 43 و 44
كه همه كمكها از طرف خداوند است. آن امدادى كه شما از بتها مىخواهيد مربوط به خداوند است.
اين قرينه روشن مىكند كه مقصود بتپرستان، از به كار بردن شفعاء بر بتها، ياور بودن آنها براى امدادرسانى به بتپرستان بوده است و به طور مستقل، اين اثرگذارى را براى بتها معتقد بودهاند. بتپرستان مىگفتند:
بت شفيع ماست؛ يعنى يار و ياور ما، براى حلّ مشكل است؛ مثل اينكه اگر فرزند ما مريض شود، بت شفا مىدهد. از اينكه در آيه، ميان شفاعت آنها و شفاعت خداوند، منافات وجود دارد، معلوم مىشود كه شفاعتِ استقلالى مورد نظر بتپرستان بوده است؛ اما بنابر طولى بودن شفاعت بتها، منافاتى بين شفيع بودن بتها و شفاعت خداوند نيست؛ بلكه هر دو به يك منبع منتهى مىشود، شفاعت بتها عين شفاعت خداوند خواهد بود و نيازى نيست كه خداوند شفاعت آنها را نفى كند و شفاعت را در خود منحصر كند؛ مثلًا ما شيعيان كه قائل هستيم ائمه عليهم السلام در سختىها به ما كمك مىكنند، منظور اين است كه در طولِ كمكرسانى خدا است و هرگز منافاتى بين كمكرسانى ائمه و كمكرسانى خدا نيست. ايجاد منافات، در صورتى است كه ميان دو كمكرسان، جدايى و دوگانگى وجود داشته باشد. نبودِ اين قرينه، نشان مىدهد كه شفاعت بتها را، در عرض خداوند دانسته است.
خلاصه بنابر طولى بودن، نيازى به نفى شفاعت آنان و اثبات شفاعت براى خداوند نبود، بلكه هر دو از يك سنخ بودند.
قرينه دوم: اگر بتپرستان، بتها را در طول خداوند، شفيع مىدانستند، وجهى نداشت كه خداوند از بتها نفى ملكيّت كند و بفرمايد: «لا يملكون
شيئاً»؛ يعنى بتها چيزى را مالك نيستند؛ زيرا بسيار روشن است كه اگر بتپرستان، بتها را در طول خداوند مىدانستند، ملكيّت خود به خود از آنان نفى مىشد و نيازى به نفى ملكيّت از آنان نداشت؛ چون بنا بر طوليت، اعتقاد بتپرستان بر اين بوده است كه بتها از خود چيزى ندارند. روى اين جهت لازم نبود خداوند بگويد: بتها مالك چيزى نيستند. جمله «لا يملكون شيئاً»؛ نشان دهنده آن است كه بتپرستان، براى بتها يك نوع ملكيّت مستقل را در برابر خدا قائل بودند. و از اين جهت، نياز بود كه خداوند آن را نفى كند و مالكيت آسمان و زمين را براى خود، ثابت بداند.
از مجموع نفى و اثبات، روشن مىشود كه عقايد بتپرستان، بر استقلال مالكيّت بتها، در برابر خدا بوده است.
قرينه سوم: كلمه «من دون اللَّه» است. اين جمله مىگويد: شفعايى كه مدّنظر آنها است به خدا ربط ندارند و اين با عرضيت و استقلال شفعاء سازگار است؛ يعنى شفعاء را طورى تصور كردهاند كه شفاعت آنان غير از شفاعت خداوندى است؛ اما بنا بر طولى بودن، بتها در طول خداوند و شفاعت آنان نيز در طول شفاعتِ خداوند است.
آيه دوم:
«وَ لَقَدْ جِئْتُمُونا فُرادى كَما خَلَقْناكُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ وَ تَرَكْتُمْ ما خَوَّلْناكُمْ وَراءَ ظُهُورِكُمْ وَ ما نَرى مَعَكُمْ شُفَعاءَكُمُ الَّذِينَ زَعَمْتُمْ أَنَّهُمْ فِيكُمْ شُرَكاءُ لَقَدْ تَقَطَّعَ بَيْنَكُمْ وَ ضَلَّ عَنْكُمْ ما كُنْتُمْ تَزْعُمُونَ» (1)
؛ «و(روز قيامت به آنها گفته مىشود:) همه شما تنها به
1) انعام: 94
سوى ما بازگشت نموديد، همانگونه كه روز اوّل شما را آفريديم، و آنچه را به شما بخشيده بوديم، پشتسر گذارديد و شفيعانى را كه شريك در شفاعت خود مىپنداشتيد، با شما نمىبينيم، پيوندهاى شما بريده شده است؛ و تمام آنچه را كه تكيهگاه خود تصور كرديد از شما دور و گم شدهاند.»
در «مجمعالبيان» و در معناى: «زَعَمْتُمْ أَنَّهُمْ فِيكُمْ شُرَكَاءُ» چنين آمده است: «تصور شما اين بود كه بتها نسبت به امور شما، شركاى ما هستند.» (1)در اين آيه، به «شفعاء» اطلاق «شركاء» كرده است. پيش از اين بيان شد كه لفظ شريك، در جايى اطلاق مىشود كه شريك در رديف شريك ديگر باشد، نه در طول آن، و اين ظهور در استقلال دارد. مفاد آيه چنين است: به گمان شما، شفعاى شما شريك خداوند هستند. روشن است كه شريك خدا بودن، مستلزم اين است كه شخص در رديف خدا و مستقلّ در تأثير باشد. حاصل آنكه، بتپرستان شفيعى را قبول داشتند كه شريك خداوند هم باشد و چون شريك، ظهور در استقلال دارد؛ پس شفيع هم، چنين خواهد بود.
ايشان ادعا مىكند كه مشركان، معتقد به عرضيت نبودهاند؛ بلكه اعتقاد به طوليت داشتهاند؛ البته طولى بر دو قسم است: 1- مأذون. 2- غير مأذون.
1) مجمع البيان، ج 4، ص 116
آنان به طولى بودنِ غير مأذون، معتقد بودهاند.
ما مىخواهيم اثبات كنيم كه اين تقسيم اصلًا مورد ندارد؛ بلكه طولى بودن، مساوى با مأذون بودن است. اين كه هم، طول باشد و هم غير مأذون، مطلبى بىاساس و باطل است.
توضيح: اذن عبارت است از اذن تكوينى، نه تشريعى. معناى اذن تكوينى، قرار گرفتن واسطه، در رديف اسباب و مسببات است. اگر ما مىگوييم پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم و امامان عليهم السلام در شفا دادن و برآوردن حوائج، مأذون هستند؛ يعنى در سلسله اسباب، براى ارتباط بندگان با خدا قرار دارند؛ مثلًا اين كه خداوند آب را مرطوب قرار داده است؛ يعنى اذن داده است كه آب مرطوب باشد. و اگر آب تكويناً مرطوب نبود، يعنى خداوند براى مرطوبيت آن اذن نداده است. اما وقتى مرطوب هست؛ يعنى در رطوبت مأذون است. و معنى ندارد گفته شود، مرطوب بر دو قسم است: مأذون و غير مأذون؛ زيرا وقتى مرطوب است، يعنى مأذون است و وقتى مرطوب نيست، يعنى مأذون نيست.
اثربخشى بت و يا هر واسطه ديگر نيز چنين است. اگر از طرف خدا، داراى اثر است، پس مأذون است واگر تكويناً داراى اثر نيست، پس مأذون نيست. خلاصه اينكه بحث، يك بحث وجودى است، نه جعلى و اعتبارى.
معناى مأذون بودن امام، يعنى خداوند به او آن چنان مرحله وجودى بخشيده است كه بندگانى كه به او وصل مىشوند به خداوند وصل شوند. و خواهى نخواهى چنين هست؛ يعنى اين در تكوين، امرى ثابت است.
اگر بت غير مأذون است، يعنى از نظر تكوينى، خداوند بت را در حيطه سبب و مسبب قرار نداده است و از اساس بتها طوليتى ندارند، نه اين كه طوليت دارند، ولى بدون اذن است. اين كه گفته شود: فرق است بين اين كه
اصلًا طوليت نداشته باشند و يا اين كه طوليت داشته باشند، ولى از طرف خداوند مأذون نباشد، سخنى ناصحيح است. سخن ما اين است كه اگر بتها طولى هستند لازمه ذاتى آن، اذن مىباشد؛ و اين نظير زوجيت، براى اربعه است. همان گونه كه زوجيت از اربعه قابل تفكيك نيست، اذن هم از طوليت قابل تفكيك نيست؛ زيرا معناى طولى بودن اين است كه در سلسله علل و معلولها قرار دارد و در جهان هستى مؤثر است؛ چون خداوند اين چنين وجودى را به وى داده است. اگر خداوند آنها را در سلسله اسباب و مسببات قرار نداده، پس اصلًا در طول نيستند. و همين معناى غير مأذون بودن است. پس نتيجه مىگيريم، تقسيم طولى بودن به مأذون و غير مأذون، ناصحيح است.
ممكن است آيتاللَّه زنجانى در دفاع از خود چنين بگويد: ما كه مىگوييم بتها در طول خداوند قرار دارند، منظورمان اين است كه در سلسله اسباب و مسببات قرار مىگيرند و از نظر مرتبه وجودى- كه از طرف خداوند دارند- كارهايى از آنها ساخته است. اين عقيده بتپرستان بوده است و معناى غير مأذون بودن اين است كه خداوند تكذيب كرده است كه به بتها اثرى عطا كرده باشد و در سلسله اسباب و مسببات قرار داده باشد. و فرموده است اين عقيده، بدون دليل و برهان است؛ يعنى خداوند بتها را سبب و مسبب قرار نداده است، پس طولىِ غير مأذون داريم.
جواب اين است كه اصل چنين عقيدهاى از نظر ثبوت، منافى با توحيد
نيست؛ يعنى اگر كسى معتقد باشد موجود ديگرى واسطه بين بنده و بين خداوند است، ولى واسطه هرچه دارد از خداوند دارد، چنين عقيدهاى، منافى با توحيد نيست؛ زيرا در آن چيزى به عنوان خلاف يگانگى خداوند مشاهده نمىشود. البته اگر چنين مطلبى مطابق با واقع و ثبوت نباشد، اين مطلبى خلاف واقع و كذب است، اما فرق است بين اين كه مطلبى خلاف واقع باشد يا خلاف توحيد باشد. مثلًا اگر كسى معتقد باشد آب مرطوب نيست اين عقيده مخالف با واقع است، اما منافى با توحيد نيست، صاحب چنين عقيدهاى بايد به جهت گفتار خلاف واقع توبيخ شود، اما هرگز خلاف توحيد نيست تا آن به جهت خلاف توحيد مؤاخذه گردد. پس چنين عقيدهاى نمىتواند عقيده مشركان باشد.
آقاى زنجانى تصور كرده است، همين كه يك مطلبى خلاف واقع باشد و خداوند براى آن اجازه صادر نكرده باشد، آن خلاف توحيد مىشود. در حالى كه چنين نيست. خداوند در مواردى از اهل كتاب گلايه كرده است كه چرا چنين حكمى را به دروغ به خدا نسبت مىدهيد؛ مثلًا مىگويند:
خداوند پيه را حرام كرده است و يا بعضى از حيوانها را حرام كرده است، در صورتى كه حرام نكرده است، امّا به اهل كتاب نگفته است شما با اين عقيده از توحيد بيرون رفتهايد، بلكه فرموده است: اين كذب و افتراست.
1- نظر «مجمع البيان» و «كشاف»، اين است كه مشركان، معاد را باور داشتهاند. طبرسى در ذيل آيه «اللَّهُ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ الْحَيُّ الْقَيُّومُ لا تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَ لا نَوْمٌ لَهُ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي اْلأَرْضِ مَنْ ذَا الَّذِي يَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلَّا بِإِذْنِهِ» (1)
گفته است: اين آيه در مقام نفى شفاعت است؛ يعنى در روز قيامت كسى براى كسى شفاعت نمىكند، مگر به اذان خداوند؛ زيرا مشركان معتقد بودهاند كه در قيامت، بتها داراى مقام شفاعت هستند، اين آيه، در مقام ردّ عقيده آنان است و شبيه اين مطلب را، ذيل آيه «وَ يَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ ما لا يَضُرُّهُمْ وَ لا يَنْفَعُهُمْ وَ يَقُولُونَ هؤُلاءِ شُفَعاؤُنا عِنْدَ اللَّهِ قُلْ أَ تُنَبِّئُونَ اللَّهَ بِما لا يَعْلَمُ فِي السَّماواتِ وَ لا فِي اْلأَرْضِ سُبْحانَهُ وَ تَعالى عَمَّا يُشْرِكُونَ» گفته است. (2)همچنين «كشاف» در ذيل آيه مزبور، گفته است: مشركان به معاد اعتقاد داشتهاند و يكى از مقامهايى كه براى بتها قائل بودهاند، مقام شفاعت بود.
2- صاحب «الميزان» مىگويد: مشركان عقيده به معاد نداشتهاند و اين
بحث را به طور مشروح، در جلد بيستم از «الميزان» (1)، ذيل آيه «الَّذِي هُمْ فِيهِ مُخْتَلِفُونَ»، آورده است. چكيده سخن ايشان چنين است: مشركان، درباره قيامت به چهار گروه تقسيم مىشدند، كه همه آنها در اصلِ انكارِ معاد، اتفاق نظر داشتند.
نگارنده، در اصل اين مطلب، كه مشركان منكر قيامت بودهاند با صاحب «الميزان» هم عقيده است؛ ولى تقسيم آنها به چند گروه را قبول ندارد. (2)
پاسخ ايشان، از كلام صاحب «الميزان» روشن مىشود؛ زيرا آن گونه كه در «الميزان» آمده است: «مراد از «هؤلاء شفعاؤنا عنداللَّه»، شفاعت در دنيا، براى رفع گرفتارى و بلايا و جلب خيرات است، نه شفاعت اخروى؛ يعنى بتپرستان معتقد بودهاند كه بتها؛ در سلسله علل و معلولها و اسباب و مسببات قرار دارند و در امور دنيا تأثيرگذار هستند و اگر مشكلى براى بتپرستان پيش آيد، بتها مىتوانند آن را حل كنند. به عبارت ديگر، در اراده خدا تأثيرگذار هستند و اسباب را طبق خواسته خود، محقق مىسازند. پس وساطت و شفاعت مربوط به امور دنيايى بوده است، نه امور اخروى. و مراد از شفاعت، در تمام آياتى كه سخن از شفاعت شده است، همين است و هيچ ارتباطى به شفاعت اخروى ندارد.
به نظر نگارنده، ممكن است بتوانيم ميان گفته «مجمع البيان»،(مشركان
معاد را باور داشتند) و گفته صاحب «الميزان»(مشركان معاد را باور نداشتهاند) را با اين بيان جمع كنيم: كلام مشركان اين بوده است كه معادى در كار نيست؛ اما به فرض اينكه معادى هم باشد، بتها در قيامت براى ما شفاعت خواهند كرد. و مقصود از «هؤلاء شفعائنا عند اللَّه» شفاعت اخروى باشد، امّا به صورت مفروض؛ يعنى بر فرض كه قيامتى باشد، بتها پيش خداوند شفيع ما هستند و تا بت را داريم، غم نداريم! التزام به اين سخن بُعدى ندارد و مىتوان در اين باره به اين آيه استشهاد كرد:
«وَ ما أَظُنُّ السَّاعَةَ قائِمَةً وَ لَئِنْ رُجِعْتُ إِلى رَبِّي إِنَّ لِي عِنْدَهُ لَلْحُسْنى» (1)
؛ «و گمان نمىكنم قيامت بر پا شود؛(و به فرض كه قيامتى باشد) هرگاه به سوى پروردگارم بازگردانده شوم، براى من نزد او پاداشهاى نيك است.»
گرچه آيات مربوط به انكار معاد، توسط مشركان بسيار است؛ ولى ما براى رعايت اختصار به يك آيه بسنده مىكنيم و علاقهمندان بحث را، به اصل كتاب ارجاع مىدهيم:
«بَلْ قالُوا مِثْلَ ما قالَ اْلأَوَّلُونَ* قالُوا أَ إِذا مِتْنا وَ كُنَّا تُراباً وَ عِظاماً أَ إِنَّا لَمَبْعُوثُونَ* لَقَدْ وُعِدْنا نَحْنُ وَ آباؤُنا هذا مِنْ قَبْلُ إِنْ هذا إِلَّا أَساطِيرُ اْلأَوَّلِينَ» (2)
؛ «(نه،) بلكه آنان نيز مثل آنچه
پيشينيان گفته بودند، گفتند. آنها گفتند: آيا هنگامى كه مرديم و خاك و استخوانهايى(پوسيده) شديم، آيا بار ديگر برانگيخته خواهيم شد؟! اين وعده به ما و پدرانمان از قبل داده شده؛ اين فقط افسانههاى پيشينيان است.»
آيات قبل و بعد، بدون ترديد مربوط به مشركان است. ضمير «قالوا» نيز به مشركان برمىگردد. پس سخن مشركان، نفى معاد بوده است و عقيده به معاد را افسانه مىپنداشتند. اين آيه به صراحت دلالت مىكند بر اينكه عقيده مشركان، نفى معاد بوده است. (1)
1) مىتوانيد براى تحقيق بيشتر به اين آيات مراجعه كنيد: يونس: 3- 4؛ رعد: 36؛ قصص: 88؛ عنكبوت: 64؛ يس: 78- 79. صافات: 15- 24 و 52. ق: 3. واقعه: 46؛ فصّلت: 6- 7؛ توبه: 54؛ شورى: 7 و 13؛ مدّثّر: 40- 47
قبل از ورود به بحث، تذكر يك نكته لازم است و آن اينكه مشركان، مناسك را به انگيزه بت انجام مىدادند؛ يعنى اگر ما اسمى از مناسك بتپرستان مىبريم، مقصود، آن مناسكى است كه آنها به قصد بتپرستى و اظهار علاقه به بت انجام مىدادند. هرچند اين بحث داراى ادله فراوانى است كه از لابهلاى مباحث روشن مىشود؛ ولى يكى از ادله آن، آيات ذيل است:
«قُلْ إِنَّنِي هَدانِي رَبِّي إِلى صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ دِيناً قِيَماً مِلَّةَ إِبْراهِيمَ حَنِيفاً وَ ما كانَ مِنَ الْمُشْرِكِينَ* قُلْ إِنَّ صَلاتِي وَ نُسُكِي وَ مَحْيايَ وَ مَماتِي لِلَّهِ رَبِّ العالَمِينَ* لا شَرِيكَ لَهُ وَ بِذلِكَ أُمِرْتُ وَ أَنَا أَوَّلُ الْمُسْلِمِينَ» (1)
؛ «بگو: پروردگارم مرا به راه راست هدايت كرده، آئينى پا برجاست(و ضامن سعادت دين و دنيا)؛ آيين ابراهيم كه از آيينهاى خرافى روى گرداند، و از مشركان نبود. بگو:
نماز و تمام عبادات من، و زندگى و مرگ من، همه براى خداوندى است كه پروردگار جهانيان است. همتايى براى او نيست؛ و به همين مأمور شدهام؛ و من نخستين مسلمانم.»
1) انعام: 161- 163
از جمله: «وَ ما كانَ مِنَ الْمُشْرِكِينَ»، استفاده مىشود كه ابراهيم عليه السلام جزء مشركان نبوده است. به پيامبر دستور مىدهد، همانند ابراهيم، داراى دين حنيف باشد و تمام مناسك را، اعمّ از نماز، مناسك حج، زنده بودن و مرگ خود را براى خداوندِ يگانه قرار دهد. اين نشان مىدهد كه جبهه مخالف پيامبر كه مشركان باشند، مناسك آنان براى خداى يگانه نبوده است؛ بلكه براى بتها بوده است.
گويا شاخص پيامبر با مشركان، در اين است كه مشركان، اعمال را براى بتها انجام مىدادند، ولى پيامبر براى خدا انجام مىداد.
مشركان، آداب، مراسم، عبادات و مناسكى ويژه داشتند كه براى بتها انجام مىدادند. در اينجا به بيان نمونههايى از مناسك مشركان، مىپردازيم:
مشركان حيوانات را با نام بت سر مىبريدند و شايد يكى از فلسفههاى دستور اسلام مبنى بر واجب بودن ذكر نام خدا به هنگام ذبح حيوان، مقابله با مناسك غلط بتپرستان بوده است. لازم به ذكر است، اصل اينكه ذبح حيوان با نام بت است روشن است، ولى جزئيات آن كه با نام كدام بت بوده است؛ آيا با نام بت بزرگ، يا بت قبيله و يا بت محله بوده است، روشن نيست.
از جمله آياتى كه بر اين آيين مشركان، دلالت دارد، اين آيه است:
«حُرِّمَتْ عَلَيْكُمُ الْمَيْتَةُ وَ الدَّمُ وَ لَحْمُ الْخِنْزِيرِ وَ ما أُهِلَّ لِغَيْرِ اللَّهِ بِهِ وَ الْمُنْخَنِقَةُ وَ الْمَوْقُوذَةُ وَ الْمُتَرَدِّيَةُ وَ النَّطِيحَةُ وَ ما أَكَلَ السَّبُعُ إِلَّا ما ذَكَّيْتُمْ وَ ما ذُبِحَ عَلَى النُّصُبِ ...» (1)
؛ «گوشت مردار، خون، گوشت خوك، و حيواناتى كه به غير نام خدا ذبح شوند، و حيوانات خفه شده، و به زجر كشته شده، و آنها كه بر اثر پرت شدن از بلندى بميرند، و آنها كه به ضرب شاخ حيوان ديگر مرده باشند، و باقيمانده صيد حيوان درنده، مگر آنكه(به موقع به آن حيوان برسيد، و) آن را سر ببريد و حيواناتى كه روى بتها(يا در برابر آنها) ذبح مىشوند،(همه) بر شما حرام شده است.»
وجه استدلال:
اين آيه در مقام شمارشِ خوردنىهاى حرام است. يكى از آنها، «ما اهلّ لغير اللَّه» است؛ يعنى حيوانى كه با نام غير خدا ذبح شده است. «اهلال» در لغت، به معناى «رفع الصوت» است؛ يعنى چيزى را با صداى بلند گفتن.
هنگامى كه نوزاد، از مادر متولد مىشود، اولين صداى او را اهلال مىگويند. شايد اطلاق «اهلال» براى ذبح حيوان، با نام بت از آن جهت بوده است كه مشركان به هنگام ذبح، با صداى بلند، نام بت را ذكر مىكردند.
يكى از مراسم ويژه مشركان، قربانى كردن حيوان جهت تقرب به بتها بوده است. از اين آيه مىتوان اين مطلب را استفاده كرد:
1) مائده: 3
«حُرِّمَتْ عَلَيْكُمُ الْمَيْتَةُ وَ الدَّمُ وَ لَحْمُ الْخِنْزِيرِ وَ ما أُهِلَّ لِغَيْرِ اللَّهِ بِهِ وَ الْمُنْخَنِقَةُ وَ الْمَوْقُوذَةُ وَ الْمُتَرَدِّيَةُ وَ النَّطِيحَةُ وَ ما أَكَلَ السَّبُعُ إِلَّا ما ذَكَّيْتُمْ وَ ما ذُبِحَ عَلَى النُّصُبِ ...».
شاهد ما جمله «مَا ذُبِحَ عَلَى النُّصُبِ» است.
توضيح آنكه: براى «مَا ذُبِحَ عَلَى النُّصُبِ»، چند معنا نقل شده است:
1- حيوانى كه با ياد بت، ذبح شده است.
2- حيوانى كه براى تقرب به بتها ذبح شده است. «على» در اين وجه، به معناى «لام» است؛ يعنى «ذبح للنصب».
«النُّصُبِ»: جمع «نصاب». مراد يكى از اين دو معناست:
1- بتهايى كه از سنگ ساخته شده بودند.
2- سنگهايى كه در اطراف كعبه مىگذاشتند. (1)وجه استدلال:
اگر در معناى «ما ذبح على النصب»، احتمال اوّل را انتخاب كنيم، اين آيه دليل بر سر بريدن حيوانات، با نام بت است و اگر احتمال دوم را بپذيريم، دليل بر سر بريدن حيوانات، براى تقرب به بتها خواهد بود. در «مجمع البيان»، اضافه كرده است كه بعد از سر بريدن قربانى، خون آن را براى تبرك به بتها مىماليدند.
1) تفسير علّييّن، ص 107،(تأليف نگارنده)
آيه زير بر اين مطلب دلالت دارد:
«وَ جَعَلُوا لِلَّهِ مِمَّا ذَرَأَ مِنَ الْحَرْثِ وَ اْلأَنْعامِ نَصِيباً فَقالُوا هذا لِلَّهِ بِزَعْمِهِمْ وَ هذا لِشُرَكائِنا فَما كانَ لِشُرَكائِهِمْ فَلا يَصِلُ إِلَى اللَّهِ وَ ما كانَ لِلَّهِ فَهُوَ يَصِلُ إِلى شُرَكائِهِمْ ساءَ ما يَحْكُمُونَ» (1)
؛ «آنها [/ مشركان] سهمى از آنچه خداوند از زراعت و چهارپايان آفريده، براى او قرار دادند،(و سهمى براى بتها) و به گمان خود گفتند: اين مال خداست؛ و اين هم مال شركاى ما [/ يعنى بتها] است. آنچه مال شركاى آنها بود، به خدا نمىرسيد؛ ولى آنچه مال خدا بود، به شركاىشان مىرسيد.(آرى اگر سهم بتها با كمبودى مواجه مىشد، مال خدا را به بتها مىدادند، امّا عكس آن را مجاز نمىدانستند). چه بد حكم مىكنند.»
توضيح:
«جَعَلُوا لِلّهِ ...»، عدل ديگرى دارد كه به خاطر روشن بودن آن، حذف شده است؛ يعنى «وجعلوا للاوثان منه نصيباً».
در توضيح آيه چند وجه گفته شده است: 1- مشركان يك زمين را به نيت خدا و زمين ديگرى را به نيت بتها زراعت مىكردند، اگر زراعت منسوب به خدا، محصول خوبى مىداد به خلاف محصول بتها، بخشى از محصول خدا را براى مصارف بتها مصرف مىكردند و مىگفتند: خدا
1) انعام: 136
بىنياز است. 2- اگر از آن چيزى كه براى بتها قرار داده بودند، واردِ در سهم خدا مىشد، آن را جدا كرده و به بتها برمىگرداندند و اگر به عكس بود، به حال خود رها مىكردند و مىگفتند: خدا بىنياز است.
چهارپايان را نيز بين خدا و بتها تقسيم مىكردند.
«الْحَرْثِ»: زراعت. «الْأَنْعَامِ»: شتر و گاو و گوسفند. (1)
يكى از مراسم و مناسك بتپرستان، عبادت و كرنش در برابر بتها و دراز كردن دست نياز به سوى آنها بوده است. لازم به ذكر است كه خواندن بتها، معنايى همسان با عبادت بتها دارد كه بعداً توضيح آن خواهد آمد.
پيش از ورود به بحث، لازم است معناى عبادت روشن گردد، البته تفصيل سخن در معناى عبادت، در بحثى مستقل خواهد آمد؛ امّا به طور اجمال: به نظر ما عبادت، عبارت است از «مطلق خضوع و تذلل». در اين تعريف، قيد اضافهاى ملاحظه نشده است.
در قرآن، آيات فراوانى در اين رابطه به چشم مىخورد كه ما به ذكر چند نمونه بسنده مىكنيم:
آيه اوّل:
«قُلْ يا أَيُّهَا النَّاسُ إِنْ كُنْتُمْ فِي شَكٍّ مِنْ دِينِي فَلا أَعْبُدُ الَّذِينَ تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ وَ لكِنْ أَعْبُدُ اللَّهَ الَّذِي يَتَوَفَّاكُمْ وَ أُمِرْتُ أَنْ أَكُونَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ* وَ أَنْ أَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنِيفاً وَ لا
1) تفسير علييّن، ص 145
تَكُونَنَّ مِنَ الْمُشْرِكِينَ* وَ لا تَدْعُ مِنْ دُونِ اللَّهِ ما لا يَنْفَعُكَ وَ لا يَضُرُّكَ فَإِنْ فَعَلْتَ فَإِنَّكَ إِذاً مِنَ الظَّالِمِينَ» (1)
؛ «بگو: اى مردم! اگر در عقيده من شك داريد، من آنهايى را كه جز خدا مىپرستيد، نمىپرستم، تنها خداوندى را پرستش مىكنم كه شما را مىميراند؛ و من مأمورم كه از مؤمنان باشم.(و به من دستور داده شده كه:) روى خود را به آيينى متوجه ساز كه از هر گونه شرك، خالى است؛ و از مشركان مباش! و جز خدا، چيزى را كه نه سودى به تو مىرساند و نه زيانى، مخوان كه اگر چنين كنى، از ستمكاران خواهى بود.»
روشن است كه مراد از «النَّاسُ»، مشركان است؛ زيرا هم در آيه 104 فرموده است: «تَعْبُدُونَ مِن دُونِ» و هم در آيه 105 آمده است: «وَلَا تَكُونَنَّ مِنَ الْمُشْرِكِينَ».
آيه 104، صراحت دارد كه مشركان، بتها را كه غير خدا بودند، عبادت مىكردند. در آيه 106، با تعبير «لا تدع من دون اللَّه»، نهى از عبادت كرده است؛ چون- همان طور كه در ابتداى بحث اشاره شد- خواندن بت يا عبادت آن، داراى معناى واحد است.
آيه دوّم:
«قُلْ يا أَيُّهَا الْكافِرُونَ* لا أَعْبُدُ ما تَعْبُدُونَ* وَ لا أَنْتُمْ عابِدُونَ ما أَعْبُدُ* وَ لا أَنا عابِدٌ ما عَبَدْتُّمْ* وَ لا أَنْتُمْ عابِدُونَ ما أَعْبُدُ* لَكُمْ دِينُكُمْ وَلِيَ دِينِ» (2)«بگو: اى كافران! آنچه را شما
مىپرستيد، من نمىپرستم. و نه شما آنچه را من مىپرستم مىپرستيد، و نه من هرگز آنچه را شما پرستش كردهايد مىپرستم و نه شما آنچه را من مىپرستم، پرستش مىكنيد؛(حال كه چنين است) آيين شما براى خودتان، و آيين من براى خودم.»
اين سوره صراحت دارد كه كفار و مشركان، بت را عبادت مىكردند.
به راستى، بتپرستان بر آيين خود چه دليلى داشتهاند؟! آيا دليل عقلى و نقلى داشتهاند؟! از آيات قرآن، فهميده مىشود كه آنها فاقد هر گونه دليل عقلى و نقلى بودهاند، خواه در اعتقادات و خواه در مناسك. در يك كلمه مىتوان گفت: آيين بتپرستى، يك آيين من درآوردى است كه بر پايه وهم و خيال، بنا شده است و به هيچ كتاب آسمانى و يا دليل عقلى، مستند نيست.
براى روشن شدن مدعا به چند آيه تمسّك مىجوييم (1):
آيه اوّل:
«سَيَقُولُ الَّذِينَ أَشْرَكُوا لَوْ شاءَ اللَّهُ ما أَشْرَكْنا وَ لا آباؤُنا وَ لا حَرَّمْنا مِنْ شَيْءٍ كَذلِكَ كَذَّبَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ حَتَّى ذاقُوا بَأْسَنا قُلْ هَلْ عِنْدَكُمْ مِنْ عِلْمٍ فَتُخْرِجُوهُ لَنا إِنْ تَتَّبِعُونَ إِلَّا الظَّنَّ وَ إِنْ أَنْتُمْ إِلَّا تَخْرُصُونَ* قُلْ فَلِلَّهِ الْحُجَّةُ الْبالِغَةُ فَلَوْ شاءَ لَهَداكُمْ أَجْمَعِينَ* قُلْ هَلُمَّ شُهَداءَكُمُ الَّذِينَ يَشْهَدُونَ أَنَّ اللَّهَ حَرَّمَ هذا فَإِنْ شَهِدُوا فَلا تَشْهَدْ مَعَهُمْ وَ لا تَتَّبِعْ أَهْواءَ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآياتِنا وَ الَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ وَ هُمْ بِرَبِّهِمْ يَعْدِلُونَ» (2)
؛ «به زودى
مشركان(براى تبرئه خويش) مىگويند: اگر خدا مىخواست، نه ما مشرك مىشديم و نه پدران ما؛ و نه چيزى را تحريم مىكرديم.
كسانى كه پيش از آنها بودند نيز، همين گونه تكذيب مىكردند؛ و سرانجام(طعم) كيفر ما را چشيدند. بگو: آيا دليل روشنى(بر اين موضوع) داريد كه آن را به ما نشان دهيد؟! شما فقط از پندارهاى بىاساس پيروى مىكنيد، و تخمينهاى نابجا مىزنيد. بگو: دليل رسا(و قاطع) براى خداست(دليلى كه براى هيچ كس بهانهاى باقى نمىگذارد). و اگر بخواهد همه شما را(به اجبار) هدايت مىكند.
(ولى چون هدايت اجبارى بىثمر است، اين را نمىكند). بگو:
گواهان خود را كه گواهى مىدهند خداوند اينها را حرام كرده است، بياوريد! اگر آنها(به دروغ) گواهى دهند، تو با آنان(همصدا نشو؛ و) گواهى نده، و از روى هوا و هوس، كسانى كه آيات ما را تكذيب كردند، و كسانى كه به آخرت ايمان ندارند و براى خدا شريك قائلاند، پيروى مكن.»
بخشهايى از اين آيات، بىمنطق بودن آيين بتپرستان را گوشزد مىكند:
1- «قُلْ هَلْ عِندَكُم مِنْ عِلْمٍ فَتُخْرِجُوهُ لَنَا»؛ يعنى آيا شما مدركى داريد؟
يعنى شما بر آيين خود مدركى نداريد و آن را بر دروغ استوار كردهايد كه مىگوييد خداوند دستور بتپرستى داده است.
2- «إِن تَتَّبِعُونَ إِلَّا الظَّنَّ»؛ يعنى آيين شما مستند به ظن و گمان است.
3- «وَإِنْ أَنتُمْ إِلَّا تَخْرُصُونَ»؛ يعنى آيين شما بر فرض و حدس استوار
است و مطابق با دليل نيست.
4- «فَلِلّهِ الْحُجَّةُ الْبَالِغَةُ»؛ يعنى دليل رسا، از آنِ خداوند است و شما دليل نداريد.
5- «قُلْ هَلُمَّ شُهَدَاءَكُمْ ...»؛ يعنى اگر راست مىگوييد، شاهدان خود را بياوريد(شاهد نداريد) و در صورتى كه شاهد بياوريد يقيناً آنها اهل دروغ هستند.
آيه دوم:
«وَ يَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ ما لَمْ يُنَزِّلْ بِهِ سُلْطاناً وَ ما لَيْسَ لَهُمْ بِهِ عِلْمٌ وَ ما لِلظَّالِمِينَ مِنْ نَصِيرٍ» (1)
؛ «آنها غير از خداوند، چيزهايى را مىپرستند كه او هيچ گونه دليلى بر آن نازل نكرده است، و چيزهايى را كه علم و آگاهى به آن ندارند. و براى ستمگران، ياورى نيست.»
آيه سوم:
«وَ قالُوا لَوْ شاءَ الرَّحْمنُ ما عَبَدْناهُمْ ما لَهُمْ بِذلِكَ مِنْ عِلْمٍ إِنْ هُمْ إِلَّا يَخْرُصُونَ* أَمْ آتَيْناهُمْ كِتاباً مِنْ قَبْلِهِ فَهُمْ بِهِ مُسْتَمْسِكُونَ* بَلْ قالُوا إِنَّا وَجَدْنا آباءَنا عَلى أُمَّةٍ وَ إِنَّا عَلى آثارِهِمْ مُهْتَدُونَ* وَ كَذلِكَ ما أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِكَ فِي قَرْيَةٍ مِنْ نَذِيرٍ إِلَّا قالَ مُتْرَفُوها إِنَّا وَجَدْنا آباءَنا عَلى أُمَّةٍ وَ إِنَّا عَلى آثارِهِمْ مُقْتَدُونَ* قالَ أَ وَ لَوْ جِئْتُكُمْ بِأَهْدى مِمَّا وَجَدْتُمْ عَلَيْهِ آباءَكُمْ قالُوا إِنَّا بِما أُرْسِلْتُمْ بِهِ كافِرُونَ» (2)
؛ «آنان گفتند: اگر
خداوند رحمان مىخواست ما آنها را پرستش نمىكرديم. ولى به اين امر هيچ گونه علم و يقين ندارند و چيزى جز دروغ نمىگويند. يا اين كه ما كتابى پيش از اين به آنان دادهايم و آنها به آن تمسك مىجويند؟! بلكه آنها مىگويند: ما نياكان خود را بر آيينى يافتيم، و ما نيز به پيروى از آنها هدايت يافتهايم و اين گونه در هيچ شهر و ديارى پيش از تو پيامبر انذار كنندهاى نفرستاديم؛ مگر اين كه ثروتمندان مست و مغرورِ آن گفتند: و ما پدران خود را بر آيينى يافتيم و به آثار آنان اقتدا مىكنيم(پيامبرشان) گفت: آيا اگر من آيينى هدايتبخشتر از آنچه پدرانتان را بر آن يافتيد، آورده باشم(باز هم انكار مىكنيد)؟! گفتند: آرى! ما به آنچه شما به آن فرستاده شدهايد كافريم.»
از اين آيات استفاده مىشود كه بتپرستان، صرفاً با تقليد كوركورانه از نياكان خود، آيين بتپرستى را برگزيده بودند و هيچ استدلال و منطقى بر آن نداشتند.
از مجموع بحثهاى گذشته، روشن شد كه آيين بتپرستى، به جز يك سلسله اوهام، چيز ديگرى نيست و مبتنى بر هيچ دليل عقلى و نقلى نيست.
از اين اوهام، در آيات قرآن، گاهى به «زعم»(خيال) و گاهى به «پيروى از ظن» و مانند آن، تعبير شده است. از باب نمونه به چند آيه اشاره مىشود:
آيه اوّل:
«وَ يَوْمَ يُنادِيهِمْ فَيَقُولُ أَيْنَ شُرَكائِىَ الَّذِينَ كُنْتُمْ تَزْعُمُونَ» (1)
؛
1) قصص: 62
«روزى را(به خاطر بياوريد) كه خداوند آنان را ندا مىدهد و مىگويد: كجا هستند همتايانى كه براى من مىپنداشتيد؟!»
آيه دوم:
«أَلا إِنَّ لِلَّهِ مَنْ فِي السَّماواتِ وَ مَنْ فِي اْلأَرْضِ وَ ما يَتَّبِعُ الَّذِينَ يَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ شُرَكاءَ إِنْ يَتَّبِعُونَ إِلَّا الظَّنَّ وَ إِنْ هُمْ إِلَّا يَخْرُصُونَ» (1)
؛ «آگاه باشيد تمام كسانى كه در آسمانها و زمين هستند از آنِ خدا مىباشند. و آنها كه غير خدا را همتاى او مىخوانند،(از منطق و دليلى) پيروى نمىكنند؛ آنها فقط از پندار بىاساس پيروى مىكنند؛ و آنها دروغ مىگويند.»
در اين دو آيه از عقايد بتپرستان به «زعم»، تعبير كرده است كه مراد از زعم، همان خيال، وهم و پندار است.
هر چند آيات زيادى به اين مضمون در قرآن است (2)، امّا همين چند آيه در بيان موهوم بودن آيين بتپرستى، كافى است. داستان بتپرستان در گرفتار شدن به وهم و خيال، همانند آن چوپانى است كه يك ظرف بلورين روغن داشت و در گوشهاى نشسته بود. در عالم اوهام مطالبى را با هم رديف مىكرد. او با خود مىانديشيد كه اين روغن را مىفروشم و گوسفندانى را با آن خريدارى مىكنم. گوسفندان زاد و ولد مىكنند و صاحب گله و ثروت كلان مىشوم. آن گاه به خواستگارى دختر شاه مىروم و با او ازدواج مىكنم. بعد از ازدواج، چنانچه همسرم از فرمان من
سرپيچى كرد، با همين به سرش مىزنم. ناگهان ظرف را به زمين كوبيد.
ظرف شكست و روغن به زمين ريخت. او هم از عالم وَهْم بيرون آمد.
آرى! كسى كه دچار وَهْم مىشود، خيلى از مطالب موهوم را در ذهن مىپروراند. خدا را همانند مخلوقات مىپندارد و براى او فرزند و همسر مىپندارد و اعضايى همانند مخلوقات، براى او قرار مىدهد. (1)انسانى كه خيالاتى شد منتظر يك هشدار است تا از عالم خيال بيرون بيايد و واقعيتها را درك كند. از اين روست كه مشركان، هنگامى كه در دريا گرفتار طوفان مىشدند، موحد مىشدند؛ چون از خيالات خارج مىشدند و هنگامى كه احساس خطر مىكردند به فطرتهاى پاك خويش، باز مىگشتند.
شرايط بحرانى؛ همانند تلنگرى بر مغزهاى خفته آنان بود تا آنها را بيدار كند؛ ولى معالأسف با برطرف شدن بحران و عادى شدن زندگى، دوباره دچار اوهام مىشدند. آياتى چند بر اين مطلب دلالت دارد كه ما به يك آيه بسنده مىكنيم (2):
«فَإِذا رَكِبُوا فِي الْفُلْكِ دَعَوُا اللَّهَ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ فَلَمَّا نَجَّاهُمْ إِلَى الْبَرِّ إِذا هُمْ يُشْرِكُونَ» (3)
؛ «هنگامى كه سوار بر كشتى شوند خدا را با اخلاص مىخوانند(و غير او را فراموش مىكنند)، اما هنگامى كه خدا آنان را به خشكى رساند و نجات داد، باز مشرك مىشوند.»
«مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ»؛ يعنى موحد مىشويد و بتها را كنار مىگذاريد.
از آيات قرآن استفاده مىشود كه خداوند متعال، براى زدودن اوهام و بيدار نمودن فطرتهاى خفته، از ابزارهاى مختلفى بهره جسته است. در قرآن، آيات بسيارى است كه چگونگى آفرينش خداوند را به صورت واضح ترسيم كرده است تا هر صاحب انديشهاى را، به فطرت خود واقف سازد و او را از عالم وهم و خيال، خارج سازد. آيات مربوط به اين موضوع، فراوان است كه ما به ذكر چند آيه، اكتفا مىكنيم:
«ضَرَبَ لَكُمْ مَثَلًا مِنْ أَنْفُسِكُمْ هَلْ لَكُمْ مِنْ ما مَلَكَتْ أَيْمانُكُمْ مِنْ شُرَكاءَ فِي ما رَزَقْناكُمْ فَأَنْتُمْ فِيهِ سَواءٌ تَخافُونَهُمْ كَخِيفَتِكُمْ أَنْفُسَكُمْ كَذلِكَ نُفَصِّلُ الْآياتِ لِقَوْمٍ يَعْقِلُونَ» (1)
؛ «خداوند مثالى از خودتان، براى شما زده است: آيا(اگر مملوك و بردهاى داشته باشيد)، اين بردههاى شما، در روزىهايى كه به شما دادهايم شريك شما مىباشند، آنچنان كه هر دو مساوى بوده و از تصرف مستقل و بدون اجازه آنان بيم داشته باشيد، آن گونه كه در مورد(شركاى آزاد) خود بيم داريد؟! اين چنين آيات خود را براى كسانى كه تعقل مىكنند، شرح مىدهيم.»
مراد از «مِنْ أَنفُسِكُمْ»، انسان آزاد است در برابر عبد؛ يعنى از ميان خودِ شما، كه آزاد هستيد و داراى برده هستيد، مثال مىزند كه آيا شما بردگان
1) روم: 28
خويش را در امور مالى خود، دخيل مىكنيد؛ هرگز. «مِن» در «مِن شُرَكَاءَ» زايد و مفيد تأكيد است.
در «مجمع البيان»، در باره شأن نزول اين آيه، از سعيدبن جبير نقل كرده است كه تلبيه مشركان، چنين بوده است:
«لبيك اللّهم لبيّك، لا شريك لك الّا شريكاً هو لك تملكه و ما ملك؛ اجابت مىكنم تو را، خدايا تو هيچ شريكى ندارى. جز يك شريك كه آن شريك مملوك تو است و هر آنچه دارد از آنِ تو است».
يعنى مالك آن شريك و اموال او، تو هستى.
آيه در مقام ردّ تلبيه مشركان است كه چگونه مىشود خداوند، داراى شريكى باشد كه وجود شريك و دارايى آن از خداست. خداوند براى روشن كردن اين عقيده باطل، مثال زده است كه آيا مىشود بردگان شما، در اموالتان با شما شريك باشند؟ آيا شما از بردگان خود، همانند شريكان واقعى، هراسى داريد؟ مسلماً چنين نيست. پس همان گونه كه بردگان شما نمىتوانند شريك شما باشند، مخلوقات خدا نيز، نمىتوانند شريك خدا باشند.
از شأن نزول، فهميده مىشود كه افق فكر بتپرستان، تا چه حد پايين بوده است كه از طرفى معتقد بودهاند كه خداوند شريك دارد و از طرفى شريك او را مخلوق او و تمام دارايى او را از آنِ خدا مىدانستند.
خداوند متعال، در يك سلسله از آيات، در صدد روشن كردن ضعف و عجز بتها، نسبت به انجام كوچكترين كار است، تا فطرت بتپرستان
بيدار گردد و از عالم خيال خارج شوند. براى تكميل بحث قبل در اين باره چند آيه را ذكر مىكنيم:
آيه اوّل:
«يا أَيُّهَا النَّاسُ ضُرِبَ مَثَلٌ فَاسْتَمِعُوا لَهُ إِنَّ الَّذِينَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ لَنْ يَخْلُقُوا ذُباباً وَ لَوِ اجْتَمَعُوا لَهُ وَ إِنْ يَسْلُبْهُمُ الذُّبابُ شَيْئاً لا يَسْتَنْقِذُوهُ مِنْهُ ضَعُفَ الطَّالِبُ وَ الْمَطْلُوبُ» (1)
؛ «اى مردم! مثلى زده شده است، به آن گوش فرا دهيد: كسانى را كه- غير از خدا- مىخوانيد، هرگز نمىتوانند مگسى بيافرينند، هرچند براى اين كار دست به دست هم دهند؛ و هرگاه مگسى چيزى از آنها بربايد، نمىتوانند آن را بازپس گيرند. هم اين طلب كنندگان ناتوانند، و هم آن مطلوبان(هم اين عابدان و هم آن معبودان).»
«ضُرِبَ مَثَلٌ»، به دو معنى آمده است: 1- بر ما لازم شده، مثلى بزنيم، پس مثل را بشنويد. 2- «ضرب لى مثل»؛ يعنى براى من(خدا) شبيه و مثلى از بتها قرار دادهاند. (2)اين آيه به روشنى، ضعف بتها را نمايان كرده است؛ يعنى مىخواهد بگويد: موجودى كه در برابر مگسى عاجز است، چگونه مىتواند شريك خداوند قادر مطلق باشد، هيچ تناسبى بين اين دو شريك نيست.
به راستى بيانى گوياتر از اين مىتوان پيدا كرد، تا نهانِ خفته بتپرستان را بيدار كند؟ در آيه بعد آمده است:
«ما قَدَرُوا اللَّهَ حَقَّ قَدْرِهِ إِنَّ اللَّهَ لَقَوِيٌّ عَزِيزٌ» (1)
؛ «خدا را آن گونه كه بايد بشناسند، نشناختند؛ خداوند قوى و شكستناپذير است.»
گويا اين آيه، از در گلايه مىگويد: خدا را به عظمت نشناختند و موجودات ضعيفتر از مگس را با آن همطراز كردند؛ در حالى كه او صاحب قدرتِ شكستناپذير است.
آيه دوم:
«قُلِ ادْعُوا الَّذِينَ زَعَمْتُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ لا يَمْلِكُونَ مِثْقالَ ذَرَّةٍ فِي السَّماواتِ وَ لا فِي اْلأَرْضِ وَ ما لَهُمْ فِيهِما مِنْ شِرْكٍ وَ ما لَهُ مِنْهُمْ مِنْ ظَهِيرٍ» (2)
؛ «بگو: كسانى را كه غير از خدا(معبود خود) مىپنداريد، بخوانيد!(آنها هرگز گرهى از كار شما نمىگشايند؛ چرا كه) آنها به اندازه ذرهاى در آسمانها و زمين مالك نيستند و نه در(خلقت و مالكيت) آنها شريكاند، و نه ياور او(در آفرينش) بودند.»
در «كشاف» آمده است: تقدير «زَعَمْتُم» چنين است: «زعمتموهم الهة»، «هم» كه مفعولبه اوّل و «الهة» كه مفعولبه دوم است، حذف شدهاند؛ يعنى شما كسانى را بخوانيد كه تصور مىكنيد، خدايان شما هستند.
«شرك»، به معناى نصيب و بهره است.
«وَمَا لَهُ مِنْهُم مِن ظَهِيرٍ»؛ يعنى از ناحيه بتها، براى خدا ياورى نبود.
آيات ديگرى نيز در اين باره هست. (3)
يكى از علل بتپرستى، نشناختن صحيح خدا و مساوى دانستن خدا، با مخلوق است. از تعدادى از آيات استفاده مىشود كه مشركان خدا را همانند مخلوق مىدانستند و براى خدا، فرزند و همسر قرار داده بودند؛ يهود، عُزير را فرزند خدا و نصارا، مسيح را فرزند خدا مىدانستند.
بتپرستان نيز، فرشتگان را دختران خدا مىدانستند و حتى همسر نيز براى او قرار داده بودند؛ چنانكه از آيه «مَا اتَّخَذَ صاحِبَةً وَ لا وَلَداً» (1)
و سوره توحيد، استفاده مىشود.
على عليه السلام، جهالت و عدم شناخت مشركانرا، بسيار عالى توضيح داده است:
«خداوندا! شهادت مىدهم، آن كس كه تو را به مخلوقاتت تشبيه مىكند و براى تو همانند آنها، اعضاى مختلف و مفاصل بهم پيوسته كه بر فرمان حكمت، در لابهلاى عضلات پنهان گشته قائل مىشود، هرگز در اعماق ضمير خود، تو را نشناخته و يقين به اين حقيقت در درون جان او قرار نگرفته؛ كه هرگز شبيه و نظيرى براى تو نيست.
وگويا بيزارى پيروان(گمراه را در قيامت) از رهبران خود را نشنيدهاند كه مىگويند: به خدا سوگند! ما در گمراهى آشكار بوديم
1) جن: 3
كه شما را با پروردگار جهانيان، مساوى مىشمرديم. دروغ گفتند آنان كه تو را به بتهاى خود تشبيه نمودند و با اوهام و خيالات خود، لباس صفات مخلوقين را به تو پوشاندند، در عالم پندار خويش، تو را همچون اجسام، تجزيه كردند، و هر يك با سليقه شخصى خود، به مخلوقاتى كه قواى گوناگون دارد، مقايسه كردند. گواهى مىدهم آنان كه تو را با چيزى از مخلوق مساوى بشمردند تو را عِدل ديگران قرار دادهاند و آن كسانى كه تو را با ديگران مساوى قرار دادند به گفته آيات محكماتت و شهادت دلائل روشنت، كافر هستند. تو همان خداى نامحدود هستى كه در مسير وزش افكار، در كيفيت خاصى قرار نگيرى تا به تصور آنها آيى و محدود شوى». (1)در اين خطبه، حضرت على عليه السلام با بيانى روشن، توضيح داده است كه بتپرستان، به خاطر عدم معرفت درست، خداوند را همرديف و همانند مخلوقات دانسته و با عقلهاى ناقص خويش، براى خدا اعضا و مفاصلى همانند مخلوق، قرار دادهاند.
حضرت در بخش ديگرى از اين خطبه مىفرمايد:
«اى پرسشگرِ از صفات خداوند، درست به آنچه كه قرآن، از صفات خداوند بيان مىكند بنگر و به آن اقتدا كن، و از نور هدايتش بهره گير ... و به همين مقدار اكتفا كن! و عظمت خداى سبحان را با مقياس عقل خود، اندازه مگير كه هلاك خواهى شد. او قادرى است كه اگر نيروى افكار و عقول براى درك اندازه قدرتش به كار افتد، و افكار بلند انديشمندان كه مبراى از خطر وسوسههاست، براى فهم عميق
1) ترجمه گويا و فشرده نهج البلاغه، امامى و آشتيانى، ج 1، ص 230، خطبه اشباح
غيبهاى ملكوتش، به جولان درآيد، و قلبهاى مملوّ از عشق مشتاقان، براى پى بردن به كيفيات اوصافش، به سختى به كوشش پردازند، و عقلها به گونهاى وصفناشدنى، در به دست آوردن علم ذاتىاش از راههاى بسيار باريك گام بردارند، دست رد به سينه همه آنها مىگذارد، در حالى كه در تاريكى غيب، براى خلاصى خود، به خداوند سبحان پناه مىبرند، و اعتراف مىكنند كه هيچ يك، قادر به درك كنه ذاتش نخواهند بود).
از فرمايش حضرت، دو نكته استفاده مىشود:
1- كسى كه خدا را آن گونه كه مقتضاى ارشاد پيامبران و امامان است، بشناسد، نمىتواند معتقد به شريك، براى خداوند باشد. خلاصه اگر كسى معتقد باشد كه آفرينش زمين و آسمان و آنچه در آنها است، از آنِ خداوند است، حتى بتها مخلوق خداوند هستند، با اين اعتقاد چگونه مىتواند بپذيرد كه خداوند، شريك و همتا دارد و آن همتا نيز از مخلوقات خود اوست. نمىتوان ميان اين دو عقيده را جمع كرد.
2- با توجه به نكته اوّل و با توجّه به اين كه، مشركان قائل بودند كه آفرينش آسمان و زمين و آنچه ميان آن دو است، از آنِ خداوند است: «وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ السَّماواتِ وَ اْلأَرْضَ لَيَقُولُنَّ اللَّهُ»، اين سؤال مطرح مىشود كه چگونه مشركان قائل به شريك بودند؟ جواب اين سؤال در جمله: «اذ شبّهوك باصنامهم»،(در خطبه اشباح) آمده است؛ يعنى ريشه اعتقاد آنان در شرك، ناشى از اين توهّم بوده كه خداوند، همانند مخلوقات است و همان طور كه دو مخلوق، مىتوانند شريك هم باشند، خداوند نيز مىتواند با مخلوق ديگرى، در امور عالم شريك باشد.
از آيات استفاده مىشود كه يكى ديگر از علل بتپرستى، پيروى از هواى نفس بوده است. آيه زير بر اين مطلب دلالت دارد:
«إِنْ هِيَ إِلَّا أَسْماءٌ سَمَّيْتُمُوها أَنْتُمْ وَ آباؤُكُمْ ما أَنْزَلَ اللَّهُ بِها مِنْ سُلْطانٍ إِنْ يَتَّبِعُونَ إِلَّا الظَّنَّ وَ ما تَهْوَى اْلأَنْفُسُ وَ لَقَدْ جاءَهُمْ مِنْ رَبِّهِمُ الْهُدى» (1)«اينها فقط نامهايى است كه شما و پدرانتان بر آنها گذاشتهايد(نامهاى بىمحتوا و اسمهايى بىمسمّا)، و هرگز خداوند دليل و حجتى بر آن نازل نكرده؛ آنان فقط از گمانهاى بىاساس و هواى نفس پيروى مىكنند، در حالى كه هدايت از سوى پروردگارشان براى آنها آمده است.»
از آيات بسيارى استفاده مىشود كه بتپرستان، به خاطر پيروى كوركورانه، از پدران خود و پيروى از سنت بزرگان خود، عقيده به شرك داشتهاند. به آيهاى در اين زمينه، اشاره مىشود:
«وَ إِذا قِيلَ لَهُمُ اتَّبِعُوا ما أَنْزَلَ اللَّهُ قالُوا بَلْ نَتَّبِعُ ما وَجَدْنا عَلَيْهِ آباءَنا أَ وَ لَوْ كانَ الشَّيْطانُ يَدْعُوهُمْ إِلى عَذابِ السَّعِيرِ» (2)
؛ «و هنگامى كه به آنان گفته شود: از آنچه خدا نازل كرده پيروى كنيد، مىگويند: نه، بلكه ما از چيزى پيروى مىكنيم كه پدران خود را بر آن يافتيم. آيا حتى اگر شيطان آنان را دعوت به عذاب آتش فروزان كند(باز هم تبعيّت مىكنند؟!»
در اين بحث، به بعضى از گروههاى مشركان كه در قرآن به آنها اشاره شده، خواهيم پرداخت؛ البته غرض ما پرداختن به تمام جوانب بحث نبود، بلكه توضيح دادن معناى شرك بود؛ اما به خاطر ارتباط بحث شرك با مشركان، به بعضى از گروههاى مشركان، اشاره مىكنيم:
بنىاسرائيل گوسالهپرست بودند. آيه زير بر اين مطلب، دلالت دارد:
«ثُمَّ اتَّخَذُوا الْعِجْلَ مِنْ بَعْدِ ما جاءَتْهُمُ الْبَيِّناتُ فَعَفَوْنا عَنْ ذلِكَ وَ آتَيْنا مُوسى سُلْطاناً مُبِيناً» (1)
؛ «سپس گوساله(سامرى) را پس از آن همه دلايل روشن كه براى آنها آمده،(به خدايى) انتخاب كردند؛ ولى ما از آن درگذشتيم(و عفو كرديم) و به موسى، برهان آشكارى داديم.»
هرچند اين آيه، به صراحت نگفته: «اتخذوا العجل الها»؛ اما مفسرين گفتهاند: گوساله را به عنوان «اله» انتخاب كردند. در «مجمع البيان» چنين آمده است: «اتخذوا العجل، اى عبدوه واتخذوه الهاً؛ گوساله را پرستش كردند
1) نساء: 153
و به عنوان خدا قبول كردند». در «الميزان» چنين آمده است: «اين پرستش بت بوده است و گوساله را به عنوان بت انتخاب كرده بودند.»
افرادى بودهاند كه هم عيسى و هم مريم را مىپرستيدند كه اين آيه، بر اين مطلب دلالت مىكند:
«وَ إِذْ قالَ اللَّهُ يا عِيسَى ابْنَ مَرْيَمَ أَ أَنْتَ قُلْتَ لِلنَّاسِ اتَّخِذُونِي وَ أُمِّي إِلهَيْنِ مِنْ دُونِ اللَّهِ قالَ سُبْحانَكَ ما يَكُونُ لِي أَنْ أَقُولَ ما لَيْسَ لِي بِحَقٍّ إِنْ كُنْتُ قُلْتُهُ فَقَدْ عَلِمْتَهُ تَعْلَمُ ما فِي نَفْسِي وَ لا أَعْلَمُ ما فِي نَفْسِكَ إِنَّكَ أَنْتَ عَلَّامُ الْغُيُوبِ» (1)
؛ «ياد آور آنگاه كه خداوند به عيسى بن مريم مىگويد: آيا به مردم گفتى كه من و مادرم را به عنوان دو معبود غير از خدا انتخاب كنيد؟! او مىگويد: منزّهى تو! من حق ندارم آنچه را كه شايسته من نيست، بگويم! اگر چنين سخنى را گفته باشم، تو مىدانى. تو از آنچه در روح و جان من است، آگاهى. و من از آنچه در ذات(پاك) توست آگاه نيستم. به يقين تو از تمام اسرار و پنهانىها باخبرى.»
از اين آيه استفاده مىشود كه نصارا اعتقاد به «اله» بودن عيسى و مريم داشتهاند؛ زيرا بر آن دو، اطلاقِ اله شده است.
در الميزان آمده است: «مراد آيه اين است كه علاوه بر خدا، عيسى و مريم را به عنوان اله انتخاب كردهاند، نه اين كه عيسى و مريم را اله انتخاب
1) مائده: 116
كرده و خدا را رها كردهاند. به عبارت ديگر، گويا از «من دون اللَّه»، بعضى تصور كنند كه مسيحيان، خدا را كنار گذاشته و فقط عيسى و مريم را اله انتخاب كردهاند؛ ولى مقصود اين نيست، بلكه مقصود آن است كه علاوه بر اين كه خدا را اله مىدانيد؛ دو نفر ديگر را نيز اضافه كردهايد كه همان اقانيم ثلاثة است.» (1)در مجمع البيان آمده است: «اين سؤال مطرح است كه از نصارا، هيچ گروهى مريم را نمىپرستيدند و او را به عنوان اله نمىشناختند، پس چگونه در قرآن آمده است كه مريم را مىپرستيدند؟ ممكن است دو جواب داده شود: در ميان نصارا، گروهى مريم پرست بودهاند و به نام مريميّه شناخته مىشدند كه اين مطلب را شيخ طوسى نقل كرده است.» (2)در الميزان- بعد از نقل سخن شيخ طوسى درباره وجود گروه مريميّه- از تفسير «المنار» نقل كرده است كه مريم، در تمام كليساها مورد پرستش بوده و اين مورد اتفاق بوده است؛ ولى بعد از گذشت چند قرن از ظهور اسلام، «پروتستانها» از پرستش مريم امتناع ورزيدند؛ امّا «كاتوليكها» به پرستش او ادامه داده و به آن افتخار مىكردند. در ابتدا هر دو گروه، مريم را مىپرستيدند و مجسّمه او را در معابد خويش قرار داده و در برابر آن خضوع مىكردند.
براى اين گروه از مشركان مىتوان به آيه 100 سوره انعام:
«وَ جَعَلُوا لِلَّهِ شُرَكاءَ الْجِنَّ وَ خَلَقَهُمْ»؛ «آنان براى خدا، همتايانى از جن قرار دادهاند، در حالى كه خداوند همه آنها را آفريده است.»
اشاره كرد. در توضيح اين آيه بايد گفت:
«خَلَقَهُمْ»: در اين كه مرجع ضمير «هم»، چه كسانى هستند، سه احتمال در «مجمعالبيان» آمده است:
احتمال اوّل: بتپرستان؛ يعنى مشركان، براى خداوند شريكانى از جن قرار دادند، در حالى كه خدا، مشركان را آفريده است. بنابراين احتمال، غرض آيه اين مىشود كه بر مشركان لازم بود از خدا پيروى كنند؛ چون خالق آنان بود، اما آنان به دنبال بتها رفتند.
احتمال دوم: مرجع ضمير، جن باشد؛ يعنى «خلق الجن»؛ يعنى مشركان براى خدا همتايانى از جن قرار دادند، در حالى كه جن مخلوق خدا است.
غرض اين است كه وقتى چنين است، چگونه آنان جن مىپرستند و جن را همتاى خدا مىدانند، مگر مىشود مخلوق را شريك خالق قرار داد.
احتمال سوم: مرجع ضمير، هم مشركان و هم جنها باشد؛ يعنى خداوند، تمام انسانها، جنها، پرستشكنندگان و پرستششوندگان را آفريده است. اين احتمال بهتر از دو احتمال ديگر است.
«الجنّ»: مراد از جن چيست؟ در «مجمعالبيان» دو احتمال آمده است:
احتمال اوّل: مراد از جن، فرشتگان است؛ زيرا «جن» به معناى ناپيدا و مخفى است و فرشتگان نيز از ديدگان ناپديد هستند. (1)
1) به جنين هم كه مستور است، اطلاق جن شده است: «هُوَ أَعْلَمُ بِكُمْ إِذْ أَنشَأَكُم مِنَ الأَرْضِ وَإِذْ أَنتُمْ أَجِنَّةٌ فِي بُطُونِ أُمَّهَاتِكُمْ»؛ «خداوند به شما آگاه است در حالى كه شما را از زمين پديد آورد و در حالى كه در شكم مادرانتان مستور بوديد.»،(نجم: 32)
احتمال دوم: مراد، جنّ معروف است. براى تأييد اين احتمال، مىتوان از آيه زير كمك گرفت:
«وَ أَنَّهُ كانَ رِجالٌ مِنَ اْلإِنْسِ يَعُوذُونَ بِرِجالٍ مِنَ الْجِنِّ فَزادُوهُمْ رَهَقاً» (1)
؛ «و اين كه مردانى از بشر به مردانى از جن پناه مىبردند و آنها سبب افزايش گمراهى و طغيانشان مىشدند.»
در تفسير اين آيه چنين آمده است: يك اعرابى به هنگام سفر در شب وقتى وارد بيابانى مىشد؛ مىگفت: پناه مىبرم به عزيز اين بيابان، از شرّ سفيهان و نادانان قوم آن عزيز! و اين بدان سبب بود كه اعتقاد داشتند كه جن، حافظ آنان است.
اين آيه مىتواند قرينه باشد كه مراد از «شُرَكَاءَ الْجِنَّ»، در آيه مورد بحث، جنّ معروف باشد و اينكه اعتقاد به ربوبيّت جن، در ميان مشركان بوده است.
علت نصب «الجنّ»: در وجه منصوب بودن «الْجِنَّ»، دو احتمال دادهاند:
1- «الْجِنَّ»، مفعول اوّل و «شُرَكَاءَ»، مفعول دوم براى «وَجَعَلُوا» باشد؛ يعنى: مشركان، جن را براى خدا همتايانى قرار دادهاند.
2- «شُرَكَاءَ»، مفعول و «الْجِنَّ»، بدل از «شُرَكَاءَ» باشد؛ يعنى: «جعل المشركون شركاء للَّهاى الجنّ»؛ مشركان، براى خدا شريكانى قرار دادهاند كه آنها عبارتند از جن.
1) جن: 6
مقصود از شرك در ربوبيت، اين است كه مشرك، معتقد به موجود ديگرى در رديف خداوند باشد كه در جهان هستى تأثيرگذار است و در تدبير جهان، موجود ديگرى(به جز خداوند) نقش دارد. پيش از اين در «شرك طولى و عرضى»، به طور مشروح و با دلايل فراوان، ثابت كرديم كه مشركان بر اين عقيده بودهاند كه بتها سود و زيان مىرسانند و شفا مىدهند و مىتوانند شفاعت كنند؛ به اعتبار اينكه عقيده آنان چنين بوده، مىتوان آن را شرك در عقيده نيز ناميد، و به اعتبار اين كه، اين عقيده، آشكار و علنى بوده، شرك جلى نيز ناميده مىشود. در مقابل شرك در ربوبيت، توحيد در ربوبيت است كه تدبير جهان، تنها در دست خداوند است و هيچ موجود ديگرى، بدون اذن خداوند، تدبيرى ندارد.
شرك در الوهيت را مىتوان شرك در عبادت نيز ناميد كه جهت آن روشن خواهد شد. شرك در الوهيت، در برابر توحيد در الوهيت است.
واژه الوهيت، به معناى معبوديت است.
مراد از توحيد در الوهيت اين است كه: در جهان هستى تنها يك موجود
است كه استحقاق و سزاوار عبادت است كه آن هم، اللَّه است و به جز او، هيچ موجود ديگرى چنين جايگاهى ندارد.
شرك در الوهيت: شرك در معبوديت است؛ يعنى اعتقاد بر اين كه موجود ديگرى غير از اللَّه نيز، استحقاق و سزاوار عبادت است و مىتواند معبود قرار گيرد؛ يعنى در برابر موجودى غير از خداوند نيز، اظهار تذلل و كرنش، صحيح است.
هركسى كه معتقد باشد غير از خداوند موجود ديگرى مستحقّ عبادت و داراى جايگاه معبوديت است، اين فرد مشرك است؛ خواه آن موجود مورد پرستش موجود نامقدس باشد؛ همانند بتها و يا موجود مقدس باشد؛ مانند فرشتگان، انبيا و ...
حال اين سؤال مطرح مىشود كه آيا عقيده شيعيان و ديگر فِرَق مسلمانان، كه توسل و استغاثه به پيامبر و امامان معصوم عليهم السلام را جايز مىدانند، نوعى شرك به حساب نمىآيد؟ اين سؤال از آن جهت مطرح مىشود كه استغاثه، توسل و درخواست حوائج، از مصاديق عبادت است؛ زيرا همه آنها، نوعى تذلل است و اگر تذلل در برابر غير خدا شرك است، پس توسل و استغاثه به پيامبر و امامان را بايد چگونه توجيه كرد.
آيا سخنان وهابيت كه طرفداران توسل و استغاثه را مشرك مىدانند، صحيح است؟
پاسخ:
جواب اين سؤال، بارها در همين كتاب مطرح و روشن شده است. (1)
1) رجوع شود به همين كتاب، ذيل عنوان نقد كلامِ «الميزان»
چكيده جواب اين است:
عبادت، به معناى اظهار تواضع و كرنش در برابر غير خدا است كه شامل توسل و استغاثه نيز مىشود و بر دوگونه متصوّر است:
اول: براى موجودى غير از خداوند كه مورد پرستش و استغاثه قرار مىدهيم و براى او تدبيرى مستقلّ از خدا- براى جهان- قائل هستيم. به طورى كه آن موجود را در تدبير جهان هستى، در رديف خداوند مىدانيم كه اين همان شرك در ربوبيت است- يعنى قبل از شرك در عبادت و الوهيت- اعتقاد به شرك در ربوبيت داريم؛ مثلًا معتقديم آن موجودِ مورد استغاثه؛ مانند لات و عزى و هبل، بيمار ما را شفا مىدهد، مشكلات ما را بر طرف مىسازد و در انجام اين امور، خود مستقلّ از خدا عمل مىكند، نه با اذن خداوند، به طورى كه خداوند در محدوده ربوبيت اين بت، هيچ گونه دخالتى ندارد؛ بلكه نمىتواند داشته باشد. حتى اگر خدا نخواهد، بيمار ما بهبود يابد، اين بت در برابر خدا اعمال قدرت مىكند و بيمار ما را شفا مىدهد.
چنين پرستش و استغاثهاى، يقيناً شرك است. در اين نوع، عبادتكننده براى غير خدا جايگاه معبوديت معتقد شده است و ديگرى را مستحقّ عبادت دانسته كه ريشه آن شرك در عبوديت است و اعتقاد به اين است كه جهان داراى چند مدبر است و هر يك تدبير مستقل دارند كه اين تعدد آله است، او چون معتقد است، معبودش ربوبيت دارد به او تقرب مىجويد و عبادت مىكند و استغاثه مىكند؛ زيرا در عبادت، يا جلب منفعت، يا دفع ضرر و يا شكرگذارى از منعم، لحاظ شده است، تمام اين امور در صورتى محقق است كه عبادت كننده بر اين عقيده باشد كه معبودش، از استقلال در
تدبير بهرهمند است، اين جا است كه براى تقرب به او، نذر مىكند، قربانى مىكشد، توسل مىجويد، استغاثه مىكند و سجده مىكند.
قرآن با اين شرك، مبارزه كرده است و آيات بسيارى در ردّ اين شرك، نازل شده است و انبيا درگير مبارزه با اين نوع شرك بودهاند.
دوم: عبادتكننده و استغاثهكننده، براى موجود مورد استغاثه و معبود خويش، در برابر خداوند استقلال معتقد نيست و آن موجود معبود را در رديف خداوند نمىداند و معتقد به شرك در ربوبيت نيست؛ بلكه عقيده دارد، ربّ همه جهان يكى است و آن اللَّه است و تدبير تمام موجودات، در دست تواناى او است و همه جهانِ هستى با اذن خدا تدبير مىشود و فعلى كه در تكوين صادر مىشود، به طور مستقيم يا غير مستقيم، با اذن خداوند است. احيا و شفاى عيسى به اذن خدا است. هيچ امرى بدون اذن خدا، محقق نمىشود. هيچ موجود ديگرى در رديف خدا نيست، نه در ايجاد و نه در ربوبيت.
او معتقد است بيمار او با اذن خدا شفا مىيابد- در توسل به پيامبر و يا امام عليه السلام نيز اعتقاد او بر اين است كه پيامبر به اذن خدا شفا مىدهد- به اذن خدا مشكل او را حل مىكند، او معتقد است خداوند فرموده است: «وَ ابْتَغُوا إِلَيْهِ الْوَسِيلَةَ» (1)
؛ «از وسايل كمك بگيريد.» همانگونه كه ما از دارو استفاده مىكنيم و معتقديم اثر دارو از آنِ خداوند است و با خوردن دارو بهبود مىيابيم و اين را شرك نمىدانيم- استغاثه به پيامبر و امام نيز چنين است.
معتقديم؛ خداوند به پيامبر و امام عليه السلام جايگاهى رفيع داده، خداوند بيمار را به احترام وساطت پيامبر شفا مىدهد- در اين جا همهاش توحيد
1) مائده: 35
است. توسل به پيامبر عين توسل به خداوند است.
اشتباه وهابيون در همين يك نقطه است كه ميان اين دو، تفكيك نكردهاند و از عدم دقت، دچار اين اشتباه بزرگ شدهاند و مسلمانان بسيارى را، متهم به شرك كردهاند.
در اين جا، توجه شما را به سخن علامه طباطبايى جلب مىكنم:
مسأله توسل و دست به دامن شدن به بعضى از مقربين درگاه خدا، به طورى كه از آيه: «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَ ابْتَغُوا إِلَيْهِ الْوَسِيلَةَ» (1)
؛ «اى كسانى كه ايمان آوردهايد، بترسيد از خدا و بجوييد به سوى او وسيلهاى را.» برمىآيد عمل صحيحى است و غير از آن عملى است كه مشركان انجام مىدهند؛ چرا كه آنان متوسل به درگاه خدا مىشوند، ولى تقرب وعبادت را نسبت به ملائكه، جن و اولياى انس انجام مىدهند، و عبادت خداى را ترك مىكنند، نه او را عبادت مىكنند و نه به او اميدوارند و نه از او بيمناك هستند؛ بلكه همه اميد و ترسشان از وسيله است، و لذا تنها، وسيله را عبادت مىكنند، و اميدوار رحمت وسيله و بيمناك از عذاب او هستند.
آنگاه براى تقرب به آن وسيله، كه به زعم ايشان يا ملائكه است و يا جن و يا انس، متوسل به بتها و مجسمهها شده، خود آن خدايان را رها مىكردند، و بتها را مىپرستيدند، و با انجام قربانىها به آنها تقرب مىجستند.
خلاصه اينكه، ادعاى اصلىشان اين بود كه ما به وسيله بعضى از مخلوقات خدا، به درگاه او تقرب مىجوييم، ولى در مقام عمل، آن وسيله را به طور مستقل پرستش نموده، از خود آنها بيمناك و به خود آنها اميدوار بودند، بدون اينكه خدا را در آن منافع، مورد اميد و آن ضررهاى مورد بيم، مؤثر
1) مائده: 35
بدانند؛ پس در نتيجه بتها و يا خدايان را شريك خدا، در ربوبيت و پرستش مىدانستند. (1)
در اين قسم، مشرك، غير از خدا معتقد به موجود تأثيرگذار ديگرى نيست؛ اما از غير خدا اطاعت مىكند. محور اين نوع از شرك، بر پيروى و اطاعت از غير خداوند است.
اطاعت از غير خدا، بر سه گونه است:
اوّل: اطاعت از غير خدا، به خاطر فرمان خداوند به اطاعت؛ مثلًا خدا دستور داده است كه از پيامبر و امامان اطاعت كنيم. اين اطاعت از غير خدا، عين اطاعت از خداوند است؛ «أَطِيعُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي اْلأَمْرِ مِنْكُمْ» (2)
. اينجا دو نوع اطاعت نيست كه يكى اطاعت از خدا و ديگرى اطاعت از غير خدا باشد؛ بلكه اطاعت از غير خدا- در اين جا- مساوى با اطاعت از خدا و عينِ توحيد است.
دوم: اطاعت از غير خداوند در كارهاى مباح و امورى كه خداوند دستور خاصّى در آنجا ندارد؛ مثلًا آب خوردن در موردى كه مباح است.
حال اگر در اين مورد، شخصى دستور حتمى نسبت به آب خوردن صادر كند و ما اطاعت كنيم، اين نيز اطاعت از غير خداوند است، ولى منافاتى با توحيد ندارد؛ چون ما در موردى از غير خدا اطاعت كردهايم كه خدا آن را مباح قرار داده است؛ هرچند همانند قسم اوّل، عين اطاعت از خدا هم
نيست، اما منافاتى هم ندارد.
سوم: اطاعت از غير خدا، در مواردى كه در تعارض با اطاعت خداوند باشد؛ مثلًا خدا دستور داده نماز بخوانيد، ولى شخصى از نماز خواندن نهى مىكند. اينجاست كه شرك در اطاعت محقق مىشود؛ يعنى ديگرى را در اطاعت بر خدا مقدم كردهايم و اطاعت كه مخصوص خداوند است را براى ديگرى قائل شدهايم. خلاصه، مطاع دانستن غير خدا در برابر خدا عبارت است از شرك در اطاعت و اين حرام و ممنوع است. اطاعت از شيطان نيز از اين قسم است. از اين جا مىتوان گفت، دموكراسى بدون امضاى شارع نيز مردود است.
در اينجا مناسب است مطالبى از مقام معظم رهبرى، حضرت آيةاللَّه العظمى خامنهاى- سلمهاللَّه- كه در مقالهاى تحت عنوان: «روح توحيد، نفى عبوديت غير خدا»، آورده است را نقل كنم:
«توحيد، فقط در اعتقاد نيست، توحيد در عمل هم هست، توحيد در اطاعت هم هست. آنچه گفته شد، بخشى از محتواى بسيار غنى و عميق و چندين جانبه توحيد است ... و با همين اشارتهاى كوتاه، به روشنى مىتوان تشخيص داد كه توحيد، تنها نظرى، فلسفى و ذهنى و غير عملى نيست كه به هيچ روى، كار به سياه و سفيد زندگى نداشته باشد و دست به تركيب گلّههاى بشرى نزند و در تعيين جهتگيرىهاى انسان و تلاش و عمل بايسته او دخالت نكند ... و فقط به همين اكتفا نمايد كه باورى را از مردم بازگيرد و باور ديگر به جاى او بنشاند ...، بلكه از سويى يك جهانبينى است، تلقّى بخصوص است از جهان و انسان و موضع انسان در رابطه با ديگر
پديدههاى گيتى و موضع وى در تاريخ و امكانات و استعدادها، و نيز نيازها و خواستههايى كه در او و با او همواره هست و بالأخره جهت و نقطه اوج تعالى او.» (1)
براى ممنوعيت شرك در اطاعت، مىتوان به اين آيه استدلال كرد:
«وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يَتَّخِذُ مِنْ دُونِ اللَّهِ أَنْداداً يُحِبُّونَهُمْ كَحُبِّ اللَّهِ وَ الَّذِينَ آمَنُوا أَشَدُّ حُبًّا لِلَّهِ ...» (2)
؛ «بعضى از مردم، معبودهايى غير از خداوند براى خود انتخاب مىكنند؛ و آنها را همچون خدا دوست مىدارند، امّا آنها كه ايمان دارند، عشقشان به خدا،(از مشركان نسبت به معبودهاشان) شديدتر است.»
وجه استدلال:
در «الميزان» چنين آورده است: «مراد از «انداد» تنها بتها نيستند، بلكه علاوه بر آنها شامل فرشتگان و افراد ديگرى از انسانها كه مردم آنها را به عنوان اربابِ خود انتخاب كرده بودند مىشود، بلكه شامل هر شخص مطاعى كه بدون اجازه خداوند اطاعت شود خواهد بود. شاهد بر اين مطلب، آيه 166 سوره بقره است:
«إِذْ تَبَرَّأَ الَّذِينَ اتُّبِعُوا مِنَ الَّذِينَ اتَّبَعُوا وَ رَأَوُا الْعَذابَ وَ
تَقَطَّعَتْ بِهِمُ اْلأَسْبابُ»؛ «در آن هنگام، رهبران(گمراه و گمراه كننده) از پيروان خود، بيزارى مىجويند، و كيفر خدا را مشاهده مىكنند؛ و دستشان از همهجا كوتاه مىشود.»
يعنى چون آيه 166 مربوط به رؤسا و پيروان آنان است پس آيه 165 هم مربوط به هر رييس مطاع است و منحصر به بتها نيست. مؤيد اين مطلب، روايت امام باقر عليه السلام است كه مراد از «انداد» را، همه رهبران ستمگر دانسته است. (1)طبق دلالت آيه، چنان كه در «الميزان» نيز آمده است، هر شخص مطاعى كه در برابر خداوند باشد، به عنوان «انداد» خواهد بود و اطاعت از او، شرك است، حتى اگر رهبر جامعه نباشد، بلكه يك انسان عادى باشد، گرچه تنها در يك مورد، ما فرمان او را بر فرمان خدا مقدم بداريم.
واژه شرك خفى در كتابهاى اخلاقى زياد به چشم مىخورد. از شرك خفى، گاهى به شرك اصغر نيز ياد مىشود، اين دو واژه در مقابل شرك جلى و شرك اكبر است. شرك خفى و يا شرك اصغر در قرآن نيامده است.
هرچند برخى از آيات را به كمك روايات، بر اين نوع از شرك تطبيق دادهاند كه بعداً در باره آن سخن خواهيم گفت.
براى شرك خفى، تعريفى در روايات ارائه نشده است، بلكه آنچه در روايات آمده، بيان مورد و مصداق است. بايد با ملاحظه موارد، يك ملاك
1) الميزان، ج 1، ص 405، ذيل آيه 165 بقره
را به دست آورد. بنابراين، ابتدا لازم است بعضى از روايات، كه در آنها از شرك خفى سخن گفته را به نظر خوانندگان برسانيم:
1- امام صادق عليه السلام فرمود: «شرك در اين امور است: الف: كسى براى غير خدا، نماز بخواند. ب: كسى براى غير خدا، قربانى كند. ج: كسى غير خدا را بخواند.» (1)2- پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: «از شرك اصغر بپرهيزيد. از آن حضرت سؤال كردند، مقصود از شرك اصغر چيست؟ فرمود: مراد، ريا است.» (2)آيهاى كه بر شرك خفى تطبيق داده شد اين است:
«وَ ما يُؤْمِنُ أَكْثَرُهُمْ بِاللَّهِ إِلَّا وَ هُمْ مُشْرِكُونَ» (3)
؛ «ايمان به خداوند نياوردند مگر اين كه مشرك هستند.»
در ذيل اين آيه، امام صادق عليه السلام فرمود:
«اگر كسى چنين بگويد: اگر فلانى نبود، من نابود مىشدم، اگر فلانى نبود، من گرفتار مىشدم، اگر فلانى نبود، خانوادهام از دستم مىرفت، چنين كسى نسبت به خداوند شريك قائل شده است كه آن شريك، مىتواند او را روزى بدهد يا از وى دفع بلا كند. راوى مىگويد: به امام گفتم: اگر كسى چنين بگويد: اگر لطف خداوند نبود كه فلانى را به كمك من فرستاد، من هلاك مىشدم اشكال دارد؟ حضرت در جواب فرمود: اين مانعى ندارد.» (4)
مناسب است، ويژگىهاى شرك جلى بيان گردد تا از باب «تعرف الاشياء بأضدادها» بتوانيم ملاك شرك خفى را، به دست آوريم؛ البته براى شرك جلى- با همين عنوان- تعريف روشنى در آيات و روايات ارائه نشده است؛ اما مراد از آن، شركى است كه انبيا با آن مبارزه كردهاند و مشركان و موحدين در برابر هم صفآرايى كرده و به جنگ برخاستهاند. از بيان ويژگىهاى شرك جلى، ويژگىهاى شرك خفى هم، روشن خواهد شد.
در اينجا به بعضى از ويژگىهاى شرك جلى، اشاره مىكنيم:
الف: در شرك جلى، مشرك معتقد است كه موجود ديگرى- غير از خداوند- به طور مستقل در جهان هستى مؤثر است و بتها را به عنوان «اله» هاى مستقل در برابر خدا مىشناسد كه مشروح بحث آن گذشت. (1)ب: در شرك جلى، مشركان شديداً به بتها علاقهمند هستند و از توحيد تنفر دارند.
ج: بتپرستى در ميان مشركان به شرك جلى، داراى مظاهرى بوده است؛ مانند نصب بتها در منازل و معابد و غيره و نامگذارى آنها، مانند «لات» و «عزّى».
1) در فصل دوم از همين كتاب
هيچ يك از سه ويژگى ياد شده در كسى كه داراى شرك خفى است وجود ندارد. بنابراين، مشرك به شرك خفى داراى سه ويژگى است:
الف: صاحب شرك خفى، هرگز مؤثرى را در كنار خدا و در عرض خدا، داراى استقلال نمىبيند. او اعتقاد ندارد كه موجودى غير از خدا مؤثر است، البته گاهى از روى غفلت، ديگرى را مؤثر مىداند، ولى آنگاه كه متوجه شود باز ديگرى را نفى مىكند.
ب: صاحب شرك خفى، هرگز از توحيد خداوند نفرت ندارد. او از ياد خداى يگانه متنفر نيست، بلكه علاقهمند به خداوند يگانه است.
3- صاحب شرك خفى هرگز مظهرى از بت براى خود نداشته و ندارد؛ اكنون با توجه به مطالب ياد شده بايد براى شرك خفى تعريفى كرد و ملاكى ارائه داد. گويا جامعترين ملاك را «قلعجى» داده است. وى چنين گفته است: «الشرك الاصغر مراعاة غير اللَّه فى التصرفات كرياء و نحوه (1)
؛ شرك اصغر عبارت است از: در نظر گرفتن غير خدا در وقت انجام دادن امور.»، اين ملاك بسيار خوبى است.
امّا روايت امام صادق عليه السلام ملاك بهترى ارائه مىدهد:
از امام صادق عليه السلام، مقصود از آيه: «يَوْمَ لا يَنْفَعُ مالٌ وَ لا بَنُونَ* إِلَّا مَنْ أَتَى اللَّهَ بِقَلْبٍ سَلِيمٍ» (2)
؛ روزى كه ثروت و فرزند فايده ندارد؛ مگر كسى كه قلب سليم آورده باشد»؟ را پرسيدند، حضرت فرمود: «قلب سليم، آن قلبى است كه با
خدا ملاقات كند، در حالى كه هيچ چيزى غير از خدا در آن دل نباشد. هر قلبى كه شرك و ترديد در آن راه پيدا كرد، واژگون گشت.»
اين حديث نيز ملاك شرك خفى را توجه به غير خدا دانسته است.
بنابراين مىتوان گفت: شرك خفى، عبارت است از توجه پيدا كردن به غير خدا. آنچه در روايات گذشته ذكر شد، به عنوان بيان مصداق بوده است.
البته حكم شرك خفى، همانند حكم شرك جلى نيست كه موجب كفر و نجاست شود و يا جهاد بر عليه آن، همانند جهاد با بتپرستان باشد.
شرك خفى جامعتر و عامتر از شرك در اطاعت است؛ زيرا مواردى هست كه شرك خفى، صادق است؛ ولى اطاعت از ديگرى نيست؛ مثلًا در موردى كه انجام دهنده كارى، ريا مىكند، بدون اين كه ديگرى به او دستورى داده باشد، در اين صورت اطاعت از غير نيست، او خود در مقام عمل خودنمايى مىكند. اما شرك در اطاعت، گوش دادن به امر و نهى ديگرى است. ملاكِ شرك در اطاعت، اطاعت از ديگرى است، در برابر اطاعت از خداوند، و سرسپردگى به ديگرى است در برابر سرسپردگى به خداوند.
تا اين جا معناى شرك و اقسام آن را گفتيم، اكنون مناسب است اندكى درباره توحيد، سخن بگوييم تا بفهميم واژه موحد كه در برابر مشرك است داراى چه مفهومىاست و به چه كسى موحد مىگويند.
امام على عليه السلام در «نهج البلاغه»، توحيد را اينگونه توصيف كرده است:
«سئل عليه السلام عن التوحيد والعدل فقال: التوحيد ان لا تتوهّمه والعدل ان لا تتّهمه؛ (1)
از امام عليه السلام از معناى توحيد و عدل پرسيدند آن حضرت فرمود: توحيد و يگانه دانستن خدا آن است كه او را در وهم و انديشه در نياورى(كه آنچه در انديشه آيد مانند تو، مخلوق است) و عدل آن است كه او را(به آنچه شايسته او نيست) متّهم نسازى.»
در اين روايت به ريشه شرك و بتپرستى اشاره كرده است كه ناشى از وهم و خيال است. مشرك در ذهن خود، خيالپردازى كرده و براى خدا، شبيهى مىسازد. مؤيد اين مطلب، روايتى است از امام صادق عليه السلام كه فرمود:
«هر آن كس كه خدا را به مخلوقات تشبيه كند، مشرك است؛ زيرا خداوند نه به چيزى
1) نهج البلاغه، فيض الاسلام، حكمت 462
شبيه است و نه چيزى به خداوند شبيه است، هر آنچه در وهم قرار گيرد، خداوند غير از آن است.» (1)منقول است كه مورچه، تصور مىكند كه خداوند، همانند او داراى دو شاخك است؛ يعنى مورچه هم خدا را مطابق با ذهن خود ساخته است. ما انسانها حق نداريم خداوند را در ذهن خود شبيهسازى كنيم. هر چه تصور كنيم، خداوند مغاير آن است و متصور ما غير از خداست. درباره خداوند، فقط بايد بگوييم: او موجودى است ازلى و ابدى و داراى قدرت مطلق و چيزى همانند او نيست؛ «لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ». در اين رابطه، كلامى را شيخ مفيد رحمه الله از شيخ صدوق رحمه الله نقل كرده است كه مناسب است در اين جا آورده شود:
«بدان عقيده ما- شيعه- اين است كه خداوند، يگانهاى است كه هيچ موجودى شبيه او نيست. او قديمى است كه پيوسته موجود بوده است. او شنونده، بينا، عالم، حكيم، زنده و بر همه امور قيام كرده است. او قدرت شكستناپذير است. او از هر عيب و نقصى منزه است. او بىنياز است. او را نمىتوان توصيف كرد، نه داراى جوهر و جسم است، نه داراى صورت و عرض و سطح. نه وزن دارد و نه سبكى. نه حركت دارد و نه سكون. نه داراى زمان است و نه داراى مكان.
او از تمام صفات مخلوق، مبرّا است و موجودى است بدون شبيه. او چيزى است كه مانند اشياى ديگر نيست. او بىنياز مطلقى است كه نه فرزند دارد و نه فرزند كسى است و كفوى براى او نيست و هيچ گونه
1) توحيد صدوق، ص 80، ح 36
شريكى و همتايى ندارد. چشمها و وهمها، نمىتوانند او را بيابند، اما او چشمها و وهمها را مىيابد. او را چُرت و خواب نمىگيرد و او به هر امر ريزى آگاه است. او آفريدگار همه اشيا است، الهى غير از او نيست. تمام آفرينش و امور به دست اوست. و هر كس كه قائل بشود خداوند شبيه دارد او مشرك است.
هر كسى كه به اماميه و شيعه، درباره توحيد- غير از آنچه گفته شد- نسبت ديگرى بدهد، او كاذب است. و هر روايتى كه غير از اين مطالب ياد شده را نقل كند، نبايد پذيرفت و آن روايت، ساختگى و به دور از واقعيّت است. و هر حديثى كه مطابق با قرآن نباشد، باطل است؛ چنان چه، چنين حديثى در كتب شيعه يافت شود، آن جاسازى(دستكارى و جعلى) شده است و جزء مكتب شيعه نيست.» (1)
خداوند درباره هدف از آفرينش، اين چنين فرموده است:
«وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ اْلإِنْسَ إِلَّا لِيَعْبُدُونِ» (2)
؛ «جن و انسان را نيافريديم، مگر به هدف عبوديت و بندگى.»
معناى عبوديت، همان تسليم در برابر خداى واحد و اعتراف به خداى يگانه در تمام ابعاد- چه در عقيده و چه در اطاعت- و كنار گذاشتن هر نوع شرك و بتپرستى است.
«لِيَعْبُدُونِ»، در اصل «ليعبدونى» بوده كه «ياى» متكلم، حذف شده است و كسره در نون وقايه، بر آن دلالت دارد. و «لام» در «ليعبدون»، براى غايت است؛ يعنى هدف از آفرينش، بندگى خدا بوده است.
برخلاف شرك- كه يك حركت قصرى و برخلاف فطرت است- توحيد دقيقاً خواسته درون انسانها است. دليل بر فطرى بودن آن، در بحث «توحيد مشركان، در شرايط بحرانى» گذشت كه حاصل آن چنين است: آياتى دلالت دارد بر اين كه در هنگام طوفانى شدن دريا و مانند آن، مشركان خداى واحد را به كمك مىطلبيدند و بتها را كنار مىزدند. در اينجا مناسب است به اين آيه نيز اشاره شود:
«فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنِيفاً فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْها لا تَبْدِيلَ لِخَلْقِ اللَّهِ ذلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَعْلَمُونَ» (1)
؛ «پس روى خود را متوجه آيين خالص پروردگار كن. اين فطرتى است كه خداوند، انسانها را بر آن آفريده؛ دگرگونى در آفرينش الهى نيست، اين است آيين استوار؛ ولى اكثر مردم نمىدانند.»
«فِطْرَتَ اللَّهِ»، به معناى «اتبع فطرت اللَّه» است. مراد از «فِطْرَتَ اللَّهِ»، همان توحيد است كه خداوند روح انسان را همراه خداپرستى آفريده است. از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم نقل شده: «هر كسى بر فطرت توحيد و خداشناسى،
1) روم: 30
متولد مىشود، مگر اين كه پدر و مادرش وى را به سوى يهوديت و يا نصرانيت و يا مجوسيّت منحرف سازند.» (1)
هدف از بعثت انبيا، نابودى شرك و احياى توحيد بوده است. انبيا آمدهاند تا بشر را از شرك، نجات دهند و او را موحّد تربيت كنند. آيات بسيارى در قرآن بر اين مطلب دلالت دارد، (2)ولى ما به يك آيه بسنده مىكنيم:
«وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِكَ مِنْ رَسُولٍ إِلَّا نُوحِي إِلَيْهِ أَنَّهُ لا إِلهَ إِلَّا أَنَا فَاعْبُدُونِ» (3)
؛ «ما هيچ پيامبرى را نفرستاديم؛ مگر اين كه به وى وحى كرديم كه هيچ خدايى جز من(خداى يگانه) نيست، پس همه عبدِ او باشيد.»
از اين آيه استفاده مىشود كه هدف از ارسال رسل، برپا داشتن توحيد در ميان بندگان و دورى از هرگونه شرك و بتپرستى است.
انبيا عليهم السلام، در طول تاريخ، با شرك و مشركان مبارزه كردهاند و پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله هم، موظف به قتال و جهاد با آنان شد:
«وَ قاتِلُوهُمْ حَتَّى لا تَكُونَ فِتْنَةٌ وَ يَكُونَ الدِّينُ لِلَّهِ فَإِنِ انْتَهَوْا فَلا عُدْوانَ إِلَّا عَلَى الظَّالِمِينَ» (4)
؛ «و با آنها پيكار كنيد؛ تا فتنه(و بتپرستى) باقى نماند و دين، مخصوص خدا گردد ...»
«فِتْنَةٌ»، در اصل به معناى آزمايش است، و مراد آن در اين جا، شرك به خداست. (1)«فَلَا عُدْوَانَ»، به معناى «فلا عقوبة» است و مراد، قتل است. از قتل، تعبير به عدوان شده است؛ چون قتل مجازاتى است كه بر عدوان مترتب است(از باب اطلاق سبب بر مسبب). (2)مقصود آيه اين است كه جنگ را ادامه دهيد تا توحيد، مورد پذيرش قرار گيرد. بعد از پذيرش توحيد، جنگ پايان مىپذيرد.
در «مجمع البيان»، به نقل از امام صادق عليه السلام آمده است كه مراد از: «الفتنة»، شرك است و نيز آمده است: مراد از «الدين»، اطاعت از خداوند و انقياد در برابر دستور او است.
از مفادّ آيه و ضميه تفسير مفسران، فهميده مىشود كه شرك، به هيچ وجه براى خداوند قابل تحمل نبوده است.
واژه عبادت با اشتقاقهاى مختلف، مانند: «عبد، يعبدون، تعبدون و ...» در آيات بسيارى به كار رفته است. بنابراين، لازم است معناى آن به خوبى روشن گردد.
بعضى چنين تصور مىكنند كه عبادت به معناى يك فعل و عمل خاصى، مانند: نماز، زكات و يا سجده است، در صورتى كه چنين نيست، بلكه بايد پژوهش بيشترى پيرامون اين واژه صورت گيرد.
در تفسير الميزان آمده است: عبادت معنايى جز اظهار خضوع ندارد. (1)ما در ابتدا معانى لغوى آن را، از كتب لغت ذكر خواهيم كرد و سپس از آيات قرآن، شواهدى را اقامه خواهيم كرد و در لابهلاى كلمات، نظر ما هم روشن خواهد شد.
آنچه در اينجا آوردهايم از كتاب: «التحقيق فى كلمات القرآن» (2)است كه نظر لغويون را نقل كرده است.
در «مصباح اللغة» تأليف فيومى، چنين آمده است: «عبادة اللَّه: اعبده
عبادة هى الانقياد والخضوع الفاعل عابد والجمع عباد وعَبَد»؛ يعنى عبادت به معناى تسليم و خضوع است. و اسم فاعل آن «عابد» و جمع آن، «عباد» و «عَبَد» است.
در «مقاييس اللغة»، چنين آمده است: «عبد ... يدلّ على لين و ذلّ ... المعبّد ... الذلول يوصف به البعير ايضاً ومن الباب الطريق المعبّد وهو المسلوك المذلّل»؛ يعنى كلمه «عبد» دلالت مىكند بر نرمى و رام بودن و واژه «معبّد» به معناى رام است و به شتر رام نيز «معبّد» اطلاق مىشود و به راه هموار نيز «طريق معبّد» اطلاق شده است؛ زيرا آن راه، در اثر رفت و آمد زياد هموار شده و آماده براى راه رفت و آمد است، گويا در برابر عابرين تسليم شده است.
در «الاشتقاق»، چنين آمده است: «واشتقاق العبد من الطريق المعبّد وهو المذلّل الموطوء و قولهم: بعير معبّد يكون فى معنى مذلّل؛ واژه عبد، از الطريق المعبّد يعنى راه هموار كه در اثر رفت و شد، براى عابر مهياست گرفته شده و بعير معبد، يعنى شتر رام.» (1)
آنچه از لغات ياد شده به دست مىآيد، اين است كه عبادت، به معناى انقياد و تسليم و رام بودن است و انواع عبادتها از قبيلِ نماز، از مصاديق انقياد هستند و اين معنا با مفهومى كه از آيات قرآن استفاده خواهيم كرد، هماهنگ است.
بعضى، «عبادت» را به معناى غايت خضوع و آخرين درجه تذلل كه همان سجده است معنا كردهاند؛ مانند «كشاف» كه مىگويد: «العبادة أقصى
1) التحقيق فى كلمات القرآن، ماده «عبد»
غاية الخضوع والتذلّل». (1)
و نيز در «مفردات راغب» آمده است: «العبودية اظهار التذلّل والعبادة أبلغ منها لانّه غاية التذلّل».
آيا تعريف «كشاف» و «مفردات»، مغاير با تعريف ديگر لغويون است؟
حقيقت اين است كه مىتوان گفت: تعريف آن دو با تعريف ديگران مغايرت ندارد؛ بلكه اين اختلاف از باب اين است كه آن دو، عبادت را با بيان مصداق كاملتر آن تعريف كردهاند، نه اين كه مقصود آن دو دخالت دادن نهايت و غايت خضوع در تعريف باشد، مقصود آن دو همان خضوع است، همانند ديگران، ولى مصداق كاملتر را كه غايت خضوع است ذكر كردهاند.
حال مىپردازيم به ذكر آياتى كه دلالت دارد بر اينكه عبادت، به معناى مطلق خضوع است:
آيه اوّل:
«أَ لَمْ أَعْهَدْ إِلَيْكُمْ يا بَنِي آدَمَ أَنْ لا تَعْبُدُوا الشَّيْطانَ إِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُبِينٌ* وَ أَنِ اعْبُدُونِي هذا صِراطٌ مُسْتَقِيمٌ» (2)
؛ «آيا با شما عهد نكردهام اى فرزندان آدم كه شيطان را نپرستيد، كه او براى شما دشمن آشكار است؟! و اين كه مرا بپرستيد كه راه مستقيم، اين است؟!»
«كشاف» در توضيح آيه چنين گفته است: «عبادة الشيطان .. طاعته فى ما يوسوس به اليهم و يزينه لهم؛ عبادت كردن شيطان، همان گوش دادن فرمان اوست در امورى كه بشر را وسوسه مىكند.»
از اين تفسير استفاده مىشود كه او، عبادت را به معناى مطلق اطاعت
گرفته است، نه به معناى غايت اطاعت كه سجده باشد. آيه نيز، ظهور در همين معنا دارد كه اى بنى آدم! از شما پيمان گرفتهايم كه در برابر شيطان تسليم نباشيد، بلكه از من اطاعت كنيد و تسليم من باشيد.
روشن است كه مراد از آيه، اين نيست كه خداوند از بنى آدم تعهد گرفته است در برابر شيطان نهايت تسليم را نداشته باشيد، اما تسليم درجه پايين مانعى ندارد.
آيه دوم:
«إِذْ جاءَتْهُمُ الرُّسُلُ مِنْ بَيْنِ أَيْدِيهِمْ وَ مِنْ خَلْفِهِمْ أَلَّا تَعْبُدُوا إِلَّا اللَّهَ قالُوا لَوْ شاءَ رَبُّنا لَأَنْزَلَ مَلائِكَةً فَإِنَّا بِما أُرْسِلْتُمْ بِهِ كافِرُونَ» (1)
؛ «در آن هنگام كه رسولان از پيشرو و پشتسر(و از هر سو) به سراغشان آمدند(و آنان را دعوت كردند) كه جز خدا را نپرستيد؛ آنها گفتند: اگر پروردگار ما مىخواست، فرشتگانى نازل مىكرد، از اينرو، ما به آنچه شما مبعوث به آن هستيد، كافريم.»
استدلال به آيه
مسلماً مأموريت انبيا اين نبوده است كه فقط به مردم بگويند، در برابر خداوند سجده كنيد؛ بلكه آنان به دينى دعوت مىكردند كه مشتمل بر احكام گوناگون، همانند: نماز، روزه، زكات و جهاد بوده است. البته سجده نيز يكى از آنها است. خلاصه اينكه مأموريت انبيا اين بوده است كه مردم را در تمام امور به نفس اطاعت در برابر خداوند، دعوت كنند، نه اينكه منحصر به غايت خضوع باشد. و در خود آيه، جمله: «إِنَّا بِمَا أُرْسِلْتُم بِهِ كَافِرُونَ»، قرينه است بر اينكه دعوت انبيا، به مطلق خضوع است؛ زيرا
1) فصّلت: 14
كافران مىگفتند: ما منكر تمام آنچه شما به آن مأموريت داريد هستيم، نه اينكه فقط در دعوت به سجده، منكر هستيم و بقيه را قبول داريم. در دلالت، همانند اين آيه است آيه: «وَ قَدْ خَلَتِ النُّذُرُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ أَلَّا تَعْبُدُوا إِلَّا اللَّهَ ...» (1).
آيه سوم:
«قُلْ يا أَيُّهَا النَّاسُ إِنْ كُنْتُمْ فِي شَكٍّ مِنْ دِينِي فَلا أَعْبُدُ الَّذِينَ تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ وَ لكِنْ أَعْبُدُ اللَّهَ الَّذِي يَتَوَفَّاكُمْ وَ أُمِرْتُ أَنْ أَكُونَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ* وَ أَنْ أَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنِيفاً وَ لا تَكُونَنَّ مِنَ الْمُشْرِكِينَ» (2)
؛ «بگو: اى مردم! اگر در عقيده من شك داريد، من كسانى را كه به جاى خداوند مىپرستيد، نمىپرستم، تنها خداوندى را پرستش مىكنم كه شما را مىميراند؛ و من مأمورم كه از مؤمنان باشم و(به من دستور داده شده كه) روى خود را به آيينى متوجه ساز كه از هرگونه شرك، خالى است؛ و از مشركان مباش!»
در «مفردات راغب»، آمده است: «الدين يقال للطاعة والجزاء واستعير للشريعة والدين كالملّة لكنّه يقال اعتباراً بالطاعة والانقياد للشريعة قال: «إِنَّ الدِّينَ عِنْدَ اللَّهِ اْلإِسْلامُ» وقال: «وَ مَنْ أَحْسَنُ دِيناً مِمَّنْ أَسْلَمَ وَجْهَهُ لِلَّهِ وَ هُوَ مُحْسِنٌ» اى طاعة؛ واژه دين داراى دو معنا است: يكى اطاعت، ديگرى پاداش، ولى از باب عاريه اين واژه در مجموعه شريعت به كار مىرود؛ از اين جهت كه در يكايك احكام شريعت اطاعت و انقياد جريان دارد. شاهد اين مدعا، آيه قرآن
است كه مىفرمايد: «تمام دين تسليم در برابر خداوند است» و يا در آيه ديگر مىفرمايد: «زيباترين دين آن است كه با تمام وجود تسليم خداوند و در اطاعت او باشد.»
فقره: «إِنْ كُنتُمْ فِي شَكٍّ مِنْ دِيني ...»، محلّ شاهد است؛ يعنى اگر شما مشركان نسبت به تسليم من در برابر خداوند، در ترديد هستيد و نمىپذيريد(با توجه به اينكه، دين به معناى تسليم و انقياد است.) من هم نسبت به بتهاى شما تسليم نمىشوم؛ به قرينه مقابله با دين، «اعبد» را به تسليم معنا كنيم. و در آيه 105 دستور مىدهد كه تسليم محض، در برابر خداوند باشد؛ يعنى عبادت خداوند را، تسليم معنا مىكند.
آيه چهارم:
«... ما نَعْبُدُهُمْ إِلَّا لِيُقَرِّبُونا إِلَى اللَّهِ زُلْفى ...» (1)
؛ «ما بتها را عبادت نمىكنيم، مگر جهت تقرّب به خداوند.»
وجه استدلال اين است كه: عبادتِ بتپرست، نسبت به بتها، منحصر به سجده كردن در برابر آنها نبوده است؛ بلكه مراسم گوناگونى از قبيل، قربانى كردن در برابر بت بوده است، پس مراد از عبادت در برابر بتها، مطلق خضوع در برابر آنها بوده است.
گاهى در آيات قرآن «يعبدون» و گاهى «يدعون» و گاهى «اعبد» و گاهى «ادعو»، به كار رفته است. ادعاى ما اين است كه دعا و عبادت، داراى معناى
1) زمر: 3
واحدى هستند. معناى «عبادت»- چنان كه روشن شد- انقياد و تسليم و اطاعت است. دعا نيز به همان معناست و بر اين مطلب شواهد قرآنى موجود است:
آيه اوّل:
«إِنْ يَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ إِلَّا إِناثاً وَ إِنْ يَدْعُونَ إِلَّا شَيْطاناً مَرِيداً» (1)
؛ «آنچه غير از خدا مىخوانند فقط بتهايى است(بىروح) كه هيچ اثرى ندراد؛ و(يا) شيطان سركشى، عارى از هر چيزى است.»
مراد از «اناث» بتها هستند.
در «مجمع البيان» كلمه «يدعون» را در دو مورد از اين آيه به «يعبدون» معنا كرده است؛ يعنى عبادت نمىكنند مگر بتها را و عبادت نمىكنند مگر شيطان را. ناگفته نماند كه عبادت بتها مساوى با عبادت شيطان است؛ چون به دستور شيطان و به تحريك شيطان بوده است. (2)واضح است كه مراد از عبادت شيطان، اطاعت شيطان و گوش فرا دادن به دستورات او است.
در «الميزان» آمده است: «يدعونَ» اوّل، به معناى عبادت است و «يدعون» دوم، به معناى اطاعت است و جهت اينكه از عبادت بتها به دعا تعبير كرده، اشاره به اين مطلب است كه ريشه عبادت بتپرستان، درخواست قضاى حوائج از بتها بوده است. (3)
كلام «الميزان»، در فرقگذارى صحيح نيست و حق با «مجمع البيان» است كه در هر دو مورد، به معناى عبادت است و عبادت هم، به معناى اطاعت است.
آيه دوم:
«قُلْ يا أَيُّهَا النَّاسُ إِنْ كُنْتُمْ فِي شَكٍّ مِنْ دِينِي فَلا أَعْبُدُ الَّذِينَ تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ وَ لكِنْ أَعْبُدُ اللَّهَ الَّذِي يَتَوَفَّاكُمْ وَ أُمِرْتُ أَنْ أَكُونَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ* وَ أَنْ أَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنِيفاً وَ لا تَكُونَنَّ مِنَ الْمُشْرِكِينَ* وَ لا تَدْعُ مِنْ دُونِ اللَّهِ ما لا يَنْفَعُكَ وَ لا يَضُرُّكَ فَإِنْ فَعَلْتَ فَإِنَّكَ إِذاً مِنَ الظَّالِمِينَ» (1).
مفادّ آيه: «فَلَا أَعْبُدُ الَّذِينَ ...»، با مفادّ آيه: «وَلَا تَدْعُ مِن دُونِ اللَّهِ ...»، يكى است. از اين معلوم مىشود كه اين دو واژه، داراى معناى واحدى هستند.
آيه سوّم:
از مقايسه بين آيه: «قُلْ إِنِّي نُهِيتُ أَنْ أَعْبُدَ الَّذِينَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ لَمَّا جاءَنِي الْبَيِّناتُ» (2)
و آيه: «قُلْ يا أَيُّهَا النَّاسُ إِنْ كُنْتُمْ فِي شَكٍّ مِنْ دِينِي فَلا أَعْبُدُ الَّذِينَ تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ» (3)
استفاده مىشود كه اين دو آيه، در مفاد،
حامل يك پيام هستند كه آن اجتناب از بتپرستى است، اما در آيه اوّل، تعبير به «تدعون» و در دومى تعبير به «تعبدون» شده است. اين مىتواند قرينه باشد كه مراد از «تدعون»، «تعبدون» است.
آيه چهارم:
از مقايسه بين آيه: «قُلْ أَ تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ ما لا يَمْلِكُ لَكُمْ ضَرًّا وَ لا نَفْعاً» (1)
و آيه: «قُلْ أَ نَدْعُوا مِنْ دُونِ اللَّهِ ما لا يَنْفَعُنا وَ لا يَضُرُّنا» (2)
، استفاده مىشود كه اين دو آيه، حامل يك پيام هستند؛ ولى در دومى به «دعا» و در اولى، به «عبادت» تعبير شده است. از اين معلوم مىشود كه دعا به معناى عبادت است.
عبادتى مقبول درگاه خداوند است كه خالص براى او باشد و از هر شركى پاك باشد. مشركان نيز خدا را عبادت مىكردند؛ اما در كنار آن بتها را نيز عبادت مىكردند و به همين جهت، عبادت آنان مردود اعلام شده است. در آيات بسيارى، با واژههاى گوناگون؛ مانند:
«مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ» و «وَادْعُوهُ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ» (3)
، به شرط اخلاص اشاره شده است و اين همان معناى «اياك نعبد» است؛ يعنى فقط تو را عبادت مىكنيم.
براى بررسى معناى سجود بهتر است به آيات قرآن رجوع كنيم تا معناى آن روشن شود:
«أَ وَ لَمْ يَرَوْا إِلى ما خَلَقَ اللَّهُ مِنْ شَيْءٍ يَتَفَيَّؤُا ظِلالُهُ عَنِ الْيَمِينِ وَ الشَّمائِلِ سُجَّداً لِلَّهِ وَ هُمْ داخِرُونَ* وَ لِلَّهِ يَسْجُدُ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي اْلأَرْضِ مِنْ دابَّةٍ وَ الْمَلائِكَةُ وَ هُمْ لايَسْتَكْبِرُونَ» (1)
؛ «آيا آنها مخلوقات خدا را نديدند كه سايههايشان از راست و چپ حركت دارند و با خضوع براى خدا سجده مىكنند؟!(نه تنها سايهها، بلكه) تمام آنچه در آسمانها و زمين از جنبندگان وجود دارد و همچنين فرشتگان براى خدا سجده مىكنند و تكبر نمىورزند.»
در اين آيه، سجده را براى تمام موجودات به كار برده و يقيناً سجده آنان به «خاك افتادن» نيست، پس بايد معناى ديگرى مقصود باشد، در «كشاف» آمده است: مراد از سجده در اين آيه، انقياد موجودات، در برابر خداوند است.
به نظر مىرسد معناى صحيح، همين است و «به خاك افتادن»، يك مصداق از مصاديق مفهوم سجده است. البته اين بحث لغوى است والّا اگر در موردى كه قرينه، اقامه شود، مراد از سجده «به خاك افتادن» است، چنان كه در روايات بسيارى، در اين معنا استعمال شده است كه مورد انكار نيست.
1) نحل: 48- 49