ghaemiyeh.com
سرشناسه : شهیدی، سیدجعفر، ۱۲۹۷ - ۱۳۸۶.
عنوان و نام پديدآور : زندگانی تاثرانگیز سیده زنان فاطمه علیهاالسلام دختر محمد صلیالله علیه و آله/ جعفر شهیدی؛ [ برای ] حوزه نمایندگی ولی فقیه در امور حج و زیارت.
مشخصات نشر : تهران: مشعر، ۱۳۸۲.
مشخصات ظاهری : ۱۳۲ص.؛ ۱۱× ۱۹ س م.
شابک : ۵۲۰۰ریال ؛ ۶۰۰۰ریال: ( چاپ سوم ) 9647635354 ؛ ۱۰۰۰۰ ریال: چاپ چهاردهم978-964-7635-35-6 :
يادداشت : چاپ سوم: تابستان ۱۳۸۵.
يادداشت : چاپ چهاردهم: بهار ۱۳۹۰.
يادداشت : عنوان روی جلد: فاطمه علیها السلام دختر محمد صلیالله علیه و سلم.
عنوان روی جلد : فاطمه علیها السلام دختر محمد صلیالله علیه و سلم.
موضوع : فاطمه زهرا (س)، ۸؟ قبل از هجرت - ۱۱ق. -- سرگذشتنامه
رده بندی کنگره : BP۲۷/۲/ش۹ز۸۶ ۱۳۸۲
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۹۷۳
شماره کتابشناسی ملی : م۸۲-۱۱۸۲۸
فاطمه عليها السلام، برترين زن، از آغاز تا انجام زندگى بشر در جهان هستى است، (فَاطِمَةُ سَيِّدَةُ نِسَاءِ الْعَالَمِينَ) (1)1.
اين برترى نه تنها از آن رو است كه فاطمه فرزند پيامبر صلى الله عليه و آله است، بلكه به دليل جامعيّت و ويژگىهاى گوناگون او است.
فاطمه عليها السلام از نظر شخصيت خانوادگى بسيار برجسته و ممتاز است؛ پدرى چون رسول اللَّه صلى الله عليه و آله، مادرى مانند خديجه عليها السلام، شوهرى همچون على بن ابىطالب عليه السلام، و فرزندانى چونان حسن وحسين و زينب و امّكلثوم دارد، همانان كه خداوند آيه تطهير را در شأن آنها نازل كرد و مدال پاكى و طهارت به آنان داد.
فاطمه، بزرگ بانويى است كه از نظر معنوى به جايگاهى آنچنان رفيع دست يافته، كه خشم او خشم خدا است و خشنودىاش خشنودى خداوند را در پىدارد. (2)2 فاطمه عليها السلام جان، پاره تن و نور چشم و ميوه دل
رسولخدا صلى الله عليه و آله است. (1)3 فاطمه عليها السلام همتا و كفو امير مؤمنان على عليه السلام است. (2)4 فاطمه عليها السلام برگزيده خداوند است. (3)5 فاطمه عليها السلام عابدترين مردم زمان خود و سراسر وجودش نور بود.
هر گاه در محراب عبادت به مناجات با خدا مىپرداخت فرشتگان نور وجودش را احساس مىكردند. (4)6 به فرموده رسول خدا صلى الله عليه و آله حضرت حق قلب و اعضا و جوارح و تمام وجود فاطمه را از ايمان لبريز ساخته است. (5)7 فاطمه عليها السلام دلسوز مردم و نيمههاى شب دعاگوى آنها بود. (6)8 او در زندگى سختىهاى دنيا را به جان خريد، در برابر متجاوزان به حريم ولايت و امامت استوار ايستاد و تا پاى جان از آن دفاع كرد.
تمامى وجود فاطمه از جهت صورت و سيرت به رسول خدا صلى الله عليه و آله شباهت داشت. او ميوه بهشتى بود و پيامبر با بوييدنش بوى بهشت را استشمام مىكرد.
در شوهردارى، در فرزنددارى، در معاشرت با مردم و بالاخره در همه زمينهها نمونه و الگو بود.
هر كس كه در زندگى خواهان سعادت باشد، با الگو قرار دادن آن حضرت مىتواند به اين هدف دست يابد.
در عصر حاضر كه مستكبران دنيا براى اسارت زن و گرفتار نمودن او در محدوده مادّيات و شهوات، برنامهريزىهاى گستردهاى كرده و با تمام توان در حال فعاليتاند، بر زنان جامعه اسلامى است كه از اين بانوى بزرگوار الگو بگيرند و راه او را بپيمايند و هرگز اسارت را نبپذيرند.
كتابى كه در پيش رو داريد، سالها پيش، به قلم دانشمند فرزانه و محقّق فرهيخته آقاى دكتر سيّدجعفر شهيدى به نگارش در آمده و گوشههايى از زندگانى و مظلوميّت اين بانوى بزرگ را ترسيم كرده است.
از آنجا كه اين كتاب سالها ناياب بود، بر آن شديم بار ديگر آن را به چاپ رسانده، در اختيار علاقمندان قرار دهيم. اميد است مورد استفاده و استقبال همگان قرار گيرد.
مقدمه مؤلّف
اين كتاب در شرح زندگانى دختر پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله است.
زندگانى فاطمه عليها السلام گر چه مطلبى است كه بايد بهصورت مستقل مورد مطالعه و بحث قرار گيرد ولى چون كتابهاى متعدّدى در اين موضوع نوشته شده، ممكن است بعضى بپرسند، چرا و به چه منظور اين كتاب نوشته مىشود؟ پاسخ اين سؤال اين است كه اگر بر فرض ما قيود مذهبى را هم از خود دور سازيم، از نظرگاه اخلاقى و اجتماعى، به بحث و مطالعه در زندگانى شخصيتهاى برجسته نيازمنديم.
زمانى گمان مىكردند، فقط بايد شرح حال يك امام يا يك پيامبر يا يك مرد برجسته دينى را نوشت، از اينجهت كه تذكرهاى در دست باشد، بدون توجّه به اينكه آيا اين حوادث با زندگى عصر نويسنده هم سازگار است يا نه. از اين رو، گاهى تنها به بُعد سياسى آن شخصيت اهمّيت مىدادند و در جنبههايى كه با لشكر كشى و فتح و شكست و از اينگونه اقدامات ارتباط داشت به توضيح پرداخته و به ناحيه اخلاقى اهمّيت زياد نمىدادند. اين بود كه گفتارها از كتابهاى گوناگون جمعآورى شده، به صورت كتاب
مستقلى در مىآمد و خواندن آنها براى مطالعه كنندگان حكم يك داستان كهنهاى را داشت كه سالهاست از آن گذشته و با زندگى آنها كوچكترين ارتباطى ندارد. در صورتى كه بايد به اين نكته توجه داشت كه ما هر چند هم از عهد رجال برجسته دينى دور شويم، فواصل زمان، مانند حلقههاى به هم پيوستهاى است كه يك سرِ آن به زندگانى امروز ما بسته است و سر ديگرش به زندگانى آن روز. بنابراين، در اينگونه موارد بايد حوادث آن روز را چنان تحت مطالعه قرار دهيم كه تصوّر كنيم ديروز اتفاق افتاده و ما خود شاهد آن بودهايم و از آن براى امروزمان بهره بگيريم انسان از حوادث، استفادههاى بزرگ مىكند؛ خواه آن حوادث تازه رخ داده باشد يا ساليان دراز از آن بگذرد.
زندگانى حضرت زهرا عليها السلام از اين رو بايد مورد بحث و مطالعه قرار گيرد كه براى بانوان اجتماعِ امروز ما درسهاى پرفايدهاى دارد.
تحليل شخصيّت زهرا عليها السلام، ما را از اثرِ شگفتانگيز تعليمات اسلام در عصر اوّل اين دين مطّلع مىسازد و مىفهميم، به عكس، آنچه مغرضان مىگويند، اسلام دينى نيست كه فكر و منطق زن را قيد و زنجير كرده باشد. اسلام حكمى مبنى بر اسارت و بندگى زنان صادر نكرده و بلكه مىتوان گفت اسلام تنها دينى است كه حقوق اجتماعى زنان را امضا نموده و به آنها آزادى فكر و منطق داده است. البته تا آنجا كه به زيان خودشان و يا زيان اجتماع تمام نشود.
فاطمه عليها السلام دخترى است كه در مكتب اسلام تربيت شده و
قدرت روحى و قوّت منطق و عاطفه زناشويى و بندگى و فروتنى در مقابل بزرگىِ خدا را، تحت تربيت پدر بزرگوار خود، در همين مكتب فراگرفته است؛ مكتبى كه امروز كوتاهفكران به درسهاى آن به نظر بىاعتنايى مىنگرند، يا رفتار و كردار مردمِ ظاهر مسلمان را دستورِ دينى پنداشته و به اسلام خرده مىگيرند.
اگر از فاطمه عليها السلام كه پرورده پيغمبر صلى الله عليه و آله بوده و در خانواده رسالت بزرگ شده است بگذريم، باز مىبينيم اسلام از طبقه رعيّت نيز زنانى تربيت كرده است كه در شجاعت، شهامت و عفّت نظير آنها در اين عصر طلايى هم يافت نمىشود. حال دينى كه از مدرسهاش چنين شاگردانى بيرون آمده، چگونه مىتوان گفت زنجير اسارت به گردن زن انداخته است و چرا نبايد ميان آزادى و لجامگسيختگى و تاخت و تاز در شهوترانى و پارهساختن پرده عفت فرق گذاشت.
خديجه دختر خويلد، نمونهاى ديگر از زنانى است كه چهل سال ازعمرش را در وحشىترين نقاط دنيا صرف كرده. سالها عشيره و خويشاوندان او سنگ و چوب را پرستيده و از عاطفه و رحم و مردى بويى نبردهاند. همين زن پانزده سال يا بيشتر شاگردى مكتب پيغمبر را نمود و در زمينههاى مختلف به صورت يك زن الگو و نمونه در آمده است.
در روزگارى كه به گفته كوتاه بينان، زنان ارزش اجتماعى نداشتند و در قيد اسارت بودند و فكر و منطقشان زنجير شده بود، در صفحات تاريخِ همان عصر، نام زنانى را مىبينيم كه معجونى از
رشادت و شهامت و شجاعت و دانش و ايمانِ آميخته به عفّت و پاكدامنى بودند. در خانه فرمانبردار شوهر و مربّى فرزند و در ميدان نبرد پشتيبان دلاوران و دلدارى دهنده جنگويان و در اجتماعات، ناطق زبردست و در مقابل مجسمههاى ظلم و استبداد مانند كوه آهنين مىايستادند.
وفادارى شگفتانگيز!
زرقا، دختر عدى بن قيس همدانى، در نبردى كه ميان على عليه السلام و معاويه در صحراى صفين روى داد، در پيشروى لشكر كوفه نقشهاى مهمّى را به كار مىبرد و به شكست دشمن كمك مىكرد؛ بهطورى كه رشادت اين زن از نظر معاويه دور نمىماند.
پس از آنكه معاويه به خلافت رسيد، به ياد زرقا افتاد و دستور داد به فرماندار كوفه بنويسند كه وسايل حركت زرقا را؛ به طورى كه دلخواه اوست، آماده نموده و او را به شام روانه كند.
پس از آنكه زرقا به شام و به دربار معاويه رسيد، معاويه ابتدا با چهره باز از او پذيرايى كرد و بعد گفت: يادت هست، در جنگ صفين چگونه مردم كوفه را به جنگ من تهييج مىكردى؟
زرقا گفت: آنچه شده، گذشته است. روزگار رنگ به رنگ مىشود و هر ساعت رنگ تازه مىگيرد.
آنچه آن روز مىگفتى يادت هست؟!
نه.
مردم! در فتنه بزرگى افتادهايد. فتنهاى كه شما را از راه راست منحرف مىكند و به تاريكى وحشتناكى مىاندازد، فتنهاى كه كور و كر و گنگتان مىسازد.
مواظب باشيد به اين بلا نيفتيد. چراغ در مقابل آفتاب نور نمىدهد. ستاره در روشنايى ماه درخشندگى ندارد.
هر كس از ما راهنمايى بخواهد به او راه نشان مىدهيم. حق گمشده خود را مىجست و يافت. اى ارتش نيرومند! شكيبا باشيد. بكوشيد تا اختلاف كلمه از ميان برود و حق بر باطل چيره گردد.
مردم! خضاب زنها حناست ولى خضاب مردها خون است. جنگ كنيد. صبر كنيد. صبر در هر كارى نيكو است.
بله زرقا! تو آن روز اين حرفها را مىزدى، به خدا قسم هر خونى كه على در صفّين ريخت تو در آن شريكى.
تصوّر مىكنيد كه زرقا گفتههايش را انكار كرد؟! يا معذرت خواست يا در مقابل پادشاه خودسرى چون معاويه زبانش لكنت پيدا كرده و خود را باخت؟! هرگز! بلكه او در پاسخ گفت: معاويه! چه خبرهاى خوب و مسرّت بخشى دارى!
از اين گفتهها خوشحالى؟!
بله، به خدا از شنيدن اين خبر خوشحال شدم.
معاويه با تعجّب گفت: به خدا وفادارى شما نسبت به على پس از مرگ وى، شگفتانگيزتر است از دوستيتان با او، در ايام زندگانىاش.
اين نمونهاى است از زنانى كه اسلام چنين روحِ سرشار، ايمان استوار و صراحت لهجه به آنها داده است.
امروز پس از اين نهضتها، پس از اين همه هياهو و داد و جنجال، در كجا مردانى به اين شجاعت يافت مىشوند كه در مقابل مجسمههاى ظلم، خود را نبازند و از حق و عقيده خود دفاع كنند؟
با نوشتن اين كتاب، نمىخواهم تنها يك جلد ديگر به مجموعه كتب تاريخى اضافه كنم، بلكه مىخواهم خوانندگان گرامى از مطالب حساس آن نتيجه بگيرند، آنها را با زندگى خود و خانوادشان مقايسه كنند و ببينند در كجا عقب ماندهاند، سعى كنند جلو بروند و در چه چيز افراط كردهاند، دست نگاهدارند.
تصوّر كنند، دستور زندگى خانواده مىخوانند نه كتاب تاريخى.
اميدوارم خدا ما و شما را از لغزش نگاهدارد و به راه راست هدايت كند!
والسلام عليكم ورحمة اللَّه و بركاته
ميان دانشمندان و مورّخان، درسال ولادت فاطمه عليها السلام اختلاف بسيار است، ليكن آنچه بهطور قطع مىتوان گفت اين استكه به عقيده دانشمندان شيعه، فاطمه عليها السلام پس از رسيدن محمّد صلى الله عليه و آله به درجه پيغمبرى به دنيا آمد. در حالى كه سنّيان بجز «يعقوبى» مىگويند: ولادت زهرا عليها السلام پيش از بعثت پيغمبر بوده است.
دسته بزرگى از سنّيان و شايد اكثريّت قريب به اتفاق آنها معتقدند، فاطمه عليها السلام پنج سال قبل از بعثت به دنيا آمده است؛ همان سالى كه قريش خانه كعبه را مىساختند.
محمّد صلى الله عليه و آله در آنوقت سى و پنج ساله بود. (1)9 در آن سال (پنج سال قبل از بعثت) سيل بزرگى در داخل مكّه جارى شد.
بهطورى كه ديوارهاى خانه كعبه شكاف برداشت. قريش در صدد برآمدند هم ديوارها را بسازند و هم بالاى خانه را
1) - طبرى و ابن جوزى، نقل از كتاب فاطمه بنت محمّد، ص 63
سقف بزنند كه اشياى گرانبها از دستبرد دزدان محفوظ بماند. ولى خراب نمودن كعبه براى آنها مشكل بزرگى بود.
اهل مكّه از زمان جاهليت پندارهايى داشتند؛ مىگفتند اگر كسى سنگى از خانه بردارد حتماً آسيبى خواهد ديد.
از اين رو، هيچكس جرأت نمىكرد به برچيدن ديوار اقدام نمايد. ولى وليد بن مغيره به خود نيرو داد و در اين كار پيشقدم شد و قسمتى را خراب كرد. مردم هم گفتند ما تا فردا صبر مىكنيم، اگر به وليد آسيبى رسيد از خراب كردن خانه چشم مىپوشيم، و الّا بقيه ركنها را نيز خراب نموده، از نو مىسازيم و چون بامداد ديگر وليد را سالم ديدند جرأتشان زياد شد و بقيّه ركنها را نيز تا پىشكافتند و به سنگ سبز سختى رسيدند. آن را مبدأ ساخمان قرار دادند و ديوار را روى همان سنگ بالا آوردند. همينكه ساختمان به محل نصب حجرالأسود رسيد، ميان سران قبايل، نزاع درگرفت. هر قبيلهاى مىخواست افتخار نصب حجرالأسود نصيب وى شود. بنىعدى و بنىعبدالدار تصميم گرفتند كه نگذارند كسى از قبيله ديگر سنگ را نصب كند و براى استوار ساختن اين تصميم ظرفى از خون پركردند و دست در آن زدند و براى همين كار به
«خون آشامان» معروف گشتند.
اين اختلاف سبب شد كه چهار روز ساختمان به تأخير بيفتد.
بالأخره پس از مشورت با يكديگر، روزى كه همه در مسجد نشسته بودند، «ابو اميّة بن مغيره» كه از همه مسنتر بود، گفت: نخستين كسى را كه از درِ مسجد داخل مىشود، به داورى انتخاب كنيد، قريش پذيرفتند و نخستين كسى كه وارد شد كسى نبود جز محمد صلى الله عليه و آله. قريش تا او را ديدند، گفتند: او امين است، ما حكم او را مىپذيريم. پس چگونگى را به محمد صلى الله عليه و آله اطلاع دادند، محمد صلى الله عليه و آله دستور داد جامه يا پارچهاى را پهن كرده، حجرالأسود را در ميان آن نهادند و فرمود رييس هر قبيله گوشهاى از اين پارچه را بگيرد و بلند كند و چون چنين كردند خودش حجرالأسود را گرفت و در محل فعلى نصب نمود و با اين تدبير معجز آسا، از خونريزى بزرگى جلوگيرى كرد و به نزاع رؤساى قبايل پايان داد. (1)10 اين حادثه پنج سال پيش از بعثت رخ داد و در آن زمان، بنا به گفته ابن اثير در الكامل و مسعودى در
1) - كامل ابن اثير، ج 2، ص 17
مروجالذهب (1)11 و مجلسى در جلد ششم بحار و طبرى (2)12 محمد صلى الله عليه و آله سى و پنج سال داشته و اگر ولادت فاطمه عليها السلام نيز در اين سال رخ داده، خديجه در سن پنجاه سالگى بوده است؛ چرا كه به گفته مورخان (3)13 خديجه در سن چهل سالگى با محمد صلى الله عليه و آله كه بيست و پنج ساله بود ازدواج كرد. از اينجا معلوم مىشود اظهار عقيده ابن كثير شامى (4)14 مبنى بر اينكه خديجه در سن پنجاه سالگى وفات يافته، بىاساس است؛ زيرا در صورت موافقت با اين نظريه، بايد گفت:
خديجه پنج سال پيش از بعثت پيغمبر از دنيا رفته است، در حالىكه هيچ دانشمند و مورّخى چنين عقيدهاى را اظهار نكرده است.
عمر ابوالنصر نويسنده كتاب «فاطمه بنت محمد» (5)15 در
1) - كامل ابن اثير، ج 1، ص 206
2) - همان، ص 201
3) - مروج الذهب، ج 1 ص 212؛ كامل ابن اثير، ج 2، ص 15؛ زندگانى محمد صلى الله عليه و آله، ج 1، ص 58 و طبرى، ج 2، ص 196
4) - البداية والنهايه، ج 2، ص 294
5) - اين كتاب به قلم آقاى محمود ابطحى شيرازى به فارسى ترجمه شده و در سال 1324 خورشيدى در تهران، با قطع كوچك در 116 صفحه چاپ خورده و مرحوم حاجى سيد نصراللَّه تقوى نيز تقريظى بر آن نوشتهاند
اينجا دچار اشتباه بزرگى شده و مىگويد: آنچه بهطور تحقيق مىتوان گفت و همه مورخان نيز همين عقيده را دارند، اين است كه فاطمه در پنجاه و چهار سالگى از مادرش؛ يعنى چهار سال يا پنج سال پيش از هجرت، متولد شده و هر عقيدهاى كه بر خلاف اين گفته شود باطل است. (1)16 از طرفى خود او در جاى ديگر همين كتاب (2)17 مىنويسد:
«پيغمبر صلى الله عليه و آله در بيست و پنج سالگى با خديجه، كه چهل ساله بود، ازدواج كرد» بنابراين، خديجه پانزده سال از محمد صلى الله عليه و آله بزرگتر بوده و چون پيغمبر صلى الله عليه و آله در سن پنجاه و چهار سالگى به مدينه هجرت كرده، بايستى در چهار سال قبل از هجرت خديجه شصت و پنج ساله باشد نه پنجاه و چهار ساله، در اين صورت چطور ممكن است زنى شصت و پنجساله فرزند بزايد؟
باز در جاى ديگر كتاب (3)18 متذكر مىشود: «محمد صلى الله عليه و آله و خديجه بيست و پنج سال با يكديگر به سر بردند» و هرگاه خديجه در چهار سال قبل از هجرت پنجاه و چهار ساله بود
بايد گفت تا سال ششم يا پنجم هجرى زنده مانده كه مدت بيست و پنج سال زندگانى وى با پيغمبر صلى الله عليه و آله (به گفته اين مؤلف) درست شود. ولى هيچيك از مورخان ننوشتهاند كه: خديجه پس از هجرت زنده بوده و اگر بخواهيم منظور مؤلف را هجرت صغرى؛ يعنى هجرت محمد صلى الله عليه و آله به طائف بدانيم، باز هم درست نيست؛ زيرا هجرت پيغمبر صلى الله عليه و آله به طائف در پنجاه سالگى؛ يعنى ده سال پس از بعثت بوده و در چهار سال قبل از اين هجرت (هجرت به طائف) خديجه شصت و يك سال داشته، نه پنجاه و چهار سال.
پس با در نظر گرفتن اين مقدمات، معلوم مىشود مؤلف كتاب فاطمه بنت محمد چه اشتباه بزرگى كرده و مرحوم تقوى هم كه ترجمه اين كتاب را خوانده و بر آن تقريظ نوشته، متوجه نشده است.
اين خلاصه نظرياتى است كه علماى سنى درباره سال تولّد دختر پيغمبر صلى الله عليه و آله اظهار نمودهاند و چنانكه گفتيم، به جز يعقوبى، همه معتقدند كه ولادت وى پيش از بعثت محمد صلى الله عليه و آله بوده است.
ولى در مقابل، دانشمندان شيعه تقريباً به اتفاق آراء مىگويند فاطمه عليها السلام پس از بعثت محمد صلى الله عليه و آله به دنيا آمده
است. شيخ مفيد رحمه الله كه از بزرگان علماى شيعه بوده و در قرن چهارم و اول قرن پنجم مىزيسته در كتاب حدائقالرياض (1)19 مىگويد: تولّد فاطمه در سال دوم هجرى است.
و در مقابل، كلينى رحمه الله كه مقدم بر او بوده و كتابش مورد اعتماد دانشمندان شيعه مىباشد، روايتى از امام ششم عليه السلام نقل نموده كه تولد فاطمه در سال پنجم بعثت رخ داده است. (2)20 خود مؤلف نيز همين قول را اختيار نموده و مجلسى و صاحب كشف الغمه نيز به پيروى از اين روايت، سال پنجم بعد از بعثت را درست دانستهاند.
چيزى كه باعث ترديد مىشود اين است كه صاحب كشف الغمه نيز روايتى را از امام ششم عليه السلام نقل نموده كه فاطمه پنج سال پس از بعثت تولد يافت؛ سالى كه قريش خانه كعبه را مىساختند (3)21 در صورتىكه ما پيشتر نوشتيم بناى خانه كعبه در سال سى و پنج تولد پيغمبر صلى الله عليه و آله؛ يعنى پنج سال پيش از پيغمبرى او بوده است.
لذا براى اينروايتكه سندش هم تمامنيست، نمىتوان ارزشى قائل شد. به هرحال، اگر زهرا عليها السلام پنج سال پس از نبوّت پيغمبر به دنيا آمده باشد، خديجه در سن شصت سالگى بوده و اين مطلب گرچه محال نيست امّا بعيد است.
فاطمه از پدرى است كه، گذشته از مقام نبوّت، از لحاظ خانوادگى نيز در ميان قبايل عرب احترام داشت و در صداقت و امانت و پاكدامنى انگشت نشان اهالى مكه بود و همچنين از مادرى متولد شد كه در بهترين و شريفترين قبايل شهر مكه پرورش يافت و همه به ديده احترام به او نگاه مىكردند. به حكم وراثت كافى است كه آثار اين صفات برجسته از پدر و مادر و خانواده، در چنين كودكى، از همان اوان طفوليت ظاهر شود، گذشته از آنكه در بعضى روايات شيعى ديده مىشود: انعقاد نطفه فاطمه پس از يك سلسله عبادات و رياضتهايى كه پيغمبر صلى الله عليه و آله متحمّل شد، صورت گرفت و بديهى است كه همه اين عوامل در سرشت اين مولود دخالت داشته است. به علاوه، فاطمه تحت تربيت مستقيم پدرش روزگار گذراند و در همان مكتبى تعليم يافت كه او درس راستى و امانت و خداپرستى و شفقت و زير دست نوازى را فراگرفت. ازاينرو نبايد
تعجّب كرد كه پيغمبر به چنين دخترى فوقالعاده احترام بگذارد يا در جلوى پاى او برخيزد يا آزار وى را آزار خود بداند.
همانگونه كه محمد صلى الله عليه و آله از كودكى به راستگويى و درستكارى مشهور بود، فاطمه نيز در خانواده پيغمبر به راستگويى زبانزد و ضربالمثل شد. عايشه روزى براى گله، نزد پيغمبر صلى الله عليه و آله آمد و پس از اينكه حرفهاى خود را زد، به آن حضرت گفت: «تو از خودِ زهرا بپرس؛ زيرا او دروغ نمىگويد» (1)22 و در جاى ديگر مىگويد: «من از زهرا راستگوتر نديدم مگر پدرش را». (2)23 اين پاك سيرتى بود كه پيغمبر را وامىداشت آن اندازه به وى ابراز علاقه كند.
گاهى عايشه به محمد صلى الله عليه و آله اعتراض مىكرد كه چرا اين همه به زهرا محبت مىورزد؟! پيغمبر در پاسخ او مىگفت:
من از طرف خدا مأمورم به دخترم احترام كنم.
آن روز پس از علىبن ابىطالب عليه السلام كسى در خاندان پيغمبر صلى الله عليه و آله به پايه زهرا نمىرسيد. زهرا نمونه كاملى از انسان تربيت شده مكتب اسلام بود و بايستى از نژاد وى بهترين و
برجستهترين افراد به جامعه اسلامى تقديم شود، پس چه بُعدى دارد كه پيغمبر مأمور به احترام او باشد!
در اينجا نكته ديگرى نيز هست كه موجب مىشود پيغمبر بيشتر پيروان خود را عملًا تربيت كند.
شايد يك رشته از مأموريت او نيز اين بوده كه با تربيت دختران خود، عملًا مردم آن روز را از تبهكارىهايى كه در زمان جاهليت مرتكب مىشدند باز دارد.
براى فهميدن اين حقيقت، ناگزيريم به طرز سلوك و معاشرت اعراب با زنان و دختران، پيش از ظهور دين مقدس اسلام، بهطور اختصار اشاره كنيم:
به عكس عقيده عبداللَّه عفيفى، نويسنده كتاب «زن عرب در جاهليت و اسلام» (1)24 و همچنين به خلاف گفته عمر ابوالنصر، نويسنده كتاب «فاطمه دختر محمد» زن و دختر در جاهليت نه تنها ارزش اجتماعى نداشتند، بلكه به عنوان يك انسان هم به شمار نمىآمدند.
داستانهايى در اين مورد نقل شده كه پارهاى از
1) - المرأة العربية في الجاهلية و اسلامها
آنها- در عيناينكه رقتآور است- نشانمىدهد كه اسلام در مدت كوتاهى چگونه توانست چنان روحيههاى سركش و خشن را تغيير دهد و رأفت و مهربانى را جايگزين سنگدلى و خشونت سازد.
شيخ جعفر نقدى، مؤلف كتاب «زن در اسلام» (1)25 در صفحههاى 7 و 9 كتاب خود، مختصرى از فجايع عربهاى جاهليت درباره دختران را متذكر شده، مىنويسد: اعراب رسماً زنها را مثل يك حيوان مىفروختند و يا مبادله مىكردند و برخى از قبايل، دخترانِ خود را در گودالى انداخته، روى آنها خاك مىريختند تا بميرد و يا از مناره و كوه بلند پايين مىانداختند و عدهاى از آنها ولادت دختران را به فال بد مىگرفتند!
قرآن نيز در چند جا به اين رفتار وحشيانه اشاره دارد ولى اين دو نويسنده، يا روى تعصب ملّى و حفظ قوميت و يابه دلايل ديگرى، به دفاع پرداختهاند؛ بهخصوص عبداللَّه عفيفى مىگويد: دختران بهقدرى در نظر پدرانشان محترم بودند كه عدهاى دختران خود را به خدا اختصاص داده و آنها را مىپرستيدند! آنگاه براى تأييد گفتار خود داستان
1) - المرأة والاسلام
خواستگارى حرقه، دختر نعمانبن منذر را متذكر مىشود كه خسرو پرويز وى را از نعمان خواستگارى كرد، ولى نعمان با اينكه حاكم و دست نشانده خسرو بود، از كثرت محبّتىكه به دختر خود داشت، راضى نشد او را شوهر دهد.
عبداللَّه عفيفى و عمر ابوالنصر از اين داستان چنين نتيجه مىگيرند كه دختر نزد اعراب به اندازهاى بزرگ بوده كه حاضر نمىشدند او را به يك اجنبى شوهر دهند (1)26 و (2)
پرويز كه انتظار جواب منفى نداشت، خشمگين شد و نعمان را به دربار احضار كرد.
نعمان سرپرستى دخترش را به هانىبن قبيصه شيبانى سپرد و به دربار خسرو پرويز رفت. پادشاه ايران به كيفر نافرمانى دستور داد نعمان را زير پاى فيل انداختند، تا گوشت و پوستش پاره گرديد. پس از مرگِ نعمان، خسرو مجدداً حرقه را از نگاهبان وى خواستگارى كرد، ولى هانى نيز پيشنهاد خسرو را نپذيرفت. بالأخره خسرو براى اينكه عربهاى نافرمان را تنبيه كند، سپاهى بدانسوى فرستاد ولى سربازان ايران در ذىقار از سپاه عرب شكست خوردند و جنگ به نفع عربها پايان يافت
27 حتى1) - فاطمه بنت محمد، صص 30- 28 و زندگانى فاطمه، ص 19- 17
2) - عبداللَّه عفيفى در كتاب «المرأة العربية في الجاهلية و اسلامها» به اين داستان اشاره كرده، مىگويد: خسرو پرويز، حرقه دختر نعمانبن منذر را خواستگارى نمود ولى نعمان با اينكه حاكم و دست نشانده او بود، حاضر نشد دخترش را به دربار ايران بفرستد و در پاسخ فرستاده خسرو عذر آورد.
اگر آن اجنبى پادشاه مقتدرى مانند خسرو پرويز باشد. ولى چنانكه پيشتر اشاره شد، اين دو نويسنده، زير فشار تعصب مالى واقع شده و چنين اظهار عقيده نمودهاند.
امتناع نعمانبن منذر از اين وصلت، ناشى از كثرت علاقه و شدت محبّت او به دخترش نبود، بلكه روى همان تنفر كينهاى بودكه در آن زمان عربها از ايرانيان و ازدواج با اجنبى و به خصوص ايرانى را براى خود ننگ مىدانستند.
بهطور خلاصه، مىتوان فهميد كه دختران در دوره جاهليت بسيار خوار و ناچيز بودهاند. بلى، شايد در خانوادههاى اشرافى و سرمايهدارى، بيش از خانوادههاى پست، از دختر رعايت مىشد ولى اين اندازه رعايت را نمىتوان دليل ميل غريزى و فطرى گرفت بلكه از اين جهت است كه مردمان ثروتمند علاقمنديشان به همه چيز بيشتر از طبقه عادى است.
همينكه دين مقدس اسلام انتشار يافت و محمد صلى الله عليه و آله رهبرى مردم را به عهده گرفت، از يك سو با دستورات علمى قرآن و از يك سو با تربيت عملى خود، مأموريت داشت كه اين كردار زشت را ريشه كن سازد.
دورانى كه فاطمه در خانه پدر و تحت تعليم پيغمبر اسلام روزگار مىگذرانيد، اگرچه اجازه نيافت نتايج تعليم پدرش را آشكار كند و آنچه را در مكتب او ياد گرفته به مرحله اجرا و عمل بگذارد، ولى فضايل اخلاقى فاطمه بيشتر در خانه علىبن ابىطالب عليه السلام آشكار گرديد. آنجا معلوم شد پيغمبر صلى الله عليه و آله چگونه زهرا را براى زندگانى در محيط خانوادگى جديد تربيت كرده و در آنجا بايد نتيجه گرفت كه دختران قبل از هرچيز بايد به وظايف خانوادگى آشنا بوده و تكليفى را كه محيط تازه به گردن آنها مىاندازد دانسته باشند.
در اينكه بايد دختران تعليم و تربيت كامل را فرابگيرند هيچ ترديدى نيست، ولى اشكال در طرز تعليم و تربيت و نتايجى است كه بر اين دو، بار خواهد شد.
همانطوركه دانشمندان شيعه و سنى در سال تولد فاطمه عليها السلام همسخن نيستند، اين اختلاف در سن آن بانوى بزرگوار هنگام ازدواج نيز وجود دارد. اگر گفته دانشمندان سنى را بپذيريم و معتقد شويم كه دختر پيغمبر صلى الله عليه و آله در سال بناى خانه كعبه؛ يعنى پنج سال پيش از آنكه محمد صلى الله عليه و آله به درجه پيغمبرى برسد، تولد يافته، ناچاريم بگوييم هنگام عقد، هيجده يا نوزده سال داشته است و اگر پيرو سخن دانشمندان شيعى باشيم، بايد بگوييم كه فاطمه عليها السلام هنگام عقد نُه ساله بوده است.
مؤلف كتاب «زندگانى فاطمه» در اينجا هم اشتباه بزرگى را مرتكب شده است. وى چنانكه گفتيم، در صفحه 57 كتابش مىنويسد:
«آنچه امروز تحقق يافته و رأى همگى بر آن است، اين است كه فاطمه در پنجاه و پنج سالگىِ مادرش؛ يعنى چهار تا پنج سال پيش از هجرت ديده به جهان
گشود و غير از اين رأى هر عقيده ديگرى موجب گمراهى است!»
و در ذيل اين گفته مىافزايد:
«اين سخنى بود كه ما راجع به زمان تولد فاطمه بيان كرديم و در آن انواع اختلاف مورخان را بازنموديم و اگر چه نظير اين اختلاف در سرتاسر دوران زندگى فاطمه بسيار است ولى خوانندگان بايد به خاطر داشته باشند كه ما آنچه را براى ايشان نقل مىكنيم، از صحيحترين اخبار و مطمئنترين مصادر گرفتهايم و با آنكه ديگران غير اين راه، به راههاى ديگر نيز رفتهاند، ولى راهى كه ما اختيار كردهايم استوارتر و براى پيروى كردن سزاوارتر است!»
نويسنده با اينكه در اين صفحه چنين اظهار مىكند، در صفحه 80 مىگويد:
«چنانكه تمام مورخان گفتهاند، تاريخ ازدواج پس از جنگ بدر بوده و در آن هنگام، زهرا هيجده و على عليهما السلام بيست و پنج سال داشتهاند.»
اگر به گفته ايشان، فاطمه چهار يا پنج سال پيش از
هجرت متولد شده، بايد در سال پس از جنگ بدر، هفت يا هشت سال داشته باشد، نه هيجده سال!
چنانكه گفتيم به گفته كافى و مجلسى رحمهما الله كه از امام ششم روايت كردهاند، اطمينانمان بيشتر است؛ زيرا هرچه باشد تاريخ ولادت يك نوزاد را كسان او بهتر از ديگران يا بيگانگان مىدانند.
و همچنين، بااينكه فاطمه خواستگارانى داشته، چگونه مىتوان گفت كه تا سن هيجده سالگى در خانه پدر مانده است.
مؤلف كتاب «فاطمه بنت محمد» به اين اعتراض اينگونه پاسخ مىدهد كه: چون پيغمبر خيلى به فاطمه عليها السلام علاقمند بوده و زهرا به واسطه اوصاف پسنديدهاى كه داشته، توجه پدر را به خود جلب كرده و در خانه پيغمبر مقام مادرش را داشته، از اين رو محمد صلى الله عليه و آله در ازدواج وى تأخير انداخت! اين پاسخ درستى نيست، محمد صلى الله عليه و آله هرچه هم به دخترش علاقمند باشد به حكم شريعت خود علاقمندتر است.
او پيوسته مردم را ترغيب مىكرد كه دخترانشان را زود شوهر دهند و زودتر براى پسران زن بگيرند. از همه اينها
بگذريم، مگر پيغمبر مىخواست دخترش را به خارج مدينه شوهر دهد كه به دورى او حاضر نبود؟!.
به هرحال، اختلاف در اينجا، نتيجه اختلاف درتاريخ ولادت فاطمه عليها السلام است و اگر از گفته كلينى، مجلسى و دانشمندان ديگر شيعى پيروى كنيم، بايد بگوييم: فاطمه عليها السلام نُه ساله به خانه شوهر رفته است.
على بن عيسى اربلى صاحب كتاب كشف الغمه مىنويسد: فاطمه عليها السلام هشت سال در مكه با پدرش بود و با او به مدينه حركت كرد و ده سال هم در مدينه زنده ماند (1)28 اينها خلاصه گفتارى است كه در اين مورد ذكر شده.
1) - كشف الغمه ص 125
در اينكه ابوبكر و عمر پيش از علىبن ابىطالب عليه السلام به خواستگارى فاطمه آمدهاند جاى ترديد نيست و بلكه از بعضى روايات و گفتههاى مورّخان مىتوان فهميد كه غير از اين دو نفر، ديگران نيز براى اين منظور با محمد صلى الله عليه و آله وارد مذاكره شدهاند ليكن نتيجهاى نگرفتهاند و پيغمبر صلى الله عليه و آله در پاسخ هريك از آنها مىگفته است: تا خدا چه خواهد.
محمد صلى الله عليه و آله درباره ازدواج دخترانش آنچه بايد از تناسب سنى و اخلاقى و خانوادگى رعايت شود، در نظر مىگرفت.
خودِ او هنگامى كه درباره زناشويى دستور مىدهد، مىفرمايد: «هنگام ازدواج مواظب باشيد، شرافت خانوادگى را رعايت كنيد، از هركس و هر خانواده زن نگيريد و باهركس وصلت نكنيد.» لذا درنظر داشت دخترى را كه بدان درجه از كمال و اخلاق رسانده، به كسى كه در خور همسرى او باشد شوهر دهد. رعايت اين اصول در دوام علقه زناشويى مؤثر است و به عكس بىاعتنايى به آنها و در
نظر نگرفتن تناسب خانوادگى، تناسب سنى، تناسب اخلاقى، غالباً به مشاجره و نزاع و سرانجام به جدايى زن و شوهر منتهى خواهد شد.
بعضى از خانوادهها به صرف ملاحظه ثروت و سود پرستى و غرضهاى مادىِ ديگر، دخترى را به مردى شوهر مىدهند كه به هيچ وجه براى همسرى او مناسب نيست، بدين جهت از همان روز اول به جاى اينكه عطوفت، مهربانى، لطف و صفا در آن خانواده بار بگشايد، خشونت و درشتى و زد و خورد و قهر و منازعه حكمفرما مىشود. پيشتر نوشتيم كه در دوره جاهليت بعضى از قبايل عرب دختران خود را حيوانى بيش نمىدانستند و آنها را مانند مال التجاره مىخريدند و مىفروختند.
در همان دوره سياه طبقات برجسته و خانوادههاى اشرافى همچنان يك اصل مهم را رعايت مىكردند و آن توجه به شرافت فاميلى و حيثيت خانوادگى عروس و داماد بود. بسيار اتفاق مىافتاد كه رييس قبيلهاى زن فقير و بىچيزى را كه باقيمانده خانواده شريف و نجيب بود خواستگارى مىكرد و توجهى نداشت كه اين زن بىچيز است و ميان خودش و او تناسب مالى موجود نيست.
قيسبن زهير، رييس قبيله بنى عدى، وقتى به نميربن قاسط رييس ايل ربيعه وارد شد، گفت: براى من زنى از خانواده نجيب خواستگارى كنيد كه مؤدب و باكمال بوده و فقر و تنگدستى او را از پا درآورده باشد. (1)29 اين رسم در دورانى كه زنان از لحاظ اجتماعى ارزشى نداشتند، ميان عربهاى جاهلى، بهخصوص خانوادههاى اشراف متداول بود و بهطور خلاصه تناسب مالى ميان زن و شوهر رعايت نمىشد. ولى به عكس، اشراف و طبقه برجسته امروزى، دختر را در رديف مال التجاره درآورده و با هركس كه در مقابل اين كالا بيشتر بها بپردازد وصلت مىكند.
از اين مقدمه دانسته مىشود، آنچه را كه يك نفر از مستشرقين در باره وصلت پيغمبر صلى الله عليه و آله با علىبن ابىطالب عليه السلام بافته و شوهر دادن فاطمه به على عليه السلام را، كه مردى بىچيز و تنگدست بود، ناشى از بىعلاقگى محمد صلى الله عليه و آله به اين دختر مىداند، بى اصل است و تنها از تعصب نويسنده سرچشمه مىگيرد. درست است كه
1) - عقد الفريد، ج 3، ص 273، نقل از زن عرب در جاهليت و اسلام، صص 55 و 56
على عليه السلام مردى تنگدست بود، ليكن پيغمبر صلى الله عليه و آله هم مىخواست دخترش را شوهر دهد، نهاينكه با او تجارت كند! كجا مردى بهتر از علىبن ابىطالب عليه السلام يافت مىشد تا محمد صلى الله عليه و آله با وى وصلت نمايد.
فاطمه عليها السلام در خانواده پيغمبر صلى الله عليه و آله بهترين و نيكوترين مراحل تعليم و تربيت را طى كرده و در ادب و اخلاق و دانش، به پايه نهايى رسيده است. از اين رو، پدرش بايد او را به علىبن ابىطالب عليه السلام، كه او نيز در همين مكتب و زير دست پيغمبر صلى الله عليه و آله تربيت يافته، شوهر دهد.
ابوبكر و عمر هر يك پس از ديگرى فاطمه را خواستگارى كردند و بىترديد وضع زندگى آنها بهتر از على بود، ولى چون شرايطى را كه بايد براى ازدواج با فاطمه داشته باشند در ايشان موجود نبود، درخواستشان مورد قبول واقع نشد.
آندو، وقتى ازدرخواست خود نتيجهاى نگرفتند، على عليه السلام را ملاقات نموده، او را به خواستگارى فاطمه عليها السلام تشويق كردند، شايد على عليه السلام با همه ميلى كه به اين وصلت داشت، تهى دستىِ خود را مانع چنين اقدامى مىديد ولى با ترغيب ياران پيغمبر، به منزل محمد صلى الله عليه و آله رفت و در مقابل او
قرار گرفت. او ميل داشت حاجت خود را اظهار كند، اما شرم حضور، مانع مىشد. محمد صلى الله عليه و آله كه توجّه به اين نكته داشت، گفت: پسر ابوطالب چه مىخواهد؟! هر حاجتى كه دارد برآورده است! در اينجا على سوابق خود را تذكر داد و لطف و شفقتى را كه محمد صلى الله عليه و آله نسبت به وى ابراز كرده بود، بيان كرد و در پايان گفت:
براى اين آمدهام كه فاطمه را به من دهى.
محمد صلى الله عليه و آله از اين خواستگارى بسيار خرسند شد؛ بهطورى كه در پايان صحبت با على، نشانه مسرّت در چهرهاش ظاهر شد، ولى گفت:
چون پيشتر چند تن به خواستگارى فاطمه آمدند و من به او اطلاع دادم، راضى نشد، صبر كن تا از خود وى استفسار كنم، كه به اين وصلت راضى است يا نه. على عليه السلام را در همان مجلس گذاشت و به خانه رفت و به دخترش گفت:
من از خدا خواسته بودم تو را به بهترين آفريدگان و محبوبترين آنها نزد خدا شوهر دهم. تو على را مىشناسى و خويشى او را با خود مىدانى و از فضايل وى آگاهى، فاطمه در مقابل گفتههاى پدر ساكت بود و چون پيغمبر آثار كدورتى در او نديد، گفت: «اللَّه اكبر» ساكت
بودنش رضاى او را مىرساند. (1)30 بعضى مىگويند: پيغمبر صلى الله عليه و آله عادت داشت، هرگاه كسى به خواستگارى دخترانش مىآمد، به در اتاق آن دختر مىرفت و مىگفت: فلانى نام تو را برده است. اگر دختر ساكت بود رضاى او را مىرساند و اگر در را به ملايمت مىبست دانسته مىشد كه به ازدواج با او راضى نيست. (2)31 تقريباً تمام مورخان اتفاق دارند كه فاطمه عليها السلام به ازدواج با علىبن ابىطالب عليه السلام نظر موافق داده و تنها بلاذرى صاحب كتاب «انساب الاشراف» گفته است كه: فاطمه نظر به تنگدستى على عليه السلام ابتدا از اين وصلت ترديد داشت! (3)32 ولى ما نمىتوانيم اين گفته را بپذيريم؛ زيرا محمد صلى الله عليه و آله، پدر فاطمه نيز همين حال را داشت. او نيز از مال دنيا براى خود و خانوادهاش ذخيره نمىكرد و شايد فاطمه در خانه پدر نان سير نخورده بود. بنابراين، نمىشود احتمال داد كه چون علىبن ابىطالب عليه السلام تنگدست بود، فاطمه از ازدواج با او
كراهت داشت! محمد صلى الله عليه و آله پس از اينكه از رضايت فاطمه به اين ازدواج آگاه شد، از علىبن ابىطالب عليه السلام پرسيد: زهرا را با چه چيز مهر مىبندى؟ على عليه السلام پاسخ داد: تو خودت مىدانى كه من جز شمشيرى و زرهى و يك شتر آبكش چيز ديگر ندارم! محمد صلى الله عليه و آله مىگويد: شمشير را براى جنگ مىخواهى و شتر را نيز براى كار روزانه لازم دارى، پس همان زره را مهر قرار مىدهيم.
على زره را به بازار برد و به چهارصد درهم فروخت و عين پولها را نزد پيغمبر صلى الله عليه و آله آورد، پيغمبر صلى الله عليه و آله بخشى از پول را و به گفته بعضى از مورخان دو سوم و يا يك سوم آن را به بلال داد كه با آن عطريات بخرد و بقيه را به چند تن از ياران خود تحويل داد كه براى خريد جهيزيه به بازار بروند.
مهربندى عروسى در نزد عربها صورت مخصوصى داشت. آنها به كم و زياد بودن مهريه اهميت نمىدادند و همينكه مردى با داشتن سابقه درخشان و نجابت خانوادگى و همت عالى از ايشان خواستگارى مىكرد، با او وصلت مىنمودند و گاهى اتفاق مىافتاد كه پدرِ دختر، مهريه را از مال خودش مىپرداخت.
لقيط بن زراره، مردى بود كه از چنگ دشمن فرار
كرده و به قبيله قيسبن خالد (يكى از امراى عرب) پناهنده شده بود و در حمايت قيس مىزيست. پس از چندى كه در نزد او به سر برد، دخترش را خواستگارى كرد. قيس از معاشرت و سخن گفتن وى فهميد كه لقيط در خانواده نجيب و آبرومندى تربيت شده است؛ از اين رو، بدون گفتگو دخترش را به او داد و مهريه را هم از مال خود به دختر تسليم كرد. (1)33 آن روزها اعراب شوهران را به سه دسته تقسيم مىكردند و هر دستهاى را به نامى مىخواندند:
آنان با چنين كسى تنها به خاطر مال و پولش وصلت مىكردند (در اين صورت، دختر حكم كالاى تجارى را داشت و چنانكه تاجر كوشش مىكند جنس خود را به آخرين قيمت بازار بفروشد، پدرها نيز از چنين مردانى آخرين حدّ مهريه را مىگرفتند.)
1) - زن عرب در جاهليت و اسلام، ج 1، ص 159
زادهها و مردان آبرومندى بودند كه وصلت با آنها به افتخار دختر مىافزود و از اين طبقه چشم داشت مهر نداشتند و در تعيين مهر دقت و پافشارى نمىكردند.
1) - زن عرب در جاهليت و اسلام، ص 160، ج 1، نقل از المخصص ج 4، ص 24
روند عقب افتادهاند.
محمد صلى الله عليه و آله چون شايستگى على براى همسرىِ دخترش را مىدانست، از او درخواست مهريه نكرد و تنها براى اينكه نكاح معمولًا بدون مهر نيست، به چهارصد درهم پول زره اكتفا كرد. در آنوقت اشخاص زيادى بودند كه ممكن بود مهريههاى هنگفتى در مقابل اين وصلت بپردازند ولى پيغمبر از يك سو مىخواست اين عادت زشت را از ميان مردم بردارد و از سوى ديگر رعايت تناسب كامل را بنمايد، از اينرو چهارصد درهم پولِ زره هم به دست پيغمبر صلى الله عليه و آله نرسيد و چنانكه نوشتيم در بهاى خريدِ جهيزيه پرداخت شد.
عمار و چند تنِ ديگر از اصحاب رسول خدا صلى الله عليه و آله مأمور شدند جهيزيه عروس را از بازار تهيه كنند، آنها نيز به بازار آمده، وسايل مورد نياز اين زوج خوشبخت و بافضيلت را خريدارى كردند.
جهيزيه دختر پيغمبر صلى الله عليه و آله عبارت بود از:
1- چارقد، 1 عدد
2- لنگ، 2 عدد
3- قطيفه مشكى، 1 عدد
4- چادر پشمى، 1 طاقه
5- بالش، 4 عدد
6- بوريا، 1 تخته
7- قدح چوبى، 1 عدد
8- كوزه گلى، 1 عدد
9- مشك آب، 1 عدد
10- تنك آبخورى، 1 عدد
11- تختخواب چوبى (چوب خرما)، 1 عدد
12- طشت رختشويى، 1 عدد
13- آفتابه، 1 عدد
14- دستاس، 1 زوج
هيچيك از مورخان جهيزيه را بيشتر از اين صورت ندادهاند و بلكه گروهى كاسه و تشت رختشويى و چند چيز ديگر را هم به قلم نياوردهاند. از تختخواب در كتابهاى شيعى نام برده شده و در بعضى از تاريخهاى سنى نيز جزو سياهه ديده مىشود. (1)35
1) - الصواعق المحرقه
در نظر يكى از مستشرقين كه كتابى در شرح حال دختران پيغمبر نوشته، تختخواب حكم رمز سعادت عروس را داشته است. وى بر اين باور است كه چون تختخواب جزو جهيزيه فاطمه نيست، پس آن احترامى را كه بايستى يك دختر خوشبخت در نظر پدر داشته باشد دارا نبوده است.
اين استدلال از كجا سرچشمه گرفته؟ و روى چه مدركى است؟ نفهميديم.
نويسنده كتاب زندگانىفاطمه نيز از اين اظهار نظر تعجب مىكند كه چطور تختواب علامت خوشبختى دختر است؟ و چگونه است كه اگر در ميان جهيزيه زهرا، تختخواب موجود نبوده، دليل بر ناخوشبختى او بوده است؟ اين پرسشى است كه بايد خود «لامانس» حاضر شود و به آن پاسخ دهد. ما كه هرچه جستجو كرديم و هرچه به فكر خود فشار آورديم چيزى دستگيرمان نشد.
به هرحال جهيزيهاى كه بايد از خانه عروس به خانه داماد برود، همين چند قلم و بلكه كمتر از اينها است.
چگونه است كه عروسىِ بهترين و برجستهترين زنان اسلام و گرامىترين فرزند پيغمبر بايد به اين سادگى برگزار
شود و جهيزيهاش از زنان طبقه سوم هم كمتر باشد!
ممكناست پاسخ داده شودكه در آن زمان، هنوز اسلام قوت نگرفته و دست و بال پيغمبر و على و مسلمانانِ ديگر خالى بود. درست است كه چنين بود ولى اين پاسخ قطعى نيست؛ زيرا در همان زمان هم اگر محمد صلى الله عليه و آله مايل بود براى دخترش عروسىِ باشكوهى بگيرد، مىتوانست. آرى مىتوانست از مسلمانان ديگر قرض كند و جهيزيه مفصلى تهيه نمايد و ميهمانى مجلّلى راه بياندازد ولى او مىخواست پيروان خود را در عمل از ولخرجى و اسراف و تحمّل هزينههاى بيهوده باز دارد.
زن و شوهرى كه مقصودشان زندگى با يكديگر است و نمىخواهند بزرگى و فخر به هم بفروشند و تجمّلِ پدر و مادر را به رخ هم بكشند، همان مقدار جهيزيه لازم دارند كه رفع احتياجشان كند. در چنين عروسىاى نه داماد توقع دارد پدرعروس بهمنظور خودنمايى و دشمن كوركنى خود را زير بار قرض ببرد و خوانچههاى متعدد از منزلش راه بياندازد و نه پدر عروس مىخواهد ثروت خود را به رخ دامادبكشدوبه او بفهماند كه با چه كسى وصلت كرده است!
تنها عروسى فاطمه عليها السلام نبود كه آنگونه ساده برگزار شد،
بلكه مسلمانان در سالهاى بعد نيز كه پيشرفتهايى نصيبشان شده بود و درآمدهاى كافى داشتند، روش ساده و بسيطى را پيش گرفتند و از حد خود تجاوز نكردند.
خود پيغمبر در سال هفتم هجرى، پس از خاتمه نبرد خيبر، با اينكه بهره قابل توجهى از اموال يهوديان برده بود، در شب عروسى صفيّه دختر حُيَىِّ بن اخْطَب، غذايى كه به مردم داد، ماست جوش بود ...!
كسى نمىگويد كه امروز هم بايد به همان مشك چرمى و كوزه گِلى و تشك ليف خرما و ... اكتفا كرد، ولى اين كار را هم با هيچ ميزانى نمىتوان سنجيد كه يك نفر خرج گزافى براى خريد پيراهنى كند، فقط براى اينكه عروس آن را در هنگام عقد يا شب عروسى بپوشد و ديگر مصرفى نداشته باشد! آنهم به اين جهت كه چون فلان شاهزاده خانم اروپايى در شب عروسىاش چنين لباسى به تن كرده است.
هزينههاى گزافى براى يك پيراهن، براى پوشيدن يك ساعت! در حالى كه در همان شهر و در همان كوچه چندين زن و بچه فقير زندگانى فلاكتبار و پر مشقتى را سپرى مىكنند و قادر نيستند با دو متر كرباس بدن خشكيده و سرمازده خود را بپوشند.
شما خواننده گرامى، از آنجا كه نظير اين مسائل را بسيار ديدهايد، شايد تعجب كنيد كه چرا به چنين مطلب سادهاى اين قدر شاخ و برگ مىدهم، ولى مطمئن باشيد كه گردش روزگار، پس از مدتى- كه زياد هم طول نمىكشد- نتايج وخيمى را، كه بر كردار اين دسته از مردم بار مىشود، در معرض تماشاى عموم خواهد گذاشت.
پرگويى نكنيم، راستى هم اين حرفها از بس در عبارتهاى گوناگون و ضمن جملههاى مختلف مكرر شده، يادآورىِ آن در حكم تذكر مطلب عادى است و چندان قابل اهميت نبوده و گوشها از شنيدنش خسته مىشود، پس بهتر است دنبالش را قطع كرده ادامه ندهيم.
بارى، جهيزيه فاطمه مطابق همان سياههاى كه از نظر خوانندگان گذراندم، يا چند قلم كمتر از آن، به وسيله عمار و ديگران تهيه شد و در مسجد از نظر پيغمبر صلى الله عليه و آله گذراندند. وى اندكى آنها را با دست خود زير و رو كرد و آنگاه گفت: خدايا، براى خانواده محمد در اين اثاثيه بركت ده!
از زمان خواستگارى تا شب عروسى چه مقدار طول كشيده، دقيقاً معلوم نيست. به گفتار شيعه يك ماه، در
صورتىكه سنيان فاصله را تا يك سال نيز نوشتهاند و چون زياد مورد لزوم نيست از نوشتن گفتههاى آنها صرف نظر مىكنيم.
محمد صلى الله عليه و آله به امّسلمه دستور داد در خانه وى براى على و فاطمه اتاقى آماده كنند و به على فرمود: چند نفر را دعوت كن و شامى براى ميهمانان آمادهساز، گوشت و نان به عهده ما و خرما و روغن را تو فراهم كن و در پختن و آماده كردن غذا باز خود پيغمبر به على كمك كرد.
پس از صرف شام، آنگاه كه ميهمانان پراكنده شدند محمد صلى الله عليه و آله رو به على عليه السلام كرده، فرمود:
دختر پيغمبر به تو مبارك باشد، على!
فاطمه براى تو خوب زنى است.
فاطمه! على براى تو خوب شوهرى است. (1)36 حال به خانه رويد و اندكى تأمل كنيد تا من برگردم. پس از نماز به خانه على رفت و آب خواست سپس آن را بر سر عروس و داماد و بر شانه داماد و بر شانه عروس ريخت و در حقّ آنها دعا كرد. (2)37
زندگانى فاطمه عليها السلام در خانه شوهر نيز در سادگى و بىتكلّف بودن، نظير عهدى بود كه در خانه پدر به سر مىبرد. او در خانه على نيز از خوراك و پوشاك، به همان مقدار كه يك فرد از طبقه چهارم بايد داشته باشد، اكتفا مىكرد ولى در پرستش و اطاعت خدا از برجستهترين زهاد و مرتاضين جلو افتاد. بيشتر شب را به نماز مىايستاد و گاهى از سر شب تا صبح مشغول عبادت بود.
فرزندش حسن عليه السلام مىگويد: مادرم شبهاى جمعه تا سپيده صبح را در ركوع و سجود به سر مىبرد و گريه مىكرد. من مىشنيدم، پيوسته براى مؤمنان از خدا آمرزش مىخواست و به خصوص در حق همسايگان بيشتر دعا مىكرد و نام آنها را يك به يك مىبرد. مىپرسيدم: مادر! چرا براى خود دعا نمىكنى؟ مىگفت: پسر جان! همسايه بر خانه مقدم است. (1)38
1) - بحار، ج 10، ص 25
بى دليل نيست كه پس از صدها سال، چندين ميليون جمعيت در مقابل عظمت روحى و اخلاقى دختر پيغمبر اسلام سر تعظيم خم مىكنند. او در مدت زندگانى كوتاهش، آثارى از كردار و گفتار خود بهجا گذاشت كه از عهده مردان بزرگ خارج است. نُه سال در خانه على بود و در اين مدت، چيزى از او خواهش و درخواست نكرد و كوچكترين ايراد بر وى نگرفت، با اينكه اتفاق مىافتاد، دو روز و سه روز گرسنه مىماندند. على از او مىپرسيد:
چه داريم؟
به خدا قسم سه روز است چيزى در خانهمان يافت نمىشود.
پس چرا به من اطلاع ندادى؟!
پدرم گفته است چيزى از على نخواه تا خودش براى تو بياورد.
سلمان به خانه وى وارد مىشود و مىبيند چادرش از چند جا وصله خورده، ابراز تأسف مىكند و به گريه مىافتد، كه چطور شده دختران پادشاهان ايران و روم بايستى لباسهاى ابريشمى بپوشند ولى لباس دختر پيغمبر اينگونه باشد! فاطمه به پدرش مىگويد: سلمان از ديدن
چادر من تعجب كرد، به خدا قسم پنج سال است در خانه على هستم، فقط پوست گوسفندى داريم كه شب بر آن مىخوابيم و روزها شترمان را روى آن علف مىدهم.
تعجب اينجاست كه با چنين زندگى كوچك و محقرانه، باز على و زهرا در تمام كارهاى خانه شركت مىكردند.
علاوه بر اين، فاطمه به دستور پدرش كارهاى خانه را با كنيز خود تقسيم كرده بود. سلمان ديد فاطمه آرد دستاس مىكند و كف دستهايش زخم شده، خون پس مىدهد ...
مىگويد تو دست خود را زخم مىكنى، بهتر است فضّه اين كار را عهدهدار شود. مىگويد: پدرم دستور داده است، يك روز من كارهاى خانه را اداره كنم و يك روز فضّه.
ديروز نوبت او بود امروز نوبت من است.
امكان ندارد كه ادامه چنين روشى ميان زن و شوهر توليد كدورت و نقارى كند.
و آنهايىكه گفتهاند، گاهى ميان فاطمه و على گفتگويى مىشد و رواياتى را مدرك خود قرار دادهاند، اشتباه نمودهاند. از آن حديثها يكى اين است:
على به حالت قهر از خانه بيرون آمد و به مسجد رفت،
در آنجا روى خاك خوابيد. محمد صلى الله عليه و آله هم به بالين وى رفت و به او گفت برخيز اى «ابوتراب».
اين حديث با دنبالهاى كه دارد، اگر بزرگى و عظمت اين زن و شوهر و فداكارى آنها را نسبت به يكديگر ثابت نكند، هيچوقت معنىاش اين نيست كه ميان على و فاطمه كدورتى رخ داده و على از خانه بيرون رفته و در مسجد خوابيده است.
و بايد ديد كدورتهايى كه در داخل خانوادهها ميان زن و شوهر رخ مىدهد، از كجا سرچشمه مىگيرد:
يا بايستى زن از شوهر توقعات بىجايى داشته باشد و چون شوهر قادر به انجام آن نيست ميان آنها به هم بخورد. در اين موردگفتيم، فاطمه حتى آنچه راكه ضرورى زندگىاش بود از على مطالبه نمىكرد تا آنكه خود او حاضر كند.
يا ناشى از قصورى است كه زن در انجام كارهاى شوهر و خانه دارى مىنمايد كه اينها هم در ميان نبوده. بلى، كسانى كه مىخواهند براى اجراى مقاصد پست خود به خانوادههاى مقدس نسبت ناروا بدهند، ناچار، به دلايل سست و غير قابل قبولى نيز چنگ خواهند زد.
فاطمه عليها السلام در آنچه كه بايد يك زن در زندگانى شوهرش شريك شود، شركت داشت و چنانكه گفتيم على نيز در كارهاى داخلى با او همراه و شريك مىشد. تربيت فاطمه بگونهاى نبود كه شوهر را آلتى براى اجراى مقاصد خود بداند و از او متوقع باشد بهترين لباسها را برايش بخرد و مدرنترين لوازم خانه را به ميل او تهيه نمايد. او مىدانست كه زن مدير و ساماندهنده خانه شوهر است، نه فرمانفرما بر وى. در اين صورت جاى ترديد نيست كه هيچگاه غبار نقارى در خاطر چنين زن و شوهرى از يكديگر نخواهد نشست.
فاطمه عليها السلام همانطور كه در خانه پدر جلب محبت او را كرده و به گفته عمر ابوالنصر و ديگران مقام مادرش را به عهده گرفته بود، در خانه على نيز همان محبت را در دل پدر داشت. بگونهاى رفتار مىكرد كه پدرش از كار او دلگير نشود.
مىگويند روزى پيغمبر تازه از مسافرت برگشته بود كه به خانه فاطمه رفت. دخترش را ديد كه پردهاى به در آويخته و دستبندى «و به قولى گوشوارهاى» از نقره براى خود ساخته است، چهره پيغمبر گرفته شد و بر خلاف
هميشه، در خانه فاطمه زياد توقّف نكرد، بلكه فورى به طرف مسجد رفت. فاطمه عليها السلام فهميد، سبب گرفتگى خاطر پدرش، پرده و دست بندها بوده است، آنها را براى وى فرستاد و پيام داد: دخترت به تو درود مىفرستد و مىگويد:
اينها را در راه خدا نثار كن.
محمد صلى الله عليه و آله از اين اقدام بسيار خشنود شد؛ به طورى كه سه مرتبه گفت: پدرش فداى او باد، آنچه بايد بكند كرد!
از اين حكايت همچنانكه محبت و اطاعت زهرا عليها السلام نسبت به پدرش معلوم شده و مىتوان فهميد كه فاطمه حاضر نبوده است پدرش كوچكترين كدورتى از او و كردارش داشته باشد، اندازه مهربانى و مساوات محمد صلى الله عليه و آله نيز با مسلمانان ظاهر مىشود. شايد اين واقعه پس از جنگ احزاب و يا جنگ خيبر رخ داده باشد و شايد در موقعى بوده كه مسلمانان تا حدى از گرسنگى و بيچارگى نجات يافته بودند، ولى با اين همه پيغمبر حاضر نمىشد دخترش به در خانه پرده بياويزد و يا براى خود دستبند بسازد، يا براى فرزندش گوشواره تهيه كند.
چرا؟ شايد بعضى از زنان مسلمان تا اين درجه از تجمّل
هم محروم باشند، تجملى كه شايد مخارج آن از بيست درهم؛ يعنى يكصد ريال تجاوز نمىكرده است.
در صورتى كه بارها اتفاق مىافتاد، يك يا دو روز در خانه على عليه السلام خوردنى يافت نمىشد.
درهر صورت اينجا نمىتوان كردار پيغمبر را نشانه بىمهرى وى به دخترش يا به علىبن ابىطالب عليه السلام دانست بلكه با هردرجه محبتى كه محمد صلى الله عليه و آله نسبت به آنها داشت راضى نمىشد، خانواده او با ساير مسلمانان مساوى نباشند و همچنانكه خود گرسنه به سر مىبرد و ديگران را بر خويش مقدم مىداشت، مىخواست اهلبيت او نيز پيروش باشند؛ چنانكه وقتى اتفاق افتاد، اسيرانى براى پيغمبر آورده بودند فاطمه و على عليه السلام پس از مشاوره با يكديگر تصميم گرفتند با پيغمبر مذاكره كنند و براى اينكه از زحمت كارهاى خانه مقدارى بكاهند، اسيرى براى خدمتگزارى بگيرند. فاطمه نزد پدر رفت ولى خجالت كشيد مقصد خود را بيان كند. تا اينكه محمد صلى الله عليه و آله خودش به خانه آنها آمد و پس از آنكه مطلب دخترش را فهميد، گفت: آيا نمىخواهيد به شما چيزى ياد دهم كه از خادم بهتر باشد؟ گفتند چرا. آنوقت به آنها آموخت هنگامى كه
در بستر خواب مىرويد سى و سه بار خدا را تسبيح كنيد و پس از تسبيح، سى و سه بار حمد نماييد و آنگاه سى و چهار بار تكبير بگوييد. على عليه السلام مىگويد: هيچ شبى من اين تسبيحات را ترك نكردهام.
ابن سعد در طبقات اين داستان را با مختصر تفاوتى نوشته است. او مىگويد: پس از اينكه فاطمه درخواست خود را گفت و از پدرش خادمى خواست، پيغمبر به او گفت- نه- تا وقتى كه مسلمانان گرسنه هستند من به شما چيزى نمىدهم، من اين اسيران را مىفروشم و بهاى آنها را ميان مسلمانان تقسيم مىكنم.
يكى از نويسندگان به اين حديث ايراد گرفته، مىنويسد: چگونه ممكن است محمد صلى الله عليه و آله كه به هيچ كس پاسخ منفى نمىداد، درخواست فاطمه را نپذيرد و او را دست خالى برگرداند، پس اين داستان دروغ است.
بايد گفت: محمد صلى الله عليه و آله به فاطمه عليها السلام نيز پاسخ منفى نداد و آنها را با تعليم ذكر راضى ساخت ولى علت اينكه خادمى در اختيارشان نگذاشت، همان شفقتى بود كه پيوسته درباره مسلمانان اعمال مىنمود و آنها را بر خود و خانوادهاش مقدم مىداشت.
فرزندان على و فاطمه عليهما السلام
فاطمه عليها السلام از شوهرش علىبن ابىطالب عليه السلام سه پسر و دو دختر آورد. دانشمندان شيعه تولد محسن را نوشتهاند.
مسعودى و ابوالفدا، از مورخان سنّى نيز مىگويند:
فاطمه به جز حسن و حسين عليهما السلام فرزند ديگرى به نام محسن داشتند. ابن حجر در كتاب الصواعق المحرقه مىنويسد:
محسن در كودكى از دنيا رفته است.
زينب و امّ كلثوم، دو دختر فاطمه عليها السلام هستند، كه هر دو در واقعه كربلا شاهد مناظر دلخراشى بودهاند.
سختترين و جانگدازترين روز در تاريخ زندگانى فاطمه، روزى است كه پدرش از دنيا رفت.
فاطمه عليها السلام اثرى را كه اين فاجعه بزرگ در وى گذاشت، در خطبه و اشعارش متذكر شده است.
از آن ساعت كه محمد صلى الله عليه و آله در بستر بيمارى افتاد تا هنگامى كه چشم از دنيا بست، زهرا كمتر از بالين پدر جدا مىشد.
گرفتگى و تأثر او وقتى شدت يافت، كه پدرش خبر مرگ خود را به او داد. ولى گويا محمد صلى الله عليه و آله در اين لحظه هم نمىخواست دخترش را اندوهگين و دلشكسته ببيند؛ زيرا به او مژده داد كه تو بيش از هفتاد و دو روز و نصف زنده نخواهى بود.
عايشه مىگويد: فاطمه در ايام بيمارىِ پدر، نزد وى آمد، محمد صلى الله عليه و آله آهسته به او چيزى گفت كه به گريه افتاد، باز چيز ديگرى در گوشش گفت كه خندان شد.
من پيش خود گفتم، خيال مىكردم كه اين دختر بر ساير زنها برترى دارد ولى اكنون معلوم شد كه او نيز در رديف ديگران است! اين گريه و خنده پشت سر هم چه بود؟ از خودش پرسيدم، ولى فاطمه در پاسخ گفت: راز پدر را فاش نخواهم كرد. پس از مرگِ پيغمبر، ما را از آن راز خبر داد كه پدرم گفت: من خواهم مرد، از اين رو گريان شدم، سپس گفت تو نخستين كسى هستى كه به من خواهى پيوست، لذا خندان گشتم. (1)39 روز مرگ پيغمبر صلى الله عليه و آله بر فاطمه چهگذشت؟ اين موضوع چيزى نيست كه قلم بتواند جزئيات آن را به خوبى شرح دهد.
پدرى مهربان و رؤوف، مانند محمد صلى الله عليه و آله را، كه پشتيبان او و مايه اطمينان همه مسلمانان بود، از دست داده است، اكنون چگونه مىتواند جاى او را خالى ببيند و پس از مرگ پيغمبر به چه چيز و كدام كس دل خوش كند. لذا اغراق نيست كه بعضى نوشتهاند، فاطمه پس از مرگ پدر تا روزى كه زنده بود خنده بر لب نياورد.
1) - بحار الأنوار، ج 10، ص 9، زندگانى محمد، ترجمه ابوالقاسم پاينده، ص 492، ج 2 (با اندك تفاوت)
اين مصيبت گرچه در روح وجسمش اثر عميقى بخشيد ولى گرفتارى شوهر و اهانتهايى كه از طرف دولت جديد نسبت به وى وارد شد، بيشتر آزرده خاطرش ساخت.
اجتماع سقيفه بنى ساعده و محروميت علىبن ابىطالب، شايد بيشتر از مرگ پيغمبر صلى الله عليه و آله در فاطمه اثر كرد و يا تأثيرش كمتر از آن نبود.
پس از آنكه بازيگران سقيفه هريك نقش خود را با مهارت و زبردستى بازى كردند و خلافت را به نفع خود به پايان بردند و سعدبن عباده رييس طايفه انصار در مبارزه سياسى خود از ابوبكر و طرفدارانش شكست خورد و نزديك بود جان خود را هم روى مطالبه خلافت بگذارد، ابوبكر و عمر و پيروان آنها مظفرانه به مسجد پيغمبر مراجعت كردند.
گروهى از بنىهاشم و زبيربن عوام گرد على را گرفتند، بنى اميه هم، در اطراف عثمانبن عفان حلقه زده و بنىزهره پيرامون عبدالرحمن بن عوف بودند. عمر وقتى وارد مسجد شد، حضار را مخاطب قرار داده، گفت: چرا
چنين حلقه حلقه و پراكنده نشستهايد! برخيزيد و با ابوبكر بيعت كنيد؛ زيرا من و انصار با او بيعت كرديم!
عثمانبن عفان و كسانى كه از بنى اميه در مسجد حاضر بودند، با ابوبكر بيعت كردند. سعد و عبدالرحمنبن عوف نيز بيعت ابوبكر را پذيرفتند ولى على عليه السلام و عباس و زبير و بنى هاشم بيعت نكرده، مراجعت نمودند. (1)40 مخالفان ابوبكر در خانه فاطمه عليها السلام تشكيل جلسه دادند.
خليفه جديد، اينجا دچار موقعيت سخت و باريكى شده بود. او گرچه در سقيفه پيروزى يافت و سعدبن عباده حريف بزرگ خود را از ميدان به در برد، ولى اينجا بيش از هرچيز از طرف دختر پيغمبر نگران است و شايد آنقدر كه از مخالفت فاطمه وحشت داشت به مخالفت على عليه السلام اهميت نمىداد، چون فاطمه حتى نزد اشخاصى هم كه به جهاتى از على گرفته خاطر بودند، محبوبيتى فوقالعاده داشت.
علاوه بر اين، اگر فاطمه بر ابوبكر خشمگين مىشد، خيلى براى وى زيان داشت؛ چرا كه پيغمبر گفته بود هركس زهرا را خشمگين كند، مرا به خشم آورده است.
1) - الامامة والسياسه، صص 17 و 18
ساعاتى كه در آن بحران، بر خليفه تازه مىگذشت، بسيار طولانى و ناگوار بود.
زبير و علىبنابىطالب و بنى هاشم بيعت نكردهاند، به علاوه، مركز آنها خانه فاطمه است، چه بايد كرد؟ به فكرش رسيد كه عمر را براى مذاكره با مخالفان به خانه فاطمه بفرستد. ابوبكر اينجا مرتكب اشتباهى شد و شايد تشويش زيادى كه از وقوع پيش آمدهاى ناگوار داشت به وى مهلت نداد تا در اين مورد نيز فكر درستى بكند، فقط تمام حواسش در اطراف مخالفان دور مىزد كه به هر قيمتى، هرچه زودتر بيعت كنند.
عمر مردى تندخو و عجول بود، به عكس ابوبكر، كه مشكلترين و دشوارترين حادثهها را با خونسردى كامل پشت سر مىگذاشت و خود را نمىباخت، عمر مىخواست در هرجا با خشونت و درشتى كار را پيش ببرد؛ از اين رو، گاهى نزديك مىشد كه با تندخويىِ خود، رشتههاى ابوبكر را نيز پنبه نمايد.
و چنانكه در ماجراى سقيفه بنى ساعده گفته شده، عمر در پايان كار، خود را به روى سعدبن عباده، رييس طايفه انصار انداخت و مىخواست او را بكشد اما ابوبكر آگاه شد
و به وى گفت: اكنون زمان مداراست نه موسم خشونت و تند خويى.
عمر در اين مأموريت نيز نتوانست، آنگونه كه لايق يك ديپلمات مجرّب است، وظيفه خود را انجام دهد يا لا اقل با مخالفان به زبان خوش سخن بگويد و همينكه خود را به خانه فاطمه رسانيد، از پشت در صدا زد: بيرون بياييد. ولى بنى هاشم و على عليه السلام اعتنايى نكردند، عمر هيزم خواست و فرياد كرد: اگر بيرون نياييد خانه را با هركه در آن است آتش خواهم زد. گفتند: فاطمه در اين خانه است. گفت: چه عيب دارد. (1)41 در اثر تهديد عمر، آنانكه در خانه بودند بيرون آمدند و به مسجد رفته، با ابوبكر بيعت كردند ولى على در خانه ماند.
عمر گرچه با اين تهديد توانست چند تن از مخالفان را از خانه فاطمه عليها السلام بيرون كند و در صف بيعت كنندگان درآورد ولى اهانتى را كه به دختر پيغمبر كرد براى خودش و خليفه بسيار گران تمام شد.
1) - الإمامة والسياسه، ص 10
پيشتر اشاره شد كه در آن روزگار اشخاصى پيدا مىشدند كه خاطرشان از علىبن ابىطالب عليه السلام گرفته بود ولى دختر پيغمبر نزد همه مسلمانان احترام داشت، لذا حتّى امروز هم آنهايى كه جانشينى پيغمبر را به نصّ آسمانى و فرمان خدايى ندانسته و به رأى اكثريت موكول مىنمايند، رفتار عمر را نپسنديده و آن را كارى زشت و گناهى بزرگ مىشمارند و به همين نظر است كه بعضى از دانشمندان سنّى وقتى به اين داستان مىرسند، دست و پا مىكنند و اغلب وقوع حادثه را به شدّت انكار مىكنند.
از خشونت و فرياد عمر فاطمه عليها السلام ناگزير عقب در خانه آمد و گفت:
چه مردم بىچشم و بىآبرويى هستيد! هنوز جنازه پيغمبر در خانه ماست، شما تهيه كار خود را ديده و اكنون به قصد فرمانفرمايى به سر وقت ما آمدهايد؟! (1)42
شايد در آن هنگام عمر متوجه شد كه چه دستهگلى به آب داده، لذا ديگر توقف در آنجا را صلاحِ خود نديد و به
1) - الامامة والسياسه، صص 10 و 11
مسجد برگشت و درصدد برآمد ديگرى را براى احضار على عليه السلام بفرستد كه اگر پيش آمد بدى رخ داد مسؤوليت آن به گردن خليفه و خودش نباشد. (1)43 عمر پس از رسيدن به مسجد، از ابوبكر درخواست كرد كه تكليف على را يكسره كند و از او بيعت بگيرد. ابوبكر به قنفذ، خادم عمر دستور داد على را احضار كند. قنفذ به خانه فاطمه رفت و به على گفت: خليفه پيغمبر تو را مىخواهد.
على عليه السلام فرمود: چه زود به پيغمبر دروغ بستيد، قنفذ برگشت و پاسخى را كه شنيده بود، رساند، ابوبكر مدتى گريان شد ولى عمر دوباره فشار آورد كه اين مرد نافرمان را مهلت نده و از او بيعت بگير. ابوبكر به قنفذ گفت: اين مرتبه برو و به على بگو امير المؤمنين مىخواهد بيايى و با او بيعت كنى قنفذ دوباره پيام ابوبكر را به على عليه السلام ابلاغ كرد ولى على با صداى بلند گفت: سبحان اللَّه! چيزى را كه درخور آن نيست ادعا نمود.
فرستاده خليفه اوّل برگشت و پاسخى را كه شنيده بود به
1) - ما اين واقعه را طبق نقل دانشمندان سنّى نوشتيم، در صورتىكه روايات شيعى مىگويد: عمر در خانه را سوزاند و فاطمه هم كه پشت در بود، از فشار در و جمعيت صدمه ديد و مىگويند كودكى هم كه در شكم داشت، در اثر اين حادثه سقط گرديد
او گفت و خليفه هم براى مرتبه دوم گريه سر داد. عمر اينبار خودش برخاست و با عدهاى رو به خانه فاطمه آمدند و در زدند، فاطمه كه صداى آنها را شنيد، با بانگى بلند پدرش را مخاطب ساخت و گفت: «پدر! پس از تو، چهها از پسر خطاب و پسر ابىقحافه ديديم.»
از شنيدن ناله فاطمه، افرادى كه همراه عمر بودند، به گريه افتادند و به عقب رفتند، اما بالأخره على را از خانه بيرون آورده، به مسجد بردند (1)
چنانكه ملاحظه مىكنيد، شرح اين حادثه از روى نوشته ابن قتيبه دينورى نوشته شده كه يكى از مورّخان و دانشمندان سنى بوده و در سال 322 هجرى مرده است. خود نويسنده تا اين مقدار اعتراف كرده است، در صورتىكه تاريخ شيعه فجايع بيشترى را از عمر و همراهانش ذكر مىكند و بهخصوص كتاب سليمبن قيس هلالى كه نزد علماى شيعه معتبر بوده و مرحوم مجلسى و ديگران از روى نوشته آن نقل مىكنند، متذكّر است كه ميان فاطمه و فرستادگان ابوبكر كه عمر نيز جزو آنها بود، كار به مرحله بالاتر كشيد و فاطمه كه مىخواست از خروج شوهرش جلوگيرى كند، با تازيانه يا غلاف شمشير عقب رانده شد.
قطع نظر از گفتههاى طرفين، هيچ بعيد نيست كه چنين حوادثى پيش آمده باشد؛ زيرا اگر جانشينى محمد صلى الله عليه و آله حق رسمى على بوده و كارگردانهاى سقيفه با نيرنگ او را از حق خود محروم ساختهاند، مسلماً خود را براى ارتكاب جنايات بعدى نيز حاضر نموده بودند. كسى كه به چنين كار نامشروعى دست مىزند و گفته پيغمبر را زير پا مىگذارد، از آزار دختر پيغمبر نيز باكى نخواهد داشت.
و اگر فرض كنيم صحبت جانشينى و خلافت در ميان نبوده و چنانكه طنطاوى مىگويد: انتخاب خليفه حكم انتخاب رييس جمهور را دارد و رأى اكثريت در آن قاطع است، كار آسانتر مىشود؛ زيرا هر رييس جمهورى كه به دلخواه و دسيسه تعزيهگردانها انتخاب شود و بخواهد مخالفان خود را مرعوب سازد و با فشار و تهديد تحصيل اكثريت نمايد، از چنين تبهكارىهايى ناگزير خواهد بود
44 و در مقابل ابوبكر1) - الامامة والسياسه، ص 10
نگاهداشته به وى گفتند: بيعت كن.
اگر بيعت نكنم چه ...؟!
به خدا قسم اگر بيعت نكنى گردنت را مىزنيم!
در اين صورت، بنده خدا و برادر پيغمبر را كشتهايد.
عمر خطاب به آن حضرت گفت: بنده خدا درست، اما برادر پيغمبر نه (1)45 ابوبكر در تمام اين مدت ساكت بود.
1) - او فراموش كرده است، موقعى كه پيغمبر ميان ياران خود عقد برادرى مىبست، على را برادر خود خواند و باز فراموش نموده هنگامى را كه پيغمبر خويشاوندان خود را ميهمانى كرد و به آنها اطلاع داد: من از جانب خدا مأمور دعوت شما هستم و كسى جز على به او نگرويد و در آن حال پيامبر خطاب به آنان گفت: اين برادر من و وصىّ من و خليفه من در ميان شماست، حرف او را گوش كنيد و از او پيروى نماييد. تاريخ ابوالفدا، ج 1، ص 119؛ تاريخ طبرى، ج 2، ص 217؛ كامل ابن اثير، ج 2، ص 22؛ حيات محمد، طبع اول، ص 104
على گفت: من از شما به خلافت سزاوارترم، شما بايد با من بيعت كنيد: شما به اتكاى خويشى پيغمبر و سبقت در اسلام، انصار را از ميدان دركرديد، حالا خلافت را به زور و ستم از ما مىگيريد؟ (1)46 اى گروه مهاجر، ما از همه كس لايقتريم. ما اهل بيت پيغمبريم، كسى كه قرآن را بداند و از احكام خدا آگاه باشد و خوبى رعيت را بخواهد و بدى را از آنها برطرف سازد، ميان ماست.
بشربن سعد در پاسخ گفت: اگر انصار سخنان تو را شنيده بودند، با غير تو بيعت نمىكردند. (2)
اگر ما گاهى در نوشتههاى خود از ابوبكر و عمر يا ابوعبيده جراح به مرد سياسى تعبير مىكنيم، يا مىگوييم بازيگران سقيفه فلان كار را كردند يا فلان نيرنگ را زدند كسى به ما حق اعتراض ندارد و نسبت به مقام هيچ يك از اينها توهينى نشده است؛ زيرا پس از آنكه خلافت به سلطنت مادى تبديل گرديد و بناشد نص آسمانى در ميان نباشد و از رأى اكثريت پيروى شود، مدعى سلطنت ناچار است به وسايل مختلف متشبث شده و موفقيت حاصل نمايد و در اين صورت روحانيت و جنبه معنوى خود را از دست داده و حكم يك مرد سياسى را پيدا خواهد كرد.
على طنطاوى در پيامى، كه به علماى شيعه داده، مىگويد: «هر شهرى كه انتخابات عمومى در آنجا صورت مىگيرد و حكومت به نظريه ملت است- نه به نص آسمانى و حق خدايى- از اين حزببازىها و دسته بندىها خالى نيست» و باز در جاى ديگر نامه خود مىگويد: آيا هنوز نمىخواهيم مسأله خلافت را از لباس دين خارج كرده تا بدون كم و زياد به مسأله سياسى و مناقشات حزبى و انتخاباتى برگردد.
و باز مىنويسد: احزاب سياسى مىجنگند و به جان هم مىافتند و گاهى هم يكديگر را دشنام داده، بعضى بر ديگرى تعدى مىكنند و هر دستهاى براى پشتيبانى از رييس خود به مداحى وى برخاسته و بر دشمن ورقيب او افترا مىبندد ولىهمينكه جنجال انتخابات خوابيد، همه با يكديگر برادر شده، براى وطن و بلندى نام وطن مىكوشند. اين نويسنده معاصر مىگويد: خلافت يك مسأله سياسى است و مردان سياسى از دسته بندى ناچارند و بلكه گاهى افترا مىبندند و دشنام مىدهند، پس ما حق داريم از چنين مردمانى آنطور تعبير كنيم
47عمر سعى داشت هرچه زودتر كار را تمام كند و از على عليه السلام بيعت بگيرد، ولى ابوبكر مىخواست كارى كند كه به ظاهر بيعت على جنبه مسالمت داشته و گوياى ميل و رغبت او باشد نه اينكه به زور و تهديد از وى بيعت بگيرند، لذا در پاسخ عمر، كه گفت درباره على چه حكمى مىكنى؟
گفت: تا فاطمه با اوست به وى فشار نمىآوريم. (1)48
1) - الامامة والسياسه ص 11
و شايد به اتكاى همين نوشته، آنهايى كه مىگويند فاطمه شش ماه پس از مرگ پدر زنده بود، معتقدند، على نيز تا ششماه از بيعت با ابوبكر خوددارى كرد.
على عليه السلام پس از آنكه اين بار هم بيعت نكرد و از مسجد مراجعت نمود، خواست آخرين اتمام حجت را نموده و تا آنجا كه مىتواند از حق خود دفاع كند و راه عذر براى كسانى كه بيعت غدير را زير پا نهادهاند باقى نگذارد. از اين رو تصميم گرفت به كمك فاطمه، كه موقعيتش چنانكه نوشتيم، نزد همه مسلمانان بسيار خوب بود، مردم را به خود دعوت كند ولى ديگر كار از كار گذشته و دنيا طلبان بر خرشان سوار شده بودند.
مهاجر و انصار در جواب دختر پيغمبر مىگفتند: اگر پسرعمويت زودتر ما را خبر مىكرد، با ابوبكر بيعت نمىكرديم! على فرمود: شما توقع داشتيد من پيغمبر را در خانه بگذارم و دفنش نكنم و بر سر خلافت با شما بجنگم؟
يكى از نويسندگان تازه به دوران رسيده خارج كشور، به اينجا كه مىرسد، احساساتش گل كرده و مىنويسد:
على فاطمه را بر مركب سوار مىكرد و به در خانه مهاجر و انصار مىبرد تا به كمك او، براى خود پشتيبان بتراشد.
راستى اگر مردم هم دعوت او را مىپذيرفتند، چه خونريزى هايى به پا مىشد و چه فسادى برمىخاست!؟
گويا وى درست توجه نكرده است كه اگر منظور على ايجاد فتنه و انقلاب بود، همان وقت كه ابوسفيان به منزل وى آمد و او را بر ضدّ ابوبكر و عمر تحريك نمود و حتى وعده داد كه براى يارى تو مدينه را پر از سواره و پياده خواهم كرد و ... بر ضدّ خليفه جديد قيام مىكرد و كار را از پيش مىبرد ولى على عليه السلام چون منظور ابوسفيان را مىدانست و از انقلاب و خونريزى تنفّر داشت، به او روى موافق نشان نداد، ليكن در مورد استمداد به وسيله دختر پيغمبر، چنانكه نوشتيم، بر على عليه السلام لازم بود تا آنجا كه مىتواند از تضييع حق خود جلوگيرى نمايد.
با اين گفتارهاى متناقض و روايتهاى ضدّ و نقيض، بهطور دقيق نمىتوان فهميد كه علىبن ابىطالب چه روزى با ابوبكر بيعت كرد، ولى اين اندازه مسلم است كه بيعت او در روزهاى نخست خلافت صورت نگرفته؛ زيرا، چنانكه نوشتيم، اوتامدّتى با كمك دختر پيغمبر از حقوق خود دفاع مىكرد واگر همان روزهاى نخست بيعت نموده بود هيچوقت به چنين كارى اقدام نمىكرد و شايد، همانطور كه ابن قتيبه
نوشته است، پس از مرگ فاطمه با ابوبكر بيعت كرده باشد.
برخى نيز كه معتقدند فاطمه عليها السلام تا ششماه پس از وفات پدر زنده بود و مىگويند: علىبن ابىطالب عليه السلام و بنىهاشم نيزدر اين مدت بيعت نكردند «چنانكه ابن عبد ربه در كتاب العقدالفريد (1)49 و طبرى در التاريخ (2)50 از زهرى نقل كردهاند.
از طرفى در چگونگى آمدن عمر به خانه فاطمه عليها السلام باز هم گفتهها يكسان نيست؛ چنانكه نوشتيم ابن قتيبه مىگويد:
وقتى عمر آهنگ آتش زدن خانه را كرد، فاطمه خودش عقب درآمد و بر او آشفت. ابن عبد ربه نيز همينطور نوشته (3)51 ولى طبرى مىگويد: هنگامى عمر به درِ خانه على رسيد كه طلحه و زبير و گروهى از مهاجرين نيز آنجا بودند.
عمر گفت: بيرون بياييد! وگرنه به خدا قسم همه شما را آتش مىزنم! زبير شمشير كشيده، به طرف او دويد ولى پايش لغزيد و به زمين افتاد و شمشير از دستش بيرون شد.
اطرافيان به او هجوم آورده و دستگيرش نمودند. (4)52
گر چه داستان سقيفه بنى ساعده بسيار پيچيده و مبهم بوده و گفتهها و نوشتههاى گوناگون در اطراف آن به اندازهاى است كه انسان نمىتواند نظر قطعى خود را اظهار كند، ولى از مجموع آنها مىتوان نتيجه گرفت كه: پس از پايان كار سقيفه، هنگامى كه ابوبكر و عمر با حالتى پيروزمندانه مراجعت كردند، چون عجله داشتند كه كار را تمام كنند و نگذارند بچه نوزاد سرزا بميرد و از طرفى على عليه السلام و بنى هاشم هم نقطه مقابل آنها بوده و تسليم نمىشدند؛ تمام نيروى خود را در جبهه مخالفين متمركز نموده و مىكوشيدند به زودى كار بيعت را يكسره كنند، از اين رو به اقداماتى هم دست زدند كه از جمله آنها جمع هيزم و آتش زدن خانه بود و همينقدر كه ابن قتيبه و ابن عبد ربه اعتراف مىكنند كه عمر دستور داد آتش بياورند و وقتى كه طبرى مىگويد عمر بر سر آنهايى كه در خانه بودند داد زد كه اگر بيرون نياييد همه شما را خواهم سوخت، بايد مطلب را تا آخر خواند.
به هرحال، چون تفصيل اين فجايع خواننده را آزرده مىسازد، دنباله مطلب را بريده كيفر را با خدا و قضاوت را با اهل تاريخ مىگذاريم.
زهرا عليها السلام در مسجد
جاى ترديد نيست كه ابوبكر به بهانه اينكه محمد صلى الله عليه و آله گفته است «پيغمبران ارث نمىگذارند» دهكده فدك و باغستانهاى آن را از فاطمه عليها السلام گرفته و جزو بيتالمال كرده است ولى تصور مىرود اين اقدام، ساده و بدون سابقه و با نقشه قبلى نبوده بلكه پاپوش ضبط فدك، زودتر دوخته شده و شايد همان هنگام كه عمر و ابوبكر دو نفرى و يا با شركت ابوعبيده جراح مقدمات اشغال مركز خلافت را مىچيدهاند (1)53 تصرف باغستان فدك نيز از نظرشان دور نبود. اين نظريه بهخصوص زمانى قوّت مىگيرد كه ما به اجتماع مسلمانان در روز غدير (2)54 نيز توجه داشته و همچنين به مخالفت على و بنىهاشم با هر مدّعى مقام خلافت نيز متوجه باشيم. پس از مرتب ساختن اين چند موضوع و ارتباط آنها با يكديگر، به اين نتيجه مىرسيم كه:
1- عمر و ابوبكر مدتها پيش از مرگ محمد صلى الله عليه و آله در ايام بيمارى او به خلافت نظر داشتهاند.
2- مخالف بزرگ آنها اول علىبن ابىطالب عليه السلام است كه به موجب گفته پيغمبر، بايد خليفه باشد و مخالف دوم طايفه انصار است كه رييس آنها سعدبن عباده نيز از طرفداران جدّى على است.
3- فدك درآمد معتنابهى داشته؛ به اندازهاى كه بنىهاشم مىتوانستند با تأمين زندگى از محل عوايد و درآمد آن، از استفاده بيتالمال چشم پوشيده و به هيچ وجه نيازى به خليفه نداشته باشند و همچنان به مخالفت با مركز خلافت ادامه دهند و بلكه دلها را نيز متوجه خود سازند.
4- اين درآمد مستقيماً به دست فاطمه عليها السلام دختر پيغمبر مىرسيده و موقعيت وى، چنانكه نوشتيم، نزد همه مسلمانان بزرگ و مورد تجليل بوده است.
اين دورانديشىها ابوبكر را وادار نموده تا ملك مسلّم دختر پيغمبر را از چنگ وى گرفته و ضميمه بيتالمال نمايد تا ديگر بنى هاشم نتوانند با مركز خلافت مخالفت نموده و در اثر تنگدستى و فشار معيشت تسليم شوند.
آن روز مسلمانان، مركز اجتماعى جز مسجد نداشتند.
دادخواهى، دادستانى، ابلاغ فرمان همگانى، شورى و بالأخره اتخاذ هرگونه تصميم اجتماعى در مسجد عملى مىشد. مسجد پيغمبر محل حضور طبقات مختلف مدينه بود و هركس شكايتى يا ادعايى داشت كه طرف بدان اعتنا نمىكرد، به مسجد مىآمد و در مجمع عمومى مسلمانان حرفهاى خود را مىزد و توجه عامه را به سخنان خود جلب مىكرد.
اهانتهايى كه يكى پس از ديگرى به دختر پيغمبر وارد شد، سبب گرديد كه او نيز شكايت خود را به مجمع همگانى مسلمانان تقديم دارد و از ظلم و تعدّى حكومت جديد شكايت كند.
ولى بايد متوجه بودكه آنچه فاطمه آنروزمىخواست در مجمع همگانى طرح نمايد، تنها دفاع از حق شخصى خودوشكايت از تصرّف فدك نبود، اين تصور، مولودِ فكرِ
كوتاهىاستكه هنوز به عظمت اين خانواده پى نبرده است.
اگر منظور فاطمه فقط استرداد فدك بود و هدفى جز منافع مادىنداشت، چگونهاستكه وقتى ابوسفيان به كمك على آمد و خواست وى را بر ضدّ ابوبكر تحريك كند، فاطمه نپذيرفت و به شوهرش اعتراض نكرد و چرا در ضمن خطابه خود پيوسته حكومت و طرفداران آن را از خطر انقلاب و شورش مىترساند، با آن كه در آن وقت نه على و نه فاطمه، ياورانى نداشتند كه بر ضدّ حكومت قيام كنند.
فاطمه از اين نطق آتشين، نظرِ مهمتر و دقيقترى داشت. او بزرگتر و بالاتر از اين است كه به مردم شكايت نموده، از آنها دادخواهى كندكه چرا نان و خورش بچههاى وى را گرفتهاند!
فاطمه مىخواست به مردم آن روزگار بگويد كه شما در پناه اسلام و در نتيجه بزرگ شمردن دستورهاى آن، از ذلّت رهايى يافته و به اين مقام رسيديد كه دنيا را متوجه خود ساختيد و اگر پشت پا به دين و دستور پيغمبر بزنيد، ديگران نيز در شما طمع مىكنند. وقتى مردم فهميدند كه مىتوان با همه سفارشات پيغمبر درباره دخترش، خانه او را طعمه آتش ساخت و اموال وى را ضبط نمود و ... از
ديگران چه باكى دارند.
وقتى مردم بفهمند ياران ديرين پيغمبر و پيشينيان اسلام پشت پا به حكم خدا زده و براى رسيدن به كرسى پادشاهى از هيچ عملى خوددارى نمىكنند؛ پيش خود خواهند گفت: نه خدايى بوده است، نه دينى و بلكه حكومت بوده و بس و اگر اين فكر مسموم در دماغها راه يافت، كاخ سعادت مسلمانان به لرزه درمىآيد و بنيان خلافت سست شده، ريشه تمدّن اجتماع مىخشكد و مسلمانان دوباره به همان حال توحّش و بربريّت مىافتند و پس از مدتى آقايى و عزّت به خاك مذلّت خواهد نشست.
اين نتيجه قهرىِ بىاعتنايى هر هيئت حاكمهاى نسبت به قوانين مملكت است. وقتى ملّت ببيند قانون در نظر حاكمان جز عبارت جامد و الفاظ منقوش نيست، كجا براى قانون ارزش قائل خواهد شد و چه وقت رفتار و كردار خود را با آن خواهد سنجيد؟ بلكه او نيز از موقعيت سوء استفاده كرده و به فكر آزردن زيردست خود مىافتد، آنگاه در نتيجه غفلت در اجراى يك حكمِ كوچك، اجتماع بزرگى در مسير فنا و اضمحلال قرار مىگيرد.
آن روز فاطمه عليها السلام مىخواست به ابوبكر و عمر و
مسلمانان ديگر تذكر دهد كه براى نفع شخصى، منافقان و مخالفان را نسبت به خود و احكام دين گستاخ نكنند و با پشت پا زدن به گفتار پيغمبر، دشمن را چيره نسازند، اين بود كه چادر پوشيد و به همراهى چندتن از زنان خويشاوندش به مسجد آمد.
وقتى فاطمه وارد مسجد شد، ابوبكر با عده زيادى از مهاجر و انصار در مسجد بودند. نخست پردهاى ميان دختر پيغمبر و مردم كشيدند؛ آنگاه پيش از آنكه فاطمه نطق خود را آغاز كند، نالهاى از دل كشيد كه در اثر آن، مردم به گريه افتاده و جلسه به تشنج سختى درافتاد.
فاطمه اندكى ساكت شد تا جوش و خروش حضّار آرام گرفت و همهمه مردم فرو نشست؛ آنگاه شروع به صحبت كرد.
خدا را سپاسگزارى نمود كه بر بندگانش نعمت بيكران داده و گيتى را بىهيچ، آفريده و بر پدرش درود فرستاد كه خدا وى را برگزيد و به راهنمايى مردم مأمور ساخت.
سپس گفت:
مردم! بدانيد من فاطمه دختر محمّدم از نو مىگويم و بر آنچه مىگويم بينا هستم، بيهوده نمىگويم و بيجا
رفتار نمىكنم. لَقَدْ جاءَكُمْ رَسُولٌ مِنْ أَنْفُسِكُمْ عَزِيزٌ عَلَيْهِ ما عَنِتُّمْ حَرِيصٌ عَلَيْكُمْ بِالْمُؤْمِنِينَ رَؤُفٌ رَحِيمٌ (1)55 آن پيغمبر پدر من است نه پدر شما. برادرِ پسر عموىِ من است نه پسر عموى مردان شما.
محمد صلى الله عليه و آله حق پيغمبرى را ادا كرد، سرپيچان را بيم داد و از راهى كه كفار و مشركين پيش گرفته بودند رخ برتافت و سرهاى آنها را كوفت.
مردم را با منطق قوى و اندرزهاى سودمند به خداشناسى و حق پرستى خواند. آنقدر گلوى مشركين را فشرد و بتها را درهم شكست تا شب تاريك كفر، رخت بر بست و صبح درخشان اسلام پديد گرديد، تا وقتى كه پرده از چهره حقيقت به كنار رفت و پيشواى دين به سخن آمد و زبان شياطين گنگ شد تا اينكه بر سراسر منطقه كفر كلمه «لا الهَ الَّا اللَّه» حكومت نمود.
مردم! شما بر كنار مغاكى جاى داشتيد، طعمه هر طمع خوار و مزه هر آشامنده و شرارهاى بىدوام و لگدكوب طوايف بوديد.
از گودالهايى كه به آب روان و ادرار شتران پر شده
1) - توبه: 128
بود، مىنوشيديد. گياه بيابان و برگ درختها را مىخورديد، پست و زبون بوديد. اطرافيان بر شما چيره شده، همچون صيدتان مىربودند.
پس از اينهمه سختىها كه كشيديد و شكنجهها كه ديديد، خدا شما را به دست محمد از بدبختى نجات داد. محمد بر دزدان و گردنكشان عرب دست يافت، هرگاه آنها آتش جنگ افروختند، خدا خاموشش ساخت وگاهى كه، گردنفرازى سر برداشت يا مشركى به طغيان برخاست، محمد صلى الله عليه و آله على را به سركوبى او فرستاد. على هم تا سر و مغزش را با مشت نكوفت دست از وى برنداشت و تا آتش كينه او را به آب شمشير خاموش نكرد، به جاى خود ننشست.
شما در خوشى و آسودگى غرق شده بوديد، شاد و خندان به سر مىبرديد و على را مىديديد كه در راه خدا و براى خشنودى پروردگار هر رنج و سختى را بر خود هموار مىسازد.
همين كه خدا محمد را به جايگاه پيغمبران خواند و او را نزد خود برد، كينههاى پنهان آشكار شد، تا جايى كه جامه دين فرسوده گشت و ميدان به دست گمراهان افتاد و رشته گفتار را فرومايهها به دست گرفتند و پيروان دنيا نغمههاى ناهنجار را سر داده،
دم را از چپ و راست به حركت درآوردند.
در اين وقت شيطان كه در انتظار فرصت بود، گردن افراشت و شما را به طرف خود خواند، شما نيز دعوتش را پذيرفتيد و فريب وى را خورديد.
شما را جنبش داد، شما هم چالاك و چابك جنبيديد و از شما خواست كه خشمگين شويد شما نيز خشمگين شديد.
شترى را كه از آنِ شما نبود داغ زديد! و در آبشخور ديگران فرود آمديد! (خلافت را به ناحق گرفتيد) با اينكه هنوز عهدتان با پيغمبر نزديك است و زخم دل ما بهبودى نيافته و جراحتمان سر به هم ننهاده، همه اين زشتكارى را مرتكب شديد.
گمان مىكنيد براى جلوگيرى از فتنه و اختلاف كلمه، باچنان سرعت وچابكى به تعيين خليفه اقدام نموديد؟!
آگاه باشيد كه خود را در فتنه انداختيد و آتش دوزخ شما را فرا خواهد گرفت.
آوه ... چه شده است ... در چه حاليد ... خيال كجا را داريد ... كتاب خدا ميان شماست، امر و نهى آن معلوم است. دستورهايش هويداست. آيا به قرآن پشت پا مىزنيد؟ آيا بر خلاف قرآن حكم مىرانيد؟ اين نعل وارونه زدن براى مردم ستمكار بد است.
هركسى دينى جز اسلام بپذيرد از او قبول نمىشود و در آن جهان از زيانكاران است. اين اندازه درنگ نكرديد كه اين حيوان رميده آرام شود! (1)56
حق را باطل و باطل را حق جلوه داديد، كره را با شير مخلوط نموديد. ما بر اين مصيبت كه مانند كارد تيزى صدمه مىزند صبر مىكنيم.
شما گمان مىكنيد ما از محمد صلى الله عليه و آله ارث نمىبريم، چه حكمى! مگر به قانون جاهليت حكم مىكنيد.
1) - در سالهاى آخر زندگانى پيامبر، دستههاى كوچك و بزرگى از داخل و خارج مدينه چشم طمع به حكومت اسلامى دوختند و خيالهاى خامى در سر مىپختند. قبايل بسيارى نيز كه اجراى مقررّات، اسلام را به زيان مالى و يا مقامى خود مىدانستند، پيوسته منتظر فرصت بودند و لذا پس از مرگ پيغمبر بسيارى از دادن زكات، كه نوعى باج حساب مىشد، خوددارى كردند و چند تن نيز به پيغمبرى برخاستند، بهطور كلى در مردم سست ايمان، نوعى رميدگى پيدا شده بود و هرگاه مركز خلافت نيز دستخوش اغراض شخصى و رياستطلبى مىگشت، احكام اسلام آشكارا پايمال مىشد و در ميان ياغيان و مخالفان، كه تازه سر برداشته بودند، انعكاس بدى داشت. اينجاست كه فاطمه اثر سوء شتابزدگى كارگردانهاى سقيفه را خاطرنشان ساخته و آنها را به كردار زشتشان سرزنش مىنمايد و مىگويد: شما لااقل صبر مىكرديد، آنها كه از دين رميدهاند، رام شوند سپس خودتان اين خلاف قانونها را مرتكب مىشديد، نه اينكه با رفتار برخلاف دين خود، آنها را بيشتر جرى كنيد
براى كسانى كه ايمان آورده و يقين داشته باشند، چه كسى بهتر از خدا حكم مىكند؟ (1)
گرچه ابوبكر روايتى را از محمد صلى الله عليه و آله نقل مىكرد كه او فرموده است: «ما پيمبران ارث نمىگذاريم» ولى مسلماً اين اقدام در اذهان عمومى اثر ديگرى مىبخشيد؛ يعنى همان عقيده كهنه و فرسودهاى را كه در مغز عدهاى باقى بود زنده مىساخت. اين نيز يك نكته حساسى است كه در نطق پرمغز و آتشين فاطمه عليها السلام نهفته است
57پسر ابىقحافه! تو از پدرت ارث مىبرى ولى من از پدرم ارث نمىبرم! (2)58
بسيار خوب، پسر ابى قحافه! حالا فدك مانند شتر مهار كرده و پالان شده به تو ارزانى باد، ولى روز رستاخيز ملاقاتت مىكند. آن روز خدا بهترين داور و محمد صلى الله عليه و آله نيكوترين پيشواست ...
در اين هنگام فاطمه از شدت سوز و گداز به روى قبر پدر افتاد و با گفتن دو شعر، رنج خويش را با پدر مهربان
1) - بركسى كه تا اندازهاى دقيق بوده و در گفتار فاطمه عليها السلام تأمل كند، كاملًا معلوم مىشود كه تأثّر دختر پيغمبر بيشتر از تغيير نامشروعى بوده است، كه خليفه جديد در قانون ارث داده و موجب مىشد دوباره كردار شوم دوره سياه جاهليت تجديد گردد و مردم رفتار خليفه را سرمشق قرار دهند و دختران را از ارث محروم سازند.
2) - اينجا اشاره مىكند كه در دين اسلام دخترها نيز ارث مىبرند و محروميت دختر از ارث، كار عربهاى پيش از اسلام است
درميان نهاد:
«پس از تو مصيبتها و سختىهايى بود، اگر تو حاضر بودى دشوارىها زياد نمىشد
ما تو را از دست داديم، همچنانكه باران درشت از زمين گرفته شود. ياران تو با ما از در مكر درآمدند، گواه باش و از نظر دور مدار» (1)
قد كان بعدك أنباء و هنبثةلوكنت شاهد ها لم تكثر الخطب
إنّا فقدناك فقد الأرض وابِلَهافاختلّ قومُك فَاشْهَدْهُمْ وَلا تَغِبُ
59در حالى كه از شنيدن اين خطبه آتشين، زن و مرد به سختى گريان شده بودند، فاطمه عليها السلام اندكى بعد، انصار را مخاطب ساخت و گفت:
... اى جوانان، اى پشتيبانان دين، اى نگاهبانان اسلام، چرا در يارىام سستى مىكنيد؟ چرا به كمكم نمىشتابيد؟ چرا در حقّم كوتاهى مىكنيد؟ پدرم نگفت احترام مرد را به فرزندان او حفظ كنيد؟ چه زود فتنه به پا كرديد! چه شتاب زده پيروى هوى و
1) - شرحنهجالبلاغه ابنابىالحديد، ج 6، ص 43؛ بلاغاتالنساء، ص 26؛ اعلام النساء، ص 1207 و 1209؛ بحارالأنوار، ج 10؛ احتجاج طبرسى.
هوس را نموديد! پيغمبرتان تازه از دنيا رفته است به همين زودى دينش را لگدكوب كرديد!؟ آگاه باشيد! قسم به جان زهرا مرگ محمد صلى الله عليه و آله بسيار دردناك است، اين شكاف هرآن گشادهتر و اين گشادگى هرآن سهمناكتر مىشود. (1)60
زمين به مرگ محمد تاريك گرديد. كوهها متزلزل شد كاخ آرزو فرو ريخت. (2)61
پس از محمد صلى الله عليه و آله خانواده او خوار گرديد، احترام
1) - در اينجا نيز مردم را از پراكندگى بيم مىدهد، مبادا دشمن باز از موقعيت استفاده كند
2) - ايجاد وحدت حقيقى و تساوى ميان افراد مسلمان و برهم زدن امتيازات پوچ كه در نظر (محمد) بود به منزله اولين سنگ كاخ سعادت مسلمانان محسوب مىشد ولى افسوس كه منفعت پرستان حفظ رياست خود را بر همه چيز مقدم داشتند و براى طبقه اشراف برترىهاى مخصوصى قائل شدند بيست و سه سال اين روش زشت ادامه داشت. در سال سى و پنج هجرى هنگامى كه على خواست همان مساوات حقيقى را كه در زمان محمد صلى الله عليه و آله بود از نو برقرار سازد و بيتالمال را برهمه يكسان تقسيم كرد، سروصدا بلند شد و سرمايهداران و قدرت مداران مانند طلحه و زبير مخالف شدند. به حدى اين سيره زشت ميان مسلمانان كار عادى محسوب مىشد كه در همان جلسه مرد پارسايى مانند سهلبن حنيف به اعتراض برخاست و به على عليه السلام گفت: اين مردى كه تو او را با من به يك چشم مىنگرى و به من و او يك اندازه بهره مىدهى، تا ديشب غلام من بود!
آنها از ميان رفت، حدودشان شكسته شد.
اين مصبيتى است كه خدا در قرآن از آن خبر داده و محمد صلى الله عليه و آله هم پيش از مرگش شما را مطلع ساخت.
خدا مىگويد: وَ ما مُحَمَّدٌ إِلَّا رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَ فَإِنْ ماتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلى أَعْقابِكُمْ وَ مَنْ يَنْقَلِبْ عَلى عَقِبَيْهِ فَلَنْ يَضُرَّ اللَّهَ شَيْئاً وَ سَيَجْزِي اللَّهُ الشَّاكِرِينَ. (1)62
پسران قيله! (2)63 ميراث پدر را از من بگيرند و شما پيش روى من هستيد؟! صداى مرامىشنويد، دادخواهىام را گوش مىدهيد و مرا وا مىگذاريد!؟ در صورتىكه سپاه داريد، تجهيزات داريد، خانه داريد، پسر داريد، خدا شما را برگزيده است. چقدر با عرب جنگيديد! چقدر خود را به سختىها و مشقتها افكنديد! چقدر با مشكلات روبرو شديد تا آسياى اسلام را به گردش انداختيد، تا آتش جنگ فرو نشست، تا جوش
و خروش كفر ساكت شد، تا هرج و مرج تخفيف يافت و ريشه دين محكم گشت.
آيا پس از اينهمه پيشروى، عقب نشينى كرديد؟ و پس از سختگيرى سست شديد؟ با اين همه نيرومندى از مردمى كه دين را زير پا نهاده و ايمان را بازيچه خود نمودهاند ترسيديد!
بكشيد پيشروان كفر را چون آنها ايمان ندارند! شايد باز گردند. مىبينم به تن آسايى گراييده و به خوشى خوگرفتهايد. آنچه را فهميديد انكار كرديد و آن را كه آشاميده بوديد بيرون ريختيد. اگر شما و همه مردم روى زمين كافر شوند خدا از همه بىنياز است.
من گفتنىها را گفتم، مىدانم كه زبون شدهايد، مىدانم سستى شما را فرا گرفته است، مىدانم ايمان شما ضعيف شده، حالا فدك را رام و فرمانبردار بگيريد ولى اين ننگ هميشه به دامان شما چسبيده است تا شما را به آتش خدا بكشاند، آتشى كه دلها را فرا مىگيرد. خدا بر آنچه مىكنيد نگران است وَسَيَعْلَمُ الَّذِينَ ظَلَمُوا أَىَّ مُنقَلَبٍ يَنقَلِبُونَ (1)64
1) - شعراء: 227
خطبه فاطمه در اينجا پايان مىيابد. بعضى از دانشمندان عبارت را بيش از اين مقدار نوشتهاند ولى اين اندازه در كتابهاى دو تيره (شيعه و سنى) موجود است كه البته در پارهاى كلمات اختلاف دارند.
در تمام اين خطبه، سخنى از حق شخصى نيست. آنجا هم كه نام فدك را به زبان مىآورد، نظرش به پامال ساختن حكم قرآن است؛ حكم ارث دختر، كه ابوبكر با حديثى كه خود گويندهاش بود مىگفت: فاطمه از پدر ارث نمىبرد چون پيغمبر گفته است: ما پيامبران ارث نمىگذاريم. فاطمه تمام فكرش متوجه تغييرى بود كه در احكام اسلام وارد مىشود. امروز حق مالكيت شخصى را نسبت به دختر پيغمبر لغو مىكنند، فردا بدعتى ديگر پديد مىشود و كم كم دشمنان دين كه منتظر فرصتاند سر برمىدارند.
اين بود هدف بزرگى كه فاطمه عليها السلام از نطق آتشين خود داشت و البته غير از او هيچكس نمىتوانست در مجمع عمومى، در حضور خليفه و طرفداران او، كه خود را براى مقاومتهاى شديدى در برابر مخالفان حاضر كرده بودند اينگونه حقايق را آشكار سازد و به مردم بگويد كه اينها اسلام را نفهميده و دين را بازيچه خود ساختهاند و هدفى
جز پادشاهى ندارند.
همچنانكه روزگار به تدريج گفتههاى آن روز زهرا را ثابت كرد و وقتى نوبت خلافت به عثمان رسيد، مقدمات امپراتورى آغاز شد و اسلام را كه ابتدا آيينى بود به منظور پرورش افكار و تربيت عمومى و درس توحيد، به سلطنتى مستبدانه و جابرانه تبديل نمودند. اينجاست كه فاطمه عليها السلام مىگويد: گمان مىكنيد براى جلوگيرى از فتنه و اختلاف كلمه، با چنان سرعت و شتابى به تعيين خليفه اقدام نموديد؟! ولى اشتباه مىكنيد امروز روز اول بدبختى شماست.
همينكه زهرا عليها السلام خطبه جانگداز خود را پايان داد و مردم را از عواقب وخيم دينشكنى و حقكشى ترساند، مهاجر و انصار به اشتباه خود پى بردند، گويى در خواب گران بوده و اكنون بيدار شدهاند و خود را در مقابل كار انجام شدهاى مىبينند.
گريهها شديد شد، همهمه و جنجال فضاى مسجد را پر كرد، حاضران همه از اين پيش آمد متأثر بودند، شايد در آنوقت خدمات محمد صلى الله عليه و آله را به نظر آورده و سختىهايى را كه در راه هدايت و ارشادشان متحمل شده
بود يادآور مىشدند.
سخنان فاطمه خاطرات تلخ دوره جاهليت را يك لحظه ديگر به ياد آنها آورد و متوجه شدند؛ چنانكه فاطمه عليها السلام مىگويد: روزى طعمه هر صياد و مزه هر آشامنده بودند، دشمنان بر آنها چيره شده، همچون بازى كه به شكار خود پنجه مىافكند، آنها را صيد مىكردند، ولى محمد صلى الله عليه و آله با كوششهاى فراوان از بدبختى و زيردستى و زبونى نجاتشان داد.
شايد نطق فاطمه آنها را به ياد محمد صلى الله عليه و آله و سفارشهاى وى درباره دختر و پسرعموش انداخت؛ به خصوص آنجا كه ابوبكر را مخاطب ساخت و گفت: پسر ابى قحافه! تو از پدرت ارث مىبرى و من از پدرم ارث نمىبرم، چه افترايى!
يا آنجا كه به مسلمانان طعنه زده، گفت: شما از ترس فتنه در سقيفه جمع شده و با ابوبكر بيعت كرديد ولى به دست خود ايجاد فتنه نموديد.
تشنج جلسه، انقلاب روحى حضار، ايستادن دختر پيغمبر در مقابل مهاجر و انصار، ممكن بود به دنبال اين سخنرانى حوادث تازهاى رخ دهد. احتمال مىرفت
ياران پيغمبر تغيير رأى داده و بر خليفه جديد بشورند ولى ابوبكر ابداً خود را نباخت و از ميدان به در نرفت همينكه سخنان فاطمه پايان يافت رشته بيان را به دست گرفت و گفت:
دختر پيغمبر! پدرت بر مسلمانان رحمت و بر كفار عذاب بود. شوهرت او را در تمام سختىها يارى كرد و با او مساوات و مساعدت نمود. هر مرد پاكنهادى شما را دوست مىدارد و به جز بدنهاد با شما دشمنى نمىكند. شما خانواده پيغمبريد، خانواده برگزيده و پاكيزه هستيد، شما راه خير را به ما نشان داديد.
شماييد كه ما را به سوى بهشت مىبريد.
تو اى دختر پيغمبر، تو اى بهترين زنان، در گفتار خود راستگويى، عقل و دانش تو معلوم است كسى تو را دروغگو نمىداند و مالت را از دستت نمىگيرد.
به خدا من پيروى پدرت را نمودم. من به دستور او رفتار كردم (قافله سالار به قافله دروغ نمىگويد) من خدا را شاهد مىگيرم، از پيغمبر شنيدم كه مىگفت:
ما پيغمبران طلا، نقره و خانه ميراث نمىگذاريم.
ميراث ما دانش پيمبرى و كتاب آسمانى است. هرچه از ما باقى بماند آنكه پس از ما سر رشته كار را به دست مىگيرد براى خود و به صلاحديد خود به هر
مصرفى كه بخواهد مىرساند.
من آنچه تحويل گرفتم به مصرف سلاح و اسب و تجهيزات مىرسانم كه مسلمانان با كفار بجنگند و سركشان را به اطاعت خود درآورند. خودم تنها به اين كار اقدام نكردم، بلكه مسلمانها نيز چنين صلاح ديدند. اين حال من است كه مىبينى، من هرچه دارم مال تو و در اختيار تو است، نه كسى را بر تو ترجيح مىدهم، نه براى ديگرى ذخيره مىكنم. تو سيّده و سرور امت پدرت هستى! نه از حقوقت كاسته مىشود نه حقت گرفته خواهد شد. تو در آنچه من در دست دارم و مالك آن هستم، اختيار مطلق دارى، ولى آيا راضى مىشوى، من با پدرت مخالفت كنم و به حكم او رفتار نمايم؟!
خوب در اين گفتار دقت كنيد و مضمون آن را به خاطر بسپاريد و اين كلمات را كه پاسخ اعتراض فاطمه است، با خطبه زهرا و آنچه او در صدد تذكر آن بوده تطبيق دهيد، به خوبى معلوم مىشود ابوبكر- بر خلاف آنچه درباره او شايع است كه مرد ساده و نرم و رقيق القلب بوده- بسيار فكر دقيق و باريكى داشته و موانع را به خوبى تشخيص
مىداده و از نادانى و عاطفه مردم بيشترين استفاده را مىكرده است؛ چنانكه گفتيم هدف اصلى فاطمه از نطق خود، پرداختن به دو موضوع بود:
مسأله انتخاب خليفه و اجتماع سقيفه بنى ساعده.
منع دختر پيغمبر از ارث.
ولى ابوبكر با همين جملات مختصر بهطورى اذهان را تغيير داد و دعوى فاطمه را وارونه جلوه كرد كه اگر وى اندكى بيشتر در ادعاى خود پافشارى مىكرد، حاضران با او مخالفت مىكردند. ابوبكر به مردم اينگونه نماياند كه فاطمه مىخواهد پولى را كه بنا است به مصرف جهاد با كفار برسد براى خودش بگيرد، در صورتى كه اين مال اختصاص به پيغمبر نداشته و بايستى در مصالح عامه مسلمانان صرف شود. پس برگشت ادعاى فاطمه به اين بود كه جهاد و جنگ با كفار و تنبيه سركشان تعطيل شود و بودجه اين كار به مصرف شخصى او برسد!
و نكته ديگرى را كه در سخنان خود گنجانيد، اين بود كه من در اين صلاحديد تنها به رأى خودم اكتفا نكردم بلكه مجمع همگانى نيز با اين تصميم موافقت كرد.
اين يك زيركى و تيزهوشى بود كه به خرج داد؛ زيرا
حضار پس از اين مقدمه نمىتوانستند ادعاى او را تكذيب كنند و الّا آنها هم جزو مخالفين با مصالح عامه مسلمانان محسوب مىشدند!
فاطمه عليها السلام براى اينكه اين اشتباه را از خاطر مردم برطرف سازد، دوباره رشته سخن را به دست گرفت و گفت:
پدرم از حكم قرآن تجاوز نكرد. شما پس از وى به او دروغ مىبنديد. مگر قرآن نمىگويد: سليمان از داود ميراث برد؟ مگر حكم ارث دختر و پسر را معين نكرده است.
ابوبكر اين اعتراض را نشنيده فرض نمود و گفت:
تو درست مىگويى، پدرت از حكم قرآن تجاوز ننمود ولى آخر اين مسلمانها رشته خلافت را به گردن من انداختند و من به صلاحديد آنها كار كردم. من از خودم چيزى نياوردهام آنها گواه من هستند!
زهرا عليها السلام باز حضار را مخاطب ساخت و به آنها گفت:
شما چرا قرآن را نفهميده و چشم و گوش بسته به اين كار زشت دست زديد؟ اگر پرده بالا رفت
مىفهميد چه بار سنگين و پرمسؤوليتى را به دوش گرفتهايد؟
اينجا ابن ابى الحديد پاسخ ابوبكر را به عبارتى ديگر نوشته است. او مىنويسد: ابوبكر گفت:
تو سخن گفتى و به جا گفتى، آنگاه خشمگين شده، بيهوده گويى آغاز نمودى، خدا ما و تو را بيامرزد، من اسب و نعلين پدرت را به على دادم، اما در مورد بقيه، از پدرت شنيدم كه مىگفت: ما گروه پيغمبران ارث نمىگذاريم، ميراث ما دانش و حكمت است. من به دستور پدرت رفتار نمودم. (1)65
و باز افزود:
اين زمين ملك پيغمبر نبوده و به همه مسلمانها تعلق دارد، مدتى در دست پيغمبر بود حالا كه او نيست خليفه وقت بايد حقوق مسلمانها را حفظ كند. (2)66
اگر اين جملات گفته ابوبكر است، غرضش اين بوده كه ديگ طمع حضار را به جوش آورد تا به اميد اينكه آنها
هم از اين نمد كلاهى ببرند، از مساعدت با فاطمه عليها السلام خوددارى نمايند.
و گويا به همين ملاحظه، فاطمه عليها السلام پس از پايان سخنان ابوبكر به حال اعتراض جلسه را ترك كرد و به خانه رفت؛ زيرا برفرض هم كه باز مطالبى مىگفت پاسخهاى وارونهاى مىشنيد. تا اينجا نقشهها به خوبى عملى شد و احتياج به ايراد نطق ديگرى از طرف خليفه نبود.
ولى باز ابن ابى الحديد، خطبهاى را از خليفه «در همانروز» نقل مىكند كه اگر گفته او باشد، معلوم مىشود خليفه پس از اين موفقيت تصميم گرفته است مخالفان خود را كاملًا مرعوب نموده و روزنه استيضاحهاى بعدى را مسدود سازد.
مىگويد: ابوبكر چون خطبه فاطمه را شنيد، عصبانى و خشمگين شد و به منبر رفته، گفت: مردم! چرا به سخن هركس گوش مىدهيد.
اگر در زمان پيغمبر اين صحبتها در ميان بوده، هركس شنيده بگويد و هركه حضور داشته حرف بزند او (على) مانند روباهى است كه شاهدش دمش مىباشد. او مردى آشوب طلب است، مىخواهد از نو فتنه خوابيده را بيدار
كند. از ضعفا كمك مىخواهند از زنان يارى مىطلبند. او مانند امّ طحال (1)67 ناپارسايى را از هرچيز بيشتر دوست مىدارد. من اگر مىخواستم بگويم مىگفتم و اگر مىگفتم اسرار را فاش مىكردم ولى تا وقتى كه با من كارى ندارند ساكتم. (2)68 ابن ابى الحديد مىافزايد: من وقتى اين كلمات را از نقيب خود جعفربن يحيى بصرى شنيدم، گفتم: ابوبكر به كه گوشه مىزند؟
گفت- گوشه نمىزند پوست كنده مىگويد!
اگر اينطور واضح بود نمىپرسيدم!
به علىبن ابىطالب!
روى همه اين پرخاشها به على است!؟
بله پسرجان پادشاهى است!
انصار چه گفتند!؟
اسم على را بردند، ابوبكر ترسيد شورش بهپا شود.
آنها را منع كرد. (3)69 باز ابن ابى الحديد در جاى ديگر كتاب (4)70 آورده است:
از علىبن فارقى مدرس مدرسه غربى بغداد پرسيدم:
ابوبكر فاطمه را راستگو مىدانست!؟
بله!
چرا فدك را به او نداد؟
اگر فدك را به او مىداد، فردا گريبانش را گرفته خلافت را براى شوهرش مطالبه مىكرد. ابوبكر هم چون راستگويى او را تصديق كرده بود، ناچار مىشد بپذيرد و دست از خلافت بكشد.
پس از اينكه فاطمه عليها السلام از مذاكرات خود در مجمع همگانى نتيجه نگرفت، جلسه همگانى را به حالت تعرّض ترك كرد و به خانه رفت.
بعضى نوشتهاند، از شدّت تأثرى كه به او دست داده بود، به شوهرش گفت:
پسر ابوطالب! چه شده استكه مانند كودكِ در شكم مادر، خود را پنهان ساخته و همچون متهم در خانه نشستهاى؟!
بازهاى شكارى را سرشكستى ولى مرغ بىپر و بالى تو را شكست داد! (1)71
ر ابىقحافه ملكى را كه پدرم به من داده، از كفم بيرون مىآورد و آشكارا با من دشمنى كرد و دانستم كه در كينه توزى با من سخت استوار است. طورى صحبت كرد، كه مهاجر و انصار از من يارى نكرده چشم فرو بستند. نه جلوگيرى هست نه بلاگردانى، خشمگين بيرون رفتم و
1) دكتر سيد جعفر شهيدى، فاطمه سلام الله عليها دختر محمد صلى الله عليه و آله - زندگانى تأثر برانگيز سيده زنان، 1جلد، نشر مشعر - تهران، چاپ: 1.
شكست خورده برگشتم ...
من از گفتن خوددارى نكردم و بيهوده نگفتم، ولى چهكنم كه قدرت و توانايى ندارم. كاش پيش از اين حادثه مرده بودم! در هرحال خدا عذرخواه من نزد تو است.
واى بر من، پشتيبانم مرد و بازويم خرد شد. به پدرم شكايت مىكنم به خدا تظلّم مىنمايم.
على عليه السلام دلدارىاش داد و به او گفت: در اين كنارهگيرى مصلحتى است، من از دين رو نگرداندهام و كارى را كه از دستم برآيد ترك ننمودهام. واى بر تو نيست، بر طعنه زنندههاى تو است. آنچه در آخرت براى تو آماده شده بهتر است از آنچه از تو گرفتهاند. كار را به خدا واگذار فاطمه! خدا براى من بس است، ديگر حرف نمىزنم.
عبارات بالا ترجمه گفتارى است كه از زبان فاطمه، هنگامِ ورودش به خانه نقل نمودهاند ولى ما به دلايلى نمىتوانيم اين مطلب را بپذيريم و معتقديم كه يا اين سخنان ابداً در ميان نبوده و يا گفته دختر پيغمبر در لباس عبارت نويسنده (هركس بوده) درآمده است.
آنچه ما را در پذيرفتن اين داستان دچار ترديد مىسازد
عبارت است از:
1- اينكه در چند جا فاطمه على را سرزنش نموده است بهخصوص آنجا كه مىگويد: «چه شده است، مانند كودكى كه در شكم مادر نهفته، خود را پنهان ساخته و همچون متهم در خانه نشستهاى» صريحاً به وى اعتراض مىكند.
در صورتىكه فاطمه عليها السلام آن وقت كه پدرش زنده بود، به شوهرش ايرادى نگرفت و چيزى از او نمىخواست تا خودش مىآورد. (1)72 اكنون كه على امام وقت و جانشين محمد صلى الله عليه و آله است، چگونه ممكن است دختر پيغمبر به اين سختى به او اعتراض كرده و به اين تندى با وى سخن بگويد، اگرچه بعد هم از او عذرخواهى كند!؟
2- آنجا كه مىگويد: «من از گفتن خوددارى نكردم و بيهوده نگفتم» على عليه السلام را متهم مىكند كه از مطالبه حق خوددارى كرده، تصريح مىنمايد كه على عليه السلام مسامحه كرده و بعد على عليه السلام در پاسخ او مىگويد: من از دين رو نگرداندهام و كارى را كه از دستم بر مىآيد ترك ننمودهام، مگر فاطمه از على بيگانه بود؟ مگر او از وصيتهاى پيغمبر خبر نداشت؟ مگر نمىدانست على عليه السلام براى حفظ دين
1) - همين كتاب، ص 50
مقدس اسلام و جلوگيرى از اختلاف كلمه، از مطالبه حق خود ساكت شده است؟ با دانستن اين مطالب، چگونه ممكن است بر او اعتراض كند.
3- چنانكه پيشتر نوشتيم، منظور اصلى فاطمه عليها السلام از اين سخنرانى، رفع توهّمى بود كه شايد از دوره سياه جاهليت مانده و دختران را از ارث محروم مىنمودند. وى خواست مردم را از اشتباه بيرون آورد و به آنها بفهماند، حكم خدا تغيير نكرده و پيغمبر بر خلاف قرآن دستور نداده ولى ابوبكر به دلخواه خود از زبان او نقل مىكند كه: پيامبران ارث نمىگذارند.
او هيچوقت چشم طمع به درآمد فدك نداشت و اصلًا نمىتوان پذيرفت كه دختر پيغمبر در مجمع عمومى مسلمانان از گرسنگى خود و بچههايش شكايت كند و فدك را براى نان و خورش فرزندانش بطلبد.
خانوادهاى كه مردم را در بينوايى به خدا پشت گرمى داده و روزىده جهانيان را خدا مىداند، چگونه ممكن است در اين پيش آمد، فقط به خاطر ارتزاق روزانه متأسف شده و آنچنان سخن بگويد!
4- سبك عبارت اينجا با سبك خطبههاى فاطمه عليها السلام در
مسجد بسيار تفاوت دارد.
با اينكه در آنجا قصد سخنرانى داشته و بهخصوص سخنرانِ بليغ سعى دارد عبارات و تشبيهات و استعارات مناسب را به كار ببرد، معهذا آنقدر كه در اين چند سطر تصنع به كار رفته در خطبه، مشاهده نمىشود.
هنگامى كه فاطمه عليها السلام از مسجد به خانه آمد، دل آزرده بود و برفرض كه مىخواست با شوهرش حرفى بزند غرضش درد دل كردن بوده، نه خطابه خواندن و با سجع و قافيه صحبت كردن.
مرتبه و جلال و دانش و كمال فاطمه فوق آن بوده است كه براى عبارتى فكر كند تا جمله متناسب و بليغ بگويد ولى زمان هم بايد اقتضا داشته باشد. آيا فاطمه عليها السلام مىخواسته است قوت منطق و قدرت سخنرانى خود را بر شوهرش معلوم كند؟ كه تا در جملات كوتاه درد دلآميزى اين اندازه تشبيه و استعاره به كار برده و بگويد: «افترست الذئاب و افترشت التراب» و يا بگويد «يَا ابن أَبِي طالب عليك السلام، اشتملت شملة الجنين، و قعدت حجرة الظنين»، يا رعايت قافيه را تا آخرين حد نموده و بگويد:
«نقضت قادمة الأجدل، فخانك ريش الأعزل» و يا خطاب
به على بگويد: «أضرعت خدّك يوم أضعت حدّك». (1)73
به دلايل فوق و به خصوص به دليل 1 و 3، انتساب اين مقاله و سخنرانى به فاطمه عليها السلام مشكوك مىشود و خدا داناست كه اين گفتهها از دختر پيغمبر باشد يا نه. مسلماً در آن روز زهرا عليها السلام بىحد متأثر بوده است. اين حوادث و مصيبتهاى پى در پى روح زهرا را افسرده ساخته و كم كم در جسمش نيز تأثير نمود و بلكه به گفته دانشمندان و مورخان شيعى و شايد از گفته ابن قتيبه و ابن عبد ربه نيز بتوان پى برد، روزى كه نماينده ابوبكر به در خانهاش آمده، آسيبهاى بدنى نيز به او وارد شده است.
طبرى مىنويسد: سبب مرگ فاطمه عليها السلام بنا بهگفته ابوبصير از امام ششم عليه السلام، آسيب ته شمشيرى بوده است كه از قنفذ غلام عمر ديده و بر اثر آن كودكى هم كه در شكم داشت سقط شد. (2)74 دردناكتر و مؤثرتر از تمام اين مصيبتها مرگ محمد صلى الله عليه و آله بود كه بالأخره دخترش را بسترى كرد.
در روزهايى كه در بستر خوابيده بود، دستهاى از
زنان مهاجر و انصار براى احوالپرسى به بالينش رفتند و پرسيدند: حال دختر پيغمبر چگونه است؟ فاطمه در پاسخ گفت:
مىبينم دنياى شما را دوست نمىدارم و از زندگانى به تنگ آمدهام. از مردان شما بيزارم، آنها را آزمايش كردم. درونشان را ديدم و دانستم كه به درد نمىخورند، از اين رو دورشان انداختم.
چه زشت است شمشيرى كه دندانه شده و نيزهاى كه سست گشته و انديشهاى كه تيره گرديده باشد!
نفس بد انديش آنها چه چيز زشتى جلوى پايشان نهاد، خشم خدا بر آنان هموار شد و در عذاب هميشگى جاىگرفتند.
من چنبره فدك را به گردنشان انداختم و ننگ غصب خلافت را بر آنها بار نمودم، نابود و زشت باد ستمكاران!
واى بر آنها، خلافت را از مركز ثابت خود، از پايگاه نبوت، از فرودگاه جبرئيل به كدام نقطه بردند؟
چه زيان آشكارى!
آنها از على چه كينهاى در دل داشتند؟ به خدا پرخاش جويىشان از ضرب شمشيرى بود كه وى
در راه خدا مىزد و از حملههاى گرانى بود كه در راه رضاى خدا مىنمود.
به خدا اگر على را در كارى كه محمد صلى الله عليه و آله سر رشته آن را به دستش داده بود، آزاد مىگذاشتند، چنان آرام و بىحركت سيرشان مىداد، كه نه سوار زحمت كوفتگى و خستگى ببيند و نه مركب آزار مهار را احساس كند.
اگر زمام خلافت را به على مىدادند، آنها را در آبشخورى صاف و پهناور و سرشارى فرود مىآورد، تا سيراب شده و از سوز تشنگى و زحمت گرسنگى برهند.
اگر على رشته كار را به دست گرفته بود، درهاى بركت از آسمان و زمين به رويشان گشوده مىشد ولى سرپيچى كردند و نگذاشتند و چه زود خدا به كيفر كار زشتشان خواهد رسانيد.
حالا گوش بده، چند كه زنده باشى روزگار به تو شگفتىها خواهد نماياند و حوادث تو را به تعجب خواهد آورد.
به كدام نوشته تكيه كردند!؟ و به كدام ريسمان محكم چنگ زدند كه مهتر را گذاشته كهتر را گرفتند و سر را نهاده به دم چسبيدند؟!
اى دماغ آنها به خاك بمالد، كه مىپندارند كار نيك مىكنند، آنها مفسدهجو هستند و خود نمىدانند. واى بر آنها، آيا كسى كه مردم را به شاهراه هدايت مىخواند شايسته رهبرى است يا آنكه راه نمىداند!؟
قسم به جان زهرا، آن حيوانى كه به كمند انداختيد آبستن شد، اندكى درنگ كنيد تا شيرده شود، سپس از پستان آن، خون تازه و مرگ كشنده بدوشيد و ظرفهاى خود را پر سازيد.
آن وقت است كه پيروان باطل زيان مىبينند و آيندگان از عاقبت كار گذشتگان آگاه مىشوند.
ما را از دنياى خود دور سازيد ولى خود براى آماج گشتن بلا آماده شويد.
مژده باد شما را!
به شمشير برنده و فقر عمومى و خود مختارى ستمكاران، كه منافع شما را پامال مىسازند و مردانتان را از دم شمشير مىگذرانند.
چه بدبختى گريبانگيرتان شد؟ ما مىخواهيم به راه راستتان بداريم ولى شما سرپيچى مىكنيد.
مىگويند زنان مهاجر و انصار آنچه از دختر پيغمبر شنيده بودند به شوهران خود گفتند و آنها براى عذرخواهى به نزد وى رفته گفتند: اگر شوهرت پيش از آنكه كار ابوبكر در سقيفه محكم شود با ما وارد مذاكره مىشد، به جز او با كسى بيعت نمىكرديم ولى فاطمه عليها السلام چون مىدانست دروغ مىگويند، گفت پس از اين خطاى بزرگ، ديگر عذر شما پذيرفته نيست. (1)75 از جمله كسانى كه هنگام بيمارى فاطمه براى دلجويى وعذرخواهى نزد او رفتند، عمر و ابوبكر بودند. اين دو نفر پس از گرفتن اجازه وارد شدند، ابتدا ابوبكر گفت:
تو در باره من چگونه مىانديشى؟ آيا من با اينكه تو را مىشناسم و قدر تو را مىدانم، حقّت را از تو مىگيرم؟ و ارثى كه از پيغمبر مىبرى به تو نمىدهم؟
من از پدرت شنيدم مىگفت: ما پيمبران ارث نمىگذاريم هرچه گذاشتيم صدقه است.
فاطمه عليها السلام گفت:
اگر سخنى از پدرم بگويم كه خودتان آن را مىدانيد به
1) - احتجاج طبرسى، نقل از بيت الأحزان، ص 75
آن رفتار خواهيد كرد؟
بله
شما را به خدا آيا از پيغمبر نشنيديد، خوشنودى فاطمه خشنودى من است و خشم او خشم من، هركه دخترم فاطمه را دوست بدارد مرا دوست داشته و هركه او را خشنود نمايد، مرا خشنود نموده و هركه آزردهاش سازد، مرا آزرده است؟
بله! ما اين سخن را از پيغمبر شنيدهايم.
من خدا و ملائكه را گواه مىگيرم كه شما مرا خشمگين نموده، خشنودم نكرديد. من اگر پيغمبر را ببينم از شما شكايت خواهم كرد.
ابوبكر- فاطمه! من تو را خشمگين ساختم؟ من به خدا پناه مىبرم «ابوبكر با گريه خارج شد».
فاطمه- من پس از هر نماز تو را نفرين مىكنم! (1)76 پس از اينكه ابوبكر با حالت گريه از خانه فاطمه عليها السلام بيرون آمد، به آنهايى كه دورش جمع شده بودند، گفت:
1) - اعلام النساء، ج 3، ص 1215؛ الامامة والسياسه، ص 23
هركس شبها با خاطر آسوده به خانه برود و با خيال راحت در آغوش خانواده خود قرار گيرد و شما مرا به اين حال گذاشتهايد، من هرگز به بيعت شما احتياج ندارم، استعفاى مرا بپذيريد!
مردم گفتند: خليفه! تو از همه داناترى، اگر بخواهى اينگونه كار كنى، دين پايمال و حكومت دچار ضعف مىشود. با اين سستى كه تو نشان مىدهى، كشور را به هرج و مرج خواهى انداخت. (1)77 ابوبكر: به خدا اگر به خاطر جلوگيرى از هرج و مرج و گسستن ريسمان دين نبود، پس از آنچه از فاطمه شنيدم حاضر نبودم، يك شب بر مردم حكومت كنم. (2)78 گويا خليفه از اين پيش آمد بسيار متأثر شده و از اينكه فاطمه دختر پيغمبر هم از وى خوشنود نبود، آزرده خاطر گرديده است، به حدّى كه حاضر شده، دست از خلافت بكشد ولى دلسوزى براى مردم و دين جلوگيرش شد و مردم نيز راضى نمىشدند ابوبكر استعفا دهد.
ليكن ما از كتاب ابن قتيبه دينورى در ذيل همين مذاكرات، داستان عجيبى را مىخوانيم، كه معلوم مىشود بهعكس جنبه سياسى خلافت ابوبكر، بسيار قوىتر از جنبه دينى آن بوده است.
چنانكه پيشتر نوشتيم، ابوبكر با مخالفت سخت علىبن ابىطالب و عباس و بنى هاشم مواجه شده بود. در اين وقت مغيرةبن شعبه، سياستمدار معروف عصر، با او ملاقات كرد و گفت: صلاح در اين است كه عباس را ببينى و بهرهاى از خلافت به او بدهى، به اين شرط كه بعداً هم دست فرزندانش باشد، اگر عباس با شما همكارى كند بر على و بنى هاشم چيره خواهى شد.
ابوبكر اين نظريه را پسنديد و به اتفاق عمر و ابوعبيده جرّاح به خانه عباس رفتند، ابتدا ابوبكر شروع به صحبت كرد و گفت:
خدا محمد صلى الله عليه و آله را به پيامبرى فرستاد و او را بر مؤمنان حكومت داد. برما هم منت گذاشت كه وى ميان ما اقامت كرد. محمد صلى الله عليه و آله از جهان رفت و كار مردم را به خودشان واگذاشت تا يك دل و يك زبان يك نفر را براى حفظ
مصلحت انتخاب كنند.
مردم هم مرا به سلطنت گزيدند. سر رشته كار را به دستم دادند، من بحمداللَّه از كسى نمىترسم. در كار خودم هم درمانده نيستم. خدا مرا كمك خواهد كرد. من هم به خدا توكّل كردهام.
ولى پى در پى چيزهايى مىشنوم، بعضى شما را سپر خود كرده و از كارى كه همه مسلمانان در آن شريك بودهاند، انتقاد مىكنند. شما خودتان را وجه مصالحه قرار ندهيد؛ يا با مردم ديگر همكارى كرده و بيعت مرا بپذيريد يا سعى كنيد مردم را از بيعت من برگردانيد.
(اى عباس)، ما اينجا آمديم كه براى تو سهمى در خلافت قائل شويم، بعد از تو هم دست فرزندانت باشد ...
آخر ما مىدانيم تو عموى پيغمبرى (ما مانند مردم ديگر نيستيم) كه تو و همكارانت را مىشناختند ولى ديگرى را انتخاب كردند.
آخر پسران عبدالمطّلب كمى مهلت بدهيد (1)79 پيغمبر همانطور كه مال شماست، مال ما هم هست.
1) - عَلى رسلكم بني عبدالمطلب ..
عمر: آرى، واللَّه به ما بهتر مىچسبد! (1)80 ما كه اينجا آمدهايم احتياجى به شما نداريم ولى نمىخواهيم با ما مخالف باشيد، حالا كه مردم كارى كردهاند، اگر شما مخالفت كنيد كار هم به شما و هم به آنها مشكل مىشود.
درست فكر كنيد بعد جواب بدهيد و اگر خيلى ميل داشتيد بپذيريد. (2)81 عباس: راست مىگويى خدا محمد صلى الله عليه و آله را به پيغمبرى فرستاد و او را بر مسلمانان حاكم ساخت. به ما هم منت گذاشت كه پيغمبر تا زنده بود در ميان ما اقامت كرد. وقتى پيغمبر از دنيا رفت، مردم را به حال خودشان گذاشت كه با چشم باز، يك دل و يك زبان يك نفر را انتخاب كنند و مرد حق را خليفه سازند.
نه اينكه به ميل و هوس خود كارى انجام دهند.
حالا ابوبكر! اگر تو نظر به نزديكى پيغمبر، خليفه شدهاى! حق ما را گرفتهاى. اگر به صلاحديد مؤمنان حكومت يافتهاى ما در دادن رأى بر همه مقدميم و نمىپذيريم و آنگاه بر فرض هم كه با نظر مؤمنان به اين
مقام رسيده باشى مخالفت ما چه عيبى دارد (1)82 اما آن چيزى را كه ميل دارى به ما بدهى، اگر حق تو است، ما نمىخواهيم، اگر مال مردم است، حق ندارى بىاجازه مردم تصرف كنى.
اگر مال ماست حاضر نيستيم نصف حقمان را بگيريم و نصفش را ببخشيم. (2)83 گفتى پيغمبر همانطور كه مال شماست مال ما هم هست.
نه؛ پيغمبر درختى بود كه ما شاخه آن درختيم و شما همسايهاش.
زمامداران از اين ملاقات هم نتوانستند نتيجه مطلوبى بگيرند و عباس حاضر نشد با ابوبكر و يارانش همكارى كند. از طرفى دختر پيغمبر هم؛ چنانكه نوشتيم روى خوش به آنها نشان نداد. اگر نقشهاى را كه اين دو كشيده بودند درست اجرا شده بود و مىتوانستند دختر پيغمبر را راضى كنند، موقعيتشان خيلى تفاوت مىكرد ولى فاطمه عليها السلام تنها ابوبكر و عمر را در آن مجلس مأيوس نكرد، بلكه تا پايان زندگانى اين بىاعتنايى را درباره آنها ادامه داد و نتوانستند رضايت دختر پيغمبر را جلب كنند. بسيارى
از دانشمندان سنى؛ مانند بخارى (1)84 و ابن كثير (2)85 و زرقانى (3)86 و ابن قتيبه (4)87 و ابن سعد (5)88 و ابن ابى الحديد معتزلى (6)89 و سهمودى (7)90 مىنويسند: تا فاطمه زنده بود، با ابوبكر سخن نگفت. اين مسأله نظر به ارتباط خاصى كه با موفقيت ابوبكر دارد، از نظر هيچكدام از دانشمندان و مورخان دو تيره دور نمانده و هريك در باره آن قلمفرسايى كردهاند.
فاطمه روزهاى آخر زندگانى را طى مىكرد. او در اين اوقات چنانكه خودش گفته، كوچكترين توجهى به جهان و جهانيان نداشت و گاهى به حدى به ملاقات خدا اشتياق پيدا مىكرد كه مرگش را از خدا مىخواست، بسيار شگفت است! چقدر فاطمه از زندگانى در ميان چنان مردمى خسته شده بود كه در عنفوان جوانى مرگ را بر حيات ترجيح مىداد.
در روزهاى آخر با خدا راز و نيازهايى داشت:
اى خداى زنده، اى خدايى كه آغاز و پايان ندارى، به آمرزش تو پناهنده مىشوم. پناهم ده.
خدايا! مرا از آتش دوزخ دور ساز و در بهشت جايگزينم كن.
خدايا! مرا به پدرم برسان.
على مىگفت: خدا تو را شفا مىدهد و زنده مىمانى.
ولى او ديگر به زندگى اميدى نداشت و در مقابل
دلدارىهاى شوهر، مىگفت: چه زود به ديدار خدا خواهم رسيد.
همين كه عباس عموى پيغمبر فهميد، بيمارى فاطمه عليها السلام شدت يافته، براى عيادت به در خانهاش رفت ولى موفق به ملاقات نشد؛ زيرا گفتند مرض فاطمه خيلى سخت شده، عباس برگشت و به على عليه السلام پيام داد: من از مرض دختر پيغمبر خيلى اندوهگينم. گمان مىكنم او نخستين كسى باشد كه از طايفه ما، به محمد صلى الله عليه و آله مىپيوندد. پيغمبر زهرا را از همه كس بيشتر دوست داشت. اگر روزى حادثه ناگوارى براى او پيش آمد، مرا مطّلع كن تا مهاجر و انصار را خبر دهم، حاضر شوند و اجر خود را ببرند.
على عليه السلام پاسخ داد: ما مهربانى عموى بزرگوار را فراموش نمىكنيم و نظريه او را تقديس مىنماييم ولى فاطمه مظلوم بود، ارثش را گرفتند و حقش را غصب كردند و وصيت پيغمبر را درباره او رعايت ننمودند.
او نيز به من سفارش كرد، مرگش را پنهان كنم از اين رو از موافقت با درخواست تو معذورم.
وصيتنامه فاطمه عليها السلام به عبارتهاى مختلفى كوتاه و طولانى نقل شده ولى آنچه مسلم است اينكه: از جمله سفارشهاى دختر پيغمبر اين بوده است كه جنازه او شب دفن شود.
بخارى درصحيح ضمن روايتى ازعايشه نقلمىكندكه:
على جنازه فاطمه را شب به خاك سپرد و بر او نماز گزارد و به ابوبكر اجازه حضور نداد. (1)91 اين وصيت نامه نيز در كتب معتبر شيعه از دختر پيغمبر نقل شده است:
«پس از نام خدا» فاطمه دختر محمد صلى الله عليه و آله گواهى مىدهد:
«خدايى جز خداوند يگانه نيست و محمد بنده و فرستاده او است. فاطمه گواهى مىدهد: بهشت و دوزخ راست است و بىهيچ گمانى قيامت خواهد آمد
1) - البداية والنهايه، ج 5، ص 285
و خدا مردگان را از گور خواهد برانگيخت. على! من فاطمه دختر محمدم، خدا مرا به تو تزويج كرد، تا در دنيا و آخرت از آنِ تو باشم، تو از هركس به من نزديكترى. مرا شب غسل بده و كفن كن و شب به خاكم بسپار. هيچ كس نبايد از اين موضوع باخبر شود. تو را به خدا مىسپارم و به فرزندانم تا روز رستاخيز سلام مىرسانم.»
وصيت نامههايى طولانىتر از اين نيز نوشتهاند. شيخ كلينى رحمه الله كه از بزرگان علماى شيعى است مىگويد:
فاطمه عليها السلام هنگام مرگ وصيت كرد: هفت قطعه زمين ملك او كه «دلال» و «مبيب» و «حسنا» و «برقه» و «صافيه» و «عواف» و «مشربه امّابراهيم» نام داشت در تصرف على عليه السلام و پس از او در تصرف حسن عليه السلام و پس از او در تصرف حسين عليه السلام باشد و پس از او با ارشد اولادش. او خدا و مقداد و زبير را شاهد گرفت و علىبن ابىطالب عليه السلام نيز وصيت نامه را نوشت.
اين هفت قطعه زمين را مردى يهودى، مخيريق نام، به پيغمبر صلى الله عليه و آله بخشيد و خودش در جنگ احد كشته شد ولى پس از مرگ پيغمبر، ابوبكر به عنوان اينكه من از محمد صلى الله عليه و آله
شنيدهام ما پيغمبران ارث نمىگذاريم، اين اراضى و ساختمانهاى آن را تصرف كرده، جزو بيتالمال نمود و به فاطمه عليها السلام و زنهاى پيغمبر بهرهاى نداد و چون فاطمه عليها السلام خود را مالك آنها مىدانست از اين رو سهم ملكى خود را به على عليه السلام و به اولادش واگذار كرد.
فاطمه عليها السلام شايد مقارن ظهر از دنيا رفت ولى طبق وصيت نامهاش، غسل او تا شب به تأخير افتاد. على عليه السلام در دل شب با چشم گريان و دل پردرد با كمك چند نفر از خويشان و ياران وفادارش بدن دختر پيغمبر را در خاك تيره پنهان نمود. در آن حال محمد صلى الله عليه و آله را مخاطب ساخت و به وى گفت: پيغمبر گرامى! سلام من بر تو باد. اى محمد صلى الله عليه و آله! اى فرستاده خدا! از طرف دخترت زهرا كه به زيارتت مىآيد، از دخترت كه در خاك تيره، در بقعه تو (1)92 مىآرمد، از فاطمه كه خدا او را خيلى زود به تو ملحق ساخت، به حضرتت درود مىفرستم.
صبرم در مصيبت فاطمه بسيار كم است و فاجعه سيده
1) - به جاى اين لفظ كلمه «ببقيعك» نيز نقل شده كه اگر درست باشد مقصود گورستان بقيع است و شايد هم اصل كلمه «معك» بوده و در موقع استنساخ اشتباه شده است
زنان نيروى شكيب را از على گرفته.
چه كنم، ناچارم به پيروى از سيره نيكوى تو در اين مصيبت شكيبايى را پيشه خود سازم. چه مصيبت از اين بزرگتر! پيكر تو در آغوش من جان داد، من تو را در گور خواباندم، من صبر مىكنم تا خدا چنانكه فرموده بهترين پاداش را به من دهد. إِنَّا للَّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ
امانت برگشت، گرو گرفته شد، زهرا از دستم رفت.
چه قدر زندگانى بعد از دختر پيغمبر سخت و ناگوار است! و چه اندازه گيتى در نظرم پست و زشت مىنمايد.
اندوهم بىپايان و خوابم اندك است. اين غصه تا هنگامى كه خدا مرا به تو برساند، از دلم بيرون نخواهد آمد.
چه زود دست قدرت كردگار ميان ما جدايى انداخت، من به خدا درد دل مىكنم.
اى پيغمبر محبوب! از دخترت بپرس تا از جفايى كه امتت به او و به من كردهاند به تو خبر دهد. چه غصهها كه در دل زهرا پنهان بود و نمىتوانست اظهار كند ولى حالا كه به تو پيوسته، حالا كه به خدا ملحق شده، دردهاى پنهان را خواهد گفت. مىبينم در اين هنگام شكيبايى
پسنديدهتر است.
اگرملاحظه ازكسانى كه بر ما دست يافتند، در ميان نبود، براى هميشه در كنار قبر تو جا گرفته و بر اين مصيبت بزرگ چون زن بچه مرده مىگريستم. خدا بيناست، پيكر دخترت پنهانى به خاك مىرود ولى حقش را به زور گرفته و آشكار از ارث پدر محرومش مىسازند، با اينكه فاطمه يگانه فرزند تو است و ديرى نيست كه تو از اين جهان رفتهاى. (1)93 همچنانكه در تاريخ تولد و سال زناشويى و مدّت عمر دختر پيغمبر اختلاف است، روز مرگ وى نيز نزد همه يكى نيست. در چند صفحه پيش نوشتيم، بعضى مىگويند تا ششماه پس از مرگ پدر زنده بود.
طبق نوشته كلينى، هفتاد و پنج روز پس از پدرش زنده بود (2)94 ودر صورتىكه پيغمبر صلى الله عليه و آله دربيست و هشتم ماه صفر رحلت نمودهباشد، بايدگفت در دوازدهم تا چهاردهم ماه جمادى الأول سال يازدهم هجرى بدرود زندگانى گفته است.
ابن شهر آشوب معتقد است، در سيزدهم ربيع الآخر سال يازدهم هجرى وفات يافته (1)95 به هرحال زندگانى او را بعد از پدر از چهل روز تا شش ماه نوشتهاند.
پيشتر نوشتيم كه سال ولادت دختر پيغمبر را با اين همه گفتارهاى متناقض، كه از دانشمندان و مورخان شيعه و سنى نقل شده، نمىتوان به طور تحقيق و دقيق معلوم كرد، از اين رو نمىدانيم، دختر پيغمبر چندساله از دنيا رفته است.
عمر او را هنگام وفات از هيجده سال تا سى و پنج سال نوشتهاند.
ولى بين تمام اين گفتهها دو عقيده بيشتر از ساير عقايد طرفدار دارد.
طرفداران اين عقيده فقط مورخان سنى هستند و عقيده
1) - بحار الأنوار، ج 3، ص 9
ديگر مخصوص مورخان و دانشمندان شيعى (به استثناى معدودى از آنها) است كه مىگويند: وى پنج سال پس از بعثت محمد صلى الله عليه و آله به دنيا آمده و طبق اين گفته، هنگام وفات هيجده ساله بوده است.
گفتيم سرچشمه اين عقيده روايت كلينى رحمه الله است. يك حديثى هم مرحوم مجلسى از منصور ديلمى نقل مىكند كه:
روزى عبداللَّه محض (پسر حسن مثنى و پدر محمد نفس زكيه) در مجلس هشام بن عبدالملك بود كه سخن از سن فاطمه عليها السلام به ميان آمد، (محمدبن سائب) كلبى نسبدان معروف هم در آن جلسه حضور داشت.
هشام از عبداللَّه پرسيد:
فاطمه وقتى از دنيا رفت چند سال داشت:
سى سال
كلبى! تو چه مىگويى؟
خير، سى و پنج ساله بود.
عبداللَّه كلبى چه مىگويد؟
حال مادرم را از من بپرس، بهتر مىدانم و از كلبى احوال مادرش را بپرس، بهتر مىداند. حالا با اين اختلاف
عقيده، دادنِ رأى قطعى ممكن نيست. و اين مسأله براى شيعه و تمام مسلمين بسيار مايه تأسف است كه سال ولادت و مرگ يگانه دختر پيغمبرشان را درست نمىدانند، در صورتىكه ملل ديگر به جزئىترين چيزى كه با شخصيتهاى بزرگ آنها بستگى داشته باشد، بسيار اهميت مىدهند.
سال ولادت و مرگ به جاى خود. آنچه بيشتر موجب تأثر است، اينكه قبر دختر پيغمبر نيز معلوم نيست كجا است.
گروهى از دانشمندان مىگويند در خانه خودش و يا در بقعه پدرش دفن شده. ابن شهر آشوب صاحب كتاب مناقب پيرو اين عقيده است.
پيدايش اين باور از حديثى است كه از پيغمبر صلى الله عليه و آله رسيده است به اين مضمون: ميان گور و منبر من باغى است از باغهاى بهشت (1)96 و بنا به نقل بخارى فرموده است ميان خانه و منبر من باغى است از باغهاى بهشت.
مرحوم مجلسى مىگويد: قبرش در گورستان بقيع است. سيد مرتضى رحمه الله نيز همين عقيده را دارد ولى از روى
1) - منلايحضرهالفقيه، ج 2، ص 572، «مَا بَيْنَ قَبْرِي وَ مِنْبَرِي رَوْضَةٌ مِنْ رِيَاضِ الْجَنَّةِ»
قرائن گمان مىكنيم در خانه دفن شده باشد؛ زيرا با تأكيدى كه دختر پيغمبر در پنهان داشتن دفن خود داشت و به اين منظور به على عليه السلام وصيت كرد، جنازه او را شب دفن كند احتمال كلى مىرود على عليه السلام براى اينكه كسى از چگونگى آگاه نشود و جسد دختر پيغمبر از آسيب احتمالى بامداد مرگ محفوظ بماند، وى را در خانه به خاك سپرده باشد چون اگر مىخواست او را به بقيع ببرد، هنگام پيمودن مسافت ميان خانه و گورستان بقيع ممكن بود كسانى كه على عليه السلام و فاطمه عليها السلام نمىخواستند از واقعه مطلع شوند، آنها را ببينند و اگر اميرالمؤمنين عليه السلام هم صورت گورهاى متعددى در بقيع درست كرده، فقط براى گم كردن نشانى بوده است، در هرحال خدا دانا است.
بامداد مرگ هنگامى كه خليفه و همكارانش فهميدند كه على شبانه دختر پيغمبر را به خاك سپرده، با عصبانيتِ زياد او را ملاقات نموده و به وى گفتند: تو هيچوقت دست از مخالفت با ما برنمىدارى. چرا نگذاشتى صبح شود و ما هم بر جنازه دختر پيغمبر نماز بخوانيم؟ على عليه السلام براى آنها قسم خورد كه فاطمه وصيت كرده بود او را شب دفن كنم، آنها هم گفته او را پذيرفتند.
اين مقدار نوشته مورخين سنى است، در صورتىكه تاريخشيعهمىگويد: بامداد مرگ وقتى مردم فهميدند دختر پيغمبر شبانه دفن شده، يكديگر را سرزنش كردند كه چه مردمىهستيد! يكدختر از پيغمبر شما باقى ماند او هم مرد.
شما نه بر بالينش حاضر شديد، نه بر او نماز خوانديد، نه مىدانيد قبرش كجاست. گفتند اهميتى ندارد. مىفرستيم زنى بيايد قبرها را بشكافد واورا بيرون بياورد تابروى نماز بخوانيم!
واقعاً اين نمونه از مسلمانها هم نوبر است! آنها نظير مردمى هستند كهبراى انجام يك مستحب و تظاهر نمودن به يكشعار دينى حاضر مىشوند به ننگين ترين كار كه شكافتن قبر دختر پيغمبر است تن دهند، فقط براى اينكه جلوى مردم بگويند ما هم بر دختر پيغمبر نماز خوانديم- بله- آنوقت دين پيغمبر هم پامال بشود اهميتى ندارد.
گفتيم ياران پيغمبر براى درك ثواب نماز حاضر شدند قبر دختر پيغمبر را بشكافند، عمر هم با آنها هم عقيده بود ولى از طرفى على عليه السلام مطلع شده و به شتاب خود را به آنها رساند و سوگند خورد كه اگر نيش كلنگى به يكى از اين گورها بخورد، زمين را از خونتان سيراب مىكنم.
با اين حال معلوم است، روزهاى نخست مخصوصاً
تصميم داشتهاند، جاى قبر معلوم نباشد ولى متأسفانه امروز هم نشان درستى از قبر فاطمه عليها السلام در دست نيست.
فرض كنيم، قبر فاطمه عليها السلام در بقيع بود مگر آن چهار نفر پيشوا كه در گورستان بقيع به خاك رفتهاند چه نشانى بر قبرشان باقى است؟ (1)97
1 ( 1)- الفقيه، ج 4، ص 420
2 ( 2)- بحار الانوار، ج 43، ص 19
3 ( 1)- بحار الانوار، ج 28، ص 37- كنز العمال، ج 6، ص 219
4 ( 2)- كافى، ج 2، ص 480
5 ( 3)- بحار الانوار، ج 43، ص 19
6 ( 4)- بحار الانوار، ج 43، ص 172
7 ( 5)- مناقب ابن شهر آشوب، ج 3، ص 372
8 ( 6)- علل الشرايع، ج 1، ص 173
9 ( 1)- طبرى و ابن جوزى، نقل از كتاب فاطمه بنت محمّد، ص 63
10 ( 1)- كامل ابن اثير، ج 2، ص 17
11 ( 1)- كامل ابن اثير، ج 1، ص 206
12 ( 2)- همان، ص 201
13 ( 3)- مروج الذهب، ج 1 ص 212؛ كامل ابن اثير، ج 2، ص 15؛ زندگانى محمد صلى الله عليه و آله، ج 1، ص 58 و طبرى، ج 2، ص 196
14 ( 4)- البداية والنهايه، ج 2، ص 294
1) دكتر سيد جعفر شهيدى، فاطمه سلام الله عليها دختر محمد صلى الله عليه و آله - زندگانى تأثر برانگيز سيده زنان، 1جلد، نشر مشعر - تهران، چاپ: 1.
15 ( 5)- اين كتاب به قلم آقاى محمود ابطحى شيرازى به فارسى ترجمه شده و در سال 1324 خورشيدى در تهران، با قطع كوچك در 116 صفحه چاپ خورده و مرحوم حاجى سيد نصراللَّه تقوى نيز تقريظى بر آن نوشتهاند
16 ( 1)- صفحه 64 فاطمه بنت محمد و صفحه 57 زندگانى حضرت فاطمه
17 ( 2)- فاطمه بنت محمد، صص 30- 27؛ زندگانى فاطمه، صص 40- 36
18 ( 3)- فاطمه بنت محمد، ص 77 و زندگانى حضرت فاطمه، ص 68
19 ( 1)- بحار الأنوار، ج 10، ص 4
20 ( 2)- اصولكافى، ص 185؛ مرآتالعقول، ص 382؛ بحار، ج 10 ص 4
21 ( 3)- كشف الغمه، ص 135؛ بحارالأنوار، ج 10، ص 4؛ مرآت العقول، ج 1، ص 380
22 ( 1)- بحار الأنوار، ج 10، ص 35 از مسند ابى يعلى و حلية ابى نعيم
23 ( 2)- همان مدرك
24 ( 1)- المرأة العربية في الجاهلية و اسلامها
25 ( 1)- المرأة والاسلام
26 ( 1)- فاطمه بنت محمد، صص 30- 28 و زندگانى فاطمه، ص 19- 17
27 ( 2)- عبداللَّه عفيفى در كتاب« المرأة العربية في الجاهلية و اسلامها» به اين داستان اشاره كرده، مىگويد: خسرو پرويز، حرقه دختر نعمانبن منذر را خواستگارى نمود ولى نعمان با اينكه حاكم و دست نشانده او بود، حاضر نشد دخترش را به دربار ايران بفرستد و در پاسخ فرستاده خسرو عذر آورد.
پرويز كه انتظار جواب منفى نداشت، خشمگين شد و نعمان را به دربار احضار كرد.
نعمان سرپرستى دخترش را به هانىبن قبيصه شيبانى سپرد و به دربار خسرو پرويز رفت. پادشاه ايران به كيفر نافرمانى دستور داد نعمان را زير پاى فيل انداختند، تا گوشت و پوستش پاره گرديد. پس از مرگِ نعمان، خسرو مجدداً حرقه را از نگاهبان وى خواستگارى كرد، ولى هانى نيز پيشنهاد خسرو را نپذيرفت. بالأخره خسرو براى اينكه عربهاى نافرمان را تنبيه كند، سپاهى بدانسوى فرستاد ولى سربازان ايران در ذىقار از سپاه عرب شكست خوردند و جنگ به نفع عربها پايان يافت
28 ( 1)- كشف الغمه ص 125
29 ( 1)- عقد الفريد، ج 3، ص 273، نقل از زن عرب در جاهليت و اسلام، صص 55 و 56
30 ( 1)- بحارالأنوار، ج 10، ص 27؛ وسائلالشيعه، ج 20، ص 275،« ... وَ لَمْ يَرَ فِيهِ رَسُولُ اللَّهِ صلى الله عليه و آله كَرَاهَةً فَقَامَ وَ هُوَ يَقُولُ اللَّهُأَكْبَرُ، سُكُوتُهَا إِقْرَارُهَا»
31 ( 2)- مسند احمد، ج 6، ص 78، نقل از زندگانى فاطمه، ص 74
32 ( 3)- زندگانى فاطمه، ص 74
33 ( 1)- زن عرب در جاهليت و اسلام، ج 1، ص 159
34 ( 1)- زن عرب در جاهليت و اسلام، ص 160، ج 1، نقل از المخصص ج 4، ص 24
35 ( 1)- الصواعق المحرقه
36 ( 1)- بحار الأنوار، ج 43، ص 114
37 ( 2)- المناقب، ج 3، ص 355
38 ( 1)- بحار، ج 10، ص 25
39 ( 1)- بحار الأنوار، ج 10، ص 9، زندگانى محمد، ترجمه ابوالقاسم پاينده، ص 492، ج 2( با اندك تفاوت)
40 ( 1)- الامامة والسياسه، صص 17 و 18
41 ( 1)- الإمامة والسياسه، ص 10
42 ( 1)- الامامة والسياسه، صص 10 و 11
43 ( 1)- ما اين واقعه را طبق نقل دانشمندان سنّى نوشتيم، در صورتىكه روايات شيعى مىگويد: عمر در خانه را سوزاند و فاطمه هم كه پشت در بود، از فشار در و جمعيت صدمه ديد و مىگويند كودكى هم كه در شكم داشت، در اثر اين حادثه سقط گرديد
44 ( 1)- الامامة والسياسه، ص 10
چنانكه ملاحظه مىكنيد، شرح اين حادثه از روى نوشته ابن قتيبه دينورى نوشته شده كه يكى از مورّخان و دانشمندان سنى بوده و در سال 322 هجرى مرده است. خود نويسنده تا اين مقدار اعتراف كرده است، در صورتىكه تاريخ شيعه فجايع بيشترى را از عمر و همراهانش ذكر مىكند و بهخصوص كتاب سليمبن قيس هلالى كه نزد علماى شيعه معتبر بوده و مرحوم مجلسى و ديگران از روى نوشته آن نقل مىكنند، متذكّر است كه ميان فاطمه و فرستادگان ابوبكر كه عمر نيز جزو آنها بود، كار به مرحله بالاتر كشيد و فاطمه كه مىخواست از خروج شوهرش جلوگيرى كند، با تازيانه يا غلاف شمشير عقب رانده شد.
قطع نظر از گفتههاى طرفين، هيچ بعيد نيست كه چنين حوادثى پيش آمده باشد؛ زيرا اگر جانشينى محمد صلى الله عليه و آله حق رسمى على بوده و كارگردانهاى سقيفه با نيرنگ او را از حق خود محروم ساختهاند، مسلماً خود را براى ارتكاب جنايات بعدى نيز حاضر نموده بودند. كسى كه به چنين كار نامشروعى دست مىزند و گفته پيغمبر را زير پا مىگذارد، از آزار دختر پيغمبر نيز باكى نخواهد داشت.
و اگر فرض كنيم صحبت جانشينى و خلافت در ميان نبوده و چنانكه طنطاوى مىگويد: انتخاب خليفه حكم انتخاب رييس جمهور را دارد و رأى اكثريت در آن قاطع است، كار آسانتر مىشود؛ زيرا هر رييس جمهورى كه به دلخواه و دسيسه تعزيهگردانها انتخاب شود و بخواهد مخالفان خود را مرعوب سازد و با فشار و تهديد تحصيل اكثريت نمايد، از چنين تبهكارىهايى ناگزير خواهد بود
45 ( 1)- او فراموش كرده است، موقعى كه پيغمبر ميان ياران خود عقد برادرى مىبست، على را برادر خود خواند و باز فراموش نموده هنگامى را كه پيغمبر خويشاوندان خود را ميهمانى كرد و به آنها اطلاع داد: من از جانب خدا مأمور دعوت شما هستم و كسى جز على به او نگرويد و در آن حال پيامبر خطاب به آنان گفت: اين برادر من و وصىّ من و خليفه من در ميان شماست، حرف او را گوش كنيد و از او پيروى نماييد. تاريخ ابوالفدا، ج 1، ص 119؛ تاريخ طبرى، ج 2، ص 217؛ كامل ابن اثير، ج 2، ص 22؛ حيات محمد، طبع اول، ص 104
46 ( 1)- ص 18 الامامة والسياسه
47 ( 2)- الامامة والسياسه، ص 20
اگر ما گاهى در نوشتههاى خود از ابوبكر و عمر يا ابوعبيده جراح به مرد سياسى تعبير مىكنيم، يا مىگوييم بازيگران سقيفه فلان كار را كردند يا فلان نيرنگ را زدند كسى به ما حق اعتراض ندارد و نسبت به مقام هيچ يك از اينها توهينى نشده است؛ زيرا پس از آنكه خلافت به سلطنت مادى تبديل گرديد و بناشد نص آسمانى در ميان نباشد و از رأى اكثريت پيروى شود، مدعى سلطنت ناچار است به وسايل مختلف متشبث شده و موفقيت حاصل نمايد و در اين صورت روحانيت و جنبه معنوى خود را از دست داده و حكم يك مرد سياسى را پيدا خواهد كرد.
على طنطاوى در پيامى، كه به علماى شيعه داده، مىگويد:« هر شهرى كه انتخابات عمومى در آنجا صورت مىگيرد و حكومت به نظريه ملت است- نه به نص آسمانى و حق خدايى- از اين حزببازىها و دسته بندىها خالى نيست» و باز در جاى ديگر نامه خود مىگويد: آيا هنوز نمىخواهيم مسأله خلافت را از لباس دين خارج كرده تا بدون كم و زياد به مسأله سياسى و مناقشات حزبى و انتخاباتى برگردد.
و باز مىنويسد: احزاب سياسى مىجنگند و به جان هم مىافتند و گاهى هم يكديگر را دشنام داده، بعضى بر ديگرى تعدى مىكنند و هر دستهاى براى پشتيبانى از رييس خود به مداحى وى برخاسته و بر دشمن ورقيب او افترا مىبندد ولىهمينكه جنجال انتخابات خوابيد، همه با يكديگر برادر شده، براى وطن و بلندى نام وطن مىكوشند. اين نويسنده معاصر مىگويد: خلافت يك مسأله سياسى است و مردان سياسى از دسته بندى ناچارند و بلكه گاهى افترا مىبندند و دشنام مىدهند، پس ما حق داريم از چنين مردمانى آنطور تعبير كنيم
48 ( 1)- الامامة والسياسه ص 11
49 ( 1)- الامامة والسياسه، ج 2، ص 253
50 ( 2)- الامامة والسياسه، ج 4، ص 1825
51 ( 3)- عقد الفريد، ج 2، ص 253
52 ( 4)- تاريخ طبرى، ج 4، ص 1218
53 ( 1)- جنايات تاريخ، ج 1، صص 47- 45
54 ( 2)- جنايات تاريخ، ج 1، ص 63- 58
55 ( 1)- توبه: 128
56 ( 1)- در سالهاى آخر زندگانى پيامبر، دستههاى كوچك و بزرگى از داخل و خارج مدينه چشم طمع به حكومت اسلامى دوختند و خيالهاى خامى در سر مىپختند. قبايل بسيارى نيز كه اجراى مقررّات، اسلام را به زيان مالى و يا مقامى خود مىدانستند، پيوسته منتظر فرصت بودند و لذا پس از مرگ پيغمبر بسيارى از دادن زكات، كه نوعى باج حساب مىشد، خوددارى كردند و چند تن نيز به پيغمبرى برخاستند، بهطور كلى در مردم سست ايمان، نوعى رميدگى پيدا شده بود و هرگاه مركز خلافت نيز دستخوش اغراض شخصى و رياستطلبى مىگشت، احكام اسلام آشكارا پايمال مىشد و در ميان ياغيان و مخالفان، كه تازه سر برداشته بودند، انعكاس بدى داشت. اينجاست كه فاطمه اثر سوء شتابزدگى كارگردانهاى سقيفه را خاطرنشان ساخته و آنها را به كردار زشتشان سرزنش مىنمايد و مىگويد: شما لااقل صبر مىكرديد، آنها كه از دين رميدهاند، رام شوند سپس خودتان اين خلاف قانونها را مرتكب مىشديد، نه اينكه با رفتار برخلاف دين خود، آنها را بيشتر جرى كنيد
57 ( 1)- بركسى كه تا اندازهاى دقيق بوده و در گفتار فاطمه عليها السلام تأمل كند، كاملًا معلوم مىشود كه تأثّر دختر پيغمبر بيشتر از تغيير نامشروعى بوده است، كه خليفه جديد در قانون ارث داده و موجب مىشد دوباره كردار شوم دوره سياه جاهليت تجديد گردد و مردم رفتار خليفه را سرمشق قرار دهند و دختران را از ارث محروم سازند.
گرچه ابوبكر روايتى را از محمد صلى الله عليه و آله نقل مىكرد كه او فرموده است:« ما پيمبران ارث نمىگذاريم» ولى مسلماً اين اقدام در اذهان عمومى اثر ديگرى مىبخشيد؛ يعنى همان عقيده كهنه و فرسودهاى را كه در مغز عدهاى باقى بود زنده مىساخت. اين نيز يك نكته حساسى است كه در نطق پرمغز و آتشين فاطمه عليها السلام نهفته است
58 ( 2)- اينجا اشاره مىكند كه در دين اسلام دخترها نيز ارث مىبرند و محروميت دختر از ارث، كار عربهاى پيش از اسلام است
59 ( 1)- شرحنهجالبلاغه ابنابىالحديد، ج 6، ص 43؛ بلاغاتالنساء، ص 26؛ اعلام النساء، ص 1207 و 1209؛ بحارالأنوار، ج 10؛ احتجاج طبرسى.\s\iُ قد كان بعدك أنباء و هنبثة\z لوكنت شاهد ها لم تكثر الخطب\z إنّا فقدناك فقد الأرض وابِلَها\z فاختلّ قومُك فَاشْهَدْهُمْ وَلا تَغِبُ\z\E\E
60 ( 1)- در اينجا نيز مردم را از پراكندگى بيم مىدهد، مبادا دشمن باز از موقعيت استفاده كند
61 ( 2)- ايجاد وحدت حقيقى و تساوى ميان افراد مسلمان و برهم زدن امتيازات پوچ كه در نظر( محمد) بود به منزله اولين سنگ كاخ سعادت مسلمانان محسوب مىشد ولى افسوس كه منفعت پرستان حفظ رياست خود را بر همه چيز مقدم داشتند و براى طبقه اشراف برترىهاى مخصوصى قائل شدند بيست و سه سال اين روش زشت ادامه داشت. در سال سى و پنج هجرى هنگامى كه على خواست همان مساوات حقيقى را كه در زمان محمد صلى الله عليه و آله بود از نو برقرار سازد و بيتالمال را برهمه يكسان تقسيم كرد، سروصدا بلند شد و سرمايهداران و قدرت مداران مانند طلحه و زبير مخالف شدند. به حدى اين سيره زشت ميان مسلمانان كار عادى محسوب مىشد كه در همان جلسه مرد پارسايى مانند سهلبن حنيف به اعتراض برخاست و به على عليه السلام گفت: اين مردى كه تو او را با من به يك چشم مىنگرى و به من و او يك اندازه بهره مىدهى، تا ديشب غلام من بود!
62 ( 1)- آل عمران: 144
63 ( 2)- گفتهاند« قيله» نام زنى است. او مادر نخستين انصار و قبائل اوس و خزرج بوده است. ولى متأخران گفتهاند قيله به منعى اشراف و بزرگان است كه سمتهاى مهمّ را در دوران حكومت عباسيان عهدهدار بودهاند
64 ( 1)- شعراء: 227
65 ( 1)- شرح نهج البلاغه، ص 79 ج 4
66 ( 2)- شرح نهج البلاغه، ج 4، ص 79
67 ( 1)- زنى است كه در جاهليت به زناكارى معروف بوده
68 ( 2)- شرح نهج البلاغه، ج 4، ص 80
69 ( 3)- شرح نهج البلاغه، ج 4
70 ( 4)- شرح نهج البلاغه ج 4 ص 79
71 دكتر سيد جعفر شهيدى، فاطمه سلام الله عليها دختر محمد صلى الله عليه و آله - زندگانى تأثر برانگيز سيده زنان، 1جلد، نشر مشعر - تهران، چاپ: 1.
72 ( 1)- همين كتاب، ص 50
73 ( 1)- بحارالأنوار، ج 29، ص 234
74 ( 2)- محدث قمى رحمه الله، بيت الأحزان، ص 82
75 ( 1)- احتجاج طبرسى، نقل از بيت الأحزان، ص 75
76 ( 1)- اعلام النساء، ج 3، ص 1215؛ الامامة والسياسه، ص 23
77 ( 1)- اين گفته مردمى است كه به فاطمه و على پيام دادند، اگر زودتر ما را آگاه مىساختى با ابوبكر بيعت نمىكرديم!
78 ( 2)- الامامة والسياسه، ص 10
79 ( 1)- عَلى رسلكم بني عبدالمطلب ..
80 ( 1)- اي واللَّه و اخرى
81 ( 2)- فانظروا لأنفسكم ولعاً مِنْكُم
82 ( 1)- و ان كان هذا الأمر انّما يجب لك بالمؤمنين فما وجب ان كنّا كارهين
83 ( 2)- الامامة والسياسه، صص 15 و 16
84 ( 1)- صحيح، ج 5، ص 139
85 ( 2)- البداية والنهايه، ج 5، ص 249
86 ( 3)- شرح المواهب، ج 7، ص 8
87 ( 4)- الامامة والسياسه، ص 23
88 ( 5)- طبقات الكبرى، ص 18، ج 8،« در اين كتاب نوشته است فاطمه خشمگين شد»
89 ( 6)- شرح نهج البلاغه، ج 4، ص 81
90 ( 7)- وفاء الوفا، ص 157
91 ( 1)- البداية والنهايه، ج 5، ص 285
92 ( 1)- به جاى اين لفظ كلمه« ببقيعك» نيز نقل شده كه اگر درست باشد مقصود گورستان بقيع است و شايد هم اصل كلمه« معك» بوده و در موقع استنساخ اشتباه شده است
93 ( 1)- اصول كافى، صص 185 و 186
94 ( 2)- اصول كافى، ج 1، ص 458
95 ( 1)- بحار الأنوار، ج 3، ص 9
96 ( 1)- منلايحضرهالفقيه، ج 2، ص 572،« مَا بَيْنَ قَبْرِي وَ مِنْبَرِي رَوْضَةٌ مِنْ رِيَاضِ الْجَنَّةِ»
97 دكتر سيد جعفر شهيدى، فاطمه سلام الله عليها دختر محمد صلى الله عليه و آله - زندگانى تأثر برانگيز سيده زنان، 1جلد، نشر مشعر - تهران، چاپ: 1.