ghaemiyeh.com
سرشناسه : سمنانيان، سعيد، گردآورنده
عنوان و نام پديدآور : گلچين شعر حج/ گردآورندگان سعيد سمنانيان، الهه منفرد؛ [براي] حوزه نمايندگي ولي فقيه در امور حج و زيارت
مشخصات نشر : تهران: مشعر، ۱۳۸۱.
مشخصات ظاهري : ث، ص ۳۳۷
شابك : 964-7635-06-0۱۵۰۰۰ريال ؛ 964-7635-06-0۱۵۰۰۰ريال
وضعيت فهرست نويسي : فهرستنويسي قبلي
يادداشت : كتابنامه: ص. [۳۱۵ - ۳۱۲]؛ همچنين بهصورت زيرنويس
موضوع : حج -- شعر -- مجموعهها
موضوع : شعر فارسي -- مجموعهها
موضوع : شعر مذهبي -- مجموعهها
شناسه افزوده : منفرد، الهه
شناسه افزوده : حوزه نمايندگي ولي فقيه در امور حج و زيارت
رده بندي كنگره : PIR۴۰۰۹/ح۳س۸ ۱۳۸۱
رده بندي ديويي : ۱فا۸/۰۰۸
شماره كتابشناسي ملي : م۸۱-۱۲۰۳
بسمه تعالى
در بيابان گر به شوق كعبه خواهى زد قدمسرزنشها گر كند خار مغيلان غم مخور
آنچه پيش رو داريد حاصل تأملى است عاشقانه در پهنه ادب منظوم فارسى از جانب فردى كه بهطور معمول و حرفهاى كار او ارتباطى با درياى بيكران ادب فارسى ندارد ليكن به سبب شوقى كه بر اثر ديدار از خانه خدا نصيبش شده سعى كرده است كه عاشقان ديگر را در اين خط معنوى بهرهمند و همراه خود گرداند. شوق ديدار دوست و طواف خانه او از آغاز ظهور اسلام و ارمغانى كه پيامبر اكرم (ص) براى بشريت آورد همواره آرزوى مسلمانان در اقصى نقاط گيتى بوده است و در اين راه سر از پا نمىشناختهاند. وصف اين سفر روحانى و بيان احوالى كه به توصيف نمىآيد كارى است بس دشوار و ديرياب ليكن راهيان آن هر گاه فرصتى يافتهاند ديگران را از اين توفيق الهى بى نصيب نگذاشتهاند كه حاصل آن گزارشهايى است شيرين و خواندنى كه در طول تاريخ صاحبان قلم و بيان عرضه داشتهاند و بخش مهمى از بيان اين احوال به زبان شعر بيان گرديده است و كمتر شاعرى است در ادب فارسى بويژه در شعر قديم فارسى كه اشارهاى به اين سفر معنوى نداشته باشد. در اين مجموعه مؤلف بزرگوار كوشش كرده است كه با غور در آثار شاعران روزگاران گذشته و حاضر تصويرى گويا از كعبه و مراسم حج در بيان و تصوير گريهاى متنوع شاعران را براى مخاطبان خود فراهم كرده و از اين طريق خوانندگانش را در اين فيض معنوى با خود شريك نمايد.
البته داعيه مؤلف محترم عرضه پژوهشى در چارچوبهاى حرفهاى و معمول دانشگاهى و براى مخاطبان خاص نبوده است كه خود مقوله ديگرى است بلكه در اين گلچين هدف بهرهگيرى كليه مخاطبان علاقهمند به زيارت خانه خدا بوده است تا جلوه هايى از بازتاب حج در ادب فارسى آشنايى بيشترى پيدا كنند. از درگاه رب جليل و يكتا دوست بشر، آرزوى كاميابى مؤلف گرامى را در اين عرصه پر نور آرزومنديم. 11 ن 7 ر
دكتر سعيد بزرگ بيگدلى
گروه ادبيات و زبان فارسى
بسمه تعالى
در طول هزار و چهار صد سال تاريخ پر فراز و نشيب اسلام ميليونها مسلمان از اقصى نقاط جهان با عشق و تمناى وصال براى انجام فريضه حج، ترك ديار نموده و به سوى خانه خدا رهسپار شدهاند. براى رسيدن به اين وادى گرم و بى آب و علف، ولى پر رمز و راز، بعضاً با پاى پياده، برخى سوار بر چارپايان يا كشتى و در دهههاى اخير با ماشين و هواپيما زائران طى طريق كرده، خستگى راه و خطرات مسير را تحمل نمودهاند. جالب توجه است كه مشكلات سفر، بيمارى و حتى مرگ زوار، نه تنها باعث سستى يا انصراف حجاج نگشته بلكه روز به روز بر تعداد آنان افزوده شده، تا بجايى كه اكنون بصورت ميعادى ويژه و منحصر بفرد در كره خاكى درآمده است. در طول اين سالها، سفر حج و مناسك آن تاثيرات روحى و عرفانى بى بديل آن، جايگاه خاصى در ميان شعراى پارسى گو، از متقدمين تا متاخرين يافته است. بسيارى از اين اديبان، حسب و عمق و تاثير روحانى كه از اين سفر الهى يافته و بر مبناى قدرت كلام خود، به خلق آثارى دست يازيدهاند كه همچون ستون هايى استوار براى هميشه در تاريخ ادبيات ايران باقى خواهند ماند.
مطمئناً مطالعه اين جوششهاى عارفانه براى زائران خانه خدا، وسعت ديد و عمق احساس زايدالوصفى ايجاد مىنمايد كه به هر چه پربارتر شدن اين سفر يگانه مىانجامد. لازم به ذكراست كه ترتيب ارائه اشعار در اين گلچين بر مبناى تقدم و تاخر حيات و سروده شاعر گرانمايه مىباشد. علاوه بر اين معدودى از ادبيات شعرا كه در آن واژههاى مربوط به حج براى توصيف ديگر اغراض شاعر بكار گرفته شده نيز آورده شده است. انشااله گردآورى اين مجموعه، مورد پسند و قبول صاحب خانه و حجاج گرامى واقع گردد.
به اميد حق
دكتر سعيد سمنانيان- الهه منفرد
. حلاج شهرت ابو مغيث حسين ابن منصور (234 ه. ق.- م/ 309 ه.
ق.) عارف و صوفى مشهور اسلام است، اصل وى از بيضا (فارس) بود وليكن در اواسط و عراق نشو و نما يافت و در 12 سالگى قرآن كريم را حفظ كرد و در حدود سنه 299 ه. ق. طريقه و مذهب خاصى اظهار كرد، و عدهاى از او پيروى كردند، و او به مسافرت و نشر عقايد و تعاليم خويش پرداخت، و گويند دعوى خدائى كرد، و بعضى او را به صوفيه منسوب كردند و برخى او را به تشيع منتسب نمودند. عاقبت مقتدر، خليفه عباسى، او را بگرفت و به زندان كرد و بعد از 9 سال حبس و شكنجه به سختى بكشت و گويند جسدش را بسوزاندند و سرش را بر بالاى جسر بغداد زدند. اما پيروانش معتقدند كه او را نكشتند. حلاج سخنان غريب گفت، و كتابهاى عجيب تصنيف كرد، مانند طاسين الازل، قرآن القرآن، والكبريت الاحمر، و اشعارى نيز از او باقى است ..
كعبه صورت اگر دور است و ره ناايمن استكعبه معنى بجو اى طالب معنى بيا
گر خليل اللَّه به بطحا كعبهاى بنياد كرددر خراسان كرد ايزد كعبه ديگر بنا
از شرف آن كعبه آمد قبله گاه خاص وعامدر صفا اين كعبه آمد سجده گاه اصفيا
از صفا و مروه آن كعبه اجگر دارد شرفاز مروت وز صفا اين كعبه دارد صدبها
از منا بازار آن كعبه اگر آراسته استاندر اين كعبه بود بازار حاجات ومنا
از وجود مصطفى گر گشت آن كعبه عزيزيافت اين كعبه شرف از نور چشم مصطفى
خواجه هر دو سرا يعنى امام هشتمينسر جان مرتضى سلطان على موسى الرضا
گوهر درج جلالت ماه برج سلطنتآفتاب اوج عزت شاه فوج اوليا
*** 8
ذات با جود و سجودش بود از ابناى نوحكشتىاش زان يافت بر جودى محل استوا
چون يكى بود از دعا گويان جان او خليلآتش نمرود بر وى گشت باغ دلگشا
*** 30
تا عشق توام بدرقه راه حجاز استاندر حرم وصل دلم محرم راز است
احرام در دوست چو از صدق ببستيمدر هر قدمى كعبه صد گونه نياز است
عمريست كه در آتش سوداى تو چون شمعكار دل آشفته من سوز و گداز است
نزديك محبان ره كعبه دو سه گام استكوته نظر است آنكه بگويد كه دراز است
عشقست كه در كسوت هر عاشق و معشوقگه اصل نياز است و گهى مايه ناز است
تا سلطنت عشق شود ظاهر و پيداآفاق پر از قصه گيسوى دراز است
من بنده ندارم هنرى در خور شه ليكاز روى كرم شاه جهان بنده نواز است
عشاق نوا چون ز در دوست بيابنددر جان حسين آرزوى عزم حجاز است
*** 57
چو عاشقان حرم كعبه لقا جويندقدم چو سست شود در رهش به سر پويند
براى غسل كه در طوف كعبه مسكون استوجود خويش به خوناب ديدهها شويند
به بوى دوست چو احرام صدق بربندندز خار باديه گلهاى آرزو بويند
خزينههاى سلاطين به نيم جو نخرندشكستگان كه گدايان درگه اويند
مقام روضه فردوس آرزو نكنندمجردان كه مقيمان خاك آن كويند
به صورت ارچه محبان دوست بسيارندوليك يك صفت و يك حديث و يك رويند
اگر چه همچو حسينند واقف اسرارچو محرمى نبود راز دل نمىگويند
*** 67
عشاق وفا پيشه اگر محرم مائيداز خود به درآئيد و در اين بزم در آئيد
در بزم احد غير يكى راه نداردبا كثرت موهوم در اين بزم ميائيد
تا نقش رخ دوست در آيينه ببينيدزنگار خود از آينه دل بزدائيد
چون صاف شد آيينه زاغيار بدانيدكايينه و هم ناظر و منظور شمائيد
كونين چه جسم است و شما جان مقدسعالم چو طلسم است و شما گنج بقائيد
مستور شد اندر صدف آن گوهر كميابگوهر بنمايد چو صدف را بگشائيد
در كعبه دل عيد تجلى جمالتاى قوم به حج رفته كجائيد كجائيد
سرگشته در آن باديه تا چند بپوئيدمعشوق همين جاست بيائيد بيائيد
چون مقصد اصلى ز حرم كعبه وصل استغافل ز چنين كعبه مقصود چرائيد
گفتار حسين است ز اسرار خدائىدانيدش اگر واقف اسرار خدائيد
*** 87
امير قافله كوس رحيل زد اى يارچرا ز خواب بطالت نمىشوى بيدار
ميان باديه تو خفتهاى و از هر سوبراى غارت عمر تو قاصدان در كار
دلا نگر كه رفيقان هم نفس رفتندتو منقطه ز رفيقان بوادى خونخوار
به شوق بند ز ميقات صدق احرامىكه تا شوى همه عمره ز خويش برخوردار
وقوف در عرفات شريف عرفان كنطواف كعبه حق از سر صفا بگذار
اگر به صدر حرم ره نمىتوانى بردنماى سعى كه اندر حريم يابى يار
چرا نمىكنى اى دوست جان خود قربانچو دست داد تو را عيد اكبر از ديدار
بگوى ترك سر و پاى از طريق مكشگرت كشند به زارى و گر كشند به دار
حسين چون سفر راه كعبه در پيش استبه هيچ يار مده خاطر و به هيچ ديار
*** 88
از آن خم آر شرابى براى دفع خمارروابود چو تو ساقى و ما چنين مخمور
مثال كعبه و مانند بيت معمور استخرابه دل ما چون به عشق شد معمور
*** 91
سينه خلوتخانه يار است خالى كن ز غيرره مده در كعبه بت را زانكه كعبه نيست دير
چون سليمان با وجود سلطنت درويش باشتا ترا تلقين كند روحالقدس اسرار طير
*** 92
بيا كه حاصل عمرم زمان صحبت تستبسان عمر برفتن مكن شتاب امروز
مرا كه كعبه سر كوى تست ممكن نيستز آستان تو رفتن به هيچ باب امروز
*** 102
اى ناوك بلاى تو را سينهها هدفدر يتيم عشق تو را جان ما صدف
در راه اشتياق تو اى كعبه مرادهر دم هزار قافله دل شده تلف
عالم پر از تجلى حسن و تو وانگهىچندين هزار عاشق جوينده هر طرف
از شوق رو به پيش تو قربان كنند جانعشاق گرد كعبه كويت كشيده صف
من آستين زهر دو جهان برفشاندهامتا آستان عشق تو را كردهام كنف
در خلوتى كه جلوهگه چون تو يوسفى ستدوشيزدگان عالم غيبى بريده كف
اى دل حجاب تن مطلب زانكه هست حيفدرياى پر ز گوهر و محبوب زير كف
گر داغ بندگى تو اى شه برم به خاكهمچون حسين بندگى خواجه نجف
از مير و شحنه باك ندارد كسى كه كردهمچون حسين بندگى خواجه نجف
*** 104
عزيزان وفا پيشه مباركباد اين منزلكه مىافزايد از نورش صفاى جان اهل دل
به معنى كعبه جانهاست اين منزلگه عالىبراى طوفش از هر سو ببسته قدسيان محمل
ز خاك پاى اين درگه طلب كن دولت اى عاشقكه هست اين آيت رحمت شده بر خاكيان نازل
دلا بيدار شو يكدم كه جان عزم سفر داردچه جاى خواب اين مسكن كه همراهست مستعجل
وداع عمر نزديك و تو خود دورى نهاى آگهرفيقان بار بستند و تو خود بنشستهاى غافل
تو را اين خويشتن بينى سبل شد ديده دل رااگر ديدار مىخواهى زديد خويشتن بگسل
مرا در پيش دلداران بود جان باختن آسانوليكن زيستن يكدم بود بى دوستان مشكل
حسين از يار چون دورى چه عيش از عمر مىجوئىچو رفت آن حاصل عمرت چه سود از عمر بىحاصل
*** 112
ما كه در باديه عشق تو سرگردانيمكعبه كوى تو را قبله دلها دانيم
چشم ما گر همه با ناوك محنت دوزندديده بر دوختن از ديده تو نتوانيم
كوى تو كعبه و ديدار تو عيد اكبركيش ما اين كه در آن عيد تو را قربانيم
عوض كوى تو گر روضه رضوان بدهندهم به خاك سر كوى تو كه ما نستانيم
داغها بر جگر ماست چو لاله ليكنبه نسيمى ز وصال تو گل خندانيم
ما گداى در ياريم وليكن چو حسيناندر اقليم وفادارى او سلطانيم
*** 129
تا به سوداى تو از راه دراز آمدهايمناز ميكن كه به صد گونه نياز آمدهايم
نازنينى تو اگر ناز كنى ميرسدتما گدايان به نياز از پى ناز آمدهايم
از غمت سوخته و طالب درمان نشدهبا تو در ساخته و از همه باز آمدهايم
سينه پرداخته از غير ز غيرت آنگاهدر حريم حرمت محرم راز آمدهايم
گر بيابيم طواف حرم كعبه رواستكز سر صدق و صفا سوى حجاز آمدهايم
از تو شاهى و ز ما بندگى درگاهتبهر حاجت به در بنده نواز آمدهايم
طاق ابروى تو طاق است به خوبى زان روتا در آن طاق چو زاهد به نماز آمدهايم
باز كن پرده ز رخ زانكه در خانه دلكرده بر غير تو اى دوست فراز آمدهايم
رشته شمع دل از آتش عشقت چو حسينسالها سوخته با سوز و گداز آمدهايم
*** 136
سرگشته در اين باديه تا چند ببوئيماى كعبه مقصود تو را از كه بجوئيم
ما شيفته باد صبائيم شب و روزباشد كه نسيمى ز رياض تو ببوئيم
گر در حرمت محرم اسرار نباشيمبارى نه بس است اين كه گداى سر كوئيم
در دين وفا سجده ما نيست نمازىتا چهره به خون دل آشفته نشوئيم
بر هستى ما سنگ فنائى بزن اى عشقچون غرقه به حريم چه محتاج سبوئيم
رقص و طرب ما همه از زخم تو باشدكاندر خم چوگان رضاى تو چو گوئيم
ما همچو حسين از غمت آشفته سرشتيممعذور همى دار گر آشفته بگوئيم
*** 146
كعبه مقصود دور است و تو غافل خفتهاىخيز و محمل بند چون در جنبش آمد كاروان
قافله بگذشت و تو بانگ درا مىنشنوىزانكه هست از جوش غفلت گوش جان تو گران
*** 181
قاصدان كعبه كوى تو در وادى شوقسندس و استبرق از خار مغيلان يافته
گشته سلطان اقاليم محبت چون حسينهر كه از ديوان عشق دوست فرمان يافته
*** 183
اگر تو عارفى اى دل مكن زين خاندان دورىكه معروف جهان گردى در اسرار خدا دانى
طواف كعبه صورت ميسر گر نمىگرددبيا در كعبه معنى دمى چو فيض ديانى
*** 197
گر عشق ازل بدرقه راه نبودىجانم ز حريم حرم آگاه نبودى
گر طالب حق دامن پيرى نگرفتىشايسته درگاه شهنشاه نبودى
گر طور ز موسى نبدى از اثر عشقسرمست تجلى رخ شاه نبودى
گر كعبه ز احمد نشدى صاحب تشريفتا حشر سزاوار چنين جاه نبودى
گر شاه خلايق نشدى جلوه گر حسنچندين تتق و خيمه و خرگاه نبودى
منصور ز جانبازى خود شوق نكردىگر جذب نهانيش ز درگاه نبودى
گر جان حسين از غم فرقت نشدى ريشهر دم جگرش سوخته از آه نبودى
فرخى سيستانى (375 ه. ق- 429 ه. ق.) ابوالحسن على بن جولوغ فرخى سيستانى شاعر بزرگ اواخر قرن چهارم و اوايل قرن پنجم و از جمله سرآمدان سخن در عهد خويش و در همه ادوار تاريخى ادبى ايران است. موطن وى سيستان بود و آنچه مسلم است فرخى در عنفوان شباب در شاعرى مهارت يافت و بعد از نزد عميد اسعد كه كدخداى امير بود رفت و او را قصيدهاى خواند و شعر امير بر او عرضه كرد فرخى در موسيقى مهارت داشت و اين امر علاوه بر تصريح نظامى عروضى از اشارات متعدد شاعر نيز برمى آيد و يكى از علل تقرب او در نزد سلاطين نيز همين بوده است فرخى يكى از بهترين شاعران قصيده سراى ايرانست. سخنان وى در ميان قصيده سرايان به سادگى و روانى و استحكام و متانت ممتاز است
طواف زايران بينم به گرد قصر تو دايمهمانا قصر تو كعبهست و گرد قصر تو بطحا
ز نسل آدم و حوا نماند اندر جهان شاهىكه پيش تو جبين بر خاك ننهادهست چون مولا
*** 3
هر كه امروز كرد خدمت اوخدمت او ملك كند فردا
هر كه خالى شد از عنايت اوعالم او را دهد عنان عنا
زايرانرا سراى او حرمستمسند او منا و صدر صفا
هر كه تنها شود ز خدمت اواز همه چيزها شود تنها
*** 66
كسى كه بتكده سومنات خواهد كندبخستگان نكند روزگار خويش هدر
ملك همى بتبه كردن منات شتافتشتاب او هم ازين روى بوده بود مگر
منات و لات و عزى در مكه سه بت بودندز دستبرد بت آراى آن زمان آزر
همه جهان همى آن هر سه بت پرستيدندجز آن كسى كه بدو بود از خداى نظر
دو زان پيمبر بشكست و هر دو را آنروزفكنده بود ستان پيش كعبه پاى سپر
منات را ز ميان كافران بدزديدندبه كشورى دگر انداختند از آن كشور
به جايگاهى كز روزگار آدم بازبر آن زمين ننشست و نرفت جز كافر
*** 67
ز كافران كه شدندى به سومنات به حجهمى گسسته نگشتى به ره نفر ز نفر
خداى خوانند آن سنگ را همى شمنانچه بيهده سخنست اين كه خاكشان بر سر
خداى حكم چنان كرده بود كان بت راز جاى بركند آن شهريار دين پرور
بدان نيت كه مر او را به مكه باز بردبكند و اينك با ما همى برد همبر
چوبت بكند از آنجا و مال و زر برداشتبه دست خويش به بتخانه در فكند آذر
خدايگان را اندر جهان دو حاجت بودهميشه اين دو همى خواست ز ايزد داور
يكى كه جايگه حج هندوان بكنددگر كه حج كند و بوسه بر دهد به حجر
يكى از آن دو مراد بزرگ حاصل كرددگر بعون خداى بزرگ كرده شمر
خراب كردن بتخانه خرد كار نبودبدانچه كرده بيايد ملك ثواب و ثمر
*** 83
گاه مىخوردن مى تو بر كف معشوق تووقت آسايش بتت را پاى تو اندر كنار
مر مرا در خدمت تو زندگانى باد ديرتا ببينم مر تو را در مكه با اهل و تبار
*** 222
از فراوان طوف سايل گرد قصرت روز و شبقصر تو نشناسد اى خسرو كس از بيت الحرام
بس نيايد تا ز دينار تو چون شداد عادسايل تو خانه را زرين كند ديوار و بام
*** 224
از بركت او دولت تو گشت پديداراز پاى سماعيل پديد آمد زمزم
در چهره او روز بهى بود پديداردر ابر گرانبار پديدار بود نم
*** 226
ثنا خريدن نزديك او چو آب حلالدرم نهادن در پيش او چو باده حرام
مديح او شعرا را چو سورة الاخلاصسراى او ادبا را چو كعبة الاسلام
*** 390
همى تا بر جهان فضلست فرزندان آدم راچو بر هر چشمهاى، حيوان و بر هر چاه، زمزم را
همى تا بر خزان باشد بهى نوروز خرم راچو بر خلدى و بر كرباس ديبا را و ملحم را
*** 405
خواجه حجاج آنكه از جمع بزرگان جهانايزد او را برگزيد و بر جهان سالار كرد
جاودانه خواجه هر خواجهاى حجاج بادبرترين مهتر به كهتر كهترش محتاج باد
عيد همچون حاجيان نوروز را پيش اندرستاينت نوروزى كه عيدش حاجب و خدمتگرست
عيد اگر نوروز را خدمت كند بس كار نيستچاكر نوروز را چون عيد سيصد چاكرست
عيد را زينت ز مال و ملك درويشان بودزينت نوروز هم بارى به نوروز اندرست
بر زمين او را به هر گامى هزاران صورتستبر درخت او را به هر برگى هزاران گوهرست
تيغهاى كوه ازو پر لاله و پر سوسنستمرزهاى باغ ازو پر سنبل و سيسنبرست
پارههاى سنگ از و چون تختههاى بسدستتلهاى ريگ از و چون تودههاى عنبرست
كوه از و پر صورتست و دشت از و پر لعبتستباغ از و پر زينتست و راغ ازو پر زيورست
بوستان خواجه را ماند، نماند كز قياسبوستان خواجه سيد بهشت ديگرست
خواجه را سرسبز باد و تن قوى تا برخوردزين همايون بوستان كاين خواجه را اندر خورست
جاودانه خواجه هر خواجهاى حجاج بادبرترين مهتر به كهتر كهترش محتاج باد
حكيم ناصر خسرو ابن حارث قباديانى بلخى (394 ه. ق- 481 ه. ق) حكيم ناصر خسرو ابن حارث قباديانى بلخى مروزى، ملقب و متخلص به حجت و كنيه ابومعين از شاعران قوى طبع و قصيده سراى گرانقدر زبان فارسى است، شاعرى ارجمند، نويسندهاى توانا، فيلسوفى متفكر، جهانگردى شجاع، مبلغى چيره دست و حجت سرزمين خراسان است.
قرآن را سراپا به خاطر داشت. دانشهاى متداول آن عصر از قبيل فلسفه، حكم يونان و ملل و نحل و ارثما طيغى و موسيقى و هندسه اقليدس و علم نجوم و طب و علم معادن و علوم ادبى، دينى و فن نقاشى و خطابت و مناظره و غيره را مىدانست. شيفتگى او به آموختن و مطالعه كتاب چنان بود كه در سفر هفت ساله به حجاز و مصر شترى بار كرده از كتاب همراه داشت و خود پياده در عقب آن مىدويد.
از آثار ناصر خسرو مىتوان به:
1- ديوان اشعار او كه گنجينهاى از اشعار فصيح و بليغ و افكار بلند و عميق و
تركيبات و اصطلاحات و تعبيرات شيرين زبان فارسى است.
2 و 3- دومثنوى كوچك (روشنائى نامه و سعادت نامه)
4- سفرنامه
5- زادالمسافرين (يك اثر فلسفى است)
6- وجه دين
7- جامع الحكمتين
8 و 9- دو رساله خوان الاخوان و گشايش و رهايش، اشاره نمود.
*** 110
يارت ز خرد بايد و طاعت به سوى آنكاو را نه عديل است و نه فرزند و نه ياراست
اندر حرم آى، اى پسر، ايراك نمازىكان را حرم در كند از مُزد هزار است
بشناس حرم را كه هم اينجا به در توستبا باديه و ريگ و مغيلانت چه كار است؟
كم بيش نباشد سخن حجت هرگززيرا سخنش پاكتر از زرّ عيار است
زرّ چون به عيار آمد كم بيش نگيردكم بيش شود زرّى كان باغش و بار است
*** 152
آنها كه چو محراب شريفند و مقدمديگر به صفا جمله وضيعند و ورااند
حجّاج و كريمان و حكيمان جهانندويشان به ره حكمت قبله ى حكمااند
كعبه ى شرف و علم خفيّات كتاب استويشان بِه مَثَل كعبه ركناند و صفااند
زيشان به هر اقليم يكى تند زبانى استگويا به صلاح گُرُهى كز صلحااند
*** 231
اى خوانده بسى علم و جهان گشته سراسر،تو بر زمى و از برت اين چرخ مدور
اين چرخ مدور چه خطر دارد زى توچون بهره خود يافتى از دانش مضمر؟
تا كى تو به تن برخورى از نعمت دنيا؟يك چند به جان از نعم دانش برخور
بى سود بود هر چه خورد مردم در خواببيدار شناسد مزه منفعت و ضر
خفته چه خبر دارد از چرخ و كواكب؟دادار چه رانده است بر اين گوى مغبِّر؟
اين خاك سيه بيند و آن دايره سبزگه روشن و گه تيره گهى خشك و گهى تر
نعمت همه آن داند كز خاك برآيدبا خاك همان خاك نكو آيد و درخور
با صورت نيكو كه بياميزد با اوبا جبّه سقلاطون با شَعر مطيِّر
با تشنگى و گرسنگى دارد محنتسيرى شمرد خير و همه گرسنگى شر
بيدار شو از خواب خوش، اى خفته چهل سال،بنگر كه ز يارانت نماندند كس ايدر
از خواب و خور انباز تو گشته است بهائمآميزش تو بيشتر است انده كمتر
چيزى كه ستورانت بدان با تو شريكندمنت ننهد بر تو بدان ايزد داور
نعمت نبود آنكه ستوران بخورندشنه ملك بود آنكه به دست آرد قيصر
گر ملك به دست آرى و نعمت بشناسىمرد خرد آنگاه جدا داندت از خر
بنديش كه شد ملك سليمان و سليمانچونان كه سكندر شد با ملك سكندر
امروز چه فرق است از اين ملك بدان ملكاين مرده و آن مرده و املاك مبتّر
بگذشته چه اندوه چه شادى بر دانانا آمده اندوه و گذشته است برابر
انديشه كن از حال براهيم و ز قربانوان عزم براهيم كه بُرَّد ز پسر سر
گر كردى اين عزم كسى ز آزر فكرتنفرين كندى هر كس بر آزر بتگر
گر مست نهاى منشين با مستان يكجاانديشه كن از حال خود امروز نكوتر
انجام تو ايزد به قرآن كرد و صيتبنگر كه شفيع تو كدام است به محشر
قرزند تو امروز بود جاهل و عاصىفردات چه فرياد رسد پيش گروگر؟
يا گرت پدر گير بود مادر ترساخشنودى ايشان بجز آتش چه دهد بر؟
دانى كه خداوند نفرمود بجز حقحق گوى و حق انديش و حق آغاز و حق آور
قفل از دل بردار و قرآن رهبر خود كنتا راهشناسى و گشاده شودت در
ور راه نيابى نه عجب دارم زيراكمن چون تو بسى بودم گمراه و محيّر
بگذشته ز هجرت پس سيصد و نود و چاربنهاد مرا مادر بر مركز اغبر
بالنده بى دانش مانند نباتىكز خاك سيه زايد وز آب مقطر
از حال نباتى برسيدم به ستورىيك چند همى بودم چون مرغك بى پر
در حال چهارم اثر مردمى آمدچون ناطقه ره يافت در اين جسم مكدر
پيموده شد از گنبد بر من چهل و دوجويان خرد گشت مرا نفس سخن ور
رسم فلك و گردش ايام و مواليداز دانا بشنيدم و برخواند ز دفتر
چون يافتم از هر كس بهتر تن خود راگفتم «زهمه خلق كسى بايد بهتر:
چون باز ز مرغان و چو اشتر ز بهائمچون نخل ز اشجار و چو ياقوت ز جوهر
چون فرقان از كَتب و چو كعبه ز بناهاچون دل ز تن مردم و خورشيد ز اختر»
ز انديشه غمى گشت مرا جان به تفكرترسنده شد اين نفس مفكر ز مفكر
از شافعى و مالك وز قول حنيفىجستم ره مختار جهان داور رهبر
هر يك به يكى راه دگر كرد اشارتاين سوى ختن خواند مرا آن سوى بربر
چون چون و چرا خواستم و آيت محكمدر عجز بپيچيدند، اين كور شد آن كر
يك روز بخواندم ز قرآن آيت بيعتكايزد به قرآن گفت كه «بد دست من از بر»
آن قوم كه در زير شجر بيعت كردندچون جعفر و مقداد و چو سلمان و چو بوذر
گفتم كه «كنون آن شجر و دست چگونه است،آن دست كجا جويم و آن بيعت و محضر؟»
گفتند كه «آنجا نه شجر ماند و نه آن دستكان جمع پراكنده شد آن دست مستّر
آنها همه ياران رسولند و بهشتىمخصوص بدان بيعت و از خلق مخيِّر
گفتم كه «به قرآن در پيداست كه احمدبشير و نذير است و سراج است و منور
ور خواهد كشتن به دهن كافر او راروشن كندش ايزد بر كامه كافر
چون است كه امروز نمانده است از آن قوم؟جز حق نبود قول جهان داور اكبر
ما دست كه گيريم و كجا بيعت يزدانتا همچو مقدم نبود داد مؤخر؟
ما جرم چه كرديم نزاديم بدان وقت؟محروم چرائيم ز پيغمبر و مضطر؟»
رويم چو كل زرد شد از درد جهالتوين سرو به نا وقت بخمّيد چو چنبر
ز انديشه كه خاك است و نبات است و ستوراستبر مردم در عالم اين است محصِّر
امروز كه مخصوص اند اين جان و تن منهم نسخه دهرم من و هم دهر مكدر
دانا به مثل مشك و ز و دانش چون بوىيا هم به مثل كوه و ز و دانش چون زر
چون بوى وزر از مشك جدا گردد وز سنگبى قدر شود سنگ و شود مشك مزوِّر
اين زر كجا در شود از مشك ازان پس؟خيزم خبرى پرسم از آن درج مخبّر
برخاستم از جاى و سفر پيش گرفتمنز خانم ياد آمد و نز گلشن و منظر
از پارسى و تازى وز هندى وز تركوز سندى و رومى و ز عبرى همه يكسر
وز فلسفى و مانوى و صابى و دهرىدر خواستم اين حاجت و پرسيدم بى مر
از سنگ بسى ساختهام بستر و بالينوز ابر بسى ساختهام خيمه و چادر
گاهى به نشيبى شده هم گوشه ماهىگاهى به سر كوهى برتر ز دو پيكر
گاهى به زمينى كه درو آب چو مرمرگاهى به جهانى كه درو خاك چو اخگر
گه دريا گه بالا گه رفتن بى راهگه كوه و گهى ريگ و گهى جوى و گهى جر
گه حبل به گردن بر مانند شتربانگه بار به پشت اندر ماننده استر
پرسنده همى رفتم از اين شهر بدان شهرجوينده همى گشتم از اين بحر بدان بر
گفتند كه «موضوع شريعت نه به عقل استزيرا كه به شمشير شد اسلام مقرّر»
گفتم كه «نماز از چه بر اطفال و مجانينواجب نشود تا نشود عقل مجبّر؟
تقليد نپذيرفتم و حجت ننهفتمزيرا كه نشد حق به تقليد مشهِّر
ايزد چو بخواهد بگشايد در رحمتدشوارى آسان شود و صعب ميسر
روزى برسيدم به در شهرى كان رااجرام فلك بنده بد، افلاك مسخر
شهرى كه همه باغ پر از سرو و پر از گلديوار زمرد همه و خاك مشجر
صحراش منقّش همه ماننده ديباآبش عسل صافى ماننده كوثر
شهرى كه درو نيست جز از فضل منالىباغى كه درو نيست جز از عقل صنوبر
شهرى كه درو ديبا پوشند حكيماننه تافته ماده و نه بافته نر
شهرى كه من آنجا برسيدم خردم گفت«اينجا بطلب حاجت و زين منزل مگذر»
رفتم بر دربانش و بگفتم سخن خودگفتا «مبر انده كه شد كانت به گوهر
درياى معين است در اين خاك معانىهم درّ گرانمايه و هم آب مطهِّر
اين چرخ برين است پر از اختر عالىلابل كه بهشت است پر از پيكر دلبر»
رضوانش گمان بردم اين چون بشنيدماز گفتن با معنى و از لفظ چو شكّر
گفتم كه «مرا نفس ضعيف است و نژند استمنگر به درشتى تن وين گونه احمر
دارو نخورم هرگز بى حجت و برهانوز درد نينديشم و ننيوشم منكر»
گفتا «مبرانده كه من اينجاى طبيبمبر من بكن آن علت مشروح و مفسر»
از اول و آخرش بپرسيدم آنگاهوز علت تدبير كه هست اصل مدبر
وز جنس بپرسيدم وز صنعت و صورتوز قادر پرسيدم و تقدير مقدر
كاين هر دو جدا نيست يك از ديگر دايمچون شايد تقديم يكى بر دوى ديگر؟
او صانع اين جنبش و جنبش سبب اومحتاج غنى چون بود و مظلم انور؟
وز حال رسولان و رسالت مخالفوز علت تحريم دم و خمر مخمّر
وانگاه بپرسيدم از اركان شريعتكاين پنج نماز از چه سبب گشت مقرّر؟
وز روزه كه فرمودش ماه نهم از سالوز حال زكات درم و زر مدوّر
وز خمس فى و عُشر زمينى كه دهند آباين از چه مخمّس شد و آن از چه معشِّر؟
وز علت ميراث و تفاوت كه درو هستچون بُرد برادر يكى و نيمى خواهر؟
وز قسمت ارزاق بپرسيدم و گفتم«چون است غمى زاهد و بى رنج ستمگر؟
بينا و قوى چون زيد و آن دگرى بازمكفوف همى زايد و معلول ز مادر؟
يك زاهد رنجور و دگر زاهد بى رنج!يك كافر شادان و دگر كافر غمخور!
ايزد نكند جز كه همه داد، وليكنخرسند نگردد خرد از ديده به مخبر
من روزه همى بينم و گوئى كه شب است اينور حجت خواهم تو بياهنجى خنجر
گوئى «به فلان جاى يكى سنگ شريف استهر كس كه زيارت كندش سنگ محرّر
آزر به صنم خواند مرا و تو به سنگىامروز مرا پس به حقيقت توى آزر»
دانا كه بگفتمش من اين دست به برزدصد رحمت هر روز بر آن دست و بر آن بر
گفتا «بدهم داورى با حجت و برهانليكن بنهم مهرى محكم به لبت بر»
ز آفاق و ز انفس دو گوا حاضر كردشبرخوردنى و شربت من مرد هنرور
راضى شدم و مهر بكرد آنگه و داروهر روز به تدريج همى داد مزوّر
چون علت زايل شد بگشاد زبانممانند معصفر شد رخسار مزعفر
از خاك مرا بر فلك آورد جهانداريك برج مرا داد پر از اختر ازهر
چون سنگ بدم، هستم امروز چو ياقوتچون خاك بدم، هستم امروز چو عنبر
دستم به كف دست نبى داد به بيعتزير شجر عالى پر سايه مثمر
دريا بشنيدى كه برون ايد از آتش؟روبه بشنيدى كه شود همچو غضنفر؟
خورشيد تواند كه كند ياقوت از سنگكز دست طبايع نشو نيز مغيّر؟
ياقوت منم اينك و خورشيد من آن كسكز نور وى اين عالم تارى شود انور
از رشك همى نام نگويمش در اين شعرگويم كه «خليلى است كه ش افلاطون چاكر
استاد طبيب است و مؤيّد ز خداوندبل كز حكم و عِلم مثال است و مصوّر»
آباد بر آن شهر كه وى باشد دربانشآباد بر آن كشتى كو باشد لنگر
اى معنى را نظم سخن سنج تو ميزان،اى حكمت را بر تو كه نثرى است مسطّر،
اى خيل ادب صف زده اندر خطب تو،اى علم زده بر در فضل تو معسكر
خواهم كه ز من بنده مطواع سلامىپوينده و پاينده چو يك ورد مقمّر
زاينده و باينده چو افلاك و طبايعتابنده و رخشنده چو خورشيد و چو اختر
چون قطره چكيده ز بر نرگس و شمشادچون باد وزيده ز بر سوسن و عبهر
چون وصل نكورويان مطبوع و دل انگيزچون لفظ خردمندان مشروح و مفسّر
پرفايده و نعمت چون ابر به نوروزكز كوه فرو آيد چون مشك معطر
وافى و مبارك چو دم عيسى مريمعالّى و بياراسته چون گنبد اخضر
زى خازن علم و حكم و خانه معموربا نام بزرگ آن كه بدو دهر معمّر
زى طالع سعد و در اقبال خدائىفخر بشر و بر سر عالم همه افسر
مانند و جگر گوشه جد و پدر خويشدر صدر چو پيغمبر و در حرب چو حيدر
بر مركبش از طلعت او دهر مقمِّروز مركب او خاك زمين جمله معنبر
بر نام خداوند بر اين وصف سلامىدر مجلس برخواند ابو يعقوب ازبر
وانگاه بر آن كس كه مرا كرده است آزاداستاد و طبيب من ومايه ى خرد و فر
اى صورت علم و تن فضل و دل حكمتاى فايده مردمى و مفخر مفخر
در پيش تو استاده بر اين جامه پشميناين كالبد لاغر با گونه اصفر
حقا كه بجز دست تو بر لب ننهادمچون بر حجرالاسود و بر خاك پيمبر
شش سال ببودم بَرِممثول مباركشش سال نشستم به در كعبه مجاور
هر جا كه بوم تا بزيم من گه و بيگاهدر شكر تو دارم قلم و دفتر و محبر
تا عرعر از باد نوان است همى بادحضرت به تو آراسته چون باغ به عرعر
*** 255
اى بسته خود كرده دل خلق به ناموسز انديشه تو را رفته به هر جانب جاسوس
اثبات يقين تو به معقول چه سود است،چون نيست يقين نفى گمان تو به محسوس؟
تا چند سخن گوئى از حق و حقيقت؟آب حيَوان جوئى در چشمه مطموس!
گر راى تو كفر است مكن پيدا ايمانور جاى تو دير است مزن پنهان ناقوس
اى آنكه همه رزقى در فعل چو روباه،وى آنكه همه رنگى در وصف چو طاووس،
تا كى روى آخر ز پى حج به زيارتاز طوس سوى مكه، وز مكه سوى طوس؟
چون نيست زكان علت مقصود، پس اى دوستچه مكه و چه كعبه و چه طوس و چه طرطوس
*** 289
اى بسر برده خيره عمر طويلهمه بر قال قال و گفتن قيل
خبر آرى كه اين روايت كردجعفر از اسعد و سعد از اسمعيل
كه پسر بود دو مر آدم رامِه قابيل و كهترش هابيل
مر كهين را خداى ما بگزيدتا بكشتش بدين حسد قابيل
اندر اين قصه نفع و فايده چيست؟بنماى آن و بفگن اين تطويل
گر مراد تو زين سخن قصه استنيست اين قصه سخت و خوب و نبيل
چون نخواهى حديث دعد و ربابيا حديث بُثَينه و انِ جميل؟
كان ازين خوشتر است، داده بدهخشم يك سو فگن بيار دليل
ور ندانى تو يار قابيلىمانده جاويد در عذاب و بيل
نيست آگاهيت كه پر مثل استاى خردمند سر بسر تنزيل
كعبه رامى كه خواست كرد خراب؟سورة الفيل را بده تفصيل
گر ندانى كه اين مثل بركيستبروى بر طريق ملعون پيل
نيست تنزيل سوى عقل مگرآب در زير كاه بى تأويل
اندر افتى به چاه نادانىچون نيابى به سوى علم سبيل
هيچ مردم مگر به نادانىبر سر خويش كى زند سجّيل؟
هيچ كس ديدهاى كه گفت «منمعدوى جبرئيل و ميكائيل»؟
يا چه گوئى سراى پيغمبرجز به بى دانشى فروخت عقيل؟
بفگن از پشت خويش جهل و بدانكجهل بارى است سخت زشت و ثقيل
دل و همت بلند و روشن كنروى روشن چه سود و قد چو ميل؟
چون نياموختى چه دانى گفت؟چيز برنايد از تهى زنبيل
كردى از بر قرآن و پيش اديبنحو سعدان نخوانده، صرف خليل
وانگهى «قال قال حد ثنا»گفتهاى صد هزار بر تقليل
چه به كار اينت؟ چون ز مشكل هاآگهى نيستت كثير و قليل
تا نرفتى به حج نهاى حاجىگر چه كردى سلب كبود به نيل
تن به علم و عمل فريشته كننام چه صالح و چه اسمعيل
تره و سركه هست و نانت نيستقامتت كوته است و جامه طويل
آب و قنديل هست با تو وليكروغنت هيچ نيست در قنديل
لاجرم چونت مرد پيش آيدزو ببايدت جست ميل به ميل
از تو زايلنگشت علت جهلچون طبيبيت كرد عزرائيل
با سبكسار كس مكن صحبتتا نمانى حقير و خوار و ذليل
ز استر و محملت فرود افتىاى پسر، چون سبك بُوَدت عديل
مگزين چيز بر سخا كه ثناماهى است و سخا برو نشپيل
دود دوزخ نبيند ايچ سخىبوى جنت نيابد ايچ بخيل
جز كه در كار دين و جستن علمدر همه كارها مكن تعجيل
چون بود بر حرام وقف تنتيا بود بر هجا زبانت سبيل
به همه عمر مر تو را نبودجز كه ديو لعين نديم و وكيل
ذوالجلال از تو هيچ راضى نيستچند جوئى رضاى مير جليل؟
بنكوهى جهود و ترسا راتو چه دارى بر اين دو تن تفضيل؟
چون ندانى كه فضل قرآن چيستپس چه فرقان تو را و چه انجيل
سيل مرگ از فراز قصد تو كردخيز، برخيز از مهول مسيل
كردهاى هيچ توشهاى راه را؟نيك بنگر يكى به راى اصيل
بنگر آن هول روز را كه كندهول او كوه را كثيب مهيل
بد بدل شد به نيكت ار نكنىمر گزيدهى خداى را تبديل
وز جهان علم دين برى و سخاحكمت و پند ماند از تو بديل
شعر حجت بديل حجت دارپر ز معنى خوب و لفظ جزيل
*** 307
حاجيان آمدند با تعظيمشاكر از رحمت خداى رحيم
جسته از محنت و بلاى حجازرَسته از دوزخ و عذاب اليم
آمده سوى مكّه از عرفاتزده لبّيك عمره از تنعيم
يافته حجّ و كرده عمره تمامبازگشته به سوى خانه سليم
من شدم ساعتى به استقبالپاى كردم برون ز حدّ گليم
مر مرا در ميان قافله بوددوستى مخلص و عزيز و كريم
گفتم او را «بگو كه چون رستىزين سفركردن به رنج و به بيم
تا ز تو بازماندهام جاويدفكرتم را ندامت است نديم
شاد گشتم بدانكه كردى حجچون تو كس نيست اندر اين اقليم
باز گو تا چگونه داشتهاىحرمت آن بزرگوار حريم:
چون همى خواستى گرفت احرامچه نيت كردى اندر آن تحريم؟
جمله بر خود حرام كرده بدىهر چه مادون كردگار قديم؟»
گفت «نى» گفتمش «زدى لبّيكاز سر علم و از سر تعظيم
مىشنيدى نداى حقّ و، جوابباز دادى چنانكه داد كليم؟»
گفت «نى» گفتمش «چو در عرفاتايستادىّ و يافتى تقديم
عارف حق شدىّ و منكرخويشبه تو از معرفت رسيد نسيم؟»
گفت «نى» گفتمش «چو مىكُشتىگوسفند از پى يسير و يتيم
قرب خود ديدى اول و كردىقتل و قربان نفس شوم لئيم؟»
گفت «نى» گفتمش «چو مىرفتىدر حرم همچو اهل كهف و رقيم
ايمن از شرّ نفس خود بودىوز غم فرقت و عذاب جحيم؟»
گفت «نى» گفتمش «چو سنگ جمارهمى انداختى به ديو رجيم
از خود انداختى برون يكسرهمه عادات و فعلهاى ذميم؟»
گفت «نى «گفتمش «چو گشتى تومطلع بر مقام ابراهيم
كردى از صدق و اعتقاد و يقينخويشى خويش را به حق تسليم؟»
گفت «نى» گفتمش «به وقت طوافكه دويدى به هروله چو ظليم
از طواف همه ملائكتانياد كردى به گرد عرش عظيم؟»
گفت «نى» گفتمش «چو كردى سعىاز صفا سوى مروه بر تقسيم
ديدى اندر صفاى خود كونينشد دلت فارغ از جحيم و نعيم؟»
گفت «نى» گفتمش «چو گشتى بازمانده از هجر كعبه بر دل ريم
كردى آنجا به گور مر خود راهمچنانى كنون كه گشته رميم؟»
گفت «از اين باب هر چه گفتى تومن ندانستهام صحيح و سقيم»
گفتم «اى دوست پس نكردى حجنشدى در مقام محو مقيم
رفتهاى مكّه ديده، آمده بازمحنت باديه خريده به سيم
گر تو خواهى كه حج كنى، پس از ايناين چنين كن كه كردمت تعليم»
*** 317
به پيغمبر عرب يكسر مشرّف گشت بر مردمز ترك و روم و روس و هندوسند و گيلى و ديلم
اگر فضل رسول از ركن و زمزم جمله برخيزديكى سنگى بود ركن و يكى شوراب چَه زمزم
*** 326
اى شسته سر و روى باب زمزمحج كرده چو مردان و گشته بى غم
افزون ز چهل سال جهد كردىدادى كم و خود هيچ نستدى كم
بسيار بدين و بدان به حيلتكرباس بدادى به نرخ مُبرم
تا پاك شد اكنون ز تو گناهانمنديش به دانگى كنون ز عالم
افسوس نيايد تو را از اين كاربر خويشتن اين رازها مَفَرخم
زين سود نبينم تو را وليكنايمن نهاى اى خر ز بيم بيرم
از درد جراحت رهد كسى كواز سركه نهد وز شخار مرهم؟
كم بيشك پيمانه و ترازوىهرگز نشود پاك ز آب زمزم
برخويشتن ار تو بپوشى آن راآن نيست بسوى خداى مبهم
از باد فراز آمد و به دم شدآن مال حرامى چه باد و چه دم
زين كار كه كردى برون زده سنىبر خويشتن، اى خر، ستون پشكم
بيدار شو از خواب جهل و بر خوانياسين و به جان و به تن فرو دم
بفريفت تو را ديو تا گليمىبفروختت، اى خر به نرخ مُلحم
گوئى كه به سور اندرم، وليكناز دور بماند به سور ماتم
در شور ستانت چنان گمان استكان ميوه ستان است و باغ و خرم
از سيم طرارى مشو به مكهماميز چنين زهر و شهد برهم
بر راه به دين اندرون برد راستزين خم چه جهى بيهده بدان خم؟
گر ز آدمى، اى پور، توبه بايدكردن ز گناهانت همچو آدم
گر رنجهاى از آفتاب عصياناز توبه درون شو به زير طارم
گر رحمت و نعمت چريد خواهىاز علم چر امروز و بر عمل چم
مر تخم عمل را به نم نه از علمزيرا كه نرويدت تخم بى نم
آويخته از آسمان هفتماينجا رسنى هست سخت محكم
آن را نتوانى تو ديد هرگزبا خاطر تاريك و چشم يرتم
شو دست بدو در زن و جدا شوزين گم ره كاروان و بى شبان رم
علم است مجسّم، نديد هرگزكس علم به عالم جز از مجسّم
آيد به دلم كز خدا امين استبر حكمت لقمان و ملكت جم
مهمان و جراخوار قصر اويندبا قيصر و خاقان امير ديلم
در حشر مكرّم بود كسى كوگشته است به اكرام او مكرّم
بر خلق مقدّم شد او به حكمتبا حكمت نيكو بود مقدّم
اين دهر همه پشت و ملك او روىاين خلق صَفَر جمله و او محرّم
زو يافت جهان قدر و قيمت ايراكاو شهره نگين است و دهر خاتم
او داد مرا بر رمه شبانىزين مىنروم با رمه رمارم
اى تشنه تو را من رهى نمودم،گر مست نهاى سخت، زى لب يم
گر تو بپذيرى زمن نصيحتاز چاه برآئى به چرخ اعظم
*** 349
حرم آل رسول است تو را جاى كه هيچديو را راه نبوه است در اين شهره حريم
سخن حجت بر وجه ملامت مشنوتا نمانى به قيامت خزى و خوار و مليم
*** 380
كعبه جان خلق پيكر اوستحكمت ايزدى درو مهمان
گرد او گر طواف خواهى كردجان بشوى از پليدى عصيان
*** 462
همى دشوارت آيد كرد طاعتكه بس خوش خواره و باكبر و نازى
ره مكه همى خواهى بريدنكه با زادىّ و با مال و جهازى
مگر كاندر بهشت آئى به حيلتبدين اندوه تن را چون گدازى؟
گر اين فاسد گمانت راست بودىبهشتى كس نبودى جز حجازى
*** 486
اين گفت «اگر به خانه مكه درون شوىايمن شوى از آتش اگر چند مجرمى»
وان گفت كه «ت زقول شهادت عفو كنندگر تو گناه كارترين خلق عالمى»
رفتن به سوى خانه مكه است آرزوتزانديشه دراز نشسته به ماتمى
وز بيم تشنگىّ قيامت به روز و شبدر آرزوى قطر گكى آب زمزمى
سنائى (463 يا 473 ه. ق- 535 ه. ق) حكيم ابوالمجد مجدود بن آدم از شاعران بزرگ قرن ششم. ابتدا به دربار غزنويان راه يافت و مسعود بن ابراهيم و بهرام شاه بن مسعود را مدح كرد و پس از سفر خراسان و ملاقات با مشايخ صوفيه از دربار شاهان چشم پوشيد و عزلت اختيار كرد و سفرى به مكه كرد و به سياحت اغلب شهرها و به معاشرت با رؤساى صوفيه پرداخت و بحلقه ايشان در آمد. بعد از سفر مكه چندى در بلخ و سرخس و مرو و نيشابور زيست و در حدود سال 418 به غزنين بازگشت و تا پايان حيات در آنجا ماند از آثار او ديوان شعر است كه شامل قصايد و غزليات و مقطعات مىباش. ديگر: حديقه الحقيقه، سير العباد الى المعاد، طريق التحقيق، كارنامه بلخ و مثنويهائى به نام عشقنامه، عقل نامه ... اشعار دوره اول شاعرى سنائى تحت تأثير سبك فرخى و مسعود سعد است و در دوره دوم كه سنائى در عالم عرفان وارد شد مضامين مستقل و اشعار عارفانه دارد. سنائى را مىتوان نخستين غزلسراى عارف ايرانى دانست كه افكار و اصطلاحات عرفانى را با مضامين عاشقانه آميخته است.
*** 23
تا بيابد حاجى و غازى همى اندر دو اصلدر مناسك حكم حج وندر سير حكم غزا
از چنين اركانها چون حاجيان بادت ثوابوز چنين انصافها چون غازيان بادت جزا
باد شام حاسدت تا روز عقبى بى صباحباد صبح ناصحت چون روز محشر بى مسا
بادى اندر دولت و اقبال تا باشد همىاز ثنا و شكر و مدح تو سنائى راسنا
*** 45
اى مرا ممدوح و مادح وى مرا پير و مراداى مرا قاضى و مقضى وى مرا خصم و گوا
گرد تو گردم همى زيرا مرا هنگام سعىاز مروّت وز صفا هم مروهاى و هم صفا
*** 62
ز آنچنان سيرت چنين معنى هميزايد بلىز آسمان چون نوش بارد، نوش باشد نوشبا
تا بيابى گر بجوئى از براى حج و غزودر مناسك حكم حج و در سير حكم غزا
از چنين انصافها چون غازيان بادت ثوابوز چنان كردارها چون حاجيان بادت جزا
اخترت بادا منير و طالعت بادا قوىرتبتت بادا بلند و حاجتت بادا روا
*** 104
آنچه در صدر است در لؤلؤش كس مىننگردمن برون چون لوليان (1)1 بر آستان چون خوانمت
چون توئى سود حقيقى ديگران سوداى محضپس چو مشتى خس براى سوزيان (2)2 چون خوانمت
علم تو خود بام عقل و كعبه نفسست و طبعمن چو حج كولان بزير ناودان چون خوانمت
اين و آن باشد اشارت سوى اجسام كثيفتو لطيفى در عبارت اين و آن چون خوانمت
*** 149
قاريان زالحان ناخوش نظم قرآن بردهاندصو ترا در قول همچون زير مزمر كردهاند
در مناسك از گدائى حاجيان حج فروشخيمهاى ظالمان را ركن و مشعر كردهاند
مالداران توانگر كيسه درويش دلدر جفا، درويش را از غم توانگر كردهاند
سر ز كبر و بخل بر گردون اخضر بردهاندمال خود بر سايلان كبريت احمر كردهاند
*** 186
در رجب خود روزه دار و «قل هو اللَّه» خوان بوددر صفر خوان تبت و در چارشنبه روزه دار
چند از اين رمز و اشارت راه بايد رفت راهچند ازين رنگ و عبارت كار بايد كرد كار
همرهان با كوه كوهانان بحج رفتند و كردرسته از ميقات و حرم و جسته از سعى و جمار
تو هنوز از راه رعنائى ز بهر لاشهگاه در نقش هويدى (1)
برآوردم زمامش تا بنا گوشفرو هشتم هويدش تا بكاكل (رشيدى)
«رشيدى»
3 گاه در رنگ مهار*** 195
كز حشمت و جاه تو همى بيش نيايدنور قمر و شمس بدرگاه تو بى يار
1) *. هويد (بضم اول و فتح ثانى و سكون تحتانى و دال) جهاز شتر را گويند «برهان» هويد (بالضم و فتح اول) جهاز شتر و در نسخه سرورى از سامى نقل كرده كه (به فتحها و كسرواو) گليمى مىباشد كه گرداگردكوهان شتر دارند سنائى گويد: تو هنوز از راه ... و ابوالنجم احمد گويد:
خود ديده كنان (1)4 جمله مىآيند سوى توديدار ترا از دل و جان گشته خريدار
تو كعبه مائى و بيك جاى بياساىاين رفتن هر جاى بهر بيهده بگذار
زوّار سوى خانه كعبه شود از طمعهرگز نشود كعبه سوى خانه زوار
*** 210
اى برآورده ز راه قدرت و تقدير و قهرزخم حكم لااباليت از همه جانها دمار
عالمى در باديه قهر تو سرگردان شدندتا كه يابد بر در كعبه قبولت برّ بار
هر كجا حكم تو آمد پاى بند آورد جبرهر كجا قهر تو آمد سر فرو برد اختيار
يارب ار فانى كنى ما را بتيغ دوستىمر فرشته مرگ را با ما نباشد هيچكار
مهر ذات تست الهى دوستانرا اعتقادياد فضل تست الهى غمكشانرا غمگسار
دست مايه بندگانت گنج خانه فضل تستكيسه اميد از آن دوزد همى اميدوار
آب و گل را زهره مهر تو كى بودى اگرهم ز لطف خود نكردى در ازلشان بختيار
دوستان حضرتت را تا تو شان ساقى بوىهست يكسان نزد ايشان نوش نحل و زهر مار
*** 226
نفس تا رنجور دارى چاكر درگاه تستباز چون ميريش دادى گم كند چون تو هزار
دل گرفت احرام در بيت الحرام آب ونانهم دل اندر محرم خلوت سراى شهريار
تا نشد خاص الخواص او دل اندر صدر شاهكى شدند او را مطيع اندر بيابان شير و مار
گر چه اندر كعبهاى بيدار باش و تيزروور چه در بتخانهاى هشيار باش و پى فشار
*** 388
روحى فداك اى محتشم، لبيك لبيك ايصنماى رأى تو شمس الضحى، وى روى تو بدر الظلم
مايه ده آدم توئى، ميوه دل مريم توئىهمشهرى زمزم توئى، ياقبلة اللَّه فى العجم
دانى كه از بيت اللهى، شيرى بگويا روبهىدر حضرت شاهنشهى، بوالقاسمى يا بوالحكم
نى نى پيت فرّخ بود، خلقت شكر پاسخ بودآن را كه چونان رخ نبود حديثش بيش و كم
ايجان جانها روى تو، آشوب دلها موى تووندر خم گيسوى تو، پنهان هزاران صبحدم
رو رو كه از چشم و دهان، خواهى عيان خواهى نهانخلق جهان را در جهان، هم كعبهاى و هم صنم
*** 391
اى چرخ را رفعت ز تو، ايملك را دولت ز توايخلد را تهمت ز تو، قلب است بى نامت درم
در كعبه مردان بودهاند، كز دل وفا افزودهانددر كوى صدق آسودهاند، محرم توئى اندر حرم
*** 412
گاه رزم آمد بيا تا عزم زى ميدان كنيممرد عشق آمد بيا تا گرد او جولان كنيم
چنگ در فتراك آن معشوق عاشق كش زنيمپس لگام نيستى را بر سر فرسان كنيم
گر بر آيد خط توقيعش برين منشور ماما زديده بر خط منشور دُرافشان كنيم
وز خيال چهره غمّاز رنگآميز اوپس برسم حاجيان گه طوف و گه قربان كنيم
ننگ اين مسجد پرستان را در ديگر زنيمچونكه مسجد لافگه شد قبله را ويران كنيم
ملك دين را گر بگيرد لشگر ديو سپيدما همه نسبت بزور رستم دستان كنيم
*** 414
در اشتياق كعبه و راه حج گويد
(قال فى مجالسة اهل الحق
گاه آن آمد كه با مردان سوى ميدان شويميك ره از ايوان برون آئيم و بر كيوان شويم
راه بگذاريم و قصد حضرت عالى كنيمخانه پردازيم و سوى خانه يزدان شويم
1) . ديده كنان با كاف مضموم كنايه از نگاه كردن در كارى و تامل نمودن باشد «فرهنگ كنايات و اصطلاحات»
طبل جانبازى فرو كوبيم در ميدان دلبى زن و فرزند و بى خان و سر و سامان شويم
گاه با بار مذلت گرد اين مسجد دويمگاه با رخت غريبى نزد آن ويران شويم
گاه در صحن بيابان با خران همره بويمگاه در كنج خرابى باسگان هم خوان شويم
گاه چون بى دولتان از خاك و خس بستر كنيمگاه چون ارباب دولت نقش شادروان شويم
گاه از ذلّ غريبى بار هر ناكس كشيمگاه در حال ضرورت يار هر نادان شويم
گاه بر فرزندگان چون بيدلان واله شويمگه ز عشق خانمان چون عاشقان پژمان شويم
از فراق شهر بلخ اندر عراق از چشم و دلگاه در آتش بويم و گاه در طوفان شويم
گه بعون همرهان چون آتش اندر دى بويمگه بدست ملحدان چون آب در آبان شويم
ملحدان گر جادوى فرعونيان حاضر كنندما بتكبيرى عصاى موسى عمران شويم
غم نباشد بيش ما را زان سپس روزى كه مااز نشابور و فرود مرو زى همدان شويم
از پى بغداد و كرخ و كوفه و انطاكيهزهرمان حلوا شود آنشب كه در حلوان شويم
چون بدارالملك عباسى امامى آمديمتازه رخ چون برگ و شاخ از قطره باران شويم
از براى حق صاحب مذهب اندر تهنيتسر قدم سازيم وسوى تربت نعمان شويم
با شياطين كين كشيم از خنجر توفيق حقچون ز قادسيه سوى عقبه شيطان شويم
پاى چون در باديه خونين نهاديم از بلاهمچو ريگ نرم پيش باد سرگردان شويم
زان يتيمان پدر گمكرده ياد آريم بازچون يتيمان روز عيد از درد دل گريان شويم
از پدر و ز مادر و فرزند و زن ياد آوريمز آرزوى آن جگر بندان جگر بريان شويم
در تماشاشان نيابيم ارگهى خوش دل بويمگرد بالينشان نه بينيم اردمى نالان شويم
در غريبى درد اگر بر جان ما غالب شودچون نباشند اين عزيزان سخت بيدرمان شويم
غمگسارى نه كه اشكى بارد ار غمگين بويممهربانى نى كه آبى آرد ار عطشان شويم
نه پدر بر سر كه مادر پيش از او نازى كنيمنى پسر در بركه ما از روى او شادان شويم
چون رخ پيرى ببينيم از پدر ياد آوريمهمچو يعقوب پسر گم كرده با احزان شويم
حسرت آنروز چون بر دل همى صورت كنيمتا چشيده هيچ شربت هر زمان حيران شويم
آه اگر روزى كه در كنج رباطى ناگهانبى جمال دوستان و اقربا مهمان شويم
همرهان حج كرده باز آيند با طبل و علمما بزير خاك در، با خاك ره يكسان شويم
قافله باز آيد اندر شهر بى ديدار ماما بتيغ قهر حق كشته غريبستان شويم
همرهان با سرخ روئى چون بپيش ماه سيبما بزير خاك چون در پيش مه كتّان شويم
دوستان گويند حج كرديم و مىآئيم بازما بهر ساعت همى طعمه دگر كرمان شويم
نى كه سالى صد هزار آزاده گردد منقطعهم دريغى نيست گرما نيز چون ايشان شويم
گر نهنگ حكم حق بر جان ما دندان زندما بپيش خدمت او از بن دندان شويم
رو كه هر تيرىكه از ميدان حكم آمد بماهديه جان سازيم وانگه سوىآن پيكان شويم
چون بدو باقى شديم از بود خود فانى شويمچون بدو دانا شديم از علم خود نادان شويم
گر نباشد حج و عمره ورمى و قربان گو مباشاين شرف ما را نه بس كز تيغ او قربان شويم
گر نباشد حج و عمره ورمى و قربان گو مباشاين شرف ما را نه بس كز تيغ او قربان شويم
اين سفر بستان عيّاران راه ايزد استما ز روى استقامت سرو آن بستان شويم
حاجيان خاص مستان شراب دولتندما ببوى جرعهاى مولاى اين مستان شويم
نام وننگ و لاف و اصل و فضل در باقى كنيمتا سزاوار قبول حضرت قرآن شويم
باديه بوته است ما چون زر مغشوشيم راستچون بيالوديم از او خالص چو زرّ كان شويم
باديه ميدان مردانست و ما نيز از نيازخوى اين مردان گريموگوى اين ميدان شويم
گر چه در ريگ روان عاجز شويم ازبيدلىچون پديد آيد جمال كعبه جان افشان شويم
يا بدست آريم سرّى يا بر افشانيم سريا بكام حاسدان گرديم يا سلطان شويم
يا پديد آئيم در ميدان مردان همچو كوهيا بزير پشته ريگ اجل پنهان شويم
*** 426
بود بتخانه گروهى ساحت بيت الحرامبود بدعت جاى قومى، بقعه شالنكيان
اين دو موضع چون ز ديدار دو احمد نور يافتقبله سنت شد اين و كعبه خدمت شد آن
قبله دين امامان خاندان تست و بسدير زى اى شاه خانه، شاد باش اى خاندان
هر كه دين خواهد كه دارد چون شمابايد خطرهر كه دُر خواهد كه ماند چون صدف بايد دهان
خاك و بادى كان نيابد خلعت تأييد حقاين عناى مغز باشد آن هلاك خانه دان
شير اصلى معنى اندر سينه دارد همچو خاكشير رايت باشد آنكو باد دارد در ميان
لاجرم آنرا كه بادى بود چون اينجا رسيدخاك اين در كرد بيرون بادشان از بادبان
تا جمال خانه حدّاديان باشد بجاىهيچ دين دزدى نيارد گشت در گيتى عيان
*** 433
همه اكرام و احسان است سيلى خوردن اندر سرچه باشد گركنى در پيش جانان جان و تن قربان
چه عالم جمله منكر شد، چرا دارد خرد طرفهاگر پيرى خبر گويد، كه آيد عاقبت طوفان
كنون طوفان مردانست و آنك طرف گل در گلكنون بازار شيطانست آنك موعد ديوان
زنى كو عدّت دين داشت آنجا مرد وار آمدتنى كومده كين بود با وى كى رود يكسان
حسن در بصره پُر بينند ليكن در بصر افزونبدن در كعبه پُر آيند ليكن در نظر نقصان
ز يثرب علم دين خيزد، عجب اينست در حكمتكه صاحب همّتان آيند از بنياد تركستان
صهيب از روم ميپويد بعشق مصطفى صاقهشام از مكه ميجويد، صليب و آلت رهبان
دلا آنجا كه انصافست، خود از روم دل خيزدتنا آنجا كه اعلامست، از كعبه بود خذلان
نه در كعبه مجاور بود چندين سالها بلعمنه در كوى ضلالت بود چندين روزها عثمان
نه از ترتيب عقل افتد، سخن در خاطر عيسىنه بر تقرير حرف آيد، معانى زايت قرآن
سماع روح عاشق را نه از نقل آورد ناقلشعاع شمع حكمت را، نه از عقل آورد يزدان
هر آنك اندر سماع آيد همه علمش هدر گرددهر آنك اندر شعاع افتد شود ديوانه در كيهان
وليك از كار و بار اين، اثر يابد جهان دلبلى در ذكر علم آن ثنا خواند بسى حسان
جگرها خون شد و پالود، تا باشد كزين معنىخبر يابد مگر يك دل شود در آسمان پرّان
چو جاى اين هوس باشد، كه بگذاشتند اين لشكرپى مركب رها كردند، تا پيدا بود پنهان
خرابى در ره نفسست و در ميل طريق تنو گر در حصن جان آئى، همه شهر است و شهرستان
بهشت اينجا بنا كرده است، شداد از پى شادىخبر زان خانه خرم كه مىآرد يك اشتربان
ز هول سيل عالم بر شده ايمن لب كشتىز روح نوح پيغمبر شده بى قوت دين كنعان
سوارى ميكند عيسى و بار حكم او برخرز طعم منزل اندر دل نه خر آگاه و نه پالان
چه راهست ايسنائى اين، كه با مرغان خود يكدمخبر گوئى و جان جوئى، بلا خواهى تو بى امكان
مگر ز آواز مرغانت نداند كس جز اين سيدكه فخر اهل رى هست او و تاج صدر اصفاهان
امينى رهروى كورا رضا گويند در دنياازو راضى رضا در حشر و با او مصطفى هم خوان
*** 608
در مدح احمد عارف گويد كه بحج رفت از بلخ و حج نيافت
اى ز عشق دين سوى بيت الحرام آورده راىكرده در دل رنجهاى تن گداز جانگزاى
تن سپر كرده بپيش تيغهاى جان سپرسر فدا كرده بنزد نيزهاى سر گراى
گه تمامى داده مايه آب دستت را فلكگه غلامى كرده سايه خاكپايت را هماى
از تو بيدل دوستانت همچو قفچاقان زخانوز تو پر دل همرهانت همچو چند الان زراى
اى خصالت خوشدلان را چون محبت پاى بندوى جمالت دوستان را چون مفرّح دلگشاى
از بدن يزدان پرستى وز روان يزدان طلباز خرد يزدانشناسى وز زبان يزدان ستاى
چون توئى هرگز نبيند عالم فرزانه بينچون توئى هرگز نزايد گنبد آزاده زاى
بنده جود تو زيبد آفتاب نور بخشمطرب بزم تو شايد زهره بر بط سراى
چون طبايع سر فرازى چون شرايع دلفروزاز لطافت جانفرائى وز سخاوت غمزداى
تا تو كم بودى ز عقد دوستان در شهر بلخبود هر روزى فراقت دوستانرا غم فزاى
منّت ايزد را كه گشتند از قدوم دوستانهمچو بيجانان ز جان و بيدلان از دلرباى
چون بحج رفتى مخور غم گرنبودت حج از آنككار رفتن از تو بود و كار توفيق از خداى
مصلحت آن بود كايزد كرد، خرم باش از آنكآن نداند رهرو از حكمت كه داند رهنماى
سخت خامى باشد وتر دامنى در راه عشقگر مريدى با مراد خود شود زور آزماى
سوى خانه دوست نايد چون قوى باشد محبّوز ستانه در نجنبد چون وقح باشد گداى
احمد مرسل بيامد سال اول حج نيافتگر نيابد احمد عارف شگفتى كم نماى
دل ببلخ و تن بكعبه راست نايد بهر آنكسخت بى رونق بود آنجا كلاه اينجاى قباى
در غم حج بودن اكنون از اداى حج بهستمن بگفتم اينسخن گو خواه شائى خوه مشاى
از دل وجان رفت بايد سوى خانه ايزدىچون بصورت رفت خواهىخواه بسرشو خوه بپاى
نام و بانگ حاجيان از لاف بى معنى بودور ندارى استوارم بنگر اندر طبل و ناى
حج بفرياد و برفتن نيست كاندر راه حجرفتن از اشتر همى بينيم و فرياد از دراى
صد هزار آوازهيابى در هواى حج وليكعالم السر نيك داندهاى هوى ازهاىهاى
رنج بردى كشت كردى آب دادى بر دروگرت دونى از حد خامى در آيد گو دراى
كويكى فاضل كه خارش نيست مشتى ريش گاوكويكى صالح كه خصمش نيست قومى ژاژخاى
جان فرستادى بحج حج كرد و آمد نزد تودل مجاور گشت آنجا گر نيايد گو مياى
اين شرف بس باشدت كاواز خيزد روز حشركاحمد عارف بجان حج كرد و ديگر كس بپاى
تا بگردد چرخ بر گيتى تو بر گيتى بگردتا بپايد كعبه در عالم تو در عالم بپاى
*** 695
گاه آن آمد بتا كاندر خرابى دم زنىشور در ميراث خواران بنى آدم زنى
بارنامه بى نيازى برگشائى تابكىآتش اندر بارنامه كعبه و زمزم زنى
*** 716
ايكه از سنگ و هنگ نيست تراچو نخس از باد خوى يافه دوى
بزيارت بسوى مشتى دونكعبه كعبتين نهاى چه شوى
بهوا سوى كس نشايد رفتاز پى دين روا بود كه روى
نخرامد بخاصه در معراجسوى قارون ركاب مصطفوى
*** 762
زلف او ديدى صفات ظلمت كفران مگوىروى او ديدى حديث لذت ايمان مكن
كفر و ايمان هر دو از راهند جانان مقصد استبر در كعبه حديث عقبه شيطان مكن
*** 789
حربه اقبال گير ساز زطبعش فسانشرز نحوست ببر كن بسعادت مكان
نامه اقبال خوان زانكه توئى خوش زبانكعبه زوار را تو حجرالاسودى
گردش گردون و دهر جز برضايت مبادسير كواكب بسعد دور ز رايت مباد
عون عنايت بتو جز ز خدايت مباددين خدائيت باد با روش احمدى
*** 795
مرد بى حاصل نبايد يار با تحصيل راجان ابراهيم بايد عشق اسماعيل را
گر هزاران جان لبش را هديه آرم گويدمنزد عيسى تحفه چون آرى همى انجيل را
زلف چون پرچينكند خوارى نمايد مشك راغمزه چون بر هم زند قيمت فزايند نيل را
چون وصال يار نبود گو دل و جانم مباشچون شه و فرزين نباشد خاك بر سر فيل را
از دو چشمش تيز گردد ساحرى ابليس راوز لبانش كند گردد تيغ عزرائيل را
گرچه زمزم را پديد آورد هم نامش بپاىاو بموئى هم روان كرد از دو چشمش نيل را
جان و دل كردم فداى خاكپايش بهر آنكاز براى كعبه چاكر بود با بايد ميل را
آب خورشيدو مه اكنون بر ده شد كو برفروختدر خم زلف از براى عاشقاق قنديل را
اى سنائى گر هواى خوبرويان ميكنىاز نخستت ساخت بايد دبه و زنبيل را
19*** 801
ما باز دگر باره برستيم ز غمهادر باديه عشق نهاديم قدمها
كنديم ز دل بيخ هواها و هوسهاداديم بخود راه بلاها و المها
اول بتكلف بنوشتيم كتبهاو آخر ز تحيّر بشكستيم قلمها
لبيك زديم از سر دعوى چو سنائىبر عقل زديم از جهت عجز رقمها
اسباب صنمهاست، چو احرام گرفتيمدر شرط نباشد كه پرستيم صنمها
22*** 803
اى لعبت صافى صفات، اى خوشتر از آب حياتهستى درين آخر زمان اين منكران را معجزات
هم ديده دارى هم قدم، هم نور دارى هم ظلمدر هزل وجد اى محتشم هم كعبه گردى هم منات
حسن ترا بينم فزون، خلق ترا بينم زبونچون آمد از جنّت برون چون تو نگارى بى برات
در نارم از گلزار تو، بيزارم از آزار تويك ديدن از ديدارتو، خوشتر ز كل كاينات
هر گه كه بگشائى دهن گردد جهان پر نسترنبر تو ثنا گويد چو من ريگ و مطر سنگ و نبات
عالى چو كعبه كوى تو، نه خاكپاى روى توبر دو لب خوشبوى تو، جان را بدل دارد حيات
برهان اين نوشين لبت چون روز گرداند شبتوان خالها بر غبغبت، تابان چو از گردون نبات
ما را بلب دعوت كنى، بر ما سخن حجت كنىوقتى كه جان غارت كنى، چون صوفيان در ده صلات
باز ار بكشتى عاجزى، بنماى از لب معجزىچون از عزى نبود عزى، لا را بزن بر روى لات
غمهات بر ما جمله شد بغداد همچون حلّه شديكديده اينجا دجله شد، يكديده آنجا شد فرات
اى چون ملك اى چون پرى بر سامرى كن ساحرىتا بر تو خوانم يك سرى الباقيات الصالحات
جان سنائى مر ترا از وى حذركردن چرااز وى گذر نبود ترا هم در حيات و هم ممات
102*** 853
وز براى شكار دلها ساختخال تو دانه زلف دام ايزد
آنچنان كعبهاى كه هست ترادر و ديوار و صحن و بام ايزد
127*** 869
گوئى كه در و پاى عزيزان همه سر بودراهى كه در او وصل نكويان همه جان بود
از خون جگر سيل و ز دل پاره درو خاكمنزلگهش از آتش سوزان دمان بود
بس جان عزيزان كه در آن راه فنا شدگور و لحد آنجا دهن شير ژيان بود
چون كعبه آمال پديد آمد از دورگفتند رسيديم سر راه بر آن بود
182*** 905
اى سنائى دل ده و در بند كام خود مباشراه رو چون زندگان چون مرده بر منزل مباش
چون نپاشى آب رحمت نار زحمت كم فروزور نباشى خاك معنى آب بىحاصل مباش
رافت ياران نباشى آفت ايشا مشوسيرت حق چون نباشى صورت باطل مباش
در ميان عارفان جز نكته روشن مگوىدر كتاب عاشقان جز آيت مشكل مباش
در مناى قرب ياران جان اگر قربان كنندجز بتيغ مهر او در پيش او بسمل مباش
گر همى خواهى كه با معشوق در هودج بودىبا عدو و خصم او همواره در محمل مباش
گر شوى جان جز هواى دوست را مسكن مشوور شوى دل جز نگاه عشق را قابل مباش
روى چون زى كعبه كردى راى بتخانه مكندشمنان دوست را جز حنظل قاتل مباش
در نهاد تست با تو دشمن معشوق تومانع او گر نهاى بارى بدو مايل مباش
303*** 980
چو گردون زينت از زنجير زر سازچو جوزا همت از تيغ كمر كن
از آن آغاز آغاز دگر گيروز ان انجام انجام دگر كن
چو عشقش بلبل است از باغ جانتروان و عقل را شاخ شجر كن
اگر خواهى كه بر آتش نسوزىچو ابراهيم قربان از پسر كن
ورت بايد كه سنگ كعبه سازىچو اسمعيل فرمان پدر كن
بر آمد سايه از ديوار عمرتسبك چون آفتاب آهنگ در كن
*** 99
رقم عرش بهر تشريف استنسبت كعبه بهر تعريف است
*** 164 حكايت شيخ ذوالنون مصرى
گفت چون صحرا همه پر برف گشترفت ذوالنون در چنان روزى به دشت
ديد گبرى را زايمان بى خبردامنى ارزن در افكنده به سر
برف ميرفت و به صحرا مىدويددانه مىپاشيد و هر جا مىدويد
گفت ذوالنونش كهاى دهقان راهاز چه مىپاشى تو اين ارزن پگاه
گفت در برف است عالم ناپديدچينه مرغان شد اين دم ناپديد
مرغكان را چينه پاشم اين قدرتا خدا رحمت كند بر من مگر
گفت ذوالنونش كه چون بيگانهاىكى پذيرد تو مگر ديوانهاى
گفت اگر نپذيرد اين بيند خداگفت بيند، گفت بس باشد مرا
رفت ذوالنون سوى حج سال دگربر رخ آن گبر افتادش نظر
ديد او را عاشق آسا در طوافگفت اى ذوالنون چرا گفتى گزاف
گفتى آن نپذيرد و بيند وليكديد و بپسنديد و بپذيرفت نيك
هم مرا در آشنائى راه دادهم مرا جان و دل آگاه داد
هم مرا در خانه خود پيش خواندهم مرا حيران راه خويش خواند
هست در بيت اللهم همخوابگىباز رستم زان همه بيگانگى
زان سخن حالى بشد ذوالنون زجاىگفت ارزان مىفروشى اى خداى
*** 277
از پى جود نز براى سجودصدر او آب كعبه برده ز جود
*** 574
حج مپندار گفت لبيكىجامه مفكن به آتش از كيكى
خاقانى (520- 595 ه. ق.) بديل (ابراهيم) بن على خاقانى حقايقى شروانى، يكى از بزرگترين شاعران و سخن پردازان ايران، در سال 520 هجرى قمرى، در شهر شروان از بلاد ايران به دنيا آمد. حسان العجم و افضل الدين از جمله القاب او مىباشد تا بيست و پنج سالگى نزد عمويش كافى الدين عمر بن عثمان به تحصيل دانش پرداخت و پس از مرگ استاد به ابوالعلاء گنجوى روى آورد. ابوالعلاء گنجوى او را به خاقان اكبر منوچهر شروانشاه معرفى كرد و تخلص خاقانى را براى او برگزيد. در سال 551 براى اولين بار و سپس در سال 569 براى بار دوم به قصد حج و ديدن امراى عراقين بار سفر بربست. و هنگام بازگشت از اين مسافرت در نزديكى بغداد از ديدن خرابه ايوان مداين متاثر شد و قصيده معروف «ايوان مدائن» را سرود. خاقانى در اواخر عمر در تبريز به سر مىبرد و در همين شهر درگذشت و در مقبرة الشعراء محله سرخاب تبريز به خاك سپرده شد.
ديوان اشعار او حدود هفده هزار بيت دارد و ديگر از آثارش تحفه العراقين است.
به دست آز مده دل كه بهر فرش كنشتز بام كعبه ندرند مكيان ديبا
به بوى نفس مكن جان كه بهر گردن خوككسى نبرد زنجير مسجدالاقصا
ببين كه كوكبه عمر خضر وار گذشتتو بازمانده چو موسى به تيه خوف و رجا
پرير نوبت حج بود و مهد خواجه هنوزاز آن سوى عرفاتست چشم بر فردا
*** 30
جام مى تا خط بغداد ده اى يار مراباز هم در خط بغداد فكن بار مرا
با جگه ديدم و طيار وز آراستگىعيش چون باج شد و كار چو طيار مرا
رخت كاول ز در مصطبه برداشتيمهم بدان منزل برداشت فرود آر مرا
سفر كعبه به صد جهد برآوردم و رفتسفر كوى مغانست دگر بار مرا
پيش من لاف ز شو نيز يه شو نيز مزندست من گير و به خاتونيه بسپار مرا
گوئيم حج تو هفتاد و دو حج بود امسالاين چنين سفته مكن تعبيه در بار مرا
گوئيم كعبه ز بالاى سرت كرد طوافاين چنين بيهده پندار مپندار مرا
من در كعبه زدم كعبه مرا در نگذاشتچون ندانم زدن آن در ندهد بار مرا
دامن كعبه گرفتم دم من در نگرفتدر نگيرد چو نبيند دم كردار مرا
مغ كده ديد كه من رد شده كعبه شدمكرد لابه كه زمن مگذر و مگذار مرا
شير مردان در كعبه مرا نپذيرندكه سگان در ديرند خريدار مرا
سوخته بيد منم زنگ زداى مىخامساقى ميكده به داند مقدار مرا
حجرالاسود نقد همگان را محك استكم عيارم من از آن كرد محك خوار مرا
زين سپس خال بتان پس حجرالاسود منزمزم آنك خم و كعبه در خمار مرا
صفت عشق و مقصد صدق و باز شرح منازل
و مناسك راه كعبه از در بغداد تا مكه
*** 65
شب روان در صبح صادق كعبه جان ديدهاندصبح را چون محرمان كعبه عريان ديدهاند
از لباس نفس عريان مانده چون ايمان و صبحهم به صبح از كعبه جان روى ايمان ديدهاند
در شكر ريزند ز اشك خوش كه گردون را به صبحهمچو پسه سبز و خون آلود و خندان ديده اند
وادى فكرت بريده محرم عشق آمدهموقف شوق ايستاده كعبه جان ديدهاند
روز و شب ديده دو گاو پيسه در قربانگهشصبح را تيغ و شفق را خون قربان ديدهاند
خواندهاند از لوح دل شرح مناسك بهر آنكدر دل از خط يداللَّه صد دبستان ديدهاند
نام سلطان خوانده هم بر ياسج سلطان از آنكدل علامت گاه ياسجهاى سلطان ديدهاند
از كجا برداشته ز اول ز بغداد طلبدر كجا در وادى تجريد امكان ديدهاند
صبحدم رانده زمنزل تشنگان ناشتاچاشتگه هم مقصد و هم چشمه هم خوان ديدهاند
در طواف كعبه جان سالكان عشق راهچون حلى دلبران در رقص و افغان ديدهاند
در سجود كعبه جان ساكنان سدره راههم چو عقل عاشقان سرمست و حيران ديدهاند
در حريم كعبه جان محرمان الياس وارعلم خصر و چشمه ماهى بريان ديدهاند
در طريق كعبه جان چرخ زرين كاسه رااز پى در يوزه جان كاسه گردان ديدهاند
كشتگان كز كعبه جان باز جانور گشتهاندماهى خضراند گويى كاب حيوان ديدهاند
كعبه جان زانسوى نه شهر جوى و هفت دهكاين دو جارا نفس امير و طبع دهقان ديدهاند
برگذشته زين ده و ز آن شهر و در اقليم دلكعبه جان را به شهر عشق بنيان ديدهاند
خاكيان دانند راه كعبه جان كوفتنكاين ره دشوار مشتى خاكى آسان ديدهاند
كعبه سنگين مثال كعبه جان كردهاندخاصگان اين را طفيل ديدن آن ديدهاند
هر كبوتر كز حريم كعبه جان آمدهزير پرش نامه توفيق پنهان ديدهاند
عاشقان اول طواف كعبه جان كردهاندپس طواف كعبه تن فرض فرمان ديدهاند
*** 67
تا خيال كعبه نقش ديده جان ديدهاندديده را از شوق كعبه زمزم افشان ديدهاند
عشق بر كرده به مكه آتشى كز شرق و غربكعبه را هر هفت كرده هفت مردان ديدهاند
هم بر آن آتش زهند و چين و بغداد آمدهماه ذوالقعده به روى دجله تابان ديدهاند
ماه نو را نيمه قنديل عيسى يافتهدجله را پر حلقه زنجير مطران ديدهاند
*** 69
جبرئيل استاده چون اعرابئى اشتر سواركز پى حاجش دليل ره فراوان ديدهاند
باديه بحر است و بختى كشتى و اعراب موجواقصه سرحد بحر و مكه پايان ديدهاند
*** 70
از پى حج در چنين روزى ز پانصد سال بازبر در فيد آسمان را منقطع سان ديدهاند
من به دور مقتفى ديدم بدى مه باديهكاندر او ز آب و گيا قحط فراوان ديدهاند
پس به عهد مستضى امسال ديدم در تموزكز تيمم گاه صد نيلوفر ستان ديدهاند
از سحاب فضل و اشك حاج و آب شعر منبركها را بركههاى بحر عمان ديدهاند
كوه محروق آنك و چون زر بشفشاهنگ درديو راز و در شكنجه حبس خذلان ديدهاند
از دم پاكان كه بنشاندى چراغ آسمانناف با حورا به حابر ماه آبان ديدهاند
وز پى خضر و پر روح القدس چون خط دوستدر سميرا سدره بر جاى مغيلا ديدهاند
ز آب شور نقره و ريگ عسيله ز عتقادسالكان از نقره كان و از عسل شان ديدهاند
از بسى پر ملك گسترده زير پاى حاجحاج زير پاى فرش سندس الوان ديدهاند
سبزى برگ حنا در پاى ديده ليك از اشكسرخى رنگ حنا در نوك مژگان ديدهاند
خه خه آن ماه نوذوالحجه كز وادى عروسچون خم تاج عروسان از شبستان ديدهاند
ماه نو در سايه ابر كبوتر فام راستچو سحاى نامه يا چون عين عنوان ديدهاند
ز آب و خاك سارقيه تا صفينه پيش چشمبس دواء المسك و ترياقا كه اخوان ديدهاند
در ميان سنگلاخ مسلخ و عمره ز شوقخار و حنظل گلشكرهاى صفاهان ديدهاند
دشت محرم صحن محشر گشته وز لبيك حقنفخه صور اندر اين پيروزه پنگان ديدهاند
از نشاط كعبه در شير ز قوم احراميانشيره بستان قرين شير پستان ديدهاند
شير زدگان اميد و سينه رنجوران عشقدر ز قومش هم دو پستان هم سپستان ديدهاند
زندگان كشته نفس آنجا كفن در تن كشانزعفرا رخ حنوط نفس ايشان ديدهاند
شير مردان چونگو زنان هوى هوى اندر دهاناز هو اللَّه برخدنگ آه پيكان ديدهاند
بر در اميدشان قفل از فقل حسبى زدهباز دندانه كليدش سين سبحان ديدهاند
آمده تا نخله محمود و در راه از نشاطحنظل مخروط را نارنج گيلان ديدهاند
جمله در غرقاب اشك وكرده هم سيراب ازاشكخاك غرقاب مصحف را كه عطشان ديدهاند
*** 71
دشت موقف را لباس از جوهر جان ديدهاندكوه رحمت را اساس از گوهر كان ديدهاند
عرضگاه دشت موقف عرض جناتست از آنكمصنع او كوثر و سقاش رضوان ديدهاند
حوت و سر طانست جاى مشترى و آن بركه هستمشترى صفوى كه دروى حوت و سرطان ديدهاند
كوه رحمت حرمتى دارد كه پيش قدر اوكوه قاف و نقطه فاهر دو يكسان ديدهاند
سنگ ريزه كوه رحمت بردهاند از بهر كحلديده بانانى كه عرش از كوه لبنان ديدهاند
اصفيا را پيش كوه استاده سوزان دل چو شمعهمچو شمع از اشك غرق و خشك دامان ديدهاند
هشتم ذى الحجه در موقف رسيده چاشتگاهشامگه خود را به هفتم چرخ مهمان ديدهاند
شب فراز كوه از اشك شور جمع و نور شمعابر در افشان و خورشيد در فشان ديدهاند
آفتاب از غرب گفتى بازگشت از بهر حاجچون نماز ديگرى بهر سليمان ديدهاند
گفتى از مغرب به رجعت كرده مشرق آفتابلا جرم حاج از حد بابل خراسان ديدهاند
از نسيم مغفرت كابى و خاكى يافتهآتشى را از انا گفتن پشيمان ديدهاند
وز فراوان ابر رحمت ريخته باران فضلراندهاى را بر اميد عفو شادان ديدهاند
حج ما آدينه و ما غرق طوفان كرمخود به عهد نوح هم آدينه طوفان ديدهاند
چون كريمان كز عطاى داده نسيانشان بودعفو حق را از خطاى خلق نيسان ديدهاند
خلق هفتاد و سه فرقت كرده هفتاد و دو حجانسى و جنى و شيطانى مسلمان ديدهاند
حاج را نونو در افزاى از ملايك كرده حقهر چه در ششصد هزار اعداد نقصان ديدهاند
اى بريد صبح سوى شام و ايران بر خبرزاين شرف كامسال اهل شام و ايران ديدهاند
اى زبان آفتاب احرار كيهان را بگوىدولتى كز حج اكبر حاج كيهان ديدهاند
نز سموم آسيب و نز باران بخيلى يافتهنز خفا چه بيم و نز غزيه عصيان ديدهاند
رانده ز اول شب بر آن كه پايه و بشكسته سنگنيمشب مشعل به مشعر نور غفران ديدهاند
بامدادان نفس حيوان كرده قربا در منىليك قربان خواص از نفس انسان ديدهاند
با سياهى سنگ كعبه همبر آيد در شرفسرخى سنگ منى كز خون حيوان ديدهاند
سعد ذابح بهر قربان تيغ مريخ آختهجرم كيوانش چو سنگ مكى افسان ديدهاند
چون بره كايد به مادر گوسپند چرخ راسوى تيغ حاج پويان و غريوان ديدهاند
بى زبانان بر زبان بى زبانى شكر حقگفته وقت كشتن و حق را زبان دان ديدهاند
در سه جمره بوده پيش مسجد خيف اهل خوفسنگ را كانداخته بر ديو غضبان ديدهاند
آمده در مكه و چون قدسيان بر گرد عرشعرش را بر گرد كعبه طوف و جولان ديدهاند
پيش كعبه گشته چون باران زمين بوس از نيازو آسمان را در طوافش هفت دوران ديدهاند
عيد ايشان كعبه وز ترتيب پنج اركان حجركن پنجم هفت طوف چار اركان ديدهاند
رفته و سعى صفا و مروه كرده چار و سههم بر آن ترتيب كز سادات و اعيان ديدهاند
پس براى عمره كردن سوى تنعيم آمدههم بر آن آيين كه حج را ساز و سامان ديدهاند
حاج را ديوان اعماليست و آنك عمره راختم اعمال و فذلكهاى ديوان ديدهاند
كعبه در دست سياهان عرب ديده چنانكچشمه حيوان به تاريكى گروگان ديدهاند
آنچه ديده دشمنان كعبه از مرغان به سنگدوستان كعبه از غوغا دو چندان ديدهاند
بهترين جايى بدست بدترين قومى گرومهره جان دار و اندر مغز ثعبان ديدهاند
نى ز ايزد شرم و نى از كعبه آزرم اى دريغجاى شيران را سگان سور سكان ديدهاند
در طواف كعبه چون شوريدگان از وجد و حالعقل را پيرانه سر در ام صبيان ديدهاند
ذات حق سلطان سلطانان و كعبه دار ملكمصطفى را شحنه و منشور قرآن ديدهاند
چون ز راه مكه خاقانى به يثرب داد روىپيش صدر مصطفى ثانى حسان ديدهاند
بنده خاقانى سگ تازيست بر درگاه اوبخ بخ آن تازى سگى كش پارسى خوان ديدهاند
حرز الحجاز
*** 74
شبروان چون رخ صبح آينه سيما بينندكعبه را چهره در آن آينه پيدا بينند
گر چه ز آن آينه خاتون عرب را نگرنددر پس آينه رومى زن رعنا بينند
اختران عود شب آرند و بر آتش فكنندخوش بسوزند و صبا خوشدم از اينجا بينند
صبح دندان چو مطرا كند از سوخته عودعودى خاك ز دندانش مطرا بينند
صبح را در رداء ساده احرام كشندتا فلك را سلب كعبه مهيا بينند
محرمان چون رداء صبح در آرند به كتفكعبه را سبز لباسى فلك آسا بينند
خود فلك شقه ديباى تن كعبه شودهم ز صبحش علم شقه ديبا بينند
دم صبح از جگر آرند و نم ژاله ز چشمتا دل زنگپذير آينه سيما بينند
دم و نم تيره كنند آينه، اين آينه بينكز نم گرم و دم سرد مصفا بينند
ز آه صبوح زنان راه صبوحى بزنندديو را ره زدن روح چه يارا بينند
بشكنند آن قدح مه تن گردون زناركه به دست همه تسبيح ثريا بينند
اختران از پى تسبيح همه زير آيندكاتش دلها قبه زده بالا بينند
نيك لرزانند از مؤذن تسبيح فلكاخترانى كه چو تسبيح مجزا بينند
صبح و شام آن رداء روز بشويند چو شيركان رداء جامه احرام مسيحا بينند
نه نه مشتاقان از صبح وز شام آزادندكه دل از هر چه دورنگى است شكيبا بينند
صبح و شام آمده گلگونه فش و غاليه فامرو كه مردان نه بدين زنگ زنان وا بينند
صبح صادق پس كاذب چه كند بر تن دهرچادر سبز درد تا زن رسوا بينند
ز آبنوس شب و روز آمد بر رقعه دهردو سپه كالت شطرنجى سواد بينند
لعب دهراست چو تضعيف حساب شطرنجگر چه پايان طلبندش نه همانا بينند
كى كند خاك در اين كاسه ميناى فلككه در او آتش و زهر آبخور مابينند
غلطم خاك چه حاجت كه چو اندر نگرندهمه خاكست كه در كاسه مينا بينند
خاك خواران زفلك خوارى بينند چوخاكخاك بر سر همه را هيچ مگو تا بينند
بگذريم از فلك و دهر و در كعبه زنيمكاين دو را هم به در كعبه تولا بينند
ما و خاك پى وادى سپران كز تف و نمآهشان مشعله دار و مژه سقا بينند
هاره واقصه واقصه آن راه شويمكه ز بركهاش بركه بركه سينا بينند
باديه بحر و بر آن بحر چو باران ز حبابقبه سيم زده حله و احيا بينند
از خفاجه به سر راه معونت يابندوز غزيه به لب چاه مواسا بينند
گرمگاهى كه چو دوزخ دمد آن باد سمومتف با حورا چو نكهت حورا بينند
قرصه شمس شود قرصه ريوند ز لطفبهر تفته جگران كافت گرما بينند
چرخ نارنج صفت شيشه كافور شودكه زانفاس مريدان دم سرما بينند
علم خاص خليفه زده در لشكر حاجچتر شامست كز او ماه شب آرا بينند
باز زرين به سر رايت و دستار چه زيرآفتابى به شب آراسته عمداً بينند
تاج زرين به سر دختر شاهنشه زنگباز پوشيده به گيسوش سراپا بينند
سالكان راست ره باديه دهليز خطرلكن ايوان امان كعبه عليا بينند
همه شبهاى غم آبستن روز طرب استيوسف روز به چاه شب يلدا بينند
خوشى عافيت از تلخى دارو يابندتابش معنى در ظلمت اسما بينند
بر شوند از پل آتش كه اثيرش خوانندپس به صحراى فلك جاى تماشا بينند
بگذرند از سر موئى كه صراطش دانندپس سر مائده جنت مأوا بينند
حفت الجنه همه راه بهشت آمد خارپس خارستان گلزار تمنا بينند
حفت النار همه راه سقر گلزار استباز خارستان سر تا سر صحرا بينند
شوره بينند بره پس به سرچشمه رسندغوره يابند برز پس مىحمرا بينند
آب ابر است كز او شوره فرات انگارندتاب مهر است كز او غوره منقا بينند
فر كعبه است كه در راه دل و باغ اميدشوره و غوره ما چشمه و صهبا بينند
تخم كاينجا فكنى كشت تو آنجا دروندجوى كامروز كنى آب تو فردا بينند
بد دلى در ره نيكى چه كنى كاهل نيازنيك را هم نظر نيك مكافا بينند
تشنگانى كه زجان سير شدند از مىعشقدل دريا كش سرمست چو دريا بينند
ديو كز وادى محرم شنود ناله كوسچون حرير علمش لرزه ز آوا بينند
گوسفند فلك و گاو زمين را به منىحاضر آرند و دو قربان مهيا بينند
پى غلط كرده چو خرگوش همه شيردلانره به تنها شده تا كعبه به تنها بينند
آسمان در حرم كعبه كبوتروار استكه به امنش ز در كعبه مسما بينند
آسمان كو ز كبودى به كبوتر ماندبر در كعبه معلق زن و در وا بينند
اين كبوتر كه نيارد زبر كعبه پريدطيرانش نه به بالا كه به پهنا بينند
شقهاى كز بر كعبه فلكش مىخوانندسايه جامه كعبه است كه بالا بينند
روز وشب را كه باصل ازحبش و روم آرندپيش خاتون عرب جوهر و لالا بينند
حبشى زلف يمانى رخ زنگى خالستكه چو تركانش تتق رومى خضرا بينند
كعبه را بينند از حلقه در حلقه زلفنقطه خالش از آن صخره صما بينند
جان فشانند بر آن خال و بر آن حلقه زلفعاشقان كان رخ زيتونى زيبا بينند
مشترى عاشق آن زلف ورخ وخال شدستكه چو گردونش سراسيمه و شيدا بينند
گفتىآن حلقه زلف ازچه سپيدست چو شيركه ز خالش سيهى عنبر سارا بينند
كعبه ديرينه عروسست عجب نى كه بر اوزلف پيرانه و خال رخ برنا بينند
حلقه زلف كهن رنگ بگرداند ليكخال را رنگ همان غاليه گونا بينند
عشق بازان كه به دست آرند آن حلقه زلفدست در سلسله مسجد اقصا بينند
خاك پاشان كه بر آن سنگ سيه بوسه زنندنور در جوهر آن سنگ معبا بينند
از بسى سنگ سيه بوسه زدن وقت وداعچشمه خضر ز ظلمات مفاجا بينند
گر به مكه فلك و نور مجزا ديدنددر مدينه ملك و عرش معلا بينند
خاكيان جگر آتش زده از باد سمومآبخور خاك در حضرت والا بينند
مصطفى پيش خلايق فكند خوان كرمكه مگس ران وى از شهپر عنقا بينند
عيسى از چرخ فرود آيد و ادريس ز خلدكاين دو را زله ز خوان پايه طاها بينند
خاصگان سرخوان كرمش دم نزنندز آن اباها كه بر اين خوانچه دنيا بينند
زعفران رنگ نمايد سر سكباش وليكگونه خرمگس است آنكه ز سكبا بينند
عقل واله شده از فر محمد يابندطور پاره شده از نور تجلى بينند
عقل وجان چون يى وسين بر در ياسين خفتندتن چو نون كز قلمش دور كنى تا بينند
او گرفته ز سخن روزه و از عيد سخاشصاع خواهان زكوة آدم و حوا بينند
شير مردان به حريمش سگ كهف اند همهآنت شيران كه مدد ز آتش هيجا بينند
سرمه ديده ز خاك در احمد سازندتا لقاى ملك العرش تعالى بينند
حضرت اوست جهانىكه شب وروز جهانساج و سيمست كز آن روضه غرا بينند
دادخواهان كه ز بيداد فلك ترسانندداد از آن حضرت دين داور دارا بينند
بنده خاقانى و درگاه رسول اللَّه از آنكبندگان حرمت از اين درگه اعلى بينند
خاك مشكينكه زبالين رسول آورده استحرز بازوش چو الكهف و چو كاها بينند
مصطفى حاضر و حسان عجم مدح سراىپيش سيمرغ خمش طوطى گويا بينند
گرچه حسان عجم را همه جا جاه دهندجاهش آن به كه به خاك عربش جابينند
گر چه در نفط سيه چهره توان ديد وليكآن نكوتر كه در آيينه بيضابينند
لافاز آن روح توان زدكه به چارم فلكستنه از اين روح كه در تبت و يغما بينند
يادش آيد كه بشروان چه بلا برد و چه ديدنكبتى كان پشه و باشه زنكبا بينند
بس كه ديد آفت اعدا ز پس انس عيالمردم از بهر عيال آفت اعدا بينند
موسى از بهر صفورا كند آتش خواهىو آن شبانيش هم از بهر صفورا بينند
به فريب فلك آزرده دلش خوش نكنندكه فلك را چو دلش رنگ معزا بينند
كى توان برد به خرما ز دل كس غصهكاستخوان غصه شده در دل خرما بينند
سخنش معجز دهر آمد ازين به سخنانبه خداگر شنوند اهل عجم يا بينند
چو تمسكت بحبل اللَّه از اول ديدندحسبنااللَّه و كفى آخر انشا بينند
در مدح كعبه عظم اللَّه بركاتها و نعت پيغمبر صلوات اللَّه عليه و سلم
*** 78
مقصد اينجاست نداى طلب اينجا شنوندبختيان را ز جرس صبحدم آوا شنوند
عارفان نظرى را فدا اينجا خواهندهاتفان سحرى را ندا اينجا شنوند
خاكيان را از دل كرم رو از آتش شوقباد سرد از سر خوناب سويدا شنوند
همه سگ جان و چو سگ ناله كنانند به صبحصبحدم ناله سگ بين كه چه پيدا شنوند
خاك پر سبحه قرا شود از اشك نيازوز دل خاك همان ناله قرا شنوند
خاك اگر گريد و نالد چه عجب كاتش رابانگ گريه ز دل صخره صما شنوند
گريه آن گريه كه از ديده آتش بينندناله آن ناله كه از سينه خارا شنوند
چون بلرزد علم صبح و بنالد دم كوسكوه را ناله تب لرزه چو دريا شنوند
صبح گل فام شد ارواح طلب تا نگرندكوس گلبانگ زد ابدال نگر تا شنوند
هر چه در پرده شب راز دل عشاقستكان نفس را به قيامت نه همانا شنوند
صبح شد هدهد جاسوس كز او واپرسندكوس شد طوطى غماز كز او واشنوند
چون به پاى علم روز سر شب ببرندچه عجب كز دم مرغ آه دريغا شنوند
كشته شد ديو به پاى علم لشكر حاجشايد ار تهنيت از كوس مفاجا شنوند
كوس حاج است كه ديو از فزعش گردد كرز او چو كرناى سليمان دم عنقا شنوند
يارب آن كوس چه هاروت فن زهره نواستكه ز يك پرده صدالحانش به عمدا شنوند
چه كند كوس كه امروز قيامت نكندنه ندارد نفس صور كه فردا شنوند
كوس را بين خم ايوان سليمان كه در اولحن داود به آهنگ دل آرا شنوند
كوس چون صومعه پير ششم چرخ كز اوبانگ شش دانه تسبيح ثريا شنوند
كوس ماند به كمان فلك اما عجب آنكزاو صرير قلم تير بجوزا شنوند
كوس را دل نه و دردى نه، چرا نالد زارناله زار ز درد دل دروا شنوند
كوس چون مار شده حلقه و كوبند سرشبانگ آن كوفتن از كعبه به صنعا شنوند
سخت سركوفته دارندش و او نالد از آنكناله مرد ز سر كوبه اعدا شنوند
خم كوس است كه ماه نوذوالحجه نمودگر زمه لحن خوش زهره زهرا شنوند
خود فلك خواهد تا چنبر اين كوس شودتا صداش از جبل الرحمه به تنها شنوند
گردم چنبر چوبين كه شنيدند خوش استپس دم آن خوشتر كز چنبر مينا شنوند
از پى حرمت كعبه چه عجب گر پس ازينبانگ دق الكوس از گنبد خضرا شنوند
مشترى قرعه توفيق زند بر ره حاجبانگ آن قرعه بر اين رقعه غبرا شنوند
عرشيان بانگ وللَّه على الناس زنندپاسخ از خلق سمعنا و اطعنا شنوند
از سر پاى در آيند سراپا به نيازتا تعال از ملك العرش تعالى شنوند
روضه روضه همه ره باغ منور بينندبركه بركه همه جا آب مصفا شنوند
بر سر روضه همه جاى تنزه شمرندبر لب بركه همه جاى تماشا شنوند
انجم ماده فش آماده حج آمدهاندتا خواص از همه لبيك مثنا شنوند
همه را نسخه اجزاى مناسك در دستاز پى كسب جزا خواندن اجزا شنوند
نه صحيفه است فلك، هفت ده آيت زبرشعاشقان اين همه از سورت سودا شنوند
نه صحيفه كه بده بنده يكايك بستندتا نه بس دير چو سى باره مجزا شنوند
زندگيشان به حق و نام بر ارواح چراستكابشان ابر دهد لاف ز سقا شنوند
خام پوشند و همه اطلس پخته شمرندزهر نوشند و همه نوش هنينا شنوند
گنج پرورده فقرند و كم كم شده ليككم كم گنج سرا پرده بالا شنوند
فقرنيكوست برنگ ار چه به آواز بد استعامه را زاين رنگ آواز تبرا شنوند
سفر كعبه نمودار ره آخرت استگر چه رمز رهش از صورت دنيا شنوند
جان معنى است به اسم صورى داده برونخاصگان معنى و عامان همه اسما شنوند
كعبه را نام به ميدانگه عام عرفاتحجره خاص جهان داور دارا شنوند
عابدان نعره بر آرند به ميدانگه از آنكنعره شيردلان در صف هيجا شنوند
عارفان خامش و سر بر سر زانو چو ملخنه چو زنبور كز او شورش و غوغا شنوند
ساربانا به وفا بر تو كه تعجيل نماىكز وفاى تو زمن شكر موفا شنوند
حاش للَّهاگر امسال ز حج و امانمنز قصور من و تقصير تو حاشا شنوند
دوستان يافته ميقات و شده زى عرفاتمن به فيد و ز من آواز به بطحا شنوند
هيچ اگر سايهپذير منم آن سايه هيچكه مرا نام نه در دفتر اشيا شنوند
هاوها باشد اگر محمل من سازى و همبرسانيم به كم ز آنكه زمنها شنوند
بر در كعبه كه بيت اللَّه موجوداتستكه مباهات امم ز آن در والا شنوند
بار عام است و در كعبه گشاده است كز اوخاصگان بانگ در جنت مأوا شنوند
پس چو رضوان در جنات گشايد ملكانبانگ حلقه زدن كعبه عليا شنوند
ز آن كليدى كه نبى نزد بنى شيبه سپردبانگ پر ملك و زيور حورا شنوند
چون جرس دار نجيبان ره يثرب سپرندساربان را همه الحان جرس آسا شنوند
در فلك صوت جرس زنگل نباشانستكه خروشيدنش از دخمه دارا شنوند
به سلام آمدگان حرم مصطفوىادخلوها به سلام از حرم آوا شنوند
النبى النبى آرند خلايق به زبانامتى امتى از روضه غرا شنوند
از صرير در او چار ملايك بسه بعدپنج هنگام دوم صور به يك جا شنوند
بر در مرقد سلطان دى زابلق چرخمركب داشته را ناله هرا شنوند
خود جنيبت بدرش داشته بينند براقكز صهيلش نفس روح معلا شنوند
موسى ايستاده و گم كرده ز دهشت نعلينار نى گفتنش از بهر تجلا شنوند
بهر وايافتن گم شده نعلين كليموالضحى خواندن خضر از در طاها شنوند
بنده خاقانى و نعت سر بالين رسولتاش تحسين ز ملك در صف اعلى شنوند
فخر من بنده ز خاك در احمد بينندلاف دريا زدم عنبر سارا شنوند
نعت صدر نبوى به كه به غربت گويمبانگ كوس ملكى به كه به صحرا شنوند
نكنم مدح كه من مرثيه گوى كرممچون كرم مرد زمن بانگ معزا شنوند
زنده كردم سخن ار شاكر من شد چه عجبكه ز عازر صفت شكر مسيحا شنوند
شايد ار لب به حديث قدما نگشايندناقدانى كه اداى سخن ما شنوند
آب هر آهن و سنگ ار بشود نيست عجبكه دم آتش طور از يد بيضا شنوند
شاعران حيض حسد يافته چون خرگوش اندتا زمن شيردلان نكته عذرا شنوند
خصم سگ دل ز حسد نالد و چون جبهت ماهنور بى صرفه دهد وه وه عوا شنوند
از سر خامه كنم معجزه انشا به خداىگر چنين معجزه بينند سران يا شنوند
راويان كايت انشاى من انشاد كنندبارك اللَّه همه بر صاحب انشا شنوند
*** 118
آنم كه با دو كعبه مرا حق خدمت استآرى بدين دو كعبه توان جان سپار كرد
اين كعبه نور ايزد و آن سنگ خاره بودآن كعبه پور آرزو اين كردگار كرد
اين كعبه در سرادق شروان سرير داشتو آن كعبه در حديقه مكه قرار كرد
اين كعبه در عجم عجمش سر گزيت دادو آن كعبه در عرب عربش سبزازار كرد
اين كعبه را خداى ظفر بر يمين نهادو آن كعبه را خليل حجر بر يسار كرد
اين كعبه ناف عالم و از طيب ساحتشآفاق وصف نافه مشك تتار كرد
اين كعبه شاه اعظم و ايثار قدرتشبر نور عروس فتح شه كامكار كرد
آن كعبه را كبوتر پرنده در حرمكافر از بام كعبه نيار گذار كرد
اين كعبه را به جاى كبوتر هماى بختاندر حرم مجاورت اين ديار كرد
شش حج تمام بر در اين كعبه كردهامكايزد به حج و كعبه مرا بختيار كرد
امسال عزم خدمت آن كعبه مىكنمكاين آرزو دلم گرو انتظار كرد
بانوى شرق و غرب مگر رخصه خواهدمكاميد اين حديث دو گوشم چهار گرد
*** 143
اى كعبه جهان گرد، اى زمزم رسن ورزرين رسن نمايى و چون زمزم آبى از بر
همچون دهان زمزم دندانه باد چشممگر نيستى به چشمم با سنگ كعبه همبر
اى نور زاى چشمه ديدى كه چند ديدمدر چاره شر شروان ظلمات ظلم بيمر
ذره چه سايه دارد آن ذرهام به عينهزرين رسن فرو كن و از چه مرا بر آور
من نخلم و تو مريم، من عازرم تو عيسىنخل از تو گشت تازه و جان از تو يافت عازر
سرگشته كرد چرخم چون چرخ و با دريسهفرياد از اين فسونگر زن فعل سبز چادر
آن پسته ديده باشى همچون كشف به صورتآن استخوانش بيرون و آن سبزى اندرون در
گر چون كشف كشم سر در استخوان بستهسايه نيفتد از من بر چشم هيچ جانور
اى دايگان عالم ديدى كز اهل شرواناز كوزه يتيمان هستم شكسته سرتر
هم ديدهاى كه از جان درگاه سيف دين راچون كاسه غريبان حلقه به گوشم ايدر
اى آب خضر و آتش، موسى و باد عيسىدارى ز خاك در بند اجلال و عزت وفر
پارم به مكه ديدى آسوده دل چو كعبهرطب اللسان چو زمزم و بر كعبه آفرين گر
شعرم بزر نوشتند آنجا خواص مكهبر بى نظيرى من كردند حاج محضر
امسال بين كه رفتم زى مكه مكارمديدم حريم حرمت و كعبه در و مجاور
شهرى كه شيب و بالا دريا و كوه داردكوهش اساس نعمت و بحرش غريق گوهر
باللَّه كه خاك در بند آنك هب كعبه ماندهابوقبيس بالا، زمزم به دامن اندر
بحر ار نه غوطه خوردى در بحر كف خسروكى عذب و صاف بودى چون زمزم مطهر
تا تاج دار گشتم از دوستى دو كعبهچرخ يگانه دشمن، نعلم كند دو پيكر
اين كعبتين بى نقش آورد سر به كعبمتا بر دو كعبه گشتم چون كعب مدح گستر
اى آفتاب تا كى در بيست و هشت منزلدارد ده و دو برجت گردان به آسمان بر
دربند و سور او بين چل برج آسمانىخيز از در مهاجر تا برج فيد بنگر
كرده به اعتقادى در بر جهاش منزلافلاك چون ستاره، سيمرغ چون كبوتر
در بر جهاش بوده ميقات پور عمرانميلاد پور مريم ميعاد پور هاجر
مانا كه برج كسرى هست آسمان دنياكز نور ينزل اللَّه دارد كمال بيمر
تا ز اربعين برجش زينت نيافت آدمدر اربعين صباحش طينت نشد مخمر
دندانههاى برجش يك يك صفا و مروهسر كوچههاى شهرش صف صف منى ومعشر
دراجه حصارش ذات البروج اعظمديباچه ديارش سعدالسعود ازهر
انصاف ده كه دربند ايمان سراست دين راسقف سواى ايمان ديوار دشت كافر
از كشتگان زنده ز آنسو هزار مشهدوز ساكنان ره روز ينسو و هزار مغشر
آن قبه مكارم و آن قبلهمعالىآن فرضه معلى، آن روضه منور
در قبه مهد مهدى با قبله عهد عيسىدر فرضه روض جنت و در روضه حوض كوثر
ذات العماد خرم خيرالبلاد عالمبيت الحرام ثانى، درالسلام اصغر
دخلش خراج خزران، خيلش غزاة ايرانجمعش سواد اعظم، رسمش جهاد اكبر
گويند پر ز عقرب طاس زر است حاشاكز حرمتش فلك را عقرب فكند نشتر
عاق ربست كورا خوانده است جاى عقربكز فر اوست مه را به رقع ز فرش عبقر
عقرب ندانم اما دارد مثال ارقمدر ديده چون گوزنان ترياق روح پرور
شهرى به شكل ارقم با صد هزار مهرهاز رنگ خشت پخته و سنگ رخام و مرمر
تا نام آن زمين شد هم سد هم آب حيوانالقاب سيف دين شد هم خضر و هم سكندر
هست اعشى عرب را از من سرشك خجلتچون سيف ذواليزن را از سيف دين مظفر
افسر خداى خسرو، كشور گشاى رستمملكت طراز عادل، ملت فروز داور
يك اسبه در دو ساعت گيرد سه بعد عالمچون از سپهر چارم اعلام مهر انور
بر پرچم علامت، بر تارك غلاماناز مشتريش طاس است، از آفتاب مغفر
زير سه حرف جاهش گنجيست، حرف آخرصفريست در ميانش هفت آسمانش محضر
يك دو شد از سه حرفش چار اصل و پنج شعبهشش روز و هفت خسرو نه قصر وهشت منظر
شاها طبيب عدلى، بيمار ظلم گيتىتسكين علتش را ترياق عدل در خور
خود عدل خسروان را جز عدل چيست حاصلزين جيفه گاه جافى زين مغ سراى مغبر
از عدل ديد خواهى هم راستى و هم خمدر ساق عرش ايزد، در طاق پول محشر
گل چون ز عدل زايد مير حنوط برتنتابوت دست عاشق، گور آستين دلبر
آتش، كه ظلم دارد مىميرد و كفن نهدو دسيه حنوطش، خاك كبود بستر
بر يك نمط نماند كار بساط ملكتمهره به دست ماند، خانه شود مششدر
سنجربه مرد و يحك، سنجار ماند آنكچون بنگرى به صورت سنجار به كه سنجر
آخر نه بر سكندر شد تخته پوش عالمبى بار ماند تختش، در تخت بار ششتر
شاهان عصر جز تو هستند ظلم پيشهاينجا سپيد دستند، آنجا سياه دفتر
نُه مه غذاى فرزند از خون حيض باشدپس آبهاش بر آيد، صورت شود مجدر
آن كس كه طعمه سازد سى سال خون مردمنه آخرش به طاعون صورت شود مبتر
نه ماهه خون حيضى گر آبله برآردسى ساله خون خلقى آخر چه آورد بر
شاها عرب نژادى هستى به خلق و خلقتشاه بشر چو احمد، نر عرب چو حيدر
مهمان عزيز دارند اهل عرب بسنتز آنم عزيز كردى، دادى كمال اوفر
رو مىفرستى اطلس، مصرى دهى عمامهختلى براق ابرش، تركى و شاق احور
اطلس به رنگ آتش، اصل عمامه از نىابرش چو باد نيسان تندى بسان تندر
اعجاز خلعت تو اين بس كه هست شخصمبا باد و آتش و نى هستش امان ميسر
بود آن نعيم دنيا فانى شعار خرمهست اين عروس خاطر باقى طراز مفخر
جان سخن وران را مرشد نشيد من بهبهر چنين نشيدى منشد نشيد بهتر
پيش مقام محمود اعنى بساط عالىگوهر فروش من به محمود محمدت خر
*** 169
خاقانى از ستايش كعبه چه نقص ديدكز زلف و خال گويد و كعبه برابرش
بى حرمتى بود نه حكيمى كه گاه وردزند مجوس خواند و مصحف ببر درش
نى نى به جاى خويش نسيبى همى كندنعتى است زان دلبر و كعبه است دلبرش
خال سياه او حجرالاسود است از آنكماند به خال و زلف به هم حلقه درش
سنگ سيه مخوان حجر كعبه را از آنكخوانند روشنان همه خورشيد اسمرش
گويى براى بوس خلايق پديد شدبر دست راست بيضه مهر پيمبرش
خاقانيا به كعبه رسيدى روان بپاشگر چه نه جنس پيشكش است اين محقرش
ديدى جناب حق، جنب آز در مشوكعبه مطهرست جنب خانه مشمرش
با آب و جاه كعبه وجود تو حيض توستهم ز آب چاه كعبه فرو شوى يكسرش
سوگند خور به كعبه و هم كعبه داند آنكمثلث نبود و هم نبود يك ثناگرش
شكر جمال گوى كه معمار كعبه اوستيارب چو كعبه دار عزيز و معمرش
*** 173
حج ملوك و عمره بختست و عيد دهربر درگهش كه كعبه كعبه است و مشعرش
من پار نزد كعبه رساندم سلام شاهايام عيد نحر كه بودم مجاورش
كعبه ز جاى خويش بجنبيد روز عيددر من فشاند شقه ديباى اخضرش
گفت آستان شاه شما عيد جان ماستسنگ سياه ما شده هندوى اصغرش
اينجا چه ماندهاى تو كه آنجاست عيد بختزين پاى باز گرد و ببين صدر انورش
گفتم كه يك دو عيد به پايم بخدمتتچون پختهتر شوم بشوم باز كشورش
گفتا مپاى رو حج و عيدى دگر بر آرتا هر كه هست بانك بر آيد ز حنجرش
كاقبال بين كه حاصل خاقانى آمدستكاندر سه مه سه عيد و دو حج شد ميسرش
عيدى به قرب مكه و قربانگه خليلعيدى ديگر به حضرت خاقان اكبرش
*** 186
تا كى بر غم كعبه نشينان عروس وارچون كعبه سر ز شقه ديبا بر آورم
اوليتر آنكه چون حجرالاسود از پلاسخود را لباس عنبر سارا بر آورم
*** 188
امسال اگر ز كعبه مرا بازداشت شاهزين حسرت آتشى ز سويدا بر آورم
گر بخت باز بر در كعبه رساندمكه احرام حج و عمره مثنا بر آورم
سى ساله فرض بر در كعبه كنم قضاتكبير آن فريضه به بطحا برآورم
حراق وار درفتد آتش به بوقبيسز آهى كه چون شراره مجزا برآورم
از دست آنكه داور فرياد رس نماندفرياد در مقام و مصلا بر آورم
زمزم فشانم از مژه در زير ناودانطوفان خون ز صخره صما برآورم
درياى سينه موج زند آب آتشينتا پيش كعبه لؤلؤ لالا بر آورم
بر آستان كعبه مصفا كنم ضميرزو نعمت مصطفاى مزكى برآورم
ديباچه سراچه كل خواجه رسلكز خدمتش مراد مهنا برآورم
سلطان شرع و خادم لالاى او بلالمن سر به پاى بوسى لالا برآورم
در بارگاه صاحب معراج هر زمانمعراج دل به جنت مأوى برآورم
تا قرب قاب قوسين بر خاك درگهشآوازه دنى فتدلّى بر آورم
گر مدحتش به خاك سرانديب ادا كنمكوثر ز خاك آدم و حوا برآورم
كى باشد آن زمان كه رسم باز حضرتشآواز يا مغيث اغثنا برآورم
از غصهها كه دارم از آلودگان عهدغلغل در آن حظيره عليا برآورم
دارا و داور اوست جهان را، من از جهانفرياد پيش داور و دارا برآورم
ز اصحاب خويش چونسگكهف اندرآن حرمآن از شكستگى سر و پا برآورم
دندانم ار به سنگ غرامت شكستهاندوقت ثناى خواجه ثنايا برآورم
*** 208
كعبه است ايوان خسرو كاندر اوستر عالى را هويدا ديدهام
كعبه را باشد كبوتر در حرمدر حرم شهباز بيضا ديدهام
كعبه را ماند در عاليت و منمحرم اين كعبهام تا ديدهام
پيشت آرم نظم قرآن را شفيعكز همه عيبش مبرا ديدهام
پيشت آرم كعبه حق را شفيعكاسمانش خاك بطحا ديدهام
پيشت آرم مصطفائى را شفيعكاسم او ياسين و طه ديدهام
پيشت آرم چار يارش را شفيعكز هدى شان عز والا ديدهام
پيشت آرم هفت مردان را شفيعكز دو عالمشان تبرا ديدهام
پيشت آرم جان افريدون را شفيعكز جهانداريش طغرا ديدهام
پيشت آرم جان فخرالدين شفيعكز شرف كسريش مولا ديدهام
كز پى حج رخصتم خواهى ز شاهكاين سفر دل را تمنا ديدهام
*** 226
حجره دل را كز كعبه وحدت اثر استدر به فردوس و كليدان به خراسان يابم
بختيان نفس من كه جرس دار شونداز دهان جرس افغان به خراسان يابم
نزد من كعبه كعبست خراسان كه ز شوقكعبه را محرم گردان به خراسان يابم
برداى طلب احرام همى گيرم از آنكعرفات كرم آسان به خراسان يابم
گر چه احرامگه جان ز عراقست مراليك ميقاتگه جان به خراسان يابم
بهر قربان چنين كعبه عجب نيست كه منعيد را صورت قربان به خراسان يابم
*** 231
او كعبه علوم و كف و كلك و مجلسشبودند زمزم و حجرالاسود و مقام
او و همه جهان مثل زمزم و خلاباو و همه سران حجرالاسود و رخام
زمزم نماى بود به مدحش زبان منتا كرده بودم از حجرالاسود استلام
تحفة الحرمين و تفاحة الثقلين
*** 286
صبح خيزان بين بصدر كعبه مهمان آمدهجان عالم ديده و در عالم جان آمده
آستان خاص سلطان السلاطين داده بوسپس به بار عام پيشه صفه مهمان آمده
كعبه بر كرده عرب وار آتشى كز نور آنشب روان در راه منزل منزل آسان آمده
كعبه استقبالشان فرموده هم در باديهپس همه ره با همه لبيك گويان آمده
شب روان چون كرم شب تابنده صحرائى همهخفتگان چون گرم قززنده به زندان آمده
كعبه برخوانى نشانده فاقه زدگان را به نازكز نياز آنجا سليمان مور آن خوان آمده
بر سر آن خوان عزت نسر طائردان مگسبلكه پر جبرئيل آنجا مگس ران آمده
از براى خوان كعبه ماه در ماهى دوبارگاه سيمين نان و گه زرين نمكدان آمده
رسته دندان نياز آنجا و پير هشت خلداز بن دندان طفيل هفت مردان آمده
پيش دندان از در سلطان بدست خاصگاندوستكانى سر بمهر خاص سلطان آمده
مصطفى استاده خوانسالار و رضوان طشت دارهديه دندان مزد خاص و عام يكسان آمده
هم خلال از طوبى و هم آبدست از سلسبيلبلكه دست آب همه تسكين رضوان آمده
آسمان آورده زرين آبدستان زافتابپشت خم پيش سران چون آبدستان آمده
خضر جلابى بدست از آبدست مصطفىكوست ظلمات عرب را آب حيوان آمده
فاقه پروردان چو پاكان حوارى روزه داركعبه همچون خوان عيسى عيد ايشان آمده
يوسفان در پيش خوان كعبه باشند آن چنانكپيش يوسف قحط پروردان كنعان آمده
خوان كعبه هشت خوان خلد را ماند كه هستچار جوى او را به جاى سبع الوان آمده
بر سر آن خوان دل پاكان چو مرغان بهشتنيمهاى گويا و ديگر نيمه بريان آمده
كعبه در تربيع همچون تخت نرد مهره بازكعبتين جانها و نراد انسى و جان آمده
نقش يك تنها به روى كعبتين پيدا شدهپس شش و پنج و چهار و سه دو پنهان آمده
هر حسابى كرده بر حق ختم چون نرد زيادهر كه شش پنجى زده يك بر سر آن آمده
عالمان چون حضر پوشيده برهنه پاى و سرنعل پى شان همسر تاج خضر و خان آمده
صوفيان ز كوه پر آب زندگانى چون خضرهمچو موسى در عصاشان جان ثعبان آمده
هو و هو گويان مريدان هوى هوى اندر دهانچون صدف تن غرقاشك و سينه عطشانآمده
ز آه ايشان كه الف چون سوزن عيسى شدهگاه هى چون حلقه زنجير مطران آمده
آتشين حلقه ز باد افتاده و جسته ز حلقرفته ساق عرش را خلخال پيچان آمده
ز آهشان يك نيمه مسمار در دوزخ شدهباز ديگر نيمه طوق حلق شيطان آمده
اين مربع خانه نور از خروش صادقانچون مسدس خان زنبوران پر افغان آمده
چون مشبك خام زنبوران ز آه عاشقانبس دريچه كاندرين بام نه ايوان آمده
كعبه همچون شاه زنبوران ميانجا معتكفعالمى گردش چو زنبوران غريوان آمده
آفتاب اشتر سوارى بر فلك بيمار تندر طواف كعبه محرم وار عريان آمده
خون قربان رفته در زير زمين تا پشت گاوگاو بالاى زمين از بهر قربان آمده
بر زمين الحمداللَّه خون قربان بسته نقشبر هوا تسبيح گويان جان حيوان آمده
كعبه در ناف زمين بهتر سلاسه است از شرفكاندر ارحام وجود از صلب فرمان آمده
كعبه خاتون دو كون او را در اين خرگاه سبزهفت بانو بين پرستار شبستان آمده
صبح و شام او را دو خادم، جوهر و عنبر به ناماين ز روم آن از حبش سالار كيهان آمده
خادمانش بر دو طفلانند اتابك و آن دو راگاهواره بابل و مولد خراسان آمده
خال مشك از روى گندمگون خاتون عربعاشقان را آرزو بخش و دلستان آمده
روى گندمگون او بوده تصاوير بهشتآدم از سوداى گندم ز آن پريشان آمده
كعبه صرافى، دكانش نيمه بام آسمانبر يكى دستش محك زر ايمان آمده
بر محك كعبه كو جنس بلال آمد برنگهر كه را زر بولهب رويست شادان آمده
بر سياهى سنگ اگر زرت سپيد آيد نه سرخز آن سپيدى دان سياهى روى ديوان آمده
سنگ زر شبرنگ لكن صبح وار از راستىشاهد هر بچه كز خورشيد در كان آمده
در سياهى سنگ كعبه روشنايى بين چنانكنور معنى در سياهى حرف قرآن آمده
زمزم آنك چون دهانى آب حيوان در گلووان دهان را ميم لب چون سين دندان آمده
پيش عيسى دم چه زمزم صليب دلو چرخسرنگون بى آب چون چاه زنخدان آمده
مصطفى كحال عقل و كعبه دكان شفاستعيسى اينجا كيست هاون كوب دكان آمده
عيسى آنك پيش كعبه بسته چون احراميانچادرى كان دست ريس دخت عمران آمده
كعبه را از خاصيت پنداشته عود الصليبكز دم ابن اللَّه او را ام صبيان آمده
ازأ انتش همزه مسمار و الف دارى شدهبر چنين دارى ز عصمت كافها خوان آمده
گر حرم خون گريد از غوغاى مكه حق اوستكز فلاخنشان فراز كعبه غضبان آمده
برخلاف عادت از اصحاب فيل است اى عجببر سر مرغان كعبه سنگ باران آمده
مكيان چون ماكيانى بر سر خود كرده خاككز خروس فتنه شان آواز خذلان آمده
بوقبيس آرامگاه انبياء بوده مقيمباز غضبان گاه اهل بغى و عصيان آمده
كره عيسى نامى از بالاى كعبه خيبرىزاندر و مشتى يهودى رنگ فتان آمده
زود بينام از جلال كعبه مريم صفتخيبر وارون عيسى گرد ويران آمده
من به چشم خويش ديدم كعبه را از زخم سنگاشكبار از دست مشتى نابسامان آمده
كرده روح القدس پيش كعبه پرها را حجابتا بر او آسيب سنگ اهل طغيان آمده
بوقبيس از شرم كعبه رفته در زلزال خوفكعبه را از روى ضجرت راى نقلان آمده
كعبه در شومى عرب چون قطب درتنگى صافيا صدف در بحر ظلمانى گروگان آمده
كعبه قطب است و بنى آدم بنات العرش وارگرد قطب آسيمه سر شيدا و حيران آمده
كعبه هم قطب است و گردون راست چون دستاس زالصورت دستاس را بر قطب دوران آمده
كعبه روغن خانهاى دان روز و شب گاو خراسگاو پيسه گرد روغن خانه گردان آمده
كعبه شمع و روشنان پروانه و گيتى لگنبر لگن پروانه را بين مست جولان آمده
كعبه گنج است و سياهان عرب ماران گنجگرد گنج آنك صف ماران فراوان آمده
كعبه شان شهد و كان زر رسته است اى عجبخيل زنبوران و مارانش نگهبان آمده
*** 291
الوداع اى كعبه كاينك وقت هجران آمدهدل تنورى گشته و زوديده طوفان آمده
الوداع اى كعبه كاينك مست راوق گشته خاكز آنكه چشم از اشك ميگون راوق افشان آمده
الوداع اى كعبه كاينك كالبد با حال بدرفته از پيش تو و جان وقف هجران آمده
الوداع اى كعبه كاينك هفتهاى در خدمتتعيش خوابى بوده و تعبيرش احزان آمده
الوداع اى كعبه كاينك روز وصلت صبح واردير سر بر كرده و بس زود پايان آمده
الوداع اى كعبه كاينك درد هجران جان گزاىشمهاى خاك مدينه حرز و درمان آمده
مكه مىخواهى و كعبهها مدينه پيش تستمكه تمكين و در وى كعبه جان آمده
مصطفى كعبه است و مهر كتف او سنگ سياههر كف از بهر كف او زمزم احسان آمده
گرد چار اركان او بين هفت طوق و شش جهتچار اركانش ز ياران چار اقران آمده
حبذا خاك مدينه، حبذا عين النبىهر دو اصل چار جوى و هشت بستان آمده
در مدينه مصطفى دين مشخص دان و بسو آنكه از دين در مدينه اصل و بنياد آمده
گر بجويى ور نويسى هم باسم و هم بذاتدر مدينه نقش دين بينى به برهان آمده
*** 315
آن كعبه محرم نشان، آن زمزم آتش فشاندر كاخ مه دامن كشان يك مه به پرواز آمده
هرسنگ را كز ساحرى كرده صبا ميناگرىاز خشت زر خاورى ميناش دينار آمده
*** 328
تو كعبه عجم شده، او كعبه عرباو و تو هر دو قبله انسى و جان شده
قبله به قبله رفته و كوس سخا زدهكعبه به كعبه آمده و كامران شده
تو ميهمان كعبه شده هفتهاى و بازهمشهريان كعبه تو را ميهمان شده
خوان ساخته به رسم كيان اهل مكه رارسم كيان ربيع دل مكيان شده
تو هفت طوفكرده وكعبه عروس وارهر هفت كرده پيش تو و عشق دان شده
نظاره در تو چشم ملايك كه چشم توديده جمال كعبه و زمزم فشان شده
تو بوسه داده چهره سنگ سياه و بازرضوان زخاك پاى تو بوسهستان شده
سنگ سياه زير نثارت ز سيم و زرابر سيه نموده و برف خزان شده
گر زخم يافته دلت از رنج باديهديدار كعبه مرهم راحت رسان شده
تو ناخنى ز كعبه نهاى دو روزين حسددر چشم ديو ناخنه هست استخوان شده
كوثر به ناودان شده آندم كه پاى توكرده طواف كعبه وزى ناودان شده
هر خون كه رانده از تن قربان خواص توگلگونه عذار خواص جنان شده
خون بهيمه ريخته هرميزبان بهشرطتو خون نفس ريخته و ميزبان شده
چون زى مدينه آمده مهد رفيع توزابر عطات شوره ستان بوستان شده
تو عنبرين نفس به سر روضه رسولو زياد تو ملايكه مشكين دهان شده
وقت قدوم روضه ترا مرحبا زدهصدق دلت بهحضرت او نورهانشده
آن شاخ سيم بر سر بالين مصطفىاز بس نثار لعل وزرت گلستان شده
تو شب به روضه نبوى زنده داشتهعين اللهت به لطف نظر پاسبان شده
اشك نياز ريخته چشم تو شمع واروز نور روضه نبوى شمعدان شده
هنگام بازگشت همه ره ز بركتتشب بدروار بدرقه كاروان شده
در موكبت براى خبر چون كبوترانشام و سحر دو نامه بر رايگان شده
وز بهر محملت كه فلك بود غاشيهاشخورشيد ناقه گشته و مه ساربان شده
تاريخ گشته رفتن مهد تو در عربچون درعجم كرامت تو داستانشده
اى آسيه كرامت و اى ساره معرفتحواى وقت و مريم آخر زمان شده
اين هر چهار طاهره را خامسه توئىهرناخن از تو رابعه دودمان شده
اى اعتقاد نه زن و ده يار مصطفاتاز نوزده زبانيه حرز امان شده
هستند ده ستاره و نه حور با دلتهمراه هشت جنت وهفت آسمان شه
گر شاه بانوان ز خلاط آمده به حجنامش به جود درهمه گيتى عيانشده
تو قحط مكه برده و نامت به شرق و غربتا خط قندهار و حد قيروان شده
صد شاهبانوان سزدت پيشكار وهستصد شاه ارمنت رهى و قهرمان شده
خاقانى ار ز خدمت مهد تو دور ماندعمرش بهخرده در سر تشوير آنشده
اكنون به عذر بى طمعى خوانده مدح توبر مدح خوان تو ملكان مدح خوان شده
زين شعر كره بر قد و صفت قباى فخروز بهر پنبه تير فلك چون كمان شده
بادت بقاى خضر وهم ازبركت دعاتاسكندر جهان، شه شرق اخستان شده
بادت سعادت ابد و هم به همتتقيدافه زمين فرو آن بانوان شده
در مدح عضمة الدين
*** 329
اى در حرمت نشان كعبهدرگاه تو را مكان كعبه
اى كمتر خادمان بزمتبهتر ز مجاوران كعبه
كعبه است درت نوشته خورشيدالعبد بر آستان كعبه
شاهان همه در پناه قدرتچون مرغان در امان كعبه
گردون به مثال بارگاهتكرده ز حق امتحان كعبه
حق كرده خليل را اشارتتا كرده بنا بسان كعبه
ملت به جوار تو بر آسودچون صيد به دودمان كعبه
جاى قسم و مقام سجده استاز بهر خواص جان كعبه
خاك قدمت به عرض مصحفصحن حرمت نشان كعبه
كعبه به درت پيام داده استكاى كعبه جان و جان كعبه
جبريل كه اين پيام بشنودحالى ستد از زبان كعبه
بر كعبه كنند جان فشان خلقبر صدر تو جان فشان كعبه
دست تو محيط بر ممالكابرى شده سايبان كعبه
اى تشنه ابر رحمت توچون من لب ناودان كعبه
ظلم از در تو رميده چون ديواز سايه پاسبان كعبه
شيطان ز درت رميده ز آنسانكپيلان ز نگاهبان كعبه
ظلم و حرم تو، حاش للَّهپاى سگ و نردبان كعبه
رضوان صفت سراى پردهاتكرده است به داستان كعبه
جويد به تبرك آب دستتچو خاج ز ناودان كعبه
دهليز سرات ناف فردوسچون ناف زمين ميان كعبه
چندانكه مجاور حجابىدارى صفت نهان كعبه
شروان بتو مكه گشت و بزمتدارد حرم عيان كعبه
اى كعبه بساط آسمان خوانعنقا شده مور خوان كعبه
گر خصم به كين تو كشد دستچون ابرهه بر زيان كعبه
ز اقبال تو سنگسار گرددچون پيل زيان رسان كعبه
اى دولت در ركاب بختتچون جنت در عنان كعبه
هر پنج نماز چون كنى روىسوى در كامران كعبه
بر فرق تو اختران رحمتبارند ز آسمان كعبه
اى كعبه ملك عصمة الدينمن بنده رايگان كعبه
اى بانوى شرق و كعبه جودمن بلبل مدح خوان كعبه
گر كعبه شدى چو من زبان وروصفت بودى بيان كعبه
موقوف اشارت تو ماندمچون حاجى ميهمان كعبه
تا از حجر است و آستانهخال سيه و لبان كعبه
در دولت جاودانت بينامهم حرمت و هم توان كعبه
پرده در بارگاه بادتز آن حله كه هست از آن كعبه
دولت شده در ضمنان عمرتچون ملت در ضمان كعبه
*** 335
دلم كعبه است و تن حلقه چگونه حلقهاى كانراز بس دندانه گر بينى دهان زمزمش خوانى
سر احراميان درد بر زانو بهست ايراصفا و مروه مردان سر زانو است گردانى
توزين احرام و زاين كعبه چه دانى كز برون چشمتز كعبه پوششى ديده است و از احرام عريانى
شده است آيينه زانو بنفش از شانه دستمكه دارم چون بنفشه سر به زانوى پشيمانى
*** 342
نه نون والقلم هم كژ است اول آنگهبجز راستش مقتدائى نيابى
ز دل شاهدى ساز كو را چو كعبههمه روى بينى قفائى نيابى
چو دل كعبه كردى سر هر دو زانوكم از مروهاى يا صفائى نيابى
برو پيل پنداشت از كعبه دلبرون ران كز اين به وغائى نيابى
ببا كعبه عزت دل ز عزىتهى كن كز اين به غزائى نيابى
گر از كعبه در دير صادق دل آيىبه از دير حاجت روائى نيابى
ور از دير زى كعبه بى صدق پويىبه كعبه قبول دعائى نيابى
*** 345
هفت طواف كعبه را هفت تنان بسند بسما و سه پنج كعبتين، داو بهفت و داورى
ما كه وا ختيار كه كاين شجره است از آن مابد پسران خانه كن، باد سران سرسرى
*** 350
در عرفات بختيان باديه كرده پى سپرما و تو بسپريم هم باديه قلندرى
در عرفات عاشقان بختى بى خبر تويىكانگه باركشترى كز همه بى خبرترى
دى به نماز ديگرى موقف اگر تمام شدچون تو صبوح كردهاى مرد نماز ديگرى
ور سر مشعرالحرام آمدهاند محرمانمحرم مىشويم ما ميكده كرده مشعرى
وز ز منى خورد زمين خون حلال جانورانما بخوريم خون رز تا نرسد به جانورى
هر كه كبوترى كشد هم به ثواب در رسدپس تو ببر گلوى دل كو كندت كبوترى
سنگ فشان كنند خلق از پى دين بجمره درما همه جان فشان كنيم از پى خم به مىخرى
ور به طواف كعبهاند از سر پاى سر زنانما و تو و طواف دير از سر دل، نه سرسرى
ور همه سنگ كعبه را بوسه زنند حاجيانما همه بوسه گه كنيم از سر زلف سعترى
كوى مغان و ما و تو هر سر سنگ كعبهاىدرد تو كرده زمزمى، دست تو كرده ساغرى
طاعت ماست با گنه كز پى نام در خوردروى سپيد جامه را داغ سياه گازرى
كعبه به زاهدان رسد، دير به ما سبوكشانبخشش اصل دان همه ما و تو ازميان برى
زهد شما و فسق ما چون همه حكم داور استداورتان خداى باد اين همه چيست داورى
گر حج و عمره كردهاند از در كعبه رهروانما حج و عمره مىكنيم از در خسرو سرى
خاطرخاقانى از آن كعبه شناس شد كه اودر حرم خدايگان كرد به جان مجاورى
*** 356
گر محرم عيدند همه كعبه ستايانتو محرم مىباش و مكن كعبه ستايى
احرام كه گيرى چو قدح گير كه داردعريانى بيرون و درون لعل قبايى
كعبه چكنى با حجرالاسود و زمزمها عارض و زلف و لب تركان سرايى
هم خدمت اين حلقه به گوشان ختن بهاز طاعت آن كعبه نشينان ريايى
*** 357
چون نقش بصر در سيهى نورى سپيدىچون زلف بتان در ظلمات اصل ضيايى
هستى حجرالاسود و كعبه علم شاهتا كعبه به جايست بر آن كعبه بجايى
*** 374
گر كعبه جويى باريا، بتخانه سازى كعبه راور بتپرستى با صفا، كعبه ثناخوان آيدت
چون از نيازت بوى نه، كعبه پرستى روى نهچون آبت اندر جوى نه پل كردن آسان آيدت
*** 423
باد آب گفت زمزم و خاك در تو كعبهركن و حجرالاسود ديوار تو عالم را
تا هست ملايك را عرشه آينه نورىباد آينه عرشى رخسار تو عالم را
*** 531
ديده در كار لب و خاكش كنمپيشكش هم جان و هم مالش كنم
كعبه جان او و عيد دل هم اوستجان و دل قربان همه سالش كنم
چون مرا از راه كعبه است اين فتوحبس طواف شكر كامسالش كنم
ماه من كاشتر سوار آيد به راهديده سقا، سينه حمالش كنم
*** 637
اين حصن را كه چون حرم مكه حصن اوستزان قصر كعبه را فروزان تازه كرد
وين كعبه را كه سد سكندر حريم اوستخضر خليل مرتبه بنيان تازه كرد
بهر ثبات ملك چنين كعبه جلالاز بوقبيس حلم خود اركان تازه كرد
*** 638
ترا كعبه دل درون تار و ماربرون دير صورت كنى زرنگار
مبر قفل زرين كعبه بدانكدر دير را حلقه آيد به كار
زهى كعبه ويران كن دير سازتو زاصحاب فيلى نه ز اصحاب غار
گراينجا به سنگى نيايى فرودهم از تو به سنگى بر آيد مار
گر اول به پيلى كنى قصد سنگهم آخر به مرغى شوى سنگسار
*** 654
سنگ سياه كعبه را بوسه زده پس آنگهىدست سپيد سفلگان بوسه زنم، دريغ من
تا جورم چو آفتاب اينت عجب كه بى بهابر سر خاك عورتن نور تنم، دريغ من
*** 695
رفت زى كعبه كه آرد كعبه را زى تو شفيعتاش بپذيرى كه او با توبه ايمان تازه كرد
پيش كعبه نفس حسى بهر قربا هديه بردپيش صدرت جان قدسى كشت و قربان تازه كرد
*** 695
تن را سجود كعبه فريضه است و نقص نيستگر ديده را ز ديدن كعبه جدا كند
گر تن به قرب كعبه نگشت آشنا رواستبايد كه جان به قرب سجود آشنا كند
از تن نماز خدمت اگر فوت شد كنونجان هم سجود سهو برد و هم قضا كند
*** 700
تبريز كعبه شد حرمش را ستون عدلصدر فرشته خلق پيمبر تميز كرد
آرى ز ابتدا حرم كعبه را ستونهم مكرمات عمر عبدالعزيز كرد
عراقى (610- 688 ه. ق.) فخرالدين ابراهيم بن بزرگمهر عبدالغفار، مخلص به عراقى از عارفان و شاعران معروف قرن هفتم است. او متولد كمجان است كه امروزه به نام كميجان و از توابع اراك. در سنين جوانى به هندوستان رفت و مدتى در خدمت بهاءالدين زكريا به سلوك پرداخت. آنگاه به قونيه رفت و به مجلس شيخ صدرالدين قونيوى راه جست و به فيض مصاحبت با مولانا جلال الدين مولوى نائل آمد. مدتى نيز به مصر رفت و سرانجام رحل اقامت در دمشق افكند و همان جا نيز در گذشت عراقى در سفرى از راه دريا به قصد حج بيرون رفت و به عمان و سپس بحرين رفت و آنگاه قصد ديار روم كرد. عراقى علاوه بر ديوان شعر، مثنوى كوتاهى به نام «عشاق نامه» دارد. «المعات» نيز كتاب منثور اوست كه تحت تاثير كتاب فصوص الحكم ابن عربى نوشته است.
*** 68
به خرابات شدم دوش مرا بار نبودميزدم نعره و فرياد ز من كس نشنود
يا نبايد هيچ كس از باده فروشان بيداريا خود از هيچ كسم در نگشود
چونكه يك نيم ز شب يا كم يا بيش برفترندى از غرفه برون كرد سر و رخ بنمود
گفت: خيرست، درين وقت تو ديوانه شدىنغز پرداختى آخر تو نگويى كه چه بود؟
گفتمش: در بگشا، گفت: برو هرزه مگوىتا درين وقت ز بهر چو توئى در كه گشود؟
اين نه مسجد ك بهر لحظه درش بگشايندتا تو اندر دوى، اندر صف پيش آيى زود
اين خرابات مغانست و درو زنده دلانشاهد و شمع و شراب و غزل و رود و سرود
زر و سر را نبود هيچ درين بقعه محلسودشان جمله زيانست و زيانشان همه سود
سركوشان عرفاتست و سراشان كعبهعاشقان همچو خليلند و رقيبان نمرود
اى عراقى، چه زنى حلقه برين در شب و روز؟زين همه آتش خود هيچ نبينى جز دود
وصف كعبه معظم
*** 189
حبذا صفه بهشت مثالبرترين آسمانش صف نعال
مجلس نور و جلوه گاه سرورروضه انس و بارگاه وصال
بيت معمور او مقر شرفسقف مرفوع او سپهر جلال
غرفش خوشتر از رياض بهشتشرفش خوشتر از شكوه كمال
زين گرفته بها مدارج قدسيافته زان بهشت زيب جمال
در بساتين بى نهايت اوسدرة المنتهى هنوز نهال
بر سر خوان عالم آرايشآفرينش طفيل و خلق عيال
آفتاب صفاى صفه اوايمن از وصمت كسوف و زوال
ذرههاى هواى غرفه اوسر بسر نور آفتاب مثال
صورت ذرههاى درگه اوستهر چه بينى درين جهان اشكال
معنى موجهاى بركه اوستهر چه يابى زمان زمان ز احوال
هر يك از ذرههاى لطف هواشجام گيتى نما باستقبال
هريك از شعلههاى عكس صفاشآفتابيست كاينات ظلال
صفحات سطوح بى نقششمشتمل بر نقوش حال و مآل
نفحات رياض جان بخششمرده را زنده كرده اندر حال
تا نسيم هواش يافت ملكميزند در هواى او پر و بال
مطرب عشق بر كشيده سروروصل را داد جام مالامال
شرف الدين مصلح بن عبداله شيرازى، يكى از بزرگترين شاعران و نويسندگان قرن هفتم است. در سنين نوجوانى در شهر شيراز مشغول به تحصيل شد و همزمان با تاخت و تاز مغول به بغداد رفت و در مدرسه نظاميه بغداد به تحصيل علم پرداخت. آنگاه پا در سفر نهاد و شام و حجاز و شمال آفريقا و عراق و آذربايجان را سياحت كرده و باز به شيراز برگشت. كتاب بوستان و گلستان را به ترتيب در سالهاى 655 و 656 ه. ق. به پايان برد و آنها را به سعدبن زنگى (حاكم فارس) تقديم كرد.
بنا به گفته مورخين، سعدى حدود سالهاى 580 تا 600 ه. ق. به دنيا آمده و در
سال 691 ه. ق. در شهر شيراز وفات يافته است.
هفتصد سال از زمان او مىگذرد و نه تنها مانند او ظهور ننموده بلكه نزديك به او هم كم كس ديده شده است. گوئى اين شعر را درباره خود سروده است كه:
صبر بسيار ببايد پدر پير فلك راتا دگر مادر گيتى چو تو فرزند بزايد
*** 55
چو كعبه قبله حاجت شد از ديار بعيدروند خلق به ديدارش از بسى فرسنگ
تو را تحمل امثال ما ببايد كردكه هيچ كس نزند بر درخت بى بر سنگ
*** 71
بر در كعبه سائلى ديدمكه همى گفت و ميگرستى خوش
مىنگويم كه طاعتم بپذيرقلم عفو بر (1)5 گناهم كش (2)
گر كشى ور جرم بخشى روى و سر بر آستانم بنده را فرمان نباشد هر چه فرمايى بر آنم
6*** 97
ديدم گل تازه چند دستهبر گنبدى از گياه رسته
گفتم چه بود گياه ناچيزتا در صف گل نشيند او نيز
بگريست گياه و گفت: خاموشصحبت نكند كرم فراموش
گر نيست جمال و رنگ و بويمآخر نه گياه باغ اويم
من بنده حضرت كريممپرورده نعمت قديمم
گر بى هنرم وگر هنرمندلطفست اميدم از خداوند
با آنكه بضاعتى ندارمسرمايه طاعتى ندارم
او چاره كار بنده داندچون هيچ وسيلتش نماند
رسمست (3)7 كه مالكان تحرير
آزاد كنند بنده پير
اى بار خداى عالم آراىبر بنده پير خود ببخشاى
سعدى ره كعبه رضا گيراى مرد خدا دَرِ خداگير
بدبخت كسى كه سر بتابدزين در كه درى دگر بيابد
*** 158
جامه كعبه را كه مىبوسنداو نه از كرم پيله نامى شد
با عزيزى نشست روزى چندلاجرم همچنو گرامى شد
*** 160
از من بگوى حاجى مردم گزاى راكو پوستين خلق به آزار مىدرد
حاجى تو نيستى شترست از براى آنكبيچاره خار مىخورد و بار مىبرد
*** 203
ستايش پيغمبر صلّى اللَّه عليه وآله
كريم السَّجايا جَميل الشِيَمنبىّ البَرايا شفيعُ الأمم
امام رسُل پيشواى سبيلامين خدا مهبط جبرئيل
شفيع الورى خواجه بعث و نشرامام الهدى صدر ديوان حشر
كليمى كه چرخ فلك طور اوستهمه نورها پرتو نور اوست
شفيعُ مطاعُ نبىُ كريمقسيمُ جسيمُ نسيمُ وسيم
يتيمى كه ناكرده (1)8 قرآن درست
كتبخانه چند ملت بشست
چو عزمش برآهيخت شمشير بيمبمعجز ميان قمر زد دو نيم
1) . خوانده
چو صيحش در افواه دنيا فتادتزلزل در ايوان كسرى فتاد
به لا قامت لات بشكست خردباعراز دين آب عزّى ببرد
نه از لات و عزى برآورد گردكه تورية و انجيل منسوخ كرد (1)9
شبى بر نشست از فلك برگذشتبه تمكين وجاه ازملك درگذشت
چنان گرم در تيه قربت براندكه بر سِدره جبريل ازو بازماند
بدو گفت سالار بيت الحرامكه اى حامل وحى برتر خرام
چو در دوستى مخلصم يافتىعنانم ز صحبت چرا تافتى
بگفتا فراتر مجالم نماندبماندم كه نيروى بالم نماند
اگر يكسر موى برتر پرمفروغ تجلى بسوزد پرم
نماند به عصيان كسى در گروكه دارد چنين سيدى پيشرو
چه نعت پسنديده گويم تراعليك السلام اى نبىّ الورا
درود ملك بر روان تو بادبر اصحاب و بر پيروان تو باد
نخستين ابوبكر پير مُريدعمر پنجه بر پيچ (2)10 ديو مَريد
خردمند عثمان شب زنده دارچهارم على شاه دلدل سوار
خدايا به حق بنى فاطمهكه بر قولم ايمان كنم خاتمه
اگر دعوتم رد كنى ور قبولمن و دست و دامان آل رسول
چه كم گردد اى صدر فرخنده پىز قدر ر فيعت به درگاه حى
كه باشند مشتى گدايان خيلبه مهمان دارالسلامت طفيل
خدايت ثنا گفت و تبجيل كردزمين بوس قدر تو جبريل كرد
بلند آسمان پيش قدرت خجلتو مخلوق و آدم هنوز آب و گل
تو اصل وجود آمدى از نخستدگر هر چه موجود شد فرع تست
ندانم كدامين سخن گويمتكه والا (1)11 ترى زانچه من گويمت
ترا عِزّ لولاك تمكين بسستثناى تو طه و يس بسست
چه وصفت كند سعدى ناتمامعليك الصلوة اى نبى السلام
*** 260
شنيدم كه پيرى به راه حجازبهر خطوه (2)12 كردى دو ركعت نماز
چنان گرم رو در طريق خداىكه خار مغيلان نكندى ز پاى
بآخر ز وسواس خاطر پريشپسند آمدش درنظر كار خويش
بتلبيس ابليس در چاه رفتكه نتوان ازين خوبتر راه رفت
گرش رحمت حق نه دريافتىغرورش سر از جاده برتافتى
يكى هاتف از غيبش آواز دادك اى نيكبخت مبارك نهاد
مپندار اگر طاعتى كردهاىكه نزلى بدين حضرت آوردهاى
به احسانى آسوده كردن دلىبه از الف ركعت به هر منزلى
*** 289
پس آنان كه در وجد مستغرقندشب و روز در عين حفظ حقند (3)13
نگه دارد از تاب آتش خليلچو تابوت موسى ز غرقاب نيل
*** 294
نگه كن كه پروانه سوزناكچه گفت، اى عجب گر بسوزم چه باك؟
مرا چون خليل آتشى در دلستكه پندارى اين شعله بر من گلست
*** 299
گرفتم كه خود هستى از عيب پاكتعنت مكن بر من عيبناك
يكى حلقه كعبه دارد به دستيكى در خراباتى افتاده مست
*** 334
مرا حاجيى شانه عاج دادكه رحمت بر اخلاق حجاج باد
شنيدم كه بارى سگم خوانده بودكه از من به نوعى دلش مانده بود
بينداختم شانه كاين استخواننمىبايدم ديگرم سگ مخوان
مپندار چون سركه خود خورمكه جور خداوند حلوا برم
قناعت كن از نفس بر اندكىكه سلطان و درويش بينى يكى
چرا پيش خسرو به خواهش روىچو يكسر نهادى طمع خسروى
وگر خودپرستى شكم طبله كندر خانه اين و آن قبله كن
*** 395
خدايا به ذات خداونديتبه اوصاف بى مثل و ماننديت
به لبيك حجاج بيت الحرامبه مدفون يثرب عليه السلام
به تكبير مردان شمشير زنكه مرد وغا را شمارند زن
به طاعات پيران آراستهبه صدق جوانان نوخاسته
كه ما را در آن ورطه يك نفسز ننگ دو گفتن به فرياد رس
اميدست از آنان كه طاعت كنندكه بى طاعتان را شفاعت كنند
*** 447
گر همه مرغى زنند، سخت كمانان به تيرحيف بود بلبلى، كاينهمه دستان اوست
سعدى اگر طالبى، راه رو رنج بركعبه ديدار دوست، صبر بيابان اوست
*** 458
دردى از حسرت ديدار تو دارم كه طبيبعاجز آمد كه مرا چاره درمان تو نيست
آخر اى كعبه مقصود كجا افتادىكه خود از هيچ طرف حدّ بيابان تو نيست؟
گر برانى چه كند بنده كه فرمان نبردور بخوانى عجب از غايت احسان تونيست
سعدى از بند تو هرگز بدر آيد هيهاتبلكه حيفست بر آن كس كه به زندان تو نيست
*** 464
با داغ تو رنجورى، به كز نظرت دورىپيش قدمت مردن، خوشتر كه به هجرانت
اى باديه هجران، تا عشق حرم باشدعشاق نينديشد، از خار مغيلانت
*** 515
جمال كعبه چنان مىدواندم به نشاطكه خارهاى مغيلان حرير مىآيد
نه آنچنان به تو مشغولم اى بهشتى روىكه ياد خويشتنم در ضمير مىآيد
*** 527
فردا كه سر ز خاك برآرم اگر ترابينم، فراغتم بود از روز رستخيز
تا خود كجا رسد به قيامت نماز منمن روى در تو و همه كس روى در حجاز (1)
تا خود كجا رسد به قيامت حديث منكِم روى در جمال تو باشد نه در حجاز
14*** 551
آمدى وه كه چه مشتاق و پريشان بودمتا برفتى زبرم صورت بيجان بودم
نه فراموشيم از ذكر تو خاموش نشاندكه در انديشه اوصاف تو حيران بودم
بى تو در دامن گلزار نخفتم يك شبكه نه در باديه خار مغيلان بودم
زنده مىكرد مرا دمبدم اميد وصالور نه دور از نظرت كشته هجران بودم
به تولاى تو در آتش محنت چو خليلگوييا در چمن لاله و ريحان بودم
تا مگر يك نفسم بوى تو آرد دم صبحهمه شب منتظر مرغ سحر خوان بودم
سعدى از جور فراقت همه روز اين مىگفتعهد بشكستى و من بر سر پيمان بودم
*** 829
پروردگار خلق خدايى به كس ندادتا همچو كعبه روى بمالند بر درش
از مال و دستگاه خداوند قدر و جاهچون راحتى به كس نرسد خاك بر سرش
*** 901
ترسم نرسى به كعبهاى اعرابىكاين ره كه تو مىروى به تركستانست
آرزومند كعبه را شرط استكه تحمل كند نشيب و فراز
مولانا جلال الدين محمد (604 ه. ق.- 672 ه. ق.) نام نامى مولانا، محمد و لقب او جلال الدين است.
ولادت او در سال 604 هجرى قمرى و در شهر بلخ بود. نام پدرش محمد بهاءالدين ولد از اكابر صوفيان و عارفان در خراسان به سلطان العلماء ملقب بود.
بهاءالدين ولد در پنج سالگى مولانا به دليل حسد و بدگويى بعضى از علماى عصر از بلخ و ملك خوارزم بيرون شد. پس از گذر از نيشابور و بغداد، عازم خانه خدا شد. و مولانا در كودكى با آداب زيارت خانه خدا آشنا شد. سپس به درخواست ملك علاءالدين در قونيه ساكن شدند. مولانا در آن ديار به مدرسه رفت و به كسب علم و دانش مشغول شد. پدر بزرگوارش در 25 سالگى او از دنيا رخت بربست و پسر مستعد و فاضل بنا به خواهش مريدان پدر برجاى درس پدر نشست.
او سپس عزم حلب و دمشق در شام نمود و حدود هفت سال آن ديار كه از دست اندازى مغول در امان مانده بود به جهد و تلاش در مطالعه، تدريس و خودسازى پرداخت و مصاحب و ملازم بزرگان علم و عرفان گشت. ملاقات و آشنايى با شمس تبريزى، عارف فرزانه و برجسته آن زمان اثرى ژرف و عميق را در وجود مولانا به جاى گذاشت.
مثنوى معنوى، اثر ماندگار مولوى كه به حق شهرت جهانى دارد در تحت سيطره كامل قرآن كريم است، بگونهاى كه در هر گوشه از اين اقيانوس پهناور علم و عرفان، مىتوان تاثير آيات كتاب الهى را مشاهده نمود. بى اغراق اين شاعر سالك طريقت عشق را مىتوان خالق يكى از رفيعترين ستونهاى فرهنگ و ادب، نه تنها در ايران، بلكه جهان دانست.
21*** 57
لبيك لبيك اى كرم، سوداى تست اندر سرمز آب تو چرخى مىزنم مانند چرخ آسيا
هرگز نداند آسيا مقصود گردشهاى خودكاستون قوت ماست او يا كسب و يا كار نانبا
35*** 64
ما كاهلانيم و توئى صد حج و صد پيكار ماما خفتگانيم و توئى صد دولت بيدار ما
ما خستگانيم و توئى صد مرهم بيمار ماما بس خرابيم و توئى هم از كرم معمار ما
52*** 70
چون همه عشق روى تست جمله رضاى نفس ماكفر شدست لاجرم ترك هواى نفس ما
چونك بعشق زنده شد قصد غزاش چون كنمغمزه خونى تو شد حج و غزاى نفس ما
76*** 78
بى پاى طواف آريم بى سر بسجود آييمچون بى سرو پا كرد او اين پا و سر ما را
بى پاى طواف آريم گرد در آن شاهىكو مست الست آمد بشكست در ما را
131*** 99
گفتم اى مه توبه كنم، تو بهار را رد مكنگفت بس راهست پيشت تا ببينى توبه را
1) .
.
صادق آمد گفت او، وز ماه دور افتادهامچون حجاج گم شده اندر مغيلان فنا
182*** 116
در ميان عاشقان عاقل مباخاصه در عشق چنين شيرين لقا
دور بادا عاقلان از عاشقاندور بادا بوى گلخن از صبا
گر در آيد عاقلى گو راه نيستور در آيد عاشقى صد مرحبا
عقل تا تدبير و انديشه كندرفته باشد عشق تا هفتم سما
عقل تا جويد شتر از بهر حجرفته باشد عشق بر كوه صفا
185*** 116
خورشيد را كسوفى، مه را بود خسوفىگر تو خليل وقتى اين هر دو را بگو لا
گويند جمله ياران باطل شدند و مردندباطل نگردد آن كو بر حق كند تولا
199*** 121
اى خان و مان بمانده و از شهر خود جداشاد آمديت از سفر خانه خدا
روز از سفر بفاقه و شبها قرار نىدر عشق حج كعبه و ديدار مصطفا
ماليده رو و سينه در آن قبله گاه حقدر خانه خدا شده قد كان آمناً
چونيد و چون بديت در اين راه با خطرايمن كند خداى در دين راه جمله را
در آسمان ز غلغل لبيك حاجيانتا عرش نعرها و غريوست از صدا
جان چشم تو ببوسد و بر پات سر نهداى مروه را بديده و بر رفته بر صفا
مهمان حق شديت و خدا وعده كرده استمهمان عزيز باشد، خاصه بپيش ما
جان خاك اشترى كه كشد بار حاجيانتا مشعرالحرام و تا منزل منا
باز آمده ز حج و دل آنجا شده مقيمجان حلقه را گرفته و تن گشته مبتلا
از شام ذات جحفه و از بصره ذات عرقبا تيغ و با كفن شده اينجا كه ربنا
كوه صفا بر آبسر كوه رخ ببيتتكبير كن برادر و تهليل و هم دعا
اكنون كه هفت بار طوافت قبول شداندر مقام دو ركعت كن قدوم را
وانگه بر آيد بمروه و مانند اين بكنتا هفت بار و باز بخانه طوانها (1)15
تا روز ترويه بشنو خطبه بليغوانگه بجانب عرفات آى در صلا
وانگه بموقف آى و بقرب جبل بايستپس بامداد بار دگر بيست هم بجا
و آنگاه روى سوى منى آر و بعد از آنتا هفت بار مىزن و مىگير سنگها
از ما سلام بادا بر ركن و بر حطيماى شوق ما بزمزم و آن منزل وفا
صبحى بود ز خواب بخيزيم گرد ماازاذخر و خليل بما بو دهد صبا
200*** 122
دلرا رفيق ما كند آن كس كه عذر هستزيرا كه دل سبك بود و چست و تيزپا
دل مصر مىرود كه بكشتيش وهم نيستدل مكه مىرود كه نجويد مهاره را
202*** 123
هر روز با مداد سلام عليكماآنجا كه شه نشيند و آن وقت مرتضا
1) . طوافها
دل ايستاد پيشش، بسته دو دستخويشتا دست شاه بخشد پايان زر و عطا
جان مست كاس وتا ابدالدهر گه گهىبر خوان جسم كاسه نهد دل نصيب ما
تازان نصيب بخشد دست مسيحعشقمر مرده را سعادت و بيمار را دوا
برگ تمام يابد از او باغ عشرتىهم با نوا شود ز طرب چنگل دو تا
در رقص گشته تن ز نواهاى تن بتنجان خود خراب ومست درآن محوو آن فنا
زندان شده بهشت زناى و زنوشعشققاضى عقل مست در آن مسند قضا
سوى مدرس خرد آيند در سؤالكين فتنه عظيم در اسلام شد چرا
مفتى عقل كل بفتوى دهد جوابكين دم قيامتست روا كو و ناروا
در عيدگاه وصل برآمد خطيب عشقبا ذوالفقار و گفت مردان شاه را ثنا
از بحر لامكان همه جانهاى گوهرىكرده نثار گوهر و مرجان جانها
خاصان خاص وپردگيان سراى عشقصف صف نشسته در هوسش بر درسرا
چون از شكاف پرده بريشان نظر كندبس نعرههاى عشق برآيد كه مرحبا
مىخواست سينهاشكه سنائى دهدبچرخسيناى سينهاش بنگنجيد در سما
هرچار عنصرند درين جوش همچو ديكنى نار برقرار و نه خاك و نم هوا
گه خاك در لباس گيا رفت از هوسگه آب خود هوا شد از بهر اين ولا
از راه رو غناس شده آب آتشىآتش شده ز عشق هوا هم درين فضا
اركان به خانه خانه بگشته چو بيذقىاز بهر عشق شاه نه از لهو چون شما
اى بيخبر برو كه ترا آب رو شنيستتا وا رهد ز آب و گلت صفوت صفا
زيرا كه طالب صفت صفوتست آبوان نيست جز وصال تو با قلزم ضيا
ز آدماگر بگردى او بىخداى نيستابليس وار سنگ خورى از كف خدا
آرى خداى نيست وليكن خداى رااين سنتيست رفته در اسرار كبريا
چون پيش آدماز دل وجان و بدنكنىيك سجدهاى بامر حق از صدق بى ريا
هر سو كه تو بگردى از قبله بعد از آنكعبه بگردد آن سو بهر دل ترا
مجموع چون نباشم در راه، پس زمنمجموع چون شوند رفيقان با وفا
ديوارهاى خانه چومجموع شد بنظمآنگاه اهل خانه درو جمع شد دلا
چون كيسه جمع نبود باشد دريده درزپس سيم جمع چون شود از وى يكى بيا
مجموع چون شوم چو به تبريز شد مقيمشمس الحقى كه او شد سر جمع هر علا
207*** 125
اى كه بهنگام درد راحت جانى مراوى كه بتلخى فقر گنج روانى مرا
آنچه نبردست و هم عقل نديدست و فهماز تو بجانم رسيد قبله از انى مرا
214*** 128
نگر بعيسى مريم كه از دوام سفرچو آب چشمه حيوانست يحيى الموتى
نگر با حمد مرسل كه مكه را بگذاشتكشيد لشكر و بر مكه گشت او والا
241*** 138
نرد كف تو بر دست مراشير غم تو خوردست مرا
گشتم چو خليل اندر غم توآتشكدهها سردست مرا
256*** 144
بشكند آن چشم تو صد عهد رامست كند زلف تو صد شانه را
يك نفسى بام برآ اى صنمرقص در آراستن حنانه را
259*** 145
در خرد طفل دو روزه نهدآنچ نباشد دل فرزانه را
طفل كى باشد تو مگر منكرىعربده استن حنانه را
260*** 146
گرد چنين كعبه كن اى جان طوافگرد چنين مايده گرد اى گدا
هر كه بگرد دل آرد طوافجان جهانى شود و دلربا
306*** 160
اى عقل باش حيران نى وصل جو نه هجرانچون وصل گوش دارى زانكس كه نيست غايب
جان چيست فقر و حاجت جانبخش كيست جز تواى قبله حوايج معشوقه مطالب
332*** 168
اين خانه كه پيوسته در او بانگ چغانستاز خواجه بپرسيد كه اين خانه چه خانه ست
اين صورت بت چيست اگر خانه كعبهستوين نور خدا چيست اگر دير مغانه ست
گنجيست درين خانه كه در كون نگنجداين خانه و اين خواجه همه فعل و بهانه ست
بر خانه منه دست كه اين خانه طلسمستبا خواجه مگوييد كه او مست شبانه ست
خاك و خس اين خانه همه عنبر و مشكستبانگ در اين خانه همه بيت و ترانه ست
فىالجمله هر آنكس كه درين خانه رهى يافتسلطان زمينست و سليمان زمانه ست
اى خواجه يكى سر تو ازين بام فرو كنكندر رخ خوب تو ز اقبال نشانه ست
سوگند به جان تو كه جز ديدن رويتگر ملك زمين است فسونست و فسانه ست
حيران شده بستان كه چه برگ وچه شكوفه ستواله شده مرغان كه چه دامست و چه دانه ست
اين خواجه چرخست كه چون زهره و ماهستوين خانه عشق است كه بى حد و كرانه ست
چون آينه جان نقش تو در دل بگرفتستدل در سر زلف تو فرو رفته چو شانه ست
در حضرت يوسف كه زنان دست بريدنداى جان تو بمن آى كه جان آن ميانه ست
مستند همه خانه كسى را خبرى نيستاز هر كى در آيد كه فلانست و فلانه ست
شو مست بر آستانه مشين خانه در آ زودتاريك كند آنك ورا جاش ستانه ست
مستان خداگر چه هزاراند يكى اندمستان هوا جمله دوگانه ست و سه گانست
در بيشه شيران رو وز زخم مينديشكانديشه ترسيدن اشكال زنانه ست
كانجا نبود زخم همه رحمت و مهرستليكن پس دو وهم تو ماننده فانه ست
در بيشه مزن آتش و خاموش كن اى دلدر كش تو زبان را كه زبان تو زبانه ست
334*** 169
از اول امروز حريفان خراباتمهمان توند اى شه و سلطان خرابات
امروز چه روزست بگو روز سعادتاين قبله دل كيست بگو جان خرابات
339*** 170
كسانى را كه روشان سوى قبله ستسماع اين جهان و آن جهانست
خصوصاً حلقه كندر سماعندهمى گردند و كعبه در ميانست
372*** 181
ترشى نكنم نه سركهام منپرنم نشوم نه بركهام من
سركش نشوم نه عكهام منقانع بزيم كه مكهام من
407*** 192
چشم بر نور كه مست نظر جانانستما ازو چشم گرفتست و فلك لرزانست
خاصه آن لحظه كه از حضرت حق نور كشدسجده گاه ملك و قبله هر انسانست
427*** 198
عشق را بيخويش بردى در حرمعقل را بيگانه كردى عاقبت
يا رسول اللَّه ستون صبر رااستن حنانه كردى عاقبت
458*** 210
اندر خليل لطف بد آتش نمود آبنمرود قهر بود برو آب آذريست
گرگى نمود يوسف در چشم حاسدانپنهان شد آنك خوب و شكر لب برادريست
468*** 214
اوست يكى كيميا كز تپش فعل اوزرگر عشق ورا بر رخ من زرگريست
پاى در آتش بنه همچو خليل اى پسركاتش از لطف او روضه نيلوفرست
503*** 226
كعبه چو از سنگ پرستان پرستروى بما آر كه قبله خداست
آنك ازين قبله گدايى كنددر نظرش سنجر و سلطان گداست
526*** 235
بازى مبين بازى مبين اينجا تو جانبازى گزينسرها ز عشق جعد او بس سرنگون چون شانه شد
غره مشو با عقل خود بس اوستاد معتمدكاستون عالم بود او نالانتر از حنانه شد
528*** 236
تاريك را روشن كند وان خار را گلشن كندخار از كفت بيرون كشد وز گل ترا بالين كند
بهر خليل خويشتن آتش دهد افروختنوان آتش نمرود را اشكوفه و نسرين كند
533*** 238
آن توبه سوزم را بگو، وان خرقه دوزم را بگووان نور روزم را بگو مستان سلامت مىكنند
آن عيد قربانرا بگو: وان شمع قرآن را بگووان فخر رضوان را بگو مستان سلامت مىكنند
611*** 262
اى خفته شب تيره، هنگام دعا آمدوى نفس جفا پيشه، هنگام وفا آمد
بنگر بسوى روزن، بگشاى در توبهپرداخته كن خانه، هين نوبت ما آمد
از جرم و جفا جويى چون دست نمىشويىبر روى بزن آبى، ميقات صلا آمد
زين قبله بياد آرى، چون رو بلحد آرىسودت نكند حسرت آنگه كه قضا آمد
زين قبله بجو نورى تا شمع لحد باشدآن نور شود گلشن چون نور خدا آمد
617*** 264
عاشق كه به صد تهمت بدنام شود اين سوچون نوبت وصل آيد صد نام و لقب بيند
ارزد كه براى حج در ريگ و بيابانهابا شير و شتر سازد يغماى عرب بيند
624*** 266
پا كوفت خليل اللَّه در آتش نمرودىتا حلق ذبيح اللَّه بر تيغ بلا كوبد
پا كوفته روح اللَّه در بحر چو مرغابىبا طاير معراجى تا فوق هوا كوبد
645*** 273
بار دگر از قبله روان گشت رسالتدر گوش محمد چو بمحراب در آمد
چون رفت محمد بدر خيبر ناسوتنقبى بزد از نصرت و نقاب در آمد
648*** 274
اى قوم به حج رفته كجاييد كجاييدمعشوق همينجاست بياييد بياييد
معشوق تو همسايه و ديوار بديواردر باديه سرگشته شما در چه هواييد
گر صورت بى صورت معشوق ببينيدهم خواجه و هم خانه و هم كعبه شماييد
ده بار از آن راه بدان خانه برفتيديكبار ازين خانه برين بام براييد
آن خانه لطيفست نشانهاش بگفتيداز خواجه آن خانه نشانى بنماييد
يك دسته گل كو اگر آن باغ بديديتيك گوهر جان كو اگر از بحر خداييد
با اين همه آن رنج شما گنج شما بادافسوس كه بر گنج شما پرده شماييد
704*** 294
هرگز نرمد خليل ز آتشگر بر نمرود نار باشد
يعقوب كجا رمد ز يوسفگر بر پسرانش بار باشد
709*** 296
سر را ز دريچهاى برون كنتا بيندكان طراز آمد
تا نعره عاشقان بر آيدكان قبله هر نماز آمد
728*** 303
دشمن خويشيم و يار آنك ما را مىكشدغرق درياييم و ما را موج دريا مىكشد
زان چنين خندان و خوش ما جان شيرين مىدهيمكان ملك ما را بشهد و قند و حلوا مىكشد
خويش فربه مىنماييم از پى قربان عيدكان قصاب عاشقان بس خوب و زيبا مىكشد
آن بليس بى تبش مهلت همى خواهد ازومهلتى دادش كه او را بعد فردا مىكشد
همچو اسماعيل گردن پيش خنجر خوش بنهدر مدزد از وى گلو گر مىكشد تا مىكشد
نيست عزرائيل را دست و رهى بر عاشقانعاشقان عشق را هم عشق و سودا مىكشد
734*** 305
رخ بدو گويد كه منزلهات ما را منزلستخطوتين ماست اين جمله منازل تا معاد
تن بصد منزل رود دل مىرود يك تك به حجره روى باشد چو جسم و ره روى همچون فؤاد
772*** 317
كه خليل حق كه دستش همه سال بت شكستىبخيال خانه تو شب و روز بتگر آمد
تو مپرس حال مجنون كه ز دست رفت ليلىتو مپرس حال آزر كه خليل آزر آمد
809*** 330
باده خمخانه گردد مرده مستانه گرددچوب حنانه گردد چونك بر منبر آيد
كم كند از لقاشان بفسرد نفسهاشانگم شود چشمهاشان گوشهاشان كر آيد
841*** 342
باز از رضاى رضوان درهاى خلد وا شدهر روح تا بگردن در حوض كوثر آمد
باز آن شهى در آمد كو قبله شهانستباز آن مهى برآمد كز ماه برتر آمد
865*** 350
چون كعبه كه رود بدر خانه ولىاين رحمت خداى بارحام مىرود
تا مست نيست از همه لنگان سپس ترستدر بيخودى بكعبه به يك گام مىرود
847*** 353
بسيار ديدهاى كه بجوشد ز سنگ آباز شهد شير بين كه چه جوشنده مىشود
امروز كعبه بين كه روان شد بسوى حاجكز وى هزار قافله فرخنده مىشود
910*** 367
بسوى عكه روى تا بمكه پيوندىبرو محال مجو كت همين همان نرسد
پياز و سير ببينى برى و مىبويىاز آن پياز دم ناف آهوان نرسد
914*** 368
ستاره گويد رو پرده تو افزون بادز من نماندى تنها ز حضرتى مردود
بسا سؤال و جوابى كه اندرين پرده ستبدين حجاب نديدى خليل را نمرود
923*** 372 (1)16
نبشته بر دف مطرب كه زهر بنده تونبشته بر كف ساقى كه طالعت مسعود
بخند موسى عمران بكورى فرعونبخور خليل خدانوش بكورى نمرود
926*** 373
حبيب كعبه جانست اگر نمىدانيدبهر طرف كه بگرديد رو بگردانيد
كه جان ويست بعالم اگر شما جسميدكه جان جمله جانهاست اگر شما جانيد
938*** 378
چو مرغكان ابابيل لشكرى شكنندبپيش لشكر پنهان چه كار زار بود
چو پشه سرشاهى برد كه نمرودستيقين شود كه نهان در سلاحدار بود
947*** 381
درون كعبه شب يك نماز صد باشدز بهر خواب ندارد كسى چنين معبد
شكست جمله بتانرا شب و بماند خداكه نيست در كرم او را قرين و كفو احد
970*** 390
باگل و خار ساختن مرديستمرد را ساز ساز بايد كرد
قبله روى او چو پيدا شدكعبها را نماز بايد كرد
984*** 395
وقت رحمست و وقت عاطفت استكه مرا زخم بس گران آمد
اى ابابيل هين كه بر كعبهلشكر و پيل بى كران آمد
994*** 398
عشق خليلست در آ در ميانغم مخور ار زير تو آتش بود
1) سعيد سمنانيان - الهه منفرد، گلچين شعر حج، 1جلد، نشر مشعر - تهران، چاپ: 1، 1381.
سرد شود آتش پيش خليلبيد و گل و سنبله كش بود
1136*** 449
تو لقمهاى بشكن زانك آن دهان تنگستسه پيل هم نخورد مر ترا مگر بسه بار
بپيش حرص تو خود پيل لقمهاى باشدتوئى چو مرغ ابابيل پيل كرده شكار
1157*** 457
شهوت و حرص مرد صاحب دلهمچنين دان و همچنين پندار
صورت شهوتست ليكن هستهمچو نار خليل پر انوار
1186*** 469
خليل آن روز با آتش همى گفتاگر مويى زمن باقيست در سوز
بدو ميگفت آن آتش كه اى شهبپيشت من بميرم تو برافروز
بهشت و دوزخ آمد دو غلامتتو از غير خدا محفوظ و محروز
1233*** 484
اگر رويش بقبله مىنبينىدرون كعبه شد جاى صلاتش
شب قدرست او درياب او راامان يابى چو برخوانى بر آتش
1249*** 489
شدهام سپند حسنت وطنم ميان آتشچو ز تير تست بنده بكشد كمان آتش
چو بسوخت جان عاشق ز حبيب سر بر آردچه بسوخت اندر آتش كه نگشت جان آتش
بمسوز جز دلم را كه ز آتشت بداغمبنگر بسينه من اثر سنان آتش
كه ستارهاى آتش سوى سوخته گرايدكه ز سوخته بيابد شررش نشان آتش
غم عشق آتشينت چو درخت كرد خشكمچو درخت خشك گردد نبود جز آن آتش
خنك آنك ز آتش تو سمن و گلشن برويدكه خليل عشق داند بصفا زبان آتش
كه خليل او بر آتش چو دخان بود سوارهكه خليل مالك آمد بكفش عنان آتش
سحرى صلاى عشقت بشنيد گوش جانمكه در آ در آتش ما بجه از جهان آتش
دل چون تنور پر شد كه ز سوز چند گويددهن پر آتش من سخن از دهان آتش
1305*** 508
كعبه جانها توى گرد تو آرم طوافجغد نيم بر خراب هيچ ندارم طواف
پيشه ندارم جزين كار ندارم جزينچون فلكم روز و شب پيشه و كارم طواف
بهتر ازين يار كيست خوشتر ازين كار چيستپيش بت من سجود گرد نگارم طواف
رخت كشيدم به حج تا كنم آنجا قراربرد عرب رخت من برد قرارم طواف
تشنه چو بيند بخواب چشمه و حوض و سبوتشنه وصل توام كى بگذارم طواف
چونك برآرم سجود باز رهم از وجودكعبه شفيعم شود چونك گزارم طواف
حاجى عاقل طواف چند كند هفت هفتحاجى ديوانهام من نشمارم طواف
گفتم گل را كه خار كيست ز پيشش برانگفت بسى كرد او گرد عذارم طواف
گفت به آتش هوا دود نه در خورد تستگفت بهل تا كند گرد شرارم طواف
عشق مرا مىستود كو همه شب همچو ماهبر سر و رو مىكند گرد غبارم طواف
همچو فلك مىكند بر سر خاكم سجودهمچو قدح مىكند گرد خمارم طواف
خواجه عجب نيست اينك من بدوم پيش صيدطرفه كه برگرد من كرد شكارم طواف
چار طبيعت چو چار گردن حمال دانهمچو جنازه مبا بر سر چارم طواف
هست اثرهاى يار در دمن اين ديارورنه نبودى برين تيره ديارم طواف
عاشق مات و يم تا ببرد رخت منورنه نبودى چنين گرد قمارم طواف
سرو بلندم كه من سبز و خوشم در خزاننى چو حشيشم بود گرد بهارم طواف
از سپه رشك ما تير قضا مىرسدتا نكنى بى سپر گرد حصارم طواف
خشت وجود مرا خرد كن اى غم چو گردتا كه كنم همچو گرد گرد سوارم طواف
بس كن و چون ماهيان باش خموش اندر آبتا نه چو تابه شود بر سر نارم طواف
1306*** 509
چو عاشقان به جهان جانها فدا كردندفدا بكردم جانى و جان جان بمصاف
اگر چه كعبه اقبال جان من باشدهزار كعبه جان را بگرد تست طواف
1348*** 523
مانند چار مرغ خليل از پى فنادر دعوت بهار ببين امتثال گل
خاموش باش و لب مگشا خواجه غنچه وارميخند زير لب تو به زير ظلال گل
1377*** 534
اى با من و پنهان چو دل از دل سلامت مىكنمتو كعبهاى هر جا روم قصد مقامت مىكنم
هر جا كه هستى حاضرى از دور در ما ناظرىشب خانه روشن مىشود چون ياد نامت مىكنم
1395*** 541
بر بر او برزنم گر چه برابر نزنمشيشه بران سنگ زنم بنده شيشه شكنم
پيل بخرطوم جفا قاصد كعبه شده استمن چو ابابيل حقم ياور هر كرگدنم
1398*** 542
جمع تو ديدم پس ازين هيچ پريشان نشومراه تو ديدم پس از اين همره ايشان نشوم
اى كه تو شاه چمنى سير كن صد چو منىچشم و دلم سير كنى سخره اين خوان نشوم
كعبه چو آمد سوى من جانب كعبه نرومماه من آمد به زمين قاصد كيوان نشوم
فربه و پر باد توأم مست وخوش و شاد توامبنده وآزاد توام بنده شيطان نشوم
شاه زمينى و زمان همچو خرد فاش و نهانپيش تو اى جان جهان جمله چراجان نشوم
1414*** 547
منم استون آن مسجد كه مسند ساخت پيغامبرچو او مسند دگر سازد ز درد هجر نالانم
خداوند خداوندان و صورت ساز بى صورتچه صورت مىكشى بر من تو دانى من نمىدانم
1418*** 548
دلا مشتاق ديدارم غريب و عاشق و مستمكنون عزم لقا دارم من اينك رخت بربستم
توئى قبله همه عالم ز قبله رو نگردانمبدين قبله نماز آرم بهر وادى كه من هستم
1422*** 549
طواف حاجيان دارم بگرد يار مىگردمنه اخلاق سگان دارم نه بر مردار مىگردم
مثال باغبانانم نهاده بيل بر گردنبراى خوشه خرما به گرد خار مىگردم
1440*** 556
شرابى نى كه در ريزى سحر مخمور برخيزىدروغين است آن باده از آن افتاده كوته دم
دهان بر بند و محرم شو بكعبه خامشان مىروپياپى اندرين مستى نى اشتر جوونى جمجم
1497*** 574
مبادم سر اگر جز تو سرم هستبسوزا هستيم گر بى تو هستم
توئى معبود در كعبه و كنشتمتوئى مقصود از بالا و پستم
1512*** 579
اگر در خرقه زاهد در آيدشوم حاجى و راه شام گيرم
وگر خواهد كه من ديوانه باشمشوم خام و حريف خام گيرم
1531*** 585
اگر چه همچو اشتر كژ نهاديمچو اشتر سوى كعبه راهواريم
به اقبال دو روزه دل نبنديمكه در اقبال باقى كامكاريم
1534*** 586
اگر دريا شود آتش بنوشيموگر زخمى رسد مرحم بسازيم
بپيش كعبه رويش بميريمبدان چاه و بدان زمزم بسازيم
1576*** 599
اين هيكل آدمست رو پوشما قبله جمله سجدهاييم
آن دم بنگر مبين تو آدمتا جانت به لطف در رباييم
1649*** 624
گر مريدى كند او ما بمرادى برسيمور كليدى كند او ما همه دندانه شويم
مصطفى در دل ما گر ره و مسند نكندشايد ار ناله كنيم استن حنانه شويم
1655*** 627
باد پويان و جويان آبها دست شويانما مسيحانه گويان خاك خامش چو مريم
بحر با موجها بين گرد كشتى خاكينكعبه و مكهها بين در تك چاه زمزم
1671*** 632
گر چه مردانيم اگر تنها رويمچون زبان بر نوحه و ماتم زنيم
گر بتنهايى براه حج رويمتو مكن باور كه بر زمزم زنيم
1696*** 641
مقصود نور آمد عالم تنور آمدوين عشق همچو آتش وين خلق همچو هيزم
همچون خليل يزدان پروانه وار شاداندر آتشش نشستم تا حشر برنخيزم
1712*** 626
ما قصر و چار طاق برين عرصه فناچون عاد و چون ثمود مقرنس نمىكنيم
جز صدر قصر عشق در آن ساحت خلودچون نوح و چون خليل مؤسس نمىكنيم
1747*** 659
خليل وار نپيچم سر خود از كعبهمقيم كعبه شوم كعبه را ستون باشم
هزار رستم دستان بگرد ما نرسدبدست نفس مُخنث چرا زبون باشم
1773*** 667
بار دگر جانب يار آمديمخيره نگر سوى نگار آمديم
بى سرو رو سجده كنان جمله راهتا سر آن گنج چو مار آمديم
نافه آهو چو بزد بر دماغدام گرفتيم و شكار آمديم
دام بشر لايق آن صيد نيستپس تو بگو مابه چه كار آمديم
پار دل پاره رفوى تو ديدبر طمع دولت پار آمديم
اى همه هستى مكن از ما كنارزانك ز هستى به كنار آمديم
همچو ستاره سوى شيطان كفرنقطه زنانيم و شرار آمديم
همچو ابابيل سوى پيل گيرسنگ زنانيم و دمار آمديم
باز چو ببينيم رخ عاشقانبا طبق سيم نثار آمديم
1821*** 686
شش جهتست اين وطن قبله درو يكى مجوبى وطنيست قبله گه در عدم آشيانه كن
كهنه گرست اين زمان عمر ابد مجو در آنمرتع عمر خلد را خارج اين زمان كن
1839*** 693
هست بشهر ولوله اين كه شدست زلزلهشهر مدينه را كنون نقل كژست يا يقين
رو ز مدينه در گذر زلزله جهان نگرجنبش آسمان نگر بر نمطى عجبترين
1889*** 711
توئى خليل اى جان همه جهان پرآتشكه بى خليل آتش نمىشود گلستان
تو نور مصطفايى و كعبه پر بتان شدهلا بيا برون كن بتان ز بيت رحمان
1904*** 716
بدان كاصحاب تن اصحاب فيلندبكعبه كى تواند بر رسيدن
كه كعبه ناف عالم پيل بينيستنتان بينى بر نافى كشيدن
ابابيلى شو و از پيل مگريزابابيلست دل در دانه چيدن
بچينند دشمنانرا همچو دانهپيام كعبه را داند شنيدن
2006*** 755
دامنت بر چنگل خارى زندچنگلش چنگى شود با تن تنن
هر بتى را كه شكستى اى خليلجان پذيرد عقل يابد زان شكن
2037*** 764
چون جان تو ميستانى چون شكرست مردنبا تو ز جان شيرين شيرين ترست مردن
بردار اين طبق را زيرا خليل حق راباغست و آب حيوان گر آذرست مردن
2058*** 772
آتش نور را ببين زود در آ چون خليلگر چه بشكل آتش است باده صافيست آن
دشنه تيز ار خليل بنهد برگردنترو بمگردان كه آن شيوه شاهيست آن
2109*** 790
شير دهد شير باطفال خويششاه بگويد به گدا كيمسن
بلك شود آتش دايه خليلسرمه يعقوب شود پيرهن
2110*** 790
موسى جانم بكه طور رفتآمد هنگام ملاقات من
طور ندا كرد كه آن خسته كيستكامد سرمست بميقات من
2131*** 799
قفلى بود ميل و هوا بنهاده بر دلهاى مامفتاح شو مفتاح را دندانه شو دندانه شو
بنواخت نور مصطفى آن استن حنانه راكمتر ز چوبى نيستى حنانه شو حنانه شو
2190*** 822
ديدى كه چه كرد آن پرى روآن ماه لقاى مشترى رو
گشتند بتان همه نگونساردر حسن خليل آزرى رو
2205*** 827
دوش خوابى ديدهام خود عاشقان را خواب كوكندرون كعبه مىجستم كه آن محراب كو
كعبه جانها نه آن كعبه كچون آنجا رسىدر شب تاريك گويى شمع يا مهتاب كو
بلك بنيادش ز نورى كز شعاع جان تونور گيرد جمله عالم ليك جانرا تاب كو
خانقاهش جمله از نورت فرشش علم و عقلصوفيانش بى سر و پا غلبه قبقاب كو
2207*** 827
هست احرامت در اين حج جامه هستيت رااز سر سرت بكندن شرط اين احرام كو
چونك هستى را فكندى روح اندر روح بينجوق جوق و جمله فرد آن جايگه اجرام كو
2285*** 856
يا رجلا حصيده مجبنة و مبخلهليس يلذك الهوى ليس لفيك حوصله
معتمد الهوى معى مستندى و سيدىلا كرجاك ضايع يطلبه بغربله
اى گله كرده بيش كرده تو سير نگشتى از گلهچون بكريست اين دكان چاره نباشد از غله
حج پياده ميروى تا سر حاجيان شوىجامه چرا درى اگر شد كف پات آبله
از پى نيم آبله شرم نيايدت كه توهر قدمى در افكنى غلغلهاى به قافله
كشتى نقش آدمى لنگريست و سست روزين دريا بنگرد پى زكشاكش و خله
گر نبدى چنين چرا جهد و جهاد آورىصوم و صلات وشب روى حج و مناسك و چله
صبر سوى نران رود نوحه سوى زنان رودگردن اسب شاه را ننگ بود ز زنگله
خوش بميان صف در آتنگ ميا و دلگشاهست ز تنگ آمدن بانگ گلوى بلبله
خاص احد چه غم مخور از بد و نيك عام خسكوه احد چه برطپد از سر سيل و زلزله
دل مطپان بخير و شر جانب غيب درنگركلكله ملايكه روح ميان كلكله
عزت زر بود اگر محنت او شود شررهيبت و بيم شير دان بستن او بسلسله
كم نشود انار اگر بهر شراب بفشرىبهر فضيلتى بود كوفتگى آمله
حامله است تن ز جان درد زهست رنج تنآمدن جنين بود درد و عذاب حامله
تخلى باده را مبين عشرت مستيان نگرمحنت حامله مبين بنگر اميد قابله
هست بلا درين ستم پيش بلا و پس درىهست سر محاسبه جبر و پيش مقابله
زر بكسى بقرض ده كش بود آسيا و زربا خلجى و مفلسى هيچ مكن معامله
نه فلك چو آسيا ملك كيست غير حقباغ و چراگه زمين پر ز شبان و از گله
قرض بدو دهاى پسر نفس و نفس زر و درمگنج و گهر ستان ازو از پى فرض و نافله
لب بگشاد ناطقى تا كه بيان اين كندكان زر اوست و نقد او فكرت خلق ناقله
2309*** 864
سرمست چنان خوبى كى كم بود از چوبىبرخاست فغان آخر از استن حنانه
شمس الحق تبريزى از خلق چه پرهيزىاكنون كه درافكندى صد فتنه فتانه
2410*** 896
بدانك خلوت شب بر مثال درياييستبقعر بحر بود درهاى ناسفته
رخ چو كعبه نما شاه شمس تبريزىكه با شدت عوض حجهاى پذيرفته
2467*** 917
كعبه طواف مىكند بر سر كوى يك بتىاين چه بتيست اى خدا اين چه بلا و آفتى
ماه درست پيش او قرص شكسته بستهاىبر شكرش نباتها چون مگسيست زحمتى
2476*** 921
متقيان بباديه رفته عشا و فاديهكعبه روان شده بتو تا كه كند زيارتى
روح سجود مىكند شكر وجود مىكنديافت ز بندگى تو سرورى و سيادتى
بر كرم و كرامت خنده آفتاب توروى بكعبه كرم مشتغل عبادتى
پنج حس از مصاحف نور و حيات جامعتياد گرفته ز اوستا ظاهر پنج آيتى
گاه چو جنگ ميكند پيش درت ركوع خوشگاه چو ناى مىكند بهر دم تو قامتى
بس كن اى خرد ازين ناله و قصه خزينبوى برد بخامشى هر دل با شهامتى
2508*** 932
يكى لحظه قلندر شو قلندر را مسخر شوسمندر شو سمندر شو در آتش روبآسانى
در آتش رو در آتش رو در آتشدان ما خوش روكه آتش با خليل ما كند رسم گلستانى
2583*** 961
اى برده نمازم را از وقت چه بى باكىگر رشك نبردى دل تن عشق پرستى
آن مست در آن مستى گر آمدى اندر صفهم قبله از و گشتى هم كعبه رخش خستى
2710*** 1005
زانواع گدائيهاى طاعاتكه بر جوشد بدان بحر عطايى
ز صوم و از صلات و از مناسكز نهى منكر و شير غزايى
2778*** 1031
در يكى كار آن يكى راغب و آن ديگر نفورتو مخالف كردهاى شان فتنه ايشان توئى
آن يكى محبوب اين و باز او مكروه آنچشم بندى چشم و دلرا قبله و سامان توئى
2840*** 1052
چو خليل رو در آتش كه تو خالصى و دلخوشچو خضر خور آب حيوان كه تو جوهر بقايى
بسكل ز بى اصولان مشنو فريب غولانكه تو از شريف اصلى كه تو از بلند جايى
2894*** 1072
همچو آبى اندرين گِل ماندهاىپس بپاك از آب و از گل كى رسى
بگذر از خورشيد و ز مه چون خليلور نه در خورشيد كامل كى رسى
2992*** 1106
در آتش خليل كجا آيد آن خسىكو خشك شد ز عشق دلارام آزرى
جان خليل عشق بشادى و خرمىدر عشق آتشين دلارام ظاهرى
2997*** 1108
اى آسمان كه بر سرما چرخ مىزنىدر عشق آفتاب تو همخرقه منى
واللَّه كه عاشقى و بگويم نشان عشقبيرون و اندرون همه سرسبز و روشنى
از بحر تر نگردى وز خاك فارغىاز آتشش نسوزى وز باد ايمنى
اى چرخ آسيا ز چه آبست گردشتآخر يكى بگو كه چه دولاب آهنى
از گردشى كنار زمين چون ارم كنىوز گردشى دگر چه درختان كه بركنى
شمعيست آفتاب و تو پروانهاى به فعلپروانه وار گرد چنين شمعى مىتنى
پوشيدهاى چو حاج تو احرام نيلگونچون حاج گرد كعبه طوافى همى كنى
حق گفت ايمنست هر آنكو به حج رسيداى چرخ حق گزار ز آفات ايمنى
جمله بهانه هاست كه عشقست هر چه هستخانه خداست عشق و تو در خانه ساكنى
زين بيش مىنگويم و امكان گفت نيستواللَّه چه نكته هاست درين سينه گفتنى
3011*** 1113
عابد و معبود من شاهد و مشهود منعشق شناس اى حريف در دل انسانيى
كعبه ما كوى او قبله ما روى اورهبر ما بوى او در ره سلطانيى
3101*** 1148
كسى كه باده خورد با مداد زين ساقىخمار چشم خوشش بين و فهم كن باقى
بنا شتاب سعادت مرا رسيد شتابچنانكه كعبه بيايد بنزد آفاقى
3104*** 1149
طواف كعبه دل كن اگر دلى دارىدلست كعبه معنى تو گل چه پندارى
طواف كعبه صورت حقت بدان فرمودكه تا بواسطه آن دلى بدست آرى
هزار بار پياده طواف كعبه كنىقبول حق نشود گر دلى بيازارى
بده تو ملكت و مال و دلى بدست آوركه دل ضيا دهدت در لحد شب تارى
هزار بدره زرگر برى بحضرت حقحقت بگويد دل آر اگر بما آرى
كه سيم و زر بر ما لاشى است بى مقداردلست مطلب ما گر مرا طلب كارى
ز عرش و كرسى و لوح و قلم فزون باشددل خراب كه آنرا كهى بنشمارى
مدار خوار دلى را اگر چه خوار بودكه بس عزيز عزيزست دل در آن خوارى
دل خراب چو منظور گه اله بودزهى سعادت جانى كه كرد معمارى
عمارت دل بيچاره دو صد پارهز حج و عمره به آيد بحضرت بارى
كنوز گنج الهى دل خراب بودكه در خرابه بود دفن گنج بسيارى
كمر بخدمت دلها ببند چاكر واركه بر گشايد در تو طريق اسرارى
گرت سعادت و اقبال گشت مطلوبتشوى تو طالب دلها و كبر بگذارى
چو همعنان تو گردد عنايت دلهاشود منابع حكمت زقلب تو جارى
روان شود ز لسانت چو سيل آب حياتدمت بود چو مسيحا دواى بيمارى
براى يك دل موجود گشت هر دو جهانشنو تو نكته لولاك از لب قارى
و گر نه كون و مكان را وجود كى بودىز مهر و ماه وز ارض و سماى زنگارى
خموش وصف دل اندر بيان نمىگنجداگر بهر سر مويى دو صد زبان دارى
3124*** 1158
گر رنج بشد مشكل نوميد مشو اى دلكز غيب شود حاصل اندر عوض ابدالى
از ذوق چه عورى تو هر لحظه بشورى تواى كعبه چه دورى تو از خير كه خلخالى
3183*** 1178
در آن كعبه كه تو جان بخش حاجىزهى محتاج با اقبال راجى
هر آن سو كو فرو نايد بكيوانز روى فخر بر فرقش تو تاجى
3201*** 1185
در راه وفا اگر چو مايىبايد پى هر خسى نيايى
در راه وفا وفات جويندبگذار طريق بى وفايى
بستند ميان براه حجاجاى صوفى با صفا كجايى
ترسم نرسى به كعبه وصلاى رفته به راه ماورايى
هنگام رحيل محمل آمدبربند اگر حريف مايى
رو در ره برنهاديمتا چيست ارادت خدايى
ماييم هواى راه عشقشزين راه بگو كه در چه رايى
در نه قدم از رهش مينديشكور است وظيفه رهنمايى
اى باد صفا ز ما بياراناخلاص قديم وانمايى
گر تيغ فراق در ميان شدآخر نبريد آشنايى
گر روز وصال را شب آمدهم روز شود شب جدايى
در سايه نور باش اى شمسگر طالب ياسه همايى
3202*** 1185
اندر قدح تو آفتابىزين خورشيد را غمامى
اى بر جانها زتست داغىبر گردن جمله از تو دامى
بويت الموت اگر درآيدآن گردد مشعرالحرامى
3232*** 1197
لخليلى دورانى لحبيبى سيرانىچو جهت نيست خدا را چه روم سوى بوادى
نه كه بر كعبه اعظم دورانست و طوافىدورانى و طوافى لك يا اهل ودادى
3234*** 1198
موسى عمران چو در طور مناجات آمدىبيشتر بودى و يا در وقت حاجات آمدى
پيش از اين عمرى براه حق بجان بستى كمرتابشى با حقتعالى در مناجات آمدى
بيمراد نفس حالات سكون و خورد و خواببا پلاس كهنه در احرام ميقات آمدى
از تجلى ربه چون نوش كردى جام عشقدر سماع رب ارنى خوش بحالات آمدى
ور به فرمان دادن جانان نبردى جان خويشزمره كروبيان چون در مباهات آمدى
گر خليل اللَّه را با حق نبودى راز عشقآتش نمرود چون با او بروضات آمدى
3284*** 1215
براه كعبه وصلش به زير هربن خارىهزار كشته شود قند داده جان بجوانى
چه خوش بود كه بسويش برآستانه كويشبراى ديدن رويش شبى بروز رسانى
3286*** 1215
لقا و جنت و طوبى همى ستان كه توئىيكى خليل و دوم احمد و سوم عيسى
خليل و احمد و عيسى نهاده نام ترايكى عزيز و دوم محيى و سوم يحيى
3304*** 1223
گشت خليل از پى آن چار مرغكاش بقربانى آن چارمى
عشق طبيب است كه رنجور جوستورنه چرا خسته و بيمار مى
رباعيات
183*** 1327
ايجان جهان جان و جهان باقى نيستجز عشق قديم شاهد و ساقى نيست
بر كعبه نيستى طوافى داردعاشق چو زكعبه است آفاقى نيست
242*** 1333
برخيز و طواف كن بر آن قطب نجاتماننده حاجيان بكعبه و به عرفات
چه چسبيدى تو بر زمين چون گل ترآخر حركات شد كليد بركات
1386*** 1438
احرام درش گيرد لافرمان كنواندر عرفات نيست جولان كن
خواهى كه ترا كعبه كند استقبالمائى و منى را بمنى قربان كن
1446*** 1443
تا روى تو قبلهام شد ايجان جهاننز كعبه خبر دارم و نز قبله نشان
با روى تو رو بقبله كردن نتوانكاين قبله قالبست و آن قبله جان
1665*** 1464
آنى تو كه در صومعه مستم دارىدر كعبه نشسته بت پرستم دارى
بر نيك و بد تو مر مرا دستى نيستدر دست توام تا بچه دستم دارى
*** 41
آتش ابراهيم را دندان نزدچون گزيده حق بُوَد چونش گزد
ز آتش شهوت نسوزد اهل دينباقيان را بُرده تا قعر زمين
*** 74
گفت پيغمبر كه اى مرد جِرىهان مكن با هيچ مطلوبى مِرى
در تو نمرودى است آتش در مَرورفت خواهى اول ابراهيم شو
ناليدن ستون حنانه
*** 95
استُنِ حنانه از هجر رسولناله مىزد همچو ارباب عقول
گفت پيغمبر چه خواهى اى ستونگفت جانم از فراقت گشت خون
مسندت من بودم از من تاختىبر سر منبر تو مسند ساختى
گفت خواهى كه ترا نخلى كنندشرقى و غربى ز تو ميوه چِنند
يا در آن عالم حقت سروى كندتا ترو تازه بمانى تا ابد
گفت آن خواهم كه دايم شد بقاشبشنو اى غافل كم از چوبى مباش
آن ستون را دفن كرد اندر زمينتا چو مردُم حشر گردد يوم دين
تا بدانى هر كه را يزدان بخوانداز همه كار جهان بيكار ماند
هر كه باشد ز يزدان كار و باريافت بار آنجا و بيرون شد زكار
آنكه او را نبود از اسرار دادكى كند تصديق او ناله جماد
گويد آرى نه ز دل بهر وفاقتا نگويندش كه هست اهل نفاق
گر نِيَندى واقفانِ امرِ كُندر جهان رَد گشته بودى اين سخن
صد هزاران ز اهل تقليد و نشانافگندشان نيم و همى در گمان
كه به ظن تقليد و استدلالشانقايم است و جمله پَرّ و بالشان
شبههاى انگيزد آن شيطان دوندرفتند اين جمله كوران سرنگون
پاى استدلاليان چو بين بودپاى چوبين سخت بى تمكين بود
غير آن قطب زمان ديده وركز ثباتش كوه گردد خيره سر
پاى نا بينا عصا باشد عصاتانيفتد سرنگون او بر حصا
آن سوارى كاو سپه را شد ظفراهل دين را كيست سلطان بصر
با عصا كوران اگر ره ديدهانددر پناه خلق روشن ديدهاند
گرنه بينايان بُدندى و شهانجمله كوران مرده اندى در جهان
نى ز كوران كِشت آيد نه درودنه عمارت نه تجارتها و سود
گر نكردى رحمت و افضالتاندر شكستى چوب استدلالتان
اين عصا چه بود قياسات و دليلآن عصا كى دادشان بينا جليل
چون عصا شد آلت جنگ و نفيرآن عصا را خُرد بشكن اى ضرير
او عصاتان داد تا پيش آمديدآن عصا از خشم هم بر وى زديد
حلقه كوران به چه كار اندريدديدبان را در ميانه آوريد
دامن او گير كاو دادت عصادرنگر كآدم چها ديد از عصى
معجزه موسى و احمد رانگرچون عصا شد مار و استُن باخبر
از عصا مارى و از استن حنينپنج نوبت مىزنند از بهر دين
گر نه نا معقول بودى اين مَزَهكى بدى حاجت به چندين معجزه
هر چه معقول است عقلش مىخوردبى بيان معجزه بى جَرَ و مد
اين طريق بِكرِ نامعقول بيندر دل هر مُقبلى مقبول بين
همچنان كز بيم آدم ديو و دددر جزاير در رميدند از حسد
هم ز بيم معجزات انبياسر كشيده منكران زير گيا
تا به ناموس مسلمانى زِينَددر تسلّس تا ندانى كه كِيَند
همچو قلّابان بر آن نقد تباهنقره مىمالند و نام پادشاه
ظاهر الفاظ شان توحيد و شرعباطن آن همچو در نان تخم صَرع
فَلسَفى را زَهره نِى تا دم زنددم زند دين حَقَش بر هم زند
دست و پاى او جماد و جان اوهر چه گويد آن دو در فرمانِ او
با زبان گر چه كه تهمت مىنهنددست و پاهاشان گواهى مىدهند
فتح مكه
*** 175
جهدِ پيغمبر به فتح مكه همكى بود در حب دينا مُتَّهم
آنكه او از مخزن هفت آسمانچشم و دل بربست روز امتحان
از پى نظاره او حور و جانپر شده آفاقِ هر هفت آسمان
خويشتن آراسته از بهر اوخود و را پرواى غير دوست كو
آنچنان پُر گشته از اجلال حقكه در او هم ره نيابد آل حق
لا يَسَع فينا نبىَّ مُرسَلَوَالمَلَك والرُّوحُ ايضاً فَاعقِلوا
گفت ما زاغيم همچون زاغ نهمستِ صباغيم مست باغ نه
چونكه مخزنهاى افلاك و عقولچون خسى امد بر چشم رسول
پس چه شد مكه و شام و عراقكه نمايد او نَبَرد و اشتياق
آن گمان بر وى ضمير بد كندكه قياس از جهل و حرص خود كند
آبگينه زرد چون سازى نقابزرد بينى جمله نور آفتاب
بشكن آن شيشه كبود و زرد راتاشناسى گَرد را و مَرد را
گِردِ فارس گَرد سر افراشتهگَرد را تو مَرد حق پنداشته
گَرد ديد ابليس و گفت اين فرعِ طينچون فزايد بر من آتش جبين
تا تو مىبينى عزيزان را بشردان كه ميراث بليس است آن نظر
گر نه فرزند بليسى اى عنيدپس تو به ميراث آن سگ چون رسيد
من نِيَم سگ شير حقم حق پرستسير حق آن است كز صورت برست
شير دنيا جويد اشكارى و برگشير مولى جويد آزادى و مرگ
چونكه اندر مرگ بيند صد وجودهمچو پروانه بسوزاند وجود
شد هواى مرگ طوق صادقانكه جهودان را بُد اين دم امتحان
در نُبى فرمود كاى قوم يهودصادقان را مرگ باشد گنج و سود
همچنانكه آرزوى سود هستآرزوى مرگ بردن ز آن بِه است
اى جهودان بهر ناموس كسانبگذرانيد اين تمنا بر زبان
يك جهودى اين قدر زَهره نداشتچون محمد اين عَلَم را برفراشت
گفت اگر رانيد اين را بر زبانيك يهودى خود نماند در جهان
پس يهودان مال بردند و خراجكه مكن رُسوا تو ما را اى سِراج
اين سخن را نيست پايانى پديددست با من ده چو چشمت دوست ديد
گفتن شيخى با يزيد را كه كعبه منم ...
*** 274
سوى مكه شيخ امت با يزيداز براى حج و عمره مىدويد
او به هر شهرى كه رفتى از نخستمر عزيزان را بكردى باز جست
گرد مىگشتى كه اندر شهر كيستكاو بر اركان بصيرت متّكى است
گفت حق اندر سفر هر جا روىبايد اول طالب مردى شوى
قصد گنجى كن كه اين سود و زياندر تبع آيد تو آنرا فرع دان
هر كه كارد قصد گندم باشدشكاه خود اندر تبع مىآيدش
كه بكارى بر نيآيد گندمىمردمى جو مردمى جو مردمى
قصد كعبه كن چو وقت حج بُودچونكه رفتى مكه هم ديده شود
قصد در معراج ديد دوست بوددر تبع عرش و ملايك هم نمود
حكايت
*** 274
خانه نو ساخت روزى نو مريدپير آمد خانه او را بديد
گفت شيخ آن نو مريد خويش راامتحان كرد آن نكو انديش را
روزن از بهر چه كردى اى رفيقگفت تا نور اندر آيد زين طريق
گفت آن فرع است اين بايد نيازتا از اين ره بشنوى بانگ نماز
با يزيد اندر سفر جستى بسىتا بيابد خضر وقت خود كسى
ديد پيرى با قدى همچون هلالديد در وى فرّ و گفتار ر جال
ديده نابينا و دل چون آفتابهمچو پيلى ديده هندوستان به خواب
چشم بسته خفته بيند صد طربچون گشايد آن نبيند اى عجب
بس عجب در خواب روشن مىشوددل درون خواب روزن مىشود
آنكه بيدار است و بيند خواب خوشعارف است او خاك او در ديده كَش
پيش او بنشست و مىپرسيد حاليافتش درويش و هم صاحب عيال
گفت عزم تو كجا اى با يزيدرخت غُربت را كجا خواهى كشيد
گفت قصد كعبه دارم از پگهگفت هين با خود چه دارى زاد زه
گفت دارم از درم نقره دويستنك ببسته سخت در گوشه ردى است
گفت طوفى كن به گردم هفت باروين نكوتر از طواف حج شمار
و آن دِرَمها پيش من نهاى جواددان كه حج كردى و حاصل شد مراد
عُمره كردى عمر باقى يافتىصاف گشتى بر صفا بشتافتى
حق آن حقى كه جانب ديده استكه مرا بر بيت خود بگزيده است
كعبه هر چندى كه خانه بِرّ اوستخِلقتِ من نيز خانه سِرّ اوست
تا بكرد آن كعبه را در وى نرفتواندر اين خانه بجز آن حى نرفت
چون مرا ديدى خدا را ديدهاىگرد كعبه صدق بر گرديدهاى
خدمتِ من طاعت و حمد خداستتا نپندارى كه حق از من جداست
چشم نيكو باز كن در من نگرتا ببينى نور حق اندر بشر
با يزيد آن نكتهها را هوش داشتهمچو زرّين حلقهاش در گوش داشت
آمد از وى با يزيد اندر مزيدمنتهى در منتها آخر رسيد
قصّه منافقان و مسجد ضرار ساختن ايشان
*** 300
يك مثال ديگر اندر كژ رَوىشايد ار از نقل قرآن بشنوى
اين چنين كژ بازيى در جفت و طاقبا نبى مىباختند اهل نفاق
كز براى عز دين احمدىمسجدى سازيم و بود آن مُرتَدى
اين چنين كژبازيى مىباختندمسجدى جز مسجد او ساختند
فرش و سقف و قبّهاش آراستهليك تفريق جماعت خواسته
نزد پيغمبر به لابه آمدندهمچو اشتر پيش او زانو زدند
كاى رسول حق براى مُحسِنىسوى آن مسجد قدم رنجه كنى
تا مبارك گردد از اقدامِ توتا قيامت تازه باد ايام تو
مسجد روزِ گِل است و روز ابرمسجد روز ضرورت وقت فقر
تا غريبى يابد آنجا خير و جاتا فراوان گردد اين خدمت سرا
تا شعار دين شود بسيار و پُرزآنكه با ياران شود خوش كارِمُر
ساعتى آن جايگه تشريف دهتزكيه ما كن ز ما تعريف ده
مسجد و اصحاب مسجد را نوازتو مهى ما شب دمى با ما بساز
تا شود شب از جمالت همچو روزاى جمالت آفتاب جان فروز
اى دريغا كآن سخن از دل بُدىتا مراد آن نفر حاصل شدى
لطف كآيد بى دل و جان در زبانهمچو سبزه تون بود اى دوستان
هم ز دورش بنگر و اندر گذرخوردن و بورا نشايد اى پسر
سوى لطف بى وفايان هين مروكآن پل ويران بُوَد نيكو شنو
گر قدم را جاهلى بر وى زندبشكند پل و آن قدم را بشكند
هر كجا لشكر شكسته مىشوداز دو سه سُسِت مخنَث مىبُوَد
در صف آيد با سلاح او مرد واردل بر او بنهند كاينك يار غار
رو بگرداند چو بيند زخمهارفتن او بشكند پشت ترا
اين دراز است و فراوان مىشودو آنچه مقصود است پنهان مىشود
فريفتن منافقان پيغامبر را تا به مسجد ضرارش برند
*** 301
بر رسول حق فسونها خواندندرخشِ دستان و حِيَل مىراندند
آن رسول مهربان رحم كيشجز تبسم جز بلى نآورد پيش
شكرهاى آن جماعت ياد كرددر اجابت قاصدان را شاد كرد
مىنمود آن مكر ايشان پيش اويك به يك زآن سان كه اندر شير مو
موى را ناديده مىكرد آن لطيفشير را شاباش مىگفت آن ظريف
صد هزاران موى مكر و دمدمهچشم خوابانيد آن دم زان همه
راست مىفرمود آن بحر كرمبر شما من از شما مشفق ترم
من نشسته بر كنار آتشىبا فروغ و شعله بس ناخوشى
همچو پروانه شما آن سو دوانهر دو دست من شده پروانه ران
چون بر آن شد تا روان گردد رسولغيرت حق بانك زد مشنو زِغُول
كاين خبيثان مكر و حيلت كردهاندجمله مقلوب است آنچ آوردهاند
قصد ايشان جز سيه رويى نبودخير دين كَى جست ترسا و جهود
مسجدى بر جسر دوزخ ساختندبا خدا نرد دغاها باختند
قصدشان تفريق اصحاب رسولفضل حق را كى شناسد هر فضول
تا جهودى را ز شام اينجا كَشندكه به وعظ او جهودان سَر خوشند
گفت پيغمبر كه آرى ليك مابر سر راهيم و بر عزم غزا
زين سفر چون بازگردم آنگهانسوى ان مسجد روان گردم روان
دفعشان كرد و بسوى غزو تاختبا دغايان از دغا نردى بباخت
چون بيآمد از غزا باز آمدندچنگ اندر وعده ماضى زدند
گفت حقش اى پيمبر فاش گوغدر را ور جنگ باشد باش گو
گفت اى قوم دغل خامُش كنيدتانگويم رازهاتان تن زنيد
چون نشانى چند از اسرارشاندر بيان آورد بد شد كارشان
قاصدان زو بازگشتند آن زمانحاش للَّهحاش للَّهدم زنان
هر منافق مُصحَفى زير بغلسوى پيغمبر بيآورد از دغل
بهر سوگندان كه ايمان جُنتى استزآنكه سوگندان كژان را سُنتى است
چون ندارد مرد كژ در دين وفاهر زمانى بشكند سوگند را
راستان را حاجت سوگند نيستزآنكه ايشان را دو چشم روشنى است
نقضِ ميثاق و عهود از احمقى استحفظ ايمان و وفا كار تقى است
گفت پيغمبر كمه سوگند شماراست گيرم يا كه سوگند خدا
باز سوگند دگر خوردند قوممصحف اندر دست و بر لب مُهر صَوم
كه به حق اين كلام پاك راستكآن بناى مسجد از بهر خداست
اندر آنجا هيچ مكر و حيله نيستاندر آنجا ذكر و صدق و ياربى است
گفت پيغمبر كه آواز خدامىرسد در گوش من همچون صدا
مهر در گوش شما بنهاد حقتا به آواز خدا نآرد سَبَق
نك صريح آواز حق مىآيدمهمچو صاف از دُرد مىپالايدم
همچنانكه موسى از سوى درختبانگ حق بشنيد كاى مسعود بخت
از درخت انّى انّااللَّه مىشنيدبا كلام انوار مىآمد پديد
چون ز نور وحى در مىماندندباز نو سوگندها مىخواندند
چون خدا سوگند را خواند سپركى نهد اسپر ز كف پيكارگر
باز پيغمبر به تكذيب صريحقَد كَذبتُم گفت با ايشان فصيح
بيان آنكه در هر نفسى فتنه مسجد ضرار است
*** 308
چون پديد آمد كه آن مسجد نبودخانه حيلت بُد و دام جهود
پس نبى فرمود كآن را بر كنيدمُطرحه خاشاك و خاكستر كنيد
صاحب مسجد چو مسجد قلب بوددانهها بر دام ريزى نيست جود
گوشت كاندر شست تو ماهى رُباستآن چنان لقمه نه بخشش نه سخاست
مسجد اهل قبا كآن بُد جَمادآنچه كفوِ او نبد راهش نداد
در جمادات اين چنين حيفى نرفتزد در آن ناكفوا امير داد تفت
پس حقايق را كه اصل اصلهاستدان كه آنجا فرقها و فصلهاست
نه حياتش چون حيات او بُودنه مماتش چون ممات او بُوَد
گور او هرگز چو گور او مدانخود چه گويم حال فرق آن جهان
بر محك زن كار خود اى مرد كارتا نسازى مسجد اهل ضرار
بس بر آن مسجد كنان تسخر زدىچون نظر كردى تو خود زيشان بدى
حيران شد حاجيان در كرامات آن زاهد كه در باديه تنهاش يافتند
*** 340
زاهدى بد در ميان باديهدر عبادت غرق چون عَبّاديه
حاجيان آنجا رسيدند از بلادديده شان بر زاهد خشك اوفتاد
جاى زاهد خشك بود او تَر مزاجاز سموم باديه بودش علاج
حاجيان حيران شدند از وحدتشو آن سلامت در ميان آفتش
در نماز استاده بد بر روى ريگريگ كز تفّش بجوشد آب ديگ
گفتيى سرمست در سبزه و گُل استيا سواره بر براق و دُلُدل است
يا كه پايش بر حرير و حُلّه هاستيا سموم او را به از باد صباست
پس بماندند آن جماعت بانيازتا شود درويش فارغ از نماز
چون ز استغراق باز آمد فقيرزآن جماعت زندهاى روشن ضمير
ديد كآبش مىچكيد از دست و روجامهاش تر بود ز آثار وضو
پس بپرسيدش كه آبت از كجاستدست را برداشت كز سوى سماست
گفت هر گاهى كه خواهى مىرسدبى زجاه و بى ز حبلِ مِن مسَد
مشكل ما حل كن اى سلطان دينتا ببخشد حال تو ما را يقين
وا نما سرى ز اسرارت به ماتا ببرّيم از ميان زنّارها
چشم را بگشود سوى آسمانكه اجابت كن دعاى حاجيان
رزق جويى را ز بالا خو گرمتو ز بالا برگشودستى دَرَم
اى نموده تو مكان از لامكانفى السَّماء رِزقُكُم كرده عيان
در ميان اين مناجات ابر خوشزود پيدا شد چو پيل آب كَش
همچو آب از مشك باريدن گرفتدر گَو و در غارها مسكن گرفت
ابر مىباريد چون مَشك اشكهاحاجيان جمله گشاده مَشكها
يك جماعت زآن عجايب كارهامىبريدند از ميان زنّارها
قوم ديگر را يقين در ازديادزين عجب و اللَّه أَعلَم بالرِّشاد
قوم ديگر ناپذيرا تُرش و خامناقصان سرمدى تَمَّ الكلام
*** 561
خوش بكَش اين كاروان را تا به حجاى امير صبر مِفتاحُ الفرَج
حج زيارت كردن خانه بُودحجّ ربّ البَيت مردانه بُوَد
خبر يافتن جد مصطفى عبدلمطلّب از گم كردن حليمه محمد را
*** 604
چون خبر يابيد جد مصطفىاز حليمه وز فغانش بر ملا
وز چنان بانگ بلند و نعرههاكه به ميلى مىرسيد از وى صدا
زود عبدالمطلب دانست چيستدست بر سينه همى زد مىگريست
آمد از غم بر در كعبه به سوزكاى خبر از سِرّ شب وز راز روز
خويشتن را من نمىبينم فَنىتابُود هم راز تو همچون مَنى
خويشتن را من نمىبينم هنرتا شوم مقبول اين مسعود در
يا سر و سجده مرا قدرى بُوديا به اشكم دولتى خندان شود
ليك در سيماى آن دُرّ يتيمديدهام آثار لطفت اى كريم
كه نمىماند ز ما گرچه زماستما همه مِسّيم و احمد كيمياست
آن عجايبها كه من ديدم بر اومن نديدم بر ولى و بر عدو
آنكه فضل تو در اين طفليش دادكس نشان ندهد به صد ساله جهاد
چون يقين ديدم عنايتهاى توبر وى او دُرّيست از درياى تو
من هم او را مىشفيع آرم به توحال او اى حال دان با من بگو
از درون كعبه آمد بانگ زودكه هم اكنون رخ به تو خواهم نمود
با دو صد اقبال او محفوظ ماستبا دو صد طُلبِ ملك محفوظ ماست
ظاهرش را شُهره كيهان كنيمباطنش را از همه پنهان كنيم
زَرّ كان بود آب و گِل ما زرّ گريمكه گَهَش خلخال و گه خاتم بُريم
گه حمايلهاى شمشيرش كنيمگاه بند گردن شيرش كنيم
گه ترنج تخت بر سازيم از اوگاه تاج فرقهاى مُلك جو
عشقها داريم با اين خاك مازآنكه افتاده ست در قَعده رضا
گه چنين شاهى از او پيدا كنيمگه هم او را پيش شه شيدا كنيم
صد هزاران عاشق و معشوق از اودر فغان و در نفير و جست و جو
كار ما اين است بر كورىّ آنكه به كار ما ندارد ميل جان
اين فضيلت خاك را زآن رو دهيمكه نواله پيش بى برگان نهيم
زآنكه دارد خاك شكل اغبَرىوز درون دارد صفات انورى
ظاهرش با باطنش گشته به جنگباطنش چون گوهر و ظاهر چو سنگ
ظاهرش گويد كه ما اينيم و بسباطنش گويد نگو بين پيش و پس
ظاهرش منكر كه باطن هيچ نيستباطنش گويد كه بنماييم بيست
ظاهرش با باطنش در چالش اندلاجرم زين صبر نصرت مىكشن
زين تُرش رو خاك صورتها كنيمخنده پنهانش را پيدا كنيم
ز آنكه ظاهر خاك اندوه و بُكاستدر درونش صد هزاران خنده هاست
كاشِفُ السِّريم و كار ما همينكاين نهانها را برآريم ازكمين
گر چه دزد از مُنكرى تن مىزندشحنه آن از عصر پيدا مىكند
فضلها دزديدهاند اين خاكهاتا مُقِرَ آريمشان از ابتلا
بس عجب فرزند كاو را بوده استليك احمد بر همه افزوده است
شد زمين و آسمان خندان و شادكاين چنين شاهى ز ما دو جفت زاد
مىشكافد آسمان از شادى اشخاك چون سوسن شده ز آزادى اش
ظاهرت با باطنت اى خاك خوشچونكه در جنگند و اندر كَش مَكَش
هركه با خود بهر حق باشد به جنگتا شود معنيش خصم بو و رنگ
ظلمتش با نور او شد در قتالآفتاب جانش را نبود زوال
هر كه كو شد بهر ما در امتحانپشت زير پايش آرد آسمان
ظاهرت از تيرگى افغان كنانباطن تو گلستان در گلستان
قاصد او چون صوفيان رو تُرُشتا نيآميزند با هر نور كُش
عارفان رو تُرش چون خارپشتعيش پنهان كرده در خار دُرشت
باغ پنهان گِردِ باغ آن خار فاشكاى عَدوُى دزد زين در درو باش
خارپشتا خار حارس كردهاىسر چو صوفى در گريبان بردهاى
تا كسى در چاردانگ عيش توگم شود زين گلرخان خارخو
طفل تو گر چه كه كودك خو بُده ستهر دو عالم خود طُفيل او بُدست
ما جهانى را بدو زنده كنيمچرخ را در خدمتش بنده كنيم
گفت عبدالمطلب كاين دم كجاستاى عَليمُالسِّر نشان ده راه راست
نشان خواستن عبدلمطلّب از موضع محمد عليه الصلوة والسلام
*** 606
از درون كعبه آوازش رسيدگفت اى جوينده آن طفل رشيد
در فلان وادى است زير آن درختپس روان شد زود پير نيكبخت
در ركاب او اميران قريشزآنكه جدش بود ز اعيان قريش
تا به پشت آدم آسلافش همهمهتران بزم و رزم و مَلحَمه
اين نسَب خود پوست او را بوده استكز شهنشاهان مِه پالوده است
مغز او خود از نسب دور است و پاكنيست جنسش از سَمك كس تا سِماك
نور حق را كس نجويد زاد وبودخلعت حق را چه حاجت تار و پود
كمترين خلعت كه بدهد در ثواببر فزايد بر طراز آفتاب
لطف حق و قهر را همه كس داند و همه از قهر
حق گريزانند و به لطف حق در آويزان ...
*** 751
گفت درويشى به درويشى كه توچون بديدى حضرت حق را بگو
گفت بى چون ديدم اما بهر قالباز گويم مختصر آن را مثال
ديدمش سوى چپ او آذرىسوى دست راست جوى كوثَرى
سوى چپش بس جهان سوز آتشىسوى دست راستش جوىِ خوشى
سوى آن آتش گروهى برده دستبهر آن كوثر گروهى شاد و مست
ليك لِعبِ باژگونه بود سختپيش پاى هر شَقى و نيكبخت
هر كه در آتش همى رفت و شرراز ميان آب بر مىكرد سر
هر كه سوى آب مىرفت از مياناو در آتش يافت مىشد در زمان
هر كه سوى راست شد و آب زلالسر ز آتش بر زد از سوى شمال
وآنكه شد سوى شمال آتشينسر برون مىكرد از سوى يمين
كم كسى بر سِرّ اين مُضمَر زدىلاجرم كم كس در آن آتش شدى
جز كسى كه بر سرش اقبال ريختكاو رها كرد آب و در آتش گريخت
كرده ذوق نقد را معبود خلقلاجرم زين لِعب مغبون بود خلق
جَوق جَوق وصفوصف ازحرص وشتابمُحتَرِز ز آتش گريزان سوى آب
لاجرم ز آتش برآوردند سراعتبار الاعتبار اى بى خبر
بانگ مىزد آتش اى گيجان گولمن نى ام آتش منم چشمه قبول
چشم بندى كردهاند اى بى نظردر من آى و هيچ مگريز از شرر
اى خليل اينجا شرار و دود نيستجز كه سِحر و خُدعه نمرود نيست
چون خليل حق اگر فرزنهاىآتش آب تُست و تو پروانهاى
جان پروانه همى دارد نِدىكاى دريغا صد هزارم پَر بُدى
تا همى سوزيد ز آتش بى امانكورى چشم و دل نامحرمان
بر من آرد رحم جاهل از خرىمن بر او رحم آرم از بينش وَرى
خاصّه اين آتش كه جان آبهاستكار پروانه بعكسِ كارِ ماست
او ببيند نور و در نارى روددل ببيند نار و در نورى شود
اين چنين لِعب آمد از ربّ جليلتا ببينى كيست از آل خليل
آتشى از شكل آبى دادهاندواندر آتش چشمهاى بگشادهاند
ساحرى صَحنِ بِرِنجى را به فَنصحن پُر كِر مىكند در انجمن
خانه را او پر ز كژدمها نموداز دم سِحر و خود آن كژدم نبود
چونكه جادو مىنمايد صد چنينچون بُوَد دستان جادو آفرين
لاجرم از سِحر يزدان قَرن قَرناندر افتادند چون زن زير پَهن
ساحرانشان بنده بودند و غلاماندر افتادند چون صَعوه به دام
هين بخوان قرآن ببين سحرِ حلالسرنگونى مكرهاى كَالجِبال
من نى ام فرعون كآيم سوى نيلسوى آتش مىروم من چون خليل
نيست آتش هست آن مآء مَعينو آن دگر از مَكر آب آتشين
بس نكو گفت آن رسول خوش جِوازذرّهاى عقلت به از صوم و نماز
زآنكه عقلت جوهر است اين دو عرضاين دو در تكميل آن شد مَفتَرض
تا جلا باشد مر آن آيينه راكه صفا آيد ز طاعت سينه را
ليك گر آيينه از بُن فاسد استصيقل او را دير باز آرد به دست
وآن گُزين آيينه كه خوش مَغرِس استاندكى صيقل گرى آن را بس است
رفتن با يزيد به طرف كعبه و ملاقات پيرمردى
و گفتن او كه گرد من طواف كن
*** 117
چون شوى دور از حضور اولياءدر حقيقت گشتهاى دور از خدا
تا توانى زاوليا رو بر متابجهد كن واللَّه اعلم بالصواب
سوى كعبه شيخ امت با يزيداز براى حج و عمره مىدويد
او به هر شهرى كه رفتى از نخستمر عزيزان را بكردى باز جست
گرد مىگشتى كه اندر شهر كيستكو، بر اركان بصيرت متّكيس
گفت حق اندر سفر هر جا روىبايد اول طالب مردى شوى
با يزيد اندر سفر جستى بسىتا بيابد خضر وقت خود كسى
ديد پيرى، با قدى همچون هلالديد در وى فرّ و گفتار رجال
ديده نابينا و دل چون آفتابهمچو پيلى، ديده هندستان بخواب
با يزيد او را چو از اقطاب يافتمسكنت بنمود و در خدمت شتافت
پيش او بنشست و مىپرسيد حاليافتش درويش و هم صاحب عيال
گفت، عزم تو كجا اى با يزيدرخت غربت را كجا خواهى كشيد
گفت، قصد كعبه دارم از ولهگفت، هين با خود چه دارى زاد ره
گفت، دارم از درم نقره، دويستنك به بستن، سخت بر گوشه رويست
گفت، طوفى كن بگردم هفت باروين نكوتر از طواف حج شمار
وان درمها پيش من نه، اى جوادوانكه حج كردى و حاصل شد مراد
عمره كردى، عمر باقى يافتىصاف گشتى، بر صفا بشتافتى
حق آن حقى كه جانت ديده استكه مرا بيت خود بگزيده است
كعبه را يك بار بيتى گفت يارگفت، يا عبدى، مرا هفتاد بار
با يزيد آن نكتهها را هوش داشتهمچو زرين حلقهاش در گوش داشت
آمد از وى با يزيد اندر مزيدمنتهى در منتهى آخر رسيد
مسجد ضرار ساختن منافقان
*** 129
يك مثال ديگر اندر كژ روىشايد ار از نقل قرآن بشنوى
اين چنين كژ بازى در جفت و طاقبا نبى مىباختند اهل نفاق
كز براى عز دين احمدىمسجدى سازيم و بود آن مرتدى
فرش و سقف و قبلهاش آراستندليك تفريق جماعت خواستند
نزد پيغمبر به لابه آمدندهمچو اشتر پيش او زانو زدند
كاى رسول حق براى محسنىسوى آن مسجد قدم رنجه كنى
تا مبارك گردد از اقدام توتا قيامت تازه بادا نام تو
مسجد روز گل است و روز ابرمسجد روز ضرورت، وقت فقر
تا غريبى يابد آنجا خير وجاتا فراوان گردد اين خدمت سرا
اى دريغا كان سخن از دل بدىتا مراد آن نفر حاصل شدى
بر رسول حق، فسونها خواندندرخش دستان و جهل مىراندند
چاپلوسى و فسونها خواندندنزل خدمت سوى حضرت راندند
آن رسول مهربان رحم كيشجز تبسم، جز بلى، ناآورد پيش
شكرهاى آن جماعت ياد كرددر اجابت قاصدان را شاد كرد
مىنمود آن مكر ايشان پيش اويك به يك زانسان كه اندر شير، مو
موى را ناديده مىكرد آن لطيفشير را شاباش مىگفت آن ظريف
چون بران شد تا روان گردد رسولغيرت حق بانگ زد مشنو ز غول
كاين خبيثان مكر و حيلت كردهاندجمله مقلوب است آنچه آوردهاند
قصد ايشان جز سيه روى نبودخير دين كى جست ترسا و يهود
مسجدى بر جسر دوزخ ساختندبا خدا نرد دغل مىباختند
قصدشان، تفريق اصحاب رسوفضل حق را كى شناسد هر فضول
تا جهودى را ز شام اينجا كشندكه به وعظ او جهودان سرخوشند
گفت پيغمبر كه آرى ليك مابر سر راهيم و بر عزم غزا
زين سفر چون بازگردم، ناگهانسوى آن مسجد روان گردم، روان
دفع شان كرد و به سوى غزو تاختبا دغايان از دغا نردى بباخت
چون بيامد از غزا، باز آمدندطالب آن وعده ماضى شدند
گفت حقش كاى پيمبر فاش گوغدر را، ور جنگ باشد، باش، بگو
گفت، اى قوم دغل خاموش كنيدتا نگويم رازهاتان، تن زيند
گفتتان بس بد درون و دشمنيدمن نخواهم آمد، از من بگذريد
چون نشانى چند از اسرارشاندر بيان آورد، بد شد كارشان
قاصدان زو بازگشتند آن زمانحاش للَّه، حاش للَّهدم زنان
هر منافق، مصحفى زير بغلسوى پيغمبر بياورد از دغل
بهر سوگندان كه ايمان جنتيستزانكه سوگندان كژان را سنتيست
چون ندارد مرد كژ، در دين وفاهر زمانى، بشكند سوگند را
گفت پيغمبر كه، سوگند شماراست گيرم يا كه سوگند خدا
باز سوگند دگر، خوردند قوممصحف اندر دست و بر لب مهر صوم
كه به حق اين كلام پاك و راستكين بناى مسجد از بهر خداست
اندرينجا، هيچ مكر و حيله نيستقصد ما زان صدق و ذكر يارب است
گفت پيغمبر كه آواز خدامىرسد در گوش من همچون صدا
مهر بر گوش شما بنهاد حقتا به آواز خدا نار و سب
نك صريح آواز حق مىآيدمهمچو صاف از درد مىپالايدم
چو ز نور وحى در مىماندندباز نو سوگندها مىخواندند
چون خدا سوگند را خوانده سپركهى نهد اسپر ز كف پيكارگر
باز پيغمبر، به تكذيب صريحقد كذبتم گفت يا ايشان فصيح
چون پديد آمد كه آن مسجد نبودخانه حيلت بُد و دام جهود
پس نبى فرمود كان را بركنيدمطرحه خاشاك و خاكستر كنيد
صاحب مسجد، چو مسجد قلب بوددآنها بر دام ريزى، نيست جود
گوشت كاندر شست تو ماهى رياستآن چنان لقمه، نه بخشش، نه سخاست
مسجد اهل قبا كان بد جمادآنچه كفو او بند، راهش نداد
پس حقايق را كه اصل اصلهاستوآنكه آنجا فرقها و فصلهاست
نه حياتش چون حيات او بودنه مماتش چون ممات او بود
برمحك زن كار خود، اى مرد كارتا نسازى مسجد اهل ضرار
بس، بران مسجد كنان تسخر زوىچون نظر كردى، تو خود زايشان بدى
اللَّه گفتن نيازمند عين لبّيك خداست
*** 159
آن يكى، اللَّه مىگفتى شبىتا كه شيرين گردد از ذكرش لبى
گفت شيطانش، خموش اى سخت روچند گوى آخر، اى بسيار گو
اين همه اللَّه گوى از عتوخود يكى اللَّه را لبّيك گو
مىنيايد يك جواب از پيش تختچند اللَّه مىزنى با روى سخت
او شكسته دل شد و بنهاد سرديد در خواب او خضر را در حَضَر
گفت، همين از ذكر چون واماندهچون پشيمانى ازان كش خوانده
گفت، لبّيكم نمىآيد جوابزان همى ترسم كه باشم ردّ باب
گفت خضرش كه خدا گفت اين بمنكه برو با او بگو، اى ممتحن
گفت آن اللَّه تو لبيك ماستوان نياز و سوز و دردت پيك ماست
نى تو را در كار من آوردهامنى كه من مشغول ذكرت كردهام
حيلها و چاره جوئيهاى توجذب ما بود و كشاد اين پاى تو
ترس و عشق تو كمند لطف ماستزير هر يارب تو لبّيكهاست
جان جاهل، زين دعا جز دور نيستزانكه يارب گفتنش دستور نيست
بر دهان و بر دلش قفل است و بندتا ننالد با خدا وقت گزند
*** 362
زانكه ترك تن بود اصل نمازترك خويش و ترك فرزند از نياز
از خليلآموز، قربان كن ولدتن بنه بر آتش نمرود رد
كعبه
*** 742
هر كه را خواهى تو در كعبه بجوتا برآيد در زمان پيش تو او
صورتى كو فاخر و عالى بوداو ز بيت اللَّه كى خالى بود
او بود حاضرمنزّه از رتاجباقى مردم براى احتياج
فضيلت اهل اللَّه
*** 743
كعبه هر چندان كه خانه برّ اوستخلقت من نيز خانه سِرّ اوست
كعبه را يكبار بيتى گفت يارگفت يا عبدى مرا هفتاد بار
كعبه هر شخص جداگانه
*** 743
كعبه جبرئيل و جانها سدرهكعبه عبدالبطن شد سفره
قبله عارف بود نور وصالقبله عقل مفلسف شد خيال
قبله زاهد بود فيض نظرقبله طامع بود هميان زر
قبله عاشق حق آمد، اى پسرقبله باطل بليس است اى پدر
قبله فرعون دنيا سر به سرقبله خربنده چه بود، كون خر
قبله ظاهر پرستان روى زنقبله باطن نشينان ذوالمنن
موجب اغراز كعبه
*** 743
كعبه را كش هر زمان عزى فزودآن زاخلاصات ابراهيم بود
سلطان ولد (623 ه. ق.- 712 ه. ق.) بهاءالدين احمد سلطان ولد فرزند بزرگ مولانا جلال الدين رومى عارف بزرگ و سراينده مثنوى معنوى است كه در شهرلارنده در آسياى صغير متولد شد و علوم طريقت و عرفان را نزد پدر و شمس الدين تبريزى و شيخ صلاح الدين زركوب و حسام الدين چلپى آموخت و در اين راه به مقام عالى رسيد و جاى پدر را در ارشاد گرفت. سلطان ولد شعر نيز مىسرود و به زبان تركى نيز آشنايى داشت. مثنوى ولدنامه از اوست.
*** 41
هيچ غير حق نبيند در وجودبى سر و بى پا كند جانش سجود
سوى آن كعبه رَوَد كِش نيست جاقبله گاهش حق بود در التجا
در جهان محو، سَيرانش شودچون دهد يك جان دو صد جانش شود
*** 239
سير خشكى را بُود پايان وحَدّسَيرِ دريا را نه حَدّست و نه عَدّ
راه را تا حق بود حَدّ بى گمانراه را در حق نه حدّ دان نه كران
ره تويى و مر ترا آخر بُودچون رسى در حقّ، خودى آنگه رَود
خود حجاب حق تويى، بگذر ز خودتا رسى بعد از گذشتن در احد
ليك راه وصل را نَبود كراندايماً باشى در آن بى خود روان
راه بعد از وصل آمد معتبرغير آن راه ره نگويد باخبر
ور بگويد باشد از روى مَجاززآنكه نتوان طوف كردن بى حِجاز
هر كه بى كعبه كند جايى طوافبهر لاغى باشد آن يا از گَزاف
پس يقين دان راه بَعدِ وصلِ هوستاوليا را راه اندر عَين اوست
«سَير الى اللَّه» را بُود پايان و حدّ«سَير فى اللَّه» را نه حدّ باشد نه عَدّ
اينچنين سَيرى فَن آن بنده استكاو ز خود مرده ست و از حق زنده است
*** 264
جمله بى سويست آنجا سوى نيستشهر جان را خانهها و كوى نيست
نقش اندر آب غير آب نيستخوابشان را يَقظَه دان كآن خواب نيست
بلكه هست از يَقظَه بهتر خوابشانمىرسد مقصود بى اسبانشان
صيدها گيرند بى اين دست و پاصيدهاى دلرباى جان فزا
بى دهان نوشند شربتهاى زجانبى قدم سوى قِدَم دايم روان
بى سِلاحى گردن خصمان زنندبى لَهَب صد نار در هر جان زنند
بى فَرس بر فارسان تازند سختاشقيا را بى غرض بخشند بخت
بى پَر و بالند پرّان سوى قافبى سر و بى پا همه اندر طواف
از خدا دارند نَهَ از خود طَوف رادر چنان امنى نيابى خَوف را
*** 292
چون خليلند آن نَفر، شد دود و ناربر همه ريحان و باغ و سبزه زار
عين آتش گلشن و ريحانشانقعر دوزخ حورى و رضوانشان
رَو خليلى شَو كه تا نار بلاسوى اين خوانت زَند دايم صَلا
انبيا را ز آن فزونست اين عَناكاين عَنا بختست و شاهى و كيا
*** 340
تا به سوى كعبه جانها خَفيرگردد اين نظم لطيف دل پذير
كعبه جانها ملاقات خداستآنچنان كعبه درون اولياست
پس ترا در جان سفر بايد كه تارو نمايد آنچنان كعبه ترا
بس درازست اين سفر كوتَه كُنمسوى منزل بى حجابى ره كُنم
حاجيان عشق را كعبه خداستآنكه اين ره را گشايد پيشواست
پيشوايى اين بود كز تو روانگردد از گرداب تن چون جو روان
نقدِ خود كُلّى بيابد زين طلبگرددش حاصل در آن ره وصل ربّ
هر كه گردد واسطه اين خير راسهل گرداند سوى حج سَير را
پس ثواب اين شود عايد بدوفهم اين سِرّ كُن ز جان و دل نكو
اين چنين خيرى نيامد در جهاناز كسى اندر زمين و آسمان
چون جزا بر قَدر خيرست، اى پسرهر كه خَيّرتر جزايش بيشتر
چون زنانى مَى برد طالب ثواببين زجانى چى بَرَد، آن را بياب
آنكه نانى مىدهد چون در جزامىرسد وى را ز يزدان خيرها
وآنكه او قوتى دهد از خوان جانتا شوند ارواحِ فانى جاودان
كُن قياس و نيك بنگر كه خداتا چها بخشد ورا اندر جزا
نان كجا و جان كجا، هين فرق كُنجان بود چون بحر و تن همچون سُفُن
زين عطا تا آن عطا فرقيست ژرفاجر جان نسبت به نان باشد شگرف
*** 464
از عَدَم جو، هين، مراد خويش راكاو توانگر مىكند درويش را
رو، عدم را قبله ساز، اى كعبه جوتا نمايد بى حجابى كعبه رو
خود عدم كعبه ست و قبله سوى اوستدر چنان كعبه كسى كى قبله جوست
نى كه در كعبه نماز آسان بُودزآنكه در وى قبلهات يكسان بُود
خدّ و پيشانى و لبها و ذَقَنجمله جاى بوسه دان در مرد و زن
جان كعبه مرد حق باشد يقينكعبه جان را به چشم جان ببين
گر چه تن با قامت و قيمت شودكى روا خوبى و لطف جان بُود
بلكه از جانست تن را آن جمالوَرنه بى جان تن بُوَد كم از سُفال
از سفالى نَبوَدَت نفرت چنانكه زمُرده آيدت اندر جهان
پس بود آن حُسن از جانى نى ز تنمىرسد از جان نهان در مرد و زن
پس برو جان را بجو، جان را پرستزآنكه جان بر قصر آن منزل درست
چونكه از جان بگذرى، جانان بوددَردِ دل را بعد از آن درمان بُود
جان كعبه چون يقين مرد خداستكژ نيايد از وى الّا جمله راست
فعل و قول اوست از حق نى ازوآلت محضست اندر دست هو
سر بسر قبله ست و كعبه ذات اوبد مبين او را چو حق كردش نكو
كعبه از آن رو شد عزيز اندر جهانكه بنايش كرد مرد راه دان
ساخت ابراهيم آن را با صفااز براى امتان مصطفا
تا كه گردد مؤمنان را قبله آنسوى آن باشد نماز و سجده شان
چون از او شد كعبه در عالم عزيزهمچو جان اندر بنى آدم عزيز
او چسان باشد، عجب، ياربّ، چسانچون ازو شد كعبه قبله مومنان
باشد او باقى چو جان و كعبه جسمباشد او همچون مُسَمّى كعبه اسم
شرح حال او نگنجد در زبانغير حق نشناسد او را كس عيان
هر كس او را كى تواند قبله كرداين نصيب او بود كِش هست درد
درد عشق حق نه درد آب و نانكاو نخواهد غير حقّ را در جهان
پرده سوز راه حق دردست و بساندرين ره درد در خوردست و بس
هر كه بى دردست او افسرده استگر چه زنده مىنمايد، مرده است
همچو دنيا پرده خالق بودپرده كى از حُسن حق آگه شود
آنكه او طالب بود ديدار اومىنخواهد غير آن دلدار را
جمله «لا» باشند و «الا» حق دروزو نمايد در جهان بى پرده رو
جز خدا در وى نباشد هيچ چيزاز بد و نيك و از خوار و عزيز
ما سِوَى اللَّه چون نماند، اللَّه بُودبنده چون از خود فنا شد، شه شود
چون مقام اينجا رسد جوينده رابيند اندر گفت او گوينده را
جمله اسما از مُسمّاها جداستگرچه در روى زمين و بر سماست
اسم هر چيزى نباشد عين آننام نان باشد جدا از عين نان
كل اشيا همچنين از نيك و بددو بُوَند اسم و مسمّى در عدد
كيك اسمايى خدا نبود چنانيك بود اسم و مسمّى بى گمان
حق تعالى نيست از اسما جداهست اندر اسم پيدا، اى فتى
آنچنانكه مغز معنى در سخنپُر بود مانند كالا در سُفُن
معنى هر آيتى در لفظ آنهست پُر همچون كه اندر جسم، جان
پيش آنكس كاو در آن حاذق بودكى زآيت معنيش پنهان شود
خواند آيت را به معنى بى ملالچون بر او كشفست معنى با كمال
آنكه معنى را نداند او زحرفماند از مظروف غافل حبس ظرف
شبسترى (687 ه. ق.- 720 يا 74 ه. ق.) سعدالدين محمود بن عبدالكريم شبسترى از عارفان بزرگ قرن هفتم و اوايل قرن هشتم. وى در قريه شبستر نزديك تبريز متولد گشته و ظاهراً همه عمر را با آرامش در همان شهر يا نزديك آن به سر برده و همانجا وفات يافته است:
شهرتش در عهد الجايتو ابو سعيد بود و از جمله فاضلان و بزرگان متصوفه به شمار مىآمد. چنانكه از هر جا براى پرسيدن مسائل فلسفى و عرفانى به حضورش مىرسيدند. از آثار معروف او مثنوى «گلشن راز» است در تصوف.
ديگر رساله «حق اليقين» و رساله «شاهد» است. رساله «سعادتنامه» و «مرآة المحققين» در تصوف نيز به او منسوب است. رساله حق اليقين و مرآت المحققين در مجموعه عوارف المعارف در شيراز چاپ شده است.
*** 3
در سفرها به مصر و شام و حجازكردم اى دوست روز و شب تك و تاز
سال و مه همچو دهر مىگشتمدِه دِه و شهر شهر مىگشتم
*** 79
همه حكم شريعت از من تستكه اين برجسته جان و تن تست
من تو چون نماند در ميانهچه كعبه، چه كنشت، چه ديرخانه
*** 171
لفظ روح اللَّه است عين مجازهمچو بيت اللَّه است در اعزاز
حق تعالى كه مبدأ اشياستپيش هر كس ز نور او جانهاست
*** 212
وز سلام او شود مسلمان بازبه زكوة و به صوم و حج و نماز
به زبان و به دست و قلب سليمهيچكس را از او نه خوف و نه بيم
*** 225
همچو گوئى بُد آن زمين و بر اوبيت معمور و جاى كعبه در او
پس بگسترد باز جمله زميناز بر گوى تا كه گشت چنين
نورالدين عبدالرحمان بن نظام الدين احمدبن محمد، بزرگترين شاعر و اديب قرن نهم هجرى است كه به سبب مولد خويش- جام- و ارادت به «شيخ احمد جام» جامى تخلص مىكرده است. وى مدتى در هرات و سمرقند به كسب علم پرداخت و سپس راه سير و سلوك در پيش گرفت و در سلك بزرگان طريقه نقشبندى در آمد. بيش از 50 اثر از جامى برشمردهاند و از آن جمله است: ديوان، هفت اورنگ (شامل مثنوى است كه به تقليد از خمسه نظامى نوشته شده)، نَفَحات الانس، لوايح، اشعة اللمعات، بهارستان. جامى در سال 817 به دنيا آمده و در سال 898 ه. ق. دار فانى را وداع گفته است.
*** 32
بيابانيست هائل كعبه مقصود را در رهكه بى قطع اميد از خود بريدن نيست امكانش
گر آرى رو دران كعبه چو ريگ گرم زير پاسپردن بايدت صد گونه آتش و بيابانش
شود هر خار قلابى به قصد جذب جان در تناگر دلخسته بالين نهد زير مغيلانش
نشايد بارگى اين راه را جز ناقه شوقىكه باشد باد حسرت پاى و كوه درد كوهانش
رسى از شير اين ناقه سوى مقصد ولى وقتىكه يابى ز اختصاص ناقة اللَّه داغ بررانش
خدنگ محنتى كز سست فقر آيد نهال آسامكن سينه به زخم ناخن اندوه و بنشانش
كه دانم عاقبت گردد درختى بارور زينسانكه پيرامون خود جاويد يابى ميوه افشانش
چو صوفى دامن همت كشد در طارم وحدتگريبانى كند دوش فلك از عطف دامانش
وگر در جستجوى قربت آرد در گريبان سرفتد زه بر كمان قاب قوسين از گريبانش
تنى كس نيست در جان جنبش دردى جمادى دانكه داده نقش پرواز طبيعت شكل انسانش
*** 67
به جان شو ساكن كعبه بيابان چند پيمايىچو نبرد قرب روحانى چه سود از قطع منزلها
بر آر اى بحر بى پايان ز جود بيكران موجىكه خلقى تشنه لب مردند بر اطراف ساحلها
*** 72
شرف كعبه بود كوى تو رازادها اللَّه تعالى شرفا
زائر كوى تو از كعبه گذشتسر كوى تو كجا كعبه كجا
ساخت همچون مه نو تا شده پيرميل ابروى توام پشت دوتا
سر من غرقه به خون افتادستتا فتادست ز تيغ تو جدا
بى تو با جان دگرم باقى نيستجان اگر رفت تو را باد بقا
هر كجا درد دوا نيز بودچو تو بى درد فتادى چه دوا
*** 83
ساقى به جدل حل نشود مسئله مامىده كه ز حد مىگذرد مشغله ما
در راه طلب باديه كعبه چه باشدصد باديه كعبه و يك مرحله ما
در راه درآيند همه هرزه درايانگر بانگ ورائى رسد از قافله ما
پشمينه سياه از سبب زلف تو كرديمدر خرقه به زلف تو رسد سلسله ما
زد از دل ما شعله بر اوج فلك آتششد نورده شمع فلك مشعله ما
ما را گله از خوى تو اين است كه هر چندكرديم گله گوش نكردى گله ما
جامى مطلب دولت وصلش كه برونستتحصيل چنين منزلت از حوصله ما
*** 94
به كعبه گرانماى جمال خود ما راز خون ديده كنم لعل ريگ بطحا را
به دور حسن تو از مهرء وفا پرداختشعبد فلك اين حقهاى مينا را
اى در هواى مهر تو ذرات كائناتواقف نه از كماهى ذات تو هيچ ذات
شد چشم عقل خيره چو در مبداء ازلحسنت نمود جلوه در آئينه صفات
هر خشتى از كنشت شود كعبه دگرگر پرتو جمال تو افتد بسومنات
هر جا كه تافت پرتو انوار عزتتعزّى نديد عزّى و قدرى نديد لات
در بحر كبرياى تو آن كس كه شد فناچون خضر برده راه به سرچشمه حيات
هر كس به كعبه طلبت رو هد نخستازكل كائنات كند قطع التغات
جامى ببخش جامى لب تشنه را به لطفزان باده كز كدورت حبلش دهد نجات
*** 105
اى صفات تو نهان در تتق وحدت ذاتجلوه گر ذات تو از پرده اسماء و صفات
ما گرفتار جهت از تو نشان چون يابيماى سراپرده اجلال تو بيرون ز جهات
از نداى تو در افتاد صداى بحرمخواست صد نعره لبيك ز اهل عرفات
ما نداريم مشامى كه توانيم شنيدور نه هر دم وزد از گلشن وصلت نفحات
مذهب عشق كجا چاشنى عشق كجاآن يكى ملح اجاج آمد و اين عذب فرات
با وفائى تو درآميخت چنان آب و گلمكه دمد بعد وفات از گل من بوى وفات
مرد جامى به سر تربت او بنويسيدهذه روضة من حلّ به العشق فمات
*** 112
بهر كس دارد آن چشم التفاتىبه حال ما چرا بى التفاتست
به راه كعبه وصلت دو چشمميكى چون دجله و ديگر فُراتست
*** 120
تير تو آمد فرو سينه بسى تنگ بوددل بعدم رو نهاد جاى به پيكان گذاشت
كعبه رو را كشيد جذبه خاك درتراحله وز او را زير مغيلان گذاشت
*** 149
اى درت كعبه ارباب نجاتقبلتى وجهك فى كل صلات
بر سر كوئى تو ناكرده وقوفحاجيان را چه وقوف از عرفات
رفته آوازه قند تو به مصركوزه خود زده بر سنگ نبات
غم عشاق تو آخر نشودانزل اللَّه عليهم بركات
گر عبارت كند از ميم دهانتآيد از چشمه ميم آب حيات
مىكشى هر طرف آن حلقه زلفبس كن اى باد صبا زين حركات
جامى از درد تو جان داد و نگفتفهو ممّن كتم العشق فمات
*** 154
مرا چو قبله نگردد بعيد گه رويتز عيد گه كنم آهنگ كعبه كويت
تو عيد خلقى و قربانت آنكه مردم راكشد به غمزه خونريز چشم جادويت
اگر چه نيست درين عيد رسم مه ديدننمىرود ز ضميرم خيال ابرويت
گذشتم از هوس كعبه و طواف حرمهمين بسست مرا حج كه بگذرم سويت
ز تاب هجر تو مىسوختم بحمداللَّهكه سايه بر سرم انداخت سرو دلجويت
به ضبط مملكت دلبرى گشادى دستدعاى خسته دلان باد حرز بازويت
بردن خرام و مترس از گزند كنه هر سوهزار بنده چو جامى بود دعا گويت
*** 159
عشقت كه بود كعبه ارباب سلامتريگ حرمش نيست به جز سنگ ملامت
شهرى كه نه جاى تو درو خانه نگيرمدر باديه كس را نبود جاى اقامت
*** 159
از آتش دل سر به فلك بُرده علم بينبر خاك شهيد غمت اينست علامت
ذوقى رسد از نامه او روز فراقمگر نامه طاعت نرسد روز قيامت
ناجسته دهد پير مغان باده برندانبا معتقدان مىكند اظهار كرامت
گر وقت نمازى گذرى سوى مؤذنقد قامت او پست شود زان قد و قامت
هر نقش كه جامى نه بسوداى خطت بستشست آنهمه چشم ترش از اشك ندامت
نقاش ازل كان خط مشكين رقم اوستيارب چه رقمهاى عجب در قلم اوست
خاك قدم دوست شدم نيست كسى رااين عيش كه امروز مرا در قدم اوست
بيرون بود از سلسله اهل ارادتهر دل كه نه در طُرّه پرپيچ و خم اوست
تن گر چه به صد مرحله دورست ز كعبهجان طوف كنان گرد حريم حرم اوست
آن از كرمش بود كه ميخانه بنا كردميخوارى ما نيز بنا كردم اوست
جامى دم توحيد زنى نى همه وقتىخوشوقت حريفى كه شناساى دم اوست
آواز خوشش بر صفت وحدت خويش استبا كثرت اطوار كه در زير و بم اوست
*** 160
نيست مشتاق كعبه صوفى شهرسخن كعبه گر نه در ره گفت
دوش جامى حديث زلف درختز اول شام تا سحرگه گفت
*** 160
خضر سرچشمه او مىطلبى خير بجوىآن خط سبز و لب لعل كه گر مست آنست
جامى از خاك خراسان چه كنى قصد حجازچون تو را كعبه مقصود به تركستانست
*** 179
لبم از خاكپات مىگويدتشنه ز آب يات مىگويد
هر كه محراب ابروان تو ديدعجلوا با لصلات مىگويد
عقده زلف پيچ پيچ تو راخرد از مشكلات مىگويد
زائر كعبه را مقيم درتكافر سومنات مىگويد
زاهد از درد خويش مىنازدصوفى از واردات مىگويد
مست عشق تو درد و دارو راحيله و ترهات مىگويد
جامى از ترهات بسته دهانسخن از طرّههات مىگويد
*** 230
خاك كه زير پاى خود ان سر بسپردصد جان بها ستاند اگر پاى بفشرد
مشتاق كعبه را ز بساط حرير بهريگ حرم كه در ته پهلو بگسترد
*** 235
گر چه پيش تو مرا هيچ ره و روى نماندروى من جز پى اقبال تو هر سوى نماند
خانه بود بكوى طرب از وصل توامشد خراب از غمت آن خانه و آن كوى نماند
بسكه از موى ميان تو جدا موئيدمتنم از مويه چو موئى شد و آن روى نماند
چونكه چشمم ز خيال رخت آبادان بودتا تو رفتى ز نظر آب در اين جوى نماند
به نماز در تو اى كعبه مقصود جمالكه درين ره دگرم تاب تك و پوى نماند
پير گشتم من بد روز و ولى در دل منجز تمناى جوانان نكو روى نماند
*** 242
آن مه به جانب سفر آهنگ مىكندصحرا و شهر بر دل ما تنگ مىكند
اى نامه بر به مجلس او نام من مبركز گفت و گوى نام منش ننگ مىكند
شرح كمال شوق همين بس كه چشممنعنوان اين صحيفه به خون رنگ مىكند
عاشق فشاند جان به ره كعبه مرادزاهد نشسته پرسش فرسنگ مىكند
صد جنگ مىكشيم باميد يك صفاچون مىبريم نام صفا جنگ مىكند
نشنيده به سمع قبول ارچه محتسبمنع سماع و بانگ دف و چنگ مىكند
جامى كند به سخت دلى يار را عتابجام تنگ مجادله با سنگ مىكند
*** 323
ناديده رخت عمرى سوداى تو ورزيدمفارغ ز تو چون باشم اكنون كه رخت ديدم
تا ساخت مرا در دل مهر رخ تو منزلدل از همه بركندم مهر از همه ببريدم
هر جا كه به بزم مى برخاست نواى نىدمساز شدم بادى از شوق تو ناليدم
هر خار غمى كز دل خواهم كشم اى گلرخزان خار كنم سوزن كز خاك ورت چيدم
از ضعف شدم موى نگذشت دمى بر منكز آتش عشق تو بر خويش نپيچيدم
تو كعبه مقصودى عيبى نبود بر منگر رو به تو آوردم يا گرد تو گرديدم
ذوقى دگرست انبار اشعار تو را جامىهرگز ز نى كلكت اين زمزمه نشنيدم
*** 350
ريز خون ما به گرد كعبه كويت كه نيستجز به خون دردمندان تشنه ريگ اين حرم
روى اگر نپسنديم سودن به پشت پاى خويشفرش كن چشم مرا بهر خدا زير قدم
*** 365
كى بود يارب كه رو در يثرب و بطحا كنمگه به مكه منزل و گه در مدينه جا كنم
بر كنار زمزم از دل بركشم يك زمزمهگز دو چشم خونفشان آن چشمه را دريا كنم
صد هزاران وى درين سو دلبرا امروز شدنيست صبرم بعد ازين كامروز را فردا كنم
يا رسول اللَّه به سوى خود مرا راهى نماىتا زفرق سر قدم سازم ز ديدهپا كنم
آرزوى جنت الماوا برون كردم ز دلجنتم اين بس كه بر خاك درت ماوا كنم
خواهم از سوداى پابوست نهم سر در جهانيا به پايت سر نهم يا سر درين سودا كنم
هر دم از شوق تو معذورم اگر هر لحظهجامى آسا نامه شوقى دگر انشا كنم
*** 414
اى پير گشته بهر جوانان ز ره مردموى سفيد در پى زلف سيه مرو
بنگر مه شباب خود اندر محاق شيبزين پيش در نظاره روى چو مه مرو
دنبال قد فراخته طفلان بى گناهبا قامت خميده زبار گنه مرو
فكر حساب هر كجى و راستى بكنپيش بتان راست قد كج كله مرو
دل پر هوس مزاحمت اهل دل مكنبتخانه زير خرقه سوى خانقه مرو
خواهى به صورت كعبه تحقيق ره برىپى بر پى مقلد گم كرده ره مرو
دام حيات جز پى صيد كمال نيستصيدى نكرده جامى ازين دامگه مرو
*** 12
حبذا قصرى كه ايوانش ز كيوان برتر استقبه والاى او بالاى چرخ اخضر است
كعبه از سنگست و هر سنگى كه در بنياد اوستكعبه آسا مقبلان را قبله گاه ديگر است
*** 85
يارب مدينه است اين حرم كز خاكش آيد بوى جانيا ساحت باغ ارم يا عرصه روض الجنان
كعبه
*** 239
به كعبه رفتم وز آنجا هواى كوى تو كردمجمال كعبه تماشا به ياد روى تو كردم
شعار كعبه چو ديدم سياه دست تمنىدراز جانب شعر سياه موى تو كردم
چو حلقه در كعبه به صد نياز گرفتمدعاى حلقه گيسوى مشكبوى تو كردم
نهاده خلق حرم سوى كعبه روى عبادتمن از ميان همه روى دل به سوى تو كردم
مرا به هيچ مقامى نبود غير تو كامىطواف و سعى كه كردم به جستجوى تو كردم
به مواقف عرفات ايستاده خلق دعاخوانمن از دعا خود بسته گفتگوى تو كردم
فتاده اهل منى در پى منى و مقاصدچو جامى از همه فارغ من آرزوى تو كردم
مولانا ملاحسين كاشفى (سده نهم ف: 910 ه. ق.) مولانا كمال الدين حسين واعظ كاشفى از فاضلان نامى دوره آخر تيمورى و معاصر سلطان حسين بايقرا. كاشفى اهل سبزوار است كه در هرات به وعظ مىپرداخته و در علم كلام و حديث و تفسير و ساير فنون ادب استادى داشته و در نثر فارسى هنرمنده بوده است. از آثار معروف او كتاب انوار سهيلى، صحيفه شاهى يا مخزن الانشاء، لب لباب مثنوى مولوى، روضة الشهداء، تفسير مواهب عليه، اخلاق محسنى و اسرار قاسمى در سحر و طلسم است.
*** 51
مال در ايثار اگر گردد تلفدر درون صد زندگى آيد خلف
خود كه يابد اين چنين بازار راكه به يك گل مىخرى گلزار را
*** 52
حج زيارت كردن خانه بودحج رب البيت مردانه بود
كعبه را گر هر دمى عزى فزودآن ز اخلاصات ابراهيم بود
فضل آن مسجد ز خاك و سنگ نيستليك در بناش حرص و جنگ نيست
بر در اين خانه گستاخى ز چيستگر همى دانيد كاندر خانه كيست
جاهلان تعظيم مسجد مىكننددر جفاى اهل دل جد مىكنند
آن مجاز است اين حقيقت اى خراننيست مسجد جز درون سروران
مسجدى كان در درون اولياستسجده گاه جمله است آنجا خداست
كعبه مردان نه از آب و گل استطالب دل شو كه بيت اللَّه دلست
صورتى كان فاضل و عالى بوداو ز بيت اللَّه كى خالى بود
كعبه بنياد خليل آذر استدل نظرگاه خليل اكبر است
*** 52
سوى مكه شيخ امت با يزيداز براى حج و عمره مىدويد
او بهر شهرى كه رفتى از نخستمر عزيزى را بكردى باز جست
با يزيد اندر سفر جستى بسىتا بيابد خضر وقت خود كسى
ديد پيرى با قدى همچون هلالكه در او بدفر و گفتار رجال
پيش او بنشست و مىپرسيد حاليافتش درويش و هم صاحب عيال
گفت عزم تو كجا اى با يزيدرخت غربت را كجا خواهى كشيد
گفت قصد كعبه دارم از پكهگفت هين با خود چه دارى زادره
گفت دارم از درم نقره دويستتنگ بسته سخت بر گوشه رديست
گفت طوفى كن بگردم هفت باروان نكوتر از طواف حج شمار
وان درمها پيش من نه اى جواددانكه حج كردى و حاصل شد مراد
عمره كردى عمر باقى يافتىصاف گشتى بر صفا بشتافتى
حق آن جانى كه جانت ديده استكه مرا بر بيت خود بگزيده است
كعبه هر چندى كه خانه بر اوستاين دل من نيز خانه سر اوست
تا بكرد آن خانه را دروى نرفتاندر اين خانه بجز آن حى نرفت
چون مرا ديدى خدا را ديدهاىگرد كعبه صدق برگرديدهاى
خدمت من طاعت و حمد خداستتا نپندارى كه حق از من جداست
چشم نيكو باز كن بر من نگرتا ببينى نور حق اندر بشر
*** 53
كعبه جبريل جانها سدرهاىكعبه عبدالبطون شد سفرهاى
قبله عارف بود نور وصالقبله عقل مفلسف شد خيال
كعبه مردان حق اعمال نيكقبله نا اهل جهل مرده ريگ
قبله طالب بود حس و خيالقبله اهل هوا كفر و ضلال
قبله زاهد بود فيض نظرقبله طامع بود هميان زر
قبله صورت پرستان چوب و سنگقبله معنى وران صبر و درنگ
قبله ظاهرپرستان روى زنقبله باطن نشينان ذوامنن
*** 219
استن حنانه از هجر رسولناله مىزد همچو ارباب عقول
در ميان مجلس وعظ آن چنانكز وى آگه شد همه پير و جوان
ناله و فرياد مىزد آن ستونچون كسى كه دور ماند از رهنمون
در تحير مانده اصحاب رسولكز چه مىنالد ستون باعرض وطول
گفت پيغمبر چه نالى اى ستون؟گفت جانم از فراقت گشت خون
مسندت من بودم از من تاختىبر سر منبر تو مسند ساختى
گفت مىخواهى ز تو نخلى كنندشرقى و غربى ز تو ميوه چينند؟
يا در آن عالم حقت سروى كندتاتر و تازه بمانى تا ابد؟
گفت آن خواهم كه دايم شد بقاشبشنو اى غافل كم از چوبى مباش
تا بدانى هر كه را يزدان بخوانداز همه كار جهان بيكار ماند
هر كه را باشد ز يزدان كار و باريافت آنجا بار و بيرون شد ز كار
ملك دنيا تن پرستان را حلالما غلام ملك عشق بيزوال
عامل عشق است معزولش مكنجز بهعشق خويش مشغولش مكن
منصبى كانم ز رؤيت محجب استعين معزوليست نامش منصب است
بدرى كشميرى (991 ه. ق.- 1006 ه. ق.) بدرالدين بن عبدالسلام بن ابراهيم حسينى كشميرى از شاعران پركاريست كه در نيمه دوم سده دهم هجرى مىزيسته است. تخلص او بدرى است و پيشه او در شاعرى بيشتر قصيده سرايى بود چنانكه غزلش را نيز لحن قصيده است و معاصر بود با پادشاه مشهور ازبك عبداله بهادرخان ثانى (991- 1006 ه) از اعقاب محمد شيبانى خان ازبك.
بدرى بر طريقت نقشبندى بود و از «خواجگان» آن طريقت به خواجه محمد اسلام و پسرش خواجه سعيد الدين سعد ارادت مىورزيد و آنان را در قصيده هايى مىستود و در مقدمه قصه ذوالقرنين گويد كه همين خواجه محمد اسلام گاه او را به سرودن قصيده يا غزلى تشويق مىكرد و او اطاعت مىنمود و از اين راه شاعر آغاز كرده و به فراهم آوردن مثنويهاى متعددى توفيق يافته كه برخى از آنها عبارتند از:
مثنوى شمع دل افروز- معراج الكاملين- روضة الجمال- سراج الصالحين و بحرالاوزان و ...
*** 63
چون عيان سلطان حسنت برقع از رخ برگرفتآب و رنگ از عكس آن بتخانه آذر گرفت
شد برون از راه معنى سامرى بر ياد تواز غلط صورت پرستى در ره ديگر گرفت
قصد كويت كرد زاهد بهر طوف كعبه رفتدر خيال زلف تو حلقه به دست از در گرفت
در حقيقت كافر و مؤمن كه جويان تواندآن يكى بتخانه ديگر مسجد و منبر گرفت
عاشق از بتخانه و از راه كعبه روى تافتدرگذشت از كفر و از ايمان و ترك سر گرفت
يك تبسم كرد لعلت آتش عشق خليلآب شد گل خنده زد باز آب آتش در گرفت
بس كه بدرى چون هزاران بى گل روى تو سوختعين آتش گشت و منزل زير خاكستر گرفت
*** 65
دل به دست آور كه حج اكبر استاز هزاران كعبه يك دل بهتر است
قلب مؤمن هست عرش اللَّه در و (1)17
گم هزاران آفتاب خاور است
جهد كن تا بر مقام دل رسىكان نظرگاه خداى اكبر است
دل كه از يك قطره خون بيش نيستگوى اعظم ز آسمان اخضر است
1) . اشاره است به حديث- قَلبِ مومن عرشِ اللَّه.
يعنى از فرشترى تا فرق عرششد محيط و آدمى را در برست
دل مگو كايينه عالم نماستحسن وَجهُ اللَّه در و جلوه گرست
كرد بدرى گم دل و از بيدلىخاك راه نايب پيغمبر است
427*** 146
دل عرش اعظم (1)18 است و مقام خدا در اوستكنزالكمال معرفت كبريا در اوست
تو دل مخوان كه آيينه عارض حق استقلبش مگو كه سكه مهر و وفا در اوست
دل را به دست آر كه خود حج اكبرستاز آفتاب لم يزلى جلوهها در اوست
از بهر طوف كعبه چه پويى ره درازدرياب دل كه حاصل هر دو سرا در اوست
يك قطره بيش نيست دل آدمى چه سانطوبى و خلد و سدره و ارض و سما در اوست
گم كرد جام خود جم و اسكندر آينهدل جو كه جام و آيينه حق نما در اوست
بدرى كه كرد خانه دل را زغم خرابهر دم فروغ مشعل فقر و فنا در اوست
1) . مأخوذ از حديث شريفه قلبِ المُومِن عَرش اللَّه (تمهيدات، ص 24- 147).
فياض لاهيجى (؟- م 1072 ه. ق.) ملاعبدالرزاق بن على لاهيجى قمى متخلص به فياض از حكيمان و متعلمان مشهور در سده يازدهم هجرى و از شاگردان معروف و مقرب ملاصدراى شيرازيست كه سمت دامادى آن حكيم را داشته است.
ديوانش را آذر بيگدلى «سه چهار هزار بيت» نوشته است.
ديوان وى از قصيدهها و تركيبها و ترجيعهاى طولانى او پيرامون 2750 بيت در ستايش خالق و منقبت پيامبر و امامان خاصه على بن ابيطالب به تكرار و تركيب بندى در مرثيه شهيدان كربلا به شيوه محتشم. مجموعه دوم غزلهاى اوست در حدود 2200 بيت كه معمولا لحن عرفانى اشراقى دارند و بعضى از آنها م متضمن مدح امامان شيعه است.
*** 24
چرخ اگر كوى تو با كعبه شود مشتبهشبى تميزيست كه نشناخته دست چپ و راست
بر در كعبه كوى تو همان قبله خلقكه در و حلقه چشم بيناست
*** 107
در راه كعبه حكم قضايت بسر رسيدهجرت چو بوده سوى خدا، اجر بر خداست
در راه كعبه رفتنت اى من فداى تودل را به سوى نكته باريك رهنماست
اين خود مقررست كه ارباب هوش راقطع طريق كعبه نه تنها همين به پاست
تن چون به سوى كعبه تنها شود روانجان را به سوى كعبه جانها شتابهاست
دانى كه چيست كعبه جان، جان كعبه اوستقطع طريق وادى او قطع ما سواست
تكليف تن به كعبه بنزديك هوشمندجان را به خوان نعمت قرب خدا صلاست
تا آنكه وصل كعبه شود جسم را نصيبجان را به ربّ كعبه همه كامها رواست
شهباز جان پاك تو همراز جبرئيلكش دست و لب به مايده قرب آشناست
زان پيشتر كه جسم ره كعبه طى كندشوقش به وصل كعبه جانها رساند راست
در راه كعبه مرده و آسوده در نجفاى من فداى خاك تو اين مرتبت كراست
از راه كعبهات نجف آورد سوى خويشاين جذبه كار قوت بازوى مرتضاست
اين هم اشارهاى است مبرّا ز شك و ريبآن را كه دل به كعبه تحقيق آشناست
يعنى ميانه نجف و كعبه فرق نيستآسوده باش ما ز خدا و خدا زماست
10*** 136
رموز عشق دانى شد مسلم بر ادا فهمىكز ابروى معما گوى او دريابد ايما را
نشان كعبه مقصود در دل بود و ما هرزهبگام سعى پيموديم چندين دشت و صحرا را
مسلسلشد حديث زلف خوبان كاش يكچندىز سر بيرون كنم از پختگى اين خام سودا را
بناكامى نهادم دل ز صد مقصود چون فياضدر آب ديده شستم دفتر عرض تمنا را
16*** 138
اندر آن وادى كه مجنونست اين آوازه نيستمىفزايى اى جرس بار دل محمل چرا
كعبه مىخواهى در اين وادى بيابان مرگ شوتا توان فياض در ره مرد در منزل چرا
213*** 195
مستطيع كعبه اخلاص گشتن مشكل استمشكل است اين راه مىبايد تأمل كرد و رفت
همت آزادگان صيد كمند و دام نيستدل درين ره تكيه بر زاد توكل كرد و رفت
247*** 204
براى گريه از دل مشت خون جستم چه دانستمكه زير هر بن مو ديده دريا بارها دارد
ز طوف كعبه مىآيد دل كافر نهاد مننشان كعبه اينك بر ميان زنارها دارد
390*** 246
در قافله پيشرويها خطرى هستطى شد رهم از دولت پايى كه به پس بود
در وادى گمگشتگى كعبه مقصودبيم همه از رهزنى بانگ جرس بود
396*** 247
خرابى يافت راهى در دلم چون ملك بيصاحبخوشا عهدى كه در ملك دلم غم پادشاهى بود
چو از بتخانه سوى كعبه برگشتم يقينم شدكه تا سر منزل جانان از آنجا نيز راهى بود
540*** 292
گر چه سر بر نكردهام ز زمينجلوه بالاى آسمان دارم
نرسيدم به وصل كعبه ولىتحفه گرد كاروان دارم
577*** 303
كى به فريب سبزه دل مايل گشت مىكنمدر چمن خط تو من سير بهشت مىكنم
با سر كويت ار كنم ياد بهشت جاودانبر در كعبه مىروم سير كنشت مىكنم
آينهام چه مىكنم ديدن زاهد آرزوصورت خوب خويش را بهر چه زشت مىكنم
ميل رخ نكو بود لازمه سرشت منكى به نصيحت تو من ترك سرشت مىكنم
چند چو فياض نهم دل به وفاى اين جهانترك علاقه بعد ازين زين دو سه خشت مىكنم
591*** 307
ما فيض كعبه از در بتخانه بردهايمسرخط مشرب از خط پيمانه بردهايم
تا يك به كام سوختنى شد نصيب مابس شمعها به تربت پروانه بردهايم
595*** 308
راه بيرون شد درين دشت الم گم كردهايمآهوييم و پيش اين صياد ره گم كردهايم
غيرتش نگذاشت كآيم از در هستى درونخويشتن را در بيابان عدم گم كردهايم
بعد وصل كعبه دورى باب مشتاقان نبودبستهايم احرام و خود را در حرم گم كردهايم
موسى وقتيم و افتاده ز چشم كوه طورعيسى عهديم و نقد فيض دم گم كردهايم
زاده درديم اسباب طرب از ما مجووجه شادى در ره تحصيل غم گم كردهايم
پادشاهانيم و گردون پايتخت ما ولىبى مبالاتى نگر طبل و علم گم كردهايم
خدمت بتخانه گر كرديم عيب ما مگيرما كليد كعبه در بيت الصنم گم كردهايم
در ره دل عقل و هوش اول قدم در باختيمبهر يك آيينه چندين جام جم گم كردهايم
راه اگر پيدا شود معلوم خواهد شد كه مااندرين وادى رهى در هر قدم گم كردهايم
آشيان بر بوته خارى نهاديم و خوشيمما كه پرواز گلستان ارم گم كردهايم
ره بسى گم شد درين وادى ز ما فياض ليكراه نزديكى چنين هموار كم گم كردهايم
596*** 309
در شمار كوى جانان كعبه را كم ديدهايمخاك راهش را به چشم آب زمزم ديدهايم
ما سيه بختان غم آيينه آب حياتدر سواد تيره روزيهاى ماتم ديدهايم
مشت اجزاى غبار ما بود ايمن ز باددر هواى چشمتر شيرازه نم ديدهايم
614*** 315
اى شمع ياد سوختگان حج اكبرستيك شب بيا به تربت پروانه بگذريم
از خانه بگذريم كه آيد چو سيل مرگچندان امان كجاست كه از خانه بگذريم
غزليات ناقص
1*** 339
چه حاجتست به شمع و چراغ مستان راپياله چشم و چراغست مىپرستان را
نظر به روى بتان عذر بت پرستيهاستخبر كنيد ازان رو خداپرستان را
هزار حج كند ار باغبان به آن نرسدكه وقف مشهد بلبل كند گلستان را
چراغ بخت اگر تيرگى كند فياضتوان به ناله برافروخت بزم مستان را
*** 348
كعبه را گر با نجف افتد تمثل نزد عقلعقل نشناسد كه آخر اين كدام و آن كدام
من زيارت كرده از كوى تو برگشتم ولىروح چون مرغ حرم گرد سرت گردد مدام
*** 375
حبذا هند كعبه حاجاتخاصه ياران عافيت جو را
هر كه شد مستطيع فضل و هنررفتن هند واجبست او را
*** 403
يكى از دوستان راست مزه (1)19
كه ازو گرد فقر راست مزه
1) . راست مزه: با ذوق
چاك دل دوخته به رشته فقرهمچو دلسوخته برشته فقر
دست در دامن فنا زدهاىبر ره و رسم پشت پا زدهاى
يافته خرقه رسم و راه ازوفقر را پشم در كلاه ازو
ترك و تجريد مايه عملشپوست پوشى (1)20 سفينه غزلش
سالها بوده خاك راه نجفاز فلك جسته در پناه نجف
اندران بارگاه عزّ و سرىزده بازار خاك (2)21 گرم درى
آگهى ترجمان اوصافشهمچو دُرّ نجف دل صافش
روزى از روزهاى روزبهىدل ز شادى پر و ز غصه تهى
پيش جمعى ز دوستان سرههمه نخل حيات را ثمره
كرد نقل حكايتى رنگينكه ازو تلخ عمر شد شيرين
گفت كاين هوشبخش گوشطلب (3)22 هست مشهور در عراق عرب
طبعها زين بهار چون بشكفتخرمى دستها به هم زد و گفت
حيف كاين كهنه پوش ديرينىدر خورستش لباس رنگينى
هر كسى در جواب چون تن زدهوس انگشت بر لب من زد
نيست طبع هوس چو عذر پذيريك زمان گوش شو بدين تقرير
نيكمردى ز تاجران عربدامن او گرفته دست طلب
نام او در زمانه حاجى نجمكرده شيطان هر هوس را رجم
بست احرام طوف ركن و مقاماز نجف كرد سوى كعبه خرام
من ندانم چرا به ديده ديدكعبه را در نجف به طوف نديد
كرد از راه مصر عزم حجازكه حقيقت طلب كند ز مجاز
گشت با كاروان حج همراهگه به پاره بريد و گه به نگاه
سفر پا به كار دل نايدنظر هوش در سفر بايد
شتران كف زنان در آن وادهمه را هوش رفته از شادى
از پى ناقه رهروان عربگه حُدى گوى و گه خداى طلب
نظر افتاد نجم را ناگاهمحملى ديد سركشيده به ماه
دامن پرده باد را در كفديده را در نظاره حق الطَّرف (1)23
دخترى ديد اندر آن خرگاهمحمل از حسن وى چو خرگه ماه
در كمال و جمال و فيروزىهمه چيزش ز نيكويى روزى
پاى تا سر همه به كام نگاهليك مويش سفيد چون شب ماه
بردميده سفيده از شب موآفتابى مه نوَش ابرو
گشت انديشه زين عجب درهمحيرتش مىفزود بر سر هم
ديد مه چون نظر فكند به نجمنسخهاى پر زمعنى كم حجم
گفت كاى ناشناس حرمت حجرفته در راه دين به ديده كج
محرمان حريم اين درگاهكى به نامحرمان كنند نگاه
ديده بر بنده از سياه و سفيدچشم معنى گشا و ديده ديد
مرد شد منفعل ز گفته زنگفت خامش كه انَّ بعض الظّن (2)24
حيرتم كرد مضطرب احوالكه به هم ديدم آفتاب و هلال
موى ديدم سفيد بر سر ماهچشم كردم بر اين سفيد وسياه
مه چو دريافت بى دروغ و فنشبوى صدق نهفته در سخنش
گفت اين قصه هست دور و درازبا تو گويم چو مىرسى به حجاز
قصه من دراز و ره كوتاهتار اين نغمه نيست رشته راه
چون رسيدند كاروان به طوافچهره پر گرد راه و آينه صاف
بعد سعى و طواف ركن و مقامشد حلال آنچه گشته بود حرام
نجم مشتاق ديدن مه بوددل به پاى نگاه در ره بود
تا كه روزى دچار هم گشتندقصه كوتاه يار هم گشتند
نجم را برد مه به خانه خويشسفره گسترده و نان نهاد به پيش
ديد آنجا نشسته پيرزنىجسته از دست صد خزان چمنى
دست شستند از طعام و شرابيافت ره در ميان سؤال و جواب
قصه سر كرد ماه نوش لبانچهره همچو مه به نيمشبان
كاين سفيدى مو ز پيرى نيستكه هنوزم ز عمر باشد بيست
عجبم من حكايتم عجبستبوالعجب حال من ازين سببست
پدرم هست مهترى ز عربدر قبيله سرآمدى بنسب
پدر و مادرم ابا عن جدعمّ و خال و برادران بيحد
همه ممتاز در ميان عربهمه را مال و جاه و عزّ و نسبت
ليك در دين و مذهب و ملتهمه اهل جماعت و سنت
دين سنّى ميانشان شايعمذهب بوحنيفه را تابع
بود ما را برادرى زين پيشدر جوانى ز هر چه گويى بيش
مهر او در دلم چو نقش نگينروز و شب خدمت ويم آيين
نه ز هم يك نفس جدا بوديمنه بغير هم آشنا بوديم
جست ناگاه تند باد اجلكرد سروش به سايه جاى بدل
چون سپردند قامتش در خاكگشت يكباره جيب صبرم چاك
تن چون برف را لحد شد ظرفرفت چون حرف مدغم اندر حرف
من كه بى او نبود آرممگشت لبريز بيخودى جامم
گفتم آن نازنين برادر منكه چو جان بود در برابر من
نازنين و عزيز و پروردهخو به ناز و به نازكى كرده
حجره گور تنگ و تيره و تارهمنيشنى نه خفته و نه بيدار
كه كند تا زخواب بيدارشكه گشايد قبا و دستارش
كرده خوابى كه نيست بس شدنشرفته راهى كه نيست آمدنش
سخن اينجا رسيد و شد باريكسفرى دور و ره بسى نزديك
من همان به كه همرهش باشمغمخور گاه و بيگهش باشم
همرهش با رخ چو باغ شدمخلوت گور را چراغ شدم
كردم اين عزم و دل زجان كندمتن به سردابهاش در افكندم
همه قوم و قبيله بر سر منخون دل ريختند در بر من
نه ملامت سرشت مشت گلمنه نصيحت شنيد گوش دلم
همه بگذاشتندم و رفتندمرده انگاشتندم و رفتند
من دران گور تنگ و تيره و تاردل زجان برگرفته دست از كار
داده با خود قرار مردن خويشخون خودكرده خود بهگردن خويش
ناگهان گوشهاى شكافته شدپرتوى همچو مهر تافته شد
شخص نورانيى درون آمدكه ز وحشت دلم برون آمد
از فروغ جمال آن خورشيدشد شب تيره همچو روز سپيد
بر سر مردهام بصد تمكينرفت و بنشست بر سر بالين
بعد يك دم زجانب ديگردو كس ديگر آمدند بدر
اين يكى سخت هولناك و مهيبوان يكى را ز اعتدال نصيب
آن يكى دست راست كرد طلبوين يكى راست رفت جانب چپ
در كف اين عمودى از آتشهمه خوشها ز ديدنش ناخوش
پيش تابوت مرده مسكينزد عمودى چو آسمان به زمين
از نهيب صدا در آن شب تارمرده از خواب مرگ شد بيدار
من ز دهشت ز خويشتن رفتمماند قالب به جاه و من رفتم
گشت از صوت آن نوازندهزندهام مرده مردهام زنده
چون ز بيهوشى آمدم باهوشموى ديدم سفيد بر سر دوش
تيره شد روز بر دل تنگمشد سفيد اين شب سيه رنگم
چون نظر بر برادر افكندمخبر از خود نماند يكچندم
ديدم از خواب مرگ برجستهبه تنش جان رفته پيوسته
ديد خود را به حالت منكرنه پدر پيش چشم و نه مادر
كفنش جامه گشته حسرت قوتچار ديوار تخته تابوت
بسترش خاك و خشت بالينشبيكسى همنشين ديرينش
راه آمد شدن نه پيش و نه پسنفس بسته همزبانش و بس
سرزد از ديده اشك و از دل آهبانگ زد هر طرف كه وا ابَتاه
از پدر چون نديد روى جوابسوى مادر دواند پيك خطاب
يأس مادر چو حلقه بر در زدقرعه بانگ بر برادر زد
از برادر چو نيز اميد بريدبر زبان نام عمّ و خال دويد
چون دل از عمّ و خال هم شد سردبر زبان گرم نام من آورد
خواستم دم برآورم به جوابنفسم بر گلو فكند نقاب
چون نيامد جوابى از كس بازدست بر سر زدن گرفت آغاز
كرد بنياد گريه و شيونپود صد ناله تار تار كفن
دستگيرى نه در حضور و نه غيبگاه دامن دريد و گاهى جيب
سر ديوانگى زدل برزدچوب تابوت كند و بر سر زد
يافت آن دم كه اين شب گورستدامن زندگى ز كف دورست
چشمش آن دم ز خواب شد بيداركه فرو بسته ديد چاره كار
وه كه بيدارى ابد را سودنيست چون دست و پاى چارهغنود
داد مىكرد و دادرس كس نهراه را پيش و پاى را پس نه
نفس از ناله سينه گير افتادچشم بر منكر و نكير افتاد
رفت يكباره دست و دل از كارديدنى كم نديدنى بسيار
منكر آمد به پيش بهر سؤالكردش اول زبان ز دهشت لال
باز پرسيدنش از خداى نخستكس ندانسته را ازو مىجست
محو دهشت زبان خاموششآنچه دانسته هم فراموشش
گفت تا مرده را كند آگاهخود بخود لااله الااللَّه
بعد از آن از نبى سوالش كردامتحان زبان لالش كرد
در جوابش زبان به بند افتادباز حلال مشكلات گشاد
گفت آنگه بگو امام تو كيستمايه فخر و احترام تو كيست
آنكه بى او نماز نيست درستعاشقان را نياز نيست درست
چون نبود از امامت آگاهيشكندتر شد زبان به همراهيش
چون امامت نبود در دينشزان مُلقِّن نكرد تلقينش
چون نبود از امام دين خبرشزد همان گرز آتشين به سرش
زد عمودى كه آتش از وى جستمو بمويش به شعله در پيوست
كفنش پنبه و عمود آتششعله از تار تار آن سركش
گفتى از بس كه شعله گرم دويدكفنش بر تنست نفت سفيد
بار ديگر ز هوش رفتم بازنه به سر هوش و نه به لب آواز
چون به هوش آمدم ز بيهوشىگوشزد شد نواى خاموشى
ديدم از سينه خوف را راندهآن دو كس رفته اين يكى مانده
آن مجرد سرشت نورانىتن مجسم وليك روحانى
دست آويختم به دامن اومور گشتم به گرد خرمن او
آب شرم از دو ديده بگشادمخاك گشتم به پايش افتادم
گفتم اى عين نور و نور العينبر سرىّ و بزرگوارى و زَين
به حق آن بزرگوار الهكه ترا داد اين بزرگى و جاه
كه به من بازگو كيى چه كسىكه كس بيكسى و دادرسى
ملكى بس مقربى بعمليا كه هستى پيمبر مرسل
من ندانم كيى به عزت و جاهكه به فرمان تست ماهى و ماه
چون شكرخند با لبش شد جفتنفس عنبرين گشاد و چه گفت
منم آن عارف خداى به حقخازن مخزن خدا مطلب
وارث شرع احمد مرسلعالم علم آخر و اول
منم آن كس كه بى محبت مننه قرايض قبول شد نه سنن
هر كه را با منش شناخت نبوداز شناسايى خداش چه سود
هست دانستنم خدا دانىمهر من مايه مسلمانى
بغض من موجب نكوهش زشتدر كف مهر من كليد بهشت
بى شناساييم برادر توشد چنين خوار در برابر تو
داشتى گر ز مهر من مايهبرگذشتى از انجمش پايه
سر عزت به آسمان سودىدر نعيم ابد بياسودى
نام من چون نداشت ورد زبانآنچه هم داشت نامدش به زبان
مهر من چون نبود دربارشزان كسادى گرفت بازارش
گفتم اى نور پاك يزدانىوى ز تو عالمى بنادانى
نام خود بازگو به من كه كيىوز چه جنسى چه عالمى و چيى
كه ندانم كسى بدين اوصافنشنيدم چنين كس از اسلاف
گفت نامم على ابى طالبدر همه چيز بر همه غالب
منم آن آفتاب عالمتابكه نديدست روى پوش سحاب
پرده سوزست پرتو چهرمنيست يك ذره خالى از مهرم
چون به گوشم رسيد نام علىمهر او گشت در دلم ازلى
گفتم اى من فداى نام خوشتدين و دل عقل وهوش پيشكشت
گر چه هست اين سؤال ترك ادبحيرتم كرد پايمال عجب
كز چه وقت سؤال ازان مسكيننام خود داشتى دريغ چنين
از تو ديدش دو عقده روى گشاددر سيوم از چه رو دريغ افتاد
گفت چون در جواب آن دو سؤالبود معلوم او حقيقت حال
ليك از هول گور و بيم گزندبود افتاده بر زبانش بند
فرض شد بر مروتم ارشادكه ز من يافت آن دو عقده گشاد
چون به فضل من اعتقاد نداشتنام من جز به سهو ياد نداشت
اين گره بر زبانش محكم بودلاجرم لايق جهنم بود
نام من دادى ار كسيش به يادبر زبانش نيامدى ز عناد
گفتم آوخ كه خاك بر سر منبر پدر لعن باد و مادر من
جمله قوم و قبيلهام يكسرپى بوبكر رفتهاند و عمر
باد در حشرشان زبان كج و مجكز ره راست رفتهاند به كج
همه حق را نهفتهاند بزورراه نزديك و رفتهاند بدور
چاره چون بود ره نرفتم راستچه كنم چاره از ميان برخاست
كردهام در حيات چون تقصيركى به گورم شوند عذر پذير
ره نرفتم چو راه روشن بودعذر تاريكيم ندارد سود
نيست چون چاره ديگرم چه كنمچه كنم خاك بر سرم چه كنم
گفت چون گوش كرد زارى منديد فرياد و بيقرارى من
كه هنوزت ز عمر باقى هستبزم را باده هست و ساقى هست
خود به مرگ خود ار شتافتهاىليك عمر دوباره يافتهاى
چون شوى زين مضيق تيرهخلاصپى ما گير و باش بنده خاص
بعد ازين راه راست گير به پيشهر چه خواهى شنو زعمه خويش
كه درست اعتقاد و نيك زنستيكى از شيعيان خاص منست
در قبيله به دين و دانش فرديك چنين زن به از هزاران مرد
اين بگفت و ز ديده گشت نهانماندم، از سينه رفته تاب وتوان
پدرم در كمين من بقراربود جمعى گذاشته بيدار
كه چو آواز زار من شنوندنغمه ريزى تار من شنوند
بر سرم بيدرنگ بشتابندنيمجانم ز مرگ دريابند
چون ازين مژده جان من بشكفتدل ز غم فرد شد به شادى جفت
ليك ره چون نيافتم بيروندل ز بيم هلاك شد پرخون
گاه جان مىشد از الم خستهگه به الطاف شاه دلبسته
دل به نوميديم عنان چه سپردناله من خبر به ياران برد
ناگهان روزى پديد افتاددر سردابه چون دلم بگشاد
بر سرم ريختند خرد و بزرگيوسفم برد جان زچنگل گرگ
حال خود را نهفتم از كم و بيشگفتم احوال خود به عمه خويش
عمهام راه حق به من بنمودكرد تعليم آنچه لازم بود
گفتم احوال خويش بى كم و بيشقصه عمهام شنو از خويش
*** 423
هر چند كه كعبه راست فضلى كاملدر خاك نجف مرا به آيد منزل
در پيش من از كعبه نكوتر نجفستكان قبله تن باشد و اين قبله دل
*** 425
من داغ على به هيچ مرهم ندهمخاك در او به آب زمزم ندهم
خاك در او ذخيره دارم در چشماين خاك به جاى هر دو عالم ندهم
فيض كاشانى (1006 الى 1008 ه. ق.- 1091 ه. ق.) محمدبن مرتضى الكاشانى، ملامحسن متخلص به فيض از فقيهان و حكيمان معروف عصر صفوى.
اهل كاشان بود و در همان شهر به تحصيلات ابتدائى و علم شرع پرداخت. پس از آن تحصيلات خود را در شيراز نزد ملاصدرا تكميل كرد. تاليفات فراوانى به ملا محسن نسبت مىدهند. از جمله آثار او: اصول المعارف، الكلمات المكنونه، در حكمت و تفسير و الصافى و الوافى در حديث و تفسير قرآن.
از آثار فارسى او ابواب الجنان است كه در سال 1055 ه. ق. تاليف يافته و موضوعش نماز جمعه و آداب آن است. ملا محسن شعر نيز مىسرود و ديوانش در حدود هفت هزار بيت دارد.
*** 169
ز نور عشق شد معروف عارفز شور عشق شد منصور حلاج
ز عشق كعبه ريحانست و سنبلمغيلان گرزند بر دامن حاج
*** 255
نور ازل ظهور كرد رحمت خاص عام شدحكم قضا نفاد يافت كار قدر تمام شد
دانه گندمى فكند آدم پاك را به خاكبهر شكار روح قدس مركز خاك دام شد
*** 697
هر نفس از جناب دوست ميرسدمبشارتىسوى وصال خويشتن مىكندم اشارتى
كعبه من جمال او مىكنمش بدل طوافاهل صفا كنند سعى بهر چنين زيارتى
در عرفات عشق او هست متاع جان بسىاز عرب ملاحتش منتظرند غارتى
ذبح منى كنيم ما تا ببريم از او لقانيست براى عاشقان بهتر از اين تجارتى
سنگ بديو مىزنم حلق هواش مىبرمدر حرم مشاعرم تا نكند جسارتى
غسل كنم ز آب چشم پاك شوم ز آز و خشمچون به حرم نهم قدم تا نكنم طهارتى
سنگ سياه شد ز آه در غم حضرت الهبرد بدرگهش پناه منتظر زيارتى
زمزم از اشك اولياست شورى او بدين گواستبر در حق بريز اشك تا ببرى نظارتى
اى كه گناه كردهاى نامه سياه كردهاىدامن زنده بگير تا كند استجارتى
كعبه دل طواف كن سينه به مهر صاف كننيست دل خراب را خوشتر ازين عمارتى
كرد خليل حق مقام بر در كعبه منتظرتا رسد ار ولادتى شير خدا بشارتى
دوست درآيد از درم در قدمش رود سرمبهر چنين شهادتى كى كنم استخارتى
در ره كعبه دلى زخمى اگر رسد به تنسود روان بود چه غم تن كشد ار خسارتى
مىنتوان بيان نمود قصه عشق نزد كسهرزه مپوى گرد دل در طلب عمارتى
هر غزلى كه طرح شد (فيض) بديهه گويدشمعنى بكر آورد تا ببرد بكارتى
ناظم هروى (1016 ه. ق. 1083 ه) ملاحسين ناظم هروى پسر شاه رضاى سبزوارى از شاعران سده يازدهم هجريست كه در هرات آغاز سخنورى كرده و در خدمت فصيحى هروى آئين شاعرى آموخته بود.
ولادت او به سال 1016 ه. ق در هرات اتفاق افتاد و همانجا رشد يافت و بعد از كسب دانش و ادب به دستگاه امارت حسن خان شاملو بيگلربيگى خراسان پيوست و در همان حال طرف عنايت و توجه خاص عباسقلى خان پسر حسن خان نيز بود و در حقيقت بدو اختصاص داشت و هم به دعوت و تشويق او به نظم يوسف و زليخا پرداخت. يوسف و زليخاى ناظم كه به تقليد از يوسف و زليخاى جامى سروده شده بر همان وزن يعنى بحر هزج مسدس مقصور يا محذوف و بر همان سياقست و شاعر آن را به سال 1058 ه. ق. آغاز كرده و در سال 1072 ه. ق.
به پايان برده و چهارده سال در اين راه كوشيده است.
4*** 5
شده است عشق به افتادگى دليل مرابس است شعله پرواز جبرئيل مرا
طواف مشهد دلهاى زنده حج من استمبر به راه بنا كرده خليل مرا
نكرد خوار، گَرَم چرخ لاجورد گداختكشند بر رخ غمديدگان چو نيل مرا
نگاه داشتن آبرو نه امساك استاگر كريم نگويى، مگو بخيل مرا
سواد عشق تو آن روز شد چو مصر آبادكه داد گريه سرانجام رود نيل مرا
سرم ز مغز خرد تا كمر تهى گرديدبرون بريد ازين بزم قال و قيل مرا
بود زياده ز مهر پدر محبت دوستچه غم دشنه خونريزى خليل مرا
از آن به نعمت ذكر تو شوق دستم دادكه بر معاش ملايك كند كفيل مرا
به دوزخ گنهم يك شرر زيان نرسدبهشت غوطه دهد گر به سلسبيل مرا
مرا يك آينه حيرت به از دو كَون تميزچه آگهى ز قبيح است يا جميل مرا؟
به صبر با جگر تشنه ساختم كه مبادبه راه چشمه حيوان برد دليل مرا
خراب كرده بيتابى دلم ناظمبه خاك كعبه عمارت كند خليل مرا
204*** 133
ما را ز خاك كعبه عشق آفريدهاندطفل سرشك ما خلف الصّدق زمزم است
جايى كه خار و خس به گلاب آب مىدهنددر گلستان طالع ما قحط شبنم است
242*** 160
السّلام اى سر شاهان سراپرده سرمدكه بود نام تو بر خاتم تعظيم، محمّد
سرفراز از نظر جاه تو اين افسر زرينپايه دار از قدم تو اين تخت زبر جد
فيض پيغمبرى ات حسن يقين داد گمان راسرو اسلام شد از قامت دين تو سهى قد
خادمان تو به آرايش فردوس، موفقزايران تو به همكارى جبريل، مؤيّد
سالها بود كه سوداى طواف تو دلم راداشت در سلسله آه جگر تاب مقيّد
للَّه الحمد كه شد سرعت توفيق، سمندمتاختم سوى حريم تو ز تأخير مجرّد
بعد ازينم چه غم از تندى طوفان معاصىقصر ايمان مرا خاك درت كرد مشيّد
لذت سجده درگاه تو را بيّنه اين بسكه دلم آب شد و چون عرق از جبهه برآمد
رشك بر كهنه حيات خضرش بهر چه باشدچيده ناظم ز طواف تو گِل عمر مجدّد
افزودهها:
5*** 607
طوف دلى نما، بشكن رنگ كعبه رابر سينه تا به چند زنى سنگ كعبه را؟
در محمل حجاز، ره كوى يار گيربى پرده چون حُدى مكن آهنگ كعبه را
كفرت ضعيف و دين ت و اضعَف، چه مىدهىبر باد، نام بتكده و ننگ كعبه را
زد حلقه در تو بر آيينه صيقلمعاشق زدوده است زدل زنگ كعبه را
هر گام خورده پهلويى از شرم راه عشقناظم كه گشته باديه تنگ كعبه را
77*** 647
مرد خاموش از فساد گفتگو آسوده استدر كه باشد بسته، كى از باد بر هم مىخورد؟
كعبه جو را كامجويى نيست لايق، بازگردريگ صحرا خون مشتاقان زمزم مىخورد
97*** 658
عارفان گر جلوه بر خشك وتر عالم كنندخاكها را كعبه سازند، آبها زمزم كنند
عبرت از آغاز فطرت گير و گستاخى مكنگر دو روزى در بهشت هستى ات آدم كنند
175*** 699
بود چون كعبه معشوق جهان هر بيت رنگينمزبان را موج زمزم ساز و گويا شو به تحسينم
تصرف نيست در علمى كه با جهل آشنا باشددعايم زان اثر دارد كه بر لب نيست نفرينم
176*** 700
گر ملول از طول راهى، مگذر از همره كه مندر ميان كعبه دور از كاروان افتادهام
ناظم امّيد رواجى نيست كالاى مراگوهر پاكم، بدست امتحان افتادهام
179*** 701
در كعبه رنج باديه و راه مىكشمبر صدرم و خجالت درگاه مىكشم
ابروى او به غمزه قوى دست و من ضعيفزورم نمىرسد به كمان، آه مىكشم
180*** 702
كتاب معجز و افسانه در بغل دارمكليد كعبه و بتخانه در بغل دارم
چنان روم پى روشندلان كه پندارىهزار ذره و پروانه در بغل دارم
219*** 726
شايسته چو بينى عملت، رنگ مگرداناز كعبه برون آ كه مغنّى به فرنگى
فرقى نبود در گهر آب و گل ماهر كوزه برون آمده از كوره به رنگى
220*** 727
غافل ز كوى دوست مشو در حريم دوسترويت به كعبه بايد، اگر در مدينهاى
ناظم به خود مناز ز تحسين خاكياننظم ستاره شهرت اين نُه سفينهاى
227*** 731
ز دُردآميز گفتن اعتبارى نيست حرفت رادهانت چون قدح بوسند اگر صافى سخن باشى
به دير از كعبه نتوان رفت گر كامت نشد حاصلگداگر باشى اينجا، به كه آنجا برهمن باشى
229*** 733
گر خدا را از براى رزق، طاعت مىكنىخانه مىسازىّ و بر بامش زراعت مىكنى
داور هنگامه محشر به دادت ميرسدمجرمى را گر درين ديوان شفاعت مىكنى
نام و ننگى در مصاف آرزو منظور نيستبهر انعام است اگر فكر شجاعت مىكنى
برنمى دارى قدم بى مزد در راه خداآرزوى حج به شرط استطاعت مىكنى
در زمين دارى گمان گنج، رويى در نمازگر نهى بر خاك، تعظيم بضاعت مىكنى
هر چه در دنياست، مىبينى كف خاكسترىگر به كار خويش چون زآتش قناعت مىكنى
از رضاى دوستان دوست، ناظم سرمكشطاعت عشق است اگر دل را اطاعت مىكنى
رباعيها
12*** 739
در كعبه بت خواهش دنيا متراشناخن مشو و سينه دين را مخراش
ديدى رخ معشوق، مكدّر منشينچون سايه، در آفتاب تاريك مباش
17*** 740
رفتم به حجاز و يافتم زينت و زينشد گردن دينم برى از ذمّه دين
چون زاير سايهام نگردد مه و مهر؟شمع دو فتيلهام ز طوف حرمين
در تشرّف به مكّه و زيارت روضه پاك پيامبر (ص)
*** 769
چو رويى به من داشت توفيق از اولرساند آخر آيينهام را به صيقل
به اوجى پريدم كه ناموس اكبربه جايى رسيدم كه آيات مُنزل
شدم زاير كعبه و ديدم از وىقبولى كه مژگان ز چشم مكحّل
نگرديدمش خارج از طوف هرگزشدم آن همايون فلك را ممثّل
زدم كوزه در زمزم و خشك ديدمدر آغوش جنّت لب چار جدول
ز درد سر دوزخ ايمن نشستمتراشيدم از شعله تابوت صندل
به دست حجر آن امانت سپردمكه حافظ مَنَش بودم از روز اول
عروس عرب كرد پاك از گناهمبه رنگى كه خارم به گل شد مبدّل
عروشان ز عشّاق دين مىربايندز من كفر برد اين عروس مشكّل
نماز مناسك ادا كرد شوقمبه دأبى كه توفيق گفتمش تقبّل!
به طوف نبى بستم احرام از آنجاچو احرام تقصيرش آوردم اول
رهش بود گر خار و خارا، بريدمبه مژگان، (چو مقراض)، ديبا و (مخمل)
كليد طوافش چو آمد به دستمگشادم بدين عرض، نطق مفصّل
كه اى نافذالحكم شاهان مرسلسر دردها را سجود تو صندل
نخستين حدوثى، قِدَم شاهد اينكخدا را تويى دوم، اين عقل اول
كمال تو دارد امل را مباهىچو افراد را نسبت فرد اول
ز بس خوش قماش است ديباى دينت(دَرَد) دست صورت، گريبان مخمل
به درك فلك در نيايد كمالتچو در ذهن كودك، نگاه مأوّل
ز فكرم تو دلها به حدّى است روشنكز آيينه، چين دارد ابروى صيقل
رسوم تو مشّاطه تا شد جهان راپرى پيكرى مىكند، ديو هيكل
به دَور غبار رهت، دست بينشكشد آتشين ميل در چشم مكحل
سرى را كه در وى سجود تو باشدعرق شويد از جبههاش گرد صندل
در ايوان علم تو، بى بحث ملزمعقول عَشر چون نفوس معطّل
حديثت به خاك خموشى نشاندحريفان آتش زبان را چو مشعل
ز تَهيَت شد خشك بر ساز زهرهرگ تار چون بر ورق خطّ جدول
ز نهى تو در بزم صورت پرستاننپوشد به جز شال تصوير، مخمل
به جز در ثناى تو لرزد زبانمچو دست هنرمند در كار اسهل
فصيحى كه منشور معجز بيانىبه اوراق عيسى نويسد مسلسل
ز خجلت، چو نقش ثناى تو بنددچو كلكش انامل شود خشك مفصل
كلاه نمد بر در بارگاهتجواهر فروشد به تاج مكلّل
تهيدست، در باغ جود تو چيندترنج زر از شاخسار سفرجل
ز نفى معاند چه باك امتت رامحال است سلب فضيلت زافضل
عمل بى ولايت نبخشد فروغىچراغ كه روشن شد از شحم حنظل؟
ز طوفت دل افسرده آن فيض يابدكه مرغابى مرده، از موج مَنهل
(شود) در گريبان گلچين خُلقترياحين جنت، خس و خار جنگل
به خاك ار فتادى ز شخص تو سايهنمىديد خورشيد را چشم احول
كند جز به راه تو آن كس كه جنبشچه بر كوه اعلى، چه بر دشت اسفل،
به هر جا نهد پاى، در خون نشيندچو نشتر كه افتد گذارش به اكحل
فلك پيش قصر شكوه تو، باشدچو در پاى كوهى يكى مختصر تل
ترقّى ز بس داده دينت جهان رامفصل تهى گشته از جز و مجمل
زمان، در زمان تو باليده بر خودبه حدى كه پيوسته آ (خر به اول)
محامد خدا را كه جمّازه راندمبه گلزار توفيق ازين تنگ مرحل
پر از مغز رحمت شد از گرد كويتدماغم كه از معصيت بود مختل
به خشت درت روى اخلاص سودمشكستم به دست سكندر سجنجل
گرفتم لب جام سرشار رحمتبه دستى كه بود از خمار گنه شل
گل صد شرف چيدم از خاك يثرببهشتى به تعظيم هر گل موكّل
بس اينم كه در مدرس زندگانىنماندم ز تحصيل مقصد معطّل
ره عمرم افتاد بر آستانتبه وصل تو مهجورى ام شد مبدّل
گر از ظلم دزدان اعراب، عريانرسيدم به درگاهت اى شاه اعدل،
تو دانىّ و ايشان، مرا اين شرف بسكه شد طَرفِ دينم به طوفت مذيّل
لباسيم بخش از قبولت كه در وىشود ظلمتى پيكرم نور هيكل
لبم را زبانى كرم كن كه حرفشنباشد با اغراض دنيا معطّل
سرم را هوايى كه آتش فشاندبه سوداى از فكر عصيان مخيّل
اگر مىروم بى ضرور از جنابتمحرّك شد اينم، نه ادهم نه ارجل،
كه چشم به ره ماندگان وطن راز گرد حريم تو سازم مكحّل
وطن از سفر گر دو روزى به افسوننگه داردم زرد رو چون سفرجل،
مشو غافل از من، كه توفيق بازمبه طوفت رساند به تعجيل اعجل
كه باشد مثنّاى اين درس، واجببه فتواى اعلم، به تصديق اعقل
چو دادند ناظم زبانت بر اين درسخن مختصر به، كه خجلت مطوّل
(ندارد) بهشت دعا عندليبىزبان را مدار از ترنّم معطّل
شود تا در ايوان تقدير، هر شبپر از اخگر اختر اين هفت منقل
چنان باد روشن شبستان دينتكه بر روز خندد در او ليل اليل
زند دامن آن كس كه بر شمع دينتسرش بر سر نيزه بادا چو مشعل
در تشرّف به مكه معظمه و مدينه منورّه
*** 806
السّلام اى خانه زاد درگهت روى زميندار ملك آفرينش را بناى اولين
السّلام اى در بيابانها به ياد سجده اتجبهه صاحبدلان بر ناقه تن سرنشين
السّلام اى شاهد عالم كه حسنت را صفامىدهد در پرده تعظيم، ربّ العالمين
السّلام اى ناز پرور، يوسف مصر حجازكز زليخاييت شد معشوق ايمان نازنين
السّلام اى قبله دنيا كه سوزد بر درتدل، كه تن را كعبه هستى است، از رشك جبين
السّلام اى از غبار آستانت در عرقشبنم خوش جوهر گلهاى فردوس برين
السّلام اى سبزِ (ته) گلگون كه گرم ذكر توستهست هر جا حلقهاى چون زلف بر روى زمين
السّلام اى خرمن عنبر كه رحمت بوى توستزلف حورى خوشه چين عطر از هر موى توست
اى به حسن انبيامشّاطه، معشوق جهانخال مشكينت حجر، زمزم لب عذب البيان
گاه طوف زايران، زيبا سواد دلكشتچشم شهلايى است مژگان گشته بر گردش روان
با تو تا امّالقرا پيوسته، فرزندان اوپير گرديد و او از شادى قربت جوان
خانه خويش از شرافت گفته سلطانى تراكز بزرگى نسبتش كفرست دادن با مكان
معصيت كيشى كه در راه تو در محمل نشستناقهاش توفيق باشد، جذب رحمت ساربان
كى تواند نااميدى بر ميانم دست زددارم از طوف نطاق هفت ذرعى بر ميان
بيند از خورشيد محشر، فيض مهتاب بهشتآن كه ديد از گَرد درگاه تو بر سر سايبان
شكر كز پابوس خُدّام تو خندان شد لبمتكيه بر درگاه ربّ العالمين زد ياربم
شاهباز رحمتى، صيد معاصى كار توستبال شادروان مشكين، ناودان منقار توست
آسمان احترامى، بر در و بامت مدامجوش انسان و ملايك ثابت و سيّار توست
گلفروش طور، دامان تجلّى بر ميانهر سحر خاشاك چين دامن كهسار توست
بستهام تا بار شوقت، از خسارت فارغمجنس عصيان اعتبارش بر سر بازار توست
با مسيحايم چه حاجت، با فلاطونم چه كاراز تو مىخواهد شفاى خود (دلم بيمار) توست
دورىام مىسوخت، دانستى، كشيدى بيخودمسوى خود چندان، كه رويم صورت ديوار توست
گل گل نزديكى ات چيدم، نه از شايستگى استجذب دورافتادگان را ريشه در گلزار توست
اين منم يارب كه مىسايم جبين بر در ترا؟گاه مىبوسم زمين، گه مىكشم در بر ترا؟
چشم خونبارى ز درياى گناه آوردهامروى گردآلودى از صحراى آه آوردهام
جز به سوداى تو انشاى سفر دون همّتى استشكر كاين ره رفتهام تا رو به راه آوردهام
حسن محجوب تو با جوش تماشايى بدستدامن چشمى پر از خون نگاه آوردهام
ابر رحمت دستيار گازر ميزابِ توستنيست پروا گر لباس دل، سياه آوردهام
ديرتر گر سودهام بر آستانت روى زرداشك گلگونى زهر مو عذر خواه آوردهام
از حوادث، التجا هر كس به جايى مىبردمن به اين درگاهِ امنيّت پناه آوردهام
كامياب معدلت گر بازگردم، دور نيستشكوه دنيا به ديوان اله آوردهام
از سموم دشت عصيان داشت ضعفى پيكرمداد تقبيل حجر، ترياقِ نابِ اكبرم
گر چه زين در سوى درگاه پيمبر مىروممىتپم در خون اگر در موج كوثر مىروم
آمدم چون كافرى در جامه آلودگىدر لباس طاهر ايمان، مطهّر مىروم
آمدم سوى درت مفلستر از موج سرابهمچو ابر از همّت دريا توانگر مىروم
از طوافت بس كه رحمت در ركابم مىدودمست بى باكى به دارالخوف محشر مىروم
هر كجا باشم، نخواهم بود دور از سجدهاتبا شعار آفتاب از خاك اين در مىروم
كام ايمان را حلاوت مىدهم تكرار حجبهر استعداد اين قند مكّرر مىروم
تا دهم زود اين هماى آرزو را بال شوقپيش پيش شعله پرواز، بى پر مىروم
گر ز درگاه تو رفتم، بازگشتم زود بادعزم حج تازهام محمل كِش مقصودباد
پس از گذاردن حج در مدح امام هشتم سروده
*** 821
مىرسم محترم ز طوف حرمپاك چو كعبه، صاف چون زمزم
سينهام را مساسِ ديوراشگنج يَشفِ الصّدور كرده كرم
شده با عرشيان معنى رامكرده از خاكيان صورت رم
بوسه بر زانوى حجر زده لبرنگ آيينه را شكسته به دم
جبل الطّور شوق را گشتهموسى، افشانده دست بر عالم
كرده بر بوقُبيس چرخ، عروجزده از تركتاز عيسى، دم
دلم از سجده در زيارت سرسرم از سعى در طوافِ قدم
ديده از كوهپايه عرفاتبر لب بام كبريا سُلّم
سعى هوش از هواى مشعر برددر منا حسرت تمنّا كرد
از جواهر فشانى حجراتبا رگ ابر بيخودى توأم
قيمتى گوهر مناسك حجبسته بر بازوى ادا محكم
هفت چرخ طواف را دادهاختر از اشك ديده پرنم
بهر فردا، ز خوان جود امروزگشته دل زلّه بند ناز (و) نعم
كرده عزم مدينه از مكهاز حرم پرفشانده تا به حرم
مختصر، اشتياق اين دو مكاننيّتم بر جبين نموده رقم
تا كند عرض در محلّ سجودبه در روضه امام امم
*** 821
آن كه دركعبه كردمش چو دعاچونين آمين بر آمد از زمزم
آن كه از بندگيش، گَردِ مراكرد هم سير طايران حرم
آن كه شد رهبرم به طوف رسولهادى همّتش به وجه اتم
آن كه باشد به نذر خُدّامتكيسه جودش آفتاب در
*** 837
سبك روحان به طوف كعبه رفتندمرا در كوى او خواب گران برد
سيد حسين جوشقانى (نياز جوشقانى) از شاعران لطيف طبع نخستين نيمه قرن سيزدهم هجريست كه در انواع شعر دستى به نيرو داشته ولى در غزل سرائى هنر شاعرى او بيشتر آشكار مىشود نامش سيد حسين و از سادات طباطبائى است، خود در قصيدهاى به مدح اميرالمومنين على عليه السلام، نسب خويش را ياد مىكند:
نازد نياز چون نسبش مىرسد به توداند تو را اگر چه از ابن نسبت است عار
(1)25 لد وى قصبه جوشقان، ناحيتى ميانه كاشان و اصفهان است. ليكن چون بخشى از عمر خويش را در شهر اصفهان گذرانيده، برخى وى را نياز اصفهانى ناميدهاند. نياز خود نيز در مقطع غزلى توطن خويش را در اصفهان مىرساند.
نياز اگر به صفاهان فتاد از غم توروان ز ديده سرشكن چو شط؟ بغداد است
*** 104
چون رو به سوى كعبه بيت الحرام كرددر خون ديده كعبه و زمزم مقام كرد
هر جا قدم نهاد مصيبت پديد شدهر جا گذر نموده قيامت قيام كرد
از اشك قاصدى سوى يثرب روانه كردوز حال زار خويش به جدش پيام كرد
كاى مصطفى مرا ز جناب تو دور كردگردون كه بهر كستن من اهتمام كرد
در كام اهل بيت تو از روى كينه ريختهر زهر را كه ساقى دوران به جام كرد
كين فلك تمام نگرديد تا كه خصمبيداد را به عترت پاكت تمام كرد
آخر اساس كعبه به تاراج شام داددوران كه صبح آل نبى را چو شام كرد
از اين حديث ديده گردون چو آب شدجانها گرفت آتش و دلها كباب شد
هماى شيرازى (1212 ه. ق.- 1290 ه. ق.) «هما» از عارفان قرن سيزدهم هجريست كه به سال 1212 در شهر شيراز ولادت يافته است. نام او «محمد رضا قليخان» است و پدر وى «بديع خان» نام داشته كه از خانزادگان ايالت فارس بود.
هما به تحصيل دانش روى مىآورد و كسوت روحانى به تن مىكرد، «ملا محمد رضا» و «ميرزا محمدرضا» ناميده مىشود. هما از آغاز جوانى منصب سركردگى طايفه خود را به عهده داشته است ولى از بيست سالگى تحولى در احوال خويش مىيابد. رياست قبيله را رها مىكند و به منظور كسب علم و معرفت عازم عتبات عاليات مىشود و آنجا قريب هيجده سال در محضر استادانى چون شيخ محمد حسن صاحب جواهرالكلام به اندوختن دانش روزگار مىگذراند. سپس به عزم سياحت به هندوستان مىرود و آنگاه به زادگاه خود شيراز باز مىگردد و پس ازدو سال اقامت در زادگاه خود، بار ديگر خود به قصد زيارت، ازم بيت اللَّه الحرام مىشود و در بازگشت از اين سفر در اصفهان توطن اختيار مىكند. كليات اشعار هما حاوى انواع شعر از قصيده و غزل و مسمط و تركيب بند و ترجيع بند و قطعه و مثنوى و رباعى است.
*** 100
كعبه را كى اين مقام آمد كه اندر طوف اوقدسيان را هر شبانگه سر به جاى پا بود
لايق تاج خلافت كيست بعد از مصطفىآنكه ضهر مصطفى و شوهر زهرا بود
*** 103
مدح خوان درگهش را فخر بر خاقان رسدپاسبان حضرتش را ناز بر قيصر بود
حاجيان در كعبه رو آرند از بهر طوافروضه او عارفان را كعبه ديگر بود
*** 104
گرد خاك آستانش چرخ را آئين دهدخاك راه زايرانش ماه را زيور بود
كعبه را كى اين مقام آمد كه در هر بامداددر طواف او به جاى پا فلك را سر بود
*** 155
تحفه برد حور سوى روضه رضواننكهت گيسوى مشك زاى محمد
كعبه و آن رتبه و مقام كه داردهست صفاى وى از صفاى محمد
*** 167
از پى آن بود كه زاد امروزولى حق به خانه دادار
كعبه امروز يافت عز و شرفعرش امروز جست مجد و وقار
*** 173
هنوز از وصلت او نعره خيزد از تن مرحبهنوز از بازوى او لرزه داردباره خيبر
از آن رو قبله اهل جهان شد كعبه در عالمكه از مولود آن شه يافت چون عرش خدا زيور
1) سعيد سمنانيان - الهه منفرد، گلچين شعر حج، 1جلد، نشر مشعر - تهران، چاپ: 1، 1381.
چرا بر خود نبالد كعبه زين مولود فرخ پىكه شد از مقدم او قبله كروبيان يكسر
چو خورشيد ولايت تافت اندر كعبه زان باشدكه صبح دين تجلى كرد زو چونان خور از خاور
به بام كعبه برزد رايت آيين احمد راكه از بازوى او با خاك يكسان شد بت وبتگر
لواى شير حق تا هست بر پا نيست پروايىز غوغاى ثعالب بلكه ز اژدهاى كين آور
*** 268
به سوى درگه او رو بنه كه درگه اوز حادثات جهان اهل فضل راست مقر
زهى ز سعى تو معمور كعبه اسلامزهى ز مدح تو خرم رياض فضل و هنر
به پيشگاه جلال تو چرخ جبهت سابر آستان نوال تو عقل مدحتگر
مگر كه درگه جاه تو كعبه شد ز مقامكه سجده گاه ملك آمد و مطاف بشر
لواى كفر ز نيروى تو فتاد از پاز دست حيدر انسان كه باره خيبر
*** 277
كعبه شد از ولادت حيدرقبله عالم و مطاف بشر
خاك از يمن مولد آن شاهسود بر آفتاب تابان سر
اگر از آفتاب بالد چرخكعبه بالد ز مولد حيدر
گوهرى كعبه ديد در دامنكه ازو آفتاب يافت نظر
آن چنان گوهرى كه مىنبوددو جهان جان بهاى آن گوهر
نه همين كعبه را شرف ز عليستعرش هم يافت از على زيور
تا وجود على نگشت عياندين يزدان نيافت شوكت و فر
نبدى گر نبد وجود علىخاك و افلاك و آفتاب و قمر
جز به اذن على و امر علىجان نگيرد قرار در پيكر
در دو گيتى على بود سالاردر دو عالم على بود سرور
اوليا را على بود والىگمرهان را على بود رهبر
اصفيا را على بود حاكمانبيا را على بود داور
به خدا هست بى ولاى علىطاعت ما سوا هبا و هدر
ملك و جن و انس و وحش و طيورآب و خاك و هوا و سنگ و شجر
اول و آخر و نهان و عيانبنده و شاه و كهتر و مهتر
همه را جان بود بدست علىبى على عمر عالمست به سر
على آخر بود على اولمنكر اين سخن بود كافر
مىنرويد گياهى از دل خاككه نه آگاه بود از و حيدر
كيست حق را به جز على مقصدكيست حق را به جز على مظهر
مقصد حق ز آفرينش خلقمرتضى بود بعد پيغمبر
عقل چون مدح مرتضى گويدكى برد پيل پشه لاغر
هر كه را مهر مرتضى باشدكى هراسان بود ز نار سفر
گر بخوانى به نار نام علىجوشد از نار چشمه كوثر
بعد مدح على چو خور برزدمطلعى ز آسمان طبعم سر
*** 362
ناظم ملك پادشاه جهانوارث علم انبياى عظام
كعبه جاه او مطاف ملكدرگه جود او مقام كرام
*** 363
قدم ز روى ادب نه درين خجسته مقامكه جايگاه كرام است و قبله گاه انام
صفاى كعبه و پاكى زمزم ار خواهىمقيم باش دلا اندرين خجسته مقام
به طوف اين حرم آيند ساكنان بهشتكه از زيارت او عنبرين كنند مشام
چه درگهيست كه باشد فلك بر او دربانچه كعبه ايست كه بندد ملك در او احرام
رياض قدس اگر خوانيش رواست كه هستروان پاكان آنجا ز زمره خدام
پى علاج چه گردى به اين در و آن درز خاك تربت او جو شفاى رنج و سقام
حريم كيست كه آيد پى زيارت اوز چرخ روح قدس با فرشتگان عظام
مكان كيست كزو لا مكان گرفت شرفمقام كيست كه از وى فزود كعبه مقام
حريم حجت الاسلام باقر ثانىكه هست حرمت او همچو كعبه اسلام
طراز طره حورا برند و روضه خلدز خاك تربت او ساكنان دار سلام
ز وهم برتر اگر شعر من بود نه عجبكه پايه علما برتر است از اوهام
ز مدحت علماچشم مىشود روشنز صحبت فضلا قلب مىشود آرام
مدادشان چو بود افضل از دم شهدامديحشان نبود در خور ذوى الافهام
تبارك اللَّه ازين بقعهاى كه باغ ارمصفا و خرمى از خاك او نمايد وام
مگر نهفته در اين خاك هست آب حياتكه جان چو خضر در آنجا مجاورست مدام
مگر رياض بهشت است كز تفرج اونسيم روضه فردوس مىرسد به مشام
ز خاك اوست معطر رياض خلد برينز عكس اوست منور سپهر آينه فام
از آن خجسته شد اين بقعه شريف كه هستخجسته مدفن نوباوه رسول انام
ابوالفضايل و المجد باقر ثانىكه همچو عقل نخستين ستوده بود و تمام
يتيم شد هنر و فضل و كس نمىبينمكه زير سايه الطاف پرورد ايتام
چرا نبالد اين بقعه بر سپهر برينكه از پدر شدش آغاز و از پسر انجام
گسست تار طرب زهره در بساط سپهركه عيش گشت بر ابناى روزگار حرام
برفت آن كه ازو تازه بود شاخ كرمبمرد آن كه ازو زنده بود نام كرام
زگلستان نبى نوگل فتاده به خاككه همچو لاله بود داغدار او ايام
به داغ آن خلف نامور عجب نبودكه خون بگريد آباى سبعه تا به قيام
چنان فسرده به داغش جهان كه پندارىگسسته رشته پيوند روح از اجسام
برفت شوكت اسلام و رونق علماكه رونق علما بود و شوكت اسلام
طواف تربت پاكش كه كعبه دگر استچو طوف كعبه بود فرض بر خواص و عوام
دريغ و درد كه بنهفت رخ به خاك سياهمهى كه بود چو خورشيد فيض بخش انام
به خاك تيره نهان گشت همچو گنج گهرتنى كه گنج گوهر بود در كفش چو رخام
نگشت تيره چرا آفتاب و چهره ماهكه آفتاب شريعت نهفت رخ به غمام
از آن زمان كه به دولت سراى او شدبازاز آستانش بيرون نرفت كس ناكام
كسى نكرد در ايام او زمعن حديثكسى نبرد به دوران او ز حاتم نام
مرا كه شعرى ز شعرى گذشت وصيت از ماهز يمن همت او جستم اين بلند مقام
بس است شاهد فضلش مطالع الانواركه هست تحفه ابرار و هديه اعلام
كلام او همه الهام بود زانكه نبودبه جز كلام خداش و رسول نطق و كلام
بلى كسى كه بود نايب و خليفه حقهر آنچه گويد در امر دين بود الهام
هلال وار رخش زرد بود و قامت خمز بسكه روز و شب اندر صيام بود و قيام
پس از رسول امين و پس از ائمه دينچو او نبود بزرگى به هر كمال تمام
گرفت از دم شمشير شرع و قوت دينهمان فدك كه بسى قرن بود غصب لئام
به هند و سند و به ايران و روم و ديلم و تركچه حكم او و چه فرمان داور علام
كسى نتافت سر از امر او به دهر كه بودبه نظم او قلم دين برندهتر ز حسام
ز حسن نيت و پاكى طينتش نه عجبكه حكم او نشود نسخ تا به روز قيام
نبود جزپى اجراى امر ايزد پاكاگر بكشت تنى از عوام كالانعام
اگر بكشت تنى باك نيست در عالمكسى كه زنده كند عالمى به يك اكرام
بدان جلال كه حيران بود در او دانشبه آن كمال كه عاجز شود در او اوهام
در اين سراى سپنجى نبست دل آرىكجا به جيفه كند ميل مرغ عرش مقام
پيام ارجعى آمد به گوش او چو ز دوستپريد طاير روحش ز شوق آن پيغام
چو بود تشنه تسنيم و قرب كوثر وصلگرفت از كف ساقى باغ رضوان جام
چو بود روضه فردوس منزلش آغازبه سوى اصل خود آهنگ كرد در انجام
كشيد رخت از اين خاكدان به عالم جاندر آن ديار كه نه صبح اندروست نه شام
شكست دام و نمود آشيان به روضه قدسكه مىنزيبد طاوس عرش بسته دام
*** 375
گرفت ملك و ملل زينت از دو شخص كريمفزود كعبه دين رونق از دو ابراهيم
يكى فتوت بر پيكرش بود جوشنيكى نبوت برتاركش بود ديهيم
*** 381
طوف درگاه او بود واجبخلق را همچو طوف بيت حرام
بجز از شخص اوبه رأى درستپير گيتى نديده مرد تمام
*** 402
چه كعبه ايست كه باشد فلك در او دربانچه گلشنى است كه رضوان در او بود گلچين
اگر نه واسطه بودند آفرينش رانه نار بود و نه نور و نه ماه بود ونه طين
*** 500
درگه او تبارك اللَّه ازينخنجر او نعوذ باللَّه از آن
كعبه آسا درش مطاف ملككعبه را اين مقام نبود و شان
*** 546
زادى ز پاك مادر در خانه خداىهم خانه زاد و خانه خدائى تو يا على
از بازوى ولايت و نيروى ذوالفقارخيبر گشا و شرك زدائى تو ياعلى
طوبى و خلد و كوثر و تسنيم و سلسبيلركن و مقام و سعى و صفائى تو ياعلى
ز آب حيات يافت اگر خضر ره بقااصل حيات و عين بقائى تو ياعلى
معمور كعبه شد اگر از همت خليلمعمار اين بلند بنائى تو ياعلى
حق با تو و تو با حقى از حق جدا نهاىمشرك كسى كه گفت جدائى تو ياعلى
ساقى سلسبيلى و استاد جبرئيلنوباوه خليل خدائى تو ياعلى
*** 553
خليل اللَّه ثانى اعنى ابراهيم بن آزركه جان و عقل را در كوى جانان كرد قربانى
دور خورشيد جهان آرا دو ماه آسمان پيراكه از احكامشان بر پا شدى رسم مسلمانى
*** 596
سوى ميخانه عشق آ كه از روز الست آنجانبيند خويش را هشيار هر كس گشت مست آنجا
مكن عيبم اگر برخواست از من ناله در كويشكجا آرام گيرد آنكه در آتش نشست آنجا
غلام كوى جانان شو كه با صد گونه آلايشبجا مىزاهد خودبين ز خودبينى برست آنجا
على آسا در آ در كعبه دل بشكن اين بت راوگر نه رو خليلى جو كه اين بت را شكست آنجا
مگو يكسان بود ظلمات و نور اندر ره وحدتكه يكسانست ايدل بت پرست و حق پرست آنجا
بت نفس ار شكستى رو به سوى كعبه دل نهوگرنه دست شو از سر چو گشتى پاى بست آنجا
اگر در درگه دربان او روزى بود بارتشفاى درد خود آنجا بجو اى دل كه هست آنجا
سراى مىفروشان را چه باشد منزلت ياربكه همچون خاك اين چرخ بلند افتاده پست آنجا
*** 612
صفاى كعبه دهد طوف آستان حبيبزلال چشمه زمزم بود دهان حبيب
نهد بتارك جمشيد پاى فخر و شرفكسيكه بوسه دهد پاى پاسبان حبيب
كف اميد من و دامن عنايت دوسترخ نياز من و خاك آستان حبيب
پى حبيب بكون و مكان مگرد كه منوراى كون و مكان يافتم مكان حبيب
حبيب جان اگر از من طلب كند در عشقمرا دريغ نباشد ز جان بجان حبيب
بامتحان اگر از من حبيب جان خواهدمن ايستادهام اينك بامتحان حبيب
قرين دولت و بخت جوان بود آندلكه همچو بخت جوان گشت همعنان حبيب
رهت دهند اگر در جهان عشق همابرون ز هر دو جهان بنگرى جهان حبيب
يار تحفه ديگر بغير جان ور نهحقير جان بود از بهر ارمغان حبيب
*** 625
ايكه خواهى ره برى در كوى دوستجز محبت نيست راهى سوى دوست
عقل را نشناخت كس بر آستانعشق باشد پاسبان كوى دوست
آنچه موسى يافت در آن نيمه شبيافت دل در حلقه گيسوى دوست
چون بخونم دوست بازو رنجه كردبوسه بايد داد بر بازوى دوست
يار جوئى دل بنه بر جور ياردوست خواهى صبر كن با خوى دوست
فرخ آن پيكى كه آيد زان ديارروشن آنچشمى كه بيند روى دوست
بر طواف كعبه رو آرند خلقكعبه ما هست طوف كوى دوست
جاودان كس را بقا نبود هماجز كسى كو زنده شد از بوى دوست
*** 690
غرض از كون و مكان گر رخ جانان نبودمسجد و ميكده و كعبه و بتخانه نبود
گامى از صومعه تا دير مغان بود ولىزاهد صومعه را همت مردانه نبود
منزل يار اگر شد دل ما نيست عجبگنج را جاى بجز گوشه ويرانه نبود
هر چه در كعبه دل گام زدم طوف كنانبجز از دوست كسى ساكن آن خانه نبود
دل زمى سرخوش و غافل كه در آن نرگس مستمستيى بود كه در ساغر و پيمانه نبود
*** 708
در دو جهان روى اوست كعبه مقصودليس سوى اللَّه فى المظاهر موجود
قصد من از كعبه روى اوست و گرنههيچكس از آب و گل نيافته مقصود
پند من از عشق او دهند و ندانندروى اياز است صبح دولت محمود
نزد موحد يكيست قطره و درياپيش محقق يكيست ناقد و منقود
تفرقه در صورتست ور نه به معنىتفرقه نبود ميان شاهد و مشهود
خلق ندانند ذوق عشق و گرنهسنگ به رقص آيد از ترانه داود
شكر كه از خانقاه و صومعه رستمبرد به ميخانه مطربم به دف و عود
راه حقيقت زمن مپرس و طريقتمن نشناسم كه مقبل است و كه مردود
خرقه پرهيز سوختم به خراباتحاصل چل ساله عمر شد همه مفقود
مذهب ما نيست آنچه پيش تو مذهبشاهد ما نيست آنچه پيش تو مشهود
همچو هما پاى نه به تارك گردوناز شرف مدحت محمد محمود
ختم رسل عقل كل كه روز نخستينشد ز وجودش دو كون ظاهر و موجود
*** 835
نوبهار است بيا تا به گلستان برويمحيف باشد كه ازين جمع پريشان برويم
دفتر دانش و پرهيز بشوئيم در آبمست با شاهد و ساقى به گلستان برويم
در كنار چمن و پاى گل و سايه بيدبنشينيم و بخيزيم و غزلخوان برويم
گر چه در بزم سليمان نبرد راه صباما بصوت خوش مرغان خوش الحان برويم
چون لب و خط و قد سروقدان ياد كنيمبه تماشاى گل و لاله و ريحان برويم
تا به كى سبحه صد دانه و سجاده زهدوقت آن است كه در حلقه مستان برويم
آخر اى كعبه جان مقصد و راه تو كجاستتا همه ره به سر خار مغيلان برويم
گردش چرخ به داد دل ما گرنرسددادخواهان به بر صاحب ديوان برويم
گر ز ظلمتكده دهر برائيم هماهمره خضر به سرچشمه حيوان برويم
ميرزا محمد جيحون (- 1301 ه. ق.) شاعرى مديحه سراست كه همروزگار پادشاهى ناصرالدين شاه قاجار مىزيسته است. وى در شهر يزد به جهان آمده و بخشى از دوران حيات خويش را در آن شهر به سر برده و در آنجا تشكيل عائله داده و نيز حكام و خوانين و اعيان آن شهر را ستوده است.
از بخش ديگر زندگانى جيحون در آذربايجان و تهران و قم و اصفهان و صفحات جنوب تا سواحل خليج فارس و درياى عمان نشان مىجوئيم كه پيداست وجود ممدوحانى كه وى درباره آنان مديحه سرايى كرده در جاى جاى كشور، او را به سير و گشت در اين نقاط ملزم مىساخته است ولى بيشترين قسمت، از اين بخش زندگانى جيحون در شهر كرمان مىگذرد. چنانكه سالهاى آخر عمر، در آن ديار رحل اقامت مىافكند و هم آنجا بدرود جهان مىگويد.
جيحون از ظل السطان فرزند ناصرالدين شاه لقب تاج الشعرايى يافته و از اشعار او آشكار است كه حتى در پيش ممدوحان خويش، بدين لقب مفاخرت مىجسته است:
داورا، چاكر ديهيم تو تاج الشعراستكه خجل مانده ز اعطاف برون از شمرت
*** 14
محمد تقى متّقى امام جوادكه شد خليل ورا ريزه خوار خوان عطا
در آن مقام كه او گردد از جلال مقيمكند ز مصطبهاش جان كعبه كسب صفا
سكوت زاده اكثم ازو عجب نبودعجب بود كه گمان كرد خويش را دانا
مخالفش كند ار تن ز صور اسرافيلبرون نيايد ازو روز حشر نيز صدا
به طوف كعبه كويش دو صد چو ابراهيمبجاى ميش كند خويش را بلا به فدا
نداى حق چو شنفت و بجان اجابت كردبه سوى حق پسرش خلق را نمود ندا
*** 23
وهّاب هر ديهيم تو نهّاب هر اقليم توآدم تو ابراهيم تو اندر سرانديب و منا
باشد مرا گر صد دهان و اندر دهانى صد زبانآن صد زبان با صد بيان نتوان سرودت يك ثنا
*** 35
شهى كه از حجرالاسودش حرم عُمريستكه بهر محل وى سنگ آستان كشدا
وزان حجر بود اسود كه پيش درگاهشسياه روئى از آن كاخ عرش سان كشدا
سليل آدم و صد جد چو آدم خاكىز كلك صنع بر اين لوح خاكدان كشدا
در تهنيت عيد قربان
*** 72
عيد قربان بود وحاج به درك عرفاتما و كوى صنمى كش عرفات از غرفات
شور زمزم به سر حاج و خليلى است مراكه زند جوش به چاه ذقنش آب حيات
حاج اگر در جمراتند بر جم شيطانتا مناسك را محرم شده اندر ميقات
ما سر زلف چو شيطان وى از كف ندهيملَو رَمَتننايده المُشرقة رَمىَ الجمرات
حاج آويخته در پرده بيت اللَّه و ماپرده بر خويش درانيم ز عشقش چو عصات
پرده كعبه دهد حاجت و در محفل وىلَودَنَت مُهجَتُنا لا حتَرَقَت مِن سُبحات
باز آن ترك به حج آمد و از طلعت اوخانه كعبه شد انباشته از لات و منات
دلى از آهن بايد حجرالاسود راتا ز خجلت بر خال و رخ او نايد مات
عجبم از حجر آيد كه چرا آب نشدزاستلام رخ آن بت كه به است از مرات
زده تا سلسله زلف كجش حلقه بگوشدست كس راست سوى حلقه نگردد هيهات
بس خوش افتاده بر اندام لطيفش احرامسَيّئاتُ الشّرّفا فاقت فوق الحسنات
هست سيمين تنش از جامه احرام پديدراست چون نور سماوى ز بلورين مشكات
چون نشنيد به عذارش عرق از طوف حرمزَرَع الانجم خدّاه بطرف الغَلَوات
او كند هروله و زلف و رخش بطحا راسنبل و گل شكفاند ز زمينهاى موات
تا صمد گو شده آن لعبت خورشيد جبينزاشتياق رخ او گشته صنم جو ذرّات
گر صلوة همه كس برطرف كعبه بودكعبه استاده كنون برطرف او به صلات
سعى حاج امسال از زلف و خط اوست هدركه ز عشقش نشناسد عشا را ز غدات
به صفا عارضش آن گونه مشاعر را بردكه بود مشعر چون سجن و صفا چون ظلمات
كس نيارد بسقايت شدن اندر بر حاجكآتش انگيزد آب رخش از جام سقات
ننمايند اگر تلبيه نشگفت كزونيست در حاج نفس تا كه برآرند اصوات
كاش زى خانه يزدان چمدى داور يزدتا ز عدلش دل ما بايد از آن ترك نجات
بانى كعبه انصاف براهيم خليلكه ستم را زوى آمد شكن عزّى و لات
بر در جود عميمش چه فقير و چه غنّىدر بر كفّ كريمش چه الوف و چه مات
شمس را با رخ زيباش اضائت اندكبحر را با دل داناش بضاعت مزجات
عرش الهام بود فكرتش از حدّ رموزمهبط وحى بود خاطرش از كشف لغات
شده در عهد وى آن گونه غنا شامل خلقكاغنيا راست بر امصاردگر حمل زكات
اى مهين قسوره غاب فتوت كه برزمپر دلان از تو هراسند چو از ضيغم شات
از بنات آورد اقبال تواطوار بنيندر بنين افكند اجلال تو آثار بنات
بس با حياى روان فرقت (؟) جهد تو بليغنه عجب زنده شود گر استخوانهاى رُفات
صحت مردم ملك تو به حدى كه به نقدجز به دامان اطبا نرسد چنگ ممات
چرخ مجرور به خاك محن ار خواهد كسسازدش لطف تو مرفوع على رغم نجات
گرچه فرمانده ما جمله ز شه بد همه وقتليك نامد چو تو يك تن فطن فرّخ ذات
مصحف و تورات ارچه همه از نزد خداستليك مصحف بودش قدر فزون از تورات
رايت آنگاه كه رايت زند از بهركمالگل دماند ز جماد و سخن آرد زنبات
حكمت آنگاه كه حكمت نگرد زامر محالسلب پويد ره ايجاب و كند نفى اثبات
عرش در قصر تو منّت كشد از رفعت فرشنجم در كوى تو حسرت خورد از نور حصات
تيغت اندر جگر داغ نصيب دشمنهمچو در كوره حداد حديد محمات
بود از حُسن بيان خامه جان پرور توهمچو خضرى كه مر آن را ظلماتست دوات
بحر دل دادگرا بنده تو جيحونمكه زرشك سخنم جامه به نيل است فرات
كُهن آيد اگر از دهر بيوت ملكانمن ز مدح تو همى تازه فرستم ابيات
من براى تو كنم جامه سرائى نه صلهگر همه قافيه شعر صلاتست و برات
شايگان گشت قوافى ولى از خوبى نظمبه تلافى سزد ار عفو رود بر مافات
كى بدرك بد و نيكم بود امكان كه مراستتن نوان قلب طپان هوش رمان از عورات
نشد ار جو تو سدره جيحون در يزدماورالنهر سرودى هله در بلخ و هرات
تا بهر سال در آن كاخ كه افراخت خليلبه زيارت عجم و تازى و ترك آيد و تات
خوف دارنده از سهم عبيد تو عبادطوف جوينده بر نعل كميت تو كمات
در تهنيت عيد قربان
*** 78
جشن اضحى شد و برطوف حرم كوشش حاجما و ديدار خليلى كه حرم همه محتاج
ما خدا جو ز حرم حاج حرم جوز خدابنگر اى خواجه بود صرفه به ما يا با حاج
گر خليل دل رندان به حرم بنهد تختنه عجب گر حرم از گرد رهش جويد تاج
ذوق گويا نگرد سوى خليلى كه بردحسن خال و ذقنش از حجر و زمزم باج
اى دلارام جليل اى سمن اندام خليلكه دهد چهر تو را آذر نمرود خراج
عيد اضحى بود و مىبه صفا بايد خوردكه غم هجر حجر را به جز اين نيست علاج
ليكن اى شوخ من ار حج ننهم سيمم نيستتو چرا حج ننهى كت همه سيمى است رواج
مشتى از آن هم سيم تو من ار داشتمىبگذر از حج كه فراتر شدمى از معراج
نى غلط گفتم آن خوى فتن جو كه تو راستسيم ندهد به خوشى تا نبرد زر به لجاج
از تو يك غمزه و صد خيل عرب در غارتوز تو يك عشوه و صد ملك عجم در تارج
گر تو با اين خط و اين قد سوى بطحا گذرىخار هامون همه گيرد سبق از سوسن و كاج
توئى آن شمع روان سوز حرم خانه دلكه قمر گرد جهان وصل تو جويد به سراج
موى تو مشك ختن چشم تو آهوى ختالعل تو كان گهر سينه تو صفحه عاج
سر ما در ره تو راه تو بر درگه شهدرگه شه كنف مير ملايك افواج
بت شكن داور محمور براهيم خليلكه بود معدلتش مسلك راى و منهاج
آنكه در پنجه او پيل بدانسان لرزدكه بلرزد زفر پنجه شاهين دراج
آنچه با كلّه ضرغام به يك مشت كندنكند سختى صد صخره صمابزجاج
تيغ آفاق ستانش چو بر آيد زغلاففتح را روشنى صبح دهد از شب داج
تير او گاه و غاگرهمه بر سنگ خورداز دگر سوى كند ديده شيران آماج
خطى ار درگذر سيل كشد سطوت اونگذرد آن خط اگر بگذرد از چرخ امواج
اى مهينتر خلف آدم و حوا كه برزمبيم رويت كند از پشت گوان قطع نتاج
بخت چالاك تو در بازى با خصم به كينبد قماريست كه از وى نبرد صد ليلاج
بيلك ار بر شكم كوه زنى روز مصافبه جهد از پشت چو سوزن كه جهد از ديباج
عيب خصم تو مُستر نشود گر بشودمريمش رشته طرازنده و عيسى نساج
هر منجم كه به عهد تو در انجُم نگردجز تو را نيكى طالع نكند استخراج
باكمان تو كه منصور بود در ناورددل گردان طپد آن گونه كه بيضه حلاج
ميرقلزم گهرا حضرت جيحون است اينكز فر افسر تو بر شعرا آمد تاج
فرقم از خاك قدوم تو متوّج شد ليكتاج تنها چه كند چون نبود مايحتاج
جام كش كام بر آن نام ببر سيم ببارتا شود بحر قصايد به مديحت موّاج
تا كه در شش جهة از تافتن هفت اخترچار مادر به سه مولود بيا كنده دواج
محنت باد فراموش و مسرّت همدوششاهدت باد در آغوش و سلامت به مزاج
*** 114
چون خليل از خلعت خلّت ز حق شد كامگارظلّ حق هم با خليلش برد اين صنعت به كار
هان اگر معنىشناسى بگذر ازصورت كه نيستظلّ و ذى ظل امثالى غير جبر و اختيار
مير فرّخ پى خليل اللَّه كز اطمينان قلبداد اصنام زلل را يمن عهدش انكسار
ناوك رمحش چو مارى كاندر آن اشكال مورجوهر تيغش چو مورى كاندران اطفال مار
*** 116
مير در تهذيب اخلاق آنقدر فرمود جهدكش به دل شد نار بر نور از عطاى كردگار
حاش للَّهنامش ابراهيم و آنگه نارقهرنار و ابراهيم در يك جا نمىگيرد قرار
*** 149
هر كس كه بذيل شرف و مجد تو زد چنگچون داور ما شد به جهان امجد و اشرف
جان و دل ظلّ ملك عصر براهيمكش نام خليل است و خود از نام مُصحَف
در تهنيت عيد قربان
*** 158
عيد اضحى شد و از دولت اين جشن جليلحاج راكوى خليل است مرا روى خليل
كوى جائيست ز گل روى جنانيست ز دلآن پر از خان خليل آن دگر از جان جليل
گرد زمزم زده صف حاج و خليلى است مراكه بود با ذقنش جامه زمزم در نيل
گر خليلى كه مرا هست به هاجر گذردنه عجب گر كشد اندر قدمش اسماعيل
حجرالاسود اگر خال بحالش نكردآورد سجده چو بر بار خدا عبد ذليل
حلقه كعبه اگر چنبر جعدش بيندشود از حلقه بگوشان خروشان و دخيل
اى خليل دل عاشق كه به كوى تو ز شوقخويش را ميش صفت ساخته قربان جبريل
عيد قربان شد و من نيز برآنم كه چو حاجبندم احرام وسوى كعبه زنم طبل رحيل
گر به دوران اميرالامرا ننهم حجپس در ايام كه اين رتبه نمايم تحصيل
چاكران دارم در پايه چو پرويز بزرگمركبان دارم در پويه چو شبديز اصيل
هم توانم كه نهم تخت به يثرب از عاجهم توانم كه زنم هودج تا مكه به فيل
در مِنى با دُر و ياقوت نمايم جمراتدر حرم از مه و خورشيد فرازم قنديل
بچهتر سايان گيرم به غنيمت از رومكه بود بر رخشان خط چو بزيبق انجيل
خردسال اسبان آرم بهديّت از نجدكه كند برق زِگَرد رهشان ديده كجيل
از سقايت قدح حاج كنم مالامالوز عمارت به صفا حصن كشم ميلاميل
زى عراقى برم از لعل مرصّع موزهبه حجازى دهم از سيم مطّرز منديل
اسبهائى به جنيبت رودم در موكبكه بدرّند دل وگوش فلك را بصهيل
ديگهائى به خورش جوشدم اندر مطبخكه از او بهره برد منعم و ابناى سبيل
بارى اين قدر چو از من به ظهور آيد بذلحاج را جوش تحيّر فكند در تخييل
اين بدان گويد اين نيست مگر حضرت خضركه خدايش به تفضّل سوى ما كرده دليل
آن بدين گويد اينگونه كه پيمايد كيلاين بشر نيست همانا كه بود ميكائيل
عربان از عجمان پرسند از روى عجبكيست اين مرد كه حاتم ببر اوست بخيل
گنج يابيده كس اين طور نبخشد به طربمال دزديده كس اينسان ندهد با تعجيل
مىندانند كه اين حشمت و اين مكنت و سازجمله در يك صلهام داده براهيم خليل
و آن كرمها كه به من كرده اگر شرح دهمهمه گويند امير است و يا دجله نيل
آفتاب فلك يزد و ستوده يزدانكه بود بر سرش از پور ملك ظلّ ظليل
كلك را پنجه او چون كف موسى و عصاملك را مقدم او چون دم عيسى و عليل
از ازل آدم بالنده بدين راد خلفتا ابد حوّا نازنده از اين پاك سليل
خامهاش را بصرير است دم روح قدسصارمش را بنهاد است فر عزرائيل
بحر و كان روزى همدست شدند از در شوركه توانند مگر جود ورا گشت كفيل
او بدر پاشى و زر بخشى بگشاد چو كفآنچه خواندند كثيرش نبد الا كه قليل
مهچه رايت او كرد به هر سو اقبالچرخ صد جاى به خاك اوفتدش بر تقبيل
اى اميرى كه بر او رنگ چو بفروزى چهرمهر و مه پيش تو بررشوه سپارند اكليل
دست حق در صدف قدرت خود تا به كنونگوهر ذات تو را هيچ نپرورده عديل
دل تو سرّ سويد اى ملك راست امينراى تو ملك فلكه پهنه شه راست وكيل
دست تدبير تو آنجا كه شود عقده گشاديگر از جانب تقدير نه قال است نه قيل
دولت فرّخ تو نايبه را سيل بنافكرت متقن تو حادثه را سد سبيل
تا به هرسال همى درگه حج ناسك رازاستلام حجر اسلام پذيرد تكميل
دور بدخواه تو از كاهش ادبار قصيرعمر احباب تو ز افزايش اقبال طويل
در تهنيت عيد قربان
*** 262
خليل ار كرد قربانى بعيد از امر يزدانىمرا باشد خليلى كش هزاران عيد قربانى
خليل ار كعبه را بردر همى از شوق سودى سرمرا باشد خليلى كش نمايد كعبه دربانى
خليل ار جانب شيطان به بطحا گشت سنگ افشانخليل من به زلف آراسته آئين شيطانى
گز از ابن السبيل انباشتى كوى خليل اللَّهبود كوى خليل من مطاف عرش رحمانى
خليل از بت نزد گردم خليل ار بت شكست از همبود روى خليل من زبت چون نقشه مانى
گر سوى خليل اللَّه نبود اقبال نمرودىكند نمرود بر خوان خليل من مگس رانى
الا فرّخ خليل من كت اندر چهر مينوونهمى سازد گلستان آذرى آذر گلستانى
همايون عيد اضحى گشت و ما را جز سر كويتحرم بيت الحرامست و صفا زندان ظلمانى
مرا بيت اللَّه است آنجا كه باشد چون تو را مأوىكه در و وصف ذاتى هست و در وى وصف عنوانى
سرايت كعبه رخسارت صفا چاه ذقن زمزمدو گيسو حلقه دل ناسك خرد در حلقه جنبانى
ز من گر نايدت باور يكى سوى حرم بگذركه تا دارند خلقى كعبه را بر زاهد ارزانى
تو در كوى منى با اين صفا گر بر فروزى رخحرم را حاج دو بينند روحانى و جسمانى
تو در بطحا بدين خوبى فرازى گر زقد طوبىبرد خار مغيلان اعتدال از سرو بستانى
تو در مشعر بدين مشرب گشائى گر به خنده لبشود ريگ بيابان غيرت لعل بدخشانى
تو گر درخانه يزدان نمائى عارض تابانصمد جويان صنم گويان بگردند از مسلمانى
الا نمرود طينت مه كه چهرت زد به آذر رهخليل آسا مرا زين عيد كن بر عيش مهمانى
بكش عجل سمين تن براى جبرئيل جانكه با تسويل نفسانى نگنجد راز يزدانى
ترا آسايش تن تا كه از آسايش جان بهنه بهر از كعبه خواهى برد نه ز اسرار ويرانى (؟)
مدان دين خواندن قرآن كه خواند از ما فزون عثمانز سلمان فرق بسيار است تا استاد سلمانى
بلى بر نقش انسان دل منه رو نفس انسان شوكه خاتم را اثر نى جز در انگشت سليمانى
شتر با عمر اندك در بهر سالى گذارد حجولى از حاج نبود چون ندارد روح انسانى
درون تا سرد باشد از سقم يا زازد يار غمبرون گر مىنيابد از فروغ مهر نورانى
برو جان گرم كن زايمان كه تا برهد تن از نيرانكه دل گر سرد باشد بر بدن بار است بارانى
نگفت ايزد نيايى هيچ جز بر ذكر من گويادر اشيا هر چه بينى پست و بالا قاصى و دانى
ترا تفريق آن و اين بر آن دارد مثل كزكينبرى انجيل در اسلام و قرآن نزد نصرانى
جهان را بين همه زيبا چه از خار وچه از ديبامگو كاين شوخ كنعانست يا آن شيخ صنعانى
نه دل بربند در انسان نه رخ برتاب از حيوانكه كس نزعاقبت آگاه و نز توفيق ربانى
مگر قطمير نگرائيد از سجّين بعليّينمگر بلعم نبد نورانى و گرديد نيرانى
بسان مير كو فطرت كه وحدت بيند از كثرتنه فانى خواهد ازباقى نه باقى جويد ازفانى
براهيم خليل اللَّه فلك خنگ و ملك اسپهكه رست از بخردى صد ره ز اجرامى و اركانى
يگانه داور اكمل ز هفت اختر برخ اجملكه هست از صادر اول فروزان جلوه ثانى
اميرى كز هنرمندى در آفاقش خداوندىجهان از وى به خرسندى چو ممسك از زركانى
فتن با عدل او مهمل ظلم با رأى او مختلدل صافش نمايد حل مشاكل را به آسانى
حوادث در علّو رايت اجلالش آن بيندكه ديد اندر درفش كاويان ضحّاك علوانى
چه باك ابطال جيشش را گراز گردون ببارد خونچه پروا اهل ساحل را اگر درياست طوفانى
بدشمن رعب او آنسان نمايد كم سروسامانكه عمر و ليث را آهنگ اسمعيل سامانى
الا اى چشم آذربايجان كز يمن اقبالتبرد از خاك تبريز آبرو كحل سپاهانى
بيزدى خيلت ار داور ايالت داد غم مسپركز اول داشت موسى بر شعيبى گله چوپانى
رسد وقتى كه جيش عيش بخش طيش فرسايتزنند از خاك بر افلاك كوس از تنگ ميدانى
بمان فيروز و فرخنده كه تا از بخت پايندهكند گردون گردنده به كويت كاسه گردانى
بمان با ايزدى فرّه همى در دولتى فربهكه تا يابد وجوب امر تو ذرات امكانى
ترا ز الفاظ گوناگون صفات جانفزا بيرونكه ادراك معانى نى بيانى هست وجدانى
چنان از پاكى گوهر بعدل آراستى كشوركه از دوران تو نيرو گرفت اشغال ديوانى
تو كرّوبى نژاد آن بزم را كز مقدم آرائىملك گر از فلك آيد بود غول بيابانى
نه تنها فردى از اقران چو در چنگيزيان قا آنكه چون ماهى در انجم در رجال ظلّ سلطانى
ز اعيان ظلّ سلطان زيد قدره بر گزيدت زانكه ديدت بهر خود به از برادرهاى اعيانى
نه تو در كار او كاهل نه او در خير تو ذاهلدوتن يك پيشه و يك دل بتدبير جهانبانى
اميرا بندهات جيحون كه طبعش از محيط افزوننگر كاندر مديحت ريخت گوهرهاى عمّانى
بس از استبرقى خلعت مرا آراستى طلعتهمم بزم بهشت آئين همم دلدار غلمانى
مباد آسمان آنگه كه من جز اندر اين خرگهبممدوحى دگر بوسم زمين در تهنيت رانى
الا تا صبح عيد از كه نمايد رخ برد اندهترابر كعبه ماند بيت از ستوار بنيانى
در تهنيت عيد قربان
*** 306
عيد قربان بود اى لعبت شوخ سپهىراست خيز از پى احرام و بنه كچ كلهى
وز صفا هرولهآموز بدان سرو سهىرخ فروسا بحجر تا برى از وى سيهى
همچو كز نقره شود بذل سپيدىبه محك
اىكه برد از كف ما صبر تو مفتاح فرجبتولّاى تو رستيم ز تكليف و هرج
حاجيان را بپرستيدن بيت از تو حججكس مناسك نشناسد ز تو امسال به حج
محرم كعبه شوند از همه افواج ملك
عمل حلقه مابا تو ز حيرت تكبيردست در حلقه زدن حك شده از لوح ضمير
حلقه وش بى سر و پائيم و سراپا تقصيرحلق خلقى چو در آن حلقه مويست اسير
سزد ار گشته زدل حلقه بيت اللَّه حك
طفلى و با تو كه فرمود بيا هروله كننيست حج واجبت از شيخ برو مسئله كن
يا زما دور شو و طىّ چنين مرحله كناز رخى آفت حج رحم برين قافله كن
كاندر آنجا كه توئى زهد شود مستهلك
بر چه مذهب تو مگر معتقد اى نوش لبىكآفت اهل منى ز آن حركات عجبى
مست اندر عرفات از بط بنت العنبىاز عجم دست كشيده پى قتل عربى
مرحبا تا چه كند حسن تو اللَّه معك
عشق لبهاى تو بازار تذكر شكندناز حسنت دل ما را به تصور شكند
توبه را غمزه ات از روى تهوّر شكنددست جمّال فتد گردن اشتر شكند
كه ز حمل چو توئى برد زدلها مدرك
فرقه بر سر وصل توبه هم درجدلندجوقه از غم هجرت بخيم متعزلند
در بر محملت احرار به رقص جملندقومى آنسان به تماشاى درخت مشتغلند
كه نسازند طواف حرم حق به كتك
بنهاى ترك پسر خرقه تدليس بجازاهدان را به دل از شاهدى انداز فجا
خوف عشّاق بدل كن ز ترقص برجاتو كجا زهد كجا سبحه و دستار كجا
در خور بوسى و بزم و طرب و جام كزك
حمل جملى كه بود هودجت اى مايه نازنه عجب از طرب آيد اگر اندر پرواز
ولى اين پيشه بسوز و مئى انديشه بساز (؟)تكهگه چون كنى از خار مغيلان حجاز
تو كه رنجيدى اگر داشتى از گل توشك
از تو زيبد كه به دوش افكنى از زلف كمندخاصه اكنون كه جهانده به جهان عيد سمند
خيز و از چهر ستان باج ز تركان خجندقبله خود به جز از درگه آصف مپسند
تا زمين بوسيت از مهر كند ماه فلك
آن وزيرى كه بشه بست دل و از خود رستكمرش را ملك اندر سعدالملكى بست
ظلم برخاست ز كيهان چو وى از عدل نشستتا كه بر دست وزارت قلم آورد به دست
پاى مردم نترواد ز حسام و بيلك
كار آفاق رواج از همم كافر بودنظم جمهور بپردانى و كم لافى داد
درد هر ناحيه را داورى بس شافى دادعزتّش حق زبرازنده دل صافى داد
كس ز حق عزت نگرفته به زور و به كمك
اى كه حكم تو چو تقدير روان بر افلاكگوهرت جرعه كش از موجه بحر لولاك
رنجه در پهنه قدرت قدم استدراكشرفه قصر جلال تو فراتر ز سماك
پايه كاخ شكوه تو فروتر ز سمك
هرچه كلك تو نگارد ز رشاقت افصحزده اقوال تو از خمكده وحى قدح
گيتى اندر زمنت مُبشر از قد افلحدوستان را كه بود از درجات تو فرح
دشمن ار ديدن آن را نتواند بدرك
آصفا خاطر جيحون ز تألم فرسودگر چه اغلب ز عطايت به تنعم آسود
چه غم از ملكت موروث مرا خصم ربودكز بتول آنكه خداوندى جيحونش بود
كرد با حيله وتزوير رمع غضب فدك
آدمى زاده گر از قرض برآوردى دماينك آفاق بزير دم من گشتى گم
ولى از شرم تو خاموشم و خون خور چون خمگر رسيدم برى و رسته شدم زين مردم
زير دم خرشان مىنهم از هجو خسك
تا فلك دور زند يكسره دوران تو بادجان احباب خصوصاً من قربان توباد
تا چمد مهر چوگودر خم چوگان تو بادجان احباب خصوصاً من قربان تو باد
بدسگالت نشود از غم و اندوه منفك
الهى قمشهاى (1319 ه. ق.- 1393 ه. ق.) مهدى الهى قمشهاى متخلص به الهى در قمشه (شهرضا) تولد يافت. بعد از پايان تحصيلات در دانشكده معقول و منقول و دانشسراى عالى به تدريس پرداخت. شرح رساله فارابى، رساله در علم كلى و امور عامه فلسفه، رساله در عشق، شرح خطبه حضرت على (ع) ديوان اشعارش (حدود پنجهزار بيت) و ترجمه قرآن كريم از جمله آثارش بود.
*** 483
سفر حج عاشقان
رفتيم پى جانان در كوه و بيابانهاغافل ز غم هجران واسوده ز حرمانها
رفتيم زمشتاقى روزان و شبان تنهادر كوه و در و صحرا بر خار مغيلانها
از شوق حرم بوديم چون آهوئى صحرائىآواره و سرگردان در كوه و بيابانها
صحرا و بيابان دور سياره به ره مهجورشد ديده و دل بى نور از بيم و غم جانها
آبادى و آب آنجا كم بود و خطر بسيارخار و خس جانفرسا جاى گل و ريحانها
فرياد رفيقان بود تند و خشن اى فرياداز درد و غم و حسرت وز چاك گريبانها
من خسته و خونين دل دل در طلب منزلداد از من و آه از دل برخاست به دورانها
شب تيره و ره مغشوش تن خسته و جان پر جوشرهبر ز خطر مدهوش درمانده چو حيرانها
هم قافله بد غافل هم راهبر منزلشب تار و سفر مشكل وامانده تن و جانها
گم گشته دليل راه كز رمل نبود آگاهدر پنج وششم از ماه ويلان به بيابانها
وقت عمل حج تنگ ره دور و قوافل ننگتيه عجبى از رمل خسته و بى جانها
در قافله من تنها بى يار و رفيق اماآن يار نهانى داشت دلجوئى و احسانها
بُد يار من و غمخوار آن دوست كه در هر حالمىكرد مرا دلشاد از غصه و خذلانها
هر چند ز هجرانش شب بود ز غم روزمآن دوست نويدم خوش داد از شب هجرانها
گه ياد وطن در دل گه ياد رخ دلبرپر درد دل ياران دور از همه درمانها
خون دل و اشك چشم بود آب و غذاى مايا رب نظرى بنما كز غم برهد جانها
از زمزم عشق آن يار آب ار نزند بر دلترسم كه جگر سوزد از شعله حرمانها
گرد رخ الهى شست از خون دل و دريافتاز فاتحه مهرش درد همه درمانها
غزل
*** 485
چون خليلم كه به گلشن رود از آتش عشقگل و ريحان شود اين شعله به كاشانه ما
عاشقان خوش كه بناليم زشب تا سحرشايد اين ناله رسد بر دل جانانه ما
غزل احرام عشق
*** 734
عاشقيم و رنديم و مىپرستيمسر خوشيم و مست از مىالستيم
غير عشق يارى بكعبه دلهر چه بود بت بود و بت شكستيم
جز كمند گيسوى آن پريرخشكرايزد از هر كمند جستيم
دل زهر چه جز عشق حق بريديمديده از رخ غير يار بستيم
غير عشقبازى زهرگناهىتوبه كرده و زهر جريمه رستيم
در رخ نكويان وفا نديديمواز همه به جز يار خود گسستيم
سالكان راه حجاز وصليمسوى كعبه احرام عشق بستيم
كس چه داند از نيك و بد الهىچيستيم از وئيم هرچه هستيم
حكايت
*** 905
شنيدم عاشقى مشتاق يارىببوسى از لبش در انتظارى
نه جرأت تا به يارش راز گويدنه دولت تا وصالش باز جويد
ز دورادور گاهى با نگاهىبه رخسارش فشاندى اشك و آهى
چه شمعى از فراق يار مهوشنشسته درميان آب و آتش
بدين حالت دل اميدوارشپريشان بود تا بشنيد يارش
به راه كعبه بارى كرده آهنگدر آن ره عشق پيش آورد نيرنگ
كميت عزم در راه حرم تاختنويد وصل را زاد سفر ساخت
ز عشق نازنين يار نكوچهرروان گرديد چون ماه از پى مهر
نداى عشق را لبيك مىگفتسعادت بر لبش سعديك مىگفت
گراز خار مغيلان بودش آزارز لطف يار مىديد آن دل افكار
ز بس در عشق جانان بود سرمستبه پايش خار چون گل بود در دست
شب و روزان به راه عشق بشتافتكه تا در كعبه شد و آن ماه را يافت
مناسك را به جاى آورده آن گاهپى طوف حرم چون بر فلك ماه
ز طوف آمد كه بوسد سنگ را ياركه حاج آن سنگ را بوسند رخسار
هزاران سرفرود آمد بر آن سنگكه بوسد روى آن سنگ سيه رنگ
مراقب تا كه يارش سنگ بوسدمگر رويش به دين نيرنگ بوسد
خلاصه عاشق آن رخسار بوسيدبه جاى سنگ لعل يار بوسيد
چه بوسيد آن لب لعل شكر خندشدش مقبول حج گرديد خرسند
ز بعد بوسه آهنگ وطن كردز گلگون اشك صحرا را چمن كرد
نكرده موقف و سعى و صفاراطواف خانه و حكم خدارا
مسلمانان بدو گفتند چون استبه جا ناورده حج رفتن جنون است
به پاسخ گفت كعبه روى يار استقبول حج مرا بوس نگار است
مراد از كعبهاى مرد نكوكارجز اين نبود كه ياد آريم از آن يار
خوشا احرام مشتاقان (الهى)كه جز كويش نمىدانند راهى
مناسك حج مشتاقان يا اسرار حج عاشقان ماخوذ از روايات
حضرت امام سجاد و حضرت امام صادق عليه السلام
نيت خالص
*** 954
اى دل اگر عزم ديار يار دارىقصد حجاز و كعبه ديدار دارى
شوق شهود حضرت دلدار دارىاول ز دل نقش سواللَّه پاك گردان
چون سوى صحراىحجاز عشق رفتىاول به ميقات وفا لبيك گفتى
چون بلبل افغان كردى وچون گل شگفتىاز شوق روى گلرخى در طرف بستان
اسرار احرام حقيقى
بايد نخست از جامه عصيان برائىبا جامه طاعت به كوى دلبر آئى
بشكست اگر پايت در اين ره با سرائىتا گام بتوانى زدن در كوى جانان
احرام بستى در رهش از جان گذشتى؟وز دنيى دون در ره ايمان گذشتى؟
از هر چه جز ياد رخ جانان گذشتى؟كانجا شوى در باغ حسن دوست مهمان
لبيك گويان آمدى در كوى يارىكردى در آن درگاه عزت آه و زارى
گشتى ز اشك شوق چون ابر بهارىتا خار زار دل شود باغ و گلستان
دادى در آنجا بينوائى را نوائىيا تشنه را آبى مريضى را دوائى
كردى رها مظلومى از رنج وبلائىبودى به خلقان مهربان چون مهر تابان
با زيردستان همچو سلطان داد كردى؟ويرانه دلها راز مهر آباد كردى؟
دلجوئى از همسايه ناشاد كردى؟بنواختى محزون يتيمى را به احسان؟
احرام چون بستى به كوى عشق ايزد؟لبيك گفتى دعوت آن يار سرمد؟
گشتى چو محو جلوه آن حسن بى حد؟ديدى درون كعبه دل نور سبحان؟
اى حاجيان رفتيد چون در كوى دلبردلبر پسندد قلب پاك و ديده تر
ياد آوريد از عهد وصل و روز محشرهنگام پاداش و جزاى عدل و احسان
اى حاجيان بوسيد چون خال جمالشمدهوش گرديد از تجلاى جلالش
از طور عشق آييد در كوى وصالشسرمست و مشتاقانه چون موسى عمران
چون جان شود، محرم به تن احرام گيرىكز وعده ديدار جانان كام گيرى
وز زمزم چاه زنخدان جام گيرىبوسى حجر خال لب لعل نگاران
كار تن و جان را بايزد واگذارزادى بجز مهرش در اين ره بر ندارى
گامى مزن جز بر رضاى ذات بارىجز طاعتش باش ازهمه كارى پشيمان
رنج اربه پيش آيد شمر گنج نهانىرنج ره عشق است فيض آسمانى
جور از رفيقان بينى و نامهربانىافزاى بر حلم و سخا وجود احسان
تا مىتوان بخشا نوائى بينوا رابر خلق بگشا درگه صلح و صفارا
از پاى مظلومى بكش خار جفا راخار جفا بركن درخت عدل بنشان
ورود به مسجدالحرام
*** 956
چون در حريم قدس عزت پا نهادىكردى هم از روز لقاى دوست يادى
دل زين سفر از مهر خوبان يافت زادىتا ايزدت منزل دهد در بزم خاصان
محرم چو گشتى در حريم قدس داوررفتى در آن درگاه عزت زار و مضطر
شد دامنت گلگون ز اشك ديده ترمقبول آن درگه شدى زانعام سلطان
بر سفره احسان خود خواندى فقيرىكردى ز پاى افتادهاى را دستگيرى
خشنود و شادان ساختى قلب اسيرىتا ملك و عزت بخشدت سلطان خوبان
غسل احرام
*** 957
چون غسل كردى تن به آب توبه شستىبا عاشقان در كوى يار احرام بستى
هر عهد بستى غير عهد حق شكستىتا در صف پاكان شوى زين عهد وپيمان
شستى تن از زمزم دل از آب محبتدر بزم مشتاقان زدى ناب محبت
از روزن دل تافت مهتاب محبتروشن روان گشتى به نور عشق و ايمان
ورود به عرفات
*** 957
در وادى عرفات و مشعر محفل رازخواندى دعا وز پرده دل كردى آواز
گشتى بدان سلطان كل با ناله دمسازچون بلبلان چيدى گلى با آه و افغان
ديدى قيامت را در آن اعراف و مشعرديدى در آن صحراعيان غوغاى محشر
ديدى خلايق را كفنها كرده در برياد از قيامت كن در آن دشت و بيابان
مشعرالحرام
*** 958
شب چون به مشعررفتى و بيدار ماندىذكر و دعا با اشك و آه و ناله خواندى
از ديده بر خاك رهش گوهر فشاندىبگرفتى از دست دعا زان يار دامان
شب تا سحر كردى تماشاى سماواتديدى خداى انجم آراى سماوات
گشت از عنايت باز درهاى سماواتآگه شدى ز آه دل شب زنده داران
از روز سخت مرگ آنجا يادى كردىغمگين فقيرى را به احسان شاد كردى
جانى ز رنج و درد و غم آزاد كردىتا ايزدت شادان كند در باغ رضوان
آگاه گشتيد از هياهوى قيامتشستيد زآب ديده گرد حرص وغفلت
ترك هواى نفس كرديد از ندامتتادل شود مرآت حسن پاك ايزد
ورود به منى
*** 959
چون در منى رفتى زخودبينى حذركنبتراش سر يعنى غرور از سر به در كن
احرام بشكن جامه تقوى به بر كننفس بهيمى ذبح كن هنگام قربان
بهر خدا كردى فقيرى را ز غم شاددرماندهاى از دام رنج و محنت آزاد
برجان مظلومى ترحم كردى و دادتا شاد گردد جانت از الطاف رحمان
همسايه را كردى نوازش با عطائىمظلومى از جور و ستم دادى رهائى
خواندى به مهمانى فقيرى بينوائىتا خواندت ايزد به باغ خلد مهمان
طواف و نماز طواف
*** 959
آنگه نمازى با نياز وسوز واخلاصبگذار و شو در قلزم توحيد غواص
تا چون خليل اللَّه شوى در محفل خاصبعد از طواف هفت شوط حكم يزدان
سعى صفا و مروه مشتاقانه كردىبا هروله ذكر و دعا مستانه كردى
وجدى ز شوق روى صاحبخانه كردىبا دوست دست افشان به عالم پاى كوبان
ركن مستجار
*** 960
رفتى بر كن مستجار و دامن ياربگرفتى آنجا با فغان و ناله زار
از دل برون كردى دو عالم را به يكبارتا دل شود عرش خداى فرد سبحان
جان از صفا آئينه جانان نمودىدل از وفا خلوتگه سبحان نمودى
بر نفس كافر عرضه ايمان نمودىدل ساختى آئينه حق كعبه جان
دخول به كعبه
*** 960
در كعبه بشكستى بت نفس و هوا رابگزيدى از جان طاعت و عشق خدارا
بگرفتى آنجا عزم تسليم و رضا راتا يار بنوازد تو را در باغ رضوان
آنجا ز غير حق دل و جان پاك كردىاخلاص خاص عاشقان ادراك كردى
شرك و نفاق و شيد را در خاك كردىدرد تو را كرد آن طبيب عشق درمان
از كعبه تن ره به كوى دل گرفتىدر عرش رحمان از صفا منزل گرفتى
زنگ گناه از اين دل غافل گرفتىدر گلشن رضوان شدى زين تيره رندان
از كعبه جسم آمدى در كعبه دلچون عاشقان كردى به كوى دوست منزل
آئينه دل گشت با رويش مقابلتا سازدت حسن ازل چون ماه كنعان
مسجد خيف
*** 961
وقت وداع خانه صاحبخانه ديدىوز ديده جان طلعت جانانه ديدى
در بحر عشق آن گوهر يكدانه ديدىعهدش دگر مشكن به مشكين موى جانان
وداع بيت اللَّهالحرام
*** 961
در مسجد خَيف وصال يار رفتىاز خوف حق با ديده خونبار رفتى
چون عاشقان آنجا پى ديدار رفتىبا حمد و تسبيح و دعا و ذكرسبحان
رمى جمره
*** 961
رمى جمره كردى زدى بر ديو دون سنگهم بر سر نفس شرير پر فسون سنگ
انداختى بر فرق دنياى زبون سنگتا جانت ايمن گردد از آفات دوران
ابليس را راندى بدان سنگ رياضتكردى به راه دوست آهنگ رياضت
دادى زمام نفس در چنگ رياضتكز نفس اهريمن رهى با لطف يزدان
گرد حرم كردى طواف عاشقانهچون قدسيان بر عرش سلطان يگانه
با ياد حق كردى به فردوس آشيانهبوسيدى آن سنگ نشان كوى جانان
غسلى به آب زمزم اخلاص كردىذكر و نمازى در مقام خاص كردى
روشن دل از توحيد خاص الخاص كردىهمچون خليل اللَّه عشق پاك ايمان
ورودبه مدينه
*** 962
بعد از وداع كعبه رفتى در مدينهپر نور از آن سيناى عشقت گشت سينه
شستى به آب توبه حرص و حقد و كينهتا جام مىنوشى ز دست حور و غلمان
رفتى چو در يثرب بر پيغمبر (1)26 عشق
كردى شهود حسن يكتا دلبر عشق
آنجا زدى ناب طهور از كوثر عشقكردى دل از اشراق آن شه عرش رحمان
1) . يعنى پيغمبر ملقب به حبيب اللَّه.
از زهره زهرا دلت گرديد روشناز حسن روى مجتبى جان گشت گلشن
بگرفتى از سجاد ذكر و حرز و جوشنتا ايمن آئى از فريب نفس و شيطان
ائمه بقيع عليهم السلام
*** 963
ديدى امام مجتبى سلطان جان راوان سيد سجاد فخر انس و جان را
وان باقر و صادق امام راستان راوان حمزه عم مصطفى شاه (1)27 شهيدان
شهداى احد
*** 963
آنجا شهيدان احد را ياد كردىاز هجر خوبان ناله و فرياد كردى
جان را زقيد آب و گل آزاد كردىكز دام اركان پرفشاند طايرجان
با آن دو دلبند پيمبرراز گفتىراز دلى با آن دو طفل ناز گفتى
يعنى به ابراهيم و قاسم باز گفتىاز روزگار امت و حال پريشان
با آن دو (2)28 مصطفى همراز گشتى
نالان تذرو آن دو سرو ناز گشتى
با مادر (3)29 شير خدا دمساز گشتى
گفتى غم دل را به آن بانوى امكان
باز آمدى چون از حريم حضرت يارعهد خود و صدق و صفاى دل نگهدار
تا دل شود آئينه آن ماه رخسارچشم ملك گردد در آن آئينه حيران
باز آمدى اى حاجيان هرگه ز كويشباشيد در بيت اللَّه دل ياد رويش
سازيد دل آئينه روى نكويشتا شام تار هجر يار آيد به پايان
رجوع به وطن
*** 964
چون در وطن باز آمدى اى جان هوشيارپيوسته نقش ديده دل كن رخ يار
عهد خدا را اى بنى آدم نگهدارمشكن تو عهد دوست را از امر شيطان
چون از مسافر خانه دنياى فانىخواهى سفر كردن به ملك جاودانى
بر شاخه طوباى جنت پرفشانىاى مرغ لاهوتى به بال علم و ايمان
خواهى شوى در هر دو عالم از غم آزادساز آنچه بتوانى دل غمديده گان شاد
بسيار كن از رفتگان اين سفر يادتا يوسف جانت رهد زين تيره زندان
چندانكه با خلق خدا كردى نكوئىپاداش نيكو در دو عالم بازجوئى
بگزين چو پاكان جهان افرشته خوئىتا چون ملك در باغ خلد آئى خرامان
گفتند رو نيكى كن و در دجله اندازتا پاك ايزد در بيابانت دهد باز
آموز از اهل معرفت اين گوهر رازپند حكيمان بهتر از لعل بدخشان
دايم كنيد اى غافلان ياد از قيامتوز گير و دار برزخ و روز ملامت
ريزيد بر خط خطا اشك ندامتشوئيد ز آب ديدگان اوراق عصيان
حج مشتاقان
*** 965
گفتار كوته حج مشتاقان همين استآداب و احكام كعبه جانان همين است
سجاد و صادق را حديث اى جان همين استعشق اين مناسك گفت و شرع عرش بنيان
اسرار حج عاشقان نظم (الهى) استسرّ ازل وحى ابد بر وى گواهى است
صيت شرف زين خانه از مه تا به ماهى استبگرفته ز آدم تا به خاتم عشق پيمان
مناجات با خدا
*** 966
يارب بسر السر ذات بى مثالتروشندلم گردان به اشراق جمالت
عمرى است دل دارد تمناى وصالتبا يك نظر درد فراقم ساز درمان
لبيك گويان آمدم تا محفل يارطى كرده مشتاقانه راه منزل يار
با دست جان يارب نچيده نوگل يارپاى دلم پر خون شد از خار مغيلان
نالم به كويت حالى از درد جدائىگريم كه شايد پرده از رخ برگشائى
تو افكنى بر من نگاه دلربائىمن بنگرم آن حسن كل با ديده جان
ما جز تو يارب ياور و يارى نداريمبا حضرتت حاجت به ديّارى نداريم
جز رحمتت با كس سر وكارى نداريمباز است بر بيچاره گان درگاه سلطان
مائيم و درگاه تو اى سلطان هستىنوشيم با يادت مىناب الستى
چون عندليبان از نواى عشق و مستىعالم كنيم آگه ز حسن روى جانان
يارب (الهى) را مقامى ده به كويتشام سياهم روز روشن كن به رويت
جان مىدهم اى جان جان در آرزويتچشم روانم بر جمالت ساز حيران
پروين اعتصامى (1285 ه. ش.- 1320 ه. ش.) پروين اعتصامى دختر يوسف اعتصمامى- اعتصام الملك- بود كه سالها رياست كتابخانه مجلس شورا را به عهده داشت. پروين از كودكى به شعر و شاعرى علاقمند بود، تحت سرپرستى پدر خود قرار گرفت و در مدتى كوتاه زبان فارسى و عربى و انگليسى را آموخت.
پروين هم به سبك خراسانى و هم به سبك عراقى شعر سروده و بيشتر تحت تأثير اشعار سعدى و ناصر خسرو بوده است. اشعار پروين پر است از تمثيلات نغز و اندرزهاى حكيمانه و بى اغراق مىتوان گفت در ادب پارسى هيچ زن شاعرى شهرت پروين اعتصامى را نيافته است.
تولدش در سال 1285 ه. ش. و وفاتش در سال 1320 ه. ش. در سن 35 سالگى بوده است.
كعبه دل
*** 200
گه احرام، روز عيد قربانسخن مىگفت با خود كعبه، زينسان
گه من، مرآت نور ذوالجلالمعروس پرده بزم وصالم
مرا دست خليل اللَّه برافراشتخداوندم عزيز و نامور داشت
نباشد هيچ اندر خطّه خاكمكانى همچو من، فرخنده و پاك
چو بزم من، بساط روشنى نيستچو ملك من، سراى ايمنى نيست
بسى سرگشته اخلاص داريمبسى قربانيان خاص داريم
اساس كشور ارشاد، از ماستبِناى شوق را، بنياد از ماست
چراغ اين همه پروانه، مائيمخداوند جهان را خانه، مائيم
پرستشگاه ماه و اختر، اينجاستحقيقت را كتاب و دفتر، اينجاست
در اينجا، بس شهان افسر نهادندبسى گردن فرازان، سر نهادند
بسى گوهر، زبام آويختندمبسى گنجينه، در پا ريختندم
به صورت، قبله آزادگانيمبه معنى، حامى افتادگانيم
كتاب عشق را، جز يك ورق نيستدر آن هم، نكتهاى جز نام حق نيست
مقدس همتى، كاين بارگه ساختمبارك نيتى، كاين كار پرداخت
درين درگاه، هرسنگ و گل و كاهخدا را سجده آرد، گاه و بيگاه
«اناالحقّ» مىزنند اينجا، در و بامستايش مىكنند، اجسام و اجرام
در اينجا، عرشيان تسبيح خوانندسخن گويان معنى، بى زبانند
بلندى را، كمال از درگه ماستپَر روحالامين، فرش ره ماست
در اينجا، رخصت تيغ آختن نيستكسى را دست بر كس تاختن نيست
نه دام است اندرين جانب، نه صيادشكار آسوده است و طائر آزاد
خوش آن استاد، كاين آب و گِل آميختخوش آن معمار، اين طرح نكو ريخت
خوش آن درزى، كه زرّين جامهام دوختخوش آن بازارگان، كاين حُله بفروخت
مرا، زين حال، بس نام آوريهاستبه گردون بلندم، برتريهاست
بدو خنديد دل آهسته كاى دوستزنيكان، خود پسنديدن نه نيكوست
چنان رانى سخن، زين توده گِلكه گوئى فارغى از كعبه دل
تو را چيزى برون از آب و گل نيستمبارك كعبهاى مانند دل نيست
تو را گر ساخت ابراهيم آذرمرا بفراشت دست حى داور
تو را گر آب و رنگ از آب و سنگ استمرا از پرتو جان، آب و رنگ است
تو را گر گوهر و گنجينه دادندمرا آرامگاه از سينه دادند
تو را در عيدها بوسند درگاهمرا بازست در، هر گاه و بيگاه
تو را گر بندهاى بنهاد بنيادمرا معمار هستى كردآباد
تو را تاج ار زچين و كشمر آرندمرا تفسيرى از هر دفتر آرند
زديبا، گر تو را نقش و نگاريستمرا در هر رگ، از خون جويباريست
تو جسم تيرهاى، ماتابناكيمتو از خاكى و ما از جان پاكيم
تو را گر مروهاى هست و صفائىمرا هم هست تدبيرى و رائى
درينجا نيست شمعى جز رخ دوستوگر هست، انعكاس چهره اوست
تو را گر دوستدارند اختر و ماهمرا يارند عشق و حسرت و آه
تو را گر غرق در پيرايه كردندمرا با عقل و جان، همسايه كردند
درين عُزلتگه شوق، آشناهاستدرين گمگشته كشتى، ناخداهاست
به ظاهر، ملك تن را پادشائيمبه معنى، خانه خاص خدائيم
درينجا رمز، رمز عشق بازى استجز اين يك نقش، هر نقشى مجاز است
درين گرداب، قربانهاست ما رابه خون آلوده، پيكانهاست مارا
تو، خون كشتگاه دل نديدىازين دريا، به جز ساحل نديدى
كسى كاو كعبه دل پاك داردكجا ز آلوددگيها باك دارد
چه محرابى است از دل باصفاترچه قنديلى است از جان روشناتر
خوش آن كو جامه از ديباى جان كردخوش آن مرغى، كزين شاخ آشيان كرد
خوش آن كس، كز سر صدق و نيازىكند در سجده گاه دل، نمازى
كسى بر مهتران، پروين، مهى داشتكه دل چون كعبه، زالايش تُهى داشت
حضرت آية اللَّه العظمى روح اللَّه الموسوى الخمينى، در شهرخمين در يك خانواده روحانى پا به عرصه وجود گذاشتند، هنوز 5 ماه از تولدشان نگذشته بود كه پدر بزرگوارشان به دست عدهاى از اشرار به شهادت رسيد. امام در سن 15 سالگى مادرشان را هم از دست دادند و تحت سرپرستى برادرشان به تحصيل پرداختند هجده ساله بودند كه تحصيلات مقدماتى را در خمين به اتمام رساندند و روانه حوزه علميه اراك شدند. بعد از فوت مرحوم آيت اللَّه حائرى، نام امام به عنوان استادى گرانقدر و مجتهدى صاحب نام در حوزه علميه قم درخشيدن گرفت. در سال 1340 ه. ش. با تشكيل انجمنهاى ايالتى و ولايتى و طرح لوايح ششگانه شاه، امام مخالفت قاطع خود را عليه رژيم آغاز كردند. با پيش آمدن واقعه خونين 15 خرداد، امام به دنبال نطق كوبندهاى كه عليه شاه ايراد نمودند، دستگير و به پادگان عشرت آباد تهران منتقل شدند. يك سال پس از آزادى، مجدداً در مخالفت با «كاپيتولاسيون» سخنرانى پرشورى ايراد كردند كه منجر به تبعيد ايشان در 13 آبان سال 1342 ه. ش. به تركيه شد. مدتى بعد، امام از تركيه به عراق منتقل شده و قريب 15 سال به حالت تبعيد در نجف اشرف به سر بردند.
سرانجام پس از شهادت پسرشان- آيةاللَّه سيد مصطفى خمينى- به دست عوامل رژيم و پس از فرار شاه، در 12 بهمن 1357 ه. ش. با ورودشان به خاك ميهن به دوران شاهنشاهى خاتمه و نظام جمهورى اسلامى را براى مردم ايران به ارمغان آوردند.
آثار و تأليفات متعددى از آن بزرگوار بر جاى مانده و از آن جمله است:
سرّالصلوة و ... همچنين از حضرت امام چندين غزل ناب عرفانى نيز بر جاى مانده است. امام خمينى در سال 1320 ه. ق.- 1279 ه. ش.) چشم به جهان گشود و در 14 خرداد سال 1368 ه. ش. به ملكوت اعلى پيوست.
*** 39
بلبل باغ جنان را نبود راه به دوستنازم آن مطرب مجلس كه بود قبله نما
صوفى و عارف ازاين باديه دور افتادندجام مىگير و ز مطرب، كه روى سوى صفا
درياى جمال
*** 43
سر زلفت به كنارى زن و رخسارگشاتا جهان محو شود، خرقه كشد سوى فنا
بسر كوى تو اى قبله دل! راهى نيستورنه هرگز نشوم راهى وادىّ «منا»
از صفاى گل روى تو هرآنكس برخوردبركند دل ز حريم و نكند رو به «صفا»
طاق ابروى تو محراب دل و جان من استمن كجا و تو كجا؟ زاهد و محراب كجا؟
ملحد و عارف و درويش و خراباتى و مستهمه در امر تو هستند و تو فرمانفرما
خرقه صوفى و جام مىو شمشير جهادقبله گاهى تو و اين جمله همه قبله نما
رسم آيا به وصال تو كه در جان منى؟هجر روى تو كه در جان منى، نيست روا!
ما همه موج و تو درياى جمالى، اى دوستموخ درياست، عجب آنكه نباشد دريا؟؟
*** 45
يابكش يا برهان زين قفس تنگ مرايا برون ساز زدل اين هوس باطل ما
لايق طوف حريم تو نبوديم اگراز چه رو پس ز محبت بسرشتى گِل ما؟
*** 49
فارغ از ما و منست آنكه بكوى تو خزيدغافل از هر دو جهان كى بهواى من و ما است؟!
بركن اين خرقه آلوده و اين بت بشكن!به در عشق فرود آى كه آن قبله نماست
*** 57
خم ابروى كجت قبله محراب من استتاب گيسوى تو خود راز تب و تاب من است
اهل دل را به نيايش اگر آدابى هستياد ديدار رخ و موى تو آداب من است
*** 60
پرده داران حرم فرمان روايان طريقندبانى اين بارگه آواره از روى زمين است
عاكف اين كعبه وارسته ز مدح اين و آنستخادم اين ميكده دور از ثناى آن و اين است
*** 71
آنكه دل خواهد، درون كعبه و بتخانه نيستآنچه جان جويد بدست صوفى بيگانه نيست
گفتههاى فيلسوف وصوفى و درويش و شيخدر خور وصف جمال دلبر فرزانه نيست
*** 80
بهار شد در ميخانه باز بايد كردبسوى قبله عاشق نماز بايد كرد
نسيم قدس بعشاق باغ مژده دهدكه دل زهر دو جهان بى نياز بايد كرد
*** 108
از دلبرم به بتكده نام ونشان نبوددر كعبه نيز جلوهاى از او عيان نبود
در خانقاه ذكرى از آن گعذار نيستدر دير و در كنيسه كلامى از آن نبود
*** 140
گرهى باز نگردد مگر از غمزه ياربر درش با تن شوريده، روان آمدهام
همه جا خانه يار است كه يارم همه جاستپس ز بتخانه سوى كعبه چسان آمدهام
آرزوها
*** 145
در دلم بود كه آدم شوم اما نشدمبى خبر از همه عالم شوم اما نشدم
بر در پير خرابات نهم روى نيازتا باين طايفه محرم شوم اما نشدم
هجرت از خويش كنم خانه بمحبوب دهمتا باسماء معلم شوم اما نشدم
از كف دوست بنوشم همه شب باده عشقرسته از كوثر و زمزم شوم اما نشدم
فارغ از خويشتن و واله رخسار حبيبهمچنان روح مجسّم شوم اما نشدم
سر و پا گوش شوم پاى بسر هوش شومكز دم گرم تو مُلهَم شوم اما نشدم
از صفا راه بيابم بسوى دار فنادر وفا، يار مسلم شوم اما نشدم
خواستم بر كنم از كعبه دل، هر چه بت استتا بر دوست مُكرّم شوم اما نشدم
آرزوها همه در گور شد اى نفس خبيثدر دلم بود كه آدم شوم اما نشدم؟؟
*** 147
دنيا همه درياى حيات و من مسكينيك قطره از اين موج خروشان نچشيدم
رفتند حريفان بسوى كعبه مقصودبا محملى از نور و بگردش نرسيدم
شرح پريشانى
*** 160
درد خواهم دوا نميخواهمغصه خواهم نوا نميخواهم
عاشقم عاشقم مريض توامزين مرض من شفا نميخواهم
من جفايت بجان خريدارماز تو ترك جفا نميخواهم
از تو جانا جفا وفا باشدپس دگر من وفا نميخواهم
تو «صفا» ى منى و «مروه» من«مروه» را با «صفا» نميخواهم
تو دعاى منى، تو ذكر منىذكر و فكر و دعا نميخواهم
هر طرف رو كنم تويى قبلهقبله، قبله نما نميخواهم
هر كه را بنگرى فدايى تو استمن فدايم فدا نميخواهم
همه آفاق روشن از رخ توستظاهرى جاى پا نميخواهم؟؟
كعبه دل
*** 164
تا از ديار هستى در نيستى خزيديماز هر چه غير دلبر، از جان و دل بريديم
با كاروان بگوييد از راه كعبه برگردما يار را به مستى بيرون خانه ديديم
لبّيك از چه گوييد اى رهروان غافللبّيك او به خلوت، از جام مىشنيديم
تا چند در حجابيد، اى صوفيان محجوب!ماپرده خودى را در نيستى دريديم
اى پرده داركعبه! بردار پرده از پيشكز روى كعبه دل، ما پرده را كشيديم
ساقى! بريز باده در ساغر حريفانما طعم باده عشق از دست او چشيديم
*** 166
گر به انديشه بيايد كه پناهى است بكويتنه سوى بتكده رو كرده نه راهى حجازيم
ساقى از ان خُم پنهان كه ز بيگانه نهان استباده در ساغر ما ريز كه ما محرم رازيم
مىچاره ساز
*** 171
بر چين حجاب از رخ زيبا وزلف ياربيگانهام ز كعبه و ملك حجاز كن
لبريز كن از آن مى صافى سبوى مندل از صفا بسوى بت تركتاز كن
*** 176
اى قلندر منش اى باد به كف، خرقه به دوشخرقه شرك تهى كرده و بگذار برو
خانه كعبه كه اكنون تو شدى خادم آناى دغل! خادم شيطانى از اين دار برو
فرياد ز من!
*** 195
اى پير هواى خانقاهم هوس استطاعت نكند سود گناهم هوس است
ياران همه سوى كعبه كردند رحيلفرياد زمن، گناهگاهم هوس است
قبله
*** 207
ابروى تو قبله نمازم باشدياد تو گره گشاى رازم باشد
از هر دو جهان برفكنم روى نيازگر گوشه چشمت به نيازم باشد
بى راهه
*** 212
علمى كه جز اصطلاح و الفاظ نبودجز تيرگى و حجاب چيزى نفزود
هر چند تو حكمت الهى خوانيشراهى بسوى كعبه عاشق ننمود
*** 256
آن يك بر فرق انبيا شده تاركوين يك اندر سر اوليا را مِغفر
آن يك در عالم جلالت «كعبه»وين يك در ملك كبرياتى «مشعر»
كعبه دل
*** 3
اين نيستى كه جلوه كند جاى هست مااى كاش كز ازل نشدى پاى بست ما
گر جان رسد به ساحل از اين بحر بيكرانبر ناخدا رواست بسى ناز شست ما
ما را به هيچ روى سر خود سرى نبودحكم قضا گرفت عنان را ز دست ما
هرگز به سوى كعبه دل ره نمىبردآنكس كه شد چو زاهد مسجد پرست ما
ترسا ز دير جانب ميخانه مىرودبيند به هوشيارى اگر ترك مست ما
گيرم سپاه غمزه او قلب ما شكست(ما خود شكستهايم چه حاجت شكست ما)
قانع شگفت نيست ز گفتار دلرباباشد عجب بلندى از اين طبع پست ما
حج اكبر
*** 12
چون خاك من به آب هوايت مخمر استپيوسته دل بر آتش عشق تو مجمراست
هر چند حايل است حجاب طبيعتمروى تو بى حجاب به چشمم مصور است
جانا بكن زيارت دل جاى آب و گلكان هست حج اكبر و اين حج اصغر است
عمرى است بهر آنكه مگر آيدم ز درچشمم در انتظار رخش حلقه بر در است
آندم كه روى يار مرا روبرو شودكى حاجتم به جنت و فردوس و كوثر است
گر پاى تا سرم بود آلوده گناهدستم به پاك دامن آل پيمبر است
دشمن يك ار هزار بود قانعا چه غمشادم كه مهر دوست مرا سايه گستر است
مسجد دل
*** 20
گر چه حق بر هر دو عالم كدخداستكعبه دل خانه خاص خداست
پاى بنهادى چو در هر خانه اىدست درويت جانب خانه خداست
پس به مسجد چون شدى بهر نيازروى و دل اين سو و بر آنسو چه راست
بايدت سر تا به پا روسوى اوتا كجىها از نو گردد جمله راست
قانعا ما بنده نفس و تنيماى خوشا آن كس كه جانش كدخداست
حاجى و ناجى
*** 69
نه هر كه به حج شتافت حاجى باشددر كشتى نوح رفته ناجى باشد
چون هيچ به حال خلوت رحمت نكندبر رحمت حق چگونه راجى باشد
حاجى ناجى
*** 83
اى به مكه رفته و برگشته بازتو شدى محمود و ما مانديم اياز
اى كه راجى رفته و حاجى آمدىگو كه ناجى هم شدى از كبر و ناز
كعبه دلها به دست آوردهاىپس شدت بر كعبه گل پا فراز
از فروع دين ترا فرضى نبودجز اداى دين حج اى بى نياز
صرف كردى مال از راه حلاليا ز سود و سفته بودت برگ و ساز
دادهاى خمس و زكات خود تمامكردهاى از ايتام و ارحامت نياز
راستى با شور عشاق آمدىكز عراق و ترك رفتى در حجاز
چون شدى محرم سوى حل و حرمبود از حل و حرامت احتراز
خانه ديدى يا كه صاحبخانه راكشف شد بر تو حقيقت زين مجاز
هفت شوط تو طواف كعبه بوديا مطافت بود اسم و امتياز
سعى تو بين صفا و مروه بودبهر حق جوئى و با صرف جواز
عارفانه جانب مشعر شدىوز منا گشتى به منا سرفراز
پاسخ لبيك تو لبيك بوديا كه لا لبيك آمد بر تو باز
شور محشر ديدى و رمى جمارزين صور راهت به معنى گشت باز
نغمهاى آمد به گوش جان تودر جوار كعبه جز بانگ نماز
با اصالت يا نيابت شد تماماين مناسك از تو با عرض نياز
مال و عمرت گر كم و كوتاه شدگو چه آوردى از اين راه دراز
اندرين سودا تو در سوده و زيانحاجى و ناجى شدى يا حيله باز
باز هم اين راه حق پيمودنى استتا توانى توسن همت بتاز
زانكه قانع را از اين حرمان بودروز و شب در دل بسى سوز و گداز
كعبه دل
*** 102
اى به راه طواف كعبه گلاز دل زار خستگان غافل
كعبه جان تو را طواف كندره بيابى اگر به كعبه دل
على اكبر صلح خواه متخلص به خوشدل (تولد هشتم شوال المكرم 1332 قمرى برابر با 9/ 4/ 1293 خورشيدى- 1365).
تحصيلات وى تا ديپلم در دبيرستان ثروت كه بعداً به نام ايرانشهر تغيير نام داد و به علاوه در مدرسه مروى مغنى و مطول را خدمت مرحوم حاج شيخ على رشتى كه در زمان خود استاد ادبيات زبان عرب در تهران بود به تحصيل مىپردازد و چندى هم در اصفهان و شيراز به تكميل ادبيات و منطق و قدرى هم فلسفه مىپردازد. سى سال تمام به سير و سياحت پرداخته تمام ايران و عراق و تركيه و مصر و حجاز و افغانستان و پاكستان و هندوستان را به پاى شوق طى نموده و چهار سفر به زيارت خانه حق موفق شده است و براى هر يك از چهارده معصوم 71 قصيده سروده است.
كعبه دل
*** 478
كرد چون از امر خلاق جليلكعبه را برپا به دست خود خليل
پس به خود باليده وبنمود افتخاركاين منم معمار بيت كردگار
بانى فرخنده بيت داورمهم خليل اللَّه و هم پيغمبرم
حق پرستان را ولى بر حقمرهروان را رهنماى مطلقم
تا ابد پاينده بادا اين مقامزانكه باشد قبله گاه خاص و عام
خانه اميد مردان خداستملجاء درماندگان بينواست
مقصد و مقصود هر آزادهايستدستگير هر ز پا افتاده ايست
باغ رضوان با صفايش بى صفاستآن صفا تا اين صفا را فرقهاست
خوشتر از تسنيم و كوثر زمزمشفرش درگاه است عرش اعظمش
نى همين باشد مطاف خاكيانبلكه باشد قبله افلاكيان
از بناى بيت خلاق جهانجاى دارد سر نهم برآسمان
چون خليل اللَّه چنين انديشه كردوحى آمد ز آن سميع حى فرد
كاى خليل من دمى آهسته تربس كن از اينهاى و هوى و كروفر
گو چه كردى جز بناى بيت گلهان مشو غافل ز آبادى دل
از بناى كعبه گل خوشدلى؟وز مقام كعبه دل غافلى؟
اى خليل من سخن از گل مگواهل دل شو جز حديث دل مگو
هين مزن ديگر زبيت گل منمبين كه خود معمار بيت دل منم
چون تو فانى مىشود اين بيت گلآنچه را نبود فنا مائيم و دل
در دل بشكسته باشد خانهامگر شكستت دل ترا جانانهام
اهل صورت گر طواف گل كننداهل معنى طوف بيت دل كنند
پس مكن فخر از بناى خانهاىآشناى من چرا بيگانهاى
نان مگر بر بينوائى دادهاىيا به عريانى قبائى دادهاى
گر ندانى اى خليل با صفاگوش جان بر اين سخن كن آشنا
كز كرم آباد يك دل ساختنبه كه صدها خانه از گل ساختن
عيد قربان
*** 567
بسى جلالت قدر است عيد قربان راكه حق گشوده در اين عيد باب غفران را
به نص قرآن روزى بود كه خوانده خداىبه طوف خانه خود ملت مسلمان را
به ميهمانى برخوانده سوى خانه خويشكسى كه گفت گرامى بدار مهمان را
خوشا كسى كه در اين روز گرد خانه دوستكند طواف و به بيند جمال جانان را
به چشم سر رخ يزدان اگر چه نتوان ديدتوان به ديده دل ديد روى يزدان را
و گرنه آنكه ز راه مجاز طى حجازكند چو نيست حقيقت چه فايدت آن را
ز همنشينى احمد ثمر نخواهد بردندارد آنكه خلوص و صفاى سلمان را
چنان كه همدمى احمد و كتابت وحىنداد سود معاويه پور سفيان را
دريغ و درد كه ما مردمان نمىدانيمرموز و فلسفه حج بيت سبحان را
يكى ز فلسفه حج خود اتحاد بودكه مىنباشد ما ملت مسلمان را
نه حق تعالى المومنون اخوه بگفتو يا نه واعتصمو هست امر قرآن را
زاتحاد ببين مسلمين صدر نخستچگونه كسب نمودند عزت و شان را
به دست خود بگرفتند روى گيتى رابه پاى خويش بسودند فرق كيوان را
به تيغ تيز گرفتند ملك قيصر رازبون خويش نمودند آل ساسان را
ولى چو گشت مبدل تفاقشان به نفاقچنين شديم كه بينيم جملگى آن را
حديث حيله عمار (1)30 زاده براق
بخوان و دشمنى پاپ پر زدستان را
نگر خيانت يك تن چه كرد با اسلامفكن به صفحه تاريخ چشم گريان را
كه اندلس كه خود اسپانياى امروزيستچگونه رفت ز كف پيروان قرآن را
ز جهل و سستى ما خصم دون نمود خرابهزار مسجد معروف سخت بنيان را
بشد كليسا خود جانشين مسجد و بينبه جاى قرآن انجيل هر دبستان را
به جاى صاحب عقدالفريد (2)31 و زاده رشدكنون به بينى قسيس (3)32 را و مطران را
مگو كه عيد گه شاديست عيدى نيستضعيف مردم بى خانمان عريان را
چگونه عيد بود حاليا كه مىبينمبه چنگ اجنبيان خاك پاك ايران را
ز خون كودك و پير و جوان ما رنگيننموده گرگ صفت خصم چنگ و دندان را
شبى در بيت الحرام
*** 781
نيمههاى شب و در بيت حراممرد و زن گرم طوافند تمام
عده بوسه زنان بر حجرندعده نام خداوند برند
همه جا نغمه تكبير بودبزم حق پر زبم و زير بود
هر نژادى ز سيه تا به سفيددارد از صاحب اين خانه اميد
ترك و تازى و عجم، هندى و رومهيچ كس را نكند حق محروم
من به يك گوشه آن خانه مقيمدر مقامى كه بود زابراهيم
كرد پرسش دلم از من ناگاهكه چرا جامه كعبه است سياه
كو رباينده هر هوش بوداز چه اين گونه سيه پوش بود
شادى افزاى جهان اين حرم استپس سيه پوشى وى از چه غم است
بود ازين فكر مرا سر در جيبكه ندا آمدم از عالم غيب
كه عزادار بود خانه مابهر آن گوهر يكدانه ما
چشم اين خانه به دنبال شهيستكه جهان را به وى از عشق رهيست
رفت از هجرت احمد چون شصتداداين خانه عزيزى از دست
دارد اين خانه چو ما شيون و شينازغم قبله عشاق حسين
قبله صورت اگر اين حرم استقبله اهل دل آن محترم است
كعبه را گر چه بسى عز وعلاستخوشه چين حرم كرببلاست
كعبه را كرببلا دادى زينكه عجين آمده با خون حسين
گر چه اين خانه ز داور باشدبى على اكبر و اصغر باشد
كعبه گر قبلگه ناس بودفاقد قاسم و عباس بود
عرش حق را شرف و قائمه استگلستان پسر فاطمه است
گلستانى كه گلش پرپر بودگل پرپر شدهاش اصغربود
خوشدلا كعبه دل كرببلاستكه درآن خوابگه خون خداست
بقيع
*** 83
اينجا بقيع و گلشن جنات را دراستاينجا مزار عترت پاك پيمبراست
اينجابهشت روى زمين قبر اولياستاينجا روان ز بوى بهشتى معطر است
اينجا مطاف حور و ملك خيل انبياستاينجا نزول رحمت خلاق اكبر است
كوتاه گام و پاى و برهنه قدم نهيدكاينجا حضور چهارامامان و مادر است
لبيك
*** 104
آفريننده جهان لبيكهر چه گوئى كنم بجان لبيك
سر فرمان نهادهام پيشتامر فرما مرا بخوان لبيك
گر بيا عبديم خطاب كنىتا ابد گويمت بجان لبيك
گر ندانى كنى مرا پنهانمن هويدا كنم عيان لبيك
گر بميرانيم دمى صد بارگويم ار خوانيم بجان لبيك
چون شود خاك ذره ذره تنمشنوى از گلم همان لبيك
در قيامت چو خوانيم گويدمو بمويم يكان يكان لبيك
هر كه خواند ز روى صدق تو راآيدش فاش ز آسمان لبيك
هر كه ده بار گويدت: ياربگوئى اندر دلش نهان لبيك
گر بود عارف او برد ذوقىورنه گردد ذخيره آن لبيك
چو خوش است اى خداى روزى كناز تو در سر عاشقان لبيك
عاشقم كن بده خطاب جوابتا برد فيض ذوق آن لبيك
لبيك و ذكر
*** 109
گفت هين از ذكر چون واماندهاىچه پشيمانى از آن كش خواندهاى
گفت لبيكم نمىآيد جوابزان همى ترسم كه باشم رد باب
گفت خضرش كه خدا اين گفت به منكه برو با او بگو اى ممتحن
بلكه آن اللَّه تو لبيك ماستوان نياز و درد سوزت پيك ماست
نى تو را در كار من آوردهامنه كه من مشغول ذكرت كردهام
حيلهها و چاره جوئيهاى توپيك ما بوده گشاده پاى تو
درد عشق تو كمند لطف ماستزير هر يارب تو لبيك ماست
عرفات
*** 139
عقل شد زين عظمت مات كه اندر عرفاتمحشرى خاسته از توده انسان ديدم
پا برهنه به بيابان وسيع عرفاتمردمى بيشتر از ريگ بيابان ديدم
همه را ورد زبان، عذر و مناجات و دعاهمه را ناله به لب اشك بدامان ديدم
*** 21
طالح گره به بند قبا برزدبر نفس دون سپرد گريبان را
صالح بدون منت پا طى كردسعى و صفا و كعبه جانان را
آب
*** 36
تا بجوشد ز حوض كوثرآبتا بگيرد ز ابر گوهر آب
تا كه جارى ز چشمه زمزمهست در كعبه منور آب
دين جاويدان
*** 58
چون خدا را كلام جاويد استدين حق را دوام جاويد است
تا دهد نور بر زمين خورشيدنام خيرالانام جاويد است
از گل نام خانه زاد خدانقش بيت الحرام جاويد است
تا بلند است رايت توحيدركن و سعى و مقام جاويد است
هم صلوة و صيام پا برجاستهم قعود و قيام جاويد است
چون كلام نبى كلام خداستبه خدا اين كلام جاويد است
صلح و صبر حسن قيام حسينبا شكوه تمام جاويد است
تقديم به مقام مادران شهيد پرور
*** 59
آن گرامى مام را اين فخر بسكز خليلش محو بت بابتگر است
نوشد اسماعيل از صهباى عشقليك شهدش شير پاك هاجر است
مادر احمد كه ختم انبياستدر خور تقديس حى داور است
قبله اهل دل
*** 78
تا تو اندر كعبه گشتى ظاهر اى خورشيد روكعبه چون خورشيد تابان است گوئى نيست هست
خانه سنگى نباشد قبله گاه اهل دلقبله ما كوى جانان است گوئى نيست هست
هر كه را در سينه باشد كيمياى مهر توتالى عمار و سلمان است گوئى نيست هست
وصف مرتضى
*** 106
هر كه پا در راه پيغمبر گذاردبر سرش دست خدا افسر گذارد
هر كسى جوياى حق باشد خداوندبر دل او مهر پيغمبر گذارد
آنكه ره جويد به باب علم احمد (ص)تا ابد بر آستانش سرگذارد
فاش برگو سالك گم كرده ره رابيهده عمرى به بحر و بر گذارد
آنكه مىجويد حريم كبريا راتا كه سر بر كعبه داور گذارد
آنكه پوشد جامه احرام بر تنشب به بالين سر به چشمتر گذارد
بانگ لبيكش رود بر آسمانهاتن به خاك گرم در مشعر گذارد
گر نباشد در دلش نقش تولابار پيش سيل ويرانگر گذارد
از صفا و مروه و سعيش چه حاصلجان خود راگر در آن كعبه گذارد
تا بجويد باب علم مصطفى راگو قدم در مكتب بوذر گذارد
بر كف آرد دامن حبل المتين رادل بر آن درگاه چون قنبر گذارد
چون خليل اللَّه اگر جويد گلستانبا ولايش جامه در آذر گذارد
آنكه بهر بندگى بر درگهش سرصد هزاران ميثم و اشتر گذارد
تا فنا سازد بت و بتخانه يكسرپا به روى دوش آن سرور گذارد
عرش، خم از بهر تعظيمش كند سرسجده چون بر خالق اكبر گذارد
ميكند خاموش شمعى را وزين رهداغها بر سينه كافر گذارد
تيغ عدلش در احد از دشمن دينچون احد تلى زخاكستر گذارد
آنكه مهر آسمان در پيش عزمشماند از رفتار و كر و فر گذارد
آن ابر مردى كه از اشك يتيمىاشك غم مىريزد و خنجر گذارد
آنكه در روز غدير خم پيمبراز ولايت برسرش افسر گذارد
چونكه يك روح اند اما در دو پيكربانبى اوپاى بر منبر گذارد
طبع مردانى در اين روز مباركرخ به خاك آن گران اختر گذارد
براساس نظم، بنيان سخن رابر فراز گنبد اخضر گذارد
چه بجا شد
*** 122
در سعى و صفا و حرم و خيف و منايمرخسار تو محراب دعا شد چه به جا شد
از كعبه تو مقصودى و عمرى است كه ما راابروى كجت قبله نما شد چه به جا شد
دولت بخت
*** 130
به خداى حرم و كعبه كه خاك در اوقبله اهل يقين است خدا مىداند
نسل زهرا كه چراغ شب تار بشرندمهرشان ماء معين است خدا مىداند
ديدار معشوق
*** 134
آنان كه در طريق محبت قدم زدندبر لوح عشق نقش وفا را رقم زدند
با پاى جان به كعبه جانان شتافتندبا صاحب حرم در بيت و حرم زدند
روح نماز
*** 193
وجوب يافت از آن كعبه را طواف و نمازكه وجه رب به حرم كرد زندگى آغاز
نماز برد فلك پيش سرو قامت اوبسود چون به دربى نياز روى نياز
به رب كعبه گر آن مه جمال ننمايدبه سنگ و خاك طواف نماز نيست مجاز
اگر نه مقصد حق جلوه جمال على استچرا به نام خوشش كعبه را نوشت جواز
معجزه عشق و ايمان
*** 223
معجز عشق و شكوه عقل و ايمان را بنازمجلوه معشوق در پيدا و پنهان را بنازم
ناز معشوق و نياز عاشق و عهد مودتبستن سعى و بشكستن و تجديد پيمان را بنازم
تا سر كوى وفا بى منت پا ره سپردنسعى و ميقات و صفا و طوفى اينسان را بنازم
ساحرى
*** 285
نار نمرودى از آن گردد گلستان بر خليلتا شود محو از زمين نقش بتان آزرى
چوب دستى مىشود ثعبان و بر هم مىزندكاخ فرعونيت فرعون و سحر ساحرى
آشنا
*** 299
ز سعى و صفا و طوافت چه حاصلكه در خانه نور خدا را نبينى
ز حجت چه عابد شود جز ندامتاگر جلوه كبريا را نبينى
ز ميقات و حجر و حجر گو چه خواهىكه ذبح عظيم منا را نبينى
كوى منا
*** 300
اى كه در كوى وفاى دوست تنها مىروىمست وحدت در مقام قرب يكتا مىروى
مىروى تا در حريم كعبه بينى روى دوستتا كنى آيينه دل را مصفا مىروى
شستهاى از شوكت و مال و منال خويش دستفارغ ازانديشه امروز و فردا مىروى
راز وحدت بين در آن سامان كه با شاه و گدايكزبان و يكدل و يكسان و يكجا مىروى
حاليا تا محرم اندر كوى جانان گشتهاىبا صفاى دل بر محبوب يكتا مىروى
پاك از نور حقيقت لوح دل كن چون كليمگر پى ديدار حق در طور سينا مىروى
راه بس دشوار و شيطان سد راه است اى رفيقهان مشو غافل كه اين ره بى محابا مىروى
مىكنى شب زنده دارى در هواى روز وصلگر نبينى مهر روى يار بى جا مىروى
بانگ لبيك اجابت از لب دلبر خوش استور نه بيهوده است، كاين پايين وبالا مىروى
جامه تلبيس از تن دور كن گر چون مسيحبر سر دار بلا از بهر مولا مىروى
عاشقان را خلوت دل جايگاه دلبر استبى جهت مجنون صفت در كوه و صحرا مىروى
شو چو مردانى گداى ره نشين كوى دوستكز پى ديدار آن ماه دلارا مىروى
كعبه در درياى خون عاشقان
*** 301
الا اى خاك بطحا اى مبارك شهر نورانىكه باشد دامن پاكت حريم امن رحمانى
بود ركن و مقام و مشعر و خيف و منا از توبناى خانه حق را تويى بنيان تويى بانى
جبال الرحمه و سعى و صفا از تو حرا از توصفاى مصطفى شد بر تو از معبود ارزانى
تو را ام القرى خواندند چون بايد بدامانتشود بنياد با فرمان يزدان قبله ثانى
به ياد آور ز ايامى كه در دامان تو حاكمهبل بود و منات و لات و ظلم وجهل و نادانى
تو بودى و سياهى بود و ذلت بود و گمراهىتو بودى و تباهى و فساد و كيد شيطانى
تو بودى و بت و بتخواه و بت آرا و بت پرورتو بودى و خرافات و جمود و شام ظلمانى
تو بودى وشراب و شرك وخودخواهى وخودبينىتو بودى و سبك سر مردمى با خوى حيوانى
تو بودى و قساوتها و نسيانها و طغيانهاتو بودى و گرفتارى و حرمان و پريشانى
نه از انسان نشانى بود و نه از خوبى نه از پاكىتو بودى و شرارت بود و عصيان بود و عصيانى
بدى ميدان ميخواران و سفاكان بى ايماننبد پيدا در آن سامان بغير از نابسامانى
خليلى آمد و بشكست سد ظلم را درهمجهان دوزخى را كرد دنيايى گلستانى
بر آن شد تا كند در راه حق فرزند را قربانمنا قربانگه او گشت با فرمان يزدانى
برايش فديه آمد از مقام حق كه ننمايدمهين فرزند خود را در مقام دوست قربانى
بهار عشق را بار دگر آمد خزان از پىبه چاه غم فتاد از جور اخوان ماه كنعانى
براى بار ديگر دامنت را آتش طغيانشرر افكند و گرديد آستان نور نيرانى
دوباره بر تو جيش وُدّ (1)33 و عزّى حكمفرماشدعلم بر بام بيت اللَّه بر زد جيش سفيانى
نهان در خاك مىشد هر كه بود از جمله نسوانعمل مىشد به ظاهر اين فجايع نى به پنهانى
چو بيش از پيش شد آلوده دامانت به زشتيهاپى دفع فساد و فتنه و ظلم و ستم خانى
ز نور پرفروغ خاتم پيغمبران احمد (ص) شب تاريكشد چون صبح وصل دوستنورانى
شدى حصن حصين دين حق و وادى ايمنبدامان تو نازل شد بزرگ آيات قرآنى
درخشان گشت رخسارت ز نور عترت وقرآنكند گلواژه نامت جهانى را جهانبانى
گذشته قرنها از چارده كز چارده گوهرجهان معرفت را كرده دست حق چراغانى
دريغا خادمان آستانت كهتر و مهترگرفتارند در چنگال جمعى عاصى و جانى
نه آگاهى ز دين دارند و نز آئين نه از قرآننه برمى خيزد از دلهايشان بانگ مسلمانى
تو گو از نسل سفيانند اين دد سيرتان دونكه نبود در خباثت هيچ يك را تالى و ثانى
1) . ودّ و عزّى دو بت بودند در خانه كعبه.
همان آل سعود اين دد منش وهابيان آرىكه بيزار است از اعمالشان خلاق سبحانى
همان آل سعود اين مشركان بولهب سيرتكه قرآن است در چنگالشان چون طفل زندانى
همان نسلند گويى اين يهودان محمد كشك زد بيدادشان آتش به جان عالى و دانى
تمامى نوكر غربند و شرق اين اجنبى خويانكه فرزندان شيطانند با عنوان سلطانى
از اين رو امت آزاده ايران اسلامىبر آن شد تا به جان سازد حريمت را نگهبانى
به فرمان خدا و رهبر نستوه حق پرورتجلى بخش جان عاشقان پير جمارانى
بر آن شد تا برائت جويد از دد خصلتان دونزخيل مشركان بى خبر ز آيات رحمانى
زند بر خرمن عمر تبهكاران دون آذرزدوده آه مظلومان چه كنعانى چه عدنانى
به كيوان رفت از دامان پاكت نغمه توحيدز جمع مسلمين و رهروان راه انسانى
به استقبال عيد امسال فرزندان روح اللَّهصد اسماعيل در هر گوشه ات دادند قربانى
زخيل عاشقان و راه پيمايان راه حقفدا گرديد صدها زارع و جانباز و روحانى
زديگر مسلمين آشنا با نهضت قرآنزپاكستانى وافغان فلسطينى و لبنانى
شد از وهابيان ملحد مردود بى ايمانلگدمال ستم صدها تن از حجاج ايرانى
زخون مسلمين گرديد خاكت سر به سر گلگونحريم عشق را كردند مهمانان گل افشانى
جهان بايد بداند ملت آزاده ايرانبننشيند ز پا هرگز بننمايد تن آسائى
بگيرد انتقام خون اين آزاد مردان راز امريكا و اقمار سيه كارش به آسانى
جهان بايد بداند دشمن قرآن و دين هرگزنمىيابد رهايى زين خروشان بحر طوفانى
دهد نصرت خدا رزمندگان لشكر حق راكه گردد ظلم و استكبار و جهل از سعيشان فانى
خداوندا به حق مصطفى و عترت پاكشنمابر لشكر اسلام فتح ونصرت ارزانى
خدايا جاودان ك دولت اسلام و قرآن رابه حق مهدى زهرا به حق نور سبحانى
به پاس خون مهمانان حق در وادى ايمنبه خون دل رقم زد شرح اين خون نامه مردانى
در مبعث حضرت محمد (ص)
*** 520
خواست چون نور نبوت در جهان ماند مؤيداز دل غار حرا شد جلوه گر اسرار سرمد
صانع كل زد رقم بر طاق اين لوح زبرجدنقش «اقرأباسم ربك» را به نام پاك احمد
زد ندا روح الامين كاى سيد مسعود اسعديا محمد يا محمد يا محمديامحمد
پيك يزدان با ادب زد بوسه بر پاى پيمبرگفت يا احمد تو راداده ست فرمان حى داور
بعثتت شد در ازل از خالق سبحان مقررتا دهد آيينه اسلام را روى تو زيور
تا نمايى معبر اسلام قرآن را ممهديا محمديا محمد يا محمديا محمد
اى يتيم مكه هان برخيز وقت انقلاب استخلق عالم از فساد ظلم و طغيان در عذاب است
دوركن اكنون گليم از خود كه بطحا غرق خوابستحاليا هنگام نشر عدل و احكام كتاب است
رتل القران ترتيلا بود امرى مؤكديا محمد يا محمد يامحمد يا محمد
خيز و سر ده نغمه توحيد و بر پاكن لوا رازيب جان كن جامه لولاك و تاج انما را
خيز ودعوت كن به وحدت جمله خويش و اقربا راده صفا از سعى خود يا مصطفى سعى وصفا را
كعبه را كن خالى از اصنام اى مير ممجديا محمد يا محمد يامحمد يا محمد
خيز و سرده بى محابا نغمه اللَّهاكبرخيز و نقش لا والا را بزن بر عرش داور
چند خسبى قم فانذر، خيز از جا اى پيمبراى به خود پيچيده جامه جامه جان كن معطر
باش در اجراى امر حق چنان سد مسدديا محمديا محمد يامحمد يا محمد
يا محمد بيم ده از عدل حق طاغوتيان رازود باشد بر تو نازل سازم اين قول گران را
تا كنى دعوت به حق خلق زمين و آسمان راخلق نيكويت مسخر مىكند كون و مكان را
لشكر حسنت ببندد ره بصد جند مجنديا محمد يا محمد يا محمد يامحمد
يا محمد بعثتت بر حضرت حجة مباركبر امام امت و بر ملت و نهضت مبارك
برهمه آزادگان بر پيرو عترت مباركباشد اين عيد مبارك بر همه ملت مبارك
شد مشيد آدم از اين بعثت اى مهر مشيديا محمد يا محمد يا محمد يا محمد
يا محمد عالم ايجاد را رهبر توئى تواز تمام انبيا و اولياء برتر توئى تو
صاحب علم لدنى مظهر داور توئى توآنكه خواند مرتضى را صاحب منبر توئى تو
خود تو فرمودى بود مهدى محمد يا محمديا محمد يا محمد يا محمد يا محمد
يا محمد زيبد ار سايد فلك سر بر ترابتدر حرا چون بوسه زد خور بر رخ چون آفتابت
ناسخ توراة و انجيل و زبورآمد كتابتگر چه از روز ازل هم عهد بودى بو ترابت
گو كند تجديد پيمان با تو آن سلطان امجديا محمد يا محمد يا محمد يا محمد
يا محمد هست مهرت نقد جان در پيكر مازانكه باشد سايه لطف حسينت بر سر ما
تابود برپا قيام كربلا در كشور ماتا بود روح اللَّه اعظم خمينى ياور ما
باحسينت دمبدم پيمان ما گردد مجدديا محمد يا محمد يا محمد يا محمد
يا محمد تابود برپا بناى ملك امكانتا بود خورشيد و ماه و زهره و كيهان فروزان
يا محمد تا برويد لاله از كوه وبيابانخواه غفران از خدا از بهرجانبازان قرآن
چون تو باشى بر تمام صاحبان جود اجوديا محمديا محمد يا محمد يا محمد
يا محمد بر تو از امر خدا قران عطا شدمجرى امرت به عالم حامل وحى خدا شد
پيرو حكم الهى تو خلق ماسوى شدجان مردانى ز ذكر نام پاكت باصفا شد
چشم آن دارد كه در فرمانبرى باشد مؤيديا محمد يا محمد يا محمد يامحمد
زائرين خانه خدا
اى زائر معظم بيت اللَّهاى راهى مقام خليل اللَّه
كن سعى تا به سعى و صفا گرددظاهر به پيش چشم تو راه از چاه
بشكن بت هوا بنه گردنتوحيد را به مرتبتى دلخواه
كن سعى تا كه دست تو را گيرددست خدا هر آينه در اين راه
كن سعى تا كه خلق شوند آگاهاز دعوت خمينى روح اللَّه
كن سعى تا شوى تو در آن وادىاسلام را منادى آزادى
تو پيك انقلابى و فرمودتروح خدا وظيفه ارشادى
هر جا كه راه گم شدهاى باشداو راشوى چراغ ره و هادى
آنجا ز انقلاب سخن برگوبگشا به روى خلق درشادى
كن سعى تاكه خلق شوند آگاهاز دعوت خمينى روح اللَّه
درياب مسلمين فلسطين رااخوان رنجديده غمگين را
سرده نواى عشق و محبت راكن تازه رسم و سنت ديرين را
كن سعى تا مگركه بياموزىبر همگنان حقيقت آئين را
توجيه كن براى مسلمانانرنج مبارزين فلسطين را
كن سعى تا كه خلق شوند آگاهاز دعوت خمينى روح اللَّه
برمردم اريتره و صحرابرگو سلام ملت ايران را
ده آگهى ز نهضت اسلامىهمواره فرقههاى مسلمان را
ابلاغ كن پيام حقيقت راحكم خداى قادر سبحان را
برگو پيام حق و چو مردانىتبليغ كن حقايق قرآن را
كن سعى تا كه خلق شوند آگاهاز دعوت خمينى روح اللَّه
انسان كامل
*** 590
من كيستم نمروديان را چون خليلمبردوش بتهاشان تبر باشد دليلم
گه اخگرسوزان بسوزاند پرم راگه غرق گل سازد در آتش پيكرم را
تا جلوه بخشم كعبه و سعى و صفاراحرمت فزايم مشعرو خيف و منى را
آماده قربان چو اسمعيل گردماز حضرت حق در خور تجليل گردم
ذبح عظيم حق به استقبالم آيداينجا خدا بر پرسش احوالم آيد
آتش درون
*** 644
در حريم اطهر بيت الحرامدر كنار زمزم و ركن و مقام
در پناه بارگاه ذوالجلالگشته برپا بزمى از اهل كمال
باحضور عارفان اهل رازعالمان نكته سنج و سرفراز
سالكان آستان مرتضىعاشقان سرخوش و مست ولا
فارغ از بند هوا و ما ومنهست حق فرمانرواى انجمن
پيروان نهضت پير خمينهست نقل بزمشان نام حسين
شور وغوغائى است در محفل بهپاكز شكوهش گشته حيران ماسوى
درميان نغمههاى دلنشيناز خروش و نالههاى آتشين
نالهاى جانسوز مىآيد به گوشكز حريفان مىربايد صبر و هوش
مىزند فرياد و ازخون جگرمىبريزد در غلطان از بصر
نالهاش برگوش جانها آشناستهمنوا با جمع و رنگ او جداست
عارفى صادق از او پرسيد حالديد چون با خويشتن دارد مقال
كاى برادر از كجائى كيستىاين چنين پژمان براى چيستى
اشنائى با زبان ما مگراز چه افشانى ز چشم خود گهر
با اشارت گفت نى عالم نيمليك بشنو تا بگويم خود كيم
من بشيرى از ديار مغربمشب شكارم گر چه همرنگ شبم
هست آهنگ من آهنگ بلالنيستم هر چند همسنگ بلال
من همان شمعم كه در هرانجمنسوزم از سوز درون خويشتن
شعلهها خيزد ز سوز سينهامعشق باشد نقد اين گنجينهام
موج خون مىجوشد ازلوح دلملذت ديدار باشد حاصلم
عشق من با دوست كار دل بودكى مرا فهم زبان مشكل بود
دل چو با دلداريابد اعتصامره به كويش مىبرد در هر مقام
چون مرا با سر عشق افتاد كارمىروم آنجا كه آيد بوى يار
اى برادر من حسينى مذهبمواله و دلداده آن مكتبم
نايب مهدى بود مولاى مناز دم او بشنوى آواى من
باشد اميدم كه آن پير مرادتاظهور منتظر پاينده باد
اويسى ديگر
*** 645
بشنو از من داستانى دلنشيناز مريدان مراد راستين
تابگويم شرحى از اسرارعشقشمهاى از مطلع الانوار عشق
بودم و ديدم كه در سعى و صفاموج مىزد كوثر لطف خدا
بودم و ديدم به چشم خويشتندر كنار زادگاه بوالحسن
در زمين مشعر وخيف و منادر مبارك پايگاه مصطفى
داده سر آهنگ آزادى سروشآيد از هر سو نواى حق به گوش
در مقام قرب حى ذوالجلالمىرسد بر گوش جان بانگ بلال
زآن ميان ديدم دلى پابست عشقعاشقى شيداى يار و مست عشق
بسته جان ودل به روى و موى دوستراه مىجويد به سوى كوى دوست
از دم او نفخه جان مىوزدعطر هستى بخش رحمان مىوزد
گوئى آن شيدا اويسى ديگراستهر طرف در جستجوى دلبراست
آمده با يك جهان شادى وشورتا كليم اللَّه را بيند به طور
عشق و پاكى و صفا پا تا به سرآفتابى در دل شب جلوهگر
مردم چشمش به عشق روى يارمىكند گوهر به خاك ره نثار
بلبلى مشتاق بررخسار گلجويد از هر شاخهاى آثار گل
مىچكد بر عارضش از ديده آبمىجويد بوى گل را از گلاب
چون فراقش مىبردازدل قرارزيور جان مىكند تصوير يار
مىزند گلبوسه بر رخسار اومىرود تا جان كند ايثار او
ديده بر تصوير و دل با دلبر استجسم اينجا جان به جاى ديگر است
دارد اندر دست خود تمثال رامىستايد كوكب اقبال را
مىنهد بر ديده و مىبوسدشبا مشام جان چو گل مىبويدش
مىدهد از كف عنان خويش راتا دهد بر مژده جان خويش را
تا بيامد ساعتى سعدش به دستقيد ساعت را ز دست خود گسست
چون در آندم با زمان كارش نبودروى طاعت جز به دلدارش نبود
با خيال يار هم آغوش بوديك جهان جوشش ولى خاموش بود
چون اويس آن عاشق دلباختهپاى از سر سر ز پا نشناخته
با دلى خرسند و روى لاله گونزد قدم از بعثه دلبر برون
در كفش تصوير و بر لب ذكر يارچشمه چشمش ز شادى اشكبار
چون به معبر پا نهاد آن نامورروبرو شد با عدوى خيره سر
ضربتى چند آن نكو خو را زدندجامه و دستار او را بستدند
نه مر او را طاقت پيكاربودنى به فكر جامه و دستاربود
ناگهان تصوير از دستش فتادجست زد بگرفت بر چشمش نهاد
مال وجان خويش را از ياد بردعكس را بر سينه چون جان مىفشرد
گوهر از چشمش به دامان مىچكيدقلب پاكش همچو بسمل مىطپيد
بوسه باران كرد آن تصوير رادر عجب افكند چرخ پير را
گفتم او را كى مرا نور بصركيستى و از كه مىجويى خبر
با تبسم غنچه لب بازكردبا كلام حق سخن آغاز كرد
كى برادر من هم از آن توامواله رخسار جانان توام
مهر او بهتر زجان باشد مراياد او روح روان باشد مرا
من سفيرى از ديار مغربمآفتابم گر چه همرنگ شبم
اشك من مىجوشد از خون دلمشد مراد دل از اين در حاصلم
گر چه كم از ذرهايم در حسابليك دارد جا به قلبم آفتاب
از مكان و لا مكان بگسستهامتار جان برموى جانان بستهام
با خمينى بستهام پيمان ز دوركز ولايش گشته جانم غرق نور
گر چه او رايك نظر ناديدهامليك باشد جاى او در ديدهام
عشق او آورده در اين واديمروى او شد مشعل آزاديم
آرى آن عاشق كه مست دلبر استكى به فكرافسر و سيم و زراست
در منا از بهر قربان مىروددر خطر با حرز ايمان مىرود
آرى آن عاشق كه باشد حق شناسدر دل آتش برد حق را سپاس
جان فدايت اى مراد عاشقانمظهر مهر و وداد عاشقان
كيستى اى مشعل بزم كمالكيستى اى گوهر بحر جلال
اى ولى مهدى صاحب زمانباغبان لالههاى بى خزان
مقتداى مسلمين پير خمينپاسدار نهضت سرخ حسين
عالمى مست گل روى تواندبا نثار جان ثناگوى تواند
باش تا ظاهر شود مطلوب حقحجت عصر و زمان محبوب حق
شد جهانى واله و حيران توجان مردانى فداى جان تو
رباعى
*** 700
شد كعبه چو مبدأ تجلاى علىاز خانه خود خداى اعلاى على
بر شهر فضائل محمد بگشوداز فضل درى به نام والاى على
حكايت
*** 134
معن (1)34 دادى خمى درم به دمى
بازكردى مكاس (2)35 در دمى
گفت اين خوى نزد من نه بد استجود مال و بخيلى خرد است
مال بدهم پى جوانمردىعقل ندهم به كس به نامردى
در سخاوت چنانكه خواهى دهليك اندر معاملت بِستِه (3)36
ستد و داد را مباش زبونمرده بهتر كه زنده مغبون
مرد باشى به گاه بيع و شرى (4)37
از ثريا نيوفتى به ثرى (5)38
بياد گل زهرا عليه السلام
*** 113
اى حريم كعبه مُحرم بر طواف كوى تومن به گرد كعبه مىگردم بياد روى تو
گرچه بر مُحرم بود، بوئيدن گلها حرامزندهام من اى گل زهرا زفيض بوى تو
ماو دل، اى مهدى دين بر نماز استادهايممن به پيش كعبه، دل در قبله ابروى تو
از پى تقصير، جان دارم كه قربانى كنمموقع احرام اگر چشمم فتد بر روى تو
نيستم در آرزوى بوسه دادن بر حجرتا نيابد در ضميرم غير خال روى تو
اشكها از هجر تو نم نم چو زمزم شد روانكى رسد اين تشنگان را قطرهاى از جوى تو
دست ما افتادگان را هم در اين وادى بگيراى كه مُهر از نقش جاءالحق بود بازوى تو
اى يگانه وارث احمد بلالت را بگوتا دهد بانگ اذان از منطق دلجوى تو (1)39
1) . سيد رضا مويد: نغمه ولايت، ص 271.
در مرداد ماه سال 1350 در بروجرد متولد شد و در نيشابور بزرگ شد.
در سال 1367 ديپلم رياضى و فيزيك و در سال 1374 باخذ (مهندسى) پتروشيمى از دانشگاه اميركبير نائل آمد. در سال 1374 در حال مطالعه قرآن تصميم مىگيرد كه قرآن را به نظم در آورد و در ظرف 300 روز از عهده اين مهم بر مىآيد.
در شاعرى بيشتر تحت تاثير كلام شيخ اجل سعدى شيرازى بوده و ديگر آثار مهم او به ترجمه منظوم نهج البلاغه مىتوان اشاره نمو.
سرآغاز گفتار نام خداست
كه رحمتگر و مهربان خلق راست
بترسيد اى مردم از كردگارتكانى بزرگ است روز شمار 1 (1)40
چو هنگامه محشرآيد به پيشببينيد آن روز با چشم خويش
زن شيرده، كودك شيرخواررها مىنمايد، به وحشت دچار
هر آنكس كه آبستن است از رحمهمى افكند يار خود را ز غم
همه مست بينى ز ترسى كه هستبه معنى نباشند هر چند مست
بود خشم ايزد گران و شديدكه ترس افكند چون بيايد پديد 2
گروهى ز مردم در اين روزگاردر اين زندگانى دنياى خوار
نمايند در كارايزد جدلگهى وقت گفتار گه درعمل
به دنبال هرگونه شيطان شوندبگرديده گمره به ظلمت روند
نوشته چنين است اندر ازلكه آنكس كز ابليس جويد عمل
كند گمره او را از آيين راستسرانجام بر دوزخش رهنماست
اگر شك زند راهتان باز نيزكه چون زنده گرديد در رستخيز
بدانيد از خاك، روز نخستخداوند كرده شما را درست
سپس نطفهاى آمد و بعد از آنعلق گشت وز آن بيامد نشان
يكى گوشت گشتيد آنگاه خامكه نه بُد تمام و نه بُد ناتمام
كه در طى آن قدرت كردگارشود بر شما روشن و آشكار
هر آنچه كه ثبت است اندر قضاميان رحمها نهاده خدا
زمانى معين رسد بر رحمكه آن طفل آيد برون از شكم
1) . اعداد داخل كادر نشاندهنده شماره آيات مىباشند.
كند زندگانى سپس چند سالرسد بر سنين بلوغ و كمال
ز دنيا، گروهى جوان ميروندگروهى گرفتار پيرى شوند
به پيرى بگردند كودن ز هوشنفهمند چيزى و گشته خموش
زمين را ببينى گهى خشك برنه در آن گياهست نه برگ و بر
پس آنگاه باران بيايد فرودشود سبز و خرم زمينى كه بود
زهر نوع آيد گياهى بدرهمه سبز و خرم بود سر به سر
كه آثار قدرت ز سوى جليلبه بر حق رب بگردد دليل
كند زنده او بندگان را چو خواستتوانا به هر چيز يكتا خداست
زمان قيامت بيايد فراكه هرگز در آن نيست شكى روا
بر انگيزد او مردگان را زگورمپندار هنگام آن هست دور
جدل مىنمانيد با كردگارندارند خود حجتى آشكار
زروى جهالت، ز روى هوىنمايند انكار كار خدا
بتابند روى از ره كردگاربه عجب و غرورى فراوان دچار
كه گمراه سازند، مردم زراستكه ذلت به دنيا بر آنها رواست
همينگونه در آخرت كردگاربر آنها عذابى چشاند زنار
به پاداش اعمال ناچيز و زشتكه سرزد از آن مردم بد سرشت
خداوند بركس نسازد ستمكه خود ظلم كردند بر خويش هم
گروهى ز مردم به گفت و زبانبه ظاهر پرستند رب جهان
از اين روى چون بار نعمت كشندشده معتقد بر خدا، دلخوشند
ولى چون بينند رنج و بلابه كلى بتابند روى از خدا
زيانكار هستند از هر جهتچه در دار دنيا چه در آخرت
نفاق و دورويى در انجام كارزيانش بود بر همه آشكار
جز اللَّه خوانند ربى دگركه بركس ندارند نفع و ضرر
همين است حقا ضلال البعيدكه بى شك به كفار خواهد رسيد
خدا را رها كرده آن تيره بختكه از شرك بر خويش پوشانده رخت
بتى را پرستد كه شر و ضررزنفعش بود بى گمان بيشتر
چه شخصى بدى را گرفتست ياربكر دست بر خويشتن اختيار
كسانى كه دارند ايمان به ربنمايند كار نكو صبح و شب
بگردند داخل به باغ بهشتچه نيك است اين منزل و سرنوشت
در آن جا بود چشمه هايى زلالكه جارى است، هرگز نيابد زوال
بلى هر چه را خواست يكتاخداهمان پيش آيد به دور قضا
كسى كاو گمان برد يكتا خدانباشد همى ياور مصطفى
به دنيا نسازد ورا ياورىبه عقبى ببخشد به وى سرورى
بگوييد بر او، گر از آسمانطنابى بياويزى اى بدگمان
به گردن در آويز، آنگه ببُراز اين كينه مىسوز، صد غم بخور
پس آنگه ببيند كز آن مكر و كيدتواند كه خشمش كشاند به قيد
به قرآن فرستاد يكتا خداچنين آيههاى مبين بر شما
هدايت نمايد كسى را كه خواستبر او ره نمايد به آيين راست
خدا مومنان را ز كفار خوارجدا مىنماى به روز شمار
يهود و نصارى ستاره پرستمجوس و هر آنكس كه مشرك بُدست
بر احوال عامل بصير و گواستكه شاهد به هر چيز تنها خداست
نديدى تو آيا به دو چشم جانكه هر چه بود در زمين وآسمان
ز خورشيد و ماه و نجوم و درختجبال و همه مردم نيكبخت
زجنبندگان هر چه دارد وجودنمايند ذكر خدا و سجود
ببينند جمع كثيرى عذاببگشتند مستوجب خشم و تاب
كسى را كه كردست يزدان ذليلدگر باره هرگز نگردد جليل
اراده به هر كار سازد خداهمان پيش آيد به دور قضا
همه مردمى كه به دين كافرندبرافراد مومن خصومت برند
نمودند با هم نبرد وجدلبه دين خداوند اندر عمل
به قومى كه بر كفر ره بردهاندلباسى ز دوزخ بياوردهاند
بر آنها بريزند آب حميمبمانند در قعر دوزخ مقيم
بسوزد از آن آب سوزنده پوستهر آنچه از احشاء هم اندروست
بكوبندشان خود به گرزى گرانز فولاد و آهن بود جنس آن
چو خواهند آيند زانجا بدركه يابند زان غم رهايى مگر
دگر باره افتند در آن عذاببر آنها چشانند زجر و عقاب
خدا مومنان ر ابه روز شماركه شايسته كارند و پرهيزگار
نشيمن دهد در سراى بهشتكه آكنده است از درخت و زكشت
خود از گونه گون زيور آلات چندببندند بر دست خود دستبند
بپوشند بس جامهها از حريرزده تكيه بر تختها و سرير
به گفتار نيكو و راهى حميدهدايت بگردند قوم سعيد
همه كافران را كه روى زميننمايند منع خلايق ز دين
خود از حرمت خاص مسجد حرامكه يكسان بود بهر مردم تمام
نمايند سرپيچى و اندر آنبرانند الحاد و ظلمى گران
بر آنها چشانيم قهرى عظيمبرايشان بيايد عذابى اليم
به ياد آر وقتى كه در آن مكانبداديم بر ابرهيم آشيان
كه مشرك نباشد بر آن بحر خيرشريكى برايش نگيرد زغير
بر او وحى كرديم اينگونه بازكه از بهر حجاج و اهل نماز
كه بر عابد و ساجد و كردگاربرو خانه را نيك پاكيزه دار
كن اعلام بر مردمان وقت حجزهر سو بيايند با صف و رجّ
پياده سواره ز گوشه كنارببندند از بهر حج خلق بار
بسى منفعتها به هر دو جهانببينند در كعبه بر خود عيان
در ايام معلوم سازند يادهمه نام يكتا خداوند داد
ز خيل بهائم يگانه خدابداده شما را طعام و غذا
خورند از طعام و نمايند سيرفقيران در چنگ عسرت اسير
چو رسم مناسك بجا آورندبه اكرام و عزت به پايان برند
ببايست بر نذر و بر عهد خويشرهى از وفا را بگيرند پيش
نمايند درگرد خانه طوافبه اخلاص و با نيتى پاك وصاف
چنين است احكام حج بر شماچو گشتيد داخل به بيت خدا
چو حرمت به امرى نهاد آن كريمهر آنكس كه عزت نهادش عظيم
به نزد خداوند يابد مقامبر او عزت و ارج گردد تمام
حلالند انعام بهرشمابجز آنچه زين پس بگويد خدا
بجوييد دورى ز چيز كثيفاز اين خواربتهاى پست وخفيف
زگفتار باطل بمانيد دوركه خود دور گرديد از راه نور
به اخلاص خوانيد پروردگاركه آنكس كه شد مشرك كردگار
همانند اينست اندر مثالكه ازآسمان افتد آن بد خصال
چو در راه مرغان بر او نوك زنندهمه گوشت از جان او بركنند
ويا تندبادى بيايد شديدبيندازد او را به جايى بعيد
چنين است و بايد نهاد احترامبراى شعائر كمال و تمام
قلوبى كه باشند پرهيزگاربمانند بر اين روش پايدار
شما را در اين كارها هست سودكه تاوقت معلوم بايد نمود
نسازيد قربانى ازآن سپسنسازيد اعمال را پيش و پس
براى تمام ملل كردگارشريعت بفرموده است آشكار
كه تا ذكر سازند يكتاخدااطاعت نمايند او راسزا
خداوند از چارپايان ودامبر آنها بدادست رزق و طعام
شما را يكى هست يزدان و بسبه امرش بگرديد تسليم پس
بده مژدهاى خاص بر خاشعانبه پاكيزه قلبان و دل خاضعان
كسانى كه چون ياد يزدان كنندهراسان بگردند و زانو زنند
صبورى نمايند اندر بلااگر چه بود سخت رنج و عنا
هميشه بدارند بر پا نمازبيايند بر درگهش با نياز
ز رزقى كه ايزد بر ايشان نهادنمايند انفاق و بخشش زياد
چو قربانى اشتران واجب استنبايد كزين كار شوئيد دست
مبادا كه اين كار سازيد دفعكه بسياردر آن نهفته است نفع
به هنگام كشتن چو حيوان به پاستكشنده مقيد به ذكرخداست
چو افتد به پهلو به روى زمينخوريد و ببخشيد بر سايرين
كه تسخير كردست يكتا خداهمه دامها را براى شما
اميدست او را بداريد پاسبداريد لطف خدا را سپاس
بدانيد اين گوشتها در صفتندارند نزد خدا منزلت
ولى آنچه ارزد به نزد خدافقط هست پرهيز و زهد شما
بهائم بدادست پروردگاركه تا شاكر آييد بر كردگار
خدايى كه بنمود آئين راستشما را هدايت نمايد چو خواست
بده مژده بر مومنان اى رسولكه اعمال آنهاست يكسر قبول
خداوند از شر خصم پليدبود حافظ مومنان سعيد
ندارد خدا دوست آن خائنىكه بس ناسپاس است و باشد دنى
بلى مسلمان را ز يكتا خدارسيدست رخصت براى غزا
كه ديدند از دست دشمن ستمفتادند در بحر اندوه و غم
خداوند پيروز اندر جهادتواند كه يارى اسلام داد
همه مومنان به پروردگاركه آواره گشتند خود از ديار
براندند يك نكته را برزبانكه يكتاست پروردگار جهان
اگر رخصت جنگ ندهد خداكه تا رفع گردد زيان و بلا
نه ماند صوامع نه دير و كنشتنماند از آنها بجز خاك و خشت
هرآن مسجد و خانهاى كاندر آننمايند تسبيح رب جهان
بگردند نابود خود سر به سركز آنها نماند نشان و اثر
كسى كاو دهد يارى كردگاربود ياورش نيز پروردگار
همانا تواناست پروردگارخدا راست بى انتها اقتدار
كسانى نمايند يارى حقكه باشند بر اين عمل مستحق
كسانند ايشان كه گر در زمينبه آنها ببخشيم قدرت چنين
بدارند بر پاى امر صلاتببخشند بر بينوايان زكات
نمايند آن مردم خوش سرشتخود امر به معروف و هم منع زشت
همانا سرانجام اعمال و كاربود در يد قدرت كردگار
اگر كافران دين پاك تورادروغين بخوانند اى مصطفى
مشو تنگدل چون كه ديگر مللبكردند زين پيشتر اين عمل
بكردند تكذيب، عاد و ثمودكه بر نوح هم، شرشان رو نمود
به لوط نبى و به مرد خليلبراندند تكذيبها بى دليل
بسى اهل مَديَن هم اين كار كردهمين گونه موسى بگرديد طرد
بداديم مهلت به كفار پستسپس بر عقوبت نهاديم دست
چه سخت است حقا مجازات منكه گيرم ز كفار از مرد و زن
چه بسيار اقوام در روى خاككه بودند ظالم، شدندى هلاك
بود شهر از ريشه اكنون خراببشد خشك بس چشمههاى پر آب
چه بسيا بودند خود قصر و كاخكه تبديل گرديد بر سنگلاخ
نخواهند، سازند آيا سفربجويند زان رفتگان خود خبر
مگر آنكه آيند آنان به هوشدل آگه شوند و نيوشند گوش
كه چشمان اين كافران كور نيستدو چشمى كه حق داد از بهرزيست
ولى در دل خويش هستند كورنيابند هرگز، رهى سوى نور
نمايند تعجيل اندر عذابكجا وعده حق بود ناصواب
همانا كه يكروز نزد خداهزارست بر سال نزد شما
چه بسيار بودند شهر و بلادكه همواره كردند ظلم و فساد
بداديم ليكن بر آنها زمانبديدند فرصت ز رب جهان
بناگاه بر قهر برديم دستبر آنها چشانديم طعم شكست
كه هر نيك و هر بد، سرانجام كارنمايند رجعت سوى كردگار
به مردم بگو اى محمد دگركه غير از نذيرى نيم بيشتر
كسانى كه دارند ايمان تمامپى كارنيكند هر صبح و شام
برايشان رسد مغفرت از خدابسى رزق نيكو به ديگر سرا
كسانى كه كردند انكار ماگزينند اندر جهنم سرا
اگر پيش از تو رسولى رسيدبرانگيخت او را خداى حميد
چو آيات حق بر خلايق بخواندپس ابليس در آن دسيسه براند
بگرداند نابود آن را خدابداد آن دسيسه به باد فنا
بفرمود آيات خود استوارعليم و حكيم است پروردگار
به القاء مكرى كه شيطان نمودخدا بندگان خودش آزمود
كه قلب چه كس هست بيمار كفراسير گمان و گرفتار كفر
همانا ستم پيشگان حياتچه دورند از راستى و نجات
هر آنكس كه قلبش ز دانش پراستكه باعلم و با معرفت دمخورست
بداند كه قرآن ز يكتا خدافرود آمده بر تو اى مصطفى
بگردند مومن به آيات آنهمى خاشع آيند در قلب و جان
هدايت كند مومنان را به راستبه شايسته راهى كه راه خداست
بلى منكران خداوندگاربه ترديد هستند هر دم دچار
كه تا ساعت مرگ آيد فرادر آيند بناگاه روز جزا
برايشان عذابى بيايد فرودبه روزى كه تقدير فرموده بود
در آن روز حاكم يگانه خداستكه برپادشاهى عالم سزاست
كسانى كه هستند مومن به اونمايند همواره كار نكو
به جنات پر نعمت كردگاربگردند داخل به روز شمار
ولى كافران به يكتا خداكه كردند تكذيب آيات ما
چو آرند ميزان به روز حساببگردند با ذل و خوارى عذاب
كسانى كه در راه پروردگاربكردند هجرت ز شهر و ديار
چو گردند كشته به راه خداوگر مرگشان آيد از ره فرا
بيايند روزى نيكو نصيبكه بسيار بودند اهل شكيب
بود برترين رازقان كردگاركه خوانى ز روزى نهد هر كنار
به جنت بر آنها سرايى نهادكه گردند بسيار خشنود و شاد
همانا كه اللَّه باشد عليمبود بردبار و غفور و حليم
سخنهاى حق خود همين است و بسكه اينك شما راست در دسترس
هر آنكس بر او ظلم رفته تمامهمانقدر بايد كشد انتقام
دگر بار چون ظلم بر وى رودخداوند پشت و پناهش شود
غفورست يزدان و بخشد گناهكه بر ملك بخشش خدا هست شاه
نهان مىكند روز روشن به شبشبش را نهان كرده در روز رب
سميع و بصير است پروردگابداند همه راز و اسرار كار
بود حق مطلق يگانه خداجز او هر چه خوانند باشد فنا
علو مقام و بزرگى ذاتبود خاص يزدان والا صفا
نبينند آيا خداى جهانبباراند باران خوش ز آسمان
كه سرسبز سازد زمين را به نازچه بسيار باشد در آن رمز و راز
خداراست بر خلق لطفى تمامخوش آنكس كه از نعمتش يافت كام
هر آنچه بود در زمين و آسمانهمه هست ملك خداى جهان
صفاتش پسنديده ذاتش غنىخوشا هر كه دورست ز اهريمنى
نديديد ملك زمين را خدامسخر نمودست بهر شما
كه كشتى به دريا به فرمان اوكند سير و زهر طرف جستجو
نگهداشت او آسمان را چنينكه هرگز نيفتد به روى زمين
همانا رئوف است پروردگاررحيم است بر بندگان كردگار
شما را خداوند كرده درستدگر بار ميراند او چون نخست
بر او جان ببخشد دگر باره ربولى ناسپاس است انسان عجب
به هر امتى منسكى داده استكه بايست بر آن بيازند دست
نبايد كه حرف ترا اى رسولنسازند مردم به رغبت قبول
بخوان خلق را بر طريق درستكه تو راه را جستهاى از نخست
چو كفار ورزند با تو جدالبگو هست آگاه آن ذوالجلال
كند حكم روز قيامت خداببينند مردم يكايك سزا
در آنچه فكنديد خود اختلافبجستيد راه نزاع و خلاف
ندانى كه داند خداى جهانهر آنچه بود در زمين و آسمان
اگر اتفاقى فتد در عملبرآنست آگه به علم ازل
چه سهلست اينكار بر كردگارخدائى كزو يافت گيتى قرار
نمودند يكتا خدا را رهاپرستش نمودند غير از خدا
ندارند هرگز بر آن هم دليلنه علم و بصيرت نه فكرى جليل
ستم پيشه هستند و نادان و خواركجا ظالمان راست آنروز يار
هر آنگه كه بر كافران خداتلاوت بگردد از آيات ما
به رخسارشان چون نمايى نظربحدى ز انكار بينى اثر
كه نزديك باشد ز فرط غضبز خشم فراوان و از تاب و تب
بگردند بر مومنان حمله وربرايشان رسانند زخمى وشر
به جرمى كه آن مومنان خداتلاوت نمايند آيات ما
بگو بر شما مىدهم من خبربه خشم و عذابى از اين هم بتر
بود دوزخ آن پايگاهى كه بازهمى وعده دادست آن بى نياز
كه بدجايگاهيست آن جايگاهنيابند از خشم ايزد پناه
اگر آنكه داريد عقلى وهوشبسازيد بر اين مثل نيز گوش
بتانى كه خوانديدشان كردگارپرستش نموديد در روزگار
اگر جمع گردند هر شخص وكسنباشند قادر به خلق مگس
چو چيزى از آنها ستاند مگسنباشند قادر كه گيرند پس
چو معبود و عابد ذليلند و خوارندارند قدرت بر انجام كار
مقام خداوند نشناختندكه بر غير يزدان بپرداختند
بسى مقتدر هست يكتا خداورا قدرتى هست بى انتها
ز جمع ملائك ز جمع بشرگزيدست پيغمبرانش دگر
همانا سميع است پروردگاربصيرست در كار خود كردگار
محيط است علمش به هر چيز بودبه هر چه پس از اين بيابد وجود
نمايند جمله براو بازگشتچنين است پايان هر سرگذشت
پس اى مومنان پيش آن كان جودنماييد هر دم ركوع و سجود
نكوئى كند هر كه در روزگارسرانجام خواهد شدن رستگار
سزد كرد با نفس بدخو جدالوز آن سوى با دشمنان هم قتال
به اسلام گشتيد بس سرفرازشما را در لطف گرديد باز
به تكليف هرگز براى شمانه رنج و نه زحمت نهاده خدا
همانند آيين و دين خليلكه جد شما بود مرد جليل
از اين پيشترها، يگانه خدامسلمان بخواندست نام شما
كه شاهد بود بر شمامصطفىگواه دگر مردمان هم شما
بخوانيد از بهر ايزد نمازمسازيد خود از زكات احتراز
توسل بجوييد بر كردگاربخواهيد يارى ز پروردگار
كه او پادشاه و ولى شماستچه نيكو نصيرى يگانه خداست
فهرست منابع و مآخذ
ابوالفتح اعتصامى، 1363.
القباديانى البلخى المروزى ناصر بن خسروبن حارث: ديوان ناصر خسرو؛ چاپ دوم، انتشارات نگاه، تهران 1375.
الهى قمشهاى، مهدى: كليات ديوان حكيم الهى قمشهاى؛ انتشارات علميه اسلاميه.
بدرى كشميرى، بدرالدين؛ سراج الصالحين به تصحيح دكتر سيد سراج الدين، مركز تحقيقات فارسى ايران و پاكستان، اسلام آباد، 1376.
تلمذ حسين؛ آئينه قصص و حكم مثنوى مولوى موسوم به مرآت المثنوى تنظيم اشعارمثنوى مولانا جلال الدين بر حسب موضوع: داستانها، حكم، اخلاق و عرفان اسلامى، آيات قرآنى و احاديث نبوى و مباحث ديگر. با كشف الابيات و فرهنگ لغات مثنوى، چاپ اول، تهران، سلسله نشريات ما؛ 1361.
جامى، عبدالرحمان؛ كليات ديوان جامى، باهتمام و تصحيح شمس بريلوى چاپ اول، كتابفروشى هدايت، تهران، 1362.
جوشقانى، نياز؛ ديوان نياز جوشقانى به كوشش احمد كرمى، چاپ اول، تهران، سلسله نشريات، 1362.
جيحون، ميرزا محمد؛ ديوان جيحون يزدى به كوشش احمد كرمى، چاپ اول، سلسله نشريات «ما» تهران، 1363.
حائرى، محمد حسن؛ متون عرفانى فارسى، چاپ اول، كتاب ماد، تهران 1374.
حكمت، على اصغر؛ جامى متضمن تحقيقات در تاريخ احوال و آثار منظوم و منثور خاتم الشعراء نورالدين عبدالرحمان جامى (817- 898 هجرى قمرى)؛ انتشارات توس، تهران، 1363.
حلاج، منصور؛ ديوان منصور حلاج با شرح مسبوطى درباره مكتب عشق الهى، چاپ دوم، كتابخانه سنائى، تهران 1363.
خاقانى، شروانى، حسان العجم الدين بديلى (ابراهيم) بن على؛ ديوان خاقانى شروانى، چاپ اول، انتشارات ارسطو، تهران 1362.
خانلرى (كيا)، زهرا؛ فرهنگ ادبيات؛ چاپ سوم، انتشارات توس، تهران 1366.
رضائى، يوسف؛ حج يوسف با مقدمهاى از سيد غلامرضا سعيدى، مركز پخش مطبوعاتى دارالتبليغ اسلامى قم.
رضا قليخان، محمد متخلص به (هماى شيرازى)؛ ديوان هماى شيرازى (شكرستان) به كوشش احمد كرمى چاپ اول، تهران، سلسله نشريات ما، 1363.
رضوى، مدرس؛ تحقيقات حديقة الحقيقة؛ چاپ اول، موسسه مطبوعاتى علمى، تهران.
سعدى، مصلح بن عبداله؛ كليات سعدى؛ باهتمام محمد على فروغى، چاپ چهارم، موسسه انتشارات اميركبير، تهران، 1363.
سعيديان، عبدالحسين؛ دايرة المعارف نو، 5 جلدى، چاپ اول، انتشارات علم و زندگى، تهران 1378.
سلطان ولد، (فرزند مولانا جلال الدين مولوى)؛ رباب نامه به اهتمام دكتر على سلطان گرد فرامرزى زير نظر دكتر مهدى محقق؛ تهران، موسسه مطالعات اسلامى دانشگاه تهران- دانشگاه مك گيل كانادا، 1377.
سنائى غزنوى، ديوان حكيم ابوالمجد مجدود بن آدم سنائى غزنوى؛ با مقدمه و حواشى و فهرست بسعى و اهتمام مدرس رضوى؛ چاپ سوم، انتشارات كتابخانه سنائى، تهران 1362.
شبسترى، محمود: مجموعه آثار شيخ محمود شبسترى باهتمام دكتر صمد موحد؛ چاپ دوم. كتابخانه طهورى، تهران 1371.
صفا، ذبيح اله؛ ادبيات در ايران و در قلمرو زبان پارسى، 5 جلدى چاپ دهم؛ انتشارات فردوس؛ تهران 1373.
صلح خواه على اكبر متخلص به (خوشدل تهرانى)؛ ديوان خوشدل تهرانى؛ چاپ اول، تهران، سلسله نشريات ما؛ 1364.
فرخى سيستانى: ديوان حكيم فرخى سيستانى، چاپخانه وزارت اطلاعات و جهانگردى، تهران، 2535.
فيض كاشانى، ملامحسن؛ كليات ديوان اشعار فيض كاشانى همراه با رساله گلزار قدس؛ با مقدمه و تصحيح سيد على شفيعى، چاپ سوم، نشر چكامه تهران 1373.
گروگان، حميد؛ آثار آل قلم منتخب يازده قرن نظم و نثر فارسى، چاپ اول، انتشارات مدرس، تهران 1369.
لاهيجى، عبدالرزاق بن على؛ ديوان فياض لاهيجى، قصايد غزليات قطعات مثنويات و رباعيات؛ به اهتمام وتصحيح ابوالحسن پروين پريشان زاده، چاپ اول، شركت انتشارات علمى و فرهنگى وابسته به وزارت فرهنگ وآموزش عالى، تهران 1369.
مجد، اميد؛ قرآن مجيد با ترجمه منظوم اميد مجد و بامقدمه اساتيد قرآن پروژه دكتر محمد مهدى فولادوند و دكتر بهاءالدين خرمشاهى، چاپ اول، اميد مجد، تهران 1376
مدرسى اسفه ئى، محمد حسين؛ ديوان قانع (سوانح)؛ كتابفروشى ثقفى اصفهان 1349.
مردانى، محمدعلى؛ فروغ ايمان (مجموعه اشعار)؛ چاپ اول، موسسه انتشارات اميركبير، تهران، 1367.
مصاحب، غلامحسين؛ دايرة المعارف، موسسه انتشارات فرانكلين ج اول (ا- س) تهران، 1345.
ملاحسين كاشفى، مولانا؛ لب لباب مثنوى با مقدمه استاد سعيد نفيسى؛ چاپ دوم تهران بنگاه مطبوعاتى افشارى، 1362.
موسوى الخمينى، روح اله؛ ديوان امام مجموعه اشعار امام خمينى (س)؛ چاپ اول موسسه تنظيم و نشر آثار امام خمينى (س)؛ تهران 1372.
الزمان فروزانفر، به ضميمه فرهنگ لغات و تعبيرات ديوان شمس، چاپ يازدهم، موسسه انتشارات امير كبير، تهران 1367.
مولوى، مولاناجلال الدينمحمد بلخى، مثنوى معنوى با مقدمه دكتر جواد سلماسى زاده و باهتمام جواد اقبال، چاپ اول، انتشارات اقبال، تهران 1374.
ناظم هروى ملا فرخ (قرن 11 ه. ق.)؛ ديوان ناظم هروى، با مقدمه تصحيح و تعليقات محمدقهرمان، موسسه چاپ و انتشارات آستان قدس رضوى، مشهد 1374.
واحد فرهنگى ستاد عمره وزيارت وزارت علوم، تحقيقات و فناورى، غير خدا هيچكس نبود؛ تهران چاپ اول نشر عصر 1379.
همدانى، شيخ فخرالدين ابراهيم (متخلص به عراقى)؛ كليات ديوان عراقى با مقدمه ناصر هيرى؛ چاپ اول، انتشارات گلشانى تهران 1362.
آ:
آب حميم، 303
آب حيات، 45، 135، 173، 175، 190، 226، 231،
آب زلال، 153
آب زمزم، 190، 200
آبنوس، 61
آتش، 111، 113، 118، 119، 120، 128، 131، 132، 133، 139، 154، 159، 163، 170، 171، 184، 208، 226
آتشكده، 106
آدم، 10، 12، 21، 26، 27، 69، 96، 105، 124، 140، 152، 202، 206، 231، 234، 258
آذر، 180، 184، 234، 238، 239، 261، 282
آذربايجان، 93، 230، 241
آراسته، 98، 144
آرايش فردوس، 205
آسمان، 83، 84، 84، 133، 151، 163، 184، 189، 195، 198، 213، 226، 242، 278، 302
آسياى صغير، 161
آفاق، 19، 67، 141
آفتاب، 57، 69، 70، 77، 97، 92، 133، 141، 143، 145، 151، 152، 155، 184، 185، 193، 198، 208، 215، 216، 221، 237، 296
آل حق، 141
آل خليل، 153
آل رسول، 27، 96
آل ساسان، 275
آل نبى، 218
آمين، 216
آواز خدا، 147، 157
آيت اللَّه حائرى، 263
آيت اللَّه سيد مصطفى خمينى، 263
الف:
ابابيل، 117، 118، 122، 126
ابدالدهر، 105
ابراهيم، 47، 139، 160، 165، 180، 225، 226، 231، 235، 256، 261، 276
ابرهه، 84
ابليس، 97، 105، 142، 255، 300، 307
ابواب الجنان، 201
ابوالعلاء گنجوى، 50
ابوالفضايل، 223
ابوالمجد مجدودبن آدم، 28
ابوبكر، 96
ابوسعيد، 167
ابومعين، 14
اجلال، 68، 172، 232، 233
اجلال حق، 141
احتجاج، 159
احد، 3، 162، 256
احرام، 24، 32، 44، 60، 72، 73، 85، 87، 129،
133، 136، 138، 190، 192، 209، 223، 232، 236، 242، 248، 250، 251، 253، 260، 282، 298
احزان، 35، 80
احسان، 38، 251
احكام حج، 304
احمد، 8، 37، 41، 67، 106، 137، 140، 150، 151، 156، 198، 275، 277، 281، 286، 288، 298
احمر، 19
احور، 70
احول، 210
اختر، 211، 216، 282
اخضر، 30، 71، 178، 184
اخلاص، 136، 210، 253، 254، 255، 260، 304
اخلاق، 98، 123
اخلاق محسنى، 179
ادهم، 211
اربعين، 69
ارثماطيغى، 14 (1)41
حام، 77
ارشاد، 161، 199
ارض، 135، 185
اركان، 105، 142
ازل، 172، 202
ازهر، 69
استنحنانه، 107، 110، 125، 129، 130، 139، 181
اسرار، 3، 4، 139
اسرارحج، 258
اسرارقاسمى، 179
اسراركبريا، 105
اسلام، 105، 205، 224، 237، 240، 276، 287، 291، 311
اسما، 61، 165
اسماعيل، 11، 21، 22، 47، 114، 236، 281، 287،
اسود، 231
اشعةاللمعات، 169
اصحاب، 96، 127، 146، 182
اصحاب رسول (ص)، 157
اصحاب فيل، 79، 88
اصحاب مسجد، 145
اصفيا، 2، 57، 222
اصنام، 289
اضحى، 234
اطوار، 233
اعتصام، 293
اعتصام الملك، 259
اعرابى، 54، 100
اعراف، 252
اعظم، 69، 184
اعيان، 59، 152
افضل الدين، 50
افغان، 53، 73، 76، 151
افغانستان، 273
افلاطون، 20
افلاك، 69، 141، 221، 241
اقبال، 124، 134، 135، 150، 153، 175، 232، 233، 295
اقطاب، 155
اقليم، 6، 15، 24، 231
اقليم دل، 53
اكحل، 210
اكرام، 26، 38، 224، 304
التجاء، 162
الحمداللَّه، 77
1) سعيد سمنانيان - الهه منفرد، گلچين شعر حج، 1جلد، نشر مشعر - تهران، چاپ: 1، 1381.
ال سعود، 287
السلام، 204، 212
اللَّه، 158، 159، 165
اللَّه اكبر، 289
الوداع، 80، 81
الهام، 224
الهى، 247
الياس، 53
ام القرا، 213، 285
امام الهدى، 95
امام سجاد، 249
امام مجتبى، 256
امربه معروف، 306
ام صبيان، 59، 78
اميد مجد، 299
امين، 26
امين خدا، 95
انالحق، 260
انبيا، 140، 163، 212، 222، 140، 290
انجم، 242
انجيل، 23، 44، 96، 236، 240، 276، 290
اندلس، 276
انزل اللَّه، 173
انس، 57، 222
انطاكيه، 34
انعام، 208
انفاس، 61
انفاق، 305
انفس، 19
انوار سهيلى، 179
انى انااللَّه، 147
اوليا، 162، 222، 155
اهتمام، 218
اهريمن، 255
ايران، 50، 58، 69، 101، 224، 263، 273، 292
ايزد، 2، 12، 16، 17، 18، 19، 27، 37، 41، 42، 46، 59، 67، 224، 248، 253، 257، 300، 305، 310، 311
ايزد داور، 11، 16
ايمان، 43، 52، 69، 88، 146، 184، 212، 215، 254
ايوان كسرى، 96
ايوان مداين، 50
ب:
بابل، 57، 77
باديه، 3، 4، 6، 7، 15، 31، 35، 37، 44، 54، 61، 74، 82، 86، 99، 99، 100، 113، 131، 148، 171، 174 206، 264
بارگاه وصال، 91
باغ ارم، 178، 223
باغ رضوان، 225، 274
باقر، 256
بانگ نماز، 143
بايزيد، 142، 143، 155، 156
بت، 4، 10، 108، 119، 138، 221، 226، 226، 232، 238، 248، 266، 268، 282، 286
بتخانه، 11، 32، 37، 47، 184، 189، 190، 207، 228، 265، 266، 282
بتكده، 205، 268
بتگر، 221
بت نفس، 227، 254
بحر، 54، 113، 125، 131، 133، 164، 171، 172، 232، 233
بحرالاوزان، 183
بحرعمان، 54
بحرين، 90
بدرالدين بن عبدالسلام بن ابراهيم حينى كشميرى، 183
بديع خان، 219
برج فيد، 69
برزخ، 257
بركه سينا، 61
برگ حنا، 55
برهمن، 207
بصره، 104
بطحا، 2، 10، 66، 72، 73، 171، 177، 232، 232، 238، 239، 285، 288
بغداد، 34، 45، 51، 52، 54، 93، 101، 217
بقعه، 37، 91
بلال، 72، 78، 293، 294
بلخ، 14، 28، 34، 40، 41، 101، 233
بلعم، 39
بنات النعش، 79
بنى آدم، 165، 257
بنى شيبه، 66
بنى فاطمه، 96
بوالحكم، 32
بوبكر، 199
بوحنيفه، 194
بوستان، 13، 82، 93
بوسفيان، 316
بوقبيس، 67، 72، 79، 88، 216
بولهب، 78، 328
بهاءالدين احمد سلطان ولد، 161
بهاءالدين زكريا، 90
بهشت، 18، 62، 76، 77، 105، 118، 189، 204، 206، 213، 223، 302، 303
بيابان، 34، 99، 170، 188
بيابان عدم، 190
بيت، 108، 144، 181، 243
بيت الحرام، 11، 32، 37، 40، 69، 96، 98، 218، 276، 280، 292
بيت اللَّه، 32، 48، 66، 159، 168، 180، 232، 238، 243، 256، 286، 291
بيت اللَّه الحرام، 219، 254
بيت حرام، 225
بيت خدا، 304
بيت معمور، 4، 91، 168
بيضا، 63، 67، 73
بيعت، 17، 20
پ:
پاكستان، 273
پرده خالق، 165
پروانه، 80، 97، 125، 142، 146، 153، 189، 190، 207
پروردگار، 100، 311
پروين اعتصامى، 259
پورسفيان، 275
پور عمران، 69
پير مغان، 174
پيغمبر، 17، 20، 21، 22، 25، 39، 89، 122، 139، 141، 144، 146، 147، 156، 157، 158، 182 185، 198، 215، 222، 255، 274، 281
پيل، 84، 85، 117، 122، 123، 126، 127، 149
ت:
تابوت، 97، 195، 209
تارك، 70، 239
تبارك اللَّه، 223، 225
تبت، 63
تبريز، 89، 106، 167، 241
تبوك، 84
تجريد، 192
تحفه، 189
تحفةالعراقين، 50
تخلص، 183
تربت، 172، 189، 190
تربيع، 76
ترجمه قرآن كريم، 245
ترجيع، 186
ترسا، 16، 23، 146، 157، 270
ترك، 18، 25، 192، 224، 272
تركستان، 38
تركيه، 263، 273
ترنج، 150، 210
ترياق، 69، 70، 214
تزكيه، 145
تسبيح، 60، 77، 255، 260، 306
تسبيح ثريا، 60، 65
تسنيم، 226
تصوف، 167
تعظيم، 24، 180، 204، 208، 211، 212
تفسير، 179
تفسير قرآن، 201
تفسير والصافى والوافى، 201
تقصير، 66، 199، 209، 243، 298
تقليد، 140
تقوى، 253
تكبير، 98، 104
تكذيب، 147، 158
تلاوت، 310
تموز، 54
تندباداجل، 194
تنعيم، 23، 59
توبه، 102، 111، 112، 251
توحيد، 141، 174، 280، 287، 291
تورات، 233، 290
تهران، 230، 263، 273
تهنيت، 234
تهيت، 210
تيغ، 104، 136، 171
تيمم گاه، 54
ث:
ثعبان، 59، 76
ثمود، 125، 306
ثنا، 96
ثواب، 152، 163، 164
ج:
جامه كعبه، 62، 95، 277
جامى، 169، 171، 173، 176، 203
جانان، 228
جان قدسى، 88
جان كعبه، 83، 164، 231
جاودان، 164
جاه، 194، 198، 205
جاءالحق، 298
جبال الرحمه، 285
جبرئيل، 22، 54، 75، 84، 95، 96، 160، 187، 204، 205، 226، 236
جبل الرحمه، 65
جبل الطور، 216
جبهه، 205، 210
جده، 305
جرس، 73، 188
جلوه، 172، 189
جليل، 140، 234، 301، 302، 311
جماد، 141، 147
جماعت، 144، 148، 156، 156، 194
جمال، 37، 82، 94، 164، 171، 172، 175، 193، 202، 264
جمال كعبه، 99، 178
جمرات، 231، 236
جمره، 58
جميل، 204
جن، 57، 222
جنات، 278، 308
جنان، 82
جنت، 23، 45، 61، 83، 84، 137، 209، 210، 270، 308
جنت الماوا، 177
جنت ماوا، 72
جواد، 144، 155، 231
جود، 49، 251
جوزا، 47، 65
جوشقان، 217
جوشن، 225
جولان، 33، 58، 80، 138
جوهر، 17، 77، 132
جوى كوثرى، 152
جهاد، 130، 264، 305
جهاداكبر، 69
جهد، 130، 141، 233
جهل، 141، 206
جهنم، 199
جهود، 23، 146، 158
جيحون، 230، 233، 235، 242
چ:
چاه زمزم، 125
چرخ اعظم، 27
چرخ ملك، 95
چشم، 141، 200، 214
چشمتر، 190
چشم جان، 164
چشم معنى، 193
چشمه زمزم، 227، 280
چشمه كوثر، 222
چشمه حيوان، 204
چهل حديث، 263
چين، 54، 213، 261
ح:
حاج، 55، 57، 61، 6، 65، 116، 133، 202، 231، 232، 232، 234، 235، 236، 237، 239، 249
حاجات، 2، 136، 191
حاجت، 7، 61، 85، 94، 146، 152، 232
حاجر، 54
حاج شيخ على رشتى، 273
حاج كيهان، 58
حاجى، 22، 29، 84، 95، 120، 124، 135، 271
حاجيان، 12، 23، 29، 30، 33، 37، 86، 123، 130، 138، 173، 220، 250، 256
حاش للَّه، 84، 146، 157
حبش، 77
حبل اللَّه، 64
حبل المتين، 282
حبيب، 116، 119، 227
حج، 3، 10، 11، 21، 22، 23، 24، 25، 29، 30، 36، 37، 40، 41، 42، 48، 49، 50، 51، 57، 65، 68، 72، 73، 83، 86، 90، 102، 103، 104، 112،
113، 114، 119، 125، 129، 130، 134، 142، 143، 144، 149، 155، 160، 168، 180، 181، 191، 193، 204، 208، 215، 232، 236، 239، 243، 246 247، 249، 257، 271، 275، 303
حجاب، 5، 79، 84، 116، 268، 269، 270
حجاج، 12، 13، 15، 98، 98، 103، 135، 287، 303
حجار، 30، 243
حجاز، 2، 2، 14، 23، 93، 97، 99، 162، 168، 172، 192، 193، 205، 208، 212، 248، 249، 250 268، 272، 273، 275
حج اصغر، 270
حج اكبر، 58، 184، 185، 190، 270
حجت، 14، 15، 19، 23، 27
حجت الاسلام باقر ثانى، 223
حجر، 11، 67، 71، 84، 209، 212، 216، 231، 232، 234، 237، 284، 298
حجرات، 216
حجرالاسود، 21، 43، 51، 71، 72، 74، 87، 232، 236
حج ملوك، 71
حداد، 233
حديث، 43، 67، 179، 188، 218
حديد، 233
حديقه مكه، 67
حديقةالحقيقة، 28
حرا، 304، 326
حرام، 11، 23، 24، 194، 223، 298
حرب، 20
حرم، 2، 3، 4، 6، 8، 10، 15، 27، 30، 32، 62، 66، 68، 83، 79، 84، 86، 88، 110، 173، 174، 176
178، 190، 202، 215، 216، 223، 231، 234، 236، 238، 239، 246، 248، 249، 255، 265، 272، 283
حرمت، 65، 85، 223، 304
حرم كعبه، 89
حرمين، 208
حرير، 99، 148، 175
حريف، 124، 133، 135
حريم، 6، 7، 8، 24، 27، 53، 88، 174، 193، 205، 207، 211، 223، 264، 282، 285، 287، 298
حريم وحى، 304
حسام، 224
حسام الدين چلپى، 161
حسان العجم، 50
حسبناللَّه وكفى، 64
حسد، 67، 140
حسرت، 99، 233، 261
حسن خان شاملوبيگلر بيلى، 203
حسين ابن منصور، 1
حسين بايقرا، 179
حسين جوشقانى، 217
حسين (ع)، 318
حشر، 8، 26، 40، 42، 95، 125، 139، 199، 231
حضرت حق، 110
حضرت صادق، 249
حق، 97، 103، 105، 128، 134، 136، 151، 162، 165، 181، 198، 244، 271
حق تعالى، 165، 168
حكمت، 20، 21، 23، 26، 27، 39، 134، 233، 269
حلاج، 1، 235
حلال، 11، 86، 154، 182، 194، 197
حلب، 101
حلقه، 156، 178، 184
حلقه كعبه، 236
حله، 61، 85، 148
حمد، 144، 181، 255
حنانه، 111، 115، 129
حنظل، 47، 55، 56، 210
حنوط، 56، 70
حوا، 10، 63، 72، 82، 234
حورا، 83، 141
حورى، 163، 212
حوض، 120
حوض كوثر، 280
حى، 96، 181
حيات، 46، 131، 158، 172، 192
حى داور، 261، 281، 288
حيدر، 20، 70، 222
حيله، 147، 157، 175
خ:
خاتم، 26، 150، 204
خاتون عرب، 60، 62، 77
خارمغيلان، 7، 97، 99، 100، 170، 229، 239، 243، 248، 258
خاشاك، 147، 158، 213
خاص، 200، 202
خاقان، 26، 220
خاقان اكبرش، 72
خاقان اكبر منوچهر شروانشاه، 50
خاقانى، 50، 60، 63، 67، 71، 72، 83، 86
خالق، 101، 288
خالق اكبر، 282
خانقاه، 228، 265
خانه خدا، 101، 291
خانه دل، 7
خانه معمور، 20
خانه خدا، 103
خانه كعبه، 268
خدا، 26، 97، 109، 111، 117، 118، 131، 164، 177، 18، 198، 236
خدام، 213، 223
خداوند، 20، 94، 98، 122، 300
خرابات، 91، 228، 266
خراسان، 2، 14، 28، 57، 73، 73، 74، 77، 101، 175، 203
خرقه، 111، 171، 177، 192، 264
خسرو، 11، 69، 73، 86، 98
خشت، 81، 121، 189، 196
خصم، 29، 67، 151، 218
خضر، 51، 53، 55، 67، 68، 69، 75، 76، 83، 88، 132، 143، 155، 158، 159، 172، 175، 180، 223، 229، 230
خلد، 75، 115، 126، 185، 226، 253، 257
خلعت حق، 152
خلق، 100، 125، 153، 233
خلقت، 144، 159
خليل، 2، 20، 22، 67، 72، 83، 88، 91، 97، 97، 100، 103، 104، 106، 110، 111، 113، 115، 116، 117، 118
119، 121، 125، 126، 127، 128، 129، 131، 132، 133، 137، 153، 154، 159، 180، 184، 202، 226، 231، 232، 233، 234، 235، 236، 237، 238، 239، 274، 275، 284، 306، 311
خليل اكبر، 180
خليل اللَّه، 2، 112، 137، 235، 238، 240، 253، 255، 260، 274، 282، 291
خمار، 4، 134، 211
خمس، 19، 271
خمينى، 290
خواجه سعيدالدين سعد، 183
خواجه محمد اسلام، 181
خوارزم، 101
خورشيد، 44، 71، 133، 136، 195، 281، 302
خوف، 51، 58، 163، 168، 197
خيبر، 79، 220، 221، 226
خيف، 283، 285، 292، 294
د:
دارالخوف، 215
دارالسلام، 69
دار سلام، 223
داود، 65
داور، 70، 222، 232، 234، 251
داوراكبر، 17
دجله، 45، 54، 172، 237، 257
درگاه، 96، 205، 206، 213
درويش، 143، 155، 164، 265
دعا، 104، 112، 279
دمشق، 90، 101
دوزخ، 23، 76، 118، 146، 157، 204، 209، 303، 310
دهر، 61، 64، 168، 224
ديبا، 12، 60
دير، 4، 11، 21، 51، 85، 168، 265، 270، 306
ديرمغان، 228
ديلم، 25، 26، 24
دين، 194، 205
ديو، 64، 84، 140
ذ:
ذات، 98، 172
ذات البروج، 69
ذبح، 202، 253
ذبيح اللَّه، 112
ذكر، 100، 204، 305
ذكرخدا، 302
ذوالجلال، 23، 260، 293، 294، 309
ذوالحجه، 55، 65
ذوالفقار، 105، 226
ذوالقرنين، 183
ذوالقعده، 54
ذى الحجه، 57
ر:
رب، 301
رب ارنى، 137
رب البيت، 149، 180
رب العالمين، 212، 213
رب جليل، 153
رب جهان، 306، 307
رب كعبه، 187، 283
رجال، 143، 155
رجم، 192
رجم شيطان، 231
رحمت، 28، 19، 23، 26، 48، 84، 97، 109، 115، 140، 202، 210، 211، 212، 213، 214، 215
رحيل، 4، 135، 236
رزق، 149، 208
رساله سعادتنامه، 167
رساله فارابى، 245
رساله مرآة المحققين، 167
رسل، 229
رسول، 25، 67، 139، 141، 146، 146، 156، 182، 223، 224
رسول اللَّه، 63، 110، 177
رشك، 121، 205، 233
رضا، 40، 95
رضوان، 56، 66، 75، 75، 82، 84، 112، 115، 163، 225، 252، 254
ركعت، 97، 104
ركن، 15، 25، 30، 87، 104، 192، 194، 226، 280، 285، 292
ركن مستجار، 253
ركوع، 131، 310
رمى، 37
رمىالجمرات، 232
رمى جمار، 272
رمى جمره، 255
رميم، 25
روح، 129، 224
روح الامين، 288
روح القدس، 4، 55، 79
روح اللَّه، 112، 168، 290
روح اللَّه الموسوى الخمينى، 263
روح معلا، 67
روزه، 19، 30، 63، 75
روضه، 65، 111، 209، 220
روضه امام، 216
روضه انس، 91
روضه خلد، 223
روضه رسول، 82
روضه رضوان، 6، 220، 223
روضه فردوس، 3، 225
روضه قدس، 225
روضه منوره، 69
روضه نبوى، 82
روضةالجمال، 183
روضةالشهدا، 179
روم، 25، 38، 62، 77، 90، 224
رياض، 7، 92، 221، 223
رياض بهشت، 91، 223
رياض خلد برين، 223
ريحان، 100، 163، 229، 247
ريگ، 15، 112
ز:
زائر، 171، 175، 209
زائران، 10
زاهد، 7، 19، 124، 148، 160، 175، 176، 184، 189، 228، 239، 264، 270
زبور، 290
زكات، 19، 63، 168، 271، 306، 311
زلال، 227
زلف، 174، 175، 184، 212
زليخا، 212
زمزم، 11، 1225، 32، 43، 44، 51، 54، 68، 68، 69، 72، 74، 78، 81، 82، 87، 104، 124، 125
177، 202، 204، 205، 206، 209، 212، 215، 216، 218، 222، 231، 234، 236، 238، 247، 251 252، 255، 266، 292، 298
زمين، 139، 151، 163، 195
زنار، 149، 188
زوار، 31، 43
زهرا، 65، 220، 283
زهراى اطهر، 319
زهره، 65، 108
زَهره، 141، 142، 290
زيارت، 21، 101، 180، 191، 209، 216، 219، 223، 223، 233
س: (1)42
دات، 59
ساربان، 82، 213
ساره، 82
ساقى، 4، 51، 225
سالكان، 53، 55، 61
سبحان، 56، 253، 255، 275، 282، 288، 292
سبزوار، 163، 179
ستاره، 69، 83، 116، 126، 207
ستون، 89، 126، 139، 182
ستون صبر، 110
سجده، 7، 83، 126، 149، 216، 260، 301، 205
سجود، 49، 53، 88، 89، 119، 120، 131، 162، 209، 210، 216، 310
سِحر، 153، 179، 213
سخا، 81، 251
سراج، 17، 142، 234
سراج الصالحين، 183
سرازل، 258
سرالصلوة، 263
سروش، 194، 294
سعادت، 109، 134، 134، 134
سعدالدين محمودبن عبدالكريم شبسترى، 167
سعدالسعود، 69
سعدبن زنگى، 93
سعدى، 93، 95، 97، 99، 100، 299
سعى، 4، 24، 2، 30، 59، 178، 194، 202، 216، 216، 221، 226، 249، 272، 280، 280، 283، 284 285، 288، 291، 292، 292، 294
سعى صفا، 253
سكندر، 16، 69، 70، 88، 210
سلام، 104، 168
سلسبيل، 75، 226
سلطان، 52، 59، 66، 75، 108، 109، 111، 140، 148، 251
سلطان امجد، 290
سلطان على موسى الرضا، 2
سلطان ولد، 161
سلمان، 239، 275، 281
سليمان، 4، 16، 17، 57، 65، 65، 74، 108، 229
سما، 103، 105، 185، 323
سماع، 39، 109، 137، 176
سميع، 308، 310
سنائى، 44، 46، 105
سنجر، 70، 111
سندس، 7، 55
سنگ، 115، 126، 176، 202، 222، 228، 255، 283
سنگ سياه، 63، 81، 88، 202
سنگ كعبه، 205
سورةالاخلاص، 11
سورةالفيل، 22
سوگند، 147، 158
سومنات، 10، 172، 175
سيرالعباد الى المعاد، 28
سير الى اللَّه، 162
سير فى اللَّه، 162
سيف دين، 69
سيل، 130، 135، 191
سينا، 285، 306
سينه، 119، 149، 197، 208
ش:
شافعى، 17
شام، 58، 93، 101، 104، 124، 141، 157، 168، 218
1) سعيد سمنانيان - الهه منفرد، گلچين شعر حج، 1جلد، نشر مشعر - تهران، چاپ: 1، 1381.
شاهد، 191، 133، 138، 212، 228، 229
شاه رضاى سبزوارى، 203
شجر، 20، 47، 222، 86
شحنه، 5، 59، 151
شراب، 91، 130، 194
شرر، 130، 152، 204
شرع، 141، 198
شرف، 5، 171، 223، 227
شرف الدين مصلح بن عبداللَّه شيرازى، 93
شروان، 67، 68، 84
شريعت، 19، 224
شعله، 97، 197، 204
شفيع، 73، 88، 95، 15
شمس، 30، 232
شمس الدين تبريزى، 161
شمس الضحى، 32
شمس تبريزى، 101
شمع، 91، 171، 234
شهادت، 27
شهيدان كربلا، 186
شيخ احمد جام، 169
شيخ ذوالنون، 48
شيخ صدرالدين قونيوى، 90
شيخ صلاح الدين زركوب، 161
شيخ محمد حسن صاحب جواهر الكلام، 219
شيراز، 93، 167، 201، 219، 273
شيطان، 57، 76، 84، 122، 126، 140، 158، 192، 232، 238، 256، 257، 285، 300، 307
ص:
صادق، 52، 85، 103، 256
صاف، 155، 181، 215
صبا، 81، 103، 104، 148، 229
صحرا، 176، 187، 292
صحن محشر، 55
صحيفه، 65، 176
صحيفهشاهى، 179
صخره صما، 64، 72
صدف، 3، 5، 38، 76، 79
صدق، 4، 6، 82، 85، 98، 105، 147، 181، 193، 262
صعوه، 154
صفا، 2، 4، 5، 10، 15، 24، 29، 59، 69، 85، 87، 103، 105، 135، 136، 144، 154، 155، 165، 176، 181
21، 226، 231، 232، 232، 234، 236، 238، 242، 249، 251، 254، 264، 264، 266، 267، 268، 272، 274 280، 282، 283، 284، 285، 289، 291، 292، 294
صفه، 74
صفه بهشت، 91
صلا، 112، 163، 307
صلات، 130، 132، 232، 280، 306
صمد، 232، 239
صنم، 19، 32، 44، 107، 239
صوراسرافيل، 231
صوفى، 1، 135، 175، 264، 265، 267
صوفيه، 1، 28
صوم، 130، 132، 154، 168
صومعه، 65، 138، 228، 228، 228
صيام، 224، 280
صيقل، 154، 209، 209
ض:
ضلال، 181
ضلال البعيد، 301
ضيا، 134
ط:
طاعت، 98، 144، 154، 174، 181، 208، 208، 250
طالب، 6، 134، 136، 164، 165، 180
طاها، 63، 67
طاهر، 215
طباطبايى، 217
طفيل، 53، 75، 91، 96، 151
طلسم، 3، 179
طواف، 4، 6، 7، 10، 24، 27، 48، 51، 53، 53، 59، 77، 82، 86، 87، 102، 104، 107، 119، 120، 123، 131
133، 134، 138، 143، 155، 162، 163، 173، 178، 181، 194، 194، 202، 204، 205، 216، 220، 224، 243228، 249، 253، 255، 272، 274، 275، 283، 298، 304
طوبى، 75، 137، 185، 226
طور، 8، 95، 128، 136، 190، 213، 294
طوف، 3، 5، 11، 33، 58، 162، 163، 174، 184، 185، 188، 192، 205، 208، 209، 212، 215، 220، 223 225، 227، 288، 233، 234، 249، 264، 274، 275
طوفان، 34، 38، 57، 72، 80، 205
طوف حرم، 232
طوف رسول، 216
طوف كعبه، 216
طوف نبى، 209
طوفى، 181
طه، 73، 97
ظ:
ظريف، 145، 156
ظلال، 92، 121
ظل سلطان، 242
ع:
عاج، 234
عاد، 125، 306
عارف، 143، 160، 161، 198، 202، 264، 278
عارفان، 47، 64، 66، 90، 167، 206، 219، 220، 293
عاشق، 5، 119، 123، 138، 150، 176، 184، 205
عاشقان، 47، 77، 103، 126، 129، 197، 254
عالم، 129، 182، 185، 198، 206
عام، 130، 202
عباسقلى خان، 203
عبدالمطلب، 149، 151، 152
عبداله بهادرخان، 183
عبيد، 233
عتبات عاليات، 219
عثمان، 39، 96، 239
عجلو بالصلات، 175
عجم، 63، 64، 81، 82، 233
عدل، 70، 89
عذاب، 130، 307
عذاب اليم، 23
عذاب جحيم، 24
عراق، 1، 34، 50، 93، 104، 141، 192، 263، 272، 273
عراقى، 90، 91
عرب، 75، 112، 119، 192، 234
عرش، 48، 58، 76، 134، 143، 185، 220، 221، 224، 233، 238، 253، 274
عرش اعظم، 185
عرش اللَّه، 184
عرش ايزد، 70
عرش خدا، 220
عرش داور، 289
عرش رحمان، 54، 255
عرصه روض الجنان، 178
عرفات، 4، 23، 24، 51، 66، 73، 86، 91، 104، 138، 172، 173، 178، 202، 216، 231، 243، 252، 279
عرفان، 4، 28، 101، 101، 161
عزرائيل، 23، 44، 114، 237
عزى، 10، 85، 232
عشا، 131
عشق، 6، 8، 53، 55، 99، 101، 105، 105، 108، 110، 111، 114، 120، 125، 133، 137، 138، 159 172، 17، 182، 187، 202، 204، 205، 208، 227، 228، 232، 247، 248، 249، 250، 261، 265 266، 267، 284، 292
عصمت، 78، 91
عصيان، 27، 58، 96، 211، 214، 250، 257، 286
عطشان، 35، 56، 76
عقبه شيطان، 35، 43
عقول، 139، 141، 210
عكه، 116
علم، 101، 169، 190، 198
على، 96، 199، 221، 222، 226، 296
على ابى طالب، 198
على اكبر، 277
على اكبر صلح خواه، 273
على بن ابيطالب، 186
على (ع)، 245
عليم، 307، 308
عماربن براق، 276
عمارت، 134، 140، 204
عمان، 90
عمر، 96
عمران، 78، 116، 136
عمر عبدالعزيز، 89
عمروليث، 241
عمره، 23، 37، 55، 59، 71، 72، 86، 134، 142، 144، 155، 181
عميد اسعد، 9
عنان، 10، 119، 200
عنقا، 63، 65، 84
عودالطبيب، 78
عيال، 143، 155، 165
عيد، 3، 74، 75، 173
عيداكبر، 4، 6
عيد دهر، 71
عيد قربان، 112، 114، 231، 234، 236، 238، 260، 275
عيسى، 20، 39، 40، 44، 54، 63، 68، 75، 76، 78، 106، 137، 190، 210، 216، 237
غ:
غارحرا، 288
غديرخم، 282
غربت، 143، 155
غرفه، 92
غزل، 91
غزنويان، 28
غزنين، 307
غزوه، 29
غسل، 3، 202
غسل احرام، 251
غلام، 154، 182
غمزه، 206، 234
غيب، 130، 135، 196
ف:
فاتحه، 247
فارس، 141، 219
فاضل، 101، 180
فاطمه، 277
فخر، 135، 197، 227
فخرالدين، 73
فخرالدين ابراهيم بن بزرگمهر عبدالغفار، 90
فدك، 224
فرات، 45، 172، 233
فراقت، 139، 182
فرخى سيستانى، 9
فردوس، 73، 84، 255، 270
فرش، 144، 156، 177
فرعون، 116، 154، 284
فرقان، 17، 23، 99، 138، 141
فروغ، 146، 185
فصوص الحكم ابن عربى، 90
فصيح، 147، 158
فصيحى هروى، 203
فضل، 21، 25، 146، 199، 200، 221
فطرت، 206
فغان، 130، 149، 150
فقر، 170، 185، 192
فلسطين، 291
فلك، 61، 77، 83، 93، 96، 120، 170، 171، 174، 192، 209، 209، 218، 223، 242
فلك آسا، 60
فنا، 121، 165، 185
فياض، 186، 188، 189، 190، 191
فياض لاهيجى، 186
فيض، 7، 90، 181، 189، 190، 201، 202، 205، 210، 213، 224
فيض كاشانى، 201
ق:
قاب قوسين، 72، 170
قابيل، 21، 22
قاسم، 56، 277
قاصد، 122، 151
قاصدان، 4، 156
قافله، 4، 5، 7، 24، 36، 116، 130، 171، 188، 243، 246، 247
قبله، 6، 15، 33، 37، 94، 98، 105، 106، 107، 109، 110، 111، 112، 112، 113، 115، 117، 118، 123، 126، 132، 134، 138، 160، 164، 165، 173، 220، 244، 264، 267، 268، 277، 281
قبله اهل دل، 277
قبله باطل، 160
قبله باطن نشينان، 160، 181
قبله جان، 138
قبله خلق، 187
قبله دنيا، 212
قبله زاهد، 181
قبله صورت، 277
قبله طالب، 181
قبله صورت پرستان، 181
قبله طامع، 181
قبله ظاهرپرستان، 160، 181
قبله عارف، 181
قبله عاشق، 160
قبله عالم، 221
قبله عشق، 314
قبله فرعون، 160
قبله گاه، 2، 103، 178، 222، 274، 281
قبله معنى، 181
قبله مومنان، 165
قبله نما، 265، 283
قبله، 260
قبله تن، 200
قبله دل، 200، 264
قبله معالى، 69
قبلةاللَّه، 32
قبه، 60، 61، 178
قبه اهل يقين، 283
قبه مكارم، 69
قبيله، 194، 200، 219
قدح، 120، 136
قدر، 164، 205
قدسيان، 5، 58، 220
قدم، 136، 163، 177، 205
قرآن، 1، 14، 16، 17، 22، 23، 39، 59، 73، 78، 95، 101، 112، 144، 154، 156، 239، 240، 275، 276، 286، 287، 290، 291، 299، 307
قرآن القرآن، 1
قربان، 4، 5، 6، 16، 24، 33، 37، 38، 47، 54، 58، 62، 74، 74، 77، 82، 88، 137، 138، 159، 236، 244، 25، 286، 292
قرب جبل، 104
قرب سجود، 88
قرب كعبه، 88
قضا، 89، 105، 121
قطب، 79، 80، 140
قعر، 131، 139
قعردوزخ، 163، 303
قلزم توحيد، 253
قلزم مينا، 105
قلم، 134، 174
قم، 230، 263
قمر، 30، 95، 221، 34
قمشه (شهرضا)، 245
قنديل، 44، 54
قونيه، 90، 101
قيامت، 5، 27، 64، 65، 99، 156، 174، 218، 252، 257، 301
قيروان، 83، 309
قيصر، 26، 220، 275
ك:
كارنامه بلخ، 28
كاروان، 26، 82، 149، 189، 193، 194، 206، 267
كاشان، 201، 217
كافر، 10، 19، 69، 184، 222
كافران، 307، 308، 310
كافى الدين عمربن عثمان، 50
كانون وحى، 306
كبريا، 185
كحل، 56، 148
كرامت، 82، 131، 174
كرباس، 12، 25
كربلا، 290
كردگار، 311
كرمان، 36، 230
كروبيان، 137، 221
كريم، 24، 204
كريم السجايا، 95
كشف الاسرار، 263
كشمير، 261
كعب، 69
كعبتين، 69، 76، 86
كعبه، 2، 3، 4، 5، 6، 8، 10، 15، 17، 21، 22، 25، 27، 30، 31، 32، 37، 38، 39، 41، 43، 45، 46، 47، 48 4، 51، 52، 53، 53، 54، 55، 58، 58، 59، 60، 61، 62، 65، 66، 68، 69، 71، 72، 73، 74، 75، 76، 77، 7 79، 80، 81، 82، 83، 84، 85، 86، 87، 88، 89، 91، 94، 94، 98، 100،
103، 105، 107، 108، 109، 111 113، 115، 116، 117، 118، 119، 120، 122، 123، 124، 125، 126، 129، 131، 132، 133، 134، 135، 38، 143، 44، 152، 155، 159، 160، 162، 164، 165، 168، 170، 171، 172، 173، 174، 175، 178، 181 184، 185، 187، 188، 189، 190، 191، 200، 202، 204، 206، 207، 209، 218، 220، 221، 223، 224، 225، 226، 228، 228، 228، 232، 232، 232، 238، 239، 242، 248، 249، 262، 265، 266، 268، 269، 272، 274، 277، 280، 281، 282، 283، 285، 289، 292، 296، 298، 304
كعبه آسا، 178، 225
كعبه آمال، 46
كعبه اخلاص، 188
كعبه ارباب، 174
كعبه تحقيق، 187
كعبه تن، 254
كعبه جان، 121، 164، 187، 229، 254
كعبه جسم، 254
كعبه دل، 88، 202، 228، 250، 254، 260، 261، 261، 266، 267، 270، 271، 272، 298
كعبه ديدار، 99
كعبه صدق، 144
كعبه عبدالبطون، 181
كعبه گل، 272، 274
كعبه معشوق، 206
كعبه مقصود، 7، 99، 175، 176، 187، 266
كعبه وصل، 3، 135
كعبه اسلام، 221
كعبه اعظم، 136
كعبه تجريد، 309
كعبه تحقيق، 177
كعبه جان، 53، 83، 87، 272
كعبه جبرئيل، 181
كعبه جلال، 88
كعبه دل، 226، 227، 274، 277
كعبهعشق، 204
كعبهعليا، 61، 66
كعبهمراد، 176
كعبةالاسلام، 11
كفر، 181، 184
كفن، 70، 104
كليد كعبه، 190، 207
كليم، 24، 67، 285
كليم اللَّه، 294
كليمى، 95
كميجان، 90
كنشت، 168، 306
كنعان، 39، 75، 254
كوثر، 18، 56، 69، 72، 82، 115، 215، 225، 226، 266، 270، 274، 294
كوثر عشق، 255،
كوفه، 34، 319
كون و مكان، 227، 228
كوه، 104، 140، 170
كوه احد، 130
كوه اعلى، 210
كوه رحمت، 56
كوه صفا، 103، 104
كوه قاف، 56
كوه لبنان، 56
كوه محروق، 54
كوى منا، 285
كهتر، 12، 13
كهف و رقتيم، 24
كيوان، 122، 244، 275، 287
كيهان، 77، 150
گ:
گبر، 16، 48
گردون، 190، 218، 218، 229
گلستان، 82، 93، 127، 151، 191، 204، 229، 229، 238، 284
گلشن، 112، 119، 163، 172
گنبدخضراء، 65
گنج، 80، 106، 113، 126، 130، 134، 142، 208، 228
گنج گهر، 224
گور، 46، 195
گوهر، 3، 5، 113، 206
گهر، 130، 207
گيتى، 70، 80، 83، 93، 222
ل:
لات، 10، 45، 96، 172، 232، 232، 285
لب لباب مثنوى مولوى، 179
لبيك، 23، 24، 32، 44، 65، 98، 102، 158، 159، 172، 248، 250، 250، 267، 272، 278، 279، 285
لبيك حاجيان، 103
لبيك گويان، 74، 258
لحد، 46، 112، 134، 194
لطف، 124، 145، 159، 164
لقا، 123، 137، 202
لقمان، 26
لمعات، 90
لوح، 134
لوط نبى، 306
م:
ماسوى اللَّه، 165
مافات، 233
ماورالنهر، 233
ماه، 115، 120، 135، 302
متخلص، 186، 201
متقيان، 131
مثنوى شمع دل افروز، 183
مثنوى معنوى، 101، 161
مثنوى ولدنامه، 161
محتشم، 186
محراب، 15، 112، 129، 175، 264، 265، 283
محرم، 2، 3، 26، 32، 52، 73، 77، 81، 86، 86، 231، 251، 266، 268، 272
محرم اسرار، 7
محشر، 16، 29، 70، 208، 213، 215، 250، 272، 300
محفل، 231، 252
محمد، 63، 112، 113، 142، 152، 204، 220، 229، 288، 290، 291، 296، 307
محمد بن مرتضى الكاشانى ملامحسن، 201
محمدبهاءالدين ولد، 101
محمدرضاقليخان، 219
محمد شيبانى، 183
محمل، 5، 7، 47، 135، 188، 205، 213، 215
محمود شبسترى، 167
مدينه، 63، 81، 82، 127، 177، 178، 216، 255
مدينه منوره، 212
مرتضى، 2، 104، 222، 281، 290، 293
مرحبا، 103، 105
مردانى، 325
مرسل، 198، 198
مرو، 28، 34، 139
مروه، 2، 24، 29، 59، 69، 85، 103، 104، 105، 253، 267، 272، 282
مروى، 273
مريم، 20، 32، 68، 69، 79، 82، 106، 125
مستطيع، 188، 191
مسجد، 33، 34، 91، 122، 145، 147، 148، 156، 157، 158، 180، 184، 228، 276، 303، 306
مسجدالاقصا، 51، 63
مسجدالحرام، 251
مسجداهل، 147
مسجد اهل قبا، 158
مسجد خيف 58، 254،
مسجد دل، 271
مسجد فرار، 144، 156
مسعود، 116، 149
مسعود اسعد، 288
مسعودبن ابراهيم، 28
مسلخ، 55، 322
مسلمان، 57، 141، 168، 311
مسمار، 76، 78
مسند، 125، 139
مسيح، 285
مسيحا، 60، 67، 135
مشاطه، 209، 212
مشتاق، 100، 123، 194
مشعر، 30، 58، 216، 232، 252، 269، 272، 282، 285، 292، 294
مشعرالحرام، 86، 104، 252
مشعل، 185، 210، 211
مشهد، 9، 191، 204
مصباح الهدايه، 263
مصحف، 56، 71، 83، 147، 233، 236
مصر، 90، 104، 168، 173، 192، 204، 212، 273
مصطفى، 2، 38، 40، 59، 60، 63، 75، 78، 81، 82، 103، 125، 129، 149، 165، 218، 220، 256، 282،
285، 287، 289، 294، 303، 306، 311
مصفا 60، 65، 72
مصلا، 72
مضمر، 153
مطهر، 69، 215
معاد، 114
معاش، 204
معاويه، 275
معبد، 117
معبود، 123، 133، 153، 310
معتكف، 77
معجزه موسى، 140
معراج، 43، 72، 143، 234
معراج الكاملين، 183
معرفت، 185، 219
معشر، 69
معشوق، 113، 150، 212 (1)43
مار، 71، 226، 260
معمور، 221
معن، (معن ابن زائد شيبانى)، 297
مغان، 51، 91
مغفرت، 57، 307
مغول، 93، 101
مغيلان، 15، 55، 103، 173، 202
مقام، 104، 192، 194، 220، 223، 226، 255، 280، 285، 292
مقام ابراهيم، 24
مقام خدا، 185
1) سعيد سمنانيان - الهه منفرد، گلچين شعر حج، 1جلد، نشر مشعر - تهران، چاپ: 1، 1381.
مقام محمود، 71
مقبرةالشعرا، 50
مقتدر خليفه عباسى، 1
مقداد، 17
مقصد، 170، 211، 222، 229
مقصود، 123، 125، 162، 188، 228
مقيم، 25، 79، 104، 106، 126، 175
مكحل، 209
مكر، 146، 146، 147، 156، 157
مكه، 10، 11، 21، 23، 25، 26، 27، 28، 38، 52، 54، 58، 60، 63، 68، 72، 79، 81، 82، 83، 84، 88، 104،
125، 141، 142، 143، 177، 209، 216، 236، 271
مكه معظمه، 212
ملاحسين ناظم هروى، 203
ملاصدرا، 201
ملاصدراى شيرازى، 186
ملاعبدالرزاق بن على لاهيجى عمى، 186
ملامحمدرضا، 219
ملايك، 82، 143، 234
ملك، 10، 96، 110، 110، 150، 189، 222، 242، 257، 268، 308، 309
ملك العرش، 63، 65
ملك علاءالدين، 101
ممات، 46، 148، 158، 233
منا، 2، 10، 47، 65، 104، 216، 231، 232، 236، 239، 272، 284، 285، 286، 294
منات، 10، 45، 232، 285
مناجات، 136، 136، 149، 258، 279
مناسك، 29، 30، 52، 65، 130، 132، 231، 243
مناسك حج، 216
منافق، 146، 157
منبر، 115، 139، 182، 184
منجم، 235
منصور، 235
منصور حلاج، 1، 202
منكر، 196، 197
منور، 223
منى، 69، 86، 104، 178، 202، 232، 253، 292
موج، 114، 215
مور، 74، 197
موسى، 8، 51، 64، 67، 68، 76، 97، 116، 128، 136، 147، 190، 216، 237، 241، 306
موسى عمران، 34، 250
مولانا، 101
مولاناجلال الدين رومى، 161
مولاناجلال الدين محمد، 101
مولاناجلال الدين مولوى، 90
مولاناكمال الدين حسين واعظ كاشفى، 179
مولانا ملاحسين كاشفى، 179
مولوى، 101
مهدى، 290، 294، 298
مهدى الهى قمشهاى، 245
مهدى زهرا، 287
مهر صوم، 147، 157
ميثم، 282
ميخانه، 174، 226، 270
مير، 5
ميرزامحمد جيحون، 230
ميرزامحمدرضا، 219
ميعاد، 69
ميقات، 4، 30، 66، 69، 112، 128، 136، 231، 250، 284، 284
ميكائيل، 22، 237
ميكده، 51، 86، 228، 265
مينا، 81، 171
ميناى فلك، 61
موذن، 174
مومن، 184
مومنان، 302، 303، 305، 306، 308، 310
ن:
نار، 163
ناصرالدين شاه قاجار، 230
ناصرخسرو، 14، 259
ناظم هروى، 203
نافذالحكم، 209
نافله، 130
ناقه، 82، 170، 193
ناقه اللَّه، 170
ناودان، 82، 84
نبوت، 288
نبوى، 82
نبى، 197، 156
نبى كريم، 95
نجد، 305
نجف، 5، 187، 191، 192، 200
نجف اشرف، 263
نجم، 193، 194، 233
نخل، 17، 68، 192
نسيم، 7، 95، 140
نص قرآن، 275
نظامى عروضى، 9
نظاميه، 93
نعمت، 26، 94
نفاق، 139، 144، 156، 254
نفحات الانس، 169
نفخات، 92
نفخه صور، 55
نفير، 140، 150
نقاش ازل، 174
نماز، 6، 7، 19، 57، 84، 86، 89، 97، 99، 113، 117، 123، 148، 148، 154، 159، 164، 165، 168، 175، 19، 208، 255، 265، 272، 283،
298، 303، 305، 311
نمازطواف، 253
نماز مناسك، 209
نمرود، 2، 91، 110، 111، 113، 116، 117، 137، 153، 159، 234، 238، 239
نوح، 2، 39، 57، 125، 306
نور، 136، 158، 202
نورالدين عبدالرحمان بن نظام الدين احمد بن محمد، 169
نورالعين، 198
نور حق، 144، 181
نورخدا، 108، 112
نور سبحان، 250
نور عشق، 252
نور وصال، 160
نون و القلم، 85
نياز جوشقانى، 217
نيت، 24، 249
نيشابور، 28، 34، 101
نيل، 22، 44، 97، 154، 204، 222، 233، 236
و:
وادى، 4، 7، 52، 62، 126، 152، 187، 188، 190، 193، 252، 286، 287، 291
وادى تجريد، 52
وادى منا، 264
واللَّه اعلم بالرشاد، 149
واللَّه اعلم بالصواب، 155
وجود، 77، 162
وجه اللَّه، 185
وحدت، 170، 174، 226
وحى، 96، 147، 158، 303
وداع، 6، 169
وصال، 6، 100، 136، 181، 202
وصل، 92، 120، 162
وصل كعبه، 187، 189
وضو، 148
ولادت، 202، 221
ولايت، 210، 221
ه:
هابيل 21،
هاتف، 97
هاجر، 69، 236، 281
هاروت، 65
هبل، 285
هجر، 122، 139، 173، 181
هجران، 80، 81، 99، 100
هجرت، 187، 243
هدهد، 64
هرات، 169، 179، 203، 233
هرمله، 24، 243
هروله، 232، 242، 253
هشام، 38
هفت بار، 104، 143، 155، 181
هفت طوف، 59، 82
هلال، 143، 155، 193، 224
هماى شيرازى، 219
همايون، 13، 209
همت آزادگان، 188
هند، 25، 54، 191، 224
هندوستان، 90، 143، 155، 219، 273
هودج، 47، 236
ى:
ياسين، 63، 73
يثرب، 38، 60، 66، 98، 177، 211، 218، 236، 255
يحيى، 137
يحيى الموتى، 106
يزد، 230، 233
يزدان، 17، 33، 39، 40، 125، 139، 182، 221، 232، 239، 253، 275، 285، 288، 302، 305، 309، 310
يعقوب، 35، 113، 128
يكتا خدا 302، 305، 307، 308، 310،
يمين، 67، 153
يوسف، 61، 75، 108، 110، 113، 212، 257
يوسف اعتصامى، 259
يوسف و زليخا، 203
يهود، 157، 302 (1)44
1 ( 1). لوليان جمع لولى و لولى منسوب بلول است كه بمعنى بى شرمى و بى حيائى باشد« فرهنگ رشيدى».
2 ( 2) سوزيان بواو معروف و زاء معجمه سرمايه و غمخوار و نفع و سود و تحفه« برهان و جهانگيرى».
3 ( 1)*. هويد( بضم اول و فتح ثانى و سكون تحتانى و دال) جهاز شتر را گويند« برهان» هويد( بالضم و فتح اول) جهاز شتر و در نسخه سرورى از سامى نقل كرده كه( به فتحها و كسرواو) گليمى مىباشد كه گرداگردكوهان شتر دارند سنائى گويد: تو هنوز از راه ... و ابوالنجم احمد گويد:
\s\iُ برآوردم زمامش تا بنا گوش\z فرو هشتم هويدش تا بكاكل( رشيدى)\z\E\E
« رشيدى»
4 ( 1). ديده كنان با كاف مضموم كنايه از نگاه كردن در كارى و تامل نمودن باشد« فرهنگ كنايات و اصطلاحات»
5 ( 1). در
6 ( 2). بعد از قطعه اين بيت در بعضى از نسخ ثبت شده است:
گر كشى ور جرم بخشى روى و سر بر آستانم بنده را فرمان نباشد هر چه فرمايى بر آنم
7 ( 3). رسمى است
8 ( 1). خوانده
9 ( 1). اين بيت در بعضى از نسخهها نيست
10 ( 2). پنج
11 ( 1). بالا
12 ( 2). گام
13 ( 3). چنين دان كه منظور عين الحقند
1) سعيد سمنانيان - الهه منفرد، گلچين شعر حج، 1جلد، نشر مشعر - تهران، چاپ: 1، 1381.
14 ( 1).\s\iُ تا خود كجا رسد به قيامت حديث من\z كِم روى در جمال تو باشد نه در حجاز\z\E\E.
15 ( 1). طوافها
16 سعيد سمنانيان - الهه منفرد، گلچين شعر حج، 1جلد، نشر مشعر - تهران، چاپ: 1، 1381.
17 ( 1). اشاره است به حديث- قَلبِ مومن عرشِ اللَّه.
18 ( 1). مأخوذ از حديث شريفه قلبِ المُومِن عَرش اللَّه( تمهيدات، ص 24- 147).
19 ( 1). راست مزه: با ذوق
20 ( 1). پوست پوشى، عاشقى، گدايى.
21 ( 2). بازار زدن، بازار آاستن. بازار خاك، كنايه از قالب آدمى، كنايه از رونق امور دنيوى و اخروى
22 ( 3). مراد اين داستان است.
23 ( 1). طَرف، نگاه از گوشه چشم، نگريستن.
24 ( 2). اشاره است به: انّ الظنّ اثم( حجرات 49/ 12).
25 سعيد سمنانيان - الهه منفرد، گلچين شعر حج، 1جلد، نشر مشعر - تهران، چاپ: 1، 1381.
26 ( 1). يعنى پيغمبر ملقب به حبيب اللَّه.
27 ( 1). حمزه ملقب به سيدالشهداء بود.
28 ( 2). ابراهيم و قاسم
29 ( 3). فاطمه بنت اسد.
30 ( 1). عمار بن براق يكى از خائنين روزگار است كه پاپ را تحريك كرد بگرفتن بلاد مسلمين و ازمنافقين درجه اول است.
31 ( 2). صاحب كتاب عقدالفريد ابن عبد ربه اندلسى است و ابن رشد حكيم بزرگ اسلامى و فيلسوف شهير شرق است.
32 ( 3). علماى نصارا
33 ( 1). ودّ و عزّى دو بت بودند در خانه كعبه.
34 ( 1). معن: معن بن زائد شيبانى، از اجواداست. همان سان كه حاتم طائى را به بخشندگى مىشناختند معن را نيز بدين صفت شهره مىدانستند.
35 ( 2). مُكاس: سختگيرى در معامله، چانه زدن در معامله
36 ( 3). بِسته: بستيز، سخت بگير، به جنگ.
37 ( 4). بيع و تثرى: خريد و فروش، معامله.
38 ( 5). ثرى: از آسمان به زمين سقوط نمىكنى.
39 ( 1). سيد رضا مويد: نغمه ولايت، ص 271.
40 ( 1). اعداد داخل كادر نشاندهنده شماره آيات مىباشند.
41 سعيد سمنانيان - الهه منفرد، گلچين شعر حج، 1جلد، نشر مشعر - تهران، چاپ: 1، 1381.
42 سعيد سمنانيان - الهه منفرد، گلچين شعر حج، 1جلد، نشر مشعر - تهران، چاپ: 1، 1381.
43 سعيد سمنانيان - الهه منفرد، گلچين شعر حج، 1جلد، نشر مشعر - تهران، چاپ: 1، 1381.
44 سعيد سمنانيان - الهه منفرد، گلچين شعر حج، 1جلد، نشر مشعر - تهران، چاپ: 1، 1381.