ghaemiyeh.com
سرشناسه : شریفی، مجتبی، ۱۳۴۵ -
عنوان و نام پديدآور : نمادها و رمزوارههای حج : نشانههای الهی در سرزمین وحی/مجتبی شریفی.
مشخصات نشر : تهران: نشر مشعر، ۱۳۹۰.
مشخصات ظاهری : ۷۱۷ ص.
شابک : 978-964-540-297-4
وضعیت فهرست نویسی : فیپا
يادداشت : چاپ قبلی: رویش نو، ۱۳۸۸ (۸۳۷ ص).
یادداشت : کتابنامه: ص. [۷۴۸] - ۷۵۶؛ همچنین به صورت زیرنویس.
عنوان دیگر : نشانههای الهی در سرزمین وحی.
موضوع : حج -- فلسفه
موضوع : حج -- احادیث
موضوع : حج -- جنبههای قرآنی
رده بندی کنگره : BP۱۸۸/۹/ش۴۳ن۸ ۱۳۹۰
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۳۵۷
شماره کتابشناسی ملی : ۲۳۲۴۶۶۴
تقديم به:
تقديم به ولى عصر (ع) كه حقيقت كعبه و حج و روح طواف، اوست.
تقديم به او كه حجر اسماعيل و مقام ابراهيم، منادى ولايت اوست.
تقديم به او كه حجر الاسود، جايگاه تجديد عهد با اوست.
تقديم به او كه عرفات، نماد معرفت به ولايت اوست.
تقديم به او كه مشعر، نماد شناخت دقيق نسبت به خواست اوست.
تقديم به او كه مِنى، جايگاه برائت از دشمنان و برآوردن آرزوهاى اوست.
تقديم به او كه بدون حضورش، عرفات تهى از معرفت، مشعر خالى از شعور و زمزم بى بهره از حيات است.
حج، مجموعهاى از مناسك است كه در مكه معظّمه و مشاهد مشرفهصورت مىپذيرد و بر اسرار و رموزى مشتمل استكه درك اراده خداوند از آنها زمينه نجات از دام گناهان را فراهم مىآورد و جهل به آنها موجب بىمحتوا شدن حج مىشود.
حج، قصد و توجه مستمر به عهدى است كه زائر با پروردگار بسته است و خود را به اداى آن متعهد مىداند.
حج، سبب تغيير مسير انسان از معصيت به طاعت و از شقاوت به سعادت است.
حج، محل اجتماع مردم بر مبناى اعتقاد و عمل واحد است.
حج، حريم امن الهى و سبب بقاى مردم در مسير بهرهمندى از ربوبيت الهى است.
حج، جايگاه توبه و پاك شدن از رذايل و رهايى از دام گناه است.
حج، محل برائت از اعتقاد و عمل شيطان و ايادى اوست.
حج، عامل جبران مافات و سبب عزيمت بر كسب ثمراتى است كه از انسان فوت شده است.
حج، سبب بهرهمندى از ربوبيت الهى در سايه تمسك به ولايت محمد و آلمحمد (عليهما السلام) است.
حج، سبب برخوردارى از رحمت خدا و مانع ارتكاب گناه است.
حج، نماد ولايت اهلبيت (عليهما السلام) و يادآور ولادت فرزند كعبه، اميرمؤمنان (ع) است.
حج، سبب دستيابى به آرامش و امنيت در سايه تمسك به ولايت اهلبيت (عليهما السلام) است.
حج، نماد اعتراف به كوتاهىها و اقرار به ذلت در برابر خداوند است.
حج، سبب كسب مكارم اخلاق و آراسته شدن بهصفات پسنديده است.
حج، جايگاه بيعت جبرئيل با حضرت ولىعصر (ع) است.
حج، جايگاه تحمل دشوارىها به منظور درك آمرزش الهى است.
هر چند كتاب حاضر، درباره اسرار و رموز حج نوشته شده نه مسائل فقهى
آن، اما براى تبيين هر چه بهتر اعمال و مناسك حج قبل از بيان رمزوارهها، مطالبى را با عنوان «از ديدگاه فقه شيعه» آورده و سپس به بيان اسرار آن، بر مبناى آيات قرآن و كلام پيشوايان معصوم (عليهما السلام) پرداختهايم. در پايان هر مبحث نيز رمزوارههايى را ذكر و اسرار موجود در آن را بيان نمودهايم. به اميد آنكه به تبيين زواياى ناشناخته ديگر در اين خصوص منتهى گردد.
احاديث اين كتاب، با ذكر منبع، شماره جلد وصفحه، از منابع معتبرى كه در طول اعصار و قرون مورد رجوع دانشمندان و مراجع بزرگوار شيعه بوده، بيان شده است و در نقل احاديث، به ترجمه تنها اكتفا نشده بلكه اصل حديث ذكر شده تا اهل تحقيق نيازى به رجوع دوباره به منابع نداشته باشند و در مواردى، منابع متعددى در پاورقى بيان شده تا زمينه بيشترى را براى پژوهش فراهم آورد.
در برخى موارد، توضيحات را به پاورقىها كه (از رنگ و بوى تحقيق برخوردار است و) اطلاعات بسيارى را در اختيار خوانندگان محترم قرار مىدهد،
وانهادهايم و اسرار و نمادهاى حج را از قرآن و سنت (احاديث اهلبيت
(عليهما السلام)) و نيز منابع معتبر فقهى و تاريخى استخراج كردهايم و
رمزوارههاى حج را در مواردى (كه بهطور آشكار در متون دينى ذكر شده) به نحو قطعى و در ساير موارد به نحو احتمالى بيان نمودهايم تا افراد مختلف، به فراخور فهم خود از آن بهرهمند گردند و به مفاهيم عميق آن دست يابند و در اين مقام به كلام امام صادق (ع) تمسك جستهايم كه درباره مراتب آموزههاى دينى و رموز و اشارات موجود در آنها فرمودند:
«فَالْعِبَارَةُ لِلْعَوَامِ وَ الْإِشَارَةُ لِلْخَوَاصِّ وَ اللَّطَائِفُ لِلْأَوْلِيَاءِ وَ الْحَقَائِقُ لِلْأَنبياء»(1)
«عبارت براى عوام، اشارت براى خواص، لطايف براى اولياى خداوند و حقايق براى پيامبران.»
از آنجا كه گفتگوى امام سجاد (ع) با شبلى درباره حج حاوى نكات و رموز بسيارى است، بخشهايى از آنها را در متن كتاب و يا بهصورت پىنوشت آوردهايم. افزون بر آنچه گفته شد، براى آشنايى بيشتر با مفاهيم حج، در پايان نوشتار، بخشى را به «واژهنامه» اختصاص دادهايم تا بيشتر مورد استفاده قرار گيرد.
با توجه به آنچه گذشت برآن شديم تا گوشهاى از اسرار و رموز حج را مطابق با آيات و روايات بيان نماييم. اميد آنكه بيان معارف و تبيين نمادها و رمزوارههاى اين عمل بزرگ عبادى كه از چشمهسار زلال اهلبيت (عليهما السلام) جارى گشته است، به جويندگان پاكى و معرفت، جان و توان بخشيده و خردمندى و بصيرت، ارمغان دهد و آنها را به تغيير رفتار و گفتار در سايه بهرهمندى از ربوبيت ذات اقدس الهى رهنمون سازد.
«و السّلام على من اتبع الهدى»
مجتبى شريفى
1) أعلامالدين،ص 303.
همه عبادات از جمله نماز، روزه و حج بر مبناى اراده خاصى از جانب خداوند واجب شده است. از اينرو انجام آنها بدون فهم اين ارادهها فاقد ثمر و نتيجه بوده و به جاى تقرّب به خداوند، سبب دورى از او مىشود. چنانكه خداوند متعال در حديث قدسى مىفرمايد:
«إِنَّما يَعْبُدُني مَنْ عَرَفَ ما أُريدُ مِنْ عِبادَتي وَ طاعَتي»
«تنها كسى مرا عبادت مىكند كه بداند از عبادت و اطاعتم چه ارادهاى دارم.»
و در ادامه مىفرمايد: اما كسى كه بدون درك ارادهها مرا عبادت كند،
«لَم يَزْدَدْ في عِبادَته مِنّي إِلّا بُعداً» (1)
«جز دورى از من، نتيجهاى از عبادتش نخواهد برد.»
در حديثى ديگر از امام صادق (ع) روايت شده است:
«الْعَامِلُ عَلَي غَيْرِ بَصِيرَةٍ كَالسَّائِرِ عَلَي غَيْرِ الطَّرِيقِ فَلَا تَزِيدُهُ سُرْعَةُ السَّيْرِ مِنَ
الطَّرِيقِ إِلَّا بُعْداً» (2)
«كسى كه بدون بصيرت عمل مىكند، مانند كسى است كه به بيراهه مىرود و سرعت حركت، او را از مقصود بيشتر دور مىكند.»
از ديدگاه اسلام اگر اعمال عبادى، بدون شناخت اراده خداوند بجاى آورده شود، مقبول درگاه الهى نشده و ثمرات تربيتى وعده داده شده را در پى نخواهد داشت. چنانچه امامصادق (ع) ضمن بيان اراده خداوند از نماز، در اينباره فرمودند:
«مَنْ لَمْ تَنْهَهُ الصَّلَاةُ عَنِ الْفَحْشَاءِ وَ الْمُنْكَرِ لَمْ يَزْدَدْ مِنَ اللَّهِ إِلَّا بُعْداً»(1)
«هركس نمازش او را از فحشاء و منكر باز ندارد، جز دورى از خداوند چيزى عايدش نمىشود.»(2)
طبق آنچه در مبانى دينى ذكر شده، اراده خداوند از نماز، بازداشته شدن از بينش و اعتقادى است كه به بروز فحشاء و منكر مىانجامد (و موجب سلب امنيت و آرامش از انسانها مىشود.) قرآن در اينباره مىگويد:
«انَّ الصَّلوةَ تَنْهَي عَنِ الْفَحْشاءِ وَ الْمُنْكَرِ» (3)
«به درستى كه نماز، انسان را از زشتى و بدى باز مىدارد.»
درك اراده الهى از عبادات و فهم كنايات و رمزوارههاى دينى داراى چنان
1) مستدرك الوسائل، ج 4،ص 114.
2) در روايت ديگر آمده است: «إنَّ الْعَامِلَ بِغَيْرِ عِلْمٍ كَالسَّائِرِ عَلَي غَيْرِ طَرِيقٍ فَلَا يَزِيدُهُ بُعْدُهُ عَنِ الطَّرِيقِ الْوَاضِحِ إلَّا بُعْداً عَنْ حَاجَتِه» وسائل الشيعه، ج 27،ص 134 «عملكننده بدون آگاهى چون كسى است كه به بيراهه مىرود و به مقدار دورىاش از راه آشكار، از حاجتش دورتر مىگردد.» اشاره به اينكه جهل به اراده خداوند از وضع اعمال عبادى، سبب مىشود كه از آثار و ثمرات وعده داده شده در اين اعمال باز بمانيم.
3) سوره عنكبوت، آيه 45.
اهميتى است كه امام صادق (ع) فرمودند:
«حَدِيثٌ تَدْرِيهِ خَيْرٌ مِنْ أَلْفِ حَدِيثٍ تَرْوِيهِ»
«روايتى كه آن را درك نمايى بهتر از هزار حديث است كه (بدون درك) براى ديگران نقل كنى.»
و در ادامه فرمودند:
«وَ لَا يَكُونُ الرَّجُلُ مِنْكُمْ فَقِيهاً حَتَّي يَعْرِفَ مَعَارِيضَ كَلَامِنَا» (1)
«كسى از ميان شما فقيه محسوب نمىشود مگر اينكه كنايهها و تعريضهاى كلام ما را بشناسد.»
و از آنجا كه حج يكى از پر رمز و رازترين دستورات دينى است، خداوند اعمال و مناسك حج را شعائر خود خوانده و درك رموز اين عبادت را بيش از ساير اعمال عبادى نيازمند به دقت معرفى نموده است؛ تا جايى كه امام صادق (ع) به زُراره كه از كثرت اسرار و مسائل حج اظهار تعجب نمود، فرمودند:
«يَا زُرَارَةُ بَيْتٌ حُجَّ إِلَيْهِ قَبْلَ آدَمَ بِأَلْفَيْ عَامٍ تُرِيدُ أَنْ تُفْنِيَ مَسَائِلَهُ فِي
أَرْبَعِينَرعَاماً» (2)
«اى زُراره! آيا مىخواهى مسائل خانهاى را كه دو هزار سال قبل از خلقت آدم (ع) محل حج بوده، در طول چهل سال به پايان ببرى؟»
قال رسول الله؛: «لَوْ أَنَّ أَبَا قُبَيْسٍ لَكَ زِنَتُهُ ذَهَبَةٌ حَمْرَاءُ أَنْفَقْتَهُ فِي سَبِيلِ اللَّهِ مَا بَلَغْتَ مَا بَلَغَ الْحَاجُّ» (الكافي، ج 4،ص 258)
«اگر هم وزن كوه ابوقبيس، طلاى سرخ داشته باشى و تمام آن را در راه خدا انفاق كنى به ثواب شخص حجگزار نخواهىرسيد.»
بجاى آوردن حج و آشنايى با اسرار و رموز آن، همواره بر انسانها واجب بوده است. از اينرو فريضه حج در زمان همه پيامبران وجود داشته تا جايى كه امام باقر (عليهما السلام) در پاسخ به اين سؤال كه آيا قبل از بعثت پيامبر (ص) كسى حج بهجاى مىآورده است، فرمودند: بله.
«أَنَّ آدَمَ وَ نُوحاً حَجَّا وَ سُلَيْمَانَ بْنَ دَاوُدَ قَدْ حَجَّ الْبَيْتَ بِالْجِنِّ وَ الْإِنْسِ وَ الطَّيْرِ وَ الرِّيحِ وَ حَجَّ مُوسَى عَلَى جَمَلٍ أَحْمَرَ يَقُولُ لَبَّيْكَ لَبَّيْكَ وَ أَنَّهُ كَمَا قَالَ اللَّهُ إِنَّ أَوَّلَ بَيْتٍ وُضِعَ لِلنَّاسِ لَلَّذِي بِبَكَّةَ مُبارَكاً وَ هُدى لِلْعالَمِين»(1)
«آدم (ع) و نوح (ع) حج گزاردند و سليمان (ع) به همراه جن و انس و پرندگان و باد، حج بجا آورد و موسى (ع) بر شترى سرخ رنگ، اعمال حج را بجاى آورد و لبيك گفت. زيرا كعبه آنچنان كه خداوند فرمود: اولين خانهاى است كه براى مردم بنا شده و موجب بركت و هدايت خلق است.»(2)
الكافي، ج 4،ص 214، ح 7 و 8. در روايات از حج حضرت داود نيز سخن به ميان آمده است. الكافي، ج 4،ص 214، ح 11.
در نقل ديگر آمده است كه موسى (ع) با هفتاد پيغمبر از پيامبران بنىاسرائيل، حج به جاى آورد و نيز روايت شده است كه هفتصد پيامبر، در مسجد خيف نماز خواندهاند. و درباره حج آدم (ع) روايت شده است:
«أَتَي آدم (ع) هَذَا الْبَيْتَ أَلْفَ أَتْيَةٍ عَلَي قَدَمَيْنِ مِنْهَا سَبْعُمِائَةِ حَجَّةٍ وَ ثَلَاثُمِائَةِ عُمْرَةٍ» (3)
«آدم (ع) هزار بار پياده به كعبه آمد، هفتصد بار براى حج و سىصد بار براى عمره.»
1) مستدرك الوسائل، ج 8،ص 9.
2) درباره حج پيامبران در حديث ديگر آمده است: «إِنَّ سَفِينَةَ نُوحٍ كَانَتْ مَأْمُورَةً طَافَتْ بِالْبَيْتِ حَيْثُ غَرِقَتِ الْأَرْضُ ثُمَّ أَتَتْ مِنًى فِي أَيَّامِهَا ثُمَّ رَجَعَتِ السَّفِينَةُ وَ كَانَتْ مَأْمُورَةً وَ طَافَتْ بِالْبَيْتِ طَوَافَ النِّسَاءِ» الكافي، ج 4،ص 212 «كشتى نوح مأمور الهى بود و به دستور خداوند هنگامى كه زمين غرق شد، خانه خدا را طواف كرد و در ايام حج به منى آمد. سپس به امر الهى بازگشت و طواف نساء را گرد كعبه بجاى آورد.»
3) بحار الانوار، ج 11،ص 114.
در حديث ديگر آمده است كه اميرمؤمنان (ع) به مرد شامى كه پرسيد آدم چند بار حج بجاى آورد، فرمودند:
«سَبْعِينَ حَجَّةً مَاشِياً عَلَى قَدَمَيْهِ وَ أَوَّلُ حَجَّةٍ حَجَّهَا كَانَ مَعَهُ الصُّرَدُ يَدُلُّهُ عَلَى مَوْضِعِ الْمَاءِ» (1)
«هفتاد حج پياده رفت. اولين حجى كه بجا آورد با او بوم بود و جاى آب را به او نشان مىداد.»
افزون بر اين، درگذشته اهمّيت حج به اندازهاى بوده است كه سالهاى زندگى را بر مبناى آن بيان مىنمودهاند. چنانكه حضرت شعيب (ع) به موسى (ع)
فرمود: دخترم را به عقد تو درمىآورم در ازاى اينكه
«أَنْ تَأْجُرَني ثَمانِيَ حِجَجٍ فَإِنْ أَتْمَمْتَ عَشْراً فَمِنْ عِنْدِك»(2)
«به مقدار هشت حج براى من كار كنى و اگر آن را تا ده سال افزايش دهى، اختيار با توست.»
از جمله نكات مهم در تاريخ حج، مطلبى است كه از پيامبر اكرم (ص) روايت شده و در آن آمده است:
«كانَ النَّبِيُّ مِنَ الأَنْبِياءِ اذا هَلَكَتْ امَّتُهُ لَحِقَ بِمَكَّةَ فَيَتَعَبَّدُ فيهَا النَّبِيُّ وَ مَنْ مَعَهُ حَتّي يَموُتَ فيها» (3)
«هر پيامبرى كه امتش به هلاكت مىرسيد، به مكه مىآمد و به همراه يارانش تا زمان مرگ در آنجا به عبادت مىپرداخت.»
طبق برخى روايات، اولين كسى كه از ميان اهل زمين حج بجاى آورد و آن را بر بنىآدم سنّت نمود، آدم (ع) بود. اما از ميان اهل آسمان، جبرئيل اولين حجگزار بوده است. به همين دليل روايت شده:
«سَأَلَهُ عَنْ أَوَّلِ مَنْ حَجَّ مِنْ أَهْلِ السَّمَاءِ فَقَالَ جَبْرَئِيلُ» (1)
«شخصى از اميرمؤمنان (ع) پرسيد: اولين كسى كه از اهل آسمان، حج بجاى
آورد، چه كسى بود؟ حضرت فرمودند: جبرئيل.»
حج يكى از مهمترين عبادات دينى است و اهمّيت آن به قدرى است كه
امامصادق (ع) به شخصى به نام عُذافِرصَيرَفى (2)كه تأمين هزينههاى زندگى
را مانع رفتن به حج مىپنداشت، فرمودند:
1) وسائل الشيعة، ج 11،ص 129؛ قابل ذكر است كه بر مبناى برخى روايات، جبرئيل، اولين كسى است كه از ميان اهل آسمان، به زيارت خانه خدا نائل گشت. او هزار سال قبل از ساير فرشتگان يعنى سه هزار سال قبل از آدم، حج بجاى آورد. چنانكه امام باقر (فرمودند: پس از اينكه خداوند توبه آدم را پذيرفت، جبرئيل خطاب به او فرمود:هَنِيئاً لَكَ يَا آدَمُ قَدْ غُفِرَ لَكَ لَقَدْ طُفْتُ بِهَذَا الْبَيْتِ قَبْلَكَ بِثَلَاثِ آلافِ سَنَة(علل الشرايع، ج 2،ص 407) مبارك باد بر تو اى آدم! خداوند تو را بخشيد. من سه هزار سال قبل از تو، اين خانه را طواف نمودم.
2) «عُذافِر بن عيسي» مشهور به «خُزاعِيصَيْرَفي»، اهل كوفه، از اصحاب امام صادق و كنيهاش ابومحمدمولى خزاعه بوده است.صاحب روضهالمتقين، او را ستوده اما بزرگان علم رجال، در كتابهاى خود به توثيق او تصريح نكردهاند گرچه او را مورد مذمّت نيز قرار ندادهاند. در «اصول كافى» درباره حقيقت ايمان و يقين، يك حديث و در «من لا يحضره الفقيه»، بابصيد و ذبايح حديث ديگرى به نقل از او از امام باقر روايت شده است. روايات او از امام صادق فراوان است كه حديث فوق از جمله آنهاست. تفصيل بيشتر را بنگريد در: معجم رجال الحديث، السيد ابوالقاسم الخويى، ج 12،ص 148 و 149، مطلب 7664 و 7667.
«أَطْعِمْ عِيَالَكَ الْخَلَّ وَ الزَّيْتَ وَ حُجَّ بِهِمْ كُلَّ سَنَةٍ» (1)
«خوراك خانوادهات را سركه و روغن زيتون قرار بده ولى همه ساله آنان را به حج ببر.»
و در حديث ديگرى به عيسىبنابىمنصور فرمودند:
«يَا عِيسَي إِنِ اسْتَطَعْتَ أَنْ تَأْكُلَ الْخُبْزَ وَ الْمِلْحَ وَ تَحُجَّ فِي كُلِّ سَنَةٍ فَافْعَل» (2)
«اگر مىتوانى نان و نمك خورده و هر ساله به حج بروى، چنين كن.»
آن حضرت، حج را بافضيلتتر از نماز و روزه معرفى نموده و فرمودند:
«الْحَجُّ أَفْضَلُ مِنَ الصَّلَاةِ وَ الصِّيَامِ إِنَّمَا الْمُصَلِّي يَشْتَغِلُ عَنْ أَهْلِهِ سَاعَةً وَ إِنَّ الصَّائِمَ يَشْتَغِلُ عَنْ أَهْلِهِ بَيَاضَ يَوْمٍ وَ إِنَّ الْحَاجَّ يُتْعِبُ بَدَنَهُ وَ يُضْجِرُ نَفْسَهُ وَ يُنْفِقُ مَالَهُ وَ يُطِيلُ الْغَيْبَةَ عَنْ أَهْلِه ...»(3)
«فضيلت حج از نماز و روزه بيشتر است. زيرا نمازگزار فقط در مقطعى از زمان
و روزهدار در طول روز از (رسيدگى به) خانوادهاش باز مىماند، در حالى كه حجكننده بدنش را به سختى مىاندازد، (خواستههاى) نفسش را محدود
مىكند، مالش را خرج مىنمايد و زمانى طولانى از خانوادهاش دورى مىكند.»
و نيز روايت شده است كه مردى عرب در بيابان مكّه به خدمت رسول خدا (ص)
شرفياب شد و عرض كرد: اى رسول خدا! من به قصد حج (از سرزمين خود) بيرون آمدم ولى مانعى پيش آمد و نتوانستم به حج بروم. مرا به انجام كارى فرمان ده تا به ثواب حج برسم. حضرت رو به كوه ابوقبيس كرده، فرمودند:
«لَوْ أَنَّ أَبَا قُبَيْسٍ لَكَ زِنَتُهُ ذَهَبَةٌ حَمْرَاءُ أَنْفَقْتَهُ فِي سَبِيلِ اللَّهِ مَا بَلَغْتَ مَا بَلَغَرالْحَاجُّ» (1)
«اگر هم وزن كوه ابوقبيس، طلاى سرخ (2)داشته باشى و تمام آن را در راه خدا انفاق كنى به ثواب شخص حجگزار نخواهى رسيد.»
در جايى ديگر درباره اهميت حج فرمودند:
«مَنْ سَوَّفَ الْحَجَّ حَتَّي يَمُوتَ بَعَثَهُ اللَّهُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ يَهُودِيّاً أَوْ نَصْرَانِيّاً»(3)
«هر كس مناسك حج را به تأخير اندازد تا اين كه بدون انجام آن بميرد، خداوند او را در روز قيامت، در زمره يهود و نصارا محشور مىكند.»
ترك حج، موجب نزول عذاب
حج چنان ارزش و اهميتى دارد كه ترك آن، عامل نزول عذاب معرفى
گرديده است. چنانكه امام صادق (ع) فرمودند:
«أَمَا إِنَّ النَّاسَ لَوْ تَرَكُوا حَجَّ هَذَا الْبَيْتِ لَنَزَلَ بِهِمُ الْعَذَابُ وَ مَا نُوظِرُوا»(4)
«آگاه باشيد! هرگاه مردم، زيارت خانه خدا را وابگذارند، عذاب الهى بىدرنگ
1) الكافي، ج 4،ص 258.
2) «ذَهَبَةٌ حَمْرَاء» يا طلاى سرخ؛ اشاره به طلايى است كه داراى بالاترين عيار و ارزش بوده و از شدت خالص بودن به سرخى گرايش داشته باشد. شايان ذكر است كه طلاى سرخ كه در زبان فارسى به معناى زعفران به كار مىرود، ربطى به آنچه ذكر شده ندارد.
3) من لايحضره الفقيه، ج 4،ص 368.
4) وسائل الشيعة، ج 11،ص 22.
آنها را فرا مىگيرد و مهلت داده نمىشوند.»
تأكيد بر اين امر، از آن جهت مىباشد كه حج بيش از ساير اعمال عبادى، بر رموز و اسرارى مشتمل است كه توسط پيامبران و اولياء الهى بيان گرديده و بينايى و بصيرت دينى را در پى دارد. (1)
حج علاوه بر مصالح آخرتى، منافع دنيايى فراوانى نيز دارد كه در احاديث گوناگون به آن اشاره شده است. چنانكه امام صادق (ع) در پاسخ به هشام بن حكم كه پرسيد چرا مردم به اعمال حج مكلف شدهاند؟ فرمودند: «خداوند، خلق را آفريد و آنها را به اطاعت از خود و عمل به دستورات دين (2)و تأمين مصالح دنيايى امر كرد و مقرر نمود تا مردم از شرق و غرب عالم جمع شوند و از اوضاع و احوال
يكديگر آگاه گشته و از مبادلات تجارى و حمل و نقل كالاها بهرهمند شوند،
1) روايت شده استكه خداوند كسانى را كه حج بجاى نياوردند، در قيامت كور محشور خواهد نمود. چنانكه امام صادق (فرمودند: «مَنْ مَاتَ وَ هُوَصَحِيحٌ مُوسِرٌ لَمْ يَحُجَّ فَهُوَ مِمَّنْ قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ وَ نَحْشُرُهُ يَوْمَ الْقِيامَةِ أَعْمي» (الكافي، ج 4،ص 269) «هركس با وجود سلامت جسمانى و استطاعت مالى حج بجاى نياورد و بميرد، از جمله كسانى است كه خداوند درباره آنها مىفرمايد: آنها را در روز قيامت، كور محشور مىكنيم.»
2) در برخى منابع دينى، دين به ولايت تفسير شده است. چنانكه ذيل آيه «إنَّ اللَّهَ اصْطَفي لَكُمُ الدِّين» سوره بقره، آيه 132 «خداوند براى شما دين برگزيد» فرمودند: «أَلدِّينُ، الْوَلَايَةُ» تأويلالآيات الظاهرة،ص 820 «مقصود از دين، ولايت الهى و نيز ولايت على بن ابىطالب است و اينكه خداوند لفظ دين را به كار برده و ولايت را اراده نموده، از آن جهت است كه منشأ واجب شدن احكام و تكاليف شرعى و نيز عامل حفظ آن از تغيير و تبديل، ولايت خداوند است كه به سبب اميرمؤمنان جارى و سارى مىگردد.»
«لِتُعْرَفَ آثَارُ رَسُولِ اللَّهِ؛ وَ تُعْرَفَ أَخْبَارُهُ وَ يُذْكَرَ وَ لَا يُنْسَي ... فَذَلِكَ عِلَّةُرالْحَج» (1)
«تا آثار رسالت رسول خدا (ص) شناخته شده و اخبار و سخنان او به گوش مردم برسد (و سنت او زنده مانده) و فراموش نگردد و مجموعه اين امور، علت واجب شدن حج است.»
يكى از مهمترين فوائد و منافع حج، آشنايى با معارف اهلبيت (عليهما السلام) است كه در مواقف گوناگون حج عرضه مىشود. امام رضا (ع) در اينباره فرمودند:
«لِعِلَّةِ الْوِفَادَةِ إِلَي اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ طَلَبِ الزِّيَادَةِ وَ الْخُرُوجِ مِنْ كُلِّ مَا اقْتَرَفَ الْعَبْدُ تَائِباً مِمَّا مَضَي مُسْتَأْنِفاً لِمَا يَسْتَقْبِلُ مَعَ مَا فِيهِ مِنْ إِخْرَاجِ الْأَمْوَالِ وَ تَعَبِ الْأَبْدَانِ وَ الِاشْتِغَالِ عَنِ الْأَهْلِ وَ الْوَلَدِ وَ حَظْرِ الْأَنْفُسِ عَنِ اللَّذَّاتِ شَاخِصاً فِي الْحَرِّ وَ الْبَرْدِ ... مَعَ مَا فِيهِ مِنَ التَّفَقُّهِ وَ نَقْلِ أَخْبَارِ الْأَئِمَّةِ (عليهما السلام) إِلَي كُلِّصُقْعٍ وَ نَاحِيَةٍ» (2)
«حج براى بهرهمندى از ميهمانى خداوند و درخواست كمالات و توبه از گناهان و جبران مافات و آمادگى براى آينده واجب گرديده و بر امورى چون: هزينه سفر، سختى و مشقّت جسم، دورى از خانواده، محروميت از لذايذ، به سر بردن در سرما و گرما و ... مشتمل است و علاوه بر اين، فهم دستورات دينى و نقل اخبار و احاديث پيشوايان معصوم (عليهما السلام) به ساير نواحى را به همراه دارد.»
با توجه به مفهوم حج، مىتوان معناى احاديثى كه تقويت بنيانهاى دينى را به حج نسبت داده، درك نمود و دريافت كه چگونه حج، با ايجاد تغيير بنيادين در بينش و روش انسان، مبانى اعتقادى و رفتارى او را به گونهاى محكم مىكند كه حاضر نشود در موقعيتهاى گوناگون زندگى، از اصول اعتقادى و رفتارى دين، فاصله گرفته و عملى برخلاف دستورات آن انجام دهد. از اينرو اميرمؤمنان (ع) فرمودند:
«فَرَضَ اللَّهُ تَعَالَي ... الْحَجَّ تَقْوِيَةً لِلدِّينِ»(1)
«خداوند ... حج را براى تقويت دين، واجب گردانده است.»
و حضرت زهرا) در خطبه خود فرمودند:
«فَجَعَلَ اللَّهُ ... الْحَجَّ تَشْيِيداً لِلدِّينِ»(2)
«خداوند ... حج را براى استوارى پايههاى دين مقرر كرد.»(3)
روزه (پرهيز از اميال نفس) و حج (عزيمت بر توبه از بينش و روش نادرست) انسان را از ايجاد آرامش زودرس با ارتكاب گناه بازداشته و به وعدههاى الهى در آخرت و آرام گرفتن به آن سوق مىدهد. امام باقر (ع) در اينباره فرمودند:
«الصِّيَامُ وَ الْحَجُّ تَسْكِينُ الْقُلُوب» (4)
«روزه و حج، سبب ايجاد آرامش و سكون دلهاست.»
ربيع بن خَيثَم مىگويد: امام صادق (ع) را در حالى ديدم كه به شدت بيمار بود و آن حضرت را بر روى محملى طواف مىدادند. با وجود اين، هرگاه به ركن يمانى مىرسيدند، دستور مىدادند تا ايشان را بر زمين بگذارند. سپس دست مبارك خود را از محمل بيرون آورده و بر زمين مىكشيدند و مىفرمودند: مرا بلند كنيد. پس از اينكه چند بار اين كار را انجام دادند، اطرافيان پرسيدند: اى پسر رسول خدا! چرا با وجود اينكه انجام اين كار براى شما دشوار است، آن را انجام مىدهيد؟ فرمودند:
«سَمِعْتُ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ يَقُول لِيَشْهَدُوا مَنافِعَ لَهُمْ فَقُلْتُ مَنَافِعَ الدُّنْيَا أَوْ مَنَافِعَ الْآخِرَةِ فَقَالَ الْكُلّ»(1)
«شنيدم كه خداوند عزوجل فرمود: تا شاهد منافعى براى خودشان باشند. پرسيدم: منافع دنيا يا منافع آخرت؟ فرمودند: هر دو.» (2)
در روايت ديگر آمده است: مردى به نام «ابوُالوَرْد» (3)خدمت امام صادق (ع)
1) الكافي، ج 4،ص 422.
2) «رَبيع بن خَيْثَم» كه «ربيع بن خُثَيْم» نيز خوانده شده است، با ربيع بن خثيم كه به خواجه ربيع شهرت دارد و از زاهدان هشتگانه محسوب مىشود، فرق دارد. زيرا خواجه ربيع، امام صادق را درك ننموده است. به هر حال، شرح حال اين راوى در رجال ذكر نشده است.
3) «ابوُالوَرْد» از اصحاب امام باقر شمرده مىشود و از آن حضرت، فقه و حديث روايت كرده است. در كتب اربعه بيست حديث از او روايت شده كه دو مورد آن از امام صادق است. بيشتر كتابهاى رجالى، او را فردى موثق دانسته و بزرگانى ازصحابه مانند مؤمن الطّاق و هشام بن سالم و ... از او روايت كردهاند. شيخ كلينى نيز او را ستوده است. براى اطلاع بيشتر بنگريد به كتابهاى رجال از جمله: خاتمة المستدرك، ج 5،ص 442؛ معجم رجال الحديث، ج 23،ص 75؛ منتهي المقال في أحوال الرجال، ج 7،ص 265.
آمده و عرضه داشت: رحمت خداوند بر تو باد! كاش خود را از كجاوه (و رنج
سفر) آسوده مىگرداندى! حضرت فرمودند:
«يَا أَبَا الْوَرْدِ إِنِّي أُحِبُّ أَنْ أَشْهَدَ الْمَنَافِعَ الَّتِي قَالَ اللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَي لِيَشْهَدُوا مَنافِعَ لَهُمْ إِنَّهُ لَا يَشْهَدُهَا أَحَدٌ إِلَّا نَفَعَهُ اللَّهُ أَمَّا أَنْتُمْ فَتَرْجِعُونَ مَغْفُوراً لَكُمْ وَ أَمَّا غَيْرُكُمْ فَيُحْفَظُونَ فِي أَهَالِيهِمْ وَ أَمْوَالِهِمْ»(1)
«اى ابوالوَرْد! به يقين دوست دارم منافعى را كه خداى متعال دربارهاش فرموده: «
لِيَشْهَدُوا مَنافِعَ لَهُمْ
» (2)را درك كنم. به درستى كه هيچكس در حج حضور نمىيابد، مگر آنكه خداوند به او سود مىبخشد. شما آمرزيده برمىگرديد اما ديگران، (تنها) خانواده و ثروتشان حفظ مىشود.»
شايد براى عدهاى اين وعده الهى كه انجام حج، سبب حفظ ثروت و خانواده از آسيب و خطر است، موجب شبهه شود. چرا كه برخى زائران خانه خدا، پس از مراجعت از مكه متوجه از دست دادن دارايى و ثروت خود و يا مرگ يكى از اعضاى خانوادهشان مىشوند. چنانكه كُلَيبِ بنِ مُعاوية به امامصادق (ع) عرضهداشت:
«شِيعَتُكَ تَقُولُ الْحَاجُّ أَهْلُهُ وَ مَالُهُ فِي ضَمَانِ اللَّهِ وَ يُخْلَفُ فِي أَهْلِهِ وَ قَدْ أَرَاهُ يَخْرُجُ فَيَحْدُثُ عَلَى أَهْلِهِ الْأَحْدَاثُ فَقَالَ (ع): إِنَّمَا يُخْلَفُ فِيهِمْ بِمَا كَانَ يَقُومُ بِهِ
فَأَمَّا مَا إِذَا كَانَ حَاضِراً لَمْ يَسْتَطِعْ دَفْعَهُ فَلَا» (1)
«پيروان تو مىگويند: «خانواده و مال حجگزار در ضمانت خداست و خدا
جانشين اوست در خانوادهاش.» در حالى كه گاهى مىبينم كه فردى (از آنها) به حج رفته و براى خانوادهاش حوادثى پيش مىآيد. حضرت فرمود: البته خداوند، جانشين او در كارهايى است كه اگر خود حاضر بود، انجام مىداد نه در حوادثى كه اگر (حجگزار) هم حاضر مىبود، نمىتوانست آنها را دفع كند.»
از پاسخ امام صادق (ع) به خوبى فهميده مىشود كه خداوند آنچه را كه به شرط حضور حجگزار، از آسيب مصون مىمانْد، حفظ مىكند. اما هرگز از حوادثى كه مشمول تقديرات حتمى الهى بوده و حتى درصورت حضور حجگزار، جارى و سارى مىشده است، ممانعت نمىكند.(2)
«ذلِكَ وَ مَنْ يُعَظِّمْ شَعائِرَ اللَّهِ فَإِنَّها مِنْ تَقْوَي الْقُلُوبِ» (سوره حج، آيه 32)
«آرى، كسانى كه شعائر خدا را بزرگ مىشمارند، اين بزرگداشت نشان تقواى دلهاست.»
پيش از آنكه درباره شعائر الهى و مشاعر حج و اسرار و رموز آن سخن به ميان آوريم، شايسته است موقعيت جغرافيايى مكه را كه «امُّ الْمَشاعِر» و جايگاه شعائر الهى (و ظرف ارادهها و اسرار او) است، بهصورت مختصر بيان كنيم.
نظريه اعراب در تقسيم بخشهاى عربستان چنين است: كوهستانهاى غربى آن «
سَراة
» نام دارد كه از بزرگترين كوههاى عربستان است. كوه «
سَراة
» از يك
طرف تا درياى سرخ امتداد مىيابد كه آن را «
تَهامه
» يا «
غور
» مىنامند و سمت مرتفع ديگر آن، «
نَجْد
» خوانده مىشود و منطقه كوهستانى ميان «
نَجْد
» و «
تَهامه
» را «
حِجاز
» و دنباله «
نَجْد
» را كه به خليج فارس منتهى مىشود «
عَروض
» مىگويند كه شامل «
يَمامه
»، «احساء
» و «
عَمّان
» مىباشد و بالاخره منطقه واقع در جنوب حجاز و
نجد، «
يمن
» و «
حَضْرَ المَوْت
» خوانده مىشود.(1)
حجاز (2)مهمترين منطقه در جزيرة العرب مىباشد و شهر مكه (3)كه در اين سرزمين غير حاصلخيز قرار گرفته، از سوى خداوند به عنوان سرزمين ارادهها و نشانهها برگزيده شده و محل استقرار اماكن حج و جايگاه حرم امن الهى شده است.
فضيلت مكه و محبوبيت خاك، سنگ، درخت، كوه و آب اين سرزمين، از
1) تاريخ اسلام، على اكبر فياض،ص 4.
2) اين واژه از ريشه «حاجز» به معناى مانع گرفته شده است. چراكه رشتهكوه «سَراة» كه از شمال تا جنوب در برابر درياى سرخ قرار گرفته، دو قسمت نجد و تهامه را از يكديگر جدا مىنمايد و حاجز ميان آنها محسوب مىشود.
3) مكه را مىتوان با محدوده حرم برابر و هممعنا دانست. چنانكه امام باقر فرمودند: «إنَّ مَكَّةَ جَمِيعُ مَا اكْتَنَفَهُ الْحَرَمُ» تفسيرالعياشي، ج 1،ص 187 «مكه، همه محدودهاى است كه حرم آن را در بر گرفته است.» شايان ذكر است كه واژه «مكه» گاه بر شهر مكه اطلاق مىشود كه در احاديث نيز مورد تأييد قرار گرفته و منافاتى با معناى ذكر شده ندارد. چنانكه در برخى از تقسيمات كشورى، استان و شهر مركز هم نام مىباشند، مانند استان و شهر اصفهان.
آنجا سرچشمه مىگيرد كه خداوند در آن، علائم و نشانههاى بسيارى قرار داده تا
اهل شعور را به درك اراده خود از اين نشانهها، رهنمون سازد. از اينرو امام باقر (ع) درباره اين سرزمين فرمودند:
«وَ النَّائِمُ بِمَكَّةَ كَالْمُتَهَجِّدِ فِي الْبُلْدَان»(1)
«كسى كه در شهر مكه (حرم الهى) بخوابد، همانند كسى است كه در شهرهاى ديگر شب زندهدارى كند.»
و امام صادق (ع) در اينباره فرمودند:
«أَحَبُّ الْأَرْضِ إِلَي اللَّهِ تَعَالَي مَكَّةُ وَ مَا تُرْبَةٌ أَحَبُّ إِلَي اللَّهِ عَزَّوَجَلَّ مِنْ تُرْبَتِهَا وَ لَا حَجَرٌ أَحَبُّ إِلَي اللَّهِ عَزَّوَجَلَّ مِنْ حَجَرِهَا وَ لَا شَجَرٌ أَحَبُّ إِلَي اللَّهِ عَزَّوَجَلَّ مِنْ شَجَرِهَا وَ لَا جِبَالٌ أَحَبُّ إِلَي اللَّهِ عَزَّوَجَلَّ مِنْ جِبَالِهَا وَ لَا مَاءٌ أَحَبُّ إِلَي اللَّهِ عَزَّوَجَلَّ مِنْ مَائِهَا» (2)
«محبوبترين (نقطه) زمين نزد خداوند، سرزمين مكه است كه هيچ خاكى از خاك آن، هيچ سنگى از سنگ آن، هيچ درختى از درخت آن، هيچ كوهى از كوههاى آن و هيچ آبى از آب آن محبوبتر نيست.»
«شَعائر
» جمع «
شَعِيرَة
» به معنى نشانهها،(1)نمادها و رمزوارههايى است كه فهم رابطه ميان آنها با اراده الهى، نياز به درك و شعور دارد و در غالب موارد بر اعمال
و مناسكى(2)اطلاق مىشود كه خداوند، تعظيم آنها را لازم و درك و برآوردن اراده
خود از آنها را نشانه تقواى دلها معرفى نموده و فرموده است:
«ذلِكَ وَ مَنْ يُعَظِّمْ شَعائِرَ اللَّهِ فَإِنَّها مِنْ تَقْوَي الْقُلُوبِ» (3)
«آرى، كسانى كه شعائر خدا را بزرگ مىشمارند، اين بزرگداشت نشان تقواىدلهاست.»
اينكه در آيه فوق، بزرگداشت شعائر، (4)نشانه تقواى دلها شمرده شده، اشاره به اين امر دارد كه شعائر (يعنى اعمالى چون وقوف در عرفات و مشعر و بيتوته در مِنى، رمى جمرات، طواف زيارت، طواف نساء و نماز آنها، سعىصفا و مروه و ...) انسانها را به درك خواست خداوند از حج سوق داده و موانع بهرهمندى از
1) اميرمؤمنان در نهجالبلاغه به جاى واژه شعيره از واژه عَلَم به معناى نشانه استفاده نموده و درباره كعبه فرمودهاند: «جَعَلَهُ سُبْحَانَهُ وَ تَعَالَي لِلْاسْلامِ عَلَماً وَ لِلْعَائِذِينَ حَرَماً» نهج البلاغه،ص 45 «خداوند كعبه را نشان اسلام و حرم امنى براى پناهندگان قرار داد.»
2) علاوه بر اماكن و مناسك حج، حيوانات نشاندارى كه مىبايد در مِنى قربانى شوند، شعائر خوانده شدهاند. زيرا خداوند اين حيوانات را علائم و نشانههايى قرار داده كه اهل ايمان را از خواست و اراده الهى نسبت به حج كه رهايى از شرصفات و رذايل اين حيوانات است آگاه مىنمايند. اما علت اينكه خداوند، كوهصفا و مروه و شتر قربانى را شعائر خوانده، آن است كه اگر به اراده خداوند از اين علائم و نشانهها پى نبرده و شعور پيدا نكنيم، از درك آثار آن بىبهره خواهيم ماند.
3) سوره حج، آيه 32.
4) در قرآن مىخوانيم: «يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا لا تُحِلُّوا شَعائِرَ اللَّهِ» سوره مائده، آيه 2 «اى كسانى كه ايمان آوردهايد، حرمت شعائر خداوند را نگه داريد.»
ربوبيت را برطرف نموده و به اين ترتيب زمينه ظهور تقوا و تعظيم شعائر الهى را در انسان فراهم مىآورد. (1)
صاحب كتاب فقهالقرآن، شعائر را علاوه بر مناسك، شامل اماكن حج نيز مىداند و در اينباره مىنويسد كه:
«أَلشَّعائِرُ أَيْ مَعالِمُ اللهِ وَ شَعائِرُ اللهِ أَعْلامُ مُتَعَبَّداتِه مِنْ مَوْقِفٍ أَوْ مَسْعيرأَوْرمَنْحَرٍ»(2)
«شعائر يعنى نشانههاى خداوند و «شعائر الله» يعنى نشانههايى كه بيانگر اماكن عبادى اوست. اماكنى همچون فاصله ميانصفا و مروه و محل قربانى.»
در بخش ديگرى از اين كتاب، مشعر علاوه بر مكان عبادت، بر هر عملى كه نشانه عبادت باشد، اطلاق گرديده و آمده است:
1) شعائر در تفسير قمى چنين معنا شده است: «الشَّعائرُ الإِحْرامُ وَ الطَّوافُ وَ الصَّلاةُ في مَقامِ إِبْراهيمِ وَ السَّعْيُ بَيْنَ الصَّفا وَ الْمَرْوَةِ وَ مَناسِكُ الْحَجِّ كُلُّهَا مِنْ شَعائِرِالله إِنَّما سُمِّيَتِ الشَّعائِرُ لِتَشْعُرُ النَّاس بِهَا فَيَعْرِفوُنَها» «شعائر اعمالى چون احرام، طواف، نماز در مقام ابراهيم، سعىصفا و مروه و تمامى مناسك حج است. به درستىكه شعائر از آن جهت به اين نام خوانده شده كه مردم با شعور و فهم خود به رابطه ميان اين شعائر با حقايق آنها پى برده و معرفت پيدا مىكنند.» تفسير قمي، ج 1،ص 160.
2) فقهالقرآن، ج 1،ص 274.
«كُلُّ مَعْلَمٍ لِعبادَةٍ مِنْ دُعاءٍ أَوْصَلاةٍ وَ أَداءِ فَريضَةٍ» (1)
«هر چيزى كه نشانهاى از عبادت باشد مثل نماز، دعا و اداى فريضه (در حج) مشعر محسوب مىشود.» (2)
از مجموعه مطالب فوق چنين برداشت مىشود كه واژه مشاعر بيشتر به معناى اماكن حج و واژه شعائر در اغلب موارد به معناى اعمال و مناسك حج به
كار رفته است. البته گاه خلاف اين امر نيز ديده مىشود. چنانكهصفا و مروه در قرآن شعائر خوانده شدهاند در حالى كه مكان مىباشند، نه اعمال.
در برخى از دعاها، واژه مشاعر در كنار كعبه، اركان و حُرُمات ذكر شده است كه اين امر نشان مىدهد اراده خداوند از مشاعر، مكانهايى چون مطاف (محدوده طواف)، مسعى (فاصله ميانصفا و مروه) و غيره است كه داراى حرمت و احتراماند. چنانكه در دعاى مواقف حج مىخوانيم:
«اللَّهُمَّ رَبَّ الْبَلَدِ الْحَرَامِ وَ الرُّكْنِ وَ الْمَقَامِ»
«پروردگارا! اىصاحب مكه و ركن و مقام»
و پس از ذكر موارد فوق (كه همگى از سنخ مكان و يا امور مكانى مىباشند)
آمده است:
1) همان مأخذ.
2) روايت شده است كه جبرئيل براى نشان دادن اهمّيت درك اراده خداوند از مشاعر حج، نزد آدم آمده و به او امر مىنمود:«أَنْ يَسْتَغْفِرَ اللَّهَ مِنْ ذَنْبِهِ عِنْدَ جَمِيعِ الْمَشَاعِرِ وَ أَخْبَرَهُ أَنَّ اللَّهَ قَدْ غَفَرَ لَه» (وسائل الشيعة، ج 11،ص 227) «نزد هر يك از مشاعر، از گناه خود استغفار كند و به او خبر مىداد كه خداوند در هر يك از آنها)، او را بخشيده است.» اهميت مشاعر تا جايى است كه پروردگار عالم به مالكيت آن توصيف شده و در دعا آمده است: «اللَّهُمَّ رَبَّ الْمَشَاعِرِكُلِّهَا فُكَّ رَقَبَتِي مِنَ النَّار» (الكافي، ج 4،ص 464) «پروردگارا! اىصاحب مشاعر (و نشانهها) مرا از آتش برهان.»
«وَ رَبَّ الْمَشَاعِرِ الْعِظَام» (1)
«و مالك مشاعر بزرگ»
مطلب قابل توجه در تعبير بالا آن است كه پس از ذكر مالكيت خداوند نسبت به مكانهاى حج، خداوند،صاحب مشاعر عظيم توصيف شده و به اين ترتيب بر مكان بودن مشاعر تأكيد گرديده است. (2)
مشاعر و شعائر حج، نمادها و رمزوارههايى است كه هر يك بر اراده خاصى از سوى خداوند دلالت داشته و به انسان مىآموزد كه پس از پشت سر گذاشتن مراحل نمادينى چون احرام در ميقات، طواف كعبه و نماز آن، سعى ميانصفا و مروه، توقف در عرفات و مشعر، رمى جمرات، قربانى، حلق يا تقصير در مِنى و بالاخره بازگشت به كعبه و انجام مناسك پايانى آن، چگونه مىتوان به حريم
1) العددالقوية،ص 135.
2) در دعاى ديگرى آمده است: «هَا وَ رَبِّ الْكَعْبَةِ هَا وَ رَبِّ الْأَرْكَانِ هَا وَ رَبِّ الْمَشَاعِرِ هَا وَ رَبِّ هَذِهِ الْحُرُمَات» «اىصاحب كعبه و اركان آن و اىصاحب مشاعر و مكانهاى با ارزشى كه در اطراف كعبه وجود دارد.» (بحار الانوار، ج 95،ص 386) و بالاخره در دعاى عرفه آمده است: «وَ أَسْأَلُكَ بِحَقِّ حُجَّاجِ بَيْتِكَ الْحَرَامِ وَ الرُّكْنِ وَ الْمَقَامِ وَ الْمَشَاعِرِ الْعِظَام ...» «پروردگارا! به حق زائران خانهات و به حق ركن و مقام و مشاعر بزرگ از تو حاجتم را مىطلبم.» (اقبال الاعمال،ص 399).
ربوبيت راه يافته و با درك و برآوردن اراده الهى، از حج جاهليت (كه اسمى خالى از معناست) دورى كرد و با تمسك به ولايت اهلبيت (عليهما السلام) از ربوبيت الهى برخوردار گرديد.(1)
الف: خداوند،صاحب و مالك مشاعر بوده و با نسبت دادن آنها به خود، از عظمت اين اماكن به اعتبار ارادهاى كه در آنها نهفته خبر داده است.
ب: هنگامى كه ابليس مشاهده كرد، جبرئيل قصد دارد شعائر حج را به ابراهيم تعليم دهد، بر ابراهيم ظاهر گشت تا او را از درك اراده خداوند نسبت به آنها باز دارد.
ج: خداوند، مشاعر را با واژه عِظام جمع عظيم ياد نموده در حالىكه مكانهايى كه مناسك حج در آن انجام مىپذيرد، از نظر جغرافيايى و ظاهرى، مزيتى بر ساير اماكن ندارد. بنابراين بايد عظمتش را در ارادهها و پيامهايى كه در آن نهفته است، جستجو كرد.
اميرمؤمنان (ع) ضمن بيان اسرار پرتاب سنگريزه به مكانهاى سهگانه
(جَمَرات) به حضور شيطان در اين اماكن و روبرو شدن او با ابراهيم (ع) اشاره نموده و فرمودند:
«إِنَّ الْجِمَارَ إِنَّمَا رُمِيَتْ لِأَنَّ جَبْرَئِيلَ حِينَ أَرَي إِبْرَاهِيمَ الْمَشَاعِرَ بَرَزَ لَهُ إِبْلِيسُ فَأَمَرَهُ جَبْرَئِيلُ أَنْ يَرْمِيَه»(2)
«به درستى كه به سوى جمرات سنگريزه پرتاب مىشود، زيرا هنگامى كه جبرئيل، مشاعر را به ابراهيم (ع) نشان مىداد، شيطان بر ابراهيم (ع) ظاهر شد، از اينرو جبرئيل به ابراهيم (ع) فرمان داد تا شيطان را از خود دور كند.»
امام صادق (ع) به عيسى بن ابي منصور فرمودند: «يا عِيسَي إِنِّي أُحِبُّ أَنْ يَرَاكَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ فِيمَا بَيْنَ الْحَجِّ إِلَي الْحَجِّ وَ أَنْتَ تَتَهَيَّأُ لِلْحَجِّ» (الكافي، ج 4،ص 281)
«اى عيسى! دوست دارم كه خداوند در فاصله ميان دو حج، تو را در حال آماده شدن براى حج بعدى ببيند.»
«حج
» در زبان عربى، به معناى قصد و توجه به چيزى است به گونهاى كه حاضر به ترك و دورى از آن نباشيم و نقطه مقابل آن «
نَبْذْ
» به معناى بىاعتنايى و كنار گذاشتن يك شىء است. چنانكه گفته شده:
«أَصْلُ النَّبْذِ طَرْحُ مَا لا يُعْتَدُّ بِه» (1)
«نبذ در اصل، به معناى دور افكندن چيزى است كه به آن اعتنا نمىشود.»
1) روح المعاني في تفسير القرآن العظيم، ج 1،ص 335؛ در تعريفى ديگر از واژه «نَبْذ» آمده است: «النَّبْذُ الْقاءُ الشَّيْءِ وَ طَرْحُهُ لِقِلَّةِ الاعْتِدادِ بِهِ» (مفردات راغب،ص 788) «نَبْذ، يعنى بيرون افكندن و كنار گذاشتن چيزى به خاطر كم توجهى به آن.»
امام صادق (ع) در يكى از فرازهاى حديث عقل و جهل فرمودند:
«وَ الْحَجُّ وَ ضِدُّهُ نَبْذَ الْمِيثَاق» (1)
«حج (از جنود عقل) و ضدش نقض عهد (از جنود جهل) است.»
برخى حج را قصد پى در پى معنا نمودهاند كه از ساير معانى ذكر شده براى حج، مناسبتر به نظر مىرسد. (2)چنانكه امام صادق (ع) به عيسىبن ابى منصور مىفرمايد:
«يا عِيسَي إِنِّي أُحِبُّ أَنْ يَرَاكَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ فِيمَا بَيْنَ الْحَجِّ إِلَي الْحَجِّ وَ أَنْتَ تَتَهَيَّأُ لِلْحَجِّ» (3)
«اى عيسى! دوست دارم كه خداوند در فاصله ميان دو حج، تو را در حال آماده شدن براى حج بعدى ببيند.»
در پاورقى مبحث حج در كتاب فقه الإمام الصادق (ع) درباره معنا و مفهوم حج آمده است:
«لَا يُفْهَمُ الْحَجُّ عَلي حَقيقَتِهِ بِالدَّرْسِ وَ الْمُطَالَعَةِ إلّا بَعْدَ أدَاءِ فَريضَتِهِ لِأنَّهُ عَمَلِيٌّ لَا نَظَرِيٌّ وَ فِي القَديمِ قَالَ عَالِمٌ كَبيرٌ بَعْدَ أن حَجَّ: الآنَ فَهِمْنَا الْحَجَّ»(4)
«حقيقت حج با درس و مطالعه درك نمىشود و تنها پس از انجام اعمال آن فهميده مىشود. زيرا حج فريضهاى عملى است نه نظرى. در گذشته، دانشمند بزرگوارى پس از به جاى آوردن اعمال حج، گفت: اكنون معنى حج را فهميديم.»
ابن ادريس حلى در سرائر و شيخ طوسى در مبسوط در تعريف حج مىگويند:
«الْحَجُّ فِي اللُّغَةِ هُوَ القَصْدُ وَ فِي الشَّريعَةِ كَذَلِكَ إلَّا أَنَّهُ اخْتُصَّ بِقَصْدِ البَيْتِ
الْحَرَامِ لِأدَاءِ مَنَاسِكَ مَخْصُوصَةٍ عِنْدَهُ مُتَعَلِّقَةٍ بِزَمَانٍ مَخْصُوصٍ»(1)
«حج در زبان عربى به معناى قصد است و در شريعت نيز به همان معناست و به قصد خانه خدا به منظور اداء مناسك مخصوص، در زمان معلوم اختصاصدارد.»(2)
در كتاب جواهر الكلام، درباره خصوصيات حج آمده است: حج از بزرگترين شعائر اسلام و برترين وسيله براى نزديك شدن انسان به خداوند است.
1) السرائر، ج 1،ص 506؛ المبسوط، ج 1،ص 296.
2) محقق حلى در تعريف حج چنين مىگويد:«الْحَجُّ وَ إن كَانَ فِي اللُّغَةِ القَصْدُ فَقَدصَارَ فِي الشَّرعِ اسْماً لِمَجْمُوعِ الْمَنَاسِكِ الْمُؤَدّاةِ فِي الْمَشَاعِرِ الْمَخْصُوصَةِ وَ هُوَ فَرضٌ عَلي كُلِّ مَنِ اجْتَمَعَتْ فيهِ الشَّرايِط الآتِيَةُ مِنَ الرِّجَالِ وَ النِّسَاءِ وَ الْخَنَاثَي وَ لَا يَجِبُ بِأَصْلِ الشَّرعِ إلَّا مَرَّةٌ وَاحِدَةٌ وَ هِيَ حَجَّةُ الإسلامِ وَ تَجِبُ عَلي الفَورِ وَ التَّأخيرُ مَعَ الشَّرايِطِ كَبيرَةٌ مُوبِقَةٌ» (شرايع الاسلام، ج 1،ص 198) «حج به معناى قصد و در اصطلاح شرع، نام مجموعه اعمال و مناسكى است كه در اماكن مخصوص انجام مىگيرد و بر هر كس كه مستطيع باشد (مردان، زنان و اشخاص خنثى) در اصل شريعت يكبار واجب بوده و حجة الاسلام خوانده مىشود. حج با حصول شرايط، واجب فورى است و تأخير آن، گناه كبيره است.»
«لِما فيهِ مِنْ إِذْلالِ النَّفْسِ وَ إِتعابِ الْبَدَنِ وَ هِجْرانِ الْاهْلِ و التَّغَرُّبِ عَنِ الْوَطَنِ وَ رَفْضِ الْعاداتِ وَ تَرْكِ اللَّذاتِ وَ الشَّهَواتِ وَ الْمُنافِراتِ وَ الْمَكْرُوهاتِ وَ إِنْفاقِ الْمالِ وَ شَدِّ الرِّحالِ وَ تَحَمُّل مَشاقِّ الْحِلِّ وَ الْإِرْتِحالِ وَ مُقاساةِ الْأَهْوالِ وَ الْإِبْتِلاءِ بِمُعاشَرَةِ السَّفَلَةِ وَ الْأَنْذالِ فَهُوَ حينَئِذٍ رِياضَةٌ نَفْسانِيَّةٌ وَ طاعَةٌ مالِيَّةٌ وَ عِبادَةٌ بَدَنِيَّةٌ قَوْلِيَّةٌ وَ فِعْلِيَّةٌ و وُجُودِيَّةٌ وَ عَدَمِيَّةٌ وَ هذَا الْجَمْعُ مِنْ خَواصِّ الْحَجِّ»(1)
«چراكه حج، مشتمل است بر ذلّت نفس، رنج تن، دورى از خانواده و وطن، ترك عادات و لذّات و شهوات و ترك آنچه كنار گذاشتنش بر ما سخت و دشوار است و نيز موجبصرف مال و تأمين وسايل سفر و تحمل سختىها و هراسهاى آن و تن دادن به مشكلات ناشى از سفر حج از قبيل همراهى با
انسانهاى پست و فرومايه مىباشد. به همين دليل حج نوعى رياضت نفسانى و اطاعت مالى و عبادت بدنى اعم از گفتارى و رفتارى، وجودى و عدمى است و آنچه برشمرديم از ويژگىهاى حج محسوب مىشود.» (2)
از منظر معرفتى، حج يعنى قصد و عزيمت بر انجام اعمال و مناسكى كه موجب مىشود آنچه از انسان فوت شده است، جبران گرديده و مسير شخص از معصيت به طاعت و از شقاوت به سعادت و رستگارى منتهى شود. از اينرو امام باقر (ع) در پاسخ به شخصى كه پرسيد:
1) جواهر الكلام، ج 17،ص 214.
2) صاحب جواهر درباره معناى حج گفته است: «هُوَ الْقَصْدُ أَوْ كَثْرَتُهُ إلي مَنْ يُرادُ تَعْظيمُهُ وَ الْكَفُّ و الْقُدُوم» «حج يعنى قصد يا كثرت عزيمت به سوى كسى كه تعظيم او مطلوب است و نيز به معناى ترك كردن و پيش رفتن مىباشد.» از بيان دو واژه «كَفّ» و «قُدُوم» فهميده مىشود كه او حج را از اضداد مىدانسته است. به اين معنىكه حج به معناى «اقدام» ناظر به امورى است كه انجام آنها لازمه وفاى به عهد و جبران مافات است مانند واجبات حج، و حج به معناى «كَفّ» بيانگر امورى است كه ترك آنها لازمه جبران مافات است مانند محرمات احرام.
«لِمَ سُمِّيَ الْحَجُّ حَجّاً»
«چرا به حج، حج گفتهاند؟»
فرمودند: «حَجَّ فُلَانٌ أَيْ أَفْلَحَ فُلَانٌ»(1)
«فلانى حج بجاى آورد، يعنى رستگار شد.»
طبق اين حديث، حج به معناى رستگارى است و از باب نامگذارى شىء به اعتبار غايت و نتيجهاش، چنين خوانده شده است.
1) وسائل الشيعة، ج 11،ص 103.
قال رسول الله؛: «حُجُّوا الْبَيْتَ بِكَمَالِ الدِّينِ وَ التَّفَقُّهِ وَ لَا تَنْصَرِفُوا عَنِ الْمَشَاهِدِ إِلَّا بِتَوْبَةٍ وَ إِقْلَاعٍ» (مستدرك الوسائل، ج 8،ص 45)
«با (آنچه موجب) كمال دين و تفقه (است) به زيارت خانه خدا برويد و از مشاهد باز نگرديد مگر با توبهاى كه موجب ريشهكن شدن (منشأ) گناه مىشود.»
طبق روايات اهلبيت (عليهما السلام)، حج به منظور توبه از گناهى به نام قرب به شجره منهيه واجب گرديد. زيرا نزديك شدن به اين درخت، براى آدم (ع) ترك اوْلى بوده و به نسبت درجه و منزلت او گناه محسوب مىشد و از آن پس بر فرزندان او مقرر شد تا به هنگام ارتكاب گناه، به اين سنّت عمل نموده و
مراحلى را كه آدم (ع) به منظور توبه از معصيت پيمود، طى نمايند و با تصحيح بينش و اعتقاد نادرست خود، روش و عملكرد خويش را تغيير داده و به زبان حال، به درگاه الهى چنين عرضه دارند:
«وَ امْحُ اللَّهُمَّ مَا ثَبَتَ مِنْ ذُنُوبِي وَ اغْسِلْ بِقَبُولِهَا جَمِيعَ عُيُوبِي ... وَ اقْبَلْ يَا رَبِّ تَوْبَتِي فَإِنَّهَا تَصْدُرُ مِنْ إِخْلَاصِ نِيَّتِي وَ مَحْضٍ مِنْ تَصْحِيحِ بَصِيرَتِي»(1)
«پروردگارا! گناهانى را كه در نامه اعمال من ثبت شده، محو نما و به سبب قبول توبهام همه عيبهاى مرا پاك گردان ... بارالها! توبه مرا قبول كن كه اين
توبه از روى اخلاص و بر مبناى تصحيح بينش و اعتقاد من است.»
بيان يك نكته
عبارت «
مَحْضٍ مِنْ تَصْحِيحِ بَصِيرَتِي
» در دعاى فوق، به وضوح بر موضوعيت داشتن تغيير نگرش و اعتقاد، در قبول توبه دلالت دارد كه حقيقت حج بر آن استوار است. چنانكه رسولاكرم (ص) به اين امر اشاره نموده و فرمودند:
«حُجُّوا الْبَيْتَ بِكَمَالِ الدِّينِ وَ التَّفَقُّهِ وَ لَا تَنْصَرِفُوا عَنِ الْمَشَاهِدِ إِلَّا بِتَوْبَةٍروَرإِقْلَاعٍ» (2)
«با (آنچه موجب) كمال دين و تفقه (است) به زيارت خانه خدا برويد و از مشاهد بازنگرديد مگر با توبهاى كه موجب ريشهكن شدن (منشأ) گناهمىشود.»(3)
1) مهج الدعوات و منهج العبادات،ص 262.
2) مستدرك الوسائل، ج 8،ص 45.
3) و در كلام گهربار ديگرى ضمن بيان آثار وقوف در عرفات فرمودند:«فَوَ الَّذِي نَفْسُ مُحَمَّدٍ بِيَدِهِ لَا يَنْصَرِفُ مِنْ هَذَا الْمَوْضِعِ أَحَدٌ إلَّا مَغْفُوراً لَهُ إلَّاصاحِبُ كَبِيرَةٍ مُصِرٌّ عَلَيْهَا لَا يُحَدِّثُ نَفْسَهُ بِالْإقْلَاعِ عَنْهَا» (مستدرك الوسائل، ج 10،ص 129) «به خدايى كه جان محمد در دست اوست، هركس از عرفات مراجعت كند، گناهانش بخشيده مىشود مگر اينكه مرتكب كبائر بوده و بر آن اصرار ورزد و بر اقلاع و ترك گناه، عزيمت نكند.»
هر يك از تكاليف دينى، حقّى بر گردن ما دارند كه بايد آن حقوق را شناخته و برآورده نماييم وگرنه از اداى آنها بازمانده و از ثمرات وعده داده شده بىبهره
خواهيم ماند. به همين دليل امام سجاد (ع) در رساله حقوقيه خود درباره حق هر يك از فرايض الهى سخن گفته و از جمله درباره حج فرمودند:
«حَقُّ الْحَجِّ أَنْ تَعْلَمَ أَنَّهُ وِفَادَةٌ إِلَي رَبِّكَ وَ فِرَارٌ إِلَيْهِ مِنْ ذُنُوبِكَ وَ بِهِ قَبُولُ تَوْبَتِكَ وَ قَضَاءُ الْفَرْضِ الَّذِي أَوْجَبَهُ اللَّهُ عَلَيْك»(1)
«حق حج آن است كه بدانى حج، حضور نزد پروردگارت و پناه بردن به او از گناهانت (2)(3)و نيز عامل قبولى توبه و اداى فريضه الهى است كه خداوند آن را بر تو واجب گردانده است.»
از اينرو در برخى روايات به كسى كه عازم حج است، توصيه شده تا خواستار برخوردارى از ثمرات حج شده و به خداوند عرضه نمايد:
«فَاجْعَلْ سَفَرِي هَذَا كَفَّارَةً لِمَا قَبْلَهُ مِنْ ذُنُوبِي»(4)
1) من لايحضره الفقيه، ج 2،ص 620.
2) امام باقر در تفسير آيه «فَفِرُّوا إلَي اللَّه»
3) امام باقر در تفسير آيه «فَفِرُّوا إلَي اللَّه» سوره ذاريات، آيه 50 فرمودند: «ايْ حُجُّوا إلَيه» الكافي، ج 4،ص 256 «به سوى خداوند فرار كنيد، يعنى حج بجاى آوريد.»
4) الكافي، ج 4،ص 285؛ در حديث ديگرى امام صادق در سرزمين عرفات، حج را عامل جبران گناه معرفى نموده و فرمودند:«اللَّهُمَّ اجْعَلْ خُطُوَاتِي هَذِهِ الَّتِي خَطَوْتُهَا فِي طَاعَتِكَ كَفَّارَةً لِمَا خَطَوْتُهَا فِي مَعْصِيَتِكَ» (بحار الانوار، ج 47،ص 161) «پروردگارا! گامهايى كه (در اين سرزمين) در مسير طاعت تو بر مىدارم، عامل بخشش گامهايى قرار بده كه در مسير معصيت تو برداشتهام.»
«پروردگارا! (رنج) اين سفر را (كه لازمه تحقق حج است) كفاره گناهان گذشتهام قرار ده.»
سفارش شده است پس از رسيدن به مكه و ورود به مسجدالحرام، از درگاه الهى درخواست توبه و بخشش گناه نماييم. چنانكه امام صادق (ع) به معاوية بن
عمّار فرمودند: هرگاه داخل مسجدالحرام شدى، دستهايت را به آسمان بلند كن و رو به قبله بگو:
«اللَّهُمَّ إِنِّي أَسْأَلُكَ فِي مَقَامِي هَذَا فِي أَوَّلِ مَنَاسِكِي أَنْ تَقْبَلَ تَوْبَتِي وَ أَنْ تَجَاوَزَ
عَنْ خَطِيئَتِي وَ تَضَعَ عَنِّي وِزْرِي» (1)
«پروردگارا! در اين جايگاه كه آغاز اعمال و مناسك من است، از تو مىخواهم تا توبهام را بپذيرى و از خطايم درگذرى و وزر و وبالى كه بر گردن دارم، بردارى.» (2)
اين نوع عرضه حاجت، نشان مىدهد كه زائر خانه خدا اميد دارد تا خداوند در ازاى توبه و تغيير بينش و روش، گذشتهاش را بخشيده و در آينده نيز بين او
1) الكافي، ج 4،ص 401.
2) در حديث ديگرى سفارش شده است كه زائر چنين عرضه دارد:«اللَّهُمَّ ارْحَمْ مَوْقِفِي وَ زِدْ فِي عِلْمِي وَ سَلِّمْ لِي دِينِي وَ تَقَبَّلْ مَنَاسِكِي» (الكافي، ج 4،ص 467) «پروردگارا! مرا در موقفى كه به سر مىبرم مشمول رحمت خود گردان و علم و دانشم را افزون نما و دينم را (از آفات) مصون دار و مناسك و اعمالم را بپذير.»
و معصيت حائل گردد و دورى از گناه را به عنوان ثمره و نتيجه حج، در او پديدار نمايد. چنانكه رسول اكرم (ص) فرمودند:
«مِنْ عَلَامَةِ قَبُولِ الْحَجِّ إِذَا رَجَعَ الرَّجُلُ رَجَعَ عَمَّا كَانَ عَلَيْهِ مِنَ الْمَعَاصِي هَذَا عَلَامَةُ قَبُولِ الْحَجِّ وَ إِنْ رَجَعَ مِنَ الْحَجِّ ثُمَّ انْهَمَكَ فِيمَا كَانَ عَلَيْهِ مِنْ زِنًي أَوْ خِيَانَةٍ أَوْ مَعْصِيَةٍ فَقَدْ رُدَّ عَلَيْهِ حَجُّهُ»(1)
«نشانه قبول حج، آن است كه شخص پس از حج، از گناهانى كه به ارتكاب آنها عادت نموده، روى گردان شود كه اين امر، علامت قبول حج است و اگر از حج برگردد و مانند گذشته اعمالى چون زنا، خيانت و ديگر گناهان را مرتكب شود، حجش مردود و فاقد ثمر مىشود.»
از اينروست كه امام صادق (ع) به ابوبصير فرمودند: در ماه مبارك رمضان، حوائج خود را از خداوند بخواه و چنين بر زبان آور: پروردگارا! از تو مىخواهم
«أَنْ تَجْعَلَ لِي فِي عَامِي هَذَا إِلَي بَيْتِكَ الْحَرَامِ سَبِيلًا حَجَّةً مَبْرُورَةً مُتَقَبَّلَةً زَاكِيَةً
خَالِصَةً لَكَ تُقِرُّ بِهَا عَيْنِي وَ تَرْفَعُ بِهَا دَرَجَتِي» (2)
«در اين سال حج مقبول، پاكيزه و خالص براى خود را نصيبم نمايى و به سبب آن چشمم را روشن و مرتبهام را رفيع گردانى.»
نتيجه توبه از اعمال ناپسند گذشته بايد در اعضاء و جوارح انسان ظهور يابد.
چنانكه در دعاى طلب حج (كه در ماه مبارك رمضان قرائت مىشود) آمده است كه پروردگارا! از تو مىخواهم تا به سبب حج، چنين روزىام گردانى:
«أَنْ أَغُضَّ بَصَرِي وَ أَنْ أَحْفَظَ فَرْجِي وَ أَنْ أَكُفَّ بِهَا عَنْ جَمِيعِ مَحَارِمِكَ حَتَّي لَا يَكُونَ شَيْءٌ آثَرَ عِنْدِي مِنْ طَاعَتِكَ وَ خَشْيَتِكَ وَ الْعَمَلِ بِمَا أَحْبَبْتَ وَ التَّرْكِ لِمَا كَرِهْتَ وَ نَهَيْتَ عَنْهُ» (1)
«كه (از حرام) چشم بردارم و از شهوات خوددارى كنم و همه گناهان را ترك نمايم و نزد من چيزى جز اطاعت و خشيت تو و عمل به آنچه دوست دارى و ترك آنچه نمىپسندى، محبوب نباشد.»
و چه زيباست هنگامى كه رسول خدا (ص) به كاروان منظم زائران خانه خدا و شترانصف كشيده آنان نگريسته و فرمودند:
«لَا تَرْفَعُ خُفّاً إِلَّا كُتِبَتْ لَهُمْ حَسَنَةٌ وَ لَا تَضَعُ خُفّاً إِلَّا مُحِيَتْ عَنْهُمْ سَيِّئَةٌ وَ إِذَا قَضَوْا مَنَاسِكَهُمْ قِيلَ لَهُمْ بَنَيْتُمْ بِنَاءً فَلَا تَهْدِمُوهُ كُفِيتُمْ مَا مَضَي فَأَحْسِنُوا
فِيمَارتَسْتَقْبِلُونَ» (2)
«اينان قدمى از زمين برنمىدارند و قدمى بر آن نمىگذارند مگر اينكه براى آنها حسنهاى نوشته شده و گناهى از ايشان بخشيده مىشود و هنگامى كه اعمالشان
پايان مىپذيرد، به آنان چنين خطاب مىرسد كه خانهاى (جديد و اعتقادى نو) براى خود ساختهايد، آن را هرگز خراب نكنيد (و بدانيد كه به سبب تغيير بينش و روش نادرستتان) گناهان گذشته بر شما بخشيده شده، اما از اين پس (بر مبناى بينش درستى كه در حج آموختهايد) اعمال نيك بجاى آوريد.»
توبه و ريشهكن نمودن منشأ گناه در حج، براى كسانى محقق مىشود كه رابطه خود را با پروردگار قطع نكرده و ولايت اهلبيت (عليهما السلام) را كه عامل بهرهمندى از ربوبيت الهى است، انكار نكرده باشند. در غير اينصورت، امكان توبه و جبران مافات وجود نخواهد داشت. (1)به ديگر سخن، توبه از گناهان، هنگامى تحقق مىيابد كه فرد با تمسك به ولايت محمد و آلمحمد (عليهما السلام) موفق به اصلاح اعتقاد خود شده و راه را بر هر گناه و معصيتى مسدود نمايد. چنانكه آدم (ع) با تمسك به ولايت، گذشته خود را جبران كرد. به همين دليل امامصادق (ع) ضمن بيان ماجراى غديرخم فرمودند: شيطان دوستانش را جمع كرد و (به منظور رفع نگرانى از آنها كه گمان مىكردند مردم با پيروى از ولايت على (ع) راه نفوذ شيطان را بر خود بستهاند) گفت: (نگران نباشيد)
«أَمَا عَلِمْتُمْ أَنِّي كُنْتُ لآدَمَ مِنْ قَبْلُ ... آدم (ع) نَقَضَ الْعَهْدَ وَ لَمْ يَكْفُرْ بِالرَّبِّ وَ هَؤُلَاءِ نَقَضُوا الْعَهْدَ وَ كَفَرُوا بِالرَّسُولِ» (2)
«آيا نمىدانيد كه من آدم (ع) را فريب دادم؟ ... گر چه آدم (ع) با وجود نقض
عهد، به پروردگارش كافر نشد، اما اين مردم پيمان خود را شكسته و به رسول خدا (ص) كافر شدند.»
روايت شده است كه آدم (ع) ضمن اظهار نگرانى درباره فرزندان خود به خداوند عرضه داشت: آيا ذُرّيه من مىتوانند نقض عهدهاى خود را جبران نمايند؟ خداوند فرمود:
«نَعَمْ مَنْ آمَنَ بِي وَ بِرُسُلِي» (3)
«آرى! كسى (مىتواند جبران مافات نمايد) كه به (ربوبيت) من و (رسالت) رسولانم ايمان داشته باشد.»
1) چنانكه فرمودند:«يا علي! أَنْتَ السَّبَبُ فِيمَا بَيْنَ اللَّهِ وَ بَيْنَ خَلْقِهِ بَعْدِي فَمَنْ جَحَدَ وَلَايَتَكَ قَطَعَ السَّبَبَ الَّذِي فِيمَا بَيْنَهُ وَ بَيْنَ اللَّه» (كتاب سليم بن قيس،ص 854) «يا على! بعد از من، تو واسطه ميان خداوند و خلق هستى. پس هر كس ولايت تو را انكار كند، رابطه ميان خود و پروردگار را قطع كرده است.»
2) الكافي، ج 8،ص 344.
3) بحار الانوار، ج 11،ص 180.
قال الصّادق (ع): «إِنَّ مَنْ أَضَلَّهُ اللَّهُ وَ أَعْمَي قَلْبَهُ اسْتَوْخَمَ الْحَقَّ فَلَمْ يَسْتَعْذِبْهُ وَصَارَ الشَّيْطَانُ وَلِيَّهُ يُورِدُهُ مَنَاهِلَ الْهَلَكَةِ ثُمَّ لَا يُصْدِرُهُ» (الكافي، ج 4،ص 197)
«همانا كسى كه خداوند، حكم به گمراهى او داده و كوردلش نموده، حق را تلخ و ناگوار مىشمرد و از آن لذت نمىبرد. در اينجاست كه شيطان بر او ولى شده و او را به هلاكت و گمراهى افكنده و راه بازگشت را بر او مىبندد.»
اگر به نمادينه بودن مناسك حج و ارادهها و رمزوارههاى نهفته در آن واقف نگرديم، در ذهن خود تصويرى غيرحكيمانه از اعمال حج خواهيم داشت كه نمىتوان آن را به خداوند حكيم منتسب كرد. در حالى كه خداوند از تكاليف و دستورات شرعى (از جمله حج) ارادهاى دارد كه ندانستن آن، حتى براى عاملان و اقرار كنندگان به ولايت نيز ايجاد شبهه نموده و درك حكمت احكام را براى
آنها دشوار و بعضاً محال مىنمايد و عدم درك رمزوارههاى حج سبب مىشود تا اعمالى چون احرام و داخل شدن در حرم، طواف و نماز آن، پيمودن فاصلهصفا و مروه، انجام تقصير و خارج شدن از احرام در «عمره تمتع» و وقوف در عرفات و مزدلفه و اقامت در مِنى، پرتاب سنگريزه به جمرات، قربانى كردن گاو، گوسفند يا شتر و تراشيدن يا كوتاه كردن موى سر و خارج شدن از احرام و بازگشت به كعبه و انجام ديگر مناسك آن در «حج تمتع»، غير حكيمانه جلوه نمايد و مانع بهرهمندى از آثار تربيتى حج شود.
ابن ابى العوجاء به سبب جهل و بىاطلاعى از حكمتهاى نهفته در حج، نسبت به اين اعمال، لب به اعتراض گشوده و خطاب به امام صادق (ع) چنين گفت:
«كَمْ تَدُوسُونَ هَذَا الْبَيْدَرَ وَ تَلُوذُونَ بِهَذَا الْحَجَرِ وَ تَعْبُدُونَ هَذَا الْبَيْتَ الْمَرْفُوعَ بِالطُّوبِ وَ الْمَدَرِ وَ تُهَرْوِلُونَ حَوْلَهُ هَرْوَلَةَ الْبَعِيرِ إِذَا نَفَرَ مَنْ فَكَّرَ فِي هَذَا أَوْ قَدَّرَ عَلِمَ أَنَّ هَذَا فِعْلٌ أَسَّسَهُ غَيْرُ حَكِيمٍ وَ لَا ذِي نَظَرٍ فَقُلْ فَإِنَّكَ رَأْسُ هَذَا الْأَمْرِ وَ سَنَامُهُ»
«چقدر دورِ اين خرمنگاه چرخيده و به اين سنگها پناه مىبريد و اين خانه خشتى و گلى را مىپرستيد و مانند شترِ رميده، به دور آن هروله مىكنيد. هركس در اين اعمال تفكر كند يا (با خود) بسنجد، درمىيابد كه از سوى فردى غيرحكيم واجب شده است. حال، تو كه پيشواى مردم و در رأس امور آنها قرار دارى، چه مىگويى؟»
حضرت در پاسخ فرمودند:
«إِنَّ مَنْ أَضَلَّهُ اللَّهُ وَ أَعْمَي قَلْبَهُ اسْتَوْخَمَ الْحَقَّ فَلَمْ يَسْتَعْذِبْهُ وَصَارَ الشَّيْطَانُ وَلِيَّهُ يُورِدُهُ مَنَاهِلَ الْهَلَكَةِ ثُمَّ لَا يُصْدِرُهُ»(1)
«همانا كسى كه خداوند حُكم به گمراهى او داده و كوردلش نموده، حق را تلخ و ناگوار مىشمرد و از آن لذت نمىبرد. در اينجاست كه شيطان بر او ولى شده و او را به گمراهى و هلاكت افكنده و راه بازگشت را بر او مىبندد.»
از اين حديث به خوبى فهميده مىشود كه علت اعتراض به مناسك حج و ترك آن، جهل به اسرار و رموزى است كه در اين عمل نهفته است.(2)
ابن ابى العوجاء پس از پايان سخنان امام صادق (ع) و شنيدن اراده خداوند از حج و ابتلا و امتحان انسانها به اين اعمال، در حالى كه متحير و مبهوت شده بود، از جا برخاست و نزد ياران خود رفته و گفت:
«مَنْ أَلْقَانِي فِي بَحْرِ هَذَا؟ سَأَلْتُكُمْ أَنْ تَلْتَمِسُوا لِي خُمْرَةً (3)فَأَلْقَيْتُمُونِي عَلَي جَمْرَةٍ قَالُوا لَهُ مَا كُنْتَ فِي مَجْلِسِهِ إِلا حَقِيراً»
1) من لايحضره الفقيه، ج 2،ص 249؛ الكافي، ج 4،ص 197.
2) جهل به اسرار و رموز حج سبب شد كه اعراب جاهليت، به تحريفات فراوانى در اعمال و مناسك حج دست بزنند كه در بخش حج جاهليت به ذكر برخى از آنها خواهيم پرداخت.
3) برخى «خُمْرة» را نيز «جَمْرَة» خواندهاند كه در اينصورت بايد گفت ابن ابى العوجاء در جمله خود ازصنايع ادبى استفاده نموده و كلمه «جَمْرة» را در دو مورد و به دو معنا يعنى سنگريزه و آتش به كار گرفته است. بنابراين عبارت او چنين بوده است: «سَأَلْتُكُمْ أَنْ تَلْتَمِسُوا لِي جَمْرَةً فَأَلْقَيْتُمُونِي عَلَي جَمْرَةٍ» «از شما خواستم براى من سنگريزه پيدا كنيد (تا با آن بازى كنم) اما شما مرا به درون آتش افكنديد.»
«چه كسى مرا به درياى (معارف) او افكند؟! از شما خواستم تا براى من شرابى طلب كنيد ولى شما مرا به آتش شعلهورى افكنديد تا از شعله آن بسوزم. ياران او گفتند: تو در محضر او جز موجودى حقير نبودى.»
ابن ابى العوجاء در جواب گفت:
«إِنَّهُ ابْنُ مَنْ حَلَقَ رُئوسَ مَنْ تَرَوْن» (1)
«او فرزند كسى است كه سر مردمى را كه مىبينيد، تراشيده است.»
تراشيدن سر، يكى از مذمومترين كارها در ميان قبايل عرب بوده و نشانه ذلّت و خوارى قلمداد مىگرديد تا جايى كه تراشيدن سر يك فرد، برابر با كشتن او و يا حتى زشتتر از آن جلوه مىنمود. اما همين اعراب پس از ظهور اسلام حاضر شدند حج خود را با تراشيدن سر پايان داده و به آن مباهات كنند. به همين دليل ابنابىالعوجاء به كنايه گفت: خاندانى كه زشتترين اعمال را نزد اعراب به عنوان
پرافتخارترين عمل معرفى كردهاند، يقيناً مىتوانند مرا مغلوب و حقير نمايند.
1) من لايحضره الفقيه، ج 2،ص 251.
امام باقر (ع) فرمودند: جبرئيل از طرف خداوند به پيامبر (ص) فرمود: «وَ قَدْ بَقِيَ عَلَيْكَ مِنْ ذَاكَ فَرِيضَتَانِ مِمَّا تَحْتَاجُ أَنْ تُبَلِّغَهُمَا قَوْمَكَ فَرِيضَةُ الْحَجِّ وَ فَرِيضَةُ الْوَلايَةِ» (الاحتجاج، ج 1،ص 56)
«دو فريضه بر تو باقى مانده كه لازم است آنها را به امت خود ابلاغ نمايى: فريضه حج و فريضه ولايت.»
پس از آنكه جبرئيل، ندامت آدم (ع) را بر پيمانشكنى خود مشاهده كرد، به اوگفت:
«إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَي بَعَثَنِي إِلَيْكَ لِأُعَلِّمَكَ الْمَنَاسِكَ الَّتِي يُرِيدُ أَنْ يَتُوبَ عَلَيْكَ بِهَا» (1)
1) علل الشرائع، ج 2،ص 400؛ در روايت ديگرى آمده است: «يَا آدَمُ تُبْ إِلَيْهِ قَالَ وَ كَيْفَ أَتُوبُ فَأَنْزَلَ اللَّهُ عَلَيْهِ قُبَّةً مِنْ نُورٍ فِي مَوْضِعِ الْبَيْتِ» مستدرك الوسائل، ج 9،ص 329 «اى آدم! به سوى او بازگرد توبه كن. آدم گفت: چگونه توبه كنم؟ خداوند گنبدى نورانى فرو فرستاد و آن را در مكان كعبه قرار داد.»
«خداوند تبارك و تعالى مرا به سوى تو فرستاده است تا مناسكى را كه به قبول توبهات مىانجامد، به تو بياموزم.»
در حديثى ديگر جبرئيل به آدم (ع) گفت:
«يَا آدَم (ع) التَّائِبُ مِنْ خَطِيئَتِهِ الصَّابِرُ لِبَلِيَّتِهِ إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ أَرْسَلَنِي إِلَيْكَ
لِأُعَلِّمَكَ الْمَنَاسِكَ الَّتِي تَطْهُرُ بِهَا فَأَخَذَ بِيَدِهِ فَانْطَلَقَ بِهِ إِلَي مَكَانِ الْبَيْتِ» (1)
«اى آدم كه از خطاى خود توبه و بر بلا و عقوبت الهى،صبورى نمودى! خداوند مرا نزد تو فرستاده است تا مناسكى را كه به طهارت و پاكى تو مىانجامد، به تو تعليم نمايم. پس دست او را گرفت و به سمت خانه خدا برد.»
و در پايان فرمود:
«إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَي قَدْ أَحْسَنَ إِلَيْكَ إِذْ عَلَّمَكَ الْمَنَاسِكَ الَّتِي تَابَ عَلَيْكَ بِهَا»(2)
«خداوند تبارك و تعالى در حق تو نيكى نمود كه مناسكى را به تو آموخت كه به سبب آن، توبهات را پذيرفت.»
خداوند احكام و سنّتهاى موجود در شريعت خود را به تدريج بر رسول گرامى اسلام (ص) نازل كرد و او را مأمور نمود تا اين احكام را به مردم تعليم دهد. در سال دهم هجرى كه آخرين سال رسالت نبى اكرم (ص) بود (و مسلمانان با تمام احكام اسلام، جز حج و ولايت آشنا شده بودند) خداوند با توجه به پيوستگي
حج و ولايت، اين دو فريضه الهى را توأماً ابلاغ نمود «1» و پس از انجام مناسك حج، ولايت اهلبيت (عليهما السلام) را معرفى و آن را موجب كمال دين و قبول تمام احكام و سنن بيان نمود. چنانكه امام باقر (ع) فرمودند:
«حَجَّ رَسُولُ اللَّهِ؛ مِنَ الْمَدِينَةِ وَ قَدْ بَلَّغَ جَمِيعَ الشَّرَائِعِ قَوْمَهُ غَيْرَ الْحَجِّ وَ الْوَلايَةِ فَأَتَاهُ جَبْرَئِيلُ وَقالَ ... وَ قَدْ بَقِيَ عَلَيْكَ مِنْ ذَاكَ فَرِيضَتَانِ مِمَّا تَحْتَاجُ أَنْ تُبَلِّغَهُمَا قَوْمَكَ فَرِيضَةُ الْحَجِّ وَ فَرِيضَةُ الْوَلايَةِ وَ الْخِلافَةِ ... فَأَقِمْهُ لِلنَّاسِ عَلَماً ... وَ ذَلِكَ كَمَالُ تَوْحِيدِي وَ دِينِي وَ إِتْمَامُ نِعْمَتِي عَلَي خَلْقِي» «2»
«رسول خدا (ص) از مدينه عازم حج شد در حالى كه همه احكام شريعت جز حج و ولايت را ابلاغ نموده بود. پس جبرئيل نزد او آمد و ضمن مطالبى به پيامبر عرض كرد: دو فريضه برجاى مانده است كه بايد به امت خود ابلاغ نمايى: (1). فريضه حج(2). فريضه ولايت و خلافت ... پس علىبنابىطالب (ع) را به عنوان نشانه دين به مردم معرفى نما ... و اين امر سبب كمال توحيد و دين و نيز موجب اتمام نعمتم بر خلق است.»
رسول گرامى اسلام (ص) همراه با ابلاغ هر دستورى از جانب خداوند، چگونگى انجام آن را نيز آموزش مىداد. چنانكه درباره نماز فرمودند:
1) در اين سال، رسول خدا؛ آداب و احكام حج تمتّع را كه هديه الهى به او بود، به مردم آموخت در حالى كه قبل از آن بزرگوار، اين نوع حج سابقه نداشته و حج تنها داراى دو قسم افْراد و قِران بود و پس از اتمام حج، ولايت علىبنابىطالب را عرضه داشت و به اين ترتيب حج را قرين ولايت، معرفى نمود.
2) الاحتجاج، ج 1،ص 56.
«صَلُّوا كَمَا رَأَيْتُمُونِي أُصَلِّي» (1)
«نماز بگزاريد آنگونه كه مىبينيد من نماز بجاى مىآورم.»
و چون هنگامى كه ولايت اهلبيت (عليهما السلام) بر مردم واجب گرديد،
آنها نمىدانستند كه منظور از ولايت چيست، از اينرو پروردگار عالم به رسول خود امر نمود تا:
«يُفَسِّرَ لَهُمُ الْوَلَايَةَ كَمَا فَسَّرَ لَهُمُ الصَّلَاةَ وَ الزَّكَاةَ وَ الصَّوْمَ وَ الْحَجَّ» (2)
«ولايت را مانند نماز، زكات، روزه و حج براى مردم تفسير كند.»
اينكه رسول خدا (ص) در حجةالوَداع و پس از مناسك حج، اميرمؤمنان (ع) را به عنوان ولى معرفى نمود، به خوبى نشان مىدهد كه ميان حج و ولايت اهلبيت
(عليهما السلام) ملازمه و پيوستگى انكار ناپذيرى برقرار است. به همين دليل روايت شده است:
«قَدْ عَزَمَ عَلَي الْحَجِّ فِي عَامِهِ هَذَا لِيُفَهِّمَ النَّاسَ حَجَّهُمْ وَ يُعَلِّمَهُمْ مَنَاسِكَهُمْ فَيَكُونَ سُنَّةً لَهُمْ إِلَي آخِرِ الدَّهْرِ قَالَ فَلَمْ يَبْقَ أَحَدٌ مِمَّنْ دَخَلَ فِي الْإِسْلَامِ إِلَّا حَجَّ مَعَ رَسُولِ اللَّهِ؛ لِسَنَةِ عَشْرٍ لِيَشْهَدُوا مَنَافِعَ لَهُمْ وَ يُعَلِّمَهُمْ حَجَّهُمْ وَ يُعَرِّفَهُمْ مَنَاسِكَهُم» (3)
« (پيامبر (ص)) در اين سال عزيمت بر حج نموده است تا به مردم، حج (و اسرار آن) را تفهيم كند و مناسك آن را تعليم دهد تا اين سنّت تا ابد براى آنان باقى بماند. از اينرو همه مسلمانان در سال دهم هجرى با رسول خدا (ص) عازم حج شدند به آن اميد كه منافع (و آثار مثبت) حج را مشاهده كنند و پيامبر اكرم (ص) حقيقت حج و چگونگى مناسك را به آنها بياموزد.»
قالَ الْحَسَن الْمُجْتَبي (ع): «إِنَّ اللَّهَ افْتَرَضَ خَمْساً وَ لَمْ يَفْتَرِضْ إِلَّا حَسَناً جَمِيلًا الصَّلَاةَ وَ الزَّكَاةَ وَ الْحَجَّ وَ الصِّيَامَ وَ وَلَايَتَنَا أَهْلَ الْبَيْتِ فَعَمِلَ النَّاسُ بِأَرْبَعٍ وَ اسْتَخَفُّوا بِالْخَامِسَةِ وَ اللَّهِ لَا يَسْتَكْمِلُوا الْأَرْبَعَةَ حَتَّي يَسْتَكْمِلُوهَا بِالْخَامِسَةِ» (مستدرك الوسائل، ج 1،ص 74)
«خداوند به پنج چيز امر نموده و جز زيبايىها و نيكىها را فريضه قرار نداده است كه اين پنج چيز عبارتند از: نماز، زكات، حج، روزه و ولايت ما اهلبيت. مردم به چهار فريضه اول، عمل نموده و پنجمى را سبك شمردهاند. به خدا قسم مردم بدون ولايت نمىتوانند آن چهار فريضه را كامل كنند.»
حج، فريضهاى است كه اگر با تمسك به حقيقت آن يعنى ولايت اهلبيت (عليهما السلام) بجاى آورده شود، موجب ريشهكن شدن گناه و مصونيت از آن شده و ما را از ثوابها و پاداشهاى وعده داده شده بهرهمند مىگرداند. امام
باقر (ع) در اينبارهفرمودند:
«الدُّخُولُ فِيهَا دُخُولٌ فِي رَحْمَةِ اللَّهِ وَ الْخُرُوجُ مِنْهَا خُرُوجٌ مِنَ الذُّنُوبِ مَعْصُومٌ فِيمَا بَقِيَ مِنْ عُمُرِهِ مَغْفُورٌ لَهُ مَا سَلَفَ مِنْ ذُنُوبِهِ» (1)
«وارد شدن به كعبه، وارد شدن در رحمت خدا و خارج شدن از كعبه، خارج شدن از گناهان است. در حالى كه (شخص به اعتبار بينش درستى كه در حج
فراگرفته) از اعمال ناشايست در ادامه عمر مصون گرديده و گناهانى كه تاكنون مرتكب شده بر او بخشيده خواهد شد.» (2)
و در حديث ديگر فرمودند:
«الدَّاخِلُ الْكَعْبَةَ يَدْخُلُ وَ اللَّهُ رَاضٍ عَنْهُ وَ يَخْرُجُ عُطْلًا مِنَ الذُّنُوبِ» (1)
«وارد شونده به كعبه، در آن پا مىگذارد در حالى كه خداوند از او راضى است و از آن خارج مىشود در حالى كه از بار گناهان فارغ گرديده است.» (2)
به كار رفتن دو واژه «
مَعْصُوم
» و «
عُطْلًا
» در دو حديث بالا بر اين امر دلالت
دارد كه حج، انسان را از گناه مصون نموده و منشأ معاصى را در وجود او ريشهكن مىنمايد. به همين سبب درباره معيار شناخت حج مقبول در حديث نبوى آمده است:
«آيةُ قَبُولِ الْحَجِّ تَرْكُ مَا كَانَ عَلَيْهِ الْعَبْدُ مُقِيماً مِنَ الذُّنُوبِ» (3)
«نشانه پذيرفته شدن حج، ترك گناهانى است كه بنده به انجام آنها عادت
1) الكافي، ج 4،ص 527.
2) از ديدگاه مبانى دينى، وارد شدن بهكعبه كه در زمانهاى سابق، امرى مرسوم بوده نماد راهيابى به ميهمانى خداوند محسوب مىشود و درباره كسى كه براى اولين بار حج بجاى مىآورد، سفارش شده است. امامصادق (درباره علت اين سفارش فرمودند: «لِأَنَّ الصَّرُورَةَ قَاضِي فَرْضٍ مَدْعُوٍّ إِلَى حَجِّ بَيْتِ اللَّهِ فَيَجِبُ أَنْ يَدْخُلَ الْبَيْتَ الَّذِي دُعِيَ إِلَيْهِ لِيُكْرَمَ فِيه» (وسائل الشيعة، ج 13،ص 274) «زيرا كسى كه اولين بار حج بجاى مىآورد و فريضه الهى را ادا مىكند، به حج خانه خدا دعوت شده است. از اينرو بايد به خانهاى پا بگذارد كه به آن دعوت شده تا مورد اكرام قرار گيرد.»
3) مستدرك الوسائل، ج 10،ص 165.
داشتهاست.»
در زبان عربى، ولايت(1)مأخوذ از «
وَلْيْ
» بر وزن اشك، به معناى قرب و نزديكى دو چيز است كه مانعى بين آنها وجود ندارد. از اينرو به بارانى كه بعد از اولين باران فصلى مىبارد (به سبب توالى و قُرب) «
وَلِيّ
» مىگويند. همچنين به منصب و حق تعيين وظيفهاى كه محمد و آلمحمد (عليهما السلام) نسبت به ساير خلق دارند (از آن جهت كه انسانها را تابع مشيت خداوند گردانده و موجبات نزديكى و همراهى آنها را با ربوبيت ذات اقدس الهى فراهم مىنمايند) ولايت مىگويند. به همين دليل، خداوند ولايت اهلبيت (عليهما السلام) را
حقيقت، معنا و مسمّاى حج قرار داده است. (2)چنانكه امام مجتبى (ع) فرمودند:
«إِنَّ اللَّهَ افْتَرَضَ خَمْساً وَ لَمْ يَفْتَرِضْ إِلَّا حَسَناً جَمِيلًا الصَّلَاةَ وَ الزَّكَاةَ وَ الْحَجَّ وَ الصِّيَامَ وَ وَلَايَتَنَا أَهْلَ الْبَيْتِ فَعَمِلَ النَّاسُ بِأَرْبَعٍ وَ اسْتَخَفُّوا بِالْخَامِسَةِ وَ اللَّهِ لَا
يَسْتَكْمِلُوا الْأَرْبَعَةَ حَتَّي يَسْتَكْمِلُوهَا بِالْخَامِسَةِ» (3)
1) در معجم مقاييس اللغة مىخوانيم:«أَلْوَلْيُ أَلْقُرْبُ يُقَالُ: تَبَاعَدَ بَعْدَ وَلْيٍ أَيْ قُرْبٍ وَ الْوَلِيّ: الْمَطَرُ يُجيءُ بَعْدَ الوَسْمِي سُمِّيَ بِذَلِكَ لِأَنَّهُ يَلِي الْوَسَمِي وَ كُلُّ هَولاءِ مِنَ الْوَلْيِ وَ هُوَ الْقُرْبُ» «وَلْى به معناى قرب است و دورى بعد از قُرْب را تباعد بعد از وَلْى مىگويند و به بارانىكه بعد از اولين باران فصلى و به فاصله زمانى نزديك به آن مىبارد، وَلى (بر وزن فعيل) مىگويند. همه اين موارد از وَلْى به معناى قرب گرفته شده است.»
2) در مباحث بعدى در اينباره به تفصيل سخن خواهيم گفت.
3) مستدرك الوسائل، ج 1،ص 75- 74.
«خداوند به پنج چيز امر نموده و جز زيبايىها و نيكىها را فريضه قرار نداده است كه اين پنج چيز عبارتند از: نماز، زكات، حج، روزه و ولايت ما اهلبيت. اما مردم به چهار فريضه اول عمل نموده و فريضه پنجم را سبك شمردند. به خدا قسم بدون ولايت نمىتوانند آن چهار فريضه را كامل كنند.»
از اينرو خداوند بر بندگان واجب نموده است تا همراه با انجام حج، به
ولايت اهلبيت (عليهما السلام) متمسك شده و از آثار و ثمرات آن بهرهمند شوند. امام صادق (ع) در اينباره فرمودند:
«لَوْ أَنَّ رَجُلًا ... حَجَّ جَمِيعَ دَهْرِهِ وَ لَمْ يَعْرِفْ وَلَايَةَ وَلِيِّ اللَّهِ فَيُوَالِيَهُ وَ يَكُونَ جَمِيعُ أَعْمَالِهِ بِدَلَالَتِهِ إِلَيْهِ مَا كَانَ لَهُ عَلَي اللَّهِ حَقٌّ فِي ثَوَابِهِ وَ لَا كَانَ مِنْ أَهْلِرالْإِيمَان»(1)
«اگر مردى ... تمام عمرش را حج بجاى آورد اما ولايت ولى خدا را نشناسد تا از آن پيروى كند و تمام اعمالش بر پايه راهنمايى او باشد، در اينصورت هيچ حقى از ثواب (و پاداش) نزد خداوند ندارد و از اهل ايمان محسوب نخواهد شد.»
ولايت خداوند كه در ولايت رسول گرامى اسلام (ص) و خاندان پاكش ظهور
يافته، منشأ تعيين تكاليف و دستورات دينى است. از اينرو عمل به اين تكاليف، بدون تمسك به ولايت اهلبيت (عليهما السلام) ثمرى در پى ندارد و
1) الكافي، ج 2،ص 19.
حسن و جمالى از آنها پديدار نمىشود. چنانكه امام باقر (ع) در كلامى زيبا به بيان اين مطلب پرداخته و در اينباره فرمودند:
«إِذَا مَاتَ الْعَبْدُ الْمُؤْمِنُ دَخَلَ مَعَهُ فِي قَبْرِهِ سِتَّةُصُوَرٍ فِيهِنَّصُورَةٌ أَحْسَنُهُنَّ وَجْهاً وَ أَبْهَاهُنَّ هَيْئَةً وَ أَطْيَبُهُنَّ رِيحاً وَ أَنْظَفُهُنَّصُورَةً قَالَ فَيَقِفُصُورَةٌ عَنْ يَمِينِهِ وَ أُخْرَي عَنْ يَسَارِهِ وَ أُخْرَي بَيْنَ يَدَيْهِ وَ أُخْرَي خَلْفَهُ وَ أُخْرَي عِنْدَ رِجْلِهِ وَ تَقِفُ الَّتِي هِيَ أَحْسَنُهُنَّ فَوْقَ رَأْسِهِ فَإِنْ أُتِيَ عَنْ يَمِينِهِ مَنَعَتْهُ الَّتِي عَنْ يَمِينِهِ ثُمَّ كَذَلِكَ إِلَي أَنْ يُؤْتَي مِنَ الْجِهَاتِ السِّتِّ قَالَ فَتَقُولُ أَحْسَنُهُنَّصُورَةً وَ مَنْ أَنْتُمْ جَزَاكُمُ اللَّهُ عَنِّي خَيْراً فَتَقُولُ الَّتِي عَنْ يَمِينِ الْعَبْدِ أَنَا الصَّلَاةُ وَ تَقُولُ الَّتِي عَنْ يَسَارِهِ أَنَا الزَّكَاةُ وَ تَقُولُ الَّتِي بَيْنَ يَدَيْهِ أَنَا الصِّيَامُ وَ تَقُولُ الَّتِي خَلْفَهُ أَنَا الْحَجُّ وَ الْعُمْرَةُ وَ تَقُولُ الَّتِي عِنْدَ رِجْلَيْهِ أَنَا بِرُّ مَنْ وَصَلْتِ مِنْ إِخْوَانِكِ ثُمَّ يَقُلْنَ مَنْ أَنْتِ فَأَنْتِ أَحْسَنُنَا وَجْهاً وَ أَطْيَبُنَا رِيحاً وَ أَبْهَانَا هَيْئَةً فَتَقُولُ أَنَا الْوَلَايَةُ لِآل مُحَمَّدصَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَيْهِمْرأَجْمَعِينَ» (1)
«هنگامى كه بنده مؤمنى از دنيا مىرود، با او ششصورت وارد قبر مىشود كه يكى از آنها زيباتر، نورانىتر، خوشبوتر و پاكيزهتر از سايرصورتها است. سپس به ترتيب در سمت راست، چپ، پيش روى، پشت سر و كنار پاى اوصورتهاى ديگرى مىايستند و آنكه زيباتر از همه است، بالاى سرش قرار مىگيرد و هرگاه (حادثهاى) از سمت راست او پيش آيد،صورتى كه در جانب راست او قرار دارد، مانع مىشود و همين طور ساير جهات. سپسصورتى كه از ديگران نيكوتر است، مىپرسد: خداوند به شما پاداش خير دهد، شما چه كسانى هستيد؟ در پاسخ اوصورت سمت راست، خود را نماز وصورت
1) المحاسن، ج 1،ص 288.
سمت چپ، خود را زكات وصورت مقابل، خود را روزه وصورت پشت سر، خود را حج و عمره وصورتى كه در كنار پاهاى او قرار دارد، خويش را نيكى به برادران دينى معرفى مىكند. آنگاه همه اينصورتها مىپرسند: تو كيستى كه از همه زيباتر، نورانىتر، خوشبوتر و پاكيزهترى؟ پاسخ مىدهد: من ولايت آلمحمد (عليهما السلام) هستم.»
تعبير زيباتر، نورانىتر، خوشبوتر و پاكيزهتر كه درباره ولايت به كار رفته است، نشان مىدهد كه ولايت اهلبيت (عليهما السلام) منشأ زيبايى، نورانيت، خوشبويى و پاكيزگى است و اعمال نيك و عبادات ديگر، به ميزانى كه به اين ولايت منتسب و مرتبطند، از اين زيبايى، نورانيت و پاكيزگى برخوردار مىشوند.
«وَ لِلَّهِ عَلَي النَّاسِ حِجُّ الْبَيْتِ مَنِ اسْتَطاعَ إِلَيْهِ سَبيلًا وَ مَنْ كَفَرَ فَإِنَّ اللَّهَ غَنِيٌّ عَنِ الْعالَمينَ» (سوره آلعمران، آيه 97)
«و براى خدا، حج بيت بر عهده مردم است (البته بر) كسى كه بتواند به سوى آن راه يابد و هر كس كفر ورزد، يقيناً خداوند از جهانيان بىنياز است.»
استطاعت در زبان عربى به معناى كسب توانايى و قدرت براى انجام كار و در حج، به معناى داشتن شرايطى است كه به اعتبار آنها حج بر انسان واجب مىشود. (1)در قرآن و احاديث اهلبيت (عليهما السلام) از استطاعت به عنوان
اصلىترين ركن وجوب حج ياد شده و در كلام وحى آمده است:
«لِلَّهِ عَلَي النَّاسِ حِجُّ الْبَيْتِ مَنِ اسْتَطاعَ إِلَيْهِ سَبيلًا وَ مَنْ كَفَرَ فَإِنَّ اللَّهَ غَنِيٌ
عَنِرالْعالَمينَ» (2)
1) صاحب شرايع درباره شرايط وجوب حج مىگويد:«شَرَائِطُ وُجُوبِهَا خَمْسَةٌ: الأوَّلُ البُلوُغُ وَ كَمَالُ العَقلِ، الثَّانِي الْحُرِّيَّةُ، الثَّالِثُ الزَّادُ وَ الرَّاحِلَةُ، الرَّابِعُ تَوَفُّرُ الْمَئوُنَةِ الكَافِيَةِ، الْخَامِسُ إمْكَانُ الْمَسيرِ» (شرايع الاسلام، ج 1،ص 203- 199) «واجب شدن حج، پنج شرط دارد: 1. بلوغ و كمال عقل 2. آزادى 3. داشتن توشه و وسيله براى رفتن به حج 4. دارا بودن هزينه كافى جهت سفر 5. باز بودن راه» البته هر يك از اين شرايط بر رمز و رازى خاص دلالت دارد.
2) سوره آلعمران، آيه 97؛ ابن شهر آشوب، ذيل آيه استطاعت مىنويسد:«أَنَّ الِاسْتِطاعَةَ قَبْلَ الفِعْلِ لِأَنَّ اللهَ تَعالي أَوْجَبَ الْحَجَّ عَليَ الْمُسْتَطيعِ وَ مَنْ لا يَسْتَطيعُ لا يَجِبُ عَلَيْهِ وَ ذلِكَ لا يَكوُنُ إلّا قَبْلَ فِعْلِ الْحَجِّ» (متشابه القرآن، ج 1،ص 149) «استطاعت و توانايى، بايد قبل از تكليف، موجود باشد؛ چرا كه خداوند حج را بر اهل استطاعت واجب نموده است. بنابراين هركس استطاعت ندارد، حج بر او واجب نمىگردد. از اينروست كه استطاعت بايد قبل از حج فراهم شده باشد.»
«براى خدا، حج بيت بر عهده مردم است (البته بر) كسى كه بتواند به سوى آن راه يابد و هر كس كفر ورزد، يقيناً خداوند از جهانيان بىنياز است.»
نكات برجسته در اين آيه عبارتند از:
لِلَّهِ- عَلَي النَّاسِ- حِجُّ الْبَيْتِ
» كه دركنار هم و بدون هيچ فاصلهاى ذكر گرديده، همراهى تكليف كننده، تكليف شونده و تكليف را نشان مىدهد.
مَنِ اسْتَطاعَ إِلَيْهِ سَبيلًا
» بعد از «
النّاس
» در آيه فوق، از نظر ادبى «
بَدَلِ بَعْض از كُلْ
» محسوب مىشود و نشان مىدهد كه اين تكليف، تنها بر كسانى واجب است كه داراى استطاعت باشند. به ديگر سخن، تنها بعضى از مردم مكلف به حجاند؛ نه همه آنها.
آيه با جمله اسميه شروع شده است، زيرا امر و دستور اگر بهصورت جمله اسميه بيان شود، تأكيد بيشترى نسبت به جمله فعليه دارد.
جمله «
إِنَّ اللَّهَ غَنِيٌّ عَنِ الْعالَمين
» نشان مىدهد كه ثمره حج به انسانها
بازمىگردد و ترك آن ضررى به خداوند وارد نمىآورد.
با توجه به كامل و غنى بودن ادبيات و زبان عربى و وسعت واژگان و معانى آنها و اينكه هر يك براى معنا و مفهومى خاص وضع شدهاند (و حتى در موارد مترادف، تفاوتهاى ظريف و باريكى با يكديگر دارند) بررسى فرقهاى ميان
استطاعت و قدرت و وسع و طاقت، جالب بوده و به درك بهتر مفاهيم
حج، كمك شايانى مىكند. مرحوم طبرسى در تفسير مفهوم استطاعت مىگويد:
«حَقيقَةُ الْاسْتِطاعَةِ أَلْقُوّةُ الَّتي تَنْطاعُ بِهَا الْجارِحَةُ لِلْفِعْلِ»(1)
«حقيقت استطاعت، قوتى است كه اعضاء و جوارح را بر انجام كار توانمندمىنمايد.»
و درباره تفاوت استطاعت با قدرت مىگويد:
«الْقُدرةُ هِيَ ما أَوْجَبَ كَوْنَ الْقادِرِ عَلَيْهِ قادِراً وَ لِذلِكَ لا يُوصَفُ تَعالى بِأَنَّهُ مُسْتَطيعٌ وَ يُوصَفُ بِأَنَّهُ قادِرٌ» (2)
«قدرت، چيزى است كه به انسان توانايى مىدهد. به همين دليل خداوند به قادر بودن وصف مىشود. اما چون داراى جسم و اعضاء و جوارح نيست، او را مستطيع نمىخوانيم.»
اما ديدگاهصاحب مجمع البيان درباره تفاوت وسع و طاقت چنين است كه:
«أَلْوُسْعُ ما دُونَ الطّاقَةِ وَ يُسَمّى ذلِكَ وُسْعاً بِمعنَى أَنَّهُ يَسَعُ الانسانَ وَ لا يَضيِقُرعَنْهُ»(3)
«وسع به كمتر از طاقت (كه حداكثر توان است) اطلاق مىشود و از آن جهت
به توان كمتر از طاقت وسع گفتهاند كه به انسان (در انجام يا ترك انجام) سعه و گشايش مىدهد و عرصه را بر او تنگ نمىكند.»
چنانچه در جاى ديگرى مىگويد:
«أَلْوُسْعُ أَلْحالُ الَّتي يَتَّسِعُ بِها السَّبيلُ إِلَى الْفِعْلِ وَ الْوُسْعِ دُونَ الطَّاقَةِ» (4)
«وسع، حالتى است كه به سبب آن، راه انجام كار براى انسان فراهم مىشود. وسع انسان، كمتر از حداكثر توان اوست.»
اميرمؤمنان (ع) ضمن بيان اشتياق اهل ايمان به انجام فريضه حج و اشاره به برخى از ظرايف آن، به ذكر آيه استطاعت پرداخته و علت واجب شدن حج بر اهل استطاعت را برخوردارى از ثمرات شگفت انگيز آن معرفى نموده و فرمودند:
«فَرَضَ عَلَيْكُمْ حَجَّ بَيْتِهِ الَّذِي جَعَلَهُ قِبْلَةً لِلْأَنَامِ يَرِدُونَهُ وُرُودَ الْأَنْعَامِ وَ يَأْلَهُونَ إلَيْهِ وُلُوهَ الْحَمَامِ جَعَلَهُ سُبْحَانَهُ عَلَامَةً لِتَوَاضُعِهِمْ لِعَظَمَتِهِ وَ إِذْعَانِهِمْ لِعِزَّتِهِ وَ اخْتَارَ مِنْ خَلْقِهِ سُمَّاعاً أَجَابُوا إلَيه دَعْوَتَهُ وَصَدَّقُوا كَلِمَتَهُ وَ وَقَفُوا مَوَاقِفَ أَنْبِيَائِهِ وَ تَشَبَّهُوا بِمَلَائِكَتِهِ الْمُطِيفِينَ بِعَرْشِهِ يُحْرِزُونَ الْأَرْبَاحَ فِي مَتْجَرِ عِبَادَتِهِ وَ يَتَبَادَرُونَ عِنْدَهُ مَوْعِدَ مَغْفِرَتِهِ جَعَلَهُ سُبْحَانَهُ لِلْإسْلَامِ عَلَماً وَ لِلْعَائِذِينَ حَرَماً فَرَضَ حَجَّهُ وَ أَوْجَبَ حَقَّهُ وَ كَتَبَ عَلَيْكُمْ وِفَادَتَهُ فَقَالَ سُبْحَانَهُ وَ لِلَّهِ عَلَي النَّاسِ حِجُّ الْبَيْتِ مَنِ اسْتَطاعَ إلَيْهِ سَبِيلًا وَ مَنْ كَفَرَ فَإنَّ اللَّهَ غَنِيٌّ عَنِ الْعالَمِينَ»(1)
« (خداوند) حج خانه خود را بر شما واجب كرد، همان خانهاى كه آن را قبلهگاه انسانها قرار داده كه همچون چهارپايان (تشنه) به سوى آن روى مىآورند و همانند كبوتران عاشق به آن پناه مىبرند. خداى سبحان، كعبه را
مظهر تواضع بندگان در برابر عظمت خويش و نشانه اعتراف آنان به بزرگى و عزت خود قرار داد و در ميان انسانها، شنوندگانى را برگزيد كه دعوت او را (براى حج) اجابت كنند و سخن او را تصديق نمايند و پاى بر جايگاه پيامبران الهى نهند و خود را همانند فرشتگانى نمايند كه دور عرش الهى طواف مىكنند
1) نهج البلاغه،ص 45.
تا در اين عبادتگاه كه محل تجارت است، سودهاى فراوان به دست آورند و به سوى وعدهگاه آمرزش الهى بشتابند. خداى سبحان، كعبه را براى اسلام، نشانه گويا و براى پناهندگان، خانه امن و امان قرار داد. حج آن را فريضه قرار داده و اداى حق آن را واجب كرد و بر همه شما واجب گرداند كه به زيارت آن برويد و فرمود: حج بيت براى خدا بر عهده مردم است البته بر كسى كه بتواند به سوى آن راه يابد و آن كس كه كفر ورزد، خداوند از همه جهانيان
بىنيازاست.»
استطاعت، شرط لازم براى واجب شدن حج است. رسول اكرم (ص) در اينباره فرمودند:
«تَارِكُ الْحَجِّ وَ هُوَ مُسْتَطِيعٌ كافِرٌ» (1)
«كسى كه با وجود استطاعت، از رفتن به حج خوددارى كند، (به اين دستور الهى) كفر ورزيده است.»
از امام صادق (ع) نقل شده كه مقصود از مستطيع در حج كسى است كه:
«كَانَصَحِيحاً فِي بَدَنِهِ مُخَلًّي سَرْبُهُ لَهُ زَادٌ وَ رَاحِلَةٌ»(2)
«علاوه برصحت جسمانى، مسير رفتن به كعبه برايش باز بوده و از زاد و توشه
لازم برخوردار باشد.»
و در حديث ديگر فرمودند:
1) من لايحضره الفقيه، ج 4،ص 368؛ رسول اكرم؛ در حديث ديگرى فرمودند: «يَا عَلِيُّ كَفَرَ بِاللَّهِ الْعَظِيمِ مِنْ هَذِهِ الْأُمَّةِ عَشَرَةٌ ... مَنْ وَجَدَ سَعَةً فَمَاتَ وَ لَمْ يَحُجَّ» (من لايحضره الفقيه، ج 4،ص 356) «اى على! ده طايفه از اين امت به خداى بزرگ كافرند: ... يكى از آنها كسى است كه استطاعت پيدا كند اما به حج نرفته، بميرد.»
2) الكافي، ج 4،ص 267.
«حِجُّ الْبَيْتِ وَاجِبٌ لِمَنْ اسْتَطَاعَ إِلَيْهِ سَبِيلًا وَ هُوَ الزَّادُ وَ الرَّاحِلَةُ مَعَصِحَّةِ الْبَدَنِ وَ أَنْ يَكُونَ لِلْإِنْسَانِ مَا يُخَلِّفُهُ عَلَي عِيَالِهِ وَ مَا يَرْجِعُ إِلَيْهِ بَعْدَ حَجِّه»(1)
«حج خانه خدا بركسى واجب است كه استطاعت داشته باشد و استطاعت يعنى داراى توشه و مركب (وسيله نقليه) و سلامت بدن بوده و گذشته از هزينه زن و فرزندش، مالى نيز پس از بازگشت از حج براى امرار معاش اندوخته باشد.»
با توجه به اهميت حج، اين سؤال به ذهن مىآيد كه آيا اين فريضه الهى با
وجود شرايط، تنها يكبار بر انسان واجب است يا اينكه با مهيا شدن مجدّد شرايط، مكرر بر انسان واجب مىشود؟ ظاهر روايات بر وجوب يكبار حج در طول عمر دلالت دارد و احاديثى كه در ازاى هر استطاعت، انجام يك حج را واجب معرفى نموده، داراى رمز و راز خاصى است كه پس از ذكر روايات آن بيان خواهيم نمود. امامصادق (ع) درباره وجوب يكبار حج در طول عمر فرمودند:
«الْحَجُّ فُرِضَ عَلَيْهِمْ مَرَّةً وَاحِدَةً لِبُعْدِ الْأَمْكِنَةِ وَ الْمَشَقَّةِ عَلَيْهِمْ فِي الْأَنْفُسِ روَرالْأَمْوَالِ»(2)
«حج از آن جهت تنها يكبار در طول عمر بر مردم واجب شده است كه راهها دور بوده و آمدن به حج براى آنها مشقّت جانى و مالى دارد.»
در حديث ديگر از امام رضا (ع) نقل شده است:
«أَنَّ الْحَجَّ فَرِيضَةٌ مِنْ فَرَائِضِ اللَّهِ وَ قَدْ وَجَبَ فِي طُولِ الْعُمُرِ مَرَّةً وَاحِدَةً وَ وَعَدَ عَلَيْهَا مِنَ الثَّوَابِ الْجَنَّةَ وَ الْعَفْوَ مِنَ الذُّنُوبِ» (3)
«حج فريضهاى از فرائض الهى است كه يكبار در طول عمر واجب بوده و خداوند بر آن وعده بهشت و بخشش گناهان داده است.»
و در حديث ديگر از آن حضرت روايت شده است:
«عِلَّةُ فَرْضِ الْحَجِّ مَرَّةً وَاحِدَةً لِأَنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ وَضَعَ الْفَرَائِضَ عَلَي أَدْنَي الْقَوْمِ قُوَّةً فَمِنْ تِلْكَ الْفَرَائِضِ الْحَجُّ الْمَفْرُوضُ وَاحِدٌ ثُمَّ رَغَّبَ أَهْلَ الْقُوَّةِ عَلَي قَدْرِرطَاقَتِهِمْ»(4)
«علّت وجوب يكبار حج در طول عمر براى اين است كه خداوند عزّوجلّ در همه واجبات و فرائض، وضعيت ناتوانترين افراد را ملاك قرار داده است. يكى از اين واجبات، حج است كه يكبار در طول عمر واجب است. سپس خداوند كسانى را كه توانايى لازم دارند، ترغيب نموده تا مكرر آن را
بجاىآورند.»
در مقابل رواياتى كه بر وجوب يكبار حج در طول عمر دلالت دارد، احاديث ديگرى وجود دارد كه حج را تكليف هر ساله انسانهاى مستطيع معرفى مىنمايد. چنانكه روايت شده در حجة الوداع، فردى به نام سُراقَةَ بنِ جُعْشُمْ به رسول خدا (ص) عرضه داشت:
«يَا رَسُولَ اللَّهِ عُلِّمْنَا دِينَنَا كَأَنَّمَا خُلِقْنَا الْيَوْمَ أَرَأَيْتَ لِهَذَا الَّذِي أَمَرْتَنَا بِهِ لِعَامِنَا هَذَا أَوْ لِكُلِّ عَامٍ»
«اى رسول خدا! به گونهاى دين (و اعمال حج) به ما تعليم داده شده كه احساس مىكنيم تازه از مادر متولد شدهايم. آيا حجى كه ما را به آن امر
مىنمايى فقط در اين سال واجب است يا هر سال بر ما تكليف است؟»
رسول خدا (ص) فرمودند:
«لا بَلْ لِأَبَدِ الْأَبَدِ»(1)
«نه، (امر به حج) هرگز پايان نمىپذيرد و تا ابد ادامه دارد.»
شيخصدوق در اينباره مىگويد:
«وَ الَّذِي أَعْتَمِدُهُ وَ أُفْتِي بِهِ أَنَّ الْحَجَّ عَلَي أَهْلِ الْجِدَةِ فِي كُلِّ عَامٍ فَرِيضَة»
«آنچه من بر آن اعتماد دارم و به آن فتوا مىدهم آن است كه بر اهل استطاعت و قدرت، انجام حج در هر سال واجب مىباشد.»
شيخصدوق در ادامه، احاديث ذيل را كه از امام صادق (ع) روايت شده، به عنوان دليل فتواى خود ذكر نموده است:
«انجام حج براى افراد مستطيع، در هر سال فرض و واجب است.»
«حج بر كسانى كه قدرت و استطاعت دارند در هر سال واجب مىباشد.»
«وَ لِلَّهِ عَلَي النَّاسِ حِجُّ الْبَيْتِ (فِي كُلِّ عَامٍ) مَنِ اسْتَطاعَ إِلَيْهِ سَبِيلًا» (3)
«بجاى آوردن حج واجب براى خدا، بر كسانى كه قدرت و تمكّن دارند، در هر
سال واجب است.» (1)
در كتاب جواهر الكلام، ديدگاه شيخصدوق به تفصيل مورد نقد قرار گرفته و آمده است:
«لَا يَجِبُ بِأَصْلِ الشَّرْعِ إلَّا مَرَّةً وَاحِدَةً إجْماعاً بِقِسْمَيْهِ مِنَ الْمُسْلِمينَ ... وَ اقْتِضَاءِ إطْلاقِ الأمْرِ فِي الكِتابِ وَ السُّنَّةِ ذَلِكَ ... فَمَا عَنِ الصَّدُوقِ في العِلَلِ- مِنْ أَنَّ الَّذي اعْتَمِدُهُ وَ أُفْتِي بِهِ أَنَّ الحَجَّ عَلىَ أهْلِ الْجِدَةِ فِي كُلِّ عَامٍ فَريضَةٌ- واضِحُ الضَّعْفِ وَ في مَحْكِيِّ الْمُنْتَهى قَدْ حُكِيَ عَنْ بَعْضِ النَّاسِ الوُجُوبُ فِي كُلِّ سَنَةٍ مَرَّةٌ وَ هِيَ حِكَايَةٌ لَمْ تَثْبُتْ وَ مُخَالِفَةٌ لِلإجْماعِ وَ السُّنَّةِ»(2)
«حج در اصل شريعت، جز يكبار در طول عمر، طبق اجماع (محصل و منقول) تمام فقيهان مسلمان واجب نمىشود. چرا كه اطلاق امر، در قرآن و روايات چنين اقتضاء دارد و ضعف آنچه شيخصدوق در علل آورده مبنى بر اينكه «آنچه من به آن اعتماد كرده و فتوا مىدهم اين است كه حج بر اهل استطاعت، در هر سال واجب است» روشن و آشكار است و آنچه در كتاب «المنتهى» از برخى نقل شده است كه حج همه ساله واجب است، ثابت نبوده و مخالف اجماع و سنت است.»
در كتاب عروةالوثقى نيز به ديدگاه شيخصدوق اشاره شده و در اينباره
آمده است:
«وَ لَا يَجِبُ فِي أصْلِ الشَّرْعِ إلَّا مَرَّةً وَاحِدَةً فِي تَمَامِ العُمْرِ وَ هُوَ الْمُسَمَّى بِحَجَّةِ الإسْلامِ، أيْ الْحَجُّ الَّذِي بُنِيَ عَلَيْهِ الإسْلامُ مِثْلُ الصَّلاةِ وَ الصَّوْمِ وَ الْخُمْسِ وَ الزَّكَاةِ وَ مَا نُقِلَ عَنِ الصَّدُوقِ فِي العِلَلِ مِنْ وُجُوبِهِ عَلَى أهْلِ الْجِدَةِ كُلَّ عَامٍ عَلَى فَرْضِ ثُبُوتِهِ شَاذٌّ مُخَالِفٌ لِلإجْماعِ وَ الأخْبَارِ وَ لا بُدَّ مِنْ حَمْلِهِ عَلَى بَعْضِ الْمَحَامِلِ كَالأخْبَارِ الوَارِدَةِ بِهذَا الْمَضْمُونِ مِنْ إرَادَةِ الِاسْتِحْبَابِ الْمُؤَكَّدِ»(1)
«حج تمتع كه مانند نماز، روزه، خمس و زكات (يكى از پايههايى است كه) اسلام بر آن نهاده شده، در اصل، تنها يكبار در عمر واجب مىشود و از آن، به حَجَّةالاسلام ياد مىشود و آنچهصدوق در علل، به عنوان وجوب همه ساله حج بر اهل استطاعت آورده، به فرض اثبات، فتوايى نادر و مخالف اجماع و روايات است و بايد آن را بر اين حمل كنيم كه اخبار وارده در اين زمينه، استحباب مؤكد را اراده نموده است.»
با توجه به مطالب ذكرشده و رواياتى كه مطابق با فقه شيعه به عنوان مستندِ يكبار واجب شدن حج تمتع در طول عمر بيان كرديم، به خوبى فهميده مىشود كه اگر مشقتهاى حج و دورى مسافت نمىبود، اين عمل به طور مستمر واجب مىگرديد. اما از آنجا كه اراده خداوند از مناسك حج و حضور در مواقف آن، بكارگيرى آموزههاى حج در زندگى به منظور توبه از گناه و نافرمانى است، از اينرو احاديث ناظر به وجوب هر ساله حج بر اين معنا حمل شده و بر ضرورت بكارگيرى آموزههاى حج در پى هر گناه دلالت دارد و احاديث مربوط به يكبار واجب بودن حج در طول عمر (كه ديدگاه فقه شيعه بر آن مبتنى مىباشد) ناظر
1) العروة الوثقي المحشّي، ج 4،ص 342.
به اين مطلب استكه يكبار بجاى آوردن حج، انسان را از ملزم بودن به انجام حج در سالهاى بعد معاف مىگرداند.
اگر شخصى پس از حصول استطاعت، از انجام حج خوددارى كند، بايد به
انجام آن ملزم شود. چنانچه امام صادق (ع) به عبدالله بن سنان فرمودند:
«لَوْ عَطَّلَ النَّاسُ الْحَجَّ لَوَجَبَ عَلَي الْإِمَامِ أَنْ يُجْبِرَهُمْ عَلَي الْحَجِّ إِنْ شَاءُوا وَ إِنْ أَبَوْا فَإِنَّ هَذَا الْبَيْتَ إِنَّمَا وُضِعَ لِلْحَجِّ» (1)
«اگر مردم (اهل استطاعت) حج را ترك كنند، بر امام واجب است كه آنان را مجبور به انجام حج نمايد؛ چه بخواهند و چه نخواهند. چرا كه كعبه براى انجام حج قرار داده شده است.»
به عبارت ديگر پس از حصول استطاعت، تمايل يا عدم تمايل نسبت به حج، فاقد موضوعيت است و (با توجه به اسرار و رموزى كه در آن وجود دارد) بر همه اهل استطاعت واجب است.
با توجه به اينكه حج، نماد و نشان ولايت اهلبيت (عليهما السلام) است (كه به نجات از دام بينش و روش شيطان منتهى شده و به اطاعت و عبادت خداوند مىانجامد)، از اينرو استطاعت علاوه بر توانايى انجام مناسك حج، به امورى اطلاق مىشود كه امكان عمل به ولايت و بهرهمندى از ربوبيت را فراهم مىآورد كه بارزترين مصاديق آن، دستجات گوناگون علم است. اميرمؤمنان (ع) در اينباره
1) الكافي، ج 4،ص 272.
فرمودند:
«بِالْعِلْمِ يُطَاعُ اللَّهُ وَ يُعْبَدُ وَ بِالْعِلْمِ يُعْرَفُ اللَّهُ وَ يُوَحَّدُ» (1)
«به سبب علم، خداوند عبادت و اطاعت مىشود و به سبب علم، خداوند شناخته شده و به يگانگىاش اقرار مىگردد.»
نكته و اشاره
امام صادق (ع) استطاعت را شرط تمسك به ولايت اهلبيت (عليهما السلام) (و بهرهمندى از ربوبيت) معرفى نموده كه به همگان ارزانى شده و هيچكس در ترك آن معذور نيست. از اينرو، در ذيل آيه:
«وَ قَدْ كانُوا يُدْعَوْنَ إِلَي السُّجُودِ وَ هُمْ سالِمُونَ» (2)
«به تحقيق مردم به سجود فرا خوانده شدند در حالى كه سالم بودند.»
فرمودند:
«إِلَي وَلَايَتِهِ فِي الدُّنْيَا وَ هُمْ يَسْتَطِيعُونَ» (3)
«در دنيا به ولايت اميرمؤمنان (ع) دعوت مىشدند، درحالى كه مستطيع بودند.»
در اين حديث، امام صادق (ع) سجود را به ولايت و سلامت را به استطاعت تفسير كرده و لازمه تمسك به ولايت را داشتن استطاعت معرفى نمودهاند و راه را براى درك هر چه بهتر اراده خداوند از استطاعت در حج هموار گرداندهاند.
قال الصادق (ع): «إِذَا أَرَدْتَ الْحَجَّ. ... وَ اخْرُجْ مِنْ حُقُوقٍ تَلْزَمُكَ مِنْ جِهَةِ الْمَخْلُوقِينَ» (مستدرك الوسائل، ج 10،ص 172)
«هنگامى كه اراده حج كردى (قبل از عزيمت) حقوقى را كه ديگران بر گردن تو دارند، اداء كن.»
مناسك حج، مشتمل بر احكام ظريف و اسرار و رموزى است كه لازم است زائران حج از آنها آگاهى يابند. به همين سبب اميرمؤمنان (ع) به
قُثَمِ بنِ عَبّاس
امر نمود:
«فَأَقِمْ لِلنَّاسِ الْحَجَّ وَ ذَكِّرْهُمْ بِأَيَّامِ اللَّهِ وَ اجْلِسْ لَهُمُ الْعَصْرَيْنِ فَأَفْتِ الْمُسْتَفْتِيَ وَ عَلِّمِ الْجَاهِلَ وَ ذَكِّرِ الْعَالِمَ» (1)
«حج را براى مردم اقامه نما و آنها را متذكّر ايام الهى گردان و ظهر و عصر در جايى بنشين و به كسانى كه احكام دينشان را از تو مىپرسند، پاسخ بده و
(آموزههاى دينى را) به جاهلان بياموز و به عالمان، يادآورى كن.»
از امام صادق (ع) روايت شده است كه خداوند جبرئيل را مأمور نمود تا حج و مناسك آن را به ابراهيم (ع) و اسماعيل (ع) تعليم دهد و براى تحقق اين منظور:
«أَمَرَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ إِبْرَاهِيمَ أَنْ يَحُجَّ وَ يَحُجَّ بِإِسْمَاعِيلَ مَعَهُ وَ يُسْكِنَهُ الْحَرَمَ ... وَ أَرَاهُمَا كَيْفَ يَتَهَيَّئَانِ لِلْإِحْرَامِ فَفَعَلَا ثُمَّ أَمَرَهُمَا فَأَهَلَّا بِالْحَجِّ وَ أَمَرَهُمَا بِالتَّلْبِيَاتِ
الْأَرْبَعِ الَّتِي لَبَّي بِهَا الْمُرْسَلُونَ» (2)
«خداوند به ابراهيم (ع) امر نمود كه حج بجاى آورد و اسماعيل (ع) را با خود به حج ببرد و وى را در حرم اسكان دهد ... و جبرئيل به ايشان نشان (تعليم) داد كه چگونه براى احرام آماده شوند و آنها انجام دادند. سپس جبرئيل به آنها
دستور داد كه مُحْرِم به احرام حج شده و لبيكهاى چهارگانهاى را كه پيامبران گفته بودند، بگويند.»
و نيز از آن حضرت روايت شده است:
«كَانَتِ الشِّيعَةُ قَبْلَ أَنْ يَكُونَ أَبُوجَعْفَرٍ وَ هُمْ لَا يَعْرِفُونَ مَنَاسِكَ حَجِّهِمْ وَ حَلَالَهُمْ وَ حَرَامَهُمْ حَتَّي كَانَ أَبُوجَعْفَرٍ فَفَتَحَ لَهُمْ وَ بَيَّنَ لَهُمْ مَنَاسِكَ حَجِّهِمْ وَ حَلَالَهُمْ وَ حَرَامَهُمْ حَتَّيصَارَ النَّاسُ يَحْتَاجُونَ إِلَيْهِمْ مِنْ بَعْدِ مَا كَانُوا يَحْتَاجُونَ إِلَي النَّاسِ» «1»
«شيعه پيش از امام باقر (ع) مناسك حج و حلال و حرام خود را نمىشناخت تا اينكه آن حضرت باب آن را بر روى مردم گشود و مناسك حج و حلال و حرام را براى آنها آشكار گرداند، تا آنجا كه مردم به شيعه نيازمند شدند، بعد از آنكه شيعيان به ساير مردم نيازمند بودند.»
امام صادق (ع) در كلام نورانى خود به بيان نيت زائر خانه خدا به هنگام
عزيمت به حج پرداخته، فرمودند:
«إِذَا أَرَدْتَ الْحَجَّ فَجَرِّدْ قَلْبَكَ لِلَّهِ تَعَالَي مِنْ كُلِّ شَاغِلٍ وَ حِجَابٍ وَ فَوِّضْ أُمُورَكَ إِلَي خَالِقِهَا وَ تَوَكَّلْ عَلَيْهِ فِي جَمِيعِ حَرَكَاتِكَ وَ سَكَنَاتِكَ وَ سَلِّمْ لِقَضَائِهِ وَ حُكْمِهِ وَ قَدَرِهِ وَ دَعِ الدُّنْيَا وَ الرَّاحَةَ وَ الْخَلْقَ» «2»
«چون خواستى حج بجاى آورى، قلب خود را از موانع و آنچه قلب تو را به خود مشغول مىكند، خالى كن و امور خود را به خداوند واگذار و در همه
حركات و سكناتت به او توكل كن و در برابر تقديرات و فرامين او تسليم باش و دنيا و راحتى آن و مردم (طالب دنيا) را رها كن.»
زائر خانه خدا مىبايد با قطع اميد از بازگشت به زندگى روزمره، همه وابستگىهاى گذشتهاش را از خود دور كرده و از اميال خود قطع اميد نمايد تا مبادا چيزى مانع وفاى او به عهد و پيمانهاى الهى گردد. چنانكه امام صادق (ع) فرمودند:
«واسْتَعِدَّ اسْتِعْدَادَ مَنْ لَا يَرْجُو الرُّجُوعَ وَ أَحْسِنِ الصُّحْبَةَ»(1)
«و (در اين راه) آنچنان خود را آماده كن كه گويا اميد بازگشت ندارى و در همراهى ديگران خوشرفتار باش.»
با توجه به اينكه زائر خانه خدا به هنگام حج، عزيمت مىكند تا با توبه از گناهان خويش، گذشته تاريكش را جبران كند، بنابراين لازم استصدق خود را در اين امر با هزينه كردن مال حلال ثابت نمايد و از به كار گرفتن مال حرام (در
عملى كه نماد توبه و وسيله جبران گناهان است) بپرهيزد. چرا كه استفاده از مال حرام، نشانگر نداشتنصدق نيت در توبه است. از اينرو رسول خدا (ص) فرمودند:
«وَ مَنِ اكْتَسَبَ مَالًا حَرَاماً لَمْ يَقْبَلِ اللَّهُ مِنْهُصَدَقَةً وَ لَا عِتْقاً وَ لَا حَجّاً وَ لَا اعْتِمَاراً وَ كَتَبَ اللَّهُ لَهُ بِعَدَدِ أَجْزَاءِ ذَلِكَ أَوْزَاراً وَ مَا بَقِيَ مِنْهُ بَعْدَ مَوْتِهِ كَانَ زَادَهُ إِلَي النَّارِ» (2)
«هركس مال حرامى كسب كند، خداوند نهصدقه او را مىپذيرد و نه بنده آزاد
كردن و نه حج گزاردن و نه عمره گزاردن او را و به اندازه پاداش اين اعمال براى او گناهانى سنگين مىنويسد و آنچه از وى پس از مرگش بر جاى بماند، توشه راه جهنم او خواهد بود.»
امام باقر (ع) نيز در اينباره فرمودند:
«مَنْ أَصَابَ مَالًا مِنْ أَرْبَعٍ لَمْ يُقْبَلْ مِنْهُ فِي أَرْبَعٍ مَنْ أَصَابَ مَالًا مِنْ غُلُولٍ أَوْ رِباً أَوْ خِيَانَةٍ أَوْ سَرِقَةٍ لَمْ يُقْبَلْ مِنْهُ فِي زَكَاةٍ وَ لَا فِيصَدَقَةٍ وَ لَا فِي حَجٍّ وَ لَا فِي عُمْرَةٍ وَ قَالَ أَبُوجَعْفَر (ع) لَا يَقْبَلُ اللَّهُ عَزَّوَجَلَّ حَجّاً وَ لَا عُمْرَةً مِنْ مَالٍ حَرَامٍ» (1)
«هركس مالى را از چهار روش به دست آورد، (هزينه كردن آن مال در) چهار چيز از او پذيرفته نمىشود. هركس مالى را از راه نامشروع يا ربا يا خيانت يا دزدى به دست آورد، اداى زكات،صدقه، حج و عمره با آن مال از او پذيرفته نمىشود و در ادامه فرمودند: خداى عزّوجلّ انجام حج و عمره را با مال حرام نمىپذيرد.»
امام صادق (ع) از رسول خدا (ص) روايت مىكند كه آن بزرگوار، بار و جهاز خويش را بر مركب نهاده و فرمودند: «اين حج براى ريا و شنيدن مردم نيست.» و افزودند:
«مَنْ تَجَهَّزَ وَ فِي جَهَازِهِ عَلَمٌ حَرَامٌ لَمْ يَقْبَلِ اللَّهُ مِنْهُ الْحَجَّ»(2)
«هر كس كه (براى حج) آماده شود و در اثاثيه او حتى پرچم حرامى باشد،
خداوند حج را از وى نخواهد پذيرفت.»
در روايتى ديگر از امام صادق (ع) آمده است:
«إِذَا اكْتَسَبَ الرَّجُلُ مَالًا مِنْ غَيْرِ حِلِّهِ ثُمَّ حَجَّ فَلَبَّي نُودِيَ لَا لَبَّيْكَ وَ لَا سَعْدَيْكَ وَ إِنْ كَانَ مِنْ حِلِّهِ فَلَبَّي نُودِيَ لَبَّيْكَ وَ سَعْدَيْكَ»(3)
«اگر كسى مالى از راه حرام به دست آورد، سپس حج بجاى آورده و لبّيك بگويد، به او ندا داده مىشود: «
لَا لَبَّيْكَ وَ لَا سَعْدَيْكَ
» و اگر از راه حلال به دست بياورد و لبيك بگويد، به او ندا داده مىشود: «
لَبَّيْكَ وَ سَعْدَيْكَ
» روايت شده است كه سِندِى بْن شاهَك (عليه اللعنه) به امام كاظم (ع) گفت:
اگر اجازه دهى مخارج كفن و دفن تو را بر عهده مىگيرم. امام كاظم (ع) فرمودند:
«إِنَّا اهْلَ بَيْتٍ حَجُّصَرُورَتِنَا وَ مُهُورُ نِسَائِنَا وَ أَكْفَانُنَا مِنْ طَهُورِ أَمْوَالِنَا»
«ما خاندانى هستيم كه حج اول (حجصروره)، مهريه زنان و نيز كفنهاى ما از پاكيزهترين اموال ما است.» (1)
طبق توصيههايى كه در برخى روايات آمده است، بجاى آوردن حج بايد همراه با اسباب و ابزارهايىصورت پذيرد كه لازمه اقامت در مكه و گذران زندگى در طول انجام حج، داشتن آنهاست.(2)اين امر در زمانهاى گذشته كه تهيه
1) من لايحضره الفقيه، ج 1،ص 189.
2) اهميت كسب و حفظ توانايى در طول ايام حج تا جايى است كه يعقوب بن سالم از امامصادق (مىپرسد كه من به همراه خود درهمهايى دارم كه تصاويرى بر آن نقش بسته است و در حال احرام آنها را در كيسه كوچكى نهاده و به كمر خود مىبندم. آيا اين كار خللى به احرام من وارد نمىآورد؟ حضرت در پاسخ فرمودند: «لَا بَأْسَ أَوَ لَيْسَ هِيَ نَفَقَتُكَ وَ عَلَيْهَا اعْتِمَادُكَ بَعْدَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ» (من لايحضره الفقيه، ج 2،ص 280) «ايرادى ندارد. مگر نه اين استكه اين پولها، نفقه و هزينه حج توست و بعد از خدا تكيه تو به آنهاست.» و در دو حديث ديگر از امام صادق (روايت شده است: «فَإِنَّهَا مِنْ تَمَامِ حَجِّه» (الكافي، ج 4،ص 344) «حفظ نفقه سبب تمام شدن حج محسوب مىشود.» «مِنْ قُوَّةِ الْمُسَافِرِ حِفْظُ نَفَقَتِهِ» (من لايحضره الفقيه، ج 2،ص 280) «حفظ كردن نفقه از جمله اسباب توانمندى حجگزار است.»
آذوقه سفر با زائران بوده، جلوه بيشترى داشته است. اما سفارش پيشوايان معصوم (عليهما السلام) به داشتن اسباب و ابزارهاى لازم و تهيه خوراكىهاى مقوى و پرخاصيت، به شرحى كه ذكر خواهد شد، بيانگر اين مطلب است كه لازمه برآوردن اراده خداوند از اعمال و مناسك حج، مجهز نمودن خود به ابزارهاى لازم علمى، اعتقادى و عملى است كه ما را در انجام اين اعمال يارى دهد. چنانكه اميرمؤمنان (ع) فرمودند:
«إِذَا أَرَدْتُمُ الْحَجَّ فَتَقَدَّمُوا فِي شِرَاءِ الْحَوَائِجِ لِبَعْضِ مَا يُقَوِّيكُمْ عَلَي السَّفَرِ فَإِنَ
اللَّهَ يَقُولُ وَ لَوْ أَرادُوا الْخُرُوجَ لَأَعَدُّوا لَهُ عُدَّةً» (1)
«آنگاه كه قصد حج كرديد، خريد برخى از نيازمندىهايى را كه در سفر به شما نيرو مىبخشند، پيش بيندازيد كه خداوند متعال مىفرمايد: اگر قصد خارج شدن داشتند، ساز و برگ آن را آماده مىكردند.»
امام باقر (ع) نيز درباره آمادگى براى بجاى آوردن اعمال حج فرمودند:
«إِنَّ الْحَاجَّ إِذَا أَخَذَ فِي جَهَازِهِ لَمْ يَخْطُ خُطْوَةً فِي شَيْءٍ مِنْ جَهَازِهِ إِلَّا كَتَبَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ لَهُ عَشْرَ حَسَنَاتٍ وَ مَحَا عَنْهُ عَشْرَ سَيِّئَاتٍ وَ رَفَعَ لَهُ عَشْرَ دَرَجَاتٍ حَتَّي يَفْرُغَ مِنْ جَهَازِهِ مَتَي مَا فَرَغَ» (2)
«از هنگامى كه حجگزار، به مقدمات حج مىپردازد (و اسباب سفر را فراهم
مىكند) به ازاى هر قدمى كه برمىدارد، خداوند ده نيكى براى او نوشته و ده كار ناپسند را بر او مىبخشد و ده مرتبه به او درجه مىدهد (و اين امر ادامه
دارد) تا هنگامى كه از انجام مقدمات حج فارغ شود.»(3)
1) وسائل الشيعة، ج 11،ص 35.
2) الكافي، ج 4،ص 254.
3) در ادامه حديث پس از مطالبى آمده است: «فَإذَا قَضَي نُسُكَهُ غَفَرَ اللَّهُ لَهُ ذُنُوبَهُ وَ كَانَ ذَا الْحِجَّةِ وَ الْمُحَرَّمَ وَصَفَرَ وَ شَهْرَ رَبِيعٍ الْأَوَّلِ أَرْبَعَةَ أَشْهُرٍ تُكْتَبُ لَهُ الْحَسَنَاتُ وَ لَا تُكْتَبُ عَلَيْهِ السَّيِّئَاتُ إلَّا أَنْ يَأْتِيَ بِمُوجِبَةٍ فَإذَا مَضَتِ الْأَرْبَعَةُ الْأَشْهُرِ خُلِطَ بِالنَّاسِ» «هنگامى كه مناسك حج را به پايان برد، خداوند گناهانش را مىبخشد و در چهار ماه ذىحجه، محرم،صفر و ربيعالاول فقط حسناتش ثبت مىشود نه گناهانش، مگر مرتكب كارى شود كه مانع محو گناهان است. اما پس از گذشت چهار ماه، مانند ساير مردم خواهد شد (و همچون آنان مورد محاسبه قرار خواهد گرفت.)».
حماد بن عيسى از امام صادق (ع) روايت مىكند كه فرمودند: از جمله سفارشهاى لقمان به پسرش اين بود كه:
«يَا بُنَيَّ سَافِرْ بِسَيْفِكَ وَ خُفِّكَ وَ عِمَامَتِكَ وَ خِبَائِكَ وَ سِقَائِكَ وَ إِبْرَتِكَ وَ خُيُوطِكَ وَ مِخْرَزِكَ وَ تَزَوَّدْ مَعَكَ مِنَ الْأَدْوِيَةِ مَا تَنْتَفِعُ بِهَا أَنْتَ وَ مَنْ مَعَكَ وَ كُنْ لِأَصْحَابِكَ مُوَافِقاً إِلَّا فِي مَعْصِيَةِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ» (1)
«پسر عزيزم! در سفر؛ شمشير، كفش، عمامه، خيمه، مشك آب، سوزن خياطى و نخ و سوزن كفشدوزى را همراه بردار و از دارو آنچه به كار تو و همسفرانت مىآيد، همراه خود داشته باش و در كارها با همسفران، موافق و همسو باش؛ مگر در نافرمانى خدا.»
امام صادق (ع) در جايى ديگر فرمودند:
«كَانَ عَلِيُّ بْنُ الْحُسَيْنِ (ع) إِذَا سَافَرَ إِلَي الْحَجِّ وَ الْعُمْرَةِ تَزَوَّدَ مِنْ أَطْيَبِ الزَّادِ مِنَ اللَّوْزِ وَ السُّكَّرِ وَ السَّوِيقِ الْمُحَمَّصِ وَ الْمُحَلَّي» (2)
«هر وقت امام سجاد (ع) به سفر حج و عمره مىرفت، از پاكيزهترين زاد و توشهها نظير بادام، شكر، آرد بدون سبوس ترش و شيرين برمىداشت.»
از آنجا كه قصد زائر كعبه توبه از گناه است، از اينرو سفارش شده كه اين قصد و عزيمت را به اطرافيان اعلام كند و آنها را از رفتن به حج و عزيمت بر تغيير بينش و رفتار خود آگاه نموده و از آنان بخواهد تا زشتىهاى رفتارى و گفتارى او را تا اين زمان بر او ببخشند كه اين امر، نشانگر عزيمت بر تغيير رفتار و گفتار در حج است. امام صادق (ع) در اينباره فرمودند:
«إِذَا أَرَدْتَ الْحَجَّ ... وَ اخْرُجْ مِنْ حُقُوقٍ تَلْزَمُكَ مِنْ جِهَةِ الْمَخْلُوقِينَ»(1)
«هنگامى كه اراده حج كردى ... حقوقى را كه ديگران بر گردن تو دارند، اداءكن.»(2)
در حديثى ديگر از امام رضا (ع) روايت شده است:
«إِذَا أَرَدْتَ الْخُرُوجَ إِلَي الْحَجِّ وَدَّعْتَ أَهْلَكَ وَ أَوْصَيْتَ وَ قَضَيْتَ مَا عَلَيْكَ مِنَ الدَّيْنِ وَ أَحْسَنْتَ الْوَصِيَّةَ لِأَنَّكَ لَا تَدْرِي كَيْفَ يَكُونُ عَسَي أَنْ لَا تَرْجِعَ مِنْرسَفَرِكَ»(3)
«هنگامى كه مىخواهى عازم سفر حج شوى، با خانوادهات وداع كن و به آنها وصيت نما و حقوقى كه ديگران بر گردن تو دارند، اداء كن و در وصيت نمودن به نيكى رفتار نما. زيرا بر تو نامعلوم است، شايد از اين سفر بازنگشتى.»
1) مستدرك الوسائل، ج 10،ص 172.
2) رسول اكرم؛ در حديثى فرمودند: «حَقٌّ عَلَي الْمُسْلِمِ إذَا أَرَادَ سَفَراً أَنْ يُعْلِمَ إخْوَانَهُ وَ حَقٌّ عَلَي إخْوَانِهِ إذَا قَدِمَ أَنْ يَأْتُوهُ» الكافي، ج 2،ص 174 «لازم است بر مسلمان كه هرگاه اراده سفر كند، به برادرانش اعلام نمايد و وظيفه برادرانش آن است كه چون از سفر باز گردد، به ديدارش بشتابند.» يكى از مصاديق اين سفر، حج است و عموميت توصيه به باخبر نمودن اطرافيان از سفر، بر نيكو بودن اعلام سفر حج نيز دلالت دارد.
3) مستدرك الوسائل، ج 8،ص 122.
نكته شايان ذكر اينكه حلاليت خواستن قبل از حج، از همين احاديث گرفته شده و طبق آن، شخص مكلّف گرديده است تا با رفتن نزد كسانى كه حقوقشان به دست او ضايع شده، نشان دهد كه قصد دارد با عزيمت به حج، گذشته سياه خود را جبران نموده و با تغيير بينش و روش، موجبات بسط امنيت را براى اطرافيان فراهم آورد.
روايت شده است كه ابراهيم ساربان از على بن يقطين اجازه ورود و ملاقات خواست، اما على بن يقطين به او اجازه نداد و در همان سال به حج رفت و وقتى وارد مدينه شد و اجازه خواست تا خدمت امام كاظم (ع) برسد، حضرت اجازه نداد. او روز دوم، آن حضرت را ملاقات كرد و عرضه داشت: مولاى من! گناه من چه بود؟ فرمودند: به تو اجازه حضور ندادم چون تو برادرت ابراهيم ساربان را به حضور نپذيرفتى.
«وَ قَدْ أَبَي اللَّهُ أَنْ يَشْكُرَ سَعْيَكَ أَوْ يَغْفِرَ لَكَ إِبْرَاهِيمُ الْجَمَّالُ فَقُلْتُ سَيِّدِي وَ مَوْلَايَ مَنْ لِي بِإِبْرَاهِيمَ الْجَمَّالِ فِي هَذَا الْوَقْتِ وَ أَنَا بِالْمَدِينَةِ وَ هُوَ بِالْكُوفَةِ»
«خداوند نيز سعى و حج تو را نمىپذيرد مگر اينكه ابراهيم را راضى كنى.
عرض كرد: مولاى من! چگونه مىتوانم ابراهيم را ملاقات كنم؟ هماكنون من در مدينه هستم و او در كوفه است.»
حضرت فرمودند: هنگام شب، بدون اينكه كسى از همراهانت با تو باشد، به جانب بقيع برو و اسبى را كه در آنجا آماده است، سوار شو. على بن يقطين به بقيع رفت و سوار بر اسب شد. طولى نكشيد كه مقابل خانه ابراهيم ساربان پياده
شد. در خانه را كوبيد و گفت: من على بن يقطين هستم. ابراهيم از درون خانهصدا زد: على بن يقطين! وزير هارون با من چه كار دارد؟ على بن يقطين
گفت:
مشكل بزرگى دارم. تو را قسم مىدهم كه در را باز كنى. ابراهيم در را باز كرد و على بن يقطين پس از ورود به او گفت: تا مرا نبخشى، مولايم امام كاظم (ع) مرا به حضور نمىپذيرد. ابراهيم گفت:
«يَغْفِرُ اللَّهُ لَكَ فَآلَي عَلِيُّ بْنُ يَقْطِينٍ عَلَي إِبْرَاهِيمَ الْجَمَّالِ أَنْ يَطَأَ خَدَّهُ فَامْتَنَعَ إِبْرَاهِيمُ مِنْ ذَلِكَ فَآلَي عَلَيْهِ ثَانِياً فَفَعَلَ فَلَمْ يَزَلْ إِبْرَاهِيمُ يَطَأُ خَدَّهُ وَ عَلِيُّ بْنُ يَقْطِينٍ يَقُولُ اللَّهُمَّ اشْهَدْ ثُمَّ انْصَرَفَ وَ رَكِبَ النَّجِيبَ وَ أَنَاخَهُ مِنْ لَيْلَتِهِ بِبَابِ الْمَوْلَي مُوسَي بْنِ جَعْفَرٍ (ع) بِالْمَدِينَةِ فَأَذِنَ لَهُ وَ دَخَلَ عَلَيْهِ فَقَبِلَهُ» (1)
«خداوند تو را ببخشد. على بن يقطين، ابراهيم را قسم داد كه قدم روىصورت او بگذارد. ابراهيم از اين كار خوددارى ورزيد. على بن يقطين دوباره او را قسم داد و ابراهيم ساربان پذيرفت. هنگامى كه ابراهيم پاى خود را روىصورت او گذاشته بود، على بن يقطين مىگفت: خدايا تو شاهد باش! سپس از جاى حركت كرده، سوار اسب شد و در همان شب به در خانه امام كاظم (ع) آمد. اجازه ورود خواست. حضرت اجازه داد و او را پذيرفت.»
با توجه به اينكه حج، سبب توبه از گناه و جبران اعمال گذشته است، از
اينرو در روايات توصيه گرديده هنگام عزيمت به حج، آماده تغيير بينش و روش ناپسند خويش شده و از خداوند بخشش گناهان گذشته را طلب كنيم. چنانكه از حضرت رضا (ع) درباره آداب عزيمت به حج و آمادگى براى اين سفر
1) بحار الانوار، ج 48،ص 85.
پر رمز و راز روايت شده است:
«إِذَا أَرَدْتَ الْخُرُوجَ إِلَي الْحَجِّ ... وَ عَلَيْكَ بِكَثْرَةِ الِاسْتِغْفَارِ وَ التَّسْبِيحِ وَ التَّهْلِيلِ
وَ التَّكْبِيرِ وَ الصَّلَاةِ عَلَي مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ»(1)
«هنگامى كه اراده نمودى به حج بروى ... تو را سفارش مىكنم به اينكه بسيار استغفار نموده و تسبيح الهى بر زبان آورى و «
لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ
» و «
اللَّهُ أَكْبَرُ
» بگويى و بر محمد و آلمحمد (عليهما السلام)صلوات فرستى.»
امام صادق (ع) به زائر خانه خدا سفارش مىكند كه در طول سفر حج و نيز در مدت اقامت در مكه، بر رعايت وقت فضيلت اعمال عبادى اصرار بورزد. از اينرو فرمودند:
«وَ رَاعِ أَوْقَاتَ فَرَائِضِ اللَّهِ وَ سُنَنِ نَبِيِّهِ؛ وَ مَا يَجِبُ عَلَيْكَ مِنَ الْأَدَبِ وَ الِاحْتِمَالِ وَ الصَّبْرِ وَ الشُّكْرِ وَ الشَّفَقَةِ وَ السَّخَاوَةِ وَ إِيثَارِ الزَّادِ عَلَي دَوَامِ الْأَوْقَاتِ»
«هر كدام از واجبات الهى و سنّتهاى پيامبر (ص) را در وقت خويش بجاى آور و در طول سفر، ديگر وظايف واجب از قبيل رعايت اصول ادب، تحمل و شكيبايى (در برابر ناگوارىها و پيشامدها) و شكر در برابر نعمتها و مهربانى و گذشت و ايثار توشه (به نيازمندان) را رعايت كن.» (2)
با توجه به ارادهاى كه خداوند از بجاى آوردن حج دارد و با عنايت به
نتيجهاى كه مىبايد از اين عمل حاصل شود، شايسته است كه انسان،صدق خود را در دورى از نگرش و روش نادرستى كه قبل از حج داشته، با تحمل
همراهان و داشتن رفتار نيكو در مقابل آنها ثابت نمايد. به همين دليل از امام باقر (ع) روايت شده است:
«مَا يُعْبَأُ مَنْ سَلَكَ هَذَا الطَّرِيقَ إِذَا لَمْ يَكُنْ فِيهِ ثَلَاثُ خِصَالٍ وَرَعٌ يَحْجُزُهُ عَنْ مَعَاصِي اللَّهِ وَ حِلْمٌ يَمْلِكُ بِهِ غَضَبَهُ وَ حُسْنُ الصُّحْبَةِ لِمَنْصَحِبَهُ»(1)
«اگر اين سه خصلت در زائر خانه خدا نباشد، مورد توجه قرار نمىگيرد: تقوايى كه او را از نافرمانى خداوند باز دارد، حِلمى كه به وسيله آن بر غضبش مسلّط گردد و برخورد نيكو با همراهان.» (2)
از امام رضا (ع) روايت شده است كه هرگاه قصد نمودى براى حج خارجشوى:
«عَلَيْكَ بِكَثْرَةِ الِاسْتِغْفَارِ ... وَ حُسْنِ الْخُلُقِ وَ حُسْنِ الصِّحَابَةِ لِمَنْصَحِبَكَ وَ كَظْمِ الْغَيْظِ وَ قِلَّةِ الْكَلَامِ وَ إِيَّاكَ وَ الْمُمَارَاةَ»
«تو را به زيادى استغفار ... خوش خُلقى و رفتار نيكو با همراهان، فروبردن خشم، كم سخن گفتن و پرهيز از جدال با ديگران سفارش مىكنم.»(3)
1) الكافي، ج 4،ص 286.
2) امام صادق در اينباره فرمودند: «مَا يُعْبَأُ مَنْ يَؤُمُّ هَذَا الْبَيْتَ إِذَا لَمْ يَكُنْ فِيهِ ثَلَاثُ خِصَالٍ خُلُقٌ يُخَالِقُ بِهِ مَنْصَحِبَهُ أَوْ حِلْمٌ يَمْلِكُ بِهِ مِنْ غَضَبِهِ أَوْ وَرَعٌ يَحْجُزُهُ عَنْ مَحَارِمِ اللَّهِ» (الكافي، ج 4،ص 285) «هر كس قصد حج كند و سه خصلت در او نباشد، مورد اعتنا قرار نمىگيرد: اخلاق نيكويى كه با همراهان خود معاشرت نمايد و بردبارى كه او را از غضب باز دارد و وَرَع و پارسايى كه او را از گناه منع نمايد.»
3) فقه الرضا ،ص 216- 215.
قال الباقر (ع): «فِيكُلِّ شَيءٍ خَافَ الْمُؤْمِنُ عَلَي نَفْسِهِ فِيهِ الضَّرَرَ فَلَهُ فِيهِ التَّقِيةُ» (مستدرك الوسائل، ج 16،ص 47)
«مؤمن از هر چيزى كه بر جان خود بترسد و احتمال زيان دهد، بايد تقيه كند.»
از آنجا كه زائر خانه خدا، در زمان انجام مناسك حج، از اعتقاد كسانى كه با او مواجه مىشوند، بىخبر است، از اينرو مىبايد در برخوردهايش از تقيه غفلت نكند و كسانى را كه از نظر اعتقادى با او مخالفند، با رفتار و گفتار خود تحت تأثير قرار داده و به بينش و اعتقاد خويش جذب نمايد. اين موضوع براى مسلمانانى كه از نظر اعتقادى و دينى به مراحل كمال دست نيافتهاند نيز مصداق دارد و رِفق و مداراى با آنان سبب رشد معرفتىشان گرديده و بر رفتار و عملكرد
آنها تأثير خواهد گذاشت.
تقيه در زبان عربى، اسم مصدر از ريشه «
وِقايَة
» به معناى سپرى است كه انسان خود را پشت آن پنهان مىنمايد تا خطر را از خويش دفع كند. اين واژه با
كلمه تقوا همريشه است.
اصلىترين ركن تقيه، پنهان نمودن است كه سبب مىشود انسان، اعتقاد خود
را از ديگران پنهان نموده و از آزار و اذيت آنها، مصون بماند. شيخ مفيد در اينباره مىگويد:
«التَّقِيَّةُ كِتْمانُ الْحَقِّ وَ سَتْرُ الاعْتِقادِ فيهِ وَ مُكاتَمَةُ الْمُخالِفينَ وَ تَرْكُ مُظاهَرَتِهِمْ بِمَا يُعَقِّبُ ضَرَراً فِي الدّينِ أَوِ الدُّنيا» (1)
«تقيه عبارت است از كِتمان حق و پوشيده داشتن عقيده از مخالفان و ترك همراهى با آنها در امورى كه سبب زيان در دين و دنياست.»
تقيه به مفهومى كه بيان گرديد، داراى چنان اهميتى است كه امام رضا (ع) دربارهاش فرمودند: «هيچكس مؤمن محسوب نمىشود مگر اينكه در او سه سنّت وجود داشته باشد: سنّتى از پروردگار، سنّتى از رسول و سنّتى از ولى خدا» و در ادامه درباره سنّت بر جاى مانده از پروردگار فرمودند:
«فَالسُّنَّةُ مِنْ رَبِّهِ كِتْمَانُ سِرِّهِ»(2)
«سنّت بر جاى مانده از پروردگار، كتمان سرّ اوست.»
از اين حديث به خوبى فهميده مىشود كه نام مؤمن هنگامى بر انسان،صادق است كه به سنّت الهى يعنى كِتمان اسرار، پايبند باشد. امام صادق (ع) در اينباره فرمودند:
«أُمِرَ النَّاسُ بِخَصْلَتَيْنِ فَضَيَّعُوهُمَا فَصَارُوا مِنْهُمَا عَلَي غَيْرِ شَيْءٍ الصَّبْرِ وَ الْكِتْمَانِ» (3)
«مردم به دو خصلتصبر و كِتمان اسرار مأمور شدند ولى آنها را ضايع كرده و
از فوايدش بىبهره گرديدند.»
اينك براى روشنتر شدن معنا و مصداق تقيه، به بررسى ابعاد گوناگون آن در آيات و روايات مىپردازيم.
درباره اهمّيت تقيه و وظيفه مسلمانان درباره آن، آيات فراوانى وجود دارد كه در ذيل به نمونههايى از آن اشاره مىكنيم:
1- در سوره آلعمران مىخوانيم: مسلمانان نبايد كفّار را سرپرست خود قرار دهند و هر كس چنين كند، هيچگونه ارتباطى با خداوند ندارد:
«... إِلَّا أَنْ تَتَّقُوا مِنْهُمْ تُقاةً وَ يُحَذِّرُكُمُ اللَّهُ نَفْسَهُ وَ إِلَي اللَّهِ الْمَصيرُ» (1)
«... مگر آنكه از آنها بترسيد و تقيه كنيد و خداوند شما را از كيفرش برحذر مىدارد و بازگشت (همه) به سوى اوست.»
2- قرآن در آيهاى، از مؤمن آل فرعون كه در برخى روايات «حِزْقيل» خوانده
شده سخن مىگويد و او را از نزديكان فرعون و خزانهدارش معرفى مىكند كه مدتها ايمان خود را پنهان مىنمود. اما سرانجام به سبب بدگويى و سخنچينى
ديگران، اعتقادش نزد فرعون آشكار گرديد و به دست او به شهادت رسيد.(2)قرآن در وصف او مىگويد:
«رَجُلٌ مُؤْمِنٌ مِنْ آلِ فِرْعَوْنَ يَكْتُمُ إِيمَانَهُ» (3)
«مردى مؤمن از آل فرعون كه ايمان خود را پنهان مىكرد.»
3- خداوند در قرآن از پاداش تقيه سخن به ميان آورده و فرموده است:
«أُولَئِكَ يُؤْتَوْنَ أَجْرَهُمْ مَرَّتَيْنِ بِمَاصَبَرُوا وَ يَدْرَؤُنَ بِالْحَسَنَةِ السَّيِّئَةَ» (1)
«آنها كسانى هستند كه به سببصبرشان، دو بار اجر و پاداش دريافت مىدارند و به وسيله نيكىها، بدىها را دور مىكنند.» (2)
4- قرآن درباره عمّار كه از سوى مشركان مكه به اظهار كفر وادار شد و با تن دادن به خواسته مشركان، خود را از چنگال مرگ رهانيد، مىفرمايد:
«مَنْ كَفَرَ بِاللهِ مِنْ بَعْدِ إِيمَانِهِ إِلَّا مَنْ أُكْرِهَ وَقَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالْايمَانِ» (3)
«هر كس پس از ايمان به خدا كافر شود (گرفتار خشم الهى و عذابى شديد
1) سوره قصص، آيه 54.
2) امام صادق در تفسير آيه فوق فرمودند:«بِمَاصَبَرُوا عَلَي التَّقِيةِ» «پاداش اهل ايمان به سببصبرى است كه بر انجام تقيه داشتهاند.» پسصبورى بر تقيه همانصبرى است كه دو پاداش دارد و در ادامه فرمودند: «الْحَسَنَةُ التَّقِيةُ وَ السَّيِئَةُ الْإِذَاعَةُ» (الكافي، ج 2،ص 217) «حسنه، تقيه و سيئه، آشكار نمودن اسرار است.» اينكه امام صادق (حسنه را به تقيه و سيئه را به اذاعه (افشاء نمودن) تفسير نمودهاند، نشان مىدهد كه كاملترين مصداق عمل نيك (كه بستر بسيارى از كارهاى پسنديده را فراهم مىآورد) تقيه و بارزترين مصداق عمل ناپسند (كه زمينه ساز بسيارى از كارهاى زشت و نارواست) ترك تقيه است.
3) سوره نحل، آيه 106؛ براى تفصيل بيشتر بنگريد به: سوره آلعمران، آيه 200 و حديث ذيل آن در وسائلالشيعة، ج 16،ص 207 و سوره فصلت، آيه 34 و حديث ذيل آن در الكافي، ج 2،ص 218 و سوره يوسف، آيه 70 و حديث ذيل آن در الكافي، ج 2،ص 217 و سوره كهف، آيه 97 و حديث ذيل آن در تفسيرالعياشي، ج 2،ص 351.
خواهد شد) مگر كسى كه مجبور شده در حالى كه دلش آرام به ايمان است.»
رسول خدا (ص) پس از نزول اين آيه به عمّار فرمودند:
«يا عَمَّارُ إِنْ عَادُوا فَعُدْ فَقَدْ أَنْزَلَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ عُذْرَكَ وَ أَمَرَكَ أَنْ تَعُودَ إِنْرعَادُوا»(1)
«اى عمّار! درصورت تكرار درخواست مشركان، تو نيز اظهار كفر را تكرار كن كه عذرت نزد خداوند قبول است.»
تقيه از دستوراتى است كه مورد تأكيد اهلبيت (عليهما السلام) قرار گرفته و شرايط عمل به آن را زمان و مكان تعيين مىكند. امام باقر (ع) در اينباره فرمودند:
«التَّقِيَّةُ فِي كُلِّ ضَرُورَةٍ وَصَاحِبُهَا أَعْلَمُ بِهَا حِينَ تَنْزِلُ بِهِ» (2)
«تقيه در همه موارد اضطرار، جارى است و فرد تقيه كننده به مواضع ضرورت، آگاهتر از ديگران است.»
انگيزه كتمانِ حقيقت از ديگران، گاه هراس از آنها (بر جان و مال خود و برادران ايمانى) و گاه وجود خطر نسبت به اعتقادات دينى و گاه رِفق و مدارا با
كسانى است كه از توانايى لازم علمى و اعتقادى برخوردار نيستند. از اينرو امام باقر (ع) فرمودند
«التَّقِيَّةُ فِي كُلِّ شَيْءٍ يُضْطَرُّ إِلَيْهِ ابْنُ آدَمَ فَقَدْ أَحَلَّهُ اللَّه» (1)
«خداوند تقيه را در هر چيزى كه انسان به آن اضطرار پيدا كند، حلال نموده است.»
و در روايت ديگرى فرمودند:
«فِي كُلِّ شَيءٍ خَافَ الْمُؤْمِنُ عَلَي نَفْسِهِ فِيهِ الضَّرَرَ فَلَهُ فِيهِ التَّقِيةُ» (2)
«مؤمن از هر چيزى كه بر جان خود بترسد و احتمال زيان دهد، بايد تقيه كند.»
و از امام صادق (ع) نقل شده است كه فرمودند:
«لَيسَ شَيءٌ مِمَّا حَرَّمَ اللَّهُ إِلَّا وَ قَدْ أَحَلَّهُ لِمَنِ اضْطُرَّ إِلَيهِ» (3)
«خداوند هيچ چيز را حرام ننموده مگر اينكه آن را براى انسانِ مضطر حلال گردانده است.»
و نيز عبدالله بن ابى يعفور از امام صادق (ع) روايت مىكند:
«اتَّقُوا عَلَي دِينِكُمْ وَ احْجُبُوهُ بِالتَّقِيةِ فَإِنَّهُ لَا إِيمَانَ لِمَنْ لَا تَقِيَّةَ لَهُ ... رَحِمَ اللَّهُ عَبْداً مِنْكُمْ كَانَ عَلَي وَلَايَتِنَا» (4)
«دينِ خود را حفظ نماييد و آن را با حجابِ تقيه بپوشانيد. همانا كسى كه تقيه ندارد، ايمان ندارد ... خداوند رحمت كند كسى را كه بر ولايت ما باشد.»
از حديث فوق موارد ذيل فهميده مىشود:
تقيه و ايمان ارتباطى مستقيم وجود دارد. به اين معنى كه چون انجام حج به منظور دستيابى به امنيت است، رعايت تقيه به عنوان عامل مصونيت در حين اعمال حج، ضرورى است.
تقيه در زندگى فردى و اجتماعى كاربردهاى فراوان و ثمربخشى دارد و در مناسك حج كه مسلمانان با انديشهها و اعتقادات متفاوت در آن حضور دارند، امرى لازم و ضرورى بوده و موجب مىشود كه زائر خانه خدا با رفتار مناسب خود، بر ديگران تأثير گذاشته و به وظايفى كه بر عهده دارد، به بهترين وجه ممكن عمل نمايد و بسيارى از كارهايى كه قبل از واجب شدن تقيه بر زائر جايز نبوده، در اين دوران بر او واجب شود. مانند نماز خواندن در پشت سر مخالفان اهلبيت (عليهما السلام) كه در حالت عادى امرى باطل است. چنانكه امام
كاظم (ع) به ابى عبدالله برقى درباره «واقفيه» كه بعد از امام صادق (ع) توقف كردند و امامت ساير پيشوايان را نپذيرفتند، فرمود:
«لَا تُصَلِّ وَرَائَهُ» (1)
«در نماز به آنها اقتدا نكن.»(2)
1) وسائل الشيعة، ج 8،ص 310.
2) در روايت ديگرى زراره از امام صادق درباره اقتدا كردن به مخالفان در اعتقاد پرسيد، حضرت در پاسخ فرمودند: «مَا هُمْ عِنْدِي إِلَّا بِمَنْزِلَةِ الْجُدُرِ» الكافي، ج 3،ص 373 «اينها در نزد من به منزله ديوارند.» على بن راشد نيز مىگويد به امام صادق (عرضكردم: «إِنَّ مَوَالِيكَ قَدِ اخْتَلَفُوا فَأُصَلِّي خَلْفَهُمْ جَمِيعاً فَقَالَ لَا تُصَلِّ إِلَّا خَلْفَ مَنْ تَثِقُ بِدِينِهِ» (الكافي، ج 3،ص 374) «دوستان شما مختلف هستند و من در نماز به همه آنها اقتدا مىكنم. حضرت فرمودند: در نماز جز به كسى كه دين و اعتقاد او مورد وثوق تو است اقتدا نكن.»
اما در اعمال و مناسك حج كه همراهى با مسلمانان، سبب دوستى با مردم و مانع بروز هرگونه اختلاف اعتقادى و عملى با آنان مىشود، بر رعايت تقيه تأكيد شده است. چنانكه امام صادق (ع) به اسحاق بن عمّار فرمودند:
«يَا إِسْحَاقُ ... إِنَّ الْمُصَلِّي مَعَهُمْ فِي الصَّفِّ الْأَوَّلِ كَالشَّاهِرِ سَيْفَهُ فِي سَبِيلِ اللَّهِ»(1)
«يا اسحاق! هركس درصف اول با آنان نماز گزارد، مانند كسى است كه در راه خدا جهاد كند.»
مرحوم فيض كاشانى در شرح و تفسير حديث فوق مىگويد:
«إِنَّما قُيِّدَ بِالصَّفِّ الْأَوَّلِ لِأَنَّهُ أَدْخَلُ فِي مَعْرِفَتِهِمْ بِإِتْيَانِهِ الْمَسْجِدَ وَ أَدَلُّ عَلَىكَوْنِهِ مِنْهُمْ وَ إِنَّمَا شَبَّهَهُ بِشَاهِرِ سَيْفِهِ فِي سَبِيلِاللَّهِ لِدَفْعِهِ شَرَّ الْعَدُوِّ» (2)
«قيد «صف اول» در حديث به اين خاطر است كه نماز خواندن درصف اول، در شناسايى افرادى كه به مسجد مىآيند، موضوعيت داشته و مردم نيز آنها را «خودى» تلقى مىنمايند. اما تشبيه او به جهادگر در راه خدا، به سبب شباهت
آنها در دفع دشمن است.»
امام كاظم (ع) نيز به برادر خود، على بن جعفر، فرمودند:
«صَلَّي حَسَنٌ وَ حُسَينٌ خَلْفَ مَرْوَانَ وَ نَحْنُ نُصَلِّي مَعَهُمْ» (3)
«امام حسن (ع) و امام حسين (ع) در نماز به مروان اقتدا كردند و ما هم با آنان
نماز مىخوانيم.»
در حديث ديگر از امام صادق (ع) روايت شده است كه فرمودند:
«مَا مِنْكُمْ أَحَدٌ يُصَلِّيصَلَاةً فَرِيضَةً فِي وَقْتِهَا ثُمَّ يُصَلِّي مَعَهُمْصَلَاةً تَقِيةً وَ هُوَ
مُتَوَضِّئٌ إِلَّا كَتَبَ اللَّهُ لَهُ بِهَا خَمْساً وَ عِشْرِينَ دَرَجَةً فَارْغَبُوا فِي ذَلِكَ» (1)
«احدى از شما نيست كه نماز واجبى را در وقت خودش بخواند سپس همان نماز را بهصورت تقيه، در حالى كه وضو دارد با آنان (مخالفين) بخواند، مگر اين كه خداوند براى اين نماز تقيهاى، بيست و پنج درجه بنويسد. پس در اين امر رغبت كنيد.»
بنابر آنچه ذكر شد، تقيه در برابر فرقههاى گوناگونى كه در موسم حج حضور دارند، علاوه بر اين كه موجب مصون ماندن از آسيب و زيان آنها مىگردد، در برخى موارد سبب گرايش ايشان به ما مىشود. چنانكه فرمودند:
«إِنَّ التَّقِيَّةَ جُنَّةُ الْمُؤْمِنِ» (2)
«همانا تقيه، سپر (بلاى) مؤمن است.»
به همين سبب لازم است با پرهيز از بحث و جَدَل با پيروان ساير مذاهب كه
نتيجهاش سلب امنيت و ايجاد كدورت و كينهتوزى است، با رفتار و گفتار نيكوى خود، اسباب دعوت عملى آنها را به اعتقاد و بينش خود فراهم آوريم.
1) من لايحضره الفقيه، ج 1،ص 382.
2) الكافي، ج 2،ص 220. در برخى روايات به جاى واژه «جُنَّة» كه به معناى سپر مىباشد، از واژگانى چون «تُرْس» و «حِرْزْ» استفاده شده و آمده است: «التَّقِيَّةُ تُرْسُ الْمُؤْمِنِ وَ التَّقِيَّةُ حِرْزُ الْمُؤْمِن» (الكافي، ج 2،ص 221) «تقيه، سپر مؤمن است و تقيه حِرز و نگهدارنده مؤمن است.»
قال الرضا (ع): «لا يَجُوزُ الْحَجُّ إِلا تَمَتُّعاً وَ لا يَجُوزُ الْقِرَانُ وَ الافْرَادُ الَّذِي يَسْتَعْمِلُهُ الْعَامَّةُ إِلا لِأَهْلِ مَكَّةَ وَ حَاضِرِيهَا» (بحارالانوار، ج 99،ص 92)
«حج (براى غير اهل مكه) جز به نيت تمتّع، جايز نيست و قِران و إفراد كه مورد استعمال عامه مىباشد، فقط مربوط به اهل مكه و ساكنان محدوده حرم است.»
اقسام حج عبارتند از:
تَمَتُّعْ، افْراد، قِران
كه تعريف و تفاوت ميان آنها به شرح ذيل مىباشد:
حج تَمَتُّع
: اين حج براى تمام كسانى كه از دور و نزديك راهى مكه مىشوند، با فضيلتترين فريضه الهى محسوب مىگردد. امّا
حجّ قِرانْ و افرادْ
، فقط وظيفه كسانى است كه اهل مكه يا مجاور آن باشند. (مقصود از مجاور كسى است كه
فاصله ميان محل سكونتش تا شهر مكه شانزده فرسخ يا كمتر باشد.) امام رضا (ع) در اينباره فرمودند:
«لا يَجُوزُ الْحَجُّ إِلا تَمَتُّعاً وَ لا يَجُوزُ الْقِرَانُ وَ الافْرَادُ الَّذِي يَسْتَعْمِلُهُ الْعَامَّةُ إِلّا لِأَهْلِ مَكَّةَ وَ حَاضِرِيهَا» (1)
«حج (براى غير اهل مكه) جز به نيت تَمتّع، جايز نيست و قِران و إفراد كه مورد
استعمال عامه مىباشد، فقط مربوط به اهل مكه و ساكنان محدوده حرم است.»
در حج تَمتُّع، شخص براى انجام عمره، در يكى از ميقاتهاى پنجگانه
1) الخصال، ج 2،ص 606.
ذُوالْحُلَيفَة ى
ا مقابل آن (در برخى شرايط)،
جُحْفَة
، يَلَمْلَم
، قَرْنُ الْمَنَازِل
و
عَقِيق (1)
مُحرم مىشود و پس از انجام اعمال آن، از احرام خارج مىشود تا اينكه در روز ترويه مجدداً در مكه احرام مىبندد و اعمال حج را آغاز مىكند. به همين جهت امام صادق (ع) درباره ويژگى عمره تمتّع فرمودند:
«وَ عُمْرَةٌ يَتَمَتَّعُ بِهَا إِلَي الْحَجِّ وَ ذَلِكَ أَفْضَلُ الْوُجُوهِ» (2)
«عمره تمتّع، عمرهاى است كه پس از آن، فرد از احرام درآمده و آنچه در اين دوران بر او حرام بوده، تا فرا رسيدن زمان حج جايز مىشود و حج تمتّع،
برترين اقسام حج است.»
اما در حجِ
قِرانْ و افْرادْ،
شخص براى انجام اعمال حج از مكه يا فاصله كمتر از شانزده فَرسخ شرعى از آن، محرم شده و پس از اعمال حج، عمره بجاى مىآورد. البته تفاوتهاى ديگرى نيز ميان حج تمتع با حج
قِرانْ و افْرادْ
وجود دارد كه ذيل عنوان اقسام حج در فقه شيعه بيان خواهد شد.
از آنجا كه زائران خانه خدا، پس از بجاى آوردن عمره، از احرام خارج شده
1) امام صادق درباره چگونگى تعيين ميقات فرمودند:«فَإِنَّهُ وَقَّتَ لِأَهْلِ الْعِرَاقِ وَ لَمْ يَكُنْ يَوْمَئِذٍ عِرَاقٌ بَطْنَ الْعَقِيقِ مِنْ قِبَلِ أَهْلِ الْعِرَاقِ وَ وَقَّتَ لِأَهْلِ الْيَمَنِ يَلَمْلَمَ وَ وَقَّتَ لِأَهْلِ الطَّائِفِ قَرْنَ الْمَنَازِلِ وَ وَقَّتَ لِأَهْلِ الْمَغْرِبِ الْجُحْفَةَ وَ هِيَ مَهْيَعَةُ وَ وَقَّتَ لِأَهْلِ الْمَدِينَةِ ذَا الْحُلَيْفَةِ وَ مَنْ كَانَ مَنْزِلُهُ خَلْفَ هَذِهِ الْمَوَاقِيتِ مِمَّا يَلِي مَكَّةَ فَوَقْتُهُ مَنْزِلُهُ» (الكافي، ج 4،ص 318) «همانا (پيامبر؛) براى اهل عراق «وادي عَقيق» را ميقات قرار داد با آنكه در آن هنگام هنوز عراق نبود و براى مردم يمن «يَلَمْلَمْ» را و براى اهل طائف «قَرْنُ الْمَنازِل» و براى اهل مغرب «جُحْفة» را كه همان «مَهْيَعَة» است و براى اهل مدينه «ذُوالْحُلَيْفة» را به عنوان ميقات معين نمود و هركه خانهاش پشت اين ميقاتها به طرف مكه باشد، منزلش ميقات اوست.»
2) مستدرك الوسائل، ج 8،ص 75.
و بهرهمندى و تمتّع از آنچه در احرام بر آنها حرام بوده (به جز كندن گياهان و درختان وصيد حيوانات خشكى در حرم) بر ايشان جايز و روا مىشود، از اينرو به اين حج، به اعتبار جايز بودن برخوردارى از لذتها پس از پايان احرام عمره تمتّع تا آغاز احرام حج،
تَمَتُّع
گفتهاند و علت نامگذارى حج
إفراد
، آن است كه زائر خانه خدا به طور منفرد و بدون قربانى به حج مىرود و منشأ نامگذارى
حج قِران
، آن است كه به همراه بردن قربانى در آن واجب مىباشد. چنانكه شيخ طوسى مىگويد:
«إِنَّمَا سُمِّي قَارِناً لِسِياقِ الْهَدْي مَعَ الْإِهْلَالِ فَمَنْ لَمْ يَسُقْ مِنَ الْمِيقَاتِ لَمْ يكُنْ قَارِناً»(1)
«به كسى كه حج قِران بجاى مىآورد، از آن جهت قارن گفته مىشود كه هنگام لبيكگفتن در ميقات، قربانى به همراه دارد. پس هركس از ميقات، با خود قربانى نداشته باشد، قارن محسوب نمىشود.»
به همراه داشتن قربانى در حج قِرانْ، سَوْق يا سياق هَدْى خوانده شده و رمزوارهاى
زيبا دارد. چراكه زائر كعبه با به همراه بردن قربانى، غايت و نتيجه حج را بيان
نموده و مقصود از حج خود را نجات از دام رذايل معرفى مىكند و اعلام مىنمايد كه با رذيله وصفت زشتى كه قربانى نماد آن است، عازم حج مىشوم اما به هنگام بازگشت، اين رذيله از من سلب شده كه ذبح قربانى از آن خبر مىدهد.
از ديدگاه فقه شيعه، مهمترين تفاوت ميان اقسام حج (
تَمَتُّع
، قِرانْ و إفْراد
1) التهذيب، ج 5،ص 41.
چنين است:
قِرانْ و إفراد
مىتوان بدون عذر، طواف زيارت و نساء و نيز سعى
صفا و مروه را تا آخر ذىحجه به تأخير انداخت، اما در حج تمتع تنها درصورت عذر، اين كار جايز است.
إفراد
و
قِرانْ
عمره و حج دو عبادت محسوب مىشوند و استطاعت هر يك جداست. اما در حج تمتع، عمره و حج، يك عبادت محسوب شده و استطاعت در آنها يكى مىباشد.
إفراد
و
قِرانْ
پس از احرام و پيش از رفتن به عرفات مىتوان طواف مستحبى انجام داد، اما در حج تمتع اين كار جايز نيست.
إفراد
و
قِرانْ
براى عمره و حج مىتوان نايب جداگانه گرفت، اما در حج تمتع، تنها يك نايب مىتوان گرفت.
قِرانْ و إفْراد
آن است كه در حج
إفرادْ
قربانى واجب نيست، اما در حج
قِرانْ
نه تنها قربانى واجب است، بلكه بايد از اول احرام، همراه حجكننده باشد. در حالى كه در
حج تَمَتُّع
همراه داشتن قربانى واجب نيست، اما تهيه و كشتن قربانى به هنگام فرا رسيدن زمان آن، واجب است.
تمتع و إفراد
احرام با لبيك گفتن حاصل مىشود، اما در حج
قِرانْ
حجكننده مخير است كه با لبيك گفتن يا اشعار و تقليد محرم شود. به اين ترتيب كه در اشعار، جانب راست كوهان شتر را زخمى مىكند و
قربانى خود را نشاندار مىنمايد و در تقليد، نعلين كهنه خود را كه لااقل يكبار با آن نماز واجب يا نافله خوانده، (1)به گردن قربانى آويخته (2)و آن
را مصداق
قلائد (3)
(يعنى قربانىهاى نشاندار) قرار مىدهد.(4)
عمره تمتع
طواف نساء وجود ندارد، در حالى كه در عمره قِرانْ و إِفراد، طواف نساء نيز وجود دارد.
1) درباره نماز خواندن با نعلين از امام صادق (روايت شده است: «إِذَاصَلَّيْتَ فَصَلِّ فِي نَعْلَيْكَ إِذَا كَانَتْ طَاهِرَةً فَإِنَّ ذَلِكَ مِنَ السُّنَّةِ» (من لايحضره الفقيه، ج 1،ص 568) «هنگامى كه مىخواهى نماز بگزارى، آن را در نعلين پاكيزه بجاى آور كه اين عمل از سنّت است.»
2) چنانكه امام صادق (فرمودند: «ثُمَّ يُقَلِّدُهَا بِنَعْلٍ خَلَقٍ قَدْصَلَّى فِيهَا» (الكافي، ج 4،ص 297) «سپس يك جفت نعلين كهنه كه در آن نماز خوانده باشد، به گردن شتر بياويزد.»
3) «قَلائِدَ»، جمع قلاده به معناى حيوانى است كه براى قربانى شدن نشانه گذارى (تقليد) مىشود و تقليد در حج به معناى آويختن چيزى (نعلين كه در آن نماز خوانده شده باشد) به گردن شتر، گاو و گوسفندى است كه براى قربانى شدن انتخاب شده است. (تفصيل بيشتر را در بخش «واژه نامه حج» در پايان كتاب بنگريد.)
4) گرچه «اشْعار» درباره شتر رواج بيشترى دارد،اما درباره گاو نيز جايز شمرده شده است. چنانكه در كتاب مستدرك روايت شده است: «فَإذَا أَرَدْتَ الْحَجَّ بِالاقْرَانِ وَجَبَ عَلَيكَ أَنْ تَسُوقَ مَعَكَ مِنْ حَيثُ أَحْرَمْتَ الْهَدْي بَدَنَةً أَوْ بَقَرَةً تُقَلِّدُهَا وَ تُشْعِرُهَا مِنْ حَيثُ تُحْرِمُ» «هنگامى كه مىخواهى حج قِران بجاى آورى، مىبايد قربانى (شتر يا گاو) را همراه ببرى و در ميقات، تقليد يا اشعار نمايى.» چنانكه رسول خدا؛ در يك سال شتر و در سال ديگر گاو را اشعار و تقليد نمود. از اينرو پس از ذكر آداب اشعار شتر فرمودند: «وَ كَذَلِكَ فِي الْبَقَرِ فِي مَوْضِعِ سَنَامِهَا» (مستدرك الوسائل، ج 8،ص 77) «در قسمت برآمده پشت كمر گاو نيز مىتوان مانند شتر نشان گذاشت.»
صاحب جواهر درباره اقسام حج و تفاوت ميان آنها مىگويد:
«أَنَّ العُمرَةَ وَ الْحَجَّ فِي التَّمَتُّعِ بِجَميعِ افرَادِهِ مُرتَبِطَانِ لَا يَنفَكُّ أحَدُهُمَا عَنِ الآخَرِ إجْمَاعاً وَ نَصّاً بِخِلافِهِمَا فَإنَّهُ يَجُوزُ الإتيَانُ بِأحَدِ النُّسُكَيْنِ دُونَ الآخَرِ فِي التَّطَوُّعِ»
«عمره تمتع و حج تمتع با تمامى اعمالشان به يكديگر مرتبطند و از يكديگر جدا نمىشوند (بايد با هم انجام شوند) كه اجماع و نُصوص وارده آن را ثابت مىنمايد. بر خلاف قران و افراد كه انجام مستحبى يكى از آن دو، جايز است.»
در ادامه پس از بيان يازده فرق ميان حج تمتع، افراد و قران كه به موارد مهم آن اشاره شد، مىگويد:
«وُجوُبُ الْهَدْيِ عَلَي الْمُتَمَتِّعِ دوُنَ غَيْرِهِ وَ إنْ كَانَ قَارِناً لأنَّ هَدْيَ القِرَانِ لا يَجِبُ بِالأصلِ وَ إنْ تُعَيَّنُ لِلذَّبحِ بِالإشعَارِ أوِ التَّقْليدِ»
«قربانى در حج تمتع واجب است، اما در قران و افراد ذاتاً واجب نيست گرچه در حج قران به سبب اشعار يا تقليد، قربانى واجب و به همراه آوردن آن لازم است.»
و در پايان به عنوان آخرين تفاوت مىگويد:
«أنَّ التَّمَتُّعَ يُعدَلُ الَيهِ وَ لَا يُعدَلُ عَنهُ اخْتيَاراً عَكسُ الِافرَادِ فَإنَّهُ يُعدَلُ عَنهُ وَ لَا يُعدَلُ الَيهِ» (1)
«در حال اختيار، عدول از تمتع به حج افراد جايز نيست، اما عدول از افراد به تمتع جايز است؛ بر عكس افراد.» (2)
قال الصّادق (ع): «مَنْ خَلَفَ حَاجّاً فِي أَهْلِهِ وَ مَالِهِ كَانَ لَهُ كَأَجْرِهِ حَتَّي كَأَنَّهُ يَسْتَلِمُ الْأَحْجَارَ» (وسائل الشيعة، ج 11،ص 430)
«هركس سرپرستى خانواده يا اموال حجگزار را (در طول مدت حج) بر عهده بگيرد، اجرش مانند اجر حجگزار بوده و به منزله آن است كه كعبه، مقام و حجرالاسود را لمس نموده باشد.»
با توجه به اراده خداوند از حج كه جبران مافات و تغيير نگرش نادرست و رفتار ناپسند انسانهاست، هركس زمينه توبه و تغيير اعتقاد نادرست ديگران را فراهم آورد، از پاداش و اجر اين عمل برخوردار خواهد شد. چنانكه امام رضا (ع) فرمودند:
«مَنْ حَجَّ بِثَلَاثَةٍ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ فَقَدِ اشْتَرَي نَفْسَهُ مِنَ اللَّهِ عَزَّوَجَلَّ بِالثَّمَنِ» (1)
«هركس كه سه نفر از مؤمنان را با خود به حج ببرد، جان خود را در برابر آنچه متحمل شده، از خداى عزّوجلّ خريده است. (از آتش رهايى يافته است.)»
امام صادق (ع) نيز درباره فراهم نمودن زمينه حج براى ديگران فرمودند:
«مَنْ خَلَفَ حَاجّاً فِي أَهْلِهِ وَ مَالِهِ كَانَ لَهُ كَأَجْرِهِ حَتَّي كَأَنَّهُ يَسْتَلِمُ الْأَحْجَارَ» (2)
«هركس سرپرستى خانواده يا اموال حجگزار را (در طول مدت حج او) بر
عهده بگيرد، اجرش مانند اجر حجگزار بوده و به منزله آن است كه كعبه، مقام و حجرالاسود را لمس نموده باشد.» (1)
از آنجا كه حقيقت حج، در سايه معرفت و عمل به ولايت اهلبيت (عليهما السلام) حاصل مىشود، از اينرو فراهم نمودن زمينه حج براى كسانى كه فاقد شرايط حج هستند، علاوه بر فراهم نمودن مقدمات ظاهرى حج، نماد آشنا نمودن آنها با آموزههاى دينى و هدايت آنها به مسير بهرهمندى از ربوبيت ذات اقدس الهى است كه ثوابهاى فراوان و وصفناپذيرى دربارهاش وعده داده شده
است. (2)
امام صادق (نيز در اينباره فرمودند: «عُلَمَاءُ شِيعَتِنَا مُرَابِطُونَ فِي الثَّغْرِ الَّذِي يَلِي إِبْلِيسُ وَ عَفَارِيتُهُ يَمْنَعُونَهُمْ عَنِ الْخُرُوجِ عَلَي ضُعَفَاءِ شِيعَتِنَا وَ عَنْ أَنْ يَتَسَلَّطَ عَلَيْهِمْ إِبْلِيسُ وَ شِيعَتُهُ النَّوَاصِبُ أَلَا فَمَنِ انْتَصَبَ لِذَلِكَ مِنْ شِيعَتِنَا كَانَ أَفْضَلَ مِمَّنْ جَاهَدَ الرُّومَ وَ التُّرْكَ وَ الْخَزَرَ أَلْفَ أَلْفِ مَرَّةٍ» (الاحتجاج، ج 2،ص 385) «دانشمندان شيعه، مراقبت كننده از مرزهايى هستند كه ابليس و عفريتهاى او در مجاورت آن به سر مىبرند. آنان سپاه ابليس را از هجوم بردن بر ناتوانان شيعه باز مىدارند و از چيره شدن ابليس و پيروان او بر ايشان جلوگيرى مىكنند. آگاه باشيد! هر كس از شيعه ما خود را به اين مرزدارى برگمارد، مقامش از كسانى كه با روميان و ... جهاد كردند، هزار هزار بار بالاتر است.»
1) در روايت ديگرى از امام باقر (نقل شده است: «وَ مَنْ خَلَفَ حَاجّاً فِي أهْلِهِ بِخَيْرٍ كَانَ لَهُ كَأَجْرِهِ حَتَّي كَأنَّهُ يَسْتَلِمُ الْأحْجَارَ» (من لايحضره الفقيه، ج 2،ص 228) «هر كس سرپرستى خانواده حجگزار را عهدهدار شود، پاداش او، پاداش حجگزار است و به منزله آن است كه كعبه و ديگر شعائر آن را لمس نموده باشد.»
2) اميرمؤمنان (در اينباره فرمودند: «مَنْ كَانَ مِنْ شِيعَتِنَا عَالِماً بِشَرِيعَتِنَا فَأَخْرَجَ ضُعَفَاءَ شِيعَتِنَا مِنْ ظُلْمَةِ جَهْلِهِمْ إِلَي نُورِ الْعِلْمِ الَّذِي حَبَوْنَاهُ بِهِ جَاءَ يَوْمَ الْقِيَامَةِ وَ عَلَي رَأْسِهِ تَاجٌ مِنْ نُورٍ يُضِيءُ لِأَهْلِ جَمِيعِ الْعَرَصَاتِ» (مستدرك الوسائل، ج 17،ص 317) «هركس از شيعيان ما كه به آئين ما آگاه باشد و شيعيان ناتوانمان را از تاريكى جهل به نور دانشىكه ما به او بخشيدهايم درآورد، روز قيامت در حالى وارد محشر مىشود كه تاجى از نور بر سر دارد و به اهل محشر نور مىبخشد.» امام مجتبى (نيز فرمودند: «فَضْلُ كَافِلِ يَتِيمِ آلِمُحَمَّد الْمُنْقَطِعِ عَنْ مَوَالِيهِ النَّاشِبِ فِي رُتْبَةِ الْجَهْلِ يُخْرِجُهُ مِنْ جَهْلِهِ وَ يُوضِحُ لَهُ مَا اشْتَبَهَ عَلَيْهِ عَلَي فَضْلِ كَافِلِ يَتِيمٍ يُطْعِمُهُ وَ يَسْقِيهِ كَفَضْلِ الشَّمْسِ عَلَي السُّهَا» (الاحتجاج، ج 1،ص 16) «فضيلت كسى كه يتيمى از آلمحمد را كه از مواليانش دور افتاده و گرفتار حيرت جهل شده، كفالت و سرپرستى كرده و از تاريكى جهل بيرون آورد و شبهات او را برطرف نمايد، نسبت به كسى كه تنها يتيمى را از آب و غذا سير كرده، همچون فضيلت خورشيد بر «سُهَا» (كمنورترين ستاره) است.»
نكته و اشاره
با توجه به احاديثى كه درباره ثواب و پاداش هدايت انسانها به ولايت اهلبيت (عليهما السلام) بيان شده است، به خوبى فهميده مىشود كه در كنار توصيه به فراهم نمودن زمينه حج براى ديگران، تعليم آموزههاى دينى و آشنا نمودن مردم با ولايت اهلبيت (عليهما السلام) كه موجب تغيير رفتار و گفتار ناپسند آنها گرديده و حقيقت حج را درباره آنها محقق مىكند، داراى اهميت فراوانى است تا جايى كه اميرمؤمنان (ع) فرمودند:
«مَنْ قَوَّي مِسْكِيناً فِي دِينِهِ ضَعِيفاً فِي مَعْرِفَتِهِ عَلَي نَاصِبٍ مُخَالِفٍ فَأَفْحَمَهُ ...
فَيَقُولُ اللَّهُ ... فَوَجَبَتْ لَكَ أَعَالِي دَرَجَاتِ الْجَنَّةِ» (1)
«هركس فردى را كه در دينش ناتوان و در معرفتش ضعيف است، در مقابل مخالفين اعتقادى تقويت نموده و (بر آنها) غالب نمايد، خداوند به او مىگويد: ... درجات عالى بهشت بر تو واجب گرديد.»
1) الاحتجاج، ج 1،ص 18.
حج مانند ساير تكاليف شرعى بر كسانى واجب مىشود كه (در كنار ساير شرايط حج) به سن بلوغ و تكليف رسيده باشند. بنابراين حج بر كودكان و افراد نابالغ واجب نيست.
اما همچنانكه توصيه شده كه فرزندان خود را به نماز خواندن و روزه گرفتن راغب نماييم (كه از آن به عبادات تمرينيه ياد مىشود) به حج بردن كودكان نيز مورد سفارش قرار گرفته است. چرا كه آشنا نمودن كودكان با اراده خداوند از حج در حين انجام اعمال آن، زمينه توجه آنها را به توبه و دورى از گناه فراهممىآورد. (1)
1) از ديدگاه فقه شيعه، حج كودكان موجب ساقط شدن تكليف، پس از رسيدن به سن بلوغ نمىشود. چنانكه در كتاب عروة الوثقي آمده است: «لَوْ حُجَّ الصَّبِيُّ لَمْ يَجُزْ عَنْ حَجَّةِ الْإسْلَامِ وَ إنْ قُلْنَا بِصِحَّةِ عِبَادَاتِهِ وَ شَرْعِيَّتِهَا كَمَا هُوَ الْأقْوَي وَ كَانَ وَاجِداً لِجَميعِ الشَّرَائِطِ سِوَي الْبُلوُغِ، فَفِي خَبَرِ مِسْمَعٍ عَنِ الصادق (لَوْ أنَّ غُلَاماً حَجَّ عَشْرَ حِجَجٍ ثُمَّ احْتَلَمَ كَانَ عَلَيْهِ فَريضَةُ الْإسْلَامِ وَ فِي خَبَرِ إسْحَاقَ بْنِ عَمَّارٍ عَنْ أَبِي الْحَسَنِ (عَنْ ابْنِ عَشْرَ سِنينَ يَحُجُّ؟ قَالَ: عَلَيْهِ حَجَّةُ الْإسْلَامُ إذَا احْتَلَمَ وَ كَذَا الْجَارِيَةُ عَلَيْهَا الْحَجُّ إذَا طَمِثَتْ.» (العروة الوثقي المحشي، ج 4،ص 345) «اگر طفلى حج بجاى آورد، از حج واجب اوكفايت نمىكند. اگر چه بهصحت عبادات و شرعى بودن آن قائل شويم كه قول استوار نيز همين حكم است. (اگر چه همه شرايط غير از بلوغ را دارا باشد) فردى به نام مِسْمَعْ در حديثى از امام صادق (نقل مىكند كه اگر پسر نابالغى ده حج بجاى آورد و پس از آن بالغ شود، حج بر عهده او خواهد بود و در حديث ديگرى از امام كاظم (سوال شد آيا كودك ده ساله مىتواند حج كند؟ فرمودند: هرگاه محتلم شود، حج بر او واجب است و دختر نابالغ نيز هرگاه عادت شود، حج بر او واجب مىشود.» براى تحقيق بيشتر پيرامون مسأله «احجاج غير بالغين» بنگريد به: كشف الغطاء، چاپ جديد، ج 4،ص 468 و رياض المسائل، چاپ قديم، ج 1،ص 349 و جواهر الكلام، ج 17،ص 408 و شرح تبصرة المتعلمين، ج 3،ص 275.
عَبدُ الرَّحمنِ بنِ حَجّاج
مىگويد: در يكى از سالها، مجاور مكه بوديم و روز ترويه (هشتم ذىحجه) قصد بستن احرام نموديم. به امام صادق (ع) عرض كردم: همراه ما فرزندِ خردسالى است. حضرت فرمودند: به مادرش بگوييد با همسرم «
حُمَيْدَة
» (1)ديدار كند و از او بپرسد كه درباره كودك چه بايد انجام دهد. آن زن
رفت و از حُمَيدَة پرسيد. حُمَيدَه به او پاسخ داد:
«إِذَا كَانَ يَوْمُ التَّرْوِيَةِ فَجَرِّدُوهُ وَ غَسِّلُوهُ كَمَا يُجَرَّدُ الْمُحْرِمُ ثُمَّ أَحْرِمُوا عَنْهُ ثُمَّ قِفُوا بِهِ فِي الْمَوَاقِفِ فَإِذَا كَانَ يَوْمُ النَّحْرِ فَارْمُوا عَنْهُ وَ احْلِقُوا رَأْسَهُ ثُمَّ زُورُوا بِهِ
الْبَيْتَ ثُمَّ مُرُوا الْخَادِمَ أَنْ يَطُوفَ بِهِ الْبَيْتَ وَ بَيْنَ الصَّفَا وَ الْمَرْوَةِ» (2)
«چون روز ترويه شود، لباس كودك را بيرون آورده، غُسلش دهيد. همانگونه
كه مُحرِم لباسش را از تن بيرون مىآورد. سپس از طرف او احرام ببنديد و او
1) حُمَيدَه، مادر امام كاظم (است كه به «حُمَيْدَةٌ بَرْبَريَّة» و «حُمَيْدَةٌ مُصَفّاة» شهرت دارد. امامصادق (درباره او مىفرمايد: «حُمَيْدَةُ مُصَفَّاةٌ مِنَ الْأَدْنَاسِ كَسَبِيكَةِ الذَّهَبِ» (الكافي، ج 1،ص 477) «حميده از چركها پاك است مانند شمش طلا كه از ناخالصى پاك شده است.» اين بانو اهل «انْدُلُس» بوده وكنيهاش «لُؤْلُؤَة» و نام پدرش «صاعِد بَربَري» است. (بحار الانوار، ج 48،ص 6) امام صادق (به هنگام ولادت امام كاظم (به حميده فرمود: «يا حُمَيْدَةُ بَخْ بَخْ حَلَّ الْمُلْكُ فِي بَيْتِكِ» (بحار الانوار، ج 37،ص 16) «خوشا به حالت اى حميده! فرمانروايى و حكومت به خانهات آمد.» شايان ذكر است كه حميده يكى از پنج نفرى بود كه امام صادق (به عنوان جانشين براى حفظ جان امام كاظم (معرفى فرمود. (رجوع كنيد به: الكافي، ج 1،ص 310.)
2) التهذيب، ج 5،ص 410.
را در مواقف هم وقوف دهيد. روز عيد قربان از طرف او به جمرات سنگ بزنيد و سرش را بتراشيد. سپس او را به زيارت خانه خدا ببريد و به خدمتكار بگوييد كه او را دور خانه خدا و بينصفا و مروه، طواف دهد.»
امام صادق (ع) درباره كيفيت حج كودكان به زُراره فرمودند:
«إِذَا حَجَّ الرَّجُلُ بِابْنِهِ وَ هُوَصَغِيرٌ فَإِنَّهُ يَأْمُرُهُ أَنْ يُلَبِّيَ وَ يَفْرِضَ الْحَجَّ فَإِنْ لَمْ يُحْسِنْ أَنْ يُلَبِّيَ لُبِّيَ عَنْهُ وَ يُطَافُ بِهِ وَ يُصَلَّي عَنْهُ قُلْتُ لَيْسَ لَهُمْ مَا يَذْبَحُونَ قَالَ يُذْبَحُ عَنِ الصِّغَارِ وَ يَصُومُ الْكِبَارُ وَ يُتَّقَي عَلَيْهِمْ مَا يُتَّقَي عَلَي الْمُحْرِمِ مِنَ الثِّيَابِ وَ الطِّيبِ فَإِنْ قَتَلَصَيْداً فَعَلَي أَبِيهِ»(1)
«هرگاه كسى كودك خردسال خود را به حج آورد، به او دستور دهد كه «لبيك»
گويد و نيت حج واجب نمايد. اگر نتوانست لبيك گويد، از طرف او لبيك بگويد و او را طواف دهد و از طرف او نماز بخواند. گفتم: چيزى ندارند كه قربانى كنند. فرمودند: از جانب كودكان، قربانى كنند و بزرگترها روزه بگيرند و كودك را از آنچه بر محرم حرام است، از لباس و بوى خوش، پرهيز دهند و اگرصيدى را كشت، (كفّارهاش) بر عهده پدر اوست.»
با توجه به معنا و مفهوم حج (كه عزيمت بر جبران گناه و توبه از پيمان شكنىهاى گذشته است) حج كودكان كه در بيشتر موارد زمينه آن از سوى والدين فراهم مىشود، به اين معنى است كه آنها را قبل از بلوغ، با عهد و پيمان
الهى (نسبت به ولايت اهلبيت (عليهما السلام)) و نيز راه و رسم وفاى
1) الكافي، ج 4،ص 303.
به اين عهد، آشنا نموده و بر مبناى اعتقاد و عمل به ولايت، ادب نماييم. چنانكه فرمودند:
«أَدِّبُوا أَوْلَادَكُمْ عَلَي حُبِّ عَلِي» (1)
«فرزندان خود را بر محبت (و ولايت) علىبنابىطالب (ع) ادب نماييد.»
طبق آنچه در معارف اهلبيت (عليهما السلام) ذكر شده است، تعليم آموزههاى دينى به كودكان، راههاى نفوذ شيطان (و عقايد باطل او) را به آنها آموخته و با بيان منشأ پيمان شكنىها، مسير غلبه شيطان را بر آنها مسدود مىنمايد. به همين سبب اميرمؤمنان (ع) فرمودند:
«عَلِّمُواصِبْيَانَكُمْ مِنْ عِلْمِنَا مَا يَنْفَعُهُمُ اللَّهُ بِهِ لَا تَغْلِبُ عَلَيْهِمُ الْمُرْجِئَةُ بِرَأْيِهَا» (2)
«براى جلوگيرى از غلبه عقايد باطل مرجئه (3)بر فرزندانتان، به آنها معارف ما
1) من لايحضره الفقيه، ج 3،ص 493.
2) وسائل الشيعة، ج 21،ص 478.
3) «مُرْجِئه» مؤنث مُرْجِئ از ريشه ارْجاء به معناى «تأخير افكندن»گرفته شده و نام يكى از فرقههاى مسلمانان است كه در پايان نيمه اول قرن يكم هجرى قمرى به وجود آمد و از خوارج سرچشمه گرفت. مرجئه معتقدند كه مرتكب گناه كبيره، مخلد در دوزخ نبوده، بلكه كار او با خداست. آنها حَكَميت را گناه كبيره دانسته و با جهل و نادانى، اميرمؤمنان (را در كنار معاويه به حكم واحد محكوم نمودند. نكته شايان ذكر درباره مرجئه و نيز ساير خوارج، تعمق آنها درباره روشهاى حكومتى اميرمؤمنان (است. آنها توقع داشتند كه حضرت، روش حكومت خود را با خواستههاى نفسانى آنها تطبيق دهد. از اينرو به سبب عدم انطباق حكومت حضرت با اميالشان، آن را مردود تلقّى مىكردند. امام صادق (درباره آنها فرمودند: «لَعَنَ اللَّهُ الْقَدَرِيَّةَ لَعَنَ اللَّهُ الْخَوَارِجَ لَعَنَ اللَّهُ الْمُرْجِئَةَ لَعَنَ اللَّهُ الْمُرْجِئَةَ قَالَ قُلْتُ لَعَنْتَ هَؤُلَاءِ مَرَّةً مَرَّةً وَ لَعَنْتَ هَؤُلَاءِ مَرَّتَيْنِ قَالَ إنَّ هَؤُلَاءِ يَقُولُونَ إنَّ قَتَلَتَنَا مُؤْمِنُونَ فَدِمَاؤُنَا مُتَلَطِّخَةٌ بِثِيَابِهِمْ إلَي يَوْمِ الْقِيَامَةِ» (الكافي، ج 2،ص 409) «خداوند قدريه را لعنت كند، خداوند خوارج را لعنت كند، (در ادامه) مرجئه را دو بار مورد لعن قرار دادند. راوى پرسيد: چرا قدريه و خوارج را يكبار لعن نموديد و مرجئه را دو بار؟ حضرت فرمودند: مرجئه مىگويند: هر كس ما خاندان را به شهادت برساند، مؤمن است. از اينرو دامنشان تا روز قيامت به خون ما آلوده است.»
خاندان را بياموزيد.»
طبق حديث فوق، آشنا نمودن كودكان با تعاليم دينى، تنها راه پيشگيرى از نفوذ شيطان و انديشههاى باطل اوست.
قال رَسوُل الله (ص): «إِنَّ الرَّوْحَ وَ الرَّاحَةَ ... لِمَنِ ائْتَمَّ بِعَلِيٍّ وَ وَلَايَتِهِ وَ سَلَّمَ لَهُ وَ لِلْأَوْصِيَاءِ مِنْ بَعْدِه» (بحار الانوار، ج 36،ص 238)
«به درستى كه آرامش و راحتى ... شامل حال كسانى مىشود كه ولايت و امامت علىبنابىطالب (ع) را پذيرا شده و تسليم او و اوصياء بعد از او گردند.»
واژه «
حِجْر
» به دو معناى «ضيق» و «پناهگاه» از كلمه «
حَجْر
» به معناى منع، گرفته شده است و در اصطلاح به محلى كه اطراف آن را با سنگ مىچينند تا مانع وارد شدن ديگران شوند، حِجْر مىگويند. به همين دليل مرحوم طبرسى در كتاب مجمعالبيان مىگويد:
«اصْلُ الْحِجْرِ أَلضِّيقُ ... وَ مِنْهُ حِجْرُ الْكَعْبَةِ لِانَّهُ لا يُدْخَلُ عَلَيْهِ فِي الطَّوافِ وَ
انَّما يُطافُ مِنْ وَرائِهِ لِتَضْييقِهِ بِالنَّهْيِ عَنْه» (1)
«حِجْر در اصل به معناى محدود نمودن است و اصطلاح حِجْرِكعبه نيز از همين
معنا گرفته شده است، زيرا در هنگام طواف نبايد در آن داخل شد. بلكه بايد به دور آن طواف نمود و اين محدوديت به سبب نهى از طواف در حِجْرِ
اسماعيل، حاصل گرديده است.»
امام صادق (ع) در اينباره فرمودند:
«مَنِ اخْتَصَرَ فِي الْحِجْرِ (فِي الطَّوَافِ) فَلْيُعِدْ طَوَافَهُ مِنَ الْحَجَرِ الْأَسْوَد إِلَي الْحَجَرِرالْأَسْوَد» (2)
«هركس طواف بر حِجْر اسماعيل را ترك كند، مىبايد دوباره آن طواف را از حَجَرُالاسود آغاز نموده و به آن پايان دهد.»
در روايت ديگر آمده است:
«صَارَ النَّاسُ يَطُوفُونَ حَوْلَ الْحِجْرِ وَ لَا يَطُوفُونَ فِيهِ لِأنَّ أُمَّ إسْمَاعِيلَ دُفِنَتْ فِي الْحِجْرِ فَفِيهِ قَبْرُهَا فَطِيفَ كَذَلِكَ كَيلَا يُوطَأ قَبْرُهَا» (3)
«مردم از بيرون حِجر، كعبه را طواف مىكنند و از درون آن به دور خانه نمىچرخند. زيرا مادر اسماعيل (ع) در حِجر مدفون شده و آرامگاهش در آنجاست. به همين سبب اينگونه طواف مىشود تا قبر او (و نيز اسماعيل) لگدمال نشود.»
«حِجْر» به معناى پناهگاه است و از اينرو به اسماعيل (ع) منسوب شده كه او براى پناه بردن از گرماى خورشيد، در زير سايبانى كه در كنار كعبه براى خود برافراشته بود، پناه مىگرفت. (1)حجر اسماعيل، مَدْفَن اسماعيل (ع) و مادرش هاجر و هفتاد پيامبر است. نماز خواندن در حجر فضيلت بسيار دارد و «
شَبَّر
و
شَبِير
» پسران هارون (برادر موسى) نيز آن را به عنوان مُصَلّاى خود برگزيده بودند. چنانكه امام صادق (ع) فرمودند:
«هَذَا مُصَلَّي شَبَّرَ وَ شَبِيرٍ ابْنَي هَارُونَ» (2)
«اينجا (حجر اسماعيل) محل نماز شَبَّر و شَبير دو پسر هارون است.»
در روايت ديگرى فرمودند:
«دُفِنَ فِي الْحِجْرِ ... عَذَارَي بَنَاتِ إِسْمَاعِيلَ»(3)
«در حِجْراسماعيل، چند تن از دختران اسماعيل (ع) مدفون گرديدهاند.»(4)
1) تفصيل بيشتر را در بخش «واژه نامه حج» در پايان كتاب ملاحظه نماييد.
2) الكافي، ج 4،ص 214.
3) الكافي، ج 4،ص 210.
4) از امام صادق (روايت شده است كه حِجْر، خانه اسماعيل و هاجر بوده است و از آن جهت حِجْر خوانده شد كه: «دَفَنَ أُمَّهُ فِي الْحِجْرِ وَ حَجَّرَ عَلَيهَا لِئَلَّا يُوطَأَ قَبْرُ أُمِّ إسْمَاعِيلَ فِي الْحِجْرِ» (الكافي، ج 4،ص 210) «اسماعيل مادر خود را در حجر دفن كرد و براى اينكه زير پاى مردم قرار نگيرد، اطراف آن را سنگچين كرد.» در روايتى ديگر با تعبيرى مشابه آمده است: «دَفَنَ إسْمَاعِيلُ أُمَّهُ فِيهِ فَكَرِهَ أَنْ يُوطَأَ قَبْرُهَا فَحَجَّرَ عَلَيهِ وَ فِيهِ قُبُورُ أَنْبِياء» (مستدرك الوسائل، ج 9،ص 396) «اسماعيل مادرش را در حجر دفن كرده و دور آن را سنگچين نمود تا زير پا لگدمال نشود و در آن قبور انبياء است.» و نيز روايت شده است: «دُفِنَ فِي الْحِجْرِ مَعَ أُمِّه» (وسائل الشيعة، ج 13،ص 355) «با مادرش در حجر مدفون گرديده است.»
حجراسماعيل نماد و نشانهاى براى ذُرّيه ابراهيم (ع) استكه وجود مقدسشان، حقيقت حج و كعبه محسوب مىشود و مجاورت حِجْر اسماعيل و كعبه به منزله كنار هم قرار گرفتن اسم و معنى تلقى مىشود. از اينرو لازم است شرح مختصرى پيرامون اسم و معنى ارائه دهيم.
اسم از ريشه «
وَسْم
» و «
سِمَة
» به معناى علامت يا نشانه گرفته شده و علت نامگذارىاش آن است كه معنى را به ما نشان مىدهد. چنانچه امام رضا (ع) در تعريف اسم فرمودند:
«وَ هِيَ دَلَالَةٌ عَلَي الْمُسَمَّي»(1)
«اسم، وسيله دلالت بر معنى مىباشد.»
با توجه به اين تعريف به خوبى مىتوان دريافت كه اسم، به تنهايى فاقد خاصيت و اثر بوده و تنها، عامل دلالت بر معنايى است كه مشتمل بر خاصيت و اثر مورد نياز ماست. از اينرو در متون دينى از تمسك به اسامى و الفاظ، بدون توجه به معنا و حقيقت آن نهى گرديده و امام صادق (ع) عبادت اسم را مساوى با كفر به خداوند معرفى نموده و فرمودند:
«مَنْ عَبَدَ الِاسْمَ دُونَ الْمَعْنَي فَقَدْ كَفَرَ وَ مَنْ عَبَدَ الِاسْمَ وَ الْمَعْنَي فَقَدْ أَشْرَكَ وَ مَنْ
1) التوحيد،ص 62.
عَبَدَ الْمَعْنَي بِإِيقَاعِ الْأَسْمَاءِ عَلَيْهِ بِصِفَاتِهِ الَّتِي وَصَفَ بِهَا نَفْسَهُ فَعَقَدَ عَلَيْهِ قَلْبَهُ وَ نَطَقَ بِهِ لِسَانُهُ فِي سَرَائِرِهِ وَ عَلَانِيَتِهِ فَأُولَئِكَ أَصْحَابُ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ (ع) حَقّاً» (1)
«هر كس اسم را بدون معنى بپرستد، كافر است و هر كس اسم و معنى را با هم بپرستد، مشرك است و هر كس معنى را بپرستد در حالى كه اسامى را بر اين معنى اطلاق نموده و خداوند را باصفاتى كه خود را به آنها وصف نموده، توصيف كند و با يقين قلبى، در پنهان و آشكار بر زبان جارى نمايد، در زمره
اصحاب اميرمؤمنان (ع) محسوب خواهد شد.»
ملازمه اسم و معنى در اعمال و مناسك حج، ظهور و بروز خاصى دارد. چرا كه حج، نام و نشانى براى ربوبيت الهى و ولايت اهلبيت (عليهما السلام) است. چنانكه فرمودهاند:
«نَحْنُ الْحَجُّ» (2)
«ما [حقيقت] حج هستيم.»
گرچه ملازمت ولايت اهلبيت (عليهما السلام) با حج، در تمامى اعمال و
مناسك اين فريضه الهى قابل مشاهده است اما امورى كه اين حقيقت را در حج آشكارتر مىنمايد، عبارتند از:
مجاورت حِجْر اسماعيل با كعبه
شكافته شدن ديوار كعبه به هنگام ولادت اميرمؤمنان (ع)
تكيه زدن حضرت ولىعصر (ع) بر حَجَرُالاسْوَد در هنگام ظهور
از آنجا كه انوار مقدسه اهلبيت (عليهما السلام) درصُلب اسماعيل (ع) قرار داشت، از اينرو خداوند حِجر اسماعيل را نماد و رمزواره ولايت قرار داد و كعبه و ولايت (يعنى اسم و معنى) را تواماً مطاف گرداند (1)و با اعلام همراهى حِجْر اسماعيل و كعبه، بر رابطه انكار ناپذير مناسك حج با ابعاد ولايت اهلبيت
(عليهما السلام) دلالت نمود. (2)
از امام صادق (ع) روايت شده است: هنگامى كه «
تُبَّعْ
» قصد نمود كعبه را خراب كند، خداوند او را عقوبت كرد و چون «
تُبَّعْ
» از علت بلائى كه بر او وارد شده بود پرسيد، اطرافيان او ساكنان (صاحبان) كعبه را فرزندان ابراهيم (ع) معرفى نموده و گفتند:
«لِأَنَّ الْبَلَدَ حَرَمُ اللَّهِ وَ الْبَيْتَ بَيْتُ اللَّهِ وَ سُكَّانَهُ (3)ذُرِّيَّةُ إِبْرَاهِيمَ خَلِيلِ الرَّحْمَنِ» (4)
1) همه فرقههاى اسلامى، با وجود اختلاف نظرهاى بسيار، حِجْرِاسماعيل را جزئى از مطاف دانسته و تفكيك آن را از محدوده طواف، سبب قبول نشدن طواف تلقى نموده و به اعاده طواف فتوا دادهاند.
2) امام صادق در اينباره فرمودند:«الطَّوافُ سَبْعَةُ اشْواطٍ ... دائِراً بِالْبَيْتِ وَ الْحِجْرِ» (بحارالانوار، ج 99،ص 212) «طواف، هفت دور است كه بهصورت دايرهاى به دور خانه خدا و حِجْر اسماعيل انجام مىگردد.» بنابراين اكتفاء به طواف كعبه و خارج نمودن حجر اسماعيل از آن جايز نمىباشد.
3) بكار بردن عبارت «سُكّانَهُ» كه بر جمع دلالت دارد، بيانگر آن است كه منظور از ساكنان بيت، اهلبيت مىباشند كه به واسطه اسماعيل ذُريه ابراهيم محسوب مىشوند. چرا كه اگر مقصود، تنها اسماعيل بود، بايد از عبارت «ساكِنَهُ» كه بر يك نفر دلالت دارد، استفاده مىشد
4) الكافي، ج 4،ص 215.
«زيرا (اين) شهر، حرم خدا و (اين) خانه، خانه خدا و ساكنان در آن، ذُرّيه (فرزندان) ابراهيم خليل (ع) هستند.»
اميرمؤمنان (ع) درباره ارتباط ميان كعبه و ذُرّيه و مشابهت ميان آنها فرمودند:
«انَّ اللَّهَ تَعَالَي قَدْ نَصَبَهُ لَهُمْ عَلَماً وَ كَذَلِكَ نَصَبَنِي عَلَماً»(1)
«همچنانكه خداوند كعبه را عَلَم و نشانهاى (براى اراده و خواست خود) قرار داده (و مردم را به آن فراخوانده است) مرا نيز عَلَم و نشانهاى قرار داده است (تا براى برآوردن خواست خداوند نزد من آيند.)»
امام صادق (ع) ضمن برشمردن همانندى و هماهنگى حقوق ذُرّيه با حقوق
كعبه درباره بهرهمندى از ثواب نگاه به كعبه فرمودند:
«مَنْ نَظَرَ إِلَي الْكَعْبَةِ بِمَعْرِفَةٍ فَعَرَفَ مِنْ حَقِّنَا وَ حُرْمَتِنَا مِثْلَ الَّذِي عَرَفَ مِنْ حَقِّهَا وَ حُرْمَتِهَا غَفَرَ اللَّهُ لَهُ ذُنُوبَهُ وَ كَفَاهُ هَمَّ الدُّنيا وَ الْآخِرَةِ» (2)
«هر كس با معرفت به كعبه بنگرد و همان حق و حرمتى كه براى كعبه قائل است، براى ما نيز قائل باشد، خداوند گناهان او را مىبخشد و گرفتارى او را در دنيا و آخرت كفايت مىكند.»
امام سجاد (ع) درباره شرط بهرهمندى از حج و زيارت كعبه به زُهْرىفرمودند:
«مَنْ حَجَّ وَ وَالَي مُوَالِينَا وَ هَجَرَ مُعَادِينَا وَ وَطَّنَ نَفْسَهُ عَلَي طَاعَتِنَا ثُمَّ حَضَرَ هَذَا الْمَوْقِفَ مُسَلِّماً إِلَي الْحَجَرِ الْأَسْوَد مَا قَلَّدَهُ اللَّهُ مِنْ أَمَانَتِنَا وَ وَفِيّاً بِمَا أَلْزَمَهُ مِنْ عُهُودِنَا فَذَلِكَ هُوَ الْحَاجُّ وَ الْبَاقُونَ هُمْ مَنْ قَدْ رَأَيْتَهُم ...» (3)
«هر كس حج بجاى آورد و با دوستان ما دوستى و از دشمنان ما دورى نمايد و خود را آماده اطاعت از ما كند و در موقف حج حاضر شود و امانتدارى و وفادارى خود را نسبت به ما خاندان به حَجَرُالاسْوَد عرضه كند، چنين كسى حجگزار محسوب مىشود، اما ساير مردم فقط همان (اجسام و اجسادى) هستند كه مىبينى.»
پس از اينكه ابراهيم (ع)، اسماعيل و هاجر را در مجاورت خانه خدا جاى داد، خداوند به او امر نمود كه حج بهجاى آوَرَد و جبرئيل را مأمور نمود تا مناسك حج را به او تعليم دهد و سال بعد، ابراهيم (ع) را مأمور گرداند تا خانه
كعبه را بنا كند. (1)گرچه قبل از آن نيز مردم حدود كعبه را مىشناختند و حج بهجاى مىآوردند. چنانكه امامصادق (ع) فرمودند:
«كَانَتِ الْعَرَبُ تَحُجُّ إِلَيْهِ وَ إِنَّمَا كَانَ رَدْماً إِلَّا أَنَّ قَوَاعِدَهُ مَعْرُوفَةٌ» (2)
«اعراب به زيارت خانه مىآمدند در حالى كه ديوارهايش ريخته بود اما اركان آن معلوم و شناخته شده بود.»
پس از اين، ابراهيم (ع) كعبه را دوباره بنا نمود و خداوند او را مأمور گرداند تا كعبه را از ناپاكىها پاك نمايد و به ابراهيم (ع) خطاب كرد:
1) روايت شده است كه ابراهيم مكانى را كه بايد در آن، خانه كعبه را بنا مىكرد، نمىشناخت. از اينرو از خداوند پرسيد: «يَا رَبِّ فِي أَيِّ بُقْعَةٍ» پروردگارا! اين خانه را در كدامين مكان بنا كنم؟ «فَبَعَثَ اللَّهُ تَعَالَي جَبْرَئِيلَ فَخَطَّ لَهُ مَوْضِعَ الْبَيْتِ فَأَنْزَلَ اللَّهُ تَعَالَي عَلَيْهِ الْقَوَاعِدَ مِنَ الْجَنَّةِ» (مستدرك الوسائل، ج 9،ص 324) «پس خداوند جبرئيل را نزد ابراهيم فرستاده و جاى خانه را به او نشان داد و خداوند پايههاى كعبه را از بهشت برايش فرستاد.»
2) الكافي، ج 4،ص 203.
«طَهِّرْ بَيْتِيَ» (1)
«خانهام را پاك نما.» (2)
و در مرحله دوم به او و فرزندش اسماعيل (ع) امر نمود:
«طَهِّرا بَيْتِيَ لِلطَّائِفِين» (3)
« (تو و اسماعيل) خانهام را براى طواف كنندگان پاك كنيد.»
مقصود از اين تطهير، پاك كردن كعبه از پليدىهاى شرك بود كه همزمان با جاى گرفتن ذُرّيه ابراهيم (ع) در كنار خانه خداصورت پذيرفت.
روايت شده است كه اسماعيل (ع) در مجاورت كعبه از خداوند خواست كه او را از گرماى سوزان مكه كه آزرده خاطرش كرده بود، ايمن گرداند. خداوند به
1) ابوالفتوح رازى درباره بناى كعبه و انجام مناسك حج، مطلبى را نقل نموده كه حاكى از تقدم بناى كعبه بر تعليم مناسك حج (به ابراهيم) است كهصاحب مستدرك آن را در كتاب خود چنين نقل نموده است: «لَمَّا فَرَغَ إبْرَاهِيمُ مِنْ بِنَاءِ الْبَيْتِ أَتَاهُ جَبْرَئِيلُ وَ عَلَّمَهُ مَنَاسِكَ الْحَجِّ وَ مَعَالِمَهُ وَ أَرْكَانَهُ وَ عَلَّمَهُ حُدُودَ الْحَرَمِ وَ كُلَّ مَوْضِعٍ كَانَ مَلَكٌ وَاقِفاً فِيهِ فِي عَهْدِ آدم» (مستدرك الوسائل، ج 9،ص 367) «هنگامى كه ابراهيم از ساختن كعبه فارغ شد، جبرئيل نزد او آمد و مناسك و معالم حج و اركان آن را به او آموخت و نيز حدود حرم و هرجايىكه فرشتهاى در زمان آدم در آن ايستاده (و دستور يا ارادهاى را بيان نموده) بود، به او تعليم داد.»
2) سوره حج، آيه 26.
3) سوره بقره، آيه 125.
اسماعيل (ع) وحى كرد:
«أَنِّي أَفْتَحُ لَكَ بَاباً مِنْ أَبْوَابِ الْجَنَّةِ فِي الْحِجْرِ يَجْرِي لَكَ الرَّوْحُ إِلَي يَوْمِ الْقِيَامَةِ»(1)
«من يكى از درهاى بهشت را به روى تو در حِجْر باز مىكنم تا نسيم خنك آن تا قيامت بر (حِجر) تو جريان يابد.»
با توجه به اينكه اسماعيل (ع) پدر اهلبيت (عليهما السلام) و «حِجْر اسماعيل»،
جايگاه ذُرّيه اوست، از اينرو نسيمى كه تا قيامت از بهشت به سوى حِجْر مىوزد و ساكنان و پناهندگان آن را از طراوت خود برخوردار مىكند، نشان مىدهد كه خداوند راحتى و آرامش (ناشى از اين نسيم) را بر كسانى حاكم مىگرداند كه به ولايت اهلبيت (عليهما السلام) كه «حِجْر اسماعيل» نماد آن است، پناه برده باشند. از اينرو رسول خدا (ص) فرمودند:
«إِنَّ الرَّوْحَ وَ الرَّاحَةَ ... لِمَنِ ائْتَمَّ بِعَلِيٍّ وَ وَلَايَتِهِ وَ سَلَّمَ لَهُ وَ لِلْأَوْصِيَاءِ مِنْربَعْدِه» (2)
«به درستى كه آرامش و راحتى ... شامل حال كسانى مىشود كه ولايت و امامت علىبنابىطالب (ع) را پذيرا شده و تسليم او و اوصياء بعد از او گردند.»
قال رسول الله (ص): «إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَي خَلَقَنِي وَ عَلِيّاً مِنْ نُورٍ وَاحِدٍ قَبْلَ أَنْ خَلَقَ الْخَلْقَ بِخَمْسِمِائَةِ أَلْفِ عَامٍ» (بحار الانوار، ج 35،ص 10)
«خداوند، من و على را پانصد هزار سال قبل از آفرينش ساير موجودات از نورى واحد آفريد.»
بر اساس برخى روايات، فاطمه بنت اسد، همسر ابوطالب كه توفيق خدمت و سرپرستى پيامبر گرامى اسلام (ص) نصيب او و شوهرش شده بود، خرماى بسيار خوشبويى را در دست مبارك رسول اكرم (ص) ديد. رسول اكرم (ص) مقدارى از آن را ميل كرده و مقدارى را به آن بانوى بزرگوار عطا نمود تا به همراه ابوطالب تناول كنند
و تأكيد نمود كه پس از اداى شهادتين آن را ميل كنند. آن شب، نطفه مولود كعبه منعقد شد.(1)
نُه ماه گذشت و سرانجام انتظار فاطمه بنت اسد و ابوطالب براى تولد فرزندشان به سر آمد و روز دهم رجب فرا رسيد. در اين روز عباس بن
عبدالمطلّب، عموى پيامبر، كه در اطراف بيتالله الحرام نشسته بود، فاطمه بنت اسد را در كنار كعبه مشاهده كرد، در حالى كه آثار وضع حمل در وى نمايان بود
و دست به سوى آسمان برداشته و چنين مىگفت: خدايا! من به تو و پيامبران و كتابهايى كه با ايشان فرستادى و به كلام حقّ جدّم ابراهيم (ع) كه بنا كننده كعبه است، ايمان دارم. خدايا تو را به اين خانه با عظمت و بنا كننده آن و اين فرزندى كه در رَحِم دارم و مونس من است و با من سخن مىگويد و از آيات و نشانههاى بارز توست، قسم مىدهم كه با تولد او مرا مسرور و شادمان گردانى. (2)
باب مُستجار، قسمتى از ديوار غربىكعبه نزديك ركن يمانى است كه به اذن الهى شكافته شد و فاطمه بنت اسد از آنجا وارد كعبه شد. عباس بن عبدالمطّلب مىگويد: قسمتى از ديوار پشت كعبه مانند پردهاى كه به تدريج باز شود، گشوده
شد و فاطمه بنت اسد به درون كعبه شتافت و خداوند او را براى تولد فرزند كعبه ميهمان خود گرداند. سپس ديوار خانه مسدود گرديد. دو شب سپرى شد و شبى كه قرار بود فرداى آن، بهترين مولود عالم بعد از رسول خدا (ص) متولد گردد، همه چيز دگرگون شد.
«أَشْرَقَتِ السَّمَاءُ بِضِيَائِهَا وَ تَضَاعَفَ نُورُ نُجُومِهَا وَ أَبْصَرَتْ مِنْ ذَلِكَ قُرَيْشٌ عَجَباً فَهَاجَ بَعْضُهَا فِي بَعْض»
«آسمان نورانى و ستارگان بسيار درخشنده شدند و قريش با شگفتى به اطراف
مىنگريستند و هيجانزده علت آن را از يكديگر جويا مىشدند.»
ابوطالب كه از شادى و سرور، آرام و قرار نداشت در كوچههاى مكه راه
مىرفت و فرياد سر مىداد:
«يَا أَيُّهَا النَّاسُ تَمَّتْ حُجَّةُ اللَّه» (1)
«اى مردم، حجت خدا (بر شما) كامل گرديد.»
روز سيزدهم رجب، فاطمه بنت اسد، از محلى كه وارد خانه خدا شده بود، خارج شده و نوزاد پاك و مُنوّرش را به همگان نشان داد. (2)شور و غوغايى در
1) روضة الواعظين، ج 1،ص 78.
2) نقل شده است كه اميرمؤمنان (بر روى سنگى به نام «بَلَاطَة حَمْرَاء» در درون كعبه متولد گرديد. در اينباره آمده است: «البَلاطَةُ الْحَمْراءُ هِيَ حَجَرٌ تُسَمّى حَجَرَ السِّماقَ، وُلِدَ عَلَيْها عَلي بنُ أبي طالب (في بَيْتِ اللهِ الْحَرامِ وَ قَدْ كَانَتْ فِي وَسَطِ الْبَيْتِ ثُمَّ غُيِّرَتْ وَ جُعِلَتْ فِي ضِلْعِ الْبَيْتِ عِنْدَ الْبابِ» (مجمع البحرين، ج 4،ص 240) «بلاطه حمراء سنگى است كه «حَجَرُ السِّماق» نيز خوانده مىشود و اميرمؤمنان (در بيتالله الحرام بر روى آن متولد شد. اين سنگ، در گذشته وسط كعبه قرار داشت، سپس مكان آن تغيير داده شد و در نزديكى درِ كعبه قرار گرفت.» امام صادق (در پاسخ به حسين بن ابى العلاء كه درباره كيفيت نماز در كعبه پرسيد، فرمودند: «تَقُومُ عَلَي الْبَلَاطَةِ الْحَمْرَاءِ فَإنَّ رَسُولَ اللَّهِ؛صَلَّي عَلَيْهَا ثُمَّ أَقْبَلَ عَلَي أَرْكَانِ الْبَيْتِ وَ كَبَّرَ إلَي كُلِّ رُكْنٍ مِنْه» (الكافي، ج 4،ص 528) «بر روى بلاطه حمراء ايستاده و نماز بخوان، زيرا رسول خدا؛ بر بلاطه حمراء نماز خواندند و سپس به اركان خانه روى نموده و به سوى هر ركنى تكبير گفتند.»
ميان مردم ظاهر شد. در اين هنگام فاطمه بنت اسد به سخن درآمده و گوشهاى از اسرار ميهمانى سه روزه خويش را براى مردم بيان نموده و گفت: خداوند مرا به فضيلت ميهمانى و تولد فرزندم در خانه خويش، بر همه زنان عالم برترى داده و در اين سه روز مرا از ميوهها و روزىهاى بهشتى اطعام نمود و فرزندم به محض تولد چنين بر زبان راند:
«أَشْهَدُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَ أَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللَّهِ وَ أَشْهَدُ أَنَّ عَلِيّاً وَصِيُّ مُحَمَّدٍ
رَسُولِ اللَّهِ وَ بِمُحَمَّدٍ يَخْتِمُ اللَّهُ النُّبُوَّةَ وَ بِي يُتِمُّ الْوَصِيَّةَ وَ أَنَا أَمِيرُالْمُؤْمِنِين» (1)
«شهادت مىدهم خدايى جز پروردگار يگانه نيست و محمد (ص) رسول او و على، وصى رسول الله است و خداوند به سبب رسولش، نبوت را و به سبب من كه اميرمؤمنان هستم، وصايت را پايان مىدهد.»
فاطمه بنت اسد ادامه داد: وقتى مىخواستم از كعبه خارج شوم، هاتفى ندا
داد: فاطمه! فرزندت را على نام گذار كه او را از قدرت و جلالت خويش آفريدم و نامش را از عُلُوّ خود گرفتم و به آداب خويش تأديب نمودم و او بعد از پيامبرم محمد (ص)، بر مردم امام خواهد بود. در اين هنگام پيامبر (ص) نزد فاطمه بنت اسد رفته و بهصورت نورانى مولود كعبه نگريست. على (ع) چشمان خويش را گشود
1) بحار الانوار، ج 35،ص 14.
و با ديدن پيامبر (ص) كه نور و سِرشت خِلقتش قبل از ايجاد عالم با او يكسان بود، لبخند شادى بر چهرهاش نمايان شد و اين كلام رسول خدا (ص) را تداعى بخشيد كه فرمودند:
«إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَي خَلَقَنِي وَ عَلِيّاً مِنْ نُورٍ وَاحِدٍ قَبْلَ أَنْ خَلَقَ الْخَلْقَ بِخَمْسِ مِائَةِ أَلْفِ عَامٍ» (1)
«خداوند، من و على را پانصد هزار سال قبل از آفرينش ساير موجودات از نورى واحد آفريد.»
نكته و اشاره
گشوده شدن ديوار كعبه (كه محل آن، مُستجار خوانده مىشود) نماد بىتابى و اشتياق كعبه براى روبرو شدن با حقيقت و معناى خود، يعنى اميرمؤمنان (ع) و
همراهى با اوست. چرا كه كعبه به اعتبار ولايت اميرمؤمنان (ع) ابزار بهرهمندى از
ربوبيت و مغفرت الهى بوده و بدون آن از آثار و ثمرات وعده داده شده، خالى و تهى است.
امام سجاد (ع) درباره فضيلت باب مستجار و اجابت دعا در آن فرمودند: هنگامى كه آدم (ع) به زمين فرود آمد، به دور خانه طواف نمود و همين كه به
(باب) مستجار رسيد، دستانش را به سوى آسمان بلند نموده، عرضه داشت:
«يَا رَبِّ اغْفِرْ لِي فَنُودِيَ أَنِّي قَدْ غَفَرْتُ لَكَ قَالَ يَا رَبِّ وَ لِوُلْدِي قَالَ فَنُودِيَ يَا
1) بحار الانوار، ج 35،ص 10.
آدَمُ مَنْ جَائَنِي مِنْ وُلْدِكَ فَبَاءَ بِذَنْبِهِ بِهَذَا الْمَكَانِ غَفَرْتُ لَهُ» (1)
«پروردگارا! از من درگذر، ندا آمد: تو را بخشيدم. آدم (ع) گفت: فرزندانم را چطور؟ وحى شد: اى آدم! هر كس از فرزندانت كه به نزد من بيايد و در اين مكان به گناه خود اعتراف و اقرار كند، او را مىبخشم.»
و در حديث ديگر از امام باقر (ع) روايت شده است: هنگامى كه آدم (ع) در طواف، خود را به ديوار مستجار رسانده و تضرع نمود، ندا آمد:
«يَا آدَمُ مَنْ بَاءَ بِذَنْبِهِ مِنْ ذُرِّيَّتِكَ حَيْثُ بُؤْتَ أَنْتَ بِذَنْبِكَ هَاهُنَا غَفَرَ اللَّهُ لَهُ»
«اى آدم! هركس از فرزندانت كه مانند تو (پس از انجام مناسك حج) در اين مكان از گناهش توبه كند، خداوند او را خواهد بخشيد.» (2)
باب مستجار كه در زمان حضرت ابراهيم (ع) در مقابل درِ كنونى كعبه ساخته شده بود، آنقدر داراى اهمّيت است كه رسول خدا (ص) درباره آن به عايشه فرمودند:
«يَا عَائِشَةُ لَوْ لَا أَنَّ قَوْمَكَ حَدِيثُو عَهْدٍ بِجَاهِلِيَّةٍ (وَ فِي رِوَايَةٍ أُخْرَي حَدِيثُو عَهْدٍ بِكُفْرٍ وَ فِي رِوَايَةٍ حَدِيثُو عَهْدٍ بِشِرْكٍ) فَأَخَافُ أَنْ تُنْكِرَ قُلُوبُهُمْ لَأَمَرْتُ بِالْبَيْتِ فَهُدِمَ فَأَدْخَلْتُ فِيهِ مَا أُخْرِجَ مِنْهُ وَ أَلْزَقْتُهَا بِالْأَرْضِ وَ جَعَلْتُ لَهَا بَابَيْنِ بَاباً شَرْقِيّاً وَ بَاباً غَرْبِيّاً فَبَلَغْتُ بِهِ أَسَاسَ إِبْرَاهِيم» (3)
«عايشه! اگر قوم تو به جاهليت (يا به روايتى به كفر يا شرك) نزديك نبودند و از دگرگونى ايمان آنها نمىترسيدم، فرمان مىدادم كعبه را ويران كنند و آنچه از آن خارج شده به آن بازمىگرداندم و آن را با خاك يكسان مىساختم و برايش درِ شرقى
و غربى قرار ميدادم و به اساس و پايه (اى كه) ابراهيم (ع) (بنا نمود) مىرساندم.»
از امام صادق (ع) در اينباره روايت شده است:
«فَكَانَ إِبْرَاهِيمُ وَ إِسْمَاعِيلُ ... هَيَّئَا لَهُ بَابَيْنِ بَاباً يُدْخَلُ مِنْهُ وَ بَاباً يُخْرَجُ مِنْه» (1)
«ابراهيم (ع) و اسماعيل (ع) ... براى كعبه دو در فراهم نمودند: يك در براى وارد شدن و يك در براى خارج شدن.»
و در حديث ديگرى از آن حضرت روايت شده است:
«فَلَمَّا بَنَى جَعَلَ لَهُ بَابَيْنِ بَاباً إِلَى الْمَشْرِقِ وَ بَاباً إِلَى الْمَغْرِبِ وَ الْبَابُ الَّذِي إِلَى الْمَغْرِبِ يُسَمَّى الْمُسْتَجَارَ» (2)
«پس از اينكه (ابراهيم (ع) كعبه را) بنا كرد، براى آن دو درب قرار داد. درى به سوى مشرق و درى به سوى مغرب كه درب مغرب، مستجار خوانده مىشود.»
نكته مهم
بسته شدن باب مستجار، پيامى عجيب و پيوندى عميق با دور شدن مقام ابراهيم از ديوار كعبه دارد. زيرا كعبهاى كه در آن به ولايت، دعوت نشود و باب
ورودصاحبان و ساكنان كعبه كه ذريهاند، بر روى آنها بسته شده باشد، از اعتقاد و عمل نادرست و غلبه گناه بر انسانها به عنوان ابزار آرامش خبر مىدهد.
حجرالاسود
«أَمَانَتِي أَدَّيْتُهَا وَ مِيثَاقِي تَعَاهَدْتُهُ لِتَشْهَدَ لِي بِالْمُوَافَاة» (الكافي، ج 4،ص 184)
«امانت خود را ادا كردم و نسبت به پيمانم تجديد عهد نمودم تا به وفاى عهدم، شهادت دهى.»
» سنگ سياه رنگ و بيضى شكلى است كه اكنون در ارتفاع يك و نيم مترى از سطح زمين قرار دارد. قطر اين سنگ سى سانتىمتر بوده و در پوششى از نقره قرار گرفته و در آن هشت نقطه قرمز رنگ ديده مىشود. علت شكستگى روى اين سنگ نيز آسيبهايى است كه در طول زمان بر آن وارد شده است. در روايت آمده است: هنگامى كه حَجَرُالاسْوَد به همراه آدم (ع) به زمين فرود
آمد، بسيار سفيد و شفاف بود اما بر اثر تماس با گناهكاران به رنگ سياه در آمد. (1)
حَجَرُالاسْوَد به استناد بسيارى از احاديث،صورت مُلكى و نمادينِ فرشتهاى است كه مأمور نگهدارى پيمانهاى الهى بوده و بيش از همه فرشتگان نسبت به
محمد و آلمحمد (عليهما السلام) اظهار محبت نموده و قبل از آنها به ربوبيت خداوند و رسالت رسول (ص) و ولايت اميرمؤمنان (ع) اقرار كرده است. اين فرشته در
بهشت همراه آدم (ع) بود و همواره او را متذكر عهد و ميثاق الهى مىنمود و پس از رانده شدن آدم (ع) از بهشت، خداوند اين فرشته را به شكل دُرّى نورانى درآورد تا اين پيامبر بزرگ را نسبت به عامل خروجش از بهشت آگاه نمايد و او
را بر جبران نقض عهدى كه مرتكب شده بود، يارى دهد.(2)
بر مبناى آنچه گفته شد، حَجَرُالاسْوَد نماد و نشانى است كه عهد الهى را به انسانها يادآورى نموده و آنها را به تجديد پيمان با خداوند و عزيمت بر وفاى به عهد، سوق مىدهد. چنانكه آدم (ع) به سبب نقض عهد، چهل بامداد گريست و
1) متن عربى حديث چنين است: «إِنَّمَا هُوَ الْحَجَرُ الْأَسْوَدُ هَبَطَ بِهِ آدَمُ مَعَهُ مِنَ الْجَنَّةِ فَوَضَعَهُ فِي الرُّكْنِ وَ النَّاسُ يَسْتَلِمُونَهُ وَ كَانَ أَشَدَّ بَيَاضاً مِنَ الثَّلْجِ فَاسْوَدَّ مِنْ خَطَايَا بَنِي آدَمَ» كمال الدين، ج 1،ص 298.
2) روايت شده است كه حَجَرُالاسْوَد براى اينكه عهد فراموش شده آدم را به ياد او آوَرَد، بهصورت ملكوتىاش بازگشته و به آدم گفت: «أَيْنَ الْعَهْدُ وَ الْمِيثَاقُ فَوَثَبَ إلَيْهِ آدم وَ ذَكَرَ الْمِيثَاقَ وَ بَكَي وَ خَضَعَ لَهُ وَ قَبَّلَهُ وَ جَدَّدَ الْإقْرَارَ بِالْعَهْدِ وَ الْمِيثَاقِ ثُمَّ حَوَّلَهُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ إلَي جَوْهَرَةِ الْحَجَر» (الكافي، ج 4،ص 186) «عهد و پيمان چه شد؟ پس آدم به سوى او شتافت و پيمان الهى را به يادآورد و گريست و به فرشته خضوع نمود و او را بوسيد و پيمان خود را تجديد نمود. سپس خداوند او را به شكل گوهرى سنگى درآورد.»
پس از توبه، نزد حَجَرُالاسْوَد رفته و عرضه داشت:
«أَمَانَتِي أَدَّيْتُهَا وَ مِيثَاقِي تَعَاهَدْتُهُ لِتَشْهَدَ لِي بِالْمُوَافَاة» (1)
«امانت خود را ادا كرده و به پيمانم عمل نمودم تا بر وفاى به عهدم، شهادت دهى.»
خداوند نيز براى اينكه توبه از پيمان شكنى را سنت نمايد، به جبرئيل امر نمودكه حَجَرُالاسْوَد را در ركن كعبه جاى دهد تا مردم در آن ضلع، با خداوند تجديد عهد نمايند و با توبه از گناه، به عهدى كه با خدا بستهاند، وفا نموده و آن را بر حَجَرالاسود عرضه نمايند. چنانكه آدم (ع) چنين كرد كه حكايت آن در كلام امامصادق (ع) چنين آمده است:
«لَمَّا نَظَرَ آدَم مِنَ الصَّفَا وَ قَدْ وُضِعَ الْحَجَرُ فِي الرُّكْنِ كَبَّرَ اللَّهَ وَ هَلَّلَهُ وَ مَجَّدَهُ
فَلِذَلِكَ جَرَتِ السُّنَّة» (2)
«چون آدم (ع) از روى كوهصفا به حَجَرُالاسْوَد كه در ركن كعبه قرار گرفته بود نگريست، تكبير، تهليل و تمجيد گفت. به همين سبب اين عمل (يعنى گفتن «الله اكْبَر» و «لا الَه الّا الله» به هنگام مواجه شدن با حَجَرُالاسْوَد) سنّت شد.»
امام باقر (ع) نيز درباره تجديد پيمان الهى فرمودند: هرگاه وارد مسجدالحرام شدى و مقابل حَجَرُالاسْوَد قرار گرفتى، بگو:
«أَشْهَدُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَحْدَهُ لَا شَرِيكَ لَهُ وَ أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ آمَنْتُ بِاللَّهِ وَ كَفَرْتُ بِالطَّاغُوتِ وَ بِاللَّاتِ وَ الْعُزَّي وَ بِعِبَادَةِ الشَّيْطَانِ وَ بِعِبَادَةِ
كُلِّ نِدٍّ يُدْعَي مِنْ دُونِ اللَّه» (1)
«شهادت مىدهم كه جز پروردگار يگانه معبود و شريكى وجود ندارد و محمد (ص) بنده و رسول اوست. به خداوند ايمان آورده و به طاغوت و لات و عُزّى و عبادت شيطان و آنچه جز خداوند عبادت مىشود، كافرم.»
از آنجا كه لازمه عرضه و اعلام وفاى به عهد الهى نزد حَجَرُالاسْوَد، دورى از انديشه و ولايت شيطان و بتهايى است كه در برابر خداوند پرستش مىشود، از اينرو بدون برائت از ولايت ابليس و خلفاى او، وفاى به عهد الهى و عرضه آن بر حَجَرُالاسْوَد امكانپذير نمىباشد.
درباره اهمّيت حَجَرُالاسْوَد همين بس كه اين سنگ در ميان همه قبايل و فرقههاى قبل از اسلام، با وجود اختلاف در اديان و مذاهب، داراى حرمت و احترام ويژهاى بوده است، به گونهاى كه هنگام تجديد بناى كعبه، همه قبايل
خواستار نصب حَجَرُالاسْوَد در جايگاه اصلى خود بودند و ميان آنها اختلاف پديد آمد و حتى نزديك بود به درگيرى خونين منتهى شود. اما سرانجام همه آنها اتّفاق نظر كردند تا اولين كسى كه به مسجد وارد مىشود، به عنوان حَكَم و داور انتخاب گردد. ديرى نگذشت كه:
«دَخَلَ رَسُولُ اللَّهِ؛ فَلَمَّا أَتَاهُمْ أَمَرَ بِثَوْبٍ فَبَسَطَ ثُمَّ وَضَعَ الْحَجَرَ فِي وَسَطِهِ ثُمَّ أَخَذَتِ الْقَبَائِلُ بِجَوَانِبِ الثَّوْبِ فَرَفَعُوهُ ثُمَّ تَنَاوَلَهُ فَوَضَعَهُ فِي مَوْضِعِهِ» (2)
«رسول خدا (ص) وارد شد و به آنها امر نمود تا جامهاى آوردند، سپس آن را گشود
و حَجَرُالاسْوَد را در ميان آن قرار داد و قبايل مختلف، كنارههاى پارچه را گرفته، حَجَرُالاسْوَد را از زمين بلند نمودند. سپس رسول خدا (ص) آن را برداشت و در جايگاهش قرار داد.» 0(1)
در روايات آمده است كه استلام حَجَر (دست كشيدن به حَجَرُالاسْوَد) انسانها را در موضع بيعت با رسول خدا (ص) قرار مىدهد و نماد پيمان با او در قبول
1) تاريخچه كعبه و فراز و نشيبهاى آن نشان مىدهد كه در پى هر خرابى و جابجايى، حجرالاسود به دست ولى و حجت خداوند، نصب مىگرديده و سعى مردم براى نصب حجرالاسود به جايى نمىرسيده است. چنانكه پس از خرابى كعبه به دست حجاج، هر چه تلاش كردند سنگ را بر ركن كعبه استوار نمايند «لَا يَسْتَقِرُّ الْحَجَرُ فِي مَكَانِهِ فَجَاءَ عَلِيُّ بْنُ الْحُسَيْنِ (وَ أَخَذَهُ مِنْ أَيْدِيهِمْ وَ سَمَّى اللَّهَ وَ نَصَبَهُ فَاسْتَقَرَّ فِي مَكَانِهِ وَ كَبَّرَ النَّاس» (مستدرك الوسائل، ج 9،ص 327) «حجرالاسود در جاى خود قرار نمىگرفت. امام سجاد (آمد و حجرالاسود را از دست آنان گرفت. بسم الله گفت و آن را در جايش نهاد. سنگ در همانجا ثابت ماند و مردم نيز تكبير گفتند.» ابن قولويه نقل مىكند: در سال 339 هجرى قمرى، قرمطيان مىخواستند حجرالاسود را بازگردانند. چون مىدانستم فقط حجت خدا مىتواند حجرالاسود را نصب كند، اراده حج نمودم اما بيمارى اجازه نداد. از اينرو معروف بن هشام را به هزينه خود روانه حج نمودم و به او نامهاى دادم تا به كسىكه حجرالاسود را نصب مىكند، بدهد و در آن نامه از مدت بيمارى و طول عمرم سؤال نمودم؟ معروف بن هشام مىگويد: هر قدر مردم تلاش كردند، نتوانستند حجرالاسود را در جاى خود نصب كنند. «فَكُلَّمَا عَمَدَ إِنْسَانٌ لِوَضْعِهِ اضْطَرَبَ وَ لَمْ يَسْتَقِمْ فَأَقْبَلَ غُلَامٌ أَسْمَرُ اللَّوْنِ حَسَنُ الْوَجْهِ فَتَنَاوَلَهُ وَ وَضَعَهُ فِي مَكَانِهِ فَاسْتَقَامَ كَأَنَّهُ لَمْ يَزُلْ عَنْه» (الخرائج، ج 1،ص 477- 476) «هر كسكه مىخواست حجرالاسود را در جاى خود نهد، مىلرزيد و قرار نمىگرفت. جوانى گندمگون و زيباروى آمد، آن را گرفت و در جايش نهاد. پس (حجرالاسود) به گونهاى در جايش قرار گرفت كه گويا اصلًا از جايش جدا نشده بود. معروف بن هشام، خود را به حضرت ولىعصر؟ رساند و آن بزرگوار بدون آنكه نامه را بگشايد، فرمود: به ابن قولويه بگو با اين بيمارى از دنيا نمىروى و تا سى سال ديگر زنده مىمانى.»
ولايت اوصياء و عمل به دستورات دينى است. چنانكه ابنعباس به نقل از رسول اكرم (ص) چنين روايت مىكند:
«وَ لَيَبْعَثَنَّهُ اللَّهُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ وَ لَهُ لِسَانٌ وَ شَفَتَانِ وَ عَيْنَانِ وَ لَيُنْطِقَنَّهُ اللَّهُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ بِلِسَانٍ طَلْقٍ ذَلْقٍ يَشْهَدُ لِمَنِ اسْتَلَمَهُ بِحَقٍّ وَ اسْتِلَامُهُ الْيَوْمَ بَيْعَةٌ لِمَنْ لَمْ يُدْرِكْ بَيْعَةَ رَسُولِ اللَّهِ؛» (1)
«به تحقيق كه خداوند در قيامت حَجَرُالاسْوَد را در حالى محشور مىكند كه داراى زبان و دهان و چشم است و خداوند او را با زبانى گشاده و گويا به سخن مىآورد تا بر كسانى كه از روىصدق، آن را لمس كردند، گواهى دهد و دست كشيدن بر اين سنگ، به منزله بيعت با رسول خدا (ص) براى كسانى است كه در زمان بيعت با او نبودهاند.»(2)
استلام حَجَرُالاسْوَد و دست كشيدن بر آن، نشانه وفاى به عهد عالم ذَرّ و عمل
به ولايت اهلبيت (عليهما السلام) است كه منشأ تلاطمات روحى را رذايل نفسانى و اسباب آرامش را يقين به وعدههاى الهى و عمل به دستورات دينى
معرفى مىكند. بر خلاف شيطان و ياران او كه منشأ ناآرامى را ديگران دانسته
1) وسائل الشيعة، ج 13،ص 321.
2) در روايت ديگرى از امام باقر (آمده است: «وَ الْحَجَرُ كَالْمِيثَاقِ وَ اسْتِلَامُهُ كَالْبَيْعَةِ وَ كَانَ إذَا اسْتَلَمَهُ قَالَ اللَّهُمَّ أَمَانَتِي أَدَّيْتُهَا وَ مِيثَاقِي تَعَاهَدْتُهُ لِيَشْهَدَ لِي عِنْدَكَ بِالْبَلَاغ» (مستدرك الوسائل، ج 9،ص 381) «حجرالاسود به منزله پيمان، و دست كشيدن بر آن مانند بيعت است. از اينرو، آن حضرت هرگاه بر حجرالاسود دست مىكشيد، مىفرمود: خدايا! امانتم را ادا كردم و به پيمان خود وفا نمودم تا (حجرالاسود) نزد تو به اداى امانتم گواهى دهد.»
و راه دستيابى به آرامش را ستيزهجويى با آنها و يا ارتكاب انواع معاصى بيان مىكنند. از اينرو رسول اكرم (ص) درباره اسرار استلام حَجَرُالاسْوَد و تجديد ميثاق نزد آن فرمودند:
«الْحَجَرُ يَمينُ اللهِ فِي الْأَرضِ فَمَنْ مَسَحَ يَدَهُ عَلَى الْحَجَرِ فَقَدْ بَايَعَ اللهُ انْ لا يَعْصِيَهُ» (1)
«حجرالاسود، (به منزله) دست خدا در روى زمين است. هر كس بر حجرالاسود دست بگذارد (با اين عمل خود) با خداوند عهد بسته است كه هرگز (با) گناه و نافرمانى (خود را آرام) نكند.»
از اين حديث به خوبى فهميده مىشود كه مقصود از عرضه امانت و تجديد عهد با خداوند، اعلام عزيمت بر ترك گناه و دورى از معصيت است (كه براى ايجاد آرامش روحى و رفع ناآرامىهاى قلبىصورت مىگيرد.)
در حديث ديگرى آمده است:
«... وَ اللَّهِ يَشْهَدُ بِالْخَفْرِ وَ الْجُحُودِ وَ الْكُفْرِ» (2)
«به خدا سوگند! (حَجَرُالاسْوَد) بر پيمان شكنى و انكار و كفر، گواه و شاهد است.»
با توجه به آنچه ذكر گرديد، مىتوان دريافت كه مصافحه با حَجَرُالاسْوَد، به منزله مصافحه با ذات اقدس الهى بوده (3)و به اين علت فرض شده كه انسانها با
1) حج و عمره در قرآن و حديث،ص 142، ح 185.
2) الكافي، ج 4،ص 184.
3) امام سجاد (در حديث شبلى به وضوح به اين امر اشاره نموده و خطاب به شبلى فرمودند: «صَافَحْتَ الْحَجَرَ؟» آيا با حجرالاسود مصافحه نمودى؟ شبلى گفت: بله! «فَصَاحَ (صَيْحَةً كَادَ يُفَارِقُ الدُّنْيَا ثُمَّ قَالَ آهِ آهِ ثُمَّ قَالَ (مَنْصَافَحَ الْحَجَرَ الْأَسْوَدَ فَقَدْصَافَحَ اللَّهَ تَعَالَي فَانْظُرْ يَا مِسْكِينُ لَا تُضَيِّعْ أَجْرَ مَا عَظُمَ حُرْمَتُهُ وَ تَنْقُضِ الْمُصَافَحَةَ بِالْمُخَالَفَةِ وَ قَبْضِ الْحَرَامِ نَظِيرَ أَهْلِ الْآثَامِ» «امام سجاد (در اين هنگامصيحهاى زد و نزديك بود از دنيا مفارقت كند. آنگاه فرمودند: آه، آه! هركس كه با حجرالاسود مصافحه كند در حقيقت با خداى تعالى مصافحه كرده است. پس بنگر اى بيچاره! كه اجر و كارى را كه حرمتى بس بزرگ دارد، تباه نسازى و همچون گناهكاران به سبب مخالفت (با اوامر الهى) و ارتكاب گناه، مصافحه (و عهد خود) با خداوند را نشكنى.»
اقرار و اعتراف به گناه خود، ريشه پيمان شكنى و نقض عهد را از وجود خود خارج نموده و به احكام الهى عمل نمايند. احكامى كه انسان را مكلف مىكند تا پيام تربيتى الهى را دريافت نموده و پس از دستيابى به آرامش، آن را به ديگران انتقال دهد و با وفاى به عهد الهى، خود و اطرافيانش را از ثمرات ربوبيت الهى برخوردار گرداند.
از آنجا كه ثمره حج ايجاد امنيت براى خود و اطرافيان است، از اينرو اهلبيت (عليهما السلام) از استلام حجرالاسود به هنگام ازدحام جمعيت كه سبب سلب امنيت مىشود، نهى نمودهاند. چنانكه محمّد بن عُبَيدالله مىگويد: از امام رضا (ع) سؤال شد كه آيا مىتوان براى استلام حجرالاسود (درصورت ازدحام جمعيت) با مردم درگير شد؟ حضرت فرمودند:
«إِذَا كَانَ كَذَلِكَ فَأَوْمِ إِلَيْهِ إِيمَاءً بِيَدِكَ» (1)
«اگر در اطراف حجرالاسود ازدحام بود (به جاى استلام حجر) با دست به
سوى آن اشاره كن.»
سَيفِ تَمّار مىگويد: به حجرالاسود آمدم و با ازدحام جمعيت روبرو شدم.
1) الكافي، ج 4،ص 405.
در آنجا با يكى از هم اعتقادان خود مواجه شدم و از او در اينباره پرسيدم. پاسخ داد: چارهاى جز استلام حجر ندارى. خدمت امام صادق (ع) رسيده و از ايشان در اينباره سؤال نمودم. حضرت فرمودند:
«إِنْ وَجَدْتَهُ خَالِياً وَ إِلَّا فَسَلِّمْ مِنْ بَعِيدٍ» (1)
«اگر حجرالاسود را فاقد ازدحام يافتى، استلام نما و در غير اينصورت از دور به آن سلام بده.»
در روايات پيشوايان معصوم (عليهما السلام) آمده است كه خداوند استلام حجرالاسود را نماد وفاى به عهد الهى و عامل شفاى بيمارىها قرار داده است، اما گناه بندگان و نقض عهد آنها، سفيدى حجرالاسود را به سياهى مُبدّل گرداند و شفا را از استلام حجر سلب نمود تا همگان دريابند مادامى كه به عهد الهى وفا نكنند، از آثار وعده داده شده در لمسكردن حجرالاسود برخوردار نخواهند گرديد.
امامصادق (ع) در اينباره فرمودند:
«وَ كَانَ أَشَدَّ بَيَاضاً مِنَ اللَّبَنِ فَاسْوَدَّ مِنْ خَطَايَا بَني آدَم وَ لَوْ لَا مَا مَسَّهُ مِنْ أَرْجَاسِ الْجَاهِلِيَّةِ مَا مَسَّهُ ذُو عَاهَةٍ إِلَّا بَرَأَ» (2)
«رنگ حَجَرُالاسْوَد سفيدتر از شير بود، اما به سبب گناهان بنىآدم، سياه و تيره شد و اگر نبود آلودگىهاى جاهليت كه به آن رسيده، هيچ بيمارى آن را لمس
نمىكرد مگر اينكه شفا مىيافت.» (1)
امام باقر (ع) فرمودند: حضرت مهدى (ع) پس از ظهور در مكه:
«يُسْنِدُ ظَهْرَهُ إِلَي الْحَجَرِالْأَسْوَد» (2)
«پشتش را به حَجَرُالاسْوَد تكيه مىدهد.»
و پس از حمد الهى و مُحاجّه با مردم، خطاب به آنها مىفرمايد:
«لَا تَخْذُلوُنَا وَ انْصُرُونَا يَنْصُرْكُمُ اللَّهُ» (3)
«ما را وامگذاريد و يارى دهيد تا خداوند شما را يارى كند.»
درخواست يارى و نصرت حضرت ولىعصر (ع) از مردم در حال تكيه زدن بر حَجَرُالاسْوَد، بيانگر اين مطلب است كه آن حضرت به پشتوانه و دلگرمى وفاى ياران خود به عهد الهى (كه حَجَرُالاسْوَد بر آن گواه و شاهد است) ظهور نموده و مفاسد را برطرف مىنمايد. چنانكه آن حضرت در توقيع مبارك خود به شيخ مفيد، پس از عرضه شكر وجود او به درگاه پروردگار، فرمودند:
«لَوْ أَنَّ أَشْيَاعَنَا وَفَّقَهُمُ اللَّهُ لِطَاعَتِهِ عَلَي اجْتِمَاعٍ مِنَ الْقُلُوبِ فِي الْوَفَاءِ بِالْعَهْدِ
عَلَيْهِمْ لَمَا تَأَخَّرَ عَنْهُمُ الْيُمْنُ بِلِقَائِنَا»
1) در حديث ديگر از امام صادق (روايت شده است: «لَقَدْ كَانَ أَشَدَّ بَيَاضاً مِنَ اللَّبَنِ وَ لَكِنَّ الْمُجْرِمِينَ يَسْتَلِمُونَهُ وَ الْمُنَافِقِينَ فَبَلَغَ كَمِثْلِ مَا تَرَوْنَ» (عللالشرائع، ج 2،ص 426) «حجرالاسود، از شير سفيدتر بود ولى مجرمان و منافقان آن را لمس نمودند و چنين شد كه مىبينيد.»
2) الغيبة النعماني،ص 315. در يك روايت آمده است كه: «فَاذا خَرَجَ اسْنَدَ ظَهْرَهُ الَي الْكَعْبَةِ» و در روايت ديگر آمده است كه: «وَ قَدْ اسْنَدَ ظَهْرَهُ الَي الْبَيْتِ الْحَرامِ مُسْتَجيراً بِهِ» با توجه به حديث ذكر شده در متن، مقصود از تكيه بر كعبه، همان تكيه بر حجرالاسود است.
3) الغيبة النعماني،ص 281.
«اگر شيعيان ما كه خداوند آنها را به طاعت خود موفق گرداند، به عهدى كه با
خدا بسته بودند، وفا كنند هرگز از فيض ديدار ما محروم نمىشوند.» (1)
ديدارى كه نقطه آغاز آن حطيم، يعنى فاصله ميان حَجَرُالاسْوَد و مقام است كه دربارهاش فرمودند:
«فَيُبَايِعُونَهُ بَيْنَ الرُّكْنِ وَ الْمَقَامِ وَ مَعَهُ عَهْدٌ مِنْ رَسُولِ اللَّه» (2)
« (ياران ولىعصر (ع)) بين ركن و مقام با او بيعت مىكنند درحالى كه با او پيمانى از رسول خدا (ص) است.»
«إِنَّ أَوَّلَ بَيْتٍ وُضِعَ لِلنَّاسِ لَلَّذي بِبَكَّةَ مُبارَكاً وَ هُديً لِلْعالَمينَ» (سوره آلعمران، آيه 96)
«به يقين نخستين خانهاى كه براى مردم نهاده شده، خانهاى است در مكه كه مبارك بوده و براى جهانيان (مايه) هدايت است.»
پروردگار عالم براى شكل ظاهرى خانه خود، آن قدر اهمّيت قائل است كه الگوى آن را تعيين نموده و نزد آدم (ع) فرستاد و به او دستور داد تا طبق اين الگو، كعبه را پىريزى كند و چيزى بر آن نيفزوده و از آن نكاهد. (1)چنانكه امام صادق (ع) فرمودند:
«أَنَّ اللَّهَ بَعَثَ جَبْرَئِيلَ إِلَي آدَمَ فَانْطَلَقَ بِهِ إِلَي مَكَانِ الْبَيْتِ وَ أَنْزَلَ عَلَيْهِ غَمَامَةً فَأَظَلَّتْ مَكَانَ الْبَيْتِ فَقَالَ يَا آدَمُ خُطَّ بِرِجْلِكَ حَيْثُ أَظَلَّتْ هَذِهِ الْغَمَامَةُ فَإِنَّهُ
سَيَخْرُجُ لَكَ بَيْتٌ مِنْ مَهَاةٍ»(2)
«خداوند جبرئيل را در مكان كعبه نزد آدم (ع) فرستاد و ابرى را گسيل داشت تا بر خانه سايه بيفكند. جبرئيل گفت: اى آدم! حدودى را كه اين ابر بر آن سايه افكنده
1) امام باقر(تجديد بناى كعبه در زمان ابراهيم را نيز بر مبناى همين الگوى آسمانى دانسته و فرمودند: «عَلَي أَسَاسِهِ وَضَعَ إبْرَاهِيمُ بِنَاءَ الْبَيْتِ» (مستدرك الوسائل، ج 9،ص 325) «حضرت ابراهيم خانه را بر اساس همان الگوى اوليه بنا نمود.»
2) وسائل الشيعة، ج 4،ص 299؛در حديث ديگرى امام صادق (پس از عبارت «فَإنَّهُ سَيَخْرُجُ لَكَ بَيْتٌ مِنْ مَهَاةٍ يَكُونُ قِبْلَتَكَ وَ قِبْلَةَ عَقِبِكَ مِنْ بَعْدِكَ» فرمودند: «فَفَعَلَ آدم وَ أَخْرَجَ اللَّهُ لَهُ تَحْتَ الْغَمَامَةِ بَيْتاً مِنْ مَهَاةٍ» (الكافي، ج 4،ص 191) «آدم (آنچه را جبرئيل به او گفته بود) انجام داد و خداوند از زير ابرى كه بر مكان كعبه سايه افكنده بود، خانهاى از بلور خارج نمود.»
است، با پاى خود خطكشى كن كه به زودى خيمهاى از بلور براى تو خارج خواهد شد.»(1)
خداوند الگو و محدوده كعبه را توسط جبرئيل براى آدم (ع) مشخص، و با محصور نمودن ابعاد آن، (2)ظرفيت و گنجايش كعبه را معلوم نمود و به اين ترتيب
آشكار گرداند كه تعداد معتقدان و عاملان به ربوبيت الهى (كه به ولايت اهلبيت (عليهما السلام) متمسك مىشوند) بر مبناى علم خداوند مشخص بوده و مشمول افزايش يا كاهش نمىشود. (3)چنانكه امام سجاد (ع) فرمودند:
1) در حديث ديگرى پس از نقل مضمون روايت فوق آمده است: پس از تعيين حدود كعبه، جبرئيل، آدم را به سرزمين مِنى برده «فَأَرَاهُ مَسْجِدَ مِنًي فَخَطَّ بِرِجْلِهِ وَ قَدْ خَطَّ الْمَسْجِدَ الْحَرَامَ بَعْدَ مَا خَطَّ مَكَانَ الْبَيْت»(وسائل الشيعة، ج 11،ص 227) «و مسجد مِنى را به او نشان داد و با پا براى او خط كشى كرد و بعد از آن مسجدالحرام را براى او معلوم كرد؛ همچنانكه محدوده خانه را براى او مشخص كرده بود.» از اين حديث چنين فهميده مىشود كه علاوه بر محدوده كعبه ساير مشاعر از جمله مسجدالحرام نيز داراى حدودى بوده كه از سوى خداوند تعيين (و به وسيله جبرئيل ابلاغ) گرديده است.
2) اين محدوديت و محصوريت، اختصاص به كعبه، مسجدالحرام و ... ندارد بلكه تمامى آداب، سنن، وظايف، تكاليف، اوامر و نواهى الهى داراى حدود مشخص هستند. امام صادق (دراينباره فرمودند: «مَا خَلَقَ اللَّهُ حَلَالًا وَ لَا حَرَاماً إِلَّا وَ لَهُ حَدٌّ كَحَدِّ الدَّارِ» (الكافي، ج 1،ص 59) «خداوند هيچ حلال و حرامى نيافريده است مگر اينكه براى آن محدودهاى همچون حدود خانه قرار داده است.» و در جاى ديگر فرمودند: «لَيْسَ شَيْءٌ إِلَّا وَ لَهُ حَدٌّ» (الكافي، ج 2،ص 57) «هيچ چيز نيست مگر اينكه براى آن حد و مرزى است.» و نيز فرمودند: «مَا مِنْ شَيْءٍ إِلَّا وَ لَهُ حَدٌّ يَنْتَهِي إِلَيْه» (الكافي، ج 2،ص 498) «هيچ چيز نيست مگر اينكه داراى حدى است كه به آن منتهى مىشود.»
3) البته خداوند مىتوانست اين مقدار ظرفيت را در خانهاى به شكل دايره قرار دهد، اما اينكه اين محدوده را در قالب شكل چهارگوشى مجسم گردانده است، راز و رمزى زيبا دارد كه ذيل عنوان «اسرار چهارگوش بودن كعبه» به آن پرداخته شده است. اما نكته مهم در متن، آن است كه محدوديت كعبه، به اعتبار ابعاد خاص هر يك از اضلاع آن، بر محدود بودن تعداد معتقدان به ربوبيت دلالت دارد.
«قَدْ أَخَذَ اللهُ ميثاقَ شِيعَتِنَا مَعَنَا عَلَي وَلَايَتِنَا لَا يَزِيدُونَ وَ لَا يَنْقُصُونَ»(1)
«خداوند نسبت به ولايت ما خاندان، از شيعيانمان كه نه زياد مىشوند و نه كم، عهد و پيمان گرفت.»
و در حديث ديگر فرمودند:
«هُمْ مَعْدُودُونَ مَعْلُومُونَ لَا يَزِيدُ رَجُلٌ وَ لَا يَنْقُص رَجُلٌ» (2)
«اهل ايمان شمرده شده و معلومند نه يك نفر بر آنها افزوده مىشود و نه كسى از آنها كاسته مىشود.»
طبق متون دينى، فرشتگان اولين پايهگذاران كعبه بودند. چنانكه امام باقر (ع) فرمودند:
«أَمَرَ اللَّهُ الْمَلَائِكَةَ أَنْ تَبْنِيَ فِي الْأَرْضِ بَيْتاً لِيَطُوفَ بِهِ مَنْ أَصَابَ ذَنْباً مِنْ وُلْدِ آدَمَ
كَمَا طَافَتِ الْمَلَائِكَةُ بِعَرْشِهِ فَيَرْضَي عَنْهُمْ كَمَا رَضِيَ عَنْ مَلَائِكَتِهِ فَبَنَوْا مَكَانَ الْبَيْتِ
بَيْتاً رُفِعَ زَمَنَ الطُّوفَانِ ... وَ عَلَي أَسَاسِهِ وَضَعَ إِبْرَاهِيمُ (ع) بِنَاءَ الْبَيْت ...»(3)
«خداوند به فرشتگان دستور داد خانه (كعبه) را در زمين بنا كنند تا هركس از فرزندان آدم (ع) مرتكب گناه شد، (به نشانه توبه) به دور آن خانه طواف كند تا خدا از او راضى شود همانگونه كه فرشتگان در عرش طواف نمودند و خداوند از آنها راضىگرديد. پس در اين موضع، خانهاى را بنا نمودند كه در زمان طوفان نوح (ع) به آسمان برده شد و ناپديد گرديد ... و ابراهيم (ع) كعبه را بر
اساس آن، تجديد بنا نمود.»
سپس آدم (ع) به همراه جبرئيل، به ساختن كعبه مكلف شد. به همين دليل از
امام باقر (ع) روايت شده است كه چون خداوند اراده نمود به جدايى ميان آدم (ع) و حوّا پايان دهد، دستور داد تا:
«هَبَطَ جَبْرَئِيلُ عَلَي آدَمَ بِالْخَيْمَةِ عَلَي مِقْدَارِ أَرْكَانِ الْبَيْتِ وَ قَوَاعِدِهِ فَنَصَبَهَا»(1)
«جبرئيل، براى آدم (ع) خيمهاى آورد كه به اندازه اركان و پايههاى كعبه مساحت داشت و او آن خيمه را (بر اين اركان) استوار نمود.»
امام صادق (ع) در حديث ديگرى فرمودند: پس از فرود آمدن آدم (ع) به زمين، خداوند جبرئيل را نزد آدم (ع) فرستاد و
«أَمَرَهُ بِمَرَمَّةِ هَذَا الْبَيْتِ وَ هُوَ بِإِزَاءِ ذَلِكَ فَصَيَّرَهُ لِآدَمَ وَ ذُرِّيَّتِه» (2)
«او را به مرمت و بازسازى خانه امر نمود درحالى كه كعبه در جاى قبلى خود قرار داشت و خداوند آن را به آدم (ع) و ذريهاش اختصاص داد.»
پس از گذشت سالهاى متمادى، حضرت ابراهيم (ع) مأمور شد تا كعبه را به كمك اسماعيل (ع) تجديد بنا كند. چنانكه در قرآن به اين مطلب اشاره شده و آمده است:
«وَ إِذْ يَرْفَعُ إِبْراهيمُ الْقَواعِدَ مِنَ الْبَيْتِ وَ إِسْماعيلُ رَبَّنا تَقَبَّلْ مِنَّا إِنَّكَ أَنْتَ السَّميعُ الْعَليمُ» (3)
«و هنگامى كه ابراهيم (ع) و اسماعيل (ع) پايههاى خانه را بالا مىبردند، [مىگفتند:] اى پروردگار ما! از ما بپذير كه درحقيقت تو شنواى دانايى.»
نكته شايان ذكر در آيه فوق اين است كه خداوند با تعبير «
يَرْفَعُ إِبْراهيمُ الْقَواعِدَ مِنَ الْبَيْتِ
» «ابراهيم (ع) پايههاى خانه را بالا برد» از بناى كعبه ياد نموده كه نشان مىدهد حضرت ابراهيم (ع) پايههاى كعبه را كه از قبل وجود داشته، مرتفع گردانده و تجديد بنا نموده است. (1)
طبق برخى روايات، خداوند حضرت ابراهيم (ع) را به تجديد بناى كعبه امر نمود و براى انجام اين كار، نسيمى (كه سكينه خوانده مىشد) به سوى او فرستاد. اميرمؤمنان (ع) در اينباره فرمودند:
«فَدَارَتْ عَلَي أُسِّ الْبَيْتِ الَّذِي بَنَتْهُ الْمَلَائِكَةُ فَوَضَعَ إِبْرَاهِيمُ (ع) الْبِنَاءَ عَلَي كُلِّ شَيْءٍ اسْتَقَرَّتْ عَلَيْهِ السَّكِينَةُ وَ كَانَ إِبْرَاهِيمُ يَبْنِي وَ اسْماعيل يُنَاوِلُهُ الْحِجَارَةَ وَ يَرْفَعُ إِلَيْهِ
الْقَوَاعِدَ»(2)
«اين نسيم حركت نموده و در مكان خانهاى كه فرشتگان آن را بنا نمودند، قرار گرفت و ابراهيم (ع) سنگها را در جايى كه بر آن نسيم مىوزيد، مىچيد.
ابراهيم (ع) ديوار كعبه را بنا مىكرد و اسماعيل (ع) به او سنگ مىداد (و همزمان با آن) اركان خانه را بالا مىآورد.»
1) به ديگر سخن، خداوند ابراهيم را مكلف نمود تا ذريه خود را در كنار خانه جاى دهد كه تعبير «عِنْدَ بَيتِكَ المُحَرَّم» بر آن دلالت دارد و نيز به او دستور داد تا پايهها و اركان خانه را بالا ببرد. از اينرو خداوند، ساختن پايههاى خانه را به ابراهيم نسبت نداد بلكه برافراشتن آن را به او منسوب نمود، چرا كه ابراهيم مأمور برافراشتن اركانى شد كه فرشتگان و پس از آن، آدم بنا كرده و حضرت ابراهيم تنها مأمور بازسازى آن بود.
2) مستدرك الوسائل، ج 9،ص 325.
خداوند، زائران كعبه را بهكرامتهاى مضاعف خود وعده داده و از آنها خواسته است تا با يقين به رحمت بيكران الهى به بندگى روى آورده و با تمسك به ولايت اهلبيت (عليهما السلام) و عمل به دستورات دينى خواستار بهرهمندى از آثار اين كرامت شوند. از اينرو خداوند، كعبه را اولين خانه براى اجتماع مردم قرار داده و فرموده است:
«إِنَّ أَوَّلَ بَيْتٍ وُضِعَ لِلنَّاسِ (1)لَلَّذِي بِبَكَّةَ مُبارَكاً وَ هُديً لِلْعَالمَينَ»
«به يقين نخستين خانهاى كه براى مردم قرار داده شده، خانهاى است در مكه كه مبارك بوده و براى جهانيان (مايه) هدايت است.» (2)
مقصود از اولين خانه در آيه فوق، تقدم كعبه از نظر زمان، مكان، شرافت،
مرتبه و وضعيت بر ساير مكانها در روى زمين است. (3)چنانكه از امام
1) عبارت «وُضِعَ لِلنَّاسِ» اشاره به اين امر دارد كه اين بيت، به منظور جمع شدن مردم در حريم تربيتى و بهرهمندى آنها از ثمرات بيت قرار داده شده است. شايان ذكر است كه چون مالكيت خانه و حريم ربوبيت، تنها مختص خداست، از اينرو كعبه «بَيْتُ اللَّهِ» ناميده شده است و تعبير «مُباركاً» در اصل از ريشه «بَرَكْ» و «بَرَكَة» به معناى سينه شتر گرفته شده و چون شتران، به هنگام استقرار در مكانى، سينه خود را به زمين مىچسبانند، به همين دليل، واژه بركت، تدريجاً در معناى ثبوت و دوام به كار رفته است. از اينرو به قفس نگهدارى حيوانات وحشى «بَرَكَةُ السِّباع» مىگويند و به آبگير كه آب در آنجا راكد مىماند، «بِرْكة» مىگويند و «مُبارك» يعنى منشأ خيرِ باقى و ثابت و زوال ناپذير كه اين امر، بر آثار مستمر و ماندگار حج در زندگى دلالت دارد.
2) سوره آلعمران، آيه 96؛ واژه «هُديً» مصدر است كه به كار رفتن آن به عنوانصفت كعبه بر مبالغه دلالت دارد. يعنى آثار كعبه در هدايت انسانها به ربوبيت الهى به گونهاى است كه مىتوان آن را عين و همه هدايت دانست.
3) تفصيل بيشتر را بنگريد در: أطْيَبُ اْلبَيان في تفسير القرآن، ج 3،ص 288.
باقر (ع) روايت شده است:
«لَمَّا أَرَادَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ أَنْ يَخْلُقَ الْأَرْضَ أَمَرَ الرِّيَاحَ فَضَرَبْنَ وَجْهَ الْمَاءِ حَتَّيصَارَ مَوْجاً ثُمَّ أَزْبَدَ فَصَارَ زَبَداً وَاحِداً فَجَمَعَهُ فِي مَوْضِعِ الْبَيْتِ ثُمَّ جَعَلَهُ جَبَلًا مِنْ زَبَدٍ ثُمَّ دَحَا الْأَرْضَ مِنْ تَحْتِهِ وَ هُوَ قَوْلُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ إِنَّ أَوَّلَ بَيْتٍ وُضِعَ لِلنَّاسِ لَلَّذِي بِبَكَّةَ (1)مُبارَكاً» (2)
«هنگامى كه خداوند، خواست زمين را بيافريند، به بادها امر نمود. پس بادها بر آب وزيدند تا موج شده و مبدل به كف گرديد. سپس آن را در مكان كعبه گرد آورد و كوههايى از كف ساخت و زمين را از زير آن گسترش داد و اين است معنى سخن خداوند كه فرمود: كعبه اولين خانهاى است كه براى مردم بنا شده و موجب بركت است.»(3)
1) امام باقر.(فرمودند: «إِنَّمَا سُمِّيَتْ مَكَّةُ بَكَّةَ لِأَنَّهُ يَبْتَكُّ فِيهَا الرِّجَالُ وَ النِّسَاءُ وَ الْمَرْأَةُ تُصَلِّي بَيْنَ يَدَيْكَ وَ عَنْ يَمِينِكَ وَ عَنْ يَسَارِكَ وَ مَعَكَ وَ لَا بَأْسَ بِذَلِكَ وَ إِنَّمَا يُكْرَهُ فِي سَائِرِ الْبُلْدَان» (وسائل الشيعة، ج 5،ص 126) « (بخش خاصى از) مكّه را بكّه ناميدهاند به اين سبب كه مردان و زنان در آن ازدحام مىكنند و در آنجا اشكالى ندارد كه زن، جلو يا راست و يا چپ و يا در عرض شما (كه مرد هستيد) بايستد و نماز بخواند ولى در ساير شهرها، اين عمل نارواست.» اميرمؤمنان (نيز فرمودند: بكّه را از آن جهت، به اين نام خواندهاند كه «بَكَّتْ رِقَابَ الْجَبَّارِينَ وَ أَعْنَاقَ الْمُذْنِبِين» (بحار الانوار، ج 10،ص 127) «گردنِ ستمگران و گنهكاران را در هم شكسته است.» شايان ذكر است كه برخى بكه را از ريشه بكاء به معنى گريه مىدانند و علت نامگذارى بكّه را گريه مردم (براى پذيرفته شدن توبهشان) دانستهاند.
2) الكافي، ج 4،ص 190.
3) در تفسير أطْيَبُ اْلبَيان، ج 3،ص 288 آمده است: از اخبار بسيارى كه در كتاب كافى و غيره نقل شده و منطبق بر قواعد هيأت است، چنين برمىآيد كه آب بر همه زمين احاطه داشته است تا اينكه امواج دريا در معرض باد بسيار شديد قرار گرفت و يك قسمت از زمين يك چهارم آن از آب خارج شد كه اولين قطعه آن، مسجدالحرام بود كه كعبه در آن قرار داشته است و سپس به تدريج بقيه قسمتها پديدار گرديد. از اينرو ممكن است «دَحْوُ الأَرض» كه در اخبار، روز بيست و پنجم ذىقعده ذكر شده و نيز ناميده شدن مكه به «امُّ الْقُري» حاكى از اين مطلب باشد.
در حديثى ديگر از امام باقر (ع) روايت شده است:
«إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ خَلَقَهُ قَبْلَ الْأَرْضِ ثُمَّ خَلَقَ الْأَرْضَ مِنْ بَعْدِهِ فَدَحَاهَا مِنْ تَحْتِهِ» (1)
«خداوند، كعبه را قبل از خلقت زمين آفريد. سپس به آفرينش زمين پرداخت و آن را از زير كعبه گسترش داد.»
از آنجا كه كعبه، نماد حريم ربوبى و ولايت اهلبيت (عليهما السلام) است، خداوند كعبه را در نقطهاى مركزى جاى داده تا از يكسان بودن مردم در مكلف بودن به ربوبيت الهى خبر دهد. در احاديث آمده است نخستين نقطهاى كه در روى زمين آفريده شد و از آن، مِنى، عرفات و مشعر به وجود آمد و سپس ساير بخشهاى زمين از آنجا گسترش يافت، مكان كعبه بود كه در وسط قسمت
خشكى زمين قرار گرفته و ساير خشكىها بهصورت منظم، پيرامون آن واقع شد. امامصادق (ع) در اينباره فرمودند:
«إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ دَحَا الْأَرْضَ مِنْ تَحْتِ الْكَعْبَةِ إِلَي مِنًي ثُمَّ دَحَاهَا مِنْ مِنًي إِلَي عَرَفَاتٍ ثُمَّ دَحَاهَا مِنْ عَرَفَاتٍ إِلَي مِنًي فَالْأَرْضُ مِنْ عَرَفَاتٍ وَ عَرَفَاتٌ مِنْ مِنًي وَ
مِنًي مِنَ الْكَعْبَةِ» (2)
«خداوند زمين را از زير كعبه به سوى مِنى گسترش داد. سپس آن را از مِنى تا
عرفات و از عرفات به مِنى گستراند، پس زمين از عرفات و عرفات از مِنى و مِنى از كعبه به وجود آمد.»
رسولخدا (ص) علت نامگذارى كعبه به اين نام را به مركزيت آن نسبت داده وفرمودند:
«سُمِّيَتِ الْكَعْبَةُ كَعْبَةً لِأَنَّهَا وَسَطُ الدُّنْيَا» (1)
«كعبه، از آن جهت كعبه ناميده شده كه در وسط دنيا قرار گرفته است.»
در حديث ديگرى امام رضا (ع) رمز و راز اين مطلب را آشكار نموده و فرمودند:
«وُضِعَ الْبَيْتُ فِي وَسَطِ الْأَرْضِ لِأَنَّهُ الْمَوْضِعُ الَّذِي مِنْ تَحْتِهِ دُحِيَتِ الْأَرْضُ وَ لِيَكُونَ الْفَرْضُ لِأَهْلِ الْمَشْرِقِ وَ الْمَغْرِبِ فِي ذَلِكَ سَوَاء» (2)
«بيت در وسط زمين قرار گرفته، زيرا آنجا همان محلّى است كه زمين از زير آن گسترش يافته (و از آن جهت در وسط قسمت خشكى زمين واقع شده) تا
اهل مشرق و مغرب در انجام اين فريضه يكسان باشند (و دورى و نزديكىاش به طور برابر ميان همه مردم تقسيم شود.)» (3)
1) من لايحضره الفقيه، ج 2،ص 190؛ اينكه در حديث فوق، از تعبير «وَسَطُ الدُّنْيَا» استفاده شده، معلوم مىشود كه كعبه در ساختار كلى عالَم (به اعتبار اراده نمادينى كه در آن وجود دارد) موضوعيت داشته و در وسط و مركز عالم جاى گرفته است.
2) من لايحضره الفقيه، ج 2،ص 191؛اميرمؤمنان (در پاسخ به اين سؤال كه چرا مكه به اين نام خوانده شده، فرمودند: «لِأَنَّ اللَّهَ مَكَّ الْأَرْضَ مِنْ تَحْتِهَا أَيْ دَحَاهَا» «چون خداوند متعال، زمين را از زير اين شهر گسترده است.» (بحار الانوار، ج 57،ص 64).
3) واقعيتهاى جغرافيايى موجود، اين مطلب را تأييد مىكند كه كعبه به نسبت خشكىهاى زمين كه يك چهارم اين كره خاكى را اشغال نموده و از آن به «رُبْعِ مَسْكون» تعبير مىشود، در وسط كره زمين قرار گرفته است. تفصيل بيشتر را بنگريد در: كتاب ره توشه حج، ج 2،ص 127، مقاله «ابراهيم خليل و تأسيس ام القراى اسلامى».
طبق روايات، نخستين ساختار كعبه، خانهاى از بلور بوده كه به وسيله فرشتگان بر قواعد و اركانى (كه آنها بنا نموده بودند) استوار گرديده و در اختيار آدم (ع) قرار گرفته است. امام صادق (ع) در اينباره فرمودند:
«كَانَ مَوْضِعُ الْكَعْبَةِ رَبْوَةً مِنَ الْأَرْضِ بَيضَاءَ تُضِيءُ كَضَوْءِ الشَّمْسِ وَ الْقَمَرِ حَتَّي قَتَلَ ابْنَا آدَمَ أَحَدُهُمَاصَاحِبَهُ فَاسْوَدَّتْ» (1)
«محل خانه خدا نقطهاى برجسته بر زمين بود كه مانند تابش خورشيد و ماه درخشان بود تا اينكه يكى از فرزندان آدم (قابيل)، ديگرى (هابيل) را كشت. در اينجا بود كه رنگ كعبه سياه شد.»
از حديث فوق به خوبى فهميده مىشود كه سياهى رنگ كعبه كه به تبعيت سياهى و تاريكى مكان كعبه، حاصل شده است، نماد انديشه و نافرمانى قابيل است كه به سبب وصايت هابيل و قبول شدن قربانىاش، برآشفته گرديد و تصميم گرفت با قتل برادرش، خود را تسكين دهد. (2)
1) الكافي، ج 4،ص 189.
2) اميرمؤمنان خطاب بهكميل فرمودند: «إِنَّ أَبَانَا آدَمَ لَمْ يَلِدْ يَهُودِيّاً وَ لَا نَصْرَانِيّاً وَ لَا كَانَ ابْنُهُ إِلَّا حَنِيفاً مُسْلِماً فَلَمْ يَقُمْ بِالْوَاجِبِ عَلَيْهِ فَأَدَّاهُ ذَلِكَ إِلَى أَنْ لَمْ يَقْبَلِ اللَّهُ قُرْبَانَهُ بَلْ قَبِلَ مِنْ أَخِيهِ فَحَسَدَهُ وَ قَتَلَه» «از پدر ما آدم، فرزند يهودى و نصرانى به وجود نيامد و پسرش قابيل، مايل به حق و مسلمان بود. اما آنچه را بر او واجب شده بود كه انتخاب قربانى شايسته بود انجام نداد. از اينرو خداوند قربانى او را نپذيرفت در حالى كه قربانى برادرش هابيل را قبول كرد. در اينجا بود كه قابيل حسد ورزيد و هابيل را كشت.» بحارالانوار، ج 77،ص 276.
قالَ الباقر (ع): «مَنْ نَظَرَ إِلَي الْكَعْبَةِ عَارِفاً بِحَقِّهَا غَفَرَ اللَّهُ لَهُ ذُنُوبَهُ وَ كَفَي مَا أَهَمَّهُ» (من لايحضره الفقيه، ج 2،ص 204)
«هركس به سوى كعبه بنگرد در حالى كه نسبت به حق آن عارف باشد، خدا گناهانش را مىآمرزد و مهماتش را كفايت مىكند.»
از آنجا كه كعبه، به اعتبار ولايت و امنيت حاكم بر آن، قبله و حريم الهى است، آثار فراوانى براى آن ذكر شده و حتى نگاه به آن موجب نابودى خطاها و لغزشها معرفى شده است. رسول خدا (ص) درباره فضيلت نگاه به كعبه (با توجه به اراده خداوند از آن) فرمودند:
«النَّظَرُ إِلَي الْكَعْبَةِ حِيَالَهَا يَهْدِمُ الْخَطَايَا هَدْماً»(1)
«نگاه كردن به كعبه از روبرو، خطاها و گناهان را به كلى ريشهكن مىكند.» (2)
1) بحار الانوار، ج 99،ص 61؛ در حديث ديگرى از پيامبر اكرم؛روايت شده است: «تُفْتَحُ ابْوابُ السَّماءِ وَ يُسْتَجابُ الدُّعاءُ فِي ارْبَعَةِ مَواطِنَ: ... وَ عِنْدَ رُوْيَةِ الْكَعْبَةِ» (حج و عمره در قرآن و حديث،ص 180، حديث 269) «در چهار مكان، درهاى آسمان گشوده شده و دعا اجابت مىشود كه يكى از آنها هنگام ديدن كعبه است.»
2) در حديثى ديگر از امام صادق (روايت شده است: «إنَّ لِلْكَعْبَةِ لَلَحْظَةً فِي كُلِّ يَوْمٍ يُغْفَرُ لِمَنْ طَافَ بِهَا أَوْ حَنَّ قَلْبُهُ إلَيْهَا أَوْ حَبَسَهُ عَنْهَا عُذْرٌ» (الكافي، ج 4،ص 240) «براى كعبه در هر روز نگاهى (لحظهاى) است كه در آن، كسانى كه در اطراف كعبه طواف نموده و يا آرزوى زيارت دارند و عذرى (همچون مشكلات زندگى) سد راه آنان است، مورد مغفرت واقع مىشوند.»
امام صادق (ع) درباره فضيلت آمدن به كعبه فرمودند:
«مَنْ أَتَي هَذَا الْبَيْتَ يُرِيدُ شَيْئاً لِلدُّنْيَا وَ الْآخِرَةِ اصابَهُ» (1)
«هر كس به كعبه (حج) آمده و ارادهاش رسيدن به (وعدههاى الهى در) دنيا و آخرت باشد، به آن دست خواهد يافت.»
ابوحمزه ثمالى از امام سجاد (ع) پرسيد: چرا خداوند، خلق را از مشاهده (جمال و جلال) خود محروم نمود. حضرت در پاسخ فرمودند:
«لِأَنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَي بَنَاهُمْ بُنْيَةً عَلَي الْجَهْلِ فَلَوْ أَنَّهُمْ كَانُوا يَنْظُرُونَ إِلَي اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ لَمَا كَانُوا بِالَّذِينَ يَهَابُونَهُ وَ لَا يُعَظِّمُونَهُ نَظِيرُ ذَلِكَ أَحَدُكُمْ إِذَا نَظَرَ إِلَي بَيْتِ اللَّهِ الْحَرَامِ أَوَّلَ مَرَّةٍ عَظَّمَهُ فَإِذَا أَتَتْ عَلَيْهِ أَيَّامٌ وَ هُوَ يَرَاهُ لَا يَكَادُ أَنْ يَنْظُرَ إِلَيْهِ إِذَا مَرَّ بِهِ وَ لَا يُعَظِّمُهُ ذَلِكَ التَّعْظِيمَ» (2)
«زيرا خداوند بنيان خلق را بر جهل سرشته است. (چرا كه مىداند) اگر مردم عظمت الهى را (مستقيماً) مشاهده كنند، در اينصورت براى او هيبت و عظمتى قائل نمىشوند. چنانچه هر يك از شما كه براى اولين بار به كعبه مىنگرد، آن را عظيم مىيابد، اما همين كه چند روز كعبه در معرض ديد او قرار مىگيرد، به آن نمىنگرد و (مانند گذشته) نزدش عظيم جلوه نمىكند.»
علامه مجلسى در ذيل حديث فوق مىگويد:
«لَوْ كَانَتْ مَبْذُولَةً لِعَامَّةِ النَّاسِ لَكَانَتْ لِعَدَمِ إِسْتِحْقَاقِهِمْ ذَلِكَ مُورِثاً لِتَهَاوُنِهِمْ بِرَبِّهِمْ أَوِ النَّظَرِ إِلَي آثَارِ عَظَمَتِهِ الَّتِي لَا تَظْهَرُ إِلّا لِلْأَنْبِيَاءِ وَ الْأَوْصِيَاءِ (عليهما السلام) كَنُزُولِ الْمَلَائِكَةِ وَ عُرُوجِهِمْ وَ مَوَاقِفِهِمْ وَ مَنَازِلِهِمْ وَ الْعَرْشِ وَ الْكُرْسِيِّ وَ اللَّوْحِ وَ الْقَلَمِروَ غَيْرِهَا» (3)
« (صرف نظر از محال بودن رؤيت ذات اقدس الهى) اگر ديدن او يا نظاره آثار قدرت او نظير عروج و نزول فرشتگان و جايگاه آنها و مشاهده عرش، كرسى، لوح و قلم آنگونه كه براى پيامبران و جانشينان ايشان حاصل مىشود، ممكن گردد؛ در اينصورت عظمت پروردگار نزد مردم از ميان مىرفت و آن مقدار كه شايسته است، خداوند نزدشان عظيم جلوه نمىكرد. (اما نگاه به كعبه، با توجه به نماد بودن آن، ضرر و زيانى به هيبت و عظمت الهى وارد نمىآورد.)»
در برخى روايات براى نگاه به كعبه آثار و ثمرات فراوانى ذكر شده است تا مردم به درك اراده خداوند از كعبه و اعمال آن راغب شوند. چنانكه از امامصادق (ع) تعابير زيبايى چون روايات ذيل نقل شده است:
«إِنَّ لِلَّهِ تَبَارَكَ وَ تَعَالَي حَوْلَ الْكَعْبَةِ عِشْرِينَ وَ مِائَةَ رَحْمَةٍ مِنْهَا سِتُّونَ لِلطَّائِفِينَ وَ أَرْبَعُونَ لِلْمُصَلِّينَ وَ عِشْرُونَ لِلنَّاظِرِين» (1)
«به راستى خداى پاك و منزه راصد و بيست رحمت در گرد كعبه است كه
شصت رحمت از آنِ طوافكنندگان و چهل رحمت از آنِ نمازگزاران و بيست رحمت از آنِ تماشاگران است.»
«مَنْ نَظَرَ إِلَي الْكَعْبَةِ لَمْ يَزَلْ تُكْتَبُ لَهُ حَسَنَةٌ وَ تُمْحَي عَنْهُ سَيِّئَةٌ حَتَّي يَنْصَرِفَ بِبَصَرِهِ عَنْهَا»(2)
«هر كس به كعبه بنگرد، تا زمانى كه چشم خود را از آن برندارد، براى او ثوابى نوشته شده و گناهى از گناهانش محو مىشود.»
«وَ مَنْ نَظَرَ إِلَي الْكَعْبَةِ عَارِفاً بِحَقِّهَا غَفَرَ اللَّهُ لَهُ ذُنُوبَهُ وَ كَفَي مَا أَهَمَّهُ» (1)
«و هر كس به سوى كعبه بنگرد در حالى كه نسبت به حق آن عارف باشد، خداوند گناهانش را مىآمرزد و مهماتش را كفايت مىكند.»
«مَنْ نَظَرَ إِلَي الْبَيْتِ إِيمَاناً وَ احْتِسَاباً نَظْرَةً وَاحِدَةً غُفِرَ لَهُ مَا تَقَدَّمَ وَ مَا تَأَخَّرَ»(2)
«هر كس از روى اعتقاد و براى رسيدن به ثواب، يكبار به كعبه بنگرد، گناهان گذشتهاش (دور و نزديك آن) بخشيده مىشود.»(3)
از امام رضا (ع) روايت شده است كه چون به مسجد وارد شدى به كعبه بنگرو بگو:
«الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي عَظَّمَكِ وَ شَرَّفَكِ وَ كَرَّمَكِ وَ جَعَلَكِ مَثَابَةً لِلنَّاسِ وَ أَمْناً مُبَارَكاً وَ هُدًي لِلْعَالَمِينَ» (4)
1) من لايحضره الفقيه، ج 2،ص 204.
2) مستدرك الوسائل، ج 9،ص 357.
3) روايت شده است كه رسول خدا؛ به كعبه نگريستند و فرمودند: «مَرْحَباً بِالْبَيْتِ مَا أَعْظَمَكَ وَ أَعْظَمَ حُرْمَتَكَ عَلَي اللَّهِ وَ اللَّهِ لَلْمُؤْمِنُ أَعْظَمُ حُرْمَةً مِنْكَ لِأَنَّ اللَّهَ حَرَّمَ مِنْكَ وَاحِدَةً وَ مِنَ الْمُؤْمِنِ ثَلَاثَةً مَالَهُ وَ دَمَهُ وَ أَنْ يُظَنَّ بِهِ ظَنَّ السَّوْء» (بحار الانوار، ج 67،ص 71) «مرحبا به خانه خداوند! چه با عظمتى! و چه بزرگ است حرمتت بر خدا! به خدا سوگند كه حرمت مؤمن از تو بيشتر است. زيرا خداوند به تو يك حرمت داده و به مؤمن سه حرمت: در مالش، خونش و در اينكه به او گمان بد نبرند.»
4) مستدرك الوسائل، ج 9،ص 320.
«خدايى را سپاس كه تو را عظمت و شرف و كرامت بخشيد و محل اجتماعى براى مردم و سرزمين امن و مبارك و هدايتى براى جهانيان ساخت.»
اجر و ثواب فراوانى كه خداوند در نگاه به كعبه براى بندگان خود در نظر گرفته، به خاطر اهميت شناخت حقوق كعبه است. چرا كه كعبه، حريم ربوبيت و نماد ولايت اهلبيت (عليهما السلام) است و توجه به آن و اداى حقش، انسانها را از اصلاح و تربيت ذات اقدس الهى و ساير ثمرات وعده داده شده در آن برخوردار مىنمايد.
قالَ الصادق (ع): «مَنْ أَتَي الْكَعْبَةَ فَعَرَفَ مِنْ حَقِّنَا وَ حُرْمَتِنَا مِثْلَ الَّذِي عَرَفَ مِنْ حَقِّهَا وَ حُرْمَتِهَا لَمْ يَخْرُجْ مِنْ مَكَّةَ إِلَّا وَ قَدْ غُفِرَ لَهُ ذُنُوبُهُ وَ كَفَاهُ اللَّهُ مَا يَهُمُّهُ مِنْ أَمْرِ دُنْيَاهُ وَ آخِرَتِهِ» (المحاسن، ج 1،ص 69)
«هر كس به زيارت كعبه آمده و به حق و حرمت ما اهلبيت مانند حق و حرمت كعبه معرفت داشته باشد، از مكه خارج نمىشود مگر آنكه گناهانش آمرزيده مىشود و خداوند امر دنيا و آخرتش را كفايت مىكند.»
خداوند براى اينكه نشان دهد داراى حريم تربيتى است، كعبه را بيت خود معرفى كرده و انسانها را به طواف آن موظف نموده است تا اراده او را از حج و پا نهادن در حريم تربيتى (كه با تمسك به ولايت علىبنابىطالب (ع) حاصل مىشود) درك كنند و براى تحقق اين منظور، مناسك حج را (با توجه به اراده الهى
از آن) بجاى آورده و ابعاد ربوبيت را دريابند و بدون بهانه و توجيه به آن تن دهند. به همين دليل، مردم بايد علاوه بر شناخت احكام و حقوق كعبه، نسبت به ولايت اهلبيت (عليهما السلام) (كه مُسَمّاى كعبهاند) معرفت پيدا كنند و با عمل به دستورات دينى از ثمرات ربوبيت الهى برخوردار شوند. چنانكه در حديثى از امام صادق (ع) مىخوانيم:
«مَنْ أَتَي الْكَعْبَةَ فَعَرَفَ مِنْ حَقِّنَا وَ حُرْمَتِنَا مِثْلَ الَّذِي عَرَفَ مِنْ حَقِّهَا وَ حُرْمَتِهَا لَمْ يَخْرُجْ مِنْ مَكَّةَ إِلَّا وَ قَدْ غُفِرَ لَهُ ذُنُوبُهُ وَ كَفَاهُ اللَّهُ مَا يَهُمُّهُ مِنْ أَمْرِ دُنْيَاهُ وَ آخِرَتِهِ ...» (1)
«هر كس به زيارت كعبه آيد و به حق و حرمت ما خاندان مانند حق و حرمت كعبه معرفت يابد، از مكه خارج نمىشود مگر آنكه گناهانش آمرزيده مىشود و خداوند امر دنيا و آخرتش را كفايت مىكند.» (2)
حق و حرمت اهلبيت (عليهما السلام) همان حقيقتى است كه خداوند از بنا نمودن كعبه و قرار دادن احكام و حقوق براى خانه خود، اراده نموده و حج و ساير اعمال را بدون شناخت و اداى اين حق، فاقد اثر معرفى نموده است. چنانكه امام
1) المحاسن، ج 1،ص 69.
2) در حديث فوق به جاى اينكه از تعبير «هركس به كعبه برود» استفاده شود، از جمله «هركس به كعبه بيايد» استفاده شده كه اين امر با توجه به آنچه در گفتگوهاى عرفى متداول است، نشان مىدهد كه گويندگان اين مطلب (اهلبيت) خود در كعبه حاضر و مقيماند. از اينرو امامصادق (، براى زيارت خانه خدا به جاى استفاده از تعبير «ذِهاب به معناى رفتن»، از تعبير «إِتْيان به معناى آمدن» استفاده نمودهاند. چنانكه فردى كه در قم ساكن است، درباره فردى كه در حال آمدن به اين شهر است، مىگويد: «فلانى به قم مىآيد» اما اگر خود در قم ساكن نباشد، مىگويد: «فلانى به قم مىرود.»
باقر (ع) فرمودند:
«وَ اللَّهِ لَوْ أَنَّ عَبْداًصَفَّ قَدَمَيْهِ فِي ذَلِكَ الْمَكَانِ قَامَ اللَّيْلَ مُصَلِّياً حَتَّي يَجِيئَهُ النَّهَارُ وَصَامَ النَّهَارَ حَتَّي يَجِيئَهُ اللَّيْلُ وَ لَمْ يَعْرِفْ حَقَّنَا وَ حُرْمَتَنَا أَهْلَ الْبَيْتِ لَمْ يَقْبَلِ اللَّهُ مِنْهُ شَيْئاً أَبَداً» (1)
«به خدا قسم اگر بندهاى در حطيم (فاصله حَجَرُالاسْوَد تا درِ كعبه و مقام) به پاى ادب بايستد و شب را به نماز و روز را به روزه سپرى كند اما حق ما را نشناسد، خداوند هيچ يك از اعمالِ او را نخواهد پذيرفت.»
از امام باقر (ع) نيز روايت شده است كه اگر بندهاىصد سال خدا را بپرستد و روزها را به روزه و شبها را به عبادت سپرى كند در حالى كه:
«جَاهِلًا لِحَقِّنَا لَمْ يَكُنْ لَهُ ثَوَاب» (2)
«به حق ما خاندان جاهل باشد، هيچ ثوابى نخواهد داشت.»
و امام سجاد (ع) درباره چنين شخصى فرمودند:
«لَقِيَ اللَّهَ بِغَيْرِ وَلَايَتِنَا لَمْ يَنْفَعْهُ ذَلِكَ شَيْئاً» (3)
«اگر بدون ولايت ما از دنيا برود، عملش هيچ نفعى به حال او نخواهد داشت.» (4)
1) بحار الانوار، ج 27،ص 178.
2) المحاسن، ج 1،ص 90.
3) وسائل الشيعة، ج 1،ص 122.
4) و نيز روايت شده است كه شخصى در حال طواف از امام صادق (پرسيد: نظر شما درباره استلام حَجَرُالاسود چيست؟ حضرت فرمودند: رسولخدا؛ آن را استلام مىنمود. آن شخص گفت: چرا شما استلام نمىكنيد؟ فرمودند: «أَكْرَهُ أَنْ أُوذِيَ ضَعِيفاً أَوْ أَتَأَذَّي قَالَ فَقَالَ فَقَدْ زَعَمْتَ أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ؛ اسْتَلَمَهُ قَالَ نَعَمْ وَ لَكِنْ كَانَ رَسُولُ اللَّهِ؛ إذَا رَأَوْهُ عَرَفُوا لَهُ حَقَّهُ وَ أَنَا فَلَا يَعْرِفُونَ لِي حَقِّي» (الكافي، ج 4،ص 409) «نمىخواهم انسانهاى ناتوان را آزرده نموده يا اذيت شوم و اينكه تو مىپندارى رسول خدا؛ حجرالاسود را لمس مىكرد، درست است اما مردم هرگاه او را (نزد حجرالاسود) مىديدند، حقش را مىشناختند، اما براى من حقى نمىشناسند.» (و حاضر نمىشوند جايى براى من در نظر بگيرند تا حجرالاسود را لمس نمايم.)
امام باقر (ع) در تفسير آيه «
سيروُا فيهَا لَيالِيَ وَ أَيَّاماً آمِنينَ
» (1)به قتاده فرمودند: اى قتاده! هركس با توشه و هزينه حلال، به قصد زيارت كعبه خارج شود و حق ما را بشناسد، قلبش به ما متمايل خواهد شد. چنانكه خداوند (از زبان ابراهيم (ع)) مىگويد:
«فَاجْعَلْ أَفْئِدَةً مِنَ النَّاسِ تَهْوِي إِلَيْهِمْ» (2)«وَ لَمْ يَعْنِ الْبَيْتَ فَيَقُولَ إِلَيْهِ فَنَحْنُ وَ اللَّهِ دَعْوَةُ إِبْرَاهِيمَ (ع) الَّتِي مَنْ هَوَانَا قَلْبُهُ قُبِلَتْ حَجَّتُهُ وَ إِلَّا فَلَا» (3)
«قلوب مردم را به ذُرّيه متمايل كن. حضرت در ادامه فرمودند: مقصود او تمايل به بيت نبود تا (به جاى «اليهم») بگويد: «اليه». به خدا قسم! مقصود از دعوت ابراهيم (ع) ما خاندان هستيم كه هركس به ما روى آورد، حجش پذيرفته شده وگرنه قبول نخواهد شد.» (4)
امام باقر (ع) در اين حديث، به قتاده فهماند كه كعبه به اعتبار ولايت اهلبيت
1) سوره سبأ، آيه 18.
2) سوره ابراهيم، آيه 37.
3) الكافي، ج 8،ص 311.
4) اميرمؤمنان (خطاب به معاويه فرمودند: «اتَّبِعْنَا وَ اقْتَدِ بِنَا فَإنَّ ذَلِكَ لَنَا آلَ إبْرَاهِيمَ عَلَي الْعَالَمِينَ مُفْتَرَضٌ فَإنَّ الْأَفْئِدَةَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ وَ الْمُسْلِمِينَ تَهْوِي إلَيْنَا وَ ذَلِكَ دَعْوَةُ الْمَرْءِ الْمُسْلِم» (بحارالانوار، ج 33،ص 138) «از ما پيروى و به ما اقتدا كن. زيرا اين ولايت از آنِ ما خاندانِ ابراهيم است كه بر همه جهانيان واجب گرديده و قلوب مؤمنان و مسلمانان به سوى ما متمايل شده و اين همان دعاى مرد مسلمان (يعنى ابراهيم) است.»
(عليهما السلام) محل طواف است. چنانكه ابراهيم (ع) عرضه داشت:
«پروردگارا! قلوب مردم را به ذُرّيه (
إِلَيْهِمْ
) متمايل گردان، نه به سوى خانه (
إِلَيهِ
)» و به اين ترتيب اين نكته را آشكار گرداند كه مناسك حج، تعليم عملى حقوق ذُرّيه است كه بايد در شرايط و موقعيتهاى گوناگون زندگى به آن عينيت بخشيد.
امامصادق (ع) در دو حديث كه يكى راجع به فضيلت زيارت اميرمؤمنان (ع) و ديگرى درباره فضيلت حج و عمره است، خصوصيت زائر اميرمؤمنان (ع) و زائر خانه خدا را (از جهت بهرهمندى از غفران الهى) مشترك و يكسان بيان نموده و فرمودهاند:
مِائَةِ أَلْفِ شَهِيدٍ وَ غَفَرَ اللَّهُ لَهُ مَا تَقَدَّمَ مِنْ ذَنْبِهِ وَ مَا تَأَخَّرَ وَ بُعِثَ مِنَ الْآمِنِين» (1)
«هركس با معرفت نسبت به حق اميرمؤمنان (ع) او را زيارت كند در حالى كه از تَكبّر و تَجَبُّر دور باشد، خداوند اجرصد هزار شهيد را براى او مىنويسد و گناهان گذشتهاش را مىبخشد و چنين شخصى در قيامت ايمن از عذاب برانگيخته مىشود.»
«كسى كه براى انجام حج يا عمره، قصد (آمدن به) اين خانه كند، درحالى كه از كبر پيراسته باشد، از گناهانش خارج مىشود مانند روزى كه مادرش او را متولّد نموده است. (اما) كبر (در عمل) يعنى اينكه انسان حق را نشناسد و به اهل آن طعنه زند و هركس چنين كند، با كبريائى خداوند به خصومت برخاستهاست.»
نكته و اشاره
از دو حديث فوق فهميده مىشود كه دورى از كبر،خداوند و رسالت رسولان الهى و ولايت اوصياء و عمل به دستورات دينى باز مىدارد و اقرار به نقص و كاستى را (كه منشأ ناآرامىهاى اوست) نزدش غير موجّه جلوه مىدهد. قرآن، فرد آلوده به كبر را «مُخْتالٍ فَخُورٍ» خوانده و منشأ كبر او را خيالبافىهايى دانسته كه بر زبان آورده و بر آن فخر مىكند. تعبير قرآن در اينباره چنين است: «إِنَّ اللَّهَ لَا يُحِبُّ كُلَّ مُخْتالٍ فَخُورٍ» (سوره لقمان، آيه 18) «خداوند انسان خودپسندِ فخركننده را دوست ندارد.» راغب در تعريف «خُيَلاء» كه با واژه مختال، همريشه بوده و با كبر هممعنى است، مىگويد: «الْخُيَلاءُ التَّكَبّرُ عَنْ تَخَيُّلِ فَضيلَةٍ ترَاءَتْ لِلْانْسانِ مِنْ نَفْسِه» (مفردات راغب،ص 304، ذيل واژه خيل) «خيلاء (كه اختيال و مختال از آن گرفته شده) يعنى تكبرى كه از فضيلتهاى خيالى (و اوهامى) ناشى مىشود كه انسان، آن اوهام را منشأ برترى (و ابزار فخر و مباهات) قرار مىدهد.» حال با توجه به اينكه ولايت، معنا و مسماى كعبه است، به خوبى فهميده مىشود كه مشروط بودن بهرهمندى از ثمرات زيارت اميرمومنان (و كعبه بر مبرّا بودن از كبر، نشانگر وجود رابطهاى انكارناپذير ميان كعبه و وجود مقدّس اميرمؤمنان (است كه از آن به ملازمه اسم و معنا تعبير مىشود و ثمرات وعده داده شده در زيارت آنها بر دورى از كبر متوقف شده است. (1)در زيارت
اميرمؤمنان (ع) و نيز حج و عمره، موضوعيت داشته و به بخشيده شدن گناهان منتهى مىشود كه تعابير ذيل، ناظر به اين مطلب است:
1) «كِبْر» از جملهصفات ناپسند نفسانى است كه انسان را از تن دادن به ربوبيت
«غَفَرَ اللَّهُ لَهُ مَا تَقَدَّمَ مِنْ ذَنْبِهِ وَ مَا تَأَخَّرَ»
«خداوند گناهان گذشته دور و نزديكش را مىبخشد.»
«رَجَعَ مِنْ ذُنُوبِهِ كَهَيْئَةِ يَوْمَ وَلَدَتْهُ أُمُّهُ»
«مانند روزى كه مادر او را متولد نموده، از گناهان پاك مىشود.» (1)
البته درباره زائر اميرمؤمنان (ع) در پايان حديث چنين ذكر شده است:
«بُعِثَ مِنَ الْآمِنِين»
«در قيامت ايمن از عذاب برانگيخته خواهد شد.»
ثمرات وعده داده شده در حج با وعدههاى ذكر شده در زيارت اميرمؤمنان (ع) (كه ولايتش حقيقت و معناى كعبه است)، يكسان بوده و شرط بهرهمندى از بخشش گناهان و امنيت يافتن از عذاب در آنها، دورى از كبر معرفى شده است.
1) امام صادق (درباره كسانى كه با معرفت به حق ذريه، در حريم الهى پا مىگذارند، به معاوية بن عمار فرمودند: «مَنْ دَخَلَهَا بِسَكِينَةٍ غُفِرَ لَهُ ذَنْبُهُ قُلْتُ كَيْفَ يَدْخُلُهَا بِسَكِينَةٍ قَالَ يَدْخُلُ غَيْرَ مُتَكَبِّرٍ وَ لَا مُتَجَبِّرٍ» (الكافي، ج 4،ص 401) «هر كس با آرامش وارد مكه شود، گناهش بخشيده مىشود. معاوية بن عمار مىپرسد: چگونه با آرامش وارد مكه شود؟ فرمودند: در حالى وارد مكه شود كه از تكبر و تجبر دور است.»
قال الصادق (ع): «إِنَّهَا قِبْلَةٌ مِنْ مَوْضِعِهَا إِلَي السَّمَاءِ» (وسائلالشيعة، ج 4،ص 339)
«كعبه از محلى كه در آن قرار دارد تا آسمان، قبله است.»
طبق آنچه در آموزهها و تعاليم اهلبيت (عليهما السلام) آمده، كعبه و مكان آن، نقطه و كانونى است كه از زمين تا آسمان قبله بوده و مسير عبادت ذات اقدس الهى را تعيين مىكند. از اينرو امامصادق (ع) در پاسخ به مردى كه پرسيد:
«صَلَّيْتُ فَوْقَ أَبِيقُبَيْسٍ الْعَصْرَ فَهَلْ يُجْزِي ذَلِكَ وَ الْكَعْبَةُ تَحْتِي قَالَ نَعَمْ»
«نماز عصرم را روىكوه ابوقُبَيس (1)خواندم، در حالى كه خانه خدا پايينتر از
1) درباره تاريخچه و اهميت كوه ابوقبيس روايت شده است كه معجزه شقّ القمر بر فراز اين كوه اتفاق افتاد و رسول خدا؛ رسالت خود را از آنجا آغاز نمود. طبق روايات شيعه، هنگامىكه خداوند به جبرئيل امر نمود تا كعبه را بنا كند، به او فرمود: «إبْنِهِ وَ أَتِمَّهُ بِحِجَارَةٍ مِنْ أَبِي قُبَيسٍ وَ اجْعَلْ لَهُ بَابَينِ بَاباً شَرْقِياً وَ بَاباً غَرْبِيا» (الكافي، ج 4،ص 197) «خانه خدا را بنا كن و با سنگهايى از كوه ابوقبيس آن را كامل نما و دو درِ شرقى و غربى براى آن قرار ده.» و در حديث ديگر آمده است: به هنگام تجديد بناى خانه خدا به دست ابراهيم و اسماعيل ابوقبيس بهصدا در آمده و گفت: «يا إبْرَاهِيمُ إنَّ لَكَ عِنْدِي وَدِيعَةً فَأَعْطَاهُ الْحَجَر» (من لايحضره الفقيه، ج 2،ص 233) «اى ابراهيم! وديعهاى از تو نزد من است (كه آن وديعه، حجرالاسود بود) سپس حجرالاسود را به ابراهيم تقديم نمود» و به اين ترتيب نام امين، بر اين كوه نهاده شد. در روايت ديگر آمده است كه علاوه بر حجرالاسود، سنگى كه امروزه آن را مقام ابراهيم مىشناسيم، نزد ابوقبيس وديعه بوده است. چنانكه فرمودند: كوه ابوقبيس خطاب به آدم گفت: «يا آدم إنَّ لَكَ عِنْدِي وَدِيعَةً فَرَفَعَ إلَيهِ الْحَجَرَ وَ الْمَقَامَ وَ هُمَا يوْمَئِذٍ ياقُوتَتَانِ حَمْرَاوَانِ» (مستدرك الوسائل، ج 9،ص 430) «وديعهاى براى تو نزد من است. سپس حجرالاسود و سنگ مقام را كه دو ياقوت سرخ رنگ بودند، به او داد.» در بحارالانوار به نقل از كتاب سعدالسعود سيد بن طاووس آمده است كه هنگام بناى كعبه به دست آدم، كوههاى بسيارى از او درخواست نمودند كه نصيبى براى هريك در بناى كعبه قرار دهد كه خداوند درخواست آن كوهها را اجابت كرد و «كَانَ أَوَّلَ جَبَلٍ شَقَّ بِحِجَارَةٍ مِنْهُ أَبُو قُبَيسٍ لِقُرْبِهِ مِنْهُ ثُمَّ حِرَاءُ ثُمَّ ثَوْرٌ ثُمَّ ثَبِيرُ ثُمَّ وَرِقَانُ ثُمَّ حَمُّونُ ثُمَّصَبْرَارُ ثُمَّ أُحُدٌ ثُمَّ طُورُ سَينَاءَ ثُمَّ طُورُ دَينَا ثُمَّ لُبْنَانُ ثُمَّ جُودِي وَ أَمَرَ اللَّهُ آدَمَ أَنْ يأْخُذَ مِنْ كُلِّ جَبَلٍ حَجَراً فَيضَعَهُ فِي الْأَسَاسِ فَفَعَل» (بحار الانوار، ج 11،ص 197) «اولين كوهى كه براى ساختن كعبه، چند سنگ از آن گرفته شد، ابوقبيس بود. سپس به ترتيب حرا، ثور، ثبير، ورقان، حمون،صبرار، احد، طور سيناء، طور دينا، لبنان و بالاخره كوه جودى. خداوند به آدم امر نمود از هر كوه، سنگى در پايه و اساس خانه قرار دهد و آدم چنين كرد.» تفصيل بيشتر را در بخش «واژه نامه حج» در پايان كتاب بنگريد.
مكان نمازم قرار داشت. آيا نمازمصحيح است؟ فرمودند: بله.»
زيرا:
«إِنَّهَا قِبْلَةٌ مِنْ مَوْضِعِهَا إِلَي السَّمَاءِ»(1)
«كعبه از محلى كه در آن قرار دارد تا آسمان، قبله است.»
نكته شايان ذكر درباره قبله آن است كه خداوند به اعتبار ارادهاى كه از قرار دادن قبله دارد، انجام بسيارى از اعمال به سوى قبله را واجب و از كارهاى زيادى به سمت آن نهى نموده است و بر نشستن، دعا كردن و خوابيدن رو به
قبله تأكيد نموده است. چنانكه رسول خدا (ص) درباره رو به قبله نشستن فرمودند:
«مَنْ جَلَسَ مُسْتَقْبِلَ الْقِبْلَةِ سَاعَةً كَانَ لَهُ أَجْرَ الْحُجَّاجِ وَ الْعُمَّارِ» (2)
«هر كس ساعتى را رو به قبله نشيند، ثواب حج و عمرهگزاران براى او نوشتهمىشود.»
يگانگى قبله با كعبه اشاره به اين امر دارد كه مسير عبادت خداوند (قبله) با حريم بهرهمندى از ربوبيت الهى (كعبه) يكسان و همسو مىباشد و از آنجا كه اميرمؤمنان (ع) و ديگر پيشوايان معصوم (عليهما السلام) حقيقت كعبه و نيز تعيين كننده مسير طاعت و بندگى او مىباشند، از اينرو هر دو عنوان كعبه و قبله، بر آنانصادق است. به همين سبب رسول خدا؛ در احاديث ذيل فرمودند:
«مَثَلُ عَلِيٍّ فِي هَذِهِ الْأُمَّةِ كَمَثَلِ الْكَعْبَةِ النَّظَرُ إِلَيْهَا عِبَادَةٌ وَ الْحَجُّ إِلَيْهَا فَرِيضَةٌ» (1)
«مَثَل على در ميان اين امت، مانند كعبه است كه نظر (و توجه) به آن عبادت و حج به سوى آن فريضه است.»
«يَا عَلِيُّ إِنَّمَا أَنْتَ بِمَنْزِلَةِ الْكَعْبَةِ تُؤْتَي وَ لَا تَأْتِي فَإِنْ أَتَاكَ هَؤُلَاءِ الْقَوْمُ فَسَلَّمُوا لَكَ هَذَا الْأَمْرَ فَاقْبَلْهُ مِنْهُمْ وَ إِنْ لَمْ يَأْتُوكَ فَلَا تَأْتِهِمْ» (2)
«يا على! تو به منزله كعبه هستى كه نزد او مىآيند اما او نزد كسى نمىرود. پس اگر مردم نزد تو آمدند و به ولايت تو تسليم شدند، (ولايت بر آنها را) بپذير اما
اگر نزد تو نيامدند، به دنبال آنان مرو.»
«إِنَّ عَلِيّاً كَالْكَعْبَةِ الَّتِي أَمَرَ اللَّهُ بِاسْتِقْبَالِهَا لِلصَّلَاةِ جَعَلَهَا اللَّهُ لِيُؤْتَمَّ بِهِ فِي أُمُورِ
الدِّينِ وَ الدُّنيا» (3)
«على (ع) مانند كعبه است. يعنى همچنانكه خداوند مردم را به نماز خواندن به سوى كعبه فرمان داده است، به مردم امر نموده تا در امور دين و دنيا به او
(على (ع)) اقتدا كنند.»
و نيز امام صادق (ع) فرمودند:
«نَحْنُ كَعْبَةُ اللَّهِ وَ نَحْنُ قِبْلَةُ اللَّه» (1)
«ما (خاندان پيامبر (ص)) كعبه و قبله الهى هستيم.»
با توجه به احاديث فوق، اهلبيت (عليهما السلام) از آن جهت كه انسانها را در مسير بهرهمندى از ربوبيت الهى قرار مىدهند، قبله و به اعتبار اينكه با امر و نهى خود (آنها را از خواست ذات اقدس الهى آگاه نموده و) موجبات اصلاح و تربيت ايشان را فراهم مىنمايند، كعبه خوانده شدهاند.
مشركان با قرار دادن بتهاى خود در خانه خدا، كعبه را آلوده و از معناى حقيقىاش (يعنى ولايت اهلبيت (عليهما السلام)) تهى نموده بودند. به همين سبب خداوند قبله را به بيتالمقدس تغيير داد تا معلوم نمايد كه قبله، بدون حضور آن بزرگواران اسمى خالى از معناست (كه نمىتواند موجبات بهرهمندى انسانها را از ثمرات ربوبيت فراهم آورد.) از اينرو به طور مقطعى، بيتالمقدس به عنوان قبله انتخاب شد و اين امر تا سال دوم هجرى ادامه داشت و آن حضرت
در همه اين سالها به سوى بيتالمقدس نماز مىگزارد. گرچه هر جا امكان داشت، كعبه را بين خود و بيتالمقدس، قرار مىداد. چنانكه امام حسن عسكرى (ع) فرمودند:
«لَمَّا كَانَ رَسُولُ اللَّهِ؛ بِمَكَّةَ أَمَرَهُ اللَّهُ تَعَالَي أَنْ يَتَوَجَّهَ نَحْوَ الْبَيْتِ الْمَقْدِسِ فِي
1) الصراط المستقيم، ج 2،ص 75.
صَلَاتِهِ وَ يَجْعَلَ الْكَعْبَةَ بَيْنَهُ وَ بَيْنَهَا إِذَا أَمْكَنَ وَ إِذَا لَمْ يَتَمَكَّنِ اسْتَقْبَلَ الْبَيْتَ الْمَقْدِسَ كَيْفَ كَانَ وَ كَانَ رَسُولُ اللَّهِ؛ يَفْعَلُ ذَلِكَ طُولَ مُقَامِهِ بِهَا ثَلَاثَ عَشْرَةَ سَنَةً فَلَمَّا كَانَ بِالْمَدِينَةِ وَ كَانَ مُتَعَبِّداً بِاسْتِقْبَالِ بَيْتِ الْمَقْدِسِ اسْتَقْبَلَهُ وَ انْحَرَفَ عَنِ الْكَعْبَةِ سَبْعَةَ عَشَرَ شَهْراً أَوْ سِتَّةَ عَشَرَ شَهْراً» (1)
«تا هنگامى كه پيامبر (ص) در مكه زندگى مىكرد، خداوند او را امر نمود تا به هنگام نماز، كعبه را بين خود و بيتالمقدس قرار دهد و به سوى بيتالمقدس نماز بخواند و هرگاه نتواند چنين كند، به سوى بيتالمقدس نماز بجاى آورد. پيامبر بزرگوار در طول سيزده سال اقامت در مكه، هميشه كعبه را بين خود و بيتالمقدس قرار مىداد. اما در مدينه مجبور شد كه به سوى بيتالمقدس نماز بخواند و از كعبه روى برگرداند كه اين امر شانزده يا هفده ماه طول كشيد.»
در طول اين مدت، رسولخدا (ص) با نماز خواندن به سوى بيتالمقدس، از تهى بودن كعبه از حقيقت و مُسَمّاى خود يعنى ولايت الهى خبر مىداد و كعبه خالى از معنا را فاقد وصف قبله بودن معرفى مىكرد تا اينكه با مسلط شدن رسول خدا (ص) بر اوضاع و احوال مدينه، زمان علنى شدن دعوت به حقيقت و مُسَمّاى كعبه و معرفى اميرمؤمنان (ع) به عنوان ولى نزديك گرديد و با سرزنشهاى مكرر يهود نسبت به نماز خواندن پيامبر (ص) بر قبله آنها قرين شد. در اينجا بود كه رسول خدا (ص) از
خداوند خواست تا دوباره قبله را به كعبه تغيير دهد.
«فَلَمَّا اسْتَتَمَّ دُعَائُهُصَعِدَ جَبْرَئِيلُ ثُمَّ عَادَ مِنْ سَاعَتِهِ فَقَالَ اقْرَأْ يَا مُحَمَّدُ قَدْ نَري تَقَلُّبَ
1) مستدرك الوسائل، ج 3،ص 174.
وَجْهِكَ فِي السَّماءِ فَلَنُوَلِّيَنَّكَ قِبْلَةً تَرْضاها فَوَلِّ وَجْهَكَ شَطْرَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ» (1)
«به محض اينكه دعاى رسول خدا (ص) به پايان رسيد، جبرئيل به آسمان رفت و پس از ساعتى بازگشت و خبر آورد كه اى محمد! اين آيه را بخوان: ما توجه تو را به سوى آسمان (در انتظار وحى و تغيير قبله) مىبينيم و البته روى تو را به قبلهاى كه به آن خشنود شوى برمىگردانيم. پس به سوى مسجدالحرام روى كن.»
قرآن درباره علت تغيير قبله از بيتالمقدس به كعبه مىفرمايد: ما قبله را تغيير داديم «...
لِنَعْلَمَ مَنْ يَتَّبِعُ الرَّسُول
...» (2)تا آشكار نماييم چه كسانى از رسول
خدا (ص) (كه به ولايت اميرمؤمنان (ع) دعوت مىكند) پيروى مىكنند و به سوى كعبه (كه نماد اين ولايت است)، نماز مىگزارند و چه كسانى به سبب عدم پيروى از دعوت او مانند يهوديان مدينه و مشركان مكه، قبله را از حقيقت خود جدا مىنمايند.
بنابراين خداوند براى اينكه به يهود نشان دهد بيتالمقدس، بدون ولايت فاقد اعتبار و معنى است، آن را از وصف قبله بودن خارج و مجدداً كعبه را قبله معرفى نمود.
نكته و اشاره
با عنايت به آنچه ذكر شد، كعبه به اعتبار ولايت اهلبيت (عليهما السلام) كه عامل بهرهمندى از ثمرات ربوبيت است، هميشه قبله بوده است. اما در مقطعى كه محل اصنام و اوثان شده و از مُسمّا و حقيقتش يعنى ولايت اهلبيت (عليهما السلام) تهى گرديده بود، موقتاً از وصف قبله بودن خارج شد.
از اينرو هفده ماه پس از هجرت رسول اكرم (ص) به مدينه، امر به تغيير قبلهصادر شد و به اينترتيب، زمينه معرفى اميرمؤمنان (ع) (به عنوان حقيقت و مُسَمّاى حج و كعبه) براى آيندهاى نه چندان دور فراهم گرديد و با رفع موانع قبله بودن از كعبه، بستر آشنا شدن مردم با ولايت آن بزرگوار (كه مسير عبادت را تعيين مىكند) محقق شد. (1)
1) در كتاب قصص جزائرى آمده است كه حضرت سليمان پس از عبور از محلى كه اكنون مدينهالرسول ناميده مىشود، به فضاى خانه خدا رسيد و مشاهده كرد كه در اطراف كعبه به جاى خداوند، بتها پرستيده مىشوند و با بىاعتنايى از آن گذشت. كعبه شروع به گريه كرد و چون خداوند از علت گريهاش پرسيد، عرضه داشت: «هَذَا نَبِيٌّ مِنْ أَنْبِيَائِكَ وَ قَوْمٌ مِنْ أَوْلِيَائِكَ مَرُّوا عَلَيَّ فَلَمْ يَهْبِطُوا فِيَّ وَ لَمْ يُصَلُّوا عِنْدِي وَ لَمْ يَذْكُرُوكَ بِحَضْرَتِي وَ الْأَصْنَامُ تُعْبَدُ حَوْلِي مِنْ دُونِكَ» «يكى از پيامبران تو با عدهاى از دوستانت، از كنارم گذشتند و در حريم من فرود نيامدند و نزد من نماز نخوانده و تو را ياد ننمودند در حالى كه در اطراف من، بتها در برابر تو پرستش مىشوند.» خداوند به كعبه عرضه داشت كه گريه و بى تابى نكن. زيرا «أَبْعَثُ مِنْكَ نَبِيّاً فِي آخِرِ الزَّمَانِ أَحَبَّ أَنْبِيَائِي إلَيَّ ... وَ أُطَهِّرُكَ مِنَ الْأَوْثَانِ وَ عَبَدَةِ الشَّيْطَان» (القصص للجزائري،ص 365) «در آخرالزمان محبوبترين پيامبرانم را از (سرزمين) تو برمىگزينم و تو را (به دست او) از بتها و پرستش كنندگان شيطان پاك مىنمايم.» به اين ترتيب وظيفه پاككردن كعبه از آلودگى اصنام را بر عهده رسول خدا؛ نهاده و به تحقق آن بشارت داد.
«وَ مَنْ يُرِدْ فِيهِ بِإِلْحادٍ بِظُلْمٍ نُذِقْهُ مِنْ عَذابٍ أَلِيم» (سوره حج، آيه 25)
«هركس به سبب اراده ظلم (در حرم) از مسير حق منحرف شود، به او عذابى دردناك مىچشانيم.»
طبق آنچه در تاريخ كعبه ذكر شده است، خداوند از آغاز خلقت، اين خانه را از آسيب كافران و مشركان مصون داشته است. چنانكه در ماجراى اصحاب فيل، پس از آنكه ابرهه ستمگر قصد نمود قبله و مطاف اهل توحيد يعنى كعبه را نابود كند، خداوند به وسيله پرندگانى خانه خود را از شر او مصون داشت. ابومريم مىگويد: از امام باقر (ع) درباره ابابيل سؤال كردم. حضرت فرمودند:
«كَانَ طَيْرٌ سَافٌّ جَاءَهُمْ مِنْ قِبَلِ الْبَحْرِ رُئوسُهَا كَأَمْثَالِ رُئوسِ السِّبَاعِ وَ أَظْفَارُهَا
ص: 215
كَأَظْفَارِ السِّبَاعِ مِنَ الطَّيْرِ مَعَ كُلِّ طَائِرٍ ثَلَاثَةُ أَحْجَارٍ فِي رِجْلَيْهِ حَجَرَانِ وَ فِي مِنْقَارِهِ حَجَرٌ فَجَعَلَتْ تَرْمِيهِمْ بِهَا حَتَّي جُدِّرَتْ أَجْسَادُهُمْ فَقَتَلَهُمْ بِهَا وَ مَا كَانَ قَبْلَ ذَلِكَ رُئِيَ شَيْءٌ مِنَ الْجُدَرِيِّ وَ لَا رَأَوْا ذَلِكَ مِنَ الطَّيْرِ قَبْلَ ذَلِكَ الْيَوْمِ وَ لَا بَعْدَهُ» (1)
« (ابابيل) پرندگانى بودند با پرواز پايين كه از سمت دريا سراغ لشكر ابرهه آمدند. سرهايشان مثل سر درندگان و چنگالهايشان مانند پرندگان شكارى بود.
هر پرنده سه سنگ همراه داشت: دو سنگ در چنگالها و يكى در منقار. با آن سنگها آن قوم را سنگباران كردند تا آنكه پيكرهايشان آبله گرفت و بر اثر آن كشته شدند. پيش از آن آبله ديده نشده بود و قبل و بعد از اين، هرگز اين كار از پرندگان مشاهده نگرديد.»
قرآن، سوءقصد به كعبه را «الْحاد» مىخواند و در اينباره مىگويد:
«وَ مَنْ يُرِدْ فيهِ بِإِلْحادٍ بِظُلْمٍ نُذِقْهُ مِنْ عَذابٍ أَليم»(2)
«هركس به سبب اراده ظلم (در حرم) از مسير حق منحرف شود، به او عذابى دردناك مىچشانيم.»
امام صادق (ع) درباره معناى الحاد در آيه فوق به ابوالصباح كنانى فرمودند:
«كُلُّ ظُلْمٍ يَظْلِمُهُ الرَّجُلُ نَفْسُهُ بِمَكَّةَ مِنْ سَرِقَةٍ أَوْ ظُلْمِ أَحَدٍ أَوْ شَيْءٍ مِنَ الظُّلْمِ فَإِنِّي أَرَاهُ إِلْحَاداً وَ لِذَلِكَ كَانَ يُتَّقَي (يُنْهَي) أَنْ يُسْكَنَ الْحَرَمُ» (3)
«هر ظلمى كه شخص در مكه نمايد مانند سرقت، ستم به ديگران و يا هر ظلم ديگر، من آن را مصداق الحاد مىدانم و به همين سبب از ساكن شدن در حرم پرهيز (نهى) شده است.»
ص: 216
در آيه «
وَ مَنْ يرِدْ فِيهِ بِإِلْحادٍ بِظُلْمٍ نُذِقْهُ مِنْ عَذابٍ أَلِيم
» (1)«هركس به سبب اراده ظلم (در حرم) از مسير حق منحرف شود، به او عذابى دردناك مىچشانيم» نكات مهمى وجود دارد كه به برخى از آنها اشاره مىكنيم:
انحراف از حق منتهى مىشود.
«باء» در الحاد به معناى همراهى (مُلابَسَت) و در ظلم به معناى سَببيت است. يعنى به سبب ظلم، الحاد حاصل شده و ستم در حرم هميشه با الحاد همراه خواهد بود.(2)
حقيقت الحاد و انحراف از مسير ربوبيت الهى، به سبب ظلم در حق اهلبيت (عليهما السلام) و ترك ولايت آن بزرگواران حاصل مىشود. به همين سبب امام صادق (ع) الحاد را به ظلم در حق ايشان تفسير نموده و فرمودند:
«مَنْ عَبَدَ فِيهِ غَيْرَ اللَّهِ عَزَّوَجَلَّ أَوْ تَوَلَّي فِيهِ غَيْرَ أَوْلِيَاءِ اللَّهِ فَهُوَ مُلْحِدٌ بِظُلْم وَ عَلَي اللَّهِ تَبَارَكَ وَ تَعَالَي أَنْ يُذِيقَهُ مِنْ عَذَابٍ أَلِيم» (3)
«هر كس در خانه خدا، غير خدا را بپرستد يا ولايت غير اولياء او را پذيرا شود،
ص: 217
ملحد و ستمگر است و بر خداست كه از عذاب دردناكش به او بچشاند.»
«دَخَلُوا الْكَعْبَةَ فَتَعَاهَدُوا وَ تَعَاقَدُوا عَلَي كُفْرِهِمْ وَ جُحُودِهِمْ بِمَا نُزِّلَ فِي أَمِيرِالْمُؤْمِنِينَ (ع) فَأَلْحَدُوا فِي الْبَيْتِ بِظُلْمِهِمُ الرَّسُولَ وَ وَلِيَّهُ فَبُعْداً لِلْقَوْمِرالظَّالِمِينَ» (1)
«داخل كعبه شده و با هم پيمان بستند تا به آنچه درباره اميرمؤمنان (ع) نازل گرديده، كافر شوند و تصميم گرفتند به رسول خدا (ص) و ولى او ظلم كنند. از
اينرو به سبب عزيمت بر اين ظلم، ملحد گرديدند. پس قوم ستمگران از رحمت خدا دور باد.»
در كتاب «مَن لا يحضره الفقيه» آمده است: چون اصحاب فيل و فرمانرواى آنان (ابرهه)، قصد داشتند خانه خدا را ويران كنند، خداوند پرندگانى به نام ابابيل فرستاد و آنان را هلاك نمود. اما درباره حَجّاج بن يوسف ثقفى، با اينكه خانه خدا را ويران كرد، اين امر جارى نشد؛ زيرا
«قَصْدُ الْحَجَّاجِ لَمْ يَكُنْ إِلَي هَدْمِ الْكَعْبَةِ إِنَّمَا كَانَ قَصْدُهُ إِلَي ابْنِ الزُّبَيْرِ وَ كَانَ ضِدّاً لِصَاحِبِ الْحَقِّ فَلَمَّا اسْتَجَارَ بِالْكَعْبَةِ أَرَادَ اللَّهُ أَنْ يُبَيِّنَ لِلنَّاسِ أَنَّهُ لَمْ يُجِرْهُ فَأَمْهَلَ مِنْ هَدْمِهَا عَلَيْهِ» (2)
ص: 218
«قصد حَجَّاج تخريب خانه نبود بلكه مقصود او كشتن ابن زبير بود كه به كعبه
پناه آورده بود در حالى كه با امام سجاد (ع) (كهصاحب حق بود) ضديت داشت. به همين سبب هنگامى كه ابن زبير به خانه پناهنده شد، خداوند براى
اينكه مردم بفهمند هرگز (تارك ولايت) در كعبه امنيت ندارد، اجازه داد تا خانه بر سر او خراب شود. (تا ديگر كسى بدون تمسك به ولايت، توقع امنيت و امان نداشته باشد.)»
به ديگر سخن، حَجَّاج قصد داشت ابن زبير را بكشد و چون ابن زبير به كعبه پناه برده بود، مجبور شد با منجنيق، خانه را بر سر او خراب كند و علىرغم وعده الهى كه فرموده بود: «
وَ مَنْ دَخَلَهُ كَانَ آمِناً
» (1)خداوند به ابن زبير پناه نداد تا نشان دهد كه كعبه، بدون اعتقاد به ولايت نمىتواند امنيت را براى كسى تضمين كند.
نقل يك روايت در اينباره
امام رضا (ع) در حديثى ضمن بيان مطالبى درباره ماجراى اصحابفيلفرمودند:
«وَ إِنَّمَا أَرَادَ أَصْحَابُ الْفِيلَةِ هَدْمَ الْكَعْبَةِ فَعَاقَبَهُمُ اللَّهُ بِإِرَادَتِهِمْ قَبْلَ فِعْلِهِمْ» (2)
«اصحاب فيل قصد انهدام كعبه را نمودند، خداوند قبل از آنكه اين عمل را مرتكب شوند آنها را نابود كرد.»
نكته برجسته اين حديث آن است كه امام رضا (ع) اصحاب فيل را به سبب
ص: 219
عزيمت بر ويرانى كعبه كه نماد ولايت اهلبيت (عليهما السلام) است، مستحق كيفر مىداند. زيرا آنها براىصاحب كعبه كه پروردگار عالم است حرمت قائل نبودند، در حالى كه قصد حجاج از خراب كردن كعبه، قتل ابن زبير بود نه توهين به كعبه وصاحب آن.
«وَ إِذْ جَعَلْنَا الْبَيْتَ مَثابَةً لِلنَّاسِ وَ أَمْناً» (سوره بقره، آيه 125)
«و چون خانه (كعبه) را براى مردم محل رجوع و امنيت قرار داديم.»
«بيت» در زبان عرب به معناى آرامگاه و پناهگاه شبانه است (1)و بيتوته به معناى اقامت و سكونت در شب مىباشد. چنانكه راغب آن را توقف شبانه معنا نموده و آورده است:
1) صاحب مقاييس اللغة مىگويد: «بَيْت هُوَ الْمَأْوي وَ الْمَآبُ ... وَ مِنْهُ يُقالُ لِبَيْتِ الشَّعْرِ بَيْتٌ عَلَي التَّشْبيهِ لِانَّهُ مَجْمَعُ الْالْفاظِ وَ الْحُروُفِ وَ الْمَعاني» (مقاييس اللغة، ج 1،ص 324) «بيت، پناهگاه و محل رجوع و جمع شدن است و از اين جهت به دو مصرع شعر، بيت مىگويند كه الفاظ و معانى آن را جمع مىكند.»
ص: 204
«أَصْلُ الْبَيتِ مَأوَى الْانسانِ باللَّيلِ لِأَنَّهُ يُقالُ بَاتَ: أقامَ بِاللَّيْلِ ثُمَّ قَدْ يُقالُ لِلْمَسْكَنِ بَيْتٌ مِنْ غَيْرِ اعتبارِ اللَّيْلِ فيه وَ جَمعُهُ أَبْيَاتٌ و بُيُوتٌ لكِنَّ الْبيُوتَ بِالْمَسْكَنِ أَخَصُّ و الْابياتُ بِالشِّعْرِ» (1)
«بيت در اصل به معناى پناهگاه شبانه انسان است. چنانكه بيتوته يعنى شب در جايى اقامت كردن. سپس به مسكن (محل سكونت و سكون) بيت گفتهاند و ديگر تنها شب ماندن در آن، ملحوظ نيست و جمع بيت اگر به معناى مسكن
باشد، بيوت و اگر به معناى دو مصرع شعر باشد، ابيات است.»
مرحوم طبرسى در اينباره مىگويد:
«أَلتَّبْييتُ كُلُّ شَيءٍ دُبَّرَ لَيْلًا»
«هر چيز كه در شب مورد تدبير واقع شود، تبييت خوانده مىشود.»
و در ادامه مىگويد:
«وَ الْبيُوتُ أَلامْرُ يَبِيتُ عَلَيْهِصاحِبُهُ مُهْتَمّاً بِهِ وَ الْبَياتُ وَ التَّبييتُ أَنْ يَأْتِيَ الْعَدُوَّ لَيْلًا فَأَصْلُ التَّبْييتِ إِحْكامُ الامْرِ لَيْلًا» (2)
«به امرى كه شخص بر آن اهتمام دارد و از شب تاصبح در انديشهاش به سر مىبرد، بيوت مىگويند و نيز به حمله شبانه به دشمن «
بَيات
» و «
تَبْييت
» مىگويند و اصولًا تصميمگيرى شبانه «
تَبْييت
» خوانده مىشود.»
و در جاى ديگرى مىگويد:
ص: 205
«أَلتَّبْييتُ أَلتَّدْبيرُ لِلشَّيءِ بِاللَّيْلِ لِأَنَّ ذلِكَ يَكُونُ في وَقْتِ رَواحِ النّاسِ إلى بُيُوتِهِمْ» (1)
«تبييت، تدبير شبانه پيرامون يك چيز است. زيرا در شب، مردم به خانههايشان
مىروند و براى فكر كردن و تصميم گرفتن فرصت دارند.»
به كعبه از آن جهت كه مردم را از ظلمات گمراهى و ناآرامىهاى موجود در
آن، پناه داده و دور هم جمع مىكند، بيت مىگويند. ولايت علىبنابىطالب (ع) نيز كه با ايجاد وحدت بينش و عمل، مردم را در حريم تربيتى خداوند گرد مىآورد و آنها را از تاريكى ناآرامىهاى ناشى از گناه (كامجويى و ستيزهجويى) نجات داده و پناه مىدهد، بيت خوانده مىشود. (2)چرا كه با وجود بينشهاى مختلف و عملكردهاى متفاوت، نمىتوان در حريم ربوبيت الهى جاى گرفت. از
اينرو حضرت زهرا) درباره خاصيت وحدتبخشى ولايت فرمودند:
«جَعَلَ اللَّهُ طَاعَتَنَا نِظَاماً لِلْمِلَّةِ وَ إِمَامَتَنَا أَمَاناً مِنَ الْفُرْقَةِ» (3)
«خداوند، طاعت ما را عامل ساماندهى امت و امامت ما را موجب نجات از تفرقه و پراكندگى قرار داده است.»
امام صادق (ع) در اينباره فرمودند:
«بِنَا ائْتَلَفُوا بَعْدَ أَنْ كَانُوا مُخْتَلِفِينَ وَ بِنَا أَلَّفَ اللَّهُ بَيْنَ قُلُوبِهِمْ وَ جَعَلَهُمْ إِخْوَاناً بَعْدَ
1) مجمع البيان، ج 3،ص 163.
2) رسول اكرم؛ خطاب به اميرمؤمنان و حسنين فرمودند: «وَ مَثَلُكُمْ يَا عَلي مَثَلُ بَيْتِ اللَّهِ الْحَرَامِ مَنْ دَخَلَهُ كانَ آمِناً» خصائص الائمه،ص 77 «مَثَل شما اهلبيت مَثَل بيتالله الحرام است كه هر كس در آن وارد شود، در امان است.»
3) الاحتجاج، ج 1،ص 99؛ در حديثى ديگر فرمودند: «إنَّ الْإمَامَةَ زِمَامُ الدِّينِ وَ نِظَامُ الْمُسْلِمِين» الكافي، ج 1،ص 200 «به درستى كه امامت، زمام يافتن دين و سامان گرفتن امور مسلمانان است.»
ص: 206
أَنْ كَانُوا أَعْدَاءً» (1)
«مردم به سبب (ولايت) ما با هم الفت گرفتند پس از اينكه از هم جدا شده بودند و به واسطه ما، خداوند بين قلوب آنها انس و محبت قرار داد و آنها را برادر هم نمود بعد از آنكه با هم دشمنى داشتند.»
قرآن، كعبه را اولين خانهاى معرفى مىكند كه «
وُضِعَ لِلنَّاسِ
» براى مردم قرار داده شده و اراده الهى از بناى آن، اين بوده است كه مردم در اين خانه حضور يافته و (با تمسك به ولايتى كه حقيقت كعبه است) از ثمرات ربوبيت الهى برخوردار شوند. به همين دليل خداوند كعبه را خانه خود (بيت الله) معرفى نموده و به آن شرافت و عظمت عطا كرده است. چنانكه در تفسير مجمعالبيان آمده است:
«إِنَّمَا أَضَافَ البَيْتَ إِلي نَفْسِهِ تَفْضيلًا لَهُ عَليَ سائِرِ البِقاعِ و تَمْييزاً وَ تَخْصيصاً»(2)
«خداوند، بيت را به خود نسبت داده تا فضيلت كعبه را بر ساير مكانها آشكار نموده و آن را ممتاز و مختص به خود گرداند.»
اهل ادب، بيت را مضاف و الله را مضافاليه دانسته و به اعتبار اينكه اضافه شدن بيت به الله، براى كعبه ايجاد عظمت و شرافت نموده است، به اين تركيب، اضافه تشريفيه گفتهاند. همسو با اين مطلب، روايت شده است كه رسول خدا (ص) در حال طواف، خطاب به كعبه فرمودند:
ص: 207
«الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي شَرَّفَكِ وَ عَظَّمَكِ وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي بَعَثَنِي نَبِيّاً وَ جَعَلَ عَلِيّاً إِمَاماً اللَّهُمَّ اهْدِ لَهُ خِيَارَ خَلْقِكَ وَ جَنِّبْهُ شِرَارَ خَلْقِكَ» (1)
«حمد مخصوص خدايى است كه به تو شرافت و عظمت عطا نموده و حمد و سپاس مخصوص خدايى است كه مرا رسول خود برگزيده و على را امام و پيشوا قرار داده است. بار پروردگارا! آفريدگان نيكوى خود را به سوى اين
خانه رهنمون كن و آن را از شرّ آفريدگان بد خود مصوندار.»
اينكه رسول خدا (ص) در حال طواف، رو به كعبه نموده و خداوند را بر نبوت خود و ولايت و امامت اميرمؤمنان (ع) شكر نمود، نشان مىدهد كه رسالت او و ولايت اميرمؤمنان (ع) در تحقق طواف و شرافت كعبه و عظمت حج، شرط بوده و داراى موضوعيت است. (2)
اصلىترين مشخصه كعبه، امنيت است كه بر آثار و ثمرات ولايت اهلبيت (عليهما السلام) دلالت دارد. چنانكه در قرآن آمده است:
«مَنْ دَخَلَهُ كانَ آمِناً» (3)
1) الكافي، ج 4،ص 410.
2) آنچه موجب شرافت انسان نزد پروردگار مىشود، اعتقاد و تمسك به ولايت است. چنانكه در تفسير امام عسكرى (ذيل آيه «لَعَلَّكُمْ تَهْتَدُونَ» «شايد هدايت شويد» فرمودند: «أَيْ لَعَلَّكُمْ تَعْلَمُونَ أَنَّ الَّذِي بِهِ يُشَرَّفُ الْعَبْدُ عِنْدَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ هُوَ اعْتِقَادُ الْوَلَايَةِ» (تفسير الإمام العسكري،ص 253) «يعنى شايد دريابيد كه آنچه بنده به سبب آن نزد خداوند شرافت پيدا مىكند، اعتقاد به ولايت است.»
3) سوره آلعمران، آيه 97؛ امام صادق (در حديث زيبايى ذيل آيه فوق فرمودند: مقصود از «مَنْ دَخَلَهُ كانَ آمِناً» يعنى: «فَمَنْ بَايَعَهُ وَ دَخَلَ مَعَهُ وَ مَسَحَ عَلَى يَدِهِ وَ دَخَلَ فِي عَقْدِ أَصْحَابِهِ كَانَ آمِناً» (بحارالانوار، ج 2،ص 294) «هركس با حضرت ولىعصر؟ بيعت كند و در زمره ياران او داخل شود و با او دست بيعت دهد، در امان خواهد بود.»
ص: 208
«هركس در آن داخل شود، (از هر عقوبتى) ايمن است.»
امام صادق (ع) در تفسير آيه فوق فرمودند:
«مَنْ أَمَّ هَذَا الْبَيْتَ وَ هُوَ يَعْلَمُ أَنَّهُ الْبَيْتُ الَّذِي أَمَرَهُ اللَّهُ عَزَّوَجَلَّ بِهِ وَ عَرَفَنَا أَهْلَ الْبَيْتِ حَقَّ مَعْرِفَتِنَا كَانَ آمِناً فِي الدُّنْيَا وَ الْآخِرَةِ» (1)
«هركس اين خانه را قصد نمايد و بداند (كعبه) خانهاى است كه خداوند به آن امر نموده و حق ما اهلبيت (عليهما السلام) را به خوبى بشناسد (در اين
صورت) در دنيا و آخرت در امان خواهد بود.»
در اين حديث، امنيت در دنيا و آخرت، مشروط به معرفت و اداى حق اهلبيت (عليهما السلام) معرفى شده است. چنانچه در حديث قدسى درباره اميرمؤمنان (ع) آمدهاست:
«جَعَلْتُهُ ... بَيْتِيَ الَّذِي مَنْ دَخَلَهُ كَانَ آمِناً مِنْ نَارِي»(2)
« (ولايت) او را به منزله بيت خود قرار دادم كه هركس در آن وارد شود، از آتشم در امان است.»
قرآن، امنيت پيرامون كعبه را با تعبير زيبايى بيان نموده و آورده است:
«وَ إِذْ جَعَلْنَا الْبَيْتَ مَثابَةً لِلنَّاسِ وَ أَمْناً» (3)
«و چون خانه (كعبه) را براى مردم، محل رجوع و امنيت قرار داديم.»
ص: 209
در ترجمه عبارت «
مَثابَةً لِلنَّاسِ
» آمده است:
«مَرْجَعاً و مَآباً يَثوُبوُنَ إِلَيْهِ وَ يَقْصُدوُنَه مِنْ كُلِّ مَكانٍ» (1)
«محلى كه مردم پى در پى به آن رجوع نموده و قصد مىكنند از هرجا كه هستند به سوى آن بيايند.» (2)
همسو با اين معنى گفتهاند: مثابه جايى است كه
«يَعوُدوُنَ الَيْهِ مَرَّةً بَعْدَ مَرَّة»(3)
«مردم پى در پى به آن رجوع مىكنند.» «4»
1) تفسير من وحي القرآن، ج 3،ص 27.
2) برخى «مَثابَةً» را محلّ ثواب و پاداش و برخى محلّ رجوع و برگشت (ترجمه بيان السعادة فى مقامات العبادة، ج 2،ص 254) و برخى ديگر آن را به معنى پناهگاه (انوار العرفان في تفسير القرآن، ج 3،ص 66) دانستهاند كه براى برآورده شدن حاجات از جمله امنيت بايد به آن رجوع كرد. برخى ثوب، به معناى لباس را نيز هم ريشه با مثابه دانسته و گفتهاند كه به لباس از آن جهت ثوب گفتهاند كه انسان مستمراً به لباس خود رجوع نموده و آن را بر تن مىكند. مرحوم طبرسى درباره علت نامگذارى پاداش به ثواب مىنويسد: «أَصْلُ الثَّوابِ مِنَ الرُّجُوعِ كَأَنَّهُ يَرْجِعُ عَلَى الْعامِلِ بِعَمَلِهِ وَ ثابَ عَلَيْهِ عَقْلُهُ إذا رَجَعَ» (مجمع البيان، ج 10،ص 691) «ثواب در اصل به معناى رجوع است كه چون در ازاى عمل، عائد شخص شده و به او رجوع مىكند، به اين نام خوانده شده است.»
3) زاد المسير في علم التفسير، ج 1،ص 109.
ص: 210
با توجه به آنچه ذكر شد، مىتوان دريافت كه ميان بازگشت به خانه و بهرهمندى از امنيت آن، رابطهاى انكار ناپذير وجود دارد. به اين معنا كه اگر در شرايط و موقعيتهاى گوناگون زندگى به حقيقت و معناى كعبه يعنى ولايت اهلبيت (عليهما السلام) متمسك شده و با يقين به وعدههاى الهى، موجبات بقاى خود را در حريم اصلاح و تربيت فراهم كنيم، از ثمراتش كه ايجاد امنيت
براى خود و اطرافيان است برخوردار مىشويم. از اينرو اميرمؤمنان (ع) امنيت بيت را به ولايت خود نسبت داده و فرمودند:
«أَنا بَيْتُ اللَّهِ مَن دَخَلَهُ كانَ آمِناً فَمَنْ تَمَسَّكَ بِوَلايَتي وَ مَحَبَّتي أَمِنَ مِنَ النَّارِ»(1)
«من همان خانه خدا هستم كه هركس در آن وارد شود، ايمن است. پس هركس به ولايت و محبتم متمسك شود، از آتش در امان خواهد بود.»
قبل از بررسى درخواست ابراهيم (ع) پيرامون مبدل شدن سرزمين مكه به بَلَد، بيان توضيحاتى درباره مفهوم اوليه واژه بلد و به كارگيرى آن در معناى اصطلاحىاش، ضرورى به نظر مىرسد. مرحوم طبرسى در شرح واژه بَلَد و علت نامگذارىاش مىگويد:
«أَلْبَلَدُ وَ الْمِصْرُ وَ الْمَدينةُ نظائِرُ وَ أَصْلُهُ مِنْ قَوْلِهِمْ بَلَدٌ لِلاثَرِ في الْجِلْدِ وَ غَيرِهِ وَ جَمْعُهُ أَبلادٌ وَ مِنْ ذلِكَ سُمِّيَتِ الْبِلادُ لانّها مواضِعُ مَواطِنِ النّاسِ وَ تَأثِيرِهِمْ وَ مِنْ
1) الفضائل،ص 84.
ص: 211
ذلِك قَوْلُهُمْ لِكِركِرةِ الْبَعيرِ بَلَدَةٌ لانَّهُ إِذا بَرَكَ تَأَثَّرَتْ» (1)
«بَلَد و مِصْر و مدينه، به يك معنى به كار مىروند (گرچه تفاوتهايى با هم دارند) اما واژه بَلَد كه در اينجا مورد نظر ماست، در اصل از اين اصطلاح عربزبانان گرفته شده كه به اثر باقى مانده روى پوست و غير آن بَلَد مىگويند و جمع آن را «ابْلاد» مىدانند و از آن جهت به شهرها بِلاد (و به هر شهر بَلَد) گفتهاند كه مردم در آنجا ساكن شده و بر آن مكانها اثر مىگذارند و به زير گردن شتر نيز «بَلَدَة» مىگويند. زيرا هنگامى كه آن را به زمين مىكشد، اثرش بر زير گلويش باقى مىماند.»
شايان ذكر است كه از بقاى اثر، مفهوم استقرار و سكون نيز استخراج مىشود. چنانكه به فردى كه فاقد كياست و زيركى است و انديشه اى ساكن
دارد، بَليد مىگويند و به شهر، به اعتبار استقرار شهروندان نيز، «بَلَد» گفته مىشود كه منافاتى با تفسير فوق ندارد.
اما نكته مهم آن است كه عاملى كه به استقرار و ساكن شدن مردم در يك
منطقه منتهى مىشود و آن را به سرزمينى قابل سكونت مبدل مىكند، چيزى جز امنيت نيست كه آن هم در سايه اعتقاد و عمل به ولايت اهلبيت (عليهما
السلام) به دست مىآيد. اين ولايت، به انسان آرامش و به اطرافيان، امنيت عطا مىكند و به اعتبار اين امنيت، آنها را در اطراف هم، ساكن و مستقر مىگرداند و محل سكونتشان را به بَلَد كه نماد امنيت و استقرار است، مبدل مىنمايد.
1) مجمع البيان، ج 1،ص 386.
ص: 212
طبق آنچه در معارف الهى ذكر گرديده، منظور از امنيت حاكم بر مكه، علاوه بر امنيت طبيعى و تقدير شده، امنيت تكليفى است كه با مكلف شدن مردم به اتّباع از ولايت اهلبيت (عليهما السلام) حاصل مىشود. (1)به اين ترتيب كه با دعوت انسانها به وعدههاى الهى و ترغيب نمودن آنها به دستورات دينى (از ارتكاب گناه و ايجاد ناامنى جلوگيرى نموده و) موجبات آسايش، آرامش و امنيت
را براى همگان فراهم مىآورد. به همين دليل حضرت ابراهيم (ع) به درگاه الهى عرضه داشت:
«رَبِّ اجْعَلْ هَذا بَلَداً آمِناً» (2)
«پروردگارا! اين مكان را شهرى امن قرار بده.»
1) به همين دليل در روايات، امنيت مكه به رسول خدا؛ و اهلبيت نسبت داده شده است. چنانكه فرمودند: «الْبَلَدِ الْأَمِينِ هُوَ رَسُولُ اللَّهِ؛ أَمِنَ النَّاسُ بِهِ إذَا أَطَاعُوهُ» (بحارالانوار، ج 24،ص 106) « (نامگذارى اين شهر به) بلد امين (به اعتبار) رسول خدا؛ است كه مردم به سبب اطاعت از او به امنيت مىرسند.» امام كاظم (نيز فرمودند: «ذلكَ رَسُولُ اللَّهِ؛ وَ نَحْنُ سَبِيلُهُ آمَنَ اللَّهُ بِهِ الْخَلْقَ فِي سَبِيلِهِمْ مِنَ النَّارِ إذَا أَطَاعُوهُ» (بحار الانوار، ج 24،ص 108) «بلد امين يعنى رسولخدا؛ و ما خاندان كه سبيل الله هستيم (و از اين جهت بلد امين خوانده شدهايم كه) خداوند به سبب ولايت ما خاندان و اطاعت رسول؛ مردم را از آتش ايمنى مىدهد.» و در حديث ديگر فرمودند: «وَ التِّينِ وَ الزَّيتُونِ قَالَ الْحَسَنُ وَ الْحُسَينُ وَ طُورِ سِينِينَ قَالَ عليبنابيطالب وَ هذَا الْبَلَدِ الْأَمِينِ قَالَ مُحَمَّدٌ؛» (المناقب، ج 3،ص 394) «تين و زيتون، حسن (و حسين (، طور سينين، اميرمؤمنان (و بلد امين، رسول خدا؛ مىباشند.»
2) سوره بقره، آيه 126.
ص: 213
و در جاى ديگر چنين عرضه حاجت نمود كه:
«رَبِّ اجْعَلْ هَذَا الْبَلَدَ آمِناً» (1)
«پروردگارا! اين شهر را ايمن گردان.»
نكات شايان ذكر
ساختار و سياق دو آيه فوق، بيانگر نكات ظريف و دقيقى است كه از جمله آنها مىتوان به دو نكته ذيل اشاره نمود:
طبق آيه نخست، حضرت ابراهيم (ع) از خداوند درخواست نمود تا مكه را (از سرزمينى خشك) به شهرى آباد و پررونق تبديل نموده و امنيت را بر آن حاكم كند.
طبق آيه دوم، خداوند خواستِ اوليه ابراهيم (ع) را اجابت نموده و مكه را به شهرى آباد مُبدّل كرد. اما همه آرزوى او را برآورده ننمود و امنيت را بر مكه حاكم نگرداند. از اينرو ابراهيم (ع) از خداوند خواست تا شهر آباد و پررونق مكه را امن و بىخطرگردانَد و با حاكم نمودن ولايت اهلبيت (عليهما السلام) بر آن، اهل مكه را از آسايش و امنيت (كه ثمره اعتقاد و عمل به ولايتشان است) برخوردار نمايد. (2)
ص: 214
قال الصادق (ع): «إِنَّ آدَمَ ... أَوَّلُ مَنْ كَسَاهُ الشَّعْرَ» (منلايحضره الفقيه، ج 2،ص 235)
«آدم (ع). ... اوّلين كسى بود كه بر كعبه، پرده پشمين پوشاند.»
در تاريخچه حج آمده است: اولين كسى كه بر كعبه پرده آويخت، آدم (ع) بود. چنانكه امام صادق (ع) فرمودند:
«إِنَّ آدَمَ هُوَ الَّذِي بَنَي الْبَيْتَ وَ وَضَعَ أَسَاسَهُ وَ أَوَّلُ مَنْ كَسَاهُ الشَّعْرَ» (1)
«آدم (ع) كعبه را ساخت و بنيان آن را نهاد و اولين كسى بود كه بر آن پرده پشمين افكند.»
1) منلايحضره الفقيه، ج 2،ص 235.
در حديث ديگر از امام باقر (ع) روايت شده است:
«إِنَّ أَوَّلَ مَنْ كَسَا الْبَيْتَ إِبْرَاهِيمُ» (1)
«اولين كسى كه كعبه را پوشاند، ابراهيم (ع) بود.»
هر دو حديث،صحيح است و نحوه جمع بين اين دو حديث، آن است كه آدم (ع) اولين كسى بود كه بعد از بناى كعبه آن را با پردهاى از مو پوشاند، اما
ابراهيم (ع) اولين كسى است كه پس از تجديد بناى كعبه، بر آن پرده آويخت.
زائر كعبه با چنگ زدن به پرده كعبه، به عنايت و لطف پروردگار متوسل
مىشود و از خداوند مىخواهد كه گذشته تاريكش را جبران كند. به همين دليل اميرمؤمنان (ع) در پاسخ به كسى كه پرسيد:
«أَلتَّعَلُّقُ بِأَسْتَارِ الْكَعْبَةِ لِأَيِّ مَعْنًي هُو»
«چنگ زدن به پرده كعبه بيانگر چه معنا و ارادهاى است؟»
فرمودند:
«هُوَ مَثَلُ رَجُلٍ لَهُ عِنْدَ آخَرَ جِنَايَةٌ وَ ذَنْبٌ فَهُوَ يَتَعَلَّقُ بِثَوْبِهِ يَتَضَرَّعُ إِلَيْهِ وَ يَخْضَعُ لَهُ أَنْ يَتَجَافَي عَنْ ذَنْبِهِ» (2)
1) وسائل الشيعة، ج 13،ص 208.
2) الكافي، ج 4،ص 224 و در جاى ديگرى فرمودند:«مَثَلُ ذَلِكَ مَثَلُ الرَّجُلِ يَكُونُ بَيْنَهُ وَ بَيْنَ الرَّجُلِ جِنَايَةٌ فَيَتَعَلَّقُ بِثَوْبِهِ يَسْتَخْذِي لَهُ رَجَاءَ أَنْ يَهَبَ لَهُ جُرْمَهُ» (علل الشرائع، ج 2،ص 443) «مَثَل كسى كه به پرده كعبه متمسك گرديده مَثَل شخصى است كه ميان او و ديگرى جنايتى واقع شده و دست به دامان او مىشود تا از گناهش بگذرد.»
« (چنگ زدن به پرده كعبه) مَثَل كسى است كه در حق ديگرى گناه و جنايت كرده است. از اينرو دست به دامن او مىشود و با ذلت و زارى از او مىخواهد تا از گناهش بگذرد.»
به همين دليل سفارش شده است كه زائر خانه خدا، پرده كعبه را گرفته و پناهندگى خود را چنين بازگو نمايد:
«اللَّهُمَّ بِكَ اسْتَجَرْتُ فَأَجِرْنِي وَ بِكَ أَسْتَغِيثُ فَأَغِثْنِي يا رَسُولَ اللَّهِ يا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ يا فَاطِمَةُ بِنْتَ رَسُولِ اللَّهِ يا حَسَنُ يا حُسَينُ وَ يُسَمِّي الْأَئِمَّةَ إِلَي آخِرِهِمْ بِاللَّهِ رَبِّي أَسْتَغِيثُ وَ بِكُمْ إِلَيهِ تَشَفَّعْتُ أَنْتُمْ عُمْدَتِي وَ إِياكُمْ أُقَدِّمُ بَينَ يَدَي حَوَائِجِي فَكُونُوا شُفَعَائِي إِلَي اللَّهِ فِي إِجَابَةِ دُعَائِي وَ تَبْلِيغِي فِي (دِينِي وَ دُنْياي)
رمُهِمَّاتِي» (1)
«پروردگارا! به تو پناه آوردهام، پناهم ده و از تو دادرسى مىطلبم، مرا درياب. يا
رسول الله، يا اميرمؤمنان، يا فاطمه، يا حسن، يا حسين! و ائمه (عليهما السلام) را نام مىبرد، از خداوند يارى مىطلبم و شما را كه تكيهگاه من هستيد، شفيع
خود نموده و واسطه در حوائجم قرار مىدهم. پس مرا در اجابت دعا و آنچه در امر دين و دنيا به آن نياز دارم، شفاعت نماييد.»
خداوند از مردم خواسته است تا با چنگ زدن به پرده كعبه كه نماد رحمت واسعه الهى است، اهلبيت (عليهما السلام) را در نيل به حوائج خود واسطه قرار دهند. به عبارت ديگر، گرفتن پرده كعبه، نماد توسل به ذيل عنايت پيشوايان معصوم
1) مستدرك الوسائل، ج 9،ص 355.
(عليهما السلام) است.
با توجه به اينكه اهلبيت (عليهما السلام) معنا و مسمّاى كعبهاند، زائر خانه خدا همراه با چنگ زدن به پرده كعبه، خداوند را به حق محمّد و آلمحمّد (عليهما السلام) سوگند مىدهد و با اعتراف به كوتاهىهاى خود در حق ايشان و عزيمت بر عمل به ولايتشان، دست نياز به ساحت آن بزرگواران دراز مىنمايد و تمسك به پرده كعبه را نماد تمسك به ولايت اهلبيت (عليهما السلام) و اعتراف به جفا در قبال ايشان تلقى مىكند. به همين دليل، امامان معصوم (عليهما السلام) به پرده كعبه توجهى خاص داشتند تا جايى كه امام صادق (ع) فرمودند:
«إِنَّ عليبنابيطالب (ع) كَانَ يَبْعَثُ لِكَسْوَةِ الْبَيْتِ كُلَّ سَنَةٍ مِنَ الْعِرَاقِ» (1)
«اميرمؤمنان (ع) هر ساله از عراق براى خانه خدا پرده مىفرستاد.»
اصْمَعى مىگويد: شبى در حال طواف كعبه بودم كه ديدم جوانى خوشچهره
به پرده كعبه دست آويخته، مىگويد: چشمها در خوابند و ستارگان برافراشتهاند و تو سلطان زنده و جاودانى!
«غَلَّقَتِ الْمُلُوكُ أَبْوَابَهَا وَ أَقَامَتْ عَلَيْهَا حُرَّاسَهَا وَ بَابُكَ مَفْتُوحٌ لِلسَّائِلِينَ جِئْتُكَ لِتَنْظُرَ إِلَيَّ بِرَحْمَتِكَ يَا أَرْحَمَ الرَّاحِمِينَ» (2)
«پادشاهان، درها (ى قصرهاى خود) را بستهاند و نگهبانانى بر آن گماردهاند، اما
درِ خانه تو بر روى درخواست كنندگان باز است. به سوى تو آمدهام تا به من نظر رحمت نمايى. اى كسى كه رحمت هرصاحب رحمتى از توست!» (1)
سپس اشعارى را قرائت نمود. (2)
يَا مَنْ يُجِيبُ دُعَا الْمُضْطَرِّ فِي الظُّلَمِ يَا كَاشِفَ الضُّرِّ وَ الْبَلْوَي مَعَ السَّقَمِ نَامَ وَفْدُكَ حَوْلَ الْبَيْتِ قَاطِبَةً وَ أَنْتَ وَحْدَكَ يَا قَيّومُ لَمْ تَنَمْ أَدْعُوكَ رَبِّ دُعَاءً قَدْ أَمَرْتَ بِهِ فَارْحَمْ بُكَائِي بِحَقِّ الْبَيْتِ وَ الْحَرَمِ إنْ كَانَ عَفْوُكَ لَا يَرْجُوهُ ذُو سَرَفٍ فَمَنْ يَجُودُ عَلَي الْعَاصِينَ بِالنِّعَمِ» مستدرك الوسائل، ج 9،ص 353 «اى كسى كه دعاى درمانده را در دل تاريكىها اجابت مىكنى!
اى كسى كه در هنگام بيمارى، زيان و آسيب را برطرف مىنمايى!
همه ميهمانان در اطراف خانه خوابيدهاند،
و تو تنها اى خداوند قيوم! نخوابيده و نمىخوابى.
پروردگارا! تو را به گونهاى كه امر نمودهاى مىخوانم،
پس به حق خانه و حرم، به گريهام رحم كن.
اگر اسرافكنندگان به عفو تو اميد ندارند،
پس چه كسى انواع نعمتها را بر اهل معصيت مىبخشد؟»
اصمعى مىگويد: آن جوان را تعقيب كردم،
ديدم امام سجاد (ع) است.
1) ساختار افعل تفضيل نظير «اكرم» و «ارحم» در عباراتى چون «أَكْرَمَ الْأَكْرَمِينَ» و «أَرْحَمَ الرَّاحِمِينَ»، خالى از قياس خداوند به خلق بوده و به معناى انحصار و تأكيد است و چنين معنا مىدهد: «اى كسى كهصفات نيكوى هر نيكوكارى از توست و اى كسى كه منشأ خوبىهايى چون رحمت، كرامت، جود و ... از آنِ توست و هر فعل وصفت نيكويى در عالم به تو باز مىگردد و شايسته قياس با ديگران نيست.» پس نمىتوانيم خداوند را بخشندهترين بخشندگان يا امثال آن معنا كنيم.
2) و آن اشعار چنين است:
نكته و اشاره
امام سجاد (ع) درصدد تعليم اين حقيقت بود كه براى رفع مشكلات و برآورده شدن نيازمندىها، بايد به درى رجوع نمود كه هيچگاه بر روى نيازمندان بسته نيست. اين دربِ هميشه گشوده، ولايت است كه عامل بهرهمندى از ربوبيت الهى بوده و در همه زمانها و مكانها مىتوان به آن متوسل شده و از ثمراتش كه رفع حوائج است، برخوردار شد.
محمد بن عثمان مىگويد: حضرت ولىعصر (ع) را مشاهده نمودم كه در كنار خانه خدا ايستاده بود،
«مُتَعَلِّقاً بِأَسْتَارِ الْكَعْبَةِ فِي الْمُسْتَجَارِ وَ هُوَ يَقُولُ اللَّهُمَّ انْتَقِمْ لِي مِنْ أَعْدَائِك» (1)
«در حالى كه پرده كعبه را در مُستجار گرفته، چنين بر زبان مىراند: پروردگارا! انتقام مرا از دشمنانت بگير.»
چنگ زدن حضرت ولىعصر (ع) به پرده كعبه در كنار ديوار مستجار نشان
مىدهد كه فراهم شدن زمينه انتقام از دشمنان كه به هنگام ظهورش محقق
مىشود، آرزو و خواست حضرت ولىعصر (ع) بوده و رابطهاى انكار ناپذير با انجام وظيفه و وفاى به عهد اهل ايمان دارد.(2)
خالد بنِ رِبْعى مىگويد: اميرمؤمنان (ع) براى انجام كارى وارد مكه شد. مردى عرب را مشاهده كرد كه پرده كعبه را گرفته و مىگويد:
«يَاصَاحِبَ الْبَيْتِ الْبَيْتُ بَيْتُكَ وَ الضَّيْفُ ضَيْفُكَ وَ لِكُلِّ ضَيْفٍ مِنْ مُضِيفِهِ قِرًي فَاجْعَلْ قِرَايَ مِنْكَ اللَّيْلَةَ الْمَغْفِرَةَ»
«اىصاحبخانه! كعبه خانه تو و ميهمانش، ميهمان توست و هر ميهمانى از سوى ميزبان پذيرايى مىشود. پس امشب پذيرايى مرا آمرزش گناهم قرار ده.»
اميرمؤمنان (ع) به اصحاب خود فرمودند: كلام اين مرد عرب را شنيديد؟ گفتند: آرى! فرمودند: خداوند بزرگتر از آن است كه ميهمان خود را براند.
آن مرد در شب دوم نيز به پرده كعبه چسبيده و با حالت تضرع مىگفت:
«أَتَوَجَّهُ إِلَيْكَ وَ أَتَوَسَّلُ إِلَيْكَ بِحَقِّ مُحَمَّدٍ وَ آلِمُحَمَّد عَلَيْكَ أَعْطِنِي مَا لَا يُعْطِينِي أَحَدٌ غَيْرُكَ وَ اصْرِفْ عَنِّي مَا لَا يَصْرِفُهُ أَحَدٌ غَيْرُك»
«خدايا به تو رو مىنمايم و از تو مىخواهم به حقى كه محمّد و آلمحمّد (عليهما السلام) بر تو دارند آنچه را كه كسى غير تو قادر به اعطاى آن نيست به من عطا كنى و آنچه را كسى جز تو قادر به دور نمودن آن نيست، از من دور گردانى.»
اميرمؤمنان (ع) فرمودند: به خدا سوگند! آنچه بر زبان آوَرْد، اسم اعظم خدا بود كه رسولخدا (ص) مرا از آن با خبر نموده است.
«سَأَلَهُ الْجَنَّةَ فَأَعْطَاهُ وَ سَأَلَهُصَرْفَ النَّارِ وَ قَدْصَرَفَهَا عَنْهُ»(1)
«او از خداوند، داخل شدن در بهشت و دورى از آتش را طلب كرد و خداوند به او عطا نمود.»
1) مستدرك الوسائل، ج 9،ص 352.
اينكه اميرمؤمنان (ع) پس از ذكر نام اهلبيت (عليهما السلام) توسط جوان، به اجابت دعاى او مژده دادند، اشاره به اين مطلب دارد كه اجابت دعا هنگامى محقق مىشود كه تمسك به پرده كعبه با تمسك به حقيقت آن، يعنى ولايت محمّد و آلمحمّد (عليهما السلام) همراه شود.
قال الصَّادق (ع): «الْكَلِمَاتُ الَّتِي بُنِيَ عَلَيْهَا الْإِسْلَامُ أَرْبَعٌ سُبْحَانَ اللَّهِ وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ وَ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَ اللَّهُ أَكْبَرُ» (من لا يحضره الفقيه، ج 2،ص 191)
«كلماتى كه اسلام بر آن استوار گرديده، چهار كلمهاند:
سُبْحَانَ اللَّهِ وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ وَ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَ اللَّهُ أَكْبَرُ
» نكتهاى كه بايد مورد توجه قرار گيرد آن است كه خداوند مىتوانست خانه خود را بهصورت دايره قرار دهد تا با حركت دورانى يعنى طواف نيز همخوانى بيشترى داشته باشد. اما بيت خود را چهارگوش قرار داده و به حركت دايرهاى در پيرامون آن امر نموده است و اين، از اينروست كه هر يك از زاويهها و گوشههاى مربع، جزئى از ذات آن است (به گونهاى كه از بين رفتن هر زاويه و گوشه، ماهيت آن را درهم شكسته و تغيير مىدهد.) كعبه نيز چهارگوشه دارد كه هر يك از آنها نماد ركنى از حريم ربوبيت الهى بوده و نشان مىدهند كه فقدان
هر يك از اين اركان، مانع بهرهمندى از ربوبيت الهى مىشود. چنانكه امام صادق (ع) در پاسخ به كسانى كه پرسيدند چرا كعبه به اين نام خوانده
شدهاست، فرمودند:
«لِأَنَّهَا مُرَبَّعَةٌ فَقِيلَ لَهُ وَ لِمَصَارَتْ مُرَبَّعَةً قَالَ لِأَنَّهَا بِحِذَاءِ الْبَيْتِ الْمَعْمُورِ وَ هُوَ مُرَبَّعٌ فَقِيلَ لَهُ وَ لِمَصَارَ بَيْتُ الْمَعْمُورِ مُرَبَّعاً قَالَ لِأَنَّهُ بِحِذَاءِ الْعَرْشِ وَ هُوَ مُرَبَّعٌ
فَقِيلَ لَهُ وَ لِمَصَارَ الْعَرْشُ مُرَبَّعاً قَالَ لِأَنَّ الْكَلِمَاتِ الَّتِي بُنِيَ عَلَيْهَا الْإِسْلَامُ أَرْبَعٌ سُبْحَانَ اللَّهِ وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ وَ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَ اللَّهُ أَكْبَرُ» (1)
«چون چهارگوش است و از آن جهت چهارگوش است كه در مقابل «بيتالمعمور» كه چهارگوش است قرار گرفته و بيتالمعمور به اين دليل چهارگوش است كه در برابر عرش كه چهارگوش است قرار گرفته و عرش چهارگوش است، زيرا كلماتى كه اسلام بر آن استوار گرديده، چهار ذكر است (كه عبارتند از):
سُبْحَانَ اللَّهِ وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ وَ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَ اللَّهُ أَكْبَرُ
» (2)
در احاديث آمده است كه اهلبيت (عليهما السلام) دست وصورت خود را به نشانه تعظيم بر اركان كعبه مىنهادند. چنانكه جميل مىگويد: امام صادق (ع) را ديدم كه:
«يَسْتَلِمُ الْأَرْكَانَ كُلَّهَا» (3)
«اركان كعبه را استلام نمود.»
ابراهيم بن ابى محمود از امام رضا (ع) پرسيد:
1) من لايحضره الفقيه، ج 2،ص 191.
2) در حديث ديگر آمده است كه فردى يهودى نزد رسول اكرم؛ آمده و پرسيد: «فَبِأَيِّ شَيْءٍ بَنَي هَذِهِ الْكَعْبَةَ مُرَبَّعَةً قَالَ النَّبِيُّ؛ بِالْكَلِمَاتِ الْأَرْبَعِ» بحار الانوار، ج 9،ص 294 «چرا كعبه چهارگوش بنا شده است؟ رسول خدا؛ فرمودند: به سبب كلمات چهارگانه.»
3) الكافي، ج 4،ص 408.
«أَسْتَلِمُ الْيَمَانِيَّ وَ الشَّامِيَّ وَ الْغَرْبِيَّ قَالَ نَعَمْ»
«آيا ركن يمانى، شامى و غربى را استلام كنم؟ حضرت فرمودند: بله.» (1)
به چهار ركن خانه خدا اركان كعبه مىگويند كه عبارتند از:
رُكْنِ اسْوَدْ
» يا «
رُكْنِ حَجَرُالْاسْوَدْ
» نيز ناميدهاند. طواف خانه خدا از اين ركن آغاز و به آن ختم مىشود و استلام آن مستحب است.
حِجْراسماعيل
قرار دارد و رو به عراق است.
رُكْنِ شامى: ركن غربى كعبه كه در جهت طواف و پس از حِجر اسماعيل قرار دارد و چون رو به شام است، ركن شامى خوانده شده است.
رُكْنِ يمانى: ركنى است در زاويه جنوبى كعبه كه در جهت طواف قبل از ركن حجرالاسود قرار دارد و چون مقابل يمن است، آن را «
ركن يَماني
» مىگويند. استلام اين ركن مستحب است.
از آنجا كه ركن يمانى پس از ركن حجرالاسود، با فضيلتترين ركنكعبه محسوب شده و داراى اهميت فراوانى است، از اينرو براى كسانى كه آن را
1) وسائل الشيعة، ج 13،ص 344.
لمس يا مسح نمايند، ثوابهاى فراوانى ذكر شده است. از امام صادق (ع)
روايتشده است:
«الرُّكْنُ الْيمَانِيُّ بَابٌ مِنْ أبْوَابِ الْجَنَّةِ لَمْ يَغْلِقْهُ اللَّهُ مُنْذُ فَتَحَهُ»
«ركن يمانى درى از درهاى بهشت است كه خداوند از زمانى كه آن را (به سوى بندگان) گشوده، هرگز مسدود ننموده است.»(1)
همچنين فرمودند:
«الرُّكْنُ الْيمَانِي بَابُنَا الَّذِي نَدْخُلُ مِنْهُ الْجَنَّةَ» (2)
«ركن يمانى، درى است كه ما از آن به بهشت وارد مىشويم.»
در روايت ديگرى از آن حضرت آمده است: با پدرم طواف مىكردم و شاهد بودم كه هر زمان به حجرالاسود مىرسيد، آن را با دست مسح نموده و مىبوسيد
«وَ إذَا انْتَهَي إلَي الرُّكْنِ الْيمَانِي الْتَزَمَهُ»
«و هرگاه به ركن يمانى مىرسيد خود را به آن مىچسباند.»
«فَقُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاكَ تَمْسَحُ الْحَجَرَ بِيدِكَ وَ تَلْتَزِمُ الْيمَانِي»
«به او عرضه داشتم: چرا حجرالاسود را مسح مىكنى اما خود را به ركن يمانى مىچسبانى؟» در پاسخ فرمود: رسول خدا (ص) فرمودند:
«مَا أَتَيتُ الرُّكْنَ الْيمَانِي إلَّا وَجَدْتُ جَبْرَئِيلَ قَدْ سَبَقَنِي إلَيهِ يَلْتَزِمُهُ» (3)
«هيچگاه به ركن يمانى نرسيدم مگر اينكه جبرئيل قبل از من خود را به آن رسانده و به آن ملتزم گرديده بود.»
كعبه به عنوان حريم تربيتى پروردگار، بر تسبيحات چهارگانه استوار گرديده
است. از اينرو لازم است اراده خداوند از تسبيحات چهارگانه در اركان كعبه
مطابق با احاديث اهلبيت (عليهما السلام) توضيح داده شده تا آشكار گردد كه:
«سُبْحَانَ اللَّهِ
»: يعنى منزه دانستن خداوند از اين عيب و نقص كه ما را داراى رذايل نفسانى آفريده باشد امّا براى جدايى ما از دام اين رذايل، وسيلهاى قرار نداده باشد.
«الْحَمْدُ لِلَّهِ
»: يعنى حمد و ستايش خداوند به خاطر همه نعمتهايى كه به ما عطا نموده از جمله نعمت ولايت كه (سبب بهرهمندى از ربوبيت اوست و) كعبه
نام و نشانى براى آن محسوب مىشود.
«لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ
»: يعنى اقرار به يگانگى خداوند در خالقيت، رازقيت و نيز اقرار به اينكه تنها او قادر به اصلاح و تربيت انسانها مىباشد و علت اجتماع ما پيرامون كعبه بر همين اصل استوار است. چرا كه اگر رب عالميان واحد نبود، به تعداد خدايان، در روى زمين حريم و خانه وجود مىداشت و اجتماع در محل واحد (كه نماد يكسان بودن ابزار طاعت است) بىمعنا مىگشت.
«اللَّهُ أَكْبَر
»: يعنى خداوند را بزرگتر از هر وصفى بدانيم و ربوبيت او را كه به دفع رذايل از وجود انسانها منتهى مىشود، عظيمتر از حد وصف تلقى كنيم.
پيشوايان معصوم (عليهما السلام) كه مفسّران كلام و اراده الهىاند، اسرار تسبيحات چهارگانه را به شرح ذيل بيان نمودهاند:
از ديدگاه پيشوايان معصوم (عليهما السلام) تسبيح يعنى منزه دانستن
خداوند از آنچه شايسته او نيست. چنانكه رسولاكرم (ص) درباره معناى «
سُبْحَانَ اللَّهِ
» فرمودند: (چون) خداوند مىدانست كه بنىآدم،
«يَكْذِبُونَ عَلَي اللَّهِ فَقَالَ سُبْحَانَ اللَّهِ تَبَرِّياً مِمَّا يَقُولُونَ»(1)
«بر او دروغ بسته (و آنچه را شايسته او نيست، به ذات اقدسش نسبت مىدهند)، بنابراين براى دورى از آنچه مىگويند، سبحان الله را (به مردم) آموخت.»
و اميرمؤمنان (ع) در تفسير «
سُبْحَانَ اللَّهِ
» فرمودند:
«تَنْزِيهُهُ عَمَّا قَالَ فِيهِ كُلُّ مُشْرِك»(2)
«سبحان الله يعنى منزه دانستن خداوند از آنچه مشركان درباره او مىگويند.»
انكار حكمت خداوند در ايجاد حوادث پيرامونى، بزرگترين نسبت ناروا به
ذات اقدس الهى است. از اينرو هنگامى كه يونس از خشم بر قوم خود پشيمان شد و به حكمت پروردگار اعتراف كرد، خداوند دربارهاش فرمود:
«فَلَوْ لا أَنَّهُ كانَ مِنَ الْمُسَبِّحِينَ لَلَبِثَ فِي بَطْنِهِ إِلي يَوْمِ يُبْعَثُون» (1)
«و اگر او از زمره تسبيحكنندگان نبود، قطعاً تا روزى كه (مردم براى حساب) برانگيخته مىشوند، در شكم آن (ماهى) مىماند.»
اميرمؤمنان (ع) در تفسير آيه فوق فرمودند:
«فَلَوْ لَا أَنَّهُ كَانَ مِنَ الْمُقِرِّينَ لَلَبِثَ فِي بَطْنِهِ إِلي يَوْمِ يُبْعَثُون» (2)
«اگر او از زمره اقرار كنندگان (به رابطه حكيمانه حوادث با خود) نبود، قطعاً تا
زمان برانگيخته شدن مردم، در شكم آن (ماهى) مىماند.» (3)
بنابر آنچه گفته شد، حقيقت تسبيح در سايه اقرار به ولايت اهلبيت (عليهما السلام) حاصل مىشود و قرار گرفتن يكى از پايههاى كعبه بر آن، بر اين حقيقت دلالت دارد كه لازمه بهرهمندى از ربوبيت خداوند آن است كه تقدير و تدبير خداوند در ايجاد حوادث و عرضه تكاليف را حكيمانه و دور از هرگونه نقص و كاستى و هماهنگ با اصلاح و تربيت خود بدانيم. (4)
1) سورهصافات، آيات 143 و 144.
2) تفسير فرات،ص 265.
3) از منظر شيعه، پيامبران الهى معصومند و خطاى آنها در حد ترك اولى است.
4) روايت شده است كه يونس استغفار خود را چنين بر زبان آورد:«سُبْحانَكَ إنِّي كُنْتُ مِنَ الظَّالِمِينَ لِإنْكَارِي وَلَايَةَ عليبنابيطالب (» (تفسير فرات،ص 264) «پروردگارا! تو از هر عيب و نقصى منزه هستى! و من (با اقرار به نقص خود، اعتراف مىكنم كه) به سبب انكار ولايت علىبنابىطالب (از زمره ستمكاران بودم.» مقصود از انكار ولايت در اين حديث، آن است كه يونس به اندازه كافى، موفق بهصبورى و مدارا براى تبليغ ولايت نگرديد و به اين ترتيب مرتكب ترك اولى شد.
تحميد، عرضه حمد به درگاه الهى و اعتراف به ناتوانى در شكر نعمتهاى خداوند است. چنانچه اميرمؤمنان (ع) درباره معناى «
الْحَمْدُ لِلَّه
» فرمودند:
«عَرَّفَ اللَّهُ عِبَادَهُ بَعْضَ نِعَمِهِ عَلَيْهِم جُمَلًا إِذْ لَا يَقْدِرُونَ عَلَي مَعْرِفَةِ جَمِيعِهَا بِالتَّفْصِيلِ لِأَنَّهَا أَكْثَرُ مِنْ أَنْ تُحْصَي أَوْ تُعْرَفَ فَقَالَ لَهُمْ قُولُوا الْحَمْدُ لِلَّه» (1)
«خداوند بندگانش را با بعضى از نعمتهاى خود (به طور اجمالى) آشنا نمود و چون (مىدانست) نعمتهاى او آنقدر زياد است كه قابل شمارش نيست و
كسى قادر به معرفت (تمام) نعمتهاى او نمىباشد، به آنها گفت: بگوييد:
الْحَمْدُ لِلَّه
» رسول خدا (ص) در معناى تحميد فرمودند:
«إِنَّهُ عَلِمَ أَنَّ الْعِبَادَ لَا يُؤَدُّونَ شُكْرَ نِعْمَتِهِ فَحَمِدَ نَفْسَهُ قَبْلَ أَنْ يَحْمَدُوهُ» (2)
«چون خداوند مىدانست كه بندگان نمىتوانند شكر نعمت او را بجاى آورند به همين جهت قبل از اينكه ديگران او را بستايند (براى اينكه راه حمد را به آنها بياموزد) خود را حمد نمود.»
از آنجا كه بزرگترين نعمت خداوند بر بندگان، ولايت اهلبيت (عليهما
السلام) است، (1)رسولاكرم (ص) پس از ابلاغ ولايت در روز غدير، خداوند را بر اين ولايت حمد و ثنا نموده و فرمودند:
«أَلْحَمْدُ للهِ عَلَي كَمَالِ الدِّينِ وَ تَمَامِ النِّعْمَةِ وَ رِضَي الرَّبِّ بِرِسَالَتِي وَ الْوَلَايَةِ لِعليبنابيطالب (ع) بَعْدِي» (2)
«حمد و سپاس الهى به جهت كامل شدن دين و تمام شدن نعمت و رضايت پروردگار به رسالت من و ولايت علىبنابىطالب (ع) بعد از من.»
چرا كه اتمام نعمتها جز با ولايت علىبنابىطالب (ع) كه واسطه در
بهرهمندى از ربوبيت الهى است، محقق نمىشود.(3)
از اينرو با حمد خداوند، او را بر نعمت ولايت اهلبيت (عليهما السلام) كه بزرگترين نعمت و يگانه ابزار بهرهمندى از ربوبيت است، ستايش و ثنا مىنماييم.
1) چنانكه درباره نعمت ولايت فرمودند: «النَّعِيمُ الَّذِي أَنْعَمَ اللَّهُ بِهِ عَلَيْكُمْ مِنْ وَلَايَتِنَا وَ حُبِّ مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ»(تأويل الآيات،ص 816) «نعمتى كه خداوند آن را به شما عطا نموده (و به سبب آن بر شما منّت مىگذارد) ولايت ما خاندان و محبت محمد و آل محمد است.»
2) القصص للراوندي،ص 357.
3) در نماز عيد غدير مىخوانيم: «أَتْمَمْتَ عَلَيْنَا النِّعْمَةَ الَّتِي جَدَّدْتَ لَنَا عَهْدَكَ وَ ذَكَّرْتَنَا مِيثَاقَكَ الْمَأْخُوذَ مِنَّا فِي مُبْتَدَإ خَلْقِكَ إيَّانَا» (تهذيب الأحكام، ج 3،ص 146) «نعمت خود را كه از ما دربارهاش پيمانِ دوباره گرفتى، تمام كردى و عهد خود را كه در آغاز خلقت از ما گرفتى، به يادمان آوردى.»
تهليل يا بر زبان آوردن «
لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ
» يعنى اقرار به يگانگى معبود كه يكى از اركان كعبه بوده و از جمله اسباب بهرهمندى از ربوبيت الهى است. زيرا تا خداوند را در ربوبيت يگانه ندانيم، نمىتوانيم از ثمرات ربوبيتش برخوردار گرديم. به همين دليل هنگامى كه خداوند، ابراهيم (ع) را به مكان كعبه راهنمايى نمود، حقيقت تهليل را به او تعليم داد. اين ماجرا در قرآن چنين حكايت شده است:
«وَ إِذْ بَوَّأْنا لِإِبْراهيمَ مَكانَ الْبَيْتِ أَنْ لا تُشْرِكْ بي شَيْئاً وَ طَهِّرْ بَيْتِيَ لِلطَّائِفينَ وَ الْقائِمينَ وَ الرُّكَّعِ السُّجُودِ»
«هنگامى كه مكان بيت را براى ابراهيم (ع) مهيا نموديم، به او امر كرديم كه به من
شرك نورز و خانهام را براى اهل طواف، قيام، ركوع و سجود، پاك گردان.» (1)
در آيه فوق جمله «
أَنْ لا تُشْرِكْ بي شَيْئاً
» در توضيح «
وَ إِذْ بَوَّأْنا لِإِبْراهيمَ مَكانَ الْبَيْتِ
» (2)آمده تا معلوم شود كه هدف از جاى دادن ابراهيم (ع) و فرزندانش در مجاورت كعبه، (معرفى جايگاه ولايت اهلبيت (عليهما السلام)) به منظور
جلوگيرى از شرك بوده است.(3)از اينرو در دعاى توديع كعبه، از امام رضا (ع)
روايت شده است:
«اللَّهُمَّ إِنِّي أَنْقَلِبُ عَلَي أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا أَنْتَ» (1)
«پروردگارا! من از حج باز مىگردم با اقرار به اينكه معبودى جز تو وجود ندارد.»
و از امام صادق (ع) روايت شده است:
«التَّوْحِيدُ لَا يَتِمُّ إِلَّا بِالْوَلَايَة» (2)
«توحيد، جز با (اقرار و عمل به) ولايت، كامل نمىشود.»
در دعاى كنزالعرش نيز از رسول اكرم (ص) نقل شده است:
«لا إِله إِلا الله إِقْراراً بِرُبوُبِيَّتِهِ»
«اقرار به توحيد يعنى اعتراف به ربوبيت او.»(3)
احاديث فوق بيانگر اين موضوع است كه لازمه بهرهمندى از ربوبيت ذات اقدس الهى، اقرار به يگانگى او در اصلاح و تربيت است كه با اعتقاد و تمسك به ولايت پيشوايان معصوم (عليهما السلام) كه عامل بهرهمندى از ربوبيت ذات اقدس
الهىاند، حاصل مىشود.
تكبير به معناى اقرار به بزرگى خداوند است. چنانكه امام صادق (ع) فرمودند: معناى تكبير آن است كه معتقد شويم:
«اللَّهُ أَكْبَرُ مِنْ أَنْ يُوصَف» (4)
«خداوند بزرگتر از آن است كه به وصف آيد.»
اما اقرار به بزرگى خداوند يعنى نفى مشابهت او با مخلوق و اعتراف به اين مطلب كه ذات اقدس الهى در خالقيت، رازقيت و ربوبيت شبيه و مانند ندارد. به همين دليل امام صادق (ع) در بيان معناى تكبير فرمودند:
«اللَّهُ أَكْبَرُ مِنْ أَنْ يَكُونَ مِثْلَ الْأَصْنَامِ الْمَنْحُوتَةِ (1)وَالْآلِهَةِ الْمَعْبُودَةِ دُونَه»
«خداوند بزرگتر از آن است كه مانند بتهاى تراشيده يا معبودهايى باشد كه در برابر او پرستش مىشوند.» (2)
حقيقت تكبير، يعنى اقرار به ضِدّيت ربوبيت خداوند با مرتبه و منزلت بتهايى كه به دست انسانها تراشيده شدهاند. به همين سبب با تكبير خود، خداوند را
بزرگتر از آن مىدانيم كه ربوبيتش مانند بتهايى باشد كه نمىتوانند (انسان را از رفتار و گفتار ناشايست منع نموده و) با ارائه برنامه درست و فراهم نمودن شرايط عمل به آن، بستر اصلاح و تربيت را فراهم آورند.
1) تعبير «أَصْنَامِ الْمَنْحُوتَةِ» به معناى بتهاى تراشيده شده، بر اين نكته دلالت دارد كه انسانها در تراشيدن بتها به عنوان معبود نقش داشته و در حقيقت، اراده خويش را با برگزيدن سنگهايى كه قادر به رساندن نفع و زيان نيستند، عرضه داشتهاند. به همين جهت رسول خدا؛ خطاب به بتپرستان فرمودند: «أَنْتُمُ الَّذِينَ نَحَتُّمُوهَا بِأَيْدِيكُمْ قَالُوا نَعَمْ قَالَ فَلِأَنْ تَعْبُدَكُمْ هِيَ لَوْ كَانَ يَجُوزُ مِنْهَا الْعِبَادَةُ أَحْرَي مِنْ أَنْ تَعْبُدُوهَا ...» (الاحتجاج، ج 1،ص 26) «آيا شما اين بتها را تراشيدهايد؟ گفتند: بله. حضرت فرمودند: پس اگر آنها قادر بر عبادت بودند، سزاوارتر بود كه آنها شما را عبادت كنند تا اينكه شما آنها را عبادت كنيد.»
2) من لايحضره الفقيه، ج 2،ص 239.
«قَالَتْ لَهُ هَاجَرُ يَا إِبْرَاهِيمُ لِمَ تَدَعُنَا فِي مَوْضِعٍ لَيْسَ فِيهِ أَنِيسٌ وَ لَا مَاءٌ وَ لَا زَرْعٌ فَقَالَ إِبْرَاهِيمُ الَّذِي أَمَرَنِي أَنْ أَضَعَكُمْ فِي هَذَا الْمَكَانِ هُوَ يَكْفِيكُمْ» (تفسيرالقمي، ج 1،ص 60)
«هاجر به ابراهيم (ع) گفت: چرا ما را در سرزمينى رها مىكنى كه نه همنشينى داريم و نه در آن از آب وكشت خبرى است؟ ابراهيم (ع) فرمود: آن كس كه مرا امر نموده تا شما را در اين مكان جاى دهم، خود، امور شما را كفايت خواهد كرد.»
طبق آموزههاى وحيانى، «بيتالله» نمادى از حريم تربيتى الهى و نام و نشانى براى ولايت اهلبيت (عليهما السلام) است كه هركس در آن وارد شود، از ربوبيت خداوند برخوردار مىشود. از اينرو بدون ولايت پيشوايان معصوم (عليهما السلام) نمىتوان خاصيت و اثرى را از كعبه انتظار داشت.
اميرمؤمنان (ع) در اينباره فرمودند:
«أَلَا تَرَوْنَ أَنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ اخْتَبَرَ الْأَوَّلِينَ مِنْ لَدُنْ آدَمَ إِلَي الْآخِرِينَ مِنْ هَذَا الْعَالَمِ بِأَحْجَارٍ لَا تَضُرُّ وَ لَا تَنْفَعُ وَ لَا تُبْصِرُ وَ لَا تَسْمَعُ فَجَعَلَهَا بَيْتَهُ الْحَرَامَ الَّذِي جَعَلَهُ لِلنَّاسِ قِيَاماً» (1)
«آيا نمىبينيد كه خداوندِ سبحان، انسانها را از زمان آدم (ع) تا انقراض عالم، با
طواف به دور سنگهايى كه قادر به زيان و منفعت، ديدن و شنيدن نيستند مىآزمايد و اين خانه را بيت محترم خود قرار داده كه موجب استقامت انسانها (در مسير اصلاح و تربيت) است.» (2)
1) الكافي، ج 4،ص 199.
2) نقل شده كه رسول اكرم؛ در پاسخ به شخصى كه به حجرالاسود گفت: «يَا حَجَرُ إنَّا لَنَعْلَمُ أَنَّكَ حَجَرٌ لَا تَضُرُّ وَ لَا تَنْفَعُ» وسائل الشيعة، ج 13،ص 320 «يقين داريم كه تو سنگى هستى كه نه زيان دارى و نه نفع» فرمودند: «حجرالاسود شاهد بر خلق و گواه برصدق و كذب آنهاست.» زيرا حجرالاسود، سنگى دنيايى نبوده، بلكهصورت ظاهرى فرشتهاى است كه شاهد بر اعمال بندگان و گواه بر وفاى آنها به پيمانهاى الهى است و گواهى او بر وفاى به عهد و يا پيمان شكنى كه به اعتبار تمسك به ولايت و يا ترك آن معنا پيدا مىكند، منشأ نفع يا زيان است و اين امر با نفى اثر و ارزش از سنگهايى كه كعبه با آنها ساخته شده و فاقد جنبه نماديناند، متفاوت است.
و از آنجا كه هيچكس جز ذات اقدس الهى حق ربوبيت ندارد، از اينرو كعبه، مالك وصاحبى جز پروردگار ندارد. چنانكه امام باقر (ع) در وصف كعبه فرمودند:
«هُوَ بَيْتٌ ... لَمْ يَمْلِكْهُ أَحَدٌ» (1)
«كعبه، خانهاى است ... كه هيچ مالكى جز خداوند ندارد.»
امام صادق (ع) در پاسخ شخصى كه به نقل از مردم مىگفت: كسى كه حج
واجب خود را بجاى آورده، بهتر است در سالهاى بعد به جاى حج،صدقه داده و با نزديكان و خويشانش معاشرت نموده و آنها را از خير خود برخورداركند، فرمودند:
«كَذَبُوا لَوْ فَعَلَ هَذَا النَّاسُ لَعُطِّلَ هَذَا الْبَيْتُ إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ جَعَلَ هَذَا الْبَيْتَ قِيَاماً لِلنَّاسِ»
«دروغ مىگويند. اگر مردم چنين كنند، اين خانه تعطيل مىشود درحالى كه خداوند كعبه را وسيلهاى براى پايدارى مردم (در دين) قرار داده است.»(2)
اميرمؤمنان (ع) نيز در واپسين لحظات حيات خود فرمودند:
«وَ اللَّهَ اللَّهَ فِي بَيْتِ رَبِّكُمْ لَا تُخْلُوهُ مَا بَقِيتُمْ فَإِنَّهُ إِنْ تُرِكَ لَمْ تُنَاظَرُوا» (1)
«خداوند را در نظر بگيريد و تا زنده هستيد، كعبه را خالى نگذاريد كه اگر اين خانه ترك شود، مهلت داده نمىشويد.»
از دو حديث مذكور و روايات فراوان ديگرى كه در اين باب وارد شده است، به خوبى درمىيابيم كه اگر حج و ولايتى كه كعبه نماد آن است، ترك شود، سببى براى ايجاد امنيت، باقى نمانده و عقوبت و عذاب حتمى خواهد بود. (2)از اينرو تا هنگامى كه كعبه به اعتبار حقيقت آن (يعنى ولايت اهلبيت (عليهما السلام)) باقى است، بقاء مردم در حريم اصلاح و تربيت ممكن بوده و اعتقاد و عمل به
اين ولايت، موجبات بقاء آنها را در حريم ربوبيت فراهم خواهد آورد.
طبق برخى روايات، پس از بروز اختلاف ميان ساره و هاجر، ابراهيم (ع) مأمور شد فرزند دلبندش اسماعيل (ع) را به همراه هاجر در مكانى دور از ساره جاى دهد. به همين منظور خداوند جبرئيل (ع) را با مركبى آسمانى به نام بُراق نزد ابراهيم (ع) فرستاد تا همراه اسماعيل (ع) و هاجر، رهسپار سرزمين دوست شوند.
در مسير حركت، هرگاه ابراهيم (ع) به منطقه خوش آب و هوايى مىرسيد
كه:
«فِيهِ شَجَرٌ وَ نَخْلٌ وَ زَرْعٌ»
«داراى درخت، نخلهاى خرما و زراعت بود»
به جبرئيل مىگفت: آيا (مكان مورد نظر) اينجاست؟ جبرئيل پاسخ مىداد:
«لَا امْضِ امْضِ حَتَّي وَافَي بِهِ مَكَّةَ فَوَضَعَهُ فِي مَوْضِعِ الْبَيْتِ ...»
«خير. حركت كن؛ حركت كن. تا اينكه (جبرئيل) او را به سرزمين مكه رساند و در مكان كعبه قرار داد.»
در ادامه هنگامى كه اسماعيل (ع) و هاجر از مركب پياده شدند، هاجر پارچهاى بر روى تك درختى كه در آنجا قرار داشت، افكند و سايبانى درست كرد. ابراهيم (ع) آنان را در آن موضع گذارد و تصميم گرفت نزد ساره بازگردد كه هاجر به او گفت: اى ابراهيم! چرا ما را در سرزمينى رها مىكنى كه
«لَيْسَ فِيهِ أَنِيسٌ وَ لَا مَاءٌ وَ لَا زَرْعٌ» (1)
«در آن از همنشين و آب و كشت خبرى نيست؟»
ابراهيم (ع) عرضه داشت: خدايى كه امر نموده شما را در اين مكان جاى دهم، به كار شما سامان خواهد داد. ابراهيم (ع) از آنها دور شد تا اينكه به كوهى به نام «
كُدي
» در سرزمين «
ذي طُوي
» رسيد. سپس رو به كعبه نموده و گفت:
«رَبَّنا إِنِّي أَسْكَنْتُ مِنْ ذُرِّيَّتي بِوادٍ غَيْرِ ذي زَرْعٍ عِنْدَ بَيْتِكَ الْمُحَرَّمِ رَبَّنا لِيُقيمُوا
1) تفسير القمي، ج 1،ص 60.
الصَّلاةَ فَاجْعَلْ أَفْئِدَةً مِنَ النَّاسِ تَهْوي إِلَيْهِمْ وَ ارْزُقْهُمْ مِنَ الثَّمَراتِ لَعَلَّهُمْريَشْكُرُونَ» (1)
«پروردگارا! من (بعضى از) فرزندانم را در درّهاى بىكشت و زرع، نزد خانه محترم تو، سكونت دادم. پروردگارا، تا نماز را به پا دارند. پس دلهاى برخى از مردم را به سوى آنان متمايل نما و آنان را از ثمرات (مورد نيازشان) روزى ده، باشد كه سپاسگزارى كنند.»
مدت زمان طولانى نگذشت كه خداوند اين سرزمين را به سبب جوشش
آب زمزم در زير پاى اسماعيل (ع) مورد توجه كاروانهايى قرار داد كه از اين مكان عبور مىنمودند و به تدريج آن را به شهرى آباد مبدّل نمود و محلّ داد و ستد و زندگى مردم گرداند.
خداوند مكه را سرزمين «
غَيْرِ ذي زَرْع
» ناميده نه «
لَمْ يُزْرَعْ
». زيرا سرزمين «
لَمْ يُزْرَعْ
» قابل زراعت است اما چيزى در آن كشت نشده، در حالى كه سرزمين «
غَيْرِ ذي زَرْع
» به مكانى اطلاق مىشود كه در آن امكان كشت و زرع وجود ندارد.
بيان يك نكته
خداوند در قرآن ارزاق و ثمراتى را كه به مكه روانه مىشود، به خود نسبت
داده و فرموده است:
«أَوَ لَمْ نُمَكِّنْ لَهُمْ حَرَماً آمِناً يُجْبي إِلَيْهِ ثَمَراتُ كُلِّ شَيْءٍ رِزْقاً مِنْ لَدُنَّا وَ لكِنَ
1) سوره ابراهيم، آيه 37.
أَكْثَرَهُمْ لا يَعْلَمُونَ» (1)
«آيا آنها را در حرمى امن جاى ندادهايم كه همه گونه ثمرات در آن فراهم مىشود و اين رزقى است از جانب ما، اما بيشترشان نمىدانند.»
در اين آيه، امنيت و رزق به خداوند نسبت داده شده و واژه رزق به قيد «
لَدُنَّا
» (يعنى از نزد ما) موصوف گرديده است. زيرا اين رزق، اشاره به ثمرات خاصى دارد كه تنها نصيب معتقدان به ربوبيت و عاملان به ولايت يعنى مؤمنان حقيقى مىشود. به همين دليل ابراهيم (ع) بهرهمندى از اين ارزاق را مخصوص اهل ايمان معرفى كرده و عرضه داشت:
«رَبِّ اجْعَلْ هذا بَلَداً آمِناً وَ ارْزُقْ أَهْلَهُ مِنَ الثَّمَرات مَنْ آمَنَ مِنْهُمْ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِر» (2)
«پروردگارا! اين سرزمين را ايمن نما و آن دسته از اهل كعبه را كه مؤمن به خدا و روز معاد هستند، از ارزاق و ثمرات بهرهمند گردان.»
نكته شايان ذكر اينكه اگر مقصود از رزق در اين آيه، رزق ظاهرى بود، ديگر به اهل ايمان اختصاص پيدا نمىكرد، بلكه شامل همه ساكنان و مجاوران گرديده و درباره كافران، به متاع اندك اشاره نمىشد. آنجا كه آمده است:
«وَ مَنْ كَفَرَ فَأُمَتِّعُهُ قَليلًا ثُمَّ أَضْطَرُّهُ إِلى عَذابِ النَّار» (3)
«هر كس كافر شود، او را اندك بهرهمند مىنمايم. سپس او را به عذاب آتش مىكشانم.»
امام سجاد (ع) در تفسير «
مَنْ آمَنَ مِنْهُمْ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِر
» مىفرمايند: «
إِيَّانَا عَنَى وَ
أَوْلِيَائَهُ وَ شِيعَتَهُ وَ شِيعَةَ وَصِيِّهِ
» و در تفسير «
وَ مَنْ كَفَرَ فَأُمَتِّعُهُ قَليلًا
» مىفرمايند: «
عَنَى بِذَلِكَ مَنْ جَحَدَ وَصِيَّهُ وَ لَمْ يَتَّبِعْهُ مِنْ أُمَّتِهِ وَ كَذَلِكَ وَ اللَّهِ حَالُ هَذِهِ الْأُمَّةِ
» (1)كه ترجمه توأم آنها چنين مىشود كه مقصود از اهل ايمان كه ابراهيم براى آنها درخواست رزق نموده، ما خاندان عصمت هستيم (كه ذريه محسوب مىشويم) و اولياء و تابعان رسولخدا (ص) و شيعيان اميرمؤمنان (ع) نيز در آن جاى دارند و منظور از كافران، مخالفان با اميرمؤمناناند كه از ولايت او تبعيت نمىكنند كه در امت اسلام نيز مشاهده مىشوند. مسلماً اراده امام سجاد (ع) از اين مطلب، آن است كه ثمرات و بركات پايدار حج كه حيات جديدى در انديشه و روش انسان ايجاد مىكند و باب بهرهمندى از ثمرات ربوبيت را بر بنده مىگشايد، شامل حال تاركين ولايت نمىشود.
پرورش اسماعيل (ع) در سرزمين غير حاصلخيز مكه، با رشد محبت و مودت
اهلبيت (عليهما السلام) در قلب اهل ايمان، پيوندى عميق دارد. زيرا اسماعيل (ع) حامل انوار اهلبيت (عليهما السلام) و حلقه واسط ميان ايشان و حضرت ابراهيم (ع) است. به همين سبب خداوند از اهل ايمان، خواسته است تا با درك رمز و راز ساكن شدن ذُرّيه در مكه، از ثمراتى كه با انجام وظيفه در شرايط گوناگون زندگى حاصل مىشود، بهرهمند گرديده و موجبات رشد محبت اسماعيل (ع) و فرزندانش را فراهم آورند و اصلىترين ابزار رسيدن به اين منظور را يقين به وعدههاى الهى بدانند كه بهترين موهبت پروردگار به مؤمنان محسوب مىشود. امامصادق (در اينباره فرمودند:
1) بحارالانوار، ج 24،ص 204.
«خَيْرُ مَا أُلْقِيَ فِي الْقَلْبِ الْيَقِينُ» (1)
«بهترين چيزى كه (از بيرون) به قلب افكنده مىشود، يقين است.»
اگر به معناى «تربيت» كه رشد دادن و بارور نمودن است، توجه نماييم، درمىيابيم كه حقيقت تربيت، هنگامى مصداق پيدا مىكند كه بذر و يا شىء قابل رشدى وجود داشته باشد تا به كمك عوامل بيرونى و محيطى، بارور و شكوفا شود. چنانكه خداوند، اسماعيل را به عنوان كودك خردسالى كه مستعدّ رشد و نمو بود، در سرزمين مكه ساكن گردانيد و در كنار مادر (و با استفاده از ارزاق و ثمراتى كه به آنجا مىآمد) رشد داد و به اين ترتيب آشكار نمود كه ذُرّيه ابراهيم، به ثمراتى كه اهل ايمان (با عمل به آموزههاى دينى) به ارمغان آورده و عرضه مىدارند، محتاج و نيازمندند.
به همين دليل در تفسير آيه: «
وَ ارْزُقْهُمْ مِنَ الثَّمَراتِ
» فرمودند: «
ثَمَرَاتِ
القُلوُب
» (2)يعنى ثمراتى كه موجب رشد و برخوردارى ذُرّيه مىشود. اما نكته شايان ذكر اينكهصفات نيكوى فراوانى كه خداوند در قلب انسانها قرار داده، در سايه بهرهمندى از ثمرات ربوبيت رشد مىنمايد و آفات و امراض زيانآور نيز در سايه برخوردارى از تعاليم الهى و عمل به آموزههاى دينى، از آنها دور مىگردد و در نتيجه تربيت به معناى رشدصفات نيكو و رهايى از دام خصال زشت، حاصل
مىشود.
يقين به وعدههاى الهى موجب مىشود كه به آموزههاى دينى مشتاق شده و به دستورات وحيانى عمل نماييم و از ثمرات ربوبيت ذات اقدس الهى (و ولايت اهلبيت (عليهما السلام)) بهرهمند گرديده و مكارم اخلاق را در رفتار و گفتارمان آشكار كنيم. به همين دليل در دعا مىخوانيم:
«اللَّهُمَّ إِنِّي أَسْأَلُكَ بِرَحْمَتِكَ أَنْ تُدْخِلَ طَاعَتَكَ فِي كُلِّ عُضْوٍ مِنْ أَعْضَائِي لِأَعْمَلَ بِهَا ... أَنْ تُخْرِجَ مَعْصِيَتَكَ مِنْ كُلِّ عُضْوٍ مِنْ أَعْضَائِي بِرَحْمَتِكَ لِأَنْتَهِيَ عَنْهَا» (1)
«پروردگارا! به سبب رحمتت از تو مىخواهم تا (اسباب) اطاعت خود را به اعضا و جوارحم وارد نمايى تا به طاعاتت عمل كنم ... و نيز از تو مىخواهم كه (اسباب) نافرمانى خود را از همه اعضاى من، خارج نمايى تا از نافرمانىات دست بردارم.»
در اين دعا انجام طاعت و ترك معصيت در گرو بهرهمندى از توفيق الهى معرفى شده كه به سبب بهرهمندى از ربوبيت او، به دنياى قلب راه يافته و به نجات از دام رذايل نفسانى منتهى مىشود.
زن بخيلى در زمان رسول اكرم (ص) شوهرش را از هرگونه ضيافت باز مىداشت.
1) العدد القوية،ص 348.
رسولخدا (ص) تصميم گرفتند به خانه آن زن آمده و آثار نيكوى پذيرايى از ميهمان را به او نشان داده و آشكار نمايند كه چگونه ثمرات تربيتى به قلب اهل ايمان راه
يافته و به دفع آفات و رذايل از آنها منجر مىشود. روزى رسول اكرم (ص) به شوهر
او فرمودند:
«إِذْهَبْ وَ قُلْ لَها إِنَّ رَسُولَ الله يَقُولُ إِنّي الْيَوْمَ ضَيْفُكُم إِذا دَخَلَ الضَّيفُ فَانْظُري ماذا تَرَيْنَ فاذا خَرَجَ فَانْظُري ماذا تَرَيْنَ حَتّي تَري كَمْ جَعَلَ اللهُ الْخَيْرَ وَ الْبَرَكَةَ في قُدُومِ الضَّيفِ»
«برو و به همسرت بگو: پيامبرخدا (ص) مىگويد امروز من ميهمان شما خواهم بود. پس هنگام وارد شدن ميهمان بنگر چه مىبينى و هنگام خارج شدن ميهمان نگاه كن چه مشاهده مىكنى تا ببينى خداوند چه خير و بركتى در آمدن ميهمان قرار داده است.»
مرد چنين كرد و آن زن هنگام وارد شدن ميهمانها، (1)مشاهده كرد كه همراه آنها گوشت و ميوه فراوانى وجود دارد. زن خوشحال شد و پس از پايان ميهمانى، مارها و عقربهاى فراوانى را ديد كه به لباس ميهمانها چسبيده و با آنها از خانه خارج شدند. زن شگفتزده نزد شوهر آمده، ماجرا را بيان نمود و خواستار ديدار رسول خدا (ص) شد. مرد، خود نزد پيامبر (ص) رفت و آنچه را همسرش ديده بود، بيان كرد. رسول اكرم (ص) فرمودند:
1) در حديث فوق، كلمه «ألضَّيف» را ميهمانان ترجمه نمودهايم، زيرا واژگانى چون «مَا جاءَ مَعَهُمْ»، «كانَتْ رِزْقُهُم» و «ذَهَبُوا بِها» بر جمع بودن افراد آن، دلالت دارد. علاوه بر اينكه واژه ضيف، به معناى مطلق ميهمان بوده و در اصطلاح ادبيات عرب، اسم جنس تلقى مىگردد كه بر يك يا چند فرد اطلاق مىشود.
«مَا جاءَ مَعَهُمْ مِنَ النِّعَمِ كانَتْ رِزْقُهُم وَ رِزْقُصاحِبِ الْبَيْتِ وَ الْحَيّاتِ و الْعَقارِبِ الّتي ذَهَبُوا بِها بَلاءٌكانَتْ فِي الْبَيْتِ لِصاحِبِها فَصارَتِ الزَّوْجَةُ راغبةً
بِالضَّيفِ وَكانَتْ في عُمْرِها تُؤكِّدُ الزَّوْجَ بِهِ» (1)
«نعمتهايى كه ميهمانان با خود آوردند، روزى آنان وصاحب خانه بود و مارها و عقربهايى كه با آنها از خانه خارج شدند، بلاهايى بود كه ازصاحب خانه دور گرديد. از آن پس، زن از وارد شدن ميهمان شاد مىشد و شوهرش را نيز به اين كار تشويق مىكرد.»
زن بخيل چون نمىدانست منشأ ناراحتىاش به هنگام وارد شدن ميهمان، بخل و حسدى است كه بر روح و روانش سيطره دارد، از اينرو هميشه با شوهرش به نزاع مىپرداخت. اما هنگامى كه رسول خدا (ص) به وى فهماند كه پذيرايى از ميهمان، موجب نجات از اسارت بخل و حسد (مار و عقرب) مىگردد، به پاداشهاى الهى راغب شده و تصميم گرفت تا از آن پس، در قبال ميهمانها به نيكى رفتار كند.
بر اساس معارف اهلبيت (عليهما السلام)صفات و اعمال نيكوى انسانها دو نوع است:
1) لئالي الاخبار، ج 3،ص 73.
1.صفات نيكويى كه ميان مؤمن و كافر مشتركند و از آنها بهصفات طينتى يا خصال وراثتى ياد مىكنيم.
2.صفاتى كه به اهل ايمان اختصاص داشته و مكارم اخلاق خوانده مىشود.
اينصفات، نتيجه بهرهمندى از ثمرات ربوبيت الهى است و تنها عاملان به ولايت (كه مستحق درك پاداشهاى دنيايى و آخرتى هستند) از اين ثمرات
برخوردار مىشوند. چه زيباست كه در ذيل آيه «
اللَّهُ لَطيفٌ بِعِبادِهِ يَرْزُقُ مَنْ يَشاءُ
»(1)از امام صادق (ع) چنين روايت شده است: «مقصود از رزقى كه خداوند آن را به هركس بخواهد عطا مىكند، ولايت علىبنابىطالب (ع) است.» (2)» به همين دليل امام باقر (ع) خطاب به اهل ايمان مىفرمايد:
«فَأَبْشِرُوا ثُمَّ أَبْشِرُوا ثُمَّ أَبْشِرُوا لَا وَ اللَّهِ لَا يُسَوِّيكُمُ اللَّهُ وَ غَيْرَكُمْ وَ لَا كَرَامَةَرلَهُمْ» (3)
«بشارت باد به شما! بشارت باد به شما! بشارت باد به شما! به خدا قسم پروردگار عالم، شما (اهل ايمان) را با ديگران يكسان قرار نمىدهد و كرامتى براى غير شما نخواهد بود.»
قال الصادق (ع): «وَ كَانَتِ الْكَعْبَةُ لَيْسَتْ بِمُسَقَّفَةٍ فَوَضَعَ إِسْمَاعِيلُ فِيهَا أَعْمِدَةً مِثْلَ هَذِهِ الْأَعْمِدَةِ الَّتِي تَرَوْنَ مِنْ خَشَبٍ وَ سَقَّفَهَا إِسْمَاعِيلُ بِالْجَرَائِدِ وَ سَوَّاهَا بِالطِّينِ» (الكافي، ج 4،ص 202)
«كعبه داراى سقف نبود. اسماعيل (ع) در آن ستونهايى از چوب مانند آنچه مشاهده مىكنيد، قرار داد و آن را با شاخههاى درخت خرما و گِل پوشانده و داراى سقف گرداند.»
از امام صادق (ع) روايت شده است كه خداوند، ابراهيم (ع) و اسماعيل (ع) را يك سال قبل از تجديد بناى كعبه، به انجام حج مكلف نمود و جبرئيل را متولى تعليم مناسك حج به آنها گرداند. جبرئيل، ايشان را قبل از ورود به حرم، به انجام غسل و پوشيدن لباس احرام و لبيك گفتن امر نمود. سپس آنها را داخل حرم نموده و
«أَرَاهُمَا الْمَنَاسِكَ وَ مَا يَعْمَلَانِ بِهِ» (1)
«مناسك و آنچه را بايد بجاى آورند، به آنها آموخت.»
بعد از اتمام حج، ابراهيم (ع) (به سوى ساره) بازگشت و اسماعيل (ع) با مادرش هاجر در جوار كعبه باقى ماند. در سال بعد، خداوند آنها را مكلف نمود تا كعبه را بازسازى كنند، كعبهاى كه:
1) الكافي، ج 4،ص 203.
«كَانَ رَدْماً إِلَّا أَنَّ قَوَاعِدَهُ مَعْرُوفَةٌ»(1)
«جز ديوارهايى از آن بر جاى نمانده و تنها محل اركانش معلوم بود.»
طبق برخى روايات، هنگامى كه ابراهيم (ع) و فرزندش اسماعيل (ع) شروع به ساخت كعبه نمودند، خداوند سنگ سرخ يكنواختى را به آنها نشان داد و فرمود خانه را بر آن بنا كنند، در حالى كه چهار فرشته ايشان را يارى مىدادند. يك سال از تجديد بناى كعبه گذشت و اسماعيل (ع) با زنى مؤمن و عاقل ازدواج كرد و به پيشنهاد او بر درِ شرقى و غربى كعبه پرده آويخت و براى پوشش همه كعبه (به كمك قبيلهاش) پرده تهيه نمود. سپس اسماعيل (ع) با قرار دادن ستونهاى لازم (با چوب و گِل) كعبه را كه تا آن زمان فاقد سقف بود، مُسَقَّف گرداند. امام صادق (ع) در اينباره فرمودند:
«كَانَتِ الْكَعْبَةُ لَيْسَتْ بِمُسَقَّفَةٍ فَوَضَعَ إِسْمَاعِيلُ فِيهَا أَعْمِدَةً مِثْلَ هَذِهِ الْأَعْمِدَةِ الَّتِي
تَرَوْنَ مِنْ خَشَبٍ وَ سَقَّفَهَا إِسْمَاعِيلُ بِالْجَرَائِدِ وَ سَوَّاهَا بِالطِّينِ» (2)
«كعبه داراى سقف نبود. اسماعيل (ع) در آن ستونهايى از چوب، مانند آنچه مشاهده مىكنيد، قرار داد و آن را با شاخههاى درخت خرما و گِل پوشانده و
داراى سقف گرداند.»
در اينجا بود كه زائران خانه خدا از زيبايى و عظمت خانه به شگفت آمده و براى كارگزار آن مزد و اجر در نظر گرفتند.
يك نكته تاريخى
بر طبق آنچه در سير تاريخى مكه آمده است: كعبه در دوران قبل از بعثت، نُه ذراع ارتفاع داشت و فاقد سقف بود تا اينكه قريش بلندى آن را تا هجده ذراع
افزايش داده و براى آن سقف بنا نمودند. (1)امام صادق (ع) در اينباره فرمودند:
«كَانَ طُولُ الْكَعْبَةِ يَوْمَئِذٍ تِسْعَةَ أَذْرُعٍ وَ لَمْ يَكُنْ لَهَا سَقْفٌ فَسَقَّفَهَا قُرَيْشٌ ثَمَانِيَةَ عَشَرَ ذِرَاعاً فَلَمْ تَزَلْ ثُمَّ كَسَرَهَا الْحَجَّاجُ عَلَي ابْنِ الزُّبَيْرِ فَبَنَاهَا وَ جَعَلَهَا سَبْعَةً وَ عِشْرِينَ ذِرَاعاً» (2)
«كعبه نه ذراع ارتفاع داشت و فاقد سقف بود. سپس قريش ارتفاع آن را به هجده ذراع رسانده و بر آن سقف نهادند تا اينكه حَجّاج بن يوسف، آن را بر سر ابن زبير خراب كرد و به هنگام تجديد بنا ارتفاع كعبه را به بيست و هفت ذراع افزايش داد.»
سقف خانه، امكان زندگى را فراهم مىآورد و ساكنان خود را از سرما، گرما و عوارض محيطى حفظ مىكند و چون خانه خدا، حريم تربيتى اوست، از اينرو
سقف و ستونهاى آن، نماد حقيقتى است كه حافظ اين حريم بوده و امكان سكونت را براى ساكنان آن تضمين مىكند. امام كاظم (ع) در حديثى اسلام را همانند سقف معرفى نموده و فرمودند:
«إِنَّ الْإِسْلَامَ سَقْفٌ تَحْتَهُ دِعَامَةٌ لَا يَقُومُ السَّقْفُ إِلَّا بِهَا»
«اسلام، سقفى است كه در زير آن عمود و پايهاى قرار دارد كه جز به آن پايدار نمىماند.»
و پس از بيان مطالبى فرمودند: مقصود از پايهاى كه اسلام بر آن تكيه نموده
«طَاعَةُ الْإِمَامِ وَلِيِّ الْأَمْرِ وَ التَّمَسُّكُ بِحَبْلِهِ» (1)
«اطاعت از امام معصوم (عليهما السلام) (يعنى) ولى امر و تمسك به ريسمان (ولايت) اوست.»
در ادامه درباره دشمنان أنبياء و اوصياء كه ولايت را از ايشان بازداشتند، فرمودند:
«فَقَدْ أَخْرَبَا بَيْتَ النُّبُوَّةِ وَ رَدَمَا بَابَهُ وَ نَقَضَا سَقْفَهُ»(2)
«آنها خانه رسالت را خراب نموده و باب وارد شدن به آن را از بين بردند و سقف آن را ويران كردند.»
سقف كعبه كه به دست اسماعيل (ع) بنا شده، نماد ولايت ذُرّيه است كه سايبان حريم الهى بوده و موجبات بقاى اهل ايمان را در حريم الهى فراهم مىآورد. از اينرو اسماعيل (ع) با قرار دادن سقف بركعبه، جايگاه ذُرّيه خود را معرفى نموده و آشكار گرداند كه دين، بدون ولايت آن بزرگواران، از سايبانى كه زمينهساز
آرامش و سكون است، بىبهره مىباشد.
قال الصادق (ع): «إِنَّهُ كَانَ مَقَامَهُ إِذَا اسْتَأْذَنَ عَلَي رَسُولِاللَّهِ (ص)» (الكافي، ج 4،ص 557)
«اين محل (زير ناودان كعبه)، همان جايى است كه هرگاه جبرئيل اراده مىنمود نزد رسول خدا (ص) برسد، از او اذن حضور مىگرفت.»
براى خارج شدن آب باران از بام كعبه، ناودانى بر آن تعبيه شده كه آب را به داخل حِجْراسماعيل هدايت مىكند. طبق اسناد تاريخى، اولين ناودان نصب شده بر بام كعبه از جنس چوب بود كه توسط قريش و در سن 35 سالگى پيامبرگرامى اسلام (ص) ساخته شد. عَلى بنِ مَزيد روايت مىكند: امام صادق (ع) را در حِجْرِاسماعيل زير ناودان ديدم كه دستان خويش را رو به كعبه گشوده و چنين
دعا مىكرد:
«اللَّهُمَّ ارْحَمْ ضَعْفِي وَ قِلَّةَ حِيلَتِي اللَّهُمَّ أَنْزِلْ عَلَيَّ كِفْلَيْنِ مِنْ رَحْمَتِكَ وَ أَدْرِرْ عَلَيَّ مِنْ رِزْقِكَ الْوَاسِعِ ... اللَّهُمَّ أَوْسِعْ عَلَيَّ مِنَ الرِّزْقِ وَ لَا تَقْتُرْ عَلَيَّ»(1)
«خدايا! بر ناتوانى و بيچارگىام رحم كن و مرا از رحمت خويش، دو نصيب عطا نما و از روزى گستردهات بر من ببار ... خداوندا! روزى مرا بسيار گردان و بر من سخت مگير.»
امام صادق (ع) در حديث ديگرى، زير ناودانِ كعبه را مقام (محل ايستادن) جبرئيل توصيف نموده، فرمودند:
«فَإِنَّهُ كَانَ مَقَامَهُ إِذَا اسْتَأْذَنَ عَلَي رَسُولِ اللَّهِ؛» (2)
«اين محل، همان جايى است كه هرگاه جبرئيل اراده مىنمود نزد رسول خدا (ص) برسد، از او اذن حضور مىگرفت.»
زائر در زير ناودان كعبه، از خداوند رحمت و وسعت روزى طلب مىكند، چرا كه ناودان كعبه سبب فرود آمدن رحمت بر كسانى است كه در زير آن جاى گرفته و از پروردگارشان خواستهاند تا آنها را از رحمتى برخوردار نمايد كه هدف از آفرينش، بهرهمندى از آن است. رحمتى كه دربارهاش فرمودهاند:
«خَلَقَهُمْ لِيَفْعَلُوا مَا يَسْتَوْجِبُونَ بِهِ رَحْمَتَهُ فَيَرْحَمَهُمْ» (3)
«خداوند، انسانها را آفريد تا آنها را با انجام آنچه موجب نزول رحمتش مىشود، مورد رحمت خود قرار دهد.»
روايت شده است كه فردى از ياران امام صادق (ع) در مكه بيمار شده و در حال مرگ بود. يكى از همراهانش نزد آن حضرت آمد و از بيمارىاش سخن گفت. حضرت فرمودند:
«أَمَا لَوْ كُنْتُ مَكَانَكُمْ لَسَقَيْتُهُ مِنْ مَاءِ الْمِيزَابِ» (1)
«اگر به جاى شما بودم از آب ناودان كعبه به او مىدادم.»
مرد پس از شنيدن اين كلام، در طلب آب ناودان به سرعت به سمت (اهل)
مسجد رفت. اما نزد آنها چيزى نيافت. در همين حال، يكباره ابرى پديدار شد و رعد و برقى به گوش رسيد و آسمان شروع به باريدن كرد. ظرفى را زير ناودان گرفته، پر از آب كرد و نزد بيمار برد. بيمار مقدارى از آن آب نوشيد و فوراً شفا يافت.
در حديث ديگرى از امام صادق (ع) روايت شده است كه فرمودند:
«مَاءُ الْمِيزَابِ يَشْفِي الْمَرِيضَ»(2)
«آب ناودان، سبب شفاى بيمار است.»
امام رضا (ع) ضمن توصيه به نماز در حِجْرِ اسماعيل فرمودند:
«أَكْثِرِ الصَّلَاةَ فِي الْحِجْرِ وَ تَعَمَّدْ تَحْتَ الْمِيزَابِ وَ ادْعُ عِنْدَهُ كَثِيراً وَصَلِّ فِي الْحِجْرِ عَلَي ذِرَاعَيْنِ مِنْ طَرَفِهِ مِمَّا يَلِي الْبَيْتَ فَإِنَّهُ مَوْضِعُ شَبِيرٍ وَ شَبَّرَ
ابْنَيْرهَارُون»
«در حِجْرِاسماعيل نماز زياد بخوان و سعى كن كه محل خود را در زير ناودان
قرار دهى و در آنجا بسيار دعا كن و نماز خود را به فاصله دو ذراع از خانه كعبه در حِجْر قرار بده، زيرا اين فاصله، محل (نماز) شَبِير و شَبَّر دو فرزند هارون بوده است.» (1)
بلال مكّى مىگويد: ديدم امام صادق (ع) وارد حِجْر شد و به فاصله دو ذراع از خانه خدا نماز خود را آغاز نمود، به او عرضه داشتم:
«مَا رَأَيْتُ أَحَداً مِنْ اهلِ بَيتِكَ يُصَلِّي بِحِيَالِ الْمِيزَابِ فَقَالَ هَذَا مُصَلَّي شَبَّرَ وَ شَبِيرٍ ابْنَيْ هَارُون»(2)
«تاكنون كسى از خانوادهات را نديدم كه رو به ناودان كعبه نماز بخواند،
فرمودند: اينجا محل نماز شَبَّر و شَبِير فرزندان هارون بوده است.»
روايت شده است كه امام صادق (ع) به همراه عدهاى زير ناودان كعبه حضور داشتند. پيرمردى سلام كرد و گفت:
«إِنِّي لَأُحِبُّكُمْ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ أَبْرَأُ مِنْ عَدُوِّكُمْ وَ إِنِّي بُلِيتُ بِبَلَاءٍ شَدِيدٍ وَ قَدْ أَتَيْتُ الْبَيْتَ مُتَعَوِّذاً بِهِ مِمَّا أَجِدُ»
«به درستى من شما خاندان را دوست دارم و از دشمن شما بيزارم و اكنون گرفتار درد بزرگى شدهام و از بلايى كه به من رسيده است، به خانه خدا پناه آوردهام.»
پس از مطالبى كه ميان او و امام صادق (ع) گذشت، حضرت دست خود را
بلند كرده و اينچنين دعا نمود: خدايا! سرشتى پاك آفريدى و طينت دوستان و نيز دوستان دوستانت را از آن سرشت پاك، خلق نمودى. اگر بخواهى مىتوانى دردهاى اين شخص را برطرف كنى. خدايا! ما به خانهات كه همه به آن پناه
مىبرند، پناهنده شدهايم و اين مرد به ما پناه آورده، حال به حق محمّد و على و
فاطمه و حسن و حسين (عليهما السلام) از تو كه در نور عظمت خود پنهان شدهاى و فريادرس هر بيچاره، گرفتار، غمگين و دردمندى مىخواهم كه:
«تُؤْمِنَهُ بِأَمَانِنَا مِمَّا يَجِدُ وَ أَنْ تَمْحُوَ مِنْ طِينَتِهِ مَا قُدِّرَ عَلَيْهَا مِنَ الْبَلَاءِ وَ أَنْ تُفَرِّجَ كُرْبَتَهُ يَا أَرْحَمَ الرَّاحِمِينَ» (1)
«او را به واسطه ما از اين گرفتارى نجات بخشى و آنچه از بلا بر او مقدر نمودهاى، به لطف و كرمت محو فرمايى و غم و اندوه را از او زايل گردانى يا ارحم الراحمين.»
دعا كه تمام شد، آن مرد راه خود را در پيش گرفت و رفت. امّا هنوز به در مسجد نرسيده بود كه با گريه برگشت و گفت: خدا مىداند رسالت خود را به
چه كسى بسپارد. به خدا سوگند هنوز به در مسجد نرسيده بودم كه ناراحتىام برطرف شد.
امام باقر (ع) فرمودند: مقصود خداوند از «مُضْطَر» در آيه: «
أَمَّنْ يُجِيبُ الْمُضْطَرَّ
1) بحار الانوار، ج 47،ص 122.
إِذا دَعاهُ وَ يَكْشِفُ السُّوءَ
» (1)حضرت ولىعصر (ع) است كه هنگام فرا رسيدن دوران ظهورش، واقعهاى عجيب در مكه رخ مىدهد و آن واقعه اين است كه:
«جَبْرَئِيلُ عَلَي الْمِيزَابِ فِيصُورَةِ طَائِرٍ أَبْيَضَ فَيَكُونُ أَوَّلُ خَلْقِ اللَّهِ يُبَايِعُهُ جَبْرَئِيلُ وَ يُبَايِعُهُ الثَّلَاثُمِائَةُ وَ الْبِضْعَةُ عَشَرَ رَجُلًا»(2)
«جبرئيل بهصورت پرندهاى سفيد، در حالى كه بر روى ناودان كعبه جاى
گرفته است، اولين كسى است كه با او بيعت مىكند. سپس 313 يار باوفاى او
بيعت مىكنند.»
رمزواره ناودان كعبه
ميزاب يا ناودان كعبه كه (آب را از بام كعبه به خارج از آن هدايت مىكند و) مانع تخريب بيت مىشود و كسانى را كه از آب آن مىنوشند شفا مىدهد، كنايه از ابزار بهرهمندى از ولايت اهلبيت (عليهما السلام) است كه به نجات از دام بيمارىهاى روحى و جسمى مىانجامد.
قال الصادق (ع): «و مَا أَحَدٌ يَبْلُغُهُ حَتّي تَنالَهُ الْمَشَقَّة» (الكافي، ج 4،ص 262)
«كسى به آنجا (خانه خدا) نمىرسد مگر اينكه به سختى و مشقّت مبتلا مىشود.»
خداوند، طبيعت حج را با دشوارىهاى فراوان همراه ساخته و خانه خود را خالى از همه زيورها و آراستگىها و در سرزمينى خشك و بىحاصل و فاقد هر گونه امكانات قرار داده است تا زائران خانه او، با تحمل سختىها و مشقّتهاى حج، به ارادههاى الهى از استقرار كعبه و مشاهد مشرفه در اين سرزمين پى ببرند
و دريابند كه بهرهمندى از ربوبيت ذات اقدس الهى جز با تحمل مشقتهايى كه لازمه آن چشمپوشى از اميال نفسانى است، ممكن نيست.
اميرمؤمنان (ع) در كلام معجزهآساى خود، دشوارىهاى حج و رمز و راز قرار گرفتن كعبه در سرزمين خشك و غير حاصلخيز را توصيف نمودهاند كه به جهت
اهميت موضوع و نيز به منظور درك هرچه بهتر كلام آن حضرت، در ذيل چند عنوان بيان مىشود.
خداوند، كعبه را در محلى خشك و سوزان قرار داده تا انگيزههاى محيطى و تفريحى، سبب ايجاد ميل و رغبت به آن نشود و شخص به منظور خوشگذرانى، به مكه عزيمت ننمايد. (گرچه امكانات موجود، بخشى از اين حكمت بزرگ را كم رنگ و بىاثر نموده است.) اميرمؤمنان (ع) موقعيت دشوار جغرافيايى كعبه را چنين توصيف مىنمايند:
«فَجَعَلَهَا بَيْتَهُ الْحَرَامَ ... ثُمَّ وَضَعَهُ بِأَوْعَرِ بِقَاعِ الْأَرْضِ حَجَراً وَ أَقَلِّ نَتَائِقِ الدُّنْيَا مَدَراً وَ أَضْيَقِ بُطُونِ الْأَوْدِيَةِ مَعَاشاً وَ أَغْلَظِ مَحَالِّ الْمُسْلِمِينَ مِيَاهاً بَيْنَ جِبَالٍ خَشِنَةٍ وَ رِمَالٍ دَمِثَةٍ وَ عُيُونٍ وَشِلَةٍ وَ قُرًي مُنْقَطِعَةٍ وَ أَثَرٍ مِنْ مَوَاضِعِ قَطْرِ السَّمَاءِ دَاثِرٍ لَيْسَ يَزْكُو بِهِ خُفٌّ وَ لَا ظِلْفٌ وَ لَا حَافِرٌ»
«خداوند كعبه را خانه محترم خويش قرار داد ... سپس آن را در سرزمينى سنگلاخ و كمخاك، در درهاى تنگ و كمآب، ميان كوههاى خشن و ريگهايى
نرم و چشمههايى كمآب و روستاهايى پراكنده و بىباران قرار داد كه شتر و گاو و گوسفند در آنجا فربه نمىشود.»
«ثُمَّ أَمَرَ آدَمَ وَ وُلْدَهُ أَنْ يَثْنُوا أَعْطَافَهُمْ نَحْوَهُ فَصَارَ مَثَابَةً لِمُنْتَجَعِ أَسْفَارِهِمْ وَ غَايَةً لِمُلْقَي رِحَالِهِمْ تَهْوِي إِلَيْهِ ثِمَارُ الْأَفْئِدَةِ مِنْ مَفَاوِزِ قِفَارٍ مُتَّصِلَةٍ وَ جَزَائِرِ بِحَارٍ مُنْقَطِعَةٍ وَ مَهَاوِي فِجَاجٍ عَمِيقَةٍ حَتَّي يَهُزُّوا مَنَاكِبَهُمْ ذُلُلًا يُهَلِّلُونَ لِلَّهِ حَوْلَهُ وَ يَرْمُلُونَ عَلَي أَقْدَامِهِمْ شُعْثاً غُبْراً لَهُ قَدْ نَبَذُوا الْقُنُعَ وَ السَّرَابِيلَ وَرَاءَ ظُهُورِهِمْ وَ حَسَرُوا بِالشُّعُورِ حَلْقاً عَنْ رُئوسِهِمُ»
«سپس به آدم (ع) و فرزندان او فرمان داد كه به سوى اين خانه رو آورند. به اين ترتيب، كعبه مقصدى براى سفرها و بار انداختن مسافران شد و دلها از
بيابانهاى خشك، پستىها و بلندىها، جزاير پراكنده و درياها و عمق درهها، با خضوع و فروتنى، «
لا اله الّا الله
» گويان و هرولهكنان، غبارآلوده و ژوليده موى، با جامهها و روبندهاى بيرون آورده و پشت سر افكنده و چهرههاى پريشان و با سرهاى تراشيده، رو به سوى او مىآورند.»
امتحان يعنى آزمودن در شرايطى كه ايجاد مشقت و سختى مىنمايد و چون خداوند مىخواهد ميزان اطاعت و فرمانبردارى انسانها را نسبت به دستورات خود آشكار كند، از اينرو آنها را در سختترين شرايط، به زيارت خانه خود و درك و برآوردن ارادهاش از حضور در اماكن حج فرا خوانده است. اين مطلب در كلام نورانى اميرمؤمنان (ع) چنين وصف شده است:
«ابْتِلَاءً عَظِيماً وَ اخْتِبَاراً كَبِيراً وَ امْتِحَاناً شَدِيداً وَ تَمْحِيصاً بَلِيغاً وَ قُنُوتاً مُبِيناً جَعَلَهُ اللَّهُ سَبَباً لِرَحْمَتِهِ وَ وُصْلَةً وَ وَسِيلَةً إِلَي جَنَّتِهِ وَ عِلَّةً لِمَغْفِرَتِهِ وَ ابْتِلَاءً لِلْخَلْقِربِرَحْمَتِهِ»
«امتحانى بزرگ و آزمونى سخت و عظيم! آزمايشى دشوار و رسا و تواضعى روشن! و آن را سبب رحمت خويش و عامل رسيدن به بهشت و موجب آمرزش و آزمودن مردم از رحمت خود قرار داد.»
خداوند مىتوانست كعبه را در سرزمينى هموار و پركشت و زرع، سهل الوصول، سرسبز و آباد قرار دهد و خانه خود را از با ارزشترين سنگهاى معدنى بنا كند. اما اگر چنين مىكرد، قبول اطاعت در قبال اين عظمت خيره كننده، ساده مىشد و مخالفت با شيطان در آن آسان مىگشت. در حالى كه
خداوند خواسته است مردم در شرايط شبهه آفرين، به اصل اعتقادى خود متمسك شوند و با تحمل دشوارىها و سختىها از دام كبر نجات پيدا كرده و مشمول رحمت بيكران الهى گردند. اميرمؤمنان (ع) اين مطلب را با تعبير اعجازآميز خود چنين بيان نمودهاند:
«وَ لَوْ كَانَ اللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَي وَضَعَ بَيْتَهُ الْحَرَامَ وَ مَشَاعِرَهُ الْعِظَامَ بَيْنَ جَنَّاتٍ وَ أَنْهَارٍ وَ سَهْلٍ وَ قَرَارٍ جَمَّ الْأَشْجَارِ دَانِيَ الثِّمَارِ مُلْتَفَّ النَّبَاتِ مُتَّصِلَ الْقُرَي مِنْ بُرَّةٍ
سَمْرَاءَ وَ رَوْضَةٍ خَضْرَاءَ وَ أَرْيَافٍ مُحْدِقَةٍ وَ عِرَاصٍ مُغْدِقَةٍ وَ زُرُوعٍ نَاضِرَةٍ وَ طُرُقٍ عَامِرَةٍ وَ حَدَائِقَ كَثِيرَةٍ لَكَانَ قَدْصَغُرَ الْجَزَاءُ عَلَي حَسَبِ ضَعْفِ الْبَلَاءِ»
«و اگر خداوند متعال خانه و مشاعر بزرگش را در ميان باغستانها، نهرها، زمينهاى هموار و سرسبز و پرميوه و آباد و كشتزارهاى شاداب و آبادىهاى به هم پيوسته و دشتهاى خرم و گندمزارهاى انبوه و بوستانها و زمينهاى حاصلخيز و خرم و جادههاى آباد و باغهاى انبوه قرار مىداد، پاداش حجكنندگان به علت آسانى امتحان كم مىشد.»
«ثُمَّ لَوْ كَانَتِ الْأَسَاسُ الْمَحْمُولُ عَلَيْهَا وَ الْأَحْجَارُ الْمَرْفُوعُ بِهَا بَيْنَ زُمُرُّدَةٍ
خَضْرَاءَ وَ يَاقُوتَةٍ حَمْرَاءَ وَ نُورٍ وَ ضِيَاءٍ لَخَفَّفَ ذَلِكَ مُصَارَعَةَ الشَّكِّ فِي الصُّدُورِ وَ لَوَضَعَ مُجَاهَدَةَ إِبْلِيسَ عَنِ الْقُلُوبِ وَ لَنَفَي مُعْتَلِجَ الرَّيْبِ مِنَ النَّاسِ»
«و اگر پايههاى اين خانه و سنگهاى بنايش از زمرد سبز و ياقوت سرخ و بر درخشش و روشنايى استوار بود، در دلها كمتر شك پديد مىآمد و تلاش ابليس براى تسلط بر قلبها كاسته مىشد و هرآينه ناآرامى و اضطراب ناشى از شك از مردم دور مىشد.»
«وَ لَكِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ يَخْتَبِرُ عَبِيدَهُ بِأَنْوَاعِ الشَّدَائِدِ وَ يَتَعَبَّدُهُمْ بِأَلْوَانِ الْمَجَاهِدِ وَ يَبْتَلِيهِمْ بِضُرُوبِ الْمَكَارِهِ إِخْرَاجاً لِلتَّكَبُّرِ مِنْ قُلُوبِهِمْ وَ إِسْكَاناً لِلتَّذَلُّلِ فِي أَنْفُسِهِمْ وَ لِيَجْعَلَ ذَلِكَ أَبْوَاباً فُتُحاً إِلَي فَضْلِهِ وَ أَسْبَاباً ذُلُلًا لِعَفْوِهِ وَ فِتْنَتِهِ» (1)
«اما خداوند متعال، بندگان خود را با شدايد گوناگون مىآزمايد و با سختىها و
مشكلات رنگارنگ و ناگوارىهاى مختلف امتحان مىكند تا تكبّر را از دلهايشان بيرون بَرَد و فروتنى را در جانهايشان ساكن نمايد و اين امور را درهايى گشوده به سوى فضل خويش و ابزارى مهيا براى بخشايش و آزمايش خود قرار دهد.»
نكته و اشاره
اميرمؤمنان (ع) در اين خطبه، دليل قرار گرفتن كعبه در سرزمين كوهستانى، خشك و محروم از كشت و آبادانى را كه به تحمل سفرهاى طولانى و آزردگى جسم و جان زائران مىانجامد، امتحان و تمحيص (آزمون و ايجاد زمينه پاكى)
معرفى نموده و آن را سبب از بين رفتن كبر و بخشش گناهان توصيف مىنمايند. زيرا تنها در سايه يقين به وعدههاى الهى مىتوان به اين سختىها و
1) الكافي، ج 4،ص 201- 198.
دشوارىها تن داده و (با دورى از تسكين ناآرامى با گناه) خود را مستحق سعادت جاودانه گرداند.
از آنجا كه دشوارىهاى حج، نمادصبورى بر تحمل سختىها و مشقتهاى عمل به دستورات دينى به منظور توبه از گناه مىباشد، از اينرو پيشوايان معصوم (عليهما السلام) براى آن اهميت فراوانى قائل شده و در سخنان گهربار خويش به بيان آثار آن پرداختهاند. رسول خدا (ص) در اينباره فرمودند:
«وَ مَنْصَبَرَ عَلَي حَرِّ مَكَّةَ سَاعَةً تَبَاعَدَتْ عَنْهُ النَّارُ مَسِيرَةَ مِائَةِ عَامٍ وَ تَقَرَّبَتْ مِنْهُ الْجَنَّةُ مَسِيرَةَ مِائَةِ عَامٍ» (1)
«هر كس يك ساعت بر گرماى مكهصبورى كند، آتش به اندازه يكصد سال
از او دور شده و بهشت به اندازه يكصد سال به او نزديك مىشود.»
امام صادق (ع) در موارد گوناگونى به سختىها و مشقتهاى حج اشاره نمودهاند كه برخى از آنها عبارتند از:
«تا مىتوانى حج را ترك مكن (گرچه) موهاى سرت ژوليده مىشود و رنگ پوستت تغيير مىكند و از نگاه به زنان (و لذت از آنان) ممنوع مىشوى. ما كه اينجا زندگى مىكنيم و به خانه خدا نزديك هستيم و از آبهاى جارى بهره مىبريم، به سختى به حج مىرسيم تا چه رسد به شما كه در شهرهاى دور هستيد.»
و در ادامه فرمودند:
1) مستدرك الوسائل، ج 9،ص 364.
«مَا مِنْ مَلِكٍ و لا سوُقَهٍ يَصِلُ إِلَي الْحَجِّ الا بِمَشِقَّهٍ في تَغْييرِ مَطْعَمٍ اوْ مَشْرَبٍ اوْ ريحٍ اوْ شَمْسٍ لايَسْتَطيعُ رَدَّها»
«هيچ پادشاه و رعيتى به حج نمىرود مگر اينكه به مشقّت ناشى از تغيير خوردنىها يا آشاميدنىها يا ناگوارى به سبب باد يا خورشيد (و گرما) كه قابل جلوگيرى نيست، مبتلا مىشود.» (1)
«هنگامى كه قصد حج نمودى ... دنيا و راحتى را رها كن (چرا كه حج با دشوارى و مشقّت آميخته است).»
فِي مَالٍ يَرْجُوهُ وَ لَا إِلَي تِجَارَة» (3)
«كسى كه حج بجاى مىآورد، جسم خود را به مشقّت افكنده، جان خود را رنجور مىكند، مالش را هزينه و از خانوادهاش به مدت طولانى غايب مىشود، بدون اينكه اين كار را به اميد رسيدن به مال و يا تجارت انجام دهد.»
«هيچ سفرى همچون سفر مكه بر گوشت و خون و پوست و موى انسان تأثير نمىگذارد و هيچكس به آنجا (مكه) نمىرسد مگر اينكه به سختى و مشقّت مبتلا گردد.»
حضرت رضا (ع) درباره مشكلات و سختىهاى حج فرمودند:
«وَ عِلَّةُ الْحَجِّ الْوِفَادَةُ إِلَي اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ طَلَبُ الزِّيَادَةِ وَ الْخُرُوجُ مِنْ كُلِّ مَا اقْتَرَفَ وَ لِيَكُونَ تَائِباً مِمَّا مَضَي مُسْتَأْنِفاً لِمَا يَسْتَقْبِلُ وَ مَا فِيهِ مِنِ اسْتِخْرَاجِ
الْأَمْوَالِ وَ تَعَبِ الْأَبْدَانِ وَ حَظْرِهَا عَنِ الشَّهَوَاتِ وَ اللَّذَّاتِ» (1)
«علت حج، عزيمت به سوى (ضيافت) خداوند و جستجوى بركت و فزونى و خارج شدن از گناه و توبه از اعمال گذشته و آغاز نمودن (كارهاى شايسته) براى آينده است. افزون بر امورى چون هزينه كردن اموال و سختى دادن به بدنها و بازداشتن (اعضا و جوارح) از شهوات و لذتها و ... كه در حج وجود دارد.»
حضرت رضا (ع) با توجه به ضرورت تحمل مشقتهاى حج فرمودند: حج بر كسانى كه قادر به راه رفتن مىباشند، واجب است. چنانكه بيشتر همراهان رسول خدا (ص) در حجةالوداع پياده بودند و رسول خدا (ص) در حالى كه از كنار آنها عبور مىكردند، به گلايه و شكايتشان گوش فرا داده و فرمودند:
«شُدُّوا أُزُرَكُمْ وَ اسْتَبْطِنُوا فَفَعَلُوا فَذَهَبَ عَنْهُمْ» (2)
«كمر خود را محكم بسته و شكمهاى خود را فرو بريد. آنها چنين كردند و خستگى از وجودشان برچيده شد.»
به اين ترتيب هنگامى كه به دشوارىهاى حج تن دادند، خداوند احساس دشوارى و خستگى را از وجودشان دور نمود.
1) الكافي، ج 4،ص 254.
2) در ابتداى حديث آمده است: «إنَّ حَجَّةَ الْإسْلَامِ وَاجِبَةٌ عَلَي كُلِّ منْ أَطَاقَ الْمَشْيَ مِنَ الْمُسْلِمِينَ وَ لَقَدْ كَانَ أَكْثَرُ مَنْ حَجَّ مَعَ رَسُولِ اللَّهِ؛ الْمُشَاةَ وَ لَقَدْ مَرَّ رَسُولُ اللَّهِ؛ عَلَي الْمُشَاةِ وَ هُمْ بِكُرَاعِ الْغَمِيمِ فَشَكَوْا إلَيْهِ الْجَهْدَ وَ الْإعْيَاء» مستدرك الوسائل، ج 8،ص 23.
رسول خدا (ص) درباره فضيلت طوافى كه همراه با دشوارى و سختى باشد، فرمودند:
«مَا مِنْ طَائِفٍ يَطُوفُ بِهَذَا الْبَيْتِ حِينَ تَزُولُ الشَّمْسُ حَاسِراً عَنْ رَأْسِهِ حَافِياً يُقَارِبُ بَيْنَ خُطَاهُ وَ يَغُضُّ بَصَرَهُ وَ يَسْتَلِمُ الْحَجَرَ فِي كُلِّ طَوَافٍ مِنْ غَيْرِ أَنْ يُؤْذِيَ أَحَداً وَ لَا يَقْطَعُ ذِكْرَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ عَنْ لِسَانِهِ إِلَّا كَتَبَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ لَهُ بِكُلِ
خُطْوَةٍ سَبْعِينَ أَلْفَ حَسَنَةٍ وَ مَحَا عَنْهُ سَبْعِينَ أَلْفَ سَيِّئَةٍ وَ رَفَعَ لَهُ سَبْعِينَ أَلْفَ دَرَجَةٍ وَ أَعْتَقَ عَنْهُ سَبْعِينَ أَلْفَ رَقَبَةٍ ثَمَنُ كُلِّ رَقَبَةٍ عَشَرَةُ آلَافِ دِرْهَمٍ وَ شُفِّعَ فِي سَبْعِينَ مِنْ اهلبيتهِ وَ قُضِيَتْ لَهُ سَبْعُونَ أَلْفَ حَاجَةٍ إِنْ شَاءَ فَعَاجِلَهُ وَ إِنْ شَاءَ فَآجِلَهُ» (1)
«هيچ طواف كنندهاى نيست كه هنگام زوال خورشيد (يعنى ظهر) با سر و پاى برهنه (2)در اين خانه طواف كند در حالى كه قدمهاى خود را كوتاه برداشته و چشم (از نگاههاى ناروا) برمىدارد و در هر طواف بدون اذيت ديگران،
حَجَرُالاسْوَد را لمس كند و ذكر خدا را از زبان نيافكند، جز اينكه خداوند به ازاى هر گام، هفتاد هزار حسنه براى او مىنويسد و هفتاد هزار گناه از او محو مىكند و هفتاد هزار مرتبه درجهاش را بالا مىبرد و هفتاد هزار بنده كه قيمت هر يك ده هزار دِرهم باشد از جانب او آزاد مىكند و شفاعت او را درباره هفتاد نفر از بستگانش مىپذيرد و هفتاد هزار حاجت او را روا مىكند، اگر بخواهد در دنيا وگر نه در آخرت.»
نكته و اشاره
سختىها و مشقتهاى حج، هر يك بر ارادهاى خاص و حكيمانه از سوى پروردگار دلالت داشته و ثمرات تربيتى بسيارى را براى حجگزار به همراه دارد. بنابراين آنچه امروزه در مكه مشاهده مىشود، خلاف امر و اراده الهى است.
سيف بن تَمّار مىگويد: به امام صادق (ع) عرض كردم: ما پياده به حج مىرويم اما به نقل از شما شنيدهايم كه سواره به حج رفتن بهتر است! حضرت فرمودند:
«إِنَّ النَّاسَ يَحُجُّونَ مُشَاةً وَ يَرْكَبُونَ فَقُلْتُ لَيْسَ عَنْ هَذَا أَسْأَلُكَ عَنْ أَيِّ شَيْءٍ تَسْأَلُونِّي فَقُلْتُ أَيُّ شَيْءٍ أَحَبُّ إِلَيْكَ نَمْشِي أَوْ نَرْكَبُ»
«مردم هم پياده و هم سواره به حج مىروند. گفتم: منظور من اين سؤال نبود. حضرت فرمودند: پس منظورت چيست؟ گفتم: منظورم اين است كه كدام يك نزد شما محبوبتر است؟ پياده يا سواره؟»
حضرت فرمودند:
«تَرْكَبُونَ أَحَبُّ إِلَيَّ فَإِنَّ ذَلِكَ أَقْوَي عَلَي الدُّعَاءِ وَ الْعِبَادَة» (1)
«حج سواره نزد من محبوبتر است. زيرا سواره رفتن، توان شما را در دعا و عبادت حفظ مىكند.»
طبق آنچه نقل شد، امام صادق (ع) سواره رفتن به حج را كه موجب ايجاد فرصت و توانايى بيشتر جهت پرداختن به اعمال حج مىشود، بهتر از حركت پياده
1) التهذيب، ج 5،ص 12.
معرفى مىكنند. چرا كه حضور بيشتر در مشاهد مُشَرَّفه (درصورتى كه به فهم و برآوردن انتظار خداوند و بندگى او منتهى شود)، بر طولانى شدن سفر حج كه ما را از اين مهم باز مىدارد، رجحان دارد.
قال الصادق (ع): «مِنْ تَمَامِ الْحَجِّ وَ الْعُمْرَةِ أَنْ يُحْرِمَ مِنَ الْمَوَاقِيتِ الَّتِي وَقَّتَهَا رَسُولُ اللَّهِ (ص)» (مستدرك الوسائل، ج 8،ص 106)
«تماميت حج و عمره به آن است كه احرام از ميقاتهايى بسته شود كه رسول خدا (ص) تعيين نموده است.»
واژه «ميقات» (1)به معناى زمان و مكانى است كه در آن، احرام منعقد مىشود و قبل يا بعد از آن، نمىتوان براى انجام مناسك حج مُحرِم شد. چنانكه امام صادق (ع) فرمودند:
«مَنْ أَحْرَمَ بِالْحَجِّ فِي غَيْرِ أَشْهُرِ الْحَجِّ فَلَا حَجَّ لَهُ وَ مَنْ أَحْرَمَ دُونَ الْمِيقَاتِ فَلَا
1) به مكان يا زمان مُحرِم شدن، ميقات مىگويند. با اين توضيح كه در زبان عربى، «مدت» به امتداد حركت شىء از مبدأ تا مقصد و «زمان» به وقت تقسيم شده به گذشته و آينده و «وقت» به زمان انجام كارى واجب اطلاق گرديده است و «ميقات» زمان و يا مكانى است كه در آن انجام كارى بر فرد واجب گرديده است.
إِحْرَامَ لَهُ» (1)
«هركس در غير ماههاى حج (يعنى شَوال، ذىقَعده و ذىحَجّه كه ميقات زمانى حج ناميده مىشود) محرم شود، حجش پذيرفته نيست و هر كس در غير از ميقاتهاى مكانى محرم شود، احرامش منعقد نمىشود.»
در برخى احاديث، حضور در ميقات و احرام در آن، موجب تماميت حج و
عمره دانسته شده و آمده است:
«مِنْ تَمَامِ الْحَجِّ وَ الْعُمْرَةِ أَنْ يُحْرِمَ مِنَ الْمَوَاقِيتِ الَّتِي وَقَّتَهَا رَسُولُاللَّهِ؛ وَ لَيْسَ لِأَحَدٍ أَنْ يُحْرِمَ قَبْلَ الْوَقْتِ وَ مَنْ أَحْرَمَ قَبْلَ الْوَقْتِ وَ أَصَابَ مَا يُفْسِدُ إِحْرَامَهُ لَمْ يَكُنْ عَلَيْهِ شَيْءٌ حَتَّي يَبْلُغَ الْمِيقَاتَ وَ يُحْرِمَ مِنْهُ» (2)
«تماميت حج و عمره به آن است كه احرام از ميقاتهايى بسته شود كه رسول خدا (ص) تعيين نموده و بر كسى جايز نيست كه قبل از ميقات، احرام ببندد و اگر چنين كند و امرى كه موجب باطل شدن احرام است، انجام دهد، چيزى بر گردن او نيست تا اينكه به ميقات رسيده و از آنجا احرام ببندد.»
با توجه به اينكه بيشتر زائران خانه خدا، از راههاى دور عازم حج شده و به حج تمتع مكلفند و بايد احرام خود را با نيت انجام حج تمتع منعقد كنند، از اينرو شرح اعمال حج تمتع، امرى لازم و ضرورى است كه مطابق با منابع فقهى شيعه به بيان آنها مىپردازيم. در يكى از مصادر فقهى، اعمال حج تمتع چنين ذكر شده است:
«النِّيَّةُ وَ الْإحْرَامُ مِنَ الْمِيقَاتِ فِي وَقْتِهِ وَ طَوَافُ الْعُمْرَةِ وَ السَّعْيُ بَيْنَ الصَّفَا وَ الْمَرْوَةِ لَهَا و النِّيَّةُ وَ الْإحْرَامُ بِالْحَجِّ وَ الْوُقُوفُ بِعَرَفَات وَ الْوُقوفُ بِالْمَشْعَرِ وَ
طَوَافُ الزِّيارَةِ وَ السَّعْيُ لِلْحَجِّ» (1)
«نيت، احرام از ميقات در وقتش، طواف عمره [تمتع]، سعى بينصفا و مروه براى عمره، نيت و احرام حج، وقوف در عرفات، وقوف در مشعر، طواف زيارت و سعى براى حج.» (2)
در ادامه اعمال غير ركنى حج تمتع، هشت عمل ذكر شده كه عبارتند از:
«التَّلْبِيَاتُ الْأَرْبَعِ مَعَ الْإمْكَانِ أوْ مَا يَقُومُ مَقَامَهَا مَعَ الْعَجْزِ وَ رَكْعَتَا طَوَافِ الْعُمْرَةِ وَ التَّقْصِيرُ بَعْدَ السَّعْيِ وَ التَّلْبِيَةُ عِنْدَ الْإحْرَامِ بِالْحَجِّ أَوْ مَا يَقُومُ مَقَامَهَا وَ الْهَدْي أوْ مَا يَقُومُ مَقَامَهُ مِنَ الصَّوْمِ مَعَ الْعَجْزِ وَ رَكْعَتَا طَوَافِ الزِّيَارَةِ وَ طَوَافُ النِّسَاءِ وَ رَكْعَتَا الطَّوَافِ لَهُ» (3)
«چهار بار لبيك گفتن درصورت امكان يا الفاظى كه اين معنا را برساند درصورت عدم امكان و دو ركعت نماز طواف عمره و تقصير كردن پس از سعى عمره و لبيك گفتن براى احرام حج و درصورت عدم امكان، به زبان آوردن آنچه جانشين لبيك محسوب شود و قربانى كردن و درصورت ناتوانى از انجام قربانى، روزه گرفتن به جاى آن و دو ركعت نماز طواف زيارت و طواف نساء و دو ركعت نماز آن.»
1) الجمل و العقود في العبادات،ص 129.
2) اميرمؤمنان (اركان حج را «حدود الحج» خوانده و به چهار ركن محدود نموده و فرمودند: «حُدُودُ الْحَجِّ فَأَرْبَعَةٌ وَ هِيَ الْإِحْرَامُ وَ الطَّوَافُ بِالْبَيْتِ وَ السَّعْيُ بَيْنَ الصَّفَا وَ الْمَرْوَةِ وَ الْوُقُوفُ فِيالْمَوْقِفَيْنِ وَ مَا يَتْبَعُهَا وَ يَتَّصِلُ بِهَا فَمَنْ تَرَكَ هَذِهِ الْحُدُودَ وَجَبَ عَلَيْهِ الْكَفَّارَةُ وَ الْإِعَادَةُ» (وسائلالشيعة، ج 11،ص 235) «حدود حج چهار چيز است: احرام، طواف كعبه، سعى بينصفا و مروه، وقوف در دو موقف (عرفات و منى) و آنچه مربوط به اين اعمال است. پس هركس اين حدود را ترك كند، واجب است كفاره بدهد و دوباره حج كند.»
3) الجمل و العقود في العبادات،ص 130.
مسجد شجره، مكانى است كه رسول اكرم (ص) از آنجا محرم شده و مناسك حج
را آغاز نمودند. (1)امام صادق (ع) در پاسخ به اينكه «چرا رسول گرامى اسلام (ص) از مسجد شجره محرم شدند، نه ميقاتهاى ديگر؟» فرمودند: هنگامى كه رسول خدا (ص) به آسمان عروج كرد، خداوند به موازات مسجد شجره او را به آيات «
أَ لَمْ يَجِدْكَ ... فَأَغْنى
» مخاطب ساخت و پيامبر (ص) در اجابت امر الهى لبيك گفت. در ادامه
به او خطاب شد:
«أَ لَمْ أَجِدْكَ يَتِيماً فَآوَيْتُكَ وَ وَجَدْتُكَ ضَالًّا فَهَدَيْتُكَ فَقَالَ النَّبِيُّ؛ إِنَّ الْحَمْدَ وَ النِّعْمَةَ وَ الْمُلْكَ لَكَ لَا شَرِيكَ لَك» (2)
«آيا تو را يتيم نيافتم و پناه دادم و گمراه نيافتم و هدايت كردم؟ رسولخدا (ص) عرضه داشتند: حمد و نعمت و فرمانروايى تنها از آن توست و هيچ شريكى براى تو نيست.»
اين چنين بود كه شجره به عنوان ميقات رسول خدا (ص) تعيين شد.
1) منطقه «ذوُالْحُلَيْفَة» به نحو «اقْطاع» از سوى رسول اكرم؛ به اميرمؤمنان (واگذار گرديد و إقطاع يعنى واگذارى قطعه زمينى از اموال عمومى به ديگرى در ازاى خدمت يا مزد و يا به منظور احياء و امورى از اين قبيل. امامصادق (در اينباره فرمودند: «اقْطَعَ النَّبِيُّ عَلِيّاً (ارْبَعَ ارَضينَ: الفَقيرَيْنِ وَ بِئْرَ قَيْسٍ وَ الشَّجَرَةَ ...» «پيامبر اكرم؛ چهار سرزمين را به نحو اقطاع در اختيار اميرمؤمنان (قرار داد: دو زمين به نام فقير، چاه قيس و سرزمين شجره.» (معجم البلدان، ج 5،ص 450).
2) وسائل الشيعة، ج 11،ص 311.
تفسيرى زيبا از حضرت رضا (ع)
امام رضا (ع) مقصود از يتيم، ضالّ و عائل را در آيه يتيم و آيات بعد از آن، چنين بيان مىنمايند:
«أَ لَمْ يَجِدْكَ وَحِيداً فَآوَي إِلَيْكَ النَّاسَ وَ وَجَدَكَ ضَالّاً يَعْنِي عِنْدَ قَوْمِكَ فَهَدي أَيْ
هَدَاهُمْ إِلَي مَعْرِفَتِكَ وَ وَجَدَكَ عائِلًا فَأَغْني يَقُولُ أَغْنَاكَ بِأَنْ جَعَلَ دُعَاءَكَ مُسْتَجَاباً» (1)
«آيا اين حقيقت نبود كه خداوند تو را يگانه يافت و مردم را به تو پناه داد و تو را گمنام يافت و مردم را به درك مقام و منزلت تو هدايت كرد و تو را كفيل نيازمندان يافت و بىنياز گرداند و دعايت را (براى رفع نياز از ديگران) اجابت نمود.»
از اين روايت درمىيابيم كه اراده خداوند از احرام آن است كه زائر خانه خدا به رسالت رسول؛ پناهنده شده و به احكام او هدايت گردد و در سايه بهرهمندى از ثمرات عمل به دستورات الهى از مردم بىنياز شود. (2)
امام سجاد (ع) براى تبيين جايگاه ميقات و احرام در آن به شبلى فرمودند: آيا
1) الاحتجاج، ج 2،ص 429- 428.
2) در روايت ديگرى آمده است: «أَلَمْ يَجِدكَ فَرْداً لا مِثْلَ لَكَ فِي الْمَخْلوقينَ فَآويَ النَّاسَ إلَيْكَ وَ وَجَدَكَ ضَالّاً فَهَدي أَيْ ضَالَّةً فِي قَوْمٍ لا يَعْرِفوُنَ فَضْلَكَ فَهَداهُمْ إلَيْكَ وَ وَجَدَكَ عائِلًا تَعوُلُ أَقْواماً بِالْعِلْمِ فَأَغْناهُمْ بكَ» (بحار الانوار، ج 16،ص 138) «آيا در ميان آفريدگان، تو را بىمثال نيافت و مردم را به تو پناه نداد؟ و آيا تو را بىنام و نشان نيافت و مردم را به سوى تو هدايت كرد (و جايگاه تو را به آنها شناساند) و آيا تو را عائلهمندى نيافت كه بايد نياز علمى ديگران را برآورده نمايى و از آنها به وسيله تو رفع نياز نكرد؟»
در ميقات، جامههاى دوخته خود را درآوردى و غسلكردى؟ شبلىگفت: بله! حضرت فرمودند:
«فَحِينَ نَزَلْتَ الْمِيقَاتَ نَوَيْتَ أَنَّكَ خَلَعْتَ ثَوْبَ الْمَعْصِيَةِ وَ لَبِسْتَ ثَوْبَ الطَّاعَةِ؟»
«آيا به هنگام حضور در ميقات، (مقرون به درآوردن لباس دوخته و پوشيدن لباس احرام، به اراده خداوند از آن پى بردى و) نيت نمودى كه لباس معصيت و نافرمانى را كنار نهاده و جامه بندگى و فرمانبردارى را بر تن نمايى؟»
شبلى گفت: نه. حضرت فرمودند:
«فَحِينَ تَجَرَّدْتَ عَنْ مَخِيطِ ثِيَابِكَ نَوَيْتَ أَنَّكَ تَجَرَّدْتَ مِنَ الرِّيَاءِ وَ النِّفَاقِ وَ الدُّخُولِ فِي الشُّبُهَاتِ قَالَ لَا»
«آيا هنگامى كه جامه دوخته را بيرون آوردى، نيت كردى كه خود را از ريا، دورويى، نفاق و از شبهات (و آنچه حلال بودن آن بر تو روشن نيست) عارى نمايى؟ شبلى گفت: نه.»
امام سجاد (ع) فرمودند:
«فَحِينَ اغْتَسَلْتَ نَوَيْتَ أَنَّكَ اغْتَسَلْتَ مِنَ الْخَطَايَا وَ الذُّنُوبِ قَالَ لَا» (1)
«آيا به هنگام غسل، نيت كردى كه خود را از نافرمانىها و گناهانى كه مرتكب شدهاى پاك نمايى؟ شبلى گفت: نه.»
1) اراده خداوند از غسل، پاك كردن قلب از آلودگىهاست كه در حديث شبلى به آن اشاره شده و در حديث قدسى نيز در اينباره آمده است: «يَا عِيسَي قُلْ لِظَلَمَةِ بَنِي إسْرَائِيلَ غَسَلْتُمْ وُجُوهَكُمْ وَ دَنَّسْتُمْ قُلُوبَكُم» «اى عيسى! به ستمكاران بنىاسرائيل بگو كه شما چهره خود را شسته و قلوب خود را آلوده و ناپاك نمودهايد.» الكافي، ج 8،ص 138.
حضرت فرمودند:
«فَمَا نَزَلْتَ الْمِيقَاتَ وَ لَا تَجَرَّدْتَ عَنْ مَخِيطِ الثِّيَابِ وَ لَا اغْتَسَلْتَ» (1)
«پس تو به ميقات نرفتى و لباس دوخته خود را در نياورده و غسل ننموده و احرام نبستى!» (2)
نكته و اشاره
درآوردن لباس دوخته و پوشيدن لباس احرام، از قصد انسان براى برآوردن
1) مستدرك الوسائل، ج 10،ص 167- 166.
2) امام سجاد (سپس به ساير ارادههاى خداوند از ميقات اشاره نموده و فرمودند: «تَنَظَّفْتَ وَ أَحْرَمْتَ وَ عَقَدْتَ بِالْحَجِّ؟» «آيا موهاى زائد بدن را ازاله نمودى و لباس احرام پوشيدى و پيمان حج بستى؟» شبلى گفت: بله. حضرت فرمودند: «فَحِينَ تَنَظَّفْتَ وَ أَحْرَمْتَ وَ عَقَدْتَ الْحَجَّ نَوَيْتَ أَنَّكَ تَنَظَّفْتَ بِنُورَةِ التَّوْبَةِ الْخَالِصَةِ لِلَّهِ تَعَالَي ... فَحِينَ أَحْرَمْتَ نَوَيْتَ أَنَّكَ حَرَّمْتَ عَلَي نَفْسِكَ كُلَّ مُحَرَّمٍ حَرَّمَهُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلّ ... فَحِينَ عَقَدْتَ الْحَجَّ نَوَيْتَ أَنَّكَ قَدْ حَلَلْتَ كُلَّ عَقْدٍ لِغَيْرِ اللَّهِ قالَ لا» «آيا هنگام نظافت و شستشو و بستن احرام و عقد حج، نيت نمودى كه خويش را تنها براى خداوند با داروى توبه خالص، پاكيزه نمايى؟ ... آيا هنگامى كه محرم شدى، قصد كردى كه هرچه خداوند عزّوجلّ بر تو حرام كرده است، بر خود حرام نمايى؟ ... آيا هنگام پيمان حج، نيت نمودى كه هر عهد غير الهى را فسخ نموده و زير پا بگذارى؟ گفت: نه.» حضرت به شبلى كه تنها به ظاهر اعمال ميقات، دل خوش كرده بود، فرمودند: «ما تَنَظَّفْتَ وَ لَا أَحْرَمْتَ وَ لَا عَقَدْتَ الْحَج» «پس در حقيقت خود را پاكيزه ننمودى و احرام نبستى و قصد حج نكردى ...!» سپس حضرت درباره نماز احرام و لبيك در موقع احرام فرمودند: «فَحِينَصَلَّيْتَ الرَّكْعَتَيْنِ نَوَيْتَ أَنَّكَ تَقَرَّبْتَ إِلَي اللَّهِ بِخَيْرِ الْأَعْمَالِ مِنَ الصَّلَاةِ وَ أَكْبَرِ حَسَنَاتِ الْعِبَادِ ... قَالَ لَا» «آيا به هنگام خواندن دو ركعت نماز، نيت كردىكه به سبب بهترين اعمال و بزرگترين حسنات بندگان كه نماز است، به خداوند نزديك شوى؟ گفت: نه. حضرت فرمودند: « (در حقيقت) به ميقات داخل نشدهاى و نمازنگزاردهاى.»
اراده خداوند خبر مىدهد كه از او مىخواهد لباس نافرمانى را كنار گذاشته و با عمل به دستورات و تكاليف دينى، خود را سزاوار درك پاداشهاى الهى در دنيا و آخرت نمايد. (1)
«ميقات» نماد زمان و مكان بهرهمندى از ربوبيت الهى در سايه عمل به دستورات دينى و تمسك به ولايت محمّد و آلمحمّد (عليهما السلام) است و همچنانكه بستن احرام قبل از رسيدن به ميقات جايز نيست، عمل به دستورات
دينى نيز قبل از فرا رسيدن شرايط و زمان عمل و قبل ازآنكه ديگران (با رفتار وگفتار خود) زمينهساز عمل به آموزههايى چونصبورى، عفو، نيكى و ... شوند، معنا پيدا نمىكند. از اينرو امامصادق (ع) فرمودند:
«لَا يَجُوزُ الْإِحْرَامُ قَبْلَ بُلُوغِ الْمِيقَاتِ وَ لَا يَجُوزُ تَأخيرُهُ عَنِ الْمِيقَاتِ إِلَّا لِمَرَضٍ أَوْ تَقِيَّة» (2)
«محرم شدن قبل از رسيدن به ميقات جايز نيست، چنانكه تأخير از ميقات نيز جز به سبب بيمارى يا تقيه جايز نمىباشد.»(3)
1) برخى از قبايل عرب در دوران جاهليت به سبب عدم درك اسرار و رموز احرام و طواف، به زَعم خود لباس گناه را از تن درآورده و بدون پوشش، طواف خانه خدا را بجاى مىآوردند. در حالى كه اين طواف خلاف امر الهى در انجام احرام بود و آنها را براى هميشه از درك اراده خداوند از احرام و بهرهمندى از ثمرات آن محروم مىنمود.
2) وسائل الشيعة، ج 11،ص 233.
3) از ديدگاه فقه شيعه، احرام قبل از رسيدن به ميقات جايز نبوده و حاصل نمىشود. از اينرو در يكى از تعابير فقهى آمده است: «وَ مِمَّا انْفَرَدَتِ الإمَامِيَّةُ بِهِ: القَوْلُ بِأَنَّ الإحْرَامَ قَبْلَ المِيقَاتِ لَا يَنْعَقِدُ.» الانتصار في انفرادات الإمامية،ص 234 «از جمله منفردات اماميه اين است كه مىگويد: احرام، قبل از ميقات منعقد نمىشود.»
در حديثى ديگر آمده است كه فردى به نام «مَيسَرَه» با چهرهاى سوخته و سياه در مكه به خدمت امام صادق (ع) رسيد. حضرت از او پرسيد: از كجا محرم شدهاى؟ گفت: از فلان جا. حضرت فرمودند:
«رُبَّ طَالِبِ خَيْرٍ تَزِلُّ قَدَمُهُ ثُمَّ قَالَ يَسُرُّكَ إِنْصَلَّيْتَ الظُّهْرَ فِي السَّفَرِ أَرْبَعاً قُلْتُ لَا قَالَ فَهُوَ وَ اللَّهِ ذَاكَ» (1)
«چه بسا افرادى كه جوياى اجر و پاداشند اما دچار لغزش مىشوند. آيا اگر در سفر، نماز ظهر را چهار ركعت بخوانى، شاد و مسرور مىشوى؟ مَيسَرَه گفت: نه. حضرت فرمودند: به خدا سوگند! احرام بستن قبل از ميقات مانند خواندن نماز چهار ركعتى در حال سفر است.»
1) الكافي، ج 4،ص 322
قال الصادق (ع): «كَيْفَ أَجْسُرُ أَنْ أَقُولَ لَبَّيْكَ اللَّهُمَّ لَبَّيْكَ وَ أَخْشَي أَنْ يَقُولَ عَزَّ وَ جَلَّ لِي لَا لَبَّيْكَ وَ لَا سَعْدَيْكَ» (الخصال، ج 1،ص 167)
«چگونه جسارت نموده و لبيك بگويم در حالى كه مىترسم خداوند آن را نپذيرد.»
«احرام» اولين ركن حج و نماد عزيمت بر دورى از بينش و روش ناپسندى است كه ارتكاب انواع گناهان را براى دسترسى به آرامش بر وعدههاى الهى ترجيح مىدهد. از اينرو به هنگام احرام، بايد تصميم بگيريم كه از اين بينش و روش نادرست توبه كرده و به جاى ارتكاب گناه، با اميد به وعدههاى الهى و
عمل به وظايف دينى به آرامش دست يابيم.
از ديدگاه فقه شيعه، واجبات احرام عبارتند از:(1). پوشيدن لباس احرام (2). نيت 3. لبيك گفتن. در كتاب فقه القرآن درباره احرام حج تمتع (كه
كيفيت و اجزاى آن با احرام عمره يكسان است) چنين آمده است:
«وَ إِذَا كَانَ يَوْمُ التَّرْوِيَةِ وَ قَدْ فَرَغَ مِنَ العُمْرَةِ الَّتِي يَتَمَتَّعُ بِهَا إِلىَ الْحَجِّ وَ أَرَادَ الإحْرَامَ لِلْحَجِّ وَ هُوَ وَاجِبٌ نَوَى وَ أَحْرَمَ عِنْدَ مَقَامِ إِبْرَاهِيمَ وَ لَبَّى وَ كُلُّ هَذِهِ الثَّلَاثَةُ وَاجِبٌ»
«و چون روز ترويه شود و حجگزار از انجام عمره تمتع فراغت يابد و آماده احرام براى حج واجب شود، بايد نيت كند و نزد مقام ابراهيم احرام بسته و لبيك بگويد و اين سه امر واجب است.»
در احاديث اهلبيت (عليهما السلام) حقيقت «تلبيه» (لبيك گفتن) (3)به
1) با توجه به مجموعه روايات و دعاهايى كه درباره احرام در دست داريم، به اين نتيجه مىرسيم كه حقيقت احرام يعنى دورى از محرمات و اجتناب از ارتكاب معاصى به منظور دستيابى به آرامش و آسودگى.
2) فقه القرآن، ج 1،ص 276؛ نيت كردن براى زائر در حج، مىتواند اصالتاً و يا نيابتاً باشد كه در مناسك حج، به تفصيل بيان گرديده است.
3) لبيكگفتن،إهلال نيز خوانده مىشود. چنانكهصاحب لسان العرب نوشته است: «إِنمَّا قيلَ لِلْإِحرامِ إِهْلال لِرَفْعِ الْمُحْرِمصَوْتَهُ بِالتَّلْبيةِ وَ الإِهْلالُ التَّلْبِيَةُ و أَصْلُ الإِهْلالِ رَفْعُ الصَّوْتِ وَ كُلُّ رافِعٍصَوْتَهُ فَهُوَ مُهِلٌّ» (لسان العرب، ج 11،ص 701) «از آن جهت به احرام، اهلالگفتهاند كه انسان محرمصدايش را براى لبيكگفتن بلند مىكند. پس معناى اصلى اهلال، بلند كردنصداست. بنابراين هركسصدايش را بلند كند، اهلال نموده است.» در روايات نيز آمده است: «مَا مِنْ مُهِلٍّ يُهِلُّ فِي التَّلْبِيَةِ إلَّا أَهَلَّ مَنْ عَنْ يَمِينِهِ مِنْ شَيْءٍ إلَي مَقْطَعِ التُّرَابِ وَ مَنْ عَنْ يَسَارِهِ إلَي مَقْطَعِ التُّرَابِ وَ قَالَ لَهُ الْمَلَكَانِ أَبْشِرْ يَا عَبْدَ اللَّهِ وَ مَا يُبَشِّرُ اللَّهُ عَبْداً إلَّا بِالْجَنَّة» (من لايحضره الفقيه، ج 2،ص 203) «هيچ لبّيك گويندهاى نيست كه در زيارت خانه خدا، زبان به گفتن لبّيك بگشايد جز آنكه هرچيزكه تا امتداد زمين از سمت راست و چپ او باشد، درگفتن لبّيك با او هم آوازگردد و دو فرشته در جانب راست و چپ اوگويند: مژده باد بر تو اى بنده خدا و خداوند هيچ بندهاى را جز به بهشت مژده نمىدهد.»
هنگام محرم شدن، اقرار به ربوبيت معرفى شده و آمده است:
«لَبَّيْكَ رَبَّنا و سَعْدَيْكَ» يعني «إِقْرَاراً بِرُبوُبِيَّتِكَ وَ ... وَفَاءً بِعَهْدِكَ ... تَلْبِيَةَ ألْخائِفِ مِنْكَ» (1)
«پروردگارا! به ربوبيت تو اقرار نموده و (با قبول ولايتى كه عامل بهرهمندى از
آن است) به عهدى كه با تو بستهام، وفا نموده و با لبيك خود، هراس خويش را از عذابت اعلام مىدارم.»
بنابر آنچهگفته شد، بر زبان آوردن لبيك بدون درك رابطهاى كه با ربوبيت ذات اقدس الهى دارد، ثمربخش نيست. چنانكه روايت شده است: هنگامى كه امامسجاد (ع) در ايام حج به ميقات رسيد و احرام بست، رخسارش زرد شد و بدنش به لرزه افتاد به گونهاى كه قادر به لبيك گفتن نبود. از آن بزرگوار پرسيدند:
«أَ لا تُلَبّي فَقَال أَخْشَي أَنْ يَقُولَ لِي لَا لَبَّيْكَ وَ لَا سَعْدَيْكَ» (2)
«چرا لبيك نمىگويى؟ فرمود: مىترسم پروردگارم (در پاسخ) بگويد: حج تو مردود و سعى تو نامقبول است.»
مالك بن انَسْ گويد: سالى با امام صادق (ع) به حج رفتم. هنگام احرام، هرگاه كه مىخواست لبيك بگويد،صدا در گلويش قطع مىشد و نزديك بود كه از مركب بيفتد. گفتم: اى پسر پيامبر! لبيك بگو كه ناچار بايد بگويى. فرمود: اى پسر ابى عامر!
«كَيْفَ أَجْسُرُ أَنْ أَقُولَ لَبَّيْكَ اللَّهُمَّ لَبَّيْكَ وَ أَخْشَي أَنْ يَقُولَ عَزَّ وَ جَلَّ لِي لَا لَبَّيْكَ
وَ لَا سَعْدَيْكَ»
«چگونه جسارت نموده و لبيك بگويم در حالى كه مىترسم خداوند آنرانپذيرد.» (1)
از اينرو امام باقر (ع) درباره كسانى كه بدون درك حكمت احرام لبيك مىگويند،(2)فرمودند:
«وَ اللَّهِ لَأَصْوَاتُهُمْ أَبْغَضُ إِلَي اللَّهِ مِنْ أَصْوَاتِ الْحَمِيرِ» (3)
«به خدا سوگند!صداى ايشان نزد خداوند ازصداى درازگوشان مبغوضتر است!»(4)
1) الخصال، ج 1،ص 167.
2) چنانكه امام سجاد(درباره اراده خداوند از لبيك گفتن در هنگام احرام به شبلى فرمودند: «فَحِينَ لَبَّيْتَ نَوَيْتَ أَنَّكَ نَطَقْتَ لِلَّهِ سُبْحَانَهُ بِكُلِّ طَاعَةٍ وَصُمْتَ عَنْ كُلِّ مَعْصِيَةٍ» «آيا به هنگام لبيك گفتن، نيت كردى كه براى رضاى خداوند (فقط) درباره طاعات سخن بگويى و از هر معصيت و نافرمانى سكوت كنى؟» شبلى گفت: نه. حضرت فرمودند: «لا لَبَّيْتَ» «در حقيقت لبيكنگفتهاى؟»
3) الكافي، ج 4،ص 541.
4) اهمّيت لبيك در احرام تا جايى است كه امام باقر (فرمودند: «وَ مَنْ مَاتَ مُحْرِماً بُعِثَ يَوْمَ الْقِيَامَةِ مُلَبِّياً بِالْحَجِّ مَغْفُوراً لَهُ» (من لايحضره الفقيه، ج 2،ص 229) «هركس مُحرم از دنيا برود، خداوند در قيامت او را لبيكگو و در حالىكه بخشيده شده، محشور مىكند.» از اين حديث به خوبى فهميده مىشود كه جايگاه لبيك در محقق شدن احرام به گونهاى است كه خداوند فرد فوت شده در حال احرام را لبيكگو محشور مىكند و به اين ترتيب لبيك گفتن را نماد قبول احرام او معرفى مىنمايد. كسانىكه با مال حرام به حج آمدهاند نيز چنين مورد خطاب قرار مىگيرند كه: «لا لَبَّيْكَ عَبْدِي وَ لا سَعْدَيْكَ» چنانكه از امام معصوم (نقل شده است: «مَنْ حَجَّ بِمَالٍ حَرَامٍ نُودِيَ عِنْدَ التَّلْبِيَةِ لا لَبَّيْكَ عَبْدِي وَ لا سَعْدَيْكَ» (من لا يحضره الفقيه، ج 2،ص 317) «هركس با مال حرام حج كند، هنگام گفتن لبيك به او ندا داده مىشود: بنده من! حج و سعى تو مقبول نيست.»
رِداء و ازار به دو تكه پارچه دوخته نشده گويند كه لباس احرام را تشكيل مىدهند و در روايات تعابير گوناگونى درباره آنها به كار رفته است. امام سجاد (ع) در بخشى از دعاى خود بر خداوند چنين عرضه مىدارند:
«سُبْحَانَكَ اللَّهُمَّ وَ الْعِزُّ إِزَارُكَ سُبْحَانَكَ اللَّهُمَّ وَ الْعَظَمَةُ رِدَاؤُكَ»(1)
«منزهّى! اى پروردگارى كه عزت و بلندى، إزار توست و منزّهى اى پروردگارى كه بزرگى و عظمت، رداء توست.»
حديث فوق بيانگر آن است كه اراده خداوند از امر نمودن مردان به پوشيدن رِداء و إزار، آن است كه عزت و بزرگى را تنها مختص به ذات اقدس الهى بدانند. امامصادق (ع) در حديث ديگرى درباره رابطه رِداء و ازار با انسان فرمودند:
«فَاجْعَلِ الْحَيَاءَ رِدَاءً وَ الْعَجْزَ إِزَاراً وَ ادْخُلْ تَحْتَ سِتْرِ سُلْطَانِ اللَّهِ تَغْنَمْ فَوَائِدَ رُبُوبِيَّتِهِ مُسْتَعِيناً بِهِ وَ مُسْتَغِيثاً إِلَيْهِ» (2)
«حيا را رِداء و (اقرار به) عجز و ناتوانى را إزار خود قرار بده و تحت پوشش حاكميت خداوند داخل شو تا از ثمرات ربوبيتش بهره بگيرى و از يارىاش
برخوردار شوى و به ذات اقدسش پناهنده گردى.»
امام صادق (ع) در حديث فوق رداء و ازار را نماد حيا و عجز معرفى مىنمايند. چرا كه به هنگام پوشيدن رداء بايد از ادعاى مقام پروردگارى (ادعاى ربوبيت) و
پندار عصمت، حيا نموده و به عجز و ناتوانى خود (در دستيابى به آرامش و سعادت بدون عمل به دستورات دينى) اعتراف كنيم تا در سايه اين امر از ثمرات حج و آرامش و امنيت ناشى از آن برخوردار گرديم.
«فَلا رَفَثَ وَ لا فُسُوقَ وَ لا جِدالَ فِيالْحَجِّ» (سوره بقره، آيه 197)
«در حج، همبسترى و گناه و جدال وجود ندارد.»
محرمات يا تروك احرام كه زائر خانه خدا مىبايد در طول مدت احرام از آنها اجتناب كند، عبارتند از:
استفاده از بوى خوش (تَطَيب)، نگاه كردن در آينه (به عنوان ابزار زينت)،
زينت كردن، برداشتن سلاح، شكارحيواناتصحرايى (مگر در موارد استثنا شده)، عقد (دائم يا موقت) و نيز شاهد عقد شدن، روغن ماليدن به بدن، زدودن م-- و، بيرون آوردن خون از بدن، ناخنگرفتن، كشيدن دندان، كندن درخت و گياه داخل حرم، كامجويى جنسى مانند نگاه با شهوت، بوسيدن، آميزش و هرگونه لذت جنسى كه «
رَفَثْ
» خوانده مىشود، دروغ بستن (
فُسُوقْ
)، بگو مگوكردن و سوگند
خوردن (
جِدالْ
) براى مردان و زنان. پوشيدن جامه دوخته، پوشيدن آنچه كه تمام
روى پا را مىگيرد، بر سر قرار دادن سايه (تغطية الرأس) و يا قرار گرفتن در زير سايه (چه در حال پياده و چه سواره) و استفاده از وسايل نقليه مسقّف ( «تظليل» يا «استظلال») براى مردان و پوشيدن زيور و پوشاندنصورت براى زنان.(1)
1) در كتاب الجمل و العقود في العبادات،صفحه 134 محرمات يا تروك حج، سى و نه چيز دانسته شده و چنين آمده است: «انْ لَا يَلْبَسَ مَخيطاً وَ لَا يَتَزَوّجَ وَ لَا يُزَوِّجَ وَ لَا يَشْهَدَ عَلي عَقْدٍ وَ لَا يُجَامِعَ وَ لَا يَسْتَمْنِي وَ لَا يُقَبِّلَ [بِشَهْوَةٍ] وَ لَا يُلَامِسَ بِشَهْوَةٍ وَ لَا يَصْطَادَ وَ لَا يَأْكُلَ لَحْمَصَيْدٍ وَ لَا يَذْبَحَصَيْداً وَ لَا يَدُلَّ عَليصَيْدٍ وَ لَا يَقْتُلَ شَيْئاً مِنَ الْجَرَادِ وَ لَا يُغَطِّي رَأْسَهُ، وَ لَا يَرْتَمِسَ فِي الْمَاءِ وَ لَا يُغَطِّي مَحْمِلَهُ وَ الْمِرْأَةُ تَسْفِرُ عَنْ وَجْهِهَا وَ يُغَطِّي رَأْسَهَا وَ لَا يَقْطَعَ شَجَراً يَنْبِتُ فِي الْحَرَمِ الَّا شَجَرَ الْفَوَاكِهِ وَ الْإذْخِرِ وَ لَا حَشيشاً إذَا لَمْ يُنْبَتْ فِيمَا هُوَ مِلْكٌ لِلْإِنْسَانِ وَ لَا يُكَسِرَ بيِضَصَيْدٍ وَ لَا يَذْبَحَ فَرْحَ شَيْءٍ مِنَ الطَّيْرِ وَ لَا يأْكُلَ مَا فِيهِ طِيبٌ وَ يَجْتَنِبَ الْخَمْسَةَ الْأنْوَاعِ مِنَ الطِّيبِ: الْمِسْكِ وَ الْعَنْبَرِ وَ الْكَافُورِ وَ الزَّعْفَرَانِ وَ الْعُودِ وَ يَجْتَنِبَ الْأدْهَانَ الطَّيبَّة وَ لَا يَتَخَتَّمَ لِلزِّينَةِ وَ يَجُوزُ لِلسُّنَّةِ وَ لَا يَلْبَسَ الْخُفَّيْنِ، وَ لَا مَا يَسْتُرَ ظَهْرَ الْقَدَمَيْنِ مَعَ الْاخْتِيَارِ وَ يَجْتَنِبَ الْفُسُوقَ وَ هُوَ الْكِذْبُ عَلَي اللهِ وَ الْجِدَالَ وَ هُوَ قَوْلُ لَا وَ اللهِ وَ بَلي وَ اللهِ وَ لَا يُنَحِّيَ عَنْ نَفْسِهِ شَيْئاً مِنَ الْقَمْلِ وَ لَا يَقْبِضَ عَلي انْفِهِ مِنَ الرَّوَائِحِ الْكَرِيهَةِ وَ لَا يَدَّهِنَ الَّا عِنْدَ الضَّرُورَةِ وَ لَا يَقُصَّ شِيَاءً مِنْ شَعْرِهِ، وَ لَا مِنْ أَظْفَارِهِ وَ لَا يَلْبِسَ شَيْئاً مِنَ السِّلَاحِ الَّا عِنْدَ الضَّرُورَةِ» «حجگزار بايد در طول احرام: 1. لباس دوخته نپوشد. 2. ازدواج نكند. 3. عقد ازدواج نخواند. 4. گواه عقد ازدواج واقع نشود. 5. زناشويى نكند. 6. استمنا نكند. 7 و 8. از روى شهوت، كسى را نبوسد و لمس نكند. 9. شكار ننمايد. 10. گوشت شكار نخورد. 11. شكار را ذبح نكند. 12. كسى را به شكار دلالت نكند. 13. هيچ يك از انواع ملخها را نكشد. 14. سر را نپوشاند. 15. سر به زير آب فرو نبرد. 16. رو پوش را بر محمل خود نيفكند. 17. زن، روى خود را باز و سر را بپوشد. 18 و 19. درختى را كه در حرم روييده به جز درختهاى ميوه و اذخر و نيز گياهىكه در ملك خودش نروييده باشد، قطع ننمايد. 20. تخم شكار را نشكند. 21. جوجه هيچ پرندهاى را سر نبرد. 22. خوراك معطر و خوشبو نخورد. 23 تا 27. از پنج نوع بوى خوش اجتناب نمايد كه عبارتند از: مشك، عنبر، كافور، زعفران و عود. 28. از استعمال روغنهاى معطر پرهيز كند. 29. براى زيبايى انگشترى به دست نكند، اما از بابت عمل به سنّت، اين امر جايز است. 30 و 31. كفش و چيزى كه پشت پا را بپوشاند، اختياراً به پا نكند. 32 و 33. از فُسوق (دروغ بر خدا) و جدال يعنىگفتن جملاتى چون: نه به خدا قسم، بله به خدا قسم، اجتناب كند. 34. شپش را از خود دور نكند. 35. بينى خود را از بوى بد نگيرد. 36. روغن بهصورت نمالد مگر به سبب ضرورت. 37 و 38. موى بدن و ناخن را به هيچ وجه نگيرد. 39. هيچ نوع سلاح جنگى نپوشد مگر از روى ضرورت.»
مُحْرِم بايد از تأمين خواستههاى نفسانى با كامجويى يا ستيزهجويى دورى
كند و دشوارىها و سختىهايى را كه با رعايت مُحَرَّمات احرام حاصل
مىشود (و امامصادق (ع) دربارهاش فرمودند: «
انَّ حَالَ الْمُحْرِمِ ضَيِّقَة
» (1)كسى كه در حال احرام است از جهات بسيارى محدود است) لمس نمايد و با اميد به وعدههاى الهى، آرام گرفته و با درك حقيقت حج و انجام مناسك آن، موفق به اصلاح عيوب خود شود و پس از آشنايى با پيامدهاى رنجآور عيوب و نقايص خويش و تحمل دشوارىهاى ناشى از ترك گناه، ارادههاى خداوند را از حضور در مواقف گوناگون حج، برآورده نموده و بستر امنيت را براى همگان فراهم آورد. (2)
از ديدگاه فقه شيعه، علاوه بر محرمات احرام، انجام چند چيز ديگر نيز بر زائر ناپسند و مذموم است كه از آنها به عنوان مكروهات احرام ياد
مىشود (3)كه مهمترين آنها عبارتند از:
1) الكافي، ج 4،ص 376.
2) خداوند براى بازداشتن زائران خانه خود از بىتوجهى به محرمات احرام، كيفرهاى متفاوتى را با توجه به سنخ و نوع محرمات، تعيين نموده است. چنانكه مىخوانيم: «مَنِ ابْتُلِي بِالْفُسُوقِ ... يَسْتَغْفِرُ اللَّهَ وَ يُلَبِّي» (الكافي، ج 4،ص 337) «هر كس (در حال احرام) مرتكب فِسق شود، بايد استغفار نموده و دوباره لبيك بگويد.» در روايت ديگر آمده است: «فِي الْجِدَالِ شَاةٌ وَ فِي السِّبَابِ وَ الْفُسُوقِ بَقَرَةٌ وَ الرَّفَثِ فَسَادُ الْحَجِّ» (الكافي، ج 4،ص 339) «كفاره جدال، يك گوسفند و كفاره فحاشى و فُسوق، يك گاو است و رفث عامل فساد و بطلان حج مىگردد.» و نيز روايت شده است: «لا يَنْظُرِ الْمُحْرِمُ فِي الْمِرْآةِ لِزِينَةٍ فَإنْ نَظَرَ فَلْيُلَبِّ» (الكافي، ج 4،ص 357) «محرم نبايد جهت زينت در آينه نظر كند و اگر چنين كند بايد دوباره لبيك بگويد.» (كفاره نگاه به آينه لبيك گفتن مجدد است.) و بالاخره روايت شده است: «إنْ قَتَلَ حَمَاماً مِنْ حَمَامِ الْحَرَمِ فَعَلَيهِ دِرْهَمٌ يَتَصَدَّقُ بِهِ وَ دِرْهَمٌ يَشْتَرِي بِهِ عَلَفاً لِحَمَامِ الْحَرَم» (وسائل الشيعة، ج 13،ص 15) «اگر شخص در حال احرام، كبوترى از كبوتران حرم را بكشد، بر عهده اوست كه يك درهمصدقه داده و يك درهم براى كبوتران حرم خوراك و دانه گياهى تهيه نمايد.»
3) مناسك حج، مسأله شماره 283.
لا يُحْرِمُ فِي الثَّوْبِ الْاسْوَدِ
» «در جامه سياه احرام بسته نمىشود.» (1)
اكْرَهُ انْ يَنامَ الْمُحْرِمُ عَليَ الْفِراشِ الْاصْفَرِ اوِ الْمِرْفَقَةِ
» «ناپسند مىدارم كه شخص محرم بر بستر زرد يا پشتى بخوابد.» (2)
يُكْرَهُ الْاحْرامُ فِي الثِّيابِ الْوَسِخَةِ الّا انْ تُغْسَلَ
» «احرام بستن با لباسهاى چركين مكروه است مگر اينكه شسته شوند.» (3)
لا بَأْسَ أَنْ يُحْرِمَ الرَّجُلُ فِي الثَّوْبِ الْمُعْلَمِ وَ تَرْكُهُ أَحَبُّ الَيَّ اذا قَدَرَ عَليَ غَيْرِهِ
» «باكى نيست كه مرد در جامه دو رنگ مُحْرم شود، و درصورتى كه بتواند جامهاى ديگر به دست آورد، ترك آن نزد من خوشايندتر است.» (4)
لا بَأْسَ بِأَنْ يَدْخُلَ الْمُحْرِمُ الْحَمَّامَ وَ لَكِنْ لَا يَتَدَلَّكُ
» «اشكالى ندارد كه مُحْرم
وارد حمام شود، اما شايسته نيست كه در آنجا كيسه بكشد.» (5)
امامصادق (ع) فرمودند: «
اذَا نوُدِيَ الْمُحْرِمُ فَلا يَقُلْ لَبَّيْكَ وَ لَكِنْ يَقوُلُ يَا سَعْدُ
» «هرگاه مُحْرم راصدا زدند نبايد در پاسخ «لبيك» بگويد، بلكه بايد از واژه «
يا سَعْد
» استفاده كند.» (1)
يُكْرَهُ الْاحْتِباءُ لِلْمُحْرِمِ
» (2)«نشستن و دو دست را دور زانو حلقه زدن در هنگام احرام، مكروه است.»
مكروهات احرام، مُكمِّلهاى تروك احراماند كه اگر مورد توجه زائر قرار گرفته و ترك شوند، موجبات امنيت بهتر را فراهم خواهند نمود. در اين ميان توجه به يك مورد از اهميت بيشترى برخوردار مىباشد كه عبارت است از ترك لبيك گفتن در پاسخ بهصداى ديگران. زيرا پرهيز از بر زبان آوردن لبيك در پاسخ به نداى ديگران، نشان مىدهد كه زائر در همه شرايط، خود را مطيع خداوند دانسته و تنها موظف به اجابت دعوت ذات اقدس الهى مىداند.
زائر كعبه پس از مُحْرِم شدن در ميقات، موظف مىشود كه محرمات يا تروك احرام را ترك كند و با تحمل مشقتها و سختىهاى ناشى از آن، موجبات امنيت را براى همنوعان خود و نيز حيوانات و گياهان (البته نه همه حيوانات و نه
همه گياهان) فراهم نمايد و با دورى از
رَفَثْ
، فُسُوقْ
و
جِدالْ
، محيطى امن را براى
همه و در همه جا ايجاد كند. از اينرو خداوند، انسان مُحْرم را حتى از زدودن موهاى زائد بدن و استفاده از عطر و ... منع نموده است تا به او تعليم دهد در
محدوده حرم كه حريم امن الهى است، بايد از ستيزهجويى (شكار، كندن گياهان، جدال با ديگران) و كامجويى (شهوات جنسى، پرداختن به آراستگىهاى ظاهرى و لذات شخصى) دورى كرده و همه سعى خود را متوجه آسودگى اطرافيان و محيط پيرامونش كند.
چه زيباست اين روايت كه رسول خدا (ص) فرمودند:
«النَّاسُ اثْنَانِ وَاحِدٌ أَرَاحَ وَ آخَرُ اسْتَرَاحَ فَأَمَّا الَّذِي اسْتَرَاحَ فَالْمُؤْمِنُ إِذَا مَاتَ اسْتَرَاحَ مِنَ الدُّنْيَا وَ بَلَائِهَا وَ أَمَّا الَّذِي أَرَاحَ فَالْكَافِرُ إِذَا مَاتَ أَرَاحَ الشَّجَرَ وَ الدَّوَابَّ وَ كَثِيراً مِنَ النَّاسِ» (1)
«مردم دو قسماند: يكى راحتى مىبخشد و ديگرى راحت مىشود. آنكه راحت مىشود، مؤمن است كه با مرگ خود، از دنيا و بلاهايش راحت مىشود و آنكه راحتى مىبخشد، كافر است كه وقتى مرد، درخت و حيوانات و بسيارى از مردم را از شرّ خود راحت مىكند.»
طبق اين حديث، انسان مؤمن در سايه اعتقاد و عمل درست براى خود، ايجاد آرامش و براى اطرافيان ايجاد امنيت نموده است و براى اين منظور، به بسيارى از دشوارىها تن داده است. از اينرو مؤمن، گرچه در طول زندگى آرام
1) الخصال، ج 1،ص 38.
است، اما آسوده و راحت نيست تا اينكه به سبب مرگ، آسودگى نيز برايش حاصل مىشود.
محرمات يا تروك احرام به شخص مُحرم مىآموزد كه چگونه به آثار و نتايج
شوم اعمالى كه براى او و اطرافيان ايجاد آزردگى و رنجش مىكند، پى برده و از انجام آنها خوددارى كند. مثلًا شخص محرم در طول احرام مكلف است اثر بلند شدن ناخن و جمع شدن چرك در زير آن را لمس كند و به رنج آن پى ببرد تا
پس از احرام نيز اين سختى را همواره به ياد داشته باشد و ديگران را از نتايج زيانآورش كه نماد چنگ زدن به گناه است، مصون گرداند و به مضمون اين حديث قدسى عمل كند كه:
«يَا عِيسَي قُلْ لَهُمْ قَلِّمُوا أَظْفَارَكُمْ مِنْ كَسْبِ الْحَرَامِ» (1)
«يا عيسى! به بنىاسرائيل بگو ناخن خود را از كسب حرام كوتاه كنيد (و از آنچه بر شما حلال نيست، بپرهيزيد.)»
شخص محرم از استعمال بوى خوش منع گرديده تا بوى بد ناشى از تعريق و چرك را در بدن خود حس كند و به آثار شوم آن پى ببرد و از آنچه او را نزد ديگران بدبو مىكند، دورى نمايد. چرا كه حقيقت چرك و بدبويى در رفتار و گفتار فرد نسبت به ديگران ظهور مىيابد. به همين سبب اميرمؤمنان (بدى رفتار
1) الكافي، ج 8،ص 138.
و گفتار را به بوى بد تشبيه نموده، فرمودند:
«صُحْبَةُ الأَشْرارِ تَكْسِبُ الشَّرَ كَالرِّيحِ إِذا مَرَّتْ بِالنِّتْنِ حَمَلَتْ نِتْناً» (1)
«همنشينى با اشرار، شر مىآفريند. مانند نسيمى كه هرگاه به چيز گنديدهاى بوزد، بوى بدِ آن را با خود حمل مىكند.»
در حديث زيبايى از اميرمؤمنان (ع) روايت شده است كه رمز و راز منع محرم از بوى خوش آن است كه خداوند مىخواهد به بندهاش بفهماند كه بايد مانند مرده هرگونه اراده و اختيار را در زدودن دشوارىها از خود دور نمايد و با تفكيك آسودگى از آرامش و ترك سعى در ايجاد آسودگى، ابزار آرامش خود را يقين به وعدهها قرار دهد. از اينرو فرمودند:
«لَا تُجَمِّرُوا الْأَكْفَانَ وَ لَا تَمْسَحُوا مَوْتَاكُمْ بِالطِّيبِ إِلَّا بِالْكَافُورِ فَإِنَّ الْمَيِّتَ بِمَنْزِلَةِرالْمُحْرِم» (2)
1) غرر الحكم،ص 431، ح 9826؛درباره بوى بد ناشى از اعتقاد و عمل ناپسند، روايات فراوانى نقل شده است. از جمله اين حديث كه راوى از امام كاظم (مىپرسد: «هَلْ يَعْلَمَانِ بِالذَّنْبِ إِذَا أَرَادَ الْعَبْدُ أَنْ يَفْعَلَهُ أَوِ الْحَسَنَةِ» آيا (دو فرشته موكل به انسان) هنگامىكه بنده مىخواهد كار نيك يا ناپسند انجام دهد، آگاه مىشوند؟ فرمودند: «رِيحُ الْكَنِيفِ وَ رِيحُ الطِّيبِ سَوَاءٌ» آيا بوى مستراح و بوى عطر، يكسان است؟ رواى گفت: نه. حضرت فرمودند: «إِنَّ العبد ... إِذَا هَمَّ بِالسَّيِّئَةِ خَرَجَ نَفَسُهُ مُنْتِنَ الرِّيح» «هرگاه بنده اراده گناه مىكند، بوى بدى از نفسهاى او ساطع مىشود.» (الكافي، ج 2،ص 429) و در تفسير قمى آمده است كه در بنى اسرائيل: «كَانَ الرَّجُلُ إِذَا أَذْنَبَ خَرَجَ نَفَسُهُ مُنْتِناً فَيَعْلَمُ أَنَّهُ أَذْنَب» «مردى بود كه هرگاه گناهى انجام مىداد، نفسش بوى بدى مىداد و (به اين ترتيب) مىفهميد كه گناهى انجام داده است.» (تفسير قمي، ج 1،ص 240).
2) الكافي، ج 3، ح 147.
«كفنها را بخور ندهيد و مردگان خود را با عطر معطّر نكنيد مگر با كافور زيرا مرده به منزله محرم است كه نبايد معطّر شود.»
خداوند، شخص مُحْرم را در حرم، از شكار كردن و اسير كردنصيد و يارى كردن ديگران در انجام اين كار و نيز راهنمايىصياد بهصيد منع نموده است تا آشكار نمايد كه انسان حق ندارد موجبات اذيت، آزار، قتل و كشتار ديگران را فراهم آورد.
زنان و مردان هر دو به اصل احرام كه منشأ ايجاد امنيت براى اطرافيان و
محيط پيرامونى است مكلفاند و اختلاف آنها در چگونگى احرام و نيز برخى از محرمات آن، به تفاوت خلقت آنها باز مىگردد. به اين معنى كه گرچه در برخى وظايف و دستورات دينى، تفاوتهايى ميان زن و مرد قرار داده شده و برخى ابزارهاى بهرهمندى از ربوبيت ميان آنها متفاوت است، اما در اصلِ عمل به تكاليف دينى به منظور بهرهمندى از ربوبيت، يكسان و مشتركند. از اينرو روايت
شده كه خداوند پس از شكايت ابراهيم (ع) از رفتار همسرش (ساره)، او را به درك تفاوت خلقت ميان زنان و مردان فرا خوانده و فرمود:
«إِنَّمَا مَثَلُ الْمَرْأَةِ مَثَلُ الضِّلْعِ الْمُعْوَجِ إِنْ أَقَمْتَهُ كَسَرْتَهُ وَ إِنْ تَرَكْتَهُ اسْتَمْتَعْتَ بِهِ اصْبِرْ عَلَيْهَا» (1)
«مَثَلِ زن، مانند استخوان كج (دنده) است، اگر بخواهى آن را راست كنى،
1) الكافي، ج 5،ص 513.
مىشكند و اگر به حال خود بگذارى، از آن استفاده و لذت مىبرى. پس (بدخلقى) او را تحمل كن.»
نكته و اشاره
مقصود از تشبيه زن به استخوان كج، بيان تفاوت خلقت زن و مرد و اختلاف غرايز، سلايق و عواطف آنهاست. همچنانكه استخوان دنده با وجود كج بودن، كمال لازم را در انجام وظايف محوله دارا بوده و متناسب با عملكرد خود طراحى شده است. بنابراين تشبيه زن به استخوان دنده، مذمّت و نكوهشى براى او در پى نداشته و فقط ناظر به چگونگى خلقت زن و تفاوتش با خلقت مردان است. با توجه به همين تفاوتهاست كه امام صادق (ع) فرمودند:
«إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ وَضَعَ عَنِ النِّسَاءِ أَرْبَعاً الْإِجْهَارَ بِالتَّلْبِيَةِ وَ السَّعْيَ بَيْنَ الصَّفَا وَ
الْمَرْوَةِ يَعْنِي الْهَرْوَلَةَ وَ دُخُولَ الْكَعْبَةِ وَ اسْتِلَامَ الْحَجَرِ الْأَسْوَدِ» (1)
«خداوند چهار چيز را (در حج) از زنان برداشته است: 1. باصداى بلند تلبيه گفتن 2. هروله ميانصفا و مروه 3. ورود به درون كعبه 4. لمس كردنحجرالاسود.»
خداوند در قرآن از ميان تروك احرام، تنها به رَفَث، فُسوُق و جِدال اشاره نموده و از بيان ساير محرمات احرام خوددارى كرده و فرموده است:
«فَلا رَفَثَ وَ لا فُسُوقَ وَ لا جِدالَ فِي الْحَجِّ»
1) من لا يحضره الفقيه، ج 2،ص 326.
«در طول مدت حج، همبسترى و گناه و جدال (روا) نيست.» (1)
از تعبير فوق چنين استنباط مىشود كه خداوند براى ترك رَفَث، فُسوق و جدال در حج، اهمّيت فراوانى قائل شده و آن را نشانه و علامتى براى شناخت اهل تقوا قرار داده است. طبق برخى روايات ديگر، دورى از محرمات سهگانهاى كه در آيه فوق ذكر گرديده، موجبات تماميت حج و عمره را فراهم مىآورد. (2)تعبير «
فَلا رَفَثَ وَ لا فُسُوقَ وَ لا جِدالَ فِي الْحَجِ
» بهصورت جمله خبرى بيان
شده و به جاى نهى از رفث و فسوق و جدال، از عدم وجود آنها خبر داده است كه اين امر، يكى ازصنايع ادبى است و موجب مؤكد شدن مطلب مىگردد. يعنى خداوند خاطرجمعى مىدهد كه زائران خانه خدا، چنان از رفث و فسوق و جدال پرهيز مىكنند كه در ايام حج و انجام مناسك آن، از اين امور، خبر و اثرى باقى نخواهد ماند. در روايات دينى، ذيل آيه:
1) سوره بقره، آيه 197؛صاحب كتاب «حج برنامه تكامل» درص 228 كتاب خود، در تعبيرى زيبا آيه رفث را چنين ترجمه نموده است: «رفتار و گفتار آلوده به شهوت نامشروع، مطلقاً ممنوع. سخنان ناپسند از دروغ و غيبت و ناسزا، به كلّى متروك. منازعه و پرخاشگرى و ماجراجويى ازصفحه زندگى، بركنار.»
2) امام باقر (درباره شرط جايز بودن خروج از مِنى در دو روز اول ايام تشريق كه اجتناب حجگزار از رفث، فسوق و جدال است، فرمودند: « (اختيار در خارج شدن سريعتر از منى) از آنِ كسانى است كه از رفث، فسوق، جدال و «مَا حَرَّمَ اللَّهُ عَلَيْهِ فِي إحْرَامِهِ» (من لايحضره الفقيه، ج 2،ص 480) از همه محرمات احرام، پرهيز كرده باشند.» از اين حديث به خوبى فهميده مىشود كه مقصود از رَفَث، فُسوق و جدال در قرآن همه محرمات و تروك احرام است.
«وَ أَتِمُّوا الْحَجَّ وَ الْعُمْرَةَ لِلَّهِ» (1)
«حج و عمره خود را براى (قرب به) خداوند تمام كنيد.»
آمده است:
«تَمَامُ الْحَجِّ وَ الْعُمْرَةِ أَنْ لَا يَرْفُثَ وَ لَا يَفْسُقَ وَ لَا يُجَادِل» (2)
«تماميت و كمال حج و عمره آن است كه شهوت، گناه و جدل در آننباشد.» (3)
در تبيين مقصود از رَفَث، فُسوق و جِدال، روايات فراوانى وجود دارد كه به
برخى از آنها اشاره مىكنيم. امام صادق (ع) در تفسير آيه رفث فرمودند:
«وَ الرَّفَثُ الْجِمَاعُ وَ الْفُسُوقُ الْكَذِبُ وَ السِّبَابُ وَ الْجِدَالُ قَوْلُ الرَّجُلِ لَا وَ اللَّهِ وَ بَلَي وَاللَّه»(4)
«رفث به معناى همبسترى، فسوق به معناى دروغ و دشنام و جدال به معناى بر زبان جارى نمودن سوگندهايى چون «
لَا وَاللَّهِ وَ بَلَي وَاللَّه
» است.»
1) سوره بقره، آيه 196.
2) وسائل الشيعة، ج 14،ص 317؛در حديثى ديگر فرمودند: «وَ تَمَامُهُمَا اجْتِنَابُ الرَّفَثِ وَ الْفُسُوقِ وَ الْجِدَالِ فِي الْحَج» (وسائل الشيعة، ج 11،ص 234) «تماميت حج و عمره به اجتناب از لذت جنسى، فسق و مجادله است.
3) امام صادق درباره تماميت حج و عمره فرمودند: «يَعني بِتَمَامِهِمَا أَدَاءَهُمَا وَ اتِّقَاءَ مَا يَتَّقِي الْمُحْرِمُ فِيهِمَا» (الكافي، ج 4،ص 265) «مقصود از تماميت حج و عمره، انجام آنها و پرهيز از چيزهايى است كه محرم در اين دو، از آنها خوددارى مىكند.»
4) الكافي، ج 4،ص 338.
در حديث ديگر جِدال، به سوگند و «
مُفَاخَرَةُ
» (1)تفسير شده و فخر بر ديگران نيز مصداق جدال تلقى گرديده است. در اين ميان واژه جِدال از نظر معنا و مفهومى كه در مأخذ و ريشهاش نهفته است، بيش از دو واژه ديگر جلب توجه
مىكند كه ذكر آن، خالى از فايده و لطف نيست. در تفسير مجمع البيان درباره واژه جدال آمده است كه:
«وَ الْجِدالُ فِي اللُّغَةِ وَ الْمُجادَلَةُ وَ الْمُنازَعَةُ وَ الْمُشاجَرَةُ وَ الْمُخاصَمَةُ نَظائِرُ وَ جَدَلْتُ الْحَبْلَ فَتَلْتُهُ وَ الْجَديلُ زِمامُ الْبَعيرِ فَعيلُ بِمعنَى مَفْعولٍ» (2)
«جدال، مجادله، منازعه، مشاجره و مخاصمه هم معنى هستند اما جِدال از اصطلاح «
جَدَلْتُ الْحَبْلَ
» گرفته شده يعنى طناب را بستم و محكم كردم و جديل به افسار شتر مىگويند كه محكم به شتر بسته مىشود.»
در جاى ديگرى مىگويد:
«وَ الْجِدالُ أَلْخُصُومَةُ سُمِّيَ بِذلكَ لِشِدَّتِهِ وَ قيلَ إِنَّهُ مُشْتَقٌّ مِنَ الْجَدالَةُ وَ هِيَ الْارْضُ لِأَنَّ أَحَدَهُما يُلْقِيصاحِبَهُ عَلَى الْارْضِ» (3)
«جدال يعنى دشمنى و به سبب سختگيرى دو طرف بر هم به اين نام خوانده شده (زيرا هر يك مىخواهد ديگرى را مغلوب نموده و دست و پايش را محكم ببندد) برخى گفتهاند: كه جِدال از جَدالَت به معناى زمين گرفته شده و چون در
1) وسائل الشيعة، ج 13،ص 148.
2) مجمع البيان، ج 2،ص 523.
3) مجمع البيان، ج 4،ص 442؛و در جاى ديگرى مىگويد: «وَ الْجَدَلُ أَصْلُهُ مِنْ جَدْلِ الْحَبْلِ وَ هُوَ شِدَّةُ فَتْلِهِ وَ قيلَ أَصْلُهُ مِنَ الْجَدالةِ وَ هِيَ الْارْضُ كانَ كُلُّ واحدٍ مِنَ الْخَصْمَيْنِ يَروُم إِلقاءَصاحِبِه عَلَى الْجَدالةِ» (مجمع البيان، ج 9،ص 80) «جَدَل از جَدْل به معناى محكم بستن طناب گرفته شده و نيز گفتهاند كه از جَدالَت به معناى زمين گرفته شده زيرا هر يك از دو طرف جدل مىخواهد پشت طرف ديگر را به خاك بمالد.»
جدل هر يك مىخواهد طرف مقابل را زمينگير كند، به آن جِدال گفتهاند.»
ساير احاديث
از امام كاظم (ع) روايت شده است:
«الْفُسُوقُ الْكَذِبُ وَ الْمُفَاخَرَةُ» (1)
«مقصود از فسوق، دروغ و مفاخره است.»
به تعبيرى ديگر فخر نمودن بر ديگران، گاه ريشه در تأمين شهوات دارد و گاه ناشى از كبر و انديشه جدالآميز انسان است كه به بيان سخنان زائد منتهى مىگردد. به همين دليل امام صادق (ع) فرمودند: هنگامى كه مُحرم شدى، بر تو باد به تقواى الهى و ياد او و كم سخنگفتن مگر در امر خير. چرا كه:
«مِنْ تَمَامِ الْحَجِّ وَ الْعُمْرَةِ أَنْ يَحْفَظَ الْمَرْءُ لِسَانَهُ إِلَّا مِنْ خَيْرٍ» (2)
«شرط تماميت حج و عمره آن است كه شخص زبان خود را جز از خير ببندد.»
نكته و اشاره
احاديث فوق، اهل ايمان را مكلف گردانده است تا به منظور بهرهمندى از ثمرات تربيتى حج، از گرفتار شدن در دام رفث، فسوق و جدال دورى كنند. به همين دليل رسول اكرم (ص) درباره نجات از دام رفث، فسوق و جدال فرمودند:
«مَنْ حَجَّ وَ لَمْ يَرْفَثْ وَ لَمْ يَفْسُقْ خَرَجَ مِنْ ذُنوُبِهِ كَيَوْمٍ وَلَدَتْهُ أُمُّهُ» (1)
«هركس حج بجاى آورده و در طول آن از رفث و فسوق دورى نموده باشد، (2)مانند روزى كه از مادر متولد شده، از گناهان خود پاك مىشود.»
از مجموعه آيات و روايات مربوط به امنيت حرم، به خوبى فهميده مىشود كه مقصود از حرم، همه محدودهاى است كه براى وارد شدن به آن، بايد در يكى از ميقاتهاى تعيين شده مُحْرِم شد و چون اين محدوده، نماد ولايتى است كه به
انسانها مىآموزد به منظور ايجاد امنيت بايد منشأ آرامش و سكون را يقين به وعدههاى الهى دانسته و از گناه دورى نمود، از اينرو براى آن حدودى تعيين شده تا كافران و مشركانى كه به ولايت پيشوايان معصوم (عليهما السلام) اعتقادى ندارند، در آن پا نگذارند و بر همگان معلوم شود كه آرامش حاكم بر حرم، ناشى از اعتقاد درست و عمل به آموزههاى دينى است و نمىتوان از غير آنها، چنين آرامشى را انتظار داشت. قرآن در اينباره مىگويد:
«أَوَ لَمْ نُمَكِّنْ لَهُمْ حَرَماً آمِناً ...» (3)
«آيا ما حرمى ايمن را براى آنان فراهم نياورديم؟» (4)
1) عوالي اللآلي، ج 2،ص 92.
2) چنانكه در ذيل روايات مربوط به تفسير اين سه واژه ذكر نموديم، رفث، فسوق و جدال كه از باب نمونه به زناشويى، دروغ و بگو مگو تفسير شده، بيانگر اعمال ناپسندى است كه مانع امنيت در محدوده حرم مىشود. اين اعمال از رذايل نفسانى سرچشمه مىگيرد و از اين جهت ميان اين سه واژه تفاوتى وجود ندارد.
3) سوره قصص، آيه 57.
4) از اميرمؤمنان روايت شده است: «زِيَارَةُ بَيْتِ اللَّهِ أَمْنٌ مِنْ عَذَابِ جَهَنَّمَ» (غررالحكم،ص 176، ح 3366) «زيارت خانه خدا ايمنى از عذاب جهنم است.»
مقصود از امنيت حرم در اين آيه كه خداوند آن را به خود نسبت داده «امنيت تقديرى» است. (1)يعنى امنيتى كه به سبب تقدير و مشيت ذات اقدس الهى جلوهگر شده است. اما در كنار اين امنيت، خداوند از زائران كعبه خواسته تا با رعايت تروك و حدود احرام و با تن دادن به تكاليفى كه بر عهده دارند، موجبات برقرارى «امنيت تكليفى» را براى خود و اطرافيان فراهم نموده (2)و با تمسك به
ولايت اهلبيت (عليهما السلام) باب عيبجويى، غيبت و هر نوع ظلم به ديگران را مسدود گردانند. چنانكه امام سجاد (ع) خطاب به شبلى فرمودند:
«فَحِينَ دَخَلْتَ الْحَرَمَ نَوَيْتَ أَنَّكَ حَرَّمْتَ عَلَي نَفْسِكَ كُلَّ غِيبَةٍ تَسْتَغِيبُهَار الْمُسْلِمِينَ» (3)
1) نشانههاى اعجازآميز فراوانى در حريم حرم الهى وجود دارد كه به طور آشكار، نشان دهنده حرمت محدوده حرم بوده و از امنيت تقدير شده آن خبر مىدهد. چنانكه نقل شده است:«وَ مِنَ الْمُسْتَفِيضِ نَقْلُهُ أَنَّ الْحَيَوَانَات لَا يَقْتُلُ بَعْضُهَا بَعْضاً فيهِ وَ لَا تُصْطَادُ الْكِلابُ وَ السّباعُ فِيه وَ مِنْ آياتِ الْبَيتِ مَا اسْتفَاضَ نَقْلُهُ مِنْ أَنَّ الطَّيْرَ لَا يَعْلو عَلَيه في طَيَرانِه بَلْ يَحيدُ عَنْهُ يَمِيناً أَو شِمَالًا» (آلاء الرحمن في تفسير القرآن، ج 1،ص 316) «از جمله امورى كه به نحو متواتر نقل شده آن است كه در محدوده حرم حيوانات يكديگر را نمىكشند و سگها و ديگر حيوانات وحشى در اين محدوده از شكار پرهيز مىكنند و از ديگر نشانههاى حاكم بر كعبه آن است كه پرندگان بر فراز كعبه پرواز نمىكنند و قبل از رسيدن به آن به سمت چپ يا راست منحرف مىشوند.»
2) خداوند در وصف حرم و نيز شهر مكه مىگويد: «ما اين شهر را بلد امين يا حرم امن قرار داديم.» قابل ذكر است كه اتصاف محدوده حرم يا همه شهر بهصفت امنيت، نشان مىدهد كه علاوه بر انسانها، حيوانات و گياهان حرم نيز از هرگونه آسيب در امانند كه اين امر به وضوح در تروك احرام نمايان است.
3) مستدرك الوسائل، ج 10،ص 67؛ امام صادق نيز درباره احرام و ذكر تلبيه فرمودند: «وَ أَحْرِمْ مِنْ كُلِّ شَيْءٍ يَمْنَعُكَ عَنْ ذِكْرِ اللَّهِ وَ يَحْجُبُكَ عَنْ طَاعَتِهِ وَ لَبِّ بِمَعْنَي إِجَابَةٍصَادِقَةٍصَافِيَةٍ خَالِصَةٍ زَاكِيَةٍ لِلَّهِ سُبْحَانَهُ فِي دَعْوَتِكَ مُتَمَسِّكاً بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقَي» (مستدرك الوسائل، ج 10،ص 127) « (هنگام پوشيدن لباس احرام) آنچه تو را از ياد خدا باز مىدارد و مانع اطاعت از اوامر او مىگردد، بر خود حرام كن و با ذكر تلبيه همراه باصفاى خاطر و خلوص و پاكى دل، از اجابت دعوت الهى مبنى بر تمسك به ريسمان محكم الهى (ولايت اهلبيت) خبر ده.»
«آيا هنگام داخل شدن در حرم، تصميمگرفتى كه غيبت و عيبجويى از برادران و خواهران دينىات را برخود حرام نمايى؟»
شبلىگفت: نه. حضرت فرمودند: بنابراين داخل حرم نشدهاى و از ثمراتش بهره نبردهاى.
خداوند براى اينكه انسانها امنيت وعده داده شده در حرم را حس كنند، علاوه بر اينكه از تروك احرام و نيز آنچه موجب ناامنى و هراس براى ديگران است نهى نموده، احساس حضور در حرم را نيز منشأ امنيت معرفى نموده است. چنانكه امامصادق (ع) فرمودند:
«مَنْ رَأَي أَنَّهُ فِي الْحَرَمِ وَ كَانَ خَائِفاً أَمِنَ» (1)
«هركس هراسان و خائف باشد و خود را در حرم الهى ببيند (و آداب و احكام
آن را به ياد آورد و بر رعايت محرمات آن عزيمتكند، در عوض) به امنيت دست خواهد يافت.»
نقل يك حديث
آثار ولايت اهلبيت (عليهما السلام) حتى براى اهل فسق و فجور نيز
1) وسائل الشيعة، ج 13،ص 228.
امنيت ايجاد كرده و آنها را از هرگونه هراس آسوده مىگرداند. چنانكه هارون بن خارجه از امام صادق (ع) پرسيد: اين حكم كه فرمودهايد: «
مَنْ دُفِنَ فِي الْحَرَمِ أَمِنَ مِنَ
الْفَزَعِ الْأَكْبَر
» «كسى كه در حرم دفن شود از فزع اكبر در امان است»، فقط شامل افراد خوب است يا اينكه فاجر و فاسق را هم شامل مىشود؟ امام (ع) در پاسخ
فرمودند: «
مِنْ بَرِّ النَّاسِ وَ فَاجِرِهِمْ
» (1)«دايره شمول اين امنيت، اعم از انسانهاى خوب يا بد است.»
حديث فوق بيانگر آن است كه اهل فسق و فجور نيز در ميان اهل ايمان احساس امنيت مىكنند. چرا كه ايجاد امنيت و آسايش، حتى براى ديگران، اثر وضعى تن دادن به ولايت اهلبيت (عليهما السلام) را نمايان مىكند.(2)
1) الكافي، ج 4،ص 258.
2) امام باقر فرمودند: «مَنْ مَاتَ فِي طَرِيقِ مَكَّةَ ذَاهِباً أَوْ جَائِياً أَمِنَ مِنَ الْفَزَعِ الْأَكْبَرِ يَوْمَ الْقِيَامَةِ» (الكافى، ج 4،ص 263) «كسىكه در راه مكه چه در راه رفت و چه در مسير برگشت بميرد، از فزع اكبر در امان است.» از اينگونه احاديث به خوبى فهميده مىشود كه خداوند مىخواهد ثمره اعتقاد به ربوبيت خود و رسالت رسول گرامىاسلام؛ و ولايت اهلبيت و نيز نتيجه عمل به دستورات دينى را كه ايجاد آرامش و امنيت براى كسانى است كه مىخواهند به حريم اهل ايمان نزديك شوند، آشكار نمايد.
قَالَ الباقر (ع): «وَ مَنْ دَخَلَ مَكَّةَ بِسَكِينَةٍ غُفِرَ لَهُ ذَنْبُهُ وَ هُوَ أَنْ يَدْخُلَهَا غَيْرَ مُتَكَبِّرٍ وَ لَا مُتَجَبِّرٍ وَ مَنْ دَخَلَ الْمَسْجِدَ حَافِياً عَلَي سَكِينَةٍ وَ وَقَارٍ وَ خُشُوعٍ غَفَرَ اللَّهُ لَهُ ذَنْبَهُ» (بحار الانوار، ج 99،ص 192)
«كسى كه به حال آرامش يعنى بدون تكبّر و خودخواهى و تجبّر به مكّه وارد شود، خداوند گناهانش را مىآمرزد و هركس پابرهنه و با فروتنى و وقار و خشوع به مسجد درآيد، خداوند گناهان او را مىبخشد.»
حدود حرم در روايات يك بَرِيد در يك بَرِيد، يعنى چهار فرسخ در چهار فرسخ شرعى تعيين شده است. بنابراين مساحت تقريبى حرم شانزده فرسخ شرعى مىشود كه حريم امن الهى محسوب شده و احكام ويژهاى دارد. (1)امام
1) رسول اكرم؛ فرمودند:«إنَّ اللَّهَ حَرَّمَ مَكَّةَ يَوْمَ خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَ الارْضَ وَ هِيَ حَرَامٌ إلَي أَنْ تَقُومَ السَّاعَةُ» «خداوند از موقعىكه زمين و آسمان را آفريد، مكه را محترم و ارزشمند قرار داد و حرمت آن تا روز رستاخيز پايدار است.» (الكافي، ج 4،ص 226).
باقر (ع) در اينباره فرمودند:
«حَرَّمَ اللَّهُ حَرَمَهُ بَرِيداً فِي بَرِيدٍ أَنْ يُخْتَلَي خَلَاهُ وَ يُعْضَدَ شَجَرُهُ إِلَّا شَجَرَةَرالْإِذْخِر»(1)
«خداوند در محدوده چهار فرسخ در چهار فرسخ از حرمش، حرام كرد كه
گياهش را بچينند و درختش را قطع كنند، مگر درختِ اذخر را.»(2)
پيامبر اكرم (ص) درباره نحوه تعيين حدود حرم فرمودند:
«وَ أَنْزَلَ جَبْرَئِيلُ آدَمَ مِنَ الصَّفَا وَ أَنْزَلَ حَوَّاءَ مِنَ الْمَرْوَةِ وَ جَمَعَ بَيْنَهُمَا فِي الْخَيْمَةِ قَالَ وَ كَانَ عَمُودُ الْخَيْمَةِ قَضِيبَ يَاقُوتٍ أَحْمَرَ فَأَضَاءَ نُورُهُ وَ ضَوْؤُهُ جِبَالَ مَكَّةَ وَ مَا حَوْلَهَا قَالَ وَ امْتَدَّ ضَوْءُ الْعَمُودِ قَالَ فَهُوَ مَوَاضِعُ الْحَرَمِ الْيَوْمَ مِنْ كُلِّ نَاحِيَةٍ مِنْ حَيْثُ بَلَغَ ضَوْءُ الْعَمُودِ قَالَ فَجَعَلَهُ اللَّهُ حَرَماً لِحُرْمَةِ الْخَيْمَةِ وَ الْعَمُودِ لِأَنَّهُمَا مِنَ الْجَنَّة»(3)
«جبرئيل، آدم (ع) را ازصفا و حوّا را از مروه فرود آورد و آن دو را در خيمه بهشتى جمع كرد. پايه خيمه از ياقوت سرخى بود كه روشنايى و فروغ آن، كوههاى مكه و اطراف آن را روشن مىنمود و تا هرجا كه نور آن ستون گسترش يافت، خداوند آن را حرم قرار داد. امروزه محدوده حرم، جاهايى است كه نور اين پايه به آن رسيده و خداوند به احترام خيمه و عمود كعبه كه از بهشت نازل شده بود، همه محدودهاى را كه در شعاع عمود خيمه قرار گرفته بود، حرم قرار داد.»
در بسيارى از منابع و كتابهاى فقهى به فضيلت و استحباب وارد شدن به مسجدالحرام از باب بَنىشَيبه اشاره شده و حكمت وارد شدن به مسجدالحرام از اين در، لگدمال كردن بُتِ هُبَل (بزرگترين بت اعراب جاهليت) ذكر شده است. در كتاب شرح اللمعة آمده است:
«وَ سُنَنُهُ الْغُسلُ قَبْلَ دُخُولِ مَكّةَ مِنْ بِئْرِ مَيْمونَ بِالْابْطحِ أَوْ بِئْرِ فَخٍّ عَلي فَرْسَخٍ مِنْ مَكَّة بِطريق الْمَدينةِ أَوْ غَيرِهِما وَ مَضْغِ الاذْخِرِ وَ دُخُولُ مَكّةِ مِنْ أَعْلاها مِنْ عَقَبَةِ
الْمَدَنييّن لِلتَّأَسّي سَواءٌ في ذلك الْمَدَني وَ غَيْرُهُ حافياً وَ نَعْلُهُ بِيَدِهِ بِسَكينةٍ وَ هُوَ الْاعْتِدالُ في الْحَرَكَةِ وَ وَقارٌ وَ هُوَ الطُّمَأنِينَةُ في النَّفْسِ وَ إِحْضارُ الْبالِ وَ الْخُشُوعُ وَ الْدُّخُولُ مِنْ بابِ بنيِ شَيْبَةِ لِيَطَأَ هُبَلَ وَ هُوَ الْآنَ فِي داخِلِ الْمَسْجِدِ بِسَبَبِرتَوْسَعَتِهِ»(1)
«سنتها و اعمال مستحب هنگام وارد شدن به مسجدالحرام عبارتند از: غسل نمودن قبل از وارد شدن به مكه (حرم) با آب چاه ميمون در سرزمين ابطح يا آب چاهى در سرزمين فخ كه در يك فرسخى مكه از راه مدينه قرار دارد يا با هر آب ديگر و جويدن گياه اذْخِر و وارد شدن به مكه از قسمت بالاى آن كه عقبه مَدَنِيين خوانده مىشود تا به سيره رسول خدا (ص) تأسى شده باشد، چه فرد اهل مكه باشد و چه خارج از مكه و مستحب است كه زائر كفشهاى خود را به دست گرفته و با اعتدال و وقار و آرامش و توجه و خشوع وارد شود و از باب بنى شيبه وارد مسجدالحرام گردد تا بت هبل را پايمال كند كه در حال حاضر به سبب گسترش حرم، اين (بت) داخل مسجدالحرام قرار گرفته است.»
در كتاب شرائع الاسلام آمده است:
1) شرح اللمعة، ج 2،ص 253.
«وَ الْمَنْدوباتُ ثَمانيةُ: أَلغُسْلُ لِدُخولِ مَكَّةَ فَلَوْ حَصَلَ عُذْراً غَسَلَ بَعْدَ دُخُولِهِ ... وَ الْأَفْضَلُ أَنْ يَغْتَسِلَ مِنْ بِئْرِ ميمونَ أَوْ مِنْ فَخٍّ وَ إِلّا ففي مَنْزِلِهِ وَ مَضْغِ الْاذْخِرِ ...
وَ أَنْ يَدْخُلَ مَكَّةَ مِنْ أَعْلاها وَ أَنْ يَكُونَ حافياً عَلي سَكينةٍ وَ وَقارٍ وَ يُغْتَسَلُ لِدُخولِ الْمَسْجِدِ الْحرامِ وَ يَدْخُلُ مِنْ بابِ بَني شَيْبَةِ وَ بَعْدَ أَنْ يقِفَ عِنْدَها وَ يُسَلِّمَ عَلي النَّبي؛ وَ يَدْعُوَ بِالْمَأْثوُرِ» (1)
«مستحبات وارد شدن به حرم، هشت چيز است: 1- غسل براى وارد شدن به مكه اما اگر عذرى حاصل شود، بعد از وارد شدن، غسل كند و نيكوست كه از آب چاه ميمون يا چاه فخ براى غسل استفاده نمايد وگرنه با آب خانهاش غسل كند. 2- جويدن گياه اذخر. 3- وارد شدن به مكه از قسمت بالاى آن. 4- پا برهنه آمدن به حرم و حركت با آرامش و وقار. 5- غسل مجدد براى وارد شدن
به مسجدالحرام. 6- وارد شدن از باب بنى شيبه. 7- ايستادن بر باب بنى شيبه وصلوات بر پيامبراكرم (ص) 8- خواندن دعاهاى وارده در باب بنىشيبه.»
درباره آداب وارد شدن به حرم، روايات فراوانى از سوى پيشوايان معصوم (عليهما السلام) نقل شده است كه در ذيل هر عنوان، به برخى از آنها اشاره مىنماييم:
ادب اول: داشتن آرامش و وقار
زائر كعبه بايد با درك اراده خداوند از ورود به حرم و تن دادن به مشقتهاى انجام اعمال حج، رذيله شوم كبر را از خود دور كند و از اينكه بخواهد به سبب
1) شرائع الاسلام في مسائل الحلال و الحرام، ج 1،ص 242.
داشتن اينصفت زشت، خود را از ديگران برتر دانسته و هميشه آنها را مقصر تلقى نموده و مورد خشم قرار دهد، بپرهيزد. چنانكه امامباقر (ع) فرمودند:
«وَ مَنْ دَخَلَ مَكَّةَ بِسَكِينَةٍ غُفِرَ لَهُ ذَنْبُهُ وَ هُوَ أَنْ يَدْخُلَهَا غَيْرَ مُتَكَبِّرٍ وَ لَا مُتَجَبِّرٍ وَ
مَنْ دَخَلَ الْمَسْجِدَ حَافِياً عَلَي سَكِينَةٍ وَ وَقَارٍ وَ خُشُوعٍ غَفَرَ اللَّهُ لَهُ ذَنْبَهُ»(1)
«كسى كه به حال آرامش يعنى بدون تكبّر و خودخواهى و تجبّر به مكّه وارد شود، خداوند گناهانش را مىآمرزد و هركس پابرهنه و با فروتنى و وقار و خشوع به مسجد درآيد، خداوند گناهان او را مىبخشد.»
امام صادق (ع) در اينباره فرمودند:
«لَا يَدْخُلُ مَكَّةَ رَجُلٌ بِسَكِينَةٍ إِلَّا غُفِرَ لَهُ قُلْتُ مَا السَّكِينَةُ قَالَ يَتَوَاضَعُ» (2)
«انسان با سكينه وارد مكه نمىشود، مگر آن كه گناهانش آمرزيده شود. راوى از امام (ع) پرسيد: سكينه چيست؟ حضرت فرمودند: تواضع.»
ادب دوم: غسل براى ورود به حرم
غسل نمودن يكى از مستحبات ورود به حرم مىباشد كه در سنّت ابراهيم (ع) نيز وجود داشته است.
امام صادق (ع) در اينباره فرمودند: خداوند به حضرت ابراهيم (ع) فرمان داد تا به همراه اسماعيل (ع) حج بجاى آورد.
از اينرو هر دو قصد حرم نموده و در حالى كه تنها جبرئيل همراه آنها بود، بر شترى سرخ رنگ سوار شدند و هنگامى كه به حرم رسيدند، جبرئيل به
ابراهيم (ع) گفت:
«يَا إِبْرَاهِيمُ انْزِلَا فَاغْتَسِلَا قَبْلَ أَنْ تَدْخُلَا الْحَرَمَ فَنَزَلَا فَاغْتَسَلا»
«اى ابراهيم! فرود آييد و پيش از آنكه وارد حرم شويد، غسل كنيد. آن دو فرود
آمده و غسل كردند.» (1)
امام صادق (ع) در روايت ديگرى فرمودند: هرگاه در مسير مكه، به چاه
ميمون ى
ا
عبدالصمد
رسيدى،
«فَاغْتَسِلْ وَ اخْلَعْ نَعْلَيْكَ وَ امْشِ حَافِياً وَ عَلَيْكَ السَّكِينَةَ وَ الْوَقَار»(2)
«غسل كن و كفشهايت را درآور و با پاى برهنه حركت كن و در طول مسير آرامش و وقار خود را حفظ نما.»
امام رضا (ع) نيز درباره غسل قبل از ورود به مكه فرمودند:
«فَاغْتَسِلْ قَبْلَ أَنْ تَدْخُلَ مَكَّةَ وَ امْشِ هُنَيْهَةً وَ عَلَيْكَ السَّكِينَةَ وَ الْوَقَارَ» (3)
«قبل از رسيدن به مكه، غسل كن و آرام حركت نما و در طول حركت آرامش و وقار خود را حفظ كن.»
ابانِ بنِ تَغْلِب (4)
درباره آداب ورود به حرم مىگويد: با امامصادق (ع) در بين راه
1) الكافي، ج 4،ص 202.
2) الكافي، ج 4،ص 400.
3) فقه الرضا،ص 218.
4) «ابانِ بْنِ تَغْلِبْ» از ياران امام باقر (و امام صادق (است كه روايات فراوانى را از آن بزرگواران نقل نموده است. منزلت ابان تا جايى است كه امام باقر (خطاب به او فرمودند: «اجْلِسْ فِي مَسْجِدِ الْمَدِينَةِ وَ أَفْتِ النَّاسَ فَإِنِّي أُحِبُّ أَنْ يُرَى فِي شِيعَتِي مِثْلُكَ» (مستدرك الوسائل، ج 17،ص 315) «در مسجد بنشين و به مردم فتوا بده. به درستى كه دوست دارم همچون تو در ميان شيعيانم ديده شود.» مُسْلِمِ بْنِ ابى حَيه مىگويد: خدمت امام صادق (شرفياب شدم. هنگامى كه خواستم از آن حضرت جدا شده و خداحافظى كنم، گفتم: دوست دارم حديث ديگرى بفرمايى. حضرت فرمودند: «ائْتِ أَبَانَ بْنَ تَغْلِبَ فَإِنَّهُ قَدْ سَمِعَ مِنِّي حَدِيثاً كَثِيراً فَمَا رَوَاهُ لَكَ فَارْوِهِ عَنِّي» (وسائل الشيعة، ج 27،ص 147) «نزد ابان برو كه او از من احاديث بسيارى را شنيده است. هرچه براى تو بيان مىكند، از من روايت مىكند.» در شأن و منزلت ابان همين بس كه امام صادق (پس از درگذشت او فرمودند: «رَحِمَهُ الله أمَا وَ الله لَقَدْ أَوْجَعَ قَلْبي مَوتُ أَبَان» (رجال كشي،ص 330) «خدا او را رحمت كند. به خدا سوگند! درگذشت ابان قلب مرا به درد آورد.»
مكّه و مدينه همسفر بودم. چون آن حضرت به حرم رسيد،
«نَزَلَ وَ اغْتَسَلَ وَ أَخَذَ نَعْلَيْهِ بِيَدَيْهِ ثُمَّ دَخَلَ الْحَرَمَ حَافِياً فَصَنَعْتُ مِثْلَ مَاصَنَعَ فَقَالَ يَا أَبَانُ مَنْصَنَعَ مِثْلَ مَا رَأَيْتَنِيصَنَعْتُ تَوَاضُعاً لِلَّهِ مَحَا اللَّهُ عَنْهُ مِائَةَ أَلْفِ سَيِّئَةٍ وَ كَتَبَ لَهُ مِائَةَ أَلْفِ حَسَنَةٍ وَ بَنَي اللَّهُ عَزَّوَجَلَّ لَهُ مِائَةَ أَلْفِ دَرَجَةٍ وَ قَضَي لَهُ مِائَةَ أَلْفِ حَاجَة» (1)
« (از مركب) پايين آمد و غسل كرد و كفشهايش را به دستش گرفت. سپس پابرهنه به حرم وارد شد. من نيز مانند او رفتار كردم. سپس فرمود: اى ابان! هركس از روى تواضع در برابر خداوند آنگونه كه من عمل كردم، عمل نمايد؛ خداوندصد هزار گناه از او محو مىكند،صد هزار حسنه براى او مىنويسد وصد هزار درجه به او عطا نموده وصد هزار حاجت او را بر مىآورد.»
ادب سوم: ورود از باب بنىشيبه
اعتقادات شوم مردم جاهليت كار را به جايى رسانده بود كه آنها بُت «
هُبَلْ
» را بر بام كعبه نصب نموده و به اعتبار آن، پيرامون كعبه طواف مىنمودند. امام
1) الكافي، ج 4،ص 398.
صادق (ع) فرمودند: رسولخدا (ص) به اميرمؤمنان (ع) امر نمود تا بت هُبَل را از بام كعبه به پايين افكند.
«فَدُفِنَ عِنْدَ بَابِ بَنِي شَيْبَةَ فَصَارَ الدُّخُولُ إِلَي الْمَسْجِدِ مِنْ بَابِ بَنِي شَيْبَةَ سُنَّةً لِأَجْلِ ذَلِك» (1)
«سپس (اين بت) در باب بنى شيبه مدفون شد. از اينرو داخل شدن از اين باب و لگد مال نمودن اين بت سنّت گرديد.»
ورود به مسجدالحرام از باب بنىشيبه به اين دليل مستحب است كه هُبَل،
بزرگترين بت مشركان، در آنجا مدفون شده است. از اينرو خداوند از زائر كعبه مىخواهد تا با لگدمال نمودن هر چيزى كه در برابر خداوند پرستش شده و مورد تعظيم قرار مىگيرد، خود را از اطاعت و عبادت غير خدا رهانده و در حريم ربوبيت الهى جاى دهد.
گرچه اصل اوليه آن است كه مسافر نماز خود را شكسته بخواند، اما اين اصل در چهار مكان مورد استثنا واقع شده: 1. مكه 2. حرم رسول خدا (ص) 3. حرم اميرمؤمنان (ع) (2)4. حائر سيدالشهدا (ع). البته درباره مُخَير بودن مسافر در شكسته
1) من لايحضره الفقيه، ج 2،ص 238.
2) ظاهراً مقصود از حرم اميرمؤمنان كوفه و به ويژه مسجد كوفه است. چنانكه امام صادق (فرمودند: «إنَّ لِلَّهِ حَرَماً وَ هُوَ مَكَّةُ وَ إنَّ لِلرَّسُولِ؛ حَرَماً وَ هُوَ الْمَدِينَةُ وَ إنَّ لِأَمِيرِالْمُؤْمِنِينَ (حَرَماً وَ هُوَ الْكُوفَةُ» (مستدرك الوسائل، ج 10،ص 368) «خداوند حرمى دارد كه مكه است و رسول خدا؛ نيز حرمى دارد كه مدينه است و اميرمؤمنان (نيز حرمى دارد كه كوفه است.»
يا كامل خواندن نماز در مسجدالحرام اتفاق نظر حاصل است، اما بسيارى از
فقيهان هم حرم را مشمول اين قاعده مىدانند و به حديث ذيل استناد مىكنند كه على بن يقطين از امام كاظم (ع) روايت كرده است:
«مَنْ شَاءَ أَتَمَّ وَ مَنْ شَاءَ قَصَّرَ»(1)
«هر كس بخواهد، مىتواند نمازش را (در مكه) كامل بخواند و يا آن را شكسته بجاى آورد.»
صاحب كتاب مناهج الاخيار، ذيل عنوان مستحب بودن اتمام نماز در مسجد كوفه و حائر حسينى از ابن ادريس نقل مىكند كه:
«وَ يُسْتَحَبُّ الاتْمَامُ فى ارْبَعَةِ مَوَاطِنَ فِى السّفَرِ فى نَفْسِ مَسْجِدِ الْحَرَامِ وَ فِى نَفْسِ
مَسْجِدِ الْمَدينَةِ وَ مَسْجِدِ الكوُفَةِ وَ الْحَايِرِ وَ عَمَّمَ الشَّيخُ فِى هَذَا الكِتابِ (الاستبصار) وَ فِى التَّهْذيبِ ايْضاً فِى البُلْدَانِ الثّلاثَةِ وَ الْحَايِرِ وَ حَكىَ الشَّهيدُ فِى الذِّكْرىَ عَنِ الْمُحَقَّقِ انّهُ حَكَمَ فِى كِتابِهِ لَهُ بِالسَّفَرِ بِالتّخْييرِ فِى الْبُلْدانِ الارْبَعَةِ حَتَّى فِى الْحَايِرِالْمُقَدَّسِ لِوُروُدِ الْحَديثِ بِحَرَمِ الْحُسَيْن (ع)» (2)
«تمام خواندن نماز در چهار مكان مستحب است: 1- مسجدالحرام 2- مسجدالنبى 3- مسجد كوفه 4- حائر امام حسين (ع). شيخ طوسى در استبصار و تهذيب الاحكام به سه شهر مكه، مدينه، كوفه و همچنين حائر تعميم داده و شهيد در كتاب الذكري از محقق حكايت مىكند كه او به تخيير در شهرهاى چهارگانه حتى حائر حسينى حكم داده و در مورد اخير به احاديث وارد شده در اينباره استناد نموده است.»
از بررسى روايات معلوم مىشود كه رمز و راز كامل بجاى آوردن نماز در
مكانهاى چهارگانه به ويژه مكه و مسجد النبى (ص)، امرى پوشيده است كه تنها خداوند از آن آگاه است. امام صادق (ع) در اينباره فرمودند:
«مِنْ مَخْزُونِ عِلْمِ اللَّهِ الْإِتْمَامُ فِي أَرْبَعِ مَوَاطِنَ حَرَمِ اللَّهِ وَ حَرَمِ رَسُولِهِ وَ حَرَمِ أَمِيرِ
الْمُؤْمِنِينَ وَ حَرَمِ الْحُسَيْنِ بْنِ عَلِيٍّ (ع)» (1)
«از جمله امور پوشيده و نامكشوف الهى، تمام خواندن نماز در حرم خداوند، حرم رسول خدا (ص)، حرم اميرمؤمنان (ع) و حرم سيدالشهدا (ع) مىباشد.»
در جاى ديگر فرمودند:
«أَنَّ مِنَ الْمَذْخُورِ الْإِتْمَامَ فِي الْحَرَمَيْنِ»(2)
«از جمله امورى كه نزد خداوند ذخيره شده است (رازش آشكار نشده) تمام
خواندن نماز در حرم الهى و حرم رسول خدا (ص) مىباشد.»
محدوده حرم بسيار وسيع است و در اين محدوده، شهر مكه يا بَلَدُالحرام قرار دارد و در ميان مكه، مسجدالحرام به معناى خاص آن قرار گرفته و در دل مسجدالحرام، كعبه يا بيتاللهالحرام قرار دارد. (3)
اما در دو آيه از قرآن، محدوده حرم كه همه شهر مكه را فرا مىگيرد، مسجدالحرام خوانده شده است. در آيه نخست آمده است:
1) تهذيب الأحكام، ج 5،ص 430.
2) الكافي، ج 4،ص 524.
3) امام صادق فرمودند: «حَرُمَ الْمَسْجِدُ لِعِلَّةِ الْكَعْبَةِ وَ حَرُمَ الْحَرَمُ لِعِلَّةِ الْمَسْجِدِ وَ وَجَبَ الاحْرَامُ لِعِلَّةِ الْحَرَمِ» «حرمت مسجد به سبب كعبه و حرمت حرم به سبب مسجدالحرام و احرام به سبب حرم واجب است.» (وسائل الشيعة، ج 12،ص 314).
«إِنَّ الَّذينَ كَفَرُوا وَ يَصُدُّونَ عَنْ سَبيلِ اللَّهِ وَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ الَّذي جَعَلْناهُ لِلنَّاسِ سَواءً الْعاكِفُ فيهِ وَ الْباد ...» (1)
«آنانكه به خداوند كافر شده و مردم را از راه خداوند باز مىدارند و نيز از مسجدالحرامى كه ما حرمت احكامش را براى اهل آن شهر و باديهنشينان يكسان قرار داديم ...»
طبق رواياتى كه ذيل اين آيه نقل گرديده است، اجاره گرفتن از زائران در شهر مكه ممنوع است. در حالى كه خداوند در آيه مذكور، تنها به مسجدالحرام اشاره نموده نه همه مكه. بنابراين چارهاى نيست جز اينكه مقصود از مسجدالحرام، همه شهر مكه تلقى شود. اما آيه دوم چنين مىگويد:
«سُبْحانَ الَّذي أَسْري بِعَبْدِهِ لَيْلًا مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ إِلَي الْمَسْجِدِ الْأَقْصَي الَّذي ...» (2)
«پاك و منزه است خدايى كه شبى، بنده خود (محمد) را از مسجدالحرام (خانه
امّهانى) به مسجد الاقصى فرستاد.»
در اين آيه، خداوند محل آغاز معراج رسولخدا (ص) را مسجدالحرام معرفى مىكند، در حالى كه رسولاكرم (ص) معراج خود را از خانه امّهانى كه خارج از مسجدالحرام (به معناى خاص آن بوده) و جزئى از شهر مكه محسوب مىشده، آغاز نمودند. بنابراين اراده خداوند از مسجدالحرام در آيه فوق، تمام شهر مكه است. اما درباره علت نامگذارى مكه به مسجدالحرام بايد گفت كه «مسجد» به
معناى سجدهگاه و مكان عبادت خداوند بوده و «حرام» به معناى داراى حرمت و احترام است و چون همه مكه (به اعتبار رعايت تروك احرام) مكان عبادت خداوند بوده و داراى امنيت و احترام است، از اينرو به همه آن، مسجدالحرام گفتهاند.
ديدگاهصاحب جواهر در اينباره
صاحب جواهر درباره آيه: «
إنَّمَا الْمُشْرِكُونَ نَجَسٌ فَلا يقْرَبُوا الْمَسْجِدَ الْحَرامَ بَعْدَ عامِهِمْ هذا وَ إنْ خِفْتُمْ عَيلَةً فَسَوْفَ يغْنِيكُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ إنْ شاء
» (1)به نكته دقيقى اشاره مىكند و مىگويد: در اين آيه به همه حرم، مسجدالحرام گفته شده است. زيرا
مشركان حق ندارند در حرم داخل شوند، نه اينكه وارد شدن آنها به حرم جايز و به مسجدالحرام ممنوع باشد. چنانكه امام صادق (ع) فرمودند:
«لَا يَدْخُلُ أَهْلُ الذِّمَّةِ الْحَرَمَ وَ لَا دَارَ الْهِجْرَةِ وَ يُخْرَجُونَ مِنْهَا» (2)
«اهل ذمه نبايد داخل حرم و دارالهجره شوند و بايد از آنجا بيرونشان كرد.»
از اينرو اگر براى اهل حرم، سفيرى غير مسلمان بيايد، نبايد داخل حرم شود.
بلكه امام معصوم (عليهما السلام) كسى را مىفرستد تا با او گفتگو كند و اگر خواست به طور مستقيم با امام به گفتگو بپردازد، امام از حرم خارج شده و با او
گفتگو مىكند. (1)
از زمانى كه شهر مكه رو به آبادانى گذاشت، مردم به ساختن خانه در اطراف بيت پرداختند اما براى هيچ خانهاى «در» قرار نمىدادند تا زائران و حجگزاران با آسودگى خاطر در آن وارد شده و ايام زيارت را به راحتى بگذرانند. معاويه اوّلين كسى بود كه در شهر مكه، براى خانه خود دو لنگه در نصب كرد و مانع بهرهمند شدن زائران كعبه از حقى گرديد كه خداوند برايشان مقرر كرده و فرموده بود: «در سرزمين حرم ساكنان و مجاوران با هم برابرند». (2)اميرمؤمنان (ع) اهل مكه را از اينكه خانههاى خود را در قبال دريافت اجاره در اختيار زائران قرار داده و يا به منظور جلوگيرى از ورود آنها، بر خانههاى خود درب نصب نمايند، نهى نموده و مىفرمودند:
همه مردم نسبت به مكه، احكامى برابر دارند و تبعيض ميان آنها روا نيست. (3)
و نيز روايت شده است كه آن حضرت به والى خود قُثَمِ بنِ عبّاس توصيه نمود:
«مُرْ أَهْلَ مَكَّةَ أَنْ لَا يَأْخُذُوا مِنْ سَاكِنٍ أَجْراً فَإِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ يَقُولُ سَواءً الْعاكِفُ
فِيهِ وَ الْبادِ الْعَاكِفُ الْمُقِيمُ بِهِ وَ الْبَادِي الَّذِي يَحُجُّ إِلَيْهِ مِنْ غَيْرِ أَهْلِهِ» (4)
1) جواهر الكلام، ج 21،ص 288.
2) عين تعبير امام صادق چنين است: «إنَّ مُعَاوِيَةَ أَوَّلُ مَنْ عَلَّقَ عَلَي بَابِهِ مِصْرَاعَيْنِ بِمَكَّةَ فَمَنَعَ حَاجَّ بَيْتِ اللَّهِ مَا قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ سَواءً الْعاكِفُ فِيهِ وَ الْباد» (الكافي، ج 4،ص 244- 243)؛ شايان ذكر است كه خداوند بهرهمندى از سكونت در اطراف كعبه را حق همه زائران معرفى نموده است.
3) چنانكه در حديث آمده است: «نَهَي أَهْلَ مَكَّةَ أَنْ يُؤَاجِرُوا دُورَهُمْ وَ أَنْ يُعَلِّقُوا عَلَيْهَا أَبْوَاباً وَ قَالَ سَواءً الْعاكِفُ فِيهِ وَ الْباد» وسائل الشيعة، ج 13،ص 269.
4) مستدرك الوسائل، ج 9،ص 358.
«به ساكنان مكه دستور بده تا از كسى در ازاى سكونت، مزدى دريافت نكنند. چرا كه خداوند مىفرمايد: «عاكف» و «بادى» در (استفاده رايگان از خانههاى اطراف) كعبه برابرند. عاكف به معناى مقيم در مكه و بادى يعنى حجگزارانى كه اهل مكه نيستند.»
نكته و اشاره
منع از دريافت اجاره در مكه (كه اكنون رعايت نمىشود) اشاره به اين مطلب دارد كه هيچ يك از انسانها در ازاى اصلاح و تربيتى كه ثمره تمسك به ولايت پيشوايان معصوم (عليهما السلام) و حضور در حريم ربوبى است، وامدار كسى نيستند و نبايد در قبال آن به ديگران هزينه تربيتى پرداخت نمايند.
قالَ اميرُالمُؤمِنين (ع): «لَا تَخْرُجُوا بِالسُّيُوفِ إِلَي الْحَرَمِ وَ لَا يُصَلِّيَنَّ أَحَدُكُمْ وَ بَيْنَ يَدَيْهِ سَيْفٌ فَإِنَّ الْقِبْلَةَ أَمْنٌ» (وسائل الشيعة، ج 5،ص 168)
«با شمشيرها به سوى حرم بيرون نرويد و هيچ يك از شما در حالى كه در مقابلش شمشير است، نماز نخواند. چراكه قبله (كعبه و حريم آن) ايمن است.»
امنيت حاكم بر حرم كه نماد حاكميت ولايت اهلبيت (عليهما السلام) و اعتقاد و عمل به دستورات دينى است، هنگامى حاصل مىشود كه از عيبجويى، اهانت، ستيزهجويى، ايجاد ناامنى و ساير گناهان دورى نماييم. از اينرو خداوند از بكارگيرى شمشير در حرم نهى نموده است. چنانكه اميرمؤمنان (ع) فرمودند:
«لَا تَخْرُجُوا بِالسُّيُوفِ إِلَي الْحَرَمِ وَ لَا يُصَلِّيَنَّ أَحَدُكُمْ وَ بَيْنَ يَدَيْهِ سَيْفٌ فَإِنَ
الْقِبْلَةَرأَمْنٌ»(1)
«با شمشيرها به سوى حرم بيرون نرويد و هيچ يك از شما در حالى كه در مقابلش شمشير است، نماز نخواند. چرا كه قبله (كعبه و حريم آن) ايمن است.»
در حديث ديگر از امام صادق (ع) روايت شده است:
«لَا بَأْسَ بِأَنْ يَخْرُجَ بِالسِّلَاحِ مِنْ بَلَدِهِ وَ لَكِنْ إِذَا دَخَلَ مَكَّةَ لَمْ يُظْهِرْهُ»(2)
«اشكالى ندارد كه با سلاح از شهر خود بيرون رود، ولى وقتى وارد مكه مىشود آن را آشكار نسازد.»
راوى مىگويد: نزد امام صادق (ع) رفته و پرسيدم: مقصود خداوند از وعده امنيت، امنيت خانه است يا امنيتِ حرم؟ حضرت در پاسخ، آن را به امنيت حرم تفسير نموده و فرمودند:
«مَنْ دَخَلَ الْحَرَمَ مِنَ النَّاسِ مُسْتَجِيراً بِهِ فَهُوَ آمِنٌ وَ مَنْ دَخَلَ الْبَيْتَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ مُسْتَجِيراً بِهِ فَهُوَ آمِنٌ مِنْ سَخَطِ اللَّهِ وَ مَنْ دَخَلَ الْحَرَمَ مِنَ الْوَحْشِ وَ السِّبَاعِ وَ الطَّيْرِ فَهُوَ آمِنٌ مِنْ أَنْ يُهَاجَ أَوْ يُؤْذَي حَتَّي يَخْرُجَ مِنَ الْحَرَمِ» (3)
«هركس در حرم پا بگذارد و (براى درك امنيت) به آن پناه ببرد، در امان است. همچنانكه هر يك از اهل ايمان كه در كعبه داخل شده و به آن پناهنده شود، از خشم خداوند در امان است و از اين فراتر حيوانات وحشى، درندگان و پرندگان نيز تا هنگامى كه از حرم خارج نشدهاند، در امانند و نبايد از آن رانده شده يا مورد آزار قرار گيرند.»
اگر كسى در خارج از حرم (با اين اعتقاد كه راه دستيابى به آرامش، كامجويى يا ستيزهجويى است) موجب سلب امنيت از ديگران شود و سپس به حرم الهى پناه برده و حرمت حرم را حفظ كند، نمىتوان او را در حرم كيفر نمود. اما براى نشان دادن اينكه اهل حرم با بينش و روش او موافق نيستند، بايد از يارى و كمك به او خوددارىكرد تا از حرم خارج شود و در خارج از حرم به كيفر بينش و روش نادرست خود برسد. در كتاب شرايع در اينباره آمده است:
«مَنْ أَحْدَثَ مَا يُوجِبُ حَدّاً أَوْ تَعْزِيراً أَوْ قِصَاصاً وَ لَجَأَ إلىَ الْحَرَمِ ضُيِّقَ عَلَيْهِ فِي الْمَطْعَمِ وَ الْمَشْرَبِ حَتَّى يَخْرُجَ وَ لَوْ أَحْدَثَ فِي الْحَرَمِ قُوبِلَ بِمَا تَقْتَضِيهِ جَنَايَتُهُ فِيهِ» (1)
«اگر كسى كارى كه موجب جارى نمودن حَدّ شرعى و يا تعزير و يا قصاص مىشود، مرتكب گردد و به حرم پناه بَرَد، بايد در خوراك و نوشيدنى، او را در تنگنا قرار داد تا خود (از حرم) خارج شود ولى اگر در حرم مرتكب گناهى گردد، بايد او را به آنچه مقتضاى جنايت او در حرم است، مجازات نمود.» (2)
1) شرايع الاسلام، ج 1،ص 251.
2) درصفحه 371 از جلد دوم كتاب مسالكالافهام پس از ذكر متن شرايع، در معناى تضييق سختگيرى بر فرد جانى در حرم آمده است:«فُسِّرَ التَّضْيِيقُ فِيهِمَا بِأَنْ يُطْعَمَ وَ يُسْقَى مَا لَا يَتَحَمَّلُهُ مِثْلُهُ عَادَةً وَ بِمَا يُسَدُّ الرَّمَقُ وَ كِلَاهُمَا مُنَاسِبٌ لِمَعْنَى التَّضْيِيقِ وَ الْمُرَادُ أَنَّهُ يُمْنَعُ مِمّا زَادَ عَلَى ذَلِكَ بِأَنْ لَا يُبَاعَ إنْ أَرَادَ الشِّرَاءَ وَ لَا يُمَكَّنْ مِنْ مَالِهِ إنْ كَانَ لَهُ مَالٌ زِيَادَةً عَلَى ذَلِكَ وَ لَا يُتَبَرَّعُ عَلَيْهِ بِهِ وَ فِيصَحِيحَةِ مُعَاوِيَةِ بْنِ عَمّارٍ عَنِ الصادق (: «لَا يُطْعَمُ وَ لَا يُسْقَى و لا يُباعُ و لَا يَؤْوَى حَتَّى يَخْرُجَ» وَ اخْتَارَهُ بَعْضُ الْأَصْحَابُ وَ هُوَ حَسَنٌ وَ أَلْحَقَ بَعْضُهُمْ بِالْحَرَمِ مَسْجِدَ النَّبِيَّ؛ وَ مَشَاهِدَ الأئِمَّةِ مُحْتَجّاً بِإطْلاقِ اسْمِ الْحَرَمِ عَلَيْهَا فِي بَعْضِ الأَخْبَارِ وَ هُوَ نَادِرٌ» «تضييق و تحت فشار قرار دادن شخص مُجْرِم در مورد خوراك و نوشيدنى، دو گونه معنا شده است: اول اينكه او را به گونهاى آب و غذا دهند كه كسى در شرايط او، عادتاً نتواند چنين وضعى را تحمل كند. دوم غذاى او به اندازه سد جوع باشد. و هر دو معنا براى واژه تضييق مناسب است و منظور اين است كه از خريد اشياء ممنوع گردد و از آن گذشته اگر ثروتى دارد مسدود شود ...» چنانچه در حديثصحيحى از امام صادق (روايت شده است: مجرم از نظر آب، غذا، خريد و فروش و پناهگاه در تنگنا قرار گيرد تا از حرم خارج شود كه برخى از فقيهان اين مطلب را پذيرفتهاند و اين حكم، نيكوست. برخى از فقيهان، مسجدالنبى و مشاهد مشرفه ائمه را نيز جزء حرم دانستهاند و استدلالشان اين استكه اسم حرم (چنانچه در پارهاى از اخبار وارد شده) بر آنها نيز اطلاق مىشود كه اين قول نادر و كمياب است.
از امام باقر (عليهما السلام) روايت شده است:
«مَنْ جَنَي جِنَايَةً ثُمَّ لَجَأَ إِلَي الْحَرَمِ لَمْ يُقَمْ عَلَيْهِ الْحَدُّ وَ لَا يُطْعَمُ وَ لَا يُشْرَبُ وَ لَا يُسْقَي وَ لَا يُؤْوَي حَتَّي يَخْرُجَ مِنَ الْحَرَمِ فَيُقَامَ عَلَيْهِ الْحَدُّ فَإِنْ أَتَي مَا يُوجِبُ الْحَدَّ فِي الْحَرَمِ أُخِذَ بِهِ فِي الْحَرَمِ لِأَنَّهُ لَمْ يَرَ لِلْحَرَمِ حُرْمَةً» (1)
«هركس مرتكب جنايتى (در خارج حرم) شود، سپس به حرم پناه ببرد، در اينصورت گرچه بر او حد جارى نمىگردد، اما به او آب و غذا و مسكن داده نمىشود تا از حرم خارج شود و بر او حد جارى گردد. اما اگر در حرم مرتكب كارى شود كه او را مستحق كيفر مىكند، در همان جا دستگير مىشود، زيرا او براى حرم (و بينش و روشى كه بايد در آن حاكم باشد) حرمتى قائل نشده است.» (2)
1) من لايحضره الفقيه، ج 2،ص 205.
2) راوى مىگويد نزد امام صادق رفته، عرضه داشتم: از شخصى طلبكارم كه مدتى ناپيدا بود. او را در حال طواف كعبه ديدم. آيا مىتوانم مالم را از او مطالبه كنم؟ حضرت فرمودند: «لَا لَا تُسَلِّمْ عَلَيْهِ وَ لَا تُرَوِّعْهُ حَتَّي يَخْرُجَ مِنَ الْحَرَمِ» (الكافي، ج 4،ص 241) «نه! (نزد او نرو و) به او سلام نكن و برايش ايجاد وحشت ننما تا اينكه از حرم بيرون برود. (و در آنجا به سراغش برو.)»
امام صادق (ع) در تفسير آيه: «
وَ مَنْ دَخَلَهُ كانَ آمِناً
» (1)«هركس در آن داخل شود (از هر عقوبتى) ايمن است» فرمودند:
«إِذَا أَحْدَثَ الْعَبْدُ فِي غَيْرِ الْحَرَمِ جِنَايَةً ثُمَّ فَرَّ إِلَي الْحَرَمِ لَمْ يَسَعْ لِأَحَدٍ أَنْ يَأْخُذَهُ فِي الْحَرَمِ وَ لَكِنْ يُمْنَعُ مِنَ السُّوقِ وَ لَا يُبَايَعُ وَ لَا يُطْعَمُ وَ لَا يُسْقَي وَ لَا يُكَلَّمُ فَإِنَّهُ إِذَا فُعِلَ ذَلِكَ بِهِ يُوشِكُ أَنْ يَخْرُجَ فَيُؤْخَذَ وَ إِذَا جَنَي فِي الْحَرَمِ جِنَايَةً أُقِيمَ عَلَيْهِ الْحَدُّ فِي الْحَرَمِ لِأَنَّهُ لَمْ يَدَعْ لِلْحَرَمِ حُرْمَتَهُ» (2)
«هرگاه كسى در غير حرم مرتكب جنايتى شده و سپس به حرم بگريزد، هيچ كس حق ندارد او را در حرم دستگيركند. ولى از بازار رفتن، داد و ستد، خوراك و آشاميدنى او را منع مىكنند و با او حرف نمىزنند. وقتى با او چنين رفتار كنند، اميد است كه از حرم بيرون آيد و دستگير شود و اگر در حرم جنايتى كند، در حرم بر او حد جارى مىشود، چرا كه او حرمت حرم را نگاه نداشته (و موجب ناامنى در آن گرديده) است.»
از ديدگاه فقه شيعه، كشتن حيوانات، در حال احرام حرام است مگر
حيواناتى كه قصد جان انسان را داشته باشند و يا حيواناتى كه كشتن آنها جايز شمرده شده است. در كتاب شرايع الاسلام آمده است:
«وَ لَا بَأْسَ بِقَتْلِ الأفْعِىِّ وَ العَقْرَبِ وَ الْفَأْرَةِ وَ يُرْمَي الْحِدَأَةُ وَ الغُرَابُ رَمْياً و لَا بَأسَ بِقَتْلِ الْبُرْغُوثِ وَ فِي الزَّنْبُورِ تَرَدُّدٌ وَ الوَجْهُ الْمَنْعُ وَ لا كَفَّارَةٌ في قَتْلِهِ خَطَأً وَ
فِي قَتْلِهِ عَمْداًصَدَقَةٌ وَ لَوْ بِكَفٍّ مِنْ طَعَامٍ» (1)
«كشتن افعى، عقرب، موش، راندن زاغ و كلاغ مانعى ندارد و از بين بردن كك بلامانع است. اما از كشتن زنبور منع شده و اگر از روى اشتباه آن را بكشد
كفاره ندارد. اما درصورت عمد،صدقه بدهد، هر چند مشتى طعام باشد.»
در كتاب مستند الشيعه آمده است:
«إنّ الأصْلَ: حُرْمَةُ قَتْلِ الدَّوابِّ كُلِّها حَالَ الإحْرامِ وَخَرَجَ مِنْهَا الإبِلُ وَ البَقَرُ وَ الغَنَمُ وَ الدُّجَاجُ وَ كُلُّ ما خيفَ مِنْهُ مَعَ الإرَادَةِ وَ الزَّنْبوُرُ وَ النَّمْلُ وَ الأفْعِىُّ وَ العَقْرَبُ وَ الفَأْرَةُ وَ هَوامُّ الْجَسَدِ وَ الغُرابُ يُرْمَى وَ السَّائِرُ باقٍ تَحْتَ الأصْلِ مِنَ الوُحُوشِ وَ الطُّيوُرِ وَ الْحَشَراتِ» (2)
«اصل اين است كه كشتن تمامى جانداران در حال احرام، حرام است. اما كشتن جانورانى چون شتر، گاو، گوسفند، مرغ و نيز كشتن حيواناتى كه از آنها ترسيده مىشود به شرطى كه قصد جان انسان كنند و نيز راندن جانورانى چون زنبور، مورچه، افعى، عقرب و موش و حشرات بدن و كلاغ از كلّيت حكم خارج بوده و حلال است و ساير جانوران از جمله حيوانات وحشى و پرندگان و حشرات ديگر تحت حكم حرمت، باقى مىمانند.»
در برخى روايات (علاوه بر كشتن مار، عقرب، موش و سگ هار) در حال احرام كشتن كك، شپش، پشه و راندن كلاغ و زاغ با سنگ بىاشكال معرفى شده
است. امام صادق (ع) در اينباره فرمودند:
«يُقْتَلُ فِي الْحَرَمِ وَ الْإِحْرَامِ الْأَفْعَي وَ الْأَسْوَدُ الْغَدِرُ وَ كُلُّ حَيَّةِ سَوْءٍ وَ الْعَقْرَبُ وَ الْفَأْرَةُ وَ هِيَ الْفُوَيْسِقَةُ وَ يُرْجَمُ الْغُرَابُ وَ الْحِدَأَةُ رَجْماً فَإِنْ عَرَضَ لَكَ لُصُوصٌ امْتَنَعْتَ مِنْهُمْ»(1)
«در حرم و در حال احرام كشتن چند حيوان جايز است: افعى، مار كبرى و هر مار خطرناك، عقرب و موش. (2)اما كلاغ و زاغ با سنگ رانده مىشوند. اگر
دزدان متعرّض تو شوند، دفاع كن.»(3)
راز جايز بودن قتل حيوانات و حشرات آزار رسان در حال احرام آن است كه خداوند از اهل احرام مىخواهد كه با عمل به ولايت پيشوايان معصوم (عليهما السلام)، خود را از موانع ايجاد امنيت دور نمايند تا بر همگان آشكار شود كه ثمره احرام (مُحْرِم شدن از آنچه مانع عمل به ولايت اهلبيت (عليهما السلام) است)، آسودگى از شرصفات اين حيوانات و بهرهمندى از امنيت مىباشد. (4)از اينرو با قتل اين حيوانات (در حالى كه مُحْرِم هستيم) عزيمت خود را بر رفع موانع امنيت، نشان مىدهيم.
1) الكافي، ج 4،ص 363.
2) با توجه به معادل ديگرش در زبان عربى، يعنى «فُوَيْسِقَةُ» به آن فاسقك نيز مىگويند. در حديث ديگر امامصادق فرمودند: «لا بَأْسَ بِقَتْلِ الْبُرغُوثِ وَ الْقَمْلَةِ وَ الْبَقَّةِ فِي الْحَرَمِ» (الكافي، ج 4،ص 364) «كشتن كك، شپش و پشه در حرم اشكالى ندارد.»
3) در روايات آمده است كه سگ هار و حيوانات وحشى را هنگامى مىتوان كشت كه قصد آزار و اذيت ما را داشته باشند. درباره مار معمولى نيز آمده است:«وَ الْحَيَّةُ إذَا أَرَادَتْكَ فَاقْتُلْهَا فَإنْ لَمْ تُرِدْكَ فَلَا تُرِدْهَا وَ الْكَلْبُ الْعَقُورُ وَ السَّبُعُ إذَا أَرَادَاكَ فَاقْتُلْهُمَا فَإنْ لَمْ يُرِيدَاكَ فَلَا تُرِدْهُمَا» (الكافي، ج 4،ص 363) «اگر مار، سگ هار و حيوانات درنده به سوى تو حمله كردند، آنها را از بين ببر، در غير اينصورت رهايشان كن.»
4) درباره اسرار كشتن حيوانات در بخش «رموز قربانى» به تفصيل سخن خواهيم گفت.
علامه حلى در كتاب «مُنتهى المَطلب» مىگويد: شايسته است حجگزار در عمره تمتع، پس از تقصير و خارج شدن از حال احرام، همچنان لباس احرام بر تن داشته باشد و لباس معمولى نپوشد بلكه خود را شبيه كسانى نمايد كه هنوز
در حال احراماند. (1)صاحب جواهر در اينباره مىگويد:
«وَ يُسْتَحَبُّ لِلْمُتِمَتِّعِ بَعْدَ التَّقْصيرِ التَّشَبُّهُ بِالْمُحْرِمينَ فِي تَرْكِ الْمَخيطِ ... كَذَا يُسْتَحَبُّ لِأَهْلِ مَكَّةَ التَّشَبُّهُ بِالْمُحْرِمينَ أَيَّامَ الْحَجِّ» (2)
«مستحب است كه حجگزار بعد از تقصير، لباس دوخته نپوشد و در پوشش همانند اهل احرام باشد ... همچنين مستحب است كه مردم مكه در طول ايام حج چنين باشند.»
اراده خداوند از احرام (با توجه به اسرار آن) بايد همواره پايدار و مستمر بماند. از اينرو اهل مكه و كسانى كه از احرام عمره تمتع خارج شدهاند، در طول ايام حج، به تداوم پوشيدن لباس احرام توصيه شدهاند تا از استمرار حالت احرام كه ثمره و نتيجهاش ايجاد امنيت براى اطرافيان است، خبر داده و نشان دهند كه
پيوسته در حال برخوردارى از ثمرات ولايتى هستند كه عامل بهرهمندى از ربوبيت ذات اقدس الهى است. امامصادق (ع) فرمودند:
«لَا يَنْبَغِي لِأَهْلِ مَكَّةَ أَنْ يَلْبَسُوا الْقَمِيصَ وَ أَنْ يَتَشَبَّهُوا بِالْمُحْرِمِينَ شُعْثاً غُبْراً وَ قَالَ يَنْبَغِي لِلسُّلْطَانِ أَنْ يَأْخُذَهُمْ بِذَلِكَ» (1)
«سزاوار نيست كه اهل مكه پيراهن بپوشند. بلكه شايسته است كه همانند مُحرمين غبارآلود و ژوليده باشند و نيكو است كه حكومت، آنان را به سبب ترك اين امر مؤاخذه كند.»
و نيز فرمودند:
«يَنْبَغِي لِلْمُتَمَتِّعِ بِالْعُمْرَةِ إِلَي الْحَجِّ إِذَا أَحَلَّ أَنْ لَا يَلْبَسَ قَمِيصاً وَ
لْيَتَشَبَّهْ ربِالْمُحْرِمِينَ» (2)
«سزاوار است كسى كه حج تمتع انجام مىدهد، پس از انجام عمره، پيراهن نپوشد بلكه بايد همانند مُحرمين باشد.»
قالَ الرِّضا (ع): «إِنَّمَا أُمِرُوا بِالْإِحْرَامِ لِيَخْشَعُوا قَبْلَ دُخُولِهِمْ حَرَمَ اللَّهِ وَ أَمْنَهُ ... رَاجِينَ ثَوَابَهُ رَاهِبِينَ مِنْ عِقَابِهِ» (وسائل الشيعة، ج 12،ص 314)
«مردم به احرام مأمور شدهاند تا قبل از داخل شدن در حرم امن الهى آماده و خاشع شوند ... در حالى كه به ثواب او اميدوار و از عقوبت او خائفند.»
خداوند به منظور راغب نمودن آدم (ع) و حوّا به گذشت از خواستههاى نفسانى و سوق دادن آنها به اداى عهد الهى، نخست ثواب كسانى را كه به مقام و منزلت محمد و آلمحمد (عليهما السلام) حسد نورزند، بيان نمود و سپس عقوبت كسانى را كه به درجات ايشان حسد برند، گوشزد كرد تا در سايه شوق
به ثواب و خوف از عقاب، از نزديك شدن به شجره مَنهيه خوددارى كنند. اما آدم (ع) ترك اوْلىكرد و تصميمگرفت با نزديك شدن به شجره مَنهيه (و به دستگرفتن حقى كه به اهلبيت (عليهما السلام) اختصاص داشت) به
فرمانروايى و سلطنت رسيده و براى خود ايجاد آرامشكند. (1)غافل از اينكه
تلاش براى دستيابى به آرامش با شك به وعدههاى الهى، مانع عمل به دستورات دينى شده و موجب هلاكت و پشيمانى مىگردد. اميرمؤمنان (ع) در اينباره فرمودند:
«هَلَكَ مَنْ بَاعَ اليَقينَ بِالشَّكِّ وَ الْحَقَّ بِالبَاطِلِ وَ الاجِلَ بِالعاجِلِ» (2)
«هركس يقين خود را با شكّ و حق را با باطل و آخرت را با دنيا معامله كند، هلاك شده است.»
امام صادق (ع) در حديثى، علت واجب شدن حج را افزايش يقين به آخرت معرفى نموده و آن را زمينهساز آمادگى براى قبر و قيامت بيان كرده و فرمودند:
«وَ اعْلَمْ بِأَنَّ اللَّهَ تَعَالَي لَمْ يَفْرِضِ الْحَجَّ وَ لَمْ يَخُصَّهُ مِنْ جَمِيعِ الطَّاعَاتِ بِالْإِضَافَةِ إِلَي نَفْسِهِ ... وَ لَا شَرَعَ نَبِيُّهُ؛ سُنَّةً فِي خِلَالِ الْمَنَاسِكِ عَلَي تَرْتِيبِ مَا شَرَعَهُ إِلَّا لِلْاسْتِعْدَادِ وَ الْإِشَارَةِ إِلَي الْمَوْتِ وَ الْقَبْرِ وَ الْبَعْثِ وَ الْقِيَامَةِ» (3)
«آگاه باش كه خداوند تعالى حج را واجب ننمود و از ميان همه طاعات، تنها آن را به خود اختصاص نداد ... و پيامبر اكرم (ص) هيچ سنتى را در خلال اين مناسك واجب نگردانيد، مگر براى آمادگى و اشاره به مرگ و قبر و مبعوث شدن و قيامت.»
از اينرو در دعاى استلام حَجَر كه نماد تجديد پيمان با پروردگار است، مىخوانيم:
«اللَّهُمَّ إِنِّي أُومِنُ بِوَعْدِكَ وَ أُوفِي بِعَهْدِك» (1)
«پروردگارا! به درستى كه من به وعدههاى تو (در آخرت) ايمان داشته و به عهدى كه با تو بستهام، وفا مىنمايم.»
حديث فوق بيانگرآن است كه لازمه وفاى به عهد، يقين به پاداشهاى الهى در
آخرت است. (2)يقينى كه با ايجاد آرامش و سكون، انسانها را آماده عمل به دستورات دينى نموده و آنها را در معرض ثوابهاى الهى در دنيا و آخرت قرارمىدهد.
1) الكافي، ج 4،ص 403.
2) جالب آنكه در دعاى تعقيب نماز مغرب نيز ايمان به وعدههاى الهى در آخرت، قبل از وفاى به عهد ذكر گرديده و آمده است:«اللَّهُمَّ افْتَحْ مَسَامِعَ قَلْبِي لِذِكْرِكَ حَتَّي ... أُومِنَ بِوَعْدِكَ وَ أَخَافَ وَعِيدَكَ وَ أُوفِيَ بِعَهْدِكَ وَ أَتَّبِعَ أَمْرَكَ وَ أَجْتَنِبَ نَهْيَكَ» (بحارالانوار، ج 86،ص 109) «پروردگارا! قلب مرا براى شنيدن ذكرت شنوا كن تا ... به وعدههاى تو (در آخرت) ايمان آورده، از عقوبت تو بترسم و با وفاى به عهد خود، از اوامرت پيروى و از نواهىات چشمپوشى نمايم.»
احرام، انسان را از ارتكابگناه براى دستيابى به آرامش بازداشته و او را به وعدههاى الهى در آخرت نويد مىدهد. امام رضا (ع) درباره حكمت احرام فرمودند:
«إِنَّمَا أُمِرُوا بِالْإِحْرَامِ لِيَخْشَعُوا قَبْلَ دُخُولِهِمْ حَرَمَ اللَّهِ وَ أَمْنَهُ وَ لِئَلَّا يَلْهُوا وَ يَشْتَغِلُوا بِشَيْءٍ مِنْ أُمُورِ الدُّنْيَا وَ زِينَتِهَا وَ لَذَّاتِهَا وَ يَكُونُوا جَادِّينَ فِيمَا هُمْ فِيهِ قَاصِدِينَ نَحْوَهُ مُقْبِلِينَ عَلَيْهِ ... رَاجِينَ ثَوَابَهُ رَاهِبِينَ مِنْ عِقَابِهِ» (1)
«مردم به احرام مأمور شدند تا قبل از داخل شدن در حرم، آماده و خاشع شوند و به هيچ امرى از امور دنيا و زينتها و لذات آن، مشغول نشوند (و به سبب حُب آنها از مقصود باز نمانند) بلكه با جديت (اداى حق الهى را) قصد نموده، با تمام وجود به آن روى آورند ... در حالى كه به ثواب او اميدوار و از عقوبت او خائفند.»
از عبارت «
رَاجِينَ ثَوَابَهُ رَاهِبِينَ مِنْ عِقَابِهِ
» (كه بيانگر علت احرام است) به خوبى
فهميده مىشود كه اگر اميد به پاداش و ترس از كيفر نباشد، احرام از
محرمات و لذتها و زينتهايى كه اهل دنيا خود را با آن آرام مىكنند، محقق نمىشود. از اينرو در حديث ديگرى از امام صادق (ع) روايت شده است كه به هنگام احرام، بايد نيت خود را چنين بر زبان آوريم:
«أَحْرَمَ لَكَ شَعْرِي وَ بَشَرِي وَ لَحْمِي وَ دَمِي مِنَ النِّسَاءِ وَ الطِّيبِ وَ الثِّيَابِ أُرِيدُ بِذَلِكَ وَجْهَكَ وَ الدَّارَ الْآخِرَةَ» (2)
1) وسائل الشيعة، ج 12،ص 314؛ نكته جالب در جمله «إنَّمَا أُمِرُوا بِالْإحْرَامِ لِيَخْشَعُوا قَبْلَ دُخُولِهِمْ حَرَمَ اللَّهِ وَ أَمْنَهُ» آن است كه حضرت فرمودند: حكمت احرام بستن، قبل از ورود به حرم الهى، حاصل شدن خشوع و ايجاد آمادگى نسبت به رعايت تروك احرام است.
2) الكافي، ج 4،ص 454؛ در حديث ديگرى آمده است: «أَحْرَمَ لَكَ شَعْرِي وَ بَشَرِي وَ لَحْمِي وَ دَمِي وَ عِظَامِي وَ مُخِّي وَ عَصَبِي» الكافي، ج 4،ص 332.
«براى تو و درك ثوابهايى كه وعده دادهاى، مو، پوست، گوشت و خونم (و تمام اعضاء و جوارحم) از (ميل به) زنان، بوى خوش و لباس (و ديگر زينتها) مُحرِم شدهاند.»
امام رضا (ع) فرمودند: هنگام احرام، از طرف خداوند به مردم ندا مىرسد:
«يَا عِبَادِي وَ إِمَائِي لَأُحَرِّمَنَّكُمْ عَلَي النَّارِ كَمَا أَحْرَمْتُمْ لِي» (1)
«اى بندگان من! همانطور كه شما براى من احرام بستيد (و بينشى را كه سبب ارتكاب گناه است بر خود حرام نموديد) من نيز آتش را بر شما حراممىنمايم.»
حج، اعتقاد و عملكرد نادرست را از انسان دور مىكند و او را از هر جهت آماده بهرهمندى از وعدههاى الهى مىنمايد و از او مىخواهد كه به شوق درك اين وعدهها، اعتقاد دينى خود را به كار گرفته و به وظايف و تكاليفى كه بر عهده دارد، عمل كند. از اينرو زائر كعبه، لباسى چون كفن بر تن مىكند و با اين كار آمادگى خويش را در دورى از اميال و دلخواههاى نفسانى در سايه
يقين به مرگ و شوق به درك وعدههاى الهى نشان مىدهد. به همين سبب امامصادق (ع) فرمودند:
«اعْلَمْ أَنَّ اللَّهَ لَمْ يَفْرِضِ الْحَجَّ وَ لَمْ يَخُصَّهُ مِنْ جَمِيعِ الطَّاعَاتِ بِالْإِضَافَةِ إِلَي نَفْسِهِ
1) وسائل الشيعة، ج 12،ص 375؛ در حديث ديگرى آمده است كه اهل احرام در پاسخ به نداى الهى مىگويند: «لَبَّيْكَ اللَّهُمَّ لَبَّيْكَ.» علل الشرائع، ج 2،ص 416.
بِقَوْلِهِ تَعَالَي وَ لِلَّهِ عَلَي النَّاسِ حِجُّ الْبَيْتِ مَنِ اسْتَطاعَ إِلَيْهِ سَبِيلًا وَ لَا شَرَعَ نَبِيُّهُ؛ سُنَّةً فِي خِلَالِ الْمَنَاسِكِ عَلَي تَرْتِيبِ مَا شَرَعَهُ إِلَّا لِلِاسْتِعْدَادِ وَ الْإِشَارَةِ إِلَي الْمَوْتِ وَ الْقَبْرِ وَ الْبَعْثِ وَ الْقِيَامَةِ وَ فَضْلِ بَيَانِ السَّبْقِ مِنْ دُخُولِ الْجَنَّةِ أَهْلُهَا وَ دُخُولِ النَّارِ أَهْلُهَا بِمُشَاهَدَةِ مَنَاسِكِ الْحَجِّ مِنْ أَوَّلِهَا إِلَي آخِرِهَا لِأُولِي الْأَلْبَابِ وَ أُولِيرالنُّهَي»
«بِدان! علت آنكه خداوند متعال حج را واجب گردانده و از ميان عبادات، آن را به خود نسبت داده و فرموده: «براى خدا، حج خانه، بر عهده مردمى است كه بتوانند به سوى آن راه يابند.» و نيز پيامبر اكرم (ص) مناسك حج را به ترتيبى كه در شريعت مقدس آمده وضع فرموده، تنها كسب آمادگى براى مرگ، قبر، بَعْث و قيامت است تا خردمندان، با مشاهده اعمال و مناسك حج (و پىبردن به اسرار آنها)، از قبل به علل ورود برخى در بهشت و وارد شدن برخى ديگر در دوزخ آگاه شوند.»
قال الصادق (ع): «فَكَانَ هَذَا أَصْلَ الطَّوَافِ ثُمَّ جَعَلَ اللَّهُ الْبَيْتَ الْحَرَامَ حِذَاءَ الضُّرَاحِ تَوْبَةً لِمَنْ أَذْنَبَ مِنْ بَنيآدم وَ طَهُوراً لَهُمْ» (الكافي، ج 4،ص 188)
«اين طواف (طواف فرشتگان پيرامون ضُراح) اصل و ريشه طواف بود و خداوند، كعبه را مقابل ضُراح قرار داد تا بندگان گنهكار با طواف گِرد كعبه، توبه كنند و از آلودگى گناه پاكشوند.»
طواف در زبان عربى يعنى «
أَلدَّوَرانُ حَوْلَ الشَّيءِ
» (1)«گرديدن به دور چيزى» كه
1) مرحوم طبرسى در اينباره مىگويد: «وَ الطّائِفُ وَ الْجائِلُ وَ الدّاثِرُ نَظائِرُ وَ يُقالُ طافَ يَطُوفُ طَوْفاً إذا دارَ حَوْلَ الشَّيِء وَ أَطافَ بِه إِطافَةً إِذا أَلَمَّ بِهِ وَ أطافَ بِهِ إذا أَحاطَ بِهِ» مجمع البيان، ج 1،ص 382 «طائف، جائل و داثر هم معناست و هنگامى از طواف و كلمات هم خانواده با آن استفاده مىشود كه چيزى به دور چيز ديگر بچرخد يا به دور آن چرخانده شود كه در مورد اول، از تعبير «طافَ يَطُوفُ طَوْفاً» و در مورد دوم، از تعبير «أَطافَ بِه إِطافَةً» استفاده مىشود.
در عين حركت و دَوَران، بقا و استمرار متحرك را پيرامون آن شىء موجب مىشود. اما طواف در حج، علاوه بر مفهوم فقهى آن كه هفت دور گرديدن به دور كعبه است، نماد تمسك به ربوبيت الهى و عمل به ولايت اهلبيت (عليهما السلام) است كه انسانها را در حريم اصلاح و تربيت نگاه داشته و از ثمرات آن برخوردار مىنمايد. به همين دليل در وصف اهل طواف مىخوانيم: مردم (به
هنگام طواف) در جايگاه پيامبران ايستاده و از آنان تبعيت نمودهاند و خود را به فرشتگان كه پيوسته دور عرش خداوند در گردش مىباشند، شبيه كردهاند. (1)
در احاديث اهلبيت (عليهما السلام) كه گنجينهاى ارزشمند از تعاليم دينى از جمله آموزههاى حج است، پيرامون منشأ طواف چنين آمده است كه فرشتگان پس از اطلاع از خلقت آدم (ع)، به سبب جهل از اسرار خلقت او، خود را به خلافت سزاوارتر دانسته و به معصيت خداوند مبتلا شدند. چيزى نگذشت كه به اشتباه خود پى برده و درصدد جبران آن برآمدند و به طواف پيرامون عرش و سرانجام به طواف پيرامون ضُراح (خانهاى در آسمان چهارم، موازى كعبه) مكلف شدند (2)و هنگامى كه آدم (ع) از نافرمانى و نقض عهد خويش نادم شد، خداوند او
1) عين تعبير حديث چنين است:«وَقَفُوا مَوَاقِفَ أَنْبِيَائِهِ وَ تَشَبَّهُوا بِمَلَائِكَتِهِ الْمُطِيفِينَ بِعَرْشِه ...» (وسائل الشيعة، ج 11،ص 15) امام صادق (در حديث ديگرى فرمودند: «طُفْ بِقَلْبِكَ مَعَ الْمَلَائِكَةِ حَوْلَ الْعَرْشِ كَطَوَافِكَ مَعَ الْمُسْلِمِينَ بِنَفْسِكَ حَوْلَ الْبَيْتِ» (مستدرك الوسائل، ج 10،ص 127) «و همانگونه كه گرد خانه كعبه به همراه ديگر مسلمانان طواف مىكنى، دلت را نيز در طواف عرش، با فرشتگان همراه ساز.»
2) شاهد و گواه اعتراض برخى فرشتگان بر خلقت و خلافت آدم اين آيه از قرآن است كه از زبان آنها مىگويد:«أَتَجْعَلُ فِيها مَنْ يُفْسِدُ فِيها وَ يَسْفِكُ الدِّماءَ» (سوره بقره، آيه 30) «آيا كسى را خليفه مىنمايى كه در روى زمين، فساد و خونريزى مىنمايد؟» و گواه آنكه فرشتگان به خطاى خود پى بردند، اين آيه از قرآن است كه از زبان آنها مىگويد: «لا عِلْمَ لَنا إلَّا ما عَلَّمْتَنا» (سوره بقره، آيه 32) «جز آنچه به ما آموختهاى، چيزى نمىدانيم.» سرانجام فرشتگان اظهار ندامت كردند و به طواف حول مكانى به نام ضُراح (كه به موازات كعبه است) مكلف شدند تا معلوم شود حكم خداوند براى قبول توبه از اهل آسمان و زمين يكسان است. گرچه گناه و منشأ آن، در اهل آسمان كه داراى گل سجين نيستند و اميال بشرى ندارند، تفسيرى مغاير با اهل زمين دارد. اميرمؤمنان (در حديثى فرمودند: «فَوَضَعَ اللَّهُ الْبَيْتَ الْمَعْمُورَ تَوْبَةً لِأَهْلِ السَّمَاءِ وَ وَضَعَ الْكَعْبَةَ تَوْبَةً لِأَهْلِ الْأَرْضِ» (بحار الانوار، ج 11،ص 104) «خداوند «بيت المعمور» را به منظور توبه اهل آسمان و كعبه را وسيله توبه اهل زمين قرار داده است.» و در حديثى ديگر آمده است: «فَلَمَّا عَرَفَتِ الْمَلَائِكَةُ أَنَّهَا وَقَعَتْ فِي خَطِيئَةٍ لَاذُوا بِالْعَرْشِ ... فَلَمَّا أَصَابَ آدم الْخَطِيئَةَ جَعَلَ اللَّهُ هَذَا الْبَيْتَ لِمَنْ أَصَابَ مِنْ وُلْدِهِ خَطِيئَةً أَتَاهُ فَلَاذَ بِهِ مِنْ وُلْدِ آدَمَ كَمَا لَاذَ أُولَئِكَ بِالْعَرْشِ» (بحار الانوار، ج 99،ص 205) «هنگامى كه فرشتگان (نسبت به اراده الهى معترض شدند و) دانستند مرتكب خطا گرديدهاند، به عرش پناه بردند و نيز هنگامى كه آدم مرتكب خطا شد، چنين كرد و خداوند اين خانه را براى خطاكاران از فرزندانش قرار داد تا مانند فرشتگان كه به عرش پناه مىبرند، به اين خانه پناه آورند.»
را به طواف كعبه كه به موازات ضُراح قرار داشت، مكلف نمود تا يكسان بودن حكم خداوند نسبت به اهل زمين و آسمان ثابت شود و طواف در آسمان و زمين، نماد توبه از گناه معرفىگردد. از اينرو امامصادق (ع) فرمودند:
«فَكَانَ هَذَا أَصْلَ الطَّوَافِ ثُمَّ جَعَلَ اللَّهُ الْبَيْتَ الْحَرَامَ حِذَاءَ الضُّرَاحِ تَوْبَةً لِمَنْ أَذْنَبَ مِنْ بنيآدم وَ طَهُوراً لَهُمْ» (1)
«اين طواف (طواف فرشتگان پيرامون ضُراح) مبدأ طواف بود و خداوند، كعبه را مقابل ضُراح قرار داد تا بندگان گنهكار با طواف گِرد كعبه توبه كنند و از
1) تفسير العياشي، ج 1،ص 31.
آلودگى گناه پاك شوند.»
طواف، موجب مىشود زائركعبه در شعاعى مشخص نسبت به مركز (كعبه)
حركت كند و از اراده خداوندى خبر دهد كه از بندگان خود خواسته است موجبات بقاى خويش را در حريم تربيتى الهى فراهم آورند و آن را در همه ابعاد زندگى و در همه زمانها و مكانها جارى نموده و به حقيقتى همهجايى و همهگاهى تبديل نمايند.(1)
زائرخانه خدا بايد طوافكعبه را با رعايت شرايطى مشخص انجام دهد كه عبارتند از:
شروع طواف از حجرالاسود: چون هدف از طواف، وفا نمودن به عهد الهى است، از اينرو بايد با عزيمت بر وفاى به عهد نزد حَجَرالاسود، تجديد ميثاق نموده و با آغاز نمودن طواف از آن، اين عزيمت را عملى گردانيم.
پايان طواف به حجرالاسود: يعنى همانگونه كه در آغاز طواف از عزيمت
1) آنچه در طواف موضوعيت دارد، حركت دورانى است. بنابراين اگر اين حركت دورانى، حتى بهصورت سواره بجاى آورده شود،بازهم به تحقق اراده خداوند از بقاى در حريم تربيتى خواهد انجاميد. به همين دليل روايت شده است: «طَافَ رَسُولُ اللَّهِ عَلَي نَاقَتِهِ الْعَضْبَاءِ وَ جَعَلَ يَسْتَلِمُ الْأَرْكَانَ بِمِحْجَنِهِ وَ يُقَبِّلُ الْمِحْجَنَ» (الكافي، ج 4،ص 429) «رسول خدا؛ در حالى كه سوار بر شترش بود، طواف نموده و با عصاى خود استلام حجر نمود و آن را بوسيد.»
خود بر وفاى به عهد الهى خبر مىدهيم، در پايان طواف نيز اداى امانت و وفاى به عهد خود را نزد حجرالاسود عرضه مىنماييم كه سند دو حكم فوق، اين كلام امامصادق (ع) است كه فرمودند: «
وَ الشَّوْطُ مِنَ الرُّكْنِ الْأَسْوَدِ ... إِلَي الرُّكْنِ الْأَسْوَدِ
» «طواف، از ركن حجرالاسود شروع شده و به آن ختم مىشود.»
هزار سال طواف، از اعتراض به خلقت آدم (ع) توبه كنند. اما بر اهل زمين به ازاى هر هزار سال، يك طواف وضع گرديد كه طوافهاى هفتگانه بيانگر آن است. چنانكه امام صادق (ع) فرمودند: «
الطَّوَافُ سَبْعَةُ أَشْوَاطٍ حَوْلَ الْبَيْتِ
» (1)«طواف، هفت دور چرخيدن به دور خانه خداست.»
لَوْ جَعَلَهُ عَلَي يَميِنِهِ لَمْ يَصِحَّ وَ وَجَبَتْ
عَلَيْهِ الْإِعَادَةُ
» (2)«اگر زائر، كعبه را در سمت راست خود قرار دهد، طوافشصحيح نيست و اعاده آن واجب است.»
ولايت و حدود احكام الهى و دستورات دينى است كه اگر رعايت نشود، شخص از حريم دستورات دينى خارج شده و از ارادهاى كه طواف در حريم كعبه نماد آن است، پا بيرون خواهد نهاد. محمّد بن على حَلَبى روايت مىكند كه از امام صادق (ع) پرسيدم «
عَنِ الطَّوافِ خَلْفَ الْمَقامِ
» «حكم طواف در پشت مقام ابراهيم چيست؟» حضرت فرمودند: «
مَا أُحِبُّ ذَلِكَ وَ مَا أَرَى بِهِ بَأْساً فَلَا تَفْعَلْهُ إِلَّا أَنْ لَا تَجِدَ مِنْهُ
بُدّاً
» (1)«اين عمل را دوست ندارم اما در آن اشكالى كه موجب بطلان شود،
نمىبينم. تو نيز بعد از مقام طواف نكن مگر اينكه چارهاى نداشته باشى.»
فرمودند: «
دَائِراً بِالْبَيْتِ وَ الْحِجْرِ
» «طواف، چرخيدن حول كعبه و حِجْر اسماعيل است.» و نيز فرمودند: «
مَنِ اخْتَصَرَ فِي الْحِجْرِ (فِي الطَّوَافِ) فَلْيُعِدْ طَوَافَهُ مِنَ
1) وسائل الشيعه، ج 13،ص 351.
2) اسماعيل، عبارتى است كه از تركيب «اسْماع» از ريشه سَمْع به معنى گوش و «ايل» به معنى خداوند گرفته شده و در زبان سريانى به معنى «گوش به فرمان خداوند» است. معنى اين تركيب نيز نمادى گويا از وصف ذرّيه اسماعيل يعنى اهلبيت مىباشد. به اين معنى كه اين خاندان پاك، هميشه گوش به فرمان پروردگار خود بوده و از اين جهت مظهر ولايت خداوند مىباشند.
3) توضيح بيشتر را در بخش چهاردهم كتاب، ذيل عنوان ملازمه حِجر اسماعيل با كعبه بنگريد.
الْحَجَرِ الْأَسْوَد إِلَي الْحَجَرِ الْأَسْوَد
» (1)«هركس طواف بر حِجْر اسماعيل را ترك كند، مىبايد دوباره آن طواف را از حَجَرُالاسود آغاز نموده و به آن پايان دهد.»
اعتقاد و) بر مبناى اراده و اختيارصورت پذيرد.
از زائر كعبه خواسته شده تا از طواف مستحبى در حال خستگى دورى نموده و قبل از اينكه ميل و رغبتش به طواف كاسته شود، آن را رها كند. چنانكه امام صادق (ع) فرمودند:
«دَعِ الطَّوَافَ وَ أَنْتَ تَشْتَهِيه» (2)
«طواف را در حالى كه هنوز به آن تمايل دارى، رها كن.»
در روايات اهلبيت (عليهما السلام) طواف از اركان حج شمرده شده است. چنانكه امامصادق (ع) در اينباره فرمودند:
«الطَّوَافُ مِنْ أَرْكَانِ الْحَجِّ فَمَنْ تَرَكَ الطَّوَافَ الْوَاجِبَ مُتَعَمِّداً فَلَا حَجَّ لَهُ»(3)
«طواف از اركان حج است. پس هركس عمداً طواف واجب را ترك كند، حجش مقبول نيست.»
با وجود اهميت فراوانى كه درباره طواف ذكر شده است، از طواف بدون اعتقاد و تمسك به ولايت پيشوايان معصوم (عليهما السلام) نهى شده و انجام آن، مانند طواف جاهليت (فاقد ثمره تربيتى) قلمداد شده است. چرا كه بدون تمسك به ولايت اهلبيت (عليهما السلام) از ثمرات طواف كه حضور در حريم ربوبيت الهى است، اثرى نخواهد بود. از اينرو امامباقر (ع) با بيان رابطه
حج و ولايت، درباره مردمى كه با وجود جهل نسبت به ولايت اهلبيت (عليهما
السلام) به دور كعبه طواف مىنمودند، فرمودند:
«هَكَذَا كَانُوا يَطُوفُونَ فِي الْجَاهِلِيَّةِ إِنَّمَا أُمِرُوا أَنْ يَطُوفُوا بِهَا ثُمَّ يَنْفِرُوا إِلَيْنَا فَيُعْلِمُونَا وَلَايَتَهُمْ وَ مَوَدَّتَهُمْ وَ يَعْرِضُوا عَلَيْنَا نُصْرَتَهُمْ» (1)
«در دوران جاهليت چنين طواف مىكردند (به خدا سوگند به چنين كارى امر نشدهاند.) آنان مكلف شدهاند دور كعبه طواف كرده سپس به سوى ما آيند و پذيرفتن ولايت ما و دوستى خود را به ما اعلام نموده و يارى خويش را بر ما عرضه كنند.»
و در جايى ديگر فرمودند:
«إِنَّمَا أُمِرَ النَّاسُ أَنْ يَأْتُوا هَذِهِ الْأَحْجَارَ فَيَطُوفُوا بِهَا ثُمَّ يَأْتُونَا فَيُخْبِرُونَا بِوَلَايَتِهِمْ وَ يَعْرِضُوا عَلَيْنَا نَصْرَهُمْ» (2)
«به درستى كه مردم مكلف شدهاند كه نزد اين سنگها (خانه) آمده، به دور آن طواف كنند، سپس نزد ما بيايند و به ما اعلام نمايند كه پذيراى ولايتمان شدهاند و يارى خود را بر ما عرضه دارند.»
امام باقر (ع) در تعبير زيباى ديگرى، هنگام مشاهده مردمى كه نسبت به ولايت خاندان عصمت (عليهما السلام) در جهل بوده و طواف كعبه بجاى مىآوردند، فرمودند:
«وَ اللَّهِ لَقَدْ أُمِرُوا مَعَ هَذَا بِغَيْرِهِ»
«به خدا قسم! همراه با طواف به چيز ديگرى نيز مأمورند.»
راوى پرسيد به چه چيز؟ فرمودند:
«إِذَا فَرَغُوا مِنْ طَوَافِهِمْ (أَنْ يَعْرِضُوا) عَلَيْنَا أَنْفُسَهُمْ»(1)
« (موظفند) هنگامى كه از طوافشان فارغ شدند، نصرت و يارى خود را بر ما عرضه نمايند.»
در اين حديث امام باقر (ع) از تعبير «
امِروُا مَعَ هَذَا بِغَيْرِهِ
» استفاده نمودهاند. چرا كه طواف و ولايت، همچون اسم و معنى، ملازم و همراه يكديگرند.
نقل يك حديث از امام صادق (ع)
امام صادق (ع) در تفسير آيه:
1) مستدرك الوسائل، ج 9،ص 372.
«ثُمَّ لْيَقْضُوا تَفَثَهُمْ وَ لْيُوفُوا نُذُورَهُمْ وَ لْيَطَّوَّفُوا بِالْبَيْتِ الْعَتِيق» (1)
«سپس بايد آلودگىها را از خود دور كنند و به نذرهاى خود وفا نموده و بر گِرد كعبه طواف نمايند»
فرمودند:
«التَّفَثُ الشَّعَثُ وَالنَّذْرُ لِقاءُ الْإِمامِ» (2)
«تَفَث، برچيدن و زدودن آلودگىها و نذر، ملاقات با امام است.» (3)
مرحوم فيض در كتاب وافى، در شرح حديث فوق مىفرمايد:
«جَهَةُ الإِشْتِراكِ بَيْنَ التَّفْسيرِ وَ التَّأْويلِ هِيَ التَّطْهيرُ فَإِنَّ أَحَدَهُما تَطْهيرٌ مِنَ
الأَوْساخِ الظّاهِرَةِ وَ الآخَرُ مِنَ الْجَهْلِ وَ العَمَي»(4)
«نقطه مشترك در تفسير و تأويل آيه، حصول تطهير است. به اين ترتيب كه تَفَث، به رفع آلودگىهاى ظاهرى (با تراشيدن موى سر يا كوتاه كردن موى سر وصورت و ناخن) و نَذر، به رفع آلودگىهاى باطنى و نجات از دام جهل و نادانى تفسير شده است.»
چرا كه رفع آلودگىها و نجات از دام رذايل جز با معرفت و تمسك به ولايت امام معصوم حاصل نمىشود. از اينرو امام باقر (ع) در روايتى فرمودند:
1) سوره حج، آيه 29.
2) تفسير برهان جديد، ج 3،ص 880.
3) امام رضا در تفسير آيه فوق از پدر بزرگوارش امام كاظم (روايت مىكند: «التَّفَثُ تَقْلِيمُ الْأَظْفَارِ وَ طَرْحُ الْوَسَخِ وَ طَرْحُ الْإحْرَامِ» (الكافي، ج 4،ص 504) «تفث (در اين آيه) يعنى گرفتن ناخنها و زدودن ناپاكىها و كندن لباس احرام.»
4) الوافي، ج 14،ص 1322.
اگر طواف كعبه با اعتقاد و تمسك به ولايت اهلبيت (عليهما السلام)
همراه شود، با شكوهترين و با فضيلتترين عمل حج بوده و آثار و ثمرات فراوانى را به دنبال خواهد داشت. از اينرو رسول اكرم (ص) فرمودند:
«إِنَّ زَيْنَ الْكَعْبَةِ الطَّوَافُ» (3)
«به درستى كه زينت كعبه طواف است.»
«إِنَّ اللَّهَ يُبَاهِي بِالطَّائِفِينَ» (4)
«البته خداوند به طواف كنندگان افتخار مىكند.»
1) الكافي، ج 4،ص 549.
2) نكته شايان ذكر اينكه چون حقيقت طواف و سعى، تداوم رابطه با اهلبيت است، از اينرو زائران نبايد به هنگام طوافكعبه، به تكرار دعاهايىكه جز الفاظ چيزى از آن درك نمىكنند، بپردازند. بلكه مىبايد با خواندن و درك معناى دعاهاى قابل فهم از جملهصلوات، زمينه تدبر را براى خود فراهم آورند. چنانكه عَبدُالسَّلام بن عَبْدُالرَّحْمن نزد امام صادق (رفت و عرضه داشت: در طواف واجب و نيز سعىصفا و مروه چيزى جزصلوات به يادم نيامد. امام صادق (در پاسخ او فرمودند: «مَا أُعْطِيَ أَحَدٌ مِمَّنْ سَأَلَ أَفْضَلَ مِمَّا أُعْطِيت» (الكافي، ج 4،ص 407) «به هيچ يك از دعاكنندگان (در طواف و سعى) برتر از آنچه به تو داده شده، عطا نگرديده است.»
3) مستدرك الوسائل، ج 9،ص 376.
4) همان مأخذ.
در برخى روايات، بخششگناهان كه اصلىترين خاصيت ولايت است، به طواف نسبت داده شده و آمده است:
«إِنَّ مَنْ طَافَ بِالْبَيْتِ خَرَجَ مِنْ ذُنُوبه» (1)
«هركس خانه خدا را طواف كند، از گناهان خود خارج مىشود.»
نكتهاى ظريف
تعبير «
خَرَجَ مِنْ ذُنُوبه
» كه درباره عرفات، مزدلفه، مِنى و مناسكى چون قربانى و طواف ذكر شده است، نشان مىدهد كه برآوردن اراده خداوند از هر يك از مواقف حج، به بخشش برخى از گناهان منتهى مىشود.
1) من لا يحضره الفقيه، ج 2،ص 207.
قال الصادق (ع): «الطَّوَافُ سَبْعَةُ أَشْوَاطٍ حَوْلَ الْبَيْتِ وَ الشَّوْطُ مِنَ الرُّكْنِ الْأَسْوَدِ دَائِراً بِالْبَيْتِ وَ الْحِجْرِ إِلَي الرُّكْنِ الْأَسْوَدِ الَّذِي ابْتَدَأَ مِنْهُ فَإِذَا طَافَ كَذَلِكَ سَبْعَةَ أَشْوَاطٍصَلَّي رَكْعَتَيْنِ خَلْفَ مَقَامِ إِبْرَاهِيمَ» (دعائمالإسلام، ج 1،ص 314)
«طواف، هفت مرتبه چرخيدن دور خانه خداست كه هر دور حول كعبه و حِجْر اسماعيل انجام مىگردد و از حجرالاسود آغاز شده و به آن منتهى مىشود و بعد از اتمام اين هفت دور، دو ركعت نماز پشت مقام ابراهيم خوانده مىشود.»
ابوحمزه ثمالى از امام سجاد (ع) پرسيد: «چرا طواف هفت دور است؟» حضرت فرمودند: پس از اينكه خداوند به فرشتگان فرمود: «مىخواهم در روى زمين براى خود خليفه قرار دهم» فرشتگان كه مىدانستند مقصود از خليفه آدم (ع) است، لب به اعتراضگشوده و گفتند: «آيا كسى را خليفه مىنمايى كه در روى زمين فساد مىكند
و خون مىريزد؟» خداوند فرمود: «من به امرى آگاهم كه شما از آن بىخبريد.» (1)
امام سجاد (ع) در ادامه حديث به ماجراى اعتراض و محروم شدن فرشتگان از ديدن نور عرش اشاره نموده و فرمودند:
«فَحَجَبَهُمْ عَنْ نُورِهِ سَبْعَةَ آلَافِ عَامٍ فَلَاذُوا بِالْعَرْشِ سَبْعَةَ آلَافِ سَنَةٍ فَرَحِمَهُمْ وَ
تَابَ عَلَيْهِمْ وَ جَعَلَ لَهُمُ الْبَيْتَ الْمَعْمُورَ فِي السَّمَاءِ الرَّابِعَةِ وَ جَعَلَهُ مَثَابَةً وَ جَعَلَ الْبَيْتَ الْحَرَامَ تَحْتَ الْبَيْتِ الْمَعْمُورِ وَ جَعَلَهُ مَثَابَةً لِلنَّاسِ وَ أَمْناً فَصَارَ الطَّوَافُ سَبْعَةَ أَشْوَاطٍ وَاجِباً عَلَي الْعِبَادِ لِكُلِّ أَلْفِ سَنَةٍ شَوْطاً وَاحِداً» (2)
« (خداوند) نور خود را هفت هزار سال از آنان پوشاند و فرشتگان در اين مدت به عرش پناه بردند تا اينكه خداوند آنها را مورد رحمت قرار داد و توبهشان را پذيرفت و بيتالمعمور را در آسمان چهارم، محل اجتماع آنان قرار داد و بيتالحرام را نيز براى مردم (در زمين) مقابل بيت المعمور قرار داد و آن را محل اجتماع و امنيت آنها گرداند. پس هفت دور طواف بر بندگان واجب شد؛ در ازاى هر هزار سال يك دور.» (3)
1) . سوره بقره، ترجمه آيه 30.
2) وسائل الشيعة، ج 13،ص 332- 331.
3) در نقل ديگرى آمده است كه قبل از اسلام، طواف در ميان قريش عدد خاصى نداشت. عبدالمطلب آن را هفت دور تعيين كرد و خداوند نيز پس از بعثت پيامبر؛همان را مقرر نمود. چنانكه رسولخدا؛ به اميرمؤمنان (فرمودند: «يَا عَلِيُّ إنَّ عَبْدَ الْمُطَّلِبِ سَنَّ فِي الْجَاهِلِيَّةِ خَمْسَ سُنَنٍ أَجْرَاهَا اللَّهُ عَزَّوَجَلَّ لَهُ فِي الْإسْلَامِ ... وَ لَمْ يَكُنْ لِلطَّوَافِ عَدَدٌ عِنْدَ قُرَيْشٍ فَسَنَّ لَهُمْ عَبْدُ الْمُطَّلِبِ سَبْعَةَ أَشْوَاطٍ فَأَجْرَي اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ ذَلِكَ فِي الْإسْلَامِ» (وسائل الشيعة، ج 13،ص 331) «يا على! عبدالمطلب پنج سنت را در جاهليت جارى نمود كه خداوند در اسلام نيز آن سنتها را استمرار داد. از جمله اينكه چون تعداد طواف در ميان قريش معلوم نبود، عبدالمطلب هفت مرتبه طواف را سنت گرداند و خداوند آن را در اسلام جارى نمود.» البته خاطر نشان مىكنيم كه عبدالمطلب در حقيقت با علم به مناسك و آموزههاى حج، تعداد طواف را به قريش تعليم داد. از اينرو نمىتوان تعيين هفت دور طواف و نيز ديگر احكام حج را به او نسبت داد بلكه او مناسك فراموش شده حج و از جمله تعداد طواف كعبه را به آنان آموخت.
از امام صادق (ع) درباره كيفيت هفت دور طواف چنين نقل شده است:
«الطَّوَافُ سَبْعَةُ أَشْوَاطٍ حَوْلَ الْبَيْتِ وَ الشَّوْطُ مِنَ الرُّكْنِ الْأَسْوَدِ دَائِراً بِالْبَيْتِ وَ الْحِجْرِ إِلَي الرُّكْنِ الْأَسْوَدِ الَّذِي ابْتَدَأَ مِنْهُ فَإِذَا طَافَ كَذَلِكَ سَبْعَةَ أَشْوَاطٍصَلَّي رَكْعَتَيْنِ خَلْفَ مَقَامِ إِبْرَاهِيمَ» (1)
«طواف، هفت مرتبه چرخيدن دور خانه خداست كه هر دور، حول كعبه و حِجراسماعيل انجام مىگردد و از حجرالاسود آغاز شده و با چرخيدن به دور
كعبه و حِجْراسماعيل، به حجرالاسود منتهى مىشود و بعد از اتمام اين هفت دور، دو ركعت نماز پشت مقام ابراهيم خوانده مىشود.»
تعداد طوافهاى هفتگانه، با تعداد نامهاى بدون تكرار چهارده معصوم (عليهما السلام) به شرح ذيل برابر است:
شايان ذكر است كه خداوند، زمين و آسمان و تمام مخلوقات را بر مبناى عدد هفت كه كنايه از اسامى بدون تكرار اهلبيت (عليهما السلام) مىباشد، خلق نموده است. اميرمؤمنان (ع) پس از بيان مطالبى فرمودند: «خداوند فرد است و فرد بودن را
1) بحار الانوار، ج 99،ص 212.
دوست دارد.»
«فَأَجْرَي جَمِيعَ الْأَشْيَاءِ عَلَي سَبْعَةٍ»
«و همه اشياء عالم را بر هفت بنا نموده است.»(1)
و فرموده است:
«خَلَقَ سَبْعَ سَماواتٍ وَ مِنَ الْأَرْضِ مِثْلَهُنَّ» (2)
«خداوند، هفت آسمان و مانند آن آسمانها، هفت زمين خلق كرد.»
«خَلَقَ سَبْعَ سَماواتٍ طِباقاً» (3)
«هفت آسمان را بر فراز يكديگر آفريد.»
«وَ لَقَدْ آتَيْناكَ سَبْعاً مِنَ الْمَثانِي وَ الْقُرْآنَ الْعَظِيمَ» (4)
«و ما هفتآيه از مثانى (سوره حمد) و قرآن عظيم را به تو عطا نموديم.»
حضرت در ادامه فرمودند:
«فَأَبْلِغْ حَدِيثِي أَصْحَابَكَ لَعَلَّ اللَّهَ يَجْعَلُ فِيهِمْ نَجِيباً إِذَا هُوَ سَمِعَ حَدِيثَنَا نَفَرَ قَلْبُهُ إِلَي مَوَدَّتِنَا وَ يَعْلَمُ فَضْلَ عِلْمِنَا ... وَ مَعْرِفَةُ السَّبْعَةِ فَإِنَّ مَنْ فَازَ بِالسَّبْعَةِ كَمَّلَ الدِّينَ كُلَّهُ وَ هِيَ الرَّحْمَةُ لِلْعِبَادِ» (5)
«اين حديث را براى دوستانت نقل كن. شايد خداوند در ميان آنها اهل نجابتى قرار داده
باشد كه هرگاه حديث ما را بشنود، قلبش به مودت ما روى آورد و به فضيلت علم ما آگاه شود ... (در پايان فرمودند:) هركس با تمسك به (اين) هفت (نفر) رستگار شود، دين خود را كامل نموده كه اين همان رحمت (الهى) نسبت به بندگان است.»
در حديثى ديگر سماعه از امام صادق (ع) درباره آيه: «
وَ لَقَدْ آتَيناكَ سَبْعاً مِنَ الْمَثانِى وَ الْقُرْآنَ الْعَظِيمَ
»(1)سؤال نمود. حضرت در پاسخ فرمودند:
«نَحْنُ وَ اللَّهِ السَّبْعُ الْمَثَانِي» (2)
«به خدا سوگند! منظور از سبع مثانى ما اهلبيت هستيم.»
عدد هفت، كنايه از اهلبيت (عليهما السلام) است كه ولايتشان موجب بقا در حريم ربوبيت و بهرهمندى از ثمرات آن مىگردد. (3)از اينرو خداوند هفت دور طواف را بر انسانها واجب نمود تا رابطه انكار ناپذير تمسك به ولايت پيشوايان
معصوم (عليهما السلام) با حضور در حريم ربوبيت الهى آشكار شود.
1) سوره حجر، آيه 87.
2) بحار الانوار، ج 24،ص 115.
3) شمارش هفت معصوم به طريق ديگرى نيز ذكر شده است. از جمله در روايتى امام صادق (در تفسير آيه «مَثَلُ الَّذينَ ينْفِقُونَ أَمْوالَهُمْ فى سَبيلِ اللَّهِ كَمَثَلِ حَبَّه أَنْبَتَتْ سَبْعَ سَنابِلَ فى كُلِّ سُنْبُلَه مِائَه حَبَّه» (سوره بقره، آيه 261) فرمودند: «أَلْحَبَّةُ فاطِمَةُ) وَ السَّبْعُ سَنابِلَ سَبْعَةٌ مِنْ وُلْدِها سابِعُهُمْ قائِمُهُمْ» (تفسير برهان، ج 1،ص 542) «منظور از حبّه در اين آيه حضرت فاطمه) و مقصود از هفت سنبله، هفت فرزند اوست كه هفتمين آنها حضرت ولىعصر؟ مىباشد.» شايان ذكر است كه اگر با حذف اسامى تكرارى به فرزندان حضرتصديقه طاهره) بنگريم و نام مبارك حضرت ولىعصر؟ را كه از بردن آن نهى شده، قائم بخوانيم، هفت اسم حاصل مىشود.
در دعاي طواف آمده است: «اللَّهُمَّ إِنِّي إِلَيْكَ فَقِيرٌ وَ إِنِّي خَائِفٌ مُسْتَجِيرٌ فَلَا تُغَيِّرْ جِسْمِي وَ لَا تُبَدِّلِ اسْمِي» (الكافي، ج 4،ص 406)
«پروردگارا! من محتاج و نيازمند و هراسان و پناهنده به تو مىباشم. پس جسم مرا دگرگون و اسم مرا تبديل نكن.»
طوافكننده طبق سنّت رسول خدا (ص) بر خلاف جهت عقربههاى ساعت مىچرخد و سمت چپ بدن خود را به طرف كعبه قرار مىدهد. در كتاب شرح لمعه درباره واجبات طواف بر زائر خانه خدا آمده است:
«جَعَلَ الْبَيْتَ عَلَى يَسَارِهِ حَالَ الطَّوَافِ، فَلَوْ اسْتَقْبَلَهُ بِوَجْهِهِ أَوْ ظَهْرِهِ أَوْ جَعَلَهُ
عَلَى يَمينِهِ وَ لَوْ فِي خُطْوَةٍ مِنْهُ بَطَلَ»(1)
«خانه كعبه را در حال طواف در طرف چپ خود قرار دهد. پس اگر در حال طواف، حتى به اندازه يك گام، رو به كعبه رود و يا پشت به آن كند يا آن را سمت راست خود قرار دهد، طواف او باطل مىشود.»
و در كتاب «كَشفُ اللِّثام» آمده است:
«جَعْلُ الْبَيْتِ عَلَى يَسَارِهِ لِلإجْمَاعِ وَ التَّأَسِّي مَعَ قَوْلِهِ؛: خُذُوا عَنِّي مَنَاسِكَكُمْ، فَلَوْ
جَعَلَهُ عَلَى يَمينِهِ أوْ اسْتَقْبَلَهُ بِوَجْهِهِ أَوْ اسْتَدْبَرَهُ جَهْلًا أَوْ سَهْوًا أَوْ عَمْداً لَمْ يَصِحَّ» (2)
«سمت چپ قرار دادن خانه، بر مبناى اجماع علماء و پيروى از فرمايش رسولخدا (ص) است كه فرمودند: مناسك خود را از من بياموزيد. بنابراين اگر خانه را در سمت راست خود قرار دهد يا آن را روبهرو يا پشت سر قرار دهد، چه
از روى ندانستن حكم شرعى باشد و چه از روى فراموشى و عمد، (طوافش)صحيح نيست.» (1)
از امام باقر (ع) روايت شده كه هرگاه رسولاكرم (ص) به مسجدالحرام واردمىشدند:
«بَدَأَ بِالرُّكْنِ فَاسْتَلَمَهُ ثُمَّ مَضَي عَنْ يَمِينِهِ وَ الْبَيْتُ عَلَي يَسَارِهِ فَطَافَ بِهِ أُسْبُوعاً» (2)
«اعمال خود را از ركن حجرالاسود آغاز مىكردند. (به اين ترتيب كه) نخست استلام حَجَر نموده سپس از سمت راست حجرالاسود، درحالى كه كعبه طرف چپ ايشان قرار داشت، هفت مرتبه طواف مىنمودند.»
سمت چپ قرار دادنِ كعبه (كه يكى از واجبات طواف بوده و ترك عمدى يا سهوى آن موجب بطلان طواف مىشود) ناظر به اين حقيقت است كه فرد مىبايد
(با توجه به معنا و حقيقت طواف) سمت چپ بدن خويش را كه نماد اعتقاد و
1) در كتاب مستند الشيعه آمده است:«لَوْ جَعَلَهُ عَلَي يَميِنِهِ لَمْ يَصِحَّ وَ وَجَبَتْ عَلَيْهِ الْإِعَادَةُ سَوَاءً كَانَ عَمْداً أَوْ جَهْلًا أَوْ نِسْيَاناً وَ لَوْ بِخُطْوَةٍ عَلَي مَاصَرَّحَ بِهِ بَعْضُهُمْ وَ لَا يَقْدَحُ فِي جَعْلِهِ عَلَي الْيَسَارِ الْانْحِرَافُ الْيَسِيرِ الَي الْيَمينِ بِحَيْثُ لَا يُنَافيصِدْقَ الطَّوافِ عَلَي الْيَسارِ عُرْفاً» (مستند الشيعه في احكام الشريعه، ج 12،ص 72) «اگر زائر، كعبه را حتى به اندازه يك گام در سمت راست خود قرار دهد، طوافشصحيح نيست و اعاده آن واجب است. چه از روى عمد چنين كند يا جهل و فراموشى. چنانكه برخى (از فقيهان شيعه) به اين مطلب تصريح كردهاند. اما اگر كسى به هنگام طواف، كعبه را در سمت چپ خود قرار دهد، تمايل اندك او به راست به گونهاىكه عنوان طواف با سمت چپ بدن سلب نشود، زيانى در پى ندارد.»
2) مستدرك الوسائل، ج 9،ص 396.
عملكرد اصحاب شمال (يسار) است، به طرف كعبه محصور و محدود كند و راه را بر بينش و روش باطل شيطان ببندد (1)و براى تحقق اين منظور به طوافهاى
هفتگانه متمسك شود.
طوافكننده بايد علاوه بر اينكه در محدوده طواف باقى بماند، با رفع هرگونه مزاحمت از اطرافيان و تحمل اذيتهاى احتمالى آنان، موجبات بقاى آنها را نيز در حريم طواف فراهم آورد و با عمل به ولايت اهلبيت (عليهما السلام) در برابر
1) از حديث «الْمَشْأَمَةُ أَعْدَاءُ آلِ مُحَمَّد» تفسير القمي، ج 2،ص 423) «اصحاب شمال، دشمنان آلمحمّد مىباشند» كه در ذيل آيه «هُمْ أَصْحابُ الْمَشْأَمَةِ» (سوره بلد، آيه 19) بيان گرديده، فهميده مىشود كه سمت چپ، نماد دشمنى و مخالفت با ولايت اهلبيت محسوب مىشود و روايت شده است كه رسولخدا؛ خطاب به نقض كنندگان عهد فرمودند: «أَخَذْتُمْ بَعْدِي ذَاتَ الشِّمَالِ وَ ارْتَدَدْتُمْ عَلَي أَعْقَابِكُمْ الْقَهْقَري» «شما بعد از من به سمت چپ منحرف شده و با سير قهقرايى، به بينش قبل از هدايت خود بازمىگرديد.» (الأمالي للطوسي،ص 94) رسول گرامى اسلام؛ در حديث ديگرى فرمودند: «سَيُجَاءُ بِرِجَالٍ مِنْ أُمَّتِي فَيُؤْخَذُ بِهِمْ ذَاتَ الشِّمَالِ فَأَقُولُ يَا رَبِّ أَصْحَابِي» «برخى از مردان امت مرا مىآورند و به سمت چپ هدايت مىكنند. عرضه مىدارم: پروردگارا! اينها از اصحاب من هستند.» ندا مىرسد: «إنَّكَ لَا تَدْرِي مَا أَحْدَثُوا بَعْدَكَ إنَّهُمْ لَا يَزَالُوا مُرْتَدِّينَ عَلَي أَعْقَابِهِمْ مُنْذُ فَارَقْتَهُمْ» (بحار الانوار، ج 23،ص 165) «نمىدانى بعد از تو چه كردند و از هنگامى كه مفارقت نمودى، چگونه به گذشته تاريك خود بازگشتند؟» در حديثى ديگر درباره اصحاب شمال از امامصادق (آمده است: «وَ يُؤْتُونَ أَعْدَاءَهُمْ كِتَابَهُمْ بِشِمَالِهِمْ فَيَمُرُّونَ إلَي النَّارِ بِلَا حِسَاب» (بحارالانوار، ج 8،ص 339) «دشمنان (اهلبيت) كتاب عملشان به دست چپشان داده مىشود و بدون حساب به جهنم وارد مىگردند.»
اطرافيان بهگونهاى رفتار كند كه به درگيرى و ستيز منتهى نشود و مانع رشد و كمال آنها نگردد. از اينرو حضرت ولىعصر (ع) هنگام ظهور، پس از برچيدن اسباب ظلم و ستم در جهان، در اولين گامى كه در راستاى اظهار عدل
برمىدارند، محل طواف را براى كسانى كه حج واجب بجاى مىآورند، خالى و آماده مىكنند و هرگونه مزاحمت را از آنان رفع مىنمايند. امامصادق (ع) در اينباره فرمودند:
«أَوَّلُ مَا يُظْهِرُ الْقَائِمُ مِنَ الْعَدْلِ أَنْ يُنَادِيَ مُنَادِيهِ أَنْ يُسَلِّمَ أَصْحَابُ النَّافِلَةِ لِأَصْحَابِ الْفَرِيضَةِ الْحَجَرِ الْأَسْوَد وَ الطَّوَافَ بِالْبَيْت»(1)
«اولين عدلى كه از حضرت مهدى (ع) ظاهر مىشود آن است كه منادى آن حضرت ندا مىدهد تا بجاى آورندگان طوافِ غير واجب براى كسانى كه مىخواهند حج واجب بجاى آورند، امكان دست زدن به حجرالاسود و طواف كعبه را فراهم كنند.»
طبق حديث فوق، كسانى كه در محدوده و حريم ربوبيت ذات اقدس الهى به سر مىبرند، بايد بستر لازم را براى كسانى كه تازه وارد شدهاند و مىخواهند
(با تمسك به ولايت) گذشته خود را جبران كنند، فراهم نمايند.
در برخى از دعاها آمده است كه طوافكننده بايد در حين طواف از خداوند بخواهد نام او را تبديل نكند و جسمش را تغيير ندهد. زيرا طواف (كه سبب بقا
1) من لايحضره الفقيه، ج 2،ص 525.
در حريم تربيت است) يگانه عاملى است كه نمىگذارد فرد از وادى انسانيت خارج شده و به وادى حيوانات كه قابل اصلاح و تربيت نيستند، پا بگذارد. از اينرو زائر در دعاى طواف، چنين بر زبان مىآورد:
«اللَّهُمَّ إِنِّي إِلَيْكَ فَقِيرٌ وَ إِنِّي خَائِفٌ مُسْتَجِيرٌ فَلَا تُغَيِّرْ جِسْمِي وَ لَا تُبَدِّلِ اسْمِي» (1)
«پروردگارا! من محتاج و نيازمند تو و هراسان و پناهنده به تو مىباشم. پس جسم مرا دگرگون و اسم مرا تبديل نكن.»
در دعاى ديگرى آمده است:
«وَ أَوْسِعْ عَلَيَّ مِنَ الرِّزْقِ الْحَلَالِ(2)وَ ادْرَأْ عَنِّي شَرَّ فَسَقَةِ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ وَ شَرَّ
فَسَقَةِ الْعَرَبِ وَ الْعَجَم»
1) الكافي، ج 4،ص 407.
2) واژه «رزق» به معناى عامل تأمين نياز است و از آنجا كه انسان علاوه بر تأمين نيازهاى جسمى، به رفع نيازهاى روحى (يعنى رفع ناآرامىها، تلاطمها و اضطرابهاى نفسانى) محتاج است، از اينرو بايد رزق لازم براى ايجاد آرامش به او برسد. اين رزق، همان ولايت اهلبيت است كه با سوق دادن انسانها به اينكه بايد منشأ تلاطمات روحى خود را عوامل درونى دانسته و با يقين به وعدههاى الهى آرام بگيرند، از اهل ايمان رفع نياز نموده و حاجت آنها را برآورده مىنمايد. به همين دليل در ذيل آيه «اللَّهُ لَطيفٌ بِعِبادِهِ يَرْزُقُ مَنْ يَشاءُ» از امام صادق (روايت شده است كه مقصود از رزق كه خداوند آن را روزى اهل ايمان مىنمايد و به همين دليل، مفعول «يَرْزُقُ» محسوب مىشود، «وَلَايَةَ أَمِيرِالْمُؤْمِنِين (» است. (الكافي، ج 1،ص 436) به اين معنى كه خداوند ولايت علىبنابىطالب (را به هركس بخواهد، روزى مىدهد. يعنى ولايت، رزق همه انسانها نبوده و تنها برخى، از آثار و ثمراتش برخوردار مىشوند.
«پروردگارا! رزق حلال خود را بر من افزون نما و شر فاسقين از جن و انس و عرب و عجم را از من دورگردان.» (1)
اين دعا به دو مورد از ثمرات طواف دلالت دارد كه عبارتند از:
حلال بودن رزق و نعمتها به اعتبار تمسك به ولايت اهلبيت (عليهما السلام) و بجاى آوردن طواف، به عنوان نماد اعتقاد و عمل به آن.
رهايى از شر فاسقان و انسانهاى شرور. به اين ترتيب كه طوافكننده در سايه تمسك به ولايت، موجب مصون گرداندن خود و اطرافيانش از هرگونه شرارت و مزاحمت مىشود.
بيان يك نكته
امام صادق (ع) درباره اعمال بعد از نماز طواف فرمودند: زائر خانه خدا بعد از نماز (طواف) اين دعا را بخواند:
«اللَّهُمَّ ارْحَمْنِي بِطَوَاعِيَتِي إِيَّاكَ وَ طَوَاعِيَتِي رَسُولَكَ؛ اللَّهُمَّ جَنِّبْنِي أَنْ أَتَعَدَّيرحُدُودَكَ ...» (2)
«پروردگارا! به سبب اطاعتم از تو و رسولت، بر من رحم كن. پروردگارا! مرا از اينكه به حدود تو تجاوز كنم بازدار.»
از متن دعا چنين برمىآيد كه طواف، نشانه عزيمت بر عدم تعدى از حدود الهى است.
طواف با توجه به اسرار نهفته در آن، بر مبناى محبّت و مودّت نيز تفسير گرديده است. زيرا مودّت، ثمره تلاش كسى است كه ديگرى را دوست داشته و سعى مىكند با چشمپوشى از عيوب او، رابطهاش را با وى حفظ كند. اميرمؤمنان (ع) در اينباره فرمودند:
«عَيْنُ الْمُحِبِّ عَمِيَةٌ عَنْ مَعَايِبِ الْمَحْبوُبِ»(1)
«چشم كسى كه ديگرى را دوست دارد، از عيوب او نابيناست.»
اين حديث بيانگر آن است كه دوام رابطه با محبوب تنها با نديدن و نشنيدن معايبش ممكن است و چون خداوند، مبرّاى از عيب بوده و اهلبيت (عليهما السلام) را نيز معصوم آفريده است، از اينرو معيار موّدت با اهلبيت (عليهما السلام) حفظ رابطه با اهل ايمان است كه معصوم نبوده و داراى عيب و
كاستىاند و معيار جدايى از اهلبيت (عليهما السلام) بىتوجهى به اهل ايمان مىباشد. به همين دليل امامصادق (ع) درباره معيار شناخت دشمنان خاندان عصمت فرمودند:
«لَيْسَ النَّاصِبُ مَنْ نَصَبَ لَنَا أَهْلَ الْبَيْتِ لِأَنَّكَ لَا تَجِدُ أَحَداً يَقُولُ أَنَا أُبْغِضُ مُحَمَّداً وَ آلَ مُحَمَّد وَ لَكِنَّ النَّاصِبَ مَنْ نَصَبَ لَكُمْ وَ هُوَ يَعْلَمُ أَنَّكُمْ تَتَوَلَّوْنَّا وَ أَنَّكُمْ مِنْ شِيعَتِنَا» (2)
«ناصب كسى نيست كه با ما اهلبيت دشمنى كند، زيرا كسى را نمىيابى كه
بگويد من با محمّد و آلمحمّد (عليهما السلام) دشمنى دارم، بلكه ناصب كسى است كه با وجود علم به اينكه شما ولايت ما خاندان را پذيرفته و از
شيعيان ما هستيد، با شما دشمنى كند.»
علت اينكه اهلبيت (عليهما السلام) ارتباطصحيح و پايدار با اهل ايمان را به منزله دوستى با خود معرفى نمودهاند، آن است كه اهل ايمان، هميشه در محدوده ولايت اهلبيت (عليهما السلام) حركت نموده و درصورت خروج، دوباره به آن باز مىگردند. به همين دليل رسولاكرم (ص) فرمودند:
«مَثَلُ الْمُؤْمِنِ مَثَلُ الفَرَسِ فَرَّ مِنْ أَخْيَتِهِ يَجوُل ثُمَّ يَرْجِعُ إِلي أَخْيَتِهِ وَ إِنَّ الْمُؤْمِنَ يَسْهو ثُمَّ يَرْجِعُ إِلي الايمانِ» (1)
«مَثَل مؤمن، مَثَل اسبى است كه از آنچه او را به زمين مهار كرده، فرار مىكند و جولان مىدهد سپس به سوى آن باز مىگردد. مؤمن نيز خطا مىكند (و از حريم ايمان دور مىشود) اما مجدداً به آن باز مىگردد.»
ولايت اهلبيت (عليهما السلام) كه معنا، مُسمّا و حقيقت كعبه است، اهل ايمان را به مركز خانه پيوند داده و مانعگريز آنها از اين محدوده مىشود. از
اينرو امامصادق (ع) فرمودند:
«كُلُّ مُؤْمِنٍ مُلْجَمٌ» (2)
«هر مؤمنى لجام خورده است.»
به عبارت ديگر، لِجام و مَهار او در دست اهلبيت (عليهما السلام) است تا
از حريم ولايت ايشان دور و جدا نشود. به همين دليل خداوند، اجر رسالت رسول اكرم (ص) را مودّت اهلبيت (عليهما السلام) معرفى نموده و فرموده است:
«قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلأَ الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبي» (1)
«بگو: به ازاى آن (رسالت) خواستار پاداشى از شما نيستم مگر دوستى درباره خويشاوندانم.»
چرا كه رابطه با آن بزرگواران باعث مىشود كه اهل ايمان در حريم ربوبيت باقى بمانند. از اينرو امام سجاد (ع) درباره طواف افاضه (2)به شبلى فرمودند:
«فَعِنْدَ مَا رَجَعْتَ إِلَي مَكَّةَ وَ طُفْتَ طَوَافَ الافَاضَةِ نَوَيْتَ أَنَّكَ أَفَضْتَ مِنْ رَحْمَةِ اللَّهِ تَعَالَي وَ رَجَعْتَ إِلَي طَاعَتِهِ وَ تَمَسَّكْتَ بِوُدِّهِ وَ أَدَّيْتَ فَرَائِضَهُ وَ تَقَرَّبْتَ إِلَي اللَّهِ تَعَالَي» (3)
«پس از آنكه به مكه بازگشتى و طواف افاضه نمودى، نيت كردى كه از رحمت خداوند برخوردار گشتهاى و به طاعت او بازگشته و به مودت او متمسك گشته و با انجام فرائض، به او تقرب جستهاى؟»
بنابراين مقصود از مودّت، حفظ رابطه با اهلبيت (عليهما السلام) است كه به سبب دوام ارتباط با اهل ايمان و انجام وظيفه در قبال ايشان حاصل مىشود.
نقل يك حديث زيبا
با توجه به اراده خداوند از طواف، بر هر انسان مؤمن واجب است كه با درك اسرار و رموز طواف، آثار آن را در زندگى خود آشكار نمايد و موجبات حضور هميشگى خود را در حريم ربوبيت الهى فراهم آورد. امام رضا (ع) در اينباره
فرمودند:
«يُسْتَحَبُّ أنْ يَطُوفَ الرَّجُلُ مُقَامَهُ بِمَكَّةَ بِعَدَدِ السَّنَةِ ثَلاثَمِائَةٍ وَ سِتِّينَ أُسْبُوعاً عَدَدَ أيامِ السَّنَةِ فَإنْ لَمْ تَسْتَطِعْ فَثَلاثَمِائَةٍ وَ سِتِّينَ شَوْطاً» (1)
«مستحب است تا هنگامى كه شخص در مكه به سر مىبرد، به عدد روزهاى سال، سىصدوشصت طواف بجاى آورد و اگر نتوانست، (لااقل) سىصد و شصت شوط طواف بجاى آورد.»
شايسته است كه زائر به ازاى هر روز از ايام سال يك طواف (كه معادل هفت بار چرخيدن به دور كعبه است) بجاى آورد و در همه ساعات زندگى، عزيمت و تلاش خود را براى باقى ماندن در حريم ربوبيت الهى نشان دهد. از اينرو سفارش شده است كه شخص در طول اقامت در مكه، به تعداد ايام سال طواف كرده و با خداوند عهد و پيمان ببندد كه در همه ايام زندگى، در حريم تربيتى او باقى مانده و از ثمرات ربوبيتش برخوردار شود. چرا كه طواف، دامنهاى فراتر از
1) مستدرك الوسائل، ج 9،ص 378؛ رسول اكرم؛ در روايت ديگرى فرمودند: «اسْتَكْثِرُوا مِنَ الطَّوَافِ فَإِنَّهُ أَقَلُّ شَيْءٍ يُوجَدُ فِيصَحَائِفِكُمْ يَوْمَ الْقِيَامَة» مستدرك الوسائل، ج 9،ص 376 «تا مىتوانيد طواف بجاى آوريد. زيرا كمترين چيزى كه در نامه اعمالتان در قيامت يافت مىشود، طواف است.» اين حديث به خوبى بر نيازمندى و حاجت مؤمن به بهرهمندى از طواف دلالت دارد.
ايام محدود حج دارد و بر انسان مؤمن لازم است تا با تن دادن به تكاليف دينى در طول ايام سال، به حج و طواف خود، جنبه همه گاهى و همه جايى دهد.
«فيهِ آياتٌ بَيِّناتٌ مَقامُ إِبْراهيمَ وَ مَنْ دَخَلَهُ كانَ آمِناً» (سوره آلعمران، آيه 97)
«در آن، نشانههاى روشن (از جمله) مقام ابراهيم است و هر كس داخل آن (خانه خدا) شود، در امان خواهد بود.»
كعبه علاوه بر اينكه نخستين خانه عبادت و اولين جايگاه توحيد معرفى شده است، امتيازات ديگرى نيز دارد كه خداوند درباره آنها مىفرمايد:
«فيهِ آياتٌ بَيِّناتٌ مَقامُ إِبْراهيمَ وَ مَنْ دَخَلَهُ كانَ آمِنا»(1)
1) سوره آلعمران، آيه 97؛ اينكه آيات بينات به مقام ابراهيم تفسير شده، به دو بيان قابل توجيه است: 1. مقام ابراهيم از آن جهت كه جاى پاى ابراهيم را در خود نقش بسته است، نشانه اعجاز الهى و از آن جهت كه يادآور دعوت ابراهيم به ولايت اهلبيت است، نشانه فراخوانى مردم به ذريه و از آن جهت كه ابراهيم بر آن ايستاد و خانه كعبه را بنا كرد، يادآور تجديد بناى كعبه به دست ابراهيم است. 2. در برخى احاديث، آيات بينات به مقام ابراهيم، حجرالاسود و حجر اسماعيل تفسير شده است. بنابراين، آوردن مقام ابراهيم پس از آيات بينات، مصداق ذكر خاص بعد از عام محسوب مىشود كه بر اهميت آن دلالت دارد.
«در آن (خانه) نشانههاى روشن (از جمله) مقام ابراهيم است و هركس داخل آن شود، در امان خواهد بود.»
با توجه به روايات ذيل اين آيه، مقام ابراهيم يكى از نشانههاى آشكار الهى است كه به اعتبار اهمّيت خاص خود، جداگانه ذكر شده است. امام صادق (ع)
درباره مقصود از آيات بينات در آيه فوق فرمودند:
«مَقَامُ إِبْرَاهِيمَ حَيْثُ قَامَ عَلَي الْحَجَرِ فَأَثَّرَتْ فِيهِ قَدَمَاهُ وَ الْحَجَرُ الْأَسْوَدُ وَ مَنْزِلُرإِسْمَاعِيلَ»(1)
« (اين آيات عبارتند از:) 1. مقام ابراهيم كه قدم بر سنگ گذاشت و اثرش بر آن باقى ماند. 2. حَجَرُالاسود 3. حِجْراسماعيل.»
از على بن ابراهيم قمى درباره اراده خداوند از مقام ابراهيم، چنين نقل شده است:
«مَقَامُ إِبْرَاهِيمَ يَعْنِي نِدَاءَ إِبْرَاهِيمَ عَلَي الْمَقَامِ بِالْحَج» (2)
«مقام ابراهيم، يعنى نداى ابراهيم (ع) (براى دعوت مردم) به حج، كه بر بالاى مقامصورت پذيرفت.»
در تعاليم دينى آمده است كه ابراهيم (ع) همگان را به حج فراخواند وصداى دعوت او به همه انسانها رسيد و حتى كسانى كه درصُلْبِ پدران بودند، اين دعوت را شنيده و لبيك گفتند. امام صادق (ع) در اينباره فرمودند: هنگامى كه خداوند عزوجل، ابراهيم (ع) و اسماعيل (ع) را مأمور به ساختن كعبه نمود و بناى
كعبه به پايان رسيد، به ابراهيم (ع) فرمان داد كه بر روى سنگى كه اكنون آن را به نام مقام ابراهيم مىشناسيم، برود و به مردم اينگونه ندا دهد: آگاه باشيد و به سوى حج بشتابيد. (1)نداى ابراهيم (ع) به مردم آن عصر و كسانى كه در اصلاب
پدرانشان بودند، رسيد و همه آنها جواب دادند:
«لَبَّيْكَ دَاعِيَ اللَّهِ لَبَّيْكَ دَاعِيَ اللَّهِ»
«لبيك اى دعوت كننده به خدا!»
سپس حضرت فرمودند:
«فَمَنْ لَبَّي عَشْراً يَحُجُّ عَشْراً وَ مَنْ لَبَّي خَمْساً يَحُجُّ خَمْساً وَ مَنْ لَبَّي أَكْثَرَ مِنْ ذَلِكَ فَبِعَدَدِ ذَلِكَ وَ مَنْ لَبَّي وَاحِداً حَجَّ وَاحِداً وَ مَنْ لَمْ يُلَبِّ لَمْ يَحُجَّ» (2)
«پس هر كس (به تعداد لبيكهايش، مستحق حج مىشود.) اگر ده بار لبيك گفته باشد، ده بار و اگر پنجبار لبيك گفته باشد، به همان تعداد و اگر يكبار بر زبان رانده باشد، تنها يكبار به حج خواهد رفت و هر كس لبيك نگفته باشد، به حج نخواهد رفت.» (3)
و در حديث ديگر از رسول خدا (ص) روايت شده است كه فرمودند:
«لَمَّا نَادَي إِبْرَاهِيمُ (ع) بِالْحَجِّ لَبَّي الْخَلْقُ فَمَنْ لَبَّي تَلْبِيَةً وَاحِدَةً حَجَّ حَجَّةً وَاحِدَةً
وَ مَنْ لَبَّي مَرَّتَيْنِ حَجَّ حَجَّتَيْنِ وَ مَنْ زَادَ فَبِحِسَابِ ذَلِكَ» (4)
1) روايت شده است كه حضرت ابراهيم هنگام دعوت به حج فرمود: «هَلُمَّ إلَي الْحَجِّ هَلُمَّ إلَي الْحَجِّ» «به سوى حج بشتاب، به سوى حج بشتاب» اما اگر به جاى اين جمله مىفرمود: «هَلُمُّوا إلَي الْحَجِّ» «بشتابيد به سوى حج» در اينصورت دعوت او فقط شامل كسانى مىشد كه در زمان دعوت حاضر بودند و به تعبير حديث، كسانى مصداق دعوت بودند كه «كَانَ يَوْمَئِذٍ إنْسِيّاً مَخْلُوقاً» من لا يحضره الفقيه، ج 2،ص 232 «در آن روزگار، آفريده شده و زندگى مىكردند.»
2) الكافي، ج 4،ص 206.
3) تفصيل بيشتر را بنگريد در: الكافي، ج 4،ص 205.
4) مستدرك الوسائل، ج 8،ص 8- 7.
«هنگامى كه ابراهيم (ع) براى حج ندا داد، مردم به نداى او لبيك گفتند. پس هر كس يكبار لبيك گفت، يكبار حج بجاى مىآوَرَد و هركس دو بار لبيك گفت، دو بار حج بجاى مىآوَرَد و هركس بيشتر لبيك گفته باشد، به همان تعداد حج بجاى خواهد آورد.»
طبق رواياتى كه در تفسير آيه ذُرّيه آمده است، ابراهيم (ع) مردم را (به اعتبار ذُرّيه كه ولايتشان حقيقت حج است) به سوى كعبه فراخواند و چون خداوند مىخواست اين دعوت جاودانه شود، جاى پاى ابراهيم (ع) را بر روى سنگى كه بر
آن ايستاده بود (در دل هزاران حادثه و خطر) حفظ نموده و از هرگونه آسيب مصون داشت تا نشانه و دليلى محكم براى دعوت او باشد. امام باقر (ع) در اينباره فرمودند: هنگامى كه در مسجدالحرام سيل جارى شد، من نزد جدم سيدالشهداء (ع) بودم. حضرت به مردمىكه نگرانِ از بين رفتن مقام ابراهيم بودند، فرمودند:
«أَنَّ اللَّهَ قَدْ جَعَلَهُ عَلَماً لَمْ يَكُنْ لِيَذْهَبَ بِهِ فَاسْتَقِرُّوا» (1)
«آرام و مطمئن باشيد كه خداوند مقام ابراهيم را عَلَم و نشانه (براى ولايتى كه مردم را به سوى آن فراخواند) قرار داد. از اينرو هرگز نمىگذارد از بين برود.»
مقام ابراهيم كه در قرآن به عنوان (يكى از) آيات بينات خوانده شده، از سنگهاى بهشتى است كه به خواندن نماز طواف نزد آن (در حج و عمره و طوافهاى مستحبى) بسيار سفارش شده است. طواف كعبه نيز در فاصله بين
كعبه و مقام ابراهيم انجام مىپذيرد. امام صادق (ع) فضيلت مقام ابراهيم را
1) الكافي، ج 4،ص 223.
به فضيلت اهلبيت (عليهما السلام) تشبيه نموده، فرمودند:
«إِنَّ اللَّهَ فَضَّلَ مَكَّةَ وَ جَعَلَ بَعْضَهَا أَفْضَلَ مِنْ بَعْضٍ فَقَالَ تَعَالَي وَ اتَّخِذُوا مِنْ مَقامِ إِبْراهِيمَ مُصَلًّي وَ قَالَ إِنَّ اللَّهَ فَضَّلَ أَقْوَاماً وَ أَمَرَ بِاتِّبَاعِهِمْ وَ أَمَرَ بِمَوَدَّتِهِمْ فِي الْكِتَابِ» (1)
«خداوند مكه را (بر همه جا) فضيلت داد و برخى از مواضع آن (يعنى مقام) را بر ديگر مكانهايش برترى بخشيد و فرمود: مقام ابراهيم را محل نماز (در حج و عمره) گردانيد.(2)حضرت در ادامه فرمودند: همانا خداوند در كتاب خود عدهاى (اهلبيت (عليهما السلام)) را بر ديگران برترى داده و ساير مردم را
به پيروى و مودتشان امر نموده است.»
پس از اينكه حضرت ابراهيم (ع) بر روى سنگ ايستاد و مردم را به حج فرا خواند، اثر پاهاى مباركش در آن سنگ پديدار شده و به نام مقام ابراهيم شهرت يافت. اين سنگ، ابتدا در كنار كعبه و چسبيده به آن قرار داشته است. (3)
چنانكه روايت شده است: پس از آنكه ابراهيم (ع) مأمور شد مردم را به فريضه حج فرا بخواند، به خداوند عرضه داشت:صداى من آنقدر رسا و بلند
1) كامل الزيارات،ص 21.
2) شايان ذكر استكه از لحاظ جغرافيايى،قبله اهل بصره دقيقاً رو به محل اصلى مقام ابراهيم است. چنانكه اميرمؤمنان (در اينباره فرمودند: «أَقْوَمُ النَّاسِ قِبْلَةً قِبْلَتُكُمْ عَلَي الْمَقَامِ حَيْثُ يَقُومُ الْإِمَامُ بِمَكَّة» «جهت شما به قبله از همه مردم راستتر است. قبله شما روبروى مقام است، آنجا كه امام در مكه به نماز مىايستد.» (بحارالانوار، ج 32،ص 256).
3) «وَضَعَهُ بِحِذَاءِ الْبَيْتِ لَاصِقاً بِالْبَيْتِ بِحِيَالِ الْمَوْضِعِ الَّذِي هُوَ فِيهِ الْيَوْم» (مستدرك الوسائل، ج 9،ص 429) «ابراهيم آن را در كنار خانه و چسبيده به آن، در مقابل موضع كنونىاش قرار داد.»
نيست كه به همه مردم برسد. خداوند در پاسخ او فرمود:
«عَلَيْكَ الْأَذَانُ وَ عَلَيَّ الْإِبْلَاغُ»
«وظيفه تو دعوت است و رساندن آن (بهگوش همگان) به عهده من است.»
در اينجا بود كه ابراهيم (ع):
«ارْتَفَعَ عَلَي الْمَقَامِ وَ هُوَ يَوْمَئِذٍ مُلْصَقٌ بِالْبَيْتِ» (1)
«بر بالاى مقام رفت كه به كعبه چسبيده بود.»
در روايت ديگر، امام صادق (ع) با بيان اين مطلب كه مقام ابراهيم چسبيده به خانه خدا (در مقابل موضع كنونىاش) بوده است، فرمودند:
«كَانَ النَّاسُ عَلَي عَهْدِ رَسُولِ اللَّهِ؛ يَطُوفُونَ بِالْبَيْتِ وَ الْمَقَامِ وَ أَنْتُمُ الْيَوْمَ تَطُوفُونَ مَا بَيْنَ الْمَقَامِ وَ بَيْنَ الْبَيْت»
«مردم در زمان رسول خدا (ص)، دور كعبه و مقام با هم طواف مىكردند، اما امروز شما (بين آنها جدايى افكنده و) در فاصله ميان كعبه تا مقام طواف مىكنيد.» (2)
با توجه به آنچه گفته شد معلوم مىشود كه در زمان رسول خدا (ص) كعبه و مقام، هر دو مورد طواف قرار مىگرفتهاند.
اميرمؤمنان (ع) در يكى از خطبههاى خود، ضمن اظهار تأسّف و تأثّر از فتنههايى كه بعد از رحلت رسول خدا (ص) پيش آمد، فرمودند:
«وُقُوعِ الْفِتَنِ مِنْ أَهْوَاءٍ تُتَّبَعُ وَ أَحْكَامٍ تُبْتَدَعُ يُخَالَفُ فِيهَا حُكْمُ اللَّه ... وَ لَوْ حَمَلْتُ النَّاسَ عَلَي تَرْكِهَا وَ حَوَّلْتُهَا إِلَي مَوَاضِعِهَا وَ إِلَي مَا كَانَتْ فِي عَهْدِ رَسُولِ اللَّهِ؛ لَتَفَرَّقَ عَنِّي جُنْدِي حَتَّي أَبْقَي وَحْدِي أَوْ قَلِيلٌ مِنْ شِيعَتِيَ ... لَوْ أَمَرْتُ بِمَقَامِ إِبْرَاهِيمَ
فَرَدَدْتُهُ إِلَي الْمَوْضِعِ الَّذِي وَضَعَهُ فِيهِ رَسُولُ اللَّهِ؛ ... إِذاً لَتَفَرَّقُوا عَنِّي» (1)
«سرچشمه فتنهها، از هوا و هوسهايى است كه پيروى مىشود و از
بدعتهايى است كه ايجاد مىشود و با حكم خداوند مخالف است ... اگر مردم را به ترك اين بدعتها فرا بخوانم و همه چيز را به حال اوليهاش يعنى زمان رسول خدا (ص) برگردانم، لشكرم متفرق مىشود و جز خودم و اندكى از ياران باوفايم كسى باقى نمىماند ... اگر مقام ابراهيم را به مكانى انتقال دهم كه رسول خدا (ص) قرار داد (چسبيده به خانه خدا، در مقابل موضع كنونى آن) ... در اينصورت مردم از اطرافم پراكنده مىگردند.»(2)
در سوره حج آمده است كه خداوند به ابراهيم (ع) فرمود:
«وَ أَذِّنْ فِي النَّاسِ بِالْحَجِّ يَأْتُوكَ رِجالًا وَ عَلي كُلِّ ضامِرٍ يَأْتينَ مِنْ كُلِّ فَجٍّ عَميقٍ
1) الكافي، ج 8،ص 59- 58.
2) مقام ابراهيم در آخر دايره خط طواف قرار گرفت كه اين امر، ميراث دوران جاهليت بود، زيرا در ساختار اوليه، مقام ابراهيم چسبيده به ديوار بيت بوده است. چنانكه امام باقر (فرمودند: «وَ كَانَ مَوْضِعُ الْمَقَامِ الَّذِي وَضَعَهُ ابراهيم عِنْدَ جِدَارِ الْبَيْتِ فَلَمْ يَزَلْ هُنَاكَ حَتَّي حَوَّلَهُ أَهْلُ الْجَاهِلِيَّةِ إلَي الْمَكَانِ الَّذِي هُوَ فِيهِ الْيَوْمَ فَلَمَّا فَتَحَ النَّبِيُّ؛ مَكَّةَ رَدَّهُ إلَيالْمَوْضِعِ الَّذِي وَضَعَهُ إبْرَاهِيمُ» (الكافي، ج 4،ص 223) «مكان مقامى كه ابراهيم آن را قرار داد، در كنار ديوار كعبه بود و پيوسته مقام در همان محل بود تا اينكه مردم دوران جاهليت آن را به موضع كنونى انتقال دادند. سپس رسول خدا؛ به هنگام فتح مكه، آن را به موضع اوليهاش بازگرداند.» نكته قابل ذكر اينكه محدوده طواف داراى نشانهاى بوده كه جبرئيل براى آدم تعيين نمود و نيازى به مشخص نمودن اين محدوده با نصب كردن مقام ابراهيم در محل كنونى نبوده است.
لِيَشْهَدُوا مَنافِعَ لَهُمْ» (1)
«و مردم را به حج دعوتكن تا مردانى پياده و سواره بر شتران لاغر از هر راه دورى به سوى تو آيند و شاهد منافع گوناگون خويش باشند.»
نكات برجسته در اين آيه عبارتند از:
أَذِّنْ فِى النَّاسِ بِالْحَجّ يأْتُوكَ
» «مردم را به حج دعوت كن تا به سوى تو آيند.»
عبارت «
يَأْتُوكَ
» به اين حقيقت اشاره دارد كه اراده خداوند از حج، آمدن نزد ابراهيم (ع) و اجابت دعوت او بوده است (كه بر بالاى سنگى ايستاد و با نداى خود مردم را به اداى حق ذُرّيه فراخواند) و الّا مىبايد از تعابيرى همچون «
يَأْتوُه
» يا «
يَأْتُوهَا
» كه ناظر به بيت يا كعبه است، استفاده مىشد. به همين دليل، اميرمؤمنان (ع) مقصود از دعوت و اذان ابراهيم (ع) را ولايت خود معرفى نموده، فرمودند:
«كُنْتُ أَنَا الْأَذَانَ فِي النَّاسِ بِالْحَجِّ» (2)
«من، اذان (وسيله دعوت) به حج در ميان مردم هستم.»
رِجالًا وَ عَلي كُلِّ ضامِرٍ
» (3)«پياده يا بر مركبهاى لاغر»
اين بخش از آيه اشاره به اين امر دارد كه وسيله رفتن به حج، به منظور اداى حق ذُرّيه ابراهيم (ع) گوناگون است و پياده رفتن به كعبه و درك دشوارىهاى آن
و نيز سواره رفتن به حج و داشتن نشاط لازم براى انجام وظيفه، هر يك بستر عمل به برخى از تكاليف آن را فراهم مىآورد.
يَأْتينَ مِنْ كُلِّ فَجٍّ عَميقٍ
» «از هر راه دورى (دره عميقى) عازم حج شوند.»
در اين تعبير علت لاغرشدن شتران، پيمودن درههاى عميق و راههاى طولانى بيان گرديده و بر اين نكته تأكيد شده است كه همچنانكه بجاى آوردن حج مستلزم عبور از درههاى عميق و تن دادن به مشكلات آن است، اداى حق
اهلبيت (عليهما السلام) نيز كه حقيقت حج است، با عبور از مسير دشوار ناملايمات و چشمپوشىكردن از دلخواهها ممكن مىگردد.
لِيَشْهَدُوا مَنافِعَ لَهُمْ
» «تا شاهد منافع (دنيايى و آخرتى) خويش باشند.»
با توجه به مضمون آيه فوق، انجام مناسك حج (كه موجب جبران گناه و اداى حق اهلبيت (عليهما السلام) است) فرد را از آثار مشهود دنيايى و آخرتى حج برخوردار مىنمايد و جمله «
لِيَشْهَدُوا مَنافِعَ لَهُمْ
» كه منافع حج را به قيد مشاهده مقيد نموده، بر اين امر تأكيد دارد كه آثار و ثمرات تربيتى حج بايد در زندگى شخص آشكار شود.(1)
نكته
آيه فوق در آخرين حج رسول خدا (ص) كه به ماجراى غدير خم انجاميد، نازل
1) واژه منافع، دو ويژگى دارد: اولًا جمع و ثانياً نكره است كه اين دو ويژگى سبب عموميت مفهوم آن بوده و بيانگر منافع زياد و پرارزشى است كه شامل هر منفعت و با هر كيفيتى مىگردد و امورى چون بقاء و پايدارى در حريم ربوبيت قِيَاماً لِلنَّاس، بهرهمندى از امنيت مَثَابَةً وَ أَمْناً و هدايت به خواست خداوند هُدي لِلْعالَمِينَ از جمله مصاديق آن محسوب مىشود.
شد. از اينرو مىتوان فهميد كه تحمل مشقتهاى حج و تن دادن به سختىهاى موجود در ولايت اميرمؤمنان (ع) كه حقيقت حج و مسمّاى حريم رُبوبى است،
زمينه حاكميت اهلبيت (عليهما السلام) را فراهم مىآورد. (1)
نماز طواف كه از جمله واجبات حج و عمره محسوب مىشود، از جايگاه ويژهاى برخوردار است. در كتاب تذكرة الفقهاء در اينباره آمده است:
«يَجِبُ أَنْ يُصَلِّيَ هَاتَيْنِ الرَّكْعَتَيْنِ فِي الْمَقَامِ عِنْدَ أَكْثَرِ عُلَمَائِنَا فِي طَوَافِ
الْفَرِيضَةِ، وَ فِي النَّفْلِ يُصَلّيهِمَا حَيْثُ كَانَ مِنَ الْمَسْجِدِ» (2)
«از نظر بيشتر فقيهان، واجب است دو ركعت نماز در طوافِ واجب پشت مقام بجاى آورده شود اما در طواف مستحب، هر جاى مسجد خوانده شود، اشكالى ندارد.»
نماز طواف كه در پشت مقام خوانده مىشود و نماد عرضه اتّباع از ولايت پيشوايان معصوم (عليهما السلام) است، جز نزد مقام پذيرفته نيست. چنانكه امامصادق (ع) فرمودند:
«وَ إِذَا فَرَغْتَ مِنْ أُسْبوُعِكَ فَأْتِ مَقَامَ إِبْرَاهِيمَ (ع) وَصَلِّ رَكْعَتَيْنِ لِلطَّوَاف» (3)
«پس از آنكه هفت مرتبه طواف نمودى، نزد مقام ابراهيم برو و دو ركعت نماز طواف بخوان.»
و از آنجا كه مقام ابراهيم، نماد دعوت به ولايت اهلبيت (عليهما السلام) است، از اينرو خواندن نماز در پشت مقام ابراهيم، سبب يادآورى حقوق
اهلبيت (عليهما السلام) و عزيمت بر اداى حق ايشان است. (1)به همين دليل قرآن، به نماز در مقام ابراهيم امر نموده و فرموده است:
«وَ اتَّخِذُوا مِنْ مَقامِ إِبْراهيمَ مُصَلًّي» (2)
«از مقام ابراهيم، جايى براى نماز برگزينيد.»
امام صادق (ع) در تفسير آيه فوق فرمودند:
«لَيْسَ لِأَحَدٍ أَنْ يُصَلِّيَ رَكْعَتَيْ طَوَافِ الْفَرِيضَةِ إِلَّا خَلْفَ الْمَقَامِ لِقَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ اتَّخِذُوا مِنْ مَقامِ إِبْراهِيمَ مُصَلًّي فَإِنْصَلَّيْتَهُمَا فِي غَيْرِهِ فَعَلَيْكَ إِعَادَةُ الصَّلَاةِ» (3)
«براى كسى جايز نيست كه دو ركعت نمازِ طوافِ واجب را جز پشت مقام ابراهيم بخواند. چنانكه خداوند در قرآن فرمود: جايگاه نماز خود را از مقام ابراهيم برگزينيد. پس اگر نماز (طواف فريضه) را در غير مقام ابراهيم بخوانى، بايد آن را اعاده كنى.»
البته مقصود از پشت مقام در حديث بالا و احاديث مشابه آن، فضاى
1) كلمه «صلوة» در حقيقت به معناى دعا و فراخواندن و نيز پيروى و اتباع است.چنانكه به اسبى كه در ميدان سواركارى پشت سر اسب اول حركت مىكند «مُصَلِّي» مىگويند. به همين سبب امامصادق (درتفسير آيه «لَمْ نَكُ مِنَ الْمُصَلِّين» «از نمازگزاران نبوديم» فرمودند: «لَمْ نَكُ مِنْ أَتْبَاعِ الْأَئِمَّة» (الكافي، ج 1،ص 419) «يعنى تابع ائمه نبوديم.»
2) سوره بقره، آيه 125.
3) التهذيب، ج 5،ص 137.
چسبيده به مقام ابراهيم نمىباشد. (1)چنانكه حسين بن عثمان مىگويد:
«رَايْتُ ابَالْحَسَن يُصَلِّي رَكْعَتَيِ الْفَرِيضَةِ بِحِيَالِ الْمَقَامِ قَرِيباً مِنَ الظِّلَالِ لِكَثْرَةِرالنَّاسِ» (2)
«امام كاظم (ع) را ديدم در حالى كه دو ركعت نماز واجب (طواف) را به خاطر كثرت جمعيت در مقابل مقام، نزديك به سايبانها در انتهاى مسجدالحرام بجاى مىآورد.»
1) واجب است كه نماز طواف حج و عمره، در پشت مقام خوانده شود.چنانكه امام رضا (فرمودند: «وَ لَا يَجُوزُ أَنْ تُصَلِّيَ رَكْعَتَيْ طَوَافِ الْحَجِّ وَ الْعُمْرَةِ إلَّا خَلْفَ الْمَقَامِ حَيْثُ هُوَ السَّاعَة» (مستدرك الوسائل، ج 9،ص 413) «جايز نيست كه دو ركعت نماز طواف حج و عمره را جز در پشت مقام ابراهيم در محل كنونىاش بجاى آورى.» اما درباره نماز طوافهاى مستحبى و طواف نساء فرمودند: «لَا بَأْسَ أَنْ تُصَلِّيَ رَكْعَتَيْ طَوَافِ النِّسَاءِ وَ غَيْرِهِ حَيْثُ شِئْتَ مِنَ الْمَسْجِدِ [الْحَرَامِ]» (مستدرك الوسائل، ج 9،ص 415- 414) «اشكالى ندارد كه نماز طواف نساء و ديگر طوافها را در هر جا از مسجدالحرام بجاى آورى.» در حديث ديگر آمده است كه بجاى آوردن نماز طواف واجب در موضع كنونى مقام با توجه به ارفاق و تسهيلى كه اهلبيت به اذن خداوند نسبت به دوستان خود دارند، جايز است. زراره از امام صادق (مىپرسد: شخصى كه مىخواهد در اطراف كعبه نماز بخواند آيا بايد «يَجْعَلُ الْمَقَامَ خَلْفَ ظَهْرِهِ وَ هُوَ مُسْتَقْبِلُ الْكَعْبَةِ» «مقام را در پشت سر خود قرار داده و رو به كعبه نماز بخواند؟» حضرت فرمودند: «لَا بَأْسَ انْ يُصَلِّي حَيثُ شَاءَ مِنَ الْمَسْجِدِ بَينَ يدَي الْمَقَامِ أوْ خَلْفَهُ» (وسائل الشيعة، ج 5،ص 273) «اشكالى ندارد در هر جايى از مسجدالحرام نماز بخواند، مقام را در پيش روى خود قرار دهد يا پشت سر خود.»
2) وسائل الشيعة، ج 13،ص 433.
به فاصله ميان حَجَرُالاسود و درِ كعبه كه با فضيلتترين نقطه زمين است، حطيم (1)مىگويند. زيرا حجكنندگان، همواره در اين قسمت مورد فشار و اذيت و آزار قرار مىگيرند و انجام طواف در اين مكان بر آنها دشوار مىشود. (2)امام صادق (ع) درباره محل حطيم فرمودند:
«هُوَ مَا بَيْنَ الْحَجَرِ الْأَسْوَد وَ بَيْنَ الْبَابِ»
«حطيم ميان حجرالاسود و درِ كعبه قرار دارد.»
راوى پرسيد: چرا به آن حطيم مىگويند؟ حضرت فرمودند:
«لِأَنَّ النَّاسَ يَحْطِمُ بَعْضُهُمْ بَعْضاً هُناكَ» (3)
«زيرا مردم (در اين فاصله) بر يكديگر فشار مىآورند.»
در حديث ديگر روايت شده است كه امام صادق (ع) بعد از انجام طواف و خواندن نماز در فاصله ميان حجرالاسود و درِ كعبه (يعنى حطيم)، به شخصى كه
عرضه داشت تاكنون نديدهام كسى در اين مكان نماز بگزارد، فرمودند:
«هَذَا الْمَكَانُ الَّذِي تِيبَ عَلَي آدَمَ فِيهِ» (4)
«اينجا همان مكانى است كه در آن، توبه آدم (ع) پذيرفته شد.» (5)
1) حطيم در زبان عربى به معناى مكان پر ازدحام است.
2) در مقدمه برهان آمده است: «الْحَطْمُ الْقَطْعُ وَ الْكَسْرُ وَ إلْقَاءُ الْبَعْضِعَلي الْبَعْضِ» «حَطْم به معناى قطع كردن و شكستن و ازدحام برخى بر برخى ديگر است.»
3) الكافي، ج 4،ص 527.
4) الكافي، ج 4،ص 194.
5) و نيز روايت شده است: «الْحَطِيمُ مَا بَينَ بَابِ الْبَيتِ وَ الْحَجَرِ الْأسْوَدِ وَ هُوَ الْمَوْضِعُ الَّذِي تَابَ اللَّهُ فِيهِ عَلَي آدَم» وسائل الشيعة، ج 5،ص 275 «حطيمكه محدوده ميان درِ كعبه و حجرالاسود است، همان موضعى است كه خداوند در آن توبه آدم را پذيرفت.»
و نيز از آن حضرت درباره فضيلت حطيم چنين روايت شده است:
«إِنْ تَهَيَّأَ لَكَ أَنْ تُصَلِّيَصَلَوَاتِكَ كُلَّهَا الْفَرَائِضَ وَ غَيْرَهَا عِنْدَ الْحَطِيمِ فَافْعَلْ فَإِنَّهُ أَفْضَلُ بُقْعَةٍ عَلَي وَجْهِ الْأَرْضِ» (1)
«اگر مىتوانى همه نمازهاى واجب و غير واجب خود را در محلّ حطيم بجاى آورى، پس چنين كن. زيرا آنجا بهترين نقطه بر روى زمين است.»
در روايتى ديگر امام باقر (ع) از اطرافيان پرسيدند:
«أتَدْرُونَ أيّ بُقْعَةٍ فِي الْمَسْجِدِالْحَرَامِ أفْضَلُ عِنْدَاللَّهِ حُرْمَةً»
«آيا مىدانيد كدام مكان در مسجدالحرام نزد خداوند با فضيلتتر و محترمتر است؟» كسى به سؤال آن حضرت پاسخ نداد. از اينرو خود در جواب فرمودند:
«ذَاكَ بَينَ الرُّكْنِ وَ الْمَقَامِ وَ بَابِالْكَعْبَةِ وَ ذَلِكَ حَطِيمُ إسْمَاعِيلَ» (2)
«اين مكان، محدوده ميان ركن (حجرالاسود) و مقام ابراهيم و درِ خانه است كه همان حطيم اسماعيل مىباشد. (اين محدوده تا مقام ابراهيم كه چسبيده به كعبه بوده، حطيم محسوب مىشده است.)»
مُيسِّر مىگويد: نزد امام باقر (ع) بودم كه حضرت پس از مطالبى فرمودند: مكه با فضيلتترين نقطه روى زمين است كه خداوند آن را حرم خود گردانده و خانهاش را در آن قرار داده است. اما باحرمتترين محل در مكه، مسجدالحرام و بافضيلتترين مكان در مسجدالحرام، حطيم است كه دربارهاش فرمودند:
«ذَاكَ بَيْنَ الرُّكْنِ وَ الْمَقَامِ وَ بَابِ الْكَعْبَةِ وَ ذَلِكَ حَطِيمُ إِسْمَاعِيلَ ذَاكَ الَّذِي كَانَ يُزَوِّدُ فِيهِ غُنَيْمَاتِهِ وَ يُصَلِّي فِيه» (1)
«حطيم، در فاصله ميان ركن (حجرالاسود) و مقام و درِ كعبه قرار گرفته است كه اسماعيل (ع) در آن به گوسفندانش علوفه مىداد و در آنجا نماز مىگزارد.»
با توجه به اينكه حجرالاسود، درب كعبه و ملتزَم در حطيم قرار داشته و اين ناحيه همواره مورد ازدحام حجگزاران مىباشد (به گونهاى كه برخى مواقع امكان استلام حجر وجود ندارد) خداوند اين منطقه را با فضيلتترين مكان در مسجدالحرام معرفى نموده تا پرده از اين حقيقت بردارد كه هرچه سعى و تلاش انسان در طول زندگى براى بهرهمندى از ربوبيت و حضور در حريم اصلاح و تربيت، با مشقّت و رنج بيشترى توأم باشد، به همان نسبت فضيلت عمل او بيشتر خواهد بود. به همين سبب در اين محدوده كه زائر خانه خدا سعى مىكند با وجود تحمل مشقّت و رنج فراوان، از حريم طواف خارج نشده و بدون ايجاد مزاحمت براى ديگران، طواف خود را بجاى آورد، ثواب عمل او مضاعف مىشود. (2)
1) بحار الانوار، ج 27،ص 178.
2) در احاديث آمده است:«أَفْضَلُ الأَعْمالِ أَحْمَزُهَا» (مفتاح الفلاح،ص 45) «برترين اعمال، دشوارترين آنهاست.» در حديث ديگرى نيز فرمودند: «كُلَّمَا كَانَتِ الْبَلْوَي وَ الاخْتِبَارُ أَعْظَمَ كَانَتِ الْمَثُوبَةُ وَ الْجَزَاءُ أَجْزَل» (الكافي، ج 4،ص 199) «هر عمل (و تكليف شرعى) كه پرزحمت و امتحانش دشوارتر باشد، ثواب و پاداش آن نيز زيادتر است.»
فاصله ميان حجرالاسود تا درِ كعبه و به قولى ديگر، فاصله ميان باب مستجار تا ركن يمانى را «مُلْتَزَم» خواندهاند كه محل دعا و استغفار، عرضه حاجت و نيز پذيرفته شدن دعا و برآورده شدن حاجات است.
توصيه شده است كه زائر خانه خدا در اين مكان، خود را به ديوار كعبه چسبانده و به آن ملتزم و متمسك شود. (1)به همين دليل، اين قسمت از ديوار كعبه را «مُلْتَزَم» ناميدهاند. در روايات آمده است كه هيچ بندهاى به اين مكان پناه نمىگيرد (و التزام نمىجويد) مگر اينكه خداوند، حاجتش را برآورده مىكند. از اينرو امام صادق (ع) هرگاه به ملتزم مىرسيد، مىفرمود:
«أمِيطُوا عَنِّي حَتَّي أُقِرَّ لِرَبِّي بِذُنُوبِي فِي هَذَا الْمَكَانِ فَإنَّ هَذَا مَكَانٌ لَمْ يُقِرَّ عَبْدٌ لِرَبِّهِ بِذُنُوبِهِ ثُمَّ اسْتَغْفَرَ اللَّهَ إلَّا غَفَرَ اللَّهُ لَهُ» (2)
«كنار برويد تا در اين مكان نزد پروردگار خود به گناهانم اعتراف كنم. زيرا
اينجا مكانى است كه هيج بندهاى به گناهان خود اقرار و از آن استغفار نمىنمايد، جز اينكه خدا او را مىبخشد.»
و نيز روايت شده است كه پيشوايان معصوم (عليهما السلام) وصحابه
بزرگ، هرگاه به ملتزم مىرسيدند، دست،صورت و سينه خود را به آن مىچسبانده و دوستان خود را به اقرار و اعتراف نزد آن، امر مىنمودند. اميرمؤمنان (ع) در اينباره
فرمودند:
«أَقِرُّوا عِنْدَ الْمُلْتَزَمِ بِمَا حَفِظْتُمْ مِنْ ذُنُوبِكُمْ وَ مَا لَمْ تَحْفَظُوا ... فَإنَّهُ مَنْ أقَرَّ بِذُنُوبِهِ فِي ذَلِكَ الْمَوْضِعِ وَ عَدَّهُ وَ ذَكَرَهُ وَ اسْتَغْفَرَ مِنْهُ كَانَ حَقّاً عَلَي اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ أنْ يَغْفِرَ لَهُ» (1)
«در ملتزم به گناهانى كه آنها را به خاطر داريد و آنچه (در گذشته انجام داده و) فراموش كردهايد، اقرار كنيد ... زيرا هر كس در اين مكان به گناهانش اقرار كند و متذكر آن شده و استغفار كند، بر خداوند عزوجل است كه او را ببخشد.»
التزام و چسبيدن به كعبه در ملتزَم، نماد التزام و تمسك به ولايت اهلبيت (عليهما السلام) است كه در زيارت حضرت زهرا) درباره آن مىخوانيم:
«أنَا يا مَوْلَاتِي بِكِ وَ بِأبِيكِ وَ بَعْلِكِ وَ الْأئِمَّةِ مِنْ وُلْدِكِ مُوقِنٌ وَ بِوَلَايتِهِمْ مُؤْمِنٌ وَ لِطَاعَتِهِمْ مُلْتَزِمٌ» (2)
«اى مولا و سرور من! به تو، پدر، همسر و پيشوايان از فرزندان تو يقين داشته و به ولايتشان ايمان دارم و به طاعت آن بزرگواران ملتزم هستم.»
و در كلام رسول خدا (ص) در اينباره مىخوانيم:
«أِلْزَمُوا مَوَدَّتَنَا أهْلَ الْبَيتِ» (3)
«ملازم مودّت ما خاندان باشيد.»
پيشوايان معصوم (عليهما السلام) كه مبلغان مشيت خداوند و حقيقت كعبهاند، بر هر بخش از بخشهاى كعبه نامى نهادهاند تا زائران خانه خدا را به تدبر درباره
اراده خداوند واداشته و به وظيفهاى كه در هر بخش از حج يا عمره بر عهده دارند، آشنا نمايند. به همين دليل در ملتزم به زائران خانه خدا توصيه شده كه خود را به كعبه چسبانده و به راز و نياز بپردازند و چنين اراده نمايند كه ملازم و همراه ولايت و مودت خاندان عصمت (عليهما السلام) شده و با تمسك به ولايت آن بزرگواران، موجبات برآورده شدن حاجات خود را فراهم آورند.
قَالَ رَسوُلُ الله (ص): «خَيْرُ مَاءٍ عَلَي وَجْهِ الْأَرْضِ مَاءُ زَمْزَم» (الكافي، ج 3،ص 246)
«آب زمزم برترين آبها در روى زمين است.»
چنانكه اشاره شد پيشينه تاريخى حج به عهد آدم (ع) مىرسد و جوشش زمزم نيز در زمان آدم (ع) بوده است. پديدارى آب زمزم در زمان آدم (ع)، در «شعر خُوَيلِد» پدر حضرت خديجه (س) (خطاب به عبدالمطلب) چنين توصيف شده است:
«أَقُولُ و ما قَوْلي عَلَيْكَ بِسَبّةٍ
إِليكَ ابْنَ سَلمي أَنْتَ حافِرُ زمزمَ
حَفيرَةُ إِبراهيمَ يومَ ابنِهاجرَ
ورَكضَةُ جَبْريلَ علي عَهدِ آدم (ع)»(1)
1) شرح نهج البلاغة، ج 15،ص 217.
«مىگويم و گفته من درباره تو ناروا و ناسزا نيست. درياب سخن مرا اى فرزند سلمى (عبدالمطلب). تويى حفركننده چاه زمزم.
چاهى كه در زمان اسماعيل (ع) فرزند هاجر و نيز در عهد آدم (ع) بر اثر ضربت جبرئيل پديدار گرديد.»
طبق اين شعر، چاه زمزم به سبب ضربت پاى جبرئيل به وجود آمده و از اينرو به آن «
رَكْضَةُ جِبْرِئيل
» گفته شده است.
ماجراى ظهور زمزم كه در نزديكى مقام ابراهيم (حدود هجده مترى كعبه) و در زير زمين واقع شده چنين بوده است كه حضرت ابراهيم (ع) به دستور خداوند، هاجر و فرزندش اسماعيل (ع) را به وادى خشك و سوزان مكه بُرد و در كنار درختچهاى در نزديكى كعبه در محل حِجْر قرار داد و خود از مكه خارج شد. زمانى نگذشت كه ذخيره آب هاجر و اسماعيل به پايان رسيد و تشنگى بر آنها غالب شد و به سبب عطش اسماعيل، هاجر فاصله ميان «صفا و مروه» را به اميد يافتن آب، هفتبار پيمود اما جز سرابى نيافت تا اينكه سرانجام به اعجاز الهى از زير پاى اسماعيل، آب جوشيد و هاجر، مَشك را پر از آب و فرزندش را سيراب نمود. پس از مدتى قبيله «جُرْهُم» متوجه وجود آب در اين مكان شدند و در كنار اين چشمه (كه آب فراوان داشت) سكونت گزيدند.
طبق برخى روايات، هاجر، اطراف آب زمزم را سنگچين كرد تا از هدر
رفتن آن جلوگيرى كند و با اين كار نشان داد كه بايد اسرار و رموز حج را غنيمت شمرده و با عمل به علم خود، از هدر رفتن آن جلوگيرى كرد. از اينرو درباره علت نامگذارى زمزم چنين روايت شده است:
«وَ هِي عَلَي الْمَرْوَةِ نَظَرَتْ إِلَي إِسْمَاعِيلَ وَ قَدْ ظَهَرَ الْمَاءُ مِنْ تَحْتِ رِجْلَيهِ فَعَدَتْ حَتَّي جَمَعَتْ حَوْلَهُ رَمْلًا فَإِنَّهُ كَانَ سَائِلًا فَزَمَّتْهُ بِمَا جَعَلَتْهُ حَوْلَهُ فَلِذَلِكَ سُمِّيَتْ زَمْزَم» (1)
«هاجر (در دور هفتم) از بالاى مروه به اسماعيل نظر كرد و ديد كه آب در زير پاهاى اسماعيل روان است. از اينرو (براى جلوگيرى از هدر رفتن آب) شنها
را در اطراف آن جمع كرد و با محكم كردن سنگها، سعى در حفظ آب نمود (كه به آن «
زَمّ
» به معناى محكم كردن و فشردن گفته مىشود) به همين سبب، اين آب را «
زَمْزَم
» خواندهاند.» (2)
همانطور كه در ابتداى اين بخش بيان نموديم، زمزم اولين بار به وسيله جبرئيل جوشيد و نام «
رَكْضَةُ جِبْرِئيل
» بر آن ماندگار گرديد. امّا بسيارى از روايات، منشأ جوشش دوباره آب زمزم و پديدار شدن آن را اثر پاى اسماعيل (ع)
1) تفسيرالقمي، ج 1،ص 61.
2) در زبان عربى، واژه «زمّ» به معناى مهار كردن و سد نمودن است. به همين دليل به آب پديدار شده در زير پاى اسماعيل كه به وسيله هاجر با سنگ مهار گرديد، زمزم گفتهاند. اين واژه در تعابير دينى به معناى مهار آمده است. چنانكه امام باقر (فرمودند: «إِنَّ طَبَائِعَ النَّاسِ كُلَّهَا مُرَكَّبَةٌ عَلَي الشَّهْوَةِ وَ الرَّغْبَةِ وَ الْحِرْصِ وَ الرَّهْبَةِ وَ الْغَضَبِ وَ اللَّذَّةِ إِلَّا أَنَّ فِي النَّاسِ مَنْ زَمَّ هَذِهِ الْخِلَالَ بِالتَّقْوَي وَ الْحَيَاءِ» (مستدرك الوسائل، ج 11،ص 213) «طبيعت بشر با شهوت و ميل و حرص و ترس و خشم و لذّت آميخته شده است جز آنكه در بين مردم كسانى هستند كه اين پيوند و كشش طبيعى را با نيروى تقوى و حيا مهار كردهاند.»
معرفى مىكنند. چنانكه در احاديث ذيل مىخوانيم:
«أَقْبَلَتْ رَاجِعَةً إِلَي ابْنِهَا فَإِذَا عَقِبُهُ يَفْحَصُ فِي مَاءٍ فَجَمَعَتْهُ فَسَاخَ وَ لَوْ
تَرَكَتْهُرلَسَاحَ» (1)
«هاجر نزد فرزند خود برگشت و مشاهده كرد كه پاشنه پاى فرزندش در آب قرار گرفته است. هاجر اطراف آب را مسدود كرد و اگر آن را رها مىنمود، همچنان جريان مىيافت.»
«فَفَحَصَ الصَّبِيُّ بِرِجْلِهِ فَنَبَعَتْ زَمْزَمُ قَالَ فَرَجَعَتْ مِنَ الْمَرْوَةِ إِلَي الصَّبِيِّ وَ قَدْ نَبَعَ الْمَاءُ فَأَقْبَلَتْ تَجْمَعُ التُّرَابَ حَوْلَهُ مَخَافَةَ أَنْ يَسِيحَ الْمَاءُ وَ لَوْ تَرَكَتْهُ لَكَانَرسَيْحاً» (2)
«كودك (اسماعيل (ع)) پاى خود را بر زمين ساييد و چشمه زمزم جوشيد و هنگامى كه هاجر از مروه به سوى فرزندش برگشت، آب زمزم در حال
جوشيدن بود. از اينرو از ترس اينكه مبادا آب به اطراف جريان يافته و هدر شود، پيرامون آن را با خاك محصور نمود و اگر رهايش مىكرد، چنين مىشد.»
حقيقت امر آن است كه جوشيدن آب پس از ساييده شدن پاشنه پاى اسماعيل (ع) بر زمين، از تلاش اسماعيل (ع) براى دستيابى به آب زمزم خبر مىدهد و هنگامى كه سعى او با نصرت جبرئيل همراه مىشود، آب زمزم پديدار مىگردد. از اينرو در حديث ذيل مىخوانيم:
«وَضَعَ جَبْرَئِيلُ يَدَهُ فِي زَمْزَمَ ثُمَّ طَوَاهَا فَإِذَا الْمَاءُ قَدْ نَبَعَ فَأَخَذَتْ هَاجَرُ قِرْبَةً مَخَافَةَ أَنْ يَذْهَبَ فَقَالَ جَبْرَئِيلُ إِنَّهَا تَبْقَي فَادْعِي ابْنَكِ فَأَقْبَلَ فَشَرِبُوا وَ عَاشُوا» (1)
«جبرئيل دست خود را بر زمزم نهاده و آن را شكافت. ناگهان آب به جوشش
آمده و هاجر از ترس اينكه مبادا آب هدر رود، مشكى برداشت (تا آب را
ذخيره كند). جبرئيل به او گفت: آب زمزم دوام خواهد يافت. فرزند خود را فرابخوان تا پيش بيايد. (هاجر چنين كرد و) اسماعيل به سمت او آمد و به اين ترتيب از آن آب نوشيده و به زندگى خود استمرار دادند.» (2)
خداوند از ايجاد آب زمزم اراده خاصى داشته و آن را نماد و نشانه معرفت به معارف دين و آشنايى با راه توبه و جبران نقض عهدهاى گذشته قرار داده است كه در سايه آشنايى با امامان معصوم (عليهما السلام) (كه تعليم دهندگان اسرار و مناسك حج هستند) حاصل مىشود. به همين دليل اميرمؤمنان (ع) در تفسير بئر در ذيل آيه:
«وَ بِئْرٍ مُعَطَّلَةٍ وَ قَصْرٍ مَشيدٍ»(3)
1) بحار الانوار، ج 12،ص 111.
2) روايت شده است كه نزد امام صادق از اينكه چرا گاهى آب زمزم، شيرين و گاهى غير شيرين است، سخن به ميان آمد. حضرت فرمودند: «أُجْرِيَ إِلَيْهَا عَيْنٌ مِنْ تَحْتِ الْحِجْرِ فَإِذَا غَلَبَ مَاءُ الْعَيْنِ عَذُبَ مَاءُ زَمْزَم» (الكافي، ج 6،ص 386) «چشمهاى به طرف زمزم از زير حِجْر جارى است و هرگاه آب چشمه غالب باشد، آب زمزم شيرين است و در غير اينصورت شيرين نيست.» از اين حديث به خوبى فهميده مىشود كه شيرينى آب زمزم، نشانه شيرينى ولايت اهلبيت بوده و از حِجْر اسماعيل كه نماد ولايت پيشوايان معصوم مىباشد، سرچشمه مىگيرد.
3) سوره حج، آيه 45.
«و چاه معطل مانده و كاخ برافراشته»
فرمودند:
«فَالْقَصْرُ مُحَمَّدٌ وَ الْبِئْرُ الْمُعَطَّلَةُ وَلَايَتِي عَطَّلُوهَا وَ جَحَدُوهَا وَ مَنْ لَمْ يُقِرَّ بِوَلَايَتِي
لَمْ يَنْفَعْهُ الْإِقْرَارُ بِنُبُوَّةِ مُحَمَّدٍ؛ إِلَّا أَنَّهُمَا مَقْرُونَان»(1)
«كاخ برافراشته، محمد (ص) و چاه معطل مانده، ولايت من است كه آن را رها كرده و انكار نمودهاند. در حالى كه هركس به ولايت من اقرار نكند، اقرار به نبوت رسول اكرم (ص) برايش نفعى ندارد، زيرا اين دو قرين يكديگرند.»
در حديث ديگر امام صادق (ع) فرمودند:
«وَ الْبِئْرُ الْمُعَطَّلَةُ فاطِمَةُ وَ وَلَدَيْها مُعَطَّلُونَ مِنَ الْمُلْكِ» (2)
«چاه معطل مانده، فاطمه) و دو فرزند او حسن (ع) و حسين (ع) هستند كه از (ولايت و) حكومت باز ماندهاند.»
در احاديث اهلبيت (عليهما السلام) از آب زمزم به عنوان بهترين آب
موجود در روى زمين ياد شده است. چنانكه رسول خدا (ص) درباره آثار و خواص آب زمزم فرمودند:
«خَيْرُ مَاءٍ عَلَي وَجْهِ الْأَرْضِ مَاءُ زَمْزَم»(3)
«آب زمزم برترين آبها در روى زمين است.»
اين امر، بر اسرار و رموزى استوار است. چرا كه توصيه شده به هنگام
نوشيدن آب زمزم بگوييم:
«اللَّهُمَّ اجْعَلْهُ لِي عِلْماً نَافِعاً وَ رِزْقاً وَاسِعاً وَ شِفَاءً مِنْ كُلِّ دَاءٍ وَ سُقْمٍ» (1)
«خدايا! آن را برايم علمى سودمند و روزى فراخ و شفا از هر درد و بيمارى
قرار ده.»
و نيز فرمودند:
«مَاءُ زَمْزَمٍ شِفَاءٌ لِمَنِ اسْتَعْمَلَ»(2)
«آب زمزم موجب شفاى بيمارانى است كه از آن نوشيده و بهرهمند گردند.»
امام صادق (ع) در تفسير آيه:
«وَ أَنْ لَوِ اسْتَقامُوا عَلَي الطَّرِيقَةِ لَاسْقَيْناهُمْ ماءً غَدَقاً» (3)
«اگر (جن و انس) بر راه حق استقامت كنند، آنها را از سقايت خود از ماء غَدق (كه حيات موجودات به آن بستگى دارد) بهرهمند مىنماييم.»
فرمودند: مقصود از اينكه به آنها آب فراوان مىنوشانيم، يعنى:
«لَاذَقْنَاهُمْ عِلْماً كَثِيراً يَتَعَلَّمُونَهُ مِنَ الَائِمَّةِ» (4)
1) مستدرك الوسائل، ج 9،ص 348.
2) بحار الانوار، ج 99،ص 245؛امام صادق (در روايت ديگرى فرمودند: «مَاءُ زَمْزَمَ شِفَاءٌ مِنْ كُلِّ دَاءٍ» «آب زمزم شفا و علاج هر بيمارى است.» (الكافي، ج 6،ص 387) و در حديث ديگرى فرمودند: «مَنْ رَوِيَ مِنْ مَاءِ زَمْزَمَ أُحْدِثَ لَهُ بِهِ شِفَاءٌ وَصُرِفَ عَنْهُ دَاءٌ» «هركس از آب زمزم بنوشد، شفا گرفته و بيمارى از او دور مىگردد.» (من لايحضره الفقيه، ج 2،ص 208).
3) سوره جن، آيه 16؛ «مَاء غَدَقْ» يعنى آب فراوان، كنايه از علم بىكران اهلبيت است كه به اهل ايمان عطا مىنمايند.
4) تأويل الآيات الظاهرة،ص 704.
«به آنان علم فراوانى مىچشانيم كه از ائمه (عليهما السلام) مىآموزند.»
نتيجه
با توجه به احاديث ذكر شده درباره آب زمزم و با عنايت به تفسيرى كه ذيل
آيه إِسْقاء از امام صادق (ع) نقل شده است، به خوبى مىتوان فهميد كه آب زمزم
كنايه از علم و چاه زمزم، نماد وجود مقدس اهلبيت (عليهما السلام) به عنوان تعليم دهندگان علوم حج است كه همراه با تعليم مناسك حج، اسرار و رموز آن را به ما مىآموزند و چون عالمان و فقيهان شيعه كه ناقلان علوم اهلبيت (عليهما السلام) مىباشند، جايگاهى خاص نزد آن بزرگواران دارند، از اينرو مىتوان به علومى كه تعليم مىدهند، آب زمزم و بر خود آنها چاه زمزم اطلاق نمود. چنانكه حضرت ولىعصر (ع)، ايشان را حجت خوانده و گفتار آنان را موجب قطع عذر و بهانه تلقى نمودهاند كه متن حديث چنين است:
«وَ أَمَّا الْحَوَادِثُ الْوَاقِعَةُ فَارْجِعُوا فِيهَا إلَي رُوَاةِ حَدِيثِنَا فَإنَّهُمْ حُجَّتِي عَلَيْكُمْ وَ أَنَا حُجَّةُ اللَّهِ عَلَيْهِم» (1)
«اما در حوادثى كه واقع مىشود، به راويان حديث ما رجوع كنيد، زيرا آنها حجت من بر شما و من حجت خداوند بر آنها هستم.»
نكته و اشاره
طبق روايات اهلبيت (عليهما السلام) چاه زمزم مدت زمانى طولانى،
1) كمال الدين، ج 2،ص 484.
پنهان و معطل ماند و مردمِ دور مانده از كانون رسالت و ولايت، از موقعيت چاه زمزم كه نماد معارف اهلبيت (عليهما السلام) است، بىخبر بودند تا اينكه در زمان عبدالمطلب دوباره پديدار شد و نشر آموزههاى دينى و معارف اهلبيت (عليهما السلام) را به همگان نويد داد.
درباره تاريخچه چاه زمزم و حفر دوباره آن توسط عبدالمطلب آمده است:
پس از آنكه قبيله «خُزاعَه» بر قبيله «جُرْهُم» غلبه كرد و اداره حرم را به دست
گرفت، چاه زمزم را با سنگ پركرد و اثرى از آن باقى نگذاشت. پس از مدتى «قُصَى» بر خُزاعه پيروز شد، اما مكان زمزم را نيافت و موقعيت آن، همچنان مجهول ماند تا اينكه عبدالمطلب متولى اداره حرم گرديد. قريش احترام ويژهاى براى او قائل بودند، از اينرو براى او فرشى در سايه كعبه پهن مىنمودند در حالى كه تا آن زمان براى كسى چنين كارى نمىكردند. در يكى از روزها كه عبدالمطلب در زير سايه كعبه خوابيده بود، منادى به او گفت: «
إِحْفِرْ بَرَّةَ
» « (چاه) بَرَّه را حفر كن.» او معناى «بَرَّه» را نفهميد تا اينكه روز دوم مجدداً در خواب شنيد: «
احْفِرْ طِيبَةَ
» « (چاه) طيبه را حفر كن.» روز سوم منادى در خواب ندا داد: «
احْفِرْ الْمَصُونَةَ
» « (چاه) مصونه را حفر كن.» عبدالمطلب باز هم متوجه نشد تا اينكه در روز چهارم در عالم رؤيا به اوگفته شد: «
احْفِرْ زَمْزَمَ
» «زمزم را حفر كن» و محل چاه زمزم با نشانى براى او مشخص شد. عبدالمطلب مكان دقيق چاه را يافت و خطاب به قريش گفت: چهار روز است كه به حفر چاه زمزم كه مايه بزرگى و عزت ماست، مأمور شدهام. بياييد با كمك هم اين چاه را حفر كنيم. قريش
دعوت او را اجابت نكردند و او به همراه تنها پسرش به نام حارث مشغول كندن
چاه شد ... همين كه جاى پاى اسماعيل (ع) پديدار گشت و آب زمزم جوشش يافت، تكبير گفت. قريش نيز تكبير سر داده، با خوشحالى رو به عبدالمطلب كردند و گفتند:
«يَا أَبَا الْحَارِثِ هَذِهِ مَأْثُرَتُنَا وَ لَنَا فِيهَا نَصِيبٌ»
«اى اباالحارث! اين چاه مايه بزرگى ماست و براى ما در آن، بهره و نصيبى است.»
عبدالمطلب به آنها گفت:
«لَمْ تُعِينُونِي عَلَي حَفْرِهَا هِيَ لِي وَ لِوُلْدِي إِلَي آخِرِ الْأَبَدِ» (1)
«شما مرا در حفر آن يارى ننموديد (تا در آن سهمى داشته باشيد.) اين چاه تا ابد تنها به من و فرزندانم اختصاص دارد.»
نكته مهم در اين سخن آن است كه به تقدير الهى، ميراث اسماعيل (ع) كه پدر اهلبيت (عليهما السلام) است، به ذُرّيه او رسيد و زمزم نيز همانند فدك كه رسول خدا (ص) به حضرت زهرا) بخشيد، (2)براى هميشه تحت مالكيت آن بزرگواران درآمد.
علاقه و شوق فراوان رسول خدا (ص) به آب زمزم (يعنى ميراث جاودانه ذريهاش) سبب شد كه در طول اقامت در مدينه، هميشه درصدد دستيابى به آب زمزم باشد و بر استفاده از آن تأكيد نمايد و به اين وسيله اطرافيان را به تدبر درباره رمز و راز آن فراخوانَد. به همين دليل روايت شده است كه در طول مدتى كه رسول گرامى اسلام (ص) در مدينه بودند:
«كَانَ يَسْتَهْدِي مَاءَ زَمْزَمَ» (1)
«از زائران كعبه مىخواستند تا به عنوان هديه براى او آب زمزم بياورند.»
در حقيقت پيامبر (ص) از آنها مىخواست تا ميزان بصيرت و معرفت خود را نسبت به ولايت اهلبيت (عليهما السلام) كه حقيقت و معنى حجاند، بر آن حضرت عرضه دارند و بر حفظ دستورات دينى و عمل به تكاليف شرعى ثبات قدم بيشترىپيداكنند.(2)
طبق برخى روايات، رسول گرامى اسلام (ص) براى نخستين بار هنگام فتح مكه،
1) وسائل الشيعة، ج 25،ص 262.
2) چنانكه امام سجادبه شبلى فرمودند: «آيا بر سر چاه زمزم رفتى و از آب آن آشاميدى؟ شبلى گفت: بله.» حضرت فرمودند: «نَوَيْتَ أَنَّكَ أَشْرَفْتَ عَلَي الطَّاعَةِ وَ غَضَضْتَ طَرْفَكَ عَنِ الْمَعْصِيَةِ قَالَ لَا» «آيا در آن هنگام، نيت بر اطاعت آفريدگار جهان نمودى؟ و بر چشمپوشى از معصيت خالق عزيمت نمودى؟ شبلى گفت: نه. حضرت فرمودند: پس (در حقيقت) بر سر چاه زمزم نرفتى و از آب آن نياشاميدى!»
پس از شكستن بتها و از بين بردن تصاوير نقش شده بر ديوارهاى درونى كعبه، داخل خانه را با آب (زمزم) شستشو دادند. از اسامه بن زيد روايت شده است:
«دَخَلْتُ مَعَ رَسُولِ اللَّهِ؛ الْكَعْبَةَ فَرَأَي فِيهَاصُوَراً فَأَمَرَنِي أَنْ آتِيَهُ فِي الدَّلْوِ بِماءٍ فَجَعَلَ يَبَلُّ بِهِ الثَّوْبَ وَ يَضْرِبُ بِهِ الصُّورَ وَ يَقُولُ قَاتَلَ اللَّهُ قَوْماً يُصَوِّرُونَ ما لا يُخْلَقُونَ»
«با رسول خدا (ص) وارد كعبه شدم كه (آن بزرگوار) در خانه خداصورتهايى مشاهده كرد (كه به ديوارهاى درونى كعبه كشيده شده بود)، پس به من امر كرد تا يك ظرف آب (1)براى او بياورم (من چنين كردم و آن بزرگوار) پارچهاى را در ظرف آب فرو
برده و خيس مىكرد و به تصاوير مىكشيد (تا پاك شود) و مىفرمود: خداوند لعنت
كند كسانى را كه تصاويرى (بر ديواركعبه) مىكِشند كه آفريده نشدهاند.»(2)
نكته و اشاره
شستشوى ديوارهاى داخل كعبه با آب زمزم و زدودن آثار نقش شده بر آن، اشاره به اين مطلب دارد كه تنها به سبب آموزههايى كه از منشأ وحى حاصل مىشود، مىتوان درون خويش را از آلودگى اعتقادات شيطانى كه بتها و نقشهاى كعبه از آن خبر مىدهد، پاك نمود.
1) عبدالجبار بن زين العابدين شكوئى درصفحه 280 از كتاب مصباح الحرمين، اين مطلب را با تغييراتى چنين ذكر نموده است كه رسول خدا؛ امر نمود عباى ابوذر را به آب زمزم فرو بردند و بر روى تصاوير نقش بسته كشيده و آنها را محو كردند كه تصحيح كننده كتاب مصباح الحرمين براى اين مطلب مأخذى ذكر ننموده و چنين آورده كه براى آن منبعى به دست نيامده است.
2) شرح نهج البلاغة، ج 17،ص 280 اين روايت با اندك تفاوتى در كتاب كنزالعمال نقل شده است. تفصيل بيشتر را بنگريد در «كنز العمال في سنن الاقوال و الافعال، ج 5،ص 299».
در روايات حج توصيه شده است كه حجگزار بعد از انجام طواف و بجاى آوردن نماز آن، كنار چاه زمزم برود و از آب آن بنوشد و مقدارى از آن را بر سر و روى خود بريزد و به اين ترتيب نياز خود را به كسب آموزههاى دينى (و شناخت اسرار) و رمزوارههاى حج آشكار نموده و به زبان حال اقرار كند كه تا به اراده خداوند از نمادهاى حج پى نبرد، نمىتواند به وظايفى كه بر عهده دارد عمل كند. به همين دليل امام صادق (ع) فرمودند: هنگامى كه حجكننده از طواف و نماز آن فارغ شد:
«فَلْيَأْتِ زَمْزَمَ وَ يَسْتَقِي مِنْهُ ذَنُوباً أَوْ ذَنُوبَيْنِ (1)فَلْيَشْرَبْ مِنْهُ وَلْيَصُبَّ عَلَي رَأْسِهِ وَ ظَهْرِهِ وَ بَطْنِهِ وَ يَقُولُ اللَّهُمَّ اجْعَلْهُ عِلْماً نَافِعاً وَ رِزْقاً وَاسِعاً وَ شِفَاءً مِنْ كُلِّ دَاءٍ وَ
سُقْمٍ ثُمَّ يَعُودُ إِلَي الْحَجَرِ الْأَسْوَد» (2)
«بايد نزد چاه زمزم رفته، يك يا دو سطل آب از آن بيرون آوَرَد و مقدارى از آن را بنوشد و مقدارى ديگر را به سر، پشت و نيز بر روى شكم خود بريزد و بگويد: خداوندا! اين را براى من علم سودمند و رزق فراوان و شفاى از بيمارىها و آفات قرار بده. سپس به سوى حجرالاسود بازگردد.»
1) واژه «ذَنوُب» در اصل به معناى نصيب، سهم و بهره است و چون در ميان قبايل عرب، سهميه و نصيب هر كس از آب چاه، به وسيله دلو و ظرفى كه به چاه افكنده و با آن آب بيرون مىآوردند، مشخص و معين مىشده است، از اينرو به آن ظرف، ذَنوب گفتهاند. يعنى از نظر ادبى بهره و نصيب، ذكر گرديده اما وسيله تعيين نصيب يعنى سطل، اراده شده است.
2) وسائل الشيعة، ج 13،ص 473.
«إِنَّ الصَّفا وَ الْمَرْوَةَ مِنْ شَعائِرِ اللَّهِ فَمَنْ حَجَّ الْبَيْتَ أَوِ اعْتَمَرَ فَلا جُناحَ عَلَيْهِ أَنْ يَطَّوَّفَ بِهِما وَ مَنْ تَطَوَّعَ خَيْراً فَإِنَّ اللَّهَ شاكِرٌ عَليمٌ» (سوره بقره، آيه 158)
«هماناصفا و مروه از شعائر خداست (كه يادآور اراده اوست) پس هركس حج خانه خدا را بجاى آورد يا عمره گزارد، بر او گناهى نيست كه ميان آن دو سعى بجاى آورد و هركس افزون بر فريضه كار نيكىكند، خداوند حقشناس و داناست.»
فاصله ميان صفا و مروه يا مسعى (1)مكانى است كه زائران، بعد از طواف و
نماز آن، جهت ادامه اعمال به آنجا مىروند و اين فاصله را هفت مرتبه به
صورت رفت و برگشت طى مىكنند و در مرتبه آخر (در عمره مفرده و تمتع) در
كوه مروه تقصير(2)مىكنند. شايان ذكر است كه قبل از اسلام، فاصله ميان صفا و مروه وسيعتر از وضعيت كنونى بوده اما مردم تدريجاً آن را محدودتر كردهاند.(3)خداوند در قرآن از مسعى نامى به ميان نياورده است و تنها درباره صفا و مروه فرموده است:
«إِنَّ الصَّفا وَ الْمَرْوَةَ مِنْ شَعائِرِ اللَّهِ فَمَنْ حَجَّ الْبَيْتَ أَوِ اعْتَمَرَ فَلا جُناحَ عَلَيْهِ أَنْ
1) گفتنىاست فاصله ميان دو كوه صفا و مروه طول مسعى در حدود ۵/٣٧٧ متر بوده است كه پس از توسعه دوم سعودى، طول مسعى در حدود ۵/٣٩۴ متر و عرض آن ٢٠ متر شد و توسعه اخير اين حدود را نيز برهم زده است. كوه صفا در قسمت جنوب شرقى كعبه و در برابر ركن حجرالاسود واقع شده است. كوه مروه در برابر ركن شامى و در ٢٠٠ مترى شمال شرقى كعبه واقع شده است. تاريخ و آثار اسلامي مكه مكرمه و مدينه منوره، ص١٠٧ .
2) تقصير، آخرين عمل عمره مفرده و تمتع است. گرچه در عمره مفرده، حلق و تقصير هر دو جايز بوده و اين عمل، مكان معينى ندارد، اما اكنون متعارف است كه بعد از سعى در كنار مروه تقصير مىكنند.
3) در حديث آمده است: «كَانَ الْمَسْعَي أَوْسَعَ مِمَّا هُوَ الْيَوْمَ وَ لَكِنَّ النَّاسَ ضَيَّقُوه» التهذيب، ج۵، ص١۴٨ «مسعى از آنچه امروز ديده مىشود، وسيعتر بوده اما مردم آن را باريك و محدودنمودند.»
يَطَّوَّفَ بِهِما وَ مَنْ تَطَوَّعَ خَيْراً فَإِنَّ اللَّهَ شاكِرٌ عَليمٌ»(1)
«هماناصفا و مروه از شعائر خداست (كه يادآور اراده اوست) پس هركس حج خانه خدا را بجاى آورد يا عمره گزارد، بر او گناهى نيست كه ميان آن دو سعى بجاى آورد و هركس افزون بر فريضه كار نيكى كند، خداوند حقشناس و داناست.»(2)
در روايات، بر سعىصفا و مروه به عنوان يكى از اركان حج تأكيد بسيارى
شده است. رسول اكرم (ص) در اينباره فرمودند:
«أَيُّهَا النَّاسُ كُتِبَ عَلَيْكُمُ السَّعْيُ فَاسْعَوْا» (3)
«اى مردم! سعى ميانصفا و مروه بر شما واجب گرديده است. پس سعى بجاى آوريد.»
مرحوم طبرسى در تفسير جناح مىگويد:
1) سوره بقره، آيه 158.
2) درباره علت نامگذارىصفا و مروه در حديثى از امام صادق آمده است: «سُمِّيَ الصَّفَا لانَّ الْمُصْطَفَي هَبَطَ عَلَيْهِ فَقُطِعَ لِلْجَبَلِ اسْمٌ مِنِ اسْمِ آدَمَ ... وَ أَهْبِطَتْ حَوَّاءُ عَلَي الْمَرْوَةِ وَ إنَّمَا سُمِّيَتِ الْمَرْوَةُ مَرْوَةً لانَّ الْمَرْأَةَ هَبَطَتْ عَلَيْهَا» (الكافي، ج 4،ص 192) «صفا از اين جهت به اين نام خوانده شد كه برگزيده خدا (آدم) بر آن فرود آمد. پس اسم آن از اسم آدم مشتق گرديد و حوّا بر مروه فرود آمد و مروه به سبب فرود آمدن حوّا (كه مرأه يعنى زن بود) مروه ناميده شد.»
3) مستدرك الوسائل، ج 9،ص 438.
«أَلْجُناحُ أَلْاسْمُ مِنْ جَنَحْتُ عَنِ الْمكانِ إذا عَدَلْتَ عَنْهُ وَ أَخَذْتَ جانِباً عَنِرالْقَصْدِ» (1)
«جناح از اصطلاح «
جَنَحْتُ عَنِ الْمَكانِ
» گرفته شده كه هنگامى به كار مىرود كه از مكانى روى برگردانى و از قصد خود براى رسيدن به آن مكان كناره بگيرى.»
و در جاى ديگرى به طور واضحتر مىگويد:
«أَلْجُناحُ أَلْمَيْلُ عَنِ الْحَقِّ يُقالُ جَنَحَ إِلَيْه جُنُوحاً إذا مالَ» (2)
«جناح، منحرف شدن از حق است كه از ريشه «
جُنوح
» به معناى ميل گرفته شده است.»
به همين دليل در اصطلاح دينى، «
جُناح
» در معنايى نزديك به اصل لغت به كار رفته و مفهومى معادل گناه در زبان فارسى را مىرساند كه در ذيل عنوان بعدى به آن خواهيم پرداخت.
تعبير «فلا
جُناحَ عَلَيْهِ
» و «
لَيْسَ عَلَيْكُمْ جُناحٌ
» در قرآن، هنگامى به كار مىرود كه
عملى نزد خداوند لازم و واجب بوده و به سبب گمانهاى واهى و انديشههاى نادرست، نزد مردم، ناپسند و گناه جلوه كند. از اينرو خداوند، مخاطبان جاهل و يا كج انديش را خاطرجمع مىكند كه اين عمل كه من آن را واجب نمودهام، گناه و سرزنشى در پى نداشته و زشت و ناپسند نيست. پس با رفع انديشه
نادرست خود و با خاطرى آسوده به آن عمل نماييد از اينرو در فقه شيعه،
تعبير قرآن در اين موارد بيانگر عزيمت است نه رخصت كه اين امر در آيات ذيل بهخوبى ديده مىشود:
«و چون در زمين سفر كرديد، اگر بيم داشتيد كه آنان كه كفر ورزيدهاند به شما آزار برسانند، گناهى بر شما نيست كه نماز را كوتاه كنيد.»
مسلماً شكسته خواندن نماز در سفر واجب است نه اينكه از گناه نبودنش، جائز (و مُرَخَّص) بودنش استفاده شود.
«و در حقيقت «صفا» و «مروه» از شعائر خداست كه يادآور اوست. پس هر كه خانه خدا را حج كند يا عمره گزارد، بر او گناهى نيست كه ميان آن دو سعى بجاى آورد و هر كه افزون بر فريضه كار نيكى كند، خدا حق شناس و داناست.»
پس از آنكه خداوند در بهشتِ دنيايى، از آدم (ع) پيمان گرفت كه به شجره منهيه نزديك نشده و از ميوه آن نخورد، آدم (ع) با تكيه بر توانايى خود، اين عهد
را قبول كرد، اما براى مشيت خدا در اين امر جايگاهى قائل نشد. از اينرو خداوند او را به خود واگذار نمود تا نتيجه عدم احساس نياز به حول و توفيق الهى را ببيند. امامباقر (ع) در اينباره فرمودند:
«فَقَالَ آدَمُ وَ زَوْجَتُهُ نَعَمْ يا رَبَّنَا لَا نَقْرَبُهَا وَ لَا نَأْكُلُ مِنْهَا وَ لَمْ يَسْتَثْنِيَا فِي قَوْلِهِمَا
نَعَمْ فَوَكَلَهُمَا اللَّهُ فِي ذَلِكَ إِلَي أَنْفُسِهِمَا وَ إِلَي ذِكْرِهِمَا»(1)
«آدم و همسرش (حوّا) گفتند: پروردگارا! به درخت نزديك نمىشويم و از (ميوه) آن نمىخوريم. اما در اين امر مشيت خداوند را ناديده گرفته و ان شاءالله نگفتند. از اينرو خداوند آنها را به خودشان و ذكرشان واگذاشت.»
آنها از بهشت رانده شدند و آدم (ع) برصفا و حوّا بر مروه فرود آمد در حالى كه بر يكديگر حرام شده بودند. آدم (ع) با مشاهده دورى خود از حوّا گفت:
«مَا فُرِّقَ بَيْنِي وَ بَيْنَ زَوْجَتِي إِلَّا وَ قَدْ حُرِّمَتْ عَلَيَّ»
«ميان من و همسرم جدايى نيفتاده مگر به خاطر اينكه او بر من حرام شده است.»
آدم (ع) از شوق ديدار حوّا، هر روز نزد او مىرفت و هنگام شب بهصفا باز مىگشت. (2)چنانكه در حديث آمده است:
«فَهَبَطَ مِنَ الصَّفَا يُرِيدُ الْمَرْوَةَ شَوْقاً إِلَي حَوَّاءَ وَ لِيُسَلِّمَ عَلَيْهَا»(3)
«از شوق ديدار حوّا و براى اينكه بر او عرض سلام كند، از كوهصفا پايين آمده و به سوى مروه حركت نمود.»
آدم (ع) شش بار فاصلهصفا و مروه را پيمود و سرانجام بر فراز كوهصفا از
1) مستدرك الوسائل، ج 16،ص 60.
2) الكافى، ج 4،ص 192؛ در ادامه حديث چنين آمده است: «فَاعْتَزَلَهَا وَ كَانَ يَأْتِيهَا بِالنَّهَارِ فَيَتَحَدَّثُ إلَيْهَا فَإذَا كَانَ اللَّيْلَةُ خَشِيَ أنْ تَغْلِبَهُ نَفْسُهُ عَلَيْهَا رَجَعَ فَبَاتَ عَلَي الصَّفَا» «آدم از حوّا دورى مىنمود. به اين ترتيب كه روزها نزد حوّا رفته و با او گفتگو مىكرد و هنگام شب از ترس اينكه مبادا به حوّا ميل پيدا كند، باز مىگشت و تاصبح بر روى كوهصفا مىماند.»
3) تفسير العياشي، ج 1،ص 37.
خدا خواست كه توبهاش را بپذيرد. خداوند توبه او و حوّا را پذيرفت و به دورى آنها از يكديگر خاتمه داد. جبرئيل، آدم (ع) را از قبول توبهاش آگاه نمود و آدم (ع) در مرحله هفتم به سوى مروه رفته و خود را به حوّا رساند و دريافت كه ميان حركت بينصفا و مروه و توبه از عامل جدايى، رابطهاى مستقيم برقرار
است.(1)خداوند نيز براى اينكه آثار پيمانشكنى و بىتوجهى به حول و قوه الهى بر انسانها آشكار شود، اين عمل را بر بنىآدم، سنت نمود و به اينترتيب ذات اقدس الهى، حَوّا را بر آدم (ع) حلال گرداند و رفت و برگشت بينصفا و مروه را براى قبول توبه و اقرار به نياز نسبت به حول و قوه الهى بر انسانها واجب نمود.
آدم (ع) در وادى ميانصفا و مروه (كه اكنون به عنوان محل هروله از آن ياد مىشود) از ترس گم كردن راهى كه او را به حوّا مىرساند، هروله مىكرد كه اين
امر منشأ سنت شدن هروله در حج شد. (2)چنانكه در حديث ذيل آمده است:
1) در حديث آمده است: جبرئيل به آدم گفت: ازصفا پايين بيا و نزد حوّا برو. «نَزَلَ آدم مِنَ الصَّفَا إِلَي الْمَرْوَةِ فَفَعَلَ مِثْلَ مَا فَعَلَ ... وَ أَخْبَرَ حَوَّاءَ بِمَا أَخْبَرَهُ جَبْرَئِيلُ فَفَرِحَا بِذَلِكَ فَرَحاً شَدِيداً وَ حَمِدَا اللَّهَ وَ شَكَرَاهُ فَلِذَلِكَ جَرَتِ السُّنَّةُ بِالسَّعْيِ بَيْنَ الصَّفَا وَ الْمَرْوَةِ» (تفسير العياشي، ج 1،ص 38) «آدم چنين كرد و مانند دفعات قبل ازصفا به سوى مروه رفت و آنچه را جبرئيل به او گفته بود، براى حوّا بيان كرد (به اين ترتيب در هفتمين سعى خود، به خواستهاش دست يافت) آدم و حوّا بسيار شادمان شدند و خداوند را شكر نمودند و به همين دليل (هفت بار) سعى ميانصفا و مروه سنت گرديد.»
2) در ماجراى تجديد بناى كعبه به وسيله ابراهيم كه هرولهكنان از دست شيطان مىگريخت يا به سوى او حمله مىكرد و نيز در ماجراى طلب آب براى اسماعيل كه هاجر هرولهكنان در جستجوى آب مىگشت، هروله در فاصلهاى ميانصفا و مروه سنت گرديد كه مىتوان آن را احياء سنت هروله از سوى آدم تلقى كرد.
«كَانَ آدم (ع) يَرَي الْمَرْوَةَ مِنْ فَوْقِ الصَّفَا فَلَمَّا انْتَهَي إِلَي مَوْضِعِ الْوَادِي غَابَتْ عَنْهُ الْمَرْوَةُ فَسَعَي فِي الْوَادِي حَذَراً لِمَا لَمْ يَرَ الْمَرْوَةَ مَخَافَةَ أَنْ يَكُونَ قَدْ ضَلَّ عَنْ طَرِيقِهِ» (1)
«آدم (ع) از فراز كوهصفا كوه مروه را مىديد، اما هر گاه به وادى ميانصفا و مروه مىرسيد، كوه مروه از چشمش ناپديد مىشد. به همين دليل اين مسافت را با شتاب طى مىكرد از ترس اينكه مبادا راه را گم كند.»
در روايات مىخوانيم كه خداوند پس از پذيرفتن توبه آدم (ع) جبرئيل را فرستاد تا مناسك حج را به طور كامل به آدم (ع) بياموزد. جبرئيل چنين كرد و پس از بردن آدم (ع) به عرفات، مشعر و مِنى و تعليم مناسك هر موقف، او را به خانه خدا آورده و ادامه اعمال حج را به وى آموخت. امام صادق (ع) در اينباره فرمودند:
«أَمَرَهُ بِزِيَارَةِ الْبَيْتِ وَ أَنْ يَطُوفَ بِهِ سَبْعاً وَ يَسْعَي بَيْنَ الصَّفَا وَ الْمَرْوَةِ أُسْبُوعاً يَبْدَأُ بِالصَّفَا وَ يَخْتِمُ بِالْمَرْوَةِ» (2)
« (نخست) او را به زيارت خانه و هفت مرتبه طواف دور آن و نيز هفت بار سعى ميانصفا و مروه امر نمود (بهگونهاى) كه سعى خود را ازصفا آغاز و به مروه خاتمه دهد.» (3)
1) تفسير العياشي، ج 1،ص 38- 37.
2) الكافي، ج 4،ص 191.
3) ميان سنت شدن هفت مرتبه سعىصفا و مروه به خاطر حركت آدم در جستجوى حوّا و اين مطلب كه جبرئيل، آدم را به سعى ميانصفا و مروه امر نمود، اختلافى وجود ندارد. زيرا خداوند، فعل آدم را به عنوان يكى از مناسك حج قرار داده و واجب گرداند و پس از اينكه توبه او را پذيرفت، آن را به عنوان آموزهاى كه بايد به فرزندان آدم تعليم داده شود، به سنتى جاودانه مبدل نمود.
در اين حديث، آغاز سعى ازصفا و پايان يافتن آن به مروه از جمله مناسكى دانسته شده كه جبرئيل به آدم (ع) آموخته است. چنانكه در سيره عملى رسولگرامى اسلام (ص) آمده است:
«انَّ رَسُولَ اللَّهِ؛ حِينَ فَرَغَ مِنْ طَوَافِهِ وَ رَكْعَتَيْهِ قَالَ أَبْدَأُ بِمَا بَدَأَ اللَّهُ عَزَّوَجَلَّ بِهِ مِنْ إِتْيَانِ الصَّفَا إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ يَقُولُ إِنَّ الصَّفا وَ الْمَرْوَةَ مِنْ شَعائِرِ اللَّه»
«همانا رسول خدا (ص) هنگامى كه از طواف و دو ركعت نماز آن فارغ شدند، فرمودند: آغاز مىكنم به آنچه خداوند به آن آغاز نموده كه آمدن بهصفا (و شروع سعى از آن) است. به درستى كه خداوند فرموده است: هماناصفا و
مروه از شعائر الهى است.» (1)
امام رضا (ع) در پاسخ كسانى كه از علت سعى ميانصفا و مروه پرسيدند، فرمودند:
«لِأَنَّ إِبْلِيسَ تَرَائي لِإِبْرَاهِيمَ (ع) فِي الْوَادِي فَسَعَي إِبْرَاهِيمُ مِنْ عِنْدِهِ كَرَاهَةَ أَنْ يُكَلِّمَهُ وَ كَانَتْ مَنَازِلَ الشَّيْطَانِ» (2)
«ابليس در وادى (محدوده هروله) بر ابراهيم (ع) ظاهر گشت و چون ابراهيم، تمايلى بهصحبت با او نداشت، اين فاصله را (به سرعت) پيمود. زيرا (تمام اين فاصله) محل نزول و ظهور شيطان (3)بود.»
1) الكافي، ج 4،ص 431.
2) المحاسن، ج 2،ص 330.
3) در برخى از نسخههاى روايى «مَنَازِلَ الشَّيَاطِينِ» ذكر شده كه چنين معنا مىشود: «ابراهيم مسير هروله را كه گام به گام آن، محل نزول و ظهور شيطان بود، به سرعت پيمود.» اما اگر «وَ كانَ مُنَازِلَ الشَّيْطَانِ» با ضَمّه ميم خوانده شود، يعنى ابراهيم محارب و ستيزهگر با ابليس بود.
و به اين ترتيب با فرار از شيطان، سعى و تلاش خود را براى دورى از
اطاعت او آشكار نمود. در حديثى ديگر از امام صادق (ع) در اينباره آمده است:
«صَارَ السَّعْيُ بَيْنَ الصَّفَا وَ الْمَرْوَةِ لِأَنَّ إِبْرَاهِيمَ (ع) عَرَضَ لَهُ إِبْلِيسُ فَأَمَرَ جَبْرَئِيلُ فَشَدَّ عَلَيْهِ فَهَرَبَ مِنْهُ فَجَرَتْ بِهِ السُّنَّةُ يَعْنِي بِهِ الْهَرْوَلَة»(1)
«سعى ميانصفا و مروه از آن جهت واجب شد كه شيطان، خود را به حضرت ابراهيم (ع) نشان داد و جبرئيل به آن حضرت فرمان داد و ابراهيم (ع) با تمام توان بر او حمله برد. شيطان نيز گريخت و از اينرو هروله سنت شد.»
از اين حديث چنين فهميده مىشود كه هروله در بخشى از فاصله ميانصفا و مروه، نماد حمله به شيطان (يا فرار از او) به منظور راندن (يا دور شدن از) انديشه و سلطه ابليس است كه (امر خداوند به سجود را منشأ ناآرامى خود دانسته و از قبول اينكه عامل عصبانيتش كبر و حسد اوست، امتناع كرد و) حاضر به سجده بر آدم نشد. از اينرو خداوند، ابراهيم (ع) را مكلف نمود تا با راندن شيطان يا فرار از او، تنفر و انزجار خود را از انديشه و اعتقاد شيطان نشان دهد. به هر حال، حضرت ابراهيم (ع) سنتهايى نظير سعى ميانصفا و مروه و هروله
1) علل الشرائع، ج 2،ص 432.
را كه در زمان آدم (ع) به وجود آمده بود، دوباره زنده كرد. (1)
فاصله ميانصفا و مروه را مىتوان پر رمز و رازترين موقف حج معرفى نمود. چرا كه اين فاصله، يادآور دورههاى گوناگونى در طول تاريخ است. پس از آنكه ابراهيم (ع)، هاجر و اسماعيل (ع) را در بيابان تنها گذارد، تشنگى اسماعيل (ع) هاجر را ناآرام نموده و به تكاپو و تلاش واداشت. هاجر به اميد يافتن آب، هفت مرتبه فاصله ميانصفا و مروه را پيمود، اما در هر مرحله جز سرابى بيش نديد. سرانجام درمانده شده و از پا افتاد و خداوند جبرئيل را به يارىاش رساند و چشمه آبى را از زير پاى اسماعيل (ع) در بيابان جارى نمود. در اينباره از امام صادق (ع) روايت شده است:
«إِنَّ إِبْرَاهِيمَ (ع) لَمَّا خَلَّفَ إِسْمَاعِيلَ بِمَكَّةَ عَطِشَ الصَّبِيُّ فَكَانَ فِيمَا بَيْنَ الصَّفَا وَ الْمَرْوَةِ شَجَرٌ فَخَرَجَتْ أُمُّهُ حَتَّي قَامَتْ عَلَي الصَّفَا فَقَالَتْ هَلْ بِالْبَوَادِي مِنْ أَنِيسٍ فَلَمْ تُجِبْهَا أَحَدٌ فَمَضَتْ حَتَّي انْتَهَتْ إِلَي الْمَرْوَةِ فَقَالَتْ هَلْ بِالْبَوَادِي مِنْ أَنِيسٍ فَلَمْ تُجَبْ ثُمَّ رَجَعَتْ إِلَي الصَّفَا وَ قَالَتْ ذَلِكَ حَتَّيصَنَعَتْ ذَلِكَ سَبْعاً فَأَجْرَي اللَّهُ
1) .نكته قابل ذكر آنكه در احاديث اهلبيت علت دستور به سعىصفا و مروه، سعى ابراهيم معرفى شده است. چنانكه امام كاظم درباره علت سعى ميانصفا و مروه به برادر خود، على بن جعفر فرمودند: «وَ جُعِلَ لِسَعْيِ ابْراهيم» «سعى ميانصفا و مروه، به سبب سعى ابراهيم قرار داده شده است.» (وسائل الشيعة، ج 13،ص 472).
ذَلِكَ سُنَّةً» (1)
«چون ابراهيم (ع)، اسماعيل (ع) را در مكه ساكن گرداند، كودك تشنه شد. در آن زمان، ميانصفا و مروه درختى وجود داشت. مادرش (به اميد آنكه كسى در زير سايه درخت باشد) خارج شد و برصفا ايستاد و گفت: آيا در اين دشت مونسى هست؟ كسى پاسخش را نداد. هاجر به مروه رفت و گفت: آيا در اين
وادى همدمى هست؟ پاسخى نشنيد. دوباره بهصفا بازگشت و همين كار را هفت بار انجام داد. به همين دليل خداوند آن را سنت گرداند.»
بيان يك نكته
خداوند در ماجراى اسماعيل و هاجر نشان داد كه تلاش انسانها به منظور آرام نمودن خود در طول زندگى، هنگامى ثمربخش خواهد بود كه با مشيت خداوند و يارى او توأم شود؛ در غير اينصورت سرابى بيش نخواهد بود. چنانكه سعى و تكاپوى هاجر براى رسيدن به آب زلال و آرامبخش بىثمر ماند. از اينرو اميرمؤمنان (ع) براى اينكه همه انسانها درك درستى از مفهوم سراب در زندگى پيدا كنند، فرمودند:
«مَنْ أَمَّلَ الرِّيَّ مِنَ السَّرَابِ خَابَ أَمَلُهُ وَ مَاتَ بِعَطَشِهِ وَ مَنْ سَعَي فِي طَلَبِ السَّرَابِ طَالَ تَعَبُهُ وَ كَثُرَ عَطَشُهُ» (2)
«هركس از سراب، اميد سيراب شدن داشته باشد، نااميد مىشود و از تشنگى مىميرد و هر كس در طلب سراب بكوشد، رنجش فراوان و تشنگىاش افزون مىگردد.»
سنت شدن هفت مرتبه حركت ميانصفا و مروه به سبب سعى هاجر (كه در طلب آب براى فرزندش اسماعيل (ع) اين مسافت را پيمود) منافاتى با سنت اوليه سعى از سوى آدم (ع) ندارد، چرا كه در همه اين موارد، نيازمندى انسان به توفيق الهى به تصوير كشيده شده است و در اين ميان ابراهيم (ع) و هاجر، احيا كنندگان سنت آدم (ع) در سعى محسوب مىشوند.
در برخى روايات، گفتن ذكر «
لَا حَوْلَ وَ لَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ
» و «
مَا شَاءَ اللَّهُ
» سبب رفتن به حج معرفى شده و در دو حديث از امام صادق (ع) روايت شده است:
«هركس هزار بار «
لَا حَوْلَ وَ لَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّه
» را بر زبان آورد، خداوند به او توفيق حج مىدهد.»
«هركس ذكر «ماشاءالله» را در يك نوبت هزار بار بر زبان آورد، حج در همان سال روزىاش مىشود و اگر در آن سال نشود، آنقدر عمرش طولانى مىشود تا به حج برود.»
از اين دو حديث به خوبى فهميده مىشود كه درخواست توفيق از خداوند و
توكل بر او در امور، اصلىترين ركن براى به جاى آوردن اراده الهى از انجام مناسك حج است. از اينرو در پايان سعى و هنگام رسيدن به مروه، خواندن دعاى زير سفارش شده است:
«اللَّهُمَّ إِنِّي أَسْأَلُكَ حُسْنَ الظَّنِّ بِكَ عَلَي كُلِّ حَالٍ وَصِدْقَ النِّيَّةِ فِي التَّوَكُّلِ عَلَيْك» (1)
«پروردگارا! در همه حالات، از تو گمان نيكو و نيت درست در توكل بر
خودت را خواستارم.»
ميان عدم تكيه بر حول و قوه خود و اعتماد بر حول و قوه الهى و درخواست حسن ظنّ، ارتباطى انكار ناپذير برقرار است. چراكه منشأ بدگمانى آن است كه به عيوب و رذايلى كه منشأ ميل به گناه محسوب مىشود، اقرار نداريم. از اينرو اطرافيان خود را مقصر دانسته و به آنها بدگمان شده و تصميم مىگيريم كه با تكيه بر قدرت خود با آنها به ستيز پرداخته و به آرامش برسيم. در حالى كه براى آرام نمودن تلاطم روحى خويش (كه زمينهساز عمل به وظايف فردى و جمعى است) بايد از حول و قوه الهى يارى بطلبيم.
از امام صادق (ع) روايت شده است كه اراده خداوند از قرار دادن سنت سعى ميانصفا و مروه، بازداشتن انسان از تكيه بر توان خود و واداشتن او به اقرار
1) الكافي، ج 4،ص 433.
نسبت به عجز و ناتوانى خويش و اعتراف به نيازمندىاش به توفيق الهى است. (1)به همين سبب فرمودند: به هنگام هروله (در بخشى از مسير ميانصفا و
مروه) امر الهى به زائر كعبه اين است:
«هَرْوِلْ هَرَباً مِنْ هَوَاكَ وَ تَبَرَّأْ مِنْ حَوْلِكَ وَ قُوَّتِكَ»(2)
«براى فرار از هواى (نفس) خود، (كه تو را به ايجاد آرامش زودرس سوق مىدهد) هروله كن و از تكيه بر حول و قوه خود، دورى كن.»
رسول خدا (ص) در مناجات خود، رسيدن به آرزوها و ثمربخش بودن تلاشهاى انسان را منوط به توفيق الهى دانسته و به خداوند چنين عرضه مىدارند:
«رَدَّتْنِي الضَّرُورَةُ إِلَيْكَ حِينَ خَابَتْ آمَالِي وَ انْقَطَعَتْ أَسْبَابِي وَ أَيْقَنْتُ أَنَّ سَعْيِي لَا يُفْلِحُ وَ اجْتِهَادِي لَا يَنْجَحُ إِلَّا بِمَعُونَتِك» (3)
«ضرورت و نياز، مرا به سوى تو سوق داده است در هنگامى كه همه آرزوهايم به يأس مبدل شده و اسبابى كه به آنها متوسل بودم، از من دور و جدا گرديده
1) اين مطلب در بسيارى از دعاها بيان گرديده و از جمله آمده است:«اللَّهُمَّ إِنَّنِي أَضْعُفُ عَنْ مُلْكِ نَفْسِي فَكَيْفَ أَصِلُ بِغَيْرِ مَعُونَتِكَ قَدْرَةً عَلَى عُيُوبِي اللَّهُمَّ فَالْطُفْ لِي فِي جَمِيعِ أَمْرِي وَ لَا تَكِلْنِي إِلَى حَوْلِي وَ أَحْسِنْ إِلَيَّ فِي دُنْيَايَ وَ آخِرَتِي اللَّهُمَّ إِنَّنِي أُرِيدُ الْخَيْرَ وَ يَصْعُبُ عَلَيَّ فِعْلُهُ فَأَعِنِّي عَلَيْهِ وَ وَفِّقْنِي لَهُ» (بحار الانوار، ج 92،ص 415) «پروردگارا! من از اينكه بتوانم بر (نفس) خود مسلط شوم، ناتوانم. پس چگونه بدون يارى تو توانايى مقابله با عيوب نفس خود را خواهم داشت. بارالها! لطف خود را در همه امور شامل حال من گردان و مرا به توانايى خود (كه عين ضعف و ناتوانى است) واگذار نكن و مرا در دنيا و آخرت مشمول احسان خود نما. خدايا من خواستار عمل به نيكىها هستم، اما انجام كارهاى نيك بر من دشوار (و از عهدهام خارج) است. پس مرا بر انجام كارهاى پسنديده يارى كن و بر آن موفق گردان.»
2) مستدرك الوسائل، ج 10،ص 172.
3) بحار الانوار، ج 94،ص 129.
است و اكنون به اين يقين رسيدهام كه سعى من به جايى نمىرسد و تلاش و سختكوشىام اثر نمىكند، مگر به سبب كمك و يارى تو.»
اراده خداوند از سعى ميانصفا و مروه و انجام هروله، تعليم دو آموزه است: آموزه نخست، احساس نياز به حول و قوه الهى است (كه با پيمودن فاصله ميانصفا و مروه حاصل مىشود) و آموزه دوم، زدودن رسوبات انديشه شوم شيطان از خويش است. (كه از هروله در هنگام سعى به دست مىآيد.) زيرا ابليس به انسانها چنين وانمود مىكند كه براى دستيابى به آرامش و آسودگى، از ربوبيت الهى و
ابزارهاى غير دنيايى (وعدههاى اخروى) بىنيازيم. از اينرو به سمت او هجوم
آورده و تصميم مىگيريم به هر روش ممكن، از انديشه و سلطه او دور شويم.
امام صادق (ع) يكى از آثار سعى ميانصفا و مروه را پى بردن انسان به ناتوانى خود در رفع نيازها و عجز از تسكين ناآرامىهايش معرفى نمودهوفرمودند:
«جُعِلَ السَّعْيُ بَيْنَ الصَّفَا وَ الْمَرْوَةِ مَذَلَّةً لِلْجَبَّارِين» (1)
«سعى ميانصفا و مروه براى ايجاد ذلت در انسانهاى جبار قرار داده شدهاست.»
1) الكافي، ج 4،ص 434؛ امام صادق فرمودند: «مَا لِلَّهِ عَزَّوَجَلَّ مَنْسَكٌ أَحَبَّ إلَي اللَّهِ مِنْ مَوْضِعِ السَّعْيِ وَ ذَلِكَ أَنَّهُ يَذِلُّ فِيهِ كُلُّ جَبَّارٍ عَنِيدٍ» (وسائل الشيعة، ج 13،ص 471) «هيچ يك از مناسك حج نزد خداوند، محبوبتر از سعى ميانصفا و مروه نيست. زيرا در سعى ميانصفا و مروه، انسانهاى جبار، خوار و ذليل مىشوند.»
طبق اين حديث، فاصله ميانصفا و مروه، جايگاه اقرار به ذلت و ناتوانى خويش در دستيابى به آرامش، بدون توفيق و يارى الهى است. پس اگر اراده خداوند از سعى ميانصفا و مروه فهميده و برآورده شود و زائر كعبه به نياز و حاجتش نسبت به توفيق الهى پى برده و رسوبات انديشه شيطان را از خود دور كند، در اينصورت از آثار و خواص سعى برخوردار مىشود. آثارى كه رسول اكرم (ص) دربارهاش فرمودند:
«السَّعْيُ بَيْنَ الصَّفَا وَ الْمَرْوَةِ يُنَقِّيكَ كَمَا وَلَدَتْكَ أُمُّكَ مِنَ الذُّنُوب» (1)
«سعى ميانصفا و مروه، مانند روزى كه از مادر متولد شدهاى، تو را از گناه پاك مىكند.»
امام سجاد (ع) نيز فرمودند:
«السَّاعِي بَيْنَ الصَّفَا وَ الْمَرْوَةِ تَشْفَعُ لَهُ الْمَلائِكَةُ فَتُشَفَّعُ فِيهِ بِالايجَابِ» (2)
«سعى كننده ميانصفا و مروه مورد شفاعت فرشتگان قرار گرفته، شفاعت آنان دربارهاش پذيرفته مىشود.»
امام صادق (ع) در اينباره فرمودند:
«وَ أَصْفِ رُوحَكَ وَ سِرَّكَ لِلِقَاءِ اللَّهِ تَعَالَي يَوْمَ تَلْقَاهُ بِوُقُوفِكَ عَلَي الصَّفَا وَ كُنْ ذَا مُرُوَّةٍ مِنَ اللَّهِ نَقِيّاً أَوْصَافُكَ عِنْدَ الْمَرْوَة» (3)
«با توقف در كوهصفا، به تصفيه و پاكى روح خود بپرداز و خود را براى ملاقات خداوند تعالى آماده كن و در مروه در پيشگاه پروردگار در حالى كه از
رذايل پاك شدهاى، خود را به مروت موصوف گردان.»
توقف بر كوهصفا و مروه كه (به ترتيب) مكان توقف آدم (ع) و حوّا پس از فرود آمدن به زمين بوده است، انسان را به تدبر درباره منشأ عقوبت آنان (ترك عهد الهى) وامىدارد و به او مىآموزد كه از بىتوفيقى خود هراس داشته باشد و به يارى الهى اميد بورزد و از او نصرت بطلبد تا بتواند در باطن، به پاكى وصفاى قلب و در ظاهر، به جوانمردى در وفاى به عهد دست يابد. (1)
اينكه تعداد سعىصفا و مروه، هفت مرتبه ذكر شده كه با تعداد طواف و همچنين سنگريزههاى رمى برابر است، به اسرار عدد هفت بازمىگردد و نشان مىدهد كه ميان سعىصفا و مروه و ولايت خاندان عصمت (عليهما السلام) نيز رابطه انكار ناپذيرى وجود دارد. (كه هفت مرتبه بودن سعى ميانصفا و مروه نماد آن است) و چنين فهميده مىشود كه بايد از تكيه بر حول و قوه خود دورى نموده و به ولايت اهلبيت (عليهما السلام) متمسّك شويم و به منظور عمل به دستورات دينى از خداوند طلب توفيق نماييم.
1) براى تحقق اين اراده، به توقف طولانى بر دوكوهصفا و مروه تأكيد و از امامصادق روايت شده است: «مَنْ أَرَادَ أَنْ يَكْثُرَ مَالُهُ فَلْيُطِلِ الْوُقُوفَ عَلَى الصَّفَا وَ الْمَرْوَةِ» (الكافي، ج 4،ص 433) «هركس مىخواهد ثروتش افزون شود، ايستادن برصفا و مروه را طول دهد.» به اين ترتيب زمينه تدبر درباره اراده الهى از سعىصفا و مروه فراهم مىشود.
در سعى ميانصفا و مروه، زائر درمىيابد كه سعى او (در ايجاد آرامش و دستيابى به سعادت) بدون استعانت از توفيق الهى به جايى نمىرسد. از اينرو بايد به توفيق او اميدوار و از تكيه بر حول و قوه خود، بيمناك شود و كلام امام سجاد (ع) را به ياد آورد كه به شبلى فرمودند: آيا به هنگام سعى ميانصفا و مروه،
«نَوَيْتَ أَنَّكَ بَيْنَ الرَّجَاءِ وَ الْخَوْفِ» (1)
«نيت نمودى كه ميان خوف و رجاء به سر مىبرى؟» (2)
شبلى گفت: نه. حضرت فرمودند: پس تو (در حقيقت) ميان «صفا و مروه»
سعى ننمودى!
بعد از سعىصفا و مروه در عمره تمتع، نوبت به تقصير مىرسد. چرا كه در اين نوع عمره، تراشيدن سر به كلى ممنوع و حرام است. شيخ يوسف بحرانى در حدائق در مقام بيان گفتار فقيهان شيعه در اينباره از كتاب دروس چنين نقل مىكند كه:
1) مستدرك الوسائل، ج 10،ص 169.
2) حالت ميان خوف و رجاء كه با سعى ميانصفا و مروه نشان داده مىشود يعنى همچنانكه انسان حق ندارد قبل از پايان هفت سعى، حركت خود را پايان دهد، در حالات روحى نيز حق ندارد قبل از پايان دوران انجام وظيفه، در موضع خوف يا رجاء توقف كند، بلكه بايد همواره از عقوبت الهى هراسان و به رحمت او اميدوار باشد تا مشمول توفيق الهى گرديده و با درك ثواب، از عقوبت الهى نجات پيدا كند.
«وَ الأصَحُّ تَحْريمُهُ وَ لَوْ بَعْدَ التَّقْصيرِ وَ ذَهَبَ الشَّيْخُ في الْخِلافِ إلَى انَّهُ يَجُوزُ الْحَلْقُ وَ التَّقْصيرُ أفْضَلُ وَ الأصَحُّ القَوْلُ الْمَشْهُورُ وَ يَدُلُّ عَلَيْهِ ما رَوَاهُ الشَّيْخُ (ره) فِي الصَّحيحِ عَنْ مُعاوِيَة بْنِ عَمّارٍ عَنْ أبي عَبْدِ اللهِ (ع) في حَديثٍ قال: وَ لَيْسَ فِي الْمُتْعَةِ إلَّا التَّقصيرُ» (1)
«قولصحيح، تحريم حلق است اگرچه پس از تقصير انجام داده باشد. شيخ طوسى در كتاب «خلاف» مىگويد: در عمره تمتع، حلق نيز جايز است ولى تقصير بهتر است و قولصحيح همان قول مشهور است و دليل آن حديثصحيح معاويةبنعمار است كه از امام صادق (ع) روايت مىكند: در عمره تمتع، جز كوتاهكردن سر وصورت و گرفتن ناخن جايز نيست.»
از امام صادق (ع) در اينباره چنين روايت شده است:
«إِذَا فَرَغْتَ مِنْ سَعْيِكَ وَ أَنْتَ مُتَمَتِّعٌ فَقَصِّرْ مِنْ شَعْرِكَ مِنْ جَوَانِبِهِ وَ لِحْيَتِكَ وَ خُذْ مِنْ شَارِبِكَ وَ قَلِّمْ أَظْفَارَكَ» (2)
«پس از پايان سعى در عمره تمتع، مقدارى از موى اطراف سر وصورت و سبيل و ناخن خود را بگير» (و به احرام عمره خود پايان بده.)
در حديث ديگر محمّد بن اسماعيل مىگويد: امام كاظم (ع) را در
حالىديدمكه:
«أَحَلَّ مِنْ عُمْرَتِهِ وَ أَخَذَ مِنْ أَطْرَافِ شَعْرِهِ كُلِّهِ عَلَي الْمُشْطِ ثُمَّ أَشَارَ إِلَي شَارِبِهِ
فَأَخَذَ مِنْهُ الْحَجَّامُ ثُمَّ أَشَارَ إِلَي أَطْرَافِ لِحْيَتِهِ فَأَخَذَ مِنْهُ ثُمَّ قَامَ» (1)
« (آن بزرگوار) از سعى خود فارغ شده بود و موهاى اطراف سرش را به مقدارى كه از دانههاى شانه فراتر بود، كوتاه كرد. سپس دستور داد از ريش و سبيل آن حضرت مو برچيدند و از جاى برخاست.»
اينكه در عمره تمتع، مىبايد پس از انجام سعىصفا و مروه، به كوتاه نمودن موى سر وصورت و گرفتن ناخن، اكتفا نموده و از تراشيدن موى سر خوددارى كرد، به خاطر آن است كه عمره تمتع، جزئى از حج تمتع است كه انجام همه مناسك آن، به جبران اعمال گذشته و توبه از بينش و روش شيطانى منتهى مىشود كه به شكرانه آن و به نشانه اظهار ذلت و خضوع (در برابر ذات اقدس الهى) سر خود را مىتراشيم. از اينرو نمىتوان قبل از پايان يافتن اعمال حج (كه نشانه جبران مافات و توبه از گناه است) موى سر را تراشيده و حلق رأس نمود.
1) همان مأخذ.
قال اميرالمؤمنين (ع): «فَلَمَّا قَضَوْا تَفَثَهُمْ تَطَهَّرُوا بِهَا مِنَ الذُّنُوبِ الَّتِي كَانَتْ حِجَاباً بَيْنَهُمْ وَ بَيْنَهُ أَذِنَ لَهُمْ بِالزِّيَارَةِ عَلَي الطَّهَارَة» (الكافي، ج 4،ص 224)
«سرانجام هنگامى كه آلودگىها و كثافات از آنان برطرف شد و از آنچه ميان آنها و خداوند حجاب شده بود، پاكيزه شدند، اجازه زيارت كعبه همراه با طهارت و پاكى (از گناهان) به ايشان داده مىشود.»
حج، به عنوان پر رمز و رازترين عمل عبادى، مشتمل بر علائم و نشانههايى است كه اراده ذات اقدس الهى را در همه زمانها به انسانها نشان داده و آنها را به خواست خداوند آگاه مىكند. در اينباره روايت شده است:
«إِنَّما جُعِلَ الطَّواف بِالبَيْتِ و بَيْنَ الصَّفا و الْمَرْوَةِ و رَمْيِ الْجِمارِ لِإِقامَةِ ذِكْرِ اللهِ» (1)
1) الحج في الكتاب و السنه،ص 133، ح 280.
«طواف كعبه و سعى ميانصفا و مروه و رمى جمرات، براى پايدار ماندن ياد (و اراده) خداوند قرار داده شده است.»
اميرمؤمنان (ع) اسرار وقوف در عرفات، مشعر و مِنى را به زيبايى بيان نموده و در پاسخ به كسى كه در اينباره سؤال كرد، حكمتهاى توقف در اين مواقف
را آشكار نمودند كه متن حديث چنين است:
«أَنَّ أَمِيرَالْمُؤْمِنِينَ (ع) سُئِلَ عَنِ الْوُقُوفِ بِالْجَبَلِ لِمَ لَمْ يَكُنْ فِيالْحَرَمِ فَقَالَ لِأَنَّ الْكَعْبَةَ بَيْتُهُ وَ الْحَرَمَ بَابُهُ فَلَمَّا قَصَدُوهُ وَافِدِينَ وَقَفَهُمْ بِالْبَابِ يَتَضَرَّعُون»
«از اميرمؤمنان (ع) سؤال شد، چرا مردم در كنار كوه (جبل الرحمة، يعنى عرفات) وقوف مىكنند و چرا عرفات، جزء حرم نشده است؟ حضرت در پاسخ فرمودند: كعبه، خانه خدا و حرم، درب آن است. پس هنگامى كه مردم قصد ورود به خانه مىكنند، خداوند آنها را پشت در نگاه مىدارد تا عجز و ناله كنند.»
«لَمَّا أَذِنَ لَهُمْ بِالدُّخُولِ وَقَفَهُمْ بِالْحِجَابِ الثَّانِي فَلَمَّا طَالَ تَضَرُّعُهُمْ بِهَا أَذِنَ لَهُمْ لِتَقْرِيبِ قُرْبَانِهِمْ فَلَمَّا قَضَوْا تَفَثَهُمْ (1)تَطَهَّرُوا بِهَا مِنَ الذُّنُوبِ الَّتِي كَانَتْ حِجَاباً بَيْنَهُمْ وَ بَيْنَهُ أَذِنَ لَهُمْ بِالزِّيَارَةِ عَلَي الطَّهَارَة»
«پس هنگامى كه به زائران اجازه دهد به حرم (كه مشعرالحرام جزئى از آن است) وارد شوند، آنها را در حجاب دوم (دالان در) نگاه مىدارد و هنگامى كه تضرع آنها طولانى شد، اجازه مىيابند تا (به مِنى آمده و) قربانىهاى خود را
1) از امام صادق روايت شده است كه فرمودند: «مِنَ التَّفَثِ أَنْ تَتَكَلَّمَ فِي إحْرَامِكَ بِكَلَامٍ قَبِيحٍ» الكافي، ج 4،ص 338 «يكى از معانى «تفث» به معناى چرك اين است كه در حال احرام، كلام زشت بگويى.»
(به قربانگاه) نزديك كنند و سرانجام هنگامى كه آلودگىها و كثافات از آنان
برطرف شد و از آنچه ميان آنها و خداوند حجاب شده بود، پاكيزه شدند، اجازه زيارت كعبه همراه با طهارت و پاكى (از گناهان) به ايشان
دادهمىشود.» (1)
از حديث فوق به خوبى فهميده مىشود كه كعبه به منزله خانه و حرم به منزله درب خانه است و عرفات كه خارج از حرم قرار دارد، پشت در محسوب مىشود كه گناهكاران بايد به اميد باز شدن اين درِ بسته شده، در آنجا توقف كنند تا براى داخل شدن در حريم كعبه به آنها اجازه داده شود.
طبق برخى اسناد و روايات معتبر، اهل ايمان در عرفات اقرار مىكنند كه منشأ تلاطم و ناآرامىهاى روحى، عيوب و رذايل نفسانى و راه دستيابى به آرامش، يقين به وعدههاى الهى و دورى از گناه و عمل به آموزههاى دينى است. اين گروه گناهانشان در عرفات آمرزيده شده و به آرامش جاودان دست مىيابند.
1) الكافي، ج 4،ص 224؛ از اينروست كه امام صادق در پاسخ به على بن سليمان كه پرسيد: «عَنِ الْمَيِّتِ يَمُوتُ بِعَرَفَاتٍ يُدْفَنُ بِعَرَفَاتٍ أَوْ يُنْقَلُ إلَي الْحَرَمِ فَأَيُّهُمَا أَفْضَلُ» «آيا بهتر است كسى كه در عرفات مىميرد، در همانجا مدفون شود يا به حرم منتقل گردد؟» فرمودند: «يُحْمَلُ إلَي الْحَرَمِ وَ يُدْفَنُ فَهُوَ أَفْضَلُ» (الكافي، ج 4،ص 543) «به حرم انتقال داده شده و در آنجا مدفون مىگردد، زيرا حرم افضل است.» بنابراين حديث، خداوند به اعتبار ارادهاى كه از توقف بندگان در عرفات دارد، مىخواهد آنها را پس از اعتراف به گناه و ندامت از آن، به حريم خود سوق داده و فضيلت و درجه عطا نمايد. از اينرو فردى كه در عرفات به گناه خود اعتراف نموده (گرچه در عرفات بميرد) به حرم منتقل مىشود تا ثمره و نتيجه اعتراف خود را در آنجا درك كند.
اما غير اهل ايمان، چون منشأ ناآرامى خود را اطرافيان، و راه دستيابى به آرامش را خارج شدن از احرام و ستيزهجويى يا كامجويى مىدانند؛ تنها به سختى حضور
در عرفات تن داده و از ثمرات وقوف در عرفات محروم مىشوند و پس از پايان
احرام، دوباره به گناهانى كه قبل از حج مرتكب مىشدهاند، روى مىآورند. اين گروه، علاوه بر رنج و عذاب دنيايى، به ناآرامى هميشگى در آخرت دچارمىشوند.
روايت شده است كه شخصى نزد امام سجاد (ع) آمده، عرضه داشت: اى فرزند رسول خدا! ما در عرفات و مِنى، پس از ذكر خداوند وصلوات بر محمّد و آلمحمّد (عليهما السلام)، نيكىها و مناقب پدران و اجدادمان را ياد نموده و حقشان را ادا مىنماييم. امام سجاد (ع) به او فرمودند:
«أَفْضَلُ مِنْ ذَلِكَ أَنْ تُجَدِّدُوا عَلَي أَنْفُسِكُمْ ذِكْرَ تَوْحِيدِ اللَّهِ وَ الشَّهَادَةَ بِهِ وَ ذِكْرَ مُحَمَّدٍ رَسُولِ اللَّهِ [وَ الشَّهَادَةِ لَهُ] بِأَنَّهُ سَيِّدُ الْمُرْسَلِينَ وَ [ذِكْرَ] عَلِيٍّ وَلِيِّ اللَّهِ وَ الشَّهَادَةِ لَهُ بِأَنَّهُ سَيِّدُ الْوَصِيِّينَ وَ ذِكْرَ الْأَئِمَّةِ الطَّاهِرِينَ مِنْ آلِ مُحَمَّدٍ الطَّيِّبِينَ بِأَنَّهُمْ عِبَادُ اللَّهِ الْمُخْلَصِينَ إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ إِذَا كَانَ عَشِيَّةُ عَرَفَةَ و ضَحْوَةُ يَوْمِ مِنًي بَاهَي كِرَامَ مَلَائِكَتِهِ بِالْوَاقِفِينَ بِعَرَفَاتٍ وَ مِنًي وَ قَالَ لَهُمْ هَؤُلَاءِ عِبَادِي وَ إِمَائِي حَضَرُونِي هَاهُنَا مِنَ الْبِلَادِ السَّحِيقَةِ الْبَعِيدَةِ شُعْثاً غُبْراً قَدْ فَارَقُوا شَهَوَاتِهِمْ وَ بِلَادَهُمْ وَ أَوْطَانَهُمْ وَ أَخْدَانَهُمُ ابْتِغَاءَ مَرْضَاتِي أَلَا فَانْظُرُوا إِلَي قُلُوبِهِمْ وَ مَا فِيهَا
فَقَدْ قَوَّيْتُ أَبْصَارَكُمْ يَا مَلَائِكَتِي عَلَي الِاطِّلَاعِ عَلَيْهَا»
«افضل و بهتر از آنچه بجاى مىآوريد آن است كه اقرار به يگانگى خداوند نموده و شهادت به رسالت و فضيلت رسول گرامى اسلام (ص) را نزد خود تجديد نماييد و ولايت اميرمؤمنان (ع) و وصايت او را يادآور شويد و پيشوايان معصوم (عليهما السلام) را به عنوان بندگان خالص خدا ياد كنيد. زيرا خداوند در عصر روز عرفات و نيزصبحى كه در مِنى به سر مىبريد، به اهل عرفات بر
فرشتگانش مباهات نموده و به آنها مىگويد: اينها بندگان من از زن و مرد
مىباشند كه از راههاى دور، غبارآلود و ژوليده مو در اين مواقف حاضر شدهاند و با ترك شهوات و شهر و ديار خود، خواستار بهرهمندى از رضايت و خشنودى من هستند. به دلها و پنهانىهاى قلبى حاضران در عرفات و مِنى بنگريد كه من ديدگان شما را براى اطلاع از آنها بينا نمودهام.»
فرشتگان به دلهاى برخى از حاضران در عرفات و مِنى نگريسته و آنها را چنين توصيف مىكنند كه بارخدايا!
«سُودٌ مُدْلَهِمَّةٌ يَرْتَفِعُ عَنْهَا دُخَانٌ كَدُخَانِ جَهَنَّم»
« (قلب عدهاى) بسيار تيره و تاريك و آلوده است و از آن دود سياهى مانند دود (آتش) جهنم برمىخيزد.»
«تِلْكَ قُلُوبٌ خَاوِيَةٌ مِنَالْخَيْرَاتِ خَالِيَةٌ مِنَالطَّاعَاتِ مُصِرَّةٌ عَلَي الْمُوذِيَاتِ الْمُحَرَّمَاتِ تَعْتَقِدُ تَعْظِيمَ مَنْ أَهَنَّاهُ وَ تَصْغِيرَ مَنْ فَخَّمْنَاهُ وَ بَجَّلْنَاهُ»
«اينها قلبهايى تهى از هر خير و نيكى و خالى از طاعت و مُصِرّ بر هر گناه و
معصيت هستند. در آنها اين اعتقاد تحكيم شده است كه هركس را ما تحقير نمودهايم، بزرگ بدارند و هركس را بزرگ و محترم شمردهايم، تحقير كنند.»
«قُلُوبٌ اعْتَقَدَتْ أَنَّ مُحَمَّداً رَسُولَ اللَّهِ؛ كَذَبَ عَلَي اللَّهِ أَوْ غَلِطَ عَنِ اللَّهِ فِي تَقْلِيدِهِ أَخَاهُ وَ وَصِيَّهُ إِقَامَةَ أَوَدِ عِبَادِ اللَّهِ وَ الْقِيَامَ بِسِيَاسَاتِهِمْ»
«اين قلبها متعلق به كسانى است كه معتقدند گرچه محمّد (ص)، رسول خدا بود اما در رهبرى و سپردن امر امت به برادر و وصىاش على (ع)، بر خداوند دروغ
بسته و يا خواستِ خداوند را درباره او نفهميده است.»
و پس از بيان مطالبى فرمودند: اين عده عاقبتى جز آتش ندارند و از حضور در عرفات و مِنى، بهرهاى جز وقوف در آن دو سرزمين نمىبرند.
فرشتگان سپس به گروهى ديگر نگريسته و چنين عرضه مىدارند:
«رَبَّنَا وَ قَدِ اطَّلَعْنَا عَلَي قُلُوبِ هَؤُلَاءِ الْآخَرِينَ وَ هِيَ بِيضٌ مُضِيئَةٌ يَرْتَفِعُ عَنْهَا الْأَنْوَارُ إِلَي السَّمَاوَاتِ وَ الْحُجُبِ وَ تَخْرِقُهَا إِلَي أَنْ تَسْتَقِرَّ عِنْدَ سَاقِ عَرْشِكَ»
«پروردگارا! قلوب گروهى ديگر (اهل ايمان) را مملو از سفيدى و نور يافتيم به گونهاى كه تابش آن به آسمانها و حجابها مىرسد و حجابها را مىدَرَد تا اينكه در عرش تو استقرار مىيابد.»
«تِلْكَ قُلُوبٌ حَاوِيَةٌ لِلْخَيْرَاتِ مُشْتَمِلَةٌ عَلَي الطَّاعَاتِ مُدْمِنَةٌ عَلَي الْمُنْجِيَاتِ الْمُشْرِفَاتِ تَعْتَقِدُ تَعْظِيمَ مَنْ عَظَّمْنَاهُ وَ إِهَانَةَ مَنْ أَرْذَلْنَاهُ»
«اينها قلبهايى مشتمل بر نيكىها و عازم بر طاعات و مُصِر بر اعمال نجاتبخش مىباشند كه در آن قلبها، اين اعتقاد حاكم است كه هركس را ما بزرگ داشتهايم، بايد تعظيم نمود و هر كس را كوچك شمردهايم، بايد تحقير كرد.»
«تِلْكَ قُلُوبٌ اعْتَقَدَتْ أَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللَّهِ؛ هُوَ الصَّادِقُ فِي كُلِّ أَقْوَالِهِ الْمُحِقُّ فِي كُلِّ أَفْعَالِهِ الشَّرِيفُ فِي كُلِّ خِلَالِهِ الْمُبْرِزُ بِالْفَضْلِ فِي جَمِيعِ خِصَالِهِ وَ أَنَّهُ قَدْ أَصَابَ فِي نَصْبِهِ أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ عَلِيّاً إِمَاماً وَ عَلَماً عَلَي دِينِ اللَّهِ وَاضِحاً وَ اتَّخَذُوا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ إِمَامَ هُدًي وَ وَاقِياً مِنَ الرَّدَي الْحَقُّ مَا دَعَا إِلَيْهِ وَ الصَّوَابُ وَ الْحِكْمَةُ مَا دَلَّ عَلَيْهِ وَ السَّعِيدُ مَنْ وَصَلَ حَبْلَهُ بِحَبْلِهِ وَ الشَّقِيُّ الْهَالِكُ مَنْ خَرَجَ
مِنْ جُمْلَةِ الْمُؤْمِنِينَ بِهِ وَ الْمُطِيعِينَ لَهُ نِعْمَ الْمَطَايَا إِلَي الْجِنَانِ مَطَايَاهُمْ» (1)
«اين قلبها متعلق به كسانى است كه معتقدند محمد (ص) رسول خداست و در همه سخنانشصادق و در همه كارهايش، بر حق است. تمامصفات او نيكو و مجراى بروز فضايل است و به درستى اميرمؤمنان (ع) را به عنوان ولى و امام و ركن دين معرفى نمود. اين عده كه اميرمؤمنان (ع) را به عنوان امام هدايت و بازدارنده از گمراهى و ضلالت انتخاب نمودند، حق وصواب و حكمت را همان چيزى مىدانند كه ايشان معرفى نموده (زيرا) سعادت را در تمسك به
ولايت او و شقاوت را در ترك اين ولايت مىدانند و چه نيكو است مركب راهوار آنها كه به بهشت رهسپارشان مىكند.»
1) مستدرك الوسائل، ج 10،ص 43- 39.
قال رَسوُل الله (ع): «إِنَّ مِنَ الذُّنُوبِ ذُنُوباً لَا يُكَفِّرُهَا إِلَّا الْوُقُوفُ بِعَرَفَةَ وَ أَعْظَمَ النَّاسِ ذَنْباً مَنْ وَقَفَ بِعَرَفَةَ فَظَنَّ أَنَّ اللَّهَ لَا يَغْفِرْ لَهُ» (عوالياللآلي، ج 4،ص 33)
«برخى از گناهان را چيزى جز وقوف در عرفات پاك نمىنمايد و گناهكارترين انسانها كسى است كه در عرفات وقوف كند و چنين پندارد كه خداوند او را نبخشيده است.»
از آنجا كه گناهان انسان، گوناگون بوده و از رذايل متفاوتى سرچشمه مىگيرد، به همين سبب در هريك از مواقف حج، آثار و ثمرات جداگانهاى در نظر گرفته شده و به بخشش برخى از گناهان وعده داده شده است. امام صادق (ع) در اينباره فرمودند:
«إنَّ مِنَ الذُّنُوبِ مَا لَا يُغْفَرُ إِلَّا بِعَرَفَةَ وَ الْمَشْعَرِالْحَرام» (1)
«برخى از گناهان جز در عرفات و مشعرالحرام، (پس از درك اسرار آنها) بخشيده نمىشود.»
و پيامبر اكرم (ص) فرمودند:
«إِنَّ مِنَ الذُّنُوبِ ذُنُوباً لَا يُكَفِّرُهَا إِلَّا الْوُقُوفُ بِعَرَفَةَ وَ أَعْظَمَ النَّاسِ ذَنْباً مَنْ وَقَفَ
بِعَرَفَةَ فَظَنَّ أَنَّ اللَّهَ لَا يَغْفِرْ لَهُ» (2)
«برخى از گناهان را چيزى جز وقوف در عرفات پاك نمىنمايد و گناهكارترين انسانها كسى است كه در عرفات وقوف كند و چنين پندارد كه خداوند او را نبخشيده است.»
بنابر احاديث فوق، براى بخشش هر دسته از گناهان بايد به ابزارى متناسب با آن گناه متمسك شد. به اين ترتيب كه برخى از گناهان با حضور در عرفات و ندامت و اعتراف به آنها جبران شده و مورد مغفرت قرار مىگيرد. برخى ديگر با حضور در مشعر و عزيمت بر دورى از بينشها و روشهاى نادرست گذشته و بعضى ديگر از گناهان با حضور در مِنى و فاصله گرفتن از اعمال و افعال گذشته و ريشهكن نمودن رذايل نفس و اظهار ذلت در برابر پروردگار بخشيده مىشود.
انس بن مالك مىگويد: رسول خدا (ص) به مرد انصارى كه براى پرسيدن سؤالات خود نزد ايشان آمده بود، (قبل از سؤال نمودن) فرمودند:
«جِئْتَ تَسْأَلُ عَنْ مَخْرَجِكَ مِنْ بَيْتِكَ تَؤُمُّ الْبَيْتَ الْحَرَامَ وَ عَنْ حَجِّكَ وَ مَا لَكَ فِيهِ
مِنَ الْأَجْرِ»
«آمدهاى تا درباره خارج شدن از خانه به قصد كعبه و نيز ثواب حج سؤال كنى؟»
مرد انصارى گفت: بله. حضرت ضمن مطالبى، ثمرات مناسك حج را به شرح ذيل به او آموختند:
رسول خدا (ص) درباره آثار و ثمرات طواف فرمودند:
«إِذَا طُفْتَ بِالْبَيْتِ فَإِنَّكَ لَا تَضَعُ قَدَماً وَ لَا تَرْفَعُهَا إِلَّا كَتَبَ اللَّهُ لَكَ حَسَنَةً وَ مَحَا عَنْكَ خَطِيئَةً وَ رَفَعَكَ دَرَجَةً»
«هنگامى كه طواف خانه بجاى مىآورى، قدمى بر زمين نگذاشته و قدمى بر نمىدارى مگر اينكه خداوند عمل نيكى را براى تو ثبت مىكند و گناهى از تو را مىبخشد و مرتبهات را افزون مىگرداند.»
در ادامه پيامبر گرامى اسلام (ص) مرد انصارى را از آثار و خواص موجود در ديگر اعمال حج آگاه نمودند.
رسول خدا (ص) درباره ثواب نماز طواف به مرد انصارى فرمودند:
«فَإِذَاصَلَّيْتَ رَكْعَتَيِ الطَّوَافِ فَكَعِتْقِ رَقَبَةٍ مِنْ وُلْدِ إِسْمَاعِيلَ»
«هنگامى كه دو ركعت نماز طواف بجاى مىآورى (ثوابش) مانند آن است كه بندهاى از نسل اسماعيل را آزاد نمايى.»
آن حضرت درباره ثواب سعى ميانصفا و مروه فرمودند:
«فَإِذَا طُفْتَ بَيْنَ الصَّفَا وَ الْمَرْوَةِ فَكَعِتْقِ سَبْعِينَ رَقَبَةً»
«هنگامى كه سعىصفا و مروه بجاى مىآورى (ثوابش) مانند آن است كه هفتاد بنده آزاد كنى.»
رسول خدا (ص) درباره ثواب و نتيجه وقوف در عرفات فرمودند:
«وَ إِذَا وَقَفْتَ عَشِيَّةَ عَرَفَةَ فَإِنَّ اللَّهَ يَهْبِطُ بِرَحْمَتِهِ إِلَي السَّمَاءِ الدُّنْيَا ... فَيَقُولُ هَؤُلَاءِ عِبَادِي جَاءُونِي شُعْثاً مِنْ كُلِّ فَجٍّ عَمِيقٍ يَرْجُونَ رَحْمَتِي وَ مَغْفِرَتِي فَلَوْ كَانَتْ ذُنُوبُهُمْ بِعَدَدِ الرِّمَالِ أَوْ كَعَدَدِ الْقَطْرِ أَوْ كَزَبَدِ الْبَحْرِ لَغَفَرْتُهَا لَهُمْ»
«و عصرگاهان كه در حال وقوف در عرفات به سر مىبرى، خداوند رحمتش را
نازل نموده و به فرشتگان مىفرمايد: بندگان من از راههاى دور و غبارآلود، به اميد رحمت و مغفرتم آمدهاند، اگر گناهانشان به عدد ريگهاى بيابان و قطرات باران و كف آب درياها باشد، بر آنان بخشيدم.»
حضرت ختمى مرتبت (ص) نتيجه حركت به سوى مشعر و كوچكردن از عرفات را چنين ذكر نمودند:
«أَفِيضُوا مَغْفُوراً لَكُمْ وَ لِمَنْ شَفَعْتُمْ لَهُ»
«از عرفات كوچكنيد در حالى كه گناهان شما و كسانى كه دربارهشان شفاعت نمودهايد، بخشيده شده است.»
در ادامه به بيان ثمرات پرتاب سنگريزه به سوى جمرات اشاره نموده، فرمودند:
«فَإِذَا رَمَيْتَ الْجِمَارَ كَانَ لَكَ بِكُلِّ حَصَاةٍ رَمَيْتَهَا غُفْرَانُ كَبِيرَةٍ مِنَ الْكَبَائِرِر الْمُوبِقَاتِ»
«هنگامى كه به طرف جمرات سه گانه سنگ مىزنى، به ازاى هر سنگريزه، گناهى از گناهان بزرگ و هلاك كننده بر تو بخشيده خواهد شد.»
قربانى يكى از پرمحتواترين مناسك حج و اعمال مِنى است كه رسول خدا (ص) درباره آثار نيكوى آن فرمودند:
«فَإِذَا نَحَرْتَ فَذَلِكَ عَمَلٌ مُدَّخَرٌ لَكَ عِنْدَ رَبِّكَ»
«هنگامى كه قربانى مىكنى، عملى بجاى مىآورى كه نزد پروردگارت براى تو ذخيره مىشود.»
زائر خانه خدا پس از قربانى، اجازه مىيابد تا سر خود را تراشيده و از احرام خارج شود و ذلت و خوارى خود را در مقام شكرگزارى نعمت الهى بجاى آورد. از اينرو پيامبر اكرم (ص) درباره ثمرات نيكوى تراشيدن موى سر فرمودند:
«فَإِذَا حَلَقْتَ رَأْسَكَ كَانَ لَكَ بِكُلِّ شَعْرَةٍ حَسَنَةٌ وَ يُمْحَي عَنْكَ بِهَا خَطِيئَةٌ»
«هنگامى كه سر خود را مىتراشى، به ازاى هر مو، حسنهاى براى تو نوشته و گناهى بر تو بخشيده خواهد شد.»
مرد انصارى پرسيد: اى رسول خدا!
«فَإِنْ كَانَتِ الذُّنُوبُ أَقَلَّ مِنْ ذَلِكَ»
«اگر گناهانى كه مرتكب شدهايم، كمتر از اين باشد چه مىشود؟»
حضرت فرمودند:
«إِذاً يُدَّخَرُ لَكَ فِي حَسَنَاتِكَ»
«در اينصورت به عنوان حسنه براى تو ضبط و نگهدارى خواهد شد. (و
كمبودهاى تو را در آينده جبران خواهد نمود.)»
سرانجام نوبت به طواف زيارت و اعمال پايانى حج مىرسد كه پس از خارج شدن از احرامصورت مىپذيرد و زائر خانه خدا را در معرض آخرين ثمرات و آثار وعده داده شده در حج قرار مىدهد. رسول خدا (ص) درباره طواف زيارت به مرد انصارى فرمودند:
فَإِذَا طُفْتَ بِالْبَيْتِ بَعْدَ ذَلِكَ فَإِنَّكَ تَطُوفُ وَ لَا ذَنْبَ لَكَ وَ يَأْتِيكَ مَلَكٌ حَتَّي يَضَعَ كَفَّهُ بَيْنَ كَتِفَيْكَ فَيَقُولُ اعْمَلْ لِمَا يُسْتَقْبَلُ فَقَدْ غُفِرَ لَكَ مَا مَضَي» (1)
«هنگامى كه (براى زيارت كعبه و انجام اعمال باقيمانده) مشغول طواف به دور كعبه مىگردى، طواف مىكنى در حالى كه گناهى بر دوش ندارى و فرشتهاى بر پشت تو دست گذاشته، مىگويد: گناهان گذشتهات بخشيده شد. براى آيندهات سعى و تلاش نما.»
اعمال عبادى، مراتب و مراحل گوناگونى دارد و زائران خانه خدا نيز از نظر درك اراده الهى و چگونگى بجاى آوردن اين اعمال و نيز در مقام برخوردارى از ثمرات آن، يكسان نيستند. به همين دليل امام صادق (ع) درباره اقسام حجگزاران و
1) مستدرك الوسائل، ج 8،ص 43- 42.
بهرههاى متفاوت آنها در حج فرمودند:
«الْحُجَّاجُ يَصْدُرُونَ عَلَى ثَلَاثَةِ أَصْنَافٍصِنْفٌ يُعْتَقُ مِنَ النَّارِ وَصِنْفٌ يَخْرُجُ مِنْ ذُنُوبِهِ كَهَيْئَةِ يَوْمَ وَلَدَتْهُ أُمُّهُ وَصِنْفٌ يُحْفَظُ فِي أَهْلِهِ وَ مَالِهِ فَذَاكَ أَدْنَى مَا يَرْجِعُ بِهِ الْحَاجُّ» (1)
«حجگزاران هنگامى كه از حج بازمىگردند، سه دستهاند: 1. كسانى كه از آتش رهايى پيدا مىكنند. 2. كسانى كه مانند روزى كه از مادر متولد شدهاند از گناه پاك مىشوند. 3. كسانى كه خانواده و نزديكان و مالشان محفوظ مىماند و اين كمترين چيزى است كه نصيب حجگزار مىگردد.»
مواقف حج و ثمرات گوناگون آن، چنان چشم اندازى دارد كه فقيهان بزرگوار شيعه حتى دركتابهاى فقهى از ذكر آن غافل نشدهاند.صاحب جواهرالكلام در اينباره مىگويد:
«فلِلْحَجِّ أَسرَارٌ وَ فَوائِدٌ لَا يُمكِنُ إحصَاؤُهَا وَ إِنْ خُفِيَتْ عَلَي الْمُلحِدينَ كَابنِ أبِي العَوجَاء وَ أشباهِهِ ... إذْ مِنَ الوَاضِحِ أنَّ اللّهَ تَعَالَي سَنَّ الْحَجَّ وَ وَضَعَهُ عَلَي عِبادِهِ إظهَارًا لِجَلالِهِ وَ كِبرِيائِهِ وَ عُلُوِّ شَأنِهِ وَ عِظَمِ سُلطانِهِ وَ إعلاناً لِرَقِّ النَّاسِ وَ عُبُودِيَّتِهِم وَ ذُلِّهِمْ وَ إستِكانَتِهِمْ»
«حج، اسرار و فوايدى دارد كه شمارش آن ناممكن و (فهم آن) بر اهل كفر و الحاد مانند ابن ابى العوجاء و امثال او پوشيده است. زيرا روشن است كه خداى تعالى سنت حج را براى اظهار جلال و بزرگى و بلندى مرتبت خويش و اعلان بندگى و عبوديت و ذلّت و استكانت مردم واجب نموده است.»
1) الكافي، ج 4،ص 253.
صاحب جواهر براى اينكه حضور در مواقفى چون عرفات، مشعر و مِنى، معنا پيدا كند و رابطه ميان حضور در اين مواقف با ورود به حريم كعبه روشن شود، مطلب را چنين تبيين مىكند:
«وَ قَدْ عامَلَهُمْ في ذلِكَ مُعَامَلَةَ السَّلاطينِ لِرَعاياهُمْ وَ الْمُلّاكِ لِمَمَاليكِهِمْ يَستَذِلُّونَهُمْ بِالوُقُوفِ عَلَي بَابٍ بَعدَ بابٍ و اللَّبثِ في حِجابٍ بَعدَ حِجابٍ لا يُؤذَنُ
لَهُمْ بِالدُّخولِ حَتَّي تُقبَلَ هَداياهُمْ وَ لا تُقبَلُ مِنهُم الْهَدايَا حَتَّي يَطُولَ حِجابُهُمْ وَ
انَّ اللهَ تَعَالَي قَدْ شَرَّفَ البَيتَ الْحَرامَ وَ أضَافَهُ إلَي نَفسِهِ وَ اصطَفاهُ لِقُدْسِهِ وَ جَعَلَهُ قِيَاماً لِلعِبَادِ وَ مَقصَداً يَؤُمُّ مِنْ جَميعِ البِلَادِ»
«و در اين مورد مانند برخورد پادشاهان با رعيت خود رفتار نموده است چرا كه ايشان را (جهت اظهار ذلت) پشت هر درى نگاه داشته (مواقف) و با درنگ در پس حجابها، تا پيش از پذيرش هدايا، به ايشان اجازه ورود نمىدهد و پذيرش هديهها نيز جز با ماندن و درنگ طولانىصورت نخواهد پذيرفت و خداوند بيت را با انتساب به خود شرافت و قداست بخشيده و آن را موجب پايدارى مردم و خانه مقصود قرار داده تا از تمامى شهرها به آنجا بشتابند.»
همچنانكه رعيت با ظاهرى خاص و تواضعى مثال زدنى، در حريم سلاطين پا مىگذارند، زائران خانه خدا نيز با چهرهاى پريشان و ژوليده و با لباس احرام، در حرم او وارد مىشوند.صاحب جواهر در اينباره مىگويد:
«وَ جَعَلَ مَا حَوْلَهُ حَرَماً وَ جَعَلَ الْحَرَمَ أمناً وَ جَعَلَ فيهِ مَيَداناً وَ مَجَالًا وَ جَعَلَ لَهُ
فِي الْحِلِّ شِبهاً وَ مِثالًا فَوَضَعَهُ عَلَي مِثَالِ حَضرَةِ الْمُلُوكِ وَ السَّلاطينِ ثُمَّ أذَّنَ فِي النّاسِ بِالْحَجِّ لِيَأتُوهُ رِجَالًا وَ رُكبَاناً مِنْ كُلِّ فَجٍّ وَ أمَرَهُمْ بِالإحرَامِ وَ تَغييرِ الْهَيئَةِ وَ اللَّبَاسِ شُعثاً غُبْراً مُتَواضِعينَ مُستَكينينَ رافعينَ أصوَاتَهُمْ بِالتَّلبِيَةِ وَ إجَابَةِ الدَّعوَةِ»
«خداوند اطراف بيت را حرم قرار داده و آن را محل امن و آسايش و در آن
ميدانى (براى مبارزه با شيطان) قرار داد و در حِلّ (محدوده خارج از حرم) نمونهاى از اين خانه را مانند حريم سلطنت پادشاهان و سلاطين قرار داد و سپس به مردم اعلام كرد كه پياده و سواره از هر ناحيهاى به حج بشتابند. (در ابتداى ورود) دستور احرام و تغيير لباس و دگرگونى ظاهر راصادر نمود تا غبارآلوده و ژوليده مو، با فروتنى و خاكسارى، دعوت او را اجابت نموده و فرياد لبيك سر دهند.»
همچنانكه براى بار يافتن به دربار پادشاهان بايد از مراحل مختلف عبور كرد، بار يافتن به حريم الهى نيز با عبور از چند مرحله و موقف حاصل مىشود.صاحب جواهر رمز و راز انتظار در مواقف براى ورود به حرم را با در نظرگرفتن آنچه در كلام اميرمؤمنان (ع) ذكر شده است، اينگونه بيان مىكند:
«حَتَّي إذَا أَتَوهُ كَذلِكَ حَجَبَهُمْ عَنِ الدُّخُولِ وَ أوقَفَهُمْ فِي حُجُبِهِ يَدعُونَهُ وَ يَتَضَرَّعُونَ الَيهِ حَتَّي إذَا طَالَ تَضَرُّعُهُم وَ استِكَانَتُهُم وَ رَجَمُوا شَيَاطينَهُم بِجِمَارِهِم وَخَلَعُوا طَاعَةَ الشَّيطَانِ مِنْ رِقَابِهِمْ أذِنَ لَهُمْ بِتَقريبِ قُربَانِهِمْ وَ قَضَاءِ تَفَثِهِمْ لِيُطَهَّروُا مِنَ الذُّنُوبِ الَّتي كَانَت هِيَ الْحِجَابُ بَينَهُمْ وَ بَينَهُ وَ لِيَزُورُوا البَيتَ عَلَي طَهَارَةٍ مِنهُمْ»
«پس از اينكه اينگونه (به حج) آمدند، آنها را از ورود (به حرم) بازداشته و در جايگاهها و حجابهاى ديگر نگه مىدارد تا او را بخوانند و تضرع كنند. پس از اينكه خاكسارى و ناله آنها طولانى شد و با سنگهاى خود شياطين را رمى و ريسمان اطاعت شيطان را از گردن خويش باز نمودند، اجازه قربانى و زدودن موهاى زائد بدن را به آنها مىدهد تا گناهانى را كه ميان آنها و او حجاب و مانع بوده است، پاك نمايد و كعبه را با پاكيزگى و طهارت زيارت نمايند.»
پس از ساعتها توقف همراه با ندامت، اعتراف و تضرع، زمان انتظار به پايان مىرسد و زائران با كمال ذلّت و خوارى و بدون كبر و سركشى، آماده حضور در حريم خداوندِصاحب عزت و كبريا مىشوند و اين دوصفت را مختص به او مىدانند. از اينرو خداوند، آنها را به حضور مىپذيرد و به قول
صاحب جواهر:
«ثُمَّ يُعيدُهُمْ فيِهِ بِمَا يَظهَرُ مَعَهُ كَمَالُ الرَّقِّ وَ كُنْهُ العُبوُدِيَّةِ فَجَعَلَهُمْ تَارَةً يَطُوفُونَ بَيْتَهُ وَ يَتَعَلَّقُونَ بِأستَارِهِ وَ يَلُوذُونَ بِأركَانِهِ وَ أُخرَي يَسَعُونَ بَينَ يَدَيهِ مَشياً وَ عَدْواً لِيَتَبَيَّنَ لَهُمْ عِزُّ الرُّبُوبِيَّةِ وَ ذُلُّ العُبُودِيَّةِ وَ لِيَعرِفُوا أنفُسَهُمْ وَ يَضَعُوا الكِبْرَ مِنْ رُئوسِهِمْ و يَجْعَلُ نِيرَ الْخُضُوعِ فِي أعْنَاقِهِمْ وَ يَستَشعِروُا شِعَارَ الْمَذَلَّةَ وَ يَنْزِعُوا مَلابِسَ الفَخرِ وَ العِزِّةِ»
«آنگاه (آنها را) با كمال بندگى و نهايت عبوديت، به مكه باز مىگرداند. در آنجا برخى طواف مىكنند، برخى به پرده كعبه آويخته و بعضى به اركان كعبه پناه جسته و عدهاى نيز به سعىصفا و مروه اشتغال دارند (خداوند همه اين اعمال را به اين سبب وضع نموده) تا بزرگى ربوبيت خود و ذلّت عبوديت را براى آنها آشكار گرداند و (بندگان) نفس خود را شناخته و كبر و خودپسندى را از خود دور نمايند و ريسمان فروتنى و خضوع را بر گردن آنها افكنده تا لباس ذلت و بندگى را بر تن نموده و جامه تفاخر و عزت را از تن خود بيرون كنند.»
مناسك حج، علاوه بر آنچه ذكر شد، آثار و ثمرات فراوان ديگرى نيز دارد. از جمله اينكه احرام، انسان را متذكر قبر و قيامت نموده و حضور در عرفات،
مشعر و مِنى، او را متوجه محشر و حساب و كتاب مىنمايد.صاحب جواهر اين مطلب را به زيبايى به تصوير كشيده و مىگويد:
«وَ هَذَا مِنْ أعظَمِ فَوائِدِ الْحَجِّ، مُضَافاً إلَي ما فِيهِ مِنَ التَّذَكُّرِ بِالإحرَامِ وَ الوُقُوفِ
فِي الْمَشَاعِرِ العِظَامِ لِأَحوَالِ الْمَحشَرِ وَ أهوَالِ يَومِ القِيَامَةِ إذِ الْحَجُّ هُوَالْمَحشَرُ الأصغَرِ وَ إحرَامُ النَّاسِ وَ تَلبِيَتُهُم وَ حَشرُهُم إلَي الْمَوَاقِفِ وَ وُقُوفُهُم بِهَا وَلِهِينَ مُتَضَرِّعِينَ رَاجينَ إلَي الفَلَاحِ اوِ الْخَيبَةِ وَ الشَّقَاءِ اشبَهُ شَيءٍ بِخُروُجِ النَّاسِ مِنْ اجدَاثِهِم وَ تَوَشُّحِهِم بِأكفَانِهِمْ وَ اسْتِغَاثَتِهِم مِن ذُنوُبِهِم وَ حَشرِهِم إلَيصَعيِدٍ وَاحِدٍ إمَّا إلَي نَعيِم أوْ عَذَابٍ أليِمٍ»
«و اين از بزرگترين فوايد حج است. گذشته از اينكه، پوشيدن لباس سفيد
احرام و وقوف در مشاعر، يادآور مواقف محشر و ترسهاى قيامت است. چرا كه حج، محشر كوچك است و احرام و تلبيه و حضور در مواقف به همراه دلهره و تضرع، اميد به رستگارى و بيم از شقاوت، بسيار شبيه قيامت است كه مردم از آرامگاههاى خود، كفن پوشيده در حالى كه از گناهان خود به رب العزّة استغاثه مىكنند بهصحراى محشر وارد گشته و نمىدانند به نعمت ابد دست يافته و يا به عذاب دردناك دچار خواهند شد.»
صاحب جواهر در مقام تشبيه حركات و رفتار شخص زائر چنين مىگويد:
«حَرَكَاتُ الْحَاجِّ فِي طَوَافِهِمْ وَ سَعيِهِمْ وَ ... يَشبَهُ أطوَارَ الْخَائِفِ الوَجِلِ الْمُضطَرِب الْمَدهوُشِ الطَّالِبِ مَلجَأً وَ مَفزَعاً نَحوَ اهلِ الْمَحشَرِ فِي احوَالِهِمْ وَ اطوَارِهِمْ وَ إلَي مَا فِيهِ مِنِ اختِبَارِ العِبَادِ وَ طَاعَتِهِمْ وَ انقِيَادِهِمْ إلَي اوَامِرِهِ وَ نَوَاهِيهِ كَمَا شَرَحَه أمِيرالْمؤمنِين (ع)» (1)
1) جواهر الكلام في شرح شرائع الإسلام، ج 17،ص 219- 218.
«اعمال حجگزار در طواف، سعى و ... شبيه شخص ترسان، مضطرب و مدهوشى است كه در ميان اهل محشر به دنبال پناهگاهى امن مىگردد. آرى! حج، همانگونه كه اميرمؤمنان (ع) (در نهج البلاغه) فرمودند بايد نشانگر آگاهى مردم و اطاعت و فرمانبردارى آنها از اوامر و نواهى ذات بارى تعالى باشد.»
قال الصادق (ع): «وَ كَانَ يَقُولُ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ تَرَوَّيْتُمْ تَرَوَّيْتُمْ فَسُمِّيَ يَوْمَ التَّرْوِيَةِ لِذَلِكَ» (من لايحضره الفقيه، ج 2،ص 196)
«و بعضى به يكديگر مىگفتند: آيا آب برداشتيد؟ از اينرو اين روز را ترويه ناميدند.»
«تَرويه» بر وزن تزكيه از ريشه «رَى» به معناى برداشتن آب (به عنوان توشه و ذخيره) و نيز به معناى سيراب شدن است. روز هشتم ذىحجه «تَرويه» خوانده مىشود، زيرا خداوند در سرزمين عرفات و مشعر و مِنى، آب قرار نداده است و زائران خانه خود را مجبور نموده تا از مكه و به ويژه چاه زمزم آب برداشته و سپس عازم عرفات شوند و همزمان با انجام اين عمل، دريابند كه اراده خداوند از ذخيره نمودن آب، كسب علم و معرفتى است كه ما را با ولايت اهلبيت (عليهما السلام)
آشنا مىكند.
امام صادق (ع) در پاسخ به اين سؤال كه چرا روز هشتم ذىحجه را «يوْمُ التَّروِية» خواندهاند، فرمودند:
«أَنَّهُ لَمْ يَكُنْ بِعَرَفَاتٍ مَاءٌ وَ كَانُوا يَسْتَقُونَ مِنْ مَكَّةَ مِنَ الْمَاءِ لِرَيِّهِمْ وَ كَانَ يَقُولُ
بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ تَرَوَّيْتُمْ تَرَوَّيْتُمْ فَسُمِّيَ يَوْمَ التَّرْوِيَةِ لِذَلِكَ» (1)
«زيرا در عرفات آب وجود نداشت و حجكنندگان در اين روز از مكه آب برداشته و (به عرفات) مىبردند و بعضى به يكديگر مىگفتند: آيا آب برداشتيد؟ از اينرو اين روز را ترويه ناميدند.»
و در حديث ديگر فرمودند: علت نامگذارى اين روز به ترويه آن است كه جبرئيل در اين روز به ابراهيم (ع) فرمود:
«إِرْتَوِ مِنَ الْمَاءِ لَكَ وَ لِأَهْلِكَ وَ لَمْ يَكُنْ بَيْنَ مَكَّةَ وَ عَرَفَاتٍ يَوْمَئِذٍ مَاءٌ فَسُمِّيَتِرالتَّرْوِيَة» (2)
«براى خود و خانوادهات آب بردار، زيرا در آن زمان بين مكه و عرفات آبى
وجود نداشت. به همين سبب، اين روز ترويه نامگذارى شد.»(3)
در روايت ديگر ابوبصير از امام باقر (ع) چنين روايت مىكند:
«أَنَّهُ لَمَّا كَانَ يَوْمُ التَّرْوِيَةِ قَالَ جَبْرَئِيلُ لِابْراهيم (ع) تَرَوَّهْ مِنَ الْمَاءِ فَسُمِّيَتِ التَّرْوِيَة»(4)
1) من لا يحضره الفقيه، ج 2،ص 196.
2) وسائل الشيعة، ج 11،ص 237. ابن عباس درباره يكى ديگر از علتهاى نامگذارى روز هشتم ذىحجه به يومالترويه مىگويد: «أَنَّ إبْراهيمَ رَأى فِي الْمَنامِ أَنَّهُ يَذْبَحُ ابْنَهُ فَأَصْبَحَ يُرَوِّي يَوْمَهُ أَجْمَعَ أَيْ يُفَكِّرُ أَ هُوَ أَمْرٌ مِنَ الله أَمْ لا فَسُمِّيَ بِذلِكَ يَوْمَ التَّرْوِيَةِ» (مجمع البيان، ج 2،ص 526) «ابراهيم در خواب ديد كه فرزندش اسماعيل را ذبح مىكند و چونصبح (روز هشتم ذى حجه) فرا رسيد، تا شب به انديشه و فكر پرداخت كه آيا اين خواب بيانگر امر (حتمى) خداست (يا وسيلهاى براى امتحان او) از اينرو، به روز هشتم ذىحجه، يوم الترويه گفته شده است.»
3) عنوان «ترويه» را با وجود ارتباط موضوعى با دشوارىهاى حج در آن فصل ذكر ننموديم. چرا كه مىتوان ترويه را مقدمه عزيمت به عرفات و وقوف در مشاهد مشرفه تلقى كرد.
4) الكافي، ج 4،ص 207؛ در ادامه اين حديث كه به امام صادق نيز نسبت داده شده، آمده است: «ثُمَّ أَتَي مِنًي فَأَبَاتَهُ بِهَا ثُمَّ غَدَا بِهِ إِلَي عَرَفَاتٍ فَضَرَبَ خِبَاهُ بِنَمِرَةَ دُونَ عَرَفَةَ فَبَنَي مَسْجِداً بِأَحْجَارٍ بِيضٍ وَ كَانَ يُعْرَفُ أَثَرُ مَسْجِدِ إِبْرَاهِيمَ حَتَّي أُدْخِلَ فِي هَذَا الْمَسْجِدِ الَّذِي بِنَمِرَةَ حَيْثُ يُصَلِّي الْإِمَامُ يَوْمَ عَرَفَةَ» «سپس جبرئيل (به همراه ابراهيم) به منى آمد و تاصبح او را در آنجا نگاه داشت و پس از طلوع آفتاب، ابراهيم را به عرفات برده و در محلى به نام «نَمِرَه» براى او خيمهاى به پا كرد و سجدهگاهى با سنگهاى سفيد برايش بنا نمود، محل سجدهگاه ابراهيم را همه مىشناختند. اما اكنون با توجه به توسعه مسجد نمره، اين سجدهگاه در محل محراب قرار گرفته است.»
«در روز ترويه، جبرئيل به ابراهيم (ع) گفت: آب توشه كن. به همين دليل (اين روز) ترويه خوانده شد.» (1)
روايت شده است: هنگامى كه حضرت آدم (ع) مكلف به توبه شد، جبرئيل به او گفت: برخيز!
«فَأَمَرَهُ أَنْ يَغْتَسِلَ وَ يُحْرِمَ فَلَمَّا كَانَ يَوْمُ الثَّامِنِ مِنْ ذِي الْحِجَّةِ أَخْرَجَهُ جَبْرَئِيلُ إِلَي مِنًي فَبَاتَ فِيهَا فَلَمَّا أَصْبَحَ تَوَجَّهَ إِلَي عَرَفَاتٍ ... فَلَمَّاصَلَّي الْعَصْرَ أَوْقَفَهُ بِعَرَفَاتٍ إِلَي أَنْ قَالَ فَبَقِيَ آدَمُ إِلَي أَنْ غَابَتِ الشَّمْسُ رَافِعاً يَدَيْهِ إِلَي السَّمَاءِ
يَتَضَرَّعُ وَ يَبْكِي إِلَي اللَّهِ فَلَمَّا غَابَتِ الشَّمْسُ رَدَّهُ إِلَي الْمَشْعَرِ» (2)
«پس او را در روز ترويه با خود همراه نمود و به غسل و احرام امر كرد و
1) روايت شده است: «نَزَلَ رَسُولُ اللَّهِ؛ بِمَكَّةَ بِالْبَطْحَاءِ هُوَ وَ أصْحَابُهُ وَ لَمْ يَنْزِلِ الدُّورَ فَلَمَّا كَانَ يَوْمُ التَّرْوِيَةِ عِنْدَ زَوَالِ الشَّمْسِ أمَرَالنَّاسَ أنْ يَغْتَسِلُوا وَ يُهِلُّوا بِالْحَجِّ» الكافي، ج 4،ص 246 «رسولخدا؛ و اصحابش در بطحاى مكه از مركب خويش پايين آمده اما به خانههاى خود نمىرفتند، تا اينكه هنگام ظهر روز ترويه فرا مىرسيد و رسول خدا؛ مردم را به غسل و لبيك گفتن براى حج امر مىنمود.» در اين حديث به جاى لبيك گفتن براى حج، از واژه إهلال به معناى فرياد زدن و بلند كردنصدا استفاده شده تا بر بلند كردنصدا به هنگام لبيك گفتن تأكيد شود.
2) وسائل الشيعة، ج 11،ص 236.
هنگامى كه روز هشتم ذىحجه به پايان رسيد، جبرئيل آدم (ع) را به مِنى برد و آدم (ع) در آنجا تاصبح ماند. سپس به سوى عرفات رفت ... هنگامى كه آدم (ع) نماز عصر را بجاى آورد، جبرئيل او را در عرفات به وقوف واداشت. آدم (ع) تا غروب خورشيد در حالى كه دست به آسمان بلند نموده و گريه مىكرد، در آنجا ماند و پس از آن جبرئيل، آدم (ع) را به مشعر برد.» (1)
1) از امام صادق روايت شده است كه فرمودند: «إنَّ الْحُسَيْنَ بْنَ عَلِيٍّ خَرَجَ قَبْلَ التَّرْوِيَةِ بِيَوْمٍ إلَي الْعِرَاقِ وَ قَدْ كَانَ دَخَلَ مُعْتَمِراً» الكافي، ج 4،ص 535 «امام حسين يك روز قبل از روز ترويه از مكه به سوى عراق رفت. در حالى كه براى انجام عمره مُحرم شده بود.»
قال الصادق (ع): «وَاعْتَرِفْ بِالْخَطَايَا بِعَرَفَاتٍ وَ جَدِّدْ عَهْدَكَ عِنْدَ اللَّهِ بِوَحْدَانِيَّتِهِ وَ تَقَرَّبْ إِلَيْه» (مستدرك الوسائل، ج 10،ص 172)
«در عرفات به گناهانت اعتراف كن و عهد و پيمان خود را به وحدانيت خداوند (با قبول ولايت على (ع)) تجديد نما و به او تقرب جوى.»
عرفات، نامصحرايى وسيع و هموار در جنوب شرقى مكّه است كه جزء حرم محسوب نمىشود. امام صادق (ع) درباره حدود عرفات فرمودند:
«حَدُّ عَرَفَةَ مِنْ بَطْنِ عُرَنَةَ وَ ثَوِيَّةَ وَ نَمِرَةَ إِلَي ذِي الْمَجَازِ وَ خَلْفَ الْجَبَلِ مَوْقِفٌ»(1)
1) الكافي، ج 4،ص 462.
«حد عرفه براى وقوف،صحراى «
عُرَنَة
»، «ثَوِيَّة
» و «
نَمِرَة
» تا «
ذِي الْمَجَاز
» و «
خَلْفَ الْجَبَل
» است.»(1)
عرفات، محل توبه از گناه و حرم، حريم ربوبيت الهى است و حكمت خارج بودن عرفات از محدوده حرم آن است كه گناهكار بداند نافرمانى، او را از حريم ربوبيت خارج نموده و از اصلاح و تربيت بازداشته و در معرض عقوبت الهى قرار داده است. پس اگر مىخواهد دوباره در حريم الهى پا بگذارد، بايد انديشه و اعتقاد نادرست خود را (در عرفات) تصحيح نمايد و با علم به اينكه گناه و پيمانشكنى، عامل خروج او از حريم الهى گرديده است، به ندامت و اعتراف روى آورده تا اجازه يابد دوباره در اين حريم پا بگذارد.
علت نامگذارى عرفات
در برخى روايات علت نامگذارى عرفات، به هم رسيدن آدم (ع) و حوّاء در اين محل و شناختن يكديگر بيان گرديده است. چنانكه فرمودند:
«إِنَّ آدَمَ وَ حَوّا إِجْتَمَعا فِيها فَتَعارَفا» (2)
1) پيامبر در روز عرفه، روبروى «جَبَلُ الرَّحْمَة» ميان دوصخره بر زمين هموارى توقف نمودند و اصحاب به گمان اينكه محل وقوف، محدود به محل توقف رسول خدا؛ است، به دور ايشان حلقه زدند. رسولخدا؛ به آنها فرمودند: «أَيُّهَا النَّاسُ لَيْسَ مَوْضِعُ أَخْفَافِ نَاقَتِي بِالْمَوْقِفِ وَ لَكِنْ هَذَا كُلُّهُ وَ أَوْمَأَ بِيَدِهِ إلَي الْمَوْقِفِ» (الكافي، ج 4،ص 247) «اى مردم! تنها جاى پاهاى شتر من (محدوده وقوف من) موقف نمىباشد. بلكه همه اين سرزمين موقف است و حضرت با دستش به (حدود) مواقف اشاره نمود.»
2) تفسير نور الثقلين، ج 1،ص 197- 196.
«به درستى كه آدم (ع) و حوّا (پس از فرود آمدن به زمين) در اين محل به هم
رسيدند و يكديگر را شناختند.»
در حديث ديگرى آمده است: پس از اين كه ابراهيم (ع) نحوه انجام مناسك حج را از خداوند سؤال نمود، جبرئيل او را با اين مناسك آشنا كرد و گفت:
«هَذِهِ عَرَفَاتٌ فَاعْرِفْ بِهَا مَنَاسِكَك»(1)
«اينجا عرفات است. پس مناسك خود را در آن بشناس.»
از امام صادق (ع) نيز درباره علت نامگذارى عرفات روايت شده است:
«إِنَّ جَبْرَئِيلَ خَرَجَ بِإِبْرَاهِيمَ يوْمَ عَرَفَةَ فَلَمَّا زَالَتِ الشَّمْسُ قَالَ لَهُ جَبْرَئِيلُ يا إِبْرَاهِيمُ اعْتَرِفْ بِذَنْبِكَ وَ اعْرِفْ مَنَاسِكَكَ فَسُمِّيتْ عَرَفَاتٍ لِقَوْلِ جَبْرَئِيلَ لَهُ اعْتَرِفْ فَاعْتَرَفَ» (2)
«جبرئيل روز عرفه ابراهيم (ع) را به مكانى (خارج از مكه) برد و به هنگام ظهر فرمود: به گناه خود اعتراف كن و با مناسك (لازم براى توبه) آشنا شو. پس به خاطر كلام جبرئيل، به اين سرزمين عرفات گفتهاند.»
1) الكافي، ج 4،ص 207. ابن عباس درباره يكى ديگر از علتهاى نامگذارى روز عرفه چنين نقل مىكند كه چون خداوند، ابراهيم را به ذبح فرزندش اسماعيل امر نمود،او درباره اينكه امر خدا چنين است يا نه، تفكر مىنمود تا اينكه در روز نهم ذىحجه «فَلَمَّا أَصْبَحَ عَرَفَ انَّهُ مِنَ الله فَسُمِّيَ يَوْمَ عَرَفَة» (مجمع البيان، ج 2،ص 526) «هنگامىكه شب را بهصبح رساند، فهميد كه امر خداوند (براى آزمودن او بر ذبح اسماعيل) تعلق گرفته است و در آن ترديدى نيست. از اين جهت (آرام گرفته و اضطراب از او دور شد و) اين روز، عرفه خوانده شد.»
2) مستدرك الوسائل، ج 10،ص 26.
منشأ نامگذارى عرفات در حديث اول، شناخت مناسك و در حديث دوم، اعتراف به گناه معرفى شده است. علت ديگر نامگذارى عرفات به اين نام، پاسخ ابراهيم (ع) به جبرئيل تلقى شده كه در روايت چنين ذكر شده است:
«كانَ يُرِي إِبْراهِيمَ الْمَناسِكَ فَيَقُولُ عَرَفْتُ عَرَفْتُ» (1)
«هرگاه جبرئيل به ابراهيم (ع) (علوم و) مناسك حج را مىآموخت، ابراهيم (ع) در پاسخ مىگفت: شناختم شناختم.»
از ديدگاه فقيهان گرانقدر شيعه، توقف در عرفات يكى از اركان حج است كه ترك عمدى آن موجب باطل شدن حج مىشود. شيخ طوسى در كتاب «المبسوط» در اينباره مىگويد:
«وَالْوُقُوفُ بِعَرَفَاتٍ رُكْنٌ مِنْ أَرْكَانِ الْحَجِّ مَنْ تَرَكَهُ مُتَعَمِّداً فَلَا حَجَّ لَهُ وَ مَنْ تَرَكَهُ نَاسِياً عَادَ إلَيْهَا فَوَقَفَ بِهَا مَا دَامَ عَلَيْهِ وَقْتٌ فَإنْ ضَاقَ عَلَيْهِ الْوَقْتُ وَ لَحِقَ الْمَشْعَرَ الْحَرَامَ فَإنَّهُ يَجْزي بِهِ الْوُقُوفُ بِهَا عَنِ الْوُقُوفِ بِعَرَفَاتٍ وَ يَجُوزُ الْوُقُوفُ بِعَرَفَةِ
رَاكِباً وَ قَائِماً وَ الْقِيَامُ أَفْضَلُ لِأَنَّهُ أَشَقُّ وَ لَا يُفيضُ مِنْ عَرَفَاتٍ قَبْلَ غُرُوبِ الشَّمْسِ فَإنْ أَفَاضَ قَبْلَ الْغُرُوبِ عَامِداً لَزِمَهُ بَدَنَةٌ فَإنْ عَادَ إِلَيْهِ قَبْلَ الْغَيْبُوبَةِ سُقِطَ عَنْهُ وَ إنْ عَادَ بَعْدَ غُرُوبِهَا لَمْ يُسْقَطْ عَنهُ لِأنَّهُ لَا دَليلَ علَي سُقُوطِهِ» (2)
«توقف در عرفات يكى از اركان حج است كه هركس آن را به عمد ترك كند، حج او باطل مىشود و اگر فراموش كند، درصورتى كه وقت باقى است بايد به عرفات برگردد و در آنجا توقف كند. اما اگر وقت كم باشد، به مشعرالحرام رفته و توقف در مشعر، او را از توقف در عرفات بىنياز مىكند. وقوف در
عرفات سواره و ايستاده نيز جايز است. گرچه ايستادن بهتر است، زيرا دشوارىاش بيشتر است و زائر نبايد قبل از غروب، از عرفات بيرون برود و اگر عمداً چنين كند، كفارهاش يك شتر است. اما اگر قبل از پنهان شدن خورشيد بازگردد، كفاره از او ساقط مىشود و اگر پس از غروب باز گردد
كفاره ساقط نمىشود و براى آن، دليل شرعى وجود ندارد.»
وى در كتاب «النهايه» نيز در اينباره مىگويد:
«مَنْ تَرَكَ الْوُقُوفَ بِعَرَفَاتٍ مُتَعَمّداً أَوْ بِالْمَشْعَرِ الْحَرَامِ، فَلَا حَجَّ لَهُ فَإنْ تَرَكَ الْوُقُوفَ بِعَرَفَاتٍ نَاسِياً كَانَ عَلَيْهِ أَنْ يَعُودَ فَيَقِفُ بِهَا مَا بَيْنَهُ وَ بَيْنَ طُلوُعِ الْفَجْرِ مِنْ يَوْمِ النَّحْرِ فَإنْ لَمْ يَذْكُرْ إلَّا بَعْدَ طُلُوعِ الْفَجْرِ وَ كَانَ قَدْ وَقَفَ بِالْمَشْعَرِ، فَقَدْ تَمَّ حَجُّهُ وَ لَيْسَ عَلَيْهِ شَيْءٌ» (1)
«ترك عمدى توقف در عرفات و مشعرالحرام، حج را باطل مىكند. پس اگر كسى وقوف در عرفات را فراموش كند، بايد برگردد و تا طلوع فجر روز عيد قربان وقوف نمايد. اما اگر تا طلوع فجر يادش نيايد و در مشعر توقف كرده باشد، حَجّشصحيح است و چيزى بر او نيست.»
گرچه روايات اهلبيت (عليهما السلام) همه اماكن و مناسك حج را سرشار
از آموزههاى معرفتى قلمداد نموده و بر اين مطلب تأكيد دارند كه عرفات و مشعرالحرام (كه نماد معرفت و شعورند) بيش از ساير موارد بر دانش و شناخت تكيه دارند، اما نكته مهم، درك تفاوت معرفت موجود در عرفات با شناخت موجود در مشعرالحرام است. عرفات، انسانها را با خواص نعمتهاى دنيايى و آخرتى آشنا
1) النهاية في مجرد الفقه و الفتاوي،ص 273.
مىكند. زيرا بكارگيرى نادرست آنها به ارتكاب گناه و از دست دادن نعمتها منتهى شده (1)و زمينه اعتراف و توبه را فراهم مىآورد(2)و مشعرالحرام، نماد شناخت و دانشى
است كه معرفت موجود در عرفات را به شعور تبديل نموده و آن را به اعتقادى كاربردى مبدل مىگرداند و جمع كردن سنگريزهها را نماد اين امر معرفى مىكند.
طبق آنچه در اسناد اسلامى آمده است، رسول خدا (ص) كسانى را كه قصد انجام اعمال حج داشتند، به همراه خود از مسير ضَبّ عبور داده و به عرفات مىبردند. از امامرضا (ع) روايت شده است:
«أَخَذَ رَسُولُ اللَّهِ؛ حِينَ غَدَا مِنْ مِنًي فِي طَرِيقِ ضَبٍّ وَ رَجَعَ مَا بَيْنَ الْمَأْزِمَيْنِ وَ كَانَ إِذَا سَلَكَ طَرِيقاً لَمْ يَرْجِعْ فِيهِ» (3)
«هنگامى كه رسول خدا (ص) از مِنى به سوى عرفات حركت مىكرد، از دامنه كوه ضَبّ (سوسمار) به عرفات مىرفت و در مراجعت از ميان مأزمين (دو كوه
1) از اميرمؤمنان روايت شده است كه فرمودند: «حاصِلُ الْمَعاصِيَ التَّلَفْ» (غرر الحكم،ص 186، ح 356) «ثمره و نتيجه گناهان، از دست دادن نعمتهاست.» با اين توضيح كه استفاده نادرست از نعمتها به منظور دستيابى به آرامش، سبب مىشود كه خداوند ما را در معرض از دست دادن نعمتها قرار داده و به سبب كفران وعدههاى الهى و نعمتهاى آخرتى، از نعمتهاى دنيايى كه براى آرامش جسم آفريده شدهاند، بىبهره كند.
2) چنانكه در احاديث مربوط به علت نامگذارى عرفات، به اين امر اشاره نموديم.
3) الكافي، ج 4،ص 248؛ در احاديث حج به تعابيرى برمىخوريم كه اگر با چگونگى بجاى آوردن اعمال حج آشنا نباشيم، براى ما ايجاد ابهام مىنمايد. از جمله اينكه زائران خانه خدا از عصر روز هشتم ذىحجه براى حضور در عرفات از مسير منى عبور نموده و شب قبل از فرا رسيدن عرفه در آنجا مىماندند و هنگامصبح، عازم عرفات مىشدند. چنانكه در بخش ترويه آدم به اين مطلب اشاره نموديم.
افراشته) وارد مِنى مىگرديد. چرا كه رسول خدا (ص) هرگاه از مسيرى عبور مىكرد، در مراجعت، از آن مسير باز نمىگشت.»
در ضرب المثلهاى عرب، ضَبّ يا سوسمار، نماد كينهتوزى و ناسپاسى و ستيزهجويى معرفى شده تا جايى كه انسان ستيزهجو و جنگ طلب «
رَجُلٌ ضَبٌ
» يعنى مرد جنگجو خوانده شده و در اينباره آمده است:
«كَانَ أَعْرَابِيّاً بَدَوِيّاً لَا يَرِعُ عَنْ قَتْلِ مَنْ مَرَّ بِهِ مِنَ النَّاسِ فَمَسَخَهُ اللَّهُ
عَزَّوَجَلَرضَبّا»(1)
«سوسمار، شخص عربِ باديه نشينى بود كه از كشتن هركس كه سر راه او قرار مىگرفت، اجتناب نمىكرد. خداوند (به جهت عبرت ديگران) او را بهصورت سوسمار مسخ نمود.»
اين مطلب كه رسول خدا (ص) قبل از وارد شدن به عرفات از راهى كه مسير عبور سوسمارها بوده است، حركت مىكردند (با توجه به غلبه خصلت ستيزهجويى در ميان اعراب) راز عميقى را بازگو مىكند و نشان مىدهد كه انسانها قبل از جبران مافات و تغيير بينش و روش، از چه راه خطرناكى عبور نموده و در معرض چه رذايلى قرار دارند و به منظور نجات از دام اين رذايل نفسانى و دور نمودن منشأ گناه است كه بايد به عرفات بروند.
وقوف در عرفات از اركان اصلى حج است و حج بدون آن، پذيرفته نمىگردد تا جايى كه رسول خدا (ص) فرمودند:
1) بحار الانوار، ج 65،ص 222.
«الْحَجُّ عَرَفَةُ»
«اصل و حقيقت حج، (حضور و وقوف در) عرفات است.» (1)
در حديث ديگر از امام صادق (ع) روايت شده است:
«الْحَجُّ الْأَكْبَرُ الْوُقُوفُ بِعَرَفَة»(2)
«وقوف در عرفه، حج اكبر است.»
خداوند سرزمين مقدس عرفات را براى ضيافت و پذيرايى از ميهمانان خود برگزيده و سفره إنعام و اكرامش را در دامنه «
جَبَلُ الرَّحْمَة
» گسترانيده (3)و از عموم ميهمانان و زائران بيتالله دعوت نموده است تا در زمان و روز معين، گرد خوان نعمت بىدريغش بنشينند و از لطف و رحمت بيكرانش برخوردار شوند. اين وقوف از ظهر شرعى تا غروب آفتاب روز نهم ذىحجه به طول مىانجامد و پس
1) مستدرك الوسائل، ج 10،ص 34 و نيز از آن حضرت روايت شده است كه فرمودند: «الْحَجُّ عَرَفاتُ» «اصل و حقيقت حج، عرفات است.» تفاوت مضمون اين حديث با روايت ذكر شده در متن، آن است كه در اينجا بر مكان و در آنجا بر زمان توقف در اين موقف حج، به منظور معرفت و اعتراف تأكيد شده است.
2) الكافي، ج 4،ص 265.
3) چنانكه امام سجاد به اراده خداوند از حضور زائران در دامنه كوه جبلالرحمه اشاره نموده و خطاب به شبلى فرمودند: «نَوَيْتَ بِطُلُوعِكَ جَبَلَ الرَّحْمَةِ أَنَّ اللَّهَ يَرْحَمُ كُلَّ مُؤْمِنٍ وَ مُؤْمِنَةٍ وَ يَتَوَلَّي كُلَّ مُسْلِمٍ وَ مُسْلِمَةٍ قَالَ لا» «آيا هنگامصعود از جبلالرحمه توجه داشتى كه رحمت واسعه خداوند شامل همه مردان مؤمن و زنان مؤمنه مىشود و او بر هر مرد و زن مسلمانى ولايت دارد؟ گفت: نه.» حضرت فرمودند: پس در حقيقت تو جبلالرحمه را درك ننمودى.
از آن مىتوان از عرفات خارج شده و به سوى مشعرالحرام (مزدلفه) عزيمت نمود.
عرفات، سرزمين شناخت و مكان اعتراف به گناه و جايگاه آشنايى با اسباب طاعت و معصيت و محل پى بردن به خواص نعمتهاى دنيايى و آخرتى و دورى از گزينش نابجاى آنها (و پرهيز از بكارگيرى ابزارهاى جسمانى براى
رهايى از دام ناآرامىهاى قلبى) است. چرا كه اعتراف بدون معرفت ممكن نيست و توبه از گناه بدون درك خواص اشياء و نعمتها و دورى از استفاده نابجا از
آنها حاصل نمىشود كه اين امر از مفهوم واژه معرفت كه در اصل به معناى آرامش و سكون است، به وضوح فهميده مىشود و در كلمات همخانواده با آن نيز به خوبى به
چشم مىخورد. چنانكه درباره علت ناميدن بوى خوش به عرف، مىخوانيم:
«الْعَرْفُ سُمِّيَ بِذلِكَ لِانَّ النُّفُوسَ تَسْكُنُ الَيْهِ» (1)
«بوى خوش از آن جهت «عَرف» خوانده شده است كه رايحه عطرآگين آن به جان آدمى آرامش و سكون مىبخشد.» در تعبير ديگرى آمده است:
«الصَّبْرُ وَ السُّكونُ وَ الطُّمَأْنينَةُ فَهِيَ مِنْ آثارِ الْمَعْرِفَةِ»(2)كار شدن آرامش و سكون در فرد، به اين نام خوانده شده است.)»
و در جاى ديگر آمده است:
«الْعُرْفُ ضِدُّ النُّكْرِ وَ هُوَ كُلُّ مَا تَعْرِفُهُ النَّفْسُ مِنَ الْخَيْرِ وَ تَطْمَئِنُّ الَيْهِ» (3)
«عُرف در مقابل نُكْر (به معناى ناشناخته و زشت) است و مقصود از آن، هر چيزى است كه نزد فطرت انسان نيكو شناخته شود و موجب آرامش و سكون او گردد.»
طبق تعاليم دينى، معرفت هنگامى حاصل مىشود كه به خواص نعمتها آگاه شده و سود و زيان آنها را درك نماييم (و با آسودگى خاطر به آنها نزديك و يا از آنها دور شويم.) و چون در عرفات با خواص و آثار نعمتهاى دنيايى و آخرتى آشنا شده و درمىيابيم كه چگونه عمرى، خود را به سبب عدم آگاهى
نسبت به اين خواص با گناه تسكين دادهايم، از اينرو تصميم مىگيريم تا از اين پس به اعتبار خاصيت نعمتها به آنها رجوع نموده و آرامش قلبى خود را در
نعمتهاى آخرتى جستجو نماييم. به همين دليل، خداوند شناخت علت گناه و
اعتراف به آن را در عرفات، به سنّتى ديرينه مبدل نمود و به جبرئيل دستور داد تا ضمن تعليم مناسك حج به آدم (ع)، او را در محلى به نام «
مُعَرَّف
» متوقف كرده و به او امر نمايد تا هنگام غروب آفتاب، هفت بار به گناه خود اعتراف كند كه آدم (ع) چنين كرد و اين سرزمين به
مُعَرَّفْ
(محل شناخته شده براى اعتراف) معروف شد.
«فَجُعِلَ ذَلِكَ سُنَّةً فِي وُلْدِهِ يَعْتَرِفُونَ بِذُنُوبِهِمْ كَمَا اعْتَرَفَ أَبُوهُمْ وَ يَسْأَلُونَ اللَّهَ عَزَّوَجَلَّ التَّوْبَةَ كَمَا سَأَلَهَا أَبُوهُمْ آدم (ع)»(1)
1) علل الشرائع، ج 2،ص 400.
«اين كار در ميان بنىآدم سنت گرديد تا آنها نيز مانند آدم (ع) در اين مكان حاضر شده و با اعتراف به گناه خود توبه نمايند، چنان كه پدرشان آدم (ع) چنين كرد.»
همسو با اين اراده است كه امام صادق (ع) درباره وظيفه زائر در عرفات فرمودند:
«وَاعْتَرِفْ بِالْخَطَايَا بِعَرَفَاتٍ وَ جَدِّدْ عَهْدَكَ عِنْدَ اللَّهِ بِوَحْدَانِيَّتِهِ وَ تَقَرَّبْ إِلَيْه»(1)
«در عرفات به گناهان و لغزشهاى خود اعتراف كن و عهد و پيمان الهى را كه نسبت به وحدانيت خداوند (و قبول ولايت على (ع)) بستهاى، تجديد كن و به او تقرب جوى.»
آدم (ع) به سبب خارج شدن از بهشت، آثار ارتكاب گناه را به فرزندانش آموخت. به اين ترتيب كه با نزديك شدن به شجره منهيه و استفاده از ميوه آن، از نعمت
جسم (ميوه درخت) براى آرامش ناآرامى قلبى خود (كه نسبت به مرتبه او،
حسد تلقى شده و ترك اولى محسوب مىگرديد) استفاده نمود و از بهشت رانده
شد تا اينكه در عرفات، به خطاى خود پى برده و با اعتراف به گناه خويش توبه كرد.
حكمت بسيارى از مناسك حج، از جمله وقوف در عرفات از زوال آفتاب تا غروب آن، در معارف اهلبيت (عليهما السلام) بيان گرديده و در دسترس ما قرارگرفته است. چنانكه درباره حكمت وقوف در عرفات روايت شده است كه
1) مستدرك الوسائل، ج 10،ص 173- 172.
فردى يهودى نزد رسولاكرم (ص) آمد و عرضه داشت: چرا خداوند به وقوف در عرفات پس از زوال آفتاب دستور داده است؟ حضرت در پاسخ فرمودند:
«إِنَّ الْعَصْرَ هِيَ السَّاعَةُ الَّتِي عَصَي آدَمُ (ع) فِيهَا رَبَّهُ فَفَرَضَ اللَّهُ عَزَّوَجَلَّ عَلَي أُمَّتِيَ الْوُقُوفَ وَ التَّضَرُّعَ وَ الدُّعَاءَ فِي أَحَبِّ الْمَوَاضِعِ إِلَيْهِ وَ تَكَفَّلَ لَهُمْ بِالْجَنَّةِ وَ السَّاعَةُ الَّتِي يَنْصَرِفُ بِهَا النَّاسُ هِيَ السَّاعَةُ الَّتِي تَلَقَّي فِيهَا آدَمُ مِنْ رَبِّهِ كَلِمَاتٍ فَتَابَ عَلَيْهِ» (1)
«همانا عصر همان ساعتى است كه آدم (ع) در آن ساعت پروردگارش را نافرمانى كرد و به همين جهت است كه خداوند بر امتم وقوف، زارى و دعا در بهترين جاها را واجب گرداند و براى آنها بهشت را ضمانت نمود و زمانى كه مردم از عرفات برمىگردند، همان زمانى است كه آدم (ع) كلماتى از خداوند آموخت و توبه كرد.»
زمان حضور و توقف زائر در عرفات، هماهنگ با زمان نافرمانى (و ترك اولى از سوى) آدم (ع) و زمان خروج از عرفات، هماهنگ با زمان قبول توبه آدم (ع) است و توقف زائر در عرفات، يادآور لغزش نخستين آدم (ع) و نيز توبه اوست
كه با معرفت و اعتراف به علت ارتكاب گناه حاصل شد.
از آنجا كه مردم در عرفات به علت نافرمانى و گناه پى برده و در مىيابند كه چگونه مىتوانند باب گناه را بر خود مسدود نمايند؛ از اينرو در اين مكان، موجبات حزن و اندوه شيطان فراهم گشته و اين روز، دشوارترين روزها بر شيطان محسوب مىشود. چنانكه رسولاكرم (ص) فرمودند:
«مَا رُئِيَ الشَّيْطَانُ يَوْماً هُوَ فِيه أَصْغَرُ وَ لا أَحْقَرُ و لا أَدْحَرُ وَ لَا أَغْضَبُ مِنْهُ فِيَ
1) وسائل الشيعة، ج 13،ص 550.
يَوْمَ عَرَفَة» (1)
«شيطان در (هيچ) روزى كوچكتر، فرومايهتر و خشمگينتر از روز عرفه ديده نشده است.»
خداوند در عرفات، حجگزاران را مشمول عفو و رحمت بيكران خود نموده و گناهان گذشته آنها را (به شرط اصلاح بينش و عزيمت بر ترك گناه) مىبخشد. به همين سبب نااميدى از رحمت خداوند در اين سرزمين، گناهى بزرگ محسوب شده و از رسولاكرم (ص) در اينباره روايت شده است:
«أَعْظَمُ أَهْلِ عَرَفَاتٍ جُرْماً مَنِ انْصَرَفَ وَ هُوَ يَظُنُّ أَنَّهُ لَمْ يُغْفَرْ لَهُ» (2)
«گناهكارترين افراد در عرفات، كسى است كه از عرفات بازگشته و گمان كند آمرزيده نخواهد شد.»
امام صادق (ع) در حديث ديگرى فرمودند:
«مَنْ يَقِفُ بِهَذَيْنِ الْمَوْقِفَيْنِ عَرَفَةَ وَ الْمُزْدَلِفَةِ وَ سَعَي بَيْنَ هَذَيْنِ الْجَبَلَيْنِ ثُمَّ طَافَ بِهَذَا الْبَيْتِ وَصلَّي خَلْفَ مَقَامِ إِبْرَاهِيمَ ثُمَّ قَالَ فِي نَفْسِهِ أَوْ ظَنَّ أَنَّ اللَّهَ لَمْ يَغْفِرْ لَهُ
فَهُوَ مِنْ أَعْظَمِ النَّاسِ وِزْراً» (3)
«گناهكارترين مردم، كسى است كه در عرفات و مشعرالحرام وقوف نموده باشد و سعىصفا و مروه بجاى آورده و بعد از طواف به دور خانه، در پشت مقام ابراهيم نماز خوانده باشد و با خود بگويد يا چنين گمان كند كه خداوند او را نبخشيده است.»(4)
. شايان ذكر درباره حديث فوق آن است كه خاصيت و ثمره ماه مبارك رمضان و حضور در عرفات يكسان تلقى شده و انجام هر يك از دو عمل، عامل بخشيده شدن گناه معرفى گرديده است. با اين توضيح كه در عرفات به خاصيت نعمتها پى برده و از ايجاد آرامش قلبى با تمسك به نعمتهاى دنيايى خوددارى مىكنيم. به هنگام روزهدارى نيز از اينكه ناآرامىهاى خود را با خوردن، آشاميدن، فرو بردن سر در آب و غيره آرام نماييم، دورى مىكنيم.
1) شرح نهج البلاغه، ج 14،ص 160.
2) مستدرك الوسائل، ج 10،ص 29.
3) الكافي، ج 4،ص 541.
4) .امام صادق درباره آمرزش گناهان در عرفات فرمودند: «مَنْ لَمْ يُغْفَرْ لَهُ فِي شَهْرِ رَمَضَانَ لَمْ يُغْفَرْ لَهُ إِلَى قَابِلٍ إِلَّا أَنْ يَشْهَدَ عَرَفَةَ» الكافي، ج 4،ص 66 «هركس كه در ماه رمضان گناهش بخشيده نشود، تا ماه رمضان بعد گناهش بخشيده نخواهد شد مگر اينكه در عرفات حضور يابد.»
اصلاح اعتقاد و بينش و تمسك به ولايت اهلبيت (عليهما السلام) كه مانع بازگشت به نافرمانى و معصيت است، شرط بهرهمندى از عفو و رحمت خداوند در عرفات معرفى شده است. چنانكه امام رضا (ع) در روايتى فرمودند:
«لَا يَقِفُ أَحَدٌ مِنْ مُوَافِقٍ أَوْ مُخَالِفٍ فِي الْمَوْقِفِ إِلَّا غُفِرَ لَهُ فَقِيلَ لَهُ إِنَّهُ يَقِفُهُ الشَّارِي(1)
وَ النَّاصِبُ وَ غَيْرُهُمَا فَقَالَ يُغْفَرُ لِلْجَمِيعِ حَتَّي إِنَّ أَحَدَهُمْ لَوْ لَمْ يُعَاوِدْ إِلَي مَا كَانَ عَلَيْهِ مَا وُجِدَ شَيئاً مِمَّا قَدْ تَقَدَّمَ وَ كُلُّهُمْ مُعَاوِدٌ قَبْلَ الْخُرُوجِ مِنَ الْمَوْقِف» (2)
1) صاحب مجمع البحرين در معناى شارى مىگويد: «شُراة» جمع شارى است مانند «قُضاة» جمع قاضى و منظور از آنان خوارجاند كه از فرمان امام سرپيچى نمودند. وى درباره آنچه آنان را به اين لقب مشهور نموده، آورده است: «لِأنَّهُم زَعَمُوا أنَّهُم شَرَوْا دُنيَاهُم بِالآخِرَةِ أي بَاعُوا أو شَرَوْا أنفُسَهُم بِالْجَنَّةِ لأنَّهُم فَارَقُوا أئمَّةَ الْجَوْرِ» (مجمع البحرين، ج 1،ص 244) «آنها گمان كردند دنيا را به آخرت فروخته و يا خود را به قيمت جدايى از پيشوايان جور، در ازاى بهشت خريدهاند.» ابنمنظور نيز مىنويسد: «الشُّرَاةُ: الْخَوارِجُ سُمُّوا بِذلِكَ لأَنَّهم غَضِبُوا و لَجُّوا» (لسان العرب، ج 14،ص 428) «خوارج را شُراه گويند زيرا (از اعمال امام () خشم نموده و (در پيروى از او) راه لجبازى را پيش گرفتند.» (تفصيل بيشتر را بنگريد در: روضة المتقين في شرح من لايحضره الفقيه، ج 2،ص 98؛ منتهي المقال في أحوال الرجال، ج 7،ص 395؛ الوافي، ج 3،ص 740).
2) فقه الرضا،ص 214.
«هيچ كس از معتقدين (به ولايت و امامت) و يا منكرين آن، در عرفات حاضر نمىشود مگر آنكه بخشيده مىشود. گفته شد در اين موقف، برخى خوارج و دشمنان نيز وقوف مىنمايند. فرمودند: همه بخشيده مىشوند تا جايى كه اگر هر يك از آنها (از بينش باطل خود توبه كند و) به اعتقاد گذشتهاش رجوع نكند، گناهى از قبل بر او باقى نمىماند. امّا (افسوس كه) هنوز از عرفات خارج نشده، به همان اعتقاد شومى كه داشتهاند، باز مىگردند.» (1)
حديث فوق، گوياى آن است كه عفو و رحمت الهى در اين سرزمين، مشروط به اصلاح بينش و اعتقاد است. بنابراين اگر زائران به بينش و روش نادرست خود بازگردند، در اينصورت از بخشش پروردگار بىبهره خواهند بود و حوائج آنها فقط در دنيا برآورده خواهد شد و از پاداشها و ثوابهاى وعده داده شده و ثمرات تربيتى حضور در عرفات بهرهاى نخواهند برد.
امام رضا (ع) به نقل از جدّ بزرگوارش امام باقر (ع) به تفاوت پاداش اهل ايمان و عملصالح با كسانى كه به سبب بىاعتقادى به ولايت اهلبيت (عليهما السلام)،
مسير نافرمانى را برگزيده و تنها به ظاهر اعمال حج متمسك مىباشند، اشاره نموده و
1) در دعا مىخوانيم: «يَا رَبِّ ... أَسْأَلُكَ أَنْ تَعْصِمَنِي بِوَلَايَتِكَ عَنْ مَعْصِيَتِك» مستدرك الوسائل، ج 5،ص 63 «پروردگارا! از تو مىخواهم كه به سبب ولايتت، مرا از نافرمانى خود باز دارى.»
فرمودند:
«مَا مِنْ بَرٍّ وَ لَا فَاجِرٍ يَقِفُ بِجِبَالِ عَرَفَاتٍ فَيَدْعُو اللَّهَ إِلَّا اسْتَجَابَ اللَّهُ لَهُ أَمَّا الْبَرُّ فَفِي حَوَائِجِ الدُّنيا وَ الْآخِرَةِ وَ أَمَّا الْفَاجِرُ فَفِي أَمْرِ الدُّنيا»(1)
«هيچ نيكوكار و بدكارى نيست كه در عرفات حاضر شود و خدا را بخواند مگر آنكه خداوند خواستههايش را اجابت كند، نيكوكار درباره حوائج دنيوى و اخروى و بدكار در مورد حوائج دنيوى.»
و از آنجا كه براى بهرهمندى از غفران الهى بايد به عامل بخشش گناهان يعنى ولايت پيشوايان معصوم (عليهما السلام) متمسك گرديم، امام صادق (ع) درباره كسانى كه از ولايت اهلبيت (عليهما السلام) روىگردانند، فرمودند:
«غُثَاءٌ يَأْتِي بِهِ الْمَوْجُ مِنْ كُلِّ مَكَانٍ لَا وَ اللَّهِ مَا الْحَجُّ إِلَّا لَكُمْ لَا وَ اللَّهِ مَا يَتَقَبَّلُ اللَّهُ إِلَّا مِنْكُمْ» (2)
« (اين مردم مانند) خس و خاشاكى هستند كه به همراه موج از هر طرف به اينجا مىآيند. به خدا قسم! حج تنها براى شما (متمسكين به ولايت) قرار داده شده و فقط از شما پذيرفته مىشود.»
امام سجاد (ع) عرفات را موقف درك علوم و جايگاه شناخت ربوبيت خداوند و حاكميت او معرفى نموده و خطاب به شبلى فرمودند:
«هَلْ عَرَفْتَ بِمَوْقِفِكَ بِعَرَفَةَ مَعْرِفَةَ اللَّهِ سُبْحَانَهُ أَمْرَ الْمَعَارِف وَ الْعُلُومِ وَ عَرَفْتَ
قَبْضَ اللَّهِ عَلَيصَحِيفَتِكَ وَ اطِّلَاعَهُ عَلَي سَرِيرَتِكَ وَ قَلْبِكَ قَالَ لا»
«آيا با وقوف در عرفات، به (ربوبيت) خداوند معرفت يافتى و به معارف و علوم
الهى پى بردى و فهميدى كه در قبضه قدرت خدايى و او از نهان و پنهانىهاى قلب تو (در اينكه پذيراى ولايت هستى يا نه) مطلع است؟ عرضه داشت: نه.»
فرمودند:
«فَما وَقَفْتَ بِعَرَفة» (1)
«پس (در حقيقت) در عرفات وقوف ننمودهاى.»
خضر (ع) از ياران نزديك حضرت ولىعصر (ع) در دوران غيبت است و آن حضرت را در مواقف گوناگون از جمله مناسك حج همراهى مىكند. امام رضا (ع) در حديثى به حضور ايشان در عرفات اشاره نموده و فرمودند:
«إِنَّ الْخَضِرَ ... لَيَحْضُرُ الْمَوَاسِمَ فَيَقْضِي جَمِيعَ الْمَنَاسِكِ وَ يَقِفُ بِعَرَفَةَ فَيُؤَمِّنُ عَلَي دُعَاءِ الْمُؤْمِنِينَ وَ سَيُؤْنِسُ اللَّهُ بِهِ وَحْشَةَ قَائِمِنَا فِي غَيْبَتِهِ وَ يَصِلُ بِهِ وَحْدَتَهُ» (2)
«خضر هر ساله در مناسك حج حاضر شده، همه مناسك را بجاى مىآورد و در عرفات توقف مىكند و از خداوند اجابت دعاى مؤمنان را مىطلبد. خداوند در دوران غيبت، به واسطه او حضرت ولىعصر (ع) را از تنهايى رهايى بخشيده و او را مونس و همدم آن حضرت قرار مىدهد.»
بنابر روايات، حضور حضرت ولىعصر (ع) در مناسك حج، موجب قبول آن از اهل ايمان مىشود. چنانكه امام صادق (ع) فرمودند:
«الْعامُ الَّذي لا يَشْهَدُصاحِبُ هَذا الأَمْرِ الْمَوْسِمَ لا يُقْبَلُ مِنَ النّاسِ حَجُّهُم» (3)
«سالى كهصاحبالامر در موسم حج شركت نكند، مناسك حج از مردم
قبولنمىشود.»
«حَسَن بنِ وَجْناء
» مىگويد: در ايام حج، زير ناودان در حال سجده و مشغول دعا و تضرع بودم كه شخصى مرا تكان داد و گفت: حسن بن وجناء! برخيز و بيا.
به خود لرزيدم و از جا برخاستم. زنى لاغر و نحيف با چهرهاى زرد رنگ ديدم كه چهل ساله به نظر مىرسيد. جلوتر از من به راه افتاد و من در پى او روانه شدم. در بين راه چيزى از او نپرسيدم تا اينكه به خانه حضرت خديجه) رسيد. از پلههاى چوبى خانه بالا رفت و وارد اتاقى شد.صدا آمد: «حسن! بالا بيا» بالا رفتم و نزديك در ايستادم. حضرت ولى عصر (ع) به من فرمودند:
«يَا حَسَنُ أَ تَرَاكَ خَفِيتَ عَلَيَّ وَ اللَّهِ مَا مِنْ وَقْتٍ فِي حَجِّكَ إِلَّا وَ أَنَا مَعَكَ فِيه»(1)
«اى حسن! گمان مىكنى از چشم من پنهانى؟ به خدا سوگند! در طول مدت حج و در همه اعمال آن، با تو همراه بودم.»
سپس حضرت، آنچه را در حج بر منگذشته بود، برشمرد. باصورت به زمين افتادم و احساس كردم دستى بر پشت من قرار گرفت. از جا برخاستم، حضرت را مشاهده كردم كه به من مىفرمود: در مدينه ملازم خانه جعفر بن محمد (ع) باش و فكر آب و غذا و لباس مباش. سپس نوشتهاى به من داد كه در آن، دعاى فرج وصلوات بر آن حضرت مكتوب شده بود و فرمود: با اين دعا مرا بخوان و اينگونه بر منصلوات بفرست و جز دوستان خاص، آن را در اختيار كسى قرار نده. يقيناً خداوند به تو توفيق خواهد داد.
1) كمال الدين، ج 2،ص 444.
پس از اتمام زمان توقف در عرفات، زائران خانه خدا به سمت مشعرالحرام كوچ مىكنند كه به آن «
افاضه
» مىگويند. اين واژه از ريشه «
فيض
» به معناى لبريز شدن آب از ظرف گرفته شده است. قرآن، براى اينكه عظمت حركت زائران خانه خدا از عرفات به سمت مشعر را جلوهگر نمايد و خروج از موقف معرفت به وادى شعور را نمايان كند، از تعبير «
افاضه
» استفاده نموده و در اينباره فرموده است:
«فَإِذا أَفَضْتُمْ مِنْ عَرَفاتٍ فَاذْكُرُوا اللَّهَ عِنْدَ الْمَشْعَرِ الْحَرامِ وَ اذْكُرُوهُ كَما هَداكُمْ وَ إِنْ كُنْتُمْ مِنْ قَبْلِهِ لَمِنَ الضَّالِّينَ» (1)
«پس هنگامى كه از عرفات كوچ مىنماييد، خدا را در مشعر الحرام ياد كنيد و ذكرش را به زبان آوريد كه شما را گرچه پيشتر از گمراهان بوديد، هدايت كرد.»
شايان ذكر است كه در زبان عربى، به جارى شدن آب از اطراف ظرفى كه سرشار از آب است، «
فِيْض
» و به سرازير كردن آن «
افاضه
» مىگويند.صاحب مجمع البيان در اينباره مىگويد:
«الْافاضَةُ مَأْخُوذَةٌ مِنْ فَيْضِ الْاناءِ عَنْ امْتِلائِه فَمَعنى أَفَضْتُم دَفَعْتُم مِنْ عَرَفاتٍ إِلَى الْمُزدَلَفَةِ عَنْ اجْتِماعٍ وَ كَثْرةٍ» (2)
«افاضه از اصطلاح «
فَيْضِ الْاناءِ عَنْ امْتِلائِه
» به معنى لبريز شدن آب از اطراف ظرف گرفته شده و «
افاضه
» از عرفات به مزدلفه يعنى در مسير حركت از
عرفات به مزدلفه، به سبب زيادى جمعيت و تراكم آن، يكديگر را راندن و دفع كردن و مانند آبِ سرازير شده، پهن و گسترده شدن.» (1)
«مَأْزِم
» يعنى زمين تنگ يا راه باريك ميان دو كوه و «
مَأْزِمَين
» تثنيه «
مَأْزِم
» نام تنگهاى است ميان عرفات و مشعرالحرام كه از حدود عرفات محسوب مىشود و جزء موقف نيست. مستحب است به هنگام عبور از مأزمين تكبير گفته شود. سليمان بن مهران درباره رمز و راز بر زبان راندن «
اللَّهُ أَكْبَر
» در اين مكان، از
امامصادق (ع) مىپرسد:
«فَكَيْفَصَارَ التَّكْبِيرُ يَذْهَبُ بِالضِّغَاطِ هُنَاكَ»
«چگونه تكبير گفتن در مأزمين فشار و ازدحام را از بين مىبرد؟»
حضرت فرمودند:
«لِأَنَّ قَوْلَ الْعَبْدِ اللَّهُ أَكْبَرُ مَعْنَاهُ اللَّهُ أَكْبَرُ مِنْ أَنْ يَكُونَ مِثْلَ الْأَصْنَامِ الْمَنْحُوتَةِ وَ الْآلِهَةِ الْمَعْبُودَةِ دُونَهُ وَ أَنَّ إِبْلِيسَ فِي شَيَاطِينِهِ يُضَيِّقُ عَلَي الْحَاجِّ مَسْلَكَهُمْ فِي ذَلِكَ الْمَوْضِعِ فَإِذَا سَمِعَ التَّكْبِيرَ طَارَ مَعَ شَيَاطِينِهِ وَ تَبِعَتْهُمُ الْمَلَائِكَةُ حَتَّي يَقَعُوا فِي اللُّجَّةِ الْخَضْرَاء»(2)
1) در جاى ديگرى مىگويد: افاضه يعنى:«أَلدُّخُولُ فِي الْعَمَلِ عَلَى جَهَةِ الْانْصِبابِ إِلَيْهِ مأخُوذٌ مِنْ فَيْضِ الْاناءِ إِذَا انْصَبَّ الْماءُ مِنْ جَوانِبِهِ وَ مِنْهُ قَوْلُهُ أَفَضْتُمْ مِنْ عَرَفاتٍ أي تَفَرَّقْتُم كَتَفَرُّقِ الْماءِ الَّذي يُنْصَبُ مِنَ الْاناءِ» (مجمع البيان، ج 5،ص 179) «انجام (آغاز) يك كار به شكلى كه از آن، تفرق و تراكم و راندن يكديگر به هنگام انجام آن كار، فهميده شود. چنانكه آب از ظرف لبريز، سرازير مىشود و افاضه يعنى مانند آب لبريز شده، با تراكم حركت كردن و يكديگر را راندن.»
2) من لايحضره الفقيه، ج 2،ص 239- 238.
«زيرا هنگامى كه بنده «الله اكبر» مىگويد معنايش آن است كه خداوند بزرگتر از آن است كه مانند بتهاى تراشيده و ديگر معبودان باشد. از اينرو هنگامى كه شيطان به همراه ياران خود راه را بر حجگزاران تنگ و باريك مىكند، با شنيدنصداى تكبير از اين محيط دور مىشود و فرشتگان او را تعقيب مىكنند و تا درياى سبز به عقب مىرانند.»
و در حديثى از امام صادق (ع) روايت شده است كه خداوند دو ملك را موظف مىنمايد تا:
«يَقُومَانِ بِالْمَأْزِمَيْنِ هَذَا مِنْ هَذَا الْجَانِبِ وَ هَذَا مِنْ هَذَا الْجَانِبِ فَيَقُولَانِ اللَّهُمَّ سَلِّمْ سَلِّمْ فَمَا يَكَادُ يُرَي مِنْصَرِيعٍ وَ لَا كَسِير» (1)
«هر يك در جانبى از مأزمين بايستند و بگويند: خداوندا سالم دار. به همين دليل هرگز مجروح و مصدومى در مأزمين ديده نمىشود.»
و نيز از امام صادق (ع) روايت شده است:
«مَلَكَانِ يُفَرِّجَانِ لِلنَّاسِ لَيْلَةَ مُزْدَلِفَةَ عِنْدَ الْمَأْزِمَيْنِ الضَّيِّقَيْنِ» (2)
«دو فرشته در شب وارد شدن به مزدلفه در مأزمين قرار مىگيرند و تنگه باريك
آن را براى مردم فراخ مىگردانند.»
در برخى روايات، شرط بهرهمندى از دعاى فرشتگان و درخواست سلامتى براى حجگزاران، دورى از كِبر معرفى شده است. (3)امام صادق (ع) در اينباره فرمودند:
1) وسائل الشيعة، ج 13،ص 552.
2) الكافي، ج 4،ص 468.
3) «كِبْر» رذيلهاى است كه شيطان با تمسك به آن از قبول ربوبيت خداوند خوددارى كرد. نكته قابل ذكر اينكه آدم با وجود اينكه در ابتدا از قبول ربوبيت امتناع كرد و اراده نمود تا با نزديك شدن به شجره منهيه خود را تسكين دهد اما سرانجام بر خلاف شيطان با به جاى آوردن حج، گذشته خود را جبران كرد و مشمول غفران الهى گرديد.
«وَ مَنْ مَرَّ بَيْنَ مَأْزِمَيْ مِنًي غَيْرَ مُسْتَكْبِرٍ غَفَرَ اللَّهُ لَهُ ذُنُوبَهُ» (1)
«هركس از مأزِمين عبور كند در حالى كه از كِبر مُبرّا است، خداوند گناهانش را خواهد بخشيد.»
و در حديث ديگر فرمودند:
«مَنْ مَرَّ بِالْمَأْزِمَيْنِ وَ لَيْسَ فِي قَلْبِهِ كِبْرٌ نَظَرَ اللَّهُ إِلَيْهِ»
«هر كس از مأزمين عبور كند درحالى كه در قلبش كبر ندارد، خداوند به او نظر
خواهد كرد.»(2)
اينكه زائران خانه خدا بعد از فراخى و وسعت موجود در عرفات، (براى رسيدن به سرزمين مشعر) از تنگه مأزمين عبور نموده و ازدحام و فشار موجود در آن را متحمل مىشوند، نماد اين امر است كه شيطان مىخواهد آنها را از عزيمت و تصميم خود بر ترك گناه (كه به منشأ ارتكاب آن در عرفات پى بردهاند) منصرف نموده و از رحمت الهى دور كند. در اينجاست كه خداوند، توفيق خود را شامل حال زائران نموده و موانع بهرهمندى از ربوبيت را از سر راه آنها بر مىدارد و شياطين را از مسير آنها مىراند.
قال الباقر (ع): «فَإِذَا كَانَتْ لَيْلَةُ التَّرْوِيَةِ نَادَي مُنَادٍ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ يَا مَعْشَرَ الْهَوَامِّ ارْحَلْنَ عَنْ وَفْدِ اللَّهِ قَالَ فَتَخْرُجُ فِي الْجِبَالِ فَتَسَعُهَا حَيْثُ لَا تُرَي فَإِذَا انْصَرَفَ الْحَاجُّ عَادَت» (الكافي، ج 4،ص 224)
«چون شب ترويه فرامىرسد، منادى از جانب پروردگار ندا مىدهد: اى حشرات و جانوران! از ميهمانان و زائران خدا دور شويد. سپس حشرات از مشعر به كوههاى اطراف مىروند به طورى كه ديده نشوند. اما پس از رفتن زائران خانه خدا، به جاى خود بر مىگردند.»
«مَشْعَر
» به معناى نشانه و علامتى است كه از فهم و شعور فرد نسبت به اسرار حج خبر مىدهد. شعورى كه او را به جمع نمودن سنگريزهها به منظور
دوركردن بينشها و روشهاى نادرست، سوق مىدهد.(1)يعنى پس از اينكه در
عرفات با منشأ بروز گناه آشنا شده و راه توبه را آموختيم؛ در مشعر، بينش و اعتقاد خود را كاربردى نموده و با جمع كردن سنگريزه، از اين امر خبر مىدهيم.
درباره علت نامگذارى مشعر به مزدلفه آمده است كه جبرئيل در پايان وقوف
ابراهيم (ع) در سرزمين عرفات به او فرمود:
«إِزْدَلِفْ إِلَي الْمَشْعَرِالْحَرامِ فَسُمِّيَتِ الْمُزْدَلِفَةَ لِذَلِك» (2)
«به مشعرالحرام نزديك شو (به سوى مشعر برو) و به همين دليل سرزمين مشعر، مزدلفه (نزديك و مجاور) ناميده شد.»
اما مجاور و نزديك بودن مشعر به عرفات كه سبب نامگذارى اين سرزمين به مُزدَلِفَه محسوب مىشود، اشاره به اين مطلب دارد كه پس از تفكيك خواص نعمتها و درك راه دستيابى به آرامش و سكون قلب در سايه تمسك به ولايت، راه زيادى تا رسيدن به موقف شعور و به كارگيرى معرفتِ كسب شده در عرفات، باقى نمانده است و مجاورت و نزديكى از هر جهت، محقق مىشود. از
اينرو در روايت ديگر آمده است:
«إنَّمَا سُمِّيَتْ مُزْدَلِفَةَ لِأنَّهُمُ ازْدَلَفُوا إلَيهَا مِنْ عَرَفَاتٍ» (1)
«از آن جهت كه مردم از عرفات به مشعر نزديك مىشوند به آن
مزدلفهگفتهاند.»
يكى از واجبات مِنى، رمى جمرات است كه سنگريزههاى آن بايد از حرم جمعآورى شود. چنانكه امام صادق (ع) فرمودند:
«حَصَي الْجِمَارِ إِنْ أَخَذْتَهُ مِنَ الْحَرَمِ أَجْزَأَكَ وَ إِنْ أَخَذْتَهُ مِنْ غَيْرِ الْحَرَمِ لَمْريُجْزِئْكَ» (2)
«اگر سنگهاى جمرات را از حرم جمع كنى، كافى است و اگر از غير حرم جمع كنى، كفايت نمىكند.» (3)
و در حديث ديگر زراره از امام صادق (ع) درباره مكان جمعآورى سنگريزهها پرسيد كه حضرت در پاسخ فرمودند:
«تُؤْخَذُ مِنْ جَمْعٍ وَ تُؤْخَذُ بَعْدَ ذَلِكَ مِنْ مِنًي»
1) وسائل الشيعة، ج 14،ص 11.
2) الكافي، ج 4،ص 477.
3) دو مكان از حرم استثنا شده و با وجود اينكه جزء حرم هستند، نمىتوان از آنجا سنگريزه جمع كرد: 1. مسجدالحرام2. مسجد خيف. چنانكه امام صادق (فرمودند: «يَجُوزُ أَخْذُ حَصَي الْجِمَارِ مِنْ جَمِيعِ الْحَرَمِ إلَّا مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ وَ مَسْجِدِ الْخَيْفِ» (الكافي، ج 4،ص 478) «جايز است كه سنگهاى جمرات از تمام حرم جمع آورى شود مگر از مسجدالحرام و مسجد خيف.»
«از مشعر جمعآورى شود و درصورتى كه ممكن نشد، از مِنى جمعآورى گردد.» (1)
قبل از محدوده حرم نمىتوان براى رمى جمرات سنگريزه جمع كرد. زيرا در خارج از حرم، هنوز موجبات اعتراف به گناه و توبه از آن به منظور دورى از ولايت شيطان فراهم نشده است و هفت عدد بودن سنگريزهها كه كنايه از نام
اهلبيت (عليهما السلام) مىباشد (همانگونه كه در مبحث طوافهاى هفتگانه به تفصيل بيان كرديم) بر اين حقيقت دلالت مىكند كه تبرّى از انديشه شيطان، فقط با تمسك به ولايت پيشوايان معصوم (عليهما السلام) حاصل مىشود.
درباره خصوصيات سنگريزهها در فقه شيعه چنين مىخوانيم:
«فَهُوَ سَبْعُونَ حَصَاةٍ تُؤْخَذُ مِنَ الْحَرَمِ دوُنَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ وَ مَسْجِدِ الْخَيْفِ وَ الْحَصَاةُ الْمَقذُوفُ بِهِ مَرَّة وَ أفْضَلُهُ الْمَشْعَرُ الْحَرَامِ وَ مِقْدَارُ الْحَصَاةِ رأْسُ الأنْمَلَةِ مُلْتَقِطَةٌ غَيْرُ مَكْسَورَةِ وَ أفْضَلُ الْحَصَاةِ البُرْشُ ثُمَّ البيْضُ وَ الْحُمْرُ وَ تَكْرَهُرالسُّودُ» (2)
«تعداد سنگريزهها هفتاد عدد است كه بايد از حرم برداشته شده باشد و از سنگهاى مسجدالحرام و مسجد خيف نباشد و قبلًا استفاده نشده باشد و بهتر است از مشعرالحرام برداشته شود و سنگها بايد به اندازه سر انگشت بوده و شكسته نباشد و بهترين سنگريزهها، سنگريزههاى رنگارنگ، سپس سفيد و سرخ است و استفاده از سنگريزههاى سياه مكروه مىباشد.»
دربارهصفات سنگريزهها از امام صادق (ع) چنين روايت شده است:
«وَ لَا تَكْسِرَنَّ مِنْهُنَّ شَيْئاً»
«از سنگريزهها چيزى را نشكند.»
«كُرِهَ الصُّمُّ مِنْهَا وَ قَالَ خُذِ الْبُرْشَ»
«سنگريزههاى رمى جمرات نبايد سفت و سخت باشد و بهتر است كه رنگارنگ باشد.»
و در حديث ديگرى از بكارگيرى سنگهاى بزرگ و نيز سنگهاى سياه و
سفيد و قرمز نهى شده و آمده است:
«حَصَى الْجِمَارِ تَكُونُ مِثْلَ الْأَنْمُلَةِ وَ لَا تَأْخُذْهَا سَوْدَاءَ وَ لَا بَيْضَاءَ وَ لَا حَمْرَاءَ» (1)
«سنگريزههاى رمى جمرات بايد اندازه سر انگشت باشد و آنها را از ميان سنگهاى سياه، سفيد و قرمز انتخاب نكن.»
در مشعرالحرام به ولايت اهلبيت (عليهما السلام) شعور و آگاهى مىيابيم و با جمعآورى سنگريزهها (كه نماد تبرّى و دورى از ولايت شيطان است) شعور خود را به كار مىگيريم. به همين دليل امام باقر (ع) فرمودند:
«أَنَّهُ كَانَ يُسْتَحَبُّ أَنْ يَأْخُذَ حَصَي الْجِمَارِ مِنَ الْمُزْدَلِفَةِ» (2)
«مستحب است سنگريزههاى رمى از سرزمين مزدلفه جمع شود.»
و نيز از امام صادق (ع) روايت شده است:
«خُذْ حَصَي الْجِمَارِ مِنَ الْمُزْدَلِفَةِ فَإِنْ أَخَذْتَهَا مِنْ مِنًي أَجْزَأَكَ» (1)
«سنگريزههاى رمى جمرات را از مزدلفه بردار. گرچه جمعآورى آنها از مِنى نيز كفايت مىكند.»
نكتهاى زيبا
خداوند با علم به اينكه زائران خانهاش در مشعر تصميم مىگيرند تا ناآرامىها و نابسامانىهاى زندگى خود را با يقين به وعدههاى الهى و عمل به
1) مستدرك الوسائل، ج 10،ص 58.
تكاليف دينى آرام نمايند، از اينرو آنها را از رنج و اذيت حشرات و جانوران آزاردهنده در سرزمين مشعر مصون مىدارد تا آثار نيكوى اين شعور و اعتقاد را
مجسّم نموده و آشكار گرداند كه چگونه مىتوان با عمل به دستورات دينى، موجبات آرامش ديگران را (از شرصفاتى كه حشرات نماد آن هستند) فراهم آورد. امام باقر (ع) در اينباره فرمودند:
«إِنَّ الْمُزْدَلِفَةَ أَكْثَرُ بِلَادِ اللَّهِ هَوَامّاً فَإِذَا كَانَتْ لَيْلَةُ التَّرْوِيَةِ نَادَي مُنَادٍ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ يَا مَعْشَرَ الْهَوَامِّ ارْحَلْنَ عَنْ وَفْدِ اللَّهِ قَالَ فَتَخْرُجُ فِي الْجِبَالِ فَتَسَعُهَا حَيْثُ لَا تُرَي فَإِذَا انْصَرَفَ الْحَاجُّ عَادَت» (1)
«حشرات و جانوران مشعر از همه بيابانها بيشتر است. اما چون شب ترويه فرامىرسد، منادى از جانب پروردگار ندا مىدهد: اى حشرات و جانوران! از ميهمانان و زائران خدا دور شويد. سپس حشرات از مشعر به كوههاى اطراف مىروند به طورى كه ديده نشوند. امّا پس از رفتن زائران خانه خدا، به جاى
1) الكافي، ج 4،ص 224.
خود بر مىگردند.»
امام سجاد (ع) درباره حضور در مشعرالحرام خطاب به شبلى فرمودند: آيا از ميان دو عَلَم گذشتى و دو ركعت نماز پيش از عبور از آن خواندى؟ عرضه داشت: بله. فرمودند:
«فَعِنْدَ مَا مَشَيْتَ بَيْنَ الْعَلَمَيْنِ (1)وَ لَمْ تَعْدِلْ عَنْهُمَا يَمِيناً وَ شِمَالًا نَوَيْتَ أَنْ لَا تَعْدِلَ عَنْ دِينِ الْحَقِّ يَمِيناً وَ شِمَالًا لَا بِقَلْبِكَ وَ لَا بِلِسَانِكَ وَ لَا بِجَوَارِحِكَ»
«آيا هنگامى كه از ميان دو عَلَم عبور نمودى و به يمين و يسار منحرف نشدى،
1) مقصود از «عَلَمَيْن» در حديث شبلى همان «مَأْزِمَيْن» است كه در ذيل عنوان مأزمين و اسرار عبور از آن، دربارهاش به تفصيل سخن گفتهايم.
تصميم گرفتى كه از دين حق به راست و چپ منحرف نشوى (ثابت قدم
بمانى) و قلب و زبان و جوارح خود را از انحراف و تفريط نگهدارى؟»
گفت: نه. حضرت فرمودند:
«فَعِنْدَ مَا مَرَرْتَ بِالْمَشْعَرِالْحَرامِ نَوَيْتَ أَنَّكَ أَشْعَرْتَ قَلْبَكَ إِشْعَارَ أَهْلِ التَّقْوَي وَ الْخَوْفَ لِلَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ قَالَ لَا»
«به هنگام گذر بر مشعرالحرام، آيا نيت آن داشتى كه قلب خود را به پوشش تقوى و خوف خداوند عزوجل بپوشانى؟ گفت: نه.»
سپس امام سجاد (ع) فرمودند:
پس تو اين مواقف را درك ننمودهاى. (1)
1) در ادامه امام سجاد به شبلى فرمودند: آيا به مزدلفه رفتى و از آنجا سنگريزه جمع نمودى؟ شبلى گفت: بله. حضرت فرمودند: «فَعِنْدَ مَا مَشَيْتَ بِمُزْدَلِفَةَ وَ لَقَطْتَ فِيهَا الْحَصَي نَوَيْتَ أَنَّكَ رَفَعْتَ عَنْكَ كُلَّ مَعْصِيَةٍ وَ جَهْلٍ وَ ثَبَّتَّ كُلَّ عِلْمٍ وَ عَمَل قَالَ لَا» «هنگامى كه به مزدلفه رفتى و مشغول جمع كردن سنگ شدى، آيا نيت كردى هرگونه جهل و نادانى و نافرمانى را از خود دور سازى و بر علم و عمل ثابت قدم بمانى؟ گفت: نه.» حضرت فرمودند: «وَ لَا مَشَيْتَ بِالْمُزْدَلِفَةِ وَ لَا رَفَعْتَ مِنْهَا الْحَصَي» «پس تو به مزدلفه نرفتى و سنگريزه برنداشتى.» مستدرك الوسائل، ج 10،ص 170.
ى
براى شناخت مفهوم راست و چپ در حديث شبلى، به نقل ابن عباس بنگريد كه مىگويد:
«كَانَ رَسُولُ اللَّهِ؛ يَحْكُمُ وَ عَلِيٌّ بَيْنَ يَدَيْهِ مُقَابَلَتَهُ وَ رَجُلٌ عَنْ يَمِينِهِ وَ رَجُلٌ عَنْ شِمَالِهِ فَقَالَ الْيَمِينُ وَ الشِّمَالُ مَضَلَّةٌ وَ الطَّرِيقُ الْمُسْتَوِي الْجَادَّةُ ثُمَّ أَشَارَ بِيَدِهِ وَ إِنَّ هَذَاصِرَاطُ عَلِيٍّ مُسْتَقِيمٌ فَاتَّبِعُوهُ» (1)
1) المناقب، ج 3،ص 74.
«رسول خدا (ص) در حالصدور حكم بودند كه اميرمؤمنان (ع) روبروى ايشان و
فردى در سمت راست و ديگرى در سمت چپ آن حضرت قرار داشتند. رسول خدا (ص) فرمودند: راست و چپ عامل گمراهى و مسير، راه مستقيم است. سپس با دست به اميرمؤمنان (ع) اشاره كرده، فرمودند:صراط مستقيم (هدايت) راه على (ع) است. پس از او پيروى كنيد.»
در روايت ديگرى اميرمؤمنان (ع) درباره يمين و يسار (راست و چپ) فرمودند:
«الْيَمِينُ وَ الشِّمَالُ مَضَلَّةٌ وَ الطَّرِيقُ الْوُسْطَي هِيَ الْجَادَّةُ عَلَيْهَا بَاقِي الْكِتَابِ وَ آثَارُ النُّبُوَّةِ وَ مِنْهَا مَنْقَذُ [مَنْفَذُ] السُّنَّةِ وَ إِلَيْهَا مَصِيرُ الْعَاقِبَةِ»
«راست و چپ گمراهى و راه ميانه،صراط مستقيم است كه بقاى كتاب و حفظ
احكام رسالت و سلامت سنت و حسن عاقبت بر آن استوار مىباشد.» (1)
با توجه به مطالب فوق به خوبى مىتوان دريافت كه يمين به معناى راست و شمال به معناى چپ، كنايه از دو مسير باطل است كه در مقابل طريق وُسطى ياصراط مستقيم قرار دارد و واژه يمين در حديث شبلى و نيز كلام اميرمؤمنان (ع) و نقل ابن عباس، ربطى به اصحاب يمينكه در قرآن و روايات ستوده شدهاند، ندارد. زيرا
اصحاب يمين، كسانى هستند كه در مسير مستقيم قرار داشته و از راست و چپ (يمين و يسار) كه نماد انحراف ازصراط مستقيم است، پرهيز نمودهاند.
واجب بودن وقوف در مشعرالحرام امرى است كه مورد اتفاق فقيهان شيعه مىباشد. چنانكه سيد مرتضى (ره) در كتاب الانتصار مىگويد:
«وَ مِمَّا انْفَرَدَتِ الإمَامِيَّةُ بِهِ القَوْلُ بِوُجُوبِ الْوُقُوفِ بِالْمَشْعَرِ الْحَرَامِ وَ أنَّهُ رُكْنٌ مِنْ أَرْكَانِ الْحَجِّ جَارٍ مَجْرَي الْوُقُوفِ بِعَرَفَةِ فِي الْوُجُوبِ وَ خَالَفَ بَاقِي الْفُقَهَاءِ فِي ذَلِكَ وَ لَمْ يُوجِبْهُ أَحَدٌ مِنْهُمْ» (2)
«از جمله منفردات اماميه اين است كه وقوف در مشعرالحرام واجب و از جمله اركان حج است و از نظر وجوب، مانند وقوف در عرفات است. اما فقيهان مذاهب ديگر در اين مسأله مخالفت كرده و كسى آن را واجب نكرده است.»
مهمترين نكته مشترك ميان عرفات و مشعر (و نيز مدت زمان قبل از قربانى و حلق و تقصير و خروج از احرام در منى) ضرورت محرم بودن و وقوف با احرام در عرفات و مشعر و زمانى از منى است. چراكه بهرهمندى از ثمرات حضور در عرفات و مشعر و دستيابى به آرامش حاصل از شناخت (آثار و خواص) نعمتها در عرفات و سكون ناشى از به كارگيرى معرفت و كاربردى كردن بينش در مشعر بدون دورى از كامجويى و ستيزهجويى كه ثمره احرام است، حاصل نمىشود.
قال الصادق (: «لَا تُجَاوِزْ وَادِيَ مُحَسِّرٍ حَتَّي تَطْلُعَ الشَّمْسُ» (الكافي، ج 4،ص 470)
«از وادى مُحَسِّر نگذر مگر اينكه آفتاب طلوع كرده باشد.»
در فاصله ميان مشعر و مِنى، مسافتى كوتاه به نام وادى «
مُحَسِّر
» قرار دارد كه نماد «حسرت» و «درماندگى» است و نشان مىدهد كه اگر انسان در اين سرزمين، مشمول توفيق الهى نشود، درمانده شده و هرگز به سرزمين مِنى (كه نماد و نشانه درك آرزوهاست) نمىرسد و عمرى در حسرت باقى خواهد ماند. در روايات مقدار اين حركت،صد گام ذكر شده است. امام رضا (ع) در اينباره فرمودند:
«الْحَرَكَةُ فِي وَادِي مُحَسِّرٍ مِائَةُ خُطْوَةٍ» (1)
«مقدار حركت در وادى مُحَسِّرصد گام است.»
از امام صادق (ع) روايت شده است كه چون ابرهه قصد نمود كعبه را ويران كند، لشكريان او به سوى مكّه شتافته و شترانى چند از عبدالمطّلب را به غارت بردند. عبدالمطّلب نزد پادشاه رفت و اجازه ورود خواست. در حالى كه پادشاه بر
روى تخت و در زير قبّهاى از ديبا آرميده بود، عبدالمطّلب وارد شد و سلام كرد. ابرهه سلام او را پاسخ گفته و لحظاتى بهصورت عبدالمطّلب نگريست. سيماى نورانى و جمالِ عبدالمطّلب او را به شگفت آورد. پادشاه گفت: آيا مثل اين نور و جمالى كه در تو مىنگرم، در پدرانت نيز وجود داشته؟ عبدالمطّلب گفت: آرى! تمام پدران من داراى چنين نور و جمالى بودهاند. ابرهه گفت: شما از جهت فخر و شرف بر پادشاهان سرآمديد و حقيقتاً شايسته پادشاهى بر قوم خود هستيد. سپس او را در كنار خود بر روى تختش نشاند و پس از بيان مطالبى به عبدالمطّلب گفت: براى چه آمدهاى؟ همانا آوازه سخاوت، كرم و فضل تو به گوش من رسيده و از جمال و جلال تو چيزهايى ديدم كه شايسته است حاجت تو را برآورم. هرچه مىخواهى بگو. پادشاه گمان كرد عبدالمطّلب از وى درخواست مىكند كه از مكّه بيرون برود.
1) الكافي، ج 4،ص 471.
عبدالمطّلب به ابرهه گفت: ياران تو به شترهاى من حملهور شده و آنها را
بردهاند. دستور بده شترانم را به من بازگردانند. پادشاه حبشه از اين سخن عصبانى شد و به عبدالمطّلب گفت: از نظرم افتادى! تو آمدهاى تا شتران خود را از من بگيرى، در حالى كه من براى نابودى خانه، شرف و كرامتى آمدهام كه شما به سبب آن، براى خود، بر هرگروه و طايفهاى امتياز قائل هستيد. چنين مسأله بزرگى را رها ساخته و شتران خود را از من تقاضا مىكنى! عبدالمطّلب گفت:
«لَسْتُ بِرَبِّ الْبَيْتِ الَّذِي قَصَدْتَ لِهَدْمِهِ وَ أَنَا رَبُّ سَرْحِيَ الَّذِي أَخَذَهُ أَصْحَابُكَ فَجِئْتُ أَسْأَلُكَ فِيمَا أَنَا رَبُّهُ وَ لِلْبَيْتِ رَبٌّ هُوَ أَمْنَعُ [لَهُ] مِنَ الْخَلْقِ كُلِّهِمْ وَ أَوْلَيربِهِرمِنْهُمْ»
«منصاحبِ خانهاى كه تو آهنگ ويرانى آن را دارى نيستم. منصاحب
شترانى چند هستم كه ياران تو ربودهاند و آمدهام درباره چيزى كهصاحب آنم از تو درخواست كنم. اين خانه همصاحبى دارد كه خودش بيشتر از تمام آفريدگان، حافظ آن است و خود از همه به آن سزاوارتر است.»
ابرهه در پاسخ به درخواست عبدالمطّلب گفت: شترانش را به او برگردانيد و به سوى خانه حملهور شويد و سنگهاى آن را از جاى بركنيد. عبدالمطّلب شتران خود را گرفت و به سوى مكّه بازگشت. پادشاه به همراه فيل بزرگ و سپاهيان خود، براى ويرانى كعبه از پى عبدالمطّلب به راه افتادند. پس هر چه سعى مىكردند فيل را وارد محدوده حرم كنند، حركت نمىكرد و مىخوابيد و چون رهايش مىكردند، هرولهكنان به عقب باز مىگشت.
عبدالمطّلب به پيشكارانشگفت: پسرم راصدا كنيد. عبّاس را آوردند. گفت: منظورم اين نيست، پسرم راصدا بزنيد. ابوطالب را آوردند. گفت: منظورم اين
نيست، پسرم راصدا بزنيد. پس عبدالله (پدر پيامبر (ص)) را آوردند. عبدالمطّلب گفت:
پسرم! به بالاى كوه ابوقُبيس برو و به ساحل دريا بنگر، ببين چه چيز از آنجا مىآيد و به من خبر بده.
عبدالله كه به دستور پدرش عبدالمطّلب، بر بالاى كوه ابوقبيس رفته بود، مدتى در آنجا درنگ كرد و ناگهان ديد:
«جَاءَ طَيْرٌ أَبَابِيلُ مِثْلَ السَّيْلِ وَ اللَّيْلِ فَسَقَطَ عَلَي أَبِي قُبَيْسٍ ثُمَّصَارَ إِلَي الْبَيْتِ فَطَافَ [بِهِ] سَبْعاً ثُمَّصَارَ إِلَي الصَّفَا وَ الْمَرْوَةِ فَطَافَ بِهِمَا سَبْعاً فَجَاءَ عَبْدُ اللَّهِ إِلَي أَبِيهِ فَأَخْبَرَهُ الْخَبَرَ فَقَالَ انْظُرْ يَا بُنَيَّ مَا يَكُونُ مِنْ أَمْرِهَا بَعْدُ فَأَخْبِرْنِي بِهِ فَنَظَرَهَا فَإِذَا هِيَ قَدْ أَخَذَتْ نَحْوَ عَسْكَرِ الْحَبَشَةِ فَأَخْبَرَ عَبْدَ الْمُطَّلِبِ بِذَلِكَ فَخَرَجَ عَبْدُ
الْمُطَّلِبِ وَ هُوَ يَقُولُ يَا أَهْلَ مَكَّةَ اخْرُجُوا إِلَي الْعَسْكَرِ فَخُذُوا غَنَائِمَكُمْ»(1)
«پرندگانى دسته دسته به سرعت سيل و همچون سياهى شب آمدند و بر بالاى ابوقبيس قرار گرفتند. سپس به سوى خانه كعبه رفته، هفت دور طواف كردند. آنگاه به سوى كوهصفا و مروه رفته و آنجا نيز هفت دور طواف نمودند. عبدالله نزد پدرش آمد و اين خبر را به او گزارش داد. عبدالمطّلب گفت: پسرم! بنگر كار آنها به كجا مىانجامد و مرا باخبر ساز. عبدالله نگاهكرد و ديد آن پرندگان به سوى سپاه حبشه رو آوردند. عبدالله اين خبر را به عبدالمطّلب رساند. پس عبدالمطّلب بيرون رفت و گفت: اى اهل مكّه به سوى سپاه حبشه بيرون رفته و غنائم خود را برگيريد.»
1) مستدرك الوسائل، ج 9،ص 340- 338.
اهل مكه به طرف سپاه ابرهه رفتند و مشاهده كردند كه هر پرندهاى سه دانه ريگ- دو تا به چنگال و يكى به منقار- گرفته و با هر ريگى يك نفر از آنها را
به قتل مىرساند. چون تمامى آن قوم به هلاكت رسيدند، پرندگان بازگشتند و
عبدالمطّلب به نزد خانه كعبه آمده و پردههاى آن را گرفت و اشعارى سرود. (1)محلى كه ابابيل به سراغ اصحاب فيل رفته و آنان را از پاى درآوردند، سرزمين مُحَسّر خوانده شد و علت نامگذارى اين سرزمين به مُحَسّر، ناكامى و بازماندن اصحاب فيل از رسيدن به قصد و نيتشان تلقى گرديد.
خداوند، وادى مُحَسّر را ميان مشعرالحرام و مِنى قرار داد و پيمودن آن را با رعايت آداب و احكامى خاص، لازم گرداند و به هرولهكردن در اين سرزمين
توصيه نمود تا اسرار و رموز خارج شدن از مشعر و راه يافتن به مِنى درك شود. چنانكه روايت شده است:
«تَرَكَ رَجُلٌ السَّعْيَ فِي وَادِي مُحَسِّرٍ فَأَمَرَهُ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ بَعْدَ الِانْصِرَافِ إِلَي مَكَّةَ أَنْ يَرْجِعَ فَيَسْعَي» (2)
«مردى، هروله در وادى مُحَسّر را ترك كرد. امام صادق (ع) پس از بازگشت به مكّه به او امر كردند تا به آنجا بازگشته و هروله را بهجاى آورد.»
هروله، دستورى مشترك ميان سرزمين مُحَسّر و بخشى از فاصله ميانصفا و مروه است. چراكه در مُحَسّر، انسان خود را در چند قدمى دستيابى به آرزوهاى ديرينهاش مىيابد. به همين سبب از يك سو شتاب دارد تا زودتر به آنچه مىخواهد، برسد و از سوى ديگر احتياط مىورزد تا با خطرى مواجه نشود كه او را به كلى از درك آرزوهايش باز دارد. از اين جهت شتاب توأم با احتياط را كه
بهترين گزينه براى حركت در اين وادى است، برمىگزيند.
زمان عبور از وادى مُحَسّر هنگامى است كه آفتاب طلوع كرده باشد. امام صادق (ع) در اينباره به هشام فرمودند:
«لَا تُجَاوِزْ وَادِيَ مُحَسِّرٍ حَتَّي تَطْلُعَ الشَّمْسُ» (1)
«از وادى محسّر نگذر مگر اينكه آفتاب طلوع كرده باشد.»
زائر خانه خدا از آن جهت وادى مُحَسّر (2)(فاصله ميان مشعر تا مِنى) را به سرعت
پيموده و در آن توقف نمىكند كه پس از آشنايى با منشأ گناه و دستيابى به شعور لازم براى دورى از بينش و اعتقاد شيطان، بايد اشتياق خود را در تحقق اين آرزو با شتاب و هروله در وادى مُحَسّر نشان دهد و سفارش بر طى نمودن وادى محسّر پس از طلوع آفتاب، بيانگر آن است كه رسيدن به اين آرزو جز با
بصيرت و علم (كه طلوع آفتاب نماد آن است) حاصل نمىشود.
«اللَّهُمَّ إِنَّ هَذِهِ مِنًي وَ مَا دَلَلْتَنَا عَلَيْهِ وَ مَا مَنَنْتَ بِهِ عَلَيْنَا مِنَ الْمُقَاسَاةِ وَ أَسْأَلُكَ أَنْ تَمُنَّ عَلَيَّ فِيهَا بِمَا مَنَنْتَ بِهِ عَلَي أَوْلِيَائِكَ وَ أَهْلِ طَاعَتِكَ وَ خِيَرَتِكَ مِنْ خَلْقِكَ وَ أَنْ تُوَفِّقَ لَنَا مَا وَفَّقْتَ لَهُمْ مِنْ عِبَادِكَ الصَّالِحِين» (بحار الانوار، ج 99،ص 347)
«پروردگارا! اين سرزمين مِنى است كه ما را به آن دلالت نمودى و با تحمل مشكلات موجود در آن بر ما منت نهادى. از تو مىخواهم كه در اين سرزمين همانند اولياء و اهل طاعت و برگزيدگان خود، بر من منت گذارى و ما را به آنچه بندگانصالح خود را به آن توفيق دادهاى، موفق نمايى.»
مِنى، سرزمين آرزوهاست. گرچه اين سرزمين را امروزه «مِنى» مىنامند، اما اصل اين واژه، «مُنى» جمع «مُنيه» به معنى آرزو بوده و اشاره به آرزوهايى دارد كه بايد پىدرپى درصدد دستيابى به آنها بود و در شرايط گوناگون زندگى،
مسير اعتراف و شعور را تا نيل به آن آرزوها پيمود. به همين دليل زائر كعبه بايد مستمراً با برآوردن ارادههاى خداوند از حضور در مواقف حج، به آرزوى خود كه بخشيده شدن گناهان است، نائل شود. در حديثى از امام صادق (ع) چنين روايت شده است:
«هر كس در سرزمين منى توقف كند چه مومن باشد و چه كافر، خداوند او را مشمول بخشش خود قرار مى دهد، گرچه كسانى كه بخشش الهى در منى
شامل حال آنها مىشود سه دستهاند:
خداوند آنها را از آتش رهايى داده است كه خداوند، كلام آنها را چنين حكايت فرموده است:
«رَبَّنا آتِنا فِي الدُّنْيا حَسَنَةً وَ فِي الْآخِرَةِ حَسَنَةً وَ قِنا عَذابَ النَّارِ»
«پروردگارا! در دنيا و آخرت به ما نيكى عطا كن و از عذاب رهايىمان بخش.»
«أَحْسِنْ فِيمَا بَقِيَ مِنْ عُمُرِكَ» (1)
«در باقيمانده عمر به انجام اعمال نيك بپرداز.»
1) در حديث ديگرى امام صادق فرمودند: «إذَا أَخَذَ النَّاسُ مَوَاطِنَهُمْ بِمِنًي نَادَي مُنَادٍ مِنْ قِبَلِ اللَّهِ عَزَّوَجَلَّ إنْ أَرَدْتُمْ أَنْ أَرْضَي فَقَدْ رَضِيتُ» الكافي، ج 4،ص 262 «هنگامى كه مردم در منى در جاى خود مستقر مىشوند، منادى از جانب خداوندصدا مىزند: اگر مىخواهيد از شما راضى شوم، بدانيد كه از شما راضى شدم.»
اگر از شرك توبه كنند، گناهان گذشته بر آنها بخشيده مىشود، در غير اينصورت
«وَفَّاهُ أَجْرَهُ وَ لَمْ يَحْرِمْهُ أَجْرَ هَذَا الْمَوْقِف»(1)
«خداوند، پاداش اين زحمت را به آنها مىدهد اما از پاداش حضور در منى بىبهرهاند و گناهان گذشته بر آنها بخشيده نخواهد شد.»
نكته شايان ذكر درباره افراد فوق آن است كه دسته نخست كسانىاند از منشأ ارتكاب گناه رهايى يافته و باب معصيت بر آنها مسدود شده است.
1) الكافي، ج 4،ص 521.
بنابراين تعبير بخشيده شدن «
مَا تَأَخَّر
» اشاره به ريشهكن شدن منشأ آن دارد و دسته دوم كسانىاند كه مبتلا به گناه بوده اما معتقد نيستند كه نافرمانى و
معصيت، ابزار دستيابى به آرامش است و دسته سوم گروهىاند كه مرتكب گناه بوده و معتقدند كه ارتكاب گناه، ابزار دستيابى به آرامش است. بنابراين در اين حديث معاف از گناه، از معتقد به گناه و مبتلاى غير معتقد به آن تفكيك شده و براى هريك، وعده جداگانهاى در نظر گرفته شدهاست. (1)
در حديث ديگر امامصادق (ع) درباره بخشش گناهان پس از انجام اعمال مِنىفرمودند:
«إِذَا أَفَاضَ الرَّجُلُ مِنْ مِنًي وَضَعَ يَدَهُ مَلَكٌ فِي كَتِفَيْهِ ثُمَّ قَالَ اسْتَأْنِفْ» (2)
«هنگامىكه شخص (زائر) از مِنى خارج مىشود، فرشتهاى دست خود را بر شانههاى او گذاشته و مىگويد: (چون گناهان گذشتهات بخشيده شده پس) عمل خويش را از نو آغاز كن.»
1) جايگاه اعتقاد و عمل در بخشش گناهان و نيز كاهش عذاب و يا رفع آن تا جايى است كه فرمودند: اگر مؤمنى هر سه روز يكبار سوره حج را تلاوت كند، يقيناً همان سال به حج مىرود «وَ إِنْ مَاتَ فِي سَفَرِهِ أُدْخِلَ الْجَنَّةَ» «و اگر در طول سفر بميرد وارد بهشت مىشود.» اما اگر اعتقادش با اعتقاد اهل ايمان، مغاير و مخالف باشد، در اينصورت از سعادت خبرى نبوده اما «يُخَفَّفُ عَنْهُ بَعْضُ مَا هُوَ فِيهِ» از عذابى كه مستحق آن است كاسته شده و قدرى به او تخفيف داده خواهد شد. وسائل الشيعة، ج 6،ص 252
2) وسائل الشيعة، ج 11،ص 106. امام سجاد درباره رسيدن به آرزو در سرزمين منى به شبلى فرمودند: «فَنَوَيْتَ عِنْدَ مَا وَصَلْتَ مِنًي وَ رَمَيْتَ الْجِمَارَ أَنَّكَ بَلَغْتَ إِلَي مَطْلَبِكِ وَ قَدْ قَضَي رَبُّكَ لَكَ كُلَّ حَاجَتِكَ» «آيا هنگام رسيدن به مِنى و رمى جمرات، نيت آن داشتى كه بايد به خواستهات رسيده باشى و خداوند هر حاجت تو را برآورده باشد؟»
درباره علت نامگذارى اين سرزمين به «مِنى» از ابن عباس چنين نقل شدهاست:
«إِنَّ جَبْرَئِيلَ لَمَّا أَرَادَ أَنْ يُفَارِقَ آدَمَ قَالَ لَهُ تَمَنَّ قَالَ أَتَمَنَّي الْجَنَّةَ فَسُمِّيَتْ
بِذَلِكَرلِامْنِيَّةِ آدم»(1)
«هنگامى كه جبرئيل خواست از آدم (ع) جدا شود، به او گفت: آرزو كن. آدم (ع) عرضه داشت: تمناى بهشت دارم. از اينرو اين سرزمين به خاطر آرزوى آدم (ع) «مِنى» خوانده شد.»
از امام صادق (ع) روايت شده است كه علت نامگذارى مِنى آن است كه جبرئيل در آنجا نزد ابراهيم (ع) آمد و گفت:
«تَمَنَّ يَا إِبْرَاهِيمُ وَ كَانَتْ تُسَمَّي مِنًي فَسَمَّاهَا النَّاسُ مُنًي»(2)
«آرزو كن اى ابراهيم! و «
مُني
» ناميده مىشد اما مردم آن را «
مِني
» ناميدند.»
نكته شايان ذكر درباره اين حديث، آن است كه مِنى بيانگر معنا و مفهوم جامع آرزوست كه امرى واحد بوده و در سايه اعتقاد و عملى واحد حاصل
مىشود و تمناى همه انسانها آن است كه راه تمسك و عمل به اين اعتقاد
را كه منشأ آرامش براى آنها و امنيت براى اطرافيان مىشود، آموخته و به كار گيرند. از اينرو سرزمين مِنى، نماد آرزوى واحد و يگانه انسانهاست و جمع بستن آن به مُنى كه امروزه نيز در ميان عرب زبانان حجاز شهرت دارد، وجهى ندارد.
در كتاب «علل الشرايع» روايت شده است كه حضرت رضا (ع) فرمودند: مِنى از آن جهت به اين نام خوانده شده است كه جبرئيل در اين سرزمين خطاب به ابراهيم (ع) گفت:
«يَا إِبْرَاهِيمُ تَمَنَّ عَلَي رَبِّكَ مَا شِئْتَ فَتَمَنَّي إِبْرَاهِيمُ فِي نَفْسِهِ أَنْ يَجْعَلَ اللَّهُ مَكَانَ
ابْنِهِ إِسْمَاعِيلَ كَبْشاً يَأْمُرُهُ بِذَبْحِهِ فِدَاءً لَهُ فَأُعْطِيَ مُنَاهُ»(1)
«اى ابراهيم! هر آرزويى كه دارى بر پروردگارت عرضه كن. ابراهيم (ع) با خود چنين آرزو كرد كه خداوند به جاى فرزندش اسماعيل (ع) گوسفندى را قرار دهد و او را به كشتن آن گوسفند به عنوان فديه اسماعيل (ع) امر كند كه به اين آرزو دست يافت.»
نكته و اشاره
از اين حديث به خوبى فهميده مىشود كه آرزوى مؤمن در سرزمين مِنى بايد با آرزوى ابراهيم خليل (ع) همسو بوده و به برآوردن اراده خداوند از توقف در مِنى و دورى از انديشه شيطان، منتهى شده و موجبات استمرار ولايت اهلبيت (عليهما السلام) را (كه نجات اسماعيل (ع) از آن خبر مىدهد) فراهم آورد. (2)از اينرو در
1) علل الشرايع، ج 2،ص 435.
2) به همين دليل امام سجاد به شبلى فرمودند: «فَعِنْدَ مَا ذَبَحْتَ هَدْيَكَ نَوَيْتَ أَنَّكَ ذَبَحْتَ حَنْجَرَةَ الطَّمَعِ بِمَا تَمَسَّكْتَ بِهِ مِنْ حَقِيقَةِ الْوَرَعِ وَ أَنَّكَ اتَّبَعْتَ سُنَّةَ إِبْرَاهِيمَ بِذَبْحِ وَلَدِهِ وَ ثَمَرَةِ فُؤَادِهِ وَ رَيْحَانِ قَلْبِهِ وَ حَاجَّهُ سُنَّتُهُ لِمَنْ بَعْدَهُ وَ قَرَّبَهُ إِلَي اللَّهِ تَعَالَي لِمَنْ خَلْفَهُ» «آيا هنگام قربانى، نيت كردى كه با تمسك به حقيقت ورع گذشت از اميال نفس، طمع خود را ذبح نمايى و از سنت ابراهيم كه با راضى شدن به ذبح ميوه دل و مايه آرامش جانش اسماعيل حجت را بر آيندگان تمام و فرزند خود را به منظور قرب به خداى تعالى آماده قربانى نمود، پيروى نمايى؟»
دعا مىخوانيم:
«اللَّهُمَّ إِنَّ هَذِهِ مِنًي وَ مَا دَلَلْتَنَا عَلَيْهِ وَ مَا مَنَنْتَ بِهِ عَلَيْنَا مِنَ الْمُقَاسَاةِ وَ أَسْأَلُكَ أَنْ تَمُنَّ عَلَيَّ فِيهَا بِمَا مَنَنْتَ بِهِ عَلَي أَوْلِيَائِكَ وَ أَهْلِ طَاعَتِكَ وَ خِيَرَتِكَ مِنْ خَلْقِكَ وَ أَنْ تُوَفِّقَ لَنَا مَا وَفَّقْتَ لَهُمْ مِنْ عِبَادِكَ الصَّالِحِين» (1)
«پروردگارا! اين سرزمين مِنى است كه ما را به آن دلالت نمودى و با تحمل مشكلات موجود در آن بر ما منت نهادى. از تو مىخواهم كه در اين سرزمين همانند اولياء و اهل طاعت و برگزيدگان خود، بر من منت گذارى و ما را به آنچه كه بندگانصالح خود را به آن توفيق دادهاى، موفق نمايى.»
توقف در مِنى، (2)نماد دستيابى و رسيدن به آرزويى است كه با اميد به وعدههاى الهى و چشمپوشى از اميال نفس و تمسك به ولايت اهلبيت (عليهما
1) بحار الانوار، ج 99،ص 347.
2) اعمال مِنى در مناسك حج چنين است كه حاجيان پس از طلوعصبح دهم ذىحجه، با احرام از مشعر به سوى مِنى مىآيند و طى سه يا چهار روز، اعمال واجب خود را به جاى مىآورند. در روز عيد قربان يا اضحى، رمى جَمَرِه عقبه، قربانى، حلق يا تقصير را انجام مىدهند و از احرام خارج شده و در روز يازدهم و دوازدهم، رمى جمرات سهگانه را بهجاى مىآورند و در شب يازدهم و دوازدهم، در مِنى وقوف مىنمايند. براى آگاهى بيشتر از اين اعمال، به كتابهاى مناسك حج مراجع بزرگوار رجوع نماييد.
السلام) حاصل شده و امنيت را براى ما و اطرافيان فراهم مىآورد و
موجب مىشود كه از عيبجويى، غيبت و درگيرى با ديگران پرهيز نموده و مردم را از
آسيب دست و زبان خود در امان نگاه داريم و شايسته اطلاق نام مؤمن بر خود شويم. به همين سبب رسول اكرم (ص) درباره علت نامگذارى مؤمن به اين نام فرمودند:
«أَ لَا أُنَبِّئُكُمْ لِمَ سُمِّيَ الْمُؤْمِنُ مُؤْمِناً لِإِيمَانِهِ النَّاسَ عَلَي أَنْفُسِهِمْ وَ أَمْوَالِهِم» (1)
«آيا مىدانيد چرا مؤمن را مؤمن خواندهاند؟ براى اينكه مردم در جان و مالشان، از دست او در امانند.»
اهمّيت ايجاد امنيت براى ديگران تا جايى است كه پيامبر (ص) آن را شرط بهرهمندى از مغفرت الهى معرفى نموده و فرمودهاند:
«مَنْ قَضَي نُسُكَهُ وَ سَلِمَ الْمُسْلِمُونَ مِنْ لِسَانِهِ وَ يَدِهِ غُفِرَ لَهُ مَا تَقَدَّمَ مِنْ ذَنْبِهِ» (2)
«هر كس اعمال حج را بهجاى آورد در حالى كه مسلمانان از زبان و دست او
ايمن شوند، همه گناهان گذشتهاش بخشيده خواهد شد.»
امام سجاد (ع) در حديث شبلى به اراده خداوند از حضور در مِنى اشاره نموده و خطاب به او فرمودند:
«أَخَرَجْتَ إِلَي مِنًي قَالَ نَعَمْ قَالَ نَوَيْتَ أَنَّكَ آمَنْتَ النَّاسَ مِنْ لِسَانِكَ وَ قَلْبِكَ وَ يَدِكَ قَالَ لَا»
«آيا به مِنى رفتى؟ گفت بله. فرمودند: آيا نيت نمودى كه از اين پس، مردم از دست، قلب و زبان تو در امان خواهند بود؟ گفت: نه.»
امام (ع) فرمودند:
«فَمَا خَرَجْتَ إِلَي مِنًي»
«پس تو در حقيقت به مِنى نرفتى.»
زائر كعبه كه آشنا و عامل به اسرار حج است، تمناى خود را در اين سرزمين عملى نموده و با راندن فكر و سلطه شيطان كه سرچشمه همه ناامنىهاست، زمينه ايجاد امنيت را براى خود و اطرافيان فراهم مىآورد و با قربانى نمودن گاو و گوسفند يا نَحرِ شتر، ريشه رذايل نفسانى را در وجود خود قلع و قمع مىنمايد و اراده خداوند از خلقت را كه رسيدن به اين موقف و بهرهمندى از ثمرات تربيتى است، محقق نموده و به آرزوى ديرينهاش دست مىيابد.
به روزهاى يازدهم، دوازدهم و سيزدهم ذىحجه، ايام تشريق مىگويند و سِرّ نامگذارى اين ايام به تشريق، آن است كه در اين روزها فقراء و مساكين، گوشتهاى قربانى را در حرارت آفتاب، خشك و ذخيره مىكردند. با اين فرض،
تشريق به معناى خشك كردن گوشت با حرارت آفتاب است. (1)اما نكته
1) چنانكه فرمودند: «إنَّمَا سُمِّيَتْ أَيَّامَ التَّشْرِيقِ لِأَنَّ النَّاسَ يُشَرِّقُونَ فِيهَا قَدِيدَ الْأَضَاحِيِّ أَيْ يَنْشُرُونَهُ لِلشَّمْسِ لِيَجِفَّ» مستدرك الوسائل، ج 10،ص 129«به درستىكه اين ايام، از آن جهت تشريق خوانده شده است كه مردم قطعههاى گوشت را در اين روزها در مسير آفتاب مىگسترانند تا خشك شود.» شايان ذكر استكه واژه تشريق با واژه اشراق كه در حديث امام صادق (مورد استفاده قرار گرفته، هم ريشه است. آنجاكه فرمودند: «ثُمَّ أَفِضْ حِينَ يُشْرِقُ لَكَ ثَبِيرٌ وَ تَرَي الابِلُ مَوَاضِعَ أَخْفَافِهَا ... كَانَ أَهْلُ الْجَاهِلِيَّةِ يَقُولُونَ أَشْرِقْ ثَبِيرُ يَعْنُونَ الشَّمْسَ كَيْمَا نُغِيرُ» (التهذيب، ج 5،ص 192) «هنگامى به سمت مِنى كوچ كن كه كوه ثبير به سبب تابش نور خورشيد براى تو آشكار شود و شتران موضع گامهاى خود را ببينند.» در ادامه فرمودند: «مردم در زمان جاهليت خطاب به كوه ثبير مىگفتند: اى ثبير روشن شو (كه مقصودشان طلوع خورشيد بوده است) تا حركت خود را آغاز كنيم.»
مهم، اهميت ده روز اول ذىحجه است كه همه پيامبران الهى در آن، به عبادت خداوند (در مِنى) پرداخته و راز و نياز نمودهاند. فضيلت اين ايام تا آنجاست كه رسولاكرم (ص) فرمودند:
«مَا مِنْ أَيَّامٍ الْعَمَلُ الصَّالِحُ فِيهَا أَحَبُّ إِلَى اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ مِنْ أَيَّامِ الْعَشْرِ يَعْنِي عَشْرَ ذِي الْحِجَّةِ» (1)
«هيچ زمانى براى انجام عمل نيكو نزد خداوند محبوبتر از روزهاى دهگانه، يعنى دهه اول ذىحجه نمىباشد.»
و در حديث ديگرى فرمودند:
«مَا مِنْ أَيَّامٍ أَزْكَى عِنْدَ اللَّهِ تَعَالَى وَ لَا أَعْظَمَ أَجْراً مِنْ خَيْرٍ فِي عَشْرِ الْأَضْحَى»(2)
«هيچ زمانى نزد خداوند با بركتتر و پر پاداشتر از ده روز اول ذىحجه (كه به عيد قربان منتهى مىشود) نمىباشد.»
نكته شايان ذكر درباره اين دو حديث، آن است كه محبوبيت، ثمره و نتيجه بركت فزاينده و پاداش بزرگى است كه در اين ايام حاصل مىشود. به ديگر
سخن، «
أَزْكَى
» و «
أَعْظَمَ أَجْراً
» بودن دهه اول ذىحجه، سبب و منشأ محبوبيت اين ايام است. بنابراين حديث دوم، علت براى حديث اول محسوب مىشود.
امام رضا (ع) نيز در پاسخ به اين سؤال كه چرا وقت انجام حج در دهه ذىحجه قرار داده شده نه مقدم بر آن و نه مؤخّر از آن؟ فرمودند:
«لَمَّا أَحَبَّ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ أَنْ يُعْبَدَ بِهَذِهِ الْعِبَادَةِ وَضَعَ الْبَيْتَ وَ الْمَوَاضِعَ فِي أَيَّامِ التَّشْرِيقِ وَ كَانَ أَوَّلُ مَا حَجَّتْ إِلَيْهِ الْمَلَائِكَةُ وَ طَافَتْ بِهِ فِي هَذَا الْوَقْتِ فَجَعَلَهُ سُنَّةً وَ وَقْتاً إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ»
«چون حق تعالى دوست داشت كه با اين مناسك عبادت شود، بيت و مواضع عبادت (مثل مِنى و عرفات و مشعر) را در ايام تشريق قرار داد و اولين كسانى كه حج به جاى آوردند، فرشتگان بودند كه در اين وقت طواف كردند. پس حق تعالى آنچه را كه فرشتگان انجام دادند تا قيامت بر بندگان سنّت نمود.»
«فَأَمَّا النَّبِيُّونَ آدم وَ نوح وَ ابراهيم وَ موسي وَ عيسي وَ مُحَمَّدٌ؛ وَ غَيْرُهُمْ مِنَ الأَنبياءِ إِنَّمَا حَجُّوا فِي هَذَا الْوَقْتِ فَجُعِلَتْ سُنَّةً فِي أَوْلادِهِمْ إِلَي يَوْمِ الدِّينِ»(1)
«و نيز پيامبرانى چون آدم (ع)، نوح (ع)، ابراهيم (ع)، موسى (ع)، عيسى (ع) و محمد (ص) و ... در اين ايام حج بهجاى آوردند و خداوند كار آنها را در ميان اولادشان تا قيامت سنّت گرداند.»
روزه گرفتن در ايام تشريق براى حاضران در سرزمين مِنى، حرام است. زيرا خداوند مىخواهد همراه با پايان يافتن دوره احرام، ميهمانان خود را از ثمرات
1) وسائل الشيعة، ج 11،ص 232.
ربوبيتش برخوردار كند. از اينرو آنان را از روزه كه با ميزبانى او سازگار نيست، منع نموده است. به همين جهت اميرمؤمنان (ع) در پاسخ به اينكه چرا روزه در ايام تشريق حرام است؟ فرمودند:
«لِأَنَّ الْقَوْمَ زُوَّارُ اللَّهِ وَ هُمْ فِي ضِيَافَتِهِ وَ لَا يَنْبَغِي لِلضَّيْفِ أَنْ يَصُومَ عِنْدَ مَنْ
زَارَهُروَ أَضَافَه» (1)
«زيرا مردم (كه در مِنى به سر مىبرند) زائران خداوند و ميهمانان او هستند و شايسته نيست كه ميهمان، نزد ميزبان روزه بگيرد.» (2)(3)
رمزواره
از آنجا كه مِنى سرزمين دستيابى به آرزوها و جايگاه بهرهمندى از ثمرات ربوبيت الهى است، خداوند در ايام تشريق از روزهگرفتن كه نماد امساك و محروميت است، نهى نموده تا نشان دهد كه مِنى جايگاه بهرهمندى از ثمرات
1) بحار الانوار، ج 99،ص 34.
2) ممكن است اين سؤال مطرح شودكه چرا اميرمؤمنان در اين حديث، روزه را مانع بهرهمندى از ضيافت معرفى نموده است، در حالىكه رسول اكرم؛ ماه رمضان را ماه ميهمانى خدا خوانده و فرمودند: «قَدْ أَقْبَلَ إلَيْكُمْ شَهْرُ اللَّهِ بِالْبَرَكَةِ وَ الرَّحْمَةِ وَ الْمَغْفِرَةِ ... هُوَ شَهْرٌ دُعِيتُمْ فِيهِ إلَي ضِيَافَةِ اللَّهِ» وسائل الشيعة، ج 10،ص 313 «ماه خدا با بركت و رحمت و مغفرت به شما رو كرده است ... ماهى كه در آن ماه به ميهمانى خدا دعوت شدهايد.» پاسخ اين است كه مقصود از ميهمانى خدا در ماه رمضان، بهرهمندى از ثمراتى است كه در ازاى روزه، عائد روزهداران مىشود. به ديگر سخن در حديث نبوى، ثمره و نتيجهصوم روزه ميهمانى خوانده شده اما در حديث ايام تشريق، نتيجهاى كه در ازاى انجام اعمال منى به زائران مىرسد، ضيافت خوانده شده است و خوردن و آشاميدن در اين روزها نماد بهرهمندى از اين ميهمانى تلقى مىشود.»
3) ممكن است اين سؤال مطرح شودكه چرا اميرمؤمنان در اين حديث، روزه را مانع بهرهمندى از ضيافت معرفى نموده است، در حالىكه رسول اكرم؛ ماه رمضان را ماه ميهمانى خدا خوانده و فرمودند: «قَدْ أَقْبَلَ إلَيْكُمْ شَهْرُ اللَّهِ بِالْبَرَكَةِ وَ الرَّحْمَةِ وَ الْمَغْفِرَةِ ... هُوَ شَهْرٌ دُعِيتُمْ فِيهِ إلَي ضِيَافَةِ اللَّهِ» (وسائل الشيعة، ج 10،ص 313) «ماه خدا با بركت و رحمت و مغفرت به شما رو كرده است ... ماهى كه در آن ماه به ميهمانى خدا دعوت شدهايد.» پاسخ اين است كه مقصود از ميهمانى خدا در ماه رمضان، بهرهمندى از ثمراتى است كه در ازاى روزه، عائد روزهداران مىشود. به ديگر سخن در حديث نبوى، ثمره و نتيجهصوم (روزه) ميهمانى خوانده شده اما در حديث ايام تشريق، نتيجهاى كه در ازاى انجام اعمال منى به زائران مىرسد، ضيافت خوانده شده است و خوردن و آشاميدن در اين روزها نماد بهرهمندى از اين ميهمانى تلقى مىشود.»
ربوبيت است، نه محلّ محروميت از آنها.
طبق برخى آموزههاى حج كه از پيشوايان معصوم (عليهما السلام) روايت شده، خداوند به سرزمين مِنى كه محل جمع شدن بندگان است، امر مىكند كه گسترش يابد تا ظرفيت ايجاد امنيت براى همه در آن محقق شود. امام صادق (ع) در اينبارهفرمودند:
«إِذَا أَخَذَ النَّاسُ مَنَازِلَهُمْ بِمِنًي نَادَي مُنَادٍ يَا مِنَي قَدْ جَاءَ أَهْلُكِ فَاتَّسِعِي فِي فِجَاجِكِ وَ اتْرَعِي فِي مَثَابِكِ وَ مُنَادٍ يُنَادِي لَوْ تَدْرُونَ بِمَنْ حَلَلْتُمْ لَأَيْقَنْتُمْ بِالْخَلَفِ بَعْدَ الْمَغْفِرَةِ»(1)
1) الكافي، ج 4،ص 256؛ در حديث ديگر از ابن عباس نقل گرديده است: «إنَّ مِني تَتَّسِعُ بِأَهْلِهِ كَمَا يَتَّسِعُ الرَّحِمُ لِلْوَلَدِ» (الدر المنثور في تفسير المأثور، ج 1،ص 235) «به درستى كه منى براى ساكنان خود، وسعت پيدا مىكند؛ چنانكه رحم براى نگهدارى فرزند، فراخ مىشود.»
«هنگامى كه مردم در ايام حج واجب در مِنى جاى گرفتند، منادى ندا مىدهد كه اى سرزمين مِنى! اهلى كه بايد در تو ساكن شوند، از راه رسيدهاند. پس گسترش پيدا كن و از همه سو وسيع شو و منادى ديگر ندا مىدهد كه اى اهل مِنى! اگر بدانيد به ميهمانى چه كسى آمدهايد، يقين مىيابيدكه علاوه بر بخشيده شدن گناهان، پاداش بىپايان به شما داده خواهد شد.»
امر الهى به گسترش مِنى در ايام حج، اشاره به اين مطلب دارد كه ثمره «ولايت»
در ايجاد امنيت، هرگز محدود به افراد خاصى نبوده و هرچه بر تعداد معتقدان به آن افزوده شود، به همان ميزان، زمينه بهرهمندى از ربوبيت و وسعت حريمى كه (به اعتبار ولايت اهلبيت (عليهما السلام)) امنيت بر آن حاكم است، گسترش خواهد يافت.
«فَمَنْ تَعَجَّلَ في يَوْمَيْنِ فَلا إِثْمَ عَلَيْهِ وَ مَنْ تَأَخَّرَ فَلا إِثْمَ عَلَيْهِ لِمَنِ اتَّقي» (سوره بقره، آيه 203)
«پس هركس شتابكند (و اعمال را) در دو روز (انجام دهد)، گناهى بر او نيست و هر كس تأخير كند (و اعمال را در سه روز انجام دهد)، گناهى بر او نيست. اين (اختيار) براى كسى است كه (از محرمات) پرهيز كرده باشد.»
جَمَره در زبان عربى به معناى سنگريزه است و در اصطلاح به ستونى كه به آن سنگريزه مىزنند يا محلى كه در آن سنگريزهها جمع مىشود، جَمَره مىگويند. در كتاب مجمع البحرين در اينباره آمده است:
«الْجَمَراتُ مُجْتَمَعُ الْحَصَى بِمِنَى، فَكُلَّ كُومَةٍ مِنَ الْحَصَى جَمَرَةٌ وَ الْجَمْعُرجَمَراتُ» (1)
«جمرات محلّ اجتماع سنگريزهها در منى است و هر تودهاى از سنگريزه، جمره محسوب مىشود كه جمع آن جمرات است.»
1) مجمع البحرين طريحي، ج 3،ص 249.
در كتاب مصباح المنير ذيل واژه «
جَمَرَة
» آمده است:
«كُلُّ شَيءٍ جَمَعْتَهُ فَقْدْ جَمَرْتَةُ وَ مِنْهُ الْجَمَرَةُ وَ هِيَ مُجْتَمَعُ الْحَصَي بِمِنَي، فَكُلُّ كُومَةٍ مِنَ الْحَيِّ جَمَرَةٌ وَ الْجَمْعُ جَمَراتٌ»(1)
«هر چيزى كه آن را جمع كنى، جَمَرَه نام دارد و جمره معروف، محلّ جمع شدن سنگريزهها در منى است و هر تودهاى از سنگريزهها، جمره ناميده مىشود و جمرات جمع آن است.»
در اينكه منظور از جمره، ستون يا بناى مخصوصى است كه در مكانهاى سه گانه در منى نصب شده و يا منظور از آن، زمين يا محلى است كه امروزه ستونها در آن قرار دارند، در تعابير فقهى اختلاف نظر وجود دارد؛ گرچه اطلاق نام جمره بر عَلَم و ستون نصب شده در منى رواج و شهرت بيشترى دارد. در كتاب «كشف اللثام» آمده است: ستونها و نيز محلّ جمع شدن سنگريزهها، جمره ناميده مىشود و مورد رمى قرار مىگيرد. (2)در كتاب جواهر الكلام در اينباره آمده است:
«هِيَ مُجْتَمَعُ الْحَصَي لا السّائلُ مِنْهُ وصَرَّحَ عَليُّ بْنِ بَابَوَيْه بِأَنَّهُ الْأَرْضِ وَ لا
يَخْفَى عَلَيْكَ مَا فِيهِ مِنْ الْاجْمَالِ»
«جمره محلّ جمع شدن سنگريزههاست، نه محلّى كه سنگريزهها در آن پراكنده مىشود. چنانكه مرحوم «صدوق» تصريحكرده است كه منظور از جمره،
زمين (ى) است كه به سمت آن سنگريزه پرتاب مىشود. گرچه كلام او خالى از اجمال نيست.»
«وَ فِي الْمَدَارِكَ بَعْدَ حِكَايَةِ ذلِكَ عَنْها قَالَ: وَ يَنبَغي الْقَطْعُ بِاعْتِبَارِ إصَابَةِ الْبِنَاءِ مَعَ وُجُودِهِ، لِأَنَّهُ الْمَعْرُوفُ أَلانَ مِنْ لَفْظِ الْجَمَرةِ وَ لِعَدَم تَيَقَّنِ الْخُرُوجِ مِنَ الْعُهْدَةِ بِدُونِهِ امّا مَعَ زَوالِهِ فَالظَّاهِرُ إلاكتِفَاءِ بِاصَابَةِ مَوْضِعِهِ»
«وصاحبكتاب «مدارك» بعد از نقل اين مطلب ازصدوق گفته است: سزاوار است يقين كنيم كه سنگريزهها به ستونها برخورد مىكند. زيرا آنچه
به عنوان جمره شناخته مىشود، همين ستونهاست و يقين به اداى تكليف بدون برخورد سنگ به آنها حاصل نمىشود. اما اگر ستونها از بين برود، برخورد سنگ به محلّ آنها كافى خواهد بود.»صاحب جواهر در ادامه مىگويد:
«وَ إِلَيْهِ يَرْجِعُ مَا سَمِعتُهُ مِنَ الدُّرُوسِ وَ كَشْفِ اللِّثَامِ إِلَّا أَنَّهُ لَا تَقْيِيدَ فِي الْأَوَّلِربِالزَّوَالِ»
«آنچه از كتاب «دروس» و «كشف اللثام» نقل شد، به همان مطلبى بازمىگردد كهصاحب «مدارك» گفته است. گرچه شهيد در كتاب «دروس» برخورد سنگريزهها به زمين را (هرچند در آن ستون نصب شده باشد) كافى مىداند.» (1)
و در پايانصاحب جواهر ياد آور مىشود:
«وَ لَعَلَّهُ الْوَجْهُ لِاسْتِبْعادِ تَوَقُّفِ الصِّدقِ عَلَيْهِ» (2)
«ظاهراً همين مطلبصحيح بوده و بعيد است كهصادق بودن نام جمره بر
زمين، مشروط به وجود نداشتن ستونها باشد.»
بنا بر مطالب فوق، زمينى كه سنگريزهها در آن جمع مىشود، مطلقاً جمره ناميده مىشود. گرچه بر آن، ستونى نصب نشده و يا نشانه و بنايى در آن وجود نداشته باشد.
با توجه به اينكه «جَمَرَة» محل ظهور شيطان بوده و نام سه مكانى است كه ابليس در آن سه مكان، نخست آدم (ع) و بعد از او ابراهيم (ع) را با وسوسه خود مواجه كرد و از اطاعت خداوند نهى نمود، از اينرو ميان اينكه جمره نام ستونهايى باشد كه در منى نصب شده و يا اسم محلهايى باشد كه ستونها در آنها قرار دارد، فرقى وجود ندارد. زيرا در هر دوصورت، ستونها يا محل نصب آنها، نماد و نشانهاى از حضور ابليس تلقى مىشود كه بايد مورد پرهيز و اجتناب قرار گيرد.
جمرات، محل رَمْى (1)شيطان و دورى از اوست. چراكه در اين مكان با سنگريزههايىكه از روى شعور و فهم جمع كردهايم، از تفكر و روش نادرست شيطان برائت جسته و امنيت و آسايش ناشى از اميد به وعدههاى الهى را به خود و اطرافيان نويد مىدهيم. در برخى روايات آمده است كه جمرات، جايگاهى است كه شيطان براى اولين بار بر آدم (ع) و سپس بر ابراهيم (ع) ظاهر شد و به سبب پرتاب سنگ از آن دو بزرگوار فاصله گرفت. سپس اين عمل بر بنىآدم سنت شد. امامصادق (ع) درباره رمى جمرات از سوى آدم (ع) و ابراهيم (ع)
1) رمى به معناى پرتابكردن چيزى با دست و نيز به معناى رها كردن تير از كمان است و رمى در حج، يعنى پرتاب سنگريزههاى جمعآورى شده از مشعرالحرام به سوى جمره اولى، وسطى و عقبى.
فرمودند:
«إِنَّ أَوَّلَ مَنْ رَمَي الْجِمَارَ آدَمُ وَ قَالَ أَتَي جَبْرَئِيلُ ابراهيمَ فَقَالَ ارْمِ يَا إِبْرَاهِيمُ فَرَمَي جَمْرَةَ الْعَقَبَةِ وَ ذَلِكَ أَنَّ الشَّيْطَانَ تَمَثَّلَ لَهُ عِنْدَهَا» (1)
«نخستين كسى كه رمى جمرات كرد، آدم (ع) بود. سپس فرمودند: جبرئيل نزد ابراهيم (ع) آمد و گفت: اى ابراهيم! سنگ بيانداز. ابراهيم (ع) به جمره عقبه سنگ زد. زيرا شيطان در اين مكان بر ابراهيم (ع) ظاهر شد.» (2)
روايت شده است كه شيطان در مكان جمره بر آدم (ع) ظاهر شد. جبرئيل به
آدم (ع) گفت:
«ارْمِهِ بِسَبْعِ حَصَيَاتٍ وَ كَبِّرْ مَعَ كُلِّ حَصَاةٍ تَكْبِيرَةً فَفَعَلَ ذَلِكَ آدم فَذَهَبَ إِبْلِيسُ»
«او را با هفت سنگريزه بزن و با هر ضربه تكبير بگو. آدم (ع) چنين كرد و شيطان دور گرديد.»
در روز دوم، سوم و چهارم نيز اين عمل تكرار شد و آدم (ع) مانند روزهاى گذشته با پرتاب سنگ، شيطان را از خود راند. پس از انجام آخرين مرحله رمى جمرات، جبرئيل به او گفت:
«إِنَّكَ لَنْ تَرَاهُ بَعْدَ مَقَامِكَ هَذَا أَبَداً ثُمَّ انْطَلَقَ بِهِ إِلَي الْبَيْتِ فَأَمَرَهُ أَنْ يَطُوفَ بِالْبَيْتِ سَبْعَ مَرَّاتٍ فَفَعَلَ ذَلِكَ آدَمُ» (3)
1) وسائل الشيعة، ج 14،ص 264.
2) از امام كاظم نقل شده كه با پدرم در مِنى بودم و با هم به سوى جمره عقبه رفتيم. چون پدرم مشاهده كرد برخى به جاى سنگ زدن به جمره در آنجا توقف نمودهاند، به غلام خود كه سعيد نام داشت امر كرد: «نَادِ فِي النَّاسِ أَنَّ جَعْفَرَ بْنَ مُحَمَّدٍ يَقُولُ لَيْسَ هَذَا مَوْضِعَ وُقُوفٍ فَارْمُوا وَ امْضُوا» قربالإسناد،ص 106 «به مردم اعلام كن كه جعفر بن محمد مىگويد: اين مكان، محل توقف نيست، رمى نموده و بگذريد.»
3) امام سجاد درباره اراده خداوند از رمى جمرات خطاب به شبلى فرمودند: «فَعِنْدَ مَا رَمَيْتَ الْجِمَارَ نَوَيْتَ أَنَّكَ رَمَيْتَ عَدُوَّكَ إِبْلِيسَ وَ غَضِبْتَهُ بِتَمَام حَجِّكَ النَّفِيس؟» «آيا هنگام رمى جمرات، نيت كردى شيطان و اعوان و انصار او را كه دشمن تو مىباشد، از خود برانى و با اتمام حج ارزشمند خويش، او را مورد خشم و غضب قرار دهى؟»
«بعد از اين، ديگر شيطان را نخواهى ديد. در ادامه جبرئيل، آدم (ع) را به سوى خانه (خدا) برد و دستور داد تا هفت بار دور خانه طواف كند و آدم (ع) چنين كرد.»
سپس جبرئيل به آدم (ع) فرمود:
«إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَي قَدْ غَفَرَ لَكَ وَ قَبِلَ تَوْبَتَكَ وَ حَلَّتْ لَكَ زَوْجَتُكَ» (1)
«خداوند تبارك و تعالى تو را بخشيد و توبهات را پذيرفت و حوّا را بر تو حلال نمود.»
امام صادق (ع) درباره علت رمى جمرات فرمودند:
«إِنَّ عِلَّةَ رَمْيِ الْجَمَراتِ أنَّ إبراهيمَ (ع) تَرائى لَهُ إبْليسُ عِنْدَهَا فَأَمَرَهُ جَبْرائيلُ بِرَمْيِهِ بِسَبْعِ حَصَياتٍ وَ أَنْ يُكَبِّرَ مَعَ كُلِّ حَصاةٍ فَفَعَلَ وَ جَرَتْ بِذلكَ السُّنَّةُ» (2)
«علت رمى جمرات آن است كه شيطان در اين مكان بر ابراهيم (ع) نمايان شد. (از اينرو) جبرئيل به او دستور داد تا با هفت سنگ، شيطان را از خود دور كند و به هنگام پرتاب هر سنگ، تكبير بگويد. ابراهيم (ع) (طبق دستور) چنين كرد و اين عمل (در حج) سنت شد.»
امام كاظم (ع) نيز در پاسخ به شخصى كه پرسيد: چرا رمى جمرات واجب
شده است؟ فرمودند:
«لِأَنَّ إِبْلِيسَ اللَّعِينَ كَانَ يَتَرَائَي لِإِبْرَاهِيمَ فِي مَوْضِعِ الْجِمَارِ فَرَجَمَهُ إِبْرَاهِيمُ فَجَرَتِ السُّنَّةُ بِذَلِكَ»(1)
«زيرا ابليس ملعون در اين مكان بر ابراهيم (ع) ظاهر شد و ابراهيم (ع) به سوى او سنگ پرتاب كرد. پس اين عمل سنت شد.» (2)
در روايات، آثار و ثمرات فراوانى براى رمى جمرات ذكر شده كه هر يك بر اراده و رمز و راز خاصى دلالت دارد. از جمله اين آثار عبارتند از:
الف: ذخيره قيامت
پرتاب سنگريزه به سمت شيطان كه در موقعيتهاى گوناگون زندگى به معناى دورى كردن از انديشه و سلطه اوست، زمينه ساز بهرهمندى از ربوبيت الهى بوده و ما را مستحق بهرهمندى از ثمرات وعده داده شده در آخرت مىنمايد. چنانكه رسولاكرم (ص) فرمودند:
1) علل الشرائع، ج 2،ص 437.
2) امام صادق درباره دور نمودن بينش شيطان و اعمال زشت ناشى از اعتقاد او فرمودند: «وَ ارْمِ الشَّهَوَاتِ وَ الْخَسَاسَةَ وَ الدَّنَائَةَ وَ الذَّمِيمَةَ عِنْدَ رَمْيِ الْجَمَراتِ» مصباح الشريعة،ص 49 «به هنگام رمى جمرات با عزيمت و نيت شهوات، رذالتها، پستىها وصفات مذموم را از خود دورنما.»
«وَ رَمْيُ الْجِمَارِ ذُخْرُ يَوْمِ الْقِيَامَة»(1)
«سنگ زدن به جمرات، ذخيره روز قيامت است.»
و در جاى ديگر فرمودند:
«فإِذَا رَمَيْتَ الْجِمَارَ كَانَ لَك نُوراً يَومَ القِيامَهِ» (2)
«هرگاه رمى جمرات كردى براى تو نورى در قيامت خواهد بود.»
ب: بخشش گناهان
دورى كردن از انديشه و روش شيطان كه با رمى جمرات حاصل مىشود، زمينه عمل به دستورات دينى را فراهم آورده و موجب بخشيده شدن گناهان گذشته مىشود. چنانكه پيامبر اكرم (ص) فرمودند:
«أَلْحَاجُّ إِذَا رَمَي الْجِمَارَ خَرَجَ مِنْ ذُنُوبِهِ» (3)
«وقتى حج گزار بر جمرهها سنگ بزند، گناهانش بخشيده خواهد شد.»
«بِكُلِّ حَصَاةٍ يَرْمِي بِهَا تُحَطُّ عَنْهُ كَبِيرَةٌ مُوبِقَةٌ» (4)
«به ازاى هر سنگريزهاى كه به سوى جمرات پرتاب مىشود، گناه كبيرهاى از كسى كه رمى جمرات انجام مىدهد، بخشيده مىشود.»
درباره دعاى هنگام رمى جمرات نيز از امام رضا (ع) روايت شده است:
«اللَّهُمَّ هَذِهِ حَصَيَاتِي فَأَحْصِهِنَّ لِي وَ ارْفَعْهُنَّ فِي عَمَلِي» (5)
«پروردگارا! اين سنگريزههاى من است. آنها را براى من بشمار (و بپذير) و مايه رفعت عمل من قرار ده.»
از احاديث فوق فهميده مىشود كه اگر رمى جمرات به برآورده شدن اراده
خداوند از اين عمل منتهى گردد، شخص، سزاوار بهرهمندى از ثمرات ربوبيت الهى، قبول شدن اعمال، رفيع شدن منزلت (نزد پروردگار) و بخشيده شدن گناهان مىشود.
در كتاب شرايع، واجبات رمى، ذيل چهار عنوان كلى ذكر شده و آمده است كه:
«فَالْواجِبُ فِيه أَلنِّيةُ وَ الْعَدَدُ وَ هُوَ سَبْعٌ وَ إلقاؤُها بِما يُسمّى رَمْياً وَ إِصابةُ الْجَمَرَةِ بِها بِما يَفْعَلُهُ»
«احكام واجبات در رمى عبارتند از: 1- نيت، 2- رعايت هفت عدد بودن سنگريزهها، 3- افكندن آنها بهگونهاى كه پرتاب محسوب شود نه گذاشتن 4- برخورد سنگريزه به جمره به سبب پرتاب حاصل شود نه چيز ديگر.»
صاحب شرايع، پس از مطالبى درباره كيفيت پرتاب سنگ به جمره عقبهمىگويد:
«في جَمَرَةِ الْعَقَبَةِ يَسْتَقْبِلُها وَ يَسْتَدْبِرُ الْقِبْلَةِ وَ في غَيْرِها يَسْتَقْبِلُها وَ يَسْتَقْبِلُ الْقِبْلَةَ»(1)
«حجگزار، در هنگام رمى جمره عقبه، رو به جمره و پشت به قبله، مىايستد اما
1) شرايع الاسلام في مسائل الحلال و الحرام، ج 1،ص 234.
در ساير جمرات، جمره و قبله را پيشروى خود، قرار مىدهد.»
صاحب جواهر در شرح جمله فوق، درباره كيفيت رمى جمره عقبه و پشت به قبله بودن به هنگام پرتاب سنگريزه به آن، مىگويد: بيشتر اهل علم، همين مطلب را گفتهاند «
بَلْ لَعَلَّهُ لا خِلافَ فيه
» بلكه مىتوان گفت: در آن خلافى نيست و پس از مطالبى، قول شيخ طوسى را ذكر مىكند كه گفته است:
«جَميعُ افْعالِ الْحَجِّ يُسْتَحَبُّ أَنْ يَكونَ مُسْتَقْبِلَ الْقِبْلَةِ مِنَ الْمَوقِفِ بالْمَوْقِفَيْنِ و
رَمْي الْجِمارِ الّا رَمْيَ جَمَرَةِ الْعَقَبَةِ يَومَ النَّحْرَ» (1)
«مستحب است كه همه اعمال حج رو به قبله انجام شود، از توقف در عرفات و مشعر و رمى جمرات تا ساير اعمال، جز رمى جمره عقبه در روز عيد قربان (كه پشت به قبلهصورت مىپذيرد)»
روز عيد قربان كه اولين روز حضور زائران خانه خدا در مِنى محسوب مىشود، بيشترين اعمال مربوط به مكان را در خود جاى داده است. در اين روز، حج گزاران نخست به رمى جمره عقبه مىپردازند و پس از انجام قربانى، حلق يا تقصير مىكنند و از احرام خارج مىشوند. اما درباره اينكه چرا در روز عيد قربان، تنها به پرتاب سنگريزه به سوى جمره عقبه اكتفا مىشود، از امام باقر (ع) روايت شده است كه فرمودند:
«لَمَّا أَقْبَلَ رَسُولُ اللَّهِ (ص) مِنَ الْمُزْدَلِفَةِ مَرَّ عَلَى جَمْرَةِ الْعَقَبَةِ يَوْمَ النَّحْرِ فَرَمَاهَا بِسَبْعِ حَصَيَاتٍ ثُمَّ أَتَى مِنًى وَ كَذَلِكَ السُّنَّةُ» (2)
«هنگامى كه رسول خدا (ص) در روز عيد قربان به مزدلفه رسيد، به كنار جمره عقبه رفته و هفت سنگريزه به سمت آن پرتاب كرد. سپس دوباره به (محل اجتماع حج گزاران در) منى برگشت و اين عمل به عنوان يك سنت در حج باقى ماند.»
در حديث ديگر، امام صادق (ع) در پاسخ به سؤال زراره كه پرسيد:
«مَا لَهَا تُرْمَى وَحْدَهَا وَ لَا تُرْمَى مِنَ الْجِمَارِ غَيْرُهَا يَوْمَ النَّحْرِ»
«چرا در روز عيد قربان، تنها به سوى جمره عقبه سنگريزه پرتاب مىشود اما در ساير روزها هر سه جمره مورد رمى قرار مىگيرد؟»
فرمودند:
«قَدْ كُنَّ يُرْمَيْنَ كُلُّهُنَّ وَ لَكِنَّهُمْ تَرَكُوا ذَلِكَ فَقُلْتُ لَهُ جُعِلْتُ فِدَاكَ فَأَرْمِيهِنَّ قَالَ لَا تَرْمِهِنَّ أَ مَا تَرْضَى أَنْ تَصْنَعَ مِثْلَ مَا نَصْنَعُ» (1)
1) الكافي، ج 4،ص 479.
«در گذشته همه آنها مورد رمى قرار مىگرفتند و بين آنها فرقى نبود. اما مردم (بنا به دلايلى) اين كار را در روز عيد قربان ترك نمودند. زراره گفت: پس به همه آنها سنگ بزنيم؟ حضرت فرمودند: آيا به اينكه مانند ما رفتار كنى، راضى نمىشوى؟»
براى واجبات رمى به ترتيبى كه در كتابهاى مناسك حج مراجع گرانقدر شيعه آمده است، مىتوان اسرارى بيان نمود كه به طور خلاصه به همراه ذكر اين واجبات عبارتند از:
1- نيت (با اخلاص و قصد قربت)
2- انداختن سنگ نه گذاشتن آن: زيرا پرتاب كردن سنگ نشانه برائت و انزجار است، اما گذاشتن سنگ اين برائت را نشان نمىدهد.
3- يقين به برخورد سنگريزه به جمره: زيرا تلاشهايى كه انديشه شيطان را از وجود آدمى خارج نكند، سودى ندارد.
4- هفت بار سنگ زدن: عدد هفت كه با تعداد دورهاى طواف و شوطهاى سعى برابر است، اسرارى دارد كه در برخى قسمتهاى كتاب از جمله مبحث طواف، به آن پرداخته شده است. (1)
5- تدريج در رمى جمرات: تدريج در پرتاب سنگ و پرتاب آنها يكى پس از
ديگرى، كنايه از اين امر است كه نجات از دام شيطان، امرى تدريجى بوده و نيازمند به زمان است.
6- پرتاب سنگريزهها توسط حجگزار و به وسيله دست: شخص حجگزار
1) يكى از مهمترين ويژگىهاى رمى جمرات، نحوه پرتاب سنگريزههاست كه در منابع فقهى شيعه دربارهاش آمده است: «وَ مِمَّا انْفَرَدَتِ الإمَامِيَّةُ بِهِ القَوْلُ بِوُجُوبِ الْخَذْفِ بِحَصَي الْجِمَارِ وَ هُوَ أَن يَضَعَ الرَّامِي الْحَصَاةَ عَلي إِبْهَامِ يَدِهِ اليُمْنَي» الانتصار في انفرادات الامامية،ص 260 «از جمله منفردات اماميه واجب دانستن خذف سنگها در رمى جمرات است. يعنى پرتاب كننده، بايد سنگريزه را بر روى انگشت شصت دست راست قرار دهد.» البته در مناسك حج، خَذْف مستحب دانسته شده نه واجب.
حق ندارد براى پرتاب سنگريزهها از وسيله و ابزار ديگرى استفاده كند. اين امر بيانگر آن است كه دورى از شيطان (كه امرى قلبى بوده و به دورى از روش او منتهى مىشود) قائم به حجگزار است و بايد در تار و پود او رسوخ
كند. (1)
7- پرتاب سنگريزه بين طلوع آفتاب تا غروب آن: پرتاب سنگريزه بايد بين طلوع تا غروب آفتاب انجام پذيرد جز براى كسانى كه شب عيد، از مشعر به طرف منى حركت مىكنند.
نكتهاى ظريف
زائر خانه خدا، پس از انجام مناسك حج و خارج شدن از احرام، روز يازدهم و دوازدهم را در مِنى مىماند و به ترتيب ذكر شده در مناسك حج، رمى جمرات نموده و درصورت رعايت كامل تروك احرام، بعد از ظهر روز دوازدهم از مِنى خارج مىشود. در غير اينصورت يك روز ديگر نيز در مِنى باقى مىماند و در روز سيزدهم ذىحجه پس از رمى جمرات، از آنجا كوچ مىكند. قرآن در اينباره مىگويد:
1) شيخ مفيد درباره آداب پرتاب سنگريزهها و نحوه انجام آن در ايام حضور در منى مىگويد:«وَ يَرْمِي الثَّلَاثَ الْجَمَرَاتِ الْيَوْمَ الثَّانِي وَ الثَّالِثِ وَ الرَّابِعِ كُلَّ يَومٍ بِإحْدَي وَ عِشرينَ حَصَاةً يَكُونُ ذَلِكَ مِن عِنْدِ طُلُوعِ الشَّمْسِ مُوَسَّعاً لَهُ إلي غُرُوبِهَا وَ أفْضَلُ ذَلِكَ مَا قَرُبَ مِنَ الزَّوَالِ وَ جَائِزٌ لِلخَائِفِ وَ النِّسَاءِ الرَّمْيُ للْجِمَارِ بِاللَّيلِ وَ يَرْمِي الْجَمَرَةَ الأوُلي بِسَبْعِ حَصَيَاتٍ وَ يَقِفُ عِنْدَهَا وَ يَدْعُو وَ إلي الْجَمَرَةِ الوُسْطَي بِسَبْعِ حَصَيَاتٍ وَ يَقِفُ عِنْدَهَا وَ يَدْعُو وَ إلي الْجَمَرَةِ الثَّالِثَةِ بِسَبْعِ حَصَيَاتٍ وَ لَا يَقِفُ عِنْدَهَا» (المقنعة للشيخ المفيد،ص 421) «و در روزهاى دوم و سوم و چهارم، هر روز جمرات سهگانه را از طلوع خورشيد تا غروب آن، با بيست و يك سنگ رمىكند و وقت فضيلت آن نزديك ظهر است. گرچه افراد خائف و زنان مىتوانند رمى را در شب انجام دهند و هر كدام از جمره اول و جمره وسطى را با هفت سنگ رمى نموده و نزد آنها بايستند و دعا كنند و پس از رمى جمره سوم، در آنجا توقف ننمايند.»
«فَمَنْ تَعَجَّلَ في يَوْمَيْنِ فَلا إِثْمَ عَلَيْهِ وَ مَنْ تَأَخَّرَ فَلا إِثْمَ عَلَيْهِ لِمَنِ اتَّقي» (1)
«پس هر كس شتابكند (و اعمال را) در دو روز (انجام دهد)، گناهى بر او نيست و هر كس تأخير كند (و اعمال را در سه روز انجام دهد)، گناهى بر او نيست. اين (اختيار) براى كسى است كه (از محرمات) پرهيز كرده باشد.»
امام صادق (ع) در بيان مقصود از عبارت «
لِمَنِ اتَّقيَ
» كه شرط خارج شدن از مِنى در روز دوازدهم است، فرمودند: استفاده از اين اختيار درباره كسىصادق است كه: «
اتَّقي الْكَبَائِرَ
» (2)«از كبائر پرهيز نموده باشد.» امام باقر (ع) در حديث ديگرىفرمودند:
«لِمَنِ اتَّقَي الرَّفَثَ وَ الْفُسُوقَ وَ الْجِدَالَ وَ مَا حَرَّمَ اللَّهُ عَلَيْهِ فِي إِحْرَامِهِ» (3)
« (اختيار در خارج شدن سريعتر از مِنى) از آنِ كسانى است كه از رفث، فسوق، جدال و همه محرمات احرام پرهيز كرده باشند.»
1) سوره بقره، آيه 203.
2) مستدرك الوسائل، ج 10،ص 31.
3) من لايحضره الفقيه، ج 2،ص 480؛امام باقر در حديثى فرمودند: «لِمَنِ اتَّقي الصَّيْدَ فَإنِ ابْتُلِيَ بِشَيْءٍ مِنَ الصَّيْدِ فَفَدَاهُ فَلَيْسَ لَهُ أَنْ يَنْفِرَ فِي يَوْمَيْنِ» مستدرك الوسائل، ج 10،ص 161) «منظور از «لِمَنِ اتَّقي» كسى است كه ازصيد دورى كرده باشد. پس هركس در حرم بهصيد بپردازد، حق ندارد در دو روز اعمال خود را انجام دهد. (و از مِنى خارج شود)» شايان ذكر استكه امام باقر در حديث فوق ازصيد به عنوان يكى از مصاديق محرمات احرام ياد نموده و از باب اينكه اثبات شىء، نفى ما عدا نمىكند، به ذكر يكى از مصاديق تروك اكتفا نمودهاند. در حالى كه احاديث ديگرى كه در مقام اثبات و احصاى ساير تروك، وارد شده است به خوبى نشان مىدهد كه مقصود از اتقاء و پرهيز در آيه، شامل همه محرمات مىگردد.
طبق روايات فوق، كسانى مىتوانند پس از قربانى، به دو روز اقامت در مِنى
و رمى جمرات در آن اكتفا كنند كه از تروك احرام خوددارى كرده باشند، در غير اينصورت بايد يك روز ديگر در مِنى بمانند و رمى جمرات كنند. يعنى در ازاى آنكه به اندازه كافى از بينش شيطان (كه آنها را به ارتكاب اين محرمات سوق مىدهد) دورى نكردهاند، به تداوم اقامت در مِنى و تكرار رمى مكلف مىشوند.
رعايت محرمات احرام و اجتناب از تروك آن، در گرو تمسك به ولايت اميرمؤمنان (ع) است كه با ايجاد يقين به وعدههاى الهى، موجبات آرامش و سكون انسان و نيز عمل به دستورات دينى را فراهم مىآورد. از اينرو امام باقر (ع) در جمله «
لِمَنِ اتَّقيَ
»، پرهيزكنندگان را كسانى معرفى نمودند كه به ولايت اميرمؤمنان (ع) متمسك باشند و در اينباره فرمودند:
«أَنْتُمْ وَ اللَّهِ هُمْ إِنَّ رَسُولَ اللَّهِ؛ قَالَ لَا يَثْبُتُ عَلَي وَلَايَةِ عَلِيٍّ إِلَّا الْمُتَّقُونَ» (1)
«به خدا سوگند مقصود از اهل تقوا شما هستيد. زيرا رسول خدا (ص) فرمودند: جز اهل تقوا كسى بر ولايت علىبنابىطالب (ع) ثابت قدم نمىماند.»
آدم (ع) مكلف شد علاوه بر روز يازدهم و دوازدهم، روز سيزدهم ذىحجه را نيز در مِنى بماند و رمى جمرات كند و راه دور كردن رسوبات انديشه مسموم
1) بحار الانوار، ج 99،ص 316.
شيطان را به بنىآدم تعليم دهد. زيرا تحقق اراده خداوند از رمى جمرات
(ومناسك حج) جز با نجات از دام انديشه شيطان، امكان پذير نيست. (1)
به همين دليل امام باقر (ع) ذيل آيه «
فَفِرُّوا إِلَى اللَّهِ إِنِّى لَكُمْ مِنْهُ نَذِيرٌ مُبِينٌ
» (2)فرمودند:
«فِرُّوا مِنَ الظُّلْمَةِ إِلَي الْحَج» (3)
«از ظلمت (و تاريكى ناشى از غلبه انديشه شيطان) به حج پناه ببريد.»
1) شايان ذكر است كه در اين كتاب، بارها از عبارت انديشه و اعتقاد شيطان استفاده شده كه شايد عبارتى نامأنوس تلقى شود. در حالىكه در معارف دينى و شرح و توضيحاتىكه ذيل احاديث اهلبيت نقل گرديده، اين تعبير به كار رفته كه به برخى از آنها اشاره مىكنيم. در ذيل آيه «وَ أَعْلَمُ ما تُبْدُونَ وَ ما كُنْتُمْ تَكْتُمُونَ» (سوره بقره، آيه 33) «مىدانم آنچه را ظاهر مىكنيد و آنچه را كتمان مىنماييد.» كه پاسخ خداوند به اعتراض فرشتگان است، روايت شده است: «مَا كَانَ يَعْتَقِدُهُ إبْلِيسُ مِنَ الْإبَاءِ عَلَي آدَمَ إذْ أُمِرَ بِطَاعَتِهِ وَ إهْلَاكِهِ إنْ سُلِّطَ عَلَيْهِ» (بحار الانوار، ج 11،ص 117) «مقصود از آيه چيزى است كه شيطان به آن اعتقاد دارد، يعنى خوددارى از اطاعت آدم اگر به آن امر شود، و نابود كردن او، اگر بر آدم مسلط شود.» علامه مجلسى در ذيل آيه «رَبِّ بِما أَغْوَيْتَني» « (سخن شيطان كه مىگويد:) پروردگارا چون مرا گمراه نمودهاى» مىگويد: «هَذَا جَرِيٌ عَلَي إعْتِقَادِ إبْلِيسَ فَإنَّهُ كَانَ مُجَبِّراً» (بحار الانوار، ج 63،ص 152) «اين اعتقاد شيطان است كه قائل به جبر است.» و بالاخره در آيه «إنَّما يَأْمُرُكُمْ بِالسُّوءِ» (سوره بقره، آيه 169) «شيطان شما را به زشتىها امر مىكند» آمده است: «بِسُوءِ الْمَذْهَبِ وَ الْإعْتِقَادِ فِي خَيْرِ خَلْقَ اللهِ» (تفسير الإمام العسكري،ص 581) «شما را درباره اهلبيت گرفتار آيين و اعتقاد نادرست مىنمايد.»
2) سوره ذاريات، آيه 50.
3) مستدرك الوسائل، ج 8،ص 11.
آدم (ع) مكلف بود با انجام مناسك حج، راه توبه و جبران مافات را به فرزندان خود بياموزد و از آنجا كه مىبايست مناسك را به گونهاى تعليم مىداد كه
ناتوانترين و گناهكارترين فرزندان او نيز از آن برخوردار شوند، از اينرو همه
ايام تشريق را در مِنى توقف كرد تا راه توبه و جبران مافات را حتى به فرزندانى كه در هنگام حج، تروك احرام را رعايت نكردهاند، آموزش دهد.
«لَنْ يَنالَ اللَّهَ لُحُومُها وَ لا دِماؤُها وَ لكِنْ يَنالُهُ التَّقْوي مِنْكُمْ» (سورهحج، آيه 37)
«هرگز گوشتها و خونهاى آنها به خداوند نخواهد رسيد بلكه (اين) تقواى شماست كه به او مىرسد.»
طبق آنچه در آموزهها و روايات حج ذكر شده، جبرئيل به امر خداوند، اعمال و مناسك حج را به عنوان راه توبه و جبران اعمال گذشته به آدم (ع) آموخت. سپس آموختن و بهكارگيرى اين آموزهها را بر بنىآدم فرض نمود كه از جمله اين آموزهها سنت قربانى است كه امام صادق (ع) آن را به آدم (ع) نسبت داده و دراينباره فرمودند: پس از آنكه جبرئيل، آدم را از مشعر به مِنى آورد، به او دستور داد در مسجد مِنى دو ركعت نماز بهجاى آورد. سپس به او امر نمود:
«أَنْ يُقَرِّبَ لِلَّهِ قُرْبَاناً لِيُقْبَلَ مِنْهُ وَ يَعْرِفَ أَنَّ اللَّهَ عَزَّوَجَلَّ قَدْ تَابَ عَلَيْهِ وَ يَكُونَ سُنَّةً فِي وُلْدِهِ الْقُرْبَانُ فَقَرَّبَ آدم قُرْبَاناً فَقَبِلَ اللَّهُ مِنْهُ فَأَرْسَلَ نَاراً مِنَ السَّمَاءِ فَقُبِلَتْ قُرْبَانُ آدَمَ فَقَالَ لَهُ جَبْرَئِيلُ يَا آدَمُ إِنَّ اللَّهَ قَدْ أَحْسَنَ إِلَيْكَ إِذْ عَلَّمَكَ الْمَنَاسِكَ الَّتِي يَتُوبُ بِهَا عَلَيْكَ وَ قَبِلَ قُرْبَانَكَ» (1)
«براى خداوند قربانىكند تا قربانىاش قبول و توبهاش پذيرفته شود و اين عمل (قربانى) در بين فرزندانش سنّت گردد. سرانجام آدم (ع) قربانى نمود و خداوند با فرو فرستادن
آتش از آسمان و سوزاندن قربانى (كه نشانه قبول قربانى بود) توبهاش را پذيرفت. سپس جبرئيل گفت: اى آدم! خداوند تبارك و تعالى به تو احسان نموده و مناسكى را كه به واسطه آن توبهات قبول مىشود، به تو تعليم داد و قربانىات را پذيرفت.»
1) الكافي، ج 4،ص 192.
خداوند، ابراهيم (ع) را به احياى سنتهاى فراموش شده حج و از جمله قربانى مكلف نمود. سنتهايى كه در تمام زمانها و مكانها و ميان همه امتهاى گذشته جارى و سارى بوده است. به اين ترتيب كه رؤيايىصادق به ابراهيم (ع) نشان داد و به او امر نمود تا فرزندش اسماعيل (ع) را قربانى كند. ابراهيم (ع) امر الهى را اطاعت نموده و فرزندش اسماعيل (ع) را به سوى قربانگاه برد. خداوند گفتگوى ابراهيم (ع) با فرزندش (ع) را چنين حكايت مىكند:
«فَلَمَّا بَلَغَ مَعَهُ السَّعْيَ (1)
قالَ يا بُنَيَّ إِنِّي أَري فِي الْمَنامِ أَنِّي أَذْبَحُكَ فَانْظُرْ ماذا تَري قالَ يا أَبَتِ افْعَلْ ما تُؤْمَرُ سَتَجِدُني إِنْ شاءَ اللَّهُ مِنَ الصَّابِرين
» (2)
«زمانى كه اسماعيل (ع) به رشد و كمال رسيد (و در امور جارى به پدرش
كمك مىكرد) ابراهيم (ع) به او گفت: پسر عزيزم! من در خواب ديدم تو را (در راه خداوند) قربانى مىكنم. اى فرزند! رأى تو دراينباره چيست؟ اسماعيلگفت: پدرم! هر چه را كه به آن مأمور شدهاى، انجام بده. به درستى كه اگر خدا بخواهد مرا از زمرهصبركنندگان خواهى يافت.»
حضرت ابراهيم (ع) فرزندش را در مكانى نزديك به مسجد خيف و در مقابل جمره وسطى روى زمين خواباند و چاقو بر گلوى او نهاد. (وصدق نيت
خود را در اطاعت امر الهى به اثبات رساند) در اينجا بود كه جبرئيل، گوسفند نرى را از بالاى كوه ثبير، كشان كشان به مكانى كه اسماعيل (ع) براى
ذبح شدن در آن آرميده بود، آورده و جاى اسماعيل (ع) را با قربانى عوض كرد. مسير حركت قربانى به دست جبرئيل از فراز كوه ثبير تا مقابل جمره وسطى «
مَجَرَّةُ الْكَبْش
» خوانده مىشود.(1)چنانكه در روايت آمده است:
«لَمَّا أرَادَ ابراهيم أنْ يَذْبَحَ ابْنَهُ قَلَّبَ جبرئيل الْمُدْيةَ وَ اجْتَرَّ الْكَبْشَ مِنْ قِبَلِ ثَبِيرٍ وَ اجْتَرَّ الْغُلَامَ مِنْ تَحْتِهِ وَ وَضَعَ الْكَبْشَ مَكَانَ الْغُلَامِ وَ نُودِي مِنْ مَيسَرَةِ مَسْجِدِ الْخَيفِ أنْ يا إبْراهِيمُ قَدْصَدَّقْتَ الرُّؤْيا إنَّا كَذلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِين» (2)
«زمانى كه حضرت ابراهيم (ع) تصميم گرفت تا پسرش را ذبح كند، جبرئيل (ع) چاقو را برگردانيد و از جانب كوه ثبير، گوسفندى را نزد حضرت ابراهيم (ع) آورد و جاى اسماعيل (ع) را با گوسفند عوض كرد و از سوى مسجد «خيف» به ابراهيم (ع) ندا رسيد كه: اى ابراهيم! به راستى رؤياى خود را تحقق
بخشيدى. ما اين گونه نيكوكاران را جزا مىدهيم.»
مَجَرَّةُ الْكَبْش بيانگر موقف و مدت زمانى است كه در زندگى تلاش مىكنيم تا رذيله نفسانى خود را به مسلخ برده و با دور نمودن آن از وجود خويش، اسماعيل (ع) و ذريهاش را از خطر قتل برهانيم.
خداوند بر مبناى اراده حكيمانهاش، حيوانات را علاوه بر نقشى كه در مجموعه فراگير هستى ايفا مىكنند، نمادى ازصفات ناپسند و رذايل اخلاقى و
جنگ و ستيز آنها را نماد رفتار ستيزهجويانه انسانها (كه نتيجه بينش
نادرست آنهاست) قرار داده است. (1)به همين سبب خداوند به حجگزاران امر نموده تا با بهرهمندى از ثمرات ربوبيت، شتر، گاو و يا گوسفند را (كه نمادصفات و رذايل حيوانىاند) در مِنى قربانىكنند وصفات اين بهائم را از دنياى قلب خود خارج نموده و موجبات آسايش و امنيت را براى خود و اطرافيان فراهم آورند.
امام صادق (ع) درباره اراده خداوند از قربانى فرمودند: هنگامىكه در مسلخ، قربانى مىنمايى:
1) با اين تفاوت كه حيوانات حلال گوشت، ناظر بهصفات زشتى است كه در معتقدان به ربوبيت وجود دارد و حيوانات حرام گوشت، نشان دهنده خصال زشتى است كه در انسانهاى بىاعتقاد به ولايت ديده مىشود. اما درباره اينكه چرا خداوند از ميان حيوانات حلال گوشت به سه حيوان گوسفند، شتر وگاو بسنده نموده است، چيزى در آموزههاى حج نيافتم.
«وَ اذْبَحْ حَنْجَرَةَ الْهَوَي وَ الطَّمَعِ عَنْكَ عِنْدَ الذَّبِيحَة» (1)
«حنجره هوى و رگهاى طمع را از وجود خود قطع كن. (از آنچه خداوند بر تو نمىپسندد، دورى كن)» (2)
قرآن نيز به درك اراده خداوند از قربانى اشاره نموده و مىفرمايد:
«لَنْ يَنالَ اللَّهَ لُحُومُها وَ لا دِماؤُها وَ لكِنْ يَنالُهُ التَّقْوي مِنْكُمْ» (3)
«هرگز گوشتها و خونهاى قربانى به خداوند نخواهد رسيد، ولى (اين) تقواى شماست كه به او مىرسد.» (4)
در روايات بر قربانىكردن و ريختن خون قربانى تأكيد فراوانى شده است. رسولاكرم (ص) در اينباره فرمودند:
«مَا عَمِلَ ابْنُ آدمَ يَوْمَ النَّحْرِ أَحَبَّ إِلي اللهِ تَعالي مِنْ إِهْراقَةِ دَمَاً وَ أَنَّهَا لَتَأَتي يَوْمَ القِيَامَةِ بِقُرونِها و أَظْلافِها وَ إِنَّ الدَّمَ لَيَقَعُ مِنَ اللهِ بِمَكانٍ قَبْلَ أَنْ يَقَعَ عَليَ الارضِ فَطيبوُا بِها نَفْساً» (5)
1) مستدرك الوسائل، ج 10،ص 173؛ در اخبار بهشت و جهنم آمده است كه روز قيامت، خداوند مرگ را به شكل گوسفندى در مىآورد و به همگان عرضه مىنمايد، به گونهاى كه همگان آن را مىشناسند. سپس آن را ذبح نموده و به اهل بهشت و دوزخ ندا مىرسد كه: «يا أهْلَ الْجَنَّةِ خُلُودٌ فَلَا مَوْتَ وَ يا أهْلَ النَّارِ خُلُودٌ فَلَا مَوْت» تفسير القمى، ج 2،ص 50 «اى اهل بهشت و دوزخ با خلودى كه مرگ در آن نيست مواجهايد.» به تعبيرى ديگر، دائمى بودن عذاب اهل جهنم و نعمت اهل بهشت، رابطهاى مستقيم باصفت گوسفند دارد كه كشتن آن، دوام عذاب را براى كسانىكه خصلت مذموم اين حيوان را از خود دور نكردهاند و استمرار رحمت را براى كسانىكه ازصفت اين حيوان رهايى يافتهاند، در پى دارد.
2) طمع به عنوان يكى از رذايل نفسانى،با حرص همراه است. به اين معنا كه حرص، موجب مىشود تلاطم و ناآرامى خود را با ابزارهاى بىخاصيت (كه تسكين موضعى و گذرا دارند) آرام نماييم و از ابزارهاى دنيايى كه منشأ آرامبخشى نيستند، توقع (طمع) آرامش داشته باشيم. در حالىكه انتظار اثر و خاصيت (سكون و آرامش) از ابزارهاى دنيايى، طمعى بيش نيست. زيرا خداوند چنين اثرى را در آنها قرار نداده است.
3) سوره حج، آيه 37.
4) از امام رضا(روايت شده است: اگر مقصود خداوند از قربانى و ديگر مناسك حج را درك نمودهايد و به آثار قربانى، يعنى بهرهمندى از ربوبيت و كسب تقرب نزد خداوند پى بردهايد، بر شما لازم است كه: «لَا تَدَعُوا التَّقَرُّبَ إِلَي اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ بِالْقَلِيلِ وَ الْكَثِيرِ عَلَي حَسَبِ الْإِمْكَانِ وَ بَادِرُوا بِذَلِكَ الْحَوَادِثَ وَ احْذَرُوا عَوَاقِبَ التَّسْوِيفِ فِيهَا فَإِنَّمَا هَلَكَ مَنْ هَلَكَ مِنَ الْأُمَمِ السَّالِفَةِ بِذَلِكَ وَ بِاللَّهِ الِاعْتِصَامُ» (مستدرك الوسائل، ج 7،ص 279) «از هيچ امر كوچك و بزرگى در مسير تقرب، غفلت نكنيد و (به منظور بهرهمندى از ثمراتى كه رموز آن را در حج آموختهايد) به استقبال حوادث و شرايط برويد و از تأخير در انجام وظيفه كه عامل هلاكت امتهاى گذشته بوده است، بپرهيزيد و توفيق بازداشته شدن از گناه تنها با خداست.»
5) عوالي اللآلي، ج 4،ص 35؛ گرچه در ميان دانشمندان علم دين، مشهور است كه متفردات كتاب عوالى، ضعيف و غير قابل نقل است، اما با توجه به تأييد محتواى اين حديث در سايه روايات، به آن استناد نموديم. گرچه جزصاحب كتاب عوالى، كسى آن را نقل ننموده است.
«فرزند آدم (ع) در روز عيد قربان، عملى محبوبتر از ريختن خون (قربانى) انجام نمىدهد و به درستى كه در روز قيامت، شاخ و سُم قربانى را مىآورند. (و آن را در اعمال مورد محاسبه قرار مىدهند) به تحقيق، خون قبل از اينكه به زمين بريزد، جايگاه خود را نزد خداوند خواهد يافت. پس (با برآوردن اراده خداوند از قربانى) به ريختن خون در اين روز مسرور و شادمان باشيد.»
از امام باقر (ع) روايت شده است:
«إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ إِطْعَامَ الطَّعَامِ وَ هِرَاقَةَ الدِّمَاءِ»
«خداوند اطعام و ريختن خون (قربانى) را دوست دارد.» (1)
در روايت ديگر از امام صادق (ع) آمده است:
«إِذَا ذَبَحَ الْحَاجُّ كَانَ فِدَاءَهُ مِنَ النَّارِ» (2)
«هرگاه حجكننده قربانى را ذبح كرد، (اين) فديه او براى نجات از آتش دوزخ است.»
قرآن، قربانى را منسك خوانده كه به معناى عبادت است و با توجه به جايگاهى كه قربانى در تحقق اراده خداوند از عبادت و بندگى دارد، به اين نام خوانده شده است. مرحوم طبرسى درباره واژه نَسْك، نَسيكه و مَنْسَك چنين مىنويسد:
«أَلنَّسْكُ أَلذَّبيحَةُ يُقالُ مَنْ فَعَلَ كذا فَعَلَيْهِ نَسْكٌ أَيْ دَمٌ يُهْرِقُهُ وَ النَّسيكَةُ أَلذَّبيحَةُ وَ الْمَنْسَكُ الْمَوْضِعُ الَّذي تُذْبَحُ فيه النَّسائِكُ وَ الْمَنْسَكُ أَيْضاً هُوَ النَّسْكُ نَفْسُهُ قالَ سبحانَهُ وَ لِكُلِّ أُمَّةٍ جَعَلْنا مَنْسَكاً وَ النَّسيكَةُ شاةٌ كانُوا يَذْبَحُونَها فِي الْمُحَرَّمِ فِي الْاسلامِ ثُمَّ نُسِخَ ذلك بِالْاضاحي» (3)
«نَسْك ى
عنى قربانى. چنانكه مىگويند: هركس، فلان كار را انجام دهد، بر
گردنش
نَسْك
قرار مىگيرد. يعنى بايد خون (قربانى) را بريزد و نسيكه به معناى قربانى و
مَنْسَك
، محل ذبح قربانىهاست و منسك به معناى قربانى كردن
نيز مىباشد. چنانكه خداوند فرمود: براى هر امتى، سنت قربانى قرار داديم و «
نَسيكة
» گوسفندى است كه در آغاز ظهور اسلام، قربانى مىكردند كه به سبب
قربانى در عيد قربان نسخ شد.»
از آنچه گفته شد فهميده مىشود كه همه انسانها در طول اعصار و قرون به
انجام منسك (قربانى) و فهم اسرار و رموز آن (كه رهايى از دام رذايل نفسانى است) فرا خوانده شده و به بهرهمندى از ثمراتش دعوت گرديدهاند. از اينرو در قرآن آمده است:
«وَ لِكُلِّ أُمَّةٍ جَعَلْنا مَنْسَكاً لِيذْكُرُوا اسْمَ اللَّهِ عَلي ما رَزَقَهُمْ مِنْ بَهيمَةِ الْأَنْعامِ فَإِلهُكُمْ إِلهٌ واحِدٌ فَلَهُ أَسْلِمُوا وَ بَشِّرِ الْمُخْبِتينَ» (1)
«و براى هر امتى منسكى قرار داديم تا نام خداوند را بر چهارپايان زبانبستهاى كه روزى آنها گردانيده است، ياد كنند. پس بدانيد كه خداى شما خدايى يگانه است. به فرمان او گردن نهيد و فروتنان را بشارت ده.»
نكات برجسته در آيه فوق:
لِيَذْكُرُوا اسْمَ اللَّهِ عَلي ما رَزَقَهُمْ مِنْ بَهيمَةِ الْأَنْعامِ
» (2)نشان مىدهد كه
مقصود از انجام قربانى، يادآورى نام خداوند و شكر نعمت او در بهرهمندى
1) سوره حج، آيه 34.
2) مرحوم طبرسى درباره واژه بهيمه مىگويد: «وَ الْبَهيمَةُ إسْمٌ لِكُلِّ ذي أَرْبَعٍ مِنْ دَوابِّ الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ ... وَ إِنَّما سُمِّيَتْ بَهيمَةٌ لِانَّها أُبْهِمَتْ عَنْ أَنْ يُمَيِّزَ»(مجمع البيان، ج 3،ص 233) «بَهيمَة به هر چهارپاى خشكى و دريايى اطلاق مىشود ... و از آن جهت بَهيمَة دانسته شده كه فاقد عقل و شعور براى تميز اشياء و رفع ابهام از آنهاست.» شايان ذكر است كه بَهيمَة با اين تفسير،صفت تلقى مىشود كه اضافه شدنش به «الانْعام» مصداق اضافه شدنصفت به موصوف است و البته برخى اين اضافه را بيانيه و برخى اضافه عام به خاص دانستهاند و مصاديق آن، حيوانات اهلى حلال گوشتاند كه براى انسانها نعمت محسوب مىشوند و به انعام ثلاثه (گاو، گوسفند و شتر) يا زوجهاى هشتگانه (بز، ميش، گاو، شتر اعم از نر و ماده كه به ازواج ثمانيه مشهور است) اطلاق مىشود. در مقابل، به حيوانات وحشى «بَهيمَةُ السِّباع» اطلاق مىشود كه «سِباع» جمع «سَبُع» بوده و از ريشه «سَبْع» به معناى هفت گرفته شده و درباره آن گفتهاند: «أَلسَّبُعُ مُشْتَّقٌ مِنْ ذلِكَ لِأَنَّهُ مُضاعَفُ الْقُوى كَأَنَّهُ ضُوعِفَ سَبْعَ مَرّاتٍ» (مجمع البيان، ج 1،ص 172) «سَبُع» از «سَبْع» گرفته شده زيرا توانش چند برابر (حيوانات اهلى) است و به منزله آن است كه قدرتش (در سنجش با حيوان اهلى با شرايط واحد جسمانى) هفت برابر باشد.
از گوشت قربانى و نجات از دام رذايلى است كه گاو، گوسفند و شتر نماد آنهاست.
فَلَهُ أَسْلِمُوا وَ بَشِّرِ الْمُخْبِتينَ
» نشان مىدهد كه ثمره قربانى، تسليم شدن در برابر خواست خداوند است كه به بهرهمندى از بشارت الهى منتهى مىشود.
قرآن در همه مواردى كه از قربانى سخن مىگويد، آوردن نام خداوند را امرى لازم و واجب مىشمارد. چنانكه در آيات ذيل مىخوانيم:
«يَذْكُرُوا اسْمَ اللَّهِ فِي أَيَّامٍ مَعْلُوماتٍ عَلي ما رَزَقَهُمْ مِنْ بَهِيمَةِ الْأَنْعامِ» (1)
«نام خدا را در ايامى معين بر آنچه از بهائم به آنها روزى داده است، ياد كنند.»
«أَنْعامٌ لايَذْكُرُونَ اسْمَاللَّهِ عَلَيْهَا افْتِراءً عَلَيْهِ سَيَجْزِيهِمْ بِماكانُوا يَفْتَرُونَ» (2)
«دامهايى داشتند كه [هنگام ذبح]صرفاً جهت افترا به خداوند، نام خدا را بر آنها نمىبردند. به زودى خدا آنها را به خاطر آنچه افترا مىبستند، جزا مىدهد.»
«وَ لا تَأْكُلُوا مِمَّا لَمْ يُذْكَرِ اسْمُ اللَّهِ عَلَيْهِ وَ إِنَّهُ لَفِسْقٌ» (3)
«و از آنچه نام خداوند بر آن برده نشده است، نخوريد. چرا كه خوردن آن
كارى زشت و نارواست.»
«فَكُلُوا مِمَّا ذُكِرَ اسْمُ اللَّهِ عَلَيهِ إِنْ كُنْتُمْ بِآياتِهِ مُؤْمِنينَ» (4)
«پس اگر به آيات او ايمان داريد، از آنچه نام خدا [به هنگام ذبح] بر آن برده شده است، بخوريد.»
اينكه در تعاليم آسمانى، آوردن نام خداوند به هنگام قربانى (كه نشانه اقرار به
ربوبيت اوست) (1)شرط حلال شدن قربانى ذكر شده و بدون آن، حيوان حلال گوشت به مُردارى حرامگوشت مبدل مىشود، بيانگر اين مطلب است كه مخالفت با اميال نفس و سعى در از بين بردن رذايل نفسانى، هنگامى اثر بخش است كه در مسير بهرهمندى از ربوبيتصورت گرفته و همسو با دستورات دينى باشد. در غير اينصورت، فرد از رياضتهايى كه فاقد مبناى وحيانى و دينى است، بهره اخروى نخواهد برد.
خداوند به منظور بهرهمندى خلق از ربوبيت خود، نظام خلقت را حكيمانه آفريده و تمامى حوادث را متناسب باصفات و حالات ما جارى نموده است تا در معرض عمل به دستورات دينى قرار گيريم و خود و اطرافيان را از آسيب فكر، دست و زبان خويش مصون داشته و با قربانى كردن گاو، گوسفند و شتر آن را آشكار نماييم. (2)محمد بن سنان در حديثى از امام رضا (ع) پرسيد: چرا بايد هنگام ذبح نام خدا را بر زبان آوريم؟ حضرت فرمودند:
1) اين مطلب در ذيل عنوان بعدى كه اسرار قربانى است، به تفصيل بيان شده است.
2) اينكه در روايات، بر قربانى كردن و ريختن خون قربانى، براى رفع بلاء و ... تأكيد شده به جهت آن است كه قربانى، نماد از بين رفتن رذيلهاى است كه وجود آن به ارتكاب گناه و عقوبت ناشى از آن مىانجامد. از اينرو با قربانى نمودن، عزم خود را براى از بين بردن اين رذيله آشكار مىكنيم و خود را در معرض رهايى از دام عقوبت ناشى از آن قرار مىدهيم.
«لِأَنَّ فِي تَسْمِيَةِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ الْإِقْرَارَ بِرُبُوبِيَّتِهِ وَ تَوْحِيدِهِ ...» (1)
«زيرا در به ياد آوردن نام خدا، اقرار به ربوبيت و يگانگى او (نهفته) است.»
ربوبيتى كه بهرهمندى از آن،صفات گاو، گوسفند و شتر را از بين مىبرد. از اينرو درباره علت قربانى در قرآن مىخوانيم:
«لِيَشْهَدُوا مَنافِعَ لَهُمْ وَ يَذْكُرُوا اسْمَ اللَّهِ في أَيَّامٍ مَعْلُوماتٍ عَلي ما رَزَقَهُمْ مِنْ بَهيمَةِ الْأَنْعامِ فَكُلُوا مِنْها وَ أَطْعِمُوا الْبائِسَ الْفَقير»(2)
«تا شاهد منافع گوناگون خويش (در اين برنامه حياتبخش) باشند و در ايام معينى خدا را بر چهارپايانى كه به آنان روزى داده است، ياد نمايند. پس، از گوشت آنها بخوريد و بينواى فقير را نيز اطعام نماييد.»
در دعاى عيد قربان نيز آمده است:
«وَ لِلَّهِ الْحَمْدُ اللَّهُ أَكْبَرُ عَلَي مَا هَدَانَا اللَّهُ أَكْبَرُ عَلَي مَا رَزَقَنَا مِنْ بَهِيمَةِ الْأَنْعَام» (3)
«حمد و سپاس فقط از آن خداست و بزرگى مختص اوست. خدايى كه ما را هدايت كرد و حيوانات حلال گوشت را رزق ما قرار داد.»
1) وسائل الشيعة، ج 24،ص 213.
2) سوره حج، آيه 28؛ رسول اكرم؛ نيز در حديث ديگرى فرمودند: «إنَّمَا جَعَلَ اللَّهُ هَذَا الْأَضْحَي لِتَشْبَعَ مَسَاكِينُهُمْ مِنَ اللَّحْمِ فَأَطْعِمُوهُمْ» وسائل الشيعة، ج 14،ص 167- 166 «به درستى كه خداوند اين عيد اضحى قربان را براى اطعام نمودن فقرا و مساكين قرار داده است. پس آنها را اطعام كنيد.»
3) الكافي، ج 4،ص 516.
در آداب و سننِ مربوط به قربانى سفارش شده است كه علاوه بر قربانى كننده، ديگران نيز از گوشت قربانى بهره ببرند. اين مطلب بيانگر آن است كه ديگران نيز
از ثمره و نتيجه قربانى (يعنى سلب و زوال رذايلى كه قربانى نماد آن است) بهرهمند شده و به آرامش و امنيت ناشى از آن دست مىيابند. (1)
درباره فضيلت انواع قربانى دسته بندىهاىگوناگونى در آموزههاى دينى به
چشم مىخورد. از جمله در روايات آمده است:
«أَفْضَلُ الْهَدْي (2)وَ الْأَضَاحِي الْإِنَاثُ مِنَ الْإِبِلِ ثُمَّ الذُّكُورُ مِنْهَا ثُمَّ الْإِنَاثُ مِنَ الْبَقَرِ ثُمَّ الذُّكُورُ مِنْهَا ثُمَّ الذُّكُورُ مِنَ الضَّأْن» (3)
«بهترين قربانى، شترماده و بعد از آن شتر نر، سپس گاو ماده و بعد از آن گاو نر و سرانجام گوسفند نر مىباشد.» (4)
در بسيارى از روايات (كه به برخى از آنها اشاره خواهد شد) درباره گوسفند
نر، تعابيرى به كار رفته كه نشانگر فضيلت آن بر ساير قربانىها بوده و بر رمز و رازى دقيق استوار است.
1) امام كاظم درباره گوشت قربانى فرمودند: «... كُلْ وَ أَطْعِمْ» (وسائل الشيعة، ج 14،ص 207) « (از گوشت قربانى) بخور و به ديگران نيز بخوران.»
2) درباره علت نامگذارى قربانى به «هَدْيْ» در فقه القرآن، ج 1،ص 317 آمده است: «سُمِّيَ هَدْياً لِأنَّهُ يُساقُ إلي الْحَرَمِ الَّذي هُوَ مَوْضِعُ الرَّشادِ» «قربانى از آن جهت «هَدْيْ» خوانده شده كه به سوى حرمى رانده مىشود كه محل هدايت و رشد است.»
3) مستدرك الوسائل، ج 10،ص 86.
4) روايت شده استكه امام صادق در پاسخ به زراره كه پرسيد: بهترين قربانى چيست؟ فرمودند: «أفْضَلُهُ بَدَنَةٌ وَ أوْسَطُهُ بَقَرَةٌ وَ أخْفَضُهُ شَاة» تهذيب الأحكام، ج 5،ص 36 «بهترين قربانى شتر، سپس گاو و كم فضيلتترين آنها گوسفند است.»
از احاديث قربانى به خوبى فهميده مىشود ملاك و معيارى كه به اعتبار آن، شتر بافضيلتترين قربانىها شناخته شده، غير از ملاك و معيارى است كه به فضيلت گوسفند بر ساير قربانىها حكم شده است. زيرا قربانى نمودن شتر كه نزد مردم مظهر كينهتوزى شناخته مىشود، به اين دليل با فضيلتتر از ساير قربانىها معرفى گرديده كه ثمره حج را بهتر نمايان مىكند.
در مقابل، قربانى نمودن گوسفند كه مظهر از بين بردنصفت طمع محسوب مىشود، از آن جهت پرفضيلتتر است كه با زايل نمودن اينصفت (طمع)،
كينهتوزى از وجودمان ريشهكن مىشود. با اين توضيح كه اگر به نعمتهاى مازاد بر حاجت، چشم طمع نداشته باشيم، در اينصورت اطرافيان را منشأ محروميت خود ندانسته و كينهشان را به دل نخواهيم گرفت.
با توجه به آنچه ذكر شد، سِرّ تأكيد اهلبيت (عليهما السلام) بر قربانى نمودن گوسفند آشكار مىشود تا جايى كه آن بزرگواران حتى درصورت قربانى نمودن شتر، باز هم گوسفندى همراه آن ذبح مىنمودند. چنانكه روايت شده است:
«ذَبَحَ رَسُولُ اللَّهِ؛ مَعَ كُلِّ بَدَنَةٍ كَبْشاً» (1)
«رسول خدا (ص) در كنار هر شترى يك گوسفند نر قربانى مىكرد.»
1) مستدرك الوسائل، ج 10،ص 90.
اما رواياتى كه بر فضيلت انتخابگوسفند به عنوان قربانى دلالت دارند و در مصادر روايى حج ذكرگرديده، بسيار است كه در اينجا به برخى از آنها اشاره
مىكنيم: روايت شده است كه اميرمؤمنان (ع) فرمود: رسول خدا (ص) نشسته بودند كه
«مُرَّ عَلَيهِ بِكَبْشٍ فَقَالَ نِعْمَ الضَّحِيَّةُ هَذَا» (1)
«گوسفند نرى از مقابل ايشان گذشت. پس فرمودند: اين حيوان، چه قربانى نيكويى است!»
و در روايت ديگر آمده است:
«لَوْ عَلِمَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ شَيئاً أَكْرَمَ مِنَ الضَّأْنِ لَفَدَي بِهِ إِسْمَاعِيلَ (ع)» (2)
«اگر خداوند چيزى برتر از گوسفند مىيافت، آن را فديه اسماعيل (ع) قرار مىداد.» (3)
و امام صادق (ع) در روايت ديگرى فرمودند:
«كَانَ رَسُولُ اللَّهِ؛ يَذْبَحُ يَوْمَ الْأَضْحَي كَبْشَيْنِ أَحَدَهُمَا عَنْ نَفْسِهِ وَ الْآخَرَ عَمَّنْ لَمْ يَجِدْ مِنْ أُمَّتِهِ» (4)
«رسول خدا (ص) در روز عيد قربان دو گوسفند نر قربانى مىنمود. يكى براى خود و ديگرى براى ناتوانان از امت خود.»
و نيز روايت شده است:
«أَنَّ النَّبِي أَخَذَ الْكَبْشَ فَأَضْجَعَهُ وَ ذَبَحَهُ وَ قَالَ اللَّهُمَّ تَقَبَّلْ مِنْ مُحَمَّدٍ وَ آلمُحَمَّدٍ وَ مِنْ أُمَّةِ مُحَمَّدٍ»(5)
1) مستدرك الوسائل، ج 10،ص 128.
2) الكافي، ج 6،ص 310.
3) امام رضا در تعبير ديگرى فرمودند: «لَوْ خَلَقَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ مُضْغَةً هِي أَطْيبُ مِنَ الضَّأْنِ لَفَدَي بِهَا اسماعيل» الكافي، ج 6،ص 310 «اگر خداوند گوشتى پاكيزهتر و لذيذتر از گوسفند مىآفريد، آن را فديه اسماعيل قرار مىداد.»
4) الكافي، ج 4،ص 495.
5) بحار الانوار، ج 65،ص 312.
«رسولخدا (ص) گوسفند نرى را گرفت و بر زمين نهاد و آن را ذبح نمود. سپس
فرمود: پروردگارا! اين قربانى را از محمد و آلمحمد (عليهما السلام) و از امت او بپذير.»
در روايت آمده است كه اميرمؤمنان (ع) نيز در روز عيد قربان
«يُضَحِّي بِكَبْشَينِ بِكَبْشٍ عَنِ النَّبِي وَ بِكَبْشٍ عَنْ نَفْسِهِ وَ قَالَ كَانَ أَمَرَنِي رَسُولُ اللَّهِ أَنْ أُضَحِّي عَنْهُ فَأَنَا أُضَحِّي عَنْهُ أَبَداً» (1)
«دو گوسفند نر قربانى مىكرد. يكى از طرف رسول خدا (ص) و ديگرى از طرف خود و مىفرمود: رسول خدا (ص) به من دستور داد تا از سوى او قربانى كنم و من هميشه از طرف او قربانى مىكنم.»
از ديدگاه فقه شيعه، براى انتخاب «قربانى» بايد شرايطى را رعايت نمود كه آنها را به همراه رمزوارهشان بيان مىكنيم:
1) المناقب، ج 2،ص 131.
1- سالم بودن قربانى: قربانى بايد سالم باشد تاصفات و خصوصياتى كه در حيوانات سهگانه (گاو، گوسفند و شتر) مورد نظر است، به خوبى بروز و ظهور يابد.
2- پير نبودن قربانى: قربانى نبايد پير باشد. يعنى زائر بايد قبل از فرسوده شدن و رسوخ حالات زشت، رذايل را از وجود خود خارج و مضمحل نمايد و تأخير در دورى از اين رذايل را بر خود روا نداند.
3- كامل بودن سن قربانى: اراده خداوند از كامل بودن سن قربانى و منع از ذبح آن قبل از كامل شدن سن، آن است كه تعجيل در مكلف نمودن خود به دورى از رذايل نفسانى، قبل از فرارسيدن زمان و شرايط آن جايز و روا نيست.
4- لاغرنبودن قربانى: مانند سالم بودن، شرطى است كه توانايى لازم را براى
بروز خصال حيوانى به قربانى عطا نموده و رذيلهاى را كه بايد در وجود انسان قلع و قمع شود، بهتر مجسم مىكند.
5- ناقص نبودن قربانى: مانند شرط اول و چهارم است. (1)
1) عيص بن عاصم درباره ويژگيهاى قربانى از امام صادق روايت مىكند كه فرمودند: «فِي الْهَرِمِ الَّذِي وَقَعَتْ ثَنَايَاهُ أَنَّهُ لَا بَأْسَ بِهِ فِي الْأَضَاحِيِّ وَ إِنِ اشْتَرَيْتَهُ مَهْزُولًا فَوَجَدْتَهُ سَمِيناً أَجْزَأَكَ وَ إِنِ اشْتَرَيْتَ مَهْزُولًا فَوَجَدْتَهُ مَهْزُولًا فَلَا يُجْزِئُ وَ فِي رِوَايَةٍ أُخْرَى إِنَّ حَدَّ الْهُزَالِ إِذَا لَمْ يَكُنْ عَلَى كُلْيَتَيْهِ شَيْءٌ مِنَ الشَّحْمِ» (الكافي، ج 4،ص 491) «انتخاب كردن شتر پيرى كه دندانهايش افتاده است، براى قربانى عيبى ندارد. اما اگر با فرض لاغر بودن، شترى را خريدارى كنى، سپس بر خلاف تصور چاق و سنگين باشد، براى قربانىكردن مناسب خواهد بود. اما اگر آنچه را كه با فرض لاغر بودن خريدهاى، از حد لازم براى قربانى كمتر باشد، كافى نيست و حد لاغرى آن است كه قسمت كليه قربانى، فاقد چربى و برجستگى باشد.» حلبى از امام صادق (درباره شتر و گاوى كه قربانىمىشوند، چنين پرسيد كه: «أَفْضَلُ أَنْ يُضَحَّى بِهَا قَالَ ذَوَاتُ الْأَرْحَامِ فَسَأَلْتُهُ عَنْ أَسْنَانِهَا فَقَالَ أَمَّا الْبَقَرُ فَلَا يَضُرُّكَ بِأَيِّ أَسْنَانِهَا ضَحَّيْتَ وَ أَمَّا الْإِبِلُ فَلَا يَصْلُحُ إِلَّا الثَّنِيُّ فَمَا فَوْقُ» (الكافي، ج 4،ص 489) «چه قسمتى از آنها فضيلت دارد؟ حضرت در پاسخ فرمود: گاو و شتر مادينه، و درباره سن و سالشان پرسيد. حضرت فرمودند: درباره گاو شرط خاصى وجود ندارد. اما شتر مىبايد دو سال و بالاتر از آن باشد.» در روايت ديگرى فرمودند: «ضَحِّ بِكَبْشٍ أَسْوَدَ أَقْرَنَ فَحْلٍ فَإِنْ لَمْ تَجِدْ أَسْوَدَ فَأَقْرَنُ فَحْلٌ يَأْكُلُ فِي سَوَادٍ وَ يَشْرَبُ فِي سَوَادٍ وَ يَنْظُرُ فِي سَوَادٍ» (الكافي، ج 4،ص 489) «گوسفندى سياه رنگ و شاخدار نرينه را قربانى كن و اگر گوسفند سياه نيافتى پس گوسفند شاخدارى كه از شدت چاقى هميشه در زمين سايه مىافكند، براى قربانى انتخاب كن.» آن حضرت در حديث ديگرى به نقل از اميرمؤمنان (فرمودند: «يَكْرَهُ التَّشْرِيمَ فِي الْآذَانِ وَ الْخَرْمَ وَ لَا يَرَى بِهِ بَأْساً إِنْ كَانَ ثَقْبٌ فِي مَوْضِعِ الْوَسْمِ وَ كَانَ يَقُولُ يُجْزِئُ مِنَ الْبُدْنِ الثَّنِيُّ وَ مِنَ الْمَعْزِ الثَّنِيُّ وَ مِنَ الضَّأْنِ الْجَذَعُ» (الكافي، ج 4،ص 490) «شكافتن گوش قربانى و نيز سوراخ كردن بينىاش مكروه و ناپسند است. اما اگر سوراخى در كوهان شتر و گاو باشد، عيبى ندارد و از نظر سن و سال، شتر و بزغاله دو ساله و گوسفندى كه يك سال از عمرش گذشته و وارد سال دوم شده باشد، براى قربانى كردن مناسب است.»
با توجه به اينكه اراده خداوند از قربانى، دورى ازصفات و رذايلى است كه انواع قربانىها از آن خبر مىدهند، اين سؤال مطرح مىشود كه اگر كسى به انجام قربانى در ظاهر و دفع رذايل نفسانى در باطن موفق نشد، آيا به جبران اين نقص و كاستى مكلف است يا نه؟ پاسخ اين سؤال، حديثى از رسول اكرم (ص) است كه فرمودند:
«أَنَّ الْمُتَمَتِّعَ إِذَا وَجَدَ الْهَدْيَ وَ لَمْ يَجِدِ الثَّمَنَصَامَ ثَلَاثَةَ أَيَّامٍ فِي الْحَجِّ يَوْماً قَبْلَ التَّرْوِيَةِ وَ يَوْمَ التَّرْوِيَةِ وَ يَوْمَ عَرَفَةَ وَ سَبْعَةَ أَيَّامٍ إِذَا رَجَعَ إِلَي أَهْلِهِ تِلْكَ عَشَرَةٌ كَامِلَةٌ لِجَزَاءِ الْهَدْيِ فَإِنْ فَاتَهُصَوْمُ هَذِهِ الثَّلَاثَةِ الْأَيَّامِ تَسَحَّرَ لَيْلَةَ الْحَصْبَةِ وَ هِيَ لَيْلَةُ النَّفْرِ وَ أَصْبَحَصَائِماً وَصَامَ يَوْمَيْنِ مِنْ بَعْدُ» (1)
«انجام دهنده حج تمتع، اگر قربانى پيدا كند اما هزينه آن را نداشته باشد، سه روز در ايام حج يعنى روز قبل از ترويه، روز ترويه و نيز روز عرفه و هفت روز بعد از بازگشت به شهر خود را روزه مىگيرد كه اين ده روز كامل مىشود و جزاى قربانى محسوب مىگردد. پس اگر روزه در اين سه روز از او فوت شود، شب حصبه (كه در روز آن، زائران از مِنى كوچ مىكنند) سحرى مىخورد و آن روز و دو روز بعدش را روزه مىگيرد.»
كسى كه قادر به پرداخت هزينه قربانى و به جاى آوردن اين عمل نشده است، به ترتيبى كه در مناسك حج ذكر شده، ده روز روزه مىگيرد تا به رابطه روزه با قربانى پى ببرد و درك نمايد كه اجتناب و دورى از ايجاد آرامش زودرس (كه در
هنگام روزه، ظهور و بروز مىيابد) رذايل نفسانى را از وجودش زايل نموده و جانشين قربانى مىشود.
1) من لايحضره الفقيه، ج 2،ص 508.
«لَتَدْخُلُنَّ الْمَسْجِدَ الْحَرامَ إِنْ شاءَ اللَّهُ آمِنِينَ مُحَلِّقِينَ رُئوسَكُمْ وَ مُقَصِّرِينَ لاتَخافُونَ» (سوره فتح، آيه 27)
«البته در كمال امنيت داخل مسجدالحرام مىشويد در حالى كه سرهايتان را تراشيده و بدون ترس، ناخنهايتان را كوتاهنمودهايد.»
«إِحلال
» يا «
تَحَلُّلْ
» به معناى خارج شدن از حالت احرام است كه پس از قربانى و تراشيدن موى سر (حلق) يا كوتاه كردن موى سر وصورت و گرفتن ناخن (تقصير) حاصل مىشود. روايت شده است پس از اينكه رسول خدا (ص) براى انجام اعمال حج احرام بست، جبرئيل نزد او آمده، عرضه داشت:
«مُرْ أَصْحَابَكَ بِالْعَجِّ وَ الثَّجِّ وَ الْعَجُّ رَفْعُ الصَّوْتِ بِالتَّلْبِيَةِ وَ الثَّجُّ نَحْرُ الْبُدْنِ» (1)
«اصحاب خود را به «
عَجّ
»؛ يعنى بلند لبيك گفتن (و احرام بستن) و به «
ثَجّ
»؛ يعنى قربانىكردن شتر امر كن.»
نكته شايان ذكر در اين حديث آن است كه جبرئيل، لبيك را كنايه از آغاز حج و نحر شتر را كه زمينهساز حلق يا تقصير است، كنايه از پايان احرام قرار داده تا بر اين امر دلالت كند كه حج با لبيك آغاز مىشود و با زوالصفت
مذمومى كه قربانى از آن خبر مىدهد، پايان مىپذيرد.
شخص مُحرم ممكن است به دلايلى از ادامه مناسك حج باز بماند و با يكى
از دو وضعيت زير مواجه شود:
1) الكافي، ج 4،ص 336.
اول: اينكه پس از احرام، دشمن مانع از ادامه انجام مناسك حج او گردد كه در اصطلاح فقه شيعه از چنين شخصى با عنوان «مَصدود» ياد مىشود.
در اينصورت، در همان نقطهاىكه حجگزار از ادامه انجام مناسك باز مانده است، نيت خروج از احرام مىكند. سپس قربانى نموده و با تراشيدن يا كوتاه كردن موى سر خود، از احرام خارج مىشود و از آن پس همه ممنوعات احرام بر او حلال مىگردد.
دوم: اينكه پس از احرام، به علت بيمارى از ادامه انجام مناسك ناتوان گردد كه از او در اصطلاح فقهى با عنوان «مَحصور» ياد مىشود.
در چنين وضعيتى وظيفه حجگزار اين است كه قربانى خود را به مكه فرستاده و قرار بگذارد كه با گذشت زمان معينى، آن را ذبح نمايند و خود نيز همزمان با آن، تقصير نموده و از لباس احرام بيرون آيد. البته پس از بهبودى بايد عُمره مفرده بهجاى آورد. (1)
ديدگاه فقيهان عظيمالشأن شيعه پيرامون معنا و مفهومصَد و حَصر و احكام آنها در كلام علامه مجلسى چنين آمده است:
«وَ اعْلَمْ أَنَّ مُصْطَلَحَ الْفُقَهاءِ فِي الْحَصْرِ وَ الصَّد أَنَّ الْحَصْرَ هُوَ الْمَنْعُ عَنْ تَتِمّةِ أَفعالِ الْحَجِّ بِالْمَرَضِ وَ الصَّدّ بِالْعَدُوّ وَ هُما مُشْتَركانِ في ثبوتِ أَصلِ التَّحَلُّلِ بِهِما فِي الْجُمْلةِ وَ يُفْتَرَقانِ فِي عُمُومِ التَّحَلُّل فَإِنَّ الْمَصْدودَ يَحِلُّ لَهُ بِالْمُحَلِّلِ كُلَّما
حَرَّمَهُ الْإِحْرامِ وَ الْمَحْصُورَ ما عَدا النِّساءِ وَ فِي مكانِ ذَبْح الْهَدْيِ فَالْمَصْدُودُ
يَذْبَحُهُ حَيْثُ يَحْصُلُ لَهُ الْمانِعُ وَ الْمُحْصَرُ يَبْعَثُهُ إلي مِني إِنْ كانَ حاجّاً وَ إِلي مَكَّةَ إِنْ كانَ مُعْتَمِراً علَي الْمَشْهُورِ» (2)
«بدان كه آنچه در ميان فقيهان درباره حصر وصد مصطلح است، اين است كه حصر به معناى منع از انجام باقيمانده اعمال حج به سبب بيمارى وصدّ يعنى باز ماندن از اين اعمال به سبب دشمن. اين دو (حصر وصد) در اينكه موجب خروج از احرام مىشوند، مشتركاند و تفاوت آنها در نحوه خروج از احرام است. زيرا بر مصدود (بازمانده از حج به سبب دشمن) همه محرمات احرام حلال مىشود، اما بر محصور جز همسر، ساير محرمات حلال مىگردد و تفاوت ديگر ميان حصر وصد، در مكان قربانى است. زيرا مصدود در هر جا كه مانع پيش آيد، قربانىاش را مىكشد، اما محصور اگر حجگزار باشد، قربانىاش را به مِنى مىفرستد و اگر عمرهگزار باشد، بنابر قول مشهور، قربانىاش را به مكه مىفرستد و در آنجا قربانى مىكند.»
در كتاب فقه القرآن، محصور و مصدود چنين معنا شده است: «محصور يعنى كسى كه بيمار شده و از حج باز مانده است. چنين شخصى بايد قربانى خود را كه همراه دارد (در حج تمتع) به مِنى و (در عمره مفرده) به مكه برساند و تا زمان رسيدن قربانى به محل مورد نظر، از محرمات بپرهيزد و هنگامى كه قربانى در وقت مقرر رسيد، سر خود را بتراشد يا تقصير كند و از احرام خارج شود. پس از اين، همه محرمات احرام بر عمرهگزار حلال مىشود. اما براى كسى كه عازم حج واجب بوده است تا انجام حج واجب ديگر، استفاده از لذات جنسى حرام خواهد بود. اما مصدود كه به سبب برخورد با دشمن، از رسيدن به حج يا عمره بازداشته شده است و در حال احرام به سر مىبرد، درصورت به همراه داشتن قربانى، آن را به مكه يا مِنى مىفرستد تا در آنجا ذبح شود و در
صورت عدم امكان اين امر، قربانى خود را در همان محل ذبح مىكند و با تقصير از احرام، خارج مىشود. البته انجام حج در سال بعد بر او واجب نبوده و لذات
جنسى براى او حرام نخواهد بود و اگر قربانى همراه نداشته باشد، در همان مكانى كه به سر مىبرد، تقصير مىكند و از احرام خارج مىشود.» (1)
در سيره اهلبيت (عليهما السلام) تفاوت ميان احكام مصدود و محصور، به تفصيل بيان گرديده كه به برخى از آنها اشاره مىنماييم. امامباقر (ع) درباره فرق محصور و مصدود فرمودند:
«الْمَصْدُودُ يَذْبَحُ حَيْثُصُدَّ وَ يَرْجِعُصَاحِبُهُ فَيَأْتِي النِّسَاءَ وَ الْمَحْصُورُ يَبْعَثُ بِهَدْيِهِ وَ يَعِدُهُمْ يَوْماً فَإِذَا بَلَغَ الْهَدْيُ أَحَلَّ هَذَا فِي مَكَانِهِ» (2)
«مصدود، در همان مكان قربانى مىكند و از احرام خارج مىشود و از لذات جنسى برخوردار مىگردد. اما محصور، قربانى خود را به محلش مىفرستد و
زمانى را تعيين مىكند و هنگامى كه قربانى به محل رسيد، از احرام خارجمىشود.»
در روايت ديگر امام صادق (ع) فرمودند:
«الْمَحْصُورُ غَيْرُ الْمَصْدُودِ وَ قَالَ الْمَحْصُورُ هُوَ الْمَرِيضُ وَ الْمَصْدُودُ هُوَ الَّذِي
يَرُدُّهُ الْمُشْرِكُونَ كَمَا رَدُّوا رَسُولَ اللَّهِ؛ وَ أَصْحَابَهُ لَيْسَ مِنْ مَرَضٍ وَ الْمَصْدُودُ
تَحِلُّ لَهُ النِّسَاءُ وَ الْمَحْصُورُ لَا تَحِلُّ لَهُ النِّسَاء» (3)
1) «فَالْمَحْصورُ هُوَ الَّذي لَحِقَهُ الْمَرَضُ فَإنْ كانَ مَعَهُ هَدْيٌ فَلْيَبْعَثْ إلي مِني إنْ كانَ حَاجّاً أَوْ مُعْتَمِراً لِلتَّمَتُّعِ وَ إلي مَكَّةَ إنْ كانَ مُعْتَمِراً لا لِلتَّمَتُّعِ وَ يَجْتَنِبُ جَميعَ مَا يَجْتَنِبُهُ الْمُحْرِمُ إلي أَنْ يَبْلُغَ الهَدْيُ مَحِلَّهُ ثُمَّ قَصَّرَ وَ قَدْ أَحَلَّ وَ يَجِبُ عَلَيْهِ الْحَجُّ مِنْ قابِلٍ إنْ كانَ حَجَّةُ الِاسْلامِ وَ لا تُحِلُّ لَهُ النِّساءُ إلي أَنْ يُحِجَّ فِي العَامِ القابِلِ ... وَ أَمَّا الْمَصْدودُ وَ هُوَ الَّذي يَصُدُّهُ العَدُوُّ وَ قَدْ أَحْرَمَ فَإنْ كانَ مَعَهُ هَدْيٌ فَلْيَبْعَثْهُ إلَي مَكَّةَ أَوْ إلَي مِني عَليَ مَا ذَكَرْناهُ لِيُذْبَحَ هُناكَ عَنْهُ فَإنْ لَمْ يَقْدِرْ عَليَ ذَلِكَ ذُبِحَ هُناكَ وَ قَصَّرَ وَ أَحَلَّ مِنْ كُلِّ شَيْءٍ مِنَ النِّسَاءِ وَ غَيْرِهَا فَإنْ لَمْ يَكُنْ مَعَهُ هَدْيٌ وَجَبَ أَنْ يُقَصِّرَ في مَكانِهِ وَ يُحِلَّ مِمّا أَحْرَمَ مِنْهُ» (فقهالقرآن، ج 1،ص 319).
2) الكافي، ج 4،ص 371.
3) من لا يحضره الفقيه، ج 2،ص 514.
«محصور غير از مصدود است و فرمودند: محصور، شخص مريض است و مصدود كسى است كه مشركان او را باز گردانند، همانگونه كه رسولخدا (ص) و اصحاب آن بزرگوار را باز گرداندند، نه به علّت بيمارى و معاشرت با همسر براى مصدود حلال است، اما براى محصور، اين كار جايز نيست.»
امام صادق (ع) فرمودند: سيدالشهداء (ع) عازم حج عمره بود كه در ميان راه بيمار شد. هنگامى كه اميرمؤمنان (ع) در مدينه خبردار شد، براى ديدار فرزندش از مدينه بيرون آمده و سيدالشهداء (ع) را در حالىكه بيمار بود، ملاقات كرد و فرمود: پسرم چه ناراحتى دارى؟ امامحسين (ع) عرض كرد:
«أَشْتَكِي رَأْسِي فَدَعَا علي (ع) بِبَدَنَةٍ فَنَحَرَهَا وَ حَلَقَ رَأْسَهُ وَ رَدَّهُ إِلَي الْمَدِينَةِ فَلَمَّا بَرَأَ مِنْ وَجَعِهِ اعْتَمَرَ»
«سرم درد مىكند. اميرمؤمنان (ع) شترى را نحر كرده و سر حسين را تراشيده و به مدينه باز گرداند. امام حسين (ع) پس از بهبودى (دوباره) به عمره رفت.»
معاوية بن عمّار از حضرت پرسيد: آيا پس از بهبودى و پيش از انجام عمره، معاشرت با زنان بر او حلال بود؟ فرمودند:
«لَا تَحِلُّ لَهُ النِّسَاءُ حَتَّي يَطُوفَ بِالْبَيْتِ وَ بِالصَّفَا وَ الْمَرْوَةِ قُلْتُ فَمَا بَالُ رَسُولِ اللَّهِ؛ حِينَ رَجَعَ مِنْ الْحُدَيْبِيَةِ حَلَّتْ لَهُ النِّسَاءُ وَ لَمْ يَطُفْ بِالْبَيْتِ قَالَ لَيْسَا سَوَاءً كَانَ النَّبِيُّ؛ مَصْدُوداً وَ الْحُسَيْنُ (ع) مَحْصُوراً» (1)
«معاشرت با زنان تا زمانىكه اعمال عمره را از طواف و سعى و ... انجام ندهد بر او حلال نمىشود. گفتم: چرا هنگامىكه رسول خدا (ص) به علت ممنوعيت از
انجام حج از حُدَيبيه بازگشت، معاشرت با زنان بر او مباح بود، در حالىكه
طواف نكرده بود؟ (و اعمال عمره را بعداً بهجا نياورد؟) فرمود: حكم اين دو يكسان نيست. پيامبر (ص) مصدود بود و حسين (ع) محصور.»
در دعاى احرام از خداوند مىخواهيم تا اگر از مناسك حج بازمانديم، ما را در عافيت و از روى رضا و خشنودى از احرام خارج نمايد. در همين راستا عرضه مىداريم:
«أَللّهُمَّ ... وَ حُلَّنِي حَيْثُ حَبَسْتَنِي لِقَدَرِكَ الَّذِي قَدَّرْتَ عَلَيَّ»(2)
«پروردگارا! ... هرجا كه (از روى تقدير) مرا از مناسك بازداشتى، خودت اسباب (اتمام حج و) خارج شدن از احرام را برايم فراهم نما.» (3)
1) الكافي، ج 4،ص 369.
2) الكافي، ج 4،ص 455.
3) در عمره مفرده و حج افراد و نيز عمره و حج تمتع كه زائر، قربانى به همراه ندارد، اگر شخص بيمار و مضطر شود و از ادامه مناسك بازبماند، در اينصورت از احرام خارج شده و همه محرمات بر او حلال مىگردد. اما درصورتىكه شخص پس از احرام، دچار بيمارى و مصدوميت شود، به جاى آوردن حج در مرحله بعد بر او واجب مىماند. چنانكه بزنطى از امام رضا (مىپرسد: «حكم شرعى محرمىكه پايش شكسته چيست؟ حضرت فرمودند: هُوَ حَلالٌ مِنْ كُلِّ شَيءٍ قُلْتُ مِنَ النِّسَاءِ وَ الثِّيابِ وَ الطِّيبِ فَقَالَ نَعَمْ مِنْ جَمِيعِ مَا يَحْرُمُ عَلَي الْمُحْرِمِ همه محرمات بر او حلال مىشود. بزنطى پرسيد: زن، لباس و بوى خوش چطور؟ حضرت فرمود: همه محرمات بر او حلال مىشود. آيا نشنيدهاىكه امام صادق (فرمودند: حُلَّنِي حَيثُ حَبَسْتَنِي لِقَدَرِكَ الَّذِي قَدَّرْتَ عَلَيَّ پروردگارا هر جا كه به سبب تقدير خود مرا از ادامه حج بازداشتى (به لطف و كرمت) مرا از محرمات احرام خارج گردان. بزنطى در ادامه پرسيد: اگر زيارت از نوع حج باشد، حكم چيست؟ حضرت فرمودند: لا بُدَّ أَنْ يَحُجَّ مِنْ قَابِل (الكافي، ج 4،ص 369) (آنچه گفته شد، دربارهاشصادق است الا اينكه) بايد مجدداً حج خود را به جاى آورد.»
احكام زائرى كه به سبب بيمارى يا مانعى، از حج باز مىماند، نشان مىدهد كه اگر انسان عزيمت كند تا با تغيير بينش و روش خود، گذشتهاش را جبران نمايد
اما در مسير جبران و توبه دچار ناتوانى شده يا به سبب موانعى از اين امر باز
بماند؛ خداوند با تدابير حكيمانه خود، بازماندگى و ناتوانى او را جبران نموده و موجبات بهرهمندىاش را از ثمرات حج، فراهم مىآورد. (1)
از ديدگاه اكثر فقيهان گرانقدر شيعه، تراشيدن سر بر كسى كه اولين بار به حج مىرود، امرى لازم و ضرورى است. گرچه برخى از فقيهان بزرگوار،
تراشيدن سر را در اين مورد مستحب مؤكد تلقى نمودهاند. ابوالصلاح حلبى در اينبارهمىنويسد:
«لَا يُجْزِيءُ الصَّرُورَةُ مِنَ الرِّجَالِ غَيْرُ الْحَلْقِ وَ يُجْزِيءُ مَنْ عَدَاهُ التَّقْصيرُ ... وَ السُّنَّةُ فِيهِ أَنْ يَبْدَأَ الْحَلَّاقُ بِالنَّاصِيَةِ ثُمَّ الْجَانِبِ الْايْمَنِ ثُمَّ الْأيْسَرِ وَ يُدْفِنُ الشَّعْرَ بِمِنَي فَانْ حَلَقَ بِغَيْرِهَا أَثِمَ وَ لَزِمَهُ أَنْ يُدْفِنَهُ بِهَا» (2)
«بر مردانى كه اولين بار به حج مىروند، تراشيدن سر واجب است. اما براى غير آنها، تقصيركافى است ... و سنت اين است كه شخص حلق كننده، ابتدا از جلو سر شروع كرده و سپس جانب راست و پس از آن طرف چپ را بتراشد و مو را در مِنى دفن نمايد. اگر كسى موى خود را غير از اين روش بتراشد، گناهكار محسوب مىشود و نيز بر حجگزار لازم است موهاى سر خود را در مِنى دفنكند.»
1) با توجه به اينكه احكام مصدود و محصور با هم متفاوت است، به خوبى معلوم مىشود كه ميان ناتوان شدن به عنوان امرى درونى و بازماندن به عنوان امرى بيرونى تفاوت بوده و توقع و انتظار الهى در آنها متفاوت است. اما خداوند در هرصورت براى زائرىكه به منظور اداى حق الهى از ديار خود خارج شده است، شرايط لازم را فراهم آورده و آيه ذيل را در حقش محقق مىنمايد كه فرمود: «وَ مَنْ يَخْرُجْ مِنْ بَيْتِهِ مُهاجِراً إِلَى اللَّهِ وَ رَسُولِهِ ثُمَّ يُدْرِكْهُ الْمَوْتُ فَقَدْ وَقَعَ أَجْرُهُ عَلَى اللَّه» سوره نساء، آيه 100 «هركس از خانه خود به نيت هجرت به سوى خدا و رسولش خارج شود و در اين راه مرگش فرا رسد، اجر او با خداست.»
2) الكافي في الفقه،ص 201.
شيخ طوسى درباره حجگزارى كه براى مرتبه اول به حج آمده است، فقط به تراشيدن سر حكم داده و مىگويد:
«فَاذَا فَرَغَ مِنَ الذِّبْحِ حَلَقَ رَأْسَهُ وَ انْ كَانَصَرُورَةً لَا يَجُوزُ غَيْرُ الْحَلْقِ وَ غَيْرَ الصَّرُورَةِ يُجْزيهِ التَّقْصِيرُ وَ الْحَلْقُ أَفْضَلُ» (1)
«حج گزار چون از قربانى فارغ شد، سرش را مىتراشد. اگر اولين حج او باشد، غير از تراشيدن سر بر او جايز نيست و در غير اينصورت، مىتواند تقصير كند. گرچه تراشيدن سر با فضيلتتر است.»
محقق حتى براى حجگزارى كه براى اولين بار به حج رفته است، حق انتخاب ميان كوتاه كردن و تراشيدن سر قائل است. گرچه تراشيدن را با فضيلتتر معرفى نموده و مىگويد:
«فَإذَا فَرَغَ مِنَ الذِّبْحِ فَهُوَ مُخَيَّرٌ إنْ شَاءَ حَلَقَ وَ إنْ شَاءَ قَصَّرَ وَ الْحَلْقُ أَفْضَلُ وَ يُتَأَكَّدُ فِي حَقِّ الصَّرُورَةِ وَ مَنْ لَبَّدَ شَعْرَهُ وَ قِيلَ لَا يُجْزيهِ إلَّا الْحَلْقُ وَ الْاوَّلُرأَظْهَرُ» (2)
جواهر درباره حكم زائران بىمو مىگويد: «وَ مَن لَيسَ عَلي رَأسِهِ شَعرٌ خِلقَةً أَوْ غَيرَهَا سَقَطَ عَنهُ الْحَلقُ إجْمَاعاً بِقِسمَيهِ وَ لَكِن يُمَرُّ الموُسِي عَلَيهِ إجْمَاعاً فِي مَحكِيِّ التَّذكِرَةِ وَ مِن أهلِ العِلمِ فِي مَحكِيِّ الْمُنتَهي» (جواهرالكلام في شرح شرائع الإسلام، ج 19،ص 244) «حلق، از كسىكه مادرزادى يا غير آن بىمو است، اجماعاً (چه اجماع مْحُصّل و چه اجماع منقول) ساقط است. اما بنا بر اجماعِ حكايت شده در «التذكره» و «المنتهى» تيغ را بر روى سر مرور دهد.»
«چون حجگزار قربانى نمود، مخير است سر را بتراشد يا تقصير نمايد اگرچه حلق افضل است. اما دربارهصروره (كسى كه اولين بار به حج مىرود) و نيز مُلَبِّد (كسى كه براى جلوگيرى از پريشان شدن موى سر خود، آن را با عسل
1) الاقتصاد للشيخ الطوسي،ص 308.
2) شرايع الاسلام، ج 1،ص 239؛صاحب جواهر در شرح متن مذكور مىگويد: «فَإِذَا فَرَغَ مِنَ الذَّبحِ فَهُوَ مُخَيَّرٌ ان شَاءَ حَلَقَ وَ ان شَاءَ قَصَّرَ وَ الْحَلقُ افضَلُ، الفَردَينِ الوَاجِبَينِ، فَيَنويِ فِيهِ الوُجوُبَ أيضاً وَعَلي كُلِّ حَالٍ فَلَا خِلافَ أجِدُهُ فِي شَيءٍ مِن ذَلِكَ فِي الْحَاجِّ وَ الْمُعتَمِرِ مُفرَدَةً غَيرَ الْمُلَبِّدِ وَ الصَّروُرَةِ وَ مَعقوُصِ الشَّعرِ، بَل عَنِ التَّذكِرَةِ الإجمَاعُ عَلَيهِ كَمَا عَنِ الْمُنتَهي نَفيُ عِلمِ الْخِلافِ فيِهِ» (جواهر الكلام في شرح شرائع الاسلام، ج 19،ص 233) «زمانىكه حج گزار از قربانى فارغ گرديد، در برگزيدن حلق يا تقصير آزاد است. گرچه حلق بهتر است كه در اين حال نيز بايد نيت وجوب نمايد و اصولًا در افضليت حلق، در حج و عمره مفرده (غير از مُلَبّد وصَروُرَه و مَعْقوصُ الشَّعْر كه حلق بر آنها واجب است) اختلافى ميان علما نيافتم. بلكه در «التَّذْكِرَه» ادعاى اجماع شده و در «الْمُنْتَهى» نيز علم به هر گونه خلاف، نفى گرديده است.»
مىبافد) حلق مورد تأكيد قرار گرفته است. گرچه برخى گفتهاند حلق براىصروره و مُلَبِّد واجب است، ولى قول اول مشهورتر است.» (1)
طبق برخى روايات، آدم (ع) پس از انجام مناسك حجى كه آموخته بود، از سوى جبرئيل مورد خطاب قرار گرفت و به او دستور داده شد كه
«أَنْ يَحْلِقَ رَأْسَهُ تَوَاضُعاً لِلَّهِ عَزَّوجَلَّ فَفَعَلَ آدم (ع) ذَلِكَ» (2)
«موى سرش را براى اظهار تواضع نزد خداوند بتراشد و آدم (ع) چنين كرد. (و نزد خداوند اظهار تواضع نمود.)»
در روايت ديگر آمده است كه جبرئيل بعد از قبول قربانى آدم (ع) به او
فرمود:
«فَاحْلِقْ رَأْسَكَ تَوَاضُعاً لِلَّهِ عَزَّوَجَلَّ إِذْ قَبِلَ قُرْبَانَك» (3)
1) از امام صادق روايت شده است:«عَلَي الصَّرُورَةِ أَنْ يَحْلِقَ رَأْسَهُ وَ لا يُقَصِّر إنَّمَا التَّقْصِيرُ لِمَنْ حَجَّ حَجَّةَ الاسْلامِ» (تهذيب الأحكام، ج 5،ص 243) «بر كسىكه حج اول خود را به جاى مىآورد واجب است حلق رأس كند نه تقصير. كسى مىتواند تقصير كندكه حج واجب خود را به جاى آورده باشد.» «لَيسَ لِلصَّرُورَةِ أنْ يُقَصِّرَ وَ عَلَيهِ أنْ يحْلِقَ» (تهذيب الأحكام، ج 5،ص 243) «صروره، حق تقصير ندارد بلكه بايد سر خود را تراشيده و حلق كند.» جهت بررسى احكام فقهىصروره، مُلبّد، معقوص و همچنين احكام حلق و تقصير به بخش مربوطه در كتب فقهى رجوع شود.
2) الكافي، ج 4،ص 191.
3) الكافي، ج 4،ص 193.
«پس به نشانه تواضع در برابر خدا كه قربانىات را پذيرفت، سر خودرابتراش.»
از اينرو در سلام بر آدم (ع) مىخوانيم:
«وَ الَّذِي ... لَمْ يُصِرَّ عَلَي مَعْصِيَتِكَ وَ سَابِقُ الْمُتَذَلِّلِينَ بِحَلْقِ رَأْسِهِ فِي حَرَمِكَ» (1)
«آدم (ع) همان كسى است كه ... بر نافرمانى تو اصرار نورزيد و با تراشيدن سر در حرم تو، بر كسانى كه ذليل و تسليم تو هستند، پيشى گرفت.»
و نيز در زيارت آدم (ع) عرضه مىداريم:
«اللَّهُمَّصَلِّ عَلَي آدَمَ بَدِيعِ فِطْرَتِكَ وَ بِكْرِ حُجَّتِكَ ... وَ سَاحِفِ شَعْرِ رَأْسِهِ تَذَلُّلًا لَكَ فِي حَرَمِكَ لِعِزَّتِك» (2)
«پروردگارا!صلوات فرست بر آدم (ع) كه مخلوق بديع تو (از انسانها) و نخستين حجت توست ... كه در مقام ذلت، سر خويش را در حرم تو تراشيد و به عزتت اقرار نمود.»
طبق احاديث فوق، حلق (تراشيدن سر) نماد تذلل و تسليم شدن در برابر پروردگارى است كه توبه بنده را پذيرفته و اسباب جبران مافات و توفيق شناخت و عمل به ولايت تا مرحله نجات از دام رذايل نفسانى را به او عنايت نموده است.
خداوند، تراشيدن سر و اصلاح موى سر وصورت را پايان احرام حج و عمره قرار داده و آن را نماد كسانى معرفى نموده است كه (پس از آشنايى با راه
توبه و جبران مافات) در سايه يقين به وعدههاى الهى و عمل به دستورات دينى،
براى خود ايجاد آرامش و براى اطرافيان ايجاد امنيت نمايند. چنانكه در قرآن فرموده است:
«لَتَدْخُلُنَّ الْمَسْجِدَ الْحَرامَ إِنْ شاءَ اللَّهُ آمِنِينَ مُحَلِّقِينَ رُئوسَكُمْ وَ مُقَصِّرِينَرلاتَخافُونَ» (1)
«البته در كمال امنيت داخل مسجدالحرام مىشويد در حالى كه سرهايتان را تراشيده و بدون ترس، ناخنهايتان را كوتاه نمودهايد.»
در حديثى از امام صادق (ع) پرسيدند:
«كَيْفَصَارَ الْحَلْقُ عَلَي الصَّرُورَةِ وَاجِباً دُونَ مَنْ قَدْ حَجَّ قَالَ لِيَصِيرَ بِذَلِكَ مُوسَماً بِسِمَةِ الآمِنِينَ» (2)
«چگونه حلق (تراشيدن سر) بر كسى كه اولين بار، حج بهجاى مىآورد، واجب است و بر كسى كه قبلًا حج بهجاى آورده، واجب نيست؟ حضرت فرمودند: تا نشانه اهل امنيت (كه حلق است) در وى نمايان گردد.»
به دنبال وقوع ماجراى سقيفه بنىساعده، اميرمؤمنان (ع)، حضرت زهرا) را بر
مركب سوار نمود و دست حسن (ع) و حسين (ع) را گرفت و به درِ خانه يكايك انصار و مهاجرين رفت و ضمن بيان حق خود، از آنها كمك خواست. اما جز بيست و چهار نفر (كه در برخى منابع تاريخى، تعداد آنها چهل و چهار نفر
ذكر شده) كسى دعوت ايشان را اجابت نكرد.
«فَأَمَرَهُمْ أَنْ يُصْبِحُوا بُكْرَةً مُحَلِّقِينَ رُئوسَهُمْ مَعَ سِلَاحِهِم» (1)
«پس اميرمؤمنان (ع) به اين عده امر نمود تا در حالى كه حلق رأس نموده و
سلاح به همراه دارند،صبح زود نزد او حاضر شوند.»
از اين عده فقط چهار نفر حلق رأس نموده و با سرى تراشيده خدمت حضرت رسيدند و بقيه پيمانشكنى نمودند.
خداوند، حلق رأس را در سرزمين مِنى واجب نمود تا بندگان به اين حقيقت پى ببرند كه اظهار تواضع و فروتنى در برابر پروردگار هنگامى تحقق مىيابد كه بنده با دفع رذايلى چون حقد و حسد و ... به آرزوى خود برسد و اسباب گسترش امنيت را در محيط فراهم آورد. (2)به همين دليل عيسى (ع) حواريون را
متوجه حقيقت حلق رأس نموده و خطاب به آنها فرمود:
«يَا عَبِيدَ السَّوْءِ ... تَحْلِقُونَ رُئُوسَكُمْ تُقَصِّرُونَ قُمُصَكُمْ وَ تَنْكِسُونَ رُئُوسَكُمْ وَ لَا تَنْزِعُونَ الْغِلَّ مِنْ قُلُوبِكُمْ» (3)
«اى انسانهايى كه در بند زشتىها گرفتاريد! سرهاى خود را تراشيده و دامنهاى خود را كوتاه نمودهايد و سر به پايين مىافكنيد (و نشانههاى ذلت و خضوع را نشان مىدهيد)، اما حقد و كينه را از قلب خود نمىزداييد؟!»
سفارش شده است كه هنگام حلق رأس، از خدا بخواهيم ما را از ثمره حضور در مواقف كه نجات از دام رذايل نفسانى وصفات زشت ناشى از آن است، برخوردار نمايد. به همين دليل فرمودهاند كه هنگام تراشيدن سر، رو به قبله نشسته، اين دعا را بخوانيم:
«اللَّهُمَّ أَعْطِنِي بِكُلِّ شَعْرَةٍ نُوراً سَاطِعاً يَوْمَ الْقِيَامَةِ ... اللَّهُمَّ زَيِّنِّي بِالتُّقَي وَ جَنِّبْنِي الرَّدَي وَ جَنِّبْ شَعْرِي وَ بَصَرِي الْمَعَاصِيَ وَ جَمِيعَ مَا تَكْرَهُ مِنِّي» (1)
«پروردگارا! در ازاى هر مويى (كه از سرم تراشيده مىشود) در قيامت به من نورى عطا كن ... بارالها! مرا به تقوى و اجتناب از پستىها زينت بخش و مو و چشم مرا از گناهان و آنچه نمىپسندى بازدار.»
امام صادق (ع) در اينباره فرمودند:
«إِنَّ الْمُؤْمِنَ إِذَا حَلَقَ رَأْسَهُ بِمِنًي ثُمَّ دَفَنَهُ جَاءَ يَوْمَ الْقِيَامَةِ وَ كُلُّ شَعْرَةٍ لَهَا لِسَانٌ
طَلْقٌ تُلَبِّي بِاسْمِصَاحِبِهَا» (2)
«اگر مؤمن موى سر خود را در مِنى بتراشد و در همان جا دفن كند، در قيامت در حالى نزد خداوند مىآيد كه هر تار موى او، داراى زبانى گوياست كه به نامصاحب خود لبيك مىگويد.»
اينكه هر تار مويى كه از سر مؤمن در مِنى تراشيده و دفن شود، در قيامت به جاى او لبيك مىگويد، اشاره به توفيق شخص در برآوردن اراده خداوند از حلق رأس دارد كه با تمسك به ولايت اهلبيت (عليهما السلام) حاصل شده و به دفع رذايل نفسانى و اصلاح رفتار و گفتار منتهى مىگردد. از اينرو خداوند در
قيامت، تارهاى موى مؤمن را كه در مِنى تراشيده شده، وادار مىكند كه لبيك گفته و از ثمرات اعتقاد و عمل به ولايت اهلبيت (عليهما السلام) خبر دهند.
تراشيدن سر و كوتاهكردن موى سر وصورت كه پس از قربانىصورت مىپذيرد، نشانه شكرگزارى بر نجات از رذايل نفس و رهايى از اسارت اعمال زشت ناشى از آن است. از اينرو رسول خدا (ص) فرمودند:
«اللَّهُمَّ اغْفِرْ لِلْمُحَلِّقِينَ فَقِيلَ يا رَسُولَ اللَّهِ وَ لِلْمُقَصِّرِينَ فَقَالَ اللَّهُمَّ اغْفِرْ لِلْمُحَلِّقِينَ فَقِيلَ يا رَسُولَ اللَّهِ وَ لِلْمُقَصِّرِينَ فَقَالَ وَ لِلْمُقَصِّرِينَ» (1)
«خدايا! كسانى [حجكنندگانى] كه سر خود را تراشيدهاند، ببخش. گفته شد: اى رسولخدا! همچنين كسانى را كه موى سر وصورت يا ناخن خود را كوتاه مىكنند. رسول خدا (ص) فرمودند: پروردگارا! كسانى كه سر خود را تراشيدهاند، مشمول مغفرت خود نما. گفته شد: اى رسولخدا! و نيز تقصيركنندگان را. رسولخدا (ص) فرمودند: بارالها! تقصيركنندگان را نيز ببخش.»
از اين حديث به خوبى معلوم مىشود كه ميان حلق و تقصير و غفران الهى
رابطهاى مستقيم برقرار است. (2)زيرا حلق يا تقصير (3)كه پايان احرام حج يا عمره
است، نماد توبه از گناه و پيمان شكنىهاى گذشته و تصميم بر تغيير بينش و روش نادرست است كه موجب بخشيده شدن گناهان مىشود. (4)
1) التهذيب، ج 5،ص 438.
2) به همين دليل امام سجاد درباره اراده خداوند از حلق رأس، به شبلى فرمودند: «فَعِنْدَ مَا حَلَقْتَ رَأْسَكَ نَوَيْتَ أَنَّكَ تَطَهَّرْتَ مِنَ الْأَدْنَاسِ وَ مِنْ تَبِعَةِ بَنيآدم وَ خَرَجْتَ مِنَ الذُّنُوبِ كَمَا وَلَدَتْكَ أُمُّكَ» «آنگاه كه حلق رأس نمودى، نيت كردى كه از پستىها و كثافات و همچنين از آثار ظلم به ديگران پاك گشته و مانند روز ولادت، عارى از گناهان شدهاى؟»
3) با اين توضيح كه در عمره تمتع، حلق جايز نيست.
4) در روايات اهلبيت توصيه شده است كه همراه با تراشيدن سر، كمى از موىصورت و شارب را كوتاه نموده و ناخنها نيز گرفته شود و حلق و تقصير با هم به جاى آورده شود. چنانكه امام صادق فرمودند: «كَانَ رَسُولُ اللَّهِ؛ يَوْمَ النَّحْرِ يَحْلِقُ رَأْسَهُ وَ يُقَلِّمُ أَظْفَارَهُ وَ يَأْخُذُ مِنْ شَارِبِهِ وَ مِنْ أَطْرَافِ لِحْيَتِهِ» الكافي، ج 4،ص 502«رسولخدا؛ در روز عيد قربان، سرش را مىتراشيد و ناخنهايش را كوتاه مىكرد و مقدارى از شارب و اطراف محاسنش را مىگرفت.»
قال الصادق (ع): «لَا يَبِيتُ الْمُتَمَتِّعُ يَوْمَ النَّحْرِ بِمِنًي حَتَّي يَزُورَ الْبَيْتَ» (تهذيبالاحكام، ج 5،ص 249)
«فردى كه حج تمتع به جاى مىآورد، نبايد در روز عيد قربان قبل از زيارت بيت، در مِنى بيتوته كند.»
رعايت تروك احرام و اجتناب از محرماتى كه خداوند در آن مقرر نموده، موجب مىشود كه شخص، زودتر از ثمرات حج برخوردار شده و به آرزوى خود كه ايجاد امنيت براى خويش و اطرافيان است، دست يابد و با بهرهمندى از فضل الهى، سريعتر به خواست خود برسد و به خارج شدن از سرزمين مِنى مُجاز گردد. چنانكه امامصادق (ع) فرمودند:
«إِنَّ اللَّهَ اشْتَرَطَ عَلَي النَّاسِ شَرْطاً وَ شَرَطَ لَهُمْ شَرْطاً ... أَمَّا الَّذِي اشْتَرَطَ عَلَيْهِمْ
فَإِنَّهُ قَالَ الْحَجُّ أَشْهُرٌ مَعْلُوماتٌ فَمَنْ فَرَضَ فِيهِنَّ الْحَجَّ فَلا رَفَثَ وَ لا فُسُوقَ وَ لا جِدالَ فِي الْحَجِّ وَ أَمَّا الَّذِي شَرَطَ لَهُمْ فَإِنَّهُ قَالَ فَمَنْ تَعَجَّلَ فِي يَوْمَيْنِ فَلا إِثْمَ عَلَيْهِ وَ مَنْ تَأَخَّرَ فَلا إِثْمَ عَلَيْهِ لِمَنِ اتَّقي» (1)
1) وسائل الشيعة، ج 12،ص 464.
«خداوند شرطى بر عهده مردم و شرطى براى مردم قرار داد ... اما شرطى كه خداوند بر عهده مردم نهاده، آن است كه هرگاه (با لبيك گفتن يا اشعار و
تقليد) حج را بر خود واجب كنند، از رَفَث، فُسوق و جِدال بپرهيزند. اما شرطى كه خداوند براى آنها متعهد شده، آن است كه فرمود: هركس شتاب كند (و اعمال را) در دو روز (انجام دهد)، گناهى بر او نيست و هركس تأخير كند (و اعمال را در سه روز انجام دهد) گناهى بر او نيست. (اين اختيار) براى كسى است كه (از محرمات) پرهيز كرده باشد.» (1)
طبق اين حديث، رعايت تروك احرام كه موجب ايجاد امنيت براى اطرافيان است، سبب مىشود كه دوران انتظار به منظور دسترسى به آرزوها كوتاه شده و شخص سريعتر از ثمرات وعده داده شده در حج برخوردار و از طولانى شدن دوران انتظار براى رسيدن به تمناى خود، آسوده گردد. به همين دليل پس از اتمام اعمال در مِنى، به خانه خدا برمىگرديم تا از اين امر خبر دهيم كه با دور نمودن موانع حضور در حريم ربوبيت، موجبات بقاى خويش را در اين حريم فراهم آوردهايم. (2)
1) حج پس از پوشيدن لباس احرام و نيت به سه روش منعقد مىشود: 1. لبيك گفتن تلبيه 2. زخمى نمودن كوهان شتر يا پشت گاو كه به آن اشعار مىگويند 3. آويختن نعلينى كه با آن نماز واجب يا نافله خواندهاند، بر گردن گاو يا شتر يا گوسفند كه به اين عمل، تقليد مىگويند. تفصيل بيشتر را در ذيل هر يك از اين سه واژه در بخش واژهنامه بنگريد.
2) چنانچه امام صادق درباره خارج شدن از منى فرمودند: «وَ اخْرُجْ مِنْ غَفْلَتِكَ وَ زَلَّاتِكَ بِخُرُوجِكَ إِلَي مِنًي وَ لَا تَتَمَنَّ مَا لَا يَحِلُّ لَكَ وَ لَا تَسْتَحِقُّهُ» مستدركالوسائل، ج 10،ص 127 «و چون از سرزمين مِنى خارج مىشوى بايد از غفلتها و لغزشهايت بيرون رفته و آرزوى آنچه بر تو حلال نيست و استحقاق آن را ندارى از دل خارج نموده باشى.»
از ديدگاه بسيارى از فقيهان بزرگوار شيعه، شايسته است زائر پس از اعمال مِنى در روز عيد قربان، براى انجام ديگر مناسك حج رهسپار خانه خدا شود.(1)در
كتاب «جواهر الكلام» آمده است:
«إِنْ أَخَّرَ أَثِمَ كَالْمَحْكيِ عَنِ الْمُفيد وَ الْمُرتَضى مِنْ عَدَمِ جَوازِ تَأخيرِ الْمُتمَتِّعِ ذَلكَ عَنِ الْيَومِ الثَّاني بَلْ عَنِ التَّذْكِرَةِ وَ الْمُنْتهى نِسْبَتُهُ إِلى عُلَمائِنا ... وَ لكِنْ الْاقْوى حَمْلُهُ عَلَى الْكَراهةِ لا الْحُرْمَةِ»(2)
«اگر (زائر، اعمال كعبه را از روز اول) به تأخير بيندازد، گناه كرده است. مطلب نقل شده از شيخ مفيد و سيد مرتضى نيز اين مطلب را ثابت مىكند كه در حج تمتع، تأخير اعمال كعبه از روز دوم، جايز نمىباشد و در كتاب «تذكره و منتهي» اين مطلب به فقيهان ما نسبت داده شده است ... اما آنچه استوارتر به نظر مىرسد، آن است كه تأخير (در انجام اعمال كعبه) را مكروه بدانيمنهحرام.»
اهلبيت (عليهما السلام) كه مفسران كلام الهىاند، به زائرانى كه تمتع به
جاى مىآورند، توصيه نمودهاند تا رفتن به كعبه و انجام اعمال آن را بر بيتوته در
مِنى ترجيح دهند. چنانكه امام صادق (ع) در اينباره فرمودند:
«لَا يَبِيتُ الْمُتَمَتِّعُ يَوْمَ النَّحْرِ بِمِنًي حَتَّي يَزُورَ الْبَيْتَ»
«فردى كه حج تمتع به جاى مىآورد، نبايد در روز عيد قربان قبل از زيارت
بيت، در مِنى بيتوته كند.» (1)
و نيز فرمودند:
«لا بَأْسَ أَنْ يُؤَخِّرَ زِيَارَةَ الْبَيْتِ إِلَى يَوْمِ النَّفْرِ إِنَّمَا يُسْتَحَبُّ تَعْجِيلُ ذَلِكَ مَخَافَةَ الاحْدَاثِ وَ الْمَعَارِيضِ» (2)
«اشكالى ندارد كه زيارت كعبه را تا روز آخر ايام تشريق به تأخير بياندازيم.
استحباب شتاب در به جاى آوردن زيارت كعبه به خاطر ترس از وقوع حوادث و پيشآمدهاست.»
امام صادق (ع) درباره اعمال روز عيد قربان به معاوية بن عمار فرمودند:
«زُرْهُ فَإِنْ شُغِلْتَ فَلَا يَضُرُّكَ أَنْ تَزُورَ الْبَيْتَ مِنَ الْغَدِ وَ لَا تُؤَخِّرْهُ أَنْ تَزُورَ مِنْ يَوْمِكَ فَإِنَّهُ يُكْرَهُ لِلْمُتَمَتِّعِ أَنْ يُؤَخِّرَهُ» (3)
« (در روز عيد قربان پس از انجام اعمال) به زيارت كعبه برو. اما اگر از زيارت خانه خدا (در اين روز) باز ماندى، زيانى به تو نمىرساند كه آن را به روز بعد موكول نمايى. پس زيارت خانه را از روزى كه در آن به سر مىبرى، به تأخير نيفكن. زيرا تأخير در زيارت كعبه مكروه است.» (4)
اسحاق بن عمار از امام كاظم (ع) پرسيد: آيا مىتوان زيارت كعبه را تا
آخرين روز از ايام تشريق به تأخير افكند؟ حضرت فرمودند:
1) تهذيب الاحكام، ج 5،ص 249.
2) تهذيب الاحكام، ج 5،ص 250.
3) الكافي، ج 4،ص 511.
4) امام صادق درباره جواز خارج شدن از منى فرمودند: «إذَا خَرَجَ الرَّجُلُ مِنْ مِنًي أَوَّلَ اللَّيْلِ فَلَا يَنْتَصِفْ لَهُ اللَّيْلُ إلَّا وَ هُوَ بِمِنًي وَ إذَا خَرَجَ بَعْدَ نِصْفِ اللَّيْلِ فَلَا بَأْسَ أَنْ يُصْبِحَ بِغَيْرِهَا» وسائل الشيعة، ج 14،ص 258- 257 «اگر كسى اوّل شب از مِنى خارج شود، بايد قبل از آنكه شب به نيمه رسد، به مِنى بازگردد و اگر بعد از نيمه شب از منى بيرون رود، اشكالى ندارد كه شب را در جاى ديگرىصبح كند.»
«تَعَجَّلَهَا أَحَبُّ إِلَيَّ وَ لَيْسَ بِهِ بَأْسٌ إِنْ أَخَّرَهَا»(1)
«شتاب (در انجام زيارت كعبه) نزد من محبوبتر است. اما اگر آن را به تأخير اندازد، اشكالى ندارد.»
توقف در سرزمين
بَطحاء
كه نام ديگر آن
مُحَصَّب ى
ا
حَصبه
است، «
تَحْصيب
» خوانده مىشود كه در وسائلالشيعة چنين معنا شده است:
«التَّحْصِيبُ وَ هُوَ النُّزُولُ بِالْبَطْحَاءِ قَلِيلًا بَعْدَ النَّفْرِ الثَّانِي لِمَنْ مَرَّ بِهَا مِنْ
غَيْرِرمَبِيتٍ» (2)
«تحصيب يعنى توقف و نزول كوتاه بدون خواب در بطحاء بعد از كوچ دوم (روز چهارم حضور در مِنى).»
در برخى روايات آمده است كه سرزمين بطحاء همان جايى است كه فرشتگان به استقبال آدم (ع) آمده و قبول شدن حج را براى او درخواست نمودند. امام صادق (ع) در اينباره فرمودند:
«لَمَّا أَفَاضَ آدم مِنْ مِنًي تَلَقَّتْهُ الْمَلَائِكَةُ بِالْأَبْطَحِ فَقَالُوا يَا آدَمُ بُرَّ حَجُّكَ أَمَا إِنَّا قَدْ حَجَجْنَا هَذَا الْبَيْتَ قَبْلَ أَنْ تَحُجَّهُ بِأَلْفَيْ عَامٍ» (3)
«زمانى كه آدم (ع) از مِنى كوچ كرد، فرشتگان در سرزمين أبطح از او استقبال كردند و گفتند: حج تو مقبول باد. به درستى كه ما دو هزار سال پيش از آنكه حج كنى، حج به جاى آوردهايم.» (4)
1) تهذيب الأحكام، ج 5،ص 250.
2) وسائل الشيعة، ج 14،ص 284.
3) من لايحضره الفقيه، ج 2،ص 230.
4) تعبير «بُرَّ حَجُّكَ» «حجت نيكو باد» كه اصطلاح «حج مبرور» نيز از آن گرفته شده است، نشان مىدهد كه ميان قبول شدن حج و ظهور آثار نيكو در آن، رابطهاى انكار ناپذير وجود دارد تا جايى كه فرشتگان به جاى استفاده از تعبير «قُبِلَ حَجُّكَ» از عبارت «بُرَّ حَجُّكَ» استفاده نمودهاند. اشاره به اينكه هنگامى حج مورد قبول است كه آثار نيكوى وعده داده شده در آن، بروز و ظهور داده شود.
در احاديث آمده است كه امامان معصوم (عليهما السلام) بعد از اتمام اعمال مِنى، بدون آنكه در بطحا بخوابند، كمى توقف نموده و سپس عازم مكه مىشدند. چنانكه امام صادق (ع) فرمودند:
«كَانَ أَبِي يَنْزِلُهَا ثُمَّ يَحْمِلُ فَيَدْخُلُ مَكَّةَ مِنْ غَيْرِ أَنْ يَنَامَ بِهَا»(1)
«پدرم در اين مكان فرود مىآمد، سپس بار بسته و بدون آنكه در بطحاء
بخوابد، عازم مكه مىشد.» (2)
نكته و اشاره
در حديثى پيرامون علت نامگذارى «ابطح» يا «بطحاء» مىخوانيم كه به سرزمين «
مُحَصَّب
» از آن جهت بطحاء گفتهاند كه آدم (ع) در آنجا مأمور شد تا رو بهصورت دراز بكشد و استراحت كند. عين تعبير حديث چنين است:
«امِرَ انْ يَنْبَطِحَ فِي بَطْحَاءِ جَمْعٍ فَانْبَطَحَ حَتَّي انْفَجَرَ الصُّبْحُ» (3)
«مأمور شد تاصورت خود را بر زمين نهاده و (تا طلوع آفتاب) دراز بكشد. آدم (ع) چنين كرد تا آفتاب دميد.»
اين درحالى استكه طبق روايات، اينگونه خوابيدن به عنوان يكى از علتهاى ايجاد بيمارى و اندوه معرفى شده و به شدت مورد نهى قرار گرفته است. (4)چنانكه
1) الكافي، ج 4،ص 520.
2) روايت شده است: رسول خدا؛ به اصرار عايشه كه گفت: «ديگر همسران تو، حج و عمره را به جاى آوردهاند ولى من فقط حج انجام دادهام» در اين مكان توقف نمود. «وَ بَعَثَ مَعَهَا عَبْدَ الرَّحْمَنِ بْنَ أَبِي بَكْرٍ إلَي التَّنْعِيمِ فَأَهَلَّتْ بِعُمْرَةٍ ثُمَّ جَاءَتْ وَ طَافَتْ بِالْبَيْتِ وَصَلَّتْ رَكْعَتَيْنِ عِنْدَ مَقَامِ إبْرَاهِيمَ وَ سَعَتْ بَيْنَ الصَّفَا وَ الْمَرْوَةِ ثُمَّ أَتَتِ النَّبِيَّ؛ فَارْتَحَلَ مِنْ يَوْمِهِ وَ لَمْ يَدْخُلِ الْمَسْجِدَ الْحَرَامَ وَ لَمْ يَطُفْ بِالْبَيْت» (الكافي، ج 4،ص 247) «و عبدالرحمن بن ابى بكر (برادر عايشه) را به همراه او به تنعيم فرستاد. سپس عايشه احرام بسته و طواف و نماز آن، سعىصفا و مروه و ساير اعمال را به جاى آورده و نزد رسول خدا؛ آمد. رسول خدا؛ همان روز از بطحاء عازم مكه شد؛ بدون آنكه وارد مسجدالحرام شده و يا طواف نمايد.»
3) من لا يحضره الفقيه، ج 2،ص 199.
4) از ديدگاه فقه شيعه، مستحب استكه زائر خانه خدا در اين مكان، كمى رو به پشت استراحت كند. بنابراين نيازى نيست كه مانند آدم رو بهصورت دراز بكشد، بلكه بايد به تدبر در اراده خداوند از اين عمل اكتفا كند. (يعنى زائر خانه خدا به جاى انْبِطاحْ يا رو بهصورت خوابيدن، به اسْتِلْقاء يعنى به پشت آرميدن اكتفا مىكند.)صاحب جواهر در اينباره مىگويد: وادى مُحَصَّب درّهاى استكه يك طرفش مِنى و طرف ديگرش به ابْطَحْ متصل است و علت نامگذارى آن، وجود زمين پوشيده از سنگريزه است. براى كسى كه روز آخر ايام تشريق (روز سوم) به مكه كوچ مىكند، مستحب است: «أنْ يَستَلقِي فِيهِ كَمَاصَرَّحَ بِذَلِكَ كُلِّهِ غَيرُ وَاحِدٍ مِنَ الأصحَابِ بَلْ نَسَبَهُ بَعضُهُم إلَيهِمْ مُشعِراً بِالإجْماعِ عَلَيهِ ... وَ لَكِنْ فِي الدُّروُسِ وَ يُستَحَبُّ لِلنَّافِرِ فِي الأخيِرِ التَّحْصِيبُ تَاسِّياً بِالرَّسوُلِ؛ وَ هُوَ النُّزُولُ بِمَسجِدِ الْحَصْبَةِ بِالأبطَحِ الذَّي نَزَلَ بِهِ رَسُولُاللهِ؛ وَ يَستَرِيحُ فِيهِ قَليِلًا وَ يَستَلقِي عَلي قَفَاهُ وَ رُوِيَ أنَّ النَّبِيَّ؛صَليَّ فِيهِ الظُّهرَينِ وَ العَشائَينِ وَ هَجَعَ هَجعَةً ثُمَّ دَخَلَ مَكَّةَ وَ لَيسَ التَّحصِيبُ مِنْ سُنَنِ الْحَجِّ وَ مَنَاسِكِهِ وَ انَّمَا هُوَ فِعلٌ مُستَحَبٌّ اقتِدَاءً بِرَسُولِاللهِ؛» (جواهر الكلام في شرح شرائع الإسلام، ج 20،ص 58- 57) «كه رو به پشت بخوابد. چنانچه بسيارى از فقيهان به آن تصريح كردهاند. برخى نيز از طريق اجماع به آن قائلند. لكن شهيد (ره) در دروس گويد: براى كسىكه در روز سوم، عازم مكه است مستحب است به جهت پيروى از سنت رسول خدا؛ در مسجد حصبه در ابطح فرود آمده و در حالىكه به پشت خوابيده، كمى استراحت نمايد و روايت شده كه پيامبر؛ نمازهاى ظهر و عصر و مغرب و عشاء را در آن مسجد به جاى آورده و خواب سبكى نموده ... سپس وارد مكه گرديده است. «تحصيب» از سنتهاى حج و مناسك آن شمرده نمىشود، بلكه انجامش به عنوان اقتدا به پيامبر اكرم؛ مستحب است.»
رسولخدا (ص) به فردى كه از شدت فقر مىناليد، ضمن بيان مطالبى فرمودند:
«... لَعَلَّكَ ... تَنَامُ مُنْبَطِحاً عَلَي وَجْهِكَ» (1)
«شايد علت فقر تو آن است كه رو به شكم مىخوابى!»
و در حديث ديگر از امام رضا (ع) روايت شده است:
«وَ إِبْلِيسُ مَعَ إِخْوَانِهِ وَ كُلُّ مَجْنُونٍ وَ ذُو عَاهَةٍ يَنَامُ عَلَي وَجْهِهِ مُنْبَطِحاً» (2)
«شيطان و يارانش و نيز همه كسانى كه به جنون و يا به آفت و بيمارى مبتلا هستند، به روى شكم مىخوابند.»
با توجه به آنچه ذكر شد، اين نحوه توقف آدم (ع) بر اراده و رمزى خاص استوار است. چراكه خداوند از او خواست تا در برابر عظمت ذات اقدس الهى، بينى خود را به خاك ماليده، شدت ذلت و خوارى خود را اظهار و به گناهان خود اعتراف كند و تدبر درباره آن را به عنوان يك سنّت براى بنىآدم به يادگار
گذارد. به همين دليل در حديث آمده است:
«وَ أَمَرَه إِذَا طَلَعَتْ عَلَيْهِ الشَّمْسُ أَنْ يَعْتَرِفَ بِذَنْبِهِ فَفَعَلَ ذَلِكَ آدَم وَ إِنَّمَا جُعِلَ
اعْتِرَافاً لِيَكُونَ سُنَّةً فِي وُلْدِه» (1)
«خداوند آدم (ع) را مكلف نمود تا بعد از طلوع آفتاب، به گناه خويش اعتراف كند و اين امر در ميان فرزندان او سنت شود.»
از اين بخش روايت به خوبى فهميده مىشود كه رو بهصورت دراز كشيدن و بينى به خاك ماليدن آدم (ع)، نشانه ندامت و آمادگى او براى اعتراف به گناه بود. به همين دليل پس از كامل كردن اعمال و مناسك مربوط به مواقف و عزيمت براى زيارت كعبه، با توقف در سرزمين بطحا، درباره اراده خداوند از توقف آدم (ع) در اين مكان تدبر نموده و به جايگاه ندامت و خضوع و ذلت در درگاه
ربوبيت پى مىبريم و درمىيابيم كه دستيابى به آرزوهاى نيكوى دنيايى و
آخرتى مرهون چنين ندامتى است.
1) وسائل الشيعة، ج 11،ص 238.
بيان يك مطلب
طبق آنچه از فقه شيعه و كلام پيشوايان معصوم (عليهما السلام) نقل نموديم، مستحب است كه حجگزار در اولين روز بعد از اتمام ايام تشريق كه به آن «
يَوْمُ الْحَصْبَةِ
» (1)مىگويند، كمى در سرزمين بطحاء توقف نموده و مدت كوتاهى
به پشت استراحت كند. شيخ مفيد اين عمل را برگرفته از سنت رسول خدا (ص) دانسته و در اينباره مىگويد:
«فَإِذَا بَلَغَ مَسْجِدَ الْحَصْبَاءِ وَ هُوَ مَسْجِدُ النَّبِيِّ؛ فَلْيَدْخُلْهُ وَ لْيُصَلِّ فِيهِ وَ يَدْعُو بِمَا بَدَا لَهُ وَ لْيَسْتَرِحْ فِيهِ قَليلًا وَ لْيَكُن اسْتِرَاحَتُهُ بِالِاستِلْقَاءِ فِيهِ عَلي ظَهرِهِ فَإنَّ فِي ذَلِكَ تَأَسِّياً بِالنَّبِيِّ؛» (2)
«پس هرگاه (زائر) به مسجد حَصباء يا همان مسجد پيامبر (ص) رسيد، داخل شده و پس از خواندن نماز و دعا، در حالى كه به پشت دراز كشيده، كمى استراحت كند. چرا كه اين عمل پيروى از سيره پيامبر اكرم (ص) است.»
1) به شب قبل از اين روز «لَيْلَةُ الْحَصْبَة» مىگويند.گرچه اين دو عبارت در ميان عرب زبانان مصطلح شده، اما درباره علت نامگذارى اين دو تعبير، چيزى در كتابهاى لغت و نيز شرح احاديث اهلبيت نيافتم. نكته مهم اينكه در حال حاضر از سنت آدم تنها به توقف در سرزمين بطحاء سفارش گرديده و به خوابيدن رو بهصورت (إنْبِطاح) توصيه نشده است؛ بلكه در اين مورد به سنت رسول خدا؛ يعنى خوابيدن به پشت (إسْتِلْقاء) سفارش شده، چنانكه در متن به اين امر اشاره شده است.
2) المقنعة للشيخ المفيد،ص 423.
قال الصادق (ع): «لَوْلَا مَا مَنَّ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ عَلَي النَّاسِ مِنْ طَوَافِ النِّسَاءِ لَرَجَعَ الرَّجُلُ إِلَي أَهْلِهِ وَ لَيْسَ يَحِلُّ لَهُ أَهْلُهُ» (الكافي، ج 4،ص 513)
«اگر خداوند با انجام طواف نساء بر مردم منت نمىگذاشت، مردان پس از انجام اعمال حج به خانه باز مىگشتند در حالى كه همسرانشان بر آنها حلال نبود.»
آدم (ع) و حوّا پس از خارج شدن از بهشت، به دورى و جدايى از يكديگر مبتلا شدند. سپس خداوند آدم (ع) را مكلف كرد تا طواف نساء بهجاى آورد و عامل جدايى از حوّا را از خود دور نمايد و چون آدم (ع) چنين كرد، خداوند حوّا را بر او حلال نمود. از اينرو درباره طواف نساء آمده است:
«لَا يَحِلُّ لِمُحْرِمٍ أَنْ يُبَاضِعَ حَتَّي يَطُوفَ طَوَافَ النِّسَاءِ فَفَعَلَ آدَم فَقَالَ لَهُ جَبْرَئِيلُ إِنَّ اللَّهَ قَدْ غَفَرَ ذَنْبَكَ وَ قَبِلَ تَوْبَتَكَ وَ أَحَلَّ لَكَ زَوْجَتَكَ» (1)
1) بحار الانوار، ج 11،ص 195.
«براى مُحرِم، آميزش جايز نيست مگر اينكه طواف نساء بهجاى آورد. چنانكه آدم (ع) چنين كرد و جبرئيل به او گفت: خداوند گناهت را بخشيد و توبهات را پذيرفت و همسرت را بر تو حلال نمود.»
امام صادق (ع) در حديث ديگرى فرمودند:
«لَوْلَا مَا مَنَّ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ عَلَي النَّاسِ مِنْ طَوَافِ النِّسَاءِ لَرَجَعَ الرَّجُلُ إِلَي أَهْلِهِ وَ لَيْسَ يَحِلُّ لَهُ أَهْلُهُ» (1)
«اگر خداوند با انجام طواف نساء بر مردم منت نمىگذاشت، مردان پس از انجام حج به خانه باز مىگشتند در حالى كه همسرانشان بر آنها حلال نبود.»
مرحوم فيض كاشانى اين حديث را ناظر به لطف پروردگار نسبت به مسلمانانى مىداند كه:
«لَمْ يُوجِبُوا طَوافَ نِساءٍ وَ لا يَأْتُونَ بِهِ إِلّا أَنَّ طَوافَهُم لِلْوِداعِ يَنُوبُ مَنابَ طَوافِ النِّساءِ لَهُمْ وَ بِهِ تَحِلُّ لَهُمُ النِّساءُ» (2)
«طواف نساء را واجب نمىدانند و آن را به جاى نمىآورند اما خداوند طواف وداع آنها را به جاى طواف نساء پذيرفته و بر آنها منت نهاده و به اين ترتيب معاشرت با زنان را بر آنان روا مىگرداند.»
در روايات طواف بر بيت عتيق كه در قرآن ذكر شده است به طواف نساء
تفسير شده و در ذيل آيه:
«ثُمَّ لْيَقْضُوا تَفَثَهُمْ وَ لْيُوفُوا نُذُورَهُمْ وَ لْيَطَّوَّفُوا بِالْبَيْتِ الْعَتِيق» (1)
«سپس بايد آلودگىها را از خود دور كنند و به نذرهاى خود وفا نموده و بر گِرد كعبه طواف نمايند»
از امام صادق (ع) روايت شده است كه منظور از «
وَ لْيَطَّوَّفُوا بِالْبَيْتِ الْعَتِيق
» يعنى:
«طَوافَ النِّساءِ» (2)
« (منظور از طوافى كه بعد از قضاى تَفَث و وفاى به نذرصورت مىپذيرد) طواف نساء مىباشد.»
امام مجتبى (ع) در حديثى فرمودند: براى آنكه نعمتها و لذتها بر شما حلال شود، خداوند حقوقى بر شما واجب گردانده وصاحبان اين حقوق را نيز به شما معرفى كرده و:
«أَمَرَكُمْ بِأَدَائِهَا لِيَحِلَّ لَكُمْ مَا وَرَاءَ ظُهُورِكُمْ مِنْ أَزْوَاجِكُمْ وَ أَمْوَالِكُمْ وَ مَأْكَلِكُمْ وَ مَشْرَبِكُمْ» (3)
«شما را به اداى حق آنها، امر نموده است تا آنچه پيش روى شماست از همسرانتان و اموال و اسباب خوردن و آشاميدن بر شما حلال و روا گردد.» (4)
1) سوره حج، آيه 29.
2) الكافي، ج 4،ص 513.
3) بحار الانوار، ج 23،ص 100.
4) درباره اهميت و جايگاه طواف نساء از ديدگاه فقيهان گرانقدر شيعه در منابع فقهى آمده است:«وَ مِمَّا انْفَرَدَتِ الإمَامِيَّةُ بِهِ القَوْلُ بِأَنَّ مَنْ طَافَ طَوَافَ الزِّيَارَةِ فَقَد تَحَلَّلَ مِنْ كُلِّ شَيْءٍ كَانَ بِهِ مُحْرِماً إلَّا النِّسَاءَ فَلَيْسَ لَهُ وَطْؤُهُنَّ إِلَّا بِطَوَافٍ آخَرَ مَتَي فَعَلَهُ حَلَلْنَ لَهُ وَ هُوَ الَّذِي يُسَمُّونَهُ طَوَافَ النِّسَاءِ وَ خَالَفَ بَاقِي الفُقَهَاءِ فِي ذَلِكَ» (الانتصار في انفرادات الإمامية،ص 255) «از جمله منفردات اماميه، قائل بودن به اين امر استكه هركس طواف زيارت را به جاى آورد، تمامى محرمات به جز كامجوئى از زنان بر او حلال مىگردد. بنابراين بهره بردن از زنان جز با انجام طواف آخر كه به طواف نساء معروف است، جايز نخواهد بود. گرچه باقى فقيهان، در اين امر با اماميه مخالفت نمودهاند.»
مطلب فوق، به اين نكته اشاره دارد كه اداى حق اهلبيت (عليهما السلام)، سبب حلال شدن نعمتها و لذتها مىشود و مقصود از اداى اين حق، تمسك به ولايتشان به منظور تسكين ناآرامىهاى قلبى است. به همين دليل امام صادق (ع) در مِنى، در حالى كه به مردم مىنگريستند، به منصورصيقل فرمودند:
«يَأْكُلُونَ الْحَرَامَ وَ يَلْبَسُونَ الْحَرَامَ وَ يَنْكِحُونَ الْحَرَامَ وَ تَأْكُلُونَ الْحَلَالَ وَ تَلْبَسُونَ الْحَلَالَ وَ تَنْكِحُونَ الْحَلَالَ لَا وَاللَّهِ مَا يَحُجُّ غَيْرُكُمْ وَ لَا يُتَقَبَّلُ إِلَّا مِنْكُمْ» (1)
«حرام مىخورند، حرام مىپوشند و به حرام با همسرانشان معاشرت مىنمايند.
اما شما حلال مىخوريد، حلال مىپوشيد و با همسرانتان به نحو حلال معاشرت مىكنيد. به خدا قسم! جز شما كسى حج بهجاى نمىآورد و اين عمل از غير شما پذيرفته نمىشود.»
لذتها و بهرههايى چون خوراكىها، نوشيدنىها و لذتهاى جنسى، هنگامى بر ما رواست كه با تمسك به ولايت، موجبات بقاى خود را در حريم تربيتى الهى
فراهم آوريم. چراكه خداوند، نعمتها و لذتهاى آن را تنها بر كسانى حلال نموده كه در اين حريم وارد شده و در آن باقى بمانند. به همين دليل طواف و نماز طواف نساء (كه نماد تمسك به ولايت و حضور و بقا در حريم تربيت
است) شرط حلال شدن زن و مرد بر يكديگر تلقى شده است. (2)
1) مستدرك الوسائل، ج 1،ص 171- 170.
2) شايان ذكر است همچنانكه شرط بهرهمندى زن از نفقه و تأمين هزينه زندگى، اطاعت از شوهر ولى و حضور در خانه اوست، خداوند نيز شرط بهرهمندى از نعمتها و ثمرات موجود در دنيا را قبول ربوبيت الهى و تن دادن به ولايت اهلبيت به منظور بقا در حريم تربيتى قرار داده و فقدان اين شرط را موجب حرام شدن نعمتها معرفى نموده است.
قال الصادق (ع): «دَعْ مَا سِوَاهُ بِطَوَافِالْوَدَاعِ» (مستدركالوسائل، ج 10،ص 172)
«در طواف وداع (ماسواى او را ترك نما و) با هرچه غير اوست، وداع كن.»
طواف وداع از سنّتهاى مؤكّد حج است كه پس از پايان يافتن اعمال و مناسك حج انجام مىگيرد و بيشتر زائران بر عمل به اين سنّت نيكو اصرار دارند.صاحب جواهر درباره حكم فقهى طواف وداع مىگويد:
«يُسْتَحَبُّ انْ يَطُوفَ بِالبَيتِ طَوَافَ الوِدَاعِ اسبُوعاً ثُمَّ يَسْتَلِمُ الأَركَانَ وَ الْمُسْتَجَارَ وَ يَتَخَيَّرُ مِنَ الدُّعَاءِ مَا احَبَّ ... ثُمَّ يَأتِي زَمزَمَ فَيَشرَبُ مِنهَا ثُمَّ يَخْرُجُ وَ هُوَ يَدعُو بِانْ يَقُولَ آئِبوُنَ تَائِبوُنَ» (1)
«مستحب است حج گزار، هفت دور طواف وداع را انجام دهد و اركان و مستجار را استلام نموده و هر دعايى را كه دوست دارد، بخواند ... سپس به نزد زمزم آمده، از آب آن بنوشد و در حالى كه اين دعا را مىخواند: «
آئِبُونَ تَائِبوُنَ
» ... از آنجا بيرون رود ...»
پس از انجام اعمال حج، نوبت به طواف وداع مىرسد. امام صادق (ع) فرمودند:
«إِذَا أَرَدْتَ أَنْ تَخْرُجَ مِنْ مَكَّةَ وَ تَأْتِيَ أَهْلَكَ فَوَدِّعِ الْبَيْتَ وَ طُفْ بِالْبَيْتِرأُسْبوُعاً» (2)
«هرگاه خواستى از مكه خارج شوى و به سوى خانوادهات برگردى، با خانه (كعبه) وداع نما و هفت مرتبه طواف كن.»
امام صادق (ع) در حديث ديگرى فرمودند:
«دَعْ مَا سِوَاهُ بِطَوَافِ الْوَدَاعِ» (3)
«در طواف وداع (ماسواى او را ترك نما و) با هرچه غير اوست، وداع كن.»
اراده خداوند از طواف وداع آن است كه با هر دلخواهى كه موجب خروج از حريم تربيت الهى است، وداع كرده و موجبات دوام حضور خود را در ولايت اهلبيت (عليهما السلام) كه حقيقت حريم الهىاند، فراهم آوريم.
در دعاهايى كه پيرامون وداع با كعبه وارد شده است، به مضامينى بر مىخوريم كه در آنها خواست زائر به هنگام خداحافظى با كعبه ذكر شده و اراده خداوند از انجام اين عمل بيان گرديده است. چنانكه در دعاى ذيل مىخوانيم:
«اللَّهُمَّ لَا تَجْعَلْهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنْ بَيْتِكَ اللَّهُمَّ ... حَمَلْتَنِي عَلَي دَوَابِّكَ وَ سَيَّرْتَنِي فِي بِلَادِكَ حَتَّي أَقْدَمْتَنِي حَرَمَكَ وَ أَمْنَكَ وَ قَدْ كَانَ فِي حُسْنِ ظَنِّي بِكَ أَنْ تَغْفِرَ لِي ذُنُوبِي فَإِنْ كُنْتَ قَدْ غَفَرْتَ لِي ذُنُوبِي فَازْدَدْ عَنِّي رِضاً وَ قَرِّبْنِي إِلَيْكَ زُلْفَي وَ لَارتُبَاعِدْنِي»
«خدايا! اين را آخرين زيارت خانهات (براى من) قرار مده ... مرا بر مركبِ خود نشاندى و در سرزمينهاى خود سير دادى تا آنكه به حرم و خانه امن خود رساندى. گمان نيك من به تو آن بود كه گناهانم را مىآمرزى. پس اگر گناهانم را بخشيدهاى، از من بيش از گذشته راضى باش و مرا نزد خود، مقرب گردان و از خويش دور مفرما.»
در ادامه اين دعا از تعبير «
فَهَذَا أَوَانُ انْصِرَافِي
» «اكنون زمان وداع و بازگشت من فرا رسيده است» استفاده شده و آمده است:
«وَ إِنْ كُنْتَ لَمْ تَغْفِرْ لِي فَمِنَ الْآنَ فَاغْفِرْ لِي قَبْلَ أَنْ تَنْأَي عَنْ بَيْتِكَ دَارِي فَهَذَا أَوَانُ انْصِرَافِي إِنْ كُنْتَ أَذِنْتَ لِي غَيْرَ رَاغِبٍ عَنْكَ وَ لَا عَنْ بَيْتِكَ وَ لَا مُسْتَبْدِلٍ بِكَ وَ لَا بِهِ» (1)
«و اگر هنوز نيامرزيدهاى، هماكنون پيش از آنكه خانهام (دلم) از خانهات دور شود، ببخشاى. اگر اذن بازگشت دهى، اكنون زمان بازگشت من فرا رسيده
1) الكافي، ج 4،ص 531.
است؛ بى آنكه به تو و خانهات، بىرغبت شده يا چيزى را به جاى تو و خانهات برگزيده باشم.»
عبارت بالا از اين حقيقت پرده برمىدارد كه وداع با كعبه، بازگشت از سفر
مكه است، در حالى كه با درك ارادهها و نشانههاى موجود در آن، هرگز از حضور در حريم ربوبيت و بهرهمندى از ثمرات آن بيزار و رنجور نبوده و خواستار حضور مجدد در آن حريم مىباشيم. به همين دليل از امام صادق (ع) روايت شده است:
«مَنْ رَجَعَ مِنْ مَكَّةَ وَ هُوَ يَنْوِي الْحَجَّ مِنْ قَابِلٍ زِيدَ فِي عُمُرِهِ» (1)
«هركس از مكه باز گردد در حالى كه نيت دارد دوباره به حج بيايد، بر عمرش افزوده مىشود.»
در برخى روايات سفارش شده كه حجگزار پس از اينكه اعمال حج خود را به پايان رسانده و قصد مراجعت به وطن نمود، به منظور جبران كاستىها و نقايصى كه در احرامش حاصل گرديده،صدقه دهد وصدق خود را (در عزيمت بر توبه و جبران اعمال گذشتهاش) ثابت نمايد. به همين دليل امام رضا (ع) فرمودند:
«إِذَا فَرَغْتَ مِنَ الْمَنَاسِكِ كُلِّهَا وَ أَرَدْتَ الْخُرُوجَ تَصَدَّقْ بِدِرْهَمٍ تَمْراً حَتَّي يَكُونَ كَفَّارَةً لِمَا دَخَلَ عَلَيْكَ فِي إِحْرَامِكَ مِنَ الْخَلَلِ وَ النُّقْصَانِ وَ أَنْتَ لَا تَعْلَم» (2)
«هنگامى كه از همه اعمال حج فارغ شدى و قصد نمودى از مكه خارج شوى، يك درهم خرماصدقه بده تا كفاره نقصها و كاستىهايى باشد كه در احرام تو حاصل شده و از آنها آگاه نيستى.»
قال الصادق (ع): «إذَا فَرَغْتَ مِنْ نُسُكِكَ فَارْجِعْ فَإنَّهُ أَشْوَقُ لَكَ إلَي الرُّجُوعِ» (الكافي، ج 4،ص 230)
«هرگاه از اعمال حج فارغ شدى، بازگرد كه اين عمل، شوق تو را براى بازگشت به مكه زياد مىكند.»
كعبه به اعتبار اينكه نام و نشانى براى حريم ربوبيت ذات اقدس الهى است، داراى ارزش مىباشد و از آنجا كه بهرهمندى از ربوبيت الهى محدود به زمان و مكان نيست، از اينرو اهلبيت (عليهما السلام) حجگزاران را از اقامت طولانى در مكه نهى نمودهاند تا آنها ثمرات ربوبيت را محدود به حريم كعبه و حرم ندانند. چنانكه امام صادق (ع) فرمودند:
«إِذَا قَضَي أَحَدُكُمْ نُسُكَهُ فَلْيَرْكَبْ رَاحِلَتَهُ وَ لْيَلْحَقْ بِأَهْلِهِ فَإِنَّ الْمُقَامَ بِمَكَّةَ يُقْسِي الْقَلْبَ»(1)
«هرگاه يكى از شما اعمال حج خود را به جاى آورد، مركبش را سوار شده و بدون درنگ نزد خانوادهاش بازگردد. زيرا اقامت طولانى در مكه (و محصور دانستن ثمرات ربوبيت در جغرافياى مكه، نشانه غفلت از حقيقت حج بوده و) موجب قساوت قلب است.» (2)
از امام باقر (ع) نيز روايت شده است:
«لَا يَنْبَغِي لِلرَّجُلِ أَنْ يُقِيمَ بِمَكَّةَ سَنَةً قُلْتُ فَكَيْفَ يَصْنَعُ قَالَ يَتَحَوَّلُ عَنْهَا» (1)
«سزاوار نيست كه انسان در مكه يك سال بماند. گفتم: پس چه كند؟ فرمودند: جاى ديگر برود.»
در حديث آمده است كه امام صادق (ع) فرمودند:
«يُكْرَهُ الْمُقَامُ بِمَكَّةَ لِأَنَّ رَسُولَ اللَّهِ؛ خَرَجَ عَنْهَا وَ الْمُقِيمُ بِهَا يَقْسُو قَلْبُهُ» (2)
«اقامت در مكه پسنديده نيست و اين به دليل آن است كه پيامبر (ص) از آن خارج شد (مجبور به هجرت شد) و كسى كه مقيم مكه شود، سنگدل مىشود.» (3)
بيشتر فقيهان گرانقدر شيعه بر كراهت اقامت طولانى در مكه اتفاق نظر دارند، اما برخى ديگر بر اين عقيدهاند كه دليلى بر كراهت مطلق وجود ندارد. زيرا احاديث نهى، بر جهاتى استوار است كه اگر منتفى شوند، نهى از اقامت فاقد موضوعيت مىشود. اين جهات عبارتند از: 1. هرگونه ظلم و ستم در حريم مكه (كه به منزله الحاد است و احتمالًا به سبب اقامت طولانى از انسان سر مىزند.) 2. خسته شدن و بىاشتياقى زائر (در اثر اقامت طولانى) 3. هجرت رسول خدا (ص) از اين شهر (كه بايد با عدم اقامت طولانى، برائت خود را از اين امر نشان داد.)
به همين دليلصاحب جواهر در شرح گفتارصاحب شرايع كه مىگويد:
1) الكافي، ج 4،ص 230.
2) وسائل الشيعة، ج 13،ص 234.
3) در روايت ديگر از امام صادق نقل شده است كه فرمودند: «لَا أُحِبُّ لِلرَّجُلِ أنْ يُقِيمَ بِمَكَّةَ سَنَةً وَ كَرِهَ الْمُجَاوَرَةَ بِهَا وَ قَالَ ذَلِكَ يُقَسِّي الْقَلْبَ» وسائل الشيعة، ج 13،ص 235 «دوست ندارم كسى يكسال در مكه اقامت كند و مجاورت در مكه مكروه و موجب قساوت قلب است.»
«نَكْرَهُ ألْمُجَاوَرَةَ بِمَكَّةِ
» «مجاور مكه شدن را مكروه مىدانيم» به موارد فوق كه مبناى
كراهت است، اشاره و احاديث مغاير چون حديث على بن مهزيار را ذكر مىكندكه از امام هادى (ع) پرسيد:
«الْمُقَامُ بِمَكَّةَ أَفْضَلُ أَوِ الْخُرُوجُ إِلَي بَعْضِ الْأَمْصَارِ فَكَتَبَ الْمُقَامُ عِنْدَ بَيْتِ اللَّهِ أَفْضَل» (1)
«اقامت در مكه بهتر است يا رفتن به برخى شهرها؟ حضرت به او مىنويسد: ماندن نزد خانه خدا برتر است.»
و سپس در شرح حديث فوق مىگويد: سؤال ابن مهزيار، در حقيقت اينگونه بوده است كه اگر براى حج و عبادت به مكه برويم، ماندن در حريم كعبه افضل است يا در غير آن؟ كه حضرت فرمودند: اقامت در حريم كعبه افضل است و نيز حديثى از امامباقر (ع) به نقل از شيخصدوق ذكر مىكند كه فرمودند:
1) وسائل الشيعة، ج 13،ص 232.
«مَنْ جَاوَرَ سَنَةً غُفِرَ لَهُ ذُنُوبُهُ وَ لِاهْلبَيْتِهِ وَ لِكُلِّ مَنِ اسْتَغْفَرَ لَهُ وَ لِعَشِيرَتِهِ وَ لِجِيرَانِهِ ذُنُوبُ تِسْعِ سِنِينَ وَ قَدْ مَضَتْ وَ عُصِمُوا مِنْ كُلِّ سُوءٍ أَرْبَعِينَ وَ مِائَةَ سَنَةٍ
وَ الِانْصِرَافُ وَ الرُّجُوعُ أَفْضَلُ مِنَ الْمُجَاوَرَةِ» (1)
«هر كس يك سال مجاور كعبه شود، گناهان نه سال گذشته او و خانوادهاش و نيز كسانى كه براى آنها طلب بخشش مىنمايد و خويشان و همسايگان او بخشيده مىشوند و تاصد و چهل سال از هر مصيبتى در امان خواهند بود. با وجود اين، بازگشت (از مكه) از ماندن در آن، برتر است.»
صاحب جواهر در ادامه مىگويد: احتمال دارد جمله «
وَ الِانْصِرَافُ وَ الرُّجُوعُ أَفْضَلُ مِنَ الْمُجَاوَرَةِ
» سخن شيخصدوق باشد كه به حديث افزوده شده است. در
1) وسائل الشيعة، ج 13،ص 231.
نهايت از كلامصاحب جواهر، چنين بر مىآيد كه او مكروه بودن اقامت طولانى در مكه را هنگامىصادق مىداند كه علتهاى سهگانه كراهت، موجود باشد وگرنه در برخى موارد حتى آن را مستحب مىشمارد. (1)
اگر اسرار حج را آموخته و به رموز مناسك و اعمال آن واقف شويم، در اينصورت هرگز به دنبال آن نخواهيم بود كه ثمرات و آثار وعده داده شده را فقط در سرزمين مكه جستجو كنيم؛ بلكه درصدد برخواهيم آمد تا با تمسك به ولايت اهلبيت (عليهما السلام) كه منشأ ميل به نافرمانى را رذايل نفسانى و ابزار دستيابى به آرامش را اميد به وعدههاى الهى و عمل به دستورات دينى معرفى مىكند، از ثمرات تربيتى آن در همهصحنههاى زندگى برخوردار شويم. اما اگر از نمادينه بودن حج و اعمال آن غافل گرديده و حريم تربيت را در
جغرافياى مكه محصور بدانيم، از ثمرات پيوسته آن محروم خواهيم ماند. (2)
1) تفصيل بيشتر را بنگريد در: جواهر الكلام، ج 20،ص 72- 70.
2) با توجه به نحوه انجام سفر حج در گذشتههاى دور كه عزيمت كنندگان به حج، زمانى طولانى را در آن به سر مىبردهاند، اگر فرد به اسرار و شعائر حج و نحوه برآوردن اراده خداوند از آنها آگاه مىبود، همه اعمال او در طول مسير حج، از اعتراف به گناه و تقصير گرفته تا درك انديشهها و اعمال نادرست گذشتهاش و تحمل رنج و مشقتهاى سفر به منظور فراهم نمودن آسايش اطرافيان، براى او مصداق حج و طواف و سعى محسوب مىشد. (گرچه انجام وظيفه در سفرهاى كوتاه مدت كنونى نيز از اين قاعده مستثنى نمىباشد.) به همين دليل روايت شده است: «فَانَّ الْمُؤْمِنَ ... لَا يَزَالُ فِي طَوَافٍ وَ سَعْيٍ حَتَّي يَرْجِعَ» (الكافي، ج 4،ص 428) «مؤمن، تا زمان بازگشت (از مكه) پيوسته در حال طواف و سعى است.» اين مفهوم در ذيل عنوان «ادْمان حَج» يا پيوسته حج گزاردن ذكر شده و به نقل از امام صادق (آمده است: «أَنَّ مُدْمِنَ الْحَجِّ الَّذِي إِذَا وَجَدَ الْحَجَّ حَجَّ كَمَا أَنَّ مُدْمِنَ الْخَمْرِ الَّذِي إِذَا وَجَدَهُ شَرِبَه» (الكافي، ج 4،ص 542) «مقصود از كسىكه پيوسته حج به جاى مىآورد، شخصى است كه هرگاه شرايط حج برايش فراهم شود، به حج مىرود. چنانكه دائمالخمر كسى استكه هرگاه در معرض شراب قرار مىگيرد، آن را مىنوشد.»
از آنجا كه حج، پايهگذار بينش و روشصحيح دينى بوده و مسير انسان را از نافرمانى و گناه به فرمانبردارى و بندگى تغيير مىدهد، توصيه شده است كه
انسان پس از پايان حج، عزم و تصميم خود را بر وفاى به عهد تا آخر عمر حفظ كند و آثار آن را در زندگىاش دوام بخشد. به همين سبب امام صادق (ع) فرمودند:
«وَ اسْتَقِمْ عَلَي شَرْطِ حَجَّتِكَ هَذِهِ وَ وَفَاءِ عَهْدِكَ الَّذِي عُوهِدْتَ بِهِ مَعَ رَبِّكَ وَ أُوجِبْتَ لَهُ إِلَي يَوْمِ الْقِيَامَةِ» (1)
«و بر شروط حج خود و وفاى به عهدى كه با پروردگارت بستهاى تا قيامت وفادار و پايدار باش.»
1) مستدرك الوسائل، ج 10،ص 172.
«وَ مَا كانَصَلاتُهُمْ عِنْدَ الْبَيْتِ إِلّا مُكاءً وَ تَصْدِيَةً» (سوره انفال، آيه 35)
«و نمازشان در خانه (خدا) جز سوت كشيدن و كف زدن نبود.»
جهل مردم جزيرة العرب نسبت به شعائر الهى و رمزوارههاى حج و ارادههاى خداوند از اماكن و مناسك آن، سبب شده بود تا هر يك از قبايل عرب بدعتهايى را در حج پديد آورده و نشر دهند. (1)
«وَ ما زِلْنَا نَحُجُّ البَيْتَ قِدْماً وَ نَلْقي بِالْأَباطِحِ آمِنيناً وَ ساسانُ بْنُ بابكَ سَارَ حَتّي أَتيَ البَيتَ الْعَتيقَ بأَصْيَدينا فَطافَ بِهِ و زَمْزَم عِنْدَ بِئْرٍ لِإسْمَاعيلَ تَروَي الشَّارِبينا» در برخى از نسخههاى مُرُوجُ الذَّهَب به جاى باصْيدينا از تعبير يطُوفَ ديناً استفاده شده است كه چنين معنا مىدهد كه ساسان به منظور نشان دادن تعبد و ديندارىاش، بر خانه خدا طواف نمود.
به اين ترتيب هريك از آنها درايجاد و نشر برخى از بدعتهاى جاهلانه سهيم و شريك بودند كه مجموعه اين بدعتها به «حج جاهليت» تعبير مىشود (2)كه در ذيل به برخى از
1) حج خانه خدا در عصر جاهليت منحصر به اعراب نبود، بلكه ايرانيان و ديگر ملتها نيز به حج مىآمدند و آن را بزرگ مىداشتند و طلا و نقره و قربانى و نذورات خود را به كعبه مىآوردند. در مُروُجُ الذَّهَب مسعودى آمده است: «ايرانيان پيشين، آهنگ حج خانه خدا مىكردند و آن را طواف و تعظيم مىنمودند.» ساسان پسر بابك نوه اردشير، آخرين پادشاه پارسى بود كه به زيارت كعبه آمد و آن را طواف نمود و در كنار چاه زمزم، مناجات كرد. (مُرُوج الذَّهَب، ج 1،ص 265) برخى سرايندگان به اين موضوع اشاره كرده و گفتهاند:
2) حجگزاران در جاهليت سه دسته بودند: 1. «حُمْس» 2. «حِلّه» 3. «طُلْس». الف: حُمسيان، قريشيان اهل حرم بودند كه به جهت مجاورت با كعبه، خود را برتر از ديگران مىدانستند. حُمسيان، وقوف در عرفه و افاضه از آن به مزدلفه را ترك نمودند. آنها در طول احرام، روغن داغ نمىكردند، گوشت نمىخوردند و چيزى از گياه حرم مصرف نمىكردند. از مو و پشم شتر و گوسفند و بز، پارچه نمىبافتند و از چادرهاى چرمى به عنوان سايبان استفاده مىكردند. افرادى را نيز كه براى اولين بار به طواف مىآمدند، مجبور مىكردند كه يا با لباس خاص آنها و يا عريان طواف كنند. ب: حِلّيان، قبايل خارج از حرم بودند كه در حل مىزيستند. آنها به خود روغن مىماليدند، گوشت مىخوردند، در لباس خود مناسك بهجاى مىآوردند و براى طواف از حُمسيان، لباس كرايه مىكردند و از پشم و مو لباس مىبافتند و چادر برپا مىكردند. ج: طُلسيان، يمنىهاى اهل حَضرَموت و اطراف آن بودند كه در احرام بسان اهل حِلّه و در پوشيدن لباس، همچون اهل حُمس بودند. ره توشه حج، ج 2،ص 160.
آنها اشارهمىكنيم:
در ميان اعراب جاهليت، نه تنها از اسرار ميقات و احرام، بلكه از ظاهر آن نيز خبرى نبود. در اين دوران تنها عده اندكى از حجگزاران، تروك احرام را رعايت مىنمودند. از ديگر عادات زشت اعراب جاهليت اين بود كه چون لباس احرام در انحصار قريش بود، برخى قبائل، از روى فخر و تكبر و برخى ديگر به سبب فقر و تنگدستى، از تهيه لباس إحرام خوددارى نموده و برهنه طواف مىكردند.
«تَلْبِيدْ
» يعنى به هم چسباندن موهاى سر و «
عَقْص
» و «
ضَفْر
» يعنى بافتن و آويختن مو از پشت سر. چنانكه گفتهاند:
«أَلتَّلْبيدُ أَنْ تَجْعَلَ فِي رَأْسِكَ شَيْئاً مِنْصَمْغٍ أَوْ عَسَلٍ يَمْنَعُ مِنْ أَنْ يَقْمَلَ وَ الْعَقْصُ وَ الضَّفْرُ فَتْلُ الشَّعْرِ وَ نَسْجُهُ»
«تَلْبيد
آن است كه موى سر خود را بهصَمْغ درخت يا عسل، آغشته نمايى تا از
شر حشرات (از جمله شپش) آسوده شوى و «
عَقْص
و
ضَفْر
» بافتن و آويختن
موهاى سر از پشت است.» (1)
توضيح مطلب اينكه در حج جاهليت، برخى از قبائل عرب براى فرار از تحمل دشوارىهاى ناشى از تروك احرام، مقدارى از گياه خطمى و آس و سدر را با كمى كتيرا به هم آميخته و آن را در ميان موى سر خود قرار مىدادند تا از مرتب كردن و زدودن شپشهاى موى سر رهايى يابند كه اسلام براى ستيز با اين بدعت جاهلانه و تنبيه كسانى كه تن به چنين بدعتهايى مىدادند، آنها را به تراشيدن سر (حتى اگر بارها به حج آمده باشند) محكوم نمود. امام صادق (ع) فرمودند:
«يَجِبُ الْحَلْقُ عَلَي ثَلاثَةِ نَفَرٍ رَجُلٍ لَبَّدَ وَ رَجُلٍ حَجَّ بَدْءاً لَمْ يَحُجَّ قَبْلَهَا وَ رَجُلٍ عَقَصَ رَأْسَهُ» (2)
«تراشيدن سر بر سه نفر واجب است: كسى كه موهاى خود را با عسل و شيره درخت بمالد تا شپش نگيرد (تلبيد)، شخصى كه تاكنون حج به جاى نياورده و براى اولين بار به حج آمده است، كسى كه موهاى سر خود را بافته و به پشت سرش بسته باشد.»
رسول اكرم (ص) نيز در روايت ديگرى فرمودند:
«مَنْ ضَفَرَ فَلْيَحْلِقْ وَ لَا تَشَبَّهُوا بِالتَّلْبِيد» (3)
1) شرح نهج البلاغة، ج 12،ص 150؛ ابن ادريس در اينباره مىگويد: «تَلْبِيدُ الشَّعْرِ فِي الْإِحْرامِ أَنْ يَأخُذَ عَسَلًا أَوْصَمْغاً وَ يَجْعَلَهُ في رأسِهِ لِئَلّا يَقْمَلَ أو يَتَّسِخَ» السرائر الحاوي لتحرير الفتاوي، ج 1،ص 601 «تلبيد موى سر در حال احرام يعنى اينكه عسل يا شيره درخت را گرفته و به موى سر بمالند تا اينكه شپش نگيرد و چركين نشود.»
2) وسائل الشيعة، ج 14،ص 222.
3) مستدرك الوسائل، ج 1،ص 443.
«هركس موهاى خود را بافته و به پشت سر بياويزد، بايد (به هنگام خارج شدن از احرام) حلق رأس كند و از آنچه شبيه تلبيد است، بپرهيزد.»
اعراب جاهليت بدون توجه به رؤيت هلال و تنها بر مبناى اعداد و ارقام، ماههاى حج را محاسبه و بر مبناى آن، زمان حج را تعيين مىكردند. خداوند براى محاسبات و ارقام و اعداد آنان اهميتى قائل نگرديد و در مقام مقابله با سنت جاهليت، اندازهگيرى و شناخت زمان حج و ديگر اعمال عبادى را بر رؤيت هلال مستند نمود و در اينباره فرمود:
«يَسْئَلُونَكَ عَنِ الْأَهِلَّةِ قُلْ هِيَ مَواقيتُ لِلنَّاسِ وَ الْحَجِّ»(1)
«درباره هلالها [ى ماه] از تو مىپرسند، بگو: «آنها [شاخصِ] تعيين زمان براى مردم و [موسم] حج هستند.»
خداوند با سلب اختيار تعيين زمان اعمال عبادى و از جمله حج از مردم، بر اين امر تأكيد نمود كه زمان و مكان احرام، امرى معين و مشخص است و مىبايد بر مبناى اراده و خواست الهى و تحت تقدير و تدبير اوصورت پذيرد. در غير اينصورت اراده خداوند از ميقات، احرام و انجام مناسك حج ترك شده و يا مشمول تقدم و تأخّر خواهد شد. از اينرو خداوند براى تحقق اراده خود، زمان و مكان خاص و معينى در نظر گرفت تا تكاليف دينى از گزند تصرف بشر مصون بماند و معلوم گردد كه نبايد در عمل به دستورات دينى بر خداوند تقدم جسته يا در انجام فرمان او تأخير نمود.
1) سوره بقره، آيه 189.
مردمِ جاهليت كه نسبت به اراده خداوند از لبيكگفتن در جهل و غفلت به سر مىبردند، با تغيير الفاظ لبيك، بدعتهاى جاهليت را جايگزين آن كرده و سخن توحيدى لبيك را به گفتار شركآميز خود آميختند و گفتند:
«لَبَّيْكَ لَا شَرِيكَ لَكَ إِلَّا شَرِيكٌ هُوَ لَكَ تَمْلِكُهُ وَ مَا مَلَك» (1)
«لبيك خدايى كه شريكى ندارى جز شريكى كه متعلق به توست و تو مالك آن شريك و نيز مايملك او مىباشى.»
در حقيقت آنان با اين سخن خود، مىخواستند براى اصنام و اوثان جايگاهى ايجاد نموده و به گناهان و ستيزهجويىهاى خود رنگ الهى دهند و به اين ترتيب انديشه شيطانى خويش را در اينكه راه دستيابى به آرامش، ارتكاب گناه و جنگجويى است، حق جلوه دهند. از اينرو خداوند براى جلوگيرى از اين بدعت شركآلود فرمود:
«وَ اجْتَنِبُوا (2)قَوْلَ الزُّورِ» (3)
«از گفتار دروغ بپرهيزيد.»
و به اين ترتيب خداوند آنها را از اين بدعت زشت بازداشت.
1) الكافي، ج 4،ص 542.
2) مرحوم طبرسى در تفسير مفهوم اجتناب مىگويد: «أَلْاجْتِنابُ أَلْمُباعَدَةُ عَنِ الشَّيِء وَ تَرْكُهُ جانِباً وَ مِنْهُ الْاجْنَبي» «اجتناب يعنى دورى از يك چيز و رها كردن آن در جانب ديگر. چنانكه به نامحرم كه از او روى گرفته و جانب بر مىگردانيم، اجنبى مىگويند.» مجمع البيان، ج 3،ص 60 و درباره تَجَنُّب مىگويد: «التَّجَنُّبُ تَصْييرُ الشَّيءِ في جانِبٍ مِنْ غَيرِهِ» «تَجَنُّب يعنى چيزى را در جانبى خلاف خود قرار دادن.» مجمع البيان، ج 10،ص 758.
3) سوره حج، آيه 30.
در حج جاهلى، وقوف در عرفات و رفتن از عرفات به مشعرالحرام (افاضه)، به كسانى اختصاص داشتكه از خارج حرم به زيارت كعبه مىآمدند. چراكه قريش و طوايف مجاور حرم و وابستگانشان، خود را «
اهل الله
» شمرده و خارج شدن از حرم را ننگ دانسته و خود را از انجام آن معاف مىدانستند. چنانكه نقل شده است:
«أَلْحُمْسُ يَقِفُونَ بِالْمُزْدَلِفَةِ وَ يَقُولُونَ نَحْنُ أَهْلُ اللّهِ وَ سُكّانُ حَرَمِهِ فَلا نَخْرُجُ مِنَ ألْحَرَمِ وَ يَسْتَعْظِمُونَ أَنْ يَقِفُوا مَعَ ألنّاسِ بِعَرَفَاتِ لَكَونِهَا مِنَ ألْحِلِّ وَ سَائِرُ ألْعَرَبِ كَانُوا يَقِفُونَ بِعَرَفَاتِ إِتِّبَاعاً لِمِلَّةِ إِبْراهِيمَ (ع)» (1)
«قريش و همپيمانانشان كه حُمْس خوانده مىشدند، در مزدلفه توقف نموده و مىگفتند: ما اهلالله و ساكنان حرم الهى هستيم. از اينرو از حرم بيرون نمىرويم و (چون عرفات خارج از حرم بود) توقف در عرفات همراه با ساير مردم را امرى دشوار مىدانستند، در حالى كه ساير اعراب بر مبناى سنت ابراهيم (ع) در عرفات وقوف مىنمودند.»
اما علت اين عمل جاهلانه آن بود كه به اسرار وقوف در عرفات آگاه نبوده
و نمىدانستند كه گناه، سبب خارج شدن از حريم ربوبيت مىشود و بايد در خارج از حرم به علت خروج پى برده و با اعتراف به گناه از آن تائب شوند. به همين دليل وقوف در عرفات را از مناسك حج كنار زدند. قرآن بر اين انديشه نادرست قريش خط بطلان كشيد و در اينباره فرمود:
«ثُمَّ أَفيضُوا مِنْ حَيْثُ أَفاضَ النَّاسُ وَ اسْتَغْفِرُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحيمٌ» (2)
«پس، از همان جا كه (انبوه) مردم روانه مىشوند، شما نيز روانه شويد و از خداوند آمرزش بخواهيد كه خداوند، آمرزنده مهربان است.»
امام صادق (ع) در تفسير آيه فوق فرمودند:
«إِنَّ أَهْلَ الْحَرَمِ كَانُوا يَقِفُونَ عَلَي الْمَشعرالْحَرام وَ تَقِفُ النَّاسُ بِعَرَفَةَ وَ لَا يُفِيضُونَ حَتَّي يَطَّلِعَ عَلَيْهِمْ أَهْلُ عَرَفَةَ إِلَي أَنْ قَالَ فَأَمَرَهُمُ اللَّهُ أَنْ يَقِفُوا بِعَرَفَةَ ثُمَّ يُفِيضُوا مِنْهُ» (1)
«مردم مكه در مشعرالحرام وقوف مىنمودند در حالى كه ساير مردم مواقف خود را از عرفات آغاز مىكردند. به اين ترتيب كه از مشعر به سوى مِنى نمىرفتند تا اينكه
1) وسائل الشيعة، ج 13،ص 533.
مردم از عرفات به آنها ملحق شوند. به همين سبب خداوند دستور داد آنها نيز ابتدا در عرفات وقوف نموده و سپس به مشعر وآنگاه به مِنى كوچ كنند.»
طبق برخى روايات، مقصود از كلمه «النّاس» در آيه مورد بحث، اهلبيت (عليهما السلام) مىباشند. چنانكه امام مجتبى (ع) در اينباره فرمودند:
«فَرَسُولُ اللَّهِ؛ النَّاسُ لِأَنَّ اللَّهَ يَقُولُ ثُمَّ أَفِيضُوا مِنْ حَيْثُ أَفاضَالنَّاسُ وَ نَحْنُ مِنْه» (1)
«مقصود از مردم، رسول خدا (ص) مىباشد. آنجا كه خداوند فرمود: از هر جاكه مردم كوچ مىكنند، حركت كنيد و ما خاندان مصداق اين مردم هستيم.»
در تاريخچه حج، حركت اعراب جاهليت از عرفات به مشعر با ايجاد گرد و غبار و بهصدا در آوردن اسبان و شتران (كه نشانه فخر فروشى و كبر است) همراه بوده است (كه اصطلاحاً به آن «اجازه» مىگفتند) اما رسول خدا (ص) بر خلاف اين سنت جاهلانه عمل نمود و با سوق دادن مردم به آرامش و سكون و وقار، آنها را به استغفار فرا خواند. امام صادق (ع) در اينباره فرمودند:
«وَ إِنَّمَا أَفَاضَ رَسُولُ اللَّهِ؛ خِلَافَ أَهْلِ الْجَاهِلِيَّةِ كَانُوا يُفِيضُونَ بِإِيجَافِ الْخَيْلِ وَ إِيضَاعِ الْإِبِلِ فَأَفَاضَ رَسُولُ اللَّهِ؛ خِلَافَ ذَلِكَ بِالسَّكِينَةِ وَ الْوَقَارِ وَ الدَّعَةِ فَأَفِضْ بِذِكْرِ اللَّهِ وَ الِاسْتِغْفَارِ وَ حَرِّكْ بِهِ لِسَانَك» (2)
«به درستى كه رسول خدا (ص) بر خلاف مردم دوران جاهليت كه با دواندن اسبها و راندن شترها (و برپا نمودن گرد و غبار) از عرفات به مشعر حركت مىكردند، با آرامش و سكون، حركت و كوچ دست جمعى را آغاز مىنمود. پس تو نيز در طول حركت به مشعر، به ذكر خدا و استغفار پرداخته و زبان خود را به آن مشغول گردان.»
در حج جاهليت، قريش استفاده از غذاى خارجِ حرم را ممنوع كرده بودند تا خود به تجارت و خريد و فروش پرداخته و سود ببرند. در حالى كه خداوند مردم را در تهيه آذوقه و خوراك آزاد گذاشته و آنها را متوجه اسرار و رموز حج نموده بود تا زائران كعبه به اراده خداوند پى برده و از ثمرات و منافع آن برخوردار گردند. اما اعراب جاهليت تنها به منافع دنيايى خود مىانديشيدند.
مردم جاهليت به دليل جهل نسبت به ارادههاى خداوند از اعمال و مناسك حج، گمان مىكردند كه تجارت و كسب و كار با روح حج منافات دارد. از اينرو مردم را در ايام حج به شدت از اين امر نهى مىنمودند. در حالى كه داد و ستد، از جمله بسترهايى است كه ثمرات تربيتى حج در آن ظهور و بروز مىيابد. به همين دليل خداوند متعال براى مقابله با اين انديشه فرمود:
«لَيْسَ عَلَيْكُمْ جُناحٌ أَنْ تَبْتَغُوا فَضْلًا مِنْ رَبِّكُمْ» (1)
1) سوره بقره، آيه 198؛ تعبير «لَيْسَ عَلَيْكُمْ جُناحٌ» گاهى براى بيان رخصت و جواز مورد استفاده قرار مىگيرد. به همين دليل، خداوند به اعراب جاهليت كه در ايام حج، تجارت را بر خود حرام نموده بودند، فرمود: «لَيْسَ عَلَيْكُمْ جُناحٌ أَنْ تَبْتَغُوا فَضْلًا مِنْ رَبِّكُمْ» «گناهى بر شما نيست كه از فضل پروردگار خود منافع اقتصادى حج برخوردار شويد.»
«گناهى بر شما نيست كه از فضل پروردگار خود (منافع اقتصادى حج) برخوردار شويد.»
شايان ذكر است كه مراد از «فضل» در اين آيه، بهرههاى دنيايى حج است. چراكه در بهرهمندى از ثمرات معنوى حج، جاى هيچگونه ترديدى نيست و مقصود از «
إبْتِغاء
» تلاش براى كسب و تجارت بعد از حج نيست. زيرا جايز بودن معامله و تجارت بعد از اعمال حج، امرى مسلم است و عبارت «
مِنْ رَبِّكُمْ
» بيانگر آن است كه مىتوان با رعايت احكام و سنن معامله و تجارت، پس از پايان يافتن احرام، آن را با دستورات دينى همسو نموده و از ثمرات ربوبيت ذات اقدس الهى برخوردار گرديد. به همين دليل امام صادق (ع) ذيل آيه فوق فرمودند:
«يَعْنِي الرِّزْقَ إِذَا أَحَلَّ الرَّجُلُ مِنْ إِحْرَامِهِ وَ قَضَى نُسُكَهُ فَلْيَشْتَرِ وَ لْيَبِعْ فِيرالْمَوْسِمِ» (1)
«منظور (كسب) روزى است. هنگامى كه حجگزار از احرام خارج شده و اعمالش را به پايان رساند، (مىتواند) در موسم حج به خريد و فروش بپردازد.»
اعراب جاهليت بسيارى از اماكن و مناسك حج را به دست فراموشى سپرده
1) وسائل الشيعة، ج 11،ص 60.
و براى آنها جانشين تعيين نموده بودند. از جمله اينكه در مدت حج، به جاى رعايت تروك حج، اعمالى چون سرخ كردن با روغن و ساييدن كشك را بر خود حرام مىدانستند.
در دوران جاهليت، برخى از قبايل عرب درصفا و مروه دو بت نصب كرده بودند و ميان آن دو، سعى مىنمودند. در آغاز رسالت رسول گرامى اسلام (ص) مسلمانان با مشاهده اين بدعت جاهليت، از سعى ميانصفا و مروه خوددارى مىكردند. (1)
. اين نقل تاريخى معلوم مىشود كه مشركان قريش به اعتبار بت هُبَلْ، پيرامون كعبه طواف نموده و به اعتبار «اساف» و «نائِلَه» ميانصفا و مروه سعى مىنمودند كه خداوند با نازل نمودن آيهصفا و مروه، به اين بدعت جاهلانه پايان بخشيد.
خداوند آنان را از اين بيم رهايى بخشيد وصفا و مروه را از شعائر1) امام صادق فرمودند: «از اميرمؤمنان (درباره «إسَاف» و «نائِلَه» كه دو بت مورد پرستش قريش بودند، سؤال شد. آن بزرگوار فرمودند: «كَانَا شَابَّيْنِصَبِيحَيْنِ وَ كَانَ بِأَحَدِهِمَا تَأَنِيثٌ وَ كَانَا يَطُوفَانِ بِالْبَيْتِ فَصَادَفَا مِنَ الْبَيْتِ خَلْوَةً فَأَرَادَ أَحَدُهُمَاصَاحِبَهُ فَفَعَلَ فَمَسَخَهُمَا اللَّهُ فَقَالَتْ قُرَيْشٌ لَوْ لَا أَنَّ اللَّهَ رَضِيَ أَنْ يُعْبَدَ هَذَانِ مَعَهُ مَا حَوَّلَهُمَا عَنْ حَالِهِمَا» (الكافي، ج 4،ص 546) «إسَاف» و «نائِلَه» نام دو جوان زيبا چهره بود كه يكى از آنها ميل زنانه داشت. آنها در حال طواف خانه خدا هنگامى كه كعبه را خلوت يافتند، مرتكب عملى زشت شدند و خداوند به عقوبت اين كار، آنها را به سنگ مبدل نمود. قريش قائل شدند كه اگر خداوند علاوه بر خود، به پرستيده شدن اين دو راضى نبود، آنها را به اين شكل در نمىآورد.» در شرح نهج البلاغه آمده است: «وَ كَانَ هُبَلَ لِقُرَيْشَ خَاصَّةً عَلَي ظَهْرِ الْكَعْبَةِ وَ إسَافُ وَ نَائِلَةُ عَلَي الصَّفَا وَ الْمَرْوَةِ» (شرح نهج البلاغة، ج 1،ص 119) «قبيله قريش بتى به نام هبل بر بام كعبه و دو بت به نامهاى «إسَاف» و «نائِلَه» برصفا و مروه قرار داده بودند.»
خود معرفى و مردم را به سعى ميان آنها امر نموده و فرمود:
«إِنَّ الصَّفا وَ الْمَرْوَةَ مِنْ شَعائِرِ اللَّهِ فَمَنْ حَجَّ الْبَيْتَ أَوِ اعْتَمَرَ فَلا جُناحَ عَلَيْهِ أَنْ يَطَّوَّفَ بِهِما وَ مَنْ تَطَوَّعَ خَيْراً فَإِنَّ اللَّهَ شاكِرٌ عَليمٌ» (1)
«هماناصفا و مروه از شعائر خداست (كه يادآور اوست) پس هركس خانه (خدا) را حج كند يا عمره گزارد، بر او گناهى نيست كه ميان آن دو سعى به جاى آورد و هركه افزون بر فريضه كار نيكى كند، خداوند حقشناس و داناست.»
برخى از اعراب جاهليت با خود عهد بسته بودند كه در ايام حج، از درِ خانه وارد نشوند و با ايجاد شكاف در پشت خانه، از آن جا رفت و آمد نمايند و برخى ديگر به جاى اين كار، از ديوار خانه بالا مىرفتند و به حياط منزل خود وارد مىشدند. خداوند آنها را از اين كار نهى كرده و آيه ذيل را نازل نمود:
«لَيْسَ الْبِرُّ بِأَنْ تَأْتُوا الْبُيُوتَ مِنْ ظُهُورِها وَ لكِنَّ الْبِرَّ مَنِ اتَّقي وَ أْتوُا الْبُيُوتَ مِنْ
أَبْوابِها وَ اتَّقُوا اللَّهَ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ» (2)
«عمل نيك آن نيست كه از پشت خانههاى خود وارد شويد بلكه عمل نيك براى كسى است كه تقوا داشته باشد (و به جاى بدعتهاى جاهليت از تروك احرام بپرهيزد) پس، از درِ خانه وارد شويد و تقواى الهى پيشه كنيد تا رستگار شويد.»
اصبغ بن نباته مىگويد: نزد اميرمؤمنان (ع) نشسته بودم كه ابن كوّاء آمد و گفت: اى اميرمؤمنان! منظور خداوند عزّوجلّ از «بيوت» در آيه فوق چيست؟ حضرت فرمودند:
«نَحْنُ الْبُيُوتُ الَّتِي أَمَرَ اللَّهُ بِهَا أَنْ تُؤْتَي مِنْ أَبْوَابِهَا نَحْنُ بَابُ اللَّهِ وَ بُيُوتُهُ الَّتِي
يُؤْتَي مِنْهُ فَمَنْ تَابَعَنَا وَ أَقَرَّ بِوَلَايَتِنَا فَقَدْ أَتَي الْبُيُوتَ مِنْ أَبْوابِها وَ مَنْ خَالَفَنَا وَ فَضَّلَ عَلَيْنَا غَيْرَنَا فَقَدْ أَتَي الْبُيُوتَ مِنْ ظُهُورِها»
«ما آن خانههايى هستيم كه خداوند امر فرموده كه از درهاى آنها وارد شويد، ما بابهاى خداوند و خانههايى هستيم كه از ما وارد مىشوند. پس هر كس از ما پيروى كند و به ولايت ما اعتراف نمايد، بىشكّ از درهاى آن خانه وارد شده و هر كس با ما مخالفت نموده و ديگرى را بر ما برترى دهد، از بام و ديوار وارد آن خانهها شده است.» (1)
اعراب جاهليت كه از اراده خداوند نسبت به قربانى، غافل و نسبت به شعائر و رمزوارههاى آن جاهل بودند، گوشت قربانى را بر خود حرام نموده و خوراندن
1) الإحتجاج علي أهل اللجاج، ج 1،ص 227.
آن را به ديگران تحت شرايطى جايز مىدانستند. در حالى كه خوردن گوشت قربانى چنانكه در ذيل عنوان مربوط به آن بيان گرديد، نماد بهرهمندى از ثمرات تربيتى و خوراندن آن به ديگران، نشانه برخوردار نمودن آنها از اين ثمرات مىباشد. از اينرو خداوند اين رسم جاهليت را مردود اعلام نموده و فرمود:
«وَ الْبُدْنَ جَعَلْناها لَكُمْ مِنْ شَعائِرِ اللَّهِ لَكُمْ فيها خَيْرٌ فَاذْكُرُوا اسْمَ اللَّهِ عَلَيْهاصَوافَّ فَإِذا وَجَبَتْ جُنُوبُها فَكُلُوا مِنْها وَ أَطْعِمُوا الْقانِعَ وَ الْمُعْتَرَّ كَذلِكَ سَخَّرْناها لَكُمْ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ» (1)
«و شتران فربه را براى شما از [جمله] شعائر خدا قرار داديم. در آنها براى شما خير است. پس نام خدا را بر آنها- در حالى كه برپاى ايستادهاند- ببريد و چون به پهلو غلتيدند، از آنها بخوريد و به تنگدست [سائل] و بينوا [ى غير سائل]
بخورانيد. آنها را اينگونه براى شما رام كرديم. اميد كه شكرگزار باشيد.»
شايان ذكر است كه قانع يعنى نيازمندى كه به وضعيت كنونىاش و نيز به آنچه به او داده مىشود، قناعت نموده و معترض نمىباشد، اما «مُعْتَرّ» از ريشه «عَرّ» و «عُرّ» كه در اصل به معناى بيمارى «جَرَبْ» است، گرفته شده و به كسى گفته مىشود كه به سراغ ديگران رفته و با اعلام نارضايتى از وضعيت كنونىاش، از آنها كمك بطلبد و مانند بيمارى «جَرَبْ» يا گال، عارض ديگران شده و آنها را آزرده خاطر نمايد. مرحوم طبرسى درباره ريشه كلمه «مُعتَرّ» مىگويد كه اين واژه از ريشه «عَرّ» به معناى عيبجويى گرفته شده است. چنان كه در زبان عربى گفته مىشود:
1) سوره حج، آيه 36.
«عَرَّ فُلانٌ فُلاناً إذا شأَنُه وَ أَلْحَقَ به عَيْباً وَ بِهِ سُمِّي الْجَرَبُ عَرّاً وَ الْعَذَرَةُ عَرَّةُ»
«يعنى فلانى بر فلان كس عيب گرفت و او را زشت جلوه داد و به بيمارى گال (جَرَبْ) «عَرّ» مىگويند. زيرا انسان را زشت و ناپسند جلوه مىدهد و به نجاست كه زشت و نازيباست، «عَرّة» مىگويند.»
خداوند در قرآن به استفاده از گوشت قربانى (همراه با درك رمزوارههاى آن) سفارش نموده، مىفرمايد:
«فَكُلُوا مِنْها وَ أَطْعِمُوا الْبائِسَ الْفَقيرَ» (1)
«پس از آنها بخوريد و به درمانده مستمند بخورانيد.»
و در جايى ديگر به جاى تعبير «
الْبائِسَ الْفَقير
» از «
الْقانِعَ وَ الْمُعْتَرَّ
» استفاده نموده و فرموده است:
«فَكُلُوا مِنْها وَ أَطْعِمُوا الْقانِعَ وَ الْمُعْتَرَّ» (2)
«از آنها بخوريد و به تنگدست [غير سائل] و بينوا [ى سائل] بخورانيد.»
درباره اينكه آيا مىشود قربانى را از منى خارج نموده و يا واجب است آن را در همين سرزمين مورد استفاده قرار داده و به فقيران و مسكينان خوراند، از
امامصادق (ع) روايت شده است كه فرمودند:
«كُنَّا نَقُولُ لَا يُخْرَجْ مِنْهَا شَيْءٌ لِحَاجَةِ النَّاسِ إِلَيْهِ فَأَمَّا الْيَوْمَ فَقَدْ كَثُرَ النَّاسُ فَلَا بَأْسَ بِإِخْرَاجِهِ» (1)
«سابقاً مىگفتيم گوشت قربانىها به خاطر نياز مردم به آن از منى خارج نشود اما اكنون كه بر جمعيت زائران، افزوده شده است، ديگر عيبى ندارد كه گوشت قربانىها را از منى، خارج نماييد.»
يكى ديگر از بدعتهاى جاهليت آن بود كه برخى از اعراب، در كنار جمرات سهگانه، هفت بت نهاده بودند كه به آنها تعظيم مىكردند و خون قربانىهاى خود را بر آنها مىماليدند. چنانكه در سيره ابن هشام به نقل از مُعاوية بن زبير آمده است:
«فَاقْسِمُ بِالَّذي قَدْ كانَ رَبّي
وَ أَنْصَابٍ لَدَي الْجَمَراتِ مُغْرٍ» (2)
«سوگند به آن كس كه رب من است و به بتهايى كه نزديك جمرات (به سبب ريختن خون قربانى بر آنها) سرخ رنگ شدهاند.»
آنها پس از انجام مراسم مِنى، قربانىهاى خود را نزد كعبه آورده، اجساد حيوانات را به آن مىآويختند. چرا كه از اسرار و رموز قربانى غافل بودند و
نمىدانستند كه خداوند با امر به قربانى در حقيقت از اهل ايمان خواسته است تاصفات مذمومى را كه اين حيوانات مظهر آن هستند، از خود دور نموده و از ثمرات تربيتى آن برخوردار شوند. به همين دليل خداوند آنها را از اين بدعت زشت منع كرد و آيه ذيل را دربارهشان نازل نمود:
«لَنْ يَنالَ اللَّهَ لُحُومُها وَ لا دِماؤُها وَ لكِنْ يَنالُهُ التَّقْوي مِنْكُمْ» (1)
«هرگز گوشتها و خونهايشان به خداوند نخواهد رسيد، ولى (اين) تقواى شماست كه به او مىرسد.» (بنابراين آويختن اجساد حيوانات قربانى شده و آغشتن ديوارهاى كعبه به خون آنها ثمرى در پى ندارد.)
اعراب دوران جاهليت، در مِنى از بتها و پدران خود به بزرگى ياد
مىكردند. امامصادق (ع) در توصيف اين بدعت جاهليت فرمودند:
«كَانَ الْمُشْرِكُونَ يَفْخَرُونَ بِمِنًي أَيَّامَ التَّشْرِيقِ بِآبَائِهِمْ وَ يَذْكُرُونَ أَسْلَافَهُمْ وَ مَا كَانَ لَهُمْ مِنَ الشَّرَفِ فَأَمَرَ اللَّهُ الْمُسْلِمِينَ أَنْ يَذْكُرُوهُ مَكَانَ ذَلِكَ» (2)
«مشركان در ايام تشريق، در مِنى از پدران خود به افتخار و از اسلاف خود به (بزرگى و) شرف ياد مىكردند. خداوند (براى مقابله با اين بدعت) مسلمين را مكلف گرداند كه او را به بزرگى ياد كنند.»
خداوند در حق آنان اين آيه را نازل نمود:
«فَإِذا قَضَيْتُمْ مَناسِكَكُمْ فَاذْكُرُوا اللَّهَ كَذِكْرِكُمْ آباءَكُمْ أَوْ أَشَدَّ ذِكْرا» (1)
«هرگاه مناسك خود را (در مِنى) به پايان برديد، همچنانكه پدران خود را ياد مىنموديد و بلكه بيش از آن، خدا را ياد كنيد.»
اختلاف ميان ماههاى قمرى كه موجب تغيير فصول ماههاى حج مىشد، منافع تجارى و بازرگانى قبايلِ سودجو را به خطر افكنده بود. از اينرو آنان براى جلوگيرى از زيانهاى دنيايى خود، ماههاى حرام را تغيير دادند تا بتوانند موسم حج را همه ساله در فصل معين بهجاى آورند كه خداوند آنها را از اين بدعت جاهلانه بازداشته و دربارهشان آيه ذيل را نازل نمود:
«إِنَّمَا النَّسِيءُ زِيَادَةٌ فِي الْكُفْرِ يُضَلُّ بِهِ الَّذِينَ كَفَرُوا يُحِلُّونَهُ عَاماً وَ يُحَرِّمُونَهُ عَاماً لِيُوَاطِئُوا عِدَّةَ مَا حَرَّمَ الله» (2)
«پس و پيش نمودن ماههاى حرام، افزايش در كفر است و موجب گمراهى كسانى مىشود كه به كفر تمايل دارند. زيرا در سالى آن (ماه) را حلال و در
سالى ديگر حرام مىشمارند تا (ماههاى حرام را) با شماره ماههايى كه خداوند حرام گردانده است، برابر كنند.» (3)
1) سوره بقره، آيه 200.
2) سوره توبه، آيه 37.
3) طبق رواياتى كه در ذيل آيه شهور نقل شده است، مقصود از «سنه» وجود مقدس رسولخدا؛ و منظور از شهور يا ماههاى موجود در آن، ائمه مىباشند كه چهار ماه از ميان آنها، داراى حرمت ويژهاند و مقصود از پس و پيش كردن ماهها، جابهجا نمودن ولايت پيشوايان معصوم است. به همين دليل امامحسن را به جنگ و سيدالشهداء را به صلح فراخواندند.
مردم در دوران جاهليت، چون از اسرار نماز در كنار خانه خدا بىخبر بودند و نمىدانستند كه نماز خواندن در حريم كعبه، نماد پيروى از دعوت ابراهيم (ع) به ولايت پيشوايان معصوم (عليهما السلام) است، از اينرو به جاى نماز خواندن، كف و سوت مىزدند. چنانكه در قرآن مىخوانيم:
«وَ ما كانَصَلاتُهُمْ عِنْدَ الْبَيْتِ إِلأَ مُكاءً وَ تَصْدِيَةً» (1)
«و نمازشان در خانه (خدا) جز سوت كشيدن و كف زدن نبود.»
روايت شده است كه وقتى پيامبر (ص) مشغول نماز مىشد، دو مرد از بنىعبدالدار سمت راستش ايستاده، سوت مىكشيدند و دو نفر نيز در سمت چپ آن حضرت كف مىزدند و مانع نماز گزاردن ايشان مىشدند. همه آنها در جنگ بدر كشته شدند. (2)از اين روايت معلوم مىشود كه چون مردم دوران جاهليت از اراده خداوند نسبت به اعمال و مناسك حج آگاه نبودند، لهو و لعب را جانشين دعا و نماز كرده و از ابراز خواست و عرضه حاجت در مواقف حج دورى مىنمودند. جالب اينكه حتى قبايلى هم كه به ظاهر چنين نمىكردند، در زمره كف و سوتزنندگان تلقى گرديدند و مصداق آيه «
مُكاء و تَصْدية
» شدند.
ابن عباس در ذيل آيه برائت، درباره حج جاهليت مىگويد:
«كَانَ الْمُشْرِكُونَ يَحُجُّونَ مَعَ الْمُسْلِمِينَ عَلَي سُنَّتِهِمْ فِي الْجَاهِلِيَّةِ وَ عَلَي أُمُورِهُمُ
الَّتِي كَانُوا عَلَيْهَا فِي طَوَافِهِمْ بِالْبَيْتِ عُرَاةً وَ تَحْرِيمِهِمُ الشُّهُورَ الْحُرُمَ وَ الْقَلَائِدَ وَ وُقُوفِهِمْ بِالْمُزْدَلِفَةِ فَأَرَادَ؛ الْحَجَّ فَكَرِهَ أَنْ يَسْمَعَ تَلْبِيَةَ الْعَرَبِ لِغَيْرِ اللَّهِ وَ الطَّوَافَ بِالْبَيْتِ عُرَاةً» (1)
«مشركان به همراه مسلمانان حج به جاى مىآوردند و حج شان بر سنتهاى جاهلانه آنان استوار بود. از جمله: طواف عريان و اينكه بسيارى از آنان حرمت ماههاى حرام و قربانىهاى آن را رعايت نمىنمودند و در مشعرالحرام (بهجاى عرفات) وقوف مىكردند. پس هنگامى كه رسول خدا (ص) اراده نمود حج به جاى آوَرَد، دوست نداشت كه لبيك اعراب را (چون به نام بتها آغاز مىشد) بشنود و طواف عارى از لباس آنان را ببيند.»
به همين دليل خداوند با نزول سوره برائت و ردّ سنتهاى جاهليت، حج را به كلى از آداب آنها پيراست. امام صادق (ع) در اينباره فرمودند:
«إِنَّ رَسُولَ اللَّهِ بَعَثَ عَلِيّاً بِسُورَةِ بَرَائَةَ فَوَافَي الْمَوْسِمَ فَبَلَّغَ عَنِ اللَّهِ وَ عَنْ رَسُولِهِ بِعَرَفَةَ وَ الْمُزْدَلِفَةِ وَ يَوْمَ النَّحْرِ عِنْدَ الْجِمَارِ وَ فِي أَيَّامِ التَّشْرِيقِ» (2)
«رسول خدا (ص)، على (ع) را در موسم حج مأمور ابلاغ سوره برائت نمود و
اميرمؤمنان (ع) مراتب برائت خدا و رسول را در عرفات و مشعر و مِنى به هنگام قربانى و رمى جمرات و در همه ايام تشريق به مردم ابلاغ نمود.»
به اين ترتيب با از بين رفتن بدعتهاى حج جاهلى، بستر و زمينه بهرهمندى از آثار و ثمرات حج براى همگان فراهم گرديد.
قال الرضا (ع): «الْعُمْرَةُ إِلَي الْعُمْرَةِ كَفَّارَةُ مَا بَيْنَهُمَا» (منلايحضره الفقيه، ج 2،ص 220)
«عمره تا عمره ديگر، كفّاره (گناهانِ) ميان آن دو عمره است.»
«عُمْره» از ريشه «عُمْر» به معناى دوام حيات و بقاى عُمر و يا از ريشه عمارت به معناى آبادانىگرفته شده و از آن جهت به زيارت كعبه و اعمال مخصوصه، «عُمْره» مىگويند كه ادامه حيات دينى و آبادانى دنياى قلب را تضمين مىكند و به دوام بهرهمندى از آثار و ثمرات تربيتى مىانجامد و با فراهم نمودن زمينه حضور و بقاء در حريم اصلاح و تربيت، دنياى قلب را رونق مىبخشد.(1)
ابن ادريس در كتاب «سرائر» به نقل از «المبسوط» و «الجمل و العقود» شيخ طوسى، درباره عمره چنين مىگويد:
1) برخى گفتهاند: «عُمْرَه» به معناى زياده و اضافه است. چنانكه در زبان عربى به بخش نوساز خانه كه به قسمت قبلى آن افزوده شده است، «عُمْرَةُ الْبَيْت» مىگويند. اما با توجه به اينكه اين اصطلاح در زبان عربى امرى مستحدث است، بنابر اين تكيه نمودن بر مفهوم زياده و اضافه، با توجه به مستقل بودن عمره از حج چندان مناسب نمىباشد. بگذريم از اينكه در حج تمتع، عمره نه تنها امرى اضافه و زائد محسوب نمىشود؛ بلكه بدون آن، حج تمتع تحقق نمىيابد.
«وَ العُمْرَةُ هِيَ الزِّيَارَةُ فِي اللُّغَةِ وَ فِي الشَّريعَةِ عِبَارَةٌ عَن زِيَارَةِ البَيْتِ الْحَرَامِ لِأدَاءِ مَنَاسِكَ عِنْدَهُ وَ لَا يَخْتَصُّ بِزَمَانٍ مَخْصُوصٍ إذَا كَانَت مَبتُولَةً فَأمَّا العُمْرَةُ الْمُتَمَتَّعُ بِهَا إلي الْحَجِّ فَإنَّهَا تَخْتَصُّ بِزَمَانٍ مَخْصُوصٍ مِثْلُ الْحَجِّ سَوَاءٌ لِأنَّهَا دَاخِلَةٌ فِيرالْحَجِّ» (1)
«عمره در زبان عربى، به معناى زيارت و در شريعت عبارت است از زيارت بيت الله الحرام براى انجام مناسك آن؛ با اين توضيح كه اگر عمره مفرده باشد اختصاص به زمان خاصى ندارد. اما اگر عمره تمتع باشد، همانند حج تمتع داراى زمان معين است. زيرا جزئى از حج محسوب مىشود.»
صاحب جواهر در اينباره مىگويد:
«العُمْرَةُ وَ هِيَ لُغَةً الزِّيارَةُ أُخِذَ مِنَ العِمَارَةِ، لِأَنَّ الزَّائِرَ يَعْمَرُ الْمَكانَ بِزيارَتِهِ وَ شَرْعاً اسْمٌ لِمَناسِكَ مَخْصوُصَةٍ وَاقِعَةٍ فِي الْميقاتِ وَ مَكَّةَ» (2)
«عمره از نظر لغوى به معناى زيارت بوده و از عمارت (به معناى آبادانى) گرفته شده و علت نامگذارى آن، اين است كه زيارت كننده، مكان مورد زيارت را آباد مىكند و از منظر دينى، عمره مجموعه اعمال مخصوصى است
كه در ميقات و مكهصورت مىپذيرد.»
از ديدگاه فقيهان گرانقدر شيعه، عمره به دو قسم عمره تمتع و مفرده (مبتوله) تقسيم مىشود كه تفاوت ميان آنها به شرح ذيل است:
1-
عمره تَمَتُّع
: عمره تمتع در ماههاى حج به عنوان بخشى از حج تمتع به جاى آورده مىشود و ترتيبآن همانند عمره مفرده است جز اينكه فاقد طواف نساء و نماز طواف نساء مىباشد.
2-
عمره مُفرَده يا مَبْتولَه
: اين عمره در همه ايام سال، به جز دهه اول ذىحجه و ايام تشريق، قابل انجام است. شيخ طوسى در اينباره مىگويد:
«الْعُمْرَةُ فَريضَةٌ مِثْلُ الْحَجِّ وَ شَرائِطُ وُجوُبِها شَرائِطُ وُجوُبِ الْحَجّ وَ عُمْرَةُ الاسْلامِ مَرَّةٌ واحِدَةٌ وَ مَا يَجِبُ بِالنَّذْرِ وَ العَهْدِ فَبِحَسْبِهِمَا وَ مَتى تَمَتَّعَ بِالْحَجِّ سَقَطَ عَنْهُ فَرْضُها وَ انْ حَجَّ قَارِناً أَوْ مُفْرِداً أَتَى بِالْعُمْرَةِ بَعْدَ الفَراغِ مِنْ مَناسِكِ الْحَجِّ الَي التَّنْعيم ... يُحْرِمُ مِن هُنَاكَ وَ يَعوُدُ إِلَى مَكَّة (1)فَيَطوُفُ بِالْبَيْتِ وَ يُصَلّي عِنْدَ الْمَقامِ وَ يَسْعَى بَيْنَ الصَّفا وَ الْمَرْوَةِ وَ يُقَصِّرُ مِنْ شَعْرِ رَأْسِهِ ثُمَّ يَطوُفُ طَوافَ
النِّساءِ وَ قَدْ أَحَلَّ مِنْ كُلِّ شَيْءٍ أَحْرَمَ مِنْه وَ تَجوُزُ العُمْرَةُ فِي كُلِّ شَهْرٍ وَ أَقَلَّهُ فِي كُلِّ عَشْرَةِ أَيام» (2)
«عمره مانند حج، واجب بوده و شرايط واجب شدن آن با شرايط وجوب حج برابر است و عمره از نظر اسلام يك بار واجب است و به سبب نذر و عهد نيز واجب مىشود. اگر كسى عمره تمتع به جاى آورد، عمره مفرده از گردنش ساقط مىشود. اما اگر حج افْراد يا قِرانْ باشد، مىتواند بعد از انجام مناسك، آن
را به جاى آورد. به اين ترتيب كه در يكى از ميقاتها محرم مىشود و به مكه باز مىگردد و طواف خانه و نماز نزد مقام و سعىصفا و مروه به جاى آورده، سپس تقصير مىكند و بعد از طواف نساء، همه چيز بر او حلال مىشود و عمره در هر ماه جايز است و كمترين مدت فاصله، ده روز است.»
صاحب جواهر درباره اعمال عمره مفرده مىگويد:
«وَ افْعالهُا (أَي العُمْرَةُ الْمُفْرَدَةُ) الَّتي هِيَ الْواجِبَةُ بِاصْلِ الشَّرْعِ ثَمانِيَةُ: النِّيَةَ وَ الاحْرامُ مِنَ الْميقاتِ ... وَ الطَّوافُ وَ رَكْعَتاهُ وَ السَّعْيُ وَ التَّقْصيرُ اوِ الْحَلْقُ وَ طَوافُ النِّساءِ وَ رَكْعَتاهُ»(1)
«اعمال عمره مفرده كه در اسلام واجب است، هشت چيز است كه عبارتند از:
نيت، احرام از ميقات، طواف كعبه و دو ركعت نماز آن، سعىصفا و مروه و تقصير يا حلق بعد ازآن و بالاخره طواف نساء و دو ركعت نماز آن.»
1) جواهرالكلام، ج 20،ص 449.
در كتاب تذكرة الفقهاء درباره اعمال عمره مفرده آمده است:
«صُورَةُ الْعُمْرَةِ الْمُفْرَدَةِ انْ يُحْرِمَ مِنَ الْميقاتِ الَّذي يَسوُغُ لَهُ الاحْرامُ مِنْهُ ثُمَّ يَدْخُلُ مَكَّةَ فَيَطوفُ ثُمَّ يُصَلّي رَكْعَتَيْهِ ثُمَّ يَسْعي بَيْنَ الصَّفا وَ الْمَرْوَةِ ثُمَّ يُقَصِّرُ اوْ يَحْلِقُ ثُمَّ يَطوفُ طَوافَ النِّساءِ ثُمَّ يُصَلّي رَكْعَتَيْهِ وَ قَدْ احَلَّ مِنْ كُلِّ شَيْءٍ احْرَمَ مِنْهُ»
«فهرست اعمال در عمره مفرده آن است كه از ميقات محرم شود. سپس وارد مكه شده و طواف و نماز طواف را به جاى آورد و پس از سعىصفا و مروه، موى سر خود را اصلاح و يا سرش را بتراشد. سپس طواف نساء و نماز آن را به جاى آورده و از احرام خارج گردد.»
و درباره تراشيدن سر در عمره مفرده مىگويد:
«وَ الْحَلْقُ فِي الْمُفْرَدَةِ افْضَلُ مِنَ التَّقْصيرِ فَاذا فَعَلَ احَدَهُما احَلَّ مِنْ كُلِّ شَيْءٍ احْرَمَ مِنْهُ الّا النِّساء فَاذا طافَ طَوافَ النِّساءِ حَلَلْنَ لَهُ وَ طَوافُ النِّساءِ واجِبٌ فِي الْعُمْرَةِ
الْمُفْرَدَةِ عَلي كُلِّ حَاجٍّ مِنْ ذَكَرٍ اوْ انْثي اوْ خُنْثي اوْ خَصِيٍ اوْصَبِيٍّ ...» (1)
«در عمره مفرده، تراشيدن سر بهتر از كوتاه كردن موى سر وصورت است و هر كدام را كه زائر انجام دهد، از احرام خارج مىشود. گرچه حلال شدن همسران در گرو طواف نساء است كه بعد از انجام آن، بر هم حلال مىشوند. شايان ذكر است كه طواف نساء در عمره مفرده، بر همه زائران اعم از مرد، زن، خنثى و كودك واجب است.»
با توجه به آنچه ذكر شد، اعمال عمره مفرده به شرح ذيل مىباشد:
الف- احرام در يكى از ميقاتها به نيت عمره مفرده و با قصد تقرب
ب- به جاى آوردن هفت بار طواف به دور خانه خدا از حجرالاسود تا حجرالاسود
ج- خواندن نماز طواف زيارت در پشت مقام ابراهيم
1) تذكرة الفقهاء، ج 8،ص 439- 438.
د- هفت مرتبه رفت و برگشت ميانصفا و مروه كه ازصفا آغاز شده و به مروه خاتمه مىيابد.
ه- حلق يا تقصير و خارج شدن از احرام
و- به جاى آوردن طواف نساء كه مانند طواف زيارت است.
ز- خواندن نماز طواف نساء در پشت مقام ابراهيم
عمره مفرده كه در تعاليم اسلام، عامل رفع كاستىها و نقايص حج معرفى گرديده، (1)سرشار از اسرار و رموز ظريف دينى و معرفتى است. از اينرو شايسته
است از اين منظر به آموزههاى عمره و ابعاد معرفتى آن نگريسته شده و معلومگردد كه:
احرام در عمره مفرده كه به سبب آن، اعمال زيادى بر شخص، حرام و ممنوع مىشود، نماد عزيمت بر ترك بينش و روش شيطان است و ثمره آن، ايجاد امنيت براى فرد و اطرافيان اوست.
طواف در عمره مفرده كه در حال احرامصورت مىپذيرد، نماد تمسك به ولايت پيشوايان معصوم (عليهما السلام) در موقعيتهاى گوناگون زندگى
1) چنانكه امام رضا فرمودند: «إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى ... تَمَّمَ الْحَجَّ بِالْعُمْرَةِ» «خداوند تبارك و تعالى، حج را به وسيله عمره كامل نمود.» مستدرك الوسائل، ج 2،ص 502.
به ويژه هنگام بروز ناآرامىهاى روحى است كه به ايجاد آرامش براى زائر و امنيت براى اطرافيان منتهى شده و تعبير «
مَثَابَةً لِلنَّاسِ وَ أَمْناً
» (محل رجوع و امنيت بودن) درباره كعبه به اين اعتبار حاصل مىشود.
ضعف و ناتوانى خود پى برده و بفهميم كه هرگز نمىتوانيم با توسل به ابزارهاى دنيايى به آرامش قلبى دست يابيم؛ بلكه جهت تمسك به ابزار آرامش قلب (يعنى ولايت) به توفيق الهى نيازمنديم.
حلق يا تقصير در عمره مفرده يعنى به شكرانه اينكه با تمسك به ولايت اهلبيت (عليهما السلام) و بهرهمندى از توفيق الهى در عمل به دستورات دينى به آرامش رسيده و از دام رذايل نفسانى رهايى يافتهايم، سر خود را تراشيده و يا موى سر وصورت را اصلاح كرده و ناخن خود را كوتاه مىكنيم تا در برابر پروردگار عالم خضوع نموده باشيم.
طواف نساء در عمره مفرده يعنى نعمتهاى دنيايى را كه براى رفع نياز
جسم خلق شده از نعمتهاى آخرتى كه براى آرامش قلب آفريده شده است، جدا نموده و هرگز ابزارهاى دنيايى را براى تسكين ناآرامىهاى روحى خود به كار نمىگيريم، بلكه با تمسك به ولايت آرام گرفته و از نعمتهاى حلال
دنيايى براى رفاه و آسودگى دنيايى بهرهمند مىشويم. چنانكه پس از طواف نساء از معاشرت با همسران خود بهرهمند مىگرديم.
در زبان عربى واژه «
مَبْتولَة
» و «
بَتِيلَة
» به معنى جدا شده و مستقل بهكار مىرود و به نهالى كه از درخت خرما (مادر) جدا شده باشد، «
الْبَتيلَةِ مِنَ النَّخِيل
» مىگويند و چون عمره مفرده، عملى مستقل از حج است، به اين نام خوانده شده است. چنانكه راوى از امامصادق (ع) پرسيد:
«فِي الرَّجُلِ يَجِيءُ مُعْتَمِراً عُمْرَةً مَبْتُولَة»
«حكم خداوند درباره شخصى كه براى انجام عمره مبتوله (مفرده) به كعبه آمده، چيست؟» حضرت در پاسخ فرمودند:
«يُجْزِئُهُ إِذَا طَافَ بِالْبَيتِ وَ سَعَي بَينَ الصَّفَا وَ الْمَرْوَةِ وَ حَلَقَ» (1)
«هرگاه طواف كعبه به جاى آوَرَد و سعى ميانصفا و مروه نمايد و سر خود را بتراشد، عمره اوصحيح (و مُجْزِى) خواهد بود.»
و در حديث ديگر درباره تفاوت عمره مفرده با عمره تمتع فرمودند:
«أَمَّا الْعُمْرَةُ الْمَبْتُولَةُ فَعَلَيصَاحِبِهَا طَوَافُ النِّسَاء» (2)
«بر كسى كه عمره مبتوله به جاى مىآورد، انجام طواف نساء (و نماز آن) واجب است.»
در روايات اهلبيت (عليهما السلام) جايگاه عمره با عناوينگوناگونى ياد شده است كه به ذكر چند حديث در اينباره مىپردازيم. امام رضا (ع) فرمودند:
«تَمَّمَصَلَوَاتِ الْفَرَائِضِ بِصَلَوَاتِ النَّوَافِلِ وَ تَمَّمَصِيَامَ شَهْرِ رَمَضَانَ بِصِيَامِ النَّوَافِلِ وَ تَمَّمَ الْحَجَّ بِالْعُمْرَةِ وَ تَمَّمَ الزَّكَاةَ بِالصَّدَقَةِ»(1)
«خداوند، نماز واجب را با نمازهاى مستحب (نافله) و روزه ماه رمضان را با روزه مستحب و حج را با كمك عمره و زكات را به وسيلهصدقه كامل گردانده است.»
رسول اكرم (ص) نيز در حديثى فرمودند:
«الْعُمْرَةُ مِنَ الْحَج بِمَنْزِلَةِ الرَّأْسِ مِنَ الْجَسَدِ و بِمَنْزِلَةِ الزَّكَاةِ مِنَ الصِّيَام» (2)
«جايگاه عمره نسبت به حج، مانند منزلت سر نسبت به بدن و زكات (فطره) نسبت به روزه است.»
يعنى همچنانكه جسم بدون سر، حيات ندارد و روزه بدون فطريه قبول
نمىشود، حج نيز اگر با عمره كامل نگردد، به ثمرات وعده داده شده يعنى عمارت و آبادانى قلب منتهى نخواهد شد. امام صادق (ع) در اينباره فرمودند:
«الْعُمْرَةُ وَاجِبَةٌ عَلَي الْخَلْقِ بِمَنْزِلَةِ الْحَجِّ عَلَي مَنِ اسْتَطَاعَ لِأَنَّ اللَّهَ تَعَالَي يَقُولُ وَ
أَتِمُّوا الْحَجَّ وَ الْعُمْرَةَ لِلَّهِ»(1)
«عمره همانند حج بر همه كسانى كه داراى استطاعتند، واجب است. از اينرو خداوند فرمود: حج و عمره را براى خدا كامل نماييد.»
امام صادق (ع) در پاسخ به «عُمَرِ بنِ اذَينَه» درباره كلام خداوند «
الْحَجُ
الاكْبَر
» فرمودند:
«الْحَجُّ الْأَكْبَرُ الْوُقُوفُ بِعَرَفَةَ وَ رَمْيُ الْجِمَارِ وَ الْحَجُّ الْأَصْغَرُ الْعُمْرَة» (2)
«حج اكبر، وقوف در عرفات و رمى جمرات، و حج اصغر، عمره است.»
شخصى ديگر از امام كاظم (ع) پرسيد:
«الْعُمْرَةُ أَواجِبَةٌ هِيَ؟ قالَ: نَعَمْ» (3)
«آيا عمره مفرده نيز واجب است؟ فرمودند: بله.» راوى سؤال كرد:
«فَمَنْ تَمَتَّعَ يُجْزِئُ عَنْهُ؟ قالَ: نَعَمْ» (4)
«آيا هركس حج تمتع انجام دهد، از عمره مفرده بىنياز مىشود؟ فرمودند: بله»
امام صادق (ع) ذيل آيه «
وَ لِلَّهِ عَلَى النَّاسِ حِجُّ الْبَيتِ
» فرمودند:
«يَعْنِي بِهِ الْحَجَّ وَ الْعُمْرَةَ جَمِيعاً لِأَنَّهُمَا مَفْرُوضَانِ ... وَ الْحَجُّ الْأَصْغَرُ الْعُمْرَةُ» (5)
«منظور، حج و عمره، هر دو مىباشد. زيرا حج و عمره هر دو واجباند گرچه عمره، حج اصغر محسوب مىشود.»
1) الكافي، ج 4،ص 265.
2) همان مأخذ.
3) مقصود از ذكر حديث فوق، بيان خواص عمره است و قيد مفرده در آن موضوعيت ندارد. از اين رو درباره علت قرين شدن عمره و حج در اعمال تمتع فرمودهاند: «أَنْ يَكُونَ الْحَجُّ وَ الْعُمْرَةُ وَاجِبَيْنِ جَمِيعاً فَلَا تُعَطَّلَ الْعُمْرَةُ وَ تَبْطُلَ وَ لَا يَكُونَ الْحَجُّ مُفْرَداً مِنَ الْعُمْرَةِ» (وسائلالشيعة، ج 11،ص 232) «علت ادغام حج با عمره در حج تمتّع آن است كه وجوب براى هر دو حاصل شود و عمره معطل نمانده و از بين نرود و از حج دور و جدا نشود.» در كتاب «العُروَةُ الوُثقي» در خصوص كسىكه وظيفهاش حج تمتّع بوده و استطاعت آن را ندارد اما بر انجام عمره مفرده مستطيع مىباشد، آمده است: «أَلْمَشْهُورَ عَدَمُهُ ... وَ كَذَا لَا تَجِبُ عَلَي مَنْ تَمَكَّنَ مِنْهَا وَ لَمْ يَتَمَكَّنْ مِنَ ألْحَجِّ لِمَانِعٍ وَ لَكِنَّ ألْاحْوَطَ أَلْاتْيَانُ بِهَا» (العروة الوثقي المحشي، ج 4،ص 598) «مشهور آن است كه عمره مفرده بر چنين فردى و نيز بر كسىكه توانايى حج دارد، اما به سبب وجود مانع نمىتواند آن را به جاى آورد، واجب نيست. هرچند احتياط واجب، به جاى آوردن عمره مفرده است.»
4) الكافي، ج 4،ص 533؛ شايان ذكر استكه برخى واژه «وجوب» را در معناى استحباب به كار گرفته و حديث مذكور را بر اين مبنا ترجمه نمودهاند كه با سياق آخر حديث كه مىگويد: «آيا حج تمتع، ما را از عمره بىنياز مىكند» سازگار نمىباشد.
5) الكافي، ج 4،ص 265.
انجام عمره، ثمرات دنيايى و آخرتى فراوانى دارد كه در كلام پيشوايان معصوم (عليهما السلام) به آن اشاره شده است. در اينجا به بيان برخى از آنها مىپردازيم.
الف: افزايش روزى و سلامت بدن
رسول اكرم (ص) فرمودند:
«الْحَجُّ وَ الْعُمْرَةُ يَنْفِيَانِ الْفَقْرَ»(1)
«حج و عمره فقر را (ازصاحب عمل) دور مىگرداند.»
امام سجاد (ع) در اينباره فرمودند:
«حُجُّوا وَ اعْتَمِرُوا تَصِحَّ أَبْدَانُكُمْ وَ تَتَّسِعْ أَرْزَاقُكُمْ وَ تُكْفَوْنَ مَئُونَاتِ عِيَالِكُم» (2)
«حج و عمره به جاى آوريد تا بدنهايتان سالم بماند و روزىهايتان افزون گردد و هزينههاى خانوادهتان كفايت شود.»
ب: ميهمانى خدا و اجابت دعا
روايت شده است كه خداوند به آدم (ع) وحى نمود:
«أَنَا اللَّه ذُو بَكَّةٍ أَهْلُهَا جِيرتي وَ زُوَّارُهَا وَفْدِي وَ أَضْيَافِي» (3)
«من خداوندِصاحب كعبهام. مردم اين سرزمين، همسايگان من و زائران آن، ميهمانان من هستند.»
امام صادق (ع) درباره عمره فرمودند:
«الْحَاجُّ وَ الْمُعْتَمِرُ وَفْدُ اللَّهِ وَ حَقٌّ عَلَي اللَّهِ أَنْ يُكْرِمَ وَفْدَهُ وَ يَحْبُوَهُ ر (4)بِالْمَغْفِرَةِ» (5)
1) وسائل الشيعة، ج 11،ص 106.
2) الكافي، ج 4،ص 252.
3) الخرائج و الجرائح، ج 1،ص 80.
4) با توجه به اينكه فعل «يَحْبُوَهُ» از «حَبْوَة» به معناى عطيه گرفته شده است، بهكار بردن عبارت «يَحْبُوَهُ بِالْمَغْفِرَةِ» بيانگر آن است كه گرچه بنده شايسته مغفرت الهى نيست، اما خداوند بر مبناى فضل خود، غفران و رحمتش را به عنوان عطيه به او مىبخشد.
5) تحف العقول،ص 123؛ در حديث ديگرى آمده است كه خداوند علاوه بر موارد فوق «يَخْلُفُ نَفَقَاتِهِمْ» آنچه را براى حج هزينه نمودهاند، جبران مىنمايد. مستدرك الوسائل، ج 8،ص 38
«حجكننده و عمرهگزار، ميهمان خداوند هستند و بر خداست كه ميهمان خود را تكريم كند و مورد مغفرت قرار دهد.»
امام باقر (ع) نيز در اينباره فرمودند:
«الْحَاجُّ وَ الْمُعْتَمِرُ وَفْدُاللَّهِ إِنْ سَأَلُوهُ أَعْطَاهُمْ وَ إِنْ دَعَوْهُ أَجَابَهُمْ وَ إِنْ شَفَعُوا شَفَّعَهُمْ وَ إِنْسَكَتُوا ابْتَدَأَهُمْ وَ يُعَوَّضُونَ بِالدِّرْهَمِ أَلْفَأَلْفِ دِرْهَمٍ»
«حجكننده و عمرهگزار ميهمان خدايند. اگر از او درخواست كنند، عطايشان مىكند و اگر او را بخوانند، اجابتشان مىكند و اگر درباره كسى شفاعت كنند، شفاعتشان را مىپذيرد و چنانچه از او چيزى نخواهند، از پيش خود به آنها كَرَم مىكند و در برابر يك درهم هزينه، يك ميليون درهم به آنها عوض دادهمىشود.» (1)
امام صادق (ع) فرمودند:
«الْحَجُّ وَ الْعُمْرَةُ سُوقَانِ مِنْ أَسْوَاقِ الْآخِرَةِ اللَّازِمُ لَهُمَا فِي ضَمَانِ اللَّهِ إِنْ أَبْقَاهُ
أَدَّاهُ إِلَي عِيَالِهِ وَ إِنْ أَمَاتَهُ أَدْخَلَهُ الْجَنَّةَ» (2)
«حج و عمره دو بازار اخروىاند كه به جاى آورنده آنها در پناه خداست. چنانچه او را زنده نگه دارد، به سلامت به آغوش خانواده بازمىگرداند و اگر او
را بميراند، راهى بهشت جاويدان مىنمايد.»
پيامبر خدا (ص) نيز در دو حديث ذيل فرمودند:
«الْحَجَّةُ ثَوَابُهَا الْجَنَّةُ وَ الْعُمْرَةُ كَفَّارَةٌ لِكُلِّ ذَنْبٍ»
«پاداش حج، بهشت و عمره، كفّاره هر گناه است.»(1)
«الْعُمْرَةُ إِلَي الْعُمْرَةِ كَفَّارَةُ مَا بَيْنَهُمَا» (2)
«عمره تا عمره ديگر، كفّاره (گناهانِ) ميان آن دو عمره است.»
در روايتى آمده است، هنگامى كه به قصد حج و عمره از خانه خارج شدى، دست به پيشگاه الهى بردار و بگو:
«اللَّهُمَّ إِنِّي أَسْأَلُكَ فِي سَفَرِي هَذَا السُّرُورَ وَ الْعَمَلَ بِمَا يُرْضِيكَ عَنِّي ... فَاجْعَلْ سَفَرِي هَذَا كَفَّارَةً لِمَا قَبْلَهُ مِنْ ذُنُوبِي» (3)
«خداوندا! در اين سفر، از تو خشنودى و سرور و عمل به آنچه مايه رضايت توست، خواهانم ... پروردگارا! اين سفر را كفاره گناهان گذشته من قرار ده.»
درباره فاصله زمانى به جاى آوردن عمره تا عمره ديگر، به فواصلى چون
يك سال، يك ماه و ده روز اشاره شده كه مستند آن، احاديثى است كه از اهلبيت (عليهما السلام) روايت شده است كه در آن به تفاوت عمرهگزاران و
اختلاف آنها از نظر توانايى مالى، جسمى و علمى توجه شده است. در
كتاب شرح لمعه در اينباره آمده است:
«وَ قيل: لا حَدَّ لِلمُدَّةِ بَينَ العُمرَتَينِ وَ هُوَ حَسَنٌ لِأنَّ فِيهِ جَمعَاً بَينَ الأخبَارِ الدَّالِّ بَعضُهَا عَلَى الشَّهرِ وَ بَعضُهَا عَلَى السَّنَةِ وَ بَعضُهَا عَلَى عَشَرَةِ أيَّامٍ بِتَنْزِيلِ ذلِكَ عَلَى مَرَاتِبِ الاستِحبَابِ فَالأفضَلُ الفَصلُ بَينَهُمَا بِعَشَرَةِ أيَّامٍ وَ أكمَلُ مِنهُ بِشَهرٍ وَ أكثَرُ مَا يَنبَغي أن يَكُونَ بَينَهُمَا السَّنَةُ»(1)
«برخى گفتهاند كه بين انجام دو عمره محدوديت زمانى وجود ندارد كه سخن نيكويىاست. زيرا به وسيله آن ميان رواياتى كه برخى به فاصله يك ماه و برخى يك سال و برخى ده روز اشاره شده است، جمع مىشود و از آنها مراتب استحباب فهميده مىشود. به اين معنا كه كمترين ميزان فضيلت در فاصله ده روز و فضيلت بيشتر در فاصله يك ماه و حداكثر زمانى كه مىتواند ميان دو عمره فاصله شود، يك سال است.»
در كتاب «عروةالوثقى» در اينباره آمده است:
«... وَاخْتَلَفُوا فِي مِقدَارِ الفَصلِ بَينَ العُمرَتَينِ، فَقيل: يُعتَبَرُ شَهرٌ وَ قيل: عَشَرَةُ أيَّامٍ وَ الأقوَى عَدَمُ اعتِبارِ الفَصلِ فَيَجُوزُ إتيَانُهَا كُلَّ يَومٍ» (2)
«درباره مقدار فاصله ميان دو عمره، اختلاف است. برخى آن را يك ماه و برخى ديگر ده روز دانستهاند. اما قول استوار، عدم اعتبار فاصله ميان آنهاست. يعنى جايز بودن به جاى آوردن عمره در هر روز.»
در كتاب «مُسْتَمْسَكُ الْعروةالوثقى» در اينباره مىخوانيم:
«وَ بِالْجُملَةِ الْجَمعُ العُرفِيُّ بَينَ النُّصُوصِ الْمَذكُورَةِ ... فَلا يَدُلُّ عَلَى الْمَنعِ مِن التَّوالي فَلا مانِعَ مِنَ الأخذِ بِإطلاقاتِ الْحَثِّ عَلَيها وَ التَّرغيبِ إليها الظّاهِرَةِ في
استِحبَابِها مُطلَقاً وَ مُقتَضَاهَا الاستِحبَابُ في كُلِّ يَومٍ»
«لازمه جمع عرفى ميان روايات آن است كه بگوييم: هيچ يك از اين روايات،
از انجام پىدرپى عمره منع نمىكند و مانعى وجود ندارد كه از عموم روايات در ترغيب به عمره كه بر استحباب آن دلالت دارند، انجام هر روزهاش فهميدهشود.» (1)
در كلام پيشوايان معصوم (عليهما السلام) تعابيرگوناگونى درباره زمان انجام عمره وجود دارد كه به برخى از آنها اشاره مىكنيم. امام باقر (ع) فرمودند:
«إِذَا انْقَضَتْ أَيَّامُ التَّشْرِيقِ وَ أَمْكَنَ الْحَلْقُ فَاعْتَمِرْ» (2)
«هنگامى كه ايام تشريق (يازدهم، دوازدهم و سيزدهم ذىحجه) پايان پذيرفت و تراشيدن سر ممكن بود، عمره مفرده به جاى آور.»
در حديث ديگر شخصى از امام صادق (ع) پرسيد: عمره با چه فاصلهاى از حج بهجاى آورده مىشود؟ حضرت در پاسخ فرمودند:
«إِذَا أَمْكَنَ الْمُوسَي مِنَ الرَّأْسِ»(3)
«هنگامى كه بتوان تيغ را بر سر مرور داد، انجام عمرهصحيحخواهد بود.»
آن حضرت درباره بهترين ماه انجام عمره نيز فرمودند:
«الْمُعْتَمِرُ يَعْتَمِرُ فِي أَيِّ شُهُورِ السَّنَةِ شَاءَ وَ أَفْضَلُ الْعُمْرَةِ عُمْرَةُ رَجَب» (4)
1) مستمسك العروة الوثقي، ج 11،ص 146؛ در كتاب قواعد الاحكام در اينباره آمده است: «وَ يُستَحَبُّ تِكرارُ العُمرَةِ وَ اخْتُلِفَ في الزَّمانِ بَينَ العُمرَتَينِ فقيل سَنَةٌ و قيل شَهرٌ و قيل عَشَرَةُ أيَّامٍ و قيل بِالتَّوالي» «انجام مكرر عمره مستحب است. اما درباره فاصله زمانى ميان دو عمره اختلاف است. برخى اين فاصله را يكسال، برخى يك ماه و برخى ده روز دانستهاند و برخىديگر به عدم فاصله قائل شدهاند.» قواعد الاحكام، ج 1،ص 452.
2) مستدرك الوسائل، ج 10،ص 7.
3) الكافي، ج 4،ص 536.
4) الكافي، ج 4،ص 536.
«عمره گزار، در هر ماهى كه بخواهد عمره بهجاى مىآورد. اما برترين آن، عمرهاى است كه در رجب بهجاى آورده شود.»
على بن حمزه درباره فاصله زمانى ميان دو عمره از امامكاظم (ع) روايت كردهاست:
«لِكُلِّ شَهْرٍ عُمْرَةٌ قَالَ فَقُلْتُ لَهُ أَ يَكُونُ أَقَلَّ مِنْ ذَلِكَ قَالَ لِكُلِّ عَشَرَةِ أَيَّامٍ عُمْرَةٌ» (1)
«در ازاى هر يك ماه، به انجام يك عمره توصيه مىكنيم. پرسيدم در كمتر از آن هم مىتوان عمره بهجاى آورد؟ فرمودند: هر ده روز، يك بار مىتوان عمره بهجاى آورد.»
عمره، زمينهساز حضور در حريم تربيتى است كه به انسانها امكان مىدهد تا در موقعيتهاى گوناگون زندگى هرگاه دچار ناآرامى و اضطراب شدند، به ابزار آرامش قلب (يعنى ولايت پيشوايان معصوم (عليهما السلام)) متمسك شده و اراده خداوند را از انجام عمره مفرده محقق نمايند و با پاك و آباد نمودن دنياى قلب از دام رذايل نفسانى، زمينه حلال شدن نعمتها و لذتهاى دنيايى را براى خود فراهم آورده و مصداق اين حديث گردند كه امامصادق (ع) فرمودند:
«فَلْتَهْنَأِ النِّعْمَةَ مَنْ تَمَسَّكَ بِوَلَايَتِنَا» (2)
« (همه) نعمت (ها) گواراى كسى باد كه به ولايت ما متمسك شود.»
قال الصادق (ع): «إِذَا حَجَّ أَحَدُكُمْ فَلْيَخْتِمْ حَجَّهُ بِزِيَارَتِنَا لِأَنَّ ذَلِكَ مِنْ تَمَامِ الْحَجِّ» (عللالشرائع، ج 2،ص 459)
«هرگاه يكى از شما حج بهجاى آورد، بايد حج خود را به زيارت ما خاندان خاتمه دهد كه اين امر موجب كامل شدن حج است.»
زيارت از واژه «
زَوْر
» به معناى روى گرداندن گرفته شده است.صاحب كتاب «معجم مقائيس اللغة» در توضيح واژه زَوْر مىنويسد:
«الزَّوْرُ يَدُلُّ عَلي الْمَيْلِ وَ الْعُدُولِ، مِنْ ذلِكَ الزُّورُ: الكِذْبُ لِانَّهُ مائِلٌ عَنْ طَريقَهِرالْحَقِّ ...»
«زَوْر
در اصل به معناى مايل شدن و عدول كردن از چيزى به چيز ديگر است
و به دروغ از آن جهت زور مىگويند كه شخص دروغگو از مسير حق، مايل و منحرف گرديده است.»
وى پس از مطالبى درباره واژه زائر (زيارت كننده) مىگويد:
«وَ مِنَ الْبابِ الزّائِرُ لِانَّهُ اذا زاركَ فَقَدْ عَدَلَ عَنْ غَيْرِك»
«زائر از
زَوْر
گرفته شده زيرا زائر كه به ديدار تو مىآيد، از ديگران روى گردانده و تنها به تو متمايل گشته است.»
در روايات معصومين (عليهما السلام) در كنار بيشتر كلمات همخانواده با واژه زيارت، تعابيرى چون «
عارِفاً بِحَقِّه
»، «عَارِفاً بِوِلايَتِهِ
» و «
اذَا كانَ عَارِفاً بِحَقِّهِ وَ وِلايَتِهِ
» بهكار رفته است كه نشانگر ملازمه زيارت با شناخت حق اهلبيت (عليهما السلام) و شناخت دشمنان ايشان به منظور دورى از بينش و روش آنهاست. چنانكه امام صادق (ع) در دو حديث ذيل فرمودند:
«مَنْ أَتَي قَبْرَ أَبِيعَبْدِالله عَارِفاً بِحَقِّهِ غَفَرَ الله لَهُ مَا تَقَدَّمَ مِنْ ذَنْبِهِ وَ مَا تَأَخَّرَ» (1)
«هركس به زيارت امام حسين (ع) برود، در حالى كه به حق او معرفت داشته باشد، خداوند گناهان گذشته و آيندهاش را مىآمرزد.»
و در حديث ديگرى فرمودند:
«أَيُّمَا مُؤْمِنٍ زَارَ الْحُسَيْنَ بْنَ علي (ع) عَارِفاً بِحَقِّهِ فِي غَيْرِ يَوْمِ عِيدٍ كُتِبَتْ لَهُ عِشْرُونَ حَجَّةً وَ عِشْرُونَ عُمْرَةً مَبْرُورَاتٍ وَ عِشْرُونَ غَزْوَةً مَعَ نَبِيٍّ مُرْسَلٍ اوْ إِمَامٍرعَادِل»(2)
«هر مؤمنى كه امام حسين (ع) را در غير روز عيد زيارت كند در حالى كه به
حق آن حضرت معرفت داشته باشد، خداوند متعال ثواب بيست حج و بيست عمره مقبول و بيست جهاد در ركاب نبى مرسل يا امام عادل برايش مىنويسد.»
طبق احاديث فوق زيارت اهلبيت (عليهما السلام) هنگامى محقق مىشود كه از آنچه مانع اداى حق آن بزرگواران است، دورى و عدول نماييم.
از آنجاكه حقيقت حج، تنها با معرفت به ولايت اهلبيت (عليهما السلام) و اداى حقوق آن بزرگواران، محقق شده و آثار و ثمرات وعده داده شده در حج
را به ارمغان خواهد آورد، از اينرو بر زيارت اهلبيت (عليهما السلام) پس از پايان حج تأكيد بسيارى شده تا جايى كه امام باقر (ع) فرمودند: مردم مكلفاند پس از حج نزد ما آمده:
«فَيُعْلِمُونَا وَلَايَتَهُمْ وَ مَوَدَّتَهُمْ وَ يَعْرِضُوا عَلَيْنَا نُصْرَتَهُمْ» (1)
«و از تمسك به ولايت و مودت (يعنى سعى در حفظ رابطه) با ما و يارى رساندن به ما خبر دهند.»
و نيز امام باقر (ع) با مشاهده مردمى كه در حال طواف بودند، فرمودند: به خدا قسم همراه با طواف خانه خدا به امر ديگرى نيز مكلف و موظفاند. اصحاب پرسيدند: به چه چيز ديگرى مكلفاند؟ فرمودند:
«أُمِرُوا إِذَا فَرَغُوا مِنْ طَوَافِهِمْ أَنْ يَعْرِضُوا عَلَيْنَا أَنْفُسَهُمْ» (2)
«مكلف شدهاند كه بعد از طواف، جانفشانى خود را به ما عرضه نمايند.»
نكته و اشاره
در اين احاديث به پيوستگى حج و ولايت اشاره و حج بدون ولايت و خالى از عرضه نصرت به اهلبيت (عليهما السلام) حج جاهليت خوانده شده است. از اينرو در روايات توصيه شده كه حج خود را به زيارت اهلبيت (عليهما السلام) خاتمه دهيد. چنانكه امامباقر (ع) در پاسخ به كسى كه پرسيد:
«أَبْدَأُ بِالْمَدِينَةِ أَوْ بِمَكَّةَ»
«آيا به مدينه بروم و بعد از آن عازم مكه شوم و يا برعكس؟»
فرمودند:
«ابْدَأْ بِمَكَّةَ وَ اخْتِمْ بِالْمَدِينَةِ فَإِنَّهُ أَفْضَلُ» (1)
«حج خود را با رفتن به مكه آغاز كن و به زيارت در مدينه ختم نما كه اين كار افضل است.»
و نيز امام صادق (ع) فرمودند:
«إِذَا حَجَّ أَحَدُكُمْ فَلْيَخْتِمْ حَجَّهُ بِزِيَارَتِنَا لِأَنَّ ذَلِكَ مِنْ تَمَامِ الْحَجِّ» (2)
«هرگاه يكى از شما حج بهجاى آورد، بايد حج خود را به زيارت ما خاندان
خاتمه دهد كه اين امر موجب كامل شدن حج است.»
علت آنكه در روايات پيشوايان معصوم (عليهما السلام) سفارش شده كه حج با رفتن به مكّه آغاز و با زيارت اهلبيت (عليهما السلام) پايان پذيرد، اين است كه كعبه و اعمال آن، اسم و نشانهاى است كه ما را به معنا و مسمايى به نام
ولايت اهلبيت (عليهما السلام) دلالت مىكند. از اينرو سفارش شده است كه زيارت خود را با رفتن به مكه آغاز نموده و آن را به زيارت اهلبيت (عليهما السلام) خاتمه دهيم.
قال السجاد (ع): «يَا مَعْشَرَ مَنْ لَمْ يَحُجَّ اسْتَبْشِرُوا بِالْحَاجِّ وَصَافِحُوهُمْ وَ عَظِّمُوهُمْ فَإِنَّ ذَلِكَ يَجِبُ عَلَيْكُمْ تُشَارِكُوهُمْ فِي الْأَجْرِ» (الكافي، ج 4،ص 264)
«اى كسانى كه حج نگزاردهايد! با خوشرويى به استقبال حجگزار برويد و با آنان مصافحه كنيد و بزرگشان داريد. اين امر بر شما لازم است. در اينصورت با پاداش آنان شريك خواهيد شد.»
حجگزار با انجام مناسك حج، از بينش و عملكرد نادرست گذشتهاش توبه نموده و بينش و روش درستى را كه براى خود و اطرافيان ايجاد امنيت مىكند، برمىگزيند. بنابراين براى نشاندادن اشتياق خود به بينش جديدى كه موجب تغيير در رفتار و گفتار زائرخانه خداگرديده، به استقبالش مىرويم. اميرمؤمنان (ع) در اينباره فرمودند:
«إِذَا قَدِمَ أَخُوكَ مِنْ مَكَّةَ فَقَبِّلْ بَيْنَ عَيْنَيْهِ ... وَ الْعَيْنَ الَّتِي نَظَرَ بِهَا إِلَي بَيْتِ اللَّهِ» (1)
«هنگامى كه برادرت از مكه بازگشت، ميان دو چشم و نيز بر چشمان او كه با آن به خانه خدا نگريسته است، بوسه بزن.»
امام سجاد (ع) نيز فرمودند:
«بَادِرُوا بِالسَّلَامِ عَلَي الْحَاجِّ وَ الْمُعْتَمِرِ وَ مُصَافَحَتِهِمْ مِنْ قَبْلِ أَنْ
تُخَالِطَهُمُرالذُّنُوبُ» (2)
«در سلام و مصافحه با كسانى كه از حج و عمره بر مىگردند، شتابكنيد، پيش از آنكه به گناهان آلوده شوند.»
و در جايى ديگر فرمودند:
«يَا مَعْشَرَ مَنْ لَمْ يَحُجَّ اسْتَبْشِرُوا بِالْحَاجِّ وَصَافِحُوهُمْ وَ عَظِّمُوهُمْ فَإِنَّ ذَلِكَ
يَجِبُ عَلَيْكُمْ تُشَارِكُوهُمْ فِي الْأَجْرِ» (1)
«اى كسانى كه حج نگزاردهايد! با خوشرويى به استقبال حجگزار برويد و با آنان مصافحه كنيد و بزرگشان داريد. اين امر بر شما لازم است. در اينصورت با پاداش آنان شريك خواهيد شد.»
امام صادق (ع) نيز فرمودند:
«مَنْ عَانَقَ حَاجّاً بِغُبَارِهِ كَانَ كَأَنَّمَا اسْتَلَمَ الْحَجَرَ الْأَسْوَد» (2)
«هر كس حجگزارى را كه غبار راه برصورت اوست، در آغوش بگيرد، همانند كسى است كه حجرالاسود را لمس كرده است.»
در آموزههاى حج توصيه شده است كه حجكننده پس از بازگشت از حج، اطرافيان، خويشان و نزديكان خود را دعوت نموده، از آنها پذيرايى نمايد. از اينرو رسولخدا (ص) در پاسخ به كسى كه پرسيد: نشانه قبول شدن حج چيست؟ فرمودند:
«طِيبُ الْكَلَامِ وَ إِطْعَامُ الطَّعَامِ» (3)
«كلام نيكو و خوراندن غذا.»
و نيز از آن حضرت روايت شده است:
«لَا وَلِيمَةَ إِلَّا فِي خَمْسٍ فِي عُرْسٍ أَوْ خُرْسٍ أَوْ عِذَارٍ أَوْ وِكَارٍ أَوْ رِكَازٍ فَالْعُرْسُ
التَّزْوِيجُ وَ الْخُرْسُ النِّفَاسُ بِالْوَلَدِ وَ الْعِذَارُ الْخِتَانُ وَ الْوِكَارُ الرَّجُلُ يَشْتَرِي الدَّارَ وَ الرِّكَازُ الرَّجُلُ يَقْدَمُ مِنْ مَكَّةَ» (1)
«وليمه جايز نيست مگر در پنج مورد: در ازدواج، هنگام فرزنددار شدن، هنگام ختنه پسران، هنگام خريد خانه و بازگشت از سفر مكّه.»
توصيه به ضيافتِ بعد از حج، از اين مطلب پرده برمىدارد كه زائر خانه خدا مىبايد اطرافيان خود را از آثار و ثمرات حجش بهرهمند نموده و در سايه رفتار و گفتار نيكو، آنان را از نتايج توبه و تغيير بينش و روش نادرست خود آگاهگرداند و با برگزارى مراسم ضيافت به هنگام بازگشت از حج، از تحقق اين اراده الهىخبر دهد.
يكى از آداب و مستحبات سفر حج، آوردن هديه براى نزديكان است كه در همه سفرها به آن سفارش شده است. امام صادق (ع) فرمودند:
«إِذَا سَافَرَ أَحَدُكُمْ فَقَدِمَ مِنْ سَفَرِهِ فَلْيَأْتِ أَهْلَهُ بِمَا تَيَسَّرَ وَ لَوْ بِحَجَرٍ»(2)
«هرگاه يكى از شماها از سفر باز مىگردد، بايد آن مقدار كه در توان دارد، براى خانوادهاش هديه و سوغات بياورد، هر چند از سنگ باشد.»
اما نكته مهم، درك اراده خداوند از آوردن هديه در سفر حج است. چراكه
اطرافيان (علاوه بر سوغاتهاى معمول حج) انتظار دارند با شخصيتى متفاوت از گذشته روبرو شوند و از حجگزار رفتار و گفتار زشت مشاهده نكنند.
از اينرو سوغات حج، جزئى از حج خوانده شده تا آشكار گردد كه تغيير بينش و روش و پرهيز از ستيزهجويى و ناامنى، جزء لاينفك حج است. به همين دليل امامصادق (ع) فرمودند:
«هَدِيَّةُ الْحَجِّ مِنَ الْحَج»
«سوغات حج، جزئى از حج است.»
در حديثى ديگر فرمودند:
«الْهَدِيَّةُ مِنْ نَفَقَةِ الْحَجِّ» (1)
«سوغات، از هزينه حج است.»
يعنى فرد مىبايد اين هزينه را براى اطرافيان خويش، تأمين وصرف نمايد.
1) الكافي، ج 4،ص 280.
أبْطَحْ: مكانى بين مكه و مِنى كه به آن بَطْحاء و مُحَصَّب نيز مىگويند و آدم (ع) در آنجا رو بهصورت خوابيد. چنانكه روايت شده است: «
فَانْبَطَحَ حَتَّي انْفَجَرَ الصُّبْحُ
» (من لايحضره الفقيه، ج 2،ص 199) «او تاصبح رو بهصورت خوابيد.» از اينرو پيشوايان معصوم (عليهما السلام) بعد از اتمام اعمال مِنى، هنگامى كه عازم مكه مىشدند، در اين سرزمين توقف كوتاهى نموده و سنت آدم (ع) را ارج مىنهادند.
ابوقبيس (كوه ابوقبيس): نزديكترين كوه به خانه خدا در جهت جنوب شرقى مكه كه كوهصفا جزئى از آن محسوب مىشود. اين كوه در مقابل ركن حجرالاسود قرار گرفته و به «
جَبَلُ الْأَمِين
» معروف است. كوه ابوقبيس، بافضيلتترين كوه مكه است كه
سنگهاى كعبه از آن آورده شده و مدفن اوليه حضرت آدم (ع) بر روى آن قرار داشته است. چنانكه روايت شده: «
دُفِنَ بِمَكَّةَ فِي جَبَلِ أبِي قُبَيسٍ
» (مستدرك الوسائل، ج 2،ص 314) «آدم (ع) در مكه و در كوه ابوقبيس مدفون شد» تا اينكه نوح (ع) بعد از طوفان، پيكر او را در تابوتى گذاشته و به كوفه برد و در آنجا دفن نمود. هم اكنون قبر او كنار مدفن نوح (ع) و كمى پايينتر از قبر مبارك اميرمؤمنان (ع) قرار دارد.
دليل نامگذارى اين كوه به ابوقبيس آن است كه اولين كسى كه بر فراز اين كوه خانه ساخت، ابوقبيس نام داشت. البته بعضى ابوقبيس را مصغّر عبارت «قَبَسَ النّار» دانسته و گفتهاند كه چون از آسمان دو چوب آتش زنه، بر اين كوه فرود آمد و آدم (ع) آنجا آتش روشن كرد، به اين كوه ابوقبيس گفتهاند.
اجازه: اجازه از ريشه جواز گرفته شده و به معناى عبور كردن از جايى به جايى و نيز عبور دادن كسى از مكانى به مكان ديگر است. اجازه يكى از اعمال حج جاهليت بوده و به معناى انتقال سريع از عرفات به مزدلفه، بهكار مىرفته است. تعاليم دين
براى مخالفت با اين بدعت، بر افاضه و كوچ آهسته توأم با طمأنينه تأكيد نموده است. چنانكه امام صادق (ع) فرمودند: «نيكو سير كنيد. شخص ضعيف و مسلمانى را زير پا قرار ندهيد و در رفتن، ميانه رو باشيد.» رسول خدا (ص) ناقه خويش را متوقّف مىكرد تا آن جا كه سر ناقه به جلوى كجاوه مىخورد و مىفرمود: «
أيُّهَا النَّاسُ عَلَيْكُمْ بِالدَّعَةِ
فَسُنَّةُ رَسُولِ اللَّهِ
(ص)
تُتَّبَعُ
» (الكافي، ج 4،ص 67) «اى مردم! آرام باشيد. بايد از سنّت پيامبر (ص) پيروى شود.» معناى حركت آهسته از اين موقف، آن است كه خارج شدن از عرفات (موقف اعتراف و ندامت) و رفتن به مشعر (موقف شعور و عمل) نياز به زمان داشته و محتاج تدبر و تفكر است.
: به حج فرستادن و شرايط انجام حج را براى ديگران فراهم نمودن. با توجه به اسرار و رمزوارههاى حج، اراده خداوند از احجاج، آشنا نمودن انسانهاى نيازمندِ به بصيرت، با ولايت اهلبيت (عليهما السلام) است. چراكه اين ولايت، تنها بينشى است كه بستر وفاى به عهد و زمينه جبران پيمانشكنىها را براى آنها فراهم مىآورد. [ر. ك به: حج بردن كودكان]
احرام: از حرمت به معناى ممنوعيت گرفته شده و علت اين نامگذارى آن است كه به سبب احرام، اعمال زيادى بر شخص، حرام و ممنوع مىشود. به روزهايى كه شخص در آنها محرم است، «ايام احرام» گفته مىشود. احرام نماد عزيمت بر ترك بينش و روش شيطان است و ثمره آن، ايجاد امنيت براى فرد و اطرافيان اوست.
امام صادق (ع) درباره ترك نگاه به آينه در طول احرام مىفرمايند:
«لَا تَنْظُرْ فِي الْمِرْآةِ وَ أَنْتَ مُحْرِمٌ لِأَنَّهُ مِنَ الزِّينَةِ
» (الكافي، ج 4،ص 356)
«به آيينه در هنگامى كه در حال احْرام به سر مىبرى، نگاه نكن. زيرا نگاه به آيينه به انگيزه زينت،صورت مىپذيرد.» از مجموع رواياتى كه درباره ترك نگاه به آيينه (به
قصد رفع كاستى و ايجاد زينت و آراستگى)، بيان شده، اين مطلب فهميده مىشود كه چون شخص مُحْرم، در طول احرام به آيينه نمىنگرد، كاستىها و زشتىهاى ايجاد
شده در سر وصورت خود را نمىبيند. از اين رو لازم است پس از پايان احرام با پىبردن به ضرورت توجه و نگاه به آيينه و به كارگيرى پيام و رمزواره آن كه آگاه شدن از كاستىها و رفع عيوب است، اطرافيان را به مثابه آيينه تلقى نموده و درصدد رفع كاستىها از خود برآيد. چنانكه اميرمؤمنان (ع) فرمودند:
المِرآةُ الَّتي يَنْظُرُ الانْسَانُ فِيها إلَى أَخْلاقِهِ هِيَ النَّاسِ
(شرحنهجالبلاغة، ج 20،ص 271)
«آيينهاى كه انسان در آن به زشتى و زيبايى خُلقياتش پى مىبرد، مردم (اطرافيان او) هستند.» در حقيقت، تعامل با اطرافيان زمينه عمل به آموزههاى دينى را براى انسان فراهم مىنمايد. در اينجاست كه انديشه «آيينه ديدن محيط» در او شكل مىگيرد و منشأ تلاطمات روحى خود را در عيوب نفسانى و رذائل درونىاش جستجو مىكند و از كامجويى و ستيزهجويى و گناه براى رسيدن به آرامش زودرس، دست برمىدارد.
إحْلال: حلال شدن، روا گرديدن و نيز خارج شدن از حالت احرام است كه با «تقصير» (در عمره تمتع) و با «حلق» يا «تقصير» (در انواع حج و عمره مفرده) حاصلمىشود.
احلال درصورتصدّ و حَصْر (خارج شدن از احرام درصورت برخورد با دشمن و يا به هنگام بروز بيمارى): اگر شخصى كه مىخواهد حج يا عمره به جاى آورد، بعد از محرم شدن در يكى از ميقاتها بيمار شود به گونهاى كه نتواند براى انجام حج به عرفات برود، بايد قربانى خود را توسط فرد ديگرى به مكه يا مِنى بفرستد و هنگامى كه قربانى در زمان مقرر، به محل خود رسيده و ذبح شد، سر خود را بتراشد و يا تقصير كند و از احرام خارج شود. البته همسرش تا سال بعد كه حج خود را به جاى آورد، بر او حرام باقى خواهد ماند. به چنين شخصى «مَحْصور» و به عذر و بيمارىاش «حَصْر» گفته مىشود. اما اگر دشمن و يا حيوان درندهاى مانع انجام اعمال حج شده باشد، شخص در همانجا قربانى نموده و از احرام خارج مىشود و به جاى آوردن حج در سال بعد بر او لازم نيست. به چنين شخصى «مَصْدود» و به عذر او «صَدّ» گفته مىشود و خارج شدن از احرام به سبب قربانى، «تَحَلُّل به هَدْى»
و درصورتى كه قربانى شتر باشد، «تَحَلُّل به نَحْر» خوانده مىشود.
أدْنَى الْحِلّ: به نزديكترين محل خارج از حرم كه وارد شدن به حرم، از آن جا بدون احرام جايز نيست، «أدْنَى الْحِلّ» گفته مىشود و كسانى كه از ميقاتهاى معين شده عبور نكرده و يا نمىتوانند از آنها عبور كنند، اجازه دارند از حديبيه، تنعيم يا جعرانه كه همگى «أدْنَى الْحِلّ» محسوب مىشوند، احرام ببندند.
اركان احرام: اركان و واجبات احرام عبارتند از:
الف- پوشيدن دو قطعه پارچه دوخته نشده براى مردان: كه يكى را به دور كمر بسته و به آن «إزار» مىگويند و ديگرى را مانند عبا بر دوش مىافكنند و به آن «رِداء» مىگويند.
ب- نيت: قصد انجام حج يا عمره به منظور تقرب به خدا با تعيين نوع حجياعمره.
ج- تلبيه: لبيك گفتن. [ر. ك، به واژه تلبيه] در حج قِرانْ، انجام تقليد يا اشعار ما را از لبيك گفتن بى نياز مىكند. [ر. ك، به واژه تقليد و اشعار]
اركان كعبه يا اركان بيت: چهار ركن (چهار زاويه، چهار گوشه) خانه خدا را اركان كعبه مىگويند كه اسامى اين اركان عبارتند از: ركن يمانى- ركن حَجَر- ركن عراقى- ركن شامى [ر. ك، به هر يك از اين واژگان]
إزار: [ر. ك، به واژه «اركان احرام» بخش ب]
استطاعت: قدرت بر انجام كار و در اصطلاح حج، يعنى توانايى بر انجام مناسك حج. شايان ذكر است كه حجةالاسلام به سبب استطاعت واجب شده و به جاى آوردهمىشود.
اقسام استطاعت: 1- استطاعت عقلى 2- استطاعت شرعى 3- استطاعت عرفى
شرايط استطاعت عرفى: 1- باز و ايمن بودن راه و امكان پيمودن آن. 2- كافى بودن وقت براى انجام اعمال حج. 3- داشتن توانايى جسمى براى پيمودن مسير و انجام
مناسك. 4- داشتن وسيله رفت و برگشت. 5- داشتن توشه راه مانند خوردنى و آشاميدنى و ساير مايحتاج در رفت و برگشت. 6- داشتن مخارج عائله و كسانى كه خرجى آنها بر عهده حجگزار است، از زمان رفت تا برگشت. 7- فراهم بودن امكان زندگى عادى پس از بازگشت و به زحمت نيفتادن در كسب و كار.
استظلال: سايبان قرار دادن. [ر. ك، به واژه مُحَرَّماتْ يا تُروكِ إحْرام]
استقرار حج: كسى كه براى انجام حج يا عمره مستطيع شود و با وجود استطاعت، از رفتن به حج خوددارى كند تا اين كه مناسك حج از وى فوت و استطاعتش زائل شود؛ حج بر عهده او باقى مىماند كه به آن، استقرار حج مىگويند.
استلام حَجَر: مسح و تماس بدن با حجرالاسود از طريق بوسيدن، دست كشيدن، چسباندن شكم يا تماس مقدارى از بدن (و درصورت عدم امكان، اشاره از دور با سر يا عصا) استلام حجر خوانده مىشود كه در طواف (و در تمام شوطها) مستحب بوده و در شوط اول و آخر مورد تأكيد قرار گرفته است. به هنگام استلام حجر، الله اكبر گفتن،صلوات فرستادن، دعا نمودن، بوسيدن حجرالاسود وصورت گذاشتن بر آن، بلند كردن دست به عنوان استلام و اشاره به سوى آن و لمسكردن حجر با دست راست مستحب مىباشد. استلام حجر در ضمن طواف، احكامى دارد كه در مناسك حج ذكر گرديده و از جمله آنها عدم انحراف حجگزار از مسير طواف است. به گونهاى كه كعبه بايد در مدت طواف در سمت چپ او قرار گيرد و چنانچه به
سبب بوسيدن حجر يا استلام آن و يا ازدحام جمعيت، كعبه روبرو يا پشت سر يا طرف راست او قرار گيرد، به همان مقدار جزء طواف شمرده نشده و بايد اعاده شود. حجرالاسود، يادآور عهد الهى و استلام آن، به منزله تجديد ميثاق با پروردگار عالم به منظور جبران پيمان شكنىهاى گذشته است.
إشعار: در لغت به معناى علامت گذاشتن و در حج به معناى نشان گذاشتن بر شترى است كه به مكه فرستاده مىشود. به اين ترتيب كه كوهان آن را از جانب راست
مىشكافند و به خون آغشته مىكنند و به سوى مِنى مىبرند.
اشهر حج يا اشهر معلومات: به ماههاى حج يعنى شوال، ذيقعده و ذىحجه گفتهمىشود.
افاضه: در اصل به معناى ريختن سريع (
الدَّفعُ بِكِثرَةٍ
) است و «
إفَاضَةُ الْمَاء
» يعنى آب فراوانى را يكباره سرازيركردن. در مناسك حج، به حركت سريع و دستهجمعى مردم از عرفات به مشعر و از آنجا به مِنى افاضه گفته مىشود. در قرآن آمده است: «
ثُمَّ أَفيضُوا مِنْ حَيثُ أَفاضَ النَّاسُ وَ اسْتَغْفِرُوا اللَّهَ إنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحيمٌ
» (سوره بقره، آيه 199) «پس، از همان جا كه مردم روانه مىشوند، شما نيز روانه شويد و از خداوند آمرزش بطلبيد كه خدا آمرزنده مهربان است.»
إفراد: يكى از اقسام حج است كه همچون حج قِرانْ، وظيفه اهل مكه و مجاورين آن محسوب مىشود. اين نوع حج بر مسلمانى واجب است كه فاصله منزل او تا
مسجدالحرام كمتر از شانزده فرسنگ شرعى (هشتاد و هشت كيلومتر) باشد. واجبات اين نوع حج در كتابهاى مناسك حج آمده است.
اقسام حج: فقه اماميه بنابر وضعيت و محل سكونت مسلمان، سه گونه حج را واجب كرده است كه عبارتند از: تَمَتُّع، إِفْراد، قِران. [ر. ك، به هر يك از اين واژگان]
إِقْلاع: ريشهكن كردن و قلع و قمع نمودنِ (منشأ) معاصى و ذنوب كه به سبب تغيير بينش و روش نادرست حجگزارصورت مىپذيرد.
باب آل محمد: يا باب شيعيان آل محمد:: فاصله ميان ركن يمانى تا حَجَر، باب آل محمد (عليهما السلام) يا باب شيعيان آل محمد (عليهما السلام) خوانده مىشود. چنانكه امام صادق (ع) فرمودند: «
وَ بَابُ الرُّكْنِ الْيمَانِي بَابُ التَّوْبَةِ وَ هُوَ بَابُ آلِ مُحَمَّدٍ
(عليهما السلام)
وَ شِيعَتِهِمْ إلَي الْحَجَرِ
» (مستدرك الوسائل، ج 9،ص 335) «باب ركن يمانى باب توبه به سوى خداوند بوده و فاصله ميان آن تا حجرالاسود
باب آل محمد (عليهما السلام) و شيعيان ايشان محسوب مىشود.»
بابهاى مسجدالحرام: انجام تعميرات و نوسازى در مسجدالحرام باعث حذف برخى درهاى قديمى، افزايش درهاى جديد و تعويض و تغيير نام برخى درهاى مسجد
گرديده است. به همين دليل در كتابها و منابع گوناگون، از درهاى مسجدالحرام به اختلاف ياد شده است. اكثر اين درها در دوره سلاطين مصر نامگذارى شدهاند. امروزه مسجدالحرام مجموعاً سى در دارد كه درهاى قديمىتر آن عبارتند از: أَجْياد، بَلال، حُنَين، إِسْماعيل، الصَّفا، بَنىهاشِم، عَلى، عَباس، النَّبِى، السَّلام، بَنىشَيبَه، أَلحَجُون، أَلْحَنَّاطِين (فعلًا وجود ندارد)، مَعْلاة، الْمَدْعَى، الْمَرْوَة، أَلْمِحْضَب، عَرَفة، أَلْقَرَارَة، أَلْفَتْح، أَلنَّدْوَة، أَلشَّامِية، أَلْقُدْس، أَلْمَدينَةُ أَلْمُنَوَّرَة، أَلْحُدَيبِية، أَلْمَهْدى، أَلْعُمْرَة.
اما در اين ميان، باب بنىشيبه و باب ألْحَنَّاطِين از اهميت تاريخى برخوردارند كه به آنها اشاره مىنماييم:
باب بنىشيبه يا باب بنىالشمس: قبل از بعثت جزو محدوده مسجدالحرام بوده و درى است در قسمت شرقى مسجد كه مقابل مقام ابراهيم قرار گرفته و وارد شدن از آن مستحب است. زيرا بت هبل در اين محل مدفون شده است.
باب ألْحَنَّاطِين: از درهاى مسجدالحرام در برابر ركن شامى است كه داخل مسجد بوده و گندم فروشان يا حنوط فروشان، در نزديكى آن مستقر بودهاند. سنت آن است كه به هنگام خارج شدن از اين باب، قصد مراجعت نموده و از خدا بخواهيم كه بار ديگر زيارت خانهاش را روزىمان كند. [ر. ك، به بخش تصاوير و توضيحات]
بُدن: جمع
بَدَنه
از ريشه
بَدانَتْ
به معناى تنومندى است و مقصود از آن، شتر يا گاو بزرگ و فربهاى است كه به عنوان قربانى يا فديه يا كفاره، ذبح شود. چنين حيوانى (بزرگ، چاق و گوشتدار) براى قربانى كردن مناسبتر است. زيرا قربانى تنومند،صفت مذموم آن قربانى را بهتر نشان داده و آثار رهايى از دام رذيلهاى را كه قربانى نماد آن است، بيشتر آشكار مىنمايد.
برائت: در لغت به معنى بيزارى و دورى و در مناسك حج، به دورى از اطاعت و ولايت شيطان گويند كه به قبول ولايت خداوند و اولياى او منتهى مىشود.
بَطْحاء: [ر. ك، به واژگان ابْطَحْ و مُحَصَّب]
بكّه: به محل كعبه، بكّه مىگويند. چنانكه در قرآن مىخوانيم: «
إنَّ أوَّلَ بَيتٍ وُضِعَ لِلنَّاسِ لَلَّذي بِبَكَّةَ مُبارَكاً وَ هُديً لِلْعالَمينَ
» (سوره آلعمران، آيه 96) «در حقيقت، نخستين خانهاى كه براى [عبادت] مردم نهاده شده، خانهاى است در مكه كه مبارك بوده و براى جهانيان [مايه] هدايت است.» از امام صادق (ع) روايت شده است: «
إنَّ بَكَّةَ مَوْضِعُ الْبَيْتِ وَ إنَّ مَكَّةَ جَمِيعُ مَا اكْتَنَفَهُ الْحَرَم
» (تفسيرالعياشي، ج 1،ص 187) «بكه محل خانه و مكه مجموعهاى است كه حرم، آن را در بر دارد.» درباره علت نامگذارى بكّه آمده است: «
إنَّمَا سُمِّيتْ بَكَّةَ لِأنَّهَا تَبُكُّ [فِيهَا] الرِّجَالُ وَ النِّسَاء
» (الكافي، ج 4،ص 526) «علت نامگذارى «بكّه» آن است كه مردان و زنان در آن ازدحام مىكنند.»
بلدالامين: به شهر مكه، بلد امين مىگويند. چنانكه رسول خدا (ص) فرمودند:
«إِنَّ اللَّهَ اخْتَارَ مِنَ الْبُلْدَانِ أرْبَعَةً فَقَالَ عَزَّ وَ جَلَّ وَ التِّينِ وَ الزَّيتُونِ وَ طُورِ سِينِينَ وَ هذَا الْبَلَدِ الْأمِينِ التِّينُ الْمَدِينَةُ وَ الزَّيتُونُ بَيتُ الْمَقْدِسِ وَ طُورُ سِينِينَ الْكُوفَةُ وَ هَذَا الْبَلَدُ الْأمِينُ مَكَّةُ
» (وسائلالشيعة، ج 14،ص 361) «خداوند از ميان شهرها، چهار شهر را برگزيد و فرمود: قسم به تين و زيتون و طور سينا و اين شهر امن (آنها را در كنايه تين، زيتون، طور سينين و بلد امين خواند.) تين، شهر مدينه؛ زيتون، شهر بيت المقدس؛ طور سينا، شهر كوفه و بلد امين، شهر مكه است.»
بيت: در اصل به معناى محل استراحت و ماندن در شب و جايگاه بيتوته است. شيخ عباس قمى در كتاب «الدُّرُّ النّظيم في لغات القرآن العظيم» كه اخيراً توسط غلامحسين انصارى ترجمه و توسط انتشارات اميركبير چاپ شده است،
درباره كلمات همخانواده با بيت مىگويد: بيات يعنى شب هنگام يا شبانگاه و تبييت يعنى هجوم شبانه. اما برخى ديگر گفتهاند كه بيت به معناى جمع شدن و گرد آمدن است و مسكن از آن جهت كه اعضاى خانواده را دور هم جمع مىكند، بيت خوانده
شده است. به كعبه نيز، چون مردم را در گرد خود جمع مىكند، بيت مىگويند. نامگذارى كعبه به بيت، نشانه آن است كه خداوند از انسانها خواسته است تا در حريم تربيتى او جمع شده و از ثمرات ربوبيتش برخوردار گردند. (فرهنگ واژگان
قرآن كريم،صف 43 و 44)
بيت الحرام: يعنى خانه داراى احترام كه همان كعبه است و حرمت آن شامل مسجدالحرام و همه حرم شده و به اعتبار آن، شكار حيوانات و قطع درختان و وارد شدن مشركان به محدوده حرم ممنوع گرديده است. امام صادق (ع) فرمودند: «
وَ حُرِّمَ الْمَسْجِدُ لِعِلَّةِ الْكَعْبَةِ وَ حُرِّمَ الْحَرَمُ لِعِلَّةِ الْمَسْجِدِ وَ وَجَبَ الْإحْرَامُ لِعِلَّةِ الْحَرَمِ
» (منلايحضره الفقيه، ج 2،ص 195) «مسجدالحرام به اعتبار كعبه داراى حرمت شده و حرم به اعتبار مسجدالحرام شايسته احترام (ارزش) گرديده و احرام به خاطر (وارد شدن به) حرم واجب شده است.» درباره ارتباط اين نام با منع ورود مشركان فرمودند: «
وَ سُمِّي بَيتُ اللَّهِ الْحَرَامَ لِأنَّهُ حُرِّمَ عَلَي الْمُشْركين أنْ يَدْخُلُوهُ
» (من لا يحضره الفقيه، ج 2،ص 191) «اين خانه بيت الله الحرام ناميده شد، زيرا وارد شدن به آن بر مشركان حرام است.»
بيت الضُّراح: خانهاى است در آسمان چهارم كه فرشتگان آن را طواف مىكنند و به موازات عرش در آسمان و كعبه در زمين قرار گرفته است. روايت شده است: «
فَوَضَعَ فِي السَّمَاءِ الرَّابِعَةِ بَيتاً بِحِذَاءِ الْعَرْشِ يُسَمَّي الضُّرَاحَ
» (وسائل الشيعة، ج 13،ص 297) «خداوند در آسمان چهارم، در مقابل عرش، خانهاى قرار داد كه ضُراح ناميده مىشود.» (واژه ضراح با ضَريح هم ريشه است.)
بيت العتيق: كعبه به جهت كرامت و شرافت يا به جهت اينكه نخستين محل پرستش خداوند و قديمىترين كانون توحيد بوده و يا به سبب اينكه از سلطه و مالكيت مردم
و تسلط جَبّاران و غرق شدن در طوفان، آزاد و رها بوده و يا اينكه زائر خود را از آتش
جهنم آزاد مىكند، «عتيق» ناميده شده است. در روايات آمده است:
لَمَّا غَرِقَتِ الدُّنْيا رَفَعَ اللَّهُ تِلْكَ الْقُبَّةَ وَ غَرِقَتِ الدُّنْيا إلَّا مَوْضِعَ الْبَيتِ فَسُمِّيتِ الْبَيتَ الْعَتِيقَ لِأنَّهُ أُعْتِقَ مِنَ الْغَرَق
» (مستدرك الوسائل، ج 9،ص 323) «هنگامى كه زمين به زير آب رفت، خداوند كعبه را بالا برد و جز موضع كنونى كعبه، ساير مواضع زمين در آب فرو رفت. پس خانه خدا «بيت العتيق» ناميده شد، زيرا از فرو رفتن در آب رهايى يافته بود.»
سُمِّي عَتِيقاً لِأنَّهُ بَيتٌ عَتِيقٌ مِنَ النَّاسِ وَ لَمْ يَمْلِكْهُ
» (وسائل الشيعة، ج 13،ص 241) «كعبه از آن جهت، عتيق ناميده شده كه از (مالكيت) مردم رها بوده و كسى مالك آن نيست.»
بيت الله: مشهورترين نام كعبه و نشانه شرافت اين خانه است. زيرا در اين نام، بيت به خداوند منتسب شده تا معلوم شود كه كعبه، شرافتش را از (مضاف اليه خود يعنى) «الله» كسب نموده است. به اين نحوه ارتباط، اضافه تشريفيه مىگويند.
بيت المعمور: خانهاى در آسمان كه محل طواف فرشتگان بوده و كعبه در مقابل آن ساخته شده است و علت اين نامگذارى آن است كه فرشتگان با طواف مستمر خود، آن را آباد نمودهاند. درباره بيت المعمور در حديث آمده است: «
وَضَعَ فِي السَّمَاءِ الدُّنْيا بَيتاً يُسَمَّي الْمَعْمُورَ بِحِذَاءِ الضُّرَاح
» (عيونأخبارالرضا (ع)، ج 2،ص 90) «در آسمان دنيا (پايين) در مقابل ضراح، خانهاى قرار داد كه بيت المعمور خوانده مىشود.»
بيتوته: به معناى سپرى كردن شب (در جايى) است. [ر. ك، به واژه وقوف]
پرده كعبه: به نامهاى «حجاب البيت»، «كسوه البيت»، «جامه كعبه»، «سِتار كعبه» و «پيراهن كعبه» نيز خوانده مىشود و به پوشش (روپوش) قسمت خارجى كعبه
گويند. شخصى از اميرمؤمنان (ع) پرسيد: «
فَالتَّعَلُّقُ بِأَسْتَارِ الْكَعْبَةِ لِأَيِّ مَعْنًي هُوَ؟
» (الكافي، ج 4،ص 224) «اراده و مقصود از چنگ زدن به كعبه چيست؟» حضرت فرمود: چنگ زدن به پرده كعبه، مَثَل شخصى است كه به ديگرى ظلم و جنايتى نموده، از اينرو دست به دامن او مىشود و نزد او تضرع و خضوع مىكند تا از گناهش بگذرد.
پيراهن كعبه: [ر. ك، به واژه پرده كعبه]
تأزير: «تأزير» بر وزن تقصير از ريشه «إزار» گرفته شده و به منظور رعايت ادب و احترام بهجاى إزار كعبه، از عبارت «تأزير» استفاده شده است. [ر. ك، به واژه شاذروان]
تجمير: به رمى جمرات، تجمير گفته مىشود. [ر. ك، به واژه رمى]
تَحَلُّل: تحلّل، مصدر باب تفعل و به معناى حلال شدن و روا گرديدن است. [ر. ك، به واژه احلال درصورتصدّ و حَصْر]
تَحَلُّل به نحر: [ر. ك، به واژه احْلال درصورتصَدّ و حَصْر]
تَحَلُّل به هَدْى: به خارج شدن از احرام، با انجام قربانى در جايى كه دشمن و يا حيوان درندهاى مانع انجام اعمال حج شده و شخص مصدود شود، تَحَلُّل به هَدْى و چنانچه قربانى شتر باشد، تَحَلُّل به نحر اطلاق مىشود. [ر. ك، به واژه إحلال]
ترويه: ترويه بر وزن تهويه، به معناى توشه برداشتن از آب در روز هشتم ذىحجه است. روزىكه زائران خانه خدا براى عزيمت به عرفات، عازم مِنى شده وصبح
هنگام به سوى عرفات مىروند. درباره علت نامگذارى ترويه، روايات فراوانى وارد گرديده و از جمله آمده است كه ابوبصير از امام باقر (ع) روايت مىكند:
«لَمَّا كَانَ يَوْمُ التَّرْوِيَةِ قَالَ جَبْرَئِيلُ لِإبْرَاهِيمَ
(ع)
تَرَوَّهْ مِنَ الْمَاءِ فَسُمِّيتِ التَّرْوِية
» (الكافي، ج 4،ص 207) «هنگامىكه روز ترويه (هشتم ذىحجه) فرارسيد، جبرئيل به ابراهيم (ع) گفت: از آب توشه بردار. به همين سبب، اين روز به ترويه مشهور شد.»
تشريق: روزهاى يازدهم، دوازدهم و سيزدهم ذىحجه را «ايام تشريق» مىگويند. شايان ذكر است كه روز يازدهم را «يوم الْقَرّ» (روز استقرار مردم در مِنى) و روز دوازدهم را «يومُ النَّفْرِ ألَاوَّلْ» (روز كوچ اول از مِنى) و روز سيزدهم را «يومُ النَّفْر الاخيرِ» (روز كوچ پايانى) مىگويند. البته اصطلاح روز كوچ اول و روز كوچ پايانى در احاديث ذكر شده اما ساير اسامى مانند «يومُ الصُّدور» (روز بازگشت) و «يومُ القَدْر» (روزى كه براى خارج شدن از مِنى تعيين شده) براى روز دوازدهم ذىحجه و نيز «يومُ الصَّدر» براى روز سيزدهم در روايات نيامده است. درباره علت نامگذارى تشريق چنين ذكر نمودهاند:
تابش ماه در طول شب.
برق زدن خورشيد بر خون ريخته شده قربانى كه موجب درخشندگى آن مىشود.
تَصْدِيه: به معناى كف زدن است و در قرآن همراه با «مُكاء» به معناى سوت زدن (و جار
و جنجال نمودن) استعمال شده است.
دو عمل بخشى از مناسك حج جاهلى بوده است. خداوند در قرآن اين بدعت جاهلانه را مذمت نموده و دربارهاش فرمود:
«وَ ما كانَصَلاتُهُمْ عِنْدَ الْبَيتِ إلا مُكاءً وَ تَصْدِيةً فَذُوقُوا الْعَذابَ بِما كُنْتُمْ تَكْفُرُون»
(سوره انفال، آيه 35) «نماز مردم جاهليت در كنار خانه خدا، چيزى جز سوت زدن و كف زدن نبود (از اينرو خداوند به آنان فرمود:) پس عذاب الهى را به خاطر كفرتان بچشيد.»
تَطَيب: خوشبو نمودن. [ر. ك، به واژه مُحَرَّمات يا تُروكِ إحْرام]
تظليل: سايه كردن. [ر. ك، به واژه مُحَرَّمات يا تُروكِ إحْرام]
تغطية الرَّأس: پوشاندن سر كه براى مردان در حال احرام، حرام است. [ر. ك، به واژه مُحَرَّمات إحْرام]
تَفَثْ يا قَضاء تَفَثْ: [ر. ك، به واژه تقصير]
تقصير: چيدن مقدارى از موى سر ياصورت و شارب (سبيل) و يا چيدن مقدارى از ناخن دست يا پا كه يكى از واجبات (غير ركنى) حج است و با انجام آن، مُحْرِم از احرام خارج و محرمات آن بر او حلال مىشود. شايان ذكر است كه خارج شدن از احرام با حَلْقْ يا تَقْصير، «تَفَثْ» يا «قَضاء تَفَثْ» خوانده مىشود. از امام رضا (ع) روايت شده است: «
التَّفَثُ تَقْلِيمُ الاظْفَارِ وَ طَرْحُ الْوَسَخِ وَ طَرْحُ الاحْرَامِ عَنْه
» (عيون أخبار الرضا (ع)، ج 1،ص 312) «تَفَثْ، كوتاه نمودن ناخن و دور كردن چرك از بدن و درآوردن لباس احرام از تن است.»
تقليد: در لغت به معناى قلاده بستن و در اصطلاح يعنى نعل كهنهاى را كه شخص با آن نماز واجب يا نافله خوانده، به گردن قربانى انداختن و آن را از ميقات به خانه خدا
و سپس به سرزمين مِنى بردن. شايان ذكر است كه تقليد، بين شتر و ساير قربانىها مشترك است. هر چند درباره شتر، شرط احتياط شده و علاوه بر تقليد، به
اشعار نيز سفارش شده است. چنانكه در روايت آمده است:
«فَإنَّ النَّبِي؛ أَحْرَمَ مِنْ ذِي الْحُلَيفَةِ فَأتَي بِبَدَنَتِهِ وَ أَشْعَرَصَفْحَةَ سَنَامِهَا الْايمَنِ وَ سَالَتِ الدَّمُ عَنْهَا ثُمَّ قَلَّدَهَا بِنَعْلَين»
(مستدرك الوسائل، ج 8،ص 77) «رسول خدا (ص) از ذوالحليفه محرم شد. به اين ترتيب كه قسمتى از كوهان راست شتر را اشعار نمود به گونهاى كه خون از آن جارى شد. سپس دو نعل برگردن آن آويخت» و به اين ترتيب پس از اشعار، تقليد نمود.
تَقْليمِ أظْفار: كوتاه نمودن مقدارى از ناخن دست يا پا به منظور خارج شدن از احرام. [ر. ك، به واژه تقصير]
تلبيه: لبيك گفتن كه موجب محرم شدن مىشود و عبارت از چهار لبيك (تلبيات اربعه) است:
و نوعاً اين بخش نيز گفته مىشود كه:
إِنَّ الْحَمْدَ وَ النِّعْمَةَ لَكَ وَ الْمُلْكَ لا شَرِيكَ لَك لَبَّيكَ
. ذكر مستحبى تلبيه (لبيك گفتن) چنين است:
«لَبَّيكَ ذَا الْمَعَارِجِ لَبَّيكَ، لَبَّيكَ دَاعِياً إلَي دَارِ السَّلامِ لَبَّيكَ، لَبَّيكَ غَفَّارَ الذُّنُوبِ لَبَّيكَ، لَبَّيكَ أهْلَ التَّلْبِيَةِ لَبَّيكَ، لَبَّيكَ ذَا الْجَلالِ وَ الاكْرَامِ لَبَّيكَ، لَبَّيكَ
مَرْهُوباً وَ مَرْغُوباً إلَيكَ لَبَّيكَ، لَبَّيكَ تُبْدِئُ وَ الْمَعَادُ إلَيكَ لَبَّيكَ، لَبَّيكَ كَشَّافَ الْكُرَبِ الْعِظَامِ لَبَّيكَ، لَبَّيكَ عَبْدُكَ وَ ابْنُ عَبْدَيكَ لَبَّيكَ، لَبَّيكَ يا كَرِيمُ لَبَّيكَ» (الكافي، ج 4،ص 335)
تمتع: با فضيلتترين اقسام حج بوده و بر كسانى واجب استكه فاصله وطن و منزلگاه دائمى آنها تا مكه و مسجد الحرام بيش از شانزده فرسنگ شرعى (هشتاد و هشت كيلومتر) بوده باشد. از اينرو بر بيشتر مسلمانان چنين حجى واجب است. حج تمتع از دو عبادت عُمره تمتع و حج تمتع تشكيل شده است. به اين ترتيبكه حجگزار نخست، عُمره تمتع را در حال احرام پيش از روز نهم ذىحجه به جاى آورده و آنگاه از احرام بيرون مىآيد. ليكن در فاصله ميان پايان يافتن مناسك عمره تمتع و روز نهم ذىحجه حق بيرون رفتن از مكه را نداشته و بايد خود را براى حج تمتع و پوشيدن احرام و رفتن به سوى عرفات در روز نهم ذىحجه آماده كند. در واقع اين دو عمل به گونهاى به هم مربوطند كه هر كدام بدون ديگرى فاقد ارزش و اعتبار شرعى است.
نكته شايان ذكر درباره علت نامگذارى حج تمتع آن است كه زائران خانه خدا با
انجام عمره، از احرام خارج شده و بهرهمندى و تمتع از آنچه در احرام بر آنها حرام است (به جز كندن گياهان و درختان وصيد حيوانات خشكى در حرم كه مانع امنيت آن است) بر ايشان جايز و روا مىشود. از اينرو به اين حج، به اعتبار برخوردارى از لذتها، تمتع گفتهاند.
تنعيم: اين مسجد بين دو كوه ناعم و نعيم در منطقه نُعْمان و در محل ورود به مكه از مسير مدينه قرارگرفته و حدود ده كيلومتر با مسجدالحرام فاصله دارد كه اكنون به شهر مكه متصلگرديده و كسى حق ندارد از اين مسجد به بعد، بدون احرام وارد مكه
شود. مسجد تنعيم را «مسجد عُمْره» هم مىگويند. زيرا براى انجام عمره مفرده، بيشتر
در اين مسجد مُحْرِم مىشوند و به نقلى رسولخدا (ص) نيز جهت عمره از اين مكان مُحْرِم شدند. برخى از نويسندگان گفتهاند: تنعيم نام درختى در اين منطقه بوده است.
توبه در حج: بازگشتن از گناه و اعتقاد باطل و روى آوردن به بندگى، اعتقاد و روش درست را توبه مىگويند كه نتيجه حج است. در قرآن مىخوانيم: «
أَرِنا مَناسِكَنا وَ تُبْ عَلَينا
» (سوره بقره، آيه 128) «آداب حج را به ما بياموز و توبه ما را بپذير.» نكته شايان ذكر اينكه مبدأ وضع حج، توبه آدم (ع) بوده است. چرا كه او با حج خود، راه توبه را به بنىآدم تعليم داد.
ثور: [ر. ك، به واژه كوه ثور]
جامه كعبه: [ر. ك، به واژه پرده كعبه]
جبلالرحمه (كوه رحمت): از كوههاى مكه است كه در انتهاى عرفات به ارتفاع تقريبى سيصد متر، مستقل از كوههاى اطراف قرار دارد و بر فراز آن استوانهاى به طول چهار متر ديده مىشود كه در مراسم عرفات بر آن چراغ و قنديل آويزان مىكردند تا راهنماى زائران باشد. اهلبيت (عليهما السلام) وقوف بر دامنه كوه و يا زمين اطراف آن را با فضيلتتر از بالاى كوه معرفى نمودهاند. البته درصورت ازدحام جمعيت و چنانچه چارهاى جز بالا رفتن از كوه نباشد، مانعى ندارد.
نامهاى ديگر كوه رحمت (جبل الرحمه):
«جَبَلُ الْمُشَاة» گفتهاند. (
مُشَاة
جمع
ماشي
به معناى پياده رونده است.)
«جَبَلُ عَرَفَة»: به خاطر قرار گرفتن در سرزمين عرفات، به اين نام خوانده مىشود.
«جَبَلُ الدُّعَاء»: چون دعا خواندن دركنار آن مستحب است، به اينكوه «جَبَلُالدُّعاء» گويند.
«جَبَلُ إلَالْ يا أَلال»: أَلال جمع واژه «أَلّة» به معناى ناله و فرياد است. ظاهراً علت نامگذارىكوه رحمت به أَلال، ناله زائرانكعبه بر فراز اين كوه مىباشد. از امامصادق (ع) پرسيدند: «
مَا اسْمُ جَبَلِ عَرَفَةَ الَّذِي يَقِفُ عَلَيهِ النَّاسُ
» نام كوه واقع در عرفه كه مردم بر آن مىايستند، چيست؟ فرمودند: نام اين كوه «أَلال» است. (وسائلالشيعة، ج 13،ص 533)
«جَبَلُ النَّابِتُ»: نابت به معناى گياهى است كه از زمين روييده و تك و تنها باشد و چون كوه رحمت مانند تك گياهى درصحراى عرفات به چشم مىخورد، به اين نام خوانده شده است. البته برخى بر اين باورند كه «جَبَلُ النَّابِت» نام كوهى در مقابل جبل الرحمه است.
«جَبَلُ قُرَينْ»: قُرَين به معناى شاخ كوچك است و به خاطر شباهتى كه اين كوه به شاخ دارد، به اين نام خوانده شده است.
جُحْفه: مكانى است در شمال غربى مكه، به فاصله تقريبى يكصد و پنجاه و شش كيلومتر كه منطقه غديرخم در نزديكى آن قرار داشته و «مَهْيعَة» نيز ناميده مىشود. اين مكان از جمله ميقاتهاى عمره تمتع و مفرده براى اهل شام، مصر، مغرب و كسانى است كه از راه جده به مكه مىروند. البته درصورتى كه پيش از اين، به ميقات ديگرى برخورد كرده باشند، بايد در همان ميقات پيشين احرام ببندند. اما اگر بدون احرام از ميقات پيشين عبور كنند و نتوانند به آن بازگردند، بايد از جُحْفه مُحْرِم
شوند. به ديگر سخن، تأخير احرام از ذوالحُلَيفه به جُحْفه جايز نيست مگر در موارد
ضرورت مانند بيمارى، ناتوانى و امورى مانند آن.
جِدالْ: جدل و بگو مگو كردن است. [ر. ك، به واژه مُحَرَّمات يا تُروكِ إحْرام]
جِعْرانه: از مساجد حدود حرم است كه در ميان مكه و طايف و در سمت شمال شرقى مكه قرار دارد. جعرانه ميقات عمره مفرده بوده و رواياتى درباره احرام بستن رسول خدا (ص) در جعرانه و نيز فضيلتش نقل گرديده است. چنانكه ابن عباس مىگويد: «
أنَ
النَّبِيَ
(ص)
اعْتَمَرَ ... مِنْ جِعْرَانَةَ
» (الخصال، ج 1،ص 200) «پيامبر (ص) براى عمره از جعرانه احرام بست.» برخى درباره علت نامگذارى اين مكان به جعرانه گفتهاند كه اين نام از اسم زنى كه در آنجا ساكن بوده است، گرفته شده كه سند و دليل معتبرى براى اثبات آن، در مصادر قابل اعتماد نيافتيم.
جِمار: جمع جمره به معناى جمرات سهگانه و نام ديگر سرزمين ابطح يا بطحاء است كه چون مردم سنگريزههاى خود را پس از رمى جمرات در آن مىافكندهاند، به اين نام خوانده شده است. [ر. ك، به واژگان ابْطَحْ و مُحَصَّب]
جمرات سهگانه: به سه ستون سنگى واقع در مِنى (جمره اولى و جمره وسطى و جمره عقبى) كه رمى مىشوند، جمرات سهگانه مىگويند. [ر. ك، به واژه رمى]
جمع: نام ديگر سرزمين مشعر است. چون مردم در مشعر الحرام براى عبادت جمع مىشوند و يا با يك اذان و دو اقامه نمازهاى مغرب و عشا را به جاى مىآورند، به اين سرزمين «جمع» گفتهاند. چنانكه روايت شده است:
«إنَّمَا سُمِّيتِ الْمُزْدَلِفَةُ جَمْعا
لِأنَّهُ يُجْمَعُ فِيهَا بَينَ الْمَغْرِبِ وَ الْعِشَاءِ بِأذَانٍ وَاحِدٍ وَ إقَامَتَينِ»
(وسائل الشيعة، ج 14،ص 15) «مزدلفه از آن جهت جمع خوانده شده است كه در اين سرزمين نماز مغرب و عشا با يك اذان و اقامه (همزمان) اقامه مىشود.»
الحاد: انحراف از حق و ميل به ظلم و در حج، به معنى هتك حرمت كعبه و حرم بهكار مىرود. چون هر ظلم كوچك و بزرگى در مكه، مصداق الحاد است، از اينرو كسانىكه نمىتوانند حرمتهاى تعيين شده در آن را حفظ كنند، از اقامت طولانى در
آن نهى شدهاند.
حج: به معناى قصد يا عزيمت مستمر و در اصطلاح؛ يعنى قصد خانه خدا و زيارت بيتاللهالحرام. حج، از ضروريات و اركان دين اسلام است كه بر هر مسلمان (مستطيعى) در تمام عمر، يك بار واجب مىشود كه به آن «حجة الاسلام» مىگويند.
حج تمتع: با فرا رسيدن روز نهم ذىحجه، حجگزار بايد خود را آماده انجام حج تمتع كند. اعمال حج تمتع عبارتند از:
1- احرام (نيت، پوشيدن لباس احرام، لبيك گفتن) در مكه
2- وقوف در عرفات: رفتن به عرفات به گونهاىكه زائر از ظهر شرعى روز نهم ذىحجه تا غروب آفتاب را در آن محدوده بگذراند.
3- وقوف در مشعر: حركت به سوى مشعرالحرام (در فاصله ده كيلومترى عرفات) و اقامت در آن تا هنگام طلوع آفتاب روز دهم ذىحجه
4- رمى جمرات: حركت از مشعر به سوى مِنى از وادى مُحسِّر و پرتاب نمودن سنگريزه به آخرين ستون شيطان (رمى جمره عقبه روز دهم)
5- قربانى: قربانى نمودن گاو يا شتر يا گوسفند در قربانگاه مِنى، در روز عيد قربان
6- حلق و تقصير: تراشيدن سر (حلق) يا كوتاه كردن قسمتى از موى سر يا گرفتن ناخن (تقصير) بعد از انجام قربانى در مِنى
7- بيتوته در مِنى: ماندن در مِنى در شبهاى يازدهم و دوازدهم ذىحجه
8- رمى جمرات سه گانه: پرتاب نمودن سنگريزه به سه ستون شيطان (جَمَره اولى، جمره وسطى و جَمَره عُقبى) در روزهاى يازدهم و دوازدهم
9- حركت از مِنى به سوى مكه پس از ظهر شرعى روز دوازدهم ذىحجه (اين حركت و بازگشت را در اصطلاح فقهى «نَفْر» گويند.)
10- طواف گرد كعبه (طواف حج تمتع)
11- خواندن دو ركعت نماز طواف، پشت مقام ابراهيم
12- سعى ميانصفا و مروه
13- طواف نساء: انجام هفت بار طواف ديگر دور خانه خدا كه ميان شيعيان به طواف نساء (طوافى كه موجب حلال شدن مرد بر همسر خود مىشود) و در ميان اهل سنت به طواف وداع (خداحافظى) شهرت دارد.
14- نماز طواف نساء: خواندن دو ركعت نماز طواف نساء در پشت مقام ابراهيم.
به اينترتيب، مناسك و اعمال واجب حج تمتع به پايان رسيده و تكليف حج از عهده زائر كعبه برداشته مىشود.
حج جاهليت: به مناسك حجى كه مردم دوران جاهليت انجام مىدادند، حج جاهليت گفته مىشود. در اين حج مردم وقوف در عرفات را رها كرده و يا فقط يك روز در مِنى اقامت نموده و پس از قربانى، از احرام خارج مىشدند و يا پس از كوچ به كعبه، نزد بت خود، حلق يا تقصير مىنمودند.
حجاب البيت: پوشش خانه [ر. ك، به واژه پرده كعبه]
حَجَّة الاسلام: به اولين حجى كه يك بار در طول عمر، بر هر مسلمان مستطيعى واجب مىشود، «حَجَّةُ الاسلام» گويند و مانند نماز، روزه، خمس و زكات از اركانى است كه اسلام بر آن بنا نهاده شده است. چنانكه فرمودند:
«بُنِيَ الْإسْلَامُ عَلَي خَمْسٍ عَلَي الصَّلَاةِ وَ الزَّكَاةِ وَ الصَّوْمِ وَ الْحَجِّ وَ الْوَلَايَةِ» (الكافي، ج 2،ص 18)
«اسلام بر پنج ركن نماز، زكات، روزه، حج و ولايت بنا شده است.» [ر. ك، به واژگان حج ياصروره]
حَجَر السَّماق: يا «بَلاطه حمراء» سنگى است كه اميرمؤمنان (ع) بر روى آن به دنيا آمدند و هماكنون اين سنگ درون كعبه و در نزديكى درِ آن قرار دارد. روايت شده است كه رسولخدا (ص) بر بلاطه حمراء نماز خواندند و سپس روى خود را به اركان كعبه نموده و به سوى هر ركنى تكبير گفتند. [ر. ك، به پاورقى بخش «مولود كعبه و اسرار باب مستجار» در متن كتاب]
حَجَّة الوداع: آخرين حج رسول خدا (ص) كه در سال دهم هجرى انجام شد. ويژگى اصلى حجه الوداع آن است كه رسول خدا (ص) در پايان آن مكلف گرديد اميرمؤمنان (ع) را به عنوان جانشين خود به همه مردم معرفى نموده و از آنها بر ولايت آن حضرت، عهد
و پيمان بگيرد و با تبليغ ولايت او، موجبات اتمام و اكمال دين را فراهم آورد. به همين دليل نامهاى ذيل بر اين حج اطلاق گرديده است: حَجَّة البَلاغ يا حَجَّة البَلاغة، حَجَّة التَّمام، حَجَّة الكمال. [ر. ك، به واژه غدير خم]
حِجْراسماعيل: يا «حِجْرالكعبه» مكانى است در سمت ناودان طلا كه با ديوارى قوسى و نيمدايره محصور گرديده است. از اينرو عبور از داخل آن و حركت روى ديوار آن در هنگام طواف جايز نيست. ضمناً نماز طواف واجب را نمىتوان در درون حجر به جاى آورد.
امام كاظم (ع) درباره رابطه حِجْر اسماعيل با ولايت خاندان عصمت (عليهما السلام) فرمودند:
«نَحْنُ رَفَعْنَا الْمَنَارَ وَ عَرَفْنَا الْقِبْلَةَ نَحْنُ حِجْرُ الْبَيْتِ فِي السَّمَاءِ وَ الارْضِ بِنَا غُفِرَ لادَمَ وَ بِنَا ابْتُلِيَ أَيُّوبُ وَ بِنَا افْتُقِدَ يَعْقُوبُ وَ بِنَا حُبِسَ يُوسُفُ»
(بحارالانوار، ج 26،ص 257) «ما خاندان، منارههاى دين را برافراشتيم و قبله را شناسانديم. ما چون حِجْر اسماعيل، نسبت به كعبه در آسمان و زمين هستيم كه به سبب ما خدا (گناه) آدم (ع) را بخشيد و در مسير ولايت ما ايوب گرفتار شد و يعقوب به دورى از فرزندش دچار گشت و يوسف به زندان افتاد.»
حَجَرالاسود: يا «حَجَر الاسعد» يا «درة البيضاء» سنگى است كه در ركن شرقى و بر روى ديوار كعبه نصب گرديده است. طبق روايات، اين سنگ در ابتدا سفيد و روشن بود، ولى بر اثر تماس كافران و مشركان و گناهكاران به رنگ فعلى (سياه متمايل به سرخ) درآمده است. حَجَرالاسود، نقطه آغاز طواف كعبه و نيز مرحله پايانى آن
محسوب مىشود.
حرم (محدوده حرم): مكه، حرمالله محسوب مىشود. بىاحترامى به آن حرام است و
ساكنان و حيوانات آن نيز در حمايت پروردگار متعالاند و انجام بسيارى از كارها كه
در ساير نقاط حرام نيست، در اين مكان حرام به شمار مىآيد. جبرئيل محدوده حرم را براى ابراهيم (ع) مشخص نمود و آن حضرت علايمى را در حدود آن نصب كرد. اين علائم در طول اعصار مختلف و تخريبهايى كه در اطراف مكه روى مىداد، تجديد بنا مىشد تا اينكه در زمان رسول خدا (ص) بار ديگر تثبيت گرديد و تا به حال با ترميم و تجديد بنا محفوظ مانده است. پارهاى از اين علائم جديد بوده و با سيمان و سنگ رُخام ساخته شده و بعضى ديگر قديمى است و با سنگ و آهك بنا شده و برخى ديگر سنگ چين مىباشند. به اين علائم، أَنصابِ حرم مىگويند. شايان ذكر است كه محدوده حرم در تمام جهات يكسان نيست و درباره وسعت آن روايت شده است:
«حَرَّمَ اللَّهُ حَرَمَهُ بَرِيداً فِي بَرِيدٍ أَنْ يُخْتَلَي خَلَاهُ وَ يُعْضَدَ شَجَرُهُ إلَّا شَجَرَةَ الْإذْخِر»
(تهذيب الأحكام، ج 5،ص 381) «خداوند در حرم خود كه چهار فرسخ در چهار فرسخ است، حرام گرداند كه گياهش را بچينند يا درختش را قطع كنند مگر درختِ إذخر را.» بنابراين حرم، محدود به كعبه و مسجدالحرام نبوده و محدودهاى فراتر از شهر مكه را شامل مىشود.
حَزْوَره: بر وزن هَرْوَله مكانى است در كنار كوه مروه كه طبق سنت، انجام قربانى در عمره مفرده، در اين مكان مستحب بوده و از نظر تاريخى همان مكانى است كه عبدالمطلبصد شتر به جاى عبدالله قربانى نمود. چنانكه نقل شده است:
«أَمَرَ عَبْدُالْمُطَّلِبِ أَنْ تُنْحَرَ الْإبِلُ بِالْحَزْوَرَةِ وَ لَا يُمْنَعَ أحَدٌ مِنْهَا وَ كَانَتْ مِائَة»
(الخصال، ج 1،ص 57) «عبدالمطلب امر نمود تا در حزوره،صد شتر قربانى كنند و كسى را از گوشت آن شترها منع ننمايند.» [ر. ك، به واژگان مَذْبَحْ، مَسْلَخْ، مَنْحَرْ]
حَصْباء، حَصْبَه: به معناى سنگريزه و نام مكانى بين مكه و مِنى است. [ر. ك، به واژگان ابْطَح و مُحَصَّب]
حَصْر: در لغت به معناى محاصره كردن و در تنگنا قرار دادن و در حج به معناى ناتوانى و بيمارى است كه مانع بهجاى آوردن اعمال حج پس از احرام بستن مىشود. [ر. ك،
به واژه احلال درصورتصدّ و حَصْر]
حَطيم: فاصله ميان حجرالاسود و درِ كعبه و مقام ابراهيم كه باشرافتترين قسمتكعبه و مسجدالحرام محسوب شده و به خواندن نماز در آن سفارش گرديده است.
«حطم» در اصل به معنى خرد كردن و شكستن (و ازدحام) است و چون در اين مكان، مردم براى رساندن خود به حجرالاسود و نيز براى نزديك شدن به درِ كعبه، يكديگر را تحت فشار قرار مىدهند، به آن حطيم گفتهاند.
حَلْق: تراشيدن موهاى سر كه موجب خارج شدن از احرام حج مىشود.
حِلِّه: اهل حِلّه قبايلى در زمان جاهليت بودند كه در ناحيهاى خارج از حرم به نام حِلّ زندگى مىكردند. آنها در ايام حج برخلاف قبيله «حُمْس»، روغن ذوب مىكردند و كشك و گوشت مىخوردند و بر بدنشان روغن مىماليدند. از پشم و مو لباس مىبافتند و چادر بر پا مىكردند و در لباس خود، مناسك به جاى مىآوردند و پس از فراغت از اعمال حج، داخل كعبه شده و كفش و لباس خود راصدقه مىدادند. آنان براى طواف (اول) از أهْل حُمْس (قبايل قريش) لباس كرايه مىكردند.
حُمْس: أهْل حُمْس كه به آنان «احمس» نيز گفته مىشود، همان قريش و منسوبان به آنها يعنى خُزاعه، جديله و كِنانه مىباشند كه به جهت ساكن شدن در حَمْساء (حرم)
ى
ا به سبب پناه بردن به كعبه (كه به جهت داشتن احجار سفيد مايل به سياه، حُمسا خوانده مىشود) اين نام بر آنان نهاده شده است. از آنجا كه حُمْس، خود را اولاد حضرت ابراهيم (ع) و اهل حرم و خويشاوندان خداوند مىدانستند، در مراسم حج براى خود نسبت به ساير زائران امتيازاتى قائل بودند.
حُمسا: كعبه را از آن جهت كه با سنگهاى سفيد مايل به سياه بنا شده بود، حمسا مىگفتند. [ر. ك، به واژه كعبه]
خزانت: [ر. ك، به واژه سِدانَت]
خيف: همان مسجد مِنى مىباشدكه در علت نامگذارى آن از امام صادق (ع) نقل شده است:
«إنَّمَا سُمِّي الْخَيفَ لِأنَّهُ مُرْتَفِعٌ عَنِ الْوَادِي»
(الكافي، ج 4،ص 519) «از آن جهت به مسجد مِنى، خيف گفتهاند كه از سطح زمين يا وادى (موجود در آن) مرتفعتر است.»
خيف بنى كنانه: [ر. ك، به واژه مُحَصَّب]
درة البيضاء: [ر. ك، به واژه حجرالاسود]
ذوالحُليفه: [ر. ك، به واژه شَجَره]
رِداء: [ر. ك، به واژه اركان احرام بخش ب]
رَفادَت: به معناى ميهماندارى و پذيرايى از زائران كعبه است. قريش در زمانهاى معين، وجوهى جمعآورى كرده و براى اطعام به زائران هزينه مىكردند. تصدى رفادت با حارث بنعامر از بنىنوفل بود كه بعدها در اختيار بنىهاشم قرار گرفت.
رَفَثْ: [ر. ك، به واژه مُحَرَّماتْ يا تُروكِ إحْرام]
ركن حجر: ركنى است در قسمت شرقى كعبه كه حجرالاسود در آن نصب شده و به همين اعتبار آن را «ركن حجر» و «ركن اسود» و «ركن حجرالاسود» ناميدهاند. طواف خانه خدا از اين ركن آغاز و به آن ختم مىشود. استلام اين ركن مستحب است.
ركن عراقى: ركن شمالى كعبه در جهت طواف است كه بعد از درِ خانه و قبل از حِجْراسماعيل قرار دارد و رو به سمت عراق است.
ركن شامى: ركن غربى كعبه كه در جهت طواف و پس از حِجر اسماعيل قرار دارد و چون رو به سمت شام است، ركن شامى خوانده شده است.
ركن يمانى: ركنى است در زاويه جنوبىكعبه كه در جهت طواف، قبل از ركن
حجرالاسود قرار داشته و چون مقابل يمن است آن را «ركن يمانى» مىگويند. ركن يمانى پس از ركن حجرالاسود، شريفتر از ساير ركنها بوده و استلام آن مستحب است. از امامصادق (ع) روايت شده است:
«الرُّكْنُ الْيمَانِي بَابٌ مِنْ أبْوَابِ الْجَنَّةِ لَمْ يَغْلِقْهُ اللَّهُ مُنْذُ فَتَحَهُ»
(الكافي، ج 4،ص 409) «ركن يمانى درى از درهاى بهشت است كه خداوند آن را (به سوى بندگان) گشوده و هرگز آن را مسدود ننموده است.»
رمى: پرتاب (هفت) سنگريزه به هر يك از «جمرات سهگانه» در مِنى، در حج (
تَمَتُّع
، إفرادْ
و
قِرانْ
)، رمى جمرات خوانده مىشود كه از واجبات غير ركنى بوده و زمان آن
از طلوع تا غروب آفتاب است. به ايام حضور در مِنى به منظور رمى جمرات، ايام مِنى يا ايام رمى مىگويند كه عبارتند از: 1. دهم ذىحجه (عيد قربان يا اضحى): رمى جَمَره اخْرى يا عَقَبَه (از واجبات حج است كه با آمدن از مشعرالحرام به مِنى و در حال احرام انجام مىپذيرد) 2. يازدهم ذىحجه: رمى جمرات سهگانه (به ترتيب اولى و وسطى و عقبى كه آخرين واجب است و در لباس معمولى انجام مىگيرد) 3. دوازدهم ذىحجه: رمى جمرات سهگانه (به همان ترتيب روز يازدهم انجام مىپذيرد.)
: نام چشمه يا چاه آبى در داخل مسجدالحرام كه جبرئيل، آن را ابتدا در زمان آدم (ع) و بار ديگر در زمان ابراهيم (ع) (هنگامى كه تشنگى بر اسماعيل و هاجر غلبهكرد) آشكار نمود. از اينرو جوشش آب زمزم از زير پاى حضرت اسماعيل (ع)، منافاتى با پديدارى آن توسط جبرئيل در زمان آدم (ع) ندارد؛ چراكه پيدايش چاه زمزم در زير پاى اسماعيل، ظهور دوباره آبى بود كه سالها پنهان گرديده بود.
سِتار كعبه: [ر. ك، به واژه پرده كعبه]
سِدانَت يا خزانت: به معناى كليددارى و پردهدارى بيت الله و يكى از مناصب كعبه بوده كه بعد از تجديد بناى كعبه به دست ابراهيم (ع)، اين منصب به اسماعيل (ع) و سپس
اولاد آن حضرت رسيد. قبيله جُرهُم آن را غصب نموده و سپس
بنيخُزاعِه
آن را گرفتند و پنج قرن، متولّى كعبه بودند تا آن كه
قُصَي بن كِلاب
آنان را راند و كليد و پردهدارى كعبه را به پسر خود
عَبْدُالدّار
سپرد و پس از او به شَيبَه رسيد. كليددارى كعبه تا قبل
از فتح مكه بر عهده بنىشيبه بود و رسول خدا (ص) نيز پس از فتح مكه، كليد كعبه را به عثمان بن شيبه از همان قبيله سپرد و اصطلاح «سَدَنَةُ ألْبَيت» به معناى كليدداران و خادمان كعبه از همين جا نشأت گرفته است.
سعىصفا و مروه: هفت مرتبه طى نمودن فاصله ميان دو كوهصفا و مروه كه در مراسم حج و عمره با رعايت شرايط خاصصورت مىپذيرد و از واجبات ركنى است. سعىصفا و مروه، بعد از نماز طوافصورت مىگيرد و زمان انجام آن در حج و عمره متفاوت است:
در عمره، سعى در حال احرام انجام مىشود و زمان آن در عمره تمتع، از اول شوال تا قبل از ظهر روز نهم ذىحجه و در عمره مفرده، تمام طول سال (جز ايام اختصاصى حج) است.
در حج، سعى عملى است كه زمان آن از روز دهم تا روز دوازدهم (و يا تا آخر) ذىحجه است. دو كوهصفا و مروه در سمت چپ و راست كعبه به فاصله تقريبى سيصد و نود متر قرار گرفتهاند. [ر. ك، به واژگانصفا و مروه]
سِقايت: به معناى آب دادن به زائران خانه خدا و يكى از «مناصب كعبه» بوده است. از آنجا كه اصل زندگى به آب بستگى دارد، اين منصب اهميت فراوانى يافته تا جايى كه در ميان اعراب، اجداد رسول گرامى اسلام (ص) عهدهدار سقايت زائران كعبه بودهاند. قُصَى جدّ رسولخدا (ص) براى اولين بار، چاهى در مكه حفر نمود و آن را عَجُول ناميد و سپس چاهى به نام سَجْله حفر نموده و زائران كعبه را از آب آن سيراب نمود. بعد
از او هاشم، حوضچهاى از چرم بنا كرد و در ايام حج از اين حوضچه آب به مِنى
برده و به زائران تشنهلب عطا مىكرد. عبدالمطلب نيز به اين سنت نيكو عمل نموده و با حفر چاه در محل جوشش آب زمزم، آن را در اختيار ديگران قرار داد. بعد از عبدالمطلب منصب سقايت حُجّاج، در اختيار عباس عموى پيامبر قرارگرفت و چون عباس و عثمان بن ابى شيبه با اين منصب بر اميرمؤمنان (ع) فخر نمودند، جبرئيل از جانب خداوند آيه ذيل را نازل نمود:
«أَجَعَلْتُمْ سِقايَةَ الْحاجِّ وَ عِمارَةَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ كَمَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَ الْيوْمِ الْآخِرِ وَ جاهَدَ في سَبيلِ اللَّهِ لا يَسْتَوُونَ عِنْدَ اللَّهِ وَ اللَّهُ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمينَ»
(سوره توبه، آيه 19) «آيا سيرابكردنحاجيان و آباد نمودن مسجدالحرام را همانند [كار] كسى پنداشتهايد كه به خدا و روز واپسين ايمان آورده و در راه خدا جهاد مىكند؟ [نه، اين دو] نزد خدا يكسان نيستند و خدا ظالمان را هدايت نخواهد كرد.»
سوق هَدْى يا سِياق هَدْى: همراه بردن قربانى در حج قِران، «سوق هَدْى» يا «سياق هَدْى» خوانده مىشود. [ر. ك، به واژه إشعار]
شاذَرْوان: يا «شادَرْوان» برآمدگى يا سراشيبى كوتاهى است كه پايين ديوارهاى خارجى
كعبه را احاطه كرده است و چون براى كعبه مانند ازار تلقى مىشود، به آن «تأزير» مىگويند. شاذروان به عنوان قسمت باقى مانده يا نشانه محل ديوار قبلى كعبه است و فقها آن را جزو خانه خدا مىدانند و چون ديوار فعلى در حقيقت به منزله فضاى داخل كعبه است، بنابراين در هنگام طواف واجب نبايد بر روى اين ديوار، قدم نهاده
و يا آن را لمس و مسح نمود.
شجره منهيه: طبق روايات، «شجره منهيه» نام درختى در باغ برين دنيايى بوده كه انواع ميوهها را در برداشته و نماد مقام و منزلت اهلبيت (عليهما السلام) محسوب مىشده است.صاحبان اين درخت، محمد و آلمحمد (عليهما السلام) بودند و آدم (ع) و حوّاء از نزديك شدن به اين درخت و چيدن ميوهاش نهى شده و نسبت به آن متعهد گرديدند. اما عهد خود را شكسته و از ميوه شجره منهيه بهره گرفتند و به سبب نقض عهد خود، به فرود آمدن در زمين مبتلا و براى جبران اين پيمانشكنى، به
انجام مناسك حج موظف گرديدند.
شَجَره يا ذوالحُليفه: مسجدى در هفت الى هشت كيلومترى جنوب مدينه به طرف مكه است. اين مسجد كه از ميقاتهاى ديگر نسبت به مكه، دورتر و بافضيلتتر است، ميقات عمره (تمتع و مفرده) براى كسانى است كه اهل مدينه بوده و يا از راه مدينه به عمره مىروند. رسولخدا (ص) در اين مكان (در عمره حديبيه، سال ششم و در «عمرةالقضاء» سال هفتم و در فتح مكه، سال هشتم و در حجةالوداع، سال دهم هجرى) احرام بستند. فاصله مسجد شجره تا مكه حدود چهارصد و بيست كيلومتر است.
اسامى و علت نامگذارى: از آنجا كه زائران خانه خدا در اين مسجد، احرام بسته و محرم مىشوند، به آن مسجد احرام مىگويند و چون رسول خدا (ص) در زير سايه درخت سمره، در اين مكان احرام بست، به آن شجره گفتهاند و به سبب مشاجره (مجادله) اى كه به هم قسم شدن منتهى شد، اين مسجد را شجره خواندهاند. همچنين از آن جهت كه در اين منطقه، گياه كوچكى بنام حَلْفا مىروييده، مسجد ذوالْحُلَيفَه ناميده شده است و از آن جهت كه برخى از اعراب در اين منطقه هم قسم (حَلْفْ) شدند، به مسجد ذوالْحُلَيفَه معروف شده است و بالاخره از آنجا كه اميرمؤمنان (ع)
براى آبيارى مزارع، آبار (چاههايى) در اين منطقه حفر نمودند، به اين مسجد، مسجد آبار على (ع) مىگويند.
شعائر حج: شعائر جمع شعيره به معنى نشانهها و در حج، به معناى مناسك حج است كه خداوند، اسرار و رموز فراوانى را در آنها قرار داده و پى بردن به آنها نياز به درك و شعور دارد. هر يك از اين نشانهها بر ارادهاى خاص دلالت مىنمايد كه جز با بهكارگيرى فهم و شعور نمىتوان به آن دست يافت. به اين دليل، وقوف در عرفات، مشعر و مِنى، رمى جمرات، طواف، سعى و ديگر اعمال، شعائرالله خوانده مىشوند. چنانكه در قرآن مىخوانيم:
«ذلِكَ وَ مَنْ يُعَظِّمْ شَعائِرَ اللَّهِ فَإنَّها مِنْ تَقْوَي الْقُلُوب»
(سوره حج، آيه 32) «اين است شعائر الهى و هركس شعائر خدا را بزرگ و محترم بدارد، از
تقوى و پرهيزكارى دلهاست.»
«إنَّ الصَّفا وَ الْمَرْوَةَ مِنْ شَعائِرِ اللَّه»
(سوره بقره، آيه 158) «در حقيقتصفا و مروه از شعائر خداست.» «يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا لا تُحِلُّوا شَعائِرَ اللَّهِ» (سوره مائده، آيه 2) «اى كسانى كه ايمان آوردهايد، حرمت شعائر خدا را نگه داريد.»
«وَ الْبُدْنَ جَعَلْناها لَكُمْ مِنْ شَعائِرِ اللَّهِ»
(سوره حج، آيه 36) «و شترهاى چاق و فربه را (در مراسم حج) براى شما از شعائر الهى قرار داديم.»
صدّ و حَصْر: [ر. ك، به واژه احلال درصورتصدّ و حَصْر]
صَرُورَه: كسى كه براى اولين بار به حج مىرود و حَجَّةُ الاسلام خود را بهجاى مىآورد،صَرُورَه ناميده مىشود. دربارهصروره از امام صادق (ع) روايت شده است:
«يَنْبَغِي لِلصَّرُورَةِ أَنْ يَحْلِقَ وَ إنْ كَانَ قَدْ حَجَّ فَإنْ شَاءَ قَصَّرَ وَ إنْ شَاءَ حَلَقَ»
(الكافي، ج 4،ص 502) «شايسته است كهصروره، حلق رأس كند اما اگر قبلًا حج به جاى آورده
باشد، ميان حلق و تقصير مختار است.» [ر. ك، به واژگان حج و حجة الاسلام]
صفا: نام كوهى است در مكه كه سمت راست كعبه قرار دارد. امام صادق (ع) درباره علت نامگذارىصفا فرمودند: وقتى آدم (ع) به زمين فرو فرستاده شد، روى كوهصفا قرار گرفت وصفا را به اين خاطرصفا خواندهاند كه:
«لِأَنَّ الْمُصْطَفَي هَبَطَ عَلَيهِ»
(الكافي، ج 4،ص 191) «مصطفى (برگزيده خدا؛ يعنى آدم) بر روى آن فرو
فرستاده شد.» و در حديث ديگر آمده است:
«إنَّمَا سُمِّيصَفًا لِأنَّهُ شُقَّ لَهُ مِنِ اسْمِ آدَمَ الْمُصْطَفَي وَ ذَلِكَ لِقَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ إنَّ اللَّهَ اصْطَفي آدَمَ»
(الكافي، ج 4،ص 190) «صفا به اين خاطرصفا نام گرفت كه از اسم آدم (ع) كه مصطفى است، گرفته شده كه خداوند دربارهاش فرمود: خداوند آدم (ع) را برگزيد.»
طُلْس: اهل طلس، قبايلى از اعراب بودند كه در مراسم حج بعضى از اعمال «حُمْس» (اهل حرم) و بعضى از اعمال «حِلّه» (قبايل خارج حرم) را انجام مىدادند. اهل طلس در احرام مانند اهل حله و در پوشيدن لباس و داخل شدن به خانه خدا مانند اهل حُمْس عمل مىكردند. اهل طلس، چون از مكانهاى دور آمده و با چهرهاى
غبارآلود به طواف خانه خدا مىپرداختند، به همين دليل به اين نام خوانده شدهاند.
طواف: «
الدَّوَرَان حَوْل الشَّيء
» گرديدن و دور زدن پيرامون يك چيز. چون اين حركت، سبب ادامه پيمودن محيط يك چيز مىشود، از اينرو بر حركات رفت و برگشتى مانند حركت ميانصفا و مروه نيز طواف اطلاق مىگردد. در اصطلاح حج و عمره، طواف يعنى هفت بار چرخيدن دور خانه كعبه با رعايت شرايط آن (هر بار گرديدن
را يك شوط مىگويند.) طواف بر دو قسم است: 1- «طواف حج (زيارت)» كه واجب ركنى است. 2- «طواف نساء» كه واجب غير ركنى است. (وقت انجام اين طوافها در حج و عمره متفاوت است.) امام رضا (ع) درباره طواف فرمودند:
«يُسْتَحَبُّ أَنْ يَطُوفَ الرَّجُلُ مُقَامَهُ بِمَكَّةَ بِعَدَدِ السَّنَةِ ثَلاثَمِائَةٍ وَ سِتِّينَ أُسْبُوعاً عَدَدَ أيَّامِ السَّنَةِ فَإنْ لَمْ تَسْتَطِعْ فَثَلاثَمِائَةٍ وَ سِتِّينَ شَوْطاً»
(مستدركالوسائل، ج 9،ص 378) «مستحب است تا هنگامى كه شخص در مكه به سر مىبرد، به عدد روزهاى سال، سىصدوشصت طواف به جاى آورد و اگر نتوانست، (حداقل) سىصد و شصت شوط طواف (تقريباً پنجاه و دو طواف) به جاى آورد.»
طواف افاضه: يكى از اعمال حج تمتع است كه پس از خارج شدن از احرام، انجام مىشود و چون براى انجام آن بايد از مِنى به مكه كوچ كرد، طواف افاضه خوانده شده است.
طواف زيارت: طواف زيارت در عمره مفرده، عمره تمتع و حج تمتع انجام مىشود. به اينصورت كه در عمره تمتع، «طواف زيارت» در طول ماه شوال تا ظهر نهم ذىحجه و در عمره مفرده، در طول سال (به جز ايام اختصاصى حج) و در حج (إفراد، قِران و تمتع) از روز دهم تا دوازدهم ذىحجه انجام مىپذيرد.
طواف نساء: طواف واجب غير ركنى خانه خدا در حج (و عمره) است كه به طواف دوم و نيز طواف زنان موسوم بوده و بعد از خارج شدن از احرام، انجام مىپذيرد و
در عمره تمتع، وجود ندارد. طواف نساء در عمره مفرده، بعد از حلق يا تقصيرصورت
مىگيرد و زمان انجام آن در طول ايام سال است (بجز ايام اختصاصى حج). در حج تمتع و قران، اين عمل پس از مراجعت از مِنى به مكه و بعد از سعىصفا و مروهصورت مىگيرد.
طواف وداع: طواف مستحبى خانه خدا در موقع بازگشت از كعبه است كه در آن از خداوند متعال، مراجعت مجدد خود را طلب نموده و از او مىخواهيم كه به منظور جبران پيمانشكنى و گناه، يقين ما را به وعدههاى الهى به منظور گذشت از اميال نفس روزافزون نمايد تا بتوانيم از آنچه مانع طواف كعبه و ماندن در ولايت اهلبيت (عليهما السلام) است، دورى نماييم.
عرفات:صحراى وسيع و هموارى بين مكه و طايف است كه در جنوب شرقى مكه قرار دارد و از هر طرف با كوههاى شيب دار و پلكانى احاطه شده و حدود هشت كيلومتر مربع، مساحت دارد. عرفات يكى از مواقف حج است كه خارج از محدوده حرم مىباشد. از نظر مراجع بزرگوار شيعه، مواضعى به نامهاى: ثَوِيه و عَرَنه، نَمِرَه، ذُوألْمَجاز و اراك حدودصحراى عرفات را مشخص مىكنند. دومين عمل از اعمال حج، «توقف در عرفات» است كه زمان آن از ظهر روز نهم ذىحجه تا غروب شرعى همين روز است.
درباره علت نامگذارى عرفات فرمودند: جبرئيل، آدم (ع) ا به سوى عرفات عزيمت داد و در آنجا به او گفت:
«هَذِهِ عَرَفَاتٌ فَاعْرِفْ بِهَا مَنَاسِكَكَ وَ اعْتَرِفْ بِذَنْبِكَ فَسُمِّي عَرَفَات»
(الكافي، ج 4،ص 207) «اين سرزمين، عرفات است. در اينجا با مناسك خود آشنا شو و به گناهت اعتراف كن. پس عرفات خوانده شد.»
امام صادق (ع) در حديثى زيبا واژه عرفه را (كه اشاره به زمان توقف در عرفات دارد) در كنار واژه عرفات (كه بيانگر مكان و محل توقف است) قرار داده و
مىفرمايند:
«مَنْ فَاتَتْهُ عَرَفَةُ بِعَرَفَاتٍ فَأَدْرَكَهَا بِقَبْرِ الْحُسَيْنِ (ع) لَمْ يَفُتْهُ وَ إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى لَيَبْدَأُ
بِأَهْلِ قَبْرِ الْحُسَيْنِ (ع) قَبْلَ أَهْلِ عَرَفَاتٍ»
«هر كس عرفه را در عرفات درك نكند و آن روز را در كنار مدفن سيدالشهداء (ع) سپرى كند، وقوف در عرفات از او فوت نشده است، زيرا خداوند متعال نخست كسانى را كه در كنار قبر حسينبنعلى (ع) هستند مورد نظر قرار مىدهد، سپس به اهل عرفات نظر مىافكند. (كامل الزيارات،ص 170) نكته جالب در اين حديث، آن است كه امام صادق (ع) حضور در حرم اباعبدالله (ع) و زيارت او را حقيقت عرفات ذكر نمودهاند. چرا كه عرفات، محل معرفت به منشأ خطا و گناه و لغزش و نيز زمان و موقف عزيمت بر دورى از آنهاست و زيارت حسين (ع) نيز چيزى جز روىگردانى از انديشه و روش اهل گناه و روىآوردن به انديشه و روش اهل طاعت نمىباشد.
عسكران: به عرفات و مِنى، عسكران گفته مىشود. [ر. ك، به فرهنگ نفيسى]
عمره: از عمارت به معناى آبادى گرفته شده و چون كسانى كه به قصد زيارت كعبه به مكه معظمه مشرف مىشوند، با اجتماع خود موجب عمران مكه مىگردند، به اين نام خوانده شده است. البته سرّ اصلى نامگذارى عمره آن است كه حقيقت اين عمل و برآوردن اراده خداوند از آن، خرابىهاى دنياى قلب را آباد و امراض و آفات آن را رفع مىنمايد.
عمره بر دو قسم است: 1. عمره تمتع 2. عمره مفرده يا مبتوله
عمره تمتع: اعمال عمره تمتع به شرح زير مىباشد:
1- احرام (شامل: نيت، پوشيدن لباس احرام، لبيك گفتن) از ميقاتهاى مشخص
شده زير: ذُوالْحُلَيفَة، جُحْفَة، يلَمْلَم، قَرْنَ الْمَنَازِل و عَقِيق
2- انجام طواف دور خانه كعبه
3- خواندن دو ركعت نماز طواف در پشت مقام ابراهيم
4- سعى ميانصفا و مروه
5- گرفتن مقدارى از ناخن يا موى سر وصورت (تقصير)
با انجام اين پنج عبادت، شخص مُحْرِم از احرام بيرون مىآيد و كارهاى بيست و چهار گانهاى كه به سبب احرام بر او حرام شده بود، مجدداً حلال و آزاد مىشود و تنها در فاصله پايان مناسك عمره تمتع و روز نهم ذىحجه بايد در مكه مانده و خود را براى احرام حج تمتع آماده نمايد.
عمره مفرده: اعمال عمره مفرده عبارتند از: احرام در ميقات، طواف و نماز آن، سعىصفا و مروه و تقصير و خارج شدن از احرام. سپس طواف نساء و نماز آن.
غار حرا: غار حرا عبادتگاه رسول خدا (ص) قبل از بعثت بود كه در كوه حرا واقع شدهاست.
غدير خم: غدير يعنى آبگيرى كه هنگام ريزش باران، آب در آن جمع مىشود و چون اين آبگير در منطقه خُم واقع شده، به اين منطقه غدير خم گفتهاند. اين منطقه بين مكه و مدينه در ناحيه جُحْفه واقع شده و درصدر اسلام، حجاج در اين منطقه از يكديگر جدا شده و براى بازگشت به سرزمينهاى خويش، مسيرهاى خاص خود را در پيش مىگرفتهاند. در حجة الوداع، (روز هيجدهم ذىحجه سال دهم هجرى) رسول خدا (ص) در غدير خم اميرمؤمنان (ع) را به عنوان وصى و ولى امت معرفى نمود و
فرمود: «
مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَهَذَا عَلِي مَوْلاه
» (الكافي، ج 1،ص 420) «هركس كه من مولاى اويم، اين على مولاى اوست.»
فَخّ يا وادى فَخّ: از ميقاتهاى مشهور محسوب نمىشود اما با توجه به فضيلتهاى
گفته شده درباره آن، محل رجوع زائران خانه خدا قرار گرفته است. فخ يا وادى فخ در محل ورود به مكه و در محدوده مسجد تنعيم واقع شده و از نقاط آغازينِ حرم
است كه مانند ساير ميقاتها، كسى حق ندارد بدون احرام از آن عبور كرده و به مكه
وارد شود. امام صادق (ع) به غسل نمودن در فخ توصيه و تأكيد نمودهاند. حلبى درباره فضيلت غسل از فخّ روايت مىكند:
«أَمَرَنَا أبُوعَبْدِاللَّهِ (ع) أَنْ نَغْتَسِلَ مِنْ فَخٍّ قَبْلَ أنْ نَدْخُلَ مَكَّةَ»
(الكافي، ج 4،ص 400) «امامصادق (ع) ما را امر نمود تا قبل از وارد شدن به مكه در فخ غسل نماييم.» (اين غسل همان غسل وارد شدن به حرم است.)
فُسُوقْ: گناهكارى و انحراف از مسير حق. [ر. ك، به واژه مُحَرَّمات يا تُروكِ إحْرام]
قبله: اقبال كردن و روى نمودن و در اصطلاح حج يعنى رو به كعبه نمودن با احترام و حضور ذهن كه تدريجاً به كعبه نيز قبله گفته شده است. زيرا بر همه واجب است تا در هر نقطهاى از زمين، نماز و ساير اعمالى را كه رعايت قبله در آنها شرط است، رو به كعبه به جاى آورند. در مورد قبله نظريات ذيل بيان شده است:
1- قبله، كعبه معظمه است. 2- كعبه و مسجدالحرام با هم قبله هستند. 3- كعبه براى افراد داخلِ مسجدالحرام و مسجدالحرام براى اهل مكه و مكه براى اهل حرم و حرم براى مردم خارج از حرم، قبله محسوب مىشود.
قِران: يكى از اقسام حج است. اين گونه حج بر مسلمانى واجب است كه فاصله منزل او تا مسجدالحرام كمتر از شانزده فرسنگ شرعى (هشتاد و هشت كيلومتر) باشد و تفاوتى ميان واجبات و مناسك و عبادتهاى اين حج و حج إفراد نيست جز آن كه در حج قِران، حجگزار هنگام احرام بايد قربانى خود (اعم از گوسفند، گاو يا شتر) را
همراه داشته باشد و از ميقات به عرفات و سپس مشعر و بالاخره به مِنى آمده و در مِنى قربانى خود را به همراه ديگر حجگزاران در روز دهم ذىحجه قربانى كند. منشأ نامگذارى حج قِرانْ، آن است كه مقارنت و به همراه بردن قربانى در آن واجب است. [ر. ك، به واژه اقسام حج]
قربانى: از واجبات غيرركنى و به معناى ذبحكردن گاو و گوسفند يا نحر شتر است. به
حيوانى كه در مِنى، ذبح يا نحر مىشود نيز قربانى مىگويند. شايان ذكر است كه سر بريدن گاو و گوسفند، ذبح و قربانى كردن شتر، نَحْر خوانده مىشود و انواع قربانى
به ترتيب فضيلت عبارتند از: 1- شتر 2- گاو 3- گوسفند.
قَرنُ المنازل يا قَرنُ الثَّعالِب: مكانى در نزديكى طايف، واقع در شرق مكه است كه ميقات عمره (تمتع و مفرده) براى اهل نجد و طايف و كسانى است كه از اين مسير عازم مكه مىشوند. امروزه قرن المنازل، روستاى كوچكى است كه «سيل» و «سيل كبير» ناميده مىشود و در آن دو مسجد قديمى و يك مسجد نوساز وجود دارد كه براى احرام ساختهاند. اين روستا از راه رياض، حدود هشتاد كيلومتر تا مكه فاصله دارد.
قَزَح: بر وزن فَرَح نام ديگر سرزمين مَشْعَرالحرام است و چون نام يك كوه در اين سرزمين قزح مىباشد، همه اين منطقه را قزح ناميدهاند. برخى اين واژه را به غلط قُزَح مىخوانند كه يكى از نامهاى شيطان بوده و مذموم است. چنانكه روايت شده:
«لا تَقُولُوا قَوْسَ قُزَحٍ فَإنَّ قُزَحَ إسْمُ الشَّيْطانِ وَ لكِنْ قُولُوا قَوْسَ اللهِ»
(قصصالأنبياء،ص 75) «قوس قُزَح نگوييد، زيرا قُزَح نام شيطان است. بلكه بگوييد قوس خداوند (يعنى رنگينكمانى كه خداوند آن را ايجاد نموده است.)» [ر. ك، به واژه مشعرالحرام]
قَلائد: جمع قلاده، در لغت به معناى گردن آويز و در اصطلاح، نَعلى است كه با آن
نماز خوانده و در مراسم حج بر گردن حيوان قربانى مىافكنند و نيز به معناى مُقَلَّد يا حيوانى است كه به گردن آن، قلاده مىآويزند (يا چهارپايى كه براى قربانى در مراسم حج، بر آن نشان مىگذارند.) قرآن مجيد، قلائد و هَدْى را همچون كعبه و ماههاى حرام، وسيله قوام زندگى معرفى مىكند. به همين دليل قلائد از دستبرد دزدان و متجاوزان مصون مىماندند تا جايى كه گاه عربى از گرسنگى مىمرد ولى متعرض قربانى نشاندار نمىشد وصاحبش نيز با وجود گرسنگى و نياز، متعرض آن نمىگرديد.
كَبْش: گوسفند نرينهاى كه به عنوان قربانى و يا كفاره احرام ذبح مىشود. در احاديث درباره گوسفندى كه قربانى مىشود، واژگان ضَأن، شَاةْ، مَعْزْ و كَبْشْ بهكار رفته است.
اما بيشترين فضيلت، به كَبْشْ نسبت داده شده و درباره آن آمده است:
1- قربانى پذيرفته شده هابيل توسط خداوند، همان گوسفند نرينهاى بود كه حضرت
ابراهيم (ع) مكلف گرديد به جاى اسماعيل (ع) ذبح كند.
2- از امام رضا (ع) روايت شده است:
«تَمَنَّي إبْرَاهِيمُ فِي نَفْسِهِ أنْ يَجْعَلَ اللَّهُ مَكَانَ ابْنِهِ إسْمَاعِيلَ كَبْشاً يَأْمُرُهُ بِذَبْحِهِ فِدَاءَ عَمَلِهِ لَهُ فَأُعْطِي مُنَاهُ»
(بحارالانوار، ج 99،ص 272) «ابراهيم (ع) تمنا كرد كه خداوند به جاى فرزندش اسماعيل، گوسفندى را فديه قرار دهد و او را مكلف به ذبح آن كند تا اسماعيل از قربانى شدن نجات يابد كه آرزويش برآورده شد.»
گوسفند، آسانترين قربانى: امام كاظم (ع) در ذيل آيه «
فَمَا اسْتَيْسَرَ مِنَ الْهَدْي
» «آنچه از قربانى مقدور بود» فرمودند:
«ضَحِّ بِكَبْشٍ أَمْلَحَ أَقْرَنَ فَحْلًا سَمِيناً فَإنْ لَمْ تَجِدْ كَبْشاً سَمِيناً فَمِنْ فُحُولَةِ الْمِعْزَي أوْ مُوجَأً مِنَ الضَّأْنِ أوِ الْمَعْزِ فَإنْ لَمْ تَجِدْ فَنَعْجَةً مِنَ الضَّأْنِ سَمِينَة»
(وسائل الشيعة، ج 14،ص 207) «گوسفندى درشت، شاخ دار، نرينه و فربه قربانى كن و اگر گوسفند فربه و نرينه نيافتى، بز نرينة فربهاى كه اخته باشد، قربانى نما و اگر گوسفند يا بز نيافتى، برهاى فربه قربانى كن.»
كسوت كعبه: پوشش كعبه. [ر. ك، به واژه پرده كعبه]
كعبه: نخستين خانهاى است كه براى عبادت مردم ساخته شده و چون در وسط گيتى
(كَعْب عالم) قرار گرفته، به اين نام خوانده شده است. رسول خدا (ص) فرمودند:
«سُمِّيَتِ الْكَعْبَةُ كَعْبَةً لِأنَّهَا وَسَطُ الدُّنْيا»
(منلايحضرهالفقيه، ج 2،ص 190) «كعبه از آن جهت كعبه ناميده شده كه در وسط دنيا قرار دارد.» و نيز اين نام اشاره به چهارگوش و مكعب بودن خانه خدا دارد. چنانكه روايت شده: «
إنَّمَا سُمِّيَتْ كَعْبَةً لِأنَّهَا مُرَبَّعَة
» (منلايحضره الفقيه، ج 2،ص 190) «كعبه از آن جهتكعبه خوانده شده كه چهارگوش است.» برخى گفتهاند علت نامگذارى كعبه آن است كه داراى كَعْبْ به معناى بلندى و برآمدگى است.
اسامى كعبه عبارتند از: بيت الله، بيتالحرام، بيت العتيق، مُتَعَوَّذ [ر. ك، به هر يك از اين واژهها]
كفارات احرام: به آنچه در ازاى عدم رعايت محرمات احرام مقرر گرديده، كفارات احرام مىگويند. اين كفارات با توجه به نوع محرمات، متفاوت بوده و عبارتند از: روزه گرفتن، اطعام نيازمندان، پرداخت درهم (به عنوان كفارهصيد كبوتر حرم)، قربانى كردن شتر، گاو يا گوسفند و بالاخره دوباره لبيك گفتن و استغفار. چنانكه در روايات آمده است:
«مَنِ ابْتُلِي بِالْفُسُوقِ ... يَسْتَغْفِرُ اللَّهَ وَ يُلَبِّي»
(الكافي، ج 4،ص 337) «هر كس (در حال احرام) مرتكب فسق شود، بايد استغفار نموده و دوباره لبيك بگويد.» در روايت ديگر آمده است:
«فِي الْجِدَالِ شَاةٌ وَ فِي السِّبَابِ وَ الْفُسُوقِ بَقَرَةٌ وَ الرَّفَثِ فَسَادُ الْحَجِّ»
(الكافي، ج 4،ص 339) «كفاره جدال، يك گوسفند و كفاره فحاشى و فسوق يك گاو است و رفث، عامل فساد و بطلان حج مىگردد.» و نيز روايت شده است:
«لا يَنْظُرِ الْمُحْرِمُ فِي الْمِرْآةِ لِزِينَةٍ فَإنْ نَظَرَ فَلْيُلَبِّ»
(الكافي، ج 4،ص 357) «محرم نبايد براى زينت در آينه نظر كند و اگر چنين كند بايد دوباره لبيك بگويد.» (كفاره نگاه به آينه تجديد تلبيه است.) و بالاخره روايت شده است:
«إِنْ قَتَلَ حَمَاماً مِنْ حَمَامِ الْحَرَمِ فَعَلَيهِ
دِرْهَمٌ يتَصَدَّقُ بِهِ وَ دِرْهَمٌ يَشْتَرِي بِهِ عَلَفاً لِحَمَامِ الْحَرَم»
(وسائلالشيعة، ج 13،ص 15) «اگر (شخص در حال احرام) كبوترى از كبوتران حرم را بكشد، بر عهده اوست كه يك درهمصدقه داده و يك درهم براى كبوتران حرم خوراك و دانه گياهى تهيه نمايد.»
كوه ثور: يكى از كوههاى مكه است كه در سه كيلومترى جنوب شرقى مسجدالحرام، در مسير طايف قرار گرفته و پيامبر اكرم (ص) جهت مخفى نگاهداشتن مسير حركت خود از نظر تعقيب كنندگان، به اين كوه پناه بردند. آن حضرت به جاى حركت به سوى مدينه در همان شب اول ربيعالاول، عازم غار ثور دركوه ثور شدند و سه روز درآنجا ماندند. تعقيبكنندگانى كه به دهانه غار آمده بودند، با مشاهده تارهاى عنكبوتى كه به فرمان خداوند در دهانه غار تنيده شده بود و كبوترهايى كه در آنجا لانه كرده و
تخم گذاشته بودند، از وارد شدن به غار منصرف شدند. نام ثور از اسم ثور بن عبد
مناف گرفته شده است.
مَأزِمَين: مأزم يعنى زمين تنگ و مَأزِمَين تثنيه مأزم، راه تنگ و باريكى مابين دو كوه و نام تنگهاى ميان عرفات و مشعرالحرام است كه از حدود عرفات محسوب مىشوداما جزء موقف نيست. روايت شده است كه بت پرستى در اين مكان رواج داشته و سنگى كه هُبَل از آن ساخته شده از مأزَمين گرفته شده است. تكبير گفتن در هنگام عبور از مأزمين سفارش شده است.
مُبارك: مرحوم طبرسى در تفسير واژه مبارك مىگويد:
«أَصْلُ الْبَرَكَةِ أَلثُّبوتُ مِنْ قَوْلِهِمْ بَرَكَ بُروكاً أَوْ بَرَكاً إذا ثَبَتَ عَلَى حالِهِ فَالْبَرَكَةُ ثُبوتُ الْخَيْرِ بِنُمُوِّهِ وَ مِنْهُ الْبَرَكَةُ شِبْهُ الْحَوْضِ يُمْسِكُ الْماءَ لِثُبوتِه فِيه وَ مِنْهُ قَوْلُ النّاسِ تبارَكَ اللهُ لِثُبوتِهِ لَمْ يَزَلْ وَ لا يَزالُ وَحْدَهُ»
(مجمع البيان، ج 2،ص 797) «بركت در اصل يعنى ثبوت و دوام. چنانكه اگر كسى در حالى ثابت بماند، مىگويند: «
بَرَكَ
» پس بركت دوام و ثبوت خير است كه در سايه رشد آن، حاصل مىشود (زيرا شىء فاقد رشد، تدريجاً از بين مىرود و با كاهش مستمر، زائل مىشود) و به آبگير كه آب در آن، ثابت مىماند،
بِركه مىگويند و اينكه درباره خداوند مىگويند: «
تَبَارَكَ الله
» يعنى خدايى كه زوال و فنا ندارد و هميشگى است. و در جاى ديگرى مىگويد:
«أَلْبَرَكاتُ أَلْخَيراتُ النّامِيَةُ وَ أَصْلُهُ الثُّبُوتُ»
(مجمع البيان، ج 4،ص 697) «بركات، خيرات رشد كننده است و در اصل به معناى ثبوت و پابرجايى است و از آن جهت كه ثبوت يك شىء در سايه رشد، فراهم مىشود، از اين جهت بركت، به رشد و نمو تفسير شده است.» و در جاى ديگر مىگويد: «
تَبارَكَ أَصْلُهُ مِنَ الْبَرَكِ وَ هُوَ ثبوتُ الطّائِرِ عَلَى الْماءِ وَ الْبَرَكَةُ ثُبوتُ الْخَيْرِ بِنَمائِهِ»
(مجمع البيان، ج 10،ص 483) «
تَبارَكَ
از
بَرَكَ
به معناى ساكن ماندن پرنده بر روى آب گرفته شده و بركت، ثبوت خيرات است كه به سبب رشد آن، حاصل مىشود.»
مُتَعَوَّذ (كعبه): به معناى پناهگاه است و از آنجا كه مردم به هنگام مواجهه با
مشكلات و سختىها به كعبه پناه برده و به رحمت وكرم ذات اقدس الهى متمسك مىشوند، به آن مُتَعَوَّذ گفتهاند. امام صادق (ع) فرمودند
: «إذَا كُنْتَ فِي الطَّوَافِ السَّابِعِ فَائْتِ الْمُتَعَوَّذَ وَ هُوَ
إذَا قُمْتَ فِي دُبُرِ الْكَعْبَةِ حِذَاءَ الْبَابِ»
«هنگامى كه طواف هفتم را انجام مىدهى، نزد مُتَعَوَّذ (كعبه) برو و هنگامى كه پشت كعبه و به موازات درِ آن ايستادى» بگو:
«اللَّهُمَّ الْبَيتُ بَيتُكَ وَ الْعَبْدُ عَبْدُكَ وَ هَذَا مَقَامُ الْعَائِذِ بِكَ مِنَ النَّارِ»
(الكافي، ج 4،ص 410) «پروردگارا! خانه، خانه تو و بنده، بنده توست و اين مقام كسى است كه از آتش به تو پناه
مىبرد.»
مَجَرَّة الْكَبْش: طبق روايات، مَجَرَّةُ الْكَبْش فاصله ميان كوه ثبير و قربانگاه است. جبرئيل از فراز كوه ثبير، كبش را با خود به جايى كه اسماعيل در آنجا آماده ذبح شده بود، آورد. در حديث آمده است: «زمانى كه ابراهيم (ع) تصميم گرفت تا فرزندش را ذبح كند، جبرئيل، كارد را برگردانيد و از قله ثبير، گوسفندى را نزد ابراهيم (ع) آورد و از
سوى مسجد خيف به ابراهيم (ع) ندا رسيد: اى ابراهيم! به راستى كه رؤياى خود را تحقق بخشيدى و ما نيكوكاران را اين گونه جزا مىدهيم.» [ر. ك، به واژه كبش]
مُحَرَّماتْ يا تُروكِ إحْرام (محرمات حج): يعنى امورى كه انجام آنها با مُحرِم شدن، حرام مىشود و حجگزار يا عمرهگزار مكلف است در طول احرام از آنها پرهيز نموده و به اين ترتيب مراتب اطاعت و بندگى خود را در قبال ذات اقدس الهى آشكار نموده و موجبات بسط امنيت را براى خود و اطرافيان فراهم آورد.
مُحَسِّر: راه تنگ و باريكى است به طول تقريبى پانصد متر (با عرضصد قدم) كه بين دو كوه و ميان مشعر و مِنى قرار گرفته و طبق قول مشهور، جزء محدوده مزدلفه يا مِنى محسوب نمىشود.
مُحَصَّب: جايگاه سنگريزه. چنانكه در وصف مدفن رسول خدا (ص) كه مملو از سنگريزههاى سرخ بوده است، گفتهاند: «
قَبْرُ رَسُولِ اللَّهِ (ص) مُحَصَّبٌ حَصْبَاءَ حَمْرَاءَ»
(الكافي، ج 3،ص 201) «مدفن رسول خدا (ص)، مملو از سنگريزههاست،
سنگريزههايى به رنگ سرخ.» مُحَصَّب همان بطحاء يا ابطح است كه به خيف
بنىكنانه نيز معروف است. [ر. ك، به واژه ابْطَح]
محصور: به معناى بازمانده از حج به خاطر بيمارى و ناتوانى است. [ر. ك، به واژه احلال درصورتصدّ و حَصْر]
مَذْبَحْ- مَسْلَخْ- مَنْحَرْ (مكان قربانى): به محل ذبح گاو و گوسفند، مَذْبَحْ و به محل سلاخى (كندن پوست) انعام ثلاثه، مَسْلَخْ و به محل نحر شتر، مَنْحَرْ گفته مىشود. در
حج واجب، قربانى در مِنى ذبح مىشود. البته در عمره (به دليل مستحب بودن قربانى) بهتر است كه طبق سنت، هدى در «
حَزْوَره
» (كه اكنون اثرى از آن باقى نبوده و كنار مروه تلقى مىشود) قربانى شود.
مَرْوَتَينْ: به كوهصفا و مروه كه در مكه واقع گرديده، مروتين گويند. [ر. ك، به واژه سعى و نيز دو واژهصفا و مروه]
مروه: نام كوهى است در مكه كه سمت چپ كعبه قرار دارد. امام صادق (ع) درباره علت نامگذارى مروه فرمودند:
«أُهْبِطَتْ حَوَّاءُ عَلَي الْمَرْوَةِ وَ إنَّمَا سُمِّيَتِ الْمَرْوَةُ مَرْوَةً لِأنَّ الْمَرْأةَ هَبَطَتْ عَلَيهَا»
(الكافي، ج 4،ص 191) «حوّا بر كوه مروه فرود آمد و اين كوه را به اين نام خواندند، زيرا مَرأة (كه همان حوّا بود) بر آن فرود آمد.» و در حديث ديگر آمده است:
«سُمِّيَتِ الْمَرْوَةُ مَرْوَةً لِأنَّهُ شُقَّ لَهَا مِنِ اسْمِ الْمَرْأة»
(الكافي، ج 4،ص 190) «مروه از آن جهت مروه خوانده شده كه از اسم مرأه (زن) گرفته شده است.»
مزدلفه: نام ديگر «مشعرالحرام» است كه از «
إزدِلاف
» (به معنى تقرب و اجتماع) گرفته شده و ريشه اصلى اين واژه «
زُلْفَة
» به معنى نزديكى است. امام صادق (ع) درباره علت نامگذارى مزدلفه فرمودند: به اين سرزمين از آن جهت مزدلفه مىگويند كه خداوند به ابراهيم (ع) فرمود:
«يا إبْرَاهِيمُ ازْدَلِفْ إلَي الْمَشْعَرِ الْحَرَامِ»
(وسائل الشيعة، ج 11،ص 237) «اى ابراهيم! به مشعرالحرام نزديك شو.»
مستجار: به قسمتى از ديوار غربىكعبه (نزديك ركن يمانى) كه در گذشته، باب غربى كعبه بوده و در حال حاضر مسدود و محو شده است، مستجارگويند كه به اراده پروردگار در هنگام ولادت علىبنابىطالب (ع) براى فاطمه بنت اسد شكافته شد و چون آن بانوى ارجمند به درون كعبه رفت، ديوار كعبه به هم آمد. پس از گذشت سه روز از تولد اميرمؤمنان (ع)، ديوار دوباره شكافته شد و فاطمه بنتاسد) با فرزندش از كعبه بيرون آمد و ديوار مجدداً به شكل اوليهاش بازگشت. فرمودهاند: مستحب است طواف كننده، در طواف هفتم كعبه، شكم خود را به مستجار چسبانده،
به گناهان خود اعتراف نموده و توبه كند. به همين دليل به آن مستجار گفتهاند. نامهاى ديگر اين ديوار عبارتند از:
مُتَعَوَّذ
و
دَبْرُ الْكَعْبه
مسجد عَيثُومَة: [ر. ك، به واژه مسجد مِنى]
مسجد مِنى: داراى اهميت ويژهاى است و به آن مسجد
خيف
نيز گفته مىشود. اين مسجد درصدر اسلام از وسيعترين مساجد به شمار مىرفته و حتى از مسجدالحرام نيز وسيعتر بوده و داراى سقف، شبستان و قبهاى بوده كه زيرآن قبه، محراب رسول الله (ص) قرار داشته است. مسجد مِنى جزء حرم به شمار مىآيد و كسى حق ندارد از آن جا براى رمى جمرات، سنگ جمع كند. به اين مسجد، «مسجد عَيثُومَة» نيز گفتهاند.
مسعى: فاصله بين دو كوهصفا و مروه است كه در شرق مسجدالحرام قرار دارد و سعى، در آنصورت مىگيرد. [ر. ك، به واژه سعىصفا و مروه]
مشاعر: جمع مَشْعَر، اسم مكان و زمان و نيز مصدر ميمى محسوب مىشود و به معنى مكانهايى است كه در آنجا شخص نسبت به امرى، درك و شعور مىيابد و يا به معنى علامت و نشانهاى است كه براى درك آن نياز به فهم و شعور است. مانند: خانه خدا، عرفات، مِنى (جمرات و قربانگاه)، مشعرالحرام،صفا و مروه، ميقات و ...
مَشاهد: جمع مَشْهَد به معنى محل حضور يا جاى حاضر شدن مردم است و در حج،
مقصود از مشاهد، مواقفى است كه مردم به منظور انجام اعمال در آن حضور مىيابند. رسولخدا (ص) درباره مشاهد مشرفه فرمودند: «
مَعَاشِرَ النَّاسِ حُجُّوا الْبَيتَ بِكَمَالِ الدِّينِ وَ التَّفَقُّهِ وَ لا تَنْصَرِفُوا عَنِ الْمَشَاهِدِ إلا بِتَوْبَةٍ وَ إقْلاع
» (مستدرك الوسائل، ج 9،ص 428) «اى مردم! با (آنچه موجب) كمال دين و تفقه (است) به زيارت خانه خدا برويد و از مشاهد باز نگرديد مگر با توبهاى كه موجب ريشهكن شدن (منشأ) گناه مىشود.»
مشعرالحرام: محدودهاى شنى به طول تقريبى چهار كيلومتر كه ميان سرزمين مِنى و عرفات در محدوده حرم واقع شده و يكى از مواقف حج است و سومين عمل از
اعمال حج؛ يعنى «وقوف در مشعر» از شب دهم ذىحجه تا طلوع آفتاب روز عيد قربان، در آنصورت مىپذيرد. مستحب است از اين وادى براى رمى جمرات،
سنگريزه برداشته شود. نامهاى ديگر اين سرزمين مزدلفه، جمع و قَزَح مىباشد.
مصدود: منع شده و كسى است كه راه براى انجام مناسك حج بر او بسته شده است. [ر. ك، به واژه احلال درصورتصدّ و حَصْر]
كه از حجرالاسود آغاز و به آن ختم مىشود. محدود بودن حريم طواف به حدودى كه براى آن در نظر گرفته شده، نماد و نشانه دستورات دينى است كه پا فراتر نهادن از آنها انسان را از حريم ربوبيت خارج مىكند.
مُعْتَمِر: يا عمرهگزار بهكسى گفته مىشود كه عمره مفرده يا عمره تمتع بهجاى مىآورد.
مَعْطَشه: محلى كه انسان در آن گرفتار عطش و تشنگى مىشود و كنايه از سرزمين خشك و غير حاصلخيز مكه است كه انسان در آن به حاجت خود يعنى بهرهمندى از ربوبيت پى برده و به آن احساس نياز مىكند. [ر. ك، به واژه وادى غير ذى زرع]
مقام ابراهيم: سنگى كه به اراده خداوند مانند موم نرم شده و اثر پاهاى مبارك حضرت ابراهيم (ع) بر آن نقش بست و دوباره سخت گرديد و در طول قرون گذشته نيز به
اراده الهى همچنان باقى مانده است. درباره علّت باقىماندن اثر پاى ابراهيم (ع) بر روى سنگ گفتهاند: هنگامى كه ابراهيم (ع) به منظور تجديد بناى ديوار كعبه يا براى ديدار فرزندش اسماعيل به مكه آمده بود، بر آن ايستاده و اثر پايش روى سنگ باقى ماند. همچنين گفته شده است كه ابراهيم (ع) هنگام اعلان دعوت مردم به حج، بالاى آن ايستاد و اثر پايش بر روى سنگ، پديدار گشت كه ظاهراً تمام اين وقايع رخ داده است. اما ايستادن بر روى سنگ به منظور دعوت مردم به حج و آمدن نزد اسماعيل (ع)، استوارترين مصداق آن محسوب مىشود. قابل ذكر است كه حضرت ابراهيم (ع)، مقام را در كنار كعبه و چسبيده به آن قرار داد. اما در دوران جاهليت، مردم آن را از كعبه جدا و به مكان فعلى منتقل نمودند تا اينكه رسولخدا (ص) مبعوث شد و پس از فتح مكه «
رَدَّهُ إلَي الْمَوْضِعِ الَّذِي وَضَعَهُ فِيهِ إبْرَاهِيمُ
» (الكافي، ج 4،ص 223) «آن را در موضعى كه
ابراهيم (ع) نصب كرده بود، قرار داد.» خليفه دوم براى وسيعتر كردن محل طواف، دستور
جا به جايى آن را به محل دوران جاهليت (محل فعلى)صادر نمود.
مُكاء: [ر. ك، به واژه تَصْدِيه]
مكّه: به مجموعه حرم، مكه گفته مىشود كه مقدسترين مكان در روى زمين است و خانه كعبه در آن واقع شده و درباره علت نامگذارىاش گفتهاند كه از ريشه
مكّ
به معناى مكيدن استخوان (براى خارج كردن مغز از آن) گرفته شده كه كنايه از شدّت تلاش و كوشش در انجام كار مىباشد. برخى نيز گفتهاند از
مكّ
به معناى مكيدن طفل از پستان مادر گرفته شده و چون انجام مناسك حج،صفات رذيله به ويژه كبر را از وجود انسان خارج مىكند، به آن مكه گفتهاند. در حديث آمده است: به اين سرزمين مكه گفتهاند: «
لِأنَّ اللَّهَ تَعَالَي مَكَّ الْأرْضَ مِنْ تَحْتِهَا
» (بحار الانوار، ج 10،ص 126) «زيرا خداوند زمين را از زير آن به وجود آورده و گسترش داده است.» برخى مَكّه را تبديل شده
بكّه
دانستهاند.
از امام صادق (ع) روايت شده است:
«أنَّ فِي أسْمَاءِ مَكَّةَ أنَّهَا مَكَّةُ وَ بَكَّةُ وَ أُمُّ الْقُرَي وَ أُمُّ رُحْمٍ
وَ الْبَاسَّةُ (الْبَسَّاسَةُ) كَانُوا إذَا ظَلَمُوا بِهَا بَسَّتْهُمْ أيْ أهْلَكَتْهُمْ وَ كَانُوا إذَا ظُلِمُوا (لَزِمُوهَا) رُحِمُوا»
(وسائل الشيعة، ج 13،ص 243) «نامهاى مكّه عبارتند از: مَكَّه، بَكَّه، أُمُّ الْقُرَى، أُمُّ رُحْمٍ و بَسَّاسَه (نابود كننده) زيرا هنگامى كه مردم در مكه ظلم كنند، به عقوبت و هلاكت مبتلا مىشوند و علت نامگذارى أُمُّ رُحْمٍ آن است كه هرگاه مورد ستم قرار گرفته و به مكّه پناه مىآوردند، مورد رحمت قرار مىگرفتند.»
مُلْتَزَم: قسمتى از ديوار كعبه است كه محل استغفار و پذيرفته شدن دعاست. در روايات آمده است، هيچ بندهاى به اين مكان پناه نمىبَرَد (التزام نمىجويد) مگر اينكه خداوند، حاجتش را برآورده مىكند. پيامبر اكرم (ص) و ائمه اطهار (عليهما السلام) و
صحابه بزرگ، دست،صورت و سينه خود را به اين مكان چسبانده و دوستان خود را به اقرار و اعتراف در نزد آن امر مىنمودند. چنانكه اميرمؤمنان (ع) فرمودند:
«أقِرُّوا عِنْدَ الْمُلْتَزَمِ بِمَا حَفِظْتُمْ مِنْ ذُنُوبِكُمْ وَ مَا لَمْ تَحْفَظُوا ... فَإنَّهُ مَنْ أقَرَّ بِذُنُوبِهِ فِي ذَلِكَ
الْمَوْضِعِ وَ عَدَّهُ وَ ذَكَرَهُ وَ اسْتَغْفَرَ مِنْهُ كَانَ حَقّاً عَلَي اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ أنْ يَغْفِرَ لَهُ»
(وسائلالشيعة، ج 13،ص 347) «در ملتزم به گناهانى كه آنها را به خاطر داريد و آنچه (در گذشته انجام داده و) فراموش كردهايد، اقرار كنيد ... زيرا هر كس در اين مكان به گناهش اقرار نموده و استغفار كند، بر خداوند عزوجل است كه او را ببخشد.» در حديث ديگر آمده است: هرگاه امام صادق (ع) به ملتزم مىرسيد، مىفرمود:
«أمِيطُوا عَنِّي حَتَّي أُقِرَّ لِرَبِّي بِذُنُوبِي فِي هَذَا الْمَكَانِ فَإنَّ هَذَا مَكَانٌ لَمْ يُقِرَّ عَبْدٌ لِرَبِّهِ بِذُنُوبِهِ ثُمَّ اسْتَغْفَرَ اللَّهَ إلَّا غَفَرَ اللَّهُ لَهُ»
(الكافي، ج 4،ص 410) «كنار برويد تا در اين مكان نزد پروردگار خود به گناهانم اعتراف كنم. چراكه در اينجا هيج بندهاى نيست كه به گناهان خود اقرار و از آن استغفار نمايد، مگر اينكه خدا او را مىبخشد.» اما چسباندن خود به كعبه در مكان ملتزم، نماد و نشانه التزام و تمسك به حقيقت كعبه؛ يعنى ولايت اهلبيت (عليهما السلام) است. چنانكه در زيارت حضرت زهرا (س) مىخوانيم:
«أنَا يا مَوْلَاتِي بِكِ وَ بِأبِيكِ وَ بَعْلِكِ وَ الْأئِمَّةِ مِنْ وُلْدِكِ مُوقِنٌ وَ بِوَلَايتِهِمْ مُؤْمِنٌ وَ لِطَاعَتِهِمْ مُلْتَزِمٌ»
(إقبالالأعمال،ص 624) «اى مولا و سرور من! به تو، پدر، همسر و پيشوايان از فرزندان تو يقين داشته و به ولايتشان ايمان دارم و به طاعت آن بزرگواران ملتزم هستم.» از اينروست كه رسول خدا (ص) فرمودند:
«أَلْزِمُوا مَوَدَّتَنَا أهْلَ الْبَيتِ
» (مستدرك الوسائل، ج 1،ص 151) «ملازم مودّت ما خاندان باشيد.» درباره مكان ملتزم دو نقل وجود دارد:
بين ركن حجرالاسود و درِ كعبه واقع شده است.
مجاور مستجار، در پشت خانه و مقابل درِ كعبه و نزديك ركن يمانى قرار گرفتهاست.
مناسك حج: مناسك جمع مَنْسَك، مراسم و اعمال حج و مجموعه آداب و افعالى است كه در زمانها و مكانهاى خاص، جهت تحقق زيارت بيت اللهصورت مىگيرد. در حج تمتع، اين مناسك عبارتند از اعمال عمره تمتع و اعمال حج تمتع. واژه منسك به معناى قربانى نيز به كار رفته است.
مناصب كعبه: سِقايت- سِدانَت- رَفادَت [ر. ك، به هر يك از اين واژگان]
مِنى: بيابانى وسيع در فاصله ده كيلومترى كعبه كه بين دو رشته كوه با سنگهاى سخت و درشت قرار دارد و طول آن حدود سه و نيم كيلومتر و مساحتش شش كيلومتر مربع است. سرزمين مِنى جزء حرم محسوب شده و محدوده آن از
جَمَرِه عَقَبه
تا وادى
مُحَسِّر
مىباشد.
درباره علت نامگذارى مِنى آمده است كه جبرئيل در اين سرزمين به ابراهيم (ع) فرمود:
«تَمَنَّ يا إبْرَاهِيمُ وَ كَانَتْ تُسَمَّي مُنَي فَسَمَّاهَا النَّاسُ مِنًي»
(من لايحضره الفقيه، ج 2،ص 197) «اى ابراهيم! آرزو كن. به همين دليل اين سرزمين
مُنَي
ناميده مىشد اما مردم آن را
مِني
ناميدند.»
مناسك مِنى: اعمال روز دهم ذىحجه است كه به ترتيب عبارتند از: رمى جمره عقبه، قربانى و حلق رأس.
مَهْيعَة: از ريشه هَيع به معناى جارى شدن و گسترش آب بر روى زمين (به طور چشمگير) گرفته شده و به راه و طريق آشكار گويند و يكى از نامهاى جُحْفه محسوب مىشود. [ر. ك، به واژه جُحْفه]
مواقف: جمع موقف به معناى محل يا زمان توقف و يا مكان و زمانِ وقوف و آگاهى است كه هر دو معنى، درباره مواقف حجصادق است. زيرا در اماكنى چون عرفات، مشعرالحرام و مِنى توقف نموده و به رمز و رازهاى فراوان موجود در آنها پى برده و واقف مىگرديم.
ميقات: ميقات بر وزن ميعاد، اسم مكان و زمان از ريشه وقت بوده و به معناى زمان و مكانى است كه زائران كعبه به هنگام حج يا عمره، در آن احرام مىبندند كه ميقات زمانى و مكانى ناميده مىشوند. از امام صادق (ع) روايت شده است:
«مَنْ أحْرَمَ بِالْحَجِّ فِي غَيرِ أَشْهُرِ الْحَجِّ فَلَا حَجَّ لَهُ وَ مَنْ أَحْرَمَ دُونَ الْمِيقَاتِ فَلَا إحْرَامَ لَه»
(الكافي، ج 4،ص 322) «هركس قبل از رسيدن موسم حج، به نيت حج لباس احرام بپوشد، حج او باطل است و هركس پيش از رسيدن به محل ميقات محرم شود، احرام او باطل است.»
ميقات زمانى: زمان مجاز براى مُحْرِم شدن جهت انجام اعمال حج و عمره.
ميقات مكانى: مكانى است كه توسط رسول اكرم (ص) به منظور احرام قبل از وارد شدن به مكه و انجام اعمال عمره و حج تعيين شده است. ميقاتهاى مكانى، با توجه به نوع حج و يا عمره و نيز با توجه به نقطه وارد شدن به حرم، متفاوت بوده و مانند
خط منحنى بسته، اطراف مكه را فرا گرفتهاند و عبور از اين ميقاتها و يا موازات آنها بدون احرام، حرام است. چنانكه امامصادق (ع) به اين مطلب اشاره نموده و فرمودند:
«مِنْ تَمَامِ الْحَجِّ وَ الْعُمْرَةِ أنْ تُحْرِمَ مِنَ الْمَوَاقِيتِ الَّتِي وَقَّتَهَا رَسُولُ اللَّهِ؛ وَ لا تُجَاوِزَهَا إلّا وَ أنْتَ مُحْرِم»
(الكافي، ج 4،ص 318) «از جمله امورى كه موجب اتمام حج و عمره مىشود، احرام بستن در ميقاتهايى است كه رسول خدا (ص) تعيين نموده و از اين ميقاتها بدون احرام عبور ننما.»
بعضى از ميقاتهاى مكانى عبارتند از: شجره يا ذُوالْحُلَيفَة- جُحْفَة- يلَمْلَم- قَرْنُ المَنازل يا قَرْنُ الثَّعالِب- تَنعيم- جِعْرانَة [ر. ك، به هر يك از اين واژگان]
ناودان رحمت: يا ناودان كعبه كه در آغاز از جنس چوب بوده و در حال حاضر از طلا
ساخته شده است. اين ناودان در بالاى سقف كعبه و در ضلع شمالى آن قرار دارد و آب باران را به ميان حِجْر منتقل مىكند. ساير اسامى اين ناودان عبارتند از: ناودان رحمت، ناودان طلا، ميزاب رحمت و ميزاب. محل زير ناودان مكان نماز پسران هارون (ع)، شبير و شبر بوده و احاديث زيادى درباره اينكه آب ناودان، شفاى انواع بيمارىهاست، روايت شده است. [ر. ك، به متن كتاب حاضر]
نماز طواف: نمازى است كه در حج و عمره، بعد از طواف حج و طواف نساء خوانده مىشود. نماز طواف از واجبات (غير ركنى) بوده و دو ركعت است كه بدون اذان و اقامه (باصداى بلند يا آهسته) و در پشت مقام ابراهيم ادا مىشود. درصورت ازدحام جمعيت، مىتوان اين نماز را در هر يك از دو طرف مقام كه نزديكتر به آن است، به جاى آورد. نماز طواف در عمره (تمتع و مفرده)، با لباس احرام به جاى آورده مىشود اما در حج تمتع، بدون لباس احرام خوانده مىشود و براى اداى آن از روز دهم تا دوازدهم (و در مواردى تا آخر) ذىحجه فرصت وجود دارد. نماز طواف نساء بعد از «طواف نساء» ادا مىشود.
هَدْى: قربانى بيت الله الحرام يا حيوانى است كه در حج براى قربانى به مكه هدايت مىشود. قربانى از آن جهت «هَدى» خوانده مىشود كه به حرم الهى يعنى مكان رشد و كمال، سوق داده مىشود. برخى گفتهاند از آن جهت به قربانى، هدى گفتهاند كه به
كعبه هديه مىشود. هَدْى مانند كعبه و ماههاى حرام، داراى حرمت بوده و مىبايد از
هرگونه دستبرد و تجاوز مصون بماند. ذكر اين نكته لازم است كه استفاده از شير و
سوارى گرفتن از حيوانى كه براى قربانى همراه برده مىشود، جايز است. به اين دليل ذيل آيه: «لَكُمْ فِيها مَنافِعُ إلي أجَلٍ مُسَمًّي ثُمَّ مَحِلُّها إلَي الْبَيتِ الْعَتِيقِ» (سوره حج، آيه 33- 32) «براى شما در آن (دام) تا مدتى معين سودهايى است، سپس جايگاه آن در كعبه است.» امام باقر (ع) فرمودند:
«هِي الْهَدْيُ يُعَظِّمُهَا فَإذَا احْتَاجَ إلَي ظَهْرِهَا رَكِبَهَا مِنْ غَيرِ أنْ يَعْنُفَ عَلَيهَا وَ إنْ كَانَ لَهَا لَبَنٌ حَلَبَهَا حِلَاباً لَا يَنْكِيهَا بِهِ»
(مستدرك الوسائل، ج 10،ص 103) «مقصود قربانى است كه (قاصد خانه خدا) آن را مورد تعظيم قرار مىدهد. پس هرگاه به
سوارى آن نيازمند شد، بىآنكه حيوان را مورد اذيت قرار دهد، بر آن سوار مىشود و اگر داراى شير باشد، بدون آنكه او را آزرده كند، شيرش را (جهت استفاده) مىدوشد.»
هَرْوَلِه: نوعى حركت ميان دويدن و راه رفتن معمولى همراه با تكان دادن شانههاست. مستحب است فاصلهاى حدود هفتاد و پنج متر بهصورت هروله در مسعى طى شود كه نقطه شروع و پايان آن با چراغ مهتابى سبز رنگى مشخص شده است. ظاهراً در زمانهاى دور، مسافت كنونى هروله بهصورت گودالى بوده كه براى قطع نشدن سعى، شخص تلاش مىكرده آن را با سرعت بيشترى طى كند اما با توجه به ناهموارى و سراشيبى اين مسافت، رعايت احتياط امرى لازم و بايسته بوده است. از اينرو جز حركت تند و در عين حال با احتياط، چارهاى نبوده است كه از آن به هروله ياد مىشود.
وادى غير ذى زرع: وادى بىكشت و زرع، همان مكه است كه در آن آب و زراعت چندانى وجود ندارد. گرچه اين وادى غير قابل كشت، به بركت وجود حضرت اسماعيل (ع) و به دعاى حضرت ابراهيم (ع) چهرهاى آباد يافت. آنجاكه عرضه داشت: «رَبَّنا إِنِّي أَسْكَنْتُ مِنْ ذُرِّيَتي بِوادٍ غَيرِ ذي زَرْعٍ عِنْدَ بَيتِكَ الْمُحَرَّمِ رَبَّنا لِيُقيمُوا الصَّلاةَ فَاجْعَلْ أفْئِدَةً مِنَ النَّاسِ تَهْوي إلَيهِمْ وَ ارْزُقْهُمْ مِنَ الثَّمَراتِ لَعَلَّهُمْ يَشْكُرُون» (سوره إبراهيم، آيه 37) «پروردگارا! من بعضى از فرزندانم را در درهاى بىآب و علف، در كنار خانهاى كه حرم توست، ساكن نمودم تا نماز را برپاى دارند.
تو دلهاى گروهى از مردم را متوجّه آنها ساز و از ثمرات به آنها روزى ده، شايد آنان شكر تو را بهجاى آورند.» شايان ذكر است كه چون مكه در موقعيت بسيار خشك و بىآبى قرار گرفته،
علاوه بر وادى غير ذى زرع، به آن مَعْطَشه نيز مىگويند. [ر. ك، به واژه معطشه]
وادىالنار: اهل مكه به وادى مُحَسِّر، وادىالنار مىگويند. زيرا طبق آنچه نقل مىكنند در اين وادى مردى مرتكب شكار شد و بلافاصله آتشى از آسمان فرود آمده و او را سوزاند. [ر. ك، به واژه مُحَسِّر]
وفاى به عهد (در حج): بهجاى آوردن عهد و پيمانى است كه خداوند از بندگان گرفته تا شيطان را عبادت ننموده و بينش و روش او را نپذيرند و با تبرّى از ولايت او،
پذيراى ربوبيت الهى شده و به ولايت پيشوايان معصوم (عليهما السلام) (كه واسطه در بهرهمندى از ربوبيت او هستند) متمسكگردند و نيز از بندگان پيمان گرفته است تا درصورت نقض عهد الهى، با انجام مناسك حج (و فهم و برآوردن اسرارى كه در آن آموختهاند) پيمانشكنىهاى خود را جبران نموده و موفق به توبه و تطهير از آثار نقض عهد خويشگشته و از ثمرات وفاى به عهدشان در دنيا و آخرت بهرهمند گردند.
وقوف: توقف در يكى از سه موقف عرفات، مشعر و مِنى را گويند.
وقوف در عرفات: توقف درصحراى عرفات كه از واجبات ركنى بوده و دومين عمل از مناسك حج است كه پس از احرامصورت مىگيرد. وقوف در عرفات (كه موقف اول در مناسك حج مىباشد) در حالات مختلفى چون پياده، سواره، نشسته و خوابيدهصورت مىپذيرد. اين وقوف داراى دو وقت است كه تنها يكى از آنها ركن است و اگر در هيچ يك از آنها وقوفصورت نگيرد، حج باطل مىشود. اوقات
وقوف در عرفات عبارتند از:
وقوف اختيارى: ماندن در عرفات از اول ظهر عرفه (روز نهم ذىحجه) تا غروب شرعى اين روز براى شخص مختار كه داراى اضطرار نمىباشد.
وقوف اضطرارى: توقف در عرفات در شب عيد قربان (شب دهم ذىحجه) از غروب شرعى تا طلوع فجر براى شخصى كه مضطر است. (و براى ماندن در عرفات از ظهر تا غروب روز نهم ذىحجه، تمكن نداشته است) اين وقوف را «وقوف اضطرارى شبانه» نيز مىگويند.
وقوف در مشعر: توقف در اين سرزمين به قصد تقرب به خداوند متعال و اطاعت خالصانه و اظهار ذلّت در پيشگاه او. وقوف در مشعر از واجبات ركنى و سومين عمل از مناسك حج است. به اين ترتيب كه در حال احرام، بعد از غروب شرعى روز عرفه
(نهم ذىحجه) از عرفات به سمت مشعر حركت مىكنند و در آنجا كه موقف دوم است، (در حالات مختلفى چون پياده، نشسته، سواره و خوابيده) وقوف مىنمايند.
وقوف در مشعر را در سه زمان مىتوان انجام داد كه تنها يكى از آنها ركن است.
اوقات وقوف در مشعر عبارتند از:
وقوف اختيارى: زمان وقوف اختيارى از شب دهم ذىحجه (شب عيد قربان) تا طلوع آفتاب است. ركن واجب اين وقوف، مقدارى از مدت زمان بين طلوع فجر تا طلوع آفتاب است.
وقوف اضطرارى اول: مقدارى از شب عيد قربان (شب دهم ذىحجه) كه براى وقوف شخص مضطر، معذور، پير، مريض و پرستاران و راهنمايان است، وقوف اضطرارى اول خوانده مىشود. (چنين افرادى مىتوانند قبل از طلوع آفتاب به مِنى بروند.)
كسى است كه از روى فراموشى يا عذرى ديگر موفق به وقوف بين طلوع فجر تا طلوع آفتاب نگرديده است.
وقوف در مِنى: عبارت است از توقف (بيتوته) در وادى مِنى و انجام مناسك آن.
ولايت: منصب و حقّ تعيين وظيفه كه مختصّ ربّ العالمين است و به اراده و خواست الهى به اهلبيت (عليهما السلام) كه مجراى بهرهمندى از ربوبيت او مىباشند، واگذار شده است. شايان ذكر است كه خداوند به عنوان رب، قادر است هرگونه تصرفى در آنچه تحت مالكيت اوست داشته باشد. اهلبيت (عليهما السلام) نيز به اذن الهى داراى تصرفات لازم به منظور فراهم نمودن شرايط بهرهمندى از ربوبيت خداوند بوده و اسماء وصفات الهى را ظهور و بروز مىدهند. چنانكه فرمودند:
«نَحْنُ الْأسْمَاءُ الْحُسْنَي الَّتِي لَا يَقْبَلُ اللَّهُ مِنَ الْعِبَادِ عَمَلًا إلَّا بِمَعْرِفَتِنَا»
(الكافي، ج 1،ص 144) «ما اسماى نيكوى الهى هستيم كه خداوند هيچ عملى از بندگان را جز با معرفت به (حق) ما نمىپذيرد.»
ى لَمْلَم يا ألَمْلَم يا مَلَمْلَم يا يرَمْرَم: از كوههاى تهامه واقع در جنوب شرقى مكه بوده و از ميقاتهاى عمره (تمتع و مفرده) براى اهل يمن و كسانى است كه از اين راه عازم مكه مىشوند.
قرآن كريم
آثار اسلامى مكه و مدينه، جعفريان، رسول، نشر مشعر، چاپ دوم، 1382 هجرى شمسى
الإحتجاج، طبرسى، ابو منصور احمد بن على، 1 جلد، نشر مرتضى، مشهد، 1403 هجرى قمرى
الإختصاص، شيخ مفيد، 1 جلد، انتشارات كنگره جهانى شيخ مفيد، قم، 1413 هجرى قمرى
إرشاد القلوب، ديلمى، حسن بن ابى الحسن، 2 جلد در يك مجلد، انتشارات شريف رضى، 1412 هجرى قمرى
الإستبصار، شيخ طوسى، ابوجعفر محمد بن حسن، 4 جلد، دارالكتب الاسلاميه تهران، 1390 هجرى قمرى
اطيب البيان فى تفسير القرآن، طيب، سيد عبدالحسين، قرن پانزدهم، انتشارات اسلام، تهران، 1378 هجرى شمسى
أعلام الدين، ديلمى، حسن بن ابى الحسن، 1 جلد، نشر مؤسسه آل البيت (عليهما السلام) قم، 1408 هجرى قمرى
إقبال الأعمال، سيد على بن موسى بن طاوس، 1 جلد، دارالكتب الاسلاميه تهران، 1367 هجرى شمسى
الاقتصاد الهادى الى طريق الرشاد، شيخ طوسى، ابوجعفر
محمد بن حسن (متوفى 460 هجرى قمرى)، 1 جلد
آلاء الرحمن فى تفسير القرآن، بلاغى نجفى، محمد جواد، نشر بنياد بعثت، قم، 1420 هجرى قمرى
الأمالى، شيخصدوق، 1 جلد، انتشارات كتابخانه اسلاميه، 1362 هجرى شمسى
الأمالى، شيخ طوسى، ابوجعفر محمد بن حسن، 1 جلد، انتشارات دارالثقافة، قم، 1414 هجرى قمرى
الأمالى، شيخ مفيد، 1 جلد، انتشارات كنگره جهانى شيخ مفيد، قم، 1413 هجرى قمرى
الانتصار فى انفرادات الإمامية، شريف مرتضى، على بن حسين موسوى، 1 جلد، دفتر انتشارات اسلامى وابسته به جامعه مدرسين حوزه علميه قم، 1415 هجرى قمرى
انوارالقرآن فى تفسير القرآن، داورپناه، ابوالفضل، انتشاراتصدر، چاپ اول، تهران، 1375 هجرى شمسى
بحار الانوار، علامه مجلسى، 110 جلد، مؤسسه الوفاء بيروت، لبنان، 1404 هجرى قمرى
البرهان فى تفسير القرآن، بحرانى، سيد هاشم، قرن يازدهم، بنياد بعثت تهران، 1416 هجرى قمرى
بصائر الدرجات،صفار، محمد بن حسن بن فروخ، 1 جلد، انتشارات كتابخانه آيت الله مرعشى، قم، 1404 هجرى قمرى
البلد الأمين، عاملى كفعمى، ابراهيم بن على، 1 جلد، چاپ سنگى
تاريخ اسلام، فياض، على اكبر، انتشارات دانشگاه تهران، چاپ چهارم، 9 هجرى شمسى
تأويل الآيات الظاهرة، حسينى استرآبادى، سيد شرفالدين، 1 جلد، انتشارات جامعه مدرسين، قم، 1409 هجرى قمرى
تحف العقول، حسن بن شعبه حرانى، 1 جلد، انتشارات جامعه مدرسين، قم، 1404 هجرى قمرى
التحقيق فى كلمات القرآن الكريم، مصطفوى، حسن، 14 جلد، نشر بنگاه ترجمه و نشر كتاب، تهران، 1360 هجرى شمسى
تذكرة الفقهاء، علامه حلى، حسن بن يوسف بن مطهر اسدى، 14 جلد، انتشارات مؤسسه آل البيت (عليهما السلام)، قم، چاپ اول
ترجمه بيان السعادة فى مقامات العبادة، خانى رضا حشمت الله رياضى، قرن پانزدهم، مركز چاپ و انتشارات دانشگاه پيامنور، تهران، 1372 هجرى شمسى
تصحيح اعتقادات الإمامية، شيخ مفيد، 1 جلد، انتشارات كنگره جهانى شيخ مفيد، قم، 1413 هجرى قمرى
تفسير العياشى، عياشى، محمد بن مسعود، 2 جلد، چاپخانه علميه تهران، 1380 هجرى قمرى
تفسير القرآن العظيم، ابن كثير دمشقى، اسماعيل بن عمرو، انتشارات دارالكتب العلميه، منشورات محمدعلى بيضون، بيروت، چاپ اول، 1419 هجرى قمرى
تفسير امام عسكرى (ع)، امام حسن عسكرى (ع)، 1 جلد، انتشارات مدرسه امام مهدى (ع) قم، 1409 هجرى قمرى
تفسير شريف لاهيجى، شريف لاهيجى، محمد بن على، قرن يازدهم، دفتر نشر داد تهران، 1373 هجرى شمسى
تفسير فرات، كوفى، فرات بن ابراهيم، 1 جلد، مؤسسه چاپ و نشر، 1410 هجرى قمرى
تفسير قمى، قمى، على بن ابراهيم بن هاشم، 2 جلد، مؤسسه دارالكتاب قم، 1404 هجرى قمرى
تفسير من وحى القرآن، فضل الله سيد محمد حسين، قرن پانزدهم، دارالملاك للطباعة و النشر بيروت، 1419 هجرى قمرى
التهذيب، شيخ طوسى، ابوجعفر محمد بن حسن، 10 جلد، دارالكتب الاسلاميه تهران، 1365 هجرى شمسى
التوحيد، شيخصدوق، 1 جلد، انتشارات جامعه مدرسين، قم، 1398 هجرى قمرى
ثواب الاعمال، شيخصدوق، انتشارات شريف رضى، چاپ دوم، قم، 1364 هجرى شمسى، عكس بردارى شده از نسخه كتابخانه حيدريه نجف اشرف، 1972 ميلادى
الجمل و العقود فى العبادات، شيخ طوسى، ابو جعفر محمد بن حسن، 1 جلد، وفات 460 هجرى قمرى، چاپ قم
جواهرالكلام فى شرح شرائع الإسلام، نجفى،صاحب الجواهر محمد حسن بن باقر، 43 جلد، انتشارات دار إحياء التراث العربى، قرن سيزدهم هجرى قمرى
حج برنامه تكامل، ضياء آبادى، سيدمحمد، نشر مشعر، چاپ اول، 1384 هجرى شمسى
الحج و العمرة فى الكتاب و السنة، محمدى رىشهرى، محمد، تحقيق دارالحديث، قم، چاپ دوم، 1383 هجرى شمسى
حج و عمره در قرآن و حديث، محمدى رىشهرى، محمد، ترجمه جواد محدثى، چاپ دوم، دارالحديث قم
الحدائق الناضرة فى أحكام العترة الطاهرة، بحرانى، يوسف بن احمد بن ابراهيم، 25 جلد، دفتر انتشارات اسلامى وابسته به جامعه مدرسين حوزه علميه قم، 1405 هجرى قمرى
خاتمة المستدرك، نورى، ميرزا حسين، (متوفى 1320 هجرى قمرى)، 9 جلد، نشر مؤسسه آل البيت (عليهما السلام)، قم
الخرائج و الجرائح، راوندى، قطبالدين، 3 جلد، مؤسسه امام مهدى (ع) قم، 1409 هجرى قمرى
خصائص الأئمة (عليهما السلام)، سيد رضى، 1 جلد، مجمع البحوث آستان قدس رضوى، 1406 هجرى قمرى
الخصال، شيخصدوق، 2 جلد در يك مجلد، انتشارات جامعه مدرسين، قم، 1403 هجرى قمرى
الدر المنثور فى تفسير المأثور، سيوطى، جلال الدين، قرن دهم، كتابخانه آية الله مرعشى نجفى، قم، 1404 هجرى قمرى
الدروس الشرعية فى فقه الامامية، شهيد اول، محمد بن مكى عاملى، 3 جلد، نشر دفتر انتشارات اسلامى وابسته به جامعه مدرسين حوزه علميه قم، 1417 هجرى قمرى
دعائم الإسلام، تميمى مغربى، نعمان بن محمد، 2 جلد، دارالمعارف مصر،
52 هجرى قمرى
دلائل الإمامة، طبرى، محمد بن جرير، 1 جلد، دارالذخائر للمطبوعات، قم
ره توشه حج، جمعى از نويسندگان، 2 جلد، نشر مشعر، چاپ پنجم، 1386 هجرى شمسى
الروضة البهية فى شرح اللمعة الدمشقيه، شهيد ثانى، عاملى، زين الدين بن على بن احمد، 10 جلد، 1410 هجرى قمرى
روضة المتقين فى شرح من لا يحضره الفقيه، مجلسى اول،
محمد تقى بن مقصود على اصفهانى، 13 جلد، انتشارات مؤسسه فرهنگى اسلامى كوشانبور، چاپ دوم، قم، 1406 هجرى قمرى
روضة الواعظين، فتال نيشابورى، محمد بن حسن، 1 جلد، انتشارات رضى، قم
رياض المسائل فى تحقيق الأحكام بالدلائل (ط- الحديثة)، طباطبائىصاحب رياض، سيد على بن محمد بن ابى معاذ، 2 جلد، انتشارات مؤسسه آل البيت (عليهما السلام)، 1418 هجرى قمرى
زادالمسير فى علم التفسير، ابن جزرى، ابوالفرج عبدالرحمن بن على، دارالكتاب العربى، بيروت، چاپ اول، 1422 هجرى قمرى
السرائر الحاوى لتحرير الفتاوى، حلّى، ابن ادريس، محمد بن منصور بن احمد، 3 جلد، دفتر انتشارات اسلامى وابسته به جامعه مدرسين حوزه علميه قم، 1410 هجرى قمرى
السيرة النبوية، ابن هشام، تحقيق مصطفى السقا و ابراهيم الابيارى و عبد الحفيظ شلبى، بيروت، دار المعرفه
شرائع الاسلام فى مسائل الحلال و الحرام، محقق حلى، نجم الدين جعفر بن حسن، 4 جلد، نشر مؤسسه اسماعيليان، چاپ دوم، قم، 1408 هجرى قمرى
شرح نهج البلاغة، معتزلى، ابن ابى الحديد، 20 جلد در ده مجلد، انتشارات كتابخانه آيتالله مرعشى، قم، 1404 هجرى قمرى
الصراط المستقيم، نباطى بياضى، على بن يونس، 3 جلد در يك مجلد، چاپ كتابخانه حيدريه، نجف، 1384 هجرى قمرى
الطرائف، سيد على بن موسى بن طاوس، 1 جلد، چاپخانه خيام، قم، 1400 هجرى قمرى
العدد القوية، رضى الدين على بن يوسف حلى، 1 جلد، انتشارات كتابخانه آيت الله مرعشى قم، 1408 هجرى قمرى
العروة الوثقى (المحشَّى)، يزدى، سيد محمد كاظم بن عبدالعظيم طباطبايى، 5 جلد، دفتر انتشارات اسلامى وابسته به جامعه مدرسين حوزه علميه قم، 1419 هجرى قمرى
العروة الوثقى، بهائى عاملى، بهاءالدين محمد بن حسين، 1 جلد، كتابفروشى بصيرتى، 1390 هجرى قمرى
علل الشرائع، شيخصدوق، 1 جلد، انتشارات مكتبة الداورى، قم
العمدة، ابن بطريق يحيى بن حسن حلى، 1 جلد، انتشارات اسلامى وابسته به جامعه مدرسين حوزه علميه قم، 1407 هجرى قمرى
عوالى اللآلى، احسائى، ابن ابى جمهور، 4 جلد، انتشارات سيد الشهداء (ع)، قم، 1405 هجرى قمرى
عيون أخبار الرضا (ع)، شيخصدوق، 2 جلد در يك مجلد، انتشارات جهان، 1378 هجرى قمرى
غرر الحكم و درر الكلم، تميمى آمدى، عبدالواحد بن محمد، 1 جلد، انتشارات دفتر تبليغات اسلامى، قم، 1366 هجرى شمسى
الغيبة، نعمانى، محمد بن ابراهيم، 1 جلد، مكتبة الصدوق، تهران، 1397 هجرى قمرى
الفضائل، شاذان بن جبرئيل قمى، 1 جلد، انتشارات رضى، قم، 1363 هجرى شمسى
فقه الإمام الصادق (ع)، مغنيه، محمد جواد، 6 جلد، انتشارات مؤسسه انصاريان، 1421 هجرى قمرى
فقه الرضا، امام رضا (ع)، 1 جلد، انتشارات كنگره جهانى امام رضا (ع)، مشهد، 1406 هجرى قمرى
فقه القرآن، راوندى، قطب الدين، 2 جلد، انتشارات كتابخانه آيت الله مرعشى، قم، 1405 هجرى قمرى
قرب الإسناد، حِمْيرى قمى، عبدالله بن جعفر، 1 جلد، انتشارات كتابخانه نينوى،
تهران
قصص الأنبياء (عليهما السلام)، جزائرى، سيد نعمت الله، 1 جلد، انتشارات كتابخانه آيت الله مرعشى، قم، 1404 هجرى قمرى
قصص الأنبياء (عليهما السلام)، راوندى، قطب الدين، 1 جلد، چاپ بنياد پژوهشهاى آستان قدس رضوى، 1409 هجرى قمرى
الكافى فى الفقه، ابوالصلاح حلبى، ابوالصلاح تقى الدين بن نجم الدين، 1 جلد، چاپ اول، اصفهان، 1403 هجرى قمرى
الكافى، ثقة الاسلام كلينى، 8 جلد، دارالكتب الاسلامية، تهران، 1365 هجرى شمسى
كامل الزيارات، ابن قولويه قمى، 1 جلد، انتشارات مرتضويه، نجف اشرف، 1356 هجرى قمرى
كتاب سليم بن قيس، هلالى كوفى، سليم بن قيس، 1 جلد، انتشارات الهادى، قم، 1415 هجرى قمرى
كشف الغمة، إربلى، على بن عيسى، 2 جلد، چاپ مكتبة بنى هاشمى، تبريز، 1381 هجرى قمرى
كَشفُ اللِّثام و الإبهام عن قواعد الأحكام، فاضل هندى، محمد بن حسن بن محمد اصفهانى، 11 جلد، دفتر انتشارات اسلامى وابسته به جامعه مدرسين حوزه علميه قم، 1416 هجرى قمرى
كعبه و مسجدالحرام در گذر تاريخ، كردى مكى، محمد طاهر، ترجمه دكتر هادى انصارى، نشر مشعر، چاپ دوم، 1384 هجرى شمسى
كمال الدين، شيخصدوق، 2 جلد در يك مجلد، دار الكتب الاسلامية، قم، 1395 هجرى قمرى
كنز العرفان فى فقه القرآن، فاضل مقداد، جمال الدين مقداد بن عبد اللَّه، 2 جلد، نشر مجمع جهانى تقريب مذاهب اسلامى، چاپ اول، قم، 1419 هجرى قمرى
كنزالعمال فى سنن الاقوال و الافعال، متقى الهندى، علاء الدين على، موسسه الرسالة، بيروت، 16 جلد، 1409 هجرى قمرى
لئالى الاخبار، توسركانى، محمد نبى، 5 جلد، انتشارات محمديه، قم
لسان العرب، ابن منظور، محمد بن مكرم، 15 جلد، انتشارات دارصادر، 1414 هجرى قمرى
المبسوط فى فقه الإمامية، شيخ طوسى، ابوجعفر محمد بن حسن، 8 جلد، انتشارات المكتبة المرتضوية لإحياء الآثار الجعفرية، 1387 هجرى قمرى
متشابه القرآن، مازندرانى، ابن شهر آشوب (متوفى 588 هجرى قمرى)، 2 جلد، انتشارات بيدار، 1328 هجرى شمسى
مجمع البحرين، طريحى، فخرالدين، 6 جلد، نشر كتابفروشى مرتضوى، تهران، 1416 هجرى قمرى، محقق و مصحح: سيد احمد حسينى
مجمع البيان فى تفسير القرآن، طبرسى، فضل بن حسن، (قرن ششم)، انتشارات ناصر خسرو، تهران، 1372 هجرى شمسى
المحاسن، برقى، احمد بن محمد بن خالد، 1 جلد، دارالكتب الاسلامية، قم، 1371 هجرى قمرى
مرآة العقول فى شرح أخبار آل الرسول، مجلسى دوم،
محمد باقر، 26 جلد، انتشارات دارالكتب الاسلامية، قم، 1404 هجرى قمرى، تصحيح: سيدهاشم رسولى
مروج الذهب و معادن الجواهر، مسعودى، على بن حسين، تحقيق اسعد داغر، نشر دارالهجرة، چاپ دوم، قم، 1409 هجرى قمرى
مسالك الافهام الى تنقيح شرائع الاسلام، شهيد ثانى، زين الدين بن على بن احمد عاملى، 15 جلد، نشر مؤسسه المعارف الاسلامية، قم، 1413 هجرى قمرى
مستدرك الوسائل، محدث نورى، 18 جلد، مؤسسه آل البيت (عليهما السلام)، قم، 1408 هجرى قمرى
مستندالشيعة فى أحكام الشريعة، نراقى، احمد بن محمد مهدى، 19 جلد، انتشارات مؤسسه آل البيت (ع)، قم، 1415 هجرى قمرى
مصباح الحرمين، شكوئى، عبدالجبار بن زين العابدين، نشر مشعر، چاپ اول، 1384 هجرى شمسى
مصباح الشريعة، امام صادق (ع)، 1 جلد، مؤسسة الأعلمى للمطبوعات، 1400 هجرى قمرى
مصباح الفقاهه (المكاسب)، موسوى خويى، سيد ابوالقاسم، جلد 7، تقرير شيخ محمدعلى توحيدى
مصباح المنير، فيومى، احمد بن محمد، مكتبة كليات الازهرية، چاپ اول، قاهره، 1391 هجرى قمرى
المصباح، كفعمى، ابراهيم بن على عاملى، 1 جلد، انتشارات رضى، قم، 1405 هجرى قمرى
معانى الأخبار، شيخصدوق، 1 جلد، انتشارات جامعه مدرسين، قم، 1361 هجرى شمسى
معجم البلدان، ياقوت حموى، دارصادر، طبع الثانية، بيروت، 1995 ميلادى
معجم رجال الحديث، موسوى خويى، سيد ابوالقاسم، 24 جلد، وفات 1413 هجرى قمرى
معجم مقاييس اللغة، احمد بن فارس، مكتب الإعلام الاسلامى، قم، 1404 هجرى قمرى
مفاتيح الشرائع، فيض كاشانى، متوفى 1091 هجرى قمرى، جلد 3
مفتاح الفلاح، شيخ بهائى، دار الاضواء، چاپ اول، بيروت، 1405 هجرى قمرى
المفردات فى غريب القرآن، راغب اصفهانى، حسين بن محمد، 1 جلد، انتشارات العلم الدار الشامية، 1412 هجرى قمرى
المقنعة، مفيد، محمد بن محمد بن نعمان، 1 جلد، انتشارات كنگره جهانى هزاره شيخ مفيد، قم، 1413 هجرى قمرى
من لا يحضره الفقيه، شيخصدوق، 4 جلد، انتشارات دفتر اسلامى وابسته به جامعه مدرسين حوزه علميه قم، 1413 هجرى قمرى
مناسك حج، امام خمينى (ره)، انتشارات دفتر اسلامى وابسته به جامعه مدرسين حوزه علميه قم، 1361 هجرى شمسى
مناقب آل أبى طالب (ع)، مازندرانى، ابن شهرآشوب، 4 جلد، مؤسسه انتشارات علامه، قم، 1379 هجرى قمرى
مناهج الأخيار فى شرح الاستبصار، عاملى، مير سيد احمد بن زينالعابدين علوى، 3 جلد، انتشارات مؤسسه اسماعيليان
منتهى المطلب فى تحقيق المذهب، علامه حلى، مجمع البحوث الاسلامية، مشهد، 1412 هجرى قمرى
منتهى المقال فى أحوال الرجال، حائرى مازندرانى، شيخ محمد بن اسماعيل، 7 جلد، انتشارات مؤسسه آل البيت (عليهما السلام)، قم، 1416 هجرى قمرى
مهج الدعوات و منهج العبادات، سيد على بن موسى بن طاوس، 1 جلد، انتشارات دارالذخائر، قم، 1411 هجرى قمرى
النهاية فى مجرد الفقه و الفتاوى، شيخ طوسى، ابوجعفر محمد بن حسن، 1 جلد، انتشارات دارالكتاب العربى، 1400 هجرى قمرى
نهج البلاغة، على بن ابى طالب (ع)، 1 جلد، انتشارات دارالهجرة، قم
نهج الحق و كشف الصدق، علامه حلى، حسن بن يوسف، 1 جلد، مؤسسه دارالهجرة، قم، 1407 هجرى قمرى
النوادر، اشعرى، احمد بن محمد بن عيسى، 1 جلد، انتشارات مدرسه امام مهدى (ع)، قم، 1408 هجرى قمرى
الوافى، فيض كاشانى، محمد محسن، 26 جلد، انتشارات كتابخانه اميرالمؤمنين على (ع)، 1406 هجرى قمرى
وسائل الشيعة، شيخ حر عاملى، 29 جلد، مؤسسه آل البيت (عليهما السلام)، قم، 1409 هجرى قمرى