ghaemiyeh.com
سرشناسه : تاري، محمود، ۱۳۳۹-
عنوان و نام پديدآور : هم نفس با كربلا/محمود تاري " ياسر ".
مشخصات نشر : تهران: مشعر، ۱۳۸۵.
مشخصات ظاهري : ۲۷۹ ص.
شابك : :۱۰۰۰۰ ريال964-540-022-8
يادداشت : فيپا
يادداشت : بالاي عنوان: مجموع شعر عاشورايي.
موضوع : شعر فارسي -- قرن ۱۴.
موضوع : واقعه كربلا، ۶۱ ق. -- شعر.
موضوع : شعر مذهبي -- قرن ۱۴.
رده بندي كنگره : PIR۷۹۹۴/الف۴ه۸ ۱۳۸۵
رده بندي ديويي : ۸فا۱/۶۲
شماره كتابشناسي ملي : م۸۵-۳۲۲۵۲
از عاشورا سخن گفتن و بر صحنههاى كربلا گريستن، بدون شناخت كافى از جايگاه شخصيّت امام حسين عليه السلام، و مطالعه در ابعاد مختلف انديشه، ايمان و اخلاق آن بزرگوار و نيز تدبّر در مضامين سخنان و بيانات گرانسگ آن حضرت، نمىتواند تضمين كننده سعادت انسان در دنيا و رستگارى او در آخرت باشد.
اگر سرودن يك بيت شعر در رثاى امام حسين عليه السلام مىتواند خانهاى در بهشت براى انسان به ارمغان آورد؛ و اگر ريختن يك قطره اشك در عزاى او مىتواند تضمين كننده ورود به بهشت باشد، از آن روست كه شعر را مىتوان دستمايه شعور و ادراك مقام و موقعيت امام حسين عليه السلام و مقدمّهاى براى انديشهورزى و احساس مسؤوليت در ادامه راه او قرار داد و اشكبارى را مىتوان سند همدلى، همراهى و هميارى سيّدالشهدا عليه السلام وخيل شهيدان كربلايى به حساب آورد.
با چنين نگاهى است كه از ديرباز، از همان آغازين روزهاى پس از شهادت امام حسين و ياران و فرزندانش عليهم السلام، مرثيهسرايى، نوحهخوانى، ماتمگيرى و اشكريزى بر آنان، سنّت گشته و چنين سنّتى مورد تأييد و ترغيب امامان معصوم عليهم السلام و اولياى الهى قرار گرفته است.
و بدين سان خون مقدّس ابا عبداللَّه الحسين عليه السلام در رگهاى هميشه تاريخ جارى مانده و نهضت او همه ستمديدگان و مستضعفان را به
بيدارى، آگاهى، مبارزه و جانفشانى كشانده است.
در اين ميان، نقش شعر و شاعرى براى ترسيم واقعيّتها و آشكارساختن ابعاد پنهان وقايع و كشف اسرار و رموز حوادث عاشورايى، از چنان اهميتى برخوردار است كه حذف آن در هيچ زمانى ممكن نبوده و نيست. مهم آن است كه شعر عاشورايى همچون هر شعر ديگر، زمانى تحرّك آفرين، برانگيزاننده و ماندنى است كه ويژگىهاى شعر متعهد را دارا باشد.
معاونت آموزش و پژوهش بعثه مقام معظّم رهبرى، در راستاى شناساندن فرهنگ صحيح عاشورا و با اين باور كه ذكر و ياد امام حسين عليه السلام عمومىترين، هميشگىترين و تأثيرگذارترين جلوههاى اين فرهنگ در هر مشهد و مقامى به شمار مىرود و خاطره پرشكوه جانبازىها و ايثارگرىهاى او در راه امر به معروف و نهى از منكر و جهاد فى سبيل اللَّه، يكى از درخشانترين راهبردهاى انسانى- اسلامى در حفظ بنيادين ارزشها محسوب مىشود.
مجموعه شعر عاشورايى «همنفس با كربلا» اثر شاعر توانمند و شيفته اهل بيت عليهم السلام، آقاى محمود تارى را به علاقمندان و زائران امام حسين عليه السلام تقديم مىدارديم. باشد تا بدين وسيله نمونهاى از هنر متعهّد در قالب شعر كلاسيك، با رعايت فضاى جديد شعر مذهبىِ جامعه معاصر، در دسترس همگان قرار گيرد كه در آن حتّى الإمكان از انحرافات فكرى و تحريفات تاريخى متداول در بسيارى از مجموعههاى پيشين مراثى و مدايح اثرى نباشد و محتوايى مطابق با مستندات تاريخى و كتب مقاتل معتبر دارا باشد.
معاونت آموزش و پژوهش
بعثه مقام معظّم رهبرى
آسمان در آسمان باران ز چشمم ريختهماه بر گلبرگهاى لاله شبنم ريخته
هرچه عالم درد و داغ و محنت و اندوه داشتدست گردون بر دل اولاد آدم ريخته
آنكه در رقص جنون آورد با تيغش مرازخم عريان مرا از عشق مرهم ريخته
ساقى از روز ازل مست از بلايم ساختهدر گلوى جام من صهباى ماتم ريخته
لاله مىريزد ز باغ آسمان بر روى خاكيا كه خون از ديدهى عيسى بن مريم ريخته
هيچ مىدانى چرا عاشق بسوزد، چون كه دوستدر گلوى عاشقان داغ محرّم ريخته
جاى ماندن نيست در اين خاكدان «ياسر» از آنكبىقرارى در فنا آباد عالم ريخته
اى ستيغ قلّهها تصويرى از رعنائىاتآفتاب آيينهاى در قاب عاشورائىات
مى چكد خورشيد هر روز از نگاه روشنتخيمه دارد در افق تنها دل شيدائىات
كربلا تاريخ موّاجىست در دست زمينكز اشاراتى وزد با ديدهى دريائىات
راه حق پيمودهاى از ابتدا تا انتهااى حيات عشق جاويدان زحق پيمائىات
نقش زد، لَمْ يَسْتَقِم، بر تشنگىهاى لبتتيغ حيران مانده از اين نفس بى پروائىات
بس كه تيغ و نيزه گل بر پيكرت آوردهانديك گلستان زخم دارد سينهى صحرائىات
اين تو بودى، عشق بود و سجده پيش پاى دوستمىگذشت آنجا چه شيرين لحظهى تنهائىات
غير اشكى كز دو چشمت ريخت برروى لبت
بر نيامد هيچ كس از عهدهى سقّائىاتدر تداومبخشى دين هستى اهدا كردهاى
اى قوام پايههاى دين از اين اهدائىاتگشت «ياسر» سينهات لبريز عطر آفتاب
مهر او را تا پذيرفته دل سودائىات
اگر دين جدّم محمّد با كشته شدن من بهجاى خواهد ماند پس اى شمشيرها مرا در بربگيريد.
اين دل لبريز خونم در هواى كربلاستجان مشتاقم خريدار بلاى كربلاست
هر دل بشكسته اينجا همقدم با تشنگىستهر گلوى تشنه اينجا همصداى كربلاست
بى سبب دل را درون سينه زندان كردهامجاى اين دل در حريم دلرباى كربلاست
هر كه مشتاق بهشت است و بدان سو مىرود
آرزوى من بهشت جانفزاى كربلاستره ندارد غير داغ كربلا در سينهام
چون دل درد آشنايم، آشناى كربلاستاز چه مىجويى طبيب از بهر درد خويشتن
التيام درد در دارالشّفاى كربلاستكعبه دارد در كنار خويشتن سعى و صفا
تربت شش گوشه هم سعى و صفاى كربلاستدر فرات ديده و در نينواى سينهام
اشك و آهى دارم امّا از براى كربلاستدر مناى مكّه خاك از اشك، عطر افشان شود
خاك امّا غرقِ در خون در مناى كربلاستآنچه «ياسر» مى زند آتش به جان ماسوا
ماجراى شعله خيز و جانگزاى كربلاست.
«بر مشامم مىرسد هر لحظه بوى كربلا»مىرود با هر نفس اين دل به سوى كربلا
«تا بگيرم در بغل قبر حسين بن على»آمدم من كو به كو در جستوجوى كربلا
گر كه من آلودهام امّا شدم مهمان توتا بگيرم آبرو از آبروى كربلا
«تشنهى آب فراتم اى اجل مهلت بده»تا بنوشم جرعه جرعه از سبوى كربلا
در بيابان طلب چون لالههاى داغداردل سراپا شعله شد در آرزوى كربلا
حرف ديگر خوش نباشد در ميان عاشقانجز حسين بن على، جز گفت و گوى كربلا
در مسير كربلا از جان و سر خواهم گذشتگر ببندد راه را بر من عدوى كربلا
تا كه بنشيند غبار زائرانش بر رخممىزند خيمه دل من رو به روى كربلا
هر نفس بايد كه برخيزد شرار شعلهاشهر كه دارد همچو «ياسر» هاى و هوى كربلا
دل هيچ جلوهگاهى جز كربلا نداردجز كربلا حريمى ياران صفا ندارد
با نى نواى ديگر سر كن به نينوا، چونغير از نواى غربت اين نى نوا ندارد
بيهوده مىبَريدم بهر شفا به هر كوجز كربلا دل من دارالشّفا ندارد
احساس غربتم را حسّ كن كه در دو عالمغير از حسين اى دل جان آشنا ندارد
دل بى ولايت او كمتر ز خشت و سنگ استجان بى محبّت او هرگز بها ندارد
مهتاب جلوهگاهش جز در حريم او نيستخورشيد بىنگاهش ره در سما ندارد
بيمار عشق اويم تنهاست او طبيبمجز تربت شريفش دردم دوا ندارد
با كربلا بگوييد اين نكته از دل منحتّى نسيم جنّت عطر تو را ندارد
«ياسر» ببين بلا را بر جان خود خريدم
چون راه عشق دانم غير از بلا ندارد
مىرود كرب و بلا هر نفسى جارى دلتا شفا گيرد از آن آينه بيمارى دل
خط سرخىست بر آيينهى تاريخ كه هستنهضت كرب و بلا نهضت بيدارى دل
جان هر كس كه گرفتهست جلايى زحسيندر همه عمر نبيند به خدا خوارى دل
گر كه دل دادهى آن زادهى زهرا باشىعاقبت مىرسد او از پى غمخوارى دل
در دو عالم دل خود را بده در دست حسينكه اگر بارِ فتادهست كند يارى دل
جز براى غم و اندوه حسين بن علىكس نديدهست هنوز اشك من و زارى دل
غير تنهاى به خون خفته به ميدان بلاهيچ چشمى نرسيدهست به خونبارى دل
دل خود «ياسر» اگر داد به عشقش، چون كسنرسد در حرم سينه به سالارى دل
شود روشن به نور عشق اگر دلزند بر هستى عالم شرر دل
به بزم بيقراران گردر آيدشود شمع و بسوزد تا سحر دل
اگر آتش بگيرد تار و پودشگذارد بر همه هستى اثر دل
نمىجويد طريقى جز ره دوستندارد جز محبّت همسفر دل
به ميدان بلا در راه دلداربهجان خود خريده صد خطر دل
سپارد گر بهدست عشق خود رادر اين سودا نمىبيند ضرر دل
چو آتش زير خاكستر نهان استكه مىگردد به آهى شعلهور دل
تمام لحظهها بى منّت تنبه كوى عشق گردد رهسپر دل
زيارت مىكند با شوق هر دمحريم دوست را با چشم تر دل
شكسته بغض مانده در گلو راكشد فرياد از سوز جگردل
كبوترسان بهخاك افتاد، اى واىز داغ كربلا زد بال و پر دل
بسوزد در شرار آتش اشكچو از سوز عطش گيرد خبر دل
بياد غربت چندين شقايقچه غوغايى، چه غوغايىست در دل
سرى بر نيزه شد مانند خورشيدبه دنبالش روان بى پا و سر دل
نباشد مهر او «ياسر» به هر جانندارد عشق او ره سوى هر دل
تربتت جنّت دلهاى خدايىست حسينجان من در ره عشق تو فدايىست حسين
هر كسى دل به كسى داده وليكن از شوقدل من- اين دل من كرب وبلايىست حسين
اى كه باشد حرم محترمت قبلهى دلكار دل در حرم عشق گدايىست حسين
از در مرحمت خويش مرانى ما راكآنچه سوزد دل از آن، داغ جدايى ست حسين
جاده در جاده رها گشت دلم از پى تونظرى كن كه بر آن زخم رهايىست حسين
ما از آن، خاك تو را خوب غنيمت شمريمكه به هر ذرّه ز خاك تو شفايىست حسين
بى سبب نيست كه «ياسر» به تو دل داده و بستربتت جنّت دلهاى خدايى ست حسين
شام تاريك مرا از لطف روشن كن حسيناين كويرستان جانم را تو گلشن كن حسين
خانهاى دارم به نام دل، تو در آن جاى گيردر حريم امن جان من تو مأمن كن حسين
زندگانى در لباس عشق تو معنا دهداز كراماتت مرا اين رخت بر تن كن حسين
آتشى از عشق تو باشد مرا در جان و دلاين شرار عاشقى را شعله افكن كن حسين
تا ز عطر كربلا لبريز گردد هستىامشور ايمان، شور دين ايجاد در من كن حسين
بر لب خشكيده، گويد عقل، جارى كن سرشكاز گلوى تشنه، گويد عشق، شيون كن، حسين
اى همه احسان، در اين محنت سراى درد خيزيك نظر بر «ياسر» آلوده دامن كن حسين
من خاك حريم حرمت بوده و هستمشرمنده ز لطف و كرمت بوده و هستم
در كوى سليمانى تو جاى گرفتمچون مور بزير قدمت بوده و هستم
مولاى دو عالم تويى اى دوست ولى منيك بنده ناچيز و كمت بوده و هستم
غير از سركوى تو بهجايى نروم منسينه زن پاى علمت بوده و هستم
در گلشن اندوه تو پژمردهترينميعنى كه خريدار غمت بوده و هستم
من هيچ نيم هيچ، در اين راه چو «ياسر»خاك حرم محترمت بوده و هستم
بهشت روح افزايم حسين استز حق تنها تمنّايم حسين است
چراغ شام تاريكم رخ اوستفروغ صبح فردايم حسين است
دو عالم، بندهى عشق وى استمو در اين راه مولايم حسين است
چه در ظاهر چه در باطن همينممرا پنهان و پيدايم حسين است
ندارم غير مهرش تكيهگاهىمرا دنيا و عقبايم حسين است
بهشت جسم و جانم كربلايشسرور قلب شيدايم حسين است
گرفته هر كسى مأوا به جايىببين اى عشق مأوايم حسين است
اگر «ياسر» به عشقش دادهام دلاميد قلب تنهايم حسين است
من كه خود را ذرّهاى در آستانت خواندهامطايرى بى بال و پر در آشيانت خواندهام
گر چه در آيينه هستى نمىآيم به چشمباز خود را نقطهاى در آسمانت خواندهام
در محيط عشق نالايق و ليكن خويش راقطرهاى در موج بحر بيكرانت خواندهام
خويشتن را اى امير كاروان آفتابچون غبارى در هواى كاروانت خواندهام
گل تو را گفتم، تو بالاتر از آنى ليك منخويش را كمتر زخار بوستانت خواندهام
عذر آن خواهم ز در گاهت كه با آلودگىخويش را دربان باغ بى خزانت خواندهام
«ياسرم» از خوان احسان تو روزى خوردهامزآن سبب خود را غلام آستانت خواندهام
چشمه آب بقايعنى حسينجوشش خون خدا يعنى حسين
رونقى داد آسمان عشق راكوكب سرخ ولا يعنى حسين
كاروان شوق را او راهبرخستگان را رهنما يعنى حسين
مشعل نورانى شبهاى دلكنز «مصباح الهدى» يعنى حسين
شعلههاى عشق را روشنترينجلوه «شمس الضحى» يعنى حسين
نور مى افشاند از بام افقآفتاب كربلا يعنى حسين
ماند بر جا خاطراتى غم فزااز شهيد نينوا يعنى حسين
در طريق دوست سر ايثار كردجان نثار كبريا يعنى حسين
از همه هستى گذشت آن مرد حقمظهر عشق و وفا يعنى حسين
داغ دلها را چه خوش تفسير بودآن حديث لالهها يعنى حسين
سايبانش دست رب العالمينبر خدايش خونبها يعنى حسين
«ياسر» او فرزند پاك فاطمه استنور چشم مرتضى يعنى حسين
اى سيه پوشت دل من عشق رويت حاصل مناى كرامت بخش هستى لطف توشد شامل من
من در اين صحراى ماتم حاصلى جز غم ندارمآتش اين غم در اوّل شعله زد بر حاصل من
اين دل لبريز خونم در تماشايت نشستهغربت كرب و بلايت جلوه دارد در دل من
زورق قلبم شكسته غرق در درياى اشكممهر تو در اوج غمها لنگر من، ساحل من
محملى از اشك و ناله دارم از داغ غم تورو به سمت كربلايت آيد اكنون محمل من
عشق تو آب و گلم را غرقه در عطر خدا كردزد نهال نينوايت خيمه در آب وگل من
در عزايت نخل جانم شاخه در شاخه شكستهمىزند ماتم جوانه جاى گل از محفل من
آرزوى «ياسر» اين است اى بهشت آرزوهاگردد از لطف الهى كربلايت منزل من
اى اميد هر دو عالم من به عشق تو اسيرماى شه ملك وجودم كن عنايت كه فقيرم
اى دو چشم تو بهشتم، اى بهار سر نوشتممىبرم وقتى كه نامت مثل يك گل در كويرم
خاك پايت را تو بنشان اى گل زهرا بهرويمتا حسينى گردم آنگه پيش پايت من بميرم
شاد و خرسندم از آن كه درگهت را من غلاممفخرم اين باشد به عالم من غلام و تو اميرم
اى مزارت كعبهى جان، كربلايت قبلهى دل
من سرا پا غرق شوقِ آن حريم دلپذيرممرقد شش گوشهى تو برده از من جان و دل را
اى حريمت آفتابم، من غبار اين مسيرم
مىدهم جان و سر خود، دست از تو برندارمدشمنت گر تيغ آرد يا زند گر كه به تيرم
نيست اى نور هدايت غير مهرت در وجودمنيست اى مهر ولايت غير عشقت در ضميرم
همچو «ياسر» در حريمت طاير بشكسته بالماى تو بالاتر ز هستى من بهدرگاهت حقيرم
تشنهام اى تشنگان تشنهى جام حسينسكّهى جان و دلم خورده بهنام حسين
داد ز «هيهات» (1)1 خود برتن بى روح، روحزنده كند مرده را روح كلام حسين
كرب و بلايى شود جان و دل و هستىاشهر كه بتابد بر او نور قيام حسين
جايگهى در جنان دارد از اين آستانهر كه زجان در جهان گشت غلام حسين
آن كه بر او گريه كرد آورده فطرسشنى زملائك سلام بلكه سلام حسين
1) . قال الامام الحسين عليه السلام: هَيْهات مِنَّا الذِّلّةَ.
گفت مرا زندگى نيست به غير از جهاد (1)2 هست در اين ايدهاش زنده مرام حسين
آه كه در كربلا شعله كشان از عطشهر نفس از تشنگى سوخته كام حسين
كوفه سرش روى نى، شام به بزم يزيدسوخت دل از قصّهى كوفه و شام حسين
«ياسر» اگر خيزران خورد به لعلش ولىباشد از اين رهگذر عشق پيام حسين
اى دل به شوق كربلا غرقابه خونت كنمبا موج اشك سرخ خود از ديده بيرونت كنم
سردر كمند آرم تو را آخر به بند آرم تو رادر عاشقى رسواتر از فرهاد و مجنونت كنم
اى دل تو را بر مىكنم در خاك و خونت افكنمتا در طريق عاشقى گلگون گلگونت كنم
با اشك چشم و سوز جان، با آب و آتش در ميانهمراه من آيى اگر حيران و مفتونت كنم
1) إنَّ الحَياةَ عَقِيدَةٌ وَجِهادٌ.
تا كربلايت مىبرم نزد خدايت مىبرمجز عشق حق فارغ دگر از چند و از چونت كنم
گيرم زِ رويت پرده را آيينه سازم ديده رادر پيچ و تاب عاشقى يكباره افسونت كنم
اكنون ببين در شعر خون با جوهر عشق و جنوندر سطر سطر زندگى خوانا و موزونت كنم
«ياسر» سخن را تازه كن دل را پر از آوازه كنتا در كوير اين غزل درياى مضمونت كنم
بيا اى دل غبار كربلا باشعطش نوش نسيم نينوا باش
كبوتر باش و در آنجا رها باشبيا با شهپر خون همصدا باش
بهخون افتادهى تيغ بلا باشكه از اين راه گردى جاودانه
بيا در كربلاى عشق اى دلبيا اى آشناى عشق اى دل
مباش اينجا جداى عشق اى دلتو معنايى براى عشق اى دل
ميسّر شد لقاى عشق اى لبزن بر شاخهى هستى جوانه
حسين آيينه، هستى گوهر اوستنسيم كربلا از كوثر اوست
عطش مولود زخم حنجر اوستنگاه تشنهام آب آور اوست
دلم پروانه و جان شهپر اوستبه سويش پرگشايد عاشقانه
حسين بن على خورشيد هستىستجهان از او به حال شور و مستىست
طريق او طريق حقپرستىستمسير او جدا از هر چه پستىست
ندارد هر كه عشقش، تنگدستىستبگير اى دل به كويش آشيانه
تجلّاى حقيقت ديدهى اوستتن در خاك و خون غلطيدهى اوست
لب خشك و دل تفتيدهى اوستگلوى در عطش جوشيدهى اوست
رخ در ابر خون تابيدهى اوستدرخشد نور او تا بىكرانه
زخود بگذشت و چشم از خويش برداشتدلى لبريز خون و چشم تر داشت
وصال دوست را تنها به سرداشتقيامش جلوه از فتح و ظفر داشت
ز داغ لالهها در دل شرر داشتزديده اشك گلگونش روانه
هر دل كه ز نور تو ضياء داشته باشدره در حرم قُرب خدا داشته باشد
صحراى دل شيفتگان حرم شوقاز گلشن عشق تو صفا داشته باشد
ايمن به معاد از شرر نار جهيم استآن كس كه به دل مهر تو را داشته باشد
بر خاك تو دانى كه چرا بوسه زند دلهر ذرّه خاك تو شفا داشته باشد
آن حنجره را آب بقا ريخته ساقىكز شوق وصال تو نوا داشته باشد
اى شبنم گلروى تو شفاف چو كوثرگلعطر ترا لاله كجا داشته باشد؟
در راه تو با ديده منّت بپذيرماز خصم تو گر تير بلا داشته باشد
با ديده اغماض نگر از كرم اى دوستگر «ياسر» افتاده خطا داشته باشد
جهان خونريز بنياد است هشدارسر سال از محرم آفريدند
مولانا عبدالقادر بيدل دهلوى
به گلزار جهان غم آفريدندشقايقهاى ماتم آفريدند
براى دشت خشك ديدگانمزموج اشك و خون يم آفريدند
به پاس حرمت صبح دل افروزبه روى لاله شبنم آفريدند
فراق عاشقى ديدند و از غمهزاران قامت خم آفريدند
عزاى هر دو عالم را به يكجاهم آغوش محرّم آفريدند
دل ما را به بازار محبتز اوّل كار درهم آفريدند
عزاى جان شد و بر خيمه عشقز مشكين موى پرچم آفريدند
بگيرد تا كه رونق فصل پائيزگلى بر باغ خاتم آفريدند
خزان شد شاخسار زندگانىسرشك ديده گرديد ارغوانى
به مناسبت تقارن ماه محرّم با سال نو
هنگامهى ماتم است، عيدى نبودعالم همه درهم است، عيدى نبود
مىسوخت دل از داغ حسين و مىگفت:چون ماه محرّم است، عيدى نبود
به مناسبت تقارن سال نو با محرّم
در عزاى كشتگان كربلا بايد گريستگرچه نوروز است امّا زين عزا بايد گريست
در محرّم شادمان بودن نمى باشد روابلكه با اندوه آل مرتضى بايد گريست
گر يزيدى نيستيد از پايكوبى بگذريد
نينوايى شو، كه همچون نينوا بايد گريستدست عبّاس افتد از تن دست افشانى مكن
زين غم پيكر گداز و جانگزا بايد گريستگاه بايد شعله گرديد و ز جان فرياد كرد
گاه بايد سوخت امّا بى صدا بايد گريستتشنه لب كردند از پيكر جدا رأس حسين
بعد از اين غم، باز مىپرسى چرا بايد گريست؟كس نمىخندد به حال داغداران، زآن سبب
در غم جانسوز آل مصطفى بايد گريستخنده بر اشك يتيمان كار اهل شام بود
بر كسى كو، ديده داغ باب را بايد گريسترأس خونين حسين بن على مىريخت اشك
پا به پاى آن سر از تن جدا بايد گريستعيد بىمعناست وقتى در اسارت زينب است
همچو چشم آسمان زين ماجرا بايد گريستآل عصمت داغدار و اهل كوفه شادمان
يا كه بايد سوخت از اين داغ يا بايد گريستماه اندوه حسين بن على، ماه عزاست
«ياسر» از اين واقعه در هر كجا بايد گريست
تادست فلك پرده ز رخسار كشيدخون بر دل من نقش غم يار كشيد
چون دسترسى نبود آنروز به تودشمن تن نايب تو بردار كشيد
شبِ مرد غريبى در ميان كوچه سرگرددنمىداند كه در كوفه بماند يا كه برگردد
ميان كوچهها مىگردد اما مانده سرگردانشب شام غريبانش كجا امشب سحر گردد
مردّد مانده اين تنهاترين مردى كه در كوفهسترود يا نه، بماند، روبرو با صد خطر گردد
كنار خانهاى زد تكيه بر ديوار تنهايىغم و اندوه هر لحظه درونش بيشتر گردد
صداى مهربانى خواند او را جانب خانهكهاى تنها، مبادا چشم تو از اشك تر گردد
بيا اى مانده تنها در ميان كوچهها امشببيا شايد كه غمهاى تو لختى مختصر گردد
فرستاد آخرين پيغام خود را غرق خون مسلمكه شايد قافله سالار مظلومان خبر گردد
ز زخم تيغ بر پيكر نباشد خون جگر يكدمكه از زخم زبان دشمنان خونين جگر گردد
اگر «ياسر» بخون غلتد تن عاشق رواباشدكه هر پروانه بهر يار خود بىبال و پر گردد
كوفيان اين من و اين شام پريشان شمابرمَلا گشت به من ظلمت پنهان شما
ميزبانان همگى روى به بازار كنيدتا ببينيد چه كردند به مهمان شما
كوفه ويرانه ز پيمان شكنان خويش استحال اين اشك من و كوفهى ويران شما
پس از اين عهد شكستن ز شما، مىبينمسرو سامان نبود در سرو سامان شما
ماندهام خسته ولى برتر و والاست مراارزش پير زنى از همه مردان شما
بهر قتل پسر فاطمه آماده شديدچيست از بهر چنين واقعه برهان شما
مىشود پاك ز خون نيزه و شمشير ولىپاك هرگز نشود ننگ ز دامان شما
بعد از ين حادثه، در كرب و بلا مىگرددخون، دل فاطمه از ظلم فراوان شما
عطش و كرب و بلا، قتلگه و زينب و غمشعله و خيمهگه و آتش طغيان شما
اى كه گشتيد در اين دشت عنانگير نفاقعاقبت مىشكند پايهى لرزان شما
نى فقط «ياسر» دلخسته، همه مىدانندساحلى نيست بر اين جوشش عصيان شما
ز اشك ديدهتر كردم حريم دامن خود راكه تا شويم زِگرد بى كسى پيراهن خود را
من آن از پا فتاده باغبانم كاندرين غربتبه دست خصم دادم غنچههاى گلشن خود را
عجب نبود اگر از بام سنگم مىزنند اين قومكه با خود دوست مىپنداشتم من دشمن خود را
گذارم تا اثر بر قلب سنگ خصم بد آئينسپر بر سنگهاى كوفيان كردم تن خود را
زِ جان قطع نظر كردم، به راه وصل ثاراللَّهچو ديدم بر سر دار الاماره مأمن خود را
جهان شد قيرگون «ياسر» مرا، آنجا كه مىديدمنهان در ابر ماتم آفتاب روشن خود را
در رثاى سفير حضرت امام حسين عليه السلام
مسلم بن عقيل عليه السلام
دل من داغ را آيينه دار استرخ من لاله گون از شوق يار است
ميان كوچهها مىگردم امّادل خونينم امشب بىقرار است
نمىگريم به حال خويش ليكنز هجر دوست چشمم اشكبار است
ز خون در شهر غم آذين ببنديدكه امشب عاشقى مهمان دار است
براى غربتم اين بس كه حتّىطناب دار هم چشم انتظار است
عروج عاشقان از خاك و خون استولى معراج من دارالاماره است
تن مهمانى امشب از ره كينبهدست ميزبانان سنگسار است
براى وصل روى يار «ياسر»شهادت عاشقان را افتخار است
اى گل باغ فاطمه هستى من فداى توگلشن جان من خزان مىشود از براى تو
من كه به جرم عاشقى بر سردار مىرومسرخوشم اى اميد دل كشته شوم به پاى تو
در يم خون فتادهام، بسمل خويش را بخوانتا شنوم به موج خون بار دگر صداى تو
در ره تو فروختم گوهر بود و هست خودتا كه خريدهام به جان رنج و غم و بلاى تو
گر كه نشد ميسّرم بار دگر ببينمتنقش بود به چشم من چهره دلرباى تو
جانب كوفيان ميا، خون خدا، كه دم به دمداغ احاطه مىكند گلشن لالههاى تو
هر دو كنيم جان فدا در ره عشق حق ولىكوفه بود مناى من كرب وبلا مناى تو
عاشق فرزند زهرا، مسلممجان نثار راه مولا، مسلمم
كوچههاى شهر كوفه در عزاستطايرى در وادى غربت رهاست
اين چنين عاشق نديده روزگارتا به پاى خود رود بالاى دار
تير غم را بر دل زارم زنيدعاشقم عاشق، مرا دارم زنيد
كوفه گرديده منايم كوفيان!تشنه زخم شمايم كوفيان!
سينهام را بحر طوفانى كنيدعاشقى را تشنه قربانى كنيد
تا كنون چشمى نديده در جهاندست مهمان را ببندد ميزبان!
اى شما سرچشمههاى ظلم و كين!ننگ تاريخ بشر روى زمين!
ميزبان با ظلمت شب همصداستميهمان تنها ميان كوچههاست
گيرم اينجا كس مرا همدرد نيستدر شما اى كوفيان يك مرد نيست
پاسخ حيرانى چشم مراكس نمىداند كه حيرت گرد نيست
همره تنهاييم اى كوفيان!جز سرشك گرم و آه سرد نيست
بسته دست و پاى من زنجيرتانبر گلوى تشنهام، شمشيرتان
طعنه گاهى بر دل تنگم زنيدگه ز روى بامها سنگم زنيد
مىنويسد آسمان، ننگ شمااين تن مجروح و اين سنگ شما!
اى حسين! اى عشق را روح سترگيوسفت افتاده در چنگال گرگ
حضرت مسلم عليه السلام
باز در محفل دل صحبت ايثار تو بودسخن از عشق تو و جذبهى دلدار تو بود
به تماشاى قدت آمده در كوفهى غممردم چشم منِ خسته كه زوّار تو بود
نه فقط عطر محبّت چكد از نام گلتنرگس گلشن جان ديدهى بيمار تو بود
مُهر و سجّاده معطّر ز نماز شب توستكوفه را شمع شبش ديدهى بيدار تو بود
كربلا فصل شكوفايى نام تو ولىكوفه پائيزترين جلوهى گلزار تو بود
كوچه در كوچه تو را بس كه غريبانه گذشتسايهى غربت و غم تكيهى ديوار تو بود
طوعه در طاعت حق بود و تو را يارى كردزان جماعت فقط اين پير مدد كار تو بود
اى ز پيمان شكنان روزه شكسته در خونواى ازآن لحظهى خونين كه به افطار تو بود
ظلمت كوفه ز يك سو به تو آورد هجومطعنهى خصم ز يك سو پى آزار تو بود
بس كه مىريخت گل از پيكر صد پارهى تولاله گون روى زمين از تن خونبار تو بود
آبرو يافتهى غيرت خود گرديدىسندم خون رهاگشته به رخسار تو بود
گفتى اى پيك صبا رو به سوى مكّه كنونبا حسين بن على گوى كه دل يار تو بود
يا حسين اى تو مرا از همه محبوبترينهر كجا روى نهادم همه آثار تو بود
تيغ و شمشير ونى و دار خريدار مننددل به تاب منِ خسته خريدار تو بود
مىرود دست به دست آن كه تو را مى خواهدشور اين مرحله از گرمى بازار تو بود
شعلهاى داشت غم يار در آيينهى اشك«ياسر» اين شعله پديدار ز گفتار تو بود
زبانحال طفلان مسلم عليه السلام
يتيم و تنهاييم زغم رهان ماراغريب اين شهريم بده امان ما را
ز ظلم اهل كين ز پا در افتاديمگرفته تير غم چنان نشان ما را
دو گل ولى پژمان به باغ اندوهيمبيا تواى گلچين مكن خزان ما را
زمحنت بابا دو چشم ما خون استبه برگرفت اكنون غم گران ما را
ببين در اين غربت نشسته از ماتمبديده اشك خون، به دل فغان مارا
شكسته بال و پر زتير هجرانيمبيا و برگردان به آشيان ما را
شكفتهايم اينك به شاخهى اندوهمكن چنين پرپر به بوستان ما را
سرشك ما بنگر ز قتل ما بگذرنمانده در پيكر دگر توان ما را
كسى به مهمانش جفا نخواهد كردچها رسيد اينجا زميزبان ما را
چه سود از اين ناله كه در جگر داريمچه آتشى زين غم فتد بهجان ما را
چنان فلك «ياسر» زديده و سينهسرشك و آه غم شده روان ما را
در كرب وبلا هلال ماتم چو دميدشد تيرهتر از شام سيه صبح سپيد
گويند كه هفتاد و دو نور آمده بودهفتاد ستاره يك مه و يك خورشيد
اى مبدأ تاريخ پيروزى محرّمآغاز فرياد ستم سوزى محرّم
اى در حصارت آسمان و هر چه نور استصدكهكشان دل از زمينت در عبوراست
ديدم تجلّى گر زتو نور خدا راو زجلوههايت «كُلُّ ارضٍ كربلا» را
ظالم بكف صد دشنهى تزوير داردمظلوم در پيشش زخون تفسير دارد
كفر آمده در پيش ايمان مجسّمايمان بود در موضع حقّى مسلّم
اى ماه ايمان و شهادت جان فدايتبوى شجاعت خيزد از كرب و بلايت
درسى كه عاشوراى تو دارد بعالمدرس سعادت يابى دلهاست هر دم
اى دل بيا عبرت بگير از نهضت عشقجارى كنيد از آن به رگها غيرت عشق
عشق حسين بن على عشق خدايى ستعشق حسين از ظلم وظلمتها رهايىست
اى منشاء تاريخ خون ماه محرّماى آسمان لاله گون ماه محرّم
در آسمانت كوكب خون مىدرخشدهفتادو دو خورشيد گلگون مىدرخشد
هفتاد و دو آيينهى صيقل گرفتهروشنگرى از چشمهى مقتل گرفته
هفتاد و دو ياس سفيد امّا بخون رنگهفتادو دو گلبرگ با هستىهماهنگ
هفتاد و دو عنوان به طومار شهادتهفتاد و دو جارى ترين صبح سعادت
هفتاد و دو پيكارگر در صحنهى عشق
هفتاد و دو آراسته از شحنهى عشقهفتاد و دو خونين شقايقهاى اين خاك
گلهاى در خون سركشيده تا به افلاكهفتاد و دو مظلوم ظالم كش رسيده
هفتادو دو صبح برنگ خون دميدهاى وسعت صحراى جاويدان محرّم
اى رويش انديشهى قرآن محرّمما را ببر در سورههاى جاودانت
در آيههاى روشن هستى نشانتما را ببر آنجا كه حق آيينهدار است
آنجا كه دل مرآت بىرنگ غباراستما تشنهى آب زلال كربلاييم
ما رهرو هموارهى خون خداييمظالم هجوم آرد اگر، درهم نگرديم
سرويم و در پيش ستمگر خم نگرديمما آتشيم و رويمان خونرنگ باشد
خاموشى ما مرگ ما و ننگ باشدما زاده صبحيم و باشب در نبرديم
هرگز نيندازيم تيغ از كف، كه مرديممرد جهاد و مرد ميدان رشادت
تصوير ما پيداست در قاب شهادتاى ابتداى بيكران ماه محرّم
اى امتداد آسمان ماه محرّم
ما اختران مشتعل در آسمانيمما از تو داريم آنكه نورى مىفشانيم
افتاده قلبم در تپشهاى مداومدر خون گرفته ريشه اين نخل مقاوم
نبض دل من مىزند چون نبض هستىبنشسته جانم در حرير شور و مستى
نخل دل ما ريشه در آيينه داردشور بجا ماندن درون سينه دارد
شورى كه گيرد جان از او رنگ خدايىشورى كه گرداند دلم را كربلايى
اين كربلا رمز بقاى ماندن ماستبرنيزههاى عشق گلگون خواندن ماست
اين كربلا درياى توفان خيزداردفصلى شكوفا در دل پائيز دارد
اين كربلا محصور در ايثار و عشق استمنشور جاويد دل ودلدار و عشق است
اين كربلا خون نامهى هفت آسمان استتصوير خورشيدى برنگ ارغوان است
اين كربلا دارد گلاب خون ز هر گلهستند اينجا حق و باطل در تقابل
باطل بكف تيغ رذالت دارد اينجاانديشهى كفر و جهالت دارد اينجا
امّا حقيقت موجى از آيينه دارددر وسعت خود فوجى از آيينه دارد
حق خيمهدار عترت نور است اينجاباطل سيه رويى كه منفور است اينجا
اى كربلا اى سرزمين آسمانىجغرافياى سبز از خون ارغوانى
روزى كه قلبم را بدست عشق دادمآن را درون قاب عاشورا نهادم
تيرگى را محو كرده انقلاب كربلااز كران خون دميده آفتاب كربلا
مىبرد دل را به سمت «جَنَّتُ المَأواى» نوراين نسيم بىبديل عطر ناب كربلا
روشنايى پاگرفت از صبح عاشوراى عشقظلمت افتاده ز پا در پيچ و تاب كربلا
هر كه خواهد عشق، نوشد از عطشگاه حسينهر كه آزادهست گردد همركاب كربلا
مَحرمى خواهد كه سِرّ عشق را گويد بر اورازهاى مانده پنهان در حجاب كربلا
رفت تا آن سوى خورشيد و درخشيد از افقموجى از آيينه شد هر قطره آب كربلا
بسكه گلها از دم تيغ ستم پرپر شدندمىچكد از پنجهى گلچين گلاب كربلا
تا بهخون افتاد خورشيد و سيه شد آسمانملتهب آيينه شد از التهاب كربلا
«لا ارَى الْمَوْت» از گلوى تشنه مىآيد بهگوشبازخوان «الّا السَّعادَة» از كتاب كربلا
كربلا در اضطراب افتاد و مىلرزيد سختخصم در بيم و هراس از اضطراب كربلا
زير پاى اسبها آن سو تر از شطّ فراتبود در خون غوطهور دُرّ خوشاب كربلا
بر كوير خيمهگاه كفر مىآمد فرودتندر تيغى كه گرديده شهاب كربلا
كم نگردد تشنگى در راه وصل عاشقىتا عطش مىبارد اينجا از سحاب كربلا
بعد هر ويرانه آبادى رسد از لطف عشقشد دل افتادهى «ياسر» خراب كربلا
پيش رو جادهاى از خون و خطر داشت حسينچون كه انديشهى توحيد به سرداشت حسين
گرچه مىگشت همه هستىاش ايثار ولىنهضتش بوى خدا، بوى سحر داشت حسين
گرچه پرپر شده باغش زهزاران گلچيناز كران تا به كران عطر ظفر داشت حسين
گرچه افتاد بهخاك و زكفش تيغ افتادباز از حنجرهى تشنه سپرداشت حسين
آخرالامر در اين واقعهى سرخ عطشحنجرش سوخت و بر عشق نظر داشت حسين
خويش را غوطهور از تيغ ستمگر مىديدآن زمان كز وطنش عزم سفرداشت حسين
داغ در داغ دلش لالهى آتش مىشدبس كه در سينهى خود خون جگر داشت حسين
عطش و آتش و زخم و بدن غرقه بهخونآنچه مىديد در آن روز خبر داشت حسين
غم غارت شدن پيرهن كهنه نبودچونكه پيراهنى از عشق بهبرداشت حسين
تا كه دين حفظ شود منّت شمشير كشيدبهر حق كرد فدا جانى اگر داشت حسين
همه را غرقه بهخون ديد و درخشان برخاكآسمانى كه پر از شمس و قمر داشت حسين
يك طرف داغ برادر كمرش را بشكستيك طرف آتش هجران پسر داشت حسين
تا كه سر سبز بماند شجر عاشوراكام خشكيده ولى ديدهى تر داشت حسين
قامت ظلم اگر بود بهكف بودش تيغخرمن كفر اگر بود شرر داشت حسين
آن نهالىست كه بخشد به دو عالم هستىآن درختىست كه از عشق ثمر داشت حسين
شده هر قطرهى خونش افق خورشيدىبا خود آيينهاى از جنس گهر داشت حسين
«ياسر» از تابش خورشيد رخ زيبايشآسمانى همه لبريز قمر داشت حسين
كعبه اى آيينه عشق و صفاوى تجلّيگاه پر فيض خدا
كعبه اى ميعادگاه خستگانوى حريم تو پناه خستگان
كعبه اى مرآت نورانىّ عشقبارگاه قدس سبحانىّ عشق
كعبه اى بيت حقيقت جوىِ دلروشن از انوار رويت روى دل
كعبه اى روح صلات عاشقانجارى از دستت حيات عاشقان
ديده بگشا اى فداى اسم توجان تو گردد جدا از جسم تو
تيرهكن آيينه را بى روى آبمىرود از آسمانت آفتاب
كعبه اى آب زلال تشنگانپر ز تو جام خيال تشنگان
دارد از درگاه تو عزم عبوركاروانى از شقايقهاى نور
قطرهها در بحر خون گوهر شونداين شقايقها همه پرپر شوند
افتد از رونق دگر گلخانههامىروند از بوستان پروانهها
عزم رفتن دارد از كعبه حسينآن فروغ چلچراغ عالمين
شد برون از بارگاه كبرياجامه پوشيده ز تسليم و رضا
آن به رگهاى زمين خون خدامىرود اينك به سمت كربلا
داغ هستى هر چه باشد مىخردباغى از گل را به همره مىبرد
تا بهروى اشتران محمل به بستكعبه تا كرب و بلا در غم نشست
اى زمين كربلا آمد حسينوى بيابان بلا آمد حسين
همره او خواهرش زينب بوديادگار مادرش زينب بود
كربلا او آيت شمس الضحى استچهرهاش آيينهدار كبرياست
كربلا او نور حىّ سرمد استقافله سالار دين احمد است
كربلا او را بود يار و معينزاده آزاده امّ البنين
بهرت از باغ ولا در عالمينغنچه نشكفته آورده حسين
در ديار عشق آن روح نمازبا سپاه شوق آمد از حجاز
آنكه دلها روشن از انوار اوستانتشار نور از رخسار اوست
آمده تا سر دهد در پاى دينلالهگون از خون كند سيماى دين
آمده تا عشق را احيا كندجان خود قربان در اين صحرا كند
روز عاشورا رخش بر خون نهدتا نواى عاشقى را سر دهد
كهنه پيراهن ورا چون جوشن استمرهم او زخم تيغ دشمن است
آمده آن آفتاب صبحدمبگسلد زنجير ظلمت را زِهم
وارد كرب وبلا شد كاروانكم كم آيد بوى غم، بوى خزان
كاروانى غرق در بيم و اميدكاروانى غرق در آه وفغان
آمدند اصحاب جانباز حسينجملگى آماده بر ايثار جان
زد به يك سو خيمهى مردان عشقسوى ديگر خيمههاى بانوان
كوفيان كردند مهمانش ولىراه را بستند بر اين ميهمان
گردد اينجا جام دل لبريز خونگردد اينجا چشم گلها خون فشان
از غبار بر رخِ اين قافلهمىرود نورى به سمت كهكشان
گر كه آيد تير اندوه از فلكمىشود پشت زمين از غم كمان
آهِ زينب گر كه برخيزد ز دلتيره مىگردد نگاه آسمان
اى زمين كربلا آمد حسينبا علمدارى چو عبّاس جوان
در ميان لالههاى سرخ عشقغنچهاى نشكفته دارد باغبان
نوجوانى آمد از آل رسولكز علىّ مرتضى دارد نشان
تا نماز عشق را خواند حسيناى بلال كربلا برگو اذان
مىچكد بس عطر حق از لعلشانشد فضا لبريز از بوى جنان
«ياسر» اينجا نقش بسته بر زمينسايههاى تيغ و شمشير وسنان
آمدم اى سرزمين بيقراران كربلاآمدم تا دل بگيرد در تو سامان كربلا
پيش رويم موج و توفانى زِ درياى بلاستاى تو تنها ساحل اين موج و توفان كربلا
كوفيان رسم پذيرايى نمىدانند، توميزبانى كن در اين وادى زِ مهمان كربلا
گرندارى گل بهروى دامن خود غم مخورمىشود از خون گل اينجا گلستان كربلا
مىشود هفتاد و دو آيينه پرپر مثل گلخاك تو چون آسمان گردد درخشان كربلا
آسمان مىسوزد آن دم كز غم گلگون رُخانشعلهها برخيزد از چاك گريبان كربلا
باغبانى بىقرارم زانكه در آغوش منغنچهاى پرپر شود با لعل خندان كربلا
خون پاك يوسفم را بر زمين خواهند ريختگرگهاى صف زده در اين بيابان كربلا
ماه آل هاشم اينجا مىشود غلتان بهخوندر كنار علقمه با كام عطشان كربلا
روز عاشورا در اينجا ذوالجناح از داغ منمىرود در خيمه با يال پريشان كربلا
مى رسدشام غريبانى كه زينب از فراقاشكها دارد به رخ چون شمع سوزان كربلا
كاروانى را كه آوردم در اينجا- خونجگرمىرود منزل به منزل شام ويران كربلا
«ياسر» از اين كشتگان وادى قدس الهگنجها در سينه خواهد داشت پنهان، كربلا
رساندم در زمين كربلا تا محمل خود رابه روى چهره جارى كردهام خون دل خود را
براى آنكه سازم، گلشن اسلام را گلگوندر اين صحراى غم آوردهام من حاصل خود را
گرفتم منزل اينجا، ليك خون شد ديدهام آندمكه ديدم لاله گون از اشك زينب منزل خود را
زِ بس دارند شوق جان نثارى قاسم و اكبرزِ خون پاكشان گيرم گلاب محفل خود را
در اين امواج توفانزا نهادم پاى خود شايدببينم در ميان موج خونها، ساحل خود را
فتاده بس مرا مشكل فراق روى جانانمولى با تيغ دشمن حل كنم اين مشكل خود را
من آن خورشيد تابان هدايت خيز قرآنمكه زير تيغ هم دارم عنايت قاتل خود را
كسى كز رأفت ورحمت به دشمن ديده بگشايدكجا محروم خواهد كرد «ياسر» سائل خود را
پيمانه هستى اش ز ماتم پُر شدهر قطره اشك ديدهاش چون دُرّ شد
دانى كه چگونه حُرّ شد آن نام آورآزاد زِ بند نفس شد تا حرّ شد
حضرت حُرّ بن يزيد رياحى رحمه الله
گر جدا بود در اين مرحله راهم باتوحال من آمدهام، عفو گناهم با تو
شرم دارم ز تو اى آينهى روى رسولدر تعرّض شده گر خيل سپاهم با تو
اذن دادى كه نگاهم به نگاهت افتدگرچه دانم چه كند، داغ نگاهم باتو
بال و پر بستهام و حال تباهى دارمرفع اين روز غم و حال تباهم باتو
من سيه روى از آنم كه گرفتم راهتروشنى بخش دل و روى سياهم باتو
ماه يعنى دل سرشار ز مهر تو حسينراهيابى به سرا پردهى ماهم باتو
دوست دارم كه بسوزم ز شرار عشقتگرچه دير آمدهام، شعلهى آهم باتو
جرم من كوه گناه و دل من چون پركاهبخشش كوه گناه و پر كاهم باتو
«ياسرم»- حُرّ، ز تو بگذشت حسين بن علىكاش بخشند در اين لحظه مرا هم باتو
حضرت حرّ بن يزيد رياحى رحمه الله
در تفكّر بود او از كار خويشخون خجلت خورد از رفتار خويش
زد نهيب از هر طرف بر جان خودشعله زد بر فكر سرگردان خود
كاين تويى آزادهى دشت بلاپس چرا در بند نفسى مبتلا؟
بند نفست را گسل شمشاد شواين قفس را بشكن و آزاد شو
دل به يار خود بده دلداده باشحرّ تويى، چون نام خود آزاده باش
طاير بام بلا پر را گشودپشت پا زد بر تمام هست و بود
سوى كوى دوست پر وا كرده استديده را از اشك دريا كرده است
داشت آن يابندهى فيض حضورپشت سر ظلمت، مقابل نورِ نور
دل به دريا زد كه دريايى شوداين به خاك افتاده بالايى شود
خون غيرت در رگش آمد به جوشبادهى ايثار را شد جرعه نوش
كز كجا مىآيد آواى حزينواى من از كيست؟ اين «هَلْ مِنْ مُعين»
جان من در آتش اين ناله استهمنواى بغض چندين ساله است
در گلو فرياد امّا بُد خموشكوله بار خجلتش بر روى دوش
چون گنهكارانِ در بيت الحرامسر به زير انداخت در پيش امام
گفت او را عشق، جان پرور شوىرخ بر آر اينجا كه روشنتر شوى
از چه سر بر زير دارى، ماه نوچشم خود واكن سخن از جان شنو
اى گرامى ميهمان داغ مااز عطش خشكيده بنگر داغ ما
گفت من آگاهِ اين درد و غمموز پريشانى چو مويت درهمم
آمدم خاك كف پايت شومقطرهاى در موج دريايت شوم
اى كه درياى تو درياى غم استهر كه لب تشنهست اينجا محرم است
آمدم تا محرم اين در شومپيش پايت مثل گل پرپر شوم
اى غريب تشنهخيز كربلااى عطش نوشيده از «قالُوا بَلى»
رخصت رفتن به ميدانم بدهخانه بر دوشم تو سامانم بده
اذن ميدانش امير عشق دادباغى از گل بر اسير عشق داد
تيغ بر كف جانب ميدان شتافتگوهر گمگشتهى خود باز يافت
رشتههاى عافيت از هم گسستجوشنش در جوشش خونش نشست
بر زمين افتاد از بالاى زيننهرى از خون باز شد روى زمين
در دلش ايجاد مىشد شور و شينبود در ذهنش، كه مىآيد حسين؟
ناگهان دستى سرش را برگرفتعشق اينجا جلوهى ديگر گرفت
بود گرچه پاره پاره پيكرشخنده زد تا ديد گل را در برش
گفت مولا بندهاى شرمندهامتا تويى و عشق، من هم زندهام
از تو دارم من حيات خويش رااين حيات و اين ثبات خويش را
بر حُرّ روسياهت افكن نگاه خود رااز درگهت مرانى اين روسياه خود را
اى بحر رحمت حق، وى ساحل عطوفتآوردهام به نزدت كوه گناه خود را
اى آفتاب زهرا در دشت بى پناهىدر سايهى تو ديدم تنها پناه خودرا
از فعل خود غمينم، شرمنده و حزينمآوردم ار به راهت اوّل سپاه خودرا
اذن جهاد خواهم تا با نثار جانمجبران كنم از اين ره من اشتباه خودرا
از بار جرم و عصيان ديگر توان ندارمتا آن كه باز گويم حال تباه خود را
«ياسر» ببين كه سوزم در آتش غم اودارم گواه اكنون من اشك و آه خودرا
براى حبيب بن مظاهر رحمه الله
آن چهرهى پر ز نور گلگون شده بوددريا ز غمش دو چشم گردون شده بود
مويى كه سفيد گشت از بهر خدادر راه حسين سرخ از خون شده بود
بود در صحراى ايثار وبلاپير جانبازى به دشت كربلا
همّت از آن پير، همّت مىگرفتمردى از او درس غيرت مىگرفت
ديده هستى نديده تا به حالپيرمردى اينچنين با شور و حال
شوق جانبازى به گرمى داشت اوغم ز قلب يار برمى داشت او
پير ميدان دار دشت عاشقانتير مژگان دارد وقدّ كمان
تا كه در عالم سرافرازى كنددر حريم يار جانبازى كند
تا نباشد از شهادت بى نصيبرفت در ميدان جانبازان حبيب
آنكه رنج و غم همآغوشش بُوَدجوشن ايثار تن پوشش بود
جرعه نوش شهد عشق يار شدمست از آنرو طالب ديدار شد
تير دشمن تا نشيند در برشمىگشود آغوش، زخم پيكرش
شهدها نوشيد از دست طبيبگشت قربان حبيب خود حبيب
نذر حضرت على اكبر عليه السلام
چون سايه گل بهروى پرچين افتدبار غم او به قلب غمگين افتد
اين گل كه چنين نشو و نما كرده كنونپرپر شود ار بهدست گلچين افتد
در رثاى حضرت على اكبر عليه السلام
غم او را به دل باور نمى داشتاميدى در جهان ديگر نمىداشت
ز روى ماه او خورشيد يك دمدو چشم خويشتن را بر نمىداشت
سرشك از ديدهاش جوشيد خورشيدزمين را غرق در خون ديد خورشيد
بود بر اين تقارن خاك شاهدشگفتا ماه را بوسيد خورشيد
اى نگهت همنفس آفتابديدن رويت هوس آفتاب
آيه آيينه پيغمبرىسوره چشمان حسين، اكبرى
چشم اگر بال و پرى واكندآيد و حُسن تو تماشا كند
حُسن تو آيينه احمد نماستياس سفيد حرم مرتضاست
ياس، معطّر زِ شكوفايىاتماه، خجل زآن همه زيبايىات
هر چه كه والاست تو والاترىسرو، چه گويم، كه تو رعناترى
مهر ندانم كه تو رخشانترىماه نخوانم كه تو تابانترى
اى زِ پىات آمده ليلاى عشقپر ز گل و عطر تو صحراى عشق
آن كه ترا شبه نبى آفريدبار دگر جلوه احمد كشيد
كفر نگويم كه خدا منظرىنى على اكبر، كه تو پيغمبرى
اى چو نبى رنگ تو و بوى توحُسن تو و خُلق تو و خوى تو
باز پريشان و دگرگون منمزاده ليلا تو و مجنون منم
اين منم آشفتهتر از موى توديدهام از بام فلك روى تو
روى تو خورشيد دل خستهامباز به گيسوى تو دل بستهام
موى تو چون شام سياه من استروى تو روشنگر راه من است
راه من اى آينه كبرياراه حسين است و ره كربلا
كرب و بلايى كه تويى لالهاشهمنفس اشك تو شد نالهاش
كرب و بلا گفتم و آتش شدمآه چو قلب تو مشوّش شدم
جارىِ عشق است ترا هر رگتخون حسين بن على در رگت
ز آن سبب اى رونق سرو سهىچون پدر خويش تو ثارالّهى
گل ز دو چشم تو گلاب آوردبهر تو بحر آيد و آب آورد
داشت به دنبال تو دل نالههاسوخت ز داغت جگر لالهها
خواندهام از لعل تو با يك نگاهسوختى از هرم عطش آه آه
اى على اكبر گل باغ حسينتازه شد از داغ تو داغ حسين
گرچه معطّر ز تو هر باغ بودداغ تو جانسوزترين داغ بود ...
اين كه رخشان روى او چون گوهر استماه گردون يا علىّ اكبر است
تيغ عشق آورده بر كف در نبرديا بهدستش ذوالفقار حيدر است
در وجودش خُلق وخوى آفتاببر زبانش منطق پيغمبر است
گيسوانش تيرهتر از شام كفرچهرهاش خورشيد صبح خاور است
تشنگى مىجوشد از لبهاى اوگرچه تفسير زلال كوثر است
چون كه برخيزد قيامت مىكندقامت سروش چهگويم، محشر است
مىرود در رزمگاه عشق و خوناين كه بر خيل جوانان رهبراست
يك طرف گرم تماشايش پدريك طرف محو نگاهش خواهر است
از عطش خشك است گرچه حنجرشدر عوض از اشك لبهايش تر است
چشمهايم بحر خون از بهر اوستكشتى اين بحر را او لنگر است
در جهاد اكبر از خود در گذشت«إِرباً إِرْبا»، در جهاد اصغر است
پاره پاره پيكرش بنگر، ببينآسمانى را كه پُر از اختر است
بگذر از تن تا كه بالايى شوىمانع از پرواز تنها پيكر است
آن كه خواهد بال و پر، ماند بهخاكاوج گيرد آن كه بى بال و پراست
اين ميان خاك و خون پرپر زدهبسمل دل يا كه ياس پرپر است
يوسف افتاده در چنگال گرگيا خليل اللَّه پور آزر است
بر تنش از بس نشسته تيغ خصمبرگ برگ او شقايق منظر است
«ياسر» اين دل از غم آن نازنينآتش افتاده در خاكستر است
كربلا كنعان ومن يعقوب و يوسف اكبرمبويى از پيراهنش روشنگر چشم ترم
چهرهى زيباى او تصويرى از ختم رسلخُلق وخويش، منطقش مانند جدّ اطهرم
قامتم گردد كمان از قامت گلگون اومى نشيند تير هجران از غمش بر پيكرم
لحظهى رفتن كه بوسيدم ورا فهميده بودمىچكد بر روى لبهايش عطش از حنجرم
گر كشد شعله نسيم تيغها از پيكرشاين شرار آتش غم مى كند خاكسترم
روى دريايى ز خون پرواز دارد او- ومنبشكند از موج و توفان عاقبت بال و پرم
هر كه دارد محشرى در عالم هستى ولىاز بخون غلتيدنش گردد مهيّا محشرم
من سراپا در تماشاى على امّا زمنبر نمى دارد دو چشم خويشتن را خواهرم
در كدامين مرحله همدرد اشك فاطمهستكز نگاهش مى شود تفسير داغ مادرم
«ارباً ارباً» گشتنِ او شد مجسّم پيش چشمآن زمان كز من جدا مىگشت ومىرفت از برم
مىرود، پيداست بعد از رفتنش سمت خطرمىنشيند سايهى غم از فراقش بر سرم
تا كه «ياسر» مى نوشتم از غم جانسوز اومىچكيد از واژه، خون در سطر سطر دفترم
در رثاى حضرت على اكبر عليه السلام
در آن هنگامه كز داغت چو آتش مشتعل گشتمتو پرپر مىزدى در خون و من هم خون بهدل گشتم
هنوز اى تشنه لب حيرانِ آن يك لحظه ديدارمكه آب از من طلب كردى ومن از تو خجل گشتم
به وقت وصل، ياران را غمى ديگر نمىماندولى من دادم آنجا جان كه با تو متّصل گشتم
چو ديدم عضو عضوت را جدا كرده زِ هم دشمنبهارم گشت پائيز و به يك دم منفصل گشتم
زآب چشم من گِل گشت خاك كربلا اى گُلزمينگير از غم روى تو در اين آب و گِل گشتم
ترا گفتم كه چشم خويش را واكن، نشد ممكنتو چشم خويش را بستى و من هم منفعل گشتم
اگر «ياسر» ز جاى خويش نتوانم كه برخيزمپدر بودم، زِ داغ لاله خود مضمحل گشتم
اى مه كامل و اى شمع وصالم پسرمتو بهخون خفتى و من همچو هلالم پسرم
همه جا نقش رخت در نظرم جلوه گراستنرود ياد تو هرگز ز خيالم پسرم
چهكنم گر نكنم گريه كنار بدنتمن كه در بحر غمت غرق ملالم پسرم
با سكوت تو رود جان ز تن خسته منلب گشا، رحم نما رحم به حالم پسرم
ره ديدار ترا بسته به پيش نظرمخون رخسارهات اى روح كمالم پسرم
تا دگر بار ببينم من دلخون رويتمىچكد بر رخ تو اشك زلالم پسرم
طاير عشقم و از پيش تو رفتن نتوانزآن كه بشكست ز داغت پر و بالم پسرم
دست دژخيم جدايت ز گلستانم كرداى بهباغ دل و جان تازه نهالم پسرم
«ياسر» از قلب من سوخته دل مىگويداى فروزنده مه نيك خصالم پسرم
بود در گلشن گل پرور خودباغبان محو گل پرپر خود
بر نمىداشت دمى چشم حسيناز رخ ماه على اكبر خود
آه- خورشيد به خون ديد طپانماه را روى زمين در برخود
هيچ خورشيد نديدهست هنوزغرق در وادى خون اختر خود
مرغ حق طاقت پرواز نداشتداد از دست قوى شهپر خود
بر دل شعله ور از آتش داغآب مىريخت ز چشم تر خود
غير يك لاله پژمرده نبودمىكشيد آنچه كه در پيكر خود
گوهر عشق على بود و حسينداد افسوس ز كف گوهر خود
مو پريشان ز پسر گشت جداديد چون مويه كنان خواهر خود
باغبان خم شد و «ياسر» بگرفتبوسه از روى گل پرپر خود
چو غم بگرفت صحراى بلا راشكست از كين قد نخل ولا را
هزاران زخم بر پيكر نشاندنددلاور نوجوان كربلا را
نذر قاسم بن الحسن عليهما السلام
آن شاهد بزم دل كه گلگون كفن استاز شهد وصال دوست شيرين دهن است
در عرصه كربلاى گلگون حسينقربانى عشق قاسم بن الحسن است
در سوگ نوشكفته در خون، عبداللَّه بن الحسن عليهما السلام
ياسى كه زِ گلشن حسن گشت جدادر پيش حسين از چمن گشت جدا
دستى كه سپر كرد به يارى عموچون ساقه نازكى زِ تن گشت جدا
در سوگ حضرت قاسم بن الحسن عليه السلام
پيش چشم دشمن از پشت فرس افتاده استيادگار عشق بىفرياد رس افتاده است
در كنار پيكرش بس نيزه مىآمد فرودمثل آن مىماند، مرغى در قفس افتاده است
گر نمىآيد دگر از او صداى يا عمو
زير دست و پاى اسبان از نفس افتاده است
از عطش پژمرده شد اين گل، نه از تيغ عدوگرچه در بين هزاران خار و خس افتاده است
پاى رفتن نيست ديگر قافله سالار راكاروان اينجا ز آواى جرس افتاده است
هر چه گفتى كربلا «ياسر» دلم آتش گرفتدل براى كربلايش در هوس افتاده است
سيزده آئينه مىروييد از تابيدنشغنچه مىشد آسمان در لحظهى خنديدنش
گونههاى خشك او وقت وداعِ با حسينجرعه جرعه تشنگى نوشيد از بوسيدنش
مرگ را مىگفت «احْلى مِنْ عَسَل» آن نازنينمىرسيد اى عشق هنگام عسل نوشيدنش
ديدنى بود اشتياقش، ديدنى ترگشته بودروى مركب رفتن و جوشن به تن پوشيدنش
شوقِ در آغوش بگرفتن شهادت را دمىسخت باشد سخت، حتىَّ يك نفس فهميدنش
مىرود امّا صداى پاى گلچين مىرسدشد فلك را گوئيا هنگامهى گل چيدنش
نوجوان و كارزار و اين دليرى در نبردشد تماشايى در آن دشت بلا جنگيدنش
تيغها در دست گل چينان و او روى زمينباغبان آمد در آن لحظه براى ديدنش
اشك مىغلتيد بر گلبرگ رخسار حسينچون نظر مىكرد خونين دل بهخون غلتيدنش
هر كه در دل ناله دارد ناله، «ياسر» مىتوانعمق درد و داغ را فهميد از ناليدنش
اى عمو قاسم جانباز منمبعد اكبر به تو همراز منم
جان من در تب و تاب است عموحنجرم تشنه آب است عمو
لبم از سوز عطش خشكيدهجگرم غرقه به خون گرديده
من كه در سوختن و ساختنمتشنهام تشنه جان باختنم
اى عمو باز مدار از راهماذن ميدان ز حضورت خواهم
آمدم تا كه ترا يار شومپاى تا سر همه ايثار شوم
جان من باد فداى تو عموهستىام هست براى تو عمو
منكه سرمست تولّاى توأماى عمو خاك كف پاى توأم
تو كه از ظلم عدو مغمومىتو كه مثل پدرم مظلومى
شور عشق تو بود در سر منسپر تير غمت پيكر من
گر شكوفا شده در اين چمنمگلى از گلشن باغ حسنم
آبى از جام بقا مىخواهمدر ره عشق بلا مىخواهم
اينكه از آتش خون آبم كنوز مَىْ عشق تو سيرابم كن
چون حسين اين همه شور از او ديدبهر ايثار سرور از او ديد
گفت زيبا گل باغ حسنمبرو اى لالهى سرخ چمنم
لطف معبود نگهدار تو بادقاسمم دست خدا يار تو باد
از تن اهل حرم جان مىرودزورقى در موج و توفان مىرود
سيزده ساله عزيز مصر عشقبى سرو سامان ز كنعان مىرود
از بر پروانگان بزم خونشعلهور چون شمع سوزان مىرود
گرد او گريان همه اهل حرماو به سوى مرگ خندان مىرود
حامل وحى شهادت بى قراردر پناه نور قرآن مىرود
آن مطهّر نوجوان كربلاگرد غم شُسته ز دامان مىرود
عشق بازى مىكند با چشم دوستكاين چنين افتان و خيزان مىرود
اين گلاب آورده، ياس كربلاستقاسم است و يادگار مجتباست
داشت آن مَىْ نوش گلزار الستجام شيرين شهادت را بهدست
جرعه نوش بزم حق گرديده بودوز مَىْ عشق حسينى مستِ مست
نوجوانى پير ميدان وفانوجوانى حق گزين و حق پرست
داد در راه ولايت هر چه داشتدر طريق دوست داده هر چه هست
آن نهال سبز در ميدان عشقشاخ و برگ هستىاش يكجا شكست
پيش چشمان حسين از تيغ كينتار و پود پيكرش از هم گسست
رو به سمت آسمان پر مىگشودروى دامان عمويش ديده بست
لالهى سرخ از جفاى لاله چينلاله گون افتاده بر روى زمين
در مرثيت حضرت عبداللَّه بن حسن عليه السلام
رشتهى انديشهام از هم گسستكودك اشكم به دامن مىنشست
هر كه از غم، ديده خون افشان كندبغض خود را كى توان پنهان كند
هقهق گريه امانم را بريدچون كه عبداللَّه به ميدان مىدويد
تا در آغوش عمو مأوا كندقطره خود را وصل بر دريا كند
ديد بر روى زمين خورشيد راجلوهى سرتا به پا توحيد را
گفت اى غرقه بهخون اى ماه منشعلهور از سينه بنگر آه من
اى عمو در خاك و خون افتادهاىآفتاب من نگون افتادهاى
اشكِ گلگونش به چهره بسته پلخارها را ديد گرداگرد گل
اهل كوفه خار و گل باشد حسينآن كه عرش از او گرفته زيب و زين
آنكه داده روشنايى ماه رادر بغل بگرفت عبداللَّه را
تا مگر دورش كند از تيغ كيندر برش بگرفت مانند نگين
غنچه پيش باغبانش ناز كردناگهان چشمان خود را باز كرد
ديد خيل لاله چينان آمدندجملگى با تيغ برّان آمدند
دست بالا برد تا كارى كنداز عموى خويشتن يارى كند
دست بالا بود و تيغ آمد به زيرشد جدا دست از تن طفل صغير
نذر حضرت على اصغر عليه السلام
حرير شوق را پوشيد و جان دادخدنگ مرگ را بوسيد و جان داد
حسين از داغ او گريان ولى اودر آغوش پدر خنديد و جان داد
خاموش چو ديد چلچراغ خود راحسّ كرد در آن ميانه داغ خود را
مىرفت و به سمت خيل گلچين مىبردپژمردهترين غنچه باغ خود را
آن غنچه كه جان به باغبانش بخشيددر حجله قنداقه به خونش غلتيد
مىسوخت ز سوز تشنه كامى امّاسيراب ز خون حنجر خود گرديد
آهنگ عطش اگر چه در گوشش بودپيراهنى از اميد تن پوشش بود
با شبنم اشك رو به ميدان مىرفتيك غنچه نشكفته در آغوشش بود
عطش يا رب علىّ اصغرم را كرده بى تابشبه خاموشى گرايد صورتِ همرنگ مهتابش
اگر چه آب ناياب است در خيمه ولى اكنونز اشك خود دهم اين غنچه پژمرده را آبش
به دشمن گفتم آب امّا جوابم تير بود آنجانمىدانستم آن كه، مىكند اينگونه سيرابش
اگر از تشنگى خوابش نمىبرد اصغرم، زينبببين با تير دشمن برده روى دست من خوابش
فقط يك طفل در عالم نماز عاشقى خوانده استو آن هم اصغرم بود و دو دستم گشت محرابش
در آغوشم شكفت و زود پرپرشد، بيا زينبز ميدان مىرسد طفل بخون غلتيده- دريابين
سكوت و چشم دريايى او «ياسر» خبر مىدادميان موج خون گم شد دوباره دُرّ نايابش
از آسمان چشمم مهتاب رفته باشديك غنچه روى دستم از تاب رفته باشد
از تير جور گردون در آشيانه خونمرغ شكسته بالى در خواب رفته باشد
درياى كوچكى بود چشمان خسته اوافسوس از كنارم چون آب رفته باشد
اين سينه سجده گاه خونينترين گل امّاسجّاده مانده بر جا محراب رفته باشد
در بوستان محنت رخ گردد ارغوانىگر از دو ديده دل خوناب رفته باشد
دل نغمه خوان غم نيست بر باغبان ستم نيستگرچه غنچه از گلستان شاداب رفته باشد
«ياسر» به پيش ديده گرديد تيره عالماز آسمان چشمم مهتاب رفته باشد
طفل جانبازى كه درگهواره بودصورتش روشنتر از مهپاره بود
گونههايش خشك مانند كويرشعلهاى از عشق او را در ضمير
باغ حق را غنچه نشكفته بودبهر جانبازى دلش آشفته بود
دفتر ايثار را شيرازه كردداغ دلها را دوباره تازه كرد
حرف دل را چون گهر مىسفت اوبا زبان عاشقى مىگفت او
كاى پدر بگشاى بند از دست منتا شود ايثار بهرت هست من
آمد و در برگرفت او را حسينديده روشن كرد از آن نور عين
تا در آغوش آن گل احمر كشيدهمچو خورشيد از افق سر بركشيد
ديد آن پروانه پرسوختهشوق رفتن را چنين آموخته
پس به ميدان بلا شد رهسپارمىرسيد آن لحظههاى انتظار
چشم را از اشك چون كوثر كندتا گلويش را ز آبى تركند
روى دستش كودكى آزاده بودگوييا از تشنگى جان داده بود
سوى ميدان برد تا آبش دهدقلب بى تاب ورا تابش دهد
ناگهان ديد اصغرش بى تاب شدغرق در خون هاله مهتاب شد
گشت همرنگ شفق رخسارهاشلاله گون شد روى چون مهپارهاش
تير دشمن جامه خون بافتهحنجر آن طفل را بشكافته
هر قامت افراخته رعنا شدنى نيستهر قطره در اين آينه دريا شدنى نيست
هر دل به وصال آمده شيدا شدنى نيستهر عشق در اين معركه سودا شدنى نيست
خاكى كه شود قابل فيض گل ما كوآن جان كه طلب مى كند آهنگ بلا كو
برخيز كه ظلمت نزند خيمه به كويتيا آن كه غبار آيد و گيرد گل رويت
بر خيز كه بر تيغ زند بوسه گلويتيا خون چكد از چشم در آغوش سبويت
دل باش سراپا و قدم در يم خون نهدر ميكدهى خون و خطر پاى جنون نه
در كرب و بلا كودكى آشفتهترين بودبشكفتهترين غنچهى در روى زمين بود
عاشقتر ازو نيست كه با عشق قرين بوديك آيهى جاويد ز قرآن مبين بود
تفسير عطش داشت به گلبرگ لبانشاز تشنگى افسوس زكف داد توانش
بشنيد چو آهنگ غريبى ز پدر اواز جوشن قنداقه برون كرد دو بازو
انداخت نگاه و نظر خويش به هر سودر سنگر گهوارهى خود طفل خداجو
از اشك سلاحى بكف آورد در آنجاتا آن كه نماند پسر فاطمه تنها
برخاست ز گهواره در آغوش پدر رفتپروانه شد و پر زد و باعشق سفر رفت
بى تابتر از تيغ عدو سمت خطر رفتاين كودك جانباز در آن عرصه اگر رفت
چون غنچهى نشكفته به دامان چمن بودقنداقه نبود آنچه به تن داشت كفن بود
تا جلوهگر آمد به سر دست امامشديدند همه چهرهى چون ماه تمامش
اين بود امام از عطش طفل كلامشجارى به زبان بود نسيمى ز پيامش
كاى اهل ستم گل دل بى تاب نخواهداين طفل جگر سوخته جز آب نخواهد
آن غنچه كه بر دامن صحرا زده آتشوان قطره كه بر ساحل دريا زده آتش
طفلى كه عطش حنجرهاش را زده آتشداغ غم او بردل مولا زده آتش
داغى كه شرارش به دل خون خدا بودگفت آب ولى پاسخ او تير جفا بود
صفحه سفيد؟؟؟؟
نذر حضرت عباس عليه السلام
خدا را با لب خونين صدا كردهر آنچه او «پسنديد» «اين» فدا كرد
شجاعت را ببين در پايمردىدو دست خويش تقديم خدا كرد
گل بودى و بر خاك گلاب افشاندىاى كاش كه بر يارى او مىماندى
تنها تو در آن كشاكش پر آشوببىدست نماز عاشقى را خواندى
اى تشنه كه خود تلاطم دريايىسقّاى لب خشك شقايقهايى
در عرصه كربلاى خونرنگ حسينجانباز قيام سرخ عاشورايى
اى روح فضيلت و دعا يا عبّاسفرزند علىّ مرتضى يا عبّاس
سيراب كن از جرعه لطفى ما راسقّاى حريم كربلا يا عباس
بر غربت نينواى تو مشك گريستبر دست زِ تن جداى تو مشك گريست
گر چشم ترا تير به هم دوخت ولىدريا دريا بهجاى تو مشك گريست
آيينه و آب كاين چنين جاويدندبرگرد لبان تشنهات گرديدند
از بعد ولادت وشهادت دوامامبا گريه و آه دست تو بوسيدند
نذر حضرت عبّاس عليه السلام
از تن بى تاب من جز تيغ غمخوارى نكردزخم روى زخم مىآمد، دلم زارى نكرد
تا رسانم آب را بر تشنگان كربلادست حتّى تا كنار خيمهام يارى نكرد
آبرويم مشك بود و ريخت آب و هيچ كسغير خون ديده از من آبرو دارى نكرد
تير بر يك چشم خورد و چشم ديگر شرم داشتزآن سبب اشكى بهروى گونهام جارى نكرد
گر چه يك جرعه نمىنوشيدمش، امّا فراتديد مىسوزد لبان تشنهام، كارى نكرد
در غريب آباد دشت كربلا جز فاطمههيچ كس از اين دل تنها پرستارى نكرد
بودم اى «ياسر» اسير رشته عشق حسينكس به غير از او زِ من رفع گرفتارى نكرد
الا اى طلوع درخشان اباالفضلگداى درت ماه تابان اباالفضل
فداى دو دستت كه گل آفريدندزمين از تو شد لالهافشان اباالفضل
اگر غرق طوفان شود دل غمى نيستتويى ساحل هر چه توفان اباالفضل
شود شاملت «يُرزقُون» (1)3 الهى
الا حامى روح قرآن اباالفضل
به تو دادهام دل كه تنها دل منبگيرد به دست تو سامان اباالفضل
منم بندهى در گه لطف و جودتبده بندهات را تو فرمان اباالفضل
فداى مرامت كه در اوج غربتوفا كرده بر عهد و پيمان اباالفضل
1) . «وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَمْواتاً بَلْ أَحْياءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ». سوره آلعمران، آيه 169
برون آمدى از فرات و ز كارتزمين و زمان مانده حيران اباالفضل
تو با كام عطشان و دست بريدهچه كردى در آن دشت سوزان اباالفضل
فتادى تو در علقمه غرقه در خونو در انتظار تو طفلان اباالفضل
به «ياسر» نظر كن كه دارد ز ماتمدر اين واقعه چشم گريان اباالفضل
هلا، اى مظهر ايثار عباسسپاه عشق را سردار عباس
به روى صفحه باغ شهادتتويى گلواژه ايثار عباس
تو بودى در دل امواج محنتحسين بن على را يار عباس
دلت از عشق ثاراللَّه لبريزحسين از عشق تو سرشار عباس
تو اى آب آور گلهاى زهرادوباره مشك را بردار عباس
برو سوى خيام آل طاهابراى آخرين ديدار عباس
حسينت يكّه و تنهاست برخيزعلم را بر زمين مگذار عباس
گلوى خصم را يكبار ديگربه تيغ تشنهات بسپار عباس
گل خون شد شكوفا از دو چشمتتو را شد لاله گون رخسار عباس
تو فُلك عشق را در خون نشاندىز خون بر حنجرت آبى رساندى
اى مظهر شجاعت در كارزار عبّاسايثار را تويى تو آيينه دار عبّاس
اى ماه آل هاشم در شام تيره دلوى نور پر فروغ پروردگار عبّاس
ابر كرامتى تو ما چون كوير تشنهاى منبع سخاوت بر ما ببار عبّاس
مهتاب چهره تو روشنگر دل ماماه رخ تو شمع شبهاى تار عبّاس
دل در درون سينه لبريز گشت از شوقدر راه دوست كردى جان را نثار عبّاس
گر تشنه كام ماندى اى لاله پيش درياجارى است روى دستت عطر بهار عبّاس
باسوز سينه تو مىسوخت مشك بىآببر هستى تو اين غم مىزد شرار عبّاس
چشم تو شاخسار نخلى بهخون تپيدهستمىزد شكوفه در خون آن شاخسار عبّاس
تير عدويت اى گل تا پر به تن نشستتمىسوخت شمع جانت پروانه وار عبّاس
خورشيد شد شفق گون آن لحظه كز عداوتدر خاك و خون فتادى گلگون عذار عبّاس
از سمت خيمه غمگين آمد حسينت اكنونآيينه رخ او دارد غبار عبّاس
آمد حسين، يكدم بگشاى چشم خود رابر قلب زخمدارش مرهم گذار عبّاس
تا ديد غرق خونت آن روى لاله گونتمانند گيسوانت شد بىقرار عبّاس
طفلان تشنه لب را با مشك آب دريابهستند مثل غنچه چشم انتظار عباس
«انّى قَطَعْتُمُوا» را خواندى و جان سپردىشد زنده عشق آرى از اين شعار عبّاس
«ياسر» بگو كه از غم خم گشت قامت عشقتاريك با غروبت شد روزگار عبّاس
ساقى تشنه لبان كربلالالهى سرخ و خزان كربلا
از غروب آفتاب چهرهاششد شفق گون آسمان كربلا
گشته دريايى زخون، چون علقمهچشمهاى خون فشان كربلا
پا به پاى كودكان سوزد هنوزاز كران تا بى كران كربلا
گرچه بستند آب را امّا بوداشك او آب روان كربلا
كى خورد او آب از شط فراتتشنه مانده ميهمان كربلا
جان سقّا را به آتش مىكشدنالهى لب تشنگان كربلا
لاله را زد بر جگر شور و شررآتش در غم نهان كربلا
آسمان گلگون شده همچون زميناز دو دست خون فشان كربلا
سايه مىانداخت بر چشمان اوقامت از غم كمان كربلا
نقشى از لب تشنگى را مىكشيدساقى دامن كشان كربلا
شد ز قطره قطره خون فرق اوغرق در گل بوستان كربلا
«ياسر» از شط فرات آيد بهگوشجانگداز آه و فغان كربلا
زبانحال حضرت سكينه خاتون عليها السلام
تشنگان را اى تو آب آور عمودر عطش بين آل پيغمبر عمو
تا كه افتادى ميان خاك و خوندر ميان خيمه شد محشر عمو
دوست دارم در برت بنشانىاميا بگيرى تو مرا در بر عمو
هر چه گل بود از عطش پژمرد و رفتكشته شد حتّى على اصغر عمو
مىرسد از خيمه بانگ العطشتشنگان را تشنه تر بنگر عمو
ما نخواهيم آب، بازآ سوى ماگرچه سوزد از عطش حنجر عمو
بس نبود اى تشنه لب ما را كنونداغ جانسوز على اكبر عمو
اين تويى در علقمه پرپر شدهوين منم از تشنگى پرپر عمو
اين تويى با فرق بشكسته زكينوين منم بشكسته بال و پر عمو
نيست نيرويى كه گويم العطشنيست ديگر تاب در پيكر عمو
تو ز پا افتادهاى در علقمهمن به خيمه مىزنم بر سر عمو
در ميان موج و توفان بلاكشتى دين مانده بى لنگر عمو
«ياسر» اين فرياد ياسى تشنه استگشته پرپر گلشن كوثر عمو
نذر سقّاى عشق- حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام
ساقى دشت عطش در التهابچون ز طفلان مىشنيد آواى آب
تشنگى تاب از تمامى برده بودهر چه گل بود از عطش پژمرده بود
از عطش طفلان كه بى طاقت شدندمشك و سقّا هر دو در خجلت شدند
تشنگى در دل شرر افروختهجزء جزء مصحف حق سوخته
باز مىشد لالهها را آب دادجرعهاى از چشمهى مهتاب داد
تا كه هستى گشت در جوش و خروشالعطش از خيمهها آمد به گوش
كاى عمو جان، ما همه تشنه لبيماز عطش چون قلب هستى در تبيم
اى عمو آبى رسان بر تشنگانگشت بىتابى عيان در تشنگان
چون كه سقّا اين شنيد از كودكانجست از جا همچو تيرى از كمان
با حسين آرى غم از عالم نداشتجز امامت چيزى از او كم نداشت
از امام خويشتن مهلت گرفترخصت ميدان از آن حضرت گرفت
تا مگر بر جسم گل تاب آوردبهر طفلان از فرات آب آورد
مشك را برداشت آن سقّاى عشقبار ديگر رفت در صحراى عشق
اسب خود را سوى شط مىراند اوهم صدا با كربلا مىخواند او
بين عطش با غنچههاى دين چه كردبا حريم گلشن ياسين چه كرد
گرچه عطر آميز خاك از مُشك شدلعل اهل بيت احمد خشك شد
آب اى مَهريهى زهرا، چرا؟تر نمىسازى لب خشكيده را
لحظهاى بنگر در اين دشت جنوندست گلچين ز آستين آمد برون
بسته بر باغ شقايق آب رااز دو چشم گل گرفته خواب را
تشنگان را چهره چون مهتاب شدقلب آب از بهر طفلان آب شد
آمده سقّا كنار علقمهمىكند با خويشتن اين زمزمه
كودك ششماهه خشكيده لبشتشنگى برده ز تن تاب و تبش
مشك را پر كرد از آب فراتبُرد تا بر غنچهها بخشد حيات
ليك در برگشتنش از علقمهراه را بستند گل چينان همه
داشت جانِ ملتهب، قلب حزينهر طرف خصمش نشسته در كمين
گشت آنجا ديدگانش خون فشاندشمنان بر گرد او، او در ميان
بود آن آيينهدار حيدرىچون نگين در حلقهى انگشترى
اين چراغ آسمان روى زمينمانده تنها در ميان اهل كين
كينه توزان به ميدان آمدهخار و خسهاى به طغيان آمده
مىچكد هُرم شرر از خشمشانتيغها بىشرم مثل چشمشان
تيغ كفرِ خصم در دشت نبردواى من، با ساقى طفلان چه كرد
آنقدر گويم كه شمشير عدوگشت با بازوى سقّا رو به رو
تا فرود آمد به خون غلتيده بودهر دو دست از تن جدا گرديده بود
دوست آنچه خواست او تسليم كردهر دو دست خويش را تقديم كرد
پيش چشمش روز شد مانند شبمشك بر دندان گرفت آن تشنه لب
تا رساند آب را در خيمهگاهآن طرف افكند در آن دم نگاه
تشنگان را يك دم از خاطر نبردتير امّا آمد و بر مشك خورد
اهل ظلمت كاين ستم انگيختندآب را از مشك بيرون ريختند
مثل خصم تيره قلب و تيره رومشك هم بىآبرو شد پيش او
نرگس مستش به خون در خواب شدديگر اينجا نااميد از آب شد
مشكِ آبى را كه بوى خيمه داشتو آن نگاهى را كه سوى خيمه داشت
هر دو با تير آشنا گرديدهاندروى خاك افتاده و جوشيدهاند
آن يكى شد لالهى دشت بلاوين يكى شد داغدار كربلا
هرچه مىشد ماه چشمش سرخ روسبز مىشد بر تنش تير عدو
آسمان دانى چرا غمناك بود؟قسمتى از ماه روى خاك بود
خون ز چشم ساقى دلدار ريختباغى از گل را به پاى يار ريخت
يا ابوفاضل به پيش ديدهاتوان دو ياقوت به خون غلتيدهات
ريخت روى خاك چون دُرّ خوشابخون ز چشم تو ولى از مشك، آب
بوى خون مىآيد از فرياد دردآلود منچون غبارى كز زمين كربلا گردد بلند
«صائب تبريزى»
امشب آهنگ غم از كرب و بلا گردد بلندصوت قرآن از ميان خيمهها گردد بلند
از خيام عترت طاها به شوق روى يارامشب آواى مناجات و دعا گردد بلند
گوش دل بسپار كز سوز و گداز عاشقاننغمههاى جانگداز از نينوا گردد بلند
تا سحر امشب همانند علىّ مرتضىبانگ يارب يارب از خون خدا گردد بلند
در غم فرداى گلهاى گلستان خداناله از نى در نيستان بلا گردد بلند
امشب است آن شب كه فردا از كنار اكبرشپور زهرا با قد از غم دو تا گردد بلند
امشب است آن شب كه فردا آتش ظلم عدودر حريم اهل بيت مصطفى گردد بلند.
«ياسر» امشب در عزاى لالههاى فاطمهشعلهى آه از دل اهل ولا گردد بلند
شب عاشوار
اى زمين امشب تو نورانى شدىغرقِ در موج پريشانى شدى
كاين چنين قربانيان دشت خونداغ را كردند از دلها برون
جمله در راز و نيازند و نمازسر به سجده برده در سوز و گداز
هر كسى دل داده اندر كار خويشعاشقان در جست و جوى يار خويش
هر يك از خون جگر كرده وضوبا خداى خويش گرم گفت و گو
در مناجاتند امشب عاشقانذكر حق دارند بر لب عاشقان
عشق يعنى سوختن در راه دوستدل تهى كردن ز هرچه غير اوست
عشق يعنى از شهادت گفتن استپيش پاى دوست بىسر خفتن است
عشق يعنى مرگ را در انتظارعشق يعنى جان سپردن بهر يار
عشق يعنى كربلاى با حسينگفتن در خاك و در خون يا حسين
اين همه در راهپويان بلاستشيوهى دلدادگان كربلاست
كربلا اى وسعت سرخ جنونكربلا اى بىكران درياى خون
كربلا اى نقطهى آغاز نورذرّه ذرّه خاك تو همراز نور
دارد امشب نغمهها با شور و شينخيمهى يارانِ جانباز حسين
شور جان در باختن در راه اوهاله بودن گرد روى ماه او
اى عجب از كار دلداران عشقسوختن در آتشِ ياران عشق
هر كه شد كوى محبت مأمنشآتش اين عشق گيرد دامنش
عشق ثاراللَّه، عشق انبياستهر كه دارد عشق او از اولياست
اى ولىّ حق شده با عشق اواز مَىْ مهرش بيا پر كن سبو
تا كه سر مستت كنند از جام اودر تجلّايت كنند از نام او
امشب آن يارانِ شسته جان ز دستجمله از شوق شهادت مستِ مست
آخرين شب را غنيمت داشتندبار دنيا را زمين بگذاشتند
تا سبكبال از زمين پر، وا كننددر حريم يار خود مأوا كنند
از خيام اهل بيتِ در خروشصوت قرآن مىرسد امشب به گوش
دلى با غم قرينش بود آنجاروان اشك حزينش بود آنجا
مهياى سفر بود و ز خواهروداع آخرينش بود آنجا
در اوج عطش عشق تو را تنها خواستيك قطره دو چشم من از آن درياخواست
دانى كه چرا حنجر تو بوسيدم؟بوسيدن حنجر تو را زهرا خواست
برده قرار خواهرت زمزمههاى دخترتشكسته از تير غمت بال و پر كبوترت
زينب تو فداى تو، كاش بُدم به جاى تومىچكد از قفاى تو، اشك دو چشم خواهرت
مىروى از برابرم، صبر كن اى برادرمتا كه به جاى مادرم، بوسه زنم به حنجرت
من كه بلا كشيدهام، مىروى و خميدهامشكسته دل رسيدهام، جان اخا به محضرت
اهل حرم مقابلت، غرق عزاست محفلتچون كه نرفته از دلت، داغ علىّ اصغرت
از چه چنين خميدهاى لاله ز اشك چيدهاىدل ز جهان بريدهاى بعد فراق اكبرت
سينه ز داغ خسته شد رشتهى جان گسسته شدقامت تو شكسته شد در غم آب آورت
اى تو اميد جان من، جان مرا مبر ز تنبپوش كهنه پيرهن فداى ديدهى ترت
دل شده در كمين تو غم چكد از جبين تودختر دل غمين تو آمده در برابرت
اى مه آسمان من شعله مزن به جان منبه پيش ديدگان من به روى نىرود سرت
ياس معطّرم حسين، سرو و صنوبرم حسينچگونه بنگرم حسين به روى خاك پيكرت
مرو تو از برم كنون داغ مرا مكن فزوناى كه ميان خاك و خون گم شده دُرّ و گوهرت
«ياسر» اگر چراغ دل شعله كشد ز داغ دلداده صفا به باغ دل گلشن اشك پرپرت
در دل زينب نشسته شعلههارشتهى دل را گسسته شعلهها
آسمان افتاده در جوش و خروش«الرَّحيلِ» شاه عشق آمد بهگوش
كاى عزيز جان من زينب بيااى كه دارى جان و دل در تب بيا
من كه بشكسته ز غم بال و پرممىروم تنهاى تنها از حرم
تا نشست آهنگ ماتم بر لبشناگهان آمد صداى زينبش
كاى برادر جان جدا از من مشوباعث ويرانى گلشن مشو
گر روى جان از تن من مىرودآهم از دل شعله افكن مىرود
پس بمان تا جان بماند در تنمدر گلو پنهان بماند شيونم
كى مرا ديگر بود صبر و توانتا دوباره بنگرم داغ گران
باغ ما را خصم پرپر كرده استخون دلِ آلپيمبر كرده است
هر چه گل همراه ما بود اى اخادر ميان خون فتادند از جفا
جملگى پرپر شدند از تيغ كينآل عصمت مانده اكنون بىمعين
گفت اى خواهر صبورى بايدتعشق را اينك مرورى بايدت
صبر تو تشويش از دل مىبردكاروانم را به منزل مىبرد
كن صبورى كز دلم جان مىرودزورق دل سوى توفان مىرود
در جوابش گفت زينب، اى حسيناى مرا آرام جان، نور دو عين
گشت لبريز از مَىْ غم ساغرماين وداع جان بود از پيكرم
نيمه جانى دارم و با خود مبرگر كه جانم مىبرى، آهستهتر
حال كز تن مىبرى جان مرامىكنى ويران تو سامان مرا
صبر كن قدرى كه آيم در برتعشق را بويم ز عطر حنجرت
جرعه نوشم از سبوى تشنهاتبوسه گيرم از گلوى تشنهات
نيمه جانم را از آن كامل كنمپيش دريا ترك اين ساحل كنم
در كرب و بلا نور حجاز آمده بودبا جلوهاى از راز و نياز آمده بود
در ظهر عطش وضو زِ خون ساخت حسينهنگام فريضه نماز آمده بود
در هر نفسش سوز و گداز است حسينسر چشمه هر راز و نياز است حسين
مىخواند نماز آخرين را در خونيعنى كه فدايى نماز است حسين
آيينه روشن يقين است نمازپايندهترين پايه دين است نماز
در ظهر عطش نماز خود خواند حسينيعنى ز جهاد برتر، اين است نماز
اين حسين است كه بتخانهى كافر شكندشعله در كفر زند هيبت بتگر شكند
اين حسين است كه در آينهى حنجرهاشعشق گردد سپر و تيغهى خنجر شكند
اين حسين است كه در ميكدهى خون و خطردر عطشگاه بلا شيشهى ساغر شكند
اين حسين است كه در وادى تفتيدهى عشقرنگ اهريمن ازو جلوهى گوهر شكند
اين حسين است كه در بحر تلاطم زدهاىكشتى حادثه را ديده و لنگر شكند
اين حسين است كه با تُندر توفان بلاساقههاى دلش از ماتم اكبر شكند
اين حسين است كه در هجمهى چندين صيّادپيش چشمان ترش بال كبوتر شكند
اين حسين است كه از هق هق بغض آلودىدل دريايىاش از خندهى اصغر شكند
اين حسين است كه در سرخترين روز عطشقدّ سروش زغم مرگ برادر شكند
اين حسين است كه در واقعهى عاشورااز غم هجرت او قامت خواهر شكند
اين حسين است كه جا دارد اگر از داغشجبرئيل آيهى حُزن آرد و شهپر شكند
اين حسين است كه هنگام وداعش «ياسر»در گلو بغض گره خوردهى دختر شكند
كربلا بود و عطش در زير تيغ آفتابياسهاى تشنه لب مى سوختند از قحط آب
يك طرف هُرم عطش يك سو فراق لالههاتشنگان را برده بود از دل قرار از سينه تاب
كودكى در انتظار آب امّا بىقراررفته بود از تشنگى در دامن مادر بهخواب
خيمهها از بهر كام خشك طفلى شيرخوارشد تهى از آب حتّى چشمه چشم رباب
مشكها خشك و گلو خشك و لب اطفال خشكخيمهها بىآب و جان كودكان در التهاب
سوخت در آتش زمين آنجا كه مىديد آسمانغنچهها افتاده بودند از عطش در اضطراب
تا كنار آب رفت امّا بهياد تشنگانساقى از نوشيدن يك جرعه مىكرد اجتناب
آن طرف از علقمه فرياد مىآمد كه: آهاين طرف از خيمهها فرياد مىآمد كه: آب
هر كه مىگفت «العطش» از اهل بيت مصطفىتير بود و نيزه گر مىآمد از دشمن جواب
گاه مىشد از هجوم بى كسى در كربلابر زمين مىريخت از چشم شقايقها گلاب
از عطش ديگر توانى نيست تا گويد كسىآفتابا! بيش از اين بر خيمهگاه ما متاب
با «انا العطشان» جدا شد از تن خورشيد سركاش مىشد «ياسر» اركان فلك آنجا خراب
تلاطم داشت نهرى روبهرويشتهى شد از مى هستى سبويش
ز بس بى تاب بود از تشنه كامىعطش هم موج مىزد در گلويش
ببين پرپر همه گلهاى حق راسرشك سرخ چشمان فلق را
ز داغ لالههاى باغ زهرابهخون شستند سيماى شفق را
جاى گل آنجا كه روييده است در گلزار تيغمىكند رنگين ز خون سرخ گل رخسار تيغ
اينكه بر هر زخم من پيداست زخم ديگرىخورده با دست عدو بر پيكرم بسيار تيغ
هم عطش هم زخمها هر دو زِ من نيرو گرفتتا كه در دستان من حتّى فتاد از كار تيغ
من زِ پا افتاده امّا روبرويم خنده زناز نيام آورده بيرون قاتل خونخوار تيغ
خواهرم از خيمه آمد در كنار قتلگاهاز گلوى تشنهام در پيش او بردار تيغ
اين صداى ناله زهراست مىآيد به گوشصبر كن، در پيش او بر حنجرم مگذار تيغ
هم زمين و آسمان گريان و هم در دست خصمدارد اينجا از غم من ديده خونبار تيغ
در ميان موج خون غلتيدهام «ياسر» ولىمىكشد از بهر كشتن دشمن غدّار تيغ
اى به خون خفته و غلتيده حسينشده از شاخه چو گل چيده حسين
از دم نام تو گيرد آرامهر كه دارد دل غمديده حسين
اشك ما چون دل غمديدهى ماخون ز غمهاى تو گرديده حسين
رونق و جلوه ندارد خورشيدهر كجا نور تو تابيده حسين
كودكت سوخت در آيينهى اشكيا در آغوش تو خنديده حسين
لالهى تشنه لبت خونين دلعطش لعل تو بوسيده حسين
تشنگى با تو چه كرده است، چرا؟ياس لبهاى تو خشكيده حسين
نه زمين، تيغ هم از تشنه لبىآب از خون تو نوشيده حسين
خون مظلومى تو چون خورشيداز رگ آينه جوشيده حسين
عطش بىكسىات را زينباز لب حنجره بشنيده حسين
دهر زين حادثه گريان شده استدشت زين واقعه ناليده حسين
شده با سيل سرشك «ياسر»مژه چون سبزهى خوابيده حسين
قصهاى دارم ز درد و داغ عشققصهاى از لالههاى باغ عشق
قصهاى از التهاب آفتابقصهاى از تشنگى، از قحط آب
قصهاى كو آتشى افروختهبرگ برگ دفترم را سوخته
قصهاى از روز عاشوراى خونوز شقايقهاى صحراى جنون
قصهاى از نور چشم عالمينقافله سالار دين يعنى حسين
تكسوار انقلاب كربلارفت در ميدان خونين بلا
حنجرش خشك و لبش خشكيده بودگوهر خون بر رخش غلتيده بود
تيغ او لب تشنه خون عدوتا زِ خون خصم گيرد آبرو
پس برون آورد شمشير از نيامبر سر راه ستم گسترد دام
صيد او گشتند خيل روبهانچهرهاش در خون نهان شد ناگهان
ارغوانى ماه شد از تيغ كينگشت چون گل پيكرش نقش زمين
بود آن دُرّ بهرنگ ارغوانهمچو خاتم در ميان دشمنان
روز شد چون شب به پيش چشم اورو به سردى رفت كم كم خشم او
نيزه داران بر تن او تاختندپاى تا سر غرق خونش ساختند
از جفا و زخم تيغ دشمنشآسمان پُر ز اختر شد تنش
تيره روزان حرمتش نشناختنداز تن خورشيد سر انداختند
ريسمان روشنى باريك شدشب رسيد و دشت هم تاريك شد
خيمهها مىسوختند از شعلههاكودكان بودند در صحرا رها
شمع بزم لالههاى تشنه لبروى زينب بود در آن تيره شب
نه نشان بود از فروغ آيتشنه علمدارى كه گيرد رايتش
نه خبر بود از علىّ اكبرشنه نشان از قاسم و از اصغرش
الغرض آن محنت عظما گذشتآن شب جانسوز و ماتمزا گذشت
چشمه خورشيد جوشيدن گرفتجام غم را بهر نوشيدن گرفت
دخت زهرا با دو چشم پر ز خوناز درون خيمهها آمد برون
او به سوى قتلگه شد رهسپربا هزاران حسرت و خونِ جگر
بر حسين و قتلگاهش ديده دوختهيمهى اميّد او يكباره سوخت
ديد از پيكر برون پيراهنشدر عوض شمشير پوشانده تنش
گفت: اى بگرفته جا بر روى خاكاى حسين تشنه لب، روحى فداك
غنچههاى زخم بر جسمت شكفتداغ تو صد زخم بر قلبم نهفت
اى فداى پيكر دور از سرتنيست جاى بوسهاى بر پيكرت
گشتهام بيتاب اى خون الهبوى زهرا مىدهد اين قتگاه
نالهها از داغ آن مظلوم زدبوسه بر رگهاى آن حلقوم زد
ريخت آن مظلومهى خونين جگرروى دامن، خون دل از چشمتر
به چشم من گلاب ناب دادنددلم بىتاب بود و تاب دادند
بگو اى ذوالجناح اكنون كه آيا؟گل پژمردهام را آب دادند؟
چه گويم با تو شرح حال خود راكه مىبينم سيه اقبال خود را
چرا اى ذوالجناح اى مركب عشقبهخون آغشته كردى يال خود را
مرا باشد ز ماتم چشم گرياندلى دارم چو يال تو پريشان
بگو با من براى چيست اى اسبصداى هلهله آيد ز ميدان
هستى ز غم تو دل شكسته است حسيناز داغ تو اشك، غنچه بسته است حسين
چون چشم تو اى تشنه لب عاشورادرياى دلم بهخون نشسته است حسين
زينب زِ فراق با خبر مىگردددر آتش اشك شعله ور مىگردد
يك مركب بى سوار و زخمى در بادبا يال پريشان شده بر مىگردد
آيينه خاك پر زِ بوى گل بودبشكسته دلى به جستجوى گل بود
مىريخت سرشك باغبان و مىديديك دشت پُر از خار بهروى گل بود
آمد به درون قتلگه خواهر اومى ريخت گلاب اشك بر پيكر او
چون ديد كه پاره پاره گرديد تنشخم گشت و گرفت بوسه از حنجر او
لالهى داغدار من تشنهى سر جدا حسينسرخ شده ز خون تو تربت كربلا حسين
پارهى قلب مصطفى ميوهى باغ مرتضىتنت به روى خاكها سرت به نيزهها حسين
اى گل حق وجه اله، فتادهاى به قتلگاهبى تو كشد فغان و آه زمين نينوا حسين
آن كه شرر به ما زده به عشق پشت پا زدهشعله به خيمهها زده خصم تو از جفا حسين
مرغ دلم به كوى توست روى دلم به سوى توسترأس تو يا گلوى توست مىزندم صدا حسين
اى همه هست و بود من ياس ز خون كبود منكبوتر وجود من بال گشوده يا حسين
دل شده در نواى تو بر تو و لالههاى توگريه كند براى تو سيدةُ النّسا حسين
ديده به خون تپيده است خون به رخم چكيده استقاتل تو بريده است رأس تو از قفا حسين
شوكت نام نامىات جلوهى سرخ فامىاتبياد تشنه كامىات شد قدِ من دو تا حسين
من كه فتادم از نفس خيز و به داد من برسغير تو نيست هيچ كس با دلم آشنا حسين
داغ تو گشت همنشين با منِ خسته و حزينسرود «ياسر» اين چنين شرح غم مرا حسين
بيا اى گل به امداد دلم رسبه اين ويران، غم آباد دلم رس
منم تنها در اين صحراى ماتمبيا مادر بهفرياد دلم رس
بهجز ماتم ندارد محفل منخزان اينجا شد اى دل حاصل من
در اين شام غم انگيز غريبىبسوزد خيمهها مثل دل من
خزان باغ حيدر را ببينيدشقايقهاى پرپر را ببينيد
بهروى خاكهاى غرقه در خونفقط تنهاى بىسر را ببينيد
شرر بر آسمان زد نالههايشنشسته بغض ماتم در صدايش
به غير از كودكان دل شكستهنمانده هيچ كس ديگر برايش
گوشى كه از ظلم عدو شد پاره پارهكردم مداوايش بهخون دل دوباره
پايى كه شد مجروح از خار مغيلانبگذاشتم مرهم بر آن با قلب سوزان
آنجا كه طفلت ناله از عمق گلو زددر پيش چشم من عدو سيلى بر او زد
از حد فزون بين كينهى اهل جفا راكردند غارت هر چه بود از آلطاها
آنانكه چشم خويش بر ظلمت گشودنداز اهل بيت مصطفى معجر ربودند
مىگويمت، با آنكه بال و پر نداريمشامى از اين شب ما پريشانتر نداريم
رحمى بحال كودكان ما نكردنداز هيچ ظلمى بهر ما پروا نكردند
يك سو شرار شعلهها از اهل كين بوديك سو ميان خيمه زينالعابدين بود
ديدم دو كودك روى خاك افتاده بودندهر دو بهزير خارها جان داده بودند
ما را كه مىبوديم از ماتم نصيبانشام پريشان بود، نى شام غريبان
آنجا كه شرر به سينه افروخت خيامبر غربت لاله ديده مى دوخت خيام
مانند دل شكسته آل اللَّهدر آتش ظلم خصم مىسوخت خيام
غروب روز عاشورا
دل زينب زِ ماتم سوزد امّا خيمه در آتشازين غم جان عالم سوزد امّا خيمه در آتش
ز داغ لالههاى پرپر كرب و بلا او رابروى گونه شبنم سوزد امّا خيمه در آتش
هنوز از تشنه كامى حنجر سقّاى نام آوركنار نهر علقم سوزد امّا خيمه در آتش
در آن سو زآتش تب پيكر سجّاد مى سوزددرين سو مشك و پرچم سوزد امّا خيمه در آتش
رسيد از كربلا- حتّى- شرار شعله برگردونكزان عيسى بن مريم سوزد امّا خيمه در آتش
از اين داغ جگر سوز و غم جانكاه عاشورادل اولاد آدم سوزد امّا خيمه در آتش
غروب روز عاشوراست «ياسر» قلب هر عاشقمكرّر در محرّم سوزد امّا خيمه در آتش
از داغ غم تو لاله گون بود رخمهمرنگ شفق ز خصم دون بود رخم
چون جسم تو پاره پاره گرديد دلمچون پيرهن تو غرقه خون بود رخم
اين دل كه مراست فوجى از غم ديدهچشمى كه مراست، اشك هر دم ديده
در هيچ كجاى عالم اى انسانهاهرگز نزنند آن كه ماتم ديده
روى گر در قتلگه با التهاب آوردهاماز فرات چشم بر اين تشنه آب آوردهام
تا نسوزد حنجر خشكيده او بيشتراز برايش سايبان در آفتاب آوردهام
هر چه گفتا تشنهام پاسخ ندادش هيچ كسبر سؤال بىجواب او جواب آوردهام
شد كتاب درد و داغ كربلا جسمش- ومنحاشيه از خون دل بر اين كتاب آوردهام
بر گل پنهان شده در زير خار نيزههااز گلستان دو چشم خود گلاب آوردهام
قتلگه رحل است و قرآن پيكر صد پارهاشبا وضو روجانب «دار الثّواب» آوردهام
تا بگيرد روشنايى چشم اشك آلود منرو به سوى نور چشم بو تراب آوردهام
زورق بشكسته درياى هجرانم ولىاز ميان موج خون دُرّ خوشاب آوردهام
«ياسر» از عطر سرشكم مى تراود بوى خونمن كه رو در قتلگه با اضطراب آوردهام
زينب كه زغم نشسته مىخواند نمازجان از هر دو جهان گسسته، مىخواند نماز
ديدند تمام عرشيان مويه كُنانبشكسته دلى شكسته مىخواند نماز
مانند شرار شعله افروخته بوددر مخزن سينه آه، اندوخته بود
آن شب كه شكسته دل نماز شب خواندهمسايهى لالههاى دل سوخته بود
دلم بىتابتر از موج درياستدو چشمم چشمه جوشان صحراست
فضاى كربلا اينك معطّرز عطر پيكر گلهاى زهراست
در آن وادى پريشان بود زينبز داغى ديدهگريان بود زينب
كنار قتلگاه لاله عشقزغم سر در گريبان بود زينب
رخ آلاله موعود بوسيدگلى از گلشن معبود بوسيد
نشست و با لب خشكيده خويشلبِ رگهاى خون آلود بوسيد
جهانى را زِ غم دلگير مىكردطلوع عشق را تعبير مىكرد
كنار پيكر گلهاى خونينحديث داغ را تفسير مىكرد
ز داغت اى گل باغ مدينهمرا درياى خون گرديد سينه
ز جا خيز اى برادر، جان زينببراى ديدنت آمد سكينه
اى خاك گشته گلگون سرو و صنوبرم كومن آمدم بگوييد آن ياس پرپرم كو
بوى غروب آيد زين دشت غم گرفتهشد تيره روزگارم خورشيد باورم كو
در زير تيغ و نيزه مىگردم از پى اواى موج خون به ميدان، گمگشته گوهرم كو
شام غم غريبان هرگز سحر ندارد
اى شام تيره برگو رخشنده اخترم كومن زينب حزينم، دلخسته وغمينم
تنها چه سازم اينجا ياران برادرم كواى وادى شفقگون مىپرسم از تو اكنون
شمشاد غرقِ در خون يعنى كه اكبرم كومشك و علم فتاده برخاك روبرويم
سقّاى تشنه كامان، نخل تناورم كودر پشت پرده غم بانگ رباب برخاست
اى مهد خالى از گل ششماهه اصغرم كواى دشتهاى ويران گوييد با اسيران
دُرّيتيم، قاسم، نوباوه حرم كواز مجتبى دو مه بود، اى دل به همره من
يك مه فتاده اينجا آن ماه ديگرم كوبى روى دوست «ياسر» من جان به تن ندارم
آن يار نازنينِ با جان برابرم كو
شكست از سنگ هجرانت سبويمكجايى اى تمام آرزويم
چنين با خويشتن در گفت و گويم«گلى گم كردهام مى جويم او را»
«به هر گل مىرسم مىبويم او را»شرار ماتمت در دل نهان است
گلستان اميد من خزان استدلم اينگونه در آه و فغان است
«گلى گم كردهام مىجويم او را»«به هر گل مىرسم مى بويم او را»
نشسته گرد غم بر تار و پودمز كف رفته است اى دل هست و بودم
ز داغش ناله خيزد از وجودم«گلى گم كردهام مىجويم او را»
«به هر گل مىرسم مى بويم او را»
ز هجران تو چون دل در نوايمچو شمعى سوزم اما بى صدايم
ميان اشك و ماتم مىسُرايم«گلى گم كردهام مىجويم او را»
«به هر گل مىرسم مى بويم او را»گل چشم مرا شبنم گرفته
دل بشكستهام ماتم گرفتهببين اى آسمانِ غم گرفته
«گلى گم كردهام مىجويم او را»«به هر گل مىرسم مى بويم او را»
برون شد از فراقش جانم از تنسراغش را بگيرم از چه كس من
دلى لبريز خون دارم وليكن«گلى گم كردهام مىجويم او را»
«به هر گل مىرسم مى بويم او را»ندارد پيش من رنگى بهاران
كه سوزد دل ز داغ گلعذارانميان قتلگه اى نيزه داران
«گلى گم كردهام مىجويم او را»«به هر گل مىرسم مى بويم او را»
سوّم عاشوراييان
اين صداى سمّ اسب كيست مىآيد ز دوركيست اين راكب كه دارد چهرهاى لبريز نور
چهره پوشانده به سمت قتلگه مىشد روانگوييا موساست مىآيد به اين وادى ز طور
مى چكد اشك از دو چشمش، با دل بشكستهاىاز كنار ياسهاى غرقه خون دارد عبور
در كفن مىكرد جسم لالهها را يك به يكبا دلى آكنده از سوز و گداز امّا صبور
در ميان كشتگان مىگردد و با اشك و آهمىكند نام شقايقهاى پرپر را مرور
تا بروى بوريا بگذاشت پاره پاره تنشد بپا آنجا تجلّيگاهى از روز نشور
پيكر اينجا قطعه قطعه ليك از جور عدومى رود سر گاه در دير و گهى كنج تنور
«ياسر» اكنون مى چكد يك پرده از اشك دلمبس كه دارد هستى از غم سينهاى لبريز شور
اى در تو صفات مصطفى يا زينبوى وارث صبر مرتضى يا زينب
بگرفت قيام نينوا از تو حياتبانوى شجاع كربلا يا زينب
ما رأيتُ إلّاجميلابند (1)
مىرود زينب پيام كربلا را مىبردپرچم پيروزى دشت بلا را مىبرد
تا كند رسواتر از رسوا يزيد و آل اوبغض مانده در حريم نينوا را مىبرد
تا كه در هم كوبد اركان ز پا تا سرستمروى نى با خود سر از تن جدا را مىبرد
تا قيام ديگرى در شام پى ريزى كندهمره خود دخترى درد آشنا را مىبرد
تا هجوم ديگرى بر آل بو سفيان بردكاروان اهل بيت مصطفى را مىبرد
تا كه در هم بشكند سّد نفاق و كفر راجوشش توفانى خون خدا را مىبرد
تا كه طومار سياه ظلم را پيچد به هممظهر سرتابهپاى كبريا را مىبرد
گفت آنچه ديدهام من، غير زيبايى نبودپيش دشمن اين پيام دلربا را مىبرد
هر كجا دل خسته مىگردد زجور دشمناننام زيباى عزيز مرتضى را مىبرد
كاروان را جاى عباسش سپهدارى كندنهضت سرخ حسينش را نگهدارى كند
بند (2)
مىرود فرهنگ عاشورا بگيرد جان از اومىرود تا زنده گردد هستى ايمان از او
مىرود چون تندرى در كوفه و شام بلاتا شود كاخ جفاى كافران ويران از او
مىرود تا هيبت عصيانگران را بشكندمىرود تا بگسلد زنجيرهى طغيان از او
مىرود دريايى از فرياد را سازد رهاتا بپا گردد در آن دريا مگر توفان از او
خطبههاى شعله خيزش بس كه باشد آتشيندر وجود كفر افتد آتش سوزان از او
نهضت كرب و بلا را ثبت در تاريخ كردتا شود هر چه يزيدى بى سرو سامان از او
محو قرآن خواندن رأس حسينش گشته بودجان گرفته آيه آيه سورهى قرآن از او
كوفيان اى كاش در پيش عزيزان حسينمىزدند او را به سنگ كين ولى پنهان از او
از غم اين واقعه درپاى آن رأس به نىاو ز طفلان اشك خود پنهان كند طفلان از او
مىدرخشد از فراز نيزه چون نورى زلالآفتاب زينب است اين سر اگر گفتش هلال
بند (3)
اى شرار آتشين بر جان ظلمت ريختهشعله از خون جگر در كام حسرت ريخته
اى زياس چشمهاى در حجاب خويشتنخاندان وحى را عطر صلابت ريخته
هم به دستت رايت سرخ شهادت در فرازهم زچشمت گوهر سبز عبادت ريخته
بود دشمن در اسارت، اين تو بودى هر زمانطرح ويرانى او در اين اسارت ريخته
مثل مولا منطقت با اصل قرآن همصدامثل زهرا از سراپايت نجابت ريخته
در دفاع از حقيقت گامهاى محكمتبر رخ اهل ستم گرد حقارت ريخته
كيست تا اين را نداند، رأس خونين حسينبا نگاهش در تو شور استقامت ريخته
گشت شيرين با حسينت هر چه تلخى مىرسيددست او بركام جانت اين حلاوت ريخته
بر كتاب عمر ننگين يزيد و آل اوخطبهى روشنگرت رنگ ضلالت ريخته
مىرسد از كاروان در اسارت اين به گوشعشق آمد در سخن اى عاشقان اينك خموش
بند (4)
آن كه شد احيا از او فرهنگ عاشورا تويىدختر خورشيد و گل، بانوى ارزشها تويى
كن تلاوت آيه آيه سورههاى عشق رانهضت كرب وبلا، پيغمبرش تنها تويى
كربلا درياست، دريا در بر مردابهاروح ناآرام و سرگردان اين دريا تويى
كربلا صحراى خون، تنها كسى كزراه عشقرَدّ پاى عزّتش مانده در اين صحرا تويى
آن كه داد از دست، بود و هست هستى را ولىدر دفاع از حقيقت ماند پا برجا تويى
در حجاب و در عفاف و در قيام پيش ظلمآن كه بود آيينه دار حضرت زهرا تويى
آن كه با فرياد حق جويانهاش در شهر شامهيبت اهل ستم بشكست بىپروا تويى
مىتوان پيش ستم برخاست حتى در عزاآن كه داد اين درس را از كربلا بر ما تويى
ساختن با ظلم در انديشهات هرگز نبودآن كه ماند و كرد اهل ظلم را رسوا تويى
ما زجان بر مكتب تو اقتدا خواهيم كردهرچه باشد غير راه تو رها خواهيم كرد
التهاب لالهها از التهاب زينب استواژه گلهاى ماتم در كتاب زينب است
قافله سالار درد و همسفر با داغ بودآب چشم و آتش دل همركاب زينب است
در طريق عاشقى با ياد هجران حسينگرد غم بر چهره چون آفتاب زينب است
انقلاب سرخ ثاراللَّه شد پاينده، ليكجاودان اين انقلاب از انقلاب زينب است
يك سر مو رنگ شادى را نديد و اين جهانآينه دار دل پُر پيچ و تاب زينب است
نسل فردا را بياموزيد درس عاشقىلالهها را «ياسر» امروز اين خطاب زينب است
قلب هستى بى قرار زينب استكربلا خونين بهار زينب است
از گلويش مىچكد فرياد خوننينوا آيينهدار زينب است
در ميان دشت خونين بلاهر شقايق سوگوار زينب است
نى فقط مىسوزد از غم آسمانلاله اينجا داغدار زينب است
چشمههاى جارى از صحراى غمديدگان اشكبار زينب است
هيچ مىدانى كه عشق از نسل كيست؟عشق آرى از تبار زينب است
مصحف سرخ قيام كربلامعتبر از اعتبار زينب است
ثبت روى سرخ برگ لالههاداغهاى بىشمار زينب است
تيره همچون شام تار شامياناز غم گل روزگار زينب است
رأس گلگون حسين بن علىروى نى چشم انتظار زينب است
خصم مىخندد به حال زار اونيزه امّا شرمسار زينب است
تا ز پا هرگز نيفتد پيش خصمسرشكستن افتخار زينب است
كوفيان بس غرق ظلمت گشتهاندكوفه هم چون شام تار زينب است
لشكر اندوه «ياسر» در هجوماز يمين و از يسار زينب است
آه از دل زينب كه اشك بيقرارىاز چهره ماهش كند آئينه دارى
اين قهرمان بانوى عاشورا نموده استخونين قيام كربلا را پاسدارى
بر غصههاى قصه بيتابى اواز چشمهاى آسمان خون گشت جارى
محمل نشين كاروان عرصه غممنزل به منزل مىرود با سوگوارى
از وادى كرب و بلا تا شهر كوفهره مىسپارد قافله با اشكبارى
بر روى نى غير از شقايقهاى قرآننى گل در اين باغ است و نى گلگون عذارى
بىانتها در پيش رويش جاده غممىراند آنجا مركب اميدوارى
اى آسمان چون قلب او از داغ ياراندر سينه خود اينهمه اختر ندارى
در دشت ايثار و جنون مانند زينب«ياسر» تو هم دلداده آن شهريارى
مىبريد امّا بهروى ناقه عريان چرا؟مىدهيد اينگونه بر آزار ما فرمان چرا؟
ما زِ يثرب آمديم، آنجاست منزلگاه مامىبريد اينك به شام و كوفه ويران چرا؟
تازيانه بر تن گلهاى زهرا مىزنيدمىكنيد آخر چنين دلجويى از مهمان چرا؟!
لحظهاى آهستهتر! تا خويش را سامان دهيممىبريد اينگونه ما را بى سرو سامان چرا؟
گر مسلمانيد، اى غارتگران باغ دين!بر فراز نى زديد آيينه قرآن چرا؟
بال و پر بستيد از مرغان گلزار نبىنيلگون كرديد از سيلى رخ طفلان چرا؟
گاه مىخنديد و گه بر حال ما گريان شويدماندهايد اى كوفيان در كار خود حيران چرا؟
گر كه مىدانيد ما ذريّه پيغمبريمبردن اين خاندان در گوشه زندان چرا؟
«ياسر» از چشمان خود، خون كرد جارى جاى اشكچشم را چون او نمىسازيد خون افشان چرا؟
... تا دير راهب
پشت سر افتاده بر روى زمينجسمهاى چاك چاكِ بى معين
روبهرو سرها به روى نيزههاستچشمها مبهوت سوى نيزههاست
پشت سر چندين خيام سوختهروبرو غم، شعلهها افروخته
كاروان منزل به منزل مىرودزينب از پى، سر مقابل مىرود
اين سر از خورشيد نورانىتر استماه روشن بخش زينب اين سر است
اين سرى كز خار نيزه خورده نيشقلب زينب را كشد دنبال خويش
اين سرِ بر نى هلال زينب استآفتاب ذوالجلال زينب است
بر سپاه شام غالب مىشودميهمان دير راهب مىشود
راهب اين ره يافته در كوى دوستبسته دل بر رشتهى گيسوى دوست
اى خوش آن دل كاين چنين روشن شودخرّم آن جان كز گلى گلشن شود
راهب از راه صفاى باطنشآن كه بود آيينه در دل ساكنش
ديد مه را روى نى، شد در شگفتآمد و از نيزهداران بر گرفت
هيچ باغى اين گل رنگين نداشتماهتابى آسمان جز اين نداشت
ديد دريا موجى از خون مىزندچهرهاش از خون شفق گون مىزند
گفت اين خورشيد جان، جانان كيست؟اين سرِ غرقِ به خون از آنِ كيست؟
روى ماه او خدايى منظر استگوشهى چشمش بهشت ديگر است
عصمت خيل رُسل در روى اوستعطر آگين آسمان از بوى اوست
از گلاب ديده شست اوّل رخشعشق آمد داد آنجا پاسخش
گفت اين سر كز بدن اكنون جداستياس خوشبوى حريم كبرياست
اين سرِ خونين بود رأس حسينآن كه باشد آفتاب عالمين
پارهى قلب علىّ مرتضاستجسم گلگونش به دشت كربلاست
مصطفى را نور ديده اين سر استماه در خون بردميده اين سر است
اين سر بر نيزه و لبريز نورگه رود در دير و گه كنج تنور
سر نورانى سيد الشهدا عليه السلام در تنور
آن شب كه ازو تنور گلشن شده بودمحو رخ او نگاه دشمن شده بود
مانند سپيده دم تنور خولىاز پرتو آفتاب روشن شده بود
سر مقدّس ابا عبداللَّه الحسين عليه السلام در دير راهب
راهب كه فتاد جسم وجانش در تبديد آيه عشق دارد آن سر بر لب
تا تيرهدلان دوباره او را بينندخورشيد بهخون نشسته را شُست آن شب
آنكه نامش عاشقان را بر لب استدختر زهراى اطهر زينب است
زينب است اين زن كه با درد آشناستباغبان لالههاى كربلاست
اين زن آشفتهتر از موج بلاستچشم درياييش از ساحل جداست
لالهها ديده خزان در باغهاكس نديده مثل او اين داغها
قامت صبر از شكيباييش خمخسته از بار غمش گرديد غم
كيست غير از او چنين ماتم زدهپشت پا بر شادى عالم زده
شد مكدّر آفتاب روى اوزد سپيده از سيه گيسوى او
روز و شب دارد نشان از رنگ و روشاشك چشم و خون دل آب وضوش
نايب زهراست اين بانوى عشقمثل او تنهاست اين بانوى عشق
هر سئوالى كز غمش آرد كتابخامه با خون مىنويسد اين جواب
قامت زينب كمانى شد حسينتيره نزدش زندگانى شد حسين
بعد تو او يار اهلالبيت بودقافله سالار اهلالبيت بود
در اسارت همّتى مردانه داشتالفتى با شمع و با پروانه داشت
جاى عباس او علمدارى نمودنور چشمان تو را يارى نمود
اينكه مىبينى بروى ناقههاستقهرمان انقلاب كربلاست
بند (1)
اى رايحه بهار زينبسرسبزى روزگار زينب
يك باغ ستاره در حريمتمهتاب كند نثار زينب
تا سرزنى اى سپيده باشدخورشيد در انتظار زينب
در دامن فاطمه تويى توآيينه كردگار زينب
سوگند به صبر- صبر داردتنها زتو اعتبار زينب
در جاده غم نشست هر دمبر چهره تو غبار زينب
تا باز شود چو غنچه كردمدل را به تو واگذار زينب
طوف حرم تو دارد امشبمرغ دل بىقرار زينب
سر تا قدمت حياست آرىپا تا به سرت وقار زينب
آيينه و آب و روشنايىهستند تو را تبار زينب
در قدر تو اين بس است زهرادارد به تو افتخار زينب
تا نور حق از رخ تو تابيددر سايهات آرميد خورشيد
بند (2)
آورده گل و گلاب خورشيددر خانه بوتراب خورشيد
يك لحظه گشود چشم و انداختبر چهره خود نقاب خورشيد
آمد به حضور ماه زهرابا يك سبد آفتاب خورشيد
اى آينهدار روشنايىدارد به تو انتساب خورشيد
تا قلّه سبز آسمان شدبا چشم تو همركاب خورشيد
از جام محبت تو اى نورنوشيد فروغ ناب خورشيد
مىريخت به اشتياق رويتدر مجمر شب شهاب خورشيد
چشم تو سحاب آفتاب استيك قطره از اين سحاب خورشيد
در بركه عشق تو درخشدمانند زلال آب خورشيد
تا پرده ز چهرهات در افتادافتاد درالتهاب خورشيد
با دست سپيده نور ريزددر پاى تو بى حساب خورشيد
روشنگر ماه در شبى توآيينه عشق، زينبى تو
بند (3)
رويد به حريم باغ تا گلبا چشم تو گردد آشنا گل
سر در قدمت نهاد با شوقاز يُمن تو چون گرفته پا گل
بهتر ز گلى ببخش ما راخوانديم اگر تو را، تو را گل
تو عطر بهشت مرتضايىهرگز نشود ز تو جدا گل
اى سبزترين بهار زينبگل با تو بود تو نيز با گل
گل خواندم اگر تو را، از آن روتنها به جهان دهد صفا گل
گرديد معطّر آفرينشبر فاطمه كرده حق عطا گل
يكبار دگر شكفت با تودر گلشن آل مصطفى گل
حيرت زدهام به روى شاخهپروانه گشوده بال يا گل
در خاطر گل تويى همارهكز عشق تو گشت دلربا گل
تا غنچه ديده تو خنديدروييد به باغ ديدهها گل
آلاله كه داشت خنده بر لبجز نام را نبرد زينب
بند (4)
اى آينه رخ تو هر چشمتصوير تو مانده است بر چشم
زهرا ز تو نور عشق مىديدبر روى تو مىگشود اگر چشم
تا رشته انس نگسلد اشكبا ياد تو بسته حلقه در چشم
در سوز و گداز شب على واربر هم ننهاده تا سحر چشم
دامن به گنه نخواهد آلودتا بسته به خدمتت كمر چشم
پروانه شد و به شوق كويتيكباره گشود، بال و پر چشم
اى قافله دار عشق زينبشد با قدم تو همسفر چشم
هنگام خطر نبود بيمشهمپاى تو بود در خطر چشم
در پيش هزار تيغ ماتمانداخته از غمت سپر چشم
در كرب و بلا نداشت از غمجز خون جگر ترا ثمر چشم
چون دست ز جان خويش شستىمىريخت به پاى تو گهر چشم
تو آيه سرخ كربلايىپيغمبر خون لالههايى
بند (5)
اى بر جگرت رسيده آتشچون سوز دلت نديده آتش
هجران درون گداز ياراندر سينهات آفريده آتش
بر صفحه دل ز آب ديدهنقش غم تو كشيده آتش
در شرح غمت عجب نباشدكز چشم قلم چكيده آتش
بر خرمن آفتاب مىريختدر ماتم تو سپيده آتش
پيراهنى از شرار نالهبر قامت تو بريده آتش
اى سوخته از فراق، برخاستاز پيكر تو خميده آتش
تا دست بهدامنت رساندبا پاى شرر دويده آتش
چون كرب و بلا كه غرقِ خون استدر خون دلت تپيده آتش
آهِ دل غم گرفتهات رابا سوز جگر شنيده آتش
از گلشن قلب داغدارتصدها گل سرخ چيده آتش
تو لاله درد و داغ بودىدر محفل غم چراغ بودى
بند (6)
اى دختر قهرمان زهراوى راحت جسم و جان زهرا
آيينهى جان پاك احمدروشنگر ديدگان زهرا
گلعطر بهشت جاودانىريحانه بوستان زهرا
قدر تو هنوز بى نشان استچون تربت بى نشان زهرا
كردهست عطا تو را خداونددست على و زبان زهرا
تيغ سخن تو ذوالفقار استنطق تو همان بيان زهرا
خون بود دو چشمت از غم دوستچون سينه خونفشان زهرا
در عرصه عاشقى تويى توگلواژه بى خزان زهرا
در خشم تو خفته خشم حيدراى دختر مهربان زهرا
گر فاطمه لاله بهشت استهستى تو گل جنان زهرا
خم گشت تو را ز هجر قامتمانند قد كمان زهرا
دل را كه بهدست غم سپردىاز مادر خويش ارث بردى
(1)4
1) تركيب بند بالا كه از ولادت حضرت زينب عليها السلام آغاز گرديده و پايانش به مصائب آن حضرت در كربلا اشاره شده است، تنها براى جلوگيرى از چند قسمت شدنش بهطور كامل بهچاپ رسيده است.
يك قافله غم زِ كربلا آوردمصد شور و نوا زِ نينوا آوردم
بر روشنى تيره دلان كوفهيك ماه بهروى نيزهها آوردم
زبان حال حضرت زينب عليها السلام در ورود به شهر كوفه
واكن از دست دلم با نگهى سلسله راتا كه خاموش كنم زاهل جفا هلهله را
قافله، قافله غمزدگانست حسين!از پى خويش كجا مى برى اين قافله را؟!
آن شبى كز سرنى رفت سرت كنج تنورچشم من خواند به سمت رخ تو نافله را
بين من با سر تو، فاصله ايجاد شده ستپيشتر آى كه تا كم كنى اين فاصله را
شرط من با تو درين داغ، شكيبايى بودليك برده ست فراقت ز دلم حوصله را
نشكند تا كه جبين، زينب محزون «ياسر»!قصّه كوتاه كن و ختم كن اين غائله را
دروازه كوفه
بند (1)
دل من از تو جدا نيست حسينچندى ار بى رخ تو زيست حسين
ز سر نيزه بتاب اى خورشيدجز تو روشنگر دل كيست حسين؟
رجعتى كردى و جانم دادىديگر اين هجرت تو چيست حسين؟
نور از ديده من رفت ز غمبسكه در سوگ تو بگريست حسين
داغت اى آينه دار هستىبر دل غمزده دردىست حسين
كردهام با سر تو طّىِ طريقداشتم گرچه به دل زخم عميق
بند (2)
اى رخت آينه روى ملكسر خونين تو خورشيد فلك
به روى نيزه جدا از خواهرمىروى همسفر اللَّهُ مَعَك
اين بود رأس تو يا خورشيد استرخ بگردان كه دل افتاد به شك
خصم در پيش تو با زخم زبانبه روى زخم دلم ريخت نمك
باورت نيست اگر سوختنمپيشتر آى و ز دل گير محك
شرر از جام بلا ريخته استدل من با غمت آميخته است
از بى كرانهى خاك، اى واى خون دميدهگل كرده روى نيزه هجده سر بريده
دل خسته خواهرى را همراه كاروان بينبا يك دل شكسته با قامتى خميده
سرها بهروى نيزه امّا در اين بيابانياسى بهخون نشسته، ياسى بهخون تپيده
بر نى سر برادر زخمى ز تيغ داردپائين نيزه خواهر زخم زبان شنيده
هر صبحدم ز نيزه در پيش چشم زينبگلگون تر از شقايق سر مى زند سپيده
بستهست دست و پاى مردى بهروى ناقهكز پاى او ز چشم زنجير خون چكيده
چون قافله در اين ره جان مىرود ز پيكرچون حنجر شهيدان خون مىرود ز ديده
از روى نى نظر كن بر دختر صغيرتآن دخترى كه نالان بر خارها دويده
مىگفت با صلابت همچون تواى برادردر راه دوست زينب غم را بهجان خريده
از كربلاى خونين تا شام ظلمت آئينتصوير فتح ما را اين كاروان كشيده
در پهندشت تاريخ از اين جهاد تابيديك سو فروغ ايمان، سوى دگر عقيده
«ياسر» ز شاخهى دل جز خون گلى نرويدگلچين غم ز چشمم جز اشك گل نچيده
تنها فتاده بىسر، سرها بهروى نيزهچشمان داغداران باشد به سوى نيزه
رأس عزيز زهرا بر نى، تنش به صحرابا دست بسته زينب در روبهروى نيزه
با حنجر بريده رفته به نى وليكنفرياد واغريبا دارد گلوى نيزه
پر شد سبوى چشمِ زينب زاشك امّااز خون حنجر گل پرشد سبوى نيزه
گم كرده ماه خود را در ابر اشك ديدهباشد نگاهش امّا در جستجوى نيزه
وقتى كه ديد زينب سر را به نيزه خاموششد با دل شكسته در گفتگوى نيزه
گفتا به نيزه برگو با آن سر بريدهمن راهپوى دردم تو را هپوى نيزه
گر فرصتى بيابم با اشك خود دهم منهم شستشو سر تو هم شستشوى نيزه
رأسش به نيزه «ياسر» چون كو به كو روان استگاهى جدايى آرد اين كو به كوى نيزه
گل شد خزان ز شام، اى واى امان ز شامآه و فغان ز شام، اى واى امان ز شام
يارم نبوده كس ديدم به هر نفسزخم زبان ز شام، اى واى امان ز شام
روىِ ز اشك رنگ، زخم زبان و سنگدارم نشان ز شام، اى واى امان ز شام
يك جان و صد بلا، گرديده از جفاقامت كمان ز شام، اى واى امان ز شام
زان شهر پُر ستم، دارم هنوز همآتش بهجان ز شام، اى واى امان ز شام
ويرانه منزلم، هم چشم و هم دلمشد خون فشان ز شام، اى واى امان ز شام
يك رأس وطشت زر، طفلان خونجگراين غم بخوان زشام، اى واى امان ز شام
از بعد كربلا، ظلمى كه شد به ماباشد عيان زشام، اى واى امان ز شام
بى صبر و حوصله، دل خسته قافلهمى شد روان ز شام، اى واى امان زشام
«ياسر» شكسته است از داغ خسته استقلب جهان ز شام، اى واى امان زشام
براى حضرت امام زينالعابدين عليه السلام
اى گل باغ ولا يا على بن الحسينچشمه فيض خدا يا على بن الحسين
هفت گردون را تويى چارمين خورشيد عشقجلوه بدر الدّجى يا على بن الحسين
تشنگان عشق را جامى از كوثر بدهساقى آب بقا يا على بن الحسين
آيت ايزد تويى جلوه سرمد تويىحق تويى سر تا بهپا يا على بن الحسين
گر جدا گردد سرم مىنگردد تا ابددست من از تو جدا يا على بن الحسين
كى كند سائل رها رشته لطف تو راتو اميرى من گدا يا على بن الحسين
با دل پردرد خود در حريمت آمدماى درت دار الشّفا يا على بن الحسين
بر مزارت آفتاب سايه اندازد بهروزاى فروغ كبريا يا على بن الحسين
ابر چشمت ژاله ريز ماه رويت لاله گونبر شهيد كربلا يا على بن الحسين
رهنورد دشت غم همركاب درد وداغقافله دار بلا يا على بن الحسين
يك نيستان لاله را از تو بگرفت آسماندر زمين نينوا يا على بن الحسين
با لب خشكيدهات شام عاشورا ز غمسوختى چون خيمهها يا على بن الحسين
اى گل يكتاى عشق در دو عالم دستگير«ياسر» افتاده را يا على بن الحسين
يادگار يك بهار آيينهى پرپر تويىدر اسارت عشق را همواره روشنگر تويى
همطراز آفتاب و همنشين ماهتابنور چشمان حسين و ثانى حيدر تويى
در هواى كشتگان كربلا تا شهر شامطاير از تير غم بشكسته بال و پر تويى
آن كه در اوج غريبى در غريبستان عشقبوسه زد مانند زينب بر رگ حنجر تويى
آن كه روى ناقهى عريان به زير آفتابسايهى رأس پدر را داشته برسر تويى
از زمين كربلا تا كوفه و شام بلاآن كه ديده تازيانه خوردن خواهر تويى
مى چكيد از ساقهاى پاى تو خون برزمينيعنى اى دُرّ گران خونين ترين گوهر تويى
بس كه با ياد شهيدان گريه كردى روز وشببى گمان يعقوب اهل بيت پيغمبر تويى
«ياسر» از داغ جگر سوز امام چارمينآن كه دارد در قلم صد شعلهى آذر تويى
حضرت امام سجاد عليه السلام
داد روى ناقه عريان عدو مأوا مرامىبَرَد منزل به منزل همره سرها مرا
داغها ديدم نيفتادم ز پا امّا كنونخنده مردم به هر وادى فكند از پا مرا
طايرى بودم كه بستند از جفا بال و پرمخون چكيد از بالها امّا نشد پر، وا مرا
در اسارت هستى از كف داده بودم بى گمانگر نبود امدادهاى زينب كبرى مرا
سرو بودم ليك در فصل خزان حادثهزير بار غصّه خم شد قامت رعنا مرا
روى نى هجده شقايق ديدهام كز داغشانگرد اندوه و عزا بنشست بر سيما مرا
«ياسر» از داغ جگر سوز شقايقهاى عشقسينه شد صحراى ماتم، ديده چون دريا مرا
در سوگ حضرت امام سجاد عليه السلام (1)5
نيست از نخل بلا جز اشك غم حاصل مرالاله گون از خون دل گرديد آب وگل مرا
از فراق روى يك يوسف اگر يعقوب سوختهجر هفتاد و دو يوسف كرده خونين دل مرا
گرچه كم شد آفتاب روى بابا از سرمليك مىانداخت رأسش سايه در محمل مرا
طايرى با بالهاى بسته بودم، داد خصمگه به زندان گاه در ويرانهها منزل مرا
غرق در درياى غم بودم ز داغ لالههاموج زهر خصم خواهد برد تا ساحل مرا
گرچه دشمن داد بر من زهر از راه جفاليك شد داغ جگر سوز پدر قاتل مرا
زندگى «ياسر» برايم سخت مشكل مىگذشتمرگ آمد از ره و حل گشت اين مشكل مرا
1) محمود تارى (ياسر)، مجموعه شعر عاشورايى هم نفس با كربلا، 1جلد، نشر مشعر - تهران، چاپ: 1، 1385.
گلِ زهرا زِ خارى ديد آزارو زينب ناله مىزد با دل زار
گريبان چاك كرد و گفت اى خصمزِ لبهاى حسينم چوب بردار
دو چشم زينب آنجا بحرى از خوندل بى تاب او از غصه محزون
ميان طشت زر خورشيد زهراز چوب خيزران مىشد شفق گون
در مجلس يزيد
چوب را بردار ما را طاقت ديدار نيستداغداران را توان اين همه آزار نيست
در كنار اين سر غرقِ بهخون در طشت زرنالههايى جز فغان حيدر كرّار نيست
اى كه بر لعل لبانش مىزنى چوب از جفابيش از اين گل را توان صدمههاى خار نيست
ما مگر اولاد زهراى مطهّر نيستيميا مگر اين سر عزيز احمد مختار نيست
از چه بر لبهاى پاكش چوب خزران مىزنيداو كه جز آيات قرآن بر لبش گفتار نيست
كاش مىبرديد ازين مجلس برون اطفال اوكودكان را تاب در اين لحظه غمبار نيست
اشك ما را شاميان با خنده پاسخ مىدهنديك تن اينجا تا شود بر آلاحمد يار نيست؟
بىقراران را قرارى مىدهند از لطف، ليك«ياسر» اينجا داغداران را كسى غمخوار نيست
اين سر زادهى زهراست مزن چوب جفالالهى گلشن طاهاست، مزن چوب جفا
اين كه فرياد وفغان دارد از اين قصّه به لبخواهرش زينب كبراست، مزن چوب جفا
بر لب غرق به خونِ سر خونين پدردخترى گرم تماشاست، مزن چوب جفا
كودكى مويهكُنان موى كنان مىگريدنگهش جانب باباست، مزن چوب جفا
شرم كن شرم رسد نالهى زهرا بر گوشمادرش فاطمه اينجاست، مزن چوب جفا
نى فقط اهل سماوات و زمين مىنالنددر جنان شيون و غوغاست، مزن چوب جفا
بيش از اين اى همه ظلمت، مشكن حرمت رااين سر آيينهى دلهاست، مزن چوب جفا
مىزنى چوب بر آن لعل كه احمد بوسيدجدّ او شافع عقباست، مزن چوب جفا
آن لبى را كه از آن آيه تلاوت مىكردپيش چشم همه پيداست، مزن چوب جفا
«ياسر» غمزده با اهل حرم مىگويدديدهها غرق تمنّاست، مزن چوب جفا
بهجاى بالش امشب روى خشت آمد سرى كوچكگرفته جاى در كنج خرابه گوهرى كوچك
براى خواب خود در گوشهاى تنهاتر از هر شببهروى خاكها گسترده گويا بسترى كوچك
پياده آمده، خسته ست، خوابش برده زود امّاكنار او نشسته موپريشان خواهرى كوچك
نبودش چون كه مادر تا در آغوشش كشد آنجاسكينه خواهرش آمد به نقش مادرى كوچك
فقط نام پدر- نام پدر را مىبرد بر لببه آتش مىكشد دل را نواى حنجرى كوچك
خرابه تيرهتر گردد ز شبهاى دگر زيراكه خامُش مىشود امشب دوباره اخترى كوچك
وصال امشب ميّسر مىشود، باشد تماشايىملاقات پدر با دل شكسته دخترى كوچك
دو پلكش روى هم آمد، لبش خاموش از گفتنبه همراه پدر مىرفت با بال و پرى كوچك
براى غسل اين پيكر بريزيد آب آهستهكه دارد زخمها از تازيانه پيكرى كوچك
بهروى خاك قبرش كاش بنويسند اين جملهنهان شد گوشهى ويرانه امشب كوثرى كوچك
قيامت شد، سكوت شب شكست از داغ او «ياسر»بهپا شد در عزاى جانگدازش محشرى كوچك
در ماتم حضرت رقيه عليها السلام
انتظارم كُشت تا بابا به فريادم رسيدبى خبر از ديگران تنها به فريادم رسيد
از فراز نى نظر مىكرد بر حالم ولىفرصتى تا يافت در اينجا بهفريادم رسيد
روز بى آبى به دشت كربلا مانند گلاز عطش مىسوختم سقّا به فريادم رسيد
آن شبى كز ناقه عريان فتادم روى خاكمانده بودم بى معين، زهرا به فريادم رسيد
لحظهاى كز راه ماندم، بر رخم سيلى زِ كينخصم مىزد، زينب كبرى به فريادم رسيد
در شرارستان هجر افتاد «ياسر» تا كه دلديدهام دريا شد و دريا به فريادم رسيد
چه سرى، چه آفتابى، چه مهى، چه ماهتابىچه شكفته ارغوانى، چه گلى، چه عطر نابى
چه دلى، چه دلنوازى، چه شبى، چه شبچراغىچه غمى، چه غمسرايى، چه خرابهى خرابى
چه لبى، چه سرخ لعلى، چه شرارهى خموشىچه سكوت جانگدازى، چه سؤال بى جوابى
چه كمان، چه تير آهى، چه قدى، چه قد كمانىچه رهى، چه خسته جانى، چه تعب، چه التهابى
چه فراق دلخراشى، چه دو چشم خون فشانىچه فغان، چه نالههايى، چه شب پر اضطرابى
چه شرار سينه سوزى، چه نسيم شعله خيزىچه نوشته «ياسر» از دل؟ چه دلى، چه صبر وتابى!؟
شد رأس تو روشنگر كاشانهام امشباز نور تو گشت آينه ويرانهام امشب
با آنكه پر وبال من از آتش غم سوختبر شمع سر پاك تو پروانهام امشب
تا شانه كنم موى پريشان شدهات رابگذار سرخود بهروى شانهام امشب
باسوز دل و اشك غمت انس گرفتمزان روست كه با غير تو بيگانهام امشب
غمخانه دلگير من خسته دل اينجاسترونق بده بابا تو به غمخانهام امشب
مىميرم از اين وصل كه گرديده نصيبمپر شد زمى داغ تو پيمانهام امشب
تا آنكه جدا از پدر خويش نباشماى جان تو برو همره جانانهام امشب
عيبم مكن اى دل كه زهجران رقيه عليها السلامچون «ياسر» دل سوخته ديوانهام امشب
ماه شفق گون ز كجا آمدىاز چه در اين تيره سرا آمدى
در شب تاريك منِ خسته دلنيمهى شب جلوه نما آمدى
چشم و چراغ على و فاطمهگوشهى ويرانه چرا آمدى؟
پاى پُر از آبله دارم پدرخسته دلم، بهر شفا آمدى
منتظر رؤيت تو بودهامديدن دختر ز وفا آمدى
آه كه نشناختمت روى نىگرچه به نى همره ما آمدى
سير كنم رأس پُر از خون توحال كه از كرب و بلا آمدى
مى چكد از چشم تو خوناب اشكاز چه چنين غرق عزا آمدى
كرب و بلا بود كه ديدم تو راديدن من شام بلا آمدى
«ياسر» از اين آه جگر سوز منخوب تو در شور و نوا آمدى
در رثاى حضرت رقيه عليها السلام
جانِ بر لب رسيده دارم منقدِّ از غم خميده دارم من
سرِ در خون نهفته دارى توچشمِ در خون تپيده دارم من
ديگر اى مه متاب كز رأفتآفتابى دميده دارم من
آه و افسوس روى دامانمسرِ از تن بريده دارم من
ديده بگشا كه از غمت بابارنگِ از رخ پريده دارم من
باغبانا ز هجر بى تابمخار ماتم به ديده دارم من
«ياسر» از شوق ديدنش چون شمعاشكِ بر رخ چكيده دارم من
زبان حال حضرت رقيه عليها السلام در خرابه شام
عمّه! امشب گوهرى دارم تماشاكردنىبهتر از گوهر، سرى دارم تماشاكردنى!
يوسف زهراست مهمان منِ ويران نشينميهمان نه، دلبرى دارم تماشاكردنى
آسمان هم چشم بگشودهست بر ويرانهامچون كه امشب اخترى دارم تماشاكردنى
گر چه تاريكست مأوايم، ولى از خاك و خشتكنج ويران، بسترى دارم تماشا كردنى!
من به ياد لعل پاكت كز عطش خشكيده بوداى پدر! چشمترى دارم تماشاكردنى
اين چنين در پشت ابر آيا شفق را ديدهاى؟!نيلى از كين، پيكرى دارم تماشاكردنى!
ميكده ويرانه، من سرمست از شوقِ وصالدر كف خود ساغرى دارم تماشاكردنى
«ياسر» از داغ پدر در بيقرارستان دلمثل لاله، آذرى دارم تماشاكردنى
نذر حضرت رقيّه خاتون عليها السلام
نشد وصل پدر آخر نصيبمچه سازم من كه تنها و غريبم
ندارم آرزويى جز وصالتكجايى اى پدر جان، اى حبيبم
چه سازم گر به بالينم نيايىاميدم، هستىام، والا طبيبم
اجابت در دعاى هر غريبىستبيا بابا كه در «امَّن يجيبم»
يتيمان را شكيبايى محال استاز اين رو بىقرار و بى شكيبم
ز نى گاهى دو چشمت سوى من بودبه ياد آن دو چشم دلفريبم
گهى بر صورتم زد خصم سيلىگهى با تازيانه زد نهيبم
ز هجرش جان سپارم «ياسر» امشبنشد وصل پدر آخر نصيبم
گرفتم بار هجرانت به شانهچه كرده با من اين خصم زمانه
به شوق ديدنت گرديده نيلىرخ از سيلى تنم از تازيانه
دلم آيينهى رنج فزون استدو چشم كوچك من غرقه خون است
چو ماهى كه به پشت ابر تيرهستتمام پيكر من نيلگون است
خونين جگران به نينوا برگشتندجان بر لبشان رسيد تا برگشتند
تا آن كه به لالهها طراوت بخشنديكبار دگر به كربلا برگشتند
اربعين حسينى عليه السلام
اشكها بر روى گلگون آمدنداهل بيت از شام بيرون آمدند
بر دل آنان شرارى از بلاستمحمل آنان سيه پوش عزاست
جمله از داغ گران دل خستهاندبار خود را سوى يثرب بستهاند
مىروند امّا به ياد لالههاجملگى دارند بر لب نالهها
ناگهان دل در حريم خون رسيداين صدا بر زينب محزون رسيد
مىرود اين راه اى نور نيازيك طرف كرب و بلا، يك سو حجاز
اى بززگِ قافله برگو كجا؟سوى يثرب يا به سمت كربلا
گفت آن دلدادهى شاه الستدارم آنجا هرچه بود و هرچه هست
گوهرى از من در آنجا مانده استموجها رفتند و دريا مانده است
اين كه دارم سوى او چشمان تركربلا جان مرا دارد به ببر
ما به سوى كربلا خواهيم رفتخون جگر در نينوا خواهيم رفت
ساربان بنگر زما چشمان ترتندتر ما را در آن وادى ببر
تا ز آب ديده رخ را تر كنيمناله بر آيينهى پرپر كنيم
بغضهامان در گلوها مانده استسرخى مَى در سبوها مانده است
كربلا شد كربلاى ديگرىديد در خود نالههاى ديگرى
كربلا مىداند اين ماتم ز چيستاين صداى هق هق جانسوز كيست
آسمان با اشك غربت خو گرفتزينب آمد دست بر زانو گرفت
سيل اشكش راه را بر ديده بستدر كنار تربت گلگون نشست
با دلى لبريز از اندوه و غمقد كمان گرديده از تير ستم
مىگشود آن كه ز هر مشكل گرهباز كرد از عقدههاى دل گره
گفت اى خورشيد روحم يا حسيناى به بحر غم تو نوحم يا حسين
غرقِ در درياى ماتم آمدمتشنهام، در نزد زمزم آمدم
تشنهى يك آهم اينجا يا اخااوفتاده راهم اينجا يا اخا
من كه رفتم از برت با چشم ترحال برگشتم ولى خونين جگر
هيچ مىدانى عدو با من چه كرد؟با منِ بشكسته دل دشمن چه كرد؟
تيره بختانى كه خود دل مردهاندمجلس نامحرمانم بردهاند
غنچه غنچه خون ز دل چيدم حسينرأس تو در طشت زر ديدم حسين
هر زمان اى ماهِ روى نيزههاچشم من افتاده سوى نيزهها
ديدم آنجا نورى از اميد بودچند كوكب گرد يك خورشيد بود
خيز و بين افتادهام از پا حسينديدهاى دارم ز غم دريا حسين
آن كه مىجويد حريم كربلا را زينب استآن كه مىبويد نسيم نينوا را زينب است
آن كه سمت تشنگان عرصهى آزادگىكرد جارى چشمهى آب بقا را زينب است
آن كه همپاى بهخون غلتيدهگان كربلامىنشاند روى لب «قالوا بلى» را زينب است
آن كه با يك باغ اشك پرپرش در قتلگاهدور كرد از پيكر گل نيزهها را زينب است
آن كه در عين صبورى ديده با اندوه و غمروى نى سرهاى از پيكر جدا را زينب است
آن كه با يك خطبهى غرّا چو زينالعابديندر بلا انداخته شام بلا را زينب است
آن كه چون بنيان مرصوص از تجلّيگاه عشقزيرو رو گرداند بنياد جفا را زينب است
آن كه دارد بهر اثبات حقيقت پيش كفرمنطق و صبر علىّ مرتضى را زينب است
آن كه برد از شوق تا آن سوى مرز روشنىنهضت پايندهى خون خدا را زينب است
آن كه باقى ماند در پيمان خود تا پاى جانلحظهاى نشكست پيمان وفارا زينب است
آن كه بعد از روز سرخ حادثه در كربلازنده كرد آئين سبز كبريا را زينب است
آن كه حتّى در اسارت با حجاب خويشتنحفظ كرد آيينه دل، حُجب و حيا را زينب است
آن كه «ياسر» كو به كو، منزل به منزل بىقرارمى برد با خود پيام آشنا را زينب است
براى اربعين حضرت امام حسين عليه السلام
به روى دامن افشانم گلاب ديده خود رامگر جويم گل در خاك و خون غلتيده خود را
اگر بشناختم مشكل ترا در قتلگه، دانمتو هم مشكل شناسى خواهر غمديده خود را
به ياد حنجر خشكيدهات آبى ننوشيدممگر از اشكتر كردم لب خشكيده خود را
تو مىدانستى از هجر رخت جان بر لبم آيدكه با من همسفر كردى سر بُبريده خود را
به روى نيزه ديدم تا كه سرگردانيت را منزدم بر چوبه محمل سر شوريده خود را
شوم تا سايبان تربتت اى آفتاب دينزِ ره آوردهام قدّ كمان گرديده خود را
ز داغش لالههاى اشك «ياسر» چيدم از ديدهنثارش مىكنم اين لالههاى چيده خود را
دل هوايى بود در كرب و بلايت سر زدمبى حضورت شعلهها بر جان هر اختر زدم
بر سر سودايى خود از فراقت يا حسينگر چه شد مويم سفيد امّا سيه معجر زدم
تا كه ديدم پيكرت بى سر فتاده روى خاكخم شدم گلبوسه بر رگهاى آن پيكر زدم
سر زدى تا از سپهر نيزهها اى ماه، منسوختم بر چوبه محمل ز ماتم سر زدم
غير تصويرى نماند از خواهرت، دانى چرابارها در اين سفر چون بسملى پرپر زدم
گاه بودم با پسر همدرد گاهى بىقرارشانه بر موى پريشان گشته خواهر زدم
بوى گل پيچيد در گلزار سرخ كربلاتا گلاب اشك خود بر تربت اكبر زدم
هر كه بر يك خيمه سر مىزد ز ماتم ليك منسر بر آن خيمه كه بُد گهواره اصغر زدم
تا بماند باغ دين «ياسر» طراوتبخش دلشبنمى از اشك بر گلهاى پيغمبر زدم
اربعين
چشم را بى رخ تو چشمه جوشان كردمچهره را از غم تو بستر طوفان كردم
سر تو بر سر نى ديدم و در محمل غمبه پريشانى خود موى پريشان كردم
خصم ميزد به لبت چوب كه من ناله كنانسوختم از غم و صد چاك گريبان كردم
گرچه يك لاله زتو ماند به ويرانه ولىكنج آن غمكده را همچو گلستان كردم
در فراقت نه سرى ماند مرا نى سامانروى بر تربت تو بى سر و سامان كردم
ساختم پيكر خود را سپر تير بلادر ره عشق تو من ترك سر و جان كردم
شانه بر موى پريشان يتيمان زدهامگرد غم پاك ز رخساره آنان كردم
خون دل خوردم و يعقوب صفت اى «ياسر»گريه بر فُرقت آن يوسف كنعان كردم
براى اربعين امام حسين عليه السلام
اى به گرداب حوادث بحر ماتم را سفينهاشكها دارم بهديده داغها دارم به سينه
همسفر برخيز و بنگر با هزار اندوه و ماتمبر مزارت جاى لاله ناله آورده سكينه
من كه همراه تو بودم آمدم با تو ز يثرببى تو از كرب و بلايت مىروم سوى مدينه
سايبان تربت تو قامت همچون هلالمتيره شد روزم ز هجرت آفتاب بى قرينه
در مسير شام و كوفه باسنان و تازيانهدشمنانت كودكان را مىزدند از روى كينه
مانده در كنج خرابه دخترت امّا برادراز دو چشم خواهر تو خون رود در اين زمينه
برگ برگ دفتر تو لاله گون گرديده «ياسر»شعر خون رنگ تو باشد همچو گوهر در خزينه
بازگشت قافله حسين عليه السلام به كربلا
در اين وادى مرا آورده بويتدلم پروانه شد پر زد به سويت
در اين ماتمسرا برگشتهام منچو گردون از غمت سرگشتهام من
همه رنجم، همه سوزم، همه اشكچو شمع شعله افروزم همه اشك
گلم اينجا، خدا شمشادم اينجاچه مىشد با تو جان مىدادم اينجا
اگر خواهى غم زينب بدانىنماند از من به غير از نيمه جانى
دلم مىخواهد از دل خون فشانمبرايت قصههاى دل بخوانم
دلى كز تيغ ماتم پاره پارهستضمير آسمانش پُرستارهست
ز بعدت داغ را تفسير كردندتمام عشق را زنجير كردند
همانند گل از هجران فسردنجدايى از تو يعنى جان سپردن
سفر مىكردم و جانم به لب بودجهان در پيش چشمم مثل شب بود
مسافر بودم و قصدم حرم بودتمام كوله بارم پر زِ غم بود
حسينىتر ز زينب نيست در دهربر او عاشقتر از وى كيست در دهر
ز پيكارم نمىآسود دشمناسير اقتدارم بود دشمن
در اين پيچ و خم داغ نهانىسر مويى نديدم شادمانى
نبودم من اسير قوم كافراسير عشق تو بودم برادر
بهدنبال تو گشتن طرح دل بودغم خود با تو گفتن شرح دل بود
دلم وصل تو را تا طرح مىكردغم خود را يكايك شرح مىكرد
چه غمهايى كه مىسوزد مرا دلندارد شرح آن جز داغ حاصل
گل نور از فروغ عشق چيدمهلال روى تو بر نيزه ديدم
به طشت زر سرت مثل نگين بودچراغ آسمان روى زمين بود
هلا، خورشيد جانم را گسستىو رفتى روى خاكستر نشستى
ز غم هايى كه دل در اين سفر داشتفقط عشق تو را مدّ نظر داشت
درون سينه نيلوفرى پيچتو بودى عشق بود و ديگرم هيچ
از فراق جانگدازت بگذرد گر اربعينىدارم از داغ جگر سوز تو قلب آتشينى
خسته دل آشفته حال و بىقرار و غرقه در غمبود اميدم تا كه زينب را به اين حالت نبينى
همچو پيشانى تو كز سنگ كين بشكسته دشمنهم دل بشكسته دارم هم كه بشكسته جبينى
بعد تو جز لطف حق ديگر نماند از بهر زينبنىاميدى، نى پناهى، نى كه يارى، نى معينى
مىبرد از دل مرا غم تا كه نامت مىبرم مناى كلام الّه مرا چون عطر قرآن مبينى
دلم از درد و داغ اندوهگين بودگل سرخم در آغوش زمين بود
گذشت از داغ او يك اربعين ليكبراى من هزاران اربعين بود
ز داغ لالهها زينب غمين استپريشان موى، زينالعابدين است
دوباره كربلا شد عرصه غمشهيدان خدا را اربعين است
مى روم از كوى تو، اى مه من يار مناى كه بود روى تو شمع شب تار من
با تو دل خستهام آمده در كربلابى تو به يثرب رود اين دل خونبار من
مى رود از كربلا قافله در اشك و آهخفته در اين دشت غم قافله سالار من
هر كه ببيند ز من قامت خم گشته رامى شود آگاه تر از غم بسيار من
سوى وطن مىروم بى تو برادر ولىآيد از آن سوىِ دل داغ بديدار من
از غم تو بارها گريه نمودم ولىگرد و غبار غمت مانده به رخسار من
با چه دلى از برت جانب يثرب رومخيز وبيا همرهم اى دل و دلدار من
آه كه گلگون شده رهگذر چشم منآه كه ماتم زده تكيه به ديوار من
مثل بهار آمدم رو به خزان مىرومهيچ نمانده دگر لاله به گلزار من
سوخت اگر آسمان «ياسر» از اندوه دلروى زمين مىچكد شعله ز گفتار من
اى شهر مدينه در عزا آمدهايمدر شور و نوا ز نينوا آمدهايم
ما سوختگان داغ هفتاد و دو تناز كوفه و شام و كربلا آمدهايم
در ورود قافله به مدينه
از كربلا به سويت مىآيم اى مدينهبگرفت گرد غربت سيمايم اى مدينه
خواهى اگر بدانى از حال زار زينبگرديد وادى غم مأوايم اى مدينه
يك باغ كوچك گل، يك دشت پر ز گلچينپرپر شدند از كين گلهايم اى مدينه
بس كه چكيد ناله از گلشن گلويمرنگ خزان گرفته آوايم اى مدينه
در اين سفر نديدم يك لحظه شادمانىغم سايه سايه آمد همپايم اى مدينه
تنها حسين من بود آيينهى دل منيعنى كه بى برادر تنهايم اى مدينه
بنشسته در وجودم از بس كه موج اندوهغم قطره من به پيشش دريايم اى مدينه
چون ماه گم شدم من در اشك خويش امّادر پشت ابرماتم پيدايم اى مدينه
زين اشك روشنايى «ياسر» گرفت وگفتاخدمتگزار نسل زهرايم اى مدينه
اى روح صلات يا ابا عبداللَّهوى آب حيات يا اباعبداللَّه
از شعله هجر روى تو مىسوزماى جان بفدات يا اباعبداللَّه
دل را به حضور لالهها خواهم بردتا گلشن سرخ كبريا خواهم برد
اين زائر خسته را زِ راه ديدهبا محمل خون به كربلا خواهم برد
بيگانه ز خويش و آشنايم با تودر خواندن عشق همصدايم با تو
اى رهسپر تربت خونين حسينرهپوى ديار كربلايم با تو
در سنگر خونبار ولاييم همهمست از مَىْ عشق و جام لاييم همه
تا آن سوى وادى شهادت رفتيماز نسل قيام كربلاييم همه
ما خاك ره اهل ولاييم حسينآميخته با رنج و بلاييم حسين
عمرى ست كه با حسرت و غم مىگوييمدلباختگان كربلاييم حسين
تا دل ز غم تو گشت بىتاب حسيناين چشم تهى نگشت از آب حسين
عمرى ست نيازمند اين درگاهميك لحظه گداى خويش درياب حسين
آنقدر غمت بهجان پذيريم حسينتا قبر تو را به بر بگيريم حسين
مپسند كه ما سوختگان غم تودر حسرت كربلا بميريم حسين
اى عشق زِ وادى بلا مىآييمسر خوش ز حريم سرخ «لا» مىآييم
ما شيفتگان تربت ثاراللَّهبا مركب خون به كربلا مىآييم
ما موج بلند پهنه درياييمطوفان خروشان دل صحراييم
آغوش گشاى وجلوه عشق ببينافسرده مباش كربلا مىآييم
بگشاى تو آغوش كه ما در راهيمدر وادى عاشقى نوشتيم بهخون
ما شيفتگان قبر ثار اللّهيم
(1)6
1 ( 1). قال الامام الحسين عليه السلام: هَيْهات مِنَّا الذِّلّةَ.
2 ( 1). إنَّ الحَياةَ عَقِيدَةٌ وَجِهادٌ.
3 ( 1).« وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَمْواتاً بَلْ أَحْياءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ». سوره آلعمران، آيه 169
4 ( 1) تركيب بند بالا كه از ولادت حضرت زينب عليها السلام آغاز گرديده و پايانش به مصائب آن حضرت در كربلا اشاره شده است، تنها براى جلوگيرى از چند قسمت شدنش بهطور كامل بهچاپ رسيده است.
5 محمود تارى (ياسر)، مجموعه شعر عاشورايى هم نفس با كربلا، 1جلد، نشر مشعر - تهران، چاپ: 1، 1385.
6 محمود تارى (ياسر)، مجموعه شعر عاشورايى هم نفس با كربلا، 1جلد، نشر مشعر - تهران، چاپ: 1، 1385.
1) محمود تارى (ياسر)، مجموعه شعر عاشورايى هم نفس با كربلا، 1جلد، نشر مشعر - تهران، چاپ: 1، 1385.