ghaemiyeh.com
سرشناسه : بصیری، علیرضا
عنوان و نام پديدآور : گلواژههای حج و عمره/ علیرضا بصیری .
مشخصات نشر : تهران: مشعر، ۱۳۸۷.
مشخصات ظاهری : ۵۹۹ص.
شابک : ۵۵۰۰۰ ریال 978-964-540-124-3:
وضعیت فهرست نویسی : فیپا
موضوع : حج .
موضوع : حج عمره .
موضوع : زیارتنامهها.
رده بندی کنگره : BP۱۸۸/۸/ب۵۴گ۸ ۱۳۸۷
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۳۵۷
شماره کتابشناسی ملی : ۱۲۶۱۱۱۷
مرحوم پدرم، «حجة الاسلام والمسلمين آقاى حاج شيخ محمد على بصيرى طاب ثراه» شخصيتى روحانى بود كه در كنار فعاليتهاى فرهنگى و اجتماعى در سنگر خطابه و منبر و اقامه جماعت، بالغ بر بيست سال به عنوان يكى از روحانيون پرتلاش و با انگيزه كاروانهاى حج، زائران خانه خدا را آموزش مىداد. عشق و علاقه سرشار او به اين سفرروحانى ومعنوى وتلاش بىوقفه وى در ارائه خدمات ارزشمند، بىشايبه و خالصانه به ضيوف الرحمان به گونه اى بود كه هنوز تعداد قابل توجهى از همسفران ايشان، پس از سالهاى متمادى، ياد و خاطرات اين سفر معنوى و حضور يك روحانى آگاه و دلسوز و باانگيزه را در ذهن خود دارند و همچنان ما را نيز مرهون محبّت و احساسات صميمانه خود مىنمايند.
وى در آخرين سال حيات خود(1365 ه. ش) در شرايطى كه چند جلسه مقدماتى آموزشى را براى زائران تشكيل داده، و آماده اين سفر معنوى مىشد، «به دليل بيمارى قلبى» از سوى اطبا از انجام سفرحج منع شد. از خاطرات فراموش نشدنى آن عالم فرهيخته، اشك هاى جارى و بغض گلوگير او در هنگام وداع و خداحافظى با يكايك زائران خانه خدا و حرم نبوى در بيمارستان و منزل بود. اكنون كه با توفيق الهى ساليان متوالى است، كه امكان خدمتگزارى به زائران خانه خدا براى اينجانب نيز فراهم گرديده، به انگيزه زنده نگه داشتن ياد و خاطره آن عالم مسئوليتپذير، متعهد، و همراه داشتن ذخيرهاى ناچيز براى روز واپسين، اقدام به تهيه و تدوين مجموعه حاضر نمودم، اميد آنكه مورد عنايت قرار گيرد و رضايت حضرت حق را نيز تحصيل نمايد.
در خاتمه لازم مىدانم از همسر عالمهام-/ كه او نيز به عنوان معينه در كاروانهاى حج توفيق خدمت دارد-/ به خاطر فراهم نمودن شرايط مطالعه و تحقيق، تشكر و قدردانى نمايم.
از تمامى علما، بزرگان، سروران ارجمند روحانى و استادان بزرگوار انتظاردارم با ارشادات خود اينجانب را قرين امتنان فرمايند. «والسلام»
مكه و مدينه، از صدر اسلام تاكنون به عنوان دو مركز مهم اسلامى مورد توجه مسلمانان بوده است. مكه، مهمترين جايگاه نزول وحى الهى و مدينه «با حضور پيامبر خدا و تشكيل نخستين حكومت اسلامى در آن» به عنوان دوّمين مركز اسلامى، هم دوش و همراه با مكه «با پذيرفتن ولايت در خويش» جايگاه و منزلت والايى، همانند مكه يافته است. در حقيقت، اين دو مركز مهم مذهبى و تاريخى، هر يك نگينى گران سنگ را در درون خود به نمايش گذاشتهاند.
«كعبه» نگين مكه، مورد توجه تمام دين باوران و عاشقان و زائران دل سوخته و دل دادهاى است كه از اقصى نقاط دنيا به سويش رهسپارند، تا برگرد آن طواف كنند؛ طوافى كه نه آغاز دارد و نه پايان، بلكه گامى است از بىبدايت، به سوى بىنهايت.
«ولايت» نگين مدينه تمام دلها و قلبها را به سوى خدا مىكشاند و همگان در راستاى عرض ادب به آستانه پيامبر و فرزندان طيّب و طاهر آن حضرت سر از پاى نمىشناسند. زائران حرمين شريفين پس از انجام اعمال حج و عمره و يا قبل از ديدار كعبه و زيارت خانه خدا، با ديدگانى اشكبار و مالامال از عشق به اهل بيت، به سوى مدينه و بارگاهِ آن حضرت مىشتابند. اما در اين سير پرشكوه معنوى، هر مشتاقى را توشهاى همراه است كه بر گرفته از نگاه وى به رهيافتهاى عميق چنين حضورى است؛ رهيافتهايى كه از مناظر عرفانى، تاريخى، اجتماعى، سياسى، فقهى و حقوقى برگرفته شده است.
رهيافتها
آگاهى و شناخت از مكه و مدينه براى هر زائر، نه تنها پر جاذبه است، بلكه از ضرورت و اهميت ويژهاى برخوردار است؛ زيرا زائر مكه و مدينه با آگاهى و معرفت ويژه در اين ساحت بزرگ وارد شده و بهرهها برمىگيرد.
رهيافتهاى اين سفر معنوى را در يك نظر كلى مىتوان از زواياى زير مورد كاوش قرار داد:
الف: ديدگاه عرفانى
يكى از رهيافتهاى مهم و پرجاذبه اين سفر معنوى، زاويه عرفانى آن است؛ زيرا انسان در بستر عرفان، مفاهيم واژهها را عارفانه مىفهمد؛ يعنى بستر اسرار حج و عمره در اين سفر بزرگ، براى آدمى آشكار مىشود كه روح آن، چيزى جز جدايى از «خود» و اتصال به «خدا» و معنويت احرام، طواف و سعى نيست. تمامى مشاعر مكه و مدينه براى زائر معناى ديگرى پيدا مىكند. بهترين نماد عرفانى حج، حديث معروف شبلى «از اصحاب امام سجاد عليه السلام» است كه حاوى رهنمودهاى عارف عارفان، حضرت امام زينالعابدين عليه السلام است و آن اينكه «احرام و لباس احرام و لبيك، نماد قيامت و جهان واپسين است كه همه آدميان در پيشگاه خداى بزرگ حضور پيدا مىكنند».
ب: ديدگاه تاريخى
مكه و مدينه دو مركز بسيار مهم و حساس است، كه جاى جاى آن از حضور پيامبر صلى الله عليه و آله و رسالت الهى آن حضرت حكايت مىكند. بسيارى از پژوهشگران تلاش نمودهاند تا از منظر تاريخى، تمام مراكز حضور پيامبر صلى الله عليه و آله، حتى نقاطى را كه توقفى كوتاه در آن داشته و گاهى نماز خواندهاند، شناسايى و بررسى كنند، ولى متأسفانه در طول زمان و به رأى وهابيان در دهههاى پيشين، بخش قابل توجهى از آثار تاريخى را- كه گواه بر هويت تاريخى امت اسلامى است- به بهانه توسعه، از بين بردهاند و هيچ نوع اثر و نشانهاى از گذشته باقى نگذاشتهاند. بديهى است، ملّتى كه حافظه تاريخى خود را از ياد ببرد و در مظاهر و جاذبههاى زيباى تمدن نوين و دنياى جديد فرو غلتد، آرام آرام، اصالتهاى خود را از دست داده و به آسانى قربانى صيادان تاريخ مىگردد، به همين دليل نسل جوان مسلمان از اين جهت به شدت در خطر سراشيبى فرو غلتيدن در دام مكايد و افكار مهاجم جهان است. اين جريان فرايندى از مسئوليت نخبگان و آگاهان و دين باوران را مىطلبد تا با تمام توان در راستاى احياى گذشته اسلامى و تفكر دينى تلاش نمايند كه يكى از مظاهر آن، شناخت و حفظ تاريخ و پيشينه مسلمانان است.
ج: ديدگاه اجتماعى و سياسى
مكه و مدينه دو پايگاه بزرگ است كه هر سال، مسلمانان از نقاط مختلف با فرهنگ و جغرافياى مختلف به سوى اين دو مكان سرازير مىشوند، و در اين مكانها است كه كنگره بزرگ جهان اسلام نمودار مىشود. متأسفانه بيشتر افراد، دردمند و يا مسئول نيستند، بلكه بىتفاوت و به صورت فردى در كنار يكديگر قرار گرفته و كمترين گفت و شنودى برقرار نمى شود، البته اين امر، يا ناشى از فقدان
«معرفت» و آگاهى لازم براى تعامل و داد و ستد فكرى و يا فقدان «زبان مشترك» و وسيله ارتباط طرفين است و يا موانع و عوامل ديگرى، مانع از ايجاد ارتباطاند.
در يك كلام مكه و مدينه نمودى از يك جامعه مدنى است كه همگان در راستاى هدف مشترك بين زيارت خانه خدا و پيامبر الهى و پرواز به سوى توحيد و قلههاى بلند معنويت قرار دارند و به همين دليل، نه تنها براى يكديگر «تهديد» و خطر به شمار نمىروند، كه تسامح و تساهل و به تعبير دقيقتر، تحمل و گذشت- به ويژه در ايام حج- از زيبايىهاى بلند اجتماعى اين سفر است كه در اين جامعه بزرگ ايمان و عقيده حرف اوّل را مىزند، نه ساير امور مادى و اجتماعى، و همگان در راستاى عينيت بخشيدن به باورها و تكامل آنها هستند.
ديدگاههاى فقهى و حقوقى
آخرين و در عين حال مهمترين نگاه، مربوط به زاويه فقهى و حقوقى است. هر زائر مىكوشد تا اعمال حج و عمره را به نحو مطلوب، صحيح، درست و همراه با ساير معرفتهاى لازم انجام دهد.
اينجاست كه ضرورت وجود يك روحانى آگاه، فعال و دلسوز براى كاروانهاى عشق بيش از پيش احساس مىشود، تا زائران را در اين مسير همراهى نموده، و بار معنوى سفر حج و عمره را بالا ببرد
ويژگىهاى كتاب
1- در زمينه موضوع حج، كتابهاى ارزشمند زيادى، با سلايق مختلف «از جهت محتوا و شيوه نگارش» و با نگاههاى مختلف به زيور طبع آراسته گرديده است. در تهيه كتاب پيشرو نيز با استعانت از خداوند تبارك و تعالى ضمن بهرهبردارى از آيات نورانى قرآن مجيد، و متون اصلى روايى كه ناظر بر مناسك و برنامههاى عملى حج مىباشند از كتابهاى تاريخى و عرفانى از جمله «اخبار مكه، مرآت الحرمين، وفاء الوفاء، شفاء الغرام، تاريخ القويم، كامل ابن اثير، سيره ابن هشام، تاريخ مدينه، تفاسير مختلف، و ساير كتب فارسى، به ويژه آثار اسلامى مكه و مدينه، تاريخ و آثار اسلامى مكه و مدينه، فروغ ابديت و ...» بهره برده، مورد استفاده قرار دادهايم.
2- اين كتاب، به صورت الفبايى، تنظيم؛ و درباره موضوعات مختلف مربوط به مكه و مدينه تهيه و ارايه گرديده است.
3- موضوعات مطرح شده، عمدتاً محورهايى هستند كه زائران خانه خدا «در مكه و يا مدينه» با آن مواجه شده و اين كتاب به سؤالات آنان پاسخ مىدهد.
4- از طرح برخى از عناوين و موضوعاتى كه كمتر مورد توجه و نياز زائران قرار مىگيرد، و حجم كتاب را افزايش مىدهد خوددارى شده است.
5- در اين كتاب گاهى به طور گذرا و كوتاه به مسائل فقهى و احكام حج و عمره پرداخته شده، لذا مطالعه اين كتاب زائران حرمين شريفين را از مطالعه كتاب مناسك حج مراجع معظم و بزرگوار به هيچ وجه بىنياز نمىكند.
اميد آنكه اين ذرّه ناچيز مورد پذيرش حضرت حق جل و علا، حضرات ائمه معصومين سلام اللَّه عليهم اجمعين، «به ويژه وجود شريف پيامبر ختمى مرتبت»، دخت گراميش «حضرت زهرا سلام اللَّه عليها» و ائمه بزرگوار و مظلوم بقيع قرار گرفته، محبت، رحمت و كرامت ايشان را براى نگارنده و همه خوانندگان اين كتاب در دنيا و عقبى در پى داشته باشد.
در پايان يادآور مىشود از پيشنهادهاى اصلاحى در مورد اين كتاب با اشتياق فراوان استقبال نموده، انشاءاللَّه در چاپهاى بعدى مورد توجه قرار خواهد گرفت.
الحمدللَّه اولًا و آخراً
عليرضا بصيرى
آثار و نتايج هر حقيقت و ماهيتى، به بلنداى خود آن حقيقت است، حج به عنوان نماد و تجسم عملى توحيد به مثابه تمام اسلام است. به همين دليل در روايات فرمودهاند، «الاسلامُ باقٍ ما دامَتِ الْكَعْبَةُ باقِيَة» (1)
، اسلام باقى است تا زمانى كه كعبه باقى است. با توجه به اين نكته حائز اهميت، حج داراى آثار دنيوى، اخروى، فردى و اجتماعى فراوانى است كه طى زمان در بستر تاريخ شناخته مىشود. به تعبيرى، حج از متشابهات است نه محكمات، يعنى ذوابعاد و ذوجهات است، لذا هر زائر عاشقى از حج برداشت و تفسير ويژهاى دارد، چنانكه گفته شده است كه «الطُّرُقُ الَى اللَّهِ بِعَدَدِ انْفاسِ الخَلائق» و يا «الطُّرُقِ الى اللَّهِ بِعَدَدِ النُّفوس» با فهم و تفسيرها و دريافتهاى گوناگون روبرو هستيم كه همه آنها، مطلوب و زيباست، لكن در روايات اسلامى به برخى از آن آثار اشاره شده، و بيشتر مورد توجه قرار گرفته است كه به برخى از آن آثار ذيلًا اشاره مىگردد:
الف- آثار مادّى و دنيوى حج
1- سلامتى 2- توسعه رزق 3- تأمين هزينه زندگى.
امام سجاد عليه السلام مىفرمايد:
«حِجُّوا وَ اعْتَمِرُوا تَصِحُّ ابدانَكُم وَ تَتَّسِع ارزاقَكم وَ تَكفوا مَؤوناتِ عَيالاتِكم» (2)
حجّ و عمره به جا آوريد كه اين دو فريضه، آثار و منافعى به همراه دارد،(از آن جمله) بدنها را سالم، روزى را وسيع، و هزينه زندگى شما را تأمين مىنمايد.
4- بىنيازى 5- حفظ خانواده 6- حفظ سرمايه
پيامبر گرامى اسلام صلى الله عليه و آله در فرازهايى مىفرمايد:
حجّ انجام دهيد، تا بىنياز شويد.
حجّ، فقر را در دنيا از بين مىبرد.
حجّ و عمره، فقر را از بين مىبرند، چنانكه كوره آهنگرى، زنگار آهن را از بين مىبرد.
حجّ، انجام دهيد، هرگز نيازمند نمىشويد.
امام سجاد عليه السلام مىفرمايد:
«... الحاجُّ مَغفورٌ لَه وَ موجوبٌ لَه الجَنَّةَ وَ مَستانِفٌ لَه الْعَمَلَ وَ مَحفوظٌ فى اهلِهِ و مالِهِ» (5)
زائر خانه خدا از آمرزش الهى بهرهمند شده و بهشت بر او واجب و اعمال خود را از آغاز شروع نموده و خانواده و سرمايه مالى او در حفظ خداى رحيم است.
ج- آثار معنوى و اخروى حجّ
1- نور حج 2- غفران الهى 3- وجوب بهشت 4- خير دنيا و آخرت 5- آرامش دل.
امام صادق عليه السلام مىفرمايد:
«الحاجُّ لايَزال عَلَيهِ نورُ الحَجِّ ما لَمْ يُلِمَّ بِذَنْبٍ» (6)
نور حج، پايدار است تا زمانى كه حاجى به(گناه) آلوده نشود.
امام سجّاد عليه السلام مىفرمايد:
1) بحار الانوار، ج 7، ص 221؛ الحج فى السنه، ص 76؛ وسائل الشيعه، ج 8، ص 7؛ مستدرك الوسائل، ج 11، ص 16
2) بحار الانوار، ج 74، ص 62.
3) تهذيب الاحكام، ج 5، ص 23؛ حج و عمره در قرآن و حديث، حجةالاسلام والمسلمين محمدى رى شهرى، ص 244(با عبارت خبث الحديد). محجة البيضاء، ج 2- 1، ص 147، شفاء الغرام باخبار البلد الحرام، ج 1، ص 349.
4) قال رسول اللَّه صلى الله عليه و آله: سافروا تصحوا، صوُموا تؤجروا واغزوا تغتنموا و حجُّوا لن تفتقروا. الخبر مستدرك الوسائل، ج 8، ص 8.
5) وسائل الشيعه، ج 8، ص 5، كافى، ج 4، ص 253.
6) من لايحضره الفقيه، ج دوّم، ص 143.
«الحاجُّ، مَغفورٌ لَهُ وَ مَوجُوبٌ لَه الجَنَّةَ و ...» (1)
زائر خانه خدا، از آمرزش الهى بهرهمند و بهشت بر او واجب مىشود.
رسول گرامى اسلام صلى الله عليه و آله مىفرمايد:
«الحُجَّاجُ وَ العُمَّارُ، وَفداللَّه عَزَّ وَ جَلَّ؛ يُعطيهِم ما سَئَلوُا وَ يَسْتَجيبُ لَهم ما دَعوا ...» (2)
زائرين خانه خدا، مهمانان الهى هستند، آنچه بخواهند به آنان عطا نموده و دعاى آنها را مستجاب مىكند.
امام صادق عليه السلام مىفرمايد:
«الْحَجُّ وَ الْعُمْرَةُ سُوقانِ مِن أَسْواقِ الآخِرَةِ» (3)
حج و عمره، دو بازار، از بازارهاى آخرتاند.
پيش از اين گفتيم، آداب تشريفاتى است كه انسان براى خود قرار مىدهد و لذا زيارت خانه خدا نيز تشريفات ويژهاى دارد، از قبيل: نيت صادقه، توبه، حليّت مال، خوش خُلقى و ... پيامبر گرامى اسلام صلى الله عليه و آله مىفرمايد:
«مَنْ ارادَ الدُّنيا وَ الآخِرَةَ فَليؤمّ هذَا البَيت، فَما أتَاهُ عَبدٌ يَسْأَلُ اللَّهَ دنيا الَّا اعطاهُ اللَّهُ مِنها، وَ لا يَسأَلهُ آخِرَةَ الَّا ادَّخَرَ لَهُ مِنها» (4)
كسى كه دنيا و آخرت مىخواهد، آهنگ خانه خدا كند. بندهاى بدان روى نياورده كه دنيا را خواسته باشد، جز اين كه خدا، دنيا را به او داده است، و آخرت را نخواسته، جز آن كه برايش اندوخته است.
همچنين امام باقر عليه السلام مىفرمايد:
«الحَجُّ تَسكينُ القُلُوبِ» (5)
حج، آرامبخش دلهاست.
1) وسائل الشيعه، ج 8، ص 5، كافى، ج 4، ص 253. در روايت از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله الحجة المبرورة تكفر خطايا سنة، شفاء الغرام، ج 1، ص 349.
2) الحج و العمرة فى الكتاب و السنة، حجةالاسلام و المسلمين محمدى رى شهرى، ص 54.
3) كافى، ج 4، ص 255، وسائل الشيعه، ج 8، ص 69.
4) حج و عمره در قرآن و حديث، حجةالاسلام و المسلمين محمدى رى شهرى، ص 246، دعائم الاسلام.
5) امالى، شيخ طوسى، ص 296.
گفتار عارف بزرگ مرحوم شيخ محمد بهارى
1- هر عبادتى از عبادات بايد به نيت صادقه باشد (1)و به قصد امتثال شارع بجا آورده شود، تا عبادت شود. كسى كه اراده حج دارد، اولًا بايد قدرى تأمل در نيت خود بنمايد، هواى نفس را كنار بگذارد ببيند غرضش از اين سفر امتثال امرالهى است و رسيدن به ثواب وفرار از عقاب اوست يا نه، نستجير باللَّه غرضش تحصيل اعتبار يا خوف از مذمت مردم يا تفسيق آنان يا از ترس فقير شدن نباشد.
2- تهيه حضور ببيند از براى مجلس روحانيون، با بجا آوردن يك توبه درستى با جميع مقدمات كه از جمله آنهاست رد حقوق، چه از قبيل ماليه باشد: مثل خمس، رد مظالم و كفارات وغيرها، يا از غير ماليه باشد، مثل غيبت، اذيت و هتك عرض و ساير جنايات بر غير كه بايد استحلال ازصاحبانش بنمايد.
3-/ اسباب مشغله قلبى در سفر براى خود فراهم نياورد، تا مبادا او را در حركات و سكناتش كه بايد به ياد محبوب خود باشد بازدارد، چه از قبيل عيال و اولاد باشد، يا رفيق ناملايم الطبع، يا مال التجاره ياغير آن. مقصود اين است كه خودش به دست خود اسبابى فراهم نياورد كه تمام همتش درسفر مصروف آن باشد.
4-/ سعى در حليّت خرجى خود بنمايد، و زياد بردارد، و از انفاق مضايقه ننمايد، زيرا كه انفاق در حج انفاق در راه خداست، چرا بايد انسان دلگير باشد اززيادى خرج؟ بهترين توشه ها را بردارد و زياد بذل نمايد.
5-/ بايد خوش خلق باشد و تواضع بورزد واز رفيق و مُكارى (2)و غيره كوچكى بنمايد و از لغو و فحش و درشت گويى و ناملايم در حذر باشد، حسن خلق، فقط آن نيست كه اذيتش به كسى نرسد، بلكه ازجمله اخلاق حسنه آن است كه ازغير تحمّل اذيت بنمايد.
امام باقر عليه السلام فرمودند: كسى كه قصد اين خانه مىكند اگر سه خصلت نداشته باشد، مورد اعتنا قرار نخواهد گرفت: 1- ورعى كه او را از گناهان باز دارد. 2- بردبارى كه جلو خشمش را بگيرد.
3- حسن معاشرت با همراهان. (3)
1) روى عن الرضا عليه السلام انه قال لاقول الا بعمل ولاعمل الابنية ولانية الا باصابة السُنه. تهذيب الاحكام، ج 4، ص 187.
2) صاحب وسيله نقليه(كرايه دهنده) و يا راننده و فرد ديگر مربوط به آن.
3) عن ابى جعفر عليه السلام قال ما يعبؤ بمن يؤم هذا البيت اذا لم يكن فيه ثلاث خصال: ورع يحجزه عن معاصى اللَّه وحلم يملك به غضبه و حسن الصحابه لمن صحبه. خصال، شيخ صدوق، ج 1، ص 1، بحار، ج 96، ص 121.
6-/ نه تنها قصد حج كند و بس، بلكه در اين ضمن بايد چندين عبادت را قاصد باشد، كه يكى از آنها حج است، از قبيل زيارت قبور مطهره شهدا و اوليا و سعى در قضاى حوائج مؤمنين وتعليم وتعلم احكام دينيه و ترويج مذهب اثنا عشريه و تعظيم شعائراللَّه و امر به معروف و نهى از منكر.
7-/ اسباب تجمّع و تكبر را در خود فراهم نياورد، بلكه شكسته دل، و غبار آلود روبه حريم الهى رود.
8- از خانه خود حركت نكند، مگر اينكه نفس خودش را و هر چه با خودش برداشته، با جميع رفقاى خود و اهل خانه و هرچه تعلق به اودارد، امانتاً به خالق خود جل شأنه بسپارد و با كمال اطمينان دل، از خانه بيرون رود.
9-/ اعتمادش به كيسه خود وقوّه جوانى خود نباشد، بلكه در همه حال بالنسبه به همه چيز بايد اعتماد اوبه صاحب بيت باشد. (1)2
أ
بيشتر آداب زيارت معصومين عليهم السلام در احاديث وارد شده و بعضى از آنها در كلمات علماى بزرگ آمده است و سزاوار است زائران اين آداب را رعايت كنند، تا به مقام قرب نايل گردند و از بركات زيارت هر چه بيشتر برخوردار شوند. اهم آنها به اختصار بيان مىشود.
1- غسل كردن هنگام سفر براى زيارت در صورتى كه از شهر ديگرى به زيارت مىرود.
2- پرهيز از سخنان بيهوده و مخاصمه و جدال بين راه.
3- غسل زيارت هنگام تشرّف، براى زيارت مستحب است.
4- پاك بودن و پاكيزگى لباس و بدن و نيز پوشيدن جامه هاى نو، كه بهتر است سفيد رنگ باشد، و خوشبو نمودن خود مگر در زيارت امام حسين عليه السلام.
1) فصلنامه ميقات حجّ، شماره 11، ص 17- 21، تذكرة المتقين، ص 82- 84.
5- با وقار و آرامى گام برداشتن و با حالت فروتنى و خشوع راه رفتن، تا حضور قلب لازم براى او فراهم گردد.
6- خواندن اذن دخول، چنانكه در احاديث، اذن دخول هاى عام براى تشرف به هر يك از حرمهاى مطهر و اذن دخول هاى خاص، براى ورود به بعضى از بقاع متبركه وارد شده است.
7- بوسيدن عتبه و آستانه مباركه
از شهيد اوّل نقل كردهاند كه فرمود: چنانچه زائر سجده كند و نيّت نمايد براى خدا سجده مىكنم كه مرا توفيق زيارت داد از بوسيدن عتبه و آستانه بهتر است.
8- ادعيه و زيارتى را كه از ائمه عليهم السلام روايت شده، بخواند، زيارتنامه هاى مجعول و ساخته ذوق افراد را واگذارد.
9- هنگام خواندن زيارت، رو به قبر منور بايستد، مگر زياراتى كه مكان خواندن فقرات زيارت را معين مىكند و پس از خواندن زيارتنامه گونه ها را به ضريح گذارد و تضرّع و دعا كند.
10- در صورتى كه مزاحمتى براى ديگران نباشد، نزد ضريح برود و خود را به آن بچسباند و اين كه شخص خيال كند دور ايستادن ادب است، فكرى باطل است، زيرا در روايت تكيه كردن به ضريح و بوسيدن آن وارد شده است.
11- نماز زيارت، حداقل دو ركعت نماز، پس از خواندن زيارت به جاى آورد. مرحوم محدث قمى گويد: شيخ شهيد فرمود: اگر زيارت براى پيغمبر صلى الله عليه و آله است، نماز را در روضه مطهر به جا آورد و اگر در حرم يكى از ائمه است در بالاى سر به جا آورد و به جا آوردن آن دو ركعت در هر مكان از حرم و نيز مسجد حرم جايز است.
12- دعا كردن بعد از نماز، دعاهاى خاصى كه از ائمه روايت شده، يا آنچه به خاطرش مىرسد براى خود و بستگان و حقداران از پروردگار متعال درخواست نمايد. خلاصه چون زيارت، ديدار با ارواح پاك و اولياى بزرگ الهى است، لذا نخستين شرط زيارت «ادب» است، و ادب هم در سايه معرفت و محبّت، پديد مىآيد. از اين روى زيارت هم آداب ظاهرى دارد هم آداب باطنى، كه توجه به هر دو شايسته است.
در هر صورت، زيارت، وسيلهاى است براى توبه و تطهير كه در پرتو آن تزكيه باطنى آدمى را فراهم مىنمايد. (1)13- هنگام ورود اوّل پاى راست را داخل بگذارد و هنگام خروج اوّل پاى چپ را بيرون بگذارد.
1) ادعيه و آداب حرمين، ص 182- 177.
14- براى بوسيدن ضريح يا خانه كعبه، به زائرين و يا به كسى آزار نرساند.
اذنِ دخول
«اذن ورود» از آداب معاشرت اسلامى است، كه انسان سرزده و بى اذن و اجازه وارد منزل و اتاق كسى نشود و قبلًا اعلام كند. (1)لذا در آداب زيارت حرم هاى مطهر پيامبر صلى الله عليه و آله و ائمه عليهم السلام و بُقاع متبركه، آمده است كه به عنوان رعايت ادب، نسبت به حريم اولياى خدا، اذن دخول در آستانه ورود به حرم، خوانده شود. (2)در اذن دخول حرم رسول خدا صلى الله عليه و آله و ديگر ائمه عليهم السلام مىگويى:
«اللّهُمَّ انّي وَقَفْتُ عَلى بابٍ مِنْ ابْوابِ بُيوتِ نَبيّكَ صَلَواتُكَ عَلَيهِ وَ آله وَ قَدْ مَنَعتَ النّاسَ أَنْ يدخلوا اءِلّا بِاذْنِه (3)فَقلتَ «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَدْخُلُوا بُيُوتَ النَّبِيِّ إِلَّا أَنْ يُؤْذَنَ لَكُمْ» (4)اللَّهُمَّ انّى اعْتَقِدُ حُرمَةَ صاحِبِ هذَا المَشهَدِ الشَّريفِ فى غَيبَتِهِ كَما اعتَقِدُها فى حَضْرَتِهِ ...» (5).
3
أ
براى دخول به مكّه معظّمه، مستحب است، مكلّف «غسل» نمايد، (6)و هنگامى كه وارد مكّه مىشود با حالت تواضع وارد شود و كسى كه از راه مدينه برود از بالاى مكّه داخل شده و وقت بيرون آمدن، از پايين آن بيرون آيد. (7)اكنون كه به لطف الهى براى انجام مناسك عمره و حجّ، تشرف يافتهايد، از خدا بخواهيد، هر آنچه را كه مىتوانيد از آداب و مستحبات مكّه بجا آورده، تا بهرهبردارى شما در اين سفر روحانى بيشتر
و كاملتر گردد.
در اين قسمت به پارهاى از آداب مكّه، اشاره مىشود.
1- ذكر خدا را زياد نمودن
امام سجاد عليه السلام فرمود:
«وَ تَسْبِيحَةٌ بِمَكَّةَ تَعْدِلُ خَرَاجَ الْعِرَاقَيْنِ يُنْفَقُ فِي سَبِيلِ اللَّهِ»
يك تسبيح در مكّه برابر است با انفاق خراج عراقين. (1)2- ختم قرآن
امام زين العابدين عليه السلام مىفرمايد:
«مَنْ خَتَمَ الْقُرآنَ بِمَكَّةَ، لَميَمتْ حَتّى يَرَى رَسولَاللَّه صلى الله عليه و آله و يَرىَ مَنزِلَهُ فِى الجَنَّة».
امام سجاد عليه السلام فرمود: هر كسى در مكه يك ختم قرآن نمايد، نميرد تا پيغمبر صلى الله عليه و آله و منزل خود را در بهشت ببيند. (2)3- نماز بسيار خواندن مخصوصاً در مسجدالحرام
امام سجاد عليه السلام فرمودند:
«مَن صَلّى بِمَكَّة سَبْعينَ رَكْعَةً فَقَرَأَ فِى كُلِّ رَكْعَةٍ «قُل هُوَ اللَّه احَد» و «انَّا انْزَلْناهُ» و «آيةَ السُخرَةِ وَ آيةَ الكُرسى، لَمْ يَمُت الّا شَهيداً».
كسى كه 70 ركعت نماز در مكه به جا آورد در هر ركعت توحيد و قدر و ... را بخواند در زمره شهدا خواهد بود. (3)4- طواف، بسيار انجام دادن.
5- نظر نمودن به كعبه، و بسيار تكرار كردن آن.
6- انفاق كردن به بينوايان و مستمندان شهر مكّه.
7- برنداشتن لقطه حرم.
8- نزد حطيم رفتن و خدا را در آنجا خواندن. (1)امام صادق عليه السلام مىفرمايد:
انَّ اللَّهَ عَزَّوَجَلَّ يَقولُ فى كِتابِهِ: «وَعَهِدْنَا إِلَى إِبْرَاهِيمَ وَإِسْمَاعِيلَ أَنْ طَهِّرَا بَيْتِي لِلطَّائِفِينَ وَالْعَاكِفِينَ وَالرُّكَّعِ السُّجُودِ» (2)فَيَنْبَغى لِلعَبْدِ انْ لا يَدخُلَ مَكَّةَ إلّا وَ هُوَ طاهرٌ قَد غَسلَ عَرقَهُ وَالأذى و تَطَهَّرَ.
خداوند در كتابش فرموده است، خانه مرا براى طواف كنندگان و راكعان و ساجدان پاك كنيد، پس بنده را سزاوار نيست به مكه وارد شود مگر آن كه پاك باشد و عرق و آلودگى از خود زدوده و پاكيزه شده باشد. (3)9- قطع نكردن درختان حرم
10- نكندن گياهان حرم
11- اجتناب از جنگ
12- حفظ حرمت حرم با ترك گناهان
4
أ
«آمنه» (4)، همسر عبداللَّه و مادر پيامبر صلى الله عليه و آله، زنى است كه شايستگى مادرى آن حضرت را داشته است.
از امام صادق عليه السلام روايت شده كه چون آمنه پيامبر صلى الله عليه و آله را بزاد، كشور فارس و كاخهاى شام بر او نمودار شد. فاطمه بنت اسد كه در كنار آمنه بود و اين را از او شنيد، به نزد همسر خود ابوطالب رفت و شادى كنان ماجرا را به وى گفت. ابوطالب گفت: تو از اين امر در شگفتى در صورتى كه تو خود نيز
پس از چندى به وصى و وزير اين مولود باردار مىشوى.
آمنه 48 سال پيش از هجرت در ابواء (1)، كه محلى است بين مكه و مدينه از دنيا رفت (2).
ابن عباس مىگويد: پيامبر پس از درگذشت پدر، با مادرش آمنه مىزيست و چون به شش سالگى رسيد (3)آمنه وى را به ديدار دائيانش بنى عدى بن نجّار در مدينه برد، امّايمن مربيه پيغمبر صلى الله عليه و آله نيز همراه آنان بود، يك ماه در مدينه در خانه نابغه ماندند و در آن مدّت، جمعى از دانشمندان يهود كه محمد كودك را در آن خانه مىديدند به دقّت در او مىنگريستند و مىگفتند: در آينده او پيغمبر اين امت شود و اين شهر مقر حكومتش گردد. چون پس از يك ماه از مدينه رهسپار مكه شدند، در منزل «ابواء» آمنه درگذشت و در همان جا به خاك سپرده شد و محمّد صلى الله عليه و آله به اتفاق امّ ايمن به مكه بازگشت.
هنگامى كه پيامبر صلى الله عليه و آله به قصد عمره حديبيه از آن جا عبور مىنمود، بر سر قبر مادر رفت و فرمود:
خداوند مرا فرمود كه قبر مادرم را زيارت كنم و حضرت قبر را اصلاح نمود و بر او گريست و مسلمانان نيز بگريستند. (4)امام صادق عليه السلام مىفرمايد: جبرئيل بر پيامبر صلى الله عليه و آله نازل شد و گفت:
«يا مُحمّد انَّ رَبَّكَ يَقرَؤُكَ السَّلام وَ يَقولُ وَ انّى قَد حَرّمتُ النَّارَ عَلى صُلبٍ انزَلَك وَ بَطَنٍ حَمَّلَكَ وَ حِجرٍ كَفَّلَكَ.» (5)
اى محمد صلى الله عليه و آله! خداوند تعالى بر تو سلام فرستاد و گفت من آتش را بر صلب و پشتى كه تو را فرود آورد و بطنى كه حامل تو بوده و دامنى كه تو را تربيت كرد، حرام كردم.
1) ابواء نام قريهاى است در سيزده ميلى ميقات جُحفه(ميل واحد مقياس طول مسافت خشكى 1609 متر و دريايى 1852 متر است) فرهنگ لغات فارسى، غلامرضا انصاف پور، ص 1150.
2) مجمع البحرين، ج 6، ص 207، وفاء الوفاء، ج 2، ص 1119، قبل از حج بخوانيد، ص 142.
3) تاريخ القويم، ج 1، ص 126.
4) معارف و معاريف، دايرة المعارف جامع اسلامى، ج 1، ص 140.
5) بحار الانوار، ج 15، ص 108 حديث 52، كافى، ج 1، ص 446.
5
أ
در قرآن مجيد، سورهاى به نام حجّ وجود دارد، ولى مباحث مربوط به حجّ در ديگر سورههاى قرآن نيز آمده است كه به برخى از اين آيات اشاره مىشود:
1- آيات مربوط به وجوب حج و مناسك آن.
2- آيات فديه و حج تمتّع.
3- آيات سقايت و صيد.
4- آيات بيت و حرم و غيره.
محمّد عربى (1)ضمن گردآورى مباحث مربوط به حج، آيات مربوط به هر بحث را مشخص نموده است كه اشاره به آن، مناسب و مطلوب است:
1-/ آيات مربوط به وجوب حج و مناسك حج
الف: سوره بقره آيات 125، 128، 197، 198، 199، 200 و 203
ب: سوره آل عمران آيه 97
ج: سوره مائده آيه 3
د: سوره انعام آيه 162
ه: سوره برائت آيه 3
و: سوره حج آيات 28، 29، 30 و 32
2- آيات مربوط به فديه و هدى و احكام آنها
الف: سوره بقره آيه 196
ب: سوره مائده آيات 2 و 97
ج: سوره حج آيات 28، 32، 34، 36 و 37
د: سوره فتح آيه ى 25
1) محمد العربى نويسنده لبنانى، چنانكه در فصلنامه ميقات حج، بدان استناد شده است، آيات حج را به طور مفصل و به ترتيبفوق طبقهبندى نموده است.
3-/ آيات مربوط به حج تمتع و احصار
الف: سوره بقره آيه 196
ب: سوره مائده آيه 2
4-/ آيه مربوط به آن چه انجام دادنش براى حجاج حرام است
سوره بقره آيه 197
5-/ آيات مربوط به تجارت در حج
الف: سوره بقره آيه 198
ب: سوره حج آيه 28
6-/ آيه مربوط به سقايت حاجّ
سوره برائت آيه 19
7-/ آيات مربوط به «حكم صيد در حج» و «كيفر كسى كه در حرم صيد كند».
سوره مائده آيات 1، 2، 65 و 96
8-/ آياتى كه در مورد بيت، كعبه، حرم، بلد، و قريه سخن گفته است.
الف: سوره بقره آيه 196
ب: سوره آل عمران آيات 125 و 127
ج: سوره مائده آيات 2 و 97
د) سوره انعام آيه 123
ه: سوره انفال آيات 34 و 35
و: سوره برائت آيات 7، 19 و 28
ز: سوره اسرا آيه 1
ح: سوره حج آيات 25 و 33
ط: سوره نمل آيه 91
ى: سوره شورى آيه 7
ك: سوره طور آيه 4
9-/ آيات مربوط به چگونگى اتمام حج و عمره و بيرون آمدن از احرام
الف: سوره بقره آيه 96 ب: سوره مائده آيه 2
د: سوره حج آيه 29
ه: سوره فتح آيه 27 (1)
1) فصلنامه ميقات حج، شماره 26، صفحه 14.
حضرت ابراهيم عليه السلام، دومين پيامبر از پيامبران اولواالعزم است. در شرافت و عظمت اين پيامبر بزرگ الهى، همين بس كه خداوند متعال 69 بار در قرآن مجيد، از او نام برده و در 25 سوره قرآن، سخن از وى به ميان آورده. (1)و با آياتى نورانى از شخصيت اين پيامبر بزرگ، تجليل نموده است.
بنابراين شايسته است درباره شخصيت و منزلت حضرت ابراهيم عليه السلام به برخى از آيات قرآن كه به مدح و ستايش و صفات ارزنده او پرداخته، اشاره شود:
1- «قَدْ كانَتْ لَكُمْ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ فِي إِبْراهِيمَ وَ الَّذينَ مَعَه» (2)
قطعاً براى شما در(حالات) ابراهيم و كسانى كه با او بودند، سرمشق خوبى است.
2- «سَلامٌ عَلى إِبْراهِيمَ» (3)
سلام بر ابراهيم.
3- «إِنَّهُ فِي الْآخِرَةِ لَمِنَ الصَّالِحِينَ» (4)
؛ بىترديد او(حضرت ابراهيم) در آخرت هم از شايستگان است.
4- «وَ اتَّخَذَ اللَّهُ إِبْراهِيمَ خَلِيلًا» (5)
خداوند ابراهيم رابه دوستى خود انتخاب كرد.
5- «وَ كَذلِكَ نُرِي إِبْراهِيمَ مَلَكُوتَ السَّماواتِ وَ اْلأَرْضِ وَ لِيَكُونَ مِنَ الْمُوقِنِينَ» (6)
اين چنين ملكوت آسمانها وزمين(وحكومت مطلقه خداوند بر آن ها) رابه ابراهيم نشان داديم(تابه آن استدلال كند) واهل يقين گردد.
6- «وَ إِذِ ابْتَلى إِبْراهِيمَ رَبُّهُ بِكَلِماتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قالَ إِنِّي جاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِماماً» (1)
هنگامى كه خداوند ابراهيم را با وسايل گوناگونى آزمود، و اوبه خوبى از عهده آزمايش ها برآمد. خداوند به او فرمود: من تورا امام وپيشواى مردم قرار دادم.
7- «إِنَّ إِبْراهِيمَ كانَ أُمَّةً قانِتاً» (2)
ابراهيم(به تنهايى) امتى بود مطيع فرمان خدا.
8- «وَ آتَيْناهُ فِي الدُّنْيا حَسَنَةً» (3)
ما در دنيا به او(همت) نيكويى داديم.
حضرت ابراهيم از هر نظر، «قُدوه» و «اسوه» بود و نمونهاى از يك انسان كامل.
مقام معرفتى او نسبت به خدا، منطق گوياى او در برابر بتپرستان، مبارزه سرسختانه و خستگىناپذيرش در مقابل جباران، ايثار و گذشت آن حضرت در برابر فرمان حضرت حق تعالى، استقامت او در برابر طوفان حوادث و خلاصه آزمايش سخت و سنگين او، هر يك داستان مفصل و سرمشقى است براى مسلمانان.
به گفته قرآن او از نيكان (4)، صالحان، قانتان، صديقان، بردباران و وفا كنندگان به عهد بود، شجاعتى بىنظير و سخاوتى فوقالعاده داشت. (5)تاريخچه زندگى حضرت ابراهيم عليه السلام
زادگاه پرچمدار توحيد، شهر «بابِل» مىباشد. آن حضرت، در دوران حكومت «نمرود بن كنعان» كه ادعاى خدايى داشت، ديده به جهان گشود.
نمرود در زندگى رؤيايى فرورفته بود كه ناگهان ستارهشناسان، نخستين زنگ خطر را نواخته و گفتند: حكومتت به وسيله كسى كه همين محيط زادگاه اوست، سرنگون خواهد شد.
افكار خفته نمرود بيدار شد و پرسيد: آيا فرد موردنظرمتولد شده يا نه؟ گفتند: متولد نشده است. وى فرمان جدايى زنان و مردان را در شبى كه مطابق پيش بينى و محاسبات نجومى ستارهشناسان، نطفه اين دشمن سرسخت وى منعقد خواهد گشت صادر نمود. اتفاقاً در همان شب نطفه ابراهيم منعقد شد و مادر ابراهيم مانند مادر «موسى بن عمران» دوران باردارى را به صورت پنهانى گذراند، پس از وضع حمل، مادر ابراهيم براى حفظ كودك عزيز خود، او را به غارى در كنار شهر برد و روزها و شبها در حد امكان از او سركشى مىكرد. اين
سختگيرىها و پيشگيرىها به مرور زمان نمرود را آسوده خاطر ساخت و يقين كرد كه دشمن سر سخت حكومت خود را «با دستور قتل پسر بچهها كه قبلًا صادر كرده بود» به قتل رسانده است.
ابراهيم سيزده سال در گوشه آن غار كه راه ورودى تنگى داشت به سر برد. پس از اين مدت، مادر او را بيرون آورد. ابراهيم گام در اجتماع نهاد، چشم نمروديان به ناشناسى افتاد، مادر ابراهيم گفت: اين فرزند من است كه پيش از پيشگويى منجمان متولد گشته است! (1)ابراهيم از غار بيرون آمد و خود را براى مبارزه در سه جبهه آماده كرد:
1- آنهايى كه كواكب و ستارگان آسمانى را مىپرستيدند.
2- كسانى كه بتهاى تراشيده را عبادت مىنمودند.
3- كسانى كه افراد را به عنوان خداى خود انتخاب كرده و مىپرستيدند. (2)حضور حضرت ابراهيم عليه السلام در دادگاه بابِل به خاطر شكستن بتها در بتخانه، يكى از فرازهاى مهم تاريخ زندگى اين پيامبر بزرگ الهى است.
ابراهيم به جرم شكستن بتها و مادر او به دليل مخفى نمودن فرزندش، محاكمه مىشوند و در نهايت دادگاه به سوزاندن قهرمان توحيد رأى داد، لكن با عنايت خداوندى و با فرمان «يا نارُ كُونِي بَرْداً وَ سَلاماً عَلى إِبْراهِيمَ» (3)
ابراهيم از آتش نجات پيدا كرد، لكن مجدداً دادگاه بابِل ابراهيم را محكوم به تبعيد نمود.
حركت ابراهيم عليه السلام به سمت فلسطين و مصر و استقبال كم نظير آنها «با هداياى مختلف از جمله اهداى كنيزى به نام هاجر و ازدواج حضرت ابراهيم با اين كنيز، مأموريت اين پيامبر بزرگ الهى براى ساكن نمودن همسرش هاجر و فرزندش اسماعيل در بيابانى سوزان و خالى از سكنه و ساختن بناى كعبه از رويدادهاى ديگر و فرازهاى مهم تاريخى است.
از اين روى، بيان حكايت و سرگذشت حضرت ابراهيم عليه السلام براى زائران خانه خدا بسيار مفيد و كار ساز است، زيرا آشنايى با مكه و خانه خدا بدون آشنايى با حضرت ابراهيم و اسماعيل عملًا ممكن نيست.
2
أ
هنگامى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله در ذيقعده سال ششم هجرى از حديبيّه مراجعت فرمودند، نامهاى توسط يكى از اصحابشان به نام «حاطب بن ابى بلتعه» به «مقوقس» پادشاه اسكندريه ارسال داشتند، ايشان در اين نامه او را به توحيد و قبول اسلام فراخوانده بود. «مقوقس» گرچه اسلام را نپذيرفت، ولى احترام و ادب كامل را نسبت به نامه رسول خدا صلى الله عليه و آله و پيك آن حضرت مراعات نموده و هنگام دريافت نامه، گفت از اين پيام عطر خير و نيكى استشمام مىشود. هم چنين دستور داد نامه رسول خدا صلى الله عليه و آله در ميان صندوقى از عاج محفوظ بماند و به همراه پاسخ اين نامه، دو كنيز به نام «ماريه» (1)و «سيرين» كه هر دو خواهر بودند، با هداياى ديگر به محضر رسول خدا صلى الله عليه و آله ارسال نمود. اين دو خواهر پس از ورود به مدينه طبق دعوت و هدايت شخص پيامبر صلى الله عليه و آله به آيين اسلام گرويدند و در تاريخ جزء زنان مؤمنه و با فضيلت شناخته مىشوند. (2)پيامبر صلى الله عليه و آله با ماريه ازدواج كرد. (3)ماريه در بستانى كه متعلق به پيامبر صلى الله عليه و آله و در قبيله «بنى مازن» در نزديكى مسجد قبا بود، اسكان داده شد. اين محل، بعدها به نام «مشربه امّ ابراهيم» مشهور گرديد و پس از چند ماه، ابراهيم در همان مكان به دنيا آمد. (4)و روز سوم پيامبر صلى الله عليه و آله گوسفندى را براى فرزندش عقيقه نمود.
در همين روز پيامبر خدا اين فرزند را ابراهيم ناميد و فرمود جبرئيل بر من نازل شد و گفت:
1) سيره ابن هشام، ج 2- 1، ص 191؛ المساجد الاثريه فى المدينة النبوية، ص 210.
2) فصلنامه ميقات حج، شماره هشتم، ص 134- 133، تاريخ المدينه، ابن شبه، ج دوم، ص 100.
3) خواهرش «سيرين» را به حسّان بن ثابت، شاعر معروف عرب، اهدا نمود. حسّان از سيرين داراى فرزندى شد بنام «عبدالرحمن» كه پسر خاله ابراهيم، فرزند پيامبر صلى الله عليه و آله مىباشد.(فصلنامه ميقات حج، ج هشتم، ص 134).
4) فصلنامه ميقات حج، شماره 54، ص 108. به نقل از آثار اسلامى مكه و مدينه، ص 262، ابراهيم در ماه ذىحجه سال هشتم هجرى چشم به دنيا گشود، كه در اين صورت سن ابراهيم كمتر بوده است.
«السَّلام عليك يا ابا ابراهيم» من هم نام جدّم ابراهيم را براى وى انتخاب كردم. پس از تولد ابراهيم هر يك از همسران انصار درخواست نمودند كه رسول خدا صلى الله عليه و آله وظيفه پرستارى و شيردادن به ابراهيم را به وى محول نمايد و در اين مورد بر همديگر سبقت مىجستند، بالأخره اين افتخار نصيب بانويى به نام «امّ برده»، همسر ابوسيف گرديد. خانه ابوسيف كه شغل آهنگرى داشت، در همان محله بنى مازن و در نزديكى مشربه امّ ابراهيم قرار گرفته بود و «ام برده»، ابراهيم را نزد ماريه در مشربه و به حضور رسول خدا صلى الله عليه و آله در مدينه مىبرد و پس از ديدار به خانه اش بر مىگرداند و گاهى رسول خدا شخصاً براى ديدن فرزندش به خانه امّ برده مىرفت.
«انس بن مالك» خدمتگزار رسول خدا صلى الله عليه و آله مىگويد: من نسبت به فرزند، مهربان تر از رسول خدا كسى را نديدهام.
ابراهيم مريض شد و در روز سهشنبه يازدهم ربيع الاول سال دهم هجرى كه هيجده ماهه و بنابر قولى شانزده ماهه بود، از دار دنيا رفت. (1)در منابع حديثى متعدد نقل شده است در دقائق آخر عمر وى، آنگاه كه در حال جان دادن بود، رسول خدا صلى الله عليه و آله در كنار بسترش نشسته بود و در حالى كه اشك از چشمش جارى بود چنين فرمود:
«تَدمَعُ العينُ و يَحزَنُ القلبُ و لا نَقولُ الَّا ما يَرضى الرَبُّ و إنّا بكَ يا ابراهيم لَمَحزونون» (2)
؛ قلبمان اندوهناك و چشممان گريان مىشود و چيزى به جز رضاى حق نمىگوييم، اى ابراهيم! اينك در فراقت شديداً اندوهناكيم. مشهور آن است كه مراسم غسل ابراهيم به وسيله فضل بن عباس انجام گرفت و رسول خدا صلى الله عليه و آله و عمويش عباس در گوشهاى نشسته، براى مراسم نظاره مىكردند. (3)پس از مرگ ابراهيم كه در محلّه بنى مازن در خارج مدينه به وقوع پيوست، به رسول خدا صلى الله عليه و آله عرض كردند: «اين نُدفنُهُ»؟ در كجا به خاكش بسپاريم؟ آن حضرت فرمود: «الْحِقوُهُ بِسَلَفِنا الصَّالِح عُثمانِ بْنِ مَظْعُون» (4)
، او را به سلف صالح ما عثمان بن مظعون ملحق كنيد، طبق اين دستور پيكر طفل شأنزده ماهه براى خاكسپارى به بقيع منتقل گرديد.
1) آثار اسلامى مكه و مدينه، ص 262 به نقل از واقدى.
2) بحار الانوار، ج 78، ص 244، كافى، ج 3، ص 263. ابن ماجه در سنن خود از انس بن مالك نقل مىكند كه پيامبر خدا هنگامكفن كردن جسد ابراهيم فرمود: بر كفنش نپيچيد تا براى آخرين بار او را ببينم. آن گاه بر روى پيكر ابراهيم خم شد و گريست. فصلنامه مقيات حج شماره 54، ص 109.
3) فصلنامه ميقات حج، شماره 54، ص 109.
4) اسدالغابه، ج 3، ص 387. در برخى از روايات آمده است: «لمّا ماتت رقية ابنة رسول اللَّه صلى الله عليه و آله قال رسولاللَّه صلى الله عليه و آله الحقى بِسَلفناالصالح عثمان بن مظعون»، بحارالانوار، ج بيست و دوّم، ص 164.
3
أ
مرحوم طبرسى، صاحب تفسير مجمع البيان فرموده است: راويان اخبار اتفاق نظر دارند كه زمامدار يمنى كه قصد ويران ساختن كعبه را نموده، همان(ابرهة بن صباح الأشرم) است. (1)گفته شده كنيهاش نيز ابويكسوم بوده است. وى از طرف نجاشى- جدّ نجاشى معاصر پيامبر صلى الله عليه و آله- حاكم يمن بوده است.
زمانى كه ابرهه حبشى از آن سوى درياى سرخ به اين سوى آمد و بر يمن تسلط يافت، تصميم گرفت آيين مسيح را در اين منطقه ترويج نمايد. از اين رو كليسايى را بنا كرد و مصمم شد تا مردم عرب را از زيارت كعبه باز دارد و آنان را وادار كند تا به كليساى او بروند. شايد بتوان گفت كه او در پى توسعه مسيحيت بوده است (2)، اما وقتى با مقاومت عرب ها رو به رو شد (3)، تصميم گرفت به مكه حمله كند و كعبه را ويران سازد (4).
ابرهه در زمان تسلط معنوى عبد المطلب بر مكه، به اين شهر حمله كرد، امّا بر اساس آن چه در سوره فيل آمده به قدرت الهى، گرفتار عذاب شد و خود و سپاهش كشته شدند، به همين مناسبت اين سال به نام عام الفيل شهرت يافت. پس از اين ماجرا كعبه و قريش اعتبار بيشترى پيداكردند و عربها احترام بيشترى به خانه خدا و ساكنان مكه مىگذاشتند (5). اين واقعه در سال تولد رسول خدا صلى الله عليه و آله رخ داده است.
1) تفسير مجمع البيان، ج 10، ص 540: اجمعت الرواة على ان اليمين الذى قصد(هدم الكعبة هو ابرهة بن الصباح الأشرم.)
2) ابرهه كليسايى كه جامع تكلّفات عظيمه بود ساخته، درون و بيرون آن را به جواهرات گوناگون تزيين و ترصيع و منبرهاىبسيار كه از درخت آبنوس و دندان فيل بود و بتهاى بسيار بزرگ كه از نقره و طلا مصنوع و رنگهاى جسيم بىبديل وضع و تعليق نموده كه زائران بيت اعظم را از طواف و زيارت بيت اللَّه منع نموده و به زيارت كليساى مرقوم اجبار نمود. مرآت الحرمين، ترجمه عبدالرسول منشى، ص 370.
3) اعراب علاوه بر اين كه بر زيارت اين بتخانه ميل و توجه نكردند، هر كس نام او را به زبان مىآورد، او را مكروه مىداشتند، به همين جهت بود كه قبائل كنانه مأمورى را كه ابرهة بن صباح الأشرم براى دعوت به مسكن آن قبايل فرستاده بود، با تير زده و هلاك كردند. همان.
4) پس از آنكه مرد شجاعى از اهل نسئه به همراه يكى از رفقاى خود به صنعاى يمن رفتند و به داخل بيتالقليس(نام كليساى مذكور) وارد شده و ديوارهاى كليسا را ملوث نمودند، ابرهه سوگند ياد كرد كه مكه معظمه را منهدم و خراب نموده و از اعراب انتقام بگيرد. همان، ص 371، طبق برخى از روايات گروهى آمدند و مخفيانه كليسا را آتش زدند. تفسير نمونه، ج 27، ص 331.
5) آثار اسلامى مكه و مدينه، رسول جعفريان، ص 44.
هلاكت ابرهه
در شرايطى كه ابابيل براى نابودى سپاه ابرهه مأموريت پيدا كردند، در اين ميان ابرهه ناچار افتان و خيزان به ديار حبش رفت، در حالى كه ماجرا را به پادشاه نجاشى نقل كرده و هيأت و صورت مرغان را بيان و تعريف مىكرد، نجاشى گفت: اينان چهگونه مرغى بودند؟ در اين حال(ابرهة بن صباحالأشرم) در بالاى سر خود يكى از آن مرغان را ديد و گفت: شبيه اين مرغ بودند، پس از اين جواب، آن پرنده سنگهايى را كه براى ابرهه نگاه داشته بود به طرف او رها كرد و كار او را نيز تمام ساخت، در حالتى كه دو عدد از سنگهاى مزبور، دو دست او را از شانه و كتف و دو پاى او را از بندها شكسته و يكى هم بر سرش افتاده، هلاك شد. (1)در برخى روايات محل هلاكت سپاه ابرهه، همين مكانى است كه امروز «وادى محسر»(جاى حسرت اصحاب فيل) ناميده شده و وادى كم عرضى است كه ما بين مشعر و منا قرار دارد، همان جايى كه حُجاج بايد صبح گاه روز دهم ذى حجه يعنى عيد قربان، پس از طلوع آفتاب، به سرعت آن وادى را طى كنند و وارد منا شوند؛ چرا كه توصيه شده است كه بايد از سرزمين هاى عذاب ديده، به سرعت گذشت. (2)4
أ
«ابوايوب» (3)از مشاهير صحابه رسول خدا صلى الله عليه و آله، همان مرد شايستهاى كه پيامبر صلى الله عليه و آله در آغاز ورود به مدينه به خانه او وارد شد و در خانه وى بود تا مسجد و خانههاى اطراف آن بنا گرديد و مادرش كه نابينا بود به معجزه آن حضرت بينا شد، وى (4)در تمام غزوات پيامبر صلى الله عليه و آله شركت جست و مردانه جنگيد
1) مرآتالحرمين، ترجمه عبدالرسول منشى، ص 383.
2) آثار اسلامى مكه و مدينه، ص 44.
3) نامش «خالد بن زيد» و كنيهاش ابوايّوب است. حدود بيست سال قبل از بعثت در ميان قبيله بنى نجار در مدينه به دنيا آمد ودر سال 13 بعثت در پيمان عقبه دوّم حضور يافت و با رسول اللَّه صلى الله عليه و آله بيعت نمود.
4) ابوايوب انصارى تنها سرمايه خود بزغاله منزلش را به بركت تشريف فرمايى رسول خدا صلى الله عليه و آله قربانى كرد و به جهت علاقهراهنماى حرمين شريفين، مجّلد 4 و 5، وافر به خاندان وحى، در هنگام مراسم جشن عروسى فاطمه زهرا عليها السلام گوسفندى به پيامبر صلى الله عليه و آله هديه كرد. رسول خدا صلى الله عليه و آله به هنگام مراسم اخوت اسلامى، بين او و مصعب بن عمير پيمان برادرى استوار ساخت. ابوايوب در تمام غزوات پيامبر صلى الله عليه و آله حضور داشت او در جنگ خيبر از خيمه رسول خدا صلى الله عليه و آله حفاظت و نگهبانى مىنمود.
و پس از رحلت آن حضرت از جمله دوازده نفرى بود كه در داستان سقيفه به خليفه اوّل اعتراض كرد.
در عهد خلفا در فتوحات مسلمانان شركت داشت. پس از قتل عثمان از نخستين كسانى بود كه با اميرالمؤمنين بيعت كرد و در هر سه جنگ (1)آن حضرت شركت نمود و در صفين به خصوص، نبرد شايانى كرد كه صف لشكريان را شكافت و به سراپرده معاويه نزديك شد.
«ابو ايوب» در خلافت حضرت على عليه السلام مدتى حكومت مدينه را به عهده داشت، امّا چون «بُسر بن ارطاة» از امراى سپاه معاويه در رأس سه هزار مرد جنگى به مدينه نزديك شد، وى شهر را ترك كرد و به عراق نزد امام عليه السلام شتافت. (2)در سال 52 هجرى كه قسطنطنيه در محاصره مسلمانان بود، ابوايوب بر اثر بيمارى درگذشت و او را طبق وصيت خودش، كنار ديوار شهر قسطنطنيه به خاك سپردند. (3)5
أ
«ابوجهل» از اشراف قريش و از مشركان مشهور و با قدرت مكه به شمار مىآمد، از روايت «بلاذرى» استفاده مىشود كه ابوجهل در(554 م) زاده شد، پدرش «هشام» از اشراف مكه بود و بر «بنى مخزوم»- شاخهاى از قريش- رياست داشت، مادرش اسماء دختر «مخربة بن جندل حنظلى» از «بنى تميم» بود.
به روايتى نگاهدارى پيماننامه قريش براى تحريم بنىهاشم و مسلمانان را، او يا خواهرش
1) جنگهاى آن حضرت عبارتند از: جمل، صفين، نهروان.
2) معارف و معاريف، دائرة المعارف جامع اسلامى، سيد مصطفى حسينى، ص 358.
3) پس از شهادت حضرت بار ديگر جهت مرابطه و حفظ سرحدات كشور اسلامى به سپاهيان اسلام پيوست. در خلافت معاويه كه يزيد پسر خليفه در رأس سپاهى به جنگ با روميان رفته بود، ابوايوب در جمع سپاهيان وى حضور داشت و در محاصره قسطنطنيه شركت نمود.
«جلدس»(ام جلدس) خاله «ابوالحكم» برعهده داشته است. ابوجهل چون ديگر اشراف قريش به تجارت اشتغال داشت و مرد ثروتمندى بود و همانند پدر و برادرش از بخشندگان قريش در عصر جاهليت به شمار مىرفت. وى در جوانى ميان اشراف مكه جايگاهى ويژه داشت، هنگامى كه 30 سال بيشتر نداشت، از آن روى كه مردى كاردان بود به عضويت «دارالندوه» پذيرفته شد، در حالى كه به رسم آن روزگار اعضاى دارالندوه،- جز بنى قصى- مىبايست افزون بر 40 سال مىداشتند.
با آغاز رسالت پيامبر صلى الله عليه و آله ابوجهل با اقدامات بسيار، براى جلوگيرى از اشاعه اسلام دست به كار شد كه اينگونه اعمال او شأن نزول شمارى از آيات قرآنى دانسته شده است. با توجه به سابقه او در نفى برترى بنىهاشم بر ساير تيرههاى قريش، چنين مىنمايد كه سخنان و اعمال پيامبر صلى الله عليه و آله را اقدامى از جانب بنى هاشم براى سرورى بر قريش مىپنداشت، كه كاهش قدرت ديگر اشراف مكه از جمله خود او نتيجه آن بود. از همين رو بيش از ساير مشركان با پيامبر صلى الله عليه و آله دشمنى مىورزيد.
تلاش ابوجهل در قطع رابطه قريش با بنىهاشم به شكست انجاميد. ممانعت از حمايت ابولهب از پيامبر صلى الله عليه و آله بعد از مرگ ابوطالب، و نيز طراحى توطئه ناموفق عليه پيامبر با مشاركت طوايف مختلف را مىتوان از مهمترين اقدامات وى بر ضد پيامبر صلى الله عليه و آله دانست، مسلمانان نيز از شدت عمل و كينهتوزى وى در امان نبودند. متقابلًا پيامبر نيز او را ابوجهل ناميد و به مسلمانان دستور داد كه وى را چنين خطاب كنند.
پس از هجرت پيامبر صلى الله عليه و آله به مدينه و در پى تعرض مسلمانان به راه تجارى مكه و شام، موجبات درگيرى ابوجهل با ايشان فراهم آمد. در سال اول هجرى كاروان تجارى كه ابوجهل رياست آن را به عهده داشت به رغم مواجهه با «حمزة بن عبدالمطلب» و يارانش در «سيفالبحر»، با وساطت «مجدى بن عمر» و «الجُهنى» بدون خونريزى راه خود را به سوى مكه ادامه داد. در سال بعد هنگامى كه كاروان ديگرى از قريش به سالارى ابوسفيان مورد تهديد مسلمانان قرار گرفت، ابوجهل با لشكرى كه خود از عاملان بسيج آن بود براى حمايت از آن كاروان از مكه خارج شد، با آنكه كاروان به سلامت گذشت ولى به اصرار ابوجهل لشكر مكه به سوى چاههاى بدر حركت كرد. ظاهراً علاوه بر رياستطلبى، او در پى آن بود كه اقتدار قريش را نه تنها بر مسلمانان، بلكه بر تمام كسانى كه قادر به مخاطره انداختن كاروانيان قريش بودند اثبات كند، اما لشكر مكه با وجود برترى در بدر از مسلمانان شكست خورد و ابوجهل به همراه شمار ديگرى از سران قريش به هلاكت رسيد. (1)
1) دائرة المعارف بزرگ اسلامى، ج 5، ص 306.
نمونهاى از برخوردهاى ابوجهل با پيامبر صلى الله عليه و آله
فرعون مكه «ابوجهل»، روزى در محفل قريش چنين گفت: شما اى گروه قريش! مىبينيد كه محمد چگونه دين ما را بد مىشمرد و به آيين پدران ما و خدايان آنها بد مىگويد و ما را بىخرد قلمداد مىنمايد، به خدا سوگند، فردا در كمين او مىنشينم و سنگى را در كنار خود مىگذارم، هنگامى كه محمد سر به سجده مىگذارد سر او را با آن مىشكنم.
فرداى آن روز، پيامبر صلى الله عليه و آله براى نماز وارد مسجدالحرام شد و ميان ركن يمانى و حجرالأسود به نماز ايستاد. گروهى از قريش كه از تصميم ابوجهل آگاه بودند به فكر فرو رفته بودند كه آيا ابوجهل در اين مبارزه پيروز مىگردد يا نه. پيامبر گرامى سر به سجده نهاده، دشمن ديرينه او از كمينگاه برخاست و نزديك پيامبر آمد، ولى چيزى نگذشت كه رعب عجيبى در دل او پديد آمد. لرزان و ترسان با چهره رنگ پريده به سوى قريش برگشت. همه جلو او دويدند و گفتند: چه شد «ابا حكم»؟ وى با صداى بسيار ضعيف كه حاكى از ترس و اضطراب او بود، گفت: منظرهاى در برابرم مجسم گشت كه در تمام عمر نديده بودم، از اين جهت از تصميم خود منصرف گشتم. جاى گفتگو نيست كه يك نيروى غيبى به فرمان خدا به كمك پيامبر صلى الله عليه و آله برخاسته و چنين منظرهاى را پديد آورده بود، و وجود پيامبر را طبق وعده قطعى الهى «إِنَّا كَفَيْناكَ الْمُسْتَهْزِئِينَ» (1)
؛ ما تو را از شر مسخره كنندگان نگاه مىداريم، از گزند دشمن حفظ كرده بود. (2)6
أ
«ابوذر» از بزرگان و فضلاى صحابه بود، خيلى زود به اسلام گرويد يعنى زمانى كه پيامبر صلى الله عليه و آله هنوز در مكه بود و اسلام روزهاى آغازين خود را سپرى مىكرد. او چهارمين و يا پنجمين نفرى بود كه اسلام آورد و نخستين كسى بود كه به رسول خدا صلى الله عليه و آله سلام و تحيت اسلامى گفت. ابوذر پس از آنكه
مسلمان شد، به ميان قوم و قبيله خود برگشت و تا زمان هجرت پيامبر صلى الله عليه و آله در سرزمين مردم خود باقى ماند و بعد از جنگ بدر و احد و خندق به مدينه نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله آمد و تا زمان رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله همراه آن حضرت بود.
ابوذر، سه سال قبل از مبعوث شدن پيامبر صلى الله عليه و آله به پرستش خداى يگانه روى آورده بود. او با پيامبر صلى الله عليه و آله بر سر اين نكته بيعت كرد و قول داد كه در راه خدا از سرزنش هيچ سرزنشكنندهاى نهراسد و همواره حقيقت را هر چند كه تلخ باشد، بگويد.
درباره ابوذر، فضايل بسيارى روايت شده است. از جمله «عبداللَّه بن عمر»، از پيامبر صلى الله عليه و آله روايت كرده است كه آن حضرت فرمودند:
«ما اظَلَّتِ الْخَضْراءُ وَ لا اقَلَّتِ الغَبراءُ ذا لَهْجَةٍ اصْدَقُ مِنْ ابىذَرْ» (1)
در زير آسمان آبى و بر روى زمين خاكى راستگوتر و صريحاللهجهتر از ابوذر نيست.
همچنين پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «ابوذر دانشى را فرا گرفت، كه مردم از فرا گرفتن آن ناتواناند». (2)مرحوم شيخ طوسى او را در زمره اصحاب رسول خدا صلى الله عليه و آله و اصحاب اميرالمومنين عليه السلام برشمرده است. (3)ابوذر شخصيت دينى بارزى بوده است كه عميقاً به اعتقادات خود وابسته بوده و در انديشههاى دينى خود تك رو و منفرد بوده است، و به همين جهت رسول اكرم صلى الله عليه و آله درباره او فرموده بود:
«يَعِيشُ وَحْدَهُ وَ يَمُوتُ وَحْدَهُ وَ يُبْعَثُ وَحْدَهُ وَ يَدْخُلُ الْجَنَّةَ وَحْدَه» (4)
؛ ابوذر تنها زندگى مىكند و تنها مىميرد و تنها محشور مىشود و تنها وارد بهشت مىشود.
اين تنهايى را اگرچه به تنهايى و عزلت ظاهرى گرفتهاند، اما مراد حضرت رسول صلى الله عليه و آله بيشتر استقلال فكرى و عدم تجانس او با بيشتر معاصرانش بوده است «و حشر وحده» به همين معناست.
جلالت قدر و علوّ مقام ابوذر در نزد اصحاب رسول خدا صلى الله عليه و آله به درجهاى بوده است كه عمر به هنگام تنظيم ديوان براى تعيين مستمرى براى اصحاب رسول خدا صلى الله عليه و آله او را در رديف جنگجويان بدر قرار داد، با آنكه او در اين جنگ شركت نكرده بود.
عمر چهارتن از بزرگان اصحاب را كه در جنگ بدر شركت نداشتند در رديف شركت كنندگان قرار داد؛ اين چهارتن امام حسن و حسين عليهما السلام و سلمان و ابوذر بودند.
ابوذر در سال 23 ق هنگامى كه معاويه به بيزانس(روم شرقى) حمله كرد، جزو سپاهيان وى بود و نيز به هنگام فتح قبرس در سپاه معاويه بود، اما پس از قتل عمر و در زمانِ خلافت عثمان، معاويه به حمايت و پشتيبانى او، در خرج، گشاده دستى كرد و اين امر بر ابوذر كه مردى زاهد و سختگير و حامى فقرا و ضعفا بود گران آمد و شروع به انتقاد از معاويه نمود، معاويه به عثمان شكايت كرد و عثمان او را به مدينه فرا خواند و چون در مدينه با عثمان نيز درشتى آغاز كرد (1)، عثمان او را به «ربذه» تبعيد نمود.
ابوذر نظر به زهد و سختگيرى در امر معاش هرگز در كارهاى حكومتى خلفا شركت نكرد و حتى از كسانى كه كار دولتى قبول مىكردند، متنفر بود.
در روايت است كه ابوذر را هنگام تبعيد به ربذه، حضرت اميرالمؤمنين على، امام حسن و امام حسين عليهم السلام و «عمار» و «عبداللَّه بن جعفر» مشايعت كردند و هر كدام سخنانى ايراد نمودند.
ابوذر در سال 31 يا 32 در ربذه، محل تبعيد خود، در حالى كه از مال دنيا چيز قابل توجهى به جاى نگذاشت و جز دختر خود كسى را در آن بيابان نداشت، وفات يافت و طبق نقل روايات، «عبداللَّه بن مسعود» كه با تنى چند از آنجا عبور مىكرد بر او نماز خواند و او را در همانجا به خاك سپرده و فرمايش رسول اكرم صلى الله عليه و آله كه فرمود: «رَحِمَ اللَّهُ اباذَر يَعيشُ وَحْدَه وَ يَمُوتُ وَحدَه وَ يَحْشُرُ وَحْدَه»، درباره او محقق شد. (2)
1) مرحوم شهيد مطهرى در ارتباط با زندگى ابوذر مىنويسد: در همان زمانى كه ديگران پولهاى صد هزار دينار و جايزههاىصد هزار درهم از خليفه مىگرفتند و جيب هايشان را پر مىكردند و براى خودشان رمههاى گوسفند، گلههاى اسب و غلامها و كنيزها تهيه مىكردند، ابوذر بود و امر به معروف و نهى از منكر، جز امر به معروف و نهى از منكر چيز ديگرى نداشت. عثمان هر چه تلاش كرد زبانى را كه ضررش از صدها شمشير براى عثمان بيشتر بود ببندد، نشد، وى را به شام تبعيد كرد، باز هم نتيجهاى در برنداشت. غلامى داشت يك كيسه پول به او داد و گفت: اگر بتوانى اين كيسه پول را به ابوذر بدهى و او را قانع كنى كه اين پول را از ما بگيرد تو را آزاد مىكنم، غلام چربزبان پيش ابوذر آمد و هر چه تلاش كرد و هر منطقى به كاربرد، ابوذر آن را رد مىكرد. و مىگفت بايد روشن شود، اگر سهم مرا مىخواهد بدهد سهم ديگران را چطور؟ آيا سهم ديگران را داده كه حالا مىخواهد سهم من را بدهد؟ آخر غلام از اين راه دينى و مذهبى وارد شد، آيا دلت نمىخواهد يك بنده آزاد شود؟ گفت: چرا خيلى هم دلم مىخواهد، گفت: من غلام عثمان هستم، عثمان با من شرط كرده كه اگر اين پول را ابوذر دريافت كند تو آزادى! ابوذر پاسخ داد: خيلى دلم مىخواهد ولى خيلى متأسفم كه اگر اين پول را بگيرم تو آزاد شدهاى، ولى خودم غلام عثمان شدهام!
2) دائرة المعارف تشيع، ج 1، ص 405.
7
أ
«ابوسفيان» نامش صخر بن اميّة بن عبدالشمس بن عبد مناف است. يكى از مردان مشهور عرب بوده كه گاهى وى را در صدر اسلام به كنيه «ابوحنظله» نيز مىخواندهاند. تاريخ تولد او روشن نيست، لكن واقدى به استناد روايتى تولد ابوسفيان را پيش از عام الفيل(560 م) ذكر كرده است. مادرش صفيّه «دختر حَزن بن بُجَير بن هُزَم» بود و پدرش «حرب»، در روزگار خود پيشواى بنى اميه و فرمانده آنان در جنگهاى فُجّار بوده است.
به رغم شهرت ابوسفيان در تاريخ صدراسلام، از زندگى او، خاصه پيش از اسلام آگاهى دقيق و كاملى در دست نيست، از برخى اشارات مورخان چنين برمىآيد كه وى پيش از اسلام از بزرگان قريش بوده و پيشه بازرگانى داشته است.
با آغاز دعوت پيامبر صلى الله عليه و آله ابوسفيان جزء سرسختترين دشمنان او مىشود، اما با اين همه، شدت مخالفت او را از ديگر سران قريش، مانند ابوجهل و ابولهب كمتر دانستهاند، در دومين سال هجرت پيامبر صلى الله عليه و آله از مكه به مدينه، ابوسفيان در رأس كاروانى تجارى از شام بازمىگشت. پيامبر صلى الله عليه و آله با سپاهيانى آهنگ حمله به آن كرد، اما ابوسفيان از يك سو از قريشيان مكه يارى خواست و از سوى ديگر، خود با زيركى تغيير مسير داده، كاروان را به مكه رساند.
با اينكه كاروان از خطر رسته بود، ابوجهل از تهديد پيامبر صلى الله عليه و آله چنان در خشم شد كه تصميم گرفت به مكه باز نگردد، تا با پيامبر صلى الله عليه و آله پيكار كند. در جنگ بدر قريشيان شكست خورده و «حنظله» پسر ابوسفيان كشته و پسر ديگرش «عمرو» اسير شد، اما بعداً آزاد گرديد. اين شكست چنان بر قريشيان گران آمد كه تصميم گرفتند دوباره به پيكار با پيامبر صلى الله عليه و آله و مسلمانان بروند، پس ابوسفيان با 200 سوار از قريش آهنگ مدينه كرد و پس از مذاكره با رئيس بنى نضير كسانى را به مدينه فرستاد و آنان در جايى به نام «عُريض»، نخلستانهايى را به آتش كشيدند و گريختند. پيامبر صلى الله عليه و آله به تعقيب ابوسفيان پرداخت، اما به او دست نيافت.
در سال سوم هجرى ابوسفيان در رأس سپاهى بزرگ، به قصد انتقام از مسلمانان به سوى مدينه حركت كرد. در احد، در نزديكى مدينه جنگى سخت روى داد كه مسلمانان شكست خوردند و نخبگانى از آنان چون حمزه، عموى پيامبر صلى الله عليه و آله به شهادت رسيدند. پس از نبرد، ابوسفيان برفراز كوه برآمد و ضمن ستايش بتان، پيامبر صلى الله عليه و آله را به نبردى دوباره در بدر وعده داد.
سال بعد پيامبر صلى الله عليه و آله به بدر آمد، اما ابوسفيان پيش از رسيدن به وعدهگاه، قريشيان را متقاعد كرد كه به مكه باز گردند.
سال ديگر ابوسفيان با يارى يهوديان مدينه پيكار خندق را بر ضد پيامبر صلى الله عليه و آله ترتيب داد، اما با تدابير و هوشمندى پيامبر صلى الله عليه و آله، سپاه ابوسفيان و متحدان او ناكام بازگشتند و مدينه رهايى يافت. با آن كه در جريان صلح حديبيه ابوسفيان مداخله آشكارى نداشت، پيش از فتح مكه، از سوى مشركان به مدينه آمد تا درباره تمديد مدت صلح با پيامبر صلى الله عليه و آله مذاكره نمايد. اما كسى به او اعتنا نكرد و بىنتيجه به مكه بازگشت. سرانجام پس از دشمنى و پيكارهاى متعدد، ابوسفيان در سال هشتم هجرى به هنگام فتح مكه به يارى و وساطت «عباس بن عبدالمطلب»، نزد پيامبر آمد و به ظاهر اسلام آورد و پيامبر خانه او را پناه امن اعلام كرد. پس از آن ابوسفيان و خانوادهاش در شمار مسلمانان درآمدند و پيامبر صلى الله عليه و آله او را به امارت «نجران» فرستاد و در همان سال در جنگ حنين، ابوسفيان فرماندهى گروهى جنگجو را برعهده داشت. از پارهاى روايات چنين برمىآيد كه هنگام رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله ابوسفيان والى نجران بود.
با آنكه او پس از فتح مكه به ظاهر، اسلام آورد، سخنى كه در ماجراى «ردّه» به او نسبت داده شده، نشان از بستگى و علاقه او به آيين بتپرستى دارد. (1)8
أ
«ابوطالب»، نام آن حضرت عبدمناف يا عمران بن عبدالمطلب بن هاشم عبدمناف است. مادرش فاطمه بنت عمرو مىباشد. ابوطالب، عموى بزرگوار پيغمبر صلى الله عليه و آله و پدر ارجمند امير مؤمنان على عليه السلام بزرگ بنىهاشم بود.
1) دائرة المعارف بزرگ اسلامى، ج 5، ص 556.
داستان «عفيف كندى» مشهور است كه گفت: در آغاز بعثت روزى به اتفاق «عباس بن عبدالمطلب» به مسجد الحرام رفتيم. پيغمبر صلى الله عليه و آله را ديدم به نماز ايستاده و نوجوانى، و زنى نيز با او نماز مىخواندند، به عباس گفتم: اين دگر چيست؟ وى گفت: اين محمّد برادرزاده من است، كه مىگويد من از جانب خدايم و بر اين مردم پيام رسالت دارم و تا كنون جز اين نوجوان، كه او نيز برادرزاده من است و اين زن كه همسر اوست، كسى به دين او در نيامده، گفتم: مردم قريش در اين باره چه مىگويند؟ عباس گفت: ما منتظريم تا ابوطالب چه نظر دهد.
«اكثم صيفى» دانشمند معروف عرب در باره اش مىگويد: من دانش، ادب و سياست و فراست را از ابوطالب آموختم.
چون عبدالمطلب چشم از جهان فرو بست، ابوطالب، محمد صلى الله عليه و آله هشت ساله يتيم را تكفل نمود و در كودكى او را سرپرستى و در جوانى از او حمايت نمود و به زير بال محبت خويش بداشت و در سفرهاى تجارت با خود مىبرد و چون به رسالت مبعوث گشت، او را به بهترين وجه و سختترين شرايط و در برابر مشركان قريش پشتيبانى نمود، آن چنان كه در تاريخ بىسابقه و بىلاحقه است.
26 رجب، سه سال پيش از هجرت كه ابوطالب چشم از اين جهان فروبست، جبرئيل نازل شد و به پيغمبر عرض كرد: تو ديگر در اين سرزمين يار و مددكارى ندارى، از شهر مكه بيرون شو و آن حضرت به كوه حجون پناه برد.
حضرت ابوطالب شخصيتى بود كه با تمام وجود در سرزمين مكه به عنوان بزرگ مكه و قريش، به دفاع از پيامبر برخاست. نقش ابوطالب در حمايت از پيامبر در سه سال محاصره اقتصادى فراموش نشدنى است، تا جايى كه فرزندش على عليه السلام را در رختخواب پيامبر صلى الله عليه و آله مىخواباند، تا سوء قصدى متوجه پيامبر صلى الله عليه و آله نشود. (1)پيامبراكرم صلى الله عليه و آله به حضرت ابوطالب فرمود:
«يَا عَمِّ رُبِّيتُ صَغِيراً وَ نُصِرْتُ كَبِيراً وَ كُفِّلْتُ يَتِيماً فَجَزَاكَ اللَّهُ عَنِّي خَيْرَ الْجَزَاءِ» (2)
«اى عمو جان در كودكى تربيتم كردى و در بزرگى ياريم كردى و در يتيمى كفالتم نمودى، خداوند پاداش خير اين همه زحمت كه برايم كشيدى را به تو مرحمت نمايد.»
از امام باقر عليه السلام روايت شده است:
«لَوْ وُضِعَ إِيمَانُ أَبِي طَالِبٍ عليه السلام فِي كِفَّةٍ وَ إِيمَانُ الْخَلَائِقِ فِي الْكِفَّةِ الْأُخْرَى لَرَجَحَ إِيمَانُ أَبِي طَالِبٍ عليه السلام عَلَى إِيمَانِهِمْ (1)»
«اگر ايمان ابو طالب را در يك كفه ترازو و ايمان ديگر مردم را در كفّه ديگر قرار دهند، ايمان ابوطالب فزونى خواهد داشت.»
سرانجام حضرت ابوطالب در سال دهم بعثت رحلت نمود و فقدان او براى پيامبر صلى الله عليه و آله تبعات و مصائبى را به همراه داشت. (2)
«ابوعامر» (3)، كه از بزرگان و اشراف قبيله خزرج در مدينه بوده، يكى از دشمنان پيامبر صلى الله عليه و آله به شمار مىرود. هنگامى كه آن حضرت از مكه به مدينه هجرت كردند، او به سوى مكه رهسپار شد، تا از رسول خدا دور باشد، ليكن در سال سوم هجرت به منظور جنگ با آن حضرت، به همراه پنجاه غلام اوسى خود به احد آمد. ابو عامر در زمان جاهليت به «ابوعامر راهب» مشهور بود، زيرا مهارت زيادى در تورات و انجيل داشت، و قبل از طلوع اسلام، مردم مدينه را با صفات پيامبر خدا صلى الله عليه و آله كه در تورات و انجيل آمده بود، آشنا مىساخت، ليكن هنگامى كه رسول اللَّه به مدينه آمد، حسادت ابوعامر باعث بيچارگى او شد. او در مخالفت با اسلام و پيامبر باندهاى نفاق تشكيل داد و از هيچ تلاشى براى ضربه زدن به اسلام كوتاهى نكرد، تا اين كه پس از فتح مكه، به روم گريخت و در آنجا نصرانى شد، ليكن منافقين مدينه همچنان منتظر او بودند. ابوعامر سرانجام در منطقه «قِنِّسرين» شام در تنهايى و دور از خانواده هلاك گرديد.
گفتنى است «ابوعامر»، همان پدر حنظله غسيل الملائكه است كه در جنگ احد در صف كفار و فرزندش در جنگ احد در صف مسلمانان جنگيدند، پدر به هلاكت رسيد و پسر شربت شهادت نوشيد و عظمت و سربلندى از آن وى شد و كلام خداوند متعال: «يُخْرِجُ الْحَيَّ مِنَ الْمَيِّتِ» (1)
بار ديگر تحقق يافت و ابو عامر گرچه پدر شهيدى عزيز بود، اما راه مخالفت با رسول خدا صلى الله عليه و آله را پيمود و پيروى از هواى نفس و شيطان را برگزيد و از فضيلت محروم گرديد. (2)10
أ
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ
تَبَّتْ يَدا أَبِي لَهَبٍ وَ تَبَّ* ما أَغْنى عَنْهُ مالُهُ وَ ما كَسَبَ* سَيَصْلى ناراً ذاتَ لَهَبٍ* وَامْرَأَتُهُ حَمَّالَةَ الْحَطَبِ* فِي جِيدِها حَبْلٌ مِنْ مَسَدٍ
به نام خداوند رحمتگر مهربان بريده باد دو دست ابولهب، و مرگ بر او باد.
دارايى او و آنچه اندوخت، سودش نكرد. بزودى در آتشى پُرزبانه درآيد. و زنش، آن هيمهكش [آتش فروز] بر گردنش طنابى از ليف خرماست.
«ابولهب»، عبدالعزّى بن عبدالمطلب بن هاشم بن عبد مناف، عموى پيامبر صلى الله عليه و آله و يكى از سرسختترين دشمنان آن حضرت مىباشد. كنيهاش در اصل، ابوعتبه بوده، ولى پدرش عبدالمطلب او را به سبب زيبايى و گلگونى چهره، ابولهب مىخواند.
از زندگى ابولهب پيش از ظهور اسلام آگاهى دقيقى در دست نيست، امّا احتمالًا همچون بيشتر قريشيان به بازرگانى اشتغال داشته و چنانكه از آيه دوم سوره «مَسَد» بر مىآيد، ثروتى نيز اندوخته بود. روابط پيامبر صلى الله عليه و آله و ابولهب ظاهراً تا پيش از بعثت عادى و حسنه بوده است. چون پيامبر صلى الله عليه و آله دو دختر خود رقيّه و ام كلثوم را به ازدواج عتبه و عتيبه پسران ابولهب درآورده بود و همچنين كنيز ابولهب، «توبيه»، مدتى پيش از حليمه سعديه، پيامبر صلى الله عليه و آله را در كودكى شير داده بود امّا پس از بعثت پيامبر ابولهب در زمره سرسختترين دشمنان آن حضرت درآمد و شهرت او در تاريخ صدراسلام به همين سبب است.
«ابولهب» همسايه پيامبر بود و با همسرش «ام جميل» (1)بر سر راه پيامبر صلى الله عليه و آله خار و خاشاك مىريختند. پس از اينكه پيامبر صلى الله عليه و آله به دستور خداوند دعوت خود را ميان خويشان آشكار كرد، ابولهب از همانجا بناى مخالفت و عداوت نهاد و به آنان گفت كه براى حفظ كيش آباء و اجدادى در برابر آيين جديد بايستند و پيامبر را به استهزاء بگيرند. به همين سبب ابولهب ظاهراً بيشتر به تحريك همسرش، پسران خود را وادار كرد، تا دختران پيامبر صلى الله عليه و آله را رها سازند. گفته شده است كه وى در ميان آن دسته از سران مشركان بود كه تصميم گرفتند پيامبر را شبانه و پنهانى در بستر خويش به قتل رسانند.
ابولهب به سبب بيمارى نتوانست در جنگ بدر شركت كند، ولى به جاى خود، «عاص بن هشام بن مغيره» را كه از ابولهب دينى برگردن داشت فرستاد و ابولهب به همين سبب بدهكارى او را بخشيد.
آزار و آسيبى كه پيامبر صلى الله عليه و آله از ناحيه عموى خود «ابولهب» و همسر او «ام جميل» مىديد بىسابقه بود. خانه پيامبر در همسايگى آنها قرار داشت. آنها از ريختن هرگونه زباله بر سر او دريغ نداشتند؛ روزى سيراب گوسفندى را بر سر آن حضرت زدند، و سرانجام كار به جايى رسيد كه حمزه به منظور انتقام عين همان را بر سر ابولهب كوبيد. (2)ابولهب اغلب پشت سر پيامبر صلى الله عليه و آله حركت مىكرد تا مىديد پيامبر صلى الله عليه و آله مىخواهد با كسى حرف بزند مىگفت: اين برادرزاده من است، من عموى او هستم، من سرپرست او هستم، او آدم ديوانهاى است، مريض است، افسردگى روحى دارد، با او حرف نزنيد.
سوره مباركه مَسَد جواب مناسبى است به اين عمو و زن عمو؛ «تَبَّتْ يَدا أَبِى لَهَبٍ وَ تَبَّ ...».
اين جواب چه زمانى داده شد، آن زمان كه پيامبر در دامنه كوهى كه در كنار مسجدالحرام است ايستاد و فرياد زد: من پيامبرم، فرستاده خدا، بياييد در مقابل خدا تسليم شويد، ابولهب آمده بود و گوش مىكرد، تا اينكه صحبت پيامبر تمام شد، گفت: «تَبّاً لَكَ»؛(دستت بريده باد) ما را جمع كردهاى تا اين حرفها را بزنى! در جواب او اين سوره نازل شد:
«تَبَّتْ يَدا أَبِي لَهَبٍ وَ تَبَّ ... وَ امْرَأَتُهُ حَمَّالَةَ الْحَطَبِ» (3).
1) دائرة المعارف بزرگ اسلامى، ج ششم، ص 200.
2) امّ جميل- دختر حرب خواهر ابوسفيان و عمه معاويه- يكى از زنان ابولهب بود و يكى از دشمنان سرسخت پيامبر صلى الله عليه و آله به شمار مىرفت. تفسير كبير، ج 32، ص 173.
3) سوره مسد، آيه 3، فخر رازى در اين باره كه چرا به زن ابولهب «حمالة الحطب» گفتهاند چهار جهت ذكر مىكند كه به دو- مورد آن اشاره مىكنيم:
11
أ
نظر به اين كه آشنايى با زندگانى همه اجداد پيامبر صلى الله عليه و آله (1)در ارتباط با مكّه چندان ضرورى به نظر نمىرسد، لذا برخى از اجداد پيامبر صلى الله عليه و آله كه مرتبط با خانه خدا هستند، مورد ملاحظه و توجه قرار گرفته، از شرح حال جدّ پنجم پيامبر صلى الله عليه و آله، آغاز مىكنيم:
1) ابوالقاسم محمد بن عبداللَّه بن عبدالمطلب بن هاشم بن عبدمناف بن قصى بن كلاب بن مرّة بن كعب بن لوى بن غالب بنفهربن مالك بن النضربن كنانة بن خزيمة بن مدركة بن الياس بن معزبن نزار بن معدبن عدنان.
كلاب جدّ پنجم پيامبر صلى الله عليه و آله
همسر كِلاب پس از فوت شوهرش به همسرى «ربيعه» درآمد. فرزند كلاب «زيد» نام داشت، همراه مادرش به سرزمين «ربيعه»(شام) منتقل شدند. چون زيد از سرزمين پدرانش دور شد، او را «قُصَىّ» ناميدند.
قصى جدّ چهارم پيامبر صلى الله عليه و آله
قُصَى وقتى در خانه ربيعه به سن جوانى رسيد، به مكه بازگشت. اولين قبيلهاى كه بر مكه تسلط يافت، «جرهم» بود كه پدرانشان داماد قبيله جرهم بودند. پس از آن، قبيله «خزاعه»، قبيله جرهم را به خاطر بىحرمتى به كعبه و حرم، از مكه بيرون راندند و بر مكه مسلط شدند. قُصَى زير سلطه آنان نرفت و پس از جنگ و درگيرى و داورى برخى از افراد، قبيله خود(قريش) را در مكه به قدرت رساند و بسيارى از مناصب كعبه را به دست گرفت؛ بدين جهت او را «مُجَمِّع» (1)ناميدند.
او داراى فرزندانى شد به نامهاى: «عبد مناف»، «عبدالدار»، «عبدالعزّى»، «عبد قصىّ». و قصى نخستين كسى است كه قريش را به عزّت و شرف رسانيد.
عبد مناف جدّ سوم پيامبر صلى الله عليه و آله
او پس از فوت پدرش، سرورى قريش را به دست گرفت.
عبد مناف داراى فرزندانى شد به نامهاى: مطّلب، هاشم و عبد شمس(جدّ بنى اميه) كه دو تاى آخرى با هم دوقلو بودند.
هاشم جدّ دوم پيامبر صلى الله عليه و آله
پس از فوت عبد مناف ميان فرزندان وى(هاشم، مطّلب و عبد شمس) از يك سو و پسر
1) چون قبائل قريش را جمع كرد، به او مجمع گفتند، شاعرى گفته است:
عموهايش؛ يعنى فرزندان عبدالدّار از سوى ديگر اختلاف درگرفت و اين مقدمه نزاعهاى خونين ميان قبايل قريش گرديد، كه پس از داورى داوران، سقايت حاج به هاشم سپرده شد.
«اميّه»، فرزند «عبد شمس» به عموى خود «هاشم» حسد ورزيد و با او مخالفت كرد. لذا از عموى خود خواست پيش كاهن بروند و هر يك مورد تاييد قرار گرفتند زمام امور را به دست گيرند و شرط كردند كه هر كدام محكوم شد، اولًا صد شتر در روزهاى حج قربانى كند و ثانيا فرد محكوم ده سال از مكه بيرون رود.
از قضا هاشم مورد تأييد كاهن قرار گرفت و اميّه مجبور شد از مكه بيرون رود، لذا به شام رفت.
آثار حسادت او در فرزندانش نيز ظاهر شد و بر همين اساس بنى اميه در شام نفوذ داشتند.
هاشم در يثرب با زنى از قبيله خزرج ازدواج كرد؛ يكى از شرايط ازدواج اين بود كه هنگام وضع حمل بايد در ميان خويشان خود باشد. لذا هنگام زايمان، هاشم او را به يثرب آورد و پسرى از او به دنيا آمد كه نامش را «شيبة الحمد» نهادند.
چون هاشم از دنيا رفت برادرش «مطّلب» سرپرستى برادرزادهاش را برعهده گرفت و او را از يثرب همراه خود به مكه آورد، مردم مكه خيال مىكردند او غلام مطّلب است، لذا او را عبدالمطّلب ناميدند.
عبد المطلب جدّ اول پيامبر صلى الله عليه و آله
وى پس از فوت پدرش به سرورى قريش رسيد، عبدالمطلب در قريش از عظمت ويژهاى برخوردار بود، به طورى كه تا آن زمان كسى به پايه او نرسيده بود.
بيشتر سنتهاى نيكوى او مثل وفاى به نذر، پرداخت خمس، قطع دست دزد، حرمت ازدواج با محارم، نهى از زنده به گور كردن دختران و ... به امضاى اسلام رسيد.
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: خداوند عبدالمطّلب را روز قيامت در سيماى پيامبران و هيبت پادشاهان محشور مىكند. عبدالمطلب داراى فرزندانى شد كه معروفترين آنها عبارتند از: عبداللَّه، ابوطالب، عباس، حمزه، ابولهب و حارث (1).
1) سرزمين يادها و نشانها، محمّد فرقانى، ص 36.
12
أ
(1)يكى از ابواب مسجدالحرام، «بابُ الاجياد الصغير» است، كه در اين زمان به آن «باب الجياد» گويند. اجياد كبير و صغير، دو محله از محلههاى مكه مىباشد. وجه تسميه «اجياد» را دو گونه گفتهاند:
الف- در آن محلّه، اسبان گرانبهاى اعلا تربيت مىكردهاند، لذا اجياد جمع «جَيّد» به فتح جيم و تشديد يا است.
ب- گفته شده است در يك روز صد نفر را در آن محل كشته و سر از تن آنها جدا كردند (2). در اين صورت اجياد جمع «جيد» به كسر جيم و سكون يا است. در هر صورت، در گويش عاميانه «جياد» مىگويند. ضمن اين كه اين نام به دو درّه بزرگ از درّه هاى مكه نيز اطلاق مىشود كه يكى از جنوب امتداد يافته، در «خم» آب را دو نيمه كرده، به سمت شمال مىرود و ديگرى از كوه «اعرف» در شرق آمده، سپس روبروى «مسجد الحرام» از سمت جنوب به يكديگر مىپيوندند و به «وادى ابراهيم» متصل مىگردد. اين درّهها امروز با پديد آمدن و گسترش محلات متعدد شهرى، مسكونى شدهاند، مانند: «حى جياد»، «المصافى» و «بئربليله».
«جياد كبير» به كوهراه- بخش بالاى جياد- كه به «خم» سرازير مىشود راه يافته است و از جنوب سر از «بطحا» ى قريش و «ثور» در مىآورد.
13
أ
اولين عمل واجب درحج و عمره، احرام است، گفته شده است احرام در حج، مانند تكبيرة الاحرام در نماز است.
معناى احرام: احرام مصدر باب افعال، به معناى تحريم نمودن و ملزم كردن خود به ترك امر و يا امورى است. در لغتنامه دهخدا آمده است:
«احرام به كسر همزه، در لغت به معنى منع آمده و شرعاً حرام كردن پاره اى از امور، و واجب ساختن امور ديگرى، هنگام گذراندن حج است. (1)»
همچنين گفته شده است، احرام به معنى داخل شدن در حرم ياحرام نمودن چيزى برمحرم است.
محرم با پوشيدن لباس احرام و نيت و تلبيه، بسيارى از محرمات را برخود حرام مىكند.
معناى احرام در اصطلاح: در اصطلاح نيز «احرام» براى عمل خاصى گفته مىشود كه داراى سه جزء است: پوشيدن جامه احرام، نيت حج يا عمره و تلبيه.
با احرام برخى از چيزهايى كه قبل از حج و عمره حلال بودهاند، حرام مىشوند، و چيزهايى كه قبلًا هم حرام بودهاند، بعد از احرام حرمتشان مؤكد مىگردد. احرام نماز، اللَّه اكبر گفتن است و احرام حج و عمره، پوشيدن لباس احرام، نيت و تلبيه است.
حكمت احرام
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در مورد احرام فرمودهاند: «وَجَبَ الْإِحْرَامُ لِعِلَّةِ الْحَرَم» (2)
خداوند متعال احرام را به
1) لغتنامه دهخدا، كلمه احرام.
2) وسائل الشيعه، ج 9، ص 3 در روايتى از امام صادق عليه السلام آمده است: حَرَّمَ اللَّهُ الْمَسْجِدَ لِعِلَّةِ الْكَعْبَةِ وَ حَرَّمَ الْحَرَمَ لِعِلَّةِالْمَسْجِدِ وَ وَجَبَ الْإِحْرَامُ لِعِلَّةِ الْحَرَم؛ خداوند مسجدالحرام را به خاطر كعبه، حرم قرار داد و حرم را به خاطر مسجدالحرام و احرام را به خاطر حرم واجب كرده است. دعائم الاسلام، ج 1، ص 334.
خاطر حرم واجب كرده است. در حديث ديگرى، امام رضا عليه السلام فرمودهاند: مردم مأمور شدهاندكه احرام ببندند، تا پيش از ورود به حرم امن الهى، خشوع پيدا كنند و به چيزى از كارهاى دنيا و زينت ها و لذتهاى آن سر گرم و مشغول نباشند و در راه آن چه كه به سوى آن آمدهاند، شكيبا باشند و با همه وجودشان رو به خانه خدا آورند، به علاوه در احرام، بزرگداشت خداى متعال و خانه او و فروتنى براى حاجيان است، وقتى كه مىخواهندبه سوى خدا بروند و بر او وارد شوند، در حالى كه به پاداش او اميدوارند، از كيفرش بيمناك و به سوى او روانند، و با فروتنى و تواضع و خضوع، روى به سوى او مىكنند.» (1)سه نكته ظريف و دقيق از استاد شهيد مطهرى:
نكته اوّل: اين كه انسان در مدت معينى يك سلسله كارهاى حلال را برخود حرام مىكند؛ از اين جهت مثل روزه است، تمرين تقوا است. انسان چارهاى ندارد از اين كه در همه عمر در حال احرام بسر برد و محرم باشد، تحمل بعضى محدوديتها براى رسيدن به سعادت لازم است. هر رژيم تربيتى را كه شما در دنيا پيدا كنيد، براساس لاقيدى مطلق و بىباكى و بىارادگى نيست، بالأخره يك سلسله چيزها را تحريم مىكند.
نكته دوّم: امورى است كه تحريم شده و حس مقاومت در برابر آنها تقويت شده، از قبيل صيد، مباشرت با زن، اذيت و آزار حيوان، بوى خوش، نگاه در آينه، دروغ گفتن و فحش دادن و جدال كردن، زينت كردن، پوشيدن سر و لباس دوخته براى مرد و پوشيدن صورت براى زن.
در تحريم صيد، حس شكارچىگرى را از انسان مىخواهد بگيرد، حس آزار را از انسان مىگيرد، قدرت تحمل اذيّت به انسان مىدهد، مقاومت در برابر ميل جنسى مىدهد، ترك استظلال و ترك نازپروردگى مىدهد.
نكته سوم: درباره لباس است؛ لباس در قسمت هاى سادگى و بى رنگى و بىنشانى، محو رنگ ها و شكل هاى لباس ها، براى يك مدت موقت هم كه شده، همه مردم از درجهدار و غير درجه دار، نشاندار و غير نشان دار، نوپوش و كهنه پوش، همه را در يك لباس جمع كرده. گاهى اتفاق مىافتد كه
1) حج و عمره در قرآن و حديث، محمدى رى شهرى، ص 260.
افراد را در يك جمع واحد دعوت مىكنند و مىخواهند همه را در يك لباس حاضر كنند، آقايان با فلان لباس و خانمها با فلان لباس، خدا مردم را دعوت كرده با يك لباس رسمى به حضور بيايند. آن، سادهترين و بىرنگ و شكلترين آنها را انتخاب كرده است ... اسلام با اين وسيله شكل يكرنگى و وحدت ايجاد مىكند. (1)كلام آخر: احرام را آغاز نماز بزرگى نيز ناميدهاند، مگر نه اين است كه نمازهاى واجب هر روز خود را با تكبيرة الاحرام آغاز مىكنيم. آيا هرگز از خود پرسيدهايم، چرا به آن «اللَّه اكبر» ى كه نماز را با آن آغاز مىكنيم تكبيرةالاحرام مىگويند و آيا شباهتى ميان آن «احرام» و اين «احرام» وجود دارد؟ پاسخ اين است كه:
1- ما با گفتن تكبيرةالاحرام در نماز، قدم به آستانه نماز مىگذاريم و به يك معنى در آنجا هم محرم مىشويم. در طول نماز كارهايى را بر خود حرام مىكنيم، چيزى نمىخوريم، روى از قبله برنمىگردانيم، با صداى بلند خنده نمىكنيم، حرفى غير از آنچه در نماز مىتوان گفت بر زبان نمىآوريم، قسمتهايى از بدن را مىپوشانيم و اين حرمتها را تا پايان نماز حفظ مىكنيم و اين حريم را نمىشكنيم، اينجا هم همينطور است، ما با «احرام» حج نيز مانند احرام نماز كارهايى را بر خود حرام مىسازيم، با اين تفاوت كه محدوده زمانى نماز چند دقيقه است و محدوده زمانى حج چند روز است.
2- در نماز در جايى دور از كعبه و رو به كعبه ايستادهايم و در حج در كنار كعبه و در حال جنب و جوش و حركت و جابجايى و خواب و بيدارى هستيم و اين دوّمى به زندگى واقعى و عينى ما نزديكتر است تا اولى ....
3- ما در اينجا هم مثل نماز كه با نيت و تكبير آغاز و اعلام مىكنيم، نيت مىكنيم و لبيك مىگوييم، و به دعوت خداوند خانه، كه ما را به خانه خويش ميهمان كرده و فراخوانده پاسخ مثبت مىدهيم و مانند كبوترهايى كه با بالهاى خسته، از راه دور به ايوان و بر بام صاحبخانه خود رسيده باشد، زير لب «تلبيه» مىخوانيم و سرود بندگى و دوستى و عشق سر مىدهيم و با كندن جامههاى چركآلود گناه و معصيت و شكستن آينههاى خودبينى، اشك مىريزيم و رو به جانب كعبه، به راه مىافتيم و به هر فراز و نشيبى كه مىرسيم، عاشقانه و عارفانه با آوازى حزين زمزمه مىكنيم، «لبيك، اللهم لبيك، لبيك ...» (2).
لباس احرام
واجبات در وقت احرام سه چيز است 1- نيت 2- پوشيدن لباس احرام 3- تلبيه. (1)يكى از لوازم و واجبات احرام، پوشيدن دو جامه احرام براى مردان است، كه يكى «لنگ» است كه به كمر مىبندد و ديگرى «ردا» كه بايد بر دوش انداخت، البته تأكيد شده است كه قبل از نيت احرام و گفتن لبيك لباس را بپوشد. (2)در پوشيدن جامه احرام احتياط واجب آن است كه نيت كند و قصد اجابت امر الهى و اطاعت او كند. احتياط مستحب آن است كه در كندن جامه دوخته هم نيت و قصد اطاعت كند. (3)احرام از نظر عرفانى
كندن لباس دوخته به هنگام احرام به معناى بيرون آمدن از «جامه گناه است»، چنانكه پوشيدن لباس احرام به معناى پوشيدن «جامه و لباس طاعت» است.
تنها «گناه نكردن» مهم نيست، بلكه مهم اطاعت كردن است، لذا حاجى كه لباس احرام و اطاعت بر تن مىكند، مفاد چنين پوششى سه چيز است:
1- دور كردن لباس گناه از خود.
2- لباس احرام نمودى است از روز مرگ و قيامت كه در آن روز افراد، كفن بر تن مىكنند و اسرار قيامت در مناسك حج متجلى مىشود.
3- با لباس احرام امتيازات ظاهرى افراد زايل شده، هر گونه برترىطلبى و فخرفروشى از بين مىرود. (4)بنابراين هم چنان كه هر يك از اعمال حج داراى اسرارى مىباشد، پوشيدن اين دو جامه هم اسرارى دارد.
آيتاللَّه جوادى آملى مىفرمايد:
اين كه لباس دوخته را از تن بيرون مىآوريد، يعنى آن لباس گناه و عصيان را كه تا كنون تار و پود آن را بافتيد و دوختيد و در بر كرديد، بيرون آوريد، و گر نه چه فرقى است بين لباس دوخته و نادوخته؟ پس اينها همه سرّ حج است. البته چنين نيست كه عبادت در لباس دوخته قبول نباشد، چون انسان در طول سال در لباس دوخته نماز مىخواند و عبادت مىكند
اما در حج قبول نيست، و اين براى آن ا ست كه مىخواهند اسرار حج را به انسان تفهيم كنند كه او روزى را هم در پيش دارد كه با لباس ندوخته وارد آن روز شود و آن روز مرگ است كه كفن در بر مىكند و قيامت با همان كفن ظهور و حضور پيدا مىكند، چون مىخواهند اسرار قيامت را در مناسك و مراسم حج تجلى دهند، از اين رو فرمودهاند لباس ساده در بر كنيد كه هر گونه فخر برطرف شود. لباس نادوخته، يعنى لباس احرام بپوشيد تا سفر مرگ در نظرتان مجسم شود و مسأله مردن و قيامت در حضورتان حاضر باشد. امام سجاد عليه السلام به شبلى فرمودند: معناى كندن لباس دوخته شده يعنى خداى من ديگر لباس گناه در بر نمىكنم و از هر گناهى توبه كردم. (1)محرمات احرام
پس از انجام احرام برخى اعمال بر محرم حرام مىشود كه اصطلاحاً اين اعمال را «محرمات احرام» مىنامند. «تروك احرام» يا «محرمات احرام» در برابر عنوان «مستحبات احرام» و «مكروهات احرام» قرار دارد. مجموع محرمات احرام با توجه به تقسيم ذيل 24 مورد مىباشد:
محرمات احرام سه قسماند:
الف: محرمات مخصوص آقايان
1- زير سايه رفتن در حال حركت
2- پوشاندن سر
3- پوشيدن لباس دوخته
4- پوشيدن كفش يا چيزى كه تمام روى پا را بپوشاند
ب: محرمات مخصوص بانوان
1- پوشاندن صورت
2- پوشيدن زيور براى زينت
ج: محرمات مشترك بين آقايان و بانوان
1- استفاده از بوى خوش
2- نگاه كردن در آينه
1) عرفان حج، آيتاللَّه جوادى آملى، ص 47 و 48.
3- زدودن مو از بدن
4- كرم زدن و روغن ماليدن
5- سرمه كشيدن به چشم
6- انگشتر به دست كردن براى زينت
7- جدال
8- فسوق
9- بيرون آوردن خون از بدن
10- كشتن حشرات و جانوران ساكن در بدن
11- ناخن گرفتن
12- كندن درخت و گياهان حرم
13- شكار كردن
14- عقد كردن زن
15- لذت جنسى(آميزش)
16- استمناء
17- كشيدن دندان
18- حمل سلاح (1)14
أ
با توجه به اهميت و احترام خاصى كه حرم از نقطه نظرهاى مختلف دارد، در فقه داراى احكام ويژهاى است كه به برخى از آنها اشاره مىشود:
1- اين منطقه به عنوان سرزمين امن معرفى شده است، «أَ وَ لَمْ نُمَكِّنْ لَهُمْ حَرَماً آمِناً» (2)
و
كشتن حيوانات «غير اهلى» در اين منطقه ممنوع است و در فقه براى مرتكبان آن مجازاتهاى خاصى مقرر شده است.
«... مَنْ دَخَلَهُ مِنَ الْوَحْشِ وَ الطَّيْرِ كانَ آمِنَاً مِنْ انْ يُهاجَ أَوْ يُؤْذى حَتّى يَخرُجَ مِنَ الحَرَم» (1).
2- به دليل منطقه امن بودن حرم «أَ وَ لَمْ يَرَوْا أَنَّا جَعَلْنا حَرَماً آمِناً» (2)
، هر فرد مسلمان تا هنگامى كه در اين منطقه زندگى مىكند، از مصونيت خاصى برخوردار است، «... مَن دَخَلَ الحَرَمَ مُستَجيراً به، كان آمِناً مِن سَخَطِ اللَّهِ» (3)
3- در اين منطقه جنگ و خونريزى ممنوع است.
4- ورود به حرم بايد با تشريفات خاصى انجام گيرد كه از آن به «احرام» تعبير مىشود و داراى احكام ويژهاى است.
5- افراد غير مسلمان، حق سكونت در منطقه حرم را ندارند و بسيارى از فقها ورود غير مسلمان را به اين منطقه، چه به عنوان اقامت، و چه براى عبور ممنوع دانستهاند. (4)اين حكم شامل سفرا و نمايندگىهاى خارجى و افراد غير مسلمانى كه حامل پيام مىباشند و نيز هيأتهايى كه براى عقد قرارداد، قصد ورود به منطقه حرم را دارند نيز مىگردد.
از اين رو در چنين مواردى مىتوانند براى انجام مقاصد خود از مسلمانان استفاده نمايند و يا در خارج حرم با پيشواى مسلمانان و نمايندگان رسمى وى ملاقات كنند. (5)6- كندن درختان، و ريشه ها وشاخه هاى گياهان حرم ممنوع است، اين حكم اختصاص به محرم ندارد و هر كس اين حكم الهى را رعايت نكند، بايد كفاره بدهد. (6)7- تردد مسلحانه در منطقه حرم ممنوع است. «لاتَخْرُجُوا بِالسُّيُوفِ إلَى الْحَرَمِ» (7)
8- از سكونت كسانى كه عامل فساد و الحاد هستند، در منطقه حرم جلوگيرى به عمل آيد و با آنها به خشونت رفتار شود. «مَنْ يُرِدْ فِيهِ بِإِلْحادٍ بِظُلْمٍ نُذِقْهُ مِنْ عَذابٍ أَلِيمٍ» (8)
منظور از كسانى كه
1) وسائل الشيعه، ج 9، ص 176- 202.
2) سوره عنكبوت، آيه 67
3) وسائل الشيعه، ج 9، ص 176- 202.
4) و اما الحرم فلا يجوز لهم دخوله مطلقا، مسالك مرحوم شهيد ثانى، ص 184.
5) المبسوط، ج دوّم، ص 48، به نقل از برپايى حج ابراهيمى.
6) تحرير الوسيله، ج 1، ص 429، وسائل الشيعه، ج 9، ص 172.
7) وسائل الشيعه، ج 9، ص 202-/ 176.
8) سوره حج، آيه 25.
در حرم قصد الحاد و ظلم دارند، آنهايى هستند كه قصد ارتكاب اعمالى چون سرقت، ستمگرى، تجاوز به حقوق مردم و هر نوع ظلم داشته باشند، كه از اقامت آنها در حرم جلوگيرى مىشود. «يُتَّقى انْ يُسْكِنَ الْحَرَم». (1)
9- اشيايى كه در حرم پيدا مىشود حكم ويژهاى دارد و اصولًا دست زدن به اشياء گمشده حرم منع شده است. «لاتَمَسُّ ابَدَاً حَتّى يَجيءَ صاحِبُها» (2).
10- كسى كه در خارج حرم مرتكب جنايتى شود و سپس به حرم پناهنده گردد، تا وقتى در حرم باشد از اجراى حد معاف است، لكن براى چنين كسى محدوديتهايى ايجاد مىشود تا ناگزير از حرم خارج گردد و حد بر او جارى شود، اما كسانى كه در حرم به جنايتى دست بزنند، به دليل اينكه احترام حرم را ناديده گرفتهاند، از مصونيت حرم محروم مىشوند و بر آنها حد جارى مىشود. (3)11- قصر و يا اتمام خواندن نماز در حرمين شريفين براى مسافر اختيارى است، و اين حكم اگرچه اختصاص به مسجدالحرام دارد، ولى جمعى از فقها در مورد تمام شهر مكه نيز چنين اختيارى را براى مسافرين قائل شدهاند، حتى اگر مسافر در حال عبور از شهر مكه باشد، مىتواند نماز خود را تمام بخواند. (4)15
أ
دين به عنوان يك امر آسمانى و وحيانى، مجموعه قوانين و دستوراتى است كه خداوند متعال براى هدايت و سعادت انسانها توسط پيامبران براى بشر فرستاده است، دين داراى ابعاد مختلف و بخشهاى گوناگونى است كه يكى از بخشهاى مهم و كارآمد آن، بخش اخلاق و آداب دينى است. و در حقيقت دين(به جز باورها و اعتقادات) چيزى جز اخلاق و رفتار نيست.
اخلاق و آداب دينى يكى از اصول حياتى انسانها است، لذا آدميان در تمام شرايط و حالات موظف به رعايت اصول اخلاقى و آداب اسلامى هستند، اخلاق و آداب اسلامى نماد شخصيت و
منش آدمى است. چنانچه پيامبر صلى الله عليه و آله فرموده است: «انَّ اكمَلُ المُؤْمِنينَ ايمانَاً احْسَنُهُم اخلاقاً.» (1)
كاملترين مؤمنان از نظر ايمان، خوش اخلاقترين آنان هستند.
زندگى در وطن «حضر» نسبتاً آرام و بى دغدغه و متفاوت از زندگى در سفر است. در سفر، زندگى، توأم با جابجايى، رويارويى با مشكلات، خستگى و بعضاً خروج از حالت طبيعى و اعتدال است و لذا رعايت اصول، آداب و اخلاق در سفر، بسيار مؤثر، عميق و كارآمدتر است. چنانكه غالب محققان و پژوهشگران به اين واقعيت توجه نموده و اشارات پر معنا و زيبايى دارند، از آن جمله رهنمودهاى محقق بزرگوار، شهيد مطهرى است كه ضمن پرداختن به اين موضوع نكات ارزشمندى را مطرح نموده است:
مسافرت، اخلاق و آداب خاصى را ايجاب مىكند، زيرا وضع جديدى براى انسان به وجود مىآورد و انسان را در شرائط خاصى قرار مىدهد كه با محيط اقامت يعنى وطن متفاوت است. در مسافرت انسان با يك عده كه «همسفر» ناميده مىشوند، شب و روز به سر مىبرد. بسيارى از پردهها كه تا آن وقت ميان او و هم سفرانش وجود داشت خواه ناخواه برداشته مىشود، خواب و بيداريش با آنهاست، همكارىها و همگامىهايى كه هرگز در وطن پيش نمىآيد، لازم مىشود. اينها قهراً وظايف و تكاليف خاصى را به وجود مىآورد و آمادگى روحى و اخلاقى مخصوصى را ايجاب مىكند.
نگاهى به مجموعه روايات اسلامى نكاتى رابه عنوان آداب سفر به ما مىآموزد، كه مهمترين آنها «آيين همراهى و همسفرى» است، تأكيد شده است كه پيش از سفر، همسفر مناسبى را پيدا كنيد، چرا كه مسافرت تنهايى مكروه است. آداب ديگر سفر را طبق تعاليم دينى فهرستوار اينگونه مىيابيم:
1- خدا حافظى از خانواده و بستگان از سوى مسافر، بدرقه كردن كسى كه به سفر مىرود، از سوى اهل خانه و بستگان.
2- شروع سفر با صدقه، جهت سلامتى و رفع و دفع بلاها.
3- خواندن دو ركعت نماز، دعا كردن به جان و مال و خانواده خود و به خدا سپردن آنها و بر او توكل كردن.
4- خواندن اين دعا «بِسْمِ اللَّهِ، آمنَتُ بِاللَّهِ، تَوَكَّلْتُ عَلَى اللَّهِ، ما شاءَ اللَّه، لاحَولَ وَ لا قُوَّةَ الّا بِاللَّهِ».
5- داشتن وسيلهاى براى دفع شر و خطرات احتمالى و حمل ابزار دفاعى.
1) تحف العقول، ص 47، در روايت ديگرى از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله آمده است «افضلكم ايماناً احسنكم اخلاقاً، بحار الانوار، ج 74، ص 156.
6- همراه داشتن مسواك، شانه، لباس و ظرف.
7- همراه داشتن مواد غذايى و خوراكىهاى مورد نياز و ره توشه سفر.
8- همراه داشتن داروها و ديگر وسايل مورد نياز.
9- در سفر بار دوش ديگران نبودن و خرج خود را به گردن ديگران نينداختن.
10- مراعات حال همسفر، در صورتى كه خسته يا مريض باشد.
11- همكارى در كارها، برعهده گرفتن كارهاى سنگين در مسافرت.
12- توجه كردن به حرف بزرگترها.
13- مشورت با هم سفران در انجام كارها و تصميمگيرىها.
14- مواظبت بر خواندن نماز اول وقت
15- نقل نكردن سختىها و ناملايمات سفر پس از مراجعت.
16- آوردن هديه و سوغات براى اهل خانه در هنگام مراجعت از سفر.
17- شكر كردن و بر نعمت سلامتى حمد كردن در زمان مراجعت از سفر.
براى تكتك آنچه ياد شد، احاديث مكررى در متون دينى آمده است كه مجال طرح آنها نيست. (1)توصيههايى ديگر به مسافر
1- پيش از هر چيز ردّ مظالم بدهد و قرضهايى كه دارد ادا كند و هزينه كسانى را كه واجب النفقه او هستند فراهم كند و اگر امانتى در دست او هست به صاحبانش باز گرداند و جز مال حلال براى سفر بر ندارد و آن قدر خرج سفر بردارد كه به همراهانش كمك كند و بايد در سفر خوش سخن باشد و ديگران را اطعام كند و با آنان با اخلاق نيكو برخورد كند، زيرا مسافرت رازهاى درونى را ظاهر مىسازد. هر كس براى رفاقت در سفر شايسته باشد، براى معاشرت در غير سفر نيز شايسته است. حال آن كه در وطن، كسى شايستگى معاشرت را دارد در صورتى كه شايستگى همسفرى را ندارد. از اين رو گفته شده است هرگاه معاشرين كسى در وطن او را تمجيد كردند و هم سفرانش او را ستودند، در شايستگى او نبايد ترديد كرد. مسافرت از عوامل دلتنگى است و هر كه در وقت دلتنگى خوش خلق باشد(واقعاً) خوش اخلاق است.
2- اين كه همراهى براى خود انتخاب كند و به تنهايى بيرون نشود، و بايد همراهش كسى
1) ماهنامه كوثر، شماره 12.
باشد كه در امور دينى او را يارى كند. پيامبر صلى الله عليه و آله نهى فرمود از اينكه كسى به تنهايى سفر كند، فرمود: اوّل همراه، سپس مسافرت.
از قول پيامبر صلى الله عليه و آله نقل شده:
شخص مسافر براى خانوادهاش دو ركعت نماز بخواند و به پيشگاه خداوند عرض كند: خداوندا خود و خانواده و مال و اولاد و دنيا و آخرت و پايان كارم را در نزد تو به وديعه مىگذارم.
3- در وقت مسافرت و بيرون آمدن از منزل دعا بخواند:
امام صادق عليه السلام هرگاه پاى در ركاب مىنهاد اين آيه را تلاوت مىكرد: «سُبْحانَ الَّذِى سَخَّرَ لَنا هذا وَ ما كُنَّا لَهُ مُقْرِنِينَ»، سپس 7 مرتبه سبحان اللَّه، 7 مرتبه الحمدللَّه، 7 مرتبه لااله الااللَّه مىگفت.
4- از هر منزلى صبح زود حركت كند.
5- پياده نشود، مگر آنكه روز بالا آمده باشد، زيرا اين سنت است، و همچنين بيشتر حركتش در شب انجام گيرد.
پيامبر فرمود بر شما باد به حركت در شب، زيرا زمين شب هنگام بيش از هنگام روز طى مىشود.
6- آن كه از روى احتياط روز حركت كند و جداى از كاروان، تنها راه نيفتد، زيرا ممكن است غافلگير شود و يا درمانده گردد و شب هنگام موقع خواب مواظب باشد.
7- اگر سواره است با مركبش مدارا كند و بيش از اندازه بر آن بار نكند، زيرا اين عمل نهى شده است.
8- چند چيز را با خود همراه داشته باشد؛ عايشه مىگويد پيامبر وقتى مسافرت مىكرد پنج چيز را همراه خود مىبرد. آيينه، سرمهدان، شانه كوچك براى محاسن، مسواك و شانه سر.
9- از امام صادق عليه السلام روايت شده كه هرگاه با گروهى مسافرت كرديد با آنها در كار خود و كارهاى جمعى مشورت كنيد.
10- مسافر چون نزديك وطنش رسيد ورودش را به اطلاع بستگانش برساند، تا ناگهانى بر آنها وارد نشود و چيزى را برخلاف ميلش نبيند و سزاوار نيست كه شبانه بر آنها وارد شود كه از اين كار نهى شده است.
11- شايسته است براى خانواده و بستگانش ارمغان از خوردنىها يا چيز ديگر به قدر امكانش بياورد. زيرا اين سنت است.
علماى اسلام نيز اين دستورات اسلامى را در مقدمه حج ذكر كردهاند، زيرا در ميان فرايض اسلامى، اين فريضه است كه مستلزم سفر و خروج از وطن مىباشد. (1)معنا و مفهوم سه كلمه «اخلاق»، «آداب» و «سفر»
الف- اخلاق
«اخلاق» جمع خُلق است. خُلق يعنى خوى، ساختمان انسان تا آنجا كه مربوط به بدن است، خَلق(به فتح خاء) گفته مىشود و تا آنجا كه مربوط به روح يعنى مربوط به قسمتى از تمايلات روحى است خُلق(به ضم خاء) گفته مىشود به عبارت ديگر خَلق مربوط به شخص است و خُلق مربوط به شخصيت. در دعا وارد شده است هنگامى كه در مقابل آيينه مىايستيد و خود را مىبينيد، بگوييد:
«اللَّهمَ حَسِّنْ خُلْقى كَما حَسَّنْتَ خَلْقى» (2)
؛ خداوندا! اخلاق مرا نيكو گردان، همچنان كه اندام مرا نيكو گردانيدهاى. (3)ب- آداب
«آداب»، جمع ادب است. تشريفاتى كه انسان براى كارهاى خود قرار مىدهد، آداب آن كار ناميده مىشود. مثلًا غذا خوردن يك «عمل طبيعى» است، انسان مىتواند با دست غذا بخورد و يا با قاشق؛ با دست راست غذا بخورد يا با دست چپ؛ هنگام شروع «بسم اللَّه» بگويد و در پايان «الحمدللَّه» بگويد و يا سكوت كند؛ با تأنى غذا بخورد يا سريع و ... اينها آداب غذا خوردن ناميده مىشود.
افراد، هنگام برخورد با يكديگر، معمولًا آدابى را رعايت مىكنند؛ سلام مىكنند، يا دست تكان مىدهند و يا ... سلام ادب ملاقات است. سفر نيز به نوبه خود اخلاق و آدابى دارد، يعنى انسان بايد از برخى خصلتهاى روحى بهرهمند باشد. نسبت به ديگران رئوف و مهربان باشد. به چهره آنان لبخند بزند و پارهاى آداب را رعايت كند (4).
1) حج گزيدهاى از يادداشتها، شهيد مطهرى، انتشارات صدرا، ص 30.
2) همان، صفحه 35 و 36.
3) شايان ذكر است كه دو تفاوت ميان خلق و خُلق وجود دارد، اولًا اينكه خَلق كه مربوط به بدن است. يك منزل جلوتر يعنى در منزل رحم تكوين پيدا مىكند و اما خُلق مربوط به روح است، يك منزل عقبتر، يعنى بعد از تولد متكوّن مىشود و ثانياً آن چه مربوط به خلقت بدن است از اختيار انسان بيرون است، انسان خود قادر نيست كه خلقت خود را عوض كند، اما آنچه مربوط به اخلاقيات روحى است در اختيار خود انسان است، هر كسى خودش بايد شخصيت خود را بسازد، معمار و مهندس روح خود باشد، بنا و سازنده اخلاق خود باشد.
4) همان، ص 37- 38.
توصيه شده است قبل از سفر به دوستان اطلاع دهيد، هنگام خروج بسماللَّه بگوييد (1)، تنهايى به سفر نرويد (2)، هزينه سفر را از مال حلال استفاده نماييد. (3)دعا نمودن و صدقه دادن (4)و با دوستان و آشنايان خداحافظى كردن، چند نمونه از آداب سفر هستند.
ج- سفر
«سفر» از ماده «سفور» است كه به معناى برداشتن يك چيز است. غزالى مىگويد:
«سفر از آن جهت «سفر» ناميده شده كه پرده از روى اخلاق واقعى انسان برمىدارد.» (5)در مسافرت مىتوان به اخلاق واقعى اشخاص پىبرد، زيرا شناخت درست و كارآمد، در سفر انجام مىگيرد.
مىگويند: شخصى مىخواست درباره ديگرى، شهادت بدهد، به او گفتند: آيا با او سفر كردهاى؟
گفت: نه، گفتند: پس او را نمىشناسى. (6)به طور كلى هر چيزى كه انسان را در شرايط غير عادى كه آرامش روح را برهم مىزند، قرار دهد، پرده از روى اخلاق واقعى انسان برمىدارد.
انسان در حال عادى حكم آب راكدى را دارد كه در حوضى جمع شده است و به واسطه ركود، مخلوطهاى آب (7)تهنشين شده و آب، به صورت زلال و شفاف، ديده مىشود (8).
1) عن ابى الحسن الرضا عليه السلام اذا خرجت من منزلك فى سفر او حضر فقل: بسم اللَّه آمنتُ باللَّه، توكلت علىاللَّه، ماشاءاللَّه ...، منلايحضره الفقيه، ج 2، ص 273؛ كافى، ج 2، ص 543
2) قال ابوالحسن موسى بن جعفر عليه السلام فى وصية رسولاللَّه صلى الله عليه و آله لعلى عليه السلام: لاتخرج فى سفر وحدك فان الشيطان مع الواحد و هومنالاثنين ابعد، همان، ص 277.
3) قال رسول اللَّه صلى الله عليه و آله: من شرف الرجل ان يطيب زاده اذا خرج فى سفر، همان، ص 281.
4) قال الصادق عليه السلام: تصدَّق و اخرج ايّ يوم شئت، مستدرك الوسائل، ج 8، ص 125؛ كافى، ج 4، ص 283
5) احياءُ العلوم، ج دوّم، ص 246.
6) همان.
7) همان.
8) ابوالفتح بستى مىگويد:
فوايد سفر
سفر براى انسان، مفيد و لازم است، زيرا آدمى را پخته و جهان ديده مىكند، همچنين سفر فوايد مادى و معنوى فراوانى دارد، لذا در ستايش سفر، گفتهها و سخنان زيادى وجود دارد كه به برخى از آنها اشاره مىشود.
در ديوان منسوب به اميرالمؤمنين عليه السلام با اين شعر زيبا و پر معنا روبرو مىشويم:
تَعَزَّب عَنِ الاوطانِ فى طَلَبِ العُلى وَسافرِ فَفِى الاسفارِ خَمسُ فَوائِد
تَفَرُّجُ هَمٍّ وَ اكتِسابُ مَعيشَةٍ و عِلمٍ و آدابٍ و صُحبة ماجِدٍ (1)
در طلب علّو و بزرگى از وطن خارج شو. زيرا در سفر پنج فايده مشهود است:
1- غصّههاى محلى فراموش مىشود.(روحيه انسان با نشاط مىشود).
2- وسيله كسب معيشت است(سود مادى براى تأمين زندگى در پى دارد).
3- وسيله آموختن علم است(به انسان علم و آگاهى مىبخشد).
4- راه ادب آموزى است.(آداب و سنتهايى را مىآموزد).
5- به وسيله سفر، انسان به مصاحبت بزرگان توفيق مىيابد.(با انسانهاى بزرگوار؛ دوست، آشنا و همراه مىگردد).
در سفر، حقايق زيادى براى انسان روشن و آشكار مىشود كه از همه مهمتر، اين است كه سفر ماهيت هر كسى را براى خودش روشن مىكند. اخلاق واقعى هر كسى در سفر، ظاهر مىشود.
يعنى در سفر آشكار مىشود كه چه كسى شجاع است و چه كسى ترسو، چه كسى مهربان و با عاطفه، چه كسى عصبانى و كم گذشت، چه كسى خدمتگزار است يا حليم و پرحوصله، چه كسى دروغگو، حقهباز و كم ظرفيت و ... لذا سفر بستر مناسبى است براى شناخت «خود» و درمان ضعفهاى خود. (2)
مسافرت براى سلامتى
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله مىفرمايد: «سافِرُوا، تَصِحُّوا» (1)
؛ سفر كنيد تا سلامت باشيد.
قرآن كريم نيز به سير در زمين امر مىكند و آن را موجب باز شدن چشم، گوش، تجربه و ازدياد عقل مىداند.
«أَ فَلَمْ يَسِيرُوا فِي اْلأَرْضِ فَتَكُونَ لَهُمْ قُلُوبٌ يَعْقِلُونَ بِها أَوْ آذانٌ يَسْمَعُونَ بِها» (2)
آيا در زمين گردش نكردهاند، تا دلهاى متفكر و گوشهاى باز و شنوا، پيدا كنند.
غزالى نيز به اين نكته، اشاره دارد:
«وَ امّا آياتُ اللَّهِ فى ارضِهِ فى مُشاهَدَتِها فَوائِدٌ لِلْمُسْتَبصر، فَفيها قِطَعٌ مُتَجاوِراتٌ وَ فيها الجِبالُ وَ البَرارى وَ البِحار وَ انواعُ الحيوانِ وَ الَّنباتِ ...» (3)
در مشاهده آيات الهى در زمين، فوائدى براى مستبصر است كه از آن جمله است، ديدن شهرها(ديدار و ملاقات با آدميان)، كوهها، بيابانها و درياها و انواع مختلف حيوانات، نباتات و درختان و غيره.
فوايد سفر به مكه و مدينه
اضافه بر فوائد مادى و معنوى كه در سفرهاى معمول مترتب مىباشد، سفر به مكه و مدينه، آثار و بركات ويژهاى را نيز براى افراد به همراه دارد.
1- زيارت خانه خدا
2- توفيق انجام اعمال حج و عمره و بهرهمندى از ثوابهاى تعيين شده براى اين اعمال
3- زيارت قبور پيامبر صلى الله عليه و آله و ائمه معصومين عليهم السلام و اولياى الهى، هم چنين آشنايى با اماكن متبركه و آثار پيامبران و ائمه اطهار عليهم السلام
4- آشنايى با اقوام و ملل مختلف
5- آشنايى با فرق و مذاهب مختلف
6- ملاحظه نمايش شكوه و عزّت و عظمت مسلمانان در سايه دستورات اسلام
7- تقويت اسلام و برگزارى مانور اتحاد اسلامى
8- آمرزش گناهان و پاك شدن از آلودگىها و ...
16
أ
به نظر مىرسد يكى از دغدغه هاى زائران خانه خدا، بويژه كسانى كه براى اولين بار توفيق تشرّف پيدا مىكنند، اين است كه در اولين مرحله ورود به اين خانه، چگونه باب سخن و گفت و گو را با خالق هستى بخش باز نمايند، تا رعايت ادب كرده و اسرارى را كه تا كنون با كسى در ميان نگذاشته بازگو نمايند و از اين رهگذر دعاهايشان به اجابت مقرون گردد. شنيدهايد كه مىگويند: صاحب دلى با لباس ژنده و چركين به حضور صاحب مقامى باريافت. به او گفتند: با اين لباس به پيشگاه چنان مقامى رفتن، عيب است. گفت: با لباس چركين نزد بزرگى رفتن، عيب نيست، بلكه با همان لباس چركين از حضور وى برگشتن، ننگ است. زيرا اين گونه بازگشت، نشان اين است كه اين صاحب مقام او را لايق ندانست، انعام و هديهاى به او نبخشيد. يعنى با گناه به سوى خدا رفتن و دست پر از گناه به درگاه او دراز كردن ننگ نيست، بلكه اگر به خاطر گذشته آلوده و ناشايست، خداى سبحان، وى را نپذيرد و گناهان او را نبخشد، عيب و ننگ است و نيز گفتهاند: عارفى به حضور صاحب منصبى رسيد، از او پرسيدند چه آوردهاى؟ گفت: در مقام حضور، نمىپرسند چه آوردهاى، بلكه مىپرسند، چه مىخواهى، زيرا اگر چيزى داشت كه بدين جا نمىآمد. (1)دو نمونه تاريخى ذيل، كوتاه اما پر معنا، بهترين راهنماى زائران خانه خداست:
نمونه اول
اصمعى مىگويد: در مكّه بودم، شبى بود مهتابى، به هنگامى كه اطراف خانه خدا طواف مىكردم، صداى زيبا و غم انگيزى گوش مرا نوازش داد، به دنبال صاحب صدا گشته كه چشمم به جوان زيبا و خوش قامتى افتاد، كه آثار نيكى از او نمايان بود، دست در پرده كعبه افكنده و چنين مناجات مىكرد:
«نَامَتِ الْعُيُونُ وَ عَلَتِ النُّجُومُ وَ أَنْتَ الْمَلِكُ الْحَيُّ الْقَيُّومُ غَلَّقَتِ الْمُلُوكُ أَبْوَابَهَا وَ أَقَامَتْ عَلَيْهَا
1) صهباى حج، آيتاللَّه جوادى آملى، ص 386.
حُرَّاسَهَا وَ بَابُكَ مَفْتُوحٌ لِلسَّائِلِينَ جِئْتُكَ لِتَنْظُرَ إِلَيَّ بِرَحْمَتِكَ يَا أَرْحَمَ الرَّاحِمِين» (1)
چشمهاى بندگان در خواب فرو رفته و ستارگان آسمان جلوهگر شدند، و تو خداوند حى و قيومى. خداوندا! در اين دل شب، پادشاهان درهاى قصرهاى خويش را بسته، و نگهبانان بر آنها گماردهاند، تنها درى كه براى سائلان گشوده است، در خانه تو است.
هم اكنون من در خانه تو آمده ام، تا به من نظر كنى، آمده ام و نظر لطفت را مىطلبم، اى كريم! به رحمتت اى رحيمترين رحمكنندگان.
... اصمعى مىگويد: آن جوان باز هم ادامه داد و اشعار تكان دهنده و بسيار جذاب در همين مضمون بيان كرد و آن قدر خواند و خواند كه بى هوش شد و به روى زمين افتاد. نزديك او رفتم و به صورتش خيره شدم، متوجه شدم او زين العابدين، على بن الحسين، امام سجاد عليه السلام است.
نمونه دوم
محمد پسر ابوحمزه ثمالى نقل مىكند كه شبى امام زين العابدين عليه السلام را در آستانه كعبه مشاهده كردم در حالى كه مشغول نماز بود، آن قدر قيام را طول داد كه گاهى سنگينى بدن را بر روى پاى راست و گاهى بر روى پاى چپ قرار مىداد و مىشنيدم كه با صوتى حزين و جانكاه مىگفت:
«يَا سَيِّدِي تُعَذِّبُنِي وَ حُبُّكَ فِي قَلْبِي أَمَا وَ عِزَّتِكَ لَئِنْ فَعَلْتَ لَتَجْمَعَنَّ بَيْنِي وَ بَيْنَ قَوْمٍ طَالَ مَا عَادَيْتُهُمْ فِيك» (2)
آقاى من! آيا مرا عذاب مىكنى در حالى كه محبت تو را در دل دارم، قسم به عزّتت! اگر چنين كنى مرا با كسانى قرار دادهاى كه دشمنى طولانى با تو دارند.
طاووس يمانى نيز مىگويد: وارد محيط مسجدالحرام شدم، ديدم شخصى در كنار بيت مشغول دعا و اشك و آه است، همين كه از عبادت فارغ شد، مشاهده كردم آن شخص على بن الحسين عليهما السلام است، عرض كردم: اى پسر رسول خدا! من شما را در حالتى ديدم كه زياد سوز و گداز داشتيد و حال آن كه سرمايه اميدوارى براى شما هست و شما را ايمن از خوف و نگرانى مىنمايد. (3)اول: آن كه پسر رسول خدا هستى،
دوم: مشمول شفاعت جدت خواهى شد،
سوم: رحمت پروردگار شامل حالت خواهد شد.
امام عليه السلام فرمود: اولًا پسر رسول خدا بودن مرا ايمنى نمى دهد، زيرا كه خداوند مىفرمايد: «فَلا أَنْسابَ بَيْنَهُمْ يَوْمَئِذٍ وَ لا يَتَساءَلُونَ» (1)
(روز قيامت نسبت و فاميلى مطرح نيست).
ثانياً در مورد شفاعت جدّم همان گونه است كه خداوند مىفرمايد:
«لا يَشْفَعُونَ إِلَّا لِمَنِ ارْتَضى» (2)
(شفاعت نمى كنند مگر كسانى را كه خداوند رضايت دهد)
ثالثاً در مورد رحمت پروردگار، «اءِنَّ رَحْمَتَ اللَّهِ قَرِيبٌ مِنَ الْمُحْسِنِينَ» (3)
. رحمت خدا به نيكوكاران نزديك است.
17
أ
«استطاعت» به معناى مستطيع بودن، تمكن داشتن، قدرت داشتن و قادر بودن است. (4)صاحب كتاب «معارف ومعاريف» مىنويسد:
استطاعت، قدرت، قوت، وسع و طاقت، در لغت قريب المعنى مىباشد. در اصطلاح فقها، به نوشته صاحب «حدائق الناضرة» (5)فقهاى اماميه استطاعت را به زاد و توشه و راحله(مركب و وسيله سفر) تفسير نمودهاند. استطاعت يكى از شرايط وجوب حج است، چنانچه خداوند متعال فرمود: «وَ لِلَّهِ عَلَى النَّاسِ حِجُّ الْبَيْتِ مَنِ اسْتَطاعَ إِلَيْهِ سَبِيلًا» (6)
طبق نوشته مرحوم نراقى صاحب «مستند الشيعه» و سيد يزدى مؤلف «عروة الوثقى» استطاعت مشتمل بر اقسام ذيل است:
الف: استطاعت ماليه، يعنى داشتن زاد وراحله(توشه سفر، ومركب مناسب حال، وبالاخره مخارج رفت وبرگشت)
ب: استطاعت طريقى(سربيه)، «تخلية السرب» يا امنيت راه، بدين معنى كه دررفتن وبرگشتن وبدون تكلف در مكه، خطرى برمال وجان وناموسش نباشد.
ج: استطاعت بدنيه، يا صحت وسلامت بدن، بدين معنى كه از رفتن به حج، مشقت شديد لازم نيايد.
د: استطاعت زمانيه، يا وسعت وقت، بدين معنى كه وقت كافى براى رفتن به مكه معظمه و بجاى آوردن اعمال واجب در آنجا باشد. پس اگر وقت تنگ باشد حج در آن سال ساقط است.
به عقيده مشهور بين متقدمين «رجوع به كفايت، نيز ازشرائط حج است، يعنى مكلف بايد درآمدى داشته باشد كه پس ازبرگشتن از حج بتواند خود و عائله خود را اداره كند و دچار فقر و سؤال نشود.» (1)شرايط وجوب حجةالاسلام
حضرت امام خمينى «قدس سره» و ساير مراجع عظام نيز چنانكه در «مناسك محشى» آمده است، فرمودهاند: با چند شرط حج واجب مىشود:
1 و 2- بلوغ و عقل 3- حرّيت (2)4- استطاعت از جهت مال و صحت بدن و توانايى، باز بودن راه و آزادى آن و وسعت وقت و كفايت آن.
استطاعت از جهت مال يعنى داشتن زاد و راحله، كه توشه راه و مركب سوارى است. و چنانچه عين آنها را ندارد، كافى است چيزى مثل پول يا متاع ديگر داشته باشد كه ممكن است آن را صرف در تهيه آنها نمايد و شرط است كه مخارج برگشتن را نيز داشته باشد. (3)يك نكته اخلاقى از استاد شهيد مطهرى
استاد شهيد مطهرى در كتاب «حج» كه حاوى يادداشتهاى آن بزرگوار است، مىنويسد: گاهى بعضى افراد مىپرسند، چطور است كه از نظر اسلام استطاعت مالى و استطاعت بدنى و استطاعت طريقى شرط است، اما استطاعت روحى و اخلاقى شرط نيست؟ يعنى چطور است كه حاجى بايد از لحاظ مالى آن قدر ثروت داشته باشد كه به راحتى به مكه برود و برگردد و ضربهاى به كار و كسب و وضع خانوادهاش وارد نشود، و از لحاظ بدنى بايد سالم باشد، مريض نباشد، از لحاظ راه بايد امنيت
داشته باشد، اما لازم نيست كه حاجى از لحاظ روحى و اخلاقى سرمايه كافى داشته باشد؟ پاسخ اين است كه استطاعت روحى و اخلاقى هم شرط است، اما با يك تفاوت و آن اينكه ساير استطاعتها شرط وجوب است و اما استطاعت روحى و اخلاقى شرط وجود است.
توضيح اينكه شرط وجوب يعنى شرطى كه تا پيدا نشود تكليفى در كار نيست، مثلًا رسيدن مال به حد نصاب شرط وجوب زكات است، تا مال به حد نصاب نرسد تكليفى نيست. اما شرط وجود يعنى شرطى كه تا آن شرط محقق نشود، عمل انسان صحيح يا قبول نيست. مثلًا پاكى لباس و بدن شرط نماز است، اما شرط وجود است، يعنى بدن و لباس بايد پاك باشد تا نماز درست باشد. همچنين حضور قلب شرط نماز است، يعنى بايد حضور قلب باشد تا نماز مقبول واقع شود و انسان را بالا ببرد و آثار خود را ببخشد. فرق اين دو نوع شرط اين است كه انسان مكلف نيست شرط وجوب را ايجاد كند، بلكه هر وقت موجود شد آن وقت انسان تكليف پيدا مىكند. مثلًا انسان مكلف نيست كه حتماً مال خود را به حد نصاب برساند كه زكات بدهد، ولى اگر به حد نصاب رسيد، زكات واجب مىشود، اما شرط وجود شرطى است كه الزاماً بايد آن را ايجاد كرد، مثلًا الزاماً بايد حضور قلب وجود داشته باشد تا نماز مورد قبول واقع شود و اثر واقعى خود را ببخشد.
پس شرط وجود از شرط وجوب مهمتر است. استطاعت اخلاقى و روحى شرط وجود است، يعنى تنها در صورت آمادگى روحى و اخلاقى است كه انسان از مزاياى بىپايان روحى و اجتماعى بهرهمند مىشود و اگر انسان اين آمادگى را نداشته باشد «محنت باديه خريده به سيم» حالا چه دليلى داريم كه استطاعت روحى، شرط وجود يعنى شرط مقبوليت و مفيد بودن حج است؟ براى نمونه يك روايت را ذكر مىكنيم:
شيخ صدوق روايت كرده كه امام باقر عليه السلام فرمود:
«ما يُعبَأ بِمَن يَؤمَ هذَا البَيت اذا لَم يَكن فيه ثَلاثُ خِصالٍ: حِلمٌ يَملِكُ بِهِ غَضَبَه، خُلقٌ يُخالِقُ به مَن صَحِبه وَ وَرَعٌ يحجُزُه عَن مَعاصِى اللَّهِ»
كسى كه به قصد حج به خانه كعبه مىآيد، مورد عنايت واقع نمىشود، مگر آن كه در او سه خصلت وجود داشته باشد: داراى نيروى حلم و بردبارى باشد كه بتواند جلو خشم خود را- كه خواه ناخواه موجبات آن در سفر پيش مىآيد- بگيرد، اخلاق مناسبى براى معاشرت با همسفران داشته باشد و پارسايى داشته باشد كه جلوى او را از گناهان بگيرد. (1)
1) حج، گزيده يادداشتها، شهيد مطهرى، ص 31، به نقل از وسائل الشيعه، ج 12، ص 10.
18
أ
«اسحاق» (1)از انبياء بنىاسرائيل، پسر ابراهيم عليه السلام و «ساره» است. در قرآن 15 بار از وى نام برده شده و چندين بار به او اشاره شده است.
وى در صد سالگىِ ابراهيم عليه السلام و نودسالگىِ ساره متولد شد و پيش از تولد، خداوند ابراهيم عليه السلام را به تولد فرزندى كه او را «اسحاق» نام نهاده بود، بشارت داد.
در قرآن كريم به ذبيح بودن اسحاق يا اسماعيل تصريح نشده است، و مفسران و تاريخ نگاران نيز در اين مورد اختلاف نظر دارند، برخى اسحاق و بعضى اسماعيل را ذبيح دانستهاند و هر گروه در اثبات رأى خويش به احاديثى استناد كردهاند.
اسحاق در چهل سالگى با «رفقه» اربكام دختر «ناحور»، كه به روايت تورات برادر ابراهيم بود، ازدواج كرد و از او صاحب دو فرزند همزاد به نامهاى يعقوب و عيسو گرديد.
اسحاق در صد و هشتاد (2)و به گفته مفسران اسلامى در صد و بيست و يا صدو شصت سالگى درگذشت و پيكرش را در «مغارة مكفيله» در كنار قبر ابراهيم عليه السلام و ساره به خاك سپردند. وى از انبياى مورد احترام يهوديان و مسيحيان و مسلمانان است. (3)
1) اصل نام او در عبرى «يصحاق» فعل مضارع به معناى «مىخندد» است. دائرة المعارف بزرگ اسلامى، ج هشتم، ص 224.
2) عن رسول اللَّه صلى الله عليه و آله: «... عاش اسحاق بن ابراهيم عليه السلام مائه و ثمانين سنه». بحارالأنوار، ج 12، ص 113.
3) دائرةالمعارف تشيع، ج دوّم، ص 125 بنابر روايت عهد عتيق خداوند ابراهيم خليل عليه السلام را در 99 سالگى بشارت رسانيد كه همسرش ساره را بركت داده است و از وى پسرى به او خواهد بخشيد، پسرى كه او نيز بركت خواهد يافت و امتها از وى به وجود خواهد آمد. ابراهيم عليه السلام از اين خبر خنديد و با خود انديشيد كه چگونه مردى 100 ساله و زنى 90 ساله صاحب فرزندى خواهد شد ... در عهد عتيق درباره دوره كودكى اسحاق سخن بس اندك است. تنها اشاره شده كه ابراهيم عليه السلام او را در سن 8 روزگى به فرمان خدا ختنه كرد و چون رشد نمود، به مناسبت از شير گرفتن او جشنى بزرگ بر پا داشت ...
19
أ
(1)(2)حرم امن الهى و سرزمين حج، خصوصيات و ويژگىهايى دارد كه هيچ نقطهاى از زمين چنين ويژگىهايى ندارد. در اين سرزمين نمىتوان بدون احرام از ميقات گذشت و وارد منطقه توحيد و مهبط
وحى گرديد.
گرچه برخى از امور، موقتاً و در حال احرام بر انسان حرام است، (1)ولى برخى از امور مطلقاً حرام است. مطابق بيان امام سجاد عليه السلام، در حديث شبلى، حجگزار بايد هنگام احرام بستن قصد كند هر چه را خدا بر وى حرام كرده، او هم بر خود تحريم كند. (2)منظور همه گناهان است، پس احرام در ميقات يعنى خدايا من تعهد مىكنم كه همه محرمات را بر خود تحريم كرده، براى هميشه آنها را ترك كنم. (3)نظر به اينكه در موارد متعددى در اين كتاب به حديث معروف «شبلى» اشاره شده لذا در اين بخش متن كامل حديث شبلى نقل مىشود. (4)بخش اول
«لَما رَجَعَ مَولانا زَيْنُ العابِدينَ عليه السلام مِن الحَجِّ اسْتَقْبَلَهُ الشِبْلىُّ.
فَقالَ عليه السلام له: حَجَجْتَ يا شِبلىُّ؟
قالَ: نَعَمْ يا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ.
فَقال عليه السلام: انَزَلْتَ الميقاتَ وَ تَجَرَّدْتَ عَنْ مَخِيطِ الثِّيابِ وَ اغْتسَلْتَ؟
قالَ: نَعَم.
قالَ عليه السلام: فَحينَ نَزَلْتَ الميقاتَ نَوَيْتَ انَّكَ خَلَعْتَ ثَوْبَ الْمَعْصِيَةِ وَ لَبِسْتَ ثَوْبَ الطاعَة؟»
قالَ: لا
قالَ عليه السلام: فَحينَ تَجَرَّدْتَ عَنْ مَخِيطِ ثِيابِكَ نَوَيْتَ انَّكَ تَجَرَّدْتَ مِنَ الِّرياء وَ النِّفاقِ وَ الدُّخُولِ فى الشُّبَهاتِ؟
قالَ: لا
قالَ عليه السلام: فَحينَ اغْتَسَلْتَ نَويْتَ انَّكَ اغْتَسَلْتَ مِنَ الْخَطايا وَ الذُّنُوبِ؟
قالَ: لا.
قالَ: قالَ فما نَزَلْتَ الميقاتَ وَ لا تَجَرَّدْتَ عَن مَخيطِ الثِّيابِ وَ لا اغْتَسَلْتَ
ترجمه:
هنگامى كه امام سجاد عليه السلام از سفر حج بازگشت شخصى به نام «شبلى» كه او نيز حج گزارده بود، به استقبال امام شتافت.
امام عليه السلام از او پرسيد: اى شبلى! آيا حج گزاردى؟
شبلى گفت: آرى فرزند پيامبر!
امام عليه السلام فرمود: آيا به «ميقات» (1)فرود آمدى و جامههاى دوخته (2)را از تن درآوردى و غسل كردى؟
شبلى گفت: آرى.
امام عليه السلام فرمود: آن گاه كه به ميقات فرود آمدى و جامههايت را درآورده، «غسل احرام» كردى و خواستى «لباس احرام» بپوشى آيا چنين نيت كردى كه «لباس گناه» را نيز از خويشتن دورگردانى و «جامه اطاعت خداوند» را در بركنى؟
شبلى گفت: نه!
امام عليه السلام فرمود: آن هنگام كه جامههاى دوخته را از تن بيرون مىآوردى، آيا قصد كردى كه از ريا و نفاق و امور شبههناك نيز به درآيى؟
شبلى گفت: نه!
امام عليه السلام فرمود: هنگامى كه آلودگىهاى بدن خويش را با غسل مىزدودى، آيا در اين انديشه بودى كه خويشتن را نيز از رذيلتها و گناهان بشويى؟
شبلى گفت: نه!
امام عليه السلام فرمود: پس، نه به ميقات فرود آمدهاى و نه از لباس دوخته جدا شدهاى و نه غسل كردهاى!
بخش دوّم:
«ثُمَّ قالَ عليه السلام: تَنَظَّفْتَ وَ احْرَمْتَ وَ عَقَدْتَ بِالْحَجِّ؟
قالَ: نَعَم.
قالَ عليه السلام فَحينَ تَنَظَّفْتَ وَ احْرَمْتَ وَ عَقَدْتَ الْحَجَّ نَوَيْتَ انَّكَ تَنَظَّفْتَ بِنُورِ التَّوْبَةِ الْخالِصَةِ للَّهِ تَعالى؟
قالَ: لا
قالَ عليه السلام: فحِينَ احْرَمْتَ نَوَيْتَ انَّكَ حَرَّمْتَ عَلى نَفْسِكَ كلَّ مُحَرَّمٍ حَرَّمَه اللَّهُ عَزَّوَجَلَّ؟
قالَ: لا
قالَ عليه السلام: فَحينَ عَقَدْتَ الْحَجَّ نَوَيْتَ انَّكَ قَدْ حَلَلْتَ كُلَّ عَقْدٍ لِغَيْرِ اللَّهِ؟
قالَ: لا
قالَ لَهُ عليه السلام: ما تَنَظَّفْتَ وَ لا احْرَمْتَ وَ لا عَقَدْتَ الْحَجَّ.»
ترجمه:
سپس امام عليه السلام به او فرمود: آيا نظافت كردى و «محرم» شدى،(لباس احرام پوشيدى) و نيّت حج كردى؟
شبلى گفت: آرى.
امام عليه السلام فرمود: آنگاه كه نظافت مىكردى و احرام مىبستى و نيّت حج مىنمودى، آيا قصدت اين بود كه با نور توبه و بازگشتى خالصانه به سوى خداوند، پليدىها و گناهان جانت را نيز بزدايى؟
شبلى گفت: نه!
امام عليه السلام فرمود: هنگام «محرم شدن» در اين انديشه بودى كه علاوه بر آنچه در حال احرام، بر تو حرام مىگردد(هر چه را خداوند) براى هميشه حرام فرموده است نيز بر خويشتن حرام گردانى؟
شبلى گفت: نه!
امام عليه السلام فرمود: هنگام بستن پيمان حج، انديشيدى كه هر قيد و بند غير خدايى را از خويشتن بگشايى و تنها در گرو پيمان خداوند باشى؟
شبلى گفت: نه!
امام عليه السلام فرمود: پس، نه نظافت كردى و نه محرم شدهاى و نه پيمان حج بستهاى!
بخش سوّم
«قالَ لَهُ عليه السلام: ادَخَلْتَ المِيقاتَ وَصَلَّيْتَ رَكْعَتَىِ الاحْرامِ وَ لَبَّيْتَ؟
قالَ: نَعَمْ.
قالَ عليه السلام: فَحينَ دَخَلْتَ المِيقاتَ نَوَيْتَ انَّكَ بِنِيَّةِ الزِّيارَةِ؟
قالَ: لا
قالَ عليه السلام: فحينَ صَلَّيْتَ الرَّكْعَتَينِ نَوَيْتَ انَّكَ تَقَرَّبْتَ الَى اللَّه بِخَيْرِ الْاعْمالِ مِنَ الصَّلاةِ وَ اكْبَرِ حَسَناتِ الْعِبادِ؟
قالَ: لا.
قالَ عليه السلام: فَحينَ لَبَّيْتَ نَوَيْتَ انَّكَ نَطَقْتَ للَّهِ سُبْحانَهُ بِكُلِّ طاعَةٍ وَ صَمَتَّ عَنْ كُلِّ مَعْصِيَةٍ؟
قالَ: لا.
قالَ لَهُ عليه السلام: ما دَخَلْتَ المِيقاتَ وَ لا صَلَّيْتَ وَ لا لَبَّيْتَ.»
ترجمه:
امام عليه السلام به او فرمود: آيا به «ميقات» كه وارد شدى، دو ركعت «نماز احرام» گزاردى و «لبيك» گفتى؟
شبلى گفت: آرى.
امام عليه السلام فرمود: هنگام ورود به «ميقات»، نيت و انديشهات نايل شدن به زيارت خداوند و وصول به لقاى پروردگار بود؟
شبلى گفت: نه!
امام عليه السلام فرمود: آن هنگام كه «نماز احرام» مىخواندى، آيا نيت كردى كه به وسيله نماز، كه بهترين اعمال و برترين حسنات بندگان است، به خداوند نزديك شوى و به او تقرب جويى؟
شبلى گفت: نه!
امام عليه السلام فرمود: هنگامى كه «لبيك» مىگفتى، نيت و انديشهات اين بود كه زبانت را تنها به طاعات خداوند بگشايى و از همه گناهان فروبندى؟
شبلى گفت: نه!
امام عليه السلام فرمود: نه به ميقات وارد شدهاى و نه نماز گزاردهاى و نه لبيك گفتهاى!
بخش چهارم
«ثُمَّ قالَ لَهُ عليه السلام: ادَخَلْتَ الْحَرَمَ وَ رَأَيْتَ الْكَعْبَةَ وَ صَلَّيْتَ؟
قالَ: نَعَمْ.
قالَ عليه السلام: فَحينَ دَخَلْتَ الْحَرَمَ نَوَيْتَ انَّكَ حَرَّمْتَ عَلى نَفْسِكَ كُلَّ غِيْبَةٍ تَسْتَغِيبُهَا المُسْلِمِينَ مِنْ اهْلِ مِلَّةِ الْاسْلامِ؟
قالَ: لا.
قالَ عليه السلام: فَحينَ وَصَلْتَ مَكَّةَ نَوَيْتَ بِقَلْبِكَ انَّكَ قَصَدْتَ اللَّهَ؟
قالَ: لا.
قالَ عليه السلام: فَما دَخَلْتَ الْحَرَمَ وَ لا رَأَيْتَ الْكَعْبَةَ وَ لا صَلَّيْتَ.»
ترجمه:
سپس امام عليه السلام به او فرمود: آيا به «حرم» وارد شدى و «كعبه» را ديدى و نماز گزاردى؟
شبلى گفت: آرى.
امام عليه السلام فرمود: آن هنگام كه به حرم وارد شدى، قصد كردى كه «غيبت» از مسلمانان و ملت اسلام و بى حرمتى به آبرو و شخصيت آنان را بر خويشتن حرام گردانى؟
شبلى گفت: نه!
امام عليه السلام فرمود: هنگامى كه به «مكه» رسيدى، چنين انديشيدى و اين گونه نيت كردى كه تنها به قصد خداوند آمدهاى(نه به قصد شهرت و تجارت و ...؟!)
شبلى گفت: نه!
امام عليه السلام فرمود: پس، نه به حرم وارد شدهاى و نه كعبه را ديدهاى و نه نمازگزاردهاى!
بخش پنجم
«ثُمَّ قالَ عليه السلام: طُفْتَ بِالْبَيْتِ وَ مَسَسْتَ الْارَكانَ وَسَعَيْتَ؟
قالَ: نَعَمْ.
قالَ عليه السلام: فَحينَ سَعَيْتَ نَوَيْتَ انَّكَ هَرَبتَ الَى اللَّهِ وَ عَرَفَ مِنْكَ ذلِكَ عَلَّامُ الْغُيُوبِ؟
قالَ: لا.
قالَ عليه السلام: فَما طُفْتَ بِالْبَيْتِ وَ لا مَسَسْتَ الْارْكانَ وَ لا سَعَيْتَ.»
ترجمه:
سپس امام عليه السلام فرمود: آيا كعبه را «طواف» كردى و اركان آن را مسّ نمودى و «سعى» به جا آوردى؟
شبلى گفت: آرى.
امام عليه السلام فرمود: هنگام «سعى»، چنين نيت كردى كه به سوى خداوند مىگريزى و به او پناه مىبرى و اوست كه آگاه به نهانهاست، و بر اين نيت و انديشهات آگاه است؟(و تو را پناه مىدهد)؟
شبلى گفت: نه!
امام عليه السلام فرمود: پس، نه طواف كردهاى و نه اركان را مسّ نمودهاى و نه سعى به جا آوردهاى!
بخش ششم:
«ثُمَّ قالَ عليه السلام لَهُ: صافَحْتَ الْحَجَرَ وَ وَقَفْتَ بِمَقامِ ابْراهِيمَ عليه السلام وَصَلَّيْتَ بِهِ رَكْعَتَينِ؟
قالَ: نَعَمْ.
فَصاحَ عليه السلام صَيْحَةً كادَ يُفارِقُ الدُّنيا.
ثُمَّ قالَ عليه السلام: آهٍ آهٍ، مَنْ صافَحَ الْحَجَرَ الْاسْوَدَ فَقَدْ صافَحَ اللَّهَ تَعالى. فَانْظُرْ يا مِسْكين لا تُضَيِّعْ اجْرَ ما عَظُمَ حُرْمَتُهُ وَ تَنْقُضِ الْمُصافَحَةَ بِالْمُخالَفَةِ وَ قَبْضِ الْحَرامِ نَظيرَ اهْلِ الآثامِ.
ثُمَّ قالَ عليه السلام: نَوَيْتَ حينَ وَقَفْتَ عِنْدَ مَقامِ ابْراهيمَ عليه السلام انَّكَ وَقَفْتَ عَلى كُلِّ طاعَةٍ وَ تَخَلَّفْتَ عَنْ كُلِّ مَعْصِيَةٍ؟
قالَ: لا.
قالَ عليه السلام: فَحينَ صَلَّيْتَ فِيهِ رَكْعَتَيْنِ نَوَيْتَ انَّكَ صَلَّيْتَ بِصَلاةِ ابْراهِيمَ عليه السلام وَ ارْغَمْتَ بِصَلاتِكَ انْفَ الشَّيطانِ؟
قالَ: لا.
قالَ عليه السلام لَهُ: فِما صافَحتَ الحَجَر الاسوَد وَ لا وَقَفتَ عِندَ المَقام وَ لا صَلّيتَ فيهِ رَكعَتينِ».
ترجمه:
سپس امام عليه السلام به شبلى فرمود: با «حجر الاسود» (1)مصافحه كردى و به آن دست كشيدى و در «مقام ابراهيم عليه السلام» ايستادى و در آن مقام دو ركعت نماز گزاردى؟
شبلى گفت: آرى.
در اين هنگام، امام عليه السلام فريادى سوزناك برآورد و حالتى به اودست داد كه نزديك بود از دنيا برود(وروح مطهرش از شوق و خشيت خداوند، به ملكوت آسمانها پرواز كند)! سپس(به خود آمد و به ناله) گفت: آه! آه ...
و آن گاه فرمود: كسى كه با «حجر الاسود» مصافحه كند و به آن دست دهد، همانا با خداوند متعال مصافحه كرده است! پس، اى مسكين! نيك بنگر كه مبادا حرمت آن را تباه سازى و پيمانى اين چنين عظيم را بشكنى و دستى را كه در دست خداوند نهادهاى، به گناهانى بيالايى كه گنهكاران به آن آلودهاند.
سپس امام عليه السلام فرمود: هنگامى كه در مقام ابراهيم ايستادى، نيت كردى كه بر عهد و فرمان خداوند، بايستى و از تمامى گناهان روى گردان شوى؟
شبلى گفت: نه!
امام عليه السلام فرمود: آن هنگام كه در مقام ابراهيم نماز مىخواندى، قصدت اين بود كه نمازى چونان
1) سنگى سياه كه در يكى از گوشههاى كعبه قرار دارد.
ابراهيم عليه السلام بخوانى و با آن نماز، بينى شيطان را به خاك بمالى؟
شبلى گفت: نه!
امام عليه السلام به او فرمود: پس، نه با حجر الاسود مصافحه كردهاى و نه در مقام ابراهيم ايستادهاى و نه در آنجا نماز گزاردهاى!
بخش هفتم
«ثُمَّ قَالَ عليه السلام لَهُ: أَشْرَفْتَ عَلَى بِئْرِ زَمْزَمَ وَ شَرِبْتَ مِنْ مَائِهَا؟
قَالَ: نَعَمْ
قَالَ عليه السلام: نَوَيْتَ أَنَّكَ أَشْرَفْتَ عَلَى الطَّاعَةِ وَ غَضَضْتَ طَرْفَكَ عَنِ الْمَعْصِيَةِ؟
قَالَ: لَا
قَالَ عليه السلام: فَمَا أَشْرَفْتَ عَلَيْهَا وَ لَا شَرِبْتَ مِنْ مَائِهَا!»
ترجمه:
سپس امام عليه السلام به او فرمود: آيا به سر «چاه زمزم» رفتى و از آب آن نوشيدى؟
شبلى گفت: آرى.
امام عليه السلام فرمود: آيا در آن هنگام، در اين انديشه بودى كه بر سرطاعت خداوند رفتهاى و چشمان خويش را از گناهان فرو پوشيدهاى؟
شبلى گفت: نه!
امام عليه السلام فرمود: پس، نه بر سر چاه زمزم رفتهاى و نه از آب آن نوشيدهاى!
بخش هشتم
«ثُمَّ قَالَ لَهُ: أَ سَعَيْتَ بَيْنَ الصَّفَا وَ الْمَرْوَةِ وَ مَشَيْتَ وَ تَرَدَّدْتَ بَيْنَهُمَا؟
قَالَ: نَعَمْ
قَالَ لَهُ: نَوَيْتَ أَنَّكَ بَيْنَ الرَّجَاءِ وَ الْخَوْفِ؟
قَالَ: لَا
قَالَ عليه السلام: فَمَا سَعَيْتَ وَ لَا مَشَيْتَ وَ لَا تَرَدَّدْتَ بَيْنَ الصَّفَا وَ الْمَرْوَة»
ترجمه:
سپس امام عليه السلام به او فرمود: آيا ميان دو كوه «صفا» و «مروه»، «سعى» كردى و بين آن دو، راه
پيمودى؟
شبلى گفت: آرى.
امام عليه السلام به او فرمود: آيا در آن حال چنين انديشيدى كه ميان «خوف» و «رجاء» و ترس و اميد هستى(و خشيت و رحمت خداوند را يكجا در جان خويش فراهم آوردى)؟
شبلى گفت: نه!
امام عليه السلام فرمود: پس، سعى نكردهاى و ميان صفا و مروه راه نپيمودى!
بخش نهم
«ثُمَّ قَالَ عليه السلام: أَ خَرَجْتَ إِلَى مِنًى؟
قَالَ: نَعَمْ.
قَالَ عليه السلام: نَوَيْتَ أَنَّكَ آمَنْتَ النَّاسَ مِنْ لِسَانِكَ وَ قَلْبِكَ وَ يَدِكَ
قَالَ: لَا
قَالَ عليه السلام: فَمَا خَرَجْتَ إِلَى مِنى»
ترجمه:
سپس امام عليه السلام فرمود: آيا از مكه به سوى «منا» رفتى؟
شبلى گفت: آرى،
امام عليه السلام فرمود: آيا در «منا»، نيت و انديشهات اين بود كه مردم را از زبان و قلب و دست خويش در امان بدارى؟
شبلى گفت: نه!
امام عليه السلام فرمود: پس، به منا نرفتهاى!
بخش دهم
«ثُمَّ قَالَ عليه السلام لَهُ أَ وَقَفْتَ الْوَقْفَةَ بِعَرَفَةَ وَ طَلَعْتَ جَبَلَ الرَّحْمَةِ وَ عَرَفْتَ وَادِيَ نَمِرَةَ وَ دَعَوْتَ اللَّهَ سُبْحَانَهُ عِنْدَ الْمِيلِ وَ الْجَمَرَاتِ؟
قالَ: نَعَم.
قَالَ نَعَمْ قَالَ هَلْ عَرَفْتَ بِمَوْقِفِكَ بِعَرَفَةَ مَعْرِفَةَ اللَّهِ سُبْحَانَهُ أَمْرَ الْمَعَارِف وَ الْعُلُومِ وَ عَرَفْتَ قَبْضَ اللَّهِ عَلَى صَحِيفَتِكَ وَ اطِّلَاعَهُ عَلَى سَرِيرَتِكَ وَ قَلْبِكَ؟
قَالَ: لَا.
قَالَ عليه السلام نَوَيْتَ بِطُلُوعِكَ جَبَلَ الرَّحْمَةِ أَنَّ اللَّهَ يَرْحَمُ كُلَّ مُؤْمِن
وَ مُؤْمِنَةٍ وَ يَتَوَلَّى كُلَّ مُسْلِمٍ وَ مُسْلِمَةٍ
قالَ عليه السلام: قَالَ فَنَوَيْتَ عِنْدَ نَمِرَةَ أَنَّكَ لَا تَأْمُرُ حَتَّى تَأْتَمِرَ وَ لَا تَزْجُرُ حَتَّى تَنْزَجِرَ؟
قَالَ: لَا
قَالَ فَنَوَيْتَ عِنْدَ نَمِرَةَ أَنَّكَ لَا تَأْمُرُ حَتَّى تَأْتَمِرَ وَ لَا تَزْجُرُ حَتَّى تَنْزَجِرَ قَالَ لَا قَالَ فَعِنْدَ مَا وَقَفْتَ عِنْدَ الْعَلَمِ وَ النَّمِرَاتِ نَوَيْتَ أَنَّهَا شَاهِدَةٌ لَكَ عَلَى الطَّاعَاتِ حَافِظَةٌ لَكَ مَعَ الْحَفَظَةِ بِأَمْرِ رَبِّ السَّمَاوَاتِ؟
قالَ: لا.
قالَ عليه السلام: فَمَا وَقَفْتَ بِعَرَفَةَ وَ لَا طَلَعْتَ جَبَلَ الرَّحْمَةِ وَ لَا عَرَفْتَ نَمِرَةَ وَ لَا دَعَوْتَ وَ لَا وَقَفْتَ عِنْدَ النَّمِرَاتِ.»
ترجمه:
سپس امام عليه السلام به او فرمود: آيا در صحراى «عرفات» (1)توقف كردى و بر «جبل الرحمة» (2)(كوه رحمت) بالا رفتى و «وادى نمرة» (3)را شناختى و نزد «الميل» و «الجمرات» (4)، خداوند را خواندى و با وى به مناجات پرداختى؟
شبلى گفت: آرى.
امام عليه السلام فرمود: آيا هنگام توقف در «عرفات» در اين انديشه بودى و اين معرفت را فاصله يافتى كه همه معارف و دانشها از آن خداوند است و نامه اعمال و لوح سرنوشت تو در دست اوست، و همو بر نهان و قلبت آگاه است؟
شبلى گفت: نه!
امام عليه السلام فرمود: آنگاه كه از «جبل الرحمة» بالا مىرفتى، در اين انديشه بودى كه خداوند بر هر مرد و زن با ايمان، رحمت مىآورد و آنان را زير لواى ولايت خويش دارد؟
شبلى گفت: نه!
امام عليه السلام فرمود: نزد «نمرة» قصد كردى كه كسى را به كارى امر نكنى، مگر آنكه خودت آن را انجام دهى، و از كارى نهى نكنى مگر اينكه خود را از آن دورى گزينى؟
شبلى گفت: نه!
امام عليه السلام فرمود: هنگام توقف نزد «علم و نمرات» (1)به ياد داشتى كه آنها شاهد تو و طاعتهايت هستند و همراه بانگهبانان الهى و به فرمان پروردگار آسمانها، نگهبان تواند؟
شبلى گفت: نه!
امام عليه السلام فرمود: پس، در عرفات توقف نكردهاى و بر كوه رحمت بالا نرفتهاى و نمرة رانشناختهاى و دعا نخواندهاى و نزد نمرات درنگ ننمودهاى!
بخش يازدهم
«ثُمَّ قَالَ عليه السلام: مَرَرْتَ بَيْنَ الْعَلَمَيْنِ وَ صَلَّيْتَ قَبْلَ مُرُورِكَ رَكْعَتَيْنِ وَ مَشَيْتَ بِمُزْدَلِفَةَ وَ لَقَطْتَ فِيهَا الْحَصَى وَ مَرَرْتَ بِالْمَشْعَرِ الْحَرَامِ؟
قَالَ: نَعَمْ.
قَالَ عليه السلام: فَحِينَ صَلَّيْتَ رَكْعَتَيْنِ نَوَيْتَ أَنَّهَا صَلَاةُ شُكْرٍ فِي لَيْلَةِ عَشْرٍ تَنْفِي كُلَّ عُسْرٍ وَ تُيَسِّرُ كُلَّ يُسْرٍ؟
قَالَ: لَا.
قَالَ عليه السلام: فَعِنْدَ مَا مَشَيْتَ بَيْنَ الْعَلَمَيْنِ وَ لَمْ تَعْدِلْ عَنْهُمَا يَمِيناً وَ شِمَالًا نَوَيْتَ أَنْ لَا تَعْدِلَ عَنْ دِينِ الْحَقِّ يَمِيناً وَ شِمَالًا لَا بِقَلْبِكَ وَ لَا بِلِسَانِكَ وَ لَا بِجَوَارِحِكَ؟
قَالَ: لَا.
قَالَ عليه السلام: فَعِنْدَ مَا مَشَيْتَ بِمُزْدَلِفَةَ وَ لَقَطْتَ مِنْهَا الْحَصَى نَوَيْتَ أَنَّكَ رَفَعْتَ عَنْكَ كُلَّ مَعْصِيَةٍ وَ جَهْلٍ وَ ثَبَّتَّ كُلَّ عِلْمٍ وَ عَمَلٍ؟
قَالَ: لَا.
قَالَ عليه السلام: فَعِنْدَ مَا مَرَرْتَ بِالْمَشْعَرِ الْحَرَامِ نَوَيْتَ أَنَّكَ أَشْعَرْتَ قَلْبَكَ إِشْعَارَ أَهْلِ التَّقْوَى وَ الْخَوْفَ لِلَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ؟
قَالَ: لَا.
قَالَ عليه السلام: فَمَا مَرَرْتَ بِالْعَلَمَيْنِ وَ لَا صَلَّيْتَ رَكْعَتَيْنِ وَ لَا مَشَيْتَ بِالْمُزْدَلِفَةِ وَ لَا رَفَعْتَ مِنْهَا الْحَصَى وَ لَا مَرَرْتَ بِالْمَشْعَرِ الْحَرَامِ»
ترجمه:
سپس امام عليه السلام فرمود: از ميان «علمين»(دو علم) (2)گذر كردى و پيش از آن، دو ركعت نماز
گزاردى و به سوى وادى «مزدلفه» (1)راه پيمودى و از آنجا سنگهاى ريز برداشتى و به «مشعرالحرام» (2)رفتى؟
شبلى گفت: آرى.
امام عليه السلام فرمود: هنگام نماز گزاردن، چنين انديشيدى كه اين، «نماز شكر» است در شب دهم(ذىالحجه) كه سختىها را آسان مىگرداند و آرامش و آسايش به ارمغان مىآورد؟
شبلى گفت: نه!
امام عليه السلام فرمود: آن هنگام كه از ميان «دو علم» مىگذشتى و به راست و چپ منحرف نمىشدى، آيا در نيت و انديشهات قصد كردى كه با قلب و زبان و ديگر اعضاى بدنت از دين حق منحرف نگردى؛ نه به راست و نه به چپ؟
شبلى گفت: نه!
امام عليه السلام فرمود: هنگام رفتن به «مزدلفه» وجمع آورى ريگها، آيا قصدت اين بود كه هر گناه و جهلى را از خويشتن دورسازى و به جاى آن، علم و عمل بنشانى؟
شبلى گفت: نه!
امام عليه السلام فرمود: آن گاه كه «مشعرالحرام» رفتى، قصدت اين بود كه شعار و شعور اهل تقوا و خشيت الهى را به قلبت بچشانى و با پارسايان همساز گردى؟
شبلى گفت: نه!
امام عليه السلام فرمود: پس، از ميان آن دو علم عبور نكردهاى و دو ركعت نماز نخواندهاى و به مزدلفه نرفتهاى و از آنجا ريگ بر نداشتهاى و به مشعرالحرام وارد نشدهاى!
بخش دوازدهم
«ثُمَّ قَالَ عليه السلام لَهُ: وَصَلْتَ مِنًى وَ رَمَيْتَ الْجَمْرَةَ وَ حَلَقْتَ رَأْسَكَ وَ ذَبَحْتَ هَدْيَكَ وَ صَلَّيْتَ فِي مَسْجِدِ الْخَيْفِ وَ رَجَعْتَ إِلَى مَكَّةَ وَ طُفْتَ طَوَافَ الْإِفَاضَةِ؟
قَالَ: نَعَمْ
قَالَ عليه السلام: فَنَوَيْتَ عِنْدَ مَا وَصَلْتَ مِنًى وَ رَمَيْتَ الْجِمَارَ أَنَّكَ بَلَغْتَ إِلَى مَطْلَبِكِ وَ قَدْ قَضَى رَبُّكَ لَكَ كُلَّ حَاجَتِكَ؟
قَالَ: لَا
قَالَ عليه السلام: فَعِنْدَ مَا رَمَيْتَ الْجِمَارَ نَوَيْتَ أَنَّكَ رَمَيْتَ عَدُوَّكَ إِبْلِيسَ وَ غَضِبْتَهُ بِتَمَامِ حَجِّكَ النَّفِيسِ؟
قَالَ: لَا
قَالَ عليه السلام: فَعِنْدَ مَا حَلَقْتَ رَأْسَكَ نَوَيْتَ أَنَّكَ تَطَهَّرْتَ مِنَ الْأَدْنَاسِ وَ مِنْ تَبِعَةِ بَنِي آدَمَ وَ خَرَجْتَ مِنَ الذُّنُوبِ كَمَا وَلَدَتْكَ أُمُّكَ؟
قَالَ: لَا
قَالَ عليه السلام: فَعِنْدَ مَا صَلَّيْتَ فِي مَسْجِدِ الْخَيْفِ نَوَيْتَ أَنَّكَ لَا تَخَافُ إِلَّا اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ وَ ذَنْبَكَ وَ لَا تَرْجُو إِلَّا رَحْمَةَ اللَّهِ تَعَالَى؟
قَالَ: لَا
قَالَ عليه السلام: فَعِنْدَ مَا ذَبَحْتَ هَدْيَكَ نَوَيْتَ أَنَّكَ ذَبَحْتَ حَنْجَرَةَ الطَّمَعِ بِمَا تَمَسَّكْتَ بِهِ مِنْ حَقِيقَةِ الْوَرَعِ وَ أَنَّكَ اتَّبَعْتَ سُنَّةَ إِبْرَاهِيمَ عليه السلام بِذَبْحِ وَلَدِهِ وَ ثَمَرَةِ فُؤَادِهِ وَ رَيْحَانِ قَلْبِهِ وَ حَاجَّهُ سُنَّتُهُ لِمَنْ بَعْدَهُ وَ قَرَّبَهُ إِلَى اللَّهِ تَعَالَى لِمَنْ خَلْفَهُ؟
قَالَ: لَا
قَالَ عليه السلام: فَعِنْدَ مَا رَجَعْتَ إِلَى مَكَّةَ وَ طُفْتَ طَوَافَ الْإِفَاضَةِ نَوَيْتَ أَنَّكَ أَفَضْتَ مِنْ رَحْمَةِ اللَّهِ تَعَالَى وَ رَجَعْتَ إِلَى طَاعَتِهِ وَ تَمَسَّكْتَ بِوُدِّهِ وَ أَدَّيْتَ فَرَائِضَهُ وَ تَقَرَّبْتَ إِلَى اللَّهِ تَعَالَى؟
قَالَ: لَا
قَالَ لَهُ زَيْنُ الْعَابِدِينَ عليه السلام: فَمَا وَصَلْتَ مِنًى وَ لَا رَمَيْتَ الْجِمَارَ وَ لَا حَلَقْتَ رَأْسَكَ وَ لَا أَدَّيْتَ نُسُكَكَ وَ لَا صَلَّيْتَ فِي مَسْجِدِ الْخَيْفِ وَ لَا طُفْتَ طَوَافَ الْإِفَاضَةِ وَلَا تَقَرَّبْتَ ارْجِعْ فَإِنَّكَ لَمْ تَحُجَّ.
فَطَفِقَ الشِّبْلِيُّ يَبْكِي عَلَى مَا فَرَّطَهُ فِي حَجِّهِ وَ مَا زَالَ يَتَعَلَّمُ حَتَّى حَجَّ مِنْ قَابِلٍ بِمَعْرِفَةٍ وَ يَقِين».
ترجمه:
سپس امام عليه السلام به شبلى فرمود: به «منا» رسيدى و «جمرهها» را سنگسار كردى و موهاى سرت را زدودى و قربانى كردى و در «مسجد خيف» نماز گزاردى و به مكه بازگشتى و «طواف افاضه» انجام دادى؟
شبلى گفت: آرى.
امام عليه السلام فرمود: هنگام رسيدن به «منا» و سنگسار جمرهها؛ آيا چنين انديشيدى كه به هدف خويش رسيدهاى و خداوند، خواستههايت را برآورده است؟
شبلى گفت: نه!
امام عليه السلام فرمود: هنگام سنگسار جمرهها، انديشهات اين بود كه دشمنت، شيطان و ياران او را سنگسار مىكنى و به وسيله حج ارجمندت آنها را از خود مىرانى؟
شبلى گفت: نه!
امام عليه السلام فرمود: آن هنگام كه موهاى سرت را مىزدودى، آيا انديشهات اين بود كه خويشتن خويش را نيز از همه آلودگىها پاك مىكنى و آنچه را از مردمان بر عهدهدارى، بر مىدارى و از گناهان و آلودگىها بيرون مىآيى؛ همانند روزى كه از مادر زاده شدهاى؟
شبلى گفت: نه!
امام عليه السلام فرمود: هنگام نماز گزاردن در مسجد «خيف»، چنين انديشيدى كه از هيچ كس و هيچ چيز «خوف» ندارى و جز از خداوند و گناهانت نمىترسى و به هيچ كس و هيچ چيز، مگر رحمت خداوند، اميد ندارى؟
شبلى گفت: نه!
امام عليه السلام فرمود: آيا هنگام قربانى كردن، چنين انديشيدى كه با دست يازديدن به حقيقت ورع و پارسايى، گلوى طمع را ببرى و از سنت و سيره ابراهيم عليه السلام پيروى كنى؛ كه با قربانى كردن فرزند خويش و ميوه دلش براى رضاى خداوند، اين سنت را بر پا ساخت و براى مردمان پس از خود به يادگار نهاد؟
شبلى گفت: نه!
امام عليه السلام فرمود: هنگامى كه از قربانگاه به مكه بازگشتى و «طواف افاضه» را انجام دادى، آيا چنين انديشيدى كه از رحمت خداوند، سرشار شدهاى و اينك به سوى طاعت او روى آوردهاى و به محبت وى چنگ زدهاى و فرمانهاى واجب او را انجام دادهاى و به «قرب الى اللَّه» و نزديكى به خداوند دست يافتهاى؟
شبلى گفت: نه!
امام سجاد عليه السلام به او فرمود: پس، به منا نرسيدهاى، و جمرهها را سنگسار نكردهاى و موهايت را نزدودهاى و قربانى نكردهاى و مناسك و اعمالت را انجام ندادهاى و در مسجد خيف نماز نگزاردهاى و طواف افاضه را به جاى نياوردهاى و به خداوند، تقرب و نزديكى نيافتهاى! بازگرد كه حج نگزاردهاى!
در اين هنگام «شبلى» به گريه درآمد و بر غفلت و تقصير خويش واز دست دادن آن همه فايده و آثار و اسرار گرانقدر حج، سخت گريست. و از آن پس و تا فرا رسيدن موسم حجى ديگر، به فراگيرى بيشترمعارف و علوم و رموز حج پرداخت و سال بعد، با معرفتى سرشار و يقينى استوار، حج گزارد. (1)
1) از ژرفاى حج، على اكبر مظاهرى، ص 7.
20
أ
«اسماعيل»، فرزند حضرت ابراهيم خليل عليه السلام پيامبر الهى كه در بين مسلمانان به عنوان ذبيح شناخته مىشود و نسب پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله به او مىرسد. نام وى در منابع اسلامى غالباً عجمى و مركب از دو واژه «اسمع» و «عيل» به معناى «خدايا بشنو» دانسته شده است. و گفتهاند كه ابراهيم به هنگام درخواست فرزند از خدا با اين كلمات آغاز سخن كرد.
نام حضرت اسماعيل 11 بار در قرآن مطرح و بر پاكى او تأكيد شده است. از جمله مواردى كه به رسالت او تصريح گرديده دو آيه ذيل ميباشد:
الف: «قُولُوا آمَنَّا بِاللَّهِ وَ ما أُنْزِلَ إِلَيْنا وَ ما أُنْزِلَ إِلى إِبْراهِيمَ وَ إِسْماعِيلَ وَ إِسْحاقَ وَ يَعْقُوبَ وَ اْلأَسْباطِ» (1)
بگوييد: ما به خدا ايمان آوردهايم، و آن چه بر ما نازل شده؛ و آن چه بر ابراهيم و اسماعيل و اسحاق و يعقوب و نوادگان او نازل گرديده.
ب: «وَ اذْكُرْ فِي الْكِتابِ إِسْماعِيلَ إِنَّهُ كانَ صادِقَ الْوَعْدِ وَ كانَ رَسُولًا نَبِيّاً» (2)
در اين كتاب(آسمانى) از اسماعيل ياد كن كه او در وعدههايش صادق و رسول و پيامبرى(بزرگ) بود.
اسماعيل فرزند بزرگتر ابراهيم خليل بود كه از هاجر، كنيز ساره، همسر ابراهيم به روزگارى كه ابراهيم در سن 99 سالگى و به نقل از «ابن مسعود» 117 سالگى بود در فلسطين بزاد و پس از چندى ابراهيم او را با مادرش به امر خداوند به سرزمين مكه برد (3)و در آنجا سكونت داد و به حرمت اسماعيل، آب زمزم به وجود آمد و پس از آن، قبيله جرهم در آنجا سكنى گزيدند و چون اسماعيل چهار ساله شد، امر قربانى رسيد و چون پدر و پسر تسليم امر قربانى شدند، خداوند نيت آنان را پذيرفت و گوسفندى را توسط جبرئيل به جاى اسماعيل فرستاد و چون به سن بلوغ رسيد، با دخترى از قبيله جرهم ازدواج كرد و از او فرزندانى آورد و خداوند او را به «عمالقه» يمن و جرهم و حضرموت
به پيغمبرى مبعوث نمود؛ «كانَ رَسُولًا نَبِيّاً» و پنجاه سال آنان را به دين ابراهيم دعوت كرد و ايمان آوردند و چون عمرش به 130 سال رسيد، درگذشت (1)و در كنار مادرش در حجر به خاك سپرده شد.
به روايت منابع اسلامى چون ساره از ابراهيم خواست هاجر و فرزندش را از او دور كند، وى اسماعيل عليه السلام و مادرش را به مكه برد و ايشان را در ميان بيابان رها كرد. با رفتن ابراهيم تشنگى بر ايشان غلبه كرد، امّا جبرئيل آب زمزم را براى ايشان از زمين بيرون آورد، اسماعيل پاى بر زمين نهاد و از آن محل آب بيرون جوشيد. ابراهيم عليه السلام دوبار به ديدن هاجر و اسماعيل رفت، و هر دو بار به علت اينكه فرزندش به شكار رفته بود موفق به ديدار او نشد. چون ساره از هاجر و فرزندش خشنود نبود، هاجر با ابراهيم به مكه رفت، و زمانى كه ابراهيم عليه السلام به بناى كعبه پرداخت، اسماعيل عليه السلام پدر را در اين كار يارى داد (2).
اعراب خود را از ذريه اسماعيل عليه السلام و عبران را از اخلاف اسحاق مىدانند. و نيز مىگويند كه حضرت محمّد صلى الله عليه و آله از اخلاف قيدار بنىاسماعيل بوده است. احتمالًا اعرابى كه ساكن جزيره سينا، تا كرانه خليج فارس بودند، از بنى اسماعيل به شمار مىآمدند (3).
21
أ
«اسماعيل» از همه فرزندان امام صادق عليه السلام بزرگتر بود و نزد پدر محبوبيت زيادى داشت، به اين سبب، جمعى از ياران آن حضرت معتقد بودند كه پس از درگذشت حضرت، مقام امامت به وى منتقل مىگردد. ولى او در حيات پدر از دنيا رفت و حضرت براى آن كه جاى شبههاى براى كسى نماند، در مرگش تشريفات خاصى قائل شد، از جمله اينكه بر مرگ او جزع و بىتابى نمود و پا برهنه جنازهاش
1) سيره ابن هشام، ج 1- 2، ص 5.
2) وقتى اسماعيل 30 ساله شد، ابراهيم بار ديگر به مكّه آمد. در اين زمان آنها با كمك يكديگر خانه كعبه را تجديد كردند. به دنبال ساخته شدن خانه خدا» عربهاى قبيله جرهم كه در آن ناحيه زندگى مىكردند و اسماعيل از ميان آنان، همسرى اختيار كرده بود، به توحيد و خداپرستى گرويدند.
3) نسلى كه از وى پديد آمد به عربهاى عدنانى نامور هستند. عربهاى عدنانى به اين اعتبار كه از نسل اسماعيلاند، در واقع عرب نيستند، از اين جهت است كه به آنها «مستعربه» يعنى عرب شده گويند. در برابر عدنانيها، قحطانها يا عربهاى جنوبى هستند كه به عرب اصيل يا عرب عاربه معروفاند. آثار اسلامى مكه و مدينه، ص 42.
را تشييع كرد و دستور فرمود چند جا جنازه را به زمين نهند، در هر بار كفن از صورت او برمىداشت تا مردم بنگرند و ببينند كه وى مرده است و لذا جمع زيادى از آنان كه بر آن عقيده بودند از عقيده خويش برگشتند، ولى گروه اندكى باز هم بر عقيده خود باقى ماندند، آنها نيز دو فرقه شدند و فرقهاى گفتند: او زنده است و نمرده و او مهدى موعود است. فرقهاى گفتند: او مرده، ولى امام پس از او فرزندش محمدبن اسماعيل است واكثر فرقه اسماعيليه بر اين عقيدهاند. (1)اسماعيليان، سبعيه، هفت اماميان، باطنيان، فدائيان، فرقهاى از شيعه هستند كه سلسله ائمه را به اسماعيل فرزند بزرگتر امام جعفر صادق عليه السلام ختم كنند و اسماعيل را امام هفتم دانند. (2)همانگونه كه اشاره شده اسماعيل پنج سال پيش از وفات پدر در مدينه- به سال 145 ه ق. درگذشت و در بقيع دفن شد (3). با اين كه گروهى شاهد مرگ او بودند، طرفداران او ادعا كردند كه وى تا پنج سال پس از فوت پدر زندگى كرد و او را در بازار بصره مشاهده كردند و آنجا مردى مفلوج را با مسّ دست شفا داد. (4)وهابيان بر خلاف قبور داخل بقيع كه به هنگام تخريب هيچ اثرى از ساختمان و ديوار آنها باقى نگذاشتند، گرچه ساختمان قبور خارج بقيع را هم ويران نمودند، اما به دور اين قبور، كه در معبر عام قرار گرفته بودند، ديوارى كشيدند، بدون هيچ در و پنجرهاى. از جمله آنها قبر منتسب به «فاطمه بنت اسد» و قبر «سعد بن معاذ» است. اين دو قبر در شمال شرقى قبرستان بقيع قرار داشتند كه پس از ازدحام اين ضلع در سالهاى اخير ديوار موجود در اطراف آنها نيز برداشته شد و همچنين بود قبر «اسماعيل بن امام صادق عليه السلام». در سال 1353 ش(1394 ق) بقعه جناب اسماعيل در خارج بقيع و در سمت غربى آن در مجاورت قبور ائمه عليهم السلام با فاصله پانزده متر از ديوار بقيع قرار گرفته بود. در محوطهاى تقريباً سه متر در سه متر با ديوارى با ارتفاع دو و نيم متر كه حدود نصف آن در فضاى پيادهرو و نصف ديگرش در داخل خيابان واقع شده بود(و اينك اين خيابان جزو محوطه و ميدان وسيع مسجدالنبى است) و به صورت محلى مرتفع در كنار بقيع براى استفاده زائرين درآمده و چون ديوار بقعه، هيچ درب و پنجره و منفذى نداشت، وضع داخلى و كيفيت اصل قبر معلوم نبود و زائرين از پشت ديوار در محوطه پيادهرو به زيارت و دعا مىپرداختند. در سال 1353 ش به هنگام زيرسازى خيابان غربى بقيع به وسيله سعودىها، جسد اسماعيل فرزند امام صادق عليه السلام پس از گذشت قرنها سالم كشف شد و در داخل بقيع نزديك قبور شهداى احد دفن گرديد. (5)
1) معارف و معاريف دائرة المعارف جامع اسلامى، سيد مصطفى حسينى دشتى، ج دوّم، ص 241، بحار الانوار ج 47، ص 242.
2) اين فرقه بعدها به فرقه اسماعيليه شهرت يافتند كه در مصر، دولت فاطمى را تأسيس كردند. آثار اسلامى مكه و مدينه، ص 347.
3) اسماعيل، ده سال پيش از پدر درگذشت. آثار اسلامى مكه و مدينه، ص 347، مجمع البحرين، ج 4، ص 347.
4) همان صفحه 253.
5) تاريخ حرم ائمه بقيع، محمّد صادق نجمى، ص 290.
22
أ
يكى از مكانهاى مقدس مسجدالنبى صلى الله عليه و آله، «صفّه» (1)مىباشد. هرگاه از باب جبرئيل، وارد مسجدالنبى شويد و مستقيم به سمت جلو برويد، طرف راست شما(بين باب جبرئيل تا باب النساء) در جهت شمالى حجره طاهره، مساحتى است برجسته و ممتاز و يك پله از سطح مسجد بالا است، اينجا محل زندگى «اصحاب صفه» (2)در زمان پيامبر صلى الله عليه و آله بوده است.
پيش از آنكه، كعبه به عنوان قبله مسلمين، تعيين گردد، قبله و محراب مسجدالنبى صلى الله عليه و آله «كه رو به بيتالمقدس بوده است» مقابل صفه قرار داشته است.(در حال حاضر پشت به قبله قرار دارد).
اين محل در گذشته، خارج از مسجد و خانه پيامبر صلى الله عليه و آله بوده است. اكنون اين مكان تاريخى، داخل مسجد و جزء مسجد و حرم شريف شده است. سرپرستى آن پاك مردان را، يك سياه كوتاه قد، به نام «جويبر» عهدهدار بود. او پيشواى اصحاب صفّه بود و چون در كنار مسجد بودند، هنگام نماز اولين صف نماز جماعت، به آنان اختصاص داشت. (3)برخى از معاصران درباره صُفّه نوشتهاند: (4)زمينى كه به اهل «صفه» اختصاص داده شده بود، مساحتى 96 مترى و مسقّف بود، كه در منتهىاليه شرقى مسجد، كنار ديواره شمالى قرار داشت. (5)اين محل، سقفى داشت تا اصحاب صفّه از تابش خورشيد در امان باشند و بتوانند در سايه آن
1) صفه به ضم صاد و تشديد فاء، سايبانى بوده در انتهاى مسجد رسول اللَّه صلى الله عليه و آله كه مسلمانان مهاجر مستمند در پناه آن به سرمىبردند و اهل صفه منسوب به آن جا مىباشند.
2) لسان العرب، ج 9، ص 195.
3) راهنماى حرمين شريفين، مجلد 4 و 5، جزء 5، ص 78- 77.
4) آثار اسلامى مكه و مدينه، ص 234.
5) جايى كه امروزه به عنوان صفّه، نشان مىدهند و در اصل دكّه آغايان و يا خواجگان حرم، نام دارد، نبايد محل اصلى صُفه باشد، بلكه صفه در غرب آن، داخل مسجد زمان پيامبر صلى الله عليه و آله قرار داشته است. مكان موجود كه به خطا، صُفه ناميده مىشود، در عصر پيامبر صلى الله عليه و آله و تا زمان توسعه مسجد توسط «وليد بن عبدالملك»، به سال 88- 91 خارج از مسجد بوده و محل حجرات برخى از زنان پيامبر صلى الله عليه و آله بوده است. همان.
بياسايند.
برخى از آنان، شام را ميهمان انصار بودند، اما براى خواب، به محل صُفه مىآمدند. (1)اصحاب صفّه يا اهل صفه گروهى از صحابه پيامبر صلى الله عليه و آله از مهاجرين و انصار تهىدست مدينه كه به واسطه بى بهره بودن از خانه و خانواده، در صفه(سكوى) مسجد پيامبر صلى الله عليه و آله زندگى مىكردند. برخى از آنان با صدقات گذران زندگى مىكردند و گروهى روزها در پى كسب معاش مىرفتند و گاه هنگام فرارسيدن شب، پيامبر صلى الله عليه و آله آنان را در ميان اصحاب خود تقسيم مىكرد و عدهاى را نيز به خانه خود مىبرد. اصحاب صُفّه شبها تا دير هنگام به عبادت و فرا گرفتن قرآن مىپرداختند و چون زمان جنگ مىرسيد، زودتر از ديگران سلاح بر مىگرفتند. شمارشان ثابت نبود، گاهى يكى پس از يافتن مسكن و تشكيل خانواده از جمع آنها جدا مىشد و زمانى كسانى تازه به گروهشان افزوده مىشدند.
اين تعداد كمتر از ده، تا بيش از هفتاد تن نوسان داشت، اما گويند مجموع كسانى كه در زمره اصحاب صُفّه به حساب آمدند، از چهارصدتن بيشتر بوده است.
با آغاز فتوحات اسلام و سرازير شدن سيل غنايم به مدينه، اصحاب صُفّه از مال بىنياز شده، مسجد را ترك كردند.
اما برخى از آنان كه فقر و پارسايى را به زندگى آسوده و پر تنعم و ناز و نعمت، ترجيح مىدادند، زاهدانه به زندگى خود، ادامه دادند. (2)برخى از چهرههاى معروف از صفه نشينان، عبارتاند از: «ابوذرغفارى»، «سلمان فارسى»، «عبداللَّه بن مسعود»، «مقدادبن اسود»، «حذيفة بن يمان»، «صهيب رومى» و «بلال».
گفته شده است: «عبادة بن صامت» به صفهنشينان، قرآن مىآموخت. (3)در دائرةالمعارف تشيع، به «عمار ياسر» و «ابوعبيده جرّاح» نيز اشاره شده است. در تفسير درالمنثور مطابق حديثى كه نقل كرده، آمده است كه:
آيه شريفه «وَ لَوْ بَسَطَ اللَّهُ الرِّزْقَ لِعِبادِهِ لَبَغَوْا فِي اْلأَرْضِ ...» (4)
درباره «اصحاب صفّه» نازل گرديد، زيرا كه آنها آرزو داشتند، دنيايشان، رو به راه و آباد شود. (5)آنان در جنگهاى اسلامى، شركت مىكردند و مخلصانه جهاد مىنمودند، بعضى از آيات قرآن در فضيلت آنان و صفا و پاكى و قداستشان وارد شده است.
آنها به خاطر سكونت در «صفّه» به «اصحاب الصُفّه» ملقب و ناميده شدهاند. (1)شايسته است علاقهمندان، به كتاب گرانسنگ «حلية الاولياء» مراجعه كنند.
در كتاب «تاريخ المدينه» نيز به حدود 50 نفر از صفّه نشينان اشاره شده است. (2)23
أ
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
أَلَمْ تَرَ كَيْفَ فَعَلَ رَبُّكَ بِأَصْحَابِ الْفِيلِ* أَلَمْ يَجْعَلْ كَيْدَهُمْ فِي تَضْلِيلٍ* وَأَرْسَلَ عَلَيْهِمْ طَيْراً أَبَابِيلَ* تَرْمِيهِمْ بِحِجَارَةٍ مِنْ سِجِّيلٍ* فَجَعَلَهُمْ كَعَصْفٍ مَأْكُولٍ»
به نام خداوند رحمتگر مهربان، مگر نديدى پروردگارت با پيلداران چه كرد؟ آيا نيرنگشان را بر باد نداد؟ و بر سر آنها، دسته دسته پرندگانى «ابابيل» فرستاد. [كه] بر آنان سنگهايى از گِلِ [سخت] مىافكندند. و [سرانجام، خدا] آنان را مانند كاه جويده شده گردانيد.
«ذو نواس»، پادشاه يمن، مسيحيان نجران را كه در نزديكى آن سرزمين مىزيستند، تحت شكنجه شديد قرار مىداد، تا از آيين مسيحيت بازگردند. بعد از اين جنايت بزرگ مردى به نام «دوس» از ميان آنها جان سالم به در برده و خود را به قيصر روم كه بر آيين مسيح بود رسانيد و ماجرا را براى او شرح داد. از آنجا كه فاصله ميان روم و يمن زياد بود، قيصر نامهاى به نجاشى سلطان حبشه نوشت تا انتقام نصاراى نجران را از ذونواس بگيرد و نامه را توسط همان شخص براى نجاشى فرستاد.
نجاشى سپاهى عظيم بالغ بر هفتاد هزار نفر به فرماندهى شخصى به نام «ارياط» روانه يمن كرد.
ابرهه نيز از فرماندهان اين سپاه بود. ذو نواس شكست خورد و ارياط حكمران يمن شد. بعد از مدتى ابرهه بر ضد او قيام كرد و او را از بين برد و بر جاى او نشست. خبر اين ماجرا به نجاشى رسيد، او تصميم گرفت ابرهه را سركوب كند. ابرهه براى نجات خود موهاى سر خود را تراشيد و با مقدارى از خاك يمن به نشانى تسليم كامل نزد نجاشى فرستاد و اعلام وفادارى كرد. نجاشى چون چنين ديد، او را بخشيد و در پست خود ابقا كرد. در اين هنگام ابرهه براى اثبات خوش خدمتى كليسايى بسيار زيبا و
مهم بنا كرد كه مانند آن در روى زمين وجود نداشت و به دنبال آن، تصميم گرفت مردم شبه جزيره عربستان را به جاى كعبه به سوى آن فرا خواند و آنجا را كانون حج عرب سازد و مركزيت مهم مكه را به آنجا منتقل كند.
براى همين منظور مبلغان بسيارى به اطراف و در ميان قبائل عرب و سرزمين حجاز فرستاد.
اعراب كه سخت به مكه و كعبه علاقه داشتند و آن را از آثار بزرگ ابراهيم خليل عليه السلام مىدانستند احساس خطر كردند. طبق بعضى روايات، گروهى مخفيانه كليسا را آتش زدند. و طبق نقل ديگرى، بعضى آن را مخفيانه آلوده و ملوث ساختند و به اين ترتيب در برابر اين دعوت بزرگ عكسالعمل شديد نشان دادند و معبد ابرهه را بىاعتبار كردند. (1)ابرهه سخت خشمگين شد و تصميم گرفت خانه كعبه را به كلى ويران سازد تا هم انتقام گرفته باشد و هم عرب را متوجه معبد جديد كند، لذا با لشكر عظيمى كه بعضى از سردارانش از فيل استفاده مىكردند، عازم مكه شد.
هنگامى كه نزديك مكه رسيد كسانى را فرستاد تا شتران و اموال مكه را به غارت آورند، و در اين ميان 200 شتر از «عبدالمطلب» غارت شد. ابرهه كسى را به داخل مكه فرستاد و به او گفت، بزرگ مكه را پيدا كنيد و به او بگوييد: ابرهه پادشاه يمن مىگويد من براى جنگ نيامدهام تنها براى اين آمدهام كه اين خانه(كعبه) را ويران كنم، اگر مقاومت كنيد، خونتان بر زمين جارى خواهد شد.
فرستاده ابرهه وارد مكه شد و از رئيس و شريف «مكه» جستجو كرد، همه عبدالمطلب را به او نشان دادند، ماجرا را نزد عبدالمطلب بازگو كرد، عبدالمطلب گفت: ما نيز توانايى جنگ با شما را نداريم و اما خداوند كعبه خانه خويش را حفظ مىكند. فرستاده ابرهه به عبدالمطلب گفت: بايد با من نزد او بيايى، هنگامى كه عبدالمطلب وارد بر ابرهه شد، او سخت تحت تأثير قامت بلند و قيافه جذاب و ابهت فوقالعاده عبدالمطلب قرار گرفت، تا آنجا كه ابرهه براى احترام او از جا برخاست و روى زمين نشست و عبدالمطلب را در كنار خود نشاند. سپس به مترجمش گفت: از او بپرس حاجتش چيست؟
مترجم گفت: حاجتم اين است كه 200 شتر مرا به غارت بردهاند، دستور دهيد اموالم را بازگردانند.
ابرهه سخت از اين تقاضا در عجب شد و به مترجمش گفت: به او بگو هنگامى كه تو را ديدم عظمتى از تو در دلم جاى گرفت، اما اين سخن را كه گفتنى در نظرم كوچك شدى! تو درباره دويست شترت سخن مىگويى! امّا درباره كعبه كه دين تو و اجداد تو است و من براى ويران كردنش آمدهام مطلقاً سخن نمىگويى؟! عبدالمطلب گفت:
1) تفسير نمونه، ج 27، ص 331.
«انَا رَبُّ الْابِلِ وَ انَّ لِلْبَيْتِ رَبّاً سَيَمْنَعُهُ!؛ من صاحب شترانم و اين خانه صاحبى دارد كه از آن دفاع مىكند.»
اين سخن ابرهه را تكان داد و در فكر فرو رفت. «عبدالمطلب» به مكه آمد، و به مردم اطلاع داد كه به كوههاى اطراف پناهنده شوند، و خودش با جمعى كنار كعبه آمد تا دعا كند و يارى طلبد. دست در حلقه كعبه كرد و اشعار معروفش را خواند كه مضمون اشعارش اين است:
خداوندا! هر كس از خانه خود دفاع مىكند، تو خود خانهات را حفظ كن!
هرگز مبادا روزى كه صليب آنها و قدرتشان بر نيروهاى تو غلبه كنند.
آنها تمام نيروهاى خويش و فيلها رابا خود آوردهاند، تا ساكنان حرم تو را اسير كنند (1). و لذا هر كسى از خانوادهاش دفاع مىكند، تو نيز از ساكنان حرم امنت دفاع كن. و امروز اين ساكنان حرم را بر آن صليب و عبادتكنندگان آن يارى فرما. سپس عبدالمطلب به يكى از درّههاى اطراف مكه آمد و در آنجا با جمعى از قريش پناه گرفت و به يكى از فرزندانش دستور داد بالاى كوه «ابوقبيس» بروند و ببينند چه خبر مىشود. فرزندش به سرعت نزد پدر آمد و گفت: اى پدر! ابرى سياه از ناحيه دريا(درياى احمر) به چشم مىخورد كه به سوى سرزمين ما مىآيد، عبدالمطلب خرسند شد، صدا زد:
«يا مَعْشَرَ قُرَيْش! ادْخُلوُا مَنْازَلَكُمْ فَقَدْ اتاكُمُ اللَّهُ بِالنَّصْرِ مِنْ عِنْدِهِ» (2)
. «اى جمعيت قريش! به منزلهاى خود بازگرديد كه نصرت الهى به سراغ شما آمد»
اين، از يك سو، و از سوى ديگر ابرهه سوار بر فيل معروفش كه محمود نام داشت، با لشكر انبوهش براى درهم كوبيدن كعبه از كوههاى اطراف به طرف مكه سرازير شد ولى هر چه بر فيل خود فشار آورد، پيش نمىرفت، امّا هنگامى كه سر او را به سوى يمن بازمىگرداند، به سرعت حركت مىكرد، ابرهه از اين ماجرا سخت متعجب شد و در حيرت فرو رفت.
در اين هنگام پرندگانى از سوى دريا فرا رسيدند، همانند پرستوها و هر يك از آنها سه عدد سنگريزه تقريباً به اندازه يك نخود؛ با خود همراه داشتند؛ يكى به منقار و دوتا در پنجهها، اين
سنگريزهها را بر سر لشكريان ابرهه فرو ريختند، به هر كدام آنها اصابت مىكرد، هلاك مىشد (1)و بعضى گفتهاند به هر جاى بدن آنها مىافتاد سوراخ مىكرد و از طرف مقابل خارج مىشد. در اين هنگام وحشت عجيبى بر تمام لشكر ابرهه سايه افكنده بود آنها كه زنده مانده بودند، پا به فرار گذاشتند و راه يمن را سؤال مىكردند. خود ابرهه نيز مورد اصابت سنگى واقع شد و مجروح گشت. او را به صنعا(پايتخت يمن) بازگرداندند و در آنجا به هلاكت رسيد.
بعضى نقل كردهاند: ابرهه هشت فيل و يا دوازده فيل با خود آورده بود. در همين سال مطابق مشهور پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله تولد يافت (2). اين حادثه به قدرى بزرگ بود كه آن سال را «عام الفيل»؛(سال فيل) ناميدند (3). و مبدأ تاريخ عرب شناخته شد، خداوند نيز در اينباره سورهاى به نام فيل نازل كرده است. (4)24
أ
نامش فاطمه، همسر امير مؤمنان عليه السلام و مادر حضرت عباس و دختر حزام بن خالد و به «امالبنين» مشهور است.
صاحب «عمدة الطالب» مىنويسد: حضرت اميرالمومنين على عليه السلام به برادر خود عقيل كه از علماى نسب شناس بود و از اخبار آنان اطلاع داشت و قبايل عرب را خوب مىشناخت فرمود: همسرى برايم انتخاب كن كه از صلب فُحول عرب متولد گشته باشد؛ تا من با او ازدواج نمايم، و فرزندى شجاع و دلاور و جنگجو از وى برايم متولد گردد. عقيل عرض كرد: با فاطمه كلابيه ازدواج نما، كه در عرب
1) تفسير نمونه، ج 27، ص 330- 334.
2) و كانت قصة الفيل فى اول المحرم سنة اثنتين و ثمانين و ثمان مائة من تاريخ ذىالقرنين، شفاء الغرام، ج 1، ص 359.
3) محل تقريبى حادثه(محل انهدام سپاه ابرهه)، در برخى از نقلها همين مكانى است كه امروزه «وادى محسّر» يعنى جاىحسرت اصحاب فيل ناميده شده است. به نقل از «زاد المعاد ابن جوزى»، ج 1، ص 274 و آثار اسلامى مكه و مدينه، ص 45. اين محل وادى كم عرض است كه ميان سرزمين مشعر و منى قرار دارد.
4) تفسير نمونه، ج 27، ص 320.
شجاع تر از پدران وى نداريم. و حضرت امير مؤمنان عليه السلام با او ازدواج نمود.
در تاريخ طبرى هم آمده، كه حضرت اميرالمومنين عليه السلام پس از شهادت حضرت زهرا عليها السلام با وى ازدواج نمود، حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام و جعفر و عبداللَّه و عثمان از او متولد گشت و تمامى آنان در روز عاشوراى سال 61 ق به شهادت رسيدند. هنگامى كه بشير، خبر شهادت سيدالشهداء عليه السلام را در مدينه اعلام كرد و حضرت سجاد عليه السلام همراه با قافله كربلا وارد مدينه گشت، حضرت زينب كبرى عليها السلام نزد ام البنين شتافت و شهادت چهار فرزند او را تسليت گفت. ام البنين كه سخنورى فصيح بود، پس از خبر شهادت فرزندانش همه روزه به قبرستان بقيع مىرفت و عبيداللَّه بن عباس فرزند پسرش «حضرت عباس عليه السلام» را همراه خود مىبرد و مشغول سرودن اشعارى در رثاء فرزندانش مىشد، و مردم مدينه براى شنيدن اشعار و ندبه وى در آن محل گرد هم مىآمدند. از جمله مروان بن حكم كه از دشمنان سرسخت بنى هاشم بود جهت استماع ندبه و اشعار رثاء امالبنين در بقيع حاضر مىشد و مىگريست. (1)برخى نيز با اشاره به فرزندان عباس، چنين گفتهاند كه:
ام البنين، پس از شهادت فرزندانش همه روزه به بقيع مىرفت و بچه هاى عباس را نيز به همراه مىبرد و به ياد فرزندان شهيدش مرثيه و نوحه مىخواند. زنان مدينه نيز جمع مىشدند و به ندبه و نوحه سوزناك امالبنين مىگريستند.
وقتى زنان مدينه به امالبنين تسليت مىگفتند؛ مىگفت: ديگر مرا «ام البنين» خطاب نكنيد، چرا كه امروز ديگر آن فرزندان نيستند و شهيد شدهاند و اين اشعار را در مصيبت فرزندان خود سرود.
لا تَدعُوَنّى وَيكِ امَّ البَنينَ تُذَكِّرينى بِلُيُوثِ الْعَرين
كانَت بَنُونَ لى ادعى بِهِم وَاليومَ اصْبَحْتُ وَ لا مِن بنَين
به اين بانوى بزرگوار و مادر چهار شهيد، قبل از ولادت فرزندانش فاطمه مىگفتند، اما پس از آنكه داراى چهار پسر شد، «ام البنين» خطابش كردند، يعنى مادر پسران.
حضرت عباس عليه السلام هنگام شهادت 34 سال، عبداللَّه 25 سال، عثمان 21 سال و جعفر 19 سال سن داشتند. (2)
كلمه «ام»، اصل واساس و آغاز هر چيزى را گويند، و در قرآن مجيد از مكه به ام القرى «مادر زمينها، ام الارضين» تعبير شده است.
«هذا كِتابٌ أَنْزَلْناهُ مُبارَكٌ مُصَدِّقُ الَّذِي بَيْنَ يَدَيْهِ وَ لِتُنْذِرَ أُمَّ الْقُرى وَ مَنْ حَوْلَها» (1)
اين كتابى است كه آن را نازل كرديم، كتابى است پر بركت كه آن چه را پيش از آن آمده تصديق مىكند، و براى اين كه(مردم) ام القرى(مكه) و آن ها را كه گرد آن هستند، هشدار دهى.
وجه تسميه مكه به ام القرى
گويند در آغاز آفرينش زمين، آب تمامى سطح آن را فرا گرفته و اولين نقطه خشكى كه در روى زمين آشكار شد، مكان كعبه بود و اين خشكى، اندك اندك از اطراف كعبه بر آمده تا به مقدار كنونى گسترش يافته است. (2)به همين دليل مكه را امالقرى ناميدهاند. (3)در روايت است كه:
«وَ وُضِعَ الْبَيْتُ فِي وَسَطِ الْأَرْضِ لِأَنَّهُ الْمَوْضِعُ الَّذِي مِنْ تَحْتِهِ دُحِيَتِ الْأَرْض» (4)اين واقعه در شب و روز 25 ذيقعدةالحرام، رخ داده است. نام آن شب را «شب دحوالارض» نامند، يعنى پهن شدن زمين از زير خانه كعبه بر روى آب. (5)همانگونه كه روز آن را نيز روز دحوالارض (6)
1) سورهى انعام، آيه 92.
2) تاريخ و آثار اسلامى مكّه و مدينه، ص 38.
3) در روايتى از امام صادق عليه السلام آمده است «إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ دَحَا الْأَرْضَ مِنْ تَحْتِ الْكَعْبَةِ إِلَى مِنًى ثُمَّ دَحَاهَا مِنْ مِنًى إِلَى عَرَفَاتٍ ثُمَّ دَحَاهَا مِنْ عَرَفَاتٍ إِلَى مِنًى فَالْأَرْضُ مِنْ عَرَفَاتٍ وَ عَرَفَاتٌ مِنْ مِنًى وَ مِنًى مِنَ الْكَعْبَةِ» كافى، ج چهارم، ص 189.
4) من لايحضره الفقيه، ج 2، ص 124.
5) مفاتيح الجنان.
6) دحى يدحو و يدحى، دحواً، دحا اللَّه الارض، خداوند زمين را پهن كرد. ترجمه منجد الطلاب، ص 152.
ناميدهاند. چنانكه در قرآن مجيد آمده است «وَ اْلأَرْضَ بَعْدَ ذلِكَ دَحاها» (1).
در اين روز مستحب است اين دعا خوانده شود:
«اللّهُمَّ داحِىَ الْكَعْبَةَ و فالِقَ الحَبَّةَ ...» (2)
خداوندا؛ اى گستراننده كعبه و شكافنده دانه و ...
حضرت على عليه السلام در جواب مرد شامى كه پرسيده بود چرا مكه را ام القرى مىگويند؟ فرمود:
«لَانَّ الارضَ دُحيَتْ مِنْ تَحْتِها»؛ چون زمين از زير آن گسترش پيدا كرده است.
بعضى معتقدند مكه را به آن جهت ام القرى خواندهاند كه گويا تمام اسرار قُرى و بلاد درآن نهفته است. نه تنها اسرار زمين كه رموز آسمان نيز در آن مستور است.
26
أ
«ام سلمه»، همسر گرامى رسول اكرم صلى الله عليه و آله، از سابقين اسلام بود. (3)وى پس از هجرت پيامبر صلى الله عليه و آله به مدينه به اتفاق همسر و فرزندانش به مكه و از اين شهر به مدينه آمدند. (4)ام سلمه پيش از جنگ احزاب به همسرى پيامبر صلى الله عليه و آله درآمد، او پس از رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله پيوستگى خود را با اهل بيت حفظ كرد و به واسطه دفاع از حق امامت على عليه السلام و حقوق فاطمه عليها السلام در مورد فدك
1) سوره نازعات، آيه 79.
2) مفاتيح الجنان.
3) نام ام سلمه، هند بن ابواميّة حذيفة بن مغيرة بن عبداللَّه مىباشد. وى و همسر اولش كه پسر عموى پيامبر بود از سابقين اسلامبودند و در مهاجرت به حبشه، شركت داشتند. ام سلمه به مقتضاى برخى روايات بعد از خديجه عليها السلام، افضل زوجات آن حضرت است او دختر عمه پيامبر صلى الله عليه و آله مىباشد، چون مادرش «عاتكه» دختر عبدالمطلب است و آخرين زن پيامبر صلى الله عليه و آله است كه از دنيا رفته، وى قبلًا همسر «ابوسلمه»، عبداللَّه بن عبدالاسد بوده و از او چهار فرزند داشته است. ابوسلمه در جنگ احد مجروح شد و بعد از هشت ماه به شهادت رسيد. اسد الغابه، ج 5، ص 588.
4) ابوسلمه(شوهر ام سلمه) در واقعه احد به شدت مجروح شد كه اندكى بعد بر اثر آن درگذشت و چهار فرزند او به نامهاى سلمه، عمر، درّه و زينب از او ماندند.
يك سال از دريافت مستمرى محروم گرديد. در خلافت على عليه السلام، عايشه كوشيد تا ام سلمه را وادارد كه به گروه مخالفان خليفه بپيوندد، امّا وى نه تنها از پيوستن به آنها سرباز زد، بلكه كوشيد تا عايشه را از دشمنى با على عليه السلام و رفتن به بصره منع كند. وى در جمع مهاجرين و انصار از توطئههاى مخالفان پرده برداشت. آنان را به پشتيبانى از حضرت على عليه السلام تشويق كرد، در نامهاى كه به على عليه السلام نوشت او را از فعاليتهاى عايشه با خبر ساخت و پسرش عمر را به يارى او فرستاد.
ام سلمه پس از شهادت حضرت على عليه السلام، مبارزه سرسختانهاى را با معاويه و ناصبيان كه على عليه السلام را در منابر و معابر دشنام مىدادند، آغاز كرد و در نامهاى كه به معاويه نوشت، او را به واسطه اين عمل زشت، نكوهش كرد.
پس از واقعه كربلا به عزادارى شهداى اهل بيت پرداخت و بنىهاشم به تعزيت او كه تنها همسر بازمانده پيامبر صلى الله عليه و آله بود، مىرفتند.
وى در 84 سالگى درگذشت و پيكرش را در بقيع به خاك سپردند. ام سلمه 387 حديث روايت كرده، كه شمارى از آنها در فضيلت على بن ابىطالب است كه از آن جملهاند احاديث:
«مَنْ كُنْتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ» و «عَلِىٌّ مَعَ الْقُرآنِ وَالْقُرآنُ مَعَ عَلِىٍّ، لَنْ يَفْتَرِقا حَتّى يَرِدا عَلَىَّ الْحَوض».
همچنين مىگفت: من همواره از رسول خدا صلى الله عليه و آله شنيدم كه فرمود: «مَنْ سَبَّ عَلِيَّاً فَقَدْ سَبَّني». وى در خردمندى و اخلاق از زنان نامدار عهد خويش و در تحمل مصائب نمونه بود. (1)امام صادق عليه السلام مىفرمايد:
إِنَّ الْكُتُبَ كَانَتْ عِنْدَ عَلِيٍّ عليه السلام فَلَمَّا سَارَ إِلَى الْعِرَاقِ اسْتَوْدَعَ الْكُتُبَ أُمَّ سَلَمَةَ
على عليه السلام نامه ها و مكتوبات خود را كه از اسرار امامت بوده، موقع حركت به عراق به امسلمه سپرده است.
از برخى اخبار استفاده مىشود كه سيدالشهدا عليه السلام هم در موقع حركت از مدينه، نامههاى خود را به ام سلمه سپرده و بعداً به امام سجاد عليه السلام رسيده است. (2)
27
أ
«ام هانى» دختر ابوطالب، خواهر اميرمؤمنان عليه السلام، از زنان معروف و سرشناس قريش است. (1)پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله مىفرمودند كه بهترين مردم از حيث عم و عمه، حسنين عليهما السلام مىباشند، كه عم آنان جعفر طيار و عمه شان امِ هانى است. (2)خانه وى در نزديكى كوه صفا بوده (3)، به نقل از صاحب «تاريخ القويم»، محل خانه را در زمان خودش، دقيقاً زير مناره «باب الوداع» برابر اجياد دانسته و نوشته است: فاصله ميان ركن يمانى تا مناره باب الوداع 120 متر مىباشد. (4)و اين تك منارههايى است كه در سمت جنوبى مسجد «باب اجياد» ديده مىشود. رسول خدا صلى الله عليه و آله پس از نماز عشا در خانه ام هانى استراحت مىكرد و از همانجا بود كه به «معراج» رفت. گرچه بر اساس ظاهر قرآن (5)معراج از مسجدالحرام بوده است، مگر آن كه مقصود شهر مكه باشد.
برخى نوشتهاند كه پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله، سفر با شكوه خود(يعنى معراج) را از خانه ام هانى، آغاز كرد. مجدداً از مركب فضا پيماى خود در خانه ام هانى، پيش از طلوع فجر، پايين آمد و براى اولين بار راز خود را به او گفت. (6)پيامبر صلى الله عليه و آله پس از فتح مكّه، به اولين خانهاى كه وارد شد، خانه ام هانى بود. اين نشان مىدهد كه
1) نام او را به اختلاف «فاخته»، «فاطمه و هند» هم نقل كردهاند، تاريخ القويم، ج 1، ص 323.
2) دائرة المعارف تشيع، ج 2، ص 512.
3) خانه ام هانى در بخش حزوره در نزديكى «باب الوداع» بوده است، به نوشته ازرقى، خانه ام هانى در توسعه مسجدالحرام درزمان مهدى عباسى به داخل مسجد افتاد، اخبار مكّه، ج دوم، ص 234.
4) التاريخ القويم، ج 1، ص 220- 218، آثار اسلامى مكه و مدينه، ص 126.
5) «سُبْحانَ الَّذِي أَسْرى بِعَبْدِهِ لَيْلًا مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ»، سوره اسرى، آيه 1.
6) فروغ ابديت، ج اول، ص 379-/ 380.
خانه او، بزرگ و اعيانى و محل استقبال از بزرگان بوده است.
برخى از معاصران نوشتهاند: پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در روز فتح مكه وارد منزلش گشته، غسل فرمودند، سپس هشت ركعت نماز خواندند. (1)ام هانى، چهار فرزند داشت كه خود به نام يكى از آنها كنيه يافت. (2)28
أ
امارت حج از منصبهايى است كه ارتباط مستقيم با حكومت اسلامى دارد و از اينرو نصب اميرالحاج از شؤون حكومت و از اختيارات و وظائف حاكم اسلامى است و كسى نمىتواند بدون اذن حاكم، اين منصب دينى و اجتماعى را برعهده بگيرد.
در سال دهم هجرى پيامبر خدا صلى الله عليه و آله خود عازم سفر حج شد و طبعاً خود، اميرالحاج بود و پس از وى حاكمان جامعه؛ اعم از عادل و فاسق، با تأسى به سيره پيامبر يا خود در موسم حج عازم زيارت بيت اللَّه الحرام شده و امارت حج را برعهده داشتهاند يا فردى را به عنوان اميرالحاج منصوب مىكردند؛ زيرا عزيمت حجاج به حج براى عبادتى كه داراى جنبههاى مختلف فردى، اجتماعى، معنوى، سياسى، اقتصادى و اخلاقى است، بدون امير و سرپرست به سامان نمىرسد.
اگر حج تنها عبادتى فردى بود و هركسى وظيفه داشت براى انجام اعمال و مناسك مخصوص به خانه خدا اعزام شود، ممكن نبود كسى گمان كند عزيمت افراد متعدد در يك زمان براى انجام عبادتى كه فردى است، نياز به امير و سرپرست دارد، ولى با توجه به ابعاد متنوع حج، به ويژه بعد اجتماعى و سياسى آن، كه قرائن و شواهد غير قابل ترديد و فراوانى دارد، وجود شخصى به عنوان «اميرالحاج» را از شؤون و وظايف حكومت دانسته و بدان مبادرت ورزيدند.
علما و دانشمندان اهل سنت كه حكومتهاى مختلف را در ميان مسلمين مشروع مىدانستند، به اين مطلب تصريح كرده و به بيان احكام مربوط به اين منصب پرداختهاند. (1)علامه محمّد تقى مجلسى مىنويسد:
«هميشه حضرت سيد المرسلين و حضرت امير المؤمنين- صلوات اللَّه عليهما- اميرحاج از جهت رفع ظلم و ستم مقرر مىفرمودند، اگر خود نمىفرمودند از جهت موانع بوده است.»
اوّلين امير الحاج در اسلام
نخستين كسى كه به عنوان اميرالحاج در سال نهم هجرى از سوى پيامبر صلى الله عليه و آله عازم سفر حج شد و نيز ابلاغ برائت از مشركان را بر عهده گرفت، على بن ابىطالب عليه السلام بود و در زمان خلافت امير مؤمنان عليه السلام، ابن عباس، از سوى آن حضرت امارت حج را بر عهده داشت. (2)29
أ
مفسران در تفسير آيه شريفه «وَ أَنْذِرْ عَشِيرَتَكَ اْلأَقْرَبِينَ» (3)
و نيز مورخان شيعه و سنى مىنويسند:
خداوند پيامبر را مأمور نمود تا خويشاوندانش را به آيين خود بخواند. پيامبر صلى الله عليه و آله پس از بررسى جوانب امر، به على عليه السلام كه سن او در آن روز از 13 تا 15 سال تجاوز نمىكرد دستور داد كه غذايى آماده كند و همراه آن شيرى نيز تهيه كند و سپس 45 نفر از بنىهاشم را دعوت نمود. (4)
1) يكى از فقهاى اهل سنت در بحث وقوف به عرفه و لزوم برگزارى نماز جماعت و ايراد خطابه توسط اميرالحاج مىگويد: لا خلاف بينهم ان اقامة الحجّ هى لسلطان الاعظم او لمن يقيمه السلطان الاعظم او لك و انه يصلى ورائه براً كان السلطان او فاجراً او مبتدعاً. «ابن رشد، بداية المجتهد و نهاية المقتصد، ج 1، ص 424.»
2) فصلنامه مقيات حج، شماره 30، ص 75.
3) سوره شعرا، آيه 214.
4) فروغ ابديت، ج 1، ص 257.
غذاى مختصرى را كه معمولًا خوراك چند نفر بيش نبود براى آنان آماده نمود و چون افراد مزبور به خانه آن حضرت آمده و غذا را خوردند، همگى را كفايت كرد و سير شدند، در اين لحظه ابولهب فرياد زد: به راستى كه محمّد شما را جادو كرد!
رسول خدا صلى الله عليه و آله كه سخن او را شنيد، چيزى نگفت و روز ديگر به على عليه السلام دستور داد به همان گونه ميهمانى ديگرى را ترتيب دهد و خويشان را به صرف غذا در خانه آن حضرت دعوت نمايد و چون على دستور او را اجرا كرد و غذا صرف شد، رسول خدا صلى الله عليه و آله شروع به سخن كرده، چنين فرمود:
اى فرزندان عبدالمطلب! من در ميان عرب كسى را سراغ ندارم كه براى قوم خود بهتر از آنچه را كه من براى شما آوردهام آورده باشد و آن چيزى است كه خداى عزوجل مرا به ابلاغ و دعوت شما به آن مأمور فرموده است و مرا به رسالت آن مبعوث داشته و بدانيد كه هر يك از شما ابتداءً به من ايمان آورده و در كارم مرا يارى كند (1)و كمك دهد او برادر و وصى و وزير و جانشين من پس از من در ميان ديگران خواهد بود.
در حديثى است كه به دنبال اين سخنان يا پيش از آن جمله ديگرى را نيز توصيه فرمود: نشانه صدق گفتار(و معجزه) من نيز همين ماجرايى است كه مشاهده كرديد، كه چگونه با غذايى اندك همه شما سير شديد، اكنون كه اين آيت و معجزه را مشاهده كرديد دعوتم را بپذيريد و سخنم را بشنويد كه اگر فرمانبردار شويد، رستگار و سعادتمند خواهيد شد. سخنان پيامبر به پايان رسيد، ولى هيچ كدام از آنها جز على عليه السلام دعوت آن حضرت را اجابت نكرد و براى بيعت با او از جاى برنخاست. تنها على عليه السلام همان تربيت شده دامان آن حضرت بود كه از جاى برخاست و آمادگى خود را براى ايمان به رسول خدا صلى الله عليه و آله و يارى آن حضرت اطلاع داد. على عليه السلام در آن روز در سنين نوجوانى بود، ولى همچون مردانى نيرومند، با شهامت خاصى از جا برخاست و با گامهاى محكمى كه برداشت پيش آمده عرض كرد:
اى رسول خدا! من به تو ايمان آوردهام و آماده يارى تو در انجام اين مأموريتى كه بدان مبعوث گشتهاى مىباشم. در بسيارى روايات آمده كه اين جريان سه بار تكرار شد، يعنى پيامبر بزرگوار اسلام سه بار سخنان خود را تكرار كرد و آنها را به ايمان آوردن به خدا و دين اسلام و يارى خود دعوت كرد و هيچيك از آنها جز على عليه السلام دعوت او را نپذيرفت. و تنها على عليه السلام بود كه در هر سه بار برمىخاست و
1) سيره حلبى، ج 1، ص 321، فروغ ابديت، ج 1، ص 258.
نزديك مىآمد و ايمان خود را اظهار مىداشت، ولى هر بار رسول خدا صلى الله عليه و آله به وى فرمود: بنشين، تا بار سوم دست خود را پيش آورد و دست كوچك على عليه السلام را در دست گرفت و ايمان او را پذيرفت و بدين ترتيب او را از همان روز به معاونت و خلافت و جانشينى خويش انتخاب فرمود. (1)در اين هنگام رو به خويشاوندان نمود و فرمود:
«انَّ هذا أَخي وَ وَصيّي وَ خَليفَتي عَلَيْكُمْ فَاسْتَمِعُوا لَهُ وَ اطيعُوهُ»؛ همانا اين برادر و وصى و جانشين من است، سخنش را بشنويد و از او فرمان بريد.
خلاصه كلام اين كه مجلس پايان يافت و حضار با حالت خنده و تبسم رو به ابوطالب نمودند و گفتند:
«محمّد دستور داد كه از پسرت پيروى كنى و از او فرمان ببرى و او را بزرگ تو قرار داد.»
همه مورخان، «جز ابن تيميه» اين جريان و اين حديث را از مسلمات تاريخ دانستهاند. (2)30
أ
به نظر مكتب اهل بيت عليهم السلام، خاندان رسول اكرم صلى الله عليه و آله كه بايستى بر آنها صلوات فرستاده شود، عبارتند از: افراد معصوم آن خاندان؛ و صلوات بر افراد ديگرى غير از آنها واجب نيست. (3)دهها حديث از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در منابع روايى اهل سنت بر اين مدّعا دلالت مىكنند، مانند روايتى كه احمد بن حنبل در مسند خود آورده است؛ رسول اكرم صلى الله عليه و آله عباى يمنى خود را بر روى فاطمه و على و حسن و حسين عليهم السلام انداخت. سپس رو به آسمان كرد و فرمود: «پروردگارا! اينها خاندان محمّد هستند؛ پس صلوات و بركات خود را بر محمّد و آل محمّد فرو فرست، به درستى كه تو بزرگوار و
ستوده هستى».
با وجود اين همه اخبار و احاديث اين مسأله بىنياز از بحث و بررسى است؛ اما با اين حال عدهاى مىگويند: خاندان و اهل بيت رسول اكرم صلى الله عليه و آله عبارتند از: پيروان او، امت او، پيروان و افرادخاص او بين 3 تا 7 نفر و حداكثر 10 نفر، يا خاندان او شامل عشيره و فاميل مىشوند، و نيز برخى گفتهاند: مقصود قوم او هستند و بعضى ديگر معتقدند: مراد از اهل بيت، افرادى از خويشان حضرت هستند كه صدقه بر آنها حرام شده، و عدهاى ديگر آنها را به بنىهاشم تفسير كردهاند (1).
بنا بر مذهب حسن منظور از آل محمّد، شخص محمد صلى الله عليه و آله است و اين بعيدترين و عجيبترين رأى است!
بهتر است اين بحث را با سخن فخر رازى در تفسير كبير به پايان برسانيم كه مىنويسد: «من معتقدم كه آل محمّد صلى الله عليه و آله كسانى هستند كه ولايت امور مردم به عهده آنهاست. بنابراين هر كس كه پيوندش با پيامبر بيشتر و كاملتر است جزو خاندان حضرت است. و شكى نيست كه پيوند و ارتباط حضرت فاطمه، على، حسن و حسين عليهم السلام با رسول خدا صلى الله عليه و آله بيشتر و شديدتر بود و اين امرى متواتر است. پس لازم است آنان را آل محمّد بدانيم، اگر خاندان پيامبر را امت وى بدانيم، آيا شامل افراد ديگر نيز مىشود؟ در اين مورد تفسيرهاى متفاوتى ارائه شده است.
صاحب «تفسير كشاف» مىگويد: وقتى آيه صلوات بر حضرت نازل شد، عرض كردند: بر چه كسانى از نزديكان شما واجب است مهر و مودت بورزيم؟ فرمود: «بر على و فاطمه و دو فرزندشان».
پس اين چهار تن از نزديكان پيامبر هستند و اگر اين را ثابت نماييم، بايد نام آنها را با عظمت خاص ياد كنيم.
فخر رازى در ادامه مىگويد: ثنا و دعا بر آل محمّد، بيانگر مقام والاى آنهاست؛ به همين جهت اين فرمايش حضرت رسول صلى الله عليه و آله «اللهم صلّ على محمّد و آل محمّد و ارحم محمّداً و آل محمّد» پايانبخش تشهد قرار گرفته و اين گونه تعظيمى در حق افراد ديگر نيامده است (2).
فخر رازى در تفسير خود اصرار مىورزد كه نحوه صلوات بر پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله عبارت است از «اللّهُمَّ صَلِّ عَلى مُحَمِّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ ...» (3)
31
أ
ايام تَشريق (1)
«تشريق»، نام سه روز آخر مناسك حج، يعنى روزهاى يازدهم، دوازدهم و سيزدهم ذىالحجه است، كه در اين سه روز حاجيان پس از انجام قربانى در روز دهم(عيد قربان)، در صحراى منا اقامت نموده و روز يازدهم و دوازددهم(و براى بعضىها روز سيزدهم) به سنگسار نمودن شيطان در جمرات ثلاثه مشغول مىشوند. اين ايّام در شرع مقدّس اسلام از قداست خاصى برخوردار است، تا آنجا كه در قرآن مجيددر دو آيه از آن ياد شده است.
«وَ اذْكُرُوا اللَّهَ فِي أَيَّامٍ مَعْدُوداتٍ» (2)
، «وَ يَذْكُرُوا اسْمَ اللَّهِ فِي أَيَّامٍ مَعْلُوماتٍ» (3).
كه در بعضى از روايات آمده است كه «ايام معلومات» اشاره به اين روزها مىباشد.
1-/ در كتب ادعيه فضايل بسيارى براى عبادت در اين روزها ذكر شده است. هم چنين روايت شده كه مستحب است در اين روزها پس از هر نمازى اين دعا(تكبير) گفته شود:
«اللَّهُ اكبَر، اللَّهُ اكبَر، لا الهَ الَّا اللَّهُ وَ اللَّهُ اكبَر، اللَّه اكبر و للَّهِ الحَمدُ اللَّهُ اكبرُ عَلى ما هَدانا اللَّهُ اكبرُ عَلى ما رَزَقَنا مِن بَهيمَةِ الأَنعامِ». (4)گفته شده است، تشريق همچنان كه از نامش پيداست، ايامى است روشنىبخش كه روح و جان انسان در پرتو آن مراسم عالى مذهبى نورانى مىگردد. برخى ديگر علت تسميه اين ايام را به ايام تشريق اين دانستهاند كه در اين ايام گوشتهاى قربانى را زير نور آفتاب خشك
مىكردند.
32
أ
منظور از «ايام معلومات» و «ايام معدودات» چيست؟ آيا مراد از هر دو مورد يكى است، يا متفاوت مىباشد؟ چنانچه در آيه شريفه آمده است «وَ يَذْكُرُوا اسْمَ اللَّهِ فِي أَيَّامٍ مَعْلُوماتٍ عَلى ما رَزَقَهُمْ مِنْ بَهِيمَةِ اْلأَنْعامِ» (1)
خداوند را در ايام معلومات ياد كنيد و نيز در سوره بقره آمده است «وَ اذْكُرُوا اللَّهَ فِي أَيَّامٍ مَعْدُوداتٍ» (2)
. ميان مفسران در اين زمينه گفتگوست و روايات اسلامى در اين زمينه متفاوت است.
گروهى از مفسران، به استناد برخى از روايات اسلامى، معتقدند كه منظور از ايام معلومات ده روز آغاز ذيحجه است و ايام معدودات «ايام التشريق» يعنى روزهاى يازدهم، دوازدهم و سيزدهم ذيحجه مىباشد، روزهايى كه نورانى و روشنى بخش همه دلهاست.
در حالى كه گروهى ديگر، طبق بعضى ديگر از روايات، گفته اند: هر دو اشاره به ايام تشريق است و ايام تشريق را گاهى همان سه روز گرفتهاند و گاهى روز دهم، يعنى عيد قربان را نيز بر آن افزودهاند.
جمله «فَمَنْ تَعَجَّلَ فِي يَوْمَيْنِ فَلا إِثْمَ عَلَيْهِ» (3)
(كسى كه در دو روز مراسم، ذكر خدا را بجا آورد گناهى بر او نيست) كه در سوره بقره آمده، نشان مىدهد كه ايام تشريق بيش از سه روز نيست، زيرا تعجيل در آن، سبب مىشود كه يك روز از آن كاسته و تبديل به دو روز گردد.
ولى با توجه به اينكه در آيات سوره حج بعد از ذكر «ايام معلومات» مسأله قربانى آمده و مىدانيم قربانى در روز دهم انجام مىگيرد. اين موضوع تأييد مىشود كه ايام معلومات ده روز آغاز ذىالحجه است كه به روز دهم، روز قربانى ختم مىگردد. و به اين ترتيب تفسير اول كه دوگانگى مفهوم ايام معلومات با ايام معدودات باشد تقويت مىگردد. اما با توجه به وحدت تعبيرهايى كه در هر دو آيه وارد شده بيشتر اين مسأله به ذهن مىرسدكه هر دو اشاره به يك مطلب است، هدف در هر دو توجه به ياد خدا در ايام معينى است، كه از دهم ذىالحجه شروع مىشود و به سيزدهم آن ماه پايان مىيابد. البته يكى از موارد ذكر نام خدا، ذكر نام او به هنگام قربانى است. (4)
برائت در لغت:
واژه «برء» و «براء» به معناى كنارهگيرى و بيزارى از هر چيزى است كه مجاورت با آن مورد كراهت باشد، لذا گفته مىشود: بَرِئتُ مِنَ المَرض، از بيمارى بهبودى يافتم و «بَرِئتُ من فلان» از دست فلانى نجات يافتم. خداوند در قرآن مجيد مىفرمايد:
«أَنَّ اللَّهَ بَرِيءٌ مِنَ الْمُشْرِكِينَ وَ رَسُولُهُ» (1)
برائت از مشركين تعبيرى است قرآنى به مفهوم بيزارى و اجتناب از مشركين و دشمنان اسلام و قطع پيوند با آنها. اين تعريف به فعاليتهايى كه در بعد سياسى حج به صورت اجتماعى انجام مىگيرد نيز اطلاق مىشود.
برائت در اصطلاح:
برائت به اين معنا، با معنى لغوى آن بىتناسب نيست و در واقع مفهوم برائت، از بيزارى كه يك امر قلبى و عاطفى باشد فراتر رفته و شامل كنارهگيرى، منزوى ساختن و طرد عمل مشركان و توطئهگران نيز شده است و همانگونه كه مفسران گفتهاند:
به معناى رفع امان و سلب مصونيت و عدم تعهد در برابر مشركان و حتى جنگ با آنان مىباشد، چه آنان آغازگر توطئه بوده و نقض عهد كرده و مهلت و مدت پيمانشان به پايان رسيده است.
گرچه اعلام برائت از مشركان در امتهاى پيشين بوده است ولى با ظهور اسلام و بعثت پيامبر صلى الله عليه و آله اين امر در دين اسلام به اوج خود رسيد (2)، به طورى كه اعلام عمومى «برائت از مشركين» و احكام
آن (1)، در تاريخ اسلام براى نخستين بار، پس از نقض عهد مشركين بود كه بعد از فتح مكه(سال 8 ه.
ق) با پيامبر اسلام پيمان عدم تهاجم و دشمنى بسته بودند. در ابلاغ برائت از مشركين حضرت على عليه السلام بعد از ظهر دهم ذيحجه در منا، به خطبه ايستاد و پس ازتلاوت آيات نخست سوره برائت، بخشنامه رسول خدا صلى الله عليه و آله را ابلاغ كرد (2).
چون نخستين اعلام برائت توسط پيامبر نسبت به مشركان، در ايام حج انجام گرفت و از آنجايى كه سنت و سيره نبوى جاويد است، لذا اين سنت نبوى در ايام حج به اجرا در مىآيد گرچه اعلام برائت از مشركين مقطعى و موسمى نبوده بلكه هر مسلمانى بايد همواره در سراسر حيات خويش از مشركان برائت جويد و تنفر خويش را نسبت به آنها اظهار كند.
لازم است به اين پرسش پاسخ داده شود كه چرا برائت در زمان حج مورد تأكيد بوده و هست؟ به نقل از نويسنده كتاب «در راه برپايى حج ابراهيمى»، اولًا مناسبترين موقعيت از نظر وضعيت زمانى و مكانى براى رسيدن به اهداف و نتائج پربار اعلام برائت، سرزمين مقدس حرم و ايام نورانى حج است و اولويت سرزمين حرم بدان جهت است كه نخستين اعلام برائت توسط پيامبر نسبت به مشركان به منظور پاكسازى حرم شريف از لوث مشركان، در حرم انجام گرفت و مراسم برائت در ايام
1) مواد قطعنامه عبارت بود از:
2) حضرت على عليه السلام مأموريت داشت كه آيات الهى و قطعنامه پيامبر صلى الله عليه و آله را در روز منا بر عموم قرائت كند. امير مؤمنان، وارد مكّه شد. سپس در روز دهم ذىحجه بالاى جمره عقبه قرار گرفت و 13 آيه، از آغاز سوره برائت را قرائت نمود. وى قطعنامه پيامبر را با دلى لبريز از شجاعت و قدرت، با صداى بلند خواند، و به تمام مشركانى كه پيمانى با مسلمانان نداشتند، رسانيد كه فقط چهار ماه مهلت دارند و بايد هر چه سريعتر محيط خويش را پاكسازى و در غير اين صورت، از آنان سلب مصونيت مىشود.
حج نيز بدان جهت از اولويت زمانى برخوردار است. و ثانياً آيه 30 از سوره توبه، برائت را به خصوص در ايام حج و سرزمين حرم مورد تأكيد قرار داده است. (1)پس از پيروزى انقلاب اسلامى ايران، براى نخستين بار امام خمينى(ره) مسلمانان را به اهميت حج و اجتماع عظيم مسلمانان در مكه و استفاده از آن براى خنثىكردن توطئههاى كافران عليه مسلمانان ارشاد نمود و نخستين مراسم برائت از مشركين در سال 1358 ش روز 6 ذىالحجه در مكه برگزار شد كه طى آن حجاج ايرانى به همراه گروهى از حجاج ديگر كشورهاى اسلامى پس از تجمّع در برابر ساختمان بعثه امير الحاج ايران(در يكى از ميادين شرق مسجد الحرام و در ميانه بزرگراه منتهى به منى به نام «ساحةالمعابده») و شنيدن پيام امام خمينى(ره) به سوى مسجد الحرام راهپيمايى نموده و به دادن شعارهايى عليه آمريكا و اسرائيل و دوستان آنان پرداختند. اين مراسم به همين روال تا ذىحجه سال 1366 ش به رغم مخالفت دولت عربستان و اعلان حرمت و بدعت آن از سوى مفتى عربستان و فشارهاى سياسى و اجتماعى و پليسى عليه تظاهر كنندگان، در مجموع به آرامى و بدون حادثه انجام مىگرفت، ليكن در عصر روز 6 ذى الحجه 1407 ق(مرداد ماه 1366 ش) راهپيمايى حجاج با حمله نيروهاى ويژه پليس و كماندوها كه به وسيله تانك و نفربرهاى زرهى و
1) نكته قابل توجه، ملاحظه انگيزههاى صدور اين قطعنامه است كه به طور خلاصه عبارت است از:
هليكوپتر پشتيبانى مىشدند به خاك و خون كشيده شد و در اين واقعه شوم نيروهاى عربستان با استفاده از سلاح گرم و مسلسل كه در برخى موارد از هليكوپتر شليك مىشد، صدها نفر از حجگزاران را كشته و زخمى كردند و براى نخستين بار در تاريخ معاصر حرمت حرم امن الهى را آگاهانه و با نقشه قبلى و با استفاده از سلاح آتشين و نيروهاى مسلح نظامى شكستند، در اين حادثه بيش از 500 تن از حجاج كه نزديك به 400 تن از آنان را حجاج ايرانى تشكيل مىدادند كشته و نزديك به 700 تن زخمى شدند، بخش عظيمى از كشته شدگان را زنان ايرانى تشكيل مىدادند.
از آن پس تا سال 1370 از سفر حجاج ايرانى ممانعت به عمل آمد.
آرى! اگرچه مشركان حجاز منقرض شدهاند و بتهايشان هم شكسته شده، ولى با تأسف هواداران مشكرين وجود دارند.
2
أ
«بَطحاء» به فتح باء و سكون طاء، به سرزمينى اطلاق مىشود كه در مسير سيل قرار دارد (1).
«حذافه عدوى» در مدح بنىهاشم سروده است:
هُم مَلاؤوا البَطحاءَ مَجداً وسُؤَدداً وَهُم تَركوُا رَأى السَفاهة و الهجر
آنان بطحا را سرشار از مجد و بزرگى كردند و آراء نابخردانه و ناراستىها را وانهادند.
امروزه بطحا به خيابانى هموار با پيادهرو بدل شده است. مكيان ميان قسمت پايين «ريع الحجون» و مسجد الحرام را بطحاء مىدانستند، از ريع الحجون به سوى مشرق، ابطح قرار دارد (2)، كه تا «منحنى» نزد «بئر الشيبى» ادامه دارد و به آن معلاة گفته مىشود. (3)
1) لسان العرب، ج سوم، صحفحه 413، كتاب العين، ج سوم، ص 174.
2) پس از اين كه شخص احرام بسته(البته منظور احرام حج است) و از مكّه بيرون آمد، همين كه بر «ابطح» مشرف شد به آوازبلند تلبيه بگويد، و چون متوجه «منا» شود بگويد: «اللهم اياك ارجو و اياك ادعو فبلغنى املى واصلح لى عملى»، مناسك محشى، ص 382.
3) فصلنامه ميقات حج، ج سيزدهم، ص 156.
ابطح
«ابطح» به معناى هر سيلگاهى است كه در آن شن و سنگريزه باشد. ابطح به مكه و منا، هر دو نسبت داده مىشود، زيرا فاصله ابطح با اين دو، يكى است و شايد به منا نزديكتر باشد. گفته شده است، ابطح همان مُحَصَّب يا ضيف بنىكنانه است در حال حاضر ابطح جزو مكه است. (1)3
أ
(2) اين مبارك بقعه را حاجت به نور ماه نيست در دل هر ذرّه خورشيدى نهان دارد بقيع
بقيع نام مشهورترين و قديمىترين قبرستان اسلامى از زمان حضرت رسول صلى الله عليه و آله تا عصر حاضر، واقع در جنوب شرقى مدينه به فاصله كمى از مسجدالنبى و بقعه مطهر حضرت پيغمبر صلى الله عليه و آله، در خارج از ديوار قديمى مدينه است كه امروزه در وسط شهر قرار دارد. لفظ بقيع به معناى زمين وسيعى است كه داراى انواع درختان باشد، لذا آن را «جنةالبقيع»(باغستان بقيع) نيز مىنامند.
رسول خدا صلى الله عليه و آله پس از ساختن مسجدالنبى اين مكان را به دفن اموات اختصاص داد و نخستين صحابى رسول اكرم صلى الله عليه و آله از انصار در بقيع غرقد (3)به خاك سپرده شد، «اسعَد بنِ زُرارَه انصارى خزرجى قديم الاسلام» بود، وى نخستين شخصى بود كه شب عقبه با رسول اللَّه صلى الله عليه و آله بيعت نمود و به مدينه بازگشت و در سال اول هجرت درگذشت و حضرت رسول اكرم او را در بقيع به خاك سپرد. پيغمبر اكرم دستور داد آنجا را از بوته خار زدودند و به مسلمانان ساكن مدينه اختصاص داده شد. نخستين
1) فرهنگ اعلام جغرافيايى، تاريخى در حديث و سيره نبوى، ص 21.
2) «بقيع»، مكانى است كه آن را پيش از آمدن پيامبر صلى الله عليه و آله «بقيع الغرقد» مىناميدند. غرقد، نوعى درخت است كه در گذشته، داخل اين قبرستان و يا در كنار آن وجود داشته و به تدريج با گسترش قبرستان، آن درختها از ميان رفته است. آثار اسلامى مكه و مدينه، ص 323، مجمع البحرين، ج 4، ص 301.
3) بقيع غرقد ناميدن آن به اين سبب بود كه غرقد نوعى خاربُن است كه پس از خرابى آن در اين مكان روئيده و فراوان بوده است. بايد در نظر داشت، چند بقيع در مدينه وجود داشت مانند بقيع زبير، بقيع خيل، بقيع خنجه، كه هر يك نام محلهاى بوده است.
شخصى كه از مهاجرين در بقيع مدفون شد، «عثمان بن مظعون» برادر رضاعى رسول اللَّه صلى الله عليه و آله بود.
همچنين در بقيع پيكر مطهر چهار امام شيعيان؛ امام حسن مجتبى، امام زين العابدين، امام باقر و امام جعفر صادق عليهم السلام در كنار يكديگر مدفونند. مدفن عباس عموى پيامبر و جدّ بنىعباس و نيز «عبداللَّه بن مسعود»، «سعد بن ابى وقاص» و «انس بن مالك» در آنجاست.
تا آنجا كه در «مِرآت الحَرمين» و «آثار المدينة المنورة» ياد شده، تعداد اصحاب رسول خدا صلى الله عليه و آله كه در بقيع مدفون هستند، به ده هزار صحابى بالغ گرديده است. بقيع در عصر پيامبر صلى الله عليه و آله و حتى عهد خلفاى راشدين چندان وسعتى نداشت و قبر حليمه سعديه، دايه رسولاللَّه صلى الله عليه و آله و قبر «عثمان بن عفان» خليفه سوم نيز خارج از بقيع قرار داشت.(چون مورخين سنّى و شيعى ياد كردهاند كه قاتلان عثمان اجازه ندادند كه جنازه عثمان در بقيع دفن گردد، ناچار او را شبانه در باغى كه نزديك به بقيع داشت به نام «حَشِ كوكب» به خاك سپردند.)
مرحوم سپهر در «ناسخ التواريخ» از طريق منابع شيعه آورده است: هنگامى كه معاويه به قدرت رسيد حكم كرد تا بقيع را توسعه دهند و در فاصله بين قبر عثمان و بقيع آنقدر مرده دفن كنند، تا اينكه قبر عثمان جزء بقيع گردد كه اين قسمت الحاقى بقيع را بنى اميه نام دادند.
پيامبر صلى الله عليه و آله علاوه بر اينكه براى تشييع و نماز ميّت جنازه نزديكان و صحابه به بقيع مىرفتند، اوقاتى هم براى زيارت اهل قبور و طلب مغفرت براى ياران و مسلمانان به آنجا مىرفتند.
چنانچه در متون كتب حديث و اخبار فريقين نمايان است، بقيع در عصر رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و در عهد ائمه معصومين مورد توجه خاص بوده و همين امر باعث گرديده بود كه حاكمان هر عصر توجه خاص به بقيع داشته باشند و محققين اتفاق دارند كه بقيع تا قبل از حمله دوم وهابيه به مدينه منوره آباد بود و شكوه و عظمت خاصى داشت و آستانه و گنبد مجلّلى كه بر روى قبور ائمه و صحابه بر پا بوده و گنبدهاى مرقد مطهر امام حسن و امام سجاد و حضرت باقر و حضرت صادق عليهم السلام كه در يك مكان مدفون هستند از تمام گنبدها مرتفع تر بوده و اين شكوه و عظمت را مورخين قرن به قرن ياد كردهاند.
«ابن جبير»(م 614 ق) در سفر نامه خويش چنين ياد كرده است:
«بقيع الغرقد» واقع در شرق مدينه است و هنگام خروج از دروازه شهر كه به نام باب البقيع شهرت دارد در مقابل قرار دارد. اولين بقعه در سمت چپ هنگام خروج از دروازه مدينه بقعه صفيّه، عمّه پيامبر صلى الله عليه و آله و مادر «زبيربن العوام» است و در مقابل آن بقعه «مالك بن انس» واقع است كه برفراز آن
گنبد كوچكى دارد و عمارت مختصر و مقابل آن بقعه سلاله طاهره، حضرت ابراهيم فرزند پيغمبر صلى الله عليه و آله كه بر روى قبر مطهر وى گنبد سفيد است و بر سمت دست راست بقعه «عبدالرحمن اوسط» فرزند عمربن الخطاب كه معروف به «ابى شحمه» است و اين همان فرزند عمر است كه زير تازيانه فوت كرد و در موازات آن بقعه عقيل بن ابى طالب عليه السلام، سپس بقعه عبداللَّه بن جعفر طيار عليه السلام مىباشد و در آن بقعه زوجات پيامبر صلى الله عليه و آله و در همان رديف بقعه سه تن از فرزندان رسول اللَّه صلى الله عليه و آله واقع است. سپس بقعه عباس بن عبدالمطلب و بقعه امام حسن بن على عليهما السلام گنبد بزرگ و مرتفعى است و در نزديكى در بقيع واقع است و بر روى قبر صندوقى از چوب منبت كارى نصب شده و داراى ضريح است. يكصد و پنجاه سال بعد از اين تاريخ ابن بطوطه(م 777 ق) وارد بقيع مىگردد و همانند «ابن جبير» كه در اواخر قرن ششم به توصيف مشاهدات خود از بقيع پرداخته بود، او نيز اين محل تاريخى را به دقّت وصف مىكند. (1)فضيلت بقيع
در فضيلت بقيع احاديث زيادى از پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله نقل شده است كه به يكى از آنها اشاره مىشود.
«يُحْشَرُ مِنَ الْبَقيعِ سَبْعُونَ الْفَاً عَلى صُوَرةِ الْقَمَرِ لَيْلَة الْبَدْرِ.» (2)
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله فرمود: سرزمين بقيع نخستين مكانى است كه روز قيامت شكافته مىشود و مدفونين آن سر از خاك بيرون مىآورند و پس از آن زمين مكه و در روز قيامت هفتاد هزار نفر از بقيع در صحراى محشر حاضر مىگردند كه صورتشان مانند ماه شب چهارده مىدرخشد و بدون حساب داخل بهشت مىشوند.
به گواهى تاريخ، پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله بارها و حتى در نيمههاى شب به زيارت بقيع مىرفت و براى خفتگان در آن، طلب مغفرت مىكرد و مىفرمود: خدايا! اهل بقيع را بيامرز، و نيز مىفرمود: مأموريت دارم تا بر اهل بقيع درود بفرستم.
«انّى بُعِثْتُ الى اهْلِ الْبَقيعِ لِاصَلّى عَلَيْهِمْ» (3)
4
أ
مكه داراى اسامى فراوانى است كه چهارده نام آن در قرآن ذكر شده و حدود پنجاه و شش اسم ديگر هم در روايات آمده است كه جمعاً حدود هفتاد اسم مىشود. (1)«إِنَّ أَوَّلَ بَيْتٍ وُضِعَ لِلنَّاسِ لَلَّذِي بِبَكَّةَ مُبارَكاً وَ هُدىً لِلْعالَمِينَ» (2)
نخستين خانهاى كه براى مردم نباشد، همان است كه در مكه است و مايه بركت و هدايت جهانيان است.
چرا مكه را بكّه ناميدهاند؟
عدهاى بكَّه را همان مكه دانستهاند كه «ميم» آن تبديل به «باء» شده (3)و از لحاظ مفهوم نيز هر دو يكى هستند. لكن عدهاى مسجدالحرام يا كعبه را «بكّه» و تمامى شهر را مكه دانستهاند. (4)معانى ديگر بكّه: براى بكّه معانى مختلفى بيان شده است:
1- بكه از «بكّ» مشتق شده، يعنى غرور گردنكشان و متكبّران را در هم مىكوبد، يا گردن آنان را مىشكند. (5)2- بكّه در جايى نيز به معناى ازدحام آمده است. (6)بَكّه به معناى ازدحام و اجتماع آمده است مىگويند. (7)با استفاده از برخى روايات و برخى اقوال مىتوان براى بكّه چند معنى ذيل را نيز ذكر كرد:
1- «سعيد بن جبير» مىگويد: مَكه را بَكّه مىگويند از آن رو كه در آنجا براى طواف ازدحام
مىكنند.
امام باقر عليه السلام اين معنا را تأييد فرمودهاند. (1)راوى مىگويد: امام باقر عليه السلام را در نماز ديدم، زنى از مقابل او گذشت، من رفتم او را برانم، حضرت فرمود:
«او را به حال خود بگذار، چرا كه اينجا را بكّه مىگويند. از آن جهت كه بعضى با بعض ديگر ازدحام مىكنند. زن از مقابل مرد مىگذرد، در حالى كه مرد در حال نماز است، يا مرد از مقابل زن مىگذرد در حالى كه زن نماز گزارد، در اين مكان اين امر را اشكالى نيست». (2)در روايتى آمده است: «انَّما سُمِّيَتْ بَكّة لِانّها تَبُكُّ فيها الرِّجالُ وَ النِّساء؛ مكه را بَكه گفتهاند، زيرا كه در آنجا زنان و مردان به هم مىخورند.»
2- در روايتى از امام صادق عليه السلام نقل شده كه مكه نام مجموع شهر است و بكّه نام محلى است كه خانه كعبه در آنجا بنا شده است. «بَكَّةُ مَوْضِعُ الْبَيْتِ وَ مَكَّةُ سائِرُ الْبِلادِ» (3).
3- آن ديار را از آن رو بكّه خواندند كه گردن جباران و طاغوتيان را در هم مىشكند و هيچ جبار و ستمگرى، قصد سويى نسبت به آن نمىكند، مگر اينكه خوار و زبون خواهد شد. «انَّما سُمِّيَتْ بَكّة لَانَّها تَبُكُّ اعناقَ الجَبابِرَةِ، اى تَدُقُّها» (4).
«قطرب» مىگويد: وقتى عرب مىگويد «بَكَكْتَ عُنُقِهِ» منظور اين است كه او را خوار و زبون كردم، و نخوت و غرور او را در هم شكستم.
و از آنجا كه گردن جبارانى كه در مكه ظلم و ستم روا دارند درهم شكسته مىشود و هرگز بى كيفر نمىماند، آن را بكّه نامند. (5)4-/ صاحب «مجمع البحرين» (6)مىگويد: گفتهاند كه نامگذارى به بكّه از آن جهت است كه مردم در درون و پيرامون آن به بكاء و گريه مىپردازند. (7)امام صادق عليه السلام فرمودند: مكه را بكّه مىگويند: «لِبُكاءِ النَّاسَ حَولَها وَ فيها» (8)
5- برخى از مفسرين نيز احتمال دادهاند كه بكّه همان مكه بوده باشد كه «م» در آن تبديل به «ب» شده است، نظير لازم و «لازب» كه هر دو در لغت عرب به يك معنى است.
1) بحار الانوار، ج 80، ص 334.
2) تاريخ مكه، دكتر محمد هادى امينى، ص 21.
3) عن ابى عبداللَّه قال: موضع البيت، بكّة والقرية مكّة. علل الشرايع، صفحه 397، لسان العرب، ج دهم، صفحه 403.
4) مجمع البحرين، ج 5، ص 259.
5) تاريخ مكه، دكتر محمد هادى امينى، ص 22.
6) مجمع البحرين، ج پنجم، ص 295.
7) عن ابى عبداللَّه عليه السلام انما سميت مكه بكه لان الناس يتباكون فيها. عن عبداللَّه بن سنان قال سألت اباعبداللَّه لم سميت الكعبه بكه؟ فقال لبكاء الناس حولها وفيها. علل الشرايع، ص 397.
8) بحار الانوار، ج 96، ص 78.
5
أ
پدر و مادر «بلال» (1)از كسانى بودند كه از «حبشه» به حالت اسارت وارد جزيرة العرب شده بودند.
«بلال» كه بعدها مؤذن رسول گرامى اسلام شد، غلام «اميَّة بن خَلَف» بود. اميّه از دشمنان سرسخت پيشواى بزرگ مسلمانان بود، وى براى انتقام، غلام تازه مسلمان خود را در ملاء عام شكنجه مىداد و او را در گرمترين روزها با بدن برهنه، روى ريگهاى داغ مىخوابانيد (2)و سنگ بسيار بزرگ و داغى را روى سينه او مىنهاد و با جمله زير او را مورد خطاب قرار مىداد: «دست از تو بر نمىدارم تا اينكه با اين حال جان سپارى، و يا از اعتقاد به خداى محمّد برگردى و «لات و عزّى» را پرستش كنى.
ولى بلال در برابر آن همه شكنجه، گفتار او را با دو كلمه- كه روشنگر پايه استقامت او بود- پاسخ مىداد و مىگفت: احد، احد. يعنى خدا يكى است.
استقامت اين غلام، مورد اعجاب ديگران واقع گشت، حتى «ورقة بن نوفل» بر وضع رقّت بار او گريست و به «اميه» گفت: به خدا هرگاه او را با اين وضع بكشيد من قبر او را زيارتگاه خواهم ساخت.
گاهى امَيَّه شدت عمل بيشترى نشان مىداد، طنابى بر گردن بلال مىافكند و به دست بچهها مىداد تا او را در كوچهها بگردانند.
در جنگ بدر نخستين جنگ اسلام، امَيَّه با فرزندش اسير شدند، برخى از مسلمانها به كشتن امَيَّه رأى نمىدادند. ولى بلال گفت: او پيشواى كفر است و بايد كشته شود، و بر اثر اصرار او، پدر و پسر به كيفر اعمال ظالمانه خود رسيدند و هر دو كشته شدند. (3)بلال پس از پيامبر صلى الله عليه و آله
نكته جالب توجه، آنكه بلال بعد از رحلت رسول اكرم صلى الله عليه و آله با اوضاع و احوالى كه پيش آمد از صراط مستقيم منحرف نشد و همچنان در راه حق و صواب استقامت نمود. روايت شده كه بلال ابا كرد از
اين كه با «ابوبكر» بيعت كند، عمر گردنش را گرفت به او گفت: اى بلال! اين است پاداش تو، به ابوبكر، در مقابل آزاد كردنت، كه نمىآيى با او بيعت كنى؟ بلال گفت: اگر ابوبكر مرا براى خدا آزاد كرده، براى خداوند تركم گويد و اگر براى غير خدا آزادم نموده، عتقى واقع نشده و من همانند سابق مملوك او هستم و خود را تسليم وى مىكنم، اما بيعت نمىكنم با كسى كه رسول اكرم صلى الله عليه و آله او را خليفه خود قرار نداده است و كسى را كه پيامبر به خلافت خود گزيده، بيعتش تا روز قيامت به گردن ما هست، عمر از سخنان بلال به خشم آمد و گفت بىپدر! ديگر در محيط ما اقامت منما، بلال به شام سفر كرد و سرانجام در دمشق از دنيا رفت و در قبرستان باب الصغير به خاك سپرده شد. (1)6
أ
يكى از نامهاى مكه، «بلدالامين» (2)است كه قرآن در سوره «تين» به آن اشاره دارد:
«وَ التِّينِ وَ الزَّيْتُونِ* وَ طُورِ سِينِينَ* وَ هذَا الْبَلَدِ اْلأَمِينِ». (3)
در حديثى از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله مىخوانيم «تين»، مدينه است، و «زيتون»، بيت المقدس و «طور سينين»، كوفه و «هذالبلدالامين»، مكه (4).
مرحوم علامه طباطبايى حديثى را از كتاب «درالمنثور» نقل مىكند كه:
1) سفينة البحار، ج 1، ص 104
2) واژه امين در اين جا ممكن است «فعيل» به معناى «فاعل» باشد و مفهومش «ذوالامانه» است و يا فعيل به معناى «مفعول» يعنى سرزمينى كه مردم در آن در امنيتاند. تفسير نمونه، ج 27، ص 141.
3) سوره تين، آيه 1 تا 3.
4) تفسير نورالثقلين. ج 5، ص 606، حديث چهارم. درست است كه در آن زمان «كوفه» به صورت يك شهر بزرگ نبود، ولى با توجه به عبور شط فرات از آن سرزمين، مسلماً در آن زمان آبادىهاى فراوانى در آنجا وجود داشته است. «از تواريخ نيز استفاده مىشود كه قبل از اسلام نيز در آنجا شهرى وجود داشته است.» تفسير نمونه، ج 27، به نقل از دائرةالمعارف مصاحب، ج 2، ماده كوفه.
«سُئِلَ النبى صلى الله عليه و آله عن البلد الامين فقال: مكه»؛ پيامبر صلى الله عليه و آله در مورد اينكه مراد از بلدالامين چيست؟ فرمودند: منظور مكه است. (1)علت نامگذارى مكه به بلدالأمين
اين كه چرا به اين سرزمين «بلدالامين» مىگويند، احتمالاتى ذكر شده است:
احتمال اوّل: شهر مكه حرم خداست و هر كس كه در حرم بميرد، خداوند او را در روز قيامت از وحشت و ترس در آن روز، در امان قرار مىدهد. از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله نقل شده است كه به ابوذر فرمودند:
«مَن ماتَ فى حَرَمِ اللَّهِ آمَنَهُ اللَّهُ مِنَ الفَزَعِ الاكْبَر وَ ادخَلَهُ الجَنَّةَ» (2)
؛ كسى كه در حرم خدا بميرد، خداوند او را از وحشت بزرگ در امان مىدارد و او را داخل بهشت مىكند
و در روايت ديگرى فرموده است:
«مَنْ ماتَ فى احَدِ(هذين) الحَرَمَين(حَرَم اللَّه و حَرَم رسولِه) بَعَثَهُ اللَّه تَعالى مِن الآمِنين» (3)
كسى كه در يكى از اين دو حرم خدا و حرم رسول خدا، بميرد، خداوند او را در قيامت جزء كسانى كه امنيت دارند برمىانگيزد.
احتمال دوّم: مكه جزء حرم خداست و هر كس در حرم خدا وارد شود، امنيت دارد و لذا مكه را(البلدالامين) ناميدهاند، قرآن مجيد در اين زمينه مىفرمايد:
«وَ مَنْ دَخَلَهُ كانَ آمِنَا» (4)
؛ هر كس كه داخل حرم شود امنيت دارد.
به هر روى «هذا البلد الامين» مسلماً اشاره به سرزمين مكه دارد، سرزمينى كه حتى در عصر جاهليت به عنوان منطقه امن و حرم خدا شمرده مىشد، و كسى در آنجا حق تعرض به ديگرى را نداشت، حتى مجرمان و قاتلان وقتى به آن سرزمين مىرسيدند در امنيت بودند. اين سرزمين در اسلام اهميت فوقالعادهاى يافته، حتى حيوانات، درختان و پرندگان آن از امنيت برخوردارند تا چه رسد به انسان ها (5).
7
أ
به فرزندان هاشم بن عبدمناف، جدّ اعلاى رسول خدا، بنىهاشم گفته مىشود. به اهلبيت پيامبر صلى الله عليه و آله هم به همين جهت بنىهاشم گفته مىشود. هاشم و اجدادش در ميان عرب مشهور به نجابت و مورد احترام بودند و رسول اللَّه از اين دودمان بود. (1)به لحاظ آن شرافت و نيز به جهت احترام مقام نبوت، ويژگىهاى خاصى درباره اين خاندان لحاظ شده: از جمله اينكه پرداخت زكات به آنها حرام گشته و خمس را به آنها اختصاص داده. از حضرت رسول صلى الله عليه و آله روايت شده كه فرمود: دشمنى با على عليه السلام كفر و دشمنى با بنىهاشم، نفاق است و نيز از آن حضرت رسيده كه عيادت بنىهاشم واجب و به ديدن آنها رفتن سنت است. (2)از امام باقر عليه السلام نقل است كه رسول اكرم در مورد بنى هاشم احترام خاصى قائل بود، از جمله اينكه هرگاه يكى از آنها مىمرد، حضرت بر جنازهاش نماز مىخواند، آب به قبرش مىپاشيد و دست مبارك بر قبر مىنهاد، آنچنان كه اثر دست در گلهاى قبر باقى مىماند، كه چون شخص غريبى از آنجا مىگذشت و قبر را مىديد، مىگفت: كدام يك از خاندان پيامبر مرده است. (3)امام حسين عليه السلام نيز در يكى از رجزهاى خويش در روز عاشورا، به اين نسب شريف اشاره كرده و به آن افتخار مىكند.
«انا ابنُ عليِّ الخير، مِن آلِ هاشمِ كَفاني بِهذا مَفخراً حين افخَرُ». (4)
بنى اميه، از آغاز با بنىهاشم مخالفت و دشمنى داشتند و اين بغض و عداوت در دوران ائمه نيز ادامه داشت، «حادثه كربلا» اوج عداوت و كينه امويان با بنىهاشم بود. پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله فرمود:
«بُغْضُ بَنى هاشِمِ نِفاقُهُ» (1)
؛ دشمنى و كينه با دشمن بنىهاشم نشانه نفاق است.
يزيد چون حسين بن على عليهما السلام را به شهادت رساند و اهل بيت او را به اسارت گرفت، در مجلس جشن با چوب خيزران بر لبهاى امام حسين عليه السلام مىزد و اين اشعار را مىخواند.
لَعِبَتْ هاشِمُ بِالمُلكِ فَلا خَبَرٌ جاءَ وَ لا وَحْىٌ نَزَلَ
لَسْت مِنْ خندف انْ لَمْ انْتَقِمْ مِنْ بَنى احْمَد ما كانَ فَعَلَ (2)
بنىهاشم با ملك و سلطنت بازى كردند، نه خبرى آمده و نه وحيى نازل شده است، اگر از فرزندان احمد انتقام نگيرم، از نسل خندف نيستم. (3)8
أ
در گذشته، داخل قبرستان بقيع، در نزديكى قبور امامان معصوم عليهم السلام مسجد كوچكى بوده كه به «بيتالاحزان» (4)شهرت داشته است و در كتب تاريخى قرون آغازين اسلامى، از آن ياد شده است.
براساس آنچه در برخى از منابع آمده، اينجا محل گريه حضرت فاطمه زهرا عليها السلام در سوگ پدرش و ظلمهايى كه در حق او و همسرش روا داشتند، بوده است.
اين مكان در آغاز، خانه محقّرى متعلق به آن حضرت بوده كه پس از آن به «بيتالاحزان» يا «قبّة الحزن» (5)شهرت يافته و بعداً به عنوان «مسجد فاطمه عليها السلام» از آن ياد شده است. اين محلّ در
1) بحارالانوار، ج 93، ص 221.
2) منتهى الآمال، ص 430.
3) فرهنگ عاشورا، جواد محدثى، ص 79.
4) قُبهاى به شكل مربع است در قبله حرم محترم كه «بيت الاحزان» است. سفرنامه ميرزا داوود(وزير وظايف)، به كوشش قاضى عسكر، ص 166.
5) و نيز گنبد ديگرى است به نام «قبة الاحزان» كه گفته مىشود، خانهاى بوده است كه حضرت فاطمه عليها السلام دخت گرامى رسولخدا صلى الله عليه و آله در آن پس از وفات پدر خود، عزادارى و ناله مىكرده است. مرآت الحرمين، رفعت پاشا، ترجمه دكتر هادى انصارى، ص 478.
شمال قبور ائمه عليهم السلام قرار داشته است. (1)بيتالاحزان از نظر علما و مورخان (2)
شخصيتهاى علمى و تاريخى كه درباره مدينه و بقيع، مطلبى دارند، از «بيتالاحزان» نيز سخن گفتهاند.
1- ابن شبّه نميرى(173- 262) مىنويسد:
شخص موثق و مورد اعتمادى براى من نقل نمود، مسجدى كه در طرف شرقى آن، به جنازه اطفال نماز خوانده مىشود، در اصل خيمهاى بوده براى زن سياهى بنام رقيّه كه به دستور حسن بن على عليهما السلام در آنجا مىنشست تا از قبر فاطمه عليها السلام مراقبت كند. زيرا قبر فاطمه عليها السلام را كسى به جز همان زن نمىشناخت. (3)گرچه محتواى اين سخن مطابق ديدگاه ابن شبه درباره مدفن فاطمه عليها السلام «متناقض» است، ولى در مجموع مبين «بيتالاحزان» است.
2- فتواى امام غزالى بر استحباب خواندن نماز در بيتالاحزان(450- 505):
«وَيُستَحَبُّ ان يَخرُجَ كُلَّ يَومٍ الَى الْبَقيِع بَعَد السَّلامِ عَلى رَسُولِ اللَّهِ ... وَيُصَلّى فِى مَسْجِدِ فاطِمَة رَضِىَ اللَّهُ عَنها». (4)
3- ابن جبير اندلسى(جهانگرد اسلامى، 540- 614) مىگويد:
در كنار قبّه عباسيه، خانهاى قرار گرفته است كه به فاطمه دختر رسول خدا صلى الله عليه و آله منتسب مىباشد.
مىگويند: اين همان خانهاى است كه فاطمه زهرا به آنجا مىآمد و در آنجا اقامت و حزن و اندوه خود را در مرگ پدر بزرگوارش ابراز مىنمود. (5)4- سمهودى(844- 911) مىنويسد:
«وَ الْمَشْهُورُ بَيتُ الْاحْزانِ، انَّما هُوَ الْمَوضِعُ المَعْروُفُ بِمَسْجِدِ فاطِمَة فى قِبلَةِ مَشْهَدِ الْحَسَنِ وَ الْعَبّاسِ»
سپس مىگويد:
«وَ اظُنُّه فى مَوضِعِ بَيتِ عَلىِ بِن ابى طالِبِ اَّلذى كانَ اتَّخَذَهِ بالْبَقيعِ وَ فيهِ الْيَوم هَيَّأَه قُبُور» (1)
5- فرهاد ميرزا مىنويسد: «... از آنجا به بيت الاحزان رفتم و از آنجا به ...». (2)بيتالاحزان در منابع حديثى و روايى
1- خصال شيخ صدوق، ابواب الخمسه
از جمله منابع حديثى كه در آن از انگيزه بوجود آمدن بيتالاحزان سخن به ميان آمده، خصال مرحوم شيخ صدوق(ره) مىباشد. آن محدث بزرگ، روايتى را از امام صادق عليه السلام نقل مىكند:
«الْبَكّائُونُ خَمْسَةٌ: آدَم، يَعقوب، يُوسف وَ فاطِمَة بِنْت محمّد وَ عَلىّ بنِ الْحُسَينِ عليهم السلام ... أَمَّا فَاطِمَةُ فَبَكَتْ عَلَى رَسُولِ اللَّهِ صلى الله عليه و آله حَتَّى تَأَذَّى بِهِ أَهْلُ الْمَدِينَةِ فَقَالُوا لَهَا قَدْ آذَيْتِنَا بِكَثْرَةِ بُكَائِكِ فَكَانَتْ تَخْرُجُ إِلَى الْمَقَابِرِ» (3)
فاطمه در مصيبت رسولخدا صلى الله عليه و آله آن قدر گريه نمود كه مردم مدينه از گريه او ناراحت شدند و اظهار نمودند با كثرت گريهات ما را متأذى نمودى و لذا خانه خود را ترك مىنمود و به قبرستان مىرفت.
صريحتر و روشنتر از روايت صدوق، گفتار فِضّه(خادمه حضرت زهرا عليها السلام) است كه مرحوم علامه مجلسى ضمن بيان جريان مفصّل شهادت حضرت زهرا عليها السلام از زبان فضه چنين نقل مىكند كه:
«ثُمَّ انَّهُ بَنى لَها بَيْتَاً فِى الْبَقيعِ نازِحاً عَنِ الْمَدينَة ... (4)»
اميرمؤمنان عليه السلام براى فاطمه، در بقيع و در خارج مدينه، خيمهاى برافراشت كه آن حضرت به همراه حسنين بدانجا مىآمد و پس از گريه طولانى به خانهاش مراجعت مىنمود. (5)
1) وفاء الوفاء، ج 3، ص 918، اخبار مدينه، ص 292 و 447.
2) هداية السبيل، ص 141.
3) خصال شيخ صدوق، ص 273- 272، وسائل الشيعه ج 2، ص 922 كه با حرف واو آمده، يعنى و اما فاطمه ... در حالى كه در خصال بدون واو آمده.
4) بحارالانوار، ج 43، ص 177.
5) «بيت» در لغت به معناى «محل و مسكن» است، خواه به شكل چادر باشد، يا خانهاى از خاك و گِل. اولين بيت و مسكنى كه براى فاطمه عليها السلام در بَقيع ساخته شده به صورت چادر و خيمه بوده، بعد به صورت خانه و مسجد درآمده است. تاريخ حرم ائمه بقيع، ص 169. البيت المسكن سواء كان من شعر اومدر(اقرب الموارد).
در پايان اين مقال، ديدگاه دانشمند محترم جناب استاد محمّد صادق نجمى را كه ضمن چهار نكته بيان شده است، عيناً از كتاب ايشان نقل مىنماييم:
«به عقيده من، اين بيتالاحزان در محل همان بيت و مسكنى است كه على بن ابىطالب عليه السلام آن را در بقيع آماده ساخت و اضافه مىكند كه فعلًا در ميان آن، شكل چند قبر وجود دارد.»
فرهاد ميرزا معتمدالسطنه كه در 18 ذيقعده 1292 ه، به زيارت بقيع نائل گرديده، پس از زيارت حرم ائمه بقيع و نثار فاتحه بر قبور علما كه در كنار اين حرم مطهر واقع بودند، مىگويد از آنجا به بيتالاحزان رفتم و از آنجا به زيارت حليمه سعديه. (1)از موارد مطرح شده نتيجه مىگيريم:
1- بيتالاحزان از دوران حيات حضرت زهرا عليها السلام تا سال 1344 ه. ق محلى بوده است مشخص و معين، كه شيعيان با پيروى از روش حسين بن على عليهما السلام در طول تاريخ به اين بيت اهميت خاصى قائل بوده و آنجا را همانند ساير مشاهد و حرمها زيارت و در آنجا به نماز و عبادت مىپرداختند و حتى امام غزالى از علماى اهل سنت نيز به نماز خواندن در اين محل تشويق و توصيه نموده است.
2- بيتالاحزان در زمان حسينبن على عليه السلام داراى چادر و خيمه بوده و سپس به ساختمان مبدّل گرديده است و هنگام تخريب داراى گنبد بوده است.
3- بيتالاحزان در اصطلاح عامه، گاهى به «مسجد فاطمه» و گاهى با هر دو نام و گاهى نيز به «قبةُ الحزن» ناميده شده ... ولى آنچه مسلم است بيت الاحزان هيچگاه به عنوان يك مسجد واقعى شناخته نشده است و وجود چند قبر در داخل آن كه سمهودى اشاره نموده، دليل و مؤيد اين معناست.
4- نكته مهم اين كه بنا بر مضمون روايات، بيتالاحزان در داخل بقيع بوده و همه مورخان بدون استثناء بر همين معنا تصريح، و اضافه مىكنند كه در سمت جنوبى و در مجاورت حرم ائمه اهل بيت عليهم السلام قرار داشته. بنابراين محلى كه در سالهاى اخير در خارج بقيع به نام بيتالاحزان معروف گرديده با واقعيت تطبيق نمىكند. (2)
9
أ
«بيت» (1)به معناى مطلق مسكن و خانه انسان است. اگر بيت با پيشوند «اهل» بيان شود مانند اهلالبيت مراد فرزندان پيامبر صلى الله عليه و آله و امامان معصوم عليهم السلام است. (2)اگر با پسوند «اللَّه، عتيق، حرام، محرّم» ذكر شود مانند بيتاللَّه يا بيت اللَّهالحرام و يا بيت عتيق مراد «كعبه» (3)و خانه خدا است.
ملاحظه واژههاى مشابه
درباره «بيتاللَّه الحرام» واژههاى ديگرى نيز در قرآن آمده است كه اشاره به آنها نيز مناسب است.
الف- بيتُ المحرّم:
اين عنوان بر گرفته از سخنان ابراهيم خليل عليه السلام است كه خداوند حكايت فرموده است:
«رَبَّنا إِنِّي أَسْكَنْتُ مِنْ ذُرِّيَّتِي بِوادٍ غَيْرِ ذِي زَرْعٍ عِنْدَ بَيْتِكَ الْمُحَرَّمِ» (4)
و در آيات 2 و 97 مائده، با عنوان «الْبَيْتَ الْحَرامَ» آمده است.
«يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تُحِلُّوا شَعائِرَ اللَّهِ وَ لَا الشَّهْرَ الْحَرامَ وَ لَا الْهَدْيَ وَ لَا الْقَلائِدَ وَ لَا آمِّينَ الْبَيْتَ الْحَرامَ»
حَرام (5)يعنى بازداشته، و در اين مورد؛ واژههاى حرام و محرّم ناظر به حرمت و احترام خانه كعبه و
1) بَيْت، جايى است كه انسان در آن بيتوته مىكند و به معناى مطلق «مسكن» است، خواه خيمه باشد يا بناى خشت و گل و جمعآن بيوت است و نيز بيت به معناى دو مصرع از يك شعر است كه در اين معنا جمع آن ابيات مىباشد. همينطور بيت به معناى شرف و شريف و تزويج و قصر و عيال و خانواده و قبر و فرش خانه است. بيوتات يعنى خاندانهاى اصيل و شريف.
2) «إِنَّما يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ». سوره احزاب، آيه 33.
3) ويژگىهاى كعبه را تحت عنوان كعبه ملاحظه خواهيم كرد.
4) سوره ابراهيم، آيه 37.
5) به معناى كسى را از چيزى بازداشتن است.
بازداشتن مشركين از دخول در آن است.
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در وجه تسميه آن مىفرمايد:
«وَ يُسَمّى بَيتُ اللَّهِ الحَرامِ لانَّهُ حُرِّمَ عَلَى المشركينَ انْ يَدْخُلُوه».
كعبه را بيتاللَّه الحرام مىگويند، براى آنكه ورود مشركين به داخل كعبه حرام شده است.
همينطور «البيت» با الف و لام به طور مطلق، به معناى «كعبه» است كه در آياتى از آيات قرآن مجيد ذكر شده است. (1)«وَ إِذْ يَرْفَعُ إِبْراهِيمُ الْقَواعِدَ مِنَ الْبَيْتِ» (2)
مراد از «البيت» در آيه شريفه، بيت اللَّه الحرام است. افزون بر آن در برخى از آيات واژه «بيت» با الف و لام و پسوند آمده است، كه به برخى از آنها اشاره مىشود. (3)شايان ذكر است كه در بخشى از آيات واژه بيت بهگونه ديگرى آمده است (4)كه منظور خانه كعبه است و اين حقيقت از سياق آيات فهميده مىشود.
10
أ
بيت المعمور به معناى خانه آباد است. اين تركيب در قرآن مجيد فقط يك بار در سوره «طور» آمده است. (1)خداوند به بيتالمعمور سوگند ياد كرده است. بيت المعمور جايگاهى است در آسمان كه احترام آن همچون احترام كعبه در زمين است. (2)در آسمان دنيا، دقيقاً مقابل كعبه، خانهاى وجود دارد كه نام آن «ضُراح» است، برابرى آن با كعبه به گونهاى است كه اگر پايين بيايد روى كعبه خواهد آمد.
«ابن كوّاء» از حضرت على عليه السلام پرسيد: بيت المعمور چيست؟ حضرت فرمود: بيت المعمور همان ضُراح است كه برفراز آسمانهاى هفت گانه و زير عرش قرار دارد. هر روز هفتاد هزار فرشته وارد آن مىشوند و تا روز قيامت باز نمىگردند. (3)«قتاده» از رسول خدا صلى الله عليه و آله نقل كرده كه فرمود: بيتالمعمور مسجدى است در آسمان كه زير آن كعبه قرار گرفته است. بيت المعمور را به آن جهت اين نام نهادند كه همه روزه هفتاد هزار فرشته در آن نماز مىگزارند. (4)و شبانگاه فرود آمده، گرد كعبه طواف مىكنند و آنگاه بر پيامبر صلى الله عليه و آله درود مىفرستند و پس از آن باز مىگردند و تا روز قيامت ديگر نوبت به آنها نخواهد رسيد.
در روايات، كعبه را تنزل عرش و محاذى بيت معمور و عرش خدا و طواف اطراف كعبه را، همانند طواف فرشتگان در اطراف عرش اله مىدانند، كه عرش به صورت بيت معمور تنزل كرده و بيت معمور هم به صورت كعبه در عالم طبيعت جلوه كرده است. اين كه در روايات آمده است كعبه محاذى بيت معمور است و بيت معمور محاذى عرش، يعنى اگر كسى
1) «وَ الطُّورِ وَ كِتابٍ مَسْطُورٍ فِي رَقٍّ مَنْشُورٍ وَ الْبَيْتِ الْمَعْمُورِ» «سوره طور، آيه 4».
2) دائرة المعارف تشيع، ج 3، ص 558.
3) فصلنامه ميقات حج، شماره 6، ص 73.
4) امام صادق عليه السلام در پاسخ شخصى كه از علّت و منشأ تشريع طواف سؤال نموده، پاسخ پدر بزرگوارش امام باقر عليه السلام را نقلمىكند كه فرمود: همانگونه كه خداوند با طواف برگرد(بيت المعمور) توبه فرشتگان را پذيرفت، توبه زائرين خانه خدا را نيز با طواف بر گرد خانه خواهد پذيرفت. صهباى حج، صحفه 239، كافى، ج 4، ص 8- 187.
آنگونه كه شايسته طواف است دور كعبه طواف كند، به بيت معمور صعود مىكند و اگر به آن حد صعود كرد و وظائف آن مرحله را ايفا نمود، به مقام عرش اله مىرسد. قَلْبُ الْمُؤمِنِ عَرْشُ الرَّحمنِ. (1)11
أ
بيتوته (2)
زائران خانه خدا پس از وقوف در موقفين يعنى عرفات و مشعر و ورود به سرزمين منا، مكلفند در شبهاى يازدهم، دوازدهم(و براى برخى سيزدهم) در سرزمين منا بمانند.
در اصطلاح، ماندن در آن منطقه را در شبهاى مذكور «بيتوته» مىگويند. بيتوته در شبهاى مذكور از جمله واجبات حج است كه بايد با نيت و به قصد قربت انجام شود.
بيتوته به منا: همان گونه كه اشاره شد بر حجاج واجب است كه شب يازدهم ذىحجه و شب دوازدهم را در منا «بيتوته» كنند. يعنى از غروب آفتاب تا نصف شب در آنجا بمانند. (3)ضمناً چند طايفه بايد در شب سيزدهم تا نصف شب بمانند كه تفصيل آن در مناسك محشى آمده است.
بيتوته در منا از عبادات است و بايد(زائر) با «نيت خالص» آن را براى اطاعت خداوند بجا آورد. (4)كسى كه بيتوته در منا را در شبى كه واجب است بماند- به هر دليلى- ترك كند، براى هر شب يك گوسفند بايد قربانى كند. (5)
درباره پوشش كعبه، از آغاز پيدايش تاكنون در روايات و تاريخ، داستانهاى جالب و شنيدنى بسيارى وجود دارد. (1)نخستين پوشش
در روايات آمده است:
اوّل كسى كه خانه را جامه نمود، آدم عليه السلام بود كه آن را با پيراهن مويين پوشانيد و بعد ابراهيم و اسماعيل با ليف خرما، و بافتههاى همسر اسماعيل و قبيله او، و سپس تبّع با پيراهن پوستى، و پس از آن جانشين او، ابوبكر اسعد، رويّه او را پيروى كرد و با پارچههايى كه با سيمهاى نقره بافته مىشد، مىپوشانيد، و بعد سليمان با پارچه قبطى و از آن پس تاكنون، رجال وقت، در هر زمان به گرانبهاترين جامه، اين خانه را پوشاندهاند.
گويا بعد از سليمان كه بر كعبه جامه قبطى پوشانيد ديگر كسى مانند قصَّى، جدّ اعلاى پيغمبر صلى الله عليه و آله آن را جامه گرانبها نپوشانده است. (2)داستان تُبَّع
در تفسير ابوالفتوح، آمده است: اوّل كسى كه كعبه را جامه گرانبها پوشاند، «تُبّع» زمامدار يمن بوده (3)كه به قصد خرابى خانه كعبه آمده بود، و چون مبتلا(به بيمارى فلج) گرديد، و به عظمت خانه
1) كسيت الكعبة فى الجاهلية والاسلام انواعاً من الكسى، منها: الخصف، والمعافر والملاء، والوصائل والصعب «الصعب: برود يمانية، والوصائل جميع وصيلة وهى ثوب احمر مخطط يمانى والملاء جمع ملاءة و هى ثوب لين رقيق» «والمعافر: اسم بلد سميت به الثياب المعافريه التى تصنع فيه» «والخصف: جمع خصفه وهى ثوب الغليط». شفاء الغرام باخبار البلد الحرام، ج 1، ص 229.
2) راهنماى حرمين شريفين، ج 1، ص 2- 151.
3) شفاء الغرام باخبار البلد الحرام، ج 1، ص 229.
واقف گرديد، آن را كِسوه نموده(پوشاند) و هزار شتر قربانى كرد. (1)برخى نوشتهاند: وقتى كه علت بيمارى را فهميد، نذر كرد پس از شفاى خود پردهاى براى خانه خدا تهيه نمايد. لذا پس از بهبودى، پردهاى تهيه كرد و كعبه را با آن پوشانيد، و سپس جانشينان وى اين سنت حسنه را پيروى و حفظ كردند. (2)در روايت ابى بصير آمده كه حضرت آدم اوّل كسى بود كه آن را به وسيله مو، پوشانيد، ولى تبّع نخستين كسى بود كه به زيارت كعبه آمد و آن را با پردهاى پوشانيد و در روايت مرسله، آمده كه حضرت اسماعيل، نخستين كسى بود كه بر آن پرده افكند. (3)اسعد ابوكَرب
در برخى از سفرنامهها آمده است كه:
اولين شخصى كه پوشش بر كعبه نهاد، «اسعد ابوكَرْب» پادشاه حمير بود كه دو قرن پيش از هجرت، كعبه را نخست با پارچه ضخيمى پوشاند، سپس با پارچهاى به نام «معافر» (4)، و بعد از آن با پارچه لطيف و نرمى كه معروف به «ريطه» است و سپس به وسيله پارچه قرمز راه راه يمنى و پس از آن با برد يمانى مخصوصى بر كعبه پوشش نهاد. (5)دانشمند محترم جناب آيتاللَّه افتخارى از قول صاحب جامع و مرآت، نقل مىكند كه:
«اوّل كسى كه به فكر پوشش كعبه افتاد، پادشاه حمير بود». (6)سپس مىگويد:
مورخان گفتهاند: اوّل زنى كه پرده كعبه را اهدا كرد، «نبيله» (7)مادر عباس بن عبدالمطلب بود، گويا فرزندش گم شده بود، لذا نذر كرد و چون فرزندش پيدا شد به نذر خود وفا
1) راهنماى حرمين شريفين، ج 1، ص 152.
2) سرزمين وحى، ص 81.
3) جامع الاحاديث، ج 10، ص 14 و 72 به نقل از سرزمين وحى، ص 81.
4) اسم مكانى است كه پارچهاى به همين نام مىبافند.
5) مرآة الحرمين، ابراهيم رفعت پاشا، ترجمه دكتر هادى انصارى، ص 292.
6) قبل از حج بخوانيد، ص 95.
7) مجمع البحرين، نثيله(با ثاء مثلثه) و مرآت الحرمين با «باء» موحده و طبقات و ابن سعد در پاورقى با «تاء» ضبط كردهاند.
كرد. (1)پوشش كعبه در اسلام
پس از ظهور اسلام و فتح مكّه، نخستين كسى كه كعبه را با قماشى يمانى پوشاند پيغمبر اسلام صلى الله عليه و آله بود. على عليه السلام نيز در دوران خلافت خود، از عراق هر سال جامهاى براى كعبه مىفرستاد. و در تاريخ آمده است از قديم اين جامه را ايرانيان تقديم مىكردند و اين افتخار ويژه آنان بوده است. (2)همچنين گفته شده كه براى نخستين بار حضرت اسماعيل پردهاى بر روى كعبه كشيد، بعدها قريش اين سنت را ادامه دادند و پردهدارى كعبه براى آنان منصبى ويژه به حساب مىآمد. رسول خدا صلى الله عليه و آله پس از فتح مكه پرده راعوض كردند. بعد از آن هميشه يكى از كارهاى خلفا و اميران توجه به همين پرده و تعويض سالانه آن بوده است. گفتنى است كه پوشاندن پرده بر كعبه از نظر سياسى، بسيار با اهميت و براى بافنده آن مايه افتخار بوده است، بىترديد بايد از لحاظ تخصص در بافندگى، مصر را پيشگام دانست. (3)زمان تعويض و نصب پرده كعبه
پرده كعبه به دليل قرار گرفتن در معرض آفتاب و باران و باد، هر سال نياز به تجديد و تعويض داشت. در برخى از سالها دوبار تعويض مىشد. در آخرين روزهاى پيش از تعويض پرده، به وضوح مىتوان لزوم نصب پرده جديد را دريافت. ازرقى كه از سال 200 تا 244 هجرى پردههاى تعويض شده كعبه را شمرده، شمار آنها را 170 جامه دانسته است.
پرده كعبه در قرون اخير به رنگ مشكى بوده كه نوشتههاى آن به صورت طلايى بافته شده اما در برخى موارد از رنگهاى ديگرى هم استفاده شده است.
نصب پرده به طور معمول در روز عرفه و يا در عيد قربان صورت مىگرفته است. گفتنى است كه كعبه، پردهاى نيز در داخل دارد، كه هر چند سال يك بار تعويض مىشود، دليلش نيز آنست كه اين پرده به دليل اين كه در آفتاب نيست و فرسايش ناشى از دست ماليدن را هم ندارد، به سادگى دچار فرسودگى نمىشود. (4)
ويژگىها و ابعاد پرده كعبه
جامه كعبه از 54 قطعه تركيب يافته است. طول هر قطعه 14 متر و پهناى آن 95 سانتى متر و مساحت كل آن 2650 متر بالغ مىگردد. كمربند پرده از 16 قطعه تركيب يافته و محيط آن 45 متر و پهنايش 95 سانتىمتر است. براى تهيه جامه كعبه 670 كيلوگرم ابريشم سفيد خالص نياز است تا با 720 كيلوگرم مواد رنگآميزى به انجام برسد، اما كمر بند و پرده دروازه كعبه، رشتههاى نقرهاى و طلافام نياز داردكه وزن مجموع آن به 120 كيلوگرم مىرسد.
پرده، داراى دو بخش است؛ يكى پوشش ظاهرى كه هميشه رنگ سياه دارد و ديگر پرده داخلى كه رنگ غير سياه دارد.
پرده درِ كعبه كه برقع نام دارد، از پارچه ابريشمى سياه بافته شده و بر روى آن آيات قرآن نقش بسته و با رسمالخط در بالاى آن نوشته شده است: اين پرده در مكه مكرمه بافته شده و به كعبه مشرفه اهدا گرديده است.
هزينه تهيه جامه كعبه مشرفه به بيش از 17 ميليون ريال سعودى مىرسد. (1)پرده هر ساله روز عيد قربان تعويض مىشود.
2
أ
پيامبر صلى الله عليه و آله در موسم حج با شش نفر از قبيله «خزرج» ملاقات نمود و براى آنان آياتى چند تلاوت كرد. سخنان رسول گرامى، تأثير عجيبى در آنان نهاد، به گونهاى كه در همان مجلس «ايمان» آوردند.
اين شش نفر فعاليت مستمر و پىگيرى براى انتشار اسلام در ميان يثرب آغاز كردند تا آنجا كه خانهاى نبود كه سخنى از پيامبر در آن نباشد. (2)تبليغات پىگير اين شش نفر، اثر خوبى بخشيد و سبب شد كه گروهى به آيين توحيد گرويدند و در
مراسم حج سال دوازدهم بعثت تعداد دوازده نفر از تازه مسلمانهاى مدينه حركت كردند و با رسول گرامى اسلام، در «عقبه» منا ملاقات نموده و با پيامبر صلى الله عليه و آله بيعت كردند. (1)متن پيمان پس از پذيرفتن اسلام، عبارت بود از اين كه به وظايف زير عمل كنند.
به خدا شرك نورزند، دزدى و زنا نكنند. فرزندان خود را نكشند. به يكديگر تهمت نزنند و كار زشت انجام ندهند و در كارهاى نيك، رسول خدا صلى الله عليه و آله رانافرمانى نكنند. (2)رسول اكرم صلى الله عليه و آله فرمود: اگر بر طبق پيمان عمل كنند جايگاه آنها «بهشت» است و اگر نافرمانى كنند كار دست خداست، يا مىبخشد يا عذاب مىكند. اين پيمان را مورخين «بيعة النساء» ناميدهاند.
زيرا پيامبر در فتح مكّه از زنان نيز به اين ترتيب بيعت گرفت. (3)خلاصه اين دوازده تن در محل «مسجد البيعه» در حضور عباس بن عبدالمطلب با پيغمبر بيعت كردند. آن را پيمان «عقبه اولى» ناميدند.
جزئيات محتواى بيعت عقبه اولى، همان مطالبى است (4)كه در سوره ممتحنه آيه 12 آمده است.
اين پيمان را عقبه اولى يا «بيعت صغرى» مىنامند. (5)3
أ
كسانى كه در عقبه اوّل با پيامبر صلى الله عليه و آله بيعت كردند با دلى لبريز از ايمان به سوى مدينه برگشتند و به فعاليت پرداختند و سرانجام نامهاى به پيامبر نوشتند كه براى آنان، مبلّغى بفرستند تا به آنان قرآن تعليم دهد. پيامبر «مصعب بن عمير» را براى تعليم و تربيت آنان فرستاد. با تبليغات مصعب، مردم مدينه مسلمان شده و نماز جماعت برپا كردند. (6)آنان، دقيقه شمارى مىكردند كه بار ديگر موسم «حج» فرا رسد، و ضمن برگزارى مراسم حج،
پيامبر صلى الله عليه و آله را از نزديك زيارت كنند و او را به شهر خود دعوت نموده و آمادگى خود را جهت دفاع از آن حضرت اعلان كنند.
بدين ترتيب در موسم حج سال بعد بر آن شدند تا همراه كاروان حج به مكه درآيند و با رسول خدا صلى الله عليه و آله بيعت كنند. يكى از انگيزههاى آنان، آن بود تا رسول خدا صلى الله عليه و آله را از سختىهايى كه در مكه گرفتار آن است رهايى دهند، اين كاروان شامل جمعيت پانصد نفرى بود، كه تعداد هفتاد نفر آنان مسلمان بودهاند. بلاذرى رقم بيعتكنندگان عقبه را هفتاد مرد و دو زن ياد كرده، اما در روايت ابن اسحاق از 73 مرد و دو زن ياد شده است. هشام كلبى علّت اختلاف را اين دانسته كه كسانى از آنان زمانى رسيدند كه بيعت تمام شده بود، اما اهل آنان بعدها مدعى شدند كه اينان از اهل عقبه بودهاند.
به هر روى برخى از آنان در مكه با رسول خدا صلى الله عليه و آله ديدار كردند، قرار شد در ايامى كه حجاج در مناهستند در عقبه با وى ملاقات و ديدار كنند و شب موعود، مسلمانان يثرب كه در آغاز در كنار ديگر حجاج يثربى بودند پس از گذشت پاسى از شب و در حالى كه خود را كاملًا از ديد همشهرىهاى خود پنهان مىكردند، تك تك به سوى عقبه در شعبى كه در آن ناحيه قرار داشت حركت كردند. واقدى آورده است كه آنها وعده كردند تا دومين روز ايام تشريق شب هنگام در منى، در حالى كه ثلث اول شب سپرى شده، در شعب دست راست كسى كه از منى به سوى پايين عقبه در حركت است، اجتماع كنند. واقدى مىافزايد: همانجا كه اكنون مسجد(البيعه) است، رسول خدا به آنها گفت: نبايد كسى را بيدار كنند و يا منتظر فرد غايبى بمانند پس از آن بود كه انصار تك تك و دو به دو به سوى خيمههاى خود حركت كردند. دليل انتخاب چنين شبى در ايام منى اين بوده است كه آنان روز بعد مىتوانستند مكه را به سوى يثرب ترك كنند.
در روايت كعب بن مالك آمده است كه پس از سخنان عباس(عموى پيامبر كه همراه آن حضرت بوده است) رسول خدا صلى الله عليه و آله برخاسته، آياتى را تلاوت كرد و مردم را به سوى خدا خواند و آنان را به پذيرش اسلام ترغيب نمود، آنگاه حضرت درباره بيعت فرمودند: بر اين امر بر شما بيعت مىكنم كه:
همانگونه كه از فرزندانتان حفاظت و دفاع مىكنيد، از من نيز دفاع كنيد (1)، براء بن معرور گفت: ما فرزند جنگ و سلاح هستيم و همانگونه كه از فرزندان خود دفاع مىكنيم، از شما دفاع خواهيم كرد. ابن تيهان نكته ديگرى را پيش از بيعت مطرح كرد. او گفت: ما در يثرب پيوندهايى با «يهوديان» داريم كه از اين پس بايد قطع كنيم، اگر ما چنين كرديم آيا شما بعد از پيروزى، نزد قوم خود آمده و ما را رها
1) «ابايعكم على ان تمنعونى مما تمنعون منه نسائكم و ابناءكم» در اينجا پيمان دفاع بستند، نه جهاد و جنگ در راه خدا، لذاپيامبر در جنگ بدر تا رضايت انصار را جلب نكرد، فرمان پيشروى به سوى دشمن را نداد. فروغ ابديت، ج 1، ص 408.
خواهيد كرد؟ آن حضرت تبسمى كردند و فرمودند: ذمّه من ذمّه شما و حرمت من حرمت شماست، شما از من هستيد و من از شما، با دشمن شما خواهم جنگيد و با دوست شما دوستى خواهم كرد.
رسول خدا صلى الله عليه و آله به خاطر عمل كردن به اين عهد، پس از فتح مكه در مكه نماندند و به مدينه بازگشتند.
نويسنده محترم كتاب سرزمين وحى از قول ازرقى آورده است كه جابربن عبداللَّه انصارى روايت كرده است كه پيغمبر صلى الله عليه و آله ده سال در مكه ماند و مردم را به اسلام دعوت مىكرد تا اينكه مجموعاً به هفتاد نفر مرد مسلمان رسيديم. روزى به خود انديشيديم، تا كى به خود اجازه دهيم، پيغمبر، يكه و تنها و خائف و ترسان در كوه هاى مكه بگردد و كسى او را يارى ننمايد از اين رو هنگام حج نزد او آمديم و جريان را به عرض رسانديم، حضرت وعده داد در شعب عقبه(در جاى مسجد البيعة) گرد هم آييم، پس از آنكه همه جمع شدند، گفتيم اى رسول خدا براساس چه مسائلى باتو بيعت كنيم؟ حضرت فرمود بايد براساس مسائل زير با من بيعت نماييد:
1- «تُبايِعونى عَلى السَّمعِ وَالطَّاعَةِ فِى النَّشاطِ وَ الْكَسَلِ»
بايد همواره در شادى و غير شادى از من اطاعت نماييد.
2- «وَ عَلىَ التَفَقُّدِ فى العُسرِ و اليُسرِ»
پيوسته در فراخ دستى و تنگدستى از ديگران تفقد و دلجويى كنيد.
3-/ «وَ عَلَى الأَمْرِ بِالْمَعروفِ وَ النَّهْىِ عَنِ المُنكَرِ»
هميشه ديگران را به كارهاى شايسته واداريد و از كارهاى ناشايست منع نماييد.
4- «وَعَلى انْ تَقُوموا فِى اللَّه لا تَأْخُذُكُم فِى اللَّهِ لَوْمَةَ لائِمٍ»
در اين راه كه راه خداست هرگز نبايد از نكوهش گران نگران شويد.
5- «وَعَلى انْ تَنصُرُونى اذا قَدمتُ عَلَيكم يَثرِبَ»
بايد آنگاه كه در يثرب بر شما وارد مىشوم، مرا يارى كنيد.
6- «فَتَمنَعونى مِمَّا تَمنَعونَ مِنهُ انْفُسَكُمْ وَ ازْواجَكُمْ»
آنچنان كه از خود و فرزندان و همسرانتان حمايت مىكنيد، از من نيز حمايت و پشتيبانى كنيد، «وَ لَكُمْ الجَنَّةُ» اجر شما در مقابل اين بيعت بهشت است. (1)
1) سرزمين وحى، مرتضى فهيم كرمانى، ص 203.
در لسان روايات براى كسانى كه واجد شرايط حج بوده، واز انجام اين عمل عبادى سرپيچى نمايند، تبعات وآثارى رامتذكر شده كه به برخى از آنها اشاره مىشود:
1-/ تأكيد بر كافر بودن تارك حج
در روايتى است كه: رسول خدا صلى الله عليه و آله به حضرت على عليه السلام فرمودند:
«يا عَلىُّ كَفَرَ بِاللَّهِ الْعَلىِّ العَظيمِ مِنْ هذِهِ الامَّةِ عَشَرَةً ... وَ مَنْ وَجَدَ سِعَةً فَماتَ وَ لَميَحجّ»
اى على، از اين امت ده گروه به خداوند كافر شدهاند ...(يكى هم) كسانى كه توانگرند، وبى آنكه به حج بروند از دنيا مىروند (1).
در بيان ديگر پيامبر صلى الله عليه و آله به على عليه السلام فرمودند:
«يَا عَلِيُّ تَارِكُ الْحَجِّ وَ هُوَ مُسْتَطِيعٌ كَافِرٌ» يَقُولُ اللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى «وَ لِلَّهِ عَلَى النَّاسِ حِجُّ الْبَيْتِ مَنِ اسْتَطاعَ إِلَيْهِ سَبِيلًا ...» يَا عَلِيُّ مَنْ سَوَّفَ الْحَجَّ حَتَّى يَمُوتَ بَعَثَهُ اللَّهُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ يَهُودِيّاً أَوْ نَصْرَانِيّاً.» (2)
يا على! ترك كننده حج در حال استطاعت كافر است، خداوند مىفرمايد «براى خدا بر مردم است كه آهنگ خانه او كنند؛ آنان كه توانايى رفتن به سوى كعبه را دارند، وهركس كفر ورزد(وحج را ترك كند، به خود زيان رساند) خداوند ا ز همه جهانيان بى نياز است. يا على! هر كس حج را آن قدر تأخير بيندازد تامرگش فرارسد، خداوند در روز قيامت، او را يهودى يا
نصرانى بر مىانگيزد.
2- تارك حج، ترك كننده دستور اسلام
امام صادق عليه السلام فرمودند:
«إِذَا قَدَرَ الرَّجُلُ عَلَى مَا يَحُجُّ بِهِ ثُمَّ دَفَعَ ذَلِكَ عَنْهُ وَ لَيْسَ لَهُ شُغُلٌ يَعْذِرُهُ بِهِ فَقَدْ تَرَكَ شَرِيعَةً مِنْ شَرَائِعِ الْإِسْلَامِ» (1).
هر كس توان حج رفتن داشته باشد، ولى نرود، بى آنكه كارى داشته باشد، كه عذر به حساب آيد، يقيناً دستورى از دستورات اسلام را ترك كرده است.
3- درخواست به زندگى هنگام مرگ
از امام صادق عليه السلام درباره آيه «لَوْ لا أَخَّرْتَنى إلى اجَلٍ قَريبٍ فَأَصَّدَّقَ وَ أَكُنْ مِنَ الصَّالِحِينَ» (2)
پرسيدند، حضرت فرمود:
«أَصَّدَّقَ مِنَ الصَّدَقَةِ وَ أَكُنْ مِنَ الصَّالِحِينَ أَيْ أَحُجَّ؛ صدقه دهم و «از صالحان باشم»، يعنى حج به جا آورم.» (3)4- نابينا درقيامت برا نگيخته مىشود
ابوبصير از امام صادق عليه السلام درباره اين آيه شريفه «وَ مَنْ كانَ فِي هذِهِ أَعْمى فَهُوَ فِي الْآخِرَةِ أَعْمى وَ أَضَلُّ سَبِيلًا» (4)
هر كس در اين دنيا كور باشد، در آخرت هم كوردل و گمراهتر خواهد بود، پرسيدم:
حضرت فرمود: «ذَلِكَ الَّذِي يُسَوِّفُ نَفْسَهُ الْحَجَّ يَعْنِي حَجَّةَ الْإِسْلَامِ حَتَّى يَأْتِيَهُ الْمَوْتُ» (5)
مقصود كسى است كه حج واجب خودرا با امروز وفردا كردن به تأخير اندازد تا اينكه مرگش فرارسد.
5-/ ترك حج، سبب نابودى انسانها
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرمود:
«إِذَا تَرَكَتْ أُمَّتِي هَذَا الْبَيْتَ أَنْ تَؤُمَّهُ لَمْ تُنَاظَرْ» (6)
؛ هر گاه امتم قصد زيارت خانه خدا را ترك كنند، مهلت داده نخواهد شد.
حضرت على عليه السلام مىفرمايد:
«اللَّهَ اللَّهَ فِي بَيْتِ رَبِّكُمْ لَا تُخَلُّوهُ مَا بَقِيتُمْ فَإِنَّهُ إِنْ تُرِكَ لَمْ تُنَاظَرُوا» (1)
«خدا را خدا را! درباره خانه خداىتان(خدا را در نظر بگيريد!) تا هستيد آن را خالى نگذاريد اگر زيارت خانه خداترك شود، مهلت داده نخواهيد شد.»
امام باقر عليه السلام مىفرمايد:
«لا تَترُكُوا حَجَّ بَيتِ رَبِّكُمْ فَتَهلُكُوا» (2)
«حج خانه خدا را ترك نكنيد كه هلاك خواهيد شد».
كيفر تارك حج
خداوند در نود و هشتمين آيه سوره آل عمران افرادى را كه با داشتن استطاعت از انجام حج خوددارى نمايند، كافر خوانده است.
«وَ لِلَّهِ عَلَى النَّاسِ حِجُّ الْبَيْتِ مَنِ اسْتَطاعَ إِلَيْهِ سَبِيلًا وَ مَنْ كَفَرَ فَإِنَّ اللَّهَ غَنِيٌّ عَنِ الْعالَمِينَ» (3)
براى مردم زيارت خانه خدا واجب است در صورتى كه استطاعت داشته و برآن راه پيدا كنند و هر كس با انكار حج كافر شود، به خود ضرر رسانده و خدا از خلق بى نياز است.
پيامبر اكرم در تفسير آيه كريمه فوق به اميرالمومنين على عليه السلام مىفرمايد:
«يا على! تَارِكُ الْحَجِّ وَ هُوَ مُسْتَطِيعٌ كَافِرٌ يَقُولُ اللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى «وَ لِلَّهِ عَلَى النَّاسِ حِجُّ الْبَيْتِ مَنِ اسْتَطاعَ إِلَيْهِ سَبِيلًا وَ مَنْ كَفَرَ فَإِنَّ اللَّهَ غَنِيٌّ عَنِ الْعالَمِينَ» (4)
اى على! كسى كه حج را ترك كند با اين كه توانايى دارد، كافر محسوب مىشود، زيرا خداوند مىفرمايد: بر مردمى كه استطاعت دارند به سوى خانه خدا بروند لازم است حج بجا آورند و كسى كه كفر بورزد(و آن را ترك كند) به خود زيان رسانيده است، و خداوند از آنان بى نياز است.
اى على! كسى كه حج را به تأخير بيندازد تا اينكه از دنيا برود، خداوند او را در قيامت يهودى يا نصرانى محشور مىكند.
خداوند در پايان اين آيه براى تأكيد بر اهميت مسأله حج مىفرمايد: كسانى كه كفران كنند و اين دستور الهى را ناديده بگيرند و به مخالفت برخيزند در حقيقت به خود زيان مىرسانند، زيرا خداوند از
همه جهانيان بى نياز است.
واژه كُفر در اصل به معنى پوشانيدن است و از نظر اصطلاح دينى معنى وسيعى دارد و هرگونه مخالفتى را با حق چه در مرحله اصولى، و چه در مرحله دستورات فرعى باشد، شامل مىشود و اگر مشاهده مىكنيم كه كفر، غالباً در مخالفت با اصول مطرح مىشود دليل بر اين نيست كه منحصر به همان معنى بوده باشد. به همين دليل در آيه بالا در مورد «ترك حج» به كار رفته است، و لذا در روايتى از امام صادق عليه السلام نقل شده كه كفر را در آيه به معنى ترك حج تفسير فرموده است. (1)ابابصير از امام صادق عليه السلام نقل مىكند كه فرمود:
«مَنْ مَاتَ وَ هُوَ صَحِيحٌ مُوسِرٌ لَمْ يَحُجَّ فَهُوَ مِمَّنْ قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ «وَ نَحْشُرُهُ يَوْمَ الْقِيامَةِ أَعْمى»
چنانچه كسى با داشتن شرائط به حج نرود تا بميرد از جمله كسانى است كه خداوند در مورد آنان فرموده است كه كور وارد محشر خواهند شد.
ابابصير مىگويد: پرسيدم پناه بر خدا، نابينا(وارد محشر مىشود)؟ فرمود:
إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ أَعْمَاهُ عَنْ طَرِيقِ الْحَقِّ (2)
بله، خداوند او را از طريق حق، منحرف نموده است(به وسيله كارهاى خودش).
همچنين در وصاياى حضرت على عليه السلام آمده است:
«... وَ اللَّهَ اللَّهَ فِي بَيْتِ رَبِّكُمْ لَا تُخَلُّوهُ مَا بَقِيتُمْ فَإِنَّهُ إِنْ تُرِكَ لَمْ تُنَاظَرُوا» (3)
شما را به خدا، شما را به خدا! در مورد زيارت خانه پروردگارتان، مبادا از آن غفلت نموده، و رهايش سازيد كه خداوند قهار در اين صورت مهلت نداده و شما را به بلاى خود گرفتار مىسازد.
و در جاى ديگر مىفرمايد:
«لَا تَتْرُكُوا حَجَّ بَيْتِ رَبِّكُمْ فَتَهْلِكُوا ...» (4)
هرگز از حج خانه خدا غفلت نكنيد كه به سزاى آن گرفتار آمده و هلاك مىگرديد.
امام صادق عليه السلام هم در روايتى مىفرمايد:
«أَمَا إِنَّ النَّاسَ لَوْ تَرَكُوا حَجَّ هَذَا الْبَيْتِ لَنَزَلَ بِهِمُ الْعَذَابُ وَ مَا نُوظِرُوا. (1)
آگاه باشيد! هرگاه مردم زيارت خانه خدا را فراموش كنند، عذاب الهى به آنان فرا مىرسد و در اين زمينه به آنان مهلتى داده نمى شود.
2
أ
در اين قسمت به چند نمونه از انسانهاى پاك و منزهى كه توفيق و لياقت ديدار امام زمان(عج) را در مراسم با شكوه حج داشتهاند اشاره مىگردد، به اميد آن كه ما را نيز لايق اين ديدار نمايد.
تشرف در طواف
عدهاى از شاگردان حضرت آيتاللَّه اراكى «ره» از معظمله خواستند مطالبى را درباره داستان تشرف دخترشان به محضر امام عصر اروحنا فداه بيان كنند. ايشان فرمودند:
دخترم به احكام شرعى و دستورات دينى كاملًا آشنا و نسبت به اعمال شرعى پايبندند. من از دوران كودكى او تاكنون مواظب حالش بودم، تا اين كه چندى پيش مىخواست عازم مكه شود، ولى شوهرش نمىتوانست همراه او برود، و پسرش هم راضى نشد همراهىاش كند. سرانجام بر اين شد كه در معيت آيتاللَّه آقاى حاج آقا موسى زنجانى و خانواده ايشان مشرف شود. موقع خداحافظى، از تنهايى اظهار نگرانى مىكرد و مىگفت: با اين وضع چگونه اعمال حج را به جا آورم؟ به او گفتم كه ذكر «يا حفيظُ يا عليم» را زياد بگويد. ايشان خداحافظى كرد و به حج رفت.
روزى كه از سفر حج بازگشت، خاطرهاى براى من نقل كرد و گفت: هنگام طواف خانه خدا معطل ماندم، ديدم با ازدحام جمعيت نمىتوانم طواف كنم، لذا در كنارى به انتظار ايستادم، ناگهان صدايى شنيدم كه مىگفت: ايشان امام زمان است، متصل به امام زمان شده، پشت سر او طواف كن!
1) بحارالانوار، ج 99، ص 19، حديث 69، وسائل الشيعه، ج 8، ص 14.
ديدم آقايى در ميان جمعيت و پيشاپيش آنان در حركت است و مردمى دور او حلقه زدهاند، به طورى كه هيچ كس نمىتوانست وارد آن حلقه شود، من وارد شدم و دستم را به عبايش گرفتم و مكرر مىگفتم: قربان شما بروم و هفت بار دور خانه طواف كردم. آيتاللَّه اراكى رحمه الله در پايان فرمودند: من به صدق و راستى اين دختر قطع و يقين دارم و او اين داستان را براى كسى حتى آقاى حاج آقا موسى زنجانى هم نگفته بود. (1)تشرف در عرفات
حجةالاسلام والمسلمين آقاى انصاريان نقل كردهاند:
فردى بود به نام «محمد على اربابى تهرانى» كه با آقاى «شيخ رجبعلى خياط» بسيار نزديك بود، درباره سفرش به مكه مىگفت: شب نهم به عرفات رسيدم، در آن زمان عرفات بسيار تاريك بود و از چراغ دستى استفاده مىشد. ساعت 10 شب بود كه پيوسته متذكر حضرت امام عصر «عج» بودم، البته نه براى زيارتشان؛ چرا كه خود را لايق زيارت ايشان نمىدانستم. بيرون چادر متذكر بودم در حالى كه هيچ كس حضور نداشت، ولى صدايى به زبان فارسى شنيدم كه گفت: آقاى حاج محمد على! برگشتم با يك چهره نورانى، روحانى و آسمانى مواجه شدم، گفت: بيا كنار دست من. گفتم:
چَشم و در حقيقت به سوى ايشان كشيده شدم، كنارش نشستم. فرمود: امشب شب عرفه است، زيارت حضرت سيدالشهداء وارد است، دلت مىخواهد من يك زيارت بخوانم؟ حاج محمّد على گفت: من از كودكى زيارتهاى معروف را شنيده بودم و با آنها آشنايى داشتم و مضامين و كلمات آنها را مىدانستم، به ايشان گفتم كه خيلى دوست دارم. حدود يك ساعت زيارتى را خواند كه تا آن زمان نشنيده بودم. كلمه به كلمه كه مىخواند، من حفظ مىكردم و تا آخر به حافظهام سپرده شد. گريه كردن آن شخص هم غير قابل توصيف بود. پس از زيارت خداحافظى كرد و رفت. هر قدر از من دور مىشد، زيارت هم از خاطرم مىرفت تا اينكه به كلى آن را فراموش كردم. از مكه به كاظمين رفتم و كنار راه آهن ايستاده بودم، ناگاه همان شخص را ديدم. نزديك آمد، سلام كرد و گفت: به تهران كه رفتى، سلام مرا تنها به آقا شيخ محمد حسن طالقانى برسان (2).
مىگفت: وقتى به تهران آمدم و نزد آقا شيخ محمد حسن رفتم و قضيه را نقل كردم، ايشان بسيار گريست و مرا متوجه كرد كه آن شخص امام عصر(عج) بوده است، در حالى كه من نه در عرفات و نه در كاظمين آن بزرگوار را نشناخته بودم. (1)تشرف در راه مسجدالحرام
مرحوم حجةالاسلام والمسلمين آقاى هادى مروى نقل كردند:
«آيتاللَّه شيخ راضى نجفى تبريزى» ابوالزوجه شهيد حاج شيخ عباس شيرازى، با شنيدن شهادت ايشان بسيار ناراحت شد و مىگفت: نمىتوانم شهادت حاج شيخ عباس شيرازى را باور كنم.
خيلى ناآرام بود و گريه مىكرد، زمينهاى فراهم گرديد كه ايشان به حج مشرف شد و پس از بازگشت، داستانى را نقل كرد. گفت: خداوند عنايت كرد و در كاروانى كه نزديك حرم مستقر بود، قرار گرفتم(چون پايش ناراحت بود و با عصا راه مىرفت) در ساعات ميان 9 تا 10 كه وقت خلوتى است به مسجدالحرام رفتم، روزهاى هفتم و هشتم ذيحجه بود و همه زائران به مكه آمده بودند و خيابانها شلوغ بود. يك بار كه به طرف حرم مىرفتم، ديدم هيچ كسى در خيابان نيست، ماشين ديده مىشود، ولى كسى در داخل آنها نيست، تعجب كردم كه خيابانهاى شلوغ همه روزه، چرا امروز خلوت است. در همين فكر بودم كه ناگاه ديدم فردى از روبرو مىآيد، نعلين مردانهاى در پا و نقابى بر چهره داشت. به محض اينكه خواستم سئوالى بكنم، مثل كسى كه برق او را گرفته باشد، خشكم زد. در مقابلم ايستاد و هيچ حركتى نتوانستم بكنم. نقاب را تا بالاى ابرو بالا زد، وقتى چشمم به آن صورت زيبا افتاد، مكرر گفتم: ماشاءاللَّه، لاحول ولاقوه الا باللَّه. اين جمله را چند بار تكرار كردم و مبهوت جمال ايشان شدم. سپس نقاب را انداخت و من دوباره غوغاى جمعيت را ديدم.
در جلسه بعد، يكى از منسوبين از ايشان پرسيد چه درخواستى از خدا كرده بودى كه اين ماجرا برايت رخ داد؟ گفت: وقتى چشمم به كعبه افتاد، بىاختيار اين جمله بر زبانم جارى شد كه «اللَّهُمَ ارِني الطَّلْعَةَ الرَّشيدَة، وَ الْغُرَّةَ الْحَميدَة ...» و آنگاه افزود: خيلى غصه خوردم كه اى كاش غير از «رؤيت»، «تكلم» را هم خواسته بودم. چون در مرتبه اوّل كه چشم انسان به كعبه مىافتد، هر آرزويى كه داشته باشد اجابت مىشود. (2)
3
أ
قرآن به عنوان بزرگترين كتاب آسمانى از سوى آفريدگار جهان بر كاملترين انسانها در طول تاريخ انسانيت، يعنى حضرت محمّد بن عبداللَّه صلى الله عليه و آله نازل گرديده، لذا بر همه مسلمانان در همه اعصار لازم است نسبت به فراگيرى قرآن اوّلًا و فهم معانى و مفاهيم قرآن ثانياً و مهمتر از همه، عمل به قرآن توجه نمايند. از فضيلتهايى كه هر مسلمان در طول زندگىاش مىتواند براى خود كسب و آن را به عنوان ذخيرهاى معنوى حفظ كند و با خود به عالم باقى ببرد، تلاوت و انس با قرآن است. تلاوت و قرائت قرآن گاهى به مناسبت زمان، مانند ماه مبارك رمضان و نيز به مناسبت مكان مانند مكّه مكرمه و مسجدالحرام يا مدينه منوّره و مسجد نبوى، كه مهبط وحى بودهاند، فضيلت بيشترى پيدا مىكند. قرآن يكى از موهبتهاى بزرگ الهى و نعمتهاى ارزشمند خداوند بر مسلمانان است، نگاه به خطوط قرآن هم عبادت محسوب مىشود، قرآن عِدل عترت است، پس نگاه به امام عليه السلام و قرآن و كعبه همه داراى فضيلت و ثواب است و شايسته است كه زائرين عزيز حرمين شريفين در كسب اين فضيلت سعى بليغ داشته باشند و از اين فيض سرشار الهى محروم نشوند و از اين اقيانوس بيكران معرفت الهى فيض و فضيلت برگيرند.
شرافت دو شهر مكه و مدينه به خاطر وجود نورانى رسول خداست «لا أُقْسِمُ بِهذَا الْبَلَدِ* وَ أَنْتَ حِلٌّ بِهذَا الْبَلَدِ» (1)
، مىفرمايد: اين شهر به خاطر وجود پرفيض و بركت تو چنان عظمتى به خود گرفته، آرى ارزش سرزمينها به ارزش انسانهاى مقيم در آن است. در زيارت نامه آن حضرت مىخوانيم «وَ عَظَّمْتَ بِهِ الْبِلاد» (2)
خداوند بلاد را به خاطر وجود رسول خدا عليه السلام تشرف بخشيد.
گاهى فضيلت تلاوت قرآن به خاطر زمانى است مانند آن كه امام سجاد عليه السلام درباره ماه مبارك رمضان مىفرمايد: «وَ وَفِّقْني فيهِ لِقَراءَةِ آياتِكَ» (3)
و گاهى به خاطر مكان است كه فرمودند كسى كه در
مكه معظمه، از جمعهاى تا جمعه ديگر قرآن را ختم كند گويى تا آخر عمر تلاوت قرآن كرده است.
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله فرمود:
«انَّ لِرَبِّكُمْ فِى ايَّامِ دَهْرِكُمْ نَفَحات الا فَتَعَرَّضُوا لَها». (1)
در ايام عمر خود، لحظهها و نفخههاى بهشتى و رحمانى براى شما رخ مىدهد، مواظب باشيد كه آنها را غنيمت شماريد و از آنها بهرهگيريد.
اما نكاتى چند در مورد قرآن:
پيامبر اكرم فرمودند:
«فَضْلُ الْقُرآنِ عَلى سائِرِ الْكَلامِ كَفَضْلِ اللَّهِ عَلى خَلْقِهِ» (2)
، فضيلت قرآن بر ديگر كلامها مثل فضيلت خدا بر مخلوقات اوست.
تلاوت قرآن: پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله فرمودند:
«أَنَّ لِتالي آيَةٍ مِنْ كِتابِ اللَّهِ خَيْرٌ مِنْ تَحْتِ الْعَرْشِ الى تَخُوم الْعَرشِ الى تَخُوم السُّفْلى»؛ براى تلاوت كننده آيهاى از قرآن ارزش و ثوابى بهتر از آنچه زير عرش تا زمين است وجود ندارد.
استماع قرآن: امام صادق عليه السلام فرمودند:
«مَنِ اسْتَمَعَ حَرْفاً مِنْ كِتَابِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ مِنْ غَيْرِ قِرَاءَةٍ كَتَبَ اللَّهُ لَهُ حَسَنَةً وَ مَحَا عَنْهُ سَيِّئَةً وَ رَفَعَ لَهُ دَرَجَةً» (3)
؛ كسى كه حرفى از كتاب خدا را بدون قرائت بشنود خداوند براى او يك حسنه نوشته و يك گناه او را محو و يك درجه او را رفيع گرداند.
تعليم قرآن: امام صادق عليه السلام فرمودند:
«يَنْبَغِي لِلْمُؤْمِنِ أَنْ لَا يَمُوتَ حَتَّى يَتَعَلَّمَ الْقُرْآنَ أَوْ أَنْ يَكُونَ فِي تَعَلُّمِهِ» (4)
براى مؤمن شايسته است كه نميرد تا اينكه قرآن را بياموزد يا در حال فراگيرى آن باشد.
موضوع قرآن: خداوند در قرآن مىفرمايد:
«ذلِكَ الْكِتابُ لا رَيْبَ فِيهِ هُدىً لِلْمُتَّقِينَ» (5)
؛ اين كتاب با عظمتى است كه شك در آن راه
ندارد و مايه هدايت پرهيزكاران است.
مقدار قرائت قرآن:
خداوند در قرآن مجيد مىفرمايد:
«فَاقْرَؤُا ما تَيَسَّرَ مِنَ الْقُرْآنِ» (1)
؛ به اندازهاى كه براى شما آسان و بىمشقت باشد، قرآن بخوانيد.
چگونگى قرائت قرآن:
خداوند در قرآن مجيد مىفرمايد:
؛ قرآن را با تأنى و وضوح تلاوت كن.
؛ زمانى كه قرآن قرائت مىشود گوش فرا دهيد و ساكت باشيد، تا مورد رحمت خداوندى قرار گيريد.
آثار قرائت قرآن:
خداوند در قرآن مجيد مىفرمايد:
«وَ إِذا تُلِيَتْ عَلَيْهِمْ آياتُهُ زادَتْهُمْ إِيماناً وَ عَلى رَبِّهِمْ يَتَوَكَّلُونَ» (4)
؛ زمانى كه آيات خداوند بر آنها تلاوت مىشود، ايمان مؤمنين، زياد و بر پروردگارشان توكل مىكنند.
امام صادق عليه السلام از پدر بزرگوارشان نقل مىكنند كه:
«اغْتَنِمُوا الدُّعَاءَ عِنْدَ خَمْسِ مَوَاطِنَ عِنْدَ قِرَاءَةِ الْقُرْآنِ وَ عِنْدَ الْأَذَانِ وَ عِنْدَ نُزُولِ الْغَيْثِ وَ عِنْدَ الْتِقَاءِ الصَّفَّيْنِ لِلشَّهَادَةِ وَ عِنْدَ دَعْوَةِ الْمَظْلُومِ فَإِنَّهُ لَيْسَ لَهُ حِجَابٌ دُونَ الْعَرْشِ». (5)
دعا را در پنج وقت غنيمت شمريد(كه نزديك اجابت باشد.)
در وقت قرائت قرآن.
در وقت گفتن اذان.
در وقت نزول باران.
در وقت برخورد دو لشگر(حق و باطل).
در وقت دعاى مظلوم.
«تلبيه» (1)يعنى «لبيك گفتن» و بنابر اصح آن است كه هنگام محرم شدن بگويد: «لَبَّيكَ، اللَّهُمَّ لَبَّيْكَ، لَبَّيكَ لا شَريكَ لَكَ لَبَّيكَ» و به اين مقدار اگر اكتفا كند، محرم شده و احرامش صحيح است، و احتياط مستحب (2)آن است كه پس از آن كه چهار «لبيك» را گفت، بگويد:
«انَّ الْحَمْدَ وَ النِّعْمَةَ لَكَ وَ الْمُلْكَ لا شَريكَ لَكَ لَبَّيْكَ». (3)
صحيح گفتن «قدر واجب از لبيك» واجب است، همانطور كه صحيح گفتن «تكبيرة الاحرام» در نماز واجب است. (4)وجه تسميه تلبيه
امام باقر عليه السلام در پاسخ اين پرسش كه چرا تلبيه را «تلبيه» نام نهادهاند، فرمود: اجابتى بود كه موسى عليه السلام، پروردگارش را بدان پاسخ داد. (5)امام صادق عليه السلام در پايان پاسخ به پرسشى درباره «اشعار بُدْن» (6)كه در برخى از اقسام حجّ به منزله «تلبيه» است، فرمود: «... فاشعِرها مِنَ الجانِبِ الَايَمنِ مِن سنامِها ثُمَّ قُل: «بِسمِ اللَّهِ، اللَّهُمَّ مِنكَ وَ لَكَ،
1) به معناى اجابت مكرر و اطاعت مؤكد است، يعنى: بله، اى پروردگار من، آماده به خدمتم، بله اى خالق و رازق من، ايستادهامدر حضور، حج برنامه تكامل، سيد محمد ضياءآبادى، ص 196 به نقل از المنجد و ص 100 تلخيص شده كتاب فوق.
2) به نظر تعدادى از مراجع احتياط واجب است.
3) و اگر بخواهد احتياط بيش تر بكند، پس از گفتن «تلبيه» جملات ديگرى را نيز مستحب است بگويد، كه تفصيل آن در ص 141 مناسك محشى، آمده است.
4) مناسك محشى(مسأله 260- 259) ص 141- 142
5) وسايل الشيعه، ج 12، ص 375، علل الشرايع، ص 418.
6) اشعار، اختصاص به شترهاى قربانى دارد كه سمت راست كوهان شتر را اندكى شكافته و خون آن را بر بدن شتر مىمالند.
اللَّهُمَّ تَقَبَّلْ مِنّى ...» (1)
اين حديث ناظر به اين حقيقت است كه مقصود از حجّ، ديدار خداست و طرد هر آنچه غير خدا است. (2)حكمت تلبيه
تلبيه در حج، طرد كننده هر جاهليتى است كه بوده و هست. و درهم شكننده هر بت جاهلى است كه تراشيده شده و يا هر نشانه شرك آلوده جاهلى كه تراشيده مىشود و خلاصه كوبنده هرگونه باطل قديم و جديد است.
لبيك حج در روزگار جاهليت، نداى شرك و بانگ «وثنيّت» بود. زيرا عمل و رفتار و «تلبيه» آنها، چنانكه امام صادق عليه السلام فرموده است، چيزى جز «شرك» نبوده است!. (3)زيرا مشركان با اين تلبيه، وجود شريك را براى خدا اثبات مىكردند، هر چند كه اين شريك نيز مِلك خود او بود، بر خلاف لبيك در اسلام كه نمودار توحيد است. (4)راز عرفانى تلبيه
احرام و لبيك گفتن به معناى پاسخ دادن به نداى وحى و اجابت دعوت الهى است. لذا حجگزاران راستين، در هنگام تلبيه بر خود مىلرزيدند و مىگفتند: مىترسيم به ما گفته شود: به درستى به نداى حجّ، پاسخ ندادى «لا لَبَّيْكَ وَ لا سَعْدَيْكَ» (5)
سرّ تلبيه، زبان به حق و طاعت گشودن و از گفتار باطل ومعصيت رستن است، نه در محدوده زمانى حج و عمره بلكه براى هميشه، زيرا زبان، جِرمش اندك ولى جُرمش زياد است. (6)زبان «قليلُ الجِرم و كَثيرُ الجُرم» است، جِرم آن كوچك و جُرمش زياد است، گناهان فراوانى به وسيله زبان انجام مىگيرد، از انكار لسانى تا مسأله غيبت، تهمت، دروغ، افترا، مسخره كردن و ...
1) وسائل الشيعه، ج 8، ص 199.
2) صهباى حجّ، آيتاللَّه جوادى آملى، ص 373.
3) عن ابى عبداللَّه عليه السلام قال: كانت قريش تلطّخ الاصنام التى كانت حول الكعبة بالمسك و العنبر، و كان يَغوث قبال الباب و كان يعوق عن يمين الكعبة، و كان نسر عن يسارها و كانوا اذا دخلوا، خرّوا سجّداً ليغوث و لا ينحنون، ثم يستديرون بحيالهم الى يعوق ثم يستديرون بحيالهم الى نسر ثم يلبون فيقولون: «لبيك اللهم لبيك، لبيك لا شريك لك، الا شريك هولك تملكه و ما ملك»، كافى ج 4، ص 542.
4) صهباى حج، آيتاللَّه جوادى آملى، ص 6- 375.
5) بحار الانوار، ج 47، ص 16 و ج 64، ص 337.
6) صهباى حجّ، ص 8- 377.
لبيك گفتن در حال احرام نيز به اين معناست كه خدايا! من هر چه كه حق است به آن گويا هستم و از هر چه كه باطل است زبانم را مىبندم، لبيك گفتن تطهير زبان است از هر چه كه معصيت است.
راز لبيك گفتن اين است كه خدايا از اين لحظه متعهد مىشوم هر چه را كه طاعت تو است بر زبان جارى كنم و از هر چه كه معصيت است زبانم را ببندم. شهادت دروغ، معصيت است، انسان محرم و حج گزار هرگز شهادت دروغ نمىدهد، غيبت نمىكند، دروغ نمىگويد، تهمت نمىزند، كسى را با زبان مسخره نمىكند و در هنگام داد و ستد خلاف نمىگويد، زبان زائر بيت اللَّه، زبان طاهر است. (1)سِرّ لبيك گفتن، زبان به اطاعت گشودن و براى هميشه از معصيت بستن است، آن هم نه تنها در محدوده محور حج و عمره كه براى هميشه. (2)امام صادق عليه السلام مىفرمايد:
«اذا اكتَسَبَ الرَّجُلُ مالًا مِن غَيرِ حِلَّةٍ ثُمَّ حَجَّ فَلَبّى نودِيَ لا لَبَّيْكَ وَ لا سَعْدَيكَ وَ ان كانَ مِن حِلّة فَلَبّى نُودى لَبَّيكَ وَ سَعدَيكَ.» (3)
هرگاه كسى مال غير حلال به دست آورد، سپس عازم حج گردد، هنگام لبيك گفتن جواب مىآيد نه «لبيك» و نه «سعديك»، اما اگر با پول حلال به حج برود هنگام تلبيه جواب مثبت مىآيد و مىگويد «لبيك و سعديك».
تلبيه باصداى بلند و تكرار آن
روايات متعددى استحباب تلبيه را مورد تأكيد قرارداده است، بنابراين چنانچه زائر خانه خدا كه با حالت معنوى احرام در مسير مكه گام برمىدارد، تا آنجا كه مىتواند با گفتن ذكر تلبيه از اجر معنوى مشخص شده بهرهمند گردد.
در «مستدرك» از فقهالرّضا نقل شده است كه امام رضا عليه السلام فرمود:
«وَ اكْثِر مِنَ التَّلْبِيَةِ(الى ان قال) رافِعَاً صَوتَكَ وَ قَدْ رُوِىَ عَنْ رَسولِ اللَّه صلى الله عليه و آله انَّهُ قالَ: اتانى جَبرَئيلُ فَقالَ مُرْ اصحابَكَ انْ يَرفَعوا اصواتَهم بِالتَّلبِيَةِ فَانَّهُ شِعارُ الحَجِّ» (4)
زياد تلبيه بگو و صدايت را در هنگام تلبيه بلند كن، به تحقيق كه از رسول خدا صلى الله عليه و آله روايت
شده كه فرمود: جبرئيل آمد و گفت: اصحابت را وادار كن كه در وقت تلبيه صدايشان رابلند كنند، كه تلبيه شعار حج است.
در روايتى پيامبر صلى الله عليه و آله فرمودند:
«ما مِنْ مُلَبٍّ الَّا لَبّى ما عَن يَمينِهِ وَ شِمالِهِ مِنْ حَجَرٍ وَ شَجَرٍ اوْ مَدَرٍ حَتّى تَنْقَطِع الارضُ مِن ها هُناوَ هاهُنا» (1)
هيچ لبيك گويى، لبيك نمى گويد مگر آن كه تمام چيز هايى كه درسمت راست و چپ او قرار دارند، از سنگ و درخت و كلوخ با او لبيك گويند، تا آن كه زمين را از اين جا و آنجا پشت سر گذارد.
يادآورى
بديهى است در صورتى كه بلندى صداى تلبيه مانع حضور قلب ديگران شود، اين اقدام پسنديده نيست، چراكه بعضاً در مسجد شجره ويا جحفه وياساير مواقيت گروههاى مختلف اجتماع كرده و بعضاً مدتهاى طولانى در حالى كه در داخل مسجد در حال حركت هستند به ذكر تلبيه ادامه مىدهند و زائران ديگر از شنيدن تذكرات اخلاقى روحانيون بزرگواربى بهره مىمانند.
زياد تلبيه گفتن
در مورد پيامبر صلى الله عليه و آله نقل شده است:
«انَّ النَّبىَّ صلى الله عليه و آله كانَ يُكْثِرُ مِنَ التَّلْبِيَةِ» (2)
؛ آن حضرت لبيك را زياد تكرار مىكردند.
البته تكرار تلبيه، بايد با ديدن خانههاى مكه قطع شود، در روايتى امام صادق عليه السلام فرمودهاند:
«الْمُتِمَتِّع اذا نَظَرَ الى بُيُوتِ مَكَّةَ قَطَعَ التَّلْبِيَةَ» (3)
آنكه حج تمتع مىگزارد، هرگاه چشمش به خانه هاى مكه مىافتد لبيك گويى را قطع كند.
جابر بنِ عبداللَّه انصارى (1)
جابر بن عبداللَّه، پانزده سال پيش از هجرت در مدينه به دنيا آمد. از طايفه خزرجيان بود. او و پدرش عبداللَّه بن حرام از پيشتازان اسلام بودند، پدرش در جنگ احد به شهادت رسيد. جابر از مسلمانان پيش از هجرت و از اصحاب با فضيلت رسول خدا بود كه در 19 غزوه، از جمله جنگ بدر در ركاب پيامبر صلى الله عليه و آله حضور داشت، در جنگ صفين نيز در ركاب حضرت على عليه السلام جنگيد. اين محدث بزرگ شيعه در اواخر عمر نابينا شده بود و با همان حال، همراه عَطيّه عوفى به زيارت قبر امام حسين عليه السلام به كربلا آمد، در فرات غسل كرد و خود را معطر ساخت و به طرف قبر سيدالشهداء رفت و بر تربت آن امام شهيد، سخنان سوزناك و شوق انگيزى بر زبان آورد؛ آيا دوست، پاسخ دوستش را نمىگويد؟
حبيب لا يجيبُ حَبيبه؟ سپس رو به اطراف قبر كرد و به شهداى ديگر سلام داد.
وى در كوچه هاى مدينه به دنبال امام محمد باقر عليه السلام مىگشت، وقتى خدمت آن حضرت رسيد، سلام رسول خدا را به او رسانيد، آخرين فرد از حاضران در «پيمان عقبه» بود و تا آن هنگام زنده مانده بود. بدن او را به جرم دوستى اهل بيت، در زمان حجاج داغ نهادند. جابر در سال 78 هجرى، در ايام عبدالملك مروان در سن نود و چند سالگى در حالى كه نابينا بود از دنيا رفت و در بقيع به خاك سپرده شد. (2)
«جبل الرحمه» در شمال شرقى عرفات، قرار دارد. اين كوه مستقل از كوههايى است كه منطقه را در حصار خود گرفتهاند. (1)جبلالرحمه در نزد مردم به «جبل عرفات» معروف است. اين كوه نسبت به كوههاى پيرامون خود كوچكتر است.
مرآة الحرمين مىنويسد: بلندى اين كوه 30 متر و طول آن حدود 300 متر مىباشد كه با پلههاى نامنظم و بزرگ به بالاى آن مىتوان رسيد. در نيمههاى پلهها و در سمت راست كسى كه به سمت بالا در حركت مىباشد، فضاى هموارى به طول 15 متر و عرض 10 متر قرار دارد كه بدان «مسجد ابراهيم» مىگويند. (2)روايت شده است كه رسول خدا صلى الله عليه و آله خطبه حجةالوداع را بر فراز اين كوه ايراد كرد.
احكام جبل الرحمه
در فقه شيعه، در زمان وقوف كه در روز نهم ذىحجه از ظهر شرعى تا مغرب شرعى است، صعود به كوه عرفه «كراهت» دارد.
امام خمينى قدس سره در پاسخ به اين سئوال كه: «كراهت صعود به جبل الرحمه آيا قبل از نيت وقوف به عرفات است يا بعد از آن» مىفرمايد:
«در وقت وقوف؛ كراهت دارد كه از جبل بالا رود» (3)اسحاق بن عمّار از امام كاظم عليه السلام سئوال مىكند: وقوف بر جبل الرحمه در نظر شما محبوبتر است يا سرزمينهاى پايين كوه؟ فرمودند: وقوف در دامنه كوه. (4)
از امام صادق عليه السلام روايت شده است كه تمام سرزمين محل وقوف است. لكن بهترين مكان براى وقوف، پايين كوه مىباشد. (1)در هر صورت بنا بر مشهور بين فقها، بعد از ظهر روز عرفه بالا رفتن از اين كوه، مكروه است.
امام صادق عليه السلام در روايت ديگر فرمود: همه سرزمين عرفات، محل وقوف است لكن بهترين مكان براى وقوف، پايين كوه است. «عَرَفَاتٌ كُلُّهَا مَوْقِفٌ وَ أَفْضَلُ الْمَوْقِفِ سَفْحُ الْجَبَلِ» همچنين در حديث ديگرى فرمود: هر چه به جبل الرحمه نزديكتر باشد بهتر است. «عَرَفَاتٌ كُلُّهَا مَوْقِفٌ وَ ما قرب مِنْ الْجَبَلِ فَهُوَ افْضَل» (2)
صعود عرفانى
شايسته است در روز عرفه، حج گزار، دعايى را كه سالار شهيدان حسين بن على عليه السلام در جانب چپ اين كوه، رو به كعبه ايستاد و خواند، بخواند. (3)امام سجاد عليه السلام فرمود: «راز بالاى كوه رحمت رفتن اين است كه انسان بداند نسبت به هر زن و مرد مسلمان رئوف و مهربان بوده و متولى هر زن و مرد مسلمان است. گرچه خداى سبحان نسبت به همگان ولايت تكوينى دارد و او ولىّ همه است. (4)هُنالِكَ الْوِلايَة للَّهِ الْحَقّ. (5)
معناى جُحفه
«جُحفه» در اوائل اسلام محل آبادى بوده كه بعدها در اثر سيل ويران شده و چون محلى را كه سيل ويران كند در زبان عربى «جُحفة» (6)گويند، از اين روى، محلّ مزبور را كه
مورد اجحاف سيل قرار گرفته است «جحفه» ناميدند، (1)زيرا به ساكنان خود اجحاف نموده است.
در نگاهى ديگر، جُحفه به لحاظ اتساع وادى، (2)به «مَهيَعه» موسوم بوده و «مَهيَع» به معناى راه وسيع است. چنانكه در صلوات مروى از حضرت امام سجاد عليه السلام كه در همه روزهاى ماه شعبان، هنگام زوال آفتاب و نيز در شب نيمه آن ماه، قرائت مىشود، چنين آمده است. «وَاجْعَلْهُ لى شَفيعاً مُشَفَّعاً وَ طَريقاً الَيكَ مَهْيَعاً» (3)
در حديثى كه از امام صادق عليه السلام نقل شده است از قول پيامبر صلى الله عليه و آله مىفرمايد:
«... وَ وَقَّتَ لِأَهْلِ الْمَغْرِبِ الْجُحْفَةَ وَ هِيَ مَهْيَعَة» (4)
پيامبر صلى الله عليه و آله براى اهل مغرب، «جحفه» را كه نزد ما به عنوان «مهيعه» ثبت شده است به عنوان ميقات، تعيين كرد.
موقعيت ميقات جحفه
جحفه در فاصله 156 كيلومترى مكّه (5)نام محلّى است كه در شمال غربى مكّه و جنوب شرقى غديرخم قرار دارد. (6)جحفه روستاى بزرگى است كه تپههاى مرتفع و بلندى دارد و در مسير راه مدينه به مكّه واقع شده است. در نزديكى جحفه غدير خم با فاصله سه ميل(5760 متر) واقع شده كه چشمهاى در آن جارى است و به همين جهت درختان زيادى در آنجا وجود دارد.
رسول خدا صلى الله عليه و آله در بازگشت از حجةالوداع، در جحفه، على بن ابىطالب عليه السلام را به مقام وصايت خود معرفى كرد و فرمود:
«مَنْ كُنتُ مَولاهُ فَهذا عَلىٌّ مَولاه ...» (1)
احكام جحفه
«بدان كه محلّ احرام بستن براى عمره تمتع كه آن را ميقات مىنامند، مختلف مىشود به اختلاف راههايى كه حجاج از آن راهها به طرف مكّه مىروند، آن پنج محّل است». (2)«... پنجم جحفه است و آن ميقات كسانى است كه از راه شام به مكه مىروند». (3)سئوالى از امام خمينى قدس سره شده است، بدين گونه كه:
نظر به اين كه مسجد جحفه و مسجد تنعيم اخيراً تخريب و بازسازى شده و وسعت يافته است، آيا حجاج يا معتمرين بايد حتماً در حدود مسجد قبلى، محرم شوند و يا محرم شدن در تمام مسجد فعلى معتبر است؟
امام قدس سره مىفرمايد:
ميقات در جحفه، خصوص مسجد نيست و از هر جاى جحفه مىتوانند محرم شوند ....
بنابراين در صورت توسعه مسجد، با صدق جحفه اشكال ندارد ... (4)جحفه دومين ميقات است كه رسول خدا صلى الله عليه و آله براى اهل مصر و شامات و كسانى كه از آن مسير به سوى مكه مىآيند، تعيين فرموده است. (5)در علّت نامگذارى جحفه گفتهاند: در جاهليت «عبيد بن عوص بن آدم بن سام بن نوح عليه السلام» با فرزندان خويش در اين نقطه سكونت داشتهاند، ولكن سيلى آنها را هلاك نمود، پس از آن آنجا را جحفه ناميدند، زيرا به ساكنان خود اجحاف نمود.
ميقات جُحفه در زمان رسول خدا صلى الله عليه و آله مورد عنايت صحابه بوده، همانگونه كه در سال ششم هجرت درجريان غزوه حديبيه، عدهاى از ياران آن حضرت در «ذوالحليفه» احرام خود را به تأخير انداختند و در جحفه محرم شدند. (6)در گذشته جُحفه فاقد هرگونه امكانات اعم از سرويسهاى بهداشتى و ... بوده و صرفاً يك چهار ديوارى كوچك، بدون سقف و چند حلقه چاه، براى استفاده زائران وجود داشت، لكن در دو دهه اخير تحولات رفاهى چشمگيرى را در آن محل شاهد هستيم.
1) فصلنامه ميقات حج، شماره 6، ص 146.
2) مناسك محشى، مسأله 200، ص 113.
3) همان، ص 115.
4) مناسك محشى، مسأله 236، ص 131.
5) امام صادق عليه السلام مىفرمايد: «... فانّ رسول اللَّه عليه السلام وقّت لاهل المدينة ذا الحليفة، و لاهل المغرب، الجحفة ...» وسائل الشيعه، ج 8، ص 229.
6) المغازى، واقدى، ج 2، ص 574
4
أ
از جمله محرمات احرام كه فقهاى عالى مقام به استناد آيات و روايات آن را از محرمات احرام بر شمردهاند، جدال است. در آيه شريفه قرآن آمده است: «فَمَنْ فَرَضَ فِيهِنَّ الْحَجَّ فَلا رَفَثَ وَ لا فُسُوقَ وَ لا جِدالَ فِي الْحَجِّ» (1)
كسانى كه(با بستن احرام و شروع مناسك حج)، حج را برخود واجب كردهاند، بايد بدانند كه در اثناى حج، آميزش جنسى با زنان و فسوق و جدال روا و جايز نيست.
معناى جدال
جدال، به معناى گفتگويى توأم با نزاع و به عبارتى پيكار لفظى همراه با لجاجت و خصومت است.
صاحب مجمع البحرين مىگويد: «جدال عبارت است از مقابله دليل با دليل كه گاهى با لجاجت و خصومت همراه مىشود.» (2)در لسان العرب آمده است: «جدال به معناى زيادهروى در خصومت به كار مىرود. (3)صاحب كتاب مفردات مىنويسد: «جدال و گفتگو بر سبيل منازعه و برترىجويى بر يكديگر است.»
مرحوم علامه طباطبايى مىفرمايد: «وَالجِدالُ: الْمِراءُ فِى الْكَلام»، جدال به معناى ستيزگى كردن و لجبازى در گفتار و بحث است. (4)بر اساس اين تعاريف جدال همراه با بحث و گفت و گو براى اثبات يا نفى مطلبى است كه هر طرف براى اثبات حرف خود و يا ابطال نظر طرف مقابل دليل اقامه مىكند، اما از روال طبيعى بحث و گفت و گو خارج مىشود و به لجاجت و خصومت مىانجامد.
در روايات ويژگى ديگرى نيز براى جدال آمده است و آن اين است كه از نام خداوند در اين خصومت، به عنوان وسيله و ابزار بهره گرفته شود.
امام صادق عليه السلام مىفرمايد:
«وَالجدَالُ هُوَ قَولُ الرَّجُلِ لا وَ اللَّهِ وَ بَلى وَ اللَّهِ وَ سِبابُ الَّرجل الرَّجُلَ» (1)
جدال آن است كه بگويد «لا واللَّه» و «بلى واللَّه» و يا سبّ ديگرى را بگويد. از قيد «سباب» جدل همراه با خصومت فهميده مىشود و مراد از «لا و اللَّه» و «بلى و اللَّه» يعنى اصرار بر اثبات حرف خود و ابطال حرف مقابل با استفاده از لفظ جلاله «اللَّه»، البته جدال به شيوه نيكو مورد تأييد است. (2)انواع جدال
جدال بر دو گونه است؛ جدال به حق و جدال باطل، كه اولى ممدوح و دومى مذموم است. قرآن مجيد در يكجا مىفرمايد: «وَ جادِلْهُمْ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ» (3)
؛ به آنها به طريقى كه نيكوتر است استدلال و مناظره كن.
در اينجا پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله مأمور به جدال به حق شده و آن را در كنار حكمت و موعظه حسنه قرار داده است، و جدال باطل همان است كه در آيات ديگر قرآن آمده (4)و افراد لجوج و متعصب گرفتار آن مىشوند و روشنترين دلايل حق را با ستيزهجويى انكار مىكنند. (5)در كتاب شريف كافى روايتى در ارتباط با معناى آيه «فَلا رَفَثَ وَ لا فُسُوقَ وَ لا جِدالَ فِي الْحَجِّ» از امام صادق عليه السلام نقل مىكند:
«... وَالجدَالُ قَولُ الرَّجُلِ «لا وَ اللَّهِ وَ بَلى وَ اللَّهِ» (6)
؛ جدال آن است كه بگويد «لا واللَّه، بلى واللَّه»
امام عليه السلام در پاسخ شخصى كه در ارتباط با شرائط صحت احرام پرسيد، فرمود: آنگاه كه محرم گشتى بر تو باد به تقواى الهى و ياد خداوند و سخن اندك، مگر در مسير خير و نيكويى، زيرا كمال حج و عمره آن است كه انسان زبان خود را مگر در كلام خير محفوظ و نگه دارد. خداوند مىفرمايد: «الْحَجُّ أَشْهُرٌ مَعْلُوماتٌ فَمَنْ فَرَضَ فِيهِنَّ الْحَجَّ فَلا رَفَثَ وَ لا فُسُوقَ وَ لا جِدالَ فِي الْحَجِّ» (7).
حالت احرام، يك حالت فوقالعاده معنوى و روحانى است كه انسان را به سوى قرب خدا مىبرد، به همين دليل بسيارى از كارهاى مباح در احرام ممنوع است، و يكى از كارهاى حرام، كه به هنگام
1) وسايل الشيعه، ج 9، ص 108
2) پيش درآمدى بر فرهنگ نامه اسرار و معاريف حج، ص 138
3) سوره نحل، آيه 125.
4) يكى از آن آيات آيه سوّم سوره حج «وَ يَتَّبِعُ كُلَّ شَيْطانٍ مَرِيدٍ»، آيه ديگر، سوره حج آيه 8 مىفرمايد: «وَ مِنَ النَّاسِ مَنْيُجادِلُ فِي اللَّهِ بِغَيْرِ عِلْمٍ وَ لا هُدىً وَ لا كِتابٍ مُنِيرٍ».
5) اخلاق در قرآن، آيتاللَّه مكارم شيرازى، ج 3، ص 278.
6) كافى، ج چهارم، ص 337.
7) بقره، آيه 197.
احرام حرمت مضاعفى دارد «جدال» است، گرچه معروف در ميان فقها اين است كه منظور از جدال گفتن «بلى واللَّه» يا گفتن «لاواللَّه» است(اولى را براى اثبات مطلبى و دوّمى را براى نفى مطلبى مىگويند) .... ولى بعيد نيست كه واژه جدال هر نوع مجادله و ستيزهجويى را در برگيرد و به هر حال منع از جدال در حال احرام نشان مىدهد كه اين كار با اين عبادت بسيار مهم روحانى سازگار نيست و انسان را شديداً از خدا دور مىكند.
به كاربردن جمله خبريه در آيه بالا كه مىگويد: جدال در حج وجود ندارد، بيانگر تأكيد بيشترى در اين موضوع است، گويى مىفرمايد: اين عمل با روح حج ابداً سازگار نيست. (1)مرحوم شيخ طوسى در اين زمينه مىفرمايد:
«وَ يَحْرُمُ ايضَاً عَليهِ الفِسقُ، وَ هُوَ الكِذْبُ، وَالجِدالُ، وَ هُوَ قَولُ الرَّجلِ: لا وَاللَّه وَ بَلى وَاللَّهِ». (2)
مرحوم شيخ مفيد در كتاب خود ضمن برشمردن برخى از محرمات احرام مىنويسد: و محرم بايد از جدال بپرهيزد، كه عبارت است از قول شخص كه سوگند ياد مىكند «واللَّه ما كان كذا»(به خدا سوگند چنين چيزى نبود و يا آن كار انجام نگرفت) و «واللَّه ليكونن كذا»(سوگند به خدا آن واقعه انجام پذيرفت و يا آن چيز قطعاً وجود داشت).
نظريه فقهى
حضرت امام مىفرمايد: در هر لغت و زبان و صيغه و شكلى كه مرادف «لاواللَّه» و «بلى واللَّه» باشد و سوگند دهنده و يا سوگند خورنده در مقام اثبات و يا نفى چيزى باشد، از مصاديق «جدال» شمرده و از محرمات احرام دانسته مىشود. بنابراين ساير «اسماء اللَّه» چون «رحمان»، «رحيم»، «خالق السماوات» را به لفظ جلاله، «واللَّه» يا «باللَّه» و يا «تاللَّه» ملحق نموده (3)و آخر الامر اين چنين فتوا مىدهند: سوگند به غير «اللَّه» از ديگر مقدسات، داخل در مفهوم جدال نيست. بنابراين از تروك و محرمات احرام به شمار نمىآيد، و در مسأله 27 باب «تروك الاحرام» به طور صريح فتوى مىدهند:
در مقام ضرورت و براى اثبات حق، و يا ابطال باطلى، هرگونه سوگند ولو سوگندى كه از مصاديق «جدال» و با لفظ جلاله باشد، جايز است.
بنابراين در حج بايد از گفتگوهاى بىنتيجه، و بحثها و كشمكشهاى بيهوده پاك باشد، زيرا محيطى است كه روح انسان بايد از آن نيرو بگيرد و يكباره از جهان ماده جدا شود و به عالم ماوراى ماده راه يابد.
5
أ
«جعرانه» نام منطقهاى در شمال شرقى مكه معظمه، در مسير طائف و در ابتداى درّه «سَرِف» مىباشد و فاصله اين منطقه تا مكّه حدود 29 كيلومتر است. (1)روايت شده است كه رسول خدا صلى الله عليه و آله پس از بازگشت از جنگ حُنين نزديك به پانزده روز در جعرانه توقف نمودند و غنايم جنگ با «هوازن» را ميان مردم تقسيم كردند. (2)در جعرانه مسجدى وجود دارد كه به «مسجد الرسول» معروف است، اين مسجد در سمت چپ وادى جعرانه، واقع است. مساحت فعلى مسجد 1600 متر مربع است. (3)عمره رسول خدا صلى الله عليه و آله از جعرانه
پيامبر صلى الله عليه و آله پس از بازگشت از جنگ حنين در سال هشتم هجرى در روز 18 ذىقعده همين سال، در جعرانه قصد عمره فرمودند و پس از احرام به سوى مكّه رفتند. (4)آن حضرت پس از انجام اعمال «عمره» در اواخر ماه ذىقعده يا اوايل ماه ذىحجه، وارد مدينه گرديدند.
احكام جعرانه
يكى از ميقاتهاى عمره مفرده، منطقه جعرانه است، ميقات عمره مفرده «ادنى الحّل» است و
1) جعرانه و هى موضع قريب من المكة و هى فى الحل و ميقات للاحرام و هى به تسكين العين و التخفيف و قد تكسر العين و تشتدّ الراء، لسان العرب، ج چهارم، ص 141. جعرانه به كسر جيم و عين و تشديد راء، اين كلمه با كسر جيم و سكون عين و تخفيف راء نيز آمده است. فرهنگ اعلام جغرافياى تاريخى در حديث و سيره نبوى، ص 111.
2) دائرة المعارف تشيع، ج 5، ص 374.
3) آثار اسلامى مكه و مدينه، ص 7- 146. در نيمه ذىالقعدة الحرام سال هشتم هجرت، پيامبر صلى الله عليه و آله از تقسيم غنائم حنين در نقطه جعرانه فارغ شد. فروغ ابديت، ج 2، ص 371. در كتاب تاريخ القويم آمده است: الجعرانة موضع الذى احرم منه النبى صلى الله عليه و آله لما رجع من الطائف، بعد فتح مكة، و هو موضع مشهور، على بريد من مكة، فيما ذكره الفاكهى. تاريخ القويم، ج 3، ص 161.
4) سيره ابن هشام، ج 4، ص 4- 143، به نقل از فروغ ابديت، ج 2، ص 370.
جايز است از يكى از مواقيت پنج گانه نيز محرم شود. (1)صورت عمره مفرده آن است كه خارج شود به «ادنى الحلّ» و افضل آن است كه
از «جعرانه» يا «حديبيّه» يا «تنعيم» كه از همه نزديك تر به مكه است محرم شود. (2)6
أ
امام جعفر صادق عليه السلام
نام: جعفر عليه السلام، كنيه: ابوعبداللَّه، لقب: صادق
نام پدر: محمد، نام مادر: ام فروه، دختر قاسم بن محمدبن ابى بكر
مكان ولادت: مدينه طيبه، روز ولادت: 17 ربيع الاول سال 83 هجرى
نقش انگشتر: اللَّه خالق كل شىء
مدت امامت: 34 سال
اولاد: 10 فرزند، سن: 65 سال
محل شهادت: مدينه طيبه، روز شهادت: دوشنبه 25 شوال سال 148 هجرى، سبب شهادت:
انگور زهرآلودى كه منصور دوانيقى به وى خورانيد
مرقد مطهر: قبرستان بقيع. (3)«ابن بابويه» و «قطب الدين راوندى» روايت كردهاند كه از امام سجاد عليه السلام پرسيدند كه امام بعد از تو كيست؟
فرمود: محمّد باقر عليه السلام كه علم را مىشكافد، شكافتنى.
پرسيدند كه بعد از او كيست؟
فرمود: جعفر كه نام او نزد اهل آسمانها، «صادق» است.
گفتند: چرا او را «صادق» مىنامند، و حال آنكه همه شماها صادق و راستگو هستيد؟
فرمود: خبر داد مرا پدرم از پدرش از رسول خدا صلى الله عليه و آله كه آن حضرت فرمود: چون متولد شود فرزند من جعفر بن محمّد بن على بن الحسين عليهم السلام، او را صادق ناميد، زيرا كه پنجم از فرزندان او جعفر نام خواهد داشت و به دروغ، دعوى امامت خواهد كرد، در حالى كه او نزد خدا «كذّاب» است، كه بر خدا افترا مىبندد. (1)امام صادق عليه السلام در سال 114 هجرى، رهبرى امت اسلامى را به دست گرفت. او در مجموع دوران امامت خود با خلفايى (2)چند از بنىاميه و بنى عباس مانند هشام، وليد، سفاح و منصور دوانيقى معاصر بود.
شخصيت و عظمت علمى، فرهنگى امام صادق عليه السلام
در عظمت علمى و شخصيت فرهنگى امام صادق عليه السلام همين بس كه او در مدت دوران امامت خود، توانست چهار هزار عالم برجسته و كارآمد تربيت كند كه هر كدام شخصيتى بزرگ و عالمى بىنظير بودند.
شخصيتهايى را كه آن حضرت تربيت نموده و به جهان تحويل داده، در علوم گوناگون تبحّر داشتند، به گونهاى كه هر كدام در عصر خود چراغى فروزان به شمار مىرفتند. علما و دانشمندان علم رجال، اسامى شاگردان امام صادق عليه السلام و صورت تأليفات آنان را در كتابهاى خود آوردهاند.
تنها شيخ طوسى در رجال خود متجاوز از سه هزار نفر را نام مىبرد كه در محضر آن حضرت كسب فيض كردهاند.
«حسن بن على وشاء»، كه از استادان حديث مىباشد مىگويد: من در مسجد كوفه نهصد استاد حديث مشاهده كردم كه هر كدام از جعفربن محمّد حديث نقل مىكردند.
خدمات علمى امام صادق عليه السلام در تفسير و حديث و فقه خلاصه نمى شود، بلكه او توانست شخصيت هاى بزرگى را در كلام و فلسفه و علم و مناظره پرورش دهد كه نمونه بارز آن «هشام بن حكم» است كه از او بيست و پنج كتاب به جاى مانده است.
1) منتهى الآمال، ج دوّم، ص 4- 233، انتشارات هجرت.
2) از خلفاى بنى اميه، افرادى مانند «هشام بن عبدالملك بن مروان»، «وليد بن يزيد بن عبدالملك»، «يزيد بن وليد بنعبدالملك»، «ابراهيم بن وليد بن عبدالملك»، مروان معروف به مروان حمار و از خلفاى بنىعباس «عبداللَّه بن فهد» معروف به سفاح و ابوجعفر، معروف به منصوردوانيقى، هم عصر آن حضرت بودند.
امام صادق عليه السلام در علوم طبيعى بحثهايى نمود و رازهاى نهفته اى را بازكرد كه براى دانشمندان امروز مايه اعجاب است و گواه روشن آن «توحيد مفضل» است كه امام آن را در چهارده روز املا كرد و «مفضل بن عمر كوفى» نوشت. در اين كتاب امام از رهگذر بيان قوانين طبيعى حاكم بر جهان، منطق خداپرستان را ثابت مىكند. (1)درباره عظمت و شخصيت امام صادق عليه السلام كافى است بدانيم كه دشمن او، «منصور دوانيقى» وقتى از شهادتش آگاه شد، بى اختيار براى او گريه كرد و اشك ريخت.
«مالك بن انس» كه يكى از ائمه مذاهب چهارگانه اهل تسنن است، مىگويد: من كراراً به حضور امام صادق عليه السلام مىرسيدم، او را پيوسته در يكى از سه حال مىديدم يا نماز مىگزارد يا روزهدار بود يا قرآن مىخواند و هرگز چشمى مانند او را نديده و گوشى نظير آن را نشنيده و هرگز بر قلب انسانى برتر از جعفربن محمد از نظر دانش و عبادت و پرهيزكارى خطور نكرده است.
امام صادق عليه السلام حدود 50 سال از زندگى خود را در عهد امويان گذراند و مورد ستم آنها بود، همانها بودند كه «زيدبن علىبن الحسين» (2)عموى آن حضرت را در كوفه به سال 122 هجرى برهنه و وارونه به دار آويختند.
امام حدود 50 سال با بنىاميه به سر برد، باقيمانده عمر خود را با فرزندان عباس سپرى نمود و اگر در مقطع نخست شاهد ستمها و محدوديتها بود، مقطع ديگر نيز دست كم از اولى نداشت، بلكه ستم در بخش دوّم افزايش يافت.
شرايط سياسى و اجتماعى در اين فترت كه طرفداران اموى با گروه مخالف در زد و خورد بودند، به امام اجازه داد كه وظيفه خود را از طريق نشر علوم و آثار اسلامى و تربيت شاگردان، تجسم بخشد و دانشگاه بزرگى را كه پدر گرامى او پىريزى كرده بود شكل دهد.
از اين كه در اين مدت سى و چهار سال، هفت خليفه اموى و عباسى زمام امور را به دست گرفتند، پژوهشگران خارجى آن را حاكى از تسلط يك نوع تشنج و اضطراب بر جامعه اسلامى مىدانند، تشنجى كه موجب شد حكومت اموى، در سال 132 هجرى منقرض شود و زمام امور به دست فرزندان عباسى بيفتد كه آنان نيز در ظلم و ستم كمتر از فرزندان بنىاميه نبودند و در مواردى شديدتر و بدتر از آنان عمل مىكردند. (3)
7
أ
كشور عربستان سعودى يكى از كشورهاى قاره آسيا در منطقه استراتژيك خاورميانه با مشخصات ذيل است (1):
1- مساحت 690/ 240/ 2 كيلومتر و به عنوان بزرگترين كشور شبه جزيره عرب (2)شناخته شده است.
2- پايتخت: رياض، پايتخت اقتصادى: جدّه.
3- مهمترين شهرها: مكه معظمه، مدينه منوّره، طائف، دمام، ينبع، جبيل.
4- خط الرأس جغرافيايى بين خط 16 الى 32 درجه در شمال خط استوا واقع است.
5- ارتفاع از سطح دريا: 750 الى 1500 متر مىباشد.
6- آب و هوا: آب و هواى اين كشور در تابستان بسيار گرم و در زمستان معتدل است، بارندگى مقدار كم صورت مىگيرد، بجز در مناطق شرقى كه ميزان بارندگى به 400 ميلىمتر در سال مىرسد.
7- جمعيت: 000/ 800/ 20 نفر) طبق سرشمارى اداره آمار وزارت برنامهريزى، سال 1421 ه. ق.
8- نژاد: سامى، زبان رسمى: عربى، زبان دوّم انگليسى.
9- دين رسمى: اسلام(مذهب حنبلى) «وهابى» و وجود اقليت شيعه در مناطق شرقى كشور.
عربستان سعودى از شمال با عراق، اردن و از شرق با كويت، خليج فارس، امارات، قطر، عمان، بحرين و از جنوب با يمن، و از غرب با درياى سرخ هممرز مىباشد.
طول مرزهاى عربستان 4532 كيلومتر مىباشد.(با عراق 808 كيلومتر، با اردن 742 كيلومتر، با كويت 222، با عمان 676، با قطر 40 با امارات 586، با يمن 458/ 1 كيلومتر مرز مشترك دارد.) اين
كشور بين خط العرض جغرافيايى 16 الى 32 درجه شمال خط استوا واقع شده است. و از سطح دريا 750 تا 1500 متر ارتفاع دارد.
عربستان در شمار خشكترين و گرمترين مناطق دنياست و با آن كه از پنج سو به دريا محدود مىشود(به ترتيب از شرق: خليج فارس، درياى عمان، درياى عرب، درياى سرخ و درياى متوسط) اما از آب، اين موهبت الهى كه مايه حيات هر جاندارى است، جز در ناحيه جنوبى بهره چندانى ندارد. در عربستان حتى يك رودخانه وجود ندارد كه پيوسته به دريا بريزد. به جاى آن وادىهايى وجود دارد كه سيلابها در آن جمع مىشوند و كاروانهاى تجارت و حج، مسير خود را به وسيله آنها تشخيص مىدادهاند. (1)عربستان از نظر جغرافيايى به سه ناحيه تقسيم شده است:
1- تهامه: اين سرزمين در سواحل درياى سرخ قرار دارد و تا سرزمين نجران امتداد يافته است. در اين منطقه شدت گرما و آفتاب سوزان، زندگى را مشكل كرده و علت نامگذارى تهامه نيز به اين دليل است.
2- نجد: اين سرزمين قسمت اعظم شبه جزيره عربستان را فرا گرفته است. از جنوب به «ربعالخالى»، از غرب به حجاز، از مشرق به سرزمين احساء و از شمال به عراق و اردن محدود است.
اين سرزمين داراى ارتفاعى بين 750 تا 1500 متر از سطح دريا است و به همين جهت آن را نجد مىگويند، چون نجد در لغت به معناى سرزمين مرتفع است.
3- حجاز: اين سرزمين در شمال غربى عربستان سعودى واقع شده وبيشترين قسمت آن را مناطق كوهستانى تشكيل مىدهد. از شمال به «خليج عقبه» و از غرب به درياى سرخ و از مشرق به نجد و از جنوب به عسير محدود مىشود.
حجاز از نظر تاريخ اسلام مهمترين بخش عربستان و مشتمل بر دو ناحيه به كلى متمايز است.
چون لفظ حجاز به معناى حاجز و مانع است.
يكى از اراضى پست ساحلى تهامه و ديگرى كرانه كوهستانى تهامه، شامل شهرها و بنادر معروفى چون مكه، جدّه و ينبع است.
در قسمت كوهستانى، نواحى نسبتاً حاصلخيزى مانند مدينه و طائف وجود دارد.
از مواضع معروف ديگر حجاز؛ خيبر، بدر و حُجر را مىتوان نام برد. قبايل قديم عرب از قبيل ثمود، اوس، خزرج و قريش به اين ناحيه وابستگى دارند. (2)
8
أ
مدينه منوّره (1)در اقليم حجاز واقع شده است كه در منطقه غربى عربستان سعودى امروزى، تقريباً در 150 كيلومترى درياى سرخ و در ارتقاع 600 متر از سطح دريا قرار گرفته و از مكه مكرمه 420 كيلومتر فاصله دارد و از رياض، پايتخت عربستان، 990 كيلومتر و از «ينبع» در ساحل دريا 240 كيلومتر. از حيث مكان، مدينه واحهاى است پر نعمت و آبادان. كوههاى بزرگ و كوچك، گاه در سلسلههاى همانند و پيوسته و گاه جدا از يكديگر آن را در ميان گرفتهاند. كسى كه به مدينه مىآيد، از مسافت 150 كيلومترى از همه راههاى برّى آن را از راه دور مىتواند ببيند و به سبب مساعد بودن خاك و وجود آب، مزارعى در اطراف آن گسترده است. مدينه، ميان دو لايه زمين سنگلاخ آتش فشانى از دوجانب شرق و غرب محصوراست. اين دو، حدود حرم مدينه اند، از مشرق و مغرب آن،
1) مدينه منوره در شمال شرقى جدّه و شمال مكّه واقع و در عرض 5/ 23 از خط استوا و طول 70 درجه از جزاير خالدات، و 720 متر از سطح دريا ارتفاع دارد. شهر مدينه در ميان يك جلگه كوهستانى است، امتداد آن جلگه از شمال به جنوب تقريباً «30» و وسعت آن حدود «20 كيلومتر» مىباشد. مدينه در قسمت شمال اين جلگه واقع، و بندر آن «ينبوع» است. اين جلگه كه شهر مدينه را در ميان گرفته، از سه جهت(شمال، شرق و جنوب) به دشتهاى لميزرع و كوههاى سياه متصل است، و از طرف مغرب به دريا محدود مىباشد و سه دشت، از مواد آتشفشانى در شرق و غرب و جنوب مدينه را فراگرفته كه در گذشته از نظر اياب و ذهاب به وسيله شتر بسيار مشكل بوده است.
همان گونه كه رسول اللَّه صلى الله عليه و آله حدود آن را معين كرده است.
يكى ديگر از ويژگىهاى مدينه اين است كه ميان دو كوه، از شمال و جنوب محصور است، حد شمالى و جنوبى اين دو كوه، حد شمالى و جنوبى مدينهاند، از شمال كوه ثَور است و در جنوب كوه «عَير»، اين حدى است كه رسول خدا معين كرده است. كوه ثور همانند گاوى است خفته، در شمال احد و كوه «عير» در نزديكى «ذوالحليفه» است. هواى مدينه منوره در تابستان گرم و خشك و در زمستان سرد است. از ديگر خصوصيات مدينه حاصل خيز بودن زمين و فراوانى آب و اشتهار وسيع آن در امر كشاورزى است. (1)9
أ
سنگ باران نمادين شيطان «رمى جمرات» در سرزمين منا، يكى از اعمال واجب به شمار مىرود.
اين عمل در روز دهم ذى الحجه(عيد قربان) در مورد جمره عقبه، «محل سنگ باران سوم» با هفت سنگ انجام مىشود و در روز يازدهم و دوازدهم ذى الحجه «در مورد جمره اولى و وسطى و عقبه» و براى هر كدام هفت سنگ انجام مىشود.
معناى جمره
«جمره» (2)در لغت ب معناى آتش برافروخته و گداخته و همچنين به معناى ريگ مىباشد و جمع آن «جمار» است. عرب سنگريزهها را «جمار» مىنامد و محل جمع شدن ريگها در منا را «جمرات» (3)مىگويند و به هر پشتهاى از ريگ نيز «جمره» مىگويند و از اين جهت محل سنگريزهها
1) مسجد شريف نبوى، ناجى محمد حسن عبدالقادر الانصارى، ترجمه عبدالحميد آيتى، نشر مشعر، ص 17، سال 81.
2) فصلنامه ميقات حج، شماره نهم، ص 22. به نقل از مجمع البحرين لغت جمره.
3) از مصباح المنير فيومى نيز بر مىآيد كه نام «جمره» از نظر لغوى به اين مناسبت است كه محل اصابت سنگريزههاست، «كلشىء جمعته فقد جمرته و منه «الجمره» و هى مجتمع الحصى بمنى فكل كومة من الحصى جمره و الجمع جمرات». فصلنامه ميقات حج، شماره 9، ص 22
را در «منا» جمره گفتهاند كه با ريگها زده مىشود و يا از اين جهت كه محل جمع شدن ريگهايى است كه به آن زده مىشود.
«جمرات» نام سه محل در منا است كه اگر از سمت مكّه، رو به منا حركت كنيم از دامنه كوهى كه حد فاصل ميان مكه و منا است شروع مىشود و به طرف عمق منا پيش مىرود. تا قبل از حج سال 1383 هر يك از جمرات به صورت ستون چهارگوش كه از سنگهاى بر روى هم چيده شده با ملاطى از سيمان ساخته شده و چهار طرفش باز بود، جز جمره عقبه كه در گذشته فقط يك طرف آن باز و آزاد بوده، زيرا به كوه متصل مىشد و در سالهاى اخير كه كوه برداشته شده است، در جانب كوه، ديوارى سيمانى، آن سمت را پوشانيده است، ولى در موسم حج 1372 ه. ش مشاهده شد كه ديوار آن را برداشتهاند و آن نيز شكلى چون دو ستون ديگر پيدا كرده است. درحج سال 1383 تغييرات اساسى درجمرات ايجاد شد، وطول هريك از جمرات به ميزان قابل توجهى افزايش ووسعت پيدا كرد، به گونه اى كه امكان حضور هم زمان تعداد زيادى از حجاج در رمى جمرات فراهم گرديده، و خطرات ناشى از حضور انبوه زائران را در اين مكان كاهش داده است، ضمن آنكه دولت سعودى تصميم دارد طبقات جمرات را به پنج طبقه افزايش دهد.
هر يك از جمرات نامى دارد: به ترتيب از سمت منا رو به مكه، به اولى «جمره اولى»، و به دوّمى «جمره وسطى» و به آخرى، «جمره عقبه» مىگويند. شايد علّت اين نامها اين باشد كه چون حاجى از مشعر به طرف منا حركت مىكند و از دل منا به جانب جمرات روى مىآورد در نخستين جمرهاى كه به آن مىرسد «جمره اولى» است و سپس جمره وسطى و جمره عقبه.
معناى رمى
رمى به معناى انداختن چيزى و پرتاب كردن سنگ و انداختن تير آمده است. (1)حكمت رمى جمرات
از امام صادق عليه السلام روايت شده است:
«انَّ عِلَّةَ رَمىِ الجَمَراتِ انَّ ابراهيمَ عليه السلام تَراءى لَه ابليسُ عندَها فَامرَهُ جِبرئيل بِرَميِهِ بِسَبعِ حَصَيات وَ ان يُكَبِّرَ مَعَ كُلِّ حصاةٍ فَفَعَلَ وَ جَرَت بِذلك السُنَّه.» (2)
علت رمى جمرات آن است كه نزديك آن محل، شيطان بر حضرت ابراهيم عليه السلام نمايان شد، جبرئيل به آن حضرت دستور داد كه با آن هفت سنگريزه شيطان را بزند و با هر سنگ تكبير بگويد، او همچنان كرد وسنت بر اين جارى شد. (1)شايان ذكر است كه دو روايت ديگر به همين گونه نقل شده است، يكى از امام على عليه السلام درباره حضرت ابراهيم عليه السلام كه آن حضرت در سه مرحله شيطان را تحت تعقيب قرار داد و ديگرى از «ابن عباس» در مورد پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله. در هر صورت حكمت رمى، چيزى جز ادامه راه پيامبران توحيد نيست. (2)احكام جمرات
واجبات منا كه در روز عيد قربان انجام مىگيرد سه چيز است:
1- رمى جمره عقبه 2- ذبح 3- حلق.
رمى جمرات كه مهمترين آن رمى جمره عقبه است، يعنى ريگ انداختن به جمرهاى كه نام محلى است در منا. (3)احكام رمى جمره:
الف- وقت انداختن ريگ از طلوع آفتاب روز عيد است تا غروب آن. (4)
ب- با قصد خالص، بدون ريا و نمايش دادن عمل به غير باشد.
ج- تعداد ريگها هفت عدد باشد
د- ريگها از محدوده حرم باشد
ه- ريگها را يكى پس از ديگرى پرتاب كند
1) مطالبى كه در مورد سابقه تاريخى رمى جمرات گزارش شده است، متفاوت است: در برخى روايات، سابقه اين عمل تا زمان حضرت آدم كشانده شده و برخى ديگر سابقه تاريخى آن را تا ابراهيم عليه السلام مىرسانند. در مورد حضرت ابراهيم عليه السلام نيز سخن به اختلاف است، پارهاى روايات آن را از تعاليم جبرئيل به ابراهيم هنگام آموزش مناسك حج مىداند و پارهاى ديگر ظهور شيطان به ابراهيم و سنگ انداختن ابراهيم به او را آغاز پيدايش اين عمل معرفى مىكنند و دسته ديگر آن را يادآور سنگهايى مىدانند كه ابراهيم عليه السلام به قوچ قربانى زد. فصلنامه ميقات حج، شماره 9، ص 17
2) همان، ص 230 و 231.
3) مناسك محشى، مسأله 996، ص 409.
4) همان، مسأله 1000، ص 410
مستحبّات رمى (1)
هنگامى كه ريگها را در دست گرفته و آماده رمى است اين دعا را بخواند. «اللَّهُمَّ هذِهِ حَصَياتِى فَاحْصِهنَّ لى وَ ارفَعهُنَّ فى عَمَلى» (2)
و نيز هر سنگى كه مىاندازد «تكبير» بگويد.
همچنين هر سنگى را كه مىاندازد اين دعا را بخواند:
«اللَّهُ اكبرُ، اللَّهُمَّ أدْحَر عَنّى الشَّيطانَ، اللَّهُمَّ تَصديقاً بِكِتابِكَ وَ عَلى سُنَّةِ نَبِيِّكَ، اللَّهُمَّ اجْعَلهُ لى، حَجّاً مَبروراً و عَمَلًا مَقبولًا وَ سَعياً مَشكوراً وَ ذَنباً مَغفوراً» (3)
پس از برگشتن به جاى خود در منا، اين دعا را بخواند:
«اللَّهُمَّ بِكَ وَثِقْتُ وَ عَلَيكَ تَوَكَّلْتُ فَنِعْمَ الرَّبُّ وَ نِعْمَ المَولى وَ نِعمَ النَّصيرُ»
خلاصه: پس از آنكه حاجى تمام اعمال روز عيد قربان را انجام داد دو وظيفه مهم ديگر دارد:
1- بيتوته در منا
2- رمى جمرات سهگانه كه روز يازدهم و دوازدهم به ترتيب بايد جمرات سهگانه را رمى كند.
10
أ
شهر مدينه پس از هجرت پيامبر صلى الله عليه و آله و روى آوردن مردم به اسلام تبديل به پايگاهى مهم براى مسلمانان گرديد و روز به روز به جمعيت آنان افزوده مىشد. سران كفر كه تحمل چنين شرايطى را نداشتند و اين وضعيت براى آنان دشوار بود، با خشم و عصبانيت جنگهاى متعددى را عليه پيامبر صلى الله عليه و آله طراحى نمودند، تا آنجا كه گفتهاند: به طور متوسط طى ده سالى كه پيامبر صلى الله عليه و آله در مدينه ساكن بودند، هر دو ماه يك اعزام نظامى صورت گرفته است.
تعداد غزوات و سريههاى پيامبر صلى الله عليه و آله
مسعودى مىنويسد: غزوههايى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله شخصاً همراه سپاه اسلام حضور داشت، 26 غزوه است و برخى آن را 27 غزوه نوشتهاند. جهت اختلاف آن ا ست كه دسته اوّل بازگشت رسول خدا صلى الله عليه و آله را از «خيبر» به «وادى القرى» با غزوه «خيبر» يكى دانستهاند.
اما دسته دوم، غزوه «خيبر» و غزوه «وادىالقرى» را دو غزوه شمردهاند. لكن ابن اسحاق كه نامى از «وادى القرى» بعد از «خيبر» نمىبرد، نيز غزوههاى رسول خدا صلى الله عليه و آله را 27 غزوه مىگويد و «عمرة القضا» را از غزوات مىشمارد.» (1)ابن اسحاق مىگويد: سريههاى رسول خدا صلى الله عليه و آله سى و هشت سريه بوده است. مسعودى از قول عدهاى سى و پنج و طبرى چهل و هشت سريه و بعضى شصت و شش سريه نقل كردهاند. طبرسى در اعلام الورى سى و شش سريه مىنويسد. (2)تبليغ و ارشاد قبل از جنگ
مهمترين نكتهاى كه بايد مورد توجه قرار گيرد اين كه، اصيلترين شيوه و روش پيامبر صلى الله عليه و آله در دعوت از مردم به اسلام از طريق استدلال و تقويت روح تفكر و تعمق در مردم بود. اين شيوه در تمام دوران مكه با قوت دنبال شد و تا آخر نيزادامه داشت. دعوت مكرر قرآن به تأمل و تدبّر و نيز توصيه به رسول خدا صلى الله عليه و آله براى «دعوت به حكمت و موعظه» و «مجادله به احسن» نشان آن بود كه اين راه ادامه دارد. رسول خدا صلى الله عليه و آله با همين شيوه توانست عده زيادى را به اسلام فراخواند. مردم مدينه از طريق آشنايى با همين دعوت و صرفاً با نشر آيات قرآن، اسلام را پذيرفتند آن گونه كه شهرت يافت «فتحت المدينة بالقرآن (3)»؛ مدينه با قرآن گشوده شد.
در زمانى كه غزوات و سرايا اوج داشت، كار دعوت اسلامى همچنان ادامه داشت. خالد بن وليد براى دعوت مردم يمن به آن ناحيه رفت و زمانى كه كارى از پيش نبرد، حضرت على عليه السلام فرستاده شد،
با دعوت او بود كه شمار فراوانى از مردم يمن اسلام آوردند. به گزارش ابن سعد، در جريان فتح مكه، رسول خدا صلى الله عليه و آله خالد بن وليد را براى دعوت بنى جذيمه به اسلام و به جنگ به آنان(داعياً الىَ الاسلامِ وَ لَم يَبْعَثْهُ مُقاتِلًا) به سوى آنها فرستاد، اما خالد به جنگ با آنان پرداخت و عدهاى از اسيران را كشت.
رسول خدا صلى الله عليه و آله از اقدام زشت خالد تبرى جست و حضرت على عليه السلام را فرستاد تا ديه كشتهها را بپردازد و آنچه را بنى جذيمه از دست دادهاند، جبران نمايد. (1)مسأله دعوت به اسلام در همان آغاز جنگ به عنوان يك اصل مسلم در فقه «باب جهاد» آمده است. از امام سجاد عليه السلام درباره كيفيت دعوت به اسلام، پيش از آغاز جنگ سئوال شد، حضرت فرمود: بايد بگويى، به نام خداوند بخشنده مهربان، تو را به خدا و دين خدا دعوت مىكنم، تو را به معرفت خداى عزوجل و عمل صالح فرا مىخوانم و بدان كه معرفت جز به اعتقاد و يكتايى رأفت و رحمت و عزت و علم و قدرت و برترى خدا بر همه چيز به دست نمىآيد .... در اين صورت اگر مشركان دعوت را پذيرفتند از همه حقوق يك مسلمان برخوردار خواهند شد.
بر اين اساس بود كه مسلمانان، جز پس از دعوت به توحيد و نبوت، حق جهاد با مشركان را نداشتند. (2)اين اقدامى بود كه فرماندهان رسول خدا صلى الله عليه و آله جز افراد نادرى چون خالد- همان گونه كه اشاره شد- به آن پايبند بودند.
در نقلى آمده است كه پيامبر صلى الله عليه و آله پيش از جنگ با بنى قريظه آنان را به پذيرش اسلام دعوت كرد. (3)همين برخورد در غزوه بنى مصطلق كه با گروهى از قبيله خزاعه بود پيش آمد.
از بريد اسلمى نقل شده است (4)كه رسول خدا صلى الله عليه و آله هر كه را بر فرماندهى سريهاى مىفرستاد، او را به تقواى الهى توصيه مىكرد و به رفتار شايسته با مسلمانان فرا مىخواند، آنگاه به او مىفرمود: به نام خدا و در راه خدا پيكار كن، با كافران به خدا بجنگ، جنگ كن، اما خدعه و نيرنگ نكن، مثله مكن و كودكان را مكش، وقتى با دشمن مشرك برخورد كردى او را به سه چيز دعوت كن هر كدام را پذيرفت، همان را از وى قبول كن. نخست به اسلام، اگر پذيرفت رهايشان كن. اما از ايشان بخواه كه از محل
1) طبقات الكبرى، ج 2، ص 147
2) مستدرك الوسائل، ج 11، ص 31. «وَ لَا تُقَاتِلُوا الْقَوْمَ حَتَّى تَحْتَجُّوا عَلَيْهِمْ بِأَنْ تَدْعُوهُمْ إِلَى شَهَادَةِ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَ أَنَمُحَمَّداً رَسُولُ اللَّهِ وَ الْإِقْرَارِ بِمَا جَاءَ بِهِ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ»
3) المصنف، عبدالرزاق، ج 5، ص 216.
4) الانساب الاشراف، ج 1، ص 341.
سكونت خويش به «دارالمهاجرين» بيايند تا از حقوق يك «مهاجر» برخوردار شوند. در غير اين صورت همچون «اعراب از مسلمين» هستند كه احكامى كه خدا بر مؤمنين نازل كرده، بر آنان نيز لازم است. جز آن كه سهمى در غنائم ندارند، مگر آن كه همراه مسلمانان جهاد كنند. اگر از پذيرفتن اسلام سرباز زدند، آنان را به پرداخت جزيه فراخوان و اگر نپذيرفتند با ايشان مقاتله كن.
حتى در اوج سختگيرى مسلمانان بر مشركين، پس از اعلام برائت، در سال نهم، دستور صريح قرآن اين بود كه هر گاه يكى از مشركين به تو پناه آورد، پناهش ده تا كلام خدا را بشنود، سپس به مكان امنش برسان، زيرا اينان مردمى نادانند.
به هر روى، اساس دعوت بر پايه هدايت مردم به توحيد بوده و به همين دليل، و پيش از هر چيز هدف رسول خدا صلى الله عليه و آله آشنا ساختن مردم با توحيد و نبوّت بوده است. قريش از شمار كسانى بودند كه آن حضرت ساليان متمادى اسلام را بر ايشان عرضه كرده و آيات قرآنى را بر آنان تلاوت كرده بود، اكنون اگر شمشير خشم مسلمانان بر سر آنان فرود مىآمد، قريب به 13 سال از دعوت فكرى و هدايتى گذشته بود با اين حال چون اولًا هدف هدايت آنان بود و ثانياً مشركان عمرى را در شرك سپرى كرده و طبيعى بود كه تحول، تدريج و صبر را مىطلبد. آن حضرت هميشه سعى داشت تا راههاى مسالمتآميزى را- البته پس از قدرى فشار بر مشركان- بيابد. اين اصل مدارا و برخورد مسالمتجويانه را به همان سرعت مىپذيرفت كه جنگ را، بر همين اساس بود كه صلح حديبيه را درست در موقعيت برترى بر مشركان پذيرفت اما عقيده رسول خدا صلى الله عليه و آله بر اساس تكاليف شرعى و بر مبناى واقع بينى بود، آن حضرت در مواقع لزوم، با استحكام به جنگ با دشمن مىپرداخت. (1)البته دشمنى كه هيچ زمينهاى براى هدايت او از طريق فكر و مدارا وجود نداشت، گروهى كه خداوند در ادامه دعوت مؤمنان به جهاد، درباره ايشان فرمود:
«بدترين جانوران نزد خدا اين كران و لالان هستند كه درنمىيابند و اگر خيرى در آنان مىيافت، شنوايشان مىساخت و اگر آنان را شنوا ساخته بود، باز هم برمىگشتند و رويگردان مىشدند.» (2)
مهمترين جنگهاى پيامبر صلى الله عليه و آله
مهمترين جنگهاى پيامبر صلى الله عليه و آله در مدت ده سال حضور در مدينه منوره عبارتند از:
رديف نام جنگ تاريخ منطقه 1 بدررمضان دوم هجرتبدر 2 بنى قينقاعشوال دوم هجرت جنوب مدينه 3 احدپانزدهم شوال سوم هجرت دامنه احد 4 بنى نضيرربيع الاول چهارم هجرت مدينه 5 بنى مصطلقشعبان پنجم هجرتمريع 6 خندقشوال پنجم هجرت شمال مدينه 7 بنى قريضهذى قعده پنجم هجرتجنوب مدينه 8 حديبيهذى قعده ششم هجرت حديبيه 9 خيبر محرم هفتم هجرتخيبر 10 موته هشتم هجرتموته 11 فتح مكه رمضان هشتم هجرت مكه 12 حنينشوال هشتم هجرت اوطاس(حنين) 13 طائفشوال هشتم هجرت طائف 14 تبوكرجب نهم هجرت تبوك
11
أ
جنگ احد (1)
قريش بعد از واقعه «بدر» سخت برآشفته بودند و سينههاشان از كينه و كيد مسلمانان پُر بود و پيوسته در انديشه تجهيز نيرو عليه مسلمانان بودند، به طورى كه تا پنج هزار نيرو فراهم آورده و با سه هزار شتر و دويست اسب به قصد جنگ با پيامبر به سوى مدينه رهسپار شدند و جمعى از زنان خود را نيز به همراه آورده تا بر كشتگان خود گريه نموده و دلها را به خروش آورند. (2)برخى ا ز محققان معاصر نوشتهاند:
ابوسفيان نمىتوانست شكست جنگ بدر را به آسانى تحمل كند، زيرا ارزش رياست او در ديده مردم مكّه بسيار كاسته شده بود و بازرگانان مكّه، راه رساندن كالاهاى تجارتى به سوريه يا جاهاى ديگر را از دست داده بودند. ابوسفيان ناچار به كوشش برخاست و با تلاش زياد قريش را با هم متحد كرد. (3)كشته شدن كعب اشرف و مدتى پس از آن «ابو رافع يهودى» و عوامل ديگر موجب روشن شدن شعله نبرد احد گرديد. (4)تشكيل شوراى نظامى
عباس عموى پيامبر صلى الله عليه و آله كه يك مسلمان واقعى بود، پيامبر را از نقشه جنگى قريش آگاه ساخت. ارتش قريش به سوى مدينه حركت كرد. پيامبر شب پنجشنبه، پنجم ماه شوال سال سوّم هجرت، نمايندگانى را به خارج مدينه گسيل داشت (5)تا او را از اخبار لشكر قريش آگاه سازند. نمايندگان گزارش دادند كه سپاه قريش نزديك مدينه است.
عصر پنجشنبه، لشكر نيروهاى قريش در دامنه كوه احد مستقر شدند. پيامبر روز جمعه، شورا ى نظامى تشكيل داد و در مورد شكل دفاع از ياران خود، نظرخواهى كرد. (1)سرانجام شوراى مزبور دو نظريه را پيشنهاد كردند:
نظريه قلعهدارى، يا نبرد در خارج مدينه(نبرد دفاعى يا تهاجمى):
«عبداللَّه بن ابىّ» كه از منافقان مدينه بود نظريه «قلعهدارى» را پيشنهاد كرد. منظور از قلعهدارى اين بود كه مسلمانان از مدينه بيرون نروند و از برجها و ساختمانها استفاده كنند. زنان از بالاى بامها و برجها به روى دشمن سنگ بريزند و مردان در كوچهها، تن به تن نبرد كنند.
پيران و سالخوردگان مهاجرين و انصار، اين نظر را تأييد مىكردند ولى جوانان، خصوصاً آنهايى كه در نبرد بدر، شركت نكرده بودند و فكر نبرد داشتند با اين نظر سخت مخالف بودند، زيرا معتقد بودند كه اين طرز دفاع با عث جرأت دشمن مىشود و افتخارات مسلمانان در بدر براى هميشه از بين خواهد رفت.
جناب حمزه و برخى ديگر، از نظريه نبرد در خارج مدينه دفاع كردند و سرانجام پيامبر صلى الله عليه و آله، نظر «اكثريت» را قاطع دانست و خروج از شهر را بر قلعهدارى و جنگ تن به تن ترجيح داد. (2)پيامبر وارد خانه شد و زره پوشيد و شمشير حمايل كرد و سپرى بر پشت انداخت و كمانى بر شانه آويخت و نيزه به دست گرفت و از خانه بيرون آمد، ديدن اين منظره مسلمانان را سخت تكان داد.
پيامبر صلى الله عليه و آله پس از خواندن نماز جمعه با لشكرى بالغ بر 1000 نفر مدينه را به قصد احد ترك كرد. (3)عبداللَّه بن ابىّ به عنوان اعتراض با سيصد تن از منافقين و همفكران خود از صف ارتش اسلام جدا شد و گفت:
محمّد از بچهها پيروى كرد و نظر ما را ناديده گرفت، اين آيه در وصف او نازل شد. «وَ لِيَعْلَمَ الَّذِينَ نافَقُوا وَ قِيلَ لَهُمْ ...» (4).
با جدا شدن عبداللَّه بن ابىّ و پيروان او، از سپاهيان پيغمبر صلى الله عليه و آله، تنها هفتصد تن بدون اسب و شتر باقى ماندند. (5)
محل استقرار دو سپاه
سپاه اسلام، صبح روز شنبه، هفتم شوال سال سوم هجرت، وارد منطقه احد شد. حركت آنان از كنار حرّه شرقى، از جنوب به شمال بوده است.
«ابن اسحاق» مىگويد: رسول خدا رفت تا به شعب رسيد. (1)در آنجا در ابتداى وادى ايستاد و احد را پشت سر گذاشت و قرارگاهش را همانجا مستقر كرد. (2)طبق اين نقل قرارگاه در مدخل شعب بوده است.
اين همان «عدوة الوادى» است كه درعبارت ابن اسحاق آمده است، طبعاً قرارگاه درمدخل شعب بوده و سپاه قدرى جلوتر مستقر شده است، آنگونه كه پشت سپاه اسلام، كوه احد بود و سمت چپ آنها كوه «رمات» يا «عينين»، در اين وقت سپاه مشركين هم در جنوب كوه احد و غرب كوه «رمات»(با فاصله اى قابل قبول) از احد ومحل استقرار سپاه اسلام مستقر شدند. (3)ولى «واقدى» مىگويد: رسول خدا احد را پشت سر، مدينه را روبرو و كوه «عينين» را در چپ قرار داد. (4)نظريه ديگرى كه واقدى نقل كرده، آن است كه حضرت پايينتر آمدند، به طورى كه كوه رمات در پشت سر حضرت قرار گرفت، آنگاه پشت به خورشيد كرد، در حالى كه دشمن در برابر او بود. در اين حال، مشركان در دشت واقع در جنوب غرب احد موضع گرفته بودند، در حالى كه پشت آنان به مدينه و روىشان به سوى احد بود.
«واقدى» مىنويسد:
«واقبل المشركون، فاستدبروا المدينة فى الوادى و استقبلوا احداً» (5)
«مشركان پشت به مدينه ميان وادى و روبروى احد بودند».
بنابراين سپاه اسلام در پشت سر، احد را داشتند كه پناه بسيار مناسبى بود، سمت چپ آنان يعنى
1) دهانه موجود در ابتداى احد، كه تا عمق نزديك به يك كيلومتر ادامه دارد.
2) سيره نبويه، ج 3، ص 369، به نقل آثار اسلامى مكه و مدينه، ص 360.
3) آثار اسلامى مكه و مدينه، ص 361- 360.
4) مغازى، ج 1، ص 220، به نقل آثار اسلامى مكه و مدينه، ص 361. مرحوم شيخ عباس قمى در كتاب منتهىالآمال، ج 1، ص 124، همين نظر را انتخاب كرده است.
5) المغازى، ج 1، ص 220.
شرق، كوه «رمات» بود. تنها دشوارى، فاصله ميان «رمات» و «احد» بود كه مىبايست به طريقى، مراقبت مىشد. اين كارى بود كه با استقرار تيراندازان بر روى رمات جبران شد. در اين وقت دشمن هم در جنوب، و جنوب غربى آنها در وادى مستقر بود. اين وادى، ادامه وادى خارج شده از شعب احد بود.
درگيرى در همين ناحيه ميان آنها رخ داد، جايى كه منطقه باز و وسيع و گستردهاى بود و ميدانى براى تاخت و تاز (1).
برخى از نويسندگان معاصر، اين نظر معروف و شايع را كه محل عبور سپاه خالد را از پشت سر و از شعب موجود در ميانه احد يعنى وادى بيرون آمده از دل كوه احد در برابر مقبره شهدا مىدانند، رد نموده و مىگويند: با توجه به آنچه در منابع تاريخى آمده، بدون ترديد، اين نظريه خطا و اشتباه است.
محلى كه مسلمانان، انتخاب كرده بودند از پشت سر به دليل كوه احد، امنيت داشت. تنها سمت چپ آنها حد فاصل كوه «رمات» و احد مشكل داشت.
تيراندازان يا نيروهاى مستقر در كوه رمات:
بامداد روز هفتم شوال سال سوم هجرت، نيروهاى اسلام در برابر نيروهاى متجاوز قريش صفآرايى كردند. ارتش توحيد نقطهاى را اردوگاه قرار داد كه پشت سر به مانع و حافظ طبيعى، يعنى كوه احد محدود مىگشت، ولى در وسط كوه احد شكاف و بريدگى خاصى قرار داشت كه احتمال مىرفت دشمن كوه احد را دور بزند و از وسط آن شكاف در پشت اردوگاه ظاهر گردد و از عقب، جبهه مسلمانان را مورد حمله قرار دهد. (2)پيامبر براى دفع اين خطر، دو دسته تيرانداز را روى تپه مستقر ساخت و به فرمانده آنها «عبداللَّه بن جبير» چنين فرمود: شما با پرتاب كردن تير دشمن را برانيد و نگذاريد از پشت سر وارد جبهه گردند و ما را غافلگير سازند ما در نبرد، خواه غالب باشيم يا مغلوب شما اين نقطه را خالى نگذاريد. آينده جنگ احد به خوبى نشان داد اين دهليز فوقالعاده حساس بوده است و شكست بعدى مسلمانان پس از پيروزى از اين جهت بود كه تيراندازان بىانضباطى به خرج دادند و اين سنگر حساس را خالى گذاشتند و دشمن شكست خورده و فرارى با يك حمله دورانى سريع همراه با غافلگيرى، دهانه دهليز را از پشت سر مورد حمله قرار داد.
كيفيت و چگونگى نبرد احد(شكست پس از پيروزى)
جنگ به وسيله «ابوعامر» كه از فراريان مدينه و از قبيله اوس بود آغاز گرديد. او فكر مىكرد مردم مدينه كه او را ببينند دست از پيامبر صلى الله عليه و آله بر مىدارند، از اين رو پيشقدم شد كه با طعن و بدگويى ايشان مواجه شد و پس از جنگ مختصرى از جبهه دورى گزيد. ابتدا سربازان اسلام به دليل اينكه تا آخرين
لحظه پيروزى انگيزهاى جز جهاد در راه خدا و نشر آيين توحيد و رفع هرگونه مانعى كه در سر راه آن بود نداشتند، غالب شدند و پس از آن به دليل اين كه هدف و نيت بيشتر مسلمانان دگرگون گرديد و توجه به غنايمى كه مشركين قريش از خود به جاى گذاشته و پا به فرار گذاشته بودند، اخلاص گروه زيادى را آلوده ساخت و فرمان پيامبر را فراموش كردند. نگهبانان با خود گفتند: توقف ما در اينجا بىفايده است، ما نيز بايد در گردآورى غنايم شركت كنيم و فرمانده آنها گفت: رسول خدا دستور داده است كه ما از اينجا حركت نكنيم، خواه ارتش اسلام فاتح باشد، خواه مغلوب، بيشتر نگهبانان تيرانداز در برابر دستور فرمانده مقاومت كردند و گفتند ماندن ما در اينجا بىثمر است و نظر پيامبر اين بوده كه ما هنگام جنگ در اين دره نگهبانى نماييم، به هر روى چهل نفر از نگهبانان فرود آمدند و ده نفر باقى ماندند. «خالد بن وليد» كه قهرمانى شجاع بود و از آغاز نبرد مىدانست كه دهانه دهليز كليد پيروزى است از كمى افراد نگهبان استفاده كرده و سربازان خود را به پشت نيروهاى اسلام رهبرى نمود و با يك حمله چرخشى توانست با غافلگيرى در پشت سر مسلمانان ظاهر گردد و مقاومت كمى كه افراد روى تپه داشتند سودى نبخشيد. تمام آن ده نفر پس از جانبازى زياد به وسيله سربازان «خالد بن وليد» و «عكرمة بن ابى جهل» كشته شدند. چيزى نگذشت كه مسلمانان غير مسلح غفلتزده از پشت سر مورد حمله سخت دشمن قرار گرفتند. خالد پس از آنكه نقطه حساس را تصرف كرد، ارتش شكست خورده قريش را كه در حال فرار بودند، براى همكارى دعوت نمود و با فريادهاى زياد روح مقاومت قريش را تقويت كرد. چيزى نگذشت كه بر اثر از هم پاشيدگى صفوف مسلمانان ارتش قريش به سوى ميدان بازگشتند و از پيشرو و پشت سر سربازان اسلام را احاطه كرده و مجدداً نبرد ميان آنان آغاز شد، حمله «خالد» با «عكرمه» تقويت شد. در اين هنگام هرج و مرج بىسابقه و شگفتآورى در ارتش اسلام به وجود آمد. مسلمانان چارهاى نديدند، جز اينكه به صورت دستههاى پراكنده دفاع نمايند، اما چون رشته فرماندهى از هم گسسته بود، سربازان اسلام نتوانستند در اين دفاع موفقيتى به دست آورند، بلكه تلفات سنگينى بر آنها وارد شد. آتش جنگ خاموش شد و طرفين از يكديگر فاصله گرفتند. مسلمانان بيش از سه برابر قريش كشته داده بودند و مىبايست هر چه زودتر كشتههاى خود را به خاك بسپارند. زنان قريش براى گرفتن انتقام بيشتر، اعضاى گوش و بينى مسلمانانى را كه روى خاك افتاده بودند بريده و لكه ننگ بيشترى بر دامن خود نشاندند. همسر ابوسفيان از اعضاى بدن مسلمانان گردنبند و گوشواره ترتيب داد و شكم افسر فداكار اسلام حمزه را پاره كرد. (1)
1) فروغ ابديت، ج 2، ص 48 و 70.
12
أ
اهميت و آثار جنگ بدر
از نبردهاى بزرگ و نمايان اسلام، «جنگ بدر» است. كسانى كه در اين جبهه شركت كرده بودند، بعدها امتياز مخصوصى در ميان مسلمانان پيدا كردند. در هر واقعهاى كه يك نفر يا چند نفر از مجاهدان بدر شركت مىنمودند و يا به مطلبى گواهى مىدادند، مىگفتند: چند نفر از بدرىها با ما موافق هستند.
در شرح زندگانى اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله آمده است: كسانى را كه در واقعه بدر شركت نمودهاند «بدرى» مىنامند. (1)داستان اين نبرد، در سوره «انفال» آمده (2)و خداوند اين پيروزى را به عنوان يك پيروزى مهم كه آن را براى سپاه اسلام، مقرر كرده بود، تا ريشه ظلم و ظالم قطع شود، وصف كرده است. (3)منطقه بدر
منطقه بدر در 150 كيلومترى مدينه منوره مىباشد و در حال حاضر شهرى آباد است. تا پيش از آنكه بزرگراه «هجرت» ساخته شود، راه عبور مكّه به مدينه و بالعكس از «بدر» مىگذشت. امّا در حال حاضر، مسافران از آنجا عبور نمىكنند. قبرستان شهداى بدر در اين منطقه وجود دارد و از سوى علاقمندان زيارت مىشود. (4)در كنار قبور شهداى بدر يك قبرستان عمومى نيز وجود دارد. اين دهستان يا شهرك كه در منطقه بدر است، به نام «رابغ» معروف است. اين شهرك صحنه جنگ
«بدر» به شمار مىرود. (1)تاريخچه جنگ بدر
در نيمه جمادى الاولى سال دوم هجرت، گزارشى به مدينه رسيد كه كاروان قريش به سرپرستى ابوسفيان از مكه به شام مىرود، پيامبر صلى الله عليه و آله براى تعقيب كاروان تا «ذات العشيره» رفتند و تا اوايل ماه ديگر در آن منطقه توقف كردند و به كاروان دست نيافتند و زمان بازگشت كاروان تقريباًمعين بود. از آنجا كه ثروت مسلمانان مهاجر مقيم مدينه از طرف قريش مصادره شده بود، بسيار به موقع بود كه كالاى تجارى آنان را ضبط كنند و اگر قريش بر عناد و لجاجت خود در مصادره اموال مسلمانان مهاجر استقامت ورزند، مسلمانان متقابلًا كالاهاى تجارى را ميان خود به عنوان غنيمت جنگى تصرف و تقسيم كنند. پيامبر صلى الله عليه و آله رو به اصحاب خود كرده و فرمودند: اين كاروان قريش است، مىتوانيد براى تصرف اموال قريش از مدينه خارج شويد، شايد گشايشى در كار شما رخ دهد.
پيامبر صلى الله عليه و آله در هشتم ماه رمضان سال دوم هجرت به 313 نفر(82 مهاجر، 170 خزرجى و 61 اوسى) براى مصادره اموال قريش مأموريت دادند كه از مدينه به قصد «ذَفران» بيرون روند. ابوسفيان موقع رفتن به شام متوجه شد كه پيامبر در تعقيب كاروان اوست از اين نظر در مراجعت احتياط را از دست نداد و از كاروانها سراغ مىگرفت كه آيا محمّد خطوط تجارى را اشغال كرده است ياخير؟ خبر به ابوسفيان رسيد كه پيامبر صلى الله عليه و آله با اصحاب خود از مدينه خارج شده و در تعقيب كاروان قريش مىباشد و در سرزمين «ذفران» كه در دو منزلى بدر است موضع گرفته است، ابوسفيان ضمن خوددارى از پيشروى چارهاى جز اين نديد كه قريش را از سرنوشت كاروان آگاه نمود ه و صاحبان كالا را مطلع نمايدكه براى نجات كاروان تلاش نمايند.
پيامبر صلى الله عليه و آله كه براى مقابله با كاروان بازرگانى قريش، از مدينه حركت كرده بودند در منزلى به نام ذفران فرود آمدند و در انتظار عبور كاروان ماندند.
بامداد روز هفدهم رمضان سال دوم هجرت، قريش از پشت تپه ريگ به دشت بدر سرازير شدند.
هنگامى كه چشم پيامبر صلى الله عليه و آله به قريش افتاد، رو به آسمان كرد و گفت: خدايا! قريش با كبر و اعجاب به جنگ و تكذيب رسول تو برخاسته، پروردگارا! كمكى را كه به من وعده دادهاى محقق نما و آنان را امروز هلاك ساز. (2)
با يك حادثه، جنگ قطعى شد
«اسود مخزومى» كه مردى تندخو بود چشمش به حوضى افتاد كه مسلمانان ساخته بودند، با خود پيمان بست كه يكى از اين سه كار را انجام دهد 1-/ از آب حوض بنوشد. 2-/ آن را ويران كند.
3-/ كشته شود.
وى از صفوف مشركان بيرون آمد و نزديك حوض با افسر رشيد اسلام، حمزه روبهرو گرديد، نبرد ميان آن دو آغاز شد، حمزه با يك ضربت شمشير پاى او را از ساق جدا كرد، اوبراى اين كه به پيمان خود عمل كند خود را كنار حوض كشانيد تا از آب حوض بنوشد، حمزه با زدن ضربت اورادرميان آب كشت. اين اقدام بهانهاى براى آغاز جنگ شد، ابتدا جنگ تن به تن با حضور «عتبه» و برادرش «شيبه» و فرزند عتبه «وليد» آغاز شد كه غرش كنان، در وسط ميدان مبارز طلبيدند. در پاسخ آنها، سه جوان رشيد از جوانان انصار به نامهاى «عوف»، «معوذ» و «عبداللَّه بن رواحه» از اردوگاه مسلمانان به سوى ميدان آمدند، وقتى «عتبه» متوجه شد آنان از جوانان مدينه هستند، گفت: با شما كارى نداريم، يك نفر داد زد: محمد! كسانى كه هم شأن ما هستند، به سوى ما بفرست. پيامبر صلى الله عليه و آله؛ حمزه، على عليه السلام و عبيده را دستور داد برخيزند. آنان صورت خود را پوشانيدند و خود را معرفى كردند.
برخى گفتهاند هر كدام به سمت همسالان خود رفتند. على عليه السلام و حمزه طرف خود را به قتل رسانده، به كمك عبيده شتافتند و طرف نبرد او را نيز كشتند. كشته شدن دلاوران قريش سبب شد كه حمله عمومى آغاز گردد، حملههاى دسته جمعى آغاز شد و پيامبر از همان مقر فرماندهى دستور داد كه از حمله كردن خوددارى و با تيراندازى از پيشروى دشمن جلوگيرى نمايند.
پيامبر از برج فرماندهى پايين آمدند و سربازان خود را منظم كرده و چنين دعا كردند: خدايا اگر اين گروه امروز هلاك شوند ديگر كسى در روى زمين تو را پرستش نخواهد كرد.
سپس مشتى از خاك را برداشتند به سمت قريش ريخته و فرمودند: روهاى شما دگرگون باد! سپس فرمان حمله عمومى دادند. چيزى نگذشت كه آثار پيروزى در ناحيه مسلمانان نمايان گرديد و دشمن كاملًا مرعوب شده و پا به فرار گذاشت.
در اين نبرد 14 نفر از مسلمانان شهيد و 70 نفر از قريش كشته و 70 نفر نيز اسير گرديدند و شهداى بدر در گوشه رزمگاه به خاك سپرده شدند. (1)
1) فروغ ابديت، استاد جعفر سبحانى، ج 1، ص 506.
13
أ
وجه تسميه خندق
در ماه شوّال سال پنجم هجرى، غزوه «خندق» پيش آمد كه آن را غزوه «احزاب» (1)نيز گويند. زيرا قريش از همه اعراب، استمداد نموده و از هر قبيله حزبى فراهم كرده بودند. (2)ولى مسأله اصلى مربوط به اين جنگ، «خندق» است. گزارش به پيامبر صلى الله عليه و آله رسيد كه اتحاديه نظامى نيرومندى بر ضد اسلام تشكيل شده و افراد اين اتحاديه در روز معينى حركت و مدينه را محاصره مىنمايند. پيامبر صلى الله عليه و آله فوراً شوراى دفاعى تشكيل داد، گروهى قلعهدارى و نگهبانى از برج ها و نقاط مرتفع را به بيرون رفتن ترجيح دادند، ولى اين نقشه در برابر سيل خروشان سپاه عرب، هرگز كافى نبود، بايد كارى كرد كه آنان نتوانند نزديك مدينه بيايند.
سلمان فارسى كه با فنون رزمى ايران آشنايى داشت، گفت: در سرزمين فارس، هر موقع با هجوم گسترده دشمن روبرو مىشوند در اطراف شهر «خندق» مىكنند و از اين طريق از پيشرفت دشمن جلوگيرى به عمل مىآورند، لذا بايد نقاط آسيبپذير مدينه را كه عبور و مرور وسايل نقلى و جنگى به آسانى صورت مىگيرد، به وسيله خندق در حصار انداخت و دشمن را از پيشروى در اين قسمت متوقف ساخت و با ساختن سنگر در اطراف خندق، به دفاع پرداخت و با پرتاب كردن تير وسنگ از برجها و سنگرهاى اطراف از عبور از خندق جلوگيرى نمود.
پيشنهاد سلمان به اتفاق آراء تصويب گرديد و اين طرح دفاعى، نقش مؤثرى در صيانت و حفاظت اسلام و مسلمانان داشت. (3)
1) احزاب جمع حزب است ومراد از آن در قرآن كريم گروه مشركان يا هم دستان آنها، مخصوصاً كفار مكه است، كه در اينجنگ با يهوديان مدينه هم دست شدند وآهنگ پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله ومسلمانان كردند. فرهنگ نامه موضوعى قرآن كريم، ج دوم، ص 2390.
2) منتهىالآمال، ج اول، ص 139، انتشارات هجرت.
3) فروغ ابديت، ج 2، ص 125.
سبب و انگيزه اصلى جنگ
مرحوم شيخ عباس قمى، به تبع سيره نويسان مىگويد: انگيزه اصلى اين جنگ، از آن جهت بود كه عداوت يهوديان «بنىنضير» با پيامبر صلى الله عليه و آله شدت گرفت(چون پيامبر در جنگ با بنىنضير، آنها را از مدينه بيرون كرد).
لذا بيست نفر از بزرگان ايشان (1)جهت پيمان با صناديد عرب و ابوسفيان وارد مكّه شدند و با پنجاه نفر از آنها پيمان بستند كه تا زنده هستند دست از جنگ برندارند. (2)خلاصه در اين مورد مىتوان به دو ديدگاه كلّى اشاره كرد.
قريش براى يكسره كردن كار اسلام تلاش جدّى خود را آغاز كرد، افزايش شمار مشركان در احزاب در قياس با احد به بيش از سه برابر، نشان از مديريت آنها در اين جنگ بود، به علاوه اين قريش نبود كه خواستار از بين رفتن اسلام بود، بلكه قبايل ديگرى نيز در اين مدت دريافته بودند كه اسلام تهديدى جدّى براى آنان به شمار مىآيد، يهوديان هم به دليل رخدادهاى مربوط به «قينقاع» و «بنىالنضير» و نيز كشته شدن برخى از سرانشان همچون «كعب اشرف»، كينه شديدى از اسلام به دل داشتند، بنابراين همه احزاب يكپارچه مصمم شدند تا يك بسيج عمومى عليه مدينه سامان دهند كه تمام جمعيت آن از مرد و زن، كوچك و بزرگ حدود ده هزار نفر بودند، در جنگهاى بينالقبايلى خودى شاهد بسيج شدن اين تعداد نبوده است. در برابر اين ديدگاه، نظرات ديگرى هم وجود دارد.
سيره نويسان سبب اصلى جنگ را يهوديان دانستهاند. در اصل، پس از واقعه «بنىالنضير» سران آن طايفه كه به خيبر رفته بودند، به سراغ قريش آمده، و از آنان خواستند تا براى به زانو درآوردن رسول خدا صلى الله عليه و آله با يكديگر متحد شوند و به جنگ مدينه بروند. قريش با آن كه در مكه نشسته بود تمايل جدى به اين اتفاق و اتحاد داشت، لذا ابوسفيان در پاسخ به يهوديان گفت: بهترين افراد براى ما كسانى هستند كه در دشمنى با محمّد ما را يارى كنند. يهوديان به تحريك قريش بسنده نكرده، بلكه قبايلى چون «بنىسليم» و «غطفان» را كه پيشينه دشمنى با اسلام داشتند به همراهى فرا خواندند.
يهوديان قول دادند در برابر كمك «غطفان» نصف خرماى خيبر را به آنها بدهند، قريش نيز هم
پيمانان خود را به كمك طلبيد كه يك سپاه چهار هزار نفرى با سيصد اسب را تشكيل دادند. گفته شده است: جمع سپاه مشركين ده هزار نفر بود كه در قالب سه لشكر به سوى مدينه به راه افتادند. (1)محلّ و محدوده خندق
پيامبر صلى الله عليه و آله خود، همراه گروهى از صحابه، موارد آسيبپذير را بررسى فرموده، و محل حفر خندق را با خط مخصوصى، تعيين كردند. (2)قرار شد از احد تا «راتج» (3)خندقى كنده شود.
واقدى مىگويد: پيامبر صلى الله عليه و آله بهترين ناحيه را پشت سر گذاشتن «كوه سَلع» و كندن خندق «اطُم (4)بنىسلمه» در غرب مسجد فتح دانستند.
بنابراين بايد خندق از «مذادا» تا كوه «ذباب» (5)و از آنجا تا «راتج» ادامه يابد. سرانجام به دستور پيغمبر صلى الله عليه و آله، خندق حفرگرديد. نظر به اينكه زمان، بسيار محدود بود ناچار مىبايست كار حفر خندق، هم با «نظم» انجام گيرد و هم با «سرعت» به پيش رود. لذا براى برقرارى نظم، پيامبر صلى الله عليه و آله هر چهل ذراع را به 10 نفر واگذار فرمود. پيامبر اولين كلنگ را خود به زمين زد و مشغول كندن زمين شد و على عليه السلام خاكها را بيرون مىريخت.
از صورت و پيشانى آن حضرت، عرق مىريخت، در حالى كه اين سرود زيبا را زمزمه مىكردند:
«لا عيشَ الّا عيشَ الآخِرَةِ اللَّهُمَّ اغْفِر الانصارَ وَ المُهاجَرَة
زندگى واقعى، زندگى اخروى است، پروردگارا! مهاجر و انصار را بيامرز.
تلاش و كوشش پيامبر، شور عجيبى در مسلمانان پديد آورد و همه بدون استثنا شروع به كار كردند.
مشخصات خندق
طول خندق، با توجه به تعداد كارگران به دست مىآيد. زيرا شماره مسلمانان در آن روز، بنا به نقل مشهور 000/ 3 نفر بود و قرار شد كه هر ده نفر متصدى چهل ذراع گردند. در اين صورت طول خندق 12000 ذراع(يعنى نزديك به پنج و نيم كيلومتر خواهد بود) و عرض آن به قدرى بود كه سواران چابك و ورزيده نمىتوانستند با اسب از آن عبور كنند. طبعاً بايد ژرفاى آن لااقل پنج متر و پهناى آن نيز پنج متر باشد. (6)
1) تاريخ سياسى اسلام، ص 552-/ 551.
2) فروغ ابديت، ج اول، ص 126.
3) راتج در حرّه شرقى قرار داشت كه در شمال غرب آن، احد بود.
4) أُطم به منطقههاى قلعه مانند گفته مىشود
5) ذباب، كوهى است در ناحيه حره غربى در كنار كوه سلع، اندكى بالاتر از كوه سلع كه رسول خدا بر آن مستقر بود.
6) فروغ ابديت، ج دوم، ص 128- 126 برخى نوشتهاند: عمق خندق به اندازه قامت يك انسان و عرض آن به طور متوسط چهار متر، شمار مسلمانان 3000 نفر و در طى مدت شش روز خندق آماده شد. تاريخ سياسى اسلام.
پيامبر شب و روز در كنار خندق بسر مىبرد تا كار خندق پايان پذيرد.
تاريخچه جنگ خندق
نظر به اينكه مدينه بين دو حرّه شرقى و غربى قرار داشت. اين دو حرّه مدينه را كاملًا در برگرفته و ناحيه جنوب را نيز تقريباً به طور كامل پوشانده بود، گرچه راههاى نفوذ محدودى از آن سوى وجود داشت. در اين ميان تنها ناحيه شمال مدينه زمينى مسطّح و زراعى بود و در فاصله نوك حرّه شرقى، سنگلاخ قرار داشت.
اگر قرار بود دشمن به مدينه درآيد تنها راه ورود آنها همين ناحيه شمال بود، زيرا در قسمتهاى ديگر، يك سپاه چند هزار نفرى نمىتوانست به آسانى از سنگلاخها عبور كند. چون تنها راه ورود به مدينه همين منطقه شمال مىباشد، لذا سپاه عرب پس از اينكه مدينه را دور زد، در كنار خندق كه شش روز پيش از ورود آنان حفر شده بود، فرود آمدند.
آنان انتظار داشتند كه در دامنه كوه احد با ارتش اسلام روبرو گردند، اما وقتى به بيابان احد رسيدند، اثرى از مسلمانان نديدند، لذا به پيشروى خود ادامه دادند و تا لب خندق رسيدند.
مشاهده خندق در خطوط آسيبپذير مدينه، باعث حيرت و تعجب آنان شد، همگى گفتند: اين تاكتيك جنگى مربوط به ايرانيان است نه عرب. (1)پيامبر صلى الله عليه و آله خيمه اى با چرم روى «كوه سلع» براى خود بنا كرد. از طرفى گزارشهايى از شروع اقدامات خرابكارانه «بنىقريظه» در مدينه در دست بود كه نشان مىداد آنان فعاليت خود را آغاز كرده و مترصّد فرصتى بودند تا قريش وارد حوزه مدينه شود و در آن صورت «قريظيان» نيز از درون، كارشان را شروع كنند. تلاش عمده مشركين نيز همين بود كه از خندق عبور كنند. مسلمانان از سراسر خندق مراقبت مىكردند و همين امر سبب زمينگير شدن چند روز متوالى قريش شد. آنان در انتظار حمله «قريظيان» از داخل به مدينه بودند اما شمار نيروهاى آنان كفاف يك حمله قاطع را نمىداد. در يكى از روزها، سپاه عظيمى به همراه رؤساى قريش، بنىاسد، غطفان و ديگر قبايل حمله كردند، پنج نفر از قهرمانان آنها با يافتن راه باريكى توانستند از خندق عبور كنند. «عمرو بن عبدود» از مسلمانان خواست تا كسى به جنگ او برود، او سه بار درخواست خود را مطرح كرد و هر سه بار جز على عليه السلام، كسى براى جنگ با او از جاى برنخاست. رسول خدا صلى الله عليه و آله با دست خود عمامهاى بر سر امام نهاده، او را دعا كردند و وى را به سوى عمرو فرستادند. عمرو به امام گفت: چون با پدرش همنشين بوده، نمىخواهد با او بجنگد. امّا امام على عليه السلام فرمود: راغب به كشتن اوست، امام از او خواست طبق آنچه
1) فروغ ابديت، ج 1، ص 128.
در جاهليت مرسوم بوده كه اگر كسى در لحظه نبرد سه چيز از او بخواهد بايد يكى را بپذيرد:
1- اسلام بياورد،
2- جبهه جنگ را ترك كند،
3- از اسب خود پياده شود.
عمرو درخواست اوّل و دوم را نپذيرفت و سومى يعنى پياده شدن از اسب و جنگيدن به صورت پياده را پذيرفت. ميان آن دو نبرد آغاز شد، آنچنان گرد و غبار صحنه را گرفت كه در گرد و غبار، كسى آنان را نمىديد، تا آنكه صداى تكبير برخاست، اين علامت آن بود كه عمرو كشته شده است. بقيه افراد با ديدن اين صحنه به شدت ترسيده وچاره اى جزگريختن نيافتند. (1)عوامل پيروزى اسلام و شكست سپاه كفر در خندق
سپاه عرب از ده هزار نفر تجاوز مىكرد، (2)در حالى كه عده مسلمانان از 3000 نفر بيشتر نبود و دامنه «كوه سلع» كه نقطه مرتفعى است، اردوگاه آنان بود.
سپاه دشمن نزديك به يك ماه در پشت خندق، توقف كرد و جز عده معدودى نتوانستند از خندق عبور كنند. (3)در هر صورت بزرگترين حادثهاى كه موجب ترديد مشركين در مورد ماندن يارفتن گشت، حادثه پيروزى علىبنابىطالب بر «عمرو»، و شكست تأثيرگذار عمرو بر مشركين بود.
امور ديگرى كه بر ترديد احزاب در ماندن يا رفتن افزود، تأمين 10 هزار نفر با هزاران شتر كه روزانه نياز به حجم زيادى علوفه داشتند در اطراف خندق كار بسيار دشوارى بود.
به طورى كه پس از چند روز شتران مشرف به مرگ شدند، علاوه بر آن، يك شب، طوفان، آتش غذاى مشركان را خاموش كرد و اثاثيه آنان را از هم پاشيد.
ابوسفيان به دلايل مختلف تصميم به بازگشت گرفت و به سپاه قريش گفت كه ببينيد مراتع خشك شده و چهارپايان رو به نابودىاند، يهوديان نيز خيانت كردهاند و جاى درنگ نيست. همان لحظه سپاه شرك را حركت داد و به سمت مكه به راه افتاد. صبح آن روز احدى از دشمنان در منطقه
نماند، پيامبر نيز به مسلمانان اجازه بازگشت داد. مورخين محاصره مدينه را 15 تا 20 روز دانستهاند.
گفتهاند ابوسفيان در شرف رفتن، نامهاى تهديدآميز به پيامبر اكرم به اين مضمون نوشت:
به لات و عزى سوگند كه من با جمع خويش براى درمانده كردن تو به سويت آمدم، اما ديدم كه از برخورد با ما كراهت دارى و خندقها و تنگناهايى برپا كردى، نمىدانم چه كسى اين را به شما تعليم داده؟ اگر از اينجا برگرديم، در آينده روزى چونان احد خواهيم داشت. (1)14
أ
خيبر كجاست؟
خيبر جلگه وسيع حاصلخيزى است كه در شمال مدينه به فاصله سى و دو فرسنگى آن قرار دارد.
ملّت يهود براى سكونت و حفاظت خود در آن نقطه دژهاى هفتگانه و مستحكمى ساخته بودند.
ساكنان آنجا در امر زراعت و جمع ثروت و تهيه سلاح و طرز دفاع مهارت كاملى پيدا كرده بودند.
جمعيت آنان بالغ بر بيست هزار نفر بود. در ميان آنان، جنگاوران و دليران فراوانى به چشم مىخورد.
سبب و انگيزه اصلى جنگ خيبر
روزى كه اسلام در سرزمين «مدينه» درخشيد، ملّت يهود بيش از قريش، عداوت پيامبر و مسلمانان را به دل گرفت و با تمام توان و قوت براى كوبيدن اسلام، كمربسته و آماده شد.
جرم بزرگى كه يهوديان خيبر داشتند، اين بود كه تمام قبايل عرب را براى كوبيدن اسلام تشويق كردند و سپاه شرك با كمك مالى يهوديان خيبر، در يك روز از نقاط مختلف عربستان حركت كرده، خود را پشت مدينه رسانيدند. در نتيجه جنگ احزاب به وقوع پيوست.
ناجوانمردى يهود خيبر، پيامبر صلى الله عليه و آله را بر آن داشت كه اين كانون خطر را بر چيند و همه آنها را خلع سلاح نمايد. عامل ديگرى كه پيامبر صلى الله عليه و آله را مصمم ساخت، تا قدرت خيبريان را درهم شكند و
1) تاريخ سياسى اسلام، ج 1، ص 563- 564.
آنها را خلع سلاح كند؛ اين بود كه پيامبر صلى الله عليه و آله به سراسر جهان مكاتبه نموده و همه آنها را با لحن قاطع به اسلام دعوت كرده بود.
در اين صورت هيچ بعيد نبود كه ملّت يهود آلت دست كسرى و قيصر شوند و با كمك قدرتهاى خارجى، اسلام را در معرض خطر قرار دهند و يا قدرتها را عليه اسلام بشورانند. چنانكه مشركان را بر ضد اسلام شورانيدند. از اين رو پيامبر صلى الله عليه و آله لازم ديدند هر چه زودتر آتش خطر را براى هميشه خاموش كند. (1)پيامبر صلى الله عليه و آله دستور دادند مسلمانان براى تسخير آخرين مراكز يهودى و سرزمين عربستان آماده شوند و فرمودند: فقط كسانى مىتوانند افتخار شركت در اين نبرد را به دست آورند كه در صلح حديبيه حضور داشتهاند. پيامبر پرچم سفيدى به دست على عليه السلام داد و فرمان حركت صادر كرد. پيامبر با 1600 سرباز و 200 سواره نظام به سوى خيبر پيشروى كرد. دژهاى هفتگانه خيبر هر كدام نام مخصوصى داشت، براى حفاظت و كنترل اخبار خارج دژ، در كنار هر دژى برج مراقبت ساخته شده بود تا نگهبانان برجها، جريان خارج قلعه را به داخل گزارش دهند. اين دژها به اندازهاى محكم بود كه امكان سوراخ كردن آنها وجود نداشت. مسلمانان كه در برابر چنين دشمن مجهز و نيرومند قرار گرفته بودند، بايد در تسخير اين دژها از هنرنمايى نظامى و تاكتيكهاى جنگى حداكثر استفاده را مىبردند.
اقدامات انجام شده
شبانه تمام نقاط حساس و راهها به وسيله سربازان اسلام اشغال گرديد، به قدرى اين اقدام سريع انجام شد كه نگهبانان از اين كار آگاهى نيافتند. صبح گاهان كه كشاورزان خيبر با لوازم كشاورزى از قلعهها بيرون آمدند، چشم آنها به سربازان دلير و مجاهدان اسلام افتاد و ديدند كه تمام راهها بسته شده و اگر قدمى فراتر بگذارند فوراً دستگير خواهند شد. اين منظره آن چنان آن ها را مرعوب ساخت كه بىاختيار پا به فرار گذاشتند و درهاى دژها را بسته و در داخل، شوراى جنگى تشكيل دادند. نتيجه شورا اين بود كه زنان و كودكان را در يكى از دژها، و ذخاير را در دژ ديگر جاى دهند، و دليران و جنگاوران هر قلعه با سنگ و تير از بالا دفاع كنند و قهرمانان هر دژ بيرون آيند و در بيرون دژ با دليران اسلام بجنگند. دلاوران يهود با اين نقشه يك ماه در برابر ارتش اسلام مقاومت كردند، به طورىكه براى تسخير هر دژ ده روز تلاش انجام مىشد، و نتيجهاى به دست نمىآمد. (2)
شكسته شدن نخستين سنگر يهود
به عقيده گروهى از تاريخنويسان نخستين دژى كه از خيبر پس از رنجهاى فراوان به دست ارتش اسلام افتاد، دژ «ناعم» بود، (1)به قيمت كشته شدن يكى از سرداران بزرگ اسلام به نام «محمود بن مَسلَمه انصارى» و زخمى شدن پنجاه نفر از سربازان اسلام تمام شد. پس از فتح قلعههاى مزبور سپاهيان اسلام به طرف دژهاى «وطيح» و «سلالم» يورش بردند. ولى مسلمانان با مقاومت سرسختانه يهود در بيرون قلعه روبرو شدند. بيش از ده روز مقاومت جنگاوران يهود مسلمانان هر روز بدون نتيجه به لشكرگاه باز مىگشتند. روزى ابوبكر مأمور رفتن گرديد و روز ديگر عمر، ولى موفقيتى به دست نياوردند. پيامبر فرمود:
«لأُعْطِيَنَّ الرَّايَةَ غَداً رَجُلًا يُحِبُّ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ يُحِبُّهُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ، يَفْتَحَ اللَّهُ عَلَى يَدَيْهِ لَيْسَ بِفَرّارِ» (2)
اين پرچم را فردا به كسى مىدهم كه خدا و پيامبر را دوست دارد، و خدا و پيامبر نيز او را دوست دارند و خداوند اين دژ را به دست او مىگشايد. او مردى است كه هرگز پشت به دشمن نكرده و از صحنه نبرد فرار نمىكند.
بنا به نقل «طبرسى» و «حلبى»، حضرت چنين فرمود: كرّار غير فرّار، يعنى به دشمن حمله كرده و هرگز فرار نمىكند. سكوت پر انتظار مردم با جمله پيامبر صلى الله عليه و آله كه فرمود على كجاست؟ درهم شكست، و با مقدماتى پيامبر به آن حضرت دستور پيشروى داد. (3)جهاد آزادىبخش
پيامبر صلى الله عليه و آله يادآور شد كه قبل از جنگ نمايندگانى را به سوى سران دژ اعزام بدارد، و آنها را به آيين اسلام دعوت كند، اگر نپذيرفتند آنها را به وظايف خويش تحت لواى حكومت اسلام آشناسازد، كه بايد خلع سلاح شوند و با پرداخت جزيه در سايه حكومت اسلامى آزادانه زندگى كنند و اگر به هيچ كدام گردن ننهادند، با آنان بجنگند و اين جمله را هم به عنوان آخرين جمله بدرقه راه على عليه السلام ساخت:
«لَئِنْ يَهدِي اللَّهُ بِكَ رَجُلًا واحِدَاً خَيْرٌ مِنْ انْ يَكُونَ لَكَ حُمُرُ النَّعَم.» (1)
هرگاه خداوند يك فرد را به وسيله تو هدايت كند بهتر از اين است كه شتران سرخ موى مال تو باشد و آنها را در راه خدا انفاق كنى.
حضرت على عليه السلام ذوالفقار خود را حمايل نمود و هروله كنان با شهامت خاصى كه شايسته قهرمانان ويژه ميدانهاى جنگى است، به سوى دژ حركت كرد و پرچم اسلام را كه به دست او بود در نزديكى خيبر بر زمين زد. در اين لحظه دلاوران خيبر بيرون ريختند. نخست برادر مرحب، به نام «حارث» به دست على عليه السلام كشته شد. مرگ برادر، مرحب را سخت غمگين ساخت، او براى گرفتن انتقام برادر در حالى كه غرق سلاح بود، زره يمانى بر تن و كلاهى از سنگ مخصوص تراشيده بر سر داشت، جلو آمد و چنين رجز مىخواند: در و ديوار گواهى مىدهد، كه من مرحبم، قهرمانى كار آزموده و مجهز به سلاح جنگى هستم. على عليه السلام فرمود:
انَا الَّذى سَمَّتنى امّى حَيْدَرَة ضَرغام آجامٍ وَ لَيْثُ قَسْوَرَه
من همان كسى هستم كه مادرم مرا حيدر(شير) خواند؛ مردى دلاور و شير بيشهها هستم.
صداى ضربات شمشير و نيزههاى دو قهرمان اسلام و يهود وحشت عجيبى در دل ناظران پديد آورد. ناگهان شمشير برنده قهرمان اسلام بر فرق مرحب فرود آمد و سپر و كلاهخود و سر را تا دندان دو نيم ساخت. اين ضربت آنچنان سهمگين بود كه برخى از دلاوران يهود كه پشت سر مرحب ايستاده بودند. پا به فرار گذارده به دژ پناه بردند و عدهاى كه فرار نكردند با على تن به تن جنگيدند و كشته شدند. على عليه السلام يهوديان فرارى را تا در حصار تعقيب نمود. يك نفر از جنگ جويان يهود با شمشير بر سر على عليه السلام زد و سپر از دست آن حضرت افتاد و على عليه السلام فوراً متوجه در دژ گرديد و آن را از جاى خود كند و تا پايان كارزار به جاى سپر استفاده كرد. در نتيجه قلعهاى كه مسلمانان ده روز پشت آن معطل شده بودند، در مدت كوتاهى گشوده شد.
شيخ مفيد در ارشاد (2)به سند خاصى از على عليه السلام، سرگذشت در خيبر را چنين نقل مىكند: من در خيبر را كنده، به جاى سپر به كار بردم، و پس از پايان نبرد آن را مانند پل بر روى خندقى كه يهوديان كنده بودند، قرار دادم، سپس آن را ميان خندق پرتاب كردم. مردى پرسيد: آيا سنگينى آن را احساس نمودى؟ گفتم: به همان اندازهاى كه سنگينى سپر خود را احساس مىكردم. على عليه السلام فرمود:
«ما قَلَعْتُها بِقُوَّةٍ بَشَرِيَّةٍ وَ لكِن قَلعتُها بِقُوَّةٍ الهيَّةٍ وَ نفس بِلقاءِ رَبِّها مُطْمَئِنَّةٌ رَضِيَّةٌ.» (1)
من هرگز آن در را با نيروى بشرى از جا نكندم، بلكه در پرتو نيروى خدا داد و با ايمانى راسخ به روز واپسين اين كار را انجام دادم.
دژهاى خيبر فتح شد و يهوديان با شرايط خاص در برابر ارتش اسلام سر تسليم فرود آوردند. (2)15
أ
«طائف» يكى از شهرهاى ييلاقى و حاصل خيز حجاز است و در جنوب شرقى مكه با فاصله 12 فرسنگى آن قرار گرفته، به خاطر داشتن هواى لطيف و باغ ها و نخلستانهاى فراوان، مركز گروه خوشگذران حجاز بوده و هست. قبيله ثقيف كه يكى از قبايل نيرومند و پرجمعيت عرب به شمار مىرفتند، در اين شهر زندگى مىكردند. اعراب(ثقيف) از جمله كسانى بودند كه در نبرد «حنين» بر ضد اسلام شركت كرده و پس از شكست فاحش كه به شهر خود- كه داراى دژ محكم و مرتفعى بود- پناهنده شده بودند. پيامبر صلى الله عليه و آله، براى تكميل اين پيروزى دستور دادند فراريان نبرد(حنين) تعقيب شوند. از اين رو به «ابوعامر اشعرى» و «ابوموسى اشعرى» با گروهى از سربازان اسلام مأموريت دادند كه قسمتى از آنها را كه به «اوطاس» پناهنده شده بودند تعقيب نمايند. فرمانده نخست جان خود را در اين نبرد از دست داد و دومى با پيروزى كامل دشمن را پراكنده ساخت و خود پيامبر صلى الله عليه و آله نيز با باقى مانده سپاه اسلام رهسپار «طائف» گرديد (3). در مسير خود به طائف، دژ «مالك»، آتش افروز جنگ حنين را با خاك يكسان نمود. ستونهاى سپاه اسلام يكى پس از ديگرى حركت نمودند و اطراف شهر را اردوگاه خود قرار دادند. دژ طائف بسيار مرتفع بود و ديوار محكمى داشت و برج هاى مراقبت آن، كاملًا بر خارج قلعه مسلط بود. محاصره دژ از طرف ارتش اسلام آغاز گرديد، ولى هنوز حلقه محاصره تكميل نشده بود كه دشمن تيراندازى را شروع نمود، تا از پيشروى سربازان اسلام جلوگيرى كرده در نتيجه گروهى را در همان لحظه اوّل از
پاى درآوردند. پيامبر گرامى دستور دادند كه سپاه عقبنشينى كند و اردوگاه خود را در نقطهاى كه از تيررس دشمن دورتر باشد قرار دهد. سلمان فارسى- كه مسلمانان از تدابير نظامى وى در جنگ خندق نتيجه گرفته بودند- به پيامبر صلى الله عليه و آله پيشنهاد كرد كه با نصب منجنيق، دژِ دشمن را سنگباران كنند. منجنيق در آن روز، كار توپخانه را انجام مىداد.
افسران اسلام با راهنمايى سلمان، منجنيق را نصب كرده و نزديك به 20 روز، برجها و داخل دژ را سنگباران كردند، ولى دشمن در برابر اين عمليات حاد جنگى ساكت ننشسته، به تيراندازى خود ادامه داد و از اين راه، آسيبهايى به سپاهيان اسلام رسانيد. براى تسليم شدن دشمن، لازم بود حملات به صورت همه جانبه صورت پذيرد. هم زمان با نصب منجنيق و پرتاب سنگ، قرار شد براى شكافتن ديوار از ارابههاى جنگى استفاده كنند و با شكافْ در ديوار دژ، ورود سپاه اسلام به داخل آن عملى گردد، ولى شكافتن ديوار با مشكل بزرگى روبرو بود، زيرا تير از برجها و ساير نقاط دژ مانند رگبار بر سر واحدهاى سپاه اسلام مىريخت و كسى را ياراى نزديك شدن به ديوار نبود. پيامبر صلى الله عليه و آله در اين نبرد تمام شيوههاى نظامى از مادى و معنوى را به كار برد، ولى تجربه ثابت كرد كه گشودن دژ به فعاليت و صبر و شكيبايى نياز داشت، در صورتى كه شرايط فعلى و امكانات ارتش اسلام اجازه توقف بيش از اندازه در منطقه «طائف» را نمىداد، زيرا:
اولًا: در طى مدت محاصره، سيزده نفر از مسلمانان كشته شده بودند، كه هفت نفر از آنان از قريش و چهار نفر از انصار و يك نفر از قبيله ديگر بود.
ثانياً: ماه شوال در حال سپرى شدن بود و ماه ذىالقعده فرا مىرسيد، كه جنگ و نبرد در آن ماه از نظر ملت عرب حرام بود.
اسلام هم بعدها اين سنت صالح را تأييد نمود از اين رو براى حفظ اين سنت لازم بود كه هر چه زودتر محاصره برچيده شود.
ثالثاً: مراسم حج نزديك بود و نظارت بر مراسم حج در آن سال بر عهده مسلمانان بود، زيرا پيش از آن، مراسم حج زير نظر مشركان مكه اداره مىشد، مضافاً اين كه موسم حج بهترين فصل براى تبليغ اسلام و بيان حقيقت آيين توحيد به شمار مىرفت.
با توجه به اين شرايط پيامبر صلى الله عليه و آله محاصره طائف را ترك گفت و همراه سپاه خود به جعرانه كه محل حفاظت غنايم جنگى و اسيران بود، حركت كرد. (1)
1) فروغ ابديت، ج 2، صفحههاى 364- 360.
معناى حجّ
«حجّ» در لغت به معناى «قصد» و «آهنگ» است، آهنگ كار و يا جايى نمودن. و به حسب بعضى از كتب لغت، آهنگ كارى مهم نمودن.
راغب اصفهانى مىنويسد:
اصلُ الحَجّ: «القَصدُ لِلزّيارَة ... خُصَّ فى تَعارُفِ الشَّرع بِقَصدِ بَيتِاللَّه تَعالى اقامَةً لِلنُّسكِ»، اصل حج يعنى، قصد زيارت كردن و در شرع نيز منظور قصد زيارت خانه خداست.
اين واژه ده بار در قرآن تكرار شده است.
وجه تسميه حجّ
«حج»، از اركان اسلام است. امام باقر عليه السلام مىفرمايد: اسلام بر پنج پايه بنا شده است: نماز، روزه، زكات، حج و ولايت (1)، كسى كه عمداً حج نگزارد، ركنى از اركان دين الهى خويش را نابود كرده است. (2)از امام باقر عليه السلام سئوال شد:
«لِمَ سُمِّىَ الحَجُّ حَجَّاً؟ قال عليه السلام حَجَّ فُلانٌ اى افْلَحَ فُلانٌ» (3)
؛ چرا حج، حج ناميده شده؟ امام عليه السلام فرمود:
فلان شخص حج انجام داد، يعنى رستگارشد. حج به معناى رستگارى است و كسى كه اين اعمال را انجام دهد رستگار گرديده و حج در مورد او استعمال مىشود.
در كتاب «معانى الاخبار» آمده است، قال عليه السلام: الحَجُّ، الفَلاحُ، يقال: حَجَّ فُلانٌ، اى افْلَحَ عليه السلام. (4)
حج، به معناى رستگارى است و كسى كه اين اعمال را انجام دهد، رستگار گرديده، و حج در مورد او
استعمال مىشود.
اقسام حج:
1-/ حج قران: اينگونه حج بر مسلمانى واجب است كه فاصله منزل او تا مسجدالحرام كمتر از 16 فرسخ شرعى(88 كيلومتر) بوده باشد. و تفاوتى ميان واجبات و مستحبات اين حج و حج افراد نيست، جز آنكه در حج قران حجگزار هنگام احرام بايد قربانى خود را اعم از گاو و گوسفند همراه داشته باشد و مستقيماً از ميقات به سمت عرفات و سپس مشعر و بالاخره به سمت منا آمده و در قربانگاه منا قربانى را به همراه ديگر حاجيان در روز دهم ذىالحجه قربانى كند.
2-/ حج افراد: اينگونه حج بر مسلمانى واجب است كه فاصله منزل او تا مسجد الحرام كمتر از 16 فرسخ شرعى(88 كيلومتر) بوده باشد. وظيفه اينگونه حاجيان انجام دوازده عمل است.
3- حج تمتع: اينگونه حج بر تمام كسانى واجب است كه فاصله وطن آنها تا مسجدالحرام بيش از 16 فرسخ شرعى(88 كيلومتر) بوده باشد، از اين رو بيشتر مسلمانان اينگونه حج را به جاى مىآورند. (1)«ذلِكَ لِمَنْ لَمْ يَكُنْ أَهْلُهُ حاضِرِي الْمَسْجِدِ الْحَرامِ» (2)
، بنابراين كسانى كه وطن آنان تا مسجدالحرام 88 كيلومتر(16 فرسخ) باشد، حج واجب آنان حج تمتع است. با توجه به مطالب ياد شده پى مىبريم كه نوع حجى كه بر بيشتر مسلمانان واجب است، حج تمتع مىباشد، و وظيفه ما ايرانيان نيز همين قسم از حج است.
حج در اصطلاح فقها
حجّ، زيارت كعبه با اعمال مخصوص در مكانهاى مخصوص است. (3)صاحب «جواهر» مىفرمايد: الحَجُّ وَ ان كان فى اللُّغَةِ هُوَ القَصدُ، فَقَد صارَ فى الشَّرعِ: «اسماً لِمَجموعِ المَناسِكِ المُؤدّاة فى المَشاعِرِ المَخصوصَةِ». (4)حج، به مجموع اعمال و مناسكى كه حجاج در ايام حج انجام مىدهند، گفته مىشود. معناى ديگر حج: «الحجُّ قصدُ البيتِ للتَّقربِ الى اللَّهِ تعالى بِافعالٍ مَخصوصةٍ فى اماكنٍ مَخصُوصَةٍ»
حج، زيارت كعبه با اعمال مخصو ص در مكانهاى مخصوص است. حج، آهنگ مخصوص بيت
اللَّه الحرام و عرفه در وقت مخصوص(شوال، ذيقعده، ذىالحجه) به منظور اعمال مخصوص است. (1)نتيجه اينكه در فقه اسلامى، حج به مجموعهاى از اعمال كه در مكه و اطراف آن به جا مىآورند مىگويند كه در صورت وجود استطاعت مالى و صحت مزاج و امنيت، بر هر شخص بالغ و عاقل و مكلف، در تمام عمر يك مرتبه واجب مىگردد.
فورى بودن حج
وجوب حج فورى است، به اجماع فرقه «اماميه» و مذهب «ابوحنيفه» و «ابو يوسف» و «مالك» و «احمد حنبل» از عامه. «شافعى» گفته است: اگر عزم انجام حج در سال بعد داشته باشد، تأخير گناه نيست.
به هر حال از نظر شيعه، وجوب آن فورى و تأخير آن گناه كبيره است. (2)تركيب حج تمتع از سيزده جزء
1-/ احرام(به قصد و نيت حج تمتع) در خود مكه معظمه (3)(نه در ميقات)
2-/ وقوف «در عرفات»
3-/ وقوف «در مشعرالحرام»
4-/ انداختن سنگريزه به «جمره عقبه» در منا
5-/ قربانى در منا
6-/ تراشيدن موى سر يا تقصير كردن و براى زن به جاى حلق و تراشيدن موى سر، تقصير واجب است و مردان در غير حج اول، بين تراشيدن سر و تقصير مخيرند.
7-/ طواف زيارت دور كعبه
8-/ دو ركعت نماز طواف
9-/ سعى بين صفا و مروه
1) معارف و معاريف دائرة المعارف جامع اسلامى، ج 4، ص 362.
2) همان، ج 4، ص 362.
3) لازم به ذكر است كه برخى از فقهاء محل احرام را مكه قديم مىدانند، ولى حضرت امام خمينى قدس سره تمام شهر مكه «قديم و جديد» را جايز مىداند، گرچه افضل اين است كه در حجر اسماعيل يا پشت مقام ابراهيم عليه السلام براى حج تمتع محرم شود.
10-/ طواف نسا
11-/ دو ركعت نماز طواف نسا
12-/ ماندن در منا در شب يازدهم و دوازدهم ذيحجه براى همه و شب سيزدهم براى بعضى از افراد. (1)13- رمى جمره اولى و وسطى و عقبه در روزهاى يازدهم و دوازدهم
حق حج
در رساله حضرت امام سجاد عليه السلام به نام «رساله حقوق»، به صورت مبسوط به مسأله حقوق پرداخته شده است، از جمله حقوقى را كه آن حضرت مطرح نمودهاند، حق حجّ است.
در متن رساله حقوق امام سجاد عليه السلام در مورد حق حج چنين آمده است:
«وَ حَقُّ الْحَجِّ انْ تَعْلَمَ انَّهُ وَفادَة الى رَبِّكَ، وَ فَرارٌ الَيهِ مِنْ ذُنُوبِكَ وَ فيهِ قَبُولُ تَوبَتِكَ وَ قَضاءُ الْفَرْضِ الَّذي اوْجَبَهُ اللَّهُ تَعالى عَلَيْكَ» (2).
حق حج بر تو اين است كه بدانى، آن سيرى است به سوى پروردگارت، و فرار تو از گناهانت به جانب اوست، و قبول توبه تو و اداى واجبى است كه خداى متعال آن را بر تو فرض كرده است.
امام چهارم عليه السلام در اين مورد، هيچ اشارهاى به جنبههاى سياسى و ابعاد مختلف حج، نفرمودهاند و دليل آن روشن است. زيرا شرايط دشوار اجتماعى آن زمان و حاكميّت دودمان جنايت كار بنىاميه، اجازه نمىداد تا مسلمين از اين اجتماع بزرگ بهرهگرفته و به سوى عدالت و فضيلت، هدايت شوند. (3)لذا امام سجاد بيشتر به جهات معنوى و عرفانى حج، اشاره فرمودهاند چنانكه بسيارى از حقوق، در همين راستا مورد توجه قرار گرفته است.
1) براى كسب اطلاعات بيشتر به «مناسك محشى» مراجعه شود.
2) من لايحضره الفقيه، ج 2، ص 620 شايان ذكر است كه متن رسالة الحقوق نيز در كتاب تحف العقول چاپ اسلاميه ص 260- 278 موجود است، ولى در آن ذكرى از «حق حجّ» به ميان نيامده است.
3) ترجمه و شرح رسالة الحقوق، امام سجاد عليه السلام، محمّد سپهرى، انتشارات دارالعلم، ص 94- 95
نيابت در حج
انجام حج مانند ساير عبادات بر افراد مستطيع واجب است، به اين معنى كه اين عمل با مباشرت مكلّف پذيرفته خواهد شد لكن در برخى از شرايط، گرفتن نايب براى اين عمل عبادى امرى لازم به شمار آمده است.
معناى نيابت در حج
نيابت در حج آن ا ست كه فردى، به جاى فرد ديگرى حج بجا آورد كه چند صورت دارد:
1- به نيابت از كسى كه واجب الحج است و نمىتواند حج واجب خود را بجا آورد.
2- به نيابت از كسى كه حج مستحبى بجا آورد.
3- هر يك از دو فرض فوق از دو حال خارج نيست يا تبرّعى بجا مىآورد، يا در مقابل عمل خود اجرت دريافت مىكند.
اجر و پاداش نايب
از روايات استفاده مىشود كه خداوند ضمن در نظر گرفتن اجر و ثواب براى نيابت دهنده، براى نايب نيز بهره قابل توجهى قرار داده است.
امام صادق عليه السلام در رابطه با مردى كه از سوى ديگرى حج به جاى مىآورد فرمودند:
«لَهُ أَجْرُ وَ ثَوَابُ عَشْرِ حِجَجٍ وَ يُغْفَرُ لَهُ وَ لأَبِيهِ وَ لأُمِّهِ وَ لابْنِهِ وَ لابْنَتِهِ وَ لأَخِيهِ وَ لأُخْتِهِ وَ لِعَمِّهِ وَ لِعَمَّتِهِ وَ لِخَالِهِ وَ لِخَالَتِهِ إِنَّ اللَّهَ وَاسِعٌ كَرِيمٌ» (1)
؛ براى او اجر الهى و ثواب ده حج است و خداوند پدر و پسر و دختر و برادر و عمه و خاله و دايى او را مورد مغفرت قرار مىدهد، به حق كه خداوند داراى رحمت واسعه و كرم بىنهايت است.
عبداللَّه بن سنان مىگويد: نزد امام صادق عليه السلام بودم مردى بر آن حضرت وارد شد، حضرت سى دينار به او داد، تا از جانب اسماعيل «فرزند امام صادق عليه السلام كه قبلًا از دنيا رفته» يك حج به جا آورد.
امام عليه السلام در پايان فرمود: تا زمانى كه اين اعمال را بجا آوردى، براى اسماعيل يك حج خواهد بود، به
1) بحارالانوار، ج 99، ص 117.
جهت مالى كه در اين راه داده است و براى تو نه حج خواهد بود كه بدن خود را به زحمت انداختهاى. (1)احكام و آثار نيابت در حج
احكام نيابت: در نايب، امورى شرط است: 1- بلوغ بنا بر احتياط واجب 2- عقل 3- ايمان 4- وثوق و اطمينان به انجام دادن او ... 5- معرفت نايب به افعال و احكام حج 6- ذمّه نايب، در آن سال مشغول به حج واجبى نباشد 7- معذور در ترك بعضى افعال حج نباشد. (2)در منوب عنه هم امورى شرط است: 1- اسلام 2- در حج واجب، شرط است كه منوب عنه فوت شده باشد، يا اگر زنده است حج بر او مستقر شده (3)و خودش از جهت مرضى كه اميد خوب شدن آن نيست، يا از جهت پيرى نتواند به حج برود. (4)آثار نيابت
براى انجام نيابت آثار و حكمتهايى وجود دارد كه به چند مورد اشاره مىشود:
1- جبران عمل باقى مانده ديگران؛ اگر كسى به هر دليل نتوانست حج واجب خود را انجام دهد، نبايد راه را بسته بداند و اميدى به خير نداشته باشد. نايب گرفتن در حج مىتواند تا حدى فضيلت و عمل از دست رفته را جبران كند.
2- نيابت در حج زمينه را براى بسيارى از افراد- كه خود از نظر مالى قادر به حج نيستند- فراهم مىآورد تا آنان نيز از اين خير بىنصيب نمانند و به نيابت از ديگران به حج مشرف شوند.
3- مصالح حج به قدرى مهم و متعالى است كه علاوه بر مقدار واجب، شارع بخش مستحبى نيز براى آن منظور كرده است. حج نيابتى نيز همين فلسفه را در خود دارد.
4- حج نيابتى جبران كاستى ايجاد شده به واسطه ترك حج است اگر كسى حج بر او واجب شده و نمىتواند انجام بدهد با نيابت آن كاستىها را جبران و مصالح آن را استيفا مىكند. (5)
2
أ
حج امام حسن مجتبى عليه السلام: امام حسن عليه السلام بيست و پنج بار حج خانه خدا را انجام داده است. امام حسين عليه السلام نيز در اكثر سفرها برادر بزرگوارش را همراهى مىكرد و حتى در پياده روى از آن حضرت تبعيت مىكرد.
حج امام سجّاد عليه السلام: در حالات امام زين العابدين عليه السلام است كه آن حضرت به طور ناشناس وارد كاروان حج مىشد تا تواضع خود را از طريق خدمت به زائران خانه خدا عملى سازد!
امام موسى بن جعفر عليه السلام مكرراً اين مسافت را پيموده، با اين كه وسايل رفاهى برايش امكان داشته، معالوصف گاهى همچون جدّش امام چهارم، تواضع مىكرده و مانند افراد تهىدست رهسپار اين سفر مىشده است.
على بن جعفر الصادق عليه السلام مىگويد: با برادرم امام هفتم عليه السلام چهار بار به مكه(براى انجام عمره) رفتيم كه با اهل و عيالش پياده راه مىرفت، در يك سفر 26 روز و ديگرى 25 روز و در سومى 24 روز و در چهارمى 21 روز در راه بوديم. (1)حج امام موسى كاظم عليه السلام
«شفيق بلخى» مىگويد:
«در سال 149 ه ق به حج رفتم. چون به «قادسيه» رسيدم، كاروانى با زينت تمام در حركت بود. در ميان اين كاروان، چشمم به جوان خوشرو و پشمينهپوشى افتاد كه از مردم كناره گرفته بود. با خود گفتم، اين جوان مىخواهد سنگينى خود را بر اهل قافله اندازد. نزديكش رفتم كه او را سرزنش كنم. هنوز سخن نگفته بودم، فرمود:
1) راهنماى حرمين شريفين، ج اول، ص 67 تا 69.
يا شفيق، «اجْتَنِبُوا كَثِيراً مِنَ الظَّنِّ إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ» (1).
اين را گفت و برفت. با خود گفتم اين امر عظيمى بود كه از دل من خبر داد و نام مرا برد.
اين بگذشت تا به منزل «واقصة» رسيدم. آن بزرگوار را ديدم كه نماز مىخواند و اعضايش مضطرب بود. گفتم بروم از او حلاليت بطلبم. چون مرا ديد فرمود:
«وَ إِنِّي لَغَفَّارٌ لِمَنْ تابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ صالِحاً ثُمَّ اهْتَدى» (2)
اين را بگفت و روان شد. من گفتم اين جوان از(ابدال) است كه دوباره از قلب من خبر داده است.
ديگر او را نديدم تا به «زباله» رسيديم. ديدم دلوى دارد و لب چاه ايستاده، مىخواهد آب بكشد. ناگاه دلو از دستش در چاه افتاد. ديدم سر بر جانب آسمان نمود و گفت: «انتَ ربى اذا ظَمئت الى الماء، و قوتى اذا اردت طعاما» (3)تويى آب گواراى من هرگاه تشنه شوم، و طعام من هرگاه گرسنه شوم.
پس گفت:
«خدايا، غير از آن دلو نداشتم. ناگهان آب بالا آمد. پس دلو را گرفت و پر از آب نمود، وضو ساخت و نماز خواند و سپس چند سنگ ريزه برداشت و در دلو انداخت و حركت داد و از آب بياشاميد. جلو رفتم و سلام كردم و استدعا نمودم كه از دلو مرا هم بهرهمند گرداند. به خدا سوگند كه لذيذتر و خوشبوتر از آن نچشيده بودم و تا چند روز ميل به طعام و آب نداشتم.
ديگر آن بزرگوار را نديدم تا شبى در مسجدالحرام كنار «قبّة السّراب» ديدم كه با خضوع تمام نماز مىگزارد و چون صبح طالع گرديد، نماز صبح را بخواند و هفت شوط طواف نموده، از مسجد خارج گرديد.
من كه دلباخته او شده بودم، دنبالش رفته، ديدم برخلاف وضعى كه در بين راه داشت، اطرافش غلامان بسيارى حضور داشتند و مردم پروانه شمع وجودش بودند. متحير مانده، از جوانى پرسيدم: اين آقا كيست؟ گفت: موسى بن جعفر بن محمد بن على بن الحسين عليه السلام است. (4)
3
أ
وجود مبارك حضرت بقيةاللَّه حجة بن الحسن(عج) هر سال در مراسم حج و به ويژه در عرفات و منا حضور دارد، چنانكه امام صادق عليه السلام فرمود: «يفقد الناس امامهم؛ يشهد الموسم فيراهم و لايرونه». (1)
مردمان، امامشان را گم مىكنند، امام عليه السلام در موسم حضور مىيابد و آنان را مىبيند ولى مردمان او را نمىبينند [و نمىشناسد].
همچنين نايب خاص امام زمان(عج) «محمدبن عثمان سمرى»(رضواناللَّه تعالى عليه) مىگويد:
«واللَّه انّ صاحب هذا الامر لَيَحضُرُ المَوسِمَ كلُّ سنة يرى الناس و يعرفهم و يرونه و لايعرفونه». (2)
«به خدا سوگند، حضرت صاحب الامر عليه السلام همه سال در موسم حج حضور مىيابد، مردم را مىبيند و مىشناسد و مردم هم او را مىبينند ولى نمىشناسند.»
همچنين بسيارى از تربيت يافتگان و شاگردان خاص آن حضرت در ميان حجگزاران حضور دارند و به مدد و عنايت خاص حضرتش از ملكوت افراد آگاهى مىيابند.
... تشرف مستقيم و بى واسطه به محضر نورانى امام زمان(ارواحنا فداه) لياقت و شايستگىهاى ويژهاى را مىطلبد، لذا از اين رو تنها افراد معدودى توفيق مىيابند كه وجود مبارك آن حضرت شخصاً به سراغ آنها بيايد. البته عنايات ايشان شامل اوليا و صالحان و شهيدانى كه تربيت كرده است، شده و آنان به دستور آن حضرت مشكلات ديگران را حل مىكنند. (3)«محمّد بن عثمان سمرى» مىگويد: آخرين بار كه حضرت را ديدم، كنار خانه خدا بود، در حالى كه مىگفت: «اللهم انجزلى ما وَعَدتَنى»؛ خدايا! آنچه را به من وعده دادهاى، محقق ساز. (4)لذا درباره اتمام حج و عمره كه در آيه شريفه «وَ أَتِمُّوا الْحَجَّ وَ الْعُمْرَةَ لِلَّهِ» بدان اشاره شده، گذشته از بحثهاى فقهى، در برخى روايات مصداق ديگرى براى اتمام حجّ، ذكر شده است يعنى تشرف به
حضور امام عليه السلام، چنانكه امام باقر عليه السلام فرموده است. بنابراين حجى كه در آن لقاى امام عليه السلام نباشد، ناتمام است. (1)4
أ
شعراى بسيارى در زمينه حج از زواياى مختلف، اشعار بديعى سرودهاند كه از بين اين همه اشعار، به سرودهاى از مرحوم الهى قمشهاى بسنده مىشود. مرحوم الهى قمشهاى در اين اشعار توصيه كرده است، اول كارى كه حاجى بايد انجام دهد اين است كه جز به خدا، به چيز ديگرى نينديشد، احرام ببندد كه به معناى حرام كردن هر چيز است بر خود:
نيّت خالص
اى دل اگر عزم ديار يار دارى قصد حجاز و كعبه ديدار دارى
شوق شهود حضرت دلدار دارى اول زدل نقش سوى اللَّه پاك گردان
چون سوى صحراى حجاز عشق رفتى اول به ميقات وفا لبيك گفتى
چون بلبل افغان كردى و چون گل شكفتى از شوق روى گلرخى در طرف بستان
بايد نخست از جامه عصيان برآيى با جامه طاعت به كوى دلبرآيى
بشكست اگر پايت در اين ره با سرآيى تا گام بتوانى زدن در كوى جانان
احرام بستى در رهش از جان گذشتى؟ وز دنيى دون در ره ايمان گذشتى؟
از هرچه جز ياد رخ جانان گذشتى كانجا شوى در باغ حسن دوستمهمان؟
لبيك گويان آمدى در كوى يارى؟ كردى در آن درگاه عزّت آه و زارى؟
گشتى ز اشك شوق چون ابر بهارى؟ تا خارزار دل شود باغ و گلستان ...
احرام چون بستى به كوى عشق ايزد لبيك گفتى دعوت آن يار سرمد
گشتى چو محو جلوه آن حُسن بى حد ديدى درون كعبه دل نور سبحان؟
اى حاجيان رفتيد چون در كوى دلبر دلبر پسندد قلب پاك و ديده تر
ياد آوريد از عهد وصل روز محشر هنگام پاداش و جزاى عدل و احسان
1) صهباى حج، ص 4-/ 483.
ورود به مسجدالحرام
چون در حريم قدس عزّت پا نهادى كردى هم از روى لقاى دوست يادى
دل زين سفر از مهر خوبان يافت زادى تاايزدت منزل دهد در بزم خاصان
محرم چو گشتى در حريم قدس داور رفتى در آن درگاه عزّت زار و مضطر
شد دامنت گلگون ز اشك ديده تر مقبول آن درگه شدى ز انعام سلطان
غسل احرام
چون غسل كردى تن به آب توبه شستى با عاشقان در كوى يار احرام بستى
هر عهد بستى غير عهد حق شكستى تا در صف پاكان شوى زين عهدو پيمان
شستى تن از زمزم، دل از آب محبت در بزم مشتاقان زدى ناب محبّت
از روزن دل تافت مهتاب محبت روشن روان گشتى به نور عشق و ايمان
در كعبه بشكستى بت نفس و هوا را بگزيدى از جان طاعت و عشق خدا را
بگرفتى آنجا عزّ تسليم و رضا را تا يار بنوازد تو را در باغ رضوان
آنجا ز غير حق دل و جان پاك كردى درد تو را كرد آن طبيب عشق درمان
از كعبه تن ره به كوى دل گرفتى در عرش رحمن از صفا منزل گرفتى
ننگ گناه از اين دل غافل گرفتى در گلشن رضوان شدى زين تيره زندان
از كعبه جسم آمدى در كعبه دل چون عاشقان كردى بهكوىدوستمنزل
آيينه دل گشت با رويش مقابل تا سازدت حسن ازل چون ماه كنعان
در منا
رمى جمر كردى، زدى بر ديو دون سنگ هم بر سر نفس شرير پر فسون سنگ
انداختى بر فرق دنياى زبون سنگ تا جانت ايمن گردد از آفات دوران
ابليس را راندى بدان سنگ رياضت كردى به راه دوست آهنگ رياضت
دادى زمام نفس در چنگ رياضت كز نفس اهريمن رهى با لطف يزدان
طواف كعبه
گِرد حرم كردى طواف عاشقانه چون قدسيان بر عرش سلطان يگانه
با ياد حق كردى به فردوس آشيانه بوسيدى آن سنگ نشان كوى جانان
غسلى به آب زمزم اخلاص كردى ذكر و نمازى در مقام خاص كردى
روشن دل از توحيد خاص الخاص كردى همچون خليلاللَّه عشق پاك ايمان
حج مشتاقان
گفتار كوته، حج مشتاقان همين است آداب و حكم كعبه جانان همين است
سجاد و صادق را حديث اى جان همين است عشق اين مناسك گفت و شرع عرشبنيان
اسرار حج عاشقان نظم الهى است سرّ ازل، وحى ابد بر وى گواهى است
صيت شرف زين خانه از مه تا به ماهى است بگرفته آدم تا به خاتم عشق پيمان (1)
مشركان نيز در دوران جاهليت برگرد كعبه طواف مىكردند، امّا عبادت آنها سوت و كف زدن بود.
قرآن مجيد مىفرمايد: «ما كانَ صَلاتُهُمْ عِنْدَ الْبَيْتِ إِلَّا مُكاءً وَ تَصْدِيَةً» (2)
از آنجا كه زمزمه شرك آلود، بيان انسانى نيست، قرآن سخن آنان كه كعبه را با اذكار شرك آلود طواف مىكردند، صفير و سوت مىداند، نه بيان. (3)در طى تاريخ، بارها كعبه و مناسك حج توسط انبياى عظام از لوث شرك و بتپرستى تطهير و اين پايگاه توحيد از حيطه قدرت و سود جويىها و سلطهگرىهاى طاغوت واستكبار خارج گرديده و به شكل و محتواى توحيدى بازگردانده شده، ولى در دوران فترت حضرت عيسى و رسالت جهانى پيامبر خدا صلى الله عليه و آله كه مردم شبه جزيره عرب با شرك و بتپرستى خو گرفته بودند، كعبه و حج دچار انحرافىترين بدعتها و زيانبارترين عادتهاى شركآلود گرديد ه بود، و اين پايگاه رهايى بخش و خلوص و توحيد به مركز وابستگىهاى استكبارى و بتپرستى تبديل شده و عبادت مردم در پاكترين مركز عبادت به صورت صفير و سوت كشيدن و كف زدن درآمده بود.
هر گروهى كه براى زيارت كعبه و انجام حج به مكه روى مىآوردند، به بتى تعلق داشتند و سر به آستان آن مىساييدند و قريش، كه پاسدارى از اين بتها را بر عهده داشتند، منافع خود را در همين وابستگىها و توهمات و جهالتها مىديدند و سخت در حمايت آن مىكوشيدند.
ويژگىهاى حج جاهليت (1)
1- احرام، نخستين گام توحيدى در حج ابراهيمى است كه نشانه خلوص و جدا شدن از همه وابستگىها و پيوستن به خداى يگانه است. با احرام، همه اركان حج، رنگ توحيدى مىيابد و جهتگيرىها به سوى خدا و اجتناب از شرك و دشمنى با طاغوت و استكبار مىگردد. حج جاهلى بنابر ماهيت شرك آلودش، فاقد احرام بوده و ميقاتى نداشته است و آغازش چون فرجام، بى محتوا و فاقد تحرك و سازندگى بوده است.
2- در دوران جاهليت، جز اندكى، باقى حج گزاران به محرمات ملتزم نبودهاند و در مدت انجام مناسك از فرصت آمادگى كه پيدا مىكردند، سودى نمىبردند و در جهت دورى از عادتهاى زشت و آمادهشدن براى زندگى پاك گامى بر نمىداشته اند.
3- برهنگى درحال طواف ازعادتهاى زشتى بوده كه به شكل ظاهرى حج جاهلى نيز چهره نفرت انگيز ى مىداد.
4- تبعيض و تفاخر به نوبه خود، حج جاهلى را از هر نوع خصيصه عبادى و معنوى تهى مىساخت و اين مراسم پاك را در خدمت اشرافيت و اختلافات نژادى و طبقاتى قرار مىداد.
در حج جاهلى وقوف به عرفات اختصاص به كسانى داشت كه از خارج مكه به زيارت كعبه مىآمدند و رفتن از عرفات به مشعرالحرام(افاضه) عملى بود كه آنان مىبايست انجام دهند ولى قريش و طوايف مجاور حرم و وابستگان، خود را از اين عمل معاف مىدانستند و خويش را «اهل اللَّه» مىشمردند و اين تبعيض ناروا در اسلام برداشته شد.
5- در جاهليت حجاج نمىتوانستند از غذاى خارج حرم بخورند، آنان مىبايست از آنچه كه در
1) در مورد آيين و طواف جاهليّت به صفحات 329- 337 راهنماى حرمين شريفين ج 1 مراجعه نماييد.
اختيار داشتند استفاده كنند و اين امتياز در عين اين كه يك بدعت بود، سود سرشارى را براى قريش كه خود را متوليان حرم مىدانستند در برداشت.
6- حجاج مىتوانستند در زير چادرهاى چرمى استراحت كنند و استراحت زير چادرهاى غير چرمى روا نبود.
7- اعمالى مانند سرخ كردن غذا با روغن و ساييدن كشك را، در مدت حج براى خود حرام مىدانستند.
8- به جاى طواف دور كعبه، در صفا و مروه دو بت نصب كرده بودند كه بر آنها طواف و استلام(مسح با دست) مىكردند و قربانى را به پاى اين بتها انجام مىدادند.
9- قبايلى چون قريش در ايام حج، از در خانه وارد نمىشدند، آنان از ديوار فرود مىآمدند و اين را براى خود امتياز مىدانستند.
10- بدعت(نسىء)، از سودجويى و خلط مسايل عبادى با منافع تجارى و بازرگانى نشأت مىگرفت، زيرا اختلافى كه ماه هاى قمرى و شمسى داشت موجب مىشد كه فصول ماههاى حج تغيير كند و منافع تجارى و بازرگانى قبايل سودجود را به خطر افكند. از اين رو با استفاده از تفاوت ايام سال قمرى و شمسى(حدود ده يا يازده روز در سال) مقرر مىداشتند كه هر سال يك بار، ماه صفر را به جاى محرم آغاز سال نو قرار دهند و به اين ترتيب مىتوانستند موسم حج را همه سال در فصل معينى انجام دهند.
11- كفزدن و سوت كشيدن و مراسم عبادى را به مراسم جشن و پايكوبى مبدّل كردن.
مورخان خصوصيات ديگرى را نيز در مورد حج دوران جاهليت ذكر كردهاند.
در واقع محور اصلى ويژگىهاى حج جاهلى را مىتوان در سه جهت خلاصه نمود:
«امتياز طلبى و روح تبعيض»، «به خود اختصاص دادن خانه خدا و انحصارطلبى قريش به عنوان واليان حرم»، «وسيله قرار دادن حج براى تأمين منافع و مقاصد گروهى.» چنانكه اين سه نوع ويژگى نيز به نوبه خود مبين يك خصلت است كه مشخصه اصلى حج جاهلى مىباشد و آن بىمحتوا كردن اين مراسم عبادى سياسى و سپس سود بردن از قالب تهى شده آن است. (1)
1) ره توشه حج، جمعى از نويسندگان، ج 1، ص 61- 63.
6
أ
محوريت موضوع ولايت درمقايسه با ساير اعمال، موضوعى پذيرفته شده است كه روايات فراوانى صريحاً به آن پرداخته است. حج نيز در اسلام از جايگاه بلندى برخورداراست، لكن درمقابل ولايت كه قرار مىگيرد، ولايت از جايگاه برترى برخوردار مىباشد. چرا كه هر يك از اين عبادات اگر در كنار رهبرى صحيح قرار نگيرد از آن سوء استفاده مىشود، حتى اگر در كنار قرآن رهبرى صحيح نباشد تفسير به رأى شده و از آن استفاده ابزارى مىشود.
زراره از امام محمد باقر روايت مىكند كه فرمود:
بُنِيَ الْإِسْلَامُ عَلَى خَمْسَةِ أَشْيَاءَ عَلَى الصَّلَاةِ وَ الزَّكَاةِ وَ الْحَجِّ وَ الصَّوْمِ وَ الْوَلَايَةِ
اسلام بر پنج پايه استوار است: نماز و زكات و روزه و حج و ولايت.
زراره مىگويد از امام پرسيدم: كداميك از اين اصول پنجگانه مهمتر است؟ امام عليه السلام فرمود:
الْوَلَايَةُ أَفْضَلُ لِأَنَّهَا مِفْتَاحُهُنَّ وَ الْوَالِي هُوَ الدَّلِيلُ عَلَيْهِنَّ. (1)
ولايت از همه مهمتر است چون ولايت كليد رسيدن به آنهاست(و محتواى آن دستورات در ولايت تحقق پيدا مىكند) وامام و والى، راهنماى مردم به سوى اين اعمال است.
دو نكته اساسى
نكته اوّل: اين كه اين پنج مسأله بى جهت در كنار يكديگر چيده نشدهاند، بلكه رابطهاى با يكديگر دارند.
الف- نماز، رابطه خلق با خالق است، بلكه بهترين زمان براى رابطه خلق و خالق هنگام نماز است.
1) كافى، ج 2، ص 18 كتاب الايمان و الكفر، باب دعائم الاسلام، حديث 5.
ب- زكات، رابطه خلق با خلق است. نيازمندان با اجراى قانون زكات، از سوى ثروتمندان، بىنياز مىگردند و مشكلات اقتصادى آنان حل مىشود.
ج- روزه، رابطه انسان با خويش است، با ايجاد اين رابطه انسان موفق مىشود كه با هواى نفس خويش مبارزه كند، سمبل مبارزه با هواى نفس روزه است.
د- حج، رابطه مجموع مسلمين با يكديگر است تا با همفكرى و تبادل نظر، مشكلات و گرفتارىهاى جهان اسلام را حل كنند و مرهمى بر زخم هاى مسلمانان بنهند.
ه- ولايت، ضامن اجراى صحيح و تبيين كننده احكام اين مسائل مىباشد. بنابراين پنج اصل اساسى فوق تصادفاً در اين حديث در كنار هم جمع نشدهاند.
نكته دوّم: اين كه چرا ولايت از چهار اصل ديگر مهمتر و افضل است.
همانگونه كه در خود روايت نيز آمده است؛ ولايت تحقق بخش نماز و روزه و حج و زكات است و محتواى اين عبادات و ساير عبادتها در سايه ولايت عملى مىشود، يعنى بدون ولايت و حاكميت اسلام، اين دستورات نقشى است بر كاغذ و همانند نسخه طبيب است كه بدون عمل به آن شفاى دردها حاصل نخواهد شد. ولايت به معناى اجراى قانون اسلام توسط ائمه معصومين عليهم السلام و جانشينان آنان مىباشد. بنابراين ولايتى از نماز و روزه و حج و زكات بالاتر است كه نتيجهاش حكومت اسلامى باشد، ولايتى كه از ولايت حضرت على عليه السلام در غدير خم نشأت گرفته باشد. (1)ولايت، روح حج
حج بدون «ولايت» و آهنگ كعبه بدون «امامت» و حضور در عرفات بدون «معرفت امام» و قربانى در منا بدون «فداكارى در راه امامت» و رمى جمره بدون «طرد شيطان و استكبار درونى و بيرونى» و سعى صفا و مروه «بدون كوشش در شناخت و اطاعت امام» بىحاصل بوده، و سودى نخواهد داشت، زيرا گرچه يكى از مبانى اسلام حج است: «بُنِىَ الاسلام عَلى خَمس»، لكن هيچ يك از نماز و روزه و زكات و حج همانند ولايت، ركن استوار اسلام نيست. از اين رو در ادامه روايت مزبور آمده است، هيچ دعوتى از طرف خداوند به اندازه دعوت به ولايت و امامت نيست: «ولم يناد بشىء كما نودى بالولاية» (2)
. زيرا كه انسان كامل كه خود اسلام ممثل است مىتواند به همه ابعاد اسلامى آشنا باشد و آشنايى دهد و مردم را به روح توحيد كه همان فرياد و قيام عليه طاغوت است جهت بخشد. (3)
از آنجا كه ولايت از اركان اسلام و حج است، در دعاهاى ماه رمضان همراه با طلب حج، درخواست تشرف به اعتاب مقدسه معصومين عليهم السلام آمده است، يعنى در كنار زيارت «بيت اللَّه»، زيارت حرم مطهر رسولاللَّه صلى الله عليه و آله و ائمه معصومين عليهم السلام نيز مطرح است. چنانكه در دعاى ابوحمزه ثمالى آمده است: خدايا! مبادا جايم در مشاهد مشرفه خالى باشد.
«اللَّهُمَّ ... وَ ارْزُقْنى حَجّ بَيِتكَالْحَرام فى عامى هذاوَ فى كُلّ عام ... وَ زيارة قَبرِ نَبيّك وَ الْائِمَّةِ وَ لاتُخْلِنى يا رَبّ مِنْ تِلْكَ المَشاهِدِ الشَّريفَةِ» در ميهمانىهاى عادى اين چنين نيست كه ميزبان، چيزى را به ميهمان پيشنهاد كند، ولى در اينجا صاحبخانه به ميهمان مىگويد: از من زيارت خانهام و تشرف به حرم رسول و حضور در مشاهد مشرفه را درخواست كن. اين ضيافت ويژه در ماه رمضان، زمينه ضيافت حج را فراهم مىكند. (1)متمّم حجّ
امام باقر عليه السلام فرمود: حضور در پيشگاه امام معصوم عليه السلام و عرضه ولايت و اعلام وفادارى و فداكارى، متمم حج است. «تَمَامُ الْحَجِّ لِقَاءُ الْإِمَامِ» (2)
، پس حجى كه رهبرى الهى در آن حضور و ظهور نداشته باشد ناقص است. البته اين اختصاص به حج ندارد و از باب تمثيل است نه تعيين، يعنى نه تنها «تَمامُ الْحَجِّ لِقاءُ الْامامِ» بلكه «تَمامُ الصَّلاةِ وَ الصّيامِ وَ الزَّكاةِ لِقاءُ الْامام».
زيرا در حديث «بُنَى الْاسلامُ عَلى خَمَسْةَ اشْياء ....» ضمن تأكيد بر ولايت به نقش برتر والى تصريح شده است «وَالوالى هُوَ الدَّليلُ عَلَيهنَّ».
نكته مذكور، كه در كلام نورانى امام باقر عليه السلام آمده، مستفاد از آيه «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَ رَضِيتُ لَكُمُ اْلإِسْلامَ دِيناً» (3)
است.
خداوند، اسلام همراه ولايت و رهبرى الهى را براى ما پسنديده است. التزام عملى و علمى به ولايت اولياى راستين حق، تمام نعمت الهى و كمال دين است و تنها چنين دينى خداپسند خواهد بود.
پس نه تنها «تَمامُ الْحَجِّ لَقاءُ الْامامِ» بلكه «تَمامُ الْاسْلامِ لِقاءُ الْامامِ». (1)
اتمام حج و عمره با زيارت
درباره اتمام حج و عمره كه در آيه شريفه «وَ أَتِمُّوا الْحَجَّ وَ الْعُمْرَةَ لِلَّهِ» (2)
بدان اشاره شده است، (3)در برخى روايات، مصداق ديگرى براى اتمام حج، ذكر شده است و آن اين است كه حجگزار پس از انجام مناسك به «زيارت امام عليه السلام» مشرف شود. نه فقط زيارت قبور(كه آن نيز از حقوق ولايت است، زيرا زندگى و مرگ معصوم يكسان است) بلكه زيارت امام عليه السلام نوعى تجديد عهد با امام است كه حجگزاران ولايتشان را به امام اعلام كرده و يارى خود را بر آنان عرضه كرده، آمادگى خود را براى حمايت از آنان اظهار كنند.
دو روايت
امام باقر عليه السلام فرمود:
«إِنَّمَا أُمِرَ النَّاسُ أَنْ يَأْتُوا هَذِهِ الْأَحْجَارَ فَيَطُوفُوا بِهَا ثُمَّ يَأْتُونَا فَيُخْبِرُونَا بِوَلَايَتِهِمْ وَ يَعْرِضُوا عَلَيْنَا نَصْرَهُمْ» (4)
مردمان فرمان يافتند كه نزد اين سنگها آيند و آنها را طواف كنند، آنگاه نزد ما آيند و ولايت و حمايت خويش را بر ما عرضه دارند.
به همين دليل در برخى از روايات از فضيلت تشرف به مدينه پس از حج، سخن به ميان آمده است كه: «ابْدَءُوا بِمَكَّةَ وَ اخْتِمُوا بِنَا» (5)
؛ با مكه آغاز كنيد و با ما به پايان بريد. لذا شايسته است كه حاجيان پس از زيارت خانه خدا، آنچه راكه دريافت نمودهاند بر پيامبر و امامان معصوم و صاحبان ولايت عرضه كنند.
حضرت على عليه السلام نيز در بيانى فرمودند:
«أَتِمُّوا بِرَسُولِ اللَّهِ صلى الله عليه و آله حَجَّكُمْ إِذَا خَرَجْتُمْ إِلَى بَيْتِ اللَّه» (6)أَتِمُّوا بِرَسُولِ اللَّهِ صلى الله عليه و آله حَجَّكُمْ إِذَا
خَرَجْتُمْ إِلَى بَيْتِ اللَّه، هرگاه حج شما تمام شدبه زيارت رسول خدا برويد كه در حقيقت تكميل كننده حج شماست.
7
أ
اين عنوان، مستند به آيه شريفه اى است كه در آن از «حج اكبر» سخن به ميان آمده است.
مفسران درباره مراد از «روز حج اكبر» و آيه شريفه ذيل، نظرات متفاوتى دارند:
«وَ أَذانٌ مِنَ اللَّهِ وَ رَسُولِهِ إِلَى النَّاسِ يَوْمَ الْحَجِّ اْلأَكْبَرِ أَنَّ اللَّهَ بَرِيءٌ مِنَ الْمُشْرِكِينَ وَ رَسُولُهُ» (1).
اين اعلامى است از طرف خدا و پيامبرش به عموم مردم در روز حج اكبر كه خداوند و فرستاده او از مشركان بيزارند.
مرحوم علامه طباطبايى «قدس سره» مىفرمايد:
«مراد از آن روز، عيد قربان(دهم ذيحجه) از سال نهم هجرى مىباشد، زيرا مسلمانان و مشركين، همگان در آن سال در مراسم حج حضور يافتند و از اين سال به بعد، ديگر هيچ مشركى در مراسم حج شركت نكرد. اين نظر از سه جهت مورد تأييد است:
1- روايات اهل بيت عليهم السلام بر همين مضمون دلالت دارد.
2- اين معنا با اعلام عمومى، بيزارى خدا و رسول او(از مشركان) مناسبتر است.
3- برداشت عرفى مؤيد نكته دوّم است، زيرا روز مزبور بزرگترين اجتماع مشترك مسلمانان و مشركان بود كه در آن سال، در صحراى «منا» تحقق يافت.
ساير نظرات و اقوالى كه در اين رابطه آمده است از جهت يا جهاتى مورد اشكال است.» (2)در تأييد نظر مرحوم علامه طباطبايى، روايتى از اميرمؤمنان على عليه السلام نقل شده است كه فرمودند:
«انَّما سُمِّىَ الْاكبَر لَانَّها كانَتْ سَنة حَجَّ فيهَا المُسْلِمونَ وَ المُشْرِكُون وَ لَمْ يَحِجّ المُشرِكونَ بَعدَ تِلكَ السَنة.» (3)
حج اكبر گفته شده است، به خاطر آن كه در آن سال همه گروهها اعم از مسلمان و بتپرست(طبق سنتى كه از قديم داشتند) در مراسم حج شركت كرده بودند، ولى اين كار در سالهاى بعد به كلى متوقف شد.
برخى از مفسرين معتقدند كه منظور از حج اكبر، مراسم حج است و در مقابل آن، مراسم حج اصغر «عمره مفرده» است. از امام صادق عليه السلام در مورد «يومُ الحَجُّ الاكبر» سوال شده، فرمودند:
«هُوَ يَوْمُ النَّحْرِ وَ الْحَجُّ الْأَصْغَرُ الْعُمْرَةُ (1)».
حج اكبر، عيد قربان [و حج تمتع] است و حج اصغر، عمره است.
چنانكه برخى آن را «روز عرفه» دانستهاند. (2)حجةالاسلام والمسلمين آقاى رىشهرى در كتاب «حج و عمره در قرآن و روايات» مىفرمايند: «شايع است هرگاه روز عرفه با جمعه مصادف شود، حج آن سال، حج اكبر ناميده مىشود، ولى در روايات اسلامى مستندى براى اين توهم نيافتيم، حج اكبر درلسان احاديث مشتمل بر وقوفين و مناسك منى است، در مقابل حج اصغر است كه به عمره مفرده اطلاق مىشود.
«يَوْمَ الْحَجِّ اْلأَكْبَرِ» كه در آيه سوم سوره برائت آمده است، در بسيارى از روايات تطبيق به «يوم النحر» شده و در برخى «يوم عرفه» ذكر شده است. (3)بنابراين مىتوان نتيجه گرفت كه حج اكبر به حجى گفته مىشود كه وقوفين(وقوف عرفه و مشعر) و همچنين «نحر»(قربانى) و اعمال منى را داشته باشد و حج اصغر به عمره مفرده گفته مىشود.
8
أ
از سخنان حضرت على عليه السلام است كه فرمودهاند: «جَعله سُبحانه و تعالى للاسلام عَلَما» (4)
. خداوند، كعبه را پرچم اسلام قرار داده است.
از زمان گذشته معمول بوده است كه گروههايى كه با يكديگر به جنگ مىپرداختهاند هر كدام پرچم مخصوص به خود داشتهاند و در زير آن گرد مىآمدهاند. پرچم، رمز بقاء استقلال و مقاومت آنان
1) كافى، ج 4، ص 290 و نيز آن حضرت فرمودند: الحج الاكبر يوم النحر.
2) در اين زمينه از امام صادق عليه السلام در مورد حج اكبر سوال شده، فرمودهاند: الحج الاكبر؛ الوقوف بعرفه و رمى الجمار و الحجالاصغر العمرة. كافى، ج 4، ص 264.
3) حج و عمره در قرآن و حديث، ص 459.
4) نهجالبلاغه فيضالاسلام، خطبه اول، ج 1، ص 40.
به شمار مىآمده است، برافراشته بودن آن دليل حيات جمعى آنان بوده است و افتادن و خوابيدن آن، علامت شكست آنان بوده است. دلاورترين آنان مأمور به دست گرفتن پرچم بوده است، دلاوران دور او را مىگرفتند كه برافراشته بماند، برعكس دشمن كوشش مىكرد كه پرچم را بخواباند. پرچم، مقدس و محترم بود. امروز نيز پرچم رمز استقلال و وحدت و شخصيت مستقل ملتها و كشورهاست. هر كشورى از خود پرچم و علامتى دارد و آن را مقدس مىشمارد و احياناً به آن سوگند مىخورد.
اميرالمومنين عليه السلام مىفرمايد: «كعبه پرچم اسلام است» يعنى همانطور كه پرچمها رمز اتحاد و يگانگى جمعيتها و نشانه همبستگى آنهاست و بر پا بودن آن علامت حيات آن هاست، كعبه براى اسلام اينچنين است.
در بيانى ديگر حضرت امام صادق عليه السلام درمورد اجتماع عظيم حج فرمودهاند: فَجَعَلَ فِيهِ الِاجْتِمَاعَ مِنَ الشَّرْقِ وَ الْغَرْبِ لِيَتَعَارَفُوا (1)
يعنى خداوند مقرر كرد از شرق و غرب عالم در آنجا جمع شوند براى اين كه يكديگر را بشناسند.
حضرت على عليه السلام در كلمات ديگر خود ضمن بيان فلسفه پارهاى از مقررات اسلامى درباره حج مىفرمايد: «الْحَجَّ تَقْوِيَةً لِلدِّينِ» (2)
يعنى حج تقويت دين است(يا فلسفه حج نزديك كردن پيروان دين به يكديگر است. اگر مفهوم كلام حضرت اين باشد كه فلسفه حج تقويت دين است منظور اين است كه با اجتماع حج روابط مسلمانان محكمتر و ايمان آنها بيشتر و قوىتر مىگردد. اگر مفهوم كلام اين باشد كه فلسفه حج نزديك كردن دين است باز واضح است كه منظور نزديك شدن دلهاى مسلمانان است و نتيجه آن تقويت و نيرومندى اسلام است.
در حديث ديگرى وارد شده است «لايَزالُ الدّينُ قائِماً ما قامَت الكَعْبَةُ.» (3)
يعنى مادام كه كعبه به پاست اسلام بپاست، مادام كه حج زنده و باقى است، اسلام زنده و باقى است كعبه پرچم مقدس اسلام است و رمز وحدت و استقلال مسلمين. از اينجا مىفهميم كه منظور اسلام اين نبوده كه مردم ندانسته و نفهميده به مكه بروند و فقط يك سلسله مناسك كه براى خود آنان نامفهوم است بجا آورند. منظور اين است كه تحت لواى كعبه يعنى همان خانهاى كه اولين بار بشر براى پرستش خداى يگانه بنا كرد، به صورت يك قوم واحد و ملت واحد و هم عزم و هم رزم گرد هم آيند. شعار اصلى اسلام «توحيد» است و كعبه خانه توحيد است. (4)
9
أ
از روايات استفاده مىشودكه از زمان خلقت حضرت آدم خانه خدا مطاف جهانيان بوده است و هيچ پيامبرى نيامده، مگر اينكه به زيارت اين خانه مشرف شده است. «حلبى» مىگويد: از امام ششم عليه السلام سوال شد كه خانه كعبه را قبل از بعثت پيامبر صلى الله عليه و آله هم آيا به عنوان حج، زيارت مىكردهاند؟
حضرت فرمود: آرى گواه بر اين مطلب در قرآن، گفتار شعيب مىباشد، آنگاه كه خواست دختر خود رابه موسى عليه السلام تزويج نمايد، گفت: مهريه او، اين است كه اجارهدهى نفس خود را، و مزدورى كنى مرا(هشت حج)، و نگفت هشت سال:
«قالَ إِنِّي أُرِيدُ أَنْ أُنْكِحَكَ إِحْدَى ابْنَتَيَّ هاتَيْنِ عَلى أَنْ تَأْجُرَنِي ثَمانِيَ حِجَجٍ» (1)
آنگاه حضرت، حج چند نفر از انبياء را بيان مىفرمايد: به درستى كه آدم و نوح حج گزاردهاند، و سليمان حج به جا آورده در حالى كه گروهى از آدميان، پريان و پرندگان همراه او بودند. و هرآينه حج بجا آورد موسى عليه السلام در حالى كه بر شتر سرخى سوار بود و فريادش را به شعار(لبيك، لبيك) بلند ساخته بود. همانا حج اين خانه از اول بود، چنانچه خداى تعالى مىفرمايد: اول خانهاى كه براى مردم در روى زمين بنا شده آن خانهاى است كه در مكه است. (2)امام ششم عليه السلام مىفرمايد: هفتاد پيغمبر در اثر سختى و گرسنگى در مكه فوت كردند و بين ركن يمانى و حجرالاسود دفن شدند. (3)حج حضرت آدم
پس از آنكه حضرت آدم و حوّا، ترك اولى كرده و به زمين هبوط نمودند حضرت آدم در كوه صفا و حوا در مروه، منزل گرفتند ... جبرئيل نازل شد و به آدم گفت: خداوند عظيم مرا مأمور ساخته مناسك
حج را به تو آموزش دهم تا از گناهان پاكيزه گردى. پس دست آدم را گرفت- در محل فعلى(بيت اللَّه)- سپس لكه ابرى به قدرت پروردگار روى سر او سايه انداخت كه محاذى «بيت المعمور» بود، جبرئيل گفت: اى آدم! هر جا اين ابر سايه انداخته قدم بردار، زيرا كه به اين زودى خانهاى «مصفّى» تشكيل خواهد شد، طولى نكشيد خانه كعبه تشكيل يافت و حجرالاسود كه از بهشت نازل شده بود بر آن نصب گرديد. (1)سپس جبرئيل، آدم عليه السلام را به سوى مشعر برد و از آنجا ريگ برداشته، آنگاه شيطان جلو آمد به آدم گفت: كجا مىروى؟ جبرئيل گفت: با او صحبت مكن و هفت ريگ به او بينداز و هر بار بگو اللَّه اكبر، سپس به طواف خانه آمد، هفت بار طواف كرد، بعد از آن سعى صفا و مروه نمود، دوباره طواف كعبه انجام داد كه آن را «طواف نساء» گويند، آنگاه جبرئيل گفت: اى آدم! تمام گناهانت آمرزيده شد و همسرت بر تو حلال گرديد (2).
حج حضرت نوح: امام چهارم مىفرمايد: هنگامى كه نوح سوار كشتى بود، مأموريت به او داده شد كه طواف «كعبه» نمايد. او پس از طواف به منا رفت و دوباره از آنجا به سمت مكه مراجعت كرد و «طواف نساء» را انجام داد. (3)حج ابراهيم و اسماعيل: چون حضرت ابراهيم و اسماعيل از بناءكعبه بياسودند، به تعليم جبرئيل، مانند حضرت آدم، مناسك حج بجا آوردند. (4)حج حضرت موسى و يونس بن متى: از امام صادق عليه السلام روايت شده است كه فرمود: موسى عليه السلام با 70 پيامبر زمان خود به بينالحرمين كه مكه و مدينه باشد، عبور نموده در حالى كه پارچه(قطوانى) بر تن آنها بود و تلبيه مىگفتند:(لبيك، عبدك، ابن عبدك، لبيك يا كريم لبيك). (5)حج حضرت سليمان: «زرارة بن اعين» از امام صادق عليه السلام وايشان نيز از امام پنجم نقل مىفرمايند، كه فرمود: «سليمان بن داود» حج بيت اللَّه نمود در حالى كه جن و انس همراه او بودند و از پارچه(قبطى) احرام بسته بود و چون خانه را زيارت كرد آن را با پارچه قبطى پوشانيد و سپس سليمان چند روزى در مكه توقف كرد و روزى پنج هزار شتر و گاو و گوسفند قربانى مىكرد و مردم را خبر داد كه پيغمبرى از عرب، در اين شهر مبعوث مىشود كه خاتم پيامبران باشد. (6)
حج خاتم الانبياء
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله قبل از بعثت هر ساله حج انجام مىدادند، ولى نه همچون مردم مكه و بعد از بعثت تاهجرت، چون فرمان حج نرسيده بود، كيفيت حج آن حضرت بيان نشده است. اما بعد از هجرت در سال ششم حضرت با جمعى از مسلمين آهنگ حج نمودند و كفار مكه در حديبيه مانع ورود آنها شده تا سال هفتم هجرت «عمرة القضاء» بجا آوردند، سپس حج آن حضرت با تشكيلاتى خاص در سال دهم هجرت انجام يافت كه آن را «حجةالوداع» مىگويند. (1)10
أ
كلمه «حجاز» (2)از «حاجز» گرفته شده و به معناى «مانع» است، اين نام بدين دليل است كه رشته كوه «سراه» كه از شمال تا جنوب، در برابر درياى سرخ كشيده شده و طول آن 1760 كيلومتر است، دو قسمت را از يكديگر جدا كرده كه در يك سوى آن «نجد» (3)و در سوى ديگر «تهامه» (4)قرار گرفته است، بدين ترتيب اين كوهها مانعى در ميان اين دو ناحيه به شمار مىرود و حجاز دقيقاً شامل بخش كوهستانى به سمت غرب، يعنى درياى سرخ است. در واقع بخشى از حاشيه شرقى درياى سرخ را كه مكه و مدينه در آن قرار دارد حجاز مىنامند. حجاز چون ديگر نواحى جزيرة العرب، بسيار خشك و كم آب است و تنها در برخى از وادىها، آب هاى فصلى و يا چاه وجود دارد كه از قديم برخى از قبايل عرب را پيرامون خود گرد آورده است، به همين دليل در قديم و تا چند دهه اخير يكجا نشينى شهرى
1) راهنماى حرمين شريفين، ج 1، ص 67.
2) كشور سعودى، داراى شش منطقه بزرگ است كه يكى از آن ها منطقه حجاز است و مهمترين شهرهاى آن مكه، مدينه، طائفو جده است.
3) يكى ديگر از منطقههاى كشور سعودى «منطقهى نجد» است كه مهمترين شهرهاى آن عبارتند از: رياض، الخرج، درعيه، غيزه و بريده.
4) تهامه در جنوب حجاز قرار دارد. برخى گفتهاند: حجاز دو ناحيه شرقى و غربى دارد. ناحيه شرقى آن كه منطقه كوهستانى است «حجاز» ناميده مىشود و قسمت غربى آن، كه دشتى سرازير به سوى درياى سرخ است «تهامه» نام دارد.
و روستايى كمتر در حجاز وجود داشته و در زمان ظهور اسلام تنها چند ناحيه به عنوان مراكز شهرى شناخته مىشده است مثل مكّه، طائف، يثرب و خيبر. (1)آيتاللَّه سبحانى در كتاب «فروغ ابديت» آورده است: حجاز بخش شمالى و غربى عربستان را تشكيل مىدهد و تمام سرزمين آن، از فلسطين تا مرز يمن در كنار «بحر احمر» قرار دارد. حجاز سرزمينى كوهستانى و داراى بيابانهاى لم يزرع و سنگلاخهاى زيادى مىباشد.
در تاريخ، اين منطقه بيش از ساير مناطق اسم و رسم دارد، ولى واضح است كه اين شهرت، معلول يك سلسله امور معنوى و دينى است و هماكنون كعبه(خانه خدا) كه قبله ميليونها مسلمان است در اينجا قرار دارد.
نقطهاى كه كعبه در آنجا قرار گرفته است، از ساليان طولانى پيش از اسلام، مورد احترام ملل عرب و غير عرب بوده است لذا جنگ در حدود كعبه را حرام مىدانستهاند، تا آنجا كه اسلام نيز براى آن حدودى قايل شده است.
از شهرهاى مهم حجاز مكه، مدينه و طائف مىباشد و حجاز از سابق داراى دو بندر بوده، يكى «جده» كه اهالى مكه از آن استفاده مىكنند و ديگرى «ينبوع» كه اهل مدينه قسمت مهمى از نيازهاى خود را از اين بندر به دست مىآورند. اين دو بندر در كنار درياى احمر واقع شده است. (2)دايرةالمعارف تشيع آورده است: حجاز ناحيهاى است در جزيرة العرب، كناره درياى سرخ كه مرز معينى ندارد، لكن با توجه به نقشهها و تعريفهاى عرب، واژه حجاز بر كوههاى «سراه» اطلاق مىشود. اين بلندىها، «نجد» را از سواحل گسترده پست «تهامه» جدا مىكند، حجاز با وصفى كه گفته شد نام ناحيهاى از بخشى از ساحل غربى است كه در يمن داخل نمىشود يا با دقّت بيشترى مىتوان گفت: سرزمينى گسترده در كنار درياى سرخ از «عكره» تا «ليث» و نواحى پيرامون آن است و بدين منطقه بلندىهاى عسير در جنوب و بلاد قديم مدين در شمال وارد نمىشود و حجاز به معناى درست آن، همان ناحيه محدود است.
حجاز از دو بخش بسيار ناهمگون درست شده است؛ بخش كنارهاى «تهامه» كه دشتهاى بىآب گرم گسترده است و بخش روبروى آن كه كوهستانى است و مقدارى از آن در «تهامه» قرار دارد.
آبادىهاى اين بخش همه در كنار درياست جز مكه كه به علت بودن آب زمزم و مسجدالحرام و خانه خدا در آن جا، آباد گرديده و به صورت شهرى بزرگ درآمده است. در ساحل حجاز با بودن تپههاى
مرجانى آن، بندر مهمى درست نشده، تنها لنگرگاههاى امنى، در جاهاى گوناگون آن هست كه كشتىهاى كوچكى در آنجا لنگر مىاندازند و روزگار پيشين بيشتر از امروز آمد و رفت داشتهاند و برخى از آنها مانند شهرهاى باارزش و مهم حجاز كه در تاريخ بدان اهميت داده شده، مكه و مدينه است كه جايگاه والايى ميان مسلمانان دارد.
جغرافىدانان عرب، شهرها و آبادىهاى ديگرى هم جزو شهرهاى ساحلى و طائف براى حجاز آوردهاند كه عبارتند از: قرح، خيبر، مروه، حوراء، سقيا، عونيد، جحفه و عشيره. (1)11
أ
رسول اكرم صلى الله عليه و آله در طول عمر شريف خود 21 بار حج گزارد، كه تنها يكى از آنها پس از هجرت به مدينه بود.
اگر چه آن حضرت در ذىقعده سالهاى ششم و هفتم و هشتم بعد از هجرت، عمره به جا آورد كه اولى به «عمره حديبيّه» و دوّمى به «عمرة القضاء» معروف است، لكن پس از هجرت تنها در سال دهم امكان و فرصت يافت تا حج به جا آورد.
اين حج كه به «حجةالوداع» معروف است، گاه «حَجّةالاسلام» و «حَجّةالبلاغ» نيز ناميده مىشود. در متون روايى اين حج به طور كامل گزارش شده و مبناى عمل مسلمانان در مراسم حج، قرار گرفته است. (2)شايسته است دراين بخش به برخى از روايات اشاره شود:
1- امام صادق عليه السلام مىفرمايد: «لَمْ يَحُجَّ النَّبِيُّ صلى الله عليه و آله بَعْدَ قُدُومِهِ الْمَدِينَةَ إِلَّا وَاحِدَةً وَ قَدْ حَجَّ بِمَكَّةَ مَعَ قَوْمِهِ حِجَّاتٍ» (3)
؛ پيامبر صلى الله عليه و آله بعد از هجرت به مدينه تنها يك حج انجام و در مكه حجهاى زيادى انجام داده است.
2- امام صادق عليه السلام مىفرمايد: «حَجَّ رَسُولُ اللَّهِ صلى الله عليه و آله عِشْرِينَ حَجَّةً» (1)
؛ پيامبر صلى الله عليه و آله بيست حج انجام دادهاند.
3- راوى مىگويد: به امام صادق عليه السلام عرض كردم: آيا پيامبر صلى الله عليه و آله غير از حجةالوداع، حج ديگرى هم انجام دادهاند؟ فرمود: «نَعَمْ عِشْرِينَ حَجَّةً» (2)
؛ آرى، بيست حج.
4- امام صادق عليه السلام فرمود: «إِنَّ رَسُولَ اللَّهِ صلى الله عليه و آله حِينَ حَجَّ حَجَّةَ الْإِسْلَامِ خَرَجَ فِي أَرْبَعٍ بَقِينَ مِنْ ذِي الْقَعْدَةِ حَتَّى أَتَى الشَّجَرَةَ فَصَلَّى بِهَا ثُمَّ قَادَ رَاحِلَتَهُ» (3)
؛ در حجةالاسلام، رسول خدا صلى الله عليه و آله، چهار روز مانده از ذىقعده به شجره(مسجد شجره) آمد و در آنجا نماز خواند و آنگاه مركبش را به راه انداخت.
رهنمودهاى پيامبر صلى الله عليه و آله در حجةالوداع
يكى از خطابههاى رسول اكرم صلى الله عليه و آله در حجةالوداع، در سرزمين منا و در مسجد خيف ايراد شده است، آن حضرت در آغاز اين خطبه در تشويق حاضران براى اينكه گفتارش را به ياد بسپارند، فرمودند:
خدا يارى كند بندهاى را كه سخنم را شنيد و به ياد سپرد و به كسى كه نشنيده، برساند. چه بسا حامل فقهى كه خود فقيه نباشد و چه بسا حامل فقهى كه آن را به سوى كسى مىبرد كه از او فقيهتر است. (4)آنگاه فرمودند:
«ثَلاثٌ لايُغِلُّ عَلَيْهِنَّ قَلْبُ امْرِئٍ مُسْلِمٍ إِخْلَاصُ الْعَمَلِ لِلَّهِ وَ النَّصِيحَةُ لِأَئِمَّةِ الْمُسْلِمِينَ وَ اللُّزُومُ لِجَمَاعَتِهِمْ» (5)
؛ سه چيز است كه دلهاى مسلمانان بدانها خيانت روا نمىدارد:
1- اخلاص در عمل
2- سخن ناصحانه در برابر حاكمان
3- اتحاد همه جانبه مؤمنان
رسول اكرم صلى الله عليه و آله خطبهاى ديگرى در مراسم حجةالوداع ايراد كردند و در بخشى از آن فرمودند:
«فَانَّ اللَّهَ حَرَّمَ عَلَيْكُمْ دِمائكُم وَ امْوالكُم ...، وَاتَّقُوا اللَّهَ وَ لاتَبْخَسُوا الّناسَ اشْيائَهُم وَلاتَعْثَوا فِى الْارضِ مُفْسِدينَ فَمَن كانَتْ عِنَدهُ امانَةً فَلْيؤَدّهِا (1)
؛ خداوند خونها و اموالتان را بر شما حرام فرمود ... و در زمين، به تبهكارى مكوشيد، پس هر كسى امانتى نزد اوست، آن را ادا كند (2)...»
12
أ
حجر اسماعيل فضايى است در شمال كعبه كه ديوارى كوتاه و نيم دايرهاى به ارتفاع 30/ 1 متر و به پهناى نيم متر، در فاصله ركن شامى، عراقى، اطراف آن كشيده شده است و عرض آن از ديوار كعبه 6 متر و 80 سانتى متر است. منابع تاريخى و روايى نشانگر آن است كه بناى حجر به زمان بناى بازسازى كعبه توسط حضرت ابراهيم و اسماعيل بر مىگردد و در آنجا اسماعيل عليه السلام مادر خويش هاجر را به خاك سپرد و اطراف آن را سنگ چين كرد تا قبر او زير گام هاى زائران كعبه واقع نشود و اسماعيل خود و دخترانش نيز در آن جا به خاك سپرده شدهاند. (3)حجر در لغت
براى واژه حجر (4)معانى مختلفى ذكر شده است از جمله آن ها منع و بازداشتن، فراگيرى، عقل، دامن، پناه و حمايت، حطيم، اسب مؤنث و حرام مىباشد. در «مقاييس اللغه» آمده است، حجر بازداشتن و فراگيرى چيزى را گويند، همچنين به عقل حجر مىگويند، چون انسان را از انجام كارهاى ناشايست باز مىدارد و به «حطيم» مكه نيز حجر مىگويند و آن عبارت از مكانى گرد(قوسى شكل) در نزد كعبه است.
«جوهرى» مىگويد: حجر عبارت از ديوارى است كه به واسطه آن محدوده جا و مكانى را
مشخص سازند.
مرحوم «طريحى» مىنويسد: اسماعيل فرزند ابراهيم پيامبر عليهما السلام مادر خود را در حجر دفن نمود و اطراف آن را سنگ چين كرد، تا قبر مادر زير پاى مردم واقع نگردد.
نتيجه، آنكه در واقع اسماعيل با اين كار خود ايجاد مانع نمود و اين همان معناى غالب كلمه حجر است و اگر معانى ديگر آن نيز مورد نظر باشد، باز قابل تطبيق است. (1)فضيلت نماز در حجر اسماعيل
نماز در مسجدالحرام از فضيلت بسيار والايى برخوردار است، تا آنجا كه بر طبق بعضى از روايات دو ركعت نماز در آن با صد هزار ركعت نماز در جاى ديگر برابرى مىكند.
«صامت» از امام صادق عليه السلام روايت كرده است:
«الصَّلَاةُ فِي الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ تَعْدِلُ مِائَةَ أَلْفِ صَلَاةٍ» (2)
نماز در مسجدالحرام با صد هزار نماز در مكانهاى ديگر برابر است.
«ابوعبيده» مىگويد (3): به امام صادق عليه السلام عرض كردم آيا نماز در تمامى حرم يكسان است؟ حضرت فرمود: اى ابوعبيده! نماز در تمامى نقاط مسجدالحرام يكسان نيست، چگونه در حرم يكسان باشد؟
در رابطه با موقعيّت حجر اسماعيل از برخى روايات استفاده مىگردد كه فضيلت نماز در آن در مقايسه با نقاط ديگر مسجدالحرام در رتبه سوّم قرار دارد. «حسن بن جهم» مىگويد: از حضرت رضا عليه السلام پرسيدم: بهترين جاى مسجدالحرام كه نماز در آن فضيلت دارد كجاست؟ فرمود: «حطيم»، كه در حد فاصل ميان حجر و در كعبه واقع شده است. پرسيدم پس از آن كجاست؟ فرمود: در نزد مقام ابراهيم، عرض كردم، پس از آن را بيان كنيد، فرمود در حجر، سپس سؤال كردم پس از آن كجا؟
فرمود هر كجا به كعبه نزديكتر باشد. در برخى روايات ديگر اين فضيلت را در رتبه دوّم قرار داده است، مانند روايتى كه مرحوم شيخ صدوق رحمه الله از حضرت امام صادق عليه السلام چنين نقل كرده است، كه اگر بتوانى كه همه نمازهاى واجب و غير واجب را در «حطيم» بجاى آورى چنان كن كه آنجا بهترين مكان روى زمين است و در بين در كعبه و حجرالاسود واقع شده است و اينجا مكانى است كه خداوند توبه را پذيرفت «وَ بَعْدَهُ الصَّلَاةُ فِي الْحِجْرِ أَفْضَلُ» (4)
بعد از آن نماز در حجر با فضيلتتر است و پس از
آن، در حد فاصل ميان ركن عراقى و در كعبه كه جايگاه اوّل مقام بوده است.
و بعد از آن در پشت مقام ابراهيم و جايگاه فعلى آن و سرانجام هرچه به كعبه نزديك تر باشى افضل است. (1)بنابراين نماز در حجر اسماعيل مطابق برخى از روايات در رتبه دوّم و برخى ديگر از روايات در رتبه سوّم قرار دارد.
دعا در حجر اسماعيل
مسجدالحرام از بهترين جاها براى دعا و راز و نياز و تضرع به درگاه ربوبى است. «كاهلى» از امام صادق عليه السلام نقل كرده است:
«أَكْثِرُوا مِنَ الصَّلَاةِ وَ الدُّعَاءِ فِي هَذَا الْمَسْجِد» (2)
نماز و دعا را زياد در اين مسجد(مسجدالحرام) بجاى آوريد.
حجر اسماعيل از جاهاى برگزيده مسجد جهت دعا و انابه است. و شاهد بر آن علاوه بر روايات، سيره عملى معصومين عليهم السلام مىباشد. در فقه رضوى آمده است:
«وَ ادْعُ عِنْدَهُ كَثِيراً» (3)
در نزد آن(حجر اسماعيل) بسيار دعا كن.
دفن شدگان در حجر اسماعيل
1-/ عدهاى از پيامبران عليهم السلام
اين مكان مَضجع عده ا ى از حاملان وحى و پيامبران الهى است و تقدير چنان بوده كه اين بيت حجر گردد و با در آغوش كشيدن كالبد تنى چند از رادمردان متصل به رشته وحى، از نو منشاء نور و هدايت شود. در آخر روايتى كه شيخ كلينى از امام صادق عليه السلام درباره حجر اسماعيل نقل كرده، چنين آورده است:
«فِيهِ قُبُورُ الْأَنْبِيَاءِ» (4)
؛ در ميان آن قبور پيامبران است.
2-/ مادر اسماعيل
اسماعيل مادر زجر ديده خود را در بيت خود دفن كرد و به خاطر شدت علاقه اى كه به او داشت، قبر مادر را به گونه اى ساخت كه زير پاى مردم واقع نگردد.
شيخ صدوق عليه الرحمه به اسنادش از «ابوبكر حضرمى» از امام صادق نقل كرده است:
«انَّ اسْماعيلَ دَفَنَ امَّهُ فِى الْحِجْرِ عالياً وَ جَعَلَ عَلَيها حائِطاً لِئَلًا يوُطَأ قَبرُها (1)»
اسماعيل عليه السلام مادر خود را در حجر دفن كرد و آن را بالا آورد و بردور آن ديوار قرار داد تا زير پاى قرار نگيرد.
برحسب نقل ابن سعد، اسماعيل به هنگام مرگ مادر جوانى 20 ساله بود و مادرش در سن 90 سالگى وفات يافت. (2)3-/ اسماعيل
مشيت الهى بر اين قرار گرفت كه سرانجام مضجع اسماعيل در كنار بيت خدا قرار گيرد و خانه او مدفن وى گردد و در جوار مادر رنج كشيده اش بيارامد.
«شيخ كلينى»(ره) به سندش از «مفضل بن عمر» از امام صادق عليه السلام روايت كرده است:
«الْحِجْرُ بَيْتُ إِسْمَاعِيلَ وَ فِيهِ قَبْرُ هَاجَرَ وَ قَبْرُ إِسْمَاعِيلَ» (3)
حجر خانه اسماعيل است و در آن قبر هاجر و قبر اسماعيل قرار دارد.
صاحب «وسائل» به نقل از «علل الشرايع» از امام صادق عليه السلام نقل كرده است:
«وَ تُوُفِّيَ إِسْمَاعِيلُ بَعْدَهُ وَ هُوَ ابْنُ ثَلَاثِينَ وَ مِائَةِ سَنَةٍ فَدُفِنَ فِي الْحِجْرِ مَعَ أُمِّهِ» (4)
اسماعيل بعد از او(ابراهيم) در سن يكصدوسى سالگى وفات يافت و در جوار مادرش در حجر دفن شد.
4-/ دختران اسماعيل
تنى چند از دختران اسماعيل از جمله كسانى هستند كه در حجر اسماعيل به خاك سپرده شدهاند.
شيخ كلينى از امام صادق عليه السلام روايت كرده:
«دُفِنَ فِي الْحِجْرِ مِمَّا يَلِي الرُّكْنَ الثَّالِثَ عَذَارَى بَنَاتِ إِسْمَاعِيل» (5)
؛ در حجر نزديك ركن سوم غربى، تنى چند از دختران اسماعيل دفن شده اند.
احكام حجر اسماعيل
احكام حجر؛ مربوط به مسأله «طواف» است و لذا فقهاى عظام در مناسك فرمودهاند:
واجبات طواف دو قسم است: قسم اول چيزهايى است كه شرط طواف است. (1)قسم دوّم، چيزهايى كه گفتهاند داخل در حقيقت طواف است، اگرچه بعضى از آنها نيز شرط است اما براى طواف، در عمل فرقى نمىكند و آن هفت چيز است ... چهارم داخل كردن حِجر اسماعيل است در طواف، و حجر اسماعيل محلى است كه متصل به خانه كعبه است و بايد طواف كننده دور حجر اسماعيل نيز بگردد.
اگر دور حجر اسماعيل نگردد و از داخل آن طواف كند، طوافش باطل است و بايد اعاده كند. (2)اگر در بعضى از دورها حجر اسماعيل را داخل در دور زدن نكرد، احتياط واجب آن است كه آن دور را از سر بگيرد و اعاده كند طواف را، اگرچه ظاهر آن است كه اعاده طواف لازم نيست.(و اتمام همان قسمت كفايت مىكند).
نظر به اين كه فتاوى و نظرات آيات عظام از نظر اعاده كلى طواف يا اعاده همان دور طواف، متفاوت است، شايسته است هر كس فتواى مرجع تقليد خود را از مناسك حج او به دست آورد.
مراجع تقليد همينطور در محدوده طواف در محل حجر اسماعيل فرمودهاند:
در طرف حجر اسماعيل محل طواف محدود مىشود «زيرا كه به مقدار حجر از آن كاسته مىشود» و چنانكه گفتهاند تقريباً شش ذراع و نيم براى محل طواف باقى مىماند بايد در طواف از آن جانب بيشتر از شش ذراع و نيم دور نشود. (3)در اين مورد نيز فتا وى و نظرات آيات عظام متفاوت است و بعضى از فقها معتقدند كه در طرف حجر، مطاف از ديوار حجر محاسبه مىشود.
همينطور در استفتائات نماز طواف در مورد كسى كه نماز طواف عمره را در داخل «حجر اسماعيل» به جا آورده و بعد از تقصير متوجه شده، سؤال شده است كه فرمودهاند: بايد نماز را اعاده كند. (4)
و در دعاهاى طواف نيز فرمودهاند: وقتى كه(طواف كننده) به حجر اسماعيل رسيد رو به ناودان كند و سر را بلند كرده و بگويد:
«الّلهُمَّ ادْخِلْنِى الْجَنَّهَ وَ اجِرْنى مِنَ النَّارِ بِرَحْمَتِكَ وَ عافنى مِنَ السُّقْمِ وَ اوْسِعْ عَلَيَّ مِنْ الّرِزقِ الْحَلال ...» (1)
13
أ
اهميت حجرالأسود
حجرالأسود (2)يا سنگ سياه، از اجزاى بسيار مقدس مسجدالحرام بوده و در ركن حجرالأسود كعبه، در ارتفاع 5/ 1 مترى قرار گرفته است و قطر آن حدود 30 سانتىمتر است و گفته شده وزن آن دو كيلوگرم است. قداست و حرمت اين سنگ در نزد مسلمانان ثابت و مسلم است، اگرچه در قرآن به صراحت از آن ياد نشده، اما سنت متواتر قطعى بر شرافت و فضيلت آن، دلالت دارد. اين سنگ مقدس پيش از اسلام و پس از آن همواره مورد اعتنا و توجه كامل بوده است. اين سنگ از يادگارهاى حضرت آدم عليه السلام مىباشد، و به لحاظ همين تقدس رسول خدا آن را نگاه داشته، و ديگر سنگها را كه به شكل بت ساخته شده بود، به دور ريختند. پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله بارها آن را استلام كرده،(به آن دست كشيده) و آن را بوسيده است. (3)ويژگىهاى حجرالأسود
در متون احاديث و كتب سيره و تاريخ، ويژگيهايى براى اين سنگ مقدس ذكر شده كه به برخى از آنان اشاره مىشود:
1- اين سنگ از آيات بينات الهى شمرده شده است.
در حديثى از امام باقر عليه السلام آمده: سه سنگ از بهشت فرود آمده است؛ مقام ابراهيم و سنگ بنى اسرائيل(كه حضرت موسى عليه السلام آن را همراه داشت و به اعجاز از آن چشمهها مىجوشيد) و حجرالأسود كه خداوند آن را در حالى به ابراهيم سپرد كه از كاغذ سفيدتر بود و از خطاهاى بنىآدم سياه گرديد. تغيير يافتن حجرالأسود از سفيدى به سياهى در احاديث بسيارى آمده (1)و شايد سِرّش اين است كه مجرم هم از رحمت الهى مأيوس نشود و راهى به درگاه خداوند داشته باشد و توجه كند كه دل آدمى نيز چنين است كه ابتداء سفيد و پاك و بىآلايش است و بر اثر گناه و معصيت، آلوده و سياه مىگردد. در روايتى ازپيامبر صلى الله عليه و آله نقل شده است:
«أنَّ الرُّكْنَ وَالْمَقامَ ياقُوتَتانِ مِن ياقُوتِ الْجَنَّةِ طَمَسَ اللَّهُ تَعالى نُورَهُما وَلَو لَم يَطْمِسْ نُورَهُما لَأَضاءَتا ما بَيَنْ الْمَشْرِقِ وَالْمَغْرِبِ». (2)
همانا ركن و مقام، دو ياقوت بهشتى هستند كه خداى تعالى نور آن دو را كم فروغ ساخته و اگر نورشان كم فروغ نمىبود، بين مشرق و مغرب را روشن و تابان مىساختند.
2- گفته مىشود از ويژگىهاى حجرالأسود آن است كه به آتش گرم نمىشود و آتش در آن بى اثر است و در آب فرو نمىرود.
3- از نشانههاى قدرت الهى اين است كه على رغم حوادث و رويدادهاى مختلف، همچون طوفان نوح، دفن حجرالأسود در چاه زمزم، و ... از بين نرفته و نابود نشده است.
4- يكى از خواص حجرالأسود اين است كه هر كه آن را استلام كند، محتاج نشود كه دست به سؤال و گدايى دراز نمايد، مگر آنكه از مخالفان باشد و شأن حجرالأسود را نداند.
5- از ويژگىهاى ديگر حجرالأسود اين است كه به دست معصوم عليه السلام نصب مىشود و هر كه جز معصوم آن را نصب كند، قرار نمىگيرد و ثابت نمىماند.
منشاء و خاستگاه حجرالأسود
حضرت ابراهيم هنگام ساختن كعبه، از كوه «ابوقبيس» ندايى شنيد كه اى ابراهيم! امانتى براى تو نزد من است. ابراهيم رفت و حجرالأسود را گرفته و در جاى خود نصب نمود. (3)
«عقبة بن بشير» از امام باقر عليه السلام روايت مىكند: خداوند ابراهيم را فرمان داد كه كعبه را بسازد، و پايههايش را بالا آورد و مناسك مردم را به آنان نشان دهد.
حضرت ابراهيم با اسماعيل هر روز يك رديف مىساختند، تا به جايگاه حجرالأسود رسيدند. امام باقر عليه السلام فرمود: پس كوه ابوقبيس ابراهيم را ندا داد (1)كه تو سپردهاى دارى، آنگاه حجرالأسود را به او داد و وى در جايش نهاد. (2)«عبداللَّه بن عمرو عاص» روايت كرده است كه جبرئيل حجر را از بهشت فرود آورد و در همين جا(كه هست) نصب كرد، مادامى كه حجر در ميان شما باشد خير و نيكى همواره با شماست. (3)به دليل اينكه روايات متنوع است، لذا به برخى از آنها از باب نمونه اشاره مىشود، چنانكه از «ابن عباس» هم نقل شده است كه حجر و مقام، همراه حضرت آدم، فرود آمدهاند. (4)تاريخچه تحولات در نصب حجرالأسود
حجر الأسود تاكنون چندين بار از جاى خود كنده شده، و مجدداً در جاى خود نصب شده است، چنانكه نخستين بار حضرت آدم آن را نصب كرد و بار دوّم به دست حضرت ابراهيم در جاى خود نصب شد، و نوبت سوّم كه در ايام جاهليت قريش كعبه را مىساختند، پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله آن را در محل مخصوص نصب فرمودند. مرتبه چهارم توسط امام سجاد عليه السلام استوار گرديد و آخرين بار به دست مبارك حضرت ولى عصر(عج) نصب شده است كه حكايت «ابن قولويه»(م 367) و نامه نوشتنش به امام زمان و تشرف ابن هشام به محضر مبارك آن حضرت، هنگام نصب حجرالأسود در كتب حديث و سيره آمده است. (5)قطع نظر از ديدگاه اسلامى كه نصب حجرالأسود بايد به دست معصوم انجام گيرد، ملاحظات تاريخى نيز گواه اين حقيقت است.
1) كافى، ج 4، ص 205، وسائل الشيعه، ج 9، ص 327- 328.
2) حج و عمره در قرآن و حديث، ص 143.
3) تاريخ و آثار اسلامى مكه و مدينه، ص 46.
4) همان، قال عبداللَّه بن عمرو: ان جبرئيل عليه السلام نزل الحجر من الجنة و انه وضعه حيث رايتم، انكم لم تزالوا بخير مادام بين ظهرانيكم فتمسكوا به ما استطعتم فانه يوشك ان يجئ فيرجع به من حيث جاء به. ممكن است جبرئيل اين را به همان جا برد كه آورده است. تاريخ مكه، ازرقى، ج 1، ص 339. عن ابن عباس قال: انزل الركن و المقام مع آدم عليه السلام ليله نزل بين الركن و المقام فلما اصبح راى الركن و المقام عرفها فضمهما اليه و انس بهما، «هنگام صبح آن دو را شناخت و با آن دو انس گرفت.» همان، ص 340.
5) دائرة المعارف تشيع، ج 6، ص 101.
1- قبل از اسلام در دوران «جرهمىها»،(اياد، عمالقه و خزاعه) چندين بار اين سنگ كنده شده و مجدداً بر جاى خود نصب شده است.
2- به هنگام تجديد بناى كعبه از سوى قريش، در دوران جوانى رسول خدا صلى الله عليه و آله بر سر نصب حجرالأسود، مشاجرات جدّى ميان قبايل قريش پديد آمد و هر كدام در تلاش بودند تا اين افتخار را نصيب خود كنند.
يكى از بزرگان قبايل پيشنهاد كرد حكميت اين مسأله را به نخستين كسى كه وارد مسجدالحرام شود بسپاريم و همگى پذيرفتند، در اين حال پيامبر صلى الله عليه و آله كه سى و پنج سال بيشتر نداشت وارد مسجدالحرام شدند. همه از اين كه محمد امين حاكم آنها شده، راضى بودند. (1)آن حضرت با تدبيرى، سنگ را در جامه اى قرار داد تا هر كدام از قبايل گوشهاى از آن را بگيرند، آنگاه خود حجرالأسود را نصب فرمودند. (2)در اين رابطه از حضرت نقل شده است كه فرمود:
«انا وضعت الركن بيدى يوم اختلف قريش فى وضعه.» (3)
3- در خرايح آمده كه در جنگ حجاج و ابن زبير كعبه منهدم گشت و سپس آن را بازسازى نمودند و چون خواستند حجرالأسود را نصب كنند هر يك از علما يا قضات يا زهاد آن عصر كه مىخواست آن را به جاى خود نهد كعبه به لرزه مىآمد و سنگ مستقر نمىگشت. ناگهان امام سجاد عليه السلام وارد شد و سنگ را از دست آنها گرفت و نام خداى را ببرد و آن را در جاى خويش نصب كرد، بى آنكه بلرزد يا اضطرابى رخ دهد. در اين هنگام صداى مردم به تكبير بلند شد.
احكام حجر الأسود
چيزهايى كه داخل در حقيقت طواف است هفت چيز است: اوّل آنكه طواف رااز حجرالأسود آغاز نمايد. در ابتدا كردن به حجرالأسود لازم نيست كه تمام اجزاء بدن طواف كننده به تمام اجزاء حجرالأسود عبور كند، بلكه واجب است كه انسان از حجرالأسود و هر جاى آن باشد شروع و به همانجا ختم كند. (4)
دوّم؛ ختم نمودن هر دورى است به حجرالأسود و اين حاصل مىشود به اينكه بدون توقف، هفت دور را ختم كند و در دور هفتم به همان جاكه شروع كرده، ختم شود. (1)براى طواف كننده مستحب است در هر شوط، ركن يمانى و حجرالأسود را استلام نمايد و در وقت استلام حجر بگويد: «أَمَانَتِي أَدَّيْتُهَا وَ مِيثَاقِي تَعَاهَدْتُهُ لِتَشْهَدَ لِي بِالْمُوَافَاةِ» و چون ميان ركن يمانى و حجرالأسود برسد بگويد: «رَبَّنا آتِنا فِى الدُّنيا حَسَنَةً وَ فِىالآخِرَةِ حِسِنِةً وَ قِنا عَذابَ النَّار». (2)
پس از شوط هفتم به نزد حجرالأسود آمده، و طواف خود را تمام نموده و بگويد: اللَّهُمَّ قَنِّعْنِي بِمَا رَزَقْتَنِي وَ بَارِكْ لِي فِيمَا آتَيْتَنِي. (3)
حجرالأسود در روايات
1- امام صادق عليه السلام مىفرمايد: «كَانَ رَسُولُ اللَّهِ صلى الله عليه و آله يَسْتَلِمُ الْحَجَرَ فِي كُلِّ طَوَاف فَرِيضَة وَ نَافِلَة» (4)
؛ پيامبر صلى الله عليه و آله در هر طواف واجب و مستحبى حجر را استلام مىنمودند.
2- امام صادق عليه السلام مىفرمايد: «إِذَا دَنَوْتَ مِنَ الْحَجَرِ الْأَسْوَدِ فَارْفَعْ يَدَيْكَ وَ احْمَدِ اللَّهَ إِلَى أَنْ قَالَ ثُمَّ اسْتَلِمِ الْحَجَرَ وَ قَبِّلْهُ فَإِنْ لَمْ تَسْتَطِعْ أَنْ تُقَبِّلَهُ فَاسْتَلِمْهُ بِيَدِك فَأَشِرْ إِلَيْهِ (5)
؛ در شرايطى كه به حجرالأسود نزديك مىشويد، دستهاى خود را بلند كنيد و خدا را حمد گفته و حجر را استلام نموده و ببوسيد و در صورت عدم امكان با دست به آن اشاره كنيد.
3- امام صادق عليه السلام در پاسخ به سوالى در مورد علت استلام حجر فرمودند «لِأَنَّ مَوَاثِيقَ الْخَلَائِقِ فِيهِ» (6)
؛ در پيمان ميثاق و بيعت خلايق نهفته است.
و در حديث ديگرى است كه آن حضرت فرمود: «أَنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ لَمَّا أَخَذَ مَوَاثِيقَ الْعِبَادِ أَمَرَ الْحَجَرَ فَالْتَقَمَهَا فَهُوَ يَشْهَدُ لِمَنْ وَافَاهُ بِالْمُوَافَاةِ»؛ خداوند چنانكه پيمان بندگان را گرفته است به حجر امر فرمود كه آن را حفظ و نگهدارى كن، لذا حجر در قيامت گواهى مىدهد.
4- امام صادق عليه السلام فرمود: «وَ الْمِيثَاقُ هُوَ فِي هَذَا الْحَجَرِ الْأَسْوَدِ أَمَا وَ اللَّهِ إِنَّ لَهُ لَعَيْنَيْنِ وَ أُذُنَيْنِ وَ فَماً وَ لِسَاناً ذَلْقاً (7)... (8)
؛ ميثاق و پيمان در اين حجرالأسود است؛ به خدا سوگند، او را دو چشم و دو
گوش و دهان و زبانى گوياست.
استِلامِ حَجَر
«استلام حجر» يك اصطلاح فقهى (1)درباره يكى ازمراسم حج است، بدين صورت كه هرگاه مسلمانى وارد مسجد الحرام درمكه شده وقصد طواف خانه خدا(كعبه) را دارد، لازم است طواف خود را ازمقابل حجرالأسود (2)شروع كرده و بدانجا ختم كند، از اين رو مستحب است كه طواف كننده هنگام آغاز طواف خانه خدا، نزديك حجرالأسود رفته و به پيروى ازسنت پيامبر صلى الله عليه و آله درحالى كه دست خود را به دعا بلند كرده، با ستايش و سپاسگزارى از پروردگار و درود بر پيامبر صلى الله عليه و آله، حجرالأسود را در صورت امكان استلام و آن را ببوسد و الا با دست خود بدان اشاره نموده و اين دعا را بخواند:
«اللَّهُمَّ أَمَانَتِي أَدَّيْتُهَا وَ مِيثَاقِي تَعَاهَدْتُهُ لِتَشْهَدَ لِي بِالْمُوَافَاةِ اللَّهُمَّ تَصْدِيقاً بِكِتَابِكَ وَ عَلَى سُنَّةِ نَبِيِّكَ أَشْهَدُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَحْدَهُ لَا شَرِيكَ لَهُ وَ أَنَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ آمَنْتُ بِاللَّهِ وَ كَفَرْتُ بِالْجِبْتِ وَ الطَّاغُوتِ وَ بِاللَّاتِ وَ الْعُزَّى وَ عِبَادَةِ الشَّيْطَانِ وَ عِبَادَةِ كُلِّ نِدٍّ يُدْعَى مِنْ دُونِ اللَّه» (3)
حضرت امام صادق عليه السلام در پاسخ به اين سؤال كه چرا مردم از اركان كعبه تنها حجرالأسود و ركن يمانى را استلام مىكنند، فرمود:
«زيرا اين دو به منزله سمت راست عرش است وخداى سبحان امرفرموده به استلام آنچه از سمت راست عرش اوست. آن گاه در جواب اين سؤال كه چرا ابراهيم در سمت چپ واقع شده فرمودند: زيرا درقيامت براى هريك از حضرت ابراهيم و رسول اكرم(عليهما السلام) مقامى ويژه است و مقام حضرت محمّد صلى الله عليه و آله در سمت راست عرش و مقام حضرت ابراهيم عليه السلام درسمت چپ عرش پروردگار واقع شده است.» (4)امام صادق عليه السلام در روايت ديگرى فرمودند:
«... وَ إِلَى ذَلِكَ الْمَقَامِ يُسْنِدُ الْقَائِمُ ظَهْرَهُ وَ هُوَ الْحُجَّةُ وَ الدَّلِيلُ عَلَى الْقَائِمِ وَ هُوَ الشَّاهِدُ لِمَنْ وَافَاهُ فِي ذَلِكَ الْمَكَانِ وَ الشَّاهِدُ عَلَى مَنْ أَدَّى إِلَيْهِ الْمِيثَاقَ وَ الْعَهْدَ الَّذِي أَخَذَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ عَلَى الْعِبَاد» (5)
1) از مراجعه به آراى فقهاى پيشين، اين مطلب روشن مىگردد كه اصل استحباب استلام حجر از مسلّمات است و آنچه موردبحث و گفتگو است، كيفيت استلام است. فصلنامه ميقات حج، شماره 12، ص 47- 46.
2) دائرة المعارف تشيع، ج 2، ص 120.
3) كافى، ج 4، ص 403، مناسك محشى، ص 225.
4) صهباى حج، ص 266.
5) كافى، ج 4، ص 184؛ علل الشرايع، ص 492
حجرالأسود تكيهگاه حضرت مهدى(عجل الله تعالى فرجه الشريف) به هنگام بيعت مردم با ايشان و آغاز قيام جهانى وعدالت گستر آن حضرت است.
چگونگى استلام
يعقوب بن شعيب مىگويد درمورد كيفيت استلام از امام صادق عليه السلام سؤال كردم، حضرت فرمودند:
«اسْتِلَامِ الرُّكْنِ قَالَ اسْتِلَامُهُ أَنْ تُلْصِقَ بَطْنَكَ بِهِ وَ الْمَسْحُ أَنْ تَمْسَحَهُ بِيَدِكَ»
استلام اين است كه شكم خود را برآن بچسبانى و مسح، آن است كه دست برآن بكشى. (1)در روايت است كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله سوار شتر «عضباء» به طواف مىپرداخت و حجرالأسود را با عصاى خويش استلام مىكرد و سپس عصاى خود را مىبوسيد. (2)14
أ
مورخان نوشتهاند كه رسول خدا صلى الله عليه و آله در همان حجرهاى كه وفات يافتند، مدفون گرديدند و چون پيامبر اسلام در خانه مسكونى خود، دفن شدند، لذا آن محل مقدس را «حجره طاهره» (3)ناميدهاند.
اين حجره كه قبلًا در كنار مسجد و خارج از مسجد بوده است، در حال حاضر در زاويه جنوب شرقى مسجد قرار دارد. محدوده حجره طاهره كه مرقد منسوب به فاطمه زهرا عليها السلام است و خانه ايشان در داخل آن قرار دارد، جمعاً 240 متر است(يعنى 16 متر طول و 15 متر عرض مىباشد) كه ضريحى مطلّا در اطراف آن كشيده شده است. (4)
كيفيت و چگونگى حجره طاهره
حجره شريفه كه در بردارنده مرقد پيامبر صلى الله عليه و آله است، داراى حصار مشبّكى به شكل ضريح، از مس و فولاد است كه مينا كارى شده، و مكلل به طلا است، مگر طرف جنوبى آن كه برنجى مىباشد. اين حجره، بنايى پنج ضلعى است. ضريح شريف، در طول حجره است، چهار غرفه مربوط به قسمتى است كه مرقد حضرت رسول صلى الله عليه و آله در آن قرار دارد و دو غرفه ديگر مربوط به قسمتى است كه منسوب به حضرت فاطمه زهرا عليها السلام است. اين ضريح، مشتمل بر چهار پايه است كه هر پايه دو متر و نيم عرض دارد، و سقف گنبد، بر روى اين پايهها است.
در گوشههاى حجره طاهره، ستونهايى از سنگ مرمر، به رنگهاى بسيار جالب بالا رفته، كه گنبد سبز، كاشىكارى شده(قُبةُ الخضراء) بر آن ستونها استوار است. اين ستونها با سبك خاصى، باريك و عمودى تراش داده شده، كه با ستونهاى مسجد فرق دارد. و در واقع تمايز بين ستونهاى حجره طاهره و مسجدالنبى، سبك تراش و حكاكى آنها است.
بر روى ستونهاى حجره و شبكههاى ضريح كه از فولاد و مس و برنج، زر اندود مىباشد، صنايع ظريف به حدّى زيبا و خوب، تزيين يافته كه در دنيا نظير ندارد. در اطراف و كتيبههاى آن آيات قرآن مجيد و اشعار بسيارى به عربى نوشته شده است. قبة الخضرا كه با كاشى سبز، پوشش يافته، از مس و به رنگ ميناى بسيار جالب با نقوش و خطوط مختلف طرحريزى گشته است. (1)ابواب حجره طاهره
براى ضريح مطهر، چهار درب ساخته شده است؛ يكى در سمت جنوب، يعنى قبله كه نامش «باب التوبه» بوده است و ديگرى در سمت غرب آن كه «باب الوفود» بوده و نزديك «استوانة السرير» قرار دارد.
ديگرى «باب فاطمه» در ديواره شرقى حجره است و درنهايت باب چهارم، «باب التهجد» است كه در سمت شمال حجره قرار دارد. (2)افزون بر آن در بخش شمالى مرقد مطهر پيامبر صلى الله عليه و آله محلّى به عنوان قبر فاطمه زهرا عليها السلام وجود دارد. اين محل مطابق نقل، جايى است كه معتقدند حضرت در خانه خودش مدفون است، نه در بقيع.
تاريخ درب جنوبى مربوط به سال 1026 هجرى است. البته درب غربى هم مشهور به باب النبى صلى الله عليه و آله است.
حجة الاسلام اوّلين حجى است كه بر هر مسلمان واجب مىشود، به بيانى ديگر، حجة الاسلام حجى است كه بيش از يك مرتبه در تمام عمر، بر مستطيع واجب نيست. (1)و شرايط وجوب «حجة الاسلام» بطور مفصّل در مناسك حج (2)آمده است.
در مقابل اين حجّ، حجى است كه وجوب آن به خاطر نذر مىباشد و يا حجهايى كه مكرراً به صورت استحبابى انجام مىشود.
يكى از حجهايى كه پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله انجام داده است، معروف به «حجة الوداع» است كه گاه آن را «حجة الاسلام» و گاه «حجة البلاغ» نيز ناميدهاند.
بنابراين حجة الوداع، همان حجة الاسلام است، چنانكه ابن عباس آن را حجةالاسلام ناميده است.
«ابن سعد» در «طبقات» مىگويد: «ابن عباس» كراهت داشت نام «حجة الوداع» را بر حج رسول خدا بنهد و خود آن را حجةالاسلام مىناميد. شايد اصرار وى از آن جهت بود كه بزرگترين شاخص حج پيامبر آن بود كه در طى مناسك حج، اسلام با تمام محتوايش به نمايش گذارده شد، و در برابر حج شركآلود جاهلى، حج صحيح ارائه گرديد.
خصوصيات چشمگير «حجةالوداع»، نشانگر اين حقيقت است كه پيامبر در قالب مناسك حج و در طى اين جريان باشكوه، تمامى قدرت اسلام و عظمت مسلمانان و نقش رهبرى را به نمايش گذاشتند و تجلّى روح توحيد را در ايجاد همبستگى باشكوه و استحكام و استوارى و يك سو و يك جهت نمودن هدفها و خلوص و پاكى نيتها و خدايى شدن همه حركتها و تلاشها ارائه دادند. و دشمنان را در برابر اين همه عظمت و قدرت و معنويت به خضوع و احساس عجز واداشتند (3).
16
أ
غزالى فصل هفتم كتاب كيمياى سعادت را به موضوع حج اختصاص داده است.
در اين بخش به موضوعاتى چون شرايط، اركان، واجبات، محظورات و كيفيت حج و در پايان عبرتهاى حج پرداخته است. با توجه به اهميت مباحث مزبور كه روح آن همسويى مسائل حج با مسائل مربوط به قيامت است عيناً از متن اصلى كتاب بهره گرفته و آن را ذكر مىنماييم.
اما عبرتهاى حج آن است كه اين سفر بر وجهى بر مثال سفر آخرت نهادهاند؛ كه در اين سفر مقصد خانه است و در آن سفر خداوند خانه. پس، از مقدمات و احوال اين سفر بايد كه احوال آن سفر ياد مىگيرد. (1)زمان وداع با دوستان
چون اهل و دوستان را وداع كُند بداند كه اين بدان وداع ماند كه در سكرات مرگ خواهد بود و چنان بايد كه پيشين (2)، دل از همه علايق فارغ كند، پس بيرون شود، چنانكه اندر آخر عمر دل از همه دنيا فارغ كند و گرنه سفر وى منغّص بُوَد.
هنگام فراهم نمودن توشه سفر
و چون زادِ راه از همه نوعها ساخته كند و همه احتياطى كه به جاى آورد نبايد (3)كه در باديه بىبرگ ماند. بايد كه بداند باديه قيامت درازتر و هولناكتر است و آنجا به زاد حاجت بيشتر است.
هنگام سوار شدن به مركب
و چون بر جمّازه (4)بنشيند، بايد از جنازه ياد آرد، كه به يقين داند كه مركب وى اندر آن سفر آن
خواهد بود؛ و باشد كه پيش از آن كه از جمازه فرود آيد، وقتِ جنازه درآيد، بايد كه اين سفر وى چنان بُوَ د كه زادِ آن سفر را بشايد.
وقت پوشيدن لباس احرام
چون جامه احرام راست كند، تا چون نزديك رسد جامه عادت (1)بيرون كند و اين دو پوشد و اين دو ازار سپيد بُوَد بايد از كفن ياد كند، كه جامه آن سفر نيز مخالف عادت اين جهان خواهد بود.
در مسير سفر
و چون عقبات و خطرهاى باديه ببيند، بايد كه ازمُنكر و نكير و عقارِب (2)و حيّات (3)گور ياد آرد كه از لحد تا به حشر باديهاى عظيم خواهد بود. با عقبههاى بسيار ...
در زمان لبيك گفتن
چون لبيك زدن گيرد، بداند كه اين جواب نداى حق است و روز قيامت همچنين ندا به وى خواهد رسيد، از آن هول باز انديشد، و بايد كه به خطر اين ندا مستغرق باشد. و على بن الحسين عليه السلام در وقت احرام زرد روى شد و لرزه بر وى افتاد و لبيك نتوانست زد، گفتند: چرا لبيك نگويى؟ گفت: ترسم كه اگر بگويم، گويد: لالبيك و لاسعديك، چون اين بگفت، از اشتر بيفتاد و بىهوش شد.
در زمان طواف و سعى
اما طواف و سعى بدان ماند كه بيچارگان به درگاه ملوك شوند، و گرد كوشك (4)مَلِك همى گردند تا فرصت يابند كه حاجت خويش را عرضه كنند و در ميان سراى همى شوند و همى آيند و كسى را مىجويند كه ايشان را شفاعت كند و اميد مىدارند كه مگر ناگاه چشم مَلِك برايشان افتد و به ايشان نظرى كند و ميان صفا و مروه برمثالِ آن ميدان است.
در وقوف به عرفات
اما وقوف به عرفه و اجتماع اصناف خلق از اطراف عالم، و دعا كردن ايشان به زبانهاى مختلف، به عرصات قيامت ماند، كه همه خلايق جمع شده باشند و هر كسى به خويشتن مشغول و متحير، ميان رد و قبول.
در رمى جمرات
اما انداختن سنگ، مقصود اظهار بندگى است بر سبيل تعبد محض و نيز تشبه به ابراهيم
خليل عليه السلام كه آن جايگاه ابليس پيش وى آمده است تا وى را در شُبهتى افكند، سنگ دروى انداخته است، پس اگر در خاطر تو آيد كه شيطان وى را پيدا آمد و مرا نيامد، بيهوده سنگ چرا اندازم؟ بدان، كه اين خاطر تو را از شيطان پيدا آمده است، سنگ بينداز تا پشت وى را بشكنى كه پشت وى بدان شكسته شود، كه تو بندهاى فرمانبردار باشى و هر چه تو را گويند چنان كنى و تصرف خويش در باقى كنى و به حقيقت بدان كه بدين انداختن سنگ، شيطان را مقهور كنى (1).
17
أ
«حجون» با ضم حاء و جيم كه امروزه آن را حجول با تبديل نون به لام، كه هر دو قريب المخرج هستند تلفظ مىكنند. (2)حجون نام كوهى است كنار مكه و قبرستان مكه در آنجا است. از حضرت رسول صلى الله عليه و آله روايت شده كه فرمود: عدهاى(آن چنان در مخالفت با من اصرار مىورزند كه) اگر به آنها بگويم به حجون نرويد، به آنجا خواهند رفت، گرچه كارى در آنجا نداشته باشند.
از امام صادق عليه السلام روايت شده كه چون ابوطالب وفات كرد، جبرئيل بر پيغمبر صلى الله عليه و آله نازل شد و به وى گفت: از مكه بيرون رو كه ديگر در اينجا يار و مدد كارى ندارى و جمعيت قريش به قتل تو هماهنگ شدهاند، پس حضرت از مكه خارج شد و به كوه حجون در حوالى مكه پناه برد. (3)جغرافىدانان پيشين احتمالًا به سبب دورى از مكه در تعيين محدوده حجون تعمق نكردهاند، و هر يك از آنان كه حجون را ديده، چون زائرى بيگانه به آن نگريسته است.
حال مشاهدات چنين كسى اگر راهنما و بلدى از همان محل با او نباشد چه ارزشى دارد؟ هنگامى كه استاد رشدى مُلحّس به تصحيح انتقادى كتاب اخبار مكه- تأليف ازرقى- همّت كرد، پنداشت كه دو حجون وجود دارد؛ يكى جاهلى و ديگرى متعلق به دوران اسلامى، ليكن اين تصور نادرست است و
ما نصوصى داريم، «كه نص ازرقى مهمترين آنهاست» دال بر آن كه حجون نام كوهى است كه از ريع الحجون امروزى، از مشرق به شمال كشيده شده و سمت شرقى آن كوه اذاخر است كه به «ثنيه اذاخر» و به خُرمانيه(حائط خرمان) منتهى مىشود و از همان ثنيه بود كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در روز فتح مكه وارد شهر شد.
بنابراين كوه حجون همان كوهى است كه گورستان قديمى اهالى مكه بر دامنه جنوب غربى آن واقع شده است و آرامگاه حضرت خديجه عليها السلام نيز در آن قرار دارد. (1)18
أ
كعبه را سه دايره در برگرفته است 1- دايره مسجد 2- دايره حرم 3- دايره ميقاتها و هر شخصى بخواهد از دايره سوم عبور كند و وارد مكه شود بايد محرم شود.
دايره حرم
همانگونه كه اشاره شد، در اطراف مكّه معظّمه، دائرهاى كوچكتر از دايره ميقاتها، ترسيم مىشود كه به آن «دايره حرم» (2)گفته مىشود. حرم از هر جانب مكّه، عبارت از آن حدّى است كه نمىشود بدون «احرام» از آن حدّ (3)تجاوز كرد و خداوند آن حدّ را براى همه موجودات، محلّ امن قرار داده است و لذا براى آن احكام خاصى است.
همانطور كه ميقاتها از نظر مسافت با يكديگر تفاوت دارند، حدود حرم هم در تمام جهات، يكسان نيست و دور و نزديكى آن حدود متفاوت است. (4)
1) فصلنامه ميقات حج، شماره پانزدهم، ص 102.
2) حرم به معناى سرزمين مقدس ومورد احترام است ودرفرهنگ فقه اسلامى به منطقه خاصى، شامل شهر مكه وبخشى ازاطراف آن اطلاق مىشود. ميزان قداست واحترام اين سرزمين را دراسلام از احكام ويژه اى كه بر آن مقرر شده ونيز خصايصى كه دارا مىباشد مىتوان به دست آورد. در راه برپايى حج ابراهيمى، ص 180.
3) البته براى زايرين راه دور، از دائره ميقاتها بدون احرام، نمىتوان گذشت.
4) قبل از حجّ بخوانيد، آيت اللَّه افتخارى، ص 87- 88.
علت حرم
درباره علّت حرم ودورى و نزديكى بعض جهات نسبت به بعض ديگر، روايات زيادى از ائمه معصومين عليهم السلام وارد شده كه شايسته است حداقل به يك روايت اشاره گردد:
«محمد بن ابى نصر» از حضرت رضا عليه السلام روايت مىكند و مىگويد: به آن حضرت عرض كردم:
علت حرم بودن اين حدود و دورى و نزديكى بعضى اطراف نسبت به اطراف ديگر چيست؟ فرمود:
وقتى آدم عليه السلام از بهشت خارج گرديد، بر «كوه ابوقبيس» نازل گرديد (1)و چون تنها بود از وحشت و تنهايى شكايت كرد، خداوند متعال دانه ياقوت سرخى براى تسكين و آرامش خاطر و انس او فرستاد.
آدم عليه السلام آن دانه را بر زمين در نقطه اى كه خانه كعبه بنا شده قرار داد، روشنايى آن، آدم را جلب كرد و به دور آن مىچرخيد. شعاع نور و روشنايى آن از هر طرف تا حدّى پرتو افكن شد و آن حدّ به عنوان «حرم» معين گرديد. (2)حدود حرم
درباره حدود حرم ديدگاههاى مختلفى وجود دارد كه فقط به نظر صاحب «مرآتالحرمين»، بسنده مىشود.
صاحب «مرآت» مىگويد: خداوند مىفرمايد: «أَ وَ لَمْ يَرَوْا أَنَّا جَعَلْنا حَرَماً آمِناً وَ يُتَخَطَّفُ النَّاسُ مِنْ حَوْلِهِمْ» (3)
. بدان كه كعبه را سه دايره در بر گرفته است: نخست دايره مسجد، دوم دايره حرم، سوّم دايره ميقاتها، و هر شخص كه از دايره سوم عبور كند و قصد ورود به مكه را داشته باشد (4)بايد محرم شود.
دايره دوّم، دايره حرم است كه از چهار سوى آن ستونهايى جهت تعيين موقعيت دقيق آن قرار داده شده است. «فاسى» در كتاب «شفاء الغرام» فاصله ميان نقاط ياد شده تا مسجدالحرام را ذكر نموده كه در اينجا آنها را بر حسب متر (5)بيان مىكنيم:
حدّ حرم در راه طائف، در مسير عرفات از بطن عرنه 7/ 2- 37210 ذراع از ذرع دستى است (6). يعنى
1) كافى، ج 4، ص 195.
2) قبل از حج بخوانيد، ص 89.
3) سوره عنكبوت، آيه 67.
4) اين حكم براى كسى است كه پس از انجام عمره و حج، يك ماه فاصله شده باشد.
5) ذرع آهنى برابر با 7/ 1- 56 سانتىمتر است، همچنانكه در اندازهگيرى ديوار كعبه بيان شده است. مرآت الحرمين، ص 210.
6) ذرع دستى تقريباً 49 سانتىمتر بوده كه آن را در اندازهگيرى بعضى از مكانها توسط ذراع آهنى و دستى به دست آوردم. همان، ص 210.
برابر با 18333 متر كه از ديوارهاى «باب بنىشيبه» تا نشانههاى حدّ حرم(دو علم) در راه عرفات، محاسبه شده است.
حدّ آن به سوى عراق از ديوارهاى باب «بنى شيبه» تا نشانههاى حدّ حرم در راه عراق كه در مسير «وادى نخله» قرار گرفته است، 27252 ذراع دستى كه برابر با 5/ 13353 متر مىباشد.
حدّ حرم از سوى تنعيم كه در راه مدينه است چيزى نزديك به 12420 ذراع به ذراع دستى بوده كه معادل 6148 متر است.
اين شمارش از ديوارهاى «باب العمره» تا نشانههاى حرم مىباشد كه بر روى زمين(نه نشانهاى بر روى كوه) در اين راه قرار دارد.
حدّ حرم از سوى يمن از ديوارهاى «باب ابراهيم» تا نشانههاى حدّ حرم در اين سو 4/ 7 2450 ذراع به ذراع دستى بوده كه برابر با 75/ 12009 متر است.
حدّ حرم در سمت جنوب، منطقهاى است كه بدان «أضاه» گفته مىشود كه در يك مايلى مغرب آن به سمت شمال دهكده حديبيه قرار گرفته است. اين دهكده جايگاهى است كه بيعت رضوان در آن صورت گرفت، و درسمت مشرق در راه طائف، در حدّ حرم منطقهاى است كه بدان «جعرانه» گفته مىشود. پيامبر صلى الله عليه و آله پس از فتح مكه در مراجعت از طائف در اين سرزمين محرم شدند. (1)تاريخچه نصب علائم حرم
اول كسى كه حدود حرم راتعيين كرد ونشانه گذارى نمود، حضرت ابراهيم بود كه به راهنمايى جبرئيل به آن حدود واقف گرديد. (2)ابن عباس نيز روايت كرده كه حضرت ابراهيم عليه السلام نخستين كسى بود كه به راهنمايى جبرئيل، اين علامت را جهت تعظيم و تكريم خانه خدا در مرز حرم، نصب كرد. سپس «قُصى بن كلاب» اين علامتها را تجديد نمود و نيز گويند كه قبل از او حضرت اسماعيل عليه السلام اين كار را انجام داده است.
همچنين گفته شده كه «عدنان بن ادّ»، نخستين فردى بود كه حدود حرم را مشخص نمود، آنگاه قريشيان مجدداً علامتها را بازسازى كردند، سپس پيامبر صلى الله عليه و آله پس از هجرت خود و همچنان در سال فتح مكّه به بازسازى علامتها پرداخت. (3)
و به ترتيب، ديگران طى زمانهاى مختلف، حدود آن را ترميم كردند. در هر صورت، حدود حرم در حال حاضر، همان نقطههايى است كه علاوه بر علامت و نشانه، مورد قبول و پذيرش علماى بزرگوار اسلام است. اميد است خداوند به همه توفيق زيارت خانه اش را نصيب فرمايد.
19
أ
يكى از اماكن متبركه اطراف مكّه مكرمه كه به عنوان «حدود حرم» به شمار مىآيد حدّ حديبيّه است كه از جانب غرب، اندكى به جانب شمال، قريه اى است به نام حديبيّه شميسى كه در كنار راه سابق جدّه، در فاصله 48 كيلومترى واقع شده است و پيامبر صلى الله عليه و آله حدود 20 روز در اين منطقه بودهاند. (1)سال ششم هجرت، پيامبر صلى الله عليه و آله در رؤياى شيرينى ديدند كه مسلمانان در مسجدالحرام مشغول انجام مراسم خانه خدا هستند. خواب خود را براى ياران خويش نقل نمودند، و اين را به فال نيك گرفتند كه مسلمانان به همين زودىها به آرزوى ديرينه خود خواهند رسيد. (2)چيزى نگذشت كه براى مسلمانان دستور آمد كه آماده عمره شوند و از قبايل مجاور كه هنوز به حال شرك باقى بودند دعوت كرد كه با مسلمانان هم سفر شوند. از اين رو اين خبر در همه نقاط عربستان انتشار يافت كه مسلمانان در ماه «ذى القعده» به سوى مكه حركت مىكنند و مراسم عمره را انجام مىدهند. (3)ابعاد معنوى و اجتماعى اين سفر عمره
اين سفر مزاياى زيادى داشت كه به برخى از آنها اشاره مىشود:
1- قبايل مشرك عرب تصور مىكردند كه پيامبر با تمام عقايد و مراسم ملّى و مذهبى آنان حتى فريضه حج و عمره كه يادگار نياكان آنان بوده، مخالف است.
2- اگر مسلمانان در اين راه با موفقيت روبرو شوند و فرايض عمره را آزادانه در مسجدالحرام در برابر ديده هزاران عرب مشرك انجام دهند، اين عمل تبليغ بزرگى براى آيين اسلام خواهد بود.
3- پيامبر، احترام ماه هاى حرام را در مدينه يادآور شدند و فرمودند ما براى زيارت خانه خدا مىرويم و به مسلمانان دستور دادند از حمل هر نوع اسلحه غير از شمشيرى كه مسافر در حال سفر همراه خود حمل مىكند، خوددارى كنند. همگى مشاهده كردند كه پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله همانند ديگران جنگ را در اين ماهها حرام دانسته و خود طرفدار بقاى اين سنت ديرينه است.
پيامبر صلى الله عليه و آله پس از بررسى جوانب امر دستور حركت دادند و با هزار و چهار صد يا هزار و ششصد يا هزار و هشتصد نفر در نقطهاى به نام ذوالحليفه احرام بسته و هفتاد شتر براى قربانى تعيين نموده، آنها را نشانهگذارى كردند و با اين كار هدف خود را از اين سفر آشكار ساختند (1).
گزارشگران پيامبر صلى الله عليه و آله جلوتر از او به راه افتادند تا اگر در نيمه راه به دشمن برخورد نمودند، فوراً پيامبر صلى الله عليه و آله را مطلع سازند.
در نزديكى «عسفان» يك مرد خزاعى كه عضو دستگاه اطلاعات پيامبر صلى الله عليه و آله بود، حضور پيامبر رسيد و چنين گزارش داد:
قريش از حركت شما آگاه شدهاند و نيروهاى خود را گردآورده و به لات و عزى سوگند ياد كرده كه از ورود شما به حرم جلوگيرى نمايند.
سران و شخصيتهاى مؤثر قريش در ذى طوى(نقطهاى است در نزديكى مكه) اجتماع كردهاند و براى جلوگيرى از پيشروى مسلمانان، سردار شجاع خود «خالدبن وليد» را با 200 سواره نظام تا كراع الغميم (2)فرستادهاند و در آنجا موضع گرفتهاند، برنامه آنها اين است كه يا از ورود مسلمانان جلوگيرى كنند و يا در اين راه كشته شوند. (3)قصه حديبيه
پيامبر صلى الله عليه و آله پس از شنيدن گزارش، چنين فرمودند: واى بر قريش! جنگ آنها را نابود ساخت. اى كاش كار مرا به ساير قبايل بتپرست واگذار مىكردند كه اگر بر من پيروز مىشدند به هدف خود مىرسيدند و اگر من بر آنها پيروز مىشدم در اين صورت يا اسلام مىآوردند و يا با قدرتهاى محفوظ خود با من نبرد مىكردند. سپس راهنمايى خواست تا او را از طريقى عبور دهد، كه با خالد روبرو نشود.
مردى از قبيله «اسلم» راهنمايى كاروان را بر عهده گرفت و آنها را از درههاى صعبالعبور گذراند و در نقطهاى به نام حديبيه فرود آورد. ناقه پيامبر در اين نقطه زانو زد، پيامبر صلى الله عليه و آله فرمودند: اين حيوان به فرمان خداوند در اين نقطه خوابيد تا تكليف ما روشن شود، سپس دستور دادند همگى از مركبها فرود آيند و خيمهها را برپا كنند.
سواران قريش از مسير پيامبر صلى الله عليه و آله آگاه شده، خود را به نزديكى مسلمانان رساندند، اگر پيامبر صلى الله عليه و آله مىخواست به مسير خود ادامه دهد ناچار بود صفوف سواران قريش را بشكافد و خون آنها را بريزد و از روى كشته آنها بگذرد، در صورتى كه همه مىدانستند پيامبر، هدفى جز زيارت و انجام مراسم عمره ندارد. علاوه بر اين مسلمانان جز سلاح مسافر، چيزى با خود نداشتند. پيامبر صلى الله عليه و آله پس از فرود آمدن رو به ياران خود كرده، و چنين فرمودند: اگر قريش امروز از من چيزى بخواهد كه باعث تحكيم روابط خويشاوندى شود آن را خواهم داد و راه مسالمت پيش خواهم گرفت. (1)سخن پيامبر صلى الله عليه و آله به گوش مردم رسيد و طبعاً دشمن نيز از آن آگاه شد. لذا قريش تصميم گرفت از هدف نهايى پيامبر صلى الله عليه و آله با خبر شود.
نمايندگان قريش
قريش نمايندگان خود را درچهار نوبت حضور پيامبر صلى الله عليه و آله فرستاد تا هدف او را از اين مسافرت به دست آورند. پيامبر صلى الله عليه و آله در پاسخ به نمايندگان قريش فرمودند: من براى جنگ نيامدهام، آمدهام خانه خدا را زيارت كنم، حتى در برخورد با يكى از نمايندگان فرمود: اين مرد از قبيله پاك و خداشناسى است، شتران قربانى را جلو او رها كنيد تا بداند كه ما براى جنگ نيامدهايم و نظرى جز زيارت خانه خدا نداريم. اما تماسهايى كه نمايندگان قريش با رهبر عاليقدر اسلام داشتند به نتيجه نرسيد.
پيامبر صلى الله عليه و آله تصميم گرفت شخصاً نمايندهاى به سوى سران شرك بفرستد تا هدف پيامبر صلى الله عليه و آله را از اين مسافرت تشريح نمايد.
مرد زبردستى از قبيله خزاعه بنام «خراش بن اميه» انتخاب گرديد، پيامبر صلى الله عليه و آله شترى در اختيار او قرار داد و او خود را به دستههاى قريش رسانيد و مأموريت خويش را انجام داد، ولى برخلاف انتظار و بر خلاف رسوم ملل جهان كه سفير از هر نظر مصونيت دارد، شتر وى را پى كرده و نزديك بود او را بكشند. پيامبر صلى الله عليه و آله، «عثمان بن عفان» را در مرحله بعد به عنوان نماينده خود اعزام كرد. قريش در پاسخ اعلام كردند كه ما سوگند ياد كردهايم كه نگذاريم محمّد با زور وارد مكه شود و با اين سوگند ديگر راه براى مذاكره به منظور ورود مسلمانان به مكه بسته است. سپس به عثمان اجازه دادند كه
1) لاتدعونى قريش اليوم الى خطّه يسألونى فيها صلة الرحم الّا اعطيتم ايّاها.
كعبه را طواف كند ولى او به پاس احترام پيامبر از طواف خانه خدا امتناع ورزيد. كارى كه قريش كرد، اين بود كه، از بازگشت عثمان جلوگيرى نمودند و شايد نظرشان اين بود كه، در اين مدت راه حلى پيدا كنند. (1)بيعت رضوان
بر اثر تأخير نماينده پيامبراسلام صلى الله عليه و آله، اضطراب و هيجان عجيبى در ميان مسلمانان پديد آمد، وقتى خبر قتل عثمان انتشار يافت، اين بار مسلمانان به جوش و خروش افتاده، آماده انتقام شدند.
پيامبر صلى الله عليه و آله نيز براى تحكيم اراده و تحريك احساسات پاك آنها، رو به مسلمانان كرده و چنين گفتند: تا كار را يكسره نكنم، از اينجا نمى روم، در اين لحظه كه خطر نزديك بود و مسلمانان با ساز و برگ جنگى بيرون آمده بودند، پيامبر صلى الله عليه و آله تصميم گرفت پيمان خود را با مسلمانان تجديد كند. از اين رو، براى تجديد پيمان زير سايه درختى نشسته و تمام ياران او دست وى را به عنوان بيعت و پيمان وفادارى فشردند و سوگند ياد كردند كه تا آخرين نفس از حريم آيين پاك اسلام دفاع كنند. اين رويداد، همان بيعت رضوان است. با مراجعت «عثمان بن عفان» براى بار پنجم «سهيل بن عمرو» با دستورات مخصوصى از جانب قريش مأمور شد كه غائله را تحت يك قرارداد خاصى خاتمه دهد.
«سهيل بن عمرو» با بيان مقدمهاى گفت: نظر سران قريش اين است كه شما امسال از اين نقطه به مدينه بازگرديد و انجام مراسم عمره را به سال آينده موكول كنيد. مسلمانان مىتوانند سال آينده مانند تمام طوائف عرب در مراسم شركت كنند، مشروط بر اينكه بيش از سه روز در مكه نمانند و سلاحى جز سلاح مسافر همراه نداشته باشند، براساس مذاكرات مقرر گرديد قرار داد كلى و وسيعى ميان مسلمانان و قريش بسته شود.
آغاز پيمان صلح
پيامبر به على عليه السلام فرمود: بنويس بسم اللَّه الرحمن الرحيم. سهيل گفت: من با اين جمله آشنايى ندارم، «رحمن» و «رحيم» را نمىشناسم، بنويس: بسمك اللهم، يعنى به نام تو اى خداوند.
پيامبر موافقت كرد به ترتيبى كه سهيل مىگويد، نوشته شود و على نيز آن را نوشت، سپس پيامبر به على دستور داد بنويسد. هذا ما صالح عليه محمّد رسول اللَّه(يعنى اين پيمانى است كه محمّد پيامبر خدا با سهيل نماينده قريش بست)، سهيل گفت: ما رسالت و نبوت تو را به رسميت نمىشناسيم، اگر معترف به رسالت و نبوت تو بوديم هرگز با تو از در جنگ وارد نمىشديم. بايد نام
1) تاريخ طبرى، ج 2، ص 278 و 279؛ فروغ ابديت ج 2، ص 190-/ 191
پدرت را بنويسى و اين لقب را از متن پيمان بردارى. در اين رابطه، برخى از مسلمانان راضى نبودند كه پيامبر صلى الله عليه و آله تا اين حد تسليم خواسته سهيل شود، ولى پيامبر صلى الله عليه و آله با در نظر گرفتن يك رشته مصالح عاليه، خواسته سهيل را پذيرفت و به على عليه السلام دستور داد كه لفظ رسول اللَّه را پاك كند. على عليه السلام در اين لحظه با كمال ادب عرض كرد: مرا ياراى چنين جسارتى نيست كه رسالت و نبوت تو را از كنار نام مباركت محو كنم. پيامبر از على خواست كه انگشت پيامبر را روى آن لفظ گذارد و پيامبر صلى الله عليه و آله لفظ «رسول اللَّه» را پاك نمودند (1).
متن پيمان حديبيه
موارد اين پيمان به ترتيب عبارت است از:
1- قريش و مسلمانان متعهد مىشوند كه مدت ده سال جنگ و تجاوز را عليه يكديگر ترك كنند تا امنيت اجتماعى و صلح عمومى در نقاط عربستان مستقر گردد.
2- اگر يكى از افراد قريش بدون اذن بزرگتر خود از مكه فرار كند و اسلام آورد و به مسلمانان بپيوندد، بايد او را به سوى قريش بازگرداند ولى اگر فردى از مسلمانان به سوى قريش بگريزد، قريش موظف نيست آن را به مسلمانان تحويل دهد.
3- مسلمانان و قريش مىتوانند با هر قبيلهاى كه خواستند پيمان برقرار كنند.
4- محمد و ياران او امسال از همين نقطه به مدينه باز مىگردند، ولى در سالهاى آينده مىتوانند آزادانه آهنگ مكه نموده و خانه خدا را زيارت كنند، مشروط به اينكه سه روز بيشتر در مكه توقف نكنند و سلاحى جز سلاح مسافر كه همان شمشير است همراه نداشته باشند.
5- مسلمانان مقيم مكه، به موجب اين پيمان مىتوانند آزادانه شعائر مذهبى خود را انجام
1) ارشاد مفيد، ص 60، اعلام الورى، ص 106، تاريخ تكرار مىشود. در لحظاتى كه على عليه السلام از پاك كردن لفظ رسول اللَّه صلى الله عليه و آله امتناع فرمودند پيامبر صلى الله عليه و آله رو به على عليه السلام كردند- از آينده پسر عم خود كه كاملا با وضع پيامبر مشابه بود چنين گزارش دادند- و فرمودند: على! فرزندان اين گروه تو را به چنين امرى دعوت مىنمايند و تو با كمال مظلوميت به چنين كارى تن مىدهى. اين مطلب در خاطره على عليه السلام باقى بود تا اينكه جريان جنگ صفين پيش آمد، به فرماندهى معاويه و عمر و عاص با على جنگ كردند و على عليه السلام را وادار كردند كه تن به صلح بدهد، براى نوشتن صلح و قرار داد انجمنى ترتيب داده شد. «عبيداللَّه بن ابى رافع» از طرف امير مؤمنان مأموريت يافت صلح نامه را چنين بنويسد: هذا ما تقاضى عليه اميرالمومنين على، در اين لحظه «عمرو عاص» نماينده رسمى معاويه و سربازان شام رو به دبير و كاتب على عليه السلام كرد و گفت: نام على و نام پدر او را بنويس، زيرااگر ما او را رسماً اميرالمؤمنين مىدانستيم هرگز با او از در نبرد وارد نمىشديم. در اينباره سخن به طول انجاميد، تا اينكه به اصرار يكى از افسران خود، اجازه داد لفظ اميرالمومنين را پاك كند، سپس فرمود: اللَّه اكبر سنه بِسُنه، اين روش مطابق روش پيامبر است و داستان و يادآورى پيامبر صلى الله عليه و آله را براى مردم بازگو كرد.
دهند و قريش حق ندارد آنها را آزار دهد و يا مجبور كند كه از آيين خود برگردند و يا آيين آنها را مسخره نمايند.
6- امضا كنندگان متعهد مىشوند كه اموال يكديگر را محترم بشمارند و حيله و خدعه را ترك كرده و قلوب آنها نسبت به يكديگر خالى از هرگونه كينه باشد.
7-/ مال وجان مسلمانان كه از مدينه وارد مكه مىشوند محترم است، يك نسخه از اين قرارداد به سهيل داده شد و نسخه ديگر به پيامبر صلى الله عليه و آله تقديم گرديد.
20
أ
واقعه «حرّه»، قيام مردم مدينه بر ضدّ حكومت يزيد بود، پس از شهادت امام حسين بن على عليه السلام ظلم و فسق يزيد، فراگيرتر و آشكارتر شد و مردم، فساد دستگاه حاكم و ظلم عمال او را ديدند و در مدينه آگاهان از اوضاع، مردم را به زشت كارىهاى حكّام آگاه ساختند. والى مدينه در آن زمان عثمان بن محمدبن ابى سفيان بود. اهل مدينه عليه او شوريدند و او و مروان و ديگر امويان را از مدينه بيرون كردند و با «عبداللَّه بن حنظله» بيعت كردند. خبر قيام مردم مدينه با گزارش مروان به گوش يزيد رسيد. وى سپاهى انبوه را تحت فرمان مسلم بن عقبه به مدينه گسيل داشت. مهاجمان در منطقه «حرّه واقم» فرود آمده، به مدينه تاختند و سه روز به كشتار و غارت پرداخته و به نواميس مسلمانان تجاوز كردند. مردم به حرم پيامبر صلى الله عليه و آله پناه بردند. لشكريان يزيد، حرمت حرم را نگه نداشتند و با اسبها به داخل حرم آمدند و مردم را قتل عام كردند. كشتگان اين واقعه، هزاران نفر بودند، از جمله «عبداللَّه بن جعفر» نيز در اين حادثه شهيد شد.
واقعه حرّه در 28 ذيحجه سال 63 هجرى اتفاق افتاد. يزيد دو ماه و نيم پس از اين حادثه مرد.
اين قيام كه به قيام حرّه، حرّه واقم، قيام اهل مدينه و ... هم معروف است، از پيامدهاى حادثه عاشورا محسوب مىشود و افشاگرى هاى اهل بيت و اقامه عزا در مدينه و تبليغات زينب كبرى عليها السلام در بذر پاشى آن مؤثر بوده است. حَرّه به سرزمينهاى سنگلاخ كه پر از سنگ هاى سياه و سوخته باشد
گفته مىشود. در مناطقى از جمله اطراف مدينه از اين حرّهها وجود داشته و براى هر كدام نام بخصوصى به تناسب كسانى كه در آن منطقه مىزيستند، انتخاب كرده بودند. هم اكنون در مدينه بزرگ نيز بقاياى اندكى از آن حرهها به چشم مىخورد. (1)21
أ
(امام حسن مجتبى عليه السلام)
نام: حسن، كنيه: ابومحمّد، لقب: زكى، مجتبى
نام پدر: على عليه السلام، مادر: فاطمه عليها السلام
مكان ولادت: مدينه، روز ولادت: سهشنبه 15 رمضان سال سوّم هجرى
نقش انگشتر: العزة للَّه
مدت امامت: 9 سال و 5 روز
اولاد: 15 فرزند، سن: 48 سال
مكان شهادت: مدينه، روز شهادت: پنجشنبه 28 صفر، سال 49 هجرى، سبب شهادت: زهرى كه معاويه توسط همسر او جعده به امام خورانيد
قبر مطهر: قبرستان بقيع. (2)امام مجتبى عليه السلام از دوران پر عظمت پيامبر صلى الله عليه و آله بيش از چند سال را درك نكرد. تقريباً هفت ساله بود كه پيامبر بدرود حيات گفت و به فاصله كوتاهى مادر گرامى او حضرت زهرا عليها السلام نيز ديده از جهان بربست. يگانه عامل تسلى امام حسن عليه السلام و برادر وى امام حسين عليه السلام، آغوشِ گرم و پر مهر على عليه السلام بود.
او از دوران جوانى از لحاظ علم و دانش، چهره درخشان و ممتازى به شمار مىرفت و به مشكلات علمى مردم پاسخ مىگفت. «سيوطى» در تاريخ خود مىنويسد: حسن بن على عليه السلام داراى امتيازات اخلاقى و فضايل انسانى فراوانى بود، او شخصيتى بزرگوار، با وقار، بردبار، متين، سخى و بخشنده و
مورد علاقه مردم بود. (1)در سماحت و بخشندگى او همين كافى است كه در طول عمر خود دوبار تمام اموال و دارايى خود را در راه خدا خرج كرد و سه بار دارايى خود را به دو نيم تقسيم كرد (2)، نيمى از آن را در راه خدا بذل نمود و نيمى را براى خود نگاه داشت.
اخلاق امام حسن مجتبى عليه السلام
امام حسن عليه السلام از نظر اخلاق و روش و سيادت، شبيهترين مردم به رسول خدا صلى الله عليه و آله بود. چنانكه جماعتى از «انس بن مالك» نقل كردهاند كه او گفت:
«لم يكن احدٌ، اشبه برسول اللَّه صلى الله عليه و آله من الحسن بن على عليه السلام» (3)
هيچ كس از حسن بن على، شبيهتر به رسول خدا صلى الله عليه و آله نبود.
پيامبر در مورد حسنين عليهما السلام فرمود:
«امَّا الحَسَنُ فَانَّ لَهُ هَيبتى وَ سؤُدَدى وَ أَمَّا الحُسَينُ فِأِنَّ لَهُ جُودى وَ شُجاعَتى» (4)
براى امام حسن است وقار و شكوه و بزرگوارى من و براى حسين است سخاوت و شجاعت من.
امام مجتبى عليه السلام و جبهه هاى جنگ
امام مجتبى عليه السلام فرد شجاع و باشهامتى بود و ترس و بيم در وجود او راه نداشت. او در جنگ جمل از طرف اميرمؤمنان مامور شد كه به كوفه برود و مردم كوفه را جهت شركت در اين جهاد مقدس دعوت كند. (5)وقتى وارد كوفه شد، استاندار كوفه كه با على عليه السلام روابط خوبى نداشت، با امام حسن عليه السلام
1) زندگانى پيشوايان اسلام، آيتاللَّه جعفر سبحانى، ص 19.
2) همان.
3) الخرائج، ج 3، ص 889، نگاهى به زندگى دوازده امام، علامه حلّى، ترجمه و شرح محمّدى اشتهاردى، چاپ جامعه مدرسين، ص 159، در الخرائج به جاى «فله هيبتى»، «فله جودى» آمده است.
4) همان، ص 160.
5) مطابق نقل «ابن ابى الحديد» از ابومخنف كه مىگويد: چون متن نامه اميرالمؤمنين را براى مردم قرائت كردند در اين وقتحسن بن على براى سخنرانى برخاست و او در آن وقت جوانى نورس بود، چشمهاى مردم به سوى او دوخته شد و همگى درباره او دعا كرده و مىگفتند: اللهم سَدِّد منطق ابنِ بنت نبينا، خدايا زبان پسر دختر پيغمبرمان را در گفتار محكم و گويا گردان. زندگانى امام حسن مجتبى، سيدهاشم رسولى محلاتى، ص 132.
مخالفت كرد، با وجود كارشكنى هاى استاندار، امام حسن عليه السلام توانست نه هزار نفر از مردم كوفه را به ميدان جنگ اعزام كند.
امام حسن عليه السلام در اين جنگ كنار پدر در خط مقدم جبهه جنگيد، و حتى از ياران دلاور و شجاع على عليه السلام سبقت مىگرفت (1)و بر قلب سپاه دشمن حملات سختى كرد. او تنها در جنگ جمل در صف مقدم جبهه نبود بلكه در نبرد صفين با سخنان پر شور و مهيّج خود مردم عراق را براى سركوبى سپاه شام دعوت كرد، وقتى بر قلب سپاه دشمن حمله كرد، اميرمؤمنان از ياران خود خواست تا او و برادرش حسين بن على را از ادامه جنگ بازدارند تا نسل پيامبر با كشته شدن اين دو شخصيت قطع نشود. (2)نظرى كوتاه به صلح امام حسن عليه السلام
سؤال مهم درباره امام مجتبى عليه السلام اين است كه چرا حضرتش راه صلح با دشمن را پيش گرفت در حالىكه امام حسين عليه السلام طريق جنگ و نبرد را برگزيد؟ در جواب بايد گفت: كه امام مجتبى عليه السلام صلح نكرد، بلكه صلح بر او تحميل شد و اوضاع و شرايط نامساعد، دست به دست هم داد و وضعى به وجود آورد كه صلح به عنوان يك مساله ضرورى بر امام تحميل گشت و حضرت جز پذيرفتن صلح چارهاى نداشت. زيرا هم سياست خارجى اسلام و هم وضع داخلى عراق و سپاه حضرت، جنگ را ايجاب نمىكرد و اگر جنگ مىكرد به اسلام و تشيع ضربه بزرگى وارد مىآمد.
شهادت امام مجتبى عليه السلام
معاويه، «جُعده» همسر امام مجتبى را كه دختر «اشعث بن قيس» و وابسته به يكى از خانوادههاى ضدّ علوى بود، تحريك كرد و صد هزار درهم براى او پول فرستاد و وعده داد كه اگر حسن بن على عليه السلام رامسموم سازد او را به همسرى فرزند خود، يزيد بر مىگزيند، همسر جنايتكار، فريب وعدههاى پوچ معاويه را خورد و امام رامسموم كرد و به شهادت رسانيد، معاويه كه گزارش هاى واصله از مدينه را به دقت مىخواند وقتى از شهادت امام آگاه شد، فوق العاده خوشحال گشت، زيرا بزرگترين مانع در برابر مقاصد خود را منتفى ديد. (3)
1) ابن شهرآشوب در كتاب مناقب روايت كرده كه حسن بن على عليه السلام در ميدان جنگ جمل پيش رفت و نيزه را از محمد حنفيهگرفت و به سوى شتر عايشه حملهور شد، به گونهاى كه محمد حنفيه متأثر شد. حضرت على عليه السلام فرمود «لاتأنف فانه ابن النبى و انت ابن على، ناراحت مشو او فرزند پيامبر صلى الله عليه و آله است و تو فرزند على هستى. همان، ص 137.
2) حياة الامام الحسن، ج 1، ص 497. زندگانى امام حسن، رسولى محلاتى، ص 146.
3) دور نمايى از زندگانى پيشوايان اسلام، ص 19.
سخنان زيباى آن حضرت هنگام پرواز به ملكوت اعلى
«ابو نعيم» و «ابن جوزى» از دانشمندان اهل سنت روايت كردهاند كه چون هنگام احتضار براى امام حسن عليه السلام فرار رسيد به اطرافيان خود فرمود:
«اخرُجُونى الى صَحنِ الدّار انظُرَ فى مَلَكوتِ السَّماءِ.»
مرا به صحن خانه ببريد، تا در ملكوت آسمان نظر بيفكنم.
و چون آن حضرت را به صحن خانه آوردند سر را به سوى آسمان بلند كرده گفت:
«الَّلهُمَّ انّى احتَسِبُ عِندَكَ فَانَّها اعَزُّ الانْفُسُ عَلَىَّ لَمْ اصَب بِمِثْلِها ...» (1)
خدايا من جانِ خود را به حساب تو مىدهم كه آن عزيزترين جانها نزد من است و من مانند آن را نيافتم ...
در هنگام رحلت امام حسن عليه السلام، برادرش امام حسين عليه السلام به آن حضرت گفت:
برادر جان دوست دارم حال تو را اكنون بدانم.
فرمود: از رسول خدا صلى الله عليه و آله شنيدم كه مىفرمود: تا وقتى كه روح در بدن ما خاندان هست، عقل از ما مفارقت نخواهد كرد، اكنون دست خود را در دست من بگذار. حضرت امام حسين عليه السلام دست در دست آن حضرت گذاشت، پس از لحظاتى فشار خفيفى به دست حسين داد و فرمود:
«قالَ لى مَلَكُ الموتِ: ابشِر فِأِنَّ اللَّهَ عَنكَ راضٍ ... (2)
فرشته مرگ به من گفت: مژده! كه خدا از تو راضى است.
دردناكتر از همه مصيبتها، تيرباران كردن جنازه امام حسن عليه السلام است. «ابن شهر آشوب» روايت كرده است كه:
«و رَمَوا بالنَّبالِ جَنازَتَه حَتّى سَلَّ مِنها سَبعونَ نَبلًا» (3)
جنازه آن حضرت را تيرباران كردند تا جايى كه هفتاد چوبه تير بر تابوت آويخته شد.
22
أ
يكى از مكانهاى محترم در مسجدالحرام، در كنار كعبه، حطيم (1)است. درباره راز نامگذارى اين مكان به «حطيم»، امام صادق عليه السلام فرمودهاند: «لِأَنَّ النَّاسَ يَحْطِمُ بَعْضُهُمْ بَعْضا (2)
؛ زيرا بر اثر ازدحام يكديگر را فشار مىدهند»، در اين قسمت است كه مردم براى دعا جمع مىشوند و به يكديگر فشار مىآورند.
حطيم كجاست
در اين كه آيا حطيم تنها همان محدوده كنار حجرالأسود و باب كعبه را شامل مىشود يا وسعت بيشترى دارد، اختلاف است. از امام صادق عليه السلام سؤال شد حطيم كدام نقطه است فرمودند بين درب كعبه و حجرالاسود. سائل سؤال كرد چرا اين محل را حطيم مىگويند فرمود: «لِأَنَّ النَّاسَ يَحْطِمُ بَعْضُهُمْ بَعْضا» چون در اينجا مردم تلاش مىكنند كه خود را به حجرالاسود برسانند قهراً يكديگر را فشار مىدهند و اگر ممكن بشود سزاوار است هر نماز واجب و مستحب را در آنجا بخوانيد زيرا اين نقطه افضل بقاع روى زمين است. (3)به تعريف ديگر، حطيم قسمتى از سطح مسجدالحرام است كه از حجرالاسود آغاز مىشود و به سمت زمزم و از آنجا تا مقام ابراهيم و پس از آن تا حجر اسماعيل ادامه مىيابد. اين محدوده را تا ديوار كعبه «حطيم» مىنامند. در تعريف ديگر، حطيم محدوده داخلى حِجر اسماعيل است. برخى محدوده حطيم را از ركن حجرالاسود و در كعبه تا مقام ابراهيم دانستهاند چون محل ازدحام جمعيت است.
حطيم از آغاز مورد توجه مسلمانان بوده و مردم براى استغاثه و دعا در آنجا جمع مىشوند.
خواندن نماز دراين قسمت فضيلت بسيار دارد و مورد سفارش قرار گرفته است (4).
در برخى از روايات درباره چگونگى ظهور امام زمان(ارواحنا فداه) و فراخوان مردم به يارى آن حضرت نقل شده «حطيم» جايگاه نزول و حضور جبرئيل عليه السلام در پيشگاه حضرت مهدى(عج) معرفى شده است. چنانچه امام صادق عليه السلام فرمود: آنگاه كه خداى سبحان به حضرت قائم سلام اللَّه عليه اجازه قيام دهد ... جبرئيل عليه السلام را نزد وى مىفرستد، جبرئيل بر حطيم فرود مىآيد و مىگويد: من اولين بيعت كننده با شما هستم ...:
إِذَا أَذِنَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ لِلْقَائِمِ فِي الْخُرُوجِ صَعِدَ الْمِنْبَرَ وَ دَعَا النَّاسَ إِلَى نَفْسِهِ وَ نَاشَدَهُمْ بِاللَّهِ وَ دَعَاهُمْ إِلَى حَقِّهِ وَ أَنْ يَسِيرَ فِيهِمْ بِسِيرَةِ رَسُولِ اللَّهِ صلى الله عليه و آله وَ يَعْمَلَ فِيهِمْ بِعَمَلِهِ فَيَبْعَثُ اللَّهُ جَلَّ جَلَالُهُ جَبْرَئِيلَ عليه السلام حَتَّى يَأْتِيَهُ فَيَنْزِلُ عَلَى الْحَطِيمِ ثُمَّ يَقُولُ لَهُ إِلَى أَيِّ شَيْءٍ تَدْعُو فَيُخْبِرُهُ الْقَائِمُ عليه السلام فَيَقُولُ جَبْرَئِيلُ أَنَا أَوَّلُ مَنْ يُبَايِعُكَ ابْسُطْ يَدَكَ فَيَمْسَحُ عَلَى يَدِهِ ... (1)»
از فضائلى كه براى حطيم ذكر كردهاند. اين است كه قبر 99 پيامبر در اين قسمت قرار دارد. (2)برترين نقطه روى زمين
ابوعبيده مىگويد: به امام صادق عليه السلام عرض كردم، آيا نماز در همه جاى حرم يكسان است؟ فرمود:
ابوعبيده نماز در همه جاى مسجدالحرام يكسان نيست، چگونه در همه جاى حرم يكسان باشد؟
پرسيدم: پس كدام بقعه برتر است؟ فرمود: ميان در كعبه و حجرالاسود(حطيم).
آن حضرت فرمود: اگر برايت فراهم شد كه همه نمازهاى واجب و غير واجب را در حطيم بخوانى، بخوان چراكه برترين نقطه روى زمين است. (3)در حديث آمده اگر پارسايى هزار سال بين ركن و مقام خداى را عبادت نمايد، ولى با دشمنى خاندان نبوت از دنيا برود، او را به دوزخ افكنند. (4)بهترين ذكر در حطيم
اكنون لازم است بدانيم در مكانى با اين اهميت چه دعا و ذكرى بايد كرد؟ چون آغاز طواف از ركن حجرالاسود است كه فاصلهاى بيش از يك متر با در كعبه ندارد، قهراً همان دعاى طولانى ركن
حجرالاسود نيز در اين محدوده قرائت مىشود. لكن با توجه به وجود ازدحام جمعيت در اين مكان، مىطلبد كه ذكر مختصرى خوانده شود و امام صادق عليه السلام فرموده است: در طواف، هرگاه به در كعبه رسيدى بر پيامبر و آل او درود فرست و در چنان مكانى، اگر كسى را هيچ ذكرى ياد نيامد جز صلوات بر پيامبر و آل او، كفايت مىكند. البته در بهترين جا و مكان روى زمين، بايد بهترين ذكر هستى گفته شود و چه ذكرى بهتر از صلوات بر پيامبر و اهل بيتش؛ ذكرى كه گوينده و ذاكرش هماهنگ و همنوا با خدا و فرشتگان زمين و آسمان خواهد بود، مگر نه اين ا ست كه اين معنا فرمان حق است كه فرمود:
«إِنَّ اللَّهَ وَمَلَائِكَتَهُ يُصَلُّونَ عَلَى النَّبِىِّ يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا صَلُّوا عَلَيْهِ وَسَلِّمُوا تَسْلِيماً» (1)
خداوند و فرشتگان بر پيامبر صلوات مىفرستند، اى كسانى كه ايمان آوردهايد بر او صلوات فرستيد و سلام كنيد، سلامى نيكو.
در حديث مأثور است، رواى مىگويد: به امام صادق عليه السلام عرض كردم كه وارد طواف شدم، هيچ ذكر و دعايى جز صلوات بر محمد و آل او نگفتم و در سعى نيز چنين بود، فرمود: به هيچ كسى از آنان كه در طواف دعا كردهاند، چيزى داده نشد برتر از آنچه به تو داده شده است. (2)23
أ
سر تراشيدن(حلق) و كوتاه كردن مقدارى از موى سر و يا گرفتن ناخن(تقصير) در حج تمتع و عمره، از عباداتى است كه مظهر و نشانه خضوع و خشوع بنده در برابر خالق توانا و متعال است.
خداوند سبحان، بندگان خويش را به ميهمانى خود فرا خوانده و آنها نيز در جرگه اطاعت او قدم نهادهاند و از بندگى غيرش(بتها، قدرتها، هوا و هوسها) گريختهاند و در بند اسارت عشق به اللَّه به حالت احرام درآمدهاند و به اعمالى چون طواف، سعى بين صفا و مروه، وقوف در عرفات، رمى
جمرات و قربانى پرداختهاند. در اين هنگام، خداوند از آنان مىخواهد علامت بندگى و خشوع و تسليم كامل، يعنى «حلق» و «تقصير» در حج تمتع و عمره تمتع و مفرده را با شيوه ا ى خاص به همراه قصد قربت او، برخود ظاهر سازند و با اين فريضه الهى از احرام خارج گردند. جدّ بزرگ ما آدم عليه السلام از انجام اين فريضه در حج خود كوتاهى نكرد، بلكه همانطور كه امام باقر عليه السلام فرمود: خداى سبحان جبرئيل را به همراه (1)ياقوتى از بهشت فرستاد، آنگاه سر آدم عليه السلام توسط خود او و يا جبرئيل تراشيده شد.
«حلق»(سر تراشيدن)، اين سنت الهى در دوران جاهليت هم بجا آورده مىشد. معتمرين هرگاه عمره خود را به جاى مىآوردند، سرشان را نيز مىتراشيدند. قرآن مجيد سر تراشى در حج را در رؤياى صادق رسول خدا صلى الله عليه و آله مطرح مىفرمايد:
«لَتَدْخُلُنَّ الْمَسْجِدَ الْحَرامَ إِنْ شاءَ اللَّهُ آمِنِينَ مُحَلِّقِينَ رُؤُسَكُمْ وَ مُقَصِّرِينَ لا تَخافُونَ» (2)
به طور قطع همه شما به اراده و مشيت خداوند و در نهايت آرامش و امنيت به مسجدالحرام داخل مىشويد، در حالى كه سرهاى خود را تراشيده و ناخن و موهاى خود را كوتاه نموده و از هيچ كس ترس و وحشت نداريد.
مرحوم صاحب جواهر رحمه الله در موضوع وجوب سر تراشيدن در منا براى كسى كه اولين بار موفق به انجام حج مىشود(كه اصطلاحاً به او صروره مىگويند)، به روايت «سليمان بن مهران» استشهاد مىكند و مىگويد: سليمان از امام صادق عليه السلام سؤال كرد: چرا حلق و سر تراشيدن بر «صروره» واجب است نه بر ديگران؟
حضرت در جواب فرمود: زيرا با عمل سر تراشيدن علامت ايمان را در خود ظاهر نموده(و سپس فرمود) آيا نشنيدهايد قول خداوند عزوجل را «لَتَدْخُلُنَّ الْمَسْجِدَ الْحَرامَ ...» كه در سوره فتح آمده است.
فضيلت حلق بر تقصير
اگرچه غير صروره ملزم به حلق و تراشيدن سر نيست و مخير است ميان كوتاه كردن مو و ناخن و تراشيدن سر امّا حلق و تراشيدن سر فضيلت و ثواب بيشترى دارد. امام صادق عليه السلام فرمود:
«الْحَلْقُ أَفْضَلُ مِنَ التَّقْصِيرِ لِأَنَّ رَسُولَ اللَّهِ صلى الله عليه و آله حَلَقَ رَأْسَهُ فِي حَجَّةِ الْوَدَاعِ وَ فِي عُمْرَةِ الْحُدَيْبِيَةِ». (3)
انجام حلق در مقايسه با كوتاه كردن مو و ناخن فضيلت بيشترى دارد، چراكه پيامبر صلى الله عليه و آله در حجةالوداع و عمره حديبيه حلق انجام دادند.
در هر صورت، مطابق نظر مراجع عظام، هر مرد حاجى غير صروره مختار است كه بعد از ذبح كردن، يا سر بتراشد و يا از ناخن يا موى خود قدرى بچيند، مگر چند طائفه (1)كه در كتب مناسك حج آمده است.
24
أ
شهرت و اعتبار «حليمه سعديه (2)» به اعتبار اين است كه مادر رضاعى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله است. ابن شهر آشوب روايت كرده است كه اوّل مرتبه «ثويبه»، آزاد كرده ابولهب، آن حضرت را شير داد و بعد از او به مدت پنج سال حليمه سعديه مسئوليت حضانت و سرپرستى او را به عهده گرفت. (3)ابوطالب، حليمه سعديه را براى شيردادن پيامبر مناسب ديد و عبدالمطلب حضرت را به او تسليم كرد. (4)وقتى حليمه سعديه (5)به حضور عبدالمطلب مشرف شد، عبدالمطلب رو به حليمه كرد و پرسيد: از كدام قبيلهاى؟ گفت: «بنى سعد»، پرسيد: اسمت چيست؟ جواب داد: حليمه، عبدالمطلب از اسم و نام قبيله او بسيار مسرور شد و فرمود:
«بَخٍّ بَخٍّ سَعدٌ وَ حِلمٌ، خِصلَتان فيهما خَيرُالدَّهرِ وَ عِزُّالابدِ يا حَليم».
1) مناسك محشى، مسأله 1120، ص 444.
2) حليمه دختر ابى ذويب و از قبيله سعد بن بكر بن هوازن است. او سه فرزند داشت به نامهاى عبداللَّه، زينب و شيما. آخرينفرزندش يعنى شيما از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله پرستارى نموده است. فروغ ابديت، ج 1، ص 159. حليمه سعديه از قبيله بنى سعد بن بكر و دختر ابو ذويب، عبداللَّه بن حارث است. وى مدتى دايه و مادر رضاعى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله بوده است. او نيز در بقيع مدفون و قبرش معروف است. مؤلف كتاب «وصف المدينة المنورة» مىنويسد: قبر او در جهت شمال قبر عثمان قرار دارد و در سال 1303 هجرى داراى گنبد و بارگاه بوده است. فصلنامه ميقات حج، ج 1، ص 144.
3) منتهى الآمال، ج 1، ص 47، انتشارات هجرت.
4) همان.
5) سيره حلبى، ج 1، ص 101، فروغ ابديت، ج 1، ص 16.
آفرين، آفرين، دو خوى پسنديده و دو خصلت شايسته، يكى سعادت و خوش بختى و ديگرى حلم و بردبارى. (1)در روايتى از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله آمده است كه حضرت فرمود: جبرئيل به من پيغام آورد كه خداى تعالى مىفرمايد: حرام كردم آتش را به صلبى كه تو از او فرود شدى كه عبدالمطلب و عبداللَّه بوده، و به رحمى كه تو را حمل كرده باشد و به دامانى كه تو را كفالت كرده باشد، يعنى ابوطالب و پستانى كه تو را شير داده، يعنى حليمه سعديه (2).
حليمه بعد از تزويج خديجه عليها السلام با رسول خدا صلى الله عليه و آله به مكه آمد و از قحطى شكايت كرد. پيامبر صلى الله عليه و آله وضعيت او را به خديجه توضيح داد، خديجه يك شتر و چهل گوسفند به حليمه داد. (3)«نايب الصدر شيرازى» در سفرنامهاش آورده است: در محاذات قبه عثمان، قبهاى است كه بر سر درش اين جمله نوشته شده: «هذه قبّة حضرة حليمه السعدية رضى اللَّه عنها». (4)ريچارد بورتون از جهانگردان غربى كه در سال 1853 ميلادى 1276 ه. ق بقيع را ديده است، مىگويد: سومين جايى كه مشاهده كرديم بقعهاى است كه بر روى قبر حليمه سعديه بنا شده است. (5)گرامى داشت خاطره مادر رضاعى از سوى پيامبر صلى الله عليه و آله
در بسيارى از تواريخ آمده است كه بعد از جنگ حنين گروه زيادى از طائفه بنى سعد و قبيله «حليمه سعديه» به اسارت در آمدند، هنگامى كه پيامبر صلى الله عليه و آله شيما را در ميان اسيران ديد، به ياد محبتهاى او و مادرش در دوران شيرخوارگى خود افتاد، برخاست و عباى خود را بر زمين گسترانيد و شيما را روى آن نشاند و با مهربانى از او احوال پرسى كرد و فرمود: تو همان هستى كه در روزگار شيرخوارگى به من محبت كردى(مادرت نيز محبت كرد) اين در حالى بود كه شصت سال از آن تاريخ مىگذشت، شيما از پيامبر صلى الله عليه و آله تقاضا كرد: اسيران طايفه اش را آزاد سازد. پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: من سهم خود را مىبخشم، هنگامى كه مسلمانان از ماجرا آگاه شدند، آنها نيز به پيروى از پيامبر صلى الله عليه و آله سهم خود را بخشيدند و در نتيجه همه اسيران آن طايفه آزاد شدند، به اين ترتيب به خاطر خدمات حليمه سعديه به پيامبر، گروه زيادى آزادى خود را باز يافتند. (6)
1) مرحوم شيخ عباس قمى در كتاب منتهى الآمال اين متن را با مقدارى تغيير و جابجايى آورده است.
2) رياحين الشريعه، ذبيح اللَّه محلاتى، ج 4، ص 158، منتهى الآمال، ج 2، ص 48.
3) همان، به نقل از ناسخ التواريخ.
4) سفرنامه نايب الصدر شيرازى، ص 330، دو بيت به تركى نوشته شده است كه مضمونش نشانگر اين است كه ساختمان اين بقعه متعلق به دوره سلاطين عثمانى است. حسام السلطنة در شمارش بقاع موجود در بقيع مىگويد: ... نهم: بقعه حليمه سعديه است. سفرنامه حسام السلطنة، ص 152.
5) تاريخ حرم ائمه بقيع، ص 270.
6) اخلاق در قرآن، آيتاللَّه مكارم، ج سوّم، ص 95.
25
أ
حمزه سيدالشهداء (1)
يكى از شخصيّتهاى بزرگ در تاريخ اسلام، كه در راه قرآن و دفاع از اسلام فداكارى و ايثار را به حد اعلى رسانيد و در شرائطى كه توحيد در مقابل شرك و خداپرستى در مقابل بتپرستى قرار گرفته بود و پيامبر اسلام به ياران صديق و حاميان مخلص و دلسوز نياز داشت به يارىاش شتافت جناب، «حمزة بن عبدالمطلب» بود كه مانند اميرمؤمنان على عليه السلام در مقابل پرچم شرك، لواى توحيد را برافراشت و تعهد و ايمان خويش را در صحنههاى جنگ متجلّى ساخت واو در سختترين و خطرناكترين وضعيت جنگ، كه حتى بعضى از ياران نزديك پيامبر معركه را ترك كرده، به قله كوهها و شيار درهها پناه مىبردند، دليرانه مقاومت نمود، نه با يك دست كه با دو شمشير و با هر دو دست از رسول خدا دفاع كرد و با سپر قرار دادن وجود خويش، حملات پياپى دشمن را كه متوجه جان آن حضرت بود، در هم شكست و در تاريخ به عنوان يكى از بزرگترين سرداران و مجاهدى مقاوم از مجاهدان شجاع و با اخلاص و از مدافعان و شهداى نامى اسلام و به صورت عالىترين الگو و سرمشق متجلى گرديد. (2)شخصيت و منزلت والاى حمزه
حمزه در قرآن و در احاديث و روايات مورد تقدير و تجليل فراوان قرار گرفته و مدال پر افتخار «سيدالشهداء» از سوى رسول خدا نصيب او گرديد و لقب زيباى «اسداللَّه» و «اسد الرسول» بر او داده
شد. و ائمه هدى عليهم السلام به شخصيت و فداكارى او، در مقابل مخالفان مناظره و احتجاج و در ميان پيروانشان مباهات و افتخار نمودهاند و در اثر ترغيب و تشويق رسول خدا صلى الله عليه و آله بر زيارت قبر حمزه، قبر و حرم آن بزرگوار در طول تاريخ مورد توجه مسلمانان قرار گرفت و زيارت او را مانند زيارت رسول خدا صلى الله عليه و آله برخود لازم دانستند و در ساختن حرم و گنبد و بارگاه بر روى قبر او، مانند حرم پيامبر صلى الله عليه و آله و ائمه عليهم السلام بر همديگر سبقت مىگرفتند و از اين رو قبر آن بزرگوار داراى مجموعهاى از حرم و رواق و گنبد و بارگاه بود كه قدمت و پيشينه آن، به قرنهاى اوّل اسلام مىرسيد، ولى نزديك به يكصد سال قبل، اين حرم شريف مانند ساير بقاع و حرمها در مدينه و مكه به وسيله وهابيان تخريب گرديد.
شجاعت و فداكارى مخلصانه حمزه در مدينه
حضرت حمزه همزمان با هجرت پيامبر خدا صلى الله عليه و آله به مدينه هجرت نمود و در صف مهاجرين اوّل قرار گرفت، او اولين فرمانده و پرچمدار اسلام است كه از سوى رسول خدا صلى الله عليه و آله در رأس گروهى از مسلمانان براى پاسخگويى به حمله مشركان به محلى به نام «سيفالبحر» اعزام گرديد.
شجاعت حضرت حمزه در جنگها زبانزد خاص و عام و مورد تاييد دوست و دشمن است، زيرا او در جنگ بدر و احد با هر دو دست و با دو شمشير مىجنگيد. حضرت حمزه در سال سوم هجرت در جنگ احد پس از كشتن سى و يك تن از سران دشمن به مقام ارجمند شهادت نايل گرديد. (1)نگاه قرآن به حضرت حمزه قرآن كريم مىفرمايد:
«وَ الَّذِينَ آمَنُوا وَ هاجَرُوا وَ جاهَدُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ وَ الَّذِينَ آوَوْا وَ نَصَرُوا أُولئِكَ هُمُ الْمُؤْمِنُونَ حَقًّا لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَ رِزْقٌ كَرِيمٌ» (2)
«آنان كه ايمان آوردند و هجرت نمودند و در راه خدا جهاد كردند و آنهاكه پناه دادند و يارى نمودند، آنان مؤمنان حقيقىاند، براى آنها آمرزش «و رحمت خدا» و روزى شايستهاى است.»
ايمان آوردن در وضعيت سخت، يارى كردن و پناه دادن به رسول خدا صلى الله عليه و آله در مقابل دشمنان، آنگاه كه همه مشركان و دشمنان بر عليه او بسيج شده بودند؛ از امتيازات حضرت حمزه سيدالشهداء مىباشد.
مثله شدن پيكر حمزه پس از شهادت
اوّلين حادثه پس از شهادت حضرت حمزه، مُثله شدن پيكر آن حضرت به وسيله هند بود. طبرى در اين باره مىگويد: پس از شهادت حمزة بن عبدالمطلب و خاموش شدن شعله جنگ، هند به همراه ديگر زنان قريش به سوى ميدان جنگ هجوم بردند و به مثله كردن اعضاى ياران پيامبر پرداختند.
هند خود را بر پيكر حمزه رسانيد و آن را قطعه قطعه كرد و گوش و بينى و ساير اعضايش را بريد و از آنها براى خود خلخال و گردنبند ساخت و زيور آلات خود را به وحشى «قاتل حمزه» بخشيد و همچنين او سينه حمزه را شكافت و كبدش را درآورد و در دهن گذاشت كه آن را ببلعد ولى نتوانست.
پيامبر صلى الله عليه و آله وقتى پيكر پاره پاره و مثله شده عمويش را ديد، گريه كرد و فرمود:
«لَن اصابَ بِمِثلِكَ ابداً»
براى من مصيبتى بالاتر از مصيبت تو نخواهد بود.
و نيز فرمود:
«وَ اللَّهِ مَا وَقَفْتُ مَوْقِفاً قَطُّ أَغْيَظَ عَلَيَّ مِنْ هَذَا الْمَكَانِ (1)»
به خدا سوگند در هيچ جا خشمگينتر از اين مكان نبودهام.
در آن حال بود كه فرمود:
هم اينك جبرئيل نازل شد و اين مژده را به من داد: «اِنّ حَمزَةَ مَكْتُوبٌ فِى السَّماواتِ السَّبْعِ حَمزَةَ بن عَبدالمُطَّلب اسَداللَّه وَ اسَد رَسُولِه» (2)
؛ در آسمانهاى هفتگانه نوشته شده است كه حمزه شير خدا و شير رسول خداست
و در روايت ديگر از جابربن عبداللَّه انصارى نقل شده است كه چون رسول خدا جسد عمويش را ديد، گريه كرد و چون ديد او را مثله كردهاند، با صداى بلند گريست.
صفيّه و پيكر حضرت حمزه عليه السلام
«صَفيّه» خواهر حمزه خود را به احد رسانيد تا پيكر برادرش را ببيند، چون خبر به رسول خدا رسيد به «زبير» دستور داد «القِها فَارْجِعْها، لاتَرى ما بِأخيها» برو مادرت را برگردان تا برادرش را با اين وضع نبيند، زبير به استقبال مادرش شتافت و گفت: مادر! رسول خدا دستور مىدهد كه برگردى، صفيّه
گفت: چرا برگردم؟ من شنيدهام كه برادرم را مثله كردهاند و مىخواهم با پيكر مثله شدهاش ديدار كنم، ولى بدان تحمل اين مصائب در راه خدا سهل است و به هر چه در اين راه پيش آيد راضىام و از خدا پاداش و صبر مىخواهم. زبير چون گفتار صفيه را به رسول خدا عرض كرد، حضرت فرمود: خَلِّ سَبيلها؛ پس او را آزاد بگذاريد، چون چشم صفيه به بدن قطعه قطعه شده برادرش افتاد گفت: «انّا للَّهو انااليه راجعون»، آنگاه درباره او دعا و طلب رحمت و مغفرت كرد.
تشكيل مجلس عزا براى حمزه:
ابن هشام نقل مىكند كه رسول خدا صلى الله عليه و آله «در مدينه» از كنار خانههاى قبيله «بنى عبدالاشهل» و «بنىظفر» عبور مىكرد، صداى بانوان اين دو قبيله را كه بر شهداى خدا مىگريستند شنيد، به آن حضرت رقّت دست داد و گريست و اشكش جارى شد و فرمود:
«لكنَّ حَمزَةَ لابَواكِىَ لَه»
ولى حمزه گريه كنندهاى ندارد.
چون اين سخن پيامبر را براى سعد بن معاذ و أُسَيد بن خُضَير نقل كردند، به بانوان اين دو قبيله دستور دادند لباس عزا به تن كنند و در كنار بيت رسول خدا صلى الله عليه و آله بر عموى آن بزرگوار عزادارى نمايند.
چون صداى گريه اين بانوان از كنار مسجد و «مجلس عزا» به گوش رسول خدا رسيد از منزل خود حركت كرد و به ميان آنها رفت و چنين فرمود:
«ارْجِعْنَ يَرْحَمُكُنَّ اللَّهُ فَقَدْ وَاسَيْتُنَّ بِأَنْفُسِكُنَّ» (1)
خدا بر شما رحمت كند كه با وجود خويش مرا يارى و مواسات نموديد، به خانههاى خود برگرديد». (2)فضيلت و ثواب زيارت حضرت حمزه
فخرالمحققين در رساله فخريه نوشته: «مستحب است زيارت حضرت حمزه عليه السلام و ديگر شهيدان احد در قبرستان احد. پيامبر فرمود: هر كه مرا زيارت كند و عمويم حمزه را زيارت نكند، بر من جفا كرده است.
پيامبر صلى الله عليه و آله به زيارت قبر حمزه امر مىفرمود و به زيارت ايشان و شهدا اهتمام داشت. حضرت صديقه كبرى، فاطمه زهرا عليها السلام پس از رحلت پدر بزرگوارش، بر زيارت قبر عمويش حمزه، مواظبت
مىنمود و گويا آن حضرت، روزهاى دوشنبه و پنجشنبه هر هفته به زيارت قبور شهدا تشريف مىآورد. (1)محدثان و مورخان نقل كردهاند كه «پيامبر خدا هر سال به زيارت قبور شهدا مىرفت و خطاب به آنان مىگفت:
«السَّلَامُ عَلَيْكُمْ بِمَا صَبَرْتُمْ فَنِعْمَ عُقْبَى الدَّار» (2)
بر اساس سيره پيامبر و معصومان عليهم السلام يكى از اعمال مستحب و بلكه يكى از مستحبات مؤكّد براى مسلمانان، زيارت قبر حضرت حمزه و ديگر شهداى احد است. و در اين موضوع فقهاى شيعه و علماى اهل سنت، اتفاق نظر دارند و بهترين روز زيارت آن حضرت را روز دوشنبه و پنجشنبه دانستهاند. (3)26
أ
«حنظله» (4)از صحابه پيامبر و از نيكان مسلمانان بود. او رادمردى است كه شب نبرد به كابين ازدواج گام نهاد. شب را كنار همسرش ماند و فرداى آن روز با دلى لبريز از عشق به اسلام به آوردگاه
1) ادعيه و آداب حرمين، ص 251 و 252.
2) تاريخ مدينه، ج 1، ص 132، ابن شعبه، تاريخ ابن كثير، ج چهارم، ص 45.
3) همان، ص 354.
4) حنظله جوانى است كه بيست و چند بهار از عمر وى نگذشته است. او به مصداق آيه «يُخْرِجُ الْحَيَّ مِنَ الْمَيِّتِ»؛ «از پدرانناپاك، فرزندان پاك پديد مىآورد»، فرزند «ابوعامر» دشمن پيامبر است. پدر او در نبرد احد در ارتش قريش شركت داشت و يكى از عناصر بدخواه اسلام بود كه قريش را براى نبرد با پيامبر صلى الله عليه و آله تحريك كرده بود، و در راه دشمنى با اسلام تا جان در لب داشت، كوتاهى نكرد. وى پايه گذار مسجد «ضرار» است. عواطف فرزندى، حنظله را از شركت در جنگ بر ضد پدر، منصرف نساخت. روزى كه نبرد احد اتفاق افتاد، شب آن روز عروسى حنظله بود. او با دختر «عبداللَّه ابّى» سرشناس اوسيان ازدواج كرد و ناچار بود كه مراسم شب زفاف را همان شب انجام دهد. فروغ ابديت، ج 2، ص 40.
نبرد رفت و شهد شهادت نوشيد. (1)«حنظله»، جميله دختر «عبداللَّه بن ابىسلول» را به عنوان همسر انتخاب كرد و در شبى كه بامداد آن جنگ احد بود مراسم «زفاف» برگزار گرديد.
هنگامى كه نداى جهاد در گوش او طنين انداز شد، متحير گرديد، چارهاى نديد جز اينكه از پيشگاه پيامبر صلى الله عليه و آله اجازه بگيرد تا يك شب در مدينه توقف كند و فرداى آن خود را به ميدان جنگ برساند.
بنا به نقل مرحوم مجلسى قدس سره (2)آيه ذيل درباره وى نازل گرديد:
«إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِينَ آمَنُوا بِاللَّهِ وَرَسُولِهِ وَإِذَا كَانُوا مَعَهُ عَلَى أَمْرٍ جَامِعٍ لَمْ يَذْهَبُوا حَتَّى يَسْتَأْذِنُوهُ إِنَّ الَّذِينَ يَسْتَأْذِنُونَكَ أُوْلَئِكَ الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَرَسُولِهِ فَإِذَا اسْتَأْذَنُوكَ لِبَعْضِ شَأْنِهِمْ فَأْذَنْ لِمَنْ شِئْتَ مِنْهُمْ وَاسْتَغْفِرْ لَهُمْ اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ» (3)
مؤمنين واقعى كسانى هستند كه ايمان به خدا و رسولش آوردهاند و هنگامى كه در كار مهمى كه حضور جمعيت را ايجاب مىكند با او باشند بدون اجازه به جايى نمىروند. در اين صورت هرگاه از تو براى بعضى از كارهاى مهم خود اجازه بخواهند، به هر كس از آنها مىخواهى(و صلاح مىبينى) اجازه ده.
پيامبر صلى الله عليه و آله يك شب براى انجام مراسم عروسى به او اجازه داد، بامدادان حنظله به سوى ميدان شتافت. وقتى خواست از در منزل بيرون آيد، اشك در ديدگان نو عروس، حلقه زد. وى از شوهرش درخواست نمود كه چند دقيقه صبر كند، سپس پيغام داد چهار تن از آشنايان او بيايند و آنان را به گواهى گرفت كه مراسم «زفاف» برگزار شده است. در مورد علت اين اقدام از او سؤال كردند، گفت: در خواب ديدم آسمان شكافته شد، حنظله به درون آن رفت، آن گاه به هم آمد، گفتم: اين خواب نشانه شهادت اوست. جميله به عبداللَّه بن حنظله حامله شد، حنظله سلاح گرفت، هنگامى كه پيامبر صلى الله عليه و آله صفها را مىآراست، خود را به وى رسانيد و آماده نبرد با دشمنان گرديد.
حنظله و ابوسفيان
حنظله وارد ميدان نبرد گرديد، ديدگان وى به ابوسفيان افتاد كه ميان دو سپاه مشغول جولان بود.
او با يك حمله جوانمردانه شمشيرى به سمت او متوجه ساخت، ولى شمشير بر پشت اسب وى، فرود
آمد و ابوسفيان نقش زمين گرديد.
داد و فرياد ابوسفيان موجب اجتماع گروهى از سربازان قريش گرديد، «شدّاد ليثى» بر حنظله، حمله نمود و بر اثر آن ابوسفيان از چنگال حنظله رهايى يافت.
در ميان سربازان قريش نيزهدارى به حنظله حمله نمود و نيزه خود را در بدن او فرو برد. حنظله با همان زخم، نيزهدار را تعقيب كرد و او را با شمشير از پاى درآورد و خود نيز بر اثر زخم، نقش بر زمين شد. (1)وجه تسميه حنظله به غسيل الملائكه
پيامبر گرامى اسلام صلى الله عليه و آله فرمود: من مشاهده كردم كه فرشتگان، حنظله را غسل مىدادند و از اين نظر او را «غسيل الملائكه» مىگفتند.
هنگامى كه قبيله اوسى، مفاخر خود را مىشمردند، چنين مىگفتند: «مِنَّا حَنْظَلَة غَسيلُ الْمَلائِكَة»؛ از ما است حنظلهاى كه فرشتگان او را غسل مىدادند. (2)در روايتى آمده است، پيامبر صلى الله عليه و آله فرمودند: ملائكه را ديدم كه حنظله را ميان آسمان و زمين به آب(مزن) در ظرفهاى نقره غسل مىدهند. ابوسعيد ساعى مىگويد: رفتم و حنظله را ديدم كه از سرش آب مىچكد، آنگاه برگشتم و پيامبر صلى الله عليه و آله را آگاه ساختم، وى نزد جميله فرستاد، او چگونگى آن را از وى پرسيد، زن پاسخ داد: او با جنابت به رزمگاه رفت، پس فرزندانِ او را «بنو غسيل الملائكه» مىگفتند. وضع اين شوهر و عروس(حنظله و جميله) شگفتآور است. زيرا آنان ايثارگر در راه حق بودند، ولى پدران عروس و داماد از دشمنان سرسخت اسلام به شمار مىرفتند. (3)ابوسفيان درباره حنظله مىگفت:
«اگرچه آنان در جنگ بدر، پسرم حنظله را كشتند، من نيز در جنگ احد، حنظله مسلمانان را كشتم. (4)
1) فروغ ابديت، ج 2، ص 41 و 42
2) همان، ص 42
3) پدر عروس، عبداللَّه بن ابىسلول رئيس منافقان مدينه بود، و حنظله فرزند ابى عامر راهب در دوران جاهليت بود كه پس از اسلام به مشركان مكّه پيوست و هرقل را براى كوبيدن حكومت اسلام دعوت نمود. اسدالغابه، ج 2، ص 59؛ بحارالانوار، ج 3، ص 57
4) فروغ ابديت، ج 2، ص 42
«خديجه» عليها السلام، دختر «خويلد» (1)در يكى از خانوادههاى اصيل و شريف قريش به دنيا آمد و تربيت يافت. افراد خانوادهاش (2)همه دانشمند، فداكار، روحانى و حمايت كننده از خانه كعبه بودند (3). پيامبر مكرم اسلام صلى الله عليه و آله درباره حضرت خديجه عليها السلام فرمود:
«وَ أَيْنَ مِثْلُ خَدِيجَةَ صَدَّقَتْنِي حِينَ كَذَّبَنِي النَّاسُ» (4)
؛ كجا مثل خديجه عليها السلام يافت مىشود، روزى كه همه مردم مرا دروغگو خواندند، او مرا راستگو خواند (5).
از زندگانى حضرت خديجه عليها السلام پيش از آنكه به ازدواج پيغمبر صلى الله عليه و آله درآيد، جز اشارتهايى كوتاه چيزى در دست نداريم. حضرت خديجه عليها السلام پيش از ظهور اسلام از زنان برجسته قريش به شمار
1) حضرت خديجه عليها السلام بنت خويلد بن اسد عبدالعزى مادرش فاطمه دختر زائدة بن الاصم است. «شوهر اول او» عتيق بن عائذمخزومى و شوهر دوم او ابى هاله بنالمنذرالاسدى بوده است ... حضرت خديجه عليها السلام آنچه را از مال خويش و ميراث شوهران بود، ثروتى عظيم فراهم آورد، آن را سرمايه نمود، مال او زياد مىشد و نام او بلند مىگشت و بر بام خانه او قبهاى از حرير سبز با طناب هاى ابريشم درست كرده بودند. ابوجهل و ابوسفيان كه در شمار صناديد قريش بودند و ديگر بزرگان از هر جانب خواستار او شدند كه با او ازدواج كنند، تا آنكه سر انجام با پيامبر صلى الله عليه و آله ازدواج كرد. رياحين الشريعه، ج سوم، ص 222.
2) هنگامى كه «تبّع» پادشاه يمن، تصميم گرفت حجرالاسود را از مسجدالحرام به يمن منتقل كند، «خويلد» پدر حضرت خديجهدر مقام دفاع بر خاست و سرانجام تبعّ از تصميم خود، منصرف شد. «اسدبن عبدالعزيز»، جدّ حضرت خديجه يكى از اعضاى برجسته پيمان «حلف الفضول» است. كه پيامبر صلى الله عليه و آله درباره آن پيمان فرمود: «من در خانه «عبداللَّه بن جدعان» حاضر بودم كه پيمان بسته شد و اگر مرا دعوت كنند با كمال ميل، شركت مىكنم. «ورقة بن نوفل» پسر عموى حضرت خديجه عليها السلام يكى از افرادى بود كه پرستش بتها را نمىپسنديد. فاطمه زهرا بانوى نمونه اسلام، ص 18، سيره ابن هشام، ج 1، ص 141 و 237.
3) تاريخ القويم، ج 1، ص 152.
4) سفينة البحار. ج 1، صفحه 1/ 3، فاطمه زهرا، دكتر شهيدى، ص 21.
5) سيره ابن هشام، ج 1-/ 2 ص 241 و 245، تاريخ القويم، ج 1، ص 151.
مىرفته است، تا آنجا كه او را طاهره و سيده زنان قريش مىخواندند. پيش از آنكه به عقد رسول اكرم صلى الله عليه و آله در آيد، دو مورد ازدواج دارد كه پس از آن، با آنكه خواهان زيادى داشت، ديگر ازدواج نكرد تا اينكه سرانجام پس از سفر تجارتى پيامبر صلى الله عليه و آله در كاروان حضرت خديجه، (1)وى تمايل به زناشويى با پيامبر صلى الله عليه و آله پيدا كرد.
ثمره ازدواج حضرت خديجه عليها السلام با پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله:
حضرت خديجه، پسر عموى خويش، «ورقه» را واسطه قرار داد تا وسيله ازدواج او با حضرت محمّد صلى الله عليه و آله را فراهم سازد. هنگامى كه ورقه به حضرت خديجه عليها السلام بشارت داد كه حضرت محمّد صلى الله عليه و آله و خويشانش را به ازدواج با وى راضى كردم، حضرت خديجه به پاس اين خدمت بزرگ، خلعتى به وى عطا كرد كه 500 اشرفى ارزش داشت. (2)وقتى حضرت محمّد صلى الله عليه و آله خواست از خانه خارج شود، حضرت خديجه عليها السلام عرض كرد: «خانه من خانه تو و من كنيز تو هستم، هر وقت خواستى به سراى خويش درآى». (3)اين ازدواج (4)براى پيغمبر صلى الله عليه و آله خيلى ارزش داشت، و در نتيجه يك كانون با صفا و گرم خانوادگى تأسيس گرديد كه ثمره زيادى داشت؛ از آن جمله، فرزندانى است كه نصيب آن حضرت شده است. از حضرت خديجه عليها السلام، قاسم، عبداللَّه(كه آنان را طيب و طاهر نيز مىناميدند)، امّ كلثوم، زينب، رقيه و فاطمه زهرا عليها السلام متولد شدند. حضرت خديجه عليها السلام تمام اموال خود را به رسول خدا صلى الله عليه و آله واگذار كرد. او بيست و چهار سال و يك ماه با آن حضرت زندگانى كرد و چون از دنيا رفت 65 سال عمر داشت و تا او زنده بود پيامبر صلى الله عليه و آله زنى را انتخاب نكرد و به دست خود او را در قبرستان «حجون» مكه(قبرستان ابوطالب) به خاك سپرد. وفات حضرت خديجه عليها السلام به روايت يعقوبى سه سال قبل از هجرت، در ماه رمضان اتفاق افتاد. (5)نخستن كانون اسلامى
نخستين خانواده اسلامى كه در اسلام تأسيس شد، خانه حضرت محمّد صلى الله عليه و آله و خديجه عليها السلام بود.
تعداد نفرات آن بيش از سه تن نبود. آن خانه، كانون انقلاب اسلامى و جهانى بود و وظايف بسيار
سنگينى برعهده داشت. «ابن اثير» مىنويسد: تاجرى به نام «عفيف» وارد مسجدالحرام شد و از اجتماع و عبادت يك جمعيت سه نفرى كاملًا در شگفت ماند. ديد پيامبر صلى الله عليه و آله با خديجه عليها السلام مشغول پرستش خدايند، خدايى كه مردم آن منطقه، پرستش او را فراموش كردهاند و به پرستش «خدايان» پيوستهاند. وى براى تحقيق با عموى پيامبر صلى الله عليه و آله «عباس» ملاقات كرد و آنچه را ديده بود به وى گفت و از حقيقت امر پرسيد، وى گفت: نفر نخست مدعى نبوت و پيامبرى و آن زن، همسر وى خديجه و نفر سوم، على فرزند برادرم ابوطالب، است. سپس افزود:
ما عَلِمْتُ عَلى ظَهرِالارْضِ كُلِّها عَلى هذَا الدّين غَيْرَ هؤُلاءِ الثَّلاثَةِ (1)
در روى زمين كسى را سراغ ندارم كه پيرو اين آيين باشد، جز اين سه نفر.
على عليه السلام در خطبهاى كه به غربت اسلام در آغاز بعثت اشاره مىنمايد، مىفرمايد: «خانواده مسلمانى در اسلام نبود، جز خانواده اى كه از پيامبر صلى الله عليه و آله و خديجه عليها السلام تشكيل يافته بود و من سومين نفر آنها بودم.
«لَمْ يَجْمَعْ بَيْتٌ وَاحِدٌ يَوْمَئِذٍ فِي الْإِسْلامِ غَيْرَ رَسُولِ اللَّهِ صلى الله عليه و آله وَ خَدِيجَةَ وَ أَنَا ثَالِثُهُمَا (2)»
برخى از فضايل حضرت خديجه عليها السلام
1- «احمدبن محمدبن حنبل شيبانى»، در مسند و طبرانى و غير ايشان به اسانيد خود از انس بن مالك، از رسول خدا صلى الله عليه و آله روايت كرده اند، كه فرمود:
«خَيْرُ نِساءِ الْعالَمينَ أَرْبَعٌ مَرْيَمُ بِنْت عِمْرانَ وَ آسِيَةُ بِنْت مُزاحِم وَ خدَيجَةُ بِنْت خُوَيْلِد وَ فاطِمَةُ بِنْت مُحَمَّد صلى الله عليه و آله.» (3)
بهترين زنان در عالم چهار زن هستند: مريم، آسيه، خديجه و حضرت زهرا عليها السلام.
بديهى است كه حضرت خديجه عليها السلام از جهات عديده اى بر مريم و آسيه فضيلت دارد.
2-/ در حديثى از رسول خدا صلى الله عليه و آله آمده است كه رسول خدا صلى الله عليه و آله بر حضرت خديجه عليها السلام وارد شد، در حالى كه در سكرات موت بود و فرمود: اى خديجه! ضراء خود را در بهشت از طرف من سلام برسان. عرض كرد: ضراء من چه كسانى باشند؟ فرمود: زنان بهشتى، آسيه، مريم بنت
عمران و كلثوم خواهر موسى بن عمران و «خديجه بنت خويلد». (1)3-/ در حديث آمده است چون حضرت خديجه عليها السلام به رحمت حق پيوست، حضرت فاطمه عليها السلام گريه كرد، گفت مادر من كجاست؟ جبرئيل عرض كرد: يا رسولاللَّه! فاطمه را بگو خداوند متعال براى مادرت قصرى بنا كرده، از لؤلؤ ميان تهى، كه در آن قصر تعب و رنجى نيست. (2)4- در «بخارى» و «مسلم» از «ابوهريره» روايت شده كه جبرئيل عليه السلام خدمت رسول خدا صلى الله عليه و آله آمد، عرض كرد: خديجه مىآيد در حالى كه با او ظرفى است از طعام، سلام خداوندرا به او برسان و او را بشارت بده به خانهاى در بهشت كه در آن تعب و رنجى نيست. (3)5-/ از «حذيفه» يمانى نقل است كه رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «خديجة سابقة نساء العالمين الى الايمان باللَّه و بمحمد صلى الله عليه و آله.» (4)خديجه عليها السلام در ايمان به خدا و محمد صلى الله عليه و آله، از جلوترين زنان جهان مىباشد.
6-/ «بخارى» در صحيح خود از عايشه نقل مىكند: خواهر خديجه اذن خواست بر حضرت رسول اكرم صلى الله عليه و آله وارد شود، رسول خدا صلى الله عليه و آله چون نام خديجه عليها السلام را بشنيد خرسند شد. من گفتم:
چقدر او را ياد مىكنى و حال آنكه پيرزنى از زن هاى حمراءالصديقين بوده كه هلاك شد، خداوند بهتر از خديجه به تو داده، پس آن بزرگوار برآشفت و فرمود: واللَّه! بهتر از خديجه روزى من نشده است، ايمان آورد به من آن وقتى كه مردم مرا تكذيب مى كردند و مالش را انفاق كرد، وقتى مردم امساك كردند. (5)صاحب كتاب رياحين الشريعه در ادامه اين حديث از پيامبر صلى الله عليه و آله در مورد حضرت خديجه عليها السلام نقل كرده است:
«وَ كانَتْ مِنْ احْسَنِ الِّنساء جَمالًا وَ اكْمَلهُنَّ عَقْلًا وَ اتَمَّهُنَّ رَأْيَاً وَ اكْثَرُهُنَّ عِفَّةً وَ ديناً وَ حَياءً وَ مُروَّةً وَ مالًا» (6)
حضرت خديجه عليها السلام از زيباترين زنان از جهت جمال و كاملترين آنها از نظر عقل و تمامترين آنان از نظر رأى و بيشترين ايشان از نظر عفت و دين و حيا و مروّت و مال به شمار مىآمد.
7- در «خصائص فاطميه» از كتاب «نزهة المجالس» نقل شده كه جبرئيل به حضرت رسول
عرض كرد كه هر وقت من از «سدرة المنتهى» به زمين مىآيم، حق تعالى مىفرمايد: سلام مرا به خديجه برسان. خديجه گفت: اللَّه السلام و منه السلام و اليه يعودالسلام و على جبرييل السلام. (1)
8-/ «خصائص فاطميه» از محمدبن اسحاق نقل كرده است كه او روايت مىكند: حضرت رسول صلى الله عليه و آله هر وقت از تكذيب قريش و اذيت هاى ايشان محزون و آزرده مىشد هيچ چيز آن حضرت را مسرور نمى كرد مگر ذكر خديجه عليها السلام و هرگاه خديجه را مىديد مسرور مىشد و مبتهج مىگرديد. (2)حضرت خديجه عليها السلام، يار و مدافع هميشگى پيامبر صلى الله عليه و آله، زمانى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله مأمور به دعوت گرديد، بالاى كوه صفا آمد و پيام خود را از جانب پروردگار متعال به مردم ابلاغ كرد، در اين هنگام «ابوجهل» سنگى به پيشانى آن حضرت زد، پيشانى مبارك شكست و ساير مشركين نيز آن وجود نازنين را با سنگ مىزدند، رسول خدا صلى الله عليه و آله به جانب كوه روانه شد، اين خبر ناگوار و دلخراش به گوش اميرالمؤمنين عليه السلام و خديجه كبرى عليها السلام رسيد، هر دو به جستجو پرداختند در حالى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله تشنه و گرسنه بود. حضرت خديجه عليها السلام در دامنه كوه مىگشت و از سوز دل او را صدا مىزد و مىگريست و ناله مىكرد، در اين حال جبرئيل به سوى او نگريست و عرض كرد: يا رسولاللَّه! آيا ملائكه آسمان را نمى بينى كه از گريه خديجه به گريه درآمده اند، او را نزد خود بخوان، از جانب من به او سلام برسان و بگو خداوند متعال به او سلام مىرساند و او را بشارت مىدهد كه براى او خانه اى از مرواريد در بهشت است كه هيچ رنج و گرفتارى در آنجا بر او نيست. در اين هنگام رسول خدا صلى الله عليه و آله او را صدا زد، در حالى كه خون بر صورت نازنينش جارى بود و پيوسته خون ها را پاككرد و نمى گذاشت به زمين بريزد، زيرا ممكن بود عذاب نازل شود. پيامبر صلى الله عليه و آله، على عليه السلام و خديجه كبرى همان جا ماندند. وقتى شب فرارسيد همگى به خانه خديجه بازگشتند. خديجه عليها السلام پيامبر صلى الله عليه و آله را در جايى نشاند كه از سنگ باران قريش مصون باشد و خود مقابل روى او ايستاد به طورى كه اگر سنگى از طرف مقابل مىآمد، حضرت خديجه مانع آن بود، در حالى كه فرياد مىزد: آيا به خانه زنى آزاد سنگ مىپرانيد؟ در اين حال مشركين بازگشتند و فردا صبح پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله به اتفاق على عليه السلام و خديجه عليها السلام براى اداى فريضه صبح به مسجد الحرام رفتند. (3)حضرت خديجه عليها السلام، دهم ماه مبارك رمضان سال دهم بعثت، ديده از جهان فرو بست. در آن سال
كه غير از حضرت خديجه كبرى عليها السلام، حضرت ابوطالب عليه السلام عم گرامى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله از دنيا رفته بود، پيامبر آن سال را «عام الحزن»(سال غم و اندوه) ناميدند.
در سال دهم بعثت، نخست، بزرگ خاندان عبدالمطلب و يگانه مدافع از حريم رسالت، ابوطالب، چشم از جهان فرو بست. هنوز آثار اين مصيبت در خاطر پيامبر صلى الله عليه و آله بود كه مرگ همسر عزيز او «خديجه عليها السلام» اين داغ را تشديد نمود. (1)«ابن سعد» در «طبقات (2)» مىنويسد كه مرگ خديجه عليها السلام يك ماه و پنج روز پس از فوت ابوطالب رُخ داده است.
گروهى مانند «ابن اثير» در كتاب كامل (3)معتقدند كه مرگ حضرت خديجه عليها السلام، قبل از مرگ ابوطالب اتفاق افتاده است. (4)خانه حضرت خديجه عليها السلام
گرچه در مورد شخصيت ارزشمند اين بانوى بزرگوار در يك بخش مستقل مطالبى مطرح گرديد، لكن لازم است به محل زندگى او كه در واقع خود يك تاريخ است و در مجاورت خانه خدا قرار دارد، در اين بخش پرداخته شود.
فداكارى و ايمان خديجه در تاريخ و سرنوشت اسلام نقش مؤثر، آموزنده و جاودانهاى دارد. خانه اين بانوى بزرگ اسلام نخستين بارقههاى وحى را به خود ديده و اقامتگاه پيامبر صلى الله عليه و آله در دشوارترين وضعيت زندگيش در آغاز وحى بوده است. خانهاى كه پيامبر صلى الله عليه و آله پس از تحمل سنگينى وحى در كوه حرا و شنيدن نداى «اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ الَّذِي خَلَقَ» به آن پناه برده و در آغوش اين خانه عشق و ايمان، آسايش يافت. خانه با صفايى كه پيامبر و خديجه از پنجره كوچك آن با يك چشم دنياى بزرگ اسلام فراگير را و با چشم ديگر سعادت آخرت جاودانه را مىديدند.
خانهاى كه پس از انجام مراسم عقد ازدواج پيامبر صلى الله عليه و آله و خديجه با تعبير شيوا و وصفناپذير خديجه كه گفت: «الى بيتك يا محمّد» آرامش بخش پيامبر صلى الله عليه و آله شد.
خانهاى كه سه فرزند پيامبر صلى الله عليه و آله در آن تولد يافت. آرى خانهاى كه فاطمه در آن چشم به جهان گشود و جهانى را با وجود خود آراسته ساخت. اين خانه همان جايگاه ملكوتى رفيعى است كه «ليلة المبيت» اميرالمؤمنين على عليه السلام در آن به وقوع پيوست و از همين خانه هجرت آغاز گرديد.
چه خانه با فضيلتى با چه خاطرهها و حوادث تاريخسازى كه قرنها مورد احترام مسلمانان بود (1)و امرا و سلاطين مسلمان هر كدام با خدمتى كه به اين جايگاه مقدس مىكردند قدمى در احياء خاطرههاى فراموش نشدنى برمىداشتند. لكن خزان اين خانه با تمامى شكوه و عظمتش با سلطه وهابيان شروع شد و ابتدا تخريب و سپس روى اين كاشانه ملكوتى مدرسه اطفال بنا كردند و امروز آن همه شكوه و عظمت به فراموشى سپرده شده است. (2)
1) در نقشهاى كه از اين خانه وجود دارد، مصلاى رسول خدا صلى الله عليه و آله و مولد فاطمه عليها السلام در آن مشخص گرديده است. بر اساسنقلهاى تاريخى، محل تولد حضرت زهرا عليها السلام در خانه مادرش خديجه عليها السلام بوده كه خانه ياد شده نيز در شعب ابىطالب قرار داشته است. پس از هجرت پيامبر صلى الله عليه و آله عقيل اين خانه را تصرف كرد، گويا نزديكتر از او به رسول خدا صلى الله عليه و آله كسى نبود تا در آن حيص و بيص فشار قريش، خانه را تصرف كند. بعدها معاويه خانه ياد شده را از عقيل خريد و آن را تبديل به مسجد كرد. به نوشته محمد طاهر كردى، روى اين محل در گذر تاريخ بناهاى فراوانى ساخته شده، بنايى با عنوان محل ولادت حضرت زهرا عليها السلام و محلّى براى حفظ و قرائت قرآن و در نهايت در بازسازىهاى اخير، محل خانه حضرت خديجه عليها السلام و مدرسه ياد شده از ميان رفته است. آثار اسلامى مكه و مدينه، ص 155
2) در راه حج ابراهيمى، عبدالعلى عميد زنجانى، ص 214
تاريخچه دارالندوه
دارالنّدوه (1)يا انجمن مشورت و اجتماع يكى از مكان هايى است كه سابقه طولانى در تاريخ مكه دارد و مىتوان گفت قديمى ترين بنايى بوده كه در اين شهر ساخته شده و از دوران جاهليت تا هجرت پيامبر صلى الله عليه و آله اهميت فراوانى داشته است. اين مكان به دست قُصى بن كلاب جَدّ اعلاى پيامبر صلى الله عليه و آله بنيان نهاده شد، تا مهمترين امور سياسى، نظامى، اقتصادى در اين محل مورد شور و بحث واقع گردد. (2)ازرقى مىگويد: اين جا محل سكونت قُصى بن كلاب نيز بوده است (3). سران و ريش سفيدان و بزرگان قبايل و به ويژه قريش، در اين مكان هر از چندگاهى اجتماعى داشته و به حل و فصل امور مىپرداختند. سرپرستى دارالندوه پس از «قصى بن كلاب» به «عبد مناف» و سپس به هاشم رسيد. به هنگام ظهور اسلام، «حكيم بن حزام بن خويلد» برادرزاده حضرت خديجه عليها السلام اين خانه را به 1000 درهم خريد. (4)دارالندوه در دوران 13 سال بعثت رسول خدا صلى الله عليه و آله و قبل از فتح مكه همچنان از اهميت خاصى برخوردار بود. در اين مكان تصميمات شومى عليه پيامبر صلى الله عليه و آله و بنى هاشم گرفته شد، كه نخستين آنها توطئه محاصره اقتصادى- اجتماعى قريش و مشركين عليه پيامبر صلى الله عليه و آله و بنىهاشم بود كه در شعب ابى طالب انجام گرديد. دومين حادثه نيز، توطئه قتل پيامبر صلى الله عليه و آله بود.
دارالندوه در دوره بعثت
در سالهاى دوازده و سيزده بعثت، مردم مكّه با خطر بزرگى روبرو شدند. پايگاه بزرگى كه
مسلمانان در يثرب به وجود آورده بودند نشانه بارز اين تهديد بود.
در ماه ربيعالاول سال سيزده بعثت كه مهاجرت پيامبر در آن ماه اتفاق افتاد، ناگهان قريش، تصميمى بس قاطع و خطرناك گرفتند.
جلسه مشورتى سران در «دارالندوه» منعقد گرديد. سخنگوى جمعيت در آغاز جلسه سخن از تمركز نيروهاى اسلام در مدينه، و پيمان اوسيان و خزرجيان به ميان آورد و سپس افزود: ما مردم «حرم» پيش همه قبايل محترم بوديم، ولى محمّد صلى الله عليه و آله ميان ما تفرقه افكنده است و اكنون راه نجات اين است كه يك فرد با شهامت، انتخاب شود و به زندگى او در پنهان خاتمه دهد و اگر بنىهاشم به نزاع و كشمكش برخيزند، ديه و خونبهاى او را بپردازيم.
مرد ناشناسى در آن جلسه كه خود را «نجدى» معرفى مىكرد، گفت: اين نقشه عملى نيست، زيرا بنىهاشم قاتل محمّد را زنده نمىگذارند.
«ابوالبخترى» گفت: صلاح اين است كه پيامبر را زندانى كنيم و ديگران نيز هر يك نظر خود را ابراز نمودند، امّا پيرمرد نجدى، همه را تخطئه مىكرد. سرانجام ابوجهل يا همان پيرمرد نجدى اظهار داشت كه طريق منحصر و خالى از اشكال اين است كه از تمام قبائل، افرادى انتخاب شوند و شايد به طور دستجمعى به خانه او حمله ببرند و او را قطعه قطعه كنند تا خونش در ميان قبائل لوث گردد. اين توطئه به اتفاق آراء تصويب گرديد. (1)دارالندوه در دوره اسلام
اين خانه در دوران پس از پيامبر صلى الله عليه و آله از اعتبار چندانى برخوردار نبود، معاويه آن را در دوران حكومت خويش خريد و هر گاه به حج مىآمد در آنجا مسكن مىگزيد. بخشى از دارالندوه در توسعه عبدالملك و فرزندش ضميمه مسجدالحرام شد و باقيمانده آن نيز در توسعه منصور عباسى به آن پيوست. اين مكان در دوره عباسى نيز محل اقامت خلفا و حاكمان مكه گرديد و فاكهى از مالكيت الموفق عباسى خبر مىدهد كه وى آن را به حارث بن عيسى داده بود. بعدها دارالندوه را از اساس تخريب كردند و سپس به جاى آن مسجدى ساختند كه دوازده در از آن به مسجدالحرام باز مىشد و مسقف بود و سرانجام نيز ضميمه مسجدالحرام گرديد. (2)
2
أ
مهمترين حادثهاى كه در بيست و پنجم ذيقعده(از ماههاى حجّ) رخ داده، «دحوالارض» يعنى گسترده شدن زمين است (1)، روزى كه رحمت خدا در آن منتشر شده است. اين روز يكى از روزهاى بسيار شريف است و عبادت در آن اجر و ثواب بسيارى دارد و در تمام سال يكى از چهار روزى است كه روزه آن ممتاز و معادل روزه هفتاد سال است.
امام باقر عليه السلام فرمود: آنگاه كه خداوند اراده كرد زمين را خلق كند، باد را دستور داد تا بر آب وزيد و موجى ايجاد شد. موج ها كف كردند و كف ها در محل كعبه چون كوه جمع شدند، سپس زمين را از زير آن گسترانيد. (2)دحوالارض در روايات
دحوالارض آنگونه كه در برخى روايات آمده است، بدين معناست كه زمين كعبه و حرم خدا در اين روز، از زير آب ظاهر شده و گسترش يافته است. (3)1- امام صادق عليه السلام مىفرمايد: «إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ دَحَا الْأَرْضَ مِنْ تَحْتِ الْكَعْبَة ... (4)همانا خداى عز و جل زمين را از كعبه گسترد.
2- امام باقر عليه السلام مىفرمايد: «... إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ خَلَقَهُ قَبْلَ الْأَرْضِ ثُمَّ خَلَقَ الْأَرْضَ مِنْ بَعْدِهِ فَدَحَاهَا مِنْ تَحْتِهِ (5)
؛ خداوند «بيت» را قبل از زمين آورده است و پس از آن زمين را خلق نموده است كه
زمين را از ناحيه بيت، گسترش داده و پهن نموده است.
3- امام باقر عليه السلام مىفرمايد: «... ثُمَّ دَحَا الْأَرْضَ مِنْ تَحْتِهِ (1)وَ هُوَ قَولُ اللَّه عَزَّ وَ جَلَّ «إِنَّ أَوَّلَ بَيْتٍ وُضِعَ لِلنَّاسِ لَلَّذِي بِبَكَّةَ مُبارَكاً» (2)
؛ اوّل خانهاى كه براى مردم قرار داده شده است، خانهاى است كه در بكه است و مبارك است.
اعمال روز دحوالارض
شب بيست و پنجم ماه ذىقعده، شب دحوالارض است، يعنى شب پهن شدن زمين از زير خانه كعبه بر روى آب. اين شب از ليالى شريفه است كه رحمت خدا در آن نازل مىشود و قيام به عبادت خدا در آن اجر زيادى دارد.
از «حسن بن وشا» روايت است كه گفت: من كودك بودم كه با پدرم در خدمت امام رضا عليه السلام در اين شب شام خورديم، سپس فرمود:
«... لَيْلَةَ خَمْسٍ وَ عِشْرِينَ مِنْ ذِي الْقَعْدَةِ فَقَالَ لَهُ لَيْلَةُ خَمْسٍ وَ عِشْرِينَ مِنْ ذِي الْقَعْدَةِ وُلِدَ فِيهَا إِبْرَاهِيمَ عليه السلام وَ وُلِدَ فِيهَا عِيسَى ابْنُ مَرْيَمَ وَ فِيهَا دُحِيَتِ الْأَرْضُ مِنْ تَحْتِ الْكَعْبَةِ فَمَنْ صَامَ ذَلِكَ الْيَوْمَ كَانَ كَمَنْ صَامَ سِتِّينَ شَهْراً» (3).
در چنين شبى حضرت ابراهيم و حضرت عيسى متولد شدهاند و زمين از زير كعبه پهن شده است، پس هر كه روزش را روزه بدارد، گويا شصت ماه روزه داشته است. (4)روز دحوالارض يكى از چهار روزى است كه در تمام سال به فضيلت روزه ممتاز است. در روايتى، روزهاش مثل روزه هفتاد سال و در روايت ديگر كفاره هفتاد سال است. (5)امام موسى بن جعفر عليه السلام فرمود:
«فِي خَمْسٍ وَ عِشْرِينَ مِنْ ذِي الْقَعْدَةِ أَنْزَلَ اللَّهُ الْكَعْبَةَ الْبَيْتَ الْحَرَامَ فَمَنْ صَامَ ذَلِكَ الْيَوْمَ كَانَ كَفَّارَةَ سَبْعِينَ سَنَةً وَ هُوَ أَوَّلُ يَوْمٍ أُنْزِلَ فِيهِ الرَّحْمَةُ مِنَ السَّمَاءِ عَلَى آدَمَ عليه السلام. (6)»
خداوند كعبه، بيت الحرام را در بيست و پنجم ذى القعده فرو فرستاد، پس هر كس اين روز را روزه بگيرد، كفاره هفتاد سال خواهد بود و اين اولين روزى است كه رحمت از آسمان بر آدم نازل گرديد.
عبداللَّه بن مسعود مىگويد كه رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود:
«وَ أَنْزَلَ اللَّهُ الرَّحْمَةَ لِخَمْسِ لَيَالٍ بَقِينَ مِنْ ذِي الْقَعْدَةِ فَمَنْ صَامَ ذَلِكَ الْيَوْمَ كَانَ كَصَوْمِ سَبْعِينَ سَنَة» (1).
و خداوند، رحمت را در بيست و پنجم ماه ذى القعده نازل فرمود، پس هر كس اين روز را روزه بگيرد، همچون روزه هفتاد سال است.
همچنين امير مؤمنان عليه السلام در روايتى مىفرمايد:
«أَوَّلُ رَحْمَةٍ نَزَلَتْ مِنَ السَّمَاءِ إِلَى الْأَرْضِ فِي خَمْسَةٍ وَ عِشْرِينَ مِنْ ذِي الْقَعْدَةِ فَمَنْ صَامَ ذَلِكَ الْيَوْمَ وَ قَامَ تِلْكَ اللَّيْلَةَ فَلَهُ عِبَادَةُ مِائَةِ سَنَةٍ صَامَ نَهَارَهَا وَ قَامَ لَيْلَهَا» (2)
هر كه اين روز را روزه بدارد و شب آن را به عبادت به سر آورد، از براى او عبادت صد سال نوشته شود و از براى روزهدار اين روز هر چه در ميان آسمان و زمين است استغفار كند و اين روزى است كه رحمت خدا در آن منتشر گرديده است. (3)مرحوم شيخ عباس قمى مىگويد:
براى اين روز به غير از روزه و عبادت و ذكر خدا و غسل، دو عمل ديگر وارد است؛ اوّل دو ركعت نماز در وقت چاشت(پيش از ظهر) در هر ركعت بعد از حمد پنج مرتبه سوره والشمس بخواند و بعد از سلام نماز بخواند: «لَا حَوْلَ وَ لَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ الْعَلِيِّ الْعَظِيمِ ...» دوّم خواندن دعايى كه شيخ در مصباح آورده است: «اللّهُمَّ داحِى الْكَعْبَةَ وَ فالِقِ الْجَنَّةَ ...» (4)
مرحوم ميرداماد در رساله اربعة ايام خود درباره اعمال اين روز مىگويد:
«زيارت حضرت امام رضا عليه السلام در اين روز افضل اعمال مستحبه و آكد آداب مسنونه است. و نيز زيارت آن حضرت در روز اوّل رجب، مورد تأكيد است. (5)مرحوم شيخ عباس قمى مىگويد: در روايت ديگر است كه فرمود: در اين روز حضرت قائم عليه السلام قيام خواهد نمود. (6)
3
أ
همه فرزندان رسول خدا صلى الله عليه و آله اعم از پسر و دختر به جز جناب ابراهيم، از حضرت خديجه عليها السلام متولد شدهاند و آن حضرت داراى چهار فرزند دختر بوده و نام آنها به ترتيبِ سن، زينب، رقيه، امكلثوم و فاطمه عليها السلام مىباشند (1).
زينب
اين بانوى بزرگوار، بزرگترين فرزند رسول خدا صلى الله عليه و آله يا بزرگترين آنها پس از برادرش قاسم مىباشد.
مورخان ولادت زينب را در سى سالگى پيامبر، و پنج سال پس از ازدواج آن حضرت با خديجه عليهاالسلام دانستهاند.
رسول خدا صلى الله عليه و آله زينب را به همسرى «ابوالعاص بن ربيع» (2)درآورد. پس از بعثت رسول خدا صلى الله عليه و آله ابوالعاص بر خلاف زينب كه مانند حضرت خديجه به آيين اسلام روى آورد، حاضر به قبول اسلام نگرديد و در شرك خود باقى ماند. ولى با اين حال به همسرش زينب وفادار بود و به پيشنهاد قريش كه او را به جدايى از زينب تشويق مىنمودند، توجه ننمود. گرچه اسلام عملًا ميان اين زن و شوهر جدايى انداخته بود، ولى چون رسول خدا در آن شرايط سخت قادر بر اجراى اين حكم نبود، اسلام زينب هم نتوانست موجب جدايى او از ابوالعاص شود (3).
پس از هجرت رسول خدا صلى الله عليه و آله به مدينه و با شروع جنگ بدر، ابوالعاص به همراه مشركين مكه در اين جنگ شركت نمود و با گروهى از سپاهيان مكه كه تعداد آنها را 70 نفر نوشتهاند به اسارت مسلمانان درآمد و به مدينه آورده شدند.
نقش زينب در آزادى ابوالعاص
زينب براى آزادى ابوالعاص به وسيله هيأتى كه جهت گفتگو درباره اسراى جنگى عازم مدينه بود، چند قطعه زيور آلات خدمت رسول خدا فرستاد و از آن حضرت درخواست نمود كه در مقابل آنها، همسر وى آزاد شود. در ميان اين زيور آلات، گردنبند يادگارى خديجه نيز به چشم مىخورد كه پيامبر صلى الله عليه و آله با ديدن آن از خديجه ياد نمود و در حق وى دعا كرد و تأثر و رقّت در چهره آن حضرت مشاهده گرديد. آنگاه با اصحاب خويش مشاوره و به آنان پيشنهاد نمود، اگر صلاح بدانيد همسر دخترم زينب را آزاد كرده و آنچه از مال دنيا به عنوان عوض فرستاده است به او برگردانيد. صحابه پيشنهاد آن حضرت را پذيرفتند و استقبال و اظهار مسرت نمودند و بدينگونه ابوالعاص پس از مدتى اسارت از دست مسلمانان آزاد، و به سوى مكه رهسپار شد و گردن بند يادگارى خديجه را به زينب باز پس داد، ولى رسول خدا صلى الله عليه و آله به هنگام آزادى ابوالعاص با وى شرط نمود كه از اين پس زينب را در هجرت به مدينه آزاد بگذارد، و او هم بر تعهد خود عمل كرد و با رسيدن به مكه، زينب را به همراهى برادرش «كنانة بن ربيع» راهى مدينه ساخت.
«كنانة بن ربيع» بنا به درخواست برادرش ابوالعاص، زينب را در كجاوهاى نشاند و به سوى مدينه حركت نمود. عدهاى از قريشيان(از جمله هبار بن اسود) كه از اين موضوع مطلع شدند او را تعقيب كرده، در بيرون مكه در محلى بنام «ذى طوى» بدو رسيدند. (1)كنانه با ديدن منظره حمله به كجاوه زينب، آماده تيراندازى و دفاع از وى گرديد و قريشىها به شهر بازگشتند. بدين گونه كنانه زينب را به مكه بازگرداند و پس از مدتى شبانه مجدداً به مدينه حركت كرد و به رسول خدا صلى الله عليه و آله ملحق گرديد.(هبار در فتح مكه از ترس جانش فرار نمود و بعدها در مدينه به حضور رسول اكرم صلى الله عليه و آله رسيد و شهادتين را بر زبان جارى و اسلام خود را اعلام نمود. رسول خدا فرمود:
ديگر كسى متعرض او نشود). در نهايت پس از گذشت شش سال مفارقت ابوالعاص با زينب؛
1) تاريخ حرم ائمه بقيع، محمد صادق نجمى، ص 232. از اولين كسانى كه به كجاوه زينب حمله كرد «هبار بن اسود» و «نافع بنعبدالقيس فهرى» بود كه هبار با نيزه به كجاوه زينب فشار آورد و او در حالى كه حامله بود، از بالاى شتر به روى تخته سنگى افتاد و در اثر فشار جسمى و رعب وترس كه بر وى وارد گرديد، سقط جنين نمود و به عارضه خونريزى دچار شد، كه تا آخر عمرش ادامه داشت. ابن اسحاق اضافه مىكند به خاطر اين جنايت و قساوت قلب «هبار» بود كه رسول خدا صلى الله عليه و آله به هنگام فتح مكه مسلمانان را در كشتن وى آزاد گذاشت. ابن ابى الحديد مىنويسد: از جمله كسانى كه در حمله به كجاوه زينب و در جلوگيرى از سفر او به مدينه شركت داشت عمرو بن عاص بود و چون خبر اين جنايت به پيامبر رسيد، به شدت متأثر گرديد و بر اين افراد لعن و نفرين نمود.
ابوالعاص اسلام را پذيرفت. در پرتو اسلام زندگى مشترك خود را ادامه دادند و پيامبر به زينب دستور داد كه به خانه ابوالعاص برگردد. همان خانهاى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله در آن متولد شده بود.
رقيّه
دومين دختر پيامبر «رقيه» است. رقيه در مكه با يكى از فرزندان ابولهب بنام «عتبه» ازدواج كرده بود، همانگونه كه خواهرش ام كلثوم به همسرى فرزند ديگر ابولهب به نام عتيبه در آمده بود، چون سوره مباركه «تَبَّتْ يَدا أَبِي لَهَبٍ» در نكوهش ابولهب نازل گرديد او فرزندان خويش را مجبور كرد تا با دختران پيامبر صلى الله عليه و آله متاركه كنند و به خيال خود در مقابل نكوهش قرآن كه از وى به عمل آورده است، با اين عمل خويش رسول خدا را در فشار روحى قرار دهد. (1)پس از متاركه ميان دختران رسول خدا و پسران ابولهب، رقيه به همسرى عثمان درآمد و چون عدهاى از مسلمانان در اثر فشار مشركان مكه، مجبور شدند به حبشه هجرت كنند، رقيه هم به همراه عثمان به حبشه هجرت نمود و پس از مراجعت به مكه راهى مدينه شد و جزء مهاجرين اين شهر گرديد. (2)ام كلثوم
سومين دختر رسول خدا صلى الله عليه و آله ام كلثوم است. او با همين كنيه معروف شده و هيچ يك از مورخان نام او را ذكر نكردهاند. (3)قتاده مىگويد: همانگونه كه امكلثوم از عثمان داراى فرزند نشد، رقيّه هم از وى فرزندى به دنيا نياورده است. (4)ام كلثوم در سال نهم هجرت در مدينه بدرود حيات گفت و رسول خدا صلى الله عليه و آله در تشييع جنازه دخترش شركت كرد و بر پيكر او نماز خواند. (5)توضيح: در مورد اين كه چگونه دو خواهر- رقيه، ام كلثوم-، با عثمان ازدواج كردند، اين است كه پس از فوت رقيه، ام كلثوم با عثمان ازدواج كرد.
4
أ
«سمهودى» (1)مىنويسد: خانههاى اصحاب كه اطراف مسجد ساخته شده بود، براى هركدام درى بود(به سوى مسجد)، كه براى نماز وارد مىشدند و پس از اداى فريضه، به منازل خويش باز مىگشتند، تا آن كه امر الهى نازل شد كه بايد درها مسدود گردد مگر خانه على عليه السلام كه از اين فرمان مستثنى است. راوى مىگويد: ما در مسجد نشسته بوديم ناگهان گويندهاى از طرف پيغمبر صلى الله عليه و آله ندا داد:
«أَيُّهَاالنّاسُ! سُدُّوُا ابوابكُم»؛ اى مردمان! درهاى خانههاتان را ببنديد. از اين ندا هيجانى عجيب در مردم پيدا شد و به يكديگر نگاه مىكردند و در حيرت بودند، ولى كسى برنخاست. دوباره منادى اعلان داد و كسى برنخاست، سوّمين بار فرياد زد: درهاى خانههاى خود را از طرف مسجد ببنديد، قبل از آن كه عذاب بر شما نازل گردد. مردم از مسجد بيرون رفتند، حمزة بن عبدالمطلب (2)از مسجد خارج شد، در حالى كه ردايش به زمين كشيده مىشد، ابوبكر و عمر و عثمان و ساير صحابه، دهشت زده به نظر مىرسيدند. على عليه السلام خدمت پيغمبر صلى الله عليه و آله رسيد تا استفسار كند، پيغمبر فرمود: يا على! تو به خانه برگرد و راجع به انسداد خانه او چيزى نفرمود، همهمهاى ميان اصحاب راه افتاد، يكى مىگفت: على از همه ما كوچكتر است، ولى پيامبر صلى الله عليه و آله در خانه او را نبست، ديگرى مىگفت: اين امتياز به خاطر دخترش فاطمه است. ديگرى مىگفت: اگر به منظور صله رحم باشد، عمويش عباس از همه مقدمتر است. هر كس سخنى مىگفت. اين حرفها به گوش پيغمبر صلى الله عليه و آله رسيد، وى با چهره برافروخته بيرون آمد، بعد از حمد و ثناى پروردگار فرمود: اى مردم! خداوند به من وحى فرستاد تا مسجدى براى خود اتّخاذ كنم و جز خودم در آن ساكن نشود، مگر پسر عمّم على و فرزندان او، و من كارى نمىكنم مگر آنچه خدا امر نمايد. قسم به خدا! من درها را نبستم و على را سكنى ندادم، مگر به امر خدا. شما ديديد كه در هنگام
ورود به مدينه هر دسته از انصار، مهار ناقه مرا به سوى خود مىكشيد و من گفتم: ناقه را رها كنيد، او هر كجا خدا امر كند فرود مىآيد.
«عبداللَّه بن عمر» گويد: خداوند سه فضيلت به على عليه السلام داده كه هر يك از آنها نزد من بهتر است از قطارهاى شترى كه در راه خدا بيرون روند:
1- ازدواج با فاطمه عليها السلام
2- باز گذاشتن در خانه او به سوى مسجد با اين كه درهاى خانههاى ديگران به سوى مسجد مسدود شد.
3-/ دادن پرچم به دست او در جنگ خيبر، بعد از آنكه پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود كه فردا پرچم را به دست كسى مىدهم كه خدا و رسول را دوست بدارد و خدا و رسول هم او را دوست دارند (1).
نظر «عبداللَّه عمر» اين است كه با اين فضايل، بديهى است كه على عليه السلام افضل همه صحابه است. (2)5
أ
در ارتباط با تشرف به حج و آمادگىهاى قبلى از لسان ائمه معصومين توصيهها و سفارشهايى به زائران حرمين شريفين شده است، از آن جمله، توصيههاى ارزشمند امام صادق عليه السلام است كه آن حضرت فرمودهاند: وقتى اراده حج نمودى، قبلًا خانه دل را از هر شاغل و حاجبى كه تو را از خدا غافل كند، و مشغول به خود گرداند، فارغ ساز.
كارها و تمام شئون زندگيت را به خدا واگذار و در جميع حركات و سكنات، توكل بر او نموده، و تسليم قضا و تقدير الهى باش، از دنيا و آسايش دنيا و مردم، منقطع شو.
حقوقى را كه از ديگران به ذمهدارى، ادا كن. متكى بر توشه و مركب و ياران راه و قوّت بدنى و
نيروى جوانى و مال و دارايى خود مباش، زيرا ترس آن مىرود كه خدا همينها را دشمن انسان و مايه وزر و وبال آدم خودخواه گرداند، تا دانسته شود كه تمام حول و قوه و تدبير و چاره، به دست خالق يكتا بوده و بدون توفيق و تسديد او، احدى قادر بر چاره و تدبيرى نخواهد بود.
پس مهيا و آماده رفتن شو، مانند كسى كه اميد به بازگشت مجدد، به خانه و اهل و عيال خود ندارد.
با همسفران، نيكو رفتار و خوش سفر باش. اوقات نماز را رعايت نما، سنن و دستورات رسول مكرم صلى الله عليه و آله را به كار بند و آنچه را وظيفه است از آداب و رسوم و صبر و تحمل و شكر و مهربانى و بخشش و ترجيح ديگران برخود، در همه جا و در همه وقت انجام ده.
سپس با آب توبه خالص، خود را از گناه شستشو داده و جامه صدق و صفا و افتادگى و خشوع، در برنما و از هر چه كه تو را از ياد خدا باز مىدارد و از طاعت او منصرف مىسازد، محرم شو و لبيك بگو ..... و همچنانكه با بدنت در ميان انبوه مسلمانان، طواف كرده، و گرد بيت خدا مىچرخى، با قلبت در ميان فرشتگان، طواف انجام داده و گرد عرش خدا گردش كن. هروله كن، اما هرولهاى كه در معنى، گريختن از هواى نفس باشد. با بيرون رفتنت از مكه به منا، از غفلت و لغزشهاى خود، بيرون آى و هرگز آرزوى آنچه را كه بر تو حلال نمىباشد و يا شايستگى آن را ندارى منما.
در عرفات، اعتراف به خطيئات و گناهان نموده و تجديد عهد عبوديت و اقرار به وحدانيت حضرت حق كن و خود را به مقام قرب خدا برسان.
در «مزدلفه»، تقواى خدا در دل بگير و با صعود به كوه مشعر، روح خود را به سوى عالم بالا حركت ده. با ذبح قربانى، حنجر هوا و هوس را بريده و رگهاى طمع را قطع كن.
هنگام رمى و سنگانداختن بر جمرات، افعال زشت و اخلاق ناپسند و دنائت و پستى و شهوتپرستىها را از خود دوركن.
با تراشيدن سر، عيبهاى ظاهر و باطن خود را بتراش و با دخول به حرم خود را از شر متابعت هواى نفس و خواهش دل، رهانيده و در حفظ و امان خدا، داخل ساز.
بيت را با توجه به عظمت و جلالت رب البيت و آشنايى باسطوت سلطان او زيارت كن. استلام حجر بنما، در حالتى كه رضا به قسمت او داده و خاضع در برابر عظمتش گشتهاى.
طواف وداع را كه حاكى از وداع ماسوى اللَّه قرار داده، با هر چه كه غير خداست، وداع بنما.
با وقوف در كوه صفا در تصفيه روح و تهذيب نفس خود بكوش و سعى كن خود را براى لقاى خدا در روز لقا آماده گردانى. به مروه كه رسيدى، مروت نموده و اوصاف خود را در جنب اراده حق، فانىساز و به عهدى كه با خدا بستهاى و حج خود را مشروط به آن، به جا آوردهاى تا روز قيامت، وفادار بمان.
و بدان سرّ اينكه خداوند حج را واجب نموده و آن را در ميان طاعات، به خودش نسبت داده و فرموده است: «وَ لِلَّهِ عَلَى النَّاسِ حِجُّ الْبَيْتِ مَنِ اسْتَطاعَ إِلَيْهِ سَبِيلًا» (1)
، و هم نبىاكرم صلى الله عليه و آله ترتيب مناسك را به اين صورت كه هست، تنظيم كرده است، آن است كه اشارهاى به مرگ و قبر و بعث و قيامت باشد و صاحبدلان و خردمندان از مشاهده اين مناسك، از اول تا به آخر، متذكر عوالم بعد از مرگ، از بهشت و جهنم بشوند و آمادگى براى ارتحال به آن عالم را به دست آورند. (2)6
أ
«دعا» در لغت (3)به معناى خواندن است، چه اين خواندن منضم با خواستن باشد و چه به صورت نيايش يا به تعبير برخى سرود و ستايش. در قرآن و روايات هر جا لفظ دعا به صورت مصدر يا ماضى و مضارع و ساير مشتقات آن استعمال شده، به معناى خواندن آمده است، مانند اين آيه: «وَ اصْبِرْ نَفْسَكَ مَعَ الَّذِينَ يَدْعُونَ رَبَّهُمْ بِالْغَداةِ وَ الْعَشِيِّ يُرِيدُونَ وَجْهَهُ» (4)
و خود را به شكيبايى وادار كن با كسانى كه پروردگار خود را در بامداد و شامگاه مىخوانند و رضاى او را مىجويند و يا آيه «أَمَّنْ يُجِيبُ الْمُضْطَرَّ إِذا دَعاهُ وَ يَكْشِفُ السُّوءَ» (5)
كيست آنكه درمانده را- وقتى بخواندش- اجابت كند و گرفتارى وى را برطرف سازد.
دعا در روايات نيز به همين معناست و آنچه امروزه از لفظ دعا به ذهن ما متبادر مىشود، كه خواستن باشد معناى طلب است نه دعا و شايد اصل تشريع دعا هم در شرع مقدس اسلام به همين منظور بوده كه مردم در هر جايى كه هستند، خدا را بخوانند و در كارها هميشه از وى استمداد كنند و رابطه خود را با او قطع نكنند و خدا را از ياد نبرند كه اين خود نوعى عبادت است. (6)
1) سوره آل عمران، آيه 97.
2) حج برنامه تكامل، سيد محمد ضياء آبادى، دارالكتب الاسلاميه، به نقل از مصباح الشريعة، باب 21.
3) «دعا» در لغت سوال كردن، ناميدن كسى، رغبت به چيزى و خواستن از كسى. قاموس المحيط، ماده دعا.
4) سوره كهف، آيه 28.
5) سوره نمل، آيه 62.
6) چهل حديث، سيد هاشم رسولى محلاتى، ج دوّم، ص 94، دفتر نشر فرهنگ اسلامى، 1377.
دعا در قرآن
در آيهاى از آيات قرآن مجيد خداوند مىفرمايد:
«ادْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ إِنَّ الَّذِينَ يَسْتَكْبِرُونَ عَنْ عِبادَتِي سَيَدْخُلُونَ جَهَنَّمَ داخِرِينَ» (1)
مرا بخوانيد تا شما را اجابت كنم، همانا كسانى كه از عبادت من(كه منظور همان دعا است) كبر ورزند به خوارى به دوزخ در افتند.
در آيهاى ديگر مىفرمايد:
«وَ إِذا سَأَلَكَ عِبادِي عَنِّي فَإِنِّي قَرِيبٌ أُجِيبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ إِذا دَعانِ فَلْيَسْتَجِيبُوا لِي وَ لْيُؤْمِنُوا بِي لَعَلَّهُمْ يَرْشُدُونَ» (2).
و چون بندگان من از دورى و نزديكى من از تو بپرسند، بدانند كه من به آنها نزديك خواهم بود، هر كه مرا بخواند، دعايش را اجابت مىكنم.
آثار و فوايد دعا در روايات
پيامبر گرامى اسلام صلى الله عليه و آله مىفرمايد: «الدُّعَاءُ مُخُّ الْعِبَادَةِ (3)
؛ دعا مغز عبادت است.»
پيامبر گرامى اسلام صلى الله عليه و آله مىفرمايد: «الدُّعَاءُ سِلَاحُ الْمُؤْمِنِ (4)
؛ دعا اسلحه مؤمن است.
امام على عليه السلام مىفرمايد: «الدُّعَاءُ تُرْسُ الْمُؤْمِن (5)
؛ دعا سپر مؤمن است.»
امام على عليه السلام مىفرمايد: «ادْفعُوا أَمْوَاجَ الْبَلَاءِ بِالدُّعَاءِ (6)
؛ امواج بلاها را با دعا برطرف كنيد.»
امام صادق عليه السلام مىفرمايد: «إِنَّ الدُّعَاءَ يَرُدُّ الْقَضَاءَ وَ قَدْ نَزَلَ مِنَ السَّمَاءِ وَ قَدْ أُبْرِمَ إِبْرَاماً (7)
؛ دعا قضايى را كه از آسمان نازل شده و به سختى محكم شده برگرداند.
نكته آخر: از روايات متعددى استنباط مىشود، زمان و مكان در استجابت دعا تأثير بسزايى دارد، لذا مكه و مدينه از اماكنى هستند كه مورد توجه خداوند، پيامبر و ائمه معصومين عليهم السلام است كه بايد از
اين فرصت به نحو شايسته و مطلوب بهرهبردارى شود.
7
أ
از جمله خواستههاى مهم پيشوايان معصوم ما بويژه در ماه مبارك رمضان درخواست انجام حج و زيارت خانه خدا بوده كه از رهگذر دعا از خود بجاى گذاشتهاند
دعاى شب اول ماه رمضان
اللَّهُمَّ رَبَّ شَهْرِ رَمْضانَ الَّذِي أَ نْزَلْتَ فِيهِ الْقُرْآنَ اللَّهُمَّ إِنِّي أَسْأَ لُكَ أَنْ تَجْعَلَ فِيما تَقْضِي وَتُقَدِّرُ مِنَ الْأَمْرِ الْمَحْتُومِ فِي الْأَمْرِ الْحَكِيمِ مِنَ الْقَضاءِ الَّذِي لَايُرَدُّ وَلَا يُبَدَّلُ أَنْ تَكْتُبَنِي مِنْ حُجَّاجِ بَيْتِكَ الْحَرامِ الْمَبْرُورِ حَجُّهُمُ، الْمَشْكُورِ سَعْيُهُمُ، الْمَغْفُورِ ذُ نُوبُهُمُ، الْمُكَفَّرِ عَنْ سَيِّئاتِهِمْ .... (1)
دعاى هر شب ماه رمضان
اللَّهُمَّ رَبَّ شَهْرِ رَمْضانَ الَّذِي أَ نْزَلْتَ فِيهِ الْقُرْآنَ وَافْتَرَضْتَ عَلَى عِبادِكَ فِيهِ الصِّيامَ، صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَارْزُقْنِي حَجَّ بَيْتِكَ الْحَرامِ فِي عامِي هذَا وَفِي كُلِّ عامٍ، وَاغْفِر لِي تِلْكَ الذُّنُوبَ الْعِظامَ، فَإِنَّهُ لَايَغْفِرُها غَيْرُكَ يَا رَحْمنُ يَا عَلَّامُ. (2)
ابن عمير از يكى از خاندان رسول خدا صلى الله عليه و آله نقل كرده كسى كه اين دعا را شب اول بخواند گناهان چهل سالش آمرزيده مىشود در اين دعا تنها سه در خواست مطرح است:
1- درود بر محمد و آل محمد
2- حج خانه خدا در هر سال
3- بخشش گناهان
دعاى روزانه ماه رمضان
از امام صادق و امام كاظم عليهما السلام دعايى نقل شده كه در ماه رمضان در پى هر فريضهاى خوانده
شود.
اللَّهُمَّ ارْزُقْنِي حَجَّ بَيْتِكَ الْحَرامِ فِي عامِي هذَا وَفِي كُلِّ عامٍ مَا أَبْقَيْتَنِي فِي يُسْرٍ مِنْكَ وَعافِيَةٍ وَسَعَةِ رِزْقٍ، وَلَا تُخْلِنِي مِنْ تِلْكَ الْمَواقِفِ الْكَرِيمَةِ، وَالْمَشاهِدِ الشَّرِيفَةِ، وَزِيارَةِ قَبْرِ نَبِيِّكَ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَ آلِهِ ... (1)
خداوندا امسال و هرسال تا وقتى مرا زنده مىدارى حجّ خانه خودت را روزىام كن، آن هم در آسانى و تندرستى و وسعت روزى از سوى خودت و جايم را در آن جايگاههاى ارزشمند و حرمهاى شريف خالى مگذار و از زيارت قبر پيامبرت محرومم مكن.
دعاى سحرگاهان ماه رمضان
از دعاهاى بسيار مهم و نورانى در ماه مبارك رمضان، دعاى ابوحمزه ثمالى از امام سجاد عليه السلام است كه در سحرگاهان خوانده مىشود. در اين دعاى شريف سه مرتبه زيارت كعبه از خداوند در خواست شده است ... به قسمتى از اين دعا اشاره مىشود.
«... وَارْزُقْنا حَجَّ بَيْتِكَ وَزِيارَةَ قَبْرِ نَبِيِّكَ صَلَواتُكَ وَرَحْمَتُكَ ... وَارْزُقْنِا حَجَّ بَيْتِكَ الْحَرامِ فِي عامِنا هذَا وَفِي كُلِّ عامٍ وَزِيارَةَ قَبْرِ نَبِيِّكَ وَالْأَئِمَّةِ عَلَيْهِمُ السَّلامُ، وَلا تُخْلِنِي يَا رَبِّ مِنْ تِلْكَ الْمَشاهِدِ الشَّرِيفَةِ وَالْمَواقِفِ الْكَرِيمَةِ ... وَارْزُقْنِي حَجَّ بَيْتِكَ الْحَرامِ فِي عامِنا(عامى) هذَا وَفِي كُلِّ عامٍ، وَارْزُقْنِي رِزْقاً واسِعاً مِنْ فَضْلِكَ الْواسِعِ. (2)
دعاهاى شب قدر
دعاهاى متعددى در شب قدر وارد شده و در ميان خواستههاى اين شب كه شب تقدير انسانها است، حج خانه خدا برجسته است. در روايتى از امام صادق عليه السلام در اين باره نقل شده است:
«يُكْتَبُ فِيهَا وَفْدُ مَكَّةَ فَمَنْ كَانَ فِي تِلْكَ السَّنَةِ مَكْتُوباً لَمْ يَسْتَطِعْ أَنْ يَحْبِسَ وَ إِنْ كَانَ فَقِيراً مَرِيضاً وَ مَنْ لَمْ يَكُنْ فِيهَا مَكْتُوباً لَمْ يَسْتَطِعْ أَنْ يَحُجَّ وَ إِنْ كَانَ غَنِيّاً صَحِيحاً.» (3)
(مقدرات شب قدر غير قابل تغيير است.) اگر كسى به عنوان زائر بيتاللَّه الحرام معين گردد، لاجرم به اين سفر خواهد رفت حتى اگر فقير و بيمار باشد و اگر كسى به عنوان مسافر حج مقدر نشد توان انجام حج را نخواهد داشت حتى اگر تندرست و ثروتمند باشد.
8
أ
«بشر» و «بشير» پسران غالب اسدى روايت كردهاند كه عصر روز عرفه در عرفات در خدمت امام حسين عليه السلام بوديم كه آن حضرت با گروهى از خاندان و فرزندان و شيعيان خود از خيمه بيرون آمده با كمال تذلل و خشوع به دامنه كوه رحمت روى آوردند، و در سمت چپ كوه ايستادند، به جانب كعبه روى گردانيدند، و دستها را مقابل صورت مبارك برداشتند، همچون مستمندى كه با نهايت مذلّت غذا درخواست كند (1)، اين دعا را خواندند (2)، سپس آن حضرت در سئوال و دعا اهتمام نمودند، در حالى كه اشك از ديدههاى مباركشان جارى بود و اينگونه ادامه دادند:
«اللَّهُمَّ اجْعَلْنِي أَخْشَاكَ كَأَنِّي أَرَاكَ ...» (3).
راويان گويند: در پايان دعا و ذكر «يا ربّ يا ربّ» آن حضرت آنچنان حاضران را تحت تأثير قرار داده بود كه از دعا كردن براى خودشان به آمين گفتن به دعاى امام حسين عليه السلام بسنده كردند، و صداى گريه مردم، صحراى عرفات را پر كرده بود، تا اين كه آفتاب غروب كرد و به سوى مشعرالحرام رفتند. (4)9
أ
قهرمان توحيد و نيايش و مبارزه با بت و بتپرستى هفت تقاضا از خداوند مطرح مىكند، كه در هر يك از اين دعاها «كه در قرآن مطرح شده» نكات آموزندهاى وجود دارد:
1- دعا براى استقرار امنيت در شهر مكه
به عنوان كانون بزرگ جامعه توحيدى «إِذْ قالَ إِبْراهِيمُ رَبِّ اجْعَلْ هذا بَلَداً آمِناً» (1).
اين آيه نشان مىدهد كه نعمت امنيت، نخستين شرط براى زندگى انسان و سكونت در يك منطقه براى هرگونه عمران و آبادى و پيشرفت و ترقى است.
2- دعا براى دور ماندن خود و فرزندان از پرستش بتها
به عنوان اساس و برنامههاى دينى «وَ اجْنُبْنِي وَ بَنِيَّ أَنْ نَعْبُدَ اْلأَصْنامَ» (2).
3- دعا براى توجه و تمايل دلها نسبت به فرزندان و پيروان مكتبش
بزرگترين سرمايه انسان اجتماع است «فَاجْعَلْ أَفْئِدَةً مِنَ النَّاسِ تَهْوِي إِلَيْهِمْ» (3).
4- دعا براى بهرهمند شدن از انواع ثمرات و نعمتهاى مادى
به عنوان مقدمهاى براى شكرگزارى «وَ ارْزُقْهُمْ مِنَ الثَّمَراتِ لَعَلَّهُمْ يَشْكُرُونَ». (4)
5- دعا براى توفيق بر پا داشتن نماز
به عنوان بزرگترين پيوند انسان با خدا، نه تنها براى خودش، بلكه براى فرزندانش «رَبِّ اجْعَلْنِي مُقِيمَ الصَّلاةِ وَ مِنْ ذُرِّيَّتِي» (5).
6- دعا براى پذيرش و استجابت دعاى او
«رَبَّنا وَ تَقَبَّلْ دُعاءِ» (6).
7- دعا براى آمرزش خود، فرزندان و مؤمنين
«رَبَّنَا اغْفِرْ لِي وَلِوَالِدَىَّ وَلِلْمُؤْمِنِينَ يَوْمَ يَقُومُ الْحِسَابُ» (7).
حضرت ابراهيم عليه السلام از خداوند مىخواهد او را مشمول لطف و آمرزش خود قرار دهد و همچنين پدر و مادرش و همه مؤمنان را از اين لطف و مرحمت، در روز رستاخيز بهرهمند سازد.
به اين ترتيب تقاضاهاى حضرت ابراهيم از امنيت شروع و به آمرزش ختم مىشود. مهم اينكه خواستهها را نه تنها براى خود مىطلبد، بلكه براى ديگران نيز همين تقاضا را دارد. (8)
10
أ
از هنگام انجام غسل و نماز مستحبى قبل از احرام و همچنين پوشيدن لباس احرام، دعاهاى مخصوصى در كتب ادعيه و مناسك حج آمده است. زمانى كه زائر در جوار كعبه، برترين و مقدسترين مكان قرار مىگيرد، خود را در جوار رحمت حق احساس مىكند، زيرا در كنار خانه محبوب و معبود، احساس تقرّب و نزديكى را موجب مىگردد. در اين هنگام كه نيازمند است و در قرب بىنياز مطلق قرار گرفته، لازم است، آنچه را نداشته و ندارد درخواست كند و از همه نا امنىها، ايمنى بخواهد و امورى را كه آرزو دارد درخواست نمايد و اينجاست كه آموزگاران الهى به ما آموختهاند كه چه چيزى نداريم و از چه چيزى ترس داريم و به چه چيزى بايد اميد داشته باشيم و چشم بدوزيم. و وصول به كمبودها و ايمنى از ترسها و دستيابى به اميدها و آرزوها جز به رحمت الهى ميسر نخواهد بود. لذا از نكات مهم آموزههاى دين اين است كه، گذشته از آموزش ادب دعا و مناجات، معارف بلند اعتقادى را نيز گوشزد مىكند و نيازهاى واقعى و كمبودهاى درجه اول و اولويتهاى زندگى دنيايى و آخرتى را بيان مىكند. در دعاهاى مربوط به طواف «اعم از دعاى ركن حجرالاسود، دعاى حطيم، دعاى حجر اسماعيل» چندين خواسته را از خداوند مطرح مىكنيم:
الف: سعادت ابدى: «اللَّهُمَّ أَدْخِلْنِي الْجَنَّةَ بِرَحْمَتِك ...» تمام عبادات اسلامى درصدد رساندن انسان به سعادت ابدى است و سعادت بشر رسيدن به قرب حق و بهشت برين است. هر كس به آن راه يافت، به كمال واقعى خود رسيده و لذّت قرب را چشيده است. البته با توجه به موانع و علايقهاى درونى و بيرونى، تهيه اسباب رسيدن به چنان قربى، به آسانى ميسّر نيست.
ب: ايمنى از دوزخ: «وَ اجِرْنى بِرَحْمَتِكَ مِنَ النّار» با توجه به هواهاى نفسانى و وسوسههاى شيطانى و جاذبههاى دنيوى و خواستههاى شهوانى و تصور و تقصير در عبادات و ارتكاب محرمات، مؤاخذه و مجازات بسيار سختى در پيش رو است و علاوه بر جرايم دنيوى جريمه اخروى نيز قطعى
است، مگر آنكه رحمت حق يارى نمايد كه گناهكار از جرايم اخروى، كه دوزخ است نجات يابد.
ج: سلامتى تن و روزى حلال: «وَ عافنى مِنَ السُّقْمِ وَ اوسِعْ عَلَىَّ مِنَ الِرّزْقِ الْحَلال ...» رسيدن به قرب الهى، نيازمند دو وسيله و ابزار مهم است: يكى عبادت و ديگرى خدمت به خلق، اين دو نيز ميسّر نگردد جز در سايه صحت بدن و روزى حلال. اگر نماز و روزه و حج و ... موجب تقرّباند، در انجام آنها صحت بدن شرط لازم است و اگر اطعام و انفاق به فقير و مستمند و خدمترسانى به درماندگان، تقرّب آفرين است، و داشتن مال فراوان شرط تحقق آن است و حاجى براى رسيدن به اين دو، كه توشه راه سلوكاند، از خداوند مدد مىطلبد.
د: ايمنى در دنيا: «وَ ادْرَأْعَنّى شَرَّ فَسَقَةِ الْجِنّ وَ الْانْسِ»، دستيابى به آبادانى دنيوى و كسب امور اخروى در سايه امنيت ميسور مىگردد و آسايش در امنيت است و در ناامنى همه چيز آشفته مىشود، لذا در جامعه شرخيز و آشفته، نه حفظ ايمان ممكن است و نه به كمال معنوى رسيدن ميسور مىگردد. از اين روست كه حاجى براى ايجاد محيط مناسب به دفع شرّ فاسقان، از جنّ و انس و عرب و عجم، دعا مىكند. (1)11
أ
اللّهُمَّ انّى اسَئلُكَ بِحَقّ الْمَشْعَرالْحَرام ...
و نيز مىگويد: اللَّهُمَّ رَبَّ الْمَشْعَرِ الْحَرَامِ فُكَّ رَقَبَتِي مِنَ النَّارِ وَ أَوْسِعْ عَلَيَّ مِنْ رِزْقِكَ الْحَلَال الطَّيِبّ. .. (2)خلاصه در اين موقف بايد حجاج، شب عيد قربان را بيتوته نمايند و از اذان صبح تا طلوع آفتاب «وقوف» نمايند و اين وقوف ركن است و مستحب است كه سنگ ريزههاى جمره را(حدود هفتاد سنگ) از اين موقف جمعآورى نموده، تمام شب را با ذكر و دعا و استغفار به سر آورند.
امام باقر عليه السلام فرموده است:
«إِنَّ الْمُزْدَلِفَةَ أَكْثَرُ بِلَادِ اللَّهِ هَوَامّاً فَإِذَا كَانَتْ لَيْلَةُ التَّرْوِيَةِ نَادَى مُنَادٍ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ يَا مَعْشَرَ الْهَوَامِّ ارْحَلْنَ عَنْ وَفْدِ اللَّهِ قَالَ فَتَخْرُجُ فِي الْجِبَالِ فَتَسَعُهَا حَيْثُ لَا تُرَى فَإِذَا انْصَرَفَ الْحَاجُّ عَادَتْ» (1)
حشرات و جانوران مزدلفه از همه بيابانها و بلاد بيشتر است، لكن چون شب ترويه فرا مىرسد منادى الهى فرياد مىزند: اى گروه حشرات و جانوران! از ميهمانان و زائران خانه خدا دور شويد. آنها پنهان مىشوند، وقتى كه حجاج برگردند آنها هم به جاى خود برمىگردند. (2)
(1)حضرت ابراهيم عليه السلام در خواب ديد بايد فرزندش اسماعيل (2)را قربانى نمايد، خداوند متعال در قرآن مجيددر سوره صافات فرموده است، «وَ فَدَيْناهُ بِذِبْحٍ عَظِيمٍ» (3) به راستى اين همان آزمايش آشكار بود.
لذا موضوع را با اسماعيل در ميان گذاشت و فرمود: اى پسركم من در خواب ديدم كه تو را ذبح مىكنم، بنگر رأى تو چيست؟ گفت: پدر! آنچه را فرمانت دادهاند عمل كن كه اگر خدا خواهد مرا از صابرين خواهى يافت، و چون تسليم شدند و او را به پيشانى در انداخت، وى را ندا داديم كه «قَدْ صَدَّقْتَ الرُّؤْيا إِنَّا كَذلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ» (4)
، اى ابراهيم! رؤياى خويش را حقيقت بخشيدى و ما نيكوكاران را چنين پاداش دهيم، كه اين امتحانى آشكار بود و او را در ازاى ذبيحه اى بزرگ باز رهانيديم.
«ذبح عظيم» از منظر مفسرين
مفسران شيعه و اهل سنت در اينجا گفتهاند: مراد از ذبح عظيم «قوچ» است و به گفته مرحوم علامه طباطبايى چون اين ذبح به امر الهى است و به خداوند نسبت داده مى شود، لذا عظيم ناميده شده و گرنه خود ذبح فى نفسه عظيم نبوده است.
بعضى از مفسران شيعه از جمله ملا محسن فيض كاشانى در تفسير صافى، سيدهاشم بحرانى در تفسير برهان، حويزى در تفسير نورالثقلين و مرحوم مجلسى در بحارالانوار (5)، طبق حديثى كه در عيون اخبار الرضا از امام رضا عليه السلام روايت شده است، نقل كردهاند كه در اينجا مراد از «ذبح عظيم»
قربانى عظيمى بود كه جانشين ذبح اسماعيل قرار گرفت (1).
ترجمه حديث از اين قرار است: «عبدالواحد بن محمد بن عبدوس نيشابورى» نقل كرد كه: اين حديث را از «محمدبن على بن قتيبه نيشابورى» شنيدم كه او نيز از «فضل بن شاذان» شنيده بود كه گفت: شنيدم از حضرت رضا عليه السلام كه مى فرمود: چون خداوند به حضرت ابراهيم عليه السلام دستور داد كه به جاى ذبح اسماعيل عليه السلام قوچى كه فرستاده بود ذبح كند، ابراهيم عليه السلام در دل آرزو كرد: اى كاش فرزندش اسماعيل را به دست خود قربانى كرده بود و امر به ذبح قوچ به او نشده بود، تا دلش همچون دل پدرى كه فرزندش را ذبح كرده به درد آيد و سزاوار والاترين درجات اهل ثواب كه در مصائب صبر مىكنند بگردد.
خداوند عزوجل به او وحى كرد كه اى ابراهيم! محبوبترين خلق من نزد تو كيست؟ گفت: يا رب! هيچ آفريدهاى از آفريدگانت براى من محبوبتر از حبيبت محمد صلى الله عليه و آله نيست. خداوند وحى كرد: يا ابراهيم! آيا او عزيزتر است يا خودت؟ پاسخ داد: او عزيزتر است. خداوند پرسيد: فرزند او براى تو عزيز است يا فرزند خودت؟ پاسخ داد: فرزند او. فرمود: قربانى شدن فرزند او به ظلم و ناحق به دست دشمنانش بيشتر دل تو را به درد مىآورد، يا كشته شدن فرزندت به دست خودت در راه طاعت من؟
پاسخ داد: قربانى شدن او به دست دشمنانش برايم دل آزارتر است. خداوند فرمود: اى ابراهيم گروهى كه گمان مىكنند از امت محمد هستند، فرزندش حسين را، بعد از او از سر ظلم و عدوان مىكشند همچنان كه گوسفندى را بكشند، و با اين كار مستوجب غضب من مىشوند. ابراهيم از اين سخن بى تاب شد و دلش به درد آمد و اشك بر ديدگان آورد. خداوند بار ديگر به اووحى كرد كه اى ابراهيم! جزع تو را بر فرزندت اگر او را كشته بودى با جزعت بر حسين و قتل او فديه و معاوضه مىكنم و براى تو رفيع ترين درجاتى كه ثواب صبر بر مصائب است قرار مىدهم. (2)و اين همان است كه فرمود:
«وَفَدَيْنَاهُ بِذِبْحٍ عَظِيمٍ» (3).
شايان ذكر است كه در پانوشت نسخه جديد كتاب عيون اخبار الرضا عليه السلام آمده است:
«وَرَدَ فِى الْحَديثِ انَّ الذّبحَ العَظيمَ الَّذى جُعِلَ فِداءً لِاسماعيل هُوَ الْحُسَيْنُ عليه السلام فَاعتَرَفُوا بانَ
الْحُسَينَ عليه السلام اشْرَف وَ افضَل مِن اسْماعيل فَكَيفَ يَكونُ فِداءً لهَ وَ أَجابُوا: بِأَنَّ النبىَّ صلى الله عليه و آله وَاهلَ بَيِتهِ صَلوَاتُ اللَّهِ عَلَيِهم مِن اولادِ اسماعيل فَيَكوُنُ الحُسَينُ عليه السلام فِداءً للْجَميعِ وَ هُم اشرَفُ مِنه». (1)ضمناً در پايان حديث آمده است:
«وَلاحَولَ وَلاقُوَّةَ الّابِااللَّهِ الْعَلّىِ الْعَظيم».
2
أ
در اينكه كدام يك از فرزندان ابراهيم(اسماعيل يا اسحاق) به قربانگاه برده شده و لقب «ذبيحاللَّه» يافت، در ميان مفسران اختلاف نظر است، گروهى اسحاق را ذبيح مىدانند، و جمعى اسماعيل را، نظر اول را بسيارى از مفسران اهل سنت و نظر دوم را مفسران شيعه برگزيدهاند.
آنچه با ظواهر آيات مختلف قرآن هماهنگ است اين است كه ذبيح «اسماعيل» بوده است، زيرا:
اولًا در يك جا مىخوانيم و «بَشَّرْناهُ بِإِسْحاقَ نَبِيّاً مِنَ الصَّالِحِينَ» (2)
. ما او را بشارت به اسحاق داديم كه پيامبرى بود از صالحان. اين تعبير به خوبى نشان مىدهد كه خداوند بشارت به تولد اسحاق را بعد از اين ماجرا و به خاطر فداكارىهاى ابراهيم به او داد. بنابراين ماجراى ذبح مربوط به او نبود.
بعلاوه هنگامى كه خداوند نبوت كسى را بشارت مىدهد، مفهومش اين است كه زنده مىماند و اين با مسأله ذبح در كودكى سازگار نيست.
ثانياً در سوره هود مىخوانيم «فَبَشَّرْناها بِإِسْحاقَ وَ مِنْ وَراءِ إِسْحاقَ يَعْقُوبَ» (3)
ما او را به تولد اسحاق بشارت داديم و نيز به تولد يعقوب بعد از اسحاق، اين آيه نشان مىدهد كه ابراهيم مطمئن بود اسحاق مىماند و فرزندى همچون يعقوب از او بوجود مىآيد، بنابراين نوبتى براى ذبح نخواهد ماند، كسانى كه ذبيح را اسحاق مىدانند در واقع اين حقيقت را ناديده گرفتهاند.
ثالثا در آيات بسيار و منابع اسلامى بيشمارى آمده كه نشان مىدهد ذبيح، اسماعيل بوده است به عنوان نمونه در حديث معتبرى از پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله مىخوانيم:
«أَنا بنُ الذَّبيحَين (1)
؛ من فرزند دو ذبيحم»
منظور از دو ذبيح يكى پدرش «عبداللَّه» است كه عبدالمطلب، جد پيامبر صلى الله عليه و آله نذر كرده بود او را براى خدا قربانى كند. سپس يكصد شتر به فرمان خدا فداء او قرار داد و داستانش مشهور است و ديگر «اسماعيل» بود، زيرا مسلّم است كه پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله از فرزندان اسماعيل است، نه اسحاق.
در دعايى كه على عليه السلام از پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله نقل كرده مىخوانيم:
«يا مَنْ فَدا اسماعيلَ مِنَ الذِّبحِ» (2)
اى كسى كه فدايى براى ذبح اسماعيل قرار دادى.
به هر حال آنچه براى ما از همه محكمتر است ظواهر آيات قرآن است كه به خوبى نشان مىدهد كه ذبيح، اسماعيل بوده است، گرچه براى ما تفاوتى نمىكند كه ذبيح، اسماعيل باشد يا اسحاق، هر دو فرزند ابراهيم و پيامبر بزرگ خدا بودند، هدف روشن شدن اين ماجراى تاريخى است. (3)
شايد اين سؤال براى بسيارى پيش آمده، كه چرا ما به سوى كعبه نماز مىگزاريم، مگر خداوند مكان خاصى دارد، كه آن مكان كعبه باشد؟ مگر خداوند در قرآن نمىفرمايد: «أَيْنَما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللَّهِ» (1)
به هر سمتى كه رو كنيد، خدا آنجا هست، پس چرا ما فقط به سمت كعبه نماز مىخوانيم؟
آيتاللَّه جعفر سبحانى در پاسخ اين سئوال مىفرمايد:
بر خلاف آنچه «ابن ابى العوجاى مادى» هم عصر امام جعفر صادق عليه السلام مىانديشيد؛ هدف از توجه به كعبه در حال نماز، پرستش كعبه و يا سنگ و گل نيست. همه نمازگزاران خدا را مىپرستند و همگى با وجود توجه به كعبه، به نام خداوند يكتا مىگويند:
«إِيَّاكَ نَعْبُدُ وَ إِيَّاكَ نَسْتَعِينُ» (2).
علّت اين كه در نماز به كعبه توجه پيدا مىكنيم، اين است كه كعبه خانه توحيد است، به دست پيامبران بزرگ الهى براى اهل توحيد ساخته شده است، هيچ معبدى از نظر سابقه به پاى آن نمىرسد، چنانچه قرآن مىفرمايد:
«إِنَّ أَوَّلَ بَيْتٍ وُضِعَ لِلنَّاسِ لَلَّذِي بِبَكَّةَ مُبارَكاً وَ هُدىً لِلْعالَمِينَ» (3).
نخستين خانهاى كه براى مردم(و نيايش خداوند) قرار داده شده، در سرزمين مكه است كه پربركت و مايه هدايت جهانيان است.
آيين مقدس اسلام براى ايجاد وحدت ميان نمازگزاران و هماهنگ ساختن صفوف نيايشگران واجب كرده است كه همگى نماز را به يك زبان بخوانند، و همگى در حالت نماز به قديمىترين معبد
متوجه شوند، تا از اين طريق وحدت آنان را در حال عبادت و پرستش نيز حفظ كرده باشد، يعنى در يك زمان ميليونها انسان يك سخن بگويند و به يك نقطه متوجه گردند، و وحدت و يگانگى و همبستگى خود را آشكار سازند. بنابراين توجه به اين معبد براى پرستش معبد نيست، بلكه رمز وحدت و مايه يگانگى در حال پرستش است. (1)كعبه، محور هدايت جهانيان
قرآن كريم، همانطور كه كعبه را اولين و با سابقهترين خانه عبوديت و پرستش مىداند، آن را براى همه جهانيان، محور بندگى نيز مىشناسد.
بهترين گواه و شاهد بر اين حقيقت آيات 96 آل عمران و 26 و 77 حج و 125 سوره بقره است.
افزون بر آن، خداوند كعبه را از حرمت خاصى برخوردار ساخت و عامل قيام همگانى و مردمى قرار داد. (2)«جَعَلَ اللَّهُ الْكَعْبَةَ الْبَيْتَ الْحَرامَ قِياماً لِلنَّاسِ» (3)
خلاصه كعبه محور و حرمت همه انسانها است و لذا كعبه از هر جهت نقش محورى دارد.
2
أ
از جمله امورى كه فقهاى عالى مقام به استناد آيات و روايات آن را ازمحرمات احرام شمردهاند «رفث» است (4). خداوند در قرآن مجيد مىفرمايد:
«فَمَنْ فَرَضَ فِيهِنَّ الْحَجَّ فَلا رَفَثَ وَ لا فُسُوقَ وَ لا جِدالَ فِي الْحَجِّ» (5)
كسانى كه(با بستن احرام و شروع مناسك) حج را برخود فرض كردهاند، بايد بدانند در حج،
آميزش جنسى با زنان و گناه و جدال نيست.
معناى لغوى رفث
«رفث» كه در كتاب «شفاء الغرام» آمده است:
«الرَّفثُ الِجماعُ وَ قيلَ اسمٌ لِكُلّ لَهِوِ وَ غناوَ زُورٍ وَ فُجُورٍ بِغَيرِ حَقٍّ؛ معناى رفث، جماع است و گفته شده؛ نام هر سرگرمى و غنا و دروغ و گناه است.»
روايتى را مرحوم كلينى از امام صادق عليه السلام نقل مىكند كه «وَالرَّفثُ الِجماع (1)
» و معناى رفث، جماع است.
مرحوم علامه طباطبايى در معناى رفث مىفرمايد:
«مُطلَقُ التَّصريحِ بِما يُكَنّى عَنُه (2)
؛ هر عملى كه در عرف تصريح به آن نمىكنند، بلكه هر وقت بخواهند نام آن را ببرند، به كنايه مىبرند، «مانند عمل زناشويى» (3).
تفسير آيه
مفسرين غالباً در زمينه آيه شريفه معتقدند ... «فَمَنْ فَرَضَ فِيهِنَّ الْحَجَّ فَلَا رَفَثَ وَلَا فُسُوقَ وَلَا جِدَالَ فِي الْحَجِّ» اين سه در بردارنده جميع محرمات احرام است.
فخر رازى در توضيح اين سخن مىگويد: حكمت اينكه خداوند اين الفاظ سه گانه را بدون كم و زياد ذكر كرده، اين است كه در علوم عقلى ثابت شده كه در انسان قواى چهارگانه وجود دارد:
1- قوه شهوانيه بهيميه
2- قوه غضبيه سبعيه
3- قوه وهميه شيطانيه
4- قوه عقليه ملكيه
و غرض از همه عبارات غلبه بر سه قوه نخست است، پس قول خداوند(فلا رفث) اشاره بر غلبه بر قوه شهوانيه است(ولا فسوق) اشاره بر غلبه بر قوه غضبيه كه موجب تمرد و خشم مىشود(ولاجدال) اشاره به قوه وهميه است كه انسان را وادار به جدال در ذات خداوند، صفات، افعال، احكام و اسماء او مىكند و اين قوه محرك انسان براى درگيرى و مخاصمه با مردم در هر چيزى است، حال كه منشأ آن در اين سه امر محصور گرديد، لذا فرمود: «لا رَفَثَ وَ لا فُسُوقَ وَ لا جِدالَ فِي الْحَجِّ»، يعنى هر كس معرفت و محبت خدا را دارد بايد كه اين امور در او نباشد و مقصد نهايى اين آيات اسرار گرانبهايى است كه عاقل نبايد از آنها غافل باشد. (1)3
أ
اين ركن، در زاويه جنوبى خانه كعبه و قبل از ركن حجرالاسود مىباشد. از اين جهت به آن يمانى مىگويند كه به سمت يمن است. (2)روايات در فضيلت و شرافت اين ركن بسيار است، در روايات زيادى
آمده است كه طواف كننده در حال طواف هرگاه به ركن يمانى رسيد، خود را به آن چسبانيده و از تضرع، دست ماليدن و بوسيدن و چسبانيدن شكم و به آغوش كشيدن آن غفلت نورزد (1).
امام ششم عليه السلام فرمود با پدرم مشغول طواف بودم، هرگاه به حجرالاسود مىرسيد، آن را مسح مىكرد و مىبوسيد و هر گاه به ركن يمانى مىرسيد آن را در آغوش كشيده، به آن مىچسبيد. گفتم فداى تو گردم مىبينم كه حجرالاسود را با دست مسح مىكنى، اما ركن يمانى را در آغوش مىكشى، چرا؟ فرمود كه رسول خدا صلى الله عليه و آله فرموده است: نرسيدم به ركن يمانى، مگر آنكه ديدم جبرائيل قبل من آن را در آغوش كشيده است! (2)امام پنجم عليه السلام فرمود كه رسول خدا صلى الله عليه و آله مسح نمىكرد با دست خود مگر ركن حجرالاسود و ركن يمانى را، سپس آن دو را مىبوسيد و صورتش را بر آن مىنهاد (3)، و نيز آن حضرت مىفرمايد: ركن يمانى درى است از درهاى بهشت، از آن وقتى كه خدا آن را باز كرده، نبسته است. (4)ابومريم نقل كرده است كه همراه امام باقر عليه السلام طواف مىكردم در هر دورى كه مىزد (5)ركن يمانى را استلام مىكرد و مىفرمود:
«اللَّهُمَّ تُب عَلَىَّ حَتّى أَتُوبَ وَ اعْصِمَنى حَتّى لا أَعُود»
در روايت ديگر فرمود: آن در براى شيعه آل محمّد صلى الله عليه و آله باز است، و بر غير شيعه بسته خواهد بود، هيچ مؤمنى نزد ركن يمانى دعا نمىكند، مگر اينكه دعاى او بالا مىرود و ميان او و خدا حائلى نباشد (6). در روايت است كه خداوند متعال را نزد ركن يمانى فرشتهاى است كه كار او آمين گفتن به دعاى مؤمنين است، پس بايد متوجه باشيد كه در آنجا چه دعايى مىنماييد. (7)
اولين مرتبه هاجر نام زمزم را براى اين آب گذاشت. آنگاه كه حضرت ابراهيم عليه السلام به فرمان الهى، همسر خود هاجر و تنها كودك نوزادش، اسماعيل شيرخوار را با راهنمايى جبرئيل به وادى خشك وسوزان مكه آورد، محل كعبه به صورت تپهاى كوچك وتلى ازخاك سرخ و مملو از كلوخ بود. وقتى كنار اين تپه رسيدند، ابراهيم از جبرئيل پرسيد: آيا به اينجا مأموريت يافتهايم؟ جبرئيل پاسخ داد: آرى.
در آن روز ابراهيم غير از مقدارى آب وغذا ديگر زاد وتوشهاى همراه نداشت. زن و فرزند دلبند خود را با همان مختصر آب و غذا در آنجا گذاشت. همين كه خواست برگردد اشكهاى هاجر جارى شد، و با ديده گريان گفت: اى ابراهيم! به كجا مىروى و ما را به كه مىسپارى؟ چگونه يك زن بىنوا و يك كودك را در بيابان كه حتى آب هم ندارد تنها مىگذارى و مىروى؟ ابراهيم گفت: اين دستور خداست (1)، و تو تنها نيستى، خدا را دارى من شما را به خدا مىسپارم كه بهترين يار و ياور شما خواهد بود، اين بگفت و خود نيز با ديدگانى پر از اشك و دعاى خير براى آنان از مكه خارج شد. قرآن از قول حضرت ابراهيم نقل مىكند:
«رَبَّنا إِنِّي أَسْكَنْتُ مِنْ ذُرِّيَّتِي بِوادٍ غَيْرِ ذِي زَرْعٍ عِنْدَ بَيْتِكَ الْمُحَرَّمِ رَبَّنا لِيُقِيمُوا الصَّلاةَ فَاجْعَلْ أَفْئِدَةً مِنَ النَّاسِ تَهْوِي إِلَيْهِمْ وَ ارْزُقْهُمْ مِنَ الثَّمَراتِ لَعَلَّهُمْ يَشْكُرُونَ» (2)
پروردگارا! من بعضى از فرزندانم را در سرزمين بى آب و علفى، در كنار خانهاى كه حرم توست، ساكن ساختم تا نماز را بر پا دارند؛ تو دلهاى گروهى از مردم را متوجه آنها ساز؛ و از ثمرات به آنها روزى ده، شايد آنان شكر تو را به جاى آوردند.
ديرى نگذشت كه آب همراه هاجرتمام شد، شير درپستانش خشكيد. تشنگى و عطش شديدى
جان اين كودك معصوم را تهديد مىكرد. هاجر در پى آب فاصله ميان دو كوه صفا و مروه را دوان دوان مىپيمود، تا شايد آبى بدست آورد و كودك دلبندش را از مرگ حتمى نجات بخشد، پس از هفت بار كه سراسيمه راه ميان دو كوه صفاو مروه را پيمود، مأيوسانه نزد كودك شيرخوارش برگشت و برخلاف انتظارش مشاهده كرد كه به لطف خداوند چشمه آبى در زير پاى اسماعيل عزيزش ظاهر شده و مىجوشد. (1)در حال حاضر آب زمزم در اكثر جاهاى مسجدالحرام لوله كشى شده و در دسترس زائران قرار دارد علاوه بر آن، روزانه چهار تن آب زمزم به مدينه منوره براى مسجد پيغمبر صلى الله عليه و آله انتقال داده مىشود. (2)زمزم در روايات
در حديث شريف است وقتى از آب زمزم نوشيديد بگوييد:
«اللَّهُمَّ اجْعَلْهُ عِلْماً نَافِعاً وَ رِزْقاً وَاسِعاً وَ شِفَاءً مِنْ كُلِّ دَاءٍ وَ سُقْم» (3).
1- امام باقر عليه السلام مىفرمايد: «كَانَ النَّبِيُّ صلى الله عليه و آله يَسْتَهْدِي مِنْ مَاءِ زَمْزَمَ وَ هُوَ بِالْمَدِينَة (4)
؛ پيامبر صلى الله عليه و آله كه در مدينه ساكن بودند، درخواست مىفرمودند كه از آب زمزم براى ايشان، هديه بياورند.»
2- امام على عليه السلام مىفرمايد: «ماء زمزم خير ماء على وجه الارض (5)آب زمزم، بهترين آب روى زمين است.»
3- پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله مىفرمايد: «ماء زمزم دواء لما شرب له (6)
؛ آب زمزم، شفاى دردها است.»
در حديث شريف است كه امام صادق عليه السلام مىفرمايد:
پس از فراغت از طواف و نماز طواف به سوى زمزم آمده و از آن بنوشيد. وقتى از آب زمزم نوشيديد، بگوييد:
«اللّهُمَّ اجْعَلْهُ عِلْماً نافِعاً وَ رِزْقاً واسِعاً وَ شِفاءً مِنْ كُلّ داءٍ وَ سُقْمٍ؛ پروردگارا! اين آب را دانشى سودمند و رزق و روزى فراخ و شفاى از هر درد و بيمارى برايم قرار ده.
1) كافى، ج 4، ص 202، بحار، ج 12، ص 106 و ج 99، ص 37، مستدرك ج 9، ص 347.
2) سرزمين وحى، مرتضى فهيم كرمانى، ص 133.
3) وسايل الشيعه، ج 9، ص 351.
4) تهذيب، ج 5، ص 471، الحج و العمرة، ص 118، من لايحضره الفقيه، ج 2، ص 208، شفاء الغرام، باخبار البلد الحرام، ج 1، ص 489، شفاء الغرام بأخبار البلد الحرام، ج 1، ص 479.
5) همان، ص 117، تهذيب، ج 5، ص 471 و الحج و العمرة، ص 118.
6) همان.
2
أ
ديدار، حضور بر تربت شهيد، يا امام و امامزاده، ديدار از حرمهاى مطهر و بقاع متبرّكه، زيارت پيامبر صلى الله عليه و آله و ائمه عليهم السلام هم در حياتشان ارزشمند و تأثيرگذار است، هم پس از رحلت يا شهادتشان سازنده والهامبخش است و تأكيد زيارت، نسبت به حضرت رسول صلى الله عليه و آله، حضرت زهرا عليها السلام، امامان معصوم، شهداى آل محمّد، علما و صلحاست.
امام صادق عليه السلام فرمود:
«مَن زارَنا فى مَماتِنا فَكَأَنَّما زارَنا فى حَياتِنا» (1)
هر كس ما را پس از مرگمان زيارت كند، گويا در حال حيات، زيارتمان كرده است.
زيارت ائمه، نشانه احترام به مقامشان، پيروى از راهشان، تبعيت از مواضعشان، استمرار خطشان، تجديد عهد با امامتشان، وفادارى به ولايتشان و زنده نگاه داشتن نام، ياد و خاطره و فرهنگ و تعاليم آنان است.
حضرت رضا عليه السلام فرمود:
«انَّ لِكُلِّ امامٍ عَهداً فى عُنُقِ أَوليائِهِ و شيعَتِهِ وَ انَّ مِنْ تَمامِ الوَفاء بِالعَهدِ وَ حُسنِ الأداءِ زِيارَةُ قُبورِهم» (2).
براى هر امامى در گردن و بر عهده هوادارن و پيروانش عهد و پيمانى است و از جمله نشانههاى وفاى كامل به اين پيمان، زيارت قبور امامان است (3).
نقش تربيتى زيارت
اينگونه زيارتها، علاوه بر آنكه براى خود زائر، اثر تربيتى و تزكيه روح دارد و دليل حقشناسى او
نسبت به اولياى خدا و پيشوايان دين است، در زمينه احياى امر امامان و ترويج مكتب انسانى و تربيتى آن اسوهها در جوامع بشرى و توجه دادن به خط صحيح رهبرى و ولايت در جامعه مؤثر است به ويژه وقتى حكام مستبد و منحرف، با برنامهاى دقيق در جهت محو آثار ائمه مىكوشيدند، زيارت به عنوان يك عمل مثبت و انقلابى محسوب مىشد و نوعى مبارزه با دستگاههاى ستمگر بوده است. در احاديث متعدد تأكيد شده كه زيارت ائمه در غربتشان و همراه با خوف و خطر، پاداش بيشترى دارد و اگر راه زائر دور باشد و زيارت پياده و همراه با مشقّت باشد أجر و ثواب بيشترى دارد (1).
زيارت، احساس قرب و تجديد عهداست
طبق تجربه ثابت است كه انسان در زيارت بزرگان احساس نزديكى و قرب به آنان مىكند و با ايشان تجديد عهد و ميثاق مىنمايد. سزاوار آن است كه اين احساس قرب و نزديكى را با پيامبر و امامان عليهم السلام داشته باشد، چرا كه حيات آنان با مرگشان تفاوتى ندارد و آنان داراى مقام والاى شهادتند و شهيد زنده و جاودانه است. قرآن مجيد مىفرمايد:
«وَ لا تَقُولُوا لِمَنْ يُقْتَلُ فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَمْواتٌ بَلْ أَحْياءٌ وَ لكِنْ لا تَشْعُرُونَ» (2)
؛ «به كسانى كه در راه خدا كشته مىشوند مرده نگوييد، بلكه آنان زندهاند ولى شما نمىفهميد».
همانگونه كه هنگام حضور در مقابل زندگان به آنان سلام مىدهيم و عرض ارادت مىكنيم، وقتى در مشاهد آنان حاضر مىشويم قبل از ورود به مضجع شريفشان عرض مىكنيم:
«اللَّهُمَّ إِنِّي أَعْتَقِدُ حُرْمَةَ نَبِيِّكَ فِي غَيْبَتِهِ كَمَا أَعْتَقِدُهَا فِي حَضْرَتِهِ وَ أَعْلَمُ أَنَّ رُسُلَكَ وَ خُلَفَاءَك عليهم السلام أَحْيَاءٌ عِنْدَكَ يُرْزَقُونَ يَرَوْنَ مَقَامِي وَ يَسْمَعُونَ كَلَامِي وَ يَرُدُّونَ سَلَامِي وَ أَنَّكَ حَجَبْتَ عَنْ سَمْعِي كَلَامَهُمْ وَ فَتَحْتَ بَابَ فَهْمِي بِلَذِيذِ مُنَاجَاتِهِمْ» (3)
سخن از غيبت و حضور معصوم است، نه موت و حيات آنها، اينان احياء و زنده هستند.
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله فرمودند:
«مَنْ زَارَ قَبْرِي حَلَّتْ لَهُ شَفَاعَتِي وَ مَنْ زَارَنِي مَيِّتاً فَكَأَنَّمَا زَارَنِي حَيّاً (4)
؛ هر كس قبر مرا زيارت كند، شفاعت من به او رسد و هر كس، مرا پس از مرگم زيارت كند، گويى مرا در زمان حياتم
زيارت كرده است.»
در بيانى ديگر فرمودند:
«مَنْ زَارَ قَبْرِي بَعْدَ مَوْتِي كَانَ كَمَنْ هَاجَرَ إِلَيَّ فِي حَيَاتِي فَإِنْ لَمْ تَسْتَطِيعُوا فَابْعَثُوا إِلَيَّ بِالسَّلَامِ فَإِنَّهُ يَبْلُغُنِي (1)
؛ هر كس قبر مرا پس از مرگم زيارت كند، همچون كسى است كه در زمان حياتم به سوى من مهاجرت كرده، پس اگر نتوانستيد، بر من سلام بفرستيد كه به من خواهد رسيد.
وسيله الى اللَّه
قرآن مجيد مىفرمايد: «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَ ابْتَغُوا إِلَيْهِ الْوَسِيلَةَ» (2)
مرحوم علامه طباطبايى قدس سره در تفسير الميزان آورده كه برخى از روايات اهل بيت، واژه «وسيله» در آيه كريمه فوق را به امام معصوم عليه السلام تفسير كردهاند، و فرمودهاند: آن وسيله اى كه در قرآن فرموده است طلب كنيد، ما هستيم.
مرحوم شيخ صدوق در فقيه وعيون روايت كرده از موسى بن عبداللَّه نخعى كه گفت: خدمت حضرت امام على نقى عليه السلام عرض كردم كه يابن رسولاللَّه! مرا تعليم فرما زيارتى با بلاغت كامل كه هرگاه خواستم زيارت كنم يكى از شما را، آن را بخوانم. فرمود كه چون به درگاه رسيدى، بايست و شهادتين را بگو: «أَشْهَدُ أَنْ لا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَحْدَهُ لا شَرِيكَ لَهُ وَ أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً صلى الله عليه و آله عَبْدُهُ وَ رَسُولُه» (3)
و با حال غسل باشى و چون داخل حرم شوى و قبر را ببينى، بايست و 30 مرتبه بگو «اللَّه اكبر» پس با آرامش دل، به آرامى اندكى راه برو و گامها را نزديك يكديگر گذار، سپس بايست و سى مرتبه بگو «اللَّه اكبر»، پس نزديك قبر مطهر برو و چهل مرتبه بگو «اللَّه اكبر»، تا صد تكبير تمام شود.
مرحوم مجلسى اول فرمودهاند: وجه تكبير اين است كه اكثر طبايع مايلند به غُلوّ، مبادا از عبارات امثال اين زيارت به غلو افتند و يا از بزرگى حق سبحانه و تعالى غافل شوند. پس بگو:
السَّلامُ عَلَيْكُمْ يَا أَهْلَ بَيْتِ النُّبُوَّةِ، وَمَوْضِعَ الرِّسالَةِ، وَمُخْتَلَفَ الْمَلائِكَةِ، وَمَهْبِطَ الْوَحْيِ، وَمَعْدِنَ الرَّحْمَةِ، وَخُزَّانَ الْعِلْمِ، وَمُنْتَهَى الْحِلْمِ، وَأُصُولَ الْكَرَمِ، وَقادَةَ الْأُمَمِ، وَأَوْ لِياءَ النِّعَمِ، وَعَناصِرَ الْأَ بْرارِ وَدَعائِمَ الْأَخْيارِ (4)
تا آنجا مىرسد كه چند ويژگى را براى ائمه بيان مىكند:
1-/ انْتُمُ الصِّراط الْاقْوَم؛ شما راست ترين راهها هستيد.
2-/ وَالسَّبيلُ الْاعْظَم؛ شما بزرگترين شاهراهها هستيد.
3-/ وَشُهَداءُ دارِ الْفَناء؛ شما گواهان اين دنيا هستيد.
4-/ وَشُفَعاءُ دارِ الْبَقاء (1)
؛ و شما شفيعان آن جهانيد.
آداب ورود به حرم
انسان براى ملاقات با هر صاحب نام و عنوانى و يا ديدار با يك شخصيت علمى، مذهبى و سياسى به مقتضاى شخصيت فرد ملاقات شونده، خود را مىآرايد و آماده مىكند، آرى در شرايطى كه به خانه خدا وارد مىشويم، شايسته است براى ورود آدابى را رعايت نماييم. ابان بن تغلب از قول امام صادق عليه السلام برخى از اين آداب را به ما آموزش مىدهد:
كنتُ مَعَ ابى عَبداللَّه عليه السلام مُزاملةً فيما بَين مَكَّةَ وَالمَدينَة، فلما انتَهى الى الحَرَمِ نَزَلَ وَ اغْتَسَلَ وَاخَذَ نَعلَيه بِيَديِه، ثُمَّ دَخَلَ الحَرَمَ حافياً، فَصَنَعْتُ مِثلَ ما صَنَعَ، فَقالَ يا ابان مَنْ صَنَعَ مِثلَ ما رَأَيتَنى صَنَعتُ تَواضُعاً للَّهمَحَى اللَّهُ عَنه مأَةَ الفٍ سَيِّئَة وَكَتَبَ لَهُ مِاةَ الفٍ حَسَنَة، وَ بَنى اللَّهُ لَه مِأةَ ألفٍ دَرَجَة وَ قَضى له مِأَةَ أَلفٍ حاجَةً. (2)
با امام جعفر صادق عليه السلام بين مكه و مدينه همراه بودم، پس چون آن حضرت به حرم رسيد، از مركب پياده شد و غسل كرد و دو كفش خود را به دست گرفت و با پاى برهنه به حرم آمد و من هر چه او انجام داد انجام دادم، پس حضرت فرمود: اى ابان هر كه براى تواضع در برابر خدا اين گونه عمل كند كه من عمل كردم، خداوند صد هزار گناه را از او محو كند، و صد هزار نيكى براى او بنگارد و صد هزار درجه به او بدهد، و صد هزار نيازش را برآورد.
در اين بخش شايسته است به برخى از مستحبات «براساس آن چه در مناسك نيز آمده است» اشاره گردد.
مستحبات دخول به حرم
1- غسل كردن براى دخول به حرم.
2- پياده شدن از وسيله نقليه، به خاطر تواضع و فروتنى.
3- وقت دخول حرم، اين دعا را بخواند:
اللَّهُمَّ إِنَّكَ قُلْتَ فِي كِتَابِكَ الْمُنْزَلِ وَ قَوْلُكَ الْحَقُّ «وَ أَذِّنْ فِي النَّاسِ بِالْحَجِّ يَأْتُوكَ رِجالًا وَ عَلى كُلِّ ضامِرٍ يَأْتِينَ مِنْ كُلِّ فَجٍّ عَمِيقٍ» (1)اللَّهُمَّ وَ إِنِّي أَرْجُو أَنْ أَكُونَ مِمَّنْ أَجَابَ دَعْوَتَكَ وَ قَدْ جِئْتُ مِنْ شُقَّةٍ بَعِيدَةٍ وَ مِنْ فَجٍّ عَمِيقٍ سَامِعاً لِنِدَائِكَ وَ مُسْتَجِيباً لَكَ مُطِيعاً لِأَمْرِكَ وَ كُلُّ ذَلِكَ بِفَضْلِكَ عَلَيَّ وَ إِحْسَانِكَ إِلَيَّ فَلَكَ الْحَمْدُ عَلَى مَا وَفَّقْتَنِي لَهُ أَبْتَغِي بِذَلِكَ الزُّلْفَةَ عِنْدَكَ وَ الْقُرْبَةَ إِلَيْكَ وَ الْمَنْزِلَةَ لَدَيْكَ وَ الْمَغْفِرَةَ لِذُنُوبِي وَ التَّوْبَةَ عَلَيَّ مِنْهَا بِمَنِّكَ اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ حَرِّمْ بَدَنِي عَلَى النَّارِ وَ آمِنِّي مِنْ عَذَابِكَ وَ عِقَابِكَ بِرَحْمَتِكَ يَا أَرْحَمَ الرَّاحِمِينَ. (2)3
أ
زيارت اهل قبور و اهتمام ورزيدن به امور اموات، از امورى است كه در طول تاريخ مورد اهتمام بشر بوده است. زيارت قبور مختص جامعه دينى و مسلمانان نيست، بلكه از امورى است كه جوامع مختلف، با آداب و رسوم و عقائد متفاوت، بدان اهتمام مىورزند. اسلام، مسلمانان را به اهميت زيارت قبور توجه داده و در موارد بسيارى مردم را به آن دعوت نموده است. اين مسأله به خاطر تحقق يافتن يك سلسله اهداف تربيتى است كه فايده آن متوجه فرد و جامعه انسانى مىشود و ما به اختصار برخى از اين فوائد را بيان مىكنيم:
1- عبرت گرفتن
زيارت قبور، وسيلهاى براى موعظه و پندپذيرى است. اگر زيارت كننده درك كند كه عمرش هر
قدر طولانى باشد، بازگشت او به سوى قبر و قيامت است، اين احساس به خودى خود مانع باقى ماندن او در پستى و فرومايگى است. و لذا در روايتى از رسول خدا صلى الله عليه و آله چنين آمده است:
«نهى كردم شما را از زيارت قبور، اما به زيارت قبور برويد؛ به راستى كه در آن عبرت است» (1).
زيارت قبور و عبرت گرفتن از آن را، تنها به زيارت قبور اولياى الهى و بندگان صالح اختصاص نمىدهد، بلكه همانطور كه قرآن كريم ما را راهنمايى نموده به منظور عبرت گرفتن، حتى به ديدار قبور ستمگران و طاغوتها بايد رفت، چرا كه در ديدار قبور آنها نهايت عبرت و پندپذيرى وجود دارد.
خداوند متعال در مورد فرعون مىفرمايد:
«پس امروز پيكرت را نجات مىدهيم، تا براى آيندگان عبرتى باشى، و به راستى كه بسيارى از مردم از نشانههاى ما غافلند.» (2)خداوند خواست پيكر فرعون طغيانگر را خاموش و بىحركت سازد. بعد از آنكه انواع توانائىها را پيدا كرد و قبيلهاش فكر مىكردند كه او نمىميرد. بنابراين آيه شريفه، بنىاسرائيل و امتهاى بعد از آن را به بازديد قبر فرعون دعوت مىكند تا سرانجام فرعون را مشاهده كنند و متوجه شوند كه امثال فرعون هم به همان سرانجام باز مىگردند.
2- يادآورى آخرت و ترك دنيا
زيارت قبور موجب عميقتر شدن اعتقاد به روز قيامت كه اصلى از اصول دين است مىگردد، وقتى انسان ايمان بياورد كه بعد از مرگش روزى مىرسد كه در آن روز از اعمال او سوال مىشود و درك كند كه عبث آفريده نشده، همين اعتقاد عميق و ريشهدار موجب مىشود تا وقتى قصد انجام كارى را مىكند از فساد و كارهاى شر دورى كند و به سوى انجام امور خير كه هدف آن اصلاح است، برود.
3- رشد حسّ دينى و عواطف شريف انسانى
زيارت قبور موجب رشد احساسات خيرخواهى و فضيلتخواهى در انسان مىگردد، در اين زمينه
در روايتى از رسول خدا صلى الله عليه و آله آمده است كه فرمود: شما را از زيارت قبر نهى كردم، اما شما به زيارت قبور برويد تا موجب افزايش خير و نيكى در شما گردد.
دليل قرآنى بر مشروعيت زيارت قبور
خداوند سبحان، رسول خدا صلى الله عليه و آله را از نماز خواندن بر جنازه منافقان و ايستادن بر سر قبر آنها نهى كرده، آنجا كه مىفرمايد: «وَ لا تُصَلِّ عَلى أَحَدٍ مِنْهُمْ ماتَ أَبَداً وَ لا تَقُمْ عَلى قَبْرِهِ إِنَّهُمْ كَفَرُوا بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ وَ ماتُوا وَ هُمْ فاسِقُونَ» (1)
چنانچه سؤال شود كه منظور از «وَ لا تَقُمْ عَلى قَبْرِهِ» چيست؟ آيا مراد فقط قيام هنگام دفن منافقان است يا مطلق قيام بر سر قبر آنها اعم از هنگام دفن و غير آن؟ پاسخ گفته مىشود: آيه شريفه از دو جمله تشكيل مىشود. بخش اوّل «وَ لا تُصَلِّ عَلى أَحَدٍ مِنْهُمْ ماتَ أَبَداً»، بخش دوّم «وَ لا تَقُمْ عَلى قَبْرِهِ» كه جمله دوّم بر جمله اوّل عطف شده است و طبق قاعده نحوى هر حكمى كه براى معطوف عليه باشد معطوف نيز همان حكم را خواهد داشت و چون معطوف عليه مقيد به قيد «ابداً» هست اين امر مستلزم آنست كه معطوف نيز همان قيد را داشته باشد. با اين بيان، مفهوم آيه شريفه چنين است «هيچگاه بر سر قبر هيچ يك از آنها نايست» همانگونه كه نسبت به نماز بر جنازه آنها نيز چنين است و لفظ ابداً كه در بخش دوّم آيه شريفه مقدر است؛ در اين حالت مفهوم امكان تكرار اين عمل را مىرساند. مفهوم اين سخن آن است كه اين دو عمل(هم نماز بر جنازه و هم ايستادن بر سر قبر) نسبت به مؤمن جايز است. بنابراين جايز است زيارت قبر مؤمن و خواندن قرآن براى روح مؤمن حتى بعد از گذشت صدها سال.
دليل تاريخى
با تتبع و تحقيق در سيره مسلمانان صدر اسلام چه قبل و چه بعد از رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله چنين برمىآيد كه اين مسأله در ميان آنها وجود داشته است. به نمونههايى از شواهد تاريخى در اين زمينه ذيلًا اشاره مىشود:
1- روزى مروان مردى را ديد كه صورتش را بر قبرى نهاده است. مروان گردن او را گرفت و به او گفت: آيا مىدانى چه مىكنى؟ گفت: آرى، رو به او كرد، ديد ابوايوب انصارى است. لذا گفت: آمدم نزد حضرت رسول صلى الله عليه و آله مرا بر سر قبرى آورد. شنيدم از آن حضرت كه فرمود: «اگر اهل دين متولى امر دين
1) سوره توبه، آيه 84.
است، براى دين گريه نكنيد، اما اگر نااهل متولى امر دين شد براى دين گريه كنيد.»
2- حضرت فاطمه صلى الله عليه و آله بر سر قبر حضرت رسول آمد ومشتى خاك برداشت، بر سر خود ريخت و گريست (1).
3- مردى اعرابى بر سر قبر حضرت رسول آمد و مشتى خاك قبر آن حضرت را بر سر خود ريخت و خطاب به آن حضرت گفت كه در قرآنى كه بر تو نازل شده است آمده است: «وَ لَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جاؤوُكَ ...» (2)
و اكنون من به نفس خود ستم كردم و نزد تو آمدهام كه براى من طلب مغفرت كنى. از داخل قبر ندا رسيد: خداوند تو را بخشوده است. اين ماجرا در حضور حضرت على عليه السلام واقع شد.
4- بلال بر سر قبر حضرت رسول آمد و شروع كرد به گريستن، در حالى كه صورتش را بر قبر آن حضرت مىكشيد، آنگاه رو كرد به امام حسن عليه السلام و امام حسين عليه السلام و آنها را در آغوش گرفت و شروع كرد به بوسيدن آنها (3).
5- عايشه روزى به قبرستان آمد، از او سئوال كردند از كجا آمدهاى؟ گفت: از سر قبر برادرم عبدالرحمن، به او گفتم: مگر حضرت رسول صلى الله عليه و آله از زيارت قبور نهى نفرموده است؟ گفت: چرا اوّل نهى فرمود، سپس امر به زيارت قبور كرد. (4)بنابراين از لابهلاى آيات قرآن و احاديث شريف و سيره مسلمين، مشروعيت زيارت قبور به نحو عام و كلّى ثابت مىشود. (5)زيارت اهل قبور از منظر روايات
1- امام صادق عليه السلام مىفرمايد: «مَنْ لَمْ يَقْدِرْ عَلَى صِلَتِنَا فَلْيَصِلْ صَالِحِي مَوَالِينَا وَ مَنْ لَمْ يَقْدِرْ عَلَى زِيَارَتِنَا فَلْيَزُرْ صَالِحِي مَوَالِينَا يُكْتَبْ لَهُ ثَوَابُ زِيَارَتِنَا ... (6)
؛ كسى كه امكان زيارت ما برايش فراهم نيست پس فردى از افراد صالح و علاقمند به ما را زيارت كند كه ثواب زيارت ما را بر او خواهند داد.
2- امام صادق عليه السلام فرمودند: «إِذَا زُرْتُمْ مَوْتَاكُمْ قَبْلَ طُلُوعِ الشَّمْسِ سَمِعُوا وَ أَجَابُوكُمْ وَ إِذَا زُرْتُمُوهُمْ بَعْدَ طُلُوعِ الشَّمْسِ سَمِعُوا وَ لَمْ يُجِيبُوكُمْ (7)
؛ زمانى كه قبل از طلوع خورشيد به زيارت اموات
مىرويد، آنان مىشنوند و جواب شما را مىدهند و هنگامى كه بعد از طلوع خورشيد به زيارت اموات برويد مىشنوند، لكن جواب شما را نمىدهند.»
3- امام موسى كاظم عليه السلام فرمودند: «مَنْ لَمْ يَسْتَطِعْ أَنْ يَزُورَ قُبُورَنَا فَلْيَزُرْ قُبُورَ صُلَحَاءِ إِخْوَانِنَا (1)
؛ هر كس نمىتواند به زيارت قبر ما بيايد پس قبر صلحا را زيارت كند.
4- امام على عليه السلام فرمودند: «زُورُوا مَوْتَاكُمْ فَإِنَّهُمْ يَفْرَحُونَ بِزِيَارَتِكُمْ وَ لْيَطْلُبْ أَحَدُكُمْ حَاجَتَهُ عِنْدَ قَبْرِ أَبِيهِ وَ عِنْدَ قَبْرِ أُمِّهِ بِمَا يَدْعُو لَهُمَا (2)
؛ به زيارت اموات برويد، زيرا آنان به زيارت شما خوشحال مىشوند و درخواست نماييد حاجت خود را در كنار قبر پدر و مادر بعد از دعا كردن بر آنان.
4
أ
اتمام حج و عمره با زيارت
درباره اتمام حج و عمره كه در آيه شريفه «وَ أَتِمُّوا الْحَجَّ وَ الْعُمْرَةَ لِلَّهِ» (3)
بدان امر شده است، قطع نظر از مباحث فقهى آن، در برخى روايات مصداق ديگرى براى اتمام حج ذكر شده است (4)و آن اين كه حج گزار پس از انجام مناسك به زيارت امام عليه السلام مشرف شود. البته مراد تنها زيارت قبور نيست(گرچه اين نيز يكى از حقوق ولايت است، زيرا زندگى و مرگ معصوم يكسان است). بلكه مراد از زيارت،
ديدار با رهبر اسلامى و آگاه كردن او از مراتب ولايت و عرضه نصرت به اوست. (1)شايسته است كسانى كه مشتاق بحث «زيارت» و ابعاد آن هستند به بخش چهارم كتاب صهباى حج كه تحت عنوان زيارت است مراجعه نمايند. (2)زيارت رسول خدا صلى الله عليه و آله از منظر روايات
1- امام صادق عليه السلام مىفرمايد كه پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «مَنْ زارَنِي حَيَّاً وَ مَيِّتَاً كُنْتُ لَهُ شَفِيعَاً يَوْم الْقِيامَةِ (3)
؛ هر كس مرا در زمان حيات و ممات زيارت كند، در روز قيامت شفيع او خواهم شد.»
2- پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله فرمودند: «... وَ مَنْ جائَنِي زَائِراً وَجَبَتْ لَهُ شَفَاعَتِي وَ مَنْ وَجَبَتْ لَهُ شَفَاعَتِي وَجَبَتْ لَهُ الْجَنَّةُ» (4)
؛ هر كس به زيارت من آيد شفاعت من بر او واجب خواهد شد و هر كس شفاعت من بر او واجب شود، بهشت بر او واجب مىشود.
3- پيامبر گرامى اسلام صلى الله عليه و آله مىفرمايد: «مَنْ زَارَنِي فِي حَيَاتِي وَ بَعْدَ مَوْتِي كَانَ فِي جِوَارِي يَوْمَ الْقِيَامَةِ (5)هر كس مرا در زمان حيات و پس از مرگ من زيارت كند در روز قيامت در جوار من خواهد بود.
4- پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله فرمودند: «مَنْ زَارَ قَبْرِي حَلَّتْ لَهُ شَفَاعَتِي وَ مَنْ زَارَنِي مَيِّتاً فَكَأَنَّمَا زَارَنِي حَيّاً (6)هر كس قبر مرا زيارت كند از شفاعت من بهرهمند خواهد شد و هر كس مرا بعد از مرگم زيارت كند مانند آن است كه در زمان حياتم زيارت كرده است.
5- پيامبر صلى الله عليه و آله فرمودند: «مَنْ زارَني بَعْدَ وَفاتِي كانَ كَمَنْ زارَنِي فِي حَياتِي وَ كُنْتُ لَهُ شَهِيدَاً وَ شَافِعَاً يَوْمَ الْقِيَامَةِ (7)
؛ هر كس مرا بعد از وفاتم زيارت كند مانند آنست كه در زمان حياتم زيارت كرده و من در قيامت براى او شاهد و شفيع خواهم بود.
6- پيامبر صلى الله عليه و آله فرمودند: «مَنْ زَارَ قَبْرِي بَعْدَ مَوْتِي كَانَ كَمَنْ هَاجَرَ إِلَيَّ فِي حَيَاتِي ... (8)
؛ هر كس پس از مرگم قبر مرا زيارت كند، همچون كسى است كه در زمان حياتم به سوى من مهاجرت كرده است.
7- پيامبر صلى الله عليه و آله فرمودند: «مَنْ سَلَّمَ عَلَيَّ مِنْ عِنْدِ قَبْرِي سَمِعْتُهُ ... (1)
؛ هر كس كنار قبر من بر من سلام كند، مىشنوم.
8- امام باقر عليه السلام فرمودند: «إِنَّمَا أُمِرَ النَّاسُ أَنْ يَأْتُوا هَذِهِ الْأَحْجَارَ فَيَطُوفُوا بِهَا ثُمَّ يَأْتُونَا فَيُخْبِرُونَا بِوَلَايَتِهِمْ وَ يَعْرِضُوا عَلَيْنَا نَصْرَهُمْ (2)
؛ به مردم امر شده تا به سوى اين سنگها بيايند و طواف نمايند، سپس به سوى ما آمده و از ولايتشان نسبت به ما خبر دهند و اعلام آمادگى براى يارى ما نمايند.
فضيلت زيارت پيامبر صلى الله عليه و آله
بر هر مسلمانى كه برايش امكان داشته باشد، مستحب مؤكد است مرقد مطهر رسول خدا صلى الله عليه و آله را در مدينه زيارت كند، بالاخص اين استحباب براى حجاج تأكيد بيشترى دارد.
1- پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله فرمودند: «مَنْ أَتَى مَكَّةَ حَاجّاً وَ لَمْ يَزُرْنِي إِلَى الْمَدِينَةِ فَقَدْ جَفاني وَ مَنْ جَفانى فَقَدْ جَفَوْتُهُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ ... (3)
؛ كسى كه براى حج به مكه مشرف شود و مرا در مدينه زيارت نكند، به من جفا و بى مهرى نموده و من هم در روز قيامت به او جفا و(بىمهرى) مىنمايم.(مراد اين است كه او را شفاعت نخواهم كرد). (4)2- «زيد شحّام»، از امام صادق عليه السلام سؤال نمود: چه پاداشى براى زيارت كننده رسول خدا صلى الله عليه و آله خواهد بود؟ فرمود: «كَمَنْ زارَ اللَّهَ في عَرْشِهِ ... (5)
؛ مانند آنست كه خداى را در عرش زيارت كرده باشد.
3- پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله فرمودند: «مَنْ زارَني حَيَّاً وَ مَيِّتَاً كُنْتُ لَهُ شَفيعَاً يَوْمَ الْقِيامَةِ (6)
؛ هر كسى مرا در ايام حيات و پس از مرگم زيارت كند، در قيامت او را شفاعت مىكنم.
4- حضرت على عليه السلام فرمود: «أَتِمّوُا بِرَسُولِ اللَّه حَجَّكُمْ إِذَا خَرَجْتُمْ إِلَى بَيْتِ اللَّهِ الْحَرَامِ فَإِنَّ تَرْكَهُ جَفَاءٌ وَ بِذَلِكَ أُمِرْتُمْ ... (7)
؛ براى تكميل حج خود، زمانى كه اعمال حج را به پايان رسانديد به زيارت رسول خدا صلى الله عليه و آله برويد. زيرا ترك آن، جفا به پيامبر صلى الله عليه و آله است و لذا به زيارت آن حضرت، تأكيد شده است.
5- در «كافى» و «تهذيب» از امام صادق عليه السلام روايت شده كه امام حسين عليه السلام به پيامبر صلى الله عليه و آله عرض كرد: «مَا جَزَاءُ مَنْ زَارَكَ؟؛ پاداش كسى كه تو را زيارت كند چيست؟» پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود:
«يَا بُنَيَّ مَنْ زَارَنِي حَيّاً أَوْ مَيِّتاً أَوْ زَارَ أَبَاكَ أَوْ زَارَ أَخَاكَ أَوْ زَارَكَ كَانَ حَقّاً عَلَيَّ أَنْ أَزُورَهُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ وَ أُخَلِّصَهُ مِنْ ذُنُوبِهِ (8)
؛ اى پسرم! كسى كه مرا در حيات يا ممات، يا پدرت يا برادرت حسن را، يا تو را زيارت كند، حقى بر من ثابت خواهد كرد كه در روز قيامت او را زيارت كنم و از كيفر گناهانش نجات دهم.»
1) همان، ج 100، ص 183.
2) محجة البيضاء، ج 2- 1، ص 183.
3) علل الشرائع، ص 460.
4) راهنماى حرمين شريفين، ج 4 و 5، ص 15.
5) كافى، ج 4، ص 585، كامل الزيارات، ص 15، الحج فى السنة، ص 316، بحار، ج 100، ص 144.
6) بحار، ج 100، ص 139، قرب الاسناد، ص 31، ضمناً در كتاب «الحج فى السنة» ص 321، با واژه «أو» ضبط شده است.
7) بحار الانوار، ج 100، ص 94.
8) كامل الزيارات، ص 11، كافى، ج 4، ص 548.
«علامه مازندرانى» در شرح «مناسك شهيد ثانى» مىنويسد: استحباب زيارت حضرت رسول خدا صلى الله عليه و آله از ضروريات دين، و از كلمه جفا، حرمت آن استفاده مىشود، خصوصاً براى حاجى كه راهش از مدينه باشد. (1)6- در تهذيب از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله روايت شده، كه فرمود: «كسى كه زيارت نمايد قبر مرا مانند كسى است كه هجرت نموده به سوى من، در حيات من و اگر نتوانستيد، سلام بفرستيد، كه به من مىرسد.» (2)علامه بزرگوار مرحوم مولانا در «مرآت الحج» مىنويسد: زيارت حضرت رسول صلى الله عليه و آله از مستحبات موكده(بلكه از واجبات كفائيه است) چنانكه از بعضى از احاديث استفاده مىشود، و با زيارت آن بزرگوار حج خانه خدا تمام مىشود و استحباب عينى آن خصوصاً براى حجاج بيتاللَّه الحرام از ضروريات دين است (3)و حضرت فرموده است: «مَنْ حَجَّ بَيْتِ رَبّي وَ لَمْ يَزُرْني فَقَدْ جَفاني (4)
؛ هر كس حج خانه خدا بجا آورد و مرا زيارت نكند، بر من جفا كرده است.
زيارت امامان معصوم عليهم السلام
1- امام صادق عليه السلام مىفرمايد: «مَنْ زَارَنَا فِي مَمَاتِنَا فَكَأَنَّمَا زَارَنَا فِي حَيَاتِنَا (5)
؛ هر كس ما را پس از مرگمان زيارت كند مانند آنست كه ما را در زمان حياتمان زيارت كرده است.
2- امام كاظم عليه السلام مىفرمايد: «مَنْ زارَ أَوَّلَنَا فَقَدْ زارَ آخِرَنا، وَ مَنْ زارَ آخِرَنا فَقَدْ زارَ أَوَّلَنَا ... (6)
؛ هر كس اولين ما را زيارت كند، مانند آنست كه آخرين ما را زيارت كرده و هر كس آخرين ما را زيارت كند مانند آن است كه اولين ما را زيارت كرده.
3- امام صادق عليه السلام مىفرمايد: «مَنْ زَارَ وَاحِداً مِنَّا كَمَنْ زَارَ الْحُسَيْنَ عليه السلام (7)
؛ هر كس يكى از ما را زيارت كند، مانند كسى است كه امام حسين عليه السلام را زيارت كرده است.»
4- پيامبر صلى الله عليه و آله فرمودند: «مَنْ زارَ الْحُسَنَ في بَقِيعِهِ، ثَبَتَ قَدَمُهُ عَلَى الصِّرَاطِ يَوْمَ تَزِلُّ فِيهِ الْاقْدامُ (8)
؛ هر كس قبر امام حسين عليه السلام را زيارت كند، قدم او در صراط ثابت خواهد ماند، روزى كه قدمها
1) راهنماى حرمين شريفين، ج 5- 4، ص 17.
2) بحار، ج 99، ص 379، دعائم الاسلام، ج 1، ص 296.
3) راهنماى حرمين شريفين، ج چهارم و پنجم، ص 17.
4) بحار، ج 99، ص 373.
5) بحار الانوار، ج 100، ص 124.
6) كامل الزيارات، ص 336، ميزان الحكمه، ج 2، ص 1196.
7) بحار الانوار، ج 100، ص 118.
8) همان، ص 141، امالى شيخ صدوق، ص 112.
مىلغزد.
5- امام صادق عليه السلام فرمودند: «مَنْ زارَ قَبْرَ الْحُسَينِ عليه السلام كَتَبَهُ اللَّهُ في عِليّينَ (1)
؛ هر كس به زيارت امام حسين عليه السلام برود، خداوند نام او را در عليين قرار مىدهد.
6- امام صادق عليه السلام فرمودند: «مَنْ زَارَنِي غُفِرَتْ لَهُ ذُنُوبُهُ وَ لَمْ يَمُتْ فَقِيراً (2)
؛ هر كس مرا زيارت كند گناهان او بخشيده مىشود و فقير از دنيا نمىرود.
7- بزنطى از حضرت رضا عليه السلام نقل كرده است كه فرمود: «مَا زَارَنِي أَحَدٌ مِنْ أَوْلِيَائِي عَارِفاً بِحَقِّي إِلَّا شُفِّعْتُ فِيهِ يَوْمَ الْقِيَامَةِ؛ كسى كه از دوستان ما باشد و عارفانه مرا زيارت كند، من نيز او را در قيامت شفاعت خواهم كرد.
«ساره» (1)، زوجه ابراهيم خليل و دختر هادان بن باخرو و به نقلى دختر «احج» از پيامبران غير مرسل است. وى يكى از دو همسر حضرت ابراهيم و مادر اسحاق و به واسطه يا بىواسطه عموزاده ابراهيم بوده است. هنگامى كه نمرود از كار ابراهيم عاجز ماند از او خواست كه خاك بابل راترك گويد.
ابراهيم، ساره را نيز از آن جا بيرون برد و ابتدا به حرّان شام رفت و در آن سرزمين ساره را به عقد خويش درآورد. از آنجا به مؤتفكات فلسطين و بعد به مصر وارد شد و ساره را خواهر خويش معرفى كرد، ملك مصر چون چشمش به ساره افتاد، فريفته جمالش گرديد و دست به سوى او دراز كرد، دستش خشك شد، دانست كه آن به دعاى ابراهيم است، توبه نمود و كنيزى به نام هاجر به وى هديه كرد و آنان را نوازش نمود.
ابراهيم به فلسطين بازگشت و در موضعى به نام «قط» اقامت گزيد و چون ساره عقيم بود، هاجر را به ابراهيم بخشيد و اسماعيل از هاجر متولد شد، ساره را رشك آمد و به ابراهيم گفت: وى را از نزد من بيرون بر.(اين امر بهانه بود كه خداوند مىخواست خانه خود را به وسيله ابراهيم و فرزندش نوسازى كند، مانند بيرون شدن آدم از بهشت و آغاز نسل بشر) پس ابراهيم، هاجر و اسماعيل را به مكه برد. چندى بعد به قدرت خدا ساره به اسحاق باردار شد و در 90 سالگى اسحاق را بزاد. ساره در سن 127 سالگى در «حبرون»(خليل) از دنيا رفت. از امام صادق عليه السلام روايت شده كه ابراهيم از بدخلقى ساره نزد خدا شكوه نمود، وحى آمد كه زن به دنده كج مىماند، اگر راستش كنى بشكند و اگر آن را به حال خود رها كنى از آن بهرهبرى، براين اخلاق شكيبا باش (2).
2
أ
سرير (1)به معناى تخت است. پيامبر صلى الله عليه و آله ايام اعتكاف را در اينجا به سر مىبردند. اصحاب در آنجا برگهايى از درخت خرما، پهن مىكردند تا رسول خدا صلى الله عليه و آله روى آن استراحت كنند (2).
برخى از معاصرين نوشتهاند كه:
پيامبر صلى الله عليه و آله تختى از چوب خرما داشتهاند كه موقعيت آن ميان ستون كنار قبر و بين قناديل كنونى قبر بوده است، آن حضرت روى آن به پهلو مىخوابيده و يا به اعتكاف و شب زنده دارى مىپرداختهاند. اين استوانه امروزه به ضريح مطهر پيامبر صلى الله عليه و آله چسبيده و در سمت شرق استوانه توبه قرار دارد. به علّت اينكه سرير و تخت آن حضرت در كنار آن قرار داشته، اين ستون به «سرير» مشهور گشته است. پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله روزها نيز براى پاسخگويى به مسائل مسلمانان به آن تكيه كرده و نيازمندى هاى آنان را برآورده مىساختند.
ستون سرير اولين ستون از سمت قبله و متّصل به ضريح و ديواره غربى حجره پيامبر صلى الله عليه و آله است. (3)3
أ
اين ستون به نامهاى «مهاجران»، «المخلقه» و «عايشه» نيز مشهور است. در مورد نامگذارى اين ستون به نام قرعه (4)چنين گفتهاند: پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرمودهاند: در مسجد من مكانى است كه اگر
مردم مىدانستند در كنار آن نماز نمى گذاشتند، مگر آنكه بين خود(براى نماز خواندن) قرعه مىزدند.
ستون مذكور دقيقاً در وسط ستون هاى اصلى ديگر مسجد قرار دارد. يعنى بين اين ستون تا منبر رسول اكرم صلى الله عليه و آله دو ستون، تا قبر ايشان نيز دو ستون، تا قبله و محراب كنونى نيز دو ستون و تا صحن اوليه مسجد كه هنوز مسقف نشده بود، يعنى به موازات مأذنه بلال نيز دو ستون فاصله دارد، در حقيقت از همه جوانب مذكور سومين ستون است و در كنار آن نيز ستون توبه و سپس سرير قرار دارد.
نماز خواندن در كنار آن بسيار سفارش شده است، چرا كه از ستونهاى روضةالنبى صلى الله عليه و آله است. (1)درمورد اين كه چرا اين ستون را ستون عايشه مىگويند، گفته شده است به دليل اينكه عايشه حديث مذكور را از پيامبر صلى الله عليه و آله نقل كرده است.
4
أ
انتهاى ديوار غربى ضريح رسول خدا صلى الله عليه و آله در نقطه اى كه به ديوار شمالى مىرسد، باب خانه فاطمه زهرا عليها السلام و ستون «مربعة القبر» يا «مقام جبرئيل» است. در ادامه ديوار شمالى به سمت شرق، و در انتهاى ديوار شمالى خانه فاطمه زهرا عليها السلام محراب تهجد قرار دارد. كسى كه در اين محراب بايستد، سمت چپ او باب جبرئيل و سمت راست او مقام جبرئيل است. اين نقطه در زمان پيامبر صلى الله عليه و آله خارج از مسجد بوده و به اين ترتيب روشن مىشود اين محل كه رسول خدا صلى الله عليه و آله درآن اقامه نماز شب كرده در خارج از مسجد قرار داشته وبه محراب تهجد شهرت يافته است. طبعاً اين مربوط به برخى از شبها بوده كه حضرت در دل شب و تاريكى، در بيرون مسجد، نماز شب را اقامه كرده اند.
براساس برخى نقل ها، رسول خدا هرشب، وقتى همه مردم به خواب مىرفتند در پشت خانه على عليه السلام حصيرى مىانداخت و نماز شب مىخواند. (2)«سعيد بن عبداللَّه بن فضيل» مىگويد: من در حالى كه در اينجا مشغول اقامه نماز بودم
«محمدبن حنفيه» را ديدم، از من پرسيد: آيا براى اين نقطه فضيلتى مىشناسى؟ گفتم: خير، فرمود:
«فَالْزِمْها، فَانَّها كانَتْ مُصَلّى رَسُولِ اللَّهِ صلى الله عليه و آله مِنَ اللَّيلِ» (1)
در آنجا بنشين، آنجا محل نماز شب رسول خداست.
مسلمانان در گذر زمان سخت به استوانهاى كه در محل اين محراب بود، و البته نبايد آن را از استوانههاى خود مسجد به حساب آورد، علاقمند بودهاند و تا كنون نيز براى نمازخواندن در پشت محراب تهجد اجتماع مىكنند. (2)5
أ
ستون توبه (3)
يا «ابولبابه»
يهوديان «بنى قريظه»، پس از محاصره دژ از پيامبر صلى الله عليه و آله درخواست كردند كه «ابولبابه» (4)اوسى را بفرستد تا با او به مشورت بپردازند. ابولبُابه سابقاً با «بنى قريظه» پيمان دوستى داشت، وقتى وى وارد دژ شد، زنان و مردان يهود گرد وى جمع شدند و گريه و شيون آغاز كرده و گفتند: آيا صلاح است كه ما بدون قيد و شرط تسليم شويم؟ ابولبُابه گفت: بلى، ولى با دست اشاره به گلو كرد. يعنى اگر تسليم شويد كشته خواهيد شد. «ابولبابه» مىدانست كه پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله با موجوديت اين دسته كه خطرناكترين جمعيت براى آيين توحيدند، موافقت نخواهد كرد. ولى «ابولبابه» از اينكه به مصالح عالى اسلام و مسلمانان خيانت ورزيد، و اسرار آنها را فاش ساخت، سخت پشيمان شد، با بدنى لرزان و چهرهاى پريده، از دژ آنها بيرون آمد و يكسره به مسجد رفت و خود را به يكى از ستونهاى مسجد بست كه اگر خداوند از تقصير وى نگذرد، تا پايان عمر به همين حالت به سر برد (5).
1) وفاء الوفاء، ج 2، ص 451.
2) آثار اسلامى مكه و مدينه، ص 228 و 229.
3) تاريخ المسجد النبوى الشريف، محمد الياس عبدالغنى، مكتبة الملك فهدالوطنية اثناء النشر 1416 ق، ص 127. ستون توبه، چهارمين ستون از منبر(و اولين ستون كه در طرف راست ستون سرير قرار دارد) و دومين ستون از قبر و سومين ستون از قبله است. مكه و مدينه تصويرى از توسعه و نوسازى، ص 243.
4) بشر بن عبدالمنذر، معروف به ابولبابه است كه از صحابه رسول خدا بود و از شركت در تبوك تخلف ورزيد و احتمالًا اسرارنظامى را در اختيار يهوديان بنىنضير قرار داده بود كه از تخلف خود پشيمان شد. سرزمين وحى، ص 260 و 259.
5) فروغ ابديت، آيتاللَّه جعفر سبحانى، ج دوّم، ص 151.
وقتى خبر «ابولبابه» به پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله رسيد، ايشان فرمودند: اگر قبل از اين عمل پيش من مىآمد، من براى او از خداوند طلب آمرزش مىكردم، و خداوند نيز او را مىبخشيد، ولى اكنون بايد بماند تا مغفرت خدا شامل حال او گردد. (1)همسر وى در اوقات نماز مىآمد گره طنابى را كه با آن خود را به ستون بسته بود باز مىكرد و پس از انجام فريضه بار ديگر او را به ستون مسجد مىبست.
شش روز گذشت، سحرگاهان كه پيامبر صلى الله عليه و آله ميهمان «ام سلمة» بود، پيك وحى فرود آمد و آيه «وَ آخَرُونَ اعْتَرَفُوا بِذُنُوبِهِمْ خَلَطُوا عَمَلًا صالِحاً» (2)
را كه حاكى از آمرزش ابولبابه بود، آورد. ديدگان ام سلمه به چهره نورانى پيامبر صلى الله عليه و آله در حالى كه خنده بر لب داشت افتاد. پيامبر به امسلمه فرمود (3): خداوند از تقصير ابولبابه گذشت، برخيز و بشارت بده. وقتى همسر پيامبر آمرزش ابولبابه را بشارت داد، مردم ريختند كه بندها را باز كنند، ولى ابولبابه گفت: بايد پيامبر اين بندها را باز كند. پيامبر براى اقامه نماز صبح وارد مسجد شد و با دست هاى مبارك خود بندها را باز كرد.
به همين خاطر اين ستون، استوانه توبه نام گرفت. و در حال حاضر معروف به «ستون توبه» است.
اين نكته نيز قابل توجه و دقت است كه در كتابهاى سيره آمده است كه آيه 27 سوره انفال (4)كه خداوند به مسلمانان دستور مىدهد كه خيانت به خدا و رسول نكنيد، درباره ابولبابه است. (5)گرچه در اينباره ترديد جدّى وجود دارد، زيرا سوره انفال مربوط به سال دوّم هجرى و جنگ بدر است. (6)در حالى كه اين حادثه مربوط به جنگ احزاب و سال پنجم هجرت مىباشد. به همين دليل بيان كتاب سرزمين وحى (7)كه به قصه جنگ تبوك و «بنىنظير» اشاره كرده است، نا تمام است.
1) تاريخ المدينة المنورة، للامام الحافظ ابن عبداللَّه بن محمود البغدادى، مكتبه دارالزمان للنشر والتوزيع، 1424 ق، ص 206.
2) سوره توبه، آيه 102.
3) فروغ ابديت، ج 2، ص 152.
4) «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَخُونُوا اللَّهَ وَ الرَّسُولَ وَ تَخُونُوا أَماناتِكُمْ وَ أَنْتُمْ تَعْلَمُونَ». سوره انفال، ص 27.
5) در كتاب فروغ ابديت، ج 2، ص 151 و 152 نيز آمده است كه مفسران مىگويند: «اين آيه درباره خيانت ابولبابه، نازل گرديد».
6) آثار اسلامى مكه و مدينه، ص 235.
7) كتاب سرزمين وحى، ص 260.
استحباب نماز در كنار ستون توبه
مستحب است زائر در كنار اين ستون، دو ركعت نماز بخواند و نيز براى كسى كه در مدينه روزه مىگيرد، مستحب است شب و روز چهارشنبه را كه روزه گرفته است در كنار ستون توبه، نماز بخواند.
در هر صورت بعد از نماز دعاى مخصوص را بخواند.
6
أ
اين ستون پشت ستون سرير قرار دارد(از جانب شمالى) (1)اين ستون را ستون حرس يا محرّس از آن جهت مىگفتند كه علىبن ابىطالب براى حراست و حفاظت از پيامبر صلى الله عليه و آله در كنار آن مىنشست و به همين دليل آن را ستون علىبن ابىطالب عليه السلام نيز مىنامند. (2)«موسى بن سلمه» مىگويد:
از «جعفر بن عبداللَّه بن حسين» پرسيدم كه فضيلت استوانه على بن ابى طالب چيست؟
او گفت:
«انّ هذا المحرَّس كان على بن ابيطالب يجلس فى صفحتها التى تَلى القبر ممّا يلى باب رسول اللَّه صلى الله عليه و آله يَحرُسُ النبى» (3).
نوشتهاند كه پس از نزول آيه شريفه «وَ اللَّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ» (4)
ديگر، امام على عليه السلام به نگاهبانى از رسول خدا صلى الله عليه و آله نپرداخت؛ چرا كه خداوند خود حفاظت از جان رسول خدا را عهدهدار شد.
همچنين نوشتهاند كه اين ستون، محل اقامه نماز توسط امام على عليه السلام بوده است. (5)
1) تاريخ المسجد النبوى الشريف، محمد الياس عبدالغنى، ص 130، 1416 ه فهرسة مكتبة الملك فهد الوطنية اثناءالنشر، تعميرو توسعه مسجد شريف نبوى(در طول تاريخ)، ص 80، وفاء الوفاء حج، ج 2، ص 448 مقابل دريچهاى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله هنگامى كه درخانه عايشه بوداز آن مىگذشت وبراى نماز به روضه شريفه مىآمد.
2) اين ستون كه استوانه على بن ابىطالب نيز ناميده شده در شمال ستون سرير قرار دارد و چسبيده به ضريح است، گويند: على بن ابىطالب در اين محل نماز مىگذارد. هم چنين درفاصله آن ومحل كنونى مضجع رسول خدا صلى الله عليه و آله بود مىنشست وازپيامبر صلى الله عليه و آله حفاظت مىكرد.
3) وفاء الوفا، ج دوّم، ص 448.
4) سوره مائده، آيه 67.
5) آثار اسلامى مكه و مدينه، ص 223.
7
أ
هنگام بناى مسجدالنبى صلى الله عليه و آله، براى رسول خدا صلى الله عليه و آله منبرى در نظر گرفته نشده بود لذا آن حضرت خطبههاى خويش را كنار تنه درخت خرمايى كه به آن تكيه مىزدند، مىخواندند. مردى از انصار در روز جمعه اى از ايشان خواست تا منبرى براى ايشان بسازد. (1)وقتى منبر آماده شد، پيامبر صلى الله عليه و آله در روز جمعه بر فراز آن رفتند. طبق گفته افرادى چون بخارى، نسائى، دارمى، ابن عساكر، از درختى كه حضرت بدان تكيه داده و خطبه مىخواندند، صدايى شبيه ناله و شيون برخاست، كه گويى درخت در فراق پيامبر صلى الله عليه و آله سر داده بود و بيشتر اصحاب آن صدا را شنيده و گريستند. پيامبر صلى الله عليه و آله از منبر پايين آمده و دست ملاطفت بر آن كشيدند، آنگاه درخت آرام شد (2)، به اين علت آن را حنّانه گفتهاند. (3)رسول اكرم دستور داد تا حفرهاى كنده و آن درخت را در آن دفن كردند. مكان اين درخت در كنار استوانه مخلّقه يعنى در سمت مغرب محراب و نمازگاه پيامبر صلى الله عليه و آله و چسبيده به ديوار قبلى مسجد بوده است. (4)شايان ذكر است محل اين ستون در غرب محراب قرار دارد. (5)«مُلّاى رومى» اين واقعه و سخنان پيامبر با اين تنه درخت را به اين شرح به نظم در آورده است:
استن حنانه از هجر رسول ناله مىزد همچو ارباب عقول
در ميان مجلس وعظ آنچنان كز وى آگه گشت هر پير و جوان
1) به روايت بخارى، زنى از انصار به پيامبر پيشنهاد كرد كه غلام من نجار است، اجازه دهيد تا منبرى بسازد. كنزالعمال، ج 14، ص 58، صحيح بخارى، ج 1، ص 302.
2) تاريخ و آثار اسلامى مكه و مدينه، اصغر قائدان، ص 212. اين روايت رابيش از صد تن از اصحاب رسول خدا صلى الله عليه و آله نقلكردهاند و دربرخى از روايات آمده است كه پيامبر فرمود: اگر من آن راآرام نمى كردم تا قيامت ناله و فغان سر مىداد. مشاهد و مشاعر حج، ص 48؛ به نقل از اسدالغابة ج 1، ص 30.
3) حنّانة به معناى بانگ شتر مادهاى است كه از بچه جدا مىشود.
4) وفاءالوفاء، ج 1 و 2، ص 388، بحارالانوار، ج 33، ص 350، صحيح بخارى، كتاب المناقب باب علامات النبوه، 55: 3584
5) آثار اسلامى مكه و مدينه، ص 226- 227.
در تحير مانده اصحاب رسول كز چه مىنالد ستون با عرض و طول
گفت پيغمبر چه خواهى اى ستون گفت جانم در فراقت گشته خون
مسندت من بودم از من تافتى بر سر منبر تو مسند ساختى
گفت خواهى تا تو را نخلى كنند شرقى و غربى زتو ميوه چنند
يا در آن عالم حقت سروى كند تا تر و تازه بمانى تا ابد
گفت آن خواهم كه دائم شد بقاش بشنو اى غافل كم از چوبى مباش (1)
«مخلّقه» به معناى خوشبو و معطّر است. از «خَلوق» مىآيد؛ يعنى بوى خوش. (2)اين ستونىاست كه بر آن عود مىنهادند و فضاى مسجد را معطر مىكرد.
اين رسم از زمان «مهدى عباسى» توسط همسر او «خيزران» باب شد، و از آن پس ادامه يافت و در حال حاضر نامش روى اين ستون نوشته شده است. گفتهاند كه «سَلَمة بن اكوع»، صحابى پيامبر صلى الله عليه و آله به دليل اعتقادش به تبّرك، هميشه كنار اين ستون نماز مىگزارد و مىگفت: پيامبر صلى الله عليه و آله را در كنار اين ستون، در حال نماز ديده است (3).
«مالك بن انس» نيز مىگفت: بهترين جاى خواندن نماز نافله اينجاست؛ و البته نماز واجب، بهترين جايش صف اوّل است (4).
نوشتهاند كه وقتى قبله تغيير كرد، اين ستون تا چندين روز، مقابل پيامبر صلى الله عليه و آله قرار داشت، در واقع «عَلَم قبله» به حساب مىآمد. گويا قسمتى از اين ستون كه در نزديكى محراب قرار دارد، در داخل محراب واقع شده است. در كنار اين ستون، صندوقى نيز قرار داشته كه يك مصحف در آن نگهدارى
1) مثنوى، دفتر اول، ص 129، نسخه رينولد نيكلسن.
2) تعمير و توسعه مسجد شريف نبوى، صفحه 76. لسان العرب 197/ 4.
3) سمهودى از ابن زَباله روايت كند كه پيامبر صلى الله عليه و آله پس از تحول وتغيير قبله بيش از ده روز در آنجا نماز به جاى آورد. وفاء الوفاء، ج 1، ص 367.
4) نزهة الناظرين، ص 59، همان، ص 76 و 77.
مىشده است. (1)برخى نيز به اين نكته اشاره كردهاند كه ستونى را كه در ضلع غربى محراب پيغمبر صلى الله عليه و آله قرار دارد، ستون مخلّقه ناميدهاند. (2)نويسنده كتاب تاريخ المسجدالنبوى الشريف مىنويسد: ستون مخلقه درجاى ستونى كه پيامبر صلى الله عليه و آله برآن تكيه مىداد، وخطبه مىخواند قرارگرفته است. (3)9
أ
يكى از كارهاى جارى رسول خدا صلى الله عليه و آله ملاقات با سران قبايل براى آشنا ساختن آنان با اسلام و يا مذاكرات سياسى بود. آن حضرت محلى را در مسجد به اين امر اختصاص داده بودند و هميشه در همان مكان، هيأتها را به حضور مىپذيرفتند.
محل اين ملاقاتها در كنار ستونى از ستونهاى مسجد بود كه بعدها به نام «استوانة الوفود» (4)معروف شد، و اكنون نيزبه همين نام خوانده مىشود. (5)اين ستون كه در پشت ستون محرس از سمت شمال قرار دارد، سومين ستون گرد و مدور از سمت قبله مىباشد. قبل از مسقف شدن قسمت صحن مسجد در زمان رسول اكرم صلى الله عليه و آله اين ستون آخرين ستون شبستان از سمت شمال بوده است. رجال و بزرگان صحابه، به ويژه بنى هاشم در كنار آن مىنشستهاند و به اين علت به محل آن «مجلس القلادة» نيز گفته مىشد. (6)بعضى مىگويند: نماز گاه حضرت على عليه السلام در بين اين ستون و ستون محرس قرار داشته است.
اكنون بر بالاى اين ستون، عبارت «اسطوانة الوفود» ديده مىشود. (7)
1) آثار اسلامى مكه و مدينه ص 229 و 230
2) سرزمين وحى، ص 261.
3) تاريخ المسجد النبوى الشريف، محمد الياس عبدالغنى، ص 121، 1416 ه، مكتبة الملك فهد الوطنية.
4) وفاءالوفاء، ج 1، ص 449- 450، تاريخ المسجد النبوى الشريف، محمدالياس عبد الغنى، ص 131، 1416 ه ق، مكتبه الملكفهد الوطنية، اثناء النشر.
5) آثار اسلامى مكه و مدينه، ص 182.
6) وفد به معناى هيأت نمايندگى، و «وفود» جمع وفد است. اين ستون را مجلس القلادة نيز مىناميدند، زيرا بزرگان صحابه در كنار آن مىنشستند و به گفتگو مىپرداختند.
7) تاريخ و آثار اسلامى مكه و مدينه منوره، ص 208.
10
أ
سعد بن معاذ (1)
«سعد بن معاذ» به دست «مصعب بن عمير» مسلمان شد و با اسلام آوردنش تمام خاندان «عبدالاشهل» مسلمان شدند و اين خاندان، نخستين خاندانى هستند كه زن و مرد ايشان همگى اسلام آوردند. سعد از بزرگان انصار و رئيس قبيله اوس، مردى شجاع، قاطع در بيان و تصميم گيرى، مقاوم در مبارزه و جهاد بود. از پاسداران و محافظان پيامبر صلى الله عليه و آله بود كه منافقين را خوب مىشناخت و نسبت به آنها آگاهى كامل داشت و در تعظيم و بزرگداشت حضرت على عليه السلام بسيار تلاش مىكرد. روز جنگ بدر پرچمدار قبيله اوس بود و براى پيامبر صلى الله عليه و آله سايهبانى ساخت تا پيامبر صلى الله عليه و آله در آن بنشيند و نظارهگر جنگ باشد، خودش با ديگر سربازان اسلام به ميدان جنگ شتافت. هرگاه حمله عمومى از سوى قريش شروع مى گشت از پيامبر صلى الله عليه و آله به اتفاق حضرت على عليه السلام و ديگر صحابه دفاع نمود و در همان حال تبليغ و سخنرانى مىكرد. وقتى جنگ در حال اتمام بود، صحابه مشغول جمع آورى غنائم شدند، سعد چون آنها را بدين شكل ديد ناراحت شد و به پيغمبر صلى الله عليه و آله عرض كرد: دوست داشتم مسلمين دست از كشتن كفار بر نمى داشتند و به جمع آورى غنائم روى نمى آوردند تا صلابت و توان اهل اسلام براى تمام عرب معلوم شود. در اين جنگ پيامبر صلى الله عليه و آله دوبار براى سعد دعا كرد و در برگشت از جنگ، سعد افسار مركب پيامبر صلى الله عليه و آله را گرفته بود و پياده مىرفت در حالى كه برادرش در جنگ شهيد شده بود. وى در جنگ احد نيز شركت كرد و مردانه مبارزه نمود.
در سال پنجم هجرت در غزوه خندق پنج نفر از مسلمين شهيد شدند، سعد هم زخمى شد و يكى از رگ هاى او قطع گرديد، سپس او را به شهر آوردند. آن طورى كه ابن سعد مىگويد: همين كه رسول خدا صلى الله عليه و آله سعد را ديد، فرمودند: برخيزيد و سرور خود را پياده كنيد، سپس در كنار مسجد خيمهاى برپا كردند و او را تحت معالجه قرار دادند، اما معالجات مؤثر واقع نشد و بعد از مدتى به شهادت رسيد. وى
1) سعد بن معاذ بن امرؤالقيس بن عبدالاشهل يكى از انصار و صحابه رسول اللَّه است.
هنگام شهادت 37 سال داشت. پيامبر صلى الله عليه و آله در مورد مقام و منزلت سعد در درگاه الهى فرمود:
عرش از مرگ «سعدبن معاذ» به لرزه درآمد.
در امالى صدوق از امام صادق عليه السلام نقل شده كه فرمود: به پيامبر صلى الله عليه و آله خبر دادند كه سعد بن معاذ وفات كرده است، (1)پيامبر صلى الله عليه و آله و اصحابش بر جنازه سعد حضور يافتند و حضرت به غسل دادن سعد امر كرد و در تشييع جنازه، بدون كفش و ردا حركت كرد و سمت چپ و راست تابوت را مىگرفت. روايت كردهاند: زمانى كه جنازه سعد را بيرون آوردند گروهى از منافقين گفتند: جنازهاش چقدر سبك است.
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: هفتاد هزار فرشته در تشييع جنازه سعد به زمين آمدهاند كه تاكنون نيامده بودند.
11
أ
مناسك و نگاشتههاى تاريخى
كتابهاى نگاشته شده درباره حج، شامل رشتهها و موضوعات مختلف است. بخش عمدهاى از آن در حوزه فقه حج نگاشته شده كه در دو محور است؛ يكى مناسك حج و دوم آداب زيارت اماكن مقدسه. رشته ديگر، مربوط به نگاشتههاى تاريخى است كه تاريخ حرمين شريفين و اماكن موجود در اين ديار است. كهنترين كتابها در اين قسمت، اخبار مكّه ازرقى و در مورد مدينه «تاريخ المدينة المنورة» ابن شبه است. (2)سفر نامه نويسى
علاوه بر دو بخش قبلى، سوّمين بخش، سفرنامهنويسى است، مىتوان ادعا كرد كه يكى از مهمترين سوژهها براى نگارش سفرنامهها در گستره ادبيات جهانى، سفر به خانه خدا در شهر مكه
معظمه بوده و هست. در طول تاريخ ميلياردها انسان براى انجام فريضه حج راهى اين سرزمين مقدس شده و در كنار خانه خدا و در مشاعر مقدس به عبادت پرداخته و مىپردازند. تقريبا بدون استثناء تمامى اين زائران در طى اين سفر، به مدينه منوره نيز مشرف مىشوند و به زيارت حرم رسول خدا صلى الله عليه و آله و قبور امامان و بزرگان صحابه در قبرستان بقيع مىروند. اين سفر روحانى براى هر مسافرى كه قدم در اين سرزمين مىگذارد، خاطرهاى است فراموش ناشدنى و مسافرين اين ديار تا پايان عمر با ياد خاطرات اين سفر زندگى مىكنند و آن را نقطه اوج زندگى معنوى خود مىدانند.
از دير باز اين خاطرات به نگارش نيز در مىآمده است. بسيارى از جغرافىدانان قرون نخست هجرى در طى همين سفر بود كه يادداشتهاى مهمى را از جهان اسلامى آن روزها فراهم آورده و در اختيار جامعه علمى قرار مىدادهاند. كهنترين سفرنامه، كتاب پر ارج ناصر خسرو قباديانى عالم اسماعيلى مذهب است كه مملوّ از آگاهىهاى گرانبها، از درخشانترين دوره تمدن اسلامى است، در دورههايى ديگر نوشتههاى ابنبطوطه و ابن جبير نيز مطرح است.
سفرنامههاى فارسى حج
عمده آنچه در ادبيات سفرنامه نويسى حج، در ادب فارسى در دست است، مربوط به دوره صفويه و عمدتاً مربوط به دوره قاجار است. بخش مهمّى از اين سفرنامهها تجربههاى سفر و آگاهىهاى جغرافى و تاريخى است كه به قصد راهنمايى مسافران بعدى به نگارش درمىآمد. در اين سفرنامهها، مسأله عمده حج از نژادهاى مختلف با زبانهاى متفاوت و نيز مذاهب گوناگون، تازههاى فراوانى را براى يك سفرنامهنويس فراهم مىكرد. هر يك از اين گوناگونىها و تفاوتها سوژهاى بود براى نگارش سفرنامه. در اين ميان سفرنامههاى منظوم نيز جايگاه ويژهاى دارد. در اين زمينه حدود 101 نمونه از سفرنامههاى حجّ كه در ادب فارسى است و نيز 50 نمونه كه در ادب عربى است فهرست شده است. (1)كه از هر يك از اين دو دسته «فارسى و عربى» سفرنامهها ده مورد اشاره مىشود:
1) فصلنامه ميقات حج، شماره 17، ص 6 تا 20.
فارسى:
1- سفرنامه مكه، ضياءالدين تارى در سال 1129(منزوى)
2- سفرنامه مكه، محمدرضا ظهيرالملك، در سال 1307
3- سفرنامه حجاز، محمدحسين شهرستانى، ذريعه ج 12، ص 196
4- سفرنامه حجالبيت، مولى ابراهيم درويش محمد الكازرونى، ذريعه، ج 12، ص 186
5- سفرنامه مكه، عبدالحسين خان افشار در سال 1299
6- سفرنامه مكه، لطفعلى اعلايى از سال 1348 آستان قدس، ش 4243
7- سفرنامه مكه، محمدعلى فراهانى در سال 1263، كتابخانه مجلس، شماره 2310
8- سفرنامه منظوم، مهدى الهى قمشهاى، فصلنامه ميقات حج، شماره 2، ص 141- 151
9- منازل بين اصفهان و مكه، فهرست نسخههاى خطى كتابخانه فرهنگستان باكو.
عربى:
1- رحلة السويدى: ابوالبركات عبداللَّه بن الحسين البغدادى(1104- 1174) 2- رحلة النابلسى: عبدالغنى بن اسماعيل النابلسى الدمشقى(1050- 1143)
3- رحله ابن بطوطه، 703- 779
4- رحلة البلوى، خالد بن عيسى بن احمد البلوى الاندلسى وى در سال 738 مشرف شد
5- مرشد الحاج، عبدالوهاب مظهر 1347، 103 صفحه
6- تذكار الحجاز، عبدالعزيز صبرى، اين كتاب در 228 صفحه در سال 1342 در مطبعة السلفية چاپ شده است.
7- مرشد الحجاج الى الأماكن المقدسة، محمدحسن غالى، قاهره، 1923، 200 صفحه
8- دليل الحج للوارد الى مكه و المدينة من كل فجّ
9- مشعل المحمل
10- الرحلة الحجازية، سه سفرنامه از علامه سيد محسن امين (1)
1) فصلنامه ميقات حج، شماره 17، ص 7
12
أ
قبل از اسلام منصب «سقاية الحاج» (1)در رديف منصب كليددارى خانه خدا بود و از مهمترين مناصب محسوب مىشد. ضرورت و نياز شديد حجّاج در ايام حج به آب، آن هم در آن سرزمين خشك و سوزان و كم آب كه غالب ايام سال هوا گرم است به اين موضوع(سقايت حاج) اهميت خاصى مىداد و كسى كه سرپرست اين مقام بود، از موقعيت ويژهاى برخوردار مىشد، چرا كه خدمت او به حجاج يك خدمت حياتى به شمار مىرفت. (2)جايگاه سقاية الحاج در كتاب و سنّت
خداوند در قرآن مجيد مىفرمايد:
«أَ جَعَلْتُمْ سِقايَةَ الْحاجِّ وَ عِمارَةَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ كَمَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ وَ جاهَدَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ لا يَسْتَوُونَ عِنْدَ اللَّهِ ...» (3)
؛ آيا آب دادن حاجيان و آبادى مسجدالحرام را قرار داديد مانند آن كس كه به خدا و روز آخر ايمان آورده است و در راه خدا جهاد كرده است، نزد خدا يكسان نيستند.
جمع زيادى از مفسرين از جمله حاكم «ابوالقاسم حسكانى» از محدثين اهل سنت شأن نزول اين آيه را درباره على بن ابىطالب عليه السلام دانسته است. حاكم حسكانى از «بريده» نقل مىكند كه روزى «شيبة بن ابى طلحة» و «عباس بن عبدالمطلب» پس از اينكه ايمان آورده بودند بر يكديگر مباهات مىنمودند. عباس مىگفت: من امتيازى دارم كه هيچ كس آن را ندارد، من مسئول سقايت و آب دادن حاجيان بودم (4). شيبه مىگفت: مقام من والاتر است كه عمارت و تعمير مسجدالحرام به عهده من
1) سقايه مصدر است، هم به معناى آب دادن و هم به معناى وسيله و پيمانهاى است كه با آن آب مىدهند، چنانكه در آيه 70 سوره يوسف آمده است «فَلَمَّا جَهَّزَهُمْ بِجَهازِهِمْ جَعَلَ السِّقايَةَ فِي رَحْلِ أَخِيهِ ...» و هم به معناى ظرف بزرگ يا حوضى است كه آب در آن مىريزند.
2) تفسير نمونه، ج هفتم، ص 323.
3) سوره توبه، آيه 19.
4) در مسجدالحرام، در ميان چشمه زمزم و خانه كعبه، محلّى وجود دارد كه به نام «سقايةالعباس» معروف است، گويا درآنجا ظرف بزرگى مىگذاردند و حاجيان از آنجا آب برمىداشتند. تفسير نمونه، ج 7، ص 323.
بود، على عليه السلام كه از كنار آنها مىگذشت سخنان آن دو را شنيد، به آنها گفت: من، حيا مىكنم و شرمم مىآيد كه شما با اين سن و سال به چه چيزهايى افتخار مىكنيد! من با اين سن و سالى كه دارم واجد امتيازى مىباشم كه هيچيك از شما آن را نداريد. گفتند: آن چيست؟ على عليه السلام گفت: آنقدر به بينى شما زدم(جهاد كردم) تا مسلمان شديد. عباس خشمگين برخاست و دامن كشان به نزد پيغمبر صلى الله عليه و آله رفت و از على عليه السلام شكايت نمود. پيامبر صلى الله عليه و آله على عليه السلام را بخواند و فرمود: چرا به عمويت چنين گفتى؟ عرض كرد: من سيلى حقى به وى زدم، خواه او را خوش آيد يا برنجد. در اين حال جبرئيل نازل شد و گفت:
خداوند سلامت مىرساند و مىفرمايد: اين آيه را براى آنها بخوان:
«أَ جَعَلْتُمْ سِقايَةَ الْحاجِّ وَ عِمارَةَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ ...»
آيا آب دادن به حاجيان و تعمير مسجدالحرام را با ايمان به خدا و روز جزا و جهاد در راه خدا برابر مىدانيد؟ هرگز اينها نزد خداوند يكسان نباشد. (1)اين روايت از احاديث معروف و مشهور است كه حتى افراد متعصّب به آن اعتراف كردهاند، ضمناً در كتابهاى فراوانى از اهل سنت با تفاوت مختصرى (2)آمده است. توضيح بيشتر و مفصّل اين حديث در كتاب «احقاق الحقّ» جلد سوم صفحه 122 تا 172 موجود است. شايسته است كه عزيزان و طالبان حقيقت، مراجعه فرمايند.
در حديث رسول اللَّه صلى الله عليه و آله آمده است كه فرمود:
«كُلُّ مَأْثِرَةٍ مِنْ مَآثِرِ الْجاهِلِيَّةِ تَحْتَ قَدَمي الّا سِقايَةَ الْحاجِّ وَ سِدانَةَ الْبَيْتِ». (3)
تمام نشانه هاى جاهليت را زير پا گذاشتهام، جز منصب سقايت و سدانت، يعنى پرده دارى خانه.
خلاصه منصب سقايت كه پيامبر هم آن را حفظ كرده است، يعنى آب دادن حاجيان و زائران كعبه، در دست عباس عموى پيامبر از بنىهاشم بود. در هنگام ظهور اسلام مناصب بسيارى در ارتباط با برگزارى مراسم حج و پذيرايى زائران وجود داشت كه از مهمترين آنها مىتوان به مناصب سقايت(آب دادن حاجيان)، رفادت(ميهماندارى) و حجابت(دربانى، كليددارى) و سِدانت(پردهدارى) قيادت(سردارى و سرپرستى كاروانهاى بازرگانى) اشاره كرد. (4)
«سقيفه» (1)به بناى مسقفى گفته مىشود كه ايوان هم دارد. به نظر مىرسد كه برخى از طوايف، سقيفهاى داشتهاند كه براى كارهاى عمومى و جلسات از آن استفاده مىكردهاند. اين مىتواند شبيه دارالندوهاى باشد كه «قصىبن كلاب» براى قريش در مكه درست كرد. اما سقيفه بنىساعده متعلق به طايفه «بنوساعده بن كعب بن خزرج» بود، و در نزديكى مسجدالنبى صلى الله عليه و آله قرار داشت (2)و از شهرت تاريخى برخوردار بود. ولى شهرت اصلىاش به دليل وقوع رخداد تاريخى بيعت با ابوبكر در آن است. (3)واقعه سقيفه يكى از مهمترين و دوران سازترين و پردامنه ترين رويدادهاى تاريخ اسلام و مذهب تشيع است. اين واقعه سرمنشاء شقاق كبيرى در تاريخ اسلام قرار گرفته و اين دين الهى و خاتم اديان آسمانى را، به دو فرقه بزرگ سنى و شيعى تقسيم كرده است. (4)سابقه و پيشينه سقيفه
سقيفه بنىساعده متعلق به قبيله بنىساعده بود، كه سعد بن عباده رئيس آن طائفه براى مشورت در امور مهم قبيله خود با بزرگان در اين مكان حضور مىيافته است. در سال يازدهم هجرى، بعد از رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله- به اتفاق آراء و اقوال روز دوشنبه 28 صفر سال 11 هجرت رحلت حضرت رسول
1) كلمه سقيفه از سقف گرفته شده، يعنى مكان سقفدار يا داراى سقف و سايبان، «ياقوت حَمَوى» در «معجم البلدان» كلمهسقيفه را اينگونه توضيح داده است: «... واقع در مدينه، و آن سايبانى است كه در زير آن مىنشستند و در آنجا بود كه با ابوبكر بيعت شد. سقيفه به معناى كپر، آلونك شاميانهاى نيز آمده است.
2) سقيفه در سمت غرب مسجد نبوى در كنار «چاه بضاعه» بود. سعدبن عباده كه كانديداى انصار براى خلافت بود در نزديكىآن زندگى مىكرد، اين محل در يك مثلثى ميان «شارع سلطانه»، شارع مناخه و شارع السحيمى قرار داشته است. آثار اسلامى مكه و مدينه، ص 320.
3) آثار اسلامى مكه و مدينه، ص 319.
4) البته تعداد فرقهها و مذاهب اسلامى در طول تاريخ اسلام، چه فرقههاى منقرض شده، چه باقى و برقرار بيش از يكصد مكتب است.
پيش آمد، در حالى كه حضرت على عليه السلام و عباس و فرزندان و ياران آنها، پيكر پاك رسول خدا را براى تغسيل و تكفين آماده مىكردند، سعد بن عباده به اتفاق انصار در اين مكان به مشورت نشسته تا خلافت و جانشين پيامبر را به گروه خود منتقل سازند، ولى مهاجران و در رأس آنها ابوبكر، عمر و ابوعبيده جراح بدان جا شتافته و سرانجام اين گروه بدون حضور اهل البيت عليهم السلام و بنىهاشم در سقيفه اجتماع كرده و براى انتخاب جانشين حضرت به احتجاج پرداختند و در نتيجه با ابوبكر به عنوان جانشين پيامبر صلى الله عليه و آله بيعت كردند و نهايتاً با انتخاب ابوبكر به خلافت در اين مكان، سرنوشت جامعهاى كه پيامبر صلى الله عليه و آله رهبرى منصوصى در غدير خم را براى آن مشخص كرده بود، دگرگون شد (1)و روز بعد با حضور ابوبكر در مسجد رسول اكرم صلى الله عليه و آله و نشستن وى بر منبر آن حضرت، عده زيادى از مسلمانان مدينه با ابوبكر بيعت كردند، اين پايمال كردن حق على عليه السلام همچنان ادامه داشت و آن حضرت را خانهنشين كرد، و مظالم آل ابىسفيان(امويان) و سپس عباسيان بر اهل البيت عليهم السلام از قتل اولاد رسول خدا صلى الله عليه و آله و اسارت آنها و غارت اموالشان صفحات تاريخى اسلام را سياه كرده، كه اين همه را از نتيجه تصميمگيرى اجتماع سقيفه و ظلم ايجاد شده دانستهاند، تا آنجايى كه گفتهاند:
«قتل الحسين عليه السلام بالسقيفة»؛ امام حسين عليه السلام در سقيفه كشته شد. (2)14
أ
«سلمان» پيش از آنكه مسلمان شود، نام ديگرى داشت. (3)رسول خدا صلى الله عليه و آله نام سلمان بر او نهاد، و با لقب «سلمان الخير» و «سلمان محمّدى» (4)از او ياد مىكرد. او وصى عيسى عليه السلام بود و شايد براى
1) تاريخ و آثار اسلامى مكه و مدينه، ص 310- 311.
2) دائرةالمعارف تشيع، ج 8، ص 208.
3) نامش روزبهپور خشنودان يا ماهويه يا بهنودپور بدخشان بوده و مكنّى به ابوعبداللَّه، ابوالبينات و ابوالمرشد گرديد. سلماناصلًا اهل شيراز يا رامهرمز يا اهواز يا شوشتر و يا روستاى جى اصفهان(به اختلاف اقوال) بود. اهل بيت عليهم السلام در قرآن و حديث، ص 769؛ بحار، ج 22، ص 390 و 362.
4) عن الحسين بن صهيب، عن ابى جعفر عليه السلام قال: «ذكر عنده سلمان الفارسى، قال: فقال ابو جعفر عليه السلام: «مه لاتقولوا سلمانالفارسى، ولكن قولوا سلمان المحمدى ذاك رجل منّا اهل البيت». رجال كشى، ص 8، بحارالانوار، ج 22، ص 349 و 385.
اينكه اميرالمؤمنين عليه السلام شخصاً او را غسل داده است، همين باشد. چرا كه وصى را كسى جز پيامبر يا وصى پيامبر، حق ندارد غسل دهد. (1)روايت شده كه وى «مجوسى» نبوده، بلكه به ظاهر، اظهار مجوسيت مىكرد، اما باطناً به خداى يگانه ايمان داشته و آن را پنهان نگه مىداشته است. (2)منزلت و شخصيت ويژه سلمان
بلندپايگى و جلالت قدر و بزرگوارى و والامقامى و دانش فراوان سلمان و پرهيزكارى و پارسايى و خردمندى او پرآوازهتر از آن است كه نياز به شرح و توضيح داشته باشد. همه مسلمانان بر بلندپايگى او هم داستاناند، روايات فراوانى درباره مقام و فضيلت او رسيده است. از جمله اينكه نقل شده است كه در حضور امام باقر عليه السلام از سلمان فارسى سخن به ميان آمد، حضرت فرموند: «نه، نگوييد سلمان فارسى، بگوييد سلمان محمّدى، او مردى است از ما اهل بيت (3)» همانگونه كه پيامبر صلى الله عليه و آله قبلًا فرموده است: «سَلْمانُ مَنَّا اهْلَ الْبَيْتِ» و نيز روايت شده است كه آن حضرت فرمود: «سلمان از متوسّمين (4)بوده است.»
از امام صادق عليه السلام نيز نقل شده است كه فرمود:
«انَّ سَلْمانَ عَلِمَ الْاسمَ الْاعْظَم (5)
؛ سلمان اسم اعظم را مىدانست».
در نخستين غزوهاى كه شركت كرد، جنگ خندق بود. از آن پس در بقيه غزوات و نيز فتوحات عراق حضور داشت و استاندارى مدائن را عهدهدار شد.
سلمان از پيامبر صلى الله عليه و آله و اميرالمؤمنين، على عليه السلام روايت كرده و ابووقاص و سليمبن قيس هلالى از قول وى روايت كردهاند.
سلمان در سال 36 يا 37 هجرى از دنيا رفت. (6)
1) جاء فى الأخبار الحسان: «ان علياً عليه السلام مضى فى ليلة الى المدائن لتغسيل سلمان». صراط المستقيم(مخطوط)، بحار، ج 22، ص 392 و 368.
2) اكمال الدين، ص 96 تا 99، بحارالانوار، ج 22، ص 359.
3) پيشنهاد سلمان در جنگ احزاب(معروف به جنگ خندق) كه براى جلوگيرى از دشمن خندق بكنند، به اتفاق آراء تصويبگرديد، هنگام تقسيم افراد،(در كندن خندق)، مهاجر و انصار درباره سلمان به تشاجر پرداخته هر كدام مىگفتند كه سلمان از ماست و بايد همكار ما باشد، پيامبر صلى الله عليه و آله در اين لحظه با سخن خود نزاع را خاتمه داد و فرمود: «سلمان منا اهل البيت».
4) بحار، ج 22، ص 349.
5) همان، ص 346.
6) اهل بيت در قرآن و حديث، حجةالاسلام و المسلمين محمدى رى شهرى، ج 2، ص 870.
همانگونه كه در بخش آداب سفر اشاره شد، از آداب و مستحبات سفر، آوردن هديه براى نزديكان است. در روايتى از امام صادق عليه السلام از آن حضرت نقل شده است كه فرمودند:
«إِذَا سَافَرَ أَحَدُكُمْ فَقَدِمَ مِنْ سَفَرِهِ فَلْيَأْتِ أَهْلَهُ بِمَا تَيَسَّرَ وَ لَوْ بِحَجَرٍ» (1).
زمانى كه هر يك از شما به سفر رفتيد در هنگام مراجعت براى خانواده خود هديهاى همراه داشته باشيد، اگرچه هديه، كم ارزش و در حد يك سنگ باشد.
امام صادق عليه السلام آنگاه داستان حضرت ابراهيم عليه السلام را نقل كردند كه هرگاه به ديدار اقوامش مىرفت و در بازگشت چيزى نداشت به خانه بياورد، براى آرامش روح ساره همسرش مقدارى ريگ در خورجين مركبش مىريخت و بدين حال داخل مىشد و آن را در كنارى مىنهاد و به نماز مىايستاد.
چون ساره مىآمد و خورجين را باز مىكرد، مىديد داخل آن پر از آرد است! آن را خمير مىكرد و نان مىپخت و ابراهيم را صدا مىزد كه بيايد و تناول كند. ابراهيم به ساره مىگفت: اين نان از كجاست؟
ساره پاسخ مىداد. از آن آردى كه در خورجين آورده بودى. آنگاه ابراهيم سر به آسمان برداشته و مىگفت:
«أَشْهَدُ أَنَّكَ الْخَلِيلُ ...» (2)
بار خدايا! گواهى مىدهم تويى خليل و دوست بنده خود.
هديه حج
علاوه بر آن چه در باب سوغات ذكر گرديد، در خصوص هديه حج نيز توصيههاى ويژهاى است.
«الْهَدِيَّةُ مِنْ نَفَقَةِ الْحَجِّ» (3)
، «هَدِيَّةُ الْحَجِّ مِنَ الْحَجِّ» (4).
يعنى آن چه زائر به عنوان هداياى حج مىآورد، جزء هزينههاى حج محسوب مىشود، بنابراين پاداش معنوى دارد. مناسب است هداياى حج و زيارت چيزى باشد كه يادآور مناظر و مشاهد متبركه باشد و هنگام عبادت وذكر نيز به كار آيد و خاطره حج و زيارت را تجديد كند. و نيز در هداياى حج، فقرا، يتيمان و مستمندان را نبايد فراموش كرد كه ثواب افزونترى خواهد داشت. گفتنى است كه حج يك سفر معنوى است و بهترين سوغات اين سفر، طهارت روح، براى خود و دعا و زيارت به نيابت براى مسلمين است. اما پسنديده، بلكه مستحب است كه زائر براى خانواده خود و دوستان نزديك خود هديه بياورد.
بايد گفت كه سوغات سفر آوردن بايد به شيوه معقول و به قدر ممكن باشد و نبايد به شكلى باشد كه زائر از بركات معنوى حج محروم و يا كم بهره شود، و اوقات گرانبها را به جاى عبادت و زيارت صرف خريد و سوغات نمايد. (1)
«سميّه» (2)كنيز بزرگوارى بود. وى با ياسر ازدواج كرد و ثمره اين ازدواج فرزندى بود به نام عمار.
سميّه و ياسر اول شهيد راه اسلام مىباشند. آنها از پيشگامان در اسلام و از كسانى هسند كه زمانى كه مركز تبليغاتى رسول خدا صلى الله عليه و آله خانه «ارقم بن ابى ارقم» بود اسلام آوردند. روزى كه مشركان از ايمان آنها آگاه شدند، در آزار و شكنجه آنها كوتاهى ننمودند. (3)ابوجهل آنان را گرفت و مجبور كرد تا به رسول خدا صلى الله عليه و آله دشنام دهند، اما موفق نشد. ابوجهل زره آهن به آنها پوشانيد و در آفتاب گرم آنها را نگاه داشت و رسول خدا صلى الله عليه و آله را از كنار آنان عبور داد. پيامبر صلى الله عليه و آله به آنها فرمود:
صَبْرَاً يا آلَ ياسِر فَانَّ مَوْعِدَكُمُ الْجَنَّة.» (1)
سُميّه ناظر شهادت دردناك همسر مظلومش ياسر بود، او مىديد كه ياسر را آن قدر تازيانه زدند تا جان داد ياسر با مقاومت و بردبارى از عهده آزمايش بزرگ الهى سر فراز بيرون آمد و عنوان زيباى «اولين شهيد در اسلام» براى او رقم خورد.
مشركين پس از شهادت ياسر، به سراغ سميّه آمدند، آنان نخست سميّه را تهديد كردند كه اگر به اسلام وفادار بماند و بت پرست نشود هر يك از پاهايش را به يك شتر خواهند بست و آن دو شتر را در دو جهت مخالف خواهند راند تا او دو شقّه شود. اما سميّه شجاع تر از آن بود كه با تهديدهاى مشركان مكه هراسى به خود راه دهد.
«سميّه بنت حباط»، مادر عمار، كسى است كه براى جلب رضايت خداوند، شكنجههاى سخت را پذيرفت و اولين شهيد زن در اسلام گرديد و دشمن خدا، ابوجهل ملعون وى را به شهادت رساند.
بنابراين عمار ياسر كه هم شهيد است و هم فرزند شهيد، آن هم نه يك شهيد، كه پدر و مادرش، هر دو زير فجيع ترين و شرم آورترين شكنجه ها، تنها به جرم مسلمان شدن به شهادت رسيدند و بدين گونه او و پدر و مادرش، خانواده نمونه اسلام را تشكيل دادند. پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در مورد عمارياسر چنين پيشگويى فرمودند: «تَقْتُلُكَ الْفِئَةُ الْباغِيَةُ؛ گروه سركش و فساد گستر تو را به شهادت مىرسانند.» و معاويه در جنگ صفين او را شهيد كرد و همين دليل محكمى شد تا لشكريان على عليه السلام حقانيت جبهه خود را باور كنند و اين پيشگويى محقق گرديد.
1) رياحين الشريعه، ج چهارم، ص 353، كامل، ج 2، ص 45.
«شاذروان» (1)برآمدگى كوتاهى است كه ديوار كعبه را از بيرون احاطه كرده است و باقيمانده يا نشانه محل ديوار قبلى خانه خداست كه پس از بازسازى كعبه در زمان «حجاج بن يوسف» بيرون از خانه واقع شده و لذا محيط داخلى كعبه را كاهش داده است. ارتفاع شاذروان (2)در سمت شمالى 50 سانتىمتر، و عرض آن 39 سانتىمتر، در غرب ارتفاع 28 سانتىمتر و عرض آن 80 سانتىمتر در جنوب ارتفاع آن 24 سانتىمتر و عرض آن 87 سانتىمتر، در شرق ارتفاع آن 22 و عرض آن 66 سانتىمتر است.
احكام شاذروان
فقهاء، شاذروان را جزء خانه خدا مىدانند كه نبايد هنگام طواف بر روى آن راه رفت، چنانكه در مناسك آمده است.
ششم،(يعنى شرط ششم در طواف)، خروج طواف كننده است از خانه و آنچه از آن محسوب است، در اطراف ديوار خانه كعبه يك پيشآمدگى است كه آن را «شاذروان» گويند، و آن جزء خانه كعبه است و طواف كننده بايد آن را هم داخل «طواف» قرار دهد. (3)دليل اينكه طواف بر شاذروان صحيح نيست، اين است كه شاذروان جزء خانه كعبه است و خداوند امر كرده به خانه طواف كنيد، نه در خانه «طافَ بِالْبَيْتِ، لا فِي الْبَيْتِ» و از روى شاذروان طواف كردن، مثل اين است كه، «داخل خانه كعبه طواف كرده باشد نه دور آن. (4)
1) شفاء الغرام باخبار البلد الحرام، ج 1، ص 216، تاريخ القويم، ج 2، ص 289. دهخدا شاذروان را معرب شادروان ذكر كرده ومعناى آن را پايه و اساس دانسته است. لغتنامه دهخدا، ج 8، ص 12318.
2) در كتاب تاريخ و آثار اسلامى مكه و مدينه «شاذُروان» ضبط شده است، ولى در كتب لغت فارسى با ضبط «شاذروان» آمدهاست، يعنى بنياد، اساس، پايه. فرهنگ لغات فارسى، ص 613، غلامرضا انصافپور.
3) مناسك محشى، مسأله 597، ص 248، ضمناً دو مسأله 598 و 599 و حواشى شماره 5 و 6 نيز قابل ملاحظه است.
4) تاريخ و آثار اسلامى مكه مكرمه و مدينه منوره، اصغر قائدان، ص 49- 50.
2
أ
در قرآن كريم از مسجدالحرام و مسجدالاقصى به عنوان مبدأ و منتهاى سير زمينى معراج رسول اكرم صلى الله عليه و آله ياد شده است.
«سُبْحانَ الَّذِي أَسْرى بِعَبْدِهِ لَيْلًا مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ إِلَى الْمَسْجِدِ اْلأَقْصَى الَّذِي بارَكْنا حَوْلَهُ» (1)
؛ پاك و منزه است خداوندى كه بندهاش را در يك شب، از مسجد الحرام به مسجدالاقصى- كه گرداگردش را پر بركت ساختهايم- برد، تا برخى از آيات خود را به او نشان دهيم، چرا كه او شنوا و بيناست.
در مورد شرافت كعبه بر بيتالمقدس توجه به چهار نكته ضرورى است:
نكته اوّل: گرچه همان گونه كه در اين آيه شريفه آمده، اطراف مسجدالاقصى پر بركت است، لكن بر اثر دعاى حضرت ابراهيم عليه السلام كه عرض كرد «وَ ارْزُقْهُمْ مِنَ الثَّمَراتِ» (2)
؛ و از ميوهها روزىشان ده.
هماكنون مكّه، كه خود فاقد شرائط و زمينههاى حاصلخيزى است، سرشار از نعمتهاى الهى است «يُجْبى إِلَيْهِ ثَمَراتُ كُلِّ شَيْءٍ» (3)
؛ ميوههاى همه چيز به سويش آورده شود. و اين از آيات آشكار الهى است. «فِيهِ آياتٌ بَيِّناتٌ» (4).
نكته دوّم: اين است كه گفته شده: «در شَرف كعبه همين بس كه امر كننده به ساختن آن ذات اقدس جليل، مهندس آن جبرئيل، معمارش خليل و دستيارش اسماعيل عليه السلام است (5)و چنين شرافتى در
مورد بيت المقدس ثابت نشده است.
نكته سوّم: گذشته از آنكه كعبه به دست ابراهيم خليل عليه السلام كه از انبياء اولواالعزم است بنا نهاده شده و بيتالمقدس را سليمان عليه السلام- كه از حافظان شريعت انبياى اولواالعزم بوده نه جزو آنان- ساخته است.
نكته چهارم: درباره بيتالمقدس وعده الهى بر حفظ آن از تهديد دشمنان ثابت نيست، در حالى كه درباره كعبه، هم اين وعده داده شده: «وَ مَنْ يُرِدْ فِيهِ بِإِلْحادٍ بِظُلْمٍ نُذِقْهُ مِنْ عَذابٍ أَلِيمٍ» (1)
؛ و خداوند متعال در جريان اصحاب فيل به وعده خود جامه عمل پوشاند.
«أَ لَمْ تَرَ كَيْفَ فَعَلَ رَبُّكَ بِأَصْحابِ الْفِيلِ ...» (2)
اما «بخت النصر» بى آنكه با تحديد يا تهديدى مواجه شود بيت المقدس را ويران ساخت. (3)3
أ
منطقه كوهستانى پيرامون مكه، سبب به وجود آمدن شعبهاى (4)بسيارى در مكه و اطراف آن شده است.
وجود شعبهاى زياد در مكه، سبب پيدايش اين ضربالمثل شده است كه «اهل مكة اعلم بشعابها (5)
؛ مردم مكه شعبهاى خود را بهتر از ديگران مىشناسند.» زمانى كه «قُصى بن كلاب» بر مكه حاكم شد، هر خاندانى از قريش رادر جايى از مكه سكونت داد. او وجه كعبه را كه شامل شعب ابىطالب (6)به سمت «معلاة» مكه بود، براى خاندان خود و فرزندانش «عبد مناف» و «عبدالدار» برگزيد. اين شعب، به لحاظ نزديكى به كعبه، بهترين نقطه مكه بود و در اصل حد فاصل كوه «ابوقبيس» و كوه «خندمه» است.
1) حج، آيه 25
2) فيل، آيه 1- 5.
3) صهباى حج، آيت اللَّه جوادى آملى، ص 258.
4) شعب به محدوده قرارگرفتن دو كوه، نزديك به هم گويند و ممكن است وسعت آن به اندازههاى مختلف باشد. ضمناً فاصلهدو كوه، كه مرز خروجى شهر است «ثنيّة» ناميده مىشود.
5) تاريخ القويم، ج 1، ص 508.
6) اين شعب، در دورههاى مختلف به نامهاى متفاوتى همچون شعب بنىهاشم، شعب ابىطالب، شعب على بن ابىطالب وشعب ابىيوسف ناميده شده است. گرچه بعضى از معاصرين در اين مورد نظر ديگرى دارند و به سه شعب مستقل اشاره دارند كه همه نزديك مسجدالحرام هستند به نام شعب ابىطالب، شعب بنى هاشم و شعب بنى عامر، لهذا بعضاً با يكديگر اشتباه مىكنند. تاريخ و آثار اسلامى مكه و مدينه، صفحه 123.
شعب مزبور در اختيار خاندان بنىهاشم بوده و در دورههاى مختلف به نامهاى متفاوتى چون «شعب بنىهاشم»، «شعب ابىطالب» و «شعب على بن ابى طالب» ناميده مىشده است. چهرههاى برجسته اين خاندان در اين شعب به دنيا آمده و در آنجا زندگى كردهاند.
محّل و جايگاه شعب
محل شعب شامل فضاى وسيعى است كه اكنون سنگفرش شده و محل خواندن نماز و استراحت حجاج در ايام حج است. زمانى كه زائر از مسجدالحرام خارج مىشود و از «باب العباس»، «باب على» يا «باب السلام» بيرون مىآيد، به فضاى بازى مىرسد كه در پايين كوه ابوقبيس سنگفرش شده است، ادامه اين مسير تا محل وضوخانهها در دست چپ و بعد از اندكى به سمت خيابان، بخش مهمى از شعب ابىطالب است.
حوادث و رويدادهاى شعب ابىطالب
شعب ابىطالب، يادآور حادثه عظيمى در تاريخ اسلام است، در اين مكان پيامبر، بنىهاشم و بنىعبدالمطلب مورد محاصره اقتصادى كفار قرار گرفتند. بنا به گفته ابنسعد، اين واقعه در محرّم سال هفتم بعثت اتفاق افتاد. (1)اين شعب محل سكونت بنىهاشم بود. همان محلى است كه رسول خدا صلى الله عليه و آله همراه خاندان خود به مدت سه سال در محاصره خاندان قريش قرار گرفت و با مشقت و رنج، آن دوران را سپرى كرد.
ابوطالب به عنوان بزرگ بنىهاشم، همراه فرزندش جعفر و على عليه السلام مهمترين نقش را در دفاع از رسول خدا برعهده داشت. شعب ياد شده محل تولد رسول خدا صلى الله عليه و آله بوده و خانه خديجه كه محل زندگى حضرت با وى بوده و فاطمه زهرا عليها السلام نيز در آن متولد شده، همين جا بوده است. (2)در حال حاضر، تنها بخشى از محله شعب ابىطالب باقى مانده كه نام آن «سوق الليل» است و برفراز كوه قرار دارد. محل سوق الليل شامل خانههايى است كه در روى كوه، مقابل مسعى ساختهاند.
خانهها و اماكن تاريخى موجود در شعب در اين سوى مسعى، يعنى در فاصله مسجد تا مسعى بود كه اكنون جزو مسجد شده است طبعاً خانه «ام هانى»، دختر ابوطالب كه در توسعه مسجد در زمان مهدى عباسى داخل مسجد شد، در محدوده شعب قرار داشته است. در اين صورت بايد شعب ابىطالب را محلهاى بزرگ تصور كرد كه اطراف آن را به طور عمده كوه خندمه، كوه ابوقبيس و مسجدالحرام در
محاصره داشته است. در كنار شعب ابىطالب، شعب عامر بوده كه هنوز نيز به همين نام از آن ياد مىشود و در حال حاضر شعب ابىطالب به نام شعب على عليه السلام شهرت دارد. (1)محاصره اقتصادى
سران قريش، از نفوذ و پيشرفت حيرتانگيز آيين «يكتاپرستى»، سخت ناراحت بودند و در فكر چاره و راهحلى بودند. اسلام آوردن امثال «حمزه» و تمايل جوانان روشندل «قريش» و آزادى عملى كه در كشور «حبشه» نصيب مسلمان شده بود، بر حيرت و سرگردانى قريش افزوده بود، و از اين كه از نقشههاى خود بهرهاى نمىبردند، سخت متأثر بودند، از اين جهت به فكر نقشه ديگرى افتاده و خواستند به وسيله «محاصره اقتصادى» كه نتيجه آن بريدن رگهاى حياتى مسلمانان بود، از نفوذ و نشر اسلام بكاهند و پايهگذار و هواداران آيين خداپرستى را در ميان اين حصار خفه سازند.
بنابراين، عهدنامهاى را به خط «منصور بن عكرمه» و امضاى هيئت عالى قريش، تنظيم نموده كه تا دم مرگ طبق موارد زير رفتار كنند:
1- همهگونه خريد و فروش با هواداران «محمّد» تحريم مىشود.
2- ارتباط و معاشرت با آنان اكيدا ممنوع مىگردد.
3- كسى حق ندارد با مسلمانان ارتباط زناشويى برقرار كند.
4- در تمام پيش آمدها بايد از مخالفان «محمّد» طرفدارى كرد.
متن پيمان با مواد ياد شده به امضاء تمام متنفّذان «قريش» جز «مُطعِم بن عدى» رسيد و با شدت هر چه تمامتر به مورد اجراء گذارده شد.
يگانه حامى پيامبر، «ابوطالب» از عموم خويشاوندان «فرزندان هاشم و مطلب» دعوتى به عمل آورد و يارى پيامبر را بر دوش آنان گذارد. همچنين براى جلوگيرى از حمله ناگهانى «قريش» در نقاط مرتفع افرادى را براى ديدبانى گماشت تا آنها را از هرگونه پيش آمد، با خبر سازند. اين محاصره سه سال طول كشيد، فشار و سختگيرى به حد عجيبى رسيد. ناله جگر خراش فرزندان بنىهاشم به گوش سنگدلان مكه مىرسد، ولى در دل آنها چندان تأثيرى نمىكرد. جوانان و مردان، با خوردن يك دانه خرما در شبانه روز زندگى مىكردند. گاهى يك دانه خرما را دو نيم مىكردند. در تمام اين سه سال، فقط در ماههاى حرام(كه امنيت كامل در سرتا سر شبه جزيره حكم فرما بود) بنىهاشم از شعب بيرون آمده و به داد و ستد مختصرى اشتغال مىورزيدند، سپس به داخل درّه رهسپار مىشدند.
1) آثار اسلامى مكه و مدينه، رسول جعفريان، صفحه 149- 151، فصلنامه ميقات حج، شماره 30، ص 140- 171.
پيامبر صلى الله عليه و آله فقط در همين ماهها توفيق نشر و پخش آيين خود را داشت. ايادى و عمال سران قريش، در همين ماهها وسيله آزار و فشار اقتصادى آنها را به گونهاى فراهم مىآوردند. زيرا غالباً بر بساطها و فروشگاهها حاضر مىشدند و هر موقع مسلمانها مىخواستند چيزى را بخرند، فوراً به قيمت گرانترى آن را مىخريدند و از اين راه قدرت خريد را از مسلمانها سلب مىنمودند.
جاسوسان قريش در تمام راهها مراقب بودند كه مبادا كسى مواد غذايى به «شعب ابى طالب» ببرد ولى با اين كنترل كامل گاه بيگاه «حكيم بن حزام» برادر زاده خديجه و ابوالعاص بن ربيع و هشام بن عمر نيمههاى شب مقدارى گندم و خرما بر شترى حمل كرده و تا نزديكى شعب مىآوردند و سپس افسار آن را دور گردنش مىپيچيدند و رها مىكردند.
شدت عمل قريش، در اجراى عهدنامه ذرهاى از صبر و بردبارى مسلمانان نكاست، سرانجام ناله جانگداز فرزندان و كودكان و وضع رقت بار عموم مسلمانان، گروهى را تحت تأثير قرار داد و از امضاى عهدنامه سخت پشيمان شدند و به فكر حل قضيه افتادند. (1)4
أ
اين معجزه به درخواست جمعى از سران قريش و مشركان مانند «ابوجهل» و «وليدبن مغيره» و «عاص بن وائل» و ديگران انجام شد. بدين ترتيب كه آنها در يكى از شبها كه تمامى ماه در آسمان پيدا بود به نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله آمده و گفتند: اگر در ادعاى خود راستگو و صادق هستى، دستور ده اين ماه دو نيم شود! رسول خدا به آنها گفت: اگر من اين كار را بكنم ايمان خواهيد آورد؟ گفتند: آرى و آن حضرت از خداى خود درخواست اين معجزه را كرد و ناگهان همگى ديدند كه ماه دو نيم شد، به طورى كه كوه حرا را در ميان آن ديدند و سپس ماه به هم آمد و دو نيمه آن به هم چسبيد و همانند اوّل گرديد، رسول خدا صلى الله عليه و آله دو بار فرمود: «اشْهَدوُا، اشْهَدوُا؛ گواه باشيد و بنگريد (2)». مشركين كه اين منظره را ديدند به جاى آنكه به آن حضرت ايمان آورند، گفتند: «سَحَرَنا مُحَمَّد (3)
؛ محمد ما را جادو كرد.» و يا
آنكه گفتند: «سَحَرَ الْقَمَر، سَحَرَ الْقَمَر؛ ماه را جادو كرد.»
برخى از آنها گفتند: اگر شما را جادو كرده، مردم شهرهاى ديگر را كه جادو نكرده! از آنها بپرسيد و چون از مسافران و مردم شهرهاى ديگر پرسيدند، آنها مشاهدات خود را در دو نيم شدن ماه بيان داشتند (1).
مرحوم طبرسى مىنويسد:
«الْمُسْلِموُنَ اجْمَعُوا عَلى ذلِكَ فَلا يُعْتَدُّ بِخِلافِ مَنْ خالَفَ فيه؛ مسلمانها بر انجام اين معجزه اجماع دارند و از اين رو به گفتار مخالف اعتنايى نيست. (2)از علماى اهل تسنن نيز فخر رازى مىنويسد:
«الْمُفَسِّرُونَ باسرهم عَلى انَّ الْقَمَرَ حَصَلَ فيهِ الْانْشِقاق (3)
؛ مفسرين همگى بر اين عقيدهاند كه در ماه انشقاق پديد آمد و ماه دو نيم شد.
دكتر سعيد بوطى نويسنده كتاب فقه السيره مىنويسد:
«وَ هذا امْرٌ مُتَّفِقٌ عَلَيهِ بَينَ الْعُلَماء انَّهُ وَقَعَ في زَمانِ النَّبِىّ صلى الله عليه و آله وَ انَّهُ كانَ احْدَى الْمُعْجِزات (4)
؛ و اين چيزى است كه در بين علماء مورد اتفاق است كه در زمان رسول خدا صلى الله عليه و آله اتفاق افتاده و يكى از معجزات اوست. (5)زمان و مكان انشقاق قمر
در اين كه اين معجزه در زمان رسول خدا صلى الله عليه و آله در مكه انجام شده، اختلاف در روايات و گفتار محدثين نيست و مسأله، اجماعى است ولى در مورد تاريخ آن اختلافى در روايات و كتابها به چشم مىخورد.
از مرحوم طبرسى در «اعلام الورى» و «راوندى» در «خرائج» نقل شده كه اين داستان در سالهاى اول بعثت اتفاق افتاد، ولى مرحوم علامه طباطبايى در تفسير الميزان در دو جا ذكر كرده كه اين ماجرا در سال پنجم قبل از هجرت اتفاق افتاد و در يك جاى آن از پارهاى نقل كرده كه اين داستان در آغاز شب چهاردهم ذىحجه پنج سال قبل از هجرت اتفاق افتاده و مدت آن نيز اندكى
بيشتر نبوده. (1)دعا در محلّ شق القمر
كوه ابوقبيس در نزديك مسجدالحرام و مسلط به كوه صفا مىباشد، و چند تن از پيامبران الهى در آنجا مدفونند. معجزه «شقالقمر» در اين محل، به وقوع پيوست و در اين محل اين دعا خوانده مىشود:
«اللّهُمَّ صَلِّ عَلى نَبِىِّ هَلَّلَ وَ كَبَّرَ وَ حَجَّ وَ اعْتَمَرَ وَ انْشَقَّ لَهُ الْقَمَرُ وَ بِدينِ اللَّهِ امَرَ بِالْمَعْرُوفِ وَ نَهى عَنِ الْفَحْشاءِ وَ الْمُنْكَرِ اللّهُمَّ انّى اودَعْتُ فى هذَا الْمَحَلِّ الشَّريفِ مِنْ يَومِنا هذا الى يَومِ الْقِيامَةِ خالِصَاً مُخْلِصَاً ...
مسجد انشقاق القمر
به يادبود اين حادثه، مسجدى با نام «مسجد انشقاق القمر» بر بالاى «كوه ابوقبيس» مشرف بر مسجدالحرام قرار داشت. اين كوهِ نسبتاً بزرگ، در پشت مسجدالحرام سمت راست كوه صفا قرار داشته و در دوران سعودى قسمتهايى از آن صاف و قصر دارالضيافه بر آن ساخته شده است، لذا اين مسجد و چند اثر تاريخى ديگر در اين اقدام تخريب گرديده است. (2)5
أ
شُهداى فَخّ (3)
يكى از حوادث جانسوز و اسفناك در تاريخ اسلام، واقعه فخّ و كشته شدن بيش از يكصد تن از سادات و نوادگان امام حسن و امام حسين عليهما السلام است. هنگام خلافت هادى عباسى (4)حسين بن على
1) تفسير الميزان، ج 19، ص 62.
2) تاريخ و آثار اسلامى، ص 105.
3) فخ وادىاى است در مكه كه همان وادى زاهر است واقع در ميان عمرة التنعيم و مسجد الحرام. هم چنين «فخ» نام دومين وادى مهم مكه است كه اكنون هر بخش آن به نامى است(فرهنگ اعلام جغرافيايى- تاريخى در حديث و سيره نبوى).
4) خلافت هادى از سال 169 تا 170 است.
بن حسن بن على بن ابىطالب عليه السلام نواده بزرگوار امام حسن مجتبى عليه السلام «كه پس از شهادت به شهيد فخّ مشهور است» و چند تن از سادات و نوادگان امام حسن عليه السلام همراه قريب 4000 تن از سادات و مجاهدين مسلمان كه از حكومت ستم پيشه عباسيان به ستوه آمده بودند، دست به قيام زدند. آنان پس از تصرّف مدينه و تسلط بر اين شهر از آنجا كه زمان حج نزديك بود، همراه سيصد تن از شيعيان و نزديكانش به سوى مكّه حركت كرد.
در مدخل ورودى مكّه،(محل كنونى مسجد تنعيم) كه به منطقه فخّ معروف است با سپاه عباسيان مواجه شدند. در اين نبرد كه در سال 169 ه. ق. رخ داد، سپاهيان عباسى به قتل عام پاكترين فرزندان رسول خدا صلى الله عليه و آله پرداختند.
مأموران خليفه پس از قتل عام آنها، سرهاى بيش از يكصد تن از شهدا را از تن جدا كرده و همراه اسرا نزد خليفه سفاك عباسى فرستادند. (1)زمانى كه سرهاى شهدا را نزد هادى آوردند، موسىبن جعفر و شمارى از علويان حاضر بودند، حضرت درباره شهيد فخّ فرمود:
«مَضى وَاللَّهِ مُسْلِمَاً صالِحَاً صَوّامَاً قَوّامَاً آمِرَاً بِالْمَعْرُوفِ، ناهِيَاً عَنِ الْمُنْكَر» (2)
؛ به خدا سوگند، او مسلمانى صالح، روزهدار و شب زنده دار و امر كننده به معروف و نهى كننده از منكر درگذشت.
بدنهاى بىسر شهداى فخ پس از سه روز در همان محل مدفون گرديد. مزار اين شهدا به علت عقايد جاهلانه وهابيت همانند ساير قبور و قبرستانها مورد تعرض و بىحرمتى قرار گرفته، منهدم و با زمين يكسان گرديد كه قابل تشخيص نيست. اين محل به مسجد شهداى معروف و در كنار جاده اصلى جدّه و در محدوده مسجد تنعيم كه براى عمره در آن محرم مىشوند مىباشد.
از امام جواد عليه السلام نقل شده است كه براى ما اهل بيت بعد از كربلا قتلگاهى بزرگتر از فخّ ديده نشده است. (3)فخّ يكى از نقاط آغازين ورود به حرم است و از اين مكان كسى بدون احرام حق ورود به مكه را ندارد. امام صادق عليه السلام قبل از ورود به اين شهر در مكان مذكور غسل فرموده و به ديگران در انجام اين عمل توصيه مىكردهاند. (4)
جايگاه و منزلت شهيد فخّ
شهيد فخ، در شمار علويان حسنى، شهيدى است كه از سوى امامان شيعه، مورد تأييد قرار گرفته است. به علاوه ضمن رواياتى كه نقل شده خبر شهادت او از زبان پيامبر صلى الله عليه و آله نيز نقل شده است.
ابوالفرج اصفهانى روايتى از امام باقر عليه السلام نقل كرده است كه حضرت فرمود: رسول خدا صلى الله عليه و آله زمانى كه از فخ مىگذشت، ايستاد و چند ركعت نماز گزارد بعد از نماز شروع به گريه نمود. اصحاب نيز گريه كردند، وقتى دليلش را پرسيدند حضرت فرمود: جبرئيل به من خبر داد كه:
«يا مُحَمَّد! انَّ رَجُلًا مِنْ وُلْدِكَ يُقْتَلُ في هذَا الْمَكانِ وَ اجرَ الشَّهيدِ مَعَهُ اجْرُ الشَّهيدَيْنِ» (1)
اى محمّد! مردى از فرزندان تو در اينجا كشته مىشود كه اجر شهيد همراه او، اجر دو شهيد است.
و نيز نقل كرده است كه وقتى حضرت به موضع فخ رسيد با اصحابش نماز ميّت خواند و سپس فرمود:
«يُقْتَلُ ها هُنا رَجُلٌ مِنْ اهْلِ بَيْتي في عَصابَةٍ مِنَ الْمُؤْمِنينَ، ينزل لَهُمْ بِأَكْفانِ وَ حُنُوطٍ مِنَ الْجَنَّةِ، تَسبقُ ارواحُهُم اجْسادَهُمْ الَى الْجَنَّةِ» (2)
در اينجا شخصى از اهل بيت من با جمعى از يارانش به شهادت مىرسند كه كفن و كافور آنان از بهشت مىرسد و ارواحشان زودتر از اجسادشان به سوى بهشت مىشتابد.
امام جواد عليه السلام به يكى از اصحاب فرمودند: وقتى به فخ رسيديم، مرا آگاه گردان. وقتى به آنجا رسيدند، حضرت پياده شده، وضو گرفته و نماز خواندند و سپس سوار شدند، آن صحابى، علت اين كار را پرسيد، حضرت روايت پيشين را براى او نقل كرد. (3)محل شهداى فخّ
در حال حاضر اين مقبره در خيابان شهدا قرار دارد كه تمامى آن منطقه را به نام منطقه شهدا مىشناسند و اين نام هم دقيقاً به خاطر شهادت شهيد فخ و يارانش در آنجاست.
يك خيابان فرعى از خيابان شهدا به فاصله نزديك از تقاطع شهدا به سمت مقبره مىرود. مقبره
مزبور در پايين كوهى قرار گرفته كه اكنون يك سمت آن مقبره و سمت ديگر آن، ميدان فوتبال است.
اين مقبره به عبارتى در پشت مسجد البوقرى واقع است. (1)خلاصه، فخ يكى از نقاط آغازين حرم است و از اين مكان كسى بدون احرام، حق ورود به مكه را ندارد. از حلبى روايت شده است كه
امَرَنا ابُو عبداللَّه عليه السلام انْ نَغْتَسِل مَنْ فَخٍّ قَبْلَ انْ نَدْخُلَ مَكَّةَ»
امام صادق عليه السلام قبل از ورود به اين شهر در مكان مذكور، غسل فرموده و به آن امر مىكردهاند. (2)همان گونه كه اشاره شد، حادثه فخ به حدى هولناك بود كه پس از عاشورا، سختترين و دردناكترين حادثه تاريخى خوانده شده است.
«صروره» (1)به مرد و زنى گفته مىشود كه حج نگزارده باشند. حرف آخر آن جزء كلمه است و علامت تأنيث نيست.
در روايتى از پيامبر صلى الله عليه و آله آمده است كه حضرت فرمود:
«لا صَروُرَةَ في الْاسْلامِ»؛ در اسلام، صروره نيست.
ابن أثير در توضيح اين حديث گفته است:
در زمان جاهليت، هنگامى كه فردى، شخصى را در حرم مكه مىكشت و به كعبه پناهنده مىشد، كسى متعرض او نمىگشت و چنانچه ولى دم او را در حرم مىديد، به او گفته مىشود كه او صروره است متعرض او نشويد. اين حديث ناظر بر اين مسأله است كه هركس فردى را در حرم به قتل برساند اگر چنين عذرى بياورد كه من صرورهام، از او پذيرفته نيست. يعنى اين قانون جاهلى جايگاهى در اسلام ندارد و بايد چنين شخصى قصاص شود. (2)
2
أ
صفا و مروه (1)
سعى بين «صفا (2)و مروه» هم مانند طواف ديدنى و حيرتانگيز است، طواف به آسيابى دوّار شباهت دارد، سعى به رودخانه اى ابدى شبيه است، كه قرنهاست از صفا به مروه و از مروه به صفا جارى است و در آن غلغله، دعاها و نالههاى حاجيان همراه با هروله آنان لحظهاى قطع نمىشود. (3)صفا و مروه از نشانههاى دين خدا و سعى ميان آن دو، يكى از اركان حج بيت اللَّه الحرام است.
«إِنَّ الصَّفا وَ الْمَرْوَةَ مِنْ شَعائِرِ اللَّهِ فَمَنْ حَجَّ الْبَيْتَ أَوِ اعْتَمَرَ فَلا جُناحَ عَلَيْهِ أَنْ يَطَّوَّفَ بِهِما وَ مَنْ تَطَوَّعَ خَيْراً فَإِنَّ اللَّهَ شاكِرٌ عَلِيمٌ» (4)
همانا صفا و مروه از شعائر و نشانههاى خداوند است، پس هر كس حج خانه خدا و يا عمره را انجام دهد، گناهى بر او نيست كه بر آن دو طواف كند(و سعى صفا و مروه انجام دهد) و هر كس به ميل خود نيكى كند بداند خداوند(در برابر آن نيكى) سپاسگزارى داناست.
1) صفا بخش كوچكى از كوه ابو قبيس است كه در جنوب مسجد الحرام قرار گرفته و مروه نيز قسمتى كوچك از «قعيقعان» مىباشد كه در شمال شرقى مسجد واقع شده و محل سعى كه به آن مسعى مىگويند در فاصله اين دو است كه به دو سير رفت و برگشت تقسيم كردهاند. بالاى مسعى طبقه دومى نيز ساخته شده كه حجاج غير شيعه در آنجا به سعى مىپردازند ولى از آنجا كه طبقه دوم بين دو كوه واقع نشده از نظر فقهاى شيعه داراى اشكال است. فرهنگ جغرافيايى- تاريخى، ص 225.
2) صفا در لغت به معناى سنگ سخت و صافى است كه با خاك و شن مخلوط نباشد. «مبرد» گفته است: صفا سنگى را گويند كهگل و خاك در آن نباشد و طريحى در «مجمع البحرين» مىگويد: صفا اگر مفرد آورده شود به معناى سنگ و اگر به صورت جمع استعمال شود به معناى سنگ نرم است. طريحى درباره مروه نيز گفته است «المرو» سنگ سفيد برق دار را گويند كه با آن آتش روشن مىكنند و مفرد آن «مروه» است و بدين سان «مروه» را در مكه مروه مىناميدهاند. ياقوت حموى، صفا و مروه، فرهنگ نامه موضوعى قرآن كريم، ج دوم، ص 2069 تاريخ القويم مىنويسد: و جبل الصفا واقع اسفل جبل ابى قبيس مما بجبل الصفا، تاريخ القويم، ج 3، ص 135.
3) حج نماز بزرگ، غلامعلى حداد عادل، ص.
4) سوره بقره، آيه 158.
معانى كلمات سعى، صفا ومروه
سعى به نقل از معجمالبلدان، يعنى شتافتن بين صفا و مروه است. اين حركت از نظر فقهاى شيعه و نيز شافعى، از مناسك واجب حج است، كه براى بزرگداشت خاطره هاجر، همسر ابراهيم عليه السلام كه سرگشتهوار، هفتبار بين صفا و مروه شتافت تا براى فرزند تشنهاش(اسماعيل) چشمه آبى پيدا كند، انجام مىشود و حاجيان بايد از فاصله صفا و مروه هفت «شوط» سعى نمايند ..
هماكنون صفا و مروه، عَلَم براى دو كوهى است كه در ضلع شرقى مسجدالحرام در محلى به نام مسعى با فاصلهاى حدود 395 متر رو در روى يكديگر قرار گرفته است.
امام صادق عليه السلام در رابطه با نامگذارى اين دو كوه فرمودهاند:
صفا را صفا ناميدند، بدان جهت كه آدم برگزيده بر آن فرود آمد، پس براى اين كوه، نامى از اسم آدم را انتخاب كردند. خداوند عزوجل مىفرمايد: «انَّ اللَّهَ اصْطَفى آدَمَ وَ نُوحَاً ...» (1)
و حوا بر مروه فرود آمد، مروه را مروه ناميدهاند، زيرا زن بر آن فرود آمد، پس نامى از «مرأة» براى اين كوه برگزيدند (2).
ليكن شهرت اين دو كوه از زمان حضرت ابراهيم عليه السلام به بعد است، آنگاه كه آن حضرت همراه هاجر و اسماعيل به مكه آمدند و حضرت آنان را در كنار حجر جاى داد و خود به شام بازگشت.
داستان ساره و هاجر
«عبداللَّه بن عباس» نقل كرده است: چون ميان مادر اسماعيل و ساره (3)همسر ديگر ابراهيم عليه السلام كدورت پيش آمد، ابراهيم عليه السلام مادر اسماعيل و اسماعيل را كه كودك شيرخوارى بود، همراه خود به مكه آورد. هاجر مشك آبى داشت كه از آن مىنوشيد و به كودك خود شير مىداد و هيچگونه زاد و توشهاى همراه او نبود. «سعيد بن جبير» گفته است: «ابن عباس» در حالى كه به نقطهاى ميان زمزم و صفا اشاره مىكرد، چنين ادامه داد: ابراهيم آن دو را كنار خار بنى(درختچهاى) كه بالاتر از منطقه چاه زمزم قرار داشت، نشاند و سپس خود سوار بر مركب خويش شد و به بيرون مكه حركت كرد. مادر اسماعيل از پى او حركت كرد و تا منطقه «كداء» او را دنبال كرد، پس از او پرسيد: او و پسرش را به عهده چه كسى مىگذارد؟ ابراهيم فرمود: به خداى عزوجل مىسپارم، مادر اسماعيل گفت: راضى و
خشنود هستم و در حالى كه كودك در آغوش او بود، برگشته و زير آن خار بن نشست و كودكش را در كنار خويش نهاد و مشك خود را آويخت و از آن آشاميد و كودك را شير مىداد تا آنكه آب مشك تمام شد و شير پستان هم تمام شد. كودك به شدت گرسنه شد و به خود مىپيچيد. ابن عباس مىگويد:
مادر اسماعيل بالاى كوه صفا رفت كه به اطراف مشرف بود به اين اميد كه شايد در صحرا كسى را ببيند و سپس به كوه مروه نگريست و گفت: خوب است ميان اين دو كوه آمد و شد كنم تا اگر كودك بميرد شاهد مرگ او نباشم، سه يا چهار بار ميان آن دو كوه آمد و شد كرد. در دره ميان صفا و مروه چيزى جز ريگ و شن نبود، سپس كنار فرزند آمده او را بر همان حال ديد، بيشتر اندوهگين شد و كنار كوه صفا بازگشت. باز همچنان ميان كوه صفا و مروه آمد و شد كرد، تا آنكه هفت بار اين فاصله را پيمود.
ابن عباس گفت: پيامبر فرمودند به همين جهت سعى ميان صفا و مروه معمول شد و مردم ميان آن سعى مىكنند. مادر بازگشت و كودك خود را به همان حال ديد كه بر خود مىپيچد، ناگاه صدايى شنيد، نگريست و كسى را نديد. گفت: صداى تو را شنيدم اگر چيزى در پيش تو هست مرا يارى كن و به فريادم رس. در اين هنگام جبرئيل عليه السلام بر او آشكار شد. مادر اسماعيل از پى او به راه افتاد و جبرئيل با پاى خود به محل چاه زمزم كوفت و از همانجا آب بر روى زمين آشكار شد. ابن عباس افزوده است كه پيامبر صلى الله عليه و آله فرمودند: مادر اسماعيل مقدارى خاك و شن بر گرد آن ريخت كه مبادا پيش از آنكه مشك را بياورد و از آب پركند آب به زمين فرو شود و نيز فرمودند: اگر مادر اسماعيل چنان نمىكرد چشمه روانى مىشد.
ابن عباس در دنباله گفتار خود چنين گفته كه مادر اسماعيل مشك خود را آورد و آب برداشت و آشاميد و پستانش پر شير شد و پسرش را شير داد. (1)اهميت سعى صفا و مروه
سعى ركنى از اركان حج است، اگر حاجيان عمداً آن را ترك كنند حج آنان باطل مىشود. «ابن حمزه» مىنويسد:
«مَنْ تَرَك السَّعى مُتَعَمِّدَاً بَطَلَ حجُّهُ ...؛ آن كس كه سعى را عمداً انجام ندهد، حج وى باطل است و اگر سهواً آن را ترك كند در صورتى كه در مكه به ياد آورد، بايد سعى كند و اگر پس از
1) فصلنامه ميقات حج، شماره 9، ص 89- 90.
خروج از مكه متوجه شود در صورتى كه مىتواند برگردد، بايد مراجعت نموده و اگر توان بازگشت ندارد به ديگرى نيابت بدهد، تا از طرف او سعى را انجام دهد. (1)فاصله صفا تا مروه هفتصد و شصت و شش و نيم ذراع است كه مساحت هفتبار آمد و شد ميان آن دو، پنج هزار و سيصد و شصت و پنج و نيم ذراع است. (2)سعى صفا و مروه از در نگاه جلال آل احمد
سعى، آموزشگاهى است كه هر كس به فراخور استعداد و آگاهى و اعتقاد خويش، درسهايى از آن آموخته و تأثيراتى مىپذيرد و بهره مىگيرد. آن كس كه عميقتر بينديشد و با چشم بصيرت صحنه جنب و جوش ساعيان را بنگرد به ظرايف و نكات بيشتر پىمىبرد و متوجه مىشود كه هدف از سعى تنها وظيفه فردى نيست و صرفاً تقويت رابطه فرد با خدا مورد نظر قرار ندارد، بلكه از جمع كردن سيل عظيم انسانها در بين اين دو كوه انتظارات بيشترى مورد نظر است. در اين جا بىمناسبت نيست كه براى نمونه قسمتى از برداشتهاى جلال آل احمد را پيرامون سعى بياوريم:
«اين سعى ميان صفا و مروه عجب كلافه مىكند آدم را، يك سر برت مىگرداند به هزار و چهارصد سال پيش، به ده هزار سال پيش، با هرولهاش، يا زير دست و پا رفتنهايش، و بىخودى مردم ... و با اين گم شدن عظيم فرد در جمع، يعنى آخرين هدف اين اجتماع، اين سفر ... شايد ده هزار نفر، شايد بيست هزار نفر در يك آن، يك عمل را مىكردند و مگر مىتوان ميان چنين بىخودى عظمايى به فكر خودت باشى و فُرادا عمل كنى؟ فشار جمع مىراندت، شده است كه در ميان جماعتى وحشتزده و در گريز از يك چيزى، گير كرده باشى؟ به جاى وحشت، بيخودى را بگذار و به جاى گريز «سرگردان» را پناه جستن را ...
نهايت اين بىخودى را در دو انتهاى سعى مىبينيم، كه اندكى سربالاست و بايد دور بزنى و برگردى، گريهام گرفت و گريختم و ديدم چرا اشتباه كرده است آن زنديق ميهنهاى يا بسطامى كه نيامده است تا خود را زير پاى چنين جماعتى بيفكند، يا دست كم خودخواهى خود را ...
حتى طواف چنين حالى را بر نمىانگيزد ... در سعى مىروى و برمىگردى و به همان سرگردانى كه هاجر داشت، هدفى در كار نيست، و در اين رفتن و آمدن، آنچه به راستى
مىآزاردت مقابله مداوم، با چشمهاست ... و مگر مىتوان بيش از يك لحظه به اين چشم ها بنگرى؟ تا امروز گمان مىكردم فقط در چشم خورشيد است كه نمىتوان نگريست، اما امروز ديدم كه به اين درياى چشمها هم نمىتوان ... كه نگريستم. فقط پس از دو بار رفتن و آمدن.
به راحتى مىبينى كه از چه صفرى چه بىنهايتى را در آن جمعمىسازى و اين وقت است كه خوشبينى و تازه شروع كردهاى وگرنه مىبينى كه در مقابل چنان بىنهايتى چه از صفر هم كمترى. عيناً خسى بر دريايى، نه در دريايى از آدم. بلكه ذرهاى خاشاكى و در هوا، به صراحت بگويم، ديدم دارم ديوانه مىشوم. چنان هوسى كرده بودم كه سرم را به اولين ستون سيمانى بزنم و بتركانم ... مگر كورباشى و سعى نكنى.» (1)3
أ
از جمله مسائل مورد اتفاق مسلمانان، مسأله صلوات بر پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله است؛ امّا در چگونگى آن اختلاف است.
شالوده و اساس اين مسأله در قرآن است. خداوند متعال مىفرمايد:
«إِنَّ اللَّهَ وَ مَلائِكَتَهُ يُصَلُّونَ عَلَى النَّبِيِّ يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا صَلُّوا عَلَيْهِ وَ سَلِّمُوا تَسْلِيماً» (2)
؛ خداوند و فرشتگان بر پيامبر صلوات مىفرستند. اى كسانى كه ايمان آوردهايد، بر اوصلوات بفرستيد و سلام كنيد؛ سلامى نيكو (3).
فقهاى مذهب اهل بيت عليهم السلام اجماع دارند كه جايز نيست در نماز به صلوات بر پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله اكتفا شود؛ بلكه واجب است خاندانش هم به دنبال آن ذكر شوند.
دليل آنها، استناد به اخبار و رواياتى است كه در منابع حديثى شيعه و سنى آمده است، مانند اين حديث مشهور كه در مصادر سنى آمده است:
روزى به پيامبر خدا عرض شد: يا رسولاللَّه! چگونگى سلام بر شما را دانستيم، ولى با چه عبارتى بر شما صلوات بفرستيم؟ فرمود:
«قُولُوا اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ(وَ آلِ مُحَمَّدٍ) كَمَا صَلَّيْتَ عَلَى إِبْرَاهِيمَ وَ آلِ إِبْرَاهِيمَ إِنَّكَ حَمِيدٌ مَجِيدٌ وَ بَارِكْ عَلَى مُحَمَّدٍ(وَ آلِ مُحَمَّدٍ) كَمَا بَارَكْتَ عَلَى إِبْرَاهِيمَ وَ آلِ إِبْرَاهِيمَ إِنَّكَ حَمِيدٌ مَجِيدٌ» (1)
بگوييد: پروردگارا، بر محمّد و آل محمّد درود فرست، همانگونه كه بر ابراهيم و آل ابراهيم درود فرستادى، به درستى كه تو داراى صفاتى ستوده و بزرگوارى.
مفسران نظير اين حديث را ذيل آيه: «إِنَّ اللَّهَ وَ مَلائِكَتَهُ يُصَلُّونَ عَلَى النَّبِيِّ ...» آوردهاند. در كتاب «الصواعق المحرقة» آمده است كه رسول اكرم صلى الله عليه و آله فرمود: «بر من صلوات ناقص نفرستيد.» سؤال كردند: صلوات ناقص چيست؟ فرمود:
«نگوييد" اللَّهُمَّ صَلِّ عَلى مُحِمَّد" و بعد ساكت شويد، بلكه بگوييد:" اللَّهُمَّ صَلِّ عَلى مُحِمَّد وَ آلِ مُحَمَّد".» (2)
تعبير زيباى ضيافتاللَّه(ميهمانى خدا) در لِسان روايات در دو مورد به كار گرفته شده است (1):
ضيافت روزه ماه مبارك رمضان، پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در مورد ماه رمضان فرمودند:
«... شَهْرٌ دُعِيتُمْ فِيهِ إِلَى ضِيَافَةِ اللَّهِ وَ جُعِلْتُمْ فِيهِ مِنْ أَهْلِ كَرَامَةِ اللَّهِ ...» (2).
حجّ نيز ضيافت است و حاجيان «ضيوف الرحمان» اند. عظمت حج در دعاهاى ماه مبارك رمضان بسيار چشمگير است. به نظر مىرسد يكى از برجستهترين دعاهاى ماه مبارك رمضان «طلب حج» است، آن هم حج مكّرر: «وَارْزُقْنِي حَجَّ بَيْتِكَ الْحَرامِ، في عامي هذَا وَ فِي كُلِّ عامٍ ...» (3)
اين دعا، دعاى روزهدار و ضيفالرحمن در ماه مبارك رمضان است. (4)خداوند متعال مىخواهد ضيافت خود را در طى چند ماه تمام كند كه آغاز ضيافت، شهراللَّه(ماه مبارك رمضان) و پايان آن، ذيحجة الحرام است كه پايان اشهر حج مىباشد. پس حج نيز مانند روزه ضيافت خداوند است و حاجيان ضيوف الرحمن.
انواع ضيافت خدايى
ضيافت دو مرحله دارد:
1- ميزبان به ميهمان مىگويد: چيزى بخواه.
2- ميزبان آنچه را كه ميهمان مىخواهد به او عطا مىكند.
در ماه مبارك رمضان، ميزبان كه خداوند متعال است به بندگان صالح خود دستور مىدهد از من
طلب كنيد، آنگاه در مراسم و مناسك حج خواستهها را عطا مىكند. در آنجا سخن از طلب نيست سخن از عطاست. آنجا نمىگويد از من بخواه بلكه خواستهها را عطا مىكند. گرچه خواسته و عطايش به هم آميخته شده و هر مرتبهاى از عطا خواستهاى را به همراه دارد.
او كسى است كه، فراوانى بخشش و عطاى او جز برجود و كرم وى نيفزايد: «وَ لاتَزيدُهُ كَثْرَةُ الْعَطَاءِ إَلَّا جُودَاً وَ كَرَمَاً» (1).
انسان هر چه از خداوند متعال دريافت كند تشنهتر مىشود، ابتداء نمىداند از خدا چه بخواهد، چون نمىداند كه در دستگاه خداوند چه هست وقتى رُخى نشان داد و چيزهايى را از پشت پرده ديد، سؤال توليد مىشود ودرخواست ظهور مىكند. هر مرحلهاى از عطا و بخشش، مرتبهاى از درخواست است و خواهش انسان را زنده مىكند. و آدمى با درخواست و خواهش مرحله تازه ترى را از خداوند متعال درخواست و دريافت مىكند، وقتى مرحله بالاترى را دريافت كرد، عطش او بيشتر مىشود و چيزى طلب مىكند. (2)ضيوف الرحمان
حج، ضيافت خداوند است و حاجيان همانند روزه داران مهمانان خداى رحمانند امام صادق عليه السلام مىفرمايند:
«إِنَّ ضَيْفَ اللَّهِ عَزَّوَجَلَّ رَجُلٌ حَجَّ وَ اعْتَمَرَ فَهُوَ ضَيْفُ اللَّهِ حَتَّى يَرْجِعَ إَلى مَنْزِلِهِ (3)
؛ همانا ميهمان خداى عز و جل، كسى است كه حج و عمره به جاى آورد، او تا زمانى كه به منزلش باز گردد، ميهمان خداست.»
وقتى از امام صادق عليه السلام سئوال شد چرا روزه در ايام تشريق براى حاجيان حرام است؟ فرمود: چون كه اين گروه، زوّار خدا در ميهمانى اويند و سزاوار نيست كه ميهمان، نزد كسى كه به زيارتش رفته و او را ميهمان كرده است، روزه بگيرد. (4)و راستى چه افتخارى برتر از اين كه خداوند به خليلش ابراهيم عليه السلام دستور مىدهد كه پس از مهيا نمودن كعبه، عاشقان كعبه را به سوى آن دعوت نمايد. «وَ أَذِّنْ فِي النَّاسِ بِالْحَجِّ» (5)
و مردمان را به حج فراخوان.
و در جاى ديگر از قرآن مىفرمايد:
«وَ عَهِدْنا إِلى إِبْراهِيمَ وَ إِسْماعِيلَ أَنْ طَهِّرا بَيْتِيَ لِلطَّائِفِينَ وَ الْعاكِفِينَ وَ الرُّكَّعِ السُّجُودِ» (1)
؛ و با ابراهيم و اسماعيل عهد كرديم كه خانهام را براى طوافكنندگان و معتكفان و ركوع و سجدهكنان پاك گردان.
در «تفسير نور الثقلين» آمده است: حضرت ابراهيم پس از بناى كعبه و دريافت فرمان خداوند تبارك و تعالى براى دعوت مردم به سوى كعبه، به پيشگاه خداوند عرض كرد: خداوندا! صداى من چگونه به گوش مردم مىرسد؟ ندا آمد: «عَلَيْكَ الْاذانُ وَ عَلَىَّ الْابْلاغُ (2)
؛ وظيفه تو اعلام و وظيفه من رساندن اين ندا به گوش مردم است.»
حضرت ابراهيم عليه السلام بالاى سنگى قرار گرفت و با صداى بلند مردم را به زيارت خانه خدا دعوت نمود، نه تنها صداى او به گوش مردم آن عصر رسيد، بلكه همه كسانى كه در پشت پدران و رحم مادران نيز بودند، دعوت حضرت ابراهيم عليه السلام را دريافت كردند. اين روايت از حضرت على عليه السلام است كه:
«الْحَاجُّ الْمُعْتَمِرُ وَفْدُ اللَّهِ وَ حَقٌّ عَلَى اللَّهِ أَنْ يُكْرِمَ وَفْدَهُ وَ يَحْبُوَهُ بِالْمَغْفِرَةِ (3)
؛ حجاج در ايام حج و عمره مهمان خدا هستند و حق دارند مورد احترام خداوند قرار گرفته و خداوند با مغفرت و آمرزش نسبت به آنها اظهار محبت نمايد.»
شبى امير المؤمنين عليه السلام وارد مسجدالحرام شد، و در كنار كعبه عربى را مشاهده فرمود كه پرده كعبه را گرفته و با چشمى اشكبار و دلى غمبار مىگويد:
«يَا صَاحِبَ الْبَيْتِ الْبَيْتُ بَيْتُكَ وَ الضَّيْفُ ضَيْفُكَ وَ لِكُلِّ ضَيْفٍ مِنْ مُضِيفِهِ قِرًى فَاجْعَلْ قِرَايَ مِنْكَ اللَّيْلَةَ الْمَغْفِرَةَ (4)
؛ اى صاحب بيت! خانه خانه توست، و من مهمان تو هستم، هر ميزبانى به ميهمان خود توجه مىكند و پذيرايى و احترام تو از من بخشش گناهانم باشد.»
اين سخنان توجه على عليه السلام را جلب كرد، حضرت به ياران و دوستان خود فرمودند:
شما نيز سخنان اين عرب را شنيديد؟ گفتند: بلى، مولا فرمود: خداوند كريم بدون ترديد حاجت او
را مىپذيرد، «اللَّهُ اكْرَمُ مِنْ انْ يَرُدَّ ضَيْفَه» (1).
عرب شب دوم و سوم نيز در همان مكان، پرده كعبه را گرفت و دعاهايى را زمزمه كرد، و به ترتيب از خدا دورى ازآتش دوزخ، روزى بهشتبرين و سرانجام مبلغ چهارهزار درهم پول خواست. حضرت در اين هنگام خود را به او رسانيد و او را مورد عنايت قرار داده و فرمود: اين پولها را براى چه مىخواهى؟ او گفت: هزار درهم قرض دارم، هزار درهم هزينه ازدواج و هزار درهم مهريه همسرم مىباشد و با هزار درهم چهارمى مىخواهم تجارت و زندگى نمايم. حضرت او را وعده يارى داد و باغش را در مدينه فروخت و مشكل عرب را برطرف كرد. (2)پيام دلنشين و سازنده امام خمينى رحمه الله
سخنى از حضرت امام رحمه الله:
«مهم آنست كه حاجى بداند كجا مىرود؟ و دعوت چه كسى را اجابت مىكند؟ و ميهمان كيست؟ و آداب ميهمانى چيست؟ و بداند خودخواهى و خودبينى با خداخواهى مخالف است و با هجرت الىاللَّه مباين و موجب نقض معنويت حج است. (3)»
«طائف» (1)شهر معروفى در كشور عربستان است كه در دوازده فرسنگى جنوب شرقى مكه قرار دارد. اين شهر شهرى است ييلاقى و داراى آب و هواى لطيف و باغها و نخلستانها و مزارع سرسبز و يكى از بهترين نقاط حجاز به شمار مىرود. (2)طائف در ايام ظهور اسلام و پس از آن محل سكونت قبيله ثقيف بوده است. پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله پس از فتح مكه در سال هشتم هجرى با اين قبيله و قبيله هوازن در منطقه حنين جنگيد كه اين جنگ در تاريخ به غزوه حنين معروف است.
فراريان و بازماندگان جنگ حنين به دژهاى طائف پناه بردند و رسول خدا صلى الله عليه و آله به مدت پانزده روز اين شهر را به محاصره درآورد و نبرد سختى با آنان داشت كه غزوه طائف نام گرفت. اين نبرد بدون نتيجه پايان يافت، ولى سرانجام مردم طائف در سال نهم هجرى قمرى با فرستادن هيئتى از نمايندگان خود به مدينه، مسلمان شدند. (3)يادى از سفر پيامبر صلى الله عليه و آله به طائف
پس از آنكه حضرت ابوطالب از دنيا رفت، قريش در ايذاء و اذيت خود نسبت به رسول اكرم صلى الله عليه و آله افزودند و به كارهايى دست زدند كه در حيات ابوطالب مرتكب نمىشدند. حضرت تصميم گرفت مكه را ترك گويد، خود به تنهايى به طائف برود تا از محيط خطر دور باشد و در ضمن ترويج اسلام را در آن منطقه آغاز نمايد. در آن موقع سه برادر از ثقيف، شخصيت بزرگ طائف بودند. حضرت وقتى وارد
1) تاريخ القويم، ج 1، ص 71.
2) ارتفاع اين شهر از سطح دريا 1000 متر مىباشد، شهرستان طائف، بر اثر داشتن هواى لطيف و باغها و نخلستانهاى فراوان، مركز گروه خوشگذران حجاز بوده و هست. فروغ ابديت، ج دوّم، ص 359.
3) معجم البلدان، ج 4، ص 10؛ تاريخ سياسى اسلام، سيره رسول خدا صلى الله عليه و آله، ج 1، ص 602.
طائف شد به ملاقاتشان رفت و دعوت خود را با آنان در ميان گذاشت، هر يك از آن سه نفر پاسخ نامناسب و خامى به دعوت آن حضرت دادند و رسالتش را نپذيرفتند.
رسول خدا از جاى برخاست در حالى كه از ثقيف مأيوس شده بود، از آنان خواست كه اين جلسه را مكتوم نگاه دارند و به كسى نگويند آن سه نفر نه تنها خواسته آن حضرت را اجابت ننمودند و جلسه را پنهان نداشتند، بلكه جهّال و بردگان قوم خود را تحريك نمودند تا آن حضرت را آزار نمايند. گِردش جمع شدند، دشنام گفتند، فرياد كشيدند. مردم در اطراف آن حضرت اجتماع كردند، پيامبر اسلام را مجبور نمودند كه از شهر خارج شود و به محوطه باغ انگورى كه متعلق به «اسوة بن ربيعة» و «شيبة بن ربيعة» بود پناهنده شود و دو نفر صاحبان باغ، خود در باغ بودند. حضرت كه وارد آن باغ شد، نادانهاى ثقيف و همراهانشان پراكنده شدند. رسول اكرم رفت در سايه درخت انگورى نشست و دو مالك باغ آن حضرت را مشاهده كردند و ديدند نادانهاى طائف با او چه كردند. پيامبر صلى الله عليه و آله وقتى در جايگاه خود قرار گرفت براى اينكه اضطراب درونى خويش را فرو نشاند و با خارج شدن از باغ انگور دوباره گرفتار جهّال و بردگان نشود، لب به دعا گشود و در پيشگاه خداوند عرض كرد:
«اللَّهُمَّ إنّي أَشْكُو إِلَيْكَ ضَعْفَ قُوَّتِي وَ قِلَّةَ حِيلَتي وَ هَوَانِي عَلَى النَّاسَ أَنْتَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِينَ أَنْتَ رَبُّ الْمُسْتَضْعَفِينَ وَ أَنْتَ رَبِّى، إِلَى مَنْ تَكِلُني، إِلَى بَعِيدٍ، يَتَجَهَّمُنِي أَوْ إلى عَدُوٍّ مَلَّكْتَهُ أَمْرِي إِنْ لَمْ يَكُنْ بِكَ عَلَيَّ غَضَبٌ فَلا أُبَالِي وَلَكِنْ عَافِيَتُكَ هِيَ أَوْسَعُ لِي أَعُوذُ بِنُورِ وَجْهِكَ الَّذي أَشْرَقَتْ لَهُ الظُّلُمَاتُ ...».
بارالها! نيروى كم توانم و قلت چاره جوييم و تحقيرى كه از مردم نسبت به من معمول مىدارند به تو مىگويم، اى مهربانترين مهربانان، تو مالك مستضعفين و مالك منى، مرا به كه حواله مىدهى؟ به آن كس كه از حقيقت دور است و با ديدن من روى درهم مىكشد، يا كارم را به دشمن محول مىفرمايى؟ بارالها! اگر تو به من خشمگين نيستى باك از بىمهرى مردم ندارم. دفاع تو براى من وسيعتر و گستردهتر است. پناه مىبرم به نور رويت كه تيرگىها از آن برطرف مىشود و امر دنيا و آخرت از آن به صلاح مىگرايد، پناه مىبرم به نور رويت از اين كه غضبت بر من نازل شود يا سخطت مرا فرا گيرد. شايستگى مؤاخذه براى تست تا راضى شوى هيچ حركت و قدرتى نيست، مگر به حمايت و دلالت ذات اقدس تو.
رسول اكرم صلى الله عليه و آله براى رفع ترس و ناامنى محيط طائف، از احدى يارى نخواست، فقط از
پيشگاه الهى نصرت طلبيد. خداوند دعاى او را مستجاب فرموده، خوف را از ضميرش برطرف ساخت و به وى آرامش و اطمينان قلب عطا فرمود و بدون احساس خطر و اضطراب از طائف خارج شد. (1)2
أ
نخستين عمل واجب از احرام و ورود به حرم الهى «طواف» (2)است. زائر بايد پس از رسيدن به مكه به مسجدالحرام رفته و هفت مرتبه كعبه را طواف كند.
بر انسان حجگزارى كه حج تمتّع بجا مىآورد، سه طواف (3)واجب است.
1- طواف عمره تمتّع.
2- طواف حج تمتع.
3- طواف نساء.
پيدايش طواف
پيشينه طواف به دو هزار سال قبل از هبوط حضرت آدم عليه السلام به زمين باز مىگردد؛ فرشتگان در ناحيه «رذم» از آدم استقبال كرده، به او گفتند: ما دو هزار سال پيش از تو به اين خانه حج گزارديم، آدم پرسيد: شما هنگام طواف چه مىگوييد؟ گفتند: مىگوييم: «سُبْحَانَ اللَّهِ وَ الْحَمْدُ للَّهِ وَ لا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَ اللَّهُ أَكْبَرُ» (4).
1) شرح و تفسير دعاى مكارم الاخلاق، مرحوم محمّدتقى فلسفى، ج 2، ص 328، به نقل از سيره ابن هشام، ج 1- 2، ص 419.
2) طواف، در لغت مصدر «طاف»، «يطوف»، به معناى گرد چيزى گشتن و در اصطلاح فقهى، طواف پيرامون كعبه گرديدن است. جبران مسعود، الرائد، ج 2، ص 980 به نقل از حج در انديشه اسلامى، حجةالاسلام سيد على قاضى عسكر، ص 84.
3) طواف درچند آيه قرآن به صورت فعل و نيز به صورت طائفين، سوره حج، آيه 26، سوره بقره، آيه 125 آمد. كشاف اصطلاحات الفنون، ج 2، ص 1140
4) اخبار مكه، ج 1 و 2، ص 45، منشورات شريف رضى.
فضيلت طواف
پس از توفيق تشرف به مسجد الحرام بيشتر به چه عملى بپردازيم؟ آيا به طواف مشغول باشيم؟
نماز بخوانيم؟ قرآن تلاوت كنيم؟ يا به كعبه نگاه كنيم؟ آنچه كه از روايات استفاده مىشود اينكه اجر و ثواب طواف اين خانه از ساير اعمال بيشتر است، به چند حديث در اين زمينه اشاره مىشود:
1- از «اسحاق بن عمار» روايت شده كه حضرت صادق عليه السلام فرمود:
«اى اسحاق! كسى كه يك بار خانه خدا را طواف كند، خداوند براى او هزار حسنه ثبت و هزار سيئه محو مىكند. برايش هزار درجه قرار مىدهد، هزار درخت در بهشت مىكارد و ثواب آزاد كردن هزار بنده به او مرحمت مىكند، مىفرمايد: چون به ملتزم برسد، هشت در بهشت به روى او باز مىشود و به او مىگويند: از هر درى خواستى وارد شو.»
اسحاق مىگويد: به حضرت عرضه داشتم: اين همه براى كسى است كه خانه را طواف كند؟
فرمود: «آرى، آيا به ثوابى عظيمتر از اين تو را خبر بدهم؟» گفتم: آرى، خبر دهيد، فرمود:
«هر كس حاجتى از برادر مؤمنش برآورده كند به اندازه ده طواف به او ثواب مىدهند.» (1)2- امام صادق عليه السلام به ابان ابن تغلب فرمود: «يَا أَبَانُ هَلْ تَدْرِي مَا ثَوَابُ مَنْ طَافَ بِهَذَا الْبَيْتِ أُسْبُوعاً فَقُلْتُ لَا وَ اللَّهِ مَا أَدْرِي قَالَ يُكْتَبُ لَهُ سِتَّةُ آلَافِ حَسَنَةٍ وَ يُمْحَى عَنْهُ سِتَّةُ آلَافِ سَيِّئَةٍ وَ يُرْفَعُ لَهُ سِتَّةُ آلَافِ دَرَجَةٍ (2)
؛ آيا مىدانى كه ثواب هفت دور طواف خانه خدا چقدر است؟ عرض كرد: به خدا سوگند نمىدانم، امام فرمودند: 6 هزار حسنه براى او نوشته مىشود و 6 هزار بدى از او دور مىشود و 6 هزار درجه به او افزوده مىشود.
3- امام صادق عليه السلام فرمودند: «إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى جَعَلَ حَوْلَ الْكَعْبَةِ عِشْرِينَ وَ مِائَةَ رَحْمَةٍ مِنْهَا سِتُّونَ لِلطَّائِفِينَ وَ أَرْبَعُونَ لِلْمُصَلِّينَ وَ عِشْرُونَ لِلنَّاظِرِينَ (3)
؛ خداوند براى كسانى كه اطراف كعبه
1) عن اسحاق بن عمار: قال ابوعبداللَّه عليه السلام: يا اسحاق! من طافَ بِهذَا البيت طوافا واحداً، كتب اللَّه له الف حَسنة و محاعنه الفَ سيئة و رفع له الفَ درجة و غرس له الفَ شجرة فى الجنة و كتب له ثواب عتق الف نَسِمة حتى اذا صار الى الملتزم، فتح اللَّه له ثمانيه ابواب الجنة فقال له: ادخل من ايها شئت، قال: فقلت جعلت فداك هذا كله لمن طاف؟ قال نعم افلا اخبرك بما هو افضل من هذا؟ قال: فقلت: بلى قال من قضى لاخيه المؤمن حاجه كتب اللَّه له طوافا و طوافا حتى بلغ عشرا. وسائل الشيعه، ج 5، ص 294
2) همان، ص 392.
3) وسائل الشيعه، ج 5، ص 392.
هستند 120 رحمت در نظر گرفته است؛ 60 پاداش براى طواف كننده، 40 پاداش براى نمازگزاران و 20 پاداش براى كسانى كه صرفاً به كعبه نگاه مىكنند.
ثواب يك طواف
چون بندهاى به قصد خانه خدا خارج شود تا آنكه وارد مسجدالحرام گردد، پس دور خانه خدا طواف كند، طواف فريضه و دو ركعت نماز در مقام ابراهيم به جا آورد، فرشتهاى از جانب خداى متعال دست بر شانه او زند و بگويد:
«أَمَّا مَا مَضَى فَقَدْ غُفِرَ لَكَ وَ أَمَّا مَا يَسْتَقْبِلُ فَجِدَّ؛ گذشتهات آمرزيده شده و آيندهات را از سر بگير و براى آن جديّت كن. (1)طواف آدم عليه السلام
«ابن عباس» گفته است نخستين كسى كه اساس خانه كعبه را نهاد و در آن نماز گزارد و بر آن طواف كرد، آدم بود. او هفت طواف در شب و پنج طواف در روز انجام داد.
«ازرقى» مىنويسد: آدم به خاطر عصيان خداوند، از بهشت رانده شد و به زمين فرود آمد؛ گفت:
پروردگارا! براى من چه پيش آمده است كه آواى فرشتگان را نمىشنوم و وجودشان را ديگر احساس نمىكنم؟ فرمود: نتيجه «ترك اولى» و خطاى تو است ولى برو براى من خانهاى بساز، برگرد آن طواف كرده و مرا ياد كن، همانگونه كه ديدى فرشتگان رفتار مىكنند و بر عرش من مىگردند. آدم به مكه رسيد و بيتاللَّه الحرام را ساخت و جبرئيل عليه السلام با بال خود به زمين زد و پايه استوارى در پايينترين نقطه زمين براى او آشكار ساخت و فرشتگان سنگهايى در آن ريختند. پس از آن، ملائكه شيوه طواف كردن بر گرد آن را به آدم آموختند. (2)در «تاريخ الخميس» آمده است؛ ملائكه به آدم گفتند: ما هزار سال پيش از تو حج مىگزارديم، سپس پيشاپيش آدم حركت كردند تا او هفت بار طواف نمود.
طواف پيامبران
پس از مرگ حضرت آدم عليه السلام، «شيث» نيز به همان شيوه حج گزارد. «مجاهد» گفته است: هفتاد و پنج پيامبر حج گزاردند و همگان طواف كردند. از طواف حضرت نوح نيز در روايات سخن به ميان آمده است، اگرچه در نقلى گفته شده كه از فاصله زمانى حضرت نوح تا حضرت ابراهيم عليهما السلام هيچيك از
پيامبران حج نگزارده و پيرامون خانه خدا طواف نكردهاند.
طواف ابراهيم
«محمد بن اسحاق» نقل مىكند كه چون ابراهيم خليل الرحمن از ساختن بيت اللَّه الحرام آسوده شد، جبرئيل پيش او آمد و گفت: «هفت بار بر كعبه طواف كن» و او همراه اسماعيل هفت دور طواف كرد و در هر دور طواف هر دو به تمام گوشههاى كعبه دست مىكشيدند و چون هفت دور طواف تمام شد، هر دو پشت مقام ابراهيم دو ركعت نماز گزاردند. معلّم ابراهيم عليه السلام و فرزندش اسماعيل نيز چونان حضرت آدم عليه السلام، جبرائيل بود. (1)طواف موسى عليه السلام
پس از ابراهيم عليه السلام موسى عليه السلام نيز حج گزارده، هفت مرتبه گرداگرد اين خانه طواف نموده است. از امام صادق عليه السلام سؤال شد: آيا قبل از بعثت پيامبر صلى الله عليه و آله حج گزارده مىشد؟ فرمود: آرى و تصديق آن در قرآن، گفتار «شعيب» است كه هنگام ازدواج موسى عليه السلام گفت:
«... عَلى أَنْ تَأْجُرَنِي ثَمانِيَ حِجَجٍ» (2)
؛ تصميم دارم يكى از دو دخترم را به ازدواج تو درآورم بر اين مهر كه هشت حج براى من خدمت كنى و نگفت هشت سال. همانا آدم و نوح حج گزاردند، سليمان بن داود همراه با جن و انس و پرندگان دو بار حج انجام دادند، موسى سوار بر شتر سرخ رنگ حج گزارده، مىفرمود: «لَبَّيكَ لَبَّيكَ ...». (3)
طواف جاهليت
در دوران قبل از اسلام و عصر جاهلى نيز مراسم حج و طواف خانه خدا همچنان وجود داشت، «قريش» و عموم فرزندان «مسعدبن عدنان» پارهاى از احكام دين ابراهيم را به دست داشتند، خانه كعبه را زيارت مىكردند و مناسك حج را به پا مىداشتند، ميهمان نواز بودند و ماههاى حرام را بزرگ مىداشتند، ولى با گذشت زمان آگاهان دينساز، بازيگران دنيا خواه و كج انديشان جاهل به گونههاى مختلف به تحريف اين فريضه الهى پرداختند. (4)
طواف پيامبر صلى الله عليه و آله
«ابن عباس» مىگويد: پيامبر صلى الله عليه و آله در حالى وارد مكه شدند كه برگرد كعبه 360 بت بود، برخى از آنها را با سرب استوار كرده بودند. پيامبر صلى الله عليه و آله با چوب دستى خود به بتها اشاره مىفرمودند، و بت فرو مىافتاد. آنگاه همچنان سواره هفت دور طواف فرمود و با همان چوب دستى حجرالاسود را استلام كرد و چون طواف ايشان تمام شد، از مركب خود پياده شدند و كنار مقام ابراهيم آمدند و ... (1)اهالى مكه نيز پس ازبعثت رسول اكرم صلى الله عليه و آله ودستورات وقوانين حيات بخش اسلام، آرام آرام بدعتها وسنت هاى غلط جاهلى رااز بين بردند وباتبيين وتشريح فلسفه طواف ونشان دادن الگوفصل جديدى درانجام صحيح مناسك حج گشوده شد.
نقش سازنده طواف
1- پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله فرمودند: «زَيْنَ الْكَعْبَةِ الطَّوَافُ؛ طواف، زينت كعبه است.»
2- پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در حديث ديگرى فرمودند: «انَّ الْكَعْبَةَ يُباهي بِالطَّائِفين؛ كعبه، به طوافكنندگان افتخار مىكند.»
3- در روايت ديگرى فرمودند: «مَنْ طافَ بِالْبَيْتِ سَبْعَاً يُحصِيه كَتَبَتْ لَهُ بِكُلِّ خَطْوَةٍ حَسَنَة وَ مُحِيَتْ عَنْهُ سَيِّئَة وَ رُفِعَتْ لَهُ بِهِ دَرَجَة وَ كانَ لَهُ عِدلُ رَقَبَة؛ هر كس هفت بار خانه خدا را طواف كند و آن را بشمارد، براى هرگامش حسنهاى نوشته مىشود و گناهى از او محو مىگردد و يك درجه بر او افزوده مىشود و(ثوابى) برابر با آزاد كردن يك برده دارد (2).
طواف خانه خدا
كسى كه به احرام عمره تمتع محرم و وارد مكه معظمه شود، اول چيزى كه از اعمال عمره، بر او واجب است، آن است كه به دور خانه كعبه براى عمره تمتع طواف كند.
طواف، عبارت است از هفت مرتبه دور خانه كعبه گرديدن، هر دورى را «شَوط» مىگويند. پس طواف عبارت است از هفت شوط.
طواف از اركان عمره است و كسى كه آن را از روى عمد، ترك كند تا وقت آن فوت شود، عمره او
باطل است؛ چه عالم به مسأله باشد و چه جاهل باشد. (1)امام صادق عليه السلام مىفرمايد:
«الطَّوَافُ مِنْ أَرْكَانِ الْحَجِّ فَمَنْ تَرَكَ الطَّوَافَ الْوَاجِبَ مُتَعَمِّداً فَلَا حَجَّ لَهُ» (2).
طواف از اركان حج است و هر كس عمداً طواف واجب را ترك كند، حج انجام نداده است.
قطع طواف واجب براى رفع حاجت ديگران
«ابان بن تغلب» مىگويد: باامام صادق عليه السلام طواف مىكردم، مردى ازاصحاب خود را به من عرضه كرد و ميل داشت براى حاجتى كه دارد همراه او بروم. من دوست نداشتم امام صادق عليه السلام راترك كنم وخواسته او را اجابت نمايم. او مجدداً در دور بعد به من اشاره نمود و درخواست خويش را تكرار كرد، امام عليه السلام متوجه او شد و به من فرمود: ابان! آيا او به تو اشاره مىكند؟ عرض كردم: بلى، فرمود: او كيست؟ عرض كردم: مردى از اصحاب ماست، فرمود:
آيا او هم مانند تو دوستدار اهل بيت است؟ عرض كردم: بلى، فرمود: به سويش برو وخواسته اورا اجابت كن، عرض كردم: طوافم را قطع كنم، فرمود: بلى، قطع كن. عرض كردم: اگرچه طواف واجب باشد، فرمود: اگرچه طواف واجب باشد. ابان مىگويد: طبق دستور امام عليه السلام طواف خود راقطع نمودم و از پى انجام كار اورفتم.
در روايت ديگر «ابن عباس» مىگويد: من و حضرت امام حسن مجتبى عليه السلام در مسجدالحرام بوديم، او معتكف بود و طواف مىنمود. مردى از شيعيان به حضورش آمد و عرض كرد: يابن رسول اللَّه! من به فلانى بدهكارم اگرممكن است، آن را ازطرف من پرداخت كنيد. حضرت فرمود: به صاحب اين بنا قسم كه امروز چيزى ندارم. عرض كرد:
بياييد از او بخواهيد به من مهلت دهد. حضرت امام حسن عليه السلام طواف را قطع نموده و با او راه افتاد. عرض كردم: آيا فراموش كرديد كه در مسجد معتكف هستيد؟ فرمود: از يادم نرفته، اما از پدرم شنيدم كه رسول اكرم صلى الله عليه و آله فرمود:
«هر كس حاجت برادر خود را برآورده سازد، مانند كسى است كه نه هزار سال خدا راعبادت كند، روزها روزه باشد و شبها در حال عبادت» (3).
از اسرار الهى
از عجائب و اسرار الهى در مورد خانه خدا اين است كه اين خانه در هيچ شرايطى، شب، روز، وقت ريزش باران، حتى موقع جارى شدن سيل به مسجد الحرام و فصل گرما و سرما از طواف كننده خالى نبوده است. (1)طواف نيابتى
مستحب است حاجى تا زمانى كه در مكه حضور دارد براى خود و يا به نيابت ازديگران طواف كند.
آنان كه داراى معرفت بيشترى هستند به نيابت از پيامبر بزرگوار اسلام صلى الله عليه و آله و امامان معصوم عليهم السلام طواف نموده، حج خود را با حج پيامبر صلى الله عليه و آله و ائمه عليهم السلام پيوند مىزنند.
«موسى بن قاسم» مىگويد: به امام جواد عليه السلام عرض كردم، مىخواستم به نيابت از شما و پدرتان طواف كنم، حضرت فرمود: هر اندازه براى تو امكان دارد(براى آنان) طواف كن كه جايز است.
سه سال بعد(خدمت آن حضرت رسيده) عرض كردم: من براى انجام طواف به نيابت از شما و پدر بزرگوارتان كسب اجازه كردم و شما اجازه فرموديد و آنچه خدا خواست به نيابت از شما طواف كردم، سپس مسألهاى در ذهن من آمد كه به آن عمل كردم. حضرت فرمود: آن مسأله چه بود؟ گفتم:
روزى به نيابت از رسول خدا صلى الله عليه و آله طواف كردم، امام جواد سه مرتبه فرمود: درود خدا بر رسولاللَّه! روز دوّم را به نيابت از اميرمؤمنان عليه السلام، روز سوّم به نيابت از امام حسن عليه السلام، روز چهارم به نيابت از امام حسين عليه السلام، روز پنجم از امام سجاد عليه السلام، روز ششم از امام باقر عليه السلام، روز هفتم از امام صادق عليه السلام، روز هشتم از امام موسى كاظم عليه السلام، روز نهم از پدرتان على بن موسىالرضا عليه السلام، روز دهم از طرف شما.
مولاى من اينان كسانى هستند كه به ولايت و دوستى آنها دين خود را پذيرفتم. حضرت فرمود: به خدا سوگند هم اينك نيز داراى دين خدا هستى، دينى كه خداوند غير آن را از بندگانش نمىپذيرد.
گفتم: گاهى هم به نيابت از مادرتان حضرت فاطمه عليها السلام طواف كردهام. امام عليه السلام فرمود:
«اسْتَكْثِرْ مِنْ هَذَا فَإِنَّهُ أَفْضَلُ مَا أَنْتَ عَامِلُهُ إِنْ شَاءَ اللَّهُ؛ براى مادرم زهرا عليها السلام فراوان طواف كن، زيرا كه بهترين عملى كه انجام مىدهى همين است، ان شاء اللَّه. (2)»
طواف براى پيدا شدن مال
«داود رقّى» به امام صادق عليه السلام عرض كرد: مردى مالم را برداشته و رفته و مدتى است در جستجوى او هستم و خبرى از او نيست. حضرت فرمود: چون به مكه رفتى، يك طواف ودو ركعت نماز، براى عبدالمطلب و يك طواف و دو ركعت نماز نيز براى عبداللَّه و يك طواف و دو ركعت نماز براى آمنه و يك طواف و دو ركعت نماز براى فاطمه بنت اسد بجاى آور(يعنى 4 طواف و نماز). پس خدا را بخوان كه مال تو را به تو برگرداند. «داود رقى» مىگويد: چون به مكه رفتم طوافى را با نماز بجا آوردم و از درب صفا خارج شدم، ديدم غريم(قرض دار) خودم را كه به انتظار من ايستاده، گفت: اى داود! مدتى است مرا معطّل كردى، بگير مالت را و مرا خلاص كن. پس تمام ما ل من بدون نقصان به من رسيد. (1)طواف براى همه
«ابراهيم حضرمى» از پدرش نقل كرده كه گفت: از مكه به جانب مدينه برگشتم، حضرت كاظم عليه السلام را ديدم در حالى كه بين قبر و منبر نشسته بود، عرض كردم: يابن رسول اللَّه! بسا مىشود كه وقتى به مكه مىروم يكنفر به من مىگويد: يك طواف و دو ركعت نماز به قصد من بجاى آور و من از اين سفارش، غفلت مىكنم و درخواست برادر ايمانى به عمل نمىآيد. چون برمىگردم، نمىدانم جواب او را چه بگويم.
فرمود: چون به مكه رفتى واز اعمال خود فارغ شدى، هفت شوط دور خانه خدا طواف كن و دو ركعت نماز بخوان و بگو:
«اللَّهُمَّ إِنَّ هَذَا الطَّوَافَ وَ هَاتَيْنِ الرَّكْعَتَيْنِ عَنْ أَبِي وَ أُمِّي وَ عَنْ زَوْجَتِي وَ عَنْ وُلْدِي وَ عَنْ حَامَّتِي وَ عَنْ جَمِيعِ أَهْلِ بَلَدِي حُرِّهِمْ وَ عَبْدِهِمْ وَ أَبْيَضِهِمْ وَ أَسْوَدِهِمْ فَلَا تَشَاءُ أَنْ قُلْتَ لِلرَّجُلِ إِنِّي قَدْ طُفْتُ عَنْكَ (2)
».
خدايا! اين طواف و اين دو ركعت نماز از طرف پدرم، مادرم، همسرم، فرزندانم و خويشانم و همه همشهريانم، آزاد و بنده و سپيد و سياه از آنان باشد، پس مانعى ندارد كه به هر يك از اهل بلد بگويى كه من براى تو طواف و نماز بجا آوردم (3)...
«يحيى بن ازرق» مىگويد: به امام كاظم عليه السلام عرض كردم: (1)مردى كه از طرف ديگرى حج انجام مىدهد، آيا مىتواند از طرف خويشاوندانش طواف كند؟ امام عليه السلام فرمود:
«إِذَا قَضَى مَنَاسِكَ الْحَجِّ فَلْيَصْنَعْ مَا شَاءَ».
اگر مناسك حج را انجام داده، هر چه مىخواهد انجام دهد.
طواف وداع
آخرين طواف حاجى آفاقى است كه هنگام خروج از مكه انجام مىدهد اين طواف مستحب است و اهل سنت آن را طواف صدر، يعنى طواف بازگشت هم مىنامند، زيرا حاجى پس از آن از مكه به شهر خود باز مىگردد و اين طواف در نظر آنان واجب مىباشد و كفاره ترك آن يك قربانى است، ولى ما آن را مستحب مىدانيم (2).
دعاى طواف وداع
كسى كه مىخواهد از مكّه بيرون رود، مستحب است طواف وداع نمايد، و در هر دور، حجرالاسود و ركن يمانى را در صورت امكان استلام كند. شكم خود را به خانه كعبه بچسباند، يك دست را به حَجَر و دست ديگر را به طرف درب گذا رد و حمد و ثناى الهى نمايد و صلوات بر پيغمبر و آل او بفرستد واين دعا را بخواند:
«اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ عَبْدِكَ وَ رَسُولِكَ وَ نَبِيِّكَ وَ أَمِينِكَ وَ حَبِيبِكَ وَ نَجِيِّكَ وَ خِيَرَتِكَ مِنْ خَلْقِكَ اللَّهُمَّ كَمَا بَلَغَ رِسَالَاتِكَ وَ جَاهَدَ فِي سَبِيلِكَ وَ صَدَعَ بِأَمْرِكَ وَ أُوذِيَ فِي جَنْبِكَ وَ عَبَدَكَ حَتَّى أَتَاهُ الْيَقِينُ اللَّهُمَّ اقْلِبْنِي مُفْلِحاً مُنْجِحاً مُسْتَجَاباً لِي ...» (3)
پس مقدارى از آب زمزم بياشامد، واين دعا را بخواند:
«آئِبُونَ تَائِبُونَ عَابِدُونَ لِرَبِّنَا حَامِدُونَ إِلَى رَبِّنَا رَاغِبُونَ إِلَى اللَّهِ رَاجِعُونَ إِنْ شَاءَ اللَّهُ» (4)
شايسته است كه زائر در آخرين عهد وديدار خود با كعبه، دست بر بيت اللَّه الحرام نهاده و عرض كند: «الْمِسْكِينُ عَلَى بَابِكَ فَتَصَدَّقْ عَلَيْهِ بِالْجَنَّةِ» (1)
خروج از مكّه بعد از طواف وداع
امام صادق عليه السلام فرمود:
«إِذَا قَضَى أَحَدُكُمْ نُسُكَهُ فَلْيَرْكَبْ رَاحِلَتَهُ وَ لْيَلْحَقْ بِأَهْلِهِ فَإِنَّ الْمُقَامَ بِمَكَّةَ يُقَسِّي الْقَلْبَ» (2)
؛ از اعمال حج كه فارغ شدى به سوى اهل وطن برگرد، زيرا اقامه و مكث در مكّه موجب قساوت قلب مىشود.
نيز فرموده است:
«... فَإِذَا فَرَغْتَ مِنْ حَجِّكَ فَاشْتَرِ بِدِرْهَمٍ تَمْراً فَتَصَدَّقْ بِهِ ...» (3)
؛ هرگاه از حجّت فارغ شدى، يك درهم خرما بخر و صدقه بده.
امام صادق عليه السلام فرمودند:
«إِذَا فَرَغْتَ مِنْ نُسُكِكَ فَارْجِعْ فَإِنَّهُ أَشْوَقُ لَكَ إِلَى الرُّجُوعِ» (4)
؛ هرگاه از اعمال حج فارغ شدى، به خانهات مراجعت كن، زيرا اين روش باعث مىشود علاقمندى تو نسبت به رجوع(به مكه و كعبه) بيشتر شود.
امام باقر عليه السلام مىفرمايد:
«يَنْبَغِي لِمَنْ أَرَادَ الْخُرُوجَ مِنْ مَكَّةَ بَعْدَ قَضَاءِ حَجِّهِ أَنْ يَكُونَ آخِرُ عَهْدِهِ بِالْبَيْتِ يَطُوفُ بِهِ طَوَافَ الْوَدَاعِ ثُمَّ يُوَدِّعُهُ يَضَعُ يَدَهُ بَيْنَ الْحَجَرِ الْأَسْوَدِ وَ الْبَابِ وَ يَدْعُو وَ يُوَدِّعُ وَ يَنْصَرِفُ خَارِجاً»؛ سزاوار است كسى كه پس از انجام حجّش، مىخواهد از مكه خارج شود، براى آخرين بار طواف وداع كند، آنگاه دستش را بين حجرالاسود و درب كعبه بگذارد و دعا كند و پس از وداع برگردد.
مستحبات وداع
1- طواف وداع انجام دهد با همان آداب طواف.
2- بعد از طواف مستحبى و انجام ساير اعمال، از بيت اللَّه وداع نمايد.
3- براى انجام آخرين عهد و پيمان، يك دست خود را بر در كعبه و دست ديگر خود را به
حجرالاسود بگذارد.
4- از آب زمزم بنوشد.
5- در حال خروج ازمسجد الحرام بگويد: «آئِبُونَ تَائِبُونَ عَابِدُونَ لِرَبِّنَا حَامِدُونَ إِلَى رَبِّنَا رَاغِبُونَ إِلَى اللَّهِ رَاجِعُونَ» (1)
6- از درى كه مقابل ركن شامى است خارج شو د.
7- روى به كعبه، كنار در خروجى، سجده بجاى آورد وسجده راطول دهد ودرسجده دعا كند.
8- پس از سجده قدر ى درنگ كند وروى به كعبه باشد.
9- در اين وقت كلام آخرش اين باشد: «إِنّي أَنْقَلِبُ عَلَى أَلّا إلَهَ إلَّا أَنْتَ»
10- پس از انجام وداع، از مكه خارج شود، اگرچه به اندازه مسافت(شكسته شدن نماز) باشد مستحب است كه براى انجام وداع ازبيت اللَّه برگردد، واگر يك ماه زمان نگذشته باشد، نيازى به(احرام) بستن جديد نيست.
11- به هنگام وداع وخروج از مسجدالحرام قصد بازگشت به مكه را داشته باشد.
12- وقت برگشتن، دعا كند و از خداوند بخواهد كه باز هم بازگشت به مكه را روزىاش فرمايد «رزقنا اللَّه ذلك بمنه و كرمه» (2)3
أ
خداوند در قرآن مجيد با اشاره به پيمانى كه از حضرت ابراهيم و فرزندش اسماعيل درباره طهارت خانه كعبه گرفته است مىفرمايد:
«وَ عَهِدْنا إِلى إِبْراهِيمَ وَ إِسْماعِيلَ أَنْ طَهِّرا بَيْتِيَ لِلطَّائِفِينَ وَ الْعاكِفِينَ وَ الرُّكَّعِ السُّجُودِ» (3)
؛ ما به ابراهيم و اسماعيل امر كرديم كه خانه مرا براى طواف كنندگان و مجاوران و ركوع كنندگان و
سجده كنندگان(نماز گزاران) پاكيزه داريد.
مراد از طهارت
1- برخى گفتهاند: منظور از طهارت و پاكيزگى، طهارت از لوث وجود بتها است.
2- بعضى گفتهاند: از آلودگىهاى ظاهرى و مخصوصاً از خون و محتويات شكم حيواناتى كه قربانى مىكردند، زيرا بعضى از ناآگاهان چنين اعمالى را انجام مىدادند.
3- بعضى گفتهاند: طهارت در اين جا به معنى خلوص نيت به هنگام بناى اين خانه توحيدى است.
ولى هيچ دليلى ندارد كه ما مفهوم طهارت را در اينجا محدود كنيم، بلكه منظور پاك ساختن ظاهرى و معنوى اين خانه توحيدى از هرگونه آلودگى است.
لذا در بعضى از روايات مىخوانيم كه اين آيه تعبير به پاكسازى از مشركان شده و در بعضى ديگر به شستشوى بدن و پاكيزگى از آلودگىها. (1)در مجمعالبيان اين سه وجه اينگونه ذكر شده است:
1- مراد طهارت از كثافت و خون است كه قبل از اين كه اين محل در دست ابراهيم و اسماعيل قرار گيرد، مشركان محل را به اينگونه چيزها آلوده مىكردند و اين قول از جبائى است.
2- از مجاهد و قتاده نقل شده كه مراد طهارت از بتهايى است كه قبل از ابراهيم بر در خانه آويزان مىكردند.
3- مراد اين است كه كعبه براساس طهارت كامل بنا شود. همانطور كه خداوند مىفرمايد: «أَ فَمَنْ أَسَّسَ بُنْيانَهُ عَلى تَقْوى مِنَ اللَّهِ وَ رِضْوانٍ خَيْرٌ أَمْ مَنْ أَسَّسَ بُنْيانَهُ عَلى شَفا جُرُفٍ» (2)
؛ آيا آن كس كه شالوده آن را بر تقواى الهى و خشنودى بنياد كرده است بهتر است تا آن كه بنيانش را بر كنار پرتگاهى سراشيب كه در آتش دوزخ واژگونش ساخت.
علامه طباطبايى نيز دو وجه را ذكر كرده و مىگويد:
«منظور از تطهير يا خالص كردن و تخصيص دادن خانه كعبه به عبادت و انجام مناسك حج، يك نوع تطهير است و اين بيان را در اصطلاح استعاره بالكنايه مىگويند و معنا چنين مىشود كه خانه مرا براى عبادت و بندگى آماده كنيد. و يا مراد پاك كردن خانه از كثافاتى است كه بر اثر بىمبالاتى مردم در آنجا پيدا شده بود.» (3)
عباس فرزند عبدالمطلب، عموى پيامبر صلى الله عليه و آله، مادرش نقيله «دختر خباب» است. او دو تا سه سال از پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله بزرگتر بود. عباس از بزرگان سادات قريش و بنىهاشم بود كه پيش از ظهور اسلام منصب سقايت حاجيان را به عهده داشت. او پس از جنگ بدر مسلمان شد و به دستور پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در مكه ماند و فعاليتهاى ضد اسلامى قريش را به پيامبر صلى الله عليه و آله گزارش مىكرد. و نيز او بود كه خبر حمله قريش به مدينه را در جنگ احد و خندق به پيامبر صلى الله عليه و آله اطلاع داد. (1)عباس دو ماه قبل از فتح مكه به سوى مدينه هجرت كرد و از آن پس مستقيماً جزء ياران و صحابه پيامبر صلى الله عليه و آله درآمد و از مهاجران شمرده شد (2). وى مورد توجه و عنايت خاص پيامبر صلى الله عليه و آله بود. در جنگ حنين نيز فداكارىهاى زيادى انجام داد. عباس در رجب سال 32 هجرى در عصر خلافت عثمان، دار دنيا را وداع گفت (3)و در قبرستان بقيع در كنار قبر فاطمه بنت اسد دفن شد. (4)
1) عباس، عموى پيامبر صلى الله عليه و آله كه يك مسلمان واقعى غير متظاهر به اسلام بود. پيامبر را از نقشه جنگى قريش آگاه ساخت. عباس نامهاى به خط و امضا و مهر خود نوشت و آن را به شخصى از قبيله «بنى غفار» سپرد و تعهد گرفت كه آن را در ظرف سه روز به پيامبر برساند. قاصد هنگامى نامه را رساند كه پيامبر در باغ هاى خارج شهر، به سر مىبرد. وى پس از عرض ادب، نامه سربسته را به دست حضرت داد، پيامبر نامه را خواند(علامه مجلسى «در بحار، ج 20، ص 111»، از امام صادق عليه السلام نقل مىكند كه پيامبر گرامى خط نمىنوشت ولى نامه مىخواند) ولى مضمون آن را به ياران خود نگفت. فروغ ابديت، ج 2، ص 31- 32.
2) عباس از مسلمانان مقيم مكه بود كه به دستور پيامبر در مكه اقامت گزيد و پيامبر صلى الله عليه و آله را از تصميمات قريش آگاه مىساخت. او پس از جنگ خيبر، تظاهر به اسلام مىنمود، ولى روابط او با سران قريش محفوظ بود. او تصميم گرفت كه به عنوان يكى از خانوادههاى مسلمان مكه را ترك گويد و در مدينه سكنى گزيند. در همان روزهايى كه پيامبر عازم مكّه بود، او به سمت مدينه حركت كرد و در نيمه راه در سرزمين «جحفه» با پيامبر ملاقات نمود. وجود عباس در فتح مكّه بسيار سودمند و به نفع طرفين تمام گرديد و اگر او نبود شايد فتح مكّه بدون مقاومت قريش صورت نمىگرفت. فروغ ابديّت، ج 2، ص 320 و 321 و نيز ص 324 تا 327 و 330.
3) آثار اسلامى مكّه و مدينه، ص 345.
4) فصلنامه ميقات حج شماره 1 صفحه 143، مروج الذهب، ج دوم، ص 228، شايان ذكر است كه اين مكان قبلًا مسجد بنى قباله بوده است.
در زمان عباسيان، «ناصر عباسى 575- 622» به خاطر گرايش او به مذهب تشيع بقعهاى روى قبر عباس، عموى پيامبر صلى الله عليه و آله و ائمه مدفون در بقيع ساخت. (1)2
أ
عبدالمطلب، ده پسر و شش دختر داشت و عبداللَّه برگزيده فرزندانش بود. مادر عبداللَّه (2)«فاطمه بنت عمرو» بود و چون عبداللَّه متولد شد بيشتر احبار يهود وقسيسين نصارا و كَهَنه و سحره دانستند كه پدر پيامبر آخر الزمان از مادر بزاد، زيرا كه گروهى از پيغمبران بنى اسرائيل مژده بعثت رسول اللَّه صلى الله عليه و آله را داده بودند. و چون عبداللَّه متولد شد، نور نبوى صلى الله عليه و آله كه از چهره هر يك از اجداد پيغمبر صلى الله عليه و آله لامع بود از جبين او ساطع گشت، خود عبداللَّه نيز آثار و علامات شگفتى را در خود مشاهده مىكرد. (3)داستان ذبح عبداللَّه
عبدالمطلب احساس كرد كه بر اثر كمى پسر، در ميان قريش ضعيف و ناتوان است، از اين جهت نذر كرد كه هر موقع تعداد پسران او به ده رسيد، يكى را در پيشگاه كعبه قربانى كند و كسى را از اين پيمان مطلع نساخت.
بعد از مدتى كه شمار فرزندان او به ده رسيد، موقع آن شد كه پيمان خود را به اجرا گذارد، تصور قضيه براى عبدالمطلب بسيار سخت بود، ولى در عين حال از آن ترس داشت كه موفقيتى در اينباره تحصيل نكند و سرانجام در رديف پيمانشكنان قرار گيرد. از آن لحاظ تصميم گرفت كه موضوع را با فرزندان خود در ميان بگذارد و پس از جلب رضايت آنان يكى را به وسيله قرعه انتخاب كند، عبدالمطلب با موافقت فرزندان مواجه شد.
مراسم قرعهكشى به عمل آمد، قرعه به نام عبداللَّه(پدر گرامى پيامبر صلى الله عليه و آله) اصابت كرد، عبدالمطلب بلافاصله دست عبداللَّه را گرفته به سمت قربانگاه برد. گروه قريش از زن و مرد از جريان نذر و قرعهكشى اطلاع پيدا كردند، سيل اشك از رخسار جوانان سرازير بود. يكى گفت: اى كاش، به جاى اين جوان مرا ذبح مىكردند. سران قريش مىگفتند: اگر بتوان او را با مال فدا كرد، ما حاضريم ثروت خود را در اختيار وى بگذاريم، يكى از آن ميان گفت: اين مشكل را پيش يكى از دانايان عرب ببريد، شايد وى براى اين كار راه حل پيدا كند. عبدالمطلب و سران قوم موافقت كردند و به سوى يثرب كه اقامتگاه آن مردِ دانا بود، روانه شدند و مشكل خود را با او در ميان گذاشتند. كاهن چنين گفت:
خونبهاى يك انسان پيش شما چقدر است؟ گفتند: ده شتر. گفت: شما بايد ميان ده شتر و آن كسى كه او را براى قربانى كردن انتخاب كردهايد، قرعه بزنيد و اگر قرعه به نام آن شخص درآمد، شمار شتران را به دو برابر افزايش دهيد، باز ميان آن دو قرعه بكشيد و اگر باز هم قرعه به نام وى اصابت كرد، شمار شتران را به سه برابر برسانيد و باز قرعه بزنيد و به همين ترتيب تا وقتى كه قرعه به نام شتران اصابت كند. پس از بازگشت به مكه، يك روز در مجمع عمومى مراسم قرعهكشى آغاز گرديد. در دهمين بار كه شماره شتران به صد رسيده بود، قرعه به نام شتران درآمد. عبدالمطلب گفت: بايد قرعه را تجديد كنم تا يقيناً بدانم كه خداى من به اين كار راضى است. سه بار قرعه را تكرار كرد و در هر سه بار قرعه به نام صدشتر درآمد، به اين ترتيب اطمينان پيدا كرد كه خدا راضى است. دستور داد صد شتر از شتران شخصى خود را در همان روز در پيشگاه كعبه ذبح كنند و هيچ انسان و حيوانى را از خوردن آن قربانى جلوگيرى ننمايند. (1)3
أ
پس از مهاجرت گروهى از مسلمانان به سرپرستى «جعفربن ابىطالب»، از مكه به سوى حبشه و اقامت در آنجا، خداوند به جعفر فرزندى داد كه نامش را عبداللَّه گذاشت.
عبداللَّه اولين مولود مسلمانانى بود كه در حبشه به دنيا آمد. پدرش جعفر در سال هفت هجرى از
1) فروغ ابديت، آيت اللَّه جعفر سبحانى، ج 1، ص 122- 124.
حبشه به مدينه بازگشت و در سال هشتم، به فرماندهى سپاهى كه «زيدبن حارثه» و «عبداللَّه بن رواحه» فرمانده دوم و سوم آن بودند، عازم موته شد و در آنجا شهيد گرديد.
رسول خدا صلى الله عليه و آله با نشان دادن عكسالعمل شديد نسبت به شهادت او و همراهانش، ايثار و فداكارى جعفر را ستود و براى تسليت به خانوادهاش به منزل وى رفت و بشارت خدا را نسبت به جعفر بدينگونه اعلام كرد كه خداوند متعال به جاى دو بازوى جدا شده او در جنگ موته دو بال به او داده است تا در بهشت همانند فرشتگان پرواز كند. بدين جهت او را «جعفر طيار» لقب دادهاند. (1)عبداللَّه فرزند جعفر هم مورد محبت پيامبر صلى الله عليه و آله بود، او كسى است كه در كودكى با پيامبر صلى الله عليه و آله بيعت كرد و پيامبر نيز با آنكه معمولا بيعت كودكان را نمىپذيرفت، بيعت او را پذيرا شد. عبداللَّه همسر بانوى بزرگ اسلام، حضرت زينب كبرى عليها السلام است. او مردى سخاوتمند و جوانمرد و از حاميان علىبن ابىطالب عليه السلام بود كه در سال 80 و به قولى 85 هجرى، در سن 90 سالگى در مدينه وفات نمود و او را در قبرستان بقيع در كنار قبر عمويش عقيل دفن كردند. (2)منزلت و شخصيت عبداللَّه
پدر ارجمندش جناب جعفر معروف به «جعفر طيّار» و «ذوالجناحين»، مادر مكرمهاش «اسماء بنت عميس» و عمويش اميرمؤمنان است كه افتخار دامادى آن حضرت را هم دارا بود، يعنى شوهر حضرت زينب عليها السلام بود. عبداللَّه اولين مولودى است كه در حبشه به هنگام هجرت مسلمانان به آن كشور متولد گرديد و پس از وى دو برادرش محمد و عون، متولد شدند و هر سه به همراه پدر و مادرشان به مدينه هجرت نمودند. (3)«ذهبى» مىگويد: با شهادت جعفربن ابى طالب در جنگ موته، رسول خدا صلى الله عليه و آله شخصاً كفالت و سرپرستى عبداللَّه را به عهده گرفت و او را در دامان خويش تربيت نمود. (4)«ابن حجر» مىگويد: با اينكه عبداللَّه به هنگام وفات رسول خدا كودك ده سالهاى بيش نبود، ولى از آن حضرت درباره او، احاديثى نقل شده است كه نشانه علاقه پيامبر به وى و در عين حال دليل عظمت و شخصيت اوست. (5)
1) در حال حاضر، قبر جعفر از مزارهاى مهم در موته، واقع در كشور اردن به شمار مىآيد كه در سالهاى اخير بازسازى شده و ضريح تازهاى بر مزار وى نصب گرديده است. آثار اسلامى مكه و مدينه، ص 346.
2) فصلنامه ميقات حج، شماره 1، ص 143
3) اسدالغابة، ج 3، ص 200.
4) تاريخ حرم ائمه بقيع، ص 246.
5) اصابة، ج 2، ص 389.
«ابن عبدالبرّ» مىگويد: «لم يكن فى الاسلام أسخى منه» (1)در جهان اسلام سخىتر از عبداللَّه ديده نشده است. (2)در قيام عاشورا عبداللَّه بن جعفر به علت كهولت سن، نتوانست امام حسين عليه السلام را در كربلا يارى كند، اما دو نفر از پسرانش را براى يارى امام حسين عليه السلام روانه كربلا نمود كه هر دو به شهادت رسيدند.
قبر عبداللَّه بن جعفر در قبرستان بقيع، كنار قبر عقيل بن ابى طالب است.
4
أ
عبدالمطلب (3)فرزند هاشم (4)نخستين جدّ پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله، زمامدار و سرشناس قريش بود و در سراسر زندگى اجتماعى خود، نقاط روشن و حساسى دارد. اگر كسى متجاوز از هشتاد سال در ميان جمعى زندگى كند كه بتپرستى، رباخوارى، آدمكشى، بدكارى از رسوم پيش پا افتاده آنها باشد، ولى در سراسر عمر خود لب به شراب نزند و مردم را از آدمكشى و ميگسارى و بدكارى باز دارد و از ازدواج با محارم و طواف با بدن برهنه جداً جلوگيرى نمايد و در عمل به نذر و پيمان، تا آخرين نفس پافشارى نمايد، قطعاً اين مرد از افراد نمونهاى خواهد بود كه در جامعه كمتر پيدا مىشوند. (5)آرى شخصيتى كه در وجود او نور نبى اكرم صلى الله عليه و آله بزرگترين رهبر جهانيان به وديعت گذارده شده بود، بايد شخصى پاك و پيراسته از هر گونه آلودگى باشد. از حكايات و كلمات كوتاه و حكمتآميز وى چنين استفاده مىشود كه وى در آن محيط تاريك در شمار مردان موحد و معتقد به معاد، بوده است (6)و پيوسته مىگفت: مرد
1) اسدالغابه، ج 3، ص 200.
2) تاريخ حرم ائمه بقيع، ص 246 تا 250.
3) تاريخ القويم، ج 1، ص 108.
4) عبدالمطلب فرزند «هاشم بن عبدمناف بن قصى بن كلاب» است. مادرش «سلمى بنت عمروبن زيد» بود. عبدالمطلب، پدر بزرگ رسول خدا داراى يازده پسر و شش دختر بود. تاريخ و آثار اسلامى، ص 80، كنيهاش ابوالحارث و نامش «شيبة الحمد» بود.
5) تاريخ القويم، ج 1، ص 109.
6) سيره حلبى، ج 1، ص 4.
ستمگر در همين سراى دنيا به سزاى خود مىرسد و اگر اتفاقاً عمر او سپرى شود و سزاى عمل خود را نبيند، در روز بازپسين به سزاى كردار خود خواهد رسيد.
وجه تسميه عبدالمطلب
نام «عبدالمطلب»، «شيبه» (1)بوده است. وى پس از مرگ پدرش به همراه «مطّلب»(عمويش)، به مكه آورده شد. لذا مردم پنداشتند كه او بنده مطلب است و او را عبدالمطلب ناميدند. عبدالمطلب پس از عمويش مطلب، همه كاره قريش شد و چاه زمزم را مجدداً حفر كرد و مردم را به يگانگى خداوند و پرستش او و ترك بتان دعوت مىكرد. (2)در زمان او بود كه ابرهه با سپاه فيل به مكه روى آورد و آن جمله معروف را گفت كه: «انا رب الابل و للبيت رب يمنعه» (3). وى نخستين كسى بود كه در غار حرا به اعتكاف مىپرداخت و در تمام ماه به مستمندان اطعام مىكرد. (4)رسالت و نقش سازنده عبدالمطلب
عبدالمطلب دو سال سرپرستى رسول خدا را عهدهدار بود (5). پس از مرگ عبدالمطلب (6)، ابوطالب عهدهدار سرپرستى حضرت محمّد صلى الله عليه و آله گرديد وى در سال دهم بعثت وفات يافت و رسول خدا صلى الله عليه و آله بزرگترين حامى خويش را از دست داد.
عبدالمطلب در آخرين لحظات زندگى به ابوطالب خطاب كرد:
اى عبد مناف،(نام ابوطالب عبد مناف بود و گاهى گفته مىشود عمران بوده است)، نگاهدارى و حفاظت شخصى را كه مانند پدرش يكتاپرست است براى تو مىگذارم، وى در پاسخ عبدالمطلب گفت:
1) سلمى، دختر «عمرو خزرجى» زن شريفى بود و از شوهر خود طلاق گرفته و حاضر نبود با كسى ازدواج كند، «هاشم» در يكىاز مسافرتهاى خود به شام، موقع مراجعت «مدينه» چند روزى اقامت گزيد، و از سلمى خواستگارى كرد و سرانجام با دو شرط حاضر به ازدواج شد، يكى اين كه موقع وضع حمل در ميان قوم خود باشد، لذا موقع ظهور آثار حمل از مكه به يثرب مراجعت نمود و در آنجا پسرى آورد كه او را «شيبه» نام نهادند كه بعدها به نام عبدالمطلب مشهور شد. علتش اين است كه وقتى هاشم احساس كرد كه دقايق آخر عمر خود را مىگذراند، به برادر خود «مطّلب» گفت: برادر! «ادرك عبدك شيبه» يعنى غلام خود شيبه را درياب. چون هاشم «پدر شيبه» فرزند خود را غلام «مطّلب» خوانده بود، لذا از اين جهت وى به نام «عبدالمطلب» اشتهار يافت. فروغ ابديت، ج 1، ص 117 و 118.
2) تاريخ و آثار اسلامى مكه و مدينه، ص 80.
3) فروغ ابديت، ج 1، ص 129.
4) تاريخ و آثار اسلامى مكه و مدينه، ص 80.
5) آثار اسلامى مكه و مدينه، ص 164.
6) در زمان مرگ عبدالمطلب سن پيامبر صلى الله عليه و آله 8 سال بود، سيره ابن هشام، ج 2- 1، ص 69.
«يا ابة لاتوصينَّ بمحمد فانّه ابنى و ابن اخى (1)
؛ پدر جان! محمّد هيچ احتياجى به سفارش ندارد، زيرا او فرزند من است و فرزند برادرم.
در هر صورت مرگ عبدالمطلب، آنچنان روح پيامبر را آزرد كه تا كنار قبر او اشك مىريخت و هيچگاه او را فراموش نمىكرد. (2)قبر حضرت عبدالمطلب در قبرستانى كه امروزه به قبرستان ابوطالب معروف است مقابل قبور بنى هاشم قرار گرفته و در زيارت آن حضرت مىخوانيم: «السَّلامُ عَلَيْكَ يا سَيِّدَ الْبَطْحاء ... السَّلامُ عَلَيْكَ يا مَنْ طافَ حَوْلَ الْكَعْبَةِ وَ جَعَلَهُ سَبْعَةَ اشْواط ... (3)
؛ ... سلام بر تو اى كسى كه طواف دور خانه كعبه را هفت شوط قرار داد.
مدفن عبدالمطلب
عبدالمطلب يكى از چهرههاى بنىهاشم است كه در حجون دفن شده است. مدفن وى در نزديك قبر ابوطالب و شمال قبر منسوب به «آمنة بنت وهب» است. بر ضريح پدر بزرگ رسول خدا بارگاهى بوده كه در سال 1325 قمرى-/ توسط امير مكه-/ تعمير گشته است. قبر «عبداللَّه بن زبير» نيز در كنار او زير يك گنبد قرار داشته است. (4)اين گنبد به همراه ساير گنبدهاى قبور قبرستان ابوطالب توسط عوامل سعودى تخريب شده است.
5
أ
صحابه بزرگوار «عثمان بن مظعون»، كنيهاش «ابو سائب» از سابقين در اسلام و چهاردهمين فردى است كه در مكه به نداى توحيد پيامبر صلى الله عليه و آله لبيك گفته و اسلام را پذيرفته است و يكى از مسلمانان مجاهد و مبارز و از كسانى بوده كه دفاع از حريم اسلام و فداكارى از شخص رسول خدا صلى الله عليه و آله
را در رأس وظايف و برنامههاى زندگى خويش قرار داده است. بنا به گفته بعضى از مورخان، وى افتخار اخوت وبرادر رضاعى بارسول خدا را هم داشته و او از آن عده از مسلمانان است كه در اثر فشار مشركين مكه، هم در هجرت به حبشه شركت نمود و هم جزء مهاجرين به مدينه بود(هاجرالهجرتين) و طبق گفته بعضى از مورخان سرپرستى مهاجرين حبشه از طرف رسول خدا صلى الله عليه و آله بر وى محول شده بود (1).
منزلت و شخصيت ابن مظعون
ابن مظعون پس از هجرت به مدينه، گذشته از اينكه يكى از ياران عابد و زاهد رسول خدا صلى الله عليه و آله به حساب مىآمد يكى از چند نفر صحابه بود كه از ديگر ياران آن حضرت نسبت به احكام آشناتر و از اين لحاظ در ميان سايرين معروفتر بودند.
«ابن مظعون» در زهد و تقوى و دورى از لذايذ زندگى، به اينجا رسيد كه تصميم گرفت حتى بعضى از مباحات را نيز ترك كند كه با توصيه رسول خدا صلى الله عليه و آله از اين عمل خوددارى نمود. ابن مظعون جزء بدريون و از يكصد و سيزده نفر صحابه است كه در جنگ بدر شركت جسته و افتخار از خودگذشتگى را بر افتخارات ديگرش افزوده است. وى الگوى فضيلت و زهد و تقواست و لذا در زيارت ناحيه مقدسه آمده است: «السلام على عثمان بن اميرالمؤمنين سمى عثمان بن مظعون» (2)
عثمان بن مظعون در ذىالحجه سال دوم هجرت پس از آن كه در جنگ بدر شركت نمود، بدرود حيات گفت واز مهاجرين، اول كسى است كه در بقيع به خاك سپرده شده است (3). مورخان و شرح نويسان از جمله «ابن عبداللَّه»(متوفى 463) و «ابن اثير»(متوفاى 630) از ابن عباس نقل نمودهاند كه رسول خدا صلى الله عليه و آله به هنگام مرگ عثمان بن مظعون بر بالين وى نشسته بود، صورت به صورت او گذاشت و چون سر برداشت، اشك در ديدگان آن حضرت حلقه زده بود. دومين بار صورت به صورت او گذاشت و چون سر برداشت، اشك و اندوه آن حضرت براى همه حاضرين مشهود بود و سومين بار صداى ناله و شيون آن حضرت بلند گرديد و حاضرين با ديدن اين منظره گريه و شيون سر دادند. (4)در منابع شيعه از امام صادق عليه السلام و در منابع اهل سنت از عايشه روايت شده است كه:
«فَلَمَّا غُسِلَ وَ كُفِنَ قَبِّلَهُ رَسُولُ اللَّه بَينَ عَينَيه» (1).
رسول خدا صلى الله عليه و آله پس از تغسيل و تكفين عثمان ابن مظعون، در حالى كه اشك مىريخت، بر پيشانى او بوسه زد.
پيامبر صلى الله عليه و آله هنگام دفن او فرمود:
«ادْفِنُوا عُثمانِ بنِ مَظعُونِ بِالْبَقيعِ يَكُنْ لَنا سَلَفاً، فَنِعْمَ السَّلَف سَلَفُنا عُثمانِ بنِ مَظعوُن» (2).
و به هنگام مرگ فرزند عزيزش ابراهيم فرمود: «الْحِقُوهُ بِسَلَفِنَا الصّالِح عُثمانِ بنِ مَظْعُون» (3)
به كارگيرى و تكرار كلمه سلف صالح به هنگام دفن ابراهيم و پس از گذشت هشت سال از وفات ابن مظعون به عنوان يادگارى از گذشتگان است كه بايد جاويد بماند و خاطره ايشان محو نگردد. (4)از جمله بقعهها و گنبد و بارگاهها كه در داخل بقيع به وسيله وهابيان منهدم گرديده است، ساختمان بقعه و حرم متعلق به جناب ابراهيم فرزند رسول خدا صلى الله عليه و آله مىباشد و از اين جهت كه پيكر ابراهيم در كنار عثمان بن مظعون صحابه جليل القدر رسول خدا صلى الله عليه و آله به خاك سپرده شده و هر دو قبر در كنار هم قرار گرفتهاند، اين بقعه همانگونه كه به بقعه جناب ابراهيم مشهور شده است، گاهى به عثمان بن مظعون هم نسبت داده مىشود. (5)پيامبر صلى الله عليه و آله در مورد اين مرد زاهد و عابد و صالح هنگامى كه جنازهاش را از زمين برداشتند، فرمود:
«طُوبَاكَ يَا عُثْمَانُ! لَمْ تَلْبِسْكَ الدُّنْيَا وَ لَمْ تَلْبَسْهَا»
اى پسر مظعون! خوش به حال تو دنيا تو را نپوشاند و فريب او را نخوردى و توهم خود را به دنيا نپوشاندى و خودت را در دام دنيا نيانداختى.
پيامبر صلى الله عليه و آله همانند فرزندش ابراهيم درباره فرزند ديگرش رقيه فرمود: «الْحَقِي بَسَلَفِنَا الصَّالِحِ عُثْمانَ بْنِ مَظْعُونِ» و هر دو را نزديك عثمان بن مظعون دفن كردند. (6)
1) تاريخ حرم ائمه بقيع، ص 190. به نقل ازسنن ابن داود، ج دوّم، ص 179، تاريخ المدينة، ابن شبه، ج 1، ص 100 درمسندحنبل وطبقات گفتار عايشه ر ا چنين نقل نموده است: ان رسول اللَّه صلى الله عليه و آله قبّل عثمان بن مظعون وهو ميت، قالت فرايت دموع النبى صلى الله عليه و آله تسيل على خد عثمان بن مظعون. مسند احمدبن حنبل، ج 6، ص 56-/ 55.
2) تاريخ المدينة، ج 1، ص 100، تنقيح المقال، ج 2، ص 249.
4) فصلنامه ميقات حج، شماره 8، ص 131 و 132.
5) همان، ص 124.
6) قبل از حج بخوانيد، ص 215
حجاج بيتاللَّه الحرام در روز عرفه، نهم ذىحجه، از ظهر تا مغرب شرعى در عرفات، حضور دارند و در اصطلاح فقهى، اين حضور «وقوف» ناميده مىشود. اين حضور به قدرى مهم است كه گفتهاند:
«الْحَجُّ عَرَفة- يا اين كه- الْحَجُّ عَرَفات» (1)
، اين وقوف يكى از اركان حج تمتع است ودرصورت عدم تحقق آن، حج محقق نمى شود. عرفات نام منطقه وسيعى است با مساحت حدود 18 كيلومتر مربع در شرق مكه، اندكى متمايل به جنوب، در ميان راه طائف ومكه. (2)وجه تسميه عرفات
در بيان راز نامگذارى اين سرزمين به عرفات وجوهى گفته شده است:
1- حضرت آدم و حوا عليهما السلام بعد از هبوط يكديگر را در آن سرزمين شناختند. (3)2- حضرت آدم و حوا در اين سرزمين به گناهشان اعتراف كردند و نيز جبرئيل عليه السلام هنگام تعليم مناسك حج به حضرت ابراهيم به او گفت: در اين سرزمين در پيشگاه خداوند به گناهانت اعتراف كن (4).
3- آن گاه كه حضرت ابراهيم عليه السلام از خداى سبحان خواست تا مناسك حج را به وى ارائه كرده و بياموزد «رَبَّنا ... أَرِنا مَناسِكَنا وَ تُبْ عَلَيْنا ... إِنَّكَ أَنْتَ التَّوَّابُ الرَّحِيمُ» (5)
؛ بار پروردگارا! ...
1) سنن ترمذى، ج 5، ص 214. عرفات مفردى است كه شكل جمع دارد. عرفه و عرفات هر دو نام يك مكان هستند و آن مشعراقصى از مشاعر حج واقع در ميان مكه و طائف در 23 كيلومترى شرق مكه است. عرفات صحراى وسيعى است كه از شرق و جنوب و شمال در احاطه كوه مىباشد. در شرق آن كوه ملحه قرار دارد، در شمال شرقى، كوه سعد و در جنوب، رشته كوه سياه رنگى كه بلندترين آن كوه «ام الرضوم» است از غرب و شمال غربى عرفات وادى «عرنه» مىگذرد كه وقوف در آن جايز نيست. اعلام جغرافيايى- تاريخى در حديث و سيره نبوى، ص 262.
2) آثار اسلامى مكه و مدينه، ص 132- 129.
3) بحارالانوار، ج 24، ص 242.
4) كافى، ج 4، ص 207.
5) سوره بقره، آيه 128.
مناسك ما را به ما بنمايان و بر ما ببخش ... همانا تو بس توبهپذير و مهربانى.
جبرئيل عليه السلام كه مأمور تعليم مناسك به ابراهيم خليل عليه السلام بود به هنگام حضور در سرزمين عرفات به آن حضرت گفت:
«هذه عرفات، فاعرف بها نسكك و اعترف بذنبك» (1)اين عرفات است، پس مناسكت را بشناس و به گناهت اعتراف كن.
4- حضرت ابراهيم عليه السلام قبل از روز نهم ذيحجه خواب ديد كه فرزندش را ذبح مىكند وقتى از خواب بيدار شد، به حالت تروى و فكر فرو رفت كه آيا اين رؤيا، الهى و بمنزله دستور آسمانى است؟ رؤياى مزبور در شب نهم ذيحجه براى حضرت ابراهيم عليه السلام تكرار شد، اين رؤيا مغرب روز نهم، در سرزمين عرفات حاصل شد، آن روز را «عرفه» و آن سرزمين را «عرفات» ناميدند. (2)جايگاه عرفات در روايات
1-/ امام صادق عليه السلام فرمودند: «مَنْ لَمْ يُغْفَرْ لَهُ فِي شَهْرِ رَمَضَانَ لَمْ يُغْفَرْ لَهُ إِلَى قَابِلٍ إِلَّا أَنْ يَشْهَدَ عَرَفَةَ» (3).
اگر ماه رمضان بر كسى سپرى شد و او آمرزيده نشد، اميد به آمرزش او تا ماه مبارك رمضان آينده نيست مگر آنكه عرفه را با شرايطش ادراك كند.
2- پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله سه بار فرمودند: «الْحَجُّ عَرَفات، الْحَجُّ عَرَفات، الْحَجُّ عَرَفات (4)
؛ حج، عرفات است، حج، عرفات است، حج، عرفات است.»
گفته شده است اين حديث، جزء هزار حديث مشهور نبوى است.
3- امام سجاد عليه السلام در روز عرفه به سائلى كه گدايى مىكرد، فرمود: واى بر تو! آيا در چنين روزى دست نياز به سوى غير خدا دراز مىكنى، در چنين روزى كه براى كودكان در رحم اميد سعادت مىرود. (5)
4- در روز عرفه روزه گرفتن مستحب است، لكن چنانچه روزه آن روز باعث تضعيف انسان شود كه موفق به خواندن دعاهاى آن روز نشود، خواندن دعا بر گرفتن روزه تقدم دارد. (1)5- روايت شده است برخى از گناهان جز در عرفات و مشعرالحرام بخشيده نخواهد شد.
6- در حجّة الوداع در غروب روز عرفه، پيامبر صلى الله عليه و آله به بلال فرمود: مردم را ساكت كن تا مطلبى بگويم. آنگاه فرمود: خداوند بر شما منت گذاشت و خوبان شما را بخشيد و به احترام آنان بدان شما را عفو كرد، بدانيد همه شما مورد عفو قرار گرفتيد.
7- اهميت عرفه به دعاست و اگر روزه مانع دعا شود روزه گرفتن مكروه است، با آنكه روزه آن روز جبران گناهان 90 ساله است. (2)8-/ خداوند به خاطر اشك زائران در اين سرزمين بر فرشتگان مباهات مىكند. (3)شايان ذكر است كه امام على عليه السلام مىفرمايد: به رسول خدا صلى الله عليه و آله عرض شد: كدام گروه از اهل عرفات جرمشان بزرگتر است، حضرت فرمود:
«الَّذِي يَنْصَرِفُ مِنْ عَرَفَاتٍ وَ هُوَ يَظُنُّ أَنَّهُ لَمْ يُغْفَرْ لَهُ (4)
؛ كسى كه از عرفات برگردد و گمان برد كه مورد بخشش قرار نگرفته است.»
مطابق بيان امام صادق عليه السلام در توضيح اين سخن مقصود كسى است كه از رحمت خدا «مأيوس» است. (5)عنايات خداوند در روز عرفه به زائران امام حسين عليه السلام
در روايتى از امام صادق عليه السلام نقل شده است كه فرمود:
«إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى يَتَجَلَّى لِزُوَّارِ قَبْرِ الْحُسَيْنِ عليه السلام قَبْلَ أَهْلِ عَرَفَاتٍ(فَيَفْعَلُ ذَلِكَ بِهِمْ) وَ يَقْضِي حَوَائِجَهُمْ وَ يَغْفِرُ ذُنُوبَهُمْ وَ يُشَفِّعُهُمْ فِي مَسَائِلِهِمْ ثُمَّ يَثْنِي بِأَهْلِ عَرَفَاتٍ يَفْعَلُ ذَلِكَ بِهِمْ» (6)
خداوند تبارك وتعالى قبل از توجه به زائران خود درروز عرفه به زائران امام حسين عليه السلام لطف مىكند و حوائج آنها را برمىآورد و گناهان آنان را مىآمرزد و در مسايل آنان شفاعت امام حسين عليه السلام را مىپذيرد، سپس متوجه اهل عرفات مىشود و همين گونه با آنها رفتار مىكند.
1) بحار الانوار، ج 94، ص 123 و 124.
2) المراقبات، ص 229، كافى، ج 4، ص 258.
3) كنز العمال، ج پنجم، ص 13.
4) من لايحضره الفقيه، ج دوّم، ص 211.
5) الحج و العمرة فى الكتاب والسنة، ص 220.
6) مشاعر حج، عرفات ومشعر ومنى، عبدالرحمن انصارى شيرازى- مصطفى آخوندى، ص 25، انتشارات زمينه سازان ظهورمهدى(عج) سال 1378.
7
أ
عقيل فرزند ابوطالب (1)و مادرش فاطمه بنت اسد مىباشد او عموزاده رسول خدا صلى الله عليه و آله و برادر اميرمؤمنان على عليه السلام است.
كنيه عقيل «ابو يزيد» است. او و عباس عموى رسول خدا صلى الله عليه و آله به اجبار همراه مشركين در جنگ بدر شركت نمودند و هر دو به اسارت مسلمانان در آمدند كه سرانجام با پرداخت فديه و نقدينه آزاد شدند (2).
عقيل قبل از صلح حديبيه به مدينه هجرت نمود. او علاوه بر قرابت و قوم و خويشى با رسول خدا صلى الله عليه و آله و امير مؤمنان عليه السلام جزء اصحاب و ياران آن دو بزرگوار نيز بود.
عقيل در سال پنجاه هجرى در مدينه از دنيا رفت ودر خانه خود كه در كنار بقيع قرار داشت به خاك سپرده شد.
عقيل در حديث و گفتار رسول خدا صلى الله عليه و آله
در فضيلت عقيل و محبت رسول خدا نسبت به وى، احاديثى است كه بيشتر از منابع اهل سنت آمده است:
1- «يا ابا يَزيد! انّي احِبُّكَ حُبيَّن: حُبّاً لِقِرابَتِكَ مِنيّ، وَ حُبَّاً لِما كُنْتُ اعْلَمُ مِنْ حُبٍّ عَمّى ابىطالبٍ ايَّاكَ (3)
؛ اى ابا يزيد من از دو جهت تو را دوست دارم؛ يكى به جهت قوم و خويشى كه با من دارى و ديگرى به جهت علاقه و محبت عمويم ابوطالب نسبت به تو.»
روشن است كه حبّ و علاقه شديد مقام نبوى صلى الله عليه و آله نمىتواند متأثر از هواى نفسانى و يا به انگيزههاى مادى و فاميلى باشد.
2- شيخ صدوق اين حديث را از ابن عباس چنين نقل نموده كه اميرمؤمنان عليه السلام به رسول خدا صلى الله عليه و آله عرضه داشت: «يا رَسُولَ اللَّهِ! إِنَّكَ لَتُحِبُّ عَقيلًا؟؛ آيا شما به عقيل علاقهمند هستيد؟
حضرت فرمود:
«إِي وَاللَّهِ إِنّي لَأُحبُّهُ حُبَّيْنِ حُبَّاً لَهُ وَ حُبَّاً لِحُبِّ أَبِيطَالِبٍ لَهُ وَ انَّ وَلَدَهُ لَمَقْتُولٌ في مَحَبَّة وَلَدِكَ». (1)
آرى به خدا، من عقيل را به دو جهت دوست دارم؛ يكى به جهت اظهار علاقه ابوطالب به او، ديگر اينكه فرزند او در محبت فرزند تو كشته خواهد شد.
3- همينطور امام على عليه السلام از رسول خدا نقل نموده است كه پيامبر فرمود:
«اعطى لِكُلِّ نَبِىٍّ سَبْعَةُ رُفَقاء نُجَباء وَ اعطيتُ أَنَا ارْبَعَة عَشَر فَذَكَرَ مِنْهُمْ عَقيلًا (2)
؛ به هر پيامبرى، هفت رفيق نجيب عطا شده، و به من چهارده نفر عطا شده، يكى از آنان عقيل است.»
در اين زمينه محقق دانشمند «جناب آقاى نجمى» به طور مبسوط در كتاب تاريخ حرم ائمه بقيع، سخن گفتهاند.
عقيل و بيان فضائل امام على عليه السلام
در سفر عقيل به شام نيز نكات قابل توجهى وجود دارد، آنگونه كه ثقفى در كتاب «الغارات» نقل مىكند:
پس از ورود عقيل به شام؛ معاويه يكصد هزار درهم پول در اختيار وى قرار داد و گفت: «يا ابا يزيد! انا خير لك ام عليّ؟؛ عقيل! آيا من براى تو بهترم يا برادرت على عليه السلام؟
عقيل در پاسخ گفت:
«وجدت علياً انظر لنفسه منه لى و وجدتك انظر لى منك لنفسك (3)
؛ معاويه! على را چنين يافتم كه دقّت و نظارتش براى نجات خويش، بيش از اين بود كه مرا ملاحظه كند و تو را چنين يافتم كه ملاحظهات نسبت به من، بيش از نجات خويشتن مىباشد.
و مطابق نقل «بلاذرى»(گويا در مجلسى ديگر بوده است) عقيل در پاسخ معاويه فرمود:
«انّ اخى آثر دينه على دنياه و انت آثرتَ دنياك على دينك فأخى خير لدينه منك على نفسك و انت خير لى منه (4)
؛ برادرم، دينش را بر دنيا مقدم ساخت و تو دنيا را بر دينت، پس
برادرم براى دين خود بهتر است از تو نسبت به دينت و لذا براى دنياى من، تو بهتر هستى.
عقيل در مدت اقامتش در شام نه تنها از امام على عليه السلام دفاع كرد، بلكه از ياران و اصحاب با وفاى على عليه السلام هم سخن گفت.
عقيل جايگاه والا و بلندى دارد، به طورى كه بلاذرى مىگويد: فرزندان عقيل كه با حسين بن على عليه السلام به شهادت رسيدهاند، شش تن بودند و سپس شعرى را كه در رثاى آنها سروده شده، شاهد مىآورد (1)و بدين گونه جايگاه عقيل را با احفاد و نوادگان عقيل(يعنى فرزندان مسلم بن عقيل) كه در كربلا به شهادت رسيدند، بهتر مىتوانيم درك كنيم.
گويا عقيل در مدت زمان كوتاهى اسير دنيا و زيستن در كنار معاويه گرديد، ولى بلافاصله پشيمان شد و عملًا گذشته خويش را جبران كرد. يكى از مدفونين قبرستان بقيع، جناب عقيل است كه در كنارش عبداللَّه(برادر ديگرش)، مدفون است.
8
أ
نام: على، كنيه: ابومحمد، لقب: سجّاد و زين العابدين
نام پدر: حسين عليه السلام، نام مادر: شاه زنان يا شهربانو و يا جهانشاه، دختر يزدگرد
مكان ولادت: مدينه، روز ولادت: يكشنبه پنجم شعبان سال 38 هجرى
نقش انگشتر: العزة للَّه
مدت امامت: 34 سال
اولاد: 15 فرزند
سن: 57 سال
1) تاريخ حرم ائمه بقيع، ص 263 و 264.
محل شهادت: مدينه، روز شهادت: 12 و يا 25 محرم سال 95 هجرى، سبب شهادت: زهرى كه عبدالملك به او خورانيد، مرقد مطهر: قبرستان بقيع. (1)امام زين العابدين عليه السلام زمانى ديده به جهان گشود كه زمام امور در دست جدّ بزرگوارش امام على بن ابىطالب عليه السلام بود. وى سه سال خلافت امام على عليه السلام را درك كرد و پس از شهادت او امام حسن شش ماه خلافت اسلامى را اداره كرد، آنگاه حكومت به دست معاويه افتاد. پس از شهادت امام حسين عليه السلام در سال شصت و يك هجرى مسؤوليت امامت شيعيان برعهده او گذارده شد. دوران امامتش همزمان بود با خلافت زمامدارانى چون «يزيدبن معاويه»، «عبداللَّه بن زبير»، «معاوية بن يزيد»، «مروان بن حكم»، «عبدالملك بن مروان بن حكم» و «وليد بن عبدالملك».
حضرت سجاد عليه السلام به صورتى معجزه آسا در كربلا سالم ماند و لطف الهى او را از گزند دشمن حفظ كرد و او به صورت يك اسير امامت خود را آغاز كرد و همراه ديگر اسراء به كوفه و آنگاه به شام منتقل شد، و در اين مسير در اجتماعات خاصى با ايراد خطبهها، پاسدار انقلاب خونين كربلا بود. در مجلس «عبيداللَّه بن زياد» پس از گفتگويى كه غضب و خشم شديد «عبيداللَّه» را موجب شد، به قتل تهديد گرديد، امام در پاسخ فرمود: آيا مرا با كشتن مىترسانى و نمى دانى كه كشته شدن براى ما امرى عادى و شهادت براى ما كرامت و فضيلت است. (2)خطبه امام سجاد عليه السلام در مسجد اموى در شام
امام سجاد عليه السلام در مجمعى عمومى ماهيت كثيف حزب اموى را آشكار ساخت، آنگاه كه او بر فراز منبر مسجد سخنرانى مُهيجى نمود و انقلاب عظيمى در مردم شام پديد آورد و اين موقعى بود كه يك گوينده دربارى و خود فروخته، قبل از خطبه هاى نماز جمعه از يزيد و يزيديان ستايش كرد و به خاندان علوى ناسزا گفت، در اين موقع امام سجاد عليه السلام از پايين منبر فرياد زد: واى برتو اى خطيب خود فروخته!، رضاى مخلوق را بر خشم آفريدگار مبادله كردى و جايگاه تو آتش است. آنگاه از يزيد درخواست كرد كه بر فراز منبر(به تعبير خود امام، بالاى اين چوبها) قرار گيرد و سخنانى بگويد كه خدا را خرسند سازد و مردم را به ثوابى برساند، ولى يزيد با درخواست او موافقت نكرد. وى در مقابل ميهمانانى كه اصرار كردند امام به منبر برود، چنين گفت: آنان علم را از كودكى با شير مكيدهاند، و اگر منبر برود از منبر پايين نمىآيد تا اينكه من و خاندان ابوسفيان را رسوا سازد، ولى يزيد سرانجام در برابر فشار حضار مجبور شد كه موافقت كند. در اين موقع امام بر فراز منبر قرار گرفت و خدا را با
شيواترين و رساترين بيان سپاس و ستايش كرد و به پيامبر گرامى درود فرستاد، آنگاه به معرفى خود و خانواده خود پرداخت و آنان را آنچنان معرفى كرد كه تبليغات ضدّ علوى بيست و پنج ساله را تا حدى خنثى نمود. وقتى سخنان امام به اينجا رسيد: «انا ابن الحسين القتيل بكربلا ... انا ابن المرمل بالدماء؛ من فرزند كسى هستم كه در خون خويش غوطه ور شد و با لب تشنه كشته گرديد. آنچنان صداى ناله و گريه از مسجد برخاست، كه يزيد وحشت زده، به مأمور خود دستور داد كه با گفتن اذان سخنان امام را قطع كند.
امام به احترام اذان، سخنان خود را قطع كرد، وقتى مؤذن به شهادت دوم رسيد و به رسالت حضرت محمد صلى الله عليه و آله گواهى داد، او آخرين ضربه را به نظام حزب اموى كوبيد و از فراز منبر رو به مؤذن كرد و فرمود: سكوت كن. آنگاه رو به يزيد كرد و فرمود: اى يزيد! آيا اين پيامبر كه به نام «محمد» است، جد توست يا جد من است؟ اگر بگويى جد تواست دروغ گفتهاى و اگر جد من است چرا فرزندان او را كشتى و دختران او را اسير كردى؟ چرا و چرا؟
يزيد از كلمات امام و وضع مسجد فوق العاده بيمناك شد و مسجد را ترك كرد. امام پس از مراجعت از شام به مدينه در محدوديت كامل به سر مىبرد، از اين جهت در را به روى بيگانه بست و مشغول عبادت و نيايش شد و جز با ياران مطمئن خود با كسى تماس نمى گرفت، ولى در عين محدوديت توانست صد و هفتاد شاگرد برجسته كه هر كدام چراغى فروزان در جامعه اسلامى بودند تربيت كند كه اسامى آنان در كتاب رجال آمده است.
اعمال زشت و پليد حزب اموى نسبت به خاندان پيامبر و على عليه السلام به آنان عظمت و عزت بخشيده و بر دشمنان آنان نفرت و انزجار نثار كرده بود.
داستان رويارويى آن حضرت با هشام در كنار كعبه
در يكى از مراسم حج كه هشام فرزند عبدالملك حضور داشت و طواف خانه با ازدحام عجيبى روبرو بود. هشام چندين بار خواست حجر الاسود را استلام كند، اما موج جمعيت به او مجال نداد.
هشام به ناچار گوشه اى نشست و به تماشا پرداخت. ناگهان چشمش به مردى لاغر اندام، خوش سيما و نورانى افتاد، كه آهسته آهسته به سوى «حجرالاسود» گام برمىدارد و همه مردم به او احترام مىگذارند و بى اختيار عقب مىروند كه او حجر را استلام كند. مردم شام كه دور فرزند «عبدالملك» بودند از او پرسيدند: اين مرد كيست؟ هشام در حالىكه او را به خوبى مىشناخت، از معرفى امام خوددارى كرد و به دروغ گفت: نمىشناسم. در اين موقع شاعرى به نام «فرزدق» كه از حريّت و آزادى
خاصى برخوردار بود بى درنگ اشعارى سرود (1)و امام سجاد عليه السلام را به خوبى معرفى كرد:
اين كسى است كه خاك بطحا جاى پاى او را مىشناسد و كعبه و حرم و خارج آن، به خوبى با او آشنا هستند، او فردى پرهيزكار و پاكيزه و سرشناس است و اگر حجرالاسود مىدانست چه كسى مىخواهد او را استلام كند، براى پاى بوسى او به زمين مىافتاد. هشام! اينكه مىگويى من او را نمىشناسم، ضررى بر او نمى زند، عرب و عجم او را به خوبى مىشناسند. اشعار فرزدق آنچنان مؤثر واقع شد و هشام را خشمگين كرد كه فوراً دستور توقيف او را صادر كرد و امام پس از آگاهى از دستگيرى او، از وى دلجويى كرد و كمك مالى برايش فرستاد.
دعا و نيايش امام سجاد عليه السلام
صحيفه سجاديه مجموعه دعاهايى است كه از امام چهارم به يادگار مانده و داراى پنجاه و چهار دعا است. اين كتاب به ظاهر دعا يك دوره جهان بينى، خداشناسى و انسان شناسى عميق مىباشد.
در زمانى كه امام آزادى بيان نداشت، از طريق دعا و مناجات، دستورالعمل هاى كامل اخلاقى و برنامه زندگى اجتماعى را بيان كرد و در ميان مسلمانان منتشر نمود.
مفسر معروف مصرى «طنطاوى» مىگويد: صحيفه سجاديه كتابى است كه در آن علوم و معارف و حكمتهايى وجود دارد كه در غير آن يافت نمىشود و اين بدبختى مردم مصر است كه تاكنون از اين اثر گرانبها و جاويد نبوى آگاه نبودهاند، من هر چه در آن مىنگرم آن را بالاتر از كلام مخلوق و پايين تر از كلام خالق مىبينم. آنگاه وعده مىدهد كه تفسيرى گسترده بر اين كتاب بنويسد. (2)پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در مورد امام سجاد عليه السلام فرمودند:
إِذَا كَانَ يَوْمُ الْقِيَامَةِ يُنَادِي مُنَادٍ أَيْنَ زَيْنُ الْعَابِدِينَ فَكَأَنِّي أَنْظُرُ إِلَى وَلَدِي عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ يَخْطِرُ بَيْنَ الصُّفُوفِ (3)
؛ روز قيامت آواز دهندهاى صدا مىزند: كجاست زينالعابدين(زيور عابدان)؟ و من فرزندم على بن الحسين بن على بن ابى طالب را مىبينم كه صف ها را مىشكافد و پيش مىرود.
9
أ
عمار و پدر و مادرش از پيشگامان در اسلام بودند، آنان روزى كه مركز تبليغاتى رسول خدا صلى الله عليه و آله خانه «ارقم بن ابى ارقم» بود؛ اسلام آوردند. روزى كه مشركان از ايمان آنها آگاه شدند، در آزار و شكنجه آنها كوتاهى ننمودند. ابن اثير مىنويسد: مشركان اين سه نفر را در گرمترين مواقع مجبور مىكردند كه خانه خود را ترك كنند و در زير آفتاب گرم و باد سوزان به سر ببرند، اين شكنجه آن قدر تكرار شد كه يا سر در آن ميان جان سپرد، روزى همسر او «سميه» در اين خصوص به ابوجهل پرخاش نمود و آن مرد سنگدل و بىرحم نيزه خود را در قلب او فرو برد و او را نيز به شهادت رساند.
وضع رقت بار اين زن و مرد، پيامبر گرامى را منقلب نمود. روزى پيامبر اين منظره را ديد با چشمهايى اشكبار، رو به آنها كرد و فرمود: اى خاندان ياسر! شكيبايى را پيشه سازيد كه جايگاه شما بهشت است.
پس از شهادت ياسر و همسرش، مشركان درباره عمار شدت عمل به خرج داده، او را نيز مانند بلال شكنجه دادند، وى براى حفظ جان خود ناگزير شد كه در ظاهر، از اسلام خود باز گردد، ولى فوراً پشيمان شد و با ديدگان اشك بار به محضر رسول خدا صلى الله عليه و آله شتافت در حالى كه سخت ناراحت بود، جريان را شرح داد، پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله فرمودند: آيا تزلزلى در ايمان باطنى تو رخ داده است؟ عرض كرد:
قلبم لبريز از ايمان است، فرمود: كوچكترين ترس به خود راه مده و براى رهايى از شر آنان ايمان خدا را مستور بدار. اين آيه در مورد ايمان عمار نازل شد: «إِلَّا مَنْ أُكْرِهَ وَ قَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالْإِيمانِ» (1)
آن كس كه مورد اكراه قرار گيرد ولى قلب او از ايمان سرشار است.
معروف است كه ابوجهل تصميم گرفت خاندان ياسر را، كه از بىپناهترين افراد بودند شكنجه كند، از اين رو دستور داد كه آتش و تازيانه آماده نمايند، آنگاه ياسر و سميه و عمار را كشان كشان به آنجا بردند و با نيش خنجر و آتش برافروخته و نواختن تازيانه آنها را زجر دادند. اين حادثه آنقدر تكرار شد
1) سوره نحل، آيه 106.
كه سميه و ياسر(بدون اينكه تا دم مرگ از تعريف و درود بر پيامبر صلى الله عليه و آله باز بمانند) زير شكنجه جان دادند.
جوانان «قريش» كه شاهد اين صحنه فجيع و رقتانگيز بودند؛ با تمام وحدت منافعى كه در كوبيدن اسلام داشتند، عمار را با تن مجروح و خسته از زير شكنجه ابوجهل نجات دادند، تا بتواند جسد پدر و مادر خود را به خاك بسپارد. (1)چگونگى شهادت عمار ياسر
در شرائطى كه عده زيادى از دوستان حضرت على عليه السلام، آن حضرت را ترك گفتند و به معاويه پيوستند، عمار ياسر چون كوهى استوار به جاى ماند و همه آن مراتب علاقمندى و ثبات خود را نسبت به مقام شامخ على عليه السلام ابراز نمود، موقعى كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله حيات داشت، فرموده بود:
«تَقْتُلُكَ فِئَةٌ باغِيَةٌ»؛ گروه ستمكار، عمار را مىكشند.
اين مطلب در كتب عامه و خاصه آمده است.
چون روز صفين فرا رسيد (2)، عمار حضور على عليه السلام شرفياب شد و عرض كرد: اى برادر رسول خدا! آيا به من اجازه قتال مىدهيد؟ فرمود: خدايت رحمت كند، مهلتى بده. بعد از ساعتى دوباره آمد و استجازه نمود، امام همانند بار اوّل پاسخ داد. دفعه سوّم آمد، در اين موقع على عليه السلام گريست. عمار نظرى به حضرت افكند و عرض كرد: اى اميرالمؤمنين! امروز آن روزى است كه پيامبر صلى الله عليه و آله براى من توصيف فرمود، على عليه السلام از مركب خود پياده شد، عمار را در آغوش گرفت و با او وداع نمود و فرمود:
خداوند از طرف خود و از طرف پيامبر به تو جزاى خير بدهد، تو براى من برادر و مصاحب خوبى بودى. سپس على عليه السلام و عمار گريستند، عمار گفت: اى اميرالمؤمنين! قسم به خدا من از تو پيروى ننمودم مگر با آگاهى و بصيرت، زيرا من از رسول اكرم صلى الله عليه و آله در روز حنين شنيدم كه فرمود: اى عمار! به زودى بعد از من فتنهاى واقع مىشود، وقتى چنين شد تو از على و حزب او تبعيت نما، كه او با حق است و حق با اوست. (3)
10
أ
يكى از شهداى جنگ احد، كه به نيكى لياقت و قابليت احراز مقام والاى شهادت را به خود اختصاص داد، «عمرو بن جموح» (1)است. او چهار فرزند خود را روانه جهاد در راه خدا كرد. امّا خودش چون از ناحيه چشم مشكل داشت، خانوادهاش گفتند: بايد در خانه بمانى، زيرا معذورى و نمىتوانى در جنگ شركت كنى، حضور پسرانت براى تو كافى است.
عمرو بن جموح (2)گفت:
عجب آنان به بهشت بروند و من اين جا بنشينم؟! هرگز! همسر او كه هند نام داشت و دختر «عمرو بن حزام» بود، مىگويد: هنگامى كه همسرم عمرو از خانه خارج مىشد، تا خود را به صحنه
نبرد برساند، متوجه شدم چيزى زير لب زمزمه مىكند. گويا چنين مىگويد:
«اللَّهُمَّ لا تَرُدَّني الى اهْلي»؛ بارالها! مرا به خانوادهام بازمگردان.
او از خانه بيرون رفت، ولى باز هم تعدادى از نزديكانش او را از شركت در جهاد منع كردند، لكن او گوش نداد تا به خدمت رسول خدا صلى الله عليه و آله رسيد و عرض كرد:
«اى پيامبر خدا صلى الله عليه و آله! قوم من تصميم دارند مرا از جنگ در كنار تو منع كنند، من اميد و درخواست آن را دارم تا با همين چشم ناقص وارد بهشت شوم.»
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در جواب او فرمودند:
«اى عمرو! خدا تو را از شركت در جهاد معذور كرده است، جهاد بر تو واجب نيست.»
عمرو به قدرى اصرار ورزيد تا پيامبر صلى الله عليه و آله به خويشان و فرزندانش فرمودند: او را از شركت در جهاد منع نكنيد، شايد خداى تعالى شهادت را نصيب او كند. از اين پس كسى مانع كار او نشد تا سرانجام در جنگ احد به شهادت رسيد.
پس از شهادت عمرو، همسرش پيكر او و يكى از فرزندانش و نيز پيكر «عبداللَّه بن حزام» (1)، برادرش را روى شترى قرار داد تا به سوى مدينه حمل كند، هنگام خروج از منطقه احد به سوى مدينه، شتر از حركت باز ايستاد، ولى وقتى شتر را به سوى احد برگرداند، شتر به سرعت به طرف احد حركت كرد.
هند از اين واقعه متعجب و شگفت زده شد! ناگزير به طرف احد به محضر رسول اللَّه صلى الله عليه و آله آمد و آن حضرت را در جريان اين رويداد عجيب قرار داد.
حضرت فرمود: شتر مأمور است و پرسيد: آيا عمرو بن جموح هنگام آمدن به احد چيزى گفت؟
همسر عمرو بن جموح پاسخ داد: آرى، هنگام خروج از خانه رو به قبله ايستاد و گفت:
«اللَّهُمَّ لا تَرُدَّني الى اهْلي وَ ارْزُقْني الشَّهادَة»؛ خداوندا! مرا به سوى خانوادهام باز مگردان و شهادت را نصيبم فرما.
1) عبداللَّه بن عمر بن حزام(مطابق نقل ابن شبه) و طبق نقل برخى عبداللَّه بن عمرو بن حِزام نخستين شهيد احد كه پيامبر بهفرزندش جابر فرمود: بر او گريه نكن، ملائكه همچنان او را زير بال خود داشتند تا به آسمانش بردند. بهجة النفوس والاسرار، ج 1، ص 144، به نقل از آثار اسلامى مكه و مدينه، ص 385.
11
أ
معناى لغوى و اصطلاحى عمره: «عمره» در لغت به معناى زيارت است، (1)و از عمارت و آباد كردن گرفته شده است. چون زائر با زيارت خود مكان زيارت را آباد مىكند و در اصطلاح عمره اسم است براى اعمال مخصوصى كه در مكه معظمه انجام مىشود. (2)اقسام عمره
1-/ عمره تمتع: كه بايد پيش از حج تمتع انجام گيرد و زمان برگزارى آن از اول شوال تا نهم ذيحجه است،- يعنى در طى دو ماه شوال، ذيقعده و چند روز از ذيحجه-، بنابراين نمىتوان عمره تمتع را در ماههاى ديگر از سال انجام داد.
عمره تمتع در سال بيش از يك بار جايز نيست. نكته ديگر آنكه عمره تمتع و حج تمتع بايددر يك سال انجام گيرد، يعنى شخص در همان سال كه عمره تمتع را به جا مىآورد، بايد حج تمتع را هم انجام دهد و حق ندارد حج آن را به سال بعد موكول نمايد.
عمره تمتع انجام آن براى كسانى است كه استطاعت حج تمتع پيدا مىكنند و به دليل اين كه قبل از اعمال حج تمتع انجام مىشود، عمره تمتع مىگويند.
2-/ عمره مفرده: وجه تسميه آن به «مفرده» به جهت جدا بودن و استقلال آن از حج است. اين عمره، شرايط و قيود و محدوديت موجود در عمره تمتع را(كه ذكر شد) ندارد، چون عمره مفرده داراى عنوانى خاص است، از اين رو شخص مىتواند فقط به منظور برگزارى عمره مفرده به زيارت خانه خدا برود، در حالى كه اگر كسى به منظور عمره تمتع به مكه سفر كند، بايد در زمان خاص آن كه از اوّل
1) واعتَمرَ يعنى زار، مجمع البحرين، ج 2، ص 1270. و چون زيارات باعث آبادانى زيارتگاه است لذا از زيارت بيتاللَّه الحرام بهعنوان «عمره» و اعتمار ياد شده است. حج و عمره اعمالى تعبدى است نه توصلى؛ اين نكته از كلمه «للَّه» در آيه شريفه «وَ أَتِمُّوا الْحَجَّ وَ الْعُمْرَةَ لِلَّهِ» سوره بقره، آيه 196 استفاده مىشود. صهباى حج، ص 400.
2) جواهر الكلام، ج 20 ص 441 كتاب العمره. سرزمين وحى، ص 25، به نقل از فصل الخطاب، ص 378.
شوال تا نهم ذيحجه است آن را به جا آورد و نيز در همان سال حج آن را هم انجام دهد. (1)اعمال مشترك عمره تمتع و مفرده
1-/ احرام در يكى از ميقاتهاى پنجگانه
2-/ طواف خانه خدا
3-/ خواندن دو ركعت نماز طواف نزد مقام ابراهيم عليه السلام
4-/ سعى بين صفا و مروه
5-/ تقصير(گرفتن مقدارى از ناخن يا چيدن مقدارى از موى سر و صورت)
در «عمره مفرده» علاوه بر پنج عمل مذكور، دو عمل ديگر نيز انجام مىشود:
1- طواف نساء
2- نماز طواف نساء كه از جهت كيفيت عمل، مانند طواف اوّل و نماز آن مىباشد.
ثواب عمره
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در نامهاى به «عمرو بن حزم»، در شرايطى كه او را به امارت نجران برگزيد فرمود:
«عمره، حج اصغر است (2).»
نيز پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در روايتى مىفرمايد:
«اعلم ان العمرة هى الحجُ الاصغر و انّ عمرة خير من الدنيا و ما فيها و حجّة خير من عمرة» (3).
بدان كه عمره همان حجّ اصغر است و يك عمره بهتر است از دنيا و آنچه در آن مىباشد و يك حج بهتر از عمره است.
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله فرمودند: «الحَجّة ثَوابُها الجَّنة وَ العمرة كفّارة لكلّ ذنب (4)
؛ پاداش حج بهشت است و عمره كفاره هر گناهى است.
رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «الْعُمْرَةُ الَى الْعُمْرَةِ كَفّارةٌ لِما بَينَهُما (5)
؛ عمره تا عمره، كفاره بين آن دو است.
1) فرهنگنامه حج و عمره و اماكن مربوطه، صدر طباطبايى، انتشارات در راه حق، ص 15
2) الحج و العمرة فى الكتاب و السنة، ص 291، كافى، ج 4، ص 290.
3) الحج و العمرة فى الكتاب و السنّة، ص 292، سنن دار قطنى، ج 2، ص 284.
4) همان، ص 296، كافى، ج 4، ص 253.
5) الحج و العمرة فى الكتاب والسنة، ص 292، صحيح بخارى، ج 2، ص 629.
رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «العمرة من الحج بمنزلة الرأس من الجسد و بمنزلة الزكاة من الصيام» (1)
؛ عمره نسبت به حج مثل سر نسبت به بدن است، و مثل زكات نسبت به روزه است.
«زراره» مىگويد: از امام باقر عليه السلام پرسيدم: چه چيزى از نظر فضيلت، پس از حج قرار دارد؟ فرمود:
«الْعُمْرَةُ الْمُفْرَدَةُ، ثُمَّ يَذْهَبُ حَيْثُ شاءَ» (2)
؛ عمره مفرده، آنگاه هر جا مىخواهد مىرود.
تفاوت عمره تمتّع با عمره مفرده
عمره مفرده با عمره تمتّع در ظاهر فرق ندارد مگر در سه چيز (3)يعنى تقصير، طواف نساء و ميقات (4)، اين مقدار، براى تفكيك دو عمره كافى است، ولى در صورت دقّت و تأمّل، مىتوان تفاوتهاى بيشترى را ذكر نمود.
عمره مفرده با عمره تمتع از جهاتى با يكديگر تفاوت دارند.
1- عمره تمتّع «طواف نساء» و نماز طواف نساء ندارد، ولى عمره مفرده دارد.
2- در عمره تمتع وظيفه فرد «تقصير» كردن مىباشد و نمىتوان «حلق» نمود، در حالى كه در عمره مفرده، حلق و يا تقصير، هر دو اختيارى است.
3- ميقات عمره تمتع از «مواقيت پنج گانه» است، ولى ميقات عمره مفرده «ادنى الحِل» است.
4- عمره تمتع فقط در ماههاى حج صحيح است، ولى عمره مفرده در تمام ايام سال بلا مانع است.
5- هر يك از عمره مفرده وحج افراد را مىتوان در يك سال جداگانه انجام داد، ولى عمره تمتع با حج تمتع بايد در يك سال انجام شود.
6-/ عمره تمتّع در هر سال فقط يك بار جايز است، ولى عمره مفرده به طور مكرر و حداقل هر ماه يك بار مستحب است.
7-/ بعد از عمره تمتّع و قبل از حج در شرايط عادى نمى توان از مكه خارج شد، در حالى كه
بعد از عمره مفرده و قبل از حج افراد مانعى ندارد.
8- عمره تمتّع بايد قبل از حج تمتع انجام گيرد، ولى عمره مفرده را مىتوان قبل از حج افراد و يا بعد از آن به عمل آورد.
9- عمره مفرده بنا بر فتواى بعضى از مراجع به تنهايى در صورت وجود شرايط استطاعت، واجب است. ولى عمره تمتع به تنهايى واجب نيست. (1)فضيلت عمره رجبيه از عمره ماه رمضان
معاوية بن عمار نقل مىكند: از امام صادق عليه السلام سؤال شد: كدام عمره برتر است؟ عمره رجب يا عمره رمضان؟ فرمودند:
«لا بَلْ عُمْرَةٌ فِي شَهْرِ رَجَبٍ أَفْضَل (2)
؛ نه، بلكه عمره در ماه رجب با فضيلتتر است.
12
أ
دو تن از عمههاى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله به نامهاى «صفيّه و عاتكه» در بقيع دفن شدهاند و برخى معتقدند سه تن از عمههاى آن حضرت در آنجا مدفونند:
صفيه دختر عبدالمطلب
او با حمزه سيدالشهداء از جهت پدر و مادر يكى بودند، وى همسر عوام بن خويلد برادر حضرت خديجه و مادر زبير بن عوام است. صفيّه در نبرد احد حضور داشت و آنگاه كه در كنار جسد مثله شده برادرش قرار گرفت، سخنانى سوزناك و پر معنى ايراد كرد.
در جنگ خندق همراه حسان بن ثابت و ديگران، در كوشك فارع به حراست شهر و نگهبانى از خانهاى كه زنان و كودكان به دستور پيامبر صلى الله عليه و آله در آن جمع بودند، پرداخت. مورّخان مىنويسند: او يك يهودى مهاجم را نيز با شمشير از پاى درآورد و بدين خاطر، مورد تفقد پيامبر صلى الله عليه و آله قرار گرفت.
صفيّه در سال 20 هجرت در مدينه از دنيا رفت و در بقيع به خاك سپرده شد.
عاتكه دختر عبدالمطلب
عاتكه و دو خواهرش اميمه و بره از مادر ديگرى به نام فاطمه بنت عمرو بن عايد بن عمران بودند. همسر عاتكه، امية بن مغيرة بن عبداللَّه بود. وى از او دو پسر داشت به نامهاى زهير و عبداللَّه.
ظاهراً زهير اسلام نياورد و ليكن عبداللَّه با ابوسفيان بن حارث و عباس مسلمان شد و به حضور پيامبر صلى الله عليه و آله رسيد.
به هر حال عاتكه پيش از وقوع جنگ بدر، شكست قريش را در رؤيا ديده بود و سرانجام به مدينه هجرت كرد و در آنجا از دنيا رفت و در كنار خواهرش صفيه به خاك سپرده شد. (1)براى اين دو خواهر بقعهاى بنا شد به نام «بقعة العمات» كه در حال حاضر اثرى از آن وجود ندارد.
1) فصلنامه ميقات حج، شماره يك، ص 145.
در سه كيلومترى جنوب شرقى مسجدالحرام كوه نسبتاً بلندى(با ارتفاع 759 متر) (1)قرار دارد كه به آن كوه ثور مىگويند. در بالاى آن، دو دهانه غار وجود دارد كه بر روى هر دو، غار ثور نوشتهاند، ولى بر حسب ظاهر آنچه گفته شده، غار دوّمى غار ثور است، نه غار اولى.
در سبب نامگذارى اين غار گفتهاند كه اين كوه منسوب به «ثوربن عبد مناف» بوده (2)، از اين رو غار را هم كه در روى آن قرار دارد به همان نام معرفى كردهاند. (3)زمانى كه مشركان مكه به قصد كشتن رسول خدا صلى الله عليه و آله بسيج شدند، آن حضرت از خانه خود خارج شد (4)و همراه ابوبكر به سمت جنوب مكه به راه افتاد در حالى كه بايد به سمت شمال،(يعنى يثرب) مىرفت، اما براى مخفى نگه داشتن مسير و گمراه كردن مشركان كه در جستجوى وى بودند چنين كرد. رسول خدا صلى الله عليه و آله به همراه ابوبكر كه بنا به روايتى از طبرى، در نيمه راه و بدون برنامه قبلى به آن حضرت ملحق شده بود، وارد غار ثور شدند و مدت سه روز در آن مخفى بودند.
مشركان تا نزديكى غار ثور آمدند، اما به اعجاز الهى، عنكبوتان تارهايى را بر در غار تنيدند تا مشركان را از رفتن به درون آن منصرف كنند چرا كه آنان با ديدن تارهاى عنكبوت تصور كردند كسى وارد غار نشده است! خداوند در قرآن از اين غار ياد كرده است:
«إِلَّا تَنْصُرُوهُ فَقَدْ نَصَرَهُ اللَّهُ إِذْ أَخْرَجَهُ الَّذِينَ كَفَرُوا ثانِيَ اثْنَيْنِ إِذْ هُما فِي الْغارِ إِذْ يَقُولُ لِصاحِبِهِ لا تَحْزَنْ إِنَّ اللَّهَ مَعَنا فَأَنْزَلَ اللَّهُ سَكِينَتَهُ عَلَيْهِ وَ أَيَّدَهُ بِجُنُودٍ لَمْ تَرَوْها» (5)
1) تاريخ القويم، جلد اول، صفحهى 384.
2) كوه ثور، كوهى است بزرگتر از كوه حرا كه در راه طائف قرار دارد؛ مىگويند: اين كوه به نام «ثور بن عبد مناف» خوانده شدهاست؛ سه كوه متصل به يكديگر را به نام كوه ثور مىشناسند و غار ثور در سومين آنها قرار دارد. آثار اسلامى مكه و مدينه، صفحهى 159.
3) سرزمين وحى، مرتضى فهيم كرمانى، ص 222.
4) سوره توبه، آيه 40.
5) همان.
اگر او(پيامبر) را يارى ندهيد(بدانيد كه) خداوند او را هنگامى كه كافران آوارهاش ساختند، يارى داد. آنگاه كه يكى از آن دو به هنگامى كه در غار بودند به همراهش(ابوبكر) گفت:
نگران مباش كه خدا با ماست، آنگاه خداوند آرامش خويش را بر او نازل كرد و به سپاهيانى كه نمىديدشان، يارى داد.
اين غار، فقط از يك طرف راه ورود دارد، و كمى پايينتر از آن، صخرهاى از كوه به صورت يك گُنبد بزرگ درآمده است كه به قبّه جبرئيل معروف است، و به اين وسيله غار ثور محلّ اختفاى پيامبر و نقطه آغازين هجرت آن سرور و مبدأ تحوّل تاريخ گشت. (1)هر چند وهابىها نماز در اين گونه امكنه متبرّكه را جايز نمىدانند و بر ديوار غار مزبور نوشتهاند:
«لاتجوز الصّلاة فى غار ثور»، ولى تمام فرقههاى اهل سنّت، نماز در اين جا را جايز و بلكه مستحب مىشمارند. (2)مرحوم شيخ انصارى در مناسك اين دعا را براى كوه ثور نقل كرده كه به قصد رجا و ثواب بخوانند:
«اللهم بجاه محمّد و ابنه و صديقه سير امورنا ...» (3)2
أ
كوه «حراء» (4)به نام «جبل النور»، «جبل القرآن»، «جبل الاسلام» نيز شناخته مىشود، اين كوه در 6 كيلومترى شمال شرق مكه واقع شده و دويست متر از سطح دريا ارتفاع دارد. (5)در نقطه شمالى كوه حرا غارى است (6)كه انسان پس از عبور از ميان سنگها مىتواند به آن برسد. قسمتى از داخل غار با
1) سرزمين وحى، ص 223 و 224.
2) همان، ص 224، ازرقى در اخبار مكّه، ج 2، ص 198، مواقفى را كه نماز در آنها مستحب است آورده و از آن جمله «غار ثور» را نيز بيان كرده است.
3) همان، ص 224 و نيز ادعيه آداب الحرمين، ص 441.
4) تاريخ القويم، ج 1، ص 409.
5) آثار اسلامى مكه و مدينه، ص 158.
6) حدود پنجاه متر مانده به قلّه كوه، غار حرا قرار دارد كه تنها فضايى به گنجايش نشستن پنج نفر داشته و در جايى از آن تنها يكنفر مىتواند بايستد. در همين غار بود كه نخستين بار بر رسول خدا صلى الله عليه و آله وحى نازل شد و 5 آيه سوره علق براى حضرت فرود آمد. «اقرء باسم ربك الذى خلق، خلق الانسان من علق اقراء و ربك الاكرم الذى علم بالقلم». آثار اسلامى مكه و مدينه، ص 159.
نور خورشيد روشن مىشود و قسمتهاى ديگر آن در تاريكى دائمى فرو رفته است، ولى همين غار از آشناى صميمى خود، شاهد حوادثى است كه امروز هم مردم به عشق استماع اين حوادث از زبان حال آن غار، به سوى او مىشتابند و باتحمّل رنجهاى فراوان خود را به آستانه آن مىرسانند كه از آن، سرگذشت وحى و قسمتى از زندگى آن رهبر بزرگ جهان بشريت را استفسار كنند. آن غار نيز با زبان حال خود مىگويد: اين نقطه، عبادتگاه «عزيز قريش» است، او شبها و روزها، پيش از آنكه به مقام رسالت برسد و در اينجا به سر مىبرد. وى، اين نقطه دور از غوغا را به منظور عبادت و پرستش انتخاب كرده بود، تمام ماه رمضان را در اين نقطه مىگذراند و در غير اين ماه گاهى به آنجا پناه مىبرد. حتى همسر عزيز او مىدانست كه هر موقع عزيز قريش به خانه نيايد، به طور قطع در كوه «حراء» مشغول عبادت است. (1)پيامبر صلى الله عليه و آله قبل از بعثت در هر ماه چندين بار در شب و روز، در هر سال، همه ماه رمضان را بر فرازاين كوه عظيم مىرفت، آثار عظمت خدا را در آنجا مشاهده مىكرد و شب و روز به تفكّر و تأمل و عبادت خدا مىپرداخت. (2)امام هادى عليه السلام فرمود: پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله پس از سفر تجارى به شام، آنچه به دست آورد آن را به تهيدستان داد، هر روز بامداد بر فراز كوه حرا مىرفت، در بالاى قلههاى آن آثار رحمت خدا و شگفتىهاى آفرينش را تماشا مىكرد، از تماشاى دريا و صحرا و آسمانها تحت تأثير عظمت خدا قرار گرفته و خدا را آن گونه كه شايسته اوست عبادت مىكرد. (3)نكته ها
1- دهانه اين غار كاملًا به سوى خانه كعبه قرار گرفته است.
2- همان گونه كه اشاره شد ارتفاع اين غار به اندازه قد يك انسان متوسط القامه مىباشد.
3- قسمت جلوى غار به خاطر تابش خورشيد و پرتو آن روشن است، امّا قسمتهاى ميانه و آخر آن تاريك است.
4- پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله قبل از بعثت در چندين نوبت به اين غار رفته و به عبادت مىپرداخته است.
5- در همين غار پيك وحى بر او نازل شد و به او گفت «اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ الَّذِي خَلَقَ خَلَقَ اْلإِنْسانَ مِنْ عَلَقٍ» (1)
، بخوان به نام پروردگارت كه همه چيز را آفريد و ... و در مراجعت از همين كوه حرا بود كه تمام سنگها و سنگريزهها به نشانه ادب گفتند: «السَّلامُ عَلَيْكَ يا رَسُولَ اللَّه!» (2).
6- اين غار محل هبوط جبرئيل امين و محل بعثت پيامبر اسلام حضرت محمد مصطفى صلى الله عليه و آله است.
7- اين غار نقطه شروع هدايت بشر و نجات انسانها از گمراهى و ضلالت است.
3
أ
«غدير خم» منطقه اى نزديك «جُحفه» (3)و در حدود صدو پنجاه كيلومترى مكه است كه حُجاج شام و عراق و يمن در زمان قديم در اين نقطه از يكديگر جدا شده و هر يك از مسير خاص خود مىرفتند. در سال دهم هجرى، پيامبر صلى الله عليه و آله همراه يكصد هزار نفر از مسلمانان از سفر حج برمى گشتند، وقتى به اين محل رسيدند فرشته وحى اين آيه را بر آن حضرت نازل كرد:
«يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللَّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ إِنَّ اللَّهَ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الْكافِرِينَ» (4)
؛ اى پيامبر! آنچه از پروردگارت بر تو نازل شده است كاملًا به مردم برسان و اگر نكنى، رسالت او را انجام ندادهاى. خداوند تو را از خطرات احتمالى مردم نگاه مىدارد و خداوند گروه كافران لجوج را هدايت نمىكند.
لحن آيه حاكى از اين است كه امر مهمى بر زمين مانده كه بايد توسط پيامبر صلى الله عليه و آله انجام شود. دستور توقف از سوى حضرت صادر شد، آنان كه پيش رفتند برگشتند. افرادى كه از دنبال مىآمدند، رسيدند.
1) سوره علق، آيه 1 و 2.
2) سرزمين وحى، ص 206.
3) مسجد غدير خم در حدود 5 كيلومترى منطقه جحفه، در محل غدير خم قرار دارد و آن جايى است كه رسول خدا صلى الله عليه و آله على بنابىطالب عليه السلام را در هيجدهم ذىحجه سال دهم هجرت، به امامت منصوب كرد، در روايات اهل بيت عليهم السلام از اين مسجد ياد شده و نماز خواندن در آن توصيه شده است. آثار اسلامى مكه و مدينه، ص 148، كافى، ج 4، ص 566، مصباح المتهجّد، 709.
4) سوره مائده، آيه 67.
صد هزار نفر پيرامون پيامبر صلى الله عليه و آله جمع شدند. حضرت نماز ظهر را به جماعت خواند و سپس بر فراز جهاز شتران رفت و فرمود: نزديك است من از ميان شما بروم، من درباره شما مسؤلم. درباره من چه فكر مىكنيد؟ همه او را تصديق كردند و گفتند: ما گواهى مىدهيم رسالت را خوب انجام دادى، سپس فرمود:
«إِنِّي تَارِكٌ فِيكُمُ الثَّقَلَيْنِ كِتَابَ اللَّهِ وَ عِتْرَتِي، أَهْلَ بَيْتِي وَ إِنَّهُمَا لَنْ يَفْتَرِقَا حَتَّى يَرِدَا عَلَيَّ الْحَوْضَ» (1)
من در ميان شما دو چيز گرانبها بجا مىگذارم؛ كتاب خدا و عترتم، اهل بيتم را، و اين دو هرگز از يكديگر جدا نشوند تا در كنار حوض بر من وارد شوند.
آنگاه دست على عليه السلام را گرفت و آنقدر بالا برد كه زير بغل هر دو نمايان شد و او را به همه معرفى كرد و فرمود:
«مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَهَذَا مَوْلاهُ اللّهُمَّ وَالِ مَنْ وَالاهُ وَ عَادِ مَنْ عَادَاهُ» (2)
هر كه من مولاى اويم، اين على مولاى اوست، خدايا! دوست بدار هر كس او را دوست مىدارد و دشمن بدار هر كه با او دشمنى مىورزد.
سپس صداى تكبير پيامبر صلى الله عليه و آله بلند شد و اين آيه را تلاوت فرمود:
«الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَ رَضِيتُ لَكُمُ اْلإِسْلامَ دِيناً» (3)
؛ امروز دينتان را براى شما كامل گردانيدم و نعمتم را بر شما تمام كردم و دين اسلام را براى شما برگزيدم.
پس از آن، همه افراد، گروه گروه به حضور اميرالمؤمنين عليه السلام رسيدند و به وى تبريك گفتند. عمر و ابوبكر جزء اولين افرادى بودند كه به حضور حضرت رسيده و به وى تبريك گفتند. حدود هفتاد روز از واقعه غدير خم نگذشته بود كه پيامبر صلى الله عليه و آله رحلت كرد. هنوز بدن مباركش توسط حضرت على عليه السلام در حال غسل و كفن بود كه موضوع خلافت در سقيفه به رأى گذاشته شد. (4)در روايات شيعى از اين روز،(عيد غدير خم)، با نام «عيداللَّه الاكبر» و «عيد آل محمد عليهم السلام» ياد شده و گفته شده كه اين عيد در آسمانها «العهد المعهود» و در زمين «يوم الميثاق» است. از
سنتهاى متداول نزد شيعيان در اين روز(به پيروى از سنت رسول اللَّه صلى الله عليه و آله در برادر كردن صحابه)، همانا بستن عقد اخوت و برادرى است. بدين گونه كه هر شيعى با يكى از دوستان نزديك و هم فكر خود عقد و پيمان برادرى و اخوت مىبندد و از اين پس روابط از رابطه يك دوست با دوست ديگر خود برتر شده و به روابط برادرى مىرسد (1). از ديگر سنت هاى متداول نزد شيعيان در روز عيد غدير آن است كه هنگامى كه دو شيعى به هم مىرسند با يكديگر دست داده و معانقه مىكنند و مىگويند:
«الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي جَعَلَنا مِنَ الْمُتَمَسِّكينَ بِوِلايَةِ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ وَالْأَئِمَّةِ عَلَيْهِمُ السَّلامُ» (2).
مرحوم شيخ عباس قمى مىگويد: و نيز(بعد از جمله فوق) بخواند:
«الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي أَكْرَمَنا بِهذَا الْيَوْمِ وَجَعَلَنا مِنَ الْمُوفِينَ بِعَهْدِهِ إِلَيْنا وَمِيثاقِهِ الَّذِي واثَقَنا بِهِ مِنْ وِلايَةِ وُلاةِ أَمْرِهِ وَالْقُوَّامِ بِقِسْطِهِ، وَلَمْ يَجْعَلْنا مِنَ الْجاحِدِينَ وَالْمُكَذِّبِينَ بِيَوْمِ الدِّينِ» (3).
داستان حجة الوداع
آخرين حج حضرت رسول صلى الله عليه و آله در سال دهم هجرت، همراه با همه همسران و اهل بيت و حدود يكصد هزار نفر از اصحاب ايشان و مردم مدينه، كه در تاريخ اسلام رويدادى معروف، و در تاريخ تشيع رويدادى تاريخى و پديده عقيدتى مهمى به شمار مىرود انجام گرديد. وقوع آن قطع نظر از جزئيات و افزون و كاستىهاى مربوط به خطبه پيامبر صلى الله عليه و آله در بازگشت از اين زيارت، در محل غديرخم مورد اتفاق و اجماع همه محدثان و مورخان فريقين است ... اضافه شدن كلمه وداع در اين تركيب به خاطر آنست كه حج واپسين و همراه با خداحافظى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله بوده است. آنچه حجهالوداع را در مقام يك رويداد بى مانند و ارزشمند در تاريخ اسلام و تشيع درآورده است، توصيه و وصيت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در بازگشت از مكه به مدينه، در تاريخ هجدهم ذوالحجه(سال دهم هجرى) است. در محلى به نام غدير خم، نزديك «جُحفه» و نصب اميرالمومنين به جانشينى خويش و تصريح به اينكه على عليه السلام همان مقام را در امت اسلامى و در ميان مسلمانان دارد، كه خود ايشان داشتهاند.
غديرخم يك موضع سوقالجيشى و حساس بود، زيرا راه زائران مدنى و مصرى و عراقى در آنجا
1) كيفيت «عقد اخوّت» به نحوى كه مرحوم نورى در كتاب مستدرك الوسائل نقل فرموده، چنين است كه دست راست خود رادر دست راست برادر مؤمن خود بگذارد و بگويد: «واخَيْتُكَ فِي اللَّهِ، وَصافَيْتُكَ فِي اللَّهِ، وَصافَحْتُكَ فِي اللَّهِ، وَعاهَدْتُ اللَّهَ وَمَلائِكَتَهُ وَكُتُبَهُ وَرُسُلَهُ وَأَ نْبِياءَهُ وَالْأَئِمَّةَ الْمَعْصُومِينَ عَلَيْهِمُ السَّلامُ .... عَلَى أَ نَّي إِنْ كُنْتُ مِنْ أَهْلِ الْجَنَّةِ وَالشَّفاعَةِ وَأُذِنَ لِي بِأَنْ أَدْخُلَ الْجَنَّةَ لَاأَدْخُلُها إِلّا وَأَ نْتَ مَعِي.» مفاتيح الجنان، اعمال روز عيد غدير.
2) دائرة المعارف تشيع، ج هشتم، ص 47.
3) مفاتيح الجنان.
از هم جدا مىشد، علاوه بر اينكه حضرت رسول اكرم صلى الله عليه و آله توجه داشت كه بهترين زمان و مكان مناسب براى ابلاغ وصيت مهمش همانجاست. جبرئيل امين هم نازل شده و اين آيه را آورد:
«يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ» (1)
به تصريح مفسران و محدثان شيعه مراد از اين آيه، مسأله خلافت و جانشينى حضرت على عليه السلام و امامت ايشان بود. حضرت رسول صلى الله عليه و آله خطبه نسبتاً كوتاهى در آن روز بسيار گرم و تاريخى ايراد فرمودند كه حديث ثقلين نيز در آن مندرج بود، آنگاه خطاب به جمعيت فرمودند: «الَسْتُ اولى بِكُم مِن انفسُكم»(آيا حكم من بر شما روا نيست؟ و از شما به شما سزاوارتر نيستم؟) جمعيت با بانگ بلند گفتند: «الّلهُّمُ بَلَى»(بار خدايا چرا)(يعنى آرى داراى چنين شأنى هستيد)، سپس آستين حضرت را گرفتند و دست او را بلند كرده و گفتند:
«فَمَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَهَذَا عَلِيٌّ مَوْلاهُ اللَّهُمَّ وَالِ مَنْ وَالاهُ وَ عَادِ مَنْ عَادَاهُ وَ انْصُرْ مَنْ نَصَرَهُ وَ اخْذُلْ مَنْ خَذَلَهُ»؛ پس هر كسى كه من مولاى او هستم، على هم مولاى اوست، بار خدايا دوستدار او را دوست بدار و بدخواه او را دشمن بدار، و ياور او را يارى كن و كسى كه او را تنها مىگذارد تنها گذار.
سپس چون وقت نماز ظهر رسيده بود مُؤذن اذان گفت، همه به امامت پيامبر صلى الله عليه و آله نماز جماعت خواندند، آن گاه پيامبر صلى الله عليه و آله، حضرت على عليه السلام را در خيمه خود بردند و به اصحاب فرمودند كه دسته دسته وارد شوند و به حضرت على عليه السلام امارت و امامت بر مسلمين را تهنيت بگويند و خارج شوند و تبريك و تهنيت غرّاى عمربن خطاب از همه برجسته تر بود. سپس «حسان بن ثابت» از رسولاللَّه صلى الله عليه و آله اجازه خواست كه شعرى را به اين مناسبت سروده است بخواند، حضرت اجازه دادند و او شعر خود را به اين مطلع قرائت كرد:
يُناديهم يَومَ الغَديرِ نَبيُّهُم بِخُمٍّ وَ اسْمَعْ بِالرَّسولِ مُنادِيَاً
تا آنجا كه مىگويد:
فَقالَ لَه قُم يا علىّ فَانّنى رَضيتُكَ من بَعْدى اماماً وَ هادياً
پيامبر صلى الله عليه و آله به وى فرمود: اى على! برخيز، همانا پس از من به امامت و هدايت تو خشنود گشتهام. و پس از پايان قرائت شعر حسان، حضرت رسول صلى الله عليه و آله در حق او دعاى خير فرمودند. (2)
نام: فاطمه، كنيه: امّ ابيها، لقب: زهرا، نام پدر: محمد، نام مادر: خديجه، محل تولد: مكه، تاريخ تولد: جمعه 20 جمادى الثانى، سال پنجم بعثت، نقش انگشتر: آمَنَ المُتَوكِلُون، همسر: اميرالمؤمنين على بن ابيطالب، اولاد: دو پسر و دو دختر و يك محسن سقط شده، جمعاً: 5 نفر، سال شهادت: يازدهم هجرى، محل شهادت: مدينه، سبب شهادت: فشار درب و ضرباتى كه به پهلو و بازوى آن حضرت وارد شد. محل دفن: مدينه، خانه خودش يا در قبرستان بقيع(مورد اختلاف است)، خادمه او: فضه.
پيامبر صلى الله عليه و آله از حضرت خديجه داراى شش فرزند شد كه آخرين آنها حضرت زهرا عليها السلام بود (1)، ولى داستان ولادت حضرت زهرا عليها السلام از نخست، با ساير فرزندان پيامبر صلى الله عليه و آله فرق داشت. از امام باقر عليه السلام و امام صادق عليه السلام نقل شده: پيامبر صلى الله عليه و آله هنگامى كه به آسمان عروج كرد، از ميوه ها و خرماى تازه و سيب بهشتى خورد و خداوند آن ميوه را در صلب پيامبر صلى الله عليه و آله به آب تبديل نمود و پيامبر صلى الله عليه و آله پس از معراج با خديجه عليها السلام همبستر شد و به اين ترتيب نور فاطمه عليها السلام در رحم خديجه عليها السلام قرار گرفت، از اين رو به فاطمه عليها السلام «انسيه حورا» گويند، يعنى در عين آنكه انسان روى زمين است از حوريان بهشتى نيز هست.
نامها و القاب حضرت زهرا عليها السلام نزد حق تعالى
از امام صادق عليه السلام روايت شده است كه فرمود:
«لِفاطِمَةِ تِسْعَةُ اسْماءٍ عِنْدَ اللَّهِ عَزَّوَجَلَّ فاطِمَة وَ الصِّدّيقَة وَ الْمُبارَكَة وَ الطّاهِرَة وَ الزَّكيَّة وَ الرّاضِيَة وَ الْمَرضِيَّة وَ الْمُحَدَّثَة وَ الزَّهراء.» (2)
مثلث شخصيت حضرت زهرا عليها السلام
از نظر روانشناسى مسلم است كه سه اصل در شكلگيرى شخصيت انسان به خصوص در ده سال اوّل عمر، نقش اساسى دارد:
1- وراثت
2- تربيت
3- محيط تكوين.
وجود حضرت زهرا عليها السلام از اين سه اصل به طور كامل بهره مند بود، او ارزشها را به طور وفور، از پدر و مادر به ارث برده، تحت تربيت و نظارت دقيق پيامبر صلى الله عليه و آله بزرگ شده، و محيطى كه او در آن مىزيسته، سرشار از نور و صفا و عظمت انسانى بوده است. از اين سه اصل، اصل دوم عامل مهمتر و فراگيرتر براى رشد و ترقى است، در رابطه با اين اصل، پيامبر صلى الله عليه و آله تا آخر عمر، به حضرت زهرا عليها السلام توجه عميق و جدى داشته است، به عنوان نمونه:
«اسماء بنت عميس» مىگويد: در محضر حضرت زهرا عليها السلام بودم، رسول خدا صلى الله عليه و آله وارد شد، گردنبندى از طلا در گردن حضرت زهرا عليها السلام ديد كه على آن را از سهميه خود از بيت المال خريده بود فرمود: اى فاطمه مراقب باش كه نگويند دختر محمد صلى الله عليه و آله زيور طاغوتيان را در گردن نموده است.
فاطمه هماندم آن گردنبند را از گردن بيرون آورد و فروخت و با پول آن برده اى خريد و آزاد كرد.
پيامبر صلى الله عليه و آله از اين كار حضرت زهرا عليها السلام شاد گرديد. فاطمه عليها السلام شاگرد ممتاز پيامبر بود و در گفتار، رفتار و حركات شبيه ترين انسان ها به آن حضرت به شمار مىآمد، چرا كه فاطمه در پرتو تربيت و آموزش دقيق پيامبر صلى الله عليه و آله رشد و نمو كرده بود. (1)عايشه يكى از همسران پيامبر صلى الله عليه و آله مىگويد:
«ما رأيت احداً اشبه سمتاً و دلًا و هدياً برسول اللَّه فى قيامها و قعودها من فاطمه بنت رسولاللَّه صلى الله عليه و آله قالت: و كانت اذا دخلت على النبى صلى الله عليه و آله قام اليها فقبلها و اجلسها فى مجلسه.» (2)
هيچ كس را نديدم در راه، روش، و هدايت شبيه تر از فاطمه عليها السلام به رسول خدا صلى الله عليه و آله باشد ....
و نيز مطابق نقل عامه از عايشه نقل شده كه او درباره حضرت فاطمه زهرا عليها السلام و امام على عليه السلام مىگويد:
«ما رايت رجلًا احبُ الى رسول اللَّه من على ولا امرأة احبُ الى رسول اللَّه من فاطمه (3)»
هيچ مرد وزنى را نديدم كه نزد پيامبر خدا صلى الله عليه و آله از على و فاطمه عليهما السلام دوست داشتنىتر باشد.
پيامبر صلى الله عليه و آله در شب عروسى حضرت زهرا عليها السلام دست او را در دست على عليه السلام نهاد و به على عليه السلام فرمود:
«بارَكَ لَكَ في إِبنَةِ رَسُول اللَّه، يا عَلىّ نِعْمَتِ الزَّوْجَةُ فاطِمَة»
اى على عليه السلام! دختر رسول خدا صلى الله عليه و آله بر تو مبارك باد، فاطمه، همسر نيكويى است. (1)سپس رو به فاطمه عليها السلام كرد و فرمود: «نِعمَ البَعلُ عَلىٌّ»، على عليه السلام نيكو شوهرى است. پيامبر صلى الله عليه و آله هنگام بدرقه اين دو همسر خوشبخت به خانه زفاف چنين دعا كرد:
«اللهُمَّ هذِهِ ابْنَتي وَ احبُّ الْخَلْقِ اليّ، اللّهُمَّ وَ هذا اخي وَ احَبُّ الْخَلْقِ الَيَّ»؛ خدايا! اين دختر من است كه محبوبترين خلق در نزد من است، و اين برادر من است كه محبوبترين خلق خدا به سوى من مىباشد.
از حضرت فاطمه عليها السلام پرسيد: شوهرت را چگونه يافتى؟ فاطمه عليها السلام در پاسخ عرض كرد: «خيرُ بَعْلٍ» على عليه السلام را بهترين شوهر يافتم.
آنگاه پيامبر صلى الله عليه و آله چنين دعا كرد: خدايا! پراكندگى اين دو را جمع كن، و قلب هاى اين دو را پيوند ده.
و فرزندان آنان را از وارثان بهشت پر نعمت قرار بده، فرزندان پاك و پاكيزه و مبارك به آنان عطا كن و آن فرزندان را امامان راهنما كه مردم را به سوى اطاعت و خشنودى تو فراخوانند قرار ده.
در روايت ديگر آمده است: پيامبر فرداى شب عروسى، كاسهاى پر از شير نزد على عليه السلام و فاطمه عليها السلام آورد و به فاطمه فرمود: «اشْربى فِداكِ ابُوكِ» پدرت به فدايت، بنوش و به على عليه السلام فرمود:
«اشرِب فِداكَ ابنُ عَمِّكَ؛ پسر عمويت به فدايت، بنوش.» (2)مناظره عجيب شيخ بهايى با عالم بزرگ شافعى
«محمد بن حسين بن عبدالصمد» معروف به شيخ بهايى از علماى معروف و از مفاخر جهان تشيع در قرن دهم و يازدهم هجرى، در سال 1031 ه. ق. از دنيا رفت و قبرش در مشهد در جوار مرقد شريف حضرت رضا عليه السلام است.
او در يكى از سفرهاى خود، با يكى از علماى اهل تسنن ملاقات نمود و خود را در مقابل او، در ظاهر شافعى وانمود كرد.
آن دانشمند اهل سنت كه از علماى شافعى بود، وقتى كه دانست شيخ بهايى، شافعى است، و از مركز تشيع(ايران) آمده، به او گفت: آيا شيعه براى اثبات مطلوب و ادعاى خود، شاهد و دليل دارد؟
شيخ بهايى گفت: من گاهى در ايران با آنها روبرو شدهام، آنها براى ادعاى خود شواهد و قرائنى دارند.
دانشمند شافعى گفت: اگر ممكن است يكى را نقل كنيد.
شيخ بهايى گفت: مثلًا مىگويند در صحيح بخارى(كه از كتب اهل سنت است) آمده كه پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود:
«فاطِمَةُ بَضْعَةٌ مِنّي مَنْ آذاها فَقَدْ آذانى وَ مَنْ أَبغَضَها فَقَدْ أَبْغَضَني»
فاطمه پاره تن من است، كسى كه او را آزار دهد مرا آزار داده و كسى كه او را خشمگين نمايد مرا خشمگين نموده است. (1)و در چهار ورق بعد در همان كتاب آمده است:
«و خَرَجَتْ فاطِمَةُ مِنَ الدُّنيا وَ هِىَ غاضِبَةٌ عَلَيهِما؛ و فاطمه وفات كرد در حالى كه نسبت به ابوبكر و عمر خشمگين بود!»
جمع اين دو روايت و پاسخ به اين سؤال طبق مبناى اهل سنت چگونه است؟ دانشمند شافعى در فكر فرو رفت(كه با توجه به اين دو روايت نتيجه اين است كه آن دو نفر، عادل نبودند پس لايق رهبرى نيستند.) پس از ساعتى تأمل گفت: گاهى شيعيان دروغ مى گويند، ممكن است اين هم از دروغ هاى آنان باشد، به من مهلت بده امشب به كتاب صحيح بخارى مراجعه كنم و صدق و كذب اين دو روايت فوق را دريابم.
شيخ بهايى مىگويد: فرداى آن روز آن دانشمند را ديدم، گفت: مطالعه كردم ولى همانگونه كه گفتم، شيعه ها دروغ مىگويند، زيرا من صحيح بخارى را ديدم، دو روايت فوق در آن مذكور است ولى بين نقل اين دو روايت، بيش از پنج ورق فاصله است در حالى كه شيعه مىگفت، چهار ورق فاصله است! (2)
1) در منابع شيعه از قول پيامبر صلى الله عليه و آله نقل شده است كه فرمود: انها بضعة منى يوذينى ما آذاها. و نيز فرمود: من آذا فاطمة فقد آذانى و من آذانى فقد آذا اللَّه عزّوجل و ايضاً فرمود: ان اللَّه ليغضب لغضب فاطمة و يرضى برضاها. اعلام الورى، ص 159.
2) سيره چهارده معصوم، محمّد محمّدى اشتهاردى، ص 214.
شهادت مظلومانه حضرت زهرا عليها السلام
حضرت زهرا پس از رحلت پدر بزرگوارش، سختىها و مصيبت هاى بسيارى را ديد و آزارهاى جسمى و روحى، او را رنجور و بيمار و بسترى ساخت. خانه فاطمه عليها السلام پايگاه كسانى بود كه مخالف خلافت غاصبانه و وفادار به توصيه هاى پيامبر درباره امامت بودند. در پى ظلمى كه به اهل بيت و حضرت على عليه السلام كردند و آن حضرت را از حق مسلم خويش(خلافت) محروم ساختند و به دنبال ستمى كه بر شخص حضرت فاطمه عليها السلام وارد كردند و با هجوم به خانه اش به او آسيب رساندند و فدك را از او غصب كردند، پيوسته در فراق پدر مىسوخت و بر مظلوميت شوهر و غربت اسلام و تنهايى خويش مىگريست و گريه او سلاحى براى مبارزه سرد با غاصبان و ظالمان بود و اشكهاى او افشاگر ظلم هايى بود كه بر خاندان پيامبر، به ويژه تنها دختر رسول خدا صلى الله عليه و آله كه سرور زنان عالم بود، محسوب مىشد. اين دوران تلخ 75 روز و به نقلى 95 روز طول كشيد و سرانجام اين بانوى بزرگ در بستر بيمارى افتاد، رفته رفته ضعيف تر شد و مظلومانه به شهادت رسيد. شهادت او در 13 جمادى الاولى يا 3 جمادى الثانيه از سال يازدهم هجرت بود. او هنگام شهادت هيجده ساله بود. طبق وصيت وى، او را شبانه و مخفيانه غسل دادند و به خاك سپردند. محل دفن او دقيقاً معلوم نيست. پنهانى قبر حضرتش علاوه بر نشانه مظلوميتى مضاعف براى وى، شاهدى ديگر بر ظلم و ستم ديگران بر او بود و با اين وصيت مىخواست نارضايتى خود را از دست آنان آشكار سازد تا نتوانند حتى از جسم مجروح و شهادت مظلومانه و قبر مطهرش هم سوء استفاده كنند. درود بر او كه كوثرِ پيوسته جوشان و جارى رسول خدا و فيض الهى در بستر تاريخ است و كمالات و فضايلش، اسوه همه بانوان جهان. (1)قبر حضرت زهرا عليها السلام
درباره محل دقيق قبر حضرت زهرا عليها السلام و اينكه آيا در خانه خود مدفون شده يا در بقيع، نمىتوان با قاطعيت اظهار نظر كرد. شواهدى وجود دارد كه نشان مىدهد آن حضرت در بقيع مدفون گرديده است. همانگونه كه شواهدى حكايت از آن مىكند كه در خانه خود، كه اكنون در حجره شريفه قرار دارد، دفن شده است. در حالى كه اهل تسنن از قديم الايام محل دفن حضرت را در بقيع دانستهاند.
دفن حضرت را در خانهاش در حدّ يك احتمال مطرح نمودهاند. در احاديث امامان شيعه بيشتر محل دفن، خانه خود حضرت معرفى شده است. در محفلى كه امام جعفر صادق عليه السلام و نيز عيسىبن موسى
1) چهارده معصوم، جواد محدثى، ص 29.
عباسى حضور داشتند، شخصى پرسيد: حضرت فاطمه در كجا دفن شده است؟ عيسى گفت: در بقيع، آن شخص از امام سؤال كرد، حضرت فرمودند: عيسى پاسخ تو را داد، آن شخص گفت: از شما مىپرسم و مىخواهم عقيده پدرانتان را بدانم، حضرت فرمود: «دفنت فى بيتها». ابو نصر بزنطى از امام رضا عليه السلام نقل كرده است كه از آن حضرت درباره دفن فاطمه زهرا عليها السلام سؤال شد. حضرت فرمود:
«دُفِنَتْ فِي بَيْتِها فَلَمَّا زادَتْ بَنُو أُمَيَّةَ فِي الْمَسْجِدِ صارَتْ فِي الْمَسْجِدِ»
حضرت در خانهاش دفن شد و زمانى كه امويان مسجد را توسعه دادند، محل دفن در مسجد قرار گرفت.
وجود همين روايات سبب شد تا علماى برجسته شيعه نظير شيخ صدوق، شيخ مفيد، شيخ طوسى، ابنطاووس و علامه مجلسى مدفن حضرت را خانه خودش بدانند، جايى كه اكنون در مسجد يا حاشيه مسجد قرار گرفته است.
شيخ صدوق مىنويسد: روايات درباره مدفن فاطمه زهرا عليها السلام مختلف است. برخى از آنها مدفن را بقيع و برخى ديگر بين قبر و منبر مىدانند. برخى هم مدفن را خانه آن حضرت مىدانند كه وقتى امويان مسجد را بزرگ كردند، قبر آن حضرت داخل مسجد قرار گرفت، اين قول نزد من صحيح است.
محلى كه به عنوان قبر آن حضرت در بقيع مشخص شده، پايينتر از قبور ائمه چهارگانه در قسمت راست(شمال غرب) آنها قرار گرفته است و احتمال دارد كه اينجا قبر فاطمه بنت اسد باشد. (1)دو حديث در شأن فاطمه زهرا عليها السلام
1- از امام صادق عليه السلام نقل شده كه خداوند به پيامبرش فرمود:
«لَوْلاكَ لَمْا خَلَقْتُ الْافْلاكَ وَ لَوْ لا عَلِىٌّ لَما خَلَقْتُكَ وَ لَوْلا فاطِمَةَ لَما خَلَقْتُكُما» (2).
اگر تو نبودى موجودات را نمى آفريدم و اگر على نبود تو را نمى آفريدم و اگر فاطمه عليها السلام نبود، شما دو نفر(پيامبر صلى الله عليه و آله و على عليه السلام) را نمى آفريدم.
2- حضرت رضا عليه السلام از پدران خود از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله نقل مىكند:
«انّي سَمَّيْتُ ابْنَتي فاطِمَة لِانَّ اللَّهَ عَزَّوَجَلَّ فَطَمَها وَ فَطَمَ مَنْ احبَّها مِنَ النَّارِ (3)».
من از اين رو دخترم را فاطمه ناميدم كه خداوند فاطمه عليها السلام و هر كس كه او را دوست دارد، از آتش دوزخ دور سازد.
موقعيّت حجرات رسول خدا صلى الله عليه و آله
زمانى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله زمين مسجد را خريد، زمينى كه در سمت شرقى مسجد بود، براى اقامت آن حضرت و همسران و دخترشان، حضرت فاطمه زهرا عليها السلام اختصاص داده شد. در اين قسمت در سال پايانى زندگى آن حضرت، نُه خانه وجود داشت كه تنها سقفى روى آنها كشيده شده و ديوارها از شاخههاى نخل، بنا شده و كمترين تزيينى در آنها ديده نمىشد.
در سمت شرقى مسجد كه اكنون محل دفن پيامبر صلى الله عليه و آله است، در جنوبىترين نقطه حتى بالاتر از نقطه برابر با محراب، خانه حفصه بوده است، اين نقطه در حال حاضر بايد راهرويى باشد كه منتهى به شرقىترين در مسجد در برابر مضجع پيامبر صلى الله عليه و آله قرار دارد و مردم از آن در مسجد خارج مىشوند. (1)موقعيت حجره فاطمه عليها السلام
خانه فاطمه دختر رسول خدا صلى الله عليه و آله پشت خانه عايشه بود. از اين محل شكافى به خانه پيامبر صلى الله عليه و آله باز بود كه آن حضرت همواره از اين روزنه، از دخترشان خبر گرفته و احوالشان را جويا مىشدهاند.
درِ خانه فاطمه عليها السلام در پايان ديواره غربى حجره و مقصوره كنونى پيامبر صلى الله عليه و آله يعنى به موازات ستونهاى وفود و حرس قرار داشته است كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله هر روز به ويژه هنگام صبح بر در اين خانه آمده، مىفرمودند: «السلام عليكم اهل البيت»، و در روايتى:
«الصَّلاةُ الصَّلاةُ الصَّلاةُ «إِنَّما يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً». (2)
خانه فاطمه امروز در حصار و ديوارى است كه در آن محرابى معروف به «محراب فاطمه» قرار دارد؛ اين خانه پشت منزل پيامبر صلى الله عليه و آله است. سمهودى گويد: اين مقصوره، ديوارى است كه بر گرد خانه فاطمه عليها السلام و عايشه كشيده شده است و بين پشت حجره عايشه و محراب مكانى است كه مردم آن را بسيار محترم داشته و از روى آن عبور نمىكنند.
بعضى گفتهاند: اين مكان قبر فاطمه عليها السلام است. ديواره شمالى خانه فاطمه زهرا عليها السلام به محراب تهّجد ختم مىشود كه اكنون همان ضلع شمالى ضريح پيامبر صلى الله عليه و آله است و قفسههاى قرآن در آنجا نصب شده است. (1)خلاصه خانه آن حضرت در كنار ستون «مربعة القبر» يا مقام جبرئيل بوده است. (2)موقعيت كنونى خانه حضرت زهرا عليها السلام
موقعيت كنونى خانه در داخل حجره و مرقد شريف پيامبر صلى الله عليه و آله است و قابل رؤيت نيست، كه از مجموع به حجره طاهره، تعبير مىشود كه مساحت آن حدود دويست و چهل متر مربع است. يعنى شانزده در پانزده متر، گنبد سبز بر روى حجره طاهره قرار دارد. (3)درى كه الان در سمت باب جبرئيل به عنوان در خانه فاطمه عليها السلام مشهور است، مكان حقيقى و اصلى در خانه فاطمه نيست و در دورانهاى بعدى باز شده است. سمهودى مىگويد: درِ خانه فاطمه عليها السلام به موازات ستون حرس و در سمت مغرب حجره پيامبر قرار داشته و طبق روايات موجود، درِ خانه فاطمه عليها السلام مشهور است، خارج از مسجد و داخل در قسمت توسعههاى اموىها است.
در هر حال همين خانه بود كه خداوند به پيامبرش دستور فرمود تا كليه درهايى كه به مسجد باز مىشد، جز در اين خانه، همه را ببندند.
«سَدَّ الابوابَ إلَّا بابَ عَلِىٍّ عليه السلام» وقتى بسيارى از صحابه در اين مورد سئوال كردند، آن حضرت فرمود: «من به اين كار مأمور شدهام.» (4)اين درها تا سال دوم هجرى به داخل مسجد باز بود، و پس از آن پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «سَدَّ الابوابَ الَّا بابَ عَلِىٍّ عليه السلام» اين روايت را شمار فراوانى از صحابه مانند ابن عباس، زيدبن ارقم و ... نقل كردهاند. (5)خانه فاطمه در داخل مسجد قرار مىگيرد
در زمان تخريب، فاطمه صغرى عليها السلام دختر امام حسين عليه السلام با شوهرش حسن بن حسن بن على عليهم السلام
در خانه حضرت فاطمه عليها السلام زندگى مىكردند. وى حاضر به واگذارى خانهاش براى توسعه مسجد نشد.
زمانى كه خبر به وليد رسيد، دستور داد تا به زور آن را تخريب و داخل مسجد كردند و پول آن را از بيتالمال دادند.
فاطمه صغرى به اجبار اين خانه را ترك كرد و به محلّى در نزديكى حرّه رفت.
نوشتهاند كه در آنجا، در نقطهاى دو ركعت نماز خواند و دعا كرد و سپس خانهاى بنا كرد و چاه آبى كند كه تا قرن سيزدهم به نام «بئر السيده فاطمة بنت الحسين» شهرت داشته و برقرار بوده است. (1)محل آن در مناخه در نزديكى مسجد غمامه و مسجد امام على عليه السلام بوده كه در توسعه جديد از ميان رفته است. (2)فضيلت نماز در خانه فاطمه عليها السلام
در روايتى از امام صادق عليه السلام نقل شده كه از آن حضرت سئوال شد:
«الصَّلَاةُ فِي بَيْتِ فَاطِمَةَ عليها السلام مِثْلُ الصَّلَاةِ فِي الرَّوْضَةِ؟».
آيا نماز خواندن در خانه فاطمه مانند نماز خواندن در روضه است؟
حضرت فرمود:
«وَ أَفْضَلُ» (3)
بلكه افضل است.
در سمت جنوبى و قبله خانه، محرابى است كه در كنار ستونى ساخته شده است. مطابق گزارشى كه دويست سال پيش نوشته شده، زمين محراب گودال مانندى بوده كه سنگ فرش بوده است. (4)اين محل را براساس آن نظر كه حضرت در خانهاش بوده، محل قبر آن بزرگوار مىدانند. اكنون كه بيت آن حضرت در داخل ضريح مشبّك قرار گرفته، دسترسى به اين محراب براى عموم ناممكن است. (5)
2
أ
بعد از صلح حديبيه، همپيمانهاى مشركان مكه دست به پيمانشكنى زدند و صلحنامه حديبيه را نقض كردند؛ همپيمانان رسولاللَّه صلى الله عليه و آله به آن حضرت شكايت كردند و پيامبر صلى الله عليه و آله تصميم گرفت آنها را يارى كند. از سوى ديگر تمام شرايط براى برچيده شدن كانون بتپرستى و شرك و نفاق كه در مكه به وجود آمده بود فراهم شده بود، لذا پيامبر به فرمان خدا آماده حركت به سوى مكه شد. (1)فتح مكه در سه مرحله انجام گرفت
نخست، مرحله مقدماتى: يعنى انتخاب شرايط زمانى مساعد و جمعآورى اطلاعات كافى از موقعيت دشمن.
مرحله دوم مرحله انجام بسيار ماهرانه و بدون خونريزى فتح مكه بود
و بالاخره مرحله نهايى پىآمدها و آثار آن بود.
1-/ اين مرحله با كمال دقّت و ظرافت انجام گرفت و مخصوصاً رسول خدا صلى الله عليه و آله جاده بين مكه و مدينه را تحت كنترل كامل قرار دادند تا خبر اين آمادگى بزرگ به هيچ و جه به مكّيان نرسد، لذا مشركان مكه كاملًا غافلگير شدند و همين امر سبب شد كه در آن سرزمين مقدس در اين هجوم عظيم و فتح بزرگ هيچ گونه خونى ريخته نشود.
سرانجام پيامبر صلى الله عليه و آله جانشينى از خود بر مدينه گمارد و روز دهم ماه رمضان سال هشتم هجرى به سوى مكه حركت كرد و پس از ده روز به مكه رسيد.
پيامبر در وسط راه عمويش عباس را ديد كه از مكه به عنوان مهاجرت به سوى او مىآيد. پيامبر به او فرمود: اثاث خود را به مدينه بفرست و خود با ما بيا و تو آخرين مهاجرى.
1) كان خروج رسول اللَّه صلى الله عليه و آله من المدينة قاصداً مكة يوم الأربعاء بعد العصر لعشر مضين من رمضان من السنة الثامنة للهجرة، فصام عليه الصلوة والسلام وصام الناس معه. تاريخ القويم، ج 1، ص 454.
2-/ هنگامى كه مسلمانان به نزديكى مكه رسيدند و در بيرون شهر در بيابانهاى اطراف در جايى كه «مرالظهران» ناميده مىشد و چند كيلومتر بيشتر با مكه فاصله نداشت، اردو زدند و شبانه آتشهاى زيادى براى ايجاد رعب و وحشت در دل دشمن افروختند. جمعى از اهل مكه اين منظره را ديدند و در حيرت فرو رفتند. (1)ملاقات عباس و ابوسفيان
هنوز اخبار حركت پيامبر اكرم و لشگر اسلام بر قريش پنهان بود. در آن شب ابوسفيان سركرده مكّيان و بعضى ديگر از سران شرك براى پيگيرى اخبار از مكه بيرون آمدند. در اين هنگام عباس عموى پيامبر فكر كرد كه اگر رسولاللَّه صلى الله عليه و آله به طور قهرآميز وارد مكه شود كسى از قريش زنده نمىماند، لذا از پيامبر صلى الله عليه و آله اجازه گرفت و بر مركب آن حضرت سوار شد و گفت: مىروم. شايد كسى را ببينم و به او بگويم اهل مكه را از ماجرا با خبر كند تا بيايند و امان بگيرند، عباس حركت كرد و نزديك آمد. اتفاقاً در اين هنگام صداى ابوسفيان را شنيد كه به يكى از دوستانش به نام «بديل» مىگويد: من هرگز آتشى افزونتر از اين نديدم ... در اينجا عباس، ابوسفيان، را صدا زد. ابوسفيان عباس را شناخت گفت: راستى چه خبر؟ عباس پاسخ داد: اين رسول اللَّه صلى الله عليه و آله است كه با ده هزار نفر از سربازان اسلام به سراغ شما آمدهاند. ابوسفيان مضطرب شد و گفت: به من چه دستورى مىدهى؟! عباس گفت: همراه من بيا و از رسول اللَّه صلى الله عليه و آله امان بگير، زيرا در غير اين صورت كشته خواهى شد! به اين ترتيب عباس، ابوسفيان را همراه خود سوار بر مركب رسولاللَّه صلى الله عليه و آله كرد و با سرعت به سوى پيامبر صلى الله عليه و آله برگشت ... عمر با ديدن ابوسفيان خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله آمد و از پيامبر اجازه خواست تا گردن ابوسفيان را بزند، ولى عباس رسيد، عرض كرد: اى رسول خدا! من به او پناه دادهام، پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله فرمود: من نيز فعلًا به او پناه مىدهم تا فردا كه او را نزد من مىآورند. فردا كه عباس او را به خدمت پيامبر خدا آورد، رسول خدا به او فرمود: واى بر تو اى ابوسفيان! آيا وقت آن نرسيده است كه ايمان به خداى يگانه بياورى؟ عرض كرد: آرى، پدر و مادرم فدايت اى رسول خدا! من شهادت مىدهم كه خداوند يگانه است و همتايى ندارد، اگر كارى از بتها ساخته بود من به اين روز نمىافتادم! فرمود: وقت آن نرسيده است كه بدانى من رسول خدا هستم؟ عرض كرد: پدر و مادرم فدايت باد هنوز شك و شبههاى در دل من وجود دارد، ولى سرانجام
1) تفسير نمونه، ج 27، صفحه 403.
ابوسفيان و دو نفر از همراهانش به ظاهر ايمان آوردند و مسلمان شدند. پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله فرمود: ابوسفيان را در تنگهاى كه گذرگاه مكه است ببرند تا لشكريان اسلام از آنجا بگذرند و او ببيند. (1)عباس عرض كرد: ابوسفيان مرد جاهطلبى است امتيازى براى او قائل شويد، پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: هر كس داخل خانه ابوسفيان شود در امان است و هر كس در مسجدالحرام پناه ببرد در امان است و هر كس در خانه خود بماند و در را به روى خود ببندد او نيز در امان است. به هر روى هنگامى كه ابوسفيان اين لشكر عظيم را ديد يقين پيدا كرد كه هيچ راهى براى مقابله باقى نمانده است.
ابوسفيان رو به عباس كرد و گفت: سلطنت فرزند برادرت بسيار عظيم شده، عباس گفت:
واى بر تو! سلطنت نيست، نبوت است.
سپس عباس به او گفت: با سرعت به سراغ مردم مكه برو و آنها را از مقابله با لشكر اسلام برحذر دار. ابوسفيان وارد مسجدالحرام شد و فرياد زد: اى جمعيت قريش! محمّد با جمعيتى به سراغ شما آمده كه هيچ قدرت مقابله با آن را نداريد، سپس گفت: هر كس در مسجدالحرام برود و يا در خانه را به روى خود ببندد، در امان خواهد بود. بعد فرياد زد: اى جمعيت قريش! اسلام بياوريد تا سالم بمانيد. همسرش «هند» ريش او را گرفت و فرياد زد:
اين پيرمرد احمق را بكشيد! ابوسفيان گفت: رها كن به خدا قسم، اگر اسلام نياورى تو هم كشته خواهى شد، برو داخل خانه باش!
ورود پيامبر صلى الله عليه و آله به مكّه
سپس پيامبر با صفوف لشكريان اسلام حركت كرد تا به منطقه «ذىطوى» رسيد. همان نقطه مرتفعى كه از آنجا خانههاى مكه نمايان است. (2)پيامبر ياد روزى افتاد كه به اجبار از مكه مخفيانه بيرون آمد، ولى مىبيند امروز با عظمت وارد مكه مىشود، لذا پيشانى مبارك را برفراز جهاز شتر گذاشت و سجده شكر بجا آورد، سپس پيامبر صلى الله عليه و آله در «حجون»(يكى از محلات مرتفع مكه كه قبر خديجه در آن است.) فرود آمد و غسل كرد و با لباس رزم و اسلحه بر مركب نشست.
ورود پيامبر صلى الله عليه و آله به مسجد الحرام
پيامبر صلى الله عليه و آله در حالى كه سوره فتح را قرائت مىفرمود، وارد مسجدالحرام شد (1)و تكبير گفت: سپاه اسلام نيز تكبير گفته به گونهاى كه صدايشان تمام دشت و كوه را پر كرد سپس از شتر خود فرود آمد و براى نابودى بتها نزديك خانه كعبه آمد، بتها را يكى پس از ديگرى سرنگون مىكرد و مىفرمود:
«جاءَ الْحَقُّ وَ زَهَقَ الْباطِلُ إِنَّ الْباطِلَ كانَ زَهُوقاً» (2)
؛ حق آمد و باطل زايل شد و باطل زايل شدنى است.
چند بت بزرگ بر فراز كعبه نصب شده بود كه دست پيامبر صلى الله عليه و آله به آنها نمىرسيد، اميرالمؤمنين، على عليه السلام را امر كرد پاى بر دوش مباركش نهد و بالا رود و بتها را به زمين افكنده و بشكند. على عليه السلام اين امر را اطاعت كرد، سپس كليد خانه كعبه را گرفت و در را بگشود و عكسهاى پيامبران را كه بر ديوار داخل خانه كعبه ترسيم شده بود محو كرد (3).
اقدام كريمانه پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله
بعد از پيروزى درخشان و سريع، پيغمبر صلى الله عليه و آله دست در پرده كعبه كرد و رو به اهل مكه كه در آنجا جمع بودند، فرمود: شما چه مىگوييد؟ و چه گمان داريد؟ درباره شما چه دستورى بدهم؟ عرض كردند:
ما جز نيكى از تو انتظار نداريم، تو برادر بزرگوار و فرزند بزرگوار مايى و امروز به قدرت رسيدهاى، ما را ببخش. اشك در چشمان پيامبر حلقه زد. صداى گريه مردم مكه نيز بلند شد، پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: من در مورد شما همان مىگويم كه برادرم، يوسف گفت: «امروز هيچگونه سرزنشى و توبيخى بر شما نخواهد بود، خداوند شما را مىبخشد و او ارحمالراحمين است.» (4)به اين ترتيب همه را عفو كرد و فرمود: همه آزاديد هر جا مىخواهيد برويد. در ضمن پيامبر دستور داد لشگريانش مزاحم هيچ كس نشوند و خونى مطلقاً ريخته نشود(تنها مطابق روايتى شش نفر را كه افرادى بسيار بد زبان و خطرناك بودند استثنا
1) نوشتهاند كه رسول خدا صلى الله عليه و آله با آرامش وارد مسجد الحرام شد و سوار بر شتر پيرامون خانه هفت بار طواف كردند و ركن را باهمان چوبى كه در دست داشتند استلام نمودند و به هر يك از 360 بت كه پيرامون كعبه نصب شده و با قلع محكم شده بود مىرسيد با همان چوب اشاره مىكرد، بتها بر زمين مىافتاد ... اگر به روى بتى اشاره مىكرد بر پشت مىافتاد و اگر بر پشت آن اشاره مىكرد به روى مىافتاد. كتاب فارسى الرسالة الاثنى عشرية، مناسك عمره و حج شيعه دوازده امامى، شيخ بهاء الدين محمد عاملى، ترجمه محب الاسلام، از سوى مركز فرهنگى نشر، 1382 ه. ش، ص 56، به نقل از سيره ابن هشام، ج 1، ص 59.
2) سوره اسراء، آيه 81.
3) تفسير نمونه، ج 27، ص 407.
4) سوره يوسف، آيه 92.
كرده بود) هنگامى كه شنيد سعد بن عباده پرچمدار لشكر، شعار انتقام را سر داده و مىگويد: «اليوم يَوم المَلحَمه»؛ امروز روز انتقام است، پيغمبر به على عليه السلام فرمود: بشتاب پرچم را بگير، تو پرچمدار باش و شعار «اليوم يوم المرحمة»؛ امروز روز عفو و رحمت است. (1)را سربده.
به اين ترتيب مكه بدون خونريزى فتح شد و جاذبه اين عفو و رحمت اسلامى كه هرگز انتظار آن را نداشتند، چنان در دلها اثر كرد، كه مردم گروه گروه آمدند و مسلمان شدند. در بعضى از تواريخ آمده است پيامبر صلى الله عليه و آله هنگامى كه در كنار كعبه ايستاده بود فرمود:
«لا الهَ الّا اللَّهُ وَحْدَهُ وَحْدَه، انْجَزَ وَعْدَه وَ نَصَرَ عَبْدَه و هَزَمَ الْاحْزاب وَحْدَهُ الا انَّ كُلَّ مالٍ أَوْ مَأْثَرَةٍ أَوْ دَمٍ يَدّعى تَحْتَ قَدَمي هاتَينِ الاسدانة الْكَعْبَة» (2).
معبودى جز خدا نيست، يگانه است يگانه، سرانجام به وعده خود وفا كرد، و بنده اش را يارى نمود، و خودش به تنهايى تمام احزاب را درهم شكست. اى مردم! بدانيد هر مالى، هر امتيازى، هر خونى مربوط به گذشته و زمان جاهليت است همه در زير پاهاى من قرار گرفته، يعنى همه امتيازات عصر جاهليت، باطل شده است. لذا تمام پروندههاى گذشته بسته مىشود، جز پردهدارى كعبه.
3
أ
فدك يكى از دهكده هاى آباد اطراف مدينه در حدود 140 كيلومترى نزديك خيبر بود كه سال هفتم هجرت كه قلعه هاى خيبر يكى پس از ديگرى در برابر رزمندگان اسلام سقوط كرد و قدرت مركزى يهود در هم شكست، ساكنان فدك از در صلح و تسليم در برابر پيامبر صلى الله عليه و آله درآمدند، و نيمى از زمين و باغ هاى خود را به آن حضرت واگذار كردند و نيم ديگرى را براى خود نگه داشتند و در عين حال، كشاورزى سهم پيامبر صلى الله عليه و آله را نيز بر عهده گرفتند و در برابر زحماتشان حقى از آنان مىبردند.
با توجه به آيه «فىء» (1)سوره حشر، اين زمين مخصوص پيامبر گرامى اسلام بود و مىتوانست در مورد خودش يا مصارف ديگرى كه در آيه 7 اشاره شده، مصرف كند. (2)لذا پيامبر آن را به دخترش فاطمه عليها سلام اللَّه بخشيد و اين سخنى است كه بسيارى از مورخان و مفسران شيعه و اهل سنت به آن تصريح كردهاند از جمله در «تفسير دُرالمنثور» از ابن عباس نقل شده، هنگامى كه آيه «وَءَاتِ ذَا الْقُرْبى حَقَّهُ» (3)
؛ و حق خويشاوندان را بپرداز. نازل شد، پيامبر صلى الله عليه و آله فدك را به فاطمه بخشيد. (4)و در كتاب كنزالعمال كه در حاشيه مسند احمد آمده و در مسأله صله رحم از «ابوسعيد خدرى» نقل شده، هنگامى كه آيه فوق نازل شد، پيامبر صلى الله عليه و آله فاطمه عليه السلام را خواست و فرمود:
«يا فاطِمَة لَكَ فَدَك؛ اى فاطمه، فدك از آن تواست.»
همچنين محققان ديگرى از جمله ابن ابى الحديد نيز در شرح نهج البلاغه داستان فدك را به طور مشروح ذكر كردهاند.
ولى بعد از پيامبر صلى الله عليه و آله كسانى كه وجود اين قدرت اقتصادى را در دست همسر على عليه السلام مزاحم قدرت سياسى خود مىديدند و تصميم داشتند ياران على عليه السلام را از همه نظر منزوى كنند، به بهانه حديث مجعول «نَحْنُ مَعاشِرَ الْانْبياء لانُوَرِّث»؛ ما گروه پيامبران، ارث بجا نمىگذاريم. آن را مصادره كردند، و با اينكه فاطمه عليها السلام رسماً متصرف آن بود و كسى از «ذواليد» مطالبه شاهد و بينّه نمىكند، از او شاهد خواستند. حضرت فاطمه عليها السلام نيز اقامه شهود كرد، كه پيغمبر صلى الله عليه و آله شخصا فدك را به او بخشيده اما با اين همه اعتنا نكردند. در دورانهاى بعد هر يك از خلفا كه مىخواستند تمايلى به اهل بيت نشان دهند، فدك را به آنها باز مىگرداندند، اما چيزى نمى گذشت كه ديگرى آن را مجدداً مصادره مىكرد، و اين عمل بارها در زمان خلفاى «بنى اميه» و «بنى عباس» تكرار شد.
داستان فدك و حوادث گوناگونى كه در رابطه با آن در صدر اسلام و در دورانهاى بعد روى داد از دردناكترين و غمانگيزترين و در عين حال عبرت انگيزترين فرازهاى تاريخ اسلام است.
قابل توجه اينكه محدث اهل سنت؛ مسلم بن حجاج بن نيشابورى دركتاب معروفش «صحيح
1) «سوره حشر، آيه 6» اموالى كه تحت عنوان «فىء» در اختيار رسول اللَّه صلى الله عليه و آله به عنوان رهبر حكومت اسلامى قرار مىگرفت، اموال فراوانى بود كه شامل كليه اموالى مىشد كه از غير طريق جنگ در اختيار پيامبر واقع مىشد، اين اموال مىتوانست نقش مهمى در تعديل ثروت در محيط اسلامى ايفا كند چرا كه بر خلاف سنت جاهلى هرگز در ميان ثروتمندان تقسيم نمىشد، بلكه مستقيماً در اختيار رهبر مسلمانان بود، و او با توجه به اولويتها آن را تقسيم مىكرد.
2) سوره حشر آيه 7 «ما أَفاءَ اللَّهُ عَلى رَسُولِهِ مِنْهُمْ فَما أَوْجَفْتُمْ عَلَيْهِ مِنْ خَيْلٍ وَ لا رِكابٍ ...»
3) سوره روم، آيه 38.
4) «اعطى رسول اللَّه صلى الله عليه و آله فاطمة فدكاً.»
مسلم» (1)داستان مطالبه حضرت فاطمه عليها السلام فدك را از خليفه اول مشروحاً ذكر نموده و از عايشه نقل مىكند كه بعد از امتناع خليفه از تحويل دادن فدك به فاطمه عليها السلام، آن حضرت از او غضبناك گرديد و تا هنگام وفات يك كلمه با او سخن نگفت. (2)4
أ
از محرمات احرام است كه فقهاى عالىمقام با استناد به آيات و روايات بدان اشاره كردهاند. در آيه شريفه آمده است:
«فَمَنْ فَرَضَ فِيهِنَّ الْحَجَّ فَلا رَفَثَ وَ لا فُسُوقَ وَ لا جِدالَ فِي الْحَجِّ» (3)
؛ كسانى كه(با بستن احرام و شروع مناسك حج) حج را بر خود فرض كردهاند، بايد بدانند كه در حج، آميزش جنسى با زنان، و گناه و جدال نيست.
معناى فسق
فسق در اصل يعنى برهنه شدن و از پوست درآمدن خرما (4)و در اصطلاح شرع، خارج شدن از منع شرعى و اعم از كفر است و نيز به گناه كم و زياد اطلاق مىشود. اما متعارف آن است كه گناه زياد باشد؛ لذا اغلب به كسى فاسق مىگويند كه ابتدا به احكام شرع پايبند و اقرار داشته باشد و سپس به تمام يا برخى آنها اخلال كند و از حيطه آن بيرون آيد. (5)
1) صحيح مسلم، ج 3، ص 138.
2) تفسير نمونه، ج 23، ص 511.
3) سوره بقره، آيه 197.
4) (مفردات، ماده فسق، ص 394) مرحوم علامه طباطبايى مىفرمايد: «والفسوق: هو الخروج عن الطاعة؛ فسوق به معناى خارجشدن از طاعت است.» الميزان، ج 2، ص 79. در برخى از تعابير، فسوق به معناى معاصى آمده است؛(شفاء الغرام، ج 1، ص 348.)
5) فرهنگنامه موضوعى قرآن كريم، ج 2، ص 2470؛ «الفسوق الكذب كما جاءت به الروايه عنهم عليهم السلام ولا فسوق اى لا خروج عن حدود الشرع.»(مجمع البحرين، ج 5، ص 228)، «الفسق، العصيان و الترك لامر اللَّه عزوجل والخروج عن طريق الحق وقيل الفسوق الخروج عن الدين و كذلك الميل الى المعصيه كما فسق ابليس عن امر ربه.»،(لسان العرب، ج 10، ص 308.)
در ارتباط با معناى فسق گفته شده است: فسق به معناى انحراف از مسير حق است و هر نوع انحراف را شامل مىشود.
ارباب لغت مىگويند: «فسق، اى خرج عن الطاعة» (1)فسوق در لسان روايات
از امام صادق عليه السلام در مورد آيه شريفه «فَلا رَفَثَ وَ لا فُسُوقَ وَ لا جِدالَ فِي الْحَجِّ» سؤال كردهاند آن حضرت در مورد فسوق فرمودهاند: «و الْفسوق، الكذب والسباب» (2)
؛ مراد از فسوق در آيه شريفه دروغ گفتن و سبّ كردن است.
بر اساس برخى روايات، فسوق، محدود به «دروغ، فحش و فخر فروشى» است. امام كاظم عليه السلام مىفرمايد: «الفسوق الكذب و المفاخرة» (3)
در روايتى از امام صادق عليه السلام در مورد معناى «وَ أَتِمُّوا الْحَجَّ وَ الْعُمْرَةَ لِلَّهِ» (4)
سؤال شد، فرمود:
«فَانَّ تَمَامُ الْحَجِّ وَ الْعُمْرَةِ أَنْ لَا يَرْفُثَ وَ لَا يَفْسُقَ وَ لَا يُجَادِلَ (5)
؛ تمام شدن حج و عمره به اين است كه جماع و فسق و جدال نباشد.
از پيامبر صلى الله عليه و آله روايت شده:
«مَنْ حَجَّ للَّهِ عَزَّوَجَلَّ فَلَمْ يَرْفُثْ وَ لَمْ يَفْسُقْ خَرَجَ مِنْ كَيَوْمَ وَلَدَتْهُ أُمُّهُ (6)
؛ هر كس براى خداى عز و جل حج كند و جماع و فسق نداشته باشد، همچون روزى كه مادرش او را زاييده، باز مىگردد.
1) پيش در آمدى برفرهنگنامه اسرار و معارف حج، معاونت امور روحانيون بعثه مقام معظم رهبرى، ص 136.
2) قال ابوعبداللَّه عليه السلام اذا احرمت فعليك بتقوى اللَّه وذكر اللَّه كثيراً وقلّة الكلام الا بخير فان تمام الحج و العمرة ان يحفظ المرء لسانهالّا من خير كما قال اللَّه عزوجل فان اللَّه يقول فمن فرض فيهن الحج فلا رفث ولافسوق ولاجدال فى الحج. الرفث الجماع والفسوق الكذب والسباب والجدال قول الرجل لا واللَّه، بلى واللَّه. كافى، ج 4، ص 338. مرحوم شيخ طوسى(ره) مىفرمايد: روى اصحابنا انه ا راد الكذب و الاولى ان تحمله عليه المعاصى التى نهى المحرم عنها. پيش درآمدى بر فرهنگنامه اسرار و معارف حج، ص 136
3) وسائل الشيعه، ج 9، ابواب تروك الاحرام، ج 4.
4) سوره بقره، آيه 196.
5) وسائل الشيعه، ج 14، صفحه 316؛ بحارالانوار، ج 93، ص 173
6) شفاء الغرام، ج 1 ص 348، كتاب عوالى اللآلى، ج 1، ص 426، روايت را اين گونه نقل مىكند كه: مَنْ حَجَّ هَذَا الْبَيْتَ فَلَمْيَرْفُثْ وَ لَمْ يَفْسُقْ خَرَجَ مِنْ ذُنُوبِهِ كَيَوْمَ وَلَدَتْهُ أُمُّهُ من حج هذا البيت فلم يرفث ولم يفسق خرج من ذنوبه كيوم ولدته امه.
نظريه فقهى
فسوق، اختصاص به دروغ گفتن ندارد، بلكه فحش دادن و فخر كردن به ديگران نيز فسوق است. (1)برخى از فقها معتقدند مراد از فسوق در آيه مباركه «فَلا رَفَثَ وَ لا فُسُوقَ وَ لا جِدالَ فِي الْحَجِّ»؛ دروغ و دشنام است و فخر كردن حرام هم ملحق به فسوق است. فخر در صورتى كه مستلزم اهانت به ديگران نباشد حرام نيست. (2)مرحوم صاحب جواهر مىفرمايد: دشنام دادن و فخر فروشى نيز از مصاديق فسوق است. (3)5
أ
از جمله مناظر زيبايى كه در حرمين شريفين، خصوصاً در مكه و مسجدالحرام با آن مواجه مىشويم، برخورد با انبوه كسانى است كه مدتها و ساعات زيادى با اشتياق فراوان به قرائت قرآن مشغولند، از اهل بيت عليهم السلام رواياتى درباره فضيلت تلاوت قرآن در مكه نقل شده كه چند نمونه آن را ملاحظه مىفرماييد:
1- امام سجاد عليه السلام فرمودند: «مَنْ خَتَمَ الْقُرْآنَ بِمَكَّةَ لَمْ يَمُتْ حَتَّى يَرَى رَسُولَ اللَّهِ صلى الله عليه و آله وَ يَرَى مَنْزِلَهُ فِي الْجَنَّةِ (4)
؛ هر كس در مكه ختم قرآن كند، نميرد تا آنكه رسول خدا صلى الله عليه و آله را ببيند و جايگاهش را در بهشت بنگرد.
2- امام باقر عليه السلام فرمود: «مَنْ خَتَمَ الْقُرْآنَ بِمَكَّةَ مِنْ جُمُعَةٍ إِلَى جُمُعَةٍ أَوْ أَقَلَّ مِنْ ذَلِكَ أَوْ أَكْثَرَ وَ خَتَمَهُ فِي يَوْمِ جُمُعَةٍ كُتِبَ لَهُ مِنَ الأَجْرِ وَ الْحَسَنَاتِ مِنْ أَوَّلِ جُمُعَةٍ كَانَتْ فِي الدُّنْيَا إِلَى آخِرِ جُمُعَةٍ تَكُونُ فِيهَا وَ إِنْ خَتَمَهُ فِي سَائِرِ الْأَيَّامِ فَكَذَلِكَ» (5)
؛ هر كس كه در مكه از جمعه تا جمعه يا در كمتر يا بيشتر از
1) مناسك محشى، ص 180، مسأله 372.
2) مناسك محشى، پاورقى صفحه 181 به نقل از مناسك حج، حضرت آيتاللَّه خويى، مسأله 249.
3) فرهنگ جغرافيايى- تاريخى در حديث و سيره نبوى، ص 304.
4) «الحجّ والعمرة فى الكتاب والسنّة» ص 47 به نقل از كتاب «تهذيب شيخ طوسى» ج 5، ص 468.
5) الحج و العمرة فى الكتاب و السنة ص 47 و 48 به نقل از كافى ج 2، ص 612 و ثواب الأعمال ص 125.
آن قرآن را ختم كند و پايان آن روز جمعه باشد، براى او پاداش و حسنات از اولين جمعهاى كه در دنيا خواهد بود، نوشته مىشود، اگر در روزهاى ديگر نيز ختم كند همينطور است.
6
أ
از حضرت امام صادق عليه السلام روايت شده است كه فرمودند: چون حضرت موسى حجّ گزارد، جبرئيل نازل شد. موسى به او گفت: كسى كه با نيتّى صادق و خرجى پاك و حلال اين خانه را زيارت كند، چه پاداشى دارد؟ جبرئيل به سوى خدا بازگشت، خداوند وحى كرد كه به او بگو: او را در ملكوت اعلى، همراه پيامبران، صديقان، شهيدان و صالحان قرار مىدهد و اينان چه رفيقان و همراهان خوبىاند. (1)پيامبر صلى الله عليه و آله به كاروان شترهاى حُجّاج نگاه كرد و فرمود: هيچ گامى برنمىدارند، مگر آنكه بر ايشان حسنه نوشته مىشود و هيچ گامى نمىگذارند مگر آنكه گناهى از آنان محو مىشود و هرگاه اعمال حج خود را به پايان برند، به آنان گفته مىشود: بنايى ساختيد، پس ويرانش نكنيد، گناهان گذشته شما بخشيده شد، براى آينده كار نيك انجام دهيد. (2)روايتى زيبا و جالب از امام صادق عليه السلام
«أَنّ رَسول اللَّه صلى الله عليه و آله لَقيه اعرابى فَقالَ: يا رسولاللَّه! انّى خَرَجتُ اريدُ الحَجّ فَفاتَنى وَ انا رَجل ميّل فَمُرنى ان اصنَعَ فى مالى ما ابلُغُ بِه مِثلَ اجرِالحاجّ، قال فالتَفتَ الَيهِ رَسولُاللَّه صلى الله عليه و آله فَقال: انظُر الى ابى قُبَيس فَلَو انَّ اباقُبَيس لَكَ ذَهَبه حمراء انفَقتَهُ فى سَبيلاللَّه ما بَلَغتَ ما يَبلُغُ الحاجُّ ثم قالَ: انَّ الحاجَّ اذا أَخَذَ فى جَهازِهِ لَم يرفع شيئا ولم يَضَعهُ الّا كَتَبَ لَهُ عَشرُ حَسنات وَ مَحا عَنهُ عَشرُ سَيئات و رَفَعَ لَهُ عَشرُ دَرَجاتِ فَاذا رَكِبَ بَعيرهُ لَميَرفَع خُفَّا وَ لَم يَضَعهُ الَّا كَتَبَاللَّه لَهُ مِثل ذلك فَاذا طافَ بِالبَيت خَرَجَ مِن ذنوبه فَاذا سَعى بَينَ الصفا و المروه خَرَج من ذنُوبه فاذا وَقَفَ بعرفات
خَرَج مِن ذنوبِهِ فَاذا رمى الجمار خرج من ذنوبه(قال: فَعَدَّدَ رسولُ اللَّه كذا و كذا موقفاً اذا واقَفَها الحاجُّ خَرَجَ مِن ذنوبه) ثم قال: انّى لَكَ ان تَبلُغَ ما تَبلُغُهُ الحاجّ.
قال ابوعَبداللَّه عليه السلام: ولا يُكتَبُ عَليه الذُّنُوب اربَعَة اشهُرٍ و يُكتَبُ له الحسنات الّا ان يَاتى بكبيرة (1)»
از امام صادق عليه السلام نقل شده است كه فرمود: مردى از صحرانشينان عرب، پيامبر اكرم را ديد، عرض كرد: يا رسولاللَّه! من از اهل و عيالم جدا شده و آهنگ حجّ كردم، اما فرصت را از دست دادم و نتوانستم به اين زيارت مشرف شوم. من مرد ثروتمندى هستم، دستور بده تا به وسيله مال و ثروتم كارى كنم كه اجر اين عبادت نصيبم شود. امام عليه السلام فرمودند: رسول خدا به او توجه كرده، فرمودند: به كوه ابوقبيس نگاه كن، اگر اين كوه تماماً طلاى سرخ باشد و از آن تو باشد، و در راه خدا انفاقش كنى، نمىتوانى به ثوابى كه متوجه يك حجّگزار شده است نائل شوى، سپس فرمودند:
حجگزار هنگامى كه اقدام به آماده شدن براى سفر حج مىكند هيچ چيزى را از زمين بلند نكرده و برزمين نمىگذارد مگر ده حسنه برايش نوشته مىشود و ده گناهش محو مىشود و مقامش در پيشگاه خداوند ده درجه بالا مىرود.
هنگامى كه خانه خدا را طواف كرد، از گناهانش بيرون مىرود.
هنگامى كه سعى بين صفا و مروه را به جاى آورد، از گناهانش بيرون مىرود.
هنگامى كه در عرفات توقف كرد، از گناهانش بيرون مىرود.
هنگامى كه سنگ را به سوى شيطان افكند، از گناهانش بيرون مىرود.
امام عليه السلام فرمود: پيامبر صلى الله عليه و آله همچنان مواقف مختلف حجّ را برشمرد و در مورد هر يك فرمود كه حجگزار از گناهش بيرون مىرود، سپس پيامبر صلى الله عليه و آله فرمودند: تو چگونه مىتوانى به چنين پاداشى دستيابى؟ آنگاه امام عليه السلام فرمود: گناهان او تا چهار ماه نوشته نمىشود و برايش اعمال نيكو مىنويسند، مگر اينكه مرتكب گناه كبيره شود. (2)پيامبر صلى الله عليه و آله در حديثى فرمودند:
«لَيْسَ لِلْحَجَّةِ الْمَبْرُورِ ثَوابٌ الّا الْجَنَّة» (3)
؛ پاداش حج نيكو جز بهشت نيست.
1) محجة البيضاء، ج 2، كتاب اسرار الحج، ص 147، تهذيب، ج 5، ص 19
2) اين حديث، در ساير متون روايى آمده است، با دو تفاوت اساسى؛ يكى اين كه متن حديث، كمى فرق دارد و ديگرى اين كه بخش دوم حديث يعنى از «ثم قال: انّ الحاج اذا اخذ فى جهازه ...» در ساير متون نيامده است. از اين روى مناسب است كه از متن حديث نيز بهرهمند شويم.
3) الحج و العمرة فى الكتاب والسنه، صفحه 65، به نقل از كتاب مجمع الزوائد، ج 3، ص 207.
از امام صادق عليه السلام نقل شده است كه فرمود: «حَجَّةٌ مَقْبوُلَةٌ خَيْرٌ مِنَ الدُّنيا وَ ما فيها» (1)
؛ يك حج قبول شده بهتر است از همه دنيا و آنچه در آن است.
امام صادق عليه السلام از پيامبر صلى الله عليه و آله نقل فرموده كه آن حضرت فرمود: «الْحَجَّةُ ثَوَابُهَا الْجَنَّةُ وَ الْعُمْرَةُ كَفَّارَةٌ لَكُلِّ ذَنْبٍ» (2)
؛ ثواب حج بهشت است و عمره كفّاره همه گناهان است.
مرگ در مسير حج
گرچه عزيمت به خانه خدا و انجام اعمال حج و سختىها و رنجهاى اين سفر معنوى حتى با سالهاى اخير، از جهات مختلف متفاوت بوده و قابل مقايسه نيست و همه ساله دولت عربستان و تمام كشورهاى اسلامى براى آرامش و آسايش هر چه بيشتر زائرين حرمين شريفين برنامهريزى نموده و تدابير لازم را اتخاذ مىنمايند. لكن با تأسف تعدادى از عزيزان در طى اين سفر پيمانه عمرشان به پايان رسيده، دعوت حق را اجابت مىنمايند. و البته كم نيستند افرادى كه از خداوند درخواست مىنمايند كه پايان عمرشان را در يكى از اين دو مكان مقدس(مكه يا مدينه) قرار دهد. در اين زمينه مىتوان به رواياتى اشاره كرد:
امام صادق عليه السلام فرمود:
«الْحَاجُّ وَ الْمُعْتَمِرُ فِي ضَمَانِ اللَّهِ فَإِنْ مَاتَ مُتَوَجِّهاً غَفَرَ اللَّهُ لَهُ ذُنُوبَهُ وَ إِنْ مَاتَ مُحْرِماً بَعَثَهُ اللَّهُ مُلَبِّياً وَ إِنْ مَاتَ بِأَحَدِ الْحَرَمَيْنِ بَعَثَهُ اللَّهُ مِنَ الْآمِنِينَ وَ إِنْ مَاتَ مُنْصَرِفاً غَفَرَ اللَّهُ لَهُ جَمِيعَ ذُنُوبِهِ». (3)
كسى كه به قصد حج و عمره به سوى مكه برود در پناه خدا خواهد بود، پس اگر در حال رفتن به خانه خدا بميرد، خداوند گناهان گذشتهاش را مىبخشد و چنانچه در حال احرام بميرد، خداوند او را تلبيه گويان از قبر برانگيزاند و اگر در حرم مكه يا مدينه بميرد خداوند او را مبعوث فرمايد در حالى كه ايمن از عذاب قبر و آسوده خاطر باشد و اگر در حال مراجعت بميرد خدا جميع گناهانش را بيامرزد.
حضرت على عليه السلام در روايتى فرمود:
«من بهشت را براى شش نفر از اهل ايمان تضمين مىكنم؛
1- كسى كه در راه دستگيرى فقراء و كمك به بينوايان بميرد.
2- كسى كه در راه عيادت بيماران و سركشى به مريضهاى مؤمنين بميرد.
3- كسى كه در راه پيكار و جهاد با دشمنان خدا كشته شود.
4- كسى كه به قصد طواف و زيارت خانه خدا بيرون رود و مرگ او را فرا گيرد.
5- كسى كه بعد از فرايض جمعه بيرون رود و در حال طاعت بميرد.
6- كسى كه براى تشييع جنازه مسلمانان و برادران دينى خارج شود و با مرگ خود روبرو شود.»
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمودند: «هر كس در حال احرام بميرد، لبيك گوى برانگيخته مىشود.» (1)ملاحظه بخشى از روايات
ابن عباس مىگويد: مرد محرمى را مركبش به زمين زد و در اثر شكستن گردنش، از دنيا رفت.
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: او را با آب و سدر غسل دهيد و در همان لباس احرامش كفن كنيد و سر و صورتش را نپوشانيد، همانا او روز قيامت لبيك گويان برانگيخته مىشود. (2)پيامبر صلى الله عليه و آله فرمودند: كسى كه در اين مسير(راه كعبه) از دنيا برود، به حج آمده باشد يا عمره، او را براى حساب محشر نمىآورند و به او گفته مىشود وارد بهشت شو. (3)امام صادق عليه السلام فرمودند: كسى كه در مسير مكه بميرد، چه در رفتن و چه در بازگشت، از هول عظيم قيامت ايمن خواهد بود (4).
در روايتى از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله آمده است:
«مَنْ مَاتَ فِي أَحَدِ هَذَيْنِ الْحَرَمَيْنِ حَرَمِ اللَّهِ وَ حَرَمِ رَسُولِهِ ص بَعَثَهُ اللَّهُ تَعَالَى مِنَ الآمِنِينَ» (5)
؛ كسى كه در يكى از دو حرم خدا و رسول او بميرد، خداوند او را در قيامت جزء كسانى كه امنيت دارند برمىگزيند.
از امام صادق عليه السلام روايت شده: «مَنْ ماتَ فِي الْمَدينَةِ بَعَثَهُ اللَّهُ فِي الْآمِنِينَ ... (6)
؛ كسى كه در مدينه بميرد، خداوند او را در رديف كسانى كه داراى امنيت هستند بر مىگزيند.
از پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله نقل شده است كه فرمود:
«ايّما مسلم خرج من بيته حاجاً الى بيتاللَّه الحرام، ثُمَّ نَزَلَ به الموت قبل بلوغه، أوجب اللَّه الجّنة» (1)
؛ هر مسلمانى كه از خانه براى انجام حج خارج شود و در اين مسير مرگش فرا برسد، خداوند بهشت را بر او واجب مىگرداند.
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله فرمودند: «من خرج معتمراً فمات، كتبَ لهُ أَجْرُ المعتمر الى يوم القيامة» (2)هر كس به قصد عمره خارج شود و بميرد، خداوند تا روز قيامت براى او در نامه عملش عمره ثبت مىكند.
7
أ
«روضةالنبى»، يكى از بهترين مكانهاى روى زمين است كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله همه روزه پنج بار در آن اقامه نماز جماعت نموده و مردم را موعظه كرده است.
«والروضة الشريفة فى غرب المقصورة الشريفة- و هى مساحة ما بين قبر الشريف و منبر الرسول صلوات اللَّه و سلامه عليه- لقوله ما بين قبرى و منبرى روضة من رياض الجنة و فى رواية: «ما بين بيتى و منبرى ...» و هى تبلغ(22) متر طولًا فى نحو 15 عرضاً.» (3)
از آن حضرت، احاديث زيادى در فضيلت اين محل روايت شده كه آن را قطعهاى از بهشت دانستهاند. (4)اصطلاح روضه و نامگذارى اين مكان مقدس، بدين اسم بر گرفته از گفتار رسول خدا و از متن احاديثى است كه از آن بزرگوار نقل گرديده است.
در فضيلت روضه مطهره، احاديث زيادى از طريق شيعه و سنى از پيامبر صلى الله عليه و آله نقل شده است. (5)در
اين جا به چند نمونه اشاره مىشود:
1- مرحوم كلينى روايتى را از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله نقل مىكند كه حضرت فرمودند: «مَا بَيْنَ بَيْتِي وَ مِنْبَرِي رَوْضَةٌ مِنْ رِيَاضِ الْجَنَّةِ (1)
؛ بين خانه و منبر من باغى از باغ هاى بهشت است.»
2- در روايت ديگرى از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله نقل شده است: «مَا بَيْنَ حُجْرَتي وَ مِنْبَرِي رَوْضَةٌ مِنْ رِيَاضِ الْجَنَّةِ (2)
؛ بين حجره من و منبر من باغى از باغ هاى بهشت است.»
3- و در روايت ديگر فرمودهاند: «مَا بَيْنَ قَبْرِي وَ مِنْبَرِي رَوْضَةٌ مِنْ رِيَاضِ الْجَنَّةِ (3)
؛ بين قبر من و منبر من باغى از باغ هاى بهشت است.»
4- همچنين از آن حضرت نقل شده است: «إِنَّ مِنْبَرِي عَلَى تُرْعَةٍ مِنْ تُرَعِ الْجَنَّةِ (4)
؛ منبر من در كنار نهرى از نهرهاى بهشت است.
حدود روضه از نظر اهل سنّت
آنچه اهميت دارد محدوده روضه است كه در ميان اهل سنت سه وجه يا سه نظريه وجود دارد.
نظريه اول: حدود روضه در طرف شرق مسجد، از محدوده بيت رسول خدا تا محدوده منبر ادامه مىيابد و عرض آن در طرف «بيت» محاذى آن و وسيعتر است و هر چه به طرف منبر امتداد پيدا كند از وسعت آن كاسته مىشود تا به حد منبر مىرسد. بنابراين نظريه، روضه داراى مساحتى مثلثى شكل است و رأس آن منبر و قاعده آن را بيت تشكيل مىدهد.
نظريه دوم: روضه شامل تمام مساحت مسجدالنبى صلى الله عليه و آله است كه در زمان آن حضرت احداث شده است.
نظريه سوم: اينكه روضه نه همه مسجد است، و نه آن بخش مثلثى شكل، بلكه از طرف شرق از حجره رسول خدا صلى الله عليه و آله شروع و در همان حدود به موازات حجره تا محاذى منبر امتداد پيدا مىكند و در جنوب و شمال، از ديوار محراب پيامبر شروع و تا ستون سوم در سمت شمال را شامل مىشود بنابراين قول، روضه به شكل مربع مستطيل است. در ميان علماى اهل سنت اين نظر اخير مشهورتر از دو نظريه فوق است. (5)
حدود روضه از ديدگاه شيعه
نظريه شيعه در محدوده روضه، هم در طول و هم در عرض، با اقوال اهل سنت متفاوت است.
طبق رواياتى كه از ائمه هدى عليهم السلام نقل شده: روضه، نه همه فضاى مسجد است و نه فقط آن بخش از مسجد كه در دو قول گذشته اهل سنت نقل كرديم.
محدوده روضه از ديوار محراب در جنوب، كه امروزه با نرده هاى فلزى مشخص است، آغاز و در شمال به چهارمين ستون منتهى مىگردد، يعنى يك ستون بيش از آنچه اهل تسنن مىگويند و حد دوم آن در شرق، داخل بيت پيامبر صلى الله عليه و آله و بيت فاطمه زهرا عليها السلام است و در سمت غرب محاذى منبر شريف مىباشد. (1)شايان ذكر است، دلايل و شواهدى كه اين نظريه را تأييد و برجسته مىكند؛ رواياتى است كه از امامان معصوم عليهم السلام رسيده است؛ و در واقع منابع و مستندات اين نظريه به شمار مىروند. (2)
مراسم پرشكوه حج همچون عبادات ديگر داراى بركات و آثار فراوانى در فرد و جامعه اسلامى است كه اگر طبق برنامه صحيح انجام پذيرد و از آن بهرهبردارى درستى شود، مىتواند منشاء تحول تازهاى در جوامع اسلامى گردد.
اين مناسك بزرگ در حقيقت داراى چهار بعد است؛ كه هر يك از ديگرى ريشهدار تر و پر سودتر است.
1- بعد اخلاقى حج
مهمترين فلسفه حج همان دگرگونى اخلاقى است كه در انسانها به وجود مىآورد، مراسم
«احرام» انسان را به كلى از تعينات مادى و امتيازات ظاهرى و لباسهاى رنگارنگ و زر و زور بيرون مىبرد، و با تحريم لذائذ و پرداختن به خودسازى كه از وظائف محرم است، او را از جهان ماده جدا كرده و در عالمى از نور و روحانيت و صفا قرار مىدهد. (1)سپس مراسم ديگر حج يكى پس از ديگرى انجام مىگيرد، مراسمى كه علاقههاى معنوى انسان را لحظه به لحظه با خدايش محكمتر مىكند و رابطه او را نزديكتر و قوىتر مىسازد.
مخصوصاً توجه به اين حقيقت كه مراسم حج در هر قدم يادآور خاطرات ابراهيم بتشكن و اسماعيل ذبيحاللَّه و مادرش هاجر است كه مجاهدتها و ايثارگرى آنها را در برابر چشمان انسان مجسم مىكند.
و نيز در هر گوشهاى از مسجدالحرام و سرزمين مكه، انسان چهره پيامبر صلى الله عليه و آله و على عليه السلام و ساير پيشوايان بزرگ را مىبيند و صداى آواى حماسههاى آنها را مىشنود.
اينها همه دست به دست هم مىدهند، و زمينه يك انقلاب اخلاقى را در دلهاى آماده فراهم مىسازند، به گونهاى توصيف ناشدنى ورق زندگانى انسان را برمىگردانند و صفحه نوينى در حيات او آغاز مىكنند.
در روايات اسلامى مىخوانيم كسى كه حج را به طور كامل انجام دهد: «يَخْرُجُ مِنْ ذُنُوبِهِ كَهَيْئَةِ يَوْمَ وَلَدَتْهُ أُمُّهُ! (2)
؛ از گناهان خود بيرون مىآيد همانند روزى كه از مادر متولد شده.
2- بعد سياسى حج
به گفته يكى از بزرگان فقها، مراسم حج در عين اينكه خالصترين و عميقترين عبادات را عرضه مىكند. مؤثرترين وسيله براى پيشبرد اهداف سياسى اسلام است. روح عبادت، توجه به خدا و روح سياست، توجه به خلق خداست، اين دو در حج آنچنان به هم آميختهاند كه تارو پود يكپارچهاند!
حج، عامل مؤثرى براى وحدت صفوف مسلمانان است
حج عامل مبارزه با تعصبات ملى و نژادپرستى و محدود شدن در حصار و مرزهاى جغرافيايى است. حج وسيلهاى است براى انتقال اخبار سياسى كشورهاى اسلامى از هر نقطه به نقطه ديگر و خلاصه حج عامل مؤثرى است براى شكستن زنجيرهاى اسارت و استعمار و آزاد ساختن مسلمين.
روى همين جهت، حضرت على عليه السلام به هنگامى كه فلسفه فرائض و عبادات را مىشمرد، درباره حج مىگويد: «الْحَجُّ تَقْوِيَةً لِلدِّينِ» (1)
؛ خداوند مراسم حج را براى تقويت آييناسلام تشريع كرد.»
3- بعد فرهنگى
ارتباط قشرهاى مسلمانان در ايام حج مىتواند به عنوان مؤثرترين عامل مبادله فرهنگى و انتقال فكرها به شمار آيد.
با توجه به اينكه اجتماع شكوهمند حج، نماينده طبيعى و واقعى همه قشرهاى مسلمانان جهان است.(چرا كه در انتخاب افراد براى رفتن به زيارت خانه خدا هيچ عامل مصنوعى مؤثر نيست و زوار كعبه از ميان تمام گروهها، نژادها و زبانهايى كه مسلمانان به آن تكلم مىكنند، برخاسته و در آنجا جمع مىشوند).
لذا در روايات اسلامى مىخوانيم يكى از فوائد حج نشر اخبار و آثار رسول اللَّه صلى الله عليه و آله به تمام جهان اسلام است.
«هشام بن حكم» مىگويد: از امام صادق عليه السلام درباره فلسفه حج و طواف كعبه سؤال كردم، فرمود: (2)خداوند اين بندگان را آفريد ... و فرمانهايى از طريق مصلحت دين و دنيا به آنها داد، از جمله اجتماع مردم شرق و غرب را(در آيين حج) مقرر داشت تا مسلمانان به خوبى يكديگر را بشناسند و از حال هم آگاه شوند و هر گروهى سرمايههاى تجارى را از شهرى به شهر ديگر منتقل كنند. و براى اينكه آثار پيامبر صلى الله عليه و آله و اخبار او شناخته شود، مردم آنها را به خاطر آورند و هرگز فراموش نكنند (3).
بنابراين حج مىتواند تبديل به يك كنگره عظيم فرهنگى شود و انديشمندان جهان اسلام در ايامى كه در مكه هستند گردهم آيند و افكار و ابتكارات خويش را بر ديگران عرضه كنند.
اصولًا يكى از بدبختىهاى بزرگ اين است كه مرزهاى كشور اسلامى سبب جدايى فرهنگى آنها شود، مسلمانان هر كشور تنها به خود بينديشند كه در اين صورت جامعه واحد اسلامى پاره پاره و نابود مىگردد. طبيعى است كه حج مىتواند جلو اين سرنوشت شوم را بگيرد.
4- بعد اقتصادى
بر خلاف آنچه بعضى فكر مىكنند، استفاده از كنگره عظيم حج براى تقويت پايههاى اقتصادى
كشورهاى اسلامى نه تنها با روح حج منافات ندارد، بلكه طبق روايات اسلامى، يكى از فلسفههاى آن را تشكيل مىدهد. چه مانعى دارد، مسلمانان در آن اجتماع بزرگ پايه يك بازار مشترك اسلامى را بگذارند و زمينههاى مبادلاتى و تجارى را در ميان خود به گونهاى فراهم سازند كه نه منافعشان به جيب دشمنان برود و نه اقتصادشان وابسته به اجانب باشد كه اين دنيا پرستى نيست، عين عبادت است و جهاد، لذا در روايت هشام بن حكم از امام صادق عليه السلام ضمن بيان فلسفههاى حج صريحاً به اين موضوع اشاره شده بود كه يكى از اهداف حج تقويت تجارت مسلمانان و تسهيل روابط اقتصادى است. (1)در حديث ديگرى از امام صادق عليه السلام در تفسير آيه «لَيْسَ عَلَيْكُمْ جُناحٌ أَنْ تَبْتَغُوا فَضْلًا مِنْ رَبِّكُمْ ...» (2)
مىخوانيم كه فرمود: منظور از اين آيه، كسب روزى است:
«إِذَا أَحَلَّ الرَّجُلُ مِنْ إِحْرَامِهِ وَ قَضَى نُسُكَهُ فَلْيَشْتَرِ وَ لْيَبِعْ فِي الْمَوْسِمِ (3)
؛ هنگامى كه انسان از احرام بيرون آيد و مناسك حج را بجا آورد در همان موسم حج، خريد و فروش كند(و اين موضوع نه تنها گناه ندارد بلكه ثواب دارد). (4)برداشت از روايات
1- حج، پشتوانه دين
2- حج، پرچم دين
3- حج، آرامش دلها
4- حج، نابود كننده تكبّر
5- حج، ياد آور قيامت
6- حج، معاد مجسم
7- حج، قطع كننده وابستگى به دنيا
8- حج، پايه و اساس دين
9- حج، روى آوردن به خدا
10- حج، حافظ دين
11- حج، مانع نزول عذاب
كوتاه سخن اينكه اين عبادت بزرگ اگر به طور صحيح و كامل مورد بهرهبردارى قرارگيرد و زائرين خانه خدا در آن ايام كه در آن سرزمين مقدس حضور فعال دارند و دلهايشان آماده است از اين فرصت بزرگ براى حل مشكلات گوناگون جامعه اسلامى با تشكيل كنگرههاى مختلف سياسى و فرهنگى و اقتصادى استفاده كنند، اين عبادت مىتواند از هر نظر مشكل گشا باشد و شايد به همين دليل است كه امام صادق عليه السلام مىفرمايد: «لا يَزَالُ الدِّينُ قَائِماً مَا قَامَتِ الْكَعْبَةُ (1)
؛ مادام كه خانه خدا برپا است اسلام هم برپا است.
و نيز حضرت على عليه السلام فرمودند: «وَ اللَّهَ اللَّهَ فِي بَيْتِ رَبِّكُمْ لَا تُخْلُوهُ مَا بَقِيتُمْ فَإِنَّهُ إِنْ تُرِكَ لَمْ تُنَاظَرُوا (2)
؛ خدا را، خدا را در مورد خانه پروردگارتان «مكه معظّمه»، هرگز تا زنده هستيد، آن را خالى نگذاريد، كه اگر آن را ترك گوييد مهلت داده نمىشويد «به عذاب خدا مبتلا مىشويد» و نيز به خاطر اهميت اين موضوع است كه فصلى در روايات اسلامى تحت اين عنوان گشوده شده است كه اگر يك سال مسلمانان بخواهند حج را تعطيل كنند، بر حكومت اسلامى لازم است كه به اجبار آنها را به حج بفرستد. (3)9
أ
... در لبيك، لبيك «نه» بر همه بتها بگوييد و فرياد «لا» بر همه طاغوت ها و طاغوتچه ها كشيد و در اطراف حرم خدا كه نشانه عشق به حق است، دل را از ديگران تهى كنيد و جان را از خوف غير حق پاك سازيد و به موازات عشق به حق از بت هاى بزرگ و كوچك و طاغوت ها و وابستگانشان برائت جوييد، كه خداى تعالى و دوستان او از آنان برائت جستند و همه آزادگان جهان از آنان برىء هستند.
در لمس حجرالاسود بيعت با خدا ببنديد، كه با دشمنان او و رسولانش و صالحان و آزادگان
دشمن باشيد و به اطاعت و بندگى آنان هر كه باشد و هر جا باشد سرنهيد و خوف و زبونى را از دل بزداييد كه دشمنان خدا و در رأس آنان شيطان بزرگ زبونند، هر چند در ابزار آدم كشى و سركوبى و جنايتشان برترى داشته باشند و در سعى بين صفا و مروه با صدق و صفا، سعى دريافتن محبوب كنيد كه با يافتن او همه بافتهاى دنيايى گسسته شود و همه شك و ترديدها فرو ريزد و همه خوف ها و رجاهاى حيوانى زايل شود و همه دلبستگىهاى مادى گسسته شود و از آزادگى ها شكفته گردد و قيد و بند شيطان و طاغوت كه بندگان خدا را به اسارت و اطاعت كشند، در هم ريزد.
و با حال شعور و عرفان به مشعرالحرام و عرفات رويد و در هر موقف به اطمينان قلب بر وعده هاى حق و حكومت مستضعفان بيفزاييد و با سكوت و سكون تفكر در آيات حق كنيد و به فكر نجات محرومان و مستضعفان از چنگال استكبار جهانى باشيد و راههاى نجات را از حق، در آن مواقف كريمه طلب كنيد. پس به منا رويد و آرزوهاى حقانى را در آنجا دريابيد كه آن قربانى نمودن محبوبترين چيز خويش را در راه محبوب مطلق است و بدانيد تا از اين محبوب ها بالاترينش كه حب نفس است و حب دنيا تابع آن است كه شيطان را رجم كنيد و شيطان از شما بگريزد و تا از رجم شيطان نگذريد، به محبوب مطلق نرسيدودر اين حال است كه شيطان را رجم كنيد، وشيطان از شما بگريزدورجم شيطان را در موارد مختلف با دستورهاى الهى تكرار كنيد كه شيطان و شيطان زادگان همه گريزان شوند. (1)10
أ
مقام معظم رهبرى در پيام خود به مناسبت مراسم برائت از مشركين خطاب به حجاج بيتاللَّه الحرام فرمودهاند:
رازها و رمزهاى حج بيش از آن است كه در گفتار بتوان آن را گزارش داد ولى در آن ميان، هر چشم رازشناسى، سه ويژگى برجسته را در نگاه اوّل، در آن باز مىشناسند.
1) صحيفه نور، ج بيستم، ص 18 قسمتى از پيام حضرت امام(ره) به زائران بيتاللَّه الحرام در تاريخ 16/ 5/ 65.
نخست؛ آنكه حج يگانه فريضهاى است كه خداوند براى آن، همه آحاد مسلمن هر آنكس از آنان را كه داراى استطاعت باشد، از سراسر عالم و از خلوت خانهها و عبادتگاهها به يك نقطه فرا مىخواند و ايام معلومات، در گونهگون تلاش و حركت و سكون و قيام و قعود، آنان را به يكديگر پيوند مىزند.
«ثُمَّ أَفِيضُوا مِنْ حَيْثُ أَفاضَ النَّاسُ وَ اسْتَغْفِرُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ» (1)
؛ سپس كوچ كنيد بدانسان كه مردمان كوچ كردند و از خدا آمرزش بخواهيد كه خدا آمرزنده و مهربان است.
دوّم: آنكه در همين كار دست جمعى و علنى برترين منزل مقصود را «ذكر» خدا يعنى كارى قلبى و نفسانى، معرفى مىكند «وَ يَذْكُرُوا اسْمَ اللَّهِ فِي أَيَّامٍ مَعْلُوماتٍ عَلى ما رَزَقَهُمْ مِنْ بَهِيمَةِ اْلأَنْعامِ» (2)
؛ و در ايام معينى نام خدا را بر چهار پايانى كه به آنها داده است(به هنگام قربانى كردن) ببرند.
سوم: آنكه در صفحه روشن و همه كس شناس آن، تصويرى از تمامى كلى زندگى انسان موحد را عرضه مىكند و در عملى رمزى به مسلمانان درس زندگى هدفدار و جهتدار مىدهد.
از ورود در ميقات و حضور در ساحت احرام و تلبيه و تروك تا طواف، گرد مركز كعبه و سعى در صفا و مروه و وقوف در محشر عرفات و مشعر و ذكر و تضرع و تعارفى كه در آن است، و تا رسيدن به منا و قربانىاش و رمى جمرهاش و حلقش و سپس دو باره برگشتش به طواف و سعى ... همه و همه درسهاى رسا و روشن، حركت جهتدار و دستجمعى و معرفت آميز مسلمان در عرصه توحيد و در مسعاى حيات و برگرد محور «اللَّه» است. زندگى در آيينه حج يك سير دائمى بلكه يك صيرورت دائمى به سوى خداست و حج آن درس هميشه زنده عملى و سازنده است، كه اگر به هوش باشيم، راه و رسم زندگى ما را در صحنهاى عملى و روشن، ترسيم مىكند. (3)
گورستان تاريخى مكه (1)«در شمال شرقى مكه در دو راهى خيابان مسجدالحرام و حجون»، واقع است. اين قبرستان بر دامنه كوه حجون قرار دارد. (2)«ازرقى» مىنويسد: مردم مكه در دوره جاهلى و آغاز اسلام، مردگان خود را در درّه «ابى دُبّ» كه بخشى از حجون است تا درّه صفى يعنى صفى السَّباب و در درّهاى كه پيوسته به گردنه مدنيين است و امروز اين بخش، گورستان مردم مكه است، دفن مىكردند، سپس منطقه گورستان بالاتر كشيده و به كوه و گردنه اذاخر و كنار محوطه خرمان متصل گرديد. در دهانه اين درّه ايوان مسقّفى از سنگ ساخته شده بود كه آن را «ابو موسى اشعرى» ساخته و پس از آنكه از مسأله حكميت در صفين برگشته آنجا ساكن شده و مىگفته مىخواهم همسايه اهل قبور باشم. (3)در اين قبرستان آباء و أجداد پيامبر صلى الله عليه و آله و بسيارى از صحابه آن حضرت مدفون هستند كه مهمترين آنان عبارتند از:
1- «قصى بن كلاب» جدّ اعلاى رسول خدا صلى الله عليه و آله (4).
1) اين گورستان به نامهاى مختلفى چون ابوطالب، قريش، حجون، بنىهاشم، و «جنةالاعلى» مشهور است. حجون، كوهى استدر شمال شرقى مكّه به سمت راست، كسى كه به خارج از شهر يعنى به سمت منى مىرود و در حقيقت در سمت چپ كسى است كه داخل مكه مىشود، قرار دارد.
2) تاريخ و آثار اسلامى مكه مكرمه و مدينه منوّره، اصغر قائدان، ص 77.
3) اخبار مكه، ابوالوليد ازرقى، ج 2، ص 272.
4) وى فرزند كلاب بن مُرّة بن كعب بن لوى بن غالب بن فهر بن مالك بن نصر بن كنانه است.
او اولين كسى بود كه در اين مكان به خاك سپرده شد و پس از قصى مردم مردگان خويش را در كنار او مدفون ساختند.
2- «عبدالمطلب بن هاشم». (1)3- «ابوطالب بن عبدالمطلب». (2)4- «حضرت خديجه عليها السلام». (3)5- «قاسم بن محمد صلى الله عليه و آله. (4)»
در اين قبرستان، بسيارى از فرزندان ائمه عليهم السلام، نوادگان سادات، علماى جليلالقدر و ... مدفون شدهاند كه تا تعداد 20 نفر از آنها نقل شده است. (5)از «عبداللَّه بن مسعود» نقل شده است كه پيامبر صلى الله عليه و آله بر اين مقبره ايستاد، كه در آن زمان، قبرى از مسلمانان در آن نبود و فرمود: از اين مكان و از حرم خداوندى هفتاد هزار تن بدون حساب به بهشت مىروند و هر كدام هفتاد نفر را مورد شفاعت قرار مىدهند. (6)2
أ
در اهميت و جايگاه قبله، همين بس كه نشانه كيان دين و امّت است و لذا مسلمانان را «اهل قبله» مىنامند، چنانكه «به اهل قرآن» نيز معروفاند. از اين رو خداى سبحان، قبله را آزمونى بزرگ
1) وى فرزند هاشم بن عبد مناف بن قصّى بن كلاب است. مادرش سلمى بنت عمرو بن يزيد بود. عبدالمطلب، پدر بزرگ رسول خدا صلى الله عليه و آله داراى يازده فرزند پسر و شش دختر بود. كنيهاش «ابوالحارث» و نامش «شبية الحمد» بود. مدفن وى نزديك قبر ابوطالب و شمال قبر منسوب به آمنه بنت وهب است. قبر عبداللَّه بن زبير نيز در كنار او قرار داشته است. سيره ابن هشام، ج 1، ص 119، كامل ابن اثير، ج 2، ص 9، الرحلة الحجازية، ص 96، لبيب البيتونى، تاريخ و آثار اسلامى مكه و مدينه، ص 80.
2) درباره بيوگرافى هر يك به كتاب تاريخ و آثار اسلامى مكه و مدينه ص 79 تا 84 مراجعه فرماييد.
3) پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله درباره خديجه فرمود: «افضل نساء اهل الجنة خديجة»، مسند احمد بن حنبل، ج 6، ص 117 و 118.
4) فرزند پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله به نام «قاسم» است. كه زودتر از فرزندان ديگر خديجه از دنيا رفت و كنار قبر خديجه مدفون است.
5) تاريخ و آثار اسلامى مكه و مدينه، ص 83 و 84.
6) اخبار مكه، ج 4، ص 51.
دانسته «وَ إِنْ كانَتْ لَكَبِيرَةً» (1)
و در سوره بقره، آيه 142 تا 145 پنج بار درباره قبله سخن گفته كه اين شيوه بيان نادرى است.
از آنجا كه پذيرش قبله، بمنزله پذيرش اصل دين است، خداى سبحان به رسول اكرم مىفرمود:
«وَ لَئِنْ أَتَيْتَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ بِكُلِّ آيَةٍ ما تَبِعُوا قِبْلَتَكَ وَ ما أَنْتَ بِتابِعٍ قِبْلَتَهُمْ» (2)
هر معجزهاى ارائه كنى، اهل كتاب قبله تو را نخواهند پذيرفت، همانگونه كه تو به قبله آنان كه امرى منسوخ است رو نخواهى كرد. (3)اعتراض نابجا
خداى سبحان در پاسخ اين اعتراض يهوديان كه گفتند: اگر قبله اوّل شما درست بود و نمازى كه به سوى آن خوانديد صحيح بود، پس اين نمازى كه به سوى كعبه مىخوانيد باطل است و اگر اين قبله و اين نماز صحيح است پس نمازهايى كه به سوى مسجدالاقصى خوانديد باطل است؟ فرمود:
«لِلَّهِ الْمَشْرِقُ وَ الْمَغْرِبُ» (4)
يعنى همه جهات از آن خداست و در اين كه ملك حق است يكسان بوده، هيچ مزيّتى بر يكديگر ندارد. اگر خداى سبحان در سمت و جهت خاصى قرار داشت از سمتهاى ديگر غائب و آفل بود، در حالى كه «أَيْنَما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللَّهِ» (5)
زيرا «لِلَّهِ الْمَشْرِقُ وَ الْمَغْرِبُ» مدّعا اين است كه به هر سمت، رو كنيد، رو به سوى خدا كردهايد. دليل آن مدعا اين است كه «لِلَّهِ الْمَشْرِقُ وَ الْمَغْرِبُ». زيرا مشرق و مغرب در قبال شمال و جنوب يا بالا و پايين نيست، از اين رو ديگر نفرمود:
همه جهات از آن خداست، زيرا همه جهات را شرق و غرب، در واقع طلوع و غروب آفتاب مىسازد.
توضيح اينكه اولًا مشرق و مغرب دو جهت است، نه دو موجود عينى و خارجى نظير خورشيد و ماه.
ثانياً جهت بودن مشرق و مغرب، متوقف است به وجود كوكبى نيّر و نيز حركتى كه از آن، طلوع و غروب و در نتيجه مشرق و مغرب پديد آيد. پس اگر كوكبى نباشد و حركتى نكند، شرق و غربى حاصل نمىشود. (6)خلاصه، قرآن، حقيقت مشرق و مغرب و تكثر آن دو را در سه مرحله بيان كرده است. (7)كه تفصيل آن در كتاب «صهباى حج» آمده است.
3
أ
در تعاليم و احكام اديان، سخن از قربانى، زياد به ميان آمده است و از مجموع آنچه در تاريخ اديان و سرگذشت اقوام و قبايل فهميده مىشود مىتوان گفت كه قربانى كردن، يكى از شعائر ديرينه دينى است.
انسان با سر بريدن حيوان حلال گوشتى كه جزئى از سرمايه زندگى و گاه وسيله تأمين معاش اوست، از آنچه دوست دارد و برايش مفيد است مىگذرد، چون چيز خوبى را كه دارد تقديم مىكند تا به حكم آيه «لَنْ تَنالُوا الْبِرَّ حَتَّى تُنْفِقُوا مِمَّا تُحِبُّونَ» (1)
هرگز به خير و خوبى دست نخواهيد يافت، مگر آنكه از آنچه دوست داريد انفاق كنيد و آنچه به عمل قربانى ارزش مىبخشد و مايه قرب انسانى به خدا مىشود اخلاص در نيت است كه همانا بايد جلب رضاى خداوند باشد. (2)بنابراين، قربانى؛ گوسفند يا شترى است كه در عيد قربان ذبح مىشود و در غير مناسك حج مستحب است. چنانكه از حضرت رسول صلى الله عليه و آله رسيده: خداوند روز اضحى را عيد قرار داد تا فقرا گوشت فراوان به دستشان رسد، پس به آنها گوشت بخورانيد (3).
اميرالمومنين عليه السلام فرمود: اگر مردم مىدانستند كه قربانى در روز «عيد اضحى» چه اجرى دارد وام مىگرفتند و قربانى مىكردند، چه با اولين قطره خون آن، صاحب قربانى آمرزيده گردد.
از امام كاظم عليه السلام روايت شده كه امُ سلمه به پيغمبر عرض كرد: يا رسول اللَّه! عيد اضحى مىآيد و من چيزى ندارم كه قربانى كنم اجازه مىفرماييد وام بستانم و قربانى كنم؟ فرمود: وام بستان و قربانى كن زيرا اين وامى است كه ادا مىشود.
از روايات استفاده مىشود كه قربانى مستحبى كه در سالهاى بعد از حج در شهرها مىشود، شرائط قربانى حج را ندارد.
1) آل عمران، آيه 92.
2) حج نماز بزرگ، غلامعلى حداد عادل، ص 65.
3) امام باقر عليه السلام فرمود: خداى سبحان قربانى كردن را دوست دارد «ان اللَّه عزوجّل يحبّ اطعام الطعام و اراقة الدماء». وسائل الشيعه، ج 16، ص 374. به خاطر آن كه گرسنگان و محرومان از گوشت قربانى بهرهمند مىشوند. صهباى حج، 462. بحار ج 99 ص 289.
فلسفه قربانى
در پاسخ به اين سؤال كه خدا چه نياز به قربانى دارد و اصولًا فلسفه قربانى چيست؟ مگر اين كار نفعى به حال خدا دارد؟ بايد گفت:
خداوند مىفرمايد: «لَنْ يَنالَ اللَّهَ لُحُومُها وَ لا دِماؤُها» (1)
اصولًا خدا نيازى به گوشت قربانى ندارد، او نه جسم است، نه نيازمند، او وجودى است كامل و بىانتها از هر جهت. «وَ لكِنْ يَنالُهُ التَّقْوى مِنْكُمْ»
، بلكه آنچه به خدا مىرسد تقوا و پرهيزكارى و پاكى اعمال شما بندگان است. به تعبير ديگر هدف آنست كه شما با پيمودن مدارج تقوا در مسير يك انسان كامل قرار گيريد و روز به روز به خدا نزديكتر شويد. همه عبادات كلاسهاى تربيت است براى شما انسانها، قربانى درس ايثار و فداكارى و گذشت و آمادگى براى شهادت در راه خدا و درس كمك به نيازمندان و مستمندان است.
اين تعبير كه خون آنها نيز به خدا نمىرسد، با اينكه خون قابل استفاده نيست، ظاهراً اشاره به اعمال زشت اعراب جاهلى است كه هرگاه حيوانى را قربانى مىكردند، خون آن را بر سر بتها و گاه بر در و ديوار كعبه مىپاشيدند و بعضى از مسلمانان ناآگاه بىميل نبودند كه در اين برنامه خرافى از آنها تبعيت كنند. آيه فوق نازل شد و آنها را نهى كرد. (2)احكام قربانى
يكى از اعمال واجبه در حج آن است كه حاجى بايد در منى روز دهم و اگر ميسر نشد يازدهم و دوازدهم واگر آن هم ممكن نشد تا آخر ذيحجه قربانى كند و حيوان قربانى در حج عبارت است از يك شتر پنج ساله داخل در سال ششم، يا يك گاو و يا يك بز سه ساله باشد، و يا گوسفندى سالم و بىعيب كه حداقل يك سال باشد، و اگر قربانى نبود، ده روز روزه بگيرد كه سه روز آن در موسم حج از هفتم ذيحجه به بعد، و هفت روز پس از بازگشت به وطن است و قربانى را سه بخش كند، يك بخش براى خود بردارد و بخش دوم را به فقرا بدهد و بخش سوم را به دوستان هديه كند. (3)عيد قربان
يكى از اعياد بزرگ اسلامى عيد قربان است. عيد قربان و عيد فطر به دنبال دو توفيق است و در حقيقت عيد پيروزى است. عيد فطر به دنبال پيروزى در عبادات ماه رمضان است، براى آنان كه روزه
مىدارند و به اقامه نماز، تلاوت قرآن و عبادت مىپردازند و سحرگاهان به راز و نياز مشغولاند و چنين است عيد قربان، آنگاه كه سيل عظيمى از جمعيت سراسر دنيا در اجتماع ايام حج و مراسم زيارت خانه خدا موفق به انجام اين فريضه بزرگ مىشوند و اين كنگره عظيم عبادى- سياسى- اسلامى را بر پا مىدارند، به خاطر درك توفيق حضور در اين مراسم، اين عيد بر آنان گرامى خواهد بود.
در اين دو عيد اسلامى سه جلوه بزرگ «به عنوان سه درس آموزنده» را به دنبال پيروزى مىبينيم.
درس اوّل: در اين عيد سهمى از آنچه دارند براى مستضعفان قرار دهند. در عيد فطر زكات خود را مىدهند و در عيد قربان، مردم با قربانى كردن شتر، گاو و گوسفند در صدد كمك به نيازمندان مىباشند. پيامبر صلى الله عليه و آله فرمودند:
«انما جُعِل هذا الاضحى لِتتَّسِعَ مَسَاكينُكم مِنَ اللحم فَاطعِمُوهُم». (1)
قربانى براى آن واجب شده است كه بينوايان از گوشت به وسعت و نوا برسند.
درس دوّم: درس ديگرى كه از عيد فطر و قربان مىگيريم درس نماز است، درس تزكيه، خودسازى و پاكسازى درون. در نماز اين اعياد مىخوانيم: «قَدْ أَفْلَحَ مَنْ زَكَّاها وَ قَدْ خابَ مَنْ دَسَّاها» بى ترديد هر كه خود را تزكيه كرد، رستگار شد و آن كس كه خود را «به گناه» آلوده كرد، محروم گشت.
درس سوّم: درس بسيج عمومى و همبستگى اجتماعى و وحدت است كه با حضور يكپارچه مردم، برنامههاى سياسى و اجتماعى براى مردم در يك هماهنگى و وحدت و بسيج عمومى در خطبهها بيان مىشود. (2)اعمال روز عيد قربان
1- غسل كردن؛ غسل، سنّت مؤكد است و برخى واجب دانستهاند.
2- برگزارى نماز عيد؛ نماز عيد فطر و قربان دو ركعت است كه در ركعت اول بعد از خواندن حمد و سوره، بايد پنج تكبير بگويد و بعد از هر تكبير يك قنوت بخواند و بعد از قنوت پنجم تكبير ديگرى بگويد و به ركوع رود و دو سجده بجا آورد و برخيزد و در ركعت دوم چهار تكبير بگويد و بعد از هر تكبير قنوت بخواند و تكبير پنجم را بگويد و به ركوع رود و بعد از ركوع دو سجده كند و تشهد بخواند و نماز را سلام دهد. (3)3- خواندن دعاهايى كه در اين روز، وارد شده است كه بهترين آنها دعاى چهل و هفتم
صحيفه كامله سجاديّه است. (1)4- خواندن دعاى ندبه
5- قربانى كه سنّت مؤكد است.
6- خواندن تكبيرات، عقب 15 نماز- اگر در منا حضور دارد- كه اوّل آن نماز ظهر روز عيد است و آخر آن نماز صبح روز سيزدهم، ولى براى كسانى كه در ساير بلاد هستند همان تكبيرات را عقب ده نماز بخواند. (2)اين تكبيرات، موافق روايت صحيح در كتاب كافى، عبارت است از:
«اللَّهُ أَكْبَرُ اللَّهُ أَكْبَرُ اللَّهُ أَكْبَرُ اللَّهُ أَكْبَرُ عَلَى مَا هَدَانَا اللَّهُ أَكْبَرُ عَلَى مَا رَزَقَنَا مِنْ بَهِيمَةِ الْأَنْعَامِ وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ عَلَى مَا أَبْلَانَا»
در روز عيد قربان، حاجيان و زائران خانه خدا، موظف به سه عمل هستند:
1- رمى جمره عقبه 2- قربانى 3- حَلق(سرتراشيدن).
پيامبر گرامى اسلام صلى الله عليه و آله مىفرمايد: «مَا مِنْ أَيَّامٍ أَزْكَى عِنْدَ اللَّهِ تَعَالَى وَ لا أَعْظَمَ أَجْراً مِنْ خَيْرٍ فِي عَشْرِ الْأَضْحَى» (3)
؛ پيامبر گرامى اسلام روز عيد قربان خطبه خواندند و درسهاى حياتبخشى را به مسلمانان ارائه نمودند.
4
أ
«قرن المنازل» (4)ميقات اهل يمن و طائف است، و در روايات آمده ميقات اهل نجد مىباشد كه اين به واسطه راههاست. گفته شده قرن المنازل دهى است كه فاصله آن تا مكه 51 ميل است.
1) اللّهم هذا يوم مبارك ... يا من يَرحم من لايرحمه العباد، صحيفه سجاديه.
2) مفاتيح الجنان؛ مناسك محشى، مسأله 1309، ص 452.
3) وسائل الشيعه، ج 2، ص 372؛ مستدرك الوسائل، ج 2، ابواب الذبح.
4) «قرن» با فتح قاف و سكون راء تلفظ مىشود، اما جوهرى آن را در «صحاح» با فتح قاف و راء «قَرَن» ضبط كرده و «فيروزآبادى» در قاموس او را در مورد «فتح راء» متهم به اشتباه كرده است. ابن حجر در «فتح البارى» مىگويد: صاحب صحاح آن را با فتح راء ضبط كرده، اما در اين مورد وى را تخطئه كردهاند ...
قرن كوهى است كه مشرف بر سرزمين عرفات است. (1)اين محل در نزديكى شهر طائف قرار گرفته است. قرن المنازل در جانب شرقى مكه در فاصله 94 كيلومترى مكه واقع است و آن ميقات اهل نجد و طائف است. (2)در روايتى امام صادق عليه السلام از پيامبر صلى الله عليه و آله نقل مىكند كه:
«انَّ رَسُولَاللَّهِ وَقَّتَ لأَهْلِ الْمَدِينَةِ ذَا الْحُلَيْفَةِ ... وَ وَقَّتَ لِأَهْلِ الطَّائِفِ قَرْنَ الْمَنَازِلِ ...» (3)
پيامبر صلى الله عليه و آله براى اهل مدينه، ذىالحليفه را و براى اهل طائف، قرن المنازل را معين كرده است.
از اين روايت و غير آن استفاده مىشود كه تعيين ميقات مكانى، مانند ميقات زمانى از ناحيه شارع مقدس و طبق سنت دينى بوده است، نه از ناحيه عادت مردم. (4)«ابن اثير» مىگويد: قرن المنازل مكانى است كه اهل نجد از آنجا احرام مىبندند. «و فى حديث المواقيت انه وقت لاهل نجد قرنا و فى رواية قَرنَ المنازل، هو اسم موضع يُحرم منه اهل نجد و يسمى ايضا، قرن التعالب و قد جاء فى الحديث». (5)
قرن المنازل «ميقات» طائف است. شايد نجد دو راه به طرف حرم داشته است كه يكى از آن دو راه به قرن المنازل مىرسيده، از اين رو ميقات نجد هم قرار گرفته است. (6)5
أ
به فرزندان «نضر بن كنانه» و «بنىنضير»، «قريش (7)» گفته مىشود. زيرا نضربن كنانه، اعضاى
پراكنده اين قبيله را جمعآورى نموده است. از اين نظر وجه تسميه قريش به معناى قبيلهاى منسجم با پيوندهاى درونى نيرومند است، ولى وجه تسميه ديگرى نيز براى قريش قابل تصور است؛ از آنجا كه قريش در تجارت بين شام و يمن در روزگار خود نقش قابل توجهى داشتند، مىتوان علامت نامگذارى اين قبيله به قريش را نقش تجارى و موقعيت اقتصادى آنان دانست. تجارت ستون اصلى اقتصاد مكه و ستون فقرات حيات اقتصادى قريش را تشكيل مىداد. البته اين دو وجه با يكديگر قابل جمع است، زيرا قريش هم به عنوان يك قبيله نيرومند، از روابط درونى و همگرايى نسبتاً قابل توجهى برخوردار بودند و هم به منزله حلقه واسطه تجارت بين شام و يمن و حبشه، نقش تجارى قابل توجهى ايفا مىكردند. (1)اقدامات ناجوانمردانه قريش
سردمداران و گردن كشان اين قبيله، بيش از هر كس به وجود مقدس پيغمبر اسلام صلى الله عليه و آله اذيّت و آزار رساندند و از انواع شكنجه و اذيت و كارشكنى درباره آن حضرت كوتاهى نكردند، چه در دورانى كه آن حضرت در مكه بود و چه پس از هجرت به مدينه، جنگهاى خونين مانند بدر و احد و احزاب به وسيله اين قبيله به وقوع پيوست. در تاريخ نمونههاى فراوانى از بدرفتارى قريش با رسول خدا صلى الله عليه و آله و مسلمانان وجود دارد كه علاقمندان مىتوانند به كتب تاريخى مراجعه نمايند.
معمّر بن يزيد نماينده قريش
قريش «معمربن يزيد» را كه زعيم بن كنانه بود، براى اذيت و آزار رساندن به رسول خدا صلى الله عليه و آله به كمك طلبيدند و او اجابت نمود و گفت: من به زودى شما را از وجود او آسوده خواهم كرد من بيست و
1) فاطمه چه گفت؟ مدينه چه شد؟ محمّد حسن زورق، ص 153.
پنج هزار مرد مسلح در اختيار دارم و گمان نكنم اين قبيله كوچك بنىهاشم توان مقابله با من را داشته باشند و اگر چنانچه آنها خونبها بخواهند به جاى يكى، ده ديه به آنها مىپردازم كه ثروت فراوان دارم. معمر شمشيرى حمايل داشت كه ده وجب طول و يك وجب عرض آن بود، وى در حالى كه پيامبر صلى الله عليه و آله در حجر اسماعيل به سجده رفته بود به سوى حضرت رفت و چون نزديك شد پايش بلغزيد و پيشانىاش به سنگ خورد و خون زيادى سرازير گشت و چنان به وحشت افتاد كه پا به فرار نهاد و دويد تا به بطحاء كه بيرون شهر مكّه است رسيد، چون ياران به گردش جمع شدند كه خون سر و رويش را بشويند، به وى گفتند: تو را چه شد كه بدين سان به زمين خوردى و گريختى؟ وى گفت: به خدا سوگند بدبخت است كسى كه فريب شما را بخورد، گفتند: چرا؟ گفت: بگذاريد نفسم به جا آيد آنگاه شما را پاسخ دهم، تاكنون چنين صحنهاى نديده بودم، گفتند: مگر چه ديدى؟ گفت: چون به وى نزديك شدم دو اژدهاى مهيب از سمت او به من حملهور شدند كه از دهانشان آتش مىجهيد. (1)كار عداوت قريش با پيغمبر صلى الله عليه و آله به آنجا كشيد كه همه قبايل قريش مقرر داشتند كه با قبيله بنىهاشم قطع ارتباط كنند و با آنان زير يك سقف جمع نگردند و از آنها زن نستانند و به آنها زن ندهند و با آنها داد و ستد نكنند و تعهد مكتوبى تدوين نمودند و سرانجام در شب اوّل ماه محرم سال هفتم بعثت، بنىهاشم را در شعب ابى طالب محصور ساختند. مواد غذايى بطور كلى از آنها قطع شد، جز در موسم حج، حق خروج از شعب را نداشتند. سه سال متوالى خانوادههاى بنىهاشم در اين محنت بسر بردند. (2)بنىهاشم در سه سال محاصره اقتصادى در خانه و كاشانه خود در شعب ابوطالب زندگى مىكردند.
واژه «كعبه» دو بار در قرآن مجيد آمده است؛ «هَدْياً بالِغَ الْكَعْبَةِ أَوْ كَفَّارَةٌ ...» (1)
و «جَعَلَ اللَّهُ الْكَعْبَةَ الْبَيْتَ الْحَرامَ قِياماً لِلنَّاسِ» (2)
. كعبه (3)در اصل از ماده كعب به معناى برآمدگى پشت پا است، سپس به هر نوع بلندى و برآمدگى اطلاق شده، و اگر به «مكعب» نيز مكعب گفته مىشود به خاطر آن است كه از چهار طرف داراى برآمدگى است. به هرحال اين كلمه(كعبه) هم اشاره به بلندى ظاهرى خانه خداست و هم رمزى از عظمت و بلندى مقام آن مىباشد، از طرفى كعبه تاريخچه بسيار طولانى و پرحادثهاى دارد و در هر حال اين حوادث از عظمت و اهميت آن سرچشمه مىگيرد. در مورد علت نامگذارى كعبه به اين اسم، وجه ديگرى ذكر شده است.
چون كعبه به شكل مربع است و عرب اين اسم را به هر خانهاى كه چهارگوش باشد، اطلاق مىكند، ليكن با كثرت استعمال(وضع تعيّنى) براى خانه خدا عَلم گرديد، بنابراين هرگاه اسم كعبه برده مىشود به خانه خدا انصراف دارد.
اهميت كعبه به اندازهاى است كه ويران كردن آن در روايات اسلامى در رديف قتل پيامبر و امام قرار گرفته، نگاه كردن به آن عبادت، طواف كردن بر گرد آن از بهترين اعمال است. امام باقر عليه السلام مىفرمايد:
«وَ لا يَنْبَغِي لأَحَدٍ أَنْ يَرْفَعَ بِنَاءً فَوْقَ الْكَعْبَةِ» (4)
شايسته نيست كسى خانه خود را برتر از كعبه بسازد.
ولى بايد توجه داشت كه اهميت و احترام كعبه هرگز به خاطر ساختمان آن نيست، زيرا به گفته
اميرمؤمنان على عليه السلام در خطبه قاصعه نهجالبلاغه، خانه خود را در يكى از سرزمينهاى خشك و سوزان ميان كوههاى خشن قرار داده است و دستور داده از مصالح بسيار سادهاى آن را بنا كنند، از سنگهاى عادى و معمولى (1)ولى از آنجا كه خانه كعبه قديمىترين و پرسابقهترين مركز توحيد و پرستش خداست و نقطه تمركزى براى توجه مكتبها و اقوام مختلف است اين همه اهميت در پيشگاه خدا يافته است. (2)علت نامگذارى كعبه
در روايتى از پيامبر صلى الله عليه و آله نقل شده است كه يكى از يهوديان از آن حضرت سؤال كرد: لأيّ شىء سميت الكعبة كعبة؟ فقال النبى صلى الله عليه و آله: لانَّها فى وَسَطِ الدّنيا» (3)كعبه را چرا كعبه ناميدهاند؟ فرمودند:
براى آن كه كعبه در وسط دنيا قرار گرفته شده.
و نيز از امام صادق عليه السلام سؤال شده است كه چرا كعبه را كعبه ناميدهاند؟ فرمود:
«لأَنَّهَا مُرَبَّعَةٌ وَ صَارَتْ مُرَبَّعَةً لأَنَّهَا بِحِذَاءِ الْبَيْتِ الْمَعْمُورِ وَ هُوَ مُرَبَّعٌ وَ صَارَ الْبَيْتُ الْمَعْمُورُ مُرَبَّعاً لأَنَّهُ بِحِذَاءِ الْعَرْشِ وَ هُوَ مُرَبَّعٌ وَ صَارَ الْعَرْشُ مُرَبَّعاً لأَنَّ الْكَلِمَاتِ الَّتِي بُنِيَ عَلَيْهَا الْإِسْلَامُ أَرْبَعٌ وَ هِيَ سُبْحَانَ اللَّهِ وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ وَ لا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَ اللَّهُ أَكْبَرُ» (4)
در روايتى ديگر آمده است كه كعبه را از آن جهت كعبه نام نهادهاند، كه چهار گوش است. علّت چهارگوش بودنش نيز آن است كه در مقابل «بيت المعمور» كه آن هم چهارگوش است قرار دارد. بيت المعمور چهار گوش شده، چون در برابر عرش است كه چهار گوش است. عرش چهار گوش شده چون كلماتى كه اسلام بر آنها استوار است چهار است؛ سبحان اللَّه، الحمدللَّه، لااله الا اللَّه واللَّه اكبر. (5)واژه «كعبه» در قرآن در بعضى موارد به تنهايى و در بعضى از آيات همراه با كلمه «البيتالحرام» آمده است، مانند: «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَقْتُلُوا الصَّيْدَ وَ أَنْتُمْ حُرُمٌ ... هَدْياً بالِغَ الْكَعْبَةِ» (6)
اى كسانى كه ايمان آوردهايد در حال احرام، شكار نكنيد، و هر كس از شما عمداً آن را به قتل برساند، بايد كفّارهاى معادل آن از چهار پايان بدهد،(كفارهاى) كه دو نفر عادل از شما، معادل بودن آن
را تصديق كنند، و به صورت قربانى به(حريم) كعبه برسد. (1)در آيه ديگر مىفرمايد «جَعَلَ اللَّهُ الْكَعْبَةَ الْبَيْتَ الْحَرامَ قِياماً لِلنَّاسِ وَالشَّهْرِ الْحَرامِ وَ الهَدْىَ وَ الْقَلائدَ» (2)
خداوند، كعبه- بيت اللَّه الحرام- را و همچنين ماه حرام، و قربانىهاى بىنشان و قربانىهاى نشاندار را، وسيلهاى براى استوارى و سامان بخشيدن به كار مردم قرار داده است. (3)نامهاى كعبه
بِيتُ العَتيق
يكى از نامهاى كعبه «بيت العتيق» است.
كعبه، بنايى عتيق و ارزشمند و سابقهدار است كه تحت تملك و تسلط هيچ كس نبوده و در گستره تاريخ از تطاول طاغوتيان، مصون مانده و از اختصاص به شخص يا گروه يا قوم و نژاد يا دولت و حكومت آزاد بوده و هست و خواهد بود. (4)وجه تسميه كعبه به عتيق
شايسته است ابتدا به معناى «عتيق» اشاره شود، سپس از آيات و روايات در اين زمينه استفاده گردد. يكى از معانى عتيق، «قديم» است.
چنانكه راغب اصفهانى مىگويد:
«العتيق»: «المُتَقَدِّمُ فِى الزَّمانِ اوِ الْمَكانِ اوِ الرُّتبَةِ» (5)
عتيق، چيزى است كه از نظر زمان، مكان يا مرتبه، سابقهدار و قديمى باشد.
«وَلِذلِكَ قيلَ: لِلقَديم عَتيقٌ وَ لِلْكَريمِ عَتيقٌ وَ لِمَن خَلا عَن الرِّقِّ عَتيقٌ، قال اللَّه تَعالى: «وَلْيَطَّوَّفُوا بالبَيتِ العَتيقِ» (6)
؛ و لذا به قديم و كريم و آزاد شده، عتيق گويند، خداى تعالى مىفرمايد: «به خانه عتيق و قديم طواف كنند.»
كاملًا روشن است كه كعبه، قديمىترين كانون توحيد و كهنترين و با سابقهترين جايگاه نمايش مردمى است. و خلاصه اولين خانهاى است كه براى انسانها بر پا شده است.
«إِنَّ أَوَّلَ بَيْتٍ وُضِعَ لِلنَّاسِ لَلَّذِي بِبَكَّةَ مُبارَكاً» (1).
در هر صورت، راغب، «عتيق» را وصف سه عنوان قرار داده است:
1- كريم
2- قديم
3- خلوّ از رِقّ يعنى حُرّ و يكى ديگر از معانى عتيق، «گرامى و گرانبها» است. كه اين مفهوم در خانه كعبه به وضوح، ديده مىشود. سپس راغب مىگويد:
«قيلَ وَصْفُهُ بِذلِكَ(يعنى توصيف بيت به عتيق) لأَنَّهُ لَم يَزَلْ مُعتِقاً ان تَسُومَهُ الجبابِرَةِ صِغاراً» (2)
شايان ذكر است كه اين خانه در گستره تاريخ از تطاول و گردنكشى و چپاول طاغوتيان، مصون مانده است و خلاصه از قيد سيطره جبارانى همچون ابرههها، آزاد بوده است. (3)كعبه، خانه آزاد
براى اين كه صفت «آزادى» و «آزادگى» كه از آن فرشتگان است(چون فرشتگان از رذائل اخلاقى، آزادند) در انسان، ظهوركند، خداوند متعال، اين خانه را خانه آزاد، معرفى كرد تا مردم در اطراف خانه آزاد طواف كنند و معناى آن طواف، آزاد شدن و آزادگى آموختن است. (4)قرآن در دو جا از كعبه به عنوان بيت عتيق نام مىبرد:
الف: «وَ لْيَطَّوَّفُوا بِالْبَيْتِ الْعَتِيقِ» (5)
برگرد خانهاى كه خداوند آن را از گزند حوادث مصون داشته و آزاد كرده است طواف نمايند.
ب: «ثُمَّ مَحِلُّها إِلَى الْبَيْتِ الْعَتِيقِ» (6)
سپس محل آن، آن خانه قديمى و گرامى(كعبه) است.
«عتيق» از ماده «عتق» به معناى آزاد شدن از بند رِقيّت است، ممكن است از اين نظر باشد كه خانه كعبه از قيد ملكيّت بندگان آزاد است و در هيچ زمانى جز خدا مالكى
نداشته است.
اين خانه آزاد است، نظير ديگر مساجد نيست كه قبلًا ملك كسى بوده و بعداً در آن، مسجد ساخته شده؛ خانهاى است كه ابداً ملك كسى نشده و مالكى جز خدا نداشته و ندارد. خانهاى است كه از رقيّت و ملكيت غير خدا آزاد است. شما اطراف خانه آزاد طواف كنيد تا درس آزادگى بياموزيد، ملك احدى نشويد، مملوك كسى نگرديد و زمام شما به دست غير خدا نباشد. (1)امام باقر عليه السلام در مورد سؤالى كه چرا خانه كعبه، عتيق ناميده شده، فرمودند:
«لأَنَّهُ بَيتُ حرّ عَتيقٌ مِنَ النَّاسِ لَم يَملِكُهُ احَدٌ» (2)
چون خانهاى آزاد از مردم است و هيچ كس مالك آن نيست.
طواف اطراف اين خانه انسان را آزاد مىكند؛ كه ملك كسى نشود و بنده كسى نگردد، نه ملك مالك درون شود، نه ملك مالك بيرون. انسان آزمند و طمع ورز، ملك آز درونى خود است. «الطَّمَعُ وثاقُ اكيد» انسانى كه گرفتار طمع است بنده ديو و اهرمن درونى است.
«عبد الشهوة اذل من عبدالرق» (3)
؛ بنده شهوت و هوا، خوارتر از برده زرخريد است.
تا زمانى كه انسان، دست از اين ته مانده دنيا بر ندارد، آزاد نمىشود و تا زمانى كه به آزادى نرسيده است، شايستگى طواف برگرد خانه «آزاد» و رو كردن به كعبه «عتيق» را ندارد، زيرا به طيب جز طيب مايل نخواهد شد.
بنابراين هر كه از بخل خويش و از ملك آز درونى- «الطَّمَعُ رقُّ مُؤبَّدٌ» (4)«الطامع فى وثاق الذل» (5)
عتيق، به معناى «مصونيت از غرق شدن» هم آمده است. چنانكه از برخى روايات مىتوان استفاده كرد.
1- امام صادق عليه السلام فرمود:
«وَ انَّما سُمّىَ الْبَيت، العَتيقِ لَانَّهُ اعْتق مِنَ الغَرِق» (1)
؛ خانه كعبه را عتيق ناميدند به علت اينكه از غرق شدن رهايى يافته است.
2- امام صادق عليه السلام فرمود:
«انَّما سُمِىَ الْبَيْت، العَتيقِ، لأَنَّهُ اعتق مِنَ الغرق و اعْتق الْحَرَم مَعَهُ، كَفّ عَنْهُ الْماء» (2)
؛ خانه كعبه را عتيق ناميدند براى اينكه از غرق شدن رهايى يافت و حرم با او رهايى يافت و آب به او نرسيد.
3- امام صادق عليه السلام فرمود:
«انَّ اللَّهَ عَزَّوَجَلَّ اغْرَقَ الْارْضَ كُلَّها يَوْم نُوحِ الَّا الْبَيت فَيَوْمَئِذٍ سُمِّى الْعَتيق لأَنَّهُ اعْتَقَ يَوْمَئِذٍ مِنَ الْغَرَق»؛ خداوند متعال در طوفان نوح همه زمين را غرق آب كرد مگر خانه كعبه را و همان موقع خانه كعبه را عتيق ناميد چون از غرق شدن رهايى يافت.
راوى گويد: فَقُلْتُ لَهُ اصْعَدَ الَى السَّماءِ؛ به حضرت عرض كردم آيا خانه كعبه به آسمان برده شده؟، فرمود: «لا، لَمْ يَصِل الَيْهِ الْماءُ وَ رَفَعَ عَنْهُ»؛ نه، آب به او نرسيد.
حريم كعبه
به استناد آيه 96 سوره آل عمران، خانه كعبه براى همه مردم ساخته شده و طبق آيه 27 سوره حج، حضرت ابراهيم عليه السلام همه مردم را براى حج بيتاللَّه دعوت كرده در نتيجه بايد گفت: حريم خانه كعبه در حد خاص محدود نمىشود و تا هر مقدارى كه زائران بيت اللَّه الحرام براى انجام مناسك حج و عمره نياز دارند قابل توسعه است و هيچ كس هم حق ندارد ادعاى ملكيت كعبه يا حرم را داشته باشد كه خداوند اين سرزمين را وقف زوار خانه خود كرده و توليد آن را هم به بندگان خود واگذار كرده است.
توجه به اين نكته لازم است كه حريم كعبه و توليت آن، تابع خصوصيات اقليمى و تقسيمات جغرافيايى نيست، زيرا «انْ اولياؤُهُ الَّا الْمُتَّقُونَ» (3)
يعنى كعبه مِلك كسى نيست و ولايت آن را متقيان سراسر عالم بر عهده دارند و اين مردم با تقواى جهانند كه متوليان كعبه هستند، نه خصوص مردمى كه در حجاز زندگى مىكنند. كعبه بيت آزاد است و زير پوشش هيچ قانونى از قوانين بينالمللى قرار
نمىگيرد و نظير كوهها و معادن و غيره نيست كه چون در منطقه حجاز واقع شده به مردم حجاز تعلق داشته باشد، بلكه خانهاى براى تمام مردم جهان است و محكوم قانون مخصوص حجاز نخواهد بود. (1)فلسفه مكعب بودن كعبه
امام صادق عليه السلام فرمود: سرّ اين كه چهار ديوار دارد آن است كه «بيت المعمور» داراى چهار ديوار و چهار ضلع است. بيت المعمور داراى چهار ضلع است چون عرش خدا چهار ضلع دارد و عرش خدا داراى چهار ضلع است چون كلماتى كه معارف الهى بر آن كلمات استوار است چهار كلمه مىباشد:
«سُبْحانَ اللَّهِ» وَ «الْحَمدُ للَّهِ» و «لا الهَ الَّا اللَّه» و «اللَّهُ اكْبَر» تسبيح است و تحميد و تهليل و تكبير.
اين حديث، انسان را از عالم طبيعت به عالم مثال و از عالم مثال به عالم «عقل» و از عالم عقل به عالم «اله» مىبرد و با او آشنا مىكند. (2)معمولًا اهل حكمت براى هر موجودى سه مرحله قائل هستند:
1- وجود طبيعى
2- وجود برزخى در عالم مثال
3- وجود عقلى در نشأه تَجردات عقلى.
اما عرفا و اهل معرفت مطلب ديگرى دارند، كه آن از عرفان به «حكمت متعاليه» راه پيدا كرده است. اين سخن در نوع كلمات حكما نيست، در حكمت متعاليه است. و آن هم از اهل معرفت گرفته شده است و آن اين است كه هر شيئى كه موجود است چهار نشاة وجود دارد؛ «عالم طبيعت» «عالم مثال» «عالم عقل» و «عالم اله» كه قانون «بسيط الحقيقة كل الاشياء و ليس بشىء منها» را آنجا دارند و مىگويند: ذات اقدس اله بودن محدود بودن و متعين به تعيين و متشخص به تشخص خاص شدن و بدون ماهيت و مفهوم داشتن، حقيقت هر چيزى را به نحو اعلى و اشرف دارا و واجد است. اين حديث شريف مىتواند مراحل چهارگانه
وجود را كه اهل معرفت مىگويند بازگو كند.
حقيقت كعبه يك وجود طبيعى و مادى دارد در سرزمين مكه و آن همان خانهاى است كه ابراهيم خليل سلام اللَّه عليه بنايش كرد و اسماعيل عليه السلام هم دستيارش بود و در عالم مثال وجود ديگرى دارد، باز هم حقيقت در عالم عقل كه عرش اله است وجود ديگرى دارد. باز همين حقيقت در عالم عقل كه عرش اله است وجود ديگرى دارد و نيز در نشأة تسبيح و تهليل و تحميد و تكبير كه مقام الوهيت و الهيّت است و اسماء الهى است وجود ديگرى دارد.
حضرت فرمود: چون اسماء الهى و كلمات توحيدى و دينى چهار تا است، عرش هم چهارگوشه دارد، بيت المعمور هم چهار گوشه دارد و كعبه هم چهار ضلع دارد. عرش مانند تخت نيست و بيتالمعمور هم خانه سنگى و گِلى نيست. گروهى از زائران دور همين كعبه مىگردند و لاغير. عدهاى از اين جا گذشته تا عالم مثال را درك مىكنند و آنان كسانى هستند كه «خَوْفَاً مِنَ النَّارِ» يا «شَوْقَاً الَى الْجَنَّةِ» به بيت اللَّه مشرف مىشوند.
عده ديگرى از اين مرحله بالاتر مىروند و تا مقام عرش اله بار مىيابند، نظير حارثة (1)بن زيد كه گفت: «كَانّى انْظُرُ الى عَرْشِ الرَّحْمانِ بارِزَاً» و از اين بالاتر مقام عترت طاهره است كه حقيقت كعبه به آنها فخر مىكند و آنها دور اين چهار كلمه طواف مىكنند؛ «سبحان اللَّه» و «الحمدللَّه» و «لااله الااللَّه» و «اللَّه اكبر». (2)
اركان كعبه
«اركان»، جمع ركن به معناى پايه آمده است. (3)چهار زوايه كعبه را «اركان كعبه» مىگويند كه براى چهار زاويه چهار نام ذكر شده است. چنانچه واژه ركن بدون پسوند به كار رود، مقصود از آن ركنى است كه حجرالاسود درآن است.
مسير طواف، از ركن حجرالاسود آغاز شده و سپس به ركن عراقى مىرسد، پس ازآن به ركن شامى و سپس به ركن يمانى و آنگاه باز به ركن حجرالاسود مىرسد و همين جا يك دور پايان مىيابد. (4)
فضيلت ركن يمانى و حجر
از ميان اين چهار ركن، فضيلت ركن يمانى و ركن حجرالاسود از دو ركن ديگر بيشتر است، چنانچه كه روايات زيادى از شيعه و سنى درباره فضيلت و اهميت اين دو ركن نقل شده است:
الف: در روايتى از امام باقر عليه السلام نقل شده است كه فرمود:
«كانَ رَسولُ اللَّه صلى الله عليه و آله لايَستلِمُ الّا الرُّكنَ الاسودَ و اليَمانِيَّ، ثُمَّ يُقَبِّلُهُما وَ يَضَعُ خَدَّه عَلَيهِما و رَأَيتُ ابى يَفعَلهُ (1)
؛ رسول خدا صلى الله عليه و آله دو ركن يمانى و اسود را استلام مىكرد، وآنها را مىبوسيد وصورتش را به آنها مىنهاد، و پدرم نيز چنين مىكرد.
ب: ابومريم نقل كرده است كه همراه امام باقر عليه السلام طواف مىكردم، درهر دورى كه مىزد، ركن يمانى را استلام مىكرد و مىفرمود: «الَّلُهمَّ تُبْ عَلىَّ حَتّى اتوبَ وَ اعْصِمنى حَتّى لا اعودَ» (2).
ج: در روايتى از امام صادق عليه السلام آمده است كه ركن يمانى درى از درهاى بهشت است و از روزى كه گشوده شده، بسته نشده است (3)، همچنين ركن يمانى ازجاهايى است كه دعا در آنجا به اجابت مىرسد.
د: همچنين به نقل از رسول خدا صلى الله عليه و آله آمده است كه فرمودهاند:
«مَسْحُ الحَجرالْاسود وَ الركن اليَمانى يَحُطُّ الخَطايا حَطّا» (4)
مسح حجرالاسود و ركن يمانى گناهان انسان را پاك مىكند.
ه: به نقلهاى تاريخى، محلى كه براى فاطمه بنت اسد شكافته شد تابه درون كعبه راه پيدا كند و فرزندش على را به دنيا آورد، دركنار ركن يمانى بوده است.
به دليل بازسازىهايى كه درديوار كعبه صورت گرفته هيچ اثرى ازمحل ورود اين بانوى بزرگوار بركعبه ديده نمىشود. (5)
1) كافى، ج 4، ص 409.
2) همان.
3) همان، ج 4، ص 409.
4) شفاء الغرام، ج 1، ص 326، به نقل از مسند احمد حنبل، ج سوّم، ص 89. الحجّ فى السنة، حجةالاسلام و المسلمين محمدى رى شهرى، ص 192. قال رجل لابن عمر: يا اباعبدالرحمن مالى أراك تستلم الركنين و لاتتركهما به و كان ابن عمر يفعله، قال: انى سمعت رسول اللَّه صلى الله عليه و آله يقول: انّ مسحهما يحطُّ الذنوب. همان، ص 192.
5) آثار اسلامى مكه و مدينه، رسول جعفريان. ص 93.
سه روايت ديگر
1- ابن عباس مىگويد: «انَّ رَسُولَ اللَّه صلى الله عليه و آله قَبّلَ الرُّكْنِ الْيَماني وَ وَضَعَ خَدَّهُ عَلَيهِ»؛ پيامبر ركن يمانى را مىبوسيد وصورت برآن مىنهاد.
2-/ به پيامبر صلى الله عليه و آله عرض شد: «يا رَسولَ اللَّهِ رَأَيناكَ تُكثِرُ اسْتِلامَ الرُّكْنِ اليَمانى! فَقال: ما اتَيتُ عَليه قَطُّ الّا وَ جِبرئيلَ قائمٌ عِندَه يَستغْفِر لِمَنْ اسْتَلَمَه» (1)
؛ اى رسول خدا! ديدهايم كه زياد بر ركن يمانى دست مىكشى، فرمود: هرگز نزد ركن يمانى نيامدم، مگر آنكه جبرئيل كنار آن ايستاده بود و براى كسى كه آن را لمس مىنمود طلب آمرزش مىكرد.
3-/ «ابن عمر» مىگويد: «لَمْ ارَ رَسُولَاللَّه صلى الله عليه و آله يَمْسَحُ مِنَ الْبَيتِ الّا الرُكْنَينِ اليَمانِيَّينِ»؛ نديدم كه پيامبر صلى الله عليه و آله جز دو ركن يمانى را از خانه خدا لمس نمايد. (2)شايان ذكر است در بحث فضيلت ركن يمانى و حجرالاسود روايات زيادى است كه بيانگر نحوه رفتار پيامبر صلى الله عليه و آله و روش عملى آن حضرت نسبت به ركنين است.
زائران خانه خدا نيز در صورت امكان، «مشروط به عدم مزاحمت و اذيت ديگران» بايد سيره عملى پيامبر را رعايت كنند.
فضيلت نگاه كردن به كعبه
همه كسانى كه براى اولين بار ديده به كعبه دوختهاند، اظهار مىدارند به آنان حالتى وصف ناشدنى دست داده است و ابّهت و عظمت اين خانه، بىدرنگ تغييرات درونى براى آنها ايجاد كرده و از خود بىخود شدهاند. مقام، موقعيت و جايگاه اجتماعى آنها مانع از كرنش و تواضع در مقابل اين خانه و صاحب آن نشده است. آرى چنين شرائطى نه تنها براى انسانهاى عادى پيش آمده كه براى همه ائمه معصومين سلام اللَّه عليهم اجمعين و اولياء الهى كاملا محسوس و مشهود بوده است، ايشان در احاديث متعددى در مورد اهميت، و توجه به كعبه و فضليت و اثرات آن فرمودهاند:
1-/ پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله: «النَّظَرُ إِلَى الْكَعْبَةِ عِبَادَةٌ» (3)
؛ نگاه به كعبه، عبادت است.
2-/ پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله: «تُفْتَحُ ابْوابُ السَّماءِ وَ يُستَجابُ الدُّعاءُ في ارْبَعَةِ مَواطِن ... وَ عِنْدَ رُؤْيَةِ
الْكَعْبَة» (1)
؛ در چهار مورد درهاى آسمان گشوده مىشود و دعا مستجاب مىگردد، از آن موارد هنگام ديدن كعبه است.
3- امام على عليه السلام مىفرمايند: هرگاه براى حج خانه خدا بيرون شديد، به خانه خدا بسيار بنگريد.
«فَإِنَّ للَّهمِائةَ وَ عِشْرينَ رَحْمَة عِنْدَ بَيْتِهِ الْحَرام: سِتُّونَ لِلطّائِفينَ وَ ارْبَعُونَ لِلْمُصَلّينَ، وَ عِشرُونَ لِلنّاظِرين.» (2)
خداوند را صد و بيست رحمت در كنار خانه خويش است؛ شصت رحمت براى طواف كنندگان، چهل رحمت براى نمازگزاران و بيست رحمت براى نگاه كنندگان.
4-/ امام صادق عليه السلام نيز فرمودند: «هر كس به كعبه بنگرد، پيوسته براى او حسنه نوشته مىشود و گناه از او محو مىشود تا آن كه نگاهش را از كعبه برگيرد.» (3)5- امام صادق عليه السلام فرمود: «از كمترين پاداشى كه براى نگاه به كعبه است اين است كه خداوند براى هر نگاه يك حسنه مىبخشد و يك گناه را مىزدايد و يك درجه او را بالا مىبرد.» (4)6- «الْمَجالِسُ في الْمَسْجِدِ يَنْظُرُ الَى الْبَيْتِ لا يَطُوفُ بِهِ وَلا يُصَلّي افْضَل في بَيْتِهِ لا يَنْظُرُ الَى الْبَيت» (5)
؛ نشستن در مسجد و نگريستن به خانه(كعبه) بدون طواف و نماز بهتر است از ماندن در خانه كه به بيت نمىنگرد.
7- النَّظَرُ الَى الْبَيْتِ عِبادَةٌ، وَالنَّظَرُ الَى الْبَيْتِ كَمَنْزِلِهِ الصّائِمِ الْقائِمِ الدّائِم الضَبت المُجاهِد في سَبيلِاللَّه (6)
؛ نگاه كردن به خانه(خدا) عبادت است، و نگريستن به كعبه به منزله روزه دار شب زنده دار و مجاهد در راه خداست.
8- «مَنْ نَظَرَ إِلَى الْكَعْبَةِ ايمانَاً وَ تَصديقَاً خرج مِنَ الْخَطايا كَيومِ وَلَدَتْهُ امُّه (7)
؛ هر كس از روى ايمان و باور به كعبه نگاه كند، از خطاها بيرون رود همچون روزى كه مادرش او را به دنيا آورده است.
9- «مَنْ نَظَرَ إِلَى الْكَعْبَةِ عَارِفاً بِحَقِّهَا غَفَرَ اللَّهُ لَهُ ذُنُوبَهُ وَ كَفَى مَا أَهَمَّهُ (8)
؛ هر كس از روى شناخت حقيقى به كعبه نگاه كند، خداوند گناهانش را بيامرزد و مهمّاتش را كفايت كند.
1) الحج و العمرة فى الكتاب و السنة، ص 126 به نقل از المحاسن، ج 1، ص 145.
2) همان، ص 126 و 127 به نقل از سنن الكبرى، ج 3، ص 502.
3) همان، ص 127، كافى، ج 4، ص 240.
4) الحج و العمرة فى الكتاب و السنّة، ص 127 به نقل از المحاسن، ج 1، ص 145.
5) شفاء الغرام، ج 1، ص 348.
6) همان، ص 347، به نقل از اخبار مكه، ج دوم، صفحه 9.
7) همان.
8) من لايحضره الفقيه، ج دوم، ص 204.
بناى كعبه
بناى كعبه (1)بناى رفيعى نيست و عظمت ظاهرى آن به زحمت به پاى يك ساختمان صد مترى سه طبقه مىرسد. اين خانه در مقايسه با بناهاى بازمانده از روزگار قديم، بسيار ساده و مختصر است.
كافى است كه به اين حقيقت توجه كنيم كه مساحت قاعده يكى از سه هرم بزرگ از مجموعه اهرام مصر، صد و پنجاه هزار متر مربع است، اما اين خانه بىپيرايه، زيبايى و جاذبه حيرتانگيزى دارد.
سادگى و بىپيرايهگى اين خانه است كه نماد و نشانه توحيد است و نشانه توحيد هر چه سادهتر باشد تناسب بيشترى با توحيد دارد. كعبه مغناطيسى نيرومند است كه انسانها را مانند برادههاى آهن به سوى خود جذب مىكند و بر گرد خود در حركت دارد، بر خلاف بقعههاى مقدس ديگر سقف ندارد.
سقف مسجدالحرام آسمان است و حاجى با نگاه به آسمان كعبه احساس مىكند كه چشماندازى نامتناهى دارد و به ابديت متصل است. شگفت اين است كه اين معمارى خانه خدا و اين تركيب خانه خدا و مسجدالحرام در طول تاريخ در هيچ جاى ديگر تقليد و تكرار نشده است.
باب كعبه
كف زمين كعبه به اندازه يك و نيم متر از سطح زمين بالاتر است، و «باب كعبه» نيز حدود دو متر از كف مسجد بلند تر مىباشد.
باب كعبه در دو مترى ركن حجر الاسود در ديوار شرقى قرار گرفته، طول آن حدود سه متر و عرضش يك و نيم متر است، كه به صورت منقوش و آراسته به آب طلا، نظر زائرين را جلب مىكند.
در كتب تاريخى مربوط به كعبه، تعداد دقيق حلقهها و ميخها و ساير ويژگىهاى آن آمده است.
حضرت ابراهيم در بناى كعبه دو در،(در ناحيه شرقى و غربى) قرار داد، كه از يكى وارد و از ديگرى خارج مىشدند. (2)امام صادق عليه السلام اين موضوع را اشاره فرموده اند:
«فَلَمّا اذِنَ اللَّهُ تَعالى فى البِناءِ قَدمَ ابراهيمُ فَقالَ: يا بُنىَّ! قَدْ امَرَنا اللَّهُ بِبِناء الكَعبَةِ .... و هَيِّئَا لَها بابَين، باباً يَدخِل منه باباً يَخْرُجُ مِنْهُ»؛ خداوند ابراهيم خليل را مأمور كرد كعبه را بسازد، او به ارتفاع 6/ 5 متر(نه ذراع) بيت خدا را نوسازى كرد و براى آن دو در گذاشت، كه از يكى وارد
شده، و از ديگرى خارج مىگشتند.
آنگاه در حديث ديگرى مىفرمايد:
اين بنا به همين صورت بود، سپس منهدم شد، تا اينكه عبداللَّه زبير كعبه را با نقشه زمان ابراهيم عليه السلام تجديد كرد، ولى سپس بار ديگر حجاج بن يوسف تغيير داد.
چنانچه در تاريخ آمده است كعبه بعد از «حضرت ابراهيم خليل اللَّه» چندين بار بازسازى شده است و باب كعبه نيز در طول تاريخ متغير بوده و آخرين بار قبل از اسلام توسط قريش تجديد شد، و آنان برخلاف حضرت ابراهيم عليه السلام، درب كعبه را فقط از سمت شرق باقى گذاشتند و عبداللَّه زبير در سال 64 هجرى در ديگرى از سمت غرب گشود، ولى ده سال بعد از اين، حجاج بن يوسف درب غربى را بست و بعدها نيز به همان صورت باقى ماند، ولى خود درب چندين بار تا كنون عوض شده، كه آخرين بارِ آن توسط «ملك خالدبن عبدالعزيز» در سال 1398 قمرى بوده است.
در مورد فضيلت درب كعبه، در روايات آمده است كه نگاه كردن به آن عبادت است و رحمت خداوند متعال در چند جا نازل مىشود، يكى از آنها هنگامى است كه باب كعبه را بگشايند. (1)ساختمان كعبه
ساختمان كعبه از زمان «عبداللَّه بن زبير» و «حجاج ثقفى» تا دوران ما (2)، به همان شكل كنونى باقى مانده است، مشخصات كعبه براساس متر، عبارت است از:
1- طول ضلع در كعبه؛ يعنى از ركن اسود تا ركن عراقى 1168 متر.
2- طول ركن عراقى تا ركن شامى، طرفى كه حجر اسماعيل در آن قرار دارد 90/ 9 متر.
3- طول ركن شامى تا ركن يمانى 04/ 12 متر.
4- طول ركن يمانى تا ركن اسود 18/ 10 متر.
بناى كعبه از سنگهاى سياه و سختى ساخته شده كه با كنار زدن پرده از روى آن، كاملًا آشكار است. اين سنگها كه از زمان تجديد بناى كعبه از سال 1040 ق. تا به امروز بر جاى مانده، از كوههاى مكه به ويژه «جبل الكعبة» كه در محل شُبيكه مكه بوده، گرفته شده است. سنگها اندازههاى مختلف دارد، به طورى كه بزرگترين آنها با طول و عرض و ارتفاع 190، 50 و 28 سانتىمتر و كوچكترين آنها با طول و عرض 50 و 40 سانتىمتر مىباشد.
پايههاى آن از سرب مذاب ساخته شده و بدين ترتيب بنايى است، نسبتاً مستحكم و استوار. كف
داخلى خانه كعبه از سطح زمين به اندازه 5/ 1 متر بالاتر قرار دارد. پيش از بناى قريش، كعبه دو در داشته؛ يكى در ناحيه شرقى، محل در فعلى و ديگرى در ناحيه غربى، كه از يكى وارد و از ديگرى خارج مىشدهاند. اما قريش تنها در ناحيه شرقى آن درى نصب كرد.
افزون بر توضيحى كه گذشت، توضيح ذيل را از زبان مسؤول فعلى كعبه كه از خاندان آل شيبه بوده و اينان از پيش از اسلام تا به امروز سدانت كعبه را در اختيار داشته و دارند مىآوريم:
بناى آن سنگ سخت(الحجارة الصلبة الزقاء) است، ارتفاع آن حدود 15 متر(به طور دقيق 85/ 14) و طول جهتى كه حجر(اسماعيل) در آن است و وجه برابرش ده متر و ده(به طور دقيق 22/ 10) سانتىمتر است و طول دو ضلع ديگر دوازده(به طور دقيق 58/ 11) متر است. (1)ناودان كعبه
ناودان كعبه (2)در شمال كعبه قرار دارد و آب باران بام كعبه به داخل حجر اسماعيل مى ريزد. اين آب جهت مداواى بيماران تاثير عجيب و شفابخش دارد. در روايات نيز آمده است:
«... ماءُ الميزاب يَشفِى المَريضَ ... (3)». آب ناودان كعبه، بيمار را شفا مىدهد.
«صارم» مىگويد: يكى از برادران ما در مكه بيمار شد و آن قدر بيمارى او شدت گرفت كه به حال احتضار افتاد. امام صادق عليه السلام را در راه ديدم، حضرت فرمود: صارم! فلانى چگونه است؟ گفتم: در حال جان دادن است. فرمود: اگر من به جاى تو بودم، به او آب ناودان مىخورانيدم. من به جستجوى آب رفتم ولى كسى آن را نداشت. در اين حال بودم كه هوا متغير و ابر و رعد و برق نمايان شد. باران شروع به باريدن كرد، به مسجد آمدم، كسى را يافتم كه ظرفى به همراه داشت، يك درهم به او دادم و ظرف را از وى ستاندم، مقدارى آب فراهم كرده و به سرعت سراغ برادر بيمارم رفتم، آب ميزاب را به وى خورانيدم، چندى نگذشت كه سلامتى خود را بازيافت. (4)شايان ذكر است كه كعبه تا سى و پنج سال بعد از ولادت حضرت رسول صلى الله عليه و آله ناودان نداشته و نخستين ناودان را در آن سال، قريش از چوب تراشيده و بر بام آن نصب كردند. (5)ناودان طلاى كنونى (6)را «سلطان عبدالحميد عثمانى» در سال 1270 ق به خانه كعبه
هديه كرده است. (1)حضرت امام باقر عليه السلام هرگاه به ناودان كعبه، نظر مىكردند، مىفرمودند:
«اللَّهُمَّ أَعْتِقْ رَقَبَتِي مِنَ النَّارِ وَ أَوْسِعْ عَلَيَّ مِنْ رِزْقِكَ الْحَلَالِ وَ ادْرَأْ عَنِّي شَرَّ فَسَقَةِ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ وَ أَدْخِلْنِي الْجَنَّةَ بِرَحْمَتِكَ». (2)
بار خدايا! مرا از آتش جهنم برهان و رزق حلال خودت را بر من وسعت ده و شر و ستم جن و انس را از من بردار و مرا به رحمتت وارد بهشت ساز.
بازسازى كعبه و «نگاهى تاريخى به كعبه»
مورخان نوشتهاند كه بارها كعبه ويران شده و سيل پايههاى آن را فرو ريخته است. از اين رو، طبعاً خانه برآمده به دست ابراهيم و اسماعيل، بر جا نمانده است، ليكن افراد دورههاى جاهلى كه سخت دلبسته حفظ شكل؛ جاى و بنياد كعبه بوده اند، پس از هر ويرانى يا آسيبى، تا آن جا كه مقدورشان بوده، مىكوشيدند خانه را به شكلى كه در روزگار پدران و نياكانشان داشت، بازگردانند. لذا هيچ تغييرى در آن راه نمىدادند و صورت بنا را دگرگون نمىكردند.
مورخان كعبه را چنين وصف كردهاند كه تا پنج سال پيش از اسلام، ديوارهاى كعبه سنگ چين بود و سنگها بىآنكه ملاطى آنها را بهم بپيوندد، تا بالاى قامت انسان، روى هم چيده شده بود. هم چنين گفتهاند كه در عهد اسماعيل با نُه ذراع ارتفاع مسقف نبوده و درى داشت كه به زمين چسبيده بوده است. نخستين كسى كه بر آن چفت گذاشت «تُبِّع» بود و سپس عبدالمطلب درى آهنى بر آن ساخت و آن را با زر به دست آمده از دو آهوى زرين(كه بر اثر حفر چاه زمزم كشف شده بود) بياراست.
اين نخستين بارى بود كه كعبه را مىآراستند. (3)در اخبار آمده است كه رسول خدا صلى الله عليه و آله چون در سال فتح
1) مرآت الحرمين، ج 1، ص 267 و 275 تاريخ و آثار اسلامى مكه و مدينه، ص 50.
2) كافى، ج 4، ص 407، درباره حضرت سجاد عليه السلام هم نيز به همين مضمون آمده است.
3) توصيفى كه مورخان از كعبه ارائه مىكنند، ما را بر آن مىدارد تا آن را ويرانهاى ابتدايى و ساده تصور كنيم، حياطى آورده شدمربع گونه كه ديوارهاى سنگى، بى هيچ ملاطى كه آنها را به يكديگر بپيوندد، آن را در بر گرفته است و پرندگان شكارى در آن مأوى گزيدهاند و هيچ حائلى كف آن را از اشعه سوزان خورشيد و بارانهايى كه بر مكه فرو مىآيد و گاهى به شكل آب از دهانههاى چاه بيرون مىزند حفظ نمىكند. اين خانه در حقيقت چهار ديواريى است سنگى كه ارتفاع آن از قامت انسان تجاوز نمىكند.
مكه وارد كعبه شد، كنار ستونى ايستاد و دعا كرد. در آن هنگام، داخل خانه كعبه شش ستون قرار داشت.
ساختار و ترميم داخل كعبه
سقف كعبه به صورت دو سقفى است و با پايههاى چوبى، كه در ميانه آن در يك رديف قرار گرفته، نگهدارى مىشود. اطراف آن سنگهاى مرمر نصب شده و در كنار آن، پلكانى قرار دارد كه براى رسيدن به سقف بالايى تعبيه شده است. (1)پس از سال 1040 هجرى قمرى تاكنون، تنها اصلاحات جزئى بر روى كعبه انجام گرفته و تعمير شده است. يكى از مهمترين اين ترميمها، اقدامى است كه در سال 1377 قمرى به دستور ملك «سعودبن عبدالعزيز» براى اصلاح سقف كعبه صورت گرفت. در اين اقدام، سقف پيشين به طور كلى برداشته شد و پس از ترميم ديوار مجدداً سقف تازهاى زده شد. در ادامه همين تعميرات، داخل كعبه و ناودان و پلههاى داخل، براى رسيدن به سقف و ستونهاى نگاهدارنده سقف نيز ترميم شد. (2)
هداياى داخل كعبه
از ابتداى احداث كعبه به وسيله حضرت ابراهيم عليه السلام قبايل، طوائف و پادشاهان و افراد مختلفى، هدايايى را براى نصب در داخل كعبه ارسال مىكردهاند. نخستين هدايايى كه در درون كعبه آويزان گرديد، دو شاخ گوسفند بود كه گفته مىشد همان شاخهاى ذبيح ابراهيم عليه السلام است. اين دو شاخ در دوران عبداللَّه بن زبير از بين رفته است (1). در دوران ابراهيم عليه السلام چاهى در داخل كعبه حفر شد تا هداياى ارسالى را در آن نگهدارى كنند، اين هدايا تا دوران پيامبر صلى الله عليه و آله و حتى خلفا، در اين چاه همچنان موجود بوده است. (2)در دوران اسلامى، تقديم هدايا افزايش يافت و «عمربن خطاب»، خليفه وقت پس از فتح مداين دو نيم ماه زرّين را كه براى او فرستاده بودند، در كعبه آويخت. پس از وى خلفاى اموى و عباسى از جمله «عبدالملك مروان»، «وليد بن عبدالملك»، «سفاح» و «هارون» نيز هدايايى به كعبه دادهاند كه طى ساليان دراز همواره زينت بخش داخل كعبه بوده است. (3)كيفيت ستونهاى داخلى
هماكنون در درون كعبه سه ستون چوبى منبّت كارى شده از چوب عود وجود دارد كه قطر هر يك بيست و پنج سانتىمتر است. ديوارهاى داخلى با حرير قرمز پوشيده شده و روى آنها اسامى پروردگار و عباراتى مثل لااله الااللَّه، محمد رسول اللَّه نوشته شده است. در طول هر سال دوبار، يكى در روز هفتم ذيحجه و ديگرى در پايان مراسم حج، درون كعبه را با آب زمزم و گلاب قمصر كاشان شستشو مىدهند. به گفته صاحب «كنزالعمال»، براى نخستين بار پيامبر صلى الله عليه و آله به هنگام فتح مكه پس از شكستن بتها و از بين بردن تصاوير نقش شده بر ديوار، خانه كعبه را با آب زمزم شستشو دادند كه اين رسم تاكنون پابرجاست. (4)ورود به كعبه و خواندن نماز در آن فضيلت فراوانى دارد و در اين مورد از سوى پيامبر و ائمه اطهار سفارشهاى فراوانى شده است.
وداع با كعبه
انسان قبل از بازگشت از سفر بيتاللَّه، مستحب است «طواف وداع» انجام دهد و با خدا گفتگو كند. روايت شده: امام هشتم عليه السلام آنگاه كه مىخواست، كعبه، اين بناى توحيد را وداع كند به خدا عرض مىكرد:
«إِنّي أَنْقَلِبُ عَلَى أَلّا إلَهَ إلَّا أَنْتَ» (1)
؛ خدايا! من از كنار خانه تو با توحيد بازمى گردم، و براين اعتقادم كه پروردگارى جز تو نيست.
زائر بايد بگويد: خدايا! من موحد از اينجا مىروم، و نه تنها معتقدم كه در عالم جز خداى يكتا، خدايى نيست، كه اين ضعيف ترين درجه توحيد است، بلكه آنچنان موحدم كه تمام كارها را فانى در كار تو و تمام اوصاف را فانى در وصف تو و بالاخره تمام ذوات را فانى درذات تو مىبينم؛ «إِنّي أَنْقَلِبُ عَلَى أَلّا إلَهَ إلَّا أَنْتَ».
چگونگى وداع
در حديثى «معاوية بن عمار» از امام صادق عليه السلام نقل مىكند كه آن حضرت فرمودند:
هرگاه خواستى از مكه خارج شوى و نزد خانوادهات برگردى، با خانه خدا وداع و خداحافظى كن، ابتدا هفت مرتبه پيرامون كعبه طواف كن و اگر توانستى، هر مرتبه حجرالاسود و ركن يمانى را با دستهاى خود بگير، و اگر نتوانستى طواف را از حجرالاسود شروع و در ركن يمانى ختم كن و اگر اين را هم نتوانستى، هر طور كه مقدور است انجام بده، و سپس به ركن «مستجار» آمده، و مانند اولين روزى كه به مكه آمدى، عمل كن و هر دعايى كه خواستى بخوان و پس از آن، حجرالاسود را در بغل گرفته و شكم خود را به ديوار كعبه چسبانيده و يك دست بر روى حجرالاسود و دست ديگر را بر ديوار نزديك درب كعبه بگذار و بر پيامبر اكرم صلوات بفرست و بگو:
«اللَّهُمَّ لاتَجْعَلْهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنْ بَيْتِكَ»؛ بار خدايا! اين زيارت را آخرين زيارت من قرار مده.
همچنين «معاوية بن عمار» مىگويد:
«امام صادق عليه السلام وقتى خانه كعبه را وداع گفت و خواست از مسجدالحرام خارج شود در كنار درب مسجد تا مدت زيادى به سجده رفت و سپس حركت كرد و از مسجد خارج شد. (2)
كوه «ابوقبيس» با ارتفاع 420 متر، در شرق مسجدالحرام واقع است. در حال حاضر قصر ملك بر بالاى آن بنا شده و بخشى از آن در فضاى باز جلوى مسعى واقع شده، در حقيقت بخشى از كوه از جاى برداشته شده است. اين كوه را به دليل همسايگى با كعبه، از كوههاى مقدس دانستهاند. كوه صفا كه سرآغاز و مبدأ سعى است، در دامنه اين كوه واقع شده است. (1)اين كوه در دل سخت خود، خاطرههاى مهمّى از تاريخ، انباشته است. هر چند كه امروزه در پس ساختمانهاى بلند و از جمله «دارالضيافه سعودى»، از چشمها پنهان گشته است، لكن حوادثى كه شاهد آن بوده، خاطره او را همچنان در دلها و يادها را زنده نگه داشته است.
بعضى گفتهاند: قبر شيث بن آدم و به روايتى قبر حوّا در دل اين كوه قرار دارد و گويند: چندين پيامبر در آن كوه مدفون شدهاند. (2)خداوند حجرالاسود را از دل اين كوه به دست ابراهيم عليه السلام رسانيد و اين سنگ از زمان طوفان نوح در امانت ابوقبيس بود. (3)به هنگام بناى كعبه به دست ابراهيم، از اين كوه، صدايى برآمد كه اى ابراهيم! براى تو نزد خدا امانتى است. آنگاه ابراهيم عليه السلام به دامن كوه رفت و حجرالاسود را گرفت و نصب نمود، لذا اين كوه را به همين مناسبت «امين» نيز خواندهاند. (4)«فاكهى» گويد: ابراهيم بر بالاى اين كوه مردم را براى انجام حج دعوت نمود. (5)
1) آثار اسلامى مكه و مدينه، ص 37. گفته شده است كسى كه بالاى كوه ابوقبيس باشد «طائف» را مىبيند. بديهى است كه مراد از طائف، در اينجا شهر طائف نيست، چرا كه چنين چيزى غير ممكن است، بلكه مقصود از آن طواف كننده برگرد كعبه است. فرهنگ اعلام جغرافيايى- تاريخى در حديث و سيره نبوى، ص 23.
2) تاريخ و آثار اسلامى مكّه و مدينه، ص 118 و 119.
3) همچنين گفتهاند كه در جريان طوفان نوح امانتدار حجرالاسود بوده است. آثار اسلامى مكّه و مدينه، ص 37.
4) همان، ج 2، ص 515 و 516، ازرقى.
5) اخبار مكّه، ج 4، ص 46 و 47، فاكهى.
رويدادهاى بعد از اسلام
وقايع مهمّى در اين كوه پس از اسلام رخ داده است:
1- اعلان اوليه رسالت پيامبر صلى الله عليه و آله كه آن حضرت، صبحگاهان برفراز اين كوه فرياد برآورد (1):
«وا صباحا، وا صباحا» مردم هراسان بر گرد پيامبر صلى الله عليه و آله جمع شدند. حضرت فرمود: مرا مىشناسيد، اگر من به شما بگويم در پشت اين كوه سيل عظيم و يا دشمن خطرناك در كمين است، حرف مرا تصديق مىكنيد؟ همگى گفتند: آرى. آن گاه پيامبر صلى الله عليه و آله از روز قيامت و عذاب الهى خبر داد و اسلام و توحيد را برآنان عرضه كرد، ولى آنها تمسخر كردند. (2)2- اين كوه، پس از اسلام، شاهد معجزه «شق القمر» توسط پيامبر صلى الله عليه و آله بود كه بعدها مسجدى به همين نام در اين مكان، ساخته شد. (3)3- برفراز اين كوه نيز مسجدى به نام «مسجد ابراهيم» قرار داشت كه به همراه «مسجد انشقاق القمر»، تخريب شد. (4)دعا در محلّ شقالقمر
همان گونه كه اشاره شد معجزه شقالقمر در اين محل واقع گرديد. در محل شقالقمر اين دعا خوانده مىشود: «اللهم صلّ على نَبِىٍّ، هَلَّلَ و كَبَّر و حجَّ واعْتَمَرَه و اءِنْشَقَّ له القمر و ...» و بالاى كوه ابوقبيس اين دعا خوانده شود: «اللهم انى اسئلك ايماناً كاملًا تباشر به قلبى و يقيناً صادقا حتى اعلم انه لنيُصيبنى الا ما كتبت لى ...» (5)
گنبد سبز، «قبة الخضراء» (1)
در سال 678 ه ق. توسط سلطان «قلاوون مملوكى»، گنبدى روى مرقد مطهر بنا شد، در حالى كه تا پيش از آن، تنها ديوار اين قسمت، قدرى از ديوارهاى بخشهاى مسجد بالاتر بود. قبه ساخته شده توسط قلاوون، در پايين، روى ستونهاى مربعى قرار گرفته، اما بخش فوقانى آن به صورت هشت ضلعى درآمده است.
كارهاى ساختمانى چندى در سالهاى 853، 878 و 881 ه. ق. براى سنگ فرش كردن كف حجره، بناى مجدد آن و نيز تعمير گنبد صورت گرفت، كه در آتشسوزى سال 886 آسيب زيادى به مقصوره و گنبد رسيد، اما حجره شريفه، يعنى محدوده مرقد آسيبى نديد. به دنبال آن در سال 887 ه. ق. «سلطان قايتباى»، گنبد را كه در اثر آتشسوزى در مسجد آسيب ديده بود، از نو بنا كرد. چند سال بعد باز گنبد تجديد شد. در سال 1233 ه. ق. در روزگار «سلطان محمود عثمانى»، نيز گنبد بازسازى شد و تا آن زمان رنگ آن كبود بود، در روزگار «سلطان عبدالحميد عثمانى»، گنبد روى مرقد را به رنگ سبز كردند و از اين زمان به بعد، به «قبةالخضراء» شهرت يافت. طبق رسم، هر از چند سال، رنگ روى رنگ پيشين مىكشيدند. جالب آن كه در پايين گنبد سوراخى باز كردهاند كه ميان قبر و آسمان فاصلهاى نباشد. داستان اين دريچه از اين قرار است كه وقتى مردم مدينه ديدند باران نمىآيد، در اينباره از عايشه استمداد كردند، او گفت: متوجه قبر پيامبر شويد، همسر پيامبر صلى الله عليه و آله بر خلاف كسانى كه به تبرك و توسل اعتقادى ندارند و براى قبر ارزشى قايل نيستند، مردم را به قبر آن حضرت هدايت كرد. از زمانى كه گنبد روى مرقد كشيده شد اين دريچه را در ادامه آن سنت باقى گذاشتند تا در وقت كم بارانى، آن را بگشايند و از خداوند طلب باران كنند. (2)اين گنبد با عاج و جواهرات تزيين گرديده و با آنكه در طول تاريخ مورد تعرض دشمنان واقع شده، خداوند آن را حفظ كرده است (3).
در تاريخ اسلام شبى را گويند كه علىبن ابىطالب عليه السلام در آن به جاى پيغمبر اسلام صلى الله عليه و آله بيتوته نمود، يعنى آن شب را تا بامداد در بستر آن حضرت بخفت، تا مشركان كه در آن شب، قصد جان رسول خدا صلى الله عليه و آله را داشتند، حضرتش را در بستر خويش خفته پندارند و به تعقيب وى كه از تاريكى شب استفاده نموده و رهسپار كوه ثور گشت، نپردازند.
آن شب حسب كتب تاريخى، شب اول ربيعالاول بود و همان شب مبدأ تاريخ هجرى گرديد. (1)نكته مهم در اين صفحه درخشان، همان جانبازى على عليه السلام در راه حقيقت است. خوابيدن على عليه السلام در بستر پيامبر صلى الله عليه و آله در آن شب پر غوغا، نمونه بارزى از عشق او به حقيقت است.
اين جانبازى به اندازهاى ارزش داشت كه خداوند آن را ستوده است. و آيه «وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يَشْرِي نَفْسَهُ ابْتِغاءَ مَرْضاتِ اللَّهِ وَ اللَّهُ رَؤُفٌ بِالْعِبادِ» (2)
به نقل بسيارى از مفسرين اسلامى، در اين مورد نازل گرديده است. (3)مفسّران و محدّثان غالباً اعتراف كردهاند كه آيه فوق در «ليلة المبيت» درباره فداكارى حضرت على عليه السلام نازل گرديده است. (4)مرحوم طبرسى مىفرمايد:
«فاختاروا خمسة عشر رجلا منهم ابولهب على أن يدخلوا على رسول اللَّه فيقتلونه، فانزل اللَّه
على رسوله «وَ إِذْ يَمْكُرُ بِكَ الَّذِينَ كَفَرُوا لِيُثْبِتُوكَ أَوْ يَقْتُلُوكَ أَوْ يُخْرِجُوكَ» (1)ثم تفرقوا على هذا و اجمعوا ان يدخلوا عليه ليلًا .... وكتموا امرهم، فقال ابولهب: بل نحرسه ... وقال: يا على! افدنى لنفسك، قال: نعم، يا رسول اللَّه، قال له: نم على فراشى والتحف ببردى» (2)
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: على جان! حاضرى خود را فدا كنى، آن حضرت پذيرفت و آنچه در «ليله المبيت» رخ داده مايه افتخار و مباهات است و شيعه بايد برخود ببالد كه در سايه چنين رهبرانى زندگى نموده و از آنها پيروى مىكند. (3)
به استناد آيه شريفه «الْحَجُّ أَشْهُرٌ مَعْلُوماتٌ» (1)
و روايات ائمّه معصومين عليهم السلام، زمان برگزارى حج ماههاى شوال، ذىالقعده و ذىالحجه است كه اشهر حج ناميده مىشود. البته اين ماههاى شروع حج است و گرنه عمده اعمال حج در دهه اوّل ذىالحجه به ويژه روزهاى نهم تا دوازدهم انجام مىشود.
توضيح اينكه: زمان انجام عمره تمتع از اوّل ماه شوال تا نهم ذيحجه است و حج تمتّع از نهم ذيحجه شروع مىشود. عمره تمتع و حج تمتع بايد در يك سال انجام شود، آن هم طى ماههاى شوال، ذيقعده و ذيحجه و تاخير حج آن تا سال بعد جايز نيست، اگرچه تمام سال را در حال احرام به سر برد.
بنابراين ذيقعده و ذيحجه ضمن آنكه از ماههاى حرامند، از ماههاى حج هم محسوب مىشوند، در حالى كه شوال از ماههاى حرام نيست، ولى از ماههاى حج شمرده مىشود، همين طور محرم و رجب گرچه از ماههاى حرام هستند ولى از ماههاى حج شمرده نمىشوند. لذا نسبت ماههاى حرام و حج، نسبت عموم و خصوص منوجه است كه موارد مشترك آنها ذيقعده و ذىحجه است.
اگر سؤال شود با آنكه اصل عمل حج(اعم از تمتع، افراد و قران) از نهم تا سيزدهم ذيحجه بيشتر به درازا نمى كشد، چرا اين سه ماه(شوال، ذيقعده، ذيحجه) به عنوان ماههاى حج ناميده مىشوند؟
پاسخ آن است كه عمره تمتع بخشى از حج تمتع است كه وقت انجام آن از اوّل شوال تا هنگام احرام حج در ذىالحجه است و از اين پس، ظرف احرام خود حج و مراسم آن است. و در مورد حج افراد و قران(كه عمره آنها پس از برگزارى اصل حج قرار دارد) دانسته شد كه ظرف احرام آنها از اول شوال تا نهم ذيحجه است، و روز نهم تا سيزدهم ظرف عمل خود حج مىباشد يعنى شخص مختار است كه از اول شوال تا نهم ذيحجه هر روزى كه خواست به عنوان حج «افراد» يا «قران» محرم شود. با توجه به مطالب ياد شده، اين سه ماه «ماههاى حج» خوانده مىشوند و اما اينكه زمان حج تا سيزدهم
1) سوره بقره: 197
ذىحجة بيشتر طول نمىكشد(نه تا آخر آن)، اين جهت با محسوب شدن ذيحجه به عنوان يكى از ماههاى حج منافات ندارد، زيرا پس از بازگشت از منا، طواف و نماز آن، سعى و طواف نساء و نماز آن را آخر ذىحجه مىتوان انجام داد. (1)2
أ
از دوازده ماه قمرى چهار ماه محرّم، رجب، ذيقعده و ذيحجه ماههاى حرام شناخته مىشوند كه هر گونه جنگ و نبرد در آنها حرام شمرده شده است. سه ماه پشت سر هم و يك ماه(رجب) جدا از بقيه است. قرآن مجيد نيز به اين موضوع اشاره دارد:
«إِنَّ عِدَّةَ الشُّهُورِ عِنْدَ اللَّهِ اثْنَا عَشَرَ شَهْراً فِي كِتَابِ اللَّهِ يَوْمَ خَلَقَ السَّمَوَاتِ وَالْأَرْضَ مِنْهَا أَرْبَعَةٌ حُرُمٌ» (2)
؛ مقدار ماهها نزد خدا در كتاب آفرينش از آن روز كه آسمان و زمين را آفريد، دوازده ماه است. از اين دوازده ماه، چهار ماه، ماه حرام است كه هر گونه جنگ و نبرد در آن حرام است.
از پارهاى روايات استفاده مىشود كه تحريم جنگ در اين چهار ماه، علاوه بر آيين ابراهيم، در آيين يهود و مسيح و ساير آيينهاى آسمانى نيز بوده است. (3)فلسفه ماههاى حرام
ماههايى كه در جاهليت محترم شمرده مىشد و مردم آن عصر در آن ماهها دست از قتال و نبرد مىكشيدهاند، اين شيوه را دين اسلام مهر تأييد نهاد و عملًا بدان روش ادامه داد، و آنها چهار ماه از ماههاى دوازده گانه قمرى مىباشند، يعنى ماه رجب، ذيقعده، ذيحجه و محرم (4). تحريم جنگ در اين چهار ماه يكى از طرق پايان دادن به جنگهاى طولانى و وسيلهاى براى دعوت به صلح و آرامش
بود، زيرا هنگامى كه جنگجويان چهار ماه از سال اسلحه را به زمين بگذارند و صداى چكاچك شمشيرها يا صفير گلولهها خاموش شود و مجالى براى تفكر و انديشه به وجود آيد، احتمال پايان يافتن جنگ براى هميشه، بسيار زياد است. هميشه ادامه يك كار با شروع مجدد آن پس از خاموشى، تفاوت دارد و دومى به مراتب مشكلتر است، فراموش نمىكنيم كه در دوران جنگهاى بيست ساله ويتنام چه اندازه زحمت كشيدند تا يك آتش بس بيست و چهار ساعته در آغاز سال نو مسيحى يا مانند آن بوجود آورند ولى اسلام براى پيروان خود در هر سال يك آتش بس چهار ماهه اعلام مىدارد و اين خود نشانه روح صلح طلبى اسلام است. البته چنانچه دشمن بخواهد از اين قانون اسلامى سوء استفاده كند و حريم ماههاى حرام را بشكند، اجازه مقابله به مثل به مسلمانان داده شده است. (1)آتشبس اجبارى
در آيه 36 سوره توبه، به ماههاى حرام و آتشبس اجبارى و دست كشيدن از جنگ در اين ماهها اشاره شده است. خداوند مىفرمايد: «إِنَّ عِدَّةَ الشُّهُورِ عِنْدَ اللَّهِ اثْنا عَشَرَ شَهْراً ... مِنْها أَرْبَعَةٌ حُرُمٌ ...» (2)
بعضى از مفسران، تحريم جنگ در اين چهار ماه را از سنتهاى حضرت ابراهيم خليل عليه السلام مىدانند كه مشركين طبق اميال و هوسهاى خودكامه جاى اينماهها را تغيير مىدادند. دين مبين اسلام اينچهار ماه حرام را در جايگاه اصلى خود تثبيت كرد. عربها سه ماه پشت سر هم را «سَرَد» (3)و رجب را «فرد» گويند. (4)شايان ذكر است كه تحريم جنگ در اين ماهها در صورتى است كه جنگ از ناحيه دشمن به مسلمانان تحميل نشود، اما در اين صورت، بدون شك مسلمانان بايد بپاخيزند و از خود دفاع كنند، زيرا حرمت اين ماهها از ناحيه دشمن «نقض» شده است نه از ناحيه مسلمانان، آيه شريفه 194 سوره بقره نيز گواه بر اين مطلب است. (5)بعضى اعمال و مناسبتهاى ماههاى حرام
محرّم
اولين ماه از ماههاى حرام كه شروع سال قمرى هم با اين ماه مىباشد، محرّم است. مهمترين مناسبت اين ماه، شهادت سالار شهيدان امام حسين عليه السلام و اصحاب و يارانش در سال 61 قمرى در
سرزمين كربلا، و به اسارت رفتن اهل بيت آن حضرت مىباشد.
رجب
دومين ماه از ماههاى حرام، رجب است كه اعمال فراوانى دارد. علاقمندان به مفاتيحالجنان مراجعه نمايند.
مناسبتهاى مهم اين ماه عبارتند از:
1- اول ماه، ولادت امام محمد باقر عليه السلام
2- سوم ماه، شهادت امام هادى عليه السلام
3- نهم ماه، ولادت امام محمدتقى عليه السلام
4- سيزدهم ماه، ولادت حضرت على عليه السلام و شروع ايام اعتكاف
5- پانزدهم ماه، وفات حضرت زينب كبرى عليها السلام
6- سيزدهم، چهاردهم و پانزدهم ماه، ايام برگزارى اعتكاف
7- بيست و پنجم ماه، شهادت امام موسى كاظم عليه السلام
8- بيست و هفتم ماه، مبعث رسول اكرم صلى الله عليه و آله
ذُوالقَعده
«ذوالقعده» يازدهمين ماه از سال قمرى و قبل از ماه «ذى الحجه» و موسم حج قرار گرفته است.
چون عربها براى انجام مناسك حج و زيارت كعبه و ديدار با بتهاى خود و تقديم هدايا و نذورات و قربانى به آنها، در اين ماه به سمت مكه حركت مىكرده و در مكه سكونت مىگزيدهاند، از اين رو لفظ «قعد» كه در عربى به معناى نشستن است، بر اين ماه كه عربها در اين مدت در مكه مىنشستهاند و انتظار ماه ذى الحجه را مىكشيدهگذاشته شده است، پس از ظهور اسلام از حرمت اين ماه كاسته نشد و همچنان به عنوان يكى از ماههاى حرام كه در آنها نزاع و جنگ و قتل ممنوع و گناه است، به شمار رفت.
مناسبتهاى ماه ذوالقعده
1-/ روز يازدهم تولد حضرت امام رضا عليه السلام، كه در سال 148 واقع شده است.
2-/ شب نيمه اين ماه يكى از شبهاى مبارك است كه در آن نماز و عبادت و دعا مستجاب است.
3- 23 ذى قعده، بنا به قولى شهادت امام رضا عليه السلام واقع شده و لذا زيارت آن حضرت مستحب است.
4-/ شب و روز بيست و پنجم ماه ذوالقعده با نام «دحوالارض» يعنى روز پهن و گسترده شدن
زمين از زير خانه كعبه.
5-/ روز آخر ماه ذوالقعده مصادف با سالروز شهادت امام جواد عليه السلام است (1).
در رابطه با اعمال ما ذى قعده، علاقمندان به مفاتيح الجنان مراجعه نمايند.
ذُوالحَجه
همانگونه كه اشاره شد، ذوالحجه نيز آخرين ماه سال قمرى بر طبق تقويم هجرى قمرى مىباشد. (2)ذوالحجه به معناى ماه حج است. وجه اين نامگذارى بدين جهت است كه در روز نهم تا دوازدهم اين ماه مراسم حج برگزار مىشود. نام اين ماه با اين لفظ و واژه مخصوص در قرآن نيامده است. لكن در آيات متعددى كه مربوط به اعمال و مناسك حج و عمره است به اشاره آمده است.
مناسبت هاى ماه ذوالحجه
1-/ بنا بر روايت شيخ صدوق و شيخ طوسى روز اوّل ذىالحجة روز تزويج حضرت فاطمه عليها السلام با اميرالمومين عليه السلام (3)است.
2-/ روز هفتم، روز شهادت امام باقر عليه السلام است كه در سال 114 هجرى قمرى در مدينه واقع شده و روز حزن شيعه است. (4)3-/ روز هشتم، يوم الترويه كه به روز تهيه آب شهرت دارد.
4-/ روز نهم، روز عرفه و روز شهادت حضرت مسلم بن عقيل در شهر كوفه مىباشد.
5- روز دهم روز عيد قربان است كه روز بسيار شريفى است.
6- روز پانزدهم، روز ولادت امام على النقى عليه السلام، در سنه 212 است. (5)7- روز هيجدهم، روز عيد غدير و «عيد اللَّه الاكبر» و عيد آل محمّد صلى الله عليه و آله است كه از عظيمترين اعياد است، نامش در آسمان روز محمود و در زمين روز ميثاق مأخوذ و جمع مشهود است. (6)
1) دائرةالمعارف تشيع، ج 8، ص 63.
2) نام اين ماه برگرفته از كلمه «حج» است كه در اصل معناى مطلق قصد و عزيمت بوده است، لكن به مرور زمان به كثرتاستعمال كلمه حج در معناى خاصى از قصد كه همان قصد به زيارت خانه خدا در مكه معظمه و به جاى آوردن مناسك واجب و مستحب آن است، اين كلمه به معناى آن قصد مخصوص مشهور گرديده است.
3) مفاتيح الجنان.
4) همان.
5) همان.
6) همان.
8- روز بيست و چهارم روز مباهله حضرت محمد صلى الله عليه و آله با مسيحيان نجران.
9- روز بيست و پنجم: در اين روز، حضرت ابراهيم متولد شده (1)و همچنين روزى است كه سوره «هل اتى» در حق اهل بيت نازل شده است.
ماه ذى حجه اعمال فراوان با ثواب و پاداش بسيار زياد دارد كه علاقمندان مىتوانند به مفتايحالجنان مراجعه نمايند.
3
أ
داستان مباهله (2)كه در قرآن به آن اشاره شده، مربوط به مباهله حضرت رسول صلى الله عليه و آله با علماى نصاراى نجران است كه بنا بود در مدينه واقع شود. پس از اينكه هيأت نمايندگى «نجران» (3)در پاسخ به نامه پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله در مدينه حضور پيدا مىكند، زمينه مباهله فراهم مىگردد.
گروهى از سيره نويسان، محدثان و مورخان اسلامى، متن مذاكره نمايندگان نجران را با پيامبر صلى الله عليه و آله
1) مفاتيح الجنان، و در كتاب وسائل، ج 7، ص 331 از امام رضا عليه السلام نقل شده است كه در شب 25 ذيقعده «ولد فيها ابراهيم و ولدفيها عيسى بن مريم و فيها دحيت الكعبة».
2) معناى مباهله: مباهله از ماده «بهل» گرفته شده است و بهل در لغت عرب به معناى رها كردن است. شترها وقتى بچهدارمىشوند، پستانهاى آنها را مىبندند تا بچه شتر همه شير را نخورد و مقدارى براى صاحب شتر باقى بماند. ولى گاهى همه پستانها را باز مىكنند تا بچه شتر هر چه ميل دارد بخورد. عرب چنين شترى را كه پستانهايش باز شده «ابل باهل» مىگويند يعنى شترى كه شيرش رها شده تا بچهاش از آن استفاده كند.
3) نجران با 70 دهكده تابع خود، در نقطه مرزى حجاز و يمن قرار گرفته است. پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله، نامهاى به اسقف نجران «ابوحارثه» نوشت و طى آن نامه، ساكنان نجران را به آيين اسلام دعوت نمود. مضمون نامه آن حضرت به نقل از فروغ ابديت، ج 2، ص 431، در بحار، ج 21، ص 285 آمده است.
نقل كردهاند، ولى سيد بن طاووس سرگذشت مباهله را دقيقتر و جامعتر از ديگران بيان كرده است. (1)شرح داستان مباهله
پيك وحى، بر پيامبر نازل شد و او را مأمور ساخت تا با كسانى كه با او به مجادله و محاجّه برمىخيزند و زير بار حق نمىروند به مباهله برخيزد. و طرفين از خدا بخواهند كه افراد دروغگو را از رحمت خود دور سازد.
«فَمَنْ حَاجَّكَ فِيهِ مِنْ بَعْدِ ما جاءَكَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَ أَبْناءَكُمْ وَ نِساءَنا وَ نِساءَكُمْ وَ أَنْفُسَنا وَ أَنْفُسَكُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَتَ اللَّهِ عَلَى الْكاذِبِينَ» (2)
هرگاه بعد از علم و دانشى كه(درباره مسيح) به تو رسيده(باز) كسانى با تو به محاجه و ستيز برخيزند، به آنها بگو: بياييد ما فرزندان خود را دعوت مىكنيم، شما هم فرزندان خود را، ما زنان خويش را دعوت مىنماييم، شما هم زنان خود را، ما نفوس خود را دعوت مىكنيم، شما هم از نفوس خود را، آنگاه مباهله كنيم و لعنت خدا را بر دروغگويان قرار دهيم!
در آيات قبل از آيات مذكور، از تولد حضرت عيسى عليه السلام، مقامات آن حضرت و شخصيت مادرش بحث شده است. خداوند پس از اين بحث طولانى درباره حضرت عيسى عليه السلام به پيامبر صلى الله عليه و آله مىفرمايد كه اگر مسيحيان پس از بيان همه اين امور و بحثهاى مستدل و منطقى باز هم زير بار نرفتند و اسلام را نپذيرفتند راه ديگرى در برخورد با آنها انتخاب كن، با آنها مباهله كن تا حق روشن شود.
«فَمَنْ حَاجَّكَ فِيهِ ...» اى پيامبر! هر يك از نصارى و مسيحيان پس از اين همه بحث و مباحث مربوط به عيسى بن مريم و استدلالهاى متقن و متين پيرامون شؤون مختلف آن حضرت اگر همچنان به لجاجت خود ادامه دادند، راه ديگرى جهت دعوت آنها به سوى حق انتخاب كن و با آنها مباهله كن «فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا ...» در اين قسمت افرادى كه بايد در اين مباهله شركت نمايند، مشخص مىشود:
1- رئيس مسلمانان يعنى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و رئيس مسيحيان نجران.
2- فرزندانمان و فرزندان شما.
3- زنان ما و زنان شما.
4- نفوس ما و نفوس شما.
طرفين به فيصله دادن مسأله از طريق مباهله پذيرا شدند و قرار شد همگى براى مباهله آماده شوند. روزى را جهت مباهله و چگونگى آن مشخص كردند. اسقف اعظم مسيحيان كه بالاترين مقام مذهبى مسيحيان بود به آنها گفت: اگر پيامبر در روز مباهله با اصحاب، ياران سرشناس و شخصيتهاى معروف مسلمانان آمد با او مباهله كنيد، اما اگر به منظور مباهله با زن و بچه آمد از مباهله با او خوددارى كنيد. چون در صورت اوّل معلوم مىشود در نبوت خود صادق نيست و در اين صورت مغلوب مىشود، ولى در صورت دوّم معلوم مىشود كه با خداوند ارتباطى دارد كه با توكل بر او به ميدان آمده است.
روز موعود فرا رسيد. مسيحيان مشاهده كردند كه پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله دست دو پسر بچه «حسن و حسين عليهما السلام» را گرفته و به همراه على و فاطمه عليهما السلام مىآيد. اسقف اعظم مسيحيان وقتى اين قضيه را ديد، گفت: من صورتهايى را مىبينم كه اگر دعا كنند حتماً به هدف اجابت مىرسد و همه شما نابود مىشويد، از مباهله خوددارى كنيد و به مسلمانها اعلان كنيد كه حاضريم به صورت يك اقليت سالم در كنار شما زندگى كنيم و ماليات لازم را نيز بپردازيم. پيامبر اسلام، خواسته آنها را پذيرفت و از مباهله صرفنظر كرد. (1)شايان ذكر است كه پيامبر صلى الله عليه و آله پيش از ورود به ميدان مباهله به همراهان خود گفت: من هر موقع دعا كردم، شما دعاى مرا با گفتن آمين بدرقه كنيد.
از عايشه نقل شده است: روز مباهله پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله چهار تن همراهان خود را زير عباى مشكى رنگ وارد كرد (2)و اين آيه را تلاوت نمود: «إِنَّما يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً» (3)
سرگذشت مباهله و مفاد اين آيه بزرگترين گواه بر فضيلت اصحاب كساء بوده و سندى زنده بر حقانيت آيين اسلام است. (4)
1) مجمع البيان ج 1، ص 38؛ تفسير الكشاف، ج 1، ص 193
2) مفسران اهل سنت هم تصريح دارند كه مراد از ابنائنا(پسران) حسن وحسين عليهما السلام ومراد از نسائنا(زنان ما) فاطمه زهرا عليها السلام ومراداز انفسنا(خويشان نزديك خود) حضرت على عليه السلام بوده است. فرهنگ نامه موضوعى قرآن، دكتر سيد احمد خاتمى، ج سوم، ص 2862.
3) سوره احزاب، آيه 33.
4) فروغ ابديت، ج 2، ص 432 تا 438.
زمان ومكان مباهله
گويا واقعه مباهله در روز 24 يا 25 ماه ذىحجه سال نهم ه. ق. رخ داده، و مكان آن نيزمحل «مسجد الاجابة» است كه در منابع شيعه ازآن مسجد بانام مسجد مباهله در شهر مدينه نيز ياد شده است. (1)4
أ
منطقه «محصَّب» (2)در راه حرم به منا(در طريق مسجدالحرام) از پل حجون تا جايى كه اكنون شهردارى مكه واقع شده يعنى «امانة العاصمة المقدسة» قرار دارد، به عبارتى از ميدان معابده تا پل حجون.
رسول خدا صلى الله عليه و آله در بازگشت از منا به همراه مسلمانان در اين منطقه توقف كرده است. درباره حدود اين منطقه اقوال مختلفى وجود دارد (3). با اين حال تعريف فوق نسبتا دقيق است.
دليل انتخاب محصّب براى نزول رسول خدا صلى الله عليه و آله آن بود كه اين منطقه جايى بود كه زمانى قريشيان قراردادى بر ضد آن حضرت در آنجا امضاء كردند. رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود:
«اذَا قَدِمنا مَكَّة انْ شاءَ اللَّهُ تَعالى نَزَلنا بِالْخَيفِ الَّذي تَحالَفُوا عَلَينا فيهِ» (4).
ما مخصوصاً پس از ورود به مكه، در آنجا كه «خيف بنى كنانه» است، فرود خواهيم آمد.
در اين محل مسجدالاجابة قرار دارد (5). مسجد ديگرى هم وجود دارد كه هيچ اشاره اى به نماز
1) بحار، ج 98، ص 225. آثار اسلامى مكه و مدينه، ص 281 و 282. ضمناً تفصيل مباحث مربوط به مباهله در كتاب بحار، ج 21، ص 276- 356 آمده است.
2) شفاء الغرام، ج 1، صفحه 578، لغتنامه دهخدا مىنويسد: محصب شعبى است ما بين مكه و منى كه به سوى ابطح مىرود. درمورد وجه تسميه اين مكان نيز مىگويد: اين مكان سنگريزه دارد و برخى معتقدند به اين مناسبت است كه آنجا محل رمى جمره است.
3) اخبار مكه، ج 4، ص 72 و 73، فاكهى.
4) همان، ج 2، ص 162، ازرقى.
5) آثار اسلامى مكه و مدينه ص 112- 117.
خواندن رسول خدا صلى الله عليه و آله در آنجا نشده. اكنون كتيبهاى بر در آن است كه بازسازى آن را در عهد ملك عبدالعزيز در سال 1362 ه ق. نشان مىدهد. اين مسجد روبروى «ريع ذاخر» در اين سوى خيابان و در كنار قصر السقاف قرار دارد. گويا اين همان مسجدى است كه در آن بر جنازه ابو جعفر منصور خليفه عباسى بعد از مردنش در مكه نماز خوانده شده است (1). منصور در قبرستان معلاة يا حجون دفن شده و قبر او هنوز هم مشخص است.
در كتاب آثار اسلامى مكه و مدينه آمده است:
در انتهاى حى جُميّزه،(محله پشت قبرستان معلاة، همان محلهاى كه اكنون مدخل ورودى قبرستان در ابتداى آن مىشود)، محله جعفريه قرار دارد كه گويا به نام ابوجعفر منصور است. يكى از زائران با سابقه اظهار مىكرد: سى سال پيش، در اين محل خانه اى بود به نام خانه امام جعفر صادق عليه السلام كه همراه برخى از مطوفين به آنجا رفته است. روزى همراه ايشان به آنجا رفتيم، اما يافتن و شناسايى آن محل برايش ممكن نبود. درباره حدود «معلاة» و «مسفله»، «فاكهى» و «ازرقى» توضيحاتى را آوردهاند. در حدود معلاة از دار جعفر بن محمد، بدون هيچگونه توضيحى ياد شده است.
محتمل است كه اين خانه، خانه جعفربنمحمّد بن سليمان امير مكه باشد، نه خانه امام صادق عليه السلام و يا حتى خانه منسوب به ابوجعفر منصور. (2)5
أ
نام: محمد، كنيه: ابوجعفر، لقب: باقرالعلوم.
نام پدر: على عليه السلام، نام مادر: ام عبدالله «فاطمه دختر امام حسن عليه السلام»
مكان ولادت: مدينه، روز ولادت: دوشنبه 1 يا 3 رجب سال 57 ه ق.
نقش انگشترى: العزة لله جمعياً
مدت امامت: 20 سال
اولاد: 7 فرزند، سن: 57 سال
مكان شهادت: مدينه طيبه، روز شهادت: دوشنبه 7 ذىالحجه 114 هجرى
سبب شهادت: زهرى كه «ابا ابراهيم بن وليد» به امر «هشام بن عبدالملك» به آن حضرت خورانيد.
مرقد مطهر: قبرستان بقيع (1)در هنگام ولادتِ حضرت امام محمد باقر عليه السلام هالهاى از شكوه و عظمت اين نوزاد را فراگرفت و همچون ديگر امامان، پاك و منزه به دنيا آمد.
امام باقر عليه السلام از دو سو- پدر و مادر- نسبت آن حضرت به پيامبر و حضرت على و حضرت زهرا عليهم السلام مىرسد؛ زيرا پدر او امام زين العابدين فرزند امام حسين عليه السلام و مادر گرامى او «ام عبدالله» دختر امام حسن مجتبى عليه السلام است، لذا در اين رابطه گفته شده است:
علوىٌ مِن علويين و فاطمىٌ من فاطميّين و هاشمىٌ من هاشميين. (2)
عظمت امام باقر عليه السلام زبانزد خاص و عام بود، هر جا سخن از والايى هاشميان و علويان و فاطميان به ميان مىآمد، او را يگانه وارث آن همه قداست و شجاعت و بزرگوارى مىشناختند و هاشمى و علوى و فاطمىاش مىخواندند.
گوشهاى از شرافت و بزرگوارى امام باقر عليه السلام:
پيامبر صلى الله عليه و آله به يكى از ياران پارساى خود، جابر بن عبداللَّه انصارى فرمود: اى جابر! تو زنده مىمانى و فرزندم محمد بن على بن الحسين بن على بن ابىطالب را كه نامش در تورات باقر است، درمىيابى، آن هنگام سلام مرا به او برسان.
پيامبر رحلت كرد و جابر عمرى دراز يافت. بعدها روزى به خانه امام زين العابدين عليه السلام آمد و امام باقر عليه السلام را كه كودكى خردسال بود ديد، به او عرض كرد: «پيش بيا ...»
امام باقر عليه السلام جلو آمد، عرض كرد: «برو» امام عليه السلام بازگشت. جابر اندام و راه رفتن او را تماشا كرد و گفت: به خداى كعبه سوگند آيينه تمام نماى پيامبر است. آنگاه از امام سجاد عليه السلام پرسيد: «اين كودك كيست؟» فرمود: «امام پس از من، فرزندم محمد باقر عليه السلام است. جابر برخاست و بر پاى امام باقر عليه السلام بوسه زد و عرض كرد: «فدايت شوم اى فرزند پيامبر صلى الله عليه و آله سلام و درود پدرت پيامبر خدا صلى الله عليه و آله را بپذير، چه
او تو را سلام رسانده است. ديدگان امام باقر عليه السلام پر از اشك شد و فرمود: سلام و درود بر پدرم پيامبر خدا باد تا بدان هنگام كه آسمانها و زمين پايدارند و بر تو اى جابر كه سلام او را به من رساندى. (1)دانش امام
چرا پيامبر صلى الله عليه و آله به امام باقر عليه السلام به عنوان باقر و شكافنده علم، عنايت ويژهاى داشت، و چرا جابر بن عبداللَّه انصارى- از شيعيان فهيم و طراز اوّل امير مؤمنان على عليه السلام- اين مطلب را به طور جدّى پىگيرى و بيان مىكرد؟
پاسخ آنكه: در عصر امامان قبل از امام باقر عليه السلام فرصتى براى تشكّل شيعيان و تنظيم و بيان فقه اسلامى از راه صحيح، به دست نيامد و اين علوم در دل خاكهاى جهل و نادانى كه بنى اميه به وجود آورد، قرار گرفت. امام باقر عليه السلام نخستين امامى بود كه با دست زدن به انقلاب فرهنگى در سطح وسيع، و با تربيت شاگردان برجسته، به تأسيس حوزه علميه پرداخت و هسته مركزى اين دانشگاه را استوار ساخت، و پس از او فرزندش امام صادق عليه السلام بر رونق و گسترش آن افزود. بنابراين بايد توجه داشت كه عنايت خاص پيامبر صلى الله عليه و آله به اينكه امام باقر عليه السلام سرزمين علم را مىشكافد و زوايا و اسرار علم را آشكار مىكند بيانگر علم حقيقى اسلام يعنى همان تشيع و محتويات تشيع است و اعلام و تكرار و پىگيرى جابر و شعار آميخته به شعور او كه مكرر مىگفت: يا باقرالعلوم يا باقرالعلوم؛ اين بود كه مردم را به اسلام ناب كه همان تشيع راستين است، دعوت كند و خفتگان را از گمراهى و كژروى نجات دهد.
بر همين اساس در شأن امام باقر عليه السلام گفته شده:
لايظهر عن احدٍ من ولد الحسن و الحسين عليهما السلام من العلوم ما ظهر منه من التفسير و الكلام و الفتيا و الاحكام و الحلال و الحرام. (2)
خلفاى عصر امام باقر عليه السلام
خلفاى عصر امامت امام باقر عليه السلام «از محرم 95 ه ق. تا ذيحجه 114 ه ق» به ترتيب عبارتند از:
وليد بن عبدالملك
سلميان بن عبدالملك
عمر بن عبدالعزيز
يزيد بن عبدالملك
خلفاى مذكور جز عمر بن عبدالعزيز، همان روش طاغوتى نياكان خود را مىپيمودند، و چون جدشان مروان، و پدرشان عبدالملك در ظلم و ستم و كينهتوزى نسبت به خاندان نبوت هيچ باكى نداشتند. (1)تأسيس حوزه علميه
امام باقر عليه السلام اگر چه بر اثر سلطه حكومت طاغوت، از نظر سياسى منزوى بود و اعتراضات او به صورت يك نهضت سياسى همه جانبه براى سرنگونى رژيم بنىاميه نيانجاميد، با اينكه در اين راه تا سرحدّ شهادت حركت كرد، ولى او دريافته بود كه فرهنگ تشيع در انزوا قرار گرفته، و زير چكمه جلادان اموى، بىرمق مانده است. از اين رو لازم بود به يك انقلاب وسيع فرهنگى دست بزند و با تشكيل حوزه علميه و تربيت شاگردان برجسته، فقه آل محمد عليهم السلام و خط فكرى تشيع را آشكار سازد.
با نظر و دقت به اين كه همين موضوع زمينه عميق و بنيانكن براى مبارزه با طاغوتيان خواهد شد، و در دراز مدت، شيعيان را وارد صحنه و مكتب اهل بيت عليهم السلام را زنده خواهد كرد و با توجه به اينكه سنگ زيرين و اساس انقلاب و قيام، نهضت فكرى و فرهنگى است، بر همين اساس امام باقر عليه السلام، زمينه سازى بسيار عميق و خوبى در اين راستا نمود و پس از او فرزند برومندش امام صادق عليه السلام با تشكيل حوزه علميهاى با چهار هزار شاگرد، آن را به ثمر رسانيد و به عنوان يك دانشگاه عظيم اسلامى، در تاريخ اسلام آشكار و ماندگار ساخت.
بنابراين مىتوان گفت: امام باقر عليه السلام مؤسس و بنيانگذار حوزه علميه شيعه، و نهضت فكرى و انقلاب فرهنگى تشيع بود. امام باقر عليه السلام شاگردانى مانند محمد بن مسلم، زارة بن اعين، ابوبصير، بريد ابن معاويه را تربيت كرد كه امام صادق عليه السلام فرمود: اين چهار نفر، مكتب و احاديث پدرم را زنده كردند.
در اين حوزه شاگردان برجسته ديگرى تربيت شدند مانند: جابر بن يزيد جعفى، ابان بن تغلب، كيان سجستانى، حمران بن اعين، سدير سيرفى، ابوصباح كنانى، عبدالله بن ابىيعفور كه هر كدام محدثى بزرگ و مجتهدى عاليمقام بودهاند. (2)عبادت و بندگى خدا
امام باقر عليه السلام قبل از هر چير، بنده خالص خدا بود و همواره در ياد و پرسش خدا به سر مىبرد و
هيچ چيز او را از بندگى خالص و عبادت بىشائبه خدا باز نمىداشت. روايت شده: امام باقر عليه السلام براى انجام حج، از مدينه به سوى مكه رهسپار مىشد، وقتى كه در مكه وارد مسجد الحرام مىگرديد و به كعبه نگاه مىكرد بلند بلند مىگريست، سپس طواف كعبه مىنمود، و پس از طواف در مقام ابراهيم، نماز مىخواند وقتى سر از سجده بر مىداشت، ديده مىشد كه محل سجدهاش بر اثر اشك بسيارتر شده است. امام صادق عليه السلام فرمود: «هنگامى كه چيزى پدرم را غمگين مىنمود، امر مىكرد، تا زنان و كودكانش جمع شوند سپس دعا مىكرد و آنها آمين مىگفتند.» (1)شهادت امام باقر عليه السلام
امام گرامى حضرت باقرالعلوم عليه السلام، در هفتم ذيحجه سال 114 هجرى در پنجاه و هفت سالگى در زمان ستمگر اموى، هشام بن عبدالملك، مسموم و شهيد شد. در شامگاه وفات به امام صادق عليه السلام فرمود: امشب جهان را بدرود خواهم گفت، هم اكنون پدرم را ديدم كه شربتى گوارا نزد من آورد و نوشيدم و مرا به سراى جاويد و ديدار حق بشارت داد. ديگر روز، تن پاك آن درياى بيكران دانش خدايى را در خاك بقيع كنار آرامگاه امام مجتبى عليه السلام و امام سجاد عليه السلام به خاك سپردند، سلام خدا بر او باد. (2)6
أ
نام: محمد، كنيه: ابوالقاسم، لقب: مصطفى،
نامپدر: عبداللَّه، نام مادر: آمنه بنت وهب،
محل تولد: مكه، روز تولد: دوشنبه 17 ربيعالاول،
سال تولد: عامالفيل، 53 سال پيش از هجرت،
نقش انگشتر: «اشْهَدُ انْ لا الهَ الَّا اللَّهُ وَ اشْهَدُ انَّ مُحَمَّدَاً رَسُولُ اللَّهِ»
اولاد: 8 فرزند، سن: 63 سال،
روز رحلت: دوشنبه 28 صفر سال يازدهم هجرت،
سبب رحلت: اثر تدريجى سمى كه زن يهودى به آن حضرت خوراند،
مرقد مطهر: مدينه در خانه خود كه هم اكنون جزء مسجد نبوى است. (1)پدر پيامبر صلى الله عليه و آله «عبداللَّه» در ميان برادران «ابوطالب، زبير و عبدالكعبه» از امتياز خاصى برخوردار بود. چهره نورانى و سيرت زيبا داشت و از تواضع معنوى و اخلاقى، يگانه و ممتاز بود. مادر بزرگوار پيامبر «آمنه» است كه از نظر اصالت خانوادگى و پاكدامنى و كمالات، بهترين دختر آن عصر به شمار مىآمد.
پيامبر صلى الله عليه و آله روز جمعه 17 ربيعالاول در عصر سلطنت انوشيروان، بعد از طلوع فجر و قبل از طلوع خورشيد در مكه چشم به جهان گشود.
سعدى در اين زمينه اشعار زيبايى سروده است:
ماه فرو ماند از جمال محمد سرو نرويد به اعتدال محمد
قدر فلك را كمال و منزلتى نيست در نظر قدر با كمال محمد
وعده ديدار هر كسى به قيامت ليله اسرى شب وصال محمد
«عبداللَّه» پدر بزرگوار پيامبر صلى الله عليه و آله قبل از ولادت آن حضرت از دنيا رفت و عبدالمطلب با كمال اخلاص سرپرستى آمنه و فرزندش محمد را- پس از ولادت- برعهده گرفت.
وقتى حضرت محمد صلى الله عليه و آله چشم به جهان گشود، سه روز يا هفت روز آمنه به او شير داد، سپس ثوبيه- كه كنيزى بود- چند روز به او شير داد- و در نهايت حليمه سعديه عهدهدار اين مهم گرديد.
پيامبر صلى الله عليه و آله در سن شش سالگى در مراجعت از مدينه به مكه مادرش را از دست داد و در سن هشت سالگى يگانه پرستار آن حضرت از دنيا رفت. از آن پس سرپرسى حضرت محمد صلى الله عليه و آله را ابوطالب- يار باوفا و مؤمن پيامبر، عموى شجاع و سخاوتمند آن حضرت- برعهده گرفت. ابوطالب نيز تا آخر عمر لحظهاى از حمايت محمد صلى الله عليه و آله غافل نبود و در سفر و حضر از او مراقبت مىكرد و در سن ده سالگى آرام آرام او را در كارهاى اجتماعى شركت داد. پيامبر صلى الله عليه و آله دو بار به عنوان بازرگان به شام مسافرت كرد.
نخست در سن دوازده سالگى، همراه عمويش ابوطالب و بار ديگر در سن 24 سالگى به عنوان امين و
1) چهارده معصوم، جواد محدثى، ص 10. بر اساس نظر اهل تسنن ميلاد پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله روز دوازدهم ربيع الاول مىباشد. تاريخ القويم، ج 1، ص 111.
وكيل كاروان تجارتى حضرت خديجه عليها السلام به شام رهسپار شد.
ازدواج پيامبر صلى الله عليه و آله: پيامبر صلى الله عليه و آله در سن 25 سالگى با خديجه عليها السلام دختر خويلد، از خاندان قريش كه بانويى پاكدامن و ارجمند بود در حالى كه او چهل سال داشت ازدواج كرد.
فرزندان پيامبر صلى الله عليه و آله: بنابر مشهور پيامبر از حضرت خديجه عليها السلام داراى شش فرزند «قاسم، عبداللَّه، رقيه، ام كلثوم، زينب و فاطمه زهرا عليها السلام» بود و از ماريه قبطيه همسر ديگرش يك فرزند به نام ابراهيم داشت.
دين پيامبر صلى الله عليه و آله قبل از اسلام: در اين كه پيامبر صلى الله عليه و آله قبل از پيامبرى پيرو چه دينى بود، سه نظريه وجود دارد:
1- از اوصياى حضرت عيسى عليه السلام بود.
2- در آيين ابراهيم خليل عليه السلام بود.
3- داراى شريعت خاص بود كه از طريق الهام به دست مىآورد.
روايات متعددى بيانگر نظريه سوم است.
پيامبر امين و راستگو: قبل از آنكه پيامبر صلى الله عليه و آله در چهل سالگى به مقام پيامبرى برسد، همه او را به عنوان امين و راستگو مىشناختند و هرگز در او گناه و انحرافى نديده بودند.
در آستانه بعثت
قبل از آنكه به موضوع بعثت بپردازيم، بايد توجه داشته باشيم قبل از بعثت پيامبر صلى الله عليه و آله، مردم عصر جاهليت، در همه جهان، به ويژه جزيرةالعرب به انواع آلودگىها غوطهور بودند و زندگى آنان از زندگى حيوانات پستتر و زشتتر بود. همه چيز بيانگر آن بود كه نياز و لزوم شديد به يك آيين سازنده و رهبر دلسوز، آگاه و مصلح است، تا بيايد و با رهنمودهاى سازندهاش دست مردم را بگيرد و آنها را از لجنزارهاى فساد و تباهى رهايى بخشد. (1)دورنمايى از عصر جاهليت
براى روشن شدن وضعيت نكبتبار عصر جاهليت و اين كه آن دوره را بهتر درك كنيم شايسته است به چند موضوع توجه نماييم.
1) سيره چهارده معصوم، محمد محمدى اشتهاردى، ص 12.
1-/ جنگ و ناامنى:
در تاريخ جاهليت 1700 جنگ ميان قبايل عرب اتفاق افتاده كه منشاء آن نادانى، تعصب، فقر و بىرحمى و رياست طلبى آنها بوده، به عنوان مثال يكى از جنگها(جنگ منذر) با قبيله «بكربن وائل» در ميان اين دو قبيله اختلاف شديد رخ داد بر اثر اينكه اسب يكى بر اسب ديگرى كه از اشراف بود سبقت گرفته، يا مردى در بازار پايش را دراز كرده و گفته اگر كسى قدرت دارد قدم روى پاى من بگذارد و مانند اينها.
2-/ امتيازات طبقاتى و قبيلگى:
يكى از سنتهاى غلط آنها كه موجب بسيارى از جنايات مىشد امتيازات طبقاتى بود، مانند امتياز به ثروت، امتياز به نژاد، امتياز به زبان و ... كه موجب شده بود ثروتمندان بر مستمندان حكومت كنند.
3-/ بىعفتى و انحراف جنسى:
بىعفتى و بىناموسى در حدى بود كه به طور آزاد و رسمى، بين آنها «نكاح ذوات الرايات» رواج داشت، يعنى زنانى بودند كه در اختيار هر فردى قرار مىگرفته و بر سر در خانههاى خود پرچمى به اين عنوان نصب مىكردند و اگر فرزندى مىآوردند، مدعيان را همراه قيافهشناسان جمع مىكرد و قيافهشناسان كودك را شبيه هر كدام مىدانستند او را به عنوان پدر كودك معرفى مىكردند.
4-/ انسانكشى:
از رسمهاى غلط جاهليت اين بود كه نه تنها دختران را زنده به گور مىكردند، بلكه از ترس فقر و تهىدستى، پسران را نيز مىكشتند. در آيه 151 سوره انعام به همين مطلب اشاره مىكند: «لا تَقْتُلُوا أَوْلادَكُمْ مِنْ إِمْلاقٍ نَحْنُ نَرْزُقُكُمْ وَ إِيَّاهُمْ» فرزندانتان را از ترس فقر نكشيد ما شما و آنها را روزى مىدهيم.
5-/ وضع زن در جاهليت:
يكى از وحشتناك ترين رسوم و عادتهاى شوم دوران جاهليت، دختركشى بود، آن هم در زشتترين صورتش، يعنى انسانى ضعيف و بىدفاع را زنده زنده به گور كنند يا گردن بزنند و يا از بالاى كوه به پايين پرت كنند تا بميرد. احساس مردم جاهليت در مورد زنان چنين بود كه آنها را در رديف حيوانات قرار مىدادند بلكه پستتر از حيوان، به دليل اينكه حيوان را زنده زنده در گور نمىكردند ولى دختران را زنده زنده در گور مىكردند.
6-/ بتپرستى در جاهليت:
بتپرستى در جاهليت به اوج خود رسيده بود، هر دستهاى براى خود بت يا بتهايى داشتند و آنها را
با انواع پرستشها مىپرستيدند، به طورى كه مىنويسند: شمار بتها به 16 هزار بت رسيد كه 360 بت آنها به تعداد شماره روزهاى سال، بتهاى معروف بودند و 9 بت آن، از بتهاى بزرگ و معروف و رسمى بودند. (1)حضرت على عليه السلام درباره وضعيت جاهليت مىفرمايد:
«شما اى گروه عرب! در زمان جاهليت زشتترين مرام را داشتيد و در بدترين وضع به سر مىبرديد، در ميان زمين سنگلاخ، ميان مارهاى پرزهر، آب لجن سياه مىآشاميديد، غذاى آلوده مىخورديد، خون يكديگر را مىريختيد و از خويشان دورى مىكرديد، بت ها در ميان شما نصب شده بود، غرق در فساد بوديد كه خداوند توسط پيامبر اسلام شما را نجات داد.» (2)آغاز پيامبرى
چهل سال از عمر پيامبر صلى الله عليه و آله مىگذشت. روز 27 رجب فرا رسيد. آن حضرت بر فراز كوه حرا به مناجات و عبادت مشغول بود. پيك وحى نازل شد و مژده رسالت را به او داد. خداوند در مورد بعثت پيامبر صلى الله عليه و آله مىفرمايد:
«لَقَدْ جاءَكُمْ رَسُولٌ مِنْ أَنْفُسِكُمْ عَزِيزٌ عَلَيْهِ ما عَنِتُّمْ حَرِيصٌ عَلَيْكُمْ بِالْمُؤْمِنِينَ رَؤُفٌ رَحِيمٌ» (3)
پيامبرى از خودتان به سوى شما آمد، مخصوصاً اينكه به جاى «منكم»، در اين آيه «من انفسكم» آمده است، اشاره به شدت ارتباط پيامبر صلى الله عليه و آله با مردم است كه گويى پارهاى از جان مردم و از روح جامعه در شكل پيامبر ظاهر شده است، و عجب اينكه گروهى از مفسران كه تحت تأثير تعصبات نژادى و عربى بودهاند، گفتهاند: مخاطب در اين آيه نژاد عرب است! يعنى پيامبرى از اين نژاد به سوى شما آمد! اين بدترين تفسيرى است كه براى آيه فوق ذكر كردهاند، زيرا مىدانيم چيزى كه در قرآن از آن سخنى نيست، مسأله نژاد است، همه جا خطابات قرآن با «يا أَيُّهَا النَّاسُ» و «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا» و امثال آنها شروع مىشود و در هيچ موردى «يا ايها العرب» و «يا قريش» و مانند آن وجود ندارد. (4)در هر صورت، در آيه شريفه پس از ذكر صفت «مِنْ أَنْفُسِكُمْ» به چهار خصوصيت ديگر از صفات ممتاز پيامبر صلى الله عليه و آله كه در تحريك عواطف مردم و جلب احساساتشان اثر عميق دارد اشاره مىكند:
1-/ «عَزِيزٌ عَلَيْهِ ما عَنِتُّمْ»: هرگونه ناراحتى و زيان و ضررى به شما برسد براى او سخت و ناراحت كننده است.
2-/ «حَرِيصٌ عَلَيْكُمْ»: او سخت بر هدايت شما علاقهمند است و به آن عشق مىورزد و «حرص» در لغت به معناى شدت علاقه به چيزى است و جالب اينكه در آيه مورد بحث به طور مطلق مىگويد حريص بر شماست نه سخنى از هدايت به ميان مىآورد و نه از چيز ديگر، اشاره به اينكه به هر گونه خير و سعادت شما و به هر گونه پيشرفت و ترقى و خوشبختىتان عشق مىورزد.
3-/ «بِالْمُؤْمِنِينَ رَؤُفٌ رَحِيمٌ»: او نسبت به مؤمنان رئوف و رحيم است. رئوف اشاره به محبت مخصوص در مورد فرمانبرداران است در حالى كه رحيم اشاره به رحمت در مقابل گناهكاران مىباشد.
در آيه بعد مىفرمايد: «فَإِنْ تَوَلَّوْا فَقُلْ حَسْبِيَ اللَّهُ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ وَ هُوَ رَبُّ الْعَرْشِ الْعَظِيمِ» (1)
، اگر آنها از حق روى برگردانند، نگران نباش و بگو خداوند براى من كافى است چرا كه او بر هر چيزى تواناست، به همان خداوندى كه هيچ معبودى جز او نيست و بنابراين تنها پناهگاه اوست من تنها بر چنين معبودى تكيه كردهام و به او دلبستهام و كارهايم را به او واگذار كردهام. (2)پيامبر صلى الله عليه و آله پس از سيزده سال استقامت و پايدارى در مكه، در مقابل دشمنان اسلام، روز پنجشنبه اوّل ربيعالاول سال 13 بعثت از مكه خارج شد و روز دوازدهم همين ماه وارد مدينه گرديد. پس از 10 سال استقرار در مدينه منوره روز دوشنبه 28 صفر سال يازدهم هجرت در سن 63 سالگى چشم از جهان فانى فرو بست.
7
أ
خانهاى را كه رسول خدا صلى الله عليه و آله در آن متولد شد، و در محل شعب ابى طالب قرار داشت مولد النبى صلى الله عليه و آله مىنامند. (3)در قرن دوّم هجرى، خيزران همسر هارون، آن محل را خريد و به مسجد تبديل كرد. در قرنهاى بعد، مسلمانان اين محل را بسيار گرامى و محترم مىدانستند، به ويژه در شب ولادت رسول اكرم صلى الله عليه و آله مراسمى در آن برگزار مىكردند. سلاطين عثمانى به اين محل توجه زيادى
داشتند. از جمله «سلطان سليمان» فرزند سليم، در سال 935 دستور بازسازى مولد النبى را داد. پيش از وى الملك المظفر غسانى حاكم يمن و قبل از او، براى نخستين بار «الناصر عباسى»، در آنجا بناهايى ساخته بودند. (1)همچنين سلطان محمد بن مراد عثمانى(1012 م) به يكى از غلامان خود به نام غضنفر آغا دستور داد تا آنجا را بازسازى كند. او نيز با صرف پول فراوان، بنا و مناره بزرگى براى آن ساخت و موقوفاتى جهت آن در ملك عثمانى معين كرد و براى آنجا مؤذن و خادم و امام جماعت گمارد، مدرسى را نيز معين كرد تا هفتهاى دو روز در آنجا تدريس كند. مؤلف كتاب آثار اسلامى مىنويسد:
يك زائر كه در سال 1315 قمرى به زيارت اين خانه توفيق يافته، مىنويسد: روز جمعه چهاردهم، به زيارت حضرت رسول در موضعى كه مشهور به مولد النبى صلى الله عليه و آله است رفتيم و آن موضع واقع است در «سوقالليل»، از در داخل شديم و تخميناً چهارده پله پايين رفتيم، وارد اتاقى شديم كه مسمى به مسجد است، بعد از آن به اتاق ديگر رفتيم، در اين اتاق ضريحى است، در ضريح را خادم باز كرد، داخل اين ضريح گودالى واقع است در وسط آن رنگ سبزى بود كه محل تولد حضرت ختمى مرتبت بود، آن موضع مطهر را تقبيل نموده و صورت را بر آن ماليده و ديده را منور نموديم.
در پى روى كار آمدن دولت سعودى، همزمان با خراب كردن بُقاع متبركه، بناى مولد النبى هم تخريب شد. تنها با اصرار شيخ عباس قطان(م 1370) شهردار وقت مكه(از سال 1346 تا 1374 ق.) و درخواست وى از ملك عبدالعزيز، قرار بر اين شد تا آنجا را كتابخانهاى بنا كنند كه به آن «مكتبة مكة المكرمة» نام نهادند. و تاكنون هم برقرار است. (2)اكنون بسيارى از مسلمانان، به ويژه زائران تركيه كه بيش از ديگر كشورها از سابقه آن آگاهند، پشت در آن اجتماع مىكنند و نماز مىخوانند. اخيراً كه رفت و آمد افراد زياد شده است دولت ضمن نصب تابلويى در آنجا توصيه كرده است كه اين محل به هيچ وجه متبرك نيست و نماز خواندن در آنجا جايز نمىباشد.
گفته شده است كه اين محل قبلًا داراى بقعهاى بوده كه در وسط آن سنگ سياه و مدورى وجود داشته است. برخى گفتهاند آن چه از تحقيق افراد موثق به دست آمده، اين است كه زادگاه پيغمبر صلى الله عليه و آله كه بعد به صورت مسجد درآمد، چون در قرب مسجدالحرام بوده، در موقع توسعه آن جزء آن شده و اكنون مسجدى به طور جداگانه به اين نام وجود ندارد! و اگر كسى بگويد: ساختمان دو طبقهاى كه در
«سوق الليل» به نام «مكتبة مكة المكرمة» يعنى كتابخانه مكه مكرمه كه نزديك به محوطه جلو مسجدالحرام مىباشد، آنجا زادگاه حضرت، و مسجد مزبور آنجا بوده، كه اكنون كتابخانه شده، اين بعيد مىباشد چه آنكه عامه هم براى مسجد حرمت قائل هستند و هيچگاه مسجد را مبدل به كتابخانه نمىنمايند و آن محل ممكن است محل سكونت حضرت بوده است! (1)8
أ
در مقابل «باب جبرئيل» و «باب النساء» كوچه هاى تنگ و باريك و بسيار قديمى وجود داشت كه به محله بنىهاشم معروف بود. اين كوچههاى پرپيچ و خم تا قبرستان بقيع ادامه داشت و در دورانهاى مختلف همچنان محفوظ بود و گاهى بازسازى مىشد. دكانها و مغازههاى فراوانى در اين كوچهها بود كه صاحبان آنها عمدتا از سادات علوى بودند. در سالهاى 1364 ش تا 1366 ش اين محله به كلى تخريب و فضاى آن تا قبرستان بقيع باز و محل عبور و مرور زائرين گرديد كه البته بخشى از آن نيز در توسعه شرقى مسجد تخريب گرديد. هم اكنون از «باب البقيع» مستقيماً قبرستان بقيع ديده مىشود. (2)اين محلّه كه ميان شيعيان به محلّه بنى هاشم شهرت دارد، خانهاى وجود داشت كه به خانه امام جعفر صادق عليه السلام شهرت داشت و كوچه تنگ مزبور را به عنوان «زقاق جعفر» مىشناختند. از اين خانه و كوچه كه در حوالى سالهاى 1360 تا 63 ش. تخريب شده است تنها تصاويرى بر جاى مانده است. (3)شايان ذكر است كه در ابتداى كوچه، پيچ كوچكى بود كه در گوشه آن خانه امام سجاد عليه السلام وجود داشت و اين خانه از سمت مسجدالنبى نرسيده به خانه امام صادق عليه السلام واقع بود و مورد توجه زائران قرار داشت.
9
أ
«مخيريق يهودى» كه از احبار يهودى هاى مدينه بود، چون شنيد كه در جنگ احد امر بر پيامبر صلى الله عليه و آله سخت شده است، به يهودى هاى مدينه گفت:
«وَاللَّهِ انَّكُمْ لَتَعلَمُونَ انَّ مُحَمَّدَاً صلى الله عليه و آله نَبىّ وَانّ نَصرَهُ عَلَيكُم حَقّ»؛ قسم به خدا، شما مىدانيد محمد صلى الله عليه و آله پيامبر خداست ويارى او بر شما واجب است
شمشير خود را برداشت و از مدينه به يارى پيامبر صلى الله عليه و آله آمد و گفت:
«اگر من كشته شدم تمام اموال من مال محمد صلى الله عليه و آله است، هر كجا كه مىخواهد صرف نمايد.»
هر چه يهودى ها به او گفتند: امروز روز شنبه است وكاربرما روا نيست، گوش نداد وخود رابه احد رسانيد ودر راه اسلام شهيد شد پيامبر صلى الله عليه و آله درمورداو فرمود «مخيريق بهترينِ يهودىهاى مدينه بود». آرى مخيريق يهودى حتى يك نماز هم نخواند ولى بهشتى شد. پس ازمدتى كه از دفن شهداى احد گذشته بود، سيل آمد. وقبرهاى بعضى از آنها را خراب كرد، بدن بعضى از شهداى احد آشكارشد، ديدند بدن وى ابداً تغيير نكرده، و چون بر صورت او ضربتى وارد آمده بود، دست خود را بر پيشانىاش گذاشته بود، چون دست او را از پيشانى جدا نمودند، خون جارى شد، دست او را دو مرتبه بر پيشانىاش گذاشتند، خون قطع گرديد. (1)از جابر نقل شده است، كه چهل وشش سال بعد از دفن پدرش در احد، چون قبر او را سيل خراب نمود، ديد گويا پدرش در خواب است و ابداً خاك در او اثر نكرده وكفن اومثل روز اول است و روى پاهاى او كه علف ريخته بودند، هنوز سبز است. (2)
10
أ
تاريخ مدينه منوّره (1)به پيش از ميلاد مسيح عليه السلام مىرسد، پيش از هجرت رسول گرامى صلى الله عليه و آله آنجا را «يثرب» مىگفتند. يثرب نام منطقهاى است كه از شمال غربى مدينه تا غرب مرقد حمزه سيدالشهداء عليه السلام (2)را شامل مىشود. شهر يثرب كه بعد از ورود رسول خدا صلى الله عليه و آله به «مدينة النبى» و به اختصار مدينه خوانده شد، در «طريق الهجرة» حدود 450 كيلومترى شمال مكه واقع است و در مدار 39 درجه و 36 دقيقه شرقى و يك ثانيه در خط طولى و 24 درجه و 28 دقيقه و 5 ثانيه در خط عرضى قرار دارد. ارتفاع اين شهر از سطح دريا بين 597 تا 639 متر است و جمعيت آن در سال 1415 هجرى حدود 661 هزار نفر بوده است. (3)پيش از اسلام دو گروه عرب و يهودى در يثرب و به عبارتى در حد فاصل حره شرقى و حره غربى قبا زندگى مىكردند. قبايل يهودى عبارت بودند از: بنى قينقاع، بنى نضير و بنى قريظه كه عمدتاً در جنوب و جنوب شرقى در منطقه عوالى كه امروز به «شارع عوالى» يا «شارع على بن ابىطالب عليه السلام» مشهور است زندگى مىكردند. در امتداد خط حرّه شرقى، داخل محدوده مدينه، دو گروه از يهود و سه گروه از اوس ساكن بودند؛ از جنوب به شمال، ابتدا بنىنضير، سپس بنىقريظه، بعد بنىظفر و بنىعبداشهل و بنى زعور از اوسيان به ترتيب تا ابتداى مسير احد زندگى مىكردند. (4)قبل از نفوذ اسلام و ورود پيامبر صلى الله عليه و آله به يثرب، جنگ و خونريزى و نزاع و جدالهاى
1) التاريخ القويم، ج 1، ص 69، «طابه»، «طيبه»، «الدار»، «الحبيبه»، «المحبوبه»، «دارالهجرة»، «دارالفتح»، «مأزر» «ملجاء الايمان»، «سيدة البلدان»، «المحفوظة»، «الجابرة»، «المرزوقة»، «المباركة» و غير آنها، همه اينها نامهايى است كه مدينه بعد از هجرت پيامبر صلى الله عليه و آله به آنها معروف شد. روايت كردهاند كه رسول خدا صلى الله عليه و آله مردم را از اينكه بگويند يثرب نهى كرد. مسجد شريف نبوى، ناجى، ص 28.
2) مسجد شريف نبوى، ناجى، محمدحسن عبدالقادر الانصارى، ترجمه عبدالحميد آيتى، ص 19.
3) آثار اسلامى مكه و مدينه، ص 175.
4) همان، ص 140.
خشونتآميزى به دلائل مختلف ميان طائفه «اوس» و «خزرج» و قبايل ديگر حاكم بود، كه پس از هجرت رسول خدا صلى الله عليه و آله به مدينه به بركت تعاليم حيات بخش اسلام و رهبرى آن بزرگوار، كشمكشها خاتمه يافت و اخوت و برادرى حاكم گرديد.
نامهاى مدينه
شهر مدينه داراى نامهاى فراوانى است، تنها «سمهودى» در تاريخ خود 94 نام براى اين بلده طيّبه ذكر نموده است (1)مشهورترين اين نامها همانهايى است كه در قرآن مجيد هم آمده است:
1- «مدينه»
«يَقُولُونَ لَئِنْ رَجَعْنا إِلَى الْمَدِينَةِ لَيُخْرِجَنَّ اْلأَعَزُّ مِنْهَا اْلأَذَلَّ» (2)
«وَ مِمَّنْ حَوْلَكُمْ مِنَ اْلأَعْرابِ مُنافِقُونَ وَ مِنْ أَهْلِ الْمَدِينَةِ» (3)
2- «يثرب»
«وَ إِذْ قالَتْ طائِفَةٌ مِنْهُمْ يا أَهْلَ يَثْرِبَ لا مُقامَ لَكُمْ فَارْجِعُوا» (4)
3- «دار»
«وَ الَّذِينَ تَبَوَّؤُا الدَّارَ وَ اْلإِيمانَ مِنْ قَبْلِهِمْ يُحِبُّونَ مَنْ هاجَرَ إِلَيْهِمْ» (5)
و اما معروفترين نامهاى غير قرآنى آن اين نامهاست: 1- طيّبه 2- يثرب 3- مدينة الرَّسوُل 4- دارالهجرة 5- دارالايمان 6- قُبة الاسلام 7- الحَرام (6)
مرحوم عمادزاده مىنويسد: در وجه تسميه يثرب، نوشتهاند: چون اوّل كسى كه در آنجا سكونت گرفت، «يثرب بن قافيه» از دودمان سام بن نوح بوده، آنجا را يثرب گويند ....
بعد مىگويد: به نقل ياقوت، مدينه 29 نام داشت و سبب آن روستاهايى است كه نزديك هم واقع بوده، و مركز آن يثرب خوانده مىشود.
ابن زباله مىنويسد كه مدينه در تورات 40 نام دارد. تمام اين اسامى پس از هجرت جاى خود را به(مدينه طيّبه) بخشيده است. (7)خلاصه كسانى چون «مجدالدين شيرازى» لغوى، «ابن زباله»، و «سمهودى» و «ابن شبّه»،
نامهاى زيادى را براى مدينه آوردهاند كه ابن زباله حدود چهل نام و سمهودى نيز نود و چهار نام را براى اين شهر ذكر كردهاند كه به برخى از آنها اشاره مىشود: البلد، بيت الرسول، الحرم، الشافية، ارض الهجرة، قبّة الاسلام. دارالايمان و يثرب و ... (1)
مدينه در عصر جاهلى
ساكنان مدينه در اين برهه از زمان، از نژادهاى مختلف و داراى عقايد گوناگون بودند. چون در آن زمان حكومت نيرومند واحد وجود نداشت، كه همه افراد آن جامعه را تحت سلطه خويش درآورد، قوّت و قهر از آن جماعتى بود كه قديمتر مىبود. بنابراين بايد گفت كه جامعه مدينه در آن عصر يك جامعه قبيلهاى بوده است.
مدينه در زمان پيامبر صلى الله عليه و آله
با هجرت پيامبر در روز دوشنبه 12 ربيعالاول سال اوّل هجرى، مدينه مركزيتى ارجمند و عالى يافت و نخستين عاصمه يا مركز اسلام گرديد. آمدن رسول خدا صلى الله عليه و آله موجب صلح ميان دو قبيله اوس و خزرج گرديد و ميان مهاجران و انصار پيمان برادرى بسته شد و همه تلاشهاى فتنهانگيزانه يهود، براى بر هم زدن اين اخوت و برادرى بى نتيجه ماند. مسجد شريف نبوى در سال اوّل هجرى بنا شد و در سال هفتم هجرى توسعه داده شد. (2)مدينه، حرم رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سراى هجرت اوست. مرقدش در آنجا و ساكنان آن همسايگان پيامبر صلى الله عليه و آله هستند و هر كدام از مؤمنان كه در آن سرزمين بميرد، مستوجب شفاعتش گردد. همانگونه كه مكه حرم ابراهيم عليه السلام است، مدينه حرم رسول خداست. پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «ابراهيم مكه را حرم قرار داد و براى مردمِ آن دعا كرد و من مدينه را حرم قرار دادم، همانگونه كه ابراهيم مكه را حرم قرار داد، من دعا كردم كه خداوند در صاع آن و مُدّ آن بركت دهد، همان گونه كه ابراهيم عليه السلام براى مكه دعا كرد.» در فضيلت مدينه همان بس كه پيامبر آن را دوست مىداشت و در حق آن دعا كرد. (3)مدينه بعد از پيامبر صلى الله عليه و آله
شهر مدينه تا زمان خلافت عثمان، مركز قدرت و خلافت اسلامى بود، اما در زمان حكومت
اميرالمؤمنين على عليه السلام به جهت شورشى كه از سوى طلحه و زبير در بصره ايجاد شده بود و آنجا را مركز تلاشهاى شورش خود نموده بودند، حضرت كوفه را مقر حكومت خود قرار داد و از سوى حضرت، «سهل بن حنيف» و «ابوايوب انصارى» به ترتيب به عنوان حاكمان مدينه معين شدند. اما پس از شهادت اميرالمؤمنين على عليه السلام و حاكميت امويان و گسترش تلاشهاى منافقان و دشمنان اسلام در ظلم و ستم به اهل بيت و اصحاب و ياران پيامبر صلى الله عليه و آله، حاكمان اموى، براى حفظ قدرت، مركزيت خلافت را به شام انتقال دادند. و از سوى معاويه، ابوهريره، سعيد بن عاص، وليدبن عتبه و عمربن سعيد به عنوان حاكمان مدينه معين شدند. (1)شرافت و فضيلت مدينه
«ارض مَشى جبريل فى عَرَصاتِها واللَّه شرف ارضها و سمائها»
پيغمبر صلى الله عليه و آله فرمود: همانا خداى تعالى از ميان تمام بلاد عالم، چهار بلد را برگزيده است، و سپس اين آيات را قرائت فرمودند: «وَ التِّينِ وَ الزَّيْتُونِ وَ طُورِ سِينِينَ وَ هذَا الْبَلَدِ اْلأَمِينِ» (2)
، آنگاه فرمود: «التّينُ، الْمَدينه، وَالزَّيتُونُ، بَيْتُالْمَقدس وَ طُورُ سينين، الْكُوفَةَ وَ هذا الْبَلَدُ الامين، مَكَّة». (3)
از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله روايت شده: «الْمَدينَةُ قُبَّةُ الاسْلامِ وَ دارُالايمان وَ ارْضُ الْهِجْرَةِ وَ مبوءُ الْحَلالِ وَ الْحَرامِ» (4)
؛ مدينه، مظهر و نماد اسلام و خانه ايمان و سرزمين هجرت و جايگاه حلال و حرام است.
قاطبه دانشمندان اسلامى، اجماع بر اين دارند كه مدفن اشرف كاينات بر تمام بقاع روى زمين حتى كعبه افضل است، و بعد اجماع بر افضليت مكه و مدينه بر ساير بلاد نموده، اختلاف بر اين دارند كه كدام افضل از ديگر است (5).
شرافت مدينه بر مكّه
يكى از دانشمندان مدينه كتابى درباره مدينه و فضيلت آن نوشت، و ديگرى از اهل مكه درباره مكه و فضيلت آن، تا آن كه دانشمند مدنى در يك فضيلت بر مكى غلبه يافت. و آن اين بود كه نوشت: طبق روايات هر كس از تربت و خاكى است كه بعد از مرگ در آن مدفون مىشود و چون نفس
شريف خاتم الانبياء صلى الله عليه و آله از تربت مدينه آفريده شده، لذا آن تربت بر جميع بلاد عالم فضيلت و شرافت دارد. آقاى افتخارى در اين باره مىفرمايد: و عِند قَبره تُجابُ الدَّعَوات و تحصل الطلَّبات (1). و نزد قبر او، دعاها مستجاب مىشود و خواستهها حاصل گردد. «وَ لَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جاؤُكَ فَاسْتَغْفَرُوا اللَّهَ وَ اسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللَّهَ تَوَّاباً رَحِيماً» (2)
؛ و اگر اينان كه به خود ستم روا مىداشتند نزد تو مىآمدند و از خدا آمرزش مىخواستند و پيامبر براى ايشان آمرزش مىخواست همانا خدا را بسى توبهپذير و مهربان مىيافتند.
از مالك سئوال شد كه: نزد تو سكونت مدينه محبوبتر است يا مكه؟ گفت: مدينه، و چرا مدينه محبوبتر نباشد و حال آنكه هيچ نقطه و راهى در آن نيست، مگر آنكه پيغمبر صلى الله عليه و آله بر آن عبور فرموده و جبرئيل از جانب خداى تعالى بر او نازل شده است. (3)خصائص مدينه
«سمهودى»، براى اين بلده طيبه 99 خصيصه نقل كرده كه هر يك شرافت و فضيلتى براى اين سرزمين است و اينك به برخى از آن موارد اشاره مىشود:
1- خلقت اشرف كاينات، از اين تربت پاك.
2- در برگرفتن اين بلد مقدس بدن شريف آن حضرت را
3- در برگرفتن جمعى از شهدا، مانند شهداى احد
4- مدينه سرزمينى است كه خداى تعالى آن را براى سكونت پيغمبر خود مقدر فرمود.
5- خدا، مدينه را محل تجلّى دين خود قرار داد و از آنجا نور ايمان به ساير بلاد تجلى كرد.
6- خداوند تبارك و تعالى، انصار دين خود را از آنجا انتخاب فرمود و مهاجرين را در آن جاى داد.
7- تأسيس مسجد در اسلام نخست در اين بلد بوده و پيغمبر صلى الله عليه و آله به نفس نفيس خود در ساخت آن شركت كرد.
1) قبل از حج بخوانيد، شايان ذكر است كه مطابق نقل سفينةالبحار، ج 2، ص 475 از امام صادق عليه السلام و زمين كربلا فضيلت والايىدارد فضيلت ساير بلاد به اندازه سر سوزنى است كه به آب دريا زده مىشود. همان، ص 144 و 145.
2) سوره نساء، آيه 64.
3) وفاءالوفا، آيةاللَّه افتخارى از جلد اول(الوفاء) نقل مىكند كه قاطبه دانشمندان اسلامى، اجماع بر اين دارند كه محل مدفن اشرف كاينات بر تمام بقاع روى زمين افضل است، حتى كعبه و بعد اجماع بر افضليت مكه و مدينه بر ساير بلاد نموده است. راهنماى حرمين شريفين، ص 22، قبل از حج بخوانيد، ص 149.
8- اختصاص اين بلد به مسجدى كه بر تقوى بنا شده، يعنى مسجد قبا كه دو ركعت نماز در آن برابر يك عمره است.
9- اختصاص اين بلد به احترام بيشتر در محضر پيغمبر صلى الله عليه و آله بنا به دستور حق: «لا تَرْفَعُوا أَصْواتَكُمْ فَوْقَ صَوْتِ النَّبِيِّ ...» (1)
؛ صداهايتان را از صداى پيامبر بالاتر نبريد.
10- اختصاص اهل مدينه به دورترين ميقات(مسجد شجره) كه افضل همه مواقيت است.
11- تعيين قبله به جانب كعبه در اين بلد انجام شده است.
12- شفاعت آن حضرت براى كسى كه او را در اينجا زيارت نمايد. (2)11
أ
در سال پنجم هجرى، مشركان مكه به تحريك يهوديان مدينه نيروهاى خود را بر ضد اسلام بسيج كردند تا كار اسلام را يكسره كنند، چون قبايل و احزاب مخالف همگى در اين نبرد بسيج شده بودند، اين جنگ را جنگ احزاب مىنامند و چون روش دفاع مسلمانان حفر خندق در مقابل دشمن بود اين جنگ به «خندق» نيز معروف است. (3)پس از اين كه پيامبر صلى الله عليه و آله از توطئه دشمن آگاه شد، در يك مشاوره نظامى، پيشنهاد سلمان فارسى مبنى بر حفر خندق در اطراف مدينه و مناطق قابل نفوذ دشمن مورد تاييد حضرت قرار گرفت. پيامبر دستور داد اين منطقه را كه از احد تا نزديكى مسجد قبلتين بود خندق حفر كنند. كوه سلع كه نقطه مرتفعى است و بر خندق مسلط است، اردوگاه سپاه اسلام شد، فرماندهان نيز در چند نقطه اردوگاه براى خود سنگرهايى آماده كردند و در آنجا به عبادت مشغول شدند محل اين سنگرها بعدها مسجد شد. (4)ابن شبّه در كتاب خود كه كهن ترين كتاب موجود در تاريخ مدينه است تنها به وجود مساجد در آن
نقطه، بدون تبيين و تعيين دقيق محل آنها، اشاره كرده است. در منابع كهن بعدى، تنها نام چهار مسجد با نام هاى مسجد فتح، مسجد سلمان، مسجد على بن ابيطالب و مسجد ابوبكر آمده است.
گفتنى است كه تا زمان «سمهودى»(م 911 ق.)، مورخ نامى مدينه، نيز تنها چهار مسجد در اين منطقه بوده است. (1)بدين ترتيب، به نظر مىرسد افزايش دو مسجد ديگر به نام هاى مسجد عمر و مسجد فاطمه زهرا عليها السلام كه اهل تسنن آن را مسجد سعد بن معاذ مىنامند، مربوط به هفتاد- هشتاد سال گذشته باشد.
همچنين بنابر آنچه محققان نوشتهاند: يكى از دگرگونى هايى كه سال هاى اخير رخ داده، اين است كه نام مسجد ابوبكر به مسجدعلى بن ابىطالب عليه السلام و نام مسجد على بن ابىطالب عليه السلام به مسجد ابوبكر تغيير يافت. شگفت آن كه مسجد ابوبكر كه در اصل مسجد على بن ابيطالب بوده و در حال حاضر تخريب شده و جزء خيابان گرديده و مسجدى كه بر جاى مانده و در اصل منسوب به ابوبكر بوده، به نام مسجد امام على عليه السلام باقى مانده است. (2)مساجد موجود در دامنه كوه سلع كه همه در كنار يكديگر هستند، شش مسجد است. به نظر برخى از محققان، هفتمين مسجد اين مجموعه، «مسجد قبلتين» است، اما به اعتقاد برخى ديگر، هفتمين مسجد اين مجموعه، «مسجد بنى حرام» است كه در گوشه اى ديگر از دامنه كوه سلع مىباشد.
مساجد موجود عبارتند از:
12
أ
مهمترين مسجد از اين مساجد، مسجدى است به نام مسجد فتح يا «مسجد الأعلى» و نيز به «مسجدالأحزاب» مشهور است. اين مسجد بر روى كوه واقع شده و زائران با طى پلههايى براى اقامه نماز به درون آن مىروند. مسجد فتح بر روى كوهى قرار گرفته كه پشت آن كوه مسير حفر خندق در جنگ احزاب بوده است و به عنوان محل استقرار رسول خدا صلى الله عليه و آله در جريان جنگ احزاب مورد استفاده
قرار گرفته است. حضرت طى روزهاى متوالى نمازهاى خود را در آنجا اقامه كرد و به همين دليل، بعدها اين محل تبديل به مسجد شد.
نكته مهم آن است كه حضرت در اين مكان براى پيروزى سپاه اسلام دعا كردند و اين دعا مستجاب شد و احزاب شكست خوردند و مدينه را ترك كردند. (1)روايت شده است: در شب هاى پايانى غزوه خندق، حضرت رسول صلى الله عليه و آله وقتى حذيفه را براى كسب خبر و اطلاعات به سوى دشمنان فرستادند، در محل اين مسجد نشسته بودند (2). ساير مساجد منطقه احزاب كه معروف به «مساجد سبعه» است، پس از مسجد احزاب به ترتيب عبارتند از:
1- مسجد سلمان فارسى
2- مسجد امام على بن ابى طالب
3- مسجد ابوبكر
4- مسجد فاطمه الزهرا
5- مسجد عمر
6- مسجد قبلتين. (3)13
أ
«مستجار» (4)در مجاورت ركن يمانى و مقابل ملتزم قرار دارد. در گذشته كه كعبه دو درب داشته، درب ديگر آن در اين محدوده قرار داشته است. مستجار را به اين دليل مستجار مىگويند كه مردم به آن مكان پناه آورده و خواستههاى خود را از خداوند طلب مىنمايند.
1) تاريخ المدينة المنورة، ج 1، ص 60.
2) وفاءالوفاء، ج 3، ص 835.
3) آثار اسلامى مكه و مدينه، رسول جعفريان، ص 294 تا 304.
4) هو ما بين الركن الى الباب المسدود فى دُبُر الكعبة، وهكذا سماه ابن جبير فى رحلته(رحلة ابن جبير ص 65) والمحبالطبرى «فى القرى. شفاء الغرام باخبار البلد الحرام، ج 1، ص 373. جار به معناى همسايه و «مستجار» به معناى پناه بردن به همجوار و به صورت كلىتر پناه بردن است. آثار اسلامى مكه و مدينه، ص 96 و 97.
امام صادق عليه السلام فرمودند:
«حضرت ابراهيم كعبه را ساخت و براى آن دو در قرار داد، درى به مشرق و درى به مغرب. «وَ الْبَابُ الَّذِي إَلَى الْمَغْرِبِ يُسَمَّى الْمُسْتَجَارَ»؛ درى كه رو به مغرب است، «مستجار» ناميده مىشود. (1)علت نامگذارى اين مكان به مستجار
اين مكان به احترام مولود كعبه و راهيابى فاطمه بنت اسد به درون آن، قداست پيدا كرد. در حديث ديگرى از امام سجاد عليه السلام آمده است كه چون آدم به زمين هبوط كرد، كعبه را طواف نمود، كنار مستجار كه رسيد، به كعبه نزديك شد دستان خود را به آسمان بلند كرد و گفت: پروردگارا! مرا ببخشاى، ندا آمد: تو را بخشيدم، گفت: خدايا! فرزندانم را، ندا آمد:
«يا آدَم مَنْ جاءَني مِنْ وُلْدِكَ فَبَاءَ بِذَنْبِهِ بِهَذَا الْمَكَانِ غَفَرْتَ لَهُ» (2)
هر يك از فرزندان تو به اين مكان آيد و گناه خويش را اينجا آورد. گناهش را مىآمرزم.
مستحب است در كنار مستجار دست ها را باز نموده و مستجار را در آغوش گرفته، شكم و صورت خود را به آن بچسباند و در همان حال به گناهان خود اعتراف نموده و از آنها توبه نمايد، چرا كه هر بنده مؤمنى كه در اين مكان توبه نمايد خداوند گناهانش را مىآمرزد. (3)در شفاء الغرام آمده است: به اين مكان از اين روى مستجار گفتهاند كه پناه گيرند به آن، چون «مستجار من ذنوب» (4)است، يعنى گناهان وى ريخته مىشود. چون بعضى از صحابه رسول خدا به اين مكان التزام مىجستهاند به نام «ملتزم» و «متعوّذ» نيز معروف است. (5)
1) حج و عمره در قرآن و حديث، حجةالاسلام والمسلمين رىشهرى، ص 158.
2) بحارالانوار، ج 93، ص 206. آنچه در جواهر الكلام ج 19 ص 355 و در دعائم الاسلام، ج 1، ص 292. آمده است نزديك به همين مضمون است.
3) همان، ص 158.
4) شفاء الغرام باخبار البلد الحرام، ج 1، ص 374.
5) تاريخ و آثار ا سلامى مكه و مدينه، ص 52، شايان ذكر است كه ملتزم به مكان ديگرى از كعبه «پشت كعبه» نيز گفته مىشود.
در «شارع ابطح» (1)نزديك ميدان «معابده»، مسجدى است كه به آن «مسجدالاجابة» مىگويند. اين مسجد يادگار رويدادهايى است كه به فتح مكه مربوط مىشود. روايت شده است كه رسول خدا صلى الله عليه و آله عازم «طائف» بود، در اين محل نمازگزارد و پس از آن اصحاب آن جا را مسجدى ساختند كه به اين نام مشهور شد. هر چند از تاريخ اوليه اين مسجد اطلاعى در دست نيست، ولى تمام مورخان قرن سوم نام آن را در رديف مساجدى كه به عصر رسول خدا منسوب شده است آوردهاند. (2)اين مسجد در پايينتر از ميدان معابده، در ابتداى شارع ابطح در طريق مسجدالحرام و در ابتداى «شارع الاجابة» است. ادامه مسير فعلى از سر «شارع الاجابة»، «به ثنيه اذاخر» مىرسد، كه قبل از ورود رسول خدا صلى الله عليه و آله به مكه «به هنگام فتح مكه» در رمضان سال هشتم از هجرت ساخته شده است. اين ثنيه مشرف بر «باغ خرمان» بود، كه اكنون شهردارى مكه را در آنجا ساختهاند.
«فاكهى» مىنويسد: در آنجا مسجدى است كه گفته مىشود رسول خدا در آنجا نماز گزارده است. (3)از «زهير بن قنفذ» نقل شده است كه رسول خدا صلى الله عليه و آله روز را در غار حرا به سر مىبرد و شب از حرا پايين آمده به(محل) مسجد مىرفت كه پشت خانه «ابو عبيدة» بود و به «شعب الخلفيين» شهرت داشت. در اين وقت خديجه هم از مكه مىآمد و آنها در نزديك اين شعب با يكديگر بودند تا جدا شوند. (4)
1) «ابطح» محلى را مىگويند كه بعد از تنگى و باريكى تا اندازه اى وسيع و گسترده گردد. اين محله در زمانى معروف به معابده بوده است، گويا زنى به نام «ام عابد» در آنجا ساكن بوده است، لذا اين نام را به اين محل اختصاص داده اند. پاورقى اخبار مكه، ج 2، ص 160.
2) سرزمين وحى، مرتضى فهيم كرمانى، ص 207، ضمنا در كتاب اخبار مكه، ج دوم، ص 287، فقط به مسأله نماز اشاره شده است.
3) اخبار مكه، ج 4، ص 18، فاكهى.
4) اخبار مكه، فاكهى، ج 4، ص 181، آثار اسلامى مكه و مدينه، ص 113 و 114.
اين مسجد نزديك به عقبه منا و جمرات مىباشد. وجه تسميه اين مسجد به اين نام، از اين جهت است كه بزرگان اوس و خزرج بيعت اول را شبانه با رسول خدا صلى الله عليه و آله در اين محل بستهاند. در تاريخ اسلام آن شب به «ليلة العقبة» معروف است! و آن شبى كه در آن مكان، «ابوالهيثم» و «اسعدبن زراره» و همراهان آنها در اينجا سخنها دارند! و پيغمبر صلى الله عليه و آله از آنان پيمان گرفت كه از اسلام پشتيبانى نمايند، چه آنكه آن حضرت در مكه، با آزار و ستم مشركين مواجه بود و كفار قريش مانع پيشرفت اسلام بودند و از اين جهت رسول خدا صلى الله عليه و آله همه ساله انتظار مىكشيد كه موسم حج، فرا رسد تا دعوت خود را در عرفات و منا با رؤساى قبايل در ميان بگذارد! اين بود كه در سال دهم بعثت در محل «عقبه كبرى» كه جمره عقبه هم نزديك به آن مكان است با چند نفر از مردم مدينه روبرو شد و آنها به حضرت گرويدند و بعد در سال يازدهم بعثت، 12 نفر از بزرگان مدينه كه از آن جمله ابوالهيثم و اسعد بن زراره بودند، آمدند و در محل مسجد البيعة با آن حضرت پيمان نصرت بستند و قرار گذاشتند كه در سال آينده جمعيت بيشترى بيايند و در همان مكان و همان زمان بيعت كامل را انجام دهند.
سپس در سال 13 بعثت، 71 مرد و 2 زن مسلمان مدينه، در موسم حج، «بيعت ثانوى» را استوار كردند. و اين بيعتى بسيار مهم بود كه در دل كوههاى عقبه و محل «مسجدالبيعة» انجام گرفت و به «بيعة العقبة» و «بيعة الثانية» نيز معروف است. و بر اثر اين بيعت، پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله به مدينه مهاجرت فرمود و اسلام چنان كه بايد انتشار يافت. (1)بناى فعلى «مسجد البيعة»، بسيار كهن است و كتيبه اى كوفى در آن وجود دارد. ممكن است بناى آن در قرن نهم يا دهم انجام گرفته باشد و كتيبه را از دورههاى قبل نگاه داشته باشند. به نقل از «ابى فهد»، مسجد البيعة در سال 144 هجرى ساخته شده است. اين مطلب براساس كتيبهاى بوده كه در مسجدالبيعة وجود داشته است، وى در ذيل حوادث آن سال مىنويسد: در اين سال، مسجدى بنا شد
1) راهنماى حرمين شريفين، ج چهارم و پنجم، ص 94.
كه آن را «مسجد البيعة» مىنامند. در ذيل حوادث سال 620 مىنويسد: خليفه عباسى(مستنصر باللَّه) در اين سال مسجد البيعة را كه در نزديكى منا است تعمير كرد. (1)16
أ
واژه «مسجدالحرام» پانزده بار در قرآن استعمال شده، در مورد اينكه آيا مراد از مسجدالحرام كعبه و كل مسجدالحرام است، يا اينكه شهر مكه را شامل مىشود؟ بعضى گفتهاند: منظور خانه كعبه و كل مسجدالحرام است، ولى برخى معتقدند: مسجدالحرام تمام مكه را شامل مىشود، چرا كه خداوند در اوّل سوره مباركه اسراء درباره معراج پيامبر صلى الله عليه و آله مىفرمايد:
«سُبْحانَ الَّذِي أَسْرى بِعَبْدِهِ لَيْلًا مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ إِلَى الْمَسْجِدِ اْلأَقْصَى» (2).
در اين آيه آغاز معراج پيامبر صلى الله عليه و آله را مسجدالحرام ذكر نموده در حالى كه براساس ذكر تاريخ، آغاز معراج پيامبر صلى الله عليه و آله از خانه خديجه يا شعب ابىطالب يا خانه امِ هانى بوده، بنابراين منظور از مسجدالحرام تمام مكه مىباشد. لكن به دليل اينكه شروع معراج پيامبر صلى الله عليه و آله از بيرون مسجدالحرام مسلم نيست و اين احتمال وجود دارد كه از خود مسجد صورت گرفته باشد، دليلى بر اينكه آيه مذكور را از ظاهرش بازگردانيم، وجود ندارد. بنابراين موضوع بحث در اين آيه خود مسجدالحرام است. (3)دلايل ديگرى هم براى اثبات اين سخن كه مسجدالحرام تمام شهر مكه را شامل مىشود وجود دارد از جمله آيه شريفه: «إِنَّمَا الْمُشْرِكُونَ نَجَسٌ فَلا يَقْرَبُوا الْمَسْجِدَ الْحَرامَ ...» (4)
مشركان نجس هستند، بنابراين به مسجدالحرام نزديك نشوند. در حالى كه مىدانيم مشركين حق ورود به شهر مكه و مسجدالحرام را ندارند.
از امام صادق عليه السلام پرسيدند: چرا به شهر مكه و مسجدالحرام؛ مسجدالحرام مىگويند؟ فرمودند:
«لِأَنَّهُ حُرِّمَ عَلَى الْمُشْرِكِينَ أَنْ يَدْخُلُوهُ» (1)
براى اينكه كافران حق ندارند به اين حريم داخل شوند.
فضيلت نماز در مسجدالحرام
براى نماز درمسجدالحرام فضيلت زيادى در روايات ذكر شده است، كه ذيلًا به برخى از اين روايات اشاره مىشود:
1-/ از امام صادق عليه السلام و آن حضرت از پدران بزرگوارش نقل شده است: «الصَّلاةُ فِي الْمَسْجِدِ الْحَرامِ تَعْدِلُ مِأَةَ أَلْف صَلاة (2)
؛ نماز در مسجدالحرام با صد هزار نماز در اماكن ديگر برابر است.
2-/ از امام باقر عليه السلام نقل شده است: «صَلاةٌ فِي الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ أَفْضَلُ مِنْ مِائَةِ أَلْفِ صَلاةٍ فِي غَيْرِهِ مِنَ الْمَسَاجِدِ (3)
؛ خداوند يك نماز در مسجدالحرام را از صد هزار نماز در مساجد ديگر برتر مىداند.»
3-/ از امام صادق عليه السلام روايت شده است: «مَنْ صَلَّى فِي الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ صَلَاةً وَاحِدَةً قَبِلَ اللَّهُ مِنْهُ كُلَّ صَلَاةٍ صَلَّاهَا وَ كُلَّ صَلَاةٍ يُصَلِّيهَا إِلَى أَنْ يَمُوتَ وَ الصَّلَاةُ فِيهِ بِمِائَةِ أَلْفِ صَلَاةٍ (4)
؛ هر كس يك نماز در مسجدالحرام به جاى آورد، خداوند نمازهاى گذشته و آينده او را تا دم مرگ قبول خواهد كرد و نماز در آن با صد هزار نماز برابر است.
4-/ پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله فرمودند: «هر كس در مسجدالحرام يك نماز واجب بخواند، خداوند همه نمازهايى را كه از روز وجوب نماز بر او، خوانده است و همه نمازهايى را كه تا زمان مرگ مىخواند به بركت اين نماز از او قبول مىكند.»
5-/ در حديث ديگر پيامبر صلى الله عليه و آله فرمودند: «يك نماز در مسجدالحرام برابر با صد هزار نماز است و يك نماز در مسجد من هزار نماز و در بيت المقدس پانصد نماز است.» (5)6- «احمد بن محمد بن ابى نصر» مىگويد: از على بن موسى الرضا عليه السلام سؤال كردم: اگر مردى
1) علل الشرايع، ج 2، ص 398، وسائل الشيعه، ج 9، ص 344، حديث 3؛ بحارالانوار، ج 93، ص 59
2) جامع الاحاديث الشيعة، ج 4، ص 504، كافى، ج 4، ص 526، شفاء الغرام باخبار البلد الحرام، ج 1، ص 152، شفاء الغرام باخبار البلد الحرام، ج 1، ص 152.
3) جامع الاحاديث الشيعه، ج چهارم، ص 507، ثواب الاعمال، ص 29 و 30.
4) حج و عمره در قرآن و روايات، حجةالاسلام والمسلمين محمدى رى شهرى، ص 86 الحج و العمرة فى الكتاب والسنة، ص 71.
5) منتخب احاديث عمره، حجة الاسلام و المسلمين سيد على قاضى عسكر، ص 41، به نقل از كافى، ج 4، ص 527.
نماز را در خانهاش در مكه به جماعت بخواند افضل و برتر است يا آن كه به تنهايى در مسجد الحرام؟ حضرت فرمود: «به تنهايى(در مسجد الحرام)». (1)مسجدالحرام، مسجدى بدون محراب!
در عالم اسلامى «حرم» بسيار است، اما مسجدالحرام چيز ديگرى است. مسجد الحرام، حرم همه حرمهاست. فاصله قدسى مسجدالحرام با ساير حرمها به اندازه فاصله قدسى آن حرمها با اماكن معمولى است. هر جا در دنيا بقعه و آستانه مقدسى هست، قداست خود را از توحيد مىگيرد و اينجا مركز توحيد است. در هر مسجدى كه در دنيا وجود دارد، محراب مقدسترين نقطه است، امّا همه مسجدها و همه محرابها از آن جهت تقدس يافتهاند كه روبهروى كعبه قرار دارند. مردم همه روبهروى محرابها نماز مىگزارند و محرابها به سوى كعبه است و كعبه محراب محرابهاست و مولوى از اينكه شبى خواب ديده بود كه در خانه كعبه به دنبال محراب مىگردد، شگفت زده شده:
دوش خوابى ديدهام خود عاشقان را خواب كو كاندرون كعبه مىجستم كه آن محراب كو
كعبه جانها نه آن كعبه كه چون آنجا رسى در شب تاريك گويى شمع يا مهتاب كو
بلكه بنيادش ز نورى كز شعاع نور او نورگيرد جمله جانها ليك جان را تاب كو
در ميان باغ حسنش مىپر اى مرغ ضمير كايمن آباد است آنجا، دام يا مضراب كو
چون زشورستان تن رفتى سوى بستان جان جز گل و ريحان و لاله، چشمههاى آب كو
چون هزاران حسن ديدى كان نبد از كالبد پس چرا گويى جمال فاتحالابواب كو
چون به وقت رنج و محنت زود مىيابى درش بازگويى او كجا، درگاه او را باب كو
باش تا موج وصالش در ربايد مرترا غيبگردى پس بگويى عالم اسباب كو (2)
مقامات چهارگانه در مسجد الحرام
تصويرهاى قديمى مسجدالحرام نشان مىدهد كه در داخل مسجد، در چهار نقطه، مقصورههاى كوچكى وجود داشته كه امام جماعت زير آنها مىايستاده و نماز مىخوانده است. در واقع از قرن پنجم هجرى يا بعد از آن زمانى كه اهل سنت هر كدام پشت سرامام خود نماز مىخواندند، در مسجدالحرام چهار مكان براى چهار امام حنفى، شافعى، مالكى و حنبلى ايجاد شده كه نمازجماعت را در آنجا مىگزاردند. در نماز مغرب، همه همزمان نماز را شروع مىكردند. اما در برخى وقت هاى ديگر، به
ترتيب شافعى، مالكى، حنبلى، و سپس حنفى نماز را اقامه مىكردند. (1)در دوره هايى از تاريخ كه شيعيان زيدى بر امور مسجدالحرام مسلط بودند، امام زيديه نيز نماز را به جماعت مىخوانده است، گفتنى است كه در برخى دورانها، مذهب حنبلى، امامى در مسجد نداشته است.
مقام حنفى به دليل رسميت مذهب حنفى براى دولت عثمانى، از مهمترين مقام ها بوده و در برابر ناودان طلا قرار داشته است. مقام شافعى ابتدا در پشت مقام ابراهيم بوده و سپس به بالاى بنايى كه برفراز زمزم قرار داشت انتقال يافته است ..
در دوره سعودى، اين چهار مقام به مرور تخريب شد و همه سنيان ناگزير پشت سر يك امام كه از سوى دولت سعودى معين مىشود، نماز مىخوانند. كردى نوشته است كه اين اقدام از زمان روى كار آمدن «عبدالعزيز» رواج يافت (2)، اما تخريب مقام ها از سال 1377 هجرى آغاز شد. (3)درهاى مسجدالحرام
مسجدالحرام در گذر تاريخ و در توسعههايى كه صورت گرفت، داراى درهاى بسيارى شد كه برخى از آنها در هر دوره، نام ويژه اى به خود گرفت. در حال حاضر، مسجدالحرام شمار فراوانى در كوچك و بزرگ دارد. (4)درهاى كوچك اغلب در طرف مسعى است كه نام آنها عبارت است از؛ «باب بنىشيبه»، «باب السلام»، «باب على»، «باب النبى»، «باب العباس» و در دو سوى اين درها، باب مروه در برابر مروه و باب صفا در برابر صفا است. گفتنى است كه باب بنىشيبه از اعتبار خاصى برخوردار بوده است؛ زيرا پس از سقوط هبل از بام كعبه، آن را در كنار اين در دفن كردند و بنابراين، آمد و رفت موحدان در اينجا، به معنى كوبيدن بيشتر شرك و بتپرستى است، استحباب ورود از اين در به مسجد به همين دليل است. (5)در سمت شمال مسجد، افزون بر درهاى متعدد، مهمترين درى كه در امتداد كوه مروه قرار دارد «باب الفتح» است كه ورودى آن بسيار بزرگ مىباشد. اين در، همان درى است كه رسول خدا صلى الله عليه و آله در فتح مكه(20 رمضان سال هشتم) از آن وارد گرديد. در سمت غرب، مهمترين در «باب فهد» است،
1) تاريخ القويم، ج 5، ص 328.
2) تاريخ القويم، ج 5، ص 328.
3) آثار اسلامى مكه و مدينه، ص 108 و 109.
4) مسجدالحرام نوزده در دارد كه بيشتر آنها بر چند طاق گشوده مىشود. مثلًا باب الصفا پنج طاق دارد كه سابقاً بنى مخزوممىناميدند و از بزرگترين درهاى مسجد است و راه سعى از آن مىباشد. فصلنامه ميقات حج، ج 8، ص 196.
5) آثار اسلامى مكه و مدينه، ص 104، به نقل از من لايحضره الفقيه، ج 2، ص 238، ش 2292.
زيرا افزايش جديد مسجد در اين قسمت، سبب قرار دادن اين در گشته و در قسمت شمال مسجد، دو در بزرگ قرار دارد كه عبارت است از «باب اجياد» و «باب ملك عبدالعزيز». (1)شايان ذكر است كه بسيارى از نام هاى تاريخى از روى درهاى مسجدالحرام حذف شده است و اخيراً جز چند باب، سايرباب ها با عنوان «رقم» وشماره ياد شده است كه اين نيزدرراستاى نفى آثار تاريخى انجام گرفته است.
توسعه مسجدالحرام
پيروزى اسلام در مكه سبب شد تا خانه خدا و اطراف آن از لوث وجود بتها پاك شود و فضاى مكه را اذان بلال، كه شعار توحيد بود، در بر گيرد. تا اين زمان هيچ حصارى و بنايى در اطراف مسجدالحرام نبود، تنها در اطراف كعبه، آن سوى محدوده طواف، خانههاى عرب بنا شده بود.
توسعه در زمان خليفه دوّم
با گسترش اسلام و افزوده شدن به شمار مسلمانان احساس شد كه بايد محدوده طواف و سيعتر شود، از اين رو خليفه دوم دستور داد تا خانههاى اطراف را بخرند و خراب كنند و به محدوده مسجد بيفزايند، همچنين گفت تا ديوارى كمتر از قامت يك انسان در اطراف مسجد بكشند، درهايى نيز در آن بگشايند و مشعلهايى بر فراز ديوارها نصب كنند تا مسجد در شب روشن بماند. پردههاى كعبه را نيز عوض كنند. از آنجا كه كعبه و مسجد در معرض سيل بود، كوشش شد تا سيل بندهايى در اطراف آن احداث شود كه از هجوم آب و سرازير شدن آن به مسجد جلوگيرى كند.
توسعه در زمان خليفه سوّم
در سال هفدهم هجرى، خليفه سوم در سال 26 هجرى بار ديگر بر محدوده مسجد افزود. او دستور داد تا خانههاى ديگرى را خريده و ضميمه مسجد سازند. خليفه سوّم، همزمان با توسعه مساحت مسجد، دستور داد كه رواقهايى براى مسجد ساخته شود، تا آن زمان محيط اطراف كعبه، به طور كامل بدون سقف بود و اين نخستين بارى بود كه بخشهايى از آن مسقف مىشد.
1) آثار اسلامى مكه و مدينه، ص 104، به نقل از من لايحضره الفقيه، ج 2، ص 238، ش 2292.
توسعه در زمان خلافت وليد
«وليد بن عبدالملك اموى»(خلافت از 86 تا 89 ه) در دورهاى حكومت مىكرد كه خزانه بيتالمال پر از غنائم و اموالى بود كه به عنوان خراج و جزيه و عُشريه از اطراف و اكناف به شام مىرسيد. او خليفهاى اهل رفاه و علاقمند به ساختن بناهاى باشكوه و پرعظمت بود، از اين رو علاوه بر ساختن جامع اموى در دمشق و توسعه مسجدالنبى در مدينه و بناى بسيارى از اماكن مدينه، بر مساحت مسجدالحرام به مقدار 1725 متر افزود و مسجد را بازسازى كرد. او رواقهايى در اطراف مسجد ساخت و آنها را با ستونهايى عظيم سرپا نگاه داشت. اين ستونها به صورت زيبايى تزيين شد و در قسمتهايى از آنها طلا به كار رفت.
توسعه در عهد عباسيان
منصور، دومين خليفه عباسى(خلافت از 136- 158 ه) در سفرى كه براى برگزارى حج به مكه آمد، احساس كرد كه مسجد گنجايش مسلمانان را كه براى حج آمدهاند ندارد. مصمم شد تا با خريدن خانههاى اطراف و ضميمه كردن آنها به مسجد به توسعه آن اقدام كند. مردمى كه صاحب خانههاى اطراف بودند، با چنين تصميمى مخالفت كردند، اما پس از آن به فروش خانههاى خود رضايت دادند.
در اين افزايش مساحت، وسعت مسجد دو برابر شد و نزديك به پنج هزار متر مربع بر مساحت مسجد افزوده شد. اين افزايش در جهت شمال و غرب مسجد انجام شد.
«مهدى عباسى» فرزند منصور(خلافت 158- 169 ه. ق) در سال 161 تصميم به افزايش مجدد مساحت مسجد گرفت و خانههاى بيشترى را خريد و به مسجد ضميمه كرد. برخى از مردم از واگذار كردن خانههاى خود ابا داشتند. وقتى مهدى عباسى در اينباره از امام موسى بن جعفر عليه السلام سؤال كرد، حضرت به او نوشت: اگر كعبه پس از آمدن مردم به اينجا ساخته شده، يعنى ابتداء مردم اينجا سكونت داشتهاند، مردم در واگذار نكردن خانههاى خود اولى هستند، اما اگر ابتداء كعبه بوده و مردم پس از آن آمدهاند، مسجد به زمينهاى اطراف خود اولويت دارد. مهدى عباسى با استناد به همين نكته، خانهها را گرفت. پس از آن، صاحبان خانهها نزد امام كاظم عليه السلام آمدند و از ايشان خواستند تا از مهدى بخواهد پول خانهشان را بدهد و امام چنين كرد. (1)مساحت افزوده شده در دوران مهدى 8380 متر بود. مهدى عباسى در سال 164 از كاردانان
1) تاريخ اسلامى مكه و مدينه، به نقل از تفسير العياشى، ج اول، ص 185.
خواست طرحى تهيه كنند تا مسجد از ناحيه جنوبى نيز وسعت پيدا كند به طورى كه به صورت تقريبى، مسجد به شكل مربع درآيد، به گونهاى كه كعبه در ميانه قرار گيرد. بدين ترتيب مجدداً مساحت مسجد به 6560 متر افزايش يافت و رواقهايى اطراف آن ساخته شد. پس از مهدى عباسى، در زمان «معتضد» و «مقتدر عباسى» قسمتهاى كوچكى به بخشهاى شمالى و غربى مسجد افزوده شد. از آن جمله «دارالندوه» بود.
پس از آن، جز بازسازىهاى اصلاحى، كه هر از چندى، به وسيله خلفا و اميران در مسجدالحرام انجام مىيافت، كارى صورت نگرفت.
توسعه در دوره سعودىها
در سال 1368 قمرى(1328 ش) «ملك عبدالعزيز» دستور داد تا مسجد را از هر سو توسعه دهند، اين توسعه از سال 1375 قمرى(1335 ش) آغاز شد. مساحت مسجد را تا 160861 متر برساند. اين مقدار مساحت براى جمعيت نمازگزارى بالغ بر سيصد هزار تن در نظر گرفته شد. تعداد درهاى مسجد نيز در اين افزايش تا 64 رسيد. ملك فهد به دنبال مرگ برادرش خالد در سال 1402 ق/ 1361 ش به سلطنت رسيد. يكى از كارهاى اساسى خود را رسيدگى به امر حرمين شريفين قرار داد. وى به سال 1409 قمرى تصميم گرفت، مسجد الحرام را به صورت بىسابقهاى افزايش دهد. اين افزايش تاكنون بيشترين افزايشى بود كه در طول تاريخ مسجدالحرام در اين مسجد صورت گرفته بود. افزوده دوم سعودى، به طور عمده در بخش غربى مسجد صورت گرفت و محدودهاى به وسعت 76000 هزار متر مربع را در اين قسمت به صورت يك مربع در ضلع غربى مسجد، بر آن افزود، دو مناره بزرگ كه هر يك به ارتفاع 89 متر بود در آن قسمت بنا كرد، به علاوه اقدامات اساسى ديگرى مانند بناى زيرزمين، ايجاد يك طبقه روى طبقه همكف و نيز آمادهسازى سطح بالاى طبقه نخست براى اقامه نماز، از كارهايى بود كه صورت گرفت.
جدا از رواقهاى افزوده شده، محوطههاى بزرگى در شرق و غرب و جنوب در خارج از مسجد بدون سقف براى اقامه نماز آماده گرديده است. مساحت تقريبى اين ميادين در شرق بيرون مسعى 46000 متر مربع و در جهات ديگر 42000 متر مربع و جمعاً 88000 متر مربع مىباشد. (1)
1) آثار اسلامى مكه و مدينه، ص 72.
«فاكهى» از محلى در قرن «مسقله»(كه مصفله هم نوشته اند) يادكرده و گفته است: مسفله، محلى است كه رسول خدا صلى الله عليه و آله پس از فتح مكه در آنجا نشست و تازه مسلمان شدههاى شهر مكه با آن حضرت بيعت كردند.
«ازرقى» آنجا را مسجدى مىداند كه پس از فتح مكه در آنجا مردم با پيامبر خدا صلى الله عليه و آله بيعت كردند. اين مسجد در محله قرن مسفله بوده است. وى مىافزايد: اين مسجد در قسمت بالاى مكه، نزديك «سوق الغنم»، در قرن مسفله بوده است.
محقق كتاب اخبار مكه از «ابن ظهيره» نقل كرده است كه گفت: «و هذا المسجد لايعرف الآن» اما همو در مورد ديگرى، در پاورقى نوشته است: سوق الغنم در قديم، داخل وادىاى در شرق كوه «الرقمتين» قرار داشت و اكنون «سوق الجودريه»، يا بازار ابوسفيان! نام دارد. درآنجا مسجد كوچكى وجود دارد بانام مسجدالغنم كه بعيد نمى نمايد اين همان مسجدى باشد كه ازرقى از آن ياد كرده و گفته در محله قرن مسفله است. گفتنى است در ابتداى بازار مزبور از سمت حرم به سمت بالا و دست چپ، زاويه كوچكى حدود دوازده متر وجود داشته كه مصلى بوده و سال هاى پيش آن را خراب كرده و در جايش مغازه اى با نام «السريحى للخردوات و الهدايا» ساخته اند.
از اين مسجد با عنوان «مسجدالبيعة» هم ياد شده كه عبدالملك بن دهيش معتقد است اين مسجد از ميان رفته است. «عاتق بن غيث بلادى»، متخصص تاريخ مكه گفته است: «مسجدالبيعة» يا مسجدالغنم همان است كه روبه روى اداره تلفنخانه پايينتر از پل حجون است. او مىگفت: قرن مصفله دقيقاً همان جاست، بدين ترتيب به طور دقيق نمى توان درباره محل اين مسجد نظريهاى داد. (1)
1) آثار اسلامى مكه و مدينه، ص 122 به نقل از فاكهى، اخبارمكه، ج 4، ص 137.
يكى از با عظمتترين و مقدسترين آثار تاريخى اسلام، در دنيا «مسجد النبى» است. اين مسجد پس از حرم مكه، دومين مسجدى است كه از نظر شرافت و فضيلت در جهان اسلام مانند ندارد. و يكى از اماكنى است كه شخص مسافر در قصر و اتمام نماز در آن مخيَّر است. و در روايات عديده آمده كه مسلمانان مىتوانند به قصد آن شدِّ رحال كنند. اين مسجد در گذشته در مشرق شهر مدينه و اكنون تقريباً در وسط آن واقع گشته است.
در حديثى از حضرت على عليه السلام آمده است:
«أَرْبَعَةٌ مِنْ قُصُورِ الْجَنَّةِ فِي الدُّنْيَا الْمَسْجِدُ الْحَرَامُ وَ مَسْجِدُ الرَّسُولِ صلى الله عليه و آله وَ مَسْجِدُ بَيْتِ الْمَقْدِسِ وَ مَسْجِدُ الْكُوفَةِ» (1).
در دنيا چهار قصر از قصرهاى بهشت است:
1- مسجدالحرام
2- مسجد النبى
3- مسجدالاقصى، در بيتالمقدس
4- مسجد كوفه.
حضرت امير عليه السلام فرمود: «لا تُشَدُّ الرِّحَالُ إِلَّا إِلَى ثَلاثَةِ مَسَاجِدَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ وَ مَسْجِدِ رَسُولِ اللَّهِ صلى الله عليه و آله وَ مَسْجِدِ الْكُوفَةِ» (2)
در عظمت اين مسجد همين بس كه پيامبر صلى الله عليه و آله ثواب يك ركعت نماز در اين مسجد را بيشتر از ثواب يكهزار ركعت نماز دانسته كه در غير آن بجاى آورده شود مگر در مسجدالحرام «صَلاةٌ فِي مَسْجِدِي هَذَا أَفْضَلُ مِنْ أَلْفِ صَلاةٍ فِي غَيْرِهِ إِلَّا الْمَسْجِدَ الْحَرَامَ. (3)
چگونگى ساخت مسجد النبى صلى الله عليه و آله
پيغمبر صلى الله عليه و آله روز جمعه «قبا» را به قصد ورود به شهر يثرب ترك كرد و سوار بر ناقه خويش وارد شهر شد، و آنگاه كه نخستين گام را بر دروازه مدينه نهاد و اين دعا را خواند: «رَبِّ أَدْخِلْنِي مُدْخَلَ صِدْقٍ وَ أَخْرِجْنِي مُخْرَجَ صِدْقٍ وَ اجْعَلْ لِي مِنْ لَدُنْكَ سُلْطاناً نَصِيراً» (1)
مردم از مهاجر و انصار، يهودى و مسلمان و مشرك و زن و مرد، كوچك و بزرگ به دنبال ناقه روان بودند، زنان و كودكان سرود مىخواندند، شعار مىدادند، شادى مىكردند. نگاههاى مشتاق و كنجكاو همه در چهره پيامبر صلى الله عليه و آله خيره شده بود. ناقه را رها كرده بود و خود تصميمى نداشت. حضرت از خانههاى(بنى سالم بن عوف) گذشت، عتبان بن مالك و عباس بن عباده پيشاپيش رجال خانواده جلو آمدند، و زمام ناقه را گرفتند و گفتند: اى رسول خدا! با همراهانت نزد ما اقامت كن. حضرت كه غرق انديشه بود و چشم به راه ناقه دوخته بود، فرمود: راهش را باز كنيد، او مأمور است. مردم كنار رفتند و ناقه به راه افتاد. ناقه از خانههاى(بنى ساعده) گذشت، سعدبن عباده و منذر بن عمر، با رجال معروف بنىساعده پيش آمدند و راه را بر ناقه گرفتند، و گفتند: اى رسول خدا! با عِدّه و عُدّه و نگهبانانت نزد ما بيا، فرمودند: راهش را باز كنيد، او مأمور است. كنار رفتند و ناقه به راه افتاد! بر خانههاى(بنى حارث بن خزرج) گذشت. سعدبن ربيع و خارجه بن زيد و عبداللَّه بن رواحه، قهرمانان معروف انصار با مردان خانواده پيش آمدند و راه را بر ناقه گرفتند و گفتند: اى رسول خدا! با عِدّه و عُدّه و نگهبانانت بر ما فرود آى، فرمود: راهش را باز كنيد، او مأمور است. كنار رفتند و ناقه به راه افتاد. هيچ كس نمىدانست كه ناقه كجا خواهد ايستاد، اما همه مىدانستند مردى كه تا چند لحظه ديگر نخستين سنگ بناى بزرگ را پى مىريزد، بر قلمرو قيصر و خسرو حكومت خواهد راند. حشم و خدمه، و عمله خلوت نخواهد داشت، در حصار هيچ خانوادهاى و گروهى و طبقهاى نخواهد گنجيد. ناقه از برابر خانهها، و خانوادههاى بزرگ شهر گذشت.
ناقه زانو زد
ناگهان رود خروشان مردم كه در كوچههاى شهر به دنبال حضرت روان بود پسخورد، ولوله شگفتى برپا گرديد، چه خبر شده است؟ ناقه زانو زده است! كجا؟ در قطعه زمينى كه از نظر ظاهر چندان ارزشى ندارد، و چند درخت خرما در آن ديده مىشود! «ابوايوب» (2)كه(به روايت سلمان از
فقيرترين مردم مدينه بود.) خانهاش در كنار اين زمين بود، به شتاب آمد و لوازم سفر پيغمبر را گرفت و به خانه برد و مادر را صدا كرد كه در را بگشا كه سيّد و آقاى بشر، پيامبر خدا صلى الله عليه و آله وارد بر ما شد. مادر ايوب حضرت را استقبال كرد ولى چون نابينا بود گفت: واحسرتا كه چشم ندارم جمال پيامبر را تماشا كنم. پيامبر صلى الله عليه و آله دعا كرد و آن زن بينا گرديد! اين اوّلين معجزه آن حضرت در مدينه بود. (1)زمينى كه در همان نزديكى جهت مسجد در نظر گرفته شد، بخشى از آن داراى درخت غرقد و نخل بود، بخشى هم قبرستان بود كه هنوز آثار قبور در آن وجود داشت و قسمتى هم از آنِ دو كودك يتيم به نامهاى سهل و سهيل (2)بود كه حضرت آن را از ولىّ آنان خريد. پس از آن درختها را كنده، قبور را صاف كردند و زمين را براى بناى مسجد آماده ساختند. و با تمام توان در ساخت مسجد شركت كردند. مسجدى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله بنا نهاد، در زمينى محدودتر و بنايى سادهتر و در نهايت خلوص بنا شده بود.
مسجدى را كه آن روز پيامبر صلى الله عليه و آله بنا كرد، طول آن هفتاد ذراع و عرض آن شصت ذراع- هر ذراع حدود نيم متر-(حدود 1050 متر مىشود) و ارتفاع آن 75/ 1 متر بود، به طورى كه سر برخى از افراد به سقف مىرسيد. نخستين بناى آن از شاخ و برگ و تنه درخت نخل و پس از سال چهارم هجرى از خشت و گِل بود. در آغاز، قبله مسجد به سمت شمال و جهت بيتالمقدس بود. پس از تغيير قبله، بخش مسقف مسجد به جهت جنوبى منتقل شده و صفه به شمال مسجد انتقال يافت. مسجد با همين بنا براى هفت سال محل برگزارى نماز جماعت، نماز جمعه و خطبههاى رسول خدا صلى الله عليه و آله بود و در سال هفتم هجرت، با گسترش اسلام و افزايش شمار مسلمانان ضرورت توسعه مساحت مسجد مطرح شد. رسول خدا صلى الله عليه و آله بر طول و عرض مسجد افزود و ساخت آن 2475 متر مربع رسيد. در اين توسعه شكل مسجد به صورت مربع درآمد. (3)اين مسجد در گذر زمان بارها توسعه يافته تا اين كه به شكل كنونى در آمده است، كه در حال حاضر مساحت آن بالغ بر چهارصد و پنجاه هزار متر است، و گويا اخيراً طرح توسعه بيشتر آن توسط حكومت سعودى، مطرح شده است.
1) راهنماى حرمين شريفين، ابراهيم عباس، ج 4 و 5، ص 48 و 49
2) سهل در جنگهاى بدر و احد و ديگر غزوات شركت داشت و در زمان خليفه دوّم از دنيا رفت و سهيل نيز جز در غزوه بدر، در ديگر غزوات همراه پيامبر صلى الله عليه و آله بود و قبل از برادرش رحلت كرد. مشاهد و مشاعر حج، ص 27، به نقل از سيره ابن هشام، ج 3، ص 143.
3) آثار اسلامى مكه و مدينه، ص 203، به نقل از وفاء الوفاء، ج 1، ص 327.
اين مسجد داراى آثار تاريخى ديدنى زيادى از جمله روضه مباركه، مرقد پيامبر صلى الله عليه و آله خانه حضرت على عليه السلام و فاطمه زهرا عليها السلام محراب و منبر پيامبر صلى الله عليه و آله، محراب تهجد، مكان اصحاب صفه، ستونهاى حرس، وفود، سرير، توبه، حنانه، مخلقه و مهاجرين است.
درهاى مسجدالنبى
در زمان پيامبر صلى الله عليه و آله براى مسجد سه در ساخته شد. در بخش شرقى «باب جبرئيل» بود، كه زمانى «باب آل عثمان» و «باب النبى» نيز ناميده مىشد. محل اصلى اين باب، در ديوار شرقى مسجد، حدود دو متر بالاتر از نقطه تلاقى ضلع غربى حجره شريف با ديوار شمالى بوده است. در واقع باب جبرئيل فعلى، دقيقاً در برابر در اصلى قرار ندارد و قدرى شمالىتر از محل اصلى آن است. باب غربى مسجد، «باب عاتكه» است كه در حال حاضر به «باب الرحمة» مشهور است. نامگذارى اين در به «باب رحمت» بر پايه حديثى از رسول خدا صلى الله عليه و آله است كه شخصى از اين در وارد شد و از خدا طلب نزول باران كرد و رسول خدا صلى الله عليه و آله دعا كرد و پس از هفت روز بارندگى به خواسته همان شخص، كه از همين درآمده بود، تقاضاى قطع باران شد. در سوم تا پيش از تغيير قبله، در ديواره جنوبى مسجد در ميان محراب حضرت و حجره شريف بود كه بعدها با تغيير قبله به ديوار شمالى منتقل گرديد. گفتنى است از زمانى كه حجراتى در كنار ديوارههاى شرقى، غربى و شمالى مسجد ساخته شد از هر يك از حجرات درى به مسجد گشوده شد كه صاحب آن خانه از اين در كوچك، كه آن را «خوخه» نيز مىناميدند، به مسجد وارد مىگرديد. سال سوم هجرت، اندكى پيش از غزوه احد، فرمانى از سوى رسول خدا صلى الله عليه و آله و در واقع از سوى خداوند صادر شد كه همه درها بسته شود مگر در خانه على عليه السلام، «سَدُّوا الْابْوابَ الَى الْمَسْجِدِ الّا باب علىّ (1)». گفتنى است كه «باب السلام» و «باب النساء» در ابتداى بخش افزوده مسجد، توسط خليفه دوّم بوده و در اين دوره تأسيس شده است. در بناى جديد درهاى تازهاى ساخته شده است كه جمعاً شامل هفت در بزرگ مىباشد. مجموع درها كه با رقم و عدد مشخص شده، به 41 رسيده است. باب رقم 1، «باب السلام» و باب رقم 41، «باب البقيع» مىباشد. (2)نخستين بناى مسجد
مسجد رسول خدا صلى الله عليه و آله در نخستين بناى خود، مساحتى شامل هفتاد ذراع در شصت ذراع بوده كه
در حدود 1050 متر مربع مىشود. مسجد نخست با ديوارهاى خشتى و گِلى و ستونهايى از تنه درختان خرما بنا گرديد. سقف مسجد هم با شاخههاى درخت خرما پوشيده شد، به طورى كه در هنگام باران آب بر سر و صورت نمازگزاران مىريخت و زمين در زير پيشانى رسول خدا صلى الله عليه و آله و اصحاب گِل مىشد. (1)در آغاز، قبله مسجد به سمت شمال و جهت بيت المقدس بود. پس از تغيير قبله، بخش مسقف مسجد به جهت جنوبى منتقل شد و صُفه به شمال مسجد انتقال يافت.
مسجد با همين بنا براى هفت سال محل برگزارى نماز جماعت، نماز جمعه و خطبههاى رسول خدا صلى الله عليه و آله بود، گرچه برخى نوشتهاند كه در سال چهارم هجرى، ديوارههاى آن از خشت و گِل بنا شد. در سال هفتم هجرت، با گسترش اسلام و افزايش شمار مسلمانان، ضرورت توسعه مساحت مسجد مطرح شد. رسول خدا صلى الله عليه و آله بر طول و عرض مسجد افزود و مساحت آن به 2475 متر مربع رسيد. در اين توسعه، شكل مسجد به صورت مربع درآمد، قبله مسجد نيز از سال دوم هجرى از شمال به سمت جنوب تغيير كرد و از آن پس، نه به سوى بيتالمقدس، كه قبله يهود بود، بلكه به سوى مكه نماز خوانده مىشد.
توسعه مسجد النبى صلى الله عليه و آله
مسجدى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله بنا كرد، از جهات زيادى با آن چه امروز در جاى آن ساخته شده، تفاوت دارد، زيرا آن مسجد در زمينى محدودتر و با بنايى سادهتر و خلوصى بيشتر بنا شده بود.
طول مسجد هفتاد ذراع، عرض آن شصت ذراع- هر ذراع حدود نيم متر (2)- و ارتفاع آن 75/ 1 متر بود، به طورى كه سر برخى افراد به سقف مىرسيد. نخستين بناى آن از شاخ و برگ و تنه درخت نخل و پس از سال چهارم هجرى از خشت و گل بود. (3)اين مسجد در گذر زمان، بارها توسعه يافته تا اينكه به شكل كنونى درآمده است.
توسعه مسجد در سال هفدهم هجرى
با گسترش فتوحات، جمعيت مسلمانان افزايش مىيافت و در اين ميان مدينه به عنوان مركز
خلافت، جمعيت بيشترى را به خود جذب كرد. خليفه دوّم(خلافت از 13 تا 23 ه.) تصميم گرفت تا خانههاى اطراف را بخرد و آنها را ضميمه مسجد نمايد، در افزايش جديد در سمت قبله، حدود پنج متر، در سمت غرب 10 متر و در سمت شمال 15 متر به مسجد افزوده شد.
مجموع مساحت افزوده شده 1100 متر مربع بود و مساحت مجموع آن به 3575 متر مربع مىرسيد.
توسعه مسجد در سال 29 هجرى
عثمان وسعت مسجد را نسبت به زمان خليفه دوّم زيادتر كرد (1)، به طورى كه به 4071 متر مربع رسيد. اين افزايش نيز در پى درخواست مردم بود كه مجبور بودند براى نماز جمعه خارج از مسجد بنشينند. در برابر، شمارى از مردم كه خانههايشان در افزايش تخريب مىشد، با توسعه مسجد مخالف بودند. بنابراين آنچه نقل شده عثمان وضعيت عمومى مسجد را تغيير داد، 496 متر به مسجد افزود، در بناى جديد از سنگهاى حجارى شده و منقّش استفاده كرد و سقف را با چوب ساج ترميم كرد.
توسعه مسجد در عهد وليد بن عبدالملك
مسجد نبوى تا سال 88 هجرى تغييرى نيافت. در زمان خلافت وليدبن عبدالملك و آنگاه كه عمر بن عبدالعزيز از طرف وى حكومت مدينه را داشت، توسعه نسبتاً زيادى در مساحت مسجد و بناى آن داده شد (2). اين توسعه به دستور وليد شامل شرق مسجد نيز شد كه حجرههاى رسول خدا صلى الله عليه و آله در آن جا قرار داشت. براساس دستور وى قرار شد تا گرد مرقد پيامبر ديوارى بكشند و از آن ناحيه نيز بر مسجد افزوده شود. مردم مدينه كه اين حجرات را خاطره حضور رسول خدا صلى الله عليه و آله و زندگى ساده آن حضرت ميان خود مىديدند، از شنيدن خبر تخريب شروع به شيون و زارى كردند. توسعه جديد در سمت شرق، غرب و شمال صورت گرفت. در سمت شمال 100 متر، در قسمت شمال غرب به سمت شرق 5/ 67 متر و در ناحيه جنوب به شرق 75/ 83 متر افزوده شد و بدين ترتيب، مساحت مسجد به بيش از 6400 متر مربع رسيد. برخى مساحت مسجد را پس از افزايش اين دوره تا 7500 متر مربع نوشتهاند. از آنجا كه وليد علاقه بسيار زيادى به بناى ساختمانهاى زيبا داشت، دستور داد تا افزون بر بناى مستحكم مسجد، تزيينات فراوانى در آن صورت گيرد. (3)
وى براى بناى مسجد از قيصر روم استمداد كرد و او نيز افزون بر كمك مالى فراوان شامل صد هزار مثقال طلا، يك صد كارگر ماهر براى وليد فرستاد، با كمك اين افراد بود كه وليد مسجد را به شكل زيبايى ساخت و بناى جديد، افزون بر مستحكم ساختن ديوارها، سقف را نيز تا 12 متر بالا بردند و دوسقف با فاصله بنا كردند، تا در صورت آمدن باران و نفوذ آن از سقف اوّل، سقف دوم مانع از رسيدن آب به مسجد باشد. همچنين چهار مئذنه براى مسجد ساخته شد كه يكى از آنها به دليل مشرف بودن بر خانه مروان حكم، اندكى بعد تخريب شد.
در اين زمان، تزيين مسجد به اين صورت انجام گرفت، ستونهاى سنگى تراش خورده با روكشهاى فلزى، ديوارهاى بلند و مزيّن به نقوش- گچكارى، كاشى كارى ديوارها، برپايى مقصورهها، نقاشى سقف و تزيين آن با چوب ساج، جايگزين بناى مستحكم و سنگى به جاى خانههاى گِلى رسول خدا صلى الله عليه و آله و ... خلاصه اين كه اين مسجد تبديل به ساختمانى شد كه تا آن زمان در جزيرةالعرب نظير نداشت.
توسعه مسجد در زمان مهدى عباسى
بنى عباس در سال 132 هجرى بر مسند خلافت نشستند. گفته شده كه سفاح و منصور اولين و دومين خليفه عباسى، قصد توسعه مسجد را داشتند، اما فرصت اين كار را پيدا نكردند. «مهدى» فرزند منصور، در مسجد الحرام و مسجد النبى، بناهاى جديدى ساخت. وى در سال 158 سفرى به مدينه داشت و تصميم گرفت تا مسجد رسول خدا را بازسازى كند و بر مساحت آن بيفزايد. اقدام عملى او در اينباره از سال 161، 162 هجرى آغاز گرديد. مجموعه مساحتى كه مهدى به مسجد افزود شامل 2450 متر مىشد. (1)همچنين او شمار ستونهاى مسجد را بيشتر كرده و به تعداد درهاى آن افزود.
در اين زمان مسجد 20 در داشت، چهار در شمالى، هشت در غربى و هشت در شرقى.
توسعه مسجد در سلطنت عبدالعزيز سعودى
تا سال 1370 قمرى كه از سوى ملك عبدالعزيز تلاش جديدى را براى بازسازى مسجد آغاز شد، اقدامى براى تعميرات اساسى در مسجد به عمل نيامده بود. در اين سال، عبدالعزيز كار را آغاز كرد و زير نظر عدهاى از مهندسان طرحهايى را براى توسعه مسجد آماده ساخت. در سال 1373 قمرى، كار
1) المساجد الاثرية فى المدينة المنورة، صفحه 19.
به طور رسمى شروع شد. مجموع مساحت مسجد پس از بازسازى به 16327 متر مربع رسيد.
اين افزايش در قسمتهاى شمالى، غربى وشرقى صورت گرفت. علاوه بر 6025 مترى كه ضميمه مسجد شد، حدود 169311 متر به عنوان ميدانها و خيابانهاى اطراف مسجد، از خانههاى اطراف تخريب گرديد.
توسعه مسجد در سلطنت فهد بن عبدالعزيز
آخرين مرحله توسعه مسجد، توسط فهد آغاز شد. وى از سال 1402 هجرى قمرى، سلطنت خود را آغاز كرد وتلاش زيادى براى توسعه مسجدالحرام و مسجدالنبى و نيز برخى از مساجد متبرك مانند قبا، قبلتين، ميقات و جحفه به كار برد. سنگ بناى توسعه مسجدالنبى پس از دو الى سه سال نقشهبردارى و نقشه كشى از روز نهم ماه صفر 1405 هجرى(نوامبر 1984 م) آغاز گرديد. مجرى طرح موسسه بنلادن بزرگترين موسسه عمرانى سعودى بود. كار عمران به طور رسمى از محرم سال 1406 آغاز شد. كارهاى زير سازى آن در سال 1410 پايان پذيرفت و پس از آن براى معمارى خود مسجد دست به كار شد. قرار شد مسجد جديد تا آن اندازه وسعت يابد كه 167000 نمازگزار بتوانند در آن اقامه نماز كنند. تا پيش از آن توسعه، مساحت مسجد 16327 متر بود و در توسعه جديد بنا شد 82000 متر مربع كه جاى 137000 نماز را داشت، بر مساحت پيشين افزوده شود. از اين آمار مىفهميم كه مساحت افزوده، چند برابر مساحت پيشين مسجد است. افزون بر مساحت كف مسجد، پشت بام نيز براى نماز آماده گرديد، به طورى كه در آن جا نيز 000/ 90 نفر مىتوانستند اقامه نماز كنند و به اين ترتيب گنجايش نمازگزار در مسجد در طبقه پايين و بالا به 000/ 257 نفر رسيد. افزون بر پلههاى سنگى چندين مورد پلههاى برقى ساخته شد كه مىتوان به راحتى باآنها به پشت بام رفت. زمينهايى نيز كه قرار بود در اطراف مسجد آزاد باشد، به 235000 متر مربع رسيد، اين زمين با مساحت 135000 متر مربع، گنجايش 000/ 250 نمازگزار را دارد.
خنك كردن و تهويه مسجد از دو راه صورت مىگيرد؛ يكى تجهيزاتى كه در زير زمين مسجد با 5/ 4 متر و با مساحت 79000 متر مربع است. دوّم ايجاد منطقهاى در هفت كيلومترى مسجد النبى به نام محطة التبريد كه به صورت كانال زيرزمينى، آب خنك و برق را به مسجد انتقال مىدهد. (1)محراب پيامبر صلى الله عليه و آله
محراب محل خاصى است كه در مسجد و عبادتگاه براى امام يا افراد برجسته در نظر گرفته
1) آثار اسلامى مكه و مدينه، ص 211.
مىشود، در مورد علت نامگذارى آن دو دليل ذكر شده است. نخست اينكه از ماده «حرب» به معناى جنگ گرفته شده، چون محراب در حقيقت محل مبارزه با شيطان و هواى نفس است، ديگر اينكه محراب در لغت به معناى نقطه بالاى مجلس است و چون محل محراب در بالاى معبد بوده به اين نام ناميده شده است. بعضى مىگويند: محراب در ميان بنىاسرائيل به عكس آنچه در ميان مسلمانان معمول است در نقطهاى بالاتر از سطح زمين قرار داشته و چند پله مىخورده و اطراف آن را ديوار كشيدهاند، به طورى كه كسانى كه داخل محراب بودند كمتر از خارج ديده مىشدند، چنانكه خداوند مىفرمايد: «فَخَرَجَ عَلى قَوْمِهِ مِنَ الْمِحْرابِ» (1)
، توجه به كلمه «عَلى» كه معمولًا براى جهت فوق به كار مىرود اين معنا را تاييد مىكند. (2)محرابهاى مسجد النبى
در مسجد النبى صلى الله عليه و آله چندين محراب وجود دارد:
1-/ محرابى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله در آن محلّ مىايستاده است، و آن محاذات روضه است و هرگاه رو به قبله بايستيد، در طرف چپ منبر، و راست قبر مطهر،(اولين محراب در ميان استوانه سوم و چهارم) قرار دارد. هزاره اين محراب، از سنگ مرمر است و ساير قسمتها، گچكارى، و نقاشى، و آب طلا كارى است.
2- محراب «حنفى» است كه محاذات اين محراب، و طرف راست منبر مىباشد، و معروف به محراب سليمانى است، و در سال 974 ه به امر سلطان سليمان عثمانى ساخته شده.
3- محراب «عثمان» است كه در قسمت توسعه مسجد كه به وسيله وى انجام يافته، در ديوار جنوبى مسجد قرار دارد و اكنون مشايخ حرم نمازهاى پنجگانه رادر اين محراب مىخوانند و ميكروفونى كه صداى امام جماعت را پخش مىكند كنار اين محراب است و اين محراب را(محراب دكّة الأقوات) نيز مىنامند.
4- محراب «تهجد» است، و آن حجره حضرت فاطمه عليها السلام است كه رسول خدا صلى الله عليه و آله در آن مكان متهجد بوده، و در آن نوشته شده: «وَ مِنَ اللَّيْلِ فَتَهَجَّدْ بِهِ نافِلَةً لَكَ ...» (3).
5- محرابى است كه در جنوب شرقى مسجد واقع، و از بناهاى قايتباى مىباشد. (4)
19
أ
مسجدى (1)است در يكى از مناطق ورودى حرم و در مسير جاده اصلى مدينه به مكه قرار دارد.
در اين محل مسجدى بزرگ، زيبا، با سنگهاى سفيد و منارهاى چشمنواز ساخته شده كه از دور نظر هر بينندهاى را به خود جلب مىكند. در اين مسجد همه ساله مقدار زيادى از مسلمانان، پس از انجام عمره مفرده و يا حج براى انجام عمره مجدّد به اين مكان رفته و از آنجا محرم مىشوند.
اين مسجد به اين جهت به «تنعيم» موسوم گشته كه كوه نعيم در سمت راست و كوه ناعم از جهت شمال آن واقع است و خود آن وادى را نعمان مىگويند. (2)اين مسجد دقيقاً در مرز حرم قرار داشته و در برابر آن، در وسط و كنار خيابان، ستونهايى كه علامت منطقه حرم است ديده مىشود. (3)مسجد تنعيم ميقات اهل مكه نيز هست كه از آنجا براى حج و عمره محرم مىشوند.
اين مسجد حدود 1200 متر مربع مساحت دارد و درازاى آن از مشرق به طرف غرب حدود پنجاه متر و پهنايش از شمال به جنوب حدود 24 متر و ارتفاعش هشت متر است، كه بدون اينكه ستونى در وسط آن بكار برده باشند بنا گرديده است.
اين مسجد در طول تاريخ، شاهد بازسازى بسيارى بوده و آخرين بازسازى آن به سال 1409 ه. ق.
باز مىگردد كه در اين بازسازى شاهد توسعه چشمگير بوده است.
20
أ
همان گونه كه در بحث مربوط به ميقات ها به «ميقات جعرانه» نيز پرداخته شد، يكى از ميقاتهاى عمره مفرده منطقه «جِعرانه» است. روايت شده است كه رسول خدا صلى الله عليه و آله پس از بازگشت از جنگ حُنين نزديك به پانزده روز در جعرانه توقف نمود و غنائم جنگ با هوازن را ميان مردم تقسيم كرد. در جعرانه مسجدى وجود دارد كه به «مسجدالرسول» معروف است. (1)مسجدالرسول صلى الله عليه و آله در سمت چپ وادى جعرانه واقع است، اين مسجد در سال 1263 قمرى توسط همسر يكى از پادشاهان حيدرآباد هند بازسازى شد، كه از وى كتيبهاى در مسجد به يادگار مانده است.
مسجد جعرانه بار ديگر در سال 1370 و سپس 1384 قمرى توسط وزارت اوقاف سعودى در مساحت بيشترى بازسازى شد. مساحت فعلى مسجد 1600 متر مربع و معمارى آن شبيه مسجد تنعيم است. (2)همچنين منطقه جعرانه، يكى از حدود حرم است كه از جانب «شرق» بر سر راه طائف در فاصله سى كيلومترى مكّه، (3)واقع شده و رسول خدا صلى الله عليه و آله از اين حدّ براى عمره مفرده، محرم شدند. (4)از ابن عباس نقل شده است:
«أَنَّ النَّبِيَّ ص اعْتَمَرَ أَرْبَعَ عُمَرٍ عُمْرَةَ الْحُدَيْبِيَةِ وَ عُمْرَةَ الْقَضَاءِ مِنْ قَابِلٍ وَ الثَّالِثَةَ مِنَ الْجِعْرَانَةِ وَ الرَّابِعَةَ الَّتِي مَعَ حَجَّتِهِ». (5)
1) تاريخ القويم، ج 3، ص 163.
2) آثار اسلامى مكه و مدينه، رسول جعفريان، ص 146 و 147.
3) برخى فاصله آن را تا مكّه نُه مايل و بعضى دوازده مايل ذكر كردهاند. حدّ حرم در جعرانه در شعب «آل عبداللَّه بن خالد بناسيد» است. تاريخ و آثار اسلامى مكه و مدينه، ص 130.
4) قبل از حج بخوانيد، ص 88 و نيز در ص 158 نوشته است كه اين مسجدى است كه رسول خدا صلى الله عليه و آله سال فتح مكه از آن محلّ محرم شدهاند. به نقل از الجامع اللطيف، ص 336.
5) بحارالانوار، ج 93، ص 383. كافى، ج 4، ص 251، خصال، ص 200.
21
أ
«مسجد جن» يكى از مساجد مهم و تاريخى مكه است كه در شمال شرقى مسجدالحرام و مقدارى پس از پل حجون در مقابل قبرستان ابوطالب واقع شده است.
خداوند متعال در اين مكان آيات سوره جن را بر پيامبر صلى الله عليه و آله نازل فرمود. آن حضرت در حال بازگشت از طائف پس از طى مسيرى طولانى با قلبى شكسته و نااميد در اين محل كه به «نخله» معروف است، در كنار نخل خرمايى نشسته و نيمه شب به عبادت و تلاوت قرآن پرداختند، در اين حال هفت نفر از جنيان با شنيدن صداى قرآن از سوى رسول خدا صلى الله عليه و آله ايستادند و آيات آن را به گوش ساير جنيان نيز رسانيدند. پيامبر صلى الله عليه و آله بعدها نيز چندين بار به همراه «عبداللَّه بن مسعود» به اين مكان آمده و آيات قرآن را بر جنيان مىخواندند. در آن شب سوره جن بر پيامبر صلى الله عليه و آله نازل گرديد. (1)و خداوند آن حضرت را از اسلام جنيان خبر داد. اين مكان در «الحجون» و در دامنه شعب «ابى دُبّ» قرار داشته و بعدها به ياد آن حادثه بزرگ مسجدى ساخته و آن را مسجد جن ناميدند. مسجد جن اكنون در سه راهى خيابان مسجدالحرام، منا و پل حجون قرار دارد كه تا قبرستان ابوطالب حدود 200 متر فاصله داشته و قبلًا نام مسجد جن بر آن ديده مىشد، لكن حكومت آل سعود براى محو آثار تاريخى و عدم توجه به اين امكنه، نام مساجد تاريخى مكه را حذف و آنها را شمارهبندى نموده است! (2)«ازرقى» مىنويسد: مردم مكه به مسجد جن، مسجد «حرس» (3)هم مىگويند و سبب آن چنين است كه سالار نگهبانان در مكه گشت مىزند، چون كنار اين مسجد توقف مىكند از آن دورتر نمىرود تا سالار محلهها و نگهبانان از درههاى «بنى عامر» و گردنه «مدنيين» نزد او بيايند، سپس باز به
1) «قُلْ أُوحِيَ إِلَيَّ أَنَّهُ اسْتَمَعَ نَفَرٌ مِنَ الْجِنِّ فَقالُوا إِنَّا سَمِعْنا قُرْآناً عَجَباً يَهْدِي إِلَى الرُّشْدِ فَآمَنَّا بِهِ وَ لَنْ نُشْرِكَ بِرَبِّنا أَحَداً»، سوره جنّ، آيه 1 و 2.
2) اين مسجد را مسجد حرس نيز ناميدهاند، زيرا در گذشته حرس و يا پاسداران مناطق مختلف مكه هنگام گشت شبانه درنزديكى مسجد جن با يكديگرملاقات نموده وپس از تبادل اطلاعات به محل مأموريت خود باز مىگشتهاند.
3) تاريخ القويم، ج 3، ص 81.
سوى شهر برمىگردد. (1)مىگويند: اين مسجد جايى است كه پيامبر صلى الله عليه و آله در شبى كه جن به سخنان ايشان گوش مىدادند براى «عبداللَّه بن مسعود» خطى كشيدند كه از آن خط بيرون نيايد. به اين مسجد، مسجد بيعت هم مىگويند و گفته مىشود: جنيان در اين مسجد با پيامبر صلى الله عليه و آله بيعت كردهاند (2).
22
أ
هنگامى كه حضرت حمزه به شهادت رسيد، به دستور رسول خدا صلى الله عليه و آله همراه «عبداللَّه بن جحش» در مكانى نزديك قبور كنونى آنان مدفون شدند. در دوران مروان، خليفه اموى اين دو قبر بر اثر سيلى دچار آسيب شده و نزديك بود بدن هاى مبارك آنها كشف شود، لذا به دستور وى جنازه حمزه و عبداللَّه را به مكان ديگرى كه محل امروزى مقبره آنها است، منتقل ساخته و سپس مسجدى بر فراز آن ساخته شد كه به مسجد حمزه سيدالشهداء معروف گشت، اين مسجد به مرور زمان تخريب گرديد.
در سال 570 هجرى مادر «الناصرلدين اللَّه»، خليفه عباسى بناى محكمى به جاى آن ساخت و بر آن گنبد و درى از آهن قرار داد. سلطان اشرف قايتباى به سال 893 آن را ترميم نمود و چاهى در كنار آن حفر كرد.
در داخل مسجد، قبر حضرت حمزه عليه السلام در ميان تابوت و ضريحى قرار داشت كه با پوششى از مرقد رسول خدا صلى الله عليه و آله آن را پوشانيده بودند (3).
در دوران عثمانى بناى اين مسجد به طور زيبايى ترميم و تجديد بنا گرديد. در دوران خلافت سعودى بنابر آنچه كه يكى از مؤلفين وابسته به حكومت سعودى به طور علنى ذكر مىكند، چون زوّار،
1) تاريخ و آثار اسلامى مكه مكرمه و مدينه منوره، اصغر قائدان، ص 111- 112.
2) اخبار مكه، ابوالوليد ازرقى، ج 2، ص 462.
3) «رفعت پاشا» مىنويسد: اين مسجد داراى گنبدى است و بر روى اين اتاقك كوچك، پرده زرى دوزى شده است كه در اصل از پردههاى درب كعبه بوده و در مصر ساخته مىشود، بر روى يكى از قسمتهاى اين پرده اين نوشته ديده مىشود. «قُلْ كُلٌّ يَعْمَلُ عَلى شاكِلَتِهِ فَرَبُّكُمْ أَعْلَمُ بِمَنْ هُوَ أَهْدى سَبِيلًا» سوره اسراء، آيه 84 و درقسمت ديگرى از اين پرده، اين نوشته ديده مىشود: «هُوَ الَّذِي أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدى وَ دِينِ الْحَقِّ لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ وَ كَفى بِاللَّهِ شَهِيداً». سوره فتح: 28
اين مسجد را مسح و لمس نموده و هدايا و نذورات مىدادند، لذا مسئولين نيز آن را تخريب نموده و ديوار آن را با زمين مساوى كردند، چون قبر شهدا مكشوف شد و نياز به حفظ آن بود، حكومت سعودى در سال 1383 ه. ق. ديوارى بر گرد قبور شهداى احد كشيده و آن را محصور ساخت. (1)آنگاه توسط حكومت سعودى مسجد زيبا و مستحكمى در سمت شرق مزار شهداى احد و حدود 50 مترى آن به نام «مسجد حمزه» ساخته شد كه داراى يك مناره مىباشد. در عرف عام اين مسجد به مسجد احد، يا مسجد على عليه السلام نيز معروف است و شايد حضرت على عليه السلام در اين نقطه عليه مشركين در نبرد احد مىجنگيده است.
23
أ
«مسجد خيف» (2)، مهمترين مسجد در منطقه منا است. درباره فلسفه پيدايش آن مسجد، روايت جالبى وجود دارد. مىدانيم در سال پنجم هجرت، مشركان مكّه، به تحريك يهوديان، پيمان اتحادى را با برخى از قبايل عرب امضاء كردند تا به مدينه حمله كنند و اسلام را از بين ببرند، محلّى كه آنان براى امضاى پيمان انتخاب كردند، جايى بود كه بعدها مسجد خيف در آنجا بنا گرديد. اين بدان معنا است كه در محل پيمان مشركان بر ضد اسلام، مسجدى بنا شد تا شكست اتحاد قريش با قبايل عرب را يادگار باشد.
خيف به محلى گويند كه از شدت كوهستانى بودن آن كاسته شده، اما هنوز به صورت دشت در نيامده است، دامنه كوه صفايح چنين وضعيتى دارد. و مسجد خيف در همين جا ساخته شده است.
بر اساس برخى روايات، مسجد خيف شاهد خطبه مهم رسول خدا صلى الله عليه و آله در «حجةالوداع» بوده كه متن آن خطبه در روايات نقل شده است. (3)
1) فصلنامه ميقات حج، شماره 7، صفحه 134.
2) معاوية بن عمار مىگويد: محضر مبارك حضرت امام صادق عليه السلام عرض كردم: براى چه خيف را خيف ناميدهاند؟ فرمودند: به خاطر آنخيف ناميدند كه از وادى بالاتر واقع شده و هر مكانى كه از وادى مرتفع باشد خَيف خوانده مىشود. فصلنامه ميقات حج، شماره 53، ص 122. اخبار مكه، ج چهارم، ص 270، فاكهى.
3) آثار اسلامى مكه و مدينه، رسول جعفريان، ص 139.
امام صادق عليه السلام فرمودند: در مسجد خيف كه مسجد مناست نماز بگزاريد، چرا كه در وسط آن مسجد رسول خدا صلى الله عليه و آله در زمان حياتش بوده است، درست در كنار مناره، در وسط مسجد، تا سى ذراع بالاتر به سمت قبله و همين مقدار در سمت چپ و راست آن مناره، اگر توانستيد در آنجا نماز بخوانيد چنين كنيد كه هزار پيامبر در آنجا نماز خواندهاند. (1)مسجد خيف مسجد بسيار بزرگى است كه پس از مراجعت از رمى جمره طرف دست راست قرار دارد. اين مسجد را كه در سال هاى اخير زمان حكومت «فهدبن عبدالعزيز» تجديد بنا كردهاند، حدود بيست و سه هزار و ششصد و شصت(23660) متر زيربنا دارد كه طول آن تقريبا 182 متر و عرض آن 130 متر است كه در كنار آن رواق هايى وجود دارد كه زائد بر رقم مزبور است. در هر صورت با احتساب رواق هاى ياد شده مساحت آن به 000/ 25 متر مربع مىرسد كه تمام آن مجهز به وسايل سردكن و كولرهاى گازى مىباشد. تغييرات زيادى از نظر كيفى و كمى در آن پديد آوردهاند كه هيچ شباهتى با وضع سابقش ندارد.
بسيارى از پيامبران خدا مانند حضرت ابراهيم، حضرت موسى و ديگران در اين مسجد نماز خواندهاند (2). در روايتى «ازرقى» تعداد اين پيامبران را هفتاد پيامبر ذكر مىكند. (3)محل اين مسجد در هنگام فتح مكه، اردوگاه لشكر اسلام بود و حضرت رسول اكرم صلى الله عليه و آله در آنجا نماز خوانده و سخنرانى فرموده است. در حجة الوداع نيز خيمه خود را در كنار محراب قديم اين مسجد نصب كرده است و نماز ظهرين و عشائين را روز هشتم و نماز صبح روز نهم ذيحجه را در اين مسجد خواند و سپس عازم به سوى عرفات شد.
مسجد خيف داراى روحانيت ويژهاى است كه اگر كسى بتواند هنگام بيتوته در منى صد ركعت نماز در آن بخواند برابر 70 سال عبادت خواهد بود. (4)در نقلى هم آمده است كه مسجد خيف مدفن آدم بوده است، چنان كه قبر حوّا در جده است. (5)در دعاى سمات نيز به اين مسجد اشاره شده است. (6)تا پيش از بازسازى اخير، مسجد ياد شده تنها يك چهار ديوارى بود كه وسط آن بقعهاى بوده است كه مناره هم داشته و مشهور به مقام ابراهيم بوده
1) آثار اسلامى مكه و مدينه، ص 140؛ كافى، ج 4، ص 519.
2) شفاء الغرام باخبار البلد الحرام، ج 1، ص 500، تاريخ القويم، ج 3، ص 301.
3) تاريخ ازرقى، ج 2، ص 567.
4) سرزمين وحى، مرتضى فهيم كرمانى، ص 200.
5) اخبار مكه، جلد 4، صفحه 268، فاكهى. «عن ابن عباس قال: قبر آدم عليه السلام بمكّة او فى مسجدالخيف و قبر حوّا بجدّه».
6) مفاتيحالجنان، دعاى سمات. «وَبِمَجْدِكَ الَّذِي تَجَلَّيْتَ بِهِ لِمُوسى كَلِيمِكَ عَلَيْهِ السَّلامُ فِي طُورِ سَيْناءَ، وَ لِإِبْراهِيمَ عَلَيْهِالسَّلامُ خَلِيلِكَ مِنْ قَبْلُ فِي مَسْجِدِ الْخَيْفِ».
است. مرحوم شيخ عباس قمى در مفاتيح آورده است: كنار مناره، 6 ركعت نماز مستحبى خوانده شود.
در آن زمان كف مسجد شنى بوده است برخى هم آن را محلّى مىدانند كه رسول خدا صلى الله عليه و آله در آنجا نماز گزارده است. (1)فاكهى به نقل از «جابر بن يزيد بن اسود» مىگويد:
«صلّى النّبىُّ رسول اللَّه فى مَسجد الخيف صلاة الصبح» (2)
رسول خدا صلى الله عليه و آله، نماز صبح را در مسجد خيف بجا آورده است.
نيز از مجاهد نقل نموده است:
«حجَّ خمسةٌ و سبعون نبياً كلهم قد طاف بهذا البيت و صلى فى مسجد منى ...». (3)
هفتاد و پنج پيامبر، همگى اين خانه را طواف كردهاند و در مسجد منا نماز خواندهاند.
با تأسف توفيق اين نمازها عملًا از زائران خانه خدا سلب شده است، زيرا در ايام حج به دليل اين كه تعدادى از حجّاج آنجا را محل استراحت قرار مىدهند خواندن نماز ممكن نيست و در ايام عمره هم كه درهاى مسجد بسته است و راه ورود نيست.
24
أ
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله از زمان بعثت، به مدت پانزده سال(سيزده سال در مكه مكرمه و حدود دو سال در مدينه منوره) به سوى بيت المقدس نماز مىگذاردند. يهوديان مدينه و اطراف آن به پيامبر و مسلمانان طعنه مىزدند و مىگفتند: دين شما دين كاملى نيست، زيرا از خودتان قبله مستقلى نداريد و به سوى قبله ما نماز مىخوانيد!
پيامبر صلى الله عليه و آله از گفته آنان آزرده خاطر شد و همواره منتظر امر و دستور الهى بود تا به گونهاى از
طعنههاى يهوديان رهايى يابد و اسلام، اين دين ابدى و جاودان از يك قبله مستقل برخوردار شود.
پانزدهم ماه شعبان سال دوم هجرت، پايان انتظار چندين ساله بود، هنگامى كه رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و همراهانش در خانه «ام بشر» مشغول خواندن نماز عصر بودند، جبرئيل عليه السلام بر ايشان نازل شد (1)و خبر تغيير قبله را براى آن حضرت آورد:
«قَدْ نَرى تَقَلُّبَ وَجْهِكَ فِي السَّماءِ فَلَنُوَلِّيَنَّكَ قِبْلَةً تَرْضاها فَوَلِّ وَجْهَكَ شَطْرَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ» (2)
نگريستن تو را به اطراف آسمان مشاهده مىكنيم، تو را به جانب قبلهاى كه مىپسندى مىگردانيم، پس روى به سوى مسجدالحرام كن. پيامبر صلى الله عليه و آله بى درنگ روى به سمت جنوب برگرداند و نمازگزاران نيز كه تعدادى اندك بودند، دور زدند تا هم چنان پشت سر آن حضرت قرار گيرند. خبر اين رويداد مهم در سراسر مدينه و اطراف آن، به سرعت پخش شد و مسلمانان از آن پس به طرف قبله جديد- مسجدالحرام- نماز گذاردند. بى ترديد اين رويداد تاريخى قبيله «بنى سلمه»، يك افتخار تلقى شد، لذا تعدادى از مردان اين قبيله تصميم گرفتند تا خانه ام بشر را از وى بخرند و به پاس بزرگداشت اين رويداد مهم مسجدى به نام مسجد قبلتين بنا كنند. ام بشر وقتى از تصميم آنان آگاهى يافت، گفت:
من خانهام را نمىفروشم و آن را هديه مىكنم تا شما در محل آن مسجد بسازيد. بدين سان مردم قبيله بنى سلمه، مسجد قبلتين را بنا كردند. پس از گذشت قرن ها از اين رويداد تاريخى و تجديد بناى مكرر، هم اكنون مسجد قبلتين، با دو گنبد و دو مناره بسيار زيبا چشمان بينندگان را به خود خيره مىكند و خاطره عطرآگين صدراسلام را در ذهن بازديدكنندگان زنده مىسازد.
دو نكته
1-/ برخى نيز اعتقاد دارند حكم تغيير قبله مابين نماز ظهر و عصر ابلاغ گرديده، لذا نماز ظهر را به سمت بيت المقدس و نماز عصر را به سمت كعبه به جاى آورده اند.
2-/ با كمال تأسف در سال هاى اخير 1380 دولت سعودى محرابى را كه به سمت بيتالمقدس قرار داشت از بين برده و اثرى از آن وجود ندارد و محل محراب تبديل به يكى از
1) برخى گفتهاند كه پيامبر صلى الله عليه و آله روز تحويل قبله به ديدار براء بن معرور دركوى بنى سلمه مدينه رفته بود، پس از صرف نهار، هنگام ظهر شد وحضرت درمسجد آن محله به اداى فريضه ظهر پرداخت، درركعت دوم جبرئيل فرود آمد ودستور تحويل قبله ازبيت المقدس به مسجد الحرام را آورد. وچون بيت المقدس شمال مدينه ومسجد الحرام سمت جنوب آن بود، پيامبر به عكس آن كه روى بدان داشت روى آورد، و صف عقب جماعت صف پيشين شد. دائرةالمعارف فارسى مصاحب، ج 2، ص 2013.
2) سوره بقره، آيه 143 ضمناً آيات 142 تا 150 سوره بقره در ارتباط باموضوع تغيير قبله مىباشد.
درهاى ورودى شده است، وقتى علّت اين اقدام را از مأمورين مربوطه در مسجد مذكور سؤال نموديم، اظهار داشتند به سبب اينكه بسيارى از افراد اين محراب را مسح مىنموده و تبرك مىجستند!!
كوتاه سخن اين كه مسأله تغيير قبله در 15 شعبان سال دوّم هجرت و به قول ديگر 15 رجب آن سال روى داد. نكته مهم در تغيير قبله، افزون بر طعنه يهوديان، اين بود كه تاريخ قدمت كعبه، بسيار پيش از بيتالمقدس بود. و آيه شريفه «إِنَّ أَوَّلَ بَيْتٍ وُضِعَ لِلنَّاسِ لَلَّذِي بِبَكَّةَ مُبارَكاً» (1)
كه حكايت اين قدمت را داشت، نشان مىداد كه كعبه پيش از بيتالمقدس سزاوار قبله بودن است. (2)25
أ
آنچه موجب جاودانگى نام اين مسجد شده، همانا قرار دادن آن از سوى پيامبر صلى الله عليه و آله به عنوان يكى از ميقاتهاى احرام حاجيان مىباشد. بنابر روايات محدثين و مورخين و سيره نگاران در گوشهاى از «ذوالحليفه»، درختى سايهدار بوده است كه پيامبر صلى الله عليه و آله همواره در زير آن مىنشستهاند و هنگامى كه خداوند فريضه حج را بر مسلمانان واجب كرد و بخشى از بيابان هاى پيرامون آن را حرم و محل امن قرار داد، پيرامون مكه جايگاههايى را «از جمله ميقات ذوالحليفه» كه همان مسجد شجره است معين نمود كه بر مسلمانان واجب است هنگام عبور از آنها محرم شوند. (3)اين مسجد در حدود 10 كيلومترى مدينه منوره به طرف مكه واقع شده و ميقات كسانى است كه از اين ناحيه به سوى بيت اللَّه الحرام مىروند (4).
1) سوره آل عمران، آيه 96.
2) آثار اسلامى مكه و مدينه، ص 304 و 305.
3) دائرة المعارف تشيع، ج هشتم، صفحه 49. در قرون گذشته اين منطقه با نام «بئر على» يا «آبار على» خوانده مىشد، بنابر روايتى از حضرت امام صادق عليه السلام اين ناحيه به اقطاع، به حضرت على عليه السلام واگذار گرديد به همين جهت چاههاى آن نيز كه متعلق به آن حضرت بود به نام آبار على شناخته شده است. آثار اسلامى مكه و مدينه، ص 275.
4) در راه خروجى مدينه به سمت مكّه در فاصله هشت كيلومترى مسجدالنبى در جنوب مدينه، سه كيلومتر پس از مسجد قبا، منطقه ذوالحليفه است كه مسجد شجره يا ميقات ذوالحليفه در آنجا قرار دارد. آثار اسلامى مكه و مدينه، ص 275.
اهميت ميقات شجره
اين ميقات معتبرترين ميقاتهاست، زيرا رسول گرامى اسلام صلى الله عليه و آله و بعضى از همسران آن حضرت و ائمه معصومين عليهم السلام از آنجا محرم گشتهاند.
از امام صادق عليه السلام سؤال شد: چرا رسول خدا صلى الله عليه و آله در ميان ميقات ها عنايت و توجهش به اين ميقات بيشتر بوده است و بيشتر از آنجا محرم گرديدهاند، بلكه از مواقيت چهارگانه ديگر محرم نشدهاند؟
حضرت فرمود: وقتى رسول خدا صلى الله عليه و آله به معراج رفت به سوى آسمانها سير داده شد آنگاه، كه برابر مسجد شجره رسيد، فرياد برآمد: يا محمّد! رسول خدا صلى الله عليه و آله جواب داد: لبيّك، سپس به او گفته شد: آيا تو يتيمى نبودى كه پناهت داديم؟ و آنگاه كه تو را بر سر دوراهى يافتيم هدايتت كرديم، وقتى اين كلمات را شنيد، فرمود: «انَّ الحَمدَ وَ النِّعْمَةَ لَكَ وَالْمُلْكَ، لا شَريكَ لَكَ؛ همانا ستايش و نعمتها و سلطنت مخصوص تو است.
امام صادق عليه السلام فرمود: به همين جهت رسول خدا صلى الله عليه و آله از مسجد شجره محرم مىگشت، نه از ديگر مواقيت.
رسول خدا صلى الله عليه و آله از اين ميقات سه مرتبه جهت زيارت بيت اللَّه الحرام محرم گرديدند.
الف: در سال هشتم از هجرت پس از غزوه بنى مصطلق.
ب: در سال هفتم هجرت در روز ششم ذى القعده.
ج: حجة الوداع.
با تأمل در احاديث و رواياتى كه از امام چهارم و امام ششم عليهما السلام نقل شده، روشن مىشود كه ساختمان مسجد در جاى درخت «سمره» بوده است.
امروز در ميقاتگاه ذوالحليفه مسجد مجلّلى را ساختهاند كه هزاران حاجى مىتوانند در آن محرم گردند.
وجه تسميه مسجد شجره به ذوالحليفه
«دائرةالمعارف تشيع» مىنويسد: ذوالحليفه به معناى سرزمينى است كه در آن حلف يا(حلفاء) مىرويد و حلفا گياهى است خودرو، شبيه نى، كه در نىزارها و باتلاقها مىرويد و كنارههاى آن به گونهاى همچون شاخهها و برگهاى درخت خرما نوك تيز. ذوالحليفه نام
منزلگاهى است ميان دشتى در شمال غربى مدينه. مشهورترين نام پس از نام ذوالحليفه، مسجد شجره است و علّت اين نامگذارى، انتساب اين مسجد به همان درختى است كه رسول اكرم زير آن مىنشستهاند. (1)مساحت و بازسازى مسجد شجره
اين مسجد در دوره عثمانى در سال 1058 قمرى به دست يكى از هنديان مسلمان بازسازى گرديد. آخرين بازسازى مسجد در روزگار فهد، صورت گرفت. در حال حاضر مساحت مسجد با امكانات جانبى 90 هزار متر مربع مىشود. ولى مساحت خود مسجد حدود 26000 متر مربع است. (2)26
أ
اين مسجد، در جنوب مسجد خيف، در دامنه كوه «صفائح» واقع شده و گويا به آن «مسجد مرسلات» هم مىگويند. در اين مسجد غارى بوده كه آن را به «غار مرسلات» مىشناختهاند. گفتهاند:
سوره مرسلات در اين محل نازل شده است، همچنين گفته شده است كه رسول خدا در آن جا به استراحت پرداخته و بر روى سنگى كه سرش را روى آن نهاده، اثرى بر جاى مانده است. بيش از هفتاد سال است كه اثرى از اين مسجد نيست. (3)صاحب «مرآت الحرمين»، اين مسجد و غار را مشاهده كرده كه در سيصد مترى جاده قرار داشته است. (4)به احتمال زياد در دوران سعودى تخريب شده است. به گفته «ابن جبير»، مردم سر خويش را در داخل اين شكاف گذاشته و بدان تبركّ مىجستهاند و اين امر چون با عقايد وهابيّت سازگار نبوده آن را خراب كردهاند. (5)
27
أ
در سال نهم هجرت گروهى از منافقان(در رأس آنها ابوعامر پدر حنظله) براى تحقق بخشيدن به نقشه هاى شوم خود اقدام به ساختن مسجدى در مدينه كردند كه بعداً به نام «مسجد ضرار» معروف شد.
خلاصه جريان به طورى كه از تفاسير و احاديث مختلف استفاده مىشود چنين است كه گروهى از منافقان نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمدند و عرض كردند: به ما اجازه ده مسجدى در ميان قبيله بنى سالم(نزديك مسجد قبا) بسازيم تا افراد ناتوان و بيمار و پيرمردان از كار افتاده، در آن نماز بگزارند و همچنين در شب هاى بارانى كه گروهى از مردم توانايى آمدن به مسجد شما را ندارند، فريضه اسلامى خود را در آنجا انجام دهند و اين در موقعى بود كه پيامبر صلى الله عليه و آله عازم جنگ تبوك بود. پيامبر صلى الله عليه و آله به آنها اجازه داد، ولى آنها اضافه كردند: آيا ممكن است شخصاً بياييد و در آن نماز بگزاريد؟ پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: من فعلًا عازم سفرم و هنگام بازگشت به خواست خدا در آن مسجد نماز خواهم خواند. هنگامى كه پيامبر صلى الله عليه و آله از تبوك بازگشتند، نزد او آمدند و گفتند: اكنون تقاضا داريم به مسجد ما بيايى و در آنجا نماز بگزارى، و از خدا بخواهى ما را بركت دهد و اين در حالى بود كه هنوز پيامبر صلى الله عليه و آله وارد مدينه نشده بود.
در اين هنگام پيك وحى خدا نازل شد و اين آيه را آورد:
«وَ الَّذِينَ اتَّخَذُوا مَسْجِداً ضِراراً وَ كُفْراً وَ تَفْرِيقاً بَيْنَ الْمُؤْمِنِينَ وَ إِرْصاداً لِمَنْ حارَبَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ مِنْ قَبْلُ ...* لا تَقُمْ فِيهِ أَبَداً لَمَسْجِدٌ أُسِّسَ عَلَى التَّقْوى مِنْ أَوَّلِ يَوْمٍ أَحَقُّ أَنْ تَقُومَ فِيهِ فِيهِ رِجالٌ يُحِبُّونَ أَنْ يَتَطَهَّرُوا وَ اللَّهُ يُحِبُّ الْمُطَّهِّرِينَ» (1)
«و كسانى(هستند) كه مسجدى را اختيار كردند كه باعث زيان زدن و كفر و پراكندگى ميان مؤمنان است، و نيز كمينگاهى است براى كسانى كه با خدا و پيامبر او از پيش در جنگ بودند و(اكنون) سخت سوگند مىخورند كه جز نيكى قصدى نداشتيم، ولى خدا گواهى مىدهد كه
1) سوره توبه، آيه 107- 108.
آنها قطعاً دروغگو هستند .... در آن هيچگاه نايست، همانا مسجدى كه از نخستين روز بر پرهيزگارى بنياد شده است، سزاوارتر است كه در آن به پاى ايستى، مردانى در آن هستند كه دوست دارند پاك شوند و خدا پاكيزگان را دوست دارد.»
و از اين طريق پرده از اسرار كار آنها برداشت، و به دنبال آن پيامبر دستور داد مسجد مزبور را آتش زنند و بقاياى آن را ويران كنند و جاى آن را محل ريختن زباله نمايند. (1)28
أ
يكى از نزديكترين مساجد به مسجدالنبى صلى الله عليه و آله كه در فاصله 300 مترى آن قرار دارد، «مسجد غمامه» است.
در شهرهاى اسلامى سه نوع مسجد وجود داشته و دارد:
1-/ مسجد محل كه براى نمازهاى روزانه مورد استفاده قرار مىگيرد.
2-/ مسجد جامع كه براى نماز جمعه است.
3-/ مسجد عيدگاه يا مصلى
سومين مسجد براى برگزارى نماز عيد و باران ساخته مىشود و به دليل آنكه جمعيت شركت كننده در آن زياد است، در خارج از محدوده شهر در يك فضاى باز بنا مىشود. عيدگاه به طور معمول، محيطى وسيع، حتى بدون ديوار بوده، محلى براى محراب، گاه به صورت موقت در آن مشخص شده است.
ميدان وسيعى كه مسجد غمامه و چند مسجد ديگر به نام خلفاى نخست در آن قرار گرفته، «مناخه» نام داشته يا بعدها به اين نام تبديل شده است. مناخه محل ورود شتران بود كه مسافران زائر از آنجا به عنوان بارانداز استفاده مىكردند. اين ميدان وسيع در كنار شهر از زمان رسول خدا صلى الله عليه و آله محل اقامه نماز عيد بوده و هر سال آن حضرت و سپس خلفاء در جايى از آن به نماز مىايستادند. از
1) تفسير نمونه، ج 8، ص 134.
جمله محلى كه حضرت در سالهاى پايانى عمر خويش در آنجا اقامه نماز عيد و نماز باران كرد، جايى است كه امروزه به نام مسجد مصلا، يا مسجد غمامه شناخته مىشود. روايات چندى حكايت از اقامه نماز عيد فطر و قربان در اين مصلّا دارد، از جمله «ابو سعيد خُدرى» روايت كرده است كه رسول خدا صلى الله عليه و آله روز عيد فطر و قربان به مصلّا مىآمد، ابتدا نماز مىخواند پس از آن در برابر صفوف نمازگزاران مىايستاد و به وعظ آنان مىپرداخت.
افزون بر نماز عيد، نماز باران(صلاة الاستسقاء) نيز به طور معمول در مصلّاى عيد خوانده مىشود. اقامه نماز باران در اين مصلّا و سايه افكندن ابر بر سر نمازگزاران سبب شد تا پس از استجابت دعاى پيامبر صلى الله عليه و آله و مسلمانان، مسجد موجود به نام «مسجد غمامه» نام گذارى شود.
بناى نخست اين مسجد در زمان «عمربن عبدالعزيز» و در همان نقطهاى بوده است كه رسول خدا نماز عيد را برگزار كرد، سپس در گذر زمان اين مسجد بارها بازسازى شد و از آن رو كه مورد استفاده عامه مسلمانان بود، عنايت بيشترى نسبت به آن صورت گرفت. بناى فعلى آن، از روزگار «عبدالمجيد اوّل عثمانى»(حكومت از 1255 تا 1277) مىباشد كه پس از آن در زمان سلطان «عبدالحميد عثمانى»(1293- 1327) بازسازى شد. در دوره سعودى نيز بارها اين مسجد ترميم شد، كه كتيبه موجود، تاريخ آخرين نوسازى آن را 1411 يعنى در عهد سلطنت شاه فهد نشان مىدهد. (1)29
أ
مسجدى كه در نزديكى مشربه ام ابراهيم در «شارع عوالى» يا علىبن ابىطالب وجود داشته و در سالهاى اخير تخريب شده، به خطا «مسجد فضيخ» ناميده شده است. اين مسجد در اصل، «مسجد بنوقريظه» است.
مسجد فضيخ يا «رد شمس» بنا به نوشته مورخان و سفرنامه نويسان كهن، در فاصله يك
1) آثار اسلامى مكه و مدينه، رسول جعفريان، ص 286.
كيلومترى تا هفتصد مترى جنوب شرق مسجد قبا (1)، در آن وادى قرار داشته است.
اين منطقه كه بخشى از محله قربان است، پيش از آن كه به تصرف مسلمانان درآيد، در اختيار طايفه «بنىالنضير» بود. بنا به آن چه در كتب سيره آمده است: در جريان غزوه بنىنضير، كه پس از جنگ احد رخ داد، رسول خدا صلى الله عليه و آله براى محاصره دشمن در آن جا مستقر گرديد و در محلى كه بعدها مسجد فضيخ بنا شد، خيمهاى براى آن حضرت بر پا شد.
طبق روايتى از امام صادق عليه السلام نامگذارى اين مسجد بدان جهت بود كه در آنجا درخت فضيخ قرار داشت. فضيخ به نوعى شيره خرما- يا نبيذ خرما- نيز اطلاق مىشود.
بر اساس نقلهاى موجود رسول خدا صلى الله عليه و آله در اين مسجد نماز فراوان خوانده و در برخى از روايات، امامان معصوم عليهم السلام نيز به خواندن نماز در آن جا توصيه نمودهاند. (2)امام صادق عليه السلام خطاب به زائران شيعه در مدينه فرمودند: «هَلْ اتَيْتُم مَسْجِدَ قُبا اوْ مَسْجِدَ الْفَضيخ اوْ مَشْرَبَة امّ ابْراهيم.» (3)
آيا به مسجد قبا، مسجد فضيخ، مشربه ام ابراهيم رفتهايد؟ گفتند: آرى. حضرت فرمود: «اما انَّهُ لَمْيَبْقِ مِنْ آثارِ رَسُولِ اللَّه صلى الله عليه و آله شَىءٌ الّا وَ قَدْ غُيِّرَ غَير هذا.» (4)
از آثار رسول خدا صلى الله عليه و آله چيزى باقى نمانده، مگر آن كه دگرگون شده، مگر اين چند مورد. در روايت ديگرى، امام صادق عليه السلام فرمودند: از رفتن به مشاهد خوددارى نكنيد؛ مسجد قبا، مشربه ام ابراهيم، مسجد فضيخ، قبور شهداء و مسجد احزاب كه همان مسجد فتح است. (5)رد الشمس نام ديگر اين مسجد
بر اساس تواريخ نام ديگر اين مسجد، مسجد ردالشمس است در مورد نامگذارى آن به ردالشمس، يا شمس، گفتهاند كه در جريان محاصره قلعه بنىنضير، رسول خدا صلى الله عليه و آله هنگام عصر در حالى كه سرش روى زانوى اميرمؤمنان على عليه السلام بود به خواب رفت، نزديك غروب خورشيد بيدار شد، وقتى متوجه گرديد كه على عليه السلام هنوز نماز عصر را نخوانده از خداوند خواست خورشيد را بازگرداند تا او نماز بگزارد، اين روايت را به نام «حديث رد الشمس» مىشناسند و جمعى از راويان اهل سنت نيز آن را نقل كردهاند.
بنىنضير نام ديگر اين مسجد
نام ديگر اين مسجد، «مسجد بنىنضير» است كه به مناسبت نزديكى آن به محل استقرار يهوديان بنىنضير، بعدها اين نام هم بر آن اطلاق شده است. روايتى هم كه در كتاب اصول كافى نقل شده، نشان مىدهد كه محل ردّ شمس، همان مسجد فضيخ است. جايى كه اكنون در كنار وادى به نام مسجد شمس شهرت دارد و آثار مسجد بودن آن محو گشته و يك چهار ديوارى بدون در ورودى است. جايى كه به نظر «محمد الياس عبدالغنى»، مسجد فضيخ يا شمس مىباشد، و در عوض مسجد فضيخ، مسجد بنىقريظه است.
«خيّارى نويسنده كتاب «معالم المدينة» نيز مسجد شمس را در جاى ديگرى غير جايى كه فعلًا مسجد فضيخ خوانده مىشود، دانسته و از اهالى قربان كه همه شيعه هستند، اين مطلب را نقل كرده كه شمس در قربان است. او مىافزايد: اين مسجد در شرق مسجد قبا بر تَلّ مرتفعى بر كنار وادى قرار دارد و به همين جهت مسجد شمس ناميده مىشود، زيرا كه خورشيد در وقت طلوع بر آن طلوع مىكند. اما اكنون مسجد خراب شده است. وى مىافزايد: با پُرس و جو از اهل محل، بر ما ثابت شد كه مسجد شمس جداى از مسجد فضيخ است، چون مسجد شمس در قربان است و فاصله آن تا عوالى كه مسجد فضيخ در آن قرار دارد، و در كنار حرّه شرقى است، زياد است. (1)30
أ
منطقه «قبا» (2)درفاصله شش كيلومترى جنوب مسجدالنبى صلى الله عليه و آله واقع است واز نقاط خوش آب وهوا واز مناطق زراعى وپر آب مدينه به شمار مىآيد، به همين دليل نخلستانهاى زيادى در قباوجود داشته ودارد ومردم اين منطقه، به نام طايفه بنو عمرو بن عوف شناخته مىشوند. به دليل واقع شدن قبا در جنوب شهر مدينه و در واقع سر راه مكه به مدينه، ساكنان قبا نخستين استقبال كنندگان از
مهاجرين ونيز از شخص رسول خدا صلى الله عليه و آله دروقت هجرت بودند. ضمن اين كه پيش از آمدن رسول خدا صلى الله عليه و آله شمارى از مهاجران كه از مكه به مدينه آمدند، به طورموقت درقبا سكونت داشتند.
پيامبر صلى الله عليه و آله روز دوشنبه دوازده ربيع الاول به دهكده قبا، كه در آن زمان بيش از يك فرسخ با يثرب فاصله داشت، رسيدند (1)و تصميم گرفتند چند روز براى شناسايى يثرب و يهوديان و موقعيت اجتماعى و جغرافيايى آن و همچنين پيوستن حضرت على عليه السلام و همراهانش به ايشان، در اين دهكده اقامت كنند. پس از سه روز حضرت امير همراه با هاشميات، خود را در قبا به پيامبر صلى الله عليه و آله رسانيد. در شرايطى على عليه السلام وارد روستاى قباشد كه خون از قدم هاى مباركش مىچكيد. به پيامبر صلى الله عليه و آله خبر دادند كه على عليه السلام آمده است، چون چشمش به پاهاى مجروح آن حضرت افتاد، اشك از ديدگانش سرازير شد. (2)اين اقامت فرصتى داد كه رسول خدا اولين پايگاه عبادى «مسجد» را در اين محل به دست مبارك خود بنا كنند. (3)همه افراد در ساختن مسجد كمك كردند، خود پيامبر صلى الله عليه و آله نيز مانند ديگران كار مىكردند.
مسلمانان، از جمله مقداد، عمار، زحمت بسيار كشيدند، حتى زنان نيز آن حضرت را يارى كردند و مسجد قبا تاسيس شد. (4)فرشته وحى اين آيه را در شأن مسجد قبا نازل كرد.
«لَمَسْجِدٌ أُسِّسَ عَلَى التَّقْوى مِنْ أَوَّلِ يَوْمٍ أَحَقُّ أَنْ تَقُومَ فِيهِ فِيهِ رِجالٌ يُحِبُّونَ أَنْ يَتَطَهَّرُوا وَ اللَّهُ يُحِبُّ الْمُطَّهِّرِينَ» (5)
؛ همانا مسجدى كه از نخستين روز بر پرهيزگارى بنياد شده است، سزاوارتر است كه در آن به پاى ايستى، مردانى در آن هستند كه دوست دارند پاك شوند و خدا پاكيزگان را دوست دارد.
چند نكته در ارتباط با مسجد قبا
1-/ در خارج مسجد قبا مقابل در غربى آن، چاه آبى بود كه آن را «بئر خاتم» مىگفتند.
مىگويند: رسول خدا انگشترى داشت كه اسم ايشان بر آن حك شده بود، و به جاى مهر و امضاء نيز استفاده مىشد. بعد از رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله اين انگشتر در دست ابوبكر، سپس در دست عمر و بعد از او در دست عثمان بود و آن را يكى از نشانه هاى خلافت مى دانستند. روزى
عثمان هنگام عبور از اين محل بر سر اين چاه آمد و آن انگشتر از دستش به داخل چاه افتاد، هر چه تلاش كرد با اينكه چاه را تخليه كرد ولى انگشتر را نيافت، قبل از افتادن انگشتر آن چاه را «چاه اريس» مىگفته اند، اما به همين سبب بعداً نام آن به بئر خاتم يعنى چاه انگشتر تغيير يافت. (1)2-/ در حديثى آمده است: «كان النبى صلى الله عليه و آله ياتى مسجد قبا راكبا و ماشيا فيصلى فيه ركعتين (2)
؛ رسول خدا صلى الله عليه و آله گاه پياده و گاه سواره به مسجد قبا مىآمد و دو ركعت نماز در آن مىخواند.
3-/ در حديث ديگر پيامبر صلى الله عليه و آله فرمودند: «مَنْ تَطَهَّر في بَيْتِهِ ثُمَّ اتى مَسْجِدَ قُباء فَصَلّى فيهِ رَكْعَتَيْنِ كانَ كَأَجْرِ عُمْرَة (3)
؛ كسى كه خود را در خانهاش تطهير كند، آنگاه به مسجد قبا درآيد و دو ركعت نماز بگزارد ثواب يك عمره را برده است.
رسول خدا صلى الله عليه و آله بعدها نيز كه در مركز مدينه ساكن شد هر هفته، گاه روزهاى شنبه و گاه دوشنبه به قبا مىآمد و در اين مسجد نماز مىگزارد. ابن شبه نوشته است: «ان النبى صلى الله عليه و آله كان يأتى قبا يوم الاثنين (4)
؛ پيامبر صلى الله عليه و آله، روز دوشنبه به قبا مىآمد.
4- مسجدى كه بنا شد تنها ديوارى از سنگهاى حرّه بر گرد آن كشيده شد، البته تا زمان توسعه «وليدبن عبدالملك» مسجد سقف نداشت و اگر هم داشت، از همان شاخههاى خرما بود.
5- «عمربن عبدالعزيز» در آخرين دهه قرن اوّل هجرى، به دستور وليد بناى اوليه مسجد قبا را خراب كرد و از نو بنايى استوار بر پا ساخت و براى آن رواقهايى نيز افزود. مسجد قبا بعدها به دست جواد اصفهانى، از وزراى حكام موصل، در سال 555 قمرى بازسازى شد، آثار اين وزير در تمامى مكه و مدينه ديده مىشود. (5)بناى جديد اين مسجد كه در 26 صفر سال 1406 قمرى به پايان رسيد در شكل معمارى جديد خود، يكى از مهمترين و زيباترين مساجدى است كه در مدينه منوره قرار دارد. در بناى فعلى چهار مناره براى اين مسجد در نظر گرفته شده كه هر كدام 47 متر طول دارد. مساحت تقريبى آن و بناهاى جانبى مربوط به آن، در محدوده اى به
مساحت 13500 متر مربع مىباشد كه براساس محاسبات معماران آن، جاى 20 هزار نماز گزار را دارد.
6-/ دست كم نيمى از ساكنان اصلى منطقه قبا از شيعيان بوده اند، كه هنوز نيز مراكز متعدد كوچكى براى اقامه نماز دارند. (1)31
أ
اين مسجد در شهر مدينه واقع است. روايت شده است كه رسول اكرم صلى الله عليه و آله روزى به مسجد قبيله «بنى معاويه» وارد شدند، و پس از اقامه نماز به دعا پرداختند، دعاى آن حضرت بسيار طولانى شد.
پس از پايان دعا، در پاسخ سؤال در مورد طولانى شدن دعا فرمودند: (2)«از خداوند سه چيز خواستم كه دو خواسته را به من عطا فرمود و يكى را منع كرد. (3)اين مسجد به سبب اجابت خواسته رسول خدا صلى الله عليه و آله به «الاجابة» معروف گرديد. (4)وجه تسميه اين مسجد به نام مسجد مباهله
نجران نقطه مرزى حجاز و يمن، سرزمينى مسيحى نشين بود. رسول خدا صلى الله عليه و آله مسيحيان آن جا را به اسلام فرا خواند. آنها مشورت كردند و قرار شد گروهى از سران نجران به مدينه رفته، دلائل نبوت پيامبر صلى الله عليه و آله را بررسى كنند. هيأت نمايندگى كه در رأس آن، سه تن از بزرگان آنها بودند خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله رسيدند و درباره حضرت عيسى عليه السلام گفتگو كردند. آنها عيسى عليه السلام را پسر خدا مىدانسته ولى پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: او بنده خداست. طرفين حاضر نبودند نظر ديگرى را بپذيرند، فرشته وحى نازل
شد و از پيامبر صلى الله عليه و آله خواست آنان را به مباهله دعوت نمايد. (1)بنابراين شد كه در موعد معينى، در خارج شهر در(محدوده فعلى مسجد مباهله) به مباهله بروند.
سران نجران از قبل گفته بودند. اگر ديديد پيامبر با ساز و برگ نظامى به ميدان آمد، بدانيد وى به نبوت خود اعتماد ندارد، ولى اگر بدون تشريفات آمد، بدانيد پيامبر واقعى است، در اين صورت با او وارد مباهله نشويد. مسيحيان ناگهان ديدند كه پيامبر صلى الله عليه و آله همراه حضرت على عليه السلام و فاطمه عليها السلام در حالى كه حسين را در آغوش و دست حسن را در دست داشت، گام به ميدان مباهله نهاد و به همراهان فرمود:
«هرگاه من دعا كردم شما آمين بگوييد.»
در آن هنگام اسقف نجران گفت:
«من چهرههايى را مىبينم كه هرگاه دست به دعا بردارند تا بزرگترين كوهها از جاى كنده شود، بىدرنگ كنده مىشود، اگر ما با اينها مباهله كنيم همه نابود مىشويم».
لذا حاضر به مباهله نشدند و قرار شد هر ساله مبلغى به عنوان ماليات به حكومت اسلامى بپردازند و در قبال آن تحت سرپرستى حكومت اسلامى زندگى كنند ... (2)توجه به چند نكته در مورد مسجد الاجابه
1- داستان مباهله در روز بيست و چهارم يا بيست و پنجم سال دهم هجرت رخ داده است.
2- چون قبيله بنىمعاويه در اين محل سكونت داشتند. در بازسازى جديد، آن را «مسجد بنىمعاويه» نام نهادهاند.
3- اين مسجد در فاصله سيصد تا چهارصدمترى شمال شرقى بقيع و پانصد و پنجاه مترى مسجد النبى صلى الله عليه و آله در كنار شارع ستين- شارع ملك فيصل- قرار دارد. (3)4- اين مسجد در قرن نهم سقف نداشته و از شرق به غرب 12 متر و از شمال به جنوب(قبله) حدود 10 متر بوده است. (4)
32
أ
«مسجد الكبش» را «مسجد النحر» نيز مىگويند. اين مسجد بين جمره اولى و وسطى واقع و نزديك به «مسجد البيعة» مىباشد. «كبش» يعنى قوچ و اين مسجد از اين جهت به اين اسم ناميده شد كه فداى حضرت اسماعيل، قوچ بهشتى در اين مكان به حضور حضرت ابراهيم آورده شد و به جاى اسماعيل قربانى گرديد. روايت شده كه پيامبر صلى الله عليه و آله در اين مكان نماز خوانده و قربانى خود را كنار اين مسجد انجام داده است. (1)گفته شده است رسول خدا صلى الله عليه و آله نماز ظهر را در اين مكان(مسجد) بجاى آورده و خداوند در اين مكان، به جاى اسماعيل، ذبيحى براى ابراهيم فرستاد. (2)دهها سال است كه از اين مسجد، اثرى نيست. (3)گويند: «لبابه» دختر على بن عبداللَّه بن عباس بن عبدالمطلب، مسجد كبش را ساخته بود. (4)«رفعت پاشا»، مكان آن را در سمت شمال جمره عقبه به مسافت دويست مترى آن و در دامنه كوه ثبير ذكر كرده است. (5)33
أ
معناى مشربه: مشربه «به فتح و ضم راء» به زمين نرمى گفته مىشود كه هميشه سر سبز است.
هم چنين به معناى غرفه و محل مرتفع و به صفّه و سكو نيز گفته مىشود.
احمد عباسى مدينه شناس معروف مىنويسد: مشربه به معناى غرفه است و به مناسبت وجود غرفه امّ ابراهيم در داخل نخلستان به مجموع اين باغ «مشربه» گفتهاند. (1)مشربه چيست؟ مشربه در لغت به هر معنى كه آمده باشد، آن گونه كه از گفتار سمهودى به دست مىآيد، «مشربه امّ ابراهيم» در ميان مردم به باغ خرمايى اطلاق شده كه در خارج از شهر مدينه بوده و به رسول اللَّه صلى الله عليه و آله تعلق داشته است و در نقطه مرتفعى از اين باغ، غرفهاى بوده كه پيامبر صلى الله عليه و آله آن را براى زندگى كنيز خود «ماريه قبطيه» اختصاص داد و او را به اين محل منتقل كرد و ابراهيم، فرزند آن حضرت در همين محل از ماريه متولد شد و از دنيا رفت. ماريه پس از رسول خدا صلى الله عليه و آله نيز تا پايان عمر در مشربه به زندگى ادامه داد و در همان مكان از دنيا رفت. (2)در كتاب قبل از حج بخوانيد آمده است: مسجدى است كه به نام مسجد «امّ ابراهيم» خوانده مىشود و در ميان نخلستان واقع شده، و ابراهيم فرزند رسول خدا در اين محل متولد شده و رسول خدا صلى الله عليه و آله در اين محل نماز خوانده است. (3)در كتاب «وفاءالوفاء» (4)نيز در اين زمينه روايتى نقل شده است كه: «ان النبى صلى الله عليه و آله صلى فى مشربة امّ ابراهيم»؛ پيامبر صلى الله عليه و آله در مشربه ام ابراهيم نماز خوانده است.
«مشربه امّ ابراهيم» از مكانهاى مقدس است كه امام صادق عليه السلام نماز خواندن در آن جا را به عقبة بن خالد توصيه نموده، و فرموده: «هِيَ مَسْكَنُ رَسُولِ اللَّهِ وَ مُصَلَّاهُ؛ (5)
اين مكان محل زندگى پيامبر صلى الله عليه و آله و محل نماز آن حضرت است.
نويسنده محترم كتاب ارزشمند آثار اسلامى مكه و مدينه مىنويسد:
گويا در اطراف بناى مشربه و در قبرستان سه صورت قبر است كه يكى متعلق به نجمه مادر امام رضا عليه السلام و ديگرى متعلق به حميده بربريه مادر امام كاظم عليه السلام مىباشد. (6)شايان ذكر است در حال حاضر از مشربه امّ ابراهيم جز يك چهار ديوارى چيزى باقى نمانده، و اثرى از مسجد و مشربه ديده نمىشود.
در روايتى عقبة بن خالد مىگويد: از امام صادق عليه السلام سؤال كردم: ما مساجدى را پيرامون مدينه داريم كه زيارت مىكنيم، از كدامين مسجد آغاز كنيم بهتر است؟ فرمود:
«ابْدَأْ بِقُبَا فَصَلِّ فِيهِ وَ أَكْثِرْ فَإِنَّهُ أَوَّلُ مَسْجِدٍ صَلَّى فِيهِ رَسُولُ اللَّهِ ص فِي هَذِهِ الْعَرْصَةِ ثُمَّ ائْتِ
مَشْرَبَةَ أُمِّ إِبْرَاهِيمَ فَصَلِّ فِيهَا وَ هِيَ مَسْكَنُ رَسُولِ اللَّهِ صلى الله عليه و آله وَ مُصَلَّاهُ (1)...
از مسجد قبا آغاز كن و در آن زياد نماز بخوان زيرا آن نخستين مسجد در اين منطقه است كه رسول خدا صلى الله عليه و آله در آنجا نماز خوانده پس از آن به مشربه ام ابراهيم برو و در آن جا نماز بگزار، زيرا آن جا مسكن رسول خدا صلى الله عليه و آله و محل نماز اوست.
34
أ
سرزمين «مشعر» (2)در حدود 12 كيلومترى عرفات كه در مسير عرفات به سوى مكه قرار دارد. اين سرزمين بين تنگه دو كوه(مأزمين) و وادى محسّر واقع شده است. توقف در اين مكان از اركان حج است و حاجيان شب دهم ذىالحجه بعد از غروب آفتاب، از عرفات حركت مىكنند و به مشعر مىآيند و در آنجا با قصد قربت شب را به صبح مىرسانند. مشعر را «مزدلفه» (3)و «جمع» (4)و «مشعرالحرام» نيز مىخوانند.
واژه مشعر: مشعر به مكانى مىگويند كه شعار خدا و نشان خداجويى و خداخواهى در آن كاملًا پيدا است. (5)در مورد نامگذارى مشعر گفتهاند: آنجا مركزى براى شعار حج و نشانهاى از اين مراسم عظيم است. (6)و نيز مشعر به معناى نشان راه است و اين سرزمين نشان مكان عبادت خداوند است.
واژه مزدلفه: امام صادق درباره نامگذارى آن به «مزدلفه» فرمود: اين بدان جهت است كه جبرئيل عليه السلام در ادامه تعليم مناسك به «ابراهيم» به او گفت: اى ابراهيم به مشعرالحرام نزديك شو:
«يَا إِبْرَاهِيمُ ازْدَلِفْ إِلَى الْمَشْعَرِ الْحَرَامِ» (7)
1) كافى، ج 4، ص 560.
2) قبل از حج بخوانيد، ص 126 و 127 مرآت الحرمين، ج 1، ص 335. تاريخ القويم، ج 3، ص 315.
3) «طريحى» مىنويسد: مزدلفه اسم فاعل ازدلاف به معناى نزديك شدن است، به معناى اجتماع نيز آمده است، چون مردم درآنجا(مزدلفه) اجتماع مىكنند. مجمعالبحرين، ج 5، ص 68، به نقل از حج در انديشه اسلامى، حجةالاسلام والمسلمين قاضى عسكر، ص 279.
4) قبل از حج بخوانيد. كافى، ج 4، ص 468.
5) التحقيق فى كلمات القرآن الكريم، ج 6، ص 77
6) تفسير نمونه، ج 2، ص 31
7) بحار الانوار، ج 96، ص 266.
واژه جمع: همچنين حضرت فرمود: از آن رو اين سرزمين را جمع ناميدهاند كه آدم عليه السلام در آنجا بين نماز مغرب و عشا را جمع كرد، و هر دو را در يك زمان خواند؛ (1)«سميت المزدلفة جمعا لان آدم جمع فيها بين الصلاتين المغرب و العشاء» (2)
خداوند در قرآن كريم از اين سرزمين ياد كرده است. «فَإِذا أَفَضْتُمْ مِنْ عَرَفاتٍ فَاذْكُرُوا اللَّهَ عِنْدَ الْمَشْعَرِ الْحَرامِ» (3)
؛ پس، هنگامى كه از عرفات كوچ كرديد، خدا را در مشعرالحرام ياد كنيد.
مشعرالحرام جزو محدوده حرم و اولين در ورودى آن است. كسى كه در روز عرفه و سرزمين عرفات عارف الهى و متعبد به آداب ويژه دينى شد، لايق آن است كه وارد حرم شود و در راهرو و دالان ورودى آن، شبى را بيتوته كند و از همانجا سنگريزههايى را براى رمى جمرات جمعآورى كرده تا روز دهم شيطان را در منى رمى كند.
اسرار مشعرالحرام
پيامبر صلى الله عليه و آله فرموده است: «هر كس در شبهاى چهارگانه شب زندهدارى كند(احيا بدارد) بهشت بر او واجب مىشود: شب هشتم، شب نهم، شب دهم ذىالحجه و شب عيد فطر» (4)شب دهم ذىالحجه همان شبى ا ست كه حاجيان كوى دوست در سرزمين مشعر به سر مىبرند و ياد او را تا صبح زنده نگه مىدارند.
از امام على عليه السلام سؤال شد: چرا مشعرالحرام در حرم قرار گرفت؟ حضرت فرمود: «زيرا هنگامى كه بر حاجيان رخصت ورود به مكه داده شد، آنها را در حجاب دوم متوقف كردند. پس از آنكه زارى آنها در مشعر زياد شد، به آنها رخصت داده شد تا قربانى كنند.» (5)3. جلب آمرزش و رحمت الهى
پيامبر صلى الله عليه و آله در بامداد مشعر، به بلال گفت: مردم را ساكت كن، سپس فرمود: «خداوند در اين مشعر به شما نعمت بخشيد، و گناهكارانتان را به خاطر نيكوكارانتان بخشود و به نيكوكارانتان هر چه طلبيدند بخيشد، به نام خدا حركت كنيد.» (1)سيد عبداللَّه شبّر مىنويسد: «پس از عرفه، بايد يك شب را در مشعر بمانى تا در آنجا، براى مبارزهاى كه فردا با دشمنان خدا دارى، خود را آماده كنى.» (2)4. ذكر و ياد الهى
وظيفه حج گزاران در مشعر ياد الهى است. البته ياد خدا گاهى در دل خانه مىكند و گاهى بر زبان جارى مىگردد و گاهى در عمل ظاهر مىشود.
5- تقوا و پرهيزگارى
آيةاللَّه جوادى آملى در اسرار مشعر مىنويسد:
«راز وقوف و بيتوته در مشعرالحرام، اين است كه حجگزار قلب خود را با شعار تقوا آگاه كرده، پرهيزگارى و خوف از خداوند را شعار دل خود قرار دهد تا قلب او با تقوى شناخته شود كه شعار هر قومى معرف آن قوم است.» (3)35
أ
مسجدى با نام مزدلفه در حد فاصل شش كيلومترى مسجد نمره و پنج و نيم كيلومترى مسجد خيف در منا ساخته شده است. به استناد و گفته «ازرقى» اين مسجد در اوائل قرن سوم هجرى ساخته شده و داراى 1000 متر مربع مساحت بوده كه تمام آن مسقف نبوده است. (4)اين مسجد پس از چند نوبت تجديد بنا، سرانجام در سال 1395 ه. ق. توسط دولت سعودى نوسازى آن آغاز و در سال 1399 هجرى قمرى تكميل گرديد. در حال حاضر اين مسجد با ارتفاع 8 متر در حدود شش هزار متر مربع مساحت دارد.
پاداش وقوف در مزدلفه
«بلال بن رباح» مىگويد: صبحگاه مزدلفه، پيامبر صلى الله عليه و آله به من فرمود: اى بلال! مردم را ساكت كن
يا بگو گوش دهند، سپس فرمود: «انَّ اللَّهَ تَطول عَلَيكُم في جُمُعَة هذا فَوَهَبَ مُسيئُكُمْ لِمُحْسِنِكُمْ.» (1)
خداوند در اين مشعرش بر شما نعمت بخشيد و گنهكارانتان را به خاطر نيكوكارانتان بخشود و به نيكو كارانتان هر چه طلبيد، بخشيد، با نام خدا حركت كنيد. پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله فرمودند: اگر اهل مشعر بدانند كه در آستانه چه كسى فرود آمده و بر چه كسى وارد شدهاند، پس از مغفرت، يكديگر را به فضل پروردگارشان مژده مىدهند.
در حديثى از پيامبر صلى الله عليه و آله روايت شده است:
«مَنْ احْيَا اللَّيالي الارْبَع وَجَبَتْ لَهُ الْجَنَّة، لَيْلَة التَّروِيَة وَ لَيلَة عَرَفَة وَ لَيلَة النَّحر وَ لَيلَة الفِطْر»؛ هر كس اين چهار شب را زنده بدارد، بهشت بر او واجب است؛ «شب ترويه، شب عرفه، شب عيد قربان، شب عيد فطر.» (2)36
أ
«مصعب بن عمير» اهل مكه و از قبيله قريش، شاخه «بنى عبدالدار» است. وى جوانترين و متمكنترين كسى بود كه در اوائل بعثت مسلمان شد و در مسلك ياران نيك پيغمبر صلى الله عليه و آله درآمد و با مسلمانان به حبشه هجرت كرد و پس از چندى به مكه بازگشت و در شعب همراه پيغمبر صلى الله عليه و آله بود و پس از بيعت عقبه اوّل، پيغمبر صلى الله عليه و آله وى را براى تعليم احكام دين و قرآن به مدينه اعزام داشت و در آنجا با موفقيت كامل مأموريت خويش را انجام داد كه مدينه را آماده هجرت پيغمبر صلى الله عليه و آله نمود و در موسم حج به اتفاق هفتاد تن از مسلمانان به مكه بازگشت كه بيعت عقبه دوّم به وسيله همان هفتاد نفر صورت گرفت، وى همچنان در مكه بماند تا دوازده روز پيش از هجرت پيغمبر صلى الله عليه و آله به مدينه رفت.
او در جنگهاى بدر و احد به عنوان پرچمدار شركت داشت و در جنگ احد به شهادت رسيد و پيغمبر صلى الله عليه و آله در شهادتش تجليلى خاص از او نمود. (3)
«مصعب بن عمير»، از چهرههاى برجسته شهداى احد و از اشرافزادگان مكّه بود كه در همان آغاز بعثت، اسلام را پذيرفت و تا آخر مقاومت نمود. زمانى كه نخستين مسلمانان يثرب در سال دوازدهم با رسول خدا بيعت كردند، پيامبر او را به عنوان مبلّغ اسلام به همراه آنان به يثرب فرستاد. او در اقامت يكساله خود توانست جمع كثيرى از مردم يثرب را به اسلام دعوت كند. مهمترين ابزار وى «قرآن» بود و لذا گفتهاند كه: «فتحت المدينة بالقرآن» (1)مدينه با قرآن فتح شد. هنگامى كه مصعب در جنگ احد به شهادت رسيد، قاتل وى خيال كرد كه پيامبر را كشته است، همين امر سبب شد تا برخى از مسلمانان از صحنه جنگ عقب نشينى كنند، چون گمان كردند كه كار اسلام تمام شد. (2)خداوند فرموده است: محمد صلى الله عليه و آله، رسولى همچون رسولان پيشين است، آيا اگر بميرد يا كشته شود، شما به جاهليت باز مىگرديد (3)؟
37
أ
(4)مشهور و معروف در ميان دانشمندان اسلام اين است كه پيامبر صلى الله عليه و آله به هنگامى كه در مكه بودند، به قدرت پروردگار در يك شب از مسجدالحرام به مسجدالاقصى آمده و از آنجا به آسمانها صعود نمود و آثار عظمت خدا را در پهنه آسمان مشاهده كرد و همان شب به مكه بازگشت. مشهور آن است كه اين سير زمينى و آسمانى را با روح و جسم توأماً انجام داد. (5)
1) فتوح البلدان، ص 21، ربيع الابرار، ج 1، ص 302.
2) آثار اسلامى مكه و مدينه، ص 384.
3) «وَ ما مُحَمَّدٌ إِلَّا رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَ فَإِنْ ماتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلى أَعْقابِكُمْ» سوره آلعمران، آيه 144.
4) نردبان و جاى بالا رفتن و بلند گرديدن. لغت نامه دهخدا.
5) معراج، مقدس ترين سفر در طول تاريخ است، مسافرش پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله، خاستگاهش مسجد الحرام، گذرگاهش مسجد الاقصى، مهماندارش خدا، هدف آن ديدن آيات الهى، سوغاتش اخبار آسمانها و ملكوت و بالا بردن سطح فهم بشر از دنياى مادى بوده است. تفسير سوره اسراء، حجةالاسلام و المسلمين قرائتى، ص 12.
جريان معراج و سير آن حضرت در عوالم وجود، در دو سوره قرآن به صورت آشكار مطرح گرديده و در سورههاى ديگر نيز اشاراتى شده است. خداوند در سوره اسراء چنين فرموده است:
«سُبْحانَ الَّذِي أَسْرى بِعَبْدِهِ لَيْلًا مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ إِلَى الْمَسْجِدِ اْلأَقْصَى الَّذِي بارَكْنا حَوْلَهُ لِنُرِيَهُ مِنْ آياتِنا إِنَّهُ هُوَ السَّمِيعُ الْبَصِيرُ» (1)
؛ منزه است خدايى كه شبانگاه بنده خويش را از مسجدالحرام تا مسجد «اقصى» كه اطراف آن را بركت داده است سير داد تا آيتهاى خود را به او نشان دهد و خداوند شنوا و بينا است.
سوره ديگرى كه آشكارا جريان معراج را مطرح نموده، سوره «النجم» آيات 12 تا 18 مىباشد.
تاريكى شب افق را فرا گرفته و خاموشى در تمام نقاط حكم مىكرد، هنگام آن رسيده بود كه جانداران در خوابگاههاى خود به استراحت بپردازند و براى مدت محدودى چشم از مظاهر طبيعت بپوشند و براى فعاليت روزانه خود تجديد قوا كنند.
شخص پيامبر بزرگ اسلام نيز از اين ناموس طبيعى مستثنى نبود. او مىخواست پس از اداء فريضه، به استراحت بپردازد ولى يك مرتبه صداى آشنايى به گوش او رسيد، آن صدا از «جبرييل» امين وحى بود كه به او گفت: امشب سفر دور و درازى در پيش داريد و من نيز همراه تو هستم تا نقاط مختلف گيتى را با مركب فضاپيمايى به نام براق بپيماييد.
پيامبر گرامى سفر با شكوه خود را از خانه دختر عمويش «ام هانى» (2)آغاز كرد و با همان مركب به سوى «بيت المقدس» واقع در كشور فلسطين كه آن را «مسجدالاقصى» نيز مىنامند روانه شد و در مدت بسيار كوتاهى در آن نقطه پايين آمد و از نقاط مختلف مسجد و «بيت اللحم» كه زادگاه مسيح است و منازل انبياء و آثار و جايگاه آنها ديدن به عمل آورد و در برخى از منازل دو ركعت نماز گزارد. (3)سپس قسمت دوم از برنامه خود را آغاز فرمود از همان نقطه به سوى آسمانها پرواز نمود، ستارگان ونظام جهان بالا را مشاهده كرد، و با ارواح پيامبران و فرشتگان آسمانى سخن گفت، و از مراكز رحمت و عذاب(بهشت و دوزخ) بازديدى به عمل آورد، درجات بهشتيان و اشباح دوزخيان را (4)از نزديك مشاهده فرمود و در نتيجه از رموز هستى و اسرار جهان آفرينش و وسعت عالم خلقت و آثار قدرت بىپايان خدا كاملا آگاه گشت، سپس به سير خود ادامه داد و به «سدرة المنتهى» رسيد (5)و آن را
1) سوره اسراء، آيه 1.
2) ام هانى، خواهر اميرمؤمنان و از زنان سرشناس قريش است كه زمانى رسول خدا صلى الله عليه و آله خواست تا وى را به زنى بگيرد، اما او بهدلايلى عذر آورد و رسول خدا صلى الله عليه و آله نيز عذر او را پذيرفت. خانه وى نزديك كوه صفا بوده و نوشتهاند كه رسول خدا صلى الله عليه و آله پس از نماز عشاء در خانه ام هانى استراحت كرد و از همانجا به معراج رفت. آثار مكه و مدينه، ص 126.
3) فروغ ابديت، ج 1، ص 379.
4) مجمعالبيان، سوره اسراء، ج 3، ص 395.
5) «سدرة»(بروزن حرفه) مطابق آنچه غالباً مفسران علماى لغت گفتهاند درختى است پر برگ و پر سايه، و تعبيربه «سدرةالمنتهى» اشاره به درخت پر برگ و پر سايهاى است كه در اوج آسمانها، در منتهى اليه عروج فرشتگان و ارواح شهداء، و علوم انبياء و اعمال انسانها قرار گرفته، جايى كه ملائكه پروردگار از آن فراتر نمىروند و جبرئيل نيز در سفر معراج به هنگامى كه به آن رسيد، متوقف شد، در اخبار و روايات اسلامى، توصيفهاى گوناگونى پيرامون سدرةالمنتهى به ميان آمده است كه تفصيل آن را بايد عزيزان در كتب تفسير قرآن دنبال نمايند. تفسير نمونه، ج 22، ص 497.
سراپا پوشيده از شكوه و جلال و عظمت ديد، در اين هنگام برنامه وى پايان يافت. سپس مأمور شد از همان راهى كه پرواز نموده بازگشت نمايد. در مراجعت نيز در بيتالمقدس فرود آمد و راه مكه و وطن خود را پيش گرفت و در بين راه با كاروان بازرگانى قريش برخورد، در حالى كه آنان شترى را گم كرده بودند و دنبال آن مىگشتند و از آبى كه در ميان ظرف آنها بود قدرى خورده و باقيمانده را روى زمين ريخت و بنا به روايتى سرپوشى روى آن گذاشت و از مركب فضا پيماى خود در خانه «ام هانى» پيش از طلوع فجر پايين آمد و براى اولين بار راز خود را به او گفت و در روز همان شب در مجامع و محافل قريش پرده از راز خود برداشت. داستان معراج و سير شگفتانگيز او كه در فكر قريش امرى ممتنع و محال بود، در تمام مراكز دهن به دهن گشت و سران «قريش» را بيش از همه عصبانى نمود.
قريش به عادت ديرينه خود به تكذيب او برخاستند و گفتند: در مكه كسانى هستند كه بيتالمقدس را ديدهاند، اگر راست مىگويى، كيفيت ساختمان آنجا را تشريح كن. پيامبر نه تنها خصوصيات ساختمان آنجا را تشريح كرد، بلكه حوادثى را كه در ميان مكه و بيتالمقدس رخ داده بود بازگو نمود. (1)اين حادثه در سال دهم بعثت به وقوع پيوست.
38
أ
در نزديكى «شاذروان»، ميان درب كعبه و ركن عراقى، حفرهاى قرار دارد كه بدان «المِعجَنه» گفته مىشود. (2)گفته شده است كه حضرت ابراهيم عليه السلام در اين نقطه ملاط بنائى خود را مخلوط مىكرده است.
عمق اين گودال 30 سانتىمتر و عرض تقريبى آن يك متر و نيم و طولش دو متر مىباشد.
گفته مىشود: جبرئيل نمازهاى پنجگانه را هنگامىكه خداوند بر امت اسلام واجب نمود، در اين جايگاه براى پيامبر صلى الله عليه و آله به جاى آورد. در اين جايگاه لوحى قرار گرفته كه بر آن اين نوشته ديده مىشود:
«لابى جعفر المنصور المستنصر باللَّه اميرالمؤمنين بلغه اللَّه تعالى آماله و زيّن بالصالحات اعماله و ذلك فى شهور اثنين و ثلاثين و سِتمائة 632 ه. وصلى اللَّه على سيدنا محمّد صلى الله عليه و آله (1).»
شايسته است برخى از اشاراتى كه در اين زمينه انجام گرفته است نيز مطرح گردد.
الف: گويند: ابراهيم عليه السلام «يعجَنُ فيه الملاط» يعنى در اين گودال، ملاط(آب و خاك) را با هم مخلوط مىكرد، تا براى ساخت كعبه به كار گيرد. (2)ب- در ميان ضلعى كه در كعبه در آن قرار دارد، در روى زمين و كنار ديوار كعبه، حفرهاى وجود داشت، كه گفتهاند، محل قبلى مقام ابراهيم عليه السلام بوده است.
همچنين درباره اين محل گفتهاند، كه رسول خدا صلى الله عليه و آله در آنجا به نماز ايستاده است.
در سال 1377 شمسى اين حفره را به دليل ازدحام جمعيت براى اقامه نماز پر كرده و با «سنگ» محل آن را مشخص ساختند. اين حفره را «مَعجن» مىنامند. (3)39
أ
يكى از آيات بينات (4)و نشانههاى روشن خدا در مكه، مقام ابراهيم عليه السلام (5)است. همان سنگى كه
1) مرآة الحرمين، ص 274.
2) معجنه گودال كوچكى در كنار كعبه در ميان حجرالاسود و درب كعبه است كه ابراهيم و اسماعيل عليهما السلام كار ساختمانى ديوارهاى كعبه را در آن گودال انجام مىدادند. اين گودال به عمق يك و نيم متر به پاس تلاش و فداكارى آن دو بنيانگذار كعبه و حفظ قداست كار براى كعبه قرنها مورد احترام بود و شخص پيامبر صلى الله عليه و آله در آن نماز گزارده است. در راه برپايى حج ابراهيمى، ص 207.
3) آثار اسلامى مكه و مدينه، 98- 97.
4) امام صادق عليه السلام در پاسخ اين سوال كه مراد از «بينات» در آيه شريفه «فِيهِ آياتٌ بَيِّناتٌ» آل عمران، آيه 97 چيست، فرمود: مقامابراهيم حيث قام على الحجر فَاثّرت فيه قدماه و الحجرالاسود و منزل اسماعيل عليه السلام. كافى، ج 4، ص 223، صهباى حج، ص 275.
5) از پيامبر صلى الله عليه و آله نقل شده است: ان الحجر والمقام ياقوتتان من ياقوت الجنة طمس اللَّه نورهما، و لولا ان طمس نورهما لا اضاء اما بين المشرق والمغرب. شفاء الغرام باخبار البلد الحرام، ج 1، ص 398.
وجود مبارك ابراهيم خليل عليه السلام پا روى آن گذاشت و اثر آن روى سنگ باقى ماند و قبلًا به طور آزاد در كنار كعبه بر روى زمين قرار داشت، آن گاه به دستور رسول خدا صلى الله عليه و آله، يا با اقدام ديگران و امضا و تأييد پيامبر صلى الله عليه و آله نسبت به عمل آنها، مقابل ملتزم جاسازى شد، يعنى بخشى از آن را به زمين فرو بردند تا جابجا نشود و اكنون نيز موضع مقام برجسته است و بر روى آن قفسهاى فلزى قرار دادهاند.
اين كه در الميزان فرموده است: «استفاض النقل على انه مدفون بِحيال الملتزم»، مراد همان است. و ملتزم فاصله ميان در كعبه و حجرالاسود(ركن شرقى) را گويند كه مقام ابراهيم مقابل آن قرار دارد. (1)تغيير مكان مقام از منظر روايات
تغيير مكان مقام ابراهيم در برخى احاديث مطرح شده است، چنانكه امام باقر عليه السلام فرمود: ابتدا مقام، نزديك ديوار كعبه بود و پيش از اسلام آن را به محل كنونى منتقل كردند. رسول اكرم صلى الله عليه و آله پس از فتح مكه آن را به موضع اصلى خود برگرداند، ليكن در عصر خلفاء مجدداً مكان آن تغيير يافت (2).
شايان ذكر است در صدر روايت مذكور امام باقر عليه السلام فرمود: سالى كه سيل مسجدالحرام را فرا گرفت من نيز به همراه امام حسين عليه السلام در مكه بودم (3). حضرت سيدالشهداء عليه السلام به مردمى كه نگران از بين رفتن مقام بودند، فرمود: مطمئن باشيد هرگز سيل، مقام ابراهيم را نمىبرد چون خداوند آن را علم و نشانه خود قرار داده است؛ «أَنَّ اللَّهَ قَدْ جَعَلَهُ عَلَمَاً لَمْ يَكُنْ لِيَذْهَبَ بِهِ». (4)
چگونگى شكلگيرى مقام ابراهيم
درباره شكلگيرى مقام ابراهيم چند وجه محتمل است:
1- هنگام ساختن كعبه، حضرت ابراهيم روى آن مىايستاده كه اثر پاى آن حضرت روى آن مانده است، يعنى سنگ نظير جسمى نرم، اثر پذير شد. (5)2- وقتى كه حضرت ابراهيم براى بار دوّم به مكه برگشت و همسر اسماعيل عليه السلام گفت: پياده شويد تا من سر شما را شستشو دهم، حضرت هنگام پياده شدن پا روى سنگ گذاشت و در
1) فصلنامه ميقات حج، شماره 8، ص 17 و 18. خداوند در دو جاى قرآن از اين محل با عظمت ياد كرده: الف: آن جا كه به زائران خانهاش فرمان داد مقام ابراهيم را مصلاى خود قرار دهند. ب: جايى كه مقام ابراهيم را به عنوان اولين و بارزترين آيات روشن خود دانسته است. فصلنامه ميقات حج، شماره 53، ص 22.
2) كافى، ج 4، ص 223.
3) اين نقل از لحاظ سن مبارك امام باقر عليه السلام نياز به تحقيق تاريخى دارد.
4) صهباى حج، آيتاله جوادى آملى، ص 276.
5) روضة المتقين، ج 4، ص 114.
آن سنگ اثر كرد (1).
3- هنگام امتثال فرمان «أَذِّنْ فِي النَّاسِ بِالْحَجِّ» (2)
بالاى آن سنگ رفته، اعلام كرد كه مردم به طرف كعبه آمده و حج به جا آورند در اين حال اثر پا در سنگ پديد آمد (3).
آنچه مسلم است اصل پا گذاشتن آن حضرت و ماندن اثر پا در آن سنگ است، اما اين كه آيا در همه حالات مزبور يا در يكى از آن حالات بوده و نيز اين كه كداميك از سه مقطع بوده را بايد روايات خاصه مشخص كند (4).
مشابه اين ويژگى درباره حضرت داوود(سلام اللَّه عليه) نيز آمده كه خداوند آهن سرد و سخت را در دستان او نرم كرد.
«وَ لَقَدْ آتَيْنا داوُدَ مِنَّا فَضْلًا يا جِبالُ أَوِّبِي مَعَهُ وَ الطَّيْرَ وَ أَلَنَّا لَهُ الْحَدِيدَ» (5)
و همانا داود را از خويش فضلى داديم، اى كوهها! با او و مرغان تسبيح گوييد و برايش آهن را نرم ساختيم.
سنگ سخت به اعجاز الهى چنان نرم شد كه پاهاى مبارك حضرت ابراهيم عليه السلام در آن فرو رفت آن گونه كه اثر آن به جا ماند، همچنين مقام ابراهيم محافظ پاى مبارك آن حضرت بود، همان گونه كه آهن، بدن داوود(سلام اللَّه عليه) را محافظت مىكرد (6).
40
أ
در زوايه جنوب شرقى،(داخل حرم پيامبر صلى الله عليه و آله) محل كوچكى است به شكل مربع مستطيل، با يك در، كه محل تقاطع دو ديوار جنوبى و شرقى مسجد النبى و زير ناودان آن مىباشد، اينجا را(مقام جبرئيل (7)) مىگويند.
نقل شده كه هرگاه امين وحى مىخواست بر پيغمبر صلى الله عليه و آله وارد گردد، اينجا مىايستاد و اجازه مىگرفت، سپس بر آن حضرت وارد مىشد و محل نزول وحى بيشتر اينجا بوده است.
شيخ رحمه الله در مصباح، قبر حضرت فاطمه عليها السلام را اينجا نقل كرده است.
علامه مجلسى رحمه الله، در «تُحفه» ومحدث قمى در «هديّه»، از امام ششم عليه السلام روايت كردهاند: زنى كه عادت او قطع نشود، در اين مقام دو ركعت نماز بگزارد، و دعاى دم را بخواند، خون او منقطع خواهد شد. (1)براى اين مقام، نماز و دعاهايى وارد شده است. (2)كه ان شاءَ اللَّه تعالى در اعمال مسجدالنبى صلى الله عليه و آله از نظرتان خواهد گذشت.
نماز و دعا در مقام جبرئيل
در مقام جبرئيل پس از «استيذان»، دو ركعت نماز مستحبى بخوان و بگو: «يَا مَنْ خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَ مَلأَهَا جُنُودَاً ... وَ لاتَقْطَعْ رَجائي بِمُحَمَّدٍ وَ آلِهِ.» (3)
در شرح مناسك شهيد ثانى كه به قلم علامه مازندرانى است، آمده: در اين مقام، مستحاضه كثيره (4)اگر رو به قبله دعا كند، طاهر مىگردد. دعا چنانكه در كتاب مزار بحارالانوار مىباشد اين است:
«اللَّهُمَّ إِنِّي أَسْأَلُكَ بِكُلِّ اسْمٍ هُوَ لَكَ أَوْ تَسَمَّيْتَ بِهِ لِأَحَدٍ مِنْ خَلْقِكَ أَوْ هُوَ مَأْثُورٌ فِي عِلْمِ الْغَيْبِ عِنْدَكَ وَ أَسْأَلُكَ بِاسْمِكَ الْأَعْظَمِ الْأَعْظَمِ الْأَعْظَمِ وَ بِكُلِّ حَرْفٍ أَنْزَلْتَهُ عَلَى مُوسَى وَ بِكُلِّ حَرْفٍ أَنْزَلْتَهُ عَلَى عِيسَى وَ بِكُلِّ حَرْفٍ أَنْزَلْتَهُ عَلَى مُحَمَّدٍ صَلَوَاتُكَ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ عَلَى أَنْبِيَاءِ اللَّهِ إِلَّا فَعَلْتَ بِي كَذَا وَ كَذَا» (5)
و اگر حاجت ديگرى دارد آن را تصريح كند كه برآورده است (6)انشاءاللَّه.
1) با توجه به اينكه مصاحب عادت، حق عبور از اين مسجد را ندارد شايد مراد خون استحاضه باشد، چنان كه در شرح مناسك شهيد ثانى رحمه الله، گفتار ايشان با دعاى دم، در اعمال اين مقام آمده است.
2) راهنماى حرمين شريفين، ج 5- 4، ص 83 و 84.
3) همان، ج 5- 4، ص 122 و 123.
4) در روايت وسائل از كافى و تهذيب از امام ششم نقل شده است و چون عبور از مسجد براى حائض حرام است، شايد مراد همان خون استحاضه است.
5) همان، ص 122- 123؛ كافى، ج 4، ص 452؛ وسائل الشيعة، ج 13، ص 464
6) شرح مناسك شهيد ثانى.
41
أ
قسمتى از ديوار و پايين ديوار كعبه (1)را، كه در يك سوى آن حجرالاسود و در سوى ديگرش باب كعبه قرار دارد، «ملتزم» (2)مىنامند. اين محل را از آن روى ملتزم مىنامند كه مردم در آن قسمت مىايستند و به ديوار ملتزم شده، مىچسبند و دعا مىخوانند. در روايتى آمده است كه رسول خدا صلى الله عليه و آله صورت و دستهاى خود را روى اين ديوار قرار مىداد، يكى از كارهايى كه در اينجا انجام مىشود، آن است كه بنده دست بر ديوار اين بخش گذاشته و به گناهان خود اعتراف كند. (3)ملتزم در روايات
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمودند: «ما دَعا احدٌ بشىء فى هذا الملتزم الا استجيبَ لهُ» (4)
؛ هيچ كس در اين ملتزم چيزى از خدا نخواست، مگر آن كه اجابت شد.
حضرت على عليه السلام مىفرمايد: «مَنْ أَقَرَّ بِذَنْبِهِ فِي ذَلِكَ الْمَوْضِعِ وَ عَدَّهُ وَ ذَكَرَهُ وَ اسْتَغْفَرَ اللَّهُ مِنْهُ كانَ حَقَّاً عَلَى اللَّهِ عَزَّوَجَلَّ أَنْ يَغْفِرَهُ لَهُ» (5)
؛ هر كس در اين مكان به گناه خود اقرار كند و آن را برشمرد و از خداوند طلب آمرزش كند بر خداوند است او را ببخشد.
امام صادق عليه السلام مىفرمايد: «إِنَّ هَذَا مَكَانٌ لَمْ يُقِرَّ عَبْدٌ لِرَبِّهِ بِذُنُوبِهِ ثُمَّ اسْتَغْفَرَ اللَّهَ إِلَّا غَفَرَ اللَّهُ لَهُ» (6)
؛ اين
جا مكانى است كه هيچ بندهاى نزد خداى خود به گناهانش اقرار و طلب مغفرت نمىكند، مگر اين كه خداوند او را مىآمرزد.
در روايتى پيامبر صلى الله عليه و آله فرمودهاند: «آدم هنگامى كه فرود آمد هفت بار كعبه را طواف كرد، سپس در مقابل در كعبه دو ركعت نماز خواند، آنگاه به ملتزم آمد و چنين گفت:
«اللّهُمَّ انَّكَ تَعْلَمُ سَريرَتي وَ عَلانِيَتي فَاقبِلْ مَعْذِرَتي وَ تَعْلَمُ ما في نَفْسي وَ ما عِنْدي فَاغْفِر لي ذُنُوبي ...»؛ خدايا! تو نهان و آشكارم را مىدانى، پس پوزشم را بپذير و آن چه را كه در دل و نزد من است مىدانى، پس گناهانم را ببخشاى. نيازم را مىدانى، پس خواستهام را عطا كن.
خداوندا! از تو ايمانى مىخواهم كه همنشين دلم باشد و يقين راستى تا آن كه بدانم جز آنچه برايم نوشتهاى به من نخواهد رسيد و رضا به آن چه بر من حكم كردهاى. خداوند به او وحى كرد: اى آدم! دعاهايى كردى و من اجابت كردم.
اين گونه دعا را هيچ يك از فرزندانت نخواهد كرد، مگر آن كه اندوهها و گرفتارىهايش را برطرف سازم، و آنچه از دست داده، كفايت كنم و تهيدستى را از قلبش بيرون كنم ...» (1)از امام صادق عليه السلام روايت شده است: هرگاه آن حضرت به ملتزم مىرسيد، به غلامانش مىفرمود:
«أَمِيطُوا عَنِّي حَتَّى أُقِرَّ لِرَبِّي بِذُنُوبِي فِي هَذَا الْمَكَانِ فَإِنَّ هَذَا مَكَانٌ لَمْ يُقِرَّ عَبْدٌ لِرَبِّهِ بِذُنُوبِهِ ثُمَّ اسْتَغْفَرَ اللَّهَ إِلَّا غَفَرَ اللَّهُ لَهُ»؛ از من فاصله بگيريد، تا در اين مكان نزد پروردگارم به گناهانم اقرار كنم، اين جا، جايى است كه هيچ بندهاى به گناهان خود نزد پروردگارش اعتراف نكرد و از خدا آمرزش نخواست مگر آن كه خداوند، او را آمرزيد (2).
42
أ
گرچه خداوند تبارك و تعالى در برخى از آيات، احترام سرزمين مكه را از كعبه مىداند، اما در جاى ديگر به طور تلويحى مىفرمايد: ارزش اين سرزمين به وجود مبارك پيامبر صلى الله عليه و آله است وگرنه كعبه از آن جهت كه از سنگ و گل تشكيل شده از آنچنان مقام منيعى برخوردار نبوده و سود و زيانى ندارد.
قرآن كريم در اين زمينه مىفرمايد: «لا أُقْسِمُ بِهذَا الْبَلَدِ وَ أَنْتَ حِلٌّ بِهذَا الْبَلَدِ» (3).
يعنى اگر به مكه قسم ياد مىشود به احترام تو است اى پيامبر!
و نيز رواياتى كه درباره زيارت امامان بعد از عمل حج آمده و مردم را مأمور به تجديد عهد با امام عليه السلام مىكند «تَمامُ الحجِّ لِقاءُ الاءِمامِ (1)»، به خوبى اين مطلب را تاييد مىكند كه بايد در حج يك ارتباط ولايى نيز باشد و امامان عليهم السلام براى حاجيان رهبر باشند، پس احترام كعبه به مقام شامخ انسان كامل است. نشانه آنكه احترام سرزمين مكه به احترام رسول گرامى و حفظ دين اسلام مىباشد، آن است كه بعد از هجرت رسول اكرم صلى الله عليه و آله و گرفتارى محرومان در مكه، آنان از خداوند درخواست كردهاند كه خداوند آنها را از سرزمينى كه اهل آن ستمكارند، نجات دهد. (2)«رَبَّنا أَخْرِجْنا مِنْ هذِهِ الْقَرْيَةِ الظَّالِمِ أَهْلُها» (3)
امام باقر عليه السلام فرمود: فرمان داده شد تا مردم به سوى اين سنگها(كعبه) بيايند و بر گِرد آن طواف كنند و سپس به حضور ما آمده، با ما تجديد عهد كنند و ولايتشان را به امام اعلام كرده و يارى خود را بر ما عرضه كرده، آمادگى خود را براى حمايت از ما اظهار كنند. (4)لذا برخى از روايات به فضيلت تشرف به مدينه، پس از حج، اشاره دارد. امام باقر عليه السلام در پاسخ كسى كه عرض كرد: آيا ابتداى سفر حج را مدينه قرار دهم يا مكّه، فرمود: «ابْدَأْ بِمَكَّةَ وَ اخْتِمْ بِالْمَدِينَةِ فَإِنَّهُ أَفْضَلُ» (5)
به مكه آغاز كن و به مدينه پايان ده، كه اين بهتر است. و نيز آن حضرت در حديث ديگرى فرمود: «ابْدَءُوا بِمَكَّةَ وَ اخْتِمُوا بِنَا» (6)
براساس برخى روايات حضور امام زمان عليه السلام در موسم و مراسم حج هر سال مسلم است. (7)نامهاى مكه
مهمترين شهر و مقدسترين نقطه حجاز، شهر «مكّه» است كه براى آن اسامى فراوانى در قرآن مجيد و روايات ذكر شده كه به برخى از آنها در ذيل اشاره مىشود:
خداوند در قرآن كريم، يك بار نام «مكّه» (8)را آورده ولى در چهارده آيه(17 بار) بااسامى مختلف از اين مكان مقدس نام برده است. (9)
1) كافى، ج 4، ص 549.
2) فصلنامه ميقات حج، شماره 6، ص 19.
3) سوره نساء، آيه 75.
4) صهباى حج، ص 484، كافى، ج 4، ص 549.
5) كافى، ج 4، ص 550.
6) همان.
7) صهباى حج، ص 486.
8) سوره فتح، آيه 24.
9) دو بار واژه «الكعبه»، هفت بار واژه «البيت»، يك بار واژه «بيت» دو بار واژه «البيت الحرام»، دوبار واژه «البيت العتيق»، يك بار واژه «بيت المحرم» و دو بار واژه «بيتى». گفتنى است كه واژه المسجد الحرام پانزدهبار در قرآن ياد شده است و تنها يك بار واژه «المسجد» آمده است. حج و عمره در قرآن و حديث، حجه الاسلام و المسلمين محمدى رىشهرى، ص 93.
در روايات نيز به پنج اسم(با ذكر سبب و علت تسميه و نامگذارى)، اشاره شده است. (1)مورخ بزرگوار تاريخ حرمين شريفين، «ايوب صبرى پاشا» كه از تاريخنگاران دوره عثمانى است.
در كتاب «مرآت مكّه» بيش از پنجاه نام و لقب براى اين شهر مقدس برشمرده و تسميه آنها را نيز آورده است. (2)قاضى مجدالدين شيرازى در كتاب «تجبير الموشين فى التعبير بالسين و الشين» تنها كسى است كه بيشترين نامها را كه جمعاً 58 نام است آورده و براى هر يك نيز دلايلى را ذكر نموده است. (3)فضيلت مكّه
1- پيامبر اكرم فرمودند: «انَّ للَّهِ عَزَّوَجَلَّ خِيارَاً مِنْ كُلّ ما خَلَقَهُ ... فَأَمّا خِيارُهُ مِنَ الْبُقاعِ فَمَكَّة وَ الْمَدينَة وَ بَيتُالمقدس.» (4)
خداوند از هر چه آفريده است برگزيدهاى دارد، امّا برگزيده او از سرزمينها مكه، مدينه و بيت المقدس است.
2- پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در «حَزوَرَه» (5)(در بازار مكّه) ايستاده بودند؛ فرمودند: «وَاللَّه انَّكَ لَخَيرُ أرضِ اللَّه و احَبُّ أرضِ اللَّه الَى اللَّه عَزَّوَجَلّ»؛ به خدا سوگند تو بهترين زمين خدا و محبوبترين سرزمين نزد خداى بزرگ هستى «و لولا أَنّي اخرِجتُ مِنكِ ما خَرَجتُ». (6)
اگر مرا از تو بيرون نمى كردند، بيرون نمىرفتم. مشابه اين جملات را پيامبر زمان خروج از
1) مكّه، بكّه، امالقرى، الشاسه، امّ رُحم، الحج و العمرة فى الكتاب والسنه، ص 32.
2) شهر مكّه معظمه به دلالت كتب مقدسه باهره چهل و پنج اسامى جليله(مباركه) به قرار ذيل دارد. 1) مكه 2) بكّه 3) بلد 4) قره 5) ام القرى 6) بلده 7) بلد الامين 8) صلاح 9) باسه 10) بساسه 11) ناسه 12) حاطمه 13) رأسى(رأس) 14) كوثى 15) عرش 16) عريش 17) عُرش 18) قادس 19) قادسيه 20) سبوحه 21) حرام 22) بلد الحرام 23) مسجد الحرام 24) معطّشه 25) بره 26) رتاج 27) امّ 28) رحم 29) امّ رحم 30) ام الرحمه 31) امّ كوثى 32) امينه 33) ام الصفا 34) مرويه 35) ام المشاعر 36) متخفه 37) بلدة المرزوقه 38) تهامه 39) حجاز 40) طيبه 41) مدينه الرب 42) عاقر 43) فاران 44) نساسه و هشت لقب جليله دارد مانند: 1- مشرّقه 2- مكرمه 3- مفخمه 4- مهابه 5- والده 6- نادره 7- جامعه 8- مباركه. فصلنامه ميقات حج، شماره 21، ص 123.
3) تاريخ و آثار اسلامى مكه و مدينه، ص 36 و 37.
4) تفسير منسوب به امام عسكرى عليه السلام، ص 661، انتشارات مدرسه امام مهدى عليه السلام.
5) الحزورة موضع بمكّة عند باب حناطين، نهاية، ج 1، ص 380، الحج و العمرة فى الكتاب و السنة، ص 35.
6) مسند ابن حنبل، ج 6، ص 449، سنن دارمى، ج 2، ص 668. الحج و العمره فى الكتاب و السنه، ص 35. در جاى ديگر با تغيير مختصرى اين گونه آمده است «واللَّه انك لخير ارض اللَّه واحب ارض اللَّه الَىَّ، ولولا انى اخرِجتُ منكَ ما خرجت. شفاء الغرام باخبار البلد الحرام، ج 1، ص 143.
مكه به پيشگاه خداوند عرض مىكند: «اللَّهُمَّ انَّكَ تَعْلَمُ انّهُم اخرجُوني من احبّ البلد الى فاسْكَنى احبّ الْبِلاد الَيك» (1)
3- امام باقر عليه السلام در مورد سرزمين مكه مىفرمايند: «وَ النَّائِمُ بِمَكَّةَ كَالْمُتَهَجِّدِ فِي الْبُلْدَانِ». (2)
كسى كه در مكه بخوابد، همچون كسى است كه در شهرهاى ديگر به تهجد و شب زندهدارى بپردازد.
4- امام صادق عليه السلام فرمود: كسى كه مايه آزارى را از راه مكه بردارد، خداوند براى او حسنهاى مىنويسد و هر كس را خدا برايش حسنه بنويسد، عذابش نمىكنند. (3)5- «مَيسِر» مىگويد: ما حدود 50 نفر در خيمه در محضر امام باقر عليه السلام نشسته بوديم پس از سكوت طولانى ما حضرت فرمود: آيا مىدانيد منزلت كدام سرزمين نزد خدا بيشتر است؟
هيچ كس جواب نداد، حضرت خود جواب دادند و فرمودند: آن مكه است، تِلْكَ مَكَّة الْحَرام الَّتي رَضِيَها لِنَفْسِهِ حَرَمَاً وَ جَعَلَ بَيْتَهُ فيها (4)
؛ مكة الحرامى كه خداوند آن را به عنوان حرم خويش پسنديده و خانهاش را در آن قرار داده است. (5)فضيلت نماز و روزه در مكّه
1- حضرت على عليه السلام فرمود: «نماز خواندن در مكه و مدينه برابر با هزار نماز است.» (6)2- امام زينالعابدين عليه السلام فرمود: «هر كس در مكه هفتاد ركعت نماز بجا آورد و در هر ركعت سوره توحيد و قدر و آيه «سخره» (7)و «آية الكرسى» را بخواند مرگ او شهادت در راه خدا خواهد بود. كسى كه در مكه غذا بخورد، همچون روزه دار در شهرهاى ديگر است و يك روز روزه در مكه برابر با روزه يكسال در جاهاى ديگر است و كسى كه در مكه راه برود در حال عبادت است.
«الْماشي بِمَكَّةَ في عِبادَةِ اللَّهِ عَزَّوَجَلَّ» (8)
3-/ «ابراهيم بن شيبه» مىگويد: به امام باقر عليه السلام نامه نوشتم و از تمام خواندن نماز در حرم خدا و پيامبر صلى الله عليه و آله پرسيدم، حضرت نوشت:
1) شفاء الغرام باخبار البلد الحرام، ج 1، ص 150.
2) من لايحضره الفقيه، ج 2، ص 228، همان، ص 35.
3) حج و عمره در قرآن و حديث، حجةالاسلام و المسلمين محمدى رى شهرى، ص 34.
4) تفسير عياشى، ج 2، ص 233، همان 35.
5) حج و عمره در قرآن و حديث، ص 34.
6) الحج و العمرة فى الكتاب و السنّة، ص 71، كنزالعمال، ج 12، ص 195.
7) مراد آيه 54 تا 56 سوره اعراف است.
8) الحج و العمرة فى الكتاب والسنة، ص 47، كافى، ج 4، ص 524.
«كَانَ رَسُولُ اللَّهِ صلى الله عليه و آله يُحِبُّ إِكْثَارَ الصَّلَاةِ فِي الْحَرَمَيْنِ فَأَكْثِرْ فِيهِمَا وَ أَتِمَّ»
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله زياد نماز خواندن در اين دو حرم را دوست مىداشت، پس تو نيز زياد نماز بخوان و تمام بخوان. (1)4-/ در مورد روزه، پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله فرمود: «كسى كه ماه رمضان در مكه باشد و همه آن را روزه بگيرد و تا آنجا كه مىتواند نماز بخواند خداوند براى او پاداش صد هزار رمضان در غير مكه را مىنويسد و براى او هر روز يك حسنه و هر شب يك حسنه مىنويسد.» (2)5-/ در روايت ديگر امام سجاد عليه السلام مىفرمايد: «يك روز روزه در مكه برابر با يكسال روزه در جاى ديگر است.» (3)43
أ
در «مفردات راغب» آمده (4): «نسك» به معناى «عبادت» و ناسك به معناى عابد است و مناسك حج يعنى مواقفى كه اين عبادت در آنجا انجام مىشود، يا به معناى خود اين اعمال است.
ولى طبق گفته «طبرسى» در «مجمعالبيان» و «ابوالفتوح رازى» در «روحالجنان» منسك طبق احتمالى به معنى خصوص قربانى كردن(از ميان عبادات) است. (5)بنابراين منسك هر چند مفهوم عامى دارد كه عبادات ديگر مخصوصاً مراسم حج را شامل مىشود، ولى در آيه «لِيَذْكُرُوا اسْمَ اللَّهِ عَلى ما رَزَقَهُمْ مِنْ بَهِيمَةِ اْلأَنْعامِ» (6)
«تا نام خدا را به(هنگام قربانى) به چهار پايانى كه به آنها، روزى دادهايم ببرند به معناى خصوص قربانى است.» (7)
بنابراين آغاز آيه شريفه كه مىفرمايد: «وَ لِكُلِّ أُمَّةٍ جَعَلْنا مَنْسَكاً» (1)
، يعنى براى هر امتى قربانگاهى قرار داديم، كلًا آيه شريفه ناظر به مسأله «قربانى» است.
در هر صورت آنچه در مناسك حجّ (2)مطرح است، مجموعه اعمالى است كه حجاج و زائرين خانه خدا در حجّ تمتع و عمره مفرده بايد انجام دهند كه مفصلترين آنها همين مناسك محشّى است.
تذكر:
حج تمتع بر دو نوع است: 1- واجب 2- مستحب
حج تمتّع واجب هم بر دو نوع است:
1- حجةالاسلام(آنچه به اصل شرع واجب شده).
2- حج تمتع نذرى، نيابتى و ...
44
أ
يكى از مكان هاى مقدس مسجدالنبى، محل منبر رسول خدا صلى الله عليه و آله است. پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله فرمودند:
«مِنْبَري عَلَى تُرْعَةٍ مِنْ تُرَعِ الْجَنَّةِ» (3)
؛ منبر من بر نهرى از نهرهاى بهشت قرار دارد.
امام صادق عليه السلام به يكى از شاگردان خود فرمود: «در كنار منبر من بايست و حمد و ثناى خدا را بجا آور و حاجت خود را بخواه، زيرا پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: بين منبر و خانهام، باغى از باغهاى بهشت است. (4)در روايتى ديگر نقل شده است كه حضرت فرمود: منبرم بر حوض كوثر قرار دارد. (5)در روايات زيادى
1) سوره حج، آيه 34.
2) مناسك حج، رسالههاى عمليه مراجع عظام درباره حج و احكام مربوط به آن.
3) كافى، ج 4، ص 554، من لايحضره الفقيه، ج 2، ص 568.
4) فصلنامه ميقات حج، شماره 26، ص 97.
5) وفاء الوفاء باخبار المصطفى، ج دوم، ص 428، به اين معنا كه در قيامت مانند ساير مخلوقات منبر پيامبر صلى الله عليه و آله در كنار حوضبرانگيخته مىشود.
نقل شده كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در آغاز با تكيه بر درخت خرمايى به ايراد خطبه مىپرداخت تا اينكه يكى از اصحاب پيشنهاد ساختن منبرى داد تا رسول خدا صلى الله عليه و آله بر روى آن بنشيند و بدين وسيله هم مردم او را ببينند و هم آن حضرت از ايستادن خسته نشود.
در برخى ديگر از نقل ها آمده است كه پيش از آن سكويى از گل ساخته بودند كه حضرت بر روى آن مىنشست و تنها در سال هفتم هجرت بود كه منبرى چوبين ساختند، اين منبر سه پله اى تا زمان حكومت معاويه مورد استفاده بود، معاويه براى كسب وجهه و حق جلوه دادن خود خواست تا منبر رسول خدا را از مدينه به شام ببرد، اما مردم مدينه دست به اعتراض زدند و از اين كار ممانعت كردند.
بعدها نجّارى شش پله بر همان منبر ساخت، كه مجموعاً نه پله شد، اين منبر بر اثر گذشت زمان از ميان رفت و قسمتى از آن در قرن ششم به عنوان تبرك مورد استفاده قرار گرفت.
در سال 654 ه. ق. مسجد نبوى آتش گرفت و منبر سوخت. نوشتهاند قسمت سوخته منبر را در محلى كه اكنون منبر فعلى قرار دارد دفن كردند، در سال 664 ه. ق. منبر جديدى توسط حاكم مملوكى مصر بَيبَرس، براى مسجد نبوى فرستاده شد. پس از آن در سال 797 ه. ق. منبرى ديگر و سپس در سال 820 باز هم منبر ديگرى نصب شد كه در آتش سوزى سال 886 ه ق. از ميان رفت. «قايتباى» در سال 889 ه ق. منبرى فرستاد كه آن نيز در سال 998 ه ق. با منبرى كه سلطان مراد عثمانى فرستاد و تا به امروز باقى مانده، عوض شد. اين منبر يكى از آثار ارزشمند هنرى به شمار مىآيد. (1)منبرى كه در اين زمان موجود است، يكپارچه از سنگ مرمر نفيس است و حدود چهار صد سال پيش ساخته شده، و در جاى منبر پيامبر صلى الله عليه و آله نصب گرديده است. (2)45
أ
مِنا نام محلى است در قسمت شرقى مكه، كه ميان مشعر الحرام و مكّه واقع شده و فاصلهاش تا هر كدام شش كيلومتر است، محدوده منى از حدود جمره عقبه است تا وادى محسر كه جزء حرم قرار دارد.
امام صادق عليه السلام در مورد علت نامگذارى سرزمين منا فرمودند:
«إِنَّ جَبْرَئيلَ عليه السلام أَتَى إِبْرَاهِيمَ عليه السلام فَقَالَ: تَمَنَّ يَا ابْرَاهِيمَ! فَكانَتْ تُسَمَّى مُنًى فَسَمَّاهَا النَّاسُ مِنِّي» (1)
جبرئيل بر حضرت ابراهيم وارد شد و از او خواست، آرزو و خواسته خود را مطرح نمايد از اين جهت اين مكان را منا خواندهاند.
مرحوم مجلسى در حديث ديگرى از على بن موسى الرضا عليه السلام آورده است كه آرزوى حضرت ابراهيم كه خداوند به ايشان عنايت كرد، اين بود كه خداوند به جاى اسماعيل امر به ذبح گوسفندى نمايد. (2)امام صادق عليه السلام فرمودهاند: در زمان جاهليت روزهاى دهم، يازدهم و دوازدهم پس از انجام قربانى، تفاخرهاى موهومى مطرح مىشد و هر كس به نوعى بر ساير افراد فخرفروشى مىنمود. خداوند متعال فرمود:
«فَإِذا قَضَيْتُمْ مَناسِكَكُمْ فَاذْكُرُوا اللَّهَ كَذِكْرِكُمْ آباءَكُمْ أَوْ أَشَدَّ ذِكْراً ...» (3)
و همچنين فرمود:
«وَ اذْكُرُوا اللَّهَ فِي أَيَّامٍ مَعْدُوداتٍ فَمَنْ تَعَجَّلَ فِي يَوْمَيْنِ فَلا إِثْمَ عَلَيْهِ وَ مَنْ تَأَخَّرَ فَلا إِثْمَ عَلَيْهِ لِمَنِ اتَّقى وَ اتَّقُوا اللَّهَ وَ اعْلَمُوا أَنَّكُمْ إِلَيْهِ تُحْشَرُونَ» (4)
؛ چون از عرفات كوچ كرديد، خدا را ياد كنيد همچون ياد كردن پدرانتان يا بيشتر، خدا را ياد كنيد بعد از نماز به ذكر تكبير و تكبير آن است كه بگويى خدا بزرگتر است، خدا بزرگتر است، معبودى جز خدا نيست، بر اينكه ما را هدايت كرد، خدا بزرگتر است، بر اينكه از چهارپايان به ما روزى داد.
وسعت منا
از «جمره عقبه» كه حد نهايى مكه است تا آخر «وادى محسّر» از طرف مزدلفه 3525 متر است و اين ميدان وسيع و فضاى مخصوص را منا مىگويند.
امام صادق مىفرمايد:
«إِذَا أَخَذَ النَّاسُ مَنَازِلَهُمْ بِمِنًى نَادَى مُنَادٍ يَا مِنًى قَدْ جَاءَ أَهْلُكِ فَاتَّسِعِي فِي فِجَاجِكِ وَ اتْرَعِي فِي مَثَابِكِ وَ مُنَادٍ يُنَادِي لَوْ تَدْرُونَ بِمَنْ حَلَلْتُمْ لَأَيْقَنْتُمْ بِالْخَلَفِ بَعْدَ الْمَغْفِرَةِ» (5).
چون حجاج به منا وارد شوند، منادى الهى مىگويد: اى زمين منا! اهل تو وارد شد، زوار خودت را جاى بده و منادى ديگر مىگويد: اى زائران خدا! اگر مىدانستيد بر چه مولاى كريمى وارد شديد هر آينه باور مىنموديد كه خداى عالم شما را مىبخشد، و رنجها و تعبها و انفاقات مالى شما را عوض مرحمت فرمايد. (1)46
أ
يكى از مهمترين وقايعى كه در كعبه روى داده، تولد اميرالمؤمنين على عليه السلام بود. در اين باره نقلهاى تاريخى و شواهد ادبى و شعرى فراوان وجود دارد كه جاى ترديد براى محققان باقى نمىگذارد. اين شرافتى بود براى امام على عليه السلام و مادرش فاطمه بنت اسد كه رسول خدا صلى الله عليه و آله او را چونان مادرش دوست مىداشت، چرا كه به هر روى، رسول خدا صلى الله عليه و آله بخشى از دوران طفوليت را در خانه ابوطالب سپرى كرد. (2)حضرت على عليه السلام در صبح روز جمعه سيزدهم رجب، ده سال قبل از بعثت در مكه در درون كعبه متولد شد و اين از افتخارات و امتيازات بى نظير زندگى على عليه السلام است كه در درون مقدسترين مكان يعنى كعبه تولد يافت و اين مطلب از نظر تاريخى و روايات شيعه و سنى، قطعى است و علامه امينى در كتاب ارزشمند الغدير، جلد ششم، اين موضوع را از شانزده كتاب اهل تسنن نقل كرده است.
زادگاه حضرت على عليه السلام مكانى است كه طوافگاه پيامبران و كانون توحيد و خداپرستى، و مورد احترام همه اديان و قبايل بود، بنابراين او خانه زاد خداست و مولود مقدس ترين مكان و با صفاترين و مهمترين ماهها، ماه رجب و بهترين ساعات و روزها، صبح جمعه مىباشد. «ابن صباغ مالكى» كه از دانشمندان معروف اهل تسنن است در اين باره مىنويسد: فرزند پاك، از نسل پاك، در جاى پاك به دنيا آمد، چنين شكوهى از چه كسى ديده شده است؟!
شرح داستان ولادت
فاطمه بنت اسد مادر گرامى حضرت على عليه السلام همواره كنار كعبه مىآمد و به راز و نياز و طواف كعبه مىپرداخت تا اينكه روزى ديدند اين سيّده دودمان هاشمى با حالتى ملكوتى در كنار كعبه، دستها را به سوى آسمان بلند كرده، عرض مىكند: پروردگارا! من به تو و به پيامبران و آنچه از جانب تو آوردهاند ايمان دارم، من سخن جدم ابراهيم خليل عليه السلام را تصديق مىكنم. او بناى كعبه را ساخت.
پروردگارا! به حق آن كسى كه اين خانه را ساخت و به حق اين مولودى كه در رحم من است، وضع حمل مرا آسان گردان.
در همين لحظه، ديوار كعبه شكافته شد، فاطمه عليها السلام به درون كعبه وارد شد و آن ديوار مانند اول به هم پيوست. حاضران حيران و شگفت زده شدند. شب و روز سخن از اين حادثه عجيب در زبان ها بود. نه كليد، در خانه را مىگشود و نه كلنگ در ساختمان كعبه اثر مىكرد، همه دريافتند اين حادثهاى الهى است. پس از سه روز فاطمه عليها السلام از خانه بيرون آمد، در حالى كه نوزادى در آغوش دارد. او در پاسخ به سؤالات مطرح شده گفت:
هنگامى كه وارد كعبه شدم، از ميوه هاى بهشتى كه در آنجا بود خوردم و چون خواستم از خانه بيرون آيم از منادى غيبى شنيدم كه گفت: اى فاطمه! نام فرزندت را على بگذار و خداوند على اعلا مىفرمايد: «من نام او را از نام خودم گرفته ام.» (1)در برخى روايات نقل شده است كه چون حضرت على عليه السلام متولد شد ابوطالب او را در بغل گرفت و دست فاطمه بنت اسد را گرفته به سمت ابطح آمدند با اين اشعار ندا كردند.
يَا رَبِ يَا ذَا الْغَسَقِ الدَّجِيَّ وَالْقَمَرِ الْمُبْتَلِجِ الْمُضِيِ
بَيِّنْ لَنا مِنْ حُكْمِكَ الْمُقْضي مَاذَا تَرَى فِي اسْمِ ذَا الصَّبِي
اى پروردگارى كه شب تار و ماه روشن و روشنى دهنده را آفريدهاى. بيان كن ما اين كودك را چه نام گذاريم؟ ناگاه چيزى مانند ابر از روى زمين پيدا شد نزديك ابوطالب آمده ابوطالب او را گرفت و به سينه خود چسبانيد و به خانه برگشت و ديد كه لوح سبزى در آن نوشته شده است:
خصصتما بالولد الزكى و الطاهر المنتجب المرضى
فاسمه من شامخ على علىٌّ اشتقَّ من العلى
اى ابوطالب و فاطمه مخصوص شما گرديد طاهر و پاكيزه و پسنديده، پس نام بزرگوار او «على»
1) سيره چهارده معصوم، محمّد محمّدى اشتهاردى، ص 96.
است و خداوند على اعلى نام او را از نام خود اشتقاق كرده است.
پس ابوطالب آن حضرت را على نام گذاشت و آن لوح را در زاويه راست كعبه آويخت و همچنان آويخته بود تا زمان «هشام بن عبدالملك» كه آن را از آنجا پايين آورد و پس از آن اثرى از آن باقى نماند. (1)
گفتم زچه كعبه را به عالم شرف است وان خانه مطاف اهل دل صف به صف است
گفتا كه گهر مايه ارج صدف است اين عاصمه زادگاه مير نجف است
اى آمده در كعبه ز مادر به وجود وى رفته به مسجد ز جهان وقت سجود
از آمدن و رفتن تو دانستم سرمايه زندگى قيام است و قعود
47
أ
در ده سال از ايام عمر با بركت پيامبر صلى الله عليه و آله كه در مدينه منوره سپرى شد، حوادث زيادى رخ داد كه به مهمترين آن حوادث اشاره مىشود:
سال اوّل: 1- هجرت پيامبر صلى الله عليه و آله به مدينه 2- ساختن مسجدالنبى در مدينه 3- ساختن مسجد قبا
سال دوّم: واجب شدن روزه 2- تغيير قبله به سوى مكه 3- ازدواج على عليه السلام با فاطمه زهرا عليها السلام.
سال سوّم: 1- ولادت امام حسن عليه السلام 2- جنگ احد 3- تحريم شراب.
سال چهارم: 1- جنگ ذات الرقاع 2- ازدواج پيامبر صلى الله عليه و آله با ام السلمه 3- جنگ بنىنضير 4- جنگ بنىالمصطلق 5- ولادت امام حسين عليه السلام.
سال پنجم: 1- جنگ خندق 2- غزوه بنىقريظه 3- ولادت حضرت زينب عليها السلام.
سال ششم: 1- صلح حديبيه 2- ارسال نامه به كسرى و قيصر و ساير پادشاهان از جانب پيامبر صلى الله عليه و آله،(برخى اين قضيه را در سال هفتم ذكر كردند.)
1) منتهى الامال، مرحوم حاج شيخ عباس قمى، ج اول، ص 273- 274؛ تاريخ چهارده معصوم، علامه مجلسى، ص 306؛ مناقب ابن شهر آشوب، ج 2، ص 199
سال هفتم: 1- فتح خيبر 2- عمرة القضاء 3- اهداى فدك به حضرت فاطمه زهرا عليها السلام 4- بازگشت جعفر طيار از حبشه به مدينه.
سال هشتم: 1- ولادت ابراهيم فرزند پيامبر صلى الله عليه و آله 2- غزوه موته و شهادت جعفر طيّار 3- فتح مكه 4- غزوه حنين 5- جنگ طائف.
سال نهم: 1- مأموريت على عليه السلام براى قرائت سوره برائت در مكه 2- ممنوع شدن مشركان از حج 3- غزوه تبوك 4- وفات ام كلثوم.
سال دهم: 1- وفات ابراهيم فرزند پيامبر صلى الله عليه و آله 2- جريان مباهله 3- اعزام حضرت على عليه السلام به يمن 4- انجام مراسم حج(حجةالوداع) 5- جريان غدير.
سال يازدهم: رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله 2- شهادت حضرت زهرا عليها السلام 3- غصب خلافت حضرت على عليه السلام. (1)48
أ
براى ورود به آستانه شخصيتهاى بزرگ، آداب و شرائطى مقرر شده كه لازم است آن آداب رعايت گردد. از جمله، مراعات غرقگاه است. در حديث هم آمده: «لكل ملك حمى» براى هر پادشاهى غرقگاهى است، غرقگاه خانه كعبه كه به منزله دربار مالك الملوك مىباشد، ميقاتهايى است كه پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله براى افرادى كه آهنگ تشرف به حرم الهى نمايند، تعيين فرموده كه هرگاه بخواهند به غرقگاه حرم خدا وارد شوند، بايد در ميقات، لباس حضور را كه عبارت از احرام باشد بپوشند، آنگاه مشرف شوند. پيامبر صلى الله عليه و آله در روز فتح مكه فرمود: خداوند محترم گردانيد اين بلد مقدس را، روزى كه آسمانها و زمين را آفريد و محترم خواهد بود تا روزى كه قيامت بر پا شود. حلال نشد، اين حرم براى كسى قبل از من و حلال نشد براى من كه بدون احرام وارد شوم، مگر ساعتى از روز و اين اجازه براى احدى نيست تا روز قيامت. (2)بنابراين ميقاتها، مدخل ودرهاى ورودى ميهمانان پروردگار به شمار مىآيند، و كسانى كه مصداق آيه شريفه «يَأْتِينَ مِنْ كُلِّ فَجٍّ عَمِيقٍ» (3)
هستند، بايد از اين مسير عبور كنند.
معناى واژه ميقات
«ميقات» بر وزن «مفعال»، در اصل مِوْقاتْ بوده(واو ساكن و حرف ما قبل آن كسره داشته) لذا تبديل به ياء شده است و جمع ميقات، مواقيت مىباشد.
طريحى در مجمعالبحرين ذيل آيه شريفه «إِنَّ يَوْمَ الْفَصْلِ كانَ مِيقاتاً» (1)
مىگويد: ميقات زمان معين براى انجام كارى است كه مجازاً بر مكان اطلاق شده، مانند «مواقيتالحج» يعنى مكانهاى معينى كه احرام حج در آن منعقد مىگردد (2).
آيه شريفه «يَسْئَلُونَكَ عَنِ اْلأَهِلَّةِ قُلْ هِيَ مَواقِيتُ لِلنَّاسِ وَ الْحَجِّ» (3)
دلالت بر زمان معين جهت انجام حج «تمتع، قِران و افراد» دارد. همچنين كلمه «ميقات» در آيات ديگر دلالت بر زمان معين مىكند.
بنابراين ميقات اولين محلى است كه حاجى اعلان حضور مىكند و در مقابل خالق يكتا خود را برهنه از همه وابستگىها نموده و با حالتى خالصانه فرياد «لَبَّيك، اللَّهُمَّ لَبَّيكَ ....» برمىآورد. اين حضور و شهود است و شايد يكى از اعلى مراتب آن است كه زبان اولياى خدا را كُند مىكند و توان لبيك را از آنان مىگيرد. (4)ميقاتهاى پنجگانه
امام صادق عليه السلام مىفرمايد:
«الإِحْرَامُ مِنْ مَوَاقِيتَ خَمْسَةٍ وَقَّتَهَا رَسُولُ اللَّهِ صلى الله عليه و آله لَا يَنْبَغِي لِحَاجٍّ وَ لَا لِمُعْتَمِرٍ أَنْ يُحْرِمَ قَبْلَهَا وَ لَا بَعْدَهَا وَقَّتَ لِأَهْلِ الْمَدِينَةِ ذَا الْحُلَيْفَةِ وَ هُوَ مَسْجِدُ الشَّجَرَةِ يُصَلَّى فِيهِ وَ يُفْرَضُ فِيهِ الْحَجَّ وَ وَقَّتَ لِأَهْلِ الشَّامِ الْجُحْفَةَ وَ وَقَّتَ لِأَهْلِ نَجْدٍ الْعَقِيقَ وَ وَقَّتَ لِأَهْلِ الطَّائِفِ قَرْنَ الْمَنَازِلِ وَ وَقَّتَ لِأَهْلِ الْيَمَنِ يَلَمْلَمَ وَ لَا يَنْبَغِي لِأَحَدٍ أَنْ يَرْغَبَ عَنْ مَوَاقِيتِ رَسُولِ اللَّهِ صلى الله عليه و آله» (5)
محرم شدن جهت حج و عمره از مواقيت پنج گانه اى است كه رسول خدا صلى الله عليه و آله آن رامعين نمود. سپس فرمود: رسول خدا صلى الله عليه و آله براى اهل مدينه وكسانى كه از آن جا به مكه مىروند «ذوالحليفه»، مسجد شجره را و براى آنان كه از شامات مىآيند «جحفه» را و براى اهل نجد و عراق «وادى عقيق» وبراى اهل طائف وآنان كه از آن مسير عبور مىكنند «قرن المنازل» را و
براى اهل يمن و عبور كنندگان از آن مسير «يلملم» را ميقات قرارداد.
امام صادق عليه السلام مىفرمايد:
«مِنْ تَمَامِ الْحَجِّ وَ الْعُمْرَةِ أَنْ تُحْرِمَ مِنَ الْمَوَاقِيتِ الَّتِي وَقَّتَهَا رَسُولُ اللَّهِ ص وَ لَا تُجَاوِزَهَا إِلَّا وَ أَنْتَ مُحْرِمٌ» (1)
؛ كسى كه قصد خانه خدا را دارد نبايد از غير اين ميقات ها عبور كند.
ميقات مكان خاصى است كه رسول اكرم صلى الله عليه و آله براساس وحى الهى آنها را براى اقليمهاى خاص تعيين كرده است. جالب توجه اين كه هنوز اسلام به آفريقا و نيز شام و عراق نرفته و هيچ كسى در آن ديار به اسلام مشرف نشده بود، بلكه طبق برخى از نقلها هنوز بعضى از شهرهاى رسمى و معروف عراق پديد نيامده بود كه رسول گرامى صلى الله عليه و آله براى مردم آن مناطق يا كسانى كه از آن اقليمها وارد حرم مىشدند ميقات معين كرد.
امام صادق عليه السلام مىفرمايد:
«... فَإِنَّهُ وَقَّتَ لِأَهْلِ الْعِرَاقِ وَ لَمْ يَكُنْ يَوْمَئِذٍ عِرَاقٌ» (2)پيامبر صلى الله عليه و آله براى اهل عراق ميقات تعيين كرد در حالى كه در آن زمان عراق وجود نداشت.
ميقات احرام براى كسى كه قصد ورود به حرم را دارد قرار داده شده تا كرامت حرم كه به وسيله مسجدالحرام حاصل شده و آن كرامت نيز به وسيله كعبه پديد آمده است محفوظ بماند، زيرا احرام در ميقات براى ورود به حرم مانند نماز تحيّت مسجد است كه براى حفظ كرامت مسجد قرار داده شده با اين تفاوت كه تحيت مسجد مستحب است ولى احرام براى ورود به حرم واجب است. (3)ساير ميقاتها
علاوه بر ميقاتهاى پنجگانه براى اهالى مكه و يا كسانى كه در مكه حضور دارند، مواقيتى نيز براى محرم شدن به احرام عمره تعيين شده است.
امام صادق عليه السلام فرمودند:
«مَنْ أَرَادَ أَنْ يَخْرُجَ مِنْ مَكَّةَ لِيَعْتَمِرَ أَحْرَمَ مِنَ الْجِعْرَانَةِ أَوِ الْحُدَيْبِيَةِ أَوْ مَا أَشْبَهَهَا» (4)
؛ كسى كه تصميم دارد از مكه براى انجام عمره محرم شود، از جعرانه يا حديبيه و يا ساير ميقاتها(كه تعيين شده است) محرم مىشود.
معناى لغوى تراويح: «تراويح» جمع ترويح (1)، يعنى نشستن براى استراحت و يا به معناى مطلق نشستن.
معناى اصطلاحى تراويح: در اصطلاح به هر نشستن بعد از به جا آوردن چهار ركعت از نمازهاى مستحبى در شب هاى رمضان مىگويند.
نماز تراويح (2)بيست ركعت نافله اى است كه اهل سنت در شبهاى ماه رمضان به جماعت مىگزارند و آن را مستحب مؤكد مىدانند، و بدين جهت آن را تراويح گويند كه پس از هر چهار ركعت يك «ترويحه»(استراحت) مىكنند.
ابن ابى الحديد مىگويد: نخستين كسى كه در ماه رمضان نافله را به جماعت، سنت نهاد عمر بود و آن را به بلاد اسلامى بخشنامه كرد.
در حديث امام صادق عليه السلام آمده كه نوافل شبهاى ماه رمضان را به جماعت خواندن بدعت است و اگر فضيلتى در آن مىبود، پيامبر صلى الله عليه و آله هم آن را از دست نمى داد. در يكى از شب هاى ماه رمضان كه پيامبر صلى الله عليه و آله مشغول نافله بود متوجه شد كه جماعتى پشت سرش صف بسته و به حضرت اقتدا نمودهاند حضرت آنها را رها ساخت و به خانه رفت، شب دوم و سوم اين عمل تكرار شد. روز بعد حضرت به منبر رفت و پس از حمد و ثناى الهى فرمود: اى مردم! نافله را در شب هاى ماه رمضان، و نه جاى ديگر، و وقت ديگر به جماعت مخوانيد كه بدعت است و هر بدعت، ضلالت و هر ضلالت، راهش به آتش دوزخ است.
1) فرهنگ عربى، فارسى(ترجمه منجد الطلاب، ماده 1، ص 209).
2) نماز تراويح، نمازى است مستحب نزد مذاهب اهل سنت كه در شبهاى ماه رمضان پس از نماز عشا به صورت جماعتبرگزار مىكنند. تعداد آن نزد ابوحنيفه و شافعى 20 ركعت با 10 تشهد است. لكن مالك تعداد آن را 36 ركعت آورده است. در اين نماز پس از هر 4 ركعت، استراحت كوتاهى(ترويحه) دارد و بدين خاطر است كه اين نماز «تراويح» ناميده شده است. المغنى، ج 1، ص 833، به نقل از دائرة المعارف تشيع، ج 4، ص 203.
آرى خواندن نماز نافله به جماعت در عهد رسولاللَّه صلى الله عليه و آله و در زمان خلافت ابوبكر و اوايل خلافت عمر معمول نبود و عمر اواخر عمر خود اين بدعت را پايهگذارى كرد و ديگران از او پيروى نمودند.
در سال اوّل ورود امير مؤمنان عليه السلام به كوفه، چون ماه رمضان فرا رسيد، جمعى به نزد آن حضرت آمده گفتند، امامى براى ما تعيين كن كه نوافل اين ماه را به وى اقتدا كنيم حضرت فرمود اين كار بدعت است و جز نماز واجب را نتوان به جماعت خواند، چون شب فرا رسيد آنها به دور هم نشستند و به يكديگر گفتند: بگرييد كه بايد بر ماه رمضان گريست. وارمضاناه كه امتياز ماه رمضان به تراويح بود، آن هم از دست ما رفت. حارث اعور و جماعتى از اصحاب كه اين صحنه را ديدند، به نزد امير مؤمنان عليه السلام رفتند و گفتند: اينها دادو فرياد سر داده و از گفته شما سخت رنجيدهاند؟! حضرت فرمود حال كه چنين است بگذاريد هر چه مىخواهند بكنند، (1)سپس اين آيه را تلاوت نمود:
«وَ مَنْ يُشاقِقِ الرَّسُولَ مِنْ بَعْدِ ما تَبَيَّنَ لَهُ الْهُدى وَ يَتَّبِعْ غَيْرَ سَبِيلِ الْمُؤْمِنِينَ نُوَلِّهِ ما تَوَلَّى وَ نُصْلِهِ جَهَنَّمَ» (2)
كسى كه بعد از آشكار شدن حق، با پيامبر مخالفت كند و از راهى جز راه مؤمنان پيروى نمايد، ما او را به همان راه كه مىرود مىبريم و به دوزخ داخل مىكنيم و سرانجام بدى است.
ديدگاههاى فقهاى شيعه
فقهاى شيعه نمازهاى مستحبى در ماه رمضان را به ترتيب ذيل آوردهاند:
از شب اول تا شب هيجدهم، هر شب 20 ركعت، 8 ركعت بعد از مغرب و 12 ركعت بعد از عشاء، در شب نوزدهم 100 ركعت، در شب بيستم 20 ركعت به ترتيب گذشته، در شب بيست و يكم و بيست و سوم 100 ركعت، در شب بيست و دوم و بيست و چهارم تا آخر ماه هر شب 30 ركعت و در هر شب جمعه 10 ركعت اضافه بر 20 ركعت شب هاى ديگر و در شب جمعه آخر ماه 40 ركعت اضافى كه مجموع اين نمازها 1000 ركعت مىشود. (3)
2
أ
«نجاشى» (1)لقب عام ملوك حبشه (2)معروف به «نيجوستى» به معناى شاه است. نجاشى عصر پيامبر صلى الله عليه و آله نامش «اصحمه» است. (3)وى به كيش نصارى بود. در آغاز بعثت، مسلمانان را به بهترين وجه در كشور خود پناه داد و در خفا اسلام آورد، ولى از ترس ملّتش كه عموماً مسيحى بودند نتوانست اسلامش را آشكار كند ولى سرانجام ايمان باطنى خود را اظهار كرد. او به سال نهم هجرت درگذشت و نقل است كه جبرئيل خبر مرگ او را به پيغمبر داد و آن حضرت مردم را به بقيع فرا خواند و به اعجاز، سرزمين حبشه و جنازه نجاشى به مردم ظاهر گشت، و از آن جا، بر جنازه او نماز گزارد. منافقين در اين باره سخنانى گفتهاند، ولى ديرى نپاييد كه خبر مرگش در همان روز توسط مسافران به مدينه تأييد شد. (4)
1) لقب پادشاه حبشه «نجاشى» بود، نجاشى، پادشاه حبشه در عصر پيامبر صلى الله عليه و آله مردى راستگو و روشن ضمير و پاكنهاد بود كه ازكاروان مسافران مهاجر، مسلمانانى كه در سال پنجم بعثت به رياست جعفربن ابىطالب عليه السلام به آن سامان هجرت كرده بودند، با آغوش باز استقبال كرد.
2) امروز اتيوپى خوانده مىشود، از كشورهاى آفريقاى شرقى بين سودان، كنيا، اريتره و سومالى مىباشد و از مرتفعترين كشورهاى جهان و داراى قدمتى كهن است.
3) كشف الغرام باخبار الحرام، ج 1، ص 358.
4) وسائل الشيعه، ج 9، كتاب الحج، ص 315.
«وادى عقيق» يكى از مواقيت پنجگانه است كه اوائل آن را «مسلخ» و اواسط آن را غمره و اواخر آن را «ذات عرق» (1)مىنامند. «وادى عقيق» در شمال شرقى مكه در فاصله 94 كيلومترى واقع و ميقات كسانى است كه از راه عراق و نجد به مكه مىروند (2). احرام در همه جاى اين وادى جايز است، ولى بهتر است از «مسلخ» و بعد از آن از «غمره» محرم شود، و اگر تقيه اقتضاء مىكند كه از «ذات عرق» محرم شود احتياط آن است كه در جاى ديگر محرم بشود. (3)ظاهراً سرّ نامگذارى وادى عقيق به اين نام براى آن است كه بر اثر سيل، انشقاقى در مسير سيل پديد آمد و چون شق را عَقّ گويند. شقيق، يعنى وادى مشتق را عقيق خوانند. (4)در تشريح ميقاتها و راز نامگذارى آنها، «ابوايوب خراز» مىگويد: به امام صادق عليه السلام عرض كردم؛ مرا از چگونگى ميقات «عقيق» آگاه كنيد. آيا طبق توقيت و تعيين رسول اكرم صلى الله عليه و آله، ميقات شده يا براساس رسم و عادت مردم؟ امام صادق عليه السلام فرمود: خدا براى اهل مدينه، ذوالحليفه را ميقات قرار داد ... و براى اهل نجد «عقيق» را به عنوان ميقات معين كرده است. (5)تعيين ميقات براى مردم برخى از بلاد كه هنوز آن شهرها به وجود نيامده، يا مردم آن هنوز اسلام نياورده بودند، يك اعجاز دينى است، چنانكه امام صادق عليه السلام مىفرمايد:
«... فِانَّهُ وَقَّتَ لِاهْلِ الْعَراقِ وَ لَمْ يَكُنْ يَوْمَئِذٍ عَراقٌ بَطْنِ الْعَقيقِ مِنْ قِبَلِ اهْلِ الْعَراقِ ...» (6)
پيامبر صلى الله عليه و آله براى مردم عراق ميقات تعيين كرد، در حالى كه هنوز عراق پديد نيامده بود.
1) كه محل احرام عامه است و آن ميقات كسانى است كه از راه عراق و نجد به مكه مىروند. مناسك محشى، ص 115.
2) قبل از حج بخوانيد، ص 86.
3) فرهنگنامه حج و عمره و اماكن مربوطه.
4) صهباى حج، آيت اللَّه جوادى آملى، ص 140.
5) صهباى حج، ص 138 و 139، به نقل از وسائل الشيعه، ج 8، ص 221
6) همان، ص 222 و 139، به نقل از وسائل الشيعه، ج 8، ص 222
2
أ
خانه خدا و مسجدالحرام و به طور كلى مكه در لابلاى يك سلسله كوههاى خشك و بىآب و علف قرار گرفته است، گويى صخرهها را قبلًا در تنور داغى بريان كردهاند و بعد بر جاى خود نصب نمودهاند.
در عين حال اين سرزمين خشك و سوزان، بزرگترين مركز عبادت و پرسابقهترين كانون توحيد در روى زمين است، به علاوه حرم امن خداست و داراى امنيت تكوينى و هم تشريعى است. (1)در مورد اينكه چرا خداوند حرمش را در چنين منطقهاى قرار داده است، حضرت على عليه السلام در خطبه قاصعه مىفرمايد:
خدا خانهاش را بر پر سنگلاخ ترين مكانها و بىگياه ترين نقاط زمين در ميان كوههاى خشن و شنهاى فراوان قرار داد. اگر خدا مىخواست خانه و حرمش را و محل انجام عبادت بزرگ حج را در ميان باغها و سبزهها و سرزمينهاى هموار و پردرخت و باغهاى پرثمر، در منطقهاى آباد، داراى كاخهاى بسيار و آبادىهاى به هم پيوسته بيشمار، در ميان گندمزارها و بوستانهاى پرگل و گياه در لابلاى باغهاى زيبا و پرطراوت و پرآب در وسط گلستانى بهجتزا، با جادههاى آباد قرار دهد مىتوانست، ولى به همان نسبت كه آزمايش بزرگ حج و عبادت راحتتر و سادهتر مىشد، پاداش و جزا كمتر بود. و اگر خدا مىخواست به خوبى مىتوانست پايههاى خانه كعبه و سنگهايى كه ساختمان آن را تشكيل مىدهد از زمرد سبز و ياقوت سرخ و نور و روشنايى قرار دهد، مىتوانست ولى در اين حال شك و ترديد، كمتر در دل ظاهر بينان رخنه مىكرد، و وسوسههاى پنهانى شيطان به سادگى دور مىشد.
ولى خداوند مىخواهد بندگانش را با انواع شدائد بيازمايد، و با انواع مشكلات در طريق انجام عبادتش روبرو كند، تا تكبّر از قلبهايشان فرو ريزد و خضوع و فروتنى در آن جايگزين گردد. و در
1) تفسير نمونه، ج دهم، ص 369.
پرتو اين فروتنى و خضوع درهاى فضل و رحمتش را به روى آنها بگشايد و وسائل عفو خويش را به آسانى در اختيارشان قرار دهد. (1)3
أ
«وادى محسّر» (2)موضعى است بين منا و مزدلفه و آن سرزمينى است (3)از سمت عرفه.
امام صادق عليه السلام فرمودهاند: «حَدُّ مَا بَيْنَ مِنًى وَ الْمُزْدَلِفَةِ مُحَسِّرٌ ...» (4)
؛ به فاصله بين منا و مزدلفه محسر گفته مىشود.
همچنين آن حضرت در روايت ديگرى مىفرمايد:
«وَلايَجُوزُ لِلرَّجُلِ الإِفَاضَةُ قَبْلَ طُلُوعِ الشَّمْسِ ...»؛ جايز نيست كوچ كردن از مشعرالحرام قبل از طلوع خورشيد.
«معاوية بن عمار» از امام صادق عليه السلام روايت كرده است كه آن حضرت فرمود:
«إِذَا مَرَرْتَ بِوَادِي مُحَسِّرٍ وَ هُوَ وَادٍ عَظِيمٌ بَيْنَ جَمْعٍ وَ مِنًى وَ هُوَ إِلَى مِنًى أَقْرَبُ فَاسْعَ فِيهِ حَتَّى تُجَاوِزَهُ فَإِنَّ رَسُولَ اللَّهِ صلى الله عليه و آله حَرَّكَ نَاقَتَهُ وَ قَالَ اللَّهُمَّ سَلِّمْ لِي عَهْدِي وَ اقْبَلْ تَوْبَتِي وَ أَجِبْ دَعْوَتِي وَ اخْلُفْنِي فِيمَنْ تَرَكْتُ بَعْدِي (5)
هرگاه به وادى محسّر كه سرزمين بزرگى بين جمع و منا است و به منا نزديكتر است، رسيدى، به سرعت از آن بگذر، زيرا رسول خدا صلى الله عليه و آله ناقهاش را در آن به حركت درآورد و فرمود: «بار خدايا! عهد و پيمانم را سلامت بدار و توبهام را بپذير و دعايم را اجابت كن و پس از من،
جانشينى نيكو برايم قرار ده.
و نيز محمد بن اسماعيل از امام ابوالحسن عليه السلام روايت كرده است كه فرمود:
«الْحَرَكَةُ فِي وَادِي مُحَسِّرٍ مِائَةُ خُطْوَةٍ». (1)
مقدار حركت در وادى محسّر، صد گام است.
در علت نام گذارى اين سرزمين به نام وادى محسر گفته شده است: «انه سمى محسراً لان فيل اصحاب الفيل حسر فيه اى اعيا» (2)
اصحاب فيل و سپاهيان ابرهه در همين نقطه به هلاكت رسيدهاند و چون ياران ابرهه به خاطر اين شكست حسرت خوردند، اين وادى به محسر مشهور شد.
حكم فقهى عبور از وادى محسر
حضرت امام خمينى قدس سره مىفرمايد: اقوى جواز كوچ كردن از مشعرالحرام، بلكه استحباب آن است، كمى قبل از طلوع آفتاب «طلوع آفتاب روز عيد قربان» به نحوى كه قبل از طلوع آفتاب از وادى «محسر» تجاوز نكند و اگر تجاوز كرد گنهكار است ولى كفاره بر او نيست و احتياط آن است كه وقتى از مشعرالحرام حركت كند كه قبل از طلوع آفتاب وارد وادى محسر نشود. (3)4
أ
يكى از سنتهاى ارزشمند و ماندگارى كه در سايه تعاليم اسلام بر آن توصيه و تأكيد شده است، وليمه دادن پس از مراجعت از حج است. در اين رابطه حديث مشهورى از وجود گرامى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله نقل شده است كه فرمودند:
«لا وَلِيمَةَ إِلَّا فِي خَمْسٍ فِي عُرْسٍ أَوْ خُرْسٍ أَوْ عِذَارٍ أَوْ وِكَارٍ أَوْ رِكَازٍ فَالْعُرْسُ التَّزْوِيجُ وَ الْخُرْسُ النِّفَاسُ بِالْوَلَدِ وَ الْعِذَارُ الْخِتَانُ وَ الْوِكَارُ الرَّجُلُ يَشْتَرِي الدَّارَ وَ الرِّكَازُ الرَّجُلُ يَقْدَمُ مِنْ مَكَّةَ
وليمهاى نيست مگر در پنج مورد:
1- در عروسى
2- در تولد فرزند
3- در ختنه سوران
4- در خريد منزل
5- در بازگشت از مكه
در ارتباط با دادن وليمه، توجه به سه نكته ذيل ضرورى است:
نكته اوّل: در دادن وليمه، هرگونه اسراف و تبذير پذيرفته نيست، بلكه مانند اسراف در ساير امور نكوهش شده، بايد از آن پرهيز شود.
نكته دوّم: اسراف در برنامههاى مربوط به وليمه سبب شده است تا افرادى به دليل يا بهانه عدم امكان رقابت با اين برنامهها، از انجام اين سفر معنوى چشمپوشى نموده، اين توفيق از آنان سلب گردد.
نكته سوّم: براساس نظر اكثر حضرات مراجع بزرگوار تقليد، هزينه اين مراسم جزء هزينههاى سفر محسوب نشده واز شرايط استطاعت نيست، بنابراين كسانى كه بتوانند هزينه سفر را تأمين نمايند «و ساير شرايط لازم ديگر را داشته باشند»، مستطيع مىباشند.(ولو هزينه وليمه را نداشته باشد.)
«هاجر» (1)همسر حضرت ابراهيم خليل الرحمن و مادر اسماعيل عليهما السلام، مصرى نژاد و قبطى تبار و از وابستگان مرزدار شام بود كه چون ابراهيم عليه السلام از عراق به آن سرزمين عزيمت نمود، هنگام ورود به مرز، مأموران به بازرسى امتعه سفر حضرت ابراهيم عليه السلام پرداختند. وى از فرط غيرت، همسرش ساره را در صندوقى جاى داده بود. مأموران خواستند درب صندوق را بگشايند كه ابراهيم عليه السلام مقاومت نمود، تا سرانجام وى را به نزد حاكم بردند و حاكم دست به سوى صندوق برد كه در همان حال دستش خشك شد. از ابراهيم عليه السلام خواست از خداى خود بخواهد وى را ببخشايد. ابراهيم عليه السلام دعا كرد و دستش به حال نخست بازگشت. پس از مشاهده اين معجزه هاجر را كه از بستگانش بود به كنيزى ساره داد.
ابراهيم عليه السلام كه تا آن روز از ساره فرزندى نداشت، وى را از ساره خريد، و به كابين خويش درآورد. هاجر در سرزمين شام اسماعيل را بزاد. از جانب خداوند به ابراهيم فرمان رسيد كه هاجر را با فرزندش به سرزمين مكه ببر و در خدمت كعبه گمار (2)، وى چنين كرد. سرانجام پس از ساليانى هاجر در مكه درگذشت و در حجر به خاك سپرده شد. ابن اسحاق از محمدبن مسلم زهرى روايت كرده است:
رسول خدا صلى الله عليه و آله به اصحاب خود فرمود: چون به مصر رفتيد بامردم آن ديار به نيكى رفتار كنيد، كه آنها را با ما خويشى و قرابتى است. ابن اسحاق گويد: به محمدبن مسلم گفتم: خويشى پيغمبر با آنها چگونه بوده است؟ وى فرمود: هاجر، مادر اسماعيل عليه السلام، كه جد اعلاى رسول خدا است مصرى تبار بوده(به نقل از سيره ابن هشام).
در تاريخ آمده: ساره در سن 36 سالگى با ابراهيم ازدواج كرد ونودونه بهار از عمر او گذشته بود ولى باردار نشد، لذا به ابراهيم اجازه داد تا با كنيز او ازدواج نمايد. هاجر به سن 70 سالگى اسماعيل را به دنيا آورد و نور محمدى در پسر او پديدار شد و ساره را كه خواهان اين نور بود، متأثر ساخت، عواطف
پدر و فرزندى و رفت و آمد با هاجر، ساره را حساس نمود ودلش را شكست و خداوند نخواست دل او را بشكند، خداوند هم عنايت فرمود و به ساره اسحاق را عنايت كرد. (1)صبر و متانت هاجر درامتحانات بزرگ الهى از جمله درشرائطى كه ابراهيم به امر خدا، تصميم به ذبح اسماعيل گرفت وصف ناشدنى است. قبر اسماعيل و هاجر در حجراسماعيل (2)، زير ناودان طلا قراردارد. (3)2
أ
«هاشم» (4)كه نامش «عمرو» بود، يكى از اجداد پيامبر گرامى اسلام صلى الله عليه و آله است. در مكه به دنيا آمد و به سبب بلندى مرتبه و مقامى كه داشت، وى را عمرو العلى مىخواندند. هاشم لقب او است، و اين لقب بدان جهت به وى داده شده كه در قحط سالى در مكه خوان ضيافت گستردهاى داشت.( «هشَم» به معناى شكستن وخردكردن نان در كاسه جهت تريد است). عبد مناف، «پدر هاشم» چهار پسر داشت:
1- هاشم پدر عبدالمطلب،
2- عبدشمس، جدّ بنى اميه،
3- نوفل جد جبيربن مطعم،
4- مطلب (5)
1) معارف و معاريف دائرة المعارف جامع اسلامى، ج 10، ص 434.
2) شفاء الغرام باخبار البلد الحرام، ج 2، ص 27.
3) در مورد مدفن هاجر و اسماعيل به عنوان «حجر اسماعيل» مراجعه گردد. ضمناً اين بحث در غالب كتب مربوط به تاريخ مكه و مدينه آمده است.
4) هاشم بن مناف بن قصى بن كلاب بن مرّه، جدّ سلسله بنىهاشم و از اجداد پيغمبر اسلام و يكى از بزرگان معارف رؤساىقريش در عصر خويش بوده است.
5) فروغ ابديت، ج 1، ص 114 به نقل از تاريخ طبرى، ج 2، ص 13
ميان اهل تاريخ معروف است كه هاشم با عبد شمس توأم بوده و هنگام تولد، انگشت هاشم به پيشانى برادرش عبد شمس چسبيده بود، موقع جدا كردن، خون زيادى جارى شد و اين پيش آمد سبب شد كه مردم آن را به فال بد بگيرند. حلبى در سيره خود مىنويسد كه اين فال بد، اثر خود را بخشيد، زيرا جنگ و خونريزى پس از اسلام ميان بنى عباس از فرزندان هاشم و بنىاميه كه از صلب عبد شمس بودند حكم فرما بود. (1)گويند: نخستين كسى كه سفر تجارت قريش، سفر تابستانى و زمستانى، «رِحْلَةَ الشِّتاءِ وَ الصَّيْفِ» (2)
را معمول كرد، هاشم بود.
سفر تابستانى كاروان تجارت به غزه(فلسطين) و بلاد شام و گاهى به آنكارا، و مسافرت زمستانى به يمن و حبشه بود. وى با دولت روم و با امراى غسانى شام قراردادهايى جهت تامين و تسهيل عبور كاروانهاى تجارتى قريش بسته بود. برادران وى، «عبدالشمس» و «نوفل» و «مطلب» نيز به ترتيب قراردادهايى با پادشاه حبشه، پادشاه ايران و پادشاه يمن مبنى بر تأمين كاروانهاى قريش بسته بودند، و بدين ترتيب تجارت قريش به دست پسران عبدمناف اداره مىشد.
هاشم يكى از بخشندگان معروف در دوره عرب جاهلى بود كه جود و سخايش ضرب المثل بوده است، وى در نيكرويى و حسن و جمال، بى مانند بوده است. در يكى از سفر هايش در شهر يثرب(مدينه) با زنى به نام «سلمى»، كه از اشراف قبيله بنىنجار بود، ازدواج كرد(500 ميلادى) واز اين ازدواج پسرى به دنياآمد كه او را «شيبه» ناميدند و بعدها به عبدالمطلب مشهور گشت، اين كودك نزد مادر در مدينه بود. هاشم سه پسر ديگر نيز داشت كه اسد، پدر فاطمه، مادر اميرالمومنين عليه السلام و نفيله وابوصيفى نام داشتند، هاشم در راه مسافرت به فلسطين بيمار شد، و چون به غزه رسيد درگذشت در حالى كه هنوز جوان بود و در همان شهر به خاك سپرده شد.(510 ميلادى) و بدين مناسبت شهر غزه به «غزه هاشم» معروف گشت. (3)نوه هاشم(عبداللَّه) هم به همين سرنوشت دچار شد و در سفر تجارتى شام بيمار شد
و هنگام بازگشت از سفر تجارتى شام درگذشت.
3
أ
هجرت در لغت به معناى كوچ كردن و از محلى به محل ديگر رفتن است.
و در اصطلاح قرآن و دين مبين اسلام، به معناى كوچ كردن از دارالكفر و رفتن به سرزمينى كه ديندارى در آن ميسر باشد. «قالَ إِنِّي ذاهِبٌ إِلى رَبِّي سَيَهْدِينِ» (1)
: حضرت ابراهيم عليه السلام گفت: من به سوى خداى خويش هجرت مىكنم، كه او مرا به راه صحيح هدايتكند و اين سخن ابراهيم عليه السلام موقعى بود كه به اتفاق خانوادهاش به شام مىرفت. هجرت در دين اسلام و نيز در تاريخ آن، جايگاه ويژه و منزلتى عظيم دارد. مسلمانان صدر اسلام چه آوارگىهايى كه در راه حفظ دين خود نكشيدند. و چه سختيهايى كه تحمل ننمودند. قران كريم آن دسته از كسانى را كه به منظور حفظ دين خود از خانه و كاشانهشان آواره گشتهاند، مكرر مورد ستايش قرار داده و آنان را مسلمانان راستين و داراى مقام ارجمند و منزلت والا شمرده و در آياتى، مسلمانان را به اين امر تشويق نموده است.
هجرت به حبشه
عدهاى براى رهايى از شر آزار «قريش» و به منظور تحصيل يك محيط آرام براى بپا داشتن شعائر دينى و پرستش خداى يگانه تصميم گرفتند خاك مكه را ترك گويند و دست از كار و تجارت، فرزند و خويشان بردارند، ولى متحير بودند چه كنند و كجا بروند. زيرا مىديدند سرتاسر شبه جزيره را بتپرستى فرا گرفته است و در هيچ نقطهاى نمىتوان نداى توحيد را بلند نمود، و دستورات آيين يكتاپرستى را برپا داشت. با خود فكر كردند كه بهتر است اين مطلب را با خود پيامبر صلى الله عليه و آله در ميان بگذارند. پيامبر صلى الله عليه و آله كه آيين او بر اساس «إِنَّ أَرْضِي واسِعَةٌ فَإِيَّايَ فَاعْبُدُونِ» (2)
است. يعنى: سرزمين خدا پهناور است، نقطه اى را براى زندگى بگزيند كه در آن جا توفيق پرستش خدا را داشته باشد.
خود او گرچه از حمايت بنى هاشم برخوردار بود و جوانان بنى هاشم حضرتش را از هرگونه آسيب
حفظ مىنمودند، ولى در ميان ياران او كنيز و غلام، آزاد بىپناه، افتاده بىحامى فراوان بود و سران قريش آنى از آزار آنها آرام نمى گرفتند. روى اين علل هنگامى كه اصحاب آن حضرت درباره مهاجرت كسب تكليف كردند در پاسخ آنها چنين گفت (1): هرگاه به خاك حبشه سفركنيد، بسيار براى شما سودمند خواهد بود، زيرا بر اثر وجود يك زمامدار نيرومند دادگر در آنجا به كسى ستم نمىشود و آن جا سرزمين درستى و پاكى است و شماها مىتوانيد در آن خاك به سر ببريد تا خدا وحى را براى شما پيش آورد ... كلام نافذ پيامبر صلى الله عليه و آله، چنان موثر افتاد كه چندى نگذشت كسانى كه آمادگى بيشترى داشتند بار سفر بسته، بدون اين كه بيگانگان(مشركان) آگاه شوند شبانه پياده و برخى سواره راه جده را پيش گرفتند. مجموع آنها در اين نوبت، ده تا پانزده نفر بودند و در ميان آنها چهار زن مسلمان نيز ديده مىشد (2). مسلمانان از ترس تعقيب قريش آمادگى خود را براى مسافرت با كشتى تجارى كه آماده حركت بود اعلام كردند و با پرداخت نيم دينار با كمال عجله سوار كشتى شدند. وقتى خبر مسافرت عدهاى از مسلمانان به گوش سران مكه رسيد فورا گروهى را مأمور كردند كه آنها را به مكه باز گردانند، ولى آنها موقعى رسيدند كه كشتى، ساحل جدّه را ترك گفته بود. تاريخ مهاجرت اين گروه در ماه رجب سال پنجم بعثت بود.
اين گروه از يك قبيله متشكل نبودند، بلكه هر يك از اين ده نفر از يك قبيله بودند. به دنبال اين هجرت، مهاجرت گروه ديگر پيش آمد كه پيشاپيش آن ها جعفر بن ابى طالب بود. هجرت دوم در كمال آزادى صورت گرفت از اين لحاظ عده اى از مسلمانان موفق شدند زنان و فرزندان خود را به همراه بياورند. به طورى كه آمار مسلمانان در خاك حبشه به 83 نفر رسيد. (3)مسلمانان مهاجر، حبشه را آن چنان كه پيامبر گرامى توصيف فرموده بود، يك سرزمين معمور و يك محيط آرام توأم با آزادى يافتند. «ام سلمه» همسر «ابى سلمه» كه بعد ها افتخار همسرى پيامبر صلى الله عليه و آله را داشت، درباره آزادى در حبشه چنين مىگويد: وقتى در كشور حبشه سكونت گزيديم، در حمايت بهترين حامى قرار گرفتيم، آزار از كسى نمىديديم و سخن بدى از كسى نمىشنيديم.
«ابن اثير» مىنويسد: تاريخ مهاجرت اوّلين گروه مهاجر در ماه رجب سال پنجم بعثت بود و همگى ماه شعبان و رمضان را در حبشه به سر بردند. وقتى به آنان خبر رسيد كه قريش از آزار مسلمانان دست برداشتند، ماه شوال به مكه بازگشتند، ولى پس از مراجعت اوضاع را خلاف گزارشى
كه داده بودند، يافته از اين جهت براى بار دوم راه حبشه را پيش گرفتند. (1)وقتى خبرآزادى و راحتى مسلمانان به گوش سران مكه رسيد، آتش كينه در دل آنها افروخته شد و از نفوذ مسلمانان در حبشه متوحش شدند، زيرا خاك حبشه براى مسلمانان به صورت يك پايگاه محكمى در آمده بود و ترس آن ها از اين بود كه مبادا هواداران اسلام، نفوذى در دربار نجاشى(زمامدار حبشه) پيدا كنند و تمايلات باطنى او را به اسلام جلب كنند. سران دارالندوه بار ديگر انجمن كردند و نظر دادند كه نمايندهاى به دربار حبشه بفرستند و براى جلب نظر شاه و وزراء هداياى مناسبى ترتيب دهند تا از اين راه بتوانند در دل شاه براى خود جاى باز كنند، سپس مسلمانان را به بلاهت و نادانى و شريعت سازى متهم سازند ...
«عمرو عاص» و «عبداللَّه بن ربيعه» پس از اخذ دستورات رهسپار حبشه شدند. نمايندگان قريش با وزيران حبشه با اهداء هدايا چنين گفتند: گروهى از جوانان تازه به دوران رسيده ما دست از روش نياكان ما برداشته و آيينى كه بر خلاف آيين شما است اختراع نمودهاند و اكنون در كشور شما به سر مىبرند. لذا سران اشراف قريش جداً از شما تقاضا دارند كه آنان را اخراج نماييد. ضمناً حتى خواهش مىكنيم در شرفيابى به حضور سلطان، هيأت وزيران با ما مساعدت نموده، از آن جايى كه ما از عيوب و وضع آنها بهتر آگاهيم، بسيار مناسب است كه اصلًا در اينباره با آنها گفتوگو نشود و رئيس مملكت با آنها رو به رو نشود. در ملاقات با نجاشى همين صحبت ها تكرار شد ولى شاه دانا و دادگر حبشه گفت: من گروهى را كه به خاك كشور پناهنده شدهاند، بدون تحقيق به دست اين دو نفر نمىسپارم، بايد در مورد اين پناهندگان تحقيق شود. سپس مأمور مخصوص به دنبال مسلمانان مهاجر رفت و بدون كوچكترين اطلاع قبلى آنان را به دربار احضار نمود. جعفربنابى طالب به عنوان سخنگوى جمعيت معرفى گرديد. جعفر در پاسخ به نگرانى افراد گفت: من آن چه را از دهان پيامبر شنيدهام، بدون كم و زياد خواهم گفت. در جلسه با زمامدار حبشه، نجاشى پرسيد: چرا دست از آيين نياكان خود برداشتهايد؟ جعفر بنابىطالب پاسخ داد: ما گروهى بوديم نادان و بت پرست، از مردار اجتناب نمىكرديم، پيوسته گرد كارهاى زشت بوديم، همسايه پيش ما احترام نداشت، ضعيف و افتاده محكوم زورمندان بود، با خويشان خود به ستيزه و جنگ بر مىخاستيم. تا اين كه يك نفر از ميان ما كه سابقه درخشانى داشت برخاست و به فرمان خدا ما را به توحيد و يكتاپرستى دعوت نمود، ستايش بتان را نكوهيده شمرد و دستور داد در رد امانت كوشا باشيم و از ناپاكىها اجتناب كنيم، به ما دستور
1) تاريخ كامل ابن أثير، ج 2، ص 52 و 53، فروغ ابديت، ج 1، ص 312 و 313.
داد نماز بخوانيم و روزه بگيريم، ماليات ثروت خود را بپردازيم، پس ما به او ايمان آورديم و به ستايش خداى يگانه نهضت نموديم، ولى قريش در برابر ما قيام كردند، و روز و شب ما را شكنجه كردند، تا ما از آيين خود باز گرديم و بار ديگر ما سنگها و گلها را بپرستيم. ما مدت ها در برابر آنها مقاومت كرديم تا آن كه تاب و توان ما تمام شد و براى حفظ آيين خود دست از مال و زندگى شسته، به حبشه پناه آورديم. آواز دادگرى زمامدار حبشه بسان آهنربا ما را به سوى خود كشانيد و اكنون نيز به دادگرى او اعتماد داريم. (1)بيان شيرين جعفربنابىطالب به اندازهاى مؤثر افتاد كه شاه در حالى كه اشك در چشمانش حلقه زده بود، از او خواست تا مقدارى از كتاب آسمانى پيامبر صلى الله عليه و آله را بخواند. جعفر آياتى از سوره مريم را خواند و نظر اسلام را در مورد پاكدامنى و موقعيت عيسى عليه السلام روشن ساخت. هنوز آيات سوره مريم به آخر نرسيده بود كه گريه شاه و اسقفها بلند شد و قطرات اشك، محاسن و كتابهايى را كه در برابر آنها باز بود تر نمود. پس از مدتى، سكوت مجلس را فرا گرفت و زمزمهها خوابيد، شاه به سخن درآمد و گفت: «گفتار پيامبر اينها و آن چه را كه عيسى آورده است از يك منبع نور سرچشمه مىگيرد، (2)برويد من هرگز اينها را به شما تسليم نخواهم كرد.» تلاش نمايندگان قريش براى تشكيل جلسه مجدد و طرح مسايلى ديگر نتيجهاى در برنداشت. نجاشى همه هداياى آنان را جلو آنها ريخت و گفت: خداوند موقع دادن اين قدرت از ما رشوه نگرفته است، لذا سزاوار نيست شما نيز از اين طريق ارتزاق كنيد. (3)و بدين وسيله نمايندگان قريش شكست خورده و با دست خالى به مكه برگشتند و مسلمانهاى مهاجر با آرامش خاطر و آزادى كامل به دستورات دين اسلام عمل كرده، و خداى يكتا را عبادت مىكردند.
مقدمات هجرت پيامبر صلى الله عليه و آله
سران قريش براى حل مشكلات خود در نقطهاى به نام دارالندوه انجمن مىكردند و در مسائل بغرنج به تبادل افكار و تشريك مساعى مىپرداختند. در سالهاى دوازده و سيزدهم بعثت، مشركان مكه با خطربزرگى روبرو شدند. پايگاه بزرگى كه مسلمانان در يثرب به وجود آورده و يثربيان حمايت و حفاظت پيامبر را به عهده گرفته بودند، نشانه بارز اين تهديد بود. در ماه ربيع الاول سال سيزدهم
بعثت كه مهاجرت پيامبر در آن ماه اتفاق افتاد، (1)در مكه جز پيامبر صلى الله عليه و آله و على عليه السلام وابوبكر، عده معدودى از مسلمانان بازداشت شده، و يا بيمار و پير، كس ديگرى باقى نمانده بود و مىرفت كه اين عده معدود نيز مكه را به عزم يثرب ترك گويند كه ناگهان قريش، تصميمى بس قاطع و خطرناك گرفتند، جلسه سران در دارالندوه منعقد گرديد، سخنگوى جمعيت در آغاز جلسه سخن از تمركز نيروهاى اسلام در مدينه و پيمان اوسيان و خزرجيان به ميان آورد و افزود:
ما مردم حرم پيش همه قبائل محترم بوديم، ولى محمد ميان ما سنگ تفرقه افكند. خطربزرگى را براى ما ايجاد نمود اكنون كه جام صبر ما لبريز شده است راه نجات اين است كه يك فرد با شهامت از ميان ما انتخاب شود و به زندگى او پنهانى خاتمه دهد. و اگر بنى هاشم به نزاع و كشمكش برخيزند، ديه وخون بهاى او را بپردازيم (2).
درآن جلسه پيشنهادات متعددى ازجمله طرح زندانى كردن پيامبر صلى الله عليه و آله، سوارنمودن پيامبر صلى الله عليه و آله برشتر چموش و سركش و رم دادن شتر و ... مطرح گرديد.
تا اينكه ناگهان ابوجهل، و به نقلى پيرمرد ناشناس نجدى پيشنهاد داد كه طريق منحصر و خالى از اشكال اين است كه از تمام قبائل، افرادى انتخاب شوند وشبانه به طور دسته جمعى به خانه او حمله ببرند، و او را قطعه قطعه كنند تا خون او در ميان تمام قبائل پخش گردد. بديهى است دراين صورت بنى هاشم قدرت نبرد با تمام قبائل را نخواهد داشت. اين فكر به اتفاق آراء تصويب شد و افراد تروريست انتخاب شدند و قرار شد كه چون شب فرا رسد، آن افراد مأموريت خود را انجام دهند.
على عليه السلام در بستر پيامبر صلى الله عليه و آله مىخوابد
مفسران مىگويند: فرشته وحى نازل گرديد و پيامبر را از نقشههاى شوم مشركان آگاه ساخت و او را امر به مهاجرت كرد (3).
قرارشد براى كوركردن خط تعقيب، كسى در رختخواب پيامبر صلى الله عليه و آله بخوابد، تا مشركان تصور كنند پيامبر صلى الله عليه و آله بيرون نرفته و در درون خانه است و درنتيجه تنها به فكر محاصره خانه باشند و عبور و مرور او را دركوچهها و اطراف مكه آزاد بگذارند.
حالا بايد ديد چه كسى حاضر مىشود در جايگاه پيامبر بخوابد وجان خود را فداى او نمايد؟
پيامبر صلى الله عليه و آله رو به على عليه السلام كرد و فرمود: امشب در رختخواب من بخواب و آن برد سبز رنگى را كه من هنگام خواب به روى خود مىكشيدم به روى خود بكش، زيرا از طرف مخالفان، توطئهاى براى قتل من چيده شده و من بايد به مدينه مهاجرت كنم.
على عليه السلام ازآغاز شب در خوابگاه خوابيد، پاسى ازشب گذشته بود كه به وسيله چهل نفر تروريست، محاصره اطراف خانه پيامبر آغاز گرديد.
آنان از شكاف در به داخل خانه نگاه مىكردند و وضع خانه را عادى ديده و گمان مىكردند كسى كه درخوابگاه پيامبرخوابيده است خود اوست. دراين هنگام پيامبر تصميم گرفت كه از خانه بيرون برود، دشمن اطراف خانه را در محاصره داشت و كاملًا مراقب اوضاع بود. ازطرف ديگر اراده خداى قاهر بر اين تعلق گرفته كه رهبر عاليقدر اسلام را از چنگال فرومايگان نجات دهد. پيامبر صلى الله عليه و آله سوره «يس» را به خاطر تناسبى كه مفاد آيات آغاز آن سوره با اوضاع وى داشت تا آيه «فَهُمْ لا يُبْصِرُونَ» تلاوت نمود. بلافاصله از درخانه بيرون آمده و به نقطهاى كه بنابود برود حركت كرد.
هجرت پيامبر مكرّم اسلام
قواى كفر اطراف خانه وحى را احاطه كردند و منتظر فرمان بودند كه پيامبر را در خوابگاه خود قطعه قطعه كنند. عدهاى اصرار داشتند كه همان اوّل شب نقشه خود را عملى كنند. ابولهب از آن ميان برخاست و گفت: زنان وفرزندان بنى هاشم در خانه هستند و ممكن است در اين ميان به آنها آسيبى برسد. پرده تيره شب كنار رفت و صبح صادق سينه افق را شكافت. شور و شوق غريبى در ميان مشركان پديد آمد، در حالى كه دستها به قبضه شمشير بود با حال خاصى وارد حجره پيامبر شدند، در اين حال على عليه السلام سر از بالش برداشت و برد سبز رنگ را كنار زد و با كمال خونسردى فرمود: چه مىگوييد؟ گفتند: محمد را مىخواهيم، او كجاست؟ فرمود: مگر او را به من سپرده بوديد كه از من تحويل بگيريد، او اكنون در خانه نيست. چهره مأموران از شدت غضب و خشم برافروخته شد و خشم گلوى آنها را فشرد و از اينكه تا صبحگاهان صبر كرده بودند تقصير را گردن ابولهب مىگذاردند كه او مانع حمله شبانه گرديد.
قريش از اينكه توطئه آنان نقش برآب شده وبا شكست آشكارى روبرو شدند، سخت عصبانى بودند و با خود فكر مىكردند كه با اين مدت كم، محمّد صلى الله عليه و آله نمى تواند از محيط مكه بيرون رود، ناچار
يا در خود مكه پنهان شده، يا در راه مدينه است. از اين جهت مقدمات دستگيرى او را فراهم آوردند. (1)پيامبر در غار «ثور»
آنچه مسلم است اين است كه پيامبر صلى الله عليه و آله نخستين شب هجرت و دو شب پس از آن را با ابوبكر در غار ثور، كه درجنوب مكه و نقطه مقابل مدينه است، به سر برده است وچندان روشن نيست كه اين مصاحبت چگونه پديد آمده واين نقطه در تاريخ كاملًا مبهم است. شكست قريش سبب شد كه نقشه را عوض كنند و با بستن راهها و گماردن مراقبان، تمام طرق مدينه راببندند و صد شتر جايزه براى پيدا كردن پيامبر صلى الله عليه و آله تعيين كردند و بيشتر به سمت شمال مكه، كه سمت مدينه است مىرفتند. پيامبر صلى الله عليه و آله براى ابطال نقشه آنها به سمت جنوب مكه رفته و در غار ثور كه نقطه مقابل مدينه است مخفى شده بود. قيافه شناس معروف مكه «ابوكرز» با رد پاى پيامبر صلى الله عليه و آله آشنا بود، روى اين اصل تا نزديكى اين غار آمد و ديد تارهاى غليظى بر دهانه آن تنيده شده وكبوتران وحشى درآنجا تخم گذاردهاند. وى بدون اينكه وارد غارگردد، برگشت و گفت: تارهايى در دهانه غار وجوددارد و حاكى از اين است كه كسى آنجا نيست. اين فعاليت گسترده پس از سه شبانه روز پايان يافت. (2)پيامبر صلى الله عليه و آله سه شبانه روز را بدون كوچكترين اضطراب و با بهرهمندى از عنايات خداوند بزرگ سپرى نمود. حضرت على عليه السلام به دستور پيامبر سه شتر همراه راهنماى امينى (3)در شب چهارم به طرف غار فرستاد. نعره شتر باصداى آرام راهنماى آنان به گوش رسول خدا صلى الله عليه و آله رسيد و با همسفر خود از غار پايين آمده و سوار شتر شدند و از طرف پايين مكه عازم يثرب گرديدند. (4)هجرت مبدأ تاريخ
هر قوم و ملّتى براى خود مبدأ تاريخى دارد؛ مثلًا مسيحيان مبدأ تاريخ خود را سال ميلاد مسيح قرار دادهاند و در اسلام با اينكه حوادث مهم و فراوانى مانند ولادت پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله، بعثت او، فتح مكه و رحلت پيغمبر صلى الله عليه و آله بوده، ولى هيچ كدام انتخاب نشده و تنها زمان هجرت رسول خدا صلى الله عليه و آله به عنوان مبدأ تاريخ انتخاب شده است.
بر خلاف آنچه ميان مورخان مشهور است كه خليفه دوّم به تصويب و اشاره امام على عليه السلام، هجرت پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله را سر آغاز تاريخ قرار داد و دستور داد كه نامهها و دفاتر دولتى با آن تاريخگذارى گردد، دقت در نامههاى پيامبر و ديگر اسناد و مدارك، به روشنى ثابت مىشود كه پيامبر گرامى، نخستين كسى است كه هجرت خويش را «مبداء تاريخ» شناخت، و نامه و مكاتبات خود را با آن، مورخ ساخت. شايان ذكر است كه در كتاب مزبور، به چند نمونه از نامههاى تاريخدار پيامبر، اشاره شده است، كه از آن جمله است: «و كتب على ابن ابىطالب بأمر رسول اللَّه صلى الله عليه و آله فى رجب سنة تسع من الهجرة» (1).
در واقع مىبايست چنين هم باشد (2)، زيرا هجرت درخشندهترين برنامهاى بود كه در اسلام پياده شد و سرآغاز فصل نوينى از تاريخ اسلام گشت. مسلمانان تا در مكه بودند و دوران آموزش خود را مىديدند، در ظاهر هيچگونه قدرت اجتماعى و سياسى نداشتند، اما پس از هجرت بلافاصله دولت اسلامى تشكيل شد، و با سرعت فراوانى در همه زمينهها پيشرفت كرد و اگر مسلمانان به فرمان پيامبر صلى الله عليه و آله دست به چنين هجرتى نمىزدند، نه تنها اسلام از محيط مكه فراتر نمىرفت، بلكه ممكن بود در همان جا دفن و فراموش شود. (3)شايسته است كه درباره معنا و مفهوم هجرت نيز تأمل شود و چون اين بحث گستردگى ويژه و والايى دارد و از حوصله اين مختصر، خارج است، لذا مناسب است كه عزيزان به ساير منابع و متون مراجعه نمايند. (4)چرا هجرت مبداء تاريخ گرديد
دين اسلام، كاملترين شرايع آسمانى است، شريعت حضرت موسى و حضرت عيسى را به صورت كاملترى كه با تمام شرايط و اوضاع تطبيق كند براى بشر به ارمغان آورده است. با اينكه حضرت مسيح و ميلاد وى در نظر آنان محترم است ولى «ميلاد مسيح» مبداء تاريخ مسلمانان نگرديد، چون مسلمانان، خود يك ملّت مستقل هستند و بايد از خود تاريخ مستقل داشته باشند و نبايد در اتخاذ تاريخ، پيرو ديگران باشند.
1) فروغ ابديت، ج 1، ص 438 تا 441، اخبار اصفهان، نگارش ابونعيم، ج 1، ص 52 و 53.
2) زيرا سنّت تاريخى، همواره بر اين بوده است كه مبداء تاريخ را ولادت رهبر يك نهضت يا مذهب مىگرفتند يا پيروزىدرخشانى كه بدان نائل آمدهاند. اما در اسلام هيچ كدام، نه ميلاد پيغمبر، نه فتوحات بزرگ وى و نه حتى بعثت، بلكه باز هم «هجرت». محمد خاتم پيامبران، ص 250 و 251.
3) تفسير نمونه، ج چهارم، ص 91.
4) محمد خاتم پيامبران، ج 1، ص 248 تا 255.
مدتها بود كه «عام الفيل» نزد عرب، مبداء تاريخ بود، ميلاد پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله نيز در آن سال واقع شد، ولى مسلمانان آن را نيز مبدء تاريخ قرار ندادند، زيرا در آن روز، اثرى از اسلام و ايمان نبود. به همين دليل سال «بعثت» نيز مبدء تاريخ نگرديد، چون تعداد مسلمانان در آن روزها، بسيار اندك بود.
ولى در نخستين سال هجرت، پيروزى بزرگى نصيب اسلام و مسلمانان گرديد و حكومت مستقلى در مدينه پديد آمد و مسلمانان از آوارگى بيرون آمده و در نقطهاى آزادانه، تمركز يافتند و براى همين پيروزى آن سال را «مبدء تاريخ» خود قرار دادند. (1)خلاصه در تاريخ ملت اسلام، شخصيتى بالاتر از شخصيت پيامبر اسلام و حادثهاى تكان دهندهتر و سودمندتر از حادثه «هجرت» نيست، زيرا با هجرت پيامبر صلى الله عليه و آله صفحه تاريخ بشريت ورق خورد و پيامبر اسلام و مسلمانان جهان از محيطى پرخفقان، به محيطى مساعد و آزاد گام نهادند. اگر هجرت رخ نمىداد، اسلام در همان محيط مكّه، دفن مىگرديد و جهان بشريت از اين فيض بزرگ محروم مىماند. (2)4
أ
معناى هروله
راه رفتن با شتاب كه بين رفتن و دويدن باشد.
فرهنگ اصطلاحات حج مىنويسد: نوعى قدم برداشتن كوتاه همراه با تكان دادن شانههاست. (3)در بين دو علامت كه ميان صفا و مروه است و بين «باب العباس» تا باب «بنى هاشم» واقع شده، هروله مستحب است. حدّ ابتدايى و نهايى هروله با ستونهاى سبز رنگ مخصوص مشخص شده و چراغهاى سبز رنگ مسافت هروله را نشان مىدهد.
فلسفه هروله
از امام صادق عليه السلام نقل شده كه سعى بين صفا و مروه بدين سبب تشريع گشت كه ابليس در اين مكان بر ابراهيم عليه السلام ظاهر شد و ابراهيم به وى حمله كرد، و او گريخت سپس سنّت بر هروله جارى شد. (1)هاجر در اين جا دوان دوان مىگذشت، تا آب را و مايه حيات را به دست آورد و سعى كرد تا موفق شد، پس اى انسان! تو هم كوشش كن تا محتاج ديگران نشوى. بعضى گفتهاند: فلسفه هروله، زنده نگه داشتن سنت هاجر و اسماعيل است، (2)چه آنكه به نقل بعضى از مورخين خاصه و عامه، هاجر در اينجا به علت گود بودن زمين نسبت به صفا و مروه تندتر حركت مىكرده، زيرا در اينجا حضرت اسماعيل، به واسطه گودى زمين ديده نمىشد، و هاجر براى اين كه زودتر طفلش را ببيند در اين فاصله با شتاب و اضطراب مىدويده است!
مرحوم آية اللَّه «ميرزا خليل كمرهاى» در رابطه با فلسفه هروله چنين مىگويد:
ديده مىشود كه شخصى مردد، قدمى را به جلوتر و قدمى به عقب تر گذاشته، صورت حيرت خود را به بدن نشان مىدهد و چون جزر و مد، كمتر از جزر و مد دريا نيست، لذا جزر و مد در اعصاب، اضطرابى در اعضاء پديد مىآيد، همين طور است حال كسى كه مىخواهد قدم به طرف دربار شخصيتى بزرگ بردارد و نمى داند كه آيا از عهده وظايف بر مىآيد يا نه؟! در سعى صفا و مروه گويا نمايشى از شك و ترديد، يا از خوف و رجا است كه بدن بايد با آرامش باشد، و چون به آن قطعه معيّن مىرسد مضطرب، و هفت مرتبه اين عمل ما بين مبدا و منتهى تكرار مىشود.
ابوبصير از امام صادق عليه السلام نقل مىكند كه حضرت فرمود:
«ما مِنْ بُقَعةٍ احَبُّ الَى اللَّه مِنَ الْمَسْعى لأَنَّهُ يُذِلُّ فيهِ كُلّ جَبّار»؛ نزد خدا محبوبتر از سعى نيست، زيرا در آنجا هر جبارى ذليل مىشود و با حالت انكسار سعى مىنمايد.
1) بحارالانوار، ج 12، ص 107 و 108، علل الشرايع، ج 2، ص 432، الحج و العمره، ص 205.
2) گرچه در اصل اين تردد، هاجر عليه السلام براى رسيدن به آب هفتبار از كوه صفا به مروه و از مروه به صفا آمد و ذكر «هل بالبوادىمن انيس» بر لب داشت. شايد آبى براى نوزادش بيابد، تا آنكه بر اثر دعاى حضرت ابراهيم عليه السلام هنگام اسكان و ترك همسر و فرزندش در اين سرزمين:(ربنا انى اسكنت من ذريتى ...)، سوره ابراهيم، آيه 37 و نيز سوز و نيايش مادرانه هاجر، از زير پاى مبارك حضرت اسماعيل چشمه زمزم جوشيد. كافى، ج 4، ص 202. آيتاللَّه جوادى مىنويسد: سّر اين كار اين است كه انسان هم به صفا برسد و هم به مروت و مردانگى بار يابد. انسان جوانمرد، ديگر دست به سوى كار ذليلانه دراز نمىكند. صهباى حج، ص 402.
آرى در حال سعى به ويژه در حال هروله انسان ناگزير است راه رفتن متكبرانه را ترك نمايد. (1)هروله در طواف
امام باقر عليه السلام فرمود:
«لَمّا دَخَلَ رَسُولُ اللَّهِ الْمَسْجِدَ الْحَرامِ، بَدَئَهُ بِالرُّكْنِ الْاسْوَدِ (2)ثَلاثَة اشْواط وَ مَشى ارْبَعَاً» (3)
؛ هنگامى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله به مسجدالحرام وارد شدند هفت شوط طواف كردند، سه شوط را با هروله و تند رفتن، چهار شوط را به حالت راه رفتن. (4)
حكم هروله
مستحب است پياده سعى نمايد و از صفا تا به مناره ميانه، راه رود و از آنجا تا جايى كه با علامت مشخص شده، (5)كمى تند رود.(هروله كند) و اگر سوار باشد از حد هروله فىالجمله تند نمايد، و از آنجا تا به مروه نيز ميانه رود و در وقت برگشتن نيز به همان ترتيب، مراجعت نمايد. (6)و از براى زنها هروله نيست (7)و مستحب است هنگامى كه به مناره ميانه مىرسد، اين دعا را بخواند: «بِسْمِ اللَّهِ وَ بِاللَّهِ وَ اللَّه اكْبَر ... تا يا مَنْ يقبل عَمَل المُتَّقين» (8)
و همين كه از محل علامتگذارى شده گذشت، بگويد:
«يَا ذَا الْمَنِّ وَ الْفَضْلِ وَ الْكَرَمِ وَ النَّعْماءِ وَ الْجُودِ اغْفِرْ لي ذُنُوبي، إِنَّهُ لايَغْفِرُ الذُّنُوبَ إِلَّا أَنْتَ» (9)
1) كافى، ج 4، ص 434
2) پاورقى دعائم الاسلام، ج 1، ص 312.
3) دعائم الاسلام، ج 1، ص 312.
4) ره توشه حج، ص 177.
5) خيابانى كه ميان صفا و مروه است، همان مسعى مىباشد كه طول آن 405 متر مىباشد. اين راه به سه قسمت تقسيم شده است، در قسمت ميانى آن حاجيان، هروله مىكنند(آرام مىدوند) قسمت اول از كوه صفا تا جايگاه قرار گرفتن دو ميله سبز، عبارتند از: دو پايه سبز رنگ كه يكى در ديوار مقابل مسجد و ديگرى به موازات آن در كنار درب مسجدالحرام معروف به «باب البغله» قرار گرفته است. طول اين مسير از صفا تا اين دو ميله، هفتاد و پنج متر مىباشد. قسمت ميانى(كه با چراغ سبز مشخص شده است) از اين دو ميله، آغاز شده و به دو ميله بعدى پايان مىيابد، يكى از دو ميله پسين در كنار درب مسجد، معروف به «باب على» و ديگرى در ديوارهاى سمت مقابل ديوارهاى مسجدالحرام در قسمت ديگر مسعى قرار گرفته است. طول اين قسمت(بين دوميله) مسعى هفتاد متر است، بخش سوم از اين دو ميله ميانى تا مروه مىباشد كه طول آن 260 متر است. مرآت الحرمين، ص 333.
6) مناسك محشى، مسأله 887، ص 314 و 315، ادعيه و آداب حرمين، ص 319.
7) كافى، ج 4، ص 233، خصال، ج 2، ص 287.
8) مناسك محشى، ص 352.
9) همان.
5
أ
زينب بنت جحش
او و برادرش «عبداللَّه جحش» از نخستين مسلمانان هستند. وى به اصرار پيامبر صلى الله عليه و آله به عقد «زيد بن حارثه» پسر خوانده پيامبر صلى الله عليه و آله كه از بزرگان آزاد شده بود در آمد و شايد رسول خدا صلى الله عليه و آله مىخواست با اين كار رسم جاهلى را كه اشراف با بردگان آزاد شده ازدواج نمىكردند، بشكند.
اين ازدواج تا سال پنجم هجرى ادامه داشت، وليكن زندگى آنان بىاندازه سرد و بىفروغ بود و سرانجام منجر به طلاق گرديد و از سوى ديگر طبق سنت غلط جاهلى، ازدواج مرد با همسر پسر خوانده خود ممنوع بود، ولى قرآن اين سنت را نَسخ كرد، زيرا پسر خوانده، پسر واقعى انسان نيست و آثار حقوقى فرزند انسان را ندارد، ولى شكستن اين سنت كار آسانى نبود، از اين رو به دستور وحى اين سنتشكنى به عهده پيامبر صلى الله عليه و آله نهاده شد و حضرت پس از طلاق گرفتن زينب، به امر خدا با او ازدواج كرد. قرآن در سوره احزاب به اين موضوع تصريح كرده است.
«فَلَمَّا قَضى زَيْدٌ مِنْها وَطَراً زَوَّجْناكَها» (1)
هنگامى كه زيد او را طلاق داد، ما او را به همسرى تو در آورديم.
زينب در سال 20 هجرى در 50 سالگى از دنيا رفت، در مراسم تشييع جنازه او، رجال صحابه حاضر بودند و در بقيع به خاك سپرده شد.
عايشه بنت ابىبكر
عايشه دختر «ابوبكر»، در سال چهارم بعثت متولد شد، مادرش «امّ رومان» دختر «عامر» بود كه در سال دوّم هجرت و پس از گذشت پنج سال از وفات حضرت خديجه عليها السلام با پيامبر صلى الله عليه و آله ازدواج كرد.
وى با آنكه طبق شواهد مسلم تاريخى مردم را به قتل عثمان تحريك مىكرد، ولى پس از
1) سوره احزاب، آيه 37.
خلافت على عليه السلام و بيعت مردم با آن حضرت، به تحريك بعضى از افراد به عنوان خونخواهى عثمان، جنگ جمل را با همكارى «طلحه» و «زبير» رهبرى كرد و از سپاه على عليه السلام شكست خورد.
«حفصه» دختر عمربن خطاب
وى هيجده سال پيش از هجرت(پنج سال قبل از بعثت) از مادرش «زينب بنت مظعون» متولد شد. او با «خنيس بن حذاقه» ازدواج كرد و پس از مرگ وى در سال دوّم يا سوّم هجرت به عقد پيامبر صلى الله عليه و آله درآمد. به نقل «واقدى» او در سال 45 هجرى در مدينه از دنيا رفت و مروان بر جنازهاش نماز خواند و در بقيع در كنار مقبره همسران پيامبر صلى الله عليه و آله دفن شد.
ام سلمه
نام او «هند» دخترِ «ابىامية بن مغيره» و مادرش «عاتكه بنت عمر كنانيه» بود. او كه از مسلمانان اوليّه بود، با «ابوسلمه عبداللَّه بن عبدالاسد» كه وى نيز تازه به اسلام گرايش پيدا كرده بود، ازدواج كرد و هر دو جزء نخستين گروه مهاجران به حبشه بودند. ابوسلمه در جنگ بدر و سپس احد شركت كرد، لكن در اثر جراحات وارده به شهادت رسيد. پيامبر صلى الله عليه و آله پس از شهادت ابوسلمه با ام سلمه ازدواج كرد.
ام سلمه تا پس از شهادت امام حسين عليه السلام زنده بود، و اوّلين كسى بود كه با گريهاش بر امام حسين عليه السلام مدينه را در عزا و ماتم فرو برد. وى در سال 61 هجرى وفات كرد.
ماريه قبطيه
«مقوقس» پادشاه مصر در پاسخ به نامه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله نامهاى را در سال ششم هجرى، همراه با هدايايى به مدينه ارسال داشت. كه از جمله هدايا، كنيز جوانى به نام ماريه قبطيه، دختر شمعون قبطى مصرى بود. «ماريه» در بين راه توسط نامهرسان پيامبر صلى الله عليه و آله «حاطب بن ابى بُلتعه» مسلمان شد، پس از مسلمان شدن، پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله او را به همسرى خود انتخاب كرد. وى فرزندى به نام ابراهيم به دنيا آورد، به همين جهت نيز مورد حسادت برخى از همسران پيامبر صلى الله عليه و آله واقع شد، زيرا رسول خدا صلى الله عليه و آله تنها داراى سه فرزند ذكور شد، دو فرزند پسر از خديجه كه قاسم و عبداللَّه بودند و ديگرى از ماريه قبطيه كه ابراهيم را به دنيا آورد.
«ماريه قبطيه» در سال 16 هجرى- در عصر خلافت عمربن الخطاب- در مدينه از دنيا رفت و در بقيع دفن گرديد.
رملة بن ابىسفيان(ام حبيبه)
او مسلمان پاك و با اخلاصى بود كه با همسرش «عبيداللَّه بن جحش» در يك حركت قهرآميز به حبشه مهاجرت نمودند. همسرش در آنجا به دين نصارى گرايش يافت و در همانجا از دنيا رفت، ولى رمله به اسلام پاىبند ماند. به هر حال او كه زنى مؤمن و از خاندان اموى بود در حالى كه از وطن رانده و در غربت مانده بود، در شرايط بسيار سختى قرار داشت، پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله از راه تفقد و دلجويى از وى خواستگارى كرد و سرانجام با اعلان رضايت به عقد پيامبر صلى الله عليه و آله درآمد. اين ازدواج از لحاظ عاطفى و سياسى مصلحتى، اهميت فراوان داشت. ام حبيبه در حبشه بود تا آنكه در سال 7 هجرى همراه با آخرين گروه مهاجران به مدينه بازگشت.
ام حبيبه در سال 44 يا 64 هجرى در مدينه درگذشت و در بقيع به خاك سپرده شد.
زينب بنت خزيمه
او دختر «خزيمه بنت حارث» است، وى زنى مهربان و رئوف بود كه به او «امالمساكين»(مادر مسكينان) لقب داده بودند. او نخست همسر «عبداللَّه بن جحش» بود كه پس از شهادتش در جنگ احد به همسرى پيامبر صلى الله عليه و آله درآمد. وى در حالى كه بيش از سى سال نداشت، در حيات پيامبر صلى الله عليه و آله و در ماه «ربيعالآخر» سال چهارم هجرى درگذشت. برخى نوشتهاند كه زينب بيشتر از دو تا سه ماه با پيامبر صلى الله عليه و آله زندگى نكرد و پس از فوت در بقيع به خاك سپرده شد.
صَفيّه
او دختر «حى بن اخطب» يهودى بود كه نخست با «ابوعبيد سلام مُشكم»، ازدواج كرد و سپس از او جدا شد و همسر «كنانة بن ابىالحقيق» شد، وى پس از شكست خيبر به دست مسلمين اسير شد و سپس به همسرى پيامبر درآمد. «ابن اسحاق» و ديگران گفتهاند: او پيش از شكست خيبر در رؤيا ديده بود كه به همسرى پيامبر صلى الله عليه و آله درآمده است و در اين انتظار بود تا آنكه به عقد پيامبر درآمد.
سوده بنت زمعه
پدرش «زمعه بن قيس بن عبد شمس» و نام مادرش «شموس بنت قيس بن زيد» بود. وى نخست با «سكران بن عمرو» ازدواج كرد و با همسرش به حبشه مهاجرت نمود، پس از فوت
همسرش، پيامبر او را به همسرى خود برگزيد. او دوّمين همسر پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و اولين زنى است كه آن حضرت پس از فوت خديجه عليها السلام با او ازدواج كرده است. وى در سال 50 يا 54 هجرى در مدينه وفات نمود و در قبرستان بقيع دفن شد.
ريحانه بنت زيد
وى از قبيله «بنىنضير» بود و با مردى از «بنىقريظه» به نام «حكم» ازدواج كرده بود، ولى پس از قتل عام يهوديان بنىقريظه مسلمان شد و در سال ششم هجرى به عقد پيامبر صلى الله عليه و آله درآمد.
طبق نقل مورّخان وى در حيات پيامبر صلى الله عليه و آله درگذشت. وليكن به نقل «ابن سعد» در «طبقات»، پس از مراجعت پيامبر صلى الله عليه و آله از حجةالوداع از دنيا رفت و حضرت او را در بقيع دفن كرد.
جويره دختر حارث
وى از «بنى مصطلق» بود. و در جنگ مُرَيسع(يا جنگ بنى مصطلق) همراه پدرش اسير شد و به درخواست «ثابت بن قيس بن شماس» رئيس طائفه بنى مصطلق به ازدواج پيامبر صلى الله عليه و آله درآمد و از بركت اين ازدواج، اسيران مصطلق كه يكصد خانوار بودند آزاد شدند. او بيست ساله بود كه در سال 5 يا 6 هجرت به ازدواج پيامبر درآمد و در سال 50 يا 56 هجرت در ايام خلافت مروان بن حكم در مدينه فوت كرد و در بقيع مجاور قبر ديگر همسران پيامبر صلى الله عليه و آله دفن شد. (1)
1) فصلنامه ميقات حج، شماره 1، ص 148.
يلملم آخرين ميقاتى است كه در روايات از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله، براى احرام اهل يمن و كسانى كه از آن طريق عبور مىكنند تعيين شده است. «يلملم» را «الملم»، «يرمرم» و «ململم» نيز گفتهاند (1).
موقعيت جغرافيايى يلملم
اين ميقات درجنوب شهر مكه (2)واقع شده كه در آن سرزمين مسجد معاذ بن جبل نيز قرار دارد.
«مرزوقى» مىگويد «يلملم»، اسم كوهى است (3)در ناحيه طائف، كه دو تا سه شب مسافت بين آن تا مكه مكرمه است. از طرفى اين ميقات در جنوب جدّه واقع شده و زمانى كه باران مىبارد، سيل جارى مىشود. ضمن اينكه رودهاى زيادى به اين وادى سرازيراست، و از اين جهت اين سرزمين قابليت كشت وزرع بسيارى دارد. (4)ابن منظور در «لسان العرب»، «يلملم» را در لغت «يلم» و «يرمرم» را در لغت «رمم» و «الملم» را در لغت «لمم» آورده است. و اين نشان مىدهد كه ماده اصلى اين كلمات از نظر او سه حرفى(ثلاثى) است. يعنى يرمرم در اصل رمم، يلملم بدون تبديل ياء به الف، در اصل يلم و با تبديل ياء به همزه در اصل لمم بوده است. (5)
1) محقق ثانى درباره يلملم نقل كرده است كه آن را «مَلَمْلَم» و «يَرَمرَم» نيز مىگويند. جامع المقاصد، ج 3، ص 159، صهباى حج، ص 142. ضمناً لغت نامه ها، يلملم رابه صورت هاى مختلف ضبط كرده اند.
2) اين ميقات در جنوب شرقى مكه در فاصله 84 كيلومترى واقع و اين ميقات اهل يمن و كسانى است كه از آن طريق، عبورمىكنند. قبل از حج بخوانيد، ص 86.
3) در مناسك حج آمده است: يلملم اسم كوهى است و آن ميقات كسانى است كه از راه يمن به حج مىروند. مناسك محشى، ص 115.
4) فصلنامه ميقات حج، شماره 6، ص 150
5) لسان العرب.
«بلادى» گفته است: يلملم دره اى بزرگ، از درّههاى حجاز در تهامه است، كه بلندترين سرچشمه آبهايش، از كنار دره ابى سفيان، ازحدود 30 كيلومترى جنوب غربى طائف شروع مىشود وسپس باشيب تند و عميق درميان قطعه سنگهاى بزرگ كوه ها به سمت غرب سرازير مىگردد وسپس با عبور از سعديه، «ميقات اهل يمن» درراه تهامه كه درصد كيلومترى مكه است قرار داده، دردومنزلى جنوب جدّه به دريا مىريزد. رودخانه هاى متعددى به اين وادى منتهى مىشود، مانند حشن، وديان، تصيل، نمار، شكيل و امثال اين ها كه باعث مىشود سيل اين وادى پر آب وخطرناك گردد. دراين منطقه زمين هاى قابل كشاورزى وجود دارد، اما تاكنون مورد استفاده قرارنگرفته است. (1)2
أ
معناى ترويه
مرحوم «محقق طريحى» در كتاب «مجمعالبحرين» مىگويد: يوم الترويه را براى اين «يوم الترويه» گفتهاند كه مشتق از روايت است، چه آنكه امام معصوم مناسك و احكام حج را در اين روز روايت مىفرموده است. سپس مىگويد و نيز گفته شده است: ترويه مشتق از «ارتواء»؛(يعنى آب برداشتن) مىباشد. (2)زيرا مردم در اين روز كه عازم منا مىشدهاند، با خود آب برمىداشتند. در «علل الشرايع» از حلبى روايت كرده كه مىگويد: از امام ششم عليه السلام پرسيدم، چرا اين روز را «يوم الترويه» مىگويند؟ فرمود: چون در عرفات آبى نبوده است و مردم در روز هشتم كه عازم منا و عرفات مىشدند به يكديگر مىگفتند: «تَرويتُم، تَرويتُم»؛(آب برداريد، آب برداريد). لذا اين روز ناميده شده به «يوم الترويه» (3). در روايت ديگر آن حضرت مىفرمايد: روز هشتم ذيحجه براى اين ترويه ناميده شده كه جبرئيل در آن روز نزد ابراهيم عليه السلام آمد و گفت: «تَرَوَّ مِنَ الماءِ»؛ اى ابراهيم براى خود و خانوادهات آب
بردار، و براى عرفات آماده شو .... (1)اهميت روز ترويه
احرام بستن در روز «ترويه» مستحب است، بلكه احوط است. (2)افضل اوقات احرام بستن براى حجّ، «روز ترويه» بعد از نماز ظهراست و اگرظهر انجام نشد، عصر والّا نماز واجب ديگر، هر چند قضا باشد و اگر هيچ يك از اين زمينه ها فراهم نبود بعد از نماز احرام «كه اقل آن دو ركعت است». مستحب است در مسجدالحرام، احرام ببندد. (3)مرحوم شيخ عباس قمى در مورد فاجعه تاريخى روز ترويه مىگويد: «چون روز ترويه يعنى هشتم ذىالحجه شد، امام حسين عليه السلام متوجه عراق گرديد. (4)ضمناً خروج حضرت مسلم نيز در روز سهشنبه هشتم ماه ذىالحجه و شهادت او روز چهارشنبه نهم كه روز عرفه باشد واقع شده است. (5)
اذاخر: موضعى است نزديك مكه و پيامبر صلى الله عليه و آله در عام الفتح از اذاخر داخل شد و به اعلى مكه فرود آمد و در آنجا قبه خويش را بر پا كرد.
ارض الهجره: يكى از نامهاى مدينه است به معناى زمينى كه هجرت در آن تحقق پيدا كرد.
اركان حج: اعمالى است كه تركش «عمدى يا سهوى» موجب بطلان حج است كه عبارتند از:
احرام، وقف در عرفات، وقوف در مشعر، طواف زيارت و سعى.
اركان عمره: اعمالى است كه تركش موجب بطلان عمره است كه عبارتند از احرام، طواف و سعى.
اركان كعبه: چهار ركن(چهار زاويه، چهار گوشه) خانه خدا را مىگويند و هر يك از اين اركان به نامى مشهور است.
استنابه: در حج، يعنى نيابت به ديگرى دادن كه از جانب او حج كند.
استووا: امام جماعت اهل سنت، قبل از تكبير الاحرام با برگشت به سوى صفوف جماعت با صداى بلند با گفتن «استووا» يا «استقيموا» يا «اعتدلوا» فرمان منظم ساختن صف نماز را مىدهند.
اطراست: حرف رمزى است در اشاره به اعمال عمره تمتع كه توسط شيخ بهايى وضع شد.
ا/ احرام، ط/ طواف، ر/ ركعتين(دو ركعت نماز طواف)، س/ سعى، ت/ تقصير.
اعتمار: عمره به جاى آوردن.
افاضه از عرفات: كوچ كردن از عرفات و رفتن به مشعرالحرام، پس از غروب روز نهم ذىحجه.
آو وارنحط رس طرمر: رمز حج تمتع است. حروف رمز در اشاره به اعمال حج كه شيخ بهايى ترتيب داده است.
ا/ احرام بستن و/ وقوف عرفات و/ وقوف مشعر الحرام ا/ افاضه(كوچ از مشعر به منى) ر/ رمى(جمره عقبه)، ن/ نحر(شتر يا ذبح گاو يا گوسفند يابز)، ح/ حلق(تراشيدن موى سر)، ط/ طواف(زيارت خانه خدا)، ر/ ركعتين(دو ركعت نماز طواف)، س/ سعى(بين صفا و مروه)، م/
مبيت(بيتوته در منى)، ر/ رمى جمرات ثلاث ايام نحر/ روزهاى دهم، يازدهم و دوازدهم ذى حجه.
بعثه:
1- مكانى را گويند كه سرپرست حجاج و ديگر مسئولين در مكه و مدينه در آنجا باشند.
2- افرادى را گويند كه در رابطه با امور حج از طرف رهبرى و مراجع تقليد به عربستان روانه شده و داراى مسئوليتى هستند.
بيت اسماعيل: منظور حجر است، در روايتى از امام صادق عليه السلام نقل شده كه فرمودهاند: الحجر بيت اسماعيل.
بيت العروس: كنايه از مكه معظمه است.
بين الاحرامين: فاصله بين دو احرام حج(يعنى احرام عمره تمتع و احرام حج تمتع) را گويند كه طى آن اعمال مثل سر تراشيدن، عمره مفرده، بيرون رفتن از مكه، صيد در حرم(هميشه) كندن درخت و گياه حرم(هميشه) جايز نيست.
بيدا: تلى است در يك ميلى مسجد شجره. مردانى كه محرم هستند هنگام عبور از اين محل مستحب است صدا را به تلبيه(لبيك) بلند كنند و از امام صادق عليه السلام روايت است كه اگر سواره هستى، از بيداء آواز تلبيه را بلند كن.
ثنيه الوداع: مكانى در مدينه كه مسافران مدينه از آن حد، به سوى مكه و به سوى شام توديع و بدرقه مىشدهاند و چون پيامبر صلى الله عليه و آله در آن جايگاه حضور مكرر داشتند، ثنيه الوداع در تاريخ مدينه موقعيت خاصى پيدا كرد.
جدّه: شهرى است در منطقه حجاز در كنار درياى سرخ و بندر ورودى مكه است. جدّه در غرب مكه(70 كيلومترى) و فاصله آن تا مدينه 425 كيلومتر و با رياض 950 كيلومتر فاصله دارد. جدّه بندرگاه و فرودگاه رسمى زائران مكه است.
جمار: جمع جمره اصطلاحاً سه ستون سنگى واقع در سرزمين منا را گويند كه رمى آنها از واجبات حج است.
حج ابراهيمى: يعنى حج واقعى و حقيقى كه خداوند به حضرت ابراهيم تشريع كرد.
حج استيجارى: حجى است كه به خاطر اجير شدن به نايب واجب مىشود.
حج مبرور: حج نيكو وپسنديدهاست كه در دعابه درگاه خداوند بايد درخواست توفيق آن را داشت.
در دعاى بعد از فريضه ماه رمضان مىخوانيم: «ان تكتبنى من حجاج بيتك الحرام المبر ورحجهم»، پيامبر صلى الله عليه و آله فرمودند: «حج مبرور» را از دنيا و مافيها بهتر مىداند و پاداش آن را تنها بهشت ذكر مىفرمايد.
حج ميقاتى: حجى كه هزينه سفر فقط ازمحل ميقات تا مكه و بازگشت به ميقات پرداخت مىشود.
حج نذرى: حجى كه بر اثر نذر، بر نذر كننده واجب مىشود.
حزوره: محلى بين مسجد الحرام و مسعى(در كناره مروه) كه قربانى(مستحب عمره) را آنجا ذبح مىكردند و فعلًا داخل مسجد شده است.
دارالضيافه: قصرى است كه آل سعود بر كوه ابوقبيس با تخريب آثار تاريخى آن ساخته است.
اين جا مخصوص ميهمانان و سران كشورهاى خارجى است.
رمى: اصطلاحاً پرتاب(هفت) سنگريزه به هر يك از «جمرات ثلاث» در منا در مراسم حج را مىگويند.
رياض: شهرى در ناحيه نجد در شمال شرقى مكه و مشرق مدينه در فاصله حدود 950 كيلومترى جدّه. اين شهر پايتخت كشور عربستان سعودى است.
زائر: مقابل مجاور و مقيم، كسى كه به زيارت و ديدار مكان مقدسى مىرود.
زمزميين: گروهى كه به سقايت حجاج مىپرداختند. گروه زمزميه كه در نزديكى حرم و سايل كار خود را از قبيل كوزه و مخازنى(كه آب را خنك نگه مىداشت) به حجاج اجاره مىدادند.
سدانت: از مناصب كعبه و آن كليددارى و پردهدارى بيت اللَّه مىباشد و بعد از بناى بيت به دست حضرت ابراهيم عليه السلام، سدانت كعبه با حضرت اسماعيل عليه السلام و سپس با اولاد آن حضرت بود.
سعودى: شهر، دودمان حاكم بر عربستان سعودى.
سقايت: آب دادن زائران كعبه «از مناصب كعبه» كه در اختيار عباس بن عبدالمطلب بود. اتاقى در مسجدالحرام در فاصله 80 ذراعى حجر الاسود(در شرق زمزم) گفته شده، جايى بوده كه عباس بن عبدالمطلب حاجيان را آب مىداده.
شئون الحاج: ادارهاى است در مكه، جدّه، عرفات و منا، براى راهنمايى و رسيدگى به اظهارات حجاج.
عوالى: از محلههاى مدينه است و فعلًا خيابانى بدين نام(باب العوالى) در سمت قبله بقيع رو به طرف جنوب كشيده شده(شارع على بن ابى طالب).
فرار الى اللَّه: ترك ما سوى اللَّه و طلب اللَّه است. «حج را گويند».
قبه جدّه: گنبدى برروى تربت حضرت حوّا در شهر جدّه، كه مورد زيارت مسلمانان بوده و پس از تسلط آل سعود با خاك يكسان گرديد.
كبش فداء: گوسفندى كه حضرت جبرئيل به امر خداوند براى حضرت ابراهيم آورد تا به جاى حضرت اسماعيل ذبح كند.
كوه ثبير: كوهى است به ظاهر مكه مشرف بر مشعر «در نزديكى منى» گويند همان كوهى است كه قوچ يا گوسفندى به جاى حضرت اسمعيل از سوى خداوند فرستاده شد.
كوه سلع: از كوههاى مدينه است در شمال شهر كه غزوه احزاب(خندق) در دامنه آن رخ داد.
كوه حجون: از كوههاى مكه است در شمال شرقى شهر و بر دامنه جنوب غربى آن قبرستان تاريخى مكه(معلى) قرار دارد.
كوه خندمه: از كوههاى مكه است وشعب ابىطالب در فاصله كوه خندمه و ابوقبيس قرار داشت.
كوه عير: از كوههاى مدينه است، كوه سياه رنگ و بسيار مرتفعى است كه در جنوب(از آبار على محل ميقات) كشيده مىشود و از حد و مرزهاى حرم مدينه است. از رسول خدا صلى الله عليه و آله نقل شده كه كوه عيريكى از درهاى جهنم است.
محرم: كسى كه قصد احرام كرده و لباس احرام پوشيده و بر او اعمالى واجب و اعمالى حرام است.
مشاعر حج: نقاط متبرّك حج، از قبيل خانه خدا و عرفات و منى(جمرات و قربانگاه) مشعرالحرام و صفا و مروه و ميقات و مكه.
ادنى الحل: جايى است كه از ديگر مواضع حل به مكه نزديكتر است(نزديكترين محلى كه از حرم بيرون مىباشد) و از آنجا ورود به حرم بدون احرام جايز نيست و ميقات كسانى است كه از هيچكدام از ميقاتها و يا محاذى آنها عبور نكرده و تمكين رفتن به يكى از آنها را هم ندارند.
هدى: هدى قربانى مخصوص بيت اللَّه الحرام است.
يثرب: نام مدينه، قبل از هجرت پيامبر صلى الله عليه و آله به آنجا بوده است.
يوم الجمع: روز عرفه است.
يوم النفور: روز كوچ حاجيان از منى و پايان اعمال حج (1)
1) با استفاده از كتاب فرهنگ اصطلاحات، حج، محمّد يوسف حريرى، دارالحديث چاپ اوّل 1384.
فهرست منابع عربى:
قرآن الكريم
نهج البلاغه(من كلام اميرالمومنين عليه السلام). ابن الحسن الشريف الرضى محمد بن الحسين بن مومسى الموسوى.
الصحيفة السجاديه. المنسوبة إلى الامام على بن الحسين عليه السلام.
احياء العلوم. ابوحامد محمد بن محمد غزالى، بيروت، دارالفكر، چاپ دوّم. 1409 ق.
اخبار مكه. ابوعبداللَّه محمد بن اسحاق الفاكهى، تصحيح عبدالمالك بن دهيش، 1994.
اسدالغابه فى معرفة الصحابه. لابى الحسن عزالدين على بن ابىالكرم محمد بن عبدالكريم الشيبانى، المعروف بابن الأثير الجزرىّ، دارالكتب العلميه، بيروت، الطبعة الاولى 1415 ه.
اعلام الورى، باعلام الهدى. لابى علىّ الفضل بن الحسن الطبرسى، تحقيق علىاكبر غفارى دارالمعرفه، بيروت، الطبعه الاولى، 1399 ه.
اعيان الشيعه. للسيّد محسن بن عبدالكريم الأمين الحسينى العاملى الشقرائى، دارالتعارف، بيروت، الطبعه الخامسه 1403 ه.
الاصابه فىاحوال الصحابه. لأبى الفضلاحمد بن علىبن حجرعسقلانى.
البدايه والنهايه فى التاريخ. ابوالفداء اسماعيل بن عمر بن كثيرالدمشقى، مصر مطبعة السعاده 1351 ق.
التاريخ القويم لمكه و بيتاللَّه الكريم. محمد طاهر الكردى المكى، مكتبة النهضة الحديثه، دارخضر للطباعة و النشر والتوزيع، بيروت، لبنان، الطبعة الاولى 1420 ه.
التهذيب(تهذيب الأحكام فى شرح المقنعه). لأبى جعفر محمد بن الحسن المعروف بالشيخ الطوسى، دار التعارف بيروت، الطبعه الاولى 1401.
الدُر الثَمين فى معالم دار الرسول الأمين. لغالى محمد الأمين الشنقيطى، موسسه علوم القرآن، بيروت/ طبعة الثانيه/ 1411 ه.
الدر المنثور فى تفسير المأثور. جلال الدين عبدالرحمن بن أبى بكر السيوطى، دارالفكر، بيروت 1414 ه.
السيرة النبويه لابن هشام. لأبى محمد عبدالملك بن هشام بن ايوب الحميرى، مصطفى السَقا، ابراهيم الابيارى، عبدالحفيظ شلبى، دارالكتب المصريه.
العين. لأبى عبدالرحمن الخليل بن احمد الفراهيدى، مهدى المخزومى، مؤسسة دارالهجرة، قم، الطبعة الثانية 1409 ه.
الفروع من الكافى. لأبى جعفر ثقةالاسلام محمد بن يعقوب بن اسحاق، الكلينى، دارالكتب الاسلاميه، سال 1350.
الكافى. لأبى جعفر ثقةالاسلام محمد بن يعقوب بن اسحاق الكلينى رازى، تصحيح على اكبر غفارى، دار الكتب الاسلاميه/ 1363 ه. ش.
المبسوط فى فقه الاماميه. لابى جعفر محمد بن الحسين المعروف بالشيخ الطوسى، تحقيق محمد على الكشفى المكتبة المرتضويه، طهران الطبعة الثالثه 1387.
المّحجة البيضاء فى تهذيب الأحياء. لمحمد بن المرتضى المدعو بالمولى محسن الفيض الكاشانى، موسسة الأعلمى للمطبوعات، بيروت 1403 ه. ق.
المساجد الأثريه فى المدينه النبويه. محمد الياس عبدالغنى، المطابع الرشيد/ المدينه المنوره، الطبعه الرابعه 1424 ه.
المستدرك الوسائل و مستنبط المسائل. للحاج ميرزا حسين النورى الطبرسى، موسسه آلالبيت عليهم السلام لاحياءالتراث، بيروت الطبعه الثانيه 1408 ه.
المغازى واقدى. ابوعبداللَّه محمد بن عمر، بيروت، موسسة الأعلمى، 1989.
الميزان فى تفسيرالقرآن. للعلامه السيّد محمد حسين الطباطبايى/ موسسه الأعلمى للمطبوعات/ بيروت، لبنان 1393 ه 1973 م.
النهاية فى غريب الحديث و الاثر. ابن اثير جرزى. بيروت، مكتبه العلميه.
النهايه و نكتها. لنجمالدين جعفر بن الحسن بن يحيى بن سعد الحلى، المعروف بالمحقق الحلى. تحقيق و نشر موسسه التبشير الاسلامى، قم 1412.
امالى. لابى جعفر محمد بن على بن الحسين بن بابويه القمى المعروف بالشيخ الصدوق.
بحار الانوار، الجامعة لدرراخبار الائمه الأطهار عليهم السلام. للعلامه محمّدباقر المجلسى، موسسه الوفاء، بيروت، لبنان دار احياء التراث العربى الطبعة الثالثه/ 1403 ه.
تاج العروس من جواهر القاموس. للسيّد محمد بن محمد مرتضى الحسينى الزبيدى، بيروت، دار الهدايه 1393.
تاريخ الطبرى. لأبى جعفر محمد بن جرير الطبرى، تحقيق محمد ابوالفضل ابراهيم دار المعارف مصر.
تاريخ المدينة المنوره. ابى عبداللَّه محمد بن محمود البغدادى، مكتبه دارالزمان، الطبعه الاولى 1424 ه.
تاريخ المسجد النبوى الشريف. محمد الياس عبدالغنى، المطابع الرشيد، المدينة المنوره الطبعة الخامسه 1424 ه.
تاريخ اليعقوبى. لأحمد بن يعقوب بن جعفر بن وهب واضح المعروف باليعقوبى، دار صادر، بيروت.
تاريخ مكة المشرفه و المسجد الحرام و المدينة الشريفه و القبر الشريف. محمد بن احمد بن محمد، ابن ضياء المكى الحنفى/ دارالكتب العلميه، بيروت، لبنان، الطبعه الثانيه/ 1424 ه.
تحرير الوسيله. للامام الخمينى رحمه الله، موسسه نشر اسماعيليان قم.
تحف العقول عن آل الرسول. لأبى محمد الحسن بن على الحرّانى المعروف بابن شعبه، انتشارات آل على، چاپ دوّم 1382.
تذكرة الخواص. ليوسف بن فرغلىّ بن عبداللَّه المعروف بسبط ابن الجوزى، تقديم: السيد محمد صادق بحر العلوم، مكتبه نينوى الحديثه، طهران.
تفسير البرهان. لهاشم بن سليمان البحرانى تحقيق الموسوى الزرندى، موسسه نشر اسماعيليان قم، الطبعة الثانيه 1344 ق.
تفسير الفخر الرازى(تفسيرالكبير و مفاتيح الغيب). لأبى عبداللَّه محمد بن عمر، المعروف بفخر الرازى، دار الفكر، بيروت الطبعه الأولى 1410.
تفسير القمى. لأبى الحسن على بن ابراهيم بن هاشم القمى، السيّد الطيب الموسوى الجزائرى، مطبعة النجف الاشرف.
تفسير مجمع البيان. لأبى علىّ الفضل بن الحسن الطبرسى، تحقيق: السيدهاشم الرسولى المحلاتى و السيّد فضل اللَّه اليزدى الطباطبايى، دارالمعرفه، بيروت، الطبعه الثانيه، 1408 ه.
جامع الاحاديث. لابى محمد جعفر بن احمد بن على القمى المعروف با بن الرازى، تحقيق:
السيد محمد الحسينى، الحضره الرضويه المقدسه، الطبعه الاولى 1413.
جواهر الكلام فى شرح شرايع الاسلام. للشيخ محمد حسن النجفى، داراحياء التراث العربى، بيروت، لبنان الطبعه السابعه، 1981.
حدائق الناضره فى أحكام الطاهره. للشيخ يوسف بن احمد البحرانى، تحقيق محمد تقى الايروانى، دارالكتب الاسلاميه، نجف 1377 ه.
حليه الأولياء و طبقات الأصفياء. لأبى نعيم احمد بن عبداللَّه اصبهانى، مصر، مكتبه الخانجى و مطبعه السعاده، 1351 ق.
خصال. لأبى جعفر محمد بن على بن الحسين بن بابويه القمى المعروف بالشيخ الصدوق، عصام الدين الصبابطى، دارالحديث القاهره.
دعائم الاسلام. قاضى نعمان ابى حنيفه بن نعمان، دارالمعارف قاهره 1383 ه.
رحله ابن جبير. ابى الحسن محمد بن احمد، بيروت، دارمكتبه الهلال، چاپ دوّم، 1986.
روض الأنف. عبد الرحمن السهيلى، بيروت، داراحياءالتراث العربى، 1412.
سيرة النبويه. لأبى الفداء اسماعيل بن عمير بن كثير البصروى الدمشقى، مصطفى عبدالواحد، داراحياء التراث العربى، بيروت.
شفاء الغرام بأخبار البلد الحرام. لأبى الطيّب محمد بن احمد بن على الفاسى المكى، مكتبة و مطبعة النهضة الحديثه/ 1999.
صحيح مسلم. لأبى الحسين مسلم بن الحجاج القشيرى النيسابورى، محمد فؤاد عبدالباقى، دارالحديث، القاهره، الطبعه اولى 1412.
طبقات ابن سعد. لمحمد بن سعد(كاتب واقدى).
طبقات الكبرى. لمحمد بن سعد كاتب الواقدى محمد بن سعد كاتب الواقدى، بيروت، دار بيروت، 1405 ق.
علل الشرائع. لأبى جعفر محمد بن على بن الحسين بن بابويه القمى المعروف بالشيخ الصدوق، نجف، مطبعه الحيدريه/ 1385 ق.
قاموس المحيط. ابوطاهر مجدالدين، محمدبن يعقوب، الفيروزآبادى، بيروت، موسسه الرساله 1987.
كامل فى التاريخ. ابن الأثير الجزرى الشيبانى، بيروت، دارصادر، دار بيروت 1965 ق.
كنزالعمال فى سنن الأقوال و الأفعال. لعلاء الدين على المتقى ابن حسام الدين الهندى، تصحيح: صفوه السقا، مكتبه التراث الاسلامى، بيروت، الطبعه الاولى 1397.
لسان العرب. لأبى الفضل جمال الدين محمد بن مكرم بن منظور المصرى، نشرادب، حوزه، قم 1363 ش.
مجمع البحرين. لفخرالدين الطريحى، بنياد بعثت، قم 1414 ه. ق.
مجمع البلدان. ياقوت حموى، ياقوت بن عبداللَّه، داراحياء التراث العربى، بيروت 1979.
مصباح المنير فى غريب الشرح الكبير للرافعى. لأبى العباس احمد بن محمد بن على الفيومى، موسسه دار الهجره، قم الطبعه الثانيه 1414.
معانى الأخبار. لأبى جعفر محمد بن على بن الحسين بن بابويه القمى المعروف بالشيخ الصدوق، تحقيق على اكبر غفارى، موسسه النشرالاسلامى قم، الطبعه الاولى 1361 ه. ش.
مفردات ألفاظ القرآن. لأبى القاسم الحسين بن محمد الراغب الاصفهانى، المكتبه المرتضويه لإحياء الآثار الجعفريه، افست، دارالكتب العربى.
مقاتل الطالبين. ابوالفرج الاصفهانى، تصحيح احمد صقر، قم، مكتبه الشريف الرضى 1373 ش.
من لا يحضره الفقيه. لأبى جعفر محمد بن على بن الحسين بن بابويه القمى المعروف بالشيخ الصدوق، مكتبه الصدوق، تهران 1393.
مناقب آل أبىطالب. لأبى جعفر رشيد الدين محمد بن على ابن شهرآشوب المازندرانى، الطبعة العلميه قم.
نزهة الناظرين. لجعفر بن اسماعيل البرزنجى، قاهره، 1998.
وسائل الشيعه إلى تحصيل مسائل الشريعه. لشيخ محمد بن الحسن الحرالعاملى، دار احياء التراث العربى، بيروت 1412 ه. ق.
وفاء الوفاء بأخبار دار المصطفى. لنور الدين على بن احمد السمهودى، محمدمحيى الدين عبدالحميد، بيروت، داراحياءالتراث العربى/ 1995.
فهرست منابع فارسى:
آثار اسلامى مكه و مدينه. رسول جعفريان، نشرمشعر، بهار 1382 چاپ دوّم.
آداب سفر حج. سيد على قاضى عسكر، نشرمشعر، چاپ دوّم، پاييز 1382.
آشنايى با حرمين شريفين. محمد نقدى، موسسه انتشارات جهان، تابستان 1381.
آيات ولايت در قرآن. مكارم شيرازى، انتشارات نسل جوان، چاپ اوّل 1381 ش.
احرام، نماز بزرگ. غلامعلى حدادعادل، نشر مشعر، چاپ اوّل پاييز 1381.
اخلاق در قرآن. مكارم شيرازى، مدرسة الامام على بن ابىطالب، چاپ اوّل 1380.
نقطههاى آغاز در اخلاق عملى. محمدرضا مهدوى كنى، دفتر نشرفرهنگ، چاپ اوّل 1371.
از ژرفاى حج. على اكبر مظاهرى، دارالحديث، چاپ اوّل، پاييز 1375.
اهل البيت درقرآن و حديث. محمد محمدى رى شهرى، دارالحديث، چاپ دوّم، 1380.
با راهيان قبله. عليرضا محمدخانى، سازمان تبليغات اسلامى استان تهران، زمستان چاپ اوّل 1371.
با هم به حج و عمره. على اكبربابازاده، انتشارات دانش و ادب 1384.
بركات سرزمين وحى. محمد محمدى رىشهرى، نشرمشعر چاپ دارالحديث، چاپ پنجم، پاييز 1382.
پيش درآمدى بر فرهنگنامه اسرار و معاريف حج. معاونت امور روحانيون حوزه نمايندگى ولى فقيه درامور حج و زيارت، چاپ اوّل آذر 1385.
تاريخ پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله. ابراهيم آيتى، انتشارات دانشگاه تهران، چاپ پنجم 1369.
تاريخ حرم ائمه بقيع. محمد صادق نجمى، نشرمشعر، زمستان چاپ اوّل 1380.
تاريخ سياسى اسلام. سيره رسول خدا صلى الله عليه و آله، رسول جعفريان، انتشارات دليل، چاپ اوّل 1380.
تاريخ مدينه منوره. ترجمه حسين صابرى، نشرمشعر، چاپ اوّل پاييز 1380.
تاريخ و آثار اسلامى. اصغر قائدان، نشر مشعر چاپ اوّل، زمستان 1372.
تحليلى برمناسك حج. على اكبر بابازاده، چاپ بنى هاشم اصفهان، چاپ اوّل، 1379.
ترجمه شرح رساله الحقوق امام سجاد عليه السلام. محمد سپهرى، انتشارات دارالعلم.
تاريخ تحليلى اسلام. سيد جعفر شهيدى، مركز نشر دانشگاهى، چاپ بيست و چهارم، سال 1378.
تفسير نمونه. جمعى از دانشمندان، دارالكتب الاسلاميه، چاپ دهم، زمستان 1371.
جرعهاى از صهباى حج. عبداللَّه جوادى آملى، نشر مشعر چاپ سوّم، پاييز 1378.
چهارده معصوم عليهم السلام. جواد محدثى، نشر معروف، چاپ اوّل، بهمن 1381.
حج در انديشه اسلامى. سيد على قاضى عسكر، نشرمشعر، چاپ اوّل تابستان 1375.
حج و حرمين شريفين در تفسير نمونه. سيد على قاضى عسكر، نشر مشعر چاپ اوّل، زمستان 1382.
حج و عمره در قرآن و حديث. محمد محمدى رى شهرى، ترجمه جواد محدثى، دارالحديث، چاپ اوّل 1420.
حج، برنامه تكامل. سيد محمد ضياءآبادى، نشر مشعرچاپ اوّل، پاييز 1384.
حج، گزيدهاى ازيادداشتهاى شهيد مطهرى. مرتضى مطهرى، انتشارات صدرا، چاپ دوّم، تيرماه 1381.
حج. محسن قرائتى، دفتر انتشارات اسلامى، وابسته به جامعه مدرسين قم، فروردين 1365.
دائره المعارف تشيع. احمد صدر حاج سيد جوادى، بنياد خيريه و فرهنگى شط، شركت نشر يادآوران، چاپ دوّم، 1369.
راهنماى حرمين شريفين. ابراهيم غفارى، انتشارات اسوه، چاپ اوّل سال 1370 ش.
ره توشه حج. جمعى از نويسندگان، نشرمشعر، تابستان 1381، چاپ اوّل.
رياحين الشريعه. شيخ ذبيح اللَّه محلاتى، دارالكتب الاسلاميه.
زندگانى حضرت محمّد صلى الله عليه و آله. سيد هاشم رسولى محلاتى.
سرزمين وحى. مرتضى فهيم كرمانى، چاپخانه باقرى، رمضان 1375.
سرزمين يادها و نشانهها. محمد فرقانى، نشرمشعر، پاييز 1379.
سفرنامه مكه حسام السلطنه. مهدى قلىخان هدايت، با كوشش سيد محمد دبير سياقى، تيراژ 5، 1368.
سفرنامه نايب الصدر شيرازى(تحفة الحرمين). ميرزا معصوم نايب الصدر شيرازى، تهران، بابك 1362.
سيره چهارده معصوم عليهم السلام. محمد محمدى اشتهاردى، نشرمطهر، چاپ چهارم، بهار 1381.
سيره عملى اهل بيت عليهم السلام. سيد كاظم ارفع، انتشارات فيض كاشانى، چاپ اوّل، 1379.
شناخت عربستان. محمدى آشنائى، نشرمشعر، تابستان 1382، چاپ دوّم.
شيعه پاسخ مىدهد. سيدرضا حسينى نسب، نشرمشعر، چاپ سوم، زمستان 1379.
صحيفه نور. مجموعه رهنمودهاى حضرت امام خمينى رحمه الله، انتشارت سروش، چاپ اوّل 1369.
صهباى حج. عبداللَّه جوادى آملى، نشراسراء، تابستان 1378.
عرفان حج. عبداللَّه جوادى آملى، نشرمشعر، چاپ سيزدهم، مهر 1384.
فرازهايى از تاريخ پيامبراسلام صلى الله عليه و آله. جعفرسبحانى، نشرمشعر، چاپ يازدهم، زمستان 1378.
فروغ ابديت. جعفر سبحانى، انتشارات دفتر تبليغات قم، زمستان 1376، چاپ سيزدهم.
فرهنگ اصطلاحات حج. محمد يوسف حريرى، دارالحديث، چاپ اوّل، 1384.
فرهنگ اعلام جغرافيايى- تاريخ در حديث و سيرهنبوى. محمد محمد حسن شُرّاب.
ترجمه حميدرضاشيخى، نشرمشعر چاپ اوّل، تابستان 1383.
فرهنگ عاشورا. جواد محدثى، نشرمعروف، اسفند 1374.
فرهنگنامه حج وعمره واماكن مربوطه. صدر طباطبايى.
قبل از حج بخوانيد. على افتخارى گلپايگانى، چاپ مهر قم، تيرماه 1363، چاپ نهم.
كليات ديوان حكيم الهى قمشهاى. انتشارت علميه اسلاميه.
مرآة الحرمين. ابراهيم رفعت پاشا(سفر نامه حجاز)، نشرمشعر، بهار 1377، چاپ اوّل ترجمه دكتر هادى انصارى.
مسجد شريف نبوى. ناجى محمد حسن عبدالقادر الانصارى، ترجمه عبدالمحمد آيتى، نشر مشعر، پاييز 1381، چاپ سوم.
مشاهد و مشاعر حج. عبدالرحمن انصارى، مصطفى آخوندى، عزيز حجّتى.
مفاتيح الجنان. شيخ عباس قمى، انتشارات عفت 1380.
مناسك حج مُحشى. مركز تحقيقات حج، نشر مشعر، زمستان 1375، چاپ اوّل.
منتهى الامال. شيخ عباس قمى، سازمان انتشارات جاويدان.
ميزان الحكمه. محمد محمدى رى شهرى، دارالحديث، چاپ اوّل 1377.
ميقات حج. فصلنامه فرهنگى، اجتماعى، سياسى، تاريخى، حوزه نمايندگى ولى فقيه در امور حج و زيارت.
ادعيه و آداب حرمين. معاونت آموزش و تحقيقات بعثه رهبرى، نشرمشعر، تيرماه 1382.
منتخب احاديث عمره. سيد على قاضى عسكر.
تاريخ چهارده معصوم. علامه مجلسى، انتشارات سرور، چاپ سوّم 1375.
مثنوى.
شرح تفسير دعاى مكارم الاخلاق. محمد تقى فلسفى، دفتر نشر فرهنگ اسلامى، چاپ اوّل 1370.
دورنمايى از زندگى پيشوايان اسلام. جعفر سبحانى، موسسه انتشارات قدر، چاپ اوّل 1363.