ghaemiyeh.com
سرشناسه : قاضيعسكر، علي، ۱۳۲۵ - ، گردآورنده
عنوان و نام پديدآور : حديث قافلهها/ بهكوشش علي قاضيعسكر
مشخصات نشر : تهران: مشعر، ۱۳۸۲.
مشخصات ظاهري : ۲۳۲ ص.نمونه
شابك : 964-7635-27-3۱۵۰۰۰ريال ؛ 964-7635-27-3۱۵۰۰۰ريال
وضعيت فهرست نويسي : فهرستنويسي قبلي
يادداشت : اين كتاب مشتمل بر سه سفرنامه تحت عنوان "سفرنامه مكه (۱۲۸۸ه.ق. مولف مجهول)"، "سفرنامه ميرزاعبدالغفارنجم الملك (منجم باشي حاج لطفعليخان اعلائي) ، "سفرنامه" و مقاله "مشكلات حاجيان از زبان سفرنامهنويسان" ميباشد
يادداشت : كتابنامه بهصورت زيرنويس
موضوع : حجاز -- سير و سياحت
موضوع : حج
موضوع : سفرنامهها
موضوع : حاجيان
رده بندي كنگره : DS۲۰۷/ق۲ح۴
رده بندي ديويي : ۹۱۵/۳۸۰۴
شماره كتابشناسي ملي : م۸۲-۲۵۴۸
سفرنامهنويسى از ديرباز، به شكل محدود در بين اقوام و ملل دنيا مرسوم بوده، امّا در دو قرن اخير توسعه و رواج قابل توجّهى پيدا كرده است. سفرنامه نويسان هر يك با تخصّصها و گرايشهاى فكرى خود، تلاش كردهاند تا آداب و رسوم مردم در شهرها و روستاها و همچنين هنجارها و ناهنجارىهاى موجود در هر زمان و نيز چگونگى آثار و اماكن تاريخى و مذهبى و حوادث و رويدادهاى ويژه سفر خود را توصيف و ترسيم كنند كه هر يك در جاى خود شايسته بررسى و توجّه است.
در اين ميان، سفرنامههاى مربوط به حجّ از اهمّيت و جاذبه ويژهاى برخوردار است. نويسندگانِ اينگونه آثار، تلاش كردهاند تا چگونگى حجگزارى مسلمانان، شيوه رفتار آنان با يكديگر، سختىها و دشوارىهاى گوناگون ميان راه، نبود يا كمبود امكانات مادّى و رفاهى و ويژگىهاى هر يك از اماكن دينى و مذهبى شهرهاى بين راه و به ويژه حرمين شريفين را تشريح و توصيف كنند.
در تعبيرى ديگر مىتوان گفت: سفرنامههاى حج يكى از بهترين و معتبرترين منابع نگاشته شده درباره تاريخ حجاز و سرزمين وحى، از جهات مختلف تاريخى، اجتماعى، اقتصادى، فرهنگى و جغرافيايى است و هر پژوهشگرى بخواهد در زمينه تاريخ و آثار حرمين شريفين به تحقيق بپردازد، لازم است از اين منابع غنى و مهم استفاده كند. و از آنجا كه سطح فكرى و معلومات و حوزه كارى و شغلى و گرايشهاى سفرنامهنويسان متنوّع و گوناگون بوده است؛ لذا اطلاعاتى را كه در اختيار خوانندگان خود قرار مىدهند، در بسيارى موارد متنوّع، جذّاب و گيراست.
در سالهاى اخير، تلاشهاى ارزشمندى در زمينه احيا و معرّفى سفرنامههاى فارسى و عربى در داخل و خارج كشور صورت گرفته كه نشان از رويكرد محافل علمى و ادبى به اينگونه آثار است.
فصلنامه «ميقات حج» نيز در يازده سال گذشته بخشى از مقالات خود را به اين مهم اختصاص
داده و شماره 17 آن به صورت «ويژه سفرنامهها» انتشار يافته است كه خوانندگان محترم، براى كسب اطلاعات بيشتر مىتوانند به آن مراجعه نمايند.(1)نگارنده، پيش از اين، در مورد سفرنامهها، آثارى را تحقيق و به دوستداران ادب و فرهنگ تقديم كرده است كه عناوين آنها عبارتند از:
1- سفرنامه ميرزا علىخان اعتماد السلطنه.
2- سفرنامه ميرزا داوود وزير وظايف.
3- داستان باريافتگان.
آنچه در پيشديد شما است، چهارمين اثر در اين زمينه مىباشد كه حاوى سه سفرنامه حجّ و يك مقاله مرتبط با آن است.
اين رحلهنگار، سفر خود را در تاريخ هفتم ذىقعدة الحرام سال 1288 ه. ق. از نجف اشرف آغاز و از مسير راه زبيده عازم بيت اللَّه الحرام مىشود. ليكن از چگونگى حركت از ايران و مسيرى كه پيموده، سخنى به ميان نمىآورد. وى پس از گذشت سه ماه و اندى، بار ديگر به عراق بازمىگردد و شب اربعين- بيستم صفر- به كربلا مىرسد.
اين سفرنامه داراى اطلاعات جغرافيايى و مردم شناسى شهرها و روستاها و مناطقى است كه مؤلّف از آنها عبور كرده و يا چند روزى در آن سكونت داشته است. رفتار نامناسب حملهداران با حاجيان، حملات پى در پى دزدان و حراميان در ميان راه و غارت اموال زائران، بى آبى و يا كم آبى مناطق و شهرها و روستاهاى بين راه، راههاى سخت و دشوار، شنزارها و سنگلاخها، درگيرىهاى مسلحانه با اشرار و قبايل در طول مسير رفت و برگشت، فقر و محروميت مادّى و فرهنگى مردم و از جمله بدگويى و فحّاشى به يكديگر، رقص زنان در قبال دريافت پول اندك، آن هم براى حاجىها! گرانى ارزاق عمومى در بسيارى نقاط، بد رفتارى با شيعيان و عجمها در مدينه و انجام زيارت در قبال پرداخت وجه، روحيه تملّقگويى و چاپلوسى درباريان در قبال حاكمان وقت، استفاده از روشهاى فريبكارانه براى فرار از پرداخت وجه به حملهداران، رياكارى و چشم و همچشمىها و ... نكات خواندنى اين سفرنامه است. مؤلّف، سفرنامه خود را با خطّ نستعليق شكسته نگاشته و با عبارات زير آن را آغاز مىكند:
«بسم اللَّه الرحمن الرحيم، حمد بى حدّ خداوندى را سزاست كه احد و صمد است و سپاس بى عدّ و مر، پروردگارى راست كه لَمْ يَلِدْ وَ لَمْ يُولَدْ وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ كُفُواً أَحَدٌ است.»
و با اين عبارت به پايان مىبرد:
«خداوند ما را از امّت محمّد- صلّى اللَّه عليه» و از شيعه مرتضى على عليه السلام محسوب كند.
1288 تمام شد و السلام.»
نسخه مخطوط اين سفرنامه در كتابخانه ملّى به شماره 776/ ف و بدون سرلوحه و جدول و تذهيب و تزيين با جلد تيماج قرمز و با كاغذ فرنگى موجود است. متأسفانه نويسنده در نگارش ضعيف بوده و سفرنامه وى مملوّ از غلطهاى نوشتارى است كه در نتيجه براى تصحيح و تنظيم آن با سختىها و دشوارىهاى فراوان روبرو گشتم و علىرغم تلاش اينجانب و زحمات آقاى برزگر، كه تايپ اين سفرنامه را به عهده داشتند، متأسفانه باز برخى از كلمات نا مفهوم باقى ماند كه در پاورقى به آن اشاره شده است. در پارهاى موارد نيز تاريخ روزها و يا اسامى برخى شهرها و بركههاى ميان راه را نادرست ذكر كرده كه بسيارى از آنها در متن و برخى نيز در پاورقى اصلاح گرديد. و از آنجا كه متن سفرنامه از نظر ادبيات نگارشى قوى نيست، لذا بيش از اين ضرورتى براى روشن شدن دقيق كلمات در تمامى موارد احساس نكرده و به همين مقدار كه محتوا گويا و قابل استفاده گردد اكتفا نمودم.
1) . نك: ميقات حج، سال پنجم، شماره 17، ص 5
«افسوس كه غالب الوان معدنى فرنگى شده و غير ثابت ... كاش غدغن سختى از جانب اولياى دولت مىشد كه رنگهاى جوهر فرنگى را ابداً در صنايع ايران استعمال نكنند ...»
وى درباره احداث سدّ و جلوگيرى از هدر رفتن آبها مىنويسد:
«اراضى ايران كه آبها از روى آنها مىگذرد، همه كوير و چول(1)و بىفايده افتاده و حال آنكه مىتوان به مخارج جزوى، سدّى بست و آبهاى زياد بر روى زمينهاى مستعدِّ قابل و خوب، جارى ساخت و آبادىها نمود ...»
نويسنده در مجموعه سفرنامه خويش، با نگاهى نقّادانه به مسائل پيرامونى خود نگريسته و خواننده را با بسيارى از رويدادها و حوادث و مشكلات آن دوران آشنا مىكند.
از نكات تكان دهنده و تأسّف بار ذكر شده در اين سفرنامه، رفتار زشت و دور از انصاف برخى اهالى مدينه با عجمها و به خصوص شيعيان و بالأخص شيعيان نخاوله بوده است. وى در اين زمينه مىنويسد:
«... عجب اين است كه اهل مدينه ايشان را كِلاب مدينه ناميدهاند، اين طايفه در خارج شهر قديم، خانههاى بسيار پست و خرابه دارند و به كمال سختى زندگانى مىكنند و اهل مدينه آنها را به حرم مطهّر و مسجدنبى راه نمىدهند و گاه گاه اتفاق نموده، مىريزند در خانههاى ايشان، مىزنند و مىكشند و غارت مىكنند ....»
اين سفرنامه در كتابخانه ملّى به شماره 865/ ف موجود است. پس از دريافت نسخه عكسى و تنظيم آن، براى بار اوّل در فصلنامه «ميقات حج» شماره 19، بهار 1376 با عنوان «سفرنامهاى شيرين و پرماجرا» به چاپ رسيد و از آنجا كه مؤلّف آن ناشناخته بود، ما نيز نامى از نويسنده ذكر نكرديم، ليكن پس از آنكه چند ماه از چاپ اين سفرنامه گذشت، آقاى غلامعلى ديانتى كه از علاقمندان اينگونه آثار مىباشند، در نامهاى خطاب به اينجانب نوشتهاند:
اينجانب كه يكى از علاقمندان فصلنامه «ميقات حج» هستم، اخيراً در روزنامه ايران به شماره 423 مورّخ يكشنبه 25 رجب 1297 ه. ق. و پنج شماره بعدى آن به عنوانى با نام «بعضى سرگذشت سفر بيت اللَّه الحرام حاجى ميرزا عبدالغفار نجم الملك منجم باشى معلم كل علوم رياضى» برخورد
1) . اين واژه تركى به معناى بيابان است.
كردم و با ذهنيتى كه از سفرنامه فصلنامه ميقات حج داشتم، كاملًا مشخص شد كه نويسنده سفرنامه حاج ميرزا عبدالغفار خان نجم الملك است. البته سفرنامهاى كه در فصلنامه چاپ شده، مفصلتر از سفرنامه مندرج در روزنامه ايران است و به احتمال زياد بر اثر ملاحظات سياسى از كشور عثمانى، از بدرفتارى مأموران عثمانى، مشكلات ميان راه حجاج و تعصبات مذهبى، ذكرى به ميان نيامده است و در بقيه متن هم تغييرات جزئى ديده مىشود.
به دنبال اظهار محبّت آقاى ديانتى، به روزنامه ايران و نسخههاى مربوط مراجعه كردم و آنچه ايشان اظهار داشته بودند، دقيقاً تأييد شد كه در همينجا از وى صميمانه سپاسگزارى مىكنم.
حاج نجم الدوله در سال 1255 ه. ق. (1218 خ) در اصفهان متولّد و در 14 جمادىالاولى سال 1326 ه. ق. (1287 خ) در سن 71 سالگى در تهران درگذشت و در صفائيه (شهررى) به خاك سپرده شد.(1)وى، به نوشته خودش، قبل از 20 سالگى به تدريس رياضى در دارالفنون پرداخته و معلّم كل علوم رياضى شده است و متجاوز از 42 سال به شغل شريف معلّمى در دارلفنون اشتغال داشته و علوم زيادى از قبيل: حساب، هندسه، مثلثات و جبر، نقشه كشى و مسّاحى، قلعهسازى، پلسازى، تدابير جنگى و جغرافيا را تدرسى كرده است. او علاوه بر تدريس در رشتههاى فوق، كتابهايى نيز به منظور تدريس در مدارس آن روز تأليف نموده است.
سه نمونه از تأليفات وى عبارتند از:
1- كتاب كافى در ترسيم كانواى نقشها از علم تپوگرافى، تأليف سال 1278 ه. ق.
2- رساله شهب و كرات آتشى، تأليف سال 1303 ه. ق.
3- كفاية الجغرافى، تأليف سال 1319 ه. ق.(2)نجم الملك همچنين همراه با بيست نفر از شاگردان دارالفنون، در سال 1268 ه. ق. اقدام به تهيّه نقشه تهران نموده و آن را در مدّت هشت ماه آماده كرده است. همچنين تشخيص نفوس دارالخلافه كه مربوط به احصائيه و سرشمارى سيستماتيك از تهران بوده را با كمك 8 نفر از شاگردان دارالفنون در مدّت 55 روز، در سال 1284 ه. ق. انجام داده است.(3)مؤلّف كتاب «رجال ايران»، آقاى حاج ميرزا عبدالغفار خان معروف به «نجم الملك- نجم الدوله» را اينگونه مىشناساند:
حاج ميرزا عبدالغفار خان (نجم الملك- نجم الدوله) منجم باشى پسر آخوند ملّا على محمّد اصفهانى، منجم و رياضى دان مشهور از تحصيلكردههاى دوره اوّل دارالفنون است كه بعد معلّم رياضيات عاليه آن مدرسه گرديد. حاج ميرزا عبدالغفار خان در ذىالحجّه 1290 ه. ق.، پس از فوت ميرزا رضا نجم الملك، منجّمباشى عباس ميرزا نايبالسلطنه، به سمت منجم باشى گرى و لقب نجم الملكى و چندى بعد به نجم الدوله ملقّب گرديد.
يكى از كارهاى حاج نجم الدوله منجم باشى، اين بود كه در زمان سلطنت ناصرالدين شاه، در موقع ساعت تحويل شمس به برج حمل، در سلام خاصى كه در تالار موزه، در حضور شاه و رجال منعقد مىگشت، او رسيدن ساعت و دقيقه تحويل را اعلام مىكرد.
محمّدحسن خان اعتماد السلطنه در يادداشتهاى روزانه خود (چهارشنبه 26 شعبان 1302 ه. ق.) مىنويسد:
«امشب شاه بيرون شام خورده بودند و نجم الملك منجم باشى را احضار فرموده كه ستارههاى آسمان را نشان بدهد.»
و نيز مىنويسد:
«21 صفر 1306 ق. صبح، دارالترجمه به خدمت شاه رسيدم، وزراى خمسه بودند، اين چند روز كه با اين چند وزير كه عقل يك نفر را ندارند، مشاوره مىفرمايند، مىگويند به جهت سدّ اهواز است.
حاجى نجم الملك منجّمباشى كه از معلمين دارالفنون است و بعضى اطلاعات از هندسه دارد امّا ناقص، فقط چيزى كه او را جلوه مىدهد، ريش انبوه و فلفل نمكى است، مأمور به بستن سدّ اهواز شد، تفصيلى هم در اين باب، امين السلطان نوشت كه در روزنامه بنويسم.
من از حالا عقيده خودم را مىگويم:
اوّلًا نجم الملك مرد بستن اين سد نيست، البته دويست هزار تومان به گردن دولت خرج مىاندازد، يا كليه سد بسته نخواهد شد يا اگر هم چيزى ساخته شود در طغيان رود كارون معدوم مىشود، خلاصه به من چه؟» ابتدا در اوايل سال 1299 ق. براى برآورد هزينه ساختمان سد اهواز به همراه چند نفر مهندس به خوزستان رفت و پس از برآورد مخارج آن به تهران بازگشت.
اعتماد السلطنه در يادداشتهاى خود مىافزايد:
20 ربيعالاوّل 1306 ه. ق. قبل از نهار وليعهد- نايب السلطنه و وزرا در حضور بودند، و قرار بستن سد اهواز را مىدادند، نجم الملك پنج هزار تومان عجالتاً خواهد گرفت و مىرود».
با توجّه به آگاهىهاى علمى و تجربههاى سودمند نجمالملك، مىتوان نتيجه گرفت كه بخشى از اظهارات محمّدحسن خان اعتماد السلطنه در ناتوان جلوهدادن وى، به رقابتهاى سياسى و يا حسادت نسبت به او بر مىگردد!
ميرزا عبدالغفار خان آنگونه كه خود نوشته است، در بيست و دوّم شعبان سال 1296 ه. ق. از تهران به سوى مكّه حركت و در جمادىالأخرى سال 1297 ه. ق. نيز به تهران باز مىگردد.
برخى از شهرها و مناطقى كه مسير رفت و برگشت وى را مشخص مىكند عبارتند از:
تهران، خانقين، عتبات، بغداد، بصره، قشم، هرمز، جدّه، مكّه، مدينه، نجف، تهران.
شايان ذكر است كه نامبرده از بسيارى شهرها و روستاها و مناطق، به ويژه راه جبل كه از راههاى معروف عراق به حرمين شريفين بوده، گزارشهاى جامع، كوتاه و دقيقى ارائه مىدهد كه بسيار قابل استفاده است.
سفرنامه با اين جملات آغاز مىشود:
«بسم اللَّه الرحمن الرحيم، مختصرى است در شرح سفر بيت اللَّه الحرام، خانه زاد بعد از استيذان و مرخّصى از خاك پاى مبارك همايون اعلا، در بيست و دوّم شعبان 96 به عزم زيارت بيت اللَّه الحرام بيرون رفت و در چهاردهم جمادى الاخرى 97 به طهران بازگشت نمود و آنچه
در عرض مدّت ده ماه سفر ديد، از قرارى است كه به عرض مىرساند ...»
و با اين جملات نيز پايان مىپذيرد:
«... كاش از جانب اولياى دولت أبد مدّت، اين راه جبل چند سالى قدغن و مسدود مىشد تا شايد نظامى مىگرفت. والسلام.»
پس از انجام مناسك حج نيز، از جدّه به مصر و فلسطين و سپس به شام و عراق رفته و بار ديگر از راه خانقين به ايران باز مىگردد و در ماه محرّم 1336 ه. ق. وارد شهرستان ابهر مىشود.
چگونگى نگارش اين سفرنامه به درستى معلوم نيست كه آيا مؤلّف آن را املا كرده و دوست ايشان به نام آقاى محمّد نَبَئى متخلص به «احقر» آن را در سال 1348 ه. ق. تحرير كرده؟ يا آن كه مؤلّف آن را قبلًا نوشته و به دليل خوش خط نبودن، براى تحرير از نامبرده كمك گرفته است؟
به هر حال نسخه خطّى آن، از آثار موجود در كتابخانه آستان قدس رضوى به شماره 4243 است كه به خط نسخ نا زيبا توسط آقاى محمّد نبئى نوشته شده است. كتاب سفرنامه در اين زمينه مىنويسد:
بعد از حمد خداوند كريم لايزال [و] صلوات و سلام فراوان بر روان مقدّس حضرت رسول ذوالجلال، اعنى محمّد المصطفى و آل بىهمال او- صلواتاللَّه عليهم اجمعين- چون بهترين يادگار در روى روزگار، سخن متين كه موجب بقا و تذكر به نام نيك در مجمع برادران دينى و اخوان مسلمين، به ذكر خير است، نظر به اخلاق حميده و اوصاف پسنديده جلالت مآب اجل، عمدة التجار و زبدة الاخيار، تاج الحاج آقاى «حاج لطفعلى خان اعلايى» امتثالًا لأمره، اين كتاب سفرنامه معظّمله را، اين حقير سراپا تقصير، الراجى به فضل و كرم خداوند قدير، محمد نبئى، المتخلص به احقر، يوم سهشنبه پانزدهم شهر ذىقعدة الحرام 1348 [ه. ق. [] مطابق با سال 1309 شمسى] به يادگار شروع و اميد اتمام از پروردگار علّام دارم.
در پايان كتاب نيز نوشته است:
قد تمّت الكتاب بيد اقلّ العباد الآبق لموليه، الغنى محمّد تقى المتخلّص به احقر فى يوم الاثنين من رابع عشر [من] شهر ذىحجّه 1348 [ه. ق.] مطابق 23/ 92،
هر كه خواند دعا طمع دارمزان كه من بنده گنهكارم
آقاى لطفعلى خان از طبع شعر نيز برخوردار بوده و در لابلاى سفرنامهاش از اشعار خود استفاده كرده است. البته در پايان سفرنامه نيز مجموعه اشعار خود و برخى از دوستانش را كه ارتباطى با مسأله حج ندارد افزوده كه در اين مجموعه از آن استفاده نمىكنيم. شايان ذكر است كه ديوان اشعار وى در قطع كوچك، در دوره حياتش در شهرستان ابهر به چاپ رسيده است.
نسخه خطّى سفرنامه در 123 صفحه و همراه با اشعار در 160 صفحه وزيرى به كتابخانه آستان قدس رضوى هديه شده است.
نويسنده از ناهنجارىهاى اجتماعى و فرهنگى زمان خود به مناسبت ورودش به هر شهر و منطقه فراوان سخن گفته و نكات تكان دهندهاى را گزارش كرده است. به عنوان مثال وقتى وارد همدان شده و به يكى از مسافرخانههاى شهر مىرود و در كنار آن به درون اتاقى نگاه مىكند، مشاهدات خود را اينچنين بازگو مىكند:
وقتى كه در اتاق نگاه كردم، آن چه ملحوظ شد وافور بود و منقل، جوانان و نوباوگان وطن ايران، كه تمام اميد آتيه ايران به وجود ايشان است، به دور منقل جمع شده، مشغول پُك زدن و چرت كردن هستند. از ديدن اين منظره غريب، دفعتاً به اندازهاى خسته و افسرده دل شده، گوئيا هزار فرسنگ راه پياده آمده، خيلى چيزى بود كه به حيرت من افزود و زياده هم اثر نمود! تماماً اشخاصى كه آنجا نشسته و چرت مىزدند، همه از جوانان بيست الى بيست و پنج ساله بودند كه عارض چون گُلِ ارغوان جوانان وطن، از اثر ستم مهلكِ بيخ كن، گويا خون گلگون در وجود آنها وجود ندارد، آن قهوهخانه كثيف را براى خود منزل آخرت قرار داده بودند! ...
به هر حال اين سفرنامه داراى نكات خواندنى و آموزنده فراوانى است كه مىتواند براى علاقمندان به اينگونه آثار، مفيد و سودمند باشد.
اين مقاله در موسم حج سال 1422 ه. ق. مصادف با 1380 ه. ش، با عنوان «مشاكل الحجاج كما يرويها الرحّاله»، در 52 صفحه وزيرى، به گردهمايى بين المللى «ادب الحج» كه از سوى وزارت حج عربستان در تاريخ 4 تا 6 ذىحجّه در مكّه مكرّمه برگزار گرديد ارائه و توسط هيئت علمى به عنوان يكى از مقالات برتر كنگره پذيرفته شد و توسط نگارنده خلاصه آن به زبان عربى در سالن اجتماعات هتل اينتركنتينانتال مكّه مكرمه، محل برگزارى آن قرائت گرديد.
از آنجا كه موضوع اين مقاله با سه سفرنامه قبلى مرتبط بود، تصميم گرفتم آن را به پايان اين مجموعه بيافزايم.
در پايان، ضمن تشكّر از همه عزيزانى كه اينجانب را يارى دادند، از خوانندگان عزيز و گرامى انتظار دارم كاستىها را بر من بخشيده و از تذكرات مفيد و سازنده خويش بهرهمندم گردانند.
تهران، فروردين 1382
سيّدعلى قاضىعسكر
(1288 ه. ق. مؤلّف مجهول)
بسم اللَّه الرحمن الرحيم
حمد بىحد خداوندى را سزاست، كه احد و صمد است و سپاس بى عدّ و مرّ(1)پرورگارى راست، كه «لَمْ يَلِدْ وَ لَمْ يُولَدْ وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ كُفُواً أَحَدٌ» است.
و درود(2)و صلوات فزون از حدّ و مرّ، بر نبىّ المرسل و سيّد البشر و شفيع روز محشر، ابوالقاسم محمد صلى الله عليه و آله و صلوات اللَّه عليه و آلِ طيّبين و طاهرين آن بزرگوار باد و سلام و صلوات بىحساب بر وصىّ بر حق و خليفه مطلق و پسر عمّ اكرم آن سرور، يعنى سيّد الأوصيا و سرور الأتقيا، مطلوب كلّ طالب، اسد اللَّه الغالب، علىّ بن ابوطالب عليه السلام و اولاد آن سرور باد.
بعدها، بعد از اين كه اين بنده پير غلام، از اردوى كيوان شكوه و از دربار معدلت مدار فلك اقتدار، شرفِ مرخصى حاصل كرد، چند روزى در نجف اشرف به جهت تداركات راه مانديم.
به تاريخ هفتم ذىالقعده، از نجف اشرف چهار ساعت از روز رفته، آمديم كنار
درياى نجف به ترّاده،(1)سوار شديم، طرف(2)سماوات رو به مشرق رفتيم.
سه ساعت از شب رفته، نزديك به تپهاى است كه مذبح جناب امام حسين عليه السلام مىگويند هست، تراده را نگاه داشتند، شب را در آنجا بوديم تا طلوع سفيده، [سپس] راه افتاديم.
چهار ساعت از روز رفته، رسيديم به شفاطه، دهى است كنار شط كه جسر بستهاند و قلعهاى ساختهاند كه قريب به يكصد نفر عسكر از سرباز و سواره در آنجا منزل دارند.
حاكم آن ده رفته بود ميان ايل(3)عسكر و تا ماليات از ايليات بگيرد و جسر را باز كرده [كنند]،
تراده را از كنار شط، ترادهچىها مىكشيدند، تا سه فرسخ زير شفاطه مانده، آنجا شب شده، شش ساعت از شب رفته، ميان تراده خوابيديم. اول سفيده نماز خوانده، راه افتاديم.
چهار ساعت از روز نهم ذىالقعده كه شد، آمديم به سماوات. قصبهاى است كه حجّاج آنجا جمع مىشوند. محمد امير حاج، برادر «مطعب» كنار شط چادر زده، به قدر يكصد نفر سواره جمازه(4)سوار، تمام با شمشير و تفنگ بودند و قريب بيست نفر ماديان(5)سوار، مابقى جمازه سوار. يك روز آنجا اطراق(6)شده كه حجاج جمع شدند.
دهم ماه ذىالقعده اول آفتاب رفتيم آن طرف جسر كه سربازخانه عسكرشان بود، مشق مىكردند و چهارصد نفر سرباز نظام داشتند و دستههايى كه مشق مىكردند، سى چهل نفر بودند. از آنجا آمديم منزل.
دهم ذىالقعده قريب به ظهر حجاج به كجاوه رفته، نشسته، روانه شديم. بين مغرب
و جنوب دو فرسخ آمديم، منزل كرديم. زمين امروز ريگ نرم و درختهاى تاق و شور بوتهاش بود.
طلوع سفيده يازدهم ذىالقعده راه افتاديم. دو فرسخ كه آمديم، رسيديم به چاهى، مشكها را پر آب نموديم، روانه شديم. همه جا بين مغرب و جنوب تا يك ساعت به غروب مانده، منزل كرديم. نه علف(1)بود نه هيزم. زمين شن نرم كبود رنگ، بوته بسيار كمى داشت.
سه ساعت به صبح مانده، روز دوازدهم روانه شديم. آن روز از ميان راه زبيده كه راه سلطانى مىگويند و چاه سلمان رفتيم. آن روز را با ساعت، دوازده فرسخ راه رفتيم. در اين دو روزه نه عربى و [نه] چادر عربى ديديم. در ميان همان ريگها منزل كرديم.
روز سيزدهم ماه، اول طلوع آفتاب راه افتاديم، از ميانه راه «چاه سلمان» تمام خرده(2)ماهور با سنگ زياد. تا يك ساعت به غروب مانده، رفتيم در صحرايى بىآب و علف بوته يوشن(3)قطعه قطعه، زمينهايش دره و گودال داشت. شب را در آنجا خوابيديم تا اول سفيده، خبر رسيد كه ميانه اين راه غديرى(4)كه گفتهاند آب ندارد و آب غدير را اعراب صرف كرده است، لابد(5)برگشتيم.
روز چهاردهم، اول آفتاب روانه شديم به سمت چاه سلمان و گفتند عرب عنيزه(6)
1) . در اصل الَف
2) . در اصل: خورده- بمعنى ريز و كوچك.
3) . به آن پوشن و درمنه هم مىگويند، گياهى است بيابانى و خودرو، بلندى اش تا نيم متر مىرسد، گلهاىخوشهاى سرخ يا زردرنگ دارد، از آب و شيره آن در صلب استفاده مىكنند و از بوتههاى آن جاروب درست مىكنند.
4) . در اصل: قديرى- گودال آب
5) . به ناچار.
6) . در اصل: انيزه
اطرافش زياد نشسته است و واقع از آن راه كه مىخواست حجاج را ببرد، از براى رفتن ميان عنيزه بود. به احتياط تمام تا چهار روز، رسيديم به چاه سلمان و اين صحراها تمام ماهورهاى خرد و بوته يوشن و سنگريزه زياد داشت. محمد امير حاج، خودش با چهل- پنجاه نفر ماديان سوار و جمازهسوار تفنگچى و بيدق(1)جلو كجاوهها، پيش از بيدق مىرفت و سى چهل نفر هم از عقب بارها با تفنگ، جمازه سوار مىآمدند در كمال احتياط، نزديك به چاهها كه رسيديم ديديم، شتر زيادى سر چاهها و اطراف چاهها هستند، آب مىدهند شترها را، شش چاه بود كه آب داشت، هفت و هشت چاه ديگر پر از خاك بود آب نداشت، به هزار مرافعه، محمد امير دو چاه آب از آنها گرفت، دادند به حجاج، مابقى را عرب عنيزه آب مىكشيد، به شترهاى خودشان مىدادند و نمىگذاشتند كه اهل حجاج نزديك برود و حاج هم يك شبه آب بيشتر نداشتند، كجاوهها را از شترها گرفتند، اول آدمهاى امير ايستادند، نگذاشتند كسى شتر آب بدهد تا آن چه مشكها را آب پر نمودند. بعد شترها را سيراب كردند. سر هر چاهى پنجاه شصت نفر چه از عنيزه و چه از عكام(2)حاج بيك(3)هاى هوئى، آب مىكشيدند، كه حد نداشت.
هفت ساعت به غروب مانده، شترها را بار كرده، راه افتاديم. همه جا خرده ماهور با سنگ زياد، بيشتر سنگهاش سنگ چخماق(4).
رسيديم ميان دو ماهور به قول عربها به قاض. به قدر دوهزار قدم كه دور شديم ميدانگاهى بود، پياده شده منزل كردند. بوته يوشنِ بسيار كمى، در گودالهاش داشت.
زمينش ارزن علف قرخ پاشار(5)و تكتك بوته يوشن. در آنجا شب مانديم. ولى از آب نشانى نبود. تك تك گلهاى زرد كوچك بود و بنفش(6)در آن راه داشت. قريب به هشت
ساعت امروز راه آمديم. چون شب شد رضاى غازى(1)كه شيطانترين و حمله دار او هست، آمد كه خلعت امير بايد برسد. ميرزا نصراللَّه و سايرين دادند و اين بنده درگاه يك طاقه شال كرمانى بسيار خوب كه به سى و پنج تومان خريده بودم فرستادم.
دوشنبه پانزدهم، سفيده راه افتاديم، سه فرسخ كه آمديم به قدر چهل پنچاه ماديان سوار آمدند، از عقب شترهايى كه مانده بود، چهار شتر با بار را سوارها بردند. جمازه سوار و سواران چند شتر را از عرب عنيزه گرفته آوردند، يك شتر را با بار بردند، اين سوارها را عقب كرده، به قدر نيم فرسخ بردند. كجاوه و شترهاى قره يوك و بُنه جمع شده، به هم بسته مىرفتند، دوباره ايل عنيزه آمدند به قدر سيصد نفر پياده و سوار، از سه سمت ما حمله آوردند. بناى تفنگ زدن را گذاردند و نزديك آمدند. اين پير غلام و بندهزاده از كجاوه بيرون آمديم داخل به تفنگچىها، سوار جمازهها، سواره جنگ مىكنيم. عنيزه پيادهاش بناى هلهله را گذاشت. سرها را برهنه كرده، آستينها را از پشت بست، بناى يورش را گذاشت. محمد امير و تفنگچىهاى او هم سرها را برهنه كردند، آستينها را از پشت بستند، بناى هلهله را گذاشتند. شترها با حاج به هم جمع شد، از ترس چنان به هم تكيه كردهاند، كه از دور يك كجاوه بزرگ مىنمايد.
محمد امير پنج سوار به قدر دويست قدم قراول(2)گذاشته، سه سوار مقابل آن ده نفر دست راست و سه سوار از دست چپ بيدق، به قدر يكصد قدم جلوى حاج فاصله، به
اين طريق مىرفتيم و جنگ تفنگ بود، رسيديم به عنيزهاى كه به قدر دويست چادر بودند، از آن چادر قريب به ده سوار [و] شصت هفتاد پياده جلو آمدند. داخل آن پيشىها شدند و جنگ تفنگ است.
از سيصد چهارصد قدم، ماها جنگ و گريز مىرويم. اين پيره غلام، آن چه شتر مىماند، در طرف راست، به آدمهاى محمد امير گفتم بارش را به دوش ببرند به كجاوهها برسانند، اگر شتر هم خالى راه افتاد، ببرند برسانند به شترها و الا پى كنند. آن چه شتر مىماند پى مىكردند در اين بين يك دفعه يورش آوردند، نزديك به هم بناى تفنگ زدن شد. از بركت حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام آسيبى از گلوله به حاج و تفنگچيان امير حاج نرسيد، مگر چهار نفر از آنها زخم دار شدند.
اين بنده درگاه به امير گفتم اين طريق نمىشود، تفنگچىها را سه قسمت كنيد، يك قسمت دست چپ از شما و يك قسمت دست راست از منو يك قسمت پشت سر حاج مال عبدالرحمان، كه كاركن وزير امير است. قبول كرده هر كدام قسمت خود را برداشته، به سمت دعوا رفتند، سه چهار يورش پى در پى آوردند، با تفنگ زديم، پس نشانيديم. اين زمين خرده ماهور است. تمام ايل عنيزه نشسته است، ولى به هر اوبه(1)كه مىرسيم، آن چه مرد و زن دارند، يك بار هلهله كنان داخل آنها مىشود و شترهايى كه از حاج مىماند، پى مىكرديم. آنها با پوست تكه تكه مىكندند و مىبردند. با جنگ و دعوا از دست يكديگر مىگرفتند. يك دفعه شترى خوابيد، بارش را خالى كرديم. برنج بود و آرد، شترش خالى رفت ميان شترهاى عنيزه، زور آورده براى بارى كه خالى شده، يك پيرمردى از تفنگچىهاى محمد است كه مشهور است در رشادت، با كاكايى بود «سلمه» نام، اين بنده درگاه و بندهزاده [و] يك نفر ديگر به قدر سيصد قدم از برنج كه دور شديم، تفنگچىهاى خودمان را گفتم شما جنگ و گريز برويد، ماهورى(2)بود در آن جا پنهان شديم. تفنگچى رد شد عنيزه ريخت، روى آن برنج و روى هم ديگر ريخته، مشت
مشت با خاك به گوشه عباهاشان جمع مىكردند، يك معركهاى بود سر اين برنج و آرد كه بايد ديد. مثل اين كه با قرقره روى خرمن بريزد كه ما چاتمه(1)تفنگ را زده، اين پنج نفر يك دفعه شليك كرديم. دو نفر از ايشان غلتيد(2). باقى فرار نمودند. يك دفعه ديگر هم تفنگها را پر كرده، از عقب شان زديم، رفتند به جايى كه گلوله نمىرسيد و بنا به فحش دادن به زبان عربى [كردند]، ما برخاسته آمديم ميان تفنگچى [ها]، حضرات جمع شدند، متفق يك دفعه از چپ و راست هلهله كردند، يورش آوردند تا صد قدم فاصله ما ماند، تير تفنگ به هم بسته صداى شليك بلند شد، چهار نفر عنيزه دو تا با تفنگ، دو تا با شمشير برهنه مىآمدند. در كمال جلادت(3)، بوته بزرگى بود آن پيرمرد و كاكا، پشت آن بوته زانو زده نشسته، قريب به صد قدم كه رسيد، اين دو نفر تفنگ انداختند، يك نفر از آنها كه شمشير به دست او بود، گلوله به ميان شكمش خورد كه از پشت او به در رفت و از عقب باز يورش آوردند، اين كمترين بنده با تفنگچىها يورش برديم، از آن سمت محمد هم كمك از براى ما آمد. محمد هم با تفنگچىهاش آمدند. به قدر سه چهار دقيقه نزديك به هم، هلهله و صداى تفنگ بود، بحمداللَّه آنها را برداشتيم عقب نشانديم. در اين بين به قدر سى چهل خانهوار رسيدند. آن چه از زن و مرد بود، هلهلهكنان زن و مردشان به كمك عنيزه آمدند.
يك قره كهر(4)سوار كه در دست نيزه داشت و [يك] پياده پوست آهو [پو] ش با تفنگ شش خان ميان آنها بود، كه پناه بر خدا، آن سوار اسب مىانداخت تا نزديك پياده، برمىگشت و آن تفنگچى مىدويد ميان ما و كجاوهها، پشت بوته بزرگى يا ماهورى مىخوابيد، ما را نشانه مىكرد، زياد دست و پاى مارا آن تفنگچى جمع كرده بود، پيغام كردم به محمد كه ماديان سوارىات را بده بياورند، اين تفنگچى كه تفنگش خالى شد، با
1) . صحيح آنماشه است كهبا شليكتناسب داردنه چاتمه، در صفحه بعد سطر 6 هم اين عبارت آمده «چاتمهرا زدم تفنگ صدا كرد» و مىتوان گفت اين كلمه نيز در شمار اغلاط املايى نويسنده سفرنامه مىباشد!
2) . در اصل: قلتيد
3) . نيرومندى، دليرى.
4) . قره به معنى سياه و كهر به معنى اسبى است كه رنگش سرخ و مايل به سياهى باشد.
تفنگ دولوله اسب بياندازم تا تفنگ پركند بزنمش، جان ما از دست اين خلاص بشود.
پيغام داد به خدا مضايقه از ماديان ندارم، لكن مىترسم بزنندت، براى من بدنامى دارد. به اين جهت ماديان را نمىدهم. خوب نيست براى شما و من، در اين بين آن قره كهر سوار، اسب انداخت به قاعده هميشه نزديك به پياده رسيده، برگشت به قدر سيصد قدم، رفت روبروى ما نيزهاش را به زمين زد ايستاد. قراول تفنگ را بستم، تپه بلندى بود، بالاى او نشستم. چاتمه را زدم. تفنگ صدا كرد. قريب به ده ذرع، گلوله كوتاه كرد. كمانه گلوله از ميان بلند شده، به سينه ماديان از پشت غلتيد كه صداى قيه(1)از عنيزه و تفنگچىها بلند شد، بعد از اين ديگر عنيزه به ما نزديك نشدند. همان دور جنگ تفنگ بود از طرف دست چپ.
ديديم قريب به دويست نفر پياده و سواره با يك بيدق سياه، سر يك ماهورى پيدا شدند، اين پير غلام دوربين انداختم ديد اينها تفنگهاى بست نقره، اسبهاى خوب، جوانهاى تمام آراسته، سر ماهورى ايستادهاند. اينها را كه ديديم، يقين نموديم كه كار ما ساخته شد و عنيزه زور گرفت، نزديك شد، يك پياده را هم تفنگچىهاى محمد زدند، دوشش گرفته، بردند. قدرى پس رفتند، در اين بين نزاع از دست چپ پياده [اى] آمد، فرياد كرد، معلوم شد قاصد است. جوياى ابوصلچ؟ شد. چون جناب ابوصلچ از جمله سادات بزرگ است، نهرى از دولت روم اجاره كرده است، اينها هم جزيى از او مىگيرند، زياد مداخل آن نهر است، تمام سال عربها در خانه او شب و روز شام و نهار مىخورند، پنجاه نفر، سى نفر يك ماه، دو ماه، يك روز، ده روز، در آنجا مىمانند. به خصوص ايل خزاعى، مىگويند آدم هست يك سال و دو سال در آنجا شام و نهار مىخورند و اينها كه روى ماهور ايستادهاند، ايل خزائى هستند كه از دست پاشايان، پناه به عنيزه آوردهاند، عنيزه كه ديد حاجى و امير حاج پر زور هستند، ايل خزائى را خبر كرده، كه بايد بياييد به امداد ما، تا اهل حاج را بچاپيم.
آنها هم كه دخيل عنيزه بودند، نتوانستند نيايند. لابد آمده، لكن جنگ نمىكردند.
1) . جيغ.
اين پياده كه رسيد، سيد را ديده، دويد دست سيد را بوسيد. يك پياده از آدمهاى امير را برداشت، به تاخت رفت، چهار نفر از ريش سفيدهاى خزائى آمدند، پياده شده دست سيد را بوسيدند، به زبان عربى عذر خواستند، خواستند بروند. جناب سيد سىريال فرانسه، به حضرات برات انعام كرد كه بروند در سماوات بگيرند. برات را بوسيده به تعجيل رفتند، جمعيتشان را برداشتند، بيدقشان را خواباندند و رفتند. عنيزه كه ديد حضرات رفتند، سست شدند. از دورها تفنگ مىزدند و [به] زبان عربى فرياد مىكردند.
تا يك ساعت به غروب مانده، از عقب ما مىآمدند، آن چه شتر مىماند، پاره پاره كرده مىبردند، در اين يورش پر زور، در يك كجاوه يك زن و يك مرد نشسته بود، آن وقت كه جنگ پر زور شد، زد و خورد مىكرديم، ديدم يك شتر با كجاوه سمت من خوابيده است، آن چه مىزنند شتر پا نمىشود، اين بنده درگاه رسيدم، دست مرد و زن كه در كجاوه نشسته بودند گرفتم، از كجاوه بيرون كشيديم، ديدم هيچ كدام قادر به حرف زدن نيستند، نزديك است جان بدهند، هر دو را دادم به دوش دو تفنگچى، گفتم ببرند ميان حاج، كجاوه من خالى است، بنشانيد. كجاوه و اسباب كجاوه را هم هر تكه را يك تفنگچى دوش گرفته، برد به كجاوه رسانيد. شتر كه خالى شد او را هم بردند به شترها رسانيدند، تا يك ساعت به غروب مانده، عنيزهها از عقب حاج مىآمدند، بعد برگشتند.
غروب آفتاب منزل كرديم. چادر حاجىها، بند به بند چادرها زده شد. چادر بنده درگاه، هميشه قريب صد قدم، از حاج بيرون مىافتادم، امشب به سى قدم فاصله افتادم.
تفنگچىها را سه نفر سه نفر، دور حاج انداختيم. بنده و محمدامير، جهازهاى شتر را با خورجينهاشان، جلو گذاشته، خودشان عقب جحازها نشسته، تا سفيده با فانوس، دو راهى حاج، خود محمد و اين بنده گشتهايم و تك تك تفنگ انداختهاند تفنگچىها.
دم غروب، ريش سفيدهاى عنيزه آمدند كه مصالحه مىكنيم. شش عبا و قدرى پول گرفتند، قريب به ده پانزده نفر از ريشسفيدهاشان، چادر محمد مضيف(1)شدند.
اول آفتاب راه افتاديم، تا نيم ساعت به غروب مانده به بدى راه آمديم. در صحرايى بىآب افتاديم. تمام اين صحرا بوته يوشن بود و شور. زمين خرم و سبز كه دو ساعت گوسفند سير مىشد و گل زردى كه در صحراى لار است، مثل گل بابونه زياد است. لكن اينها كوچكترند، گل هميشه بهار، يك گل بنفش ديگر زياد و بيشتر صحرا چادر عرب بود. شتر زياد از حد و گوسفند بسيار كم داشت.
[روز] هفدهم سه ساعت به صبح مانده راه افتاديم، تا يك ساعت به غروب مانده راه آمديم، چهارده بلكه شانزده ساعت راه آمديم، البته چهارده فرسخ راه رفتيم، ساعتى يك فرسخ، خوب شتر رفت، چنان مىرفت كه عكام قريب به دويدن بود. آن صحرا يوشن زياد، [و] ماهورهاى كوچك داشت و سنگ درشت و ريزه زياد، يك فرسخ مانده كه پياده شويم، به يك بركه بزرگ رسيديم. آبش را تازه شتر تمام كرده بود، اطراف بركه قريببهدوهزار قدم بلكه بيشتر بود. ميان راه رسيديم بهيك اوبه(2)كه باركردهبود، مىرفت.
پنج گوسفند، يك الاغ ماده لاغرى كه چادرش را بار كرده بود، زنش الاغ را مىراند و شوهرش يك ماديان لاغرى لخت(3)سوار شده، يك نيزه بسيار كوتاه به دست داشت. تا عمر كردهام به بدى [آن] الاغ و زن نديدهام. بالاى آن، دو بچه هفت و هشت ماهه و يكى ديگر هم به پشت آن عجوزه بسته، گفتم عكام به زبان عربى ازش سؤال كردند، گفت هر سه را يك دفعه زاييدهام. غضبى ازين بالاتر نيست كه آن عجوزه با آدم محشور باشد!
هيجدهم چهار ساعت به صبح مانده، راه افتاديم. تا پنج ساعت به غروب مانده آمديم سر چاهى، فيسهاش(1)مىگويند. قريب به ده پانزده چاه كنده بودند كه از اول تا به آخر سنگ را بريده بودند، مىگويند كه حضرت سليمان اين چاهها را با ديو كنده است! آبش هم از آب چاههاى سلمان بهتر بود، آب زمين عيب نداشت، ولى شتر و گوسفند، اطراف چاهها پشگل مىاندازند، و باد مىزند ميان چاه، مدتها مىماند، شيره پشگل مىشود، هر چه از آب مىكشند، خوبتر مىشود.
در آن زمين عرب سليبى مىنشيند، بيشتر آنها تفنگچى و آهو زنند. لباسشان هم تمام پوست آهوست، روى قنداق تفنگشان هم پوست آهوست، كه روى قنداق كشيدهاند و هيچ كس با آن طايفه كارى ندارد و آنها هم با كسى كارى ندارند. دو ساعت سر آن چاهها مشكها را آب كرديم، شترها را آب داديم، زمينش زيرش كمر(2)يك تخته، گلها بنفش، مثل اين كه در بهار ميان كلافرنگى مىكارند، بوتهاش بلند مىشود، و برگش قدرى ريزه است. از همان گل زياد است و گل هميشه بهار زياد دارد، كوچك و تُك تُك هم گل زنبق بنفش. لكن به جهت كم آبى، كوچكتر(3)است از آن زنبق كه كوه البرز دارد، دو فرسخ كه از چاه فيسه رد شديم، رسيديم به شن نرم، مثل صحراى مغاز و اردستان، شن اينجا سبز رنگ است، شن آنجا سرخ رنگ كه مىآرند از آنجا براى زرگرى.
يك ربع به غروب مانده منزل كرديم به زمين پريوشن، ديروز و امروز كه شب بار كرديم، البته روزى سيزده فرسخ راه رفتيم. دقيقهاى گير نمىكرديم، مگر دم غروب، از براى نماز.
روز نوزدهم، شش ساعت به صبح مانده راه افتاديم، اول سفيده به نماز افتاديم، زمين همه جا مثل راه سرخه(1)حصار كه مىرود به جاجرود. محمد امير حاج با آدمهاش پياده شدند، حجاج هم پياده شدند، نماز كردند. بعد حمل به حمل حاجىها را سياهه(2)كردند، از كجاوه و سرنشين امسال وقت رفتن بيش از چهل كجاوه نبود، پيادهها را سوا كردند. بعد سرنشينها را پياده كردند، شمردند.
اين سانى است كه محمد امير خودش مىبيند، نمىتوانند حمله دارها زياد تقلب كنند، آن چه از سان بگذرانند مال محمد است، جزئى هم به حملهدارها قسمت مىدهند.
غروب آفتاب رسيديم به شن نرمى، منزل كرديم، كه ميخ چادر گير نمىكرد، باد مغربى، در گيلان باد زياد داشت، در زنجان و قزوين باد غاغازان مىگويند. در طهران باد شهريار در عربستان [باد] زياد مىآيد، بناى وزيدن گرفت كه چادر نگذاشت بزنيم، مگر چادرهاى كوچك زديم، آن شب شام و نان پخته نشد. هر كس دو سير نان خورد و البته يك سيرش شن بود.
بيستم ماه، نماز را خوانده راه افتاديم، تمام صحرا تپه شن بود. دو فرسخ كه آمديم، كوهى از شن دست راست جاده پيدا شد، [مانند] تپه كوه دماوند كوچكى از شن، تمام تپه، تپه از شن نرم كه نفود مىگويند، سمت شمال آن كوه [و] جبل بود، يكى هم سمت قبله و مغرب. آهوى زيادى در اين صحرا بود كه صبحها كنار جاده مردم مىديدند. روز پيش پانزده فرسخ راه آمده بوديم، شترها تمام روز راه رفته و شب گرسنه، و سرما شدت كرده، [بشكلى] كه آب خوب يخ كرده، به طريقى كه نصفه شب خواستم آب بخورم، كوزه تمامش يخ كرده بود، آب نداشت.
امروز هم به قدر هفت و هشت فرسخ راه رفتيم، منزل كرديم، در زمين شن افتاديم، بعد از پياده شدن باد افتاد، هوا آرام شد، آب هم اين منزل نداشت، باز بوته اسكيل(1)و بوته، مثل منزل ديروز و اسم اين منزل صده(2)است.
روز بيست و يكم، ذىالقعده، چهار ساعت به صبح مانده، راه افتاديم، تا وقت نماز صبح تمام زمينها شن نرم و بوته اسكم. پيل و شور، تمام طرف شمال بوتهها گود گودِ كنده، جاى خوابيدن گرگ.
از محمد امير پرسيدم، گفت اين زمين آهوى زياد دارد. وسط چلّه كوچك كه حالا باشد آهو مىزايد، گرگها اين تپهها را پناه مىكنند، بچههاى آهوها را مىگيرند، دو منزل آن طرف صحراى صافى است، مىروند آن صحرا مىزايند، بچههاشان كه قدرى بزرگ شد، مىآيند، باز اين جا.
باز يك كوه كوچك مثل كوه دماوند از شن، دست راست پيدا شد. شش فرسخ كه آمديم از شن نرم بيرون آمديم، زمين سخت شد و ريگ مثل دامنه كوه كناره كرد و لُكه به لُكه تخته سنگ رويش، كمى ريگ، بعضى جاها سياه و بعضى جاها سنگش سرخ، بوته اين زمين يوشن و شور كه مثل جاروب مىماند. نيم ساعت به غروب مانده، منزل كرديم.
لكن با اين شب، چهار شب بودكه به آب نرسيده بوديم. بيشتر مردم آب نداشتند، نه از براى خوردن، نه از براى شام و نان پختن.
تمام حمله دارها آدم فرستادند يك فرسخى، چاهى بود آب آوردند. از روزى كه از سماوات راه افتاده بوديم، تا امروز آب به اين خوبى نخورده بوديم.
[روز] بيست و دوم، چهار ساعت و نيم به صبح مانده روانه شديم. طرف آبادى
قصبچه جبل، صبح كه شد ديديم كوههاى زياد سمت مغرب جبل، يك كوه بزرگ بود، قريب به چهار منزل طول دارد، سمت مغرب و جنوب جبل، يك كوه بزرگ است كه مىگويند چشمه بزرگى دارد كه قريب به يك سنگ آب دارد و باغهاى زياد، كه محمد امير مىگفت در تابستانها آن جا ييلاق(1)مىرويم. كبك و شكار كوهى زيادى دارد و تركيب كوه مثل كوه مرهاست، چهار پنج فرسخ از جبل دور است. درخت جنگلى دارد، نخل زياد دارد. دو فرسخ كه به آبادى جبل مانده، وزير حاكم جبل پدر سگ، «زامل» نامى است، آمد كجاوه سرنشين را سياهه كرد، آمديم به جبل پهلوى ديوارهاى باغشان كه چندين سال حاج آنجا پياده مىشوند چادر مىزنند چند روزى مىمانند و روانه مىشونند، امسال چون وقت نداشت و آذوقه هم در جبل نبود.
روز بيست و سيم، از جبل كوچيديم به سمت مكّه معظمه، به قدر ده پانزده نفر سه پايهها زده، گوسفندهاى چاق كشته مىفروختند. زن زيادى از عرب هيزم و خرما، تخم مرغ، آرد، علف، شير، كدو، برنج و ساير چيزهاى ديگر مىفروختند. قريب ده- بيست نفر عرب، يكى يك تركه دست شان، به طرز فراشان ميان اين مردم مىگشتند كه كسى بىحسابى نكند.
قريب چهل، پنجاه چادر بسيار كوچك از عرب، پهلوى ديوارهاى باغ زده بود.
بسيار گدا و گرسنه كه چنان لاغر شده بودند مثل تشريح گوسفندى كه كشته مىشد، سر خون گوسفند نزاع بود. استخوانى كه حاج دور مىانداخت، روى سنگ مىكوبيدند، مىخوردند، يك نفر از قصابها ذكر گوسفند سوا كرده بود، فارسى مىگفت: بزى بزى ذكرى نمىخورى؟ يكى گفت مردكه، ذكر خودت بخور، گفت، واللَّه ... زين زين بخور بخور، اين زنهاى عرب كه نان مىفروختند، اگر روى نان باز بود، مىريختند، پاره مىكردند مىخوردند. نان فروشها، نانها را زير عباشان قايم مىكردند و دو دستى روى
1) . در اصل: يك لاق!
نان افتاده بودند، فرياد مىكردند خُبُز، خُبُز.
فراشها با چوب روبروى خُبُز فروش ايستاده و الا دقيقهاى آن چه خوردنى بود مىخوردند.
يك ساعت از شب رفته، «زامل» پسر عموى «طالار»(1)وزيرش آمد كه از آنها كه آن جا چادر داشتند، [در] برگشتن، ده يك باقى نمانده بود، تمام مرده بودند.
زابل آمد ديدن بنده منزل، چاى و شيرينى خورده، قليان كشيده و رفت، بسيار متعارف بود، حرفش اين بود، همين كه تو نوكر و چاكر پادشاه جهان پناه روحى فداه هستى، ما هم هستيم. بسيار اظهار شكرگزارى كرد. بعد از آن، جار كشيدند كه موعود گشته است. بايد شب و روز راه رفت، هر كس بار زيادى دارد بگذارد در جبل، مردم هر كس بار زيادى داشت در جبل سپرد، در جبل بسيار گرانى، نان بربرى شش هزار، آن هم بسيار بد كه نمىشد بخورى.
بيست و ششم ذىالقعده(2)از جبل بار كرده طرف مكه، وقت ظهر به قدر يك فرسخ هيچ بوتهاى نبود. صحراى صاف، بعد خورده خورده بوته پيدا شد، امروز را چهار فرسخ آمديم، صحراى صافى پربوته منزل كرديم.
شب بيست و هفتم بار كرده، روانه شديم در كمال تعجيل مىرفتيم، نزديك به صبح باران گرفت، تا سه به غروب مانده گاهى باران مىآمد، گاهى مىايستاد، تا نيم ساعت به غروب مانده رسيديم به مستجده(3)، ده بسيار بزرگى است. قريب به دويست سيصد خانهوار رعيت دارد. راه امروز دو طرف كوه تكه تكه به هم وصل، كه كمتر جايش پياده
مىرفت. قريب به دوازده فرسخ امروز راه آمديم. منزل كه رسيديم، باران چندان پر زور نمىآمد. همين كه چادرها زده شد، چنان باران سختى آمد كه [در] تمام درهها سيل به پا شد، تا سر آفتاب به شدت مىآمد.
بيست و هشتم آن وقت قدرى باران سبك شد، روانه شديم، [در] بيشتر گودالها، درّهها، آب سيل روان، چهار ساعت كه از روز رفت، باران ايستاد، هوا خوب شد، صحراى صاف، شترها را رانديم، تا غروب پياده شديم.
بيست و نهم، نماز خوانده سوار شديم، يك ساعت از شب رفته، گردنه كوچكى بود رد شديم، در كوه منزل كرديم، آن شب را هم به جهت منزل و شام بد گذشت.
دو ده هم قريب به يك فرسخ دور از راه بود، يكىاش خيلى بزرگ و نخلستان زياد، از روزى كه از سماوات راه افتاديم تا مكه، تمام را ميان مغرب و جنوب مىرويم.
بيست و نهم سه ساعت به صبح مانده، راه افتاديم، شب بسيار تاريك بود. بيشتر كجاوهها شبها فانوس جلو كجاوه مىكشيدند. امشب چنان تاريك است و ابر، كه حد ندارد. اين فانوسها بسيار باصفا به قطار مىرود. يك فرسخ كه راه رفتيم، كوه تمام شد، صحراى صافى، لكن مىگويند زياد مخوف است، اهل خاك مخالف با امير جبل است و متصل با هم نزاع و كشت و كشتار دارند، دايم مال ديگر را چپو(1)مىكنند. در كمال تعجيل مىراند، شترها آن روز قريب بيست سى شتر ماند و دو شتر از بنده، قريب به ظهر رسيديم به رودخانه كه روز پيش داغ آب معلوم بود، ازش عبور نمىشد، امروز قريب پنج شش سنگ آب صاف مىرود و همه جا زمينها گل است، تا نيم ساعت به غروب مانده رفتيم و زمين گاهى ريگ و گاهى گل سرخ بود و كوهها در اطراف، لكن يك فرسنگ و دو فرسنگ بوته شور كه مانند جاروب بود، بسيار داشت. نيم ساعت به غروب مانده، منزل كرديم. آن روز بىحرف چهارده پانزده فرسنگ راه رفتيم. بيشتر عكام(2)در
آن جا ماندند.
سىام، سه ساعت به صبح مانده روانه شديم، راه با دره ماهور و سنگهاى درشت، دو ساعت از روز رفته، از كجاوه پياده شده، زلولها را سوار شديم، به طريق همه روزه با امير حاج به قدر يك ميدان دورتر از حاج از صحرا مىرويم، ردّ آهو و ردّ تكه كوهى در آن صحرا زياد بود، لكن از سياهى، شتر و اهل حاج رم كرده رفته بودند. وقت نهار به قاعده هر روز به نهار افتاديم، [با] چند نفر حملهدارها از قبيل حاج حسن و حاجى عباس و حاجى سلمان و غيره نهار مىخورديم و دو بره آهو روز پيش عربها آورده بودند، خورش كرده بوديم. بسيار خوب شده بود. بعد از صرف نهار، قهوه آوردند.
حاج هم از طرفين مىرفتند كه يك دفعه به قول عربها، صداى باروت بلند شد، سوار شده، زلولها را به تعجيل رانده، كه ديديم جلو حاج را قريب پنجاه شصت پياده و بيست سى نفر سوار گرفته و امير جنگ زمين خورده، چون تمام آن زمينها، دره ماهور و سنگ بود، تك تك درختهاى خار مغيلان داشت. از جلو به فاصله يك فرسنگ كوه نمايان بود و درخت خار مغيلان.
جهاز شتر بردند، محمد ماديانش را سوار شده، شش هفت ماديان سوار و ده پانزده زلول سوار رفتند، جنگ مختصرى كردند، شترها را پس گرفته آوردند، حرامى جنگ را گذاشته، دويدند به آن بلندىهاى كوه كه جلو راه بود بگيرند، حكم داد تفنگچىها پاى برهنه دويدند، پيش از آنها بلندىها را گرفتند، بنا كردند باروت زدن، قريب نيم فرسنگ آنها نتوانستند بلندى بگيرند، نيم فرسنگ حاج از دره، تفنگچىها از بلندى كه رفتيم، ديديم بيست سى نفر از پشت كوهها دويده جلو رفتهاند، ميزنند.
كجاوه شترها را خوابانيديم، چند نفر پياده از امير، مقابل حاج بالا رفت، مىزند نمىگذارد تفنگچى آنها گلولهاش بيايد، قريب يك ساعت جنگ شد. چند نفر پياده از محمد، پشت كوهها از دو طرف رفتند جلوى حرامى، لكن سركوه را تفنگچىها داشتند.
از پايين و بالا تفنگچى يورش برده از ميان حرامىها، دو نفر تفنگچى محمد گلوله
خورد و افتاد، ولى حرامىها را شكست داده فرار كردند. از آن دو نفر تفنگچى، يكى تير به سينهاش خورده بود كه سرتير مرد. يكى به رانش خورده بود.
ما همه جا با دره مىآييم، دو طرف كوه و جنگل، تفنگچىهاى محمد از دو طرف بلندىها را دارند، رجز مىخوانند مىآيند.
تا رسيديم به يك صحراى كوچكى، از دو طرف تفنگچى و پياده آنها در آمد، ما هم مىزنيم. ريختند سه شتر ما را با بار بردند، محمد خودش اسب سوار با بيست سى نفر پياده، در ميان جنگل، دعوا درگرفت، شترها را بردند، نزديك بود محمد را بكشند، يك نفر هم از حرامى كشته شد، محمد با جنگ و گريز رسيد، ما بنا كرديم به زدن، سه چهار نفر زخم دار شد. از دو طرف باز كوه شد، درههاى تنگ، محمد حكم داد، تفنگچىها دويدند بلندىها را گرفتند. آنها از بلندىها، كوه به كوه مىآمدند، حاج از دره مىرويم تا اين كه تفنگچى بيايد بلندىها را بگيرد ما برويم پايين، عربى از آنها آمد كه بياييد پول بدهيد برويد، محمد هم راضى شد. رسيديم بر سر چاهى، شترها را خوابانيديم. بعدها شيخ حصرات با پسرش و هشت ده نفر تفنگچى آمدند، سر چاه نشستند، قريب يك ساعت حرف زدند، راضى شدند، يك عباسى ده پانزده هزارى به شيخ داده و پول را مخفى مىدادند كه كس نمىدانست. شب بر سر چاه مانديم.
صبح غرّه(1)ذىالحجه راه افتاده، لكن شيخ پيرمردى خيلى گرسنه كه به خداوند همچه گداى برهنه نديده [بودم]، يك پيراهن پارهاى تا بالاى زانوش و پسرش پيراهنش چنان پاره كه نزديك است عورتش نمايان شود، لكن پسرش بسيار جوان خوش تركيب و سفيد و مقبول، اما لخت و برهنه، آنها رفتند، ما راه افتاديم، آمديم از كوه بيرون، صحرا شد و جنگل. قريب نيم فرسخ كه آمديم از دست چپ، ميان جنگل ده پانزده نفر سوار و پنجاه شصت پياده پيدا شدند، بناى جنگ و گلوله انداختن شد. محمد امير اسب انداخت،
1) . اوّل ماه.
فرار نمودند. ولى پيادههاشان از ميان جنگل دولا دولا مىآمدند و تفنگ مىانداختند، قريب يك ساعت جنگ بود. يك دفعه تفنگ چى [هاى] محمد دو دسته شدند، يك دستهاش ايستاد به عقب حاج. بنده زلول سوارم، مىروم. دسته ديگر يك دفعه يورش بردند به آنها، ميان جنگل آنها را برداشتند، قريب به يك ميدان حضرات را بردند، باز برگشتند، رجزخوانان آمدند. اين پيادهها هم بنا كرده رجز خواندن. قريب به نيم فرسخ دهل زدند، رجزخوانان حوسه گرفتند تا رسيدند به حاج، زلولها را سوار شدند، در واقع دشمن را شكست دادند و اين رجز حالت غريب(1)دارد.
يك تكه كوهى بود، به قدر نيم فرسخ، قدرى هم گل بود، از او رد شديم، رسيديم به يك تكه كوه كوچكى كه تمامش سنگِ يك پارچه بود، پهلوى او منزل كرديم. زمين ريگ و بوته شور يوشن، تك تك درخت خار مغيلان داشت.
روز دويم ذىالحجه يك ساعت به سفيده مانده راه افتاديم. همه جا مثل صحراى نجف اشرف بود، لكن بوته شور و غرّهاش(2)زياد، درخت خار مغيلان هم تك تك داشت، چهار فرسخ كه آمديم ماهورهاى بزرگ و پر سنگ، سمت مغرب هم كوه بود، اين ميان قريب به دو فرسخ از عرض و طول، هر قدر چشم كار مىكرد از دو طرف باران آمده بود، دو روز پيش سيل آمده، تمام اين صحرا چنان گل شده بود كه حد نداشت، تمام شترهايى كه زير كجاوه بودند، در گل خوابيدند. تمام حاج يك فرسخ اين راه را پياده و پاى برهنه، زن و مرد تا دو ساعت به غروب مانده به دامنه ماهور رسيدند. ولى اين بنده با ميرزا نصراللَّه مستوفى با پسر ميرزا نصراللَّه و غلام زاده و ميرزا هادى معدل شيرازى، با هم پا برهنه گاهى در ميان گل نشسته، گاهى راه آمديم، تا يك ساعت به غروب مانده به دامنه ماهور رسيديم. تمام حاج هر كس با رفيق خودش، جَوْقه جَوْقه(3)به اين طريق از گل
بيرون آمدند. تمام حملهدارها و تفنگچىها بنا كردند بارها را با دوش آوردند، شترها را هم يكى يكى تا سه ساعت از شب رفته، آوردند. و سه از شب رفته هم عرب از اطراف خبر شدند، بناى بار بردن و تفنگ انداختن شد. آن چه بار مردم كه در گل مانده بود، بردند. قريب ده بيست بار و ده بيست شتر مىشد، تفنگچى امير حاج رفت كه بارها را پس بياورد. اما قريب پنج شش فرسخ از بابت اين گل، در آن راه عقب افتاديم و يك عكام نجفى ناخوش بود و كسى به كسى نبود، شب را در گل مانده بود، صبح كه رفتند سراغش، در گل مرده بود. از آن جمله يك بار بنده در گل مانده بود كه عرب برد.
آدم بود در ميان حاج [وقتى] كه صبح شد، بعد از كجاوه ديگر چيزى نداشت. ولى مردم حاج هر يك چيزى به او دادند كه به مكه برسد، اين اوضاع شد، در واقع نصفه روز عقب افتاديم.
سر آفتابِ 4 ذوالحجّه، دو فرسخ ميان ماهورِ(1)سياه پر از سنگ و درخت خار مغيلان(2)آمديم، بعد صحرا شد؛ تمام خار مغيلانِ عوسج و درخت هرزه و درختى ديگر، مثل درخت ياس.
تا سه ساعت به غروب مانده به بركهاى(3)رسيديم كه اسمش، «بركه عقيق» بود. اگر [در ميقات] آب نباشد آن جا غسل مىكنند براى بستن احرام، بركهاى بسيار پر آب و اطرافش هم گودالهاى بزرگ، تمامش پر آب، حاجىها پياده شده، تمام افتادند ميان بركهها؛ چه آن بركههايى كه از سنگ آهك ساخته شده بود و چه آنهايى كه از خاك بود.
1) . پستى و بلندى زمين ناهموار، درّه كوه.
2) . درختى است خاردار، خار هايش كج و درشت و در ابتدا سبز و پس از مدتى سياه و يا سرخ تيره رنگمىشود، ثمر آن شبيه باقلا و در غلاف پنج تا نه دانه وجود دارد و صمغ آن را صمغ عربى مىنامند به عربى امغيلان مىگويند.
3) . تالاب، حوض آب، جايى كه مانند استخر آب در آن جمع شود.
هركدام صد ذرع بيشتر بود و اطراف بركه از آهك و سنگهاى بزرگ.
از بركه عقيق رد شديم. غروب آفتاب منزل كرديم. پنجم ذوالحجه در آن جا احرام مىكنند واين صحرا [را] مىگويند «وادىاحرام»، اگر آنجنگها(1)[و] باران معطل نمىكرد.
روز هفتم وارد مكه مىشويم. به اين جهت يك روز پس افتاديم و گُل هم، همه اين صحرا چهار پنج رنگ دارد و از اين جا تا مكه معظمه علفش سناى(2)مكى است، گل هم دارد در كوه زياد، تمام صحرا درخت خار مغيلان دارد.
روز پنجم ذوالحجه، نيم ساعت به طلوع آفتاب مانده، راه افتاديم. نيم فرسخ ميان خار مغيلان آمديم بعد از آن يك خيابان پيدا شد. قريب پانصد قدم زمين ريگ صاف، يك درخت يا بوته در اين خيابان نبود. دو طرف جنگل از درخت خاردار و دو فرسخ كه آمديم باز جنگل شد، تكه تكه ماهور و تمامش سنگِ يك تخته و ريخته.
بعد افتاديم ميان راه زبيده، معلوم بود از دو طرف سنگچين [شده]، عرض راه قريب بيست ذرع [و] مدتها است آن راه متروك شده و عبور در آن راه نمىشود.
درخت زياد ميان راه سبز شده كه بيشتر از راه، مال عبور نمىتواند بكند، از پهلوى آن راهها، راه شده است كه تردّد مىكنند.
قدرى سربالا آمديم، به يك گردنه رسيديم كه از طرف يسار(3)بلندىاش كم، و از سمت مكه بسيار گود [بود] و كوه زياد [داشت] كه صحرايش تمام جنگل [بود].
بقدر يك فرسخ سرازيرى كه آمديم، يك فرسخ ميان رود خانه خشكى آمديم.
هركجا شِن رودخانه را پس مىكردند بقدر نيم ذرع، آبِ صافِ خوشگوارِ سرد بيرون مىآمد، شن سفيد و بسيار نرم دارد. و به قدرِ يك فرسخ كه آمديم آب ميان رودخانه پيدا شد، بعضى جاها خُرد خُرد،(1)آب ايستاده بود، در آن جا بَيْدَق(2)كوبيده شد. مردم مشكها را از آب پر نمودند. چادر كوچك براى امير زدند و سنّىهايى كه همراه بودند، آنها هم مُحرم شدند، سنّى و شيعه همه يك رنگ شدند. يك ساعت سرِ آن آب معطّل شديم، بعد راه افتاديم.
از ميان همان رودخانه خشك به قدرِ دو فرسخ كه آمديم، همهجا سرازيرى بود و اطراف كوههاى زياد و سخت، تا سه ساعت به غروب مانده، آمديم به منزل. ولى درختى هست به قدر خرزهره كه گُل مىدهد، مىگويندش «درخت شير مريم»، گل خوبى دارد، تركيب گل مثل خوشه انگور ياقوتى به هم بسته، و برگهايش از برگ درخت ترنج بزرگتر، همين كه مىشكنى شير زياد از آن مىآيد، مردم با پنبه مىآلايند [سپس] خشك كرده مىآورند [و] مىگويند: زنى كه نمىزايد، از اين كه خورد آبستن مىشود. رنگِ گلش بنفش و ميانش سفيد و زرد، بارش(3)قرمز به تركيب آلبالو [است].
ششم ذوالحجه يك ساعت به طلوع آفتاب مانده راه افتاديم، همهجا ميان همان رودخانه خشك، سرازيرى مىآئيم، كوههايش تركيب كوههاى سياه بيشه مازندران، درخت خرزهره، ليكن از اين خرزهرهها درختش كوچكتر، گلش هم سفيد، ميانش زرد و گلهاى ريزه دارد.
چهار فرسخ كه آمديم، رسيديم به چشمهاى كه [به آن] مىگفتند: «چشمه
امام حسن عليه السلام». دو خانه از سنگ ساخته بودند، نيم فرسخ ديگر كه آمديم، رسيديم به ده بزرگى كه «وادى(1)ليمواش» مىنامند به قدر چهار سنگ بلكه بيشتر، سنگها سياه شده با جرم، آنچه زن و بچه ديديم كاكا سياه، تك تك ميان مردهاشان قدرى ميل به سفيدى سبزه رنگ بودند.
از آن جا رد شديم يك ده ديگر در دست راست، يك ده دست چپ، زن بچههاى بزك(2)عربى كرده، آمده بودند به تماشاى حاج. سر راه، ليموى ترش فراوان، كه بچههاشان به فروش آورده بودند، بيشتر زنهاشان چادرهاى آبى رنگ و ابريشم، بعضىهاش هم زردى با گلابتون(3)داشت.
به قصبهاى رسيديم، سنگهاى تراشيده، زبيده تراشيده بود و قصبه «زبيده» مىناميدند چون از آن راه دو فرسخ نزديكتر بود، از راه پى رودخانه، به آن جهت از اين قصبه گذشتيم. يك شتر بار هم پرت شد، نحرش(4)كردند.
شيخ عرب حربى با چند نفر زلول سوار آمدند؛ زلولهاى كوچك و لاغر، مردهاشان سياه و كم جثّه، حربهشان(5)يكى يك تفنگ دراز و يك خنجر به قدر يك ذرع، غلاف خنجرها تمام برنج و سنگين، مردها كوچك و كم جثه، پياده كه مىشدند درست راه، از بابت اين خنجرها، نمىتوانستند بروند، [با] رسيدن به امير پياده شده، يك ربع ساعت روبوسى و تعارف عربى بود، همه جا كوه سخت و جنگل، تا آمديم غروب آفتاب به سه فرسخى مكّه منزل كرديم.
چاهى هست كه چاه حضرت امامحسن عليه السلام مىگويندش؛ آبش بسيار گوارا، مىگويند تمام سال كوزه بار شترها، آب شريف مكه از آنجا مىبرند. روزى كه مىرفتيم به مِنى، سه شتر بار آب از كوزه، ديديم براى شريف به منى مىبردند، صحرا تمام جنگل و علفش تمام سنا، و كوههاى طرف مشرق بسيار بزرگ است، مىگويند زمستان سر كوههاى آنجا برف مىآيد و ده آبادى ميان آن كوههاست و اسمش طائف است، آنچه ميوه از گرمسير است مىگويند در آنجا هست. همين كه حاجى از مكّه مراجعت نمود، شريف مكّه با بيشتر خلقش مىروند آنجا ييلاق.
هفتم ذوالحجه، سه شنبه، يك ساعت به صبح مانده راه افتاديم، رسيديم به حد حرم كه از آن به آن طرف، صيد صحرايى حرام است. دو ديوار از سنگ و گچ ساختهاند، طول ديوارها يكى چهار ذرع [و] و پهناى ديوار بقدر يك ذرع و نيم بود. پياده شديم، دو ركعت نماز دارد، كرديم. نماز صبح را هم همانجا كرديم، دعاى مخصوص هم دارد خوانديم و دعا بر پادشاه روحى فدا كرديم راه افتاديم.
همهجا كوه و جنگل، از پيش درخت كمتر دارد، يك فرسخ كمتر به مكه مانده، كوه بلند و بالاش زياد سخت، گوشه سمت مغرب آن كَمَرْ(1)مثل امامزاده نور، طاقى(2)زدهاند و تازه سفيد كرده بودند. محمد سواره پيش آمده به بنده گفت كه: اين مكه و اين كوه نور، بحمداللَّه عهدى كه با شما كرده بودم وفا نمودم، بنده گفتم محبت تو زياد، كمال رضايت و خجالت را از شما دارم، انشاءاللَّه منزل، تعارف [و] جزيى بندگى مىكنم، به حق خدا آنچه دارم به شما تعارف نمايم هنوز كم است، آفرين بر دوستى و درست قولى شما.
روزى سه دفعه مىآمد پيش كجاوه بنده، با هم صحبت مىكرديم. مىگفت: به دو
جهت به شما اخلاص دارم، يكى اين كه از حاجىها شنيدهام كه، پادشاه ايران به تو مرحمت و محبت دارد، به آن جهت به شما خدمت مىكنم كه من چاكر كوچك ناصرالدين شاه هستم و اوّل كار من است، مىخواهم روش و رفتار مرا به خدمت حضور مبارك عرض نماييد، كه مرا از جمله چاكران خود محسوب بدارد و آن وقتى كه تشريف فرماى نجف اشرف شدند، بنده ناخوش بودم، نتوانستم كه بيايم، رو سياهم.
يكى ديگر اين كه تو مرد رشيدى هستى، آن روز در ايليّت با من كمك كرده ايليّت كردى، جان خودت را دادى، تا به حال هيچ حاجى پياده نشده دو فرسخ پياده با دشمن جنگ كند، اين جنگها دايم اتفاق افتاده است، تا به حال نديدهايم و نشنيدهايم، تو در مقام پدر و من فرزند، تو آنچه بگويى اطاعت مىكنم.
نيم فرسخ كه آمديم، اوّل آبادى كه پيدا شد نزديك شديم، محمل عايشه(1)از شهر بيرون آمده با توپ و سوار و سرباز مصرى مىروند طرف مِنى، بنده از كجاوه پياده شدم، زلولها را سوار شديم، كنار جاده ايستاديم، چهار توپ از جلوى محمل شليك مىكند، سرباز تكتك شليك مىكند. در كمال آرامى مىروند، محمل عايشه را زرى سرخ و بنارس قرمز بستهاند، نه اينقدر طلا و اسباب بستهاند كه بتوان شرح داد، اين اوضاع قريب به يك ساعت گذشت، ميانش جلو محمل جواهر زياد.
اين كه گذشت بعد محمل جناب حضرت فاطمه عليها السلام با عسكر شامى، آن هم توپ و سرباز و سوار، به همان طريق شليك مىكردند. اين محمل از پارچه سبز و اطرافش از گلابتون(2)، ده يك دوزى نمودند، بعد تختهاى آينه، كجاوههاى زرّين و خلق زياده از حد، كه تا سه ساعت صبر كرديم تا اين كه حاج جَبَلى را يك يك پيدا كرديم.
رفتم ميان شهر و حال اين كه كوچههاى مكه بسيار وسيع است، خانههاشان حيات كه ندارد، در واقع حيات هست كوچههاشان(1). كوچههاشان نزديك به حرم است.
خانهاى در آنجا اجاره نمودم به روزى يك ريال و نيم فرانسه، كه شش هزار است.
بعد از فراغت كارها، رفتم به سر چاه زمزم، غسل كرده، آداب آن روز را به جا آورده، طواف كرديم.
يك ساعت به غروب مانده، روانه مِنى شديم كه حُكمى(2)آن شب را در منى بايد خوابيد؛ از جمله واجبات(3)است. از طلوع آفتاب تا پنج ساعت از شب رفته، حاجى ده صفه، بيست صفه، طرف منى مىرفتند. آن شب را نماز و دعايى دارد و در مسجد مِنى [نماز و دعا](4)كرديم.
شب خوابيده، صبح نماز را باز در مسجد مِنى كرده، راه افتاديم. سه ساعت از روز رفته، وارد عرفات شديم. اردوى بسيار بزرگ برپا شد. يك سمت شامى، يك سمت مصرى، جَبَلى ميان آنها كم بود، يك گوشه افتاده بوديم، از ظهر الى غروب، يك كوه كوچكى بود بالاى آن يك مناره ساخته بودند(5)سنىها دسته دسته مىرفتند بالاى آن كوه، دستمال مىگرفتند تكان مىدادند، يك صدايى مىكردند، نزديك به اين كه در اينجا، ايلات چوبى مىگيرند، يك چتر بسيار بزرگ و بلند نصب كرده بودند پهلوى آن مناره سرِ
كوه، يك آدم هم اوّل تا آخر زير آن چتر ايستاده بود، هركس كوچيده آن جا مىرفت دستمال بازى مىكردند و بر مىگشتند و متصل گاهى شامى، گاهى مصرى توپ مىزدند.
محمل جناب حضرت فاطمه عليها السلام را بردند نزديك بالاى آن بلندى و هلهله مىكردند، محمل عايشه را هم به همچنين.
تا غروب آفتاب راه افتادند. از جلو توپ مىزدند و شليك سرباز، و تك تك موشك بزرگ [كه] اسمش بلور است مىانداختند. هيچ دخل نداشت، باروت مصرى به باروت شامى، جلو هر محملى به قدر چهل مشعل مىكشيدند و جلو هر تختى دو مشعل و پيش كجاوهها مشعل مىبردند. سه ساعت از شب رفته رسيديم، از اوّل غروب تا سه ساعت از شب رفته آتش بازى بود، توپ و شليك بود، سه ساعتى كه به مشعر رسيده، چراغها و فانوسها برداشته، به دامنه كوه بناى ريگ برچيدن شد، ريگ سياه رنگ باشد، خالهاى سفيد داشته باشد، سخت باشد كه به جمره زده شود.(1)
اوّل آفتاب راه افتاده آمديم به منى، باز توپ و شليك بود، تا سه ساعت از روز رفته.
چادرها زده شد، قربانى خريده، به آن قصاب خانهها برده شد، تمام كثافت [ها در] آن خندقها ريخته شد، تقصير كرده رفتيم.(2)روز عيد تمام شد، دوباره به مكه معظمه رفتيم، طواف و اعمال روز عيد را بهجا آورديم. دو [ساعت] از شب رفته آمديم به مِنى آن شب را بيتوته بهجا آورديم.
امروز كه يازدهم ذيحجه است سه جا جمره زديم، تمام حاج جمره زدند، يك كثرت خلقى بود كه كمتر چنين جمعيت كسى مىبيند، مگر همان مكه.
يك ساعت كه از شب رفت، چراغبانى و آتشبازى، شليك توپ و سرباز از شامى و مصرى و اهل مكه و شريف پاشا شد، كه بسيار غريب است، صداى توپ و تفنگ از هم فاصله نداشت.
دوازدهم ذوالحجه وارد مكه شديم، همه شب در مسجد روبروى خانه خدا نماز مىكرديم، طواف مىكرديم، زير ناودان طلا دعا به دولت و عمر پادشاه عالم پناه مىكرديم.
روز هفدهم(1)رفتيم مكانى كه پيغمبر صلى الله عليه و آله متولد شده، بارگاهى دارد، دو ركعت نماز دارد و دعاى مخصوص بجا آورديم.
رفتيم بيرون مكه، قبر خديجه و ابوطالب و امامزاده و پسر حضرت امام زينالعابدين را زيارت كرده، همه روز و شب، در مسجد خانه خدا نماز خوانديم، طواف كرده، دعا به عمر دولت پادشاه كرده، آمديم منزل.
هفده(2)روز در مكه و منى اهل حاج بودند، بيرون آمديم.
امروز كه بيست و ششم ذىحجّه بود از شهر مكه بيرون آمده، به طواف قبر خديجه و ابوطالب، [و] از آن قصبه گذشتيم. نيم فرسخ، پهلوى بركه آبى هست كه هركس مىخواهد دوباره(3)مىآيد به آن بركه، يك فرسخ است تا مكه، محرم مىشود(4)مىروند
باز طواف هفت شوط را مىكنند. سعى هفت مروه را مىكنند.(1)اين بنده و «ميرزا نصراللَّه» رفتيم، اين اعمال را بجا آورديم.
حاجّ شامى يك روز پيش آمده بود. به [محض] رسيدن ما، آنها بار كرده رفتند به «وادى فاطمه»، حاجّ مصرى و حاجّ جبلى، آن شب را آمديم كه عقب مانده حاج برسد، ظهر فردايش باقى مانده حاجّ مصرى و حاجّ جبلى رسيدند، همان ساعت جار(2)كشيده، چادرها كنده، بار كردند. طبل زدند و راه افتاديم طرف «وادى فاطمه».
ظاهراً گداتر و رذلتر و بىحياتر از اعراب(3)در دنيا نباشد [!] روزى كه آنجا وارد شديم، پنج زن آمدند به گدايى؛ دوتاش پير و سهتاش جاهل(4)بود. بناى گدايى را گذاشتند.
پولى در مكّه هست، به آن(5)«پاره» مىگويند، شانزده دانهاش سه پول اين جاست. اين بنده به آن جاهلش گفتم:
اگر رقص مىكنى، اين «پاره» را [به تو مىدهم] يكى را گرفت، به خدا اينقدر رقص كردند تا يك ساعت تمامشان به رقص آمدند، گفتم اينها باشند، آن بهترشان را به اشاره حالى كردم تو برقص، دندانهايش را روى هم گذاشت، زور مىكرد، يك صداى قرچى از اين دندانهايش بيرون مىآمد، به طريق تصنيف و رقص مىكردند ميان پانصد نفر حاج، باقىِ ديگر بىاين كه كس بگويد مىرقصيدند و هر دقيقه مىآيند كه «پاره» بده، در
1) . در متن چنين آمده كه مراد همان هفت مرتبه سعى صفا و مروه است.
2) . مطلبى را با صداى بلند در كوچه و بازار به اطلاع مردم رساندن
3) . مراد وى اعرابى است كه آن روز در مسير قرار داشتند و عجيب آن كه آدم از حج باز گشته، به تماشاىرقص زنان مىنشيند و بعد ديگران را رذل و بىحيا معرفى مىكند!
4) . جوان.
5) . در متن باش آمده، كه مراد بهش يعنى به آن است.
دنيا گداتر از آنها نيست.
از آنجا راه افتاديم طرف «وادى فاطمه»، شش ساعت به غروب مانده. همهجا كوهِ تك تك و درخت، ليكن جاده صاف است. يك فرسخ كه آمديم كلبه كوچكى بود و دو سه تا ايوان داشت، گفتند پيش از بعثت، حضرت پيغمبر صلى الله عليه و آله اينجا احرام مىبستند(1)، حاجىها مىرفتند، دو فرسخ است از آن مكان تا به شهر مكه و حدّ حرم نيم فرسخ از آنجا بيشتر است به مكّه، و اين كوهها مثل كوههاى نى دره، دامنه دوشان تپه است، جزئى سنگ اين كوهها بيشتر است.
يك ساعت به غروب مانده رسيديم به «وادى فاطمه»، چشمهاى دارد، به قدر سه چهار سنگ آب بيرون مىآيد، سبزى و خيار و هندوانه بسيار دارد و از آنجا به «مكه» مىبرند، مثل «طهران» و «شاهزاده عبدالعظيم». نخل هم زياد دارد، مركّبات دارد.
يكشنبه 28 ذوالحجه، دو ساعت از روز رفته، كوچيديم. دو طرف كوه ميانه راه، علف زياد از حدّ، درختهاى خارمغيلان [دارد]؛ بعضى جاها زياد و بعضى جاها كمتر.
چهار فرسخ كه آمديم، يك تكّه ديوار از سنگ و گچ از قديم ساخته بودند و يك چاه هم پهلوى آن، ليكن پر و خراب است، مىگفتند سقاخانه، يك تك ديوار هم آن طرف بقدر يك ذرع و نيم از قديم باقى بود، چاه پُرى هم پهلوى او.
از شهر مكه كه بيرون آمديم، همه جا جاده سلطانى [بود]. يك فرسخ كه آمديم، منزل كرديم، يك طرف حاجّ شامى افتاده، يك طرف حاج جبلى، از آنها كشيك نظامى، از ما كشيك عربى، هاى و هوى. از سه چهار چادر اسباب بردند، گفتند از «شامىها» هم دو سه چادر بردند و حال اين كه بند چادر به بند چادر بسته بودند.
دو شنبه 28 ذوالحجّه، صبح از منزل راه افتادم، همه جا علف، چنان كه حساب ندارد! و علف و بوته شور، چنان بود كه يك بار در يك ساعت مىشد بچينى. كوههاى
1) . مراد ميقات حديبيّه است.
زياد، سنگ ريخته درشت و گندم و جو مكّه از آنجا مىرود و چندان هندوانه در پهلوى جاده ريخته بودند مىفروختند كه حساب نداشت!
دو فرسخ كه آمديم دو پسر عمو از ايل(1)حربى با هم نزاع داشتند، هر كدام به قدر سى و چهل نفر زلول سوار(2)داشتند، ما كه نزديك شديم بناى جنگ شد، از هر طرف پنج شش تير و تفنگ به هم زدند و بناى شمشير زنى شد، چهار پنج نفر هم زخمى شد.
حمله دارهاى حاج با چند نفر از آدمهاى امير رفتند، حضرات را نصيحت كردند [كه] ميان حاج خوب نيست جنگ كردن، حاج كه گذشت خود دانيد، نزاع را موقوف كردند تا بعد چه كنند؟
دو فرسخ ديگر كه آمديم، باز همه صحرا هندوانه بسيار بود، چون دو فرسخ همهجا [راه] به دريا بود، هندوانه و ذرّت ديم داشت، چنان شبنم داشت هوا، كه خيال مىكردى روى لحاف آب ريختهاند! همه صحرا، هر دو هزار قدم فاصله، چهار پنج چادر براى حفظ چيدن هندوانه بود، رسيديم به آن چاهى كه پيغمبر صلى الله عليه و آله عبور مىكردند و كسانى كه همراه بودند زياد تشنه بودند، آب دهن مبارك را در آن چاه انداختند، آب جوشيده و به قدر هشت هزار نفر از آن سه چاه سيراب شدند، حاجّ شامى شب آمده بود، پهلوى آن چاهها منزل كرده بود. حاجّ جبلى هم قريب ظهر رسيدند، مشكها را پر آب كردند، چادر مخصوص زديم.
چهار ساعت به غروب مانده به راه افتاديم و [حاجّ] شامى هم راه افتاد، بعد [حاج] جبلى راه افتاد. صحراى صافى، علفش كم رسيده بود، شامىها سوارهايى كه داشتند يا بوهايشان(3)بسيار لاغر، علف با دست مىچيدند، تركشان مىبستند، تختهايشان نقاشى و آيينه، و كجاوهها زرّين و به قطار آرام مىرفتند.
حاجّ مصرى و شامى كجاوههايشان به قدر يك تخت، كه يك آدم بخوابد، هر گوشهاش يك چوب، بالاى آن هم چوبها به هم بسته، دو نفرى كه نشسته بودند مثل اين كه روى تخت دو نفر نشسته باشد. بيشتر زنهاى مصرى روى كجاوهها، بالا يكى مىخواند و يكى دايره مىزد.
هر وقت كه [از] حمله شامى و مصرى مىترسيدم، از كجاوه بيرون مىآمدم، زلول سوار مىشدم، پهلوى راه مىايستادم به تماشا.
يك ساعت به غروب مانده منزل كرديم، علف بسيار كم و هيزم هم كم، آب كه هيچ نبود ليكن صحراى بسيار صاف.
بيست و نهم ذوالحجه كه روز عيد نوروز بود، اوّل آفتاب راه افتاديم، همهجا دامنه، سمت جنوب تا كوه يك فرسخ و نيم، دو فرسخ كه آمديم دهى بود سى چهل نخل خرما داشت، شامى سمت مشرقِ ده افتاده بودند راه چسبيده به كوه شد، رودخانه خشكى كه چسبيده به كوه و آب شور كمى داشت، درختهاى گز بزرگ زياد و دو سمت كوه درخت گز، به قول عربها «نفود»، در گزهاى بزرگ، كه سواره زير سايه گزها مىشد به ايستى، نيم فرسخ ديگر گز تمام شده، دامنه شن.
چهار فرسخ ديگر كه آمديم به سه چاهى رسيديم كه اسمش «كريمه» بود. چند خانه حصيرى ساخته بودند، قريب به پنجاه، شصت نفر مردِ بىزن و بچه بود، به قول خودشان، «حب(1)حب» مىفروختند و هيزم و گوسفند و بره و علف خشك از براى شتر مصرى.
«مقرّب الخاقان ميرزا نصراللَّه» و «آقا ميرزا رضا همدانى»، «ميرزا معدل شيرازى» و «حاجى رحيم خان» و «حاجى محمد حسين خان» با ساير رؤساى «حاجى محمد امير» با بزرگان عرب حربى، كه آمده بودند «خاوه» بگيرند، نمدها در بيرون صحرا مشابه چادر انداختند(2)، سماورها بار شد، تمام از دولتِ پادشاه روحى فداك، شيرينى و چاى صرف شد، دعا به دولت ولى نعمت «شاه جهانپناه» نمودند و اين بنده كمترين، از براى «امير»، از قرار اين سياهه عيدى آوردم، بسيار خرسند شده، هركس رفت در منزل خودش.
و شب را هم ميرزا نصراللَّه آنجا ماند، اگرچه بيشتر شبها پيش هم بوديم، آن وقت كه جمعيت زياد نشسته بود. چالايى(1)مىآمد بگذرد، بنده زاده زد، افتاد بالاى چادر عربهايى كه اهل آن مزرعه بودند، عربهاى امير و عربهاى حربى و سايرين جمع شدند، اين گوسفندهايى كه كشته بود براى فروش، چالاقايى آمد براى روده [آنها]، سه تا را پشت هم بندهزاده زد، عربها تعجب نمودند، امير تفنگ مرا گرفت، اصرار كه شما هم يك تفنگ بياندازيد، بنده هم زدم انداختم، نه آنقدر عربها تعجب داشتند كه بتوان عرض كرد، با خودم مىگفتم اگر ببينى قبله عالم را، مىدهد [پرنده] مىپرانند و از عقب با گلوله مىزند كه رد نمىشود، آن وقت چقدر تعجب خواهيد كرد! كه هزار مثل من در اين كار حيران و انگشت به دندان است، كه خداوند از چشم بدش نگاه بدارد و به عمر و دولتش بيافزايد، هر اوقات كه اين كار را مىكند، اين بنده تا چند روز كيف دارم، مَرْدِكه! چالاقا(2)زدن كارى نيست!
بعد از جناب «سيد ايونلج»(3)مشهور، با عربهاى سماواتى و عربهاى نجفى از اهل جبل، يك دفعه همراه جناب، قريب به پنجاه- شصت نفر آمدند. شيرينى آن چه بود صرف شده، نبات و چايى صرف شد، تا غروب آفتاب رفتند، تا ده پانزده روز، اين بنده از دولت سر مبارك، كمتر كسى به اين عزت به مكه رفته است.
چهار از شب رفته در حاجّ شامى بگو مگو شد، آدم رفت پرسيد، گفتند يك نفر [را]
گرفتهاند و كشتهاند! نمىدانم راست يا دروغ، يك نفر را عقب(1)كردند، در صحرا گرفتند، بردند ميان چادرها، صدا آمد كه بكشيدش! يك ساعت ديگر، پشت چادر بنده بگير بگير در گرفت، چهار نفر هم چادر بودند، ساعتى يك دفعه هم آدم هاى امير جار مىزدند، متوجه باشيد، نخوابيد، امشب حرامى(2)بسيار است.
يكى از حاجىها پا شده بود از مشك آب بخورد، از رفقا يكى بيدار شد اين را ديد، صدا كرد كه حرامى را بگيريد! تمام چادرها ريختند، اين بيچاره را اينقدر رفقايش و همسايههايش زدند با چوب و سنگ و غيره، كه افتاد. وقتى كه چراغ آوردند ببينند كى است؟ ديدند رفيق خودشان را گرفته، اينقدر زدهاند قريب به مردن!! تا پنج شش روز موميايى و دوا و آش دادند تا حال آمد، تصور بكنيد در همچو جاى مخوفى كه تمام شب، هاى و هوى، بگيرند، بزنند و دايم تفنگ، آدمى گير بزاز، بقال، علاف، تاجر اصفهانى، كاسبى بيايد و تمام تا چنگ شب تاريك، اين بيچاره را چقدر خواهند زد و هى داد مىكرد كه به خدا من [از] رفيقهاى شما هستم، آنها مىگفتند بزنيد! در چادرها ديرك(3)و سياهه نماند به دست حضرات مىزدند!
سلخ ذىحجّه(4)اوّل آفتاب سوار شديم، يك فرسخ كه آمديم، رسيديم به دريا، كنارش مثل درياهاى مازندران، سمت مشرق تا سه فرسخ، دور كوه، مثل كوههاى جبل، سمت مغرب و جنوب گاهى نيم فرسخ، گاهى يك فرسخ از دريا به جاده.
سه ساعت به غروب مانده، از دريا به قدر يك فرسخ دور افتاديم، زمين درخت خار مغيلان دارد و بىآب، قريب به شش هفت جا، جزئى آبادى با ارضها [يى](5)بىآب.
هرجايى بيست- سى تا درخت نخلهاى بسيار كوتاه، از جاده به قدر نيم فرسخ دور.
غرّه محرم(1)، سر آفتاب سوار شديم، يك فرسخ كه آمديم رسيديم به كنار دريا، زلول را سوار شده رفتم كنار دريا، پنج شش كرجى ماهيگير(2)، ماهى مىگرفتند، آن فصل تمام ماهى سيم سفيد و سرخ، مثل نقره خام، نه مثل ماهىهاى انزلى سياه، بسيار سفيد كه چشم را مىزد ولى كنار درياى مازندران ريگ است اين جا گل سرخ است، شتر به زور مىرود.
آن جا را «بندر رابغ» مىنامند كه آنچه بار از اسلامبول طرف مدينه مىرود، از آنجا مىرود. يك خانه و ايوان و چند جاى ديگر كنار دريا ساخته بودند كه سه طرفش آب بود و يك طرفش خشك. از آنجا حاجى به سمت شام احرام مىبندد و قلعه چه(3)هم دارد كه «عسكر رومى» در آنجا ساخلو(4)است، سواره و پياده، اهل «رابغ» و عرب تمام مىگفتند كه حضرات در اينجا محصوراند، به قدر يك فرسخ قادر نيستند بروند حكمى بكنند.
تمام آن بلد عرب حربى است و هيچ حكمى(5)ندارد كسى به عرب حربى.
شب جمعه دوم محرم، در «رابغ» بوديم، اين بنده بناى روضه خوانى را گذاشتم، چادر ما با چادر شامى قريب بيست ذرع فاصله دارد و چادر بنده چون داخل حاجىها نمىافتادم، چسبيده به چادر شامىها نبود، آن شب به جهت تنگى چادر حاج، دو روضه خوان داريم و سه درويش، كه مدح مىخوانند، روضه خوان از اتفاق فهميده يا نافهميده، روز ورود اهل بيت را بنا كرد به خواندن(6)، و لعن به شامى و كوفى كردن، ميرزا نصراللَّه مستوفى و سيد تاجر و جمعى از حاج، جمع شده بودند، گفتم حضرات ببينيد اينجا
كجاست؟ و اين اردوى بزرگ چه كساناند؟ اينجاها كسى قادر به اين نبود كه اسم جناب امير عليه السلام و آمنه(1)را ببرد، بحمداللَّه از مرحمت و التفات قبله عالم در اين مكان و اين [همه] شامى، روضه خوانده مىشود، تسهيل است، شامى و كوفى را لعن مىكند بحق خدا، به آن حجرى كه بوسيدم، به پيغمبر آخر زمان، بناى بلند دعا كردن شد، بلند به قدر ده دقيقه، روضه خوان بالاى تخت ساكت بود و مردم از قلب و جان پادشاه را دعا مىكردند، بنده به روضه خوان گفتم، لعن شامى را بگذار جاى ديگر روضه بخوان، آنها هيچ نمىگويند ما بايد حيا كنيم!
روز دوشنبه سوّم محرم دو ساعت از روز رفته، حرف(2)محمد امير حاج بود با ريش سفيدهاى عرب حربى، تمام شد اخوه گرفتند سوار شديم. همه جا رو به مشرق و شمال مىآييم، تا قصبه كوچكى بود از او گذشتيم يك فرسخ ...(3)... و بچه سيزده چهارده ساله شان كه لخت و سر و پاى برهنه، بزرگها شان يك تكه پلاس ساتر داشتند تا بالاى زانو. چند دانه بز هم آوردند آب دادند. دو چوپان همراه بزها بود، لخت مادر زاد ميان آن آفتاب.
از آنجا سوار شديم دو طرف كوه و ميان درهاى صاف و درختهاى بسيار بزرگ، امروز درست سمت مشرق مىرويم، روزهاى ديگر سمت مشرق و شمال مىرفتيم، همه روز هم باد شمال بسيار خنك مىآمد، هوا بسيار خوب است، يك نفر زوار هم به حمداللَّه ناخوش نيست، دو نفر هم حكيم همراه هست، لكن ناخوش نيست و بىكارند.
نيم ساعت به غروب مانده ميان دره منزل كرديم. جمعه سيم، نيم ساعت به آفتاب مانده راه افتاده، مثل دره ديروز، دو فرسخ دره بود، كوه تك تك، درخت بزرگ، بعد راه قدرى وسيع شد، كوه هايى كه به هم وصل بود، لنگه لنگه شد. يك ده بزرگ يك ميدان
نزديك به جاده،- نخلها خرماى زياد داشت مشهور به «نرنع» و «قلعه شيخ على»، از آن ده كه رد شديم به ده بزرگ ديگر رسيديم، يك فرسخ ديگر كه آمديم به ده بزرگ ديگر رسيديم، نخلستان زياد و نخلهاى كوتاه پهلوى او، رودخانه خشكى وسيع كه يك ميدان، وسعت دره و گذار آب بود، آنجا منزل گرفتيم به سمت شمال، و مشرق آن كوه بسيار سخت و بلندى بود و اطراف آن كوه، كوههاى كوچك بسيار، گفتند تا حاج جبلى برود، اهل ده تمام شيعه خلّص هى مىآمدند، از اهل حاج تربت جناب سيدالشهدا مىخواستند، آنچه تربت داشتيم داديم.
صبح بعد از نماز، حاج شامى رسيد، منزل كردند سمت مغرب، معلوم شد كه اخوه، شامى به حربى نداده بودند، آنها هم راه را گرفته نگذاشتند بيايد اينجا، امروز مانديم حمله دارها آمدند، ريش سفيدان حربى با امير در صحرا، جوقه جوقه نشسته، امروز هم در چادر نشستهايم سرگردان، اين ده به قدر يك سنگ آب روان دارد، از شمال سمت جنوب ميرود. آبش هم گرم است قريب به آب حمام، مثل آب وادى ليمو.
دوشنبه پنجم هم در آنجا مانديم، يك ساعت به آفتاب مانده شامى، جبلى با هم سوار شده، از ميان رودخانه ما، تُنْد كرده از شامى پيش افتاديم، يك فرسخ كه آمديم ميان دره دهى بزرگ بود، پارسال و امسال سيل آمده نخلهاى زياد از ريشه كنده ميان رودخانه افتاده، يك فرسخ ديگر كه آمديم به ده بسيار بزرگ خوبى رسيديم، باغات بزرگ زياد و ميان آنها تمام سبز، از گندم و جو و ذرّت، اما بعضى از گندمهاش نزديك به رسيدن بود، زن و بچه آن ده هم آمدهاند به جو فروختن و تماشا، درخت ليمو و مركبات زياد، قريب به نيم فرسخ باغات نخل و تك تك مركبات، و دره تنگ بود كه بعض جاها دويست قدم و سيصد قدم عرض دارد.
يك جاده باريك ميان سيل گاه بود مابقى تمام باغ، همه جا از ميان ده آمديم دو فرسخ كه آمديم به يك قصبه رسيديم، رد شديم. بعد از ظهرى آمديم به يك ده كوچكى رسيديم. باغ نخل كمى داشت، يك سنگ هم آب روان داشت، بارها را گرفتند، بقدر سه
ساعت مانديم، راه افتاديم، به يك قصبه كوچكى رسيديم رد شديم، منزل كرديم بىآب و كم علف، درخت هم زياد نبود.
چهارشنبه هفتم،(1)يك ساعت به صبح مانده راه افتاديم، همه جا كوه و قصبه، از چهار پنجتاش رد شديم، يكى بزرگتر از همه قصبهها كه ديده بوديم، قريب به چهار فرسخ كه آمديم از كوهها بيرون آمديم، صحرا شد، زياد از اين كوهها تركيب دماوند بود و كوهها از اطراف، يك فرسخ، دو فرسخ، دور كوهها تك تك كوه، دماوند كوچكى در ميان صحرا بود، يك فرسخ كه آمديم در صحرا، حاجى تمامى افتاده بودند طرف راست جاده، وقتى كه به آنها رسيديم از آنها گذشتيم. دو فرسخ رفتيم منزل كرديم.
شامى دو ساعت به غروب مانده راه مىافتد و دو ساعت از روز ديگر مانده، منزل مىكند، بسيار آهسته مىرود، حاج جبلى سفيده نماز مىكند، گاهى سر آفتاب راه مىافتد، سه ساعت به غروب مانده منزل مىكند، آن روز شتر، هم از شامى و هم از جبلى ده پانزده تامانده، صحراش صاف و علف كم، درخت هم كم داشت. نزديك به غروب، حاج شامى آمد از جلو چادرهاى ما گذشت، پياده رفتيم كنار جاده نشستيم، كجاوههاى زرين، تختهاى آيينه و نقاشى زياد، جلوى هر تختى دو پياده مثل شاطر پرو پا پيچيده، دو تا هم از عقب تخت مثل آنها، زنگهاى زياد به شترهايى كه به تخت بسته بودند، تختها، هم به شتر بسته شده بود و هم به قاطر، سواره نظامش رختهاى پاره، اسبهاى مفلوك، بيشترش پياده و هر كدام قدرى علف چيده، به تركها شان بسته بودند.
پنج شنبه، سر آفتاب راه افتاديم، همه جا كوه كوچك دو طرف، ميان رودخانه خشك و ريگ نرم، به يك قصبه كوچك رسيديم از او گذشتيم، صحرايى شد چسبيده به كوهها، يك غدير بسيار بزرگ، كه قريب به صد قدم طولش و صد قدم عرض داشت، بارها را گرفتيم، مشكها را پر آب كرديم.
1) . در متن اشتباهاً هشتم آمده است.
قريب شش هفت هزار شتر شامى و جبلى آب خوردند و به قدر نيم زرع از آب غدير كم نشد، ما بار كرديم، سمت چپ كوه دو فرسخ كه آمديم، درخت زياد، علف زياد، سه از شب رفته بار كرده، باد و باران بسيار آمد، چنان كه نتوانستيم برويم.
جمعه نهم يك ساعت به آفتاب مانده راه افتاديم، همه جا صحرا، تك تك درخت، لكن درختهاى بسيار بزرگ، باز افتاديم ميان رودخانه خشكى، ريگهاى نرم و صاف، يك فرسخ و نيم به شهر مدينه مانده، كنارههاى رودخانه چاههاى آب مثل بغداد، از چاهها آب مىكشيدند با شتر، و باغها را آب مىدادند، لكن اين جا با شتر آب مىكشيدند، باغهاى كوچك هر كدام ده بيست نخل، ميان نخلها را بعضى گندم بود كه چيده بودند، بعضى جاها بادمجان و كدو و ذرت اما بسيار كم. يك ميدان به شهر مانده عقبه(1)كوچكى از سنگ سياه، كه سنگ را بريدهاند و كَفَش را فرش كردهاند، از عقبه بالا آمديم دو هزار قدم زير شهر به مدينه [رسيديم]، مسجد و حرم مطهر جناب پيغمبر صلى الله عليه و آله رو به رو پياده شديم و سجده شكر كرده راه افتاديم آمديم سمت مغرب شهر، جلوى دروازه، برج بزرگى كه توپ و عسكرشان پهلوى دروازه منزل دارد و يك بيدق بزرگى بالاى پشت بام دروازه زدهاند، شامى شب را آمده بود جلوى دروازه [در] يك زمين كوچك كثيفى افتاده، چادر زدهاند.
بند چادر زدهاند به بند چادر، كنارش حاجى جبلى هم يك ساعت از ظهر رفته رسيد، افتاديم نمىتوانم بنويسم چه قدر جاى تنگ و كثيف است، تمام دور شهر مدينه باغ و بعضىها ايوان خانه و بركه هايى كه شتر آب مىكشيد، [آب ها] جمع كه شد باز مىكنند، درختها را آب مىدادند خود آدمها.
1) . گردنه، راه دشوار بالاى كوه.
تا سه به غروب مانده گشتيم يك باغ كه ايوان بزرگى رو به شمال و جلوش هنوز بزرگتر [و]، پر آب پيدا كرديم، روزى سه ريال فرانسه اجاره كرديم، بارها را كشيديم منزل كرديم، يك ساعت به غروب مانده رفتيم ميان حوض بزرگ، بركه مىگويندش غسل كرده رختها را عوض كرده، رفتيم به در مسجد پيغمبر، نيم ساعت به غروب مانده، گفتند يك ساعت به غروب مانده عجم نمىآيد برود ميان مسجد پيش پيغمبر صلى الله عليه و آله، از بيرون در سلام كرده آستانه را بوسيده رفتيم به قبرستان بقيع، آنجا هم در را بسته مانع شدند هر چه پول دادم سعى كرده نگذاشتند.
يك تومانى كه در آنجا دوازده هزار ده شاهى است دادم نگذاشتند، لاكن بعضى كه پيش آمده بودند، با حاجى شامىها زيارت كرده بودند، آنجا هم بيرون آستان را بوسيده سلامى كردم، با چشمهاى پر از اشك آمديم طرف منزل، طايفهاى هستند تمام شيعه پاك و مثل كاكاها سياه و بسيار پريشان، پيش اين صاحبان باغ سنىها، باغبان هستند. در شهر يك محله از همين نخيلى(1)است و مجتهدشان سوا، [محلّه] وسيع، خوب.
فرداش فرستاديم ميرزا نصراللَّه مستوفى را هم آوردم، روزى دو ريال قرار گذاشت او بدهد، او هم آنجا منزل كرد.
فردا دو ساعت از روز رفته، يك نفر از خدام [را] بلد گرفته [تا] هم بلدى بكند و هم زيارت بخواند. رفتيم در مسجد، اول زير پاى جناب پيغمبر زيارت خواند، بعد روبرو زيارت نموديم، سپس حضرت فاطمه- صلوات اللَّه عليها- زيارت خوانديم. دعايى دارد خوانده و دعا بر دولت پادشاه عالم پناه كرده.
بعد از نماز زيارت آمديم از قلعه بيرون، رفتيم به قبرستان بقيع، به در روضه امامان عليهم السلام، كه [چه] گنبدى؟ چه اوضاعى؟ كه خداوند ماها را مرگ بدهد و آن اوضاع را
1) . نخاولهاىها
نبيند. نه ايوانى، نه كفش كنى، يك طاق مخصوص آن هم تمام اطراف او شمع و چراغ گذاشته سياه [شده]، يك صندوق از چوب كه چهار امام- عليهم السلام- ما [شيعيان]، در آن [مدفوناند]، در آن صندوق چرك روغن چراغ بسيار، طاق كوچك، بالاى سر شش ذرع، شمال دو و جنوبش سه ذرع، طرفى دو ذرع، يك نفر كه بايستد نماز بخواند يك راه باريكى مىماند كه به زور عبور كنند، چيزهاى كهنه بسيار افتاده، دو در دارد يكى بسته است، دو سكوى بسيار كوچك، روى هر سكو يك سنى نشسته، نفرى يك قِران مىگيرند زوار را ميگذارند بروند ميان طاق زيارت كنند.
دم در پشت هم زوار ايستاده، كه آنهايى كه رفتهاند بيايند بيرون، دسته ديگر بروند، اگر قدرى طول بدهند، اين هايى كه ميان طاق هستند مىآيند پرتشان مىكنند! آنها را كه بيرون ايستاده پول مىگيرند مىروند ميان يك در ديگر از توى طاق بسته است، جاروب نكرده، چرك، خداوند انشاءاللَّه به عرايض من تأثيرى بدهد كه قبله عالم روحنا فداه، ده، پانزده هزار تومان بدهد و اذن از دولت روم بخواهد، آنجا را درست نمايد. در همه اماكن مشرفه عرض و استدعا كردهام كه عرض اين بنده را، قبله عالم در اين باب بشنود. [تا] ميان سنىها اينقدر سرشكسته نباشيم، اين بنده نذرى بقدر وسعت خود كردهام.
روز ششم يك نفر از اهل ما، نذرى كرده بود فرستاده بود از يك ساعت آفتاب رفته، الا يك ساعت به غروب مانده، كه رسم حضرات است كه بعد از اين ساعت حاج عجم را نه دربقيع راه مىدهند و نه در مسجد پيغمبر، چهل تومان داده بود اين يك روز از زوار پول نگرفتند، در را دو لنگهاش را باز كرده بودند، هر كس مىخواست مىرفت، فرداش باز يك لنگه در بسته يكى باز، هر كس مىرفت پول مىداد، و لابد اهل ما بسيار بد هستند، با وجود اينكه مىدانستند عرب از يك دينار نمىگذرد، يكى يك ده شاهى مىداد چوب دستى مىخورد و يكى پنج قمرى ميداد بد مىشنيد تا اينكه يك قران را مىداد مىرفت تو، پنج روز و شش روز است، در سال كه حاج مىرود، اين شش روز اگر چهل تومان بدهد، دويست و چهل تومان مىشود. اگر پنجاه تومان روزى بگيرند، سيصدتومان
مىشود. اميدوارم به حق اين پيغمبر صلى الله عليه و آله و ائمه اطهار، كه در دل پادشاه اسلام بيندازد كه آنجا را بسازد و هم اين دويست يا سيصد را از خزانه بدهد، كه اين شش روز، اين بستن در را و اين هاى و هوى [را] بردارد. يا اينكه فرمايش بفرمايند كه چاكرانش بدهند و منت هم دارند،
با ميرزا نصراللَّه مستوفى فرداش با جمعى از اهل حاج سوار شديم رفتيم به زيارت حمزه سيدالشهدا و شهداى جنگ احد(1)و چند مكان ديگر كه نماز دارد و دعا دارد، تمام را زيارت كرديم. آن غارى(2)كه جناب پيغمبر صلى الله عليه و آله با اولى رفته بود از دست حضرات در همان كوه، تا قبر حمزه عليه السلام قريب به دو هزار قدم است.
امروز را قريب به ظهر برگشته سه ساعت از قرار همه روزه به زيارت پيغمبر صلى الله عليه و آله و به زيارت بقيع مشرف مىشديم، كه روزى دوبار بشود. روز ششم كه در مدينه مانديم بناى رفتن شد به طرف جبل، ظهرى بنا شد كه حاج جبلى برود يك فرسخى مدينه، به قول حمله دارها به دوره رفتم.
دو ساعت از روز رفته به زيارت وداع آمديم، امروز در مسجد اطوار(3)حضرات خدام و سقاها طريق ديگر است و اهل حاج را مىزنند، روى يك دسته زن، چوب گرفته موافق حساب نمىزنند. اين بنده با چند نفر ديگر ميان افتاده، تا اينكه به زور رسيده، زنها را از دست حضرات گرفته از مسجد بيرون كرديم، ديديم آن طرف مسجد يك مردى را دوره كردهاند، مىزنند بطريق كشتن، بنده مانع شدم با بنده زاده با چهار پنج نفر از آدمهايم
و نزاع شد.
يك سقايى از بغلش كارد كوچكى درآورد و كوزه آبش را از پشت خودش به زمين گذاشت، آمد كه مرا بزند، بنده دستش را گرفته او را زمينش زدم، آنها جمعيت كردند آدمها [ى] بنده، با حاجىهاى نجفى قريب به سى نفر ريختند، حضرات [را] با سيلى و سقلمه زديم بعد ريش سفيدهاى خدام افتادند ما را سوا كردند، زيارت وداع پيغمبر صلى الله عليه و آله را و ائمه بقيع را كرده آمديم منزل. خبر آوردند كه پسر سيد مصطفى كه از جانب دولت ايران پدرش وكيل هست و اين نفرى يك تومان قرار شده كه اهل حاج بدهند. حالا اين پسر بناى شلتاق را گذاشته، هر نفرى پانزده هزار مىگيرد، عكام كه در واقع نوكر حاج است و پياده جلو شتر كجاوه را مىكشيد، مىزدند، كه تو حاجى هستى پول بده!! من جمله عجمى را زنجير گردنش زدهاند كه اين خون كرده است، دويست تومان امداد كنيد، بارى يك رسوائى كه خدا مىداند.
در اين بين پسر سيد مصطفى آمد منزل بنده، از براى نفرى يك تومان، بنده جوابش دادم كه اين پول را دولت قرار شد بدهد، پدرت تو را وكيل نموده است كه حاج با حرمت باشد، با وجود اينكه هر نفر پانزده هزار گرفتهايد، حاج را در مسجد و در بقيع بسيار آزار مىكنند، بنده جواب گفتم، آخر رفتهاند ميرزا نصراللَّه مستوفى را واسطه نمودهاند و قرار شد من بعد با حاج، خوب راه بروند آن وقت نفرى يك تومان را داديم.
بعد پنج ساعت به غروب مانده، حاج راه افتاد سمت شمال شهر، زن و مرد شهر هم به تماشا از شهر مدينه بيرون آمدند، تا نيم فرسخ هم آمدند وبرگشتند. وقتى كه بنده آمدم حاج منزل كرده بود.
شنبه شانزدهم محرم نيم ساعت به آفتاب مانده راه افتاديم، به قدر يك فرسخ كوه طرف مشرق بود و ما سمت كوه هست مىرويم، درخت خار مغيلان و عوسج(1)كمى
1) . عوسج: درختچهاى است از تيره عنابها، داراى شاخههاى بدون خار.
دارد و علف هم كم، همه سمت كوه هست، لكن صحرا همش صاف و ريگ سياهى به دامنهاش دارد، و پنج ساعت به غروب مانده منزل گرفتيم.
دوشنبه، يك ساعت به آفتاب مانده نماز خوانديم و راه افتاديم، دو فرسخ كه آمديم به يك دره پر سنگى رسيديم، رودخانه و سنگهاى سرخ تكه تكه، زياد ريخته در آن رودخانه، نهار خورديم، روانه شديم به سمت مشرق و شمال، ماهورهاى كبود و درخت خار و علفش هم خوب است، تا سه ساعت به غروب مانده منزل كرديم.
قاصدى از مدينه حاج روانه كرده بودند، كاغذ حاجىها را ببرد نجف اشرف و طهران و ساير جاها، نزديك منزل ديديم دو نفر آدم لخت مىآيند، نزديك شدند ديديم قاصدهايى كه از مدينه روانه شدهاند، عرب آنها را گرفته زلول هاشان را گرفته با رخت هاشان، سرشان داده، گفتم مرحبا زود كاغذها رسيده.
هيجدهم يك ساعت به آفتاب مانده راه افتاديم، زمين امروز صاف، درخت خار تك تك، دو فرسخ كه آمديم رسيديم به ده خرابه،(1)ده بيست نخل دارد و رودخانه كوچكى، در گودال هاش آب متعفن شور، از قديم در پهلوى رودخانه قنات بوده است خراب شده، در آنجا پياده شديم نهار خورديم، مشكها را آب كرده روانه شديم.
پنج ساعت به غروب مانده منزل گرفتيم، همه سمت هم كوه هست. لكن نيم فرسخ [يا] يك فرسخ دور از جاده، از منزل عرب حربى بيرون آمديم.
چهارشنبه نوزدهم محرم يك ساعت به طلوع آفتاب مانده راه افتاديم. اطراف كوهها، تكه تكه مثل كوهها چشمه ... و قدرى سر بالا، يك گردنه بسيار كوچكى به قدر دويست قدمى مىشد، تك تك درختهاى خار مغيلان داشت، دو فرسخ كه آمديم رسيديم به چاهى آبش بسيار خوب بود، از آنجا دو فرسخ ديگر كه آمديم از آن كوهها
1) . در مسير مدينه به كوفه محلّى به نام «بركة الخرابه» وجود دارد كه احتمالًا همان مراد است.
بيرون آمديم به يك صحرا رسيديم، درههايى و از همه سمتِ جاده علفِ زياد، از مدينه كه بيرون آمديم همه روزه به سمت مشرق و شمال، باد بسيار خنك مىآمد و شب هم بسيار خوب بود، دو فرسخ ديگر كه آمديم ميان همان صحرا دو ساعت و نيم به غروب مانده منزل كرديم،
پنج شنبه، نيم ساعت به آفتاب مانده راه افتاديم، همه جا راه صاف، مثل سياه پرده و اطراف كوه كوچك سياه رنگ، مثل خورده كوههاى پهلوى زندان خوان. سه فرسخ ديگر كه آمديم افتاديم به يك درهاى، دو طرف كوه كوچك، درختهاى خار مغيلان، عولج زياد بزرگ، يك رودخانه خشكى و لكن يك ذرع و سه چارك كه مىكنديم آب خوش گوار بيرون مىآمد. به قدر هزار قدم بالا رفتم، چشمه آب بسيار خوب كه همه حاج از آنجا آب مىآوردند.
سه ساعت به غروب مانده آمديم منزل، محمد امير آمد منزل بنده، كه اينجا جاى تفنگ انداختن است، آن شرطى كه كردهايم اينجا جاش هست، تفنگ هاش را با غلامهاش آورده، اين بنده [گفتم] كتاب را دو روزى بود كه ننوشته بودم و حال مىنويسم، شما برويد نشانه بگذاريد تا دو تير تفنگ انداختيد، بنده هم مىآيم، او رفت قدرى از چادر بنده بالاتر، به قدر يك دست كاغذ داد بردند به سنگ زدند. به قدر يك صد قدم مىشود، دو، سه تيرى انداخت، بنده تفنگ گلوله زن را برداشتم با كيسه كمر، سه پايه مشك را روى هم گذاشته تفنگ را دياغ كردم، همان تيرى كه پر بود انداختم، از ميان نشان خورد. دوباره تفنگ را پر نمودم باز به همان تير [خورد] پشت هم چهار تير نشان را زدم، نشان زرّه زرّه شد.
تمام حاج و امير جمع شدهاند، البته قريب به پانصد نفر آدم جمع شده است، بنده خواستم ديگر تفنگ نيندازم، امير باز اصرار كرد دو تير ديگر باز زدم، آدمها با خودش مىانداختند از چپ و راست نمىزدند تفنگها، ديدم ميان مردم پر خجل شده است به او گفتم تفنگهاى شما بد است و خودت خوب مىاندازى، تفنگ خودم را باز پر نمودم دادم روى سه پايه گذاشت، نشانش دادم با قراول جفت بكن، انداخت، چهار انگشت بالا
زد، دو دفعه تفنگ را پر كردم، گفتم قدرى زير نشانه را به پا، انداخت، نشانه را زد كه، رد نشد، قدرى حال آمد ديگر ما نينداختيم، تفنگ چىها بنا كردند انداختن، قريب به پانصد تير انداختند نزدند، سه نفر سرباز با يك سلطان از نظام رومى همراه بود.
آنها زياد تعجب مىكردند، من گفتم اينها تفنگ اندازى نيست، اگر تفنگ انداختن قبله عالم روحنا فداه را ببينيد چه خواهيد كرد، و بنده زاده هم يك تير انداخت، او هم زد، از آنجا رفتيم جلو چادر به قدر پنجاه، شصت نفر نشستيم چاى خورديم، تفنگ چىها [ى] عرب را امير هر كدام سه، چهار تكّه قندى كه از براى چاى خورد كرده بودند داد، بعد از چاى خوردن رفتند منزل هاشان، قريب به غروب بنده تفنگ را با قالب گلولهاش فرستادم براى امير، او تفنگ را پس فرستاده بود كه بعد هم نزاع داريم، تفنگ مال من است انشاءاللَّه كنار دريا كه رسيديم از جنگ خلاص شديم، به من بدهيد، حالا با شما كار داريم.
بيست و يكم، نيم ساعت به طلوع آفتاب مانده روانه شديم، دو طرف كوه درهاى [با] سنگ صاف، گاهى دويست قدم و درختهاى خار مغيلان، به قدر چهار ساعت كه راه آمديم صحرا شد، سمت مغرب آمديم، شب بى آب مانديم، علف نه آنقدر است كه بتوان گفت!! از همه جور علف، و گلهاى رنگ به رنگ زياد و درخت هم تمام شد.
جمعه بيست و سوم يك ساعت به آفتاب مانده روانه شديم، جاى بسيار خوب، روز پيش باران آمده بود، زمين سبز و خرم و گلها فراوان، همه جور [و] بسيار.
سه ساعت كه از روز رفت رسيديم به يك جاى سنگى كه يك ذرع از زمين گود بود، شن نرم بالاى سنگها گودالها كنده بودند، آب شيرين صاف بسيار خوب داشت، بعد رفته [مىريزد] به رود خانه، يك بره آهويى ميان حاج برخاست، عكام با چوب كه مىگويند پُرق، انداختند و زدند.
سه فرسنگ ديگر كه راه آمديم، رسيديم به زمين ريگ نرم كه عرب نُفُودش مىگويند، در آنجا منزل كرديم آنجا علف كمتر داشت، اعراب از اطراف گوسفند و دوغ و
ماست و برّه بسيار آوردند، بّره خوب را يك ريال و سى شاهى، آفرين بر آن زمين، روغن زياد و ارزان مىفروختند، امروز دو روز است كه زمين سرد است، آب و هوا و علفش اينقدر وفور داشت كه تمام مال و حشم دنيا در آنجا مىتوانست زندگانى كرد.
شنبه بيست و چهارم، نيم ساعت به آفتاب مانده بود سوار شديم، زمين ريگ نرم سفيد، بتّه و علف بسيار كم، سمت مشرق كوههاى پارچه پارچه و كوچك، چنان سخت كه پياده نمىتوانست عبور نمايد. سر راهها ايلات جبلى نشسته، پنير و ماست و كره بسيار آورده مىفروختند، دو فرسنگ كه آمديم در ميان يك دو راهى حاج را پياده كرده بناى شماره شد، از كجاوه و سرنشين، قريب چهار ساعت طول كشيد تا شماره تمام شد، ظهر نشده آمديم منزل نهار خورده خوابيديم. هنوز تك تك حاجى شمرده مىشد.
دهى كه وقت رفتن دست راست از بلوك جبل (بود) سمت مغرب به قدر يك فرسنگ از راه دور بود، از همين راه باز دست راست سمت مشرق قريب نيم فرسنگ زير جاده، پنج شش نفر سر نشين از اهل كرمان و شوشتر رخت هاشان را عوض كردند، خودشان را به طريق عكام كه شتر حاجىها را مىكشند، ساخته بودند، آنها را شناختند كتك بسيارى به آنها زدند و در جزء حاجىها نوشتند.
يكشنبه بيست و پنجم نيم ساعت به آفتاب مانده راه افتاديم، همه جا صحراى صاف، لكن پارچه پارچه كوههاى كوچك، هر يك به قدر دو هزار قدم با يكديگر فاصله داشتند. بوته شور، علف نرمه بسيار، گلهاى زرد و سفيد بسيار داشت.
پنج ساعت به غروب مانده رسيديم به «مستجده» منزل كرديم. در آن منزل كشيك شب، موقوف شد و ما بعدها همه شب آرام مىخوابيديم، آن شب را طرفى كه اهل حاج افتاده بودند، دروازه كوچكى داشت خراب كرده نزديك به زمين رسيده، پرسيدم چرا چنين شده؟ گفتند: اين خانه كدخداست، رفته است پيش ابن سعود خود را از توابع او
محسوب داشته، تا كه سلطان جبل باشد، شنيده خانهاش را خراب كرده [اند].
دوشنبه بيست و ششم سر آفتاب از «مستجده» روانه شديم، سمت شمال كه جبل است، همه جا كوه لنگه لنگه، اكثر جاهاش پياده مىتوانست عبور نمايد، ميان آن كوهها زمينهاى بسيار صاف و علف نرمه و بوته بسيار بود و گلهاى رنگارنگ و تك تك گلهاى بنفش زياد از حد، گلستان خوبى بود. مثل آنكه كاشته باشند، در آنجا خاطرم آمد روزى كه سلطنت آباد از خاك پاى مبارك مرخصى گرفتم كه از نجف اشرف بروم مكه، حاجى آقا اسماعيل، به خاك پاى مبارك عرض كرد كه اين سالِ خوب [و] وقت رفتن به مكه است،
هواهاى بسيار خوب، صحراهاى گلستان، تمام اهل خلوت به عرض حاجى آقا اسماعيل خنده مىكردند، به طريقى كه پدرش هم مىخنديد. ما هم چه مىدانستيم كه راه مكه تمام كوير و بى آب و علف است؟ رفتن و آمدن مظّنه چهار فرسنگ، لكن ديدهايم تمام دامنه ماهور و قدرى هم ريگ كه نفودش عربها بنامند، در آن نفود بوته شور، واسكم بيل و علف بسيار است، گل هم زياد دارد و ايل زياد دو طرف جاده افتاده بودند و لكن بسيار پريشان و لخت، از قرارى كه مىگفتند، نصف از ايل از خودشان، و حشم و رمه تلف شده است. سه ساعت و نيم به غروب مانده منزل كرديم.
شش فرسخ آمده بوديم، امروز صحراى وسيع و علف و گل زياد، يك ساعت به غروب مانده به قدر نيم ساعت باران آمد، زمينها تر شد و هوائى شد كه مثل نداشت.
سه شنبه سر آفتاب روانه شديم، صحرا تمام گل همه رنگ، و علف زياد، چهار ساعت كه آمديم دو فرسخ به خود جبل مانده، ده بسيار بزرگى است، در دامنه كوه جبل است و اسم آن «كفار» است منزل كرديم، و پنج به غروب مانده منزل نموديم كه فردا بايد حاج را به شماره آورند و اخوه بگيرند، حاج آنچه از راه دريا آمده بودند تمام از جبل برگشتند. رفتن، چهل و دو كجاوه بود، برگشتن، يك صد و چهل و پنج كجاوه شده، سوار و سرنشين رفتن اگر شصت هفتاد تا، اما برگشتن پانصد.
چهارشنبه بيست و هشتم يك ساعت از آفتاب رفته راه افتاديم، يك فرسخ و نيم كه آمديم، باغات جبل پيدا شد. زامل آمد با شش سوار، شترها را خوابانيد، اول سرنشين هايى كه از عرب شتر كرايه داده شمرده، روانه كردند. بعد از اين با حمله دارها نشسته قدرى حرف زدند، بنده هرگز نه كجاوهام ميان كجاوهها مىرفت و نه شب چادر ميان چادرهاى حاج مىزدم.
سر يك بلندى شترها را مىخوابانيدند، سايه كجاوه نمد مىانداختند مىنشستم، ديدم پسر حاجى سلمان كه من در حمل او هستم، آمد كه بگويد عكام و نوكرهاى شما بيايند بروند پيش عكام و پيادهها، دو نفر آدم عربى آورد كه يكى جلوى شتر برويد، يكى هم عقب شتر، قرار است هر حاجى يك عكام دارد كه به نوبه جلو كجاوه را مىكشيدند.
بنده گفتگو كردم كه چهار عكام دارم، يكى همراه بارها است، يكى سواره عقب كجاوه است، دوتا هم، يكى جلوى شتر را مىكشد و يكى هم عقب شتر را مىراند، اين دو نفر را آمد آن عكام سواره را هم عوض كرد، رفت.
ديدم امير و زامل آمدند، سلام كردند تعارفى گفتند، بسم اللَّه سوار شويد، هر كجا عقبه بود، هر كجا ريگ بود ياسان(1)بود، جلو كجاوهها را، آدمهاى محمد امير مىگرفت، كجاوه بنده رد مىشد، بعد از قرارِ قراردادى كه هست، حمل اول، دوم تا آخر مىگذشتند، قدرى كه راه رفتيم [يكى] از آنها كه عكام شده، آمده بود جلو شتر را مىكشيد، پرسيديم شما حاج از چه ولايت؟ گفتند: ما هر دو خراسانى هستيم، رختهاى ما را ديشب حاجى سلمان عوض كرده است و عكام قلمداد كرده است.
قدرى كه رفتم ديدم از طرف راست ما، پنج نفر پياده مىآيند، نزديك كجاوه افتادند به راه رفتن، پرسيدم شما كجا بوديد؟ گفتند ديشب ما رفتيم به ميان كوهها خوابيديم و حالا تند مىآئيم كه ما را نبينند كه ما را بگيرند. گفتم حمله دار كه شما را مىداند چه
1) . ياسان در لغت به معنى سزاوار و لايق آمده و اصل اين كلمه مغولى است، امّا اين معنى با عقبه وريگزارسازش ندارد، ظاهراً مىخواهد بگويد، حركت كُند و دشوار بود.
مىكنيد؟ گفتند: نصفه با او قرار كردهايم، بيست و دو تومان اخوه را، يازده تومان بدهيم به حمله دار و يازده تومان مال خودمان.
شش ساعت و نيم به غروب مانده آمديم به همان مكان كه وقت رفتن منزل كرده بوديم، هى كجاوه آمد ديدم عكام ساختگى، به قدر سه ساعت طول كشيد، تا اينكه تمام حاج آمدند چادر زدند، همان طريق، قصاب، زنهاى نان خرد و چيزهاى ديگر فروش، همان فراشها، البته بقدر دويست نفر حاجى سرنشين، رختهاى عربى پاره پاره پوشيده، عوض عكام درست كرده بودند، حمله دارها يك حاجى هندى را [نيز] به ميان بار مفرش(1)خوابانيده بودند و نمد روش (رويش) كشيده بود (ند). حاجى سلمان همين كه بار مفرش [را] آمده بود بگذارد به او زده بود، نمد پس رفته بود سر هندى پيدا شده بود، زامل شتر را خوابانيده بود، هندى را آورده بسيار زده بود، پسر حاجى سلمان را هم قدرى زده بوده اسمش را نوشته.
يوم پنج شنبه بيست و نهم، اتْراق شد در جبل، غره ماه تالار و چند نفر از قوم و خويش هايش سه ساعت به غروب مانده آمدند به چادر بنده ديدن، با پنجاه شصت نفر عرب اطراف چادر و [وسط] چادر تمام نشستند، شيرينى و چاى و قهوه خوردند، در جبل بسيار قليان كم مىكشند، از محمد امير پرسيد كه آن تفنگى كه عربها را زد و آن نشانهها را زد كدام است؟ تفنگ بسته بود به ديرك نشان داد و تعريف انداختن مرا كرد، از من خواهش كرد اگر چه زحمت است لكن ميل دارم دو سه تير تفنگ بيندازيد من ببينم، گفتم به چشم. آدم خودش را صدا نمود، به زبان عربى باش (بهش) گفت، يك نشانه بيار.
رفت يك استخوان(2)كَت شتر را آورد. باش [به او] گفت كه دورتر بگذار. برو به قدر يك صد قدم، زمين را قدرى كند، در زمين نصب كرد من گفتم اين نزديك است ببريد دورتر، آدم بنده رفت بقدر پنجاه قدم دورتر بود گذاشت. با هم مىگفتند دور است، همان تيرى
كه پر كرده بود انداختم از وسط نشان زد، تير ديگر پر كردم انداختم باز زد و تير ديگر انداختم از كله نشان زد كه استخوان را از بالا خُرد(1)نمود همه تيرها. آدم طلال به زبان عربى مىگويد زد، و گفت استخوان را بيار آوردم، تالار استخوان را آورد، گرفت، بسيار تعريف كرد و تعجب نمود.
بعد تفنگها را و طپانچهها [را] تمام تماشا نمود و خداحافظى كرد رفت، نزديك غروب يكساعت كهاز شب رفته بود، ديدم آدم محمد امير آمد كه تفنگ را از من خواسته است، كهشما بافلانه كسزياد آشناييد ازاو بخريد، محمد گفته بود او تفنگ فروش نيست.(2)
ىتوان اسم فروش به او برد، گفته بود هر طريق است بايد اين تفنگ را براى من بخرى، او گفته بود آن روزى كه نشانه انداختم تفنگ را به من بخشش كرد و براى بنده فرستاد، من پس فرستادم كه تا كنار دريا پيش شما باشد، گفته بود الان(3)بفرست تفنگ را بياورند، اگر امشب تفنگ به من نرسد آرام نخواهم گرفت، يك ساعت از شب رفته ديدم كاكاى امير آمد دعا رساند و گفت: تفنگ را بدهيد. من تفنگ را دادم برد، طلال صاحب شد.
تالار جوان است قريب به بيست سال بايد داشته باشد، لكن قدرى چشمش چپ است و ريشش را مُوچه پى(4)مىزند.
دوم ماه صفر پسر «عبيد» كه اول، بزرگ جبل آنها بودهاند، با چند نفر از قوم و خويشها و چند نفر عرب آمدند، شيرينى و قهوه خوردند [سپس] رفته بعد از او يك پسر عموى ديگر، با قوم و خويش هايش با چند نفر عرب آمدند چاى و شيرينى و قهوه خوردند رفتند، يك فقره ديگر از بزرگان جبل آمدند.
شنبه سوم، چهار ساعت به غروب مانده رفتم به خانه محمد كه بازديد بكنم و هم برويم بازديد اميربزرگ [آقاى] طلال، اتاق بلند به قدر ده ذرع طول و چهار ذرع عرض، قد پاش
شش ذرع وسوارها از جنه(1)و بى طاقچه، لكن جنه آنجاها بسيار صاف، اول قهوه آوردند.
از باغش ليموى شيرين، ترنج و نارنج آوردند. گفت فلانى، شما صاحب خانه و خود من هستيد، من هنوز فرصت ناهار خوردن نكردهام، ناهار مرا بياوريد بخورم، گفتم بياورند، يك سفره از برگ خرما كه از مجموعه [مجمع] بزرگ، بزرگتر [بود] آوردند، يك لنگرى(2)دلمه مو پخته بودند. ميان آن لنگرى برّه خوب هم پخته بودند و گوشت گوسفند را تكه تكه بزرگ پخته بودند. روى گوشتها زياد چربى گوسفند گذاشته، ميان سفره، بنده هم خوردم، يك كاسه چوبى دوغ آوردند، ميانش يك پياله چاى خورى، بنده هم خوردم ديدم چال شتر است، گفتم اين چال است، گفت: بلى دوغ شتر است، دلمه زيادى خورديم.
بعد از نهار تفنگ [و] شمشير آنچه داشت آورد تماشا كرديم، خوب و بدش را گفتم. يك تفنگ گلوله زن انگليزى(3)قديم بسيار خوب مثل تفنگهاى قديمى كه خاقان مغفور داشت آورد. تمام اسباب هاش از قرخولق و غيرهاش طلا، سرمه طلا به قنداقش پيچيدند. قنداقش طلا اگر چه بيشتر تفنگها طلا اسباب هست، اما اين، خيلى اين را قشنگ ساخته بودند. گفت از مصر(4)براى من فرستاده صاحب ملك مصر، بعد از آن رفتم باغى سر خانهاش بود ديدم، تمام گل و زمين هايش يونجه كاشته بودند، چند دانه هم انار و انجير، قدرى هم نخيل خوشه خرما باشد. گفت باغبان چيد، قدرى خوردم لكن خوب نبود، گشتيم ديوارهاى باغ، تمام داغ گلوله كه هى تفنگ زده بودند، آمديم خانه، آدم رفت ببيند امير بزرگ كجا است، گفتند: رفته است ميان باغها، بعد رفتم به ديدن آن پسر عمو.
آنجا كه رفتم باز يك اتاقى مثل اتاق اول، غلامها شربت [درست] كردند، آب ترنج تازه
گرفتند، يك جام كرمانى بزرگ شربت كردند، آب ترنج ريختند، غلام دست گرفته مىبرد پيش يكى، با قاشق مىخوردند، بعد چاى آوردند، بعد از چاى قهوه بعد قليان، ده پانزده نفر نشسته بودند قليان را كسى نكشيد، همان طريق كه آورده بودند بردند. بعد را آنچه آدم نشسته بود شمشيرهاشان را از غلاف بيرون آوردند تماشا كردم، بيشتر شمشيرها قُر است، كج مىشود، بعضى فولاد قزوين، تك تك فولاد خراسانى، اعتقادشان زياد است، بعد گفت از خانهاش آنچه تفنگ و شمشير داشت آوردند، يك تفنگ حسن ميلاى بسيار خوب داشت اما سنگين بود، با آن قراولهاى بزرگ و قنداق ته كلفت، كار روم، براى قلعه دارى خوب بود. دو شمشير خوب يكى هندى يكى خراسانى محمد داشت.
بعد محمد گفت برويم خانههاى امير را تماشا كنيم، رفتيم ميان كوچه بزرگى تا رسيديم به جلوى قلعه، كه مخصوص امير است، ديدم قريب پانصد نفر گدا و غيره كه در يك زمينى است جلو قلعه نشستهاند و ايستادهاند، اينها كى هستند كه همه شب مىآيند در قلعه؟ دو عرب يكى يك تركه دست شان، دو سكوى كوچك هست آن طرف و اين طرف در نشسته [يك] دالان چى دارد آنجا [و] هم يك سكو از گل، نشستهاند. پنج شش نفر هم روى آن سكو نشسته. ما كه رسيديم برخاسته سلام كردند، از آنجا رفتم اول يك حياتى كوچك بود دو طرف آن ايوان، يك طرفش پنج ارادّه(1)توپ سوار، دو تاش دهن گشاد به قدر قون پارهايى كه بار قاطر، كه سفرهاى كوچك مىبريد. سه تاش بلندتر و گلوله كوچك ارادهها درست و سوار، لكن توپ ريختهاند ميانش، صاف شده همان طريق از قالب بيرون آمده آن طرف ايوان اسباب توپ بالاى برج كشيدن، از آن حيات گذشتم، حيات مضيف مسكين، ده مجمع بزرگ كه هر كدام يكى نيم مجمعهاى بزرگ با نان و گوشت و برنج كه مثل دم پخت ما است، دور هر مجمع، ده نفر فقير نشسته مىخورند. سه نفر هم كاسه هاى چوبى بزرگ پر آب به يك كف دست شان گرفته
1) . ظاهراً ارابه صحيح است كه به معنى گارى دو چرخ است و براى حمل و نقل بار به كار مىرود، و روىآنها توپ نصب مىكردهاند.
ايستادهاند. هر كدام مىگويند ماى، آب مىدهند. اينقدر مىخورند كه سير مىشوند آن وقت پا مىشوند. آن مجمع هاى نيمه خورده را مىبرند. ده مجمع ديگر مىآورند از آن حيات كه مضيف است، آنجا هم ده نفر ده نفر به همان طريق نشستهاند مىخورند، از آنجا رفتم حيات ديگر خانه.
آنجا مجمعها درست كرده هر دو مجمع يك بچّه هشت يا ده ساله ايستاده است از شاخههاى درخت خرما دست شان، باد مىزنند مگس ننشيند. از آنجا رفتم حيات ديگر، ده پانزده غلام سياه و ده پانزده كنيز سياه، غلامها جوال برنج را ميان ديگها خالى مىكنند و هيزم مىريزند پاى اجاقها و آب ميان ديگها، كنيزها آتش مىكنند، مىكشند ميان مجمعها نان و برنج و گوشت پهن مىكنند.
ده ديگ بزرگ سر اجاقها هست، يك ديگ بزرگ هست [سفره] پهن مىكنند، همين طريق صد نفر صد نفر مىآورند مىخورند و مىروند. گفتند هميشه اين طريق مضيف خانه هست.
بعد رفتم به قهوه خانه، اتاق بسيار بزرگى پانزده و شانزده ذرع طول و شش ذرع عرض، سه پايه از چوب خرما، ستون ميان اتاق، دورش سكوى ميان صندلى و روى سكو قالىها افتاده است. و ميانش دو اجاق يكى يك ذرع و نيم، قريب سى چهل قهوه جوش و فنجان قهوه خورى زياد هست، و چند نفر قهوه چى ميان اتاق بودند يك نفر هم پاش(1)آنجا بود.
بالاى اين قهوه خانه، اتاقِ منزل امير بود، فرستاد محمد كه بيايند درش را باز كنند، من گفتم شب است بايد رفت، به منزل آمديم چادر و آن گداهايى كه ديده بوديم، در وقت رفتن زيادش مرده بودند و تازه درختهاى مركبات جبل بهار كرده بود، درخت هلو زياد داشت، بارش هم به قدر گردوى پوست كنده بود. بارى شب را محمد امير آمد در بنده منزل، تا يك ساعت از شب رفته، كه آدم طالار آمد پيش محمد امير، كه تالار سركار را خواسته است، محمد سوار شد گفت مىروم برمىگردم، من پيغام كردم كه محمد امير
1) . پاى آن
حاج فرزند من است. او را بهتر از اين نگاه دارى نمائيد.
آنجا رفته بود پرسيده بودند كه فلانى امروز اينجا آمده بود؟ محمد عرض كرده بود كه آمده بود بازديد شما، گفته بود صبح مرا چرا اخبار نكرده بودى كه در منزل بمانم؟
بسيار دلجويى از محمد كرده بود. به من پيغام كرده بود محمد فرزند شما است، من هم فرزند شما هستم به زامل پيغام كرده بود مِن بعد در امر حاج، امير حاج مختار است آنچه او بگويد و بكند مُجرى و مُمضى(1)است. بسيار تعارف كرده بود، بعد او را گفته بود مضيف هستى برو، محمد آمد.
سه نفر فيروز كوهى كه يك نفر ميرزاست ظاهر در فوج بوده با دو نفر لاريجانى و دو نفر بند پى، اينها با هم بودند، هم چادر در حمل باقر كاشى، آن پدر سوخته با يك كاشى ديگر شريك شدهاند شانزده نفر شتر دارند، باقى آوردهاند، پولهاى اين بيچارهها را خوردهاند، شترها را هم در جزو عربها فروختهاند، يك منزل به جبل مانده عربها را غروب آفتاب ياد داده بيائيد شترها را ببريد كه خريدهايم، يا پول بده يا شترها را مىبريم! اين بيچارهها ترسيدهاند كه عرب البته شترها را ببرد، فردا در وقت راه افتادن در صحرا بمانيم! ترسيدهاند بيست (و) چهار و نيم امپريال به باقر كاشى دادهاند، عرب شترها را نبرده، جبل كه رسيده باز اين بازى را در آورده كه باز پول از مازندرانىها بگيرد، شريكش هم ديده كه اين طور است گفته است من از آخر اين كار مىترسم، من خود را از حمله دارى خلع كردم، خودِ بدان با عرب او،
حاجى [ها] آمدند پيش بنده، به عرض فرستادم، حمله دارها باقر كاشى و شريكش را آوردند، با حرفهاى زياد و گفت و شنود، من به شريكش گفتم: پولهاى كرايه را گرفتند با هم خوردند، بيست و چهار و نيم امپريال زياد از كرايه شان كرايه گرفتهاند، حالا مىگويى من شريك نيستم! پول كرايه از اينجا تا سماوات را كه پيش گرفتهاى!
1) . در متن: مجرا و مم زاست.
بيست و چهار امپريال كه زياد گرفتهاى بده، آن وقت از شراكت خودت را خلع بكن، اين را كه من گفتم باقر جرأت پيدا كرد و گفت: پدر سوخته آن وقت كه شبها كُنْجه(1)در مكه مىروى و روزها هندوانه برى مىكردى، مهمانى مىكردى، روزى يك تومان كباب [با] نان مىخوردى، مال مردم را تلف مىكردى، من خوب بودم حالا [از] شراكت من بدت مىآيد؟ آن يكى درآمد [گفت]، پدر سوخته تو در مكه شبى پنج تومان شراب مىخوردى و ... بازى مىكردى، چرا فكر اين روزها را نمىكردى؟ بنا كردند با هم اين طور گفتن. من به امير گفتم آدمى از شما بايد برود به چادر باقر كاشى، آنچه دارد سياهه بكنند، هر چه دارند به زمين بگذارند با شترها، تا رسيدن به نجف آنجا بفروشند، آنچه عمل آمد به عرب و حاجىها داده شود والا اينهايى هم كه دارد تا سه روز ديگر تلف خواهند كرد، رفتند آدم امير و يك آدم بنده، [و] آن ميرزاى سواد كوهى، آنچه بود سياهه كردند. بردند به چادر مازندرانىها، حجت نوشته، اسباب را از قرار سياهه حجّت، نوشته داديم به دست مازندرانىها، چند فقره كار مشكل، آنجا آن شب تمام شد.
ساعت چهار شام آوردند شام خورده شد، قهوه خوردند رفتند خانه هاشان. امسال از مرحمت پادشاه روحنا فداه، بى فرمان، قوشچى باشى شده بودم، از مثل عوام تمام عرب ولايتى و حمله دارها، از دست اين پيره گرگ زامل رضايت نداشتند.
دوشنبه پنجم،(2)يك ساعت از روز رفته از جبل راه افتاديم، درست سمت شمال از همان راه كه رفتن طرف مكه رفتم، سه فرسخ كه آمديم، صحراى بى آبى منزل كرديم، آن شب محمد همراه نبود، اين فرسخها را كه بنده مىنويسم از روى ساعت مىنويسم، ساعتى يك فرسخ حساب مىكنم والّا آن عربها چندان فرسخ را نمىدانند.
چهارشنبه هفتم(3)صفر، سر آفتاب راه افتاده، ميان شمال شرق، زمينها مثل دامنه،
كنار كوه ريگ و سنگ سياه، دو كوه در ميان صحرا، ارتفاعش به قدر چهل پنجاه ذرع و اطرافش تخمينى، به قدر پانصد ذرع، قدرى از اين جا گذشتيم. خورده ماهور تمام سنگ.
شش ساعت راه آمديم رسيديم به سر چاههاى خاصره منزل كرديم.
خبر آوردند آدمى كه رفته بود راه سلطانى را ببيند، آب دارد يا نه؟ خبر آورده كه باران زده است همه جا آب داريم، بنا شد كه از راه سلطانى كه سه روز نزديكتر است برويم.
جمعه نهم(1)يك ساعت به آفتاب مانده راه آمديم، به قدر نيم ساعت زمين صاف بوته شور و نفود، بعد رسيديم به خورده ماهور كه تمام سنگ بود. دو فرسخ كه آمديم باز نفود شد و سنگ يك پارچه، يك فرسخ ديگر آمديم رسيديم به چند ده، كه شمردم آنچه پيدا بود پانزده ده بود، گفتند باز هست، آب برداشتم، چادر مختصرى زديم شترها را آب داديم، به قدر يك فرسخ كه آمديم دامنه اين ماهور منزل كرديم، جاى بى آبى بود.
به قدر سه فرسخ كه آمديم به چند چاه رسيديم، آب چندان نداشت، نصفه كمتر مشك را آب كرديم آن هم لجن، راه افتاديم.
نيم فرسخ [ديگر] كه آمديم به نفود خورديم، بوتههاى شور و جاروب و گل بسيار، ملخ هم روى بوتههاى جاروب زياد بچه كرده، اين بوته جاروبها بسيار خوش تركيب، يك ماهى هم عربها گرفته آوردند براى محمد امير، حكيم شيرازى بود همراه براى او فرستاد، سرش مثل مار مولك دم كوتاه بدنش خالهاى سياه كوچك، بدنش بسيار نرم و شفاف، پولك ريزه مثل ماهىهاى كوچك.
در ميان نفود كه حاج افتاده بود، دو سه تا [را] عربها گرفتند، تمام را آن حكيم شيرازى گرفت. گلهاى زرد آبى مثل گل كاسنى و علف هم زياد بود.
شنبه دهم،(2)نيم ساعت از آفتاب رفته سوار شديم، همه جا نفود و آن بوته و آن كه روز پيش بود، به همان طريق علف هم [داشت]، بوته زياد، قريب به ظهر ماهور و
نفود شد.
شش ساعت كه راه آمديم منزل كرديم، علف و هيزم كم داشت، شب را فرستادم امير آمد، با او قرار گذاشتم كه از راه سلطانى برود، گفت فردا كه منزل رفتم قرارش را مىگذاريم.
يك شنبه يازدهم سر آفتاب سوار شديم، قريب به پنج فرسخ آمديم همه جا ماهور، كم علف و كم بوته، تا اينكه سر يك ماهورى منزل كرديم، گفتند يك فرسخى شترها و مشكها را بردند، آب بسيار خوب آوردند، اين آب را كه ديديم، هر چه آب از پيش داشتيم دور ريختيم.
يك ساعت به غروب مانده، فرستادم ميرزا نصراللَّه را آوردند، با او گفت و شنود كردم، او گفت: كار از اين بهتر نمىشود. چند نفر ديگر هم از قِبَل ميرزا هادى و اسماعيل خان، ملايعقوب را آوردند همه بناى التماس را گذاشتند كه كارى مىشد كه از راه سلطانى كه راه زبيده است برويم، آنچه هم بخواهد مىدهيم و دو سه روز هست كه اسم پول قهوه امير را مىزنند، اين پول مستمرى است كه همه ساله گرفتهاند. اين [پول را] پيش به بدى و زجر گرفته، هم ما به خوشى مىدهيم به اسم اينكه ما را از جاده سلطانى ببرد، از براى امير هم اسم دارد بلكه هم به زيارت اربعين برسيم.
حضرات را گفتم، شما برويد من با امير گفت و شنود بكنم، انشاءاللَّه درست مىشود. شما حضرات سرنشينها حرف بزنيد ببينم آنها چه مىگويند.
من آدمى هم فرستادم پيش رضا قلىخان برادر سپه دار، كه شما هم از قول من به شاهزاده خانم (زن مرحوم محمد حسين ميرزا بود، حالا زن او شده قريب به هفتاد سال دارد) عرض نمائيد كه در سن و غيره بزرگتريد.
اين حكايت سن را كه شنيد، خانم كج خلق شده پيغام كرده بود، شما كارها (ى) ديگر را درست بكنيد من مىتوانم امر خودم را درست بكنم. گفتم به جهنم! فرستادم پيش
خانم شاهكى و چند نفرى كه با او هم منزل بود، زن مرحوم فريدون ميزراى فرمان فرماى قديم و زن حاجى ملا على، كه مىخواهيم از راه سلطانى برويم، شما هم آنچه را قرار بدهند قبول داريد يا نه؟ پيغام كرده بودند آنچه شما بكنيد ماها قبول داريم، كل حاج و ما شما را به بزرگترى قبول داريم، امير يك ساعت از شب رفته آمد با عبدالرحمان وزيرش و حاجى حسينى كه پول داد به حاجىها و به حمله دارها قرض مىدهد، مرد خوبى است و به كار مردم زياد مىآيد، تا چهار ساعت نشستيم حرف زديم. كار به اينجا ختم شد كه ما را روز شانزدهم ببرد كنار درياى نجف، چهار صد تومان هم پول قهوه.
قرار شد شب اربعين را دم دروازه كربلا پياده [مان] بكند، بنده قبول كردم، گفتم فردا از جاده [اى كه] چاه سلمان مىگويند بايد نرفت [بلكه] از جاده سلطانى [بايد رفت].
گفت سر دو راه، من بيدق را نگاه مىدارم، هر كدام ميل شماست بگوييد مىرويم، من گفتم در هر صورت از جاده سلطانى بايد رفت.
دوشنبه دوازدهم سر آفتاب راه افتاديم مثل زمينهاى ديروز، پر سنگ و كم علف و كم بوته و كف زمين سنگ. رسيديم به سر دو راه، ديدم محمد با بيدق ايستاده است كه اين راه مىرود به چاه سلمان و اين راه مىرود به راه سلطانى.
تمام حاج التماس مىكند كه از راه سلطانى برويم، من گفتم بيدق را از راه سلطانى بكشيد. بيدق راه افتاد، حاجىها بنا كردند به دعا كردن، هر كجا زمين گود بود، بوته و علف زياد بود و هر كجا بلندى بود پر سنگ و كم علف و بوته.
چهار ساعت به غروب مانده، هفت فرسخ راه آمديم رسيديم به يك بركه، يك ذرع آب داشت. يك فرسخ ديگر كه آمديم رسيديم به يك بركه مربع كه يك صد ذرع طول و هشتاد ذرع عرض داشت، از سنگ و آهك بسيار مستحكم ساخته بودند، پنچ شش ذرع خالى بود سه ذرع آب شيرين داشت. سه بركه كوچكتر هم پهلوى آن بركه بود لكن آنها آب نداشتند، در پهلوى بركه منزل كرديم هواى بسيار خوب داشت.
شنبه يك ساعت به آفتاب مانده راه افتاديم، زمينش مثل زمينهاى ديروز بود.
ظهرى رسيديم به يك بركه بسيار بزرگ كه از همه بركهها بزرگتر بود، بى آب، دو تا هم كوچك پهلوش، اين بركهها تمام هر كدام يك چاه بسيار بزرگ كنده از سنگ، [سنگ] كه
مىانداختم صداى سنگ كه بالا مىآمد [به صورت] تخمينى پنجاه ذرع مىشد. آن را «بركه شراف» مىگفتند و آثار آبادى يك قلعه چهار برجى از خشت، ميان آبادى اش بود، قريب به يكصد خانه مىشد، از آنجا رد شديم.
پنج ساعت ديگر كه آمديم، يك بركه بسيار بزرگ ديگر صد ذرع در صد ذرع مىشد، اسمش بركه شراف(1)است و حضرت امام حسن عليه السلام درست كرده است. پنج ذرع آن آب نداشت و يكصد خانه وار، ايل عنيزه نزديك بركه دويست قدم بالاتر نشسته بودند و حاج هم سمت بركه افتاد.
گوسفند و بره زياد آوردند بره هايى كه يكىاش [را] دو ريال مىدادند، در آنجا دانهاى سى شاهى مىدادند. يك روز در آنجا اتراق كرديم كه حساب ايل عنيزه را با حمله دارها تمام كنند.
امروز [روز] اول [است و] تا فردا حمله دار است كه پولها را خورده باقى آورده، حساب مىكنند، به قدر يكصد و پنجاه تومان پيش فلان حمله دار باقى است، اول به زبان خوش مىگويند بدهيد. كجا پول هست؟ تمام رفتن و آمدن به قرض داده شد، سوغات براى زن و بچه گرفته، كنيز و غلام زياد خريده، پول كجا، اسباب كجا؟ بعد راه مىدهند امير حمله دارها را، به عربها، مىگويد برويد طلب تان را بگيريد، تا وقت ظهرى در چادرهاى حاج بناى قسم و گوش برى بود، يكى مىگويد باغ در كربلا داريم هزار تومان، يكى مىگويد خانه نجف و كربلا دارم به پانصد تومان گرو مىگذارم به صد تومان، اگر حاجى خون طمعى پيدا كردند، پول مىگيرند و [و بعد مىگويند] خورده شد، نجف كه رسيد ديده نخواهد شد.
1) . در متن اين نام تكرار شده كه احتمالًا بايد مؤلف اشتباه كرده باشد!
بارى باقر كاشى را دادند دست عربها، نه اين قدر زدند كه بتوان نوشت، قريب به مردن كه شد، گفت اسباب من زياد است، از طلب حاجىهاى مازندرانى، آدم امير آمد كه شما بفرستيد مازندرانىها اين اسباب را بياورند و حراج كنند تا در ميان عرب طلب كار، با مازندرانى قسمت بشود اگر درست درآمد با طلب هر دو بسيار خوب قسمت بشود بين حملهدار و رعيت ايران. ديدم جواب ندارد، اسبابها را بنا كردند به حراج كردن، ده بيست تومان طلب حاجىها شد و ده بيست تومان طلب عربها، شترها هم به حراج رفت لخت ولات ولوت باقر كاشى شد.
حمله دارها بنا كردهاند از ترس چوب، شترها را حراج كردن، يكى چهار ريال فرانسه كه شش هزار است. شش ريال الا ده ريال، شترهاى خوب كه زير كجاوه است در حراج مىفروشند و عربها يا عوض طلب كه از حمله دارها دارند حساب مىكنند، يا پول مىدهند، زياد شتر آنجا فروخته شد.
يك شنبه اتراق بود، بنده رفتم چادر عربهاى عنيزه، كه در پهلوى بركه آنهايى كه صاحب دولت بودند چهار پنج گوسفند بيشتر نداشتند، تمام اين پنجاه شصت خانه نزديك به بركه سه بز داشت كه شير مىداد، جام كوچك دوغ خريدم، نه آنقدر بى پا و گرسنه بود كه بتوان شرح داد، تمام خوراكشان خارمغيلان و ملخ بود.
چهارشنبه، سر آفتاب راه افتاديم رسيديم [بعد] از 3 ساعت راه، به دو بركه كه شصت هفتاد ذرع عرض و طول دارد، لكن عرب آب را برده بودند. سه فرسخ ديگر كه آمديم، يك بركه به قدر پنجاه ذرع در پنجاه ذرع و ده ذرع گودى داشت ولى آب نداشت.
همين كه آمديم از عقبه بالا، گفتند اين ماهور، حومه نجف است، كه مالش مىآيد علف مىخورد، رو به قبله ماهور مال عنيزه است. هر بركه يك چاه از سنگ بريده، به قدر پنجاه شصت ذرع خالى و بى آب، بركه هم به قدر پنج ذرع، باقى پر خاك، ميانش چاهى بود كه آب داشت آنجا منزل كرديم.
پنج شنبه، نيم ساعت به طلوع آفتاب مانده راه افتاديم، تا ظهر همه جا مثل زمين
صحراى نجف كم بوته، رسيديم به ماهورى عقبه داشت، ديروز كوتاهتر به قدر نيم فرسخ سنگ ريزه داشت ريخته، سنگ هاش دنده دنده بود. تا سه ساعت به غروب مانده آمديم منزل كرديم.
يوم جمعه اول آفتاب راه افتاديم، باز همان طريق ماهور، سه فرسخ ديگر آمديم سه بركه ديگر، يكى بسيار كم آب داشت و [ديگرى] آب شيرين بسيار خوب زياد، اين راه سلطانى هر سه فرسخ، سه تا چهار تا بركه و جاى آباد دارد منزل كرديم.
شنبه، نيم ساعت به آفتاب مانده راه افتاديم. در اينجا حمام داشته است، كوت خاكستر حمام است، آدم كه ديد مىداند آنجا حمام بوده است، سعود وهابى اين بركهها و بعض آبادى را خراب كرده است، سالى كه با ايل وهابى آمده است نجف و كربلا را گرفته است.
سه ساعت ديگر رسيديم به بركه، جزئى آب داشت و خرابه پهلوش، از آن رد شديم. سه فرسخ ديگر آمديم رسيديم چهار بركه پهلوى هم، دوتاش آب زياد داشت.
دوتاى ديگر بى آب به قدر شصت ذرع طول و چهل ذرع عرض داشت در آنجا منزل كرديم.
يك شنبه، سه ساعت كه راه آمديم از اول آفتاب، رسيديم به دو بركه بى آب خراب، دو ساعت ديگر كه آمديم به سه بركه ديگر رسيديم كه خاك پر بود و آب نداشت.
دو ساعت ديگر كه رفتيم، رسيديم به بركه مربع [كه] آب كثيفى ته آن بود، خرابهها پهلوش، يك فرسخ ديگر آمديم بركه و برجى بلند بود كه همان سال وهابى ايستاده خراب كرد. زيرش را خالى كرده است برج افتاده است. الان(1)به قدر چهار پنج ذرع آن درست است، [مثل] حلقه روى زمين افتاده است.
هر اوقات پيشها، حاج [در] برگشتنش آنجا مىرسيد، آن برج را چراغان مىكردند.
اهل نجف مىدانستند حاج آمده، فردا از نجف پيش واز مىآمدند.
1) . در متن العان.
دو فرسخ ديگر كه آمديم به يك فرسخى درياى نجف، دهى است [به نام] عين سيه، يك ميدان به دريا مانده است، نيم فرسخ به عين سيه مانده منزل كرديم، بى آب [است] عين سيه قبله نجف واقع شده، اين طرف قبله نجف اشرف، شب عبدالرحمان آمد منزل كه چهار صد تومان تعارفى كه قرار شده، اهل حاج بدهند، تا فردا از رأس سلمان برويد به كربلا، شما بفرستيد اين پول را جمع كنيد. من گفتم: چهار روز است كه مىگويم يك نفر آدم از شما بيايد با آدم من بروند اين سرى يك تومان كه قرار شد از بابت كرايه تا كربلا كه سه منزل است بگيرد [بابت] كرايه تراده تا رفتن به شهر، پول قهوه شما هم باشد، گوش نكردى، حالا كه نجف اشرف پيدا شد از اين مردم پول نمىشود گرفت! لكن به قدر امكان من مضايقه ندارم.
شب را پيغام كرديم و جار زدند، هر كس نفرى يك تومانش [را] ببرد چادر حاجى ميرزا هادى معدل بدهد، سياهه هم حاجى ميرزا نصراللَّه گفتم كرد. كجاوهاى دو تومان، سرنشين پنج هزار، خيلى پابه پا هم كرديم. آن شب اول بنده و ميرزا نصراللَّه نفرى بيست تومان و بزرگان هم به قدر همت خودشان دادند. قريب صد تومان دادند.
پنج شنبه هم سر آفتاب روانه شديم، سمت شمال مغرب آمديم. هندوانه و خربزه از نجف اشرف آورده بودند، آنجا را كه دريا تمام مىشود رأس سلمان مىگويند، آنجا پياده شديم.
قريب به دو ساعت شترها را آب داديم، مشكها را آب كردم. آن روز قدرى گرم بود رفتم ميان دريا، در واقع حمام.
سه ساعت به غروب مانده سوار شديم، همان ماهور كنار قلعه نجف كه شب سرا پرده بود، مىرود سمت مغرب تا پيداست.
لكن مقابل رأس سلمان سنگش زياد بود، كه اسب هم بالا نمىرفت. به قدر يك فرسخ سمت مغرب از داخل ماهور رفتيم به يك دره رسيد. با پا وسط ماهور رفتم باز
سنگ شده سنگ به سنگ، راه بريده بود. مال يكى به قدر دو ساعت طول كشيد از عقبه بالا رفتيم. به قدر نيم فرسخ از عقبه كه سوار شديم، محاذى قلعه نجف، يك ساعت به غروب مانده منزل كرديم و حمله دارها بنا كردند پول نفر يك تومان (و) پنج هزار را مىگيرند. حمله دار در جزو به حاجىها مىگويد ندهيد، در ظاهر مىگويد بدهيد. به هزار معركه دويست و چيزى از چهار صد تومان وصول شده، فرستاديم عبدالرحمان را آوردند پول را داديم، او نگرفت، يك آدم همراهش كرديم پول را برد پس آورد، بعد جار زدند حاجىها هر كس مىرود نجف اشرف دو ساعت به صبح مانده سوار شوند سمت نجف بروند.
هر كس مىآيد سمت كربلا اول سفيده مىرويم، دو ساعت گذشت. حاج نجفى و سماواتى و بعضى هم از ايرانى، رفتند به نجف اشرف مثل شب اربعين را كه اين همه حديث از براى شب اربعين وارد شده، از براى سه هزار نيامدند و رفتند به نجف، كه ما اگر حالا بياييم به كربلا چهار روز ديگر بايد برگرديم، باز كرايه بدهيم نمىكنيم.
آنقدر وله ميان حاجىها به هم مىرسد و حال اينكه، اين آدم سى و چهل نفر جمع مىشوند يك تراده مىگيرند به نفر ده شاهى، برگشتن نفر ده شاهى از مسجد كوفه مىروند ميان تراده يك فرسخى كربلا، زير باغها پياده مىشوند و مىآيند كه رفتن و برگشتن يك قران مىشود. از براى يك قران مىميرند.
در مدينه طيبه هم مظّنه كردم، آدم دو دفعه اگر رفته باشند ميان حرم، مابقى را بيرون در بسته، مىايستادند زيارت مىكردند و مىرفتند، زيارت پيغمبر روزى دو دفعه مىرفتند ...
آنجا كه شب مانديم تا نجف اشرف، چهار فرسخ راه بود، سفيده روانه شديم از همان [راه] رفتيم سمت كربلا، به قدر سه فرسخ بالاتر راهى كه از كربلا مىروند به نجف اشرف، صحرا به همان طريق، رفتيم زياد هواى بسيار خوب و آمديم همه جا شمالى تا زمينى كه قبله عالم روحنا فداه، از خانه سوار شدند رفتند طرف صحرا به قدر يك فرسخ
تشريف بردند كه باد زياد شد، برگشتند به جاده تشريف بردند، از همان زمين گذشتيم، لكن تمام بيابان، ولى راه آمديم.
پنج ساعت به غروب مانده افتاد به ماهورهاى ديگر، يك ساعت ديگر كه آمديم، نيم فرسخى [به] كربلا مانده، محاذى پل آجرى كه اردوى مبارك افتاده بود، آن طرفش رسيديم افتاديم تمام به خاك، زيارت مختصرى كرديم، دعا به دولت و عزت پادشاهى كرديم سوار شديم، در واقع تا كسى آن ولايات و آن زمينها را نبيند، قدر وجود مبارك پادشاه عالم پناه را نمىداند.
[تا] اين دم تمام شاكر و دعا گوى وجود مبارك هستيم لكن آن سرزمينها و شهرها را كه ديديم، صد مرتبه دعا گوتر مىشود و قدر وجود مبارك را زيادتر و بهتر مىدانند.
شكسته استخوان داند بهاى موميائى را.
الهى به حق پيغمبر و اولادش، على مرتضى عليه السلام و فاطمه زهرا، كه عمر و دولت و شوكت و جلال ناصرالدين شاه بيافزايد، كه اين مردم هميشه بروند و برگردند، اين گونه فيضهاى بىاندازه به اهل ايران برسد. يا رب دعاى خسته دلان مستجاب كن.
روز چهارشنبه نوزدهم كه شب اربعين بود، آمديم به كنار همان پل، امير سر پل و كنار پل برايش چادر زدند، حاجىها را گفتند پياده شويد شترهاى عرب را بدهيد، بنده همان طريق با كجاوه و يك نفر آدم امير همراه عكامها، رفتم منزل در آنجا پياده شديم، رفتم حمام غسل زيارت كردم، رفتم به پا بوس آل عبا- صلوات اللَّه عليهم- خداوند تمام مسلمانها را به اين فيض عظمى برساند والسلام(1)آن روزى كه نوشتهام به رودخانه كه قريب چهار پنج سنگ داشت، آن روز بسيار پياده راه رفتم و شترها زياد ماندند، چهار نفر پياده بودند كه لباس درويشى پوشيده بودند،
1) . در متن: وسلام.
مىآمدند به مكه، هر چهار تا با هم رفيق بودند، آن روز خسته شده ماندند شب [را هم] در صحرا [ماندند]، فردا از هم جدا شده گم شدند، يك نفر آنها شيعه بود سه نفر ديگر ش سنى، آن سه نفر سنى پيدا نشدند كه اصلًا از آنها نشانى نشد، ولى آن يك نفر شيعه، فردا در بيابان يك شتر زلول با زين پيدا كرده، سوار شده و نمىدانست كه كجا مىرود، بعد از يك شبانه روز در صحرا رفت، روز ديگر عربى پيدا شده، با سنگ زد از شترش انداخت، زياد سرش را شكست، هر چه از رخت هاش بكار مىآمد گرفته انداخت در صحرا، شتر را برداشت رفت، يك شبانه روز علف خورده در صحرا رفت، زن عربى به او(1)رسيده، بردش به خانهاش، دو روزى نگاه داشته، بعد كه دانست كه اهل حاج است زلولى سوار شده، درويش را به تركش سوار نموده، آوردش به مكه، اول بردش پيش محمد امير، يك عبا و قدرى پولش داده، زن رفت زيارت كرده رفت، درويش را هر كس به قدر خودش چيزى داد، درويش را نوكر كردند. حرف درويش اين بود كه تا سال ديگر مىمانم كه حج بكنم، اينها نيست مگر از باطن امير المؤمنين عليه السلام، خداوند ما را از امت محمد صلى الله عليه و آله و از شيعه على مرتضى عليه السلام محسوب كند. [سال] 1288 تمام شد.
والسلام
1) . در متن: باش.
سفرنامه مكّه
سفرنامهاى شيرين و پرماجرا
خان زاد [خانهزاد] بعد از استيذان و مرخّصى از خاك پاى مبارك «همايون أعلا»، حقير در بيست و دوّم ماه شعبان 96 [1296 ه. ق.] به عزم زيارت «بيت اللَّه الحرام»، [از دار الخلافه طهران] بيرون رفت و در چهاردهم جمادى الأُخرى [الثانيه]، 97 [1297] به [اين پايتخت] «طهران» بازگشت نمود، [و مناسب ديد كه مجملى از] آنچه [ديده و فهميده براى آگاهى و دستور العمل قاصدين زيارت خانه خدا به عرض عامّه اهل مملكت برساند] در عرض مدّت ده ماه سفر ديد، از قرارى است كه به عرض مىرساند:
از [دار الخلافه] «طهران» الى [تا] سرحدّ «خانقين»، بعضى رباطات(1)معتبره، و پلهاى عالى [ممتاز]، در عرض راه ديد كه، در قديم [الأيام] مردمان بزرگ خير انديش [بنا نهادهاند كه مايه آسايش و رفاهيت زوار و مسافرين و قوافل بوده باشد] براى آسايش و رفاهيّت خاطر زوّار و مسافرين ساختهاند، و اكثر آنها به مرور زمان خراب شده و بعضى در شرف انهدام است. و كنون [اكنون] به مخارج جزوى، همه آنها
1) . مهمانسرا و كاروانسراى ميان راه.
تعمير مىشود و سالها در روزگار، آن بناها و نام نيك بانيان خير باقى خواهد ماند. و هرگاه بىاعتنايى به اين مطلب شود، متدرّجاً(1)همگى خراب خواهند شد، و آن مخارج به هدر خواهد رفت، و متردّدين(2)و مسافرين به مشقّتها خواهند افتاد. از جمله در «ساروق» كه قريه معروفى است متعلّق به «ميرزا على قائم مقام»، و صنعت قالى بافى در آن جا شايع است، و مردمان خشنى دارد- كاروان سراى معتبرى بوده، از بناهاى صفويّه.
اهل قريه عمداً چنان خرابى به آن جا وارد آوردهاند كه قابل سُكنى نباشد، محض آن كه متردّدين را در خانهاى [خانههاى خود] منزل دهند و به انواع مختلف تعدّى نمايند.
صنعت قالى بافى در اين دولتِ ابد مدّت، الحمدللَّه خيلى شيوع و ترقّى نموده.
در عبور از خاك «عراق» [اراك] و «همدان» و «كرمانشاه» آبادى نديدم، الّا آن كه زنها و دخترها در آن جا مشغول اين صنعت بودند، از جمله در «كرمانشاه»، دو قاليچه زين پوش ديدم بسيار لطيف و ممتاز، صنعت زنى كه انواع گلها بر آن طرح نموده، همه سايه دار. چنان صنعتى به خرج داده بود كه گويا نقّاش فرنگى با قلم ساخته! امّا افسوس كه غالب الوان جوهر معدنى فرنگى شده و غير ثابت، و رنگهاى جوش ثابت نباتى بالمرّة(3)منسوخ گشته و به اين سبب چند سال است كه تجارت قالى تنزّل نموده، كاش غدغن سختى از جانب اولياى دولت مىشد، كه رنگهاى جوهر فرنگى را ابداً در صنايع ايران استعمال نكنند.
در «نوبران» راهدارخانهاى است نزديك پل، چند نفر مستأجر دارد، مردمان بد سلوك متعدى هستند، هرگاه پياده تا دو سه نفر تنها از آن جا بگذرند، راهداران جيب و
بغل آنها را مىكاوند و آن چه وجه نقد يا جنس قيمتى داشته باشند از آنها مىگيرند. و خانزاد [خانهزاد] چند «زوّار هروى» پياده را ديد، كه چنين سلوكى با آنها شده بود و كليّةً به فراخور حال هر كس، آن چه بتوانند دست درازى مىكنند.
از سر حدّ(1)«ايران»، الى حدود «بغداد» در خاك «عراق عرب»، قراء [قرى] و آبادىها ديد، مثل «خانقين» و شهر «وان» و «بعقوبه» و «قزل رباط» و «مندلى» و غيره، كه تمام آنها از آبهاى جارى نهرهاى ايران مشروب مىشوند. و همگى آباد و سبز و خرّم مىباشند و اراضى ايران كه اين آبها از روى آنها مىگذرد، همه كوير و چُول(2)و بى فايده افتاده و حال آن كه مىتوان به مخارج جزوى، سدّها بست و آبهاى زياد بر روى زمينهاى مستعدّ قابل خوب، جارى ساخت و آبادىها نمود و منافع كلّى براى دولت و رعيّت برداشت، بالتّبع همه طرق را امن ساخت، تا مثل حالت حاليه(3)هر روز قافله را در گوشهاى، دزدان سرحدّ لخت نكنند.
حسب الامر اولياى دولت ابد مدّت، مقرّر است كه همواره در قصر شيرين جمعى سواره، ساخلو(4)باشند.
اين بنده به دقت رسيدگى نمود، زياده از سى يا چهل نفر نيستند، آنها [آن] هم با اسبهاى مفلوك و تفنگهاى مغشوش(5)، و مىخواهند در مقابل دزدان سرحدّى بهادر چابك، كه همه باتفنگهاى معتبر واسبهاى كوه پيكراند، زيست كنند و قوافل(6)زوّار را بگذرانند.
فيما بين قصر [قصر شيرين] و سرحدّ، آثار چند قلعه و برج و آبادى، در كنار راه
هست، همه مخروبه و خالى، در جلگههاى سبز و خرّم و پر آب افتاده، از قرارى كه مذكور بود ظاهراً به سبب بعضى تعدّيات، رعاياى آن جا متوارى شدهاند، و از آن وقت راه در آن قلعه مغشوش و بىاعتبار گشته.
اوقاتى كه در عتبات عاليات توقف داشت نكاتى چند ملتفت شد:
اوّلًا: چهل چراغها و شمعدانهاى موقوفه «اعليحضرت شهريارى» را، چندان رسيدگى نمىكنند و وجوهى كه به اسم روشنايى مىگيرند به مصارف موقوفات نمىرسد، خاصّه در «كاظمين»، ولى در «سرّ من راى»، چهل چراغ [ها] همه شب روشن است و عملاش منظم، جز آن كه اغلب كاسههاى لاله را، سابقاً شكستهاند و كاسههاى ناجورِ بدل، به جاى آنها گذاشتهاند!
همه ساله از اطراف «ايران» نعشهاى بسيار، حمل و نقل مىشود به «نجف اشرف» و در قبرستان «وادى السلام» دفن مىشود. از وقتى كه وارد خاك عثمانى گردد، تا به خاك سپرده شود، در نقاط مختلفه به عنوانهاى مختلف عوارض مىگيرند. مثل پول «تذكره»(1)و «نعش خانه» و «راه دارى» و «دروازهبانى» و «حق الارض»(2)و غيره. بعد از آن كه نعش دفن شد، همان عملهجات قبرستان، از كثرت دنائتِ(3)طبع، به چند روز فاصله، قبر را مىشكافند و سنگهاى لحد را كه قيمت نا قابلى دارد، بيرون مىآورند و علامات قبر را هم، از آجر و سنگ آن چه هست، بر مىدارند تا جاى ديگر بفروشند. آن وقت جسد ميّت به عمق قليل زير ريگ است، و اكثر طعمه جانوران صحرا مىشود و به اين سبب آثار قبور مسلمين، چندان باقى نمىماند.
بعد از زيارت «عتبات» عرش درجات، در 14 شوّال [1296 ه. ق.] از «بغداد» بر كشتى كوچك نشست- موسوم به «لندن»- و از روى «دجله» به سمت «بصره» حركت نمود. بعد از چند روز به كشتى ديگر وارد شد، موسوم به «بلاس لنج» و در 22 [شوال] وارد «بصره» شد. در عرض راه از كنار خرابههاى «مداين» و قبر «حضرت سلمان»، وقصبچه(1)«عماره» گذشت كه هر سه در طرف «يسار»(2)دجله واقع شدهاند.
«عماره» قصبچهاى است از «عثمانى»، واقع در كنار «دجله»، خيلى خوش نما است، و اقلّا يكصد خانوار جمعيت دارد و از رعاياى ايران خيلى آنجا سكنى دارند. نايبى هم از جانب «كارپرداز(3)بغداد»، اغلب آنجا مأمور است.
«مداين» شهرى بوده واقع در كنار «دجله»، از بناهاى «سلاطين عجم»، و محل «سلطنت قشلاقى» ايشان بوده، و بعد از آن كه خراب شد از مصالح آن جا «بغداد» را بنا نمودند و در اين عصر جز «طاق كسرى» چيزى از آثار آنجا باقى نيست. و در نزديكى آن، مدفن «حضرت سلمان فارسى» است و چند درخت نخل از روى دجله نمايان است.
و در طرف يمين دجله قبر «حضرت عُزير نبى عليه السلام» است، صحن وسيع بزرگى دارد و در اطراف، عمارات دو طبقه كه تمام را يهودان سكنى دارند و زيارتگاه معتبر آنها است.
«بصره» شهرى است از «عثمانى»، تابع «بغداد»، واقع در كنار «شطّ العرب»، به فاصله سه ربع فرسنگ، و فاصله شمالين [شمالىاش](1)از «خليج فارس» چهارده فرسنگ و فاصله جنوب شرقىاش از «بغداد» 46 فرسنگ، طول غربىاش از «تهران» سه درجه، و عرض شمالىاش 30 درجه، و جمعيّتش را تا پنجاه و شصت هزار ضبط نمودهاند. ولى به نظر خانزاد [خانه زاد] خيلى كمتر آمد، بازارهاى بسيار دارد و كوچههاى بىنظم و تنگ و كثيف، مريض خانه دايرى هم در آنجا هست و به سبب جزر و مدّ «شط العرب» هوايش غير سالم است.
«بصره» يكى از تجارت خانههاى بزرگ آسيا است، و جمعى «ملل اروپا» در آن جا تجارت دارند و سابق خيلى معتبرتر بوده. بناى آنجا را خليفه ثانى نهاد. در سال 15 هجرى، و در سال 1048 [ه. ق.] به تصرّف «ايران» افتاد و بعد به تصرّف «عثمانى»، باز از سال 1187 [ه. ق.] مدّت شش سال، به تصرّف «ايران» [در] آمد و كنون به تصرف «عثمانى» است.
ساكنانش عموماً سنّى هستند و متّصل به آن جا در كنار «شط»، قصبچه خوبى بنا شده، معروف به «على مقام» چون مسجدى دارد كه «حضرت امير عليه السلام» در آن جا نماز گزاردهاند و زيارتگاه عامه است. اهل آنجا غالب شيعه مىباشند و حجّاج در ذهاب و اياب، آنجا منزل مىكنند.
در نزديك «على مقام» و كنار «شط»، باغ بزرگى است متعلّق به «آقا عبد النبى»، تاجر معروف عجم، حقير در آنجا منزل نمود و اين شخص با وجود قلّت سنّ، مردى است معتبر و مشهور، و غالب مهمّات «حجّاج عجم» را كفايت مىكند ولى از باب بىاعتدالى، بعضى شه بندرات(2)، محض حفظ خود او، و جمعى ديگر بستگى به «دولت عثمانى» يافتهاند.
بعد از سه روز اقامت در «بصره» بركشتى بزرگترى نشسته موسوم به «هانرى بولكو»
و در 28 شوال [1296 ه. ق.] رسيد به بندر «بوشهر»، و در عرض راه از كنار «محمّره»(1)گذشت. اين قلعه در طرف يسار «شط» است؛ در مقابل «بصره» به فاصله چند فرسنگ و «رود كارون» از كنارش عبور مىكند. برج و باره حصار از دور نمايان بود. استعداد آبادى آنجا بيش از «بصره» است و اراضى حاصل انگيز خوب دارد. ولى پُلتيك(2)«شيخ العرب» چنين اقتضا نموده كه همواره آنجا را به زحمت خراب و ويران نگاه دارد و در قلعه جمعيتى مسكن نكنند، والّا در مقابل چنان بصره، نبايد «محمّره» چنين باشد. شيخ العرب در خارج خاك «محمّره»، يعنى در خاك «عثمانى» ضياع(3)و عقارى(4)به هم بسته، و عمده علاقه خود را به آنجا حمل نموده و اگر همين قدر مانع خيال رعيّت نمىشد، و اسباب خرابى و اتّهام براى آنها فراهم نمىآورد، قلعه «محمّره» از اصناف، سكنه و تجّار پر مىگشت و اراضى، همه نخلستان مىشد و هر سال مبالغى گزاف عايد دولت و رعيّت مىگشت و حالا جز برّه بريان چيزى در قلعه پيدا نمىشود.
بوشهر يكى از بنادر «فارس» است واقع در كنار خليج [فارس] و دايره نصف النّهار «طهران» بر آن مىگذرد و در اين دو شهر به يك وقت ظهر مىشود، و عرض جغرافىاش 29 درجه شمالى است، جمعيتش قريب ده هزار نفر، كوچههايش اغلب تنگ و باريك، و عماراتش دو طبقه. تجارت خانه معتبرى است. غالب ساكنانش تجّاراند و سه سفارت خانه معتبر در آن جا است. اوّل متعلّق به «دولت انگليس» كه خيلى به اقتدار حركت مىكنند، واقع است در كنار دريا، و ديگر دو دسته «سرباز هندى» دارند با يك نفر «صاحب منصب»(5)كه همه روزه عصر در «جلوخان»(6)سفارت مشق مىكنند.
در دوّم ذيقعده از «بوشهر» حركت نمود به سمت «جده» در عرض راه به مرور عبور نموده، از كنار «بندر عباس» و «جزيره قشم» و «تنگه هرمز» و «مسقط» و «عدن». و از تنگه «باب المندب» گذشته، رسيد به «مخا» و بعد از سه روز در 18 ذيقعده [1296 ه. ق.] وارد «جده» شد.
«بندر عبّاس» شهرى است از «فارس» به فاصله شش فرسنگ، در شمال «تنگه هرمز» واقع است. بر كنار خليج [فارس] تجارت خانه بزرگى است و جمعيت آن را تا بيست هزار نفر گفتهاند.
«قشم» جزيرهاى است از «خليج فارس»، واقع در «تنگه هرمز» و در سرحدّ جنوبى «فارس»، وسعتش 20 فرسنگ در چهار فرسنگ است، متعلّق است به يك نفر رييس اعراب، از بستگان «امام مسقط»، سيصد قريه در آنجا بود و كنون جمعيّتش تا 16 هزار نفر مىرسد. از آن جمله چهار هزار از ساكنان «بلده قشم» اند كه در طرف شرقى جزيره واقع شده.
«هرمز» شهر و بندرى است از «آسيا»، واقع در كنار شمال شرقى «جزيره هرمز»، و چندان فاصله از «ساحل فارس» ندارد و در مدخل «خليج فارس» است، و به واسطه «تنگه هرمز»، با «درياى عمان» اتصال پيدا كرده و قريب سيصد نفر جمعيت آن جا است.
و «جزيره هرمز» سابق مركز صيد مرواريد زياد بود، كه در اطرافش مىگرفتند، و اگر چه «جزيره چولى»(1)است ولى همان صيد مرواريد اطرافش، و خصوصيات مكانىاش كه مفتاح «خليج فارس» است، باعث اعتبارش گشته، ولهذا «سلطان» كوچكى كه سابق آن جا را متصرّف بود، و به چند برج جزيره را نگاهدارى مىنمود، اقتدارى داشت، و مدّتى مقرّ «دولت پرتقال» بود در خاك مشرق زمين، ولى «شاه عبّاس اول» در سال 1033 [ه. ق.]
1) . بىآب و علف.
آن جا را به تصرّف آورد و اكنون متعلّق است به «دولت ايران» ولى صيد مرواريد چندان نمىشود.
شهرى است از «عربستان»، حاكم نشين امامت «مسقط»، فاصله شرقىاش از «مكّه معظّمه» سيصد فرسنگ است، طول جغرافىاش از «طهران» يازده درجه غربى و عرض شمالىاش 23 درجه و نيم، واقع است در كنار تنگه از «خليج فارس»، جمعيتش پنجاه هزار نفر است، و لنگرگاهش خيلى معتبر است. هوايش سوزان است و غير سالم. و معبر جميع امتعه(1)و اجناسى است كه از «هند» به «خليج فارس» بيايد و مركز تجارت معتبر و مرواريد هرمز است.
شهرى است از ملك «يمن»، واقع در كنار «خليج [فارس]»، فاصله جنوب شرقىاش از «مخا» 36 فرسنگ است، سابق يك هزار نفر جمعيت داشت ولى از وقتى كه متعلّق شده است به دولت انگليس، خيلى ترقى نموده از حيثيت عمارت و جمعيت و آبادانى، و مكانيّت معتبر دارد در امور دولتى، و بندرى است تجارتگاه خيلى معمور.
«باب المندب»؛ يعنى درب سرشك و ندبه، خانزاد در شب جمعه 24 ذيقعده [1296 ه. ق.]، وقت سحر از آن جا گذشت. تنگهاى است بسيار خطرناك در محلّ اتّصال «بحر احمر» و «درياى عمّان»، طولش قريب هشت فرسنگ است و طول جغرافىاش از «طهران» هشت درجه غربى است، و عرض شمالىاش دوازده درجه و نيم، در عرض اين تنگه دو كوه كشيده شده و معبر(2)را بر سه قسمت نموده، قسمت طرف يسار، خيلى كم عرض است و قسمت وسط خطرش كمتر است. «دولت انگليس» آنجا
در روى كوه، قراول(1)و مشعل دوّارى(2)قرار داده است، براى دلالت گمراهانى [گمشدگانى] كه شب به آنجا مىرسند.
«مخا- شهرى است از يمن» جزو امامت «صنعا»، واقع در كنار «خليج عربستان» كه «بحر احمر» نيز گويندش، فاصله جنوب غربىاش از «صنعا» 46 فرسنگ است. طول غربىاش از «طهران» قريب 9 درجه، و عرض شمالىاش 13 درجه، و جمعيّتش پنج هزار نفر، بندرگاه معمورى است و از دور خيلى خوش منظر است ولى درونش بر خلاف، مكره طبع است و بد نما، بادهاى سوزان دارد و حرارت بىاندازه. اطرافش ريگ زار است و چول، قهوه مشهورى دارد كه از درههاى اطرافش به عمل مىآيد. و حاصل آن جا كه علاوه بر قهوه به خارج حمل مىشود «صمغ»(3)و «مَصْطَّكى»(4)و «كندر» و پوست و تجارت معتبرى دارد.
«جدّه»، شهر و بندر معمورى است از «حجاز»، واقع در كنار «بحر احمر»، به فاصله دوازده فرسنگ در مغرب «مكّه معظّمه». جمعيّتش قريب ده هزار نفر مىشود. كشتى تا نيمفرسنگ فاصله لنگر مىاندازد. قونسول(5)نشينچنددولت است؛ ازجمله «دولت ايران» در آنجا كار پردازخانه معتبرى دارد و عمارت آن جا تمام، از سنگ متخلخل(6)تراشيده است و تا سه- چهار طبقه مرتفع مىشود. كوچههايش بالنسبه عريض است و مستقيم.
بازارهاى وسيع و عريض و معتبرى دارد؛ از اجناس «فرنگستان» و «هندوستان».
هوايش بسيار گرم است و هميشه شبنم دارد، مثل «بوشهر» و «مكّه» و «مدينه» و عموم بنادر دريا، نمىتوان در هوا خوابيد. و در خارج دروازه شمالى، به فاصله قليل، قبر طويل
و عريضى واقع است منسوب به «امّالبشر»، وخدّامى دارد- نعوذ باللَّه- چه طرّار(1)و قلّاش(2)و اوباشاند!
خلاصه در طىّ اين مسافت، بر سه كشتى نشست؛ دو كشتى اوّل متعلّق بود به «انگليس»، عملهجات(3)بسيار مؤدّب، معقول و قاعده دانى داشت. جمعيّت زيادى هم در آنجا راه نداده بودند. بر حجاج چندان سخت نگذشت، ولى كشتى سيّم كه متعلّق بود به «پسر مرحوم حاجى زين العابدين» تاجر شيرازى، ساكن «بمبئى»، عملهجاتِ خارجى بسيار بىادب، نامعقول، هرزه و طمّاعى داشت. ايشان از «بوشهر» داخل كشتى شدند.
همه به ظاهر مسلمان بودند ولى از هيچ منكرى روگردان نمىشدند. مرتكب انواع قبايح بودند و انواع دزدى مىنمودند. با آن كه اين كشتى تازه براى حمل و نقل حجّاج دائر شده بود و صاحب بيچارهاش، بسيار اهتمام داشت، در اين كه اين كشتى به نيك نامى معروف شود، تا حجاج به ميل و رغبت در آن وارد شوند، و مِنْ بعد(4)سودها ببرند. بر خلاف رضاى او، اجزاى نا متناسب و وكلاى غير دلسوز، جمعيّت بسيارى از حجاج بدبخت را، در وسعت قليلى از انبارها و سطحه كشتى گنجانيدند.
چه شرح دهم از سختى كه بر آن جماعت بيچاره گذشت! جمعى كثير به سبب عفونت هواى انبارها، و عدم امكان تدبير در دوا و غذا، مريض شدند، و بعضى مردند در آب دريا و شكم ماهى مدفون شدند.
خلاصه در آن كشتى روزگارى سخت و صعب بر مردم گذشت، تا وارد «جدّه» شديم و از راه «سعديّه» متوجّه «مكّه معظّمه» گرديديم.
«سعديّه» احرام گاهى است برابر «كوه يلملم» كه «حضرت امير عليه السلام» وقتى در
مراجعت از «يمن» [بودند] آن جا احرام بستهاند. درّهاى است، چاهى در وسط دارد، به عرض سه- چهار ذرع و به عمق چهار- پنج ذرع، از سنگِ تراشيده ساختهاند، سه منزل از «جدّه» دور است و دو منزل از «مكّه معظّمه». در هر منزل چاهى همچنان حفر نمودهاند براى شرب عشاير و اغنام آنها، ولى آن چه خان زاد [خانه زاد] به دقت فهميده، اين است: آن پنج منزل بلكه غالب منازل «بين الحرمين»، قابل آن است كه نهرها و قنوات در آن جاها جارى نمايند. اغلب زمينها پر آب است و ناهموار، و به حفر چند پشته چاه، رشته قناتى جارى مىشود و زمينها همه قابل آبادى است ولى نمىدانم باعث(1)چيست كه در اين همه قرنهاى گذشته، احدى به خيال نيفتاده كه آن اراضى را، به اندك مخارج آباد كند، در آن بيابانها جز خار مغيلان كه درخت «صمغ عربى» است، چيزى نروييده، و حال آن كه مىتوان بسيارى از آنها را گلزار و باغستان نمود.
در 26 ذيقعده [1296 ه. ق.] از طرف جنوب، وارد «مكه معظمه» شديم و آن شهرى است از «حجاز»، مقرّ شرافت كبرى، واقع به فاصله هفت فرسنگ در مشرق «بحر احمر»، طول غربىاش 11 درجه و عرض شمالىاش 21 درجه و نيم، جمعيت ساكنيناش قديم تا يكصد هزار نفر [ده هزار نفر] مىرسيد، و در هشتاد سال قبل رسيد به هيجده هزار نفر، باز ترقى نمود تا اين زمان رسيده است به پنجاه هزار نفر، و جمعيت حجاج اضافه بر اين است. امسال به تخمين از يكصد هزار متجاوز بود. كوچههايش خيلى منظم است و خوش منظر، و عماراتش منقّح(2)، واصل شهر بنا شده است در چند دره، و بر دامنها، و شعب جبال اطرافش، لهذا مسطّح و هموار نيست. و دماغه «كوه ابو قبيس» شهر را به دو قسمت مختلف نموده، قسمت طرف يمين، اعظم است، و عمده شهر آن جا است و قسمت طرف يسار به وضع قديم است. اغلب خانهها حصير است و
چينه،(1)خيلى مختصر و پست و بىقاعده. عمارات شهر اغلب سنگ تراشيده است و تا سه- چهار طبقه مىرود و خانهها را صحن و حياطى نيست، همگى را درب و پنجره به طرف معبر است، و تمام شهر را همان «قنات زبيده» مشروب مىكند، ولى اين آب، دو- سه ذرع از زمين پستتر است، با دلو بالا مىكشند.
عمده آبادى و اعتبار شهر در اطراف مسجد است، و «بيت اللَّه» در وسط واقع شده، به طول و عرض ده ذرع الى پانزده ذرع. مربع شكل است و ارتفاعش بيش از طول و عرض است، از سنگ تراشيده بالا رفته. قطعات سنگ اغلب نيم ذرع و سه چارك، در يك چارك است و پيراهن سياه رنگى از پشم بر او كشيدهاند، وضع خانه نسبت به جهات اربعه منظم واقع شده، يك ضلع مواجه شمال است، و ضلعى مواجه جنوب، و ضلعى روى به مشرق، و ضلعى روى به مغرب. و زواياى خانه را اركان گويند.
«حجر الاسود» واقع است بر ركن جنوب شرقى، و به ارتفاع يك ذرع و چارك(2)تخميناً بر زاويه خارجه نصب شده، سنگش يكپارچه نيست، قريب بيست قطعه است، در «طوق نقره» قرار دادهاند، و آن طوق را بر زوايه نصب كردهاند و سطح حجر هموار نيست، قدرى مقعّر(3)است و بىقاعده، و لون حجر سياه مكره نيست، قهوهاى رنگ خيلى مطبوع است، و رگهاى سفيد و قرمز خيلى خوش نما دارد. و اصل سنگ متخلخل نيست خيلى سخت و مُصمَت(4)است.
موافق آن چه در كتب فرنگى ديدهام، اعتقاد «حكماى فرنگستان» اين است كه اين
سنگ يكى از احجار ساقط از هوا است، كه اغلب آهن و نيكل و ساير اجزاى معدنى دارند، ولى اين اعتقاد فاسد است. «حجر الاسود» مبرّا از اين نسبتها است. اين سنگ را خانزاد [خانه زاد] مكرّر اوقات خلوت رفت و به دقت نظر نمود، هيچ شباهت ندارد، نه به احجار ارضى و نه به احجار آسمانى كه فرود افتادهاند.
«حجر اسماعيل»، نصف دايره است كه در يك طرف بيت واقع شده روى به جنوب، و متّصل به ضلع ميزاب رحمت. حجاج بايد بر دور هر دو طواف كنند. و طواف گاه منطقهاى است به عرض پنج- شش ذرع، محيط بر بيت و بر حجر، و در محيط خارج طواف گاه، «مقام حضرت ابراهيم عليه السلام» است و قبّه «چاه زمزم» و ساير متعلّقات حرم. كف زمين حرم به قدر دو ذرع بلندتر است از زمين اطراف و در درون خانه، زينتها قرار دادهاند.
اعتقاد اين بنده آن است كه خانه خداوند را زينت روحانى باطنى كافى است.
«محبوب خوب روى چه محتاج زيور است»
و اگر از اين مزخرفات(1)معرّا(2)بود، سطوت و عظمتش در قلوب و انظار، خيلى بيشتر بود.
«خوشتر بود عروس نكو روى بىجهيز»
خان زاد [خانه زاد] مدّت يك ماه در «مكّه معظمه» اقامت داشت، گاه گاه به گردش و تماشا مىرفت از جمله روزى رفت به دكّه برده فروشان، سه دكه معتبر در «مكه» براى فروش برده داير است، وضع غريبى ديد! انواع كنيز و غلام و خواجه از اهل «حبشه» و
«زنگبار» و «نوبه» و «سودان» و غيره در آن جا ديد. تختها ترتيب دادهاند و آنها را منظم طبقه به طبقه نشانيدهاند. دلّالها و يك نفر مُلّا از اهل سنّت، براى اجراى صيغه مبايعه در آن جا حاضر نشستهاند. مشترى از اهل هر مملكت كه در آن جا وارد شود، با كمال مهربانى با او گفتگو مىكنند و هر غلام يا كنيزى را كه به نظر آورد مىطلبند، و تمام اعضاى او را به مشترى عرضه مىكنند، و با كمال چابكى قطع و فصل مىنمايند، مگر آن كه مشترى از اهل ايران باشد ابداً به او اعتنايى ندارند، و بلكه اگر اندك توقّفى نمود، دور نيست صدمهاى به او بزنند و معامله با او را حرام مىدانند. مشترى عجم لابد ديگرى را بايد از اعراب بگمارد تا او خريدارى نمايد.
ديگر در «مّكه معظمه»، دو زيارتگاه عامه است؛ يكى معروف به «مولد حضرت پيغمبر صلى الله عليه و آله» و يكى ديگر به «مولد حضرت امير عليه السلام»، بعضى «سلاطين عثمانى» آن جا را تعمير نمودهاند، متولّى دارد و خدّام چند.
يكى از حدود حرم شريف «عمرهگاه» است به فاصله نيم فرسنگ در سمت مغرب شهر، در آن جا علامت حدّ حرم است و مسجد و اصطخرى(1)است و قهوهخانه، هر كه قصد عمره مفرده داشته باشد، بايد برود آن جا غسل كند و قصد نموده، احرام ببندد و مراجعت كند.
ديگر از توابع «مكّه»، «منا» و «عرفات» است واقع در سمت شمال شهر، «منا» نيم فرسنگ دور است و در آن جا عمارات عاليه بنا نمودهاند كه در اوقات حج، مسكن حجّاج و تجّار است و در غير فصل طفرهگاه(2)و محلّ عيش و تفرّج اهل «مكّه» است و
مسجدى در آن جا است معروف به «خَيف»، به طول يكصد و ده ذرع، و عرض نود ذرع و به فاصله در شمال آن جا بيابان عرفات است. در آن صحرا، جز گوسفندان بيشمارى كه براى قربانى آورده بودند، چند گلّه بز ديدم، به شكل مخصوصى كه هيچ شباهت نداشتند به «بزهاى ايران»، هيكل آنها كليّةً خيلى شبيه بود به آهو، موهاى كوتاه داشتند خيلى نرم و برّاق، و بر جلد آنها كلها [كركها] بود شبيه پوست پلنگ.
ذبيحهاى(1)كه در «عرفات» مىشود نصيب جمعى سياهان است. گوشت آنها را پهن مىكنند بر روى سنگهاى «كوه عرفات»، مواجه آفتاب به زودى خشك مىشود، پس آنها را ذخيره مىكنند براى آذوقه ساليانه خود.
چند مذبح(2)در «عرفات» حفر نمودهاند براى خون و فضولات قربانى، ولى حجاج را چندان اعتنايى به آنها نيست. هر كس در برابر خيمه خود قربانى مىكند، و به اين سبب هوا خيلى متعفن مىشود، اگر چه آن سياهان، فضلات را به تدريج جمع آورى مىكنند.
در «مكّه معظمه» سبزه و باغ نيست، جز يك باغ نخلستان [كه] در طرف جنوب است و دو باغ در طرف شمال، ولى چند قطعه سبزى كار، در اطراف شهر هست كه از آب چاه مشروب مىشوند. نقارهخانه در مكه معظّمه معمول است. همه روزه عصر در برابر باب عمارت شريف مىكوبند و بعضى آلات موسيقى نيز معمول است هيچ مانعى نيست.
معابر «مكه معظّمه»، بازار سرپوشيده است يا كوچه، كه از دو طرف، عمارات تا سه- چهار طبقه كشيده شده، لهذا هوا حبس است و ميدان و فضايى ندارد براى هوا خورى، جز صحن مسجد و ميدانى كه در خارج شهر به سمت شمال واقع است.
«صفا» و «مروه» دو كوه كوچكاند در طرفين «مسجد الحرام»، به فاصله سيصد ذرع
واقع شدهاند. و «صفا» در دامنه «كوه ابو قبيس» است و «مروه» در شمال مسجد است بر دامنه كوهى ديگر، و فيما بين آنها معبر عام است و بازار، يك ضلع معبر «مسجد الحرام» است و طرف ديگر عمارات و دكاكين است. اين قطعه زمين، خيلى مقدس و محترم است و هيچ شبههاى نيست كه «حضرت پيغمبر صلى الله عليه و آله» و بعضى از «انبياى سلف»، و «ائمه طاهرين عليهم السلام» و «اولياء اللَّه»، مكرّر اين مسافت را پيمودهاند و با وجود اينها، «اعراب مكّه» اين قطعه زمين را از همه جا كثيف تر، نگاه داشتهاند. و عمده «سگهاى مكه» در همين معبر سكنى دارند.
بعد از فراغ از اعمال، در 27 ذيحجه [1296 ه. ق]، از «مكّه» بيرون شديم، به عزم «مدينه طيّبه»، در اواسط محرم وارد «مدينه» شديم، و آن را «مدينة النبى صلى الله عليه و آله» نيز گويند، و سابق «يثرب» مىگفتندش؛ شهرى است جزو شرافت بزرگ «مكه»، واقع در جلگه به فاصله 56 فرسنگ، در شمال غربى «مكه»، طول غربىاش از «طهران» 11 درجه و عرض شمالىاش 25 درجه، جمعيّتش قريب يكهزار و دويست خانوار، اين جا هجرتگاه «حضرت ختمى مآب» بوده، صاحب چند مدرسه است، و حجاج بعد از زيارت «مكّه معظمه» به قصد زيارت «حضرت پيغمبر صلى الله عليه و آله»، به آن جا مىآيند.
بلدهاى است محصور، و از خندق قديم جز آثار قليلى در بعضى نقاط چيزى باقى نيست. مسجد «حضرت پيغمبر صلى الله عليه و آله» را خراب نمودهاند و مسجدى به ظاهر عالى و بزرگ، «سلطان عبدالمجيد خان» آن جا بنا نمودهاند، و حالا از آثار مقدّسه قديم، جز حدودى كه بر روى ستونهاى سنگ [سنگى] نوشتهاند، چيزى باقى نيست. مثل حدود «مسجد نبى»، و محل «ستون حنّانه»، و محل «محراب» و «منبر» حضرت، و «ابواب خانه حضرت»، كه معروف است به «باب جبرئيل» و «باب ميكائيل» و غيره، و حدود خانه «حضرت زهرا عليها السلام» و امثال آنها، و كاش همان بناهاى خشت و گل به عينه، باقى بود.
شهر «مدينه» حالا هيچ شباهت به شهر قديم ندارد. تمام عمارات سنگ تراشيده است و غالب سه طبقه الى چهار طبقه و به وضع مخصوصى است در روى زمين. عرض كوچه سه چهار ذرع مىشود. بعد هر طبقه از طرفين، خروجى دارد تا طبقه سيم و چهارم،
مىتوان از بالا خانه اين سمت كوچه، به آن سمت وارد شد و چنان است كه گويا سقف شيروانى بر روى كوچه زدهاند.
مرقد مطهّر «حضرت رسول صلى الله عليه و آله» و «قبر شيخين» را به شكل «حرم بيت اللَّه»، مربّع و مرتفع بالا آوردهاند و پيراهنى بر آن كشيدهاند، و آن با «قبر حضرت زهرا [عليها السلام]» در يك گوشه مسجد واقع شده، مسجد را صحن بزرگى است و اطرافش ستونها و ايوانها است. بر سر ستونها اسم «اللَّه» و اسم مبارك «حضرت پيغمبر صلى الله عليه و آله» و اسامى «عشره مبشره» اسامى «ائمه طاهرين» را با طلا به خطّ جلى نوشتهاند. و بناى اين مسجد و متعلّقات آن، از «سلطان عبدالمجيد خان» است. و بناى قبر مطهّر و ضريح از «قايتبا [ى]» است. و سه طرف مسجد به شارع عام است كه با سنگ تراشيده خيلى منقح(1)ساختهاند. و از قبور معروفه در خود مدينه، قبر «عبداللَّه» پدر حضرت صلى الله عليه و آله است كه در بازار مسگران واقع شده.
«قبرستان بقيع» در خارج «مدينه» است، مقابل يك دروازه، و كوچهاى در ميان فاصله است. در اين قبرستان يك بقعهاى است از تعميرات «سلطان محمود خان»، مشتمل برقبورمطهّره چهارتن از ائمه عليهم السلام؛ «امام حسن» و «امام زين العابدين» و «امام محمد باقر» و «امام جعفر صادق عليهم السلام» به انضمام دو قبر ديگر، يكى قبر «عبّاس» عمّ پيغمبر صلى الله عليه و آله و ديگر قبر «فاطمه بنت اسد»، يا «فاطمه زهرا [عليها السلام]» و در پشت اين بقعه مطهّره «بيت الاحزان» است به فاصله قليلى، و در طرفى از اين بقعه مطهّر قبر «شيخ احمد بحرينى» است. و ديگر چند بقعه در قبرستان هست به اسم «بنات النبى صلى الله عليه و آله»، و «زوجات النبى»، و «حليمه» مادر رضاعى حضرت، و در آخر قبرستان مقبره خليفه سيّم است.
و در طرف شمال شرقى مدينه «كوه احد» است، و در دامنه كوه قبر مطهّر «حضرت حمزه سيّدالشهدا عليه السلام» است، كه مسجد وصحنى دارد. از بناهاى «سلطان عبدالمجيدخان»،
1) . پاكيزه و زيبا.
و در پشت ديوار شمالى، قبور ساير «شهداى احد» است. حصار خاكى خيلى مختصر و پستى(1)دارند در شرف انهدام، و در نزديكى آنها بقعهاى است، مدفن «دندان مبارك حضرت صلى الله عليه و آله».
در «مدينه» و اطرافش، چند رشته قنات جارى است و باغات خوب دارد، خاصه در راه «احد». باغهاى اطراف شهر را هر كدام تا دو- سه ذرع خاكشان را، دستى برداشتهاند محض آن كه آب قنات به آنها بنشيند.
اهل مدينه مردانشان، غالب كوسجاند و سفيد پوست، ولى بد زبان و خشن و بسيار تنگ معيشت، خاصه «طايفه نخاوله»(2)، كه منسوباند به «حضرت سجّاد عليه السلام»، جميع شيعه خلّصاند و عجب اين است كه اهل مدينه ايشان را «كلاب مدينه» ناميدهاند. اين طايفه در خارج شهر قديم، خانههاى بسيار پست خرابه دارند، و به كمال سختى زندگانى مىكنند، و اهل مدينه آن ها را به «حرم مطّهر» و به «مسجد النّبى» راه نمىدهند، و گاه گاه اتفاق نموده، مىريزند در خانههاى ايشان، مىزنند و مىكشند و غارت مىكنند! اعتقاد اين بنده آن است كه اگر احدى، يك فلوس در مشرق زمين نذر داشته باشد، با وجود آن ها، و در صورت امكان رسانيدن به آنها به توسّط حجّاج، حرام است كه به ديگرى بدهد، زندگانى نه آنقدر بر آن بيچارگان تلخ و صعب است كه بتوان شرح داد.
از عادات «اهل مدينه» اين است كه اغلب بُز نگاه مىدارند براى شير. و همه روزه صبح پستان آن ها را مىبندند [و] از خانه بيرون مىكنند. اين بزها تا وقت غروب در كوچهها مىگردند و وقت شام به منازل خود مراجعت مىكنند. و معلوم نيست كه اين حيوانات بيچاره چه مىخورند و مىآشامند! چون كه در كوچهها هيچ چيز پيدا نمىشود كه قابل خوردن باشد جز خاكروبه، و شب آنها را مىدوشند!
خانه زاد در اين واقعه متحيّر بود تا به واسطهاى اين خبر را شنيد كه در زمان «حضرت ختمى مآب صلى الله عليه و آله» «اهل مدينه» شكايت بردند به خدمت «حضرت» كه ما ناچاريم بز نگاه داريم براى خوردن شير، و چيزى نداريم به آن ها بخورانيم. بيابانهاى ما خشك است و بىعلف، حضرت در جواب، كلام معجز بيانى فرمودند كه: هر روز صبح بزها را از خانه بيرون كنيد و شب بگيريد، خداوند روزى آنها را مىدهد، و از آن زمان اين رسم باقى مانده تاكنون، و به بركت كلام حضرت آنها زندهاند و معلوم نيست چه مىخورند!
آن چه خانه زاد در خاك «حجاز» ديد، اين است كه مردم عجم نمىدانم از چه بابت در انظار مردم آن جا مغضوب و حقير و خفيفاند، بلكه از سگ پستتراند، و با وجود آن كه در اين سنوات، به حسن كفايت «حاجىميرزا حسن خان» كار پرداز مقيم «جدّه»، خيلى رفاهيّت دست داده، باز خالى از خطر نبود، خاصه در «مدينه طيبه» كه خون و مال عجم را حلال و مباح مىدانند، و به هر قسم بتوانند در صدمه حجّاج كوتاهى نمىكنند حتّى «سيد حسن مطوّف»، كه از جانب جناب «معين الملك»، براى مطوّفى حجاج ايران مأمور است، كمال بد سلوكى را مىنمايد. سالها است رسم چنين شده كه هر نفر حاجى مبلغ دو ريال فرنگ، كه معادل دوازده هزار دينار باشد به او بدهند تا در ميان «مزوّرين»(1)و «خدّام حرم» قسمت كند.
اين مرد وحشى بىادب، با جمعى از خواجهها(2)و عسكر(3)، براى وصول اين تنخواه، در نيمه شبى بىخبر وارد اردوى حجّاج بىصاحب مىشود، و در وقتى كه مردم در چادرهاى خود خوابيدهاند، بعضى تنها و بعضى با عيال، بدون اذن شبيخون زده، مىريزند
بر سر آنها، و با كمال خفّت آن وجه را وصول مىكنند، عجيب اين است كه «اهل مدينه» با اين كمال بى ادبى و وحشىگرى، مردم «ايران» را يك ذره، و قرى نمىنهند و در نوع انسان محسوب نمىدارند!
در مسجد «حضرت پيغمبر صلى الله عليه و آله» جمعى از «حجاج هندى» [را] ديدم با عيال منزل نموده بودند. بسيار كثيف و مندرس بودند. همه روزه در آفتاب، بر روى فرشهاى پاكيزه نشسته، شپش مىكشتند و مىخوابيدند، و گستاخانه حركت مىكردند و كسى متعرّض آنها نمىشد.
و اهل «ايران» با آن كه اغلب با لباسِ منقّح بودند، روزها را اختيار نداشتند كه چندان در مسجد براى زيارت توقف كنند، و تنها جرأت نمىكردند به مسجد روند، و شبها را بكلّى ممنوع بودند از دخول مسجد. باوجود آنكه خيلىبا احتياط حركت مىكردند، روزى در كوچه مدينه ديدم دو نفر «ايرانى» قوى هيكل، به اتفاق از برابر دكّانى گذشتند، شاگرد دكان كه طفلى بود فروجست، و با هر دست يك نفر را گرفت، و كشانيد به سمت دكان خود به قصد اذيت، و آن دو نفر با آنكه طفل را لقمهاى مىتوانستند نمود، جرأت اظهار حيات نكردند، و مثل اسير در چنگ آن طفل بودند، تا شخصى ديگر آنها را خلاصى داد!
در «قبرستان بقيع»، بقعه «ائمه طاهرين [عليهم السلام]»، بوّابى(1)دارد كريه المنظر(2)، چماق به دست، غضب آلود، هر نفر ايرانى كه خواهد به قصد زيارت داخل شود، با كمال تشدّد(3)يك صاحبقران(4)از او مىگيرد، و اگر بخواهد آن شخص روزى پنج مرتبه مثلًا وارد شود،
بايد پنج قران بدهد و همين كه قليلى آن جا ماند زيارت نخوانده، گويد بيرون شو.
شخصى خواست روزى بانى يك مجلس روضه شود، در تحت قبّه «مطهّر ائمه»، بوّاب مانع شده، مبلغ دو روپيه كه شش هزار دينار باشد داد تا اذن حاصل نمود.
و اين همه ايرادات براى عجم است. با اعراب احدى را كارى نيست.
و از امتيازات اعراب، كه در تمام خاك «عربستان» ديدم، اين است كه، هرگاه منازعهاى(1)رخ دهد فيما بين يك نفر عرب و يك نفر عجم، آن عرب حق دارد كه هر نوع فحش و تهمتى بر آن عجم نسبت دهد، ولى عجم حق يك كلمه سؤال و جواب ندارد و الّا آن قدر اعراب بر سر او مىريزند و مىكوبندش كه هلاك شود!
در خاك حجاز هر ملّت به لباس خود آزادنه راه مىرود، الّا «اهل ايران»، كه يا بايد عرب شوند يا «افندى»(2)، با وجود آن همين قدر كه شناختند عجم است مورد تمسخر و استهزا است!
از كارهايى كه «حاجى ميرزا حسن خان» كارپرداز، امسال در «مكه» نمود اين بود كه روزى يك نفر دهقان ايرانى، خواست به «طواف بيت اللَّه» مشرّف شود، گيوه خود را با شال دستمال بر پشت پيچيد و داخل مسجد شد. يكى از خواجههاى حرم ملتفت شده، در حين طواف چند چماق سخت بر كتف او بنواخت، احدى از بستگان كار پرداز خانه ايران، واقعه را از دور ديده، به كار پرداز اطلاع داد. مشار اليه در صدد قصاص برآمد، به اذن جناب شريف و «پاشاى مكّه»، آن خواجه را در همان محل كه چماق زده بود به سياست(3)رسانيدند، ولى اين ايرادات همان بر حجاج ايرانى است. اعراب مختلف، نعلين زير بغل گذاشته، وارد مسجد مىشوند و احدى متعرّض آنها نمىشود.
خلاصه اين است كه به سبب مجهولى، همه ساله جمعى «مردم ايران» در زحمت و مشقتاند.
بعد از خروج از «مدينه طيبه»، به سمت «جبل» حركت نموديم. از «مدينه» تا «نجف اشرف» هيچ آبادى در عرض راه نيست، جز «مستجده»، «جبل» و بعضى سياه چادر مختصر كه قليلى از اعراب بدوى در آنها منزل مىكنند.
«مستجده»: سه منزل قبل از «جبل» است، قريهاى است معتبر و باغات زياد دارد از نخل و مركّبات. و «جبل» قصبچهاى است از ايالت «نجد»، قريب دويست خانوار جمعيت دارد، مقرّ حكومت «محمد امير جبل» است. به عرض شمالى 29 درجه و به طول غربى 6 درجه، از «طهران» واقع است، در جلگه هموارى كه چول(1)است و ريگزار، و ساكنانش همه اعراب بدوى مىباشند.
و «نجد» واقع است فيما بين «لحسا» [احساء] و «حجاز» و بيابانهاى كوير، و قريب سيصد هزار نفر جمعيت آن جا است. هوايش خيلى گرم است ولى سالم، آبش قليل، ساكنانش اغلب باديه نشين، ضياع و عقارشان اسب است و اشتر و گوسفند، و طايفه وهّابى عمده از اين جا خروج نمودند.
بعد از طىّ راه «جبل» در 14 ربيع الاوّل [1297 ه. ق]، وارد «نجف اشرف» شديم.
قريب هشتاد روز اين سفر طول كشيد.(2)در تمام اين مدّت جمعى كثير از «حجاج عجم»، در بيابان «كوير عربستان» سرگردان و حيران، و همگى اسيران؛
اوّل: به دست «عبدالرحمان» امير حاج كه از جانب «محمد، امير جبل» است.
دويّم: به دست حمله داران متقلّب، كه مرتكب انواع قبايح مىشوند، جز چند نفرى مثل «حاجى عبّاس قازى»(3)نجفى و «حاجى اسماعيل اصفهانى».
سيّم: به دست «عِكامها» كه مهار اشتر مىكشند و مستغنى از تعريفاند.
رسم «محمد» امير جبل اين است كه همه ساله قبل از موسم حجاج، شخصى را مثل «عبدالرحمان» يا «قنبر» غلامش مىفرستند به «نجف اشرف»، تا در پنجم ذىقعده، حجاج
را حركت دهد، و در چهارم ذيحجه وارد «مكه معظمه» نمايد. و نظر به آن كه از ميان عشاير مختلفه وحشىتر از خودشان، بايد به سلامت عبور دهد و به همگى تعارفات بدهد، از هر نفر شتر سوار به عنوان اخوّة، مبلغ پانزده تومان تخميناً مىگيرد، و اعراب را مطلقاً اخوّة نصف مىگيرد و پيادگان حجاج، از قديم معاف بودهاند. و «مدينه طيّبه» اگر چه در كنار راه است، وقت رفتن به آن جا نمىبرند، محض آن كه ناچار از اين راه مراجعت كنند. و در مراجعت به «مدينه» مىبرد و از خاك «نجد» عبور مىدهد و به «نجف» وارد مىسازد. گاه در «اربعين» و اغلب تا اواخر «صفر» و از همان قرار باز اخوّة مىگيرد. ولى بر سر اين قراردادها نمىايستد.
همه ساله پيادگان بيچاره را دست درازى مىكنند؛ از جمله در اين سال، رسم «عبدالرحمان» بر اين بود كه در هر منزل، جمعى از پيادگان را به دلالت و محصلى «حاجى حمودى نجفى» مىطلبيد، و حكم مىداد چند نفر از اعراب «اشَدُّ كُفْراً وَنِفاقاً»، با چماقهاى قوى بر سر هر نفر مىريختند، و آن مظلوم را بىمحابا(1)آنقدر مىزدند كه گاه مىمرد! و آنچه ممكن بود از درهم و دينار وصول مىكردند و «حاجى جواد» حمله دار، پسر «حاجى عابد»، تبعه «دولت ايران» در زير چماق «محمد» اين سال شهيد شد.
پس در اواخر كه به قدر 23 نفر پياده باقى مانده بود، خانهزاد اطّلاع ياف، «عبدالرّحمان» را طلبيد، تهديد زياد نمود گفت: كه اگر اولياى دولت ابد مدّت «ايران» مىدانستند كه شماها با اين سخت دلى و طمع، چه قسم سوء سلوك با حجاج عجم مىنماييد، البته غدغن مىنمودند كه راه «جبل» به كلّى مسدود شود، و وعيد نمود كه، اگر اجل مهلت داد، مراتب سوء سلوك شما را در تقويم چاپى مندرج خواهد نمود، و به عرض اولياى دولت خواهد رسانيد.
خلاصه طاقه شالى به او دادم و بقية السّيف(2)را رهانيدم.
باز هر روز به بهانه و اسمى، عوارض از جانب «عبدالرحمان» و حمله داران، بر حجاج عجم طرح مىكردند و «حاجى حمودى» به بدترين اقسام مىگرفت، و تا احتمال
مىدادند كه در كيسه حجاج دينارى هست، در بيابان سرگردان و تشنه و گرسنه، ايشان را مىگردانيدند. و اين همه مصيبت، مخصوصاً در حين مراجعت است.
«حاجى حمودى» شخصى است از اهل «نجف»، و برادرى دارد «جاسم» نام، با بعضى بستگان ديگر همه ساله به اتفاق حجاج از «نجف» بيرون مىرود، و شخصى است از اصل لامذهب، ولى با هر جماعت كه همراه شد تابع مذهب اوست. در «نجف» شيعه است، و در «خيلِ امير جبل»، سنّى متعصب است، در اردوى حجاج شريك دزد است و رفيق قافله و امين و طرف مشورت.
«عبدالرحمان» شخصى است بى انصاف و سخت دل، و آن چه صدمات و واردات بر حجاج رخ دهد، به دلالت اوست. و اگر اقلًا غدغن مىشد كه اين مرد و اتباعش، حجاج را همراهى نكنند، فوزى عظيم بود.
پس خانه زاد لازم شمرد، كه عامّه ناس را آگاهى دهد كه امروز طريق وصول به «مكه معظمه»، و مراجعت منحصر به راه «جبل» نيست. الحمد للَّهچندين راه امن مفتوح است:
اوّل: «راه سلطانى شام» كه در وقت رفتن، به «مدينه طيبه» هم مشرف مىشود.
دوّم: راه «اسلامبول»، بايد «حجاج ايران» از «انزلى» به سمت «تفليس» روند و بعد از «اسلامبول» و از كنار «مصر» بگذرند و به «جده» وارد شوند.
سيّم: راه «بصره» كه خانهزاد پيمود.
چهارم: راه «بوشهر» كه پانزده روزه به «جده» مىرساند و در مراجعت بعد از زيارت «مدينه»، باز از راه «شام» مىتوان رفت، و يا از «بندر ينبُع»، اگر امن باشد، چون نزديك «مدينه» است [مىتوان] بر كشتى نشست و به هر جا خواهند رفت.
و «ينبُع» بندرى است از «حجاز»، نسبت آن به «مدينه» مثل «جده» است به «مكّه»، قصبچهاى است محصور، و به فاصله 17 فرسنگ در جنوب غربى «مدينه» واقع است.
كشتىهاى زياد تا كنار آن مىآيند ولى امنيّت ندارد. مردمانشان وحوشاند، هرگاه ممكن مىشد آن جا را معبر قرار دهند، تفاوت كلى در مخارج و مدّت سفر، براى حجّاج منظور بود. كشتى در نيمه شوّال از «بغداد» حركت مىكرد، در «بيستم ذيقعده» حجاج به «ينبع»
وارد مىشدند، و از «مدينه» ده روزه يا كمتر مىرسيدند به «مكه». بعد از فراغ از اعمال، در پانزدهم الى بيستم ذيحجه، از «جده» بركشتى مىنشستند و به هر سمت مىخواستند به «بمبئى» و «مصر» و «اسلامبول» و «بوشهر» يا «بصره» حركت مىكردند.
اگر قصد «عتبات عاليات» بود، ممكن مىشد كه در پانزدهم الى بيستم «محرّم» وارد «بغداد» شوند، پس تا ممكن شود حجاج، خود را به دست آن سه- چهار طايفه وحشى به اسيرى ندهند، و خود را مسلوب الاختيار نسازند، و جان و مال را در معرض تلف نياندازند و عاقبت به قحط و بىآبى گرفتار نشوند. كاش از جانب اولياى دولت ابد مدّت، اين راه «جبل» چند سالى غدغن و مسدود مىشد، تا شايد نظامى مىگرفت.
والسلام
سفرنامه حاج لطفعلى خان اعلايى
بسم اللَّه الرحمن الرحيم
بعد از حمد خداوند كريم لايزال، [و] صلواة و سلام فراوان بر روان مقدس حضرت رسول ذوالجلال، أعنى محمد المصطفى و آل بىهمال(1)او- صلوات اللَّه عليهم اجمعين-، چون بهترين يادگار در روى روزگار، سخن متين كه موجب بقا و تذكر به نام نيك، در مجمع برادران دينى و اخوان مسلمين به ذكر خير است، نظر به اخلاق حميده، و اوصاف پسنديده جناب جلالت مآب اجل، عمدة التجار و زبدة الأخيار(2)، تاج الحاج آقاى «حاجى لطفعلى خان أعلائى»، امتثالًا لامره اين كتاب سفرنامه معظم له(3)را، اين حقير سراپا تقصير، الرّاجى به فضل و كرم خداوند قدير، محمد نبيّى، المتخلص به احقر، يوم سه شنبه، پانزدهم شهر ذىقعده 1348 [ه. ق.] به يادگار شروع، و اميد اتمام از پروردگار علّام مىدارم:
بهين(4)وارثى در جهان يادگار
سخن باشد اين نكته را يادگار
بسم اللَّه الرحمن الرحيم
به نام خداوندِ مهر منير(1)
خداوند روزى ده و دست گير
خداوند شمس و خداوند هور(2)
خداوند روزى ده مار و مور
كه از نيش آنان رساند گزندبه مرد هنرمند پست و بلند
كه تا سختىِ نيشِ نشتر(3)خورند
به نوع بشر، نيش كمتر زنند
ستايش مرآن خالقى را سزاستكه از قدرتش چرخ گردون به پاست
نه بر جاى تكيه، نه بر جاى بندكه بهر سكونت نبسته كمند(4)
زمين [را] چه دوّارِ(5)چرخ آفريد
كه از گردشش روز و شب شد پديد
دگر گردشى داد بر دور مهرعمودى بچرخد به جوّ سپهر(6)
كه تا جمله زان استفاده برندپى شكر يزدان بىچون روند
زپا اوفتاده بگيرند دستزنوع بشر باشد و هر كه هست
چنين گفت آن شيخ والا مقامحكيم سخن دان شيرين كلام
بنى آدم اعضاى يكديگرندكه در آفرينش زيك گوهرند
چو عضوى به درد آورد روزگاردگر عضوها را نماند قرار
به حق خدا گفته شيخ راشفائى است عاجل(1)به اهل وفا
كه بايد پى حرف مردان رويمقبول سخن از سخندان بريم
علائى بكن حفظ اين نكته رابه دست آر، دلهاى افسرده را
سفرنامه خويش را ثبت داربماند به روى جهان يادگار
فصل اول
اقل الحاج «لطفعلى اعلائى»، در سنه [1348 ه. ق] ششم شهر شوال، با كمال مسرت و خوشحالى، به عزم زيارت «بيتاللَّهالحرام» از «ابهر» حركت نموده، و علت سرور ما هم دو چيز بوده:
اولا: شوق زيارت «عتبات عاليات» و «بيتاللَّه» در سر.
ثانياً با شش نفر رفيق صديق، كه در يك اتومبيل ساكن، عبارت از چهار نفر پسر عمو، دو نفر از خويشان نزديك و مهربان؛ به مصداق «الرّفيق ثمّ الطريق».(2)اسامى رفقاى مسافرين به تفصيل ذيل:
«حاجى يوسف» و «حاجى سيد محمد علائيان» و آقايان: «حاجى اكبر خان» و «حاجى يداللَّه خان منصور نظام» كه هر دو پسر عموى مكرماند، و جناب آقاى
«حاجى حسن خان» اخوى مهربان است.
واقعاً مسافرت با معيّت پسر عمو و برادر نعمتى است بزرگ، [آنها] خيلى مهربان بودند.
به «شناط»(1)كه تقريباً يك كورث(2)مىشود پياده رفتيم؛ ولى با نهايت مشقت كه از وفور جمعيت [بود]. همين قدر كافى [است بدانيد كه] بدون مبالغه، تقريباً دو هزار نفر به هيأت اجتماع، جهت مشايعت آمده بودند؛ قطع نظر از آنها كه در «شناط» ضميمه شده بود [ندو] هر يك [به] دفعات متعدّده بوسه و مصافحه مىكردند، غير از اشخاص لوسى كه به ده دفعه قناعت نمىنمودند.
خوشوقتى ما در اينجا است [كه] «ابهررود» كه قريب نود و شش پارچه آبادى است، و خود «ابهر» هم كه يكى از قصبات مُعْظم به شمار مىرود، كه قرب ده هزار نفوس دارد، با وصف اين، يك فرد دكتر حسابى و طبيب حاذق، در هم چه جايى نداريم، و الا مطابق قانون حفظالصحه، ما را اقلًا ده روز بايد در «قرنتينه»(3)نگاه مىداشتند.
خلاصه با آن زحمت وارد جاده شوسه دولتى كه در بالاى «شناط» بود شده، اتومبيل «هودسن» سوارى حاضر بود، سوار شديم [و] با كمال شادى و سرور راه افتاده، ولى متأسفانه بعضى از خويشان و مشايعت كنندگان گريه مىكردند و بنده متأثر شدم.
متذكر اين بيت كه به حضرت امير- عليه السلام- نسبت مىدهند شده:
يقُولون انَّ المَوْتَ صَعْبٌ عَلَى الفَتىمُفارقَةُ الاحْباب وَاللَّه اصْعَب(4)
قدرى از راه كه طى شد، تكبير بدرقه كنندگان استماع گرديد. با نهايت تحسّر و يأس، به مناظر قشنگ «ابهررود» به دقت نظر نموده، چه خوب گفته، للَّهدرّ لقائله:(5)
1) . نام محلى كنار راه قزوين و زنجان، ميان شريف آباد و خرم دره است.
2) . در اصل به غلط كورث نوشته شده است صحيح آن كورس و به معنى مسافت طى شده است.
3) . قرنطينه از «كاران تن» فرانسه گرفته شده و جايى را گويند كه مسافران و عابران را مورد بازرسى قرار مىدهند و از ورود بيماران جلوگيرى مىكنند.
4) . مىگويند همانا مرگ بر جوان سخت است قسم به خداوند دورى دوستان سختتر است.
5) . خداوند گوينده را نيكى دهد.
بهشت روى زمين است قطعه ابهربه شرط اين كه نشينند مردمان دگر
و در دل مشغول اين خيالات، كه آيا دوباره به سلامتىِ مسافرين، به وطن مألوف عودت مىنماييم يا نه؟
چنان كه در مغز سر هر مسافر، اين خيالات فاسده جاىگير مىشود، در مغز سر ما هم جاى گير شد، دفعتاً از تمام اين خيالات واهيه منصرف شده، و اميد خود را به «خداوند متعال» كه اميد نااميدان است بسته، به جهت رفع خيالات، با هم مشغول صحبت شده، اتومبيل بى پير هم، مانند باد در سير و حركت بود.
البته تصديق خواهيد فرمود، اگر چنان كه اتومبيل در بين راه معيوب و اتفاق خطرى نيفتد، وقتى كه مسافر در اتومبيل نشسته، كأنّه به منزل رسيده [است.] بحمداللَّه در بين راه هم خوشبختانه اتفاق بدى روى نداده، وقت غروب به سلامتى وارد «آوج» شديم. در نزديكى مهمانخانه، اتومبيل را نگاهداشته، لوازمات و اثاثيه سفر را توى مهمانخانه حمل نموده، بدبختانه از لوازمات مهمانخانه، به جز يك ميز شكسته با چند عدد صندلى معيوب بيست ساله، [چيز ديگرى] به نظر نمىآمد، و ديگر اين كه از مهمانخانهچى هر چه مىخواستيم، غير از «بله و نه» چيز ديگر نديده، به عبارت اخرى وقتى كه صدا مىزديم مىگفت: «بلى» و [وقتى] مىگفتيم: «فلان چيز را داريد؟» مىگفت: «خير»!
ولى خوشبختانه چون منزل اولى بود، مرغ بريان داشت، شام را صرف نموده و شب را هم در آنجا خوابيده، صبح زود بعد از اداى نماز و صرف چائى، به طرف «همدان» حركت نموده، به سلامتى و خوشوقتى وارد «همدان» شده، [و] در يك عمارت خوب و با صفائى منزل گرفته، كه در جنب خيابان دو اتاق داشت و يك قهوهچى آن را اجاره نموده بود، چند درى هم به آن حياط باز مىشد.
موقعى كه اسبابها را جابهجا كرده، به طرف اتاقها رفته، كه شايد چند استكان چايى براى رفقا آورده، رفع خستگى نمايند، تا اين كه چايى خودمان حاضر شود. وقتى كه در اتاق نگاه كردم، آن چه ملحوظ شد، وافور بود و منقل. جوانان و نوباوگان وطن ايران، كه تمام اميد آتيه ايران به وجود ايشان است، به دور منقل جمع شده، مشغول پُك
زدن و چرت كردن(1)هستند!! از ديدن اين منظره غريب، دفعتاً بهاندازه [اى] خسته و افسرده دل شده، گوئيا هزار فرسنگ راه [را] پياده آمده، خيلى چيزى بود كه بر حيرت من افزود و زياده هم اثر نمود، تماماً اشخاصى كه آن جا نشسته و چرت مىزدند، همه از جوانان بيست الى بيست و پنج ساله بودند، كه عارض(2)چون گلِ ارغوان جوانان وطن، از اثر سمّ مهلكِ بيخ كن، تماماً مانند زعفران، گويا خون گلگون در وجود آنها وجود ندارد، آن قهوهخانه كثيف را براى خود منزل آخرت قرار داده بودند، كه از ديدن آن مناظر عجيب اين اشعار را سروده.
لمؤلفه:
بود در آن قهوه يكى نوجواناز غم ايام دلش ناتوان
روى نكويش زغم افسرده بوداز الم و رنج دلش مرده بود
رو به رفيقان دل افكار كرداز دل پر درد كشيد آه سرد
گفت از اين زندگىام سير سيريك گل ناچيده شدم پير پير
اين رخ من چون گل گلنار بودسرخ چو عنّاب و بى خار بود
ابرو مشگين [و] دو چشم غزالداشتم اندر لب، يك دانه خال
لعل لبم، غنچه بشكفته بوددانه ياقوت در او خفته بود
زندگى اين نيست، شدم سير سيراز غم ترياك شدم پير پير
البته ترياك در ايران تازگى نيست، و مضرات بد شوم آن، به حدى زياد است كه هر كس دانسته، با اين حالت از جوانان حساس وطن و نوباوگان برادران عزيز ايران، خيلى بعيد است كه خود را آلوده به اين سمّ قاتل نوع بشر نمايند، و اولين قدم عمران مملكت، و آبادىِ اين خاك عزيز، بر افكندن اين سمّ قاتلِ و مهلك است.
اميدوارم امناى دولت عليّه، اقدامى عاجل و مرحمتى كامل مبذول فرمايند.
ترياك بى پير مرا خوار كردبر الم و رنج گرفتار كرد
بين كه نموده است مرا خوار و زارشد بدنم سست به ماندم زكار
دود زوافور چه آيد برونبود هم آن دود زمغز [و] زخون
زندگى اين نيست شدم سير سيراز غم وافور شدم پير پير
عمر گرانمايه كه من داشتمحنظل بى پير در او كاشتم
عاقبت افيون خمارم نمودبر الم و رنج دچارم نمود
ديد علائى، به سرود اين سخنكاش كه خشخاش بخشكد زبن
زندگى اين نيست شدم سير سيراز غم ايام شدم پير پير
فصل دوم
يوم هشتم شهر شوّال، از «همدان» حركت نموده، به سمت «كرمانشاه» رهسپار شديم. چون به اول «گدوك اسدآباد» رسيده، قرب(1)يك چارك برف باريده بود، لذا «گدوك»(2)به كلى مسدود بود. چند نفر مشغول پاك كردن جاده بودند [و] به اندازه يك اتومبيل كه گذر كند، [جاده را] باز نموده بودند، ولى چندين اتومبيل و گارى پشت سر هم ايستاده بود.
چون قدرى بالا رفتيم، تقريباً دويست رأس قاطر، بر عده اتومبيل افزوده شد، با ذلت تمام مشغول حركت بوديم، به طورى كه اگر يك گارى بالا مىايستاد، شوفر مجبور بود كه اتومبيل را نگاهدارد. به نحوى خود را به سر «گدوك» رسانيديم، ديديم «امنيّهها»
به اين طرف و آن طرف مىدوند. سؤال كرديم ديگر چه اتفاق روى داده؟ اظهار نمودند:
«چندين نفر گاريچىهاى خوش اخلاق از آن طرف «گدوك» مىآمدند، نزاع نموده يك نفر مشرف به موت است!! [و] چند نفر هم سر و دست شكسته»، از موضوع نزاع سؤال نموديم، اظهار نمودند كه اين گاريچىها دو دسته بودند، كه هر دو دسته خواستند يك دفعه گارىهاى خود را حركت دهند، به جهت آن نزاع نمودند!!
از بالاى «گدوك» قدرى گذشته، ديديم امنيّه [ها] ضارب را مىآورند، از حسن اتفاق، امنيّهها قدرى به اتومبيلچىها اظهار لطف نموده، راه را باز نموده، حركت نموديم.
چون «گدوك» را سرازير شده، ديديم علىرغم گاريچىها، يك نفر اروپايى از اتومبيل شخصى خود پياده شده، به باز كردن راه با امنيّهها در مشاركت سعى مىنمايد، چون بنده آن شخص را ديدم در فكر فرو رفته، كه گاريچىها كه با هم، هم دين و هم وطن، به علاوه همگارى هستند، و اين شخص اروپايى كه نه با ما همراه و هم وطن است، چرا اين شخص براى باز كردن راه به جهت ديگران مساعدت و موافقت مىنمايد!؟ ولى گاريچىها نمىتوانند در يك جاده باهم برادرانه راه بروند؟
البته پرواضح است كه در نتيجه بىعلمى، انسان به جاده غرور و جهالت بيفتد، علم است كه انسان را به شاه راه سعادت و فروتنى، رهنمايى مىنمايد، خلاصه نزديكى غروب وارد «كرمانشاه» شديم.
فصل سوم
در يكى از عمارتهاى شهر مذكور، جنب خيابان منزل كرديم، شب را استراحت نموده، صبح زود بعد از صرف چايى، براى گرفتن تذكره(1)و تماشاى شهر بيرون شده، قدرى در خيابان و بازار گردش نموديم. خود شهر نسبت به شهرهاى ديگر ترقّى نموده،
1) . گذرنامه
و خيابانها و دكاكين(1)به طرز جديد، ظريف و معمور،(2)و اهالى شهر نسبت به همديگر راست گو و مهربان و خيلى مهمان نواز هستند، خوش اخلاق و خوشسيما بودند، ولى متأسفانه ترياك بىپير باز يكى از ريشههاى خود را پهن نموده است.
خلاصه پس از قدرى تفرّج،(3)به طرف اداره تذكره رفته، چون داخل اداره شده، براى اين كه اداره سجّل احوال(4)، در موقع حركت ما در «ابهر» داير نبوده، از حكومت «ابهر رود» اعتبارنامه گرفته بوديم. به آقاى منشى ارائه داديم، اوّل اظهار نمودند كه: من حكومت «ابهر» را نمىشناسم، وانگهى اعتبار نامه را به عنوان حكم نوشته، من كه نوكرايشان نيستم!!
بنده عرض كردم ممكن است به وزارت جليله داخله(5)رجوع فرماييد، حكومت «ابهر رود» را به جنابعالى معرفى نمايد. مجبور شده و اظهار كرد كه فردا بيائيد، اجازه مرخصى گرفته، مرخص شديم. لذا آن شب را هم توقف كرده، علىالصّباح(6)به طرف اداره رفته، تقريباً دو ساعت از آفتاب گذشته بود، هنوز آقايان تشريف نياورده [بودند.] در حدود پنجاه نفر زوار پيش از ما آمده بودند. بنده [از] يكى از زوّارها پرسيدم كى آمديد؟
اظهار كردند: قريب ده پانزده روز مىشود! من اول باور ننمودم و آن شخص چون شاهدش قسم بود، سوگند ياد نمود.
از آن صرفنظر كرده به طرف ديگر متوجه شده، ديدم بعضى از زوّارها، مستخدمين را كنار كشيده، زيرگوشى صحبت مىنمايند. قضيه را خوب كشف نموده، كه چگونه و از چه قرار است!! در اين اثنا(7)، آقايان منشى و ساير اجزاء تشريف آوردند.
از آن جايى كه دادن و گرفتن رشوه عادى شده، ما هم يكى از مستخدمين را كنار
كشيده، به او اظهار نموديم، كه آخر ما دو روز است در اينجا معطل هستيم، به نحوى ما را خلاص كنيد، و ايشان هم رفته ملاقاتى از آقاى «مهينى» كردند كه از اهل «كرمانشاه» بود، آمد به ما گفت آقاى «مهينى» مىفرمايند: «هر تذكره پنج قران مىگيريم امروز شما را راه مىاندازيم». ما هم پيش خود خيال نموديم كه اگر سه تومان را ندهيم، پيش آمد ديروزى را مطرح خواهد كرد، كه نه من حكومت «ابهر» را مىشناسم و نه به اعتبارنامه او اعتناء دارم!! علىهذا به مستخدمين وعده داديم كه سه تومان را خواهيم داد، آن هم پيغام ما را رسانيده و داخل اتاق شديم، تقريباً يك ربع ساعت نشسته، كه شروع كرد به نوشتن تذكرهها، در اين اثنا دو نفر از اهالى «ابهر رود» وارد شدند، از ما خواهش نمودند كه تذكره ما را هم با تذكره خودتان بگيريد، يك دفعه صادر نمائيد، بنده به آقاى «مهينى» عرض كردم چون اين دو نفر هم از رفقاى ما هستند، مرحمت فرمائيد، اين دو نفر را هم راه بيندازيد، تذكره ايشان را هم صادر فرماييد، نهايت موجب امتنان و تشكر خواهد شد، فرمودند: چشم.
بنده از اين پيش آمد خوشبختى، خيلى خوشوقت شدم كه موقع حركت شد، سه تومان را خواهم داد، اين دو نفر بيچاره ديگر، يكى پنج قران را نخواهند داد، غافل از اينكه جناب آقا از ماها رندتر(1)بوده، اين فكر را قبلًا مىنمايد.
يك مرتبه آقاى «مهينى» تذكرهها را روى ميز گذارده، رفت بيرون، يكى از مستخدمين به بنده اشاره كرد، بنده رفتم بيرون، ديدم خود آقاى «مهينى» بيرون ايستاده، فرمودند آقا چهار تومان را بدهيد!! بنده سه تومان داده عرض كردم، چون آن دو نفر فقيرند، آنها را معاف فرماييد. قبول ننموده، به اصرار پنج قران براى آن دو نفر از بنده گرفت، برگشت از روى ميز تذكرهها را برداشته به ما داده، ما هم تذكرهها را به آقاى «معتمدى» كه يكى از جوانان خوش اخلاق بوده و اصلًا از اهل «تبريز» بود داده، تصديق كرد و [به] آقاى «ميرزا ولى اللَّه خان» پيشكارِ حكومت، داديم امضاء نموده، كه واقعاً آقاى «پيشكار» يكى از اشخاص پاكدامن، به نظر بنده آمد.
1) . زيركتر
بعد از امضاء نمودن، تذكره را به ما داد! از اتاق بيرون آمده خواستيم از حياط بيرون بيائيم! آن مستخدم كه واسطه ميان بنده و آقاى «مهينى» بود، با كمال ادب اظهار كرد، انعام بنده را لطف فرمائيد! مجبوراً پنج قران به آن شخص فراش انعام داده، از عمارت دولتى خارج شده، به طرف بانك رفته كه برات «روپيه» بگيريم.
آن دو نفر دهقانى كه تذكراً عرض شد، از ما خواهش كردند كه يكصد و پنجاه تومان به جهت ايشان برات «روپيه» بگيريم، ما قبول نموده، به عمارت بانگى داخل شده، پولهارا تحويل داده به مظنه آن روز، خودِ بانك برات روپيه صادر كرده، از بانگ خارج شديم. چون قدرى راه آمديم، يكى از آن دو نفر اظهار كردند كه بيست تومان پول، اضافه تحويل داديم، مجبور شده، مجدداً برگشته آمديم طرف بانگ، به تحويلدار گفتم كه آن يكصد و پنجاه تومان برات را، به جهت اين دو نفر گرفتيم، بيست تومان اضافه دادهاند.
تحويلدار اظهار كردكه عينپولها رابهيكى ازتجار شهر داده، بالاخره به رئيس بانگ تظلمكرده، رئيسبانگ هم يك نفر از فراشهاى بانگى را به نزد آن تاجر فرستاد، رسيدگى نمايد، اضافه پول را بگيرد، وقتى كه فراش مراجعت نمود، اظهار كرد كه تجارتخانه آن شخص بسته، رئيس هم وعده داد كه فردا صبح بيائيد، نتيجه را به شما خواهم گفت.
آمديم منزل، شب را به سر برده فردا صبح، پس از اداى فريضه و صرف چايى به طرف بانگ رفته، وقتى كه به اداره بانگ رسيديم، ديديم تاجر پول را صبح در حجره شمرده، زيادى وجه را توسط شاگرد خود به بانگ فرستاده، بدون اين كه بفهمد بانگ هم از دادن زيادى وجه مطلع شده، توسط شاگرد خود به بانگ ارسال نموده بود، پول را تحويلدار بما رد نموده، از بانگ خارج شده آمديم. واقعاً اين شخص محترم و انسان حقيقى، محض ديانتى كه داشت، هم تحويلدار بانگ را از تهمت برى نمود، و هم ما را در نزد دهقانى سرافراز كرد.
چون به بازار آمديم، رفقا چند «طغرا»(1)پاكت داشته، بنده گرفتم به طرف پستخانه
1) . مأخوذ از تركى و صحيح آن طغراء است: چند خط منحنى تو در تو كه اسم شخص در ضمن آن گنجانيدهمىشود، بيشتر در روى مسكوكات يا يا بر روى مهر نقش مىكردهاند و قديم بر سر نامهها و فرمانها مىنگاشتند و حكم امضا را داشت.
رفته، وقتى كه به اداره رسيدم به آقاى تحويلدار گفتم، مبلغ سى شاهى تمبر بدهيد، تمبر را گرفته به پاكت چسبانده، به جعبه انداختم، دست به جيب برده، خواستم پول تمبر بدهم، ديدم پول سياه ندارم! يك قران با يك ده شاهى به آقاى تحويلدار دادم، آقاى تحويلدار فرموده اين ده شاهى را به سيصد دينار قبول مىنمايم، بنده عرض كردم شما مىفرماييد ده شاهى، بعد مىفرمائيد سيصد دينار قبول مىكنم؟ دليلش چيست؟ در صورتى كه يكى از مستخدمين رسمى دولت هستيد، بايد پول دولت را ترويج كنيد نه اينكه ده شاهى را به سيصد دينار برداريد! گفت: من نمىدانم. اينجا سيصد دينار است، بنده يك قران پول سفيد داده، ده شاهى گرفته، از پست خانه بيرون آمدم.
ديگر اينكه: از دوائر دولتى كه خراب است، اداره تحديد «كرمانشاه» [است.] مخصوصاً يك عدّه از كسبه و تجار، با اهل اداره قرارداد مخصوصى دارند كه «ترياك بىباندرُل»(1)مىفروشند و بعضى اوقات هم اغلب، از مفتشين ترياكهاى بىباندرول استفاده معنوى [مى] برند.
به عبارت اخرى به دست زوّار و غربا مىبينند، مىگويند قاچاق است، در صورتى كه خودشان مىدانند، در هر دكان چند من و چند لوله ترياك، به عنوان قاچاق به مصرف فروش مىرسانند، خصوصاً وقتى كه بنده از پستخانه به نزد رفقا آمدم، ديدم يكى از رفقا حضور ندارد، [بعد كه آمد] پرسيدم كجا تشريف داشتيد؟ گفت رفتم در يك قهوهخانه شش نخود ترياك بكشم، وقتى كه از قهوهچى ترياك خواستم، آورد داد، من خواستم ترياك را بكشم، مفتش وارد شد، ترياك را از دست من گرفت و اظهار كرد ترياك شما قاچاق است، من گفتم به من چرا مىگوئيد؟ برو به آن پدرسوخته بگو كه اجازه داده است، هم حقوق دولت را از بين برده و هم مردم را به زحمت انداخته [است.]
چون مفتّش(2)از من نااميد شد، و دانست كه من چيزى به او نخواهم داد، مجبور شده آژان(3)را صدا كرده، گفت اينها ترياك قاچاق دارند، بايد اينها را به
كميساريا(1)جلب نمائيد. آژان به اتفاق مفتش، بنده را به كميساريا جلب نموده، چون وارد كميساريا شديم، مفتش به رئيس كميساريا اظهار نمود، اينها به علاوه [كه] ترياك بى باندرول دارند، به بنده هم فحش داد [ند].
آقاى رئيس از بنده سؤال نمود كه قضيه از چه قرار است؟ من گفتم: اولًا ترياك بىباندرول به فروش نمىرود، در ثانى من آدم غريب بودم، از قهوهچى ترياك خواستم، قهوهچى ترياك براى من آورد، اين كه وارد شد، ترياك را از دست من گرفت و گفت اين ترياك قاچاق است! من گفتم چرا به من مىگوئيد؟ به آن كسى بگوئيد كه اجازه داده، ترياك را در بازار علنى مىفروشند.
بعد فرستادند قهوهچى را هم حاضر نمودند، از آن سؤال نمود، آن هم از آن آدم كه گرفته بود نشان داد، مرا آقاى رئيس مرخص فرموده آمدم، بعد به همراهى رفقا به منزل آمده، آن شب را هم در «كرمانشاه» توقف نموده، صبح بعد از اداى فريضه و صرف چايى تازه، آفتاب عالمتاب از دريچه افق بيرون زده، و عالم را چون روى نگار روشن، و تاريكى از روى عالم زدوده، سوار شده به طرف قصر(2)حركت نموديم.
فصل چهارم
وقتى كه از «كرمانشاه» خارج مىشديم، ديديم در خيابان بلواى غريبى است، از يكى سؤال نموديم، چه قضيه تازهاى روى داده، اين هياهو و اجتماع و شورش را چه باعث است؟
گفت: يك نفر از اشرار را به دار مجازات مىكشند، مردم به تماشاى او مىروند.
پرسيدم تقصير و خلاف او چه چيز است؟ گفت آن آدم يك نفر دزد و قطّاع الطريق و قتّالى(1)بوده است، چند ماه قبل توسط رياست امنيه كلّ مملكتى دستگير، و به نظميه سپرده شده، در استنطاق(2)بود، بعد از تكميل استنطاق و اثبات جرم و خلاف، امروز حكم اعدامش [را] داده، به سر دار عدالت زدهاند.
پس از تكميل اطلاعات حركت كرده، از مواظبت و مراحم امناى محترم دولت عليه، و قدرت و جانفشانى اجزاى امنيّههاى كلّ مملكتى، در همه جا و در هر نقطه امنيّت برقرار [مىگردد] كه به قول گذشتگان كه مىگويند، طلا را بگذار به سر، هر كجا خواهى برو، كه حقيقتاً همين طور بوده، كه بنده از وفور امنيت و شادى، اين دو بيت را بداهتاً، انشاء و سرودم:
زعدل شه چه شود ملك كشورش آبادكه مملكت به سر عدل و داد شد بنياد
دعا بكن تو علائى كه شه بود عادلوگرنه هستى آفاق مىرود برباد
واقعاً امنيت است كه ملك و ملّت را احيا، و بقاى مملكت و رعايا بسته به امنيت [است] كه جنبيت هيچ مملكت، به طرف ترقى و تعالى سير ننموده، مگر در تحت لواى استقلال و امنيّت.
بارى! وقتى كه وارد گمرك خانه شديم- كه در دو فرسخى شهر واقع بوده- يك دفعه ديديم چند نفر از گمرك خانه بيرون آمده، دور اتومبيل ما را گرفته و اسبابها را به زمين ريخته، بناى تفتيش گذاشته، ولى از وضع و كيفيت تفتيش آنها، زبان از تقرير و بيان، و قلم از تحرير و عنوان عاجز است. ان شاءاللَّه در وقت مسافرت خودتان بالعيان ديده و خواهيد دانست.
همين قدر مِن باب نمونه عرض مىنمايم: لاله شكارى كه صد سال قبل از «فرنگستان» آمده بود، ته او را شكافته؛ بعد از آن شروع نمودند كفشها را سوراخ كردن، ولى خدا پدرشان را بيامرزد كه گوش ما را سوراخ نكردند، و الا از دست ما رفته بود.
به نحوى از دست اجنه انس، خلاص شده حركت كرديم. ولى آن طرف جاده
دولتى، نسبت به طرف «همدان» خيلى صاف و شوسه بود، و همه جا عملهجات به قدر كفاف گذاشته بودند. و چيزى كه در بين راه براى مسافرين اسباب زحمت شده بود، ميان «قصر» و «سرپل» يك آب بزرگى [است] كه تقريباً نيم ذرع عمق او بود، اتومبيل ما را نيم ساعت لنگ كرده، كه واقعاً در آنجا يك پل لازم، بلكه واجب است.
پس از نيم ساعت معطلى از آنجا هم رد شده، وارد «قصر» شديم، خواستيم يك تلگرافى به «ابهر» نماييم، صورت تلگرافى به «ابهر» نوشته، يكى از رفقا به تلگرافخانه برده، بعد از ربع ساعت مراجعت نموده، تلگراف را هم عودت داده [بودند.] بنده عرض كردم، علت اينكه مخابره نكرديد چه بوده؟ اظهار كردند: اداره تلگرافخانه تعطيل [است.] بنده عرض كردم: امروز روز تعطيل رسمى نيست، به اسم چه تعطيلى است؟
يك نفر از اهالى «قصر» اظهار نمود كه آقاى رئيس با اهالى طرفيت(1)دارد، [لذا] تعطيل نموده است!! بنده خيلى تعجب نموده، گفتم مگر اهالى مىخواهند، رئيس تلگراف باشند؟ يا اينكه رئيس تلگراف مىخواهد، هم رئيس تلگراف باشد، و هم حكومت، و هم كدخداى محل باشد؟
چون كه بنا بوده از «قصر»، سلامتى خود را به «ابهر» اطلاع دهيم، با كمال نااميدى از آنجا گذشته، حركت نموده به گمركخانه سرحدى رسيديم. ولى در اين گمركخانه نسبت به گمركخانه اولى، با كمال نزاكت(2)رفتار نمودند. يكى از منشىها بيرون آمده سؤال نمود ليره چقدر داريد؟ ما هر يك، نفرى يكى دو تا داشته، با بروات روپيه ارائه داده، بعد مشغول شد به نمرات اتومبيل نگاه كردن؛ از قضاياى اتفاق، يكى از نمرات اتومبيل اشتباه شده بود، اظهار نمود، اين اتومبيل قاچاق است، بايد اين اتومبيل برگردد به «كرمانشاه»؛
شوفر اظهار كرد: چون من اتومبيل را تا «كاظميين» دربست دادم، نمىشود من اين آقايان را اينجا گذارده برگردم، بالاخره قرار بر اين گذاردند [كه] يك نفر امنيّه به اتفاق ما تا سرحد بيايد، از سر حد «عراق» يك نفر مأمور معين بنمايند، آن مأمور با ما به «خانقين»
بيايد، شوفر براى ما اتومبيل گرفته، ما را به «كاظميين» برساند، اتومبيل را با يك نفر به سمت «عراق»، عودت دهند.
عليهذا به همراهى امنيه، وارد اول خاك «عراق» شده، يك گمرك خانه كوچكى هست، امنيّه آنجا پياده شده و قضيّه را به رئيس گمركخانه آنجا اظهار نمود، رئيس يك نفر عسكر(1)را به عوض امنيّه(2)به همراهى اتومبيل، به سمت «خانقين» حركت داده، و بعضى از اجناس گمركى را سؤال نمود، ولى تفتيش ننمودند [و] ما حركت نموديم.
فصل پنجم
در اول خاك «عراق»، يك شعبه گمركى هست كه از مسافر اجناس گمركى را سؤال مىنمايند [و] مىنويسند، سؤالات خود را نموده، يك نفر همراه نموده، به راه افتاديم.
ولى جاده به اندازهاى خراب بود، كه اگر يك آن غفلت شود، فورى انسان را صدمه خواهد رسيد! همان طورى كه سرِ يكى از رفقا شكسته [شد.] لذا وارد گمركخانه «خانقين» شده، مفتّشين گمركخانه آمدند، اسبابها را تفتيش نمايند، اول اظهارات ايشان اين بود كه يك وجهى مرحمت كنيد، تا اسبابهاى شما را درست تفتيش كرده، ما هم قدرى وجه به او داده، عمل گمرگ خانه رايك طور ختم نموديم.
از آنجا به طرف اداره صحّيه(3)روان شده، اگر چه هر نفرى پنجقران به عنوان آبلهكوبى از ما دريافت نمودند، ولى چون نزديك به غروب بود به هيچ نحو عمل ننمودند.
خارج شديم [و] به طرف تذكرهخانه(1)روان شديم، كه دو تومان هر نفرى حق الورود گرفته، تذكرهها را امضا نمودند.
از آنجا هم گذشته، به «خانقين» وارد شديم، شب را در «خانقين» مانده، صبح زود بعد از صرف چايى، شوفر يك اتومبيل دربست به جهت ما گرفته، ما را حركت داد و اتومبيل خودش را با شاگردش، به سمت «ايران» حركت دادند، چون كه جاده خراب بود با زحمات تمام خود را به «يعقوبيه»(2)رسانديم، نهار را در آنجا صرف نموده، و قدرى هم استراحت كرديم [و] حركت نموديم.
تقريباً سه ساعت به غروب مانده، به «بغداد» رسيديم؛ ولى چون اين اتومبيل ثانوى مال «بغداد» بوده، خواستيم از جنب گمركخانه «بغداد» رد بشويم، مأمور گمرك خواست جلوگيرى نمايد، شوفر اظهار كرد: اتومبيل مال «بغداد» است، از «ايران» نمىآيد، ما را از دست گمرك نجات داده، به طرف «كاظميين» رهسپار شديم، وقتى كه به «كاظميين» وارد شديم، يك دفعه ديديم دور اتومبيل را گرفته، هر يك به زبانى از منازل خودشان تعريف و توصيف مىنمايند.
از دست آنها خلاص شده، با يكى از آنها كه «حسن حلبى» مشهور است، به سمت منزل او حركت كرديم. چون به منزل رسيديم اسبابها راجابجا نموده، خواستيم به حمام برويم كه از آنجا به زيارت حضرت «موسى بن جعفر عليهماالسلام» مشرف شويم. چون كه اخوى و رفقا قبل از بنده يك دفعه به زيارت نايل شده بودند، اظهار كردند: اگر مىخواهيد شما به زيارت مشرف شويد، بايد بدون اطلاع صاحبخانه باشد، چون كه صاحب منزل، زوار مىفروشد.
نظر به اينكه اين قضيه را به امتحان برسانيم، لباسهاى خود را عوض كرده، پيراهن و زيرشلوار خود را در بقچه گذارده، خواستيم خارج شويم، صاحب منزل
اظهار كرد:
آقايان اگر چنانچه مىخواهيد حمام تشريف ببريد، بنده يك حمام تميز خوب شما را خواهم برد.
اظهار كرديم ما حمام نمىرويم، بقچه را از منزل برداشته، از منزل خارج شديم، ولى وقتى كه عقب نگاه كرده، ديديم صاحب منزل، قدم به قدم دارد مىآيد، خواستيم او را از سر خود وا كنيم، وارد دكان شربت فروشى شده، قدرى شربت صرف نموده، از دكان خارج [شديم]، آن شخص را ديديم [كه] نيست، گمان كرديم كه رفته عقب كار خودش، به سمت حمام روانه شديم، وقتى كه وارد حمام شديم، ديديم آن شخص از ما جلوتر به حمام رفته، تا ما را ديده به حمامى اظهار كرد، اين زوّارهاى من هستند، از ايشان درست پذيرايى كنيد، ولى عوض سفارش ايشان، گرچه خدمت خوبى نمودند؛ ولى پول گزافى از ما گرفتند.
از حمام خارج شده، به زيارت حضرت مشرف شده، پس از زيارت نماز را خوانده، از حرم خارج شديم، به طرف منزل رفتيم، شب را در منزل استراحت نموديم، صبح پس از زيارت و صرف چايى به طرف «بغداد» حركت كرديم.
فصل ششم
سوار واگن شده به طرف «بغداد» حركت كرديم، ولى اتفاقاً با واگون شهرى «طهران» فرقى نداشت. ولى به قول عربها، «شُوِىْ شُوِىْ»(1)رفتيم، وارد «بغداد» قديم شديم، در آنجا يك نفر آشنا داشتيم «ميرزا داودخان» نام، تاجر پوست فروش كه سابقاً ايرانى بوده، ايشان را ملاقات كرده، از ايشان درخواست كرده، كه يك صورت تلگرافى به جهت ما بنويسد.
1) . يواش يواش
از ما آدرس تلگراف را سؤال نمود، چون طرف بنده در «طهران» آقاى «آقا ميرزا احمد طهرانيان» بود، عرض نموديم كه عنوان تلگراف را اينطور بنويس: «ايران»، «طهران»، طهرانيان، سلامتى را به «خرّمدره ابهر» اطلاع بدهيد.
ميرزا داودخان گفت:
مگر(1)در «خرّمدره» تلگرافخانه است؟ بنده عرض كردم: بلى! گفت: ديگر لزومى ندارد شما به «طهران» تلگراف نمائيد، و از خارجه تلگرافات خود را به «طهران» بدهيد.
ما هم قبول نموده، تلگراف را مستقيماً به «خرّمدره» نموديم.
از آنجا خداحافظى كرده، مرخص شديم. به طرف تلگرافخانه حركت كرديم، از جسرى(2)كه وسط «بغداد» قديم و جديد است گذشته، خود را به تلگرافخانه رسانديم.(3)
تى كه تلگراف را به تحويلدار ارائه داديم، ايشان سؤال نمودند «خرمآباد» است؟ ما عرض كرديم خير، «خرّمدره».
فهرست تلگرافخانه را ارائه داده، ملاحظه نموديم اسم تلگراف خانههاى ايالات و ولايات، در آن اوراق مذكور است، ديديم آن تلگراف بالكلّ بىمصرف است، زبان «انگليسى» كه نمىدانستيم هيچ، متأسفانه زبان ايرانى خود را هم فراموش كرده، از تلگرافخانه خارج شديم. در نزديك آن تلگرافخانه هم، يك جاى مخصوص بود كه يك نفر در آن جا نشسته و تابلويى هم زده بود، كه هركس به هر زبان بخواهد كاغذ بنويسد، ممكن است به مركز فوق رجوع نمايد.
در پلههاى عمارت بالا رفته اظهارات خود را نموديم، آن هم عين عبارت را، به زبان «انگليسى» ترجمه نموده، از آنجا خارج شده آمديم تلگرافخانه، تلگراف را مخابره نموده، از آنجا هم خارج شديم، ولى اين فكر به كله من پيچيده كه چقدر براى ما سخت است، كه اگر چنانچه در خارجه براى ما وجهى لازم باشد، به چه وسيله ممكن است علامت سرّى خود را بگوئيم و از عظمت باستانى «ايران قديم» ياد نمودم، كه هر دو چشمم از سوزش قلب پر از اشك شده، كه چطور سلاطين باعظمت
براى تشرف حضور شاهنشاهان ما، افتخار مىنمودند از اينكه با زبان شيرين فارسى تكلم نمايند.
متأسفانه امروز ما ايرانىها حيثيّات خود را از دست داديم، عوض اينكه نواقص زبان مادرى خود را درست نمائيم، براى فراگرفتن زبان خارجىها از همديگر سبقت جسته، اگر انسان به ده زبان خارجى، انتفاع نمايد، باز هم كم كرده، ولى عرض بنده، در اين خصوص اين است كه [نبايد] با نظر بىقيدى به زبان مادرى خود نگاه نمائيم.
به عقيده بنده چيزى كه براى انسان لازم است بعد از تأمين صحت بدن، علم است، كه متأسفانه ما به چشم حقارت نگاه مىكنيم.
چون كه از بازار «بغداد» عبور مىنموديم، يك نفر صرّاف، يك نفر زوار ايرانى را صدا كرده گفت: آقا «پول ايران» دارى؟
زوار در جواب گفت: شما گذارديد در «ايران» پول بماند، صد جا بيضه ما را كشيديد.
بنده خندهام گرفت، گفتم: بيچاره زوار اشتباه كرده، از هزار هم تجاوز مىنمايد.
بالأخره از بازار گذشته، به سمت «بانك شاهى» رهسپار شده، وقتى كه داخل «بانك شاهى ايران» شديم، مأمور ماليّه، هر چك بانك را مىگرفت، يكى دو «اعانه»(1)هم دريافت مىداشت، تمبر الصاق مىداشت، برات را به صاحبش مسترد مىداشت و يك نفر عسكر هم درب اتاق ايستاده بود، نمىگذاشت مردم يك دفعه وارد بشوند، چون سه روز بود كه اداره بانك تعطيل بود، قرب پنجاه نفر زوار جمع بودند، به جهت گرفتن برات روپيه آمده بودند، ما هم جزو آنها محسوب شده، تقريباً يك ساعت معطل شده، ديديم هر يك از اهالى «بغداد» و «كاظميين» وارد مىشوند، لَدَىالْوُرود(2)وارد بانك مىشوند،
عسكر هم اجازه مىدهند، براتهاى خود را به امضاء رسانيده، پول گرفته مىروند. ولى هرچه تبعه «ايران» مىآيد، بدون اينكه مراعات نوبت بنمايند، مىگويند، آقا حالا وقت نيست، پس از چندى به ما هم اجازه دادند، بنده هم برات را توسط رفقا فرستادم، خودم به جريانات بانك تماشا مىكردم، [و] تفكر مىنمودم، كه درب بانك نوشته «بانك شاهنشاهى ايران»، ما كه تبعه «ايران» هستيم به ما اجازه نمىدهند، اقلًا ده نفر «بغدادى» وارد مىشود، يك نفر «ايرانى» را اجازه بدهند كه وارد شود، تا كار خود را انجام بدهد!!
فورى بنده به صرافت(1)افتاده، آنچه درب بانك نوشتهاند اين نه آن است، بلكه اين بانك فلج كننده اقتصاديات «ايران» است، در اين خيال غوطهور بودم، كه يك مرتبه صداى قيل و قال بلند شده، متوجه صدا شدم، ديدم كه يك نفر از زنهاى ايرانى با عسكر، داد و بيداد مىكند، من خودم را به ايشان رسانيدم و از آن خانم محترمه پرسيدم، كه چه شده است؟ جواب دادند قرب يك ساعت و نيم است كه در اينجا معطل هستم، دو دفعه خواستم وارد شوم، اين عسكر ممانعت نموده.
بنده رو به عسكر كرده، گفتم: آقا اين ايرانىها را كه دو ساعت معطل و سرگردان نموديد، هيچ، اقلًا به اين خانم اجازه بدهيد كه وارد شود.
گفت: نوبت به اين خانم نرسيده، گفتم اگر به طور ترتيب و نوبت باشد، مىبايست اين خانم وجه را گرفته، در خانه خودش باشد. شما كه هيچوقت ملاحظه قانون را نمىكنيد، همه اجازه را به كلاه فينهاى(2)مىدهيد!!
عسكر خنديد، اگر چه به خانم هم اجازه داد، ولى باز خنده او بمنزله تيرى سه شعبه بود كه به قلب من اثر نمود. و رفقا هم براتها را به امضا رسانيده، بيرون آمده به اتاق تحويلدار آمده، پول را تحويل گرفته، از بانك خارج شديم.
چون كه رفقا يك كارى در بازار داشتند، به بنده اظهار نمودند كه شما از اين خيابان برويد، دم جسر منتظر ما باشيد، تا به شما ملحق شويم، بنده به طرف جسر رفته، در جنب جسر با يكى از مأمورين جسر صحبت مىكرديم، يك دفعه ديدم، از آن طرف جسر يكى
از مأمورين اداره قونسولگرى «بغداد» نمايان شده، اول چون بنده علامت شير [و] خورشيد، كه افتخار ما ايرانيان است ديدم، خيلى خوشوقت شدم، چون نزديك شد، متأسفانه نتيجه معكوس بخشيد، بنده درست متوجه شده، گرچه نظريه بنده خطا نرفته، يكى از اجزاى اداره قونسولگرى «بغداد» است، ولى چيزى كه بر من اثر نمود، آن شخص دگمههاى شير و خورشيد را باز نموده، كلاه را هم از سر برداشته، با يك هيأت غريبى از نزد بنده و عسكر، كه مثل يك نفر سرباز «اروپايى» ايستاده بود، گذر نمود. ...
واقعاً خيلى جاى تعجب است كه سفراى(1)«دولت عليّه»، همه تحصيل كرده و متجدد هستند، چرا اينطور اشخاص بىتربيت را نگاه مىدارند كه نه حيثيت خود، و نه حيثيت دولت مطبوعه خود را نگاه مىدارند، ولى برعكس ملازم قونسولگرى «كاظميين»، يك جوان خوش اخلاق و با تربيت بوده كه واقعاً اين طور مأمورين، حفظ شئونات ملت و دولت را در خارجه مىنمايند.
از جسر گذشته به طرف «كاظميين» رهسپار شديم و چند روزى در «كاظميين» توقف نموده، بعد عازم «كربلاى معلا» شديم.
فصل هفتم
وقتى خواستيم حركت كنيم، رفتيم اتومبيل را بگيريم، يك اتومبيل فورد سوارى بوده گرفتيم.
بنده عرض نمودم به رفقا، چون من خيال دارم با ماشين بيايم، ببينم(2)ماشين اينجا با ماشين «حضرت عبدالعظيم» چه طور است، رفقا هم قبول نموده سوار شده حركت نمودند.
بنده با يكى از رفقا، يك درشگه گرفته، اسبابها را توى درشگه گذارده، به پاى ماشين
حركت كرديم، چون پاى ماشين رسيديم بنده گفتم، خدايا كاش من ببينم اقلًا يك همچو ماشينى از خطوط اصلى «ايران» كشيده شود، فورى اين دو كلمه را بنده افزودم، راه آهن بهتر است نه اينكه در دست كمپانى خارجه باشد، و اميد دارم كه همين طور كه دولت عليّه اقدام نموده است، خطوط اصليه را بكشد، اگر هم محتاج به كمك شد يك سهمى را هم تحميل «تجار ايران» نموده كه با دولت شركت نمايند، اين اولين قدم را در عمران مملكت بردارند.
معهذا اداره راه آهن «بغداد» چندان تعريف نداشت، از راه آهن «حضرت عبدالعظيم» نمىتوان ترجيح داد، خصوصاً جايگاه بليط فروشى، خيلى از آن بدتر است، مسافرين كه بليط مىگيرند، بايد در كجا جمع بشوند، يك قيل و قال عجيبى بود تا موقعِ حركتِ ماشين، گذرانديم.
تقريباً سه ساعت از شب گذشته بود كه ماشين حركت كرد، ولى واقعاً وسط «بغداد» و «كربلا» را با مكينههاى(1)بخارى چه طور آباد نمودند، تا انسان نبيند، باور نخواهد كرد، چندين صدها حوض آب به قوه مكينه آورده، زمين را كه چندين هزار سال باير بوده، آبيارى مىنمايد، كه از وجود همان مكينه، هم ملت مشغول زراعت و هم دولت استفاده مىبرد.
ولى هزار افسوس كه «ايران» منبع آب است، تا اكنون اقدام عاجلى نشده، از قبيل «سدّ كارون» به «خوزستان»، يا انحراف رود كوهرنگ(2)به «زاينده رود اصفهان»، يا بستن سد «رودخانه گرگان» به «استر آباد»، كه صدها از اين سدها براى عمران و آبادى مملكت ما لازم است، تاكنون نه دولت اقدام عاجلى در اين باب فرموده، و نه ملت در فكر تأسيس يك شركتى نمودند كه هزارها نفوس را به كار وادار نموده، و از آب و هواى لطيف «ايران»، كه دست طبيعت و عطوفت «حضرت احديّت» به ما «ايرانيان» مبذول فرموده، استفاده بريم.
فصل هشتم
البته هر كسى مىداند كه به يك قدر حبه، انسان به كس ديگر تجاوز نمايد، آن ظلم شناخته مىشود، ولى يك وقت مىشود انسان هم مظلوم است [و هم] ظالم شناخته مىشود، ولى بعضى اوقات محض اعانت به ظلم، ظالم شناخته مىشود، ولى در دو موقع مظلوم شناخته مىشود.
يكى اينكه انسان با قواى خود در دفع ظلم اقدام نمايد، در آخر مقهور باشد.
قسم دويم كه انسان مظلوم شناخته مىشود، در آن موقع است كه: شخص عالم و فاضل در ميان قومى زندگانى مىنمايد، علاوه بر اينكه به مواعظ و نصايح آن شخص گوش [نمى] نمايند، جهل خود را [نيز] بر آن عالم تحميل نمايند و بزرگترين ظلم به عقيده بنده همين است و بس.
ولى ظالم به عقيده بنده چهار كس است:
اولين ظالم آن است كه قبول ظلم را نمايد، و ظالم را حريص(1)نموده، مردم را به زحمت مىاندازد.
دويم كسى است كه مىتواند رفع ظلم را بنمايد، ولى با اين حال هيچ اقدامى ننموده، مظلوم را چون غزال(2)گرفتار چنگال سگ بدكار مىگذارد.
قسم سوم كسى است كه اعانت بر ظلم ظالم نمايد، اين طور اشخاص به منزله تيرى است از دست ظالم رها شده، [كه] به قلب مظلوم مىخورد. اگر چه اين شخص يك آلت محسوب است، بلكه خود اين شخص عامل است، كه اگر اين طور اشخاص رذل(3)، به دور اشخاص بدفطرت جمع نباشند و با هم تشريك مساعى ننمايند، هيچ وقت
نمىتوانند به كسى تعدى بنمايند.
قسم چهارم خود ظالم است كه ظلم را ايجاد بنمايد، يعنى امر مىنمايد فلان كار را بايد فلان طور باشد، همين امر است كه سرمنشاء ظلم و تعدى است.
فصل نهم
وقت اذان صبح به «كربلا» ورود نموديم، رفته رفقا را پيدا كرده، اسبابها را به منزل حمل نموده، به طرف صحن مطهر «حضرت خامس آل عبا ابى عبداللَّه الحسين» [عليهالسلام] رهسپار شديم، چون به «حرم مطهر» وارد شديم، مشغول زيارت شديم، كه در حين زيارت بنده در اين فكر فرو رفته، كه واقعاً حضرت چگونه سلاسل ظلم را پاره نمود، و ميليونها نفوس را از دست تعدى ظالم بيرون آورد.
يك دفعه گويا بر بنده گفتند كه: اين همه اذيت و مصائب را متحمل شده، از عزيزترين علاقهجات صرف نظر نموده، كه قبول ظلم و تبعيت ظالم را ننمايد و مادامى كه رگ مبارك گردنش در حركت بود، نگذاشت حقوق حقه خودش پايمال هر ناكس دون بشود، و بر ما مسلمانان سرمشق داد كه به زير بار ظلم ظالم نرويم، و به هر قسمى كه باشد از خود و ديگران رفع ظلم نموده و هيچوقت تبعيت ظالم و غير مسلم را قبول ننمائيم، اگر وقتى كار بر ما سخت شد جان عزيز را فداى آزادى نمائيم.
فصل دهم
گرچه مقصود بنده مزاحمت نيست، كه خيال خوانندگان را مشوش نمايد، بلكه منظور بنده اين است كه يك [قدرى] به تاريخ مشاهير عالم اسلامى دقيق باشم، و ببينم فلسفه اين جانبازىها و زد و خوردها چه بوده، انسان بايد چطور زندگانى نمايد كه اقلًا
صفحه تاريخ را مفتضح ننمايد.
كلمه عدل(1)در دنيا چه قدر زيبا و نتيجه خوب مىبخشد، و ظلم چه صفت رذل و چه نتيجه وخيمى دارد، كه انسان را به روز سياه گرفتار نموده، و پس از مرگ، دست از يقه(2)ظالم نمىكشد، مادامى كه دنيا هست، در صفحه تاريخ، انسان را مفتضح مىنمايد.
البته عموم آقايان و برادران دينى و اشخاصى كه به تاريخ دنيا آشنا هستند، از واقع «كربلا» مستحضرو «حر بنيزيد رياحىعليهالرحمة» اولكسى بوده [كه] از طرف «عبيداللَّه بن زياد»، با عده قرب هزار نفر مأمور شد كه در هر جا به حضرت «حسين بن على» برسد از آن حضرت جلوگيرى نموده، نگذارد به هيچ طرفى حركت نمايد، تا اينكه براى «يزيد بن معاويه» بيعت بگيرد، رسيدن او به حضرت و مكالمه آن لازم به شرح نيست.
چون در ركاب حضرت به «كربلا» ورود نمود، وضعيت را دگرگون ديد، با اينكه سِمت سردارى و فرماندهى داشت، از رياست خود استعفا داده و در صورتى كه معلوم و يقين بود، كه حضرت مغلوب خواهد شد، به حضور حضرت مشرف شده، دست از طبيعت ظالم كشيده، در ركاب آن حضرت شهيد شد، و اسم خود را در صفحه روزگار به نيكى يادگار گذارد.
امروز كه هزار و دويست و هشتاد و چهار سال از واقعه «كربلا» مىگذرد، مرقد شريفش زيارتگاه مليونها جمعيت شده، كسانى كه براى رياست پنج روزه، گرفتار عذاب آخرت و مستوجب لعنت مليونها نفوس شدند.
فصل يازدهم
دو شب در «كربلا» مانده، روز سيم صبح بعد از زيارت، دو دستگاه اتومبيل فورد سوارى گرفته، به طرف «نجف اشرف» رهسپار شديم، چون به «نجف» وارد شديم، بعد
از تعيين منزل به زيارت «حضرت امير عليه السلام» مشرف شده، پس از زيارت به منزل عودت نموده، شب را در «نجف» توقف نموده، صبح با واگون به طرف «كوفه» حركت كرديم.
پس از ورود به «كوفه» به زيارت «حضرت مسلم» مشرف شده، به «مسجد كوفه» رفتيم، پس از تكميل عبادت، به طرف «دجله» كوفه روان شديم، كه از وسط «كوفه» عبور مىكند، در كنار «دجله» يك مهمانخانه بود، در آن جا صرف نهار و چايى نموده، قدرى هم استراحت كرده، پس از استراحت يك ساعت به غروب مانده، به طرف «نجف» مراجعت نموديم.
وقتى به «نجف» رسيديم، شب را هم در «نجف» توقف كرده، صبح زود همان روز به طرف «كربلاى معلا» روان شديم، آن شب را هم در «كربلا» توقف نموده صبح زود به طرف «كاظميين» حركت كرديم.
فصل دوازدهم
اوّلًا مشهور است كه انسان اشرف مخلوقات است، صحيح، ولى اول بايد انسان شدن، آن وقت شريف است، نه اينكه هر كه داراى گوش و بينى شد، انسان است. الاغ هم گوش دارد و گاو هم بينى دارد، انسان كه اشرف مخلوقات است، متصف به اوصاف چندى است، كه نوشتن آنها از وظيفه اين اوراق خارج است، بلكه آدم موذى(1)صد مرتبه از خر و سگ بدتر است.
در نزد خرد سگان بازاربهتر ز كسان مردم آزار
در «ايران» امروزى ما، عموم اهالى از شرافت حرف مىزنند، ولى اغلبِ از مردم، پى به معنى شرافت نبرده هيچ، بلكه هم در همه مجالس نشسته و حرف از شرافت
1) . به معنى آزار دهنده، در اصل به غلط موزى نوشته شده است.
مىزنند، بلى آدم باشرافت كسى است، كه حافظ شرافت خود و هم نوع خود باشد.
پرواضح است و مبرهن، كه هر كس مىخواهد در انظار مردم محترم باشد، همين طور هم نوع خود را بايد محترم شمرده، و هر حرف تلخى را كه راضى نيست خودش بشنود، آن حرف را هم به ديگران نگويد.
از دست و قلم و ساير جوارح انسان باشرافت، نوع بشر يقيناً بايد ايمن باشند، همان طورى كه انسان عاقل براى حفظ مال و نواميس خود مواظب است، بايد مواظب مال و نواميس ديگران هم باشد.
اينها هم بسته به وجود ديانت است، كه مثل پليس در همه حال و همه اوقات، مواظب حركات انسان مىباشد، هر جا بخواهد دست درازى بكند، ولو اينكه در خفا هم باشد، ممانعت مىنمايد، به موجب نص صريح آيه كريمه «انّ بَعْضَ الظَّنِّ اثْمٌ»(1).
ديگر اينكه انسان نبايد در حق ديگران، خيال بد نمايد، در صورتى كه از قلب آن خبر ندارد، همين طورى كه بنده خودم در صحن مقدس «حضرت موسى بن جعفر عليهما السلام» مشغول زيارت بودم، يك شخص كه از يك چشم هم معيوب بود، به نظر من جور ديگر آمد، در قلب خود گفتم كه مىگويند در مشاهد متبركه جيببرى مىنمايند، ممكن است از همين اشخاص باشد. چون آن شخص واقعاً آدم محترم و شخص باشرافتِ متدين بوده، و بنده هم بىجهت اين خيال واهى را در حق آن شخص نموده بودم، «خداوند عالم» از عطوفت و مهربانى كه نسبت به بندگان خود دارد، نخواست آن شخص محترم، متهم در نظر بنده باشد، دو روز پس از اين قضيه كه گذشت، همين شخص كه بنده عرض كردم، خودش به «متولى باشى» و «كليددار» و غيره هر جا مىبيند، مىگويد من يك چيزى پيدا كردهام، مال هر كس هست بيايد، علامت و نشانه آن را بگويد، مال خودش را تحويل بگيرد، اين قضيه كمكم در «كاظميين»، انتشار غريبى پيدا كرده، تمام زوار مطلع شدند.
يك روز دو نفر از اهل «كرمانشاهان» خود را به نزد آن شخص رسانيده مىگويند:
1) . حجرات 12، همانا برخى گمانها گناه است.
در حدود دويست و پنجاه روپيه، و يك طغرا برات چهار صد و پنجاه تومان، و چند عدد ليره از ما گم شده، و يك علامت مخصوص داشتند كه غير از اينها بوده، اظهار مىنمايند، اگر چنانچه شما آنها را پيدا كردهايد، صاحب آنها ما هستيم، با اين علامات كه عرض كرديم، مسترد داريد.
از قضا هم آن نقد و برات بوده، كه همين شخص پيدا كرده، تماماً بدون اينكه دينارى طمع نمايد، به صاحبانش رد مىنمايد، پس معلوم شد كه شرافت بسته به ديانت است، اگر چنانچه اين شخص ديانت نداشت، آن دو نفر غريب را در ولايت غربت به مرض فقر گرفتار مىنمود.
فصل سيزدهم
قرب يك ماه در «كاظميين» توقف كرده، شايد از طرف قونسولگرى دولت عليّه، تذكرهها را قول(1)بكشند، ممكن نشد، خدمت نايب قونسول «كاظميين» رفته در خصوص امضاء نمودن تذكرهها مذاكره نموديم، شفاهاً فرمودند تا دستورى از مركز صادر نشود، ما نمىتوانيم قول بكشيم.
چون موقع تنگ بود، بنده به [اتفاق] آقاى «حاج منصور نظام»، كه يكى از پسران عموى بنده است، تذكرههاى رفقا را گرفته، به طرف «بغداد» رفته، وقتى كه به تذكرهخانه «بغداد» رسيديم، اظهار نمودند، پس از دو روز شما تذكرهها را آورده تا امضا نمائيم.
پس به «كاظميين» عودت نموده، پس از دو روز به اتفاق جناب آقاى «حاج يداللَّه خان اعلائى» منصور نظام، به طرف «بغداد» حركت كرديم، وقتى كه به تذكرهخانهها وارد شديم، تذكرهها را ارائه دادم، اظهار داشتند، نمىشود، بايد هر يك از صاحبان تذكره شخصاً در اداره حضور داشته باشد، ما از اين طرف آن طرف تحقيقات كامل نموده،
1) . مهر و امضا نمودن
معلوم شد چند روز قبل، يكى از حكام، با يكى از اجزاء، يا اداره تذكرهخانه ساخت و پاخت نموده، چند روپيه به يكى از مستخدمين مىدهد، كه هر چه به خط او مىدهند فورى به امضا برساند [و] از سايرين جلوگيرى نمايند، كه شايد به وسيله اين، آن حمله دار بيچاره، حجاج را دچار زحمت نموده.
خوشبختانه يكى از همقطارهاى خودش، اين قضيه را به اداره اطلاع مىدهد، پس از تحقيق، آن مستخدم را دستگير و محبوس مىنمايند، از طرف اداره هم قدغن(1)اكيد مىشود كه زوار بايد شخصاً آمده، تذكره خود را بستانند، ما هم مجبور شده، مجدداً به «كاظميين» عودت نموده، شب را هم در آنجا به سر برده، صبح به اتفاق رفقا به سمت اداره تذكرهخانه حركت كرده، تذكرهها را به امضاء رسانيده، از آنجا خارج شده، به اداره قونسولگرى دولت «انگليس» رفته قول كشيدند، از آنجا مراجعت كرده، آمديم گاراژ «حسن هودسن»، يك اتومبيل هودسن(2)سوارى دربست گرفته، هر نفرى هفت ليره انگليس داده تا «شام»، بليط اتومبيل را هم گرفته، به طرف «كاظميين» حركت نموديم، قرار شد اتومبيل را صبح زود، در «كاظميين» حاضر نمايد، فردا صبح هم حاضر نمود، اسبابها را جمعآورى نموده، به اتومبيل بسته [حركت نموديم].
فصل چهاردهم
وقتى كه سوار اتومبيل شديم، در تاريخ دوازدهم شهر ذيقعده 1348 بود، در مدت چهار ساعت و نيم وارد «رماديه» شديم، علت تأخير ما هم اين بود كه در بين راه، دو سه
1) . قدغن مأخوذ از تركى و به معنى منع كردن و تاكيد كردن است.
2) . هودسن نام يكى از دريانوردان انگليس بود كه در قرن شانزدهم و اوايل قرن هفدهم ميلادى مىزيسته ودر سال 1611 در گذشته است. او موفق به كشف قسمتى از دنياى جديد شد، از جمله خليج هودسن كه در كشور كانادا است و از اقيانوس اطلس انشعاب مىيابد و نيز رودى كه در مشرق نيويورك جريان دارد به نام او خوانده شده است.
مراتب پنچر كرده، از قضاى اتفاقيه، شوفر هم يدكى لوازم اتومبيل را نداشته، يك طور خود را به «رماديه» رسانديم، وقتى كه خواستيم از دروازه «رماديه» داخل شويم، فنر اتومبيل شكست، اگر چه در وقت خارج شدن از «بغداد» اتومبيل را معاينه نمودند، بعد اجازه خارج شدن را دادند، ولى نمىدانم شوفر چه كلكى درست نموده، در صورتى كه اتومبيل هيچ عيبى نداشت، با همه اين، هيچ يك از اسبابهاى يدكى را نداشتند و از اداره «حسن هودسن»، يك اتومبيل ديگرى كه همراه اتومبيل ما بود، سفارش نموده بود، كه مواظب همديگر باشند، آن شوفر هم بعد از ما رسيد، اتومبيل را تماماً باز نموده، مشغول درست كردن او شدند، در گاراژ «رماديه» به تذكرهها نگاه كرده، قول مىكشند، بعد اجازه خروج مىدهند، گرچه اين امضاء مجانى است، ولى آدم گاراژ، باآدم حكومتى ساخت و پاخت كرده بودند، هر نفرى يك قران به اسم گاراژ مىگرفتند.
يكى از حجاج گفت، ما حالا حركت مىكنيم، چه پولى بدهيم، صاحب گاراژ اظهار نمود، اگر نمانيد هم بايد هر نفرى يك قران بدهيد، اگر چنانچه بخواهيد شب را بمانيد، با تخت خواب، يك روپيه نفرى بايد بدهيد، و بىتخت خواب نيم روپيه، چونكه تذكرهها را به صاحب گاراژ داده، مجبور شده نفرى يك قران بدهد، تذكرهها را بگيرد.
ما هم پس از شش ساعت معطلى، شش از شب گذشته، سوار اتومبيل شده حركت كرديم، خوشبختانه در بين راه، ديگر هيچ اتفاق نيفتاده، در ظرف سى و دو ساعت، از «رماديه» وارد «شام» شديم.
فصل پانزدهم
وقتى كه وارد خاك «شام» شديم، گوئيا از عالم ديگر به عالم ديگرى ورود نموديم:
اولًا «شام» داراى آب و هواى لطيف، و داراى چهار فصل تمام است و يك آب گواراى لطيف بسيار سرد دارد، به علاوه خيابانهاى وسيع تميزى كه، تماماً سنگ فرش شده و مشجّر، از قبيل بيد مجنون و سرو، كه هر چه از اوصاف بگويم، باز كم گفته [ام]
كه مصداق:
روضة ماء نهرها سلسالدوحة شجع طيرها موزون
آن پر از لالههاى رنگارنگوين پر از ميوههاى گوناگون
باد در سايه درختانشگسترانيده فرش بوقلمون
در تعريف «شام» صادق آمده، از اكثر جايگاههاى «شام» آبهاى جارى، به اندازه چندين سنگ جارى است، كه اين آب را به تمام عمارات و مهمانخانهها كشيدهاند، مخصوصاً از مستراحهاى عمارات، آب جارى مىگذرد. از خيابانها، واگونهاى برقى در اياب و ذهاب است.
ميدانهاى گلكارى متعدد، براى عموم افراد داير، كه تفرج بنمايند، و اهالى خود شهر هم، به اندازه [اى] خوشاخلاق و سفيدپوست و سياهچشم، داراى قدّ رسا مىباشند، كه انسان گمان نمىكرد كه سنّ مردمان اينجا از پنجاه تجاوز نمايد، در صورتى كه اشخاصى يافت مىشدند، كه سنّ آنها از صد تجاوز نموده، اگر چه از اهالى «شام» بوى تمدن مىآيد، ولى يك نقص بزرگى داشتند كه خودشان استقلال داخلى و خارجى نداشته.
روزى به گردش بيرون شديم، دو محلّه در نتيجه بمباردمان(1)فرانسوىها، خراب شده بود، كه يكى از آن دو محله بزرگش مشهور به «محله مرمر» بوده، از قرارى كه مىگفتند از مرمر ساخته بودند و داراى چندين مراتب عمارت بوده، در نتيجه همان بمباردمان، در روى هم ريخته، و چندين هزار نفوس را در زير خاك و سنگ پنهان نموده بود.
گوئيا در زير خاك، صداى استمداد آنان به گوش هر صاحب هوش مىرسيد، و از هم نوع خود استمداد مىجستند كه انتقام آنان را بخواهند، از آنجا برگشتيم به ميدان خيلى بزرگى كه در ميان شهر واقع شده است رسيديم، اين ميدان خيلى عالى و پاك و تميز بوده،
1) . بمباران
و در يك قسمت آن هم در حدود پنجاه اتومبيل سوارى در پهلوى هم ايستاده، رو به خيابان، پشت به ميدان مرتب ايستاده، منتظر مسافر بودند، در آن قسمت ميدان هم درشگهها، همين طور مرتب ايستاده، منتظر مسافر بودند.
از آنجا به طرف مسجد بزرگ مشهور «شام»، كه از مساجد بزرگ «شام» به شمار مىرود رفته، كه واقعاً خيلى مسجد عالى و از آثار بزرگ اسلامى است.
«اهالى شام» از حيث ارزاق خيلى آسوده و خوش گذران هستند، سه شب در «شام» توقف نموده، شب چهارم پاى ماشين آمده، بليط ماشين گرفته، منتظر حركت ماشين بوديم، ولى از دور، «شام» يك نمايش عالى داشت، چون كه ماشين خانه در پائين شهر بوده، ولى شهر در دامنه كوه افتاده، چراغهاى اليكتريكى(1)مثل ستارگان آسمان مىدرخشيد، كه از ديدن آن منظره عجيب، روح جديدى به انسان روى مىداد.
دو ساعت از شب گذشته، بعد از صرف «شام» سوار ماشين شده، حركت كرديم.
فصل شانزدهم
(2)چون دو ساعت از شب گذشته، سوار ماشين شده، به «بيروت» حركت كرده، گرچه ماشين از وسط كوه، از «شام» به «بيروت» گذر مىكند، با اين حال از هر جا ماشين حركت نموده، اطراف راه آهن باغ بوده، و هر جا باغ نبود، صيفىجات كاشته بودند، دو ساعت از آفتاب گذشته، وارد «بيروت» شديم، در يك مهمانخانه [كه] در كنار دريا واقع شده بود، منزل نموديم. گرچه «بيروت» عمارتهاى چهار پنج طبقه، و مهمانخانهها و سينماهاى بسيار عالى دارد، و در اكثر خيابانها مشغول تعميركارى هستند، مخصوصاً يك خيابان جديدى
احداث نمودهاند، كه از دو طرف آن مغازههاى عالى ساخته، و بالاى مغازهها را دو سه مرتبه عمارت و مهمانخانه ساختهاند.
يك «سبزه ميدان» عالى دارد كه واقعاً خيلى تميز و باصفا است، كه غير از اطراف خيابانهاى وسيع كه واگونهاى برقى عبور مىنمايد، و پيادهرو جلوى مغازهها، خود سبزه ميدان يكصد و پنجاه ذرع طول، و چهل و پنج ذرع عرض داشت.
اين ميدان را به سه قسمت تقسيم نمودهاند:
در وسط آن يك حوض كه دور آن پلّه دارد، چهار گلدان مرمرى هم، به چهار گوشه آن گذارده، گلكارى نمودهاند، سى ذرع عرض و سى ذرع هم طول آن حوض است، اطراف حوض را گلكارى نمودهاند، در ميانه حوض يك فواره به طرز جديد ساخته بودند، كه آب را چهار ذرع به بالا مىزد، و زمين حوض را [با] كاشى آبى فرش كرده بودند، به حدّى كه اگر انسان از دور مشاهده مىكرد، گمان اين را مىبرد كه جوهر آبى در توى آب ريخته، وقتى كه آب از فواره پائين مىريخت، معلوم مىشد از صافى آب است، رنگ كاشى [را] تغيير داده، دور تا دور ميدان را جنگل كاشته، از نيم ذرعى تماماً سرهاى آن را زده بودند، به طرف خيابان پنجرهها و ميلهاى فولادى كشيده بودند، و درب مخصوصى هم داشت، ولى از آمدن به لب حوض ممانعت مىكردند، از دو طرف حوض هم دو خيابان بود، كه هر يك داراى هفت ذرع و نيم است، در طرف جنوبى حوض هم يك گلخانه، تقريباً چهل و پنج ذرع طول، و سى و پنج ذرع هم عرض داشت، و دورادور ميدان را، چوب مرمرى كاشته بودند، و از وسط هم گلخانه بود، يك نهر آب هم، از حوض تا بالاى گلخانه كشيده بودند، زمين آن هم از كاشىِ آبى بود.
اطراف شمالى ميدان، يك گلخانه به طرز گلخانه جنوبى ساخته بودند، و به طرف شمالى حوض كه اوّلِ سبزه ميدان است، عمارت دولتى است، و در بالاى دروازه آن علامت «دولت عثمانى» باقى بود.
نزديك به غروب بود، احتساب بلديّه، ناسوزهاى ده و بيست ذرعى آورده، به حوض نصب كرده، مشغول به پاشيدن آب شدند، فوران آب تقريباً از بالاى درخت سرو
و نخل جريان داشت، تا زمين محوطه ميدان و گلخانه را تماماً آب پاشى نمودند.
يوم بيست و يكم ذيقعده الحرام، از اداره «كشتيرانى خدديّه»(1)بليط صادر نموده، هر نفرى هفت ليره انگليسى داده، بليط «كشتى خددى» صادر نموده، كه روز بيست و دويم حركت نماييم.
فصل هفدهم
شب بيست و دويم، چهار از شب رفته، گمركخانهِ روبروى همان مهمانخانه كه منزل داشتيم آتش گرفت، تا صبح با كمال شدت مىسوخت، گرچه اجزاء اطفائيه(2)، با كمال جديّت تامّى كه داشتند، مشغول انجام وظايف خود بودند، از طرفى هم، اجزاء نظميّه(3)، مشغول حمل مالالتّجاره قسمتى را كه حريق احاطه نكرده بود، به جاى ديگر حمل مىنمودند.
تقريباً در حدود دو ميليون ليره عثمانى، تلفات و خسارات تخمين زده، تا غروب همان روز، با آن اقداماتى كه شده بود، امتداد پيدا كرد، نزديكى غروب كه ما به كشتى نشستيم، تا يك ساعت و نيم از شب گذشته، كشتى لنگرانداخته بود، هم گمركخانه مىسوخت، و هم شهر زيباى «بيروت»، يك انعكاس در دريا پيدا كرده بود، در دو ساعت از شب گذشته، كمكم از شهر دور شد، به حدى كه ما غير از آب، چيز ديگرى را نمىديديم.
تعداد اشخاصى كه در كشتى بودند، بالغ بر شانزده نفر از اهالى خود «ابهر» كه با ما هم سفر بودند، دو نفر از سادات طهرانى با دو نفر زن و يك نوكر، و پنج نفر هم اشخاص متفرقه مىشدند، غير از عملهجات كشتيرانى.
علت اين كه مسافرين اين كشتى كم بودند [اين بود كه] پست دولتى بوده، و هر نفرى هم هفت ليره مىگرفت، ولى كشتىهاى تجارتى از سه ليره الى چهار ليره بيش نمىگرفتند، خوشبختانه به واسطه اضافه دادن سه ليره، خيلى به راحتى و خوشى استراحت نموده، تقريباً چهار ساعت از شب گذشته، سكوت در كشتى حكمفرما بود، همه مسافرين متوجه درگاه «حضرت احديّت» شدند.
تقريباً قرب ده ساعت و نيم، از طرف غربى كشتى كه عازم «سويس» بوديم، آبادى از دور نمايان شد، يك ساعت ديگر هم راه را طى نموديم، به طرف شرقى افتاد، قدرى هم كه راه رفتيم، آبادى در طرف غربى كشتى قرار گرفت، كشتى لنگر انداخته، در اين بين «دكتر صحّيه»(1)فورى وارد كشتى شد، ولى اين دكتر كه به جهت معاينه مسافرين آمده بود، بدون اينكه با دقت كامل از مسافرين استمزاج(2)حاصل نمايد گذشته، مخصوصاً ما چندين نفر را هيچ معاينه نكرده، درگذشت، بنده اسم آن شهر را تحقيق نموده، گفتند شهر «مايوسىها»(3)است، از قديمترين آثارهاى اين شهر كليسائى نمايان بود. يك نفر زن عيسوى وقتى كه كشتى توقف نمود، متوجه آن معبدگاه شده، شروع به خواندن انجيل نمود؟ تقريباً پنج ساعت در گمركخانه «مايوسىها»، سرگردان و معطل شديم، تا كشتى بار خود را داد و تحويل گرفت، با آن حال خيلى جاى خوشوقتى است، كه در كشتى تجارتى ننشسته و الا دو روز سرگردان بوديم، در كشتى بود [يم كه] نان و ليمو آوردند، قدرى گرفته، يك مرغ هم به دوازده قران گرفته، از فراوانى و ارزانى «ايران» ياد نموديم، وقتى كه كشتى را حركت مىدادند، دو نفر از اهالى «معوسىها» و يا «مايوسىها» وارد كشتى شدند، و چندنفر هم از خويشان ايشان به همراهى [و] مشايعت آمده بودند، وقتى كه موقع حركت كشتى شد، مشايعت كنندگان مجبور شدند از كشتى خارج شوند، ما هم متوجه ايشان بوديم، وقتى كه با همديگر دست به گردن شدند، يك بچه كوچكى هم با
ايشان بود، خود را به بغل مسافرين مىانداخت، گويا بوى فراق را آن بچه يك ساله استشمام نموده بود، على اى حال با گريه و زارى زياد يكديگر را وداع كرده، مشايعت كنندگان از كشتى خارج شدند، كشتى حركت نمود.
فصل هيجدهم
چون بنده درست متوجه آن مسافرين بودم، فراق به نظر بنده به سه قسم منقسم شد:
اول فراق نوعى، كه عبارت از مرگ باشد، از آنجايى كه اين فراق لابّدى است، نوع بشر خواهى نخواهى تن به قضا خواهند داد و مرحمى كه پس از فراق احبّاء(1)به قلب خود مىگذارند، دل خود را به باقيماندگان آن شخص متوفى خوش مىنمايند.
دويم همين مسافرت اختيارى است، انسان از «اروپا» به «افريقا»، يا از «آسيا» به «آمريكا» مسافرت مىنمايد، وقت فراقت هم احبّاءِ و اصدقاء، دل خود را به ملاقات جديده و ديدار دوباره خوش نمايند.
سيّم فراق اجبارى است كه امروز اهالى اروپا، محض نفع شخصى نوع بشر را، به فراق ابدى دچار مىنمايند. با قوه برقى و توپهاى بزرگ يك عده را معدوم، و يك عده را به فراق ابدى دچار، همين كشمكشها تخم فساد را در قلب بازماندگان معدومين كاشته، ايشان هم همه اوقات همّ خود را صرف انتقام مىنمايند، اگر فكر جديدى در بر انداختن اين اسلوب شوم به عمل نيايد، در اثر همين كشمكشها نزديك است كه سلسله تمدن از هم گسيخته شود، و سياست جابرانه امروز اروپا، بقاى نوع بشر را تهديد، هر قدر هم دانشمندان اروپا، براى تهديد جنگ و جلوگيرى از ساختن «تحت البحرينى»(2)و غيره اقدام نمايد در عرض دو روز توأم سياست دول استعمارى مىشود.
فصل نوزدهم
وقتى كه از معوسا(1)حركت نموديم، اكثر اوقات از نزديك تپهها، كشتى عبور مىنمود، تا اينكه به شهر «اسكله» رسيديم، گر چه به نزديك شهر نرفتيم، ولى منظره خوب و دلگشائى داشت، و شهر هم در طرف شرقى كشتى قرار گرفته بود، تا نصف شب در آنجا توقف نموده، بعد از نصف شب حركت نموديم، نيم ساعت از آفتاب رفته بود، در نزديك شهر «كاسوف كرسى»(2)...، شهر «كرس»(3)عالى به نظر مىآمد، و تا ظهر در شهر «كرس» توقف نموديم، بعد از ظهر حركت نموديم، خود شهر هم، در طرف جنوبى كشتى واقع بوده، و اطراف شهر باغات بوده، معلوم بود كه شهر پر نعمت مىباشد، نيم ساعت بود [كه]، حركت نموده بوديم، دريا طوفانى [و] آناً فآناً به طوفان مىافزود، تا نصف شب طوفان مداومت داشت، ساكنين كشتى عموماً بىحالت بودند، بعد از نصف شب قدرى از طوفان كاسته شد.
وقت طلوع آفتاب در طرف غربى كشتى، سواد(4)شهر نمايان شد، سؤال نموديم، گفتند: «پرت سعيد» است، قدرى نزديك شديم، يك كشتى بخارى كوچك، با يك قايق آمدند، كشتى را راهنمائى نموده، تا اينكه داخل شديم، تقريباً ربع ساعت در ميان سد حركت نموديم، داخل لنگرگاه شديم، بندر «پرت سعيد» هيچ مناسبتى به ساير بندرها ندارد، اتصالا كشتىهاى بزرگ در اياب و ذهاب بوده، قريب يك ساعت در روى دريا توقف نموده، نماينده كمپانى رسيد، قايق گرفته، ما را حركت داد، وقتىكه به لب دريا
رسيديم، دو نفر از نمايندگان كمپانى به لب دريا آمدند، اول ما را به اداره صحيّه شهرى برده، نفرى يك روپيه از مسافرين گرفته، از آنجا اسبابهاى ما را حمّال برداشته، به طرف گمركخانه رهسپار شديم، وقتىكه داخل گمرك خانه شديم، پس از تفتيش، آدم كمپانى ما را به ماشينخانه راهنمائى كرده، خود شهر «پرت سعيد» هم واقعاً خيلى شهر عالى و پاك نوع ساخت بوده، در اطراف خيابانها درخت نارنج و سرو كاشته بودند و عمارتهاى عالى داشت، خيلى شهر دلگشا بوده كه اتقافاً هر قدر ايشان تعريف نمايد، باز كم است، على اى حال، ما نزديك ظهر در پاى ماشين معطل بوديم.
تا اينجا نماينده كمپانى، در لباس انسان بود، يك دفعه خود را به لباس اجنّه ملبس كرده، اول اظهار نموده است، روپيه زيادى داريد، ما اظهار كرديم، با كمپانى گفتگو كردهايم، تمام مخارج حتى كرايه هم به عهده ايشان است، پس از گفتگوى زياد، هشت روپيه را داديم، يعنى گرفت.
چون سوار ماشين شديم، بليط ماشين را نگاه داشت، اظهار نموده، نفرى دو روپيه بايد حتماً بدهيد، ما هم شانزده نفر بوديم، سى و شش روپيه داديم، قبول ننمود، بنده با يكى از رفقا از ماشين پايين آمديم، به طرف ماشينخانه رفتيم كه خودمان بليط ماشين را بگيريم، ديد ما مصمم گشتهايم، يك نفر از رفقاى خود را فرستاد، ما را برگرداند، ديگر چيزى نداديم.
فصل بيستم
شش ساعت به غروب مانده بود كه ماشين حركت كرده، ماشين مىرفت، خيلى پاك(1)و اتاقهاى(2)بزرگ نوع عالى داشت.
تا «اسماعيليه» با همان ماشين آمديم و «اسماعيليه» هم در طرف شمالى ماشين واقع
بوده و «اسماعيليه» از شهرهاى خيلى پاك و تميز بوده، و تمام خيابانها را گلكارى كرده بودند، به حدى پاك و تميز بود كه جاى داشت عوض «اسماعيليه» «فردوسيه» بگويند، على اى حال از آن ماشين پايين آمده، به ماشين ديگر سوار شديم، حركت نموديم و در مدت چهار ساعت از «پرت سعيد» با ماشين به «سويس» آمديم.
وقتى كه از ماشين پائين آمديم، يك نفر از نمايندگان كمپانى ما را استقبال نمود، اول خودش را معرفى نمود كه «حاجى محمود» نام دارم، از طرف «كمپانى خديويه» نماينده هستم، منزل حاضر است، اسبابها را پايين آورديم، چون كه مفرشها(1)در انبار بود، خواستيم پايين بياوريم، «حاجىمحمود» اظهار نمود كه مفرشها را من خواهم آورد، ما هم مطمئن شده كه ايشان مفرشها را خواهد آورد، باز هم مجدداً به ايشان اظهار كرديم، گفت ماشين به «حوض» رفته است، اظهار نموديم: با شما خاطرجمع شديم و حالا هم مفرشها لازم است. اظهار نمود: مفرش خرج دارد! مجبور شده دو نفر از همراهان دور(2)گرفته، به «حوض» رفته، پس از يك ساعت و نيم مراجعت نموده، مفرشها را آوردند، شب توقف نموده، روز بعد آدم كمپانى خديويه گفت: بايد به اداره صحيّه «سويس»(3)برويم، به همراهى ايشان به اداره صحيّه رفتيم، آقاى دكتر آمد، اول امر نمود درِ يك ميز آشپزى را، بلكه از آن هم كثيفتر بوده آورده، بعد امر كرد، چند شيشه دواء «اسجون» حاضر نمودند، اگر واقعاً يك دكتر حسابى وارد مىشد، يقيناً اظهار مىنمود كه اين شيشه و سوزن جاى ميكرب است و در يك جاى كثيف «اسجون» را زدند، كه بنده از تقرير آن خجالت مىكشم، اگر واقع را بيان نماييم، به اداره صحيّه دولت برمىخورد و هم [به] مسافرين، گر چه مسافرين مجبور بودند.
على اىّ حال پس از عمليات دكتر، از اداره صحيّه خارج شديم، آن شب را هم توقف نموده، صبح زود ديديم «حاجى محمود» حاضر شد [و] اظهار نمود: بايد برويم به «اداره مواسات اسلاميه»، عرض نموديم چشم، طرف عصر خواهيم آمد، ايشان ممنون
شده، خارج شدند.
بعد از ظهر، مجدداً «حاجىمحمود» حاضر، گفت: آقايان بفرماييد. ما هم بلند شده وقتى كه خواستيم از عمارت خارج شويم اظهار نمود: در آنجا نفرى پنج قروش براى تصديق، و پنج قروش هم براى «مواسات اسلاميه»، و شش قروش هم به خود من، نفرى شانزده قروش مىشود، شما را راهنمايى كنم، رفقا متفقاً اظهار نمودند: ما به وجود تو محتاج نيستيم.
وقتى كه اين حرف را شنيد، چون سگ تير خورده، از پيش ما خارج شد، ما هم رفته كارهاى خود را انجام داده، به منزل برگشتيم. وقت غروب بود، تازه چراغ برقى روشن كرده بوديم، يك دفعه ديديم يك نفر با داد و فرياد وارد شد، سؤال كرديم چه خبر است؟
ديديم «حاجىمحمود» است، عصاى خود بر زمين مىكوبد، فرياد مىزند، ما گفتيم «حاجىمحمود» بيا، چايى حاضر [است]، ميل بفرماييد. گفت: من چايى شما را نمىخورم! گفتيم: مگر چه شده است؟ گفت: كرايه مفرشها را بدهيد، ما اظهار كرديم كرايه مفرشها را به خودتان داديم، گفت بيست قروش «بلديّه» گرفته است، ما گفتيم پس زيادى نداريم، هر چه شما بگوييد بدهيم، بر داد و فرياد خود افزود.
در جنب اتاق ما يك نفر از اهالى «اسكندريه» منزل داشت، كه هم نماينده «كمپانى خديويه» بود و هم چند نفر حجاج داشت، به فرياد «حاجىمحمود» از منزل بيرون آمد، قضا را خوب تركى هم حرف مىزد، آمده اول «حاجىمحمود» را ساكت نموده، بعد بما اظهار كرد: چه واقع است؟ ما گفتيم: ديروز وقتى كه ما وارد شديم، خواستيم مفرشها را پايين بياوريم، حاجى محمود گفت: شما برويد منزل، من مفرشها را خواهم آورد، وقتى كه به منزل آمديم، از ايشان پرسيديم مفرشها را آورديد؟ گفت نه مفرشها را به «حوض» بردهاند، چهل قروش خرج دارد، ما سه درشكه گرفته به «حوض» رفتيم، مفرشها را آورديم، ديروز «حاجىمحمود» نفرى شانزده قروش، براى ما خرجتراشى كرده بود، چون ما قبول ننموديم، امروز آمده بگويد، بيست قروش به بلديه دادم، قدرى به «حاجىمحمود» وساطت نموده، آورد ميان ما را صفا داد، آن شب را هم در آنجا توقف كرديم.
صبح به بازار رفتيم، با يك نفر از اهل «سويس» مصادف شديم، اول سؤال نمود اهل كجا هستيد؟ بنده عرض كردم: اهل «ايران»، پس از سؤال و جواب پرسيد كجا منزل داريد؟ عرض كردم: در منزل كمپانى كه در سمت نظريات «حاجىمحمود» اداره مىشود.
گفت واقعاً بد كار نمودهايد، گرچه عمارت مال كمپانى مىباشد، چون دست «حاجىمحمود» در كار است، خيلى خبط(1)كردهايد آنجا منزل نمودهايد! به جهت آنكه «حاجىمحمود» خيلى آدم مردمآزارى است و بىشرافت، بنده واقعه شب را اظهار نمودم، ايشان در جواب بنده گفتند: شما درست به تاريخ اين آدم آشنا نيستيد، كه چه قدر آدم بىشرف و بدذات است، بنده سؤال نمودم چه طور؟ مگر اين آدم تا حال چه اقدامى نموده است؟
در جواب بنده اظهار كرد:
اين در جنگ بينالمللى از اشرار «داجامر» و غيره، اسلحه گرفته بود، چند نفر هم مسلكهاى خود را [نيز] به دور خود جمع نموده، بر عليه «دولت عليّه عثمانى» اقدام نموده، از اهل شهر هر كس طرفدار «دولت عثمانيه» بوده، با اين آدم طرف شده بناى جنگ را گذاشته، مخصوصاً چند نفر از خويشان خودش با اين آدم ضديّت نمودهاند، بالاخره «دولت عثمانيه» مغلوب شده، اين آدم بىشرف به فاميل خود، غالب شده، چند نفر از آن بيچارهها را اعدام نمود.
واقعاً خيلى جاى تعجب است، به وطن عزيز خود، كه مثل مادر در دامن آن پرورده، خيانت نمايد، و برادران دينى خود را محض طمع خود، نشانه [رفته] هلاك نمايد.
على اى حال، وقت ظهر بود، اطلاع دادند كه كشتى حاضر است، به منزل آمديم، پس از صرف ناهار اسباب منزل را جمع نموديم به طرف «حوض»، ماشين يك سره تا دم بارانداز آمد، در استادگاه(2)خود ايستاد، از ماشين پائين آمديم، به طرف بارانداز رفتيم، وقتى كه به بارانداز وارد شديم، يك نفر از نظاميان «دولت مصر» آمد، اظهار نمود: بايد به قرنطينه برويم. به همراهى ايشان طرف قرنطينه رفتيم، وقتى كه داخل قرنطينه شديم،
اجازه دادند به يك اتاق بزرگ داخل شديم.
دكتر قرنطينه آمد گفت: تمام لباسها را بكنيد و يك پيراهن سفيد كرباس هم دادند، گفت: اينها را بپوشيد.
چون لباس درآورديم و پيراهن پوشيديم، يك كيف هم دادند گفتند: وجه و برات هر چه داريد، جوف اين كيف بگذاريد، با خود بياوريد، ما هم اطاعت كرده، ما را به حمام نمره قرنطينى، هدايت نموده چون داخل حمام شديم، صابون و ليف آوردند، دستور دادند بدن خود را درست بشوئيد، بعد از شستن بدن خود، از در ديگر خارج شديم، ديديم لباسها را حاضر گذاشته، و در طورهايى كه قبلًا نمره آنها را به ما داده بودند، آوردند، لباسها را گرفته، پيراهنها را كنده، لباسها را پوشيده، خارج شديم و به هر نفرى يك ورقه از طرف قرنطينه دادند، كه وقت دخول به كشتى، ورقه را گرفته اجازه دخول بدهند، تقريباً يك ساعت و نيم به غروب مانده بود، به كشتى آمديم، در لب دريا هم نيم ساعت معطل شده، اجازه دخول به كشتى را دادند.
فصل بيست و يكم
بيست و نهم ذى قعده، يك ساعت به غروب مانده، سوار كشتى شديم و پس از چند دقيقه حركت كرده، تقريباً يك ساعت از آفتاب رفته بود به «طور سينا» رسيديم، چون لنگر كشتى را انداخته، بنده در كشتى قدم مىزدم، ديدم يك نفر «جوان هندى» رسيد، سلام نموده، بنده سؤال كردم آقاجان اهل كجا هستيد؟ فرمود: اهل «هندوستان» مىباشم، در نزديكى «مرشدآباد بنگاله هند» سكونت دارم.
سؤال نمودم در كجا تحصيل نمودهايد؟ فرمودند در «فرانسه»، «انگليس» و قوانين «فرانسه» را خواندم، پرسيدم «فارسى» را در كجا تحصيل نمودهايد؟ اظهار داشت در خود «هند».
ما مشغول صحبت بوديم، يك نفر ديگر وارد شد، با ايشان به زبان عربى تكلم
نمود، ايشان مشغول صحبت بودند، بنده در فكر فرو رفتم، كه واقعاً معارف «ايران» چه قدر در عقب است، كه يك نفر «هندى» با اينكه در تحت حمايت يك دولت اجنبى اداره مىشود، اگر به هرنقطه از نقاط عالم مسافرت نمايد، مىتواند زندگانى نمايد، متأسفانه اگر ما به مركز «ايران» وارد شويم، تازه به زبان ملى خود آشنا نيستيم.
بارى پس از ختم مذاكره با آن شخص عرب، راجع به استقلال «هندوستان» مذاكره مىكرديم، اينقدر از فجايع «انگليسىها» در «هندوستان»، و از نفاق اهالى اظهار نمود، كه حقيقتاً دلم به احوال ساكنين آن سرزمين سوخت.
در اين بين سوت كشتى را زدند، كشتى در حركت آمد، در صورتى كه تا غروب از وسط كره عبور نموديم، يك ساعت از شب رفته بود از وسط كره خارج شديم، بعد از يك ربع به هر طرف كه نگاه مىكرديم، غير از آب چيزى ديگر به نظر نمىآمد، طليعه صبح معلوم شده، كشتى را در درياى بزرگ غوطهور ديديم، كمى علامت كولاك هواى دريا معلوم بود، تا نيم ساعت از آفتاب رفته، با شدت تمام دريا كولاك داشت، كه عموم ساكنين كشتى رو به درگاه «حضرت احديت» آورده، استغاثه نموده، كمكم كولاك برطرف شده، كه قدرى اهل كشتى از خوف و اضطراب بيرون آمده، تا اينكه از دور، سواد كوهى نمايان شد، باعث قوّت قلب ساكنين كشتى شده.
فصل بيست و دوّيم
(1)چهار ساعت از آفتاب رفته به نزديكى بندر يَنْبُع رسيده، از قرار معلوم يَنْبُع، پُرْت(2)صحيح نداشت، كشتى در دويست قدمى ايستاده، از طرفى كرجى(3)دولتى، با حمالهاى
رسمى به طرف كشتى روان شدند، در اين اثنا(1)ملاحظه نموديم، بيست و هشت نفر از فقراى «يَنْبع» در اطراف كشتى حاضر شدند، مثل آدمى كه در خشكى راه برود، همان نوع، زير آب راه رفته سرشان بيرون آب بود، از حجاج توقع نمودند، حجاج پول را به دريا انداخته، فقراء به عجله تمام رفته، در زير آب پول را پيدا كرده، به صاحب پول نشان مىدادند، چون بنده فقرا را با آن حال اسفآور ملاحظه نمودم در فكر فرو رفتم، كه مگر گدائى را نصيب ما اسلاميان نمودهاند، كه انسان از هر جا عبور نموده، فقرا دست تكدّى باز نموده بودند؟
با خود فكر نمودم، اينها نيست مگر بىفكرى متمولين، كه اين بيچارهها را به اين روز گرفتار نموده، اگر چنانچه تجّارمان در تأسيس شركتها و كارخانهها سعى كنند، آتيه اين اشخاص بىبضاعت را به امرى وادار مىنمودند، از ذلّت تكدّى آزاد، و مملكت به خوبى آباد مىشد.
پس از دو ساعت توقف، كشتى بارهاى خود را تحويل نمود، حركت داده در صورتى كه باد با كمال شدت مىوزيد كه كاپيتانِ(2)كشتى امر نمود، چادرها را كه براى سايه كشتى كشيده بودند، برداشته و هر ساعت طوفان دريا تلاطم(3)مىنمود، ولى با اين حال كشتى به سرعت تمام در حركت بود، تا غروب طوفان دريا به شدت تمام ادامه داشت، و هواى «درياى أسود»، به اندازه [اى] كثيف بود، كه تمام حجاج بىحس و بىحركت افتاده، به حدى كه قادر به حركت [يك] آن نبودند.
شب را با كمال سختى و سستى بدن، صبح نموده باز هم كولاك و طوفان دريا ساكت نشده بود، دو ساعت از آفتاب رفته بود، كه سواد «جدّه» نمايان شده، قدرى جلوتر از طرف «جدّه» كرجىها به طرف كشتى حركت نموده، و كشتى در يك فرسخى «جدّه»
لنگر انداخت، چون كرجىبانان، به كشتى رسيدند، لوازمات ما را از كشتى به كرجى حركت داده، خودمان هم سوار كرجى شده، به سمت «جدّه» حركت نموده، چون به لب دريا رسيديم، نمايندگان مطوفين ما را استقبال نموده، ما با اتفاق نماينده «عبدالرحمن جمال» به طرف يكى از مهمانخانههاى «جدّه» رهسپار شديم.
فصل بيست دويّم
چون وارد مهمان خانه شديم، شب را با سرور و شادى تمام به سر آورده، وقتى كه طليعه صبح نمايان شد، با فرح مفرط از خواب بيدار شده، پس از صرف چائى و اداى فريضه، احرامها را برداشته، به طرف لب دريا روان شديم، پس از شست و شوى بدن محرم شده، به طرف گاراژ حركت نموديم، سوار اتومبيل سوارى شده، روز پنجم ذى حجّه چهار ساعت از آفتاب رفته، به طرف «مكّه معظّمه»، زادهااللَّه شرفها روان شده، چون قدرى طى راه نموديم، وارد وسط كوه شده، با سرعت تمام اتومبيل سوارى در حركت بود و ما هم با دل پرخوف، و قلب پر از ملال گاهى بىاختيار، خوشحال مىشديم.
نظر به اينكه قدرى به تشرّف «بيتاللَّه الحرام» نزديك شدهايم، تا اينكه به پنج فرسخى «بيت اللَّه» رسيديم، بنده ديدم تمام وحوش و طيور با كمال آزادى مشغول چرا هستند، علت آن هم آن بود كه، از چهار فرسخى «مكّه» همان طورى كه به شخص محرم صيد و شكار حرام است، به عموم هم، صيد در حرم حرام است، وقتى كه بنده اين آزادى را براى وحوش احساس نمودم، به اندازه [اى] متأثر شدم، با خود مىگفتم، چه قدر خوب است همين قانون مقدس خدائى، كه يك جمله آن را درباره وحوش و طيور به موقع عمل مىگذارند، اين قدر حيوانات وحشى به انسان، به علت آزادى رام مىشود، بلكه بنده مىترسيدم كبوتران در زير اتومبيل بمانند.
متأسفانه همين قانون مقدس خدائى، براى رفاهيت ابناى بشر وضع شده است، عُشرى از اعشار آن را به موقع عمل نمىگذاريم، بلكه بعضى اشخاصى كه صورتاً انسان
هستند، ولى معناً از بهايم(1)هم رذلترند، براى انهدام آن اقدام مىنمايند، در صورتى كه اينطور اشخاص داراى هيچ نحو شخصيت نمىباشند، و بعضى اشخاص هم هستند، حقوق نوع را براى رياست خود، به اسلام نسبت مىدهند، به عنوان اسلام حقوق مسلمين را از بين مىبرند، در صورتى كه در پيشگاه اين قانون مقدس، سلطان و رعيت، فقير و غنى يكسان هستند و هيچ كس به ديگرى برترى ندارد، مگر فضل و زهد آن شخص تفوّق(2)داشته باشد، آن هم در پيشگاه «حضرت احديّت» محبوب خواهد بود، نه اينكه كسى كه عالم باشد، بايد جاهل را در زير پا بگذارد، و شخص غنى با فقير به نظر حقارت و بىاهميتى نظر نمايد، بلكه حقيقت انسانيت و نوعيت نصيب اشخاصى خواهد شد، كه خود را مطيع قانون مقدس نمايند، و معنى آزادى هم در پرتو همين قانون مقدس است كه به طورى انسان را آزاد و نوع پرور مىپروراند، كه واقعاً اگر عقلاى عالم به حقيقت قانون اسلام پى برند، در آنِ واحد، تبعيت اين قانون مقدس خواهند نمود.
فصل بيست و سيّم
تقريباً نيم ساعت به غروب مانده، وارد «مكه معظمه» شديم، از اتومبيل محض اينكه «قدغن» بود كه به شهر داخل نشود، پياده شده سوار يك چهارچرخه شديم، با زحمت تمام عبور مىنموديم، چونكه زيادى شترداران و مسافرين، از حركت چرخ مانع بود، راضى بوديم بر اينكه پياده شده راه برويم، از آنجايى كه بلد نبوديم، باز مجبور شده، تن به قضا داديم، تا اينكه مصادف شديم به يك نفر اهل «ايران»، از ايشان سؤال نموديم منزل «عبدالرحمن جمّال» را، ايشان اظهار داشته مرا ايشان به استقبال شما فرستاده است، با چرخ به اين اميد، به طرف منزل «عبدالرحمن جمّال» رهسپار شديم.
نظر به اينكه وقت حركت از «جدّه» [بعضى] از آقايان رفقا دير رسيدند، فقط يك اتومبيل سوارى كه چهار نفر سوار شده بوديم، ميان شب وارد شديم، «عبدالرحمن» آن شب را از ماپذيرائى فرمود، و سه نفر از رفقاى بنده را در منزل گذاشته، براى حفاظت نقود(1)خودشان، به همراهى يك نفر مطوّف، به طرف بيت روان شدند، كه شايد شب از احرام در آيند، پس از چند دقيقه مراجعت نمودند، بنده سؤال نمودم طواف كرديد اظهار داشتند: چون كه از طرف «ابن سعود» اشخاصى كه به اعمال حج آشنا نيستند [بايد] به وسيله مطوّف طواف نمايند، قدغن شده است شب طواف ننمايند، [لذا] از طواف مانع شدند.
فصل بيست چهارم
پس شب را استراحت نموده، صبح پس از اداى نماز و صرف چايى، به همراهى مطوّف به طرف «مكّه» روان شديم، غسل نموده به طرف «بيت خدا» رهسپار شديم، اعمال طواف را به عمل آورده، كه انشاءاللَّه مقبول درگاه «حضرت احديت» خواهد شد، به طرف «صفا» و «مروه» روان شديم.
سعى «صفا» و «مروه» كه هفت بار رفتن و آمدن است، واقعاً يك ورزش و سرمشق بدنى محسوب است، به عمل آورده مراجعت نموديم، اگر چه واقعاً براى بنده خيلى زياد است كه در واجبات قانون مقدس اسلام اظهار عقيده نمايم، ولى نظر به اينكه به عقيده بنده، در دنيا انسان بخواهد با كمال بىطرفى نظر نمايد، به قوانين مقدس اسلام كه از ناحيه مقدس الهى جعل شده، محض رفاه حال بشر و از وضع قانون اين است كه انسان به وظيفه دنيوى و اخروى خود باشد، اگر انسان بخواهد محسّنات قانون مقدس اسلام را بنويسد، عمر «نوح» لازم است، و اشخاصى هم مىخواهد كه در واقع انسان كامل باشند،
1) . پول و وجه نقد
نه اينكه مثل بنده اشخاص به عقل خودش چيزى اظهار نمايد، شايد همان قانون در روى همان اصل شده باشد، شايد برخلاف آنها باشد، آن وقت يك مسئوليت منكر براى خود در پيشگاه «حضرت احديت» فراهم نمايد، نظر به اينكه بنده كاملا به فلسفه قانون آشنا نيستم، و عالم هم به قوانين ديانتى نيستم، آنچه به عقيده خودم يعنى به طورى كه خودم احساس نمودم، آن را عرض مىنمايم:
فصل بيست و پنجم
(1) حج براى اشخاص متمول و باثروت، با شرايطى [كه] دارد واجب است، وقتى كه يك نفر مستطيع شد، البته يك شخصِ باثروت است و غالباً اين اشخاص از اشخاص فكور خواهد شد، كه در نتيجه يك مسافرت و زحمت سفر و مشقت راه، متنبّه خواهد شد، كه انسان براى چه خلق شده، و عالَم هم نه اين «قزوين» و «طهران» است كه ما مىبينيم، بلكه كليه «ايران» يك قطعه كوچك از قطعات عالَم محسوب مىشود و «بحر خزر» يك درياى كوچك است در جنب اقيانوس بزرگ، و ضمناً همان شخص با تهيه وجه زيادى عازم خواهد شد، كه اين وجه واقعاً براى شخص مستطيع از آن وجهها محسوب مىشود، گوئيا در زيرزمين جزء خزاين زير زمين محسوب نمىشود، تمامى اين وجه را به امر «خدا» صرف مىنمايد، كه يك كمك بزرگ براى اقتصاد محسوب است.
(2) اين طور اشخاص غالباً از اشخاصى محسوب مىشوند كه نسبت به سايرين، كه در آن نقطه با ايشان زندگى مىنمايند، از حيث تمول به سايرين برترى دارد، و شايد بعضى هم پيدا شود، تعدى را به زيردستان خود روا دارند، در صورتى كه زيردستان آن شخص نسبت به او قادر نيستند، دفع ظلم ايشان را بنمايد، البته هر مسافر در راههاى دوردست، مخصوصاً در خارجه، كارهايى پيش آيد كه در بعض اوقات، براى دفع آن از عهده شخص مسافر، و لو اينكه صاحب قدرت مافوق هم باشد، غير مقدور است و قطعاً
هم هر كس مبتلا شد، نمىتواند متحمل به تعدّى ديگرى باشد، يك اندازه آن ظلم كوچك را، كه از خودش احساس مىنمايد، علاوه بر اين كه خودش را مسئول درگاه الهى مىداند در نزد وجدان شرمنده خواهد شد.
(3) وقتى كه شخص مستطيع وارد به «ميعادگاه خداوند» عالم شد، البته در يك موقع معين خواهد شد، اين شخص به تنهائى براى اداى حج عازم مىشود، بلكه اقلًا صد هزار نفر، از اكناف عالم براى اداى حج خواهند آمد، ممكن است اشخاصى پيدا شود، كه به امورات مسلمانان رسيدگى نموده، و حلّ قضاياى مشكله را بنمايد، و شايد فلسفه حقيقى حج، كه در يك روز معين واجب شده است، همين باشد كه روحانيون و عقلاء اسلامى در اطراف عالم در يك روز معين، در ميعادگاه ايزدى جمع شده، براى تبادل افكار با همديگر، تشريك مساعى نمايند، و از نفاق كه امروز ما مسلمانان را، با كمال بى شرمى در نزد ملل زبون و خوار نموده است جلوگيرى نمايد.
ولى افسوس و هزار افسوس: كو اشخاصى كه با جانفشانى قانون اسلام را مجرى مىداشتند؟ و كجايند اشخاصى كه براى جارى نمودن «لا إله إلا اللَّه» از هيچ گونه جان بازى مضايقه نمىنمودند، وچرا روحانيون عالى مقام، در اين گونه مقامها كه عموم مسلمانان جمع مىشوند، به وظايفشان آشنا نمىنمايند؟ چون گوسفند بىشبان در جلو هزاران گرگ بلا دچار، و بلكه اشخاصى هم پيدا شود در لباس ميش، خودش از گرگ بدتر است.
(4) بيست و چهار چيزى كه براى شخص محرم حرام است، حقيقتاً يك تزكيه نفس است، كه انسان را ملتفت مىنمايد كه بايد چه طور زندگانى نموده، از چه بايد اعراض نموده، و كدام يك را استقبال بايد كرد؟
(5) در عين طواف، انسان اگر دقيق باشد، مىداند كه آن امرى كه انسان را از بلاد دوردست به اين جا كشانيد، يك روز هم به جائى كه آخرين وعدهگاه «خداوند» است، حاضر خواهد شد.
(6) سعى «صفا و مروه»، نظر به اينكه به طورى كه اشاره شد، شخص مستطيع عموماً از اشراف و از ثروتمندان اسلام محسوب مىشوند، و اگر از اشخاص كارگر پيدا شود نادر است، و واجب است كه سعى «صفا و مروه» را بنمايند، كه يك سرمشق ورزش
بدنى است، اقدام نمايد كه در اثر اين ورزش و مشقت راه، تغيير حالى پيدا شود، در خاتمه از آقايان عظام محترمين و دانشمندان گرام و نكتهسنجان كلام مستدعى هستم، كه اگر ايراد و اشتباهى ملاحظه نمودند، تصحيح نمايند.
فصل بيست و ششم
و در اطراف آن قبرستان حضرت «ابوطالب»، عمّ بزرگوار «حضرت رسول اكرم»- صلىاللَّه عليه و آله-، كه در شهر «مكّه معظّمه» است، عموم مسلمانان مسبوق [اند] كه اجداد و اقوامِ «حضرتِ ختمى مرتبت»- صلى اللَّه عليه و آله- در آن قبرستان مدفون، و از چندين قرن قبل، حجاجى كه به زيارت «بيت اللَّه» مشرف مىشوند، به آن قبرستان براى زيارت بقاع متبركه مشرف مىشدند، و به دعاى خير ياد، و بعضى زيارتنامه مخصوص داشته، مىخواندند.
وقتى كه بنده با رفقا به طرف آن قبرستان رهسپار شديم، كه هم زيارت اهل قبور را كرده باشيم، و هم اقدامى كه شنيدهايم «سلطان نجد» براى انهدام بقاع متبرّكه نموده است صحت دارد، يا اينكه شاخ و برگ مىگذارند؟ موقعى كه مشرف شديم، يك نفر عسكر در قبرستان مأمور بوده، از طرف «دولت نجد» براى حراست همان قبرستان، وقتى كه حجاج به زيارت اهل قبور مىآمدند، صريحاً مىگفت: در اول قبرستان بمانيد، از اين جا طلب مغفرت نمائيد به عموم مسلمانان، ولى به اصرار «حاجى حسن همدانى» كه حملهدار ما بوده، ما را اجازه داد به نزديك قبر «حضرت خديجه» برويم، و خودش هم به همراهى ما آمد و مواظب هم بود، مىگفت طلب مغفرت نمائيد برگرديد و اطراف قبر «حضرت خديجه» را برداشته بودند، با زمين مساوى بود و فقط يك سنگ روى قبر بود.
گرچه طرفداران مذهب و عقايد وهابى عقيدهمندند، كه نبايد در روى زمين بقعه باشد، گوئيا به عقايد خودشان مىگويند عبادت بايد منحصر به خداوند عالم باشد، و مشرف شدن به زيارت «بقاع متبركه» را حرام و شرك به خداوند عالم مىدانند، در
صورتى كه عقايد طرفداران «مذهب اثناعشرى» بر آن است، كه قبول ديانت و تبعيت به دين اسلام، محض امر و رضاى «حضرت احديّت» است و بر هر امر واجب و مستحبى كه ما اقدام مىنمائيم، فقط و فقط محض رضا و اطاعت امر «حضرت خداوندگار» است، و از آن جمله زيارت قبر حضرت «حسين ابن على»- عليهما السلام- را مىنمائيم، محض اين است كه «حضرت سيدالشهدا»- عليهالسلام- تمامى اولاد و اقوام و دارائى خود را، براى ترويج دين مبين، و براى لكه دار نمودن پرده ظلم «بنى اميّه»، كه مقام محترم خلافت و امامت را ظلماً تصرف، و عموم مسلمانان عالم را، در تحت لواى ظلم خود قرار داده بودند، در اثر فداكارى همان حضرت خارج، و به عموم عالم و عالميان گوش زد نمود، كه جانفشانى من نه اينكه، براى رسيدن به مقام خلافت بوده، بلكه نظر اصليه آن حضرت چند چيز بوده:
(1) زمامدار ديانت بايد شخصى باشد، كه در ترويج دين با جان و اموال خود دفاع بنمايد، همان طورى كه خود حضرت با برادران و اقوام خويش، براى جاننثارى در مقابل عَلَم ظلم استقامت نموده، بالاخره با خون خود در عالم، به خط برجسته اعلام نمود، كه معنى جانفشانى اين است، و براى دفع ظلم ظالم، بايد اين طور اقدام نمود.
(2) به عالم بشريت فهماند كه نبايد يك جامعه و يا يك قوم، زمام امور خود را به كسى واگذار نمايند، كه قابليت و استعداد نداشته باشد، مخصوصاً زمامدارى امورات ديانت را به شخصى بايد واگذار نمود، كه خودش عامل ديانت بوده باشد، تا اينكه مردم از آن شخص تبعيت نموده، به امورات دنيوى و اخروى خود عمل نمايد.
(3) گوشزد نمود كه در دنيا براى پنج روزه رياست، نبايد تبعيت ظالم را قبول نموده، شرافت و ديانت خود را لكه دار كرد، بلكه به زندگانى آنى پشت پا بايد زد، و زندگانى ابدى براى خود، در اثر يك جان فشانى و فداكارى اتخاذ نموده، در صورتى كه فلسفه شهادت آن حضرت، غير از اينها شايد باشد، كه انسان به حقيقت آن قادر نيست، در اين جا انصاف [و] وجدانى لازم است، بدون غرض، بانظر بىطرفى از اول حركت از «مدينه طيّبه» تا ورود به «كربلا» با شهادت تاريخ صحيح، به وقايعى كه افتاده است نگريسته، تا بدانيد كه مقصود اصليه آن حضرت- عليهالسلام- چه بوده است؟ و براى چه
با انصار مخصوص، و اهل بيت عصمت به طرف «عراق» رهسپار شد؟
در صورتى كه براى آن حضرت امكان داشت، از هر بلدى از بلاد اسلام استمداد نمايد، در صورتى كه آن حضرت در آن ايام، محبوبالقلوب اغلب اهالى بلاد مسلمين بوده، قطع نظر از اينكه استمداد از احدى نفرمود، كسانى كه عزم همراهى داشتند، مانع شده قبول نمىكرد، از ايام طفوليت پيشگوئى از مرگ و قتل مىفرموده، از بدو حركت از «مدينه» تا ورود به مقصد، علنى مىفرمود كه من به كشته شدن مىروم، البته پر واضح است كه اگر حضرت چنين اقدامى مىكرد، خود را به اين اندازه محبوب جميع عالم، و مقرب درگاه «حضرت احديت» نمىنمود.
در نزد عقلاء عالم، اين طور معروف و برجسته نمىشد، زهى خجالت و شرمندگى كه اين جزئى قدردانى را بدعت دانسته، و از زيارت و عزادارى آن حضرت عليهالسلام منع مىنمايند!!
متأسفانه با كمال شرمندگى، كه بايد شانه به زير ظلم ظالم ندهيم، اسلامى كه در نتيجه قائدين دين مبين، علم «لا إله إلّااللَّه» را در هر نقطه از نقاط «اروپا» و «افريقا» و «آسيا» زده بودند، و در اثر يك دلى و جوانمردى، متوطّنين عالم را مطيع نموده بودند، امروز در نتيجه اين طور اختلافات، در تحت لواى ظلم و تعدى اجنبى، تن به قضا داد، گوئيا آن را به پيشانى بىشرم خود نمىآوريم.
چه قدر جاى تأسف است كه در روى سياست خارجى بر سر همديگر بزنيم، اسلامى كه عبوديت را براى هيچ كس روا ندانسته گردن دهيم، آن وقت در سر اين قبيل چيزها، تفرقه و نفاق براى مسلمين درست نمائيم كه اجنبيان استفاده نمايند.
فصل بيست هفتم
روز هشتم ذىحجة، تقريباً يك ساعت به غروب مانده، به طرف «منى»، به وسيله شتر حركت نموديم، البته جمعيت و ازدحام، لازم به عرض نيست. تقريباً يك ساعت از
شب رفته وارد «منى» شديم، شب را توقف كرده، به طرف «عرفات» حركت نموده، وقتى كه وارد «عرفات» شديم، هوا به اندازهاى گرم بود كه قابل تحمل نبود، نظر به اينكه در خيمه ما آب وفور بود، علت آن هم اين بوده كه [در كاروان] «حاجىحسن حملهدار» فقط شانزده نفر از آقايان اهالى «ابهر» بوده مقاطعه نموده بود كه در «منى» و «مشعر» و «عرفات»، آب ما را بدهد، ديگر كار و حاجتى ديگر نداشت، و يخ هم همه جا همراه داشتيم، كه واقعاً زيادى آب از زحمت گرما ما را خلاص نموده بود.
در وقت سياحت «مشعر» اين بوده، يك عده از قرارى كه مىگفتند از «مذاهب وهابيه» بودند، از اول روز تا نزديكى غروب در دامنه كوه، در جلو آفتاب هلهله مىكردند، در صورتى كه ما نمىتوانيم از خيمه بيرون بيائيم.
پس از غروب آفتاب به طرف «مشعر» حركت نموده، چندى از شب گذشته وارد «عرفات» شده، با زحمت تمام جا گرفتيم، قدرى استراحت كرديم، سنگ جمره جمع نموده، پس از اداى نماز صبح حركت نموديم، از قرارى كه معلوم شد آن شب يك نفر از اهالى «تبريز» آنجا گم شد، وقتى كه وارد «منى» شديم، به يك نحوى خود را به چادرها كه قبلًا تهيه كرده بودند رسانيده، گوسفند گرفتيم ذبح نموديم، و اعمال ديگر را هم به جا آورده، با دلى پر از شادى و فرح، آسوده نشسته شب را توقف نموديم.
روز يازدهم به طرف «مكه» حركت نموديم براى «طواف»، وقتى كه به «مكه» رسيديم، به آن منزل كه داشتيم وارد شديم، صاحب منزل با كمال شادى و فرح ما را استقبال نمود، و اظهار خوشحالى و فرح كرده كه الحمدللَّه سلامت برگشتهايد، چائى براى ما حاضر نموده، صرف كرديم، رفته اعمال «طواف» را و «سعى» صفا و «مروه» را به جا آورده، تا شب به «منى» مراجعت نموديم.
اما راجع به حفظالصّحه «مِنى» چه عرض كنم كه چه قدر محل خطر است!! با آن قربانىهاى زياد كه مىشود، واقعاً نصفش را مدفون مىنمايند، بوى عفونت آنها و كثافات ديگر، كه روح انسان را خسته مىنمايد، كه حقيقتاً براى «دولت حجاز»، لازم است بلكه واجب فورى است، كه هر چه زودتر در «منى» مهمانخانهها و غسالخانهها و مسلخخانهها، مطابق حفظالصّحه «منى» نمايند كه از تلفات و امراض مسريه جلوگيرى
شود، گرچه در «منى» آنچه به درد ايرانيان مىخورد، آب هندوانه بوده و كمى هم يخ پيدا مىشود، لذا تا روز سيزدهم در «منى» توقف نموديم [سپس] به طرف «مكه» حركت كرديم، چند روز خيال داشتيم، به وسيله اتومبيل به «مدينه طيبه» برويم، دلال و مطوّف امروز فردا نموده، و گرمى هوا هم مانع از حركت به وسيله شتر بوده
فصل بيست و هشتم
تا اينكه در بيست و يكم ذىحجه، نظر به اينكه در «جدّه» اتومبيل نيست، شتر گرفته به طرف «جدّه» حركت كرديم، آن شب را راه رفتيم، صبح در نصف راه پياده شده، در يك قهوهخانه كه حلبى به اطراف آن زده بودند پياده شده، آفتاب تابش نموده آن قدر گرم شد، با وجود اينكه خيلى هم يخ داشتيم، نزديك بود هلاك شويم.
در اثر همين گرمى [بعضى] از همراهان كه شانزده نفر بوديم از اهل «ابهر»، ناخوش سخت شدند، از آن جمله جنابان آقاى «حاجى اكبر خان» و آقاى «حاج منصور نظام» پسر عموهاى محترّم با آقاى «حاجى يوسف» كه از رفقاى ما بود، با شدت تمام ناخوش شدند.
نزديك غروب حركت نموديم، در صورتى كه آقايان پسران عموى سابق الذكر كسالت پيدا كردند، نمىتوانستند در كجاوه بخوابند و استراحت نمايند، با مشقت و زحمت تمام آن شب را صبح نموديم، يك ساعت از آفتاب رفته به «جدّه» رسيديم، در حالتى كه از شانزده نفر، فقط بنده و دو نفر ديگر سلامت بوده، باقى آقايان رفقا كسل و ناخوش احوال بودند، شب در مهمانخانه جا گرفتيم، چند روز به خيال ديگر كه شايد حال آقايان رفقا بهتر شود اتومبيل بگيريم، باز دلالها امروز فردا نمودند، بالاخره مرض رفقا هم روز به روز در تزايد و شدت بوده، كه مجبور شده از كمپانى «كشتى خدويه» بليط گرفته، حركت نموديم، سه شب در روى دريا در حركت بوديم، در صورتى كه هواى دريا مثل هواى ده «سرينه» بدتر بوده، كه كثافت هوا عموم مسافرين را خسته، و از خورد و
خواب به كلى وا داشت و مخصوصاً رفقاى بنده [كه] عموماً ناخوش احوال بودند تا اينكه به قرنطينه «طور سيناء» رسيديم.
فصل بيست و نهم
وقتى كه وارد «طور سينا» شده، كشتى لنگر انداخت، نماينده دولت «مصر» با طبيب صحّيه(1)وارد كشتى شده، پس از معاينه مسافرين، به طرف قرنطينه «طور سينا» حركت دادند، قرنطينه طور خيلى عالى، با طرز جديد و ساختمانهائى مطابق حفظالصحّه داشت.
انصافاً مسافرين و حجاج را، از خطر مرگ و عفونت دريا نجات مىداد و روزى يك دقيقه هم، دكتر صحّيه براى معاينه مسافرين مىآمد، چون شب را توقف نموديم روز شد، موقعى كه دكتر صحيّه وارد شد، يك نفر از اهالى «ابهر» كه «حاجى عزتاللَّه» نام داشت، قدرى حالش بدتر شده بود، يك خوراك «سلفاد دوسولات»(2)داد، روز دويم وقتى كه دكتر وارد شد، امر نموده بايد اين مريض نرود [تا او را] معالجه نمائيم، چون خارج شد پس از چند دقيقه، چهار نفر با يك تابوت وارد شدند، از حركت وحشيانه ايشان، اشخاصى كه قدرى حالشان خوب بود، ناخوش و كسل شدند، و مريض بيچاره چشم خود را باز نموده، آن حالت عجيب و غريب را ملاحظه نمود، رنگ از رخش پريده، با يك حالت اسفآور، به طرف مريضخانه حركت دادند.
در بيرون همان محوطه از اهل مريضخانه حاضر بوده، در توى اتومبيل گذاشته حركت دادند، بعد ما مصمم شديم يك نفر از رفقا را به نزد مريض بفرستيم براى دلدارى، آن را هم اجازه ندادند، گرچه واقعاً مريضخانه طورى [بود كه] اتفاقاً براى مسافرين و حجاج خيلى خوب، و راحت روح مسافرين را فراهم مىنمايد، و عمارتها و
ساختمانها هم مطابق حفظالصحّه و اداره محترم صحّيه آنجا هم، خيلى از مسافرين و حجاج مواظبت مىنمايند، [ليكن] متأسفانه همان اشخاص كه جزء مستخدمين مريضخانه بودند، واقعاً هر مريض را بخواهند آن طور حركت بدهند، حتماً زهره چاك(1)خواهد شد، اميدواريم كه كاركنان مريضخانهها همه اوقات مستخدمين را، از اشخاص بااخلاق و باعلم استخدام نمايند، كه مواظب احوال مريض را بنمايند، و همه اوقات را رفق و مدارا رفتار نمايند.
روز سوم خود رئيس محترم صحيّه، كه يك شخص محترم و خوش اخلاق بود تشريف آورده، مسافرين را معاينه نموده اجازه داد حركت نمايند، و از ايشان براى مريض تكليف خواستيم، اظهار نمودند معالجه ميكنم، اگر خوب شد ارسال مىنمايم، بعد تقاضا شد يك نفر ممكن است اجازه بدهيد نزد مريض بماند، فرمودند در بيرونى مريضخانه ممكن است.
«حاجى حسن همدانى» را فرستاديم به مريض خانه، خودمان به طرف كشتى حركت نموديم، تقريباً دو ساعت بود در كشتى نشسته بوديم، «حاجىحسن» وارد شد اظهار نمود:
وقتى كه من رسيدم به مريضخانه «حاجى عزت اللَّه» مرحوم شده بود، برديم دفن كرديم، [و] من آمدم! بعد از چند دقيقه نماينده حكومت وارد شد،
اظهار داشت اثاثيه(2)مريض كه مرحوم شده است [را] بياوريد، لباس و يك خورجين كه داشت تسليم نموده، اظهار نموده ديگر چيزى دارد يا نه؟ اظهار شد، نقدى چيزى ندارد. بالاخره يك ضمانتنامه از رفقاى ايشان گرفته [و] رفت.
كشتى هم در حركت بود، گرچه ما بين «طور سينا» و «سويس»(3)دريا طوفان زيادى داشت، الحمدللَّه در چهارم محرم [به] سلامت وارد «حوض سويس» شده، شب را در
«حوض» توقف نموده، در صورتى كه اجازه خروج نمىدادند كه به شهر وارد شويم.
چون دو ساعت از روز گذشت، نماينده دولت آمد، تذكرههاى عموم حجاج را گرفته، به يك نفر عسكر داده، سوار ماشين شديم، آن عسكر را هم همراه ما به طرف «پرت سعيد» حركت دادند، وقتى كه ماشين به چهار فرسخى «پرت سعيد» رسيد، ماشين را نگاه داشت، پياده نمودند، تذكرهها را دادند، به طرف «فتره» رهسپار شديم.
فصل سىام
وقتى كه به نزديك كانال(1)«سويس» رسيديم، از «قنطرة»(2)گذشتيم [و] وارد خاك «فلسطين» شديم، در اول خاك «فلسطين» گمركخانه بود، اول به آنجا وارد نمودند، مفتشين(3)گمركخانه آن ليرهها را گرفته، پول كاغذى دادند، در صورتى كه «ليره عثمانى» هشتاد و هفت قروش «مصرى» بود، و به شصت و پنج قروش حساب نمودند، بعد به طرف اداره صحّيه بردند، هر نفرى ده قروش به اسم صحّيه گرفتند، تا اينكه پنج ساعت از شب گذشته، آنجا بوديم، با كمال سختى به سر آورديم، علت آن هم اين بود كه مهمانخانه نداشت و از رفتن به آبادى كه خيلى دور بوده، مانع بودند.
وقتى كه ماشين حركت نمود، دو ساعت از آفتاب رفته به لب ....(4)رسيديم كه بليط كمپانى خديو تا آنجا بود، و در آنجا هم بليط ماشين را تجديد نموديم تا «حيفا»، از «حيفا» هم مجدداً بليط ماشين گرفتيم، خوشبختانه ماشين در آن ساعت كه ما وارد شديم، حركت مىنمود، از اين ماشين پائين آمده، به آن ماشين كه به طرف «شام» مىرفت، سوار شديم،
اگر چنانچه يك دقيقه دير مىرسيديم، در «حيفا» مىبايست به قرنطينه برويم و دو سه روز معطل باشيم، لذا ماشين حركت نموده، يك ساعت از شب رفته، وارد «شام» شديم.
نظر به اينكه «عاشورا» نزديك بود، گفتيم شايد به «كربلا» نرسيم، در «شام» توقف نموديم، روز «عاشورا» را به زينبيه براى زيارت «حضرت زينب عليها السلام» مشرف شديم و عزادارى با بودن جمعى از اهالى «شام» در آنجا برپا نموديم، وقتى كه به «شام» مراجعت نموديم، شب را استراحت نموده، چون صبح يازدهم شد، در مهمانخانه كه منزل داشتيم، يك دفعه ديديم، تمامى در و ديوار به لرزه در آمد، به خيابان فرار نموديم، ملاحظه نموديم، ديديم در اثر زلزله، صاحبان مغازهها و خانهها عموماً بيرون دويدند، ولى الحمدللَّه خسارتى وارد نشد.
فصل سى و يكم
روز دوازدهم محرم، اتومبيل هودسن گرفته حركت نموديم، نظر به اينكه حضرت «آقاى حاجى شيخ نصراللَّه مجتهد ابهرى»، با آقايان رفقاى خودش با ما فاميل بوده و هم ولايتى بوديم، كه در موقع حركت [از] «ابهر» با هم حركت مىكرديم، و اگر اتومبيل ما جلو مىشد، به شوفر مىگفتيم، نگاه مىداشت و اگر آنها هم جلوتر مىشدند، همان طور، قضا را آن روزى كه از «شام» حركت كرديم، ايشان از ما جلوتر حركت كردند، ما هم به عقب ايشان رهسپار شديم، چون تقريباً بيست و چهار فرسخ از آبادى «شام» دور شديم، هر چه نگاه كرديم، اثرى از ايشان نيافتيم، با سرعت تمام در حركت بوديم، كه يك دفعه آقاى «حاجى اكبر خان» پسر عموى بنده اظهار نمود به «سليم نام» شوفر، كه اتومبيل را نگاه داريد وقتى كه نگاه داشت، گفت اينجا موقع نگاه داشتن اتومبيل نيست، چون كه از آبادى دور هستيم، ممكن است از عشاير ايلات اينجا باشند، به صدمه دچار شويم.
جناب «آقاى حاجى اكبر خان» گفت: نه، از دور يك سياهى به نظر من مىآيد، شايد اتومبيل آقاى «حاجى شيخ فضلاللَّه مجتهد» باشد، شوفر گفت: به آنجا رفتن خطر دارد،
زيرا كه ممكن است ميان سياهى از ايلات باشد، اسباب زحمت فراهم نمايند، پس قدرى پافشارى نموديم، تقريباً يك فرسخ جلو رفتيم، چون به دقت نظر نموديم، ديديم سياهى كه به نظر مىآمد، با علامت مخصوصى ما را به طرف خودشان دعوت نمودند، گرچه اتومبيلچى حاضر نبود، به نوعى راضى نموديم، تقريباً يك فرسخ هم جلو رفتيم، ديديم آقايان هستند، واقعاً جاى تشكر است و ايقان(1)از تفضّلات و حفاظت «حضرت يزدان»، كه چگونه وسايل نجات به جهت بندگان خود در بيابان بىامان فراهم نمايد، اگر چنانچه اندك دقيقهاى جناب «حاجى اكبرخان» به آن طرف عطف نظر، و ما هم غفلت از گذر به آن طرف كرده، آقايان قطعاً به راه فنا و عدم رهسپار مىشدند!
بارى چون به نزديك رسيده، ديديم اتومبيل معيوب شده، آقايان در بيابان وامانده و سرگردان مانده، پرسيديم چرا اينجا آمديد؟
اظهار نمودند كه: شوفر به جاده بلد نبوده راه را گم كرده، گرچه واقعاً در بين «بغداد» و «شام» جاده يك طور نيست، كه هر كس بداند جاده كدام و كجاست؟ و قدرى هم شوفر بىاطلاع بوده، لذا يك طور اتومبيل را درست نموده، اتومبيل ما جلو افتاد، اتومبيل رفقا هم عقب سر ما حركت نموده، چون به جاده رسيديم قدرى راه طى نموديم، چون به عقب سر نگاه نموده ديديم، باز اتومبيل رفقا معلوم نيست، آنجا پياده شده، نماز را اداء نموديم، قدرى صبر كرده، شايد خبرى برسد، ديديم اثرى پيدا نيست، پس به طرف «شام» مراجعت نموديم، ديديم باز اتومبيل معيوب شده است، به حدى كه قابل تعمير نيست، گرچه اين دفعه مثل دفعه اولى خطر نداشت، به علت اينكه در سر جاده بود و موقع مراجعت حجاج بوده، روزى چند اتومبيل خالى از «بغداد» برمىگشت، ولى دفعه اول به اندازهاى پر خطر بود، كه اگر خداى نكرده ما ملتفت نمىشديم، آقايان رفقا در معرض خطر بودند، لذا به شوفر گفتيم كه «جناب آقاى حاجى شيخ فضلاللَّه» را هم سوار نماييد، يك پول عليحده بدهيم، ساير آقايان آنجا باشند، شوفر ايشان برود از «شام» اتومبيل ديگر بياورد، بفرستد به «بغداد» و آن اتومبيل را برگردانند به «شام»، شوفر قبول ننمود، يكى از
1) . باور كردن و يقين نمودن
رفقا كه «حاجىيوسف» باشد آن را پياده نموده، با آن رفقاى «آقاى حاجى شيخ فضل اللَّه» آنجا گذاشتيم، آقا را سوار اتومبيل نموده، حركت كرديم، ايشان را به «خداوند قادر متعال» سپرده رهسپار شديم.
تقريباً يك ساعت از آفتاب رفته بود، به «عُلَيَّه»(1)كه اول خاك «عراق» محسوب مىشود رسيديم، به تذكرهها ملاحظه نموده امضا كردند، پس از سه ساعت استراحت و صرف چايى حركت نموديم، تقريباً دو ساعت به غروب مانده، بود به «رماديّه» رسيديم، مجدداً نفرى پنج روپيه به عنوان تذكره داديم، خواستيم حركت نمائيم، اظهار نمودند شب قدغن است، علت آن هم معلوم بود، قدرى اطراف «رماديّه» اغتشاش بود.
صبح روز چهاردهم محرم از «رماديّه» حركت نموديم، در ظرف سه ساعت به «بغداد» رسيديم، وارد گمركخانه شده، گرچه معادل صد يك از تبعه ايرانى گمرك دريافت داشته، ولى از بابت دردسر و زحمت فراهم نمودن، به يك نحوى از گمركخانه خارج شده به طرف «كاظميين» حركت نموديم.
فصل سى و دويم
در آن وقتى كه به «كاظميين» رسيديم، اوضاع آنجا را دگرگون ديديم، از يك نفر سؤال كرديم چه اتفاق افتاده است؟ گفت روز عاشورا يك نفر «صاحب منصب»(2)، به اتفاق يك نفر «زن يهوديه» كه اهل «بغداد» بوده، ولى در لباس مسلمانان وارد حرم مطهر «حضرت موسى بن جعفر» عليهما السلام مىشوند، كه عزادارى [را] تماشا نمايند و در آن قسمت كه جاى ايستادن زنها بوده مىروند تماشا مىنمايند.
چون در اين روزها جاى معين براى زنها و هكذا براى مردان است، يك نفر «صاحب منصب» اظهار مىنمايد بيائيد پائين، چون اين طرف مخصوص زنان است، ايشان حاضر بر آمدن مىشود، از آنجايى كه كار آن زن قدرى ظاهراً متهمه بوده، مانع مىشود، ايشان هم اصرار مىنمايند، بلكه آن «صاحب منصب» را محترماً پايين بياورند، زد و خوردى مىشود، «صاحب منصب» دست به هفت تير نموده، به طرف عزاداران خالى مىنمايد، به بدن يك نفر اصابت نموده مىرسد و مىافتد، مردم وحشى هم از «خدا» مىخواهند، دست از عزادارى كشيده، يك دفعه حمله مىكنند «صاحب منصب» را مىكشند، پليس هم مجبور شده دفاع مىكند، بالاخره شش نفر از پليس مجروح، و چهار نفر از اهل «كاظميين» كشته مىشوند تا اينكه از «بغداد» يك نفر از وزرا وارد مىشود، آتش فتنه را مىنشاند.
اين جا است كه دل هر عاقلى و گوش هر شنوندهاى آتش خواهد گرفت كه اين جنگها كه جنگ خانگى [است] اسلام و استقلال مسلمانان را به باد فنا مىدهد، و عالم بشريت را با خاك مذلت يكسان مىنمايد، چه قدر جاى تأسف است، به عوض اينكه دست اتحاد و يگانگى به همديگر بدهند، مسلمانان عالم را از قيد عبوديت برهانند، تخم عداوت و نفاق را مىپاشند.
فصل سى و سوّم
بنده خودم همچو حس نمودهام، كه اگر انسان عاقل دست دراز نمايد چشم خود را كور كند، اصلح از آن است كه دست خود را به سوى نفاق بر عليه دولت و ملت و عالم بشريت گشايد، البته فلسفه آن پر واضح است، وقتى كه يك نفر بنا باشد، از يك چشم بلكه دو چشم كور شود، زندگانى براى آن شخص ممكن است با معاونت غير انجامپذير باشد، چنانچه دست نفاق براى يك ملت و يا يك دولت، از داخله همين ملت دراز شد، در اينجا بدون معاونت غير امكانپذير نيست، مگر اينكه يك طرف معدوم و منهدم گردد،
اگر چنانچه يك طرف هم معدوم شد، البته خسارت آن معلوم است، چه اندازه نفوس از بين خواهد رفت.
و علاوه به آن، اقتضائيات آن مملكت فلج مىشود، و در داخله هم قرنها لازم است كه اين عداوت مرتفع شود، نظر بر اينكه طرف مغلوب به كلى از بين نخواهد رفت، بلكه بازماندگان ايشان هم همه اوقات مترصد فرصت مىباشند. غفلت تا چند؟ ذلت تا كى؟ گويى بد نامى تا به كجا؟
آن عشقى فرخنده سير لطف خدائىزد همچه ندائى ملت به كجائى
به جمله ماه رخان، چون كه بوى مهر و وفا نيستمكن تو سير گلستان بى بقا چه صفا نيست
براى صدر نشينان، ببين كه منزل و جا نيستبيا رمُوز محبت، زعلم [و] معرفت آموز
پى شرافت تحصيل علم و فضل و هنر شوفرا گرفتن علم و هنر به جان و به سر شو
به نيك نامى مردى چه سان مثال پدر شوبيا رموز محبت، ز علم و معرفت آموز
نظر نما تو به تاريخِ زندگانىِ خويشتبه عهد جم بنگر، قدر پيشدانى خويشت
ز فتح و نصرت بنگر به كاويانى خويشتبيا رمُوز محبت، ز علم و معرفت آموز
مشو چه خسته فرسوده رفع حزن و الم كنبراى بردن گوى شرف چه قدّ علم كن
كه نام نيك چه ساسانيان به روى درم كنبيا رمُوز محبت، ز علم و معرفت آموز
فلاسفان جهان بردهاند چون كله از عشقاز آن به ماهرخان بردهايم ما گله از عشق
ربوده است علائى ز عشق بين صله از عشقبيا رمُوز محبت، ز علم و معرفت آموز
ما ايرانيان از نسل پاك كيان، و باقى ماندگان «ساسانيان» و از دودمان «انوشيروان» هستيم، كه صفحه تاريخ روزگار را از اسم پرافتخار خود پركردهاند، و سلاطين و گردنكشان عالم را باجگزار خود نموده بودند، افسوس، هزار افسوس!! كه نياكان متأخرين، ما را با خاك مذّلت يكسان كردند ....
فصل سى و چهارم
روز پانزدهم محرم به طرف «كربلا» حركت نموده، يك شب در «كربلا» توقف كرده به طرف «نجف اشرف» حركت نموديم، نظر به اينكه هواى «نجف» خيلى گرم بود، به حدى كه روزها مشكل بود كه انسان به بازار برود، به آن ملاحظه زياد از يك شب نتوانسته توقف نماييم، لذا اتومبيل گرفته به طرف «كربلا» روانه شده، دو شب هم در آنجا توقف نموده، به طرف «كاظميين» حركت نموديم، چند روز در آنجا توقف كرده و زيارت كامل به عمل آورده، در بيست و سيم شهر محرم به طرف «بغداد» رهسپار شده، با ماشين به طرف «خانقين» حركت كرديم.
از قرارى كه شنيديم چند روز قبل، چند نفر از اهالى «رشت» به زيارت «عتبات عاليات» عازم بودند، در مابين «خانقين» و «بغداد» چند نفر از اشرار عرب، حملهور شدهاند، قهراً اتومبيل را نگاه مىدارند، بيچاره مسافرين آنچه از نقد و اسباب داشتهاند، تمامى را به غارت مىبرند، آن بيچارهها را در ديار غربت به بدترين عذاب و زحمتى گرفتار مىنمايند.
وقتى كه به «خانقين» رسيديم شب را توقف كرده، روز بيست و چهارم با كمال
دلخوشى به سوى وطن عزيز به وسيله اتومبيل هودسن حركت نموديم، آنچه به نظر بنده راجع به اوضاع «بينالنهرين» آمد اين بود كه، واقعاً يك قسمت عمده عايدات «بينالنهرين» را زائرين و مسافرين ايرانى، با دست خود تقديم مىنمايند.
متأسفانه اهالى آنجا عوض اينكه مهماننوازى و تشويق بنمايند، با يك نظر خشونت و اهانت مىكردند، و گمان دارم اين طور رفتار ايشان نتيجه خوب براى ايشان نداشته باشد، مخصوصاً با يك نفر از تجار «بغداد» كه بنده رفيق بودم، چند ساعت راجع به مناسبات «ايران» و «بينالنهرين» مذاكره نموديم، خود ايشان در آخر كار اقرار نمودند كه واقعاً نسبت به تبعه «ايران» كارگزاران اين جا همه اوقات، اسباب اذيت را براى ايشان فراهم مىنمايند.
اميدوارم امناى دولت عليّه همان طورى كه ملت «ايران» را در مملكت «اروپا» و «امريكا» سرافراز فرمودهاند، از فشار اتباع بينالنهرين يا نمايندگان دولت «بريتانيا» خلاص نمايند.
فصل سى و پنجم
وقتى كه از «خانقين» خارج شديم، به اول خاك «ايران» و وطن عزيز وارد شديم، حقيقتاً يك فرح مفرطى و انبساط وافرى به قلب ماها رسيد، بهاندازهاى شاد و خوشوقت شده، كه بنده تا آن روز به آن اندازه خوشدل نشده بودم، كأنّه روح تازه و عمر جديد دريافته، تا اينكه گمركخانه سرحدى نمايان شد.
اتفاقاً آنجا هم قدرى حالت ما كسل شد، چون كه وقت رفتن در خاطر ما خطور نموده، چون نزديك شديم اتومبيلها را نگاه داشته، مشغول تفتيش شدند، آنچه براى وطن سوغاتى(1)خريدارى شده بود، به يك قيمت كه گرانتر از مغازه يك كلام «تهران»
1) . مأخوذ از تركى است به معنى هديه كه از سفرى مىآورند.
بوده قيمت گذاشته، بدون تخفيف گمرك اخذ نمودند، ايشان مخالفت با قانون نمودند، بنده هم سه عدد ساعت شكارى در جيبم بود، بيرون نياوردم.
اما يك قانونى كه مجرى مىداشتند، واقعاً خيلى خوب بوده، كه به عبارت اخرى كه از لباس كهنه و مندرس كه از «بينالنهرين» و ساير ممالك مىآوردند مانع بودند، به نظر بنده يكى از محسّنات آن اين بوده:
اولًا ممكن بوده به وسيله آن لباسهاى مندرس، بعضى امراض مُسريه به خاك «ايران» سرايت، علاوه بر آن به حيثيت و شئونات ملت ايران لطماتى بزرگ وارد مىكرد، البته پرواضح است كه اين قبيل قوانين، علاوه بر جنبه اقتصاد، حيثيت ما را در انظار خارجى محفوظ مىدارد، از اينكه پول را تقديم داشتيم، به خيال خودمان كار تمام است، قبض صادر خواهند كرد، متأسفانه آقايان تشريف بردند نهار صرف نمودند، تقريباً دو ساعت معطل كردند، پس از نهار و استراحت آمده قبض را صادر نمودند، مرخص شديم و حركت كرديم.
فصل سى و ششم
چون قبض گمرك را اخذ نموده حركت كرديم، به پايين «طاق» رسيديم، پس از قدرى استراحت و رفع خستگى خواستيم حركت نماييم، امنيه پُست آنجا اظهار نمود [كه] چند روز قبل، در بالاى «طاق» چند نفر مسافرين را نگاه داشته آنچه داشتند به يغما برده، خوب است امشب را در اين جا توقف نماييد، خيلى زود حركت ننماييد، ما در جواب گفتيم: نظر به اينكه دو ساعت به آفتاب داريم، شايد تا غروب از بالاى «طاق» رد شويم، سوار اتومبيل شده حركت كرديم، چون به ميان «طاق» رسيديم، اتومبيل پنچر نموده، شوفر مشغول بود لاستيك را پايين بياورد، ديديم يك اتومبيل نمايان شد، از دور فرياد مىنمايد، اول ما مسبوق نشديم چونكه شوفر انگليسى بوده، وقتى كه نزديك رسيديم، ديديم آن شوفر بيچاره را لخت كردهاند و دو نفر مسافر دارد، يك نفر از
مسافرين بالاى بارها خوابيده بود، وقتى كه اتومبيل را نگاه مىدارند، آن شخص از اينكه اتومبيل از اتومبيلهاى رنگ كمپانى بوده و بار قاوا(1)هم زده بودند، بالاى همان بارها صدا در نمىآورد، تا اينكه بفهمند. ولى آن يك را هر چه داشته از دستش گرفته، يك كتك مفصل هم به آن بيچاره مىزنند.
بعد از شوفر پرسيديم چه طور شد كه اتومبيل را گرفتند؟ اظهار داشت: من خواستم فرار نمايم ولى دزدها شليك كردند، مجبور شدم اتومبيل را نگاه داشتم، مخصوصاً يك تير هم به قازانخانه(2)اتومبيل اصابت نموده كه ترسيديم قدرى هم جلوتر برويم اتومبيل بماند، آن وقت خودم را هم بكشند، ايشان رد شدند، ما هم همانطور اتومبيل را برگردانديم، ديديم كه اتومبيل رو به پايين است خطر دارد، چند نفر رفقا آنچه نقدينه داشتيم برداشته، پياده حركت نموده، رو به پايين «طاق».
شوفر و بنده با يك نفر در اتومبيل مانديم، لاستيك را درست نموده سوار اتومبيل شديم برگشتيم، قدرى پايين آمديم ديديم رفقا هم پياده مىروند، سوار نموديم و حركت كرديم، تا اينكه رسيديم به پايين «طاق»، در نزد امنيهها توقف نموديم [و] احوالات را براى ايشان شرح كرديم.
فصل سى و هفتم
وقتى كه به پست امنيّهگى رسيديم، قضايا را شرح داديم، ايشان اظهار كردند: ما نگفتيم نرويد وقت دير است؟ راه قدرى مغشوش(3)است؟ حقيقتاً بنده خيلى شرمنده شدم كه چرا بايد انسان به نصايح ناصحين وقعى نگذارد، آن وقت پشيمان شود، در صورتى كه پشيمانى سود نداشته، و در نزد وجدان خود متعهد شدم كه اگر توفيق شامل
حالم بشود، از نصايح ناصحين و از مواعظ عاملين دست نكشيده، و همه اوقات همّ خود را صرف نمايم، براى محبت نوعيت و خدمت به وطن عزيز خودم و اشعار ذيل را هم كه خيلى مناسب بود انشاء نمودم:
كه درّ به چشم حقيقت چه سنگ خاره شودپى تكامل از آل بشر دوباره شود
بيا به مدرسه علم، بقاى نوعى خوانكه با بقاء بشر كَوْن، چون ستاره شود
بيا كه سنگ دلان راه تفرقه جويندهر آن دلى كه چنين است پاره پاره شود
وطن كه مأمن مألوف اهل ايران استبكن تو سعى چه سيروس تا اداره شود
به درد قبل اعلائى اگر معالجه جويىاز اين دو، چشمه آب حيات چاره شود
اما راجع به اينكه رحمت پروردگار در همه احوال، شامل حال بنى نوع بشر است، كه ممكن است با جزئى صدمه، حكيم على الاطلاق بلاى فوق العاده را رفع نمايد، همانطورى كه به رأى العين ملاحظه نموديم، وقتى كه اتومبيل پنچر نمود، قدرى اوقات تلخ شده، كه در اين وقت نزديك به غروب است، چه جاى پنچر است؟ خوشبختانه همان جزئى سرگردانى باعث شد كه ما را از صدمه دزدان نگاه داشت، اگر چنانچه اتومبيل پنچر نمىشد، حتماً اولين اتومبيل كه با دزدها مصادف مىشد، اتومبيل ما بود!!
فصل سى و هشتم
شب را در پست امنيّه استراحت نموديم، صبح زود حركت كرديم، يك نفر از امنيّه پست، سوار اتومبيل شد، از پست خود رو نموده، از بالاى «طاق» رد شديم، تقريباً دو فرسخ به «كرند» مانده، يك اتومبيل از جلو نمايان شد، چون قدرى نزديك شد، يك گردباد خيلى سخت شد كه ديگر چشم ما همديگر را نمىديديم تا [چه] برسد به اتومبيل!! يك دفعه صداى تاراق توروق اتومبيل بلند شد، ما جزم كرديم كه شوفر اتومبيل
را، با آن اتومبيل كه مىآيد زده است، و يك تكانى فوقالعاده نمود، كه واقعاً دست از جان خود شستيم، كه يك دفعه اتومبيل خاموش شد(1).
خود را به پايين پرت نموديم كه ببينيم چه اتفاق روى داده است، درست نظر كرديم، ديديم آن خيال را كه ما كرديم آن نيست، بلكه كاركنان اداره راه سازى سنگ را در توى جاده دولتى جمع نمودهاند، در موقعى كه گردباد شديد شده است، به سنگهاى توى جاده خورده، دو كوه سنگ را داغون نموده است در كوه سيّم از شدت حركت زده چرخ جلوى [ماشين] در آمده است، و چرخهاى عقب پنچر نموده است و جلوى اتومبيل هم خورد شده است، خوشبختانه قازانخانه عيب ننموده بود، و الحمدللَّه گر چه خطر جانى روى نداد ولى جزئى سر آقاى «حاج منصور نظام» شكسته بود، تقريباً دو ساعت معطل شديم، به اندازهاى [كه] اتومبيل را درست نمودند حركت نموديم به طرف «كرند»، نهار را در «كرند» صرف نموده به طرف «كرمانشاهان» حركت كرديم.
دو ساعت به غروب مانده، وارد «كرمانشاهان» شديم، شب را توقف نموديم، صبح به طرف «همدان» حركت كرديم، تقريباً يك ساعت به غروب مانده بود به «همدان» رسيديم، وقتى از اتومبيل پياده شده، چند نفر از آقايان و خويشان و دوستان براى پيشواز آمده بودند، ايشان را ملاقات نموده، شب را در «همدان» توقف نموديم.
صبح بنده به طرف خيابان حركت كردم، ديدم يك نفر يتيم در زير يك درخت با يك حالت اسفآور خوابيده، بنده از ديدن آن بيچاره به اندازهاى متاثر(2)و متحسّر شدم، با خود تفكر مىكردم كه چه قدر براى عالم بشريت ننگ است، به اندازه نباتات سايه به روى هم نوع خود نمىاندازند، در اين فكر غوطهور بودم كه بىاختيار اين ابيات در زبان بنده جارى شد، در يك گوشه كاغذى نوشتم:
بىپدر شد چه پدر را نتوان يافت پسرهر كه شد بىپدر و خاك بريزد بر سر
مىبرد اعلائى از اين غصّه بسى رنج و تعبكاش سلطان چه پدر باشد و ما جمله پسر
با يك نظر حسرت قدرى بر آن بيچاره نگريسته، به طرف بازار روان شدم، وقت غروب به منزل برگشته استراحت نموده، تا سه شب در «همدان» توقف كرده، روز چهارم اتومبيل گرفته حركت كرديم.
چون تحرير اين سفرنامه مباركه را كه فىالحقيقه نادر الوقوع است، آن هم راجع بر بىحسّى خودمان است، جناب مستطاب عمدهالتجار و زبدة الخوانين و الأخيار آقاى «حاجىلطفعلى خان اعلائى» رجوع به خط منحوس(1)و سليقه مطموس(2)اين اقل العباد «محمد تقى الاحقر» نموده، در خاتمه اشعار ذيل را مناسبتاً ضميمه نموده:
چون مسافر رسد به قرب وطنشاد و مسرور با دل روشن
به خيال عيال و اطفالشنكند خواب خوش به عشق وطن
گاه با ديد اقربا مسرورگاه در فكر دوست و گه دشمن
گاه در فكر وصل همخوابهتاب و طاقت رود ز روح و بدن
جز به تصوير خور و خواب به دلنكند آن برى ز عقل و فطن
جاى دارد در اين خيال بودكه زيارت قبول شد از من
بهر اهلش گرفته سوغاتىكه كند شاد قلب بچه و زن
بهر آن راههاى دور و درازمىبرد توشه، دانه ارزن
اين وطن منزلى است روزى چندهست پاينده باقى آن موطن
همچنان داند او كه فردايشمنزل اصليش بود موطن
هست در منزل مجازى اوهر اثاثى براى آسودن
ليك در تنگ ناى قبر و لحدنيست فرش و اثاث غير كفن
احقر از بهر يادگارى گفتهر كه خواند، دعا كند بر من
فصل سى و نهم
در سلخ محرم(1)1336 صبح زود از «همدان» حركت نموده، به طرف «آوج» رهسپار شديم، وقتى كه به آوج رسيديم، نهار را در آن جا صرف نموده، پس از قدرى استراحت و رفع خستگى حركت كرديم، يك ساعت به غروب مانده به «قروه» رسيديم، چون كه خيال داشتيم شب را در «قروه» بمانيم، نظر به اينكه جمعى از پيشواز كنندگان به آنجا آمده بودند اظهار داشتند، تا غروب به «ابهر» خواهيم رسيد، از آن جهت حركت نموده، نزديك غروب به «شناط» رسيديم، چون وقت تنگ بوده، شب را در منزل «آقاى ابوالفضل كشاورزى» توقف نموديم، صبح زود به طرف «ابهر» حركت نموده، در اول صفر وارد «ابهر» شده، الحمدللَّه عموم خويشان و اقوام را سلامت ملاقات نموديم، ايشان با دل پر از شادى ما را استقبال نمودند.
فصل چهلم
در خاتمه از آقايانى كه اين نامه محقر را ملاحظه مىفرمايند، تقاضا مىنمايد اگر اغلاطى و يا اشتباهى ملاحظه كرده باشند، مستدعى هستم تصحيح فرمايند، مخصوصاً بعضى قسمتها هست كه قسمت جغرافيايى محسوب مىشود، شايد اشتباهاتى داشته باشد، نظر به اينكه اطلاعات بنده ممكن است با جغرافياى صحيح موافق نباشد، چون بنده با يك نظر سطحى خط سير خود را در روى ورقه آوردهام، ممكن است كه اشتباهاتى پيدا شود، مخصوصاً اسم بنادر و سواحل و بعضى شهرهاى اطراف دريايى كه بنده به
1) . روز آخر محرم
آنجا وارد نشده، با تحقيقات اسم آنها را ثبت نمودهام، ضمناً يادآورى مىنمايم و همه كس كاملا يك قسمت آن را مسبوق است، شايد بعضى از اشخاص به يك قسمت آخرى اطلاع نداشته باشد، در نتيجه بىاطلاعى دچار زحمت شده باشد:
1- آن قسمت را كه عموم اشخاص اطلاع كامل دارند، كه در سفر بايد قبلًا آماده شود، كه مقدمه اصليه سفر آن است، آن عبارت از وجه نقد است كه با عدم آن، نه اتومبيل و نه شتر حركت مىنمايد، كه انسان را حمل نمايد.
2- براى شخص مسافر اخلاق خوش لازم است، كه با بودن اخلاق حميده، در هر نقطه از نقاط عالم، محبوب و مورد توجه ابناء بشر خواهد شد.
رساندم بر اينجا سفرنامه رابه بستم چه نوك مهين خامه را
چه ما را بقا نيست اندر جهانچنانچه گذشته كهان و مهان
جهان همچه آب است ما نقش اوكجا آب ماند كجا نقش او
علائى چه يك نقش باشد بر ابچه بر موج دريا زند آفتاب
جهان(1)فانى و نيست كس را بقا
نكردند مردان به دهر اعتنا
نه جاى قرار اين سه پنجى سرااز اين بيوه زن كس نديده وفا
قد تمت الكتاب بيد اقل العباد الآبق لمولاه الغنى محمد تقى المتخلص به احقر فى يوم الأثنين من رابع عشر [من] شهر ذيحجه 1348 مطابق 33/ 92
هر كه خواند، دعا طمع دارمزان كه من بنده گنهكارم
راقم كتاب اين قسمت، نيكى اخلاق را تصديق مىكند، نه تنها در سفر بلكه در تمام دوره عمر انسان، حسن اخلاق لازم، بلكه متحتّم در سفر و حضر، اداره كننده كافّه امورات و محبوب كننده عامّه خلايق و نوع بشر، به علاوه نجاتبخش دنيا و آخرت حُسن خلق است، كه «حضرت خاتم» را اوصاف زياده از حد و احصا است، ولى حضرت بارى تعالى شأنه، آن وجود محترم را به حُسن خُلق در كلام مجيد ياد مىفرمايد: «انَّكَ لَعَلى خُلُقٍ عَظِيمٍ» (محمد تقى الأحقر)
1) . جمله مزبور را آخوند ملاتقى از جاى ديگر اقتباس نمودهاند. اعلائى
مشكلات حاجيان از زبان سفرنامهنويسان
مشكلات حاجيان از زبان سفرنامهنويسان
حج، از ديرباز داراى اهميت ويژهاى در ميان ايرانيان بوده است. تاريخنگار قرن چهارم، مسعودى (م 346 ه. ق.)، در اين زمينه مىنويسد:
«ايرانيان قديم بهاحترام خانه كعبه وجدّشان ابراهيم عليه السلام و هم توسل به هدايت او و رعايت نسب خويش، بهزيارت بيتالحرام مىرفتند وبرآن طواف مىبردند. و آخرينكس از ايشان كه به حج رفت، ساسان پسر بابك، جدّ اردشير بابكان، سرملوك ساسانى بود. ساسان پدر اين سلسله بود كه عنوان از انتساب او دارند. چون ملوك مروانى كه انتساب از مروان دارند و خليفگان عباسى كه نسبت به عباس بن عبدالمطّلب مىبرند. و چون ساسان به زيارت خانه رفتى، طواف بردى و بر چاه اسماعيل زمزمه كردى، گويند به سبب زمزمهاى كه او و ديگر ايرانيان بر سر چاه مىكردهاند، آن را زمزم گفتهاند و اين نام معلوم مىدارد كه زمزمه ايشان بر سر چاه مكرّر و بسيار بوده است.
يك شاعر قديمى در اين زمينه گويد:
ايرانيان از روزگاران قديم بر سر زمزم، زمزمه مىكردهاند
و يكى از شاعران ايران پس از ظهور اسلام به اين موضوع باليده، ضمن قصيدهاى گويد:
و ما از قديم پيوسته به حج خانه مىآمديم
و همديگر را در ابطح به حال ايمنى ديدار مىكرديم
و ساسان پسر بابك همى راه پيمود تا به خانه كهن رسيد
كه از روى ديندارى طواف كند، طواف كرد
و به نزد چاه اسماعيل كه آبخواران را سيراب مىكند زمزمه كرد.
ايرانيان در آغاز، مال و گوهر و شمشير و طلاى بسيار به كعبه هديه مىكردند. همين ساسان پسر بابك، دو آهوى طلا و جواهر با چند شمشير و طلاى فراوان هديه كعبه كرد كه در چاه زمزم مدفون شد.
برخى از مؤلفان تاريخ و ديگر كتبِ سرگذشت، بر اين رفتهاند كه اين چيزها را جرهميان به هنگام اقامت در مكه هديه كردهاند [و حال آنكه] جرهميان مالى نداشتند كه اين چيزها را بديشان نسبت دهند، شايد از ديگران بوده است و خدا بهتر داند.»(1)از اين تاريخ تا سال 438 ه. ق. كه ناصرخسرو قباديانىِ اسماعيلى مذهب، (394- 481 ه. ق.) به حج رفته و گزارش سفر خود را به رشته تحرير درآورده است، هيچ اثر مكتوبى از حج و چگونگى حجگزارى ايرانيان در دست نيست. البته در اشعار برخى شاعران قرن سوّم و چهارم از مكّه و حرم نام برده شده، كه حكايت از حضور اين نامها در ادبيات آن عصر دارد.
رودكى قديمىترين شاعر فارسى (م 329- 330 ه. ق.) نخستين كسى است كه نام كعبه را در اشعار خود آورده و چنين مىگويد:
مكّى به كعبه فخر كند مصريان به نيلترسا به اسقف و علوى به افتخار جدّ
و در جاى ديگر مىگويد:
از كعبه كليسا نشينم كردىآخر در كفر بىقرينم كردى
بعد از دوهزار سجده بر درگه دوستاى عشق چه بيگانه ز دينم كردى
همچنين «بسام كورد» كه يكى ديگر از شاعران قرن سوم در عهد يعقوب ليث بوده، قطعهاى پنج بيتى در مدح يعقوب و شكست عمار خارجى سروده كه در آن آمده است:
مكّه حرم كَرد عرب را خداىعهد تو را كرد حرم در عجم
هركه درآمد همه باقى شدندباز فنا شد كه نديد اين حرم(1)
با گذشت زمان، اين فرهنگ توسعه يافت و بسيارى از شاعران فارسىزبان اشعارى را در خصوص مكه و مدينه سرودند و يا در اشعار خود بهنوعى از كلمات مرتبط با حرمين شريفين بهره گرفتند؛ مانند:
به موقف عرفات و به مجمع عرصاتبه حشر و نشر و بقا و لقا و حور و قصور
به قدس و كعبه و جودى و يثرب و عرفاتبه حق زمزم و ركن و مقام و مسجد نور
(2)پس از ناصرخسرو، بيشترين سفرنامههاى حج در حوزه ادبيات فارسى، به دوره صفويه و سپس قاجاريه مربوط مىشود كه به دليل رشد فرهنگى مردم و عزيمت طبقات مختلف، به خصوص علما و دانشمندان و نيز صاحبمنصبان حكومتى و علاقه آنان به ثبت اطلاعات و خاطرات تلخ و شيرينِ سفر حج، اقدام به نوشتن سفرنامه نمودهاند. طبيعى است كه تخصص علمى و گرايشهاى فكرى نويسندگان در محتواى سفرنامهها نقش داشته است. برخى به ثبت اطلاعات تاريخى و جغرافيايى پرداختهاند و بيشترين هدف آنها اين بوده است كه حاجيان بعدى را راهنمايى كنند تا كمتر ناراحتى و سختى ببينند. بعضى به تشريح و توصيف منازل و اماكن ميان راه پرداختهاند و برخى ديگر اوضاع اجتماعى و رفتارى مردم زمان خود را ترسيم كردهاند.
تفاوت ديدگاه نويسندگان، موجب شده تا در مجموع، اطلاعات نسبتاً جامعى از آن دوره بهدست آيد. سفرنامهنويسان بهدليل در دست نبودن وسايل نقليه تندرو و فقدان راههاى ارتباطى، مانند امروز، گاهى ناچار مىشدند زمان بيشترى را در محلها و
مكانهاى ميان راه بمانند و همين مسأله موجب مىشد تا كاوش بيشترى كرده، اسامى و ويژگىهاى آن مناطق را بهدقت ثبت كنند، ليكن در عينحال بهخاطر اخذ اطلاعات از اشخاص، گاهى در ثبت اسامى اماكن و يا گزارش ويژگىهاى اخلاقى و اجتماعى مردم آن دوره و شهرها و روستاها، اشتباهاتى كردهاند كه با مراجعه به منابع معتبر مىتوان آن را اصلاح كرد.
برخى سفرنامهها نيز بهدليل منظوم بودن از ويژگىهايى برخوردارند كه مىتوان از كتاب فتوحالحرمينِ محيى لارى در قرن دهم و نيز سفرنامه منظوم يك بانوى اصفهانى در قرن دوازدهم ياد كرد.(1)سفرنامهنويسان معمولًا بخشى از سفرنامه خود را نيز بهبيان سختىها و دشوارىهاى طاقتفرساى زمان خود اختصاص دادهاند كه بررسى تطبيقى آنها و مقايسه آن با وضعيت فعلى، دور از فايده و لطف نيست.
گرچه حاجيان علىرغم علم به اين مشكلات و سختىها، بهدليل عشق و علاقه وافرى كه به حج داشتند، هرگز دست از سفر برنداشته، براى انجام اين فريضه الهى عازم ديار يار مىشدند.
حافظ شيرازى در اينباره مىگويد:
در بيابان گر به شوق كعبه خواهى زد قدمسرزنشها گر كند خار مغيلان غم مخور
(2)ما در اين نوشتار برآنيم تا از زبان سفرنامهنويسان، پارهاى از دشوارىها و تلخىها و ناكامىهاى سفر حج را بازگو كنيم:
دشوار بودن راههاى ارتباطى، يكى از مشكلات جدّى حاجيان در گذشته بوده كه در سفرنامهها و اشعار شعراى فارسى از آن فراوان سخن گفته شده است.
خاقانى در اين زمينه مىگويد:
گر زخم يافته است از رنج باديهديدار كعبه مرهم راحترسان شده
و در جاى ديگر نگرانى خود در اين زمينه را چنين توصيف مىكند:
ساربانا به وفا بر تو كه تعجيل نماىكز وفاى تو ز من شكر موفا شنوند
حاش للَّهاگر امسال ز حج وامانمنز قصور من و تقصير تو حاشا شنوند
دوستان يافته ميقات و شده زى عرفاتمن به فيد و زمن آوازه به بطحا شنوند(1)
انورى (م 583 ه. ق.) نيز مىنويسد:
خوان خواجه كعبه است و نان او بيتالحرامنيك بنگر تا به كعبه جز به رنج تن رسى
بر نبشته بر كران نان او خط سياهلم تكونوا بالغيه الّا بشقّ الأنفس(2)
خواجوى كرمانى مىگويد:
به راه باديه هركس كه خون نكرد حلالحرام باد مر او را وصال بيت حرام(3)
مولوى مىگويد:
عزت مقصد بود اى ممتحنپيچ پيچ راه و عقبه و راهزن
عزت كعبه بود آن ناحيهدزدى اعراب و طول باديه(4)
سعدى مىگويد:
ساربانا جمال كعبه كجاستكه بمرديم در بيابانش(1)
و جامى مىگويد:
گرآرى رو در آن كعبه چو ريگ گرم زير پاسپردن بايدت سر كوه آتش در بيابانش(2)
يكى از مشكلات جدى ميان راه، وزيدن بادهاى گرم سياه و خطرناك بوده كه به سموم باديه شهرت يافته و همگان را به مشقت واداشته و گاهى نيز موجب مرگ حاجيان شده است.
نويسنده كتاب «تمدّن اسلامى» طىّ گزارشى از تلفات حاجيان در مسير حج نوشته است:
به سال 402 ه. ق. باد سياه بر كاروان حجاج وزيد و راه آب را گم كرده، بسيارى هلاك شدند، گويند ظرف آبى به صد درهم رسيد.(3)مير سيد احمد هدايتى نيز در سفرنامه خود مىنويسد:
دو روز قبل، شصت- هفتاد نفر همينجا (در جدّه) دچار باد سام شده و تلف شدند.(4)نزارى، عشق و شور رسيدن به كعبه را آنچنان توصيف مىكند كه سموم باديه در ره وصل به معشوق، از سايه طوبى وى را خوشتر است:
روندگان ره كعبه را ز غايت شوقسموم باديه خوشتر ز سايه طوبى(5)
سنايى برخى از دشوارىهاى راه و مشكلات مسير را در شعر خود اينچنين
ذكر مىكند:
پاى چون در باديه خونين نهاديم از بلاهمچو ريگ نرم پيش باد سرگردان شويم
زان يتيمان پدر گمكرده يادآريم بازچون يتيمان روز عيد از درد دل گريان شويم
از پدر وز مادر و فرزند و زن يادآوريمز آرزوى آن جگربندان جگر بريان شويم
همرهان حج كرده باز آيند با طبل و علمما به زير خاك در، با خاك ره يكسان شويم
قافله باز آيد اندر شهر بىديدار ماما به تيغ قهر حج كشته، غريبستان شويم
همرهان با سرخرويى چون به پيش ماه سيبما به زير خاك چون در پيش مه كتان شويم
دوستان گويند حج كرديم و مىآييم بازما به هر ساعت همى طعمه دگر كرمان شويم
نى كه سالى صدهزار آزاده گردد منقطعهم دريغى نيست گرما نيز چون ايشان شويم(1)
كوهستانى بودن و عبور از درّههاى تنگ و جادههاى باريك از يكسو و وجود بيابانهاى بىآب و علف و شنزارهاى خطرناك، وضعيت را براى حاجيان بسيار دشوار مىساخت. مرحوم سيد محسن امين در سفرنامه خود در اين زمينه مىنويسد:
(پس از مدائن صالح و عُلا) بهطرف «ظهرالحمراء» عزيمت كرديم، راهى بود بسيار سخت، ميان دو كوه همانند كه بهاندازه عبور قطار شتر فاصله بود و مردم به آن كوه «ابوطاقه» مىگفتند و مسير بين آن دو كوه، شنزارى بود كه پاهاى شتران در آن
1) . ديوان سنايى، ص 416.
فرو مىرفت. راه آن سربالايى بود. خيلىها پياده مىشدند و آن بخش از راه را با فرياد و ناله و صداى طبل طى مىكردند كه شتران را به هيجان آورند تا در راه نمانند يا نيفتند.(1)حاجيان ايرانى براى رفتن به حج، معمولًا از چهار مسير اصلى استفاده مىكردند:
1- مسير دريايى، كه از طريق بنادر واقع در خليج فارس به جدّه در عربستان سعودى انجام مىشد و حاجيان با كشتى از بندر بوشهر، بندرعباس، بندرلنگه و برخى بنادر ديگر به سمت درياى عمان و اقيانوس هند رفته، سپس به سمت يمن حركت و از آنجا وارد درياى سرخ شده و سرانجام در بندر جدّه پياده مىشدند.
2- راه دوم مشهور به راه جبل يا نَجْد بوده كه از طريق عراق به جزيرةالعرب مىرفتند. اين راه در بعضى از سالها به اندازهاى خطرناك مىشده كه علما رفتن به حج از اين طريق را تحريم مىكردند. از جمله اين تحريمها، فتواى مرحوم آقاى شيخ فضلاللَّه نورى است كه در سال 1320 ه. ق. صادر گرديده است.
3- راه شام بوده است، كه حاجيان در دوره صفويه و نيز نيمه دوره قاجاريه از آن استفاده مىكردند و از طريق حلب و دمشق به مدينه وارد مىشدند. اين راه دورتر از راه جبل بودهليكن بهدليل مناظرسرسبز وفراوانى آب و آذوقه، دشوارى آن كمتر بوده است.
4- مسير تركيه، مصر و جدّه، كه زائران ايرانى در اين مسير ابتدا به بادكوبه و تفليس و سپس از طريق درياى سياه به اسلامبول مىرفتند و از آنجا از طريق كشتى و درياى سرخ به بندر ينبع يا جدّه در عربستان وارد مىشدند.
از ميان چهار مسير ذكرشده، راه جبل كه در دست آلرشيد بوده بهدليل فشارها و اذيتها و آزارهايى كه توسط امير جبل و وابستگان او و نيز عشايرى كه در منطقه ساكن و به دزدى و غارت اموال حاجيان عادت كرده بودند، از سختترين راههاى حج بهشمار مىآمده؛ بهطورى كه مرحوم حاج شيخ فضلاللَّه نورى شهيد نهضت مشروطيت ايران، رفتن از اين راه را تحريم نموده، در فتوايى چنين مىنويسد:
1) . پابهپاى امين جيل، فصلنامه «ميقات حج»، شماره 26، ص 214
«... اليوم إقدام به استطراق از راه جبل ذهاباً و إياباً، مظنونالضرر مالًا و عرضاً و نفساً بلكه مقطوعالضرر است و در اين صورت إستطراق حرام است و بالفرض اگر كسى دعوى نمايد عدمالقطع بل عدمالظن به ضرر را، فلا أقلّ منالاحتمال العقلايى، و هذا يكفى في حرمة الإقدام ...
و من حسن الاتفاق آنكه داعى، وقتى به نجف اشرف و عتبات عاليات مشرف شده و بهزيارت علماى اعلام و حجج اسلام آن بقاع شريفه مرزوق شدم، ديدم كه تمام آقايان از كثرت تظلّمات حاج و تراكم شهادات آنها بر واردات، متفقالكلمه حكم به حرمت و منع استطراق از طريق جبل ذهاباً و اياباً فرمودهاند، بهنحوى كه ابداً مورد شبهه نمانده و اين مطلب خود حقيقتاً شاهد قوى است بر واقعيت اين حكم و رضاى صاحب شريعت بر آن و پرواضح است كه مخالفت احكام اين جمع از علماى اعلام حرام است.(1)دلايل اين تحريم ناامنى راهها، قتل و غارت اموال حاجيان، بدرفتارى حملهداران، رشوهگيرى راهداران و برخورد بسيار خشن و نامناسب آنان با حجاج بيتاللَّه الحرام بوده است.
مشكل ديگر حاجيان نبودِ وسيله نقليه مناسب بوده است. در بسيارى از جادهها عبور و مرور بسيار كم بوده و بيشتر نيز از چهارپايان و به خصوص شتر استفاده مىكردند.
دختر فرهاد ميرزا در سفرنامه خود مىنويسد:
... از بىشترى و حركت آهسته شتر، بهحدى بر حجاج بد مىگذرد كه از قوه تحرير و تقرير خارج است.(2)حاج شيخ جعفر ترشيزى به امينالدوله گفته بود كه:
در راه جبل، نيمه شبى كه روى شتر به تهجّد مشغول بوده، از سرين مركب سُريده، نماز را نبريده، از قافله بازمانده ... تقدير آن قدر مساعد بوده است كه خورجين شيخ هم با خودش به زمين افتاده ... در اينحال، عربى سوخته سياه از راه مىرسد ... تفقّدى از حالش كرده، رحمت مىآرد ... مىرود از يورت و مسكن خودش شترى و مرد ديگرى مىآورد ... براى راحت و بستن شكستهها، شيخ را در مُضيف قبيله يك اربعين قبول مىكنند و پس از شفا و عافيت به نجف مىرسانند.(1)معتمدالسلطان، سقّاباشىِ ناصرالدين شاه، به نقل نايبالصدر در سال 1305 ه. ق، به زائران راه جبل چنين توصيه مىكند:
حاجى بايد توان كجاوهنشينى يا تختنشينى داشته باشد، آب هم همراه بردارد كه سخت نگذرد، طبعاً كسانى كه پياده مىآيند يا مىخواهند سربار ديگران باشند، ممكن است جانشان را از دست بدهند.(2)مير سيد احمد هدايتى در رابطه با بدى راهها و نبود امكاناتِ لازم مىنويسد:
... چهار ساعت به غروب مانده، قافله حركت كرد و تا غروب در يك دره عريض صعود مىنموديم كه كف آن رمل غلطان و طرفين آن تا چشم كار مىكرد مستور از امّ غيلان و انواع و اقسام درختهاى كهن جنگلى بود. اول شب رسيديم بهپاى كوهِ بسيار مرتفعى كه از معبر خيلى تنگ و ناهموار و پرپيچ و خمِ آن بايد بگذريم.
مسافرين را تماماً پياده كردند و شترها را در يك قطار رديف نمودند. اين كوه موسوم به «جبلغاير» است و به همين مناسبت اين راه از مكه به مدينه را «طريق غاير» مىگويند. معابر كوه غاير نهفقط تنگ و پست و بلند و پيچ در پيچ است بلكه آنقدر سنگلاخ و پرتگاه دارد و آنقدر طولانى است كه جان مسافر را بهلب مىرساند. تا صبح ما و تمام مسافرين پياده مىرفتيم و در هر قدمى شترهاى افتاده و نيمهجان و يا تلفشده در كنار راه مىديديم و هر شترى كه زمين مىخورد و جمالها
نمىتوانستند حركتش دهند، فوراً بار او را برداشته و آن حيوان را به حال خود گذاشته و مىگذشتند.(1)
گروهى از حاجيان نيز با كشتى بهسوى حجاز حركت مىكردند كه كثيفبودن كشتىها، كمبود امكانات رفاهى، امواج خروشان دريا و بههم ريختگى حال سرنشينان، آنان را تا پاى مرگ مىرساند. برخى نيز سرانجام جان مىسپردند و بهناچار آنان را به دريا مىانداختند و هرگز توفيق آن را پيدا نمىكردند تا به زيارت خانه خدا نائل شوند.
ظهيرالملك كه در سال 1306 ه. ق. حج گزارده، در زمينه نامناسب بودن وضعيت داخل كشتى به هنگام محرم شدن در محاذات يَلَمْلَم مىنويسد:
«نجاست است كه از اهل كشتى مىبارد، الآن در حال احراماند، چه احرامى! كه بدون ساتر و فوطه و همينطور كشفالعوره غسل مىنمايند. چه غسلى! ظرف نجس، آبنجس، محل ناپاك، سبحاناللَّه، معركه غريبى است.»(2)مشكل ديگر حاجيان بد رفتارى كاركنان كشتىها و به تعبير ميرزا عبدالغفارخان نجمالملك منجمباشى، عملهجات خارجى بود، حاجيانى كه ناچار بودند براى رسيدن به حجاز از كشتى استفاده كنند، از برخورد بىادبانه و هتّاكانه برخى از اين كاركنان بهشدت در رنج بودند. نجمالملك در اين زمينه مىنويسد:
يك كشتى بود متعلق به پسر مرحوم حاجى زينالعابدين تاجر شيرازى، ساكنِ بمبئى، عملهجات خارجىِ بسيار بىادب، نامعقول، هرزه و طمّاعى داشت. همه بهظاهر مسلمان بودند ولى از هيچ منكَرى روىگردان نمىشدند. مرتكب انواع قبايح بودند و انواع دزدى مىنمودند. با آنكه اين كشتى تازه براى حمل و نقل حجاج داير شده بود و صاحب بيچارهاش، بسيار اهتمام داشت در اينكه اين كشتى به نيكنامى
معروف شود تا حجاج به ميل و رغبت در آنجا وارد شوند و مِنبعد سودها ببرند، برخلاف رضاى او، اجزاى نامتناسب و وكلاى غيردلسوز جمعيت، بسيارى از حجاج بدبخت را در وسعت قليلى از انبارها و سطحه كشتى گنجانيدند. چه شرح دهم از سختى كه بر آن جماعت بىچاره گذشت! جمعى كثير بهسبب عفونت هواى انبارها و عدم امكان تدبير در دوا و غذا مريض شدند و بعضى مردند و در آب دريا و شكم ماهى مدفون شدند.(1)
يكى ديگر از مشكلات جدّى حاجيان، برخورد نامناسب و غيرانسانى بعضى از حملهداران و مطوّفين با آنان بوده است. حملهداران كسانى بودند كه از محل سكونت حاجيان، امورِ آنان را بهعهده گرفته، حاجيان را همراهى مىكردند و بهخاطر دستيابى بهسود بيشتر، از هيچ اذيتى فروگذارى نمىكردند. نويسنده سفرنامه «تيراجل در صدمات راه جبل» در اينباره مىنويسد:
جمعى از اراذل و اوباش عرب و عجم كه نه از دين بهره دارند و نه ازانسانيت نصيبى و قسمتى در صدد گوشبُرى بندگان خدا برآمده، نام خود را حملهدار گذاشته، هرساله جماعتى از ايشان به لباس مكر و حيله در شهرها و دهات ايران مىگردند و مردم را فريب مىدهند كه راه جبل از همه راهها بهحسب امنيت و نزديكى و ارزانى بهتر است و با آن بيچارگان به مقدار معيّن قرار مىدهند كه ايشان را از آن راه ببرند به مكه معظّمه و برگردانند و به مواثيق مؤكّده و عهود متعدّده ايشان را مطمئن كرده به همراه مىبرند، چون به نجف اشرف رسيدند و ثلث اول را دادند كه مصرف آن غالباً قروض حملهدار است كه بهوعده آمدن حاج گرفته، منادى امير حاج فرياد مىكند كه كجاوه به دويست و پنجاه تومان و سرنشينى به صد تومان، هركس كمتر از اين مقاوله كرده، كسر آن را از او در راه خواهند گرفت، پس حاج مذكور به اضطراب مىافتند، باز آن جماعت ايشان را ساكت مىكنند، بيچاره ثلث را داده و دستش به جايى بند نيست و اگر بههم بزند، جز جهاز شتر چيزى ندارد ... بيچاره به انواع ذلّت در آنجا(2)
بايد قرض كند يا اسباب خود را بفروشد و آسوده شود.
... پس از بيرون رفتن از نجف و يأس از مراجعت، اوّل در اكل و شرب چنان تنگى مىگيرند كه هيچ اسيرى در هيچ مجلسى به آن شدت نيست. حتى از دادن آب به جهت تطهير و وضو مضايقه مىنمايند ....(1)حاج ميرزا على اصفهانى در زمينه بدرفتارى حملهداران با حاجيان مىنويسد:
در كظيمه ... يك نفر از محرمات محترمه از دودمان شاهزادگان تويسرگان در كامرانى و جوانى از اثر آن فاجعه عظمى مبتلا به ماليخوليا شده و جنين هفتماه وضع كرده [خود را] در بين راه، در حال حركت، عكام بىرحم، عَلى ما نُقِل، آن معصوم مظلوم را زندهزنده به گور فرستاده، مادر از مشاهده و استماع اين مصيبت عقل از سرش پريده، دنيا در نظرش تيره و تاريك شده، قواى دماغيش مختل گرديد، اعصابش مريض شد، مجلّله محترمه كه اگر در وطنش مخاض عارض مىشد، هزاران موجبات ترفيه و تسهيل فراهم مىآوردند قابله و ادوات كامل مهيّا نمودند، اكنون در وسط صحرا و كوه غريبوار در بين طى مسافت در كجاوه، نفاس عارضش مىشود، خدايا بر بنى اعمام و اقارب او چه گذشت، اين مجلّله را فرود آورده به كمال عجله وضع حملش شده، طفلش به آن حالت به گور رفته، خودش در شدت مرض، ساعت پنج و شش از شب رحمت الهيه بر آن عفيفه محترمه و اقارب او نازل شده، به كمال آرامى داعى حق را لبيك گفته، به جوار رحمت ابدى ايزدى پيوست، رحمهااللَّه.
حقيقتاً دلها را شكست. لوازم تجهيز آن مرحومه را فراهم آورده، در آن صحرا به خاك غربت سپرده، درگذشت. لا حول ولا قوّة إلّاباللَّه.(2)مطوّفين نيز گاهى رفتارى مشابه با حملهداران داشته، براى گرفتن پول و خاوه برخوردهايى بهدور از شأن انسانى با حاجيان داشتند. نجمالملك منجمباشى در اين رابطه مىنويسد:
... سالها است رسم چنين شده كه هر نفر حاجى مبلغ دو ريال فرنگ كه معادل
دوازده هزار دينار باشد به [سيد حسن مطوّف] بدهند تا در ميان مزوّرين و خدّام حرم قسمت كند.
اين مرد وحشى و بىادب، با جمعى از خواجهها و عسكر، براى وصول اين تنخواه در نيمهشبى بىخبر وارد اردوى حجاج بىصاحب مىشود و در وقتى كه مردم در چادرهاى خود خوابيدهاند، بعضى تنها و بعضى با عيال، بدون اذن شبيخون زده، مىريزند بر سر آنها و با كمال خفّت آن وجه را وصول مىكنند.(1)دختر فرهادميرزا در سفرنامه خود مىنويسد:
امروز حاجيانِ عقب مانده، كه روز حركت ما از مدينه، روز ورود آنها بود، بعضى از راه ينبع و بعضى از رابغ فراراً آمدهاند، هزار ريال بهجهت خاوه به حملهدار دادهاند، حملهدار پولها را برداشته فرار نموده، در رابغ جلوى حاج را گرفته، مطالبه خاوه كردهاند. اين حجاج بىچاره كه پول به حملهدار داده بودند، جميع را نگاه داشتهاند، بعضى فرار كردهاند. از قرار تقرير، حجاجى كه از راه ينبع آمدهاند شريف را در ينبع ديدهاند، كانّه بازىهايى كه روز حركت از مدينه به سر ما مىخواستند دربياورند به سر حجاج درآوردهاند ....(2)
برخى حملهداران در مسير با روشهاى مكارانه و فريبكارانه با حاجيان برخورد مىكردند؛ از جمله اين حيلهها كه در سفرنامه «تير اجل در صدمات راه جبل» آمده، به اين شرح است:
اوّل: چون عمده حاج در اين سنوات در وقت رفتن از دريا مىروند و غالب حاج دريايى پيش از حاج جَبَلى به مكه مىرسند، پس حملهدار [ها] يك روز يا دو روز پيش از حاج خود را به مكه مىرسانند و از احرام بيرون آمده، لباس فاخر مىپوشند و با زبانهاىچرب، هركدامجماعتى را خصوص ازاهلدهات و رعايا كه زود بهدام مىافتند،
صيد مىكنند و مقاطعه نكرده، شتر به ايشان مىدهند بهجهت رفتن به منا و عرفات و بعد از مراجعت، مقاطعه مىكنند و صيغه مىخوانند؛ بعد از پاك كردن حساب خود در راه از حاجى مطالبه كرايه شترى كه به منا رفته بود مىكنند. هرچه حاجى فرياد بكند كه كرايه آن داخل در آن مقاطعه بود، ثمرى ندارد؛ بهجهت هر شترى يك تومان مىگيرند.
دويم: بسيار مىشود كه حملهدارى با جمعى از آن رَقَمْ حجاج، مقاوله مىكنند و كار زبانى تمام مىشود؛ پس حملهدار مىگويد بهجهت اطمينان، آدمى چهار تومان بدهيد، كفايت مىنمايد. آنها را مىگيرد و در وقت تنگى مثل روزِ بيرون آمدن كه حاجى به چندين كار مبتلاست، سراسيمه با مُحصّل صورى از براى خود به نزد حاجىها مىآيند كه از اين شتر خريدم، يا امير حاج از باب خاوه حواله كرده و به ميزان ثلث از ايشان ليره يا امپريال مىگيرد. آنها مىگويند حساب بكن و آن مقدار را كسر نما؛ عذر مىخواهد كه حالا مجال نيست، وقت بسيار است، قبض ثلث مىدهد و در حساب مماطله مىكند تا از مدينه بيرون مىآيند و راه حاج از غير آن مسدود مىشود. در مقام حساب منكر آن وجه سابق مىشود و فرياد مىكند و اگر به شرع فرستاد، به قَسَم يا مصالحه مبلغى از اين راه بهدست مىآورد و اقسام اين حيله بسيار است؛ به همين يك مثال قناعت شد.
سيم: مكرّر مىشود كه حاج تنخواه مىدهد و قبض مىگيرد و در وقت حساب [حملهدار] منكر مىشود و مىگويد از من قبض خواستى كه تنخواه بدهى، قبض را گرفتى و ندادى؛ پس به نزد امير حاج مىرود و مىگويد، اعتبار به قبضى كه من آن را مُهْر نكردم نيست و من اعلام دادم، بىاطلاع من حاجى پول به حملهدار ندهد؛ پس دوباره حاجى آن وجه را بايد بدهد و اگر اندكى با قوّت باشد و ندهد، ايشان را به شرع فرستد؛ باز به قَسَم يا مصالحه تمام يا نصف آن مبلغ را مىگيرد.
چهارم: حملهدار در نجف يا مكه معظمه در وقت صيغهخواندن ملتزم مىشوند بردن حاجى را تا آن مقصد به فلان مبلغ كه جميع واردات آن راه بر او باشد؛ بدون استثناى چيزى؛ و گاهى به تفصيل ذكر مىنمايند و هرگز به اين شرط وفا نمىكنند.(1)
1) . تير اجل در صدمات راه جبل، فصلنامه «ميقات حج» شماره 35، ص 99
راهزنى در حج يكى ديگر از مشكلات مهمّ و جدى زائران و حجاج بيتاللَّه الحرام بوده است.
سعدى شاعر شيرينسخن فارسى، در كتاب گلستان در اين زمينه مىگويد:
شبى در بيابان مكه از بىخوابى پاى رفتنم نماند. سربنهادم و شتربان را گفتم دست از من بدار.
پاى مسكين پياده چند رودكز تحمل ستوده شد بُختى
تا شود جسم فربهى لاغرلاغرى مرده باشد از سختى
گفت: اى برادر احرام در پيش است و حرامى در پس. اگر رفتى بردى و اگر خفتى مردى.
خوش است زير مغيلان به راه باديه خفتشب رحيل، ولى ترك جان ببايد گفت
مولوى نيز در اين رابطه چنين سروده است:
عزّت مقصد بود اى ممتحنپيچ پيچ راه و عقبه و راهزن
عزّت كعبه بود آن ناحيهدزدى اعراب و طول باديه(1)
جنيد شيرازى در رابطه با حراميان و دزدان حريم كعبه گويد:
مباز عشق اگرت طاقت ستم نبودكه در طريق وفا جز بلا و غم نبود
حريم كعبه مقصود بىحرامى نيستتو را كه خوف بود راه در حرم نبود(2)
ميرزا على اصفهانى (1331 ه. ق.) دزدى و غارت اموال حاجيان را چنين
گزارش مىكند:
پس از حركت از مدينه، قدرى قليل كه راه پيموديم، ملاحظه نموديم كه [حملهدار] از طريق مسجد شجره منحرف است، همان وقت مقدمات تشويش در خاطرها گذشت كه چرا به مسجد نرفتيم، بالأخره مقوّمها گفتند بهسمت مسجد نمىتوانيم برويم و بايد از محاذى مسجد محرم شويد. از شترها فرود آمده، غسل كرديم و تلبيه احرام گفته، بين آنكه جمعى در حال تلبيه و جمعى فارغ از آن در حالت توجه و خضوع و تهيه براى اجابت دعوت حضرت حق جلّ شأنه [بودند] كه بغتتاً صداى گلوله و تفنگ از عقب قافله بلند شد و آتش حرب و فتنه مشتعل گرديد.
حجاج مُحرم برهنه بيچاره، سوار بر شترها روى به راه نهادند و در عقب، جماعت حرب مشغول تيراندازى هستند و مقومها هم براى خالى نبودن عريضه صورت مدافعه به خرج مىدهند. رفته رفته از اطراف كوهها گلوله باريدن گرفت، قافله حاج را هدف رصاص جفا كردند. شترها رميدند. كجاوهها بر زمين خورد.
جمّالهاى خبيث چون بازار را آشفته ديدند و آب گلآلود، مشغول نهب و صيد ماهى شدند. بارها بود كه از پشت شترها بر زمين انداختند. حاج بيچاره را از فراز شتر به زمين انداختند. جمعيت دزدها زياد شد. از سهطرف باران گلوله باريدن گرفت.
سيئات اعمال مجسم شد. شترها روى به فرار، بارها و كجاوه روى زمين، معتمرين مُحرم سر و پا برهنه در بيابان سنگلاخ در خار و خس حَيارى روى به فرار گذاشته «يلذن بعضهم ببعض».
زنهاى مجلّله با لباس احرام، پاى برهنه، از هراس جان هريك بهسمتى مىدوند.
بىمروت از خدا بىخبرِ حربى فرصت فرار نمىدهد. فىالحقيقه قيامتى برپا شد. برق گلوله است كه از بناگوش مسلمانها مىجهد. فرياد وامحمّدا صحرا را پر كرده، چون گلّه كه گرگ در آنها ريخته باشد سر بهجايى نمىبرند. طفلهاى معصوم و مرضاى مظلوم و زنهاى فلكزده ميان دست و پاى شتر در بين كوه و سنگ هدف گلوله شدند. تأديب حضرت قهّار نازل، قريب سه ساعت حال بدين منوال گذشت، بالأخره از جلوى حاج بناى گلولهزدن گذاردند، طبعاً مقدّم قافله بهسمت دره كوهى روى بهدست راست مايل گرديد. در اين درّه امر شدّت كرد، چندان بار و كجاوه روى خاك ريخت كه از عهده
تحرير خارج است. فىالحقيقه نمونه «يَوْمَ يَفِرُّ الْمَرْءُ مِنْ أَخِيهِ»(1)است. علاوه بر وحشت و دهشت و تعب پياده دويدن در سنگها، عطش فوقالعاده غلبه كرد، زبانها در دهان خشك شد، سيد بىچاره گفت چشم من تار شد، آسمان و زمين درنظرم تيره گرديد.
گرنويسم شرح آن بى حد شودمثنوى هفتاد من كاغذ شود
و بالجمله جمّالهاى بىدين بناى سختى را با حجاج گذاردند. آن بىچارهها را از شترها مىانداختند و بارهاى ايشان را مىبردند. آن بدنهاى از گل نازكتر را برهنه و پياده هدف گلوله جفاى آن ظالمان از خدا بىخبر نموده، مشغول چپاول خود شدند. هركس به خود مشغول است. كسى از كسى خبر ندارد. معلوم نيست كشته كيست؟ و زنده كيست؟
بالأخره از آن درّه سرازير شده، سواد مدينه طيبه از دور نمايان شد. خط آهن نزديك رسيد. عساكر حفظه شمندفر (قطار) مطلع شده براى مدافعه نزديك آمدند و با آن دشمنان دين، به جنگ درآمدند و ايشان را مانع از تعاقب قافله حاج شدند. آن جماعت دربدر مسلوب و منهوب مجروح، مقتول، گرسنه، تشنه و برهنه روى بهمدينه نهادند و با يك حالت فلاكت و ذلّتى برهنه و تشنه به مدينه رسيدند و در پشت مدينه نزول نموده، جماعتى كثير از ايشان در آن وادى محظور مخوف ماندند كه قدرت برآمدن نداشتند.
جمعى هدف گلوله [واقع] شده مجروح و چند نفرى مقتول، آنقدر ليرهها و بارها و قرهپوكها و براتها و زر و زيورها و قاليچهها رفت كه قلم نوشتن آن را طاقت ندارد ....(2)دختر فرهاد ميرزا نيز در سفرنامه خود به بخشى از جنايات و بىرحمى حراميان و دزدان بين راه و بدرفتارى آنان با حاجيان اشاره كرده، مىنويسد:
... يك نفر حاجى گرگانى كه زن او همكجاوه آدمِ ما بود، روز يكشنبه از قافله مانده، شب كه منزل آمدند معلوم شد كه در صحرا مانده است. آدمى به جستجوى او فرستاده، صبح سهشنبه او را آوردند، بعد از آن معلوم شد كه دو نفر عرب سواره و يك نفر پياده به او گفتند: حاجى چرا عقب ماندهاى؟ اين بدبخت أجلبرگشته حالى كرده بود كه شتر راه
نمىرود، در جواب گفتند. هرگاه پول بدهى ما بار تو را حمل خواهيم كرد. هرطور بوده مشارإليه را پيدا كرده بار او را بر شتر خودشان بار كرده، بهقدرى آهسته حركت نموده كه از نظر حاج ناپديد گشته، او را پياده نموده بهقدر شصت تومان وجه نقد همراه داشته، از او گرفته، در حضور او به سه قسمت كرده، آخرالامر در خيال قتل او افتادند. حاج مزبور در مقام عجز برآمده از قتل او گذشته قدرى از واحد يموت او را كوبيده، زيرجامه او را بيرون آورده، گفتند از اين راه به هرجا كه مىخواهى برو. حاجى بيچاره آنشب در آن صحرا گريان و نالان به سر برده، روزش هم تا طرف ظهر به همين درد گرفتار بوده كه آدمهايى كه به جستجوى او رفته بودند، به او رسيده آن بىچاره را سوار كرده با حالت فلاكت او را به حاج رسانيدند.(1)وى در بخشى ديگر از سفرنامه خود مىافزايد:
روز پنجشنبه، پنجساعت به غروب مانده، از منزل «بئر خلع» حركت كرده شب هنوز به منزل نرسيده كه از چهار طرف صداى دزد درگرفت. بعد معلوم گشت كه در بين راه، خورجين پسر حاج عبدالهادى استرآبادى كه در بغداد تجارت دارد، از زير پايش ربوده، با بقچه رختش را بردند. سنگها براى كاسه مشعل مىپراندند كه مشعل جلو خاموش بشود، بيايند ميان حجاج، اين حركات بسيار شبيه است به مثال حسين كُرد كه در كتابها نقل مىكنند ....(2)سپس افزوده است:
در منزل «ربّالحسان» تا اينكه حجاج بىچاره رفتند جزئى استراحت كنند كه آواز حرامى، حرامى بلند شد. حسنخان نامى از اهل شيراز لنگهبارش را بردند، شيرازىگرى به خرج داده، در نيمه شب سر دزد دويد كه واحد يموت را به مغزش كوبيده، با سر شكسته برگشت، از قرارى كه معلوم گشته، جوالى كه قدرى در او برنج و آرد بوده با بقچه رختش را بردند، چيزى كه برايش باقى مانده بود سرشكسته!(3)
ميرزا داوود وزير وظايف در سفرنامه خود گزارش تكاندهندهاى را آورده كه نشان مىدهد در آن زمان آدمكشى و دزدى و غارت اموال مردم امرى عادى بوده است. وى چنين مىنويسد:
از وقايع معظمه در راه اين بود كه: جوانكى بود پسر برادر «مقوّمباشى»، كه از همه حملهدارها متشخصتر است، سوار اسب مىشد و جوانكى خوشسيما بود، دو منزل بعد از «هديه» منزلى است كه او را «بئر جديد» مىگويند، تلگرافخانهاى دارد و چاهى بزرگ و پنج چادر سياه عرب، يك ساعت از آفتاب گذشته وارد شديم، آن جوانك قدرى جلوتر آمده بود براى خريدن علف خشك، كه همان چند خانوار براى فروش آورده بودند، خواسته بود بخرد، سر قيمت آن با يك نفر عرب گفتگوشان شده بود، با خيزران خودش يكى بر سر عرب زده بود، او هم فورى با تفنگ مارتين خود كه همه اين اعراب دارند، با گلوله زده بود بر پشت او كه در سر تير مرد. كوه كوچكى در آن نزديكى بود، به قدر صد قدم فاصله، رفت بالاى كوه و نشست به تماشاگران حاج، مادر و خواهر و كسان او هم مشغول معامله بودند، مثل اينكه ابداً چيزى واقع نشده است. مدتى تماشا كرد تا مقتوله را تغسيل و تدفين كردند. آنوقت رفت پناه سنگى كه ديده نشد!
«عبدالرحمان پاشا» دو نفر از اعراب را گرفت، چند ساعتى در توپخانه حبس كرد.
گفتند نوشتهاى گرفته است كه بعد از بيست روز قاتل را به «شام» بياورند، ولى معلوم نيست كه بياورند. نقداً بيچاره بدون جهت كشته شد. با كثرت اهتمامى كه از طرف «سلطان» در امنيت مىشود، باز هم بر عرب خيلى نا امن است. هميشه اعراب دزد، براى چاپيدن قافله تا «معان» پشت سر قافله را دارند. اگر بيچارهاى عقب بماند، يا شبها بتوانند بارى از قطار سواكنند و بدزدند، چيزى هم كه رفت، رفت.(1)مرحوم سيد محسن امين در زمينه سرقت و غارت اموال حاجيان مىنويسد:
... هنگام خروج از جدّه، از هر مركبى دو قروش پول مىگرفتند، چون در پشت در خروجى، حجاج جمع مىشدند كالاهاى بسيارى از حجاج بهسرقت مىرفت، دزدان هم
1) . سفرنامه ميرزا داوود وزير وظايف، ص 172
بيشتر از نيروهاى نظامى بودند كه براى حفظ امنيت آنجا بودند، يك آفتابه مسى هم از ما بهسرقت رفت.(1)وى در بخشى ديگر از سفرنامه خود در زمينه حوادث بين راه جدّه و مكه مىنويسد:
... راه پرخطر بود و نظاميان هم از جدّه تا مكه همهجا در دشتها و بالاى كوهها پخش بودند و در شيپورهايشان مىدميدند و ديگران پاسخ شيپورشان را مىدادند، البته نيروهاى نظامى تا مىتوانستند، نسبت به سرقت اموال و وسايل حجاج كوتاهى نمىكردند ...(2)سپس مىافزايد:
... صبح از بحره راه افتاديم و عصر به مكه رسيديم، در اين مسير پيش از ما و بعد از ما چه قافلههايى كه غارت شدند. اغلب قتل و تاراج در بين راه پيش مىآمد ....(3)وى در بخشى ديگر از سفرنامه خود مىنويسد:
... سحرگاه از عسفان بهسوى خُليص روان شديم ... در راه برخى از باديهنشينان به دو نفر از اهل «معرّه نعمان» حمله كردند، پولهاى يكى را گرفتند و ديگرى را هم با خود بردند ... بهگفته صاحبخانه ما در مدينه، اينان در موسم حج به غارت حاجيان مىپردازند و پس از موسم به جنگ و غارت ميان خودشان مىپردازند و كارى جز اين ندارند.(4)نا امنى و دزدى حتى به درون شهرها نيز كشيده شده و حاجيان از آن در امان نبودند.
مرحوم امين مىنويسد:
... [در مدينه] توفيق زيارت مسجد قبا را نيافتيم، با اينكه فاصلهاش بيش از فاصله تا احد نبود، همچنين مسجد فضيخ و مشربه امّ ابراهيم را نيز بهدليل شدّت خوف نتوانستيم زيارت كنيم ....(5)وى در بخشى ديگر مىنويسد:
در مدائن صالح تقريباً دو روز مانديم ... آثار خانههاى تراشيده از سنگ كه در كوهها
ساخته بودند، به همان صورت، زيبا و مستحكم باقى است و گذركنندگان از آن مسير، قبل از رسيدن به قلعه، آنها را مىبينند. پس از رسيدن به خانه، كوشش كرديم براى ديدن آن برويم ولى نا امنى مانع شد ....(1)
در برخى شهرهاى بين راه و نيز در آغاز ورود به جده مكانهايى را براى قرنطينه حجاج مشخص كرده بودند كه درنتيجه حاجيان را از كشتى پياده نموده، لباسها و اثاثيه آنان را ضدّعفونى مىكردند و از خود آنان نيز معاينه بهعمل آورده و در صورت داشتن بيمارى چند روزى آنها را در آنجا نگه مىداشتند، اين كار گرچه كارى شايسته و لازم بوده، ليكن بهدليل بدرفتارىها و سختگيرىهاى مأموران بهداشت و معطلى زياد در قرنطينهها، خود بهصورت يك مشكل درآمده، بهشكلى كه حاجيان تلاش مىكردند خود را از دست مأموران رهانيده و بگريزند.
جزائرى در سفرنامه خود در اين زمينه مىنويسد:
يكى از دشوارىهاى قرنطينه براى يك حاج ايرانى يا غير ايرانى اين بود كه آنان را بهطور جمعى لخت كرده، در يك صف از برابر پزشك عبور مىدادند، لباسها و وسائل آنان را نيز در صندوق بزرگى گذاشته آن را در ماشين بخار مىگذاشتند تا بهطور كامل ضدعفونى شود. پس از آن، چندين روز- گاه تا ده يا دوازده روز- آنان را نگاه داشته و سپس سوار كشتى مىكردند.(2)كاروان حجاج پس از بازگشت نيز در برخى مناطق براى قرنطينه معطّل مىشدند.
اعتمادالسلطنه از حج سال 1363 ه. ق. خود چنين گزارش مىدهد:
هركس از سمت حجاز و شام بيايد، دوازده روز در قرانتين نگهدارند، خواه محترم باشد، خواه غيرمحترم. ناظرى هم براى اين كار معين است كه بعد از مرخصى از
قرانتين (قرانطين) نفرى بيست و دو قروش و نيم از مردم مىگيرد كه به عبارةٍ اخرى، چهارهزار و چهارصد دينار ايران باشد.(1)
يكى از نكات مهم در تاريخ سياحت و جهانگردى، چگونگى برخورد مأموران دولتى با جهانگردان هنگام ورود به هر كشور بوده است. اين بدرفتارى و خشونت موجب مىشده تا آنان با خاطراتى تلخ از آن كشور خارج و آنها را در سفرنامههاى خويش نوشته به خوانندگان پس از خود منتقل نمايند.
علامه سيد محسن امين كه در سال 1321 ه. ق. به حج مشرف گرديده مىنويسد:
در جدّه با مردم مثل يك گوسفند رفتار مىكردند، گروهى كه عصر، پس از ما آمدند، مقدارى از وسائلشان گم شد. بعضى بهخاطر خرجى خود كه داخل وسائل گذاشته بودند و گم شده بود گريه مىكردند ....(2)وى سپس چگونگى وورد خود به جدّه را چنين گزارش مىكند:
... به جدّه كه رسيديم، سوار قايقهايى شديم كه ما را به جزيرهاى برد كه به اندازه يك ساعت از جدّه دور بود، هدف آن بود كه خود ما و لوازم و رختخوابها ضدّعفونى گردد تا ميكروبها از بين برود. ... دريا متلاطم بود و آفتاب گرم.
دريا امواج خود را بر ما مىافكند. با دشوارى زياد به جزيره رسيديم. كشتىهاى بسيارى اطراف جزيره پهلو گرفته بودند. همه پر از حاجى كه خورشيد بر سرشان مىتابيد و به كسى اجازه ورود به جزيره نمىدادند. همه رختخوابها و ملافهها را گرفته و در دستگاه مخصوصى با بخار ضدّعفونى كردند. آنگاه از در مخصوصى به سرنشينان كشتىها اجازه ورود به جزيره دادند. همه را در جاى مخصوصى نگهداشتند. سپس دستور دادند كه از در ديگرى خارج شوند. با مردم مثل يك گوسفند رفتار مىكردند. جزيره، خشك و بىآب و علف و سبزه بود. تشنگى همه را
به ستوه آورد ....(1)ميرزا داوود وزير وظايف نيز گزارش ورود به جدّه را چنين توصيف مىكند:
يك ساعت از شب يكشنبه، با زحمت زياد به دم گمرك رسيديم، چه محشرى بود ازدحام در كشتى، وقت ورود و خروج ازدحام زيادى مىشود، مثل اينكه در «باطوم» يك نفر پيرمرد «بخارايى»، در زير دست و پاى مردم تلف شد، ليكن در هيچجا مثل «جده» نبود، اولًا مدتى مردم را روى آب معطل مىكنند، يعنى رعيت «ايران» را! چون از طرف «قنسول ايران» كه جناب «مفخمالسلطنه»، برادر سفير كبير، «پرنس ارفعالدوله» باشد، يك نفر مىآيد روى آب، «حجاج ايران» را مىشمارد، بهجهت اينكه از هر نفرى كه در طراده نشسته است، پنج قروش از طرادهچى مىگيرند، رعيت «روس» و «انگليس» و هر دولتى نفرى دو قروش مىدهند، رعيت «ايران» نفرى هفت قروش و نيم بايد بدهند! هرچه طرادهچى داد مىزد كه در اين طراده، پنجاه و دو نفر است، آدم قنسول مىگفت: پنجاه و هشت نفر است! و با تو پنجاه و هفت محسوب مىشود.
بعد از آن وارد مىكنند ايشان را به محوطه كوچكى كه دور آن با چوب و ميلآهن ديواركشى شده و خودشان قفس مىگويند و اين قفس كرانتين است، از «رعيت خارجه» دو قروش و نيم و از «ايرانى» نصف مجيدى به اسم كرانتين مىگيرند، اينجا هم جناب «قنسول» پنج قروش از حاجى ايرانى بىچاره دخل مىكند و بهدست هر نفر كاغذى كوچك مىدهند، دم در، آن كاغذ را دو نفر ايستادهاند مىگيرند و از آن قفس داخل قفس ديگرى مىشود، بهعين مثل قفس اول، ازدحام زيادى، حاجى بىچاره لخت، هوا سرد، يك نفر آدم، تذكرهها را مىگيرد و هر نفرى هم دو قروش مىگيرد، آنوقت نوشته كوچكى مىدهد كه دم در مىگيرند، آنوقت حاجى مرخص است و مىافتد به دست حمال و رفتن منزل، حمال اسباب را برداشته آمد منزل، دو تومان كرايه خواست، گفتيم زياد است، بهعربى گفت: مكتوب عَلَىّ، معلوم شد حمالى را هم، آدم قنسول قطع و فصل مىكند و با حمال تنصيف مىكند، بىچاره حاجى ايرانى ....(2)
يكى از مشكلات مهم حاجيان در طول سفر، عادت حملهداران، عكامها، عشاير بين راه و مأموران به اخاذى و گرفتن پول از حاجيان بوده است كه آن را گاهى «خاوه» و گاهى «اخوه» مىناميدند.
محمد ولى ميرزاى قاجار (سال 1260 ه. ق.) در اينزمينه مىنويسد:
... در راه جبل هفتاد و دو اخوه مىگيرند، (اخوه دو غازى كه هشتهزار و پانصد دينار رايجمىباشد) ... از مردم عجم دو غازى و از مردم عرب يك غازى مىگيرند واز زنعرب نصف غازى و از زن عجم يك غازى مىگيرند و از هندى و درويش هيچ نمىگيرند و غازى هم چهار هزار و دويست و پنجاه دينار رايج است.(1)نويسنده سفرنامه «تير اجل در صدمات راه جبل» نيز شبيه به گزارش فوق را آورده، مىنويسد:
شيخ جبل در وقت رفتن به مكه معظمه از هر حاجى اگر مرد و از عجم باشد، قريب سى تومان مىگيرد و از زن عجمى و مرد عرب، نصف آن؛ و از زن عربى رُبْع و اگر حاجى از اهل سنّت باشد قدرى قليل، گاهى هيچ؛ و در برگشتن بدون تفاوتِ امتياز از هريك قريب ده تومان؛ و در نزديكى جبل مأمورى از شيخ جبل با جماعتى از راهزنان بهجهت شمردن حاج مىآيند و اطراف را بهنحوى مسدود مىنمايند كه احدى را مجال گريز نيست و در آن روز حملهدارها بهجهت گريز از اين خاوه، بلاها بر سر حاجى مىآورند. عجم را بهشكل عرب و مرد را به هيئت زن و دو نفر را گاهى در يك لنگه كجاوه و آدم را در ميان بار و معزّز را بهصورت ساربان و عكّام و جماعتى را ميان پيادههاى فقير پنهان مىكنند كه بعضى به حبس و خوردن چوب مبتلا و بعضى از ترس مىمانند در شدّت سرما يا گرما در آن بيابان بىآب و نان، يك شب يا دوشب تخفّى [مخفى شدن]، به هزار زحمت در تاريكى خود را به نيمجان،
1) . بهسوى امالقرى، ص 238
به منزل مىرسانند. حاجى با آنكه تمام مقاطعه خود را داده، از ترس آنكه مبادا از حيله آن جماعت به مهلكه تازه بيفتد يا شترى به او بدهند كه از اول منزل تا آخر، ساعتى نتواند سوار شود، به اين ذلّت و مخاطره راضى مىشود؛ و اگر يك حاجى از حساب بيفتد، سى تومان در رفتن و بيست تومان در برگشتن به ملاحظه ساير خاوهها به حملهدار مىرسد و بهقدر يك شُرْب آبى از آن حاجى امتنان و تشكّر ندارند و ذرّهاى از آنچه خيال درحق او دارند، تخفيف نمىدهند.(1)مرحوم مير سيد احمد هدايتى نيز در اينباره مىنويسد:
امروز شنبه سوم صفر، صبح زود بههر سختى و داد و فريادى بود، حملهدارها مطالبات خود را از ضعفاى حجاج گرفتند، بعد مسموع شد كه «شيخ محلّ» اجازه عبور به قافله نداده، مطالبه خاوه و حقالعبور مىكند بعد از صحبتهاى زياد، مقومين حملهدارها رفتند و پس از ساعتى برگشته، مابين خود پول جمع كرده و بردند و تقديم شيوخ محل نمودند و اجازه عبور گرفتند ....(2)
كمبود آب در برخى مناطق، از ديگر مشكلات حاجيان گزارش شده است. مرحوم سيد محسن امين در اين رابطه مىنويسد:
در منطقه «بئرالدراويش» آب اندكى وجود داشت، آنان كه دير رسيدند از آب محروم ماندند و برخى از الاغها و شتران، آن شب از تشنگى تلف شدند ....(3)ميرزا داوود وزير وظايف در رابطه با تشنگى حجاج و كمبود آب در برخى مناطق مىنويسد:
هيچ فراموش نمىكنم، «زنى مصرى» را كه با وجود اينكه سواره بود آمد نزد حقير و زبان خود رانشان داد كه تشنهام و يك لنگه دستبند خود را مىداد كه او را آب بدهم، وقتى كه او را آب دادم و دستبند را هم نگرفتم، دست حقير را بوسيده و
مىخواست حقير را سجده كند، امروز بهقدر مقدور و هرچه آب داشتم دادم و وضو هم نگرفتم، بلكه طهارت هم نگرفتم، آب قليان ما را گرفته و خورده بودند، بعد از ظهر رسيديم به «بئرالعلم»، آن هم آب نداشت سبحاناللَّه مردم خيلى مستأصل شدند، از او رد شده آمديم يك ساعت بهغروب به «بئردرويش» رسيديم، عكامى شامى «عبداللَّه» نام داشتم، اگرچه بيست سال بيش نداشت، اما خيلى زرنگ بود، از بعداز ظهر چند مشك برداشته با الاغ رفته بود، دو ساعت به منزل مانده آمد و دو مشك آب با خود آورده، مشكها را به ما داد و مشك ديگرى برداشته و بهعجله رفت و مىگفت آب كم است و امشب كمتر خواهد بود، يك مشك را به مردم دادم، وقتى كه به منزل رسيديم، دو مشك ديگر هم آب آورده بود، ولى سر چاه ازدحام زياد و آب پيدا نمىشود، از اين سه مشك هم باز يكى را به مردم دادم، اما ياراى بيشتردادن نبود، چون جمعيت ما زياد بود، شايد فردا هم آب پيدا نشود، ولى حقير در اين دو روزه ابداً آب نخوردم، هندوانه شكسته بودم و هروقت تشنگى رو مىآورد قدر كمى مىخوردم، امروز هم جمعى از حاج بهقدر ده نفر، با دو حملهدار براى برداشتن آب جلو آمده بودند، شش نفر عرب آنها را لخت كرده بودند، مال و اسباب و لباس آنها را برده بودند، ولى عكام ما اندكى ديرتر رسيده بود و سالم مانده بود، تا نصفشب آب كم بود و امروز و امشب سؤال فقط آب است و پس از نصفشب قدرى آب بيشتر شد، يعنى صاحبان زور آبگيرى كردند، آنوقت بيچاره پياده هم آبى گيرش آمد و آسوده شد، يازدهنفر مىگويند از مغاربه از تشنگى تلف شدند.(1)ميرزا داوود سپس به داستان غمانگيزى اشاره كرده و مىنويسد:
وقعه عجيبى كه بين «مكه و مدينه» براى ما واقع شد اين بود كه، در روز بعد از حركت از «ابيارحسن»، كه كم آبى و كم آذوقگى در حاج به سر حد كمال رسيد، به خصوص در پيادهها و بهخصوص در «مغاربه»، در ميان كوچه متصلًا سياهها مىآمدند و آب و نان مىخواستند و بهخصوص وقتى كه در ميان كوچه نهار مىخورديم، در [اين] بين طفلى پياده [تقريباً به] سنّ دوازده سيزدهساله آمد، تكدى كرد، «والده ميرزا عليقلى»، قطعهنانى براى او انداخت، طفل ديگرى دويد كه بردارد، اين دو به هم چسبيدند،
1) . سفرنامه ميرزا داوود وزير وظايف، ص 154
شترى هم كه كجاوه بار داشت رسيد و با دست خود بر پشت همان اولى نواخت كه افتاد، پاى خود را هم دوباره بالاى پشت او گذاشته، رد شد، حقير ملتفت شدم كه صدمهاى به او رسيد، قدرى با «والده ميرزا عليقلى» اوقات تلخى كردم كه چرا نان را انداختى، او هم حق داشت، چه مىكرد، با آن التماس كه آنها سؤال مىكنند، نمىتوان غذا خورد و به آنها نداد، قد او هم كه نمىرسيد بگيرد، بعد از ربعساعت ديدم دونفر دست و پاى او را گرفتهاند و چشمهاى او از حدقه حركت كرده، آورده بالاى شتر او را گذارده و بستند، «حاجى محمدعلى» كجاوهكش هم گفت كه طفل مرد.
معلوم است چهقدر بر حقير و بهخصوص بر اهل منزل بد مىگذرد، كه خواستيم ثوابى و ترحمى بكنيم، قتل نفس كرديم، ديگر آن روز و آن شب بر ما چه گذشت، خداوند مىداند. روز ديگر كه وارد «مدينه» مىشديم، او را ديدم كه سوار است و حالش بهتر است و نان مىخورد، اما چشمهاى او همان قسم از حدقه حركت كرده بود، خيلى خوشنود شدم كه نمرده است و سوار هم شده است، تا «مدينه منوره»، پاشا او را سوار كرده بود، روز آخرى «پاشا» خيلى از مردم توجه كرده، جمعى پيادههاى وامانده را سوار كرد، آب هم دو تا سه فرسخى جلوتر آوردند.(1)
يكى از مشكلات جدى حاجيان در سفر حج، مسأله بهداشت و درمان بوده است.
حاجيان در بين راه و نيز در مكه و مدينه دسترسى به امكانات بهداشتى و درمانى كافى نداشته و درنتيجه بسيارى در بين راه مىمردند و يا به بيمارهاى عفونى و مزمن مبتلا شده و تا سالها گرفتار عواقب آن بودند. مسافران كشتىها بهدليل نبود پزشك و مبتلا شدن به بيمارىهاى ناشناخته نمىدانستند چهبايد بكنند؟
مرحوم مير سيد احمد هدايتى (م 1264 ه. ق.) از داخل كشتى چنين گزارش مىدهد:
1) . سفرنامه ميرزا داوود وزير وظايف، ص 167
... اغلب مسافران تنشان دانههاى قرمز بيرون زد، در حدود مغرب يكنفر مسافر ترك ديگر، زندگانى را وداع گفت و جنازهاش طعمه حيوانات بحرى گرديد.(1)فرداى آن روز كشتى گرفتار طوفان شد، ضربات امواج، كشتى كوهپيكر را مثل گاهواره پهلوبهپهلو مىكرد، مسافرين به روى يكديگر مىافتادند و نماز را ايستاده نمىشد بخوانند و غالباً مبتلا به اسهال و استفراغ شدند، سهنفر هم فوت كردند كه جنازه آنها پس از تغسيل به دريا انداخته شد.(2)وى سپس مىافزايد: ... مبتلا به مرض داءالبحر شدم ... تا ظهر از پا درافتاده، بىهوش شدم. براى دو سهساعت به غروب، چشم باز كردم ديدم رفقا دور من جمع شدهاند و آب هندوانه به من مىخورانند فوراً تمام سطح بدنم قرمز شد و كئير بيرون زد و تب خيلى شديدى عارض شد ....(3)او مىافزايد: [در جده] غالباً حجاج مبتلا به تب مخصوصى مىشدند كه دوسه روز طول مىكشيد و قطع مىشد.(4)ميرزا علىخان اعتماد السلطنه در رابطه با بيمارى خود و تعدادى از حاجيان مىنويسد:
به عادت مستمره روز بيست [و] هشتم شوال، از «مزيرب» خرابشده حركت شد، كه در دنيا از «مزيرب»، بد آب و هواتر گويا نباشد، چنانكه اكثر از حاج عجم، در آنكه توقف داشتند ناخوش شدند و اكثرى از آن ناخوشىها تلف مىشدند، منجمله از مشاهير، زن «سليمان خان قاجار»، دختر «حاجى رضا قلىخان قاجار»، كه بسيار وجيهه و مقبول بود، در منزل «تبوك» [كه] چهارده منزلى «مدينه» است فوت شد و نعش او را صد و بيست تومان دادند به حملهدار، كه قرار نيست در مذهب «اهلسنت» نعش را حركت بدهند و در خُفْيه(5)به «مدينه» بردند و در «بقيع» دفن
كردند و همچنانكه كنيز تركى از «مهد عليا» والده اقدس همايونى و «رفيعخان نايب فراشباشى»، از اينگونه بسيار تلف شدند.
حقير هم از مردههاى آن سفر و از ناخوشىهاى آن منزل بودم، كه سه روز به حركت از «مزيرب» مانده، فىالجمله تبى عارض شد، به «ميرزا محمود»، حكيمباشى والده شاه رجوع شد، چندان اعتنا نكرد، «حيدرخان شيرازى» كه در «شام» متوقف است همراه بود و از طبابت مىگفت اطلاع دارم، در يك روز سه قسم، دواى مختلف داد، يك حرارتى در دل من عارض شد، نَعُوذُ بِاللَّه مثل آتش، بلكه خود آتش بود، كار بهجايى رسيد كه روز حركت از «مزيرب»، حالت خود را نمىفهميدم، «حاجى آقا محمد حكيم تبريزى» پسر «آقا اسماعيل» طبيب مرحوم، از كيفيت آگاه شد، از بابت حقوق و دوستى سابق، خودى به حقير رسانيده احوال را مشاهده كرد، همان دقيقه تخت روانى كرايه نموده، بنده حقير را ميان تخت روان گذارده، متوجه دوا و غذا گشته، در «عينزرقاء»، كه سه منزل است به «مزيرب»، از حقير مأيوس شده بود، زيرا كه از خودم خبر نداشتم و بىهوش بودم.(1)ميرزا داوود وزير وظايف در رابطه با بيمارى برادر يكى از دوستانش بهنام حاجىآقا نورالدين گنابادى كه منجر به فوت وى در مدينه شد مىنويسد:
شب كه از حرم مراجعت مىكردم، «حاجى آقا نورالدين گنابادى» را ديدم، جوياى احوالات برادرش «آقا جلالالدين» شدم، گفت از ديروز كه آمده است، ناخوش افتاده است، روز قبل از ورود، ظهر كه براى نهار پياده شديم، كجاوه آنها هم نزديك به ما بود، او را ديدم و احوالپرسى كردم، فىالجمله ورمى در زير چشم و پاى او بود، گفتم شما را چه مىشود، گفت: احوالم خوب نيست و اسهال داشتم، گفتم: يقين سد كردهايد كه ورم آمده، گفت چنين است، گفتم در «مدينه» روغن كرچكى بخوريد، به حرف نكرده بود، رفتم به احوالپرسى، ديدم افتاده است رو به قبله و مشاعر از او رفته، طبيبى براى او آورده بودند، مشمع خردل بر پاهاى او انداخته بود، ديدم مردى است، قليانى كشيده، آمدم ساعت شش منزل، لقمه نانى خورده خوابيدم، صبح زود آمدند كه «آقاجلال» مرحوم شده است، خوشا به حال او شب جمعه و عاشورا،
1) . سفرنامه ميرزا عليخان اعتمادالسلطنة، ص 93
خداوند نخواست كه دوباره مراجعت به «ايران» كرده و اعمال خود را از سر بگيرد، خواست كه آمرزيده شود، برخاسته رفتم جمعآورى جنازه او را كرده، در «بقيع»، وصل به حرم محترم در طرف قبله جلو قبر «حضرت فاطمه بنت اسد»- سلاماللَّه عليها- مدفون شده، از طرف اداره احتساب آمده بودند كه مال و پول او را بياوريد، بيتالمال سياهه كند چند تَشرى زدم و از قضا مثمر شده، همينقدر اسم او را نوشته و رفتند، سهچهار ليره هم مىخواستند، او را هم نگذاشتم چيزى بدهند.(1)
حاجيان سختىهاى فراوانى را تحمل مىكردند تا بتوانند حج صحيح و مقبول انجام دهند، ليكن متأسفانه بهدليل دير حركت دادن آنها و يا عجله كردن در احرامبستن و انجام اعمالى همچون طواف و سعى با سختىهاى زيادى روبرو مىشدند، نويسنده سفرنامه تير اجل در صدمات راه جبل نهمين مشكل سفر خود را چنين تشريح مىكند:
نهم: توقف نكردن در ميقات است به جهت احرام؛ و اين ظلم بزرگى است بر حاج كه هيچ نفعى از آن به آنها نمىرسد. بىچاره از بلاد بعيده، اين همه مخارج را مىكنند و آن مشقّتها را متحمّل مىشوند، بهجهت ادراك عمل بزرگِ حج؛ و اوّل اعمال او احرام است كه بايد در ميقات بسته شود و بر اهل دانش ظاهر است كه مقدّمات احرام از تنظيف بدن و تطهير و تنوير و غسل و نماز و مقارنات آن از نيّت و تلفّظ به آن كه بايد غالب حاج را تلقين كرد و غير آن، بىمنزل كردن در آنجا ميسّر نيست؛ و رسم امير حاج در اين سنوات چنين است كه در وسط روز بهقدر دو ساعتى در آنجا توقّف مىكند؛ آخر حاج نرسيده، اوّل حاج حركت مىنمايد و از ترس دزد و راهزنان و واماندن از قافله، مجالى جز از براى برهنه شدن و جامهپوشيدن و تلبيه گفتن نيست. بار آب حاجى كه اگر كسى بهدقت حساب كند، شايد مصرف آن به پنجاه تومان برسد در عقب و اگر حاضر باشد، فرصت نيست. و بالجمله از فيض احرام، حاج غالباً محروم.
وى در بخش ديگر مىنويسد:
1) . سفرنامه ميرزا داوود وزير وظايف، ص 156
... و از همه بدتر آنكه، ورود حاج در مكه غالباً در روز هفتم [ذىحجّه] مىشود و در هشتم بايد بهجهت حج احرام ببندند و بروند به منا و در آن دو نصفِ روز و يك شب، حاجىِ غريبِ جاهلِ به اعمال حج در آن جمعيت به زياده از صدهزار، به كدام كار برسد؟ مدتى در صدد تعيين منزل و لوازم آن از نقل اسباب و غيره است. از براى عملِ عمره، از غسل و طواف و تقصير و ساير مستحبّات كه هرگز نكرده و بعد هم غالباً ميسّر نيست، وقت كمى مىماند كه به اقلّ واجب آن، قليلى از حاج مىرسند و اكثر آنها عمل مىكنند كه فىالجمله شباهتى به عمره دارد كه از شرع رسيده. و بسيار شده كه در عرفات و منا ملتفت خرابى آن مىشوند و ثمرى ندارد؛ و در مكه، نه مجال تفحّص دارند، نه وقت سؤال و تلافى. و اگر دوسه روزى پيش وارد شوند، البته به اين درد مبتلا نمىشوند. بىچارهها خرجها كرده و زحمتها كشيده و كفّارههاى بسيار بر گردن ايشان وارد شده، با اينحال با دست خالى برمىگردند.(1)
يكى ديگر از مشكلات حاجيان مراعات نكردن نظافت خصوصاً در اماكن مقدسه حرمين شريفين بوده است.
ميرزا عبدالغفارخان نجمالملك منجّمباشى (1296 ه. ق.) در اين زمينه مىنويسد:
صفا و مروه دو كوه كوچكاند در طرفين مسجدالحرام به فاصله سيصد ذرع واقع شدهاند ... و فيمابين آن معبر عام است و بازار، يك ضلع معبر مسجدالحرام و طرف ديگر عمارات و دكاكين است. اين قطعه زمين، خيلى مقدس و محترم است و هيچ شبههاى نيست كه حضرت پيغمبر و بعضى از انبياى سلف و ائمه طاهرين و اولياء اللَّه مكرّر اين مسافت را پيمودهاند و با وجود اينها، اهالى مكه اين قطعه زمين را از همهجا كثيفتر نگاه داشتهاند و عمده سگهاى مكه در همين معبر سكنى دارند.(2)
وى در بخشى ديگر از سفرنامه خود، مشاهداتش در مسجدالنبى صلى الله عليه و آله را چنين توصيف مىكند:
در مسجد حضرت پيغمبر صلى الله عليه و آله جمعى از حجاج هندى را ديدم باعيان منزل نموده بودند، بسيار كثيف و مندرس بودند، همهروزه در آفتاب بر روى فرشهاى پاكيزه نشسته، شپش مىكشتند و مىخوابيدند و گستاخانه حركت مىكردند و كسى متعرض آنها نمىشد.(1)به هنگام قربانى در مِنى نيز بهدليل نبود امكانات لازم، گاهى همانجا جلوى خيمهها قربانى كرده، لاشه قربانى و فضولات آن را در فضاى باز و در برابر آفتاب سوزان رها مىكردند و درنتيجه گوشتها متعفن گرديده و موجب بيمارىهاى بسيار مىشد.
برخى از اهالى و يا حجاج ديگر كشورها نيز عادت داشتند كه گوشت قربانى را تكهتكه كرده آن را در برابر آفتاب قرار دهند تا بخشكد و در طول سال از آن استفاده نمايند كه اين نيز خود موجب شيوع بسيارى از بيمارىها مىشد.
نجمالملك منجمباشى در اينباره مىنويسد:
ذبيحهاى كه در عرفات مىشود، نصيب جمعى سياهان است، گوشت آنها را پهن مىكنند و بر روى سنگهاى كوه، مواجه آفتاب بهزودى خشك مىشود، پس آنها را ذخيره مىكنند براى آذوقه ساليانه خود.(2)وى سپس مىافزايد:
چند مذبح در عرفات حفر نمودهاند براى خون و فضولات قربانى ولى حجاج را چندان اعتنايى به آنها نيست، هركس در برابر خيمه خود قربانى مىكند و به اين سبب هوا خيلى متعفن مىشود، اگرچه سياهان فضولات را بهتدريج جمعآورى مىكنند ....(3)
رفتار ناشايست برخى از حملهداران با بيماران و حتى جنازه فوتشدگان بسيار تأسفبار بودهاست. نويسنده سفرنامه تير اجل در صدمات راهجبل در اينباره مىنويسد:
در مجارىِ حال مريض و امواتِ اين راه، قلم اينجا رسيد و سر بشكست؛ اين احقر را مجال و حال ذكر تمام آنها نيست. ناچار به شرح پارهاى قناعت مىكند:
اوّل: حاجى اگر در جدّه يا مكه معظمه يا مدينه طيبه مُرد و وارث قوى و يا وصىّ قابل يا رفيق كامل ندارد، تَرَكه او بهحسب عمل، مِلكِ طِلْق مأمور جدّه است؛ كسى را حقّى در او نيست. تفضّلًا ميّت را بهدست چند نفر اوباش ... مىدهد كه دفن كنند.
معلوم است، كيفيت غسل و كفن و نماز و دفن آن بىچاره هم چه قِسم خواهد بود. و اگر در ميان راه مُرْد به همان نحو، مال حملهدار است و لكن اين جماعت، گاهى مريض بَدْحال را از طول جان دادن فارغ مىكنند و از ترس بروز كردن، خود را در زحمت و خرج غسل و كفن و نماز نمىاندازند؛ در گودالى او را پنهان مىنمايند و اگر مجال آن نشد، چنانچه در نزديكى صبح كه زمان حركت حاج است بميرد، از آن زحمت هم فارغ، در همان صحرا مىاندازند و امسال از اين قِسْم مكرّر شنيده و به تحقيق رسيد.
دويم: اگر حاجى در وقت رفتن، يك فرسخ از نجف بيرون رفته، مثلًا بميرد، يك ثلث مقطع كه اگر در كجاوه است چهل تومان و كسرى و اگر سرنشين است سى و سه تومان، مال حملهدار است كه اگر گرفته پس نمىدهد والّا به حكم امير حاج مىگيرد. و اگر در جبل بميرد الى مكه، دو ثلث و اگر در مراجعت چندقدمى از مكه دور شده بميرد، تمام مقطع را مىگيرد. و اما حاجى تازه كه از مكه از اين راه برمىگردد، به مجرد بيرون آمدن، سابقاً يك ثلث و امسال اين حكم نسخ شده و فتوا بر دو ثلث شد، الى بيرون آمدن از مدينه طيبه و از آنجا تمام؛ الّا آنكه به بعضى از آنها در پارهاى موارد سهچهار تومانى بهجهت كرايه از جبل تا نجف تفضّلًا كسر مىكنند؛ و اگر كسى جرأت بكند و از سبب اين بدعت سؤال نمايد، مىگويند قاعده حملهدار به حكم امير حاج چنين است.
سيم: چون حاجى مُرد، در هريك از آن مواضع، به جهت مالِ حاجى، دوباره بايد
همان شترى كه اجاره آن را تمام گرفتند، اجاره كرد و مىگويند، چون حاجى مرد، شتر خلاص شد؛ يعنى آن حاجىِ مرده با دادن مالالاجاره، حق باركردن بر آن شتر ندارد؛ پس از براى يك شتر در مسافت مخصوص دو كرايه مىگيرند و چنين حكمى در هيچ ملّتى بلكه در ميان طوايف بتپرست هند و چين نيست و سالهاست كه اين بدعت جارى و بسيارى از اعيان و بزرگان دولت عليّه ايران خود ديدند و فهميدند و آنقدر خدمت به دين بلكه به دولت نكردند كه اين جزيى را بردارند يا به عرض خاكپاى مبارك اقدس ظِلُاللهى رسانند كه اگر حاجى مرد، آن اجاره و مقاطعه بر هم خورد؛ پس گرفتن يك ثلث و دو ثلث و تمام چيست؟ و اگر به حال خود باقى است، پس از براى كرايه گرفتن دوباره هيچ راهى نيست.
چهارم: اگر آن مرده را بخواهند بر شتر خودش كه تمام كرايه آن را داده حمل نمايند به نجف اشرف، در مراجعت، بعد از بيرون آمدن از مدينه طيّبه يا به مدينه، اگر در بينالحرمين مرد، به كرايه دوباره تنها قناعت نمىكنند و غير از آن حملهدار كه اين حاجى مرده در حمل او بود، احدى مرخّص نيست به حكم اميرحاج كه آن جنازه را بردارد. پس آن حملهدار، مبلغ كلّى مىگيرد به حسب انصاف خود از صاحب آن ميّت كه ناچار است به حسب وصيّت يا ملاحظه شأن از حَمْلِ او؛ و خود ديدم صد تومان گرفتند به جهت حمل از جبل تا نجف؛ و البته ده تومان خرج نكرد و امسال يك منزل يا دو منزل مانده به مدينه از سى تا پنجاه تومان گرفتند و هرچه نگرفتند از روى ترحّم بود و الّا مانعى از خوف خداوند يا خلق در ميان نيست.
پنجم: اگر حاجى در آخر شب مرد، به نحوى كه وقت برداشتن او نيست و بايد او را تا منزل آورد، حملهدار وجه كلّى مىگيرد به جهت اين سه چهار فرسخ كه او را بر شترش بگذارد. امسال جنازهاى از شخص استرآبادى مطّلعم، حملهدار، ده امپريال گرفت نقد كه او را به منزل آورد. يكى از علماى بسطام تدبيرى كرد و از خارج، بعضى را مدّعى مال اين ميّت نمود و حكومت به نزد امير حاج كشيد. حكم به تنصيف كرد؛ قريب دوازده تومان به جهت اين چند فرسخ گرفت، غير از كرايه كه در اصل مقاطعه بود.
ششم: اگر سرنشين مريض شود به نحوى كه طاقت سوارى ندارد و بايد كجاوه بنشيند، اگر يوميه بگيرد، روزى از دو امپريال يا پنج مىگيرند و بسيار كم مىشود كه به دو سه تومان قناعت بكنند، و اگر تا آخر بخواهند، علاوه بر مقاطعه سرنشينى سى تا چهل تومان، گاه زياده از اين مىگيرند؛ و اگر چند فرسخ يا يك منزل آمده، مرد، هر
دو مقاطعه بالتمام مىگيرند.
هفتم: ناخوش گاهى با حملهدار خود در شب قرار مىدهد در چند امپريال كه فردا در كجاوه بنشيند و همان شب مىميرد، آن مبلغ را مطالبه مىنمايند. خود مطّلعم در چنين موردى نگذاشت جنازه را بردارد تا دو ليره عثمانى گرفت.
هشتم: مريض گاهى در سر شتر بىحال مىشود؛ ساربان يا غير او، بيچاره را از روى شتر مىاندازند و مىروند، تنها در روى خاك جان مىدهد و مال او در دست ديگران؛ كسى نيست از حملهدار مطالبه كند كه اين حاجى كو؟ مالش كجاست؟
نهم: اگر حاجى مرد از بىنظمى امير حاج، بايد كلى داد به مرده شور و قبر كن؛ كه اگر كسى مرده را دفن كرد به ده تومان، خيلى زيركى كرده.
دهم: قساوت قلب و بىرحمى حملهدار و اتباعش و عمله موتى در شدّت و كثرت، به جايى رسيده كه از ايشان تجاوز كرده، به طبيب هم مىرسد. چه اين طايفه نيز چون مَثَل حاجى را مثل كافر حربى بىقوت [و بى] معينى مىبينند كه هر كس به هر اسم در فكر برهنه كردن ايشانند، به طمع افتاده كه مالى در معرض تلف است؛ چرا من نبرم و مخارج كرده و آينده اين راه را از اينجا بيرون نياورم. پس نرخ حق القدم را از يك لير امپريال كمتر نمىگذارند. قدرى دوا و حَبُّ و جوهريات از اصل و بدل همراه گرفته، به قيمت بسيار اعلى مىفروشند. مثقالى روغن چراغ خود ديدم در يك امپريال فروخت و آخر معلوم شد كه در شيشه آن، وقتى [زمانى] روغن چراغ بود.
سه يا چهار دانه حب كرم پنج قران و هكذا.(1)
يكى از مشكلاتى كه حجاج ايرانى و ديگر حجاج غير عرب با آن روبرو بودهاند برخوردهاى تبعيضآميز و تحقير آنان بوده است.
ميرزا عبد الغفار خان نجمالملك منجمباشى كه به سال 1296 ه. ق. حج گزارده مىنويسد:
آنچه خانه زاد در خاك حجاز ديد اين است كه مردم عجم نمىدانم از چه بابت در
1) . تير اجل در صدمات راه جبل، ميقات حج، شماره، ج 56، ص 96
انظار مردم آنجا مغضوب و حقير و خفيفاند و با وجود آن كه در اين سنوات به حسن كفايت حاجى ميرزا حسن كار پرداز مقيم جده، خيلى رفاهيت دست داده، باز خالىاز خطر نبود، خاصه در مدينه طيبه كه خون و مال عجم را حلال و مباح مىدانند و به هر قسم بتوانند در صدمه حجاج كوتاهى نمىكنند، حتى سيد حسن مطوف كه از جانب معين الملك براى مطوفى ايران مأمور است، كمال بدسلوكى را مىنمايد ...(1)وى سپس مىافزايد: روزى يك نفر دهقان ايرانى، خواست به طواف بيت اللَّه مشرف شود، گيوه خود را با شال دستمال بر پشت پيچيد و داخل مسجد شد، يكى از خواجههاى حرم ملتفت شده در حين طواف چند چماق سخت بر كتف او بنواخت، احدى از بستگان كار پرداز خانه ايران، واقعه را از دور ديده، به كار پرداز اطلاع داد، مشاراليه در صدد قصاص برآمد، به اذن جناب شريف و پاشاى مكه، آن خواجه را در همان محل كه چماق زده بود به سياست رسانيدند ولى اين ايرادات همان بر حجاج ايرانى است، اعراب مختلف، نعلين زير بغل گذاشته وارد مسجد مىشوند و احدى متعرض آنها نمىشود.(2)وى در بخش ديگرى از سفرنامه خود مىنويسد:
از امتيازات اعراب، كه در تمام خاك عربستان ديدم، اين است كه هرگاه منازعهاى رخ دهد فيما بين يك نفر عرب و يك نفر عجم آن عرب حق دارد كه هر نوع فحش و تهمتى بر آن عجم نسبت دهد ولى عجم حق يك كلمه سؤال ندارد و الا آنقدر اعراب بر سر او مىريزند و مىكوبند كه هلاك شود.(3)
اخذ رشوه يكى ديگر از مشكلات حاجيان بوده، كه متوليان و دربانان اماكن مقدسه از مردم مطالبه مبلغى پول مىكردند و زايران براى ورود به كعبه و يا رفتن به داخل بقيع و
زيارت كردن ناچار بودند مبلغى رشوه داده داخل شوند وگرنه از ورود آنها ممانعت به عمل مىآمد.
كازرونى كه در سال 1315 ه ش به حج مشرف شده مىنويسد:
حقير با جناب حاجى شيخ عبدالحميد، بعد از دادن دو ريال فرنگ داخل در كعبه منوره شديم.(1)ميرزا داوود وزير وظايف نيز مىنويسد:
شب جمعه بيست و ششم، ساعت سه به حرم مشرف شدم، ديدم درب خانه مشرفه را باز كردند هر طور بود خود را مهياى رفتن كرده قرآنى با خود برداشته، رفتم پاى نردبان به همراهى مطوفى كه عمامهاى نيز بر سر داشت، مطوف به پيرمردى كه عمامه سفيد عربى داشت و يك شقه در را باز كرده، خود در دربند نشسته بود، به عربى گفت: اين سيد يك ريال مىدهد كه داخل شود، در جواب گفت:
ما يخالف، ريال را گرفت و حقير پا بر نردبان گزاردم خود پيرمرد دست دراز كرده و دست حقير را گرفت و ... داخل خانه شدم و دعا مىخواندم، پشت در جوانكى نشسته بود، همين كه ديد حقير داخل شدم و حالى دارم، برخاسته به حقير چسبيد كه تو يك مجيدى بايد بدهى، دوازده قروش دادهاى باقى را بده، والا برگرد، گويا پسر شيبه بود حقير هم فورى يك ريال ديگر به او دادم.(2)در مدينه مشكل بيشتر بوده، متوليان بقيع از افراد مبلغى به عنوان وروديه مىگرفتند و سپس اجازه ورود مىدادند. ميرزا عبدالغفارخان نجمالملك منجم باشى دراين زمينه مىنويسد:
در قبرستان بقيع بقعه اهل بيت بوّابى دارد كريهالمنظر، چماق بهدست، غضب آلود، هر نفر ايرانى كه خواهد به قصد زيارت داخل شود با كمال تشدد يك صاحبقران از او مىگيرد و اگر بخواهد آن شخص روزى پنج مرتبه مثلًا وارد شود، بايد پنج قِران بدهد، و همين كه قليلى آن جا ماند زيارت نخوانده، گويد بيرون شو.(3)
محمد ولى ميرزا كه در سال 1260 ه ق به حج رفته در اين باره مىنويسد:
در بقيع هر كس وارد مىشد هزار دينار مىگرفتند و درب حيات هم سه قروش كه هر قروشى يك عباسى مىباشد، در گنبد حرم بقيع هم به جهت زيارت حضرت فاطمه عليها السلام پول مىگيرند كه به بوسند قبر مبارك را.(1)فراهانى در سال 1302 نوشته است:
حجاج سنى كمتر به زيارت بقعه ائمه در بقيع مىآيند و اگر هم بيايند چيزى از آنان نمىگيرند، اما حجاج شيعه، هيچ يك را بى دادن وجه نمىگذارند داخل بقعه شوند، تنها پس از دادن اين وجه است كه آنان آزاد هستند بدون تقيه هر زيارتى را كه مىخواهند بخوانند.(2)ميرزا معصوم نايب الصدر شيرازى كه در سال 1305 ه. به مدينه مشرف شده، وقتى به متوليان بقعه بقيع اعتراض مىكند كه چرا در شب چراغ روشن نكرده و يا از مردم پول مىگيرند؟ به وى پاسخ مىدهند كه: اگر سالانه يك هزار و پانصد تومان به آنان داده شود، آنان، هم چراغ روشن خواهند كرد و هم از عجمها پولى بابت وروديه نخواهند گرفت.(3)
يكى ديگر از مشكلات حاجيان، تسلط نداشتن به زبان عربى بوده است، و به همينجهت بهدليل آنكه نمىتوانستند در بين راه و در شهرها مطالب خود را به ديگران تفهيم نموده و يا سخن ديگران را درك نمايند، لذا دچار مشكلات زيادى گرديده، گاهى جان خود را نيز در اين راه از دست مىدادند. مرحوم سيد محسن امين در اين زمينه مىنويسد:
... عادت ژاندارمها است كه در دو سمت راست و چپ حجاج حركت مىكنند و
هنگام فرود آمدن در جايى، اجازه نمىدهند كسى از آن محدوده بيرون رود و به ناشناسان هم اجازه ورود نمىدهند، اگر ناشناسى بخواهد وارد شود، سه بار صدايش مىزنند [و ايست مىدهند] اگر جواب نداد، با تيراندازى او را مىكشند، اين حادثه براى برخى حجاج كه عربى نمىدانند پيش آمده است(1).
هم اكنون نيز بسيارى از حاجيان كه از كشورهاى مختلف اسلامى به حج مىآيند توان سخن گفتن با ساير حجاج را نداشته، ساعتها در حرم كنار هم مىنشينند اما نمىتوانند يكديگر را شناخته، باهم سخن بگويند.
در سفرنامهها با توجه به شرايط مختلف آب و هوايى و نيز حاكمانى كه در گذشته بر حجاز حكومت مىكردهاند مشكلات و دشوارىهايى خاص هر يك از اين دورهها ذكر شده كه پرداختن به تمامى آنها در اين نوشتار امكانپذير نيست، اميد است با توفيق الهى بتوانيم در فرصتى ديگر اطلاعات بيشترى در اختيار علاقهمندان قرار دهيم.
هم اكنون كه با الطاف الهى بسيارى از مشكلات و سختىهاى اشاره شده پايان يافته و حجاج كشورهاى اسلامى در اين زمان با استفاده از بهترين وسايل نقليه همچون هواپيما و با استفاده از بهترين امكانات رفاهى و داشتن تغذيه مناسب، در كمال امنيت و آسايش به حج مشرف شده و در كوتاهترين زمان مناسك حج را انجام و به كشور خويش باز مىگردند، بايد دقيقاً شكرگذار اين همه نعمت باشند و از فرصت به دست آمده بيشترين بهرهبردارى را در جهت رشد و شكوفايى روحى و معنوى و نيز دست يازيدن به منافعى كه قرآن از آن با كلمه «ليشهدوا منافع لهم» ياد مىكند، بنمايند.
از خداوند متعال مسألت داريم همگان را با اين مسئوليت خطير و مهم آشنا ساخته، حاجيان همه كشورها بتوانند حجى مبرور و مقبول انجام داده، با روحى متحوّل شده، اخلاقى بهتر و رفتارى متناسب با شئوون دينى و اسلامى، به كشورهاى خود باز گردند.
[1] ( 1). نك: ميقات حج، سال پنجم، شماره 17، ص 5
[2] ( 1). اين واژه تركى به معناى بيابان است.
[3] ( 1). مهدى بامداد، شرح حال رجال ايران، ج 2، صص 273 و 274
[4] ( 2). تشخيص نفوس تهران، به اهتمام دكتر ناصر پاكدامن، فرهنگ ايران زمين، ج 20، سال 1352
[5] ( 3). جغرافيا در ايران، تأليف محمّد حسن گنجى، انتشارات آستان قدس رضوى، 1367، ص 29( به نقل از نامه آقاى غلامعلى ديانتى به اينجانب).
[6] ( 1). بى شمار.
[7] ( 2). در متن: دورود
[8] ( 1). صحيح آن ارّاده و بمعنى درشگه است.
[9] ( 2). قصبهاى بوده كه حجاج آنجا جمع شده، سپس حركت مىكردند.
[10] ( 3). در اصل ائيل- ايل گروهى از مردم را گويند كه بصورت يك خانواده و بشكل دسته جمعى زندگىمىكنند.
[11] ( 4). شتر تندرو.
[12] ( 5). اسب مادّه.
[13] ( 6). اتراق صحيح است بمعنى ماندن و ميان راه استراحت كردن.
[14] ( 1). در اصل الَف
[15] ( 2). در اصل: خورده- بمعنى ريز و كوچك.
[16] ( 3). به آن پوشن و درمنه هم مىگويند، گياهى است بيابانى و خودرو، بلندى اش تا نيم متر مىرسد، گلهاىخوشهاى سرخ يا زردرنگ دارد، از آب و شيره آن در صلب استفاده مىكنند و از بوتههاى آن جاروب درست مىكنند.
[17] ( 4). در اصل: قديرى- گودال آب
[18] ( 5). به ناچار.
[19] ( 6). در اصل: انيزه
[20] ( 1). راهنما در سفر.
[21] ( 2). شترداران يا كسى كه بار را روى شتر مىبندد.
[22] ( 3). آقا- ارباب.
[23] ( 4). سنگى كه از بهم خوردن آن آتش توليد مىشود.
[24] ( 5). در متن با همين عبارت آمده است.
[25] ( 6). در اصل: به نفش آن راه داشت
[26] ( 1). غازى: به معنى جنگجو است.
[27] ( 2). از تركى گرفته شده به معنى نگهبان و ديدهبان
[28] ( 1). خيمه، ايل و طايفه
[29] ( 2). درّه- پستى و بلندى زمين
[30] ( 1). صحيح آنماشه است كهبا شليكتناسب داردنه چاتمه، در صفحه بعد سطر 6 هم اين عبارت آمده« چاتمهرا زدم تفنگ صدا كرد» و مىتوان گفت اين كلمه نيز در شمار اغلاط املايى نويسنده سفرنامه مىباشد!
[31] ( 2). در اصل: قلتيد
[32] ( 3). نيرومندى، دليرى.
[33] ( 4). قره به معنى سياه و كهر به معنى اسبى است كه رنگش سرخ و مايل به سياهى باشد.
[34] ( 1). جيغ.
[35] ( 1). ميهمان.
[36] ( 2). ايل و طايفه.
[37] ( 3). در اصل: لخط
[38] ( 1). در آنچه كه در آثار طريق حج از كوفه به مكّه ذكر شده چنين نامى يافت نشد به احتمال قوى« بركه مغيثه» بوده كه مؤلّف آن را اشتباهاً فيسه ذكر كرده است.
[39] ( 2). تنگناى كوه.
[40] ( 3). در اصل: كوچك است.
[41] ( 1). در اصل: سرخ.
[42] ( 2). صورت حساب- شمارش.
[43] ( 1). در اينجا اسكيل نوشته شده چند سطر بعد با عبارت اسكم بيل آمده است! ولى صحيح آن اسقيل است كهيك نوع پياز دشتى است. فرهنگ جامع نوين، ج 1، ص 29
[44] ( 2). احتمالًا صدر كه نام يكى از وادىها است صحيح باشد.
[45] ( 1). در اصل: يك لاق!
[46] ( 1). ظاهراً طلال بوده و نويسنده در نگارش اشتباه كرده است.
[47] ( 2). در اصل به اشتباه ذيحجه آمده است.
[48] ( 3). در منابع مسيجد نيز ذكر شده است.
[49] ( 1). غارت.
[50] ( 2). در اصل: حكام.
[51] ( 1). اوّل ماه.
[52] ( 1). عجيب و غير مألوف.
[53] ( 2). بانگ جانوران درنده.
[54] ( 3). دسته، دسته.
[55] ( 1). پستى و بلندى زمين ناهموار، درّه كوه.
[56] ( 2). درختى است خاردار، خار هايش كج و درشت و در ابتدا سبز و پس از مدتى سياه و يا سرخ تيره رنگمىشود، ثمر آن شبيه باقلا و در غلاف پنج تا نه دانه وجود دارد و صمغ آن را صمغ عربى مىنامند به عربى امغيلان مىگويند.
[57] ( 3). تالاب، حوض آب، جايى كه مانند استخر آب در آن جمع شود.
[58] ( 1). درگيرى با حراميان در بين راه.
[59] ( 2). سنا( به فتح سين)، گياهى است داراى برگهاى باريك، شبيه برگ حنا، گلهايش كبود رنگ، دانههايشريز و در غلافى شبيه غلاف باقلا جا دارد. بيشتر در حجاز مىرويد و بهترين نوع آن، سناى مكى است و برگ آن در حَلب مانند مسهل استعمال مىشود.
[60] ( 3). چپ.
[61] ( 1). كم كم.
[62] ( 2). بَيْدَق، به معناى راهنما در سفر. و به معناى پرچم است.
[63] ( 3). ميوهاش.
[64] ( 1). صحرا، بيابان.
[65] ( 2). آرايش.
[66] ( 3)- پارچه داراى گلهاى برجسته كه با رشتههاى نقره يا طلا، روى پارچه مىدوزند.
[67] ( 4). گلوبريدن، و كشتن شتر را نحر گويند.
[68] ( 5). سلاح آنان.
[69] ( 1). ميانه كوه و تنگناى كوه.
[70] ( 2). در اصل: تاقى
[71] ( 1). در متن به غلط آيشه نوشته شده است.
[72] ( 2). گلابتون: گلهاى برجسته كه با رشتههاى نقره يا طلا در روى پارچه مىدوزند.( فرهنگ صبا)
[73] ( 1). يعنى كوچهها در حقيقت حيات آنهاست.
[74] ( 2). حُكْمى: به ناچار.
[75] ( 3). به عقيده شيعه شب عرفه در منى بودن مستحب است نه واجب.
[76] ( 4). مراد مسجد خيف است.
[77] ( 5). نام اين كوه همان« جبل الرحمة» است.
[78] ( 1). چنين مشخصاتى براى جمره در فقه ذكر نشده است.
[79] ( 2). در متن« برويم» نوشته شده است.
[80] ( 1). در متن« هِوْدهم» نوشته شده است.
[81] ( 2). در متن هِوْده نوشته شده است.
[82] ( 3). دو مرتبه.
[83] ( 4). مراد تنعيم ميقات مكه است.
[84] ( 1). در متن چنين آمده كه مراد همان هفت مرتبه سعى صفا و مروه است.
[85] ( 2). مطلبى را با صداى بلند در كوچه و بازار به اطلاع مردم رساندن
[86] ( 3). مراد وى اعرابى است كه آن روز در مسير قرار داشتند و عجيب آن كه آدم از حج باز گشته، به تماشاىرقص زنان مىنشيند و بعد ديگران را رذل و بىحيا معرفى مىكند!
[87] ( 4). جوان.
[88] ( 5). در متن باش آمده، كه مراد بهش يعنى به آن است.
[89] ( 1). مراد ميقات حديبيّه است.
[90] ( 1). قبيله.
[91] ( 2). شتر چابك و تيزرو
[92] ( 3). اسب باركش.
[93] ( 1). دانه، دانه گندم، دانه حبوبات و امثال آن.
[94] ( 2). به پا كردند.
[95] ( 1). چال به معناى غاز، مرغابى هوبره و كبك.
[96] ( 2). در متن چالاغان نوشته شده است.
[97] ( 3). در متن به همين شكل آمده است. و احتمالًا ابونلج صحيح باشد.
[98] ( 1). دنبال.
[99] ( 2). دزد.
[100] ( 3). ديرك يا تيرك؛ يعنى ستون خيمه.
[101] ( 4). روز آخر ماه ذيحجه.
[102] ( 5). زمينها در متن به عرض هايى.
[103] ( 1). اول ماه محرم.
[104] ( 2). قايق كوچك ماهيگيرى.
[105] ( 3). قلعه كوچك
[106] ( 4). پادگان- عدهاى سرباز كه در محلّى براى نگهبانى گماشته مىشوند.
[107] ( 5). حكومتى و فرمانى.
[108] ( 6). در متن خوادن نوشته شده است.
[109] ( 1). روشن نشد كه به چه دليل نام حضرت آمنه را ذكر كرده است؟
[110] ( 2). درگيرى لفظى.
[111] ( 3). دو صفحه از اين سفرنامه لذا نقطه چين گذاشته شد.
[112] ( 1). در متن اشتباهاً هشتم آمده است.
[113] ( 1). گردنه، راه دشوار بالاى كوه.
[114] ( 1). نخاولهاىها
[115] ( 1). در متن بدر آمده كه اشتباه است، بدر در منطقه بدر و بين راه مكه و مدينه واقع شده است.
[116] ( 2). نويسنده اشتباه كرده است، غار ثور در مكه است و اين شكافى در كوه احد است كه پيامبر صلى الله عليه و آله پس ازمجروح شدن به آنجا منتقل شدهاند.
[117] ( 3). رفتار.
[118] ( 1). عوسج: درختچهاى است از تيره عنابها، داراى شاخههاى بدون خار.
[119] ( 1). در مسير مدينه به كوفه محلّى به نام« بركة الخرابه» وجود دارد كه احتمالًا همان مراد است.
[120] ( 1). ياسان در لغت به معنى سزاوار و لايق آمده و اصل اين كلمه مغولى است، امّا اين معنى با عقبه وريگزارسازش ندارد، ظاهراً مىخواهد بگويد، حركت كُند و دشوار بود.
[121] ( 1). آنچه روى زمين بگسترانند و روى آن بخوابند.
[122] ( 2). در متن استخان.
[123] ( 1). در متن: خورد.
[124] سيد على قاضى عسكر، حديث قافلهها، 1جلد، نشر مشعر - تهران، چاپ: 1، بهار 1382.
[125] ( 2). در اصل: العان.
[126] ( 3). در متن اينچنين آمده و احتمالًا موچينه صحيح است!
[127] ( 1). معنى آن را در لغت نيافتم.
[128] ( 2). سينى بزرگ كه در آن غذا مىگذارند.
[129] ( 3). در اصل: انگيزى.
[130] ( 4). در متن: مسر.
[131] ( 1). ظاهراً ارابه صحيح است كه به معنى گارى دو چرخ است و براى حمل و نقل بار به كار مىرود، و روىآنها توپ نصب مىكردهاند.
[132] ( 1). پاى آن
[133] ( 1). در متن: مجرا و مم زاست.
[134] ( 1). مرخصى، استراحت.
[135] ( 2). در متن اشتباهاً چهارم آمده است.
[136] ( 3). در متن اشتباهاً پنجم آمده است.
[137] ( 1). در متن اشتباهاً ششم ذكر شده است.
[138] ( 2). در متن اشتباهاً هشتم ذكر شده است.
[139] ( 1). در متن اين نام تكرار شده كه احتمالًا بايد مؤلف اشتباه كرده باشد!
[140] ( 1). در متن العان.
[141] ( 1). در متن: وسلام.
[142] ( 1). در متن: باش.
[143] ( 1). مهمانسرا و كاروانسراى ميان راه.
[144] ( 1). رفته رفته.
[145] ( 2). رهگذران.
[146] ( 3). به يكباره.
[147] ( 1). مرز.
[148] ( 2). بيابان بىآب و علف.
[149] ( 3). هم اكنون.
[150] ( 4). مأخوذ از تركى است به معنى پادگان، و نيز عدّهاى سرباز كه در محلى براى نگهبانى گماشته شوند آمده است.
[151] ( 5). معيوب.
[152] ( 6). كاروانهاى.
[153] ( 1). گذرنامه.
[154] ( 2). حق زمين.
[155] ( 3). پَستى.
[156] ( 1). روستاى كوچك.
[157] ( 2). سمت چپ.
[158] ( 3). شعبهاى از يك اداره يا وزارت خانه كه به تعبير امروز كنسولگرى مىتوان معنا كرد.
[159] ( 1). شمال غربى و شرقى.
[160] ( 2). رئيس التجار.
[161] ( 1). از اسامى سابق بندر خرّمشهر است.
[162] ( 2). سياست.
[163] ( 3). زمين كشاورزى.
[164] ( 4). ملك و زمين كشاورزى.
[165] ( 5). افسر ارتش.
[166] ( 6). ميدان جلو سفارتخانه.
[167] ( 1). بىآب و علف.
[168] ( 1). كالاها.
[169] ( 2). گذرگاه.
[170] ( 1). ديدبان.
[171] ( 2). گردش كننده- گردنده و چرخان.
[172] ( 3). ماده چسبندهاى كه از برخى درختان خارج و در روى پوست درخت منعقد مىشود.
[173] ( 4). كندر رومى، در فارسى ورماس هم مىگويند.
[174] ( 5). محل استقرار كنسولگرىها.
[175] ( 6). توخالى و بهم ناپيوسته.
[176] ( 1). دزد.
[177] ( 2). ولگرد و حليهگر.
[178] ( 3). كاركنان.
[179] ( 4). از اين پس.
[180] ( 1). انگيزه.
[181] ( 2). پاكيزه.
[182] ( 1). ديوار گلى.
[183] ( 2). يك چهارم ذرع.
[184] ( 3). گود و عمق دار.
[185] ( 4). سفت و سخت.
[186] ( 1). زيور و زينت.
[187] ( 2). خالى و برهنه.
[188] ( 1). معرّب استخر به معنى تالاب و آبگير.
[189] ( 2). تفريحگاه.
[190] ( 1). قربانى.
[191] ( 2). قربانگاه.
[192] ( 1). پاكيزه و زيبا.
[193] ( 1). كوتاه.
[194] ( 2). نام طايفهاى از اهالى مدينه است كه در خيابان ابى طالب كنونى ساكناند و اغلب قريب به اتّفاق آنانشيعهاند.
[195] ( 1). زيارت دهندگان.
[196] ( 2). مردان اخته كرده، در قديم رسم بر اين بوده از اينگونه مردان براى خدمتكارى در حرمها استفادهمىكردند و هنوز هم بقاياى آنان در مدينة النبى صلى الله عليه و آله و حرم رسول خدا صلى الله عليه و آله يافت مىشوند.
[197] ( 3). لشكر.
[198] ( 1). دربان و نگهبان.
[199] ( 2). بد قيافه و زشت صورت.
[200] ( 3). درشتى كردن و سخت گرفتن.
[201] ( 4). سكههايى كه از زمان صفويه تا ناصر الدين شاه قاجار ضرب شده و در روى آنها سر صاحبقران نقشبوده است.
[202] ( 1). دعوا و درگيرى.
[203] ( 2). صاحب، مالك، اين كلمه در تركى عثمانى به طريق احترام به جاى كلمه آقا، به علما و نويسندگان و سايراشخاص اطلاق شده است.
[204] ( 3). عقوبت و مجازات.
[205] ( 1). بى آب و علف.
[206] ( 2). معلوم نيست نويسنده از كجا تا ورود به نجف را محاسبه كرده است، زيرا مجموع سفر چيزى حدود دهماه طول كشيده است.
[207] ( 3). منسوب به قاز كه نوع پولى بوده. مؤلف.
[208] ( 1). بى باكانه و بر خلاف انصاف و عدل.
[209] ( 2). كسانى كه از دم تيغ دشمن جان سالم بدر بردهاند.
[210] ( 1). مثل و همتا
[211] ( 2). تكيه گاه تاجران و گزيده خوبان
[212] ( 3). در متن معظم اليه آمده است.
[213] ( 4). بهترين
[214] ( 1). خورشيد درخشنده.
[215] ( 2). به معناى خورشيد و ستاره آمده است؛ در اين جا ستاره منظور است.
[216] ( 3). مخفف نيشتر به معنى تيغ دلاكى است.
[217] ( 4). طناب، ريسمانى كه براى بستن انسان يا حيوان و به دام انداختن وى به كار مىرود.
[218] ( 5). بسيار گرداننده گردون
[219] ( 6). فضاى اطراف آسمان
[220] ( 7). تابستان
[221] ( 8). زمستان
[222] ( 9). پاييز
[223] ( 1). سريع.
[224] ( 2). روايت« الرفيق ثم السّفر» و يا« سل عن الرفيق قبل الطريق» و تعابيرى ديگر در كتب روائى نقل شده است. وسائل: ج 11/ ح 15123 و نهج البلاغه: الكتاب 31
[225] ( 1). نام محلى كنار راه قزوين و زنجان، ميان شريف آباد و خرم دره است.
[226] ( 2). در اصل به غلط كورث نوشته شده است صحيح آن كورس و به معنى مسافت طى شده است.
[227] ( 3). قرنطينه از« كاران تن» فرانسه گرفته شده و جايى را گويند كه مسافران و عابران را مورد بازرسى قرار مىدهند و از ورود بيماران جلوگيرى مىكنند.
[228] ( 4). مىگويند همانا مرگ بر جوان سخت است قسم به خداوند دورى دوستان سختتر است.
[229] ( 5). خداوند گوينده را نيكى دهد.
[230] ( 1). در متن« پوك» آمده كه غلط است. و چرت كردن نيز اصطلاحى براى ترياك كشيدن است.
[231] ( 2). رخسار و چهره
[232] ( 1). نزديك
[233] ( 2). گدوك دره، گردنه و راه ميان دو كوه را گويند و در اين جا مراد گردنه اسدآباد است.
[234] ( 1). گذرنامه
[235] ( 1). دكانها.
[236] ( 2). آباد
[237] ( 3). تفريح و گشتن
[238] ( 4). ثبت احوال
[239] ( 5). وزارت كشور
[240] ( 6). بامدادان
[241] ( 7). در اين ميان
[242] ( 1). زيركتر
[243] ( 1). مأخوذ از تركى و صحيح آن طغراء است: چند خط منحنى تو در تو كه اسم شخص در ضمن آن گنجانيدهمىشود، بيشتر در روى مسكوكات يا يا بر روى مهر نقش مىكردهاند و قديم بر سر نامهها و فرمانها مىنگاشتند و حكم امضا را داشت.
[244] ( 1). بدون نوار و چسب
[245] ( 2). بازرس
[246] ( 3). پاسبان
[247] ( 1). كلانترى، شعبه اداره شهربانى
[248] ( 2). قصرشيرين
[249] ( 1). آدم كش
[250] ( 2). بازجويى
[251] ( 1). به معناى مشاجره و نزاع است
[252] ( 2). ادب و اخلاق
[253] ( 1). ارتش
[254] ( 2). ژاندارم
[255] ( 3). اداره بهداشت
[256] ( 1). دائره گذرنامه
[257] ( 2). همان شهر« بعقوبه» عراق است كه به آن« يعقوبيه» هم گفته مىشود و در فاصله ده فرسخى بغداد واقعشده است.
[258] ( 1). يواش يواش
[259] ( 1). اصل: اگر.
[260] ( 2). پل
[261] سيد على قاضى عسكر، حديث قافلهها، 1جلد، نشر مشعر - تهران، چاپ: 1، بهار 1382.
[262] ( 1). اعانه به معنى كمك خواستن و پولى را از ديگران طلب كردن است.
[263] ( 2). همين كه رسيد.
[264] ( 1). توجه كردن، متوجه شدن
[265] ( 2). كلاه فينهاى، كلاههاى قرمزى است كه عراقىها به سر مىگذارند.
[266] ( 1). متن: صفراء
[267] ( 2). در متن بياييم، ببينيم
[268] ( 1). موتور و ماشينهاى بخارى
[269] ( 2). نام دره و رودخانهاى است در زردكوه بختيارى و در باختر اصفهان واقع شده است، در متن« رود كوهدگن» آمده كه غلط است.
[270] ( 1). آزمند
[271] ( 2). آهو
[272] ( 3). به معنى فرومايه است، در متن رزل آمده كه اشتباه است.
[273] ( 1). روى اين كلمه در متن سياه شده، ليكن به قرينه ظلم بايد عدل باشد.
[274] ( 2). در متن يخه نوشته شده است.
[275] ( 1). به معنى آزار دهنده، در اصل به غلط موزى نوشته شده است.
[276] ( 1). حجرات 12، همانا برخى گمانها گناه است.
[277] ( 1). مهر و امضا نمودن
[278] ( 1). قدغن مأخوذ از تركى و به معنى منع كردن و تاكيد كردن است.
[279] ( 2). هودسن نام يكى از دريانوردان انگليس بود كه در قرن شانزدهم و اوايل قرن هفدهم ميلادى مىزيسته ودر سال 1611 در گذشته است. او موفق به كشف قسمتى از دنياى جديد شد، از جمله خليج هودسن كه در كشور كانادا است و از اقيانوس اطلس انشعاب مىيابد و نيز رودى كه در مشرق نيويورك جريان دارد به نام او خوانده شده است.
[280] ( 1). بمباران
[281] ( 1). الكتريكى، برقى
[282] ( 2). در متن به اشتباه« بهرود» نوشته شده است.
[283] ( 1). خديّويه
[284] ( 2). آتش نشانى
[285] ( 3). شهربانى
[286] ( 1). دكتر بهداشت
[287] ( 2). مزاج دانى كردن، رأى و نظر كسى را در امرى جويا شدن.
[288] ( 3). مانيسا() صحيح است.
[289] ( 1). دوستان
[290] ( 2). زيردريايى
[291] ( 1). اين نام را مولف سه گونه نوشته است: 1- معوسا 2- ميعوسا 3- مايوسا كه براى محقق روشن نشد مرادچه شهرى است؟
[292] ( 2). چند كلمه كاملًا پاك شده است.
[293] ( 3). كوس صحيح است و نام جزيرهاى است در درياى مديترانه
[294] ( 4). سياهى شهر
[295] ( 1). خيلى خوب و منظّم.
[296] ( 2). در متن اوقاتهاى آمده كه غلط است.
[297] ( 1). آنچه روى زمين بگسترانند و روى آن بخوابند.
[298] ( 2). درشكه
[299] ( 3). سوئز
[300] ( 1). سهو و اشتباه
[301] ( 2). ايستگاه
[302] ( 1). يَنْبُع صحيح است و از اين پس لفظ صحيح نوشته خواهد شد.
[303] ( 2). اسكله
[304] ( 3). كشتى كوچك، قايق پارويى، زورق
[305] ( 1). در اين هنگام
[306] ( 2). در متن كابتان نوشته شده كه غلط است.
[307] ( 3). در اصل طلاطم آمده است، قبلًا تلاطم را طامى نوشتهاند مثل طهران كه فعلًا تهران مىنويسند و به معنىخروشيدن و بهم خوردن امواج دريا است.
[308] ( 1). حيوانات
[309] ( 2). برترى
[310] ( 1). پول و وجه نقد
[311] ( 1). دكتر بهداشت
[312] ( 2). سولفات دو سود صحيح است و همان نمك فرنگى معروف مىباشد كه در حلب به عنوان مسهل به كارمىرود.
[313] ( 1). تركيدن كيسه صفراء، پوستى است كيسه مانند كه به كبد چسبيده و زرداب در آن جا دارد، به كسى كه بهسبب ترس شديد بيهوش شود گويند زهره تركيده
[314] ( 2). اصل: اساثه
[315] ( 3). سوئز
[316] ( 1). در متن قنار نوشته شده است.
[317] ( 2). شهرى است بين اسماعيليه و پرت سعيد.
[318] ( 3). بازرس
[319] ( 4). در متن كلمه پاك شده و ناخوانا است ليكن در مسيرى كه ذكر كرده ميان پرت سعيد و حيفا، شهرهاىغزه و تل آويو واقع شده و قاعداً بايد يكى از اين دو شهر باشد.
[320] ( 1). باور كردن و يقين نمودن
[321] ( 1). عُلَيَّه: تصغير عليه است كه در شمال شرقى مكّه در سر راه مكّه به عراق قديم قرار گرفته است.( بلادى)
[322] ( 2). كسى كه داراى رتبه و مقام دولتى باشد، افسر ارتش از ستوان سوم به بالا
[323] ( 1). مأخوذ از تركى است به معنى هديه كه از سفرى مىآورند.
[324] ( 1). احتمالًا قارا صحيح است.
[325] ( 2). باك اتومبيل، لازم به ذكر است قازان در تركى به معنى ديگ و منبع آمده است.
[326] ( 3). نا امل.
[327] ( 1). متن: خواموش.
[328] ( 2). در متن متاسر است.
[329] ( 1). شوم و بد.
[330] ( 2). در لغت به معنى ناپديد شده، دور شده و نابينا آمده است.
[331] ( 1). روز آخر محرم
[332] ( 1). جمله مزبور را آخوند ملاتقى از جاى ديگر اقتباس نمودهاند.( اعلائى)
[333] ( 1). مروجالذهب، ترجمه پاينده: 1، ص 236.
[334] ( 2). حج در آيينه شعر فارسى، ص 21.
[335] ( 1). همان.
[336] ( 2). حج در آيينه شعر فارسى، ص 36.
[337] ( 1). اين دو سفرنامه توسط فاضل ارجمند آقاى رسول جعفريان تحقيق و بهچاپ رسيده است.
[338] ( 2). ديوان حافظ، ص 112.
[339] ( 1). ديوان خاقانى: 102.
[340] ( 2). حج در آئينه شعر فارسى: 44.
[341] ( 3). ديوان خواجوى كرمانى: 33.
[342] ( 4). شرح مثنوى مولوى، علامه جعفرى، ج 12، ص 432.
[343] ( 1). غزليات سعدى، ص 215.
[344] ( 2). ديوان جامى، ص 49.
[345] ( 3). تمدن اسلامى، ج 2، ص 54
[346] ( 4). داستان باريافتگان، ص 150
[347] ( 5). حج در آئينه شعر فارسى، ص 48.
[348] ( 1). ديوان سنايى، ص 416.
[349] ( 1). پابهپاى امين جيل، فصلنامه« ميقات حج»، شماره 26، ص 214
[350] ( 1). حجگزارى ايرانيان در دوره قاجار، رسول جعفريان، ص 21
[351] ( 2). فصلنامه ميقات حج، شماره: 19، ص 78
[352] ( 1). سفرنامه امينالدوله( 1316 ه. ق.)، به كوشش اسلام كاظميه، ص 90
[353] ( 2). حجگزارى ايرانيان در دوره قاجار: 19
[354] ( 1). داستان باريافتگان: 184
[355] ( 2). سفرنامه ظهيرالملك، بهكوشش رسول جعفريان، ميراث اسلامى ايران، دفتر پنجم: 255
[356] ( 1). فصلنامه ميقات حج، شماره: 19، ص 174
[357] سيد على قاضى عسكر، حديث قافلهها، 1جلد، نشر مشعر - تهران، چاپ: 1، بهار 1382.
[358] ( 1). تير اجل در صدمات راه جبل، فصلنامه« ميقات حج»، شماره 35، ص 89
[359] ( 2). بهسوى امالقرى، سفرنامه ميرزا على اصفهانى، ص 206
[360] ( 1). سفرنامه شيرين و پرماجرا، فصلنامه« ميقات حج» شماره 19، ص 181
[361] ( 2). سفرنامه مكه، دختر فرهاد ميرزا، فصلنامه« ميقات حج» شماره 17، ص 92
[362] ( 1). تير اجل در صدمات راه جبل، فصلنامه« ميقات حج» شماره 35، ص 99
[363] ( 1). شرح مثنوى علامه جعفرى: 12، ص 432.
[364] ( 2). ديوان جنيد شيرازى: 19.
[365] ( 1). عبس: 34
[366] ( 2). سفرنامه حج ميرزا على اصفهانىصص 193 و 194
[367] ( 1). سفرنامه مكه دختر فرهاد ميرزا، فصلنامه« ميقات حج»، شماره 17، ص 74
[368] ( 2). همان، ص 17
[369] ( 3). همان، ص 85
[370] ( 1). سفرنامه ميرزا داوود وزير وظايف، ص 172
[371] ( 1). پابهپاى امين جبل، فصلنامه« ميقات حج»، شماره 26، ص 214
[372] ( 2). همان.
[373] ( 3). همان.
[374] ( 4). فصلنامه« ميقات حج»، شماره 8، ص 218
[375] ( 5). همان، ص 175
[376] ( 1). همان: 176
[377] ( 2). حجگزارى ايرانيان، در دوره قاجار، ص 14
[378] ( 1). سفرنامه ميرزا على خان اعتمادالسلطنه، ص 141
[379] ( 2). پابهپاى امينجبل، فصلنامه ميقات حج، شماره، ج 28، ص 212
[380] ( 1). پابهپاى امين جبل، ميقات حج، شماره، ج 28، ص 212
[381] ( 2). سفرنامه ميرزاداوود وزير وظايف، ص 89
[382] ( 1). بهسوى امالقرى، ص 238
[383] ( 1). تير اجل در صدمات راه جبل، ميقات حج، شماره، ج 35، ص 93
[384] ( 2). داستان باريافتگان، ص 216
[385] ( 3). پابهپاى امين جبل، ميقات حج، شماره، ج 28، ص 219
[386] ( 1). سفرنامه ميرزا داوود وزير وظايف، ص 154
[387] ( 1). سفرنامه ميرزا داوود وزير وظايف، ص 167
[388] ( 1). داستان باريافتگان، ص 111
[389] ( 2). داستان باريافتگان، ص 112
[390] ( 3). همان، ص 144
[391] ( 4). همان، ص 221
[392] ( 5). پنهانى.
[393] ( 1). سفرنامه ميرزا عليخان اعتمادالسلطنة، ص 93
[394] ( 1). سفرنامه ميرزا داوود وزير وظايف، ص 156
[395] ( 1). تير اجل در صدمات راه جبل، ميقات حج، شماره، ج 33، ص 94
[396] ( 2). ميقات حج، شماره، ج 19، ص 178
[397] ( 1). سفرنامه شيرين و پرماجرا، ميقات حج، شماره، ج 19، ص 181
[398] ( 2). سفرنامه شيرين و پرماجرا، ميقات حج، شماره، ج 19، ص 177
[399] ( 3). همان.
[400] ( 1). تير اجل در صدمات راه جبل، ميقات حج، شماره، ج 56، ص 96
[401] ( 1). فصلنامه ميقات حج، شماره، ج 19، ص 181
[402] ( 2). همان، ص 182
[403] ( 3). همان، ص 182
[404] ( 1). سفرنامه كازرونى، ميراث اسلامى ايران، دفتر پنجم، ص 368
[405] ( 2). سفرنامه ميرزا داوود وزير وظايف، ج 130، ص 131
[406] ( 3). ميقات حج، ج 19، ص 182
[407] ( 1). به سوى ام القراى، ص 249
[408] ( 2). ميراث اسلامى ايران، دفتر ششم، ص 777
[409] ( 3). تحفة الرحمين، ص 257: حج گزارى ايرانيان در دوره قاجار، ص 71
[410] ( 1). پا به پاى امين جبل، ميقات حج، شماره، ج 28، ص 217
[411] سيد على قاضى عسكر، حديث قافلهها، 1جلد، نشر مشعر - تهران، چاپ: 1، بهار 1382.