ghaemiyeh.com
سرشناسه : رضواني، علياصغر، ۱۳۴۱ -
عنوان و نام پديدآور : علم و سلطه غيبي اولياء/ علياصغر رضواني.
مشخصات نشر : تهران: نشر مشعر، ۱۳۹۰.
مشخصات ظاهري : ۱۹۹ ص.
فروست : سلسله مباحث وهابيتشناسي.
شابك : ۱۸۰۰۰ ريال: 978-964-540-314-8
وضعيت فهرست نويسي : فاپا
موضوع : وهابيه -- دفاعيهها و رديهها
موضوع : غيبگويي-- نظر وهابيه
موضوع : غيبگويي (اسلام)
رده بندي كنگره : BP۲۰۷/۶/ر۵۵ع۸ ۱۳۹۰
رده بندي ديويي : ۲۹۷/۴۱۶
شماره كتابشناسي ملي : ۲۳۵۱۹۷۵
تاريخ انديشه اسلامى همراه فراز و فرودها و آكنده از تحول و دگرگونىها و تنوع برداشتها و نظريههاست. در اين تاريخ پرتحول، فرقهها و مذاهب گوناگون و با انگيزهها و مبانى مختلفى ظهور نموده و برخى از آنان پس از چندى به فراموشى سپرده شدهاند و برخى نيز با سير تحول همچنان در جوامع اسلامى نقشآفرينند در اين ميان، فرقه وهابيت را سير و سرّ ديگرى است؛ زيرا اين فرقه با آنكه از انديشه استوارى در ميان صاحبنظران اسلامى برخوردار نيست، بر آن است تا انديشههاى نااستوار و متحجرانه خويش را به ساير مسلمانان تحميل نموده و خود را تنها ميداندار انديشه و تفكر اسلامى بقبولاند.
از اينرو، شناخت راز و رمزها و سير تحول و انديشههاى اين فرقه كارى است بايستۀ تحقيق كه استاد ارجمند جناب آقاى علىاصغر رضوانى با تلاش پيگير و درخور تقدير به زواياى پيدا و پنهان اين تفكر پرداخته و با بهرهِمندى از
منابع تحقيقاتى فراوان به واكاوى انديشهها و نگرشهاى اين فرقه پرداخته است.
ضمن تقدير و تشكر از زحمات ايشان، اميد است اين سلسله تحقيقات موجب آشنايى بيشتر با اين فرقه انحرافى گرديده و با بهرهگيرى از ديدگاههاى انديشمندان و صاحبنظران در چاپهاى بعدى بر ارتقاى كيفى اين مجموعه افزوده شود.
انه ولي التوفيق
مركز تحقيقات حج
گروه كلام و معارف
يكى از مسائل اختلافى بين وهابيان و ديگر مذاهب اسلامى، علم غيب اوليا و سلطه غيبى و تكوينى آنان در دنيا و عالم برزخ است كه وهابيان آنرا انكار كردهاند، از اين رو تعامل بين دنيا و برزخ را قبول ندارند و معتقدند اموات حتى اوليا، از آنچه در اين دنيا اتفاق مىافتد، بىخبرند و از كسانى كه به آنان توجه كرده و چيزى مىخواهند اطلاع ندارند. به اين جهت مىگويند استغاثه و توسل به آنان معنا ندارد. ما اين موضوع را تحت عنوان علم غيب و سلطه غيبى اوليا در دو فصل پى مىگيريم.
غيب در مقابل شهود بر چيزى اطلاق مىشود كه با حواس ظاهرى قابل درك نيست. قيامت، برزخ، فرشتگان، جنّ و. . . امورى هستند كه با حواس ظاهرى انسان قابل درك نيستند و از مصاديق عالم غيب شمرده شدهاند.
قاضى بيضاوى در تعريف كلمه «غيب» مىگويد:
المراد به الذي لايدركه الحسّ و لاتقتضيه بداهة العقل، و هو قسمان: قسم لا دليل عليه و هو المعنى بقوله تعالى: وَ عِنْدَهُ مَفاتِحُ الْغَيْبِ لا يَعْلَمُها إِلاَّ هُوَ وقسم نصب عليه دليل، كالصانع و صفاته واليوم الآخر و احواله، و هو المراد به في هذه الآية.(1)
و مراد چيزى است كه حس، آن را درك نمىكند و عقل بديهى نيز آن را اقتضا نمىنمايد. و آن بر دو قسم است: قسمى دليل بر آن
1) تفسير بيضاوى، ذيل آيه وَ عِنْدَهُ مَفاتِحُ الْغَيْبِ.
نمىباشد و آن مقصود به قول خداوند متعال است: (و تنها نزد اوست كليدهاى غيب و جز او به آن آگاهى ندارد) . و قسمى است كه بر آن دليل اقامه شده، مثل علم به صانع و صفات او و روز قيامت و احوال آن، و همين است مقصود به آيه.
غيب مطلق غيبى است كه به هيچ نحو ودر هيچ زمان ومكان قابل ادراك نيست؛ مثل ذات الهى كه غيب الغيوب است، به خلاف غيب نسبى كه با شرايطى خاص بدون حواس ظاهرى براى افرادى ويژه قابل ادراك است.
خداوند متعال مىفرمايد:
هُوَ اللهُ الَّذِي لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ عالِمُ الْغَيْبِ وَ الشَّهادَةِ هُوَ الرَّحْمنُ الرَّحِيمُ (حشر: ٢٢)
او خدايى است كه معبودى جز او نيست، داناى آشكار ونهان است، واو رحمان ورحيم است.
خداوند متعال مىفرمايد: وَ عِنْدَهُ مَفاتِحُ الْغَيْبِ لا يَعْلَمُها إِلاَّ هُوَ ؛ «كليدهاى غيب، تنها نزد اوست؛ وجز او، كسى آنها را نمىداند» . (انعام:۵٩)
از اين آيه استفاده مىشود كه كليدهاى غيب واصل آن نزد خداست وهركس كه علم غيب داشته باشد به اذن وعنايت خداوند متعال است. به عقيده مسلمانان علم غيب اوليا و انبيا به اذن و عنايت خداوند است از اين رو لازم است در علم غيب عنايى اوليا بحث شود.
دربارۀ اينگونه علم از دو منظر لازم است بررسى شود. اول: علم غيب اوليا در دنيا، دوم: علم غيب اوليا در برزخ.
آنچه در آيات و روايات از علم غيب نفى شده علم غيب استقلالى از غير خدا است.
خداوند متعال مىفرمايد:
قُلْ لا أَمْلِكُ لِنَفْسِي نَفْعاً وَ لا ضَرًّا إِلاَّ ما شاءَ اللهُ وَ لَوْ كُنْتُ أَعْلَمُ الْغَيْبَ لاَسْتَكْثَرْتُ مِنَ الْخَيْرِ وَ ما مَسَّنِي السُّوءُ إِنْ أَنَا إِلاَّ نَذِيرٌ وَ بَشِيرٌ لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ (اعراف: ١٨٨)
بگو: من مالك سود وزيان خويش نيستم، مگر آنچه را خدا بخواهد؛ (و از غيب واسرار نهان نيز خبر ندارم، مگر آنچه خداوند اراده كند؛) واگر از غيب باخبر بودم، سود فراوانى براى خود فراهم مىكردم، وهيچ بدى (و زيانى) به من نمىرسيد؛ من فقط بيمدهنده وبشارتدهندهام براى گروهى كه ايمان مىآورند.
ونيز مىفرمايد:
قُلْ لا يَعْلَمُ مَنْ فِي السَّماواتِ وَ الأَرْضِ الْغَيْبَ إِلاَّ اللهُ وَ ما يَشْعُرُونَ أَيَّانَ يُبْعَثُونَ (نمل: ۶۵)
بگو: كسانى كه در آسمانها وزمين هستند غيب نمىدانند جز خدا، و نمىدانند كى برانگيخته مىشوند.
اما در آيات ديگر علم غيب نسبى و عنائى را براى انبيا ممكن مىداند.
خداوند متعال مىفرمايد:
عالِمُ الْغَيْبِ فَلا يُظْهِرُ عَلى غَيْبِهِ أَحَداً * إِلاَّ مَنِ ارْتَضى مِنْ رَسُولٍ. . . (جن: ٢۶- ٢٧)
داناى غيب اوست وهيچ كس را بر اسرار غيبش آگاه نمىسازد، مگر رسولانى كه آنان را برگزيده. . .
ونيز مىفرمايد: ذلِكَ مِنْ أَنْباءِ الْغَيْبِ نُوحِيهِ إِلَيْكَ. . . ؛ «اين، از خبرهاى غيبى است كه به تو وحى مىكنيم. . .» . (آل عمران: ۴۴)
واز زبان حضرت عيسى (ع) مىفرمايد:
وَ أُنَبِّئُكُمْ بِما تَأْكُلُونَ وَ ما تَدَّخِرُونَ فِي بُيُوتِكُمْ (آل عمران: ۴٩)
واز آنچه مىخوريد، ودر خانههاى خود ذخيره مىكنيد، به شما خبر مىدهم.
و مىفرمايد:
وَ عَلَّمَ آدَمَ الأَسْماءَ كُلَّها ثُمَّ عَرَضَهُمْ عَلَى الْمَلائِكَةِ فَقالَ أَنْبِئُونِي بِأَسْماءِ هؤُلاءِ إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ * قالُوا سُبْحانَكَ لا عِلْمَ لَنا إِلاَّ ما عَلَّمْتَنا إِنَّكَ أَنْتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ (بقره: ٣١ و ٣٢)
سپس علم اسماء ]علم اسرار آفرينش ونامگذارى موجودات [ را همگى به آدم آموخت. بعد آنها را به فرشتگان عرضه داشت وفرمود: اگر راست مىگوييد، اسامى اينها را به من خبر دهيد! فرشتگان عرض كردند: منزهى تو! ما چيزى جز آنچه به ما تعليم دادهاى، نمىدانيم؛ تو دانا وحكيمى.
علم غيب پيامبر (ص) از ديدگاه قرآن
در آيات بسيارى سخن از علم غيب پيامبر (ص) به ميان آمده است؛
خداوند متعال مىفرمايد:
وَ ما كانَ اللهُ لِيُطْلِعَكُمْ عَلَى الْغَيْبِ وَ لكِنَّ اللهَ يَجْتَبِي مِنْ رُسُلِهِ مَنْ يَشاءُ (آل عمران: ١٧٩)
ونيز چنين نبود كه خداوند شما را از اسرار غيب، آگاه كند (تا مؤمنان ومنافقان را از اين راه بشناسيد؛ اين برخلاف سنت الهى است) ؛ ولى خداوند از ميان رسولان خود، هر كس را بخواهد برمىگزيند.
و نيز مىفرمايد: عالِمُ الْغَيْبِ فَلا يُظْهِرُ عَلى غَيْبِهِ أَحَداً ؛ «داناى غيب اوست وهيچ كس را بر اسرار غيبش آگاه نمىسازد» . (جن: ٢۶)
و مىفرمايد: تِلْكَ مِنْ أَنْباءِ الْغَيْبِ نُوحِيها إِلَيْكَ ؛ «اينها از خبرهاى غيب است كه به تو (اى پيامبر) وحى مىكنيم» . (هود: ۴٩)
همچنين مىفرمايد: وَ ما هُوَ عَلَى الْغَيْبِ بِضَنِينٍ ؛ «و او نسبت به آنچه از طريق وحى دريافت داشته بخل ندارد» . (تكوير: ٢۴)
خداوند سبحان مىفرمايد:
وَ عَلَّمَكَ ما لَمْ تَكُنْ تَعْلَمُ وَ كانَ فَضْلُ اللهِ عَلَيْكَ عَظِيماً (نساء:١١٣)
وخداوند، كتاب وحكمت بر تو نازل كرد؛ وآنچه را نمىدانستى، به تو آموخت؛ وفضل خدا بر تو (همواره) بزرگ بوده است.
در احاديث نيز به مصاديقى از علم غيب پيامبراسلام (ص) اشاره شده است. اينك به برخى از آنها اشاره مىكنيم:
١. احمد بن حنبل به سندش از معاذ بن جبل نقل كرده كه گفت:
انّ النبي (ص) تأخّر عن صلاة الصبح ثم خرج و صلّى و قال: انّي سأحدثكم ما حبسني عنكم الغداة، انّي قمت من الليل فصليت ما قدر لي فنعست في صلاتي حتى استيقظت، فاذا انا بربّي عزّوجلّ في احسن صورة فقال: يا محمد! اتدري فيم يختصم الملأ الأعلى؟ قلت: لا ادري يا ربّ، فرأيته وضع كفه بين كتفي حتّى وجدت برد انامله بين صدري، فتجلّى لي كلّ شيء و عرفت.(1)
همانا پيامبر (ص) نماز صبح را عقب انداخت و سپس خارج شد و نماز گزارد و فرمود: همانا من زود است كه برايتان حديث كنم چيزى را كه باعث تأخير نماز صبح شد، من بخشى از شب را براى نماز برخاستم و آنچه برايم مقدور بود نماز گزاردم. در نماز چرتى زدم تا اينكه بيدار گشتم، ناگهان پروردگار عزّوجلّ را در بهترين صورت مشاهده نمودم و فرمود: اى محمّد! آيا مىدانى در چه چيزى ملأ اعلى بحث مىكنند؟ عرض كردم: نمىدانم اى پروردگار من! آنگاه مشاهده كردم كه دستانش را بين دو كتف من گذارد تا آنكه سردى انگشتانش را بين سينهام احساس نمودم، و در آن حال بود كه هر چيزى براى من تجلّى نمود و آن را شناختم.
1) مسند احمد، ج ۵، ص ٢۴٣.
البته اين حديث را بر فرض صحت سند بايد تأويل نمود؛ چرا كه در جاى خود ثابت شده كه خداوند سبحان جسم نيست.
٢. و نيز به سندش از ابوبكر نقل كرده كه گفت:
انّ رسول الله (ص) صلّى الغداة ثم جلس حتّى اذا كان من الضحى ضحك رسول الله (ص) ، ثم جلس مكانه حتّى صلّى الظهر و العصر والمغرب و العشاء. كل ذلك لايتكلم، ثم قام إلى اهله، فسأله ابوبكر فقال: نعم، عرض على ما هو كائن من امر الدنيا و امر الآخرة.(1)
همانا رسول خدا (ص) نماز صبح را به جاى آورد، آنگاه نشست و چون روز شد رسول خدا (ص) خنديد، سپس در مكان خود نشست تا آنكه نماز ظهر و عصر و مغرب و عشا را به جاى آورد. در تمام اين كارها با كسى سخن نمىگفت، سپس به سوى اهل خود رفت. ابوبكر از او سؤال كرد: چيزى واقع شده. فرمود: آرى، آنچه كه قرار است از امر دنيا و آخرت واقع شود بر من نشان داده شد.
بخارى به سندش از طارق بن شهاب نقل كرده كه گفت از عمر شنيدم كه مىگفت:
قام فينا النبي (ص) مقاماً، فاخبرنا عن بدء الخلق حتّى دخل أهل الجنة منازلهم و أهل النار منازلهم، حفظ ذلك من حفظه و نسيه من نسيه.(2)
پيامبر (ص) در بين ما برخاست و از اوّل خلقت آدمى تا زمانى كه اهل بهشت به منازل خود و اهل دوزخ به جايگاه خود وارد مىشوند، خبر داد و هركس كه مىتوانست آن را حفظ كرد و هركس كه نتوانست آن را فراموش نمود.
۴. مسلم به سندش از حذيفه نقل كرده كه گفت:
قام فينا رسول الله (ص) مقاماً ما ترك شيئاً يكون في مقامه ذلك إلى قيام الساعة إلاّ حدث به، حفظه من حفظه و نسيه من نسيه. . . .(1)
پيامبر (ص) در ميان ما برخاست و مطالبى را گفت، و هر آنچه تا روز قيامت اتفاق خواهد افتاد بازگو نمود، و آنكه بنا بود حفظ كند حفظ كرده و آنكه قرار بود فراموش كند فراموش نمود. . . .
۵. و نيز به سندش از ابوزيد نقل مىكند كه گفت:
صلّى بنا رسول الله (ص) الفجر و صعد المنبر فخطبنا حتّى حضرت الظهر، فنزل فصلّى، ثم صعد المنبر فخطبنا حتّى العصر، ثم نزل فصلّى، ثم صعد المنبر، فخطبنا حتّى غربت الشمس، فاخبرنا بما كان و بما هو كائن، فاعلمُنا احفظُنا.(2)
رسول خدا (ص) با ما نماز صبح را خواند و بر منبر رفت، و براى ما خطبه خواند تا ظهر نزديك شد و پايين آمد و نماز را بهجاى آورد، سپس منبر رفته و تا عصر خطبه خواند، سپس پايين آمد و نماز را به جاى آورد، و بعد خطبه خواند تا خورشيد غروب كرد و خبر داد
ما را به آنچه اتفاق افتاده و آن حوادثى كه خواهد آمد. پس داناترين ما حافظترين ماست.
۶. و نيز به سندش از ثوبان نقل كرده كه رسول خدا (ص) فرمود:
انّ الله زوي لي الأرض حتّى رأيت مشارقها و مغاربها.(1)
خداوند براى من زمين را پايين برد به حدى كه مشارق و مغارب آن را مشاهده كردم.
٧. و نيز به سندش از انس بن مالك نقل كرده كه گفت:
انّ الناس سألوا نبي الله (ص) حتّى احفوه بالمسألة، فخرج ذات يوم فصعد المنبر، فقال: سلوني، لاتسألوني عن شيء الاّ بينته لكم. . . فانشأ رجل من المسجد - كان يلاحي فيدعي لغير ابيه - فقال: يا نبي الله! من أبي؟ قال: ابوك حذافة.(2)
مردم از پيامبر (ص) سؤال كردند به حدّى كه از هر جانب از او مىپرسيدند. روزى بيرون آمد و بالاى منبر رفت و فرمود: از من بپرسيد، و از چيزى از من نمىپرسيد جز آنكه براى شما بيان خواهم كرد. . . مردى كه نزاع مىكرد و او را به غير پدرش مىخواندند در مسجد عرض كرد: اى پيامبر خدا! پدرم كيست؟ حضرت فرمود: نام پدرت حذافه است.
٨. سدّى از رسول خدا (ص) نقل كرده كه فرمود:
عرضت علي امّتي في صورها في الطين كما عرضت على آدم و اعلمت من يؤمن بي و من يكفر بي فبلغ ذلك المنافقين، فقالوا
استهزاء: زعم محمّد انّه يعلم من يؤمن به و من يكفر ممّن لميخلق بعد، و نحن معه و مايعرفنا. فبلغ ذلك رسول الله (ص) فقام على المنبر فحمدالله و اثنى عليه ثم قال: ما بال اقوام طعنوا في علمي، لاتسألوني عن شيء فيما بينكم و بين الساعة الاّ انبأتكم به. فقام عبدالله بن حذافة السهمي، فقال: من ابي يا رسول الله (ص) ! فقال: حذافة، فقام عمر فقال: يا رسول الله! رضينا بالله ربّا و بالاسلام دينا و بالقرآن اماماً و بك نبيّاً، فاعف عنّا عفا الله عنك. فقال النبي (ص) : فهل انتم منتهون، فهل انتم منتهون.(1)
عرضه شد بر من امتم در صورتهايشان در گل آنگونه كه بر آدم عرضه شد، و كسانى كه به من ايمان مىآورند و كسانى كه كافر مىگردند را به من معرفى كردند. خبر به منافقان رسيد از روى استهزاء گفتند: محمّد گمان كرده كه مىداند چه كسى به او ايمان مىآورد و چه كسى به او كفر مىورزد از كسانى كه هنوز آفريده نشدهاند، در حالى كه ما با او هستيم ولى ما را نمىشناسد. خبر به رسول خدا (ص) رسيد حضرت بالاى منبر رفت و حمد خدا را كرد و بر او ثنا گفت، سپس فرمود: چه شده اقوامى را كه در علم من طعن مىزنند؟ شما از من درباره هرچه بين شما تا قيامت است سؤال كنيد به شما خبر مىدهم. عبدالله بن حذافه سهمى برخاست و گفت: پدرم كيست اى رسول خدا؟ ! حضرت فرمود: حذافه. عمر برخاست و گفت: اى رسول خدا! راضى شديم كه خدا پروردگار ما و اسلام
1) تفسير خازن، على بن محمد بن ابراهيم بغدادى، ج١، ص٣٨٢.
دين ما و قرآن امام ما و تو پيامبر ما باشى، از ما بگذر خداوند از تو بگذرد. پيامبر (ص) فرمود: آيا دست برمىداريد؟ آيا دست برمىداريد؟
٩. بخارى از ابوموسى نقل كرده كه گفت:
سأل النبي (ص) عن اشياء كرهها، فلمّا اكثر عليه غضب، ثم قال للناس: سلوني عما شئتم. فقال رجل: من ابي؟ قال: ابوك حذافة. فقام آخر فقال: من أبي يا رسول الله؟ قال: ابوك سالم مولى شيبة.(1)
از پيامبر (ص) درباره موضوعاتى سؤال شد كه از آنها كراهت داشت و چون زياد از او سؤال كردند، غضب نمود و سپس به مردم فرمود: از هرچه مىخواهيد از من سؤال كنيد. مردى گفت: پدرم كيست؟ حضرت فرمود: پدرت حذافه است. ديگرى برخاست و گفت: پدرم كيست اى رسول خدا؟ فرمود: پدرت سالم مولى شيبه است.
١٠. عسقلانى مىگويد:
ثم يعلم باعتبار صدقه و وجوب اعتقاد ما يقوله انّ كلّ ما علمه الناس بعده من جملة ما رأه حين رفعت له (ص) الدنيا.(2)
پس به اعتبار صدقش و وجوب اعتقاد به آنچه مىگويد (دانسته مىشود) اينكه تمام آنچه را كه به مردم بعد از آن تعليم داد از جمله امورى است كه هنگامى كه (پردۀ) دنيا براى او بالا رفت آنان را ديد.
١١. سواد بن قارب كه از اصحاب پيامبر (ص) بود در محضر آن حضرت اشعارى را خواند كه از جمله آنها اين است:
فأشهد انّ الله لا ربّ غيره و انك مأمون على كل غائب(1)
من گواهى مىدهم كه همانا خداوند پروردگارى جز او نيست، و اينكه تو بر هر غائبى امين مىباشى.
و پر واضح است كه پيامبر (ص) مأمون بر هر غائبى نيست مگر در صورتى كه به آن عالم و آگاه باشد. و اگر اين عقيده شرك بود آنگونه كه وهابيان مىگويند پيامبر (ص) بايد در برابر او شديداً انكار مىكرد با آنكه چنين انكارى نداشته است.
ابن هشام روايت كرده:
انّ فضالة بن عمير الليثي اراد قتل النبي (ص) و هو يطوف بالبيت عام الفتح، فلمّا دنا منه قال رسول الله (ص) : أفضالة؟ قال: نعم، فضالة يا رسول الله! قال: ماذا كنت تحدث به نفسك؟ قال: لاشيء، كنت اذكرالله. فضحك النبي (ص) ثم قال:
استغفرالله، ثم وضع يده على صدره فسكن قلبه فكان فضالة يقول: والله ما رفع يده عن صدري حتّى ما من خلق الله شيء احبّ إليّ منه.(2)
فضالة بن عمير ليثى مىخواست پيامبر (ص) را در حال طواف در سال فتح مكه به قتل برساند. و چون به پيامبر (ص) نزديك شد حضرت به او فرمود: تو فضالهاى؟ گفت: آرى اى رسول خدا! حضرت فرمود:
چه در نفس خود مىگذرانى؟ گفت: چيزى نيست مشغول ذكر خدا بودم. پيامبر (ص) خنديد و سپس فرمود: نزد خدا توبه كن. آنگاه دستش را بر سينه او گذاشت و قلبش آرام شد. فضاله مىگفت: به خدا سوگند دستش را از سينهام برنداشت تا اينكه كسى محبوبتر از او نزد من نبود.
١٢. انس بن مالك از پيامبر (ص) نقل كرده كه فرمود:
انّي لأراكم من وراء كما اراكم.(1)
همانا من شما را از پشت سر مىبينم همانگونه كه [از جلو] مشاهده مىكنم.
١٣. و نيز ابوهريره از رسول خدا (ص) نقل كرده كه فرمود:
هل ترون قبلتي ههنا؟ فوالله ما يخفى عليّ خشوعكم ولاركوعكم، انّي لأراكم من وراء ظهري.(2)
آيا قبله مرا در اينجا مشاهده مىكنيد؟ به خدا سوگند! بر من خشوع و ركوع شما مخفى نمىباشد، همانا من شما را از پشت سرم مشاهده مىكنم.
١۴. احمد بن حنبل به سندش از رسول گرامى اسلام (ص) نقل كرده كه فرمود:
انّكم ترون انّه يخفى عليّ شيء ممّا تصنعون! والله انّي ارى من خلفي كما ارى من بين يدي.(3)
شما گمان مىكنيد چيزى از آنچه مىسازيد را بر من مخفى
مىداريد! به خدا سوگند كه من از پشت سرم مشاهده مىكنم همانگونه كه از جلو مىبينم.
١۵. از عائشه نقل شده كه گفت:
كان رسول الله (ص) يرى في الظلماء كما كان يرى في الضوء. (1)
رسول خدا (ص) در تاريكى مىديد همانگونه كه در روشنايى مشاهده مىكرد.
١۶. بخارى به سندش از رسول خدا (ص) نقل كرده كه فرمود:
انّي فرط لكم و انا شهيد عليكم، و انّي لأنظر إلى حوضي الآن.(2)
همانا من به انتظار شما هستم و گواه بر شما مىباشم، و همانا من نظر مىكنم به حوضم الآن.
١٧. بخارى به سندش چنين نقل مىكند:
اشرف النبي (ص) على اطم من آطام المدينة فقال: هل ترون ما ارى؟ انّي لأرى مواقع الفتن خلال بيوتكم كمواقع القطر.(3)
پيامبر (ص) بر بلنداى خانهاى از خانههاى مدينه بالا رفت و فرمود:
يا مىبينيد آنچه را كه من مىبينم؟ هر آينه من مشاهده مىكنم محل ورود فتنهها را در لابهلاى خانههايتان همانند محل ورود بارانها.
١٨. و نيز نقل كرده:
قال النبي (ص) بعد ما صلّى صلوة الكسوف و حمدالله و اثنى عليه: ما من شيء لم اكن اريته الاّ رأيته في مقامي حتّى الجنة و النار.(1)
پيامبر (ص) بعد از آنكه نماز خورشيدگرفتگى را خواند و خدا را سپاس گفت و بر او درود فرستاد فرمود: هرآنچه كه به من نشان نداده بودند در اين مقام مشاهده كردم حتى بهشت و دوزخ را.
١٩. احمد بن حنبل به سندش از ابوبكر بن ابى قحافه نقل كرده كه پيامبر (ص) فرمود: «
عرض علي ما هو كائن من أمر الدنيا و أمر الآخرة » (2)«آنچه از امر دنيا و آخرت خواهد بود بر من عرضه شد» .
٢٠. حذيفة بن اسيد از پيامبر (ص) نقل كرده كه فرمود:
عرضت علي امتي البارحة لدي هذه الحجرة حتى لأنا اعرف بالرجل منهم من احدكم بصاحبه، صوّروا لي في الطين.(3)
ديشب كنار اين حوض، امتم بر من عرضه شد، حتى من افراد را از رفيقانشان بهتر مىشناسم. مردم براى من در گل تصوير شدند.
٢١. از عبدالله بن عمر نقل شده كه رسول خدا (ص) فرمود:
انّ الله قد رفع لي الدنيا فانا انظر اليها و الى ما هو كائن فيها الى يوم القيامة، كانّما انظر الى كفّي هذه. (4)
خداوند براى من دنيا را كنار زد و من به آن نظر كردم و به آنچه در آن اتفاق خواهد افتاد تا روز قيامت را ديدم گويا نظر به كف اين دستم مىكنم.
شيخ محمّد عبدالحكيم شرف در شرح اين حديث مىگويد:
قوله (ص) : (فأنا انظر اليها) جملة اسمية خبرها فعل مضارع، و مثل هذه الجملة يدل على الدوام التجددي، كما هو مبين في علم المعاني. فمعني الحديث انّ النبي (ص) كان ينظر إلى الدنيا و إلى ما هو كائن فيها إلى يوم القيامة على سبيل الدوام التجددي، فاذا كان هذا مجال نظره (ص) في الحياة الدنيا فما حال سعة نظره (ص) في عالم الآخرة؟ رغم انّ الدار الآخرة اوسع من الدنيا بكثير.(1)
گفته پيامبر (ص) : (من نظر به آن مىنمايم) جمله اسميه است و خبر آن فعل مضارع است. و مثل اين جمله دلالت بر دوام تجددى دارد، آنگونه كه در علم معانى بيان شده است. پس معناى حديث اين است كه پيامبر (ص) نظر مىكند به دنيا و به آنچه در دنيا اتفاق مىافتد تا روز قيامت به طريق دوام تجددى، و اگر جايگاه نظر آن حضرت در زندگى دنيا اينگونه است، پس چگونه است وضع گسترش نظرش در عالم آخرت؟ به رغم اينكه دار آخرت بسيار وسيع است از دنيا.
علامه زرقانى نيز در شرح اين حديث مىگويد:
(انّ الله قد رفع) اي اظهر و كشف (لي الدنيا) بحيث احطت
1) من عقائد اهل السنة، عبدالحكيم شرف، ص٣١٢.
بجميع ما فيها (فانا انظر اليها و إلى ما هو كائن فيها إلى يوم القيمة كانّما انظر إلى كفي هذه) اشارة إلى انّه نظر حقيقة، دفع به احتمال انّه اريد بالنظر العلم.(1)
(همانا خداوند بلند نموده) يعنى ظاهر و كشف كرده (براى من دنيا را) به حيثى كه من به تمام آنچه كه در آن است احاطه پيدا كردم (پس من نظر مىكنم به آن و به آنچه در آن اتفاق مىافتد تا روز قيامت، همانند اينكه در كف اين دستم نظر مىكنم) اشاره است به اينكه نظرش حقيقى است، و به آن دفع نموده احتمال اينكه مقصود به نظر علم باشد.
غزالى نيز بعد از نقل حديثى مىگويد:
فعرفك بهذا انّ نسبة سعة الآخرة إلى الدنيا كنسبة سعة الدنيا إلى ظلمة الرحم.(2)
به اين مطلب شما را دانا كرده كه نسبت وسعت آخرت به دنيا همانند نسبت گستره دنيا به تاريكى رحم است.
گفته شده كه حديث عبدالله بن عمر ضعيف است همانگونه كه متقىهندى بعد از نقل حديث تصريح به ضعف آن كرده است.
اين حديث را سه نفر از محدثان اهل سنت نقل كردهاند؛ نعيم بن
حماد (م ٢٢٨ه. ق) ، و طبرانى (م٣۶٠ه. ق) ، و ابونعيم احمد بن عبدالله اصفهانى (م ۴٣٠ه. ق) ، و متقى هندى بعد از تخريج روايت نعيم بن حماد آن را متصف به ضعف كرده، ولى بعد از ذكر دو روايت ديگر حكم به ضعف آن دو ننموده است. و در علم اصول حديث به اثبات رسيده كه حديث ضعيف با تعدد طرق تقويت مىشود، كه حديث عبدالله بن عمر از اين قبيل است.
وانگهى اين حديث به عنوان تأييد آيات و روايات ديگرى آمده كه مفاد آنها اعتقاد مسلمانان است، و تنها دليلِ مستقل ما نيست.
از ابوهريره نقل شده كه پيامبر (ص) فرمود:
لمّا تجلّى الله تعالى لموسى (ع) كان يبصر دبيب النملة على الصفا في الليلة الظلماء عن مسيرة عشرة فراسخ.(1)
هنگامى كه خداوند متعال براى موسى (ع) تجلى كرد او راه رفتن مورچه را در روى سنگ در شب تاريك از مسير ده فرسخ مىديد.
١. غزالى مىگويد:
والرابع: انّ له صفة بها يدرك ما سيكون في الغيب، أما في اليقظة أو في المنام، اذ بها يطالع اللوح المحفوظ، فيرى ما فيه من الغيب.(2)
چهارم اينكه براى او صفتى است كه به واسطه آن آنچه كه در غيب تحقق خواهد يافت درك مىكند؛ يا در بيدارى و يا در خواب؛ زيرا به واسطه آن است كه لوح محفوظ را مطالعه كرده و در آن غيب را مىبيند.
او همچنين مىگويد:
ومهما صفا الباطن انكشف في حدقة القلب ماسيكون في المستقبل كما انكشف دخول مكة لرسول الله (ص) في النوم حتى نزل قوله تعالى لَقَدْ صَدَقَ اللهُ رَسُولَهُ الرُّؤْيا بِالْحَقِّ .(1)
و هرچه باطن صاف گردد آنچه كه زود است در آينده تحقق پيدا كند در حدقه قلب كشف مىشود، همانگونه كه ورود مكه براى رسول خدا (ص) در خواب كشف شد تا اينكه گفته خداوند متعال: (به طور قطع براى رسولش رؤيا به حق تحقق يافت) نازل شد.
٢. علامه زرقانى مىگويد:
وقد تواترت الأخبار و اتفقت معانيها على اطلاعه (ص) على الغيب كما قال عياض.(2)
و بهطور حتم روايات متواتر رسيده و معانى آنها اتفاق پيدا كرده بر اينكه پيامبر (ص) از غيب اطلاع داشته آنگونه كه عياض گفته است.
قاضى بيضاوى مىگويد:
وهداية الله تتنوع انواعاً لايحصيها عدّ، لكنّها تنحصر في
اجناس مترتبة. . .
الرابع: ان يكشف على قلوبهم السرائر و يريهم الأشياء كما هي بالوحي او بالإلهام و المنامات الصادقة، و هذا قسم يختص بنيله الأنبياء و الأولياء و اياه عني بقوله: أُولئِكَ الَّذِينَ هَدَى اللهُ فَبِهُداهُمُ اقْتَدِهْ .(1)
هدايت خداوند داراى انواعى است كه نمىتوان آنها را شماره كرد ولى منحصر در اجناس مرتبى است. . . چهارم اينكه بر قلبهاى آنان اسرار كشف مىشود و اشياء را آنگونه كه هست با وحى يا الهام يا خوابهاى صادق نشان مىدهد.
و اين قسمى است كه تنها انبيا و اوليا به آن نايل مىگردند، و آن را قصد كرده خداوند به قولش: (آنان كسانى هستند كه خداوند هدايتشان نموده پس به هدايت آنان اقتدا كن) .
٣. ابن حجر عسقلانى مىگويد:
وله (ص) صفة بها يدرك ما سيكون في الغيب و يطالع بها ما في اللوح المحفوظ كالصفة التي يفارق بها الذكي البليد، فهذه صفات كمالات ثابتة للنبي (ص) .(2)
و براى آن حضرت (ص) صفتى است كه به واسطه آن درك مىكند آنچه را كه در غيب مىباشد، و با آن است كه آنچه در لوح محفوظ است مطالعه مىكند، همانند صفتى كه با آن بين شخص با ذكاوت و كودن فرق گذاشته مىشود. پس اينها صفاتى است كمالى كه براى پيامبر (ص) ثابت مىباشد.
۴. ملاّ على قارى حنفى مىگويد:
إذا تنور الروح القدسية و ازداد نوريتها و اشراقها بالإعراض عن ظلمة عالم الحسّ و تحلية مرآة القلب عن صدأ الطبيعة و المواظبة على العلم و العمل و فيضان الأنوار الإلهية حتّى يقوى النور و ينبسط في فضاء قلبه، فتنعكس فيه النقوش المرتسمة في اللوح المحفوظ و يطلع على المغيبات و يتصرف في اجسام العالم السفلى، بل يتجلّى حينئذ الفيّاض الأقدس بمعرفته التي هي اشرف العطايا، فكيف بغيرها.(1)
هرگاه روح قدسى منور شد و نوريت و اشراقش زياد گشت با اعراض از ظلمت عالم حسّ و پاك شدن آينه قلب از زنگار طبيعت و مواظبت بر علم و عمل و جوشش انوار الهى تا اينكه نور تقويت يافته و در فضاى قلبش گسترده شد، در نتيجه در آن نقشهاى ترسيم شده در لوح محفوظ منعكس مىگردد و بر امور غيبى مطلع شده و در اجسام عالم پايين تصرف مىنمايد، بلكه در اين هنگام فياض اقدس با معرفتش كه شريفترين بخششهاست بر آنان تجلّى مىكند، تا چه رسد به غير آنها؟
وى همچنين مىگويد:
ثم اعلم انّه قال رسول الله (ص) : اتقوا فراسة المؤمن فانّه ينظر بنور الله، ثم قرأ قوله تعالى: انّ في ذلِكَ لآياتٍ لِلْمُتَوَسِّمِينَ ، أي المتفرسين. رواه الترمذي من رواية أبيسعيد الخدري. و ممّا ينبغي التنبيه عليه هنا انّ الفراسة ثلاثة انواع: فراسة ايمانية و
1) مرقاة المفاتيح، ملا على قارى، ج١، ص۶٢.
سببها نور يقذفه الله تعالى في قلب عبده، و حقيقتها انّها خواطر يهجم على القلب و يثب عليه كوثوب الأسد على الفريسة، و منها اشتقاقها. و هذه الفراسة على حسب قوة الايمان، فمن كان اقوى ايماناً فهو احد فراسة. قال ابوسليمان الداراني رحمه الله: الفراسة مكاشفة النفس و معاينة الغيب، و هي من مقامات الايمان.(1)
سپس بدان كه رسول خدا (ص) فرمود: بپرهيز از زيركى مؤمن؛ زيرا كه او با نور خدا مىبيند. آنگاه اين آيه را تلاوت نمود: (همانا در آن نشانههايى است براى متوسمين) يعنى براى كسانى كه اهل فراست و زيركى هستند. اين روايت را ترمذى از ابوسعيد خدرى نقل كرده است. و از جمله امورى كه سزاوار است آگاهى دادن بر آن در اينجا اينكه زيركى مؤمن بر سه نوع است: زيركى ايمانى، و سبب آن نورى است كه خداوند متعال در قلب بندهاش مىاندازد. و حقيقت آن اين است كه آن زيركى خاطرههايى است كه بر قلب هجوم مىكند و بر آن حملهور مىشود، همانند حمله شير بر طعمه خود، و از آن گرفته شده است. و اين زيركى بر حسب قوت ايمان مىباشد، و لذا هركس ايمانش قوىتر باشد در زيركى تيزبينتر است. ابوسليمان دارانى (رضى الله عنه) گفته: زيركى مكاشفه نفس و معاينه غيب است و از مقامات ايمان مىباشد.
۵. قاضى شوكانى در ذيل آيه: عالِمُ الْغَيْبِ فَلا يُظْهِرُ عَلى غَيْبِهِ أَحَداً* إِلاَّ مَنِ ارْتَضى مِنْ رَسُولٍ مىگويد:
1) شرح الفقه الأكبر، ملا على قارى، ص٨٠.
فان قلت: اذن قد تقرر بهذا الدليل القرآني انّ الله يظهر من ارتضى من رسله على ما شاء من غيبه، فهل للرسول الذي اظهره الله على ما شاء من غيبه ان يخبر به بعض امته؟ قلت: نعم ولامانع من ذلك، و قد ثبت عن رسول الله (ص) من هذا ما لايخفى على عارف بالسنة المطهرة.(1)
پس اگر بگويى: با اين دليل قرآنى ثابت شد به اينكه خداوند بر هركس از رسولانش كه مورد رضايتش باشد آنچه از غيبش بخواهد مىدهد، پس آيا چنين رسولى كه خداوند او را آنچه از غيب خواسته مطلع ساخته حق دارد برخى از امتش را از آن اخبار غيبى باخبر سازد، مىگويم: آرى و هيچ مانعى از آن نيست. و بهطور قطع از رسول خدا (ص) در اين امور چيزهايى ثابت شده كه بر آشناى به سنت مطهر مخفى نمىباشد.
وى بعد از ذكر احاديثى كه در آنها خبرهاى غيبى از پيامبر (ص) آمده مىگويد:
واذا تقرر هذا فلا مانع من ان يختص بعض صلحاء هذه الأمة بشيء من اخبار الغيب التي اظهرها الله لرسوله و اظهرها رسوله لبعض امته، و اظهرها هذا البعض من الأمة لمن بعدهم، فتكون كرامات الصالحين من هذا القبيل، و الكل من الفيض الرباني بواسطة الجناب النبوي.(2)
و چون اين مطلب تقرير يافت پس مانعى نيست از اينكه برخى
صالحان اين امت بخشى از خبرهاى غيبى را كه خداوند براى رسولش ظاهر كرده مطلع شوند، خبرهايى كه پيامبرش آنها را براى برخى از امتش ظاهر نموده و آنان نيز براى ديگران ظاهر نمودهاند، لذا كرامات صالحان از اين قبيل مىباشد، ولى همه آنها از فيض ربّانى است به واسطه جناب نبوى.
۶. از ابن حجر مكى سؤال شد درباره كسى كه مىگويد: مؤمن علم غيب مىداند، آيا با اين اعتقاد كافر مىشود؟ چرا كه خداوند متعال مىفرمايد: قُلْ لا يَعْلَمُ مَنْ فِي السَّماواتِ وَ الأَرْضِ الْغَيْبَ إِلاَّ اللهُ ؛ «بگو: كسانى كه در آسمانها وزمين هستند جز خدا غيب نمىدانند» . (نمل: ۶۵)
وى مىگويد:
ومتى استفصل فقال: اردتُ بقولي: المؤمن يعلم الغيب انّ بعض الأولياء قد يعلمه الله ببعض المغيبات، قبل منه ذلك؛ لانّه جائز عقلا و واقع نقلا؛ اذ هو من جملة الكرامات الخارجة عن الحصر على ممرّ الأعصار؛ فبعضهم يعلمه بخطاب، و بعضهم يعلمه بكشف حجاب، و بعضهم يكشف له عن اللوح المحفوظ حتّى يراه. ويكفي بذلك ما اخبره به القرآن عن الخضر بناء على انّه ولي، وهو ما نقل عن جمهور العلماء و جميع العارفين. . . .(1)
و هر زمان كه تفصيل دهد و بگويد: مقصودم به گفتهام: مؤمن علم غيب مىداند اين است كه برخى از اوليا هستند كه خداوند علم برخى از امور غيبى را به آنان داده است، اين مطلب از آنها قبول مىشود؛ زيرا اين مطلب عقلاً جايز و نقلاً واقع است؛ و آن از جمله
1) الفتاوى الحديثية، احمد بن حجر مكى، ص٢۶٧.
كرامات خارج از شمارش در طول عصرهاست؛ پس برخى آن را از راه خطاب مىداند، و برخى نيز با كشف حجاب و برخى هم با كشف از لوح محفوظ كه آن را مشاهده مىكند. براى اثبات اين مطلب آنچه كه قرآن از خضر به آن خبر داده كفايت مىكند بنابراين كه او ولى باشد (نه پيامبر) و اين آن چيزى است كه از جمهور علما و جميع عارفان نقل شده است. . .
او در ادامه مىگويد:
وفي رسالة القشيري و عوارف السهروردي و غيرهما من كتب القوم و غيرهم ما لايخفى من القضايا التي فيها اخبار الاولياء بالمغيبات، كقول بعضهم: أنا غداً اموت وقت الظهر، و كان كذلك. و لمّا دفن فتح عينيه فقال له دافنه: احياة بعد موت؟ فقال: أنا حي و كلّ محبّ لله حي.(1)
و در رساله قشيرى و عوارف سهروردى و غير آن دو از كتابهاى قوم و ديگران قضايايى است كه در آن اخبار اوليا به امور غيبى است كه بر كسى مخفى نيست، مثل قول برخى از آنان: من فردا هنگام ظهر مىميرم، اين واقعه در همان وقت اتفاق افتاده است. و چون دفن شد چشمانش را باز كرد و دفن كننده به او گفت:
آيا بعد از مرگ زنده شدهاى؟ گفت: من زندهام و هر دوستدار خدا زنده است.
٧. فخرالدين رازى در اين باره مىگويد:
وقال (ص) : ابيت عند ربّي يطعمني و يسقيني. و لهذا المعني نرى
1) الفتاوى الحديثية، ص٢۶٧.
انّ كلّ من كان اكثر علماً باحوال عالم الغيب كان اقوى قلباً و اقل ضعفاً. و لهذا قال علي بن ابيطالب: والله ما قلعت خيبر بقوة جسدانية و لكن بقوة ربّانية؛ و ذلك انّ علياً في ذلك الوقت انقطع نظره عن عالم الاجساد و اشرقت الملائكة بانوار عالم الكبرياء، فتقوى روحه و تشبه بجواهر الأرواح الملكية و تلألأت فيه اضواء عالم القدس و العظمة، فلاجرم حصل له من القدرة ما قدر بها على ما لم يقدر عليه غيره.
وكذلك العبد اذا واظب على الطاعات بلغ إلى المقام الذي يقول الله: كنت له سمعاً و بصراً، فاذا صار نور جلال الله سمعاً له سمع القريب و البعيد، و اذا صار ذلك النور بصراً له رأي القريب و البعيد، و اذا صار ذلك النور يداً له قدر على التصرف في الصعب و السهل.(1)
پيامبر (ص) فرمود: من نزد پروردگارم بيتوته مىكنم و او مرا اطعام داده و سيراب مىنمايد. و بدين جهت است كه مشاهده مىكنيم هركس علمش به عالم غيب بيشتر است قلبش قوىتر و ضعفش كمتر است. و لذا على بن ابىطالب گفته: به خدا سوگند! من درِ خيبر را با قوّه جسمانى از جاى نكندم بلكه با قوّه ربّانى از جاى درآوردم؛ و جهتش آن است كه على در آن وقت نظرش از عالم جسمانيات قطع شده و فرشتگان با انوار عالم كبريايى نورافشانى نمودهاند. لذا روح او تقويت شده و شبيه به جواهر ارواح عالم فرشتگان گشته، و در وجود او انوار عالم قدس و عظمت تلألأ يافته
1) التفسير الكبير، فخر رازى، ج٢١، ص۴٣۶.
است، لذا براى او قدرتى حاصل شده كه هرگز غير از او بر آن دست نيافته است.
و همچنين است بنده هرگاه بر طاعات مواظبت كند به مقامى مىرسد كه خداوند مىفرمايد: من گوش و چشم او مىشوم، و چون نور جلال خدا گوش او شد صداى نزديك و دور را مىشنود، و چون آن نور دست او شد قدرت بر تصرف در امور دشوار و آسان را پيدا مىكند.
از روايات و بيانات انديشمندان اهل سنت استفاده مىشود كه علم غيب براى انبيا و اوليا امكانپذير بوده و قابل دسترسى است.
شيخ احمد رضا قادرى بريلوى در اين باره مىگويد:
انّ الله تعالى اعطى حبيبه الأعظم (ص) علوماً غيبية كثيرة لاتحصى من اول يوم إلى آخر الأيام. و اختلف علمائنا في انّها محيطة لجميع الكائنات كما هو مفاد عموم الآيات و الأحاديث أو فيها تخصيص، فذهب أهل الظاهر إلى التخصيص؛ فمنهم من خصص المتشابهات ومنهم من خصص المغيبات الخمس، وكثير منهم خصص الساعة. و اما علماء الباطن (أي الصوفية) و اتباعهم فذهب جمّ غفير منهم إلى انّ الآيات و الأحاديث محمولة على عمومها، و علم ما كان و ما يكون (اعني علم الخلق من البدء إلى يوم القيامة مع انّ كلا من دخول الغاية و خروجها محتمل)
بعض قليل، بل اقل من العلوم الإلهية الغير المتناهية.
وهذه المسألة الخلافية الدائرة بين علمائنا اهل السنة و الجماعة لا لوم فيها على احد، و هي كالمسائل الخلافيه بين الأشاعرة و الماتريدية. نعم المختار عندنا هو القول الاخير الذي ذهب اليه عامة العرفاء و كثير من العلماء الأعلام. . . .(1)
همانا خداوند متعال به بزرگترين محبوبش (ص) علوم غيبى بسيارى (از اولين روز تا آخرين ايام) داده كه قابل شمارش نيست. و علماى ما اختلاف كردهاند در اينكه آيا علوم غيبى آن حضرت (ص) به جميع كائنات احاطه دارد آنگونه كه مفاد عموم آيات و احاديث است، يا در آن تخصيص وجود دارد. اهل ظاهر معتقد به تخصيصاند و برخى از آنها به متشابهات تخصيص زده و برخى نيز به پنج موضوع غيبى تخصيص دادهاند. و بسيارى از آنها به وقت قيامت تخصيص زدهاند (كه همه امور غيب را مىداند جز اين موارد را) . و اما عده بسيارى از علماى باطن يعنى صوفيه و پيروان آنان، معتقدند كه آيات و احاديث بر عمومش حمل مىشود و علم به آنچه بوده و خواهد بود يعنى (پيامبر) علم به مخلوقات از ابتدا تا روز قيامت دارد، با اينكه هر كدام از دخول غايت در معنى و خروجش، محتمل است، مقدار اندكى است، بلكه اين علوم جزء اندكى از علوم الهى غيرمتناهى است. و اين مسأله اختلافى كه بين علماى ما اهل سنت و جماعت داير است، در آن بر احدى ملامت نيست، و چنين اختلافى همچون مسائل اختلافى بين اشاعره و ماتريديه است. آرى قول
1) خالص الاعتقاد، احمدرضا بريلوى، صص٢۶ و ٢٧.
مختار نزد ما همان قول اخير است كه عموم عرفا و بسيارى از علماى اعلام بر آن اعتقاد دارند. . . .
از آيات و روايات و كلمات بزرگان اهل سنت كه ذكر شد استفاده مىشود كه خداوند متعال به پيامبر (ص) و اوليائش علم غيب داده است، ولى از آيات و روايات ديگرى خلاف آن استفاده مىشود كه بايد بين آنها جمع كرد؛ از آن جمله:
خداوند متعال مىفرمايد:
قُلْ لا يَعْلَمُ مَنْ فِي السَّماواتِ وَ الأَرْضِ الْغَيْبَ إِلاَّ اللهُ (نمل:۶۵)
بگو: كسانى كه در آسمانها وزمين هستند غيب نمىدانند جز خدا.
و نيز مىفرمايد:
وَ لِلَّهِ غَيْبُ السَّماواتِ وَ الأَرْضِ وَ إِلَيْهِ يُرْجَعُ الأَمْرُ كُلُّهُ (هود:١٢٣)
و (آگاهى از) غيب (و اسرار نهان) آسمانها وزمين، تنها از آن خداست؛ وهمه كارها به سوى او بازمىگردد!
و مىفرمايد: وَ عِنْدَهُ مَفاتِحُ الْغَيْبِ لا يَعْلَمُها إِلاَّ هُوَ ؛ «كليدهاى غيب، تنها نزد اوست؛ وجز او، كسى آنها را نمىداند» . (انعام: ۵٩)
و نيز مسلم به سندش از رسول خدا (ص) نقل كرده كه در حديث جبرئيل آمده كه فرمود:
«في خمس من الغيب لايعلمهنّ إلاّ الله، ثم قرأ : انَّ اللهَ عِنْدَهُ عِلْمُ
السَّاعَةِ وَ يُنَزِّلُ الْغَيْثَ وَ يَعْلَمُ ما فِي الأَرْحامِ وَ ما تَدْرِي نَفْسٌ ماذا تَكْسِبُ غَداً وَ ما تَدْرِي نَفْسٌ بِأَي أَرْضٍ تَمُوتُ إِنَّ اللهَ عَلِيمٌ خَبِيرٌ .(1)
در پنج مورد غيب است كه جز خداوند آنها را نمىداند، آنگاه اين آيه را تلاوت نمود: (آگاهى از زمان قيام قيامت مخصوص خداست، و او است كه باران را نازل مىكند، و آنچه در رحم مادران است مىداند، و هيچكس نمىداند فردا چه مىكند، و هيچكس نمىداند در چه سرزمينى مىميرد، فقط خداوند عالم و آگاه است) .
و نيز از عائشه نقل شده كه گفت:
ومن زعم انّه يخبر بما يكون في غد فقد اعظم على الله الفرية، والله يقول: قُلْ لا يَعْلَمُ مَنْ فِي السَّماواتِ وَ الأَرْضِ الْغَيْبَ إِلاَّ اللهُ .(2)
و هركس گمان كند كه به او از آنچه آينده اتفاق مىافتد خبر داده مىشود او بر خداوند تهمت بزرگى بسته است، و حال آنكه خداوند مىفرمايد: (بگو هيچكس جز خدا از غيب آسمانها و زمين اطلاعى ندارد) .
بايد بين آيات و روايات جمع نمود و جمع آن به اين است كه گفته شود: علم غيب به طور استقلال و كليدها و اصل آن از جانب خداست،
و به هركس كه از او راضى باشد و بخواهد مىدهد.
سيد يوسف سيد هاشم رفاعى از علماى كويت دراينباره مىگويد:
فهذا ربّنا تبارك قد نفي نفياً لا مرد له انّه لا يَعْلَمُ مَنْ فِي السَّماواتِ وَ الأَرْضِ الْغَيْبَ إِلاَّ اللهُ واثبت اثباتاً لاريب فيه في آية الاخرى انّه: إِلاَّ مَنِ ارْتَضى مِنْ رَسُولٍ فالكل حق و الكل ايمان. و من انكر شيئاً منهما فقد كفر بالقرآن، فمن نفي مطلقاً ولم يثبت بوجه فقد كفر بآيات الإثبات، و من اثبت مطلقاً و لم ينف بوجه فقد كفر بالآيات النافيات، و المؤمن يؤمن بالكل ولاتتفرق به السبل.(1)
پس اين پروردگار متعال ما است، كه به طور حتم علم غيب را براى غير نفيى كرده كه شكى در آن نيست اينكه فرمود: (جز خدا از غيب آسمانها و زمين اطلاعى ندارد) و در آيهاى ديگر (علم غيب را براى غير) اثبات كرده كه شكى در آن نيز نيست، اينكه فرمود: (مگر كسى كه مورد رضايت اوست) پس تمام آيات حق است و همهاش ايمان مىباشد. و هركس چيزى از اين دو آيه را انكار كند به طور حتم به قرآن كافر شده، و نيز هركس اثبات مطلق نمايد و به وجهى نفى نكند به طور حتم كافر به آيات نفى شده و مؤمن ايمان به تمام آيات دارد و به او راهها متفرق نمىشود.
ابن حجر مكى مىگويد:
وما ذكرناه في الآية صرح به النووي في فتاواه فقال معناها: لايعلم ذلك استقلالا و علم احاطة بكلّ المعلومات إلاّ الله، و امّا
1) ادلة اهل السنة و الجماعة، رفاعى، صص٣٠ و ٣١.
المعجزات و الكرامات فبإعلام الله لهم.(1)
و آنچه ما درباره آيه ذكر كرديم را نووى در فتاوايش به آن تصريح كرده و گفته معناى آيه آن است كه علم به غيب ندارد به طور استقلال و به تمام معلومات كسى احاطه ندارد جز خداوند، و اما معجزات و كرامات با اعلام خداوند به آنان است.
شهاب الدين خفاجى مىگويد:
وهذا لاينافي الآيات الدالة على انّه لايعلم الغيب إلاّ الله، و قوله: وَ لَوْ كُنْتُ أَعْلَمُ الْغَيْبَ لاَسْتَكْثَرْتُ مِنَ الْخَيْرِ ؛ فانّ المنفي علمه من غير واسطة، و امّا اطلاعه عليه باعلام الله له فامر متحقق بقوله: فَلا يُظْهِرُ عَلى غَيْبِهِ أَحَداً * إِلاَّ مَنِ ارْتَضى مِنْ رَسُولٍ . قال ابن عطاء الله في لطائف المنن: اطلاع العبد على غيب من غيوب الله بنور منه؛ بدليل: (اتقوا فراسة المؤمن فانّه ينظر بنور الله تعالى) لايستغرب، وهو معنى قوله: (كنت بصره الذي يبصر به) ؛ فمن كان الحق بصره فاطلاعه على غيبه غير مستبعد.(2)
و اين با آياتى كه دلالت دارد بر اينكه غيب را جز خداوند نمىداند منافات ندارد. و در قول خداوند [از زبان پيامبر (ص)] (اگر علم غيب مىدانستم خير را [بر خود] زياد مىنمودم) آنچه كه نفى شده علم غيب او بدون واسطه است، و اما اطلاع او بر غيب به اعلام خداوند به او، امرى است كه تحقق يافته شده، به جهت قول خداوند: (پس مطلع نمىسازد بر غيبش احدى را جز كسى كه مورد رضايتش باشد
از جمله پيامبر (ص)) . ابن عطا الله در كتاب «لطائف المنن» گفته: اطلاع بنده بر غيبى از غيوب خداوند به نورى است كه از اوست؛ به دليل [حديث]: (از زيركى مؤمن بهراسيد؛ چرا كه او نظر مىكند به نور خداوند متعال) ، و اين امرى غريب نمىباشد، و اين است معناى قول پيامبر (ص) : (من چشم او مىشوم كه به آن مىبيند) . پس هركس كه چشم او باشد پس اطلاعش بر غيب او بعيد نيست.
همين معنا را در جمع بين آيات، علامه زرقانى در كتاب «شرح المواهب اللدنية» آورده است.(1)
آلوسى حنفى در اين باره مىگويد:
وانّه يجوز ان يطلع الله تعالى بعض اصفيائه على احدي هذه الخمس و يرزقه عزّوجلّ العلم بذلك في الجملة، و علمها الخاص به جل و علا ما كان على وجه الإحاطة و الشمول لأحوال كل منها و تفصيله على الوجه الأتم. و في شرح المناوي الكبير للجامع الصغير في الكلام على حديث بريدة: خمس لايعلمهنّ الاّ الله على وجه الإحاطة و الشمول كلياً و جزئياً، فلا ينافيه اطلاع الله تعالى بعض خواصه على بعض المغيبات حتى من هذه الخمس؛ لانّها جزئيات معدودة، و انكار المعتزلة لذلك مكابرة. انتهى. و يعلم مما ذكرنا وجه الجمع بين الأخبار الدالة على استئثار الله تعالى بعلم ذلك، و بين ما يدل على خلافه، كبعض اخباراته عليه الصلاة و السلام بالمغيبات التي
1) شرح المواهب اللدنية، ج٧، صص ٢٢٨ و ٢٢٩.
هي من هذا القبيل، يعلم ذلك من راجع نحو (الشفاء) و (المواهب اللدنية) .(1)
و جايز است كه خداوند متعال برخى از برگزيدگانش را بر يكى از اين امور پنجگانه مطلع سازد و او را به طور اجمالى از آنها آگاه سازد، ولى علم به آنكه مختص به خداوند جلّ و علا است، و علمى است به نحو احاطه شمولى به احوال هر يك از امور پنچگانه غيبى به نحو كامل. و در شرح مناوى كبير بر «جامع الصغير» هنگام سخن در حديث بريده آمده كه: پنج چيز است جز خداوند به نحو احاطه و شمول چه كلّى و چه جزئى كسى بر آن علم ندارد، ولى منافات ندارد كه خداوند متعال برخى از خواصش را بر برخى از امور غيبى حتى از اين پنج امر مطلع سازد؛ زيرا كه آنها جزئياتى است شمرده شده، و انكار معتزله اين مطلب را ادعاى بدون دليل است. انتهى. از آنچه ذكر كرديم وجه جمع بين اخبار داله بر اينكه خداوند متعال علم اين پنج موضوع را مخصوص خود كرده و بين رواياتى كه دلالت بر خلاف اين مطلب دارد مثل برخى از خبرهاى آن حضرت عليه الصلاة و السلام به امور غيبى كه از اين قبيل است، روشن مىشود، بر كسى كه به كتابهايى از قبيل (الشفا) و (المواهب اللدنية) مراجعه كند، اين مطلب معلوم مىشود.
1) روح المعانى، ج٢١، ص١٠٠.
علما و محققان اسلامى معتقدند كه پيامبر گرامى اسلام (ص) به حسب حقيقتش نور و به حسب صورت از جنس بشر است، و لذا همانگونه كه خداوند متعال نور آسمانها و زمين است و احاطۀ نورى و علمى به تمام عالم دارد، رسول اسلام (ص) نيز احاطۀ علمى و نورى به تمام عالم و موجودات آن دارد. اگر خداوند متعال دربارۀ خود در قرآن كريم مىفرمايد: وَ عِنْدَهُ مَفاتِحُ الْغَيْبِ ؛ «كليدهاى غيب نزد اوست» ، از آن جهت كه پيامبرش نيز به جهت قرب به خدا به حقيقت نوريه رسيده دربارة او ميفرمايد:
عالِمُ الْغَيْبِ فَلا يُظْهِرُ عَلى غَيْبِهِ أَحَداً * إِلاَّ مَنِ ارْتَضى مِنْ رَسُولٍ (جن: ٢۶ و ٢٧)
او آگاه از غيب است و مطلع نمىسازد بر غيبش احدى را، مگر كسى كه مورد رضايتش باشد كه يكى از آنها رسول است.
پس رسولخدا (ص) نيز احاطه غيبى به تمام عالم دارد.
سيد محمود آلوسى در اين باره مىگويد:
وقد يقال: لمّا كان له (ص) جهتان: جهة ملكية يستفيض بها و جهة بشرية يفيض بها جعل الإنزال على روحه (ص) ؛ لانّها المتصفة بالصفات الملكية التي يستفيض بها من الروح الأمين.(1)
و گاهى گفته مىشود: چون كه براى پيامبر (ص) دو جهت است؛ جهت ملكوتى كه از آن جهت فيض مىبرد و جهت بشرى كه به آن فيض مىرساند. لذا قرآن بر روح او نازل شده است، به جهت آنكه روح او متصف به صفات ملكوتى است كه با آن از روحالامين فيض را مىگيرد.
پرفسور ابوبكر غزنوى مىگويد:
قال بعض الناس: انّ النبي (ص) كان بشراً و لم يكن نوراً، و قال بعضهم: كان نوراً و لم يكن بشراً، و كلا القولين مبنيان على الإفراط و التفريط. و الذي نطق به القرآن انّه بشر و نور أيضاً لقوله تعالى: قُلْ سُبْحانَ رَبِّي هَلْ كُنْتُ إِلاَّ بَشَراً رَسُولاً ، و قال: قَدْ جاءَكُمْ مِنَ اللهِ نُورٌ ، و المسلك الصحيح انّه (ص) مع كونه بشراً كان نوراً مجسماً من الرأس إلى القدم.(2)
برخى از مردم گفتهاند: همانا پيامبر (ص) بشر است نه نور، و برخى نيز گفتهاند: او نور است نه بشر، و هر دو قول مبنى است بر افراط و تفريط. و آنچه كه قرآن بر آن نطق كرده اينكه او بشر است و نور؛ به جهت قول خداوند متعال: (بگو منزه است پروردگار من آيا من جز بشر فرستاده شدهام) . و فرمود: (بهطور حتم از جانب خداوند بر
شما نور آمده است) . و مسلك صحيح آن است كه آن حضرت (ص) با وجود آنكه بشر است نور مجسم است از سر تا پا.
در تفسير آيه قَدْ جاءَكُمْ مِنَ اللهِ نُورٌ وَ كِتابٌ مُبِينٌ (مائده: ١١٠) اختلاف است كه مقصود به كلمه «نور» و «كتاب» در آن چيست؟
قول اول اين است كه مقصود به «نور» در آيه شخص پيامبر (ص) و مقصود به «كتاب مبين» قرآن كريم است.
در تفسير ابن عباس به نام «تنوير المقباس» از او نقل شده كه مقصود به نور همان رسول يعنى محمّد (ص) است.
فخر رازى مىگويد:
وفيه اقوال: الأول انّ المراد بالنور محمد و بالكتاب القرآن.(1)
و در آن اقوالى است: اول اينكه مراد به نور محمّد و به كتاب قرآن است.
محمّد بن جرير طبرى مىگويد: «يعني بالنور محمداً»(2)«مقصود از نور محمّد است» .
سيوطى در تفسير آن مىگويد: «هو نور النبي (ص)»(3)«مقصود نور پيامبر (ص) است» .
علامه صاوى در حاشيه خود بر تفسير «جلالين» مىنويسد:
وسمّي نوراً لانّه ينور البصائر و يهديها للرشاد، و لانّه اصل كل نور حسّي و معنوي.(1)
و او را نور ناميده به جهت آنكه بصيرتها را منوّر مىكند، و به رشد هدايت مىنمايد، و به جهت آنكه او اصل هر نور حسّى و معنوى است.
على بن محمّد خازن در تفسير آيه مىگويد:
انّما سمّاه الله نوراً؛ لانّه يهتدي به، كما يهتدي بالنور في الظلام.(2)
و همانا او را خداوند نور ناميد؛ به جهت آنكه به نور هدايت مىكند همانگونه كه در تاريكىها به نور هدايت مىشوند.
نسفى درباره آن مىگويد:
أو النور محمد (ص) ؛ لانّه يهتدي به، كما سمّي سراجاً.(3)
يا اينكه مراد نور محمّد (ص) است؛ زيرا به آن هدايت مىشوند، همانگونه كه او را چراغ ناميدهاند.
قول دوم درباره آيه مورد بحث آن است كه مقصود به «نور» و «كتاب مبين» در اين آيه همان قرآن كريم است. و اين قول جبائى و زمخشرى از علماى معتزله مىباشد.
زمخشرى مىگويد:
«يريد القرآن؛ لكشفه ظلمات الشرك و الشك»(1)«مقصود قرآن است؛ به جهت كشف ظلمات شرك و شك» .
ظاهر در عطف مغايرت بين آن دو است و لذا اگر مقصود به كلمه «نور» قرآن باشد مغايرتى باقى نمىماند.
قول سوم آن است كه مقصود به كلمه «نور» و «كتاب مبين» همان شخص پيامبر (ص) باشد.
آلوسى مىگويد:
قَدْ جاءَكُمْ مِنَ اللهِ نُورٌ عظيم و هو نور الانوار و النبي المختار (ص) . . . و لايبعد عندي ان يراد بالنور و الكتاب المبين النبي (ص) . . . .(2)
به طور حتم براى شما از جانب خداوند نور عظيمى آمده كه نور همه نورهاست و آن پيامبر مختار (ص) است. . . و به نظر من بعيد نيست مراد به نور و كتاب مبين پيامبر (ص) باشد. . . .
ملا على قارى مىگويد:
وأي مانع من ان يجعل النعتان للرسول (ص) ؛ فانّه نور عظيم لكمال ظهوره بين الأنوار، و كتاب مبين؛ حيث انّه جامع لجميع
الأسرار ومظهر للأحكام والأحوال والأخيار.(1)
و چه مانعى دارد از اينكه دو صفت براى پيامبر (ص) باشد؛ زيرا او نور بزرگى است به جهت كمال ظهورش بين نورها، و كتاب آشكارى است به جهت آنكه جامع جميع اسرار و مظهر احكام و حالات و خيرات مىباشد.
١. مولوى نورالدين احمد از احمد رضا بريلوى سؤال كرده كه گفته شده كه سيد عالم (ص) از نور خدا آفريده شده و تمام خلايق از نور اويند. شما از چه حديثى مىتوانيد اين مطلب را به اثبات رسانيد، و اين حديث از كدامين قسم از اقسام حديث است؟
احمد رضا بريلوى از علماى هند در جواب او مىگويد:
انّ هذا المطلب يثبت بحديث أخرجه احد الأعلام، حافظ الحديث عبدالرزاق ابوبكر بن همام في مصنفه، تلميذ الامام الأجل سيدنا الامام مالك و استاذ الامام الأبجل سيدنا الامام احمد بن حنبل، و استاذ الاستاذ للامام البخاري و مسلم، عن سيدنا و ابن سيدنا جابربن عبدالله، قال: قلت: يا رسول الله! بابي أنت و امّي! اخبرني عن اول شيء خلقه الله تعالى قبل الأشياء؟ قال: يا جابر! انّ الله تعالى قد خلق قبل الأشياء نور نبيك من نوره.
امّا انّ هذا الحديث من اي قسم؟
هذا الحديث اخرجه الامام البيهقي ايضاً في «دلائل النبوة» بنحوه،
1) شرح الشفا، على بن سلطان محمد قارى، ج١، ص١١۴.
واجلة ائمة الدين مثل الإمام القسطلاني في «المواهب» و الامام ابن حجر المكي في «افضل القري» و العلامة الفاسي في «مطالع المسرات» و العلامة الزرقاني في «شرح المواهب» و العلامة الدياربكري في «الخميس» و الشيخ المحقق عبدالحق المحدث الدهلوي في «مدارج النبوة» و غير ذلك من الأسفار يستدلون بهذا الحديث و يعولون عليه.
وبالجملة قد تلقت الأمة هذا الحديث بالقبول؛ فلاشك في انّه حديث حسن، صالح، مقبول، معتمد، و انّ تلقي العلماء بالقبول هو ذلك الشيء العظيم الذي لا حاجة للسند بعده، بل لو كان السند ضعيفاً ايضاً لا يضرّ، كما بيّناه في «منير العين في حكم تقبيل الإبهامين» . قد قال العلامة المحقق العارف بالله، سيدي عبدالغني النابلسي في «الحديقة الندية، شرح الطريقة المحمدية» : قد خلق كل شيء من نوره (ص) . (1)
همانا اين مطلب با حديثى ثابت مىشود كه يكى از بزرگان يعنى حافظ حديث عبدالرزاق ابوبكر بن همام در مصنفش آورده، كه شاگرد امام اجل سرور ما امام مالك و استاد امام مكرّم سرور ما امام احمد بن حنبل، و استاد استاد امام بخارى و مسلم، از سرور ما و فرزند سرور ما جابر بن عبدالله نقل كرده كه گفت: عرض كردم: اى رسول خدا! پدر و مادرم به فدايت! خبر بده مرا از اولين چيزى كه خداوند متعال قبل از اشياء آفريد؟ حضرت فرمود: اى جابر! همانا خداوند متعال قبل از اشياء نور پيامبر تو را از نور
1) مجموعة الرسائل، احمد رضا بريلوى، صص ٧ - ٩.
خودش آفريد.
اما اينكه اين حديث از كدامين قسم است؟
اين حديث را امام بيهقى در كتاب « دلائل النبوة» به همين مضمون آورده است، و نيز بزرگ امامان دين همانند امام قسطلانى در كتاب «المواهب» و امام ابن حجر مكى در كتاب «افضل القرى» ، و علامه فاسى در كتاب «مطالع المسرات» و علامه زرقانى در كتاب «شرح المواهب» و علامه ديار بكرى در كتاب «الخميس» و شيخ محقق عبدالحق محدث دهلوى در كتاب «مدارج النبوة» ، و ديگر كتابها نقل كرده و به اين حديث استدلال نموده و بر آن اعتماد كردهاند. و خلاصه اينكه امت اين حديث را تلقى به قبول كرده است و شكى نيست كه اين حديث حديثى است حسن، صالح، مقبول و مورد اعتماد. و تلقى علما به قبول (اين روايت) همان مطلب مهمى است كه بعد از آن احتياج به سند نيست، بلكه حتى اگر سند ضعيف باشد ضررى نمىرساند، آنگونه كه آن را در كتاب «منير العين فى حكم تقبيل الإبهامين» بيان كردهام.
علامه محقق، عارف بالله، سرور من عبدالغنى نابلسى در كتاب الحديقة الندية فى شرح الطريقة المحمّدية گفته: هر چيزى از نور محمّد (ص) خلق شده است.
٢. نيشابورى در تفسير آيه: وَ أَنَا أَوَّلُ الْمُسْلِمِينَ مىگويد: «كما قال: اول ما خلق الله نوري»(1)«پيامبر (ص) مىفرمود: اولين چيزى كه خدا خلق كرده نور من است» .
1) غرائب القرآن، نظام الدين نيشابورى، ج٨، ص۶۶.
٣. على بن برهان الدين حلبى شافعى بعد از نقل حديث جابر مىگويد:
وفيه انّه اصل لكل موجود، والله تعالى اعلم. (1)
و در آن آمده كه پيامبر (ص) اصل براى هر موجود است، و خداوند متعال داناتر مىباشد.
۴. عبدالغنى نابلسى مىگويد:
وهو (ص) صاحب الجمعية الكبرى، وكيف وقد خلق كل شيء من نوره (ص) ، كما ورد به الحديث الصحيح.(2)
و پيامبر (ص) صاحب جمعيت كبرى است، چگونه چنين نباشد و حال آنكه خداوند هر چيزى را از نور او آفريده همانگونه كه در حديث صحيح آمده است.
۵. سيد محمود آلوسى مىگويد:
وكونه (ص) رحمة للجميع باعتبار انّه عليه الصلاة و السلام واسطة الفيض الالهي على الممكنات على حسب القوابل، و لذا كان نوره (ص) اول المخلوقات. ففي الخبر: (اول ما خلق الله نور نبيّك يا جابر) . و جاء: (الله تعالى المعطي و انا القاسم) . و للصوفية قدست اسرارهم في هذا الفصل كلام فوق ذلك.(3)
رحمت بودن پيامبر (ص) براى تمام مخلوقات به اعتبار اين است كه او عليه الصلاة و السلام واسطه فيض الهى بر ممكنات به حسب
قابليتهاست، و لذا نور او اول مخلوقات مىباشد. و در خبر است كه اول موجودى كه خداوند آفريده نور پيامبر توست اى جابر! و نيز آمده: خداوند متعال عطاكننده و من تقسيمكنندهام.
و براى صوفيه - قدست اسرارهم - در اين فصل كلامى است فوق آن.
۶. علامه محمّد مهدى فاسى بعد از نقل حديث جابر حديث ديگرى را ذكر كرده كه پيامبر (ص) فرمود:
اول ما خلق الله نوري و من نوري خلق كل شيء.
اول چيزى را كه خداوند آفريد نور من بود و از نور من هر چيزى را آفريد.
آنگاه مىگويد:
فهذه احاديث دالة على اوّليّته (ص) و تقدّمه على غيره من جميع المخلوقات و انّه سببها.(1)
اينها احاديثى است كه دلالت دارد بر اوّليت او (ص) و مقدم بودنش بر غيرش از تمام مخلوقات، و اينكه او سبب مخلوقات است.
٧. سيد محمّد بن علوى مالكى درباره حديث جابر مىگويد:
اما سند جابر فصحيح لاغبار عليه، و قد اختلف العلماء في المتن لغرابته. (2)
اما سند جابر صحيح است و اشكالى در آن نيست. و علما در متن آن به جهت غرابتش اختلاف كردهاند.
روايات اختلاف دارند در اينكه اول مخلوق عالم چيست؟ آيا نور پيامبر (ص) است، يا عقل و يا قلم و يا غير اينها. در كيفيت جمع بين روايات توجيهاتى شده كه به برخى از آنها اشاره مىكنيم:
١. بدرالدين محمود عينى بعد از نقل روايات مختلف در اين باب مىگويد:
التوفيق بين هذه الروايات بانّ الأولية نسبي، و كلّ شيء قيل فيه انّه اوّل فهو بالنسبة إلى ما بعدها.(1)
توفيق و جمع بين اين دو روايات به اين است كه اوليت نسبى است، و هر چيزى كه در او گفته شود كه اول است او به نسبت به ما بعدش اول مىباشد.
٢. مير سيد شريف جرجانى در شرح كلام قاضى ايجى در «المواقف» مىگويد:
وجه الجمع بينه و بين الحديثين الأخرين: اول ما خلق الله القلم، و اول ما خلق الله نوري: انّ المعلول الأول من حيث انّه مجرد، يعقل ذاته و مبدأه يسمّى عقلا، و من حيث انّه واسطة في صدور سائر الموجودات و نفوس العلوم يسمّى قلماً، و من حيث توسطه في افاضة انوار النبوة كان نوراً لسيد الأنبياء.(2)
وجه جمع بين آن و بين دو حديث ديگر: كه اول مخلوق خدا قلم و
اول مخلوق خدا نور من است اينكه معلول اول از حيث اينكه مجرد است و ذات و مبدأش تعقل مىگردد عقل ناميده مىشود، و از حيث اينكه واسطه در صدور ساير موجودات و نفوس علوم مىگردد قلم ناميده مىشود، و از حيث واسطه بودن آن در افاضه انوار نبوت، نور سرور انبيا مىباشد.
٣. ملا على قارى مىگويد:
فعلم انّ اول الأشياء على الإطلاق النور المحمدي، ثم الماء، ثم العرش، ثم القلم. . .(1)
پس دانسته شد كه اول موجودات به طور مطلق نور محمّدى است، سپس آب، و بعد آن عرش، و بعد قلم آفريده شده است. . .
۴. عبدالوهاب شعرانى مىگويد:
. . . انّ معناهما واحد؛ لانّ حقيقة محمد (ص) تارة يعبّر عنها بالعقل الأول و تارة بالنور.(2)
. . . همانا معناى آن دو يكى است؛ زيرا حقيقت محمّد (ص) گاهى از آن به عقل اول تعبير مىشود و گاهى به نور.
۵. حسين بن محمّد بن حسن ديار بكرى مىگويد:
وجه الجمع بين الأحاديث المختلفة المذكورة على تقدير صحة الكلّ ان يقال: الأوّل الحقيقي نور نبيّنا (ص) ، و اولية العقل و القلم اضافية؛ يعني اول مخلوق من المجردات العقل و من الاجسام القلم. . .
واهل التحقيق على انّ المراد من هذه الأحاديث شيء واحد، لكن باعتبار نسبه و حيثياته تعددت العبارات.(1)
وجه جمع بين احاديث مختلف ذكر شده بر فرض صحت كل اينكه گفته مىشود: اول حقيقى نور پيامبر ما است، و اوليت عقل و قلم اضافى است؛ يعنى اول مخلوق از مجردات عقل و از اجسام قلم مىباشد. . .
و اهل تحقيق برآنند كه مراد از اين احاديث يك چيز است، ولى به اعتبار نسبتها و حيثيات عبارات متعدد مىشود.
از آنجا كه حديث جابر مورد توجه و تلقى به قبول از سوى علماى اهل سنت واقع شده، لذا احتياج به بررسى سندى آن نيست، و اين مطلبى است كه بزرگان اهل سنت آن را قبول دارند.
ابن حجر عسقلانى مىگويد:
انّ الحديث الذي اخرجه الشيخان في صحيحيهما يفيد العلم مع كونه ممّا لم يبلغ حدّ التواتر؛ فانّه احتف به قرائن؛ منها تلقي العلماء لكتابيهما بالقبول. و هذا التلقي وحده اقوى في افادة العلم من مجرد كثرة الطرق القاصرة عن التواتر.(2)
همانا حديثى را كه بخارى و مسلم در صحيح خود نقل كردهاند مفيد علم است، با وجود آنكه به حدّ تواتر نرسيده است؛ چرا كه محفوف
به قرائنى است، از جمله اينكه علما احاديث اين دو كتاب را تلقى به قبول كردهاند، و اين تلقى به تنهايى قوىتر در افاده علم است از مجرد كثرت طرق كه قاصر از تواتر باشد.
ترمذى بعد از نقل حديثى مىگويد:
هذا حديث غريب لانعرف احداً اسنده الاّ ما روى من هذا الوجه. قال: و العمل على هذا عند اهل العلم.(1)
اين حديث غريب است و كسى را نمىشناسم كه سندى براى آن ذكر كرده باشد، مگر آنچه از اين طريق ذكر شده. گفت: و عمل بر همين است نزد اهل علم.
آنگاه ملا علي قاري در ذيل اين جمله و شرح آن ميگويد: «فكان الترمذي يريد تقوية الحديث بعمل اهل العلم»(2)«مقصود ترمذى تقويت حديث به عمل اهل علم است» .
١. سبطبن جوزى از احمدبن حنبل در كتاب «فضائل» نقل كرده كه او از عبدالرزاق، از معمر، از زهرى، از خالدبن معدان، از زاذان، از سلمان روايت كرده كه رسولخدا (ص) فرمود:
كنت أنا وعليبن أبيطالب نوراً بين يدي الله تعالى قبل أن يخلق آدم باربعة آلاف عام، فلمّا خلق آدم قسّم ذلك النور جزئين: فجزء أنا وجزء علي.(3)
من وعلىبن ابىطالب نورى نزد خداوند متعال بوديم، چهار هزار سال قبل از آنكه خداوند آدم را خلق كند. هنگامى كه آدم را آفريد آن نور را دو جزء نمود: جزئى من وجزء ديگر على است.
و در روايت ديگر آمده است:
«خلقت أنا وعلي من نور واحد»(1)«من وعلى از يك نور آفريده شديم» .
رجال اين حديث همگى افرادى مورد وثوقند:
عبدالرزاق صنعانى؛ وى كسى است كه نزد اهل سنت، بسيار مورد احترام ووثوق و مورد اطمينان است ولذا احتياج به توضيح ندارد.
معمربن راشد ابوعروه ازدى؛ از رجال ترمذى ونسائى وابنماجه و ابوداوود است. احمدبن حنبل گفته: «هيچكس را در كنار او نمىگذاريم، جز آنكه معمر از آنها پيشى دارد» .(2)
زهرى؛ كسى است كه ابنحجر در حق او گفته: «او فقيه وحافظ است وعلما بر جلالت واتقان او اتفاق دارند. . .» . (3)
خالدبن معدان؛ كسى است كه ابنحبان در حقّ او مىگويد: «او هفتاد نفر از اصحاب رسولخدا (ص) را ملاقات كرده واز بهترين بندگان خداست» . (4)
ذهبى مىگويد: «او فقيه بزرگ، ثبت، مخلص است. . .» .(5)
عجلى، يعقوببن شيبه، محمّدبن سعد، ابنجرير ونسائى او را توثيق كردهاند.(1)
٢. ابن مغازلى شافعى به سند خود از سلمان نقل كرده كه گفت: از حبيبم محمّد (ص) شنيدم كه مىفرمود:
من وعلى نورى بوديم نزد خداوند عزّوجلّ، آن نور، خداوند را تسبيح وتقديس مىنمود هزار سال قبل از آنكه خدا آدم را بيافريند. پس هنگامى كه خداوند آدم را آفريد آن نور را در صلب او قرار داد. دائماً آن نور در يك جا بود تا آنكه ما در صلب عبدالمطلب از همديگر جدا شديم. پس در من است نبوت ودر على است خلافت.(3)
٣. ونيز به سندش از جابربن عبدالله انصارى نقل كرده كه فرمود: روزى رسولخدا (ص) در عرفات بود وعلى (ع) در مقابل او، حضرت به او فرمود: «اى على! نزديك من بيا، اى على! من وتو از يك درخت آفريده شديم. جسم تو از جسم من آفريده شده است. . .» .(4)
۴. حاكم نيشابورى به سند خود از جابربن عبدالله نقل كرده كه
گفت: از رسولخدا (ص) شنيدم كه به على (ع) مىفرمود:
يا علي! الناس من شجر شتّي وانا وانت من شجرة واحدة، ثم قرأ رسول الله (ص) : وَ جَنَّاتٌ مِنْ أَعْنابٍ وَ زَرْعٌ وَ نَخِيلٌ صِنْوانٌ وَ غَيْرُ صِنْوانٍ يُسْقى بِماءٍ واحِدٍ .
اى على! مردم از درختان پراكندهاند ومن وتو از يك درختيم. آنگاه اين آيه را قرائت نمود: وَ جَنَّاتٌ مِنْ أَعْنابٍ. . . .
آنگاه مىگويد: «اين حديث صحيح الاسناد است» .(1)
وهابيان درباره عقيده به علم غيب اوليا شبهاتى مطرح نمودهاند كه اينك به بررسى آن مىپردازيم:
برخى عقيده به علم غيب اوليا را غلو دانسته در اين باره به حديث ابن عباس تمسك كردهاند كه از عمر نقل كرده كه گفت:
سمعت النبي (ص) يقول: لا تطروني كما أطرت النصاري ابن مريم، فانّما انا عبده، فقولوا: عبدالله ورسوله.(2)
از پيامبر (ص) شنيدم كه مىفرمود: در مدح من زيادهروى نكنيد همانگونه كه نصارا در شأن مريم چنين كردند؛ زيرا من بنده خدايم، بلكه بگوييد: بنده خدا ورسولش.
ابن حجر مىگويد: «الاطراء، المدح الباطل»(1)«اطراء به معناى مدح باطل است» .
قاضى عينى مىگويد: «هو من الإطراء وهو المديح الباطل»(2)«جمله «لاتطروني» از اطراء به معناى ستايش باطل است» .
ابن التين مىگويد:
معني قوله: لاتطروني، لاتمدحوني كمدح النصارى، حتّى غلا بعضهم في عيسي فجعله الهاً مع الله، وبعضهم ادعى انّه هو الله، وبعضهم ادعى ابن الله، ثمّ اردف النهي بقوله: انا عبدالله.(3)
قول پيامبر (ص) كه فرمود: «لاتطرونى» يعنى مرا همانگونه كه نصارا مدح مىكنند مدح نكنيد؛ زيرا برخى از آنها در حقّ عيسى غلو كرده واو را شريك خدا در الوهيت مىدانند، وبرخى ادّعا كردهاند كه او همان خداست، وبرخى ادّعا كردهاند كه او فرزند خداست، لذا بعد از آن مىفرمايد: من بنده خدايم.
برخى مىگويند:
ما الغلو الّذى نهي الله اليهود والنصارى عنه في عبده عيسى بن مريم الاّ لأنّهم اسبغوا صفات الله تعالى الخاصة به على نبيّه، فخاطبهم بقوله: قُلْ يا أَهْلَ الْكِتابِ لا تَغْلُوا فِي دِينِكُمْ غَيْرَ الْحَقِّ
وَ لا تَتَّبِعُوا أَهْواءَ قَوْمٍ قَدْ ضَلُّوا مِنْ قَبْلُ وَ أَضَلُّوا كَثِيراً وَ ضَلُّوا عَنْ سَواءِ السَّبِيلِ يا أَهْلَ الْكِتابِ لا تَغْلُوا فِي دِينِكُمْ وَلا تَقُولُوا عَلَى اللهِ إِلاَّ الْحَقَّ إِنَّمَا الْمَسِيحُ عِيسَى ابْنُ مَرْيَمَ رَسُولُ اللهِ وَ كَلِمَتُهُ أَلْقاها إِلى مَرْيَمَ وَ رُوحٌ مِنْهُ فَآمِنُوا بِاللهِ وَ رُسُلِهِ وَ لا تَقُولُوا ثَلاثَةٌ انْتَهُوا خَيْراً لَكُمْ إِنَّمَا اللهُ إِلهٌ واحِدٌ سُبْحانَهُ أَنْ يَكُونَ لَهُ وَلَدٌ لَهُ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الأَْرْضِ وَ كَفى بِاللهِ وَكِيلاً * لَنْ يَسْتَنْكِفَ الْمَسِيحُ أَنْ يَكُونَ عَبْداً لِلَّهِ وَ لاَ الْمَلائِكَةُ الْمُقَرَّبُونَ وَ مَنْ يَسْتَنْكِفْ عَنْ عِبادَتِهِ وَ يَسْتَكْبِرْ فَسَيَحْشُرُهُمْ إِلَيْهِ جَمِيعاً .
غلوى كه خداوند يهود ونصارى را از آن در حقّ بندهاش عيسى بن مريم نهى كرد جز اين نبود كه آنان صفات خاص به خداى متعال را بر پيامبرش منطبق مىكردند ولذا خداوند آنان را با اين جملات مورد خطاب قرار داد: (بگو اى اهل كتاب! در دينتان زيادهروى نكنيد وبه جز حقّ نگوييد واز هواهاى نفسانى قومى پيروى نكنيد كه از قبل گمراه شده وبسيارى را گمراه كردند واز راه راست منحرف شدند) ونيز مىفرمايد: (اى اهل كتاب! در دين خود زيادهروى نكنيد وبه خدا به جز حقّ نسبت ندهيد، همانا مسيح عيسى بن مريم رسول خدا وكلمه اوست كه به مريم القا شده وروح او مىباشد پس به خدا ورسولانش ايمان آوريد ونگوييد كه سه خدا وجود دارد، دست از اين حرفها برداريد كه براى شما بهتر است، همانا خدا يكى است ومنزه است كه براى او فرزند باشد، چرا كه آنچه در آسمانها وآنچه در زمين است براى اوست وكافى است كه خداوند وكيل باشد. مسيح از اينكه بنده خدا باشد امتناعى ندارد، وهمچنين ملائكه مقرب خدا،
وهر كس از بندگى خدا استنكاف كند واستكبار ورزد، زود است كه آنان را براى ]محاسبه [ به سوى خود محشور نمايد.
اوّلاً: شرك و غلو مسيحيان در الوهيت بوده نه در عقيده به علم غيب حضرت عيسى (ع) ؛ همانگونه كه آيه فوق به آن اشاره دارد آنجا كه مىفرمايد: إِنَّمَا اللهُ إِلهٌ واحِدٌ و مىدانيم كه ذات مستجمع جميع صفات جمال وكمال يكى بيش نيست. ولى از آنجا كه نظام عالم نظام اسباب ومسبّبات است. لذا خداوند، فعل وتدبير خود را به توسط اسباب ايجاد مىكند كه يكى از اسباب فرشتگان مىباشد، و گاهى نيز سلطهاى غيبى به توسط اوليائش به واسطۀ اذنش انجام مىگردد كه اين امر غلو به حساب نمىآيد؛ چرا كه به اذن و مشيت و تدبير الهى است.
ثانياً: از اينكه مىفرمايد: لَنْ يَسْتَنْكِفَ الْمَسِيحُ أَنْ يَكُونَ عَبْداً لِلَّهِ وَ لاَ الْمَلائِكَةُ الْمُقَرَّبُونَ استفاده مىشود كه مسيحيان معتقد به معبوديت حضرت عيسى (ع) بودهاند واين شرك در الوهيت است.
ثالثاً: همانگونه كه قبلاً اشاره شده اصل غيب از آنِ خداست و پيامبرش را از آن مطلع ساخته است.
برخى گمان مىكنند كه اگر معتقد به علم غيب براى پيامبر (ص) يا اولياى الهى شويم لازم مىآيد كه بين خداوند متعال و آنان مساوات قائل باشيم همانگونه كه مشركان مىگفتند: إِذْ نُسَوِّيكُمْ بِرَبِّ الْعالَمِينَ ؛ «ما شما را با پروردگار عالميان مساوى مىدانستيم» . (شعراء: ٩٨)
كسانى كه به تبع آيات و روايات به علم غيب اوليا و در رأس آنها پيامبراسلام (ص) عقيده پيدا كردهاند هرگز چنين اعتقادى را ندارند، بلكه اصل غيب و استقلال آن را براى خدا مىدانند و اگر پيامبر (ص) و اوليا از آن باخبرند به اذن و اراده و مشيت و عنايت خدا است.
احمد رضا قادرى بريلوى در اين باره مىگويد:
ظهر و بهر ممّا تقرر انّ شبهة مساواة علم المخلوقين طراً اجمعين بعلم ربّنا إله العالمين ما كانت تخطر ببال المسلمين، اماترى العميان؟
١. انّ علم الله ذاتي و علم الخلق عطائي
٢. علم الله واجب لذاته و علم الخلق ممكن له.
٣. علم الله ازلي سرمدي قديم حقيقي، و علم الخلق حادث؛ لانّ الخلق كلّه حادث، و الصفة لاتتقدم الموصوف.
۴. علم الله غير مخلوق و علم الخلق مخلوق.
۵. علم الله غير مقدور، و علم الخلق مقدور مقهور.
۶. علم الله واجب البقاء و علم الخلق جائز الفناء.
٧. علم الله ممتنع التغير، و علم الخلق ممكن التبدل. (1)
از بيانات گذشته ظاهر و آشكار شد كه شبهه مساوات علم تمام مخلوقين با علم پروردگار ما خداي عالميان هرگز به دل مسلمانان خطور نميكند، آيا كورها مشاهده نميكنند؟
١. اينكه علم خدا ذاتى و علم خلق دادنى است.
1) الدولة المكية، احمدرضا بريلوى، ص٢١٢.
٢. علم خدا واجب لذاته و علم خلق ممكن لذاته است.
٣. علم خدا ازلى سرمدى و قديم حقيقى و علم مخلوق حادث است؛ زيرا تمام مخلوقات حادث مىباشند، و صفت بر موصوفش مقدم نمىگردد.
۴. علم خدا غير مخلوق و علم خلق مخلوق است.
۵. علم خدا غير مقدور و علم خلق مقدور و مغلوب مىباشد.
۶. علم خدا واجب البقاء و علم خلق جايز الفناست.
٧. در علم خدا تغيير ممتنع است ولى در علم خلق تبدّل ممكن مىباشد.
برخى با تمسك به روايتى كه در ذيل آيه ٣۴ لقمان ذكر شده مىگويند پنج علم از علوم غيبى فقط مختص خداوند است. آنجا كه مىفرمايد:
إِنَّ اللهَ عِنْدَهُ عِلْمُ السَّاعَةِ وَ يُنَزِّلُ الْغَيْثَ وَ يَعْلَمُ ما فِي الأَرْحامِ وَ ما تَدْرِي نَفْسٌ ما ذا تَكْسِبُ غَداً وَ ما تَدْرِي نَفْسٌ بِأَي أَرْضٍ تَمُوتُ إِنَّ اللهَ عَلِيمٌ خَبِيرٌ (لقمان: ٣۴)
آگاهى از زمان قيام قيامت مخصوص خداست، واوست كه باران را نازل مىكند، وآنچه را كه در رحمها (ى مادران) است مىداند، وهيچ كس نمىداند فردا چه به دست مىآورد، وهيچ كس نمىداند در چه سرزمينى مىميرد؟ خداوند عالم وآگاه است!
حق آن است كه علم اين پنج موضوع غيبى بلكه علم هر غيبى مختص به خداوند متعال است ولى مانعى ندارد كه به هركسى اراده كرده تعليم دهد. لذا خداوند متعال مىفرمايد: وَلا يُحِيطُونَ بِشَيءٍ مِنْ عِلْمِهِ إِلاَّ
بِما شاءَ. . . ؛ «وكسى از علم او آگاه نمىگردد؛ جز به مقدارى كه او بخواهد. . .» . (بقره: ٢۵۵)
اينك يكايك اين پنج مورد را مورد تحليل و بررسى قرار مىدهيم:
خداوند متعال مىفرمايد:
عالِمُ الْغَيْبِ فَلا يُظْهِرُ عَلى غَيْبِهِ أَحَداً * إِلاَّ مَنِ ارْتَضى مِنْ رَسُولٍ. . . (جن: ٢۶ و ٢٧)
داناى غيب اوست وهيچ كس را بر اسرار غيبش آگاه نمىسازد، مگر رسولانى كه آنان را برگزيده. . .
فخر رازى در تفسير اين آيه مىگويد:
انّ الغيب في قوله تعالي: فَلا يُظْهِرُ عَلى غَيْبِهِ أَحَداً ليس عاماً، فنحمله على وقت وقوع القيامة. و يؤيده انّ هذه الآية وقعت بعد قوله تعالي: وَ إِنْ أَدْرِي أَ قَرِيبٌ أَمْ بَعِيدٌ ما تُوعَدُونَ يعني لاادري وقت وقوع القيامة. . . .(1)
همانا غيب در قول خداوند متعال (پس مطلع نمىسازد بر غيبش احدى را) عام نيست، لذا آن را حمل بر وقت وقوع قيامت مىكنيم. و تأييد مىكند آن را اينكه اين آيه بعد از قول خداوند متعال واقع شده (نمىدانم آيا نزديك است آنچه وعده داده مىشويد) يعنى علم به وقت وقوع قيامت ندارم. . . .
تفتازانى درباره اين آيه مىگويد:
1) التفسير الكبير، فخر رازى، ج٣٠، ص١۶٨.
انّ الغيب ههنا ليس للعموم. بل مطلق أو معين، هو وقت وقوع القيمة بقرينة السياق، ولايبعد ان يطلع عليه بعض الرسل من الملائكة أو البشر.(1)
همانا غيب در اينجا عام نيست بلكه مطلق يا معيّن است، و مقصود به آن وقت وقوع قيامت مىباشد به قرينه سياق، و بعيد نيست كه بر آن برخى از رسولان، از فرشتگان يا بشر مطّلع شوند.
آلوسى درباره اين آيه مىگويد:
ويجوز ان يكون الله تعالى قد اطلع حبيبه عليه الصلاة و السلام على وقت قيامها - أي القيامة - على وجه كامل، لكن لا على وجه يحاكي علمه تعالى به الاّ انّه سبحانه اوجب عليه (ص) كتمه لحكمة، و يكون ذلك من خواصه عليه الصلاة و السلام. و ليس عنده ما يفيد الجزم بذلك.(2)
و جايز است كه خداوند متعال محبوبش - كه درود و سلام خدا بر او باد - را از وقت قيام قيامت به طور كامل مطلع ساخته باشد، ولى نه بر وجهى كه حكايت كند علم خداى متعال را به آن، جز آنكه خداوند سبحان واجب كرده بر او كتمان آن را به جهت حكمتى، و اين از خواص حضرت عليه الصلاة و السلام است، و نزد او نيست چيزى كه مفيد جزم به آن باشد.
جلال الدين سيوطى مىگويد:
ذهب بعضهم إلى انّه (ص) اوتي علم الخمس أيضاً و علم وقت
الساعة و الروح و انّه امر بكتم ذلك. (1)
برخى به اين سو رفتهاند كه به پيامبر (ص) علم به اين پنج موضوع نيز داده شده است، و علم وقت قيامت و روح نيز دارد، ولى مأمور به كتمان آنهاست.
علامه زرقانى مالكى مىگويد:
وقد اعلمه الله تعالى ما عدا مفاتيح الغيب الخمسة. و قيل: حتّى هي و امره بكتمها، كما في الخصائص. (2)
خداوند متعال به او علم همه چيز به جز كليدهاى پنج غيب را آموخت. و گفته شده: حتى همين پنج مورد را نيز به او آموخت، ولى مأمور به كتمان آنهاست آنگونه كه در كتاب (الخصائص) آمده است.
قرطبى مىگويد:
من ادعي علم شيء منها - أي المغيبات الخمس - غير مستند إليه عليه الصلاة و السلام كان كاذباً في دعواه.(3)
و هركس ادعاى آگاهى از پنج غيب كند بدون استناد به او عليه الصلاة و السلام در ادعايش دروغگو است.
خداوند متعال درباره حضرت يوسف (ع) مىفرمايد:
قالَ تَزْرَعُونَ سَبْعَ سِنِينَ دَأَباً فَما حَصَدْتُمْ فَذَرُوهُ فِي سُنْبُلِهِ إِلاَّ
قَلِيلاً مِمَّا تَأْكُلُونَ * ثُمَّ يَأْتِى مِنْ بَعْدِ ذلِكَ سَبْعٌ شِدادٌ يَأْكُلْنَ ما قَدَّمْتُمْ لَهُنَّ إِلاَّ قَلِيلاً مِمَّا تُحْصِنُونَ * ثُمَّ يَأْتِى مِنْ بَعْدِ ذلِكَ عامٌ فِيهِ يُغاثُ النَّاسُ وَ فِيهِ يَعْصِرُونَ (يوسف: ۴٧ - ۴٩)
گفت: هفت سال با جديّت زراعت مىكنيد؛ وآنچه را درو كرديد، جز كمى كه مىخوريد، در خوشههاى خود باقى بگذاريد (و ذخيره نماييد) . پس از آن، هفت سال سخت (و خشكى وقحطى) مىآيد، كه آنچه را براى آن سالها ذخيره كردهايد، مىخورند؛ جز كمى كه (براى بذر) ذخيره خواهيد كرد. سپس سالى فرامىرسد كه باران فراوان نصيب مردم مىشود؛ ودر آن سال، مردم عصاره (ميوهها ودانههاى روغنى را) مىگيرند (و سال پر بركتى است) .
سيوطى در كتاب «الخصائص الكبرى» بابى را تحت عنوان «اخباره (ص) عن السحابة التي مطرت باليمن» ؛ «خبر داد پيامبر (ص) از ابرى كه قرار بود در يمن ببارد» آورده و ذيل آن رواياتى را ذكر كرده است، از آن جمله كه ابنعباس گفت:
اصابتنا سحابة فخرج علينا النبي (ص) فقال: انّ ملكاً موكّلا بالسحاب دخل على آنفاً فسلّم على و اخبرني انّه يسوق السحاب الى واد اليمن يقال (صريح) فجاءنا راكب بعد ذلك فسألناه عن السحابة فاخبر انهم مطروا في ذلك اليوم. (1)
ابرى بر ما ظاهر شد، پيامبر (ص) نزد ما آمد و فرمود: همانا فرشتهاى كه موكّل به ابر است هم اكنون بر من وارد شد و سلام داد و مرا خبر داد كه ابر را به وادى صريح در يمن مىبرد. سوارهاى بعد از
1) الخصائص الكبرى، ج٢، ص١٠٣.
آن بر ما وارد شد و ما از او درباره آن ابر سؤال كرديم، او خبر داد كه بر آنان در آن روز باران باريد.
و نيز از بكر بن عبدالله مزنى نقل كرده كه گفت:
انّ النبي (ص) اخبر عن ملك السحاب انّه يجييء من بلد كذا، و انّهم مطروا يوم كذا. و انّه سأله متى تمطر بلدنا؟ فقال: يوم كذا و عنده ناس من المنافقين، فحفظوه، ثم سألوا عن ذلك فوجدوا تصديقه: فآمنوا و ذكروا ذلك للنبي (ص) فقال لهم: زادكم الله ايماناً.(1)
همانا پيامبر (ص) خبر داد از فرشته ابر كه از فلان شهر مىآمد و به آنان در فلان روز باران داده شد، و يكى از آن حضرت پرسيد كه به شهر ما كى باران مىبارد؟ فرمود: فلان روز. اين را فرمود در حالى كه جماعتى از منافقان پيش آن حضرت بودند، آن روز را حفظ كردند. سپس پرسوجو كردند تا صحت گفته پيامبر (ص) را دريابند. آنان وقتى صحت گفته پيامبر (ص) را دريافتند ايمان آوردند، و اين مطلب را به پيامبر (ص) خبر دادند. حضرت به آنان فرمود: خدا بر ايمان شما بيفزايد.
١. حاكم نيشابورى به سند صحيح از ام الفضل نقل مىكند كه فرمود: روزى بر رسولخدا (ص) وارد شده، عرض كردم: «اى رسول خدا! شب گذشته خواب بدى ديدم» . حضرت فرمود: «آن خواب چيست؟» عرض كردم: «خواب بدى است» . حضرت فرمود: «چيست؟» عرض كردم: «در عالم رؤيا ديدم گويا قسمتى از بدن شما جدا شده و در دامان من قرار
1) الخصائص الكبرى، ج٢، ص١٠٣.
گرفت» . پيامبر فرمود: «خواب خوبى ديدهاى. فاطمه (دخترم) اگر خدا بخواهد پسرى به دنيا خواهد آورد كه در دامان تو بزرگ خواهد شد» .
ام الفضل مىگويد: فاطمه (عليها السلام) حسين (ع) را به دنيا آورد و او در دامان من بود، همانگونه كه رسولخدا (ص) فرمود، تا آنكه بر رسولخدا (ص) وارد شدم و حسين (ع) را در دامنش گذاردم. به حضرت توجه كردم، ناگهان ديدم كه اشك از چشمانش سرازير شد. عرض كردم: «اى پيامبر خدا! پدر و مادرم به فدايت، چه شده كه شما را گريان مىبينم؟» حضرت فرمود: «جبرئيل بر من نازل شد و خبر داد كه امتم به زودى او را به شهادت مىرسانند» . عرض كردم: «اين فرزند را؟» حضرت فرمود: «آرى» . آنگاه قسمتى از تربت خونين آن حضرت را به من داد.
اين حديث را عدهاى از علماى اهلسنت نقل كردهاند، از قبيل: حاكم نيشابورى(1)، خطيب خوارزمى(2)، ابن صباغ مالكى(3)، ابن حجر مكّى(4)، بيهقى(5)و متقى هندى.(6)
٢. مسلم به سندش از حذيفة بن اسيد نقل كرده كه پيامبر (ص) فرمود:
يدخل الملك على النطفة بعد ما تستقر في الرحم اربعين أو خمسة و اربعين ليلة، فيقول: يا ربّ! أشقي أو سعيد؟ فيكتبان، فيقول: أي ربّ! أذكر أو انثى، فيكتبان و يكتب عمله و اثره و
رزقه، ثم تطوي الصحف فلايزداد فيها و لاينقص.(1)
داخل مىشود فرشته بر نطفه بعد از آنكه در رحم قرار مىگيرد چهل يا چهل و پنج شب، و مىگويد: اى پروردگار من! آيا شقى است يا سعيد، پس مىنويسد. سپس مىگويد: اى پروردگار من! آيا مذكر است يا مؤنث؟ ، آن دو مىنويسند، و نيز عمل و اثر و اجل و روزى او را مكتوب مىكنند. سپس نامهها پيچيده مىشود و كم و زياد نمىگردد.
الآن علم طب چنان پيشرفت كرده كه مىتواند با سونوگرافى جنسيت فرزند را تشخيص دهد. بنابراين طبيعى است كه اولياى الهى بتوانند با اطلاع از جانب خداوند از وضعيت جنين باخبر شوند.
پيامبر (ص) خبرهاى زيادى را از آينده داده كه همگى به وقوع پيوسته است.
١. مسلم به سندش از انس بن مالك نقل كرده كه پيامبر (ص) دربارۀ جنگ بدر فرمود:
هذا مصرع فلان، و يضع يده على الأرض ههنا و ههنا. . . قال: فما ماط احدهم عن موضع يد رسول الله (ص) . (2)
اينجا محل افتادن و مرگ فلان شخص است و دستانش را بر زمين اينجا و آنجا گذاشت. . . انس گفت: هيچ يك از آنها (مشركان) از موضع دستان رسول خدا (ص) جابجا نشدند.
نووى در شرح اين حديث مىگويد:
وفيه معجزتان من اعلام النبوة: احداهما اخباره (ص) بمصرع جبابرتهم، فلم يتعدّ مصرعه. . . .(1)
و در آن دو معجزه از نشانههاى نبوت است: يكى از آن دو خبر دادن او به زمين خوردن (و مرگ) سركشانشان بود، كه از آنجا تجاوز نكردند. . . .
٢. مسلم از سلمة بن اكوع دربارۀ جنگ خيبر نقل كرده كه گفت:
فلمّا كان مساء الليلة التي فتحها الله في صباحها قال رسولالله (ص) : لأعطينّ الراية او ليأخذنّ الراية غداً رجل يحبّه الله و رسولها و قال: يحب الله و رسوله يفتح الله عليه. فاذا نحن بعلي و ما نرجوه، فقالوا هذا علي، فاعطاه رسول الله (ص) الراية ففتح الله عليه.(2)
و چون شب آن روزى رسيد كه خداوند در روزش فتوحات داد، رسول خدا (ص) فرمود: هر آينه پرچم را به كسى مىدهم يا كسى فردا پرچم را مىگيرد كه خدا و رسولش او را دوست دارند. يا فرمود: خدا و رسولش را دوست دارد و خداوند فتح را به دستان او قرار مىدهد. ناگهان على را ديدم در حالى كه اميد آن را نداشتيم. گفتند: اين على است. رسول خدا (ص) پرچم را به او داد و پيروزى را براى او مقدّر نمود.
٣. احمد بن حنبل به سندش از ابوالطفيل عامر بن واثله نقل كرده كه گفت:
انّ معاذاً اخبره انّهم خرجوا مع رسول الله (ص) عام تبوك. . . ثم قال: انّكم ستأتون غداً ان شاء الله تعالى عين تبوك، و انّكم لن تأتوا بها حتّى يضحي النهار، فمن جاء فلايمس من مائها شيئاً حتّى آتي.(1)
معاذ به او خبر داد كه آنان با رسول خدا (ص) در سال تبوك خارج شدند. . . سپس فرمود: همانا شما فردا انشاءالله تعالى به چشمه تبوك وارد مىشويد، و شما بر آن وارد نمىشويد تا روز داخل شود. و هركس وارد شد از آب آنجا چيزى نياشامد تا من برسم.
۴. بخارى از عبدالله بن رواحه نقل كرده كه درباره پيامبر (ص) اين شعر را سرود:
ارانا الهدى بعد العمى فقلوبنا به موقنات انّ ما قال واقع(2)
به ما هدايت را بعد از كورى نشان داد، پس قلبهاى ما به آن يقين پيدا كرده كه آنچه گفته واقع خواهد شد.
قسطلانى در شرح اين شعر مىگويد:
فقلوبنا به (ص) (موقنات انّ ما قال) من المغيبات (واقع) .(3)
پس قلوب ما به او (ص) يقين دارد به اينكه آنچه از خبر غيبى گفته واقع خواهد شد.
۵. حسان بن ثابت اين شعر را درباره پيامبر (ص) سروده است:
نبى يرى ما لايرى الناس حوله
و يتلو كتاب الله في كلّ مشهد
فان قال في يوم مقالة غائب
فتصديقها في صحوة اليوم أو غد(1)
پيامبرى كه مىبيند آنچه را كه مردم اطرافش نمىبينند، و كتاب خدا را در هر مشهدى تلاوت مىنمايند.
پس اگر در روز خبر غيبى دهد، تصديق آن در آن روز يا در فرداى آن تحقق يابد.
از روايات بسيار استفاده مىشود كه پيامبر (ص) از مكان مرگ افراد نيز اطلاع داشته، موضوعى كه در آيه مورد بحث يكى از پنج موضوع غيبى به حساب آمده است.
١. قبلاً ذكر شد كه پيامبر (ص) خبر از مكان كشتههاى متكبران از مشركان داده است.(2)
٢. از پيامبر (ص) نقل شده كه خطاب به انصار فرمود:
«و المحيا محياكم و الممات مماتكم»(3)«زندگى زندگى شما و مرگ مرگ شماست» .
نووى در شرح اين جمله مىگويد:
أي لا احيي إلاّ عندكم و لا اموت إلاّ عندكم. و هذا أيضاً من
المعجزات.(1)
يعنى زندگى نمىكنم، مگر نزد شما و نمىميرم، مگر نزد شما و اين نيز از معجزات است.
٣. قسطلانى مىگويد:
ومن ذلك اعلامه عليه الصلاة و السلام بقتل الحسين بالطف، و اخرج بيده تربته و قال: فيها مضجعه. رواه البغوي (الكبير الحافظ ابوالقاسم عبدالله بن محمد) في معجمه من حديث انس بن مالك بلفظ: استأذن ملك القطر ربّه ان يزور النبي (ص) فاذن له و كان في يوم امسلمة، فقال النبي (ص) : احفظني علينا الباب لايدخل علينا احد. فبينا هي على الباب اذ دخل الحسين و اقتحم فدخل على رسول الله (ص) ، فجعل رسول الله (ص) يلثمه و يقبله. فقال له الملك: اتحبّه؟ قال: نعم، قال: انّ امتك ستقتله، و ان شئت اريتك المكان الذي يقتل به، فاراه، فجاء بسهلة او تراب احمر فاخذته امسلمة فجعلته في ثوبها. قال ثابت: كنّا نقول: انّها كربلاء. و خرجه ابوحاتم - محمد بن حبان الحافظ - في صحيحه.(2)
و از آن جمله (خبرهاى غيبى) اعلام پيامبر عليه الصلاة و السلام به كشته شدن حسين در سرزمين طف است، كه حضرت و با دستش تربت او را آورد و فرمود: در روى آن است مدفن او. بغوى كبير حافظ ابوالقاسم عبدالله بن محمّد در معجمش از انس بن مالك نقل كرده: فرشته باران از پروردگارش اجازه گرفت تا به زيارت
پيامبر (ص) بيايد، به او اجازه داده شد، و آن در روزى بود كه تعلّق به ام سلمه داشت. پيامبر (ص) فرمود: در را ببند تا كسى بر ما وارد نشود. در آن هنگام كه كنار در بود ناگهان حسين با زور داخل شد و خدمت رسول خدا (ص) آمد. حضرت شروع به بوسيدن صورت و لبان او كرد. فرشته به او عرضه داشت: آيا او را دوست دارى؟ گفت: آرى. گفت: همانا امتت زود است كه او را به قتل برساند، و اگر خواستى به تو مكانى را كه در آن به قتل مىرسد نشان خواهم داد. آن مكان را نشان پيامبر (ص) داد. آنگاه گرد يا خاك قرمزى را آورد و ام سلمه آن را گرفت و در لباسش گذاشت. ثابت مىگويد: ما مىگفتيم كه آن كربلاست. ابوحاتم محمّد بن حبان حافظ نيز در صحيحش آن را تخريج كرده است.
۴. احمد بن حنبل به سندش از معاذ بن جبل نقل كرده كه گفت:
لما بعثه رسول الله (ص) إلى اليمن خرج معه يوصيه، فلمّا فرغ قال: يا معاذ! انّك عسى ان لاتلقاني بعد عامي هذا، و لعلك ان تمرّ بمسجدي و قبري.(1)
چون رسول خدا (ص) او را به سوى يمن فرستاد همراه او از شهر بيرون آمد تا به او وصيت كند و چون از وصيت فارغ شد به او گفت: اى معاذ! تو شايد مرا بعد از اين سال ملاقات نكنى، و شايد بر مسجد و قبرم عبور نمايى.
۵. بخارى به سندش از جابر بن عبدالله نقل كرده كه گفت:
لما حضر أُحد دعاني ابي من الليل فقال: ما أراني إلاّ مقتولا في
1) مسند احمد، ج ۵، ص ٢٣۵.
اول من يقتل من اصحاب النبي (ص) ، و انّي لا اترك بعدي اعز عليّ منك غير نفس رسول الله (ص) ، و انّ علي ديناً فاقض و استوص باخوانك خيراً. فاصبحنا، فكان اول قتيل.(1)
چون در احد حاضر شد پدرم مرا شبانه خواست و گفت: مرا نخواهى ديد مگر كشته شده در بين اولين كسانى كه از اصحاب پيامبر (ص) كشته خواهند شد، و من براى بعد از خودم كسى را عزيزتر از تو غير جان رسول خدا (ص) نمىگزارم، و بر گردن من دِينى است تو آن را بپزير و نسبت به برادرانت خيرخواه باش. ما صبح كرديم و او اولين كشته شده (احد) بود.
مطابق اين حديث يكى از اصحاب رسول خدا (ص) خبر از آينده خود و محلّ شهادتش داده و خبر او نيز مصادف با واقع شده است.
خداوند متعال خطاب به پيامبرش كرده و مىفرمايد:
وَ يَسْئَلُونَكَ عَنِ الرُّوحِ قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّي وَ ما أُوتِيتُمْ مِنَ الْعِلْمِ إِلاَّ قَلِيلاً (اسراء: ٨۵)
و از تو درباره «روح» سؤال مىكنند، بگو: روح از فرمان پروردگار من است؛ وجز اندكى از دانش، به شما داده نشده است!
با اينكه خداوند روح را از امر رب مىداند، در عين حال عدّهاى از انديشمندان مىگويند: پيامبر (ص) علم به حقيقت روح داشته است.
1) صحيح بخارى، ج١، ص١٨٠.
فخر رازى مىگويد:
ثالثها: انّ مسألة الروح يعرفها اصاغر الفلاسفة و اراذل المتكلمين، فلو قال الرسول (ص) : انّي لا اعرفها لأورث ذلك ما يوجب التحقير و التنفير؛ فانّ الجهل بمثل هذه المسألة يفيد تحقير أي انسان كان فكيف الرسول الذي هو اعلم العلماء و افضل الفضلاء.
ورابعها: انّه قال في حقه: الرَّحْمنَ * عَلَّمَ الْقُرْآنَ ، و وَ عَلَّمَكَ ما لَمْ تَكُنْ تَعْلَمُ وَ كانَ فَضْلُ اللهِ عَلَيْكَ عَظِيماً ، و قال: وَ قُلْ رَبِّ زِدْنِي عِلْماً . . . و قال في صفة القرآن: وَلا رَطْبٍ وَلا يابِسٍ إِلاَّ فِي كِتابٍ مُبِينٍ . . . فمن كان هذا حاله وصفته كيف يليق به ان يقول: انا لا اعرف هذه المسألة.(1)
سوم اينكه مسأله روح را پايينترين دستههاى فلاسفه و پستترين متكلمين هم مىدانند، و اگر پيامبر (ص) بگويد: من از آن اطلاعى ندارم اين موجب تحقير و نفرت نسبت به آن حضرت است؛ زيرا جهل به مثل اين مسأله موجب تحقير هر انسانى است تا چه رسد به پيامبرى كه او اعلم علما و افضل فضلاست.
چهارم: اينكه خداوند متعال در حق پيامبر (ص) فرمود: (خداى رحمان، قرآن را تعليم داد) ، (و تو را تعليم داد چيزى را كه نمىدانستى و فضل خدا بر تو بزرگ است) . . . و فرمود: (و بگو پروردگار من به علم من بيفزا) . . . و در وصف قرآن فرمود: (و هيچ تر و خشكى نيست جز آنكه در كتاب بيانكننده وجود دارد) . . . پس هركس حال
1) التفسير الكبير، فخر رازى، ج ٢١، ص ٣٩٢.
وصفش چنين است چگونه به او سزاوار است كه بگويد: من از اين مسأله ناآگاهم.
غزالى درباره روح مىگويد:
وامّا الروح التي هي الاصل، و هي التي إذا فسدت فسد لها سائر البدن، فذلك سرّ من اسرار الله. . . فلايدرك بالعقل شيء من وصفه بل بنور آخر اعلى و اشرف من العقل يشرق ذلك النور في عالم النبوة والولاية، و نسبته إلى العقل نسبة العقل إلى الوهم و الخيال.(1)
و اما روحى كه اصل است، و او آن چيزى است كه هرگاه فاسد شود تمام اجزاى بدن به خاطر آن فاسد مىشوند، پس آن سِرّى از اسرار الهى است. . . پس درك نمىشود به عقل چيزى از وصف آن، بلكه به نور ديگرى بالاتر و شريفتر از عقل، آن نور در عالم نبوت و ولايت درك مىشود، و نسبت روح به عقل همانند نسبت عقل به وهم و خيال است.
بدرالدين محمود عينى مىنويسد:
قلت: جلّ منصب النبي (ص) ، و هو حبيب الله و سيد خلقه ان يكون غير عالم بالروح. و كيف و قد منّ الله عليه بقوله: وَ عَلَّمَكَ ما لَمْ تَكُنْ تَعْلَمُ وَ كانَ فَضْلُ اللهِ عَلَيْكَ عَظِيماً . . . و قد قال اكثر العلماء: ليس في الآية دليل على انّ الروح لايعلم، ولاعلى انّ النبي (ص) لم يكن يعلمها.(2)
مىگويم: بلند مرتبه است منصب پيامبرى (ص) كه محبوب خدا و سرور خلق است اينكه دانا به روح نباشد. چگونه چنين باشد در حالى كه خداوند بر او منّت گذاشته به گفتهاش: (و تعليم داد تو را آنچه نمىدانستى و فضل خدا بر تو بزرگ است) . . . و بيشتر علما گفتهاند: نيست در آيه نشانه و دليلى بر اينكه روح مورد علم قرار نمىگيرد، و نه بر اينكه پيامبر (ص) به آن علم نداشته است.
١. گروه دائمى مفتيان وهابى مىگويند:
ادعاء الغيب كفر؛ قال تعالى: قُلْ لا يَعْلَمُ مَنْ فِي السَّماواتِ وَ الأَرْضِ الْغَيْبَ إِلاَّ اللهُ(1). (2)
ادعاى علم غيب [بر غير خدا] كفر است؛ خداوند متعال فرمود: (بگو هيچ كس از افراد آسمانى و زمينى به جز خدا از غيب اطّلاع ندارند) .
٢. بن باز مفتى اعظم وهابيان در عصر خود مىگويد:
قد علم من الدين بالضرورة و بالأدلة الشرعية انّ رسول الله (ص) لايوجد في كلّ مكان، و انّما يوجد جسمه في قبره فقط من المدينة المنوّرة، امّا روحه ففي الرفيق الأعلى في الجنة. . . امّا الغيب فلايعلمه الاّ الله وحده، و انّما يعلم الرسول (ص) و غيره من
الخلف من الغيب ما اطّلعهم الله عليه، ممّا ورد في القرآن الكريم و السنة المطهّرة بيانه، من امور الجنة و النار و احوال القيامة و غيرذلك ممّا دلّ عليه القرآن الكريم و الأحاديث الصحيحة. . . و قد صحّ عن رسول الله (ص) في احاديث على انّه لايعلم الغيب. . . (1)
به ضرورت دين و به ادله شرعى دانسته شد كه رسول خدا (ص) در هر مكانى يافت نمىشود، بلكه جسم او تنها در قبرش در مدينه منوّره است، و امّا روحش در رفيق اعلى در بهشت مىباشد. . . امّا غيب را به جز خدا كسى نمىداند و تنها رسول و غير او از پيشينيان از غيب تنها امورى را مىدانند كه خداوند آنان را مطّلع ساخته و در قرآن كريم و سنّت مطهّر بيان شده است؛ از قبيل: امور بهشت و دوزخ و احوال قيامت و ديگر امور. . . و به سند صحيح از رسولخدا (ص) نقل شده كه پيامبر علم غيب نمىداند. . .
٣. او نيز مىگويد:
لاشكّ انّ المستغيثين بالنبي (ص) أو بغيره من الاولياء و الانبياء و الملائكة أو الجنّ انّما فعلوا ذلك معتقدين انّهم يسمعون دعاءهم و يقضون حاجاتهم و انّهم يعلمون احوالهم، و هذه انواع من الشرك الأكبر؛ لانّ الغيب لايعلمه إلاّ الله عزّوجلّ. . . .(2)
شكى نيست كه پناه برندگان به پيامبر (ص) يا به غير او از انبيا و اوليا و ملائكه و يا جنّ، اين كار را با اين اعتقاد انجام مىدهند كه آنان صدايشان را مىشنوند و حاجاتشان را برآورده مىنمايند و از
حالاتشان آگاهند، ولى اينها همه انواعى از شرك اكبر است؛ زيرا غيب را غير از خداى عزّوجلّ نمىداند. . . .
۴. بن باز مىگويد:
من مات على هذا الاعتقاد؛ بان يعتقد انّ محمّداً (ص) ليس ببشر أي ليس من بنيآدم أو يعتقد انّه يعلم الغيب فهذا اعتقاد كفري، يعتبر صاحبه كافراً كفراً اكبر. . . .(1)
هر كس بر اين اعتقاد بميرد كه محمّد (ص) بشر واز فرزندان آدم نيست، يا معتقد شود كه او علم غيب داشته، اين اعتقادى كفرآميز است كه صاحب آن كافر شده وكفر اكبر را دارد. . . .
۵. هم او مىگويد:
. . . ولكن لايلزم من هذه الحياة انّه يعلم الغيب أو يعلم امور اهل الدنيا، بل ذلك قد انقطع بالموت؛ لقوله (ص) : (اذا مات ابن آدم انقطع عمله. . .) ، وهو (ص) لايعلم الغيب في حياته فكيف يعلمه بعد مماته. . . ومن ادعى انّه يعلم الغيب فقد اعظم على الله الفرية. . . .(2)
. . . ولى از اين زندگانى لازم نمىآيد كه او علم غيب داشته باشد يا از امور اهل دنيا باخبر باشد، بلكه اينها با مرگ منقطع مىشود؛ زيرا كه پيامبر (ص) فرمود: هرگاه فرزند آدم بميرد عملش منقطع گردد واو (ص) علم غيب را در حال حياتش نمىدانست، پس چگونه بعد از مرگش بداند. . . وهر كس ادّعا كند كه پيامبر علم غيب مىداند نسبت ناروايى را به خدا داده است. . . .
اولياى الهى اگر در زمان حياتشان علم غيب داشتهاند (خصوصاً پيامبر (ص) كه به نص آيات قرآن كريم از علم غيب به اذن الهى آگاه است) ، اين علم غيب را از طريق نفس داشتهاند نه بدن، نفسى كه مجرد بوده و بعد از عروض مرگ بر بدن و جدا شدن از آن باقى است و آثار زمان حياتش را در افقى وسيعتر دارد. لذا مىتوان گفت كه اولياى الهى به حكم عقل بعد از مرگ نيز علم غيب داشته و از امورى كه در دنيا اتفاق مىافتد نيز آگاه مىباشند.
از برخى آيات قرآن كريم علم غيب اوليا و در رأس آنها پيامبراكرم (ص) استفاده مىشود، اينك به برخى از آنها اشاره مىكنيم:
خداوند متعال مىفرمايد: يا أَيُّهَا النَّبِي إِنَّا أَرْسَلْناكَ شاهِداً. . . ؛ «اىپيامبر! ما تو را گواه فرستاديم. . .» (احزاب: ۴۵)
علامه ابوالسعود (م ٩۵١ه. ق) در تفسير اين آيه مىگويد:
يا أَيُّهَا النَّبِي إِنَّا أَرْسَلْناكَ شاهِداً. . . على من بعثت اليهم تراقب احوالهم و تشاهد اعمالهم و تتحمل منهم الشهادة بما صدر عنهم من التصديق و التكذيب و سائر ما هم عليه من الهدى و الضلال، و تؤديها يوم القيامة اداءً و مقبولا فيما لهم و ما عليهم.(1)
1) تفسير ابوالسعود، ج٧، ص١٠٧.
«اى پيامبر! همانا ما تو را به عنوان گواه فرستاديم» بر هر كسى كه به سوى آنان مبعوث شدى تا احوالشان را مراقبت كرده و شاهد اعمالشان باشى و گواهى را از آنان تحمل كنى به آنچه كه صادر شده از آنان از تصديق و تكذيب و ديگر امورى كه بر آن هستند از هدايت و ضلالت، و آن را در قيامت به طور مقبول ادا كنى، چه آنچه به نفع آنان است يا به ضرر آنان.
همين تفسير از سليمان جمل در كتاب «الفتوحات الإلهية» (1)و سيد محمود آلوسى در «روح المعاني»(2)رسيده است.
كسى كه مىخواهد شاهد و گواه بر امت در روز قيامت باشد بايد از اعمال آنها از راه غيب در هر دو عالم مطلع باشد.
خداوند متعال مىفرمايد:
وَ كَذلِكَ جَعَلْناكُمْ أُمَّةً وَسَطاً لِتَكُونُوا شُهَداءَ عَلَى النَّاسِ وَ يَكُونَ الرَّسُولُ عَلَيْكُمْ شَهِيداً (بقره: ١۴٣)
همانگونه (كه قبله شما، يك قبله ميانه است) شما را نيز، امت ميانهاى قرار داديم (در حد اعتدال، ميان افراط وتفريط) ؛ تا بر مردم گواه باشيد؛ وپيامبر هم بر شما گواه است.
اسماعيل حقى در تفسير «روح البيان» در ذيل آيه فوق مىگويد:
و معناى گواهى پيامبر (ص) آگاهى او از رتبه هر متدين به دين او و
ميزان دستيابى او به حقيقت دين و ميزان حجابش از كمال دينش محجوب است، پس او گناهان مردم و حقيقت ايمان و اعمال و حسنات و سيئات و اخلاص و نفاق آنان و امور ديگرشان را به نور حق مىداند.(1)
ابن الحاج و قسطلانى درباره اين آيه آوردهاند:
لا فرق بين موته و حياته في مشاهدته لأمته و معرفته بأحوالهم و نيّاتهم و عزائمهم و خواطرهم، و ذلك عنده جلي لا خفاء به.(2)
فرقى بين موت و حيات حضرت نيست در اينكه امتش را مشاهده مىكند و به احوال و نيات و قصدها و خاطرههاى [ذهنى و قلبى] آنان آگاهى دارد، و اين نزد او آشكار است و خفايى در آن نيست.
قرطبى مىگويد:
فامّا الشهادة فصفة سمّي حاملها بالشاهد و يبالغ بشهيد. و للشهادة ثلاثة شروط لاتتم الاّ باتمامها، و هي: الحضور و الوعي و الأداء.(3)
اما شهادت پس صفتى است كه متحمل آن را شاهد گويند و با شهيد مبالغه مىشود. و براى شهادت سه شرط است كه تمام نمىگردد، مگر به آنها: حضور، تحمل و اداء.
ابوالقاسم قشيرى در معنا و تفسير آيه مىگويد:
ومعنى الشاهد الحاضر، فكلّ ما هو حاضر قلبك فهو شاهدك.(1)
و معناى شاهد حاضر است، پس هر آنچه كه در قلب تو حاضر است او شاهد توست.
از كلام قشيرى استفاده مىشود اوليا در عالم برزخ حاضر و شاهد دنيا بوده و در بين مردمند؛ زيرا معناى شاهد بودن پيامبر (ص) و ديگر شاهدان را به معناى حضور گرفت كه نزد مردم حاضر مىباشند تا صحنۀ اعمال آنان را مشاهده كرده و گواهى دهند.
خداوند متعال مىفرمايد:
فَكَيْفَ إِذا جِئْنا مِنْ كُلِّ أُمَّةٍ بِشَهِيدٍ وَ جِئْنا بِكَ عَلى هؤُلاءِ شَهِيداً (نساء: ۴١)
حال آنها چگونه است آن روزى كه از هر امتى، شاهد وگواهى (بر اعمالشان) مىآوريم، وتو را نيز بر آنان گواه خواهيم آورد؟
٣. از سعيد بن مسيب نقل شده كه مىگفت:
ليس من يوم الاّ تعرض على النبي (ص) امته غدوة و عشية، فيعرفهم بسيماهم و اعمالهم، فلذلك يشهد عليهم، يقول الله تبارك و تعالى: فَكَيْفَ إِذا جِئْنا مِنْ كُلِّ أُمَّةٍ بِشَهِيدٍ وَ جِئْنا بِكَ عَلى هؤُلاءِ شَهِيداً (رحمهما الله) .(2)
هيچ روزى نيست جز آنكه صبح و شام امت پيامبر (ص) بر او عرضه مىگردد، و آنان را با سيما و اعمالشان مىشناسد، و لذا براى آنان
گواهى مىدهد. خداوند تبارك و تعالى مىفرمايد: (پس چگونه است هرگاه از هر امتى گواهى آوريم و تو را بر همه آنان گواه كنيم) .
ابن كثير بعد از نقل اين حديث از سعيد بن مسيب مىگويد:
وقد قبله القرطبي فقال بعد ايراده: قد تقدّم انّ الأعمال تعرض على الله كل يوم اثنين و خميس، و على الأنبياء و الآباء و الأمهات يوم الجمعة. قال: و لا تعارض؛ فانّه يحتمل ان يخص نبيّنا بما يعرض عليه كل يوم و يوم الجمعة مع الأنبياء عليه و عليهم افضل الصلاة و السلام.(1)
قرطبى آن را پذيرفته و بعد از ذكر آن گفته: مقدم شد كه اعمال بر خداوند هر روز دوشنبه و پنج شنبه و بر انبيا و پدران و مادران روز جمعه عرضه مىشود. او مىگويد: و تعارضى بين آنها نيست؛ زيرا محتمل است كه بهطور خصوصى هر روز بر پيامبر ما عرضه مىشود و روز جمعه با ديگر انبيا بر آنان عرضه مىگردد (بر او و بر آنان بهترين درود و سلام باد) .
نيز مىفرمايد:
وَ قُلِ اعْمَلُوا فَسَيَرَى اللهُ عَمَلَكُمْ وَ رَسُولُهُ وَ الْمُؤْمِنُونَ (توبه:١٠۵)
بگو: عمل كنيد! خداوند و فرستاده او و مؤمنان، اعمال شما را مىبينند.
1) تفسير ابن كثير، ج١، ص۴٩٩.
مطابق اين آيه رسول خدا (ص) و مومنان از اعمال انسانها تا روز قيامت مطلعند. گرچه از دنيا رحلت كردهاند.
با جمع بين آياتى مىتوان علم غيب اولياى الهى را در عالم برزخ اثبات نمود:
وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللهِ أَمْواتاً بَلْ أَحْياءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ (آل عمران: ١٠۵)
(اى پيامبر!) هرگز گمان مبر كسانى كه در راه خدا كشته شدند، مردگانند! بلكه آنان زندهاند، ونزد پروردگارشان روزى داده مىشوند.
وَ مَنْ يُطِعِ اللهَ وَ الرَّسُولَ فَأُولئِكَ مَعَ الَّذِينَ أَنْعَمَ اللهُ عَلَيْهِمْ مِنَ النَّبِيِّينَ وَ الصِّدِّيقِينَ وَ الشُّهَداءِ وَ الصَّالِحِينَ وَ حَسُنَ أُولئِكَ رَفِيقاً (نساء: ۶٩)
وكسى كه خدا وپيامبر را اطاعت كند، (در روز رستاخيز) ، همنشين كسانى خواهد بود كه خدا، نعمت خود را بر آنان تمام كرده؛ از پيامبران وصدّيقان وشهدا وصالحان؛ و آنها رفيقهاى خوبى هستند.
وَ هُوَ مَعَكُمْ أَيْنَ ما كُنْتُمْ (حديد: ۴)
وهر جا باشيد او با شما است.
فَأَيْنَما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللهِ (بقره: ١١۵)
وبه هر سو رو كنيد، خدا آنجاست.
وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِيدِ (ق: ١۶)
وما به او از رگ قلبش نزديكتريم.
يَعْلَمُ خائِنَةَ الأَعْيُنِ وَ ما تُخْفِي الصُّدُورُ (غافر: ١٩)
او چشمهايى را كه به خيانت مىگردد وآنچه را سينهها پنهان مىدارند، مىداند.
از مجموعه اين آيات استفاده مىشود كه اولياى الهى در عالم برزخ به همه عالم احاطه غيبى دارند همانگونه كه خداوند بالاصاله چنين احاطهاى دارد؛ زيرا طبق اين آيه اوليا نمردهاند. لذا همانگونه كه در حال حيات علم غيب دارند بعد مرگ نيز اين اثر و آثار را كه از آن جمله سلطه غيبى است، دارند.
با قياس اولويت نيز مىتوان آيه شهدا را بر پيامبر (ص) تعميم داد؛ زيرا حضرت (ص) از شهدا برتر است، ولذا به طريق اولى داراى علم غيب مىباشد.
١. به سند صحيح از عبدالله بن مسعود نقل شده كه پيامبر (ص) فرمود:
حياتي خير لكم تُحْدِّثون و يُحدِّث لكم، و وفاتي خير لكم تعرض عليّ اعمالكم، فما رأيت من خير حمدت الله عليه، و مارأيت من شرّ استغفرت الله لكم.(1)
زنده بودن من براى شما خير است، سخن مىگوييد و با شما سخن
1) مجمع الزوائد، ج٩، ص٢۴.
(وحى) گفته مىشود. و مرگ من نيز براى شما خير است، چرا كه اعمال شما بر من عرضه مىشود، آنچه از خير را در آن مشاهده كنم خدا را شكر مىكنم، و آنچه از شرّ ببينم از خداوند براى شما طلب مغفرت مىنمايم.
عدهاى از علماى اهل سنت اين حديث را نقل كرده و يا تصحيح نمودهاند؛ از قبيل:
الف) حافظ عراقى در كتاب «طرح التثريب» .(1)او بعد از نقل حديث مىگويد: سند آن خوب است.
ب) هيثمى در كتاب «مجمع الزوائد» ؛(2)او بعد از نقل حديث مىگويد: «رواه البزار و رجاله رجال الصحيح» ؛ «بزار آن را نقل كرده و رجال آن رجال صحيح است» .
ج) سيوطى در كتاب «الخصائص الكبري» مىگويد: «سنده صحيح» (3)«سند آن صحيح است» .
د) حافظ ابن حجر عسقلانى.(4)
ه) بزار نيز اين حديث را در مسندش با سند صحيح نقل كرده است.(5)
و) حسن بن على سقاف شافعى.(6)
ز) حافظ سيد احمد بن صديق غمارى در كتاب «الاكتفاء بتخريج احاديث الشفاء» .(1)
او مىگويد:
قلت: و هو اسناد صحيح و رجاله رجال الصحيح، و حديث بكر بن عبدالله المُزني رواه ابن سعد في الطبقات. قال: اخبرنا يونس بن محمّد المؤدب، ثنا حمّاد بن زيد، عن غالب، عن بكر بن عبدالله، عن النبي (ص) به مثل لفظ ابن مسعود. و هذا سند على شرط البخاري و مسلم، فهو مرسل صحيح، و له طريق آخر رواه الحارث بن ابي اسامة في مسنده.
مىگويم: سند آن صحيح و رجال آن رجال صحيح است، و حديث بكر بن عبدالله مزنى را ابن سعد در (الطبقات) نقل كرده و گفته: خبر داد ما را يونس بن محمّد مؤدب، حديث كرد ما را حماد بن زيد، از غالب، از بكر بن عبدالله، از پيامبر (ص) به آن مثل لفظ ابنمسعود. و اين سند بر شرط بخارى و مسلم بوده و حديث مرسل صحيح است، و طريق ديگرى دارد كه آن را حارث بن ابىاسلمه در مسندش نقل كرده است.
٢. بخارى به طور مختصر و طبرانى بهطور مفصّل از انس نقل كرده كه گفت:
لما انكشف الناس يوم اليمامة قلت لثابت بن قيس: الا تري يا عمّ و وجدته يتحنّط. فقال: ما هكذا كنّا نقاتل مع رسول الله (ص) ، بئس ما عوّدتم أقرانكم. اللهم انّي ابرأ اليك ممّا جاء به هؤلاء و
1) الاكتفاء بتخريج احاديث الشفاء، ص١٧.
ممّا صنع هؤلاء، ثم قاتل حتّى قتل. و كان عليه درع نفيسة، فمّر به رجل مسلم فاخذها.
بينما رجل من المسلمين نائم اتاه ثابت في منامه فقال: انّي اوصيك بوصية، فايّاك انتقول هذا حلم فتضيّعه؛ انّي لمّا قتلت اخذ درعي فلان، و منزله في اقصى الناس، و عند خبائه فرس تستنّ، و قد كفأ على الدرع برمة و فوقها رحل، فأت خالداً فمره فليأخذها، وليقل لابيبكر: انّ عليّ الدين كذا و كذا، و فلان عتيق. فاستيقظ الرجل فأتى خالداً فاخبره، فبعث إلى الدرع فأتى بها على ما وصف، فحدّث ابابكر رؤياه، فاجاز وصيته.(1)
چون در روز يمامه لشكر متوقف شد به ثابت بن قيس گفتم: آيا نمىبينى اى عمو، او را ديدم كه حنوط مىمالد. او گفت: هنگامى كه با رسول خدا (ص) بوديم اينگونه نمىجنگيديم. با اقران خود بد جور مقابله مىكنيد. بار الها من به تو پناه مىبرم از آنچه كه اينها بهجاآورده و انجام مىدهند. آنگاه جنگيد تا كشته شد. او زرهى نفيس داشت مسلمانى از بالاى سرش گذشت و آن را برداشت. يكى از مسلمانان در خواب بود ثابت به خوابش آمد و به او گفت: من تو را به كارى وصيت مىكنم و مبادا بگويى اين خواب است و به آن عمل نكنى. من چون به قتل رسيدم زره مرا فلانى برداشت كه منزلش دورترين منزلهاست، و كنار سايبان او اسبى است كه رفتوآمد مىكند، و بر روى زره ظرفى سنگى است و روى آن
1) صحيح بخارى، ح ٢٨۴۵؛ المعجم الكبير، ح ١٣٢٠.
اساس سفر. نزد خالد برو و بگو آن را از او بگيرد. و به ابوبكر بگو: فلان مقدار دين بدهكارم، و فلان چيز قيمتى دارم. آن مرد بيدار شد و به سراغ خالد آمد و به او خبر داد. او كسى را به سوى درع فرستاد و آن را آنگونه كه گفته بود يافت. و خوابش را به ابوبكر نقل كرد، و او به وصيتش عمل نمود.
از اين حديث استفاده مىشود اوليا در عالم برزخ از آنچه در اين دنيا مىگذرد آگاهند.
۴. طبرانى از ابوالدرداء نقل كرده كه رسول خدا (ص) فرمود:
ليس من عبد يصلّي علي إلاّ بلغني صوته حيث كان. قلنا: و بعد وفاتك؟ قال: و بعد وفاتي، انّ الله حرّم على الأرض ان تأكل اجساد الأنبياء.(1)
هر بندهاى كه بر من درود فرستد صدايش به من مىرسد هر كجا كه باشد. عرض كردم: حتى بعد از وفات شما؟ فرمود: حتى بعد از وفاتم. همانا خداوند بر زمين حرام كرده كه اجساد انبيا را نابود سازند.
١. قاضى تقى الدين سبكى مىگويد:
حياة الانبياء و الشهدا، في القبر كحياتهم في الدنيا. . . و امّا الادراكات كالعلم و السماع فلا شك انّ ذلك ثابت لهم و لسائر الموتى.(2)
زندگى اموات و شهيدان در قبر همانند زندگى دنيايى است. . . اما
ادراكات همچون علم و شنيدن، شكى نيست كه براى آنان و ديگر مردگان ثابت است.
٢. ابن الحاج مىگويد:
لا فرق بين موته و حياته في مشاهدته لأمته و معرفته بأحوالهم و نيّاتهم و عزائمهم و خواطرهم، و ذلك عنده جلي لا خفاء به.(1)
فرقى بين مرگ او و حياتش در مشاهده امتش و معرفت به احوال و نيات و قصدها و خاطرههاى آنها نيست. و اين امور نزد او آشكار است و خفايى به آن نمىباشد.
٣. يوسف بن اسماعيل بن يوسف نبهانى شافعى از قضات فلسطين مىگويد:
انّ المسلمين. . . من اهل السنة و الجماعة و هم جمهور الأمة المحمّدية يعتقدون فيه (ص) : انّه يعلم الغيب، و يعطي و يمنع، و يقضي حوائج السائلين، و يفرج كربات المكروبين. . . .(2)
همانا مسلمانان. . . از اهل سنت و جماعت كه جمهور امت محمديهاند درباره آن حضرت (ص) اعتقاد دارند كه او علم غيب مىداند و عطا مىكند و منع مىنمايد، و حوائج سؤالكنندگان را برآورده مىكند، و گرفتارى گرفتاران را برطرف مىنمايد. . . .
۴. قاضى شوكانى مىگويد:
وذهب جماعة من المحققين الى انّ رسول الله (ص) حي بعد وفاته، و انّه يسّر بطاعات امّته، و انّ الانبياء لايبلون، مع انّ مطلق
الادراك كالعلم و السماع ثابت لسائر الموتى. (1)
و جماعتى از محققان عقيده دارند كه رسول خدا (ص) بعد از وفاتش زنده است، و او به جهت طاعات امتش مسرور مىگردد، و اينكه انبيا نابود نمىشوند، با اينكه مطلق ادراك همچون علم و شنيدن براى ديگر مردهها نيز ثابت است.
۵. شيخ محمد عبدالحكيم شرف در مورد حديث بخارى كه به سندش از عبدالله بن مسعود نقل كرده كه پيامبر (ص) فرمود:
فاذا صلّى احدكم فليقل: التحيات لله الصلوات و الطيبات، السلام عليك ايها النبي و رحمة الله و بركاته، السلام علينا و على عبادالله الصالحين. فانكم اذا قلتموها اصابت كل عبد لله صالح في السماء و الأرض.(2)
هرگاه يكى از شما نماز گزارد پس بگويد: تحيات صلوات و طيبات براى خداست. سلام بر تو اى پيامبر و رحمت خدا و بركاتش، سلام بر ما و بر بندگان صالح خدا. و چون شما اين جملات را گفتيد به هر بنده صالح خدا در آسمان و زمين مىرسد.
مىگويد:
فلنتأمل انّ المصلّي سواء كان في الشرق أو الغرب، و كذا في البرّ أو البحر، في الأرض أو الفضاء، اينما صلّى فهو مأمور بان يقدم تحيات العبادات كلّها الى حضرة العلي الأعلى جل شأنه، ثم يسلّم على النبي المختار (ص) بصيغة الخطاب و النداء. و
لاينبغى ان يظنّ انّ السلام لايصل الى حضرة النبي الكريم (ص) ، و انّما نصلّي صورته المتخيلة، فانّ سلامنا يصيب كل عبد لله صالح في السماء و الأرض - كما رواه الامام البخاري - فيبلغ نبيّنا و حبيبنا (ص) بالطريق الاولى.(1)
پس بايد تأمل كنيم در اينكه نمازگزار چه در شرق باشد يا غرب، و چه در خشكى يا دريا، در زمين باشد يا فضا، هرجا نماز گزارد، پس او مأمور است كه تمام تحيّات بندگان را به محضر على اعلى جلّشأنه برساند، پس بر پيامبر مختار به صيغه خطاب و ندا سلام دهد. و سزاوار نيست كه گمان شود اينكه سلام به حضرت پيامبر (ص) نمىرسد، و اينكه ما درود مىفرستيم بر صورت تخيّلى او؛ زيرا سلام ما به هر بنده صالح خدا در آسمان و زمين مىرسد - آنگونه كه امام بخارى روايت كرده - پس به پيامبر (ص) و حبيب ما به طريق اولى مىرسد.
۶. بدر الدين محمود عينى در شرح حديث مذكور مىگويد:
فان قلت: ما الحكمة في العدول عن الغيبة إلى الخطاب في قوله: (عليك أيها النبي) ، مع انّ لفظ الغيبة هو الذي يقتضيه السياق. قلت: اجاب الطيبي بما محصله: نحن نتبع لفظ الرسول بعينه الذي علّمه للصحابة.
ويحتمل على طريقة اهل العرفان: انّ المصلّين لما استفتحوا باب الملكوت بالتحيات اذن لهم بالدخول في حريم الحي الذي لايموت، فقرت اعينهم بالمناجاة، فنبهوا على انّ ذلك بواسطة نبي
1) من عقائد اهل السنة، عبدالحكيم شرف، ص٣٢٧.
الرحمة و بركة متابعته، فاذا التفتوا فاذا الحبيب في حرم الحبيب حاضر، فأقبلوا قائلين: السلام عليك ايها النبي و رحمة الله و بركاته.(1)
پس اگر بگويى: چيست حكمت در عدول از غيبت به خطاب در گفته او: (بر تو اى پيامبر (ص)) ، با اينكه مقتضاى سياق لفظ غيبت است. در جواب مىگوييم: طيبى از آن جواب داده به چيزى كه محصل آن اين است: ما پيروى از لفظ پيامبر مىكنيم به طور معين، آن لفظى را كه به صحابه تعليم داده است.
و احتمال مىرود بر طريق عرفان اينكه نمازگزاران چون باب ملكوت را با تحيّتها باز كردند به آنها اجازه دخول در حريم زندهاى كه مرگ ندارد داده مىشود، و چشمهاى آنان با مناجات نورانى مىگردد، و متنبه مىشوند كه اين امر به واسطه پيامبر (ص) رحمت و بركت متابعت از اوست، و چون ملتفت مىشوند پس ناگهان [مشاهده مىكنند] كه حبيب (ص) در حرم حبيب [خداوند] حاضر است. لذا روى مىكنند به او در حالى كه مىگويند: سلام و رحمت خدا و بركاتش (بر تو اى پيامبر) باد.
٧. ابن قيم جوزيه در مورد علم برزخى اموات مىگويد:
والسلف مجمعون على هذا، و قد تواترت الآثار عنهم بانّ الميت يعرف زيارة الحي و يستبشر به. (2)
و سلف اجماع دارند بر اين مطلب و آثار از آن به تواتر رسيده كه ميت از زيارت افراد زنده مطّلع گرديده و از آن خشنود مىشود.
بعد از پايان بحث اينك به شبهات آن مىپردازيم:
برخى گفتهاند: خطابى كه در تشهد آمده قابل استناد نيست؛ زيرا كه مختص به زمان حيات پيامبر (ص) است، زيرا بعد از وفات آن حضرت صحابه خطاب را به غيبت تبديل كرده و (السلام على النبى) مىگفتهاند، آنگونه كه از ابن مسعود نقل شده است.
ملا على قارى در پاسخ به اين اشكال مىگويد:
واما قول ابن مسعود: (كنّا نقول في حياة الرسول (ص) : (السلام عليك ايها النبي، فلما قبض قلنا: السلام على النبي) ، فهو رواية أبيعوانة، و رواية البخاري الاصح منها بينت انّ ذلك ليس من قول ابن مسعود؛ بل من فهم الراوي عنه، و لفظها: فلمّا قبض قلنا: السلام يعني على النبي. [لفظ يعني دالّ على انّه تفسير من الرأي على حسب فهمه]. فقوله: قلنا: السلام، يحتمل انّه اراد به: استمررنا به على ما كنّا عليه في حياته، و يحتمل انّه اراد اعراضنا عن الخطاب، و اذا احتمل اللفظ لم يبق فيه دلالة. كذا ذكره ابن حجر.(1)
و اما قول ابن مسعود (ما در زمان پيامبر (ص) مىگفتيم: سلام بر تو اى پيامبر (ص) ، و چون پيامبر (ص) رحلت نمود گفتيم: سلام بر پيامبر) ، اين روايت ابوعوانه است، و روايت بخارى كه صحيحتر از آن است بيان
1) المرقاة، ملاعلى قارى، ج٢، ص٣٣٢.
نموده كه اين از قول ابن مسعود نيست، بلكه از فهم راوى است، و لفظ آن اينگونه است. (پس چون از دنيا رحلت كرد ما گفتيم: السلام) ، يعنى بر پيامبر، [لفظ (يعنى) دلالت مىكند بر اينكه اين كلام تفسيرى است از راوى به حسب فهمش]. پس گفته او: (گفتيم ما: السلام) احتمال دارد كه مقصود به آن اين باشد كه ما بر آنچه در زمان حيات پيامبر (ص) بوديم استمرار داريم. و نيز احتمال دارد كه او اراده كرده اعراض ما را از خطاب، و چون در لفظ دو احتمال آمد دلالتش باقى نمىماند. ابن حجر اينگونه ذكر كرده است.
وانگهى اين روايت تنها برداشت ابن مسعود است و كلام پيامبر (ص) نيست و لذا ديگر صحابه و نيز فقهاى مذاهب اربعه آن را قبول نكرده و به آن فتوا ندادهاند.
و نيز گفته شده: ما در تشهد كه بر پيامبر (ص) سلام مىدهيم خطاب به او نمىكنيم بلكه اين كلمات را در حقيقت حكايت از واقعه معراج مىنماييم، و لذا لازم نيست اعتقاد به حضور پيامبر (ص) داشته باشيم.
اولاً: اينكه صيغه خطاب در اين گواهى در تشهد به عنوان حكايت از واقعه معراج است مبنى بر روايتى غير مستند مىباشد.
ثانياً: در حديث بخارى آمده بود كه شما اگر چنين بگوييد به هر بنده صالحى در آسمان و زمين مىرسد. حال اگر تشهد و سلام در آن به نحو حكايت باشد معنايى براى رسيدن سلام به هر بنده صالحى نيست،
و لذا بايد هر نمازگزارى سلام را به رسول خدا (ص) و بندههاى صالح تقديم كند، و اين معناى انشاء سلام است.
علاء الدين حصكفى مىگويد:
ويقصد بالفاظ التشهد معانيها مرادة له على وجه الإنشاء، كانّه يحيي الله تعالى و يسلّم على نبيّه و على نفسه و اوليائه، لاالإخبار عن ذلك. . . لا حكاية سلام الله تعالى.(1)
و قصد مىشود به الفاظ تشهد معانى آن در حالى كه اراده شده به آن وجه انشاء، گويا كه خداوند متعال او را زنده كرده و سلام بر پيامبرش و بر خودش و اوليائش مىفرستد، نه آنكه مقصود اخبار از آن باشد، و ما حكايت سلام خداوند متعال باشد.
گفته شده: پيامبر (ص) مرده و كسى كه مرده چيزى از عالم دنيا كه براى او غيب است نمىداند.
خداوند متعال مىفرمايد: إِنَّكَ مَيِّتٌ وَ إِنَّهُمْ مَيِّتُونَ ؛ «تو مىميرى و آنها نيز خواهند مرد!» (زمر: ٣٠)
اين آيه اشاره دارد كه پيامبر (ص) نيز از اين دنيا مىرود و مرگ بر او عارض مىشود همانگونه كه ديگران نيز از اين دنيا رحلت مىكنند.
محمّد بن علوى مالكى در پاسخ اين اشكال مىگويد:
. . . هذا الّذي يورد هذه الآيات فاته - إما قصداً أو جهلاً - ان ينبه
1) الدر المختار، علاء الدين حصكفى، ج١، ص٧٧.
الناس الى انّ هذا الآيات جاءت لتبين انّ محمداً (ص) يجري عليه ما يجري على البشر من الموت وانّ الله هو الباقي الحي الّذي لايموت. . .(1)
. . . كسى كه اين آيات را به عنوان ايراد ذكر كرده، عمداً يا جهلاً نمىخواهد مردم را آگاه سازد كه اينگونه آيات بدين جهت آمده تا روشن كند كه محمّد (ص) همانند ساير مردم از دنيا رحلت مىكند وتنها كسى كه باقى مىماند خداى حى است كه در او مرگ راه ندارد. . .
وى همچنين مىگويد:
. . . انّما جائت لتصحيح مفهوم شائع وتصور باطل في العقول الجاهلية، حيث انّهم يربطون بين الكمالات الانسانية والفضائل البشرية الّتي يتصف بها الرجل وبين الحياة؛ اذ يعتقدون انّ الرجل اذا مات انتهى فضله وكماله وماتت معه مزيته وصار لاقيمة له ولا فضيلة، بل مات وماتت معه فضائله وخصاله، ومن هنا جاءت الآيات لتبين فساد هذا المعنى وبطلان ذلك التصور، جاءت لتقول لابي جهل وابي لهب وجماعة المشركين ومن على شاكلتهم انّ محمداً بشر وليس بمخلّد على وجه الارض، بل انّه سيجري عليه ما يجري على عامة البشر، ولكن هذا لا ينقص كمالاته ولا يؤثر على درجته ولا ينقص من مرتبته. . . (2)
. . . آرى اينگونه آيات به جهت تصحيح مفهومى شايع وتصورى
باطل در عقول جاهليت آمده است؛ زيرا آنان بين كمالات انسانى وفضايل بشرى كه فردى پيدا مىكند وبين زنده بودن او ربط مىدهند و مىگويند كه آن شخص تا زنده است اين كمالات وفضايل را دارد وهنگامى كه فوت كرد همه آنها تمام مىشود وموجودى بىخاصيت خواهد شد وبا مرگش فضائل وكمالاتش دفن مىشوند. بدين جهت اين آيات براى كشاندن خطّ بطلان بر اينگونه عقايد نازل شده تا به ابوجهل وابولهب وجماعت مشركان وهمفكران آنها بگويد كه محمّد بشرى است كه هرگز در روى زمين باقى نخواهد بود بلكه همان احكامى كه بر ديگر افراد بشر وارد مىشود بر او نيز وارد خواهد شد، ولى اين احكام كمالات او را ناقص نخواهد كرد وبر درجه او تأثير نخواهد گذاشت واز مرتبه او كم نخواهد نمود. . .
خداوند متعال مىفرمايد:
أَوْ كَالَّذِي مَرَّ عَلى قَرْيَةٍ وَ هِي خاوِيَةٌ عَلى عُرُوشِها قالَ أَنَّى يُحْيِي هذِهِ اللهُ بَعْدَ مَوْتِها فَأَماتَهُ اللهُ مِائَةَ عامٍ ثُمَّ بَعَثَهُ قالَ كَمْ لَبِثْتَ قالَ لَبِثْتُ يَوْماً أَوْ بَعْضَ يَوْمٍ قالَ بَلْ لَبِثْتَ مِائَةَ عامٍ (بقره: ٢۵٩)
يا همانند كسى كه از كنار يك آبادى]ويران شده [ عبور كرد، در حالى كه ديوارهاى آن، به روى سقفها فرو ريخته بود، ]و اجساد و استخوانهاى اهل آن، در هر سو پراكنده بود؛ او با خود [ گفت: چگونه خدا اينها را پس از مرگ، زنده مىكند؟ ! ]در اين هنگام، [ خدا او را يكصد سال ميراند؛ سپس زنده كرد؛ و به او گفت: چهقدر
درنگ كردى؟ گفت: يك روز؛ يا بخشى از يك روز. فرمود: نه، بلكه يكصد سال درنگ كردى!
گفته شده مطابق اين آيه عزير پيامبر (ص) كه خبر از درنگ كردن در عالم ديگر به يك روز يا برخى از زمان روز داده اشتباه نموده است. اگر او علم غيب مىدانست مىبايست مىگفت صد سال در عالم برزخ بوده است.
اولاً: اين آيه و سؤال آن مربوط به بازگشت در اين دنياست كه از او مىپرسد چه قدر در عالم برزخ درنگ كردى؟ و او اشتباه جواب مىدهد، ولى ممكن است تا در عالم برزخ بوده مىدانسته كه چقدر درنگ كرده است. و لذا آيه فوق از مورد بحث خارج است.
ثانياً: ممكن است كه مورد عزير پيامبر (ع) خصوصيت داشته باشد، تا خداوند قدرتش را به او نشان دهد.
ثالثاً: در عالم مجردات زمان مطرح نيست؛ زيرا زمان مربوط به حركت و تحول دنيوى است.
خداوند متعال مىفرمايد:
يَوْمَ يَجْمَعُ اللهُ الرُّسُلَ فَيَقُولُ ما ذا أُجِبْتُمْ قالُوا لا عِلْمَ لَنا إِنَّكَ أَنْتَ عَلاَّمُ الْغُيُوبِ (مائده: ١٠٩)
[از] روزى [بترسيد] كه خداوند، پيامبران را جمع مىكند، و به
آنها مىگويد: [در برابر دعوت شما]، چه پاسخى به شما داده شد؟ ، مىگويند: ما چيزى نمىدانيم؛ تو خود، از همه اسرار نهان آگاهى.
گفته شده پيامبران بعد از مرگشان از آنچه در بين قومشان اتفاق افتاده اظهار بىاطلاعى كردهاند.
اولاً: مورد آيه مربوط به قيامت است. لذا از مورد بحث خارج مىباشد.
ثانياً: مقصود از لا عِلْمَ لَنا نداشتن علم زائد بر آن چيزى است كه خداوند مىداند به قرينه ادامه آيه كه فرمود: إِنَّكَ أَنْتَ عَلاَّمُ الْغُيُوبِ ؛ «تو خود، از همه اسرار نهان آگاهى» .
خداوند متعال درباره اصحاب كهف مىفرمايد:
وَ كَذلِكَ بَعَثْناهُمْ لِيَتَسائَلُوا بَيْنَهُمْ قالَ قائِلٌ مِنْهُمْ كَمْ لَبِثْتُمْ قالُوا لَبِثْنا يَوْماً أَوْ بَعْضَ يَوْمٍ قالُوا رَبُّكُمْ أَعْلَمُ بِما لَبِثْتُمْ (كهف: ١٩)
اينگونه آنها را [از خواب] برانگيختيم تا از يكديگر سؤال كنند؛ يكى از آنها گفت: چه مدّت خوابيديد؟ ! گفتند: يك روز، يا بخشى از يك روز! [و چون نتوانستند مدّت خوابشان را دقيقاً بدانند] گفتند: پروردگارتان از مدّت خوابتان آگاهتر است!
گفته شده مطابق اين آيه خداوند متعال داناتر به غيب معرفى شده است.
اولاً: اين آيه مربوط به دنياست نه عالم برزخ و لذا از مورد بحث خارج است، بلكه عرضه مىدارد: تو خودت مراقب آنها بودهاى و مىتوانستى جلوى كار زشت آنها را بگيرى.
ثانياً: بحث علم غيب برزخى اوليا را با ادله قرآنى و حديثى كه از محكمات بود به اثبات رسانديم.
ثالثاً: عالم برزخ عالم مجردات است و زمان در آنجا مطرح نيست.
و نيز درباره اصحاب كهف مىفرمايد:
وَ لَبِثُوا فِي كَهْفِهِمْ ثَلاثَ مِائَةٍ سِنِينَ وَ ازْدَادُوا تِسْعاً * قُلِ اللهُ أَعْلَمُ بِما لَبِثُوا لَهُ غَيْبُ السَّماواتِ وَ الأَرْضِ (كهف: ٢۵ و ٢۶)
آنها در غارشان سيصد سال درنگ كردند، و نه سال ]نيز [بر آن افزودند. بگو: خداوند از مدّت توقفشان آگاهتر است؛ غيب آسمانها و زمين از آن اوست!
گفته شده مطابق اين آيه علم غيب مخصوص به خدا دانسته شده است.
به قرينه لام در لَهُ غَيْبُ السَّماواتِ وَ الأَرْضِ اصل غيب مخصوص خداست و اين منافات با غيب دانستن پيامبر (ص) و اوليا به اذن خداوند حتى در عالم برزخ ندارد؛ زيرا حيات برزخى به اثبات رسيده است.
خداوند متعال مىفرمايد:
عالِمُ الْغَيْبِ فَلا يُظْهِرُ عَلى غَيْبِهِ أَحَداً * إِلاَّ مَنِ ارْتَضى مِنْ رَسُولٍ (جن: ٢۶ و ٢٧)
داناى غيب اوست و هيچ كس را بر اسرار غيبش آگاه نمىسازد، مگر رسولانى كه آنان را برگزيده.
شيخ عبدالعزيز بن باز در ردّ حيات برزخى و ارتباط دنيا با عالم برزخ به حديث حوض تمسك كرده كه از رسول خدا (ص) نقل شده كه فرمود:
يذاد رجال يوم القيامة عن حوضي فأقول: يا ربّ اصحابي، فيقال: انّك لاتدري ما احدثوا بعدك.(1)
از مردانى در روز قيامت به جهت بهره بردن از حوضم گرفته مىشود. عرض مىكنم: پروردگارا! اينان اصحاب من هستند؟ خطاب مىرسد: نمىدانى كه بعد از تو چه كردند.
اولاً: حديث فوق مربوط به قيامت است نه برزخ، و ممكن است كه نفى علم به جهت ستارالعيوب بودن خدا در عالم قيامت باشد.
ثانياً: حديث فوق نفى علم از خصوص احداث در دين بعد از پيامبر (ص) مىكند و اطلاق در نفى مطلق علم غيب ندارد.
ثالثاً: عبارت فوق به طور مجازى گفته شده و مقصود مذمت برخى از اصحاب است؛ خصوصاً آنكه اين روايت مخالف با روايات
1) مجموع فتاوى بن باز، ج١، صص۴١٧ و ۴١٨.
نص بر علم غيب پيامبر (ص) است.
شيخ محمّد عبدالحكيم شرف از علماى اهل سنت در توجيه اين روايت و پاسخ از اينكه ممكن است اين حديث دليل بر عدم علم غيب پيامبر (ص) در عالم ديگر باشد مىگويد:
امّا ما ورد في حديث ابن عباس: انّ النبي (ص) قال: و انّه ليجاء برجال من امتي فيؤخذ بهم ذات الشمال فاقول: اصحابي، فيقول: انك لاتدري ما احدثوا بعدك. رواه البخاري، فلايصح دليلا على نفي علمه (ص) بأحوالهم؛ اذ قد ورد في صحيح مسلم في باب اثبات حوض نبيّنا (ص) و صفاته: فيقال: اما شعرت ما عملوا بعدك؟ ؛ فإنّ الهمزة للاستفهام الانكاري قد دخلت على ما النافية فتفيد ثبوت الشعور و العلم، و الواقعة واحدة فلابدّ من تقدير الهمزة الاستفهامية قبل قوله (ص) : (انك لاتدري. . .) للتوفيق بين الأحاديث، نعم لايكون له (ص) التفات إلى احوالهم لغلبة الرحمة، فيقول بعد التنبيه: سحقاً سحقاً.(1)
اما آنچه از حديث ابن عباس وارد شده: اينكه پيامبر (ص) فرمود: همانا مردانى از امتم را مىآورند و به طرف دوزخ مىبرند، من مىگويم: اينها اصحاب من هستند، خداوند مىفرمايد: تو نمىدانى كه بعد از تو چه كردند. اين حديث را بخارى نقل كرده ولى نمىتواند دليل بر نفى علم پيامبر (ص) به احوال آنان باشد؛ زيرا در صحيح مسلم در باب اثبات حوض پيامبر (ص) و صفات آن چنين آمده است: (پس گفته مىشود: آيا ندانستى كه بعد از تو چه كردند؟) همانا همزه براى
1) من عقائد اهل السنة، ص٣١٧.
استفهام انكارى است كه بر (ما) نافيه داخل شده و افاده مىكند ثبوت شعور و علم را، و واقعه (در دو روايت) يكى است، و لذا بايد همزه استفهامى را قبل از گفته حضرت «انك لاتدري. . .» در تقدير گرفت به جهت جمع بين احاديث. آرى آن حضرت التفاتى به احوال آنان ندارد به جهت غلبه رحمت، و لذا بعد از اطلاع و آگاهى مىگويد: نابود باد، نابود باد.
شيخ بن باز از مفتيان وهابى مىگويد:
قد علم من الدين بالضرورة و بالأدلة الشرعية انّ رسول الله (ص) لايوجد في كل مكان، و انّما يوجد جسمه في قبره فقط في المدينة المنورة، اما روحه ففي الرفيق الأعلى في الجنّة. . .(1)
به ضرورت و ادله شرعى دانسته شده كه رسول خدا (ص) در هر مكانى يافت نمىشود، بلكه جسم او تنها در قبرش در مدينه منوّره است، و روحش در رفيق اعلى در بهشت مىباشد.
بنابراين كسى كه در بهشت است، از عالم دنيا بىخبر است.
در بحث از حيات برزخى اوليا از ادله قرآنى و حديثى ثابت كرديم كه روح پيامبر (ص) در عالم برزخ تنها در بهشت نيست، بلكه به سوى خدا رجعت كرده و مطابق آيات قرآن، خداوند همه جا و نزد همه كس مىباشد و از همه چيز آگاهى دارد.
1) مجموع فتاوى بن باز، ج١، ص۴٠٨.
در فصل پيشين به بررسى علم غيب اوليا در دنيا و عالم برزخ پرداختيم اما يكى ديگر از مسائل مورد اختلاف بين وهابيان و ديگر مذاهب اسلامى اعتقاد به سلطه غيبى اوليا و انجام كارهاى خارق العاده خصوصاً براى اهل دنيا در عالم برزخ است. وهابيان كرامات و تصرفات غيبى اوليا را بهويژه پس از مرگ منكرند. و بدين جهت است كه صدا زدن و درخواست حاجت از آنان را نه تنها جايز ندانسته بلكه شرك اكبر مىدانند.
١. ابن تيميه - مؤسّس عقايد وهابيان - مىگويد:
از اقسام شرك آن است كه كسى به شخصى كه از دنيا رفته بگويد: مرا درياب، مرا كمك كن، از من شفاعت كن، مرا بر دشمنم يارى كن وامثال اين درخواستها كه تنها خدا بر آن قدرت دارد.(1)
1) الهديّة السنيّة، ص۴٠.
در جايى ديگر اين درخواست را شرك صريح دانسته و مىگويد: «كسى كه اينگونه بگويد، بايد توبه كند، اگر توبه نكرد كشتنش واجب مىگردد» .(1)
٢. شيخ عبدالعزيز بن باز مىگويد:
فمن قال من الناس في اي بقعة من بقاع الأرض: يا رسول الله! و يا نبي الله أو يا محمد اغثني أو ادركني أو انصرني أو اشفني أو انصر امتك أو اشف مرض المسلمين أو اهد ضالتهم أو ما اشبه ذلك فقد جعله شريكاً لله في العبادة.(2)
هر كسى از مردم در هر جاى كره زمين بگويد: اى رسول خدا، اى نبى خدا، اى محمّد! كمك كن مرا، درياب مرا، يارى كن مرا، شفا ده مريضان مسلمانان را، هدايت كن گمشده مسلمانان را ومانند آن، براى خدا شريك در عبادت قرار داده است.
در جايى ديگر مىگويد:
ولا شك انّ المستغيثين بالنبي (ص) أو بغيره من الأولياء والأنبياء أو الجن انما فعلوا ذلك معتقدين انهم يسمعون دعاءهم ويقضون حاجتهم، وانهم يعلمون احوالهم، وهذه انواع من الشرك الأكبر؛ لانّ الغيب لا يعلمه إلاّ الله عزوجل، ولانّ الاموات قد انقطعت اعمالهم و تصرفاتهم في عالم الدنيا.(3)
شكّى نيست كه استغاثهكنندگان به پيامبر (ص) ، اوليا، انبيا، ملائكه يا جنّ، اين عمل را به اين اعتقاد انجام مىدهند كه آنان دعايشان را
شنيده واز احوالشان اطلاع دارند وحاجتشان را برآورده خواهند كرد، اين امور انواعى از شرك اكبر است؛ زيرا غيب را غير از خدا كسى ديگر نمىداند. ونيز اموات؛ چه انبيا وچه غير انبيا اعمال وتصرفاتشان در عالم دنيا با مرگ منقطع گرديده است.
همچنين مىگويد:
وامّا دعاء الميت و الاستغاثة به وطلب المدد منه، فكل ذلك من الشرك الاكبر، و هو من عمل عباد الاوثان في عهد النبي (ص) . . . .(1)
و امّا صدا زدن ميّت واستغاثه به او وطلب مدد از او، همه از انواع شرك اكبر واز عمل عبادتكنندگان بتها در عهد پيامبر (ص) است. . . .
در اين فتاوا گرچه درخواست كمك از اوليا باطل شمرده شده، ولى از آن جهت است كه وهابيان معتقدند خيرات از مردهها به زندهها نمىرسد، همانگونه كه بن باز به صراحت در فتواى اولش به آن اشاره كرده است.
1) مجموع فتاوى بن باز، ج٢، ص٧۴۶.
انسان از دو حقيقت به نام تن و روان آفريده شده است؛ به عبارت ديگر، انسانيّتِ انسان، منحصر به جسم و تن نيست، بلكه باطن و جانى دارد كه واقعيّت او را تشكيل مىدهد و اگر بر سر راه تكامل انسان، از نظر جسم و ماده محدوديتهايى وجود دارد، سر راه تكاملش از نظر روح و معنا چنين محدوديّتى نيست، بلكه او از اين نظر آمادگى بيشترى براى ترقى و تعالى دارد؛ چه بسا در پرتو اطاعت خدا و پيمودن راه حق مىتواند قلّههاى بس بلندى را فتح و تسخير كند. هرگاه انسان از شدّتتوجهاش به امور مادّى و لذايذ جسمانى بكاهد و به درونگرايى و اصلاح باطنبپردازد، در اين موقع مىتواند نيروهاى نهفته باطنى خويش را آشكار سازد و بر قدرت و توانايىاش بيفزايد.
از نظر آيين اسلام انسان دو نوع زندگى دارد: ظاهرى و معنوى.
«حيات ظاهرى» همان زندگى طبيعي است كه تمام بشر را در بر مىگيرد و اسلام براى جلوگيرى از هر نوع افراط و تفريط، برنامه خاصى
براى اين نوع زندگى تنظيم كرده است. برنامه اسلام، علاوه بر اينكه بهزيستى انسان را در جهان ماده فراهم مىسازد، راه را براى تحقّق حيات معنوى نيز هموار مىكند.
«حيات معنوى» از اعمال و نيتهاى انسان سرچشمه مىگيرد و چنين حياتى، سعادت و خوشبختى يا شقاوت و بدبختى را در پىدارد. بنابراين، حركات و رفتار و كردار بشر، سازنده حيات معنوى و پديد آورنده قدرت روحى است كه نتيجه آن سعادت و تعالى انسان و يا شقاوت و بدبختى اوست.
در پسِ پرده زندگى ظاهرى، واقعيتى زنده و حياتى معنوى نهفته كه سرچشمه تمام خوشبختىها مىباشد و آن، «ولايت» است كه در افراد انسان به طور متفاوت پديد مىآيد و مبدأ يك سلسله آثار شگرف مىگردد. «اطاعتِ خدا» مايه «قرب الهى» و مخالفت با دستورهايش سبب دورى از او مىشود.
مقصود از قرب و تقرّب الهى، نزديكى از نظر مكان نيست، زيرا خداوند جهان، جسم و جسمانى نبوده و داراى مكان نيست؛ تا بندهاى از نظر مكان به او نزديكتر گردد. اما در عين حال او به ما، از خود ما نزديكتر است.
همانگونه كه خداوند مىفرمايد: نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِيدِ ؛ «ما از رگ گردن به او نزديكتريم» . (ق: ١۶)
ممكن است سؤال شود: اگر خدا مكان ندارد و چنين تقرّبى
ممكن نيست، پس مقصود از قرب الهى و نزديكى بنده به خدا چيست؟
در پاسخ بايد گفت: خداوند جهان، كمال مطلق و نامحدود است و پويندگان راه عبوديت و بندگى در پرتو كمالاتى كه از اين راه به دست مىآورند، سرانجام حائز كمال مىشوند و از ديگران، كه فاقد اين نوع كمالاند، مقرّبتر و نزديكتر به خداى تعالى مىگردند.
در جهان آفرينش هركسى به تناسب كمال وجود خويش، قربى به ذات پروردگار دارد پس هر فردى كه از نظر وجود كاملتر باشد به ذات الهى كه كمال محض و نامتناهى است، مقرّبتر و نزديكتر خواهد بود.
وقتى مىگوييم: خداوند كمال مطلق و نامتناهى است، مقصود از آن، صفات جمال خدا از قبيل: علم، قدرت، حيات و اراده است. هرگاه بندهاى در پرتو پيمودن راه اطاعت، گام در درجات كمال مىگذارد و از نردبان كمال بالا مىرود، مقصود اين است كه كمال وجودى بيشتر، علم و قدرتى زيادتر، ارادهاى نافذتر و حياتى جاودانهتر يافته است. در اينصورت مىتواند از فرشته بالاتر رفته و از كمالات بشرى بهرهمند گردد.
پيامبر گرامى (ص) در ضمن حديثى به مقامات بلند سالكان راه حقّ و پويندگان راه عبوديّت و بندگى اشاره نموده، سخن پروردگار را چنين نقل مىفرمايد:
ما تقرّب إليّ عبد بشيء أحبّ إليّ ممّا افترضت عليه و إنّه ليتقرّب إليّ بالنافلة حتّى أحبّه، فإذا أحببتُه كنت سمعه الذي
يسمع به و بصره الذي ينطق به ويده التي يبطش بها، إن دعاني أجبته، و إن سألني أعطيته.(1)
هيچ بندهاى با كارى به من تقرّب نجسته كه محبوبتر از انجام فرايض بوده باشد. بنده من با بجاى آوردن نمازهاى نافله آن چنان به من نزديك مىشود كه او را دوست مىدارم. وقتى او محبوب من، من گوش او مىشوم كه با آن مىشنود. و چشم او مىشوم كه با آن مىبيند. و زبان او مىگردم كه با آن سخن مىگويد. و دست او مىشوم كه با آن حمله مىكند. هرگاه مرا بخواند اجابت مىكنم و اگر چيزى از من بخواهد مىبخشم.
در سايه اطاعت از خدا قدرت درونى انسان به حدّى مىرسد كه با قدرت الهى صداهايى را مىشنود كه با نيروى عادى قادر به شنيدن آن نيست. صور و اشباحى را مىبيند كه ديدگان عادى را ياراى ديدن آنها نيست. مقصود از اينكه خداوند چشم و گوش او مىگردد، آن است كه ديدهاش در پرتو قدرت الهى نافذتر و گوشش شنواتر و قدرتش گسترده مىگردد.
در مصباح الشريعه آمده است:
العبودية جوهرة كنهها الربوبية.(2)
بندگى و پيمودن راه قرب به خدا، گوهرى است كه نتيجه آن خداوندگارى و كسب قدرت و توانايى بيشتر است.
در اين جمله مقصود از «ربوبيّت» خدايى كردن نيست، زيرا هيچگاه
بشر نمىتواند از حدود امكانى تجاوز كند، بلكه مقصود از، «خداوندگارى» كسب كمالات بيشتر و قدرت و نيروهاى بالاتراست.
قرب الهى آثار فراوانى دارد كه به برخى از آنها اشاره مىكنيم:
خداوند متعال مىفرمايد: إِنَّ الصَّلاةَ تَنْهى عَنِ الْفَحْشاءِ وَ الْمُنْكَرِ ؛ «نماز انسان را از بدىها و منكرها باز مىدارد» . (عنكبوت: ۴۵)
و نيز مىفرمايد:
كُتِبَ عَلَيْكُمُ الصِّيامُ كَما كُتِبَ عَلَى الَّذِينَ مِنْ قَبْلِكُمْ لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ (بقره: ١٨٣)
روزه را بر شما بسان پيشينيان واجب كرديم تا پرهيزگار شويد.
خداوند در اين آيات به روشنى بيان مىكند كه نماز و روزه كه عامل قرب به حق است سبب تسلط انسان بر نفس خويش در برابر وساوس شيطان و گناهان مىگردد.
از مزاياى قرب الهى اين است كه انسان در سايه صفا و روشنايى دل، بينش خاصّى پيدا مىكند كه با آن حقّ و باطل را به روشنى تشخيص مىدهد و هرگز گمراه نمىشود. خداوند متعال مىفرمايد:
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنْ تَتَّقُوا اللهَ يَجْعَلْ لَكُمْ فُرْقاناً (انفال: ٢٩)
اى كسانى كه ايمان آوردهايد، اگر پرهيزكار باشيد خدا به شما نيرويى مىبخشد كه با آن، حقّ و باطل را به خوبى تشخيص مىدهيد.
مقصود از «فرقان» بينش خاصّى است كه سبب مىگردد انسان حقّ و باطل را خوببشناسد.
در آيه ديگر مىفرمايد:
وَ الَّذِينَ جاهَدُوا فِينا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنا (عنكبوت: ۶٩)
كسانى كه در راه ما سعى و كوشش كنند، آنان را به راههاى خويش رهبرى مىكنيم.
و نيز مىفرمايد:
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللهَ وَ آمِنُوا بِرَسُولِهِ يُؤْتِكُمْ كِفْلَيْنِ مِنْ رَحْمَتِهِ وَ يَجْعَلْ لَكُمْ نُوراً تَمْشُونَ بِهِ (حديد: ٢٨)
اى كسانى كه ايمان آوردهايد! از مخالفت با خدا بپرهيزيد و به پيامبر او ايمان بياوريد. [خداوند] دو سهم از رحمت خويش را به شما مىدهد و براى شما نورى قرار مىدهد كه با آن راه برويد.
پويندگان راه عبوديّت به واسطه تكامل و قدرتى كه در سايه بندگى مىيابند بر تمام انديشههاى پراكنده خود مسلط مىشوند و در حال عبادت آنچنان تمركز فكرى و حضور قلب دارند كه از غير خدا غافل مىشوند و غرق جمال و كمال خدا مىگردند. ابوعلى سينا مىگويد:
عبادت، نوعى ورزش براى قواى فكرى است كه بر اثر تكرار و عادت به حضور در محضر خدا، فكر را از توجه به مسائلى مربوط به طبيعت و ماده به سوى تصورات ملكوتى مىكشاند. قواى فكرى تسليم باطن و فطرت خداجوى انسان مىگردد و مطيع او مىشوند.(1)
در پرتو عبادت و قرب الهى، نهتنها حوزه بدن تحت فرمان انسان قرار مىگيرد، بلكه جهان طبيعت مطيع انسان مىگردد و به اذنِ پروردگارِ جهان در پرتو نيرو و قدرتى كه از تقرب به خدا كسب نموده است، در طبيعت تصرف مىكند و مبدأ يك سلسله معجزهها و كرامات مىشود و در حقيقت، قدرت بر تصرف و تسلط بر تكوين مىيابد.
از انسان افعال بسيارى سر مىزند كه برخى از آنها عادى و برخى نيز بر خلاف عادت است و از آن به خرق العاده و معجزه تعبير مىشود.
فخر رازى درباره انواع خارق عادت و اينكه به دست كدامين مدعى صورت مىپذيرد مىگويد:
١. ادعاء الالهية. و جوز اصحابنا ظهور خوارق العادات على يده من غير معارضة، كما نقل انّ فرعون كان يدعي الالهية و كانت تظهر خوارق العادات على يده، و كما نقل ذلك أيضاً في حق الدجال. قال اصحابنا: و انّما جاز ذلك لانّ شكله و خلقته تدل
1) اشارات، ج٣، ص٣٧٠.
على كذبه. فظهور الخوارق على يده لايفضي إلى التلبيس.
٢. ادعاء النبوة، فان كان صادقاً وجب ظهور الخوارق على يده و هذا متفق عليه بين كل من اقرّ بصحة نبوة الأنبياء.
وان كان كاذباً في دعواه لم يجز ظهور الخوارق على يده، و بتقدير ان تظهر وجب حصول المعارضة.
٣. و هو ادعاء الولاية، و القائلون بكرامات الأولياء اختلفوا في انّه هل يجوز ان يدعي الكرامات، ثم انّها تحصل على وفق دعواهأم لا؟
وهو ادعاء السحر و طاعة الشيطان. فعند اصحابنا يجوز ظهور خوارق العادات على يده، و عند المعتزلة لايجوز.
۴. و هو ان تظهر خوارق العادات على يد انسان من غير شيء من الدعاوي، فذلك الانسان (الف) امّا ان يكون صالحاً مرضياً عندالله و هو القول بكرامات الأولياء. و قد اتفق اصحابنا على جوازه، و انكرها المعتزلة الاّ ابا الحسين البصري و صاحبه محمود الخوارزمي.
(ب) . وأما ان يكون خبيثاً مذنباً و هو ان تظهر خوارق العادات على بعض من كان مردوداً عن طاعة الله، فهذا هو المسمّي بالاستدراج.(1)
١. ادعاى الوهيت، و اصحاب ما تجويز كردهاند ظهور خوارق عادات را بر دستان او بدون هيچگونه معارضهاى، همانگونه كه نقل شده اينكه فرعون ادعاى الوهيت مىكرد و امور خارق عادات به دستش
1) التفسير الكبير، ج٢١، ص٨۵.
ظاهر مىشد. و همانگونه كه اين مطلب در حق دجال نقل شده است.
اصحاب ما گفتهاند: اين مطلب جايز است به جهت آنكه شكل و خلقت مدعى دلالت بر دروغ آن دارد. پس ظهور امور خارق العاده بر دست او به اشتباه نمىكشاند.
٢. ادعاى نبوت، پس اگر راستگوست ظهور امور خارق العاده بر دستانش واجب است، و اين امرى است اتفاقى نزد هركس كه اقرار به صحت نبوت انبيا دارد.
و اگر در ادعايش دروغ مىگويد ظهور امور خارق العاده بر دستانش جايز نمىباشد، و به فرض اينكه ظاهر گردد حصول معارضه واجب است.
٣. ادعاى ولايت. و قائلين به كرامات اوليا اختلاف كردهاند در اينكه آيا جايز است كه او ادعاى كرامت كند؟ و آيا كرامات بر وفق ادعايش حاصل مىشود يا خير؟
۴. ادعاى سحر و اطاعت شيطان. پس نزد اصحاب ما ظهور امور خارق العاده بر دستان او جايز است، ولى نزد معتزله جايز نيست.
۵. امور خارق العاده به دست انسان ظاهر شود بدون هيچگونه ادعايى پس اين انسان (الف) يا اين است كه فرد صالح و مورد رضايت نزد خداست كه چنين مىكند اين همان كرامات اولياست. و اصحاب ما اتفاق بر جواز آن دارند، ولى معتزله آن را انكار كردهاند به جز ابوالحسين بصرى و رفيقش محمود خوارزمى.
(ب) اينكه امور خارق العاده از برخى كسانى ظاهر مىشود كه خبيث و گناهكار بوده و از اطاعت خدا دور بودهاند، و اين آن چيزى است كه آن را «استدراج» ناميدهاند.
بر اساس گفته فخر رازى در اين گفتار، از نظر اهل سنت صدور كرامات از اوليا ممكن است.
با مراجعه به قرآن مىتوان شواهدى بر ولايت تكوينى اوليا و تصرفات غيبى آنان اقامه نمود:
خداوند متعال از قول حضرت يوسف (ع) خطاب به برادرانش نقل مىكند:
اذْهَبُوا بِقَمِيصِي هذا فَأَلْقُوهُ عَلى وَجْهِ أَبِي يَأْتِ بَصِيراً (يوسف:٩٣)
برويد و پيراهنم را بر چهره پدرم بيفكنيد تا او نعمت بينايى خود را بازيابد.
در آيه ديگر مىفرمايد:
فَلَمَّا أَنْ جاءَ الْبَشِيرُ أَلْقاهُ عَلى وَجْهِهِ فَارْتَدَّ بَصِيراً (يوسف: ٩۶)
هنگامى كه مژدهرسان آمد و پيراهن يوسف را بر صورت وى افكند، او بينايى خود را باز يافت.
از اين آيه استفاده مىشود اراده و خواست و قدرت روحى حضرت يوسف (ع) در بازگردانيدن بينايى پدر خويش، مؤثّر بوده است.
خداوند متعال مىفرمايد:
وَإِذِ اسْتَسْقى مُوسى لِقَوْمِهِ فَقُلْنَا اضْرِبْ بِعَصاكَ الْحَجَرَ فَانْفَجَرَتْ مِنْهُ اثْنَتا عَشْرَةَ عَيْناً قَدْ عَلِمَ كُلُّ أُناسٍ مَشْرَبَهُمْ (بقره: ۶٠)
به ياد آر هنگامى را كه موسى براى قوم خود آب طلبيد ما به او دستور داديم عصاى خود را بر سنگى زند، ناگهان دوازده چشمه از آن بيرون آمد همه بنىاسرائيل آبشخور خود را دانستند.
مىدانيم كه حضرت سليمان، ملكه سبا را احضار نمود، ولى پيش از آنكه وى به حضور سليمان برسد، سليمان در مجلس خود به حاضران فرمود:
يا أَيُّهَا الْمَلَؤُا أَيُّكُمْ يَأْتِينِى بِعَرْشِها قَبْلَ أَنْ يَأْتُونِى مُسْلِمِينَ (نمل:٣٨)
اى جمعيت! كداميك از شما مىتواند تخت بلقيس را براى من بياورد پيش از آنكه ]بلقيس و همراهان [مطيعانه وارد شوند؟
يك نفر از حاضران در مجلس گفت:
أَنَا آتِيكَ بِهِ قَبْلَ أَنْ تَقُومَ مِنْ مَقامِكَ وَ إِنِّي عَلَيْهِ لَقَوِي أَمِينٌ (نمل: ٣٩)
پيش از آنكه تو از جاى خود برخيزى من آن را مىآورم و من بر اين كار توانا و امينم.
فرد ديگرى به نام «آصف بن برخيا» اعلام كرد كه در يك چشم
بههم زدن مىتواند آن را بياورد؛ چنانكه خداوند مىفرمايد:
قالَ الَّذِي عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْكِتابِ أَنَا آتِيكَ بِهِ قَبْلَ أَنْ يَرْتَدَّ إِلَيْكَ طَرْفُكَ فَلَمَّا رَآهُ مُسْتَقِرًّا عِنْدَهُ قالَ هذا مِنْ فَضْلِ رَبِّي (نمل: ۴٠)
كسى كه نزد او دانشى از كتاب بود چنين گفت: پيش از آنكه تو چشم بر هم بزنى، من آن را در اين مجلس حاضر مىكنم. ناگهان سليمان تخت را در برابر خود حاضر ديد و گفت: اين نعمتى است از جانب خدا بر من.
قرآن مجيد بعضى از كارهاى فوق العاده را به حضرت مسيح (ع) نسبت مىدهد و اين مىرساند كه همه آن كارها از نيروى باطنى و اراده خلاق او سرچشمه مىگرفت؛ چنانكه مىفرمايد:
أَنِّي أَخْلُقُ لَكُمْ مِنَ الطِّينِ كَهَيْئَةِ الطَّيْرِ فَأَنْفُخُ فِيهِ فَيَكُونُ طَيْراً بِإِذْنِ اللهِ وَ أُبْرِئُ الأَكْمَهَ وَ الأَبْرَصَ وَ أُحْى الْمَوْتى بِإِذْنِ اللهِ (آلعمران:۴٩)
من براى شما از گل شكل مرغى مىسازم و در آن مىدمم كه به اذن خدا پرنده مىشود. كور مادرزاد و پيسى را شفا مىدهم و مردگان را به اذن خدا زنده مىكنم.
پيامبر اسلام (ص) از جمله اولياى الهى است كه به جهت قرب تام به خداوند متعال مورد توجه ويژه و خاص خداوند قرار گرفته است.
ابوهريره از رسول خدا نقل كرده كه فرمود:
بعثت بمفاتيح خزائن الأرض، فوضعت في يدي.(1)
من به كليدهاى خزينههاى زمين مبعوث شدم و در دستان من قرار گرفت.
ابن قيم جوزيه بعد از نقل اين حديث از پيامبراكرم (ص) :
والله انّي لا اعطي احداً و لا اضع احداً، و انّما انا قاسم اضع حيث امرت.
به خدا سوگند! كه من به كسى نمىدهم و از كسى منع نمىكنم، و فقط تقسيم كنندهام كه هر جا دستور داده شوم مىگذارم.
مىگويد:
فهو متصرف في تلك الخزائن بالأمر المحض تصرف العبد المحض الذي وظيفته تنفيذ اوامر سيده.(2)
او در آن خزينهها به امر محض تصرف مىكند همانند بنده محض كه وظيفه او پياده كردن اوامر مولايش مىباشد.
مناوى در شرح حديث
«اعطيت مفاتيح خزائن الارض» مىگويد:
أو المراد خزائن العالم بأسره يخرج لهم بقدر مايستحقون، فكما ظهر في ذلك العالم فانّما يعطيه الذي بيده المفتاح باذن الفتاح، و كما اختص سبحانه بمفاتيح علم الغيب الكلّي فلايعلمها إلاّ هو، خصّ نبيه باعطاء مفاتيح خزائن المواهب، فلايخرج منها شيء إلاّ على يده. (3)
يا مراد خزينههاى تمام عالم است كه (به وسيله پيامبر (ص)) براى مردم به مقدار استحقاقشان ظاهر كرد، پس همانگونه كه در عالم خزائن ظاهر بود كسي كه (پيامبر) به دستانش كليد است به اذن خداي فتاح همان را به كسي كه خواست ميدهد. همانگونه كه اختصاص داد پيامبرش را به اعطاي كليدهاي خزينههاي نعمتها، پس خارج نمىشود از آن عالم غيب چيزى مگر با دستان وى.
وى همچنين مىگويد:
خيّره بين ان يكون نبيّاً عبداً أو نبياً ملكاً، فاختار الأول و ترك التصرف في خزائن الأرض، فعوض التصرف في خزائن السماء بردّ الشمس بعد غروبها و شق القمر، و رجم النجوم، و اختراق السموات، و حبس المطر و ارساله، و ارسال الرياح و امساكها، و تظليل الغمام، و غير ذلك من الخوارج.(1)
خداوند مخيّر ساخت او را بين اينكه پيامبر باشد و عبد يا پيامبر باشد و پادشاه، اولي را اختيار نمود و تصرف در خزينههاي زمين را رها كرد، و در عوض تصرف در خزائن آسمان را اختيار كرد. از اين رو، خورشيد را بعد از غروبش ردّ نمود، و شقّ القمر كرد و ستارهها را رجم نمود، و آسمانها را پاره كرد، و باران را قطع و يا فرستاد، و بادها را فرستاد يا قطع نمود و ابرها را سايه خود قرار داد، و غير اين امور از اتفاقاتي كه از او صادر شد.
ابونعيم از عبادة بن صامت نقل كرده كه گفت:
خرج علينا رسول الله (ص) فقال: انّ جبرائيل اتاني فبشرني انّ الله
1) فيض القدير فى شرح جامع الصغير، ج١، ص١۴٨.
امدني بالملائكة و آتاني النصر، و جعل بين يدي الرعب، و آتاني السلطان و الملك.(1)
رسول خدا (ص) بر ما وارد شد و فرمود: همانا جبرئيل نزد من آمد و مرا بشارت داد كه خداوند مرا به ملائكه مدد نموده و نصرت خواهد داد و رعب دشمن از من را قرار داده و به من سلطنت و حكومت عنايت كرده است.
نووى در شرح حديث
«انا سيد الناس يوم القيامة» از قاضى عياض نقل كرده كه گفت:
قيل: السيد الذي يفوق قومه و الذي يفزع اليه في الشدائد، و النبي (ص) سيدهم في الدنيا و الآخرة و انّما خصّ يوم القيمة لارتفاع السؤدد فيها و تسليم جميعهم له.(2)
گفته شده كه سيد كسى است كه برتر قومش باشد، و كسى كه هنگام شدائد به سوى او فزع مىشود، و پيامبر سيد مردم در دنيا و آخرت است، و اگر سخن از روز قيامت است به جهت بلندى مرتبه در آن زمان و تسليم همه در برابر اوست.
احمد بن حجر مكى مىنويسد:
وانّه خليفة الله الذي جعل خزائن كرمه و موائد نعمه طوع يديه و تحت ارادته، يعطي منهما من يشاء و يمنع من يشاء.(3)
و همانا او جانشين خداست كه خزائن كرمش و عوايد نعمتهايش
به دستان او و تحت اراده او قرار گرفته و از آن دو هر چه بخواهد عطا مىكند و از هر كه بخواهد منع مىنمايد.
قسطلانى شارح صحيح بخارى درباره پيامبر (ص) مىنويسد:
فهو خزانة السرّ و موضع نفوذ الأمر، فلاينفذ أمر الاّ منه، و لاينقل خير الاّ عنه.(1)
پس او خزينه سرّ و موضع نفوذ امر است، و هيچ امرى به نهايت نمىرسد مگر از جانب او، و هيچ خيرى منتقل نمىگردد، مگر از او.
زرقانى مالكى مىنويسد:
ورد في مسلم في اسمائه (ص) الشافي، اي هو المبريء من السقم و الألم و الكاشف عن الأمة كل خطب بهم الم.(2)
در صحيح مسلم آمده كه از جمله اسمهاى آن حضرت (ص) (شافى) است؛ يعنى او كسى است كه انسان را از درد و رنج بيرون آورده و از امت هر مصيبت دردناكى را برمىدارد.
مسلم بن حجاج به سندش از ابى بن كعب نقل كرده كه گفت:
كنت في المسجد، فدخل رجل يصلّي، فقرأ قرائة انكرتها عليه، ثم دخل آخر فقرأ قرائة أخرى سوى قرائة صاحبه. فلما قضيت الصلاة دخلنا جميعاً على رسول الله (ص) ، فقلت: انّ هذا قرأ قرائة انكرتها عليه و دخل آخر فقرأ سوى قرائة صاحبه فأمرهما رسولالله (ص) فقرأ فحسن النبي (ص) شأنهما، فسقط في نفسي من
التكذيب، و لا اذ كنت في الجاهلية، فلمّا رأي رسول الله (ص) ما غشيني ضرب في صدري ففضت عرقاً، و كأنّما انظر الى الله عزوجلّ.(1)
من در مسجد بودم كه مردى داخل مسجد شد تا نماز گزارد، او قرائتى خواند كه من بر او انكار كردم. (و قرائتش را غلط داشتم) فرد ديگرى داخل شد و قرائتى خواند غير از قرائت رفيقش. و چون نماز تمام شد همگى بر رسول خدا (ص) وارد شديم. من عرض كردم: اين فرد قرائتى خواند كه من بر او انكار كردم (و صحيحش نداشتهام) و ديگرى وارد شد و قرائتى غير از قرائت رفيقش خواند. رسول خدا (ص) دستور داد تا هر دو قرائت كنند، هر دو خواندند و حضرت هر دو را تحسين نمود. و من با آنكه در آن هنگام در جاهليت نبودم ولى نسبت به پيامبر (ص) شك كردم. چون رسولخدا (ص) مشاهده كرد كه چنين حالتى بر من عارض شده بر سينهام زد به طورى كه از شدت فشار عرق كردم و (شك از دلم رفت) گويا كه به خداى عزوجل نظر مىنمودم.
ابن هشام نقل كرده:
انّ فضالة بن عمير الليثي اراد قتل النبي (ص) و هو يطوف بالبيت عام الفتح، فلمّا دنا منه قال رسول الله (ص) : أفضالة؟ قال: نعم، فضالة يا رسول الله! قال: ماذا كنت تحدث به نفسك؟ قال: لاشيء، كنت اذكر الله. فضحك النبي (ص) ، ثم قال: استغفرالله، ثم وضع يده على صدره فسكن قلبه. فكان فضالة يقول: والله
1) صحيح مسلم، ج١، ص٢٧٣.
ما رفع يده عن صدري حتّى ما من خلق الله شيء احبّ إليّ منه.(1)
همانا فضالة بن عمير ليثى مىخواست كه پيامبر (ص) را در حال طواف دور خانه خدا در سال فتح مكه به قتل برساند، و چون نزديك پيامبر (ص) رسيد حضرت به او فرمود: آيا تو فضالهاى؟ گفت: آرى، فضالهام اى رسول خدا! حضرت فرمود: چه در نفست مىگذرد؟ گفت: چيزى نيست، مشغول ذكر خدا بودم. پيامبر (ص) خنديد و سپس فرمود: نزد خدا استغفار كن. آنگاه دستش را بر سينه فضاله گذاشت و دلش آرام گرفت. و فضاله مىگفت: به خدا سوگند! دستش را از سينهام برنداشت تا آنكه او را محبوبترين خلق يافتم.
قرآن كريم در مورد يكى از معجزات و تصرفات تكوينى حضرت محمّد (ص) مىفرمايد:
اقْتَرَبَتِ السَّاعَةُ وَ انْشَقَّ الْقَمَرُ * وَ إِنْ يَرَوْا آيَةً يُعْرِضُوا وَ يَقُولُوا سِحْرٌ مُسْتَمِرٌّ (قمر: ١ و ٢)
نزديك شد قيامت و از هم شكافت ماه و هرگاه نشانهاى ببينند روى بگردانند و گويند: سحرى دائمى است.
بسيارى از مفسّران در بيان شأن نزول آيات فوق آوردهاند: روزى مشركان به پيامبر (ص) گفتند: «اگر در ادعاى خود راستگويى، ماه را براى ما دو نيم كن» . رسولخدا (ص) فرمود: «آيا اگر اين كار را انجام دهم، ايمان مىآوريد؟» گفتند: «آرى» . پيامبر (ص) از خدا درخواست كرد تا
1) السيرة النبوية مع روض الأنف، ج٢، ص٢٧۶.
خواستهشان را به او عطا كند. سپس ماه به دو نيم شد.(1)
حقّ اين است كه معجزه فعل ولى خدا است كه به اذن و مشيّت خداوند انجام مىگيرد.
بنابراين، مقصود از انْشَقَّ الْقَمَرُ در آيه نخست، معجزه و تصرف تكوينى پيامبر (ص) در انشقاق (دو نيم شدن) ماه است. شايد چنين پنداريم كه انشقاق ماه در اين آيات، به دو نيم شدن آن در روز رستاخيز اشاره دارد، ولى قراينى وجود دارد كه برداشت اوّل را تأييد مىكند:
الف) عبارت وَ إِنْ يَرَوْا آيَةً يُعْرِضُوا حاكى از آن است كه در اينجا مقصود از آيه، آيات قرآنى نيست، بلكه مقصود از آن معجزه است، زيرا قرآن از معجزات پيامبران با الفاظى، همچون: «آيه» و «بيّنه» ياد مىكند. مناسب بود كه در شكل اول، به جاى فعل ديدن «يروا» از افعالى، همچون: شنيدن يا نزول استفاده شود؛ مثلاً گفته مىشد: «وان سمعوا» يا «وان نزلت آية» ؛ بنابراين، مقصود از آيه، اعجاز پيامبر (ص) و انشقاق ماه است.
ب) عبارت وَ يَقُولُوا سِحْرٌ مُسْتَمِرٌّ نيز، قرينهاى بر اين معناست كه سخن در اين آيات راجع به معجزه پيامبر (ص) است، نه انشقاق ماه در رستاخيز، زيرا در روز قيامت كه پهنه ظهور تمام حقايق است كسى سخن باطلى بر زبان نمىراند، در حالى كه سحر خواندن آيات الهى سخن باطلى است.
حاصل آنكه با توجه به قراين ياد شده از يك سو و شأن نزول آيات
1) طبرسى، مجمع البيان، ج ٩ و ١٠، ص٢٣٧؛ تفسير ابن كثير، ذيل آيه.
از سوى ديگر، آيات نخستين سوره قمر به يكى از معجزات و تصرفات تكوينى پيامبر اكرم (ص) كه دو نيم كردن ماه و ناشى از ولايت تكوينى او است، اشاره دارد.
علاوه بر معجزه و تصرف تكوينى فوق، تصرفات ديگرى نيز از آن حضرت نقل شده است كه به برخى از آنها اشاره مىشود:
حاكم نيشابورى و ديگران از عبدالرحمان بن ابىبكر نقل كردهاند:
كان الحكم بن ابي العاص يجلس إلى النبي (ص) ، فاذا تكلّم النبي (ص) اختلج بوجهه. فقال له النبي (ص) : كن كذلك، فلم يزل يختلج حتّى مات.(1)
حكم بن عاص كنار پيامبر (ص) مىنشست و چون حضرت سخن مىگفت با صورتش شكلك درآورده توجه ديگران را به خود جلب مىكرد. حضرت به او فرمود: اينگونه باش. او تا هنگام مرگش اين چنين شد.
بيهقى از ابن عمر نقل كرده كه گفت:
انّ النبي (ص) خطب يوماً و رجل خلفه يحاكيه و يلمصه، فقالالنبي (ص) : كذلك فكن، فرفع اهله فلبط به شهرين ثم افاق. (2)
همانا پيامبر (ص) روزى خطبه مىخواند در حالى كه مردى پشت سرش بود و اداى او را در مىآورد. پيامبر (ص) فرمود: اينگونه باش، و آنگونه شد. اهلش آمده و او را دو ماه معالجه كردند تا افاقه كرد.
علامه عبدالوهاب شعرانى در شرح اين احاديث مىگويد:
انّما استعملها (ص) - اي كلمة كن - في غزوة تبوك بحضرة اصحابه بياناً للجواز، و لأنّه كان مأذوناً له في اظهار المعجزات، و هذه المسألة من قبيلها. . . .(1)
همانا رسول خدا (ص) كلمه «كن» را در غزوه تبوك در حضور اصحابش به كار گرفته تا بيان كند جواز آن را، و به جهت آنكه او در اظهار معجزات مأذون بوده است. و اين مسأله از اين قبيل (تصرف تكويني) است. . . .
از آيات و روايات استفاده مىشود كه دعاى پيامبر (ص) در نظام معنويات تأثيرگذار است.
خداوند متعال خطاب به پيامبرش (ص) مىفرمايد:
وَ صَلِّ عَلَيْهِمْ إِنَّ صَلاتَكَ سَكَنٌ لَهُمْ (توبه: ١٠٣)
و (به هنگام گرفتن زكات،) به آنها دعا كن؛ كه دعاى تو، مايه آرامش آنهاست.
و نيز مؤمنين از اعراب را ستوده و مىفرمايد:
وَ مِنَ الأَعْرابِ مَنْ يُؤْمِنُ بِاللهِ وَ الْيَوْمِ الآخِرِ وَ يَتَّخِذُ ما يُنْفِقُ قُرُباتٍ عِنْدَ اللهِ وَ صَلَواتِ الرَّسُولِ أَلا إِنَّها قُرْبَةٌ لَهُمْ سَيُدْخِلُهُمُ اللهُ
1) اليواقيت و الجواهر، شعرانى، ج١، ص١۴٧
فِي رَحْمَتِهِ إِنَّ اللهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ (توبه: ٩٩)
گروهى (ديگر) از عربهاى باديهنشين، به خدا وروز رستاخيز ايمان دارند؛ وآنچه را انفاق مىكنند، مايه تقرّب به خدا، ودعاى پيامبر مىدانند؛ آگاه باشيد اينها مايه تقرّب آنهاست! خداوند بهزودى آنان را در رحمت خود وارد خواهد ساخت؛ به يقين، خداوند آمرزنده ومهربان است!
مطابق اين آيه خداوند متعال از پيامبرش مىخواهد تا بر مؤمنان دعا كند و دعاى رسولش را وسيله تقرب آنان دانسته است.
خداوند متعال مىفرمايد:
وَ إِذا قِيلَ لَهُمْ تَعالَوْا يَسْتَغْفِرْ لَكُمْ رَسُولُ اللهِ لَوَّوْا رُؤُسَهُمْ وَ رَأَيْتَهُمْ يَصُدُّونَ وَ هُمْ مُسْتَكْبِرُونَ (منافقون: ۵)
هنگامى كه به آنان گفته شود: بياييد تا رسول خدا براى شما استغفار كند! ، سرهاى خود را (از روى استهزا وكبر وغرور) تكان مىدهند؛ و آنها را مىبينى كه از سخنان تو اعراض كرده وتكبر مىورزند!
سائب بن يزيد مىگويد:
ذهبت بي خالتي إلى النبي (ص) فقالت: يا رسول الله! انّ ابن أختي وجع. فمسح رأسي و دعا لي بالبركة، ثم توضأ فشربتُ من وضوئه ثم قمت خلف ظهره فنظرتُ إلى خاتم النبوة بين كتفيه مثل زِرّ الحَجَلَة. (1)
1) صحيح بخارى، ح ١٩٠، ٣۵۴٠، ٣۵۴١، ۵۶٧٠ و ۶٣۵٢؛ صحيح مسلم، ح ٢٣۴۵.
خالهام مرا نزد پيامبر (ص) آورد و عرضه داشت: اى فرستاده خدا! همانا فرزند خواهرم درد دارد. حضرت دستش را بر سرم كشيد و براى من دعا با بركت نمود، آنگاه وضو گرفت و من از آب وضويش قدرى آشاميدم، سپس پشت سرش به حركت درآمدم و نظر كردم به مهر نبوت كه بين دو شانهاش مثل قرمزى كبك بود.
انس بن مالك مىگويد:
انّ رجلا دخل المسجد يوم جمعة من باب كان نحو دار القضاء و رسول الله (ص) قائم يخطب، فاستقبل رسول الله (ص) قائماً ثم قال: يا رسول الله! هلكت الأموال و انقطعت السبل، فادع الله ان يغيثنا. فرفع رسول الله (ص) يديه ثم قال: اللهم اغثنا، اللهم اغثنا، اللهم اغثنا. . .(1)
مردى در روز جمعه از بابى كه نزديك دار القضاء بود وارد مسجد [پيامبر (ص) شد]، در حالى كه رسول خدا (ص) ايستاده و خطبه مىخواند، او ايستاد و رو به رسول خدا (ص) كرد و عرضه داشت: اى رسول خدا! (از خشكسالى و بىبارانى) اموال نابود شده و راهها بسته گشته است، از خدا بخواه كه ما را نجات دهد. رسول خدا (ص) دستهايش را بالا برد و عرضه داشت: بارالها! ما را پناه بده! ما را پناه بده! ما را پناه بده! . . . (دعاى پيامبر (ص) مستجاب و باران آمد)
خباب بن ارث مىگويد:
شكونا إلى رسول الله (ص) و هو متوسِّد بُردة له في ظل الكعبة، قلنا له: ألا تستنصر لنا، الا تدعوا الله لنا؟ . . . .(2)
نزد رسول خدا (ص) شكايت آورديم در حالى كه او بردى را به دور خود در سايه كعبه پيچانده بود. به او عرض كرديم: آيا براى ما طلب نصرت نمىكنى؟ آيا براى ما از خدا نمىخواهى. . . .
ابوهريره از پيامبر (ص) نقل كرده كه فرمود:
. . . فانطلق فآتي تحت العرش فأقع ساجداً لربّي، ثم يفتح الله تعالى على و يلهمني من محامده و حسن الثناء عليه شيئاً لم يفتحه لأحد قبلي، ثم قال: يا محمد! ارفع رأسك، سل تعطه، اشفع تشفع، فارفع رأسي فأقول: يا ربّ امتي، فيقال: يا محمد! ادخل الجنة من امتك من لا حساب عليه من الباب الأيمن من ابواب الجنة، و هم شركاء الناس فيما سوي ذلك من الأبواب.(1)
. . . ميروم و به زير عرش ميآيم و براي پروردگارم سجده ميكنم، سپس خداوند متعال براي من فتح مينمايد و از صفات نيك و حسن ثناي خود آنقدر به من الهام ميكند كه براي احدي قبل از من چنين نكرده است. سپس ميفرمايد: اي محمّد! سرت را از سجده بردار، بخواه تا به تو عطا شود، شفاعت كن تا شفاعتت پذيرفته گردد. من سرم را از سجده برميدارم و ميگويم: اي پروردگار من! امتم، امتم، پس گفته ميشود: اي محمّد! از در راست امتت را داخل بهشت كن، كساني را كه حسابي بر آنان نيست و آنان شريكان مردم در ماسواي آن درها نيز هستند.
1) صحيح مسلم، ج١، ص١١١.
و نيز از پيامبر (ص) نقل شده كه فرمود:
آتي باب الجنة يوم القيامة، فاستفتح فيقول الخازن: من أنت؟ فأقول: محمد. فيقول: بك امرت و لا افتح لأحد قبلك.(1)
روز قيامت كنار در بهشت ميآيم و در را باز ميكنم و خزينهدار ميگويد: تو كيستي؟ ميگويم: محمّد. ميگويد: فقط براي گشودن به امر تو دستور داده شدهام و براي احدي قبل از تو باز نميكنم.
و نيز از حضرت (ص) نقل شده كه فرمود:
ثم اشفع فيحدّ لي حداً فأخرجهم من النار و ادخلهم الجنة.(2)
سپس شفاعت مىكنم، پس براى من حدّى معيّن مىشود و آنان را از دوزخ مىرهانم و داخل بهشت مىكنم.
فخر رازى در ذيل آيه: أُولئِكَ الَّذِينَ آتَيْناهُمُ الْكِتابَ وَ الْحُكْمَ وَ النُّبُوَّةَ مىنويسد:
انّ الحكّام على الخلق ثلاث طوائف. . . . ثالثها: الانبياء، و هم الذين اعطاهم الله تعالى من العلوم و المعارف ما لأجله بها يقدرون على التصرف في بواطن الخلق و ارواحهم، و ايضاً اعطاهم من القدرة و المكنة ما لأجله يقدرون على التصرف في ظواهر الخلق، و لمّا استجمعوا هذين الوصفين لاجرم كانوا هم
الحكام على الإطلاق.(1)
حاكمان بر خلق سه طائفهاند؛ . . . طايفه سوم: انبيا هستند، همان كسانى كه خداوند متعال به آنان از علوم و معارف به قدرى داده كه به سبب آن قدرت بر تصرف در بواطن خلق و ارواح آنها دارند. و نيز به قدرى قدرت و امكانات داده كه با آن قدرت تصرف در ظواهر خلق را دارند. و چون اين دو صفت را جمع نمودند. از اين رو آنان حاكمان واقعي ميباشند.
ابن حجر مكي مينويسد:
ثم رأيت ابن العربي صرّح بما ذكرناه؛ من انّه لايمتنع رؤية ذات النبي (ص) بروحه و جسده؛ لانّه و سائر الانبياء احياء ردّت اليهم ارواحهم بعد ان قبضوا، و اذن لهم في الخروج من قبورهم و التصرف في الملكوت العلوي و السفلي، و لا مانع من ان يراه كثيرون في وقت واحد؛ لانّه كالشمس.(2)
سپس ابن عربى را يافتم كه به آنچه ما ذكر كرديم تصريح نموده است؛ به اينكه ديدن ذات پيامبر (ص) به روح و جسدش ممتنع نيست؛ زيرا او و ديگر پيامبران زندهاند و ارواحشان بعد از قبض به آنان بازگردانده شده است، و به آنان اجازه خروج از قبرهايشان و تصرف در ملكوت علوى و سفلى داده شده است. و مانعى نيست كه آن حضرت را بسيارى در يك وقت مشاهده كنند؛ زيرا او همانند خورشيد مىباشد.
تصرفات غيبى اهل بيت (عليهم السلام) را با ذكر چند مقدمه مىتوان به اثبات رسانيد:
گفتيم كه حضرت سليمان به حاضران در مجلس خود گفت: كداميك از شما مىتواند تخت بلقيس را براى من بياورد، پيش از آنكه بلقيس و همراهان او مطيعانه وارد شوند. . . آصف بن برخيا اعلام كرد كه در يك چشم بر هم زدن مىتواند آن را بياورد؛ خداوند متعال در مورد اين داستان مىفرمايد:
قالَ الَّذِي عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْكِتابِ أَنَا آتِيكَ بِهِ قَبْلَ أَنْ يَرْتَدَّ إِلَيْكَ طَرْفُكَ فَلَمَّا رَآهُ مُسْتَقِرًّا عِنْدَهُ قالَ هذا مِنْ فَضْلِ رَبِّي (نمل: ۴٠)
كسى كه مقدارى از علم كتاب داشت، توانست در نظام تكوين تصرف كرده و تاج و تخت بلقيس، ملكه سبا را از راه بسيار دور، كمتر از يك چشم به هم زدن نزد سليمان حاضر كند.
از اين آيه به خوبى استفاده مىشود اگر كسى از كل كتاب خدا اطلاع داشته و به آن عالم باشد، به طريق اولى قدرت تصرّف در كائنات را دارد كه همان ولايت تكوينى است. همانگونه كه در آيۀ بعدى به آن اشاره شده است.
در آيهاى ديگر مىخوانيم:
وَ يَقُولُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَسْتَ مُرْسَلاً قُلْ كَفى بِاللهِ شَهِيداً بَيْنِي وَ
بَيْنَكُمْ وَ مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْكِتابِ (رعد: ۴٣)
آنها كه كافر شدند مىگويند: تو پيامبر نيستى! بگو: كافى است كه خداوند، و كسى كه علم كتاب (و آگاهى بر قرآن) نزد اوست، ميان من و شما گواه باشند.
از اين آيه استفاده مىشود خداوند متعال و گروهى ديگر كه عالم به كلّ كتابند بين پيامبر و مردم شاهد بوده و شهادت خواهند داد. همچنين بر مىآيد جماعتى هستند كه عالم به كل كتابند، زيرا از طرفى لفظ «مَن» از موصولات است. لذا دلالت بر عموم دارد. از طرف ديگر «علم» مصدر است و در علم اصول فقه بيان شده كه مصدر مضاف مفيد عموم است. همچنين طبق نظر برخى مفرد محلّى به الف و لام نيز دلالت بر عموم دارد، پس از دو جهت «علم الكتاب» دلالت بر عموم دارد. در نتيجه اينكه از اين جمله استفاده مىشود كه جماعتى هستند كه از كلّ كتاب آگاهى و بدان عالمند.
در قرآن كريم مىخوانيم:
إِنَّهُ لَقُرْآنٌ كَرِيمٌ * فِي كِتابٍ مَكْنُونٍ * لا يَمَسُّهُ إِلاَّ الْمُطَهَّرُونَ (واقعه: ٧٧ - ٧٩)
همانا آن قرآن كريمى است كه در كتاب محفوظى جاى دارد. و جز پاكان نمىتوانند به آن دست زنند.
در لا يَمَسُّهُ دو احتمال است: يكى مسّ ظاهرى با اجزاى بدن و ديگرى، مسّ باطنى. همانگونه كه در الْمُطَهَّرُونَ نيز دو احتمال است: يكى طهارت ظاهرى با اجزاى بدن و ديگرى، طهارت باطنى با قلب. با
مراجعه به قرآن پى مىبريم كه خداوند متعال لفظ مسّ را در هر دو معنا به كار برده است:
الف) مسّ ظاهري
خداوند متعال مىفرمايد:
قالَتْ رَبِّ أَنَّى يَكُونُ لِي وَلَدٌ وَ لَمْ يَمْسَسْنِي بَشَرٌ (آل عمران: ۴٧)
مريم عرض كرد: خدايا مرا چگونه فرزندى تواند بود و حال آنكه مردى به من نزديك نشده است.
ب) مسّ باطني
خداوند سبحان مىفرمايد:
إِنَّ الَّذِينَ اتَّقَوْا إِذا مَسَّهُمْ طائِفٌ مِنَ الشَّيْطانِ تَذَكَّرُوا (اعراف:٢٠١)
چون پرهيزكاران را از شيطان، وسوسه و خيالى به دل رسد، هماندم خدا را به ياد آرند.
همچنين طهارت نيز در قرآن به دو معنا به كار رفته است: ظاهرى و باطنى.
الف) طهارت ظاهري
خداوند متعال مىفرمايد: وَ ثِيابَكَ فَطَهِّرْ ؛ «و لباست را پاك گردان» . (مدثر: ۴)
ب) طهارت باطني
خداوند سبحان مىفرمايد:
يا مَرْيَمُ إِنَّ اللهَ اصْطَفاكِ وَ طَهَّرَكِ وَ اصْطَفاكِ عَلى نِساءِ
الْعالَمِينَ (آل عمران: ۴٢)
اى مريم همانا خداوند تو را برگزيده و پاكيزه گردانيد و بر زنان جهانيان برترى بخشيد.
در مورد آيه لا يَمَسُّهُ إِلاَّ الْمُطَهَّرُونَ در لا يَمَسُّهُ دو احتمال وجود دارد، نهى بودن و نفى بودن كه هر دو به يك صيغه ادا مىشود.
نهى به اين معنا است كه قرآن را نبايد مسّ كند، كه ظهور در مسّ ظاهرى دارد و در مقابل آن، مقصود به طهارت نيز ظاهرى است. و اگر مقصود «نفى» باشد، اخبار است و ظهور در مسّ باطنى دارد به اين معنا كه مسّ نمىكند و تماس حاصل نمىكند و به تعبير ديگر، به عمق قرآن نمىرسند، مگر كسانى كه مطهّرند و طبيعتاً طهارت نيز باطنى معنا مىشود؛ يعنى كسانى كه از هر عيب و نقص و گناهى پاكند. معناى اين آيه اين مىشود: مسّ نمىكند كتاب محفوظ را مگر كسانى كه مطهّرند.
در اينكه مطهّران چه كسانىاند؟ باز به قرآن مراجعه مىكنيم؛ خداوند متعال مىفرمايد:
إِنَّما يُرِيدُ اللهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً (احزاب: ٣٣)
همانا خدا چنين مىخواهد كه هر رجس و پليدى را از شما خانواده نبوت دور سازد و شما را از هر عيب پاك و منزه گرداند.
در اين آيه شريفه، مصداقِ مطهران مشخص و معين شده است؛ آنان كسانى جز اهلبيت پيامبر (ص) نيستند.
در تشخيص مصداق اهلبيت بايد به روايات مراجعه كرد، زيرا قرآن مىفرمايد: وَ أَنْزَلْنا إِلَيْكَ الذِّكْرَ لِتُبَيِّنَ لِلنَّاسِ ما نُزِّلَ إِلَيْهِمْ ؛ «و بر تو قرآن را فرستاديم تا بر امت آنچه فرستاده شد، بيان كنى» . (نحل: ۴۴)
با مراجعه به روايات فريقين شيعه و سنى پى مىبريم كه مقصود به اهلبيت در آيه شريفه، پيامبر اكرم، على، فاطمه، حسن و حسين (عليهما السلام) مىباشند. اگر چه حصر در آيه اضافى است در مقابل همسران پيامبر (ص) و بقيه صحابه تا آنها از شمول آيه خارج گردند؛ در نتيجه آيه تطهير شامل بقيه اهلبيت (عليهم السلام) از دوازده امام نيز مىشود.
١. مسلم به سند خود از عائشه نقل مىكند:
خرج النبي (ص) غداة وعليه مرط مرجّل من شعر اسود، فجاء الحسن بن علي فادخله، ثم جاء الحسين فدخل معه، ثم جاءت فاطمة فادخلها، ثم جاء علي فادخله، ثمّ قال: إِنَّما يُرِيدُ اللهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً .(1)
پيامبر (ص) صبحگاهى از حجره خارج شد، در حالى كه بر روى دوش او پارچهاى از پشم خياطى نشده بود. حسن بن على بر او وارد شد، او را داخل كسا كرد، آنگاه حسين وارد، او نيز در آن داخل شد. سپس فاطمه وارد شد، او را نيز داخل آن كرد، بعد على وارد شد، او را نيز داخل كسا نمود؛ آنگاه اين آيه را تلاوت كرد: إِنَّما يُرِيدُ اللهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً .
1) صحيح مسلم، ج٧، ص١٣٠.
٢. ترمذى به سند خود از امسلمه نقل مىكند:
انّ النبي (ص) جلّل على الحسن و الحسين و علي و فاطمة كساء ثم قال: اللّهم هؤلاء اهل بيتي و خاصتي، اذهب عنهم الرجس و طهرهم تطهيراً.(1)
پيامبر (ص) بر روى حسن، حسين، على و فاطمه پارچهاى كشيد؛ آنگاه عرض كرد: بار خدايا اينان اهلبيت من و از خواصّ من هستند، رجس و پليدى را از آنان دور كن و پاكشان گردان.
٣. همو از عمر بن ابىسلمه، ربيب پيامبر (ص) نقل مىكند:
ولمّا نزلت هذه الآية على النبي: إِنَّما يُرِيدُ اللهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً في بيت ام سلمة، فدعا فاطمة وحسناً و حسيناً، فجللهم بكساء، وعلي خلف ظهره، فجلّلهم بكساء ثم قال: اللّهم هؤلاء اهل بيتي فاذهب عنهم الرجس و طهرهم تطهيراً. قالت ام سلمة: وأنا معهم يا نبي الله؟ قال: أنت على مكانك، و أنت إلى خير.(2)
هنگامى كه آيه تطهير در خانه امسلمه بر پيامبر (ص) نازل شد، فاطمه و حسن و حسين را دعوت نمود و روى آنان كسايى كشيد. على نيز پشت سرش بود؛ آنگاه كسا را بر روى همه كشيد. سپس عرض كرد: بار خدايا! اينان اهلبيت من هستند، رجس و پليدى را از آنان دور كن و پاكشان گردان. امّسلمه عرض كرد: اى رسولخدا! آيا من هم با آنانم؟ حضرت فرمود: تو در جاى خود هستى، تو بر خيرى.
۴. همچنين به سند خود از انس بن مالك نقل مىكند:
انّ رسول الله (ص) كان يمّر بباب فاطمة ستة اشهر، فاذا خرج إلى صلاة الفجر يقول: الصلاة يا أهل البيت إِنَّما يُرِيدُ اللهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً .(1)
رسول خدا (ص) تا شش ماه هنگام رفتن به نماز صبح مرتب بر درب خانه فاطمه گذر مىكرد و مىفرمود: الصلاة يا اهلالبيت: إِنَّما يُرِيدُ اللهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً .
۵. احمد در مسند به سندش از امّسلمه نقل مىكند: پيامبر (ص) در حجره او بود، فاطمه با ظرفى از آبگوشت بر پيامبر (ص) وارد شد. پيامبر (ص) ، در حالى كه در رختخواب خود نشسته و بر چيزى تكيه داده بود، فرمود: «همسر و دو فرزندت را نيز دعوت كن» . امسلمه مىگويد:
«من در حجره نماز مىخواندم. در آن هنگام اين آيه بر پيامبر (ص) نازل شد: إِنَّما يُرِيدُ اللهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً » .
امسلمه مىگويد: «پيامبر (ص) گوشه كسا را گرفت و بر روى همه كشاند؛ آنگاه دستانش را به آسمان بلند كرد و عرض كرد: بار خدايا! اينان اهلبيت من و از خواص من هستند، رجس و پليدى را از آنان دور ساز و پاكشان گردان» . امّسلمه مىگويد: «به رسولخدا (ص) عرض كردم: آيا من با شما هستم؟» فرمود: «تو بر خيرى، تو بر خيرى» .(2)
از مجموع اين مقدمات استفاده مىشود كه اهلبيت (ع) همانند رسول خدا (ص) سلطه غيبى و ولايت تكوينى دارند.
تفتازانى مىنويسد:
وذهب جمهور المسلمين الى جواز كرامة الأولياء، و منعه اكثر المعتزلة. و الأستاذ ابواسحاق يميل الى قريب من مذهبهم. كذا قال امام الحرمين. . . .(1)
جمهور مسلمانان معتقد به جواز صدور كرامت از اوليا هستند، ولي اكثر معتزله آن را منع كردهاند. و استاد ابواسحاق مايل به مذهب آنان است، و نيز امام الحرمين همين را گفته است. . . .
او همچنين مىگويد:
نعم قد يرد في بعض المعجزات نصّ قاطع على انّ احداً لايأتي بمثله اصلا كالقرآن، و هو لاينافي الحكم بانّ كل ما وقع معجزة لنبي يجوز ان يقع كرامة لولي.(2)
آرى گاهى در برخى از معجزات نصّى قاطع وارد مىشود بر اينكه احدى مثل آن را نمىتواند بياورد همانند قرآن، و اين منافات ندارد
با اينكه هر آنچه به عنوان معجزه براى پيامبر واقع مىشود جايز است كه به عنوان كرامت براى ولى تحقق يابد.
او در ادامه ميگويد:
ولنا على الوقوع وجهان: الاول: ما ثبت بالنص من قصة مريم عند ولادة عيسي (ع) ، و انّه كُلَّما دَخَلَ عَلَيْها زَكَرِيَّا الْمِحْرابَ وَجَدَ عِنْدَها رِزْقاً قالَ يا مَرْيَمُ أَنَّى لَكِ هذا قالَتْ هُوَ مِنْ عِنْدِ اللهِ . وقصة اصحاب كهف و لبثهم في الكهف سنين بلا طعام و شراب. و قصة آصف و اتيانه بعرش بلقيس قبل ارتداد الطرف.(1)
دليل ما بر وقوع دو چيز است: اول: آنچه به نص ثابت شده از قصه مريم هنگام ولادت عيسي (ع) و اينكه هر زمان زكريا در محراب بر او وارد ميشد كنارش رزقي را مييافت. گفت: اي مريم! از كجا چنين رزقي آوردهاي؟ گفت: اين از جانب خداست. و همچنين قصه اصحاب كهف و درنگ چند ساله آنان در غار بدون هيچ غذا و آبي. و قصه آصف و آوردن تخت بلقيس قبل از يك چشم برهم زدن. (همگي دليل بر جواز وقوع كرامت از اوليا است)
ابن حجر هيتمى مىگويد: دار قطنى نقل كرده:
انّ عليّاً قال للستة الذين جعل عمر شورى بينهم كلاماً طويلا من جملته: انشدكم بالله! هل فيكم احد قال له رسول الله (ص) : يا علي أنت قسيم الجنة و النار يوم القيامة غيري؟ قالوا: اللّهمّ لا. و معناه ما رواه عنترة عن علي الرضا انّه (ص) قال له: انت قسيم الجنة و النار، فيوم القيامة تقول النار: هذا لي و هذا لك. و روي
1) شرح مقاصد، ج٢، ص٣٠۴.
ابنالسماك انّ ابابكر قال له سمعت رسول الله (ص) يقول: لايجوز احد الصراط الاّ من كتب له على الصراط.(1)
همانا علي با شش نفري كه عمر به عنوان شوري معرفي كرده بود سخني طولاني دارد كه از جمله آن اين بود: شما را به خدا سوگند آيا در ميان شما غير از من كسي هست كه رسول خدا (ص) به او فرموده باشد: اي علي! تو تقسيمكننده بهشت و جهنم در روز قيامتي؟ گفتند: بارالها! هرگز. و معناي آن چيزي است كه عنتره از علي [بن موسي] الرضا (ع) نقل كرده كه پيامبر (ص) به علي (ع) فرمود: تو تقسيمكننده بهشت و دوزخي. پس روز قيامت به آتش دوزخ ميفرمايد: اين براي من است و اين براي تو. و ابن سماك روايت كرده كه ابوبكر به او گفت: از رسول خدا (ص) شنيدم كه ميفرمود: كسي نميتواند از صراط بگذرد، مگر آنكه علي (ع) براي او جواز عبور بدهد.
شاه عبدالعزيز دهلوى مىگويد:
والامة المسلمة كلّها تعظم سيّدنا علياً و ذريته الطاهرة، مثل المشايخ و المرشدين، و تعتقد الامور التكوينية متعلقة بهم، و صارت الفاتحة و الصدقات و النذور رائجة و معمولة باسمهم، كما قد جرت هذه المعاملة لجميع اولياء الله تعالى.(2)
تمام امت اسلامى سيد ما على و ذريه طاهره او را تعظيم مىكنند، مثل مشايخ و مرشدها، و نيز معتقد به امور تكوينى هستند كه به
آنان تعلق دارد و فاتحه و صدقات و نذرها رايج و معمول به اسم آنان است، آنگونه كه اين معامله براى تمام اولياى خداوند متعال جارى است.
ابن مسعود از رسول خدا (ص) نقل كرده كه فرمود:
انّ لله عزّوجلّ في الخلق ثلاثمائة، قلوبهم على قلب آدم (ع) . . . و اذا مات من الثلاثمائة ابدل الله مكانه من العامة، فبهم يحيي و يميت و ينبت و يدفع البلاء. قيل لعبدالله بن مسعود: و كيف بهم يحيي و يميت؟ قال: لأنّهم يسألون الله اكثار الأمم فيكثرون، و يدعون على الجبابرة فيقصمون و يستسقون فيسقون و يسألون فتنبت لهم الأرض، و يدعون فيدفع بهم انواع البلاء. (1)
همانا براى خداى عزّوجلّ در بين خلق سيصد نفر است كه قلوبشان بر قلب آدم (ع) است. . . و چون از آن سيصد نفر كسى بميرد خداوند به جاى او از عوام پر مىكند، پس به واسطه آنان است كه زنده مىكند و مىميراند و مىروياند و بلا را دفع مىنمايد. به عبدالله بن مسعود گفته شد: چگونه به واسطه آنان زنده مىكند و مىميراند؟ گفت: زيرا آنان (مستجاب الدعوهاند) از خدا زيادى امت را مىخواهند و امتها زياد مىشوند. و بر جباران نفرين مىكنند پس كمرشان شكسته مىشود، و طلب باران مىكنند و سيراب مىگردند، و مىخواهند و زمين برايشان روييده مىشود، و دعا مىكنند، و به واسطه آنان انواع بلاها دفع مىگردد
1) الحاوى للفتاوى، ج٢، ص٢۴٧.
سيوطى در ادامه مىنويسد:
يدفع الله بهم عن أهل الأرض. و في رواية: فيهم الأبدال، بهم تنصرون و بهم ترزقون. و في رواية: بهم تغاثون و بهم ترزقون و بهم تمطرون.(1)
خداوند به واسطه آنان بلا را از اهل زمين دفع مىكند. و در روايتى است كه در ميان آنها اوليا هستند كه به واسطه آنان يارى مىشويد و به واسطه آنان روزى مىخوريد. و در روايتى آمده كه به واسطه آنان پناه داده شده و روزى مىخوريد و باران داده مىشويد.
ابن عابدين از معاذ بن جبل نقل كرده كه رسول خدا (ص) فرمود:
ثلاث من كنّ فيه فهو من الأبدال(2)الذين بهم قوام الدنيا و اهلها؛ الرضا بالله، و الصبر على محارم الله، و الغضب في ذات الله.(3)
سه چيز است كه در هركس وجود داشته باشد او از ابدال است كه قوام دنيا و اهلش به آنان وابسته است؛ رضاى به خدا، و صبر بر حرامهاى الهى، و غضب در راه خدا.
سعد الدين تفتازانى مىگويد:
وانكارها - اي الكرامات - ليس بعجيب من اهل البدع و الأهواء؛
اذ لم يشاهدوا ذلك من انفسهم قطّ، و لم يسمعوا من رؤسائهم الذين يزعمون انّهم على شيء مع اجتهادهم في أمور العبادات و اجتناب السيئات، فوقعوا في اولياء الله تعالى اصحاب الكرامات، يمزقون اديمهم، و يمضغون لحومهم، لايسمونهم الاّ باسم الجهلة المتصوفة، و لايعدونهم الاّ في عداد آحاد المبتدعة.
وانّما العجب من بعض فقهاء اهل السنة حيث قال: في ما روي عن ابراهيم بن ادهم انّهم رأوه بالبصرة يوم التروية، و في ذلك اليوم بمكة: انّ من اعتقد جواز ذلك يكفر. و الانصاف ما ذكره النسفي حين سأل عمّا يحكي: انّ الكعبة تزور واحداً من الأولياء، هل يجوز القول به؟ فقال: نقض العادة على سبيل الكرامة لأهل الولاية جائز عند اهل السنة.(1)
و انكار كرامات از اهل بدعتها و هواها بعيد نيست؛ زيرا آن را از خودشان هرگز مشاهده نكردند، و از رئيسان خود كه گمان كردهاند چيزي دارند نشنيدهاند، با كوشش آنان در امور عبادات و اجتناب گناهان، و لذا متعرض اولياي خداوند متعال كه صاحب كرامتند شده و اصالت و حرمت آنان را پاره كرده و گوشت آنان را ميجوند، و آنان را صوفيان جاهل مينامند، و در شمار افراد بدعت گزار قرار ميدهند.
و تعجب از برخى فقهاى اهل سنت است در مورد روايت از ابراهيم بن ادهم كه او را در بصره روز ترويه ديدند و در همان روز او در مكه نيز مشاهده شد گفتهاند: هركس چنين اعتقادى داشته باشد كافر مىگردد. و انصاف آن چيزى است كه نسفى ذكر كرده
1) شرح المقاصد، مسعود بن عمر تفتازانى، ج٢، ص٢٠۴.
هنگامى كه سؤال شد از آنچه كه حكايت مىشود اينكه كعبه به زيارت برخى از اوليا مىآيد آيا اين حرف صحيح است؟ او در جواب گفت: نقض عادت بر سبيل كرامت براى اهل ولايت نزد اهل سنت جايز است.
از روايات استفاده مىشود كه انسان با عبادت و اطاعت خداوند متعال مىتواند مظهر صفات جمال و كمال الهى شده و در اين نظام به اذن و مشيت او تصرف نمايد.
بخارى به سندش از ابوهريره نقل كرده كه رسول خدا (ص) فرمود:
انّ الله قال: من عادي لي ولياً فقد آذنته بالحرب، و ما تقرب إليّ عبدي بشيء احبّ إليّ ممّا افترضت عليه، و لايزال عبدي يتقرب إليّ بالنوافل حتّى احببته، فاذا احببته كنت سمعه الذي يسمع به و بصره الذي يبصر به، و يده التي يبطش بها، و رجله التي يمشي بها، و ان سألني لأعطيته، و لئن استعاذني لأعيذنه.(1)
خداوند فرمود: هركس با من در حق وليّى دشمنى كند اعلان جنگ با او مىدهم، و هرگز بنده من به چيزى محبوبتر نزد من از واجبات تقرّب نمىجويد. و هميشه بنده من به سوى من با نوافل تقرب مىجويد تا او را دوست بدارم، و چون او را دوست مىدارم گوش او مىشوم
1) صحيح بخارى، كتاب الرقاق، باب التواضع.
كه با آن مىشنود و چشم او مىشوم كه با آن مىبيند و دست او مىشوم كه با آن حمله مىبرد و پاى او مىشوم كه با آن راه مىرود. و هرگاه از من بخواهد به او عطا مىكنم و اگر از من درخواست پناه كند او را پناه مىدهم.
فخر رازى در ذيل آيه: أَمْ حَسِبْتَ أَنَّ أَصْحابَ الْكَهْفِ وَ الرَّقِيمِ كانُوا مِنْ آياتِنا عَجَباً (كهف: ٩) مىنويسد:
وكذلك العبد اذا واظب على الطاعات بلغ إلى المقام الذي يقول الله: (كنت له سمعاً و بصراً) ، فاذا صار نور جلال الله سمعاً له سمع القريب و البعيد، و اذا صار ذلك النور بصراً له رأي القريب و البعيد، و اذا صار ذلك النور يداً له قدر على التصرف في الصعب و السهل و البعيد و القريب. (1)
و همچنين است بنده هرگاه بر طاعات مواظبت كند به مقامى مىرسد كه خداوند مىفرمايد: (من گوش و چشم او مىشوم) و چون نور جلال خدا گوش او مىشود صداى نزديك و دور را مىشنود، و چون آن نور چشم او مىشود اشياى نزديك و دور را مىبيند، و چون آن نور دست او مىشود بر تصرف در امور سخت و آسان، دور و نزديك قدرت پيدا مىكند.
ملا على قارى در شرح حديث
«انّ الله حرم على الارض ان تأكل اجساد الأنبياء» ؛ «همانا خداوند بر زمين حرام كرده تا جسدهاى پيامبران را خاك نمايند» مىگويد:
ولذا قيل: اولياء الله لايموتون، ولكن ينتقلون من دار إلى دار.(2)
و لذا گفته شده: اولياى الهى نمىميرند، ولى از خانهاى به خانهاى منتقل مىگردند.
او همچنين در شرح حديث
«و صلّوا علي فان صلاتكم تبلغني حيث كنتم» ؛ «بر من درود فرستيد؛ زيرا درود شما در هر جا كه باشيد به من مىرسد» ، از قاضى عياض نقل مىكند:
وذلك انّ النفوس الزكية القدسية اذا تجردت عن العلائق البدنية عرجت و اتصلت بالملأ الأعلى، و لم يبق لها حجاب، فترى الكل كالمشاهد بنفسها أو باخبار الملك لها. و فيه سرّ يطلع عليه من تيسّر له.(1)
زيرا نفوس پاك و قدسى هرگاه از علايق جسمي مجرد گردند عروج كرده و به ملكوت اعلى متصل مىشوند، و ديگر براى آنها حجابى باقى نمىماند، و همه چيز را همانند مشاهدهكننده آن مىبيند، يا به واسطه فرشته از آن مىداند. و در آن سرّى است كه تنها كسى از آن مطّلع مىگردد كه اين امر برايش ميسّر شده باشد.
1) مرقاة المفاتيح، ج٣، ص٢۴٢.
از مجموعۀ ادلۀ عقلى و نقلى اعم از قرآنى و حديثى و نيز كلمات علماى اسلامى استفاده مىشود كه اولياى الهى در عالم برزخ سلطۀ غيبى داشته و مىتوانند تصرفاتى غيبى انجام دهند و حتّى در مورد نحوۀ تأثيرگذارى آنان در برزخ و دنيا نيز بحث شده است.
فخر رازى در كتاب «المطالب العالية» مىگويد:
الكلام فيه مبني على مقدمات:
المقدمة الأولى: انّا قد دللنا على انّ النفوس البشرية باقية بعد مفارقة الأبدان.
المقدمة الثانية: انّ تلك النفوس التي فارقت ابدانها اقوى من هذه النفوس المتعلقة بالأبدان من بعض الوجوه. و هذه النفوس اقوى من تلك من وجه آخر. امّا انّ النفوس المفارقة اقوى من هذه النفوس من بعض الوجوه: فهو انّ تلك النفوس لما فارقت ابدانها
فقد زال الغطاء و الوطاء، و انكشف لها عالم الغيب و أسرار منازل الآخرة. فصارت العلوم التي كانت برهانية عند التعلق بالأبدان و ضرورية بعد مفارقة الأبدان، و كانت تلك النفوس الروحانية حين كانت النفوس بدنية كانت تحت غبار و بخار، فلمّا زال البدن اشرقت تلك النقوش و تجلت و تلألأت، فحصل للنفوس المفارقة عن الأبدان بهذا الطريق نوع من الكمال.
وامّا انّ النفوس المتعلقة بهذه الأبدان اقوي من تلك النفوس المفارقة من وجه آخر فلانّ آلات الكسب باقية لهذه النفوس، فهذه النفوس بواسطة الأفكار المتلاحقة و الأنظار المتعاقبة تستفيد في كل يوم علماً جديداً و بحثاً زائداً. و هذه الحالة غير حاصلة للنفوس المفارقة.
والمقدمة الثالثة: انّ تعلّق النفوس بابدانها تعلق يشبه العشق الشديد و الحبّ التام. و لهذا السبب فانّ كلّ شيء يطلب تحصيله في الدنيا فانّما يطلب ليتوصل به إلى ايصال الخير و الراحة إلى هذا البدن، فذلك الميل يبقى، و ذلك العشق لايزول الاّ بعد حين. و تبقى تلك النفس عظيمة الميل إلى ذلك البدن، عظيمة الانجذاب اليه، لاسيما على المذهب الذي نصرناه من انّ النفوس الناطقة مدركة للجزئيات، و انّها تبقى موصوفة بهذا الإدراك بعد موت البدن.
وإذا عرفت هذه المقدمات فنقول: انّ الانسان إذا ذهب إلى قبر انسان قوي النفس، كامل الجوهر، شديد التأثير، و وقف هناك ساعة، و تأثرت نفسه من تلك التربة حصل لنفس هذا الزائر تعلق بتلك التربة. و قد عرفت انّ لنفس ذلك الميت تعلق بتلك التربة
أيضاً. فحينئذ يحصل لنفس هذا الزائر الحي و لنفس ذلك الانسان الميت ملاقاة بسبب اجتماعهما على تلك التربة، فصارت هاتان النفسان شبيهتان بمرآتين صقيلتين، وضعتا بحيث ينعكس الشعاع من كل واحدة منهما إلى الأخرى. فكل ما حصل في نفس هذا الزائر الحي من المعارف الربانية و العلوم الكسبية و الأخلاق الفاضلة من الخضوع لله تعالى و الرضا بقضاء الله تعالى، ينعكس منه نور إلى روح ذلك الانسان الميت، و كل ما حصل في نفس ذلك الانسان من العلوم المشرفة و الآثار القوية الكاملة فانّه ينعكس منها نور إلى روح هذا الزائر الحي، و بهذا الطريق تصير تلك الزيارة سبباً لحصول المنفعة الكبرى و البهجة العظمى لروح الزائر و لروح المزور.
فهذا هو السبب الأصلي في شرعية الزيارة، و لايبعد ان يحصل فيها اسرار اخرى ادق و اغمص ممّا ذكرناه. و تمام العلم بحقائق الأشياء ليس الاّ عندالله سبحانه و تعالى.(1)
سخن در آن مبنى بر مقدمات است؛
مقدمه اول: ما استدلال آورده و برهانى كرديم بر اينكه نفوس بشرى بعد از مفارقت از بدنها باقى هستند.
مقدمه دوم: اينكه آن نفوس بعد از مفارقت از بدنها از برخى جهات قوىتر از نفوسى هستند كه به بدنها تعلق دارند، و اين نفوس از آنها از جهت ديگر قوىتر مىباشند. اما اينكه نفوس جدا شده قوىتر از آن نفوس از برخى وجوه است به جهت آنكه آن نفوس چون از
1) المطالب العالية من العلم الإلهى، فخر رازى، ج٧، صص ٢٧۵ - ٢٧٧.
بدنهايشان مفارقت مىكنند پرده و مانع زايل مىگردد و براى نفوس عالم غيب و اسرار منزل آخرت كشف مىشود، لذا علومى كه هنگام تعلق به بدنها برهانى بوده بعد از مفارقت بدنها ضرورى و بديهى مىشود، و آن نفوس روحانى هنگامى كه به بدن تعلق داشتند تحت غبار و بخار بودهاند، و بدن همينطور بر آن نقشها پرتو افكنده و تجلى و تلألؤ داشته است و لذا براى نفوسى كه از بدنها جدا مىشوند از اين راه نوعى از كمال حاصل مىشود.
و اما اينكه نفوس متعلق به اين بدنها قوىتر از آن نفوسى است كه از بدنها جدا شدهاند از جهت ديگر به جهت آنكه وسايل كسب براى آن نفوس باقى است، پس اين نفوس به واسطه افكار پياپى و نظرهايى كه بر آن وارد مىشود هر روز علم جديد و بحث بيشترى استفاده مىكند، و اين حالت براى نفوس جدا شده از بدن حاصل نيست.
مقدمه سوم: علاقه نفوس به بدنهايشان در تعلق شبيه به عشق شديد و محبت تام است و بدين جهت هر چيزى كه طلب تحصيل آن در دنيا مىكند به جهت آن است كه به واسطه آن به خير و راحت به اين بدن برسد و اين ميل باقى است و آن عشق زايل نمىشود، مگر بعد از مدتى. و آن نفس با ميل شديد به آن بدن و جذبهاى زياد به او باقى مىماند، خصوصاً بر مذهبى كه ما آن را يارى كرديم از اينكه نفوس ناطقه درككننده جزئيات است و آنها با اين ادراك بعد از مرگ باقى مىمانند.
چون اين مقدمات را شناختى پس مىگوييم: همانا انسان چون
در كنار قبر شخصى قوى النفس، كامل الجوهر، شديد التأثير، مىرود و ساعتى در آنجا توقف مىكند و نفسش از آن تربت متأثر مىشود براى نفس اين زائر تعلقى به آن تربت حاصل مىشود، و تو دانستى كه نفس ميت نيز تعلقى به آن تربت دارد. در اين هنگام براى نفس اين زائر زنده و براى نفس آن انسان مرده ملاقاتى به سبب اجتماع آن دو بر آن تربت حاصل مىگردد، و لذا آن دو نفس شبيه به دو آينه صيقلى مىگردند و به نحوى قرار داده شدهاند كه شعاع هر كدام بر ديگرى مىتابد، و لذا هرچه از معارف ربانى و اخلاق فاضله از خضوع براى خداوند متعال و رضاى به قضاى او حاصل شود، از آن نورى به روح آن انسان ميت منعكس مىگردد، و نيز هر آنچه كه در نفس آن انسان از علوم إشرافى و آثار قوى كامل حاصل شود، از آنها نورى به روح آن زائر زنده منعكس مىگردد، و از اين راه آن زيارت سبب حصول منفعتى بزرگ و بهجتى عظيم براى روح زائر و روح زيارت شده مىشود. پس اين است سبب اصلى در شرعيت زيارت، و بعيد نيست كه در آن اسرار ديگرى دقيقتر و دشوارتر از آنچه ذكر كرديم يافت شود، و تمام علم به حقايق اشياء نيست مگر نزد خداوند سبحان و متعال.
امور خارق العاده و معجزه كه در زمان حيات اوليا از آنها صادر مىشود به واسطه بدن و اجزاى آن نيست، بلكه به واسطه نفس اولياست كه با قرب الهى مظهر صفات جمال و كمال الهى شدهاند همان نفسى كه
مجرد از خصوصيات ماده بوده و بعد از مفارقت از بدن و عروض مرگ بر آن باقى است، خصوصاً ارواح اوليا و شهدا كه به نص قرآن كريم زنده بوده و هرگز مرگ بر آنها عارض نمىشود، و لذا مىتوانند همان كارى را انجام دهند كه در حال زنده بودن انجام مىدادند.
قرطبى بعد از ذكر احاديثى مىگويد:
من جملته القطع بانّ موت الأنبياء انّما هو راجع إلى ان غيبوا عنّا بحيث لاندركهم، و ان كانوا موجودين احياءً، و ذلك كالحال في الملائكة، فانّهم موجودون احياءً و لايراهم احد من نوعنا الاّ من خصّه الله بكرامة من اوليائه.(1)
از جمله امور قطعى اين است كه مرگ پيامبران به اينكه آنان از ما غايب شدهاند به حيثى كه ما دركشان نمىكنيم، گرچه موجودات زندهاند، و اين همانند فرشتگان است كه موجودات زندهاى هستند كه احدى از نوع ما آنان را نمىبيند مگر كسانى از اولياى الهى كه خداوند آنان را به كرامت اختصاص داده است.
نووى درباره حديثى مىگويد:
فان قيل: كيف يحجون و يلبون و هم اموات، و هم في دار الآخرة و ليست دار عمل؟ فاعلم انّ للمشايخ فيما ظهر لنا عن هذا اجوبة: احدها: انّهم كالشهداء بل هم افضل منهم، و الشهداء احياء عند ربّهم، فلايبعد ان يحجوا و يصلّوا، كما ورد في
1) التذكرة، محمد بن احمد قرطبى، ص١٩١.
الحديث الآخر، و ان يتقربوا إلى الله بما استطاعوا؛ لانّهم و ان كانوا قد توفّوا فهم في هذه الدنيا التي هي دار العمل، حتّى اذا فنيت مدّتها و تعقبتها الآخرة التي هي دار الجزاء انقطع العمل.(1)
پس اگر گفته شود: چگونه آنان حج به جاى آورده و تلبيه مىگويند در حالى كه مردهاند و آنان در دار آخرتند كه دار عمل نيست؟ پس بدان كه مشايخ ما در آنچه براى ما ظاهر شده از اين اشكال جوابهايى دادهاند كه يكى از آنها اين است كه آنان همانند شهيدان مىباشند بلكه از آنان برترند، و شهيدان نزد پروردگارشان زندهاند، و بعيد نيست كه حج به جاى آورند و نماز گزارند آنگونه كه در حديث ديگر وارد شده و اينكه آن مقدار كه بتوانند به سوى خدا تقرب مىجويند؛ زيرا آنان گرچه وفات نمودهاند، ولى در اين دنيا هستند كه دار عمل است، تا اينكه چون مدتشان تمام شود و آخرتى كه دار جزاست پشت سر آن آيد عمل منقطع مىگردد.
همين توجيه از ابن حجر عسقلانى نيز رسيده است.(2)
غزالى مىگويد:
واذا مات فقد تحول من عالم الملك و الشهادة الى عالم الغيب و الملكوت، فلا يرى بالعين الظاهرة، و انّما يرى بعين اخرى خلقت تلك العين في قلب كل انسان، ولكن الانسان جعل عليها غشاوة كثيفة من شهواته و اشغاله الدنيوية فصار لا يبصر بها و لايتصور ان يبصر بها شيئاً من عالم الملكوت ما لم تنقشع تلك
الغشاوة عن عين قلبه.
ولمّا كانت الغشاوة منقشعة عن اعين الأنبياء (عليهم السلام) فلا جرم نظروا إلى الملكوت و شاهدوا عجائبه و الموتى في عالم الملكوت، فشاهدوهم و اخبروا. . . و مثل هذه المشاهدة لا مطمع فيها لغير الأنبياء و الأولياء الذين تقرب درجتهم منهم.(1)
و چون بميرد از عالم ملك و شهادت به عالم غيب و ملكوت تحول مىيابد، و ديگر با چشم ظاهرى مشاهده نمىكند، بلكه با چشم ديگرى مىبيند كه آن چشم در قلب هر انسانى آفريده شده، ولى انسان بر روى آن پرده ضخيمى از شهوات و توجه و اشتغال به دنيا انداخته است، لذا ديگر به آن نمىبيند و تا آن پرده و حجاب از چشم و ديده قلبش برداشته نشود تصور نمىرود كه به آن ديده چيزى از عالم ملكوت را مشاهده كند.
و چون آن حجاب از ديدههاى پيامبران (عليهم السلام) برداشته شده لذا به ملكوت نظر كرده، و عجائب آن و مردهها را در عالم ملكوت مشاهده مىكنند، آنها را مشاهده كرده و خبرش را به ما دادهاند. . . و از مثل اين مشاهده بهرهاى براى غير انبيا و اوليا نيست، اوليايى كه درجه آنها به انبيا نزديك است.
بسيارى از افراد صحابه بودهاند كه در همين دنيا در عالم رؤيا مشرف به زيارت رسول خدا (ص) شدهاند. اينك به نمونههايى از آنها كه در كتب
1) احياء علوم الدين، غزالى، ج۴، ص۵٠۴.
اهل سنت آمده اشاره مىكنيم:
١. ابوالدرداء مىگويد:
شبى بلال مؤذن پيامبر (ص) در عالم رؤيا پيامبر (ص) را زيارت نمود. حضرت (ص) به او فرمود: اين چه جفايى است كه در حق ما نمودى! آيا وقت آن نشده كه به زيارت ما بيايى؟ بلال محزون وخائف از خواب بيدار شد؛ فوراً سوار بر مركب خود شد وبه سوى مدينه حركت نمود ومستقيماً به كنار قبر پيامبر (ص) آمد وشروع به گريه كرد؛ در حالى كه صورتش را به قبر مبارك مىماليد. حسن وحسين (عليهما السلام) بر او وارد شدند، بلال آنان را در بغل گرفت وبوسيد.(1)
٢. از عمر بن خطاب نقل شده كه گفت:
رأيت رسول الله (ص) في المنام، فرأيته لاينظر إليّ، فقلت:
يا رسولالله! ما شأني؟ فالتفت إليّ و قال: الست المقبل و أنت صائم؟ قال: و الذي نفسي بيده لا اقبل امرأة وأنا صائم ابداً.(2)
رسول خدا (ص) را در خواب ديدم، مشاهده نمودم كه آن حضرت به من نظر نمىكند. عرض كردم: اى رسول خدا! چه كردهام؟ رو به من كرد و فرمود: آيا تو نيستى كه در حال روزه بوسه مىزنى؟
گفت: قسم به كسى كه جانم به دست اوست هرگز در حال روزه زنى را بوسه نمىزنم.
٣. سلمى مىگويد:
دخلت على امّ سلمة وهي تبكي، فقلت: ما يبكيك؟ قالت: رأيت رسول الله (ص) تعني في المنام، و على رأسه و لحيته التراب، فقلت: مالك يا رسول الله؟ قال: شهدت قتل الحسين آنفاً.(1)
بر ام سلمه وارد شدم در حالى كه مىگريست، عرض كردم: چه چيز شما را به گريه انداخت؟ گفت: رسول خدا (ص) را در عالم رؤيا مشاهده كردم در حالى كه بر سر و محاسنش خاك بود، عرض كردم: شما را چه شده است اى رسول خدا؟ ! حضرت فرمود: الآن شاهد قتل حسين بودم.
ترمذى بابى را ذكر كرده تحت عنوان «باب ما جاء فى رؤية رسولالله (ص) فى المنام» و رواياتى آورده از كسانى كه در عالم رؤيا با پيامبر (ص) ارتباط پيدا كردهاند.
اهل سنت نقل مىكنند قصههايى را از افرادى كه در اين دنيا در بيدارى با روح پيامبر (ص) ارتباط پيدا كردهاند، گرچه ما اصل مطلب را با ادلهاى كه ذكر كرديم اثبات نموديم، ولى اين قصهها را از باب تأييد از كتابهاى اهل سنت نقل مىكنيم تا مخاطب بداند كه در بين علما اهلسنت بسيارى مدعى هستند كه به اين مطالب مستدل از راه كشف و شهود رسيدهاند.
١. از شيخ عبدالقادر گيلانى نقل شده كه گفت:
1) مشكاة المصابيح، محمد بن عبدالله خطيب، ص۵٧٠.
رأيت رسول الله (ص) قبل الظهر، فقال لي: يا بني! لِمَ لاتتكلم؟ قلت: يا ابتاه انا رجل اعجم، كيف اتكلّم على فصحاء بغداد؟ فقال: افتح فاك، ففتحته، فتفل فيه سبعاً و قال: تكلم على الناس و ادْعُ إِلى سَبِيلِ رَبِّكَ بِالْحِكْمَةِ وَ الْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ . فصليت الظهر و جلست و حضرني خلق كثير فارتج علي. فرأيت علياً قائماً بازائي في المجلس فقال لي: يا بني! لِمَ لا تتكلّم؟ قلت: يا ابتاه! قد ارتج على فقال: افتح فاك، ففتحته فتفل ستاً، فقلت: لم لاتكملها سبعاً؟ قال: ادباً مع رسول الله (ص) ، ثم تواري عنّي.(1)
رسول خدا (ص) را قبل از ظهر ديدم به من فرمود: اى فرزندم! چرا سخن نمىگويى عرض كردم: اى پدرم! من مردى از عجم هستم، چگونه مىتوانم همانند فصيحان بغداد سخن بگويم؟ حضرت فرمود: دهانت را باز كن، من دهانم را باز كردم، حضرت هفت بار آب دهانش را بر دهان من ريخت و فرمود: بر مردم سخن بگو و به راه پروردگارت به حكمت و موعظه حسنه دعوت كن. من نماز ظهر را بهجاى آوردم و نشستم و جماعت بسيارى نزد من حاضر شدند. اضطراب مرا گرفت، على را ديدم كه در برابرم در مجلس نشسته و به من فرمود: اى فرزندم چرا سخن نمىگويى؟ عرض كردم: اى پدرم! مرا اضطراب فرا گرفته است. حضرت فرمود: دهانت را باز كن. دهانم را باز كردم و حضرت شش بار در دهانم آب دهانش را ريخت. عرض كردم: چرا تا هفت بار كامل نكردى؟ فرمود: به جهت ادب با رسول خدا (ص) ، آنگاه از من پنهان شد.
1) روح المعانى، ج ٢٢، ص ٣۵.
٢. آلوسى مىگويد:
وجوّز ان يكون ذلك بالاجتماع معه عليه الصلاة و السلام روحانية، و لابدع في ذلك، فقد وقعت رؤيته (ص) بعد وفاته لغير واحد من الكاملين من هذه الأمة و الأخذ منه يقظة.(1)
و تجويز كرده اين را كه اين موضوع با اجتماع روحانى با حضرت عليه الصلاة و السلام باشد، و حرف جديدى در آن نيست؛ چرا كه رؤيت او بعد از وفاتش براى بسيارى از كاملان اين امت و گرفتن [حقايق] از او در بيدارى اتفاق افتاده است.
۴. عبدالرحمان بن ابىبكر سيوطى نقل مىكند:
وفي بعض المجاميع: حج سيدي احمد الرفاعي، فلما وقف تجاه الحجرة الشريفة انشد:
في حالة البعد روحي كنت ارسلها
تقبل الارض عنّي و هي نائبتي
و هذه دولة الأشباح قد حضرت
فامدد يمينك كي تخطي بها شفتي
فخرجت اليد الشريفة فقبّلها(2)
در برخى از جوامع [حديثى] آمده است كه سرور ما احمد رفاعى حج بهجاى آورد، و چون در برابر حجره شريف [پيامبر (ص)] ايستاد اين اشعار را خواند:
و در حالت دور روحم را مىفرستم تا زمينت را از طرف من و به
نيابت از من ببوسد. و اين دولت اشباح است كه حاضر شده پس دستانت را بده تا لبانم از آنها بهره ببرد.
ناگهان دست شريف حضرت بيرون آمد و آن را بوسيد.
۵. مولوى محمّد انور شاه كشميرى ديوبندى مىگويد:
ويمكن عندي رؤيته (ص) يقظة لمن رزقه الله سبحانه، كما نقل عن السيوطي انّه رآه (ص) اثنين و عشرين مرة و سأله عن احاديث ثم صحّحها بعد تصحيحه (ص) .(1)
و ممكن است نزد من ديدن آن حضرت در بيدارى براى كسى كه خداوند سبحان روزى او كند، همانگونه كه از سيوطى نقل شده كه آن حضرت را بيست و پنج بار ديده و درباره احاديثى از او سؤال كرده و بعد از تصحيح آن حضرت، آنها را تصحيح نموده است.
۶. شاه ولى الله دهلوى مىگويد:
لمّا دخلت المدينة المنورة وزرت الروضة المقدسة - على صاحبها افضل الصلوات و التسليمات - رأيت روحه (ص) ظاهرة بارزة، لا في عالم الأرواح فقط، بل في المثال القريب من الحسّ، فادركت انّ العوام انما يذكرون حضور النبي (ص) في الصلوات و امامته بالناس فيها، و امثال ذلك من هذه الدقيقة. (2)
چون وارد مدينه منوره شدم و به زيارت روضه مقدسه - كه بر صاحب آن بهترين صلوات و سلامها باد - رفتم، روح آن حضرت را ظاهر و بارز مشاهده نمودم، نه در عالم ارواح فقط، بلكه در [عالم]
مثال نزديك به حسّ، و درك كردم كه عوام همانا حضور پيامبر (ص) را در صلوات خود ياد مىكنند، و [در حقيقت] او بر مردم امامت مىكند، و امثال آن از اين امور دقيق.
امكان دارد كه روح پيامبر (ص) را اشخاص متعددى در مكانهاى مختلف در يك لحظه مشاهده كنند، به اينكه خداوند متعال براى شخصى همچون پيامبر (ص) يا ديگر اوليا اجسام مثالى متعددى را مسخّر گرداند، و با اين كار تكثر جزئى لازم نمىآيد كه نزد علماى منطق محال شمرده شده است؛ زيرا مناط وحدت و تعدد، روح مىباشد و با وحدت، روح شخص نيز واحد است گرچه اجسام تكثر مىيابد.
و نيز ممكن است كه اين حالت به اين صورت باشد كه يك شخصى در مكانى باشد ولى تمثالهايى از او در چند مكان ديگر ديده شود، همانند آنچه كه در تلويزيون مشاهده مىگردد.
ازقره مزنى نقل كرده كه گفت:
انّ رجلا توفي ابنه، و كان يحبّه حباً شديداً، فقال له رسولالله (ص) : أما تحبّ ان لاتأتي باباً من ابواب الجنة إلاّ وجدته ينتظرك؟ فقال رجل: يا رسول الله! له خاصة ام لكلّنا؟ قال: بل لكلّكم. رواه احمد.(1)
همانا مردى فرزندش وفات يافت و او را بسيار دوست مىداشت، رسول خدا (ص) به او فرمود: آيا دوست ندارى هرگاه به درى از
1) مشكاة المصابيح، محمد بن عبدالله خطيب، ص١۵٣.
درهاى بهشت مىرسى او را ببينى كه به انتظارت نشسته است؟ مردى عرض كرد: اى رسول خدا! اين اختصاص به او دارد يا براى ما نيز مىباشد؟ حضرت فرمود: براى همه شماست. احمد اين حديث را روايت كرده است.
ملا على قارى در شرح اين حديث مىگويد:
فيه اشارة إلى خرق العادة من تعدد الأجساد المكتسبة، حيث انّ الولد موجود في كل باب من ابواب الجنة.(1)
در آن اشاره است به خرق عادت از تعدد اجسادى كه اكتساب نمودهاند؛ زيرا فرزند در كنار هر درى از درهاى بهشت موجود مىباشد.
ابن جرير و ابن ابىحاتم و ابن منذر در تفاسير خود و حاكم نيشابورى در «المستدرك» با تصريح به صحت سند از ابن عباس درباره آيه: لَوْ لا أَنْ رَأى بُرْهانَ رَبِّهِ نقل كرده كه گفت: «مثّل له يعقوب» ؛ «يعقوب براى او نمايان شد» .
سيوطى بعد از نقل رواياتى در اين باره مىگويد:
فهذا القول من هؤلاء السلف دليل على اثبات المثال او طي المسافة، و هو شاهد عظيم لمسألتنا، حيث رأي يوسف (ع) و هو بمصر اباه و كان اذ ذاك بارض الشام. ففيه اثبات رؤية يعقوب (ع) بمكانين متباعدين في وقت واحد، بناء على احدى القاعدتين اللتين ذكرنا - من اثبات المثال أو طي المسافة - والله اعلم.(2)٢
اين قول از اين سلف دليل بر اثبات [عالم] مثال با پيمودن [غير عادى] مسافت است، و آن شاهدى است بزرگ بر مسأله ما، آنجا كه يوسف (ع) در حالى كه در مصر بود پدرش را در سرزمين شام مشاهده نمود. و در آن اثبات ديدن يعقوب (ع) در دو مكان دور در يك وقت است، بنابر يكى از دو قاعدهاى كه ذكر كرديم - از اثبات [عالم] مثال، يا پيمودن مسافت [به طور غير طبيعى] - و خداوند داناتر است.
سيوطى از علاء الدين قونوى نقل مىكند:
وفي الممكن ان يخصّ الله بعض عباده في حال الحياة بخاصية لنفسه الملكية القدسية وقوة لها يقدر بها على التصرف في بدن آخر غير بدنها المعهود مع استمرار تصرفها في الأول. . . و اذا جاز في الجنّ ان يتشكّلوا في صور مختلفة فالأنبياء و الملائكة و الأولياء اولى بذلك.
وقد اثبت الصوفية عالماً متوسطاً بين عالم الأجساد و عالم الأرواح سمّوه عالم المثال و قالوا: هو ألطف من عالم الأجساد و اكثف من عالم الأرواح و بنوا على ذلك تجسد الأرواح و ظهورها في صور مختلفة من عالم المثال، و قد يستأنس لذلك بقوله تعالى: فَتَمَثَّلَ لَها بَشَراً سَوِيًّا فتكون الروح الواحدة كروح جبريل في وقت واحد مدبرة لشبحه الأصلي، و هذا الشبح المثالي. . .
وكذلك الأنبياء، و لا بعد في ذلك؛ لانّه اذا جاز احياء الموتى
لهم و قلب العصا ثعباناً و ان يقدرهم الله على خلاف المعتاد في قطع المسافة البعيدة كما بين السماء و الأرض في لحظة واحدة إلى غير ذلك من الخوارق، فلايمتنع ان يخصهم بالتصرف في بدنين و اكثر من ذلك، و على هذا تخرج مسائل كثيرة و تنحل به اشكالات غير يسيرة. . . و لهم حكايات كثيرة مبنية على هذه القاعدة و هي من امهات القواعد عندهم.(1)
ممكن است كه خداوند برخى از بندگانش را در حال حيات به خاصيتى ملكوتى و قدسى در نفس او اختصاص داده و قوتى به آن دهد تا بر تصرف در بدنى ديگر غير از بدن معمولىاش قدرت يابد با استمرار تصرفش در بدن اول. . . و اگر در مورد جن جايز است كه به صورتهاى مختلف در آيند پس انبيا و فرشتگان و اوليا به اين كار سزاوارترند.
و صوفيه عالمى را ثابت كردهاند كه متوسط بين عالم اجساد و عالم ارواح است به نام عالم مثال، و گفتهاند كه آن لطيفتر از عالم اجساد و ضخيمتر از عالم ارواح است، و بر آن بنا گذاشتهاند تجسد و ظهور ارواح را در صورتهاى مختلف از عالم مثال. و گاهى استدلال مىشود براى اين مطلب به قول خداوند متعال فَتَمَثَّلَ لَها بَشَراً پس يك روح همچون روح جبرئيل در يك وقت هم مدبّر شبح اصلى خود است و هم شبح مثالى. . .
و همچنين است انبيا، و در آن بُعدى نيست؛ زيرا اگر جايز باشد زنده كردن مردهها براى آنان، و تبديل كردن عصا به اژدها، و
1) الحاوى للفتاوى، ج١، صص ٢١٨ و ٢١٩.
اينكه خداوند مقدر ساخته براى آنان كه برخلاف عادت مسافت طولانى همچون ما بين آسمان و زمين را در يك لحظه بپيمايند و غير اينها از خوارق [عادت]، پس مانعى نيست كه اختصاص دهد ايشان را به تصرف در دو بدن و بيشتر از آن. و بر اين مطلب مسايل بسيارى متفرع مىگردد و به آن اشكالات دشوارى حل مىشود. . . و براى آنان حالات بسيارى است مبنى بر اين قاعده و اين از قواعد اصلى نزد آنان مىباشد.
سيد محمود آلوسى بغدادى مىگويد:
والأنفس الناطقة الانسانية اذا كانت قدسية قد تنسلخ عن الأبدان و تذهب متمثلة ظاهرة بصور ابدانها أو بصور أخرى، كما جاء في صحيح الأخبار، حيث يشاء الله عزّوجلّ مع بقاء نوع تعلق لها بالابدان الأصلية يتأتي معه صدور الأفعال منها، كما يحكي عن بعض الأولياء قدست اسرارهم انّهم يرون في وقت واحد في عدة مواضع، و ما ذاك الاّ لقوة تجرد انفسهم و غاية تقدسها، فتمثل و تظهر في موضع و بدنها الأصلي في موضع آخر
لا تقل دارها بشرقى نجد كل نجد للعامرية دار (1)
و نفسهاى ناطق انسانى در صورتى كه قدسى باشند گاهى از بدنها جدا شده و به صورت مثالى ظاهر با صورت بدنها يا ديگر صورتها درمىآيند، آنگونه كه در اخبار صحيح آمده، آنگونه كه خداوند عزوجل اراده كرده با بقاء نوعى كه تعلقى براى آن به بدنهاى اصلى است، و با آن است كه مىتواند افعالى را انجام دهد،
1) روح المعانى، ج٢٣، ص١٣.
آنگونه كه از برخى اوليا قدست اسرارهم حكايت شده اينكه در يك زمان واحد چند موضع را مشاهده مىكنند، و اين نيست، مگر به جهت تجرد نفسهاى آنان و غايت تقدسشان و لذا آنان ظهور و بروز در موضعى دارند در حالى كه بدن اصلى آنان در موضع ديگرى است.
نگو كه خانه او در شرق نجد است. هر نجدى براى عامريه خانه است.
او در ردّ استبعاد اين مطلب از تفتازانى مىگويد:
. . . و أنت تعلم انّ المعتمد عندنا جواز ثبوت الكرامة للولي مطلقاً الاّ فيما يثبت بالدليل عدم امكانه، كالاتيان بسورة مثل احدى سور القرآن، و قد اثبت غير واحد تمثل النفس و تطورها لنبيّنا (ص) بعد الوفاة و ادعي انّه عليه الصلاة و السلام قد يرى في عدة مواضع في وقت واحد مع كونه في قبره الشريف يصلّي.(1)
. . . و تو مىدانى كه معتمد نزد ما جواز ثبوت كرامت براى مطلق اولياست، مگر در آنچه كه با دليل عدم امكانش ثابت شده است؛ همچون آوردن سورهاى مثل يكى از سورههاى قرآن، و جماعتى اثبات كردهاند تمثل نفس و پيشرفت آن را براى پيامبر ما بعد از وفات و ادعا كردهاند كه آن حضرت - كه درود و سلام خدا بر او باد - گاهى در چند موضع در يك وقت ديده مىشود با وجود آنكه در قبرش دعا مىكند.
1) روح المعانى، ج٢٣، ص١۴.
ملا على قارى حنفى از عمرو بن دينار در مورد آيه فَإِذا دَخَلْتُمْ بُيُوتاً فَسَلِّمُوا عَلى أَنْفُسِكُمْ نقل كرده كه گفت:
ان لم يكن في البيت احد فقل: السلام على النبي ورحمة الله وبركاته.(1)
اگر در خانه كسى نبود بگو: سلام بر پيامبر (ص) و رحمت و بركات خدا بر او باد.
آنگاه در شرح آن مىگويد:
اي لانّ روحه حاضرة في بيوت اهل الاسلام. و عمرو بن دينار هو امام المحدثين يروي عن ابن عباس و ابن عمر و جابر، و عنه شعبة و سفيانان و حمادان، و هو عالم حجة، اخرج له الأئمة الستة.(2)
يعنى به جهت آنكه روح او حاضر در خانههاى اهل اسلام است.
و عمرو بن دينار امام محدثان از ابن عباس و ابن عمر و جابر روايت كرده، و از او شعبه و دو سفيان و دو حماد روايت كردهاند و او عالم حجت است كه صاحبان صحاح سته از او نقل روايت كردهاند.
او همچنين از بيهقى نقل مىكند كه گفت:
وحلولهم - اي الأنبياء - في اوقات مختلفة، في اماكن متعددة جائز عقلا كما ورد به خبر الصادق.(3)
حلول انبيا در اوقات مختلف و اماكن متعدد عقلا جايز است آنگونه كه به آن خبر صادق وارد شده است.
ابن قيم جوزيه مىگويد:
وانّما يغلظ اكثر الناس في هذا الموضع، حيث يعتقد انّ الروح من جنس ما يعهد من الأجسام التي اذ اشتغلت مكاناً لم يمكن ان تكون في غيره، و هذا غلط محض، بل الروح تكون فوق السماوات في اعلى علّيين، وترد إلى القبر، فترد السلام و تعلم بالمسلم و هي في مكانها هناك. و روح رسول الله (ص) في الرفيق الأعلى دائر و يردّها الله تعالى إلى القبر، فترد السلام على من سلّم عليه و تسمع كلامه.(1)
بسيارى از مردم درباره اين موضوع سخنان تندى دارند؛ زيرا معتقدند كه روح از اجسامى است كه هرگاه مكانى را اشغال كند نمىتواند در مكان ديگر باشد، و اين غلط محض است، بلكه روح فوق آسمانها در اعلى علّيين مىباشد، و به قبر باز مىگردد و سلام را جواب مىدهد و در همان جايى كه هست از سلام كننده آگاه مىباشد و روح رسول خدا (ص) در ملكوت اعلى در حال دور زدن است و خداوند متعال او را به قبرش باز مىگرداند، تا جواب سلامى را كه بر او فرستاده شده بدهد و كلامش را بشنود.
عبدالوهاب شعرانى در اين باره مىگويد:
1) الروح، ابن قيم، ص١٧٣.
ومنها شهود الجسم الواحد في مكانين في آن واحد، كما رأى محمد (ص) نفسه في اشخاص بنيآدم السعداء، حين اجتمع به في السماء الأولى كما مرّ. و كذلك آدم و موسى و غيرهما، فانّهم في قبورهم في الأرض حالكونهم ساكنين في السماء. فانّه قال: رأيت آدم، رأيت موسى، رأيت ابراهيم، و اطلق، و ما قال: رأيت روح آدم و لا روح موسى. فراجع (ص) موسى في السماء و هو بعينه في قبره في الأرض قائم يصلّي كما ورد.
فيامن يقول: انّ الجسم الواحد لايكون في مكانين كيف يكون ايمانك بهذا الحديث؛ فان كنت مؤمناً فقلّد و ان كنت عالماً فلاتعترض، فانّ العلم يمنعك و ليس لك الاختبار، فانّه لايختبر الاّ الله، و ليس لك ان تتأول انّ الذي في الأرض غير الذي في السماء؛ لقوله عليه الصلاة و السلام: رأيت موسى و اطلق، و كذلك سائر من رآه من الأنبياء هناك. فالمسمى موسى ان لم يكن عينه، فالإخبار عنه كذب انّه موسى هذا.(1)
و از آن جمله مشاهده يك جسم در دو مكان در آن واحد است، همانگونه كه محمّد (ص) خود را در ميان اشخاصى با سعادت از بنىآدم مشاهده كرد هنگامى كه با او در آسمان اول اجتماع شد، همانگونه كه گذشت. و همچنين است آدم و موسى و غير از آن دو؛ زيرا كه آنان در قبرهايشان در روى زمينند در حالى كه ساكن در آسمان مىباشند. لذا به طور مطلق فرمود: آدم و موسى و ابراهيم را مشاهده كردم، و نفرمود: روح آدم يا روح موسى را ديدم. لذا به
1) اليواقيت و الجواهر، عبدالوهاب شعرانى، ج٢، ص٣۶.
موسى در آسمان مراجعه كرد در حالى كه در همان زمان در قبرش در زمين ايستاده و دعا مىكرد آنگونه كه وارد شده است. پس اى كسى كه مىگويى: جسم واحد نمىتواند در دو مكان باشد چگونه است ايمان تو به اين حديث؛ اگر تو مؤمنى تقليد كن، و اگر عالمى پس اعتراض نكن؛ زيرا علم تو را مانع مىشود و حق ندارى امتحان كنى؛ زيرا تنها خداست كه امتحان مىكند، و حق ندارى تأويل كنى آنكه در روى زمين است غير از آن كسى است كه در آسمان مىباشد؛ به جهت قول مطلق پيامبر - كه درود و سلام بر او باد -: موسى را ديدم، و همچنين ساير آنچه را از انبيا در آنجا مشاهده كرده است. پس مقصود ديدن خود موسي است اگر عين او نباشد، خبر دادن از او دروغ است كه بگويد اين موسي است (كه او را ديدم) .
سيد محمّد بن علوى مالكى مكى در اين باره مىگويد:
روحانية المصطفى (ص) حاضرة في كل مكان، فهي تشهد اماكن الخير و مجالس الفضل. و الدليل على ذلك انّ الروح من حيث هي روح غير مقيدة في البرزخ، بل منطلقة تسبح في ملكوت الله. . .
والدليل على ذلك قوله (ص) في الحديث الصحيح: نسمة المؤمن على طائر، تسبح حيث تشاء أو كما قال (رواه مالك) : و روحه (ص) اكمل الأرواح، فهي لذلك اكمل.(1)
روحانيت مصطفى (ص) در هر مكانى حاضر است و آن روحانيت در
1) الذخائر المحمدية، محمد بن علوى مالكى، ص٢۵٩.
مكانهاى خير و مجالس فضيلت حاضر مىشود. و دليل بر آن اينكه روح از آن جهت كه روح است در عالم برزخ مقيد نيست، بلكه آزاد بوده و در ملكوت خدا در حال گردش مىباشد. . . .
و دليل بر آن قول پيامبر (ص) در حديث صحيح است كه روح مؤمن همانند پرندهاي است كه هر كجا بخواهد پرواز ميكند، يا آنگونه كه بنابر نقل مالك گفت: روح پيامبر (ص) كاملترين ارواح است، و بدين جهت (حضور در هر مكان) نيز كاملترين روحهاست.
نواب وحيدالزمان كه مترجم صحاح سته به لغت اردو است در اين باره مىگويد:
بهذا يدفع الشبهة التي اوردها القاصرون انّه كيف يمكن استحصال الفيوض و البركات و برد القلب و الأنوار من ارواح الصلحاء بزيارة قبورهم؛ فانّ ارواحهم في اعلى علّيين؛ لانّ الروح ليس من جنس الأجسام التي اذا شغلت مكاناً لم يمكن ان تكون في غيره، و لو سلّم فله من سرعة الانتقال و الحركة مايسهل له العروج إلى السماء ثم النزول منه، و التوجه إلى الزائر كلمح بالبصر. و يشهد عليه قوله تعالى: فَاطَّلَعَ فَرَآهُ فِي سَواءِ الْجَحِيمِ .(1)
و با اين بيان دفع مىشود شبههاى كه افراد قاصر داشتهاند؛ اينكه چگونه ممكن است به دست آوردن فيوض و بركات و لذت بردن قلب و استفاده از انوار صالحان با زيارت قبورشان؛ به جهت آنكه
1) هدية المهدى، وحيد الزمان نواب، ص۶٣.
ارواح آنان در اعلى علّيين است؛ براى اينكه روح از جنس اجسامى نيست كه اگر مكانى را اشغال كرد نتواند در غير آن مكان باشد، و بر فرض تسليم، روح آنقدر سرعت انتقال و حركت دارد كه براى او آسان است رفتن به آسمان و نزول از آن و توجه به زائر همچون چشم برهم زدن. و شاهد بر آن قول خداوند متعال است كه فرمود: (پس اطلاع يافت و آن را در وسط دوزخ مشاهده كرد) .
١. احياء علوم الدين، غزالى، بيروت، دارالمعرفة.
٢. ادلة اهل السنة والجماعة، رفاعى، چاپ كويت، ١٨٨۴م.
٣. ارشاد السارى، قسطلانى، بيروت، دارالكتاب العربى.
۴. افتاوى الحديثية، احمد بن حجر مكى، مصر، چاپ مصطفى البانى.
۵. تاريخ الخميس، حسين بن محمد بن حسن ديار بكرى، بيروت.
۶. تحفة اثناعشريه، شاه عبدالعزيز دهلوى، چاپ لاهور.
٧. التذكرة، محمد بن احمد قرطبى، المكتبة التجارية.
٨. تفسير ابن سعود، ابوسعود، بيروت، داراحياء التراث العربى.
٩. تفسير ابن كثير، مصر، مطبعة عيسى البانى.
١٠. التفسير الكبير (مفاتيح الغيب) ، فخر رازى، بيروت، داراحياء التراث العربى.
١١. تفسير جلالين، سيوطى، چاپ دهلى.
١٢. تفسير خازن، على بن محمد بن ابراهيم بغدادى، مصر، چاپ مصطفى البانى.
١٣. تفسير خازن، على بن محمد خازن، مصر، چاپ مصطفى البانى.
١۴. تفسير نسفى، چاپ بيروت.
١۵. جامع البيان، طبرى، مصر، المطبعة الميمنية.
١۶. جلاء الافهام، ابن قيم جوزيه، چاپ فيصل آباد.
١٧. الجوهر المنظم، ابن حجر مكى، لاهور، المكتبة القادرية.
١٨. حاشية على تفسير الجلالين، علامه صاوى، چاپ مصر.
١٩. الخصائص الكبرى، بيهقى، هند، چاپ فيصل آباد.
٢٠. الخصائص الكبرى، عبدالرحمان بن ابىبكر سيوطى، فيصل آباد، المكتبة النورية.
٢١. الدولة المكية، احمدرضا بريلوى، المكتبة كراتشى.
٢٢. الذخائر المحمدية، محمد بن علوى مالكى، چاپ قاهره.
٢٣. الرسالة القشيرية، ابوالقاسم قشيرى، مصر.
٢۴. روح البيان، اسماعيل حقى، بيروت.
٢۵. روح المعانى، آلوسى، چاپ بيروت.
٢۶. الروح، ابن قيم جوزيه، چاپ حيدر آباد دكن.
٢٧. السيرة الحلبية، حلبى، بيروت، المكتبة الاسلامية.
٢٨. السيرة النبوية مع روض الأنف، عبدالملك بن هاشم، چاپ ملتانى.
٢٩. شرح الشفا، على بن سلطان محمد قارى، چاپ مدينه منوره.
٣٠. شرح الفقه الأكبر، ملا على قارى، مصر، چاپ مصطفى البانى.
٣١. شرح المقاصد، مسعود بن عمر تفتازانى، لاهور، دار المعارف النعمانية.
٣٢. شرح المواقف، مير سيد شريف جرجانى، قم.
٣٣. شرح المواهب اللدنية، زرقانى مالكى، مصرع مطبعة العامرة.
٣۴. شرح صحيح مسلم، يحيى بن شرف نووى، بيروت، مناهل العرفان.
٣۵. صحيح بخارى، محمد بن اسماعيل بخارى، دهلى، رشيديه.
٣۶. صحيح مسلم، دهلى، المكتبة الرشيدية.
٣٧. صحيح مسلم، مسلم بن حجاج قشيرى، هند، چاپ دهلى.
٣٨. الصواعق المحرقة، احمد بن حجر مكى، مصر، مكتبة القاهرة.
٣٩. طرق الهجرتين، ابن قيم جوزيه، چاپ قطر.
۴٠. عمدة القارى، بدر الدين عينى، بيروت، دار احياء التراث العربى.
۴١. غرائب القرآن، نظام الدين نيشابورى، مصر، چاپ مصطفى البانى.
۴٢. الفتاوى الحديثية، ابن حجر مكى، مصر، چاپ مصطفى البانى.
۴٣. فتح القارى، احمد بن على بن محمد عسقلانى، مصر، چاپ مصطفى البانى.
۴۴. فتح القدير، محمد بن على شوكانى، بيروت، دارالمعرفة.
۴۵. الكشاف، زمخشرى، چاپ تهران.
۴۶. كنزالعمال، متقى هندى، حلب، مكتبة التراث الاسلامى.
۴٧. مجموعة الرسائل، احمدرضا بريلوى، چاپ لاهور.
۴٨. مختصر سيرة الرسول، عبدالله بن محمد بن عبدالوهاب، لاهور، المكتبة السلفية.
۴٩. المدخل، ابن الحاج، بيروت، دارالكتب العربى.
۵٠. مرقاة المفاتيح، على بن سلطان قارى، مطبعة ملتان.
۵١. مسند احمد، احمد بن حنبل، بيروت، دارالفكر.
۵٢. مشكاة المصابيح، محمد بن عبدالله خطيب، چاپ دهلى.
۵٣. المطالب العالية من العلم الالهى، فخر رازى، بيروت، دار الكتاب العربى، ١۴٠٧.
۵۴. نسيم الرياض، احمد شهاب الدين، بيروت، دارالفكر.
۵۵. هدية المهدى، وحيد الزمان نواب، چاپ سيالكوت.
۵۶. اليواقيت والجواهر، عبدالوهاب شعرانى، مصر، چاپ مصطفى البانى.