ghaemiyeh.com
سرشناسه : صاحبی فرد، علیاکبر، 1337 - ، شارح
عنوان و نام پديدآور : اهل بیت علیهمالسلام از دین دفاع میکنند: نقدی بر کتاب اهل بیت علیهمالسلام از خود دفاع میکنند/ مولفان صاحبی، یوسفی
مشخصات نشر : قم: موسسه تحقیقاتی حضرت ولی عصر(علیهالسلام)، 1383.
مشخصات ظاهری : ص 336
شابک : 12000ریال
يادداشت : این کتاب شرحی بر للهثم للتاریخ کشف الاسرار و تبرئه الائمه الاطهار تالیف حسین موسوی است
یادداشت : کتابنامه: ص. [331] - 336
عنوان دیگر : نقدی بر کتاب اهل بیت(ع) از خود دفاع میکنند
عنوان دیگر : للهثم للتاریخ کشف الاسرار و تبرئه الائمه الاطهار. شرح
عنوان دیگر : اهل بیت(ع) از خود دفاع میکنند
موضوع : موسوی، حسین، مستعار. للهثم للتاریخ کشف الاسرار و تبرئه الائمه الاطهار -- نقد و تفسیر
موضوع : شیعه -- دفاعیهها و ردیهها
شناسه افزوده : یوسفی، حبیب، 1325 -، توشیحگر
شناسه افزوده : موسوی، حسین، مستعار. للهثم للتاریخ کشف الاسرار و تبرئه الائمه الاطهار. شرح
شناسه افزوده : موسسه تحقیقاتی ولی عصر(عج)
رده بندی کنگره : BP228/4 /م84ل804226 1383
رده بندی دیویی : 297/479
شماره کتابشناسی ملی : م83-5403
قالاللّه تعالى: الحمدلله الذى هدانا لهذا و ما كنا لنهتدى لو لا ان هدانا الله (والصلوة و السلام على رسول الله و آله و من تبعهم باحسان)
تابستان 81 در حرمين شريفين در مراسم عمرهى مفرده بين زائرين ايرانى به خصوص جوانان دانشجو، كتابى به زبان فارسى پخش مىشد به نام «اهلبيت از خود دفاع مىكند» توجّه به عنوان اين كتاب، هر ارادتمندِ به اهلبيت را در مرحلهى اول به اين فكر مىانداخت كه چاپ و پخش اين كتاب در حرمين شريفين خدمتى بزرگ به خاندان رسالت عليهم السلام و پيروان پاكباختهى آنان است.
ولى وقتى انسان به محتواى كتاب حتّى به فهرست آن توجّه كند در مىيابد كه اين كتاب نيز هجمهاى ديگر تحت عنوان دفاع از اهلبيت عليهم السلام؛ عليه اهلبيت عليهم السلام است. گرچه نويسنده و مترجم سعى بر القاى اين معنا دارند كه ما از اهلبيت عليهم السلام دفاع مىكنيم ولى روح آن بلكه تمام مطالب كتاب در طريقهى دفاع از دشمنان خاندان پيامبر عليهم السلام و القاى شبهه در ميان مسلمانان به خصوص شيعيان جهان و بالاخص شيعيان و جوانان ايرانى است تا آنان را در اعتقاداتشان سست و نسبت به ميراث پربارى كه از طريق
بزرگان و آبا و اجداد به دستشان رسيدهاست بىتفاوت كنند و بتوانند از آب گلآلود و جو فاسد، و مشغول كردن مردم به خصوص جوانان به مسائل فرعى و غيرضرورى به اهداف خود برسند و اين چيزى جز خواستهى دشمنان قسمخوردهى اسلام نيست.
گرچه مترجم و نويسنده سعى بر آن دارند كه وانمود كنند كه نويسنده يكى از بزرگان روحانيّت شيعه و از شاگردان مراجع بزرگ تقليد و محقّق در كتب شيعى و آشنا با قرآن و سنّت پيامبر و اهلبيت عليهم السلام و تاريخ اسلام و رشديافته در حوزهى كهن و پربار نجف اشرف است لكن اگر كسى اندكى با قرآن و سنّت پيامبر و خاندان بزرگوارش عليهم السلام و تاريخ اسلامو شيوه رايج در حوزههاى علميه، آشنا باشد و نسبت به نويسنده بدبين نباشد و بخواهد با ديد خوشبينانه به او و افكارش بنگرد، دربارهى او خواهد گفت:
اومردى ساختگى و پندارىاست چون بدون بصيرت در تشخيص حق از باطل و عدم قدرت تمييز بين روايات ضعيف و قوى و ...
است بلكه از سير دروس در حوزههاى علميه بى اطلاع است، چه رسد به اين كه يكى از مجتهدين حوزه نجف اشرف باشد، زيرا وى مىنويسد: پس از مدتى تحصيل در حوزه احساس كردم كه نصوص زيادى مرا به خود مشغول مىكند و مسايل مختلفى مرا به حيرت و شگفت وا مىدارد ... يكى از اساتيد بزرگ حوزه ... به من خطاب كرد وفرمود: در حوزه چه مىخوانى؟ گفتم: طبعا" مذهب اهل بيت-/ عليهم السلام-/ ... .. در حالى
كه كسانى كه وارد حوزه مىشوند ساليانى به فراگيرى علوم مقدماتى نظير ادبيات عرب، منطق، فلسفه، اصول فقه، معانى وبيان و ... مىپردازد و هيچ يك از اين علوم مذهب اهل بيت-/ عليهم السلام-/ محسوب نمىشود. آنچه بعد از اين علوم در حوزه ازمذهب تدريس مىشود علم فقه است ودر مرحله اول فقه ساده كه تنها نقل فتواى فقيه است، آنگاه مثل شرح لمعه كه اشاره به بعضى از دليلها دارد خوانده مىشود ودر مرحله بعد بعضى از دليلهاى مفصل مورد توجه قرار مىگيرد ومطالبى كه نويسنده ادعا مىكند در هيچ يك از كتابهى درسى حوزه نيست بلكه در كتابهاى غير درسى مثل رجال كشى وبحار الانوار و ... يافت مىشود ولى نه به صورتى كه نويسنده آورده است زيرا آنچه وى ذكر كرده يااصلا" ساختگى است يا تحريف شده يا تمسك به روايتهاى ضعيف يا اقوال غير معروف است. همه مىدانند كتابهى حديث چون كافى گرچه در مقام استنباط مهم هستند ولى كتابهاى درسى محسوب نمىشوند. آرى در مدارس اهل سنت خواندن كتب حديث متعارف است. همه اين مطالبنشان مىدهداوفردى نا آگاه از شيوه مرسوم در حوزه است و اوداستان زندگى خيالى خود را بر اساس ذهنياتش از درسهاى مدارس اهل سنت ترسيم كرده است وى ياد آور مىشود كه از مرحوم كاشف الغطابه درجه اجتهاد نايل شده وآنرابراى خود امتيازى مىداند. اگر قدرى در كلمات او دقّت كند او را فردى خواهد يافت از قبيل احمد كسروى كه خود
نويسنده او را به عنوان مصلح مذهب، معرّفى مىكند و وى را مىستايد(1)و هر مطالعهكنندهاى با اندك توجّه در خواهد يافت كه نويسنده نه تنها شيعه نيست بلكه يكى از سنّىهاى متعصّب و طرفدار سرسخت خليفه دوّم است كه حتى عمربنالخطّاب را بر كسانى چون امام اميرالمؤمنين علىبنابىطالب عليه السلام مقدّم مىدارد و تصريح مىكند كه مرد شمارهى دو اسلام است.(2)تابين شيعه وسنّى اختلاف اندازد و نيز اگر كسى اين كتاب را بررسى كند مىفهمد كه مقصود نويسنده از اهلبيت پيامبر، امامان شيعه عليهم السلام و حضرت زهرا عليها السلام نيست بلكه همسران پيامبر است.(3)واصلًا نويسنده اعتقادى به مهدى موعود ارواحنالهالفداء ندارد و آن حضرت را به باد تمسخر مىگيرد و معتقد است او وجود خارجى ندارد.(4)
حال اين سؤال براى خواننده مطرح است كه كدام شيعه است كه بعد از پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله عمربنخطاب را فرد شماره دوى اسلام بداند و او را بر امام اميرالمؤمنين على عليه السلام مقدّم بدارد و به وجود حضرت مهدى عليه السلام شك و شبههاى داشته باشد؟! انسان وقتى موارد مذكور را در ضمن كلمات نويسنده مشاهده مىكند آياتى از قرآن در جلو رويش باز مىشود و مصاديق روشنى از آيات را
مىبيند، از جمله ... و من الناس من يعجبك قوله فى الحيوة الدنيا و يشهد الله على ما فى قلبه و هو الدالخصام و از مردم گروهى هستند كه سخنانشان تو را در زندگى دنيا به شگفت مىآورد و خدا را بر سخن خويش گواه مىگيرد (قسم مىخورد كه راست مىگويم) ولى او لجوجترين دشمنان است.(1)و نيز مىفرمايد: «و لو نشاء لاريناكهم فلعرفتهم بسيماهم و لتعرفنّهم فى لحن القول و الله يعلم اعمالهم»(2)، «و اگر بخواهيم آنان (منافقان) را به چهره به شما مىنمايانيم و شما در لابلاى سخنشان حتماً آنان را مىشناسيد و خداوند از رفتار آنان مطلع است.»(3)
احمد كسروى از نويسندگان دورهى رضاخان و عضو انجمن آسيايى همايونى لندن، بزرگترين فراماسون در خاورميانه، بود وى در ديباجهى كتاب «آذرى و يا زبان باستان آذربايجان» ماجراى عضويّت خود را در انجمن آسيايى همايونى لندن ذكر مىكند و اعتراف مىكند كه واسطهى عضويت وى «خانبهادر»، يعنى همان حاكم سياسى انگليسىها در كربلا بوده است. كتاب كاروند كسروى، صفحات: 319، 544 و 545.
در دوران ديكتاتورى مطلقهى رضاخانى كه تمام فريادها در حلقوم خفه و تمام قلمها شكسته مىشود و هيچ كس اجازهى كار فرهنگى و مذهبى ندارد و كشور در خفقان شديد بسر مىبرد دو خانه، اجازهى فعاليّت مىيابند كه يكى، خانهى احمد كسروى و طرفدارانش بود و اين در زمانى بود كه روحانيّت با استعمارِ مسلّط و استبدادِ سرسپردهى حاكم به ستيزى شديد برخاسته بود كه نمونهى آن مبارزهى شهيد مدرس در آن دوران است.
كسروى با حمله به اسلام و مدافعان آن به انكار امور ضرورى دين مىپردازد و به عنوان يك مصلح به ميدان مىآيد و مىخواهد به مردم، دين را معرّفى كند او در كتاب «ورجاوند بنياد» خود، صفحهى 94 پس از اشاره به رنسانس علمى در غرب تيتر مىزند كه: «بايد جنبشى نيز در رشتهى دين پديد آيد» و به انكار معجزات مىپردازد و وحى را توجيه مادى مىكند و وحى را چنان معنى مىكند كه با گفتار خود سازگار باشد. او در كتاب مذكور مىنويسد:
«فرهش وحى چيست و شما آن را به چه معنا مىدانيد؟ ... اگر آن است كه فرشته از آسمان بيايد و پيام از خدا بياورد و ميانه خدا با كسى پرده برخيزد او هرچه خواست بپرسد و گاهى با خدا ديدار كند اين به يكبار دروغست. فرهش وحى آن است كه خدا كسى را به آميغها حقايق دانا گرداند و براى تكان دادن به فهمها و خردها و نبرديدن با نادانىها و گمراهىها برانگيزد»!!!
او معاد جسمانى را بىبنياد و پنداربافى مىشمارد و اينكه سعادت واقعى در آن جهان تأمين مىشود و زندگى دنيا نسبت به آخرت كمارزش تراست و دنيا چون مزرعهاى براى آخرت است و ... را همان گمراهىهاى دنبالهدار ديگرى مىداند و معتقد است اين افكار زيانهاى بسيارى دارد!!! كتاب مذكور، صفحه 125 و 126.
او همچنين اسلامى را كه علما مىگويند و در ذهن عموم مردم است و قرنها براى حفظ آن تلاش شده و خونها براى حفظش ريخته شده است، اسلام واقعى نمىداند. كتاب مذكور، صفحات 4، 5 و 8 بر گرفته از كتاب: شهيد مطهّرى افشاگرتوطئهها-/ به طور تلخيص.
آرى؛ كسروى از جمله كسانى بود كه در ايران جشن كتابسوزان را داشت. خدمات متقابل اسلام
و ايران، ص 323
دراينجا تذكر اين نكته لازم است كه احمد كسروى فردى بى قيد بودومخالفتش باتشيّع به خاطراين كه مظهر دين است بودنه به عنوان يك مذهب مطالب بالا مؤيّد اين مطلب است. لذا هيچ گرايشى به اهل سنّت يا ساير مذاهب اسلامى از وى مشاهده نشد. دربارهى آراى كسروى پيرامون معجزه ووحى وانكار شيعى وسنّى و .. مىتوان به كتاب وى به نام در پيرامون اسلام صفحههاى 9، 11، 12، 13، 82، 83 مراجعه كرد. آرى او طرفدار حزب توده وابسته به شوروى سابق بود واين حزب مخالف دين وطرفدار ماركسيسم بود.
امّا قتل فرزند مرحوم سيّد ابوالحسن اصفهانى به خاطر مسايل مالى بود نه مسايل سياسى ومذهبى وفرزند آن مقتول خواسته ازاين واقعه به نفع افكار واهداف خود بهره ببرد
1) سوره بقره، آيه 20.
2) سوره محمد، آيه 30.
3) ما در اينجا براى روشن شدن ماهيّت نويسنده و اصلاحطلبانى نظير احمد كسروى كه مورد ستايش او قرار گرفته اشارهاى كوتاه دربارهى احمد كسروى داريم تا خوانندگان عزيز به نقش دشمنان قسم خوردهى اسلام براى نابودى اسلام و تشيع و روحانيت شيعه پى ببرند و چهره واقعى نويسندهى اين كتاب را نيز بهتر بشناسند.
آيا نويسنده مىخواهد با انتساب تشيع (كه ريشه در زمان رسول خدا صلى الله عليه و آله دارد) به عبدالله بن سبا كه لااقل يك شخصيّت مشكوك است (جمعى او را خيالى و افسانهاى مىدانند و جمعى واقعى،) تشيع را اصلاح كند؟ آيا اساس تشيع به مسئله متعه (ازدواج موقت) و خمس و مخالفت با اهل تسنن وابسته است، تا بهوسيلهى آنچه نويسنده آورده است بنيان آن سست شود اساس
تشيع يك اصل عقلى و قرآنى است و آن اين است كه امكان ندارد ابوبكروعمر را بتوان با پيامبر مقايسه كرد چطور ممكن است آن دو بفهمند وقتى مىميرند مردم بعد از آنها نياز به امام و رهبر و حاكم دارند و نمىشود مردم را بدون رهبر رها كند و لذاابوبكر عمر را به جاى خود معرفى كند و عمربنخطاب شوراى شش نفره را معرفى مىكند! و براى رفع اختلاف در شورا شمشير عبدالرحمنبنعوف را قاضى قرار دهد!! ولى العياذبالله پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله كه عقل كل و برگزيده خداست بعد از حضور بيش از بيست و چند سال در ميان مردم چيزى را كه ابوبكر بعد از دو سال فهميد نفهميده باشد و مردم را به حال خود رها كرده باشد، در حالى كه چند ماه قبل از رحلتش حتّى مردم را از وفات خود آگاه ساخته بود.
اساس تشيع بر اين است كه فهم پيامبر صلى الله عليه و آله با ديگران چون ابوبكر و عمر قابل مقايسه نيست و يقيناً آن حضرت از كنار اين مسئله بىتفاوت نگذشته است و حتماً فردى كه جامعترين و بهترين افراد بعد از خود، بوده است به مردم معرفى كرده است و اين ويژگىها در كسى جز علىبنابىطالب عليه السلام يافت نمىشود و آيات متعدد قرآنى از قبيل آيه بلاغ و اكمال دين و ولايت و تطهير و اولوالامر و ... و روايات متواترى مثل حديث غدير خم و منزلت و سفينه و ابلاغ برائت از مشركين هر كدام دليل و تأييد بر همان حكم عقل است. پرداختن به مسايل فرعى و جزئى، آن هم با تمسك به روايات ضعيف و اقوال غير مشهور و انتساب آن به همهى مذهب و
توهين به بزرگان و ذكر معايب شيعهنماها به عنوان شيعيان واقعى اهلبيت عليهم السلام كمال ظلم به خاندان اهلبيت عليهم السلام است چرا كه همين شيعيان بودند كه نگذاشتند حق ضايع شود خونها در اين راه دادند و به دنبال امامان پاكشان زندانها رفتند و تبعيدها شدند و بالاى دارها رفتند.
اگر سخنان نويسنده به همان نحوى كه فهميده و نوشته است درست باشد و خلافهاى طرفداران يك مذهب موجب شود انسان يك مذهب را رها كند و ... پس بايد نويسنده از اصل اسلام دست برمى داشت، زيرا تمام آنچه دربارهى تشيع و بزرگان شيعه بيان داشته است در حدّى به مراتب، افزونتر در ساير مذاهب اسلامى نيز وجود دارد.
اگر نيّت و قصد نويسنده اصلاح بود چرا امروزه كه تشيع به وسيلهى فقه اهلبيت عليهم السلام و برپايى نظام مقدس جمهورى اسلامى برق اميد را در دلها تابانده است و كفر جهانى را نگران كرده و از بسيارى از مفاسد جلوگيرى نموده و به حمايت جدّى از مردم مظلوم فلسطين و افغانستان پرداخته و عزت و اقتدار اسلام را به جهانيان نشان داده، سخنى به ميان نياورده است و فقط تكيه بر مسايل اختلافى در مذاهب اسلامى چون ازدواج موقّت و خمس نموده است آيا نويسنده با تحريم ازدواج موقّت تمام مفاسد جنسى را رفع نموده و آيا با تحريم خمس و وجوهات شرعى كه كمكى به مستمندان و اداره حوزههاى علميه تشيع است تمام
مسائل اقتصادى اسلام را مرتفع ساخته؟ و آيا با متهم ساختن مراجع دينى و بزرگان اسلام كه همواره داراى زندگى بسيار ساده و از تجملات به دور بودهاند كارى جز عقدهگشايى عليه بزرگان دين انجام داده است؟!
به فرض يك يا دو نفر از وجوهات به طريق غير صحيح زندگى كنند آيا اين دليل بر تخريب و اهانت به همهى بزرگان ساده زيست و انكار اصل وجوب خمس مىشود؟! آيا اين عمل، انكار صراحت قرآن نيست كه وجوب خمس را بيان مىكند؟(1)آيا اين است شيوهى شخصى كه مدعى است كه در حوزهى نجف پرورش يافته است؟! آيا ادعاهاى بزرگ وى درباره شخصيت خويش مىتواند واقعيت داشته باشد؟!
و آيا حرفهاى او براى هدايت است يا گمراه كردن مردم و آيا اين حركت در راستاى اهداف اسلامى است يا اهداف دشمنان اسلام؟
به هر حال كسانى كه ادّعا مىكنند سنّى شدهاند معمولًاانسانهايى پندارى وساختگى هستندولى آنان كه مذهب اهل بيت عليهم السلام را پذيرفته ومستبصر شدهاندشخصيّتهايى واقعى و از محققان وحقجويان اهل سنّت هستند. ما براى تحقيقِخوانندگان گرامى در اين زمينه اسامى تعدادى از گروه كثيرى از اهل تسنّن كه محقّقانه مذهب شيعه (مذهب اهل بيت عليهم السلام) را پذيرفته و كتابهايى در اين
1) سوره انفال، آيه 41.
زمينه تأليف نمودهاند را ذكر مىكنيم:
1-/ شيخ محمدمرعى انطاكى حلبى (براى چه مذهب شيعه، مذهب اهلبيت عليهم السلام رابرگزيدم؟)
2-/ شيخ محمدامين انطاكى حلبى (در راهم به سوى تشيّع.)
3-/ دكتر سيّدمحمدتيجانى سماوىازتونس (آنگاه هدايت شدم.)
4-/ مروان خليفات ازاردن (و سوار بر كشتى شدم.)
5-/ احمد حسين يعقوب ازاردن (برخورد با رسول وآلاو و ...)
6-/ شيخ معتصم احمد از اردن (حركتم به مذهب اهل بيت عليهم السلام»
7-/ صائب عبدالحميد از عراق (روش در رشد مذهب.)
8-/ صاح وردانى نويسندهى مصرى (كوچ من از تسنّن بهتشيّع.)
9-/ سيّد حسين رجا از سوريه (دفاع از وحى شريعت ضمن دايره سنّى وشيعى.)
10 خانم ليماءحماده از سوريه (اخيراًروح نورانى شد.)
11-/ دكتر اسعد. حيد قاسم از فلسطين (حقيقت شيعه 12 امامى.)
12-/ محمد على متوكل از سودان (با تواضع وارد تشيّع شدم.)
13-/ دكتر سعيدايّوب از مصر (حق آمد.)
ما به كمك خداوند منّان تمام مباحثى را كه در كتاب مذكور آمده است مورد نقد قرار مىدهيم و قضاوت را به خوانندگان گرامى واگذار مىكنيم.
شيوهى ما در برخورد مطالب كتاب بر اساس دستور اميرالمؤمنين
عليه السلام است آن حضرت به حجربنعدى و عمروبنحمق فرمود: «من ناخوشايند دارم كه شما توهينگر و ناسزاگو باشيد (در نتيجه) بدگوييد و (از ديگران) برائت بجوئيد ولى اگر رفتار بد آنان را ذكر كنيد و بگوييد: روش آنان چنين و چنان است و كارهاى آنان چنين و چنان است، در گفتار بهتر و در پوزشخواهى بليغتر است و به جاى لعن بر آنان و ابراز انزجار از ايشان بگوييد: خدايا خون آنان و ما را حفظ كن و بين آنان و ما اصلاح فرما و آنان را از گمراهى هدايت فرما تا آنان كه حق را نمىشناسند، بشناسند و آنان كه در ستم و دشمنى فرو رفتهاند نجات يابند. (اگر شما چنين كرديد و با آنان اين گونه رفتار كرديد) براى من و شما بهتر است. آن دو نفر گفتند: پندت را پذيرفتيم و به ادب و روش شما رفتار مىكنيم.(1)ما هم مىگوئيم يا اميرالمؤمنين پند را پذيرفتيم و به ادب و روش شما رفتار مىكنيم. سخنى با مترجم دربارهى مقدمه كتابش داريم كه در خاتمه كتاب خواهد آمد انشاءالله.
اين كتاب داراى هشت فصل است كه هفت فصل اول آن مانند فصول كتاب مورد نقد و تقريباً با همان عناوين است و به نقد و بررسى مطالب آنها پرداخته شده است و فصل پايانى به بخشى از سنتهاى رايج در ميان اهل سنت كه از پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله نيست اختصاص يافته است و سعى شده حتىالمقدور به منابع اصلى
1) الغدير، جلد 8، صفحه آخر.
ارجاع داده شود تا مباحث زياد خستهكننده نباشد ضمناً قضاوت را به خوانندگان واگذار نموديم و كتاب را به «اهل بيت عليهم السلام از دين دفاع مىكنند» ناميديم تابرسانيم كه آنان حامى دين هستند به تعبير قرآن ليهلك من هلك عن بيّنة و يحيى من حى عن بينه خداوند متعال اين قليل را به عنوان پاداش اجر رسالت قبول فرمايد وبه امضاى حضرت صاحبالامر- ارواحنا فداه- برساند. انشاءاللّه
نويسنده با بررسى چند كتاب به شخصيّتى مطرود از ديدگاه بزرگان شيعه اشاره مىكند و اين شخص يا به طور كل افسانهاى و غيرواقعى و ساخته و پرداخته فردى دروغپرداز به نام سيفبنعمر تصيمى كوفى است؛ كما اينكه بسيارى از بزرگان شيعه چون مرحوم كاشفالعظاء و محمد جواد مغنيه و مرحوم آيةاله خويى ره به اين باور هستند و علامه مرتضى عسگرى در اين رابطه دو اثر نفيس دارد يكى دربارهى خود عبداللّهبنسبا و ديگرى درباره 150 صحابه ساختگى كه در ضمن آن به شرح حال او مىپردازد و ادله متقنى را در اين راستا ذكر مىكند. گروهى از پژوهشگران اهل تسنن نيز ابن سبا را يك موجود افسانهاى ميدانند كه براى تخريب اسلام درست شده است، نظير دكتر طه حسين در كتاب (الفتنه الكبرى 2/ 98) و دكتر عبدالعزيز الهلالى در (عبدالله بن سبا: دراسه للروايات التاريخيه ... ص 71) ونويسنده مصرى احمد عباس صالح در اليمين واليسار فى الاسلام ص 95).
و يا او يك شخصيّت فاسد و مطرود و سوختهشده به دست امير مؤمنان عليه السلام و لعنت شده بر زبان امامان عليهم السلام است كه در نظر شيعيان هيچ جايگاه مثبتى ندارد همان طور كه خود نويسنده نيز بعضى از روايات را در اين باره متذكر شده است حال چه سبب شده كه روى اين شخصيت ساختگى يا واقعى مطرود، اين قدر
سرمايهگذارى مىشود؟ به نظر مىرسد سرّ اين كه نويسنده روى اين چنين فردى تأكيد دارد و فصلى را به آن اختصاص داده است مىخواهند اساس تشيّع را به او نسبت دهد در حالى كه اساس تشيّع همان طور كه در مقدمه اشاره شد بر يك اصل عقلى است و تاريخ تشيع به دوران بعد از عبداللّهبنسبا بر نمىگردد و افكار و مواضع تشيع برگرفته از خود رسول خدا صلى الله عليه و آله و امامان عليهم السلام و شكل گرفته در عصر رسولالله صلى الله عليه و آله است و بود و نبود چنين شخصى تأثيرى در اعتقادات محكم شيعه نمىتواند داشته باشد.
در كتابهاى تاريخى اهل سنت نظير ابنعساكر و طبرى و ابنابىبكر و ذهبى داستانهايى در نقش عبداللهبنسبا در فتنهها و طرفدارى او از على عليه السلام و نفوذ در سپاه آن حضرت آمده است كه اين تاريخنگاران، تمام مطالب خود را از سيف بن عمر گرفتهاند و همه شرح حالنويسان، او را دورغگو و زنديق و بىدين معرفى كردهاند وى كه فردى خيالپرداز و دروغگو است داستانهاى عبداللهبنسبا را در تاريخ آورده و ديگران آن را نقل كردهاند و ظاهراً نويسنده نيز از اين دروغها كه مطابق با خواستههايش بوده لذّت برده و به گمان خويش خواسته است تا بنيان تشيع را متزلزل كند.(1)ولى او گويا نخواسته به مسايل واقعى اعتراف كند از جمله اينكه؛
1) جهت اطلاع از وضعيت سيفبنعمر و نقش او در ساختن داستانهاى عبداللهبنسبا، جلد 1 و به كتاب نقش عايشه در تاريخ اسلام 2/ 271 تا 278 مراجعه فرماييد
در خود رواياتى كه ذكر كرده است تعارض ديده مىشود و در نتيجه، اعتبارى ندارد؛ مثلًا، در شمارههاى 1 و 2 و 3 و 7 و 8 او را معتقد به خدابودن على عليه السلام معرّفى مىكند و در همان شماره 3 خود را پيامبر معرّفى مىكند و در شماره 4 و 5 على عليه السلام را امامى مىداند كه امامتش از ناحيه خداست.
سند بعضى از روايات مانند روايت اول ضعيف است زيرا در سندش محمد بن عثمان وعبدالله بن سنان هستند كه توثيق نشدهاند درنتيجه روايت بى اعتبار است 3) آنچه به مرحوم مامقانى در شماره 3 نسبت مىدهد درست نيست بلكه قسمت اول از مرحوم شيخ طوسى وقسمت دوم از علامه حلى-/ ره-/ است كه نويسنده آن را تحريف كرده است.
اگر به فرض عبداللّهبنسبا يك شخصيت واقعى باشد و منحرف و مطرود باشد ولى در ضمنِ آن يك عقيدهى صحيح داشته باشد (و آن هم لزوم نصب و معرفى امام از طرف خداوند بعد از پيامبر) آيا بايد دست از اين عقيده صحيح برداشت و به طور كلى تشيع را مذهب ساختگى و از يهوديت دانست؟!! تذكر اين نكته خالى از لطف نيست كه مطالب شماره 4 و 5 كه مرحوم نوبختى وسعدبن عندالله اشعرى است بدون سند است وروشن است كه اين مطالب رابا واسطه يا بدون واسطه از كتاب سيف بن عمر نقل كردهاند زيرا مضامين آن با كلام سيف بن عمر يكى است درضمن كلام اين دو بزرگوار چيزى رابر ضد شيعه ثابت نمىكند. همچنين در نقل كلام
مرحوم جزايرى تحريف شده است، زيرا او مىنويسد: ( (گفته شده او يهودى بود كه مسلمان شد ...)) وخود اين سخن نشان مىدهد كه اين مطلب سند ندارد ولى در نقل جمله ( (گفته شده)) حذف شده است.
چرا نويسنده در نتيجهگيرى اين را ذكر نكرد كه عبداللهبنسبا يك فردى غالى، مطرود و ملعون در نزد امامان شيعه عليهم السلام و علماى شيعى است و در اين رابطه اين نتيجه را ذكر كرده «كه او اوّلين كسى است كه از امامت على- عليه السلام- سخن گفت و او اولين كسى بود كه مدعى شد على- عليه السلام- وصىّ پيامبر- صلى الله عليه و آله- است»؟!
هر كس كمترين اطّلاع از تاريخ داشته باشد و به برخوردهاى تند و قاطع حضرت على و حضرت زهرا عليها السلام و اصحاب معترض به شوراى سقيفه و نتيجهى آن، آگاهى بسيار اندكى داشته باشد پى مىبرد كه شماره 4 و 5 كه نتيجههاى مورد خواست نويسنده را مىرساند از ريشه غلط است و اصلًا قابل قبول نيست. اولين كسى كه قايل به امامت امير مؤمنان عليه السلام بود رسول خدا صلى الله عليه و آله بود. احاديث منزلت وغدير خم و ... بهترين شاهد اين سخن است. در ضمن اگر على عليه السلام ادعاى خلافت نداشت و خود را وصى نمىدانست و حضرت زهرا عليها السلام از او حمايت نكرد و يارانى چون سلمان و اباذر و عمار و مقداد و حذيفه و زبير در خانه او جمع نمىشدند پس آمدن عمر با جمعى بر در خانه حضرت على عليه السلام و به آتش كشيدن خانه آن حضرت و مضروب و مصدوم
نمودن حضرت زهرا عليها السلام و گرفتن شمشير زبير و شكستن آن و غصب فدك براى چه بود و چرا حضرت زهرا عليها السلام حتّى يك لحظه از ابوبكر و عمر كه خلافت را غصب كردند راضى نشد؟!
اوّلين كسى كه سنّت سيّئه لعن رادر اين امّت نهاد معاويه بود وچون آل على عليه السلام عكس العمل نشان دادند به تدريج به خلفا سرايت كرد بنابراين همهى آثار مخرّب اين سنّت بد بر عهدهى معاويه است كه چنين سنّتى را نهاد. نسائى در خصائص خود در حديث 90 و 91 با سند نهاد اين سنّت زشت را توسط معاويه ويارانش را آورده ومحقّق خصائص در پا ورقى مصادر ديگر رااستخراج كردهاست. بنابراين طعن بر دشمنان اهلبيت عليهم السلام با رهنمود خود امامان بوده است براى روشن شدن مطلب به حكايتى كه ابنابىالحديد ذكر مىكند مىپردازيم و ترجمه آن را مىآوريم.
او مىگويد: يحيى بن سعيدبنعلى كه داراى مذهب حنبلى و معروف به ابنعاليه است و از ساكنان قطفثا در سمت غرب بغداد و شاهد عادل در آن منطقه است گفت كه من حضور داشتم در نزد فخر اسماعيل بن على حنبلى فقيه كه به غلامابنمنى معروف بود و اسماعيل بنعلى پيشواى حنبليها در مسايل شرعى و رفع اختلاف در شهر بغداد بود و او قدرى به علم منطق نيز اشتغال داشت و
شيرينبيان بود من در نزد او بودم و خودم سخن او را شنيدم و در سال 610 هجرى از دنيا رفت ابنعاليه (همان يحيىبنسعيد حنبلى) مىگويد: ما در نزد او (فخراسماعيل بهعلىحنبلى) سخن مىگفتيم كه در اين حال فردى از حنبلىها وارد شد او كه از يكى از اهل كوفهطلبى داشت براى دريافت طلب خود به كوفه مىرود و از اتّفاق وقت ورود او به كوفه همزمان با روز عيد غدير بوده است و در روز 18 ذى الحجة مىبيند كه در مشهد اميرالمؤمنين عليه السلام (نجف اشرف) جمعيت زيادى كه قابل شمارش نيست وجود دارد.
ابنعاليه مىگويد: مرتّب شيخ فخر (اسماعيل بنعلى حنبلى) از آن شخص مىپرسيد كه چه كردى آيا مالت را وصول كردى آيا هرچه در نزد او داشتى گرفتى؟! او جواب مىداد كهاى آقاى من اگر مىديدى در روز زيارت عيد غدير و آنچه كه از فضيحتها و زشتيها كنار قبر علىبنابىطالب و سخنان بد و لعن بر اصحاب را با صداى بلند بدون ترس مىشنيدى؟!! ... اسماعيل (بنعلى حنبلى) گفت: آنان چه گناهى دارند كه چنين مىكنند (و به خلفاء و اصحاب لعن مىكنند)؟ به خدا سوگند تنها كسى كه به آنان جرأت اين كار را داده و چنين در بىرا بر روى آنان باز كرده صاحب آن قبر است آن شخص گفت: صاحب آن قبر كيست؟ (اسماعيل بنعلى) گفت: على بنابىطالب عليه السلام. آن فرد گفت: اى مولاى من آيا او اين سنت را براى آنان گذاشته و به آنان ياد داده است و راهش را به
سوى آنان گشوده است؟ گفت: آرى به خدا سوگند. گفت: اى آقاى من اگر آنان به حق چنين مىكنند پس ما چرا فلانى و فلانى (ابوبكر و عمر) را دوست بداريم و اگر بر باطل هستند (و به ناحق به خلفاء بد مىگويند) پس چرا ما او (على عليه السلام) را دوست بداريم؟ پس يا بايد از او (على عليه السلام) تبرى بجويم يا از آن دو (ابوبكر و عمر) تبرى بجوييم.
ابنعاليه مىگويد: اسماعيل به سرعت از جا برخاست و كفش خود را پوشيد و گفت: خدا اسماعيل را لعنت كند اگر جواب اين مسئله را بداند و بعد داخل منزلش شد و ما برخاستيم و از آنجا رفتيم.(1)در پايان اين فصل به بعضى از شكواهايى كه اميرمؤمنان عليه السلام داشتند اشاره مىكنيم تا براى كسانى كه طالب حق هستند معلوم شود كه اين سخن كه اولين كسى كه از وصايت على عليه السلام دفاع كرد خود آن حضرت است و انتساب آن به فردى مثل عبداللهبنسبا چيزى جز خيانت نمىتواند باشد آن حضرت در نهج البلاغه مىفرمايد: خدايا من از تو كمك مىخواهم عليه قريش و كسانى كه آنان را يارى كردند (تا حقم كه همان خلافت بود غصب كردند) زيرا آنان رحم مرا (نسبت به رسول خدا صلى الله عليه و آله) قطع كردند و جايگاه مرا كوچك شمردند (و مرا تحقير كردند) و بر ستيز با من بر امر (حكومت بر مسلمانان) كه از آنِ من بود انقاق كردند (و
1) شرح نهجالبلاغه 2/ 476
حقم را گرفتند) پس يكى از حاضران گفت: اى پسر ابىطالب شما بر اين امر حكومت حريص هستى، حضرت فرمود: به خدا قسم بلكه شما (از من) حريصتر هستيد زيرا من حقى را مىخواهم كه از آن خودم است و شما بين من و حقم جدايى مىاندازيد.(1)و در خطبه 150 مىفرمايد: چون پيامبر صلى الله عليه و آله رحلت فرمود قومى به عقب باز گشتند و راههاى هلاكت، آنها را فرا گرفت و آنان به نااهلان اعتماد كردند و صله غيررحم كردند و از رشتهاى كه خدا به دوستى آن امر كرده بود رو برگرداندند و بنا را از اساس زير و رو كردند و ساختمان (حكومت) را در غير محلش بنا كردند محلى كه معدن تمام لغزشها و در تمام گمراهى بود (و مردم) به سرعت تمام در سرگردانى فرو رفتند و همچون آل فرعون در حال مستى غفلت نمودند به گونهاى كه به دنيا اعتماد كردند يا از دين جدا شدند ....
دقّت در سخن امام عليه السلام انسان را به وضعيت تأسفآور صدر اسلام آشنا مىكند و براى انسان منشأ فتنهها را روشن مىسازد نه آن گونه كه نويسندهى كتابِ مورد بحث، آن را طرح مىكند.
1) نهج البلاغه، خطبه 172.
منابع متعددونويسنده براى اين كه خواننده را سر در گم كند كتب متعدد را نام مىبرد. ثانيا" كتاب جامع الرواه از مرحوم محمد بن على اردبيلى است نه مقدس اردبيلى وكتاب تحريراز طاووسى نيست بلكه از شيخ حسن فرزند شهيدثانى است وكتاب حل الاشكال در دوران ما وجود خارجى ندارد!(1)
1) -/-/ لله وللحقيقه ص 73-/ 74
نويسنده در ابتداى فصل دوّم چنين وانمود مىكند كه شيعيان، تمام اهل سنّت را نواصب مىدانند و از آنان و از صحابه بيزارى مىجويند. در حالى كه شيعيان بر اين باور هستند كه عمده اهل سنت نيز خاندان پيامبر را دوست دارند و لذا براى آنان احترام قائل هستند تا جايى كه به دستور پيشوايان دينى در مراسم آنان شركت مىكنند و به ديدار بيماران آنان مىروند و در تشييع جنازهشان شركت مىكنند و حتّى در نماز جماعت به آنان اقتدا مىكنند. امام صادق عليه السلام كه رئيس مذهب جعفرى است دربارهى شركت در نماز جماعت آنان مىفرمايد: «من صلّى خلفهم فى الصف الاول كمن صلّى خلف رسول الله» هر كس در صف اول پشت سر آنان (اهل سنت) نماز بخواند مانند كسى است كه پشت سر پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله نماز خوانده است.(1)با توجه به اين دستورهاى اهلبيت و رفتار شيعيان، آيا آنچه نويسنده به ما شيعيان نسبت مىدهد صحّت دارد؟!
آرى؛ ما عدهاى را ناصبى مىدانيم و آنان كسانى هستند كه به جاى محبّت اهلبيت عليهم السلام عليه آنان شوريدند و دشمنى كردند و آن فردِ ناصبى شده فرق نمىكند چه كسى باشد. حتى ممكن است در
1) وسايلالشيعه، ج 5، باب 5 از ابواب صلاةالجماعة، حديث 1، ص 381
وهله اول دوستدار و طرفدار خاندان رسول خدا صلى الله عليه و آله بوده ولى بعد تغيير موضع داده و به جنگ و ستيز پرداخته باشد ما ديگر او را دوست اهلبيت عليهم السلام نمىدانيم نظير زبير كه بعد از غصب خلافت، از طرفداران سرسخت امام على عليه السلام بود ولى در اواخر، تغيير جهت داد و با همدستى طلحه و زير لواى عايشه به جنگ آن امام همام عليه السلام آمد. از ديدگاه ما اينان نواصب هستند چه رسد به آنان كه از همان روزهاى اول بناى دشمنى با خاندان اهلبيت عليهم السلام را نمودند اين گروه نه تنها دستور خدا را مبنى بر محبّت خويشان رسول خدا صلى الله عليه و آله رعايت نكردند بلكه بر ضد آنان شوريدند و حتى اجازه ندادند مانند مسلمانان عادى در جامعه اسلامى زندگى كنند.
نويسنده در مرحلهى بعد به شهادت سيدالشهدا عليه السلام و روضهخوانى آن اشاره مىكند و اظهار مىدارد كه طبيعى است ....
ما (يعنى شيعيان) «براى آن كه احساسات و عواطف مردم را داغ نگهداريم از مظلوميت اهل بيت (ع) و شيعيان سخن برانيم و از شهادت مظلومانه امام حسين (ع) ناله كنيم روضه بخوانيم و اشك بريزيم»!
آن گاه نويسنده اين گونه جلوه مىدهد كه كتب معتبرى كه در دست ماست ثابت مىكند شيعيان چه مصيبتهايى بر سر اهلبيت عليهم السلام آوردند و خونشان را ريختند و باعث شهادتآنان گرديده و حرمت آنان را پاس نداشتند.
سپس با ذكر جملاتى از اميرمؤمنان على و امام حسن و امام حسين
و امام سجاد و حضرت زينب و فاطمه صغرى عليهم السلام در مذمّت مردم كوفه و روايتى از امام باقر عليه السلام و امام صادق عليه السلام در مذمت بعضى از شيعيان نتيجهگيرى مىكند كه؛
خستگى و دلسردى اميرمؤمنان و فرزندانش از شيعيان خويش بوده و آنان سبب شدند تا خون اهلبيت عليهم السلام و آبروى آنان بريزد و اهلبيت عليهم السلام مسؤوليّت شهادت امام حسين و يارانش را مستقيماً بر دوش شيعيان مىگذارند و اهلبيت بر آنان نفرين كردهاند و آنان را به اهل كتاب كه كتاب را پشت سر مىاندازند تشبيه كرده و با ذكر جملهاى از حديثى، آنان را رافضه در نزد خدا معرّفى مىكند و در پايان ماتمسرايى مىكند و مىنويسد: «اهلبيت پيامبر! اى چهرههاى پاك و مقدس! در قبال اين همه مصائبى كه از شيعيانتان تحمل كرديد خدايتان پاداش دهد.»
در بخش دوم اين فصل نويسنده به زعم خويش به ذكر توهينهايى كه شيعيان به پيامبر و اهلبيت عليهم السلام نمودهاند مىپردازد و در آخر فصل تحت عنوان قاتل اهلبيت كيست؟! بيان مىكند كه با مراجعه به كتب معتبر خويش در مىيابيم ذريهطاهره چگونه به شهادت رسيدند و قاتل آنان كيست؟ عدهى زيادى از آنان در مناطق شيعهنشين به دست خود شيعيان به شهادت رسيدند ....
در اينجا چند مطلب است كه بايد مورد توجّه قرار گيرد و به سؤالات مربوط در اين زمينه پاسخ داده شود؛
الف: آيا هدف از عزادارى داغ نگهداشتن احساسات مردم است؟
و منشأَ اين عزادارى كجاست؟ و چه كسانى و براى رسيدن به چه اهدافى اين كار را شروع كرده و دستور به برپايى آن دادند؟
ب: آيا واقعاً خون اهلبيت عليهم السلام را شيعيان ريختند و مصيبتهايى را كه ديدند از شيعيان واقعى خودشان بود و آنان از روز اوّل بناى ظلم بر اهلبيت را (آن طور كه نويسنده بيان مىكند) نهادند و گناه تمام ظلمها متوجّه شيعيان است؟!!
ج: آيا جملات ذكر شده در كتاب در مذمّت اهل كوفه براى نتيجهگيرى براى مقصّردانستن شيعيان كافى است و مقصود امامان از اينكه احياناً به شيعيان رافضى اطلاق كردند چيست؟
د: آيا روايات ذكر شده در باب توهين شيعيان به پيامبر و اهلبيت عليهم السلام صحّت دارد و آيا نتيجهگيريهاى نويسنده درست است؟!!
امّا مطلب اوّل
با مراجعه به متون تاريخى و روايى معلوم مىشود منشأَ عزادارى و داغنگهداشتن احساسات مردم در عزادارى براى اهلبيت خصوصاً سالار شهيدان عليه السلام توسط خود اهلبيت عليهم السلام صورت مىگرفته است و آنان مردم را براى برپايى اين مراسم و زيارت قبور مطهّر آنان به خصوص زيارت كربلاى معلى تشويق مىكردهاند و خود در پيشاپيش مردم در منازل خويش ماتمسرايى مىكردهاند و از شاعرانى چون دعبل خزايى و ... مىخواستند بر ايشان مرثيه
بخوانند تا آنان و خانوادهشان بر ماتم امام حسين عليه السلام و ظلمهايى كه بر اهلبيت عليهم السلام شده اشك بريزندبلكه دستور به بر پايى مراسم ماتم براى خويش مىدادندتا آنجا كه امام باقر عليه السلام از امام صادق عليه السلام مىخواهد مقدارى از اموالس راوقف عزادارى براى او در منا كند.(1)براى اطلاع بيشتر مىتوان به كتابهايى چون: اللهوف على قتلى الطفوف، منتهى الامال، بحارالانوار، حماسه حسينى و ... مراجعه كرد.
همچنين عزادارى داراى بركات بسيارى است كه قابل شمارش نيست كه از جمله آنها، آموزش معارف دينى- ارج نهادن به زحمات اهلبيت عليهم السلام (همچنان كه براى شخصيّتهاى هر ملتى يادواره گرفته مىشود) زنده نگهداشتن حماسه شهادت و ايثار- پرداخت اجر رسالت پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله زمينه براى برپايى انقلابها و نهضتهاى رهايىبخش و اسلامى؛ نظير، قيام 15 خرداد و انقلاب اسلامى ايران و ... بلكه مىتوان گفت اصل بقاى اسلام به وسيلهى همين عزادارىها بوده است و شايد معناى حديث مشهور نبوى «حسين منى و انامن حسين»، «حسين از من است و من از حسينم» اين باشد كه حسين از نسل رسول خدا است و بقاى نام و دين آن حضرت به وسيله حسين عليه السلام است وگرنه چه معنا دارد كه بخواهد پيامبر صلى الله عليه و آله از حسين عليه السلام باشد. مناسب
1) -/ بحار الانوار 46/ 220 و فروع كافى 5/ 117
است اين جمله مشهور امام خمينى- قدس سره- را ذكر كنيم كه فرمودند:
محرّم و صفر را زنده نگهداريد تا اسلام زنده بماند.
در نتيجه، اصل عزادارى از خود اهلبيت عليهم السلام شروع مىشود و شيعيان به آنان اقتدا كرده و سنت آنان را زنده نگه مىدارند و توهين در آن به اهل سنت نمىشود.
امّا مطلب دوم
اگر نويسنده يك نگاه اجمالى به تاريخ مىانداخت و حتى به منابع اهل سنت مثل تاريخ طبرى و ابنقتيبه وابنابىالحديد معتزلى مراجعه مىكرد پى مىبرد كه چه كسانى بناى ظلم به اهلبيت عليهم السلام را نهادند و حتّى چه كسانى موجب انحراف مردم كوفه شدند.
او كه گناه قتل امام حسين عليه السلام را به گردن شيعيان مىگذارد جا داشت يك نگاه به زيارت عاشورا بيندازد تا ببيند امام باقر عليه السلام در اين زيارت به چه كسانى لعن مىكند و قبل از لعن بر قاتلين حسينبنعلى عليه السلام چه افرادى مورد لعن قرار گرفتهاند. در آنجا اين جملات به صورت روشن به چشم مىخورد «لعن الله امة اسست اساس الظلم و الجور عليكم اهل البيت و لعنالله امة دفعتكم عن مقامكم وازالتكم عن مراتبكم التى رتبكم الله فيها و لعن الله امة قتلتكم» امام باقر عليه السلام در اين جملات به ما ياد مىدهد كه ريشه قتل اهلبيت عليهم السلام در ظلم و ستم بر آنان و غصب مقاماتشان است و مىفرمايد: خداوند آن امتى را لعنت كند كه اساس ظلم و جور بر
شما اهلبيت را نهادند و خداوند لعنت كند امتى را كه شما را از مقامتان باز داشتند و شما را از جايگاهى كه براى شما ترتيب داده بود كنار زدند و خداوند لعنت كند امّتى كه شما را كشتند.
و در جايى ديگر از امام باقر عليه السلام در اين زيارت مىشنويم كه مىفرمايد: «اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد و ال محمد و آخر تابع له على ذلك اللهم العن العصابة التى جاهدت الحسين ...» خدايا لعنت كن اولين ستمگرى كه به حق محمد و آل محمد ستم كرد و (لعنت كن) آخرين پيروِ اوّلين ستمگر را بر آن (حق محمد و آل محمد).
خدايا لعنت كن گروهى را كه با حسين جنگيدند ....
اى فردى كه خود را مدافع اهلبيت معرفى مىكنى و كتابت را به اين نام مىنامى از شمامىپرسيم چه كسانى اولين ظالم به حق اهلبيت عليهم السلام بودندآيا شيعيان بودند؟! آيا شيعيان، فدك را از حضرت زهرا عليها السلام تنها يادگار رسول خدا غصب كردند؟! آيا شيعيان آن حضرت را مضروب ساختند و پهلويش را شكستند و فرزندش را كشتند و هيزم آوردند و خانهاش را به آتش كشيدند؟! آيا شيعيان، على عليه السلام را از خانه بيرون كشيدند و براى گرفتن بيعت به مسجد بردند؟!!
حتماً به نظر نويسنده عايشه امالمؤمنين دختر ابوبكر و طلحه و زبير كه به بهانه انتقام از خون عثمان با على عليه السلام جنگيدند همان شيعيان آن امام بودند!!!
و يا معاويه كه منصوب از طرف خليفه دوم و سوم بر منطقه شام بود
و جنگ صفين را برپا كرد و 25 هزار نفر از سپاه امام على عليه السلام شهيد (و 45 هزار نفر از سپاه شام كشته) شدند(1)، از شيعيان بود!! و يا داستان به وجود آمدن خوارج كه عمروعاص و معاويه طراحى كردند باز كار شيعيان بود يا حتماً عمروعاص هم شيعه بود و حتماً آن زمانى كه پيامبر صلى الله عليه و آله نزديك رحلت، قلم و كاغذ خواست تا از گمراهى جلوگيرى كند (عمر بن خطاب) همان فردى كه مانع شد و گفت: كتاب خدا براى ما كافى است و اين شخص (پيامبر) هذيان مىگويد .... يكى از شيعيان بوده است!!!
و حتماً به نظر نويسنده كسانى كه داخل خانهى على عليه السلام جمع شده بودند و به غصب خلافت توسط ابوبكر و عمر و ابوعبيده جراح معترض بودند از دشمنان على عليه السلام و ضد شيعه بودند و يا عمار و مالك اشتر نخعى و رشيد هجرى و حجربنعدى كه فدائى امام شدند ضد شيعه بودند و يا آنان كه در ركاب حسينبنعلى عليه السلام قبل از آن حضرت جان خويش را فداى او و خاندانش نمودند ضد شيعه بودند!!! و گويا شيعه در فرهنگ نويسنده؛ يعنى، هر كسى كه عليه اهلبيت- عليهم السلام- كارى انجام داده است و نه كسى كه پيرو اهلبيت و فدايى آنان و زنده نگهدارندهى نام و يادشان است و گويا تنها كسانى كه هيچ نقشى در بقاى نام و ميراث امامان عليهم السلام نداشتهاند شيعه هستند. «اللهم انا نشكو اليك فقد نبينا و غيبة ولينا و
1) -/-/ نقش عايشه در تاريخ اسلام 3/ 104
كثرة عدونا و قلة عددنا و تظاهرالزمان علينا».(1)
خدايا، ما به پيروى از اهلبيت (كه معناى شيعه نيز چيزى جز پيرو نيست) به آنانى كه به پيامبر ستم كردند و به خصوص كسانى كه بناى ظلم بر محمد و آل محمد عليهم السلام را گذاشتند و مقام آنان را غصب كردند و آنان را كشتند و دستور تو را در رعايت حقوقشان پياده نكردند لعن مىكنيم و از آنان تبرى مىجوييم و بر كسانى كه با قلم و بيان خويش در مسير آنان قدم بر مىدارند و آگاهانه به دشمنان پيامبر و اهلبيت عليهم السلام خدمت مىكنند نفرين مىكنيم و از آنان تبرى مىجوييم.
امّا مطلب سوم
جملاتى كه نويسنده در مذمّت اهل كوفه آورده است براى نتيجهگيرى كافى نيست زيرا در مجموعِ سخنان به جز يك مورد آنان به عنوان شيعه مورد خطاب قرار نگرفتهاند و آن جمله اولى است كه از روضه كافى ذكر مىكند
اولا": اين روايت از ابى الحسن عليه السلام كه همان امام هفتم است مىباشد و نويسنده گمان كرده مقصود از ابى الحسن امير مؤمنان على عليه السلام است با اين كه از امور بديهى نزد هر طلبهاى است كه مقصود از ابىالحسن در روايات امام هفتم عليه السلام است آفرين به
1) مفاتيحالجنان، اعمال شبهاى ماه مبارك رمضان، دعاى افتتاح.
كسى كه به خيال خود به بالاترين مرتبه اجتهاد رسيده است!!! ثانيا" اين روايت ضعيف است زيرا در سند آن محمد بن سليمان است كه در كتب رجال به طور قطع ضعيف شمرده شده است(1). همچنان كه ساير روايات نيز از نظر سند اشكال دارد به خصوص روايت مربوط رأى به امام باقر عليه السلام، زيرا درسند آن سلام سعيد جمحى است و او توثيق نشده است وروايت امام صادق عليه السلام اشاره به انتظار امام از پيروان خويش درحفظ حديث دارد وهيچ كس ادعا نكرده كه شيعيان همه خوبند وبى اشكال، واين موضوع غير از چيزى است كه نويسنده به دنبال اثبات آن است ضمن اين كه بسيارى از شيعيان مورد ستايش قرار گرفتهاند كه نمونههاى آن در صفحات آتى مىآيد.-/ انشاءالله-/
ثالثا" مردم كوفه وسپاه ان حضرت تا زمانى كه مطيع على عليه السلام بودند شيعيان او و پيروان اهلبيت عليهم السلام بودند و آن زمان كه از اطاعت آنان سرپيچيدند و پيرو هوى و هوس شدند و به شايعات معاويه (دشمن امام) گوش فرا دادند ديگر شيعيان آن حضرت نبودند گرچه ادعاى آن را داشتند آنان در حقيقت در هنگام مخالفت با امام خويش و پيروى از رهنمود معاويه شيعه معاويه بودند نه شيعه على عليه السلام، شاهد بر اين سخن كلام حضرت سيدالشهدا در روز عاشورا است كه به مردم كوفه و قاتلان خويش
1) -/-/ معجم رجالالحديث 16/ 134
فرمود: «يا شيعة ال ابى سفيان ان لم يكن لكم دين و كنتم لا تخافون المعاد فكونوا احراراً فى ديناكم».(1)ودر واقع سخنامام عليه السلام در مذمت لشكرى است كه از عثمان به ارث رسيده وتربيت شده ابوبكر وعمر بودند.
پس تمام آنچه در روايات در مذمّت مردم كوفه آمده است از اميرمؤمنان و امام حسن و امام حسين و امام سجاد عليهم السلام و حضرت زينت و فاطمه صغرى عليها السلام مربوط به شيعيان آل ابىسفيان و پيروان معاويه و يزيد است و معلوم است كه معاويه منصوب خليفه دوم و سوم و فرزندش يزيد منصوب معاويه است و هيچ ربطى به شيعيان واقعى اهلبيت عليهم السلام ندارد زيرا كه شيعيان امام على عليه السلام و اهلبيت عليهم السلام در كنار آنان و مدافع حريمشان بودند و همواره مورد تعريف و تمجيد قرار داشتند به عنوان نمونه مىتوان به جمله حضرت سيدالشهدا عليه السلام در شب عاشورا اشاره كرد كه خطاب به شيعيان خويش در كربلا فرمود: «بىترديد من اصحاب و يارانى صالحتر از شما نمىشناسم ....»(2)ضمن اين كه درآن زمان شيعى معروفى در كوفه وجودنداشت زيرابه دستور معاويه، زياد بن ابيه به تعقيب شيعيان پرداخته بود لذابسيارى از شيعيان از كوفه يا شهيد يا آواره شده بودند.(3)وكسانى كه با امام حسين عليه السلام مىجنگيدند تصريح مىكردند كه به خاطر
كينه با پدرت با تو مىجنگيم!!
حال اين سؤال را مطرح مىكنيم كه چه كسانى به اهلبيت عليهم السلام ستم كردند و آنان را به بدترين وضع كشتند؟ كسانى كه حضرت زهرا عليها السلام را به شهادت رساندند وخانه وحى را به آتش كشيدند چه كسانى بودند؟ فتنه جمل توسط چه كسى به پا شد؟ غير از عايشه دختر ابوبكر و طلحه و زبير؟ جنگ صفين توسط چه كسانى به راه افتاد؟ آيا به جز معاويه و فرزند خليفه دوم عبيداللهبنعمر و همدستانشان كسى ديگرى بود؟ فتنه خوارج نهروان و تفرقه در سپاه على عليه السلام زايدهى توطئهى چه كسانى بود غير از معاويه و عمروعاص كه منصوب از طرف خليفه دوم و سوم بودند؟ آيا ابنملجم كه قاتل على عليه السلام بود نتيجهى اين فكر نبود؟ آيا جاسوسان معاويه زمينهى شكست سپاه امام را فراهم نكردند؟ آيا منصوبان از طرف معاويه و يزيد با ارعاب و جوسازى مردم را از اهلبيت عليهم السلام جدا نكردند؟ حال چه كسى ظلم به خاندان رسالت را روا داشت؟ آيا شيعيان واقعى بودند يا كسانى كه نويسنده، آنها رامىستايد وبعضى را مرد شماره دوى اسلام مىداند يا همچون عايشه كه در نزد او صديقه است؟
وقتى انسان تاريخ را بررسى مىكند مىبيند گاهى بايد بر شيعيان اهلبيت عليهم السلام بيشتر گريه كرد؛ زيرا اولًا: امامان معصوم عليهم السلام با
خبرهايى كه از پيامبر به آنان رسيده بود مىدانستند چه مصايبى بر آنان وارد خواهد شد و اجر و پاداش خويش را نيز مىدانستند ولى شيعيان از اين امر محروم بودند مگر آنقدرى را كه خود اهلبيت عليهم السلام براى شيعيان خُلَّص بيان مىفرمودند؛ نظير، شب عاشورا.
ثانياً: آنان غير از دردها و زجرهايى كه كشيدند و جان و مال و فرزندان را فداى امامان خويش نمودند مورد بدترين تهمتها قرار گرفتند- فراموش نمىكنم در مكه مكرمه بعد از قتلعام حجاج بيتالله الحرام يك جوان عرب به بنده گفت: خدا شيعيان را لعنت كند شما قاتلان حسينبنعلى هستيد و اين زمانى بود كه در جبهههاى نبرد حق عليه باطل هزاران جوان رزمنده به عشق امام حسين عليه السلام و با نام آن حضرت و خاندان رسالت به شهادت مىرسيدند. خداوند اجر شيعيان را در كنار امامانشان مضاعف فرمايد و اين زحمات را پذيرا باشد.
در پايان اين قسمت اشارهاى مىكنيم به روايتى كه نويسنده آورده است مبنى بر اينكه شيعيان رافضى هستند و آنان مورد لعن و نفرين هستند. او مىنويسد: «اهلبيت بر شيعيان دعاى بد كردند و آنان را به طواغيت اين امّت و ديگر گروهها تشبيه دادند و به كسانى كه كتاب را پشت سر مىاندازند علاوه بر آن فرموند هان! لعنت خدا بر ستمگران باد.»
وى در ادامه مىنويسد: «الله سماكم الرافضه! بنابر همين دلايل بود كه
نزد امام صادق- عليه السلام- آمدند و گفتند: چه كنيم ما به لقبى متهم شديم كه پشت ما را سنگين كرد و دلهاى ما دارد مىتركد و حاكمان خون ما را به خاطر آن حلال مىدانند؟ فرمودند: الرافضه؟! منظور رافضه است؟ گفتند: بله فرمودند: نه والله آنها نيستند كه اسم شما را رافضه گذاشتند خداوند شما را رافضه خوانده است». اصول كافى/ 5/ 34
اولًا براى بخش اول سخن خود هيچ مدرك و روايتى ذكر نكرد و از پيش خود مطالب را آورده است، ثانياً اصول كافى بدون ترجمه 2 جلد و با ترجمه 4 جلد است تا ايشان بخش دوم كه الله سماكم الرافضه است را از آنجا آورده باشد.
آرى؛ در جلد 8 كافى (روضه كافى) حديثى طولانى در اين باره وجود دارد و جملهى فوق در اوايل حديث آمده است واين حديث گرچه ازنظر سند ضعيف است زيرا در سند آن محمد بن سليمان و سليمان بن عبدالله است وهردو ضعيف هستند ولى مامتن حديث را در اينجا ذكر مىكنيم تا خوانندگان گرامى خود قضاوت كنند كه آيا نقل حديث به اين شكل خيانت و بازى كردن با مذهب و با مردم نيست؟ و آيا اين حديث در رد مذهب تشيّع و مذمّت شيعيان است يا مدح و ذكر فضايل آنان؟
امّا حديث:
«محمد بن سليمان از پدرش نقل مىكند كهگفت: من نزد امامصادق عليه السلام بودم كه ابوبصير بر آن حضرت در حالى كه نفس
مىزد وارد شد وقتى كه در گوشهاى جاى گرفت امام صادق عليه السلام به او (ابوبصير كه كنيه ديگرش ابومحمد بود) فرمود: اى ابامحمد اين نفس بلند براى چيست؟ گفت: فدايت شوم اى فرزند رسول خدا، پير شدم و استخوانم نازك شده و مرگم نزديك شده با اين حال نمىدانمكه پايان كارم به كج ختم مىشود؟ امامصادق عليه السلام فرمود:
اى ابامحمد آيا شما هم اين طور سخن مىگويى؟! گفت: فدايت شوم، چطور اين را نگويم؟! فرمود: اى ابامحمد آيا مىدانى كه خداوند جوانان شما را گرامى مىدارد و از پيران شما حيا مىكند؟
گفت: فدايت شوم چگونه جوانان را گرامى مىدارد و از پيران حيا مىكند؟ فرمود: جوانان راگرامى مىدارد از عذاب كردن و از پيران حيا مىكند تا آنان را مؤاخذه كند (ابوبصير) گفت: گفتم: فدايت شوم اين امر تنها براى ما (شيعيان) است يا براى همه اهل توحيد؟
فرمود: نه به خدا تنها براى شماست نه ديگران (ابوبصير) گفت:
گفتم فدايت شوم لقبى بر ما مىنهند كه پشت ما به واسطه آن شكسته شده و دلهاى ما مرده است و زمامداران خون ما را به خاطر آن حديثى كه دانشمندانِ آنان نقل كردند حلال مىشمرند (ابوبصير) گفت: پس امام صادق عليه السلام فرمود: (لقب) رافضه (را مىگويى)؟ گفتم: آرى فرمود: نه به خدا سوگند آنان اسم رافضه را بر شما نگذاشتند ولى خداوند شما را به اين نام ناميده است اى ابامحمد آيا نمىدانى كه 70 نفر از بنىاسرائيل فرعون و قومش را رها كردند آن زمان كه بر ايشان گمراهى آنان معلوم شد پس به
موسى پيوستند آن زمان كه او را بر هدايت (الهى) يافتند پس اين گروه در لشكر موسى را رافضى ناميدند زيرا آنان فرعون را رفض و ترك كردند و آنان در آن لشكر از همه بيشتر عبادت داشتند و بيش از همه موسى و هارون و فرزندان آن دو را دوست داشتند پس خداوند به حضرت موسى عليه السلام وحى كرد كه اين نام را براى آنان در تورات ثبت كن زيرا من آنان را به اين نام (رافضه) ناميدم و اين مليت را بر ايشان قرار دادم پس موسى اين نام (رافضه) را بر ايشان ثبت كرد پس خداوند آن را براى شما ذخيره كرد تا شما را به اين نام ناميد اى ابامحمد، آنان (غير شيعه) رفض و ترك خوبى كردند و شما ترك و رفض بدى كرديد مردم گروه گروه شدند و شما گروهى شديد با اهلبيت پيامبرتان. و شما به دنبال آنان رفتيد و آنچه خداوند براى شما برگزيده بود اختيار كرديد و آنچه را خدا اراده كرده بود خواستيد پس بشارت بدهيد بشارت بدهيد به خدا سوگند شما مورد رحم الهى هستيد كه از خوبان شما پذيرفته و بدهاى شما مورد عفو قرار گرفته است هركس در روز قيامت بيايد ولى آنچه شما داريد (از ولايت اهلبيت) با خود نياورد از او كار خوبى پذيرفته نمىشود و كار بد او مورد آمرزش قرار نمىگيرد.
اى ابامحمد شاد گرديدى؟ (ابابصير) گفت: گفتم: بيشتر بفرما فدايت شوم فرمود: اى ابامحمد براى خداوند فرشتگانى است كه گناهان را از پشت شيعيان مىريزند آن طور كه باد برگ را در فصل
پاييز مىريزد ....»(1)نكته:
دقّت در رواياتى كه دربارهى شيعه از اهلبيت عصمت عليهم السلام رسيده است ما را به اين امر رهنمون مىسازد كه تشيّع و شيعيان واقعى داراى جايگاه و منزلتى بس رفيع هستند تا جايى كهامام حسين عليه السلام جايگاه خد رابراى آنان از خدا در خواست مىكند.(2)از رسول خدا صلى الله عليه و آله روايت شده است كه خطاب به على عليه السلام فرمود: «و شيعتك على منابر من نور مبيضة وجوههم حولى فى الجنة و هم جيرانى»، «شيعيان تو بر جايگاههايى از نورند در حالى كه چهرههاى روشن دارند و در بهشت در اطراف من هستند و آنان همسايگان من هستند».(3)و نيز از آن حضرت وارد شده است كه فرمود: «والذى نفسى بيده ان هذا و شيعته لهم الفائزون يوم القيمة».(4)
و آنچه از تعريف و تمجيد و بيان فضايل آمده است اشاره به اين شخصيّتهاى بزرگ الهى است و آنچه از مذمّتها و نكوهشها از لسان اهلبيت عليهم السلام رسيده است مربوط به مذهب تشيّع و پيروان
واقعى آنان نيست بلكه در حقيقت مذمت و نكوهش رفتار بد و تبرّى از كار آنان است و اين عمل فوايد متعدّدى دارد كه از جمله آن پى بردن به نقاط ضعف و اصلاح خويش و شناسايى شيعيان واقعى و ادّعايى و خود را بىجهت در نزد بزرگان دين عزيز نديدن.
لذا در حديث از امام باقر عليه السلام است: «... به خدا شيعه ما نيست جز كسى كه از خدا تقوى داشته باشد و او را اطاعت كند شيعيان ما شناخته نمىشوند جز با فروتنى، خشوع، امانتدارى، زيادى ياد خدا، نماز و روزه، نيكى به پدر و مادر، مراعات همسايگان نيازمند و قرضمندان و يتيمان، راستىگفتار، تلاوت قرآن و ... اگر كسى بگويد كه پيامبر صلى الله عليه و آله و على عليه السلام را دوست دارم امّااز رفتار و روش آنها پيروى نكند محبّتش به آنها سودى ندهد ... هر كس مطيع خدا باشد دوست ما و هر كه نافرمانى خدا كند دشمن ماست و ولايت ما جز با عمل كردن و پارسايى به دست نمىآيد.»(1)وآنقدر روايات در مدح شيعه از پيامبر و اهل بيت عليهم السلام وارد شده است كه بعضى از اهل سنت ادعا كردهاند كه سنييان همان شيعيان مورد مدح هستند نظير ابن حجر هيتمى. او مىنويسد: ( (وشيعيان او (على) همان اهل سنتى هستند كه اورا دوست دارند همان طور كه خدا ورسولش (به دوستيش) فرمان دادهاند.(2)
بنابراين با آوردن چند روايت در مذمّت بعضى از شيعهنماها و چشمپوشى از روايات متعدّد در فضيلت شيعه كه ريشه تاريخى و عقلى دارد نمىتوان اصل تشيّع را كه بر مبناى پيروى و رهبرى اهلبيت عليهم السلام است زير سؤال برد و آن روايات رابه حساب اصل تشيّع نهاد.
آيا انتساب جرم و جنايتها، به پيروان خاندان رسالت عليهم السلام ظلم به اهلبيت عليهم السلام نيست؟
«اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد و آل محمد و آخر تابع له على ذلك».
امّا مطلب چهارم:
بررسى نمونه رواياتى كه نويسنده به عنوان توهينآورده است:
عنوان اول:
نويسنده روايتى ذكر مىكند كه على عليه السلام نقل مىكند كه غفير الاغ رسول خدا صلى الله عليه و آله با پيامبر سخن گفت عرضه داشت كه پدر و مادرم فدايت باد و آنگاه از پدر و از جد خود نقل مىكند كه جدش با نوح در كشتى بود و نوح بر پشت او دست كشيده و فرموده از نسل اين الاغ، الاغى پيدا خواهد شد كه سرور پيامبران و خاتم آنان بر او سوار خواهد شد، پس خدا را شكر كه مرا آن الاغ قرار داد.
و آنگاه سه نتيجه مىگيرد؛ و در برابر هر يك علامت تعجبى مىگذارد، اول: حرف زدن الاغ دوم: خطاب الاغ به پيامبر كه پدر و
مادرم فداى تو باد و سوم: وجود چهار واسطه بين الاغ پيامبر و الاغ در كشتى نوح.
و امّا جواب:
اولًا؛ بايد دانست اين روايت مستند نيست و تنها با لفظ روِىَ (روايت شده است) در كافى آمده است در نتيجه اين روايت از نظر روايتشناسان باطل است و نويسنده به گمان خويش خواسته با روايتى بىسند اتهام توهين به پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله را به شيعه نسبت دهد!! تعجب است از كسى كه ادعاى فقاهت و اجنهاد دارد چگونه به روراياتى ضعيف وبى سند تمسك مىكند؟!!
ثانياً؛ به فرض صحتِ روايت آيا حرف زدن الاغ محال است؟
شايد الاغ با همان زبان خود نه با زبان انسانها با پيامبر سخن گفته است و آن حضرت سخن او را شنيده و ديگران نشنيدهاند و اميرالمؤمنين على عليه السلام همان مكالمه را به زبان انسانها بازگو كرده باشد شاهد اين بيان آيه شريفه سوره نمل است كه درباره حضرت سليمان مىفرمايد: «و ورث سليمان داود و قال يا ايهاالناس علمنا منطق الطير ...»، سليمان از داود ارث برد و گفت: اى مردم به ما كلام پرندگان آموزش داده شده است ...».(1)شاهد ديگر آن گفتگوى مورچهها با يكديگر بود كه حضرت
1) - سوره نمل، آيه 16.
سليمان آن را شنيد و از سخن آنان به خنده آمد «و قالت نملة يا ايها النمل ادخلوا مساكنكم لا يحطمنكم سليمان و جنوده و هم لا يشعرون- فتسبم ضاحكاً من قولها ...»(1)و درباره هدهد نيز مىفرمايد: «فمكث غير بعيد فقال احطت بما لم تحط به وجئتك من سبأ بنبأ بيقين ...»، «مكث كوتاهى كرد پس (هدهد) گفت به چيزى اطلاع پيدا كردم كه شما به آن اطلاعى ندارى و خبرى قطعى از سبأ برايت آوردم».(2)آيا تعجب كردن نويسنده و مترجم از سخن گفتن الاغ با پيامبر صلى الله عليه و آله نشانه بىاطلاعى آنان از قرآن نيست؟ آنان كه ديگران را به رجوع به قرآن امر مىكنند چرا خود از قرآن غافلند. «اتامرون الناس بالبر و تنسون انفسكم و انتم تتلون الكتاب افلا تعقلون»، آيا مردم را به نيكى دستور مىدهيد ولى خود را فراموش مىكنيد در حالى كه كتاب را تلاوت مىكنيد، آيا از عقل خويش استفاده نمىكنيد»؟!(3)ثالثاً؛ اگر حيوانى با زبان خويش بخواهد با پيامبر صلى الله عليه و آله سخن بگويد و مطابق فهم خويش احترام كند، مثلًا، هدهد به سليمان بگويد فدايت شوم يا بگويد بچههايم يا پدر و مادرم فدايت باد اشكال دارد؟ و به آن پيامبر توهين نموده است؟! حيوان نيز مانند انسان شعور دارد و مطابق با شعور خويش آنچه در نزدش باارزش است فداى ديگرى مىكند، حال اگر الاغ چنين بكند الاغ توهين
كرده است؟ به فرض كه الاغ توهين كرده باشد چه تقصيرى متوجه شيعيان است كه بايد (به گمان نويسنده) چوب نفهمى الاغ را بخورند؟! و آيا ذكر كلام يك حيوان اگر همراه با توهين باشد گناه و حرام است؟! اگر چنين باشد پس بايد نويسنده به خدا هم العياذبالله اشكال بگيرد، زيرا در سوره نمل از قول مورچهى، سليمان نقل مىكند كه گفت: «لا يحطمنكم سليمان و جنوده و هم لا يشعرون»، «مواظب باشيد كه سليمان و لشكريان او شما را پايمال نكنند در حالى كه آنان شعور ندارند». آيا كلام مورچه سليمان كه در قرآن آمده توهينآميزتر است يا كلام غفير، الاغ پيامبر صلى الله عليه و آله كه در كافى به صورت «رُوِىَ، يعنى روايت شده» آمده است؟! بىلطف نيست ضربالمثلى آورده شود؛ مىگويند: شخصى قرآن مىخواند وقتى به سوره جمعه، آيه «كمثل الحمار» رسيد كلمه «حمار» را خط زد و گفت: قرآن مقدس است و بودن كلمه حمار در آن بىاحترامى به قرآن است!!
رابعاً؛ در مورد حذف اجداد الاغ در سند روايتى كه از جد اعلاى خود در كشتى با نوح بوده است بايد گفت: در بين انسانها نيز اين امر همواره مرسوم است كه جهت اختصار واسطهها حذف مىشود، حال اگر در ذكر سند، بخشى از آن قطع شود آيا بايد اصل حديث به باد تمسخر گرفته شود؟ هميشه مرسوم بوده كه فرد جهت اختصار واسطهها را حذف مىكند معمولًا گويندگان و نويسندگان يكى دو واسطه بين خود تا گوينده اصلى را ذكر
مىكنند و بقيه را حذف مىكنند اگر الاغ پيامبر صلى الله عليه و آله همين كار انسانها را انجام دهد و براى اختصار و عدم ملامت شنونده سند و كلام خود را كوتاه كند بايد الاغ زير سؤال برود كه جد تو چگونه از الاغ در كشتى حضرت نوح عليه السلام اين كلام را روايت كرده است؟!!
خامساً؛ دراينجا نويسنده به روايتى استناد كردهاست كه همه واسطههاى آن حذف شده وبه صورت (روى- روايت شده) آمده است امّابه الاغ كه چند واسطه را ذكركرده و چند واسطه راحذف كردهاستاشكال مىگيرد، آيا به الاغ بيشتر اشكال وارد است يا به نويسند؟!
سادسا" نظير اين روايتدر كتابهاى اهل تسنن وجود دارد به يك نمونه آن توجه فرماييد: ابن كثير در كتاب (البدايه والنهايه) در باب معجزات پيامبر (ص) مىنويسد: ( (ابن منظورگفت: چون خداوند خيبر را براى پيامبرش صلى الله عليه و سلم فتح كرد در سهم آن حضرت .... الاغى سياه ومكتل قرارگرفت. پيامبر صلى الله عليه و سلم با الاغ سخن گفت والاغ نيز با آن حضرت. پيامبر به او فرمود: نامت چيست؟ گفت: يزيد پسر شهاب، خداونداز نسل جّدم 60 الاغ بيرون آورد كه فقط پيامبران بر آنها سوار مىسدند وازآن الاغها تنها من ماندهام واز پيامبران تنها شما باقى ماندهاى ومن منتظربودم تابرمن سوارشوى ومن پيش از اين از يك يهودى بودم واز روى عمد وقصدبر او سخت مىگرفتم واوبر شكم وپشت من مىزد. پيامبر صلى الله عليه و سلم فرمود: من نام تو را يعفور گذاشتم. اى يعفور؟ الاغ گفت: لبيك. فرمود: (الاغ) ماده
مىخواهى؟ گفت: نه. پيامبر براى انجام كارهايش بر سوار مىشد پس وقتى از آن پياده مىشدآن را به در خانه يهودى مىفرست الاغ با سردرب مىكوبيد. صاحب خانه بيرون مىآمد وآن با سرشبه او اشاره مىكرد كه رسول خدا صلى الله عليه و سلم را اجابت كن ...»(1)امامطلبى كه در باره خواندن اصول كافى نزدمرحوم آيةالله خوئى متذكر مىشود از اساس غلط است زيرا خواندن كتب حديث در نزد بزرگان در مدارى اهل سنت مرسوم است نه در حوزههاى علميّه شيعه. در ضمن شيوه مرحوم آيةالله خوئى اين است كه به روايت مرسل وبى سند توجهى ندارد حتّى روايتهايى كه مرسل وبى سندى كه مشهور به آن عملكرده باشند.
حتّى پيامبر؟!
بعد از حديث مربوط به الاغ پيامبر صلى الله عليه و آله سه حديث ديگر ذكر مىكند مبنى بر انتساب عدم رعايت مسايل ناموسى به پيامبر با عنوان پسرعموى ناز! مرا آزرده مكن! حق خادم! و آنگاه مىنويسد: «هم چنان كه ملاحظه مىكنيد در اين چرنديات، اهانت آشكارى به رسول خدا است. به همين شش روايت در رابطه با پيامبر- صلى الله عليه و آله- اكتفا مىكنيم و به موضوع بعدى مىپردازيم.»
اولًا؛ نويسنده چهار حديث بيشتر نياورده نه شش روايت،
1) -/-/ البداية والنهاية 6/ 158 و شمائلالرسول ص 354 والخصائصالكبرى 2/ 64
مىگويند: دروغگو كم حافظه است. لااقل نويسنده آنچه به عنوان حديث آورده شمارش مىكرد و بعد مىگفت چندتاست تا ما دربارهى صحّت و سقم آن گفتگو كنيم.
ثانياً؛ اشكالاتى كه در باره حديث اول ذكر شد مانند بىسند بودن آن، در اين سه روايت نيز وجود دارد و از سه حديث باقيمانده حديث آخر را نه تنها دركتاب بحارالانوار با آدرسى كه نويسنده ذكر كرد نيافتيم بلكه در قسمتهاى ديگر بحارالانوار كه احتمال مىداديم آمده باشد تفحص كرديم و چيزى حتى نزديك به آن از جهت معنا هم نيافتيم و لذا حديث آخر سخن بىمدرك و بىارزش است. و به فرض بود چنين حديثى، از درجه اعتبار ساقط است زيرا مرحوم علامه مجلسى- ره- بنابر جمعآورى احاديث و وقايع نقل شده در تاريخ را داشته است و هيچ عالمى از شيعيان تمام آنچه در بحار آمده است را تأييد نكرده است.
اما راجع به دو حديث ديگر؛ متأسفانه نويسنده هر دو حديث را قيچى كرده و حق را وارونه جلوه داده است ما در اينجا متن حديث را مىآوريم تا سيهروى شود هر كه در او غش باشد و به تعبير قرآن كريم «يحرفون الكلم عن مواضعه ...»(1)، «كلام را از جايگاه خويش تحريف مىكنند ...»
امّاحديثاول كهتحت عنوان «پسرعموى ناز»
1) - سوره مائده، آيه 13.
نويسندهآوردهاست؛
اسحاقبنعبدالله از پدرش از اميرالمؤمنين عليه السلام نقل مىكند كه فرمود: به نزد پيامبر آمدم در حالى كه ابوبكر و عمر در نزد او بودند من بين آن حضرت و عايشه نشستم عايشه به من گفت: جز ران من يا، ران رسول خدا جاى ديگرى نيافتى؟ پيامبر فرمود: ساكت باش اى عايشه مرا درباره على آزار مده او برادر من در دنيا و در آخرت است و او امير مؤمنان است كه خداوند او را بر پل صراط مىنشاند پس او اوليا و دوستان خويش را به بهشت و دشمنانش را به جهنم وارد مىكند.(1)نكته:
از حديث فوق و دهها حديث ديگر و كتابهاى تاريخى معلوم مىشود كه عايشه از همان ابتدا نسبت به اميرمؤمنان على عليه السلام نگاهى مثبت نداشته و اگر او جنگ جمل را به پا كرد و برخلاف فرمان خدا مانند زمان جاهليّت قبل از اسلام از خانه بيرون آمد در زمان حيات پيامبر صلى الله عليه و آله نيز چنين بوده و در هر فرصت ممكن او را آزار مىداده است و از حديث فوق معلوم مىشود كه آن حضرت براى امرى به نزديكى پيامبر صلى الله عليه و آله آمده و عايشه نيز مىخواهد به گونهاى به حضرت تعرض كند و جمله فوق را مىگويد و رسول
1) - تفسير برهان 4/ 225.
خدا صلى الله عليه و آله ضمن هشدار و اعتراض به عايشه، با جمله پايانىِ روايت به جايگاه على عليه السلام در دنيا و آخرت اشاره مىكند تا شايد عايشه متنبه شود و دست از معارضه با برترين خلق خدا بعد از پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله يعنى على عليه السلام بردارد.
على عليه السلام كه تربيت شده و بزرگ شده رسول خدا است او را همچون پدر خود مىداند گذشته از اين كه داماد و وصى آن حضرت است طبيعى است كه در فرصتهاى مختلف به نزد او بيايد و به صورت خصوصى با آن حضرت سخن بگويد و عايشه تاب تحمل اين جايگاه رفيع امام را در نزد پيامبر نداشته است.
درحقيقت اين عبارت عايشه در مقام تعرض است مانند اين كه در فارسى مىگوييم: «جاى ديگرى نبود كه روى دامن من نشستى؟!» كه اين جماه در مقام تعريض مىباشد و مؤلّف گويا فرق بين معناى كنايه وتعريض را با معناى صراحت را نمىداند!! وچون يك جمله از عايشه را مطابق خواست خود ديده است با حذف قسمت پايانى حديث و تغيير در بعضى از كلمات، بخشى از حديث را آورده و با تعبير پسر عموى ناز به پيامبر و اميرمؤمنان عليهما السلام توهين نموده است. «كذلك قال الذين من قبلهم مثل قولهم تشابهت قلوبهم ...»، «كسانى كه پيش از اينها بودند همچون اينان سخن مىگفتند (كه هماهنگى سخنانشان نشانه هماهنگى دلهايشان است زيرا)
قلبهايشان شبيه يكديگر است.»(1)روايت دومى كه در اين باب آمده وضعيتى مانند حديث فوق بلكه وضعيت بدترى دارد و رجوع به خود روايت چهره نويسنده و عايشه را هويدا مىكند.
امّا متن حديث:
سلمان و اباذر و مقداد مىگويند: على عليه السلام بر رسول صلى الله عليه و آله وارد شد در حالى كه عايشه پشت سر او ايستاده بود و خانه پراز جمعيت بود در ميان جمعيت پنج نفر اصحاب كتاب و پنج نفر اصحاب شورى بودند على عليه السلام جايى را براى نشستن نيافت پيامبر با اشاره به على عليه السلام به جاى خالى كه پشت سرش بود اشاره كرد در حالى كه عايشه عبايى بر سر داشت پشت سر پيامبر نشسته بود على عليه السلام بين پيامبر و عايشه كه جاى خالى بود نشست عايشه غضبناك شد و گفت: جايى ديگرى نيافتى كه آرام بگيرى غير از دامن من. پيامبر غضبناك شد و فرمود اى حميرا مرا درباره برادرم على اذيت نكن او امير مؤمنان و سرور مسلمانان و صاحب نور پيشتازان در روز قيامت است كه خداوند او را بر پل صراط قرار مىدهد پس اوليا و دوستانش را به بهشت و دشمنانش را به جهنم وارد مىكند.(2)
چند نكته:
اصحاب كتاب، طبق روايات وارده از اهلبيت عليهم السلام و تواريخ كسانى هستند كه در كعبه در سال آخر عمر پيامبر متنى را نوشته و امضا كردند مبنى بر جلوگيرى از انتقال امامت و ولايت و خلافت به على عليه السلام.(1)2) با توجه به نكته فوق مىتوان به علت توجه پيامبر و حساسيت او نسبت به على عليه السلام پى برد و چگونه مىخواهد با رهنمود خود جلو توطئههاى آتى را بگيرد، ضمن اينكه از حديث فوق استفاده مىشود كه جاى خالى براى على عليه السلام به جز پشت سر پيامبر در نزديكى عايشه وجود نداشته است ولى متأسفانه نويسنده با حذف و تحريف، رواياتى را كه مىتواند رهنمود براى اهل ايمان باشد چرنديات مىشمارد.
اساساً بسيارى از مردم براى ضربه زدن به دشمن خود، از هر بهانهاى استفاده مىكنند و كلمات را اين گونه به زبان مىآورند و به خصوص بعضى از زنان وقتى كسى ولو با فاصله، نزديكِ آنان بنشيند مىگويند جايى جز دامن پيدا نكردى؟ و به نظر مىرسد عايشه نيز از اين شيوه استفاده كرده است.
شايد ذكر حكايت فوق توسط امام اميرالمؤمنين عليه السلام براى رفع شبهه از اصحاب خود و مردم دربارهى علّت برخورد عايشه با آن
1) - براى اطلاع بيشتر به ج 28 بحارالانوار، صفحات 111 و 122 و 123 و 128 و 274 و ... مراجعه كنيد
حضرت باشد تا بتواند براى مردم ثابت كند كه كينه عايشه با او از ديرباز است و قضيه انتقام خون عثمان بهانهاى بيش نيست.
حال در اينجا؛ اين سؤال مطرح است كه آيا اين چند حديث مذكور چرنديات و توهين به پيامبر اسلام است يا بعضى از رواياتى كه بىحيائى را به پيامبر نسبت مىدهد و در منابع معتبر اهل سنت آمده است. ما چون بنا نداريم كه به مسائل اختلافى دامن بزنيم و تنها قصد روشن كردن اهداف نويسنده را داريم به چند روايت از منابع اهل سنت اشاره مىكنيم زيرا نويسنده، كتب اهل سنّت را مبرى از اين امور مىداند.
او در صفحهى 61 در بخش توهين به اميرالمؤمنين كه اشارهاى درباره آن خواهيم داشت، مىنويسد: اگر اين گونه روايات مسخره در كتب اهل سنت بود غوغا به پا مىكرديم و آنها را رسوا مىنموديم امّامتأسفانه در كتب خود ما شيعيان است.!
حال خوانندگان گرامى قضاوت كنند كدام يك از روايات توهين به پيامبر اسلام است آيا آنچه در بالا به صورت بريده و بىسند از كتب شيعيان نقل شده يا روايات وارده در كتب اهل سنت؟!
نمونهها:
خديجه دست او را گرفت و به سينهاش چسبانيد!!(1)2) برهنگى رسول خدا صلى الله عليه و آله/ بخارى مىگويد: رسول خدا با مشركين سنگى را جهت بازسازى كعبه منتقل مىكرد و بر آن حضرت شلوارى بود عباس به او گفت پسر برادر اگر شلوارت را باز مىكردى و بر شانهات زير سنگ مىگذاشتى؟ پس آن حضرت باز كرد و بر شانهاش نهاد (يا بن اخ لو حللت ازارك فجعلت على منكبيك دون الحجارة؟ فقال: فحلّه على منكبيه) پس آن حضرت افتاد و بيهوش شد از آن زمان ديگر آن حضرت عريان ديده نشد!!!(2)اين، نسبت به رسول خدا صلى الله عليه و آله داده مىشود در حالى كه آن حضرت فرمود: از كرامت خدايم به من اين است كه احدى عورتم را نديده است.(3)3) خوردن ذبيحه مشركان/ در مسند احمد است (و ديگران نيز روايت كردهاند) كه زيد (ابن عمروبن نفيل) بر پيامبر عبور كرد در حالى كه آن حضرت با سفيان بنحرث از سفرهاى كه بر ايشان تهيه شده بود مىخورد زيد را دعوت كردند او نپذيرفت از آن سفره بخورد و گفت من آنچه براى غير خدا ذبح شده نمىخورم و تنها آنچه نام خدا بر آن برده شده مىخورم!!!(4)
1) - الصحيح من سيرةالنبىالاعظم، ج 1، ص 119، به نقل از سيره حلبيه، ج 1، ص 140.
2) - الصحيح من سيرةالنبىالاعظم، ج 1، ص 137- 136
3) - الصحيح من سيرةالنبىالاعظم، ج 1، ص 139.
4) - الصحيح من سيرةالنبىالاعظم، ج 1، ص 158، به نقل از صحيح بخارى، ج 5، ص 50 و ج 7، ص 118 و سيره حلبيه، ج 1، ص 123، و مسنداحمد، ج 11، ص 189
پيامبروفتواى عائشه/ عائشه مىگويد: روزى رسول خدا بر من وارد شد مردى را كه كنارم نشسته بود مشاهده كرد اين موضوع بر رسول خدا (ص) گران آمدبه گونهاى كه آثار خشم را سيمايش مشاهده كردم. عرضه داشتم: اىرسول خدا اين برادر رضاعى من است. فرمود به برادران رضاعى خود نگاه كنيدهمانارضاع وشيرخوارگى از گرسنگى است. فتواى عايشه بر اين بودكه مردنامحرم با خوردن شير از زنان مردم با او محرم مىشود!!.(1)5) بول ايستاده/ بخارى ومسلم از حذيفه نقل مىكنندكه پيامبربه سايبان گروهى وارد شد پس به حالت ايستاده بول كرد!!! آنگاه آب خواست صلى الله عليه و سلم من برايش آب آوردم پس وضو گرفت.(2)
عدم رعايت حريم/ عبدالله بن زبيرروايتمىكند: پيامبر صلى الله عليه و سلم درصبح سردى (مرا دنبال مأموريت) فرستاد من باز گشتم واو با بعضى از همسرانش زير لحاف بود پس مرا داخل لحافكرد درنتيجه ما سه نفر (درزيريك لحاف) شديم!!(3)..
احاديثى ديگرى نيز در اين زمينه در آخر فصل مىآيد.
عنوان دوم
نويسنده تحت عنوان فوق رواياتى را ذكر مىكند كه ما يك به يك روايات و اظهارات او را مورد نقد و بررسى قرار مىدهيم.
در صفحه 60 بنابر نقل بحارالانوار حديثى از امام صادق عليه السلام نقل كرده كه بدين مضمون است: زنى عاشق مردى از انصار بود و براى بدام انداختن او سفيده تخممرغ را به لباسها و بين رانهايش ماليده و به نزد عمر آمد حضرت على كه مستشار قضايى عمر بود بلند شد و بين رانهايش را نگاه كرد و او را متهم ساخت!!
آنگاه نويسنده مىپرسد: «آيا واقعاً ممكن است اميرالمؤمنين بين رانهاى زن نامحرمى را نگاه كند؟! و آيا با عقل جور در مىآيد كه امام صادق- عليه السلام- چنين روايتى را نقل كند؟ آيا كسى كه با اهل بيت پيامبر- صلى الله عليه و آله- محبت داشته باشد چنين سخنى مىگويد؟!»
با مراجعه به اصل روايت، خوانندگان گرامى قضاوت كنند كه آيا باز خيانت ديگرى از نويسنده سرنزده است؟
امام صادق عليه السلام فرمود: زنى كه عاشق مردى از انصار شده بود و
نتوانسته بود نظر او را جلب كند تخممرغى را برداشته و زردى آن را دور ريخته و سفيدى آن را بر لباسش در ناحيه رانهايش ريخته و سپس به نزد عمر آمده و گفت اى اميرالمؤمنين اين مرد مرا در فلان محل گرفت و رسوايم نمود (و عفتم را برد) عمر خواست كه مرد انصارى را مجازات كند انصارى در حالى كه اميرالمؤمنين على عليه السلام حضور داشت مرتب قسم ياد مىكرد و مىگفت: اى امير مؤمنان دربارهى امر من تحقيق كن. پس چون زياد قسم داد عمر به اميرمؤمنان گفت: اى اباالحسن نظر شما چيست؟ امير مؤمنان نگاه به سفيدى بر لباس و دوران او انداخت پس آن زن را متهم كرد كه توطئه كرده است بعد دستور داد ظرف آب داغى كه شديد مىجوشيد بياورند آن آب را به محل سفيدى ريخت آن سفيدى پخته شد ....(1)همانطور كه در روايت آمده زن براى رسيدن به مقصد خويش، سفيدى تخممرغ را بر لباسش در قسمت دوران خويش ريخته بود تا بتواند آن مرد را متهم سازد و روايت دارد (على ثيابها بين فخذيها، سفيدى را بر لباسش در قسمت دورانش) معلوم است آن زن ران خود را در يك جلسه عمومى نشان خليفه و حاضران نمىدهد بلكه لباسش را كه در ناحيه دورانش هست نشان مىدهد و اين امرى است قابل قبول (و نويسنده، كلمه واو را خود اضافه كرده و
1) - بحارالانوار 40/ 303.
نوشته است آن را به لباسها و بين رانهايش ماليده بود در حالى كه اين جمله صحيح نيست).
جمله پايان حديث روشن مىكند كه حضرت براى روشن شدن موضوع به همان سفيده تخممرغ كه بر لباسش در قسمت ران او بوده نگاه كرده و چيزى را كه عمر نتوانسته تشخيص بدهد تشخيص داده است و يك جوان را از فتنه و قتل نجات داده است و اين باز عرفى است كه اگر كسى به لباس قسمت ران نگاه كند مردم مىگويند فلانى بين ران او نگاه كرد و مطلب را فهميد. كلمه نگاه به ران تفسير است از براى اين كه معلوم شود نگاه به ناحيه ديگر لباس او نبوده بلكه نگاه به لباس قسمت ران بوده است.
آيا حديثى كه با كمى دقت حقيقت امر در آن روشن مىشود اين قدر هياهو و جنجال مىخواهد؟!
و آيا قضيه به جاى كلاه، سرآوردن و يك كلاغ و چهل كلاغ كردن در اينجا مطرح نيست؟ آيا انسان به ياد آيه شريفه «فى قلوبهم مرض فزادهم الله مرضاً»(1)نمىافتد؟!
نكته ديگرى كه قابل توجه است اين كه اميرالمؤمنين على عليه السلام در مسايلى كه خليفه درمانده مىشد و اسلام يا جان فردى در معرض خطر بودو خليفه دست نيازبه سمت حضرت درازمىكرد امام عليه السلام آنان را راهنمايى مىكرد و از مهلكه نجات مىداد.
1) - سوره بقره، آيه.
در اين حديث بنابر نقل بحارالانوار از امام صادق عليه السلام آمده كه على عليه السلام در بالاى منبر بر زنى بداخلاق كلمات زشتى را بيان كرد و آن گاه نويسنده مىپرسد «آيا ممكن ست اميرالمؤمنين- عليه السلام- چنين سخنان زشتى از زبانشان بيرون كنند؟ و آيا امام صادق- عليه السلام- چنين سخن پوچى را نقل مىكند اگر اين گونه روايات مسخره در كتب اهل سنت مىبود غوغا به پا مىكرديم و آنها را رسوا مىنموديم اما متأسفانه در كتب خود ما شيعيان است.»
اولًا؛ اين روايت در كتب اهل سنت آمده است؛ نظير، شرح نهجالبلاغه ابنحديدمعتزلى.(1)ثانياً؛ اين روايت در كتب شيعه به عنوان روايت مجهول آمده است زيرا طبق نقل بحار از كتاب اختصاص عمربنعبدالعزيز از مردى روايت مىكند كه معلوم نيست كيست ونيز در سندش عيسى بن سليمان است كه مجهول الحال است. در نتيجه اين روايت بىارزش و فاقد اعتبار است.
ثالثاً؛ گاهى مخاطب آنقدر رذالت دارد و به هيچ وجه ساكت نمىشود و سخنان او نظير سلمان رشدى فقط هتاكى است كه بايد با بردن آبروى او چهره واقعى او را افشا كرد و مفاسد او را روشن
1) - ج 1، ص 254.
كرد تا ديگران از او اجتناب كنند و مبتلا به او نشوند كه او يك فرد بيمار و خطرناك است. اگر روايت به فرض صحيح باشد مخاطب امير مؤمنان على عليه السلام فردى از خوارج نهروان بود كه طبق نقلِ اول روايت پدر و برادرش به دست حضرت كشته شده و براى ضربهزدن به آن حضرت سخنانى خلاف ادب ابراز داشت در اول روايت آمده است: زنى بداخلاق نزد اميرالمؤمنين على عليه السلام آمد در حالى كه آن حضرت بر منبر بود و پدر و برادر آن زن را كشته بود آن زن گفت: اين قاتل دوستان است، آنگاه حضرت به او نگاهى كرد و كلماتى را به او گفت.
رابعاً؛ همين طور كه ملاحظه مىشود نويسنده باز در نقل روايت جنبه امانت را رعايت نكرده و اولِ حديث را كه مربوط به اين است كه وى از خوارج نهروان است و پدر و برادرش در جنگ با حضرت كشته شدهاند حذف كرده است.
خامساً؛ اگر ذكر معايب افراد بد باشد و توهين محسوب شود حتماً از ديدگاه نويسنده بايد خدا هم مورد بازخواست قرار بگيرد و يا بايد منكر قرآنى بودن بعضى از سورههاى قرآن شود از جمله سوره مسدّ كه درباره همسر ابىلهب مىفرمايد: «و امرأته حمالة الحطب فى جيدها حبل من مسدّ».(1)و آيه «اولئك كالانعام بل هم اضل»(2)وآيه ( (فمثله كمثل الكلب»(3)و آيه «كمثل الحمار».(4)
سادساً؛ در كتب اهل سنت آمده كه رسولخدا صلى الله عليه و آله فحش مىداد وبه آن دستور مىداد!!! يك نمونه:
ابى بن كعب ديد فردى به افتخارات جاهليت افتخار مىكند پس بدون كنايه وبا صراحت به او گفت: ....!!! مردم (به خاطر حرف زشت او) به او نگاه كردند. پس به مردم گفت: من هم مثل شما اين كار را (زشت) مىبينم فقط به شما بگويم كه رسول خدا رحمهما الله به ما دستور داد كه هر كس به افتخارات جاهليت مباهات كند بدون كنايه وبا صراحت بگويد: ...!(1)
نويسنده دو حديث از احتجاج طبرسى بدون اشاره به صفحه آن ذكر مىكند كه در حديث اول است: كه عمر و كسانى كه دور و بر او بودند طناب بر گردن اميرالمؤمنين انداختند و كشان كشان او را نزد ابوبكر بردند تا جائى كه او فرياد مىكشيد (يا ابنامى ان القوم استضعفونى و كادوا يقتلوننى)!!
آن گاه مىپرسد: آيا اميرالمؤمنين تا اين حد بزدل و ترسو بودند؟! و در حديث دوم آمده كه حضرت فاطمه- سلامالله عليها- به اميرالمؤمنين على- عليه السلام- فرمود اى فرزند ابوطالب! (ما اشتملت شيمه الجنين و قعدت حجره الظنين) خلق خوى انسان در تو نيست! و اينك متهم و غير قابل
1) -/ مسند احمد 5/ 136
اعتماد هستى!
مطلبى كه در قسمت اول آمده برگرفته از كتاب احتجاج از بين يك بخش طولانى است كه درباره كيفيت تخلف بعضى از اصحاب از دستور پيامبر و چگونگى بيعت با ابوبكر در غياب اهلبيت عليهم السلام (به علت اشتغال آنان به تجهيز پيامبر صلى الله عليه و آله) و توده مردم است و چگونگى بيعت عثمان و بنى اميه در مسجد النبى با ابوبكر و ايجاد جو رعب و وحشت براى مردم در گرفتن بيعت و مخالفت على عليه السلام را متذكر مىشود و حمايت جمعى از اصحاب از امام اميرمؤمنان و تجمعشان در خانهى على عليه السلام و رفتن على عليه السلام به اتفاق حضرات فاطمه و حسن و حسين عليهم السلام به درب خانه مهاجرين و انصار جهت استمداد در گرفتن حق خويش و همراهى نكردن مردم با آنان را بيان مىكند و آمدن عمر و قنفد و گروه زيادى به درب خانه على عليه السلام و تهيه هيزم جلو خانه آن حضرت و مضروب ساختن حضرت زهرا عليها السلام يادآور مىشود و بردن امام به مسجد و اشارهى آن حضرت به پيمانى كه آنان با هم بسته بودند در غصب خلافت و تهديد او را به قتل، ذكر مىكند كه حدود 7 صفحه است(1)و نويسنده، مطلب مورد نظر خود را تقريباً از بين سه صفحه استخراج نموده است و خودِ اين امر نشان مىدهد كه او از وقايع صدر اسلام و خيانتهاى بسيارى از خواص در آن دوران به
1) - احتجاج طبرسى 1/ 103 تا 110.
اسلام و پيامبر و ظلمهاى به اهلبيت عليهم السلام مطّلع بوده و دنبال نقطه ضعف بوده و چيزى را كه خود نشان مظلوميت آن امام هميشه مظلوم است به عنوان نقيصه بزرگ ذكر كرده است ما در چند سطر آتى جواب اين سؤال را كه چگونه شد كه على عليه السلام با قوه قهريه در برابر غاصبان، موضعگيرى نكرد از زبان آن حضرت و از زبان ابوبكر را ذكر مىكنيم تا مطلب روشن شود.
امّا مطلبى كه در قسمت دوم و تحت عنوان «متهم كيست؟» آمده است، جملهاى از فاطمه زهرا عليها السلام است كه بعد از رفتن به مسجد در جمع زنان بنىهاشم و سخنرانى آن حضرت در آن مكان و احتجاج با ابوبكر و مردم دربارهى فدك صورت گرفت و از رفتارهاى خلاف قرآن آنان و اولين حديثسازان پرده برداشت اين خطبه بيش از 12 صفحه است و در منابع شيعى و سنى آمده است.(1)بعد از آن سخنرانى و اتمام حجّت و بازگشت به منزل، وقتى همسر مظلومش را ديد كه خانهنشين و حقش را ضايع كردهاند و مانند متهمان با او برخورد مىكنند و تحقير شدن خود و امام و فرزندانش را در برابر مردم مشاهده كرد و ديد چگونه فدك كه وسيله معاش خانوادهاش است غصب كردهاند با آتشى از دل برخاسته به آن امام مظلوم خطاب كرد و گفت: «يابنابىطالب اشتملت شملة الجنين وقعدت حجرة الظنين نقضت قادمة الاجدل فخانك
1) -/ از جمله شرح نهج البلاغه ابنابىالحديد 16/ 236 ومروج الذهب 2/ 311 و النص والاجتهاد 106 و 107 ومراجعات 103 ودلائل الامامه طبرى 40 و 41 وبحار الانوار 43/ 158 و ...
ريش الاعزل هذا ابن ابى قحافه يبتزنى نحلة ابى و بلغة ابنى لقد اجهد فى خصامى و الفيته الدّفى كلامى ....»(1)
«اى پسر ابىطالب جامه فرا گير بر خود پيچيدهاى (غم تمام وجودت را فرا گرفته) و مانند كسانى كه متهم هستند نشستهاى (گويا مردم تو را متهم كردهاند)، چراغ دار راهنمايى گروه، پيمانشكنى كرده است پس افراد ناتوان و بىتقوى (زمام امر را به دست گرفته و) به تو خيانت كرده است اين (ابوبكر) پسر ابى قحافه است كه هديهاى كه پدرم به من داده است و وسيله زندگى فرزندانم است از من گرفته و در دشمنى با من كوشيده است او را در دشمنى شديد يافتم ....» گويا حضرت زهرا عليها السلام بادلى غمبار به همسر مظلومش كه زانوى غم در بغل گرفته مىگويد: چه شده كه مانند جنين در رحم مادر زانوى غم در بر گرفتهاى؟!
خواننده عزيز، شما را به خدا به مترجم و نويسندهاى كه خود را مدافع حق و اهلبيت و بيانكننده حقايق مىدانند بگوييد كجاى فرمايش حضرت زهرا عليها السلام است كه به امامش بفرمايد خلق و خوى انسان در تو نيست!! اين ترجمه از كجاى عبارت حضرت استفاده مىشود «اشتملت» از شمول و شامل شدن است يعنى در جامه پيچيدن، «شمله» هم به معناى جامه و چادر و لباس است و معناى جنين نيز روشن است.(2)
خوانندگان محترم در مىيابند كه چگونه نويسنده ومترجم حديث را تحريف كرده و كلمه (شمله) كه به معناى جامه است به (شيمه) كه به معناى خلق. خوى است تغيير داده اند تابه هدف خود برسند
مترجم در ترجمهى جملهى دوم مىنويسد و «اينك متهم و غير قابل اعتماد هستى!» آرى امام على عليه السلام متهم و غيرقابل اعتماد بود ولى نزد چه كسى؟ آيا نزد حضرت زهرا عليها السلام؟! او كه به امام نگفت: من به تو بد گمان هستم بلكه گفت: تو اين گونه كه نشستهاى مردم تو را متهم مىسازند، در حقيقت حضرت زهرا عليها السلام از وضعيت پيشآمده براى امام خويش متأثر است و با او درددل مىكند لكن معالاسف دين به دنيا فروشان سخنان آن حضرت را اين گونه وارونه جلوه مىدهند و بعد كتب شيعه و علماى شيعه را مورد هجوم قرار مىدهند!!
امّا اين سؤال كه چرا حضرت با قوه قهريه در برابر غاصبان مقابله نكرد؟
جوابهاى متعددى دارد كه ما داوطلبان را به كتاب «رنجهاى حضرت زهرا عليها السلام» نوشتهى علّامه سيدجعفر مرتضى عاملى ارجاع مىدهيم و در اينجا فقط به ذكر دو جواب اكتفا مىكنيم:
امير مؤمنان وقتى در مسجد مطّلع شد كه با توطئهى ابوبكر و عمر
و خالدبنوليد طرحى براى قتل او ريخته شده است گريبان عمر را گرفت و فرمود: اى پسر صهاك به خدا سوگند اگر عهد و پيمان از رسول خدا نبود و اگر در تقدير الهى نبود مىديدى كه (من با شما چگونه مقابله مىكنم و مىفهميدى كه) كداميك از ما ضعيف هستيم و قدرتمان كمتر است.(1)در جاى ديگر نيز به چند تن از صحابه خاص خود فرمود:
پيامبر صلى الله عليه و آله قبل از وفاتش به من فرمود: اى اباالحسن اين امّت بعد از من به تو خيانت مىكنند و عهد مرا نسبت به تو مىشكنند و تو نسبت به من مانند هارون به موسى هستى و امّت من رفتارشان مثل رفتار امت موسى با هارون است كه پيروى از سامرى كردند و هارون را رها كردند گفتم: اى رسول خدا در آن زمان چه كنم، فرمود: اگر ياور داشتى با آنان بجنگ وگرنه دست نگهدار و خونت را حفظ كن تا به من، مظلومانه ملحق شوى.(2)
وقتى عمر به ابوبكر گفت كه من درِ خانه على عليه السلام را مىبندم و نمىگذارم كارى بكند ابوبكر گفت: تو را به خدا قسم مىدهم دست از سخنان بيهودهات بردار، به خدا سوگند اگر پسر ابىطالب بخواهد من و تو را بكشد با دست چپ خويش مىكشد نه با دست
راست و تنها چيزى كه ما را از دست او نجات داده است يكى از اين سه امر است: 1) او تنهاست و ياورى ندارد 2) پيامبر صلى الله عليه و آله به او دستور داده كه با ما درگير نشود 3) هيچ قبيلهاى نيست مگر اينكه با او دشمنى دارد. و بدان كه اگر اين سه امر نبود حكومت به دست او مىرسيد گرچه ما هم ناراحت بوديم دنيا در نزد او بىارزش است و او را از مرگ باكى نيست آيا فراموش كردى روز جنگ احد همه فرار كرديم و از كوه بالا مىرفتيم در حالى كه زمامداران قوم (دلاوران عرب) اطراف او را گرفته بودند و يقين بود كه او كشته مىشود و هيچ راه فرارى از ميان آنان نداشت تا اينكه پياده به جنگ ادامه داد ....(1)امّا حديثهاى بعد در اين عنوان
نويسنده در تيتر اوّل صفحهى 62 از تفسير قمى از زبان حضرت فاطمه عليها السلام اوصافى از قول زنان قريش درباره اميرالمؤمنين عليه السلام ذكر مىكند كه چند مطلب در اين باره قابل ملاحظه است؛
اولًا؛ اين حديث مرفوعه است و از نظر حديثشناسان بىاعتبار است.
ثانياً؛ اين حضرت زهرا عليها السلام نيست كه اين اوصاف را به امام على
1) - احتجاج طبرسى 1/ 130- 129.
عليه السلام نسبت دهد بلكه سخنان زنان قريش است كه دنبال عيبجويى على عليه السلام بودند.
ثالثاً؛ اصل اين موضوع (در صورت صحت) مربوط به زمانى است كه ازدواج حضرت فاطمه عليها السلام با حضرت على عليه السلام مطرح بود و طبيعى است دختر بايد تمام جوانب را با پدرش كه رسول خدا صلى الله عليه و آله است در ميان بگذارد از جمله آنها حرفهاى زنان قريش درباره همسر آتى خويش است.
ما براى روشن شدن بيشتر هدف نويسنده بخشى از قبل و بعد جملات منتسب را مىآوريم:
درباره ازدواج حضرت زهرا عليها السلام هر كس صحبت مىكرد پيامبر از آن اعراض مىكرد تا مردم از او مأيوس شدند وقتى پيامبر صلى الله عليه و آله خواست او را به ازدواج على عليه السلام در آورد به صورت خصوصى با دخترش گفتگو كرد حضرت فاطمه عليها السلام عرض كرد: اى رسول خدا نظر شما هر چه باشد پذيرفته است ولى زنان قريش دربارهى او مىگويند او مردى است با شكم بزرگ و دستان بلند، مفاصل درشت، موهاى ريخته، چشمانى درشت با شانههاى بلند نظير كوهان شتر، خندهرو و بىمال است. پيامبر فرمود: اى فاطمه آيا مىدانى خداوند بر دنيا توجه فرمود و مرا بر مردان جهانيان به عنوان پيامبر انتخاب كرد و براى بار دوم توجه كرد پس على را به عنوان وصى بر مردان جهان اختيار كرد و در مرحله بعد تو را به
زنان جهانيان انتخاب كرد ....(1)
تيتر دوم نويسنده در اين صفحه «پيرمرد حقهباز» است كه مىخواهد چنين وانمود كند كه در كتب شيعه، على عليه السلام پيرمرد حقهباز به حساب آمده است حال بشنو اصل كلام ابىالفرج اصفهانى را؛
ابىاسحاق مىگويد: پدرم مرا در روز جمعه به مسجد برد (جمعيت زياد بود در نتيجه) پدرم مرا بلند كرد ديدم على بالاى منبر خطبه مىخواند او پيرمردى بود كه موهاى جلو سرش ريخته، با پيشانى برآمده (كه نشانه تيزهوشى است) با شانههاى كشيده و محاسنى بلند به گونهاى كه به سينهاش ريخته بود با چشمانى جذاب و مهربان. به پدرم گفتم او كيست؟ گفت: علىبنابىطالب پسرعمو و برادر و وصى پيامبر خدا صلى الله عليه و آله و اميرمؤمنان است.(2)آيا فردى هست كه از مترجم و نويسندهاى كه خود را امين و آزادمنش مىدانند بپرسد از كجا شما اين جمله را پيدا كرديد كه حقهبازى از چشمانش نمايان بود جمله «ليناً فى العين» كجا به معناى حقهبازى است؟! كچل بودن را از كجا به دست آورديد؟! «اصلع» به معناى كسى است كه موهاى جلو سرش ريخته است و
اين عيب محسوب نمىشود و شامل كچلى كه يك نوع بيمارى است نمىشود.
مضافاً بر اينكه در كجاى حكايت فوق نسبت عيب يا بدى به امام امير مؤمنان عليه السلام داده شده است به جز تحريفات نويسنده؟!!
ابوالفرج مىنويسد: آن امام سبزه چهارشانهاى بود كه به كوتاهى نزديكتر بود با شكمى بزرگ، انگشتان باريك، بازوان كلفت، ساقهاى باريك، چشمانى جذاب، محاسن پرپشت، موهاى جلو سر ريخته و پيشانى برآمده.
اولًا؛ اين حديث نيست بلكه جمله ابوالفرج اصفهانىاست واو اموى است و در نظر اهل سنت مورداطميناناست، نه نزد شيعيان.
ثانياً؛ اين توصيف امام در اواخر عمر و ايام خلافت خويشاست، خود او بعد از ذكر وصفهاى فوق مىگويد: اين اوصاف در روايات متفرقه آمده بود كه من آنها را جمع نمودم.(1)و از جمله ابواسحاق كه در بالا آمد نيز استفاده مىشود كه اين اوصاف مربوط به دوران حكومت آن حضرت است كه نزديك 30 سال از شهادت حضرت زهرا عليها السلام گذشته و نزديك به 40 سال بعداز ازدواج با آن حضرت بوده است.
1) - مقاتلالطالبيين، ص 16.
ثالثاً؛ اوصافى كه ذكر شده اوصاف يك پهلوان قوى هيكل است كه هر صفتى از اين صفات انسان را به سمت خود جلب مىكند.
بازوان كلفت كه نشانه قدرت بازوى اوست، و سينه فراخ و گشاده او كه نشان صبر و مقاومت وى است، محاسن زيبا و پرپشت و چشمان مليح و نمكين او كه نشانه عطوفت و مهربانى است به گونهاى كه هر فردى در كنارش احساس آرامش مىكند.
رابعاً؛ تعجب از نويسنده است كه خود را عالم مىداندوبه چند
روايت ضعيف تمسك كرده واز روايات متعدددرمنابع اهل سنت
كه پيامبراسلام صلى الله عليه و آله را بدمنظرجلوه مىدهدچشمپوشى كردهاست رجوع كن به سنن ترمذى 5/ 603 و 598 و صحيح مسلم 4/ 1823 و صحيح بخارى 1/ 86.
عنوان سوم
نويسنده در اين عنوان چهار تيتر دارد؛
از مرحوم كلينى در اصول كافى روايت مىكند كه فاطمه شانه عمر را گرفت و او را به طرف خود كشيد.
اين روايت سندش ضعيف است زيرا درآن عبدالله بن محمد جعفى كه ضعيف شمرده آمده است.(1)گذشته از آن روايت به صورت
1) -/-/ معجمرجالالحديث 10/ 314
قيچى شده آورده اصل حيث را ملاحظه فرماييددرصد امانت دارى نويسنده معلوم شود. عبدالله بن محمد جعفى مىگويد: كه امامباقر عليه السلام وامام صادق عليه السلام فرمودند: وقتى كار مردم به آنجا رسيد كه رسيد حضرت فاطمه عليها السلام شانهعمر را گرفت وبه طرف خود كشيد وفرمود: به خدا سوگند، اى پسر خطاب اگر به خاطر اين نبود كه بلا دامنگير افرادبى گناه شود مىدانستى كه خدا سوگند مىدادم پس خدا را سريع الاجابه مىيافتم (فوراًدعايم مستجاب مىشد).(1)علت اين كه آن حضرت شانه عمر را گرفت شايد شرايط زمانى براى حفظ جان امام چنيناقتضايى داشت وحفظ جان امام بر همه واجب است
؛ از كتاب سليمبنقيس نقل مىكند كه حضرت زهرا عليها السلام در قضيه فدك پيش ابوبكر و عمر رفت و با آنان جر و بحث كرد و در ميان مردم فرياد كشيد تا اين كه مردم به دورش جمع شدند!!
مطلبى به اين صورت در كتاب سليمبنقيس نيست كما اين كه مطالب قبل نيز به صورتى كه نويسنده ادعا مىكرده معمولًا ناصواب است آرى؛ در كتاب سليمبنقيس از امام اميرمؤمنان عليه السلام
1) -/-/ الكافى 1/ 460
روايت مىكند كه حضرت زهرا عليها السلام در زمانى كه ابوبكر و عمر خواستند فدك را بگيرند به آنان فرمود: آيا در زمان حيات پيامبر صلى الله عليه و آله فدك در دست من نبود وكيل من در آنجا نبود و من از غلههاى آن استفاده نكردم؟ ابابكر و عمر گفتند: آرى حضرت فرمود: پس چرا شما از من شاهد بر آنچه در دستم هست مىطلبيد؟ گفتند:
زيرا آن فىء مسلمانان است. اگر شاهد اقامه شد كه هيچ وگرنه آن را مىگيريم. حضرت زهرا عليها السلام در حالى كه جمعيت اطراف ابوبكر و عمر بودند و مىشنيدند فرمود: آيا شما مىخواهيد آنچه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله انجام داده است باز گردانيد و دربارهى ما برخلاف مسلمانان حكم كنيد؟ اى مردم بشنويد آنان چه كارهايى انجام مىدهند!!(1)ملاحظه مىفرماييد حضرت فريادى نكشيده است بلكه با آنان احتجاج كرده است و جمعيت حضور داشته و خطبه و احتجاجهاى آن حضرت در منابع شيعى و سنى آمده است از جمله شرح نهجالبلاغه ابنابىالحديد، جلد 16، ص 236 و نهايه ابناثير، جلد 4، ص 273، در ترجمه لغت لمّه و تفسير كشاف، جلد 1، در آيه ذى القربى و تاريخ ابنكثير، جلد 12، ص 441.(2)
باز نويسنده از قول مرحوم كلينى در فروع ذكر مىكند كه حضرت زهرا عليها السلام از ازدواج با على عليه السلام راضى نبود و گريان بود اين حديث نيز مانند حديث اول بىاعتبار است چون بىسند است و ما حديثى درباره گفتگوى رسول خدا صلى الله عليه و آله با حضرت زهرا عليها السلام از تفسير قمى درباره وضعيت على عليه السلام ذكر كرديم و شايد حديث در كافى نيز به همين مضمون بوده و لابد حضراتى كه دنبال بهانهاى بودند آن را دليل بر عدم رضايت حضرت زهرا عليها السلام دانستهاند.
نويسنده از كتاب كشف الغمه روايت مىكند كه پيامبر صلى الله عليه و آله همراه بُرَيده به نزد حضرت زهرا عليها السلام رفتند، «تا پدرش را ديد چشمانش اشك آلود شد حضرت فرمودند: دخترم چرا گريه مىكنى؟ فرمود: به دليل قلت طعام و كثرت ناراحتيها و شدت غمها ....»
كجاى اين روايت توهين به حضرت زهرا عليها السلام محسوب مىشود؟! اگر كسى درباره وضعيت سخت خاندان رسالت كه در دوران صدر اسلام همچون ساير مسلمانان به سختى زندگى مىكردند چيزى بنويسد توهينى به اهلبيت عليهم السلام نموده است؟
گويا فرهنگ توهين و احترام در نظر نويسنده با عرف عموم مردم تفاوت دارد!!
ضمن اين كه مطالب فوق در منابع اهل تسنن در بخش فضائل
صحابه آمده است (مراجعه شودبه كتاب فضائل الصحابه 2/ 764)
دركشف الغمهنيز تصريح شده كه روايت مذكور از كتاب مناقب خوارزمى است. چطور شد كه نويسنده اينگونه دروغبه خواننده مىگويد وروايات اهل سنت را بهاسم روايت شيعى ذكرمى كند؟!!
عنوان چهارم
نويسنده روايتى را از مرحوم كلينى در كافى نقل مىكند مبنى بر اين كه حضرت رسول صلى الله عليه و آله و حضرت زهرا عليها السلام وقتى خبردار شدند كه حسين عليه السلام كشته خواهد شد ابراز داشتند كه چنين فرزندى را نمىخواهند و هنگامى كه جبرئيل خبر آورد كه امامت و ولايت و وصايت در نسل اوست آنان راضى شدند و نيز با تيتر (حسين شير نخورد!) سخنى دارد به اين مضمون كه حضرت زهرا عليها السلام «با دل ناخواسته حامله شد و او را تحمل كرد و با دل ناخواسته او را زاد» و هرگز شير فاطمه و هيچ زن ديگرى را نخورد او انگشت ابهام پيامبر را مىمكيد و تا دو سه روز برايش كافى بود.
بعد از آن نويسنده سؤالاتى مطرح مىكند كه چگونه پيامبر و حضرت زهرا چنين مژدهاى را رد مىكنند؟! آيا «حضرت زهرا با دل نا خواسته حامله شد؟ ونه ماه حسين را تحمل كرد؟! و آيا با دل ناخواسته او را زاد؟! آيا از شيردادنش امتناع مىورزيد؟!»
بعد مىنويسد «نعوذبالله سيد و مولاى ما حضرت حسين- عليه السلام- شهيد
حماسهآفرين تاريخ خيلى بزرگتر وپاكتر از اين است كه چنين ... (سخنانى) درباره ايشان گفته شود زنهاى دنيا آرزو مىكنند كه هر كدامآنها دهها حسين بياورند و انگهى حضرت فاطمه زهرا آن طاهره عفيفه چگونه از افتخار فرزندىهمچون حسين سر باز مىزند و ناخواسته حملش مىكند و مىزايد و شيرش نمىدهد؟ ...»
بايد به ايشان گفت: كه پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و حضرت زهرا عليها السلام نيز انسان هستند و عواطف انسانى دارند وقتى خبردار مىشوند كه جگر گوشه آنها با چنين وضعى كشته مىشوند اين امر بر ايشان سنگين است و منهاى رضاى الهى و اجر و پاداش آن به طور طبيعى هر كس از پذيرش آن خوددارى مىكند به خصوص وقتى پيامبر صلى الله عليه و آله درداشتن چنين فرزندى مخيّرباشد. لكن وقتى شخصيتى چون رسول خدا صلى الله عليه و آله و حضرت زهرا عليها السلام از آثار پربار آن مطّلع مىشوند اعلام رضايت مىكنند ولى با اين حال وقتى مادر بداند كه آينده فرزند در حملش چنين و چنان خواهد بود همواره ناراحت است و آيه شريفه نيز مىتواند اشاره به همان حالت حضرت زهرا عليها السلام باشد.
گويا نويسنده، پيامبر صلى الله عليه و آله و حضرت زهرا عليها السلام را انسان نمىدانند و فكر مىكند عواطف انسانى ندارند، پيامبر در شهادت حضرت حمزه عليه السلام و مرگ فرزندش ابراهيم عليه السلام گريست. چگونه او و دخترش از شهادت فجيع امام حسين عليه السلام مطّلع باشند و متأثر نباشند؟
امّا جملهاى كه حضرت زهرا عليها السلام از شيردادن به حسين عليه السلام خوددارى كرد از دروغهاى بزرگى است كه به ساحت حضرت زهرا عليها السلام نسبت داده شدهاست آرى؛ در روايات دارد كه امام حسين عليه السلام از او شير نخورد نه اينكه حضرت زهرا عليها السلام به فرزند دلبندش شير نداد. اين دستور پيامبر صلى الله عليه و آله بود كه كسى به حسين عليه السلام شير ندهد تا خود آن حضرت از طريق انگشت ابهام خويش او را سيراب كند و لذا مىفرمود: «حسين منى و انامن حسين» و چنين چيزى ناممكن نيست و در قرآن و تاريخ نيز نمونههاى آن اتّفاق افتاده است؛ نظير، داستان موسى عليه السلام آنجا كه حضرت موسى عليه السلام عصا را به سنگ زد و 12 چشمه آب از سنگ بيرون آمد.(1)خود اهل سنّت روايت كردهاند كه از بين انگشنان پيامبر صلى الله عليه و آله آب جوشيد تا لشكرچند صد نفرى سيراب شدند.(2)
امّا اين جمله كه زنان دنيا آرزو مىكنند كه هر كدام آنان دهها حسين عليه السلام بياورند در صورتى درست است كه به بچههايشان هيچ آسيبى نرسد و در اين صورت هيچ كدام حسين نخواهند شد و هيچ مادرى هم حاضر نيست فرزندش اين گونه با لب تشنه و با آن وضع فجيع به شهادت برسد تنها اين فاطمه زهرا عليها السلام است كه مىتواند مادر چنين فرزندى باشد وانگهى نويسنده كه از امام حسين عليه السلام اين قدر دم مىزند چرا در اواخر كتاب در صفحهى 172 كربلاى امام
حسين عليه السلام و شفاى تربت او را به باد تمسخر مىگيرد؟ خدايا پناه بر تو از بىتقوايى و از استدراج.(1)عنوان پنجم
نويسنده روايتى را از كافى نقل مىكند مبنى بر ازدواج ام كلثوم دختر اميرمؤمنان عليه السلام با عمر و از امام صادق عليه السلام در اين باره نقل مىكند كه فرموده است: «ان ذلك فرج غصبناه» آن ... (ناموس) بود كه از ما غصب شد.!!
بعد از آن مىپرسد: آيا عمر با امكلثوم ازدواج شرعى كرد؟ يا اين كه او را به زور غصب نمود؟ ... وانگهى اگر عمر امكلثوم را غصب نمود پدرش اسدالله صاحب ذوالفقار و قهرمان قريش چگونه به اين ذلت تن در داد و از ناموس خود دفاع نكرد؟!
در جواب مىگوييم؛ اولًا اصل ازدواج قطعى نيست مرحوم شيخ مفيد مىگويد: خبرى كه وارد شده درباره به عقد ازدواج درآورن اميرالمؤمنين عليه السلام دخترش را به عمر، درست نيست، زيرا در
1) - اقتباس از آيه شريفه 182 سوره اعراف.
سند آن زبيربنبكّار است و نقلى بر توثيق آن نرسيده است و در آنچه نقل مىكند مورد اتهام است به خاطر كنيهاى كه نسبت به اميرمؤمنان عليه السلام داشت.(1)ثانياً از بعضى از روايات استفاده مىشود كه ازدواج صورى بود و در حقيقت ازدواجى صورت نگرفته است نظير روايت عمربناذينه، او مىگويد: به امام صادق عليه السلام گفته شد كه مردم بر ما احتجاج مىكنند و مىگويند: اميرمؤمنان عليه السلام دخترش ام كلثوم را به فلانى داد، حضرت در حالى تكيه زده بود نشست و فرمود: آيا چنين مىگويند؟ گروهى چنين گمان مىكنند آنان هرگز به راه مستقيم هدايت نمىشوند. سبحانالله آيا اميرمؤمنان عليه السلام قدرت داشته باشد بين او (عمر) و دخترش مانع شود و دخترش را رها كند؟! دروغ مىگويند و آن طور كه آنان مىگويند نبود. فلانى (عمر) از على عليه السلام درباره دخترش ام كلثوم خواستگارى كرد.
على عليه السلام خوددارى كرد (عمر) به عباس (عموى آن حضرت) گفت: به خدا سوگند اگر دخترش را به ازدواجم در نياورد مسؤوليت آب دادن به حجاج و زمزم را از تو مىگيرم. عباس با على عليهم السلام گفتگو كرد، امام امتناع كرد. عباس اصرار كرد.
اميرمؤمنان عليه السلام چون ديد آن فرد (عمر) بر عباس سخت مىگيرد به يك زن جِنّى از منطقه نجران به نام سحيفه بنت جريريه دستور
1) - بحارالانوار 42/ 108- 107 به نقل از رسائل شيخ مفيد، ص 63- 61
داد به شكل ام كلثوم در آيد و او را براى آن فرد (عمر) فرستاد و ام كلثوم از نظرها پنهان شد تا او به شك افتاد و در فكر تحقيق برآمد كه كشته شد و او (زن جنّى) به نجران بازگشت و امكلثوم آشكار شد.(1)بنابراين روايات همه سؤالات نويسنده جواب داده مىشود تنها يك سؤال باقى مىماند و آن اين كه اگر ازدواجى صورت نگرفته است پس حديث نقل شده از امام صادق عليه السلام به چه معناست؟
مرحوم علّامه مجلسى بعد از نقل حديث ازدواج و غصب ناموس اهلبيت عليهم السلام مىگويد: اين روايت با داستان زن جنى كه به صورت ام كلثوم درآمد منافاتى ندارد، زيرا آن داستان مخفى بود و به جز افراد خاص از آن مطلع نبودند و چه بسا اهلبيت عليهم السلام امثال اين امور را از بسيارى از شيعيان مخفى مىكردند زيرا توان فهم آن را ندارند و ممكن است نسبت به اهلبيت غلو كنند. پس معناى جمله «ان ذالك فرج غصبناه» اين مىشود كه آن را به ظاهر غصب كردند به فرض كه صحت داشته باشد غصب است.
ثالثاً؛ به فرض صحت اين واقعه ازدواج شرعى بوده زيرا احكام ظاهرى اسلام بر كسى كه شهادتين بدهد جارى مىشود و اميرمؤمنان عليه السلام در انجام اين ازدواج مضطر بود زيرا همانطور كه از روايات استفاده مىشود خليفه قصد داشت در صورت ادامه
1) - بحارالانوار 42/ 88.
مخالفت امام نسبت ناروا به او بدهد.
هشامبنسالم از امام صادق عليه السلام نقل مىكند كه چون عمر از اميرمؤمنان عليه السلام درباره دخترش خواستگارى كرد حضرت به او فرمود: او كوچك است عمر به نزد عباس آمد و گفت: من چه عيبى دارم؟ گفت: چطور؟ عمر گفت: از پسر برادرت خواستگارى دخترش را كردم جواب رد به من داد. به خدا سوگند زمزم را از شما مىگيرم و هيچ كرامتى برايتان باقى نمىگذارم و بر ضد على دو شاهد مىآورم مبنى بر اين كه او ...... عباس به نزد او آمد و خبر را به او رساند و از او خواست اختيار امر را به او واگذارد. حضرت نيز چنين كرد.(1)رابعاً؛ به فرض همه مطالب درست باشد و اين روايات هم قطعى باشد كجايش توهين به امكلثوم عليها السلام است؟! آرى؛ بسيارى از افراد از بزرگان خويش چون معاويه و ... ياد گرفتهاند كه هدف وسيله را توجيه مىكند. براى رسيدن به اهداف فاسدِخويش به هر وسيلهاىدست مىزنند.
1) - بحارالانوار، ج 42، ص 94.
نويسنده در تيتر ديگر تحت عنوان فوق روايتى ذكر مىكند از ابوبصير مبنى بر اين «كه زنى خدمت امام صادق- عليه السلام- آمد و درباره ابوبكر و عمر (رض) پرسيد، فرمودند: (توليهما) آن دو نفر را دوست داشته باش زن مىگويد: پس روز قيامت كه من با پروردگارم روبرو شوم بگويم كه (انك امرتنى بولايتهما) تو مرا به دوستى آنان امر كردى؟ فرمودند: بله، سپس نويسنده مىگويد: امام خويى درباره اين (حديث) ... فرموده: ...
امام صادق از روى تقيه چنين فرمودهاند!!» بعد مىگويد: «اى خويى بزرگوار مگر نه اين است كه زن سؤال كننده از شيعيان اهلبيت- عليهم السلام- و ابوبصير از اصحاب امام صادق- عليه السلام- بود؟ پس اينجا چه لزومى به تقيه بود؟! بنابراين اجازه بفرمائيد كه بگويم توجيه آيةاللهالعظمى ابوالقاسم خويى نادرست است.»
در اينجا چند مطلب داريم:
اين روايت از جهت سند ضعيف است زيرا معلى بن محمدكه مورد وثوق اهل رجال نيست در سندش آمده است(1)پس روايت قابل استناد نيست.
در اينجا مناسب است كه متن حديث آورده شود تا معلوم شود امام نهى از تولى ومحبّت نسبت به آن دو نفر مىكند. ابى بصيرمى گويد: نزد امام صادق عليه السلام نشسته بودم كهام خالد كه يوسف بن عمر
1) -/ رجال نجاشى 2/ 365
او را طرد كرده بود اجازهى ورود خواست حضرت فرمود: آيا مىخواهى حرفهاى اين زن را بشنوى؟ گفتم: آرى، فرمود: الآن به او اجازهى ورود مىدهم. آنگاه حضرت مرا كنار خود بر مسند نشاند وآن زن وارد شد اورا زنى با بيانى رسا يافتم در بارهى آن دو (ابوبكر و عمر) پرسيد حضرت به او فرمود: آن دو را دوست مىدارى؟ گفت: پس آنگاه كه به ملاقات خدايم رفتم به او بگويم
كه شما مرا به دوستى آن دو دستور دادى، فرمود: آرى، گفت: ولى اين كس كه با شما بر طنفسه (مسند) نشسته مرا دستور مىدهد كه از آن دو تبّرى جويم و بسيارى از مردم به من دستور مىدهند كه آن دو را دوست داشته باشم، پس كداميك بهتر و محبوبتر نزدشماست؟ فرمود: به خدا سوگند اين (فرد كه ابوبصير است) ويارانش در نزد من از بسيارى از مردم محبوبتر هستند، اين تمسك به قرآن در مقابله با خصم مىكند و مىگويد: ...(1)3) در حديثى كه به كافى نسبت مىدهد آمده است كه زنى خدمت امام صادق عليه السلام آمد، از كجا نويسنده فهميد كه او شيعه بوده است؟ آيا صرف سؤال كردن فردى از ديگرى نشانه پيروى از اوست؟ شايد اين زن از مأمورين مخفى بوده و براى گرفتن سوژه عليه امام به نزد ايشان آمده است تا براى آن حضرت و پيروانش ايجاد دردسر كند و امام از آن مطّلع بوده است.
1) -/ كافى 8/ 237 و بحار الانوار 30/ 241
به فرض اين كه آن زن از شيعيان و ابوبصير از اصحاب بودند، ولى شايد كسان ديگرى در آنجا حضور داشته و امام به خاطر آنان در مرحله اوّل تقيه نموده است زيرا ابوبصير نمىگويد من تنها در نزد امام بودم و يك زن شيعه آمد و چنين سؤالى كرد.
خود سؤال نشانه اين است كه توطئهاى در كار بوده است زيرا هر كس با الفباى شيعه آشنا باشد، جواب اين سؤال را مىداند و اصرار زن كه مىگويد: پس روز قيامت مىگويم تو مرا به ولايت آنان دستور دادى، مىرساند كه او با اين جمله مىخواهد نقطه ضعفى را عليه امام به دست آورد. ولى امام با ظرافت خاص حكم واقعى را بيان فرمود.
اين داستان چه ربطى به توهين بهام كلثوم دارد كه نويسنده در تحت اين عنوان آورده است؟!
عنوان ششم
نويسنده از ارشاد شيخ مفيد مطلبى را تحريف مىكند و مىنويسد:
«اهل كوفه- چنان ايشان را محاصره كردند و دائره را بر ايشان تنگ نمودند- نه تنها لباسهايشان را كه حتى جانماز را از زير پايش كشيدند سرانجام حضرت مجبور شد شمشيرش را حايل كند و بدون لباس بنشيند!!»
بعد مىپرسد «آيا شايسته است امام تا اين حد مورد ظلم و ستم قرار گيرد كه مجبور شود ... (بدون لباس) جلو مردم بنشيند اين است محبت اهل بيت؟!»
ولى در ارشاد مفيد مطلب به طور ديگرى است عبارت اين گونه است «ثم شد و اعلى فسطاطه و انتهبوه حتى اخذوا مصلاه من تحته ثم شد عليه عبدالرحمن بن عبدالله بن جعال الازدى فنزع مطرفه عن عانقه فبقى جالساً متقلداً بالسيف بغير رداء»، «پس اطراف خيمه او را گرفتند و آنچه در خيمهاش بود به تاراج بردند حتى جانماز او را بردند و عبدالرحمن ازدى به او حمله كرد پس جامه را از كتف حضرت برداشت پس حضرت بدون عبا شمشير را حمايل خود ساخت.»
شما را به خدا از نويسنده بپرسيد كجا دارد كه تمام لباس حضرت را ربودند؟ و بدون لباس بودن حضرت را از كجا به دست آورد؟!
مضافاً بر اين كه ذكر اين مطلب و بيان ظلمهاى به اهلبيت و آوردن آن در كتابها آيا توهين به اهلبيت عليهم السلام است؟ اگر چنين است كتب اهل سنت نيز بلكه كتابهاى آسمانى نيز از اين قبيل مملو است- نمونه حكايت ارشاد را ابناثير در تاريخ خود ذكر مىكند.(1)و در قرآن سورهى بروج نحوهى شكنجه اصحاب الاخدود را بيان مىكند آيا نقل آن توهين به شهداى واقعه اخدود است يا دفاع از مظلوميت آنها؟!
1) - الكاملفى التاريخ 3/ 404.
نويسنده در اين عنوان از سفيان بنابى ليلى نقل مىكند كه به امام بىادبانه سلام كرد و گفت: «السلام عليك يا مذلالمؤمنين؟» ... بعد مىنويسد: «آيا امام حسن مجتبى خوار كننده مؤمنان بود؟! يا اين كه عزتدهنده مؤمنان؟» عرض مىكنيم ضمن اين كه اين روايت به خاطر على بن الحسين الطويل ضعيف است، اين سؤال را شما بايد از سفيان بكنى نه از شيعيان آن حضرت و نه از كسانى كه مطلب را در كتاب آوردهاند- آرى؛ اين اولين توهين عملى به خاندان اهلبيت عليهم السلام نبودآياآن زمانى كه به دومى گفته شد شما كه مىخواهى اين خانه را به آتش بكشى در اين خانه فاطمه است گفت: «باشد»(1)اولين توهينها صورت نگرفت؟
آرى؛ در ميان اصحاب امام حسن عليه السلام افرادى بودند كه با آن حضرت بىمهرى مىكردند همان طور كه بعضى از اصحاب جدش رسول خدا صلى الله عليه و آله و پدرش اميرالمؤمنين عليه السلام اينگونه بودند در جنگ احد به تصريح قرآن فرار كردند و هر چه پيامبر صلى الله عليه و آله آنان را صدا زد اعتنا نمىكردند(2)و در صلح حديبيه به او اعتراض كردند و حتى در نبوّت پيامبر صلى الله عليه و آله شك كردند.(3)خوب است نويسنده دربارهى آنان نيز كتابى بنويسد و از پيامبر صلى الله عليه و آله دفاع كند
تا بداند بعضى از صحابه كه ايشان شخصيتهاى دوم اسلام مىداند چقدر آن حضرت را آزار داده و به او توهين نمودهاند، زيراچنين روايتى در كتب اهل سنت آمدهاست، نظير المستدرك 3/ 175 و كنزالعمال 11/ 349 و ....
عنوان هفتم
نويسنده، حديثى دربارهى زاره نقل مىكند كه او بعد از سؤالى از امام صادق عليه السلام و خارج شدن از محضر او، نسبت به امام صادق عليه السلام جسارت كرد و بعد از آن شروع به حمله مىكند كه ... و در آخر اشاره مىكند كه از مرحوم آيةالله خويى در هنگام تأليف كتاب معجمالرجال درباره حديث فوق سؤال كردم او «فرمود: هيچ عالمى از لغزش خالى نيست!» سپس به نقد جمله ايشان مىپردازد و به دنبال آن حديث بىسند ديگرى در اين رابطه مىآورد و در پايان مىنويسد: «اى ستمگران و از خدا بىخبران!! اى كسانى كه سنگ محبت آل بيت را به سينه مىزنيد! آخر چه بگويم؟!! دلم از غم و درد و اندوه دارد خون مىچكد، آيا اين گونه دشنامها و اهانتها و جسارتها شايسته اهل بيت كرام است؟! بدانيد كه مقام شامخ اهل بيت عليهم السلام بسيار بالاتر از اين بىادبىهاست!»
اشك تمساح به خاطر حديث بىسند (رسوايى كدام يك بيشتر
است؟)
آنچه ايشان به مرحوم آيه الله خويى نسبت مىدهد بىسند است و صرف ادعاست و غيرقابل قبول. آرى، آيةالله خويى در معجمالرجال بعد از آوردن روايت فوق مىگويد: من تعجبم پايانپذير نيست كه چگونه كشى و شيخ، روايت زشت و بىارزش كه هيچ مناسب با مقام زراره و جلالت او نيست و يقيناً روايت فاسدى است ذكر كردهاند به خصوص كه تمام راويان آن مجهول است.(1)
انشاءالله مطالب بيشتر رادر فصل آتى در ذيل رواياتى كه درباره زراره آورده است مىآوريم تا معلوم شود كه به تعبير قرآن «قد بدت البغضاء من افواههم» بغض و كينه از زبانشان آشكار است و آنچه در دل مخفى مىكنند بزرگتر است.»(2)
لازم به ذكر است كسانى كه مرحوم آيةالله خويى رادر جمع آورى معجمالرجال كمك مىكردند نامهايشان درمقدمه چاپ اوّل معجم آمده است ودر ميان آنان هيچ كس از كربلا در ميانشان ديده نمىشود كه نويسنده ادعا مىكند من از كربلايم وجزوآن گروه بودم!!
عنوان هشتم
! در ذيل اين سه تيتر 4 روايت ذكر مىكند كه دو حديث آن در مذمّت حضرت عباس (عموى پيامبر) و يك حديث در لعن فرزندان عباس عبدالله و عبيدالله و و يك روايت در مذمّت حضرت عقيل است.
حديث آخر كه به نقل از فروع كافى، جلد 8 است در كافى وجود ندارد و سه حديث ديگر ضعيف است.
اما حديث اول تعدادى از راويانش ضعيف هستند و حديث دوم روايتگرش جعفربنمعروف است كه مورد وثوق در نزد شيعه اماميه نيست و حديث سوم كه مربوط به لعن فرزندان عباس عموى پيامبر است گذشته از اين كه مرسل است دو راوى ضعيف نيز در سند او وجود دارد.(1)وروايت چهارم كه دلالت مىكند كه عباس و عقيل دو مرد ضعيف بودند ايرادى ندارد زيرا نه پس از اسلام و نه قبل از اسلام مطلبى در باره قوّت وشجاعت آنها نقل نشده است بلكه در جنگ بدر با مشركين اسير شدند(2)
به طور كلى مىتوان اين نتيجه را درباره مجموع رواياتى كه مورد تمسك نويسنده قرار گرفته بيان كرد كه يا روايات مورد استناد ضعيف و بىارزش است يا به صورت قيچى شده و بريده است و
كجا ديده وشنيده شده كه شيعيان ابن عباس را لعن كنند؟! با اين كه سخنان علماى آنان در مدح او شهره آفاق است.(1)
اين شيوه اهل سفسطه و غلط اندازان است كه خود را محقق و آزادمنش و طرفدار حق مىدانند ولى از آن بىبهرهاند كه نمونه آن در تيتر چهارم مشاهده مىشود كه چگونه حديث را قيچى كرده و مطلب را خلاف واقع نشان داده است.
در اين بخش روايتى از كلينى نقل مىكند كه امام چهارم عليه السلام به بردگى يزيد اقرار كرد و گفت: «آنچه از من خواستى قبول كردم من اكنون غلام بىاختيار توام اگر خواستى مرا نگهدار و اگر خواستى بفروش!!!»
و بعد از آن مانند قسمتهاى پيشين صداى مظلوميت خويش را در دفاع از امام و حمله به شيعه شروع مىكند. ماتمسرايى مىكند و چون تمساح اشك مىريزد و مىنويسد: «اگر خواسته باشيم همه آنچه
1) -/ ر-/ ك: به رجال علامه وابن داود وتحريرطاووسى ومعجم رجالالحديث
كه درباره اهل بيت آمده جمعآورى كنيم سخن به درازا مىكشد.» ... و بعد دو روايت درباره ابراز محبّت پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله نسبت به حضرت زهرا عليها السلام و بوسيدن دخترش ذكر مىكند و مىپرسد كه آيا با عقل جور در مىآيد كه رسولالله صورت و سينه دخترش را ببوسد؟! اگر اين حال پيامبر و فاطمه باشد پس بايد بقيه چهكار كنند؟!! حال به نقل اصل حديث دربارهى گفتگوى يزيد و امام سجاد عليه السلام مىپردازيم: (گرچه اين حديث از نظرسند به خاطر ايّوب خرّا ز كه ناشناختهاست ضعيف است.)
بريدبنمعاويه مىگويد: از امام باقر عليه السلام شنيدم كه فرمود:
يزيدبنمعاويه قصد حج داشت و وارد مدينه شد مردى از قريش را خواست و به او گفت: آيا اقرار مىكنى برده من باشى به گونهاى كه اگر بخواهم تو را بفروشم و اگر بخواهم تو را به عنوان برده نگهدارم مرد قريشى گفت: به خدا سوگند نه تو از من از جهت نسبت فاميلى گرامىتر هستى و نه در جاهليت و اسلام پدرت از پدر من افضل است و نه تو در دين از من برتر و بهتر هستى. پس چگونه به آنچه خواستى اقرار كنم؟
يزيد گفت: اگر اقرار نكنى به خدا تو را مىكشم. آن مرد گفت: كشتن تو مرا مهمتر از كشتن حسينبنعلى عليهما السلام، پسر رسول خدا صلى الله عليه و آله كه نيست. يزيد دستور داد او را كشتند آنگاه به دنبال علىبنالحسين عليه السلام فرستاد و سخنانى مثل سخنان با مرد قريشى را به او گفت. علىبنالحسين عليهما السلام فرمود: آيا اگر اقرار نكنم تو
همان گونه كه آن مرد را كشتى مرا نخواهى كشت؟ يزيد ملعون به او گفت: آرى؛ علىبنالحسين عليهما السلام (در آن شرائط) فرمود: من نسبت به آنچه تو مىخواهى اقرار مىكنم من بندهاى مجبور هستم اگر مىخواهى نگهدار و اگر مىخواهى بفروش. يزيد ملعون گفت: شر نزديك توست تو خونت را حفظ كردى و چيزى از شرافتت كاسته نشد.(1)اگر امام در چنين شرايطى اين گونه سخن بگويد يا كسى آن را نقل كند توهين است؟ ضمن اين كه حضرت در برابر يزيد نفرمود: (انا عبدك) من بنده و برده تو هستم بلكه فرمود: (انا عبد مكره) من بندهاى مكره و مجبور هستم شايد مقصود امام عليه السلام اين باشد كه من بنده خدا هستم كه الان مكره هستم و مجبورم براى حفظ جانم جملهاى كه تو دوست دارى بگويم در نتيجه حضرت به او نفرموده است من غلام تو هستم تا نويسنده بتواند چنين مطالبى را بعد از آن بياورد.
آرى؛ با قيچى كردن روايات و پيداكردن روايات ضعيف كه تقريباً در هر كتاب از هر فرقهاى يافت مىشود و نيز با جعل حديث مىتوان هرگونه اتهام را به ديگرى نسبت داد.
اشكال ديگرى را مرحوم علامه مجلسى در بحار بر اين روايت وارد دانسته كه موجب بى اعتبارى بيشتر اين حديث مىشود وى
1) - كافى 8/ 235- 234.
مىنويسد: معروف در تاريخ است كه اين ملعون (يزيد) بعد از خلافت به مدينه نيامد بلكه از شام بيرون نرفت تا مرد وبه جهنم وارد شد(1). البته بنى اميّه وپيروان آنان دست به هر جنايتى مىزدند وصدور اعمال وقيحى از آنان دور نيست بلكه واقدى نقل مىكند كه مسلم بن عقبه وارد مدينه شد واز مردم خواست كه با يزيد بيعت كنند به عنوان برده وخدمتگذار، به گونهاى كه هر كارى مىخواهد در باره اموال وخانوادها و خونشان انجام دهد(2)وابن حجر درشرح حال مسلم بن عقبه مىگويد: مسلم در گفتار ورفتار با اهل مدينه بدرفتار كرد ودر خون ريزى كوچك وبزرگ زيادروى كرد تا او را «مسرف» ناميدند او سه روز مدينه را مباح اعلام كرد ولشگر (ش) مىدزديدند ومى كشتندوبه نواميس مردم تجاوز مىكردندبعداز سه روز، قتل را بر داشت واز كسانى كه زنده ماندند به عنوان بردگان يزيد بن معاويه بيعت گرفت(3)اما احاديث مربوط به ابراز علاقه پيامبراسلام صلى الله عليه و آله نسبت به دخترش لازم به بررسى و تحليل دارد پيامبر گرامى اسلام صلى الله عليه و آله مانند يك فرد عادى نيست و بر اساس احساسات كار نمىكند بلكه هر كار او بر اساس حكمت است و پيامى دارد. آن حضرت مىداند در آينده وقايع تلخى رخ خواهد داد و با هر طريق ممكن مىخواهد جلو آن حوادث ناگوار را بگيرد. گاهى در جمع
همسرانش مىفرمايد: «كداميك از شما در منطقه حوأب مورد پارس سگها قرار خواهيد گرفت.»(1)و در جايى ديگر گلوى حسين عليه السلام و از شكم تا حلق او را بوسه مىزند و درباره او و برادرش مىفرمايد: «الحسن و الحسين امامان قاما اوقعدا»(2)و دربارهى دخترش مىفرمايد: «رضا فاطمة من رضاى و سخط فاطمه من سخطى»(3)و در برابر او تمام قامت برمىخيزد و دست او را مىبوسند و احياناً رو و سينهاش را مىبوسد(4)يا درباره عمار مىفرمايد: «تقتله الفئة الباغيه»(5)ولى مع الاسف هوا و هوس تذكرات و سفارشهاى گفتارى و عملى پيامبر صلى الله عليه و آله را بىاثر ساخت و هر جا محل بوسه واقدام پيامبر بود مورد هجمه قرار گرفت بر دست زهرا عليها السلام شلاق زدند و بر صورتش سيلى و بر سينهاش ميخ در كوبيدند و بدن حسينش را زير سم اسب قرار دادند و بر گلويش شمشير نهادند. شايد بتوان گفت كه رفتارهاى پيامبر صلى الله عليه و آله در حقيقت يك عمل بازدارنده براى ظلمها بود تا آنان كه احياناً حديث پيامبر را فراموش كردند رفتار پيامبر آنان را متنبه سازد زيرا فراموش كردن حديث و سخن زودتر اتفاق مىافتد تا فراموشى رفتارهاى بسيار چشمگير نظير بوسيدن پيامبرى 60 ساله دست دختر 15 ساله و يا بر شانه خود سوار كردن
فرزند و نوه عزيزش و ....
حال شما بنگريد افراد كوتاهنظر و مغرض چگونه هدايتهاى رسول خدا صلى الله عليه و آله را به باد تمسخر مىگيرند؟ اينجاست كه انسان به ياد آيه شريفه قرآن مىافتد كه مىفرمايد: «و ننزل من القرآن ما هو شفاء و رحمة للمؤمنين ولا يزيد الظالمين الا خساراً، آنچه از قرآن نازل مىكنيم شفا و رحمت براى اهل ايمان است و همين قرآن كه شفا و رحمت است، براى ستمگران فقط خسران و زيان را افزون مىكند.»(1)و همين سخن درباره گفتار و رفتار پيامبر صلى الله عليه و آله نيز صادق است كه براى بعضى جز خسران و زيان اثر ديگرى ندارد.
مخى نماند كه اكثر علماى اهل سنت بوسيدن تمام اعضاى فرزند دختروپسررا به جز عورت جايز مىدانند. ابن بطّال مىگويد: جايز است بوسيدن هر عضوى ازاعضاىفرزند كوچك وهم چنين بزرگ در بيشتر علمامگر عورت ودر مناقب فاطمه عليها السلام گذشت كه پيامبر صلى الله عليه و سلم اورا مىبوسيد ونيز ابوبكر دخترش عائشه را مىبوسيد(2)(كدام زشتتر است؟!!)
جمعى از اهل سنت روايت كردهاند كه ابن عبّاس گفت: ديدم رسول خدا (صلىالله عليهوسلم) دو رانِحسين را باز كرد و ..... را بوسيد!!!!(3)بيهقى در سنن خويش از عبدالرحمن بن ابى ليلى نقل
مىكند كه نزد پيامبر (صلىالله عليه وسلم) بوديم كه حسن آمد پس بر آن حضرت بالا رفت پيامبر پيراهن او را باز كردو دو .... اورا بوسيد(1)!!!! آقاى نويسنده آزاد منش وعالم فرزانه در باره اين روايات كه در كتب اهل سنت چه مىگويد؟!
عنوان نهم
در اين قسمت حكايتى از اصول كافى نقل مىكند و ابتدا مىنويسد:
«بزرگان ما در نسب محمد قانع (امام جواد عليه السلام) شك كردند كه آيا فرزند امام رضا است ...!!» بعد داستان را با حذف بعضى از قسمتها ذكر مىكند و در پايان با تيتر «تقليد از منافقين» مىنويسد: «پس شيعيان حضرت رضا شك كردند كه محمد قانع فرزند ايشان باشد!! با وجود اين كه حضرت مىفرمايند او فرزند من است آنها باور نمىكنند و براى اثبات مدعاى خود دست به دامن قيافهشناس مىاندازند!» وى در ادامه از مطلب خود نتيجهگيرى مىكند كه خلاصه آن چنين است:
«اين كار نه تنها طعن آشكار به امام رضا عليه السلام است بلكه آشكارا همسرش را متهم كردند و در پاكى او شك نمودند (همان گونه كه منافقين همسر پيامبر صلى الله عليه و آله را متهم نمودند) ممكن است اين اتهام درباره ديگرى مطرح باشد امّابه اهلبيت عليهم السلام چنين تهمت
1) -/ السنن الكبرى 1/ 137
ظالمانهاى روا داشتن كمال پستى است ولى متأسفانه مصادر علمى ما كه مدعى هستيم علوم اهلبيت عليهم السلام را برايمان نقل كردهاند پراز امثال اين گونه اباطيل و خرافاتند.»
ما در اينجا به نقل اصل حديث مىپردازيم و بعد به نتيجهگيرى نويسنده نظرى مىاندازيم؛ (ضمن اين كه اين روايت نيز ضعيف است زيرا زكريابن يحيى بن نعمان درسند آن است ووى نا شناخته است.)
زكريابنيحيى مىگويد از علىبنجعفر برادر امام هفتم عليه السلام شنيدم كه به حسنبنحسين مىگفت: به خدا سوگند خداوند اباالحسن رضا (امام هشتم عليه السلام) را يارى كرد. حسن (بنحسين) گفت: آرى فدايت شوم برادرانش بر او ستم روا داشتند على بن جعفر گفت:
آرى بهخدا، و ما عموهايش نيز بر او ستم كرديم. حسن (بنحسين) گفت: من كه نبودم شما چه كرديد؟ گفت: برادرانش (و ما نيز) به او گفتند: در ميان ما امامى سبزه نبوده است حضرت رضا عليه السلام به آنان فرمود: او پسر من است گفتند: رسول خدا صلى الله عليه و آله به وسيله قيافهشناس (نيز) قضاوت مىكرد پس بين ما و بين شما قيافهشناس نظر بدهد.
حضرت فرمود: شما بفرستيد قيافهشناسان بيايند ولى من هرگز چنين نمىكنم و به آنان نگويند براى چه آنان را خواستهايد و شما بايد در منازل خويش باشيد وقتى قيافهشناسان آمدند ما را در باغ نشاندند و عموها و برادران و خواهران در برابرش قرار گرفتند و بر
امام رضا عليه السلام جامهاى پشمى پوشاندند و كلاهى بر سرش نهادند و بيلى بر شانهاش نهادند و گفتند: شما وارد باغ شو به گونهاى كه گمان شود دارى كار مىكنى. سپس ابىجعفر (محمدبنعلى امام جواد عليه السلام) را آوردند و گفتند: اين پسر را به پدرش ملحق كن (و بگو پدرش كيست؟) قيافهشناسان گفتند: اينجا پدرش نيست ولى اين فرد عموى پدرش و آن يكى نيز عموى پدرش و اين فرد عمو خودش و اين عمهاش است و اگر پدرش در اينجا باشد فردى است كه در باغ كشاورزى مىكند زيرا پاهاى آنان مثل هم است آنگاه اباالحسن (امام رضا عليه السلام) رو برگرداند. قيافهشناسان گفتند:
او پدرش است ....(1)همانطور كه از حديث كاملًا استفاده مىشود كسانى كه سخن امام رضا عليه السلام را نمىپذيرفتند و از آن حضرت خواستند تن به نظر قيافهشناس بدهد بستگان آن حضرت بودند نه شيعيان آن حضرت، و لذا قيافهشناسان هم گفتند: اين عموى پدر و آن عموى خود او ...
است معلوم مىشود همه از اقوام بودند نه شيعيان آن حضرت، در نتيجة تمام حرفهاى نويسنده مانند حرفهاى قبلى بىاساس و تحريف و سخن از پيش خود است اين اولًا،
و ثانياً؛ متهم كردن همسر پيامبر به مسائل خلاف عفت ربطى به داستان ما ندارد و اصل قضيه اتهام نيز معلوم نيست اساسى داشته
1) - اصول كافى 1/ 323- 322.
باشد و ما در خاتمه كتاب و علم غيب امام در اينباره مطالب مناسب را ذكر كرديم.
ثالثاً؛ اگر نويسنده معتقد است كه در ميان اطرافيان پيامبر صلى الله عليه و آله منافقين بودند پس چگونه او تمام اصحاب پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله را مورد احترام مىداند و اخذ به سنت آنان مىكند و روش آنان را مانند روش پيامبر، محترم مىداند؟(1)(از ديدگاه اهل سنت اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله به كسانى گفته مىشود كه ولو يك لحظه آن حضرت را درك كرده باشند!!).
رابعاً؛ ذكر احاديث فوق در منابع شيعى نشاندهنده ظلمى است كه به اهلبيت عليهم السلام روا شده است و اين ظلم نه تنها از ناحيه دشمنان خارجى و داخلى بلكه گاهى از ناحيه بستگان و خويشان خود آنان بوده است و عبور بزرگان حوزه از كنار اين روايات و زير سؤال نبردن بستگان اهلبيت عليهم السلام به خاطر احترام به خود اهلبيت عليهم السلام است و بعضى از بزرگان نيز ممكن است توجيهاتى ذكر كنند كه مورد پسند بعضى از افراد نباشد.
البته در اينجا يك سؤال مطرح مىشود كه چگونه ممكن است بستگان نزديك امام معصوم عليه السلام رفتارهايى ناروا داشته باشند؟
پاسخ به اين سؤال در عنوان نهم ذكر خواهد شد انشاءالله
در ضمن مطلب منسوب به مرحوم آيةالله خويىنمى تواند درست
1) -/ اهل بيت ع از خود دفاع مىكند ص 13
باشد زيرا همان طور كه قبلًااشاره شد متعارف در مدارس اهل سنت است كه حديث را نزد بزرگان خويش مىخونند نه در حوزهاى شيعى بلكه جزومطالعه خارج از درس محسوب مىشود مضافاً بر اين كه مرحوم خويى در درسها ومطالب خود چيزى را از مرحوم كاشف الغطا نقل نمىكندچون از شاگردان وى نبوده بلكه معاصر اوبوده است.
نويسنده در پايان اين عنوان از لابلاى گفتارى طولانى از عيون اخبارالرضا عليه السلام با تيتر (باز هم تهمت) نقل مىكند كه دختر عموى مأمون عاشق امام بود و امام عاشق او. و نويسنده اين امر را نيز تهمت ديگرى از شيعه به امام مىداند ولى بايد توجه داشت كه كلمه در كتاب عيون اخبارالرضا عشق نيست بلكه حبّ به معناى دوستى است و محبّت و علاقه بين امام و پيروان آنان نه تنها بد نيست بلكه نشانه پرداخت اجر رسالت است. مسلم است كه پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و اهلبيت عليهم السلام مؤمنان را دوست دارند و مؤمنان نيز پيامبر و اهلبيت عليهم السلام او را دوست دارند و ذكر مطلب فوق در عيون نشاندهنده اين است كه محبّت به امام رضا عليه السلام حتى در خاندان مأمون نيز بوده است و ما نمىدانيم كجاى اين محبّت و نسبت آن به امام عليه السلام عيب است؟
روشن است كه محبّت امام به مردم از قبيل محبّت خداوند به بندگان است نه از قبيل روابط جنسى بعضى از انسانهاى رذل.
عنوان دهم
در اين عنوان نويسنده اشارهاى به برادرى از امام حسن عسكرى عليه السلام به نام حضرت جعفر مىكند و مىگويد كه اينجعفر را به كذّاب ملقب كردند و از مرحوم كلينى نقل مىكند كه «او فاجرى بود كه فسقش را آشكار مىكرد. شهوترانى كه به شدت معتاد عرق خوردن بود در ميان مردان فردى را مثل او نديدم كه خودش آبروى خود را بريزد و در باطن خويشتن را حقير و سبك بشمارد.»
بعد مىنويسد: آيا واقعاً در ميان اهلبيت-/ عليهم السلام-/ چنين شخصى وجود داشته است كه فاسق و فاجر و شهوتران و عرقخوار باشد؟!
گرچه نويسنده در اين بخش نيز قسمتهاى مهمى از حديث را كه مىتوانست حقايقى را آشكار كند كه مورد مذاقش نبوده حذف نموده است (از جمله وجود مقدس امام دوازدهم عليه السلام كه نويسنده منكر وجود خارجى اوست و بحث آن به طور اجمال انشاءالله خواهد آمد ولى) ما به خاطر جلوگيرى از طولانى شدن بحث از نقل آن اجتناب مىكنيم و به سؤالى كه در آخر عنوان قبل مطرح شد و نظير آن در اينجا آمده است مىپردازيم و جواب آن را ذكر مىكنيم و آن اينكه؛
همه مىدانيم خداوند انسان را خلق كرد و براى او عقل و وحى را قرار داد و به او اراده و اختيار داد تا بتواند به كمال اختيارى برسد.
هيچ كس در انجام گناه مجبور نيست كما اين كه هيچ كس در انجام كارهاى خوب نيز مضطر نيست و اين اصل شامل فرزندان پيامبران و امامان عليهم السلام مىشود. فرزند پيامبر بودن فرد را مجبور به انجام كار خوب نمىكند واز انسان سلب اختيار نمىكند كما اين كه در خانواده بد بودن نيز از انسان سلب اختيار نمىكند. گرچه در تصميمگيريهاى او مؤثر است، ولى هرگز او را مانند يك عنصر بىاراده نمىسازد. شيعه اين اصل عقلانى را مطابق با آيات و روايات و تاريخ مىداند و محبّت به اهلبيت عليهم السلام سبب نشده است تا كسانى كه در بستگان اهلبيت عليهم السلام لغزيدند معرفى نكنند.
اين روش اهل سنت است كه هر كس مرتبط به پيامبر شد (مثل همه همسران پيامبر) بلكه حتى كسى كه يك بار پيامبر را ديده باشد او را عادل بلكه معصوم بدانند و برخلاف عقل و قرآن و تاريخ نظر دهند- چه كسى نمىداند كه پسر نوح جزء كافران شد و با آنان به هلاكت رسيد؟ خداوند به حضرت نوح عليه السلام فرمود: (او گرچه پسر توست ولى) از اهل تو نيست او عمل غير صالح است.(1)و يا چه كسى است كه با قرآن كمى آشنا باشد و نداند كه نمونههاى انسان كافر از ديدگاه قرآن زن حضرت نوح عليه السلام و حضرت لوط
1) - سوره هود، آيه 46، قال انه ليس من اهلك.
پيامبر عليه السلام بودند؟ و يا نداند كه دو همسر پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله (عايشه و حفصه) عليه آن حضرت توطئه كردند و خداوند با نزول سوره تحريم آنان را رسوا كرد؟
اگر به صراحت قرآن پسر نوح از اهلبيت نوح عليه السلام نيست جعفر پسر امام نيز از اهلبيت عليهم السلام نخواهد بود و نويسنده به خاطر افكار خلاف عقل و قرآن از يك نيروى فاسد به دفاع برخاسته است.
معيار در خوبى، صرف انتساب به پيامبر صلى الله عليه و آله نيست و معيار در بدى انتساب به فرد فاسد نيست كه زن و پسر نوح با اين كه منتسب به آن حضرت بودند بر ايشان سودى نداشت و به صراحت قرآن وارد آتش شدند.(1)آسيه نيز همسر فرعون از او كسب بدى نكرد و انسان نمونه براى همه اهل ايمان شد.
آخرين عنوان
در پايان فصل دوم كتاب، نويسنده به يك امر اشاره مىكند مبنى بر اينكه عده زيادى از آنان (اهلبيت) در مناطق شيعهنشين به دست خود شيعيان كشته شدند و خوانندگان را به كتاب مقاتلالطالبين
1) - سوره تحريم، آيه 10.
ارجاع مىدهد و در پايان، چند مطلب بىدليل ديگر را بيان مىكند كه بعضى از آنان چون در بحثهاى آتى به طور مفصل خواهد آمد ما از طرح آن خوددارى مىكنيم.
اما اين كه بسيارى از افراد منسوب به اهلبيت عليهم السلام در مناطق شيعهنشين كشته شدند سخنى به حق است ولى دو مطلب در اينجاست؛ يكى اينكه چرا امامزادگان و سادات گرامى و اولاد اهلبيت عليهم السلام به اين مناطق آمدند؟ دوم اينكه چه كسانى آنان را به شهادت رساندند؟
در بخش اول بايد گفت چون بنىاميه و بنىعباس بدترين رفتار را با خاندان رسالت عليهم السلام داشتند لذا آنان احساس امنيت نمىكردند و بهترين محل را براى زندگى در مناطق دوردست از شهر خود (مدينهمنوره) و كنار شيعيان مىديدند ولى دستگاههاى غاصب و ظالم به تعقيب آنان مىپرداختند و به كارگزاران و جاسوسان خويش كه در مناطق شيعهنشين حضور داشتند دستور تعقيب و قتل آنان را مىدادند و با ايجاد رعب و وحشت مردم را از نزديك شدن به آنان برحذر مىداشتند، زيرا با حضور منتسبين به خاندان رسالت عليهم السلام در ميان مردم و حمايت مردم از آنان حكومت غاصبان متزلزل مىشد.
لذا آنان با انواع ترفندها به نابودى سادات گرامى و فرزندان اهلبيت عليهم السلام همت گماشتند و نه تنها آنان بلكه كسانى كه از ايشان حمايت كردند مورد هجمه قرار مىگرفتند. شاهد آن وجود
قبور شهدا در كنار مزار اهلبيت عليهم السلام است رجوع به كتاب نامبرده (مقاتلالطالبيين) نيز مطالب فوق را روشن مىكند. بنابراين قاتل اهلبيت عليهم السلام و سادات گرامى همان خلفا و حاكمان غاصب و ظالم و دستنشاندههاى آنان بودند نه شيعيان، بلكه به عكس آنان از حاميان و فدائيان اهلبيت عليهم السلام بوده و هستند و بسيارى از شيعيان در دفاع از آنان شهيد شدهاند.
محدثان و تاريخنويسان سنى از جمله بخارى و مسلم و احمدبنحنبل و طبرانى و ابنابىالحديد مىنويسند: هنگامى كه وفات پيامبر فرا رسيد گروهى از رجال از جمله عمربنخطاب در خانهى آن حضرت حضور داشتند. پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: بياييد تا فرمانى براى شما بنويسم كه بعد از آن گمراه نشويد.
عمر گفت: «ان الرجل ليهجر»، «پيامبر هذيان مىگويد»!!! همين كتاب خدا براى ما كافى است در اين هنگام حضار به گفتگو و كشمكش پرداختند عدهاى مىگفتند: نزديكتر شويد تا پيامبر فرمانى براى شما بنويسد كه بعد از وى هرگز گمراه نگرديدو گروهى حرف عمر را تكرار مىكردند. وقتى سخنان بيهوده و گفتگوى آنان بالا گرفت، پيامبر فرمود: برخيزيد.(1)
1) - براى اطلاع بيشتر به مراجعات مراجعه 44 و اجتهاد در برابر نص، ص 167 تا ص 181 رجوع كنيد.
شما بگوييد كداميك از اين دو توهين است جملهاى كه الاغ پيامبر صلى الله عليه و آله به آن حضرت گفت كه پدر و مادرم فدايت يا جمله عمربنخطاب؟ پيامبرى كه خداوند دربارهاش مىفرمايد: «و ما ينطق عن الهوى ان هو الاوحى يوحى»، «او از روى هوى سخن نمىگويد (آنچه مىگويد) تنها وحى است كه به او نازل مىشود.»(1)اگر كسى بگويد: پيامبر هذيان مىگويد توهين نيست؟!! تعصب تا كجا، وجود يك روايت آن هم به صورت «روايت شده» در كتب شيعى دربارهى الاغ پيامبر اين قدر هياهو دارد و توهين محسوب مىشود ولى توهين آشكار يك فردبه ساحت مقدّسرسولخدا صلى الله عليه و آله قابلديدنوبررسى نيست؟ الله اكبر.
در قسمتهاى قبل مطالبى را از نويسنده مشاهده كرديم كه به گمان وى توهين محسوب مىشد ولى واقعيت آن است كه در كتب اهل سنت آنقدر مطالب نازيبا حتى در باره خلفا ديده مىشود كه موجب تعجب انسان است به خصوص آن كه برادران اهل تسنن معتقد به صحاح سته هستند و مطالب در آن را نظير قرآن صحيح مىدانند در حالى كه شيعه معتقد به صحيح بودن تمام مطالب يك كتاب شيعه هم نيست. مطلب ذيل از جمله مطالبى است كه در كتب
1) - سوره النجم، آيات 3 و 4.
اهل سنت آمده است و ما چون قصد نداريم حتى توهينهاى مذكور در كتابهاى اهل سنت را دربارهى خلفا ذكر كنيم لكن جهت جواب به نويسنده، به دو روايت از جلالالدين سيوطى اكتفا مىكنيم.
حسن مىگويد كه ابوبكر گفت: به خدا سوگند من دوست داشتم اين گياه بودم تا خورده شوم و هضم شوم!!! قتاده مىگويد: به من خبر رسيده كه ابوبكر گفت: دوست داشتم علفى بودم تا چارپايان مرا بخورند!!!(1)نكته؛
اگر اين حديثها صحيح باشد و ظاهراً صحيح نيز هست معلوم مىشود كه ابوبكر از انسان بودن خود شرم دارد در حالى كه انسان بودن كرامت است و خداوند مىفرمايد: «و لقد كرمنا بنى آدم ...»، «ما فرزندان آدم را گرامى داشتيم ...»(2)او در هيچ جا حيوان و گياه را بر انسان برترى نداده است تا ابوبكر آرزو كند كه همچون گياه كه پستتر از حيوان است باشد.
و اگر اين احاديث جعلى باشد پس معلوم مىشود كتابهاى اهل
سنت قابل اعتماد نيست و در آنها احاديث جعلى وجود دارد. ولى واقعيت آن است كه احاديثى كه در فضيلت خلفا وارد شده است به طور كلّى جعلى است و آن روايات به دستور معاويه و با صادر كردن بخشنامه رسمى و فرستادن آن به تمام كشور اسلامى جعل شده است، او به جعل حديث جهت فضيلت خلفا و بر ضد اميرمؤمنان عليه السلام دستور صادر كرد و براى هر حديث جعلى مبالغ هنگفتى پرداخت مىكرد و اين روايات جعلى تمام كتب اهل سنت و به خصوص صحاح آنان را پر كرده است و گاهى به ندرت احاديثى صحيح در ميان آنها ديده مىشود كه روايات فوق و روايت بعدى از اين قبيل است. براى اطلاع بيشتر مىتوان به كتبى از جمله شرح نهج البلاغه ابنابىالحديد معتزلى جلد 1، ص 463 به بعد مراجعه كرد.
سيوطى درباره آرزوى ابوبكر و عمر چنين مىنويسد:
ضحاك گفت: ابوبگر گفت: به خدا سوگند دوست داشتم درختى (علفى) در كنار جاده بودم پس شترى از كنارم عبور مىكرد و مرا مىچيد و وارد دهانش مىكرد پس مرا مىجويد آنگاه مرا هضم مىكرد و بصورت ... خارج مىكرد و بشر نبودم «ثم اخرجنى بعراً و لم اكن بشراً»!!!! عمر گفت: اى كاش گوسفندى براى خانوادهام بودم مرا تا آنجا كه مورد نظرشان بود چاق مىكردند و آنگاه كه خوب
چاق شدم مرا سر مىبريدند و بعضى از مرا سرخ مىكردند و بعضى را آبگوشت، سپس مرا مىخوردند و بشر نبودم «ثم اكلونى و لم اكن بشراً»!!!!(1)اگر اين حديث در منابع شيعى حتى منابع غير معروف ديده مىشد و ما دربارهى ابوبكر و عمر چنين گفتيم با ما شيعيان چگونه رفتار مىكردند؟! ما كه به خاطر مصالح اسلام و مسلمين و به امر ائمه عليهم السلام لب فرو بستهايم با ما اين گونه رفتار مىكنند. حتماً اگر مثل اين روايات در كتابهاى ما ديده مىشد همان دستور معاويه را دربارهى شيعيان اجرا مىكردند و بعضى از حضرات همان رفتارى كه حجاجبنيوسف باشيعيان على عليه السلام داشت امروز با ما داشتند.
1) - تاريخالخلفاء، ص 133.
در اول اين بحث نويسنده به گمان خود خواسته با غيرشرعى قلمدادكردنِ ازدواج موقّت از اهلبيت عليهم السلام دفاع كند و رواياتى را كه در اين باب وارد شده با تعبيرات زننده خود تفسير مىكند و به نظر ايشان ازاين امر سوء استفادههاى بسيار شده و بدترين اهانتها به زن روا داشته شده است. انشاءالله در قسمتهاى بعدى در اين مورد سخن خواهيم گفت.
علىرغم نويسنده چيزى كه مىتواند جلو مفاسد اخلاقى و خانمانسوز و گسترش بىبند و بارى و هرزگى را بگيرد ازدواج موقّت است و رواياتى در ترغيب آن وارد شده است واين كه امثال نويسنده ازحلال بودن متعه وحشت دارند مانند بسيارى از افرادست كه نماز وساير احكام بر آنان سنگين است وازآنوحشت مىكنند ولى بايد بدانند كه حكم خداوند به خاطر خوشايندافراد وضع يا رفع نمىشود
از امام صادق عليه السلام روايت است كه فرمود: متعه (ازدواج موقت) دين من و دين پدرانم است هر كس كه به آن عمل كند به دين پدرانم عمل كرده و هر كس منكر آن شود منكر دين ما شده و به دين غير ما
معتقد شده است.
نويسنده بعد از ذكر اين روايت مىگويد: «ملاحظه مىفرماييد بنابراين روايت هر كس متعه نكند يا آن را قبول نداشته باشد كافر است!»
در حقيقت، اين سؤال مطرح است كه چگونه مىشود اگر فردى يكى از احكام را قبول نداشته باشد موجب انكار دين مىشود؟
در پاسخ مىگويم: كسى كه به رسول خدا صلى الله عليه و آله ايمان دارد به تمام آنچه آن حضرت آورده است مؤمن است و تبعيض در آنچه پيامبر صلى الله عليه و آله آورده (تا بخواهد به بعضى مؤمن باشد و به بعض ديگر غير مؤمن)، معنا ندارد. خداوند دربارهى كسانى كه مىگويند: ما به جمعى از آنچه پيامبر صلى الله عليه و آله آورده ايمان مىآوريم و به بعض ديگر ايمان نمىآوريم مىفرمايد: كافران حقيقى اينان هستند.(1)بنابراين رد بعضى از دستورات دينى رد اصل دين است و اگر ثابت شد چيزى (مثل نماز و روزه) جزو دين است و به اصطلاح ضرورى دين باشد و كسى آن را انكار كند در حقيقت اصل دين و آورنده آن را انكار نموده است. عين همين سخن دربارهى مذهب مىآيد اگر چيزى ضرورى مذهبى از مذاهب اسلامى باشد و فردى آن راانكارنمايد از آن مذهب خارج مىشود: نظير رجعت و ازدواج موقت (متعه) در نزد مذهب شيعه. بنابراين انكار متعه يا رجعت يا غيبت صغرى جزو ضروريات مذهب شيعه اهلبيت عليهم السلام است و
1) - سوره نساء، آيه 150 ... و يريدون ان يفرقوا بين الله و رسله و يقولون نؤمن ببعض و نكفر بعض ...
بر همين اساس امام انكار متعه را انكار معتقدات پدران خود و معتقد به روش غير اهلبيت مىشمارد و حديث فوق در بيان اثبات كفر و خروج از اصل دين براى فرد منكر متعه نيست بلكه به صورت روشن مىرساند كه منكر متعه از روش اهلبيت عليهم السلام كه اسلامشناسان واقعى هستند خارج شده است. و لذا از امام صادق عليه السلام روايت شده كه فرمود: از ما نيستكهكسى مؤمن به بازگشت (رجعت) ما نباشد و متعه را حلال نداند.(1)البته روايت به شكلى كه نويسنده آورده در منابع شيعى وجودنداردواين روايت ساخته وپرداخته نويسنده است كه خودرا انسانى آزادمنش وعالم وارسته مى داند!!
حديث اول فضيلت متعه را بيان مىكند كه اگر فردى براى رضاى خدا اين كار را انجام دهد موجب آمرزش گناهانش مىشود و در حديث دوم فضيلت طواف خانه خدا را براى چنين شخصى ذكر مىكند كه به نظر مىرسد اين روايات، مشكلى ندارد.
در سطور آتى به نحو اجمال روشن خواهيم كرد كه ازدواج موقت نه تنها در نزد شيعه بلكه در نزد بسيارى از بزرگان اهل تسنن و حتى در نزد بعضى از ائمه اربعه اهل سنت مجاز است و وقتى اين
1) - من لا يحضرهالفقيه 3/ 291.
كار جايز شد و راهى براى جلوگيرى از زنا و عمل خلاف عفت بود و فرد به خاطر رضاى الهى يك كار حلال مشروع را انجام داد يقيناً به خاطر همين نيت خويش به خدا نزديك مىشود و رحمت الهى شامل حال او مىشود و مىتواند آمرزش گناه و آجر طواف خانه خدا ثواب كار مشروع او باشد كه براى رضاى الهى انجام داده است.
در حديث سوم نيز چيزى شبيه همين امر آمده است كه فردى كه يكبار متعه انجام دهد (و در نتيجه به خاطر خدا از حرام الهى اجتناب كند) از غضب خدا در امان شده و در مرتبهى دوم با ابرار محشور مىشود (زيرا اين فرد بناى به ترك گناه دارد و در نتيجه همنشين ابرار مىشود) و در مرتبهى سوم آن فرد با پيامبر صلى الله عليه و آله خواهد بود (زيرا از گناه به خاطر پيامبر اجتناب نموده است).
اصل حديث چنين است: (گرجه اين روايت نيز ازجهت سند قابل قبول نيست چون صالح بن عقبه وپدرش كه در سند روايت آمده اند مورد اعتماد اهل رجال نيستند)
صالح بن عقبه از پدرش نقل مىكند كه به امام باقر عليه السلام گفتم: آيا كسى كه متعه (ازدواج موقت) انجام دهد ثواب دارد؟ فرمود: اگر مقصود او از متعه رضاى الهى باشد و بخواهد بر خلاف كسى كه آن را منكر است (و جزو دين نمىداند و حرام مىشمارد) رفتار كرده باشد خداوند به خاطر هر كلمهاى با آن همسرش بگويد برايش حسنهاى مىنويسد و به خاطر هر دستى كه به سمت او دراز مىكند
حسنهاى برايش مىنويسد و به خاطر هر مرتبهى نزديكى گناهى از او را مىآمرزد و چون غسل انجام داد به مقدار آنچه آب بر موهايش رسيده خداوند او را مىآمرزد، گفتم: به تعداد موهايش؟! فرمود: آرى به تعداد موهايش.(1)اين روايت به خوبى دلالت دارد كه ثواب صرفاً به خاطر شهوترانى نيست بلكه براى اجراى دستور خدا، و رضاى خدا و مخالفت با كسى است كه حكم خدا را قبول ندارد.
نويسنده تحت عنوان ارتقاى درجه از تفسير منهجالصادقين روايتى را در باب فضيلت ازدواج موقت دارد كه متأسفانه مثل بسيارى از موارد ديگر بدون سند است (البته مواردى هم كه با سند و صفحه ذكر مىكند معمولًا خلاف واقع است چه رسد به مواردى كه بىسند است) و به فرض صحّت حديث مانند روايات فوق خواهد بود كه مؤمنى حكمى از احكام الهى را به خاطر رضاى الهى اجرا كرده است و بر خلاف نظر بدعتگذاران حلال خدا را حفظ كرده است؛ يعنى، همانطور كه اهلبيت عليهم السلام چون امام حسين و امام حسن و امام على و رسول خدا عليهم السلام نگهبان دين خدا و احكام او هستند اين فرد نيز در حدتوان خود نگهبان دين خدا بوده است.
ملاحظه مىفرماييد: نويسنده، مطابق با نظر خليفه دوم، ازدواج
1) - من لا يحضرهالفقيه 3/ 291.
موقت را يك كار حرام مىداند و آن را زنا مىشمارد و از دستورات رسول خدا صلى الله عليه و آله و اهلبيت عليهم السلام و بسيارى از صحابه و تابعين و بزرگان اهل سنت چشمپوشى مىكند و فردى كه اين كار را انجام دهد او را انسان پليدى به حساب مىآورد.
خوب بود وى به تاريخ و سيره اهل سنت نگاه مىكرد تا اين گونه خلاف ادب سخن نمىگفت. وى اگر به كتاب دوستش موسى جارالله (صاحبالوشيعة) مراجعه مىكرد مىديد كه ابنجريح سنى در مكه خود ازدواج موقت داشت تا جايى كه 70 زن را صيغه كرد.(1)نويسنده صيغه كردن زنان هاشمى را بسيار بد مىداند و فريادش بلند است مىنويسد: «خوب دقت كنيد؛ زنان هاشمى كه سلالهطاهره نبوت و از اهل بيت پيامبر- صلى الله عليه و آله- هستند از اين هجوم محفوظ نماندهاند در حالى كه بعيد است اهل بيت اطهار به چنين عمل زشتى تن در دهند.»
اگر نويسندهبه كتب اهل سنت مراجعه مىكرد مىديد خود پيامبر صلى الله عليه و آله و اصحاب او حتى تا مدت زمانى از خلافت عمربنخطاب اين كار را مىكردند. به عنوان نمونه در اين حديث دقت كنيد؛
قتاده مىگويد «از ابانضره شنيدم كه مىگفت به جابربنعبدالله گفتم: ابن زبير از متعه نهى مىكند و ابنعباس به آن دستور مىدهد (تو چه مىگويى؟) گفت: سخن در نزد من است ما، در زمان رسول
1) - الغدير، 6/ 227 و 222 و ميزانالاعتدال 2/ 151.
خدا صلى الله عليه و آله و سلم (تا زمان عمربنخطاب) متعه داشتيم پس وقتى عمربنخطاب روى كار آمد گفت: خداوند آنچه براى پيامبرش خواست حلال كرد و قرآن در جايگاههاى خويش نازل شد پس حج خويش را از عمره جدا كنيد و به دنبال ازدواج دائم باشيد (و كسى حق ندارد ازدواج موقت انجام دهد) پس اگر مردى با زنى ازدواج موقت انجام دهد او را سنگسار مىكنم.»(1)ابنعباس مىگويد: اولين فرزندى كه از متعه به دنيا آمد (عبدالله بنزبير) آل زبيربود.(2)عبدالله به عطا مىگويد: از امام باقر عليه السلام دربارهى آيه شريفه «و اذ اسرّالنبى» پرسش كردم، فرمود: رسول خدا صلى الله عليه و آله با زنى ازدواج موقت (متعه) انجام داد سپس به بعضى از همسرانش مطلب را بيان فرمود، آن همسر پيامبر صلى الله عليه و آله را متهم به كار زشت (فاحشه) نمود، حضرت به او فرمود: آن براى من حلال است زيرا ازدواج تا زمان مشخص است تو آن را كتمان كن ولى آن زن خبر را براى بقيه زنان پيامبر صلى الله عليه و آله پخش كرد.(3)شعبةبنمسلم مىگويد: من بر «اسماء» دختر ابىبكر وارد شدم و از او درباره متعه سؤالكردماو گفت: ما آن را در زمان رسول خدا صلى الله عليه و آله انجام مىداديم.(4)
مرحوم صدوق نير نقل مىكند كه على عليه السلام زنى را در كوفه از قبيلهى بنى نهشل متعه كرد.(1)ما به عنوان نمونه به چند روايت در منابع شيعى و سنى دربارهى رواج متعه در ميان اهلبيت عليهم السلام و صحابه و حتى بزرگان اهلبيت عليهم السلام اشاره كرديم تا معلوم شود كه نويسنده يا يك فردِ بىاطلاع نسبت به احكام و تاريخ است يا فردى مغرض و سرسپرده است.
نويسنده كه از خيالبافيهاى خود لذّت برده در صفحهى 83 با ذكر روايتى درباره سن زنى كه مىتواند صيغه شود دادِ سخن سر مىدهد و سپس با ذكر فتوايى از حضرت امام خمينى قدس سره مبنى بر اين كه مىشود بچه شيرخوار را صيغه كرد همه چيز را به باد تمسخر مىگيرد غافل از آن كه اولًا از امام صادق عليه السلام دربارهى صيغه كردن دختر سؤال كرده است(2)نه دختر بچه (ولى متأسفانه مثل ساير روايات، نويسنده، جاريه كه به معناى دختر است به معناى دختر بچه معنا كرده است) و ثانياً؛ حضرت، سن دخترى را كه مىشود با او ازدواج موقت داشت و فريب نمىخورد ده سال ذكر كرده است و در اسلام دختر 9 ساله بالغه است و در مناطق حجاز دخترها قبل از 10 سالگى ازدواج مىكنند و به خانه شوهر
مىروند نمونهى آنان، حضرت صديقه كبرى فاطمه زهرا عليها السلام است كه در 9 سالگى ازداوج كرد و در 10 سالگى مادر شد وبنابر نقل اهل سنت عايشه در 6 سالگى به عقد پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله درآمدودر 9 سالگى به خانه آن حضرت رفت.(1)بلكه اهل سنت فتوا دادهاند كه نكاح شير خوار جايز است(2)بالاتر اين كه مالك وشافعى وابوحنيفه فتوادادهاندكه نزديكى كردن بادختر بچهاى كه طاقت جماع دارد جايزاست(3). اگر نويسنده از اين مطالب بىخبر است پس چگونه مىخواهد دربارهى مسائل مهم اسلام اظهار نظر كند و اگر مطلع است پس با چه جرئتى احاديث شيعه را به باد تمسخر مىگيرد؟!
اما فتواى حضرت امام خمينى را در تحريرالوسيله نيافتيم و به فرض صحّت اين انتساب (كه به نظر مىرسد در آن نيز تحريف صورت گرفته است) اشاره به اصل محرميت است يعنى مىشود دختر بچه شيرخوار را صيغه كرد و با او محرم شد و ازدواج دختر بچه موجب محرميت است و فرد با او و مادر و مادربزرگش محرم مىشود نه چيزى كه نويسنده تصور كرده از قبيل شهوترانى و نزديكى و ...!! اللهم اشف كل مريض
امّا دربارهى داستان جوانى كه سنّى بود و از مرحوم آيةالله خويى
خواست تا دخترش را به طور موقت به ازدواج او درآورد به نظر مىرسد (اگر اصل داستان مثل بعضى از ادعاهاى ديگرش ساختهى خود نويسنده نباشد) هر دو جوان سنى بودند و با نقشهاى حساب شده مىخواستند موجبات تحقير مذهب شيعه را فراهم كنند و هتك خانواده مرجعيّت شيعه نمايند كه آن مرجعِ آگاه نقشه آنان را خنثى نمود و فرد ضعيف النفسى مثل نويسنده، فريب خورده و فكر كرده است كه يكى از آنان شيعه و ديگرى سنى است و آن شيعه از مذهب دست كشيده است كجاى دنيا پيدا مىشود يك جوان شيعه معتقد به مذهبِ اهلبيت عليهم السلام به خاطر يك مسئله فقهى دست از مذهب و ولايت و محبّت خاندان پيامبر صلى الله عليه و آله بردارد و محبّت قاتلان و غاصبان حقوق اهلبيت عليهم السلام را در دل خود جاى دهد؟!
واين جواب را هر فردى مىتواند به آن سنى موهوم بدهدكه بسيارى از امور جايز وجوددارند ولى از انجام آن در شرايطى خود دارى مىكنيم؛ نظير طلاق ودادن دختر به فرد بيمار وبخيل وبداخلاق وپست. ودرصورت بودن نكاح دايم با فرد شايسته ازدواج موقت پسنديده نيست گرچه در اسلام جايزاست؛ زيرا درازدواج دايم حق نفقه وارث و ... وجودداردولى در ازدواج موقت نيست. بنا براين ممكن است چيزى حلال باشدوانسان به آن راضى نباشد ودادن دختر به سنى ازاين قبيل است.
نويسنده ادعاى مىكند «كه صيغه (ازدواج موقت) در عصر جاهليت مباح بوده است وقتى كه اسلام آمد تا مدتى آن را بر حكم اباحتش باقى گذاشت و آنگاه در غزوه خيبر براى هميشه حرام گرديد اما آنچه در نزد ما شيعيان اعم از عوام و فقهاء معروف است اين است كه صيغه را عمربنخطاب حرام كرده است، در حالى كه خود حضرت رسول- صلى الله عليه و آله- در غزوه خيبر حرام بودن آن را اعلام فرمودهاند»، آنگاه دو روايت براى اثبات ادعاى خود نقل مىكند يكى از اميرمؤمنان عليه السلام كه فرمود:
پيامبر صلى الله عليه و آله در روز جنگ خيبر گوشت الاغ اهلى و ازدواج متعه را حرام كرد و ديگرى از امام صادق عليه السلام در جواب اين پرسش كه آيا مسلمانان در زمان رسول خدا صلى الله عليه و آله بدون شاهد ازدواج مىكردند؟
فرمودند: خير.
و گمان كرده كه «اين دو روايت براى نسخ حكم متعه و ابطال آن حجت قاطع به شمار مىآيد» و ادعاء مىكند كه اميرمؤمنان عليه السلام از خود نبىاكرم صلى الله عليه و آله حكم تحريم را نقل كرده و بقيه ائمهاطهار عليهم السلام بعد از ايشان اين حكم را دانسته و نقل كردهاند و بعد ادعاى ديگرى دارد مبنى بر اينكه رواياتى كه خلاف اين حكم (حرمت متعه) است همه جعلى است و همهى ائمه عليهم السلام مىدانستند كه متعه حرام است و مىنويسد: «اگر امام صادق- عليه السلام- حكم حرام بودن متعه را نمىدانست نمىفرموند نكاح بدون شاهد درست نيست» در آخر
نتيجهگيرى مىكند كه: «مشخص شد كه رواياتى كه به متعه يا صيغه ترغيب مىكند يك حرف آن از ائمه اطهار- عليهم السلام- ثابت نيست بلكه نيروهاى ستون پنجم و دشمنان قسم خورده اسلام كه منظور شان بدنام كردن اهل بيت و توهين به آنان بوده است اين گونه روايات را جعل كردهاند ... در حالى كه حتى يك نفر از ائمه اطهار- عليهم السلام- و حتى يك مرتبه هم ثابت نيست كه متعه كرده باشند يا اينكه به حلال بودن متعه حكم داده باشند ... پس ديديم كه جعل كنندگان اين روايات جز دشمنان اسلام و دشمنان اهل بيت نمىتوانند باشند والانعوذبالله از اين روايات تكفير اهل بيت ثابت مىشود!»
ما در اينجا به طور اجمال به بررسى ادعاهاى بىدليل نويسنده مىپردازيم؛ تنها دليل براى نسخ حكم مباح بودن متعه دو روايت ذكر شده مىداند و ادعا مىكند كه نزد شيعيان معروف است كه عمربنخطاب آن را تحريم كرده حال به جملات زير توجه كنيد تا روشن شود حكم تحريم متعه توسط چه كسى صادر شد و سپس به نقد بقيه مطالب مىپردازيم (اين روايات از كتب اهل سنت است).
تا بيش از پيش دروغگويى نويسنده ثابت شود كه تنها شيعيان حكم تحريم متعه را به عمر نسبت نمىدهند و او را بدعتگذار نمىدانند بلكه بسيارى از اهل تسنن نيز مانند شيعيان اظهار نظر مىكنند و اگر اين روايات جعلى است معلوم شود كه كتب اهل سنت پر از احاديث جعلى است كه به قول ايشان دشمنان اسلام و نيروهاى ستون پنجم اين روايات را جعل كردهاند (و وارد كتابهاى
معتبر اهل سنت نمودهاند).
جابربنعبدالله مىگويد: «ما با يك مشت خرما و آرد در زمان رسول خدا صلى الله عليه و سلم و ابىبكر متعه مىكرديم تا آن كه عمر در قضيه (ازدواج موقت) عمروبنحريث از آن نهى كرد».(1)
خوله دختر حكيم بر عمربنخطاب- رضىالله عنه- وارد شد و گفت: «ربعية پسر اميه زنى را متعه كرده است و از آن حامله شده است پس عمر- رضىالله عنه- در حالى كه عبايش به زمين كشيده مىشد (از خانه) بيرون آمد و گفت: اين متعه است اگر پيش من آورده بودى او را سنگباران مىكردم.»(2)3) ابنجريرطبرى از على نقل مىكند كه فرمود: «اگر عمر پيش از اين نهى از متعه نكرده بود من حتماً بر آن فرمان مىدادم و به جز شقى (بدبخت) زنا نمىكرد.»(3)4) عروه به (عبدالله) بنعباس گفت: «از خدا نمىترسى كه به مردم اجازه مىدهى متعه كنند؟ ابنعباس گفت: برو از مادرت بپرس، عروه گفت: امّاابوبكر و عمر چنين نكردند. ابنعباس گفت:
به خدا سوگند شما دست بردار نيستيد تا خداوند شما را عذاب كند من از پيامبر صلى الله عليه و سلم برايتان مىگويم و شما از ابوبكر و عمر برايم
حديث مىگوييد؟»
علامه امينى بعد از نقل حديث فوق مىگويد: «علت اينكه ابنعباس به عروه گفت از مادرت (كه اسماء دختر ابوبكر بود) بپرس اين بود كه زبير او را متعه كرد و از او عبداللهبنزبير به دنيا آمد. راغب در محاضرات جلد 2، ص 94 مىگويد: عبداللهبنزبير ايراد به عبداللهبنعباس مىگرفت كه چرا مىگويد: متعه حلال است. عبدالله بنعباس به او گفت: از مادرت بپرس كه چگونه پدرت حايل را بين خود و مادرت برداشت؟ عبدالله بنزبير از مادرش پرسيد مادرش به او گفت: من تنها تو را از راه متعه زاييدم.»(1)5) المتقى الهندى از ابى قلابه نقل مىكند كه عمرگفت: دومتعه در دوران رسول خدا صلى الله عليه و سلم بود كه من از آنها نهى مىكنم و (برانجام آن) ها عقاب مىكنم (ازدواج موقت و متعه حج).»(2)اينها از جمله دهها رواياتى است كه در مجامع روايى اهل سنت درباره حلال بودن متعه در زمان پيامبر صلى الله عليه و آله و ابوبكر و اول زمان عمر بوده است و بسيارى از بزرگان اهل سنت به آن فتوا داده و عمل كردهاند.(3)
ابوحيان در تفسيرش بعد از نقل اباحه متعه مىگويد: «و بر اين قول جماعتى از اهلبيت و تابعين هستند و اين اباحه را كسانى چون ابنجريح مكى متوفى 150 قبول كردهاند. شافعى مىگويد: ابن جريح 70 زن را صيغه كرد و ذهبى مىگويد: او با حدود 90 زن ازدواج متعه كرد.» به نقل از تفسيرقرطبى، 5، ص 133، فتح البارى، 9، ص 142.
سرخسى در مبسوط مىگويد: «تفسير متعه آن است كه به زنى بگويد: تو را متعه مىكنم از تو بهره مىبرم به اين مدت و به اين مقدار و اين نزد ما باطل است ولى نزد مالك بنانس جايز است و ابنعباس نيز همين قول را دارد. الغدير، ج 6، ص 223- 220.
1) - الغدير 6/ 209- 208.
2) شيعه پاسخ مىدهد، ص 100 وكنزالعمال 16/ 521.
3) - مرحوم علامه امينى ره در الغدير تحت عنوان من اباح متعه النساء، كسانى كه متعه زنان را مباح مىدانند نام دهها تن از بزرگان اهل سنت را از منابع سنى مىآورد، از جمله آنان؛ جابربنعبدالله، عبداللهبنمسعود، عبدالله بنعمر، معاوية بن ابىسفيان، ابوسعيد خدرى، زبيربنعوام، ابىبنكعب، ربيعة بناميه، سعيد بنجبير، طاوس يمانى سدى، مجاهد، پيروان عبدالله بنعباس از اهل مكه و يمن، مالك بن انس امام فرقه مالكيه و ابن جريح مكى.
از مطالب فوق بىاساسى ادعاهاى نويسنده كاملًا واضح شد و نيازى به توضيح ندارد و معلوم شد كه تحريم متعه بدعت خليفه دوم بوده است و بسيارى از اهل سنت كه آزادمنش بودند نظر خليفه را نپذيرفتند مگر در شرايط ترس و خفقان و رواياتى كه در فضيلت متعه از اهلبيت عليهم السلام رسيده است به خاطر حفظ سنت اسلامى و مخالفت با بدعتگذاران است همانطور كه از روايات فضيلت استفاده مىشود.
ما در اينجا درباره دو حديثى كه نويسنده براى نسخ متعه به آن استدلال كرده است نقد كوتاهى داريم.
اما حديث اول؛ راوى آن زيد بن على بن الحسين عليه السلام است كه اشاره به حرمت متعه و گوشت الاغ اهلى دارد. اولًا چون مطابق با نظر خلفاى اهل سنت است حمل بر تقيه مىشود و احتمال تقيه در آن زياد است. ضمن اين كه سند اين حديث ضعيف است به خاطر عمروبن خالد كه مورد اعتماد اهل رجال نيست ونيز راوى
ديگرش حسين بن علوان كه سنى است. و ثانياً در جمع با ساير روايات كه به صورت متواتر دو فرقه (شيعه و سنى) آوردهاند حمل بر حرمت موقت مىشود به خصوص كه گوشت الاغ كراهت دارد و حرمت ندارد و در جنگ خيبر به خاطر جلوگيرى از نابودى الاغ اهلى پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله از آن منع كرد (همانطور كه در بعضى از روايات بر آن تصريح شده است) و منع از مصرف گوشت الاغ در آن شرايط موقت بوده است وهيچ يك از فقها فتوا به حرمت گوشت الاغ نداده است وتعجب از كسى است كه خودرا در زمره مجتهدان مىداند از اجماع فقهاى شيعيدرباره حرام نبودن گوشت الاغ بى اطلاع است!! و ثالثاً اين روايت به فرض صحّت و دلالتش بر حرمت دائم به خاطر معارضهاش با دهها روايت ديگر كه به صورت متواتر وارد شده است و نيز مخالفتش با قرآن، كنار گذاشته مىشود و به آن عمل نمىشود. زيرا با يك روايت نمىشود از آيه قرآنى كه دهها روايت و عمل امّت را به دنبال دارد اعراض كرد.
مرحوم شيخ طوسى بعد از نقل روايت تحريم متعه و الاغ اهلى مىگويد: «اين روايت در حال تقيه وارد شده است و بر خلاف نظر شيعه است و هر كس روايات و روش امامان ما عليهم السلام را دربارهى مباح بودن متعه بداند علم به اين مطلب دارد. پس نياز به بحث زياد در اين رابطه نيست.»(1)
1) - تهذيب الاحكام 7/ 253.
امّا روايت دوم؛ دلالت دارد بر وجود شاهد براى ازدواج در عصر پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و اين روايت هيچ ربطى به حرمت ازدواج موقت و نسخ حكم حليت آن ندارد، زيرا همان طور كه در ازدواج دائم شاهد گرفته مىشود در ازدواج موقت نيز مىتوان شاهد گرفت و از روايات نيز استفاده مىشود كه اين كار بهتر است و بودن شاهد در هنگام ازدواج ارتباطى به نسخ حكم ازدواج موقت ندارد. بلكه خود همين روايت صريح در حلال بودن متعه است اصل حديث چنين است:
معلىبنخنيس مىگويد: «به امام صادق عليه السلام گفتم: چند شاهد در متعه كافى است؟ فرمود: يك مرد و دو زن، گفتم: اگر هيچ كس را نيافتند چه كار كنند؟ فرمود: بر آنان مشكلى نيست، گفتم: نظر شما چيست اگر آنان نگران بودند از اينكه ديگران خبردار شوند؟ آيا يك شاهد كافى است؟ فرمود: آرى، گفتم: فدايت شوم آيا در زمان رسول خدا صلى الله عليه و آله بدون شاهد ازدواج مىكردند؟ فرمود: خير.»
مرحوم شيخ طوسى بعد از نقل روايت فوق مىنويسد: «اين روايت تنها منع از ازدواج موقتبدون شاهد است و در عصر رسول خدا صلى الله عليه و آله تنها ازدواج با شاهد بوده است و گرفتن شاهد بهتر است و نبودن ازدواج بدون شاهد در عصر آن حضرت دليل بر منع آن نيست همانطور كه مىدانيم بسيارى از كارهاى مباح بوده و در زمان پيامبر صلى الله عليه و آله اتفاق نيفتاده است و ممكن است روايت جنبه
احتياط را بيان كند تا اينكه زن گمان نكند اين كار خلاف شرع است.
سپس مرحوم شيخ طوسى روايتى ذكر مىكند مبنى بر اينكه وجود شاهد به خاطر اين است كه زن گمان نكند كه اين كار خلاف شرع است.(1)بنابراين نه تنها اين روايت بر حرام بودن ازدواج موقت دلالت ندارد بلكه برعكس دلالت بر مباح بودن آن دارد.
مطلبىرا كه نويسنده از مرحوم شيخ طوسى در توضيح روايت نقل مىكند وجود خارجى ندارد وتنها مطلبى كه ما دربالا از وىذكركرديم در تهذيب هست به آنان كه داعيه علم واجتهاددارند وخود را آزادمنش وامين مىدانندواين طور مطلب مىسازند يا تحريف مىكنندچه بايد گفت؟!!
نويسنده باآوردن روايتى ازامامصادق عليه السلام مىخواهدتعارض بين روايات درباره ازدواج موقت رادرست كند. مضمون روايت كهاز نظرسند ضعيفاست وازامامصادق عليه السلام نقل شده است چنيناست:
زنى نزد عمر آمد و گفت زنا كردم عمر دستور سنگسار او را داد وقتى خبر به اميرمؤمنان عليه السلام رسيد، پرسيد چگونه زنا كردى؟
1) - تهذيب الاحكام 7/ 262.
گفت از بيابانى عبور مىكردم خيلى تشنه شدم از فردى باديهنشين آب خواستم، آن فرد تنها زمانى راضى شد به من آب دهد كه من خودم را در اختيارش قرار دهم. اميرمؤمنان عليه السلام فرمود: به خداى كعبه اين ازدواج است. وى بعد از نقل روايت ضمن اشاره به اينكه متعه با رضايت طرفين صورت مىگيرد و در اينجا زن مجبور بوده براى حفظ جانش تن به چنين كارى بدهد مىخواهد تناقض را نشان دهد زيرا به نظر وى از يك طرف طبق فتاواى فقهاى شيعه بايد رضايت طرفين در متعه باشد ولى در اينجا رضايت نبوده ولى باز حضرت آن را ازدواج مىداند.
لكن جواب ايراد را مرحوم صاحب جواهر داده است وى مىفرمايد: «اين روايت حمل مىشود بر اينكه اين كار در حكم ازدواج است به خاطر اضطرار و مجبور بودن زن، همان طور كه در همين روايت به نقل ديگرى آمده است: آن زن گفت: چون عطش بر من اثر كرد به نزد او رفتم پس او مرا آب داد و به من تجاوز كرد.
على عليه السلام فرمود: اين همان است كه خداوند مىفرمايد: «فمن اضطر غير باغ و لاعاد» پس هر كس مجبور شد و ستمگر و تجاوزگر نبود (پس گناهى بر او نيست) و اين زن ستمگر و تجاوزگر نيست. آنگاه عمر او را رها كرد و گفت: لو لا على لهلك عمر، اگر على نبود عمر نابوده شده بود.»(1)
1) - جواهرالكلام 30/ 154- 153.
نويسنده تحت اين عنوان هفت مفسده براى ازدواج موقت ذكر مىكند و ما به آنها اشاره مىكنيم و به طور اجمال به بررسى آن مىپردازيم:
در مفسدهى اول وى مدعى است كه «مخالف با نصوص شرع است» كه بىاساس بودن اين ادعا در بحثهاى گذشته ثابت شد و در سطور بعدى نيز در اين رابطه سخن خواهيم گفت.
در مفسدهى دوم وى مدعى است كه «اين ديدگاه باعث شده كه روايات دروغينى ساخته شود و به ائمه اطهار- عليهم السلام-/ منسوب گردد.» ما هم مىگوئيم آرى؛ اين ديدگاه كه مخالف نظر خليفه دوم بوده است سبب جعل حديث شده است و افرادى به خاطر جلوگيرى از طعن بر خليفه دوم و توجيه خلاف شرعهاى وى روايات متعددى را جعل كردهاند مبنى بر اينكه خود پيامبر صلى الله عليه و آله متعه را حرام اعلام كرده است (لكن اين روايات آنقدر مضطرب و متناقض است كه هركس به آنان رجوع كند بر جعلى بودن آنها پى مىبرد، جلد 6 الغدير مىتواند در اين رابطه منبع خوبى باشد.)
در مفسدهى سوم وى مدعى مىشود كه «در اين روايات حتى صيغه با زن شوهردار كه شوهرش زنده و موجود است جايز دانسته شده است» و سپس نتيجهگيريهاى آنچنانى مىكند. اى كاش اين فرد كه خود را محقق مىداند لااقل يك روايت يا فتوا در اين باره ذكر
مىكرد تا بدانيم در كدام روايت يا چه كسى متعه زن شوهردار را جايز دانسته است؟!
ما فقط يك جمله مىگوييم و آن اينكه اين اولين و آخرين حرف بىاساس نيست «هذا بهتان عظيم يعظكم الله ان تعودوا لمثله ابداً»، «اين دروغى بزرگ است خداوند به شما نصيحت مىكند كه هرگز مثل آن را مرتكب نشويد.»(1)4) در مفسدهى چهارم وى مدعى است كه «اولياى خانوادهشان نمىتوانند بر دختران باكرهشان مطمئن باشند چون ممكن است بدون اطلاع و رضايت خانواده با كسى (ازدواج موقت) داشته باشد و صيغه شوند و چه بسا ناگهان پدر مطلع مىشود كه دخترش قبل از ازدواج حامله است.» و نتوانند كارى انجام دهند.
پاسخ اين حرف نيز روشن است زيرا بسيارى از فقهاى شيعه اذن پدر را در ازدواج دختر باكره شرط مىدانند و فرقى بين ازدواج دائم و موقت نيست. رجوع به رساله عمليه مراجع بزرگ تقليد اين واقعيت را نشان مىدهد.
1) - سوره نور، آيه 16 و 17.
كسانى كه متعه را حرام مىدانند و لواط را انجام مىدهند؟! يحيىبناكثم از جمله كسانى بود كه سخت با متعه مخالف بود و آن را به شدت حرام مىدانست ولى مرتب با جوانان و پسران زيبا كه صورتشان بدون مو بود لواط مىكرد و با آن مأنوس بود!!!(1)حال كداميك بازى با آبروى مردم است؟!! احكام خداوند تابع اميال اشخاص نيست بلكه تابع مصالح ومفاسد واقعى است وخداوند با علم به آنها احكام را وضع كرده است. ممكن است بعضى از اموررا براى خود دوست داشته باشد ولى براى ديگران نپسنددمثلاينكه دوست دارد چند همسر داشته باشد ولى آن را براى دختران وخواهرانش نپسندد ودوست داشته باشد متعه انجام دهد ولى دوست نداشته باشد كسى بادخترش يا خواهرش (به خاطر نكاح دايم) متعه انجام دهدواين دوست داشتن ونداشتن دليل بر حرمت تعدد زوجات متعه نمىشود.
1) - اجتهاد در مقابل نص، ص 223 و 224.
مىدانند و معتقدند كه در مواردى زن و شوهر از هم ارث نمىبرند(1)اما روايت منسوب به امام صادق عليه السلام كه زن را، متاع كرايهاى معرفى كردهاست سندشبه خاطر سعدان بن مسلم ضعيفاست وى دركتابهاى رجال توثيق نشدهاست(2)آرى در منابع اهل سنت ديده مىشود كه آنان كرايه كردن زن را جايز مىشمارند هيچ مفسدهاى در اين بخش به چشم نمىخورد، نظيرابوحنيفه.(3)ك
نويسنده حكايتى را از مرحوم آيةالله خويى نقل مىكند كه نامبرده روايت تحريم متعه در روز خيبر را حمل بر تحريم موقت كرده و ما چون بحث دربارهى دو روايت مورد استثناى نويسنده را به طور
مفصل بحث كرديم از تكرار آن پرهيز مىكنيم و در آنجا ثابت كرديم كه تأويل نويسنده بىدليل و برخلاف نظر بسيارى از بزرگان اهل سنت است نه نظر مرحوم آيةالله خويى و نيز از مباحث گذشته روشن شد كه دزد راه كيست؟ آنان كه روايت را جعل مىكنند و روايت قيچى شده را مورد تمسك قرار مىدهند و به يك روايت ضعيف و معارضِ با دهها روايت ديگر استناد مىكنند و گفتن دروغ و نسبت ناروا از سرتاسر نوشتارشان مىبارد و كتابهاى آن چنانىِ خود را بين افراد غير مطّلع، به صورت مجانى توزيع مىكنند دزد راه هستند، آيا اينان دزدانى نيستند كه براى فريب جوانان و جداكردنشان از مذهب اهلبيت عليهم السلام و با مطرح كردن مسايل فرعى مىخواهند آنان را از مسائل اصلى و دشمنشناسى و مقابله با دشمنان اسلام باز دارند؟!
جوانان ما به خوبى مىدانند كه فقهاى بزرگوارى چون امام خمينى (ره) بودند كه به مسلمانان عزت بخشيدند و جلو دزديها را گرفتند.
نويسنده بعد از شاهكاريهاى خود در حمايت از نظر عمربنخطاب فقهاى شيعه را در دام افتاده، معرفى مىكند!! الحمدلله كه در عالم اسلام يك نفر پيدا شد و فهميد هزاران تن از بزرگان اسلام از زمان رسول خدا صلى الله عليه و آله تا الان در دام افتادهاند و او تنها كسى بود كه توانست از دام نجات پيدا كند!!
نويسنده راه مبارزه با فساد و تباهى و جلوگيرى از دزدان را رجوع
به قرآن مىداند و با تمسك به دو آيه، دو راهكار معرفى مىكند؛
آيه مربوط كه در سوره نور آمده است از كسانى كه زمينهى ازدواج بر ايشان فراهم نيست مىخواهد عفت پيشه كنند تا خداوند از فضل خود، آنان را بىنياز كند و زمينهى ازدواج را برايشان فراهم سازد. ولى اوّلًا؛ در آيه از كسانى كه توانايى ازدواج ندارند خواسته شده خوشتندار باشند وكسانى كه مىتوانند ازدواج موقت كنند ضرورتى براى خويشتندارى ندارندوثانياً؛ مىشود آيه را اين طور معنا كرد كه به وسيله متعه عفت پيشه كنند تاخداونداز فضل خود آنان را بى نياز كند ووسيله ازدواج دايم را فراهم سازد همان طور كه اين مضمون در بعضى از روايات واردشده است(1)وگرنه روشن است كسانى كه از اين طريق پاك مىمانند و در برابر تمايلات جنسى و زمينهى شهوترانى بيرونى تاب مقاومت دارند و خود را حفظ مىكنند اندك هستند.
1) -/ كافى 5/ 452
خداوند در سوره نساء به كسانى كه توانايى ازدواج با زنان آزاده را ندارند سفارش مىكند با كنيزان عفيفه ازداوج كنند.
مخفى نماند كه آيه ازدواج با كنيزان بعد از آيه متعه وارد شده است(1)وخود همين مىرساند كه ازدواج با كنيزان براى كسى است كه نتواند ازدواج بازنان آزاد اعم از ازدواج دايم يا موقت داشته باشد.
ولى بر همه واضح و روشن است كه با گسترش فرهنگ ابتذال در جامعه بشرى از طريق ماهواره و فيلمها و شبكه سراسرى اينترنت و ... و عدم وجود كنيز در جوامع اسلامى، براى جوانانى كه امكان ازدواج بر ايشان فراهم نيست و گاهى به منظور ادامه تحصيلات خود بايد سالهاى متمادى در يك كشور يا شهر غريب به سر ببرند صرف سفارش كردن به خويشتندارى و كنترل غريزه جنسى و عدم ارائه راه كار عملى مشكل را برطرف نمىسازد و افرادى كه نمىتوانند به حالت عزوبت باقى بمانند بىترديد در منجلاب فحشا و آلودگى سقوط خواهند كرد. در اينجاست كه نقش راهكار سومى كه قرآن بر آن تصريح دارد روشن مىشود زيرا ممكن نيست
1) -/ سوره نساء آيه 25-/ 24
آئين اسلام شريعت جاودانه و آخرين دين باشد و طرحى براى اين معضل فراگير نينديشيده باشد. راهى كه قابل اجراست و در زمان رسول خدا صلى الله عليه و آله به آن عمل شده است و بعدها مورد اختلاف واقع گرديده است و قرآن به آن تصريح دارد ازدواج موقت است. در سوره نساء مىخوانيم:
«فما استمعتم به منهم فاتوهن اجورهن فريضة»، «پس هرگاه از آن زنان بهرهمند شديد مزد آنان را (كه مهر معين است) بپردازيد.»(1)مفسران شيعه و سنى برآنند كه آيه يادشده در مورد نكاح متعه نازل گرديده است و صاحبان صحاح و مسانيد و جوامع روايى اهل سنت پذيرفتهاند كه اين امر در اسلام بوده است.
تنها يك سؤال مطرح است كه آيا حكم نكاح متعه نسخ شده است يا خير؟ كه جواب آن از لابلاى مباحث گذشته روشن شد روايات و تاريخ اسلام حاكى از آن است كه عمل به اين حكم الهى تا زمان خلافت خليفه دوم در ميان مسلمانان رايج بوده است و خليفه دوم از آن نهى كرده است.
در اينجا يادآورى يك نكته ضرورت دارد و آن اينكه؛ كسانى كه از ازدواج موقت (متعه) هراس دارند و آن را نامشروع مىپندارند بايد توجه داشته باشند كه تمام فقها و محققان اسلامى نظير آن را از نظر معنا در عقد دائم پذيرفتهاند و آن اين كه مرد و زن عقد دائم
1) - سوره نساء، آيه 24.
ببندند ولى نيت هر دو آن باشد كه بعد از يك سال يا كمتر يا بيشتر به وسيله طلاق از هم جدا گردند.
واضح است كه چنين پيوندى به حسب ظاهر دائمى و در حقيقت موقت است و تفاوتى كه اين گونه نكاح دائم با متعه دارد اين است كه متعه در ظاهر و باطن محدود و موقت است ولى اين نوع ازدواج دائم به ظاهر هميشگى و در باطن محدود است. كسانى كه اين نوع ازدواج دائم را كه مورد پذيرش همه فقهاى اسلامى است جايز مىدانند چگونه از تشريع و تجويز نكاح متعه بر خود ترس و هراس راه مىدهند؟
قابل توجه است كه تمام شرايطى كه در نكاح دائم مطرح است در نكاح موقت نيز هست، تنها تفاوت در دائم و موقت بودن است شرايط زير همانطور كه در ازدواج دائم معتبر است در نكاح موقت نيز معتبر است؛
1- زن و مرد نبايد مانع شرعى در ازدواج داشته باشند وگرنه عقد آنان باطل است.
2- مهريه مورد رضايت طرفين در عقد بايد ذكر شود.
3- مدت ازدواج بايد معين باشد.
4- عقد شرعى اجرا گردد.
5- فرزند متولد از آنان مشروع است و نام پدر و مادر (مانند عقد دائم) در شناسنامه ذكر مىگردد.
6- نفقه فرزندان بر پدر است و اولاد از پدر و مادر ارث مىبرد.
7- زن در صورتى كه يائسه نباشد بايد عده نگهدارد.
تنها تفاوت اين است كه چون ازدواج متعه براى رفع ضرورت تشريع شده است هزينه زن بر عهده شوهر نيست و در صورتى كه شرط نكنند از يكديگر ارث نمىبرند و معلوم است كه اين دو تفاوت تأثيرى در ماهيت ازدواج ندارد.(1)از مطالب فوق علت نهى امام صادق عليه السلام و امام رضا عليه السلام دربارهى نكاح متعه روشن شد؛ زيرا ازدواج متعه براى رفع ضرورت است و در اين حال است كه انسان با انجام نكاح متعه خود را از گناه حفظ مىكند و طبيعى است خداوند براى چنين فردى پاداش اخروى نيز منظور مىكند ولى اين ازدواج مربوط به كسانى نيست كه داراى همسر شايسته هستند و براى آنان متعه ضرورت ندارد و لذا در روايت امام هفتم عليه السلام به علىبنيقطين دارد «ما انت و ذاك و قد اغناك الله عنها، تو را به متعه چه كارى است خداوند تو را از آن بىنياز كرده است.»(2)به خصوص فردى مانند على بن يقطين كه وزير هارون الرشيد بود كه در معرض خطر قرار داشت. گرچه در تتمه همين حديث كهنويسنده آنرا حذف كرده جملهاى است كه دلالت بر حلال بودن متعه دارد. ادامه حديث چنين است: «گفتم: ميخواهم حكم آن رابدانم. فرمود: در كتاب على عليه السلام (وآثار مكتوب آن حضرت) است. گفتم: ما متعه رازياد كنيم ومتعه
زياد باشد؟ فرمود: آيا چيزى جز آن موجب شادى وسرور است؟
در روايت ديگر از امام ابىالحسن عليه السلام است كه فرمود: متعه حلال مطلق است براى كسى كه با ازدواج (دائم) بىنياز نشده است.
سپس چنين فردى به وسيله نكاح متعه پاكدامنى خود را حفظ كند پس كسى كه با ازدواج (دائم) از آن بىنياز شد در صورتى كه همسرش از او غايب شد (و به گناه مىافتد) باز نكاح متعه برايش مباح است.(1)
يكى از علتهاى ديگرى كه موجب مىشد تا امامان عليهم السلام از نكاح متعه نهى كنند شرايط سياسى حاكم بود لكن نويسنده با حذف قسمت عمده روايت و تحريف در قسمتهاى ذكر شده خواسته اصل حرمت متعه را از نظر امام صادق عليه السلام ثابت كند. نهى امام صادق عليه السلام عمار را از ازدواج متعه در اين رابطه است اصل حديث چنين است:
عمار مىگويد كه امام صادق عليه السلام به من و سلميان بنخالد فرمود:
«قد حرمت عليكما المتعه من قبلى مادمتما بالمدينة لا نكما تكثران الدخول علىّ فاخاف ان تواخذا فيقال: هؤلاء اصحاب جعفر، من به خاطر (مصالح) خودم ازدواج متعه را تا زمانى كه در مدينه هستيد بر شما
1) - وسايل الشيعه، ج 14، باب 5، از ابواب متعه، حديث 1.
دو نفر حرام كردم زيرا شما زياد بر من وارد مىشويد و من مىترسم كه شما را (در رابطه با متعه) بازداشت كنند و بگويند:
اينان ياران جعفر (امام صادق) هستند.»(1)آيا نويسنده با تغيير جمله «قد حرمت عليكما المتعه»، «بر شما دو نفر متعه را حرام كردم» به «قد حرمت عليكم المتعه»، «بر شما شيعيان متعه را حرام كردم» و حذف بقيه روايت شيوه يهود و نصارى را در تحريف و خلاف جلوه دادن حق نپيموده است؟ ضمن اين كه اين روايت مانند ساير روايات ضعيف است چون در يندش حكم بن مسكين است كه توثيقى در باره آن در كتب رجال وارد نشده است.
اما برخورد امام باقر عليه السلام با سؤال عبداللهبنعمير برخورد يك ولىّ خدا با فردى پست و پليد است و از خود روايت، پستىِ عبداللهبنعمير به خوبى استفاده مىشود او قصد دهنكجى به امام عليه السلام را داشته و امام كريمانه از او روى گرداند و به آيه شريفه «و اذا خاطبهم الجاهلون قالوا سلاماً و چون نادانان، آنان (عبادالرحمن) را مورد خطاب قرار دهند (عبادالرحمن) از كنارشان به سلامت بگذرند و با آنان درگير نشوند.»(2)عمل كرد. ما اصل روايت را نقل مىكنيم تا خوانندگان محترم خود قضاوت كنند:
زراره مىگويد: «عبدالله بن عمير ليثى به نزد امام باقر عليه السلام آمد و گفت: چه مىگويى درباره ازدواج موقت زنان؟ فرمود: خداوند آن را در كتابش و بر زبان پيامبرش صلى الله عليه و آله حلال شمرده است پس تا روز قيامت حلال است او گفت: آيا مثل تو چنين سخنى مىگويد در حالى كه عمر آن را حرام اعلام كرد و از آن نهى كرد؟! حضرت فرمود: گرچه او چنين كرده باشد. (عبداللهبن عمير) گفت: من به خدا پناه مىبرم از اينكه چيزى را كه عمر حرام كرده است حلال بشمارى. حضرت فرمود: تو حرف دوستت (عمر) را بگير و من نيز بر قول رسول خدا صلى الله عليه و آله هستم. پس بيا تا من با تو ملاعنه كنم كه سخن رسول خدا صلى الله عليه و آله درست و حرف دوست تو (عمر) باطل است. عبداللهبنعمير به امام رو كرد و گفت: آيا خوشحال مىشوى كه همسران و دختران و خواهران و دختران عمويت اين كار را انجام دهند. حضرت چون سخن از همسرانش و دختران عمويش شد از او چهرهاش را برگرداند.»(1)
از مباحث گذشته چنين نتيجهگيرى مىشود از آنجا كه اسلام يك دين جاودانه است و بايد پاسخگوى همه نيازهاى انسانها براى هميشه باشد لذا براى آنان كه زمينه ازدواج دائم را ندارند خداوند
1) - كافى 5/ 449.
نكاح موقت را كه نظير نكاح دائم است قرار داده است و اين امر مطابق با شرع و عقل است و صدها روايت نيز بر آن دلالت دارد و بدين وسيله مىتوان از مفاسدى كه جامعه بشرى را با نابودى روبروى سازد جلوگيرى كرد و رواياتى كه بر منع آن دلالت دارد يا از روى تقيه صادر شده است يا به خاطر جو سياسى روز و يا جلوگيرى از هوسرانى است و هيچ دليل عقلى يا شرعى بر حرام بودن آن وجود ندارد.
نويسنده بحث ديگرى را در ادامه بحث متعه مطرح مىكند تحت عنوان «حديث بخوانيم» وى دو حديث از استبصار نقل مىكند مبنى بر اين كه امام باقر عليه السلام و امام صادق عليه السلام اجازه دادهاند كه فرد كنيزش را در اختيار ديگرى بگذارد تا از او بهره ببرد و سپس مىگويد: «اگر همه انسانهاى روى زمين جمع شوند و قسم بخورند كه امام باقر و امام صادق- عليهما السلام-/ چنين چيزى گفتهاند من يكى باور نخواهم كرد.
ائمه اطهار بسيار عزيزتر و شرافتمندتر و بزرگوارتر از آنند كه چنين چرنديات باطلى بر زبان آورند ....» سپس الفاظ ركيك و زشتى را به كار مىبرد كه ما از تكرار آن معذور هستيم.
لكن بايد توجه داشت اولًا؛ كنيزى كه در اينجا مطرح است خدمتگزاران در منازل نيستند بلكه مقصود كنيزانى هستند كه در
صدر اسلام خريدارى مىشدند و جزو اموال انسان محسوب مىشدند.
ثانياً؛ درباره بردگان و كنيزان در فقه كتابى وجود دارد و احكام خاص آنان در آنجا مورد بررسى قرار مىگيرد از جمله احكام آنان سبكتر بودن تكليفشان و كمتر بودن حد در صورت گناه بر آنان است.
ثالثاً؛ بهرهبرى جنسى از كنيز مشروط به آن است كه همسر نداشته باشد همانطور كه از حديث شمارهى 4 و 7 كتاب استبصار جلد 3 استفاده مىشود.
رابعاً؛ در روايت اول كه از امام باقر عليه السلام نقل شده آمده كه حضرت فرمود: آنچه صاحب كنيز براى خودش حلال است از كنيز بهره ببرد مىتواند آن را براى ديگرى حلال كند معنى روايت اين است كه اگر كنيز همسر داشته باشد فقط در انجام كارها مىتواند از او استفاده كند و حق بهره جنسى ندارد و اگر كنيز همسر ندارد مىتواند از او بهره جنسى و غيرجنسى ببرد و مىتواند آن را به ديگرى ببخشد و ديگرى نيز حكم صاحب اول كنيز را دارد به عبارت ديگر دو راه براى بهرهبرى جنسى از كنيز در اسلام وجود دارد؛ يكى ازدواج و ديگرى مالك او شدن (به شرطى كه همسر نداشته باشد) روايت دوم كه از امام صادق عليه السلام وارد شده است نيز به همين مطلب دلالت دارد آنجا كه حضرت به محمدبنمضارب مىفرمايد: اين كنيز را بگير تا به تو خدمت كند و از او بهره ببر.
متأسفانه نويسنده مطابق با طبع و روش خويش به طور گزينشى عنوان و حديثى را انتخاب مىكند و بدون در نظر گرفتن مجموعه روايات و جوّ صدور كلام امام عليه السلام همه چيز را به باد تمسخر و فحاشى و هتاكى مىگيرد، در حالى كه روايات نيز مانند آيات قرآنى مطلق و مقيد و ناسخ و منسوخ و عام و خاص دارد و بايد مجموع روايات را با يكديگر سنجيد و حكم اسلامى را بيان كرد مانند كسى كه مشروب بخورد و وقتى از او بپرسند چرا شراب مىخورى مىگويد خدا در قرآن گفته است حلال است!! زيرا خدا فرموده است «لا تقربوا الصلوة و انتم سكارى»، «در حال مستى به نماز نزديك نشويد.» پس معلوم مىشود مست بودن و ميگسارى بىاشكال است!!!
استدلال نويسنده نيز مانند اين فرد مشروبخوار است با اين تفاوت كه شرابخوار آيه قرآن را تكذيب نمىكند ولى نويسنده روايات را تكذيب مىكند.
خامساً؛ كتب اهل سنت نيز پرازاين مطالب در اينباره است مثلًا دركتاب الفقه على مذاهب الاربعه آمده است: شخصى مالك كنيزى است آن را مىفروشد سپس قبل از آن كه به مشترى تحويل دهد با او نزديكى مىكند در اين صورت نه لازم است مهريه بپردازد و نه حدى بر آن مىخورد ولى مشترى مىتواند از قيمت آن كم كند در صورتى كه كنيز باكره باشد وگرنه از قيمت آن نيز چيزى
كم نمىشود.(1)وحتّى در ميان اهل سنّت كسانى هستند كه قايلاند زن مىتواند كنيزش را حلال شوهرش كند؛ نظير سفيان ثوريكه قايل به جواز تحليل است.(2)سادساً؛ اصل بودن كنيز در جامعه اسلامى امروز منتفى است و لذا در كتابهاى فقهى اخير كلمهاى در اين رابطه ديده نمىشود با اين حال اين همه هياهو و توهين براى چه؟ آيا مشكل جوامع اسلامى بهرهبرى از كنيز است؟ تمام مشكلات و گرفتاريهاى مسلمين را نويسنده رفع نمود تنها همين يك مشكل باقى مانده است؟!!
يكى از امورى كه بر هر مسلمان واضح است حرمت لواط است ولى در وطى در دبر همسر اختلافاست و از آن تعبير به لواط نمىشود؛ كما اين كه اتيان از قُبُل زن را جماع مىگويند. واين عمل (وطى در دبر همسر) را جمعى حرام دانستهاند و ديگران كه جايز شمردهاند كراهتش را شديد دانسته و گفتهاند: اگر زن راضى نباشد اين كار حرام است و اين ربطى به مشروعيت لواط آن گونه كه نويسنده جلوه مىدهد ندارد. حتى از كلمات اهل سنت استفاده مىشود كه در ميان آنان نيز كسانى وجود دارند كه اين فتوى را قبول دارند در كتاب «الفقهعلىمذاهب الاربعه» آمده است «بر نزديكى
كردن با زن بر اساس عقد صحيح تمام مهريه قطعى مىشود (و بايد مرد آن را بپردازد)» و سپس در حاشيه مىنويسد: «حنابله مىگويند: در چهار مورد مهريه قطعى مىشود؛ اولى آن موارد:
نزديكى كردن در قُبُل يا دُبُر زن است و سپس از موارد ممنوع (نزديكى كردن مانند) حيض و نفاس را ذكر مىكند و هيچ اشارهاى به نزديكى در دبر را ندارد.»(1)همچنين از قول شافعيه نيز مىنويسد: مهريه قطعى مىشود و احتمال سقوط داده نمىشود به دو امر يكى نزديكى كردن است با زن و ادخال ... در قُبُل زن يا دُبُراو ... دوم مرگ يكى از زن و شوهر قبل از نزديكى.(2)مرحوم شيخ طوسى در كتاب تهذيب نقل مىكند كه حكايت شده كه مالك (امام فرقه مالكيه) نيز قايل به حليت بهرهبرى از عقب همسر است.(3)اين فتاواى فقها بر اساس رواياتى است كه نويسنده براى وهن و تحقير مذهب شيعه به آنها تمسك كرده است اگر او بىغرض بود سرى به كتابهاى اهل سنت مىزد و مىديد آنچه در كتب شيعه وجود دارد در آن كتابها نيز هست جز اين كه در روايات و فتاواى شيعه (البته آنان كه حرام نمىدانند و فتواى بر كراهت شديد آن مىدهند) رضايت همسر را شرط مىدانند ولى در كتب اهل سنت
چنين شرطى را ما نيافتيم.
شايد تمام رواياتى كه درباره مجازبودن وطى در دُبُر همسر در كتب شيعى آمده است از ده روايت تجاوز نكند و نويسنده آنها را مخالف صريح آيه 222 سوره بقره مىداند ولى بهتر بود كه به كتب روايى اهل سنت رجوع كند تا ببيند چندين برابر اين احاديث كه به زعم او مخالف نص صريح قرآن است در كتابهاى آنان ديده مىشود به عنوان نمونه تنها جلالالدين سيوطى در ذيل آيه 222 سوره بقره حدود 25 حديث درباره مشروعيت وطى در دُبُر همسر ذكر مىكند و نويسنده از كنار همه آنها گذشته و فقط روايات مذكور در كتابهاى شيعه را خلاف نص قرآن و خلاف فطرت مىشمرد و كسانى كه چنين كنند را راهزنان معرفى مىكند، ما نيز در اينجا به نقل 3 روايت اكتفا مىكنيم و قضاوت را به خوانندگان گرامى واگذار مىكنيم.
1) - تفسير الدرالمنثور 1/ 266.
زن در حال حيض است و ساير بهرهبريها در حال حيض بلا مانع است وآنچه نويسنده در صفحه 102 ذكر مىكند كه در حال حيض به زنان نزديك نشويد و هيچ بهرهاى از آنان نبريد تا پاك شوند خلاف نظرات بزرگان اهل سنت است.
فقط اين سؤال در اينجا از نويسنده مىشود كه آيا با اتهام واهى به شيعه كه متعه زن شوهردار و لواط را جايز مىدانند راه وحدت امت اسلامى را مىپيمايد؟!
راهزنى:
نويسنده در پايان اين فصل تحت عنوان «راهزنى» اشاره به روايتى از حضرت رضا عليه السلام مىكند كه درآن به حلال بودن وطى در دُبُر همسر دلالت مىكند. وحضرت به سخن لوط پيامبر در سوره هود استشهاد مىكند كه (لوط به قومش) گفت: «اين دختران براى شماپاكترند.» زيراقوم لوط خواهان لواط بودند وپيامبرشان آنان را به كار ديگرى كه حرام نبودراهنمايى كرد. آنگاه نويسندهآيه 28 عنكبوت را كه مىفرمايد: «شما به سراغ مردان مىرويد وراهزن هستيد.» را مفسر آيه سوره هود مىداند وارضاى غريزه جنسى را ازطريق عقب راه زنى معرفى مىكند.
گرچه تفسيرِقطع طريق كه در آيه 28 عنكبوت آمده به قطع نسل مىتواند معقول باشدولى تفسيروى بر خلاف نظر بعضى از مفسران اهل تسنن، نظير ابن كثير وقرطبى وطبرىاست كه در تفاسيرشانذيل آيه آودهاند. آنان مىگويند: قطع طريق به معناى گرفتن راه مردم وجلو مسافران را گرفتن است (البته اين جمله عين عبارت آنان نيست بلكه از تعبيرهاى مختلفشان به دست مىآيد)
وهرگز اتيان همسراز عقب در بعضى از اوقات موجب قطع نسل
نمىشود وخلاصه سخن اين كه اين كار در ميان جمعى از صحابه وبزركان اهل سنت چون مالك وشافعى مرسوم بوده است ونويسنده اگر نمىداند پس چگونه داعيه اجتهاد واصلاحطلبى داردوآبروى اصلاح طلبان را مىريزد واگر نمى داند به چه جرأتى روايت اهل بيت را به باد تمسخر ميگيرد؟!!
گذشته از همهى اين مطالب، قوم لوط به سراغ مردان مىرفتند تا غريزهى جنسى خويش را ارضاء كنند و در اينجا (به فرض صحّت روايات) ارضاى غريزهى جنسى از طريق عقب همسر مطرح است نه مسئلهى لواط كه هم جنس بازى با مردان با يكديگر است
نويسنده در اين فصل ابتدا رواياتى را درباره حلال بودن خمسِ اموال شيعيان در عصر غربت از ناحيهى امامان معصوم عليهم السلام نقل كرده است (وعمده روايات از امام صادق عليه السلام و امام باقر عليه السلام است) و سپس فتاواى گروهى از فقهاى شيعه را دربارهى حلال بودن خمس و واجب نبودن پرداختِ آن ذكر مىكند و به دنبال آن دو فتواى مفصل از شيخ مفيد و شيخ طوسى دربارهى طريقهى مصرف خمس مىآورد و آنگاه با عنوان چرخش انديشه با اشاره به فتواى تمام فقها در قرن اخير در وجوب خمس، مراحل تحول در ديدگاه خمس را (آن گونه كه تصور كرده) ذكر مىكند و در پايان (مطابق ديدگاه خود) به علت تولد خمس اشاره مىكند و كسانى كه خمس مىگيرند را از جمله كسانى مىداند كه مال مردم را به حرام مىخورند.
ما در اينجا به بررسى موضوع خمس بر اساس سر فصلهايى كه در كتاب مورد بحث آمده است مىپردازيم؛ گر چه رواياتى در حليت خمس وارد شده است لكن در برابر آن روايات فراوانى است كه بر واجب بودن خمس و حلال نبودن ذرهاى از آن، دلالت دارد به دو نمونه آن اشاره مىكنيم:
كند حضرت فرمود: آيا آن را حلال كنم؟ با زبانتان اظهار دوستى مىكنيد و خمسى را كه به عنوان حقى از طرف خداوند براى ما و براى خودش قرار داده است نمىدهيد؟ هرگز براى يك نفر از شما آنان را حلال نمىكنم.»(1)2) ابىبصير از امام محمد باقر عليه السلام روايت مىكند كه فرمود: «هر كسى چيزى از خمس را بخرد چيزى را كه حلال نيست خريده است.»(2)خوانندگان مىتوانند براى اطلاع بيشتر به كتب احاديث از جمله وسايلالشيعه، جلد 6، باب 2 و 3 از ابواب انفال مراجعه كنند.
نكته:
رواياتى كه دلالت بر حلال بودن خمس دارد بيشتر به مسئله پاكى شيعه و پاك بودن نسلشان تكيه دارد و اين امر مربوط به ازدواج (و خريد كنيز و غنيمت كردن كنيز در جنگ و پرداخت مهريه) و مخارج زندگى است به اين معنا كه اهلبيت عليهم السلام به شيعيان اجازه دادند آنچه در خريد كنيز و مصارف زندگى و ازدواج و نفقه زندگى مصرف مىكنند و از درآمدهاى ساليانه آنهاست بدون پرداخت خمس مىتوانند مصرف كنند روايتهاى 1 و 2 و 3 و 4 كه نويسنده آورده در اين رابطه است به خصوص روايت چهارم كه
محمدبنمسلم از امام باقر عليه السلام يا امام صادق عليه السلام روايت مىكند كه حضرت فرمود: ما آن را حلال كرديم تا تولد شيعيان ما پاك باشد. (و نطفه آنان از لقمه حرام نباشد و كنيزشان و مهريه زنان از مال حرام نباشد تا ازدواجشان صحيح باشد) و اولاد و نسل آنان پاك باشد (و فرزندان نامشروع نداشته باشند).
بعضى از روايات ديگر كه خمس را حلال مىكند مربوط به آنجايى است كه پرداخت خمس براى افراد در شرايطى كه دارند رنج و مشقت دارد (از قبيل مشكلات اقتصادى و تنگدستى) و طبيعى است امام كه مظهر رحمت الهى است نمىخواهد شيعيانش در تنگدستى و مشقت باشد همانطور كه از حديث 6 و 7 استفاده مىشود. در روايت 7 تصريح است به اينكه هر كس در تنگدستى قرار دارد حق امام بر او حلال است و در حديث 6 كه از يونس بنيعقوب است و متأسفانه روايت درست معنا نشده چنين آمده است:
«فدايت شوم در دست ما اموال و بهرهها و تجارتهايى است و مىدانيم حق شما در آن قطعى است و ما نسبت به آن كوتاهى كردهايم امام صادق عليه السلام فرمود: ما با انصاف با شما رفتار نكرديم اگر شما را به كلفت (و رنج) در امروز بيندازيم و از در انصاف با شما وارد نشدهايم.»(1)
1) - وسايل، ج 6، باب 4، من ابواب الانفال، ج 6، ص 380.
همانطور كه ملاحظه مىشود حديث ششم صراحت دارد كه حلال بودن خمس مربوط به كسى است كه در فشار اقتصادى قرار دارد و در حديث هفتم حضرت مىفرمايد: اليوم، يعنى امروز، منصفانه نيست كه شما را به كلفت و رنج بيندازيم معلوم مىشود شرايط جامعه يا فرد سؤال كننده به گونهاى بوده است كه حضرت او را از پرداخت خمس معاف كرده است. همان طور كه ملاحظه مىشود نويسنده در حديث 6 خيانت ديگرى مرتكب شدهاست وكلمهى (اليوم) را از حديث حذف كرده تا بتوتندبه هدف خود برسد.
امّا حديث هشتم كه نويسنده به آن استشهاد كرده است آن نيز دلالت بر وجوب خمس و پرداخت آن دارد و سپس امام آن را به فرد مىبخشد و روشن است كه امام مىتواند خمس را به فردى ببخشد.
به نظر مىرسد آنچه امامان عليهم السلام در باب خمس حلال نمودهاند مربوط به نكاح (مهريه و خريد كنيز و خرج ازدواج) و مسكن و تجارت (سرمايه به مقدار نياز جهت زندگى) است و مىتوان گفت همه فقهاى شيعه بر اين امر اتفاق نظر دارند. در اين باره بعد از اشاره به فتاواى فقهايى كه قايل به حلال بودن خمس و واجب نبودن آن هستند سخن مىگوييم.
گرچه گروهى از فقهاى شيعه فتوا به حلال بودن خمس براى شيعه
دادهاند ولى آنچه نويسنده به علماى بزرگ شيعه نسبت داده است قابل تأمل است بلكه حتى كسانى كه فتوى به واجب نبودن خمس دادهاند مقصودشان موارد خاص است كه پرداخت خمس آن موارد لازم نيست نه اين كه به طور كلى خمس حلال است و پرداخت آن واجب نيست.
مثلًا صاحب جواهر (كه نويسنده مدعى است خمس را واجب نمىداند) عقيده دارد كه خمس در انفال و آنچه از اموال مربوط به حقوق امامان عليهم السلام در دست دشمنان آنان است و به طريقى به دست شيعيانشان مىرسد حلال است (ولى نويسنده قيدهاى آن را حذف كرده است).(1)همين طور عبارت مرحوم محقق در شرايع «ولا يجب اخراج حصة الموجودين من ارباب الخمس منه»، «واجب نيست سهم صاحبان خمس از آن به ايشان پرداخت شود.» بعد از اين جمله دارد: ثابت شده كه امامان عليهم السلام مناكح (آنچه مربوط به زناشويى) و مسكن و تجارت (است) درزمان غيبت براى شيعيان مباح نمودهاند.(2)يحيى بن سعيد حلّى نيز در همان صفحه الجامع للشرايع حلال بودن تصرف در اموال را بدون پرداخت خمس مربوط به ازدواج ومسكن وتجارت مىداند.
بنابراين طبق نظر اين بزرگان خمس در سه مورد ذكر شده واجب
نيست نه اينكه ايشان مطلقاً قايل به عدم وجوب خمس در زمان غيب باشند. همچنين جملهاى كه از مرحوم شهيد ثانى نقلمىكند نه درمجمع الفائده والبرهان ونه در مسالك يافت نمىشود ومطلبى كه برساند وى قايل به حلال بودن مطلق خمس است وجود ندارد. آرى در شرح لمعه كه بعداز مسالك تأليف كرده تصريح مىكند كه خمس را در زمان غيبت بايد به فقيه جامع الشرائط داد.
مرحوم صاحب مدارك ازاباحه رامربوط به همين 3 موردميداند.(1)مرحوم مقدس اردبيلى نيز در مجمع الفائده والبرهان تصريح مىكند كه در صورتى كه ممكن باشد خمس را به فقيه عادل امين بدهد سزاوارتر است ازاين كه خودش آن را مصرف كند زيرا او نايب امام عليه السلام است.(2)مرحوم سلّار در كتاب (مراسم) سخنى دارد كه دلالت دارد كه مباح بودن مربوط به انفال است نه خمس. مراجعه به آن كتاب خيانت ديگر نويسنده را آشكار مىكند. مرحوم سبزوارى گرچه به اباحه خمس فتوا مىدهد ولى بعد مىفرمايد: احوط نزد من مصرف كردن همه اقسام خمس به سر پرستى فقيه عادل جامع فتواست وسزاوارست كه آن رعايت شود ...(3)مرحوم فيض نيز سهم سادات را واجب مىداند وسر پرستى همه را با فقه عادل مطابق احتياط وبهتر مداند.(4)مرحوم كاشف الغطاء نيز برخلاف آنچه نويسنده آورده است
پرداخت خمس را حتّى بر سادات لازم مىداند و تنها حلال بودن آن را مربوط به آن چيزى مىداند كه شيعه از حاكم جور به وسيلهى هديه و يا اجاره و خريد و فروش بدست مىآورد. او معتقد است در صورتى كه مكلّف خمس را به مجتهد بپردازد ديگر تكاليفى ندارد و مىگويد: اگر مجتهد از طرف غايب (به عنوان نماينده آن حضرت عليه السلام) خمس رابپذيرد پس ظاهرايناست كه مجزى است و بعد مىفرمايد: و اين كلام درباره همه حقوق جارى است.(1)همچنين نسبتى كه به مرحوم شيخ رضا همدانى نيز مىدهد خلاف واقع است ايشان نيز مانند ساير فقهاى شيعه خمس را واجب مىداند و درباره چگونگى مصرف آن نظرش اين است: «بنابر اقوى فرد مىتواند خمس را به سادات مستحق بپردازد ولى احوط اين است كه مطلق خمس (حتى سهم سادات) را به فقيه جامعالشرائط كه حاكم در عصر غيبت است بپردازد او مىنويسد:
اشكالى نيست در اين كه فقيه جامعالشرائط از طرف امام عليه السلام در حال غيبت در مثل اين امور نيابت دارد و همان طور كه از بررسى كلمات بزرگان استفاده مىشود اين امور از قطعبات است.»(2)ما به ذكر همين چند نظرِ فقهايى كه فتواى آنان خلاف واقع نقل شده بود اكتفا مىكنيم و به يك نكته مهم اشاره مىكنيم و آن اينكه شايد به ندرت پيدا شود كسى كه قايل به حلال بودن خمس به نحو
مطلق در ميان فقهاى شيعه باشد.
و شايد بتوان بين نظرات كسانى كه قايل به عدم وجوب خمس هستند با كسانى كه قايل به وجوب آن هستند جمع كرد كه اولى مربوط به مناكح (مسايل زناشويى) و مساكن (منازل مسكونى) و تجارت (سرمايه در حد نياز براى زندگى) است و دومى مربوط به مازاد موارد ذكر شده است و هركس به كلمات بزرگان رجوع كند مىتواند اين امر را به خوبى استفاده كند.
نويسنده دو فتوا از مرحوم شيخ مفيد و شيخ طوسى ذكر مىكند و مىخواهد با ذكر اين دو فتوى بگويد كه خمس بر شيعيان واجب نيست غافل از اينكه خود همين دو فتوى بر وجوب خمس دلالت دارد و تنها چيزى كه در آن مطرح است چگونگى مصرف خمس است ما در اينجا فتاواى اين دو عالم بزرگ را دربارهى وجوب خمس ذكر مىكنيم تا معلوم شود آنان نيز خمس را مطلقاً حلال نمىدانستهاند.
«مرحوم شيخ مفيد مىفرمايد: بدان، خداوند تو را تأييد كند كه آنچه دربارهى حلال بودن خمس آورديم تنها درباره مناكح (ازدواج و مسايل زناشويى) است و علت آن همان است كه در روايات از امامان عليهم السلام آمده است كه ميلاد شيعيان پاك باشد و درباره بقيه اموال وارد نشده است و رواياتى كه درباره وجوب
خمس و سختگيرى به آن است مربوط به غير از مناكح است.»(1)همين طور مرحوم شيخ طوسى در نهايه مىفرمايد: «اما در حال غيبت پس امامان عليهم السلام اجازه دادهاند به شيعيان در خمس مربوط به آنان در موارد مناكح (زناشويى) و تجارت (سرمايه) و مساكن (محل سكونت) تصرف كننددرباره ساير موارد پس در هيچ صورت حق تصرف در اموال را (بدون پرداخت خمس) ندارند.»(2)
بنابراين جمع بين روايات حلال بودن خمس بر شيعيان و وجوب پرداخت آن همان است كه اين دو فقيه بزرگ بر آن تصريح فرمودهاند و صاحب جواهر نيز بر آن اشاره دارد و مىتوان ادعا كرد كه همه فقهاى شيعه بر حليت خمس در بعضى از موارد اتفاق نظر دارند كما اين كه شايد نتوان فقيهى پيدا كرد كه قايل به حليت خمس به طور كلى باشد.
و نويسنده با حذف قبل و بعد بعضى از فتاوى و آوردن روايات مربوط به حليت خمس درباره مناكح و تجارت و مسكن خواسته است به خواننده اين گونه تلقين كند كه حكم به وجوب خمس از فتاواى فقهاى شيعه در قرن اخير است و بدين وسيله زمينه بدبينى را به آنان فراهم كند.
امّا در زمان غيبت خمس را بايد به چه كسى داد و چگونه مصرف كرد، موضوع مورد بحث و اختلافى در ميان فقها از صدر اسلام تا كنون بوده است. بعضى از فقها بر اين نظر بودهاند كه خود فرد مىتواند خمس را اعم از سهم امام عليه السلام و سهم سادات در موارد مشخص در اسلام مصرف كند و به صاحبان خمس بپردازد و بعضى بر اين عقيده هستند كه چون در عصر غيبت مجتهد جامع الشرايط نائب حضرت صاحب الزمان- ارواحنالهالفداء- است بايد آنچه مربوط به آن حضرت (از جمله خمس) است به او ارجاع داده شود يا با اذن او مصرف شود. آرى نظراتى چون دفن اين اموال امروزه مورد قبول نيست.
بايد اين نكته از نظر مخفى نماند كه همانطور كه همه علوم در حال پويايى است و نقاط ضعف و قوت علوم به تدريج معلوم مىشود و نظرات دانشمندان در هر فن مورد بحث صاحب نظران آن فن قرار مىگيرد در فقه شيعه نيز اين اصل جارى است به خلاف اهل سنت كه خود را ملزم مىدانند نظرات چهار فقيه خود در قرن دوم اسلام «مالك بنانس، محمدبنادريس (شافعى)، احمدبنحنبل، نعمانبنثابت (ابوحنيفه)» را براى هميشه پياده كنند و حق رد آنان را ندارند ولى باب اجتهاد در شيعه همواره باز است و نظرات بزرگان مرتب مورد نقد قرار مىگيرد و چه بسا نظرات قبلى در
مراحل بعد پذيرفته نيست. نظير آن دربارهى حكم نجاست آب چاه در گذشته بود كه فتوى به نجاست آب چاه مىدادند و مسايل متعدد و سختى را در كتب فقهى ذكر مىكردند كه از جمله آن در كتاب لمعه مرحوم شهيد آمده است ولى امروزه اين فتوى ديگر مورد پذيرش نيست و روايات در اين باب را حمل بر استحباب مىكنند و آب چاه را معتصم مىدانند. اين موضوع در همه مسايل فقهى مطرح است فقها امروزه مىدانند (بلكه هر فردى كه از دوران غيبت صغرى فاصله بگيرد مىفهمد) كه دفن خمس در خاك تضييع آن است و لذا اين فتوى مورد قبول نيست در زمان مثل شيخ طوسى كه به دوران غيبت صغرى نزديك بودند و انس به ظهور داشتند اين فتوى به ذهن آنان نزديك بود و اين امر را نبايد چرخش در فقه دانست. مخى نماند كه مرحوم شيخ طوسى و فقهاى اخير مانند مرحوم خويى در سهم سادات اتفاق نظر دارند واختلاف نظر آنها درباره سهم امام عليه السلام است واينها از امور اجتهادى است وكارى به حلال بودن مطلق خمس ندارد.
چيزى كه موجب شده است بسيارى از فقها از صدر اسلام تا كنون فتوى بدهند كه خمس بايد در دست فقيه جامعالشرايط باشد مسئله نيابت او از حضرت امام زمان عليه السلام است و ولايت فقيه و نيابت او از حضرت بقيةالله- روحى له الفداء- به نحو اجمال پذيرفته شده همه فقهاى شيعه است و هركس ولايت فقيه و جانشينى او را از امام معصوم عليه السلام پذيرفت ترديدى نيست كه در تمام امور به او
رجوع مىكند از جمله مسائل مالى اسلام كه خمس و زكات و ...
است و استفاده او از وجوهات شرعى نظير خمس به مقدار نياز است و اين امرى قابل قبول است، زيرا اگر كسى خدمتگذار فردى شد؛ طبيعى است كه آن فرد زندگى او را تأمين مىكند و فقها كه زندگى خود را وقف اسلام نمودهاند حق دارند به مقدار نياز از وجوهات شرعى استفاده كنند. هركس با زندگى فقهاى بزرگ آشنا باشد مىداند كه آنان چقدر با احتياط و وسواس براى نيازهاى خود از وجوهات استفاده كرده و حتى المقدور از اموال شخصى خود استفاده كردهاند و كمترين تصرف را جهت امور شخصى از وجوهات داشتهاند. بله ممكن است فردى از صفاى باطن يك عالم دينى سوء استفاده كند و وجوهات را بيش از آنچه بايد، مصرف كند ولى اين ربطى به اصل حكم ندارد و براى جلوگيرى از همين امور است كه سختترين شرايط را براى مرجع تقليد و ولى فقيه آوردهاند. و اين فتوى به خلاف آنچه نويسنده ابراز مىدارد كه چرخش در قرن اخير بوده است از صدر اسلام و اوايل دوران غيبت كبرى بوده است به عنوان نمونه ابى الصلاح حلبى (447- 374 ه) در كتاب كافى مىگويد: «اگر مكلف به خمس خللى وارد كند نافرمانى خدا را كرده است و مستحق لعنت است زيرا ظالم آل محمد صلى الله عليه و آله است ....»(1)
1) - الكافى، ص 173.
گرچه او در صفحه 173 مىنويسد: «و بر كسى كه خمس واجب شد لازم است آن را اخراج كند و آن بخشى راكه مربوط به ولى امر عليه السلام است جدا كند و منتظر باشد تا آن را به حضرت برساند و اگر نشد و زمان مرگ او فرا رسيد وصيت كند به كسى كه به دين و بصيرتش اطمينان دارد تا از طرف او واجب را ادا كند.»
ولى در صفحه 172 مىنويسد: «واجب است بر كسى كه خمس و زكات و فطره و انفال واجب است آن را به حاكم اسلامى كه منصوب از طرف خداست برساند يا به كسى كه از طرف او معين شده است بدهد تا در جايگاهش قرار دهد. پس اگر از يكى از اين دو امر معذور بود پس آن را به فقيه مطمئن بدهد. اگر از آن نيز معذور بود خودش متولى آن مىشود تا آن را براى شيعه نيازمند عادل مصرف كند.»
بنابراين آنچه نويسنده، تحت عنوان تحول در ديدگاه خمس و مراحل پنجگانه آن آورده مطلبى بىاساس و باطل است؛ زيرا همانطور كه ملاحظه مىشود وى در مرحلهى اوّل (يعنى در زمان غيبت صغرى و دو قرن بعد از آن) مدعى است به كسى خمس داده نمىشد ولى همانطور كه ملاحظه شد فتاواى شيخ مفيد و شيخ طوسى و ابىالصلاح حلبى كه در همان قرن اول بعد از غيبت صغرى بودند همه قايل به لزوم پرداخت خمس بودند. ما به همين مقدار اكتفا مىكنيم و به مسئله علت خمس مىپردازيم.
مناسب است كه به اين نكته اشاره كنيمكه كتاب مرحوم آية الله
خويى (منهاج الصالحين) است وكتاب فقهى است وكتاب (ضياءالصالحين) كه نويسنده به وى نسبت مىدهد از محمد صالح جواهرچى است وكتاب زيارت ودعاست وكتاب فتواوفقه نيست. آفرين به اين محققِاسلام شناس كه به جمع اهل تسنن پيوست بااين شناخت ومعرفت كه فرق بين كتاب دعا وفقه نميگذارد!!
نويسنده تحت عنوان فوق به مقولهاى اشاره مىكند به نام سهم مجتهد و مىگويد: «سهم مجتهد مقولهاى است كه در عصور بسيار متأخر پديد آمده است ...» تا اينكه مىگويد: «ملاحظه مىفرماييد كه هيچ نصى درباره خمس كسب و كار وجود ندارد نه كتاب، نه سنت و نه قول امام، بلكه اين ديدگاهى است كه در عصور بسيار متأخر توسط بعضى از فقهاء پديد آمده است و كاملًا با قرآن و سنت و اقوال ائمه- عليهم السلام- و فتاواى فقهاء و مجتهدين معتبر مخالف است.»
خوانندگان گرامى مىدانند كه هيچ كس تا به حال سخنى از سهم مجتهد به ميان نياورده است آرى؛ در نظر كسانى كه معتقد به نيابت مجتهد جامعالشرائط در عصر غيبت هستند سهم امام و خمس و وجوهات در اختيار و زير نظر او در موارد مشخص در اسلام مصرف مىشود و از اين جهت به فرض اگر به آن سهم مجتهد گفته شود منعى ندارد همچنين با توجه به مباحث گذشته خوانندگان گرامى به بىاساس بودن ادعاهاى نويسنده مبنى بر
نبودن نصى درباره خمس ... در اين بخش مانند ساير موارد پى مىبرند.
نويسنده در اواخر فصل، انحراف انسان را در پول و شهوت مىداند و با ذكر حديثى از اميرمؤمنان عليه السلام زاهدان را مىستايد.
آرى؛ اگر پول در اختيار افراد بىتقوى و خودكامه باشد فسادآور است ولى اگر در اختيار اسلامشناس مهذّب چون شيخانصارى يا مثل مرحوم سيدكاظم يزدى يا امام خمينى- ره- باشد موجب رحمت براى جامعه اسلامى است. زندگى ساده حضرت امام خمينى قدس سره براى كسانى كه زندگى او را از نزديك ديدهاند مايهى عبرت است. آرى كسانى چون معاويه و شيخنشينان خليج فارس و ... با پول و شهوت به فساد مىافتند.
آيا اين دلسوزىها جز براى اين است كه مردم از اطراف فقهاى شيعه كه نگهبانان اسلام هستند پراكنده شوند؟ و مردم از مراجعه به آنان در مسائل مختلف خوددارى كنند؟ تا دشمنان اسلام بتوانند ضربههاى مهلك را بر پيكره جوامع اسلامى وارد كنند؟ زيرا با حضور علماى پاك و مهذّب در ميان مردم هرگز دشمنان اسلام نمىتوانند به اهداف خود برسند. وچيزى كه سبب شده احكام نورانى اسلام به خصوص خمس مورد حمله قرارگيرداين است كه فقهاى شيعه از اين طريق از دولتها مستقل بوده و هستند وميتوانند
در مقابل انحرافهابايستند به خلاف علماى اهل سنّت كه از زمان خلفا تا كنون وابسته به حكومتها بودند.
قالاللّه: «هم الذين يقولون لا تنفقوا على من عند رسول الله حتى ينقضوا»، «اينان همان كسانى هستند كه مىگويند به كسانى كه اطراف رسول خدا هستند انفاق نكنيد تا آنان پراكنده شوند ....»(1)در خاتمه اين فصل مناسب است به اين مسئله توجه شود كه شيعيان خمس را متعلق به امام عصر- عج- مىدانند و مجتهد جامعالشرايط را نمايندهى او مىدانند و لذا به عشق مولاى خود از روى رغبت خمس را پرداخت مىكنند. آنان نه تنها با اتكا به روايات وارده به وجود آن حضرت عقيده دارند بلكه هر روز آثار پربركت وجودى آن حضرت را لمس مىكنند. آرى اغيار و نامحرمانى كه منكر آن حضرت هستند و از لطف او محروم و چشمانشان از ديدن نمايندگانش و شوكت و عظمت دوستداران و ارادتمندانش كور و گوشهايشان از شنيدن حقايق كر است. «صم بكم عمى فهم لا يرجعون»(2)
(علت تولد خمس)
نويسنده در صفحه 123 تحت عنوان رأى امام خمينى ره القاب
احترامآميزى را براى مرحوم امام مىآورد (حال به چه قصد و نيتى؟ خدا مىداند) و سپس سخنان آن بزرگوار را طبق خواست خود تحريف مىكند.
در اين مورد خوانندگان مىتوانند به ص 22 كتاب ولايت فقيه مرحوم امام خمينى- ره- مراجعه كنند و تحت عنوان احكام مالى، ديدگاه ارزشمند آن بزرگوار را مطالعه كنند. مرحوم امام- ره- در اين بخش در صدد اثبات حكومت در اسلام هستند و مىفرمايند:
وجوب خمس و زكات و جزيه و ... كه اگر درست طبق شرع اسلام پرداخت شود اموال زيادى خواهد بود فقط براى پرداخت به فقرا و سادات و طلبه نيست و از هزينهى آنان بسيار بيشتر است پس اين مبالغ براى چه تشريع شده؟ مسلم است كه براى ادارهى حكومت اسلامى تشريع شد، عين عبارت حضرت امام چنين است: «معلوم مىشود منظور از وضع چنين مالياتى فقط رفع احتياج سيد و روحانى نيست، بلكه قضيه مهمتر اينهاست و منظور رفع نياز مالى تشكيلات بزرگ حكومتى است.»
اما نويسنده اين فرمايش امام را چنين آورده است ايشان فرمودند:
«به نظر بنده حكومت اسلامى عادل به سرمايههاى گزافى احتياج ندارد كه به كارهاى پيش پا افتاده و مصالح شخصى مصرف كند.»
شما خوب دقت كنيد و قضاوت كنيد كه امام چگونه خمس و زكات را براى مصرف حكومت عادل و تشكيل حكومت واجب مىداند و تشريع آن را دليل بر برنامه مالى حكومت اسلامى
مىداند ولى ايشان مىخواهد استفاده كند كه امام مىفرمايند حكومت نياز به خمس و زكات ندارد تا براى كارهاى پيش پاافتاده (نظير مخارج سادات) مصرف شود!! و آنگاه مىخواهد اينطور نتيجهگيرى كند كه خمس و زكات را علما براى بهرهبرى شخصى خود واجب كرده و از مردم مىگيرند تا در مسير هوا و هوس خويش مصرف كنند!!
نويسنده در اوّل اين فصل متذكر مىشود كه «شك نيست كه پس از صحائف آسمانى و سه كتاب معروف كه همگى منسوخ هستند قرآن كريم يگانه كتاب آسمانى است كه بر پيامبر اسلام حضرت محمد- صلى الله عليه و آله- نازل شده است و سپس ابراز مىدارد كه طى مطالعاتى كه داشتهام پى بردهام كه فقها و روحانيون ما از كتابهايى سخن مىگويند كه گويا علاوه بر قرآن، بر پيامبر بزرگوارمان- صلى الله عليه و آله- نازل شده، ايشان و اين كتابها را به طور اختصاصى در اختيار اميرالمؤمنين- عليه السلام- گذاشته است» و با علامت تعجب و جمله «ملاحظه فرمائيد:» هشت روايت را به صورت بريده مىآورد و نام كتابهاى الجامعه، صحيفة الناموس، صحيفة العبيطة، صحيفة ذوابةالسيف، صحيفه على عليه السلام، الجفر، مصحف فاطمه، تورات و انجيل و زبور را مىآورد.
دراينجا چند سؤال مطرح است؛
آيا اين نامها به گونهاى كه نويسنده مطرح كرده است در روايات آمده است؟
مقصود از اين كتابها چيست؟ آيا اين كتابها آسمانى هستند؟ و اگر آسمانى است چگونه مطالب و معارف آن در قرآن نيامده است؟
چرا حقايق اين كتابها در اختيار امت قرار داده نشده است؟
پاسخ سؤال اول
گرچه بعضى از نامهاى مذكور در روايات آمده است نظير جامعه و مصحف فاطمه عليها السلام ولى نامهاى چون صحيفهى ناموس نامهاى از پيش خود در آورده نويسنده است او چنين عنوانى را اول ذكر مىكند، و بعد روايتى مىآورد بدون اينكه حتى يك كلمه مربوط به آن در روايت ديده شود، مثلًا بعد از شمارهى 2 (صحيفه ناموس) مىنويسد: «از حضرت رضا عليه السلام در حديث علامات امام آمده است كه فرمودند: در نزد امام صحيفهاى خواهد بود كه در آن نام تمام شيعيان تا روز قيامت درج خواهد بود و صحيفه ديگرى كه در آن نام تمام دشمنانشان تا روز قيامت درج خواهد بود»- بعد از آن، از بودن چنين صحيفهاى كه بتواند اين همه نام را در خود جاى دهد تعجب مىكند و مىگويد:
«به نظر شما همه كامپيوترها و عقلهاى الكترونيكى دنيا مىتوانند اين عدد خيالى را بشمارند و در خود جاى دهند؟ اگر معجزه هم خواستند ثابت كنند آن فقط در اختيار پيامبران قرار مىگيرد آن هم در اشياى ملموس نه چيزهاى غيبى؟ اين كه چه لزومى بوده كه دروغ به اين گندهاى از زبان ائمه و اهل بيت عليهم السلام گفته شود ما كه سر درنياورديم!» و بعد آرزو مىكند كه اين مطالب به دست دشمنان اسلام نيفتد تا موجب تمسخر اسلام و مسلمين شود.
خوانندگان گرامى؛ ملاحظه مىكنيد كه اولًا؛ نامى از صحيفهى ناموس در حديث نيامده است. و ثانياً حضرت نفرموده است كه
اين كتاب آسمانى است و بر پيامبر نازل شده است.
ثالثاً؛ جمعآورى اطلاعات زياد در يك مجموعه به خصوص با امكانات امروزى مثل كامپيوتر و هارد و سىدى كه نويسنده به بخشى از آنها اشاره مىكند امرى كاملًا طبيعى است اگر مجموعه اسامى پيروان اهلبيت عليهم السلام مثلًا چند ميليارد باشد ممكن است تمام آن اسامى را در يك سىدى جاى داد. كسانى كه كمترين اطلاع از وسايل جديد داشته باشند به بىاطلاعى نويسنده دربارهى اين امور اعتراف خواهند كرد.
رابعاً؛ آيا وقتى بشر عادى بتواند چنين اطلاعاتى را در يك شىءِ ملموس جاى دهد آيا جاى دادن آن توسط حجت خدا كارى غيرمعقول خواهد بود؟ و اگر اين كار از افراد معمولى و عادى قابل قبول باشد از خاندان اهلبيت عليهم السلام غير قابل قبول خواهد بود؟!
خامساً؛ خداوند در سوره مطففين دو كتاب معرفى مىكند: يكى كتاب «فجار» و ديگرى كتاب «ابرار» كه در آن دو حقايق بىشمارى جاى داده مىشود مضافاً بر آن كه آن دو كتاب غيرملموس است.
اهل سنت خود روايت كردهاندكه پيامبر صلى الله عليه و آله دو كتاب بيرون آورد كه اسمهاى تمام اهل بهشت وجهنم در آن ذكرشده بود(1)مسلّم اسمهاى تمام اهل بهشت بيش از اسمهاى شيعيان است چطور است كه امثال نويسنده آن دو كتاب را مىپذيرند وتعجب نمىكنند
1) -/ سنن ترمذى 4/ 449 ومسند احمد 2/ 167
ودروغ نمىپندارندولى چيزى را كه نزد اهل بيت عليه السلام درباره اسامى پيروان خويش است را به باد تمسخرمىگيرند؟؟!!
آيااين نشانه محبت نويسنده به خاندان رسالت عليه السلام است مضافاًبر
اين كهاين دوكتاب الانكجاست؟ آيا نمىتواند درنزد اهل بيت
پيامبر صلى الله عليه و آله باشد واسمهاى پيروان ودشمنانشان درآن دو كتاب باشد. سادساً؛ خدا كند كه دشمنان اسلام كتاب مورد بحث را نبينند تا گمان كنند كه او از علماى اسلام است و فكر كنند علماى مسلمانان اينقدر كماطّلاع و غيرمنطقى هستند.
حديث 5 نيز وضعيتى شبيه حديث دو دارد كه هيچ اشارهاى در آن به نام صحيفهى على عليه السلام نيست (البته سخنسرايىهايى كه بعد از حديث دو نويسنده داشته ديگر در اينجا نيست.)
پاسخ سؤال دوم
در پاسخ به اين پرسش كه مقصود از صحيفه جامعه و مصحف فاطمه عليها السلام و جفر و ... چيست؟ بايد گفت: مقصود اين است كه امامان از اهلبيت عليهم السلام داراى علوم مختلف هستند و تنها اطلاعات آنان مثل بقيه مردم به ظاهر قرآن باز نمىگردد، بلكه آنان عالمترين مردم هستند و آنان به تعبير امام هادى- عليه السلام- در زيارت جامعه معدن علم و اهل خانه وحى هستند و به صراحت قرآن و
اتفاق مفسران تمام علم كتاب در نزد على عليه السلام است.(1)امام على عليه السلام مىفرمايد: «رسول خدا صلى الله عليه و آله در بيماريش هزار در علم را به صورت راز به من آموخت كه از هر در آن هزار درب ديگر از علوم باز مىشود.»(2)و به نقل متواتر شيعه و سنى پيامبر صلى الله عليه و آله به اميرمؤمنان عليه السلام فرمود: «من شهر علم هستم و تو دروازه آن هركس خواهان ورود به شهر و حكمت باشد بايد از در آن وارد شود.» ابن عباس مىگويد: «ما بيان مىكرديم كه رسول خدا صلى الله عليه و سلم 70 عهد (وآموزش) با على داشت وآن عهد (وآموزش) را با غير او نداشت.(3)حتّى ابوهريره كه حدود سه سل از عمرش را در كنار پيامبر صلى الله عليه و آله سپرى كرده ادعا مىكند كه دو گنجينه ودرياى معارف از آن حضرت آموخته است(4)شما مىتوانيددر باره امير مؤمنان عليه السلام ومعارف بلندى كه در ظرف 23 سالاز پيامبر صلى الله عليه و آله آموخته است، قضاوت كنيد، به خصوص كه آن حضرت مىفرمود: «من هر گاه از رسول خدا مىپرسيدم آن حضرت به من پاسخ مىداد وبه من مىآموخت وچون ساكت مىشدم او شروع مىكرد.(5)
بنابراين علوم اميرمؤمنان و امامان از نسل او عليهم السلام با ديگران قابل
قياس نيست و همچنان كه دانش و اطلاعات يك فردى مىتواند به صورت سخنرانى، فيلم، كتاب، نمايشنامه، سى دى رايانهاى جلوگر شود. علومى كه از رسول خدا صلى الله عليه و آله بوده مىتواند به صورتهاى مختلف از جمله به صورت كتابهايى چون جامعه و مصحف فاطمه عليها السلام وجفر جلوه گر شود واز طريق آنها امامان عليهم السلام حقايق را بدانند و درزمان مناسب از آنها استفاده كنند.
بنابراين مىتواند بخشى از آنچه در نزد آنان است كتب آسمانى باشد. البته نه كتاب آسمانى جديد بلكه كتابهاى آسمانى پيامبران پيشين، همانطور كه در روايات است و نويسنده نيز در شماره 8 ذكر مىكند و مرحوم كلينى در كتاب كافى بابى را دارد تحت عنوان (در نزد ائمه عليهم السلام تمام كتابهايى است كه از طرف خدا نازل شده است و آنان تمام كتابها را مىدانند با اينكه به زبانهاى مختلف نازل شده است) بنابراين علم كتابهاى آسمانى تورات و انجيل و زبور و صحف ابراهيم عليه السلام در نزد آنان است. حال داشتن اين علوم چه منافاتى با قرآن دارد؟ و آيا دارا بودن اين علوم نشانه كمال است يا نقص و عيب؟ كه نويسنده اين گونه با روايات برخورد كرده است؟!
پيامبر گرامى اسلام صلى الله عليه و آله به جز ياددادن معارف قرآنى به مردم، هزاران حكمت و پند و اندرز و داستان و حكايت و احكام را براى مردم بيان فرمود. حال اگر آنها را براى اميرمؤمنان عليه السلام فرموده باشد و آن حضرت با تيزبينى آنها را گرفته و ثبت كرده باشد و بعداً به عنوان يك گنجينه پر بها در اختيار امامان عليهم السلام از نسل خود
گذاشته باشد ايرادى دارد؟ چه كسى گفته است مطالب آن كتابها آسمانى است؟ كه نويسنده فصلى را اختصاس مىدهد به اين موضوع، تحت عنوان (بازى با كتابهاى آسمانى)؟!!
آرى؛ در مجموع آنچه در اختيار اهلبيت عليهم السلام است و سخن از وحى در آن آمده است مصحف فاطمه عليها السلام است حمادبنعثمان در حديثى از امام صادق عليه السلام روايت مىكند كه فرمود: «... چون خداوند پيامبرش صلى الله عليه و آله را قبض روح كرد به خاطر وفات آن حضرت غم فراوانى كه از حجم آن جز خدا با خبر نبود بر حضرت فاطمه عليها السلام وارد شد خداوند به سوى او ملكى را فرستاد تا او را تسلّى دهد و با او سخن بگويد، حضرت فاطمه عليها السلام موضوع را با اميرمؤمنان عليه السلام در ميان گذاشت حضرت فرمود: وقتى حضور ملك را احساس كردى و كلام او را شنيدى به من بگو. حضرت فاطمه عليها السلام به آن حضرت خبر داد. اميرمؤمنان عليه السلام تمام آنچه را كه (حضرت فاطمه عليها السلام از ملك) مىشنيد (و برايش نقل مىكرد) مىنوشت تاازآن، مصحفى درست شد. بعد امامصادق عليه السلام فرمود: در آن چيزى از حلال و حرام نيست ولى در آن علم وقايع است ....(1)بنابراين حديث و احاديث ديگر مصحف فاطمه عليها السلام سخنان ملك است كه حضرت زهرا عليها السلام براى على عليه السلام بيان كرده است
1) - اصول كافى 1/ 240.
و اين نيز نه تنها با آيات قرآنى منافاتى ندارد بلكه خود قرآن تأييد كننده آن است. خداوند در سوره آل عمران و در سوره مريم تصريح مىكند كه ملائكه بر حضرت مريم عليها السلام فرود آمدند و با آن حضرت مكالمه داشتند و قرآن آن را نقل كرده است. اگر اميرمؤمنان عليه السلام همان كارى را كه خداوند در قرآن انجام داده است انجام دهد و سخنان فرشته را نقل كند ايرادى دارد؟!
ممكناست اين سؤال مطرح شودكهاولًا وحىاختصاص به پيامبران عليهم السلام داردو ثانياًباارتحال پيامبراسلام صلى الله عليه و آله وحىقطع شدهاست ديگر نزول فرشته به نزد حضرت زهرا عليها السلام به چه معناست؟
پاسخ اين سؤال اين است كه اولًا وحى مختص به پيامبران عليهم السلام تشريعى است كه قطع شده است و امّاساير اقسام وحى براى ديگران نيز ممكن است نظير آنچه درباره حضرت مريم عليها السلام و مادر حضرت موسى عليه السلام است وجود دارد خداوند درباره مادر حضرت موسى عليه السلام تصريح دارد كه ما به او وحى كرديم مىفرمايد: «و اوحينا الى ام موسى ان ارضعيه ...، و به مادر موسى وحى كرديم كه او را شير بده ....»(1)در نتيجه آن وحى، كه با ارتحال رسول خدا صلى الله عليه و آله براى هميشه منقطع شد وحى تشريعى است نه وحى به معناى الهام و انس انسان با مجردات و فرشتگان الهى، و گفتگوى حضرت زهرا عليها السلام نيز از اين قبيل است و
1) - سوره قصص، آيه 7.
حضرت زهرا عليها السلام از مادرموسى و مادرعيسى عليهم السلام كمتر نيست.
وخود اهل سنت ذكر كردهاند كه ملائكه بر بعضى از صحابه سلام مىكردندوباآنان مصافحهكرده وصحابه باچشم آنان را مىديدند(1)پاسخ سؤال سوم
اين سؤال را نويسنده چندين مرتبه مطرح مىكند از جمله بعد از حديث شمارهى 1 و 4 و 7 مبنى بر اينكه چرا اين مطالب و اين كتابها و مصحفها از امت پنهان مانده است حتى نويسنده بعد از روايت مصحف فاطمه- عليها السلام- مىنويسد «مگر نه اين است كه خداوند پيامبرش- صلى الله عليه و آله- را دستور مىدهد كه آنچه مأمور تبليغ آن شده برساند وگرنه رسالت او را ابلاغ نكرده است» و بعد از آوردن آيه بلاغ «يا ايهاالرسول بلغ ما انزل اليك من ربك»(2)، مىگويد: «پس چگونه پيامبر- صلى الله عليه و آله- اين قرآن را از امت پنهان ميدارد و حضرت امير و ديگر ائمه عليهم السلام چگونه آن را از شيعيانشان پنهان داشتند؟!»
پاسخ سؤال اين است كه: اولًا؛ نويسنده، صحيفه را از روى عمد يا كم اطلاعى، كتاب آسمانى به حساب آورده است وحتّى نام قرآن را بر آن نهاده است؛ نظير شمارهى 3، 4 و 5 در حالى كه هر فردى مىداند صحيفه به معناى نامه است همانطور كه از شمارهى 4 و 5 به خوبى استفاده مىشود گذشته از اين كه سند بعضى از روايات
مثل حديث شماره 3 حدود 5 راوى آن يا ضعيف هستند، ياناشناخته ونويسنده دربارهاش اين قدر قلمزنى كرده است. همچنينحديث 4 وضعيت مشابهى داردزيرادر سندش على بن حمزه واقفى وقاسم بن محمد جوهرى هستندواين دونفر اطمينان رجال شناسان نيستند. بنابراين، اين دو حديث از نظر سند قابل احتجاج نيستند. آرى در منابع اهل سنت نيز وارد شده كه به شمشير على عليه السلام صحيفهاى بود ازآن جمله بخارى چندين روايت دراين باره نقل كرده است. به يك نمونه توجه فرماييد:
ابراهيم تيمى از پدرش روايت مىكندكه على (رضى الله عنه) بر منبرى از آجر سخنرانى مىكرد وبا آن حضرت شمشيرى بود كه صحيفه اى برآن آويخته بودپس فرمود: «به خدا سوگند نزد ما از نوشتنيها كه خواندنى باشد چيزى نيست مگر كتاب خدا (قرآن) وآنچه در اين صحيفه است پس آن راگشود ...»(1)بنابراين اگر بناست كه نويسنده اشكال بگيرد بايدبه سنييان كه اين كتابها را دارنداشكال بگيردوبه فرض صحت اين رواياتاين امرطبيعى است كه پيامبر صلى الله عليه و آله به اميرمؤمنان عليه السلام يا ديگران نامههاى متعددى داده باشند امروزه نيز در ميان بزرگان اين امور مرسوم است نظير نامههايى كه حضرت امام خمينى- ره- و ساير عرفا به فرزندان و بستگان و شاگردان خود نوشتهاند.
1) -/ صحيحبخارى 4/ 2278 و صحيحمسلم 2/ 995 و مسنداحمد 1/ 119-/ 118
ثانياً؛ بعضى ديگر از اصحاب نيز بودند كه علوم خود را به ديگران ياد نمىدادند. چرانويسنده بهآنان اشكال نمىگيرد؟! يك نمونه:
بخارى درصحيح خود ازابوهريره روايت مىكند كه گفت: «من از رسولخدا (صلى الله عليه وسلم) دو گنجينه علم حفظ كردم يكى را منتشر كردم واگرديگرى را منتشركنم اين نفس قطع ميشود.»(1)آلوسى در تفسير روح المعانى ذيل آيهى 67 سورهى مائده در اين باره بحثى دارد وحديث ابو هريره را به تفصيل بسط داده است
طبرانى نيز از حذيفه نقل مىكندكه تمام آنچه را مىداند نمىگويد.(2)ثالثاً؛ بسيارى از امور فرعى بستگى به نظر شخص پيامبر صلى الله عليه و آله دارد كه به عنوان نمونه چه امرى را به عموم و چه امرى را به افراد خاص بفرمايند.
رسول خدا صلى الله عليه و آله مأمور ابلاغ است ولى بعضى از امور را بايد به همهى مردم ابلاغ كند و بعضى را به بعضى از افراد خاص و مأموريت ندارد آن را به همه مردم بفرمايد، نمونه آن رازى بود كه به بعضى از همسرانش فرمود و آنان نتوانستند رازدار خوبى براى آن حضرت باشند و رازش را فاش كردند و سوره تحريم در اين رابطه نازل شد و چه بسا آنچه به على عليه السلام مىفرموده است از قبيل همان اسرارى است كه مأمور ابلاغ به آن حضرت بوده است و
على عليه السلام بر خلاف همسران آن حضرت رازدار خوبى بوده و آن را تنها به اهلش منتقل نموده است.
و رابعاً؛ آيه بلاغ مربوط به امرى است كه رسول خدا صلى الله عليه و آله به خاطر جوّ حاكم بر جامعه، از ابلاغ پيام الهى نگران بود و مىترسيد زمينه پذيرش در مردم نباشد و مردم از دين باز گردند و آن معرفى امام على عليه السلام به رهبرى امت اسلامى بعد از خويش بود و خداوند به آن حضرت فرمود كه اگر آن را ابلاغ نكنى رسالت را ابلاغ نكردهاى بدين معنا كه رهبرى بعد از پيامبر صلى الله عليه و آله به اندازهى خود رسالت اهميت دارد و چيزى كه مىتواند ضامن رسالت و حفظ بقاى آن باشد رهبرى امام اميرمؤمنان عليه السلام است بنابراين آيه ربطى به مسايل فرعى ندارد.
خامساً؛ محروم بودن مردم از اين علوم و معارف به خاطر بىتوجهى به دستورهاى رسول خدا صلى الله عليه و آله و كنارزدن اهل بيت عليهم السلام است. حديث زير از اميرمؤمنان على عليه السلام پاسخ مناسبى براى رفع اين شبهه است و براى ما علت محروم بودن مردم را از آن معارف بلند بيان مىكند. آن حضرت مىفرمايد: «اى طلحه هر آيهاى را كه خداوند بر محمد صلى الله عليه و سلم نازل كرده است در نزد من با املاى رسول خدا صلى الله عليه و آله و خط من است و تأويل هر آيهاى كه بر محمد صلى الله عليه و آله نازل كرده است و هر حلال و حرام و حد و حكمى كه امت تا قيامت به آن احتياج دارند با املاى رسول خدا صلى الله عليه و آله و با خط من در نزد من موجود است حتى (حكم) خراش (در نزد من
است) طلحه گفت: هر چيز كوچك و بزرگ و خاص و عام و آنچه بوده آنچه تا روز قيامت خواهد بود در نزد شما به صورت مكتوب و ثبت شده هست؟ فرمود: آرى و غير آن (نيز در نزد من است) رسول خدا صلى الله عليه و سلم به صورت راز در بيماريش 1000 باب علم را به من آموخت كه از هر باب 1000 باب ديگر باز مىشود و اگر امت بعد از ارتحال رسول خدا صلى الله عليه و سلم از من پيروى مىكردند و مطيع من بودند (نعمتها از آسمان و زمين بر آنان وارد مىشد) و آنان از بالاى سر و از زير پايشان از نعمتهاى الهى بهرهمند مىشدند.»(1)
سادساً؛ رسول خدا صلى الله عليه و آله بسيارى از حقايق را در اختيار مردم قرار داد ولى به دستور عمربنخطاب تمام احاديث را آتش زدند چون بعضى از افراد در زمان پيامبر صلى الله عليه و آله حديث را ثبت مىكردند بخارى از ابوهريره نقل مىكند كه گفت: «هيچ يك از ياران پيامبر (ص) بيش از من از او حديث روايت نكرده است به جز عبدالله بنعمر، زيرا او مىنوشت و من نمىنوشتم.»(2)
بنابراين خليفه دوم نگذاشت مطالب رسول خدا صلى الله عليه و آله به صورت مكتوب به مردم برسد ولى على عليه السلام آن را ثبت و حفظ كرد و از طريق اهلبيت عليهم السلام در مورد نياز در اختيار مردم قرار مىدادند.
سؤال ديگر
نويسنده در ص 139 در ذيل عنوان «يك سؤال بىجواب» سؤال فوق را مطرح مىكند و جوابى از بعضى از فقها ذكر مىكند مبنى بر ترس از اينكه از طرف دشمن به آنها آسيبى وارد شود لذا آن را مخفى داشتهاند بعد مىنويسد: «چه بهانه پوچى! آيا شخصيت مؤمن و قهرمانى چون اميرالمؤمنين عليه السلام شير بنى هاشم ... نتواند از كتب آسمانى دفاع كند؟!» ... سپس مىنويسد: «سؤال مهم ديگرى كه مطرح مىشود اين است كه حضرت امير و ديگر ائمه عليهم السلام چه احتياجى به تورات و انجيل و زبور داشتهاند كه آنها را دست به دست كنند و مخفيانه بخوانند؟! وقتى ما مدعى هستيم كه قرآن را به طور كامل و چنان كه نازل شده است جز حضرت امير و ائمه عليهم السلام هيچ كس حفظ و جمعآورى نكرده پس آنها چه احتياجى به تورات و انجيل و زبور داشتهاند؟! آن هم كتبى كه با آمدن قرآن منسوخ شده است؟!» و در آخر، تعدّد كتابهاى مقدس را ويژگى يهود و نصارى معرفى مىكند و او اعتراف مىكند كه اين گونه دسيسهها و توطئهها دستاورد دشمنان قسم خورده اسلام است.
امّا اولًا؛ انتساب به معتقد بودن شيعه به كتب آسمانى مختلف در اسلام يك تهمت بىاساس است و نويسنده يك دليل هم در اين مورد ذكر نكرده و روايات همان طور كه گذشت اشاره به علوم ائمه عليهم السلام دارد كه در عناوينى چون جامعه و جفر و مصحف فاطمه
عليها السلام آمده است و شيعيان به يك كتاب آسمانى عقيده دارند و آن قرآن است و در روايات نيز چيزى جز اين ديده نمىشود.
ثانياً؛ اين كه چرا على عليه السلام از قدرت خود استفاده نكرد و با زور اين علوم را وارد جامعه نكرد و با ديگران درگير نشد بعضى از پاسخها تحت عنوان چهارم (توهين بهام كلثوم) داده شد به آنجا رجوع شود.
ثالثاً؛ اين كه چه احتياجى ائمه عليهم السلام به تورات و انجيل و ...
داشتند اين است كه آنان چون به عنوان جانشينان رسول خدا صلى الله عليه و آله و حجت خدا بر تمام مردم هستند بايد اطلاعات كامل نسبت به تمام كتابهاى آسمانى داشته باشند تا بر مردم ساير شريعتها نيز بتوانند اتمام حجت كنند. ضمن اين كه خودِ علم به كتابهاى مختلف، كمال به حساب مىآيد اگرچه انسان به آن نيازى نداشته باشد. ضمن اين كه امامان عليهم السلام در مناظرات خويش با اهل كتاب از آن استفاده مىكردند؛ نمونهى آن مناظرات امام رضا عليه السلام با اهل كتاب است كه حضرت از متن عهدين با آنان محاجّه ميكند. گذشته از آن كه قرآن يك كتاب مناجات نيست گرچه آياتى در اين باره نيز دارد ولى بخشى از مناجاتهاى پيامبران پيشين مثل حضرت داوود در زبور آمده است حال چه اشكالى دارد مناجات يكى از پيامبران عليهم السلام رايكى از امامان عليهم السلام بخواند و با آن با خدا مناجات كند؟ بهجاست در اينجا متذكر شويم كه در منابع اهل تسنن آمده كه افرادى چون عبدالله بن عمرو عاص در جنگ يرموك دو بار شتر از
كتب اهل كتاب (يهودونصارى) رابه دست آورد و در آن دقت مىكردوآنها را براى مردم نقل ميكرد ودر آن امور شگفت آور مىديد.(1)خوب است نويسنده از پسر عمروعاص بپرسدباوجود قرآن چه نيازى به كتابهاى يهود و نصارى دارد؟! آيا بخشى از اسرائيليات رايج در ميان اهل سنت همان مطالب نقل شده توسط پسر عمروعاص نمىتواندباشد؟؟
رابعاً؛ آيا برادران اهل تسنن صحاح ستّه خود را محترم و مقدّس نمىشمارند و آيا در ميان آنان اين كتابهاى مقدّس و محترم، متعدد نيست؟ خيلى از افراد هستند كه عيبهايى كه خود دارند براى اين كه مخفى بماند آن را به ديگران نسبت مىدهند مشهور است كه شخصى دزدى مىكرد براى اين كه نزد ديگران مخفى بماند خودش جلو فرياد مىزد دزد را بگيريد تا كسى به او مشكوك نشود. آيا ويژگيهاى يهود و نصارى در نويسنده مشهود نيست؟
نكته:
نويسنده بعد از حديث 6 دربارهى جفر تحت عنوان «انتقام از اهل بيت!» مطلبى را از مرحوم آيةالله خويى ره نقل مىكند مبنى بر اين كه جفر سرخ را امام زمان (عج) باز خواهد كرد «و خون عامه اهل سنت را خواهند ريخت ... و از دو صنم قريش و دخترانشان و (عثمان) و
1) -/ تفسيرالقرآن العظيم 1/ 4 و تذكرةالحافظ 1/ 42 و فتحالبارى 1/ 167
بنىاميه و بنىعباس انتقام خواهند گرفت و قبرهايشان را يكى يكى نبش خواهند فرمود» و به دنبال آن شيوه خود را كه همان هياهو است تعقيب مىكند.
لكنبايداز نويسنده پرسيد كه انتقام از اهلبيت عليهم السلام را از كجا به دست آورد، زيرا او يك اشارهاى به اهل سنت دارد و اشارهاى نيز به ابوبكر و عمر و حفصه و عايشه و عثمان و بنىاميه و بنىعباس.
حال كداميك از اينها اهلبيت عليهم السلام هستند؟ اهل سنت؟ يا ابوبكر و عمر و عثمان و حفصه و عايشه و بنىاميه و بنىعباس؟!
به نظر مىرسد او كه عنوان دفاع از اهلبيت را براى كتاب خود برگزيده است دفاع از اهلبيت مورد نظر خودش بوده است نه اهلبيت واقعى پيامبر صلى الله عليه و آله، زيرا در اين جا سخن از اهلبيت كه مىآورد اشاره به اهل سنت و خلفاى سهگانه و حفصه و عايشه (دو همسر پيامبر كه در مذمتشان سوره تحريم نازل شد) و بنىاميه (كه در قرآن به شجره ملعونه معرفى شدهاند) و بنىعباس (كه قاتلان و غاصبان حقوق اهلبيت بودند) مىكند.
گذشته از اين، عمده مطالب مستند ايشان تحريف شده و خلاف واقع است چه رسد به مطالب بىدليل و بىسندى كه او به صورت شفاهى از يك مرجع بزرگ شيعه نقل مىكند. ما چگونه سخن او را در نسبتى كه به آيتالله خويى- ره- مىدهد باور كنيم؟!
گرچه نويسنده با نقل سخن 3 تن از محدثان و يك روايت از امام باقر عليه السلام سعى دارد كه به خواننده اين گونه القا كند كه شيعيان و بزرگانشان معتقد به تحريف قرآن هستند لكن بايد به دو مطلب توجه داشت؛
مطلب اوّل: تمام بزرگان شيعه بدون استثنا معتقد به آسمانى بودن قرآن حاضر هستند.
ولى در ميان دو فرقه سنى و شيعه كسانى هستند كه قابل به تحريف قرآن به معناى كم بودن آيات موجود از تمام آنچه نازل شده است مىباشند. ولى مشهور نزديك به اتفاق در ميان بزرگان شيعه قايل هستند كه قرآن بدون هيچ كم و كاستى به دست ما رسيده است و دليلهاى محكمى در اين مورد ارائه نمودهاند و حتى كتابهايى در اين موضوع نوشتهاند از جمله آن ادله؛
1- «انا نحن نزلنا الذكر و انا له لحافظون»(1)
2- على عليه السلام كه خود از كاتبان وحى بود مردم را به همين قرآن دعوت فرموده است از جمله در خطبههاى 176 و 198.
3- دانشمندان شيعه اتفاق نظر دارند كه پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «انى تارك فيكم الثقلين كتاب الله و عترتى». واگر كتاب خدا تحريف شده
1) - سوره حجر، آيه 9
بود تمسّك به آن معنا نداشت.
4- دانشمندان شيعه همه نقل كردند كه معيار تشخيص روايات صحيح از باطل عرضه كردن آنها به قرآن است و امام صادق عليه السلام فرمود: «هرسخنىكه با قرآن سازگار نباشد بيهوده و باطل است.»(1)واگر قرآن محرّف بود نمىتوانست معيار باشد.
5- اعتراف بزرگان شيعه مبنى بر اين كه قرآن هرگز دچار دگرگونى نشده و نخواهد شد.(2)بنابراين جمهور مسلمانان اعم از شيعه و سنى برآنند كه اين كتاب آسمانى درست همان قرآنى است كه بر پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله نازل شده است.
مطلب دوم؛ با بيان موارد فوق بىپايگى نسبت نارواى تحريف قرآن به شيعه به ثبوت رسيد و اگر نقل روايات و اقوال ضعيفى در شيعه موجب اين اتهام گرديده است نقل اين اقوال و روايات به گروه اندكى از شيعه اختصاص ندارد بلكه جمعى ازمحدثان و مفسران اهل سنت نيز اين گونه اقوال و روايات را دارند بنابراين بايد تحريف قرآن را به آنان نسبت داد. ما در اينجا به ذكر چند نمونه اكتفا مىكنيم؛
1- قرطبى در تفسير خود از ابوبكر انبارى و او نيز از ابىّبنكعب
روايت مىكند كه «سوره احزاب (كه 73 آيه دارد) در زمان پيامبر به اندازه سوره بقره (كه 286 آيه دارد) و آيه «رجم» نيز در اين سوره قرار داشته است.»(1)(هماكنون هيچ اثرى از چنين آيهاى در سوره احزاب نيست!! و از مقدار آيات 286 آيه تنها 73 آيه در اين سوره ديده مىشود!!)
2- همچنين وى ازعايشه نقل مىكند كهگفتهاست: «سوره احزاب در زمان پيامبر 200 آيه داشت پس چون مصحف نوشته شد به بيش از آنچه كه الآن موجود است دست نيافتند.»(2)(ملاحظه مىفرماييد كه بنابراين نقل عالم سنى عايشه قايل به تحريف قرآن است.)
3- صاحب كتاب «الاتقان» نقل مىكند كه عدد سورههاى مصحف «ابىّ» 116 سوره بوده است زيرا دو سوره ديگر به نامهاى «حفد» و «خلع» در آن وجود داشته است.(3)(ولى همه مىدانيم قرآن كريم فقط 114 سوره دارد و از اين دو سوره در آن اثرى نيست.)
4- مسلم در صحيح خود از ابوموسى اشعرى نقل مىكند كهدر جمع يك گروه 300 نفرى درباره قرآن گفت: «اى خوبانِاهل بصره، قاريان؛ قرآن را بخوانيدوگذشت زمان موجب قساوت قلب شما نشود ما در زمان پيامبر سورهاى مىخوانديم كه به اندازه سوره توبه بود و من تنها يك آيه از آن را حفظ كردهام و آن اين آيه است:
«لوان لابنآدم واديان منالذهب لابتغى اليهما ثالثا ولوانّ له ثالثاً لا بتغى
اليها رابعاً و لايملأ جوف ابنآدم الا التراب و يتوب الله على من تاب!»(1)(در حالى كه چنين آيهاى در قرآن يافت نمىشود و اصولًا با بلاغت قرآن سازگار نيست.)
5- جلالالدين سيوطى از عمربنخطاب روايت مىكند كه «سوره احزاب به اندازه سوره بقره بوده و در آن نيز آيه رجم وجود داشته است.»(2)(اين روايت نيز به روشنى دلالت دارد كه عمربنخطاب قايل به تحريف قرآن است.)
بنابراين اگر گروه اندكى از دو فرقه شيعه و سنى روايات و اقوال ضعيف و سست بنيانى را در مورد «تحريف در قرآن» آن هم «كم شدن آيات» نقل كردهاند اين اقوال و روايات ضعيف از ديدگاه اكثريت قريب به اتفاق مسلمانان شيعى و سنى پذيرفته نشده است و حتّى آن گروهِ اندك نيز كه قايل به تحريف هستند اتفاق نظر در قرآنى بودن تمام آيات موجود دارند گذشته از اين كه نص آيات و روايات صحيح و متواتر اسلامى و اجماع و اتفاق هزاران تن از صحابه و اتفاق مسلمانان جهان بر اين است كه هيچ گونه تحريف و تغيير و فزونى و كاستى در قرآن مجيد راه نداشته و ندارد. و اين كه نويسنده تحريف قرآن را به شيعه نسبت مىدهد آيا دليل بر حقد و كينه او به شيعه نيست؟! همانطور كه از توهين و تحريف و تحقيرهاى ديگرش اين حقيقت به دست مىآيد؟!
لازم به ذكراست كه كتاب محدث نورى در باره تحريف قرآن حدود 370 صفحه است نه يك كتاب ضخيم؛ و مشتمل بر روايات شيعى وسنّى است و بسيارى از روايات آن از نظر سند ضعيف يا مرسل يا تكرارى است و ازنظرمتن نيز مربوط بهتفسير وتأويل است وبه قول مرحوم بلاغى راه جمع بين روايات اين است كه آنچه از تحريف مطرح است مربوط به الفاظ قرآن نيست بلكه مربوط به تفسير ومعانىوتأويل است واز ديدگاه شيعه همان طور كه گذشت قرآن بدون تحريف باقى مانده است وروايتى كه نويسنده از كافى درباره تحريف قرآن ذكرمى كند ضعيف است زيرا در سندش عمروبن ابى مقدام است كه وثاقت آن ثابت نشده است.(1)
1) -/ تنقيح المقال 2/ 324
قبل از ورود به بحث، مطلبى را مورد توجه قرار دهيم و آن اينكه در اينجا دو مبحث مطرح است:
1- دستورهاى اهلبيت عليهم السلام در چگونگى معاشرت با اهل سنت
2- چگونگى گرفتن احكام شرعى و دستورهاى دينى و تشخيص حق از باطل در صورت تعارض ادله.
مبحث اول
كسى كه دستورهاى اهلبيت عليهم السلام را در چگونگى معاشرت با اهل سنت بررسى مىكند مىبيند آنها به پيروان خود نه تنها دستور ندادهاند كه از اهل سنت اجتناب كنند و از محيط و جامعهشان جدا شوند (تا چه رسد به اينكه آنان را كافر و نجس به حساب بياورند) بلكه به عكس دستور دادهاند در بين آنان حضور دوستانه داشته باشند به گونهاى كه به عيادت بيمارانشان بشتابند و در تشييع جنازهشان شركت كنند و به سود و زيان آنان در محاكم قضايى گواهى دهند و با آنان زيبا سخن بگويند و حتى در صف اول نماز جماعت ايشان شركت كرده و پشت سرشان نماز بگزارند. به ذكر چند روايت از روايات فراوان در اين باره اكتفا مىكنيم:
الف: حمادبنعثمان از امام صادق عليه السلام روايت كه مىكند كه فرمود: «هر كس با آنان در صف اول نماز بگزارد مانند كسى است
كه در صف اول پشت سر رسول خدا صلى الله عليه و آله نماز گزارده است.»(1)ب: امام صادق عليه السلام فرمود: «وقتى با آنان نماز گزاردى خداوند به تعداد كسانى كه از اهل سنت هستند از گناه تو مىبخشايد.»(2)ج: ابى على مىگويد: «به امام صادق عليه السلام گفتم: ما يك امام جماعتى داريم كه به تمام اصحاب ما (شيعيان) كينه مىورزد.
فرمود: تو را چه كار به سخن او، به خدا اگر راست مىگويى تو سزاوارتر هستى از او نسبت به مسجد، تو اولين كسى باش كه به مسجد مىروى و آخرين فردى باش كه از مسجد خارج مىشوى و اخلاقت را با مردم نيكو كن و زيبا سخن بگو.»(3)د: عبداللهبنسنان مىگويد: «از امام صادق عليه السلام شنيدم كه مىفرمود: شما را به تقواى خداى عزوجل سفارش مىكنم كارى نكنيد تا مردم (اهل سنت) به شما مسلط شوند (و نقاط ضعف از خود نشان ندهيد) پس ذليل و خوار شويد. خداوند تبارك و تعالى در كتابش مىفرمايد: «و با مردم نيكو سخن بگوييد (زيبا معاشرت كنيد)» سپس فرمود: به عيادت بيمارانشان برويد و در تشييع جنازههايشان شركت كنيد و به سود و زيان آنان (در محاكم قضايى) گواهى بدهيد و با آنان در مسجدهايشان نماز بگزاريد.»(4)
ه: هشامبنحكم مىگويد: «از امام صادق عليه السلام شنيدم كه مىفرمود:
بپرهيزيد از كارى كه ما را به وسيلهى آن خوار سازيد بىترديد فرزند بد يا كار بد، خود باعث بدنامى پدر و مادر مىشود. شما شيعيان براى كسى كه به او روى آوردهايد زينت باشيد و باعث زشتى و آبروريزى ما نشويد. در نماز جماعت آنها شركت كنيد واز مريضهاى آنان عيادت نماييد و در تشييع جنازههاشان حاضر شويد و نبايد آنان در انجام كار خوب بر شما سبقت بگيرند، زيرا شما در انجام كار خير از آنان سزاوارتريد ....»(1)مبحث دوم
از مطالب فوق دستورالعمل اهلبيت عليهم السلام در برخورد بااهل سنت روشن شد و بىاساس بودن ادعاهاى او مانند گذشته واضح گرديد.
لازم به ذكر است در هيچ روايتى يافت نمىشود كه تمام اهل سنت نواصب هستند بلكه هر كس از اهل سنت دشمنى با اهلبيت عليهم السلام داشته باشد او ناصبى است و از ديدگاه شيعه او حكم مسلمان را ندارد لكن توده اهل سنت كه محبّت خاندان پيامبر صلى الله عليه و آله را دارند همواره مورد عنايت و ارشاد اهلبيت عليهم السلام بوده و به پيروان خويش سفارش مىكردند به بهترين نحو با آنان رفتار كنند. نمونه آن روايات فوق است. ساير مطالبى كه نويسنده در اول اين فصل
1) - وسايلالشيعه، باب 26، از ابواب الامر و النهى، حديث 2.
آورده است چون يك مشت حرفهاى سست است ما به دستور قرآن از كنار آن مىگذريم(1)و به اصل مطلب مىپردازيم.
ترديدى نيست كه خداوند به وسيلهى پيامبر صلى الله عليه و آله تكاليف و وظايفى را براى مردم تشريع كرده و آن حضرت جهت بيان تكاليف و احكام الهى براى بعداز خود دو معيار قرآن و عترت طاهره را به امر الهى قرار داده است. بنابراين هركس كارى را كه انجام مىدهد بايد براساس حجت الهى باشد و هرگز رفتار مردم دليل شرعى براى انجام يا ترك كارى نيست، و بر همين اساس ائمه هدى عليهم السلام راه تشخيص حق از باطل را رجوع به قرآن مىدانند و مىفرمايند: «ما لم يوافق القران فهو زخرف»، «آنچه مخالف قرآن باشد باطل است.»(2)و يا فرمودند: «ما جاءكم يخالف كتاب الله فلم اقله»، «آنچه مخالف قرآن باشد سخن من نيست.»(3)و در تشخيص حق از باطل از مراجعه به مردم و اشخاص نهى فرمودهاند به خصوص زمانى كه عدهاى تصميم داشته باشند افكار انحرافى را در ميان مردم گسترش دهند و حكومتهاى وقت از آنان حمايت كنند و اين امرى كاملًا طبيعى است و هيچ مخالفتى با مردم ندارد زيرا انسان مىتواند با مردم رفتار خوبى داشته باشد ولى
تكاليف خود را از منابع اصيل بگيرد.
حال اگر امامان از عترت طاهره عليهم السلام كه حافظان دين بعد از رسول خدا صلى الله عليه و آله هستند ببينند كه دشمنان در حاكميت مسلمين نفوذ كردهاند و زمام مسلمين را به دست گرفتهاند و با جعل حديث و تحريف اسلام و تغيير احكام و پيادهكردن ديدگاههايى ضد اسلام قصد محو اسلام را دارند (تا جايى كه سوگند ياد كردهاند تا اسلام و نام پيامبر صلى الله عليه و آله را دفن نكنند، آرام نمىگيرند و هرچه از اهلبيت عليهم السلام شنيدند و از پيروانشان ديدند به عكس آن عمل كردند.) در اينجاست كه ائمه عليهم السلام براى حفظ اصل اسلام و احكام نورانى آن به پيروان خود دستور مىدهند كه اگر دو روايت از ما شنيديد كه يكى مطابق با نظر رايج در ميان مردم و حكومت است و ديگرى در جهت خلاف آن. پس بدانيد كه حديث اول از روى تقيه صادر شده است و روايت دوم كه مخالف آنان است بدون تقيه است و هدايت و رشد و حق در حديث مخالف است و آنچه از امامان عليهم السلام رسيده و بعضى از آنان را نويسنده مستمسك خود قرار داده است اشاره به همين واقعيت است حال براى روشن شدن مطلب به نمونههايى از 3 دسته روايات كه در اين باره وجود دارد مىپردازيم:
1- رواياتى كه دلالت بر جعل روايات و تصميم دشمن در محو اسلام و نابودى نام بنيانگذار اسلام صلى الله عليه و آله را دارد.
از آن جمله ابنابىالحديد معتزلى نقل مىكند از زبيربنبكار كه
مخالف على عليه السلام بود از قول مطرف فرزند مغيرةبنشعبه كه گفت:
«من (گاهى) با پدرم به نزد معاويه مىرفتم و پدرم هر زمان از نزد معاويه باز مىگشت از عقل و كارهاى (خوب) شگفتآورش سخن مىگفت. ولى شبى پدرم (از نزد او) آمد و شام نخورد اندوهگين بود. لحظاتى صبر كردم، گمان كردم براى ما اتفاقى افتاده است به او گفتم: چرا شما را از اول شب اندوهگين مىبينم؟
گفت: پسرم، از نزد كافرترين و پستترين انسانها (معاويه) آمدم!! گفتم: چطور؟ گفت: وقتى من با او (معاويه) تنها شدم به او گفتم: اى اميرالمؤمنين سن و سالت زياد شده است اگر عدالت را آشكار مىكردى و آن را گسترش مىدادى و توجهى به بستگانت از بنىهاشم به خاطر صلهرحم مىكردى بهتر بود، زيرا آنان امروزه چيزى ندارند تاازآن بترسى (اگرچنينكنى) اينكار موجب مىشود كهيادش وثوابش برايت بماند. گفت: هرگز، هرگز، به اميد كدام ياد باشم؟ برادرتيم (ابوبكر) قدرت را (بعد ازارتحال پيامبر صلى الله عليه و آله) به دست گرفت پس به عدالت رفتار كرد و كارهاى خود را انجام داد وقتى مُرد نامش نيز مُرد. آيا كسى يادى از ابوبكر مىكند؟ بعد از او برادر عدى (عمر) قدرت را به دست گرفت سپس كوشش خود را كرد و ده سال حكومت كرد پس با مرگش نامش هم مُرد. آيا كسى يادى از عمر مىكند؟ ولى «پسرابىكبشه» (مقصود او رسول خدا صلى الله عليه و آله كه با توهين او را اين گونه ياد مىكند) روزانه 5 مرتبه با فرياد دربارهاش گفته مىشود اشهد ان محمداً رسول الله با زنده بودن نام او
(و شهادت به رسالت او در اذان و غير اذان) چه كارى باقى مىماند؟ و كدام ياد بعد از اين ذكر دوام پيدا مىكند؟ نه به خدا سوگند حتماً حتماً اين نام را دفن مىكنم.»!!!(1)2-/ رواياتىكه دلالت برعملكردن برخلاف فرمايش رسولخدا صلى الله عليه و آله و اهلبيت عليهم السلام دارد.
به خاطر حكايت فوق بود معاويه هيچ اعتنايى به احكام دينى نداشت او لباس ابريشم مىپوشيد و از ظرفهاى طلا و نقره مىنوشيد تا جايى كه ابودرداء به او گفت: «از رسول خدا صلى الله عليه و آله شنيدم كه فرمود هركس از اين دو جام (طلا و نقره) بنوشد در درون او آتش جهنم ريخته مىشود. معاويه گفت: ولى من ايرادى بر استفاده از آن نمىبينم ابودرداء گفت: واى از دست معاويه، من از رسول خدا صلى الله عليه و آله خبر مىدهم و معاويه از رأى و نظر خود!!! هرگز با تو در يك جا آرام نمىگيرم.»(2)اين رفتار معاويه غير از دستورهايى بود كه براى جعل حديث داده بود و حديثهاى جعلى را در ميان مردم رايج كردند به گونهاى كه بسيارى از اين احاديث را بزرگانى كه قابل اعتماد بودند نقل كردند و مورد توجه توده مردم قرار گرفت(3)و به مرور چهره دين عوض شد و از اسلام چيزى باقى نماند.
زهرى مىگويد: «در دمشق برانس بنمالك در حالى كه تنها بود وارد شديم ديديم او گريه مىكند گفتم: براى چه گريه مىكنى؟
گفت: هيچ يك از امورى كه در زمان رسول خدا صلى الله عليه و آله مىشناختم امروز نمىشناسم (يعنى تمام امور عوض شده و تغيير كرده است) تنها نماز باقى مانده كه آن نيز ضايع شده است.»(1)اين روايت با حديثى كه نويسنده در ص 145 از امام صادق عليه السلام نقل كرده سازگار است كه فرمود: «به خدا قسم جز استقبال فبله در نزد آنها از چيزى باقى نمانده است و حتّى براى اصحاب نيز مشخص بود كه مخالفتهاى معاويه و تغيير احكام به خاطر بغض و كينه بر ضد امام امير مؤمنان عليه السلام بود و هر دستورى كه از آن حضرت بود بر عكس آن رفتار مىكردند.
سندى درتعليق سنن نسايى مىگويد: «... او (على) مقيد به سنّتها بود وآنان سنّتها راترككردندبه خاطر بغضوكينهبا او.»(2)در كنزالعمال از ابنعباس نقل مىكند كه گفت: «خداوند فلانى (معاويه) را لعنت كند او از تلبيه در روز عرفه نهى مىكرد به خاطر اينكه على عليه السلام در آن روز تلبيه مىگفت.»(3)فخررازى دربارهى آهسته گفتن بسماللّه در نماز مىگويد:
«حكومت بنى اميّه در جلوگيرى از بلند بسم الله ... مبالغهوزياده
روى مىكردند. اين كار تلاشى در نابودى آثار على بود»(1)اين شيوه ترك سنّتهاى الهى به خاطر مخالفت با اهلبيت عليهم السلام به خصوص امير مؤمنان عليه السلام نه تنها از طرف خلفا مانند معاويه رايج بود بلكه اين شيوه در ميان ائمه و بزرگان اهل سنت نيز نسل به نسل ادامه يافت. 00
چند نمونه را ملاحظه فرماييد:
الف: ابوحنيفه و مالك و احمد مىگويند: «برجسته درست كردن قبر بهتر است زيرا مسطح بودن شعار شيعه شده است.»(2)ب: ابن قدامه مىگويد: تسنيم (برجسته كردن) قبرافضل از مسطح كردن آن است ومالك وابوحنيفه وثورى چنين مىگويندو ... زيرا مسطح بودناشبه به شعار اهل بدعت (شيعه) است.(3)ج: بيهقى مىگويد: «حديث قاسم بن محمد در اين باب (مسطح بودن قبور) صحيح تراست وسزاوارتراست محفوظ بماند ولى بعضى از اهل علم از اصحاب ماتسنيم مستحب مىدانندزيرا .... مسطح بودن شعار اهل بدعت (شيعه) شده است ...»(4)د: مصنف كتاب الهدايه از حنفيه مىگويد: «مشروع آن است كه انگشتر به دست راست باشد ولى چون رافضه (شيعه) چنين
مىكنند ما آن را به دست چپ مىكنيم.»(1)ه: ابن تيميه در منهاجش 2/ 143 در بيان تشابه به روافض مىگويد:
«و به خاطر همين امر فقهاى ما فتواى دارند به ترك بعضى از مستحبات، زيرا آن مستحبات مورد عمل و شعار روافض (شيعيان) است ....»(2)و: غزالى مىگويد: «حرام است سخنران مقتل حسين و چگونگى كشتن او را نقل كند و نبايد آنچه از درگيرىها و دشمنىهاست نقل كند ....»(3)
3- رواياتى كه دلالت بر وظايف شيعيان و در چنين شرايطى دارد.
در چنين شرايطى است كه امامان عليهم السلام بايد احكام و سنتهاى الهى را براى پيروان خويش روشن كنند طبيعى است كه يكى از راههاى شناسايى احكام واقعى الهى از دو روايتى كه يكى موافق نظر اين انسانهاست و ديگرى مخالف آن، امام رشد و هدايت را در روايت مخالف آنان بداند و يا به مثل علىبناسباط بفرمايد:
«وقتى كسى كه از دوستان اهلبيت عليهم السلام نيست كه حكم الهى را بيان كند از فقيه شهر (كه منصوب حكومت هستند) فتوى را بخواه و به عكس آن رفتار كن.»
اين دستورها كاملًا طبيعى و براى هر فرد عاقلى قابل قبول است و روايت ابواسحاق ارجايى نيز شاهدى بر مطالب فوق است. در اين روايت امام صادق عليه السلام مىفرمايد: «آيا مىدانى براى چه به شما فرمان داده شده است كه برخلاف عامه (و نظر رايج در جامعه اهل سنت) عمل كنيد؟ گفتم: نمىدانيم، فرمود: زيرا على عليه السلام هر كارى انجام مىداد امت (مسؤولين جامعه) بر خلاف آن رفتار مىكردند تا اين كه امر او را باطل كنند از اميرمؤمنان عليه السلام آنچه نمىدانستند مىپرسيدند ولى چون ايشان فتوى مىداد آنان از پيش خود ضد آن را درست مىكردند تا حق را بر مردم باطل جلوه دهند.(1)آرى؛ گاهىآنان بهرفتاركردن مطابق نظر پيشوايانِ ستم نيز دستور مىدادند تا جان شيعه حفظ شود. علىبنالحسين ازامامصادق عليه السلام روايت مىكند كه فرمود: «وقتى در ميان زمامداران ستمگر هستيد مطابق نظر آنان رفتار كنيد و به مخالفت به آنان خود را مشهور نسازيد كه شما را مىكشند و اگر به احكام آنان عمل كرديد براى شما بهتر است.»(2)از مطالب فوق معلوم شد آنچه از احكامى كه پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله آورده است و از اسلام ناب باقى مانده است چيز اندكى است همانطور كه در روايت انس بنمالك كه گذشت، معلوم شد تنها
نماز باقى مانده بود و آن هم ضايع شد و از حضرت صادق عليه السلام نقل شده كه فرمود: به خدا قسم جز استقبال چيزى از حق نزد آنها نمانده است. البته اين نكته را نبايد فراموش كرد كه تكليف با مردم و اهل سنت غير از انجام تكاليف و عمل كردن به وظائف فردى و شخصى در مثل عبادات و ... است. ما در بخش دوم بايد به قرآن و حجت شرعى رجوع كنيم و هرگز رفتار توده مردم براى ما حجت شرعى نيست، زيرا كه خداوند مىفرمايد: «قولوا للناس حسناً»، «با مردم چه مسلمان و چه غير مسلمان به خوبى رفتار كنيد.»(1)
نويسنده مطلبى رااز مرحوم جزايرى در ص 146 نقل مىكند كه او فرموده است: «خدايى كه خليفه پيامبرش ابوبكر باشد خداى مانيست و پيامبر (ى كهابوبكرراخليفه خويش كرده) هم پيامبرمانيست.» مرحوم جزائرى كه معصوم نيست همواره شيعه براين مطلب تأكيد دارد وهمچون تابلويى در برابرشيعه است كه جز سخن معصوم وكتابِ خدا حجّت نيست بنابراين مرحوم جزايرى يا هر كس ديگر سخنى بگويد كه خلاف حقيقت باشد براى حجّت نيست افزون برآن مرحوم جزايرى مىخواهد بگويد كهابوبكر منصوب از طرف خدا و پيامبر نيست ولذا ما ابوبكر را منصوب خداو پيامبر نمىدانيم
1) - سوره بقره، آيه 83.
همچنان كه اهل سنت نيزاو را منصوب خدا و رسول نمىدانند به خلاف امام على عليه السلام كه منصوب خدا و رسول خدا صلى الله عليه و آله است.
آرى آنچه را ما درباره خليفه رسول شرط مىدانيم آنان شرط نمىدانند. بلكه آنان معتقدند كه پيامبردرباره مسايلى كه به دين خدا مربوط نيست معصوم نيست و بالاتر اين كه آنان معتقدندخداوند صورتى مثل صورت آدم دارد وداراى دست وپاست واوصافى مانند انسانها دارد (در فصل بعدى دراينباره اشارهاى خواهيم داشت. انشاءالله) البته ما به چنين خدايى با اين اوصاف وپيامبرى اين گونه معتقد نيستيم وماخداوند راازآنچه از اين قبيل ذكر مىكنندتنزيه مىكنيم ورسولانش راازآنچه برايشان از بديها ونقايص ذكر مىكنندمبرّى مىدانيم. البتّه برخى از محقّقان اهل سنّت نيز اين گونه روايات را تأويل مىكنند.
دراينجااشتباهِ (عمدى يا سهوى) نويسنده بروز كرده و تصور كرده است كه شيعه، خدا و پيامبرى غير از خدا و پيامبر اهل سنت دارد.
وازمرحوم آيةالله صدر درآخراين قسمت سخنى را نقل مىكند و ما بارها دروغگو بودن نويسنده راثابت كردهايم او به اين جرم فاسق است وقرآن به ما دستور مىدهدسخن او را نپذيريم تا جستجو كنيم وحقيقت براى ما كشف شود. «ان جاءكم فاسق بنبأ فتبيّنوا ...».
آرى از مطالب بالا معلوم شد كه اين شيوهى نويسنده و بزرگان اهل سنت است كه به خاطر مخالفت باشيعه حق راترك كرده و باطل راگرفتهاند. نمونههايىازآن در چند صفحه قبل ملاحظه شد.
از مطالب گذشته معلوم شد كه شيعه با اهل سنت هيچ دشمنى ندارد و با بهترين وجه ممكن با آنان (به دستور اهلبيت عليهم السلام) رفتار مىكند.
شگفت آن كه نويسنده رفتار نكوهيده اهل سنت رابه شيعه نسبت مىدهد؛ زيراآنان دشمنى باشيعه رابه جايى رساندهاندكه آنان مسلمان نمىدانند وآنانرا رافضى مىشمارند وازدواج با ايشان را حرام وازگوشت ذبيحهيشان استفاده نمىكنندوگروهى ازدانشمندان اهل سنت بر اين موضوع تصريح دارند؛ نظير مالك وابنحجردر (الصواعق المحرقه ص 243) وقرطبى واحمد حنبل در (الجامع لاحكام القرآن 16/ 296) وعبدالله بن باز در جواب استفتاى شماره 1661 تصريح ميكندكه از مذهب جعفرى كسانى كه على وحسن وحسين وبزرگان را مىخوانندمشرك ومرتدند وذبيحه آنان حلال نيست ....(1)ودر فتواى شماره 3008 ازدواج باآنان راحرام مىداند ولى بااين حال درفتواى شماره 6991 ذبايح اهل كتاب (يهودونصارا) رامباح مىداند(2)!! ملاحظه مىفرماييد رفتارى كه برخى ازاهل سنت باشيعيان دارند بدتراز رفتار با يهوديان ومسيحيان است. ولى بااين حال مابه دستور اهل بيت عليه السلام
به بهترين وجه باآنان رفتارمى كنيم تا جايى كه خود اهل سنت به آن اعتراف دارند نظيرشيخ محمدابوزهرهدر كتاب (تاريخ مذاهب اسلاميه).
آرى شيعه با دشمنان اهلبيت عليهم السلام كه همان نواصب هستند مخالف است و آنان هركس باشند مورد تنفر شيعيان هستند و در حقيقت اگر ما با دشمنان اهلبيت عليهم السلام مخالفيم به خاطر آن است كه با دشمنى و مخالفت با خدا و رسول و خاندان او عليهم السلام مخالفيم و با شخص خاصى مخالفت نداريم و به تعبير ديگر دشمنى با اشخاص به خاطر رفتار آنان است لذا ام حبيبه كه دختر ابوسفيان است و محمدبنابىبكر كه فرزند خليفه اول است نزد ما محترم هستند ولى جعفر كذاب كه فرزند امام است از نظر ما مطرود است و در واقع معيار «الحبّ فىالله و البغض فىالله» دوستى در راه خدا و دشمنى در راه خداست و ما هر كدام از صحابه مصداق آيه شريفه:
«ان الذين قالوا ربنا الله ثم استقاموا» بودند در نظر ما محترم هستند و هر كدام منافق بودند يا منافق شدند و رفتار دشمنان اسلام را داشتند مطرود هستند و اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله يقيناً يكسان نبودند در ميان آنان منافقين هم بودند بلكه بعد از آن حضرت گروه قابل توجهى از آنان لغزيدند و خود پيامبر صلى الله عليه و آله از قبل اين امر را پيشبينى كرداز جمله روايات متعددىاستكه مسلماز پيامبر صلى الله عليه و آله روايت كردهكه فرمود: «من پيش ازشما بر حوض (كوثر) واردمىشوم وحتماًباگروهى ستيز مىكنموپيروز مىشوم پس
مىگويم: خدايا اصحابم اصحابم. پس گفته مىشود: شمانمى دانىبعداز شماچه كارهاكردند؟» ودر روايت ديگرآمده: «نمىدانى بعدازشما چه كردند آنان مرتب به گذشته خويش باز گشتند.»(1)البته اين ارتداد غير از ارتداد اعرابى است كه ابوبكر با آنان جنگيد سيوطى در تاريخالخلفا از قتاده نقل مىكند كه چون نبىّ عليهالصلاة والسلام از دنيا رفت عرب مرتد شدند پس ابابكر با آنان جنگيد.(2)بنابراين اصل ارتداد بعد از رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله امرى مسلم است و جنگهاى ابوبكر با گروههاى مرتد يك امر قطعى را مىرساند و آن اينكه بعد از پيامبر صلى الله عليه و آله ارتداد صورت گرفته است. فقط بحث در كميت و كيفيت آن است. گاهى يك فرد از اصل دين بر مىگردد و دين سابق را انتخاب مىكند و گاهى از حكمى از احكام روى مىگرداند. قسم اول را همه امت اسلامى ارتداد مىداند ولى از ديدگاه ائمه شيعه عليهم السلام اگر كسى يكى از مسايلى كه جزو دين است را نپذيرد و يا در آن ترديد پيدا كند مرتد شده است و البته اين ارتداد جزئى است و خروج از اصل دين نمىشود. چيزى كه در صدر اسلام اتفاق افتاد هر دو گونه ارتداد بود كسانى كه هيچ گونه لغزشى نداشتند انگشت شمار بودند گرچه ارتداد آنان خروج از دين به طور كلى نبود ولى همين كه امامت را نپذيرفتند يا در آن
ترديد كردند به همين مقدار بازگشت به عقب نمودندومرتد شدند لازم به ذكر است همان طور كه شيعيان بعضى از اصحاب پيامبر را عادل نمىدانند، مشهوراهل سنت صحابى جليل القدر (حضرت ابوطالب عليه السلام) را تكفير مىكنندولى با اين حال شيعيان هيچ عداوتى دراين جهت بااهل سنت ندارند وآنرا دست آويز براى تكفير اهل سنت قرار نمىدهندوبه فرض شيعيان بعضى از صحابه را قبول نداشته باشندنبايد اهل سنت آنرا دستآويز تكفير شيعه قراردهندزيرااين قبيل مسايل اجتهادى است واختلاف نظر درآنهاطبيعى است.
اما پاسخ اين پرسش نويسنده كه؛ «چه معمايى است كه دستاورد پيامبر در تمام 23 سال زندگى رسالت و دعوت فقط سه نفر بوده؟
و چرا پيامبر عظيمالشأن اسلام صلى الله عليه و آله با چنين مشكلى مواجه شدند؟!»
اين است كه اولًا گاهى يك بنيان علمى نهاده مىشود و هزينههاى سنگينى براى آن مصرف مىشود در حالى كه بازدهى آن از نظر كميّت و تعداد زياد نيست ولى از نظر كيفيّت بالاست در اينجا هر چه هزينه هم زياد باشد ارزش دارد. داستان رسول خدا صلى الله عليه و آله نيز از همين قبيل است انسانهايى چون سلمان و اباذر بيش آنچه تصور شود ارزش دارند، زيرا آنان به جايى رسيدهاند كه به فرموده پيامبر
اسلام صلى الله عليه و آله بهشت مشتاق آنهاست.(1)ثانياً؛ اشاره شد كه ارتداد توده مردم بعد از آن حضرت جزئى بوده است نه كلى، بنابراين هركس به مقدار استفاده از پيامبر صلى الله عليه و آله از رسالت آن حضرت بهره برده است و باز (به غير از آن بهره اساسى و كلى) به همين مقدار نيز دستاورد داشته است.
ثالثاً؛ تربيت خاندان اهلبيت عليهم السلام و شخصيتى چون اميرمؤمنان عليه السلام نبايد مورد غفلت قرار گيرد آن قدر شخصيت على عليه السلام والاست كه خداوند وجود آن حضرت را براى شهادت به رسالت پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله در برابر كافران كافى مىداند و مىفرمايد: «و يقول الذين كفروا لست مرسلًا كفى بالله شهيداً بينى و بينكم و من عنده علم الكتاب»، «و كافران مىگويند كه تو رسول نيستى بگو خدا برايم كافى است كه گواه بين من و بين شماست و كسى كه نزد او (على عليه السلام) علم كتاب است.»(2)
نويسنده در صفحهى 148 نيّت خود را در دفاع از اهلبيت معلوم مىكند كه مقصود او از اهلبيت همسران پيامبر و آن هم عايشه و حفصه است او تصريح مىكند كه (همسران پيامبر اهل بيت درجه اول ايشان هستند.) براى اطلاع از وضعيت اين دو همسر پيامبر و
رفتارشان با آن حضرت رجوع به سوره تحريم و بررسى نظرات مفسران سنى و شيعه و داستان جنگ جمل كافى است. درباره عمر مىنويسد: «مرد شماره دوم اسلام پس از پيامبر عمر بن خطاب رضواناللهعليه»، درباره وضعيت ابابكر و عمر رجوع به داستان صلح حديبيه و جنگ احد و چگونگى اسلام آوردن عمر كفايت مىكند و مىتوان براى اطلاع بيشتر به كتاب مراجعات و اجتهاد در مقابل نص مرحوم سيد شرفالدين رجوع كرد تا معلوم شود آنان در زمان پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و بعد از او چه كردند. ما در اينجا روايتى از جلال الدين سيوطى درباره شخصيت ابوبكر و عمر از قول خودشان نقل مىكنيم و قضاوت را دربارهى اين شخصيتهاى طراز اول از ديدگاه نويسنده به خوانندگان واگذار مىكنيم.
بيهقى در شُعَبالايمان از ضحاك نقل مىكند كه ابوبكر گفت: «به خدا سوگند دوست داشتم درختى (گياهى) در كنار جاده بودم.
شترى در حال عبور از كنارم مرا مىچيد و مرا وارد دهانش مىكرد و مرا مىجويد دسپس مرا هضم مىكرد و آنگاه به صورت ... مرا از خود خارج مىكرد و بشر نبودم!!! عمر گفت: اى كاش گوسفندى براى خانوادهام بودم تا آنقدر كه دوست داشتند مرا چاق مىكردند و هنگامى كه كاملًا چاق شدم مرا براى خودشان سر مىبريدند و بعضى از آن را كباب مىكردند و بعضى را به صورت آب گوشت در
مىآوردند و مرا مىخوردند و بشر نبودم»!!!(1)ممكن است كسى بگويد: اين سخن از روى تواضع بوده است كه آنان گفتهاند: ولى روشن است كه انسان مؤمن هرگز خود را تحقير نمىكند و كرامت انسانى و ايمانى خود را فراموش نمىكند در هيچ جاى قرآن و مناجات اولياى الهى مثل اين كلمات و تحقير خويش ديده نمىشود، مگر از قول انسان بخت برگشتهاى كه تمام سرمايهها را از دست داده است و آيندهاى تيره، و تار در پيش رو دارد.
انسان با ديدن روايت فوق به ياد آيه آخر سوره نبأ مىافتد كه مىفرمايد: «... يوم ينظر المرء ما قدمت يداه و يقول الكافر يا ليتنى كنت ترابا»، «روزى كه انسان ببيند چه پيش فرستاده است (كارهاى خود را بنگرد) و كافر مىگويد: اى كاش من خاك بودم.»
امّا ادعاى نويسنده مبنى براينكه عثمان بنعفان دو دختر پيامبر صلى الله عليه و آله را به همسرى گرفته است نيز قابل تأمّل است با تحقيقى كه محققان انجام دادهاند ثابت شده است كه هاله، خواهر حضرت خديجه عليها السلام دخترانى به نامهاى زينب و رقيه و ام كلثوم داشت و بعد از مرگ همسرش به نزد خواهرش حضرت خديجه عليها السلام آمد هاله بعد از مدتى از دنيا رفت و سرپرستى فرزندان خواهر را حضرت خديجه عليها السلام عهدهدار شد و بعد از ازدواج با پيامبر اسلام آن
1) - تاريخ الخلفاء، ص 133.
حضرت سرپرستى خانواده را به عهده گرفت و آنان پيامبر صلى الله عليه و آله را به عنوان پدر خطاب مىكردند و اين امور بر تاريخنگاران اشتباه شد و فكر كردند كه آنان دختران پيامبر صلى الله عليه و آله و خديجه عليها السلام بودند و عدهاى هم گفتند آنان فرزندان خديجه از همسر قبليش بودهاند براى اطلاع بيشتر به كتاب ربائب النبى نوشته استاد جعفر مرتضى عاملى مراجعه شود.
بنابراين عثمان هيچ گونه افتخارى به عنوان داماد پيامبر صلى الله عليه و آله ندارد. آن گونه كه اهل سنت او را «ذوالنورين» يعنى صاحب دو نور از رسول خدا صلى الله عليه و آله مىدانند. ضمناً مطلبى كه از علىبنيونس بياضى دربارهى عثمان ذكر مىكند نقل از كلبى از كتاب مثالب است وآنكتابى است كه مثالب قريش وكسانى كه باآنان بودندرامتذكّر مىشود و مقصودازجمله (بااو بازى مىشد) ايناست كه عثمان فرد ضعيفى بود ومروان بن حكم وديگران هرطوركه مىخواستنداورا مىچرخاندند و بازى مىدادند، نه به آن معنا كه نويسنده تصوّركرده است.
امّا حديث درباره عايشه مبنى بر خيانت در 40 دينار كه نويسنده متذكر آن مىشود و آن را خلاف پاكدامنى عايشه مىداند و بر اين باور است كه خداوند پاكدامنى عايشه را در سوره نور اثبات كرده است بايد بگوييم:
اولًا؛ به فرض اينكه آن روايت درست باشد وآيهى سورهى نور پاكدامنى عايشه را ثابت كند در آن صورت به مسئله عفّت او در
برابر مردان نامحرم مربوط مىشود و هيچ كس از شيعيان و بزرگان شيعه كلامى در اين باره در مورد عايشه ندارند و اهل سنّت نيز قايل به عصمت عايشه نيستند بلكه او را عفيفه مىدانند.
ثانياً؛ اگر نسبت خيانت در 40 دينار درباره عايشه منافات با آيه سوره نور داشته باشد پس بايد آيات سوره تحريم كه تصريح به خيانت عايشه و حفصه دارد كه راز پيامبر را فاش كردند با آيه سوره نور منافات داشته باشد.
ثالثاً؛ در مباحث گذشته روشن شد كه آيات سوره نور مربوط به اثبات پاكدامنى ماريه قبطيه است كه عايشه او را متهم ساخته بود و هيچ ربطى به عايشه ندارد بنابراين همانطور كه عايشه به صراحت قرآن رسول خدا صلى الله عليه و آله را آزار داد و رازش را فاش كرد ممكن است بعد از آن حضرت در مسايل مالى نيز دچار لغزش شده باشد همانطور كه برخلاف آيه سوره احزاب (كه دستور به بيرون نرفتن از خانه مانند زمان جاهليت را مىدهد) بر شتر سوار مىشود و به جنگ اميرمؤمنان عليه السلام مىرود.
اما روايتى كه دلالت دارد تنها، شيعيان حلالزاده هستند، هرچه در كتاب روضه كافى جستجو كرديم آن را نيافتيم. بنابراين دربارهى آن بحثى نداريم تنها يك جمله را متذكر مىشويم و آن اينكه به فرض وجود چنين حديثى واحراز صحّت سندآن اشاره است به اين واقعيت كه چون ديگران حقوق مالى آل محمد صلى الله عليه و آله را (به جز شيعيان) نپرداختند در نتيجه به همان اندازه غذاى آنان
حرام است و نطفههاى آنان از اين جهت دچار مشكل است. نه آن كه آنان حرام زادهى فقهى باشند و آثار حرام زادگى بر آنان بار شود هيچ يك از فقهاى شيعه چنين فتوايى ندارند وهيچ محقّقى آن را نپذيرفته است.
اما روايت داودبنفرقد كه در بحار آمده است همانطور كه در متن روايت آمده مربوط به ناصبى است و ربطى به اهل تسنن ندارد در مباحث قبلمعلوم شدكه ناصبى كسىاست كه دشمن اهلبيت عليهم السلام است و اهل تسنن اين گونه نيستند و هيچ فقيهى فتوى به جواز قتل سنى نداده است. آرى ناصبى، مهدورالدم و نجس است و از يهود و نصارى بدتر است و آيا خلط مبحث ناصبى با اهل تسنن توسط نويسنده نمىتواند خيانت ديگرى باشد كه مرتكب شده است؟
نويسنده به مرحوم سيدنعمتالله جزايرى از علماى شيعه نسبت مىدهد كه وى معتقد به انحراف جنسى عمر بوده است!!! ما براى كشف واقعيت به كتاب مذكور مراجعه كرديم و عين عبارت ايشان را متذكر مىشويم. به خاطررعايت عفت به جاى كلمات زشت و خلاف عفت نقطه چين مىآوريم.
مرحوم سيدنعمتالله جزائرى دربارهى كارهاى عمر مىنويسد:
اما كارهاى زيباى عمر كه دوستان و پيروانش ذكر كردهاند و دشمنانش ذكر نكردهاند (فراوان است) از جمله آنها آن چيزى
است كه صاحب استيعاب كه از بزرگان اهل سنت است در رجالش آورده است، او مىگويد: «چون ابولولؤ با كارد بر شكم عمر زد، عمر گفت: برايم پزشك بياوريد چون پزشك را حاضر كردند گفت:
چه چيز را بيش از همه دوست دارى؟ عمر گفت: شراب نبيذ!! (برايش شراب كشمش آوردند) پس او نوشيد!! ولى از زخمش بيرون آمد ... گفت: به من شير بدهيد (شير را نيز خورد و آن نيز) از جراحتش بيرون آمد. پزشك به او گفت: من فكر نمىكنم كه تو تا شب زنده بمانى هر كارى مىخواهى بكن. سپس صاحب استيعاب داستان شورى را ذكر مىكند ....»
از جمله (ديگر كارهاى عمر) آن چيزى است كه محقق جلالالدين سيوطى در حاشيه قاموس در كنار لغت «ابْنه» ذكر مىكند و مىگويد: اين «ابنه» در جمعى از مردم در زمان جاهليت رايج بود كه يكى از آنان سرور ما عمر بود.!!!
مرحوم سيدنعمتالله جزايرى در ادامه مىنويسد: و زشتتر از اين سخن (جلال الدين سيوطى در حاشيه قاموس)، سخن دانشمند، ابناثير از بزرگان علماى اهل سنت است، او مىگويد:
روافض (شيعه) گمان مىكنند كه سرور مامخنث بوده دروغ مىگويند. ولى او يك بيمارى داشت كه .....!!! مرحوم جزايرى در ادامه مىنويسد: و غير آن از چيزهايى كه زشت است نقل آن، و به تحقيق در انتشار اين راز مخفى كوتاهى كردند و من مثل اين را در
كتابهاى رافضه (شيعه) نديدم!!!(1)خوانندگان گرامى ملاحظه مىفرماييد: چگونه نويسنده توهينهاى مذكور و نسبتهايى كه علماى اهل تسنن به خليفه دوم دادهاند آن را به علماى شيعه نسبت مىدهد و آنان را مورد طعن قرار مىدهد، اللهم اشهد.
جواب سؤال
نويسنده به عنوان يك مسلمان آزاده!!!! سؤالى مطرح مىكند «كه اگر خلفاى سهگانه داراى چنين صفاتى بودند چرا اميرمؤمنين- عليه السلام- با آنان بيعت كرد؟ و ... نقش وزير مشاور براى آنان را داشت؟ و چرا دخترش امكلثوم را به ازدواج عمر داد در حالى كه چنين بيمارى داشت يا اينكه اميرالمؤمنين از اين بيمارى عمر اطلاع نداشت و اما آقاى نعمتالله جزايرى اطلاع پيدا كرد!؟ ...»
پاسخ حرفهاى نويسنده از ميان مطالب بالا داده شد. گويا جلالالدين سيوطى و ابناثير وديگران ازحضرت على عليه السلام مطلعتر بودهاند نه آقاى سيدنعمتالله جزايرى- مضافاً بر اين كه آن حضرت هرگز با رغبت تن به بيعت نداد و سكوت آن حضرت به خاطر مصالح اسلام بود و داستان ازدواج عمر با امكلثوم نيز گذشت كه صحت آن از اصل قابل تشكيك است.
1) - الانوار النعمانيه 1/ 63.
آرى؛ همانطور كه نويسنده مىنويسد: «مسئله بسيار روشن است به شرطى كه كسى بخواهد از عقل كار بگيرد.» مىفهمد كه نويسنده چگونه انسانى است كه بههر طريق مىخواهد شيعه و بزرگان شيعه را بدنام كند و آنچه را كه مربوط به اهل تسنن است به شيعيان نسبت مىدهد.
نويسنده با ذكر حديثى از امام صادق عليه السلام به علماى شيعه نسبت مىدهد كه آنان اهل تسنن را ناصبى مىدانند و خون و مال سنىها را مباح مىدانند ولى اين حديث ضعيف است ودر نقل آن تحريف صورت گرفته است زيرا درآن نيامده كه جز شيعيان ما همه مردم از نطفهى زنا هستند!! بلكه در حديث آمده همه مردم به جز شيعيان ما فرزندان بغى (ستم) هستندوگاهى به كنيزبَغىّ گفته ميشود نه ازآن جهت كه كارخلاف عفت انجام مىدهد بلكه ازآن جهت كه كنيزست وبالاخره اين روايت كنايه است و اشاره به اصل شرافت تشيّع دارد نه اين كه ديگران از نطفهى زنا معرفى كند وگرنه كدام فقيه ومحقّق شيعى احكام ولدالزنا را در بارهى ديگران صادر كرده است؟! وروايت ديگرى كه از امام صادق عليه السلام نقل مىكند بيان حكم ناصبى است ونويسنده بعدازذكرحديث باآوردن مطلبى از مرحوم سيدنعمتالله جزايرى دربارهى حكم نواصب فصل را به پايان مىرساند، غافل از اينكه نويسنده در همين مبحث مدعى
است كه پدرش شيعهى ساكن نجف بوده است و از يك سنى پذيرايى كرده است و حتى براى رفع حاجتش پول در اختيارش گذارده است آيا نفس كار پدرش (به فرض صحت) دليل بر دروغ بودن نسبت به علماى شيعه نيست؟ كه خون سنى را مباح مىدانند؟ اگر خون سنى را مباح مىدانند پس چرا پدر نويسنده، شخص سنى را كه مهمانش بود نكشت بلكه از او پذيرايى كرد و حتى براى رفع نيازش پول در اختيارش قرار داد؟!
امّا روايت گرچه دلالت بر حلال بودن خون ناصبى دارد ولى روشن است كه ناصبى با اهل سنت تفاوت فراوان دارد آنان نصب عدوات و دشمنى عليه خاندان پيامبر صلى الله عليه و آله دارند و توده اهل تسنن اين گونه نيستند. امّانويسنده اينطور جلوه مىدهد كه گويا از ديدگاه شيعه ناصبى و سنى يكى است و عبارت مرحوم جزائرى را اين گونه نقل مىكند كه؛ «آنها (سنىها) به اجماع علماى شيعه كافر! و نجس! هستند و از يهود! و نصارى! بدترند! از علامات ناصبى اين است كه غير على را در امامت بر او مقدّم دارد.» ما هر چه كه بررسى كرديم چنين چيزى را در چهار جلد الانوار النعمانيه پيدا نكرديم (چه رسد به صفحات 206 و 207)، آرى در جلد 2 صفحههاى 306 و 307 چنين آمده است:
«اما ناصبى ... معناى ناصبى- كه در روايات وارد شده است كه نجس است و از يهودى و نصرانى و مجوسى بدتر است و او به اجماع علماى اماميّه- رضوانالله عليهم- كافر و نجس است- پس بنابر
نظر بيشتر اصحاب (علماى شيعه) مقصود از ناصبى كسى است كه نصب عدوات و دشمنى براى آل بيت محمد صلى الله عليه و آله كند و يكديگر را بر ضد آنان يارى كنند همان گونه كه اكنون در خوارج و بعضى از مردم ماوراءالنهر ديده مىشود و (علماى شيعه) احكام را در باب طهارت و نجاست و كفر و ايمان و جايز بودن و جايز نبودن ازدواج را بر ناصبى- به اين معنا- ذكر كردهاند.»(1)ملاحظه مىشود كه انتساب مطالب به مرحوم جزائرى صحّت ندارد و آنها را دربارهى ناصبى مطرح كرده و هيچ اشاره به تقدّم غير على را در مسئله امامت بر اميرمؤمنان عليه السلام ندارد.
آرى؛ ايشان در ادامه، جملهاى دارد و از آن استفاده مىشود كه دايره ناصبى در نظر گروه اندكى از بزرگان شيعه وسيعتر است و شامل كسانى كه نصب عدوات بر ضد شيعه اهلبيت عليهم السلام داشته باشد نيز مىشود او مىنويسد:
«و شيخ بزرگ ما مرحوم شهيد ثانى- قدساللّه- به نكتهاى جالب در روايات برخورد كرده است پس فرموده است كه ناصبى آن كسى است كه نصب عدوات و دشمنى بر ضد شيعه اهلبيت عليهم السلام داشته باشد و بر آنان يكديگر را كمك كنند .... و بر اين سخن دلالت دارد روايت صدوق در كتاب علل الشرايع با سندهاى معتبر از امام صادق عليه السلام كه فرمود: ناصبى آن كسى نيست كه ضد ما اهلبيت
1) - الانوار النعمانيه 2/ 306.
نصب عدوات كند زيرا شما كسى را پيدا نمىكنى كه بگويد من كينه محمد و آل محمد را دارم ولى ناصبى كسى است كه ضد شما نصب عدوات كند در حالى كه بداند شما ولايت ما را داريد و شمابودن وعدم ازدواج و .. از شيعيان ما هستيد.»(1)خلاصهى سخن اين كه كلمهى ناصبى مشترك لفظى است وناصبى در اين روايت غير از ناصبى است كه احكام فقهى خاصِّ خود را دارد زيرا هيچ يك از فقها به اين دليل كه اهل سنّت مخالف ماهستند احكام فقهى ناصبى را بر آنان روا نمىدارند از قبيل مهدورالدم و ..
آرى بر ما روشن شد كه كسانى كه ادعاى آزادمنشى و عقل و امانتدارى دارند بيش از همه اسير هوسها و خرافات هستند و از نعمت عقل كمتر بهره مىبرند و از خيانت ابائى ندارند. آيا اين آيه باز براى شما معنا پيدا نمىكند؟ «و من الناس من يعجبك قوله فى الحيوة الدنيا و يشهدالله على ما فى قلبه و هو الدالخصام»، «و بعضى از مردم سخنش درباره زندگى دنيا شما را به تعجب وا مىدارد (چون زيبا سخن مىگويد توجه تو را به سمت خود جلب مىكند) و خدا را بر آنچه در دل دارد گواه مىگيرد ولى او لجوجترين دشمنان است.»(2)
فصل هفتم را نويسنده به تخريب چهرههاى سرشناس شيعى و بعضى از كتب معتبر شيعه، نظير كافى و انكار حضرت ولى عصر- ارواحنالهالفداء- و تحريف آثار پربركت ظهور آن حضرت اختصاص داده است.
او معتقد است كه بعد از مطالعاتش با چهرههاى مشكوك زيادى كه در داخل كردن عقايد باطل و افكار انحرافى به مكتب تشيع نقش كليدى داشتهاند آشنا شده است وجود خود را در حوزه علميه نجف اشرف و دسترسى به مصادر و مراجع علمى شيعه را براى كشف اين واقعيت لطف خداوند مىداند.
لكن روشن است كه دسترسى به مصادر شيعه براى هر كسى ممكن است به خصوص اگر پشتوانه دلارهاى آمريكايى در كار باشد و به فرض حضور نامبرده در حوزه علميه نجف اشرف، او با دسترسى به منابع شيعه مىتوانسته است حقايق را كشف كند، آيا نمىشود گفت: درستترين سخن اين باشد كه نامبرده خود بيگانهاى است كه جهت انحراف تشيع با تمام امكانات همفكران و دشمنان حضرت صاحبالزمان عليه السلام دست به كار شده است؟ غافل از اينكه درخت تنومند تشيع آن قدر ريشهدار است كه همچون كوه در برابر همه طوفانها ايستاده است و در برابر سخنان باطل، تنها با حركتِ چند برگش آن طوفان را پس مىزند و به تعبير قرآن «كلمةً
طيبةً كشجرة طيبه اصلها ثابت و فرعها فى السماء تؤتى اكلها كل حين بادن ربها ...»(1)، «و اين درخت بنىاميه و پيروان آنان است كه بىريشه هستند و در برابر هيچ نسيمى تاب مقاومت ندارند.» و آنان همان شجره ملعونه و خبيثه در قرآن هستند كه خداوند مىفرمايد: «و مثل كلمة خبيثة كشجرة خبيثة الجتثت من فوق الارض مالها من قرار»(2)در اول فصل، نويسنده مجدداً به نقش عبداللهبنسبا اشارهاى دارد ولى چون در فصل اول درباره اين چهره مشكوك يا مطرود نزد شيعه سخن گفتيم لذا به آن اكتفا مىكنيم و به نقد بخشهاى ديگر مىپردازيم:
اولين چهرهاى كه مورد حمله نويسنده قرار گرفته است هشامبنحكم است او مىنويسد: احاديث هشام در كتب صحاح هشت گانه ما بسيار به چشم مىخورد ... سؤال ما اين است كه صحاح هشتگانه در شيعه كدام است؟! حتّى يك فرد مطلع از منابع شيعى يافت نمىشود كه از كتابى تحت عنوان صحاح خبرى داشته باشد چه رسد به هشتگانه بودن آن، آيا خود همين سخن دليل بر آن نيست كه نويسنده از منابع شيعى اطلاعى نداشته است و به دروغ خود را عالم شيعى قلمداد مىكند؟
او 5 حديث در مورد هشامبنحكم نقل مىكند در سه حديث او متهم به زمينهسازى در قتل امام هفتم عليه السلام است و در دو روايت متهم به انحراف فكرى در باب توحيد است.
ولى اشكال اولى كه هست اين كه تمام 5 روايت ضعيف است زيرا يا مرسل است يا در سند آن كسانى هستند كه مورد اعتماد نيستند يا ناشناخته هستند نظير جعفربنمعروف و اسماعيلبنزياد واسطى و علىبنمحمد و محمدبنموسى الهمدانى و علىبنابىحمزه البطائى. بنابراين هيچ يك از روايات قابل استدلال نيستند.(1)اشكال دوم اينكه روايات معارض دارند، روايات مستفيض و متعدد بر وثاقت و عظمت و جلالت هشامبنحكم دلالت دارند نظير روايت عياش كه با سند خود از امام جواد عليه السلام روايت مىكند كه در جواب داودبنقاسم جعفرى كه پرسيد: «شما دربارهى هشامبنحكم چه مىفرماييد؟ فرمود: خداوند او را رحمت كند چقدر از اين جهت (امامت) دفاع نمود.»(2)و نيز ابوالحسناشعرى مىگويد: «گفته شده است كه هشام قايل به جسم بودن خداست ولى او گفته است: مقصود من از اينكه گفتم جسم است اين است كه او يك موجودى است كه قائم به ذات خويش است.»(3)
اشكال سوم؛ بررسى زندگى شخصيت بزرگى چون هشامبنحكم كه چون تيرى بر قلب دشمنان اهلبيت عليهم السلام بود و همه از وجود او احساس خطر مىكردند و نام او در مناظرات، شهرهى آفاق شده بود ثابت مىكند كه جهت تخريب او از طريق دشمنان و احياناً از روى حسادت بعضى از دوستان بر ضد او رواياتى را وضع كنند مرحوم آيةالله خويى- ره- بعد از آوردن رواياتى كه دلالت دارد كه هشام قائل به جسميت بوده مىنويسد: «به گمان من همه اين روايات ساختگى جهت تخريب هشام است و اين كار از روى حسادت نسبت به او بوده است همانطور كه روايت كشى بر آن دلالت دارد روايتكشى چنين است:
سليمانبنجعفر جعفرى مىگويد: دربارهى هشامبنحكم از امام رضا عليه السلام پرسيدم حضرت فرمود: خدا او را رحمت كند بنده نصيحتگرى بود و از طرف دوستانش از روى حسادت نسبت به او اذيت شد.»(1)
1- محدث قمى مىنويسد: «او (هشامبنحكم) در كوفه اقامت داشت و مرتبه و بلندى مقامش در نزد حضرت صادق عليه السلام به حدى بود كه در منى خدمت آن حضرت رسيد و در آن وقت
1) - همان.
جوانى بود كه هنوز موهاى صورتش نروييده بود در آن مجلس بزرگان شيعه چون حمران بناعين و قيس و يونسبنيعقوب و مؤمن طاق و ... حضور داشتند پس حضرت او را بالا برد و بالاى دست همه آنان نشانيد در حالى كه سن همه آنان از هشام بيشتر بود پس چون حضرت ديد كه اين كار يعنى؛ مقدمداشتن هشام، بر همگى گران آمده دربارهى ايشان فرمود: اين ياور ما با قلب و زبان و دستش است. آنگاه هشام از آن حضرت از اسماءالله عزوجل و مشقتهاى آن سؤال كرد حضرت جواب او را داد و فرمود: آيا فهميدى به طورى كه با آن دشمنانِ ملحدِ ما را دفع كنى؟ هشام گفت: بلى، حضرت فرمود: خداوند تو را به آن سود برساند و تو را ثابت قدم قرار دهد.
از هشام نقل شدهاست كه گفته «به خدا سوگند هيچ كس مرا تا امروز در بحثهاى توحيدى شكست نداده است.»(1)از اين روايت و روايات مشابه و نقش هشام در رسواكردن دشمنان اهلبيت عليهم السلام علّت حمله به اين شخصيت مورد لطف و عنايت امام صادق عليه السلام و امام كاظم عليه السلام روشن شد كه چگونه با تمسك به چند روايت ضعيف و ساختگى قصد تخريب اين بزرگان را دارند.
2- هشامبنسالم جواليقى كه نويسنده در ضمن حمله به
1) - منتهى الامال 2/ 84، 283.
هشامبنحكم آورده و دو روايت دربارهى انحراف فكرى او آورده است نقش مهمى در هدايت شيعه بعد از شهادت امام صادق عليه السلام به سمت امام موسىبنجعفر عليه السلام داشته است و بسيار مورد اعتماد بزرگان شيعه است و چون چنين خدمتى به عالم تشيع نموده است مورد حمله نويسنده قرار گرفته است ضمن اينكه در روايت ذكر شده از كافى از حضرت رضا عليه السلام نيز تحريف صورت گرفته است عبارت اين گونه است:
«رسول خدا صلى الله عليه و آله چون عظمت خدايش را ديد آن حضرت در صورت جوان شاداب 30 ساله بود (نه اينكه خدا را به صورت جوان ببيند بلكه خود آن حضرت به شكل جوان 30 ساله بود) راوى مىگويد: گفتم: (جعلت فداك من كانت رجلاه فى خضرة) فدايت شوم چه كسى دو پايش در سبزى بود؟ فرمود: آن محمد صلى الله عليه و آله بود كه چون به خدايش با دلش نگريست خداوند او را در حجاب قرار داد و نورهاى خدايى سبز و سرخ و سفيد و غير آن است(1)(و آن حضرت دو پايش در سبزى بود يعنى او در نور سبز ايستاده بود) خوانندگان گرامى مشاهده مىكنند كه چگونه نويسنده براى تخريب چهرههاى بزرگ شيعه جملات را تغيير مىدهد و چگونه مطابق خواست خود ترجمه و تفسير مىكند؟!
3- نويسنده، اوصافى مثل جسم بودن خداوند و صورت داشتن او
1) اصول كافى 1/ 101 و 102.
... را از عقايد يهود مىداند و براى تأييد سخن خود جملهاى از سفر تكوين تورات را مىآورد ترديدى نيست كه اين عقايد از ديدگاه شيعه باطل و هيچ روايتى معتبرى در كتب شيعه در اين مورد وجود ندارد ولى اهل تسنن چطور؟ مطالب زير از جمله دهها روايتى است كه در كتب عامه آمده است و عقايد آنان است شما خود قضاوت كنيد كه اگر كسى از فرقهى اسلامى بخواهدتنها به ظاهر روايات تشبّث بجويد عقايد كدام فرقه به يهودنزديك است؟
1- خداوند آدم را هم شكل خود آفريده است!(1)2- مسلم و بخارى نقل مىكنند كه؛ «خداوند دست و انگشت دارد و داراى پا و ساق است.»(2)3- مسلم از پيامبر صلى الله عليه و آله نقل مىكند كه؛ «خداوند آسمانها وزمين ودرخت وآبوخلايق را باپنج انگشت نگه مىدارد(3)
4- خداوند در اواخر شب به آسمان دنيا فرود مىآيد و مىگويد:
«چه كسى از من خواهشى دارد تا برايش برآورده كنم. بخواهد تا به
او بدهم.»(1)ممكن است كسى بگويد اين روايت گرچه به صورت روشن دلالت بر جسميت خداوند (سبحانه) دارد و در مسندها و صحاح اهل سنت آمده است ولى اهل سنت چنين عقيدهاى ندارد وآن را تأويل مىكنند.
در جواب مىگوييم:
اولًا؛ اين روايات در كتابهاى صحاح اهل سنت آمده است كتابهايى كه چون قرآن در نزد آنان معتبر است و در نتيجه آن روايات از نظر سند مورد قبول آنان است.
ث انياً جمله زير از احمد مصطفىالمراغى دربارهى ديدن خداوند با چشم سر نشان مىدهد كه اهل تسنن معتقد هستند خداوند با چشم سر ديده مىشود و همه بزرگانشان اين را پذيرفتهاند و خدا را بر داشتن اين اعتقاد شاكر هستند و براى هر كسى واضح است كه چشم تنها اجسام را مىتواند ببيند. وى بعد از آيه شريفه (الى ربها ناظرة) مىنويسد: «يعنى به صورت عيان (و با چشمان خويش) بدون مانع به خدا مىنگرد. تمام اهل علم (دانشمندان اهل سنت) گفتهاند: مقصود از اين سخن آن چيزى است كه روايات صحيح بر آن متواتر است كه بندگان در روز قيامت به خدايشان همچنان كه به ماه در شب چهاردهم مىنگرند نگاه مىكنند.»
1) - مسند احمد 2/ 264، 267، 282
وى در ادامه مىنويسد: ابنكثير مىگويد: «و اين (عقيده) بحمدالله مورد اتفاق اصحاب و تابعين و گذشتگان امت اسلامى است همانطور كه بين پيشوايان اسلام (امامان چهار مذهب اهل سنت) مورد اتفاق است.»(1)مراجعهى به كتابِابن خزيمهى سنّى جهت اثبات وجودعقايديهوديّت در ميان اهل سنّت كافى است. ازجمله عناوين آن كتاب همراه با شمارهى آن چنين است:
«4-/ باب بيانى از پيامبر صلى الله عليه و سلم در اثبات جان براى خدا.
6-/ باب ذكر اثبات وجه وصورت براى خدا.
10-/ باب ذكر اثبات چشم براى خداى-/ جلّ وعلا-/.
13-/ باب ذكر اثبات دست براى خالق.
21-/ باب ذكر سنتهاى هشتگانه كه روشن مىكند كه خالق ما-/ جلّ وعلا-/ دودست دارد.
27-/ باب نگهدارى خداوند-/ جلّ وعلا-/ آسمانهاوزمين وآنچه در اوست برانگشتانش.
29-/ باب ذكر اثبات پا براى خداى-/ عزّوجلّ-/.
33-/ باب ذكر دليل بر جا گرفتن خداونددر آسمان.
34-/ باب ذكر رواياتى كه سندآن قطعى وصحيح است وعلماى حجاز وعراق نقل كردهاندكه خداوند-/ جلّ وعلا-/ فرود مىآيد.
1) - تفسير المراغى 29/ 152.
52-/ باب ذكر اثبات خندهى خداى-/ عزّوجلّ-/ ما.»
اگر خوانندگان گرامى به كتاب (المدخل الى دراسة الاديان والمذاهب) مراجعه كنند در مىيابندكه اين عقايد اگر تأويل نشود همان عقايديهوداست كه در ميان اهل سنّت وجوددارد.
نويسنده در ضمن سخنان خود در حمله به بزرگان شيعه به فردى به عنوان شيطان طاق اشاره مىكند. او كيست؟ و چه كسانى و براى چه اهدافى او را شيطان طاق ناميدند؟ مطلب زير از محدث قمى واقعيّت را روشن مىكند.
«او كه از بزرگان شيعه و خوشبيان و زيرك بود به نام محمد بن على بن نعمان كوفى معروف به مؤمن الطاق است و مخالفين او را شيطان الطاق مىگفتند دكانى در كوفه در محلى معروف به طاق المحامل داشت. در زمان او سكههاى تقلبى پيدا شده بود تنها كسى كه مىتوانست با زيرو رو كردن، آنها را تشخيص دهد او بود و لذا مخالفان او را شيطانالطاق مىگفتند او يكى از متكلمين بود و چندين كتاب، تصنيف كرده و مناظرهى او با زيدبنعلى و با خوارج و گفتگويش با ابوحنيفه مشهور است.
روزى ابوحنيفه به او گفت: شما شيعيان اعتقاد به رجعت داريد؟
گفت: بلى، گفت: پس پانصد اشرفى به من قرض بده و در رجعت كه به دنيا بازگشتم از من بگير. ابوجعفر (مؤمن طاق) فرمود: از
براى من ضامنى بياور كه چون به دنيا برمى گردى به صورت انسان برگردى تا من پول به تو قرض بدهم، زيرا مىترسم به صورت بوزينه برگردى و من نتوانم از تو پولم را دريافت نمايم!! و نيز روايت شده كه چون امام صادق عليه السلام از دنيا رفت ابوحنيفه به مؤمن طاق گفت: يا اباجعفر امام تو وفات كرد مؤمن گفت: اگر امام من وفات كرد امام تو شيطان است كه تا وقت معلوم نمىميرد!!
روايت شده است كه چون ضحاك كه يكى از خوارج بود در كوفه خروج كرد و خود را اميرالمؤمنين ناميد و مردم را به مذهب خود دعوت كرد مؤمن الطاق به نزد او رفت و چون اطرافيان ضحاك او را ديدند او را گرفتند و پيش ضحاك بردند مؤمنالطاق به ضحاك گفت: من مردى هستم كه در دين خود بصيرتى دارم و شنيدهام كه تو صفت عدل و انصاف دارى. بنابراين دوست داشتم كه دراصحاب تو داخل باشم. ضحاك به يارانش گفت كه اگر اين مرد يار ما باشد كار ما رواج خواهد گرفت. آنگاه مؤمنالطاق به ضحاك گفت: چرا تبرى و اعلام انزجار از علىبنابىطالب مىكنى و كشتن و جنگ او را حلال مىدانى؟ ضحاك گفت: براى اينكه او حَكَم گرفت در دين خدا و هر كه در دين خداى تعالى حَكَم بگيرد كشتن و جنگ با او و بيزارى از او حلال است. مؤمن گفت: پس مرا از اصول دين خود مطلع كن تا با تو مناظره كنم و هرگاه حجت و استدلال تو بر استدلال من غالب شد در جمع يارانت درآيم و مناسب است كه جهت معلوم شدن اشتباه هريك از ما در مناظره
كسى را تعيين كنى تا كسى كه اشتباه كرده است را ادب نمايد و براى كسى كه اشتباه نكرده به نفعش حكم كند. ضحاك به يكى از ياران خود اشاره كرد و گفت اين مرد ميان من و تو حَكَم باشد كه عالم و فاضل است. مؤمن گفت: اين مرد را دربارهى دينى كه آوردهام تا با تو مناظره كنم حَكَم قرار مىدهى؟ ضحاك گفت: آرى؛ آنگاه مؤمنالطاق روبه ياران ضحاك كرد و گفت: الان دوست شما حَكَم گرفت در دين خدا- ديگر شما خود مىدانيد. چون ياران ضحاك اين جمله را شنيدند آنقدر با چوب و شمشير بر ضحاك زدند كه او هلاك شد!!(1)اكنون قضاوت كنيد آيا مىتوان بر اين شخصيّت بزرگ چنين نامىنهاد وهمين نام كافى نيست تا بدانيم تا دشمنان ديروز وامروز وى چه كينههايى نسبت به راه ورسم او داشتهاند؟
يكى از كسانى كه مورد هجوم نويسنده قرار گرفته و در مذمت او چند روايت از رجال كشى نقل كرده است و او را از نفوذىهاى دشمن مىداند صحابى خاص حضرت صادق عليه السلام زراةبناعين است وى 7 روايت از رجالكشى در مذمت او نقل مىكند و در آخر مىنويسد: «باور كنيد از شرمندگى قلم كشيدن هم برايم دشوار است!
1) - منتهى الامال 2/ 200.
چنين شخصى چه مىخواهد براى اسلام تقديم كند و آنچه او به نام حديث نقل مىكند چگونه مىتواند دين قرار بگيرد؟!»
اولًا چطور شد مرحوم كشى كه خود اين روايات را در رجالش آورده او را فقيهترين 6 نفر اول اصحاب امام باقر عليه السلام و امام صادق عليه السلام مىداند كه اجماع شيعه است كه تمام آنچه نقل مىكنند مورد قبول است؟ وى مىنويسد: «بزرگان اجماع دارند بر تصديق اين گروه اول از اصحاب امام باقر عليه السلام و امام صادق عليه السلام و در فقه پيرو آنان هستند و گفتهاند: فقيهترين آنان زراه است.»(1)پس معلوم مىشود رواياتى كه كشى آورده است مورد قبول خود او نيز نبوده است واين روايات متعارض هستند ودر عرف تحقيق وميدان انصاف هرگز نمىتوان به يك دسته از روايات متعارض تشبّث جست بلكه بايد قراين وشواهد ديگر را ديد تا معناى هر دو دستهى روايات روشن شود. امّا جملهاى كه از مرحوم شيخ طوسى نقل مىكندضمن آن كه در آن تحريف صورت گرفته در آنجاآمده كه جدّشنصرانى بود. اگرنصرانى بودن جدّ مضر باشدچگونه يهودى بودنِعبدالله بن سلام وتميم دارى ووهب بن منبّه وكعب احبارمضر نيست؟!! ونصرانى بودن ابوحنيفه وپدرش مشكلى ايجادنمى كند؟!! همان طور كه خطيب بغدادى ذكر مىكند.(2)ثانياً؛ تمام 7 حديثى كه در مذمت زراره ذكر كرده بدون استثنا
ضعيف است به خصوص روايت اوّل كهاز همه بىادبانهتر است.
مرحوم آيةالله خويى- ره- بعد از نقل آن حديث مىنويسد: «من شگفتم تمام نمىشود كه چگونهكشى و شيخ اين روايت زننده بىارزش را كه هيچگونه مناسبتى با مقام زراره و جلال او ندارد و قطع و يقين به فساد آن است ذكر كردهاند و به خصوص كه تمام راويان روايت بدون استثنا مجهول و ناشناخته هستند؟!»
ثالثاً؛ رواياتى كه در مذمّت زراره از امام صادق عليه السلام وارد شده به خاطر حفظ جان زراره بوده است روايات متعددى اين مطلب را به روشنى مىرساند يك نمونه آن را در اينجا مىآوريم؛
حسنبنمحبوب از محمدبنعبدالله بنزراره نقل مىكند كه امام صادق عليه السلام به من فرمود: «از طرف من سلام پدرت را برسان و به او بگو من درباره تو بدگويى مىكنم تا بدين وسيله از (جان) تو دفاع كنم زيرا مردم و دشمن نسبت به هركسى كه ما او را به خود نزديك كردهايم و از او تعريف كرديم جهت اذيت كردنشان سرعت مىگيرند، تا هركس را كه ما دوست داريم و به ما نزديك هستند به خاطر محبّت و دوستى و نزديكيش به ما مورد آزار و شكنجه و قتل قرار دهند و هركسى كه مورد بدگويى ما قرار گيرد مورد تعريف و تمجيد قرار مىدهند و من بدگويى تو را مىكنم زيرا تو مردى هستى كه به خاطر ما شهرت پيدا كردهاى و بدين جهت در نزد مردم مورد سرزنش هستى و به خاطر دوستى ما آثارت مورد ستايش و پسند آنان نيست. پس خواستم بدگويى تو را بكنم تا به
خاطر آن مورد پسند آنان قرار بگيرى و بدين وسيله شر و بديشان از تو دفع شود خداوند عزوجل (در داستان خضر و موسى عليهم السلام از قول خضر) مىفرمايد: اما كشتى (را كه در دريا شكستم) بدان جهت بود كه آن براى جمعى از فقيران بود كه در دريا كار مىكردند پس آن را معيوب كردم تا سلطانى كه در نزديك آنان بود و هر كشتى سالم را مىگرفت (نگيرد و براى فقيران باقى باشد) .... به خدا سوگند تنها آن را خراب كرد تا از دست مَلِك و سلطان حفظ شود و هيچ عيبى در آن نبود، تا آن را با شكستن رفع كند. پس اين مثال را بفهم خدا تو را رحمت كند. پس به خدا سوگند تو در نزد من محبوبترين مردم هستى و بهترين اصحاب پدرم در مرگ و حياتش هستى. تو از آن كشتىها در درياهاى متلاطم و عميق برتر هستى و در نزديكى تو مَلِك و سلطانى ظالم و غاصب است و منتظر عبور هر كشتى صالح در درياى هدايت است تا آن را غاصبانه بگيرد- رحمت خدا در زندگى بر تو باد و رحمت و خشنودى او بعد از مرگ نيز بر تو باد ....»(1)نكته:
روايت فوق علت حمله نويسنده و امثال او را بر بزرگان اسلام مشخص مىكند براى عظمت شخصيت اين فرزانه و نزديك بودن
1) - معجم رجال الحديث 7/ 226.
او به اهلبيت عليهم السلام و نقش او در حفظ دين و آثار ائمه عليهم السلام چند حديث كوتاه ذكر مىكنيم.
1- ابراهيم بنعبد حميد و ديگران از امام صادق عليه السلام روايت كردهاند كه فرمود: «خداوند زرارةبناعين را رحمت كند اگر زراره و امثالش نبودند روايات پدرم نابود مىشد.»(1)
2- ابىعبيده حذاء مىگويد: «از امام صادق عليه السلام شنيدم كه فرمود:
زراره و ابوبصير و محمدبنمسلم و بريد از كسانى هستند كه خداوند تعالى فرمود: «والسابقون السابقون اولئك المقربون»(2)»(3)
3- ابنابىعمير مىگويد: «به جميل بندراج گفتم: چقدر محضر شما نيكو و جلسه شما زيباست؟! گفت: آرى به خدا سوگند ما اطراف زارةبناعين همچون بچهها در كنار معلم هستيم.»(4)
4- جميلبندراج مىگويد: «از امام صادق عليه السلام شنيدم كه فرمود:
مخبتين را بشارت به بهشت بده (آنان) بريدبنمعاويه عجلى و ابابصير ليثبنبخترى مرادى و محمدبنمسلم و زرارة اين چهار نفر هستند كه آنان نجيبهايى هستند كه امين خدا بر حلال و حرامش هستند اگر آنان نبودند آثار نبوت قطع و نابود مىشد.»(1)شما خود براى دلسوزىهاى نويسنده قضاوت كنيد كه چگونه براى كسانى كه نقش كليدى در بقاى اسلام ناب محمدى صلى الله عليه و آله داشتهاند از هر اهرمى جهت تخريبشان بهره مىگيرد.
يكى ديگر از اصحاب امام باقر عليه السلام و امام صادق عليه السلام كه مورد توهين قرار گرفته واز نفوذهاى دشمن به حساب آمده است شخصيت عظيمالقدر ليثبنبخترى مرادى ملقب به ابوبصير و از اصحاب اجماع است كه تمام فقهاى شيعه بر صحت آنچه او نقل مىكند اتفاق نظر دارند نويسنده با نقل 6 روايت در مذمت ابوبصير مرادى از رجالكشى خواسته است تا به هدف خود برسد ولى چند نكته را بايد مورد توجه قرار داد:
1) - معجم رجال الحديث 7/ 222.
معجم رجالالحديث به بررسى آنها پرداخته است.
بعضى از روايات مذكور مربوط به ابوبصير مرادى نيست بلكه مربوط به يحيىبنالقاسم است كه به او نيز ابوبصير اطلاق مىشده است زيرا دليلى بر نابينايى ابوبصير مرادى (ليث بن بخترى) همانطور كه مرحوم آيةاللّه خويى-/ ره-/ ذكر مىكند نداريم بلكه ابوبصير يحيىبنالقاسم نابينا بوده و عصاكش او علىبنابىحمزه بوده است (و روايات زيادى را از او ذكر مىكند) بنابراين دو روايتى كه در مذمّت ابوبصير آمده است به فرض صحّت سند مربوط به ابوبصيرمرادى نيست.
بطلان اين روايات براى خود مرحومكشى نيز به اثبات رسيده است زيرا نامبرده در شرح حال بريدبنمعاويه عجلى ابوبصير را جزو اصحاب اجماع مىداند و حتى ابنداود آن را از مسلمات به شمار مىآورد.
رواياتى كه در بيان عظمت اين فقيه عاليقدر و شاگرد برجسته امام باقر عليه السلام و امام صادق عليه السلام رسيده فراوان است نمونههايى از آن در ضمن بحث دربارهى زرارةبناعين و نيز در بحث نامگذارى شيعه به رافضه آمد و از تكرار آن خوددارى مىكنيم.
از مجموعه مطالب گذشته عناد نويسنده نسبت به امامان شيعه آشكار مىشود به آن جهت كه مخالفت و دشمنى با آل رسول عليهم السلام اثرهاى معكوس دارد لذا دشمنان اسلام براى رسيدن به هدف خويش به تخريب دستپروردهاى آنان دست مىزنند شايد به
گمان خود بدين طريق بتوانند روايات اساسى و ريشهدار شيعه را بىاعتبار جلوه دهند.
زيرا در مجموعه كتاب و از جمله در اين مبحث روايات ضعيف را مستند خود قرار داده و از روايات قوى و صحيح كه مدح اين بزرگان است چشمپوشى كرده است: «الذين يصدون عن سبيلالله و يبغونها عوجاً».(1)6) به عنوان حسن ختام روايتى را از حضرت صادق عليه السلام درباره
1) - سوره اعراف، آيه 45.
ابوبصير و بزرگانى نظير او ذكر مىكنيم.
جميلبن دراج مىگويد: «از امام صادق عليه السلام شنيدم كه فرمود، اوتاد و ميخهاى زمين و اعلام و نشانههاى دين چهار نفرند:
محمدبنمسلم، بريدبنمعاويه، ليث بنالبخترى المرادى و زرارةبناعين.»(1)
نويسنده بعد از تخريب چهرههاى درخشان شيعه به تخريب كتب مهم آنان مىپردازد و با عنوان «دزدى فرهنگى» حجم كتب شيعى را نتيجه نفوذ بيگانگان در شيعه مىداند و آنگاه براى اثبات سخن خود مطالبى چند دربارهى دو كتاب مهم كافى و تهذيب ابراز مىدارد. با توجه به مطالبى كه در صفحات گذشته درباره نقش پرارزش شخصيتهايى چون زراره و مؤمن طاق و هشامبنحكم و ابوبصير مطرح شد و جوابى كه به شبهههاى مطرح شده پيرامون كتاب كافى و تهذيب داده مىشود روشن مىشود كه دزدفرهنگى كيست و چه كسى دزدى فرهنگى مىكند؟!
كتاب كافى از كتابهاى چهارگانه معتبر شيعه است و همواره تمام
1) - معجم رجالالحديث 14/ 143.
بزرگان نسبت به آن توجه خاص داشتهاند و برخى گفته اند كه بعداز تأليف آن، حضرت بقيةالله الاعظم- ارواحناله الفداء- فرمود: كاف لشيعتنا اين كتاب براى شيعيان كافى است
ولى اولًا معناى اين سخن اين نيست كه تمام احاديث در كافى صحيح است و هيچ روايت ضعيفى در آن راه ندارد بلكه معناى اين سخن اين است كه آنچه در اين مجموعه آمده است مىتواند پاسخگوى نيازهاى اعتقادى و اخلاقى و فقهى و ... شيعيان باشد به شرطى كه فقيه دين شناس با اصولى كه خود اهل بيت عليهم السلام معرفى مىكردهاند ار آن بهره جويد مانند اينكه فردى به فرزندش مىگويد:
آنچه در انبار است براى ما كافى است معلوم است كه مقصود گوينده از اين سخن اين نيست كه تمام آنچه در انبار است همهاش بىعيب است. كتاب شريف كافى نيز با جامعيتى كه دارد وقتى در اختيار يك فرد آشنا قرار گرفت مىتواند راه هدايت را بيابد و اگر بنا بود تمام احاديث در آن در نزد شيعيان صحيح باشد به آن مىگفتند صحيح كلينى همانطور كه اهل سنت كتابهاى ششگانه خود را صحيح مىدانند و معتقدند كه تمام مطالب آن مانند قرآن صحت دارد ولى شيعيان مىگويند كافى از 4 كتاب معتبرى است كه مىتواند مرجع بهرهبرى قرار گيرد.
ثانياً؛ اختلاف در انتساب روضه كافى به مرحوم محمدبن يعقوب كلينى از اعتبار و انتساب اصول و فروع كافى چيزى كم نمىكند زيرا در بخش اول كه اختلاف وجود ندارد و به
فرض كه روضه كافى از مرحوم محمدبنيعقوب كلينى نباشد باز داراى اعتبار نزد شيعه است زيرا اين كتاب مىتواند تأليف ابوالحسن على بن محمد بن ابراهيم بن ابان كلينى معروف به علان باشد كه از علماى بزرگ شيعه است و به دست مخالفان در مسير مكه شهيد شد.(1)بنابراين راه براى شناسايى كافى كه به طور يقين به مرحوم كلينى مستند است (يعنى اصول كافى و فروع آن) با آنچه مورد اختلاف است (يعنى روضه كافى) وجود دارد و نمىتوان اصل كتاب كافى را زير سؤال برد.
ثالثاً؛ ممكن است نظرات بزرگان دربارهى شمارش كتابهايى كه در كافى آمده است را به اين صورت جمع كرد كه بعضى از بزرگان مباحثى را جزو كتاب ديگر شمارش كردهاند و بعضى آن را كتاب جدا به حساب آوردهاند مانند اعتكاف كه به دنبال صوم مىآيد و امر به معروف و نهى از منكر به دنبال جهاد و صدقه بعد از زكات و زيارات بعد از حج.
نظير آن را مىتوان در شمارش آيات قرآنى به حساب آورد بعضى تعداد آيات قرآن را 6666 آيه و بعضى بيشتر مىدانند در حالى كه مشهور تعداد آن را 6236 آيه مىداند و سرّ آن روشن است زيرا بعضى دو آيه را يك آيه از جهت شمارش به حساب مىآورند و
1) - روضات الجنّات 7/ 47
بعضى دو آيه. و اين امر موجب تحريف قرآن و بىاعتبارى آن نمىشود تا كسى بگويد صدها آيه از قرآن كم شده يا به آن اضافه شده است و مثلًا فلان درصد از آيات جعلى است و بعد بپرسد چه كسى چنين بلايى بر سر قرآن درآورده است؟! عين همين سخن درباره كتاب كافى قابل تطبيق است. مضافاًبراين كه كتاب كافى موجود در دست ماداراى همان 30 كتاب است پس معلوم مىشودبه آن چيزى اضافه نشده است. رجوع به ابواب وفهرستهاى كافى اين واقعيّت را ثابت مىكند.
نكته: قابل توجه است كه نويسنده در صفحهى 163 مىنويسد: «شيخ ثقه سيّدحسين بن سيّدحيدركركى عاملى ...» واقعاً؛ كدام شيخ ثقه است كه سيّد فرزند سيّد باشد؟!! آفرين به اين عالم فرزانه محقق كه عمرى را در حوزه سپرى كرده ولى هنوز بين شيخ وسيّد را تشخيص نمىدهد وناگريز سنّى شدهاست!!
كتاب تهذيب از كتب اربعه قابل اعتماد شيعه است نه اينكه تمام احاديث آن صحيح باشد و اصولًا شيعه هيچ كتاب روايى را مطلقاً صحيح نمىداند و اين يك سخن باطل نويسنده است كه مىگويد:
تهذيبالاحكام از شيخ طوسى بنيانگذار حوزهى علميّه نجف اشرف يكى ديگر از صحاح اربعه است در اين كتاب هزاران روايت در ابواب مختلف فقهى وارد شده است و مرحوم شيخ طوسى در
عدةالاصول تعداد آن را بيش از پنج هزار حديث مىداند. روشن است كه او در مقام بيان عدد واقعى روايات مذكور در آن نيست بلكه او مىخواهد به وجود روايات مختلف و متعارض اشاره كند و در اين راستا به عنوان شاهد مىگويد:
«و آنچه از احاديث مختلف از اهلبيت عليهم السلام وارد شده است و به فقه مربوط است من آنها را در كتابم كه به استبصار معروف است ذكر كردم و در كتاب تهذيب الاحكام بيش از 5000 حديث آوردم و ذكر كردم كه در بيشتر اين روايات طايفه شيعه در عمل به آن اختلاف دارند.»(1)زيرا وى اشارهاى به مجموع روايات جمع آورى شده در اين دو كتاب نكرده است بلكه اشاره به روايات متعارض داردكه بيش از 5000 روايت است نه مجموع روايات دو كتاب.
اين سخن كه در ميان روايات مذكور در كتب شيعى روايات متعارض وجود دارد و تقريباً در هر بابى روايات غير صحيح هست و رواياتى نيز دربارهى غلو اهلبيت عليهم السلام جعل شده است سخن حقى است و بزرگان شيعه براى يافتن احاديث جعلى و غيرواقعى از روايات صحيح متحمل رنجها شدهاند و كتابهايى در اين باره
1) - عدةالاصول 1/ 356.
تأليف نمودهاند و در علم رجال به بررسى شخصيتها پرداختهاند و افراد دروغپردازى چون سيفبنعمر تميمى كه داستان عبداللهبنسبا را درست كرده شناسايى كردهاند و دهها تن را از نيروى نفوذى معرفى كردهاند (و متأسفانه نويسنده دست روى هيچ كدام آنها نگذاشته بلكه مستند كلام خويش را غالباً روايت همان افراد ضعيف و مجهول و فاسد قرار داده است) و با طرح مسائلى در علم اصول نظير مبحث تعادل و تراجيح به يافتن روايات وارده از امامان عليهم السلام اقدام كردهاند. گذشته از آن درايت و فهم حديث و شرايط صدور آن را نيز در نظر گرفتهاند. گرچه ممكن است در اين راستا بعضى از روايات ضعيف نيز مورد عمل و توجه قرار گرفته شده باشد ولى به قول مرحوم شيخ طوسى درمقدمه تهذيب بعد از بيان وجود تعارض بين روايات كه مىفرمايد «اهل تسنن آن را (تعارض بين روايات را) دستاويزى بر ضد شيعه قرار دادهاند و بعضى از افرادى كه خود را شيعه مىدانستند از مذهب دست كشيدهاند و اين خروج از مذهب مىرساند كه آن فرد مذهب را با بصيرت نپذيرفته بود و از روى تقليد معتقد به مذهب شده بود زيرا اختلاف در فروع سبب نمىشود انسان دست از اصول بردارد آن اصولى كه با ادلّه ثابت شده است.»(1)و به فرض روايات جعلى قابل تشخيص نباشد آيا اين علت مىشود
1) - تهذيب الاحكام 1/ 3.
از مسئله امامت كه با دليل عقل و قران و روايات به اثبات رسيده دست برداشته شود و مذاهب اهلبيت عليهم السلام كه بر مبناى اصولى عقلى است كنار گذاشته شود؟! در ميان كتب اهل سنّت نيزروايات متعارض فراوانى وجود دارد. كافى است به كتاب (بدايةالمجتهدو نهايةالمقصد) ابن رشد مراجعه شود تا معلوم گردد كه تا چه حدروايات متعارض در منابع آنان يافت مىشود. اگروجود روايات متعارض سبب شود تا فردى كه خود را عالمِمحقق مىداند دست ازمذهب بردارد بايد جدايى او از مذهب تسنّن بيش از تشيّع باشدزيرا اختلاف در آنجا بيشتر است.
امّااين سؤال كه مقصر اصلى در جعل روايات كيست و به چه هدف اين كار را كرده است؟ پاسخش را از حضرت رضا عليه السلام دريافت مىداريم.
ابراهيم بن ابى محمود مىگويد: به حضرت رضا عليه السلام گفتم: اى فرزند رسول خدا در نزد ما رواياتى در فضائل اميرمؤمنان عليه السلام و فضيلت شما اهلبيت وجود دارد و آنها از نقل مخالفين شماست و ما مثل آنها را از شما نمىشناسيم (نشنيدهايم) آيا متدين به آنها شويم (و بپذيريم)؟ فرمود: اى پسرابىمحمود، پدرم از پدرش از جدش خبر داد كه رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: هر كس به سخن گويندهاى گوش فرا دهد او را عبادت كرده است پس اگر گوينده از خدا بگويد (و سخن حق بزند) پس شنونده خدا را پرستيده است و اگر گوينده از ابليس (شيطان) سخن بگويد، پس ابليس را
پرستيده است. آنگاه حضرت رضا عليه السلام فرمود: اى پسر ابىمحمود، مخالفان ما رواياتى را دربارهى فضايل ما جعل كردهاند و آنها را سه قسم قرار دادهاند: يكى؛ غلو (و برتر بينى اهلبيت عليهم السلام از حد بندگى به حد خدايى) دوم؛ تقصير (كوچك شمردن آنان از جايگاهى كه دارند) سوم؛ تصريح به بدگويى به دشمنان ما. وقتى مردم (اهل سنت) روايات مربوطبه غلو درباره ماراشنيدند شيعيان مارا تكفير مىكنند (و آنان را كافر مىشمارند) وبه آنان نسبت مىدهند كه معتقد به ربوبيت مايند و چون روايات تقصير (تحقيراهلبيت عليهم السلام) را شنيدند آن را دربارهى ما مىپذيرند (و در نتيجه خاندان پيامبر صلى الله عليه و آله را از جايگاه رفيع خود به زير مىآورند و مورد بىمهرى قرار مىدهند) وچون روايات بدگويى به دشمنان را به نام شنيدند به ما به نام بدگويى مىكنند.
حال آن كه خداوند مىفرمايد: به آنان كه غير خدا را مىپرستند بدگويى نكنيد كه مبادا به خداوند از روى نادانى بدگويى كنند. اى پسر ابىمحمود مردم گرايش به راست و چپ پيدا كردند تو در راه ما بمان زيرا هركس با ما باشد ما با او هستيم و هر كس از ما جدا شود از او جدا مىشويم. كمترين چيزى كه انسان را از ايمان (كامل) خارج مىكند اين است كه درباره يك ريگ بگويد هسته است و سپس بر اين سخن عقيده پيدا كند و از كسى كه مخالف است اعلام انزجار كند. اى پسر ابىمحمود آنچه برايت گفتم
خوب نگهدار كه خير دنيا و آخرت را برايت در آن جمع كردم.»(1)ومتأسفانه نويسندهى كتاب اهل بيت (ع) از خود دفاع مىكند سه روش ناپسند ديگران را جمع كرده ويكجا آورده است تا هم در اهل بيت عليهم السلام غلو كند وهم تقصير وهم به دشمنان شيعه بدگويى كند تا زمينه بد گويى به ديگران را درست كند.
بنابراين مسؤلاصلى تحريف وجعلحديث مخالفاناهلبيت عليهم السلام بودند و اين كار به خصوص در عصر بنىاميه با فرمان معاويه به صورت رسمى صورت گرفت همانطور كه بحث آن گذشت.
نويسنده جعل حديث را در دوران صفويه مىداند در حالى كه در اين عصر بزرگانى چون مجلسى فرصت يافتند تا فرهنگ شيعه را جمعآورى كنند و كتابهايى چون «بحارالانوار» را كه يك مجموعه دائرةالمعارف اسلامى است تدوين كند. گرچه ممكن است در آن روايات ضعيف نيز باشد.
السلام عليك يا حجةالله التى لا تخفى سلام بر حجت خدايى كه مخفى نيستى
آيا مىتوان باور كرد كسى در نجف اشرف ساكن باشد و همه هفته مشاهده كند كه گروهى با پاى پياده به مسجد سهله براى توسل و
1) - بحارالانوار 26/ 239.
ديدار مولاى انس و جن مىروند و او يك محقق باشد و كتب روايى و تاريخى شيعه را بررسى كرده باشد ولى در وجود حضرت بقيةالله الاعظم صاحبالزمان- ارواحنالتراب مقدمه الفداء- شك داشته باشد؟!! و به چند مطلبى كه در كتب تاريخ و روايى درباره حوادثى كه در ظاهر در هنگام شهادت امام حسن عسگرى عليه السلام اتّفاق افتاده است و مسؤولين حكومت كه دنبال امام دوازدهم عليه السلام بودند و او را نيافتند را مستند خويش قرار دهد و منكر اصل وجود آن حضرت شود؟! حتى كسانى كه از اهل تسنن با روايات مأنوس باشند نمىتوانند منكر وجود آن حضرت شوند زيرا به قول مرحوم شهيد آيةالله صدر «در مورد هيچ يك از قضاياى اسلامى مسلم و غيرقابل ترديد به مقدار روايات در مورد امامت مهدى عليه السلام و غيبت و ظهور و اصلاح آينده جهان به وسيلهى وى و خصوصيات شخصى او از طريق سنى و شيعه حديث وارد نشده است، تمام آن روايات حدود 6000 حديث است.»(1)آرى؛ اين سخنان براى آن گروه از اهل تسنن قابل قبول است كه مأنوس با حكومتهاى اموى و عباسى بودهاند و خلفا را اولوالامر و اميرالمؤمنين مىدانستند و اهلبيت عليهم السلام را مانند اصحاب مىدانند و دايرهى اهلبيت را وسيع دانستهاند، ولى افرادى چون شيعيان كه هر روز آثار امام خود را مشاهده مىكنند و به آن
1) - انقلاب مهدى و پندارها، ص 58.
حضرت متوسل مىشوند و صدها نفر به محضر مباركش مشرف مىشوند و شدهاند و كتابها دربارهى كسانى كه به محضرش باريافتهاند تأليف كردهاند سخنان نويسنده تنها چهره مخفى او را آشكار مىكند و كوچكترين شك و شبههاى برايشان ايجاد نمىكند.
ما در اينجا فقط به فهرست بعضى از عناوين مطرح شده در كتاب ارشاد شيخ مفيد كه نويسنده از آن نام مىبرد مىپردازيم تا معلوم شود كه تمام مطالب كتاب حتى آن صفحههايى كه به آن اشاره كرده است اثبات وجود مقدس حضرت بقيةالله- ارواحنالهالفداء- است.
وى مىنويسد: باب ذكر وفات ابىمحمدحسن بنعلى عليهما السلام و محل قبر و ذكر فرزندش، باب ذكر قائم بعد ابى محمد عليه السلام و تاريخ تولّد و دلايل امامتش و ذكر بخشى از اخبار و غيبت و روش او در نزد قيامش و مدت حكومتش، باب ذكر بخشى از دليلها بر امامت قائم به حق ابنالحسن عليهما السلام، باب آنچه برتصريح بر امامتش از امامان عليهم السلام آمدهاست، باب كسانى كهامامدوازدهم عليه السلام راديده اندوبخشى از دليلهاوشاهدانش، باب معجزاتآنحضرت عليه السلام ..
اقرار به تولد حضرت صاحبالزمان عجّ و عليه السلام تنها مربوط به شيعيان نيست بلكه گروهى از اهل تسنن نيز بر اين حقيقت اعتراف كردهاند كه مهدى موعود همان مهدى عليه السلام فرزند امام حسن عسگرى عليه السلام و متولّد در سال 255 هجرى است كه غايب بوده و در آخرالزمان ظهور خواهد كرد، به عنوان نمونه مىتوان از افراد
زيرد در اهل سنت نام برد:
كمالالدين محمدبنطلحه قرشى شافعى (652 ه) در مطالب السّئول فى مناقبال الرسول.
شمسالدين سبط بنجوزى (654 ه) در تذكرة خواص الامّه.
محيىالدين ابوعبدالله محمدبنعلى الاندلسى الشافعى (638 ه) در فتوحات مكيه.
ابوعبدالله محمدبنيعقوب گنجى شافعى (658 ه) در البيان فى اخبار صاحبالزمان.
علىبنمحمدبنصباغ مالكى (855 ه) در الفصول المهمة فى معرفةالامة.
قاعدتاً تحقيقاتى كه آقاى احمد كاتب، برادر عزيز نويسنده، داشته از قبيل تحقيقاتى است كه در اين كتاب مشاهده مىشود و او نيز مانند كسى است كه چشمان خود را در برابر خورشيد ببندد و بگويد چون خورشيد را نمىبينم پس خورشيد وجود خارجى ندارد و آنان كه از خورشيد تعريف مىكنند به خاطر منافع شخصى خود است و لابد تحقيقاتش دربارهى نائبان خاص امام زمان عليه السلام از اين قبيل است همانطور كه نويسنده در صفحه 119 برخلاف تاريخ قطعى و نظر تمام شيعيان نائبان خاص را در دوران غيبت صغرى 20 نفر مىداند و از قول دوست عزيزش احمد كاتب، نواب خاص، آن مردان زحمتكش پاكباخته، مشهور به علم و زهد و تقوى را گروهى دنياپرست و فرصتطلب معرفى مىكند كه
براى استفاده از اموال خمس و ديگر هدايايى كه در قبرستان يا سرداب گذاشته مىشد خودشان را نواب امام معرفى كردند.
به اين سخنان كه نظير كتاب آيات شيطانى سلمان رشدى پر از هتاكى است چه جوابى مىتوان داد؟!!
عجل الله تعالى فرجهالشريف
قبل از اينكه دربارهى روايات مطرح شده در اين قسمت اشاره كنيم مناسب است به تغييرات و اصلاحاتى كه آن حضرت انجام خواهد داد اشاره كنيم؛
شكستن اعتبار متجاوزان) كجاست نابودكننده بناهاى شرك و نفاق؟ (9- نابود كردن شرك و نفاق) كجاست آواره كننده فاسقان و گناهكاران و طغيانگران؟ (10- به هم زدن امنيت و اجتماع اهل تباهى) كجاست دروكننده شاخههاى سركش و تفرقه؟ (11- قطع شاخههاى تفرقه و سركشى) ... كجاست زمينگيركننده ياران عناد و گمراه كنندگان؟ (12- از حركت انداختن معاندان و گمراهكنندگان) كجاست عزتبخش اوليا و ذليلكننده دشمنان؟ (13- عزت بخشيدن اولياى الهى و ذلت بخشيدن به دشمنان) كجاست انتقامگير خون پيامبران و فرزندان پيامبران؟ (14- انتقام از خون به ناحق ريخته پيامبران و فرزندانشان) كجاست خواهان انتقام از خون كشته به كربلا؟ (15- انتقام ازخون حضرت سيدالشهداء عليه السلام كجاست يارى شده از طرف خدا بر كسى كه مورد ستم قرار گرفته است؟ (16- كمك بر افراد مظلوم) ....»
«او زمين را از هر ستمى پاك مىكند و او كسى است كه مردم شك در ولادتش دارند واو قبل از قيامش غيبتى دارد هنگامى كه قيام كرد زمين را به نور خدايش روشن مىسازد و ميزان عدالت را در ميان مردم برپا مىكند در نتيجه هيچ كس به ديگرى ظلم نمىكند.»(1)
1) - بحارالانوار 52/ 332- 331.
وقتى قائم عليه السلام قيامكندايمان رابرهرناصبى (دشمناهلبيت عليهم السلام) عرضه مىكند اگر به راستى قبول كرد (او را رها مىكند) وگرنه يا او را به قتل مىرساند يا از او جزيه مىگيرد همانطور كه امروز از اهل ذمه مىگيرند ....»(1)4) ابىبصير از امام صادق عليه السلام روايت مىكند كه برايم فرمود: «اى ابامحمد مىبينم فرود قائم را در مسجد سهله كه به همراه خانواده است. گفتم: آيا منزلش در همانجاست فدايت شوم؟ فرمود: آرى؛ در آنجا منزل ادريس و ابراهيم خليل الرحمن بوده است و خدا هيچ پيامبرى را نفرستاد جز آن كه در آن نماز گزارد و در آنجا مسكن خضر است.
گفتم: فدايت شوم؟ قائم عليه السلام در آنجا مرتب هست؟ فرمود: آرى، گفتم: چه كسى بعد از اوست؟ فرمود: او تا پايان خلق هست؟ گفتم:
آيا اهل ذمه در نزد او (در حكومت او) هستند؟ فرمود: همانطور كه پيامبر صلى الله عليه و سلم خدا با آنان رفتار كرد رفتار مىكند و آنان جزيه مىپردازند با حالت ذلت. گفتم: آنان كه با شما دشمنى كردند (نواصب) چگونه؟ فرمود: خير، اى ابامحمد براى كسانى كه با ما مخالفت كردهاند در دولت ما سهمى ندارند. خداوند خون آنان را در نزد قيام قائم ما براى ما حلال شمرده است امروز خون آنان بر
1) - بحارالانوار 52/ 375.
ما و بر شما حرام است پس كسى شما را فريب ندهد. وقتى قائم ما قيام نمود به خاطر خدا و رسولش و به خاطر همه ما (اهلبيت) انتقام مىگيرد.»(1)5) ابان مىگويد: «امام صادق عليه السلام فرمود: علم 27 حرف است تمام آنچه پيامبران آوردند دو حرف است و مردم تا امروز به جز 2 حرف را نمىشناسند وقتى قائم ما قيام نمود 25 حرف باقىمانده را خارج مىكند پس آن را در ميان مردم گسترش مىدهد تا تمام 27 حرف گسترش پيدا كند.»(2)6) مفضلبنعمر مىگويد: از امام صادق عليه السلام شنيدم كه فرمود:
«هنگامى كه خداى عزوجل به قائم اجازه خروج را دهد بر منبر بالا رود و مردم را به سمت خويش دعوت كند و آنان را به خدا سوگند دهد و به حق دعوت كند و از مردم بخواهد كه به سيره و روش پيامبر خدا صلى الله عليه و آله رفتار كنند و خود نيز مطابق عمل آن حضرت رفتار مىكند ....»(3)7) در خصال مرحوم صدوق آمده است كه اميرمؤمنان عليه السلام در ضمن حديثى فرمود: «آن زمان كه قائم ما قيام كند باران از آسمان به طور كافى مىبارد و زمين سبزههاى خود را بيرون مىدهد و بخل و كينه از دلها مىرود و حتى درندگان و چهارپايان (با برنامهريزهاى كه انجام مىشود) اصلاح مىشود (و در جاهاى
مناسب قرار مىگيرد و ديگر خطرى ندارند) به گونهاى كه اگر زن از عراق به شام برود قدمى بر زمين نمىگذارد مگر بر سبزهها (يعنى همه جا آباد و سرسبز است و چنان امنيّت در جامعه وجود دارد) كه آن زن از درندگان (اعم از حيوانات يا انسانهاى خطرناكِ حيوان صفت) ترس و خوفى ندارد.»(1)8) ابىهاشم جعفرى مىگويد: «در نزد ابىمحمد عليه السلام بودم كه فرمود: وقتى قائم قيام كند دستور به تخريب منارها و ساختمانهاى زيبا در مسجد را مىدهد (و آن را از حالت تجملات خارج مىكند، ابىهاشم) مىگويد: در نزد خود گفتم: معنى اين كار چيست؟
(چرا چنين كارى مىكند؟) حضرت بر من رو كرد و فرمود: معناى اين كار اين است كه اينها جديد و بدعت است و پيامبر و حجت خدا آن را نياوردهاند.»(2)و نيز حلبى نقل مىكند: «از امام صادق عليه السلام سؤال شد آيا نماز در مساجد سايهدار كراهت دارد، فرمود: آرى؛ ولى امروز براى شما ضررى ندارد ولى اگر عدل بود (حضرت قائم عليه السلام ظهور مىكرد) مىديديد كه چگونه با آن رفتار مىكند.»(3)همچنين حديث ديگرى به همين مضمون درباره مساجد مصوره وارد شده است.(4)9) ابىبصير از امام صادق عليه السلام روايت مىكند كه فرمود: «قائم
مسجدالحرام را خراب مىكند تا آن را به اساسش بازگرداند و مقام (ابراهيم) را به محلى كه قبلًا (در زمان رسول صلى الله عليه و آله) بوده است باز مىگرداند و دستان بنى شبيه را قطع مىكند و بر در كعبه مىآويزد و بر آن مىنويسد: اينها دزدان كعبه هستند.»(1)نكته:
امروزه كنار ديوار كعبه برجستگى وجود دارد و آن را «شاذروان» مىنامند و از جهت فقهى آن جزو خود كعبه است و كعبه از زمان پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله كوچكتر شده است و لذا آن حضرت شاذروان را جزو كعبه مىدهد و همچنين مقام ابراهيم عليه السلام در زمان آن حضرت به خانه خدا چسبيده بوده است و عمربنخطاب دستور داد آن را به محل فعلى كه همان محل مقام در زمان جاهليت بوده منتقل كند.
قطع دست دزد نيز جزو احكام قطعيه قران است. بنا بر نقل اهل سنّت پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله ميخواست كعبه را تخريب كند واز نو بازسازى كندولى زمينه را مساعد نمىديد. يك نمونه از آن نقلها:
عبداللهبن زبيرازخالهاش عايشه نقل مىكندكه پيامبر صلى الله عليه و سلم فرمود:
«اى عايشه اگر قوم تو دورانشان به شرك نزديك نبود (و همچنان با شرك مأنوس نبودند) حتماً كعبه را منهدم مىكردم وكف آن را با زمين مساوى قرار مىدادم وبراى آن دو درب شرقى و غربى قرار
1) - بحارالانوار 52/ 338.
مىدادم و 6 ذراع از سمت حِجر بر ان مىافزودم، زيرا قريش در هنگام بناى كعبه آن مقدار را كم كردند.»(1)10) ابوخديجه مىگويد: «امام صادق عليه السلام فرمود: «چون قائم عليه السلام قيام كند امر جديدى را مىآورد همانگونه كه رسول خدا در اوّل اسلام دعوت به امر جديد كرد.»(2)در حديث ديگرى آمده كه آن حضرت در پاسخ به اين پرسش كه سيره حضرت مهدى چگونه است؟ فرمود: «آن كارى را انجام مىدهد كه رسول خدا صلى الله عليه و آله انجام داده بود آنچه از قبل بوده نابود مىكند همانطور كه رسول خدا صلى الله عليه و آله امر جاهليّت را نابود كرد و اسلام را مجدداً از اول مىآورد.»(3)نكته:
امر جديد حضرت مهدى عليه السلام همان امر جديد پيامبر اسلام در صدر اسلام است كه به مرور همه چيز آن را تغيير دادند و طبق روايات در آخرالزمان فقط اسم اسلام باقى مىماند و از قرآن فقط اسم و نوشتن آن و از عمل به آن خبرى نيست در صفحات گذشته روايت انس را ذكر كرديم كه در حالت گريه مىگفت: «از اسلام تنها نمازش باقيمانده بود كه آن را نيز ضايع كردند.»
«چون قائم اهلبيت عليهم السلام قيام كند (بيت المال) به مساوات تقسيم كند و بين مردم به عدالت رفتار كند پس هر كه مطيعش باشد از خدا اطاعت كرده و هر كه نافرمانى او كند نافرمانى خدا كرده است و او به نام مهدى ناميده شده است زيرا هدايت به امرى مخفى مىكند.
او تورات و ساير كتابهاى خداى عزوجل را از غارى در انطاكيه بيرون مىآورد و بين اهل تورات به تورات و بين اهل انجيل به انجيل و بين اهل زبور به زبور و بين اهل قرآن به قرآن حكم مىكند و دارايىهاى درونى و بيرونى زمين را جمع مىكند و به مردم مىفرمايد: بياييد (و بگيريد) آنچه به خاطر رحم از شما دريغ شده است و به خاطر آن خون شما به ناحق ريخته شده و آنچه كار حرام به خاطر آن واقع شده است. پس آنقدر (به افراد) مىدهد كه نظير آن را هيچ كس نداده است و زمين را از عدل و قسط و نور پر
1) - بحارالانوار 52/ 347.
مىكند همانطور كه از ظلم و جور و شر پر شده است.»(1)13) امام صادق عليه السلام در پاسخ معلىبنخنيس كه پرسيد: «آيا قائم در برخورد با مخالفان برخلاف سيره على عليه السلام رفتار مىكند؟
فرمود: آرى؛ زيرا على عليه السلام به روش منتگذاشتن (و رهاكردن) و خوددارى (از درگيرى و قتل مخالف خود) رفتار مىكرد زيرا مىدانست به زودى شيعيانش بعد از او شكست مىخوردند (و به خاطر آنان آن حضرت مماشاة مىكرد و كوتاه مىآمد) ولى قائم وقتى قيام كند با روش شمشير (قدرت) و اسيرگرفتن برخورد مىكند زيرا مىداند هرگز شيعيانش بعد از وى شكست نمىخورند.»(2)14) بشيرنبّال مىگويد: «به امام باقر عليه السلام عرض كردم كه آنان (اهل سنت) مىگويند: چون مهدى قيام كند با عفو با همه برخورد خواهد كرد و به قدر حجامت نيز خون نخواهد ريخت. فرمود:
چنين نيست به خدايى كه جانم به دست اوست. اگر بنا بود عفوى صورت بگيرد اين كار براى رسول خدا صلى الله عليه و آله بود در زمانى كه دندان رباعى او شكسته شد و صورتش مجروح شد. هرگز، به خدايى كه جانم به دست اوست (حضرت مهدى عليه السلام مىجنگد و خون ريخته مىشود) تا اينكه ما و شما عرق و خون بسته شده را (در پيشانى خويش) مسح كنيم، آنگاه حضرت دست به پيشانى
خويش كشيد.»(1)15) عبداللهبنسنان از امام صادق عليه السلام روايت مىكند كه فرمود:
«چون قائم قيام كند بين او و بين عرب و عجم به جز شمشير (قدرت) نخواهد بود، دادن و گرفتنش با شمشير است.»(2)
آنچه قطعى است در آخرالزمان حضرت مهدى موعود عليه السلام ظاهر مىشود و تغييراتى اساسى در جامعه اسلامى بلكه جوامع بشرى ايجاد مىكند و بشر از جهت علم و رفاه و امنيت و عدالت در حد اعلاى خويش قرار مىگيرد و حق مظلوم از ظالم گرفته مىشود و احكام الهى آنگونه كه نازل شده است پياده مىشود و بدعتها و نوآورىها كه به اسم دين صورت گرفته است همه نابود مىشود و كسانى كه مدافع اين گونه انحرافها و بدعتها و گمراهىها و ظلمها بودهاند در صورت اصرار بركردار خويش، با قدرت با آنان رفتار مىشود و سنّتهاى فراموش شده احيا مىگردد و انتقام مظلوم از ظالم و جلو مفسدان گرفته مىشود و آنان به مجازات خويش مىرسند.
طبيعى است عدالت كامل و امنيت و رفاه و رشد علمى نتيجه يك مبارزه مستمر و برخورد قاطع با نوآوران و بدعتها و مفسدان و ستم و ستمگران و كشتن هزاران نفر از آنان و دادن هزاران شهيد است و هرگز نمىتوان كارى به اين عظمت را انجام داد ولى خونى ريخته نشود.
به نظر مىرسد در زمان امام صادق عليه السلام جوى حاكم بوده است مبنى بر اين كه حضرت مهدى خونى نمىريزد و به خصوص عربها در امنيّت هستند. اهلبيت عليهم السلام براى شكستن اين فكر غلط كه عربها خود را در امنيّت مىديدند جملاتى هشداردهنده مىفرمودند نظير روايات 3 و 4 و 14 كه گذشت، وگرنه برخورد قاطعانه با مسايل انحرافى و منحرفان اختصاص به عربها ندارد همانطور كه روايت 15 بر آن دلالت دارد مضافاً بر اين كه ديگر از روى ترس و نگرانى از آينده مماشاتى با دشمنان صورت نمىگيرد همانطور كه على عليه السلام با دشمن مماشاة مىكرد و روايت 13 شاهد بر آن است.
همچنين در روايات آمده است كه قبل از قتال و برخورد قدرتمندانه با دشمنان، آن حضرت دعوت به كتاب خدا و سنت پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و ولايت علىبنابىطالب عليه السلام و اعلام انزجار از دشمنان او مىكند و حتى سفيانى كه رئيس دشمنان اوست نيز دعوت به كتاب خدا و سنّت پيامبر مىشود. در مرحلهى اوّل؛ سفيانى دعوت را مىپذيرد و با وى بيعت مىكنند ولى مجدداً
بيعت شكنى مىكند و به جنگ با حضرت مهدى عليه السلام مىپردازد طبيعى است كه امام زمان عليه السلام با قدرت با او و دوستانش بر خورد مىكند.
همينطور در بعضى از مناطق نمايندهى امام عليه السلام كه قدرت را به دست گرفته، مىكشند و حضرت دوباره آنان را دعوت به كتاب خدا و سنت پيامبر صلى الله عليه و آله و ولايت علىبنابىطالب عليه السلام و برائت از دشمنانش مىكند و بعد از اتمام حجّت با آنان قاطعانه و با قدرت برخورد مىكندواين برخوردها تا برقرارى اسلام ناب وخالص در سرتا سرزمين ادامه دارد روايات متعددى دربحارالانوار جلد 52، صفحات 342 و 343 و 344 و 388 درباره موارد فوق آمده است.
همچنين از روايات استفاده مىشود بسيارى از كسانى كه با امام مىجنگند همان مدافعان سنّتهاى غلط خلفاى پيشين هستند و در حقيقت ايشان كسانى هستند كه سكانداران علم و دين هستند و لذا به جاى اينكه مردم را به سمت امام هدايت كنند با تمسك به بعضى از آيات و روايات مردم را در مقابل امام عليه السلام قرار مىدهند.
از جمله آن حديث حضرت صادق عليه السلام است كه فرمود: «قائم در جنگش برخوردى دارد كه رسول خدا نداشت زيرا رسول خدا وقتى آمد مردم سنگهاى تراشيده و چوبهايى به شكل بتها را مىپرستيدند ولى قائم چون قيام كند عليه وى خروج مىكنند در حالى كه كتاب خدا را بر ضد امام تفسير مىكنند و با او
مىجنگند.»(1)كوتاه سخن اين كه، حضرت پس از اتمام حجّت واستدلال وبرهان از كتاب وسنّت وسيرهى رسول مكرماسلام صلى الله عليه و آله بامعاندان لجباز سر ستيز دارد وبين آنان باقدرت شمشير حكم مىكند نه آنان كه حق برايشان مشتبه شده و پس از يافتن آن تسليم مىشوند. از اين بسيارى از كسانى كه سخن از حضرت قائم مىگويند بعد از ظهورش چون او را همراه با منافعشان نمىبينند به جنگ با آن حضرت مىپردازند و اين گروه در ميان عربها زيادتر هستند.
ابىبصير از حضرت صادق عليه السلام روايت مىكند كه فرمود: «از عربها با حضرت قائم عليه السلام گروه اندكى هستند. گفته شد: ولى از عربها كسانى كه دربارهى او سخن مىگويند زياد هستند؟ فرمود:
آرى؛ ولى بايد مردم پاك شوند و شناخته شوند و غربال شوند و به زودى از غربال (شايد همان ظهور حضرت باشد) مردم زيادى خارج مىشوند.»(2)بنابراين مىتوان اين طور از روايات استفاده كرد كه عربها اين تصور را داشتهاند كه در دولت قائم عليه السلام همه چيز مطابق خواست آنان خواهد بود و ائمه عليهم السلام خطراتى كه جامعه عربها را در برابر
حضرت مهدى عليه السلام تهديد مىكند متذكر مىشدهاند و رواياتى كه نويسنده آورده است از اين قبيل روايات است زيرا تعداد نفراتى كه از عربها حق را بدون مشكل خواهند پذيرفت بسيار اندك خواهند بود و بقيه درگيرى با آن حضرت خواهند داشت و لذا امام صادق عليه السلام در روايتى فرموده كه از عربها بترس كه براى آنان خبر بدى است كه با قائم يكى از آنان قيام نخواهد كرد (و نويسنده به اين روايت تمسك كرده است).
و اين روايت به فرض صحّت ممكن است اشاره به همان 313 نفر باشد كه در مرحلهى اوّل عربها در ميان آنان نخواهند بود نه اينكه تا آخر هيچ عربى با آن حضرت نيست و امّاجملات بعدى نويسنده جواب ندارد زيرا عرب بودن پيامبر و خاندانش عليهم السلام و نيز عرب بودن حضرت مهدى عليه السلام ارتباطى با انحرافات عربها و مقابله باآنان ندارد ومعيارارزش عربىنيست بلكه تقواىالهىاست.
از جمله مطالبى كه از روايات استفاده مىشود اين است كه حضرت صاحب الزمان عليه السلام اماكن عبادى را اصلاح مىكند و آنان را به سبك زمان حضرت رسول صلى الله عليه و آله در مىآورد همانطور كه در حديث شماره 9 به آن تصريح شد.
ما نمىدانيم اصلاح كعبه به شكل اوليه و بازگردان مقام ابراهيم (كه خليفه اول آن را به محل جاهليّت قبل از اسلام باز گرداند) به جايگاه زمان رسول خدا صلى الله عليه و آله چه اشكالى دارد كه نويسنده آن را تيتر زده است؟ آيا حضرت مهدى عليه السلام به خاطر ناخوشايندبودن
اصلاح كعبه در نظر طرفداران خليفه دوم دست از وظيفه الهى خود برمىدارد؟ زهى خيال باطل، گذشته از اينكه مرحوم مجلسى در صفحه 338 موضوع تخريب و اصلاح مسجدالحرام را دارد، ولى يك كلمه درباره مسجدالنبى ندارد هيچ توضيحى از مرحوم علامهى مجلسى در همان صفحه دربارهى چگونگى تخريب مسجد نبوى ذكر نكرده است.
بايد به نويسنده گفت شما كه اينقدر دلسوزى براى كعبه كردهاى چرا دربارهى خلفاى اموى كه كعبه را تخريب كردند و با بدترين وجه به آن خسارت نمودند از حريم كعبه دفاع نكردى و جملهاى درباره آن ذكر نكردى؟!
نويسنده بعد از ذكر يك حديث از پيش خودساخته درباره تخريب كعبه با عنوان جديدى تحت عنوان «كعبه جديد» مىخواهند به خواننده القا كنند كه حضرت مهدى عليه السلام كعبه را تخريب مىكند و در كربلا كعبه بنا مىكند و بعد شعرى از مرحوم كاشفالغطاء درباره عظمت كربلا ذكر مىكند كه خيانت از سرتاسر عبارات وى مىبارد زيرا؛ تقدّس كربلا در نزد شيعيان چيزى از حرمت كعبه كم نمىكند. وما هيچ روايت صحيحى را نداريم كه كربلا را افضل از مكّه و مدينه بداند بلكه روايات متعدد داريم كه افضل بقاع ارض حرم خدا يعنى مكّه مكرّمه است(1)
1) -/-/ وسائل الشيعه 9/ 349
آرى؛ حرمت كعبه به خاطر رسول خدا صلى الله عليه و آله و ولى خداست و لذا كعبه تا آنجا محترم است كه رسول خدا صلى الله عليه و آله و نظرات او در آنجا حاكم باشد.
بر همين اساس است كه خداوند مىفرمايد: «لا اقسم بهذاالبلد و انت حل بهذاالبلد، قسم به اين سرزمين در حالى كه تو در اين سرزمين هستى.»(1)خداونداز همين سرزمين محترم وباارزشبه خاطررسولخدا صلى الله عليه و آله تعبير به قريه مىكند آن زمان كه در برابر رسول خدا صلى الله عليه و آله ايستادند و مىفرمايد: «ضرب الله مثلًا قرية ...».(2)بنابراين رسول خدا صلى الله عليه و آله و ولى خدا عليه السلام در هر جا باشد ارزش از آنجاست و چون در كربلا ولى خدا هست و دين خدا به وسيلهى اين حجّت خدا زنده شده براى همين جهت داراى حرمت ويژه است، گذشته از اينكه گرايش به كربلا در حقيقت اجابت دعاى ابراهيم عليه السلام در كنار كعبه براى فرزندان خويش است كه گفت:
«فاجعل افئدة من الناس تهوى اليهم ...، خدايا هواى دلهاى گروهى از مردم را به سمت ذريّهام قرار ده ...»(3)بنابراين يك كعبه ظاهرى است كه در مسجدالحرام است و قبله نماز و ذبح و تمام اعمال است و بدين طريق مؤمن به خدا توجه مىكند و يك قبله معنوى و روحى است كه دلها متوجه آن قبله
هستند و آن قبله همان وسيله بين خلق و خالق و در واقع وجه خداست و فرد مؤمن به وسيلهى او متوجّه خدا مىشودو لذا در زيارت ندبه به حضرت مهدى عليه السلام خطاب مىكنيم و مىگوييم:
«اين وجهالله الذى يتوجه اليه الاولياء»، «كجاست وجه خدايى كه اوليا و دوستان خدا به او رو مىكنند؟» و حسينبنعلى عليه السلام نيز هم ولى الله است و هم وجهالله. او قبله دلهاست و به وسيله او انسان به خدا نزديك مىشود و اين دو هيچ منافاتى با هم ندارد. بايد به نويسنده گفت: ميان عاشق و معشوق رمزى است ....
نويسنده عنوان ديگرى دارد تحت عنوان «خوش خبرى براى عراقيها»؛ در اين بخش نويسنده شيعه را متهم مىكند كه به امام زمان عليه السلام نسبت مىدهد كه؛ معتقد است آن حضرت كعبه را تخريب مىكند و به جاى آن جهت قبله را به سوى كوفه تغيير مىدهد و روايتى از مرحوم فيض كاشانى در وافى ذكر مىكند، ولى اولًا؛ اين روايت را ما در وافى نيافتيم و هرچه بيشتر جستجو كرديم بىنتيجهتر بود و ثانياً؛ حتى خود حديثى كه نويسنده آورده است هيچ دلالتى بر تغيير قبله از مسجدالحرام به كوفه ندارد زيرا مىنويسد: «اى مردم كوفه، خداوند كسى را به اندازه شما دوست ندارد لذا امتيازاتى را به شما اختصاص داده است: (مصلاكم بيت آدم و بيت نوح و بيت ادريس و مصلى ابراهيم ...) مصلاى شما خانه آدم و خانه نوح و خانه ادريس و مصلاى ابراهيم است. (ولا تذهب الايام حتى ينصب الحجرالاسود فيه)، طولى نمىكشد كه سرانجام حجرالاسود در آن نصب
خواهد شد.»
كجاى اين روايت (به فرض كه وجود داشته باشد) دلالت بر تغيير قبله مىكند؟! در اين روايت بيان شده است كه مصلا و نمازخانه شما (شايد اشاره به مسجد كوفه باشد كه داراى مقامات متعدد است) خانه آدم و خانه نوح و خانه ادريس است و نمازخانه ابراهيم است (يعنى دستهاى از انبياء در آن سكونت داشتهاند و ابراهيم گرچه ساكن نبوده است در آن نماز خوانده است) و امّاجمله «ولا تذهب الايام حتى ينصب الحجرالاسود فيه»، «طولى نمىكشد كه سرانجام حجرالاسود در آن نصب خواهد شد» به احتمال قوى مربوط به چيز ديگرى است زيرا نويسنده بعد از «مصلى ابراهيم» نقطهچين دارد و اشاره به حذف بخشى از روايت است و چه بسا در آنجا اينطور آمده است كه حضرت مهدى عليه السلام بعد از ظهور، كعبه را تخريب مىكند و ديوار آن را عقبتر مىآورد و به جاى اولش مىآورد و (شاذروان را جزو كعبه مىدهد) و حجرالاسود را در آن محل نصب مىكند و مقام ابراهيم را به محل اولش باز مىگرداند.
ولى نويسنده باخيانت خود وبا حذف بخشى از حديث ضمير را به «مصلى ابراهيم» باز گردانده است.
ثالثاً؛ به فرض هم حجرالاسود به مصلاى ابراهيم منتقل شود ولى چه دليلى است كه قبله نيز تغيير خواهد يافت؟ كعبه حتى بدون حجرالاسود نيز قبله مسلمانان مىتواند باشد همچنان كه قرامطه
بحرين وقتى حجرالاسود را در اوايل قرن چهارم ربودند و حدود 20 سال آن را مخفى كردند و از شبهجزيره عرب خارج نمودند مردم مسلمان همچون گذشته به سمت كعبه نماز گزاردند و حتى اعمال حج خويش را به صورت معمول انجام دادند.
آرى؛ اميرالمؤمنين عليه السلام جملهاى را درباره عظمت كوفه در نهجالبلاغه دارد كه نقل آن در اينجا خالى از لطف نيست حضرت مىفرمايد: «... و من مىدانم كه هر ستمگرى نظر بدى نسبت به تو داشته باشد خداوند او را به چيزى كه او را مشغول كند مبتلا مىسازد و با تيركشنده او را مورد هدف قرار مىدهد.»(1)
از جمله امورى كه در روايات آمده است اين كه: حضرت مهدى عليه السلام به حكم داود و سليمان رفتار خواهد كرد و بيّنه نخواهد خواست و نويسنده نيز به يكى از اين روايات به صورت ناقص اشاره مىكند و در صفحه 174 روايتى را متذكر مىشود كه «اگر مردم بدانند كه امام قائم وقتى ظهور كند چه خواهد كرد اكثر آنان آرزو مىكردند كه كاش او را نبينند از بس كه مردم را مىكشد ... حتى بسيارى از مردم خواهند گفت: اين از آل محمد نيست اگر از آل محمد مىبود رحم
1) - نهجالبلاغه، خطبه 47.
مىكرد!»
همچنين نويسنده قبل از ذكر عنوان؛ شاهكارهاى حضرت- عج- مىنويسد: «آنچه بيشتر هر مسلمان شيعه را درباره حقيقت امام دوازدهم كنجكاو مىكند ادعاهاى عجيب و غريبى است كه توليدكنندگان روايات ما درباره ايشان مدعى هستند ... امّا متأسفانه با عقل جور در نمىآيد كه امامى از نسل پيغمبر براى اصلاح جامعه آمده باشد شغلش شغل پيامبر باشد اما اين گونه عمل كند.»
ما به نويسنده وامثال اوكه نمىتوانند يانمىخواهند حقايق رااز قرآن بگيرند حق مىدهيم كه نتوانند رفتارهاى حضرت حجّت عليه السلام رابفهمند. اگرآنان به قرآن و صاحبان امر (اهلبيت عليهم السلام) رجوع مىكردند حقايق را مىفهميدند و فوراً حكم به خلاف عقل بودنش صادر نمىكرد (خداوند در قرآن مىفرمايد: «ولوردوه الى الرسول و الى اولى الامر منهم لعلمه الذين يستنبطونه منهم، و اگر آن را به رسول و به صاحبان امر از خويش رجوع مىكردند بىشك ياد مىگرفتند آنچه را آنان (پيامبر و اهلبيت عليهم السلام) استنباط كردهاند»).(1)خداوند در اواخر سوره كهف به شاگردى حضرت موسى عليه السلام اشاره مىكند كه به نزد بندهاى از بندگان خداوند رفت بندهاى كه خداوند از ناحيه خويش به او رحمت داده بود و او را عالم ساخته
1) - سوره نساء، آيه 83.
بود «فوجدا عبداً من عبادنا اتيناه رحمة من عندنا و علمناه من لدنا علما»(1)
و آن بنده عالم و داراى رحمت (كه حضرت خضر عليه السلام بود) كارهايى را انجام داد كه ظاهرش با عقل سازگار نبود از جمله شكستن كشتى و كشتن كودكى بىگناه تا جايى كه حضرت موسى عليه السلام با اينكه متعهد شده بود از او تا پايان چيزى نپرسد نتوانست تحمل كند و بعد از هر دفعه اعتراضش بلند شد.(2)آيا حضرت خضر كشتى را با بينه و شاهد سوراخ كرد؟ و بچه را با بيّنه كشت؟ آيا رفتار او همان رفتار حضرت داود و آل داود نيست؟
با اينكه حضرت خضر به صراحت قرآن داراى رحمت الهى بود ولى با اين حال كشتى را مىشكند و پسربچهاى را مىكشد و در پايان داستان علل كارهاى خويش را براى موسى عليه السلام تشريح مىكند و در آخر مىگويد: «و مافعلته عن امرى، من از پيش خود چنين نكردم (بلكه خواست واراده الهى بود)»(3)در حقيقت حضرت خضر عليه السلام مجرى فرمان خداست و بس.
بنابراين شكستن و كشتن نيز مىتواند مظهر رحمت الهى و به خواست او باشد و اين امور براى كسانى كه كنار مائده قرآن نشستهاند امرى كاملًا واضح و روشن است و حتى از ديد يك مؤمن، جهنم نيز مظهر رحمت رحمانى خداوند است و آنچه
مسلم است حضرت حجت- ارواحنافداه- كمتر از حضرت خضر عليه السلام نيست علم و رحمت او بيشتر و بندگى او افضل. بلكه حضرت خضر و عيسىبنمريم عليهم السلام در خدمت او هستند ممكن است رفتار او با عقل امثال نويسنده جور در نيايد. اين مشكل مربوط به آنان است كه عقلشان كشش فهم اين مسايل را ندارد.
ما چه مىدانيم حضرت در چه شرايطى قيام مىكند و چگونه حكم خدا و خواست او را پياده مىكند او به كار خود آگاهتر است او بنده صالح خداست به جز خواست الهى هيچ خواستى ندارد و هيچ كارى بدون اذن او انجام نمىدهد و ما را چه رسد كه در كار او چون و چرا كنيم و به او ايراد گيريم و با عقل ناقص خود بخواهيم او و رفتارش را مورد نقد قرار دهيم. شايد به خاطر همين مسايل بوده كه اهلبيت عليهم السلام فرمودند: حديث آل محمد سخت است به عنوان نمونه به يك روايت اشاره مىكنيم:
جابر از امام باقر عليه السلام روايت مىكند كه پيامبر فرمود: «حديث آل محمد سخت و سنگين است. به آن ايمان نمىآورد مگر فرشته مقرب (الهى) يا پيامبر مرسل يا بندهاى كه خداوند دلش را براى ايمان آزموده است. پس آنچه از حديث آل محمد صلى الله عليه و آله بر شما وارد شد و دلتان نسبت به آن آرامش داشت و آن را شناختيد بپذيريد و آنچه از آنها بدتان آمد و آن را منكر شمرديد پس آن را به خدا و به رسول و به عالم آل محمد ارجاع دهيد كه بىشك هلاك مىشود كسى كه توان فهميدن حديثى را نداشته باشد و بگويد: به
خدا اين نبود به خدا اين نبود (والله ما كان هذا ...)، (در نتيجه حديث را منكر شود) و اين انكار، همان كفر است.»(1)
نويسنده اگر قصد تخريب نداشت، به جاى تمسخر نسبت به روايات وارده در كتب شيعه در نحوه برخورد حضرت مهدى عليه السلام درباره انحرافات و برخورد با شمشير و قدرت با جور و ظلم و ستم و انتقام از دشمن خاندان پيامبر عليهم السلام به سخنان بعضى از بزرگان اهل سنّت رجوع مىكرد تا بفهمد اين افكار و نظرات مختص به شيعه نيست بلكه بزرگانى از اهل تسنن نيز باورهايى چون شيعه دارند مرحوم فيض در وافى كلامى از صاحب فتوحات مكيه درباره حضرت قائم عليه السلام نقل مىكند و چون پاسخ عمده شبهههاى نويسنده در آن آمده است ما در پايان اين بخش به نقل آن مىپردازيم؛
صاحب فتوحات مكيه (محيىالدين عربى) مىگويد:
«خداوند خليفهاى دارد كه قيام مىكند در حالى كه زمين از ستم و ظلم پرشده باشد پس آن را از قسط و عدل پر مىكند و اگر تنها يك روز از زمين باقى مانده باشد خداوند آن روز را آنقدر طولانى مىكند تا اين خليفه ولايت را به دست گيرد. خليفهاى كه از عترت
1) - اصول كافى 1/ 401.
رسول خدا صلى الله عليه و آله، از فرزندان فاطمه عليها السلام، هم نام رسول خدا صلى الله عليه و آله است. بين ركن و مقام با او بيعت مىشود. شبيه رسول خدا صلى الله عليه و آله در خلقت است و خلق او نزديك خلق رسول خدا صلى الله عليه و آله، زيرا هيچ كس در اخلاقش همچون رسول خدا نيست و او داراى پيشانى بلند و بينى زيباست. خوشبختترين مردم به واسطه او مردم كوفه هستند. بيت المال را به مساوات تقسيم مىكند و در مردم به عدالت رفتار مىكند و در قضايا حكم مىكند. فردى مىآيد و به او مىگويد: اى مهدى به من كمك كن، آن حضرت از مالى كه در اختيارش است آنقدر به او مىدهد كه توان حملش را ندارد بر فترتى از دين قيام كند. خداوند به واسطه او تحولى ايجاد مىكند كه با قرآن نكرده است. فرد نادان بخيل ترسو (از بركت او) عالمترين، با گذشتترين و شجاعترين مردم مىگردد.
پيروزى جلو وى حركت مىكند 5 يا 7 يا 9 (سال) زندگى مىكند حركت او پشت سر رسول خدا صلى الله عليه و آله است و اشتباه نمىكند فرشتهاى كه ديده نمىشود او را تسديد و تقويت مىكند. ناتوان را در حق كمك مىكند و از ميهمان پذيرايى مىكند و بر سختىهاى روزگار كمك مىكند. آنچه مىگويد عمل مىكند، مىگويد آنچه مىداند و مىداند آنچه اتّفاق مىافتد. خداوند در يك شب امرش را اصلاح مىكند شهر روم را با «اللّهاكبر» با 70 هزار نفر از مسلمانان كه از نسل اسحاق هستند فتح مىكند.
شاهد اتفاقات بزرگ است، ستم و اهلش را نابود مىكند و روح را
در اسلام مىدمد و آن را بعد از ذلتش عزيز مىگرداند و بعد از مرگش حيات مىبخشد و با شمشير مردم را به سمت خدا دعوت مىكند، سپس هر كس امتناع كرد او را مىكشد و هر كس با او نزاع كرد خوار مىگردد. دين را آن گونه كه براى رسول خدا آشكار بوده آشكار مىسازد.
مذهبهاى مختلف را بر مىدارد، سپس تنها دين ناب را باقى مىگذارد، دشمنانش پيروان دانشمندانى هستند كه اهل اجتهاد هستند زيرا؛ آنان مىبينند او (حضرت مهدى عليه السلام) بر خلاف مذهب امامان خويش رفتار مىكند، پس از روى كراهت و از ترسِ شمشير و قدرتش زير فرمانش در مىآيند و توده مسلمانان به خاطر آنچه در نزد اوست (از عدالت و ...) خوشحال مىشوند بيشتر ياران خاص آن حضرت عارفان الهى از اهل حقايق و كشف و شهود و شناخت الهى هستند، آنان دعوتش را اقامه مىكنند و او را كمك مىكنند و وزيران اويند كه بار مملكت را بر دوش مىگيرند و او را بر انجام كارهايى كه خداوند بر عهدهاش نهاده است كمك مىكنند.»(1)دربارهى نماز جمعه كه نويسنده به شيعه نسبت مىدهدكه آنان نماز جمعه راتنها پشت سر امام معصوم عليه السلام صحيح مىدانند وآنگاه مدعى مىشود كه اخيراًفتواهايى منتشر شده كه اقامهى
1) - وافى ج 1، جزء اول، ص 112 و 113، باب وقايع نزد ظهور امام.
نمازهاى جمعه را تأييد مىكند؛ سخنى است كه رجوع به كتب فقهى بزرگان شيعه بطلان آن را ثابت مىكند. عمدهى فقها در گذسته وحال فتوا به وجوب نماز جمعه به صورت تخييرى يا تعيينى دادهاند و مانع برپايى اين فريضه دولتها وسلاطين جور و ستم بودند و لذا با بر طرف شدن اين مانع در ايران بعداز پيروزى انقلاب اسلامى اين فريضه در سرتاسر اين كشور به نحو مطلوب اقامه مىشود.
شاخصترين ويژگى كه اهل سنت در برابر تشيع بدان مباهات مىكنند و بدين وسيله خود را شهره آفاق كردهاند اين است كه مدعى هستند تنها آنان پيروان و حاميان و حافظان سنت و روش پيامبر گرامى اسلام صلى الله عليه و آله هستند و گويا ديگران از آن بهرهاى ندارند و توده مردم از اهل تسنن اين امر باورشان شده است كه شيعيان نه تنها برتر از آنان نيستند بلكه قابل قياس با اهل سنت نبوده و آنان بر همه برتر هستند حتّى بعضى، كار را به جايى رساندهاند كه شيعيان را تارك سنت رسول خدا صلى الله عليه و آله و مخالف آن و حتى مجوس و يهودى دانستهاند.
اگر كسى كه با اهل تسنن و به خصوص متعصبين آنان و بالاخص با وهابيون برخورد كند كاملًا اين امر برايش مشهود خواهد بود.
ولى رجوع به تاريخ و آشنايى با رفتار و روش پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و خلفا به خصوص خليفه دوم و بنىاميه واقعيت را به صورت ديگرى نشان مىدهد معلوم مىشود كه اهل تسنّن قبل از اينكه اهل و پيرو و مجرى سنت پيامبر اسلام باشند اهل سنّت عمربن خطاب و معاوية بن ابى سفيان و ديگران هستند و به عكس تنها اهلبيت عليهم السلام و پيروان راستين آنان بودهاند كه اهل سنّت پيامبر و حافظ و نگهبان و مفسر آن بودهاند.
موارد زير سنّتهايى است كه از طرف خليفه دوم در ميان اهل
سنت رايج است و او بوده كه اين نوآوريها و بدعتها را در اسلام گذاشته و اهل سنّت مجرى سنّتهاى عمربنخطاب و ديگران هستند؛
كسانى كه به مكه و مدينه مشرف مىشوند مىبينند در شبهاى ماه مبارك رمضان ساعتها نماز جماعت برپاست اين همان نماز تراويحى است كه خليفه دوم دستور به پرپايى آن با جماعت داد.
ابناثير مىنويسد: «او (عمر) اولين كسى بود كه مردم را براى نماز تروايح در ماه مبارك رمضان به جماعت جمع كرد و نامه به شهرها نوشت و به آن دستور داد.»(1)بعد از اينكه عمر چنين كارى كرد و امام جماعت را ابىبنكعب قرار داد. شبى به مسجد آمد و ديد مردم نماز را به جماعت برگزار مىكنند. عمر از آن لذّت برد و بدان افتخار كرد و گفت: «نعم البدعة هذه»، «اين چه بدعت خوبى است!!»(2)
از جمله امورى كه در حرمين شريفين مشهود است و روزانه بدون استثنا مشاهده مىشود اقامه نماز ميت است و اهل تسنن برخلاف
شيعه (كه 5 تكبير براى نماز ميت دارند) 4 تكبير براى نماز ميت بيشتر ندارند، اين چهار تكبير نيز از سنتهاى خليفه دوم است.
ابناثير در تاريخ خود مىنويسد: «و او (عمر) ... اول كسى بود كه مردم را در نماز جنازه (ميت) بر 4 تكبير جمع كرد.»(1)احمدبنحنبل از طريقه يحيىبنعبدالله جابر روايت مىكند كه گفت: «پشت سر عيسى غلام حذيفه در مداين بر جنازهاى نماز گزاردم و او 5 تكبير گفت و سپس رو كرد به جانب ما و گفت: اشتباه نكردم و فراموش نكردم بلكه مانند آقا و ولىّ نعمتم حذيفهبنيمان عمل كردم كه بر جنازهاى نماز گزارد و 5 تكبير گفت، آنگاه نگاه به من كرد و گفت: فراموش نكردم و اشتباه ننمودم بلكه مانند پيغمبر تكبير گفتم.»(2)
هر كس اذان اهل تسنن را بشنود ملاحظه مىكند كه در آن جمله «حى على خيرالعمل» نيست و به جاى آن در اذان صبح «الصلوة خير من النوم» گفته مىشود.
مالك بن انس در موطأ خود آورده است كه؛ «مؤذن بامدادان نزد عمربنخطاب آمد كه او را براى نماز صبح ندا دهد ولى او را خواب يافت. پس صدا زد: «الصلوة خير من النوم، نماز بهتر از
خواب است» عمر را از اين گفته خوش آمده و فرمان داد كه آن را در اذان صبح قرار دهند.»(1)
همانطور كه ملاحظه مىشود در هيچ يك از اذانهاى اهل سنت جمله فوق گفته نمىشود.
ابوالقاسم كوفى متوفاى (352 ه ق) درباره چيزهايى كه عمر از اذان كاست يا به آن افزود، مىنويسد:
«چنانكه از روايات وارد شده معلوم مىشود جمله «حى على خير العمل» در اذان عهد رسول خدا صلى الله عليه و آله بوده است و عمر اين جمله را به اين بهانه از اذان حذف نمود تا مردم تنها بر نماز تكيه نكنند و جهاد را رها ننمايند و با اين توجيه اين فراز را از اذان و اقامه حذف نمود و پيروانش نيز پذيرفتند و از او پيروى كردند.»(2)
از جمله امورى كه گاهى در نماز اهل تسنن در مسجدالحرام و مسجد نبوى شريف ديده مىشود سجده بر پشت نمازگزار است.
سياربنمعرور مىگويد: روزى عمربنخطاب براى ما خطبه خواند و ضمن آن گفت: «اى مردم اين مسجد را پيامبر بنا فرموده است و همه انصار و مهاجران در ساختن آن همراهى كردهايم، در اين مسجد نماز بگزاريد و اگر جايى براى سجده نيافتيد بر پشت برادران مسلمان خود سجده كنيد.»(1)
فخر رازى مىنويسد: «شافعى نقل كرده است كه معاويه به مدينه آمد و با مردم نماز گزارد. امّا «بسماللّه ... نگفت ...» وى هم چنين مىنويسد: حكومت بنىاميه در جلوگيرى از بلند خواندن «بسماللّه ...» مبالغه و زيادهروى مىكردند، (اين كار) تلاشى در جهت نابودسازى آثار على عليه السلام بوده است.»(2)
يكى از مسايلى كه در حرمين شريفين و بين اهل سنّت مشاهده مىشود جلوگيرى از گريه و برخورد با كسانى است كه به عزادارى و ماتمسرايى مىپردازند با اينكه پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله در ماتم
فرزندش ابراهيم و شهادت عمويش حضرت حمزه سيدالشهدا عليه السلام گريه كرد، پس اساس مقابله با عزادارى و اين سنت از كجاست؟
رأى خليفه دوم اين بود كه نبايد بر مردگان گريست هرچند وى مهم و بزرگ باشد. او گريه كننده را با عصا و سنگ ميزد و خاك به روى او مىپاشيد و اين كار را در زمان پيغمبر انجام مىداد و در تمام دوران زندگيش ادامه داد. احمدحنبل از ابنعباس روايت مىكند كه درباره مرگ رقيه و گريستن زنها، گفت: «عمر آنها را با تازيانه مىزد ....»(1)
در قبرستان بقيع مشاهده مىشود كه برخلاف مناطق شيعهنشين قبور را برجسته به صورت كوهان شتر درست مىكنند.
امام غزالى و ماوردى دو تن از علماى اهل سنّت مىگويند: «مسطح بودن قبور مطابق شرع اسلام است ولى چون رافضه (شيعه) آن را شعار خود قرارداده (و قبور رابه صورت مسطح مىسازند) ما از آن عدول كرديم و به صورت تسنيم (برجسته) درست مىكنيم!!!»(2)
در ضمن در صفحهى 212 مطلبى از بيهقى وابن قدامه در اين رابطه ذكر كرديم.
در ميان اهل سنت امرى كه مرسوم است اين كه انگشتر را به دست چپ مىكنند و از تختيم به يمين (انگشتر به دست راست كردن) كه شيعه انجام مىدهند خوددارى مىكنند. كداميك سنت اسلامى است؟ و امر اهل سنت از كيست؟ زمخشرى در كتاب ربيعالابرار مىنويسد: «اول كسى كه انگشتر رابر خلاف سنت (رسولخدا صلى الله عليه و آله) به دست چپ كرد معاويه بود!!»(1)
يكى از امورى كه در بين اهل سنت ديده مىشود اين است كه عمامه را از سمت راست باز مىكنند. حافظ عراقى در بيان كيفيت باز كردن تحتالحنك مىگويد: «آيا باز كردن عمامه از سمت چپ آنطور كه مرسوم (بين شيعيان) است يا از سمت راست به خاطر شرافت آن (كداميك)؟ من روايتى كه دلالت كند كه به صورت معين بايد از سمت راست انداخت (آنطور كه اهل سنت انجام مىدهند) نديديم مگر حديث ضعيفى در نزد طبرانى و به فرض ثبوت چنين حديثى شايد از جانب راست انداخته مىشود سپس به سمت چپ آن را برگردانده مىشود همانطور كه بعضى آن را انجام مىدهند، ولى چون (بازكردن از سمت چپ) شعار اماميه (شيعه) گرديده
1) - همان، ص 210.
است بهتر است از آن اجتناب شود تا تشبيه به آنان صورت نگيرد.»(1)
از جمله امورى كه شاخصه اهل سنت است و به تقيد آن شهرت دارند حرام شمردن متعه است. حال اين حرمت از سنت كيست؟
ما در اينباره در بحث (ازدواج موقت) به مقدار كافى سخن گفتيم و در اينجا فقط به ذكر يك جمله از جلالالدين سيوطى اكتفا مىكنيم وى در اوليات عمر نقل مىكند كه «او (عمربنخطاب) اولين كسى بود كه متعه را حرام كرد.»(2)موارد فوق از سنتهاى مشهود در ميان اهل سنت است كه هيچ يك از آنان از سنت رسول خدا نيست و عمده آنها توسط عمربن خطاب و معاوية بن ابىسفيان و براى مقابله با اهلبيت عليهم السلام و شيعه بدعتگذارى است و اهل سنت مجرى سنتهايى است كه خليفه دوم و معاويه گذاشتهاند و اگر اين بدعتها كه به اسم سنت در جوامع سنى مطرح است برداشته شود ديگر تمايزى بين شيعه و سنى نخواهد بود.
در واقع اهل سنّت واقعى شيعيان هستند كه اخذ به سنت رسول خدا صلى الله عليه و آله و اهلبيت عليهم السلام نمودهاند و سنّيان همان اهل سنّت
عمربنخطاب و معاوية بن ابى سفيان هستند.
بنابراين معلوم مىشود كه راه حق يكى است و كسى كه آن را نپويد به بيراهه مىرود. راه حق، همان سنت رسول خدا صلى الله عليه و آله است و بيراهه مسير بدعتگذاران و پيروانشان است و نويسنده كه در فصل آخر عنوان سر دوراهى را دارد مرتكب اشتباه ديگرى شده است، زيرا يكى راه راست و ديگرى بيراهه است و نويسنده راهى را كه سنّت رسول و اهلبيت او عليهم السلام بوده رها كرده و به بيراهه كه طريق بدعتگذاران است قدم نهاده است «يضل من يشاء و يهدى من يشاء».
آيا كسى شك دارد كه نويسنده از همان ابتدايكى از پيروان دشمنان اهلبيت عليهم السلام بوده است و خود را به عنوان شيعه معرفى كرده است تا بتواند ديگران را فريب دهد؟ و آيا انسان مصداق دو حديثى كه نويسنده در اواخر فصل پايانى تحت عنوان «ترس از شمشير قائم؟» ذكر مىكند نمىيابد و يا خود نويسنده از شيعيان دروغين نيست؟ ما هم به همين دو روايت به نقل ايشان اشاره مىكنيم تا معلوم شود سرانجام دروغپردازانى چون نويسنده چگونه است؟
«زيرا تهمتها و دروغهايى كه ساختند و به نام دين و اهل بيت به خورد مردم دادند خيلى زشت است» و به قول خود نويسنده «پيامدهاى خطرناكى دارد.» (ص 181)
امام صادق عليه السلام به مفضل فرمود: «هر گاه قائم ما قيام كند از شيعيان دروغين شروع مىكند و آنان را مىكشد» و نيز آن حضرت فرمود:
خداوند سبحان هيچ آيهاى دربارهى منافقين نازل نفرمود جز آن كه بر كسانى كه خود را به شيعيان مىچسبانند تطبيق مىورزد.
آنچه در دو صفحهى آخر كتاب مورد نقد آمده است چيزى شبيه به رمان و افسانه است كه خلاف واقع بودن آن براى همه و به خصوص، مردم عراق واضح است.
شما در اول مقدمه اشاره به دشمنان اسلام از جمله مشركين و يهود و منافقين و نصارى و مجوس كرديد كه گفتهاند «اسلام در برابر همه آنان پيروز شد» و اين سخن درستى است. ما از شما اين سؤال را داريم كه پيامبر اسلام براى حفظ اين دين مبين در برابر همهى اين دشمنان كه به قول شما به دنبال وفات حضرت ختمىمرتبت صلى الله عليه و آله بيش از هر زمان ديگرى در معرض خطر قرار داشت و دشمنان داخلى و خارجى آن را تهديد مىكردند چه تمهيدى فرموده و چه دستورى صادر نموده است؟
آيا مىتوان پذيرفت كه آن حضرت هيچ كارى انجام نداد، و هيچ رهنمودى نداشت و مردم را بىسرپرست و بدون رهبر به حال خود رها كرده از دنيا رفت؟!!
از شما مىپرسيم، عقل، كدام يك را نقشه دشمن مىداند؟ آنچه را كه شما نوشتى و بيان كردى يعنى؛ محبّت اهلبيت؟ يا آنچه در تاريخ آمده مبنى بر ايجاد اختلاف با تخلف از فرمان رسول خدا صلى الله عليه و آله حتى در زمان حياتش با عدم شركت در لشگر اسامه و نياوردن قلم و دوات براى پيامبر و جلوگيرى آن حضرت از نوشتار براى آينده امت اسلام و تصميمگيرى در سقيفهبنىساعده در غياب بزرگان صحابه چون سلمان و اباذر و حذيفه و عدم حضور
حتى يك نفر از خاندان رسالت؟!
پس سؤال اصلى اين است كه چه كسى و چگونه و در كجا؟ آتش فتنه و اختلاف را برافروخت كه هنوز دودش به چشم امت اسلامى مىرود و نوشتار نويسنده نيز ذرهاى است كه از همان آتش در فضا پراكنده شدهاست. از شما مىپرسيم آيا محبّت به اهلبيت و فدائى آن بزرگواران بودن انتقام از پيامبر صلى الله عليه و آله محسوب مىشود؟ يا خلافت را از پسرعمو و داماد و بهترين صحابى او گرفتن و نااهلان و نامحرمان را بر كرسى خلافت نشاندن؟ زخم چركين كه شما در صفحه 12 به آن اشاره كردهايد كدام است؟ دسيسهها و تفرقهافكنىهايى كه در سقيفه انجام شد يا حمايت از نزديكترين يار و خاندان و اهلبيت پيامبر؟
آيا شما نخواندهاى و نشنيدهاى كه ابنعباس گفت: «مصيبت و تمام مصيبت آن زمانى بود كه نگذاشتند پيامبر براى آينده چيزى بنويسد.» آيا آن فردى كه مانع شد كسى جز عمربنخطاب بود(1)كه گفت:
«ان الرجل ليهجر حسبنا كتاب الله»(2)«اين مرد (پيامبر صلى الله عليه و آله) هذيان مىگويد كتاب خدا براى ما كافى است.»
حال زخم چركين را محبّت اهلبيت كه مورد دستور قرآن است ايجاد كرده؟ يا رياست طلبى كسانى كه نويسندهى كتاب آنان را
مرد شمارهى اوّل و دوّم اسلام بعد از پيامبر معرفى مىكند؟!
آقاى مترجم، شما در صفحه 13 رافضى را اين گونه معنا كردهايد «من رفض آل البيت كسى اهل البيت را ترك كند.»
اين معنا را شما از كجا به دست آوردهايد؟
در كتاب لسانالعرب (از ابنمنظور مصرى كه سنّى هم هست) آمده است كه «الروافض: جنود تركوا قائدهم و انصرفوا فكل طائفة منهم رافضه و النسبة الهيم رافضى».
رافضيها لشكريانى هستند كه رهبرشان را رها كردند و منصرف شدند پس هر طائفهاى از آنان رافضى هستند.(1)سپس روافضرابهپيروان زيدبن على بن الحسين عليه السلام اطلاق مىكند كه پيمان را شكستند و او را رها كردند.
در مصباحالمنير نيز رافضه را دستهاى از شيعيان كوفه مىدانند كه زيدبنعلى عليه السلام را رها كردند ....
و مىگويد: «پس اين لقب دربارهى هر كس كه در اين مذهب (شيعه) غلو كرد و اجازه طعن در صحابه را داد استعمال شد».(2)در المنجد نيز آمده است: «رافضه فرقهاى از ياران شيعيان هستند و آنان كسانى هستند كه رهبر خويش را در جنگ با غير آن رها كردهاند.(3)
در مقدمه كتاب اصل الشيعه و اصولها آمده است:
«چون مردم به دين زمامداران خويش بودند و اسلام را متمثل در حكامشان و آنچه از احكام و عقايد و سنتهاى منسوب پيامبر صلى الله عليه و آله پيام نهادند ديدند هر كس را كه تابع حكام و فرمامداران بودند به اهل سنت و جماعت ناميدند و هر كس مخالف حكام بود و از امامان اهلبيت عليهم السلام پيروى كرد به رفض (ورافضى) ناميدند و حكومتها در مرحله اول، امامان و پس شيعيان آنان را طرد كردند و به انواع تهمتها متهم ساختند. و علماى شيعه، نسلى بعد از نسلى در مقابل آنان به معرفى تشيع پرداختند و فرق آنان را با ساير برادران مسلمان ذكر كردند.»(1)جالب توجّه اينكه مترجم در ابتدا رافضى را كسى مىداند كه اهلبيت را ترك كند ولى در پايين صفحه، رافضى را كسى مىداند كه حتى يك نفر از صحابه را قبول نداشته باشد و چنين فردى از ديدگاه او رافضى است و مىگويد: «اگر شيعهاى ديديم كه با اصحاب پيامبر رضوانالله عليهم اجمعين- يا حتى يك فرد آنان كينه داشته باشد ... رافضى است.»
نكتهى ديگر اين كه؛ مترجم در اينجا با استفاده از كلمه «حتى يك فرد آنان» در جمله «اگر سنىاى را ديديم كه با اهلبيت عليهم السلام يا حتى يك فرد از آنان كينه داشته باشد او سنى نيست» مغالطهاى
1) - اصلالشيعه و اصولها، ص 13- 12.
روشن انجام داده است تا همه اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله را تقديس كند زيرا در آنجا نيز كلمه «حتى يك فرد آنان» را مىآورد و مىنويسد «و اگر شيعهاى را ديديم كه با اصحاب پيامبر- رضوانالله عليهم اجمعين- يا حتى يك فرد از آنان كينه داشته باشد او شيعه نيست» و حال آن كه تفاوت فراوانى بين اهلبيت عليهم السلام و اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله است زيرا گروه اوّل با دلالت آيه تطهير معصوم هستند و به استناد آيه مودت، محبّت آنان لازم است به خلاف گروه دوم كه بعضى از آنان موجب آزار شخص رسول خدا صلى الله عليه و آله بودند همانطور كه آيات سوره توبه بر آن دلالت دارد نظير آيه اذن گرچه در ميان آنان انسانهاى مؤمن و پاكباخته نيز بودهاند.
شما در صفحه 14 و 15 دم از تحقيق زدهايد و بيان كردهايد كه بايد تحقيق كنيم اين سخنى است درست لكن چرا شما خود، اين كار را نكرديد؟ و صرفاً با ديدن اين كتاب و خواندن آن از نويسندهاش تقليد كرديد و عمدهى آنچه را ذكر كرده است نقل كرديد هرچند منافى ايمان و عفت باشد؟ چرا شما در باب تحقيق مىگوييد: آيا ...
مستقيماً ترجمه قرآن نخوانيم و در آيات آن نينديشيم؟
چرا ترجمه قرآن؟ از كجا قرآن را درست ترجمه كرده باشند؟
ترجمهى قرآن كه وحى نيست. خود قرآن وحى است. شما اطلاع كافى نسبت به ادبيات عرب و شأن نزول آيات و مطلق و متقيد ناسخ و منسوخ قرآن پيدا كنيد و آنگاه در خود آيات قرآنى تدبّر كنيد و در روايات نيز عميقانه، نه چون نويسندهى كتاب، به
بررسى و اجتهاد بپردازيد.
چرا شما دربارهى گفتههاى نويسنده تحقيق نكردهايد تا بدانيد ايشان در آنچه ذكر كرده است امين نبوده است به عنوان نمونه در صفحهى 55 روايت را قيچى كرده، و آن را با آدرس غلط نقل نموده و برخلاف نظر امام صادق عليه السلام مطلب را ذكر كرده است كه اين كار يا از نويسنده صورت گرفته يا از شما، هر كدام باشد خيانت است و بازى با مردم و انسانهاى آزادمنش. گرچه روايت مذكور را طبق آدرسِ ارائه شده نيافتيم لكن آن را در جلد 8، كافى پيدا كرديم، در ضمن، اين حديث در مدح و بيان فضايل شيعيان است و شما خلاف واقع نشان دادهايد وما به لطف خدا متن حديث را در صفحهى 45 آورديم تا «ليهلك من هلك عن بينة و يحيى من حىّ عن بينة.»(1)
واقعيّت اين است كه مترجم خود شخصيّتى بدتر از نويسنده است زيرا با مقايسهى كتاب با متن عربى ملاحظه مىشود كه مترجم متوجه دروغها ورسواييهاى مؤلف شده وديده اگر آنها را ترجمه كند چهرهى نويسنده رسوا خواهد شد. ما در آخر خاتمه دو مورد از موارد متعدد آنها را جهت اطلاع خوانندگان عزيز ذكر مىكنيم.
شما نوشتهايد «كه خوشبختانه در سالهاى اخير از بيمارى تقليد مطلق كاسته شده ....» بايد عرضه بداريم كه در شيعه از اول باب اجتهاد باز
1) - سوره انفال، آيه 42.
بوده است و هرگز كسى از اجتهاد و ترك تقليد منع نشده است ولى در اهل سنت حق اجتهاد را فقط از آنِ ائمه اربعه خود مىدانند آرى اين خوش خبرى است كه بسيارى از جوانان اهل تسنن ديگر تسليم نظرات و اجتهادات اموات نيستند و دنبال حقايق هستند امّادر ميان شيعيان چيزى كه اخيراً بيشتر مرسوم شده و تحت عنوان جنبش اصلاحطلبى است سوء استفاده از عدم آگاهى مردم و جوانان و القاى شبهه است و اين چيزى غير از تقليد و تحقيق است. مترجم محترم؛ چرا از نويسنده تقليد كردى وادّعاهاى خلاف واقع او را بررسى نكردى؟؟ وى در صفحهى 3 و 5 مرحوم كاشف الغطا را سيّد معرفى مىكندوشما نيز در صفحهى 29 در ترجمه آوردهاى «امام سيّد محمد حسين آلكاشفالغطاء» در حالى كه غير سيّد بودن او شهرهى آفاق است. اوچه شاگردى براى مرحوم شيخ محمد كاشف الغطا وچه عالم حوزهى نجفى است كه اين موضوع ساده را نداند؟!!
نكته ديگر اينكه؛ شما در صفحه 14 نوشتهايد كه آنچه «مخالف قرآن و سنت پيامبر صلى الله عليه و آله باشد به هيچ عنوان قابل قبول نيست»، حال اين سؤال از شما مطرح است آيا گفتار و رفتار خليفه دوم همه مطابق قرآن است كه متعه نكاح و حج را حرام اعلام كرده(1)و درباره رسول خدا صلى الله عليه و آله گفت: «ان الرجل ليه جر ..»(2)با اين كه خداوند
مىفرمايد: «و ما ينطق عن الهوى ان هو الاوحى يوحى.»(1)
شما در نكته سوم محور وحدت را قرآن مىدانيد اين محور همان است كه ما به دنبال آن هستيم خودِ قرآن، محور وحدت را خدا و رسول معرفى مىكند نه سيره صحابه پيامبر را كه شما آن را نيز جزءِ محور وحدت و در كنار آن مىدانيد سيرهى صحابه با آن اختلافها كه با هم دارند و با يكديگر جنگها نمودهاند و خون يكديگر را مباح دانستهاند چگونه مىتواند محور وحدت باشد آرى قرآن و رسول خدا و اهلبيت و سيره آنان عليهم السلام مىتوانند محور وحدت باشند همان طور كه حضرت زهرا عليها السلام مىفرمايد:
«و جعل ... امام تنا نظاماً للفرقه» و خداوند امامت ما را موجب حفظ نظام از تفرقه قرار داد.(2)نكتهى چهارمى كه مترجم به آن اشاره دارد و اصل سخن درست است اينكه بايد قرآن محور باشد و از روايات جعلى و دروغين پرهيز شود و از مطلبى كه از پيش تعيين شده باشد و توسط روايات جعلى و دروغين اساسش گذاشته شده است پرهيز شود و نبايد آيات قرآن هر طورى كه لازم بود قيچى شود و با تأويل و تفسير خلاف واقع به آن چسبانيده شود اين كار به قول ايشان بازى كردن با نصوص وحى حتى بازى با عقل انسانهاى آزادمنش است سؤال اين است چرا شما خود شيوهى فوق را تعقيب نكرديد و مطالب
بىاساس و بىسند را ذكر كردهايد شما در صفحه 20 وقتى مسئله تهمت زدن به عايشه را ذكر مىكنيد و او را لقب صديقه مىدهيد مىگوييد: «پيامبر- صلى الله عليه و آله- تا پنجاه روز با تمام اهل بيت اطهار و ياران جاننثارشان در انتظار وحى مىنشستند نه تنها حضرت رسول- صلى الله عليه و آله- كه حضرت اميرالمؤمنين حضرت امام حسن و ... همه حضور داشتند و همه از اين مصيبت بزرگ ناراحت بودند ... تا پنجاه روز بعد آيات معروف سوره نور نازل شد و از چهره دشمنان پيامبر- صلى الله عليه و آله- و دشمنان امالمؤمنين عايشه صديقه- رضى الله عنها- پرده برداشت و خداى عالمالغيب بر عفت و طهارت حميراى عفيفه مهر وحى گذاشت.»
شما اين مطالب را از كجا آورديد؟!
اولًا؛ مسئلهى قطع نزول وحى مربوط به مكه بود آن هم بعد از سؤال از آن حضرت دربارهى اصحاب كهف و نزول سوره ضحى.
ثانياً؛ اصل داستان افك بنابر آنچه در دست ماست مربوط به نسبت ناروا به عايشه نيست بلكه نسبت ناروايى بود كه عايشه به ماريّه قبطيه مادر ابراهيم بن رسول الله داد و خداوند آيات معروف سوره نور را جهت طهارت مادرِ فرزندِ رسول خدا صلى الله عليه و آله نازل نمود.
استاد جعفر مرتضى، كتابى تحت عنوان «حديثالافك» نوشته و از طريق بررسى آيات و روايات و تاريخ و نظرات صاحب نظرات ثابت كرده است كه داستان افك هيچ ارتباطى به عايشه ندارد(1)
1) - حاكم نيشابورى در مستدرك و ذهبى در تلخيص به نقل از عايشه داستان آن را آوردهاند، اجتهاد در مقابل نص، ص 403.
شما زيبا سخن مىگوييد ولى ديگران به آن عمل مىكنند شما شعارِ بىدليل سخن نگفتن و ... سر مىدهيد ولى خود شما پيشتاز اين ميدان هستيد و بىدليل سخن مىگوييد آيا كار شما همان بازى كردن با وحى و عقل مردم نيست. «و اذا رأيتهم تعجبك اجسامهم و ان يقولوا تسمع لقولهم ...»(1)
در نكتهى پنجم يك قاعدهى ثابت اسلامى را شما ذكر مىكنيد مبنى بر اينكه «هر اصل اعتقادى حتماً بايد در قرآن با صراحت ثابت شده باشد و ناممكن است كه چيزى جزو اصول اعتقادى باشد و اما در قرآن آشكارا نيامده باشد.»
اولًا؛ اصول اعتقادى آن اصولى هستند كه به وسيلهى عقل اثبات شوند نه وحى مثل توحيد، نبوت، معاد و ... گرچه اين موارد در قرآن هم آمده باشد ولى طريقه اثبات آن عقل است نه وحى و قرآن، اول بايد از طريق عقل خدا را اثبات كرد سپس كلام او را پذيرفت نه اينكه به وسيله كلام خدا بخواهيم خدا را ثابت كنيم.
ثانياً؛ لازم نيست امرى جزو اعتقادات باشد و بالصراحة در قرآن آمده باشد بلكه همين اندازه كه پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله بر وجود آن خبر دهد ما به آن عقيده پيدا مىكنيم زيرا علم و يقين داريم كه فرمودهى او مطابق با واقع است زيرا مطمئناً خيلى از امور در قرآن نيامده است ولى جزو عقايد مسلمانان است نظير تعداد ركعات نماز
1) - سوره منافقون، آيه 4.
يوميه و لزوم عقد براى ازدواج بلكه آيا اهل سنّت كه قايل به قِدَم قرآن هستند وآن را ضرورى دين وجزو اعتقادات خود مىشمارند و هر كس را كه منكر آن شود مهدورالدم مىدانند در قرآن آمده است؟
ثالثاً؛ عصمت و ولايت امام معصوم و اهلبيت عليهم السلام از خود قرآن استفاده مىشود نظير آيات ولايت و اولوالامر و آيه تطهير و همچنين عقيده به مثل رجعت كه نويسنده در آخر كتاب مورد حمله قرار داده در موارد متعدد قرآن آمده است از جمله: داستان اصحاب كهف و داستان گاو بنىاسرائيل و زنده كردن مرده به وسيلهى حصرت عيسى كه دلالت بر صحت رجعت دارد.
رابعاً؛ خود شما اصولى را پذيرفتهايد كه در قرآن نيامده است و بر آن تصريحى نيست بلكه بر خلاف آن تصريح شده است و آن عدالت بلكه عصمت صحابه پيامبر است شما در موارد متعدد سيره و رفتار تمام صحابه را حجت مىشماريد و صحابه را كسانى مىدانيد كه به محضر پيامبر مشرف شدهاند در حالى كه در ميان آنان يقيناً منافقين بودند و قران بر اين امر تصريح دارد و صدها آيه در قرآن بر اين سخن دلالت دارد نمونه آن بيش از نيمى از آيات سوره توبه است كه در آتى به بعضى از آنها اشاره خواهد شد.
عقيده به عدالتِ همهى آنان نتيجهى همان رواياتى است كه اغلب (به گفتهى شما) دستاورد دشمنان اسلام است تا بدين وسيله، مردم را از خاندان رسالت جدا و ديگران را مرجع و ملجأ مردم
معرفى كنند.
خامساً؛ انكار بعضى از عقايد كه شما اشاره كردهايد كه اگر كسى معتقد نباشد و منكر باشد كافر نمىشود در صورتى است كه جزو اصول عقايد اسلامى نباشد؛ نظير، مسئلهى امامت گرچه موجب خروج از دين نمىشود ولى خروج از مذهب است و فرق است بين خروج از دين و خروج از مذهب.
سادساً؛ معمولًا جعل روايات كه دستاورد دشمنان اسلام است براى تضعيف ولايت كه حكومت نيز شاخهاى از آن است مىباشد و معنى ندارد كه دشمن بخواهد رواياتى را براى اثبات ولايت در اسلام جعل كند و بدين طريق موجب تقويت اصل اسلام و حكومت آن گردد، بلكه دشمن در صدد جعل روايت براى شكستن ولايت و حكومت اهلبيت بوده تا از اين طريق اسلام را از طريق اصلى خود خارج كند.
در نكته ششم مترجم براى شناخت هر مذهب و مرامى راه را رجوع به كتب و مصادر اصلى آنان مىداند بعد براى شناخت تشيع كتابهايى چون اصول كافى و نهجالبلاغه و در تفسير مجمعالبيان را ذكر مىكند در منابع اهل سنت ترجمهى قرآن كريم، صحيح بخارى و صحيح مسلم و تفسير ابن كثير را معرفى مىكند.
اولًا؛ چطور شد در منابع اهل سنت قرآن را ذكر كرد ولى در منابع شيعى قرآن را نياورد.
ثانياً؛ چرا ترجمهى قران؟ ترجمه قرآن چگونه مىتواند مصدر و
مرجع باشد؟
ثالثاً؛ در مجموعه اين كتاب شما از تفسير مجمعالبيان در معرفى شيعه چرا چيزى نياورديد و از اصول كافى نيز مطلب تحريف شده آورديد بله از كتابهاى فرعى شيعه مثل بحارالانوار رواياتى را متعدد متذكر شدهايد كه آنها نيز يا ضعيف است يا معارض با روايات ديگر كه نياز به اجتهاد و بررسى دارد.
رابعاً؛ شما كتاب خود را عصارهاى از معروفترين كتب شيعه معرفى مىكنيد، شما بفرماييد كه كتاب شما عصاره كدام كتاب معروف شيعه است؟
آيا ذكر چند روايت ضعيف آن هم به صورت قيچى شده، عصارهى كتابهاى معروف شيعه است در كدام كتب معروف شيعه ولايت و امامت و مهدويت و خمس انكار شده و به علماى شيعه توهين شده است كه شما آن را عصاره كردهايد؟
و در مطلب سوم كتاب بيان كردهايد كه اگر انسان سر و كارش با قرآن باشد و اهلبيت و اصحاب را دوست داشته باشد هيچ فرقى نمىكند كه در مسائل فقهى پيرو هر مذهبى كه دوست دارد باشد.
بعد متذكر مىشويد كه هيچ يك از پيامبران و صحابهى جانباز و اهلبيت اطهار- رضوانالله عليهم اجمعين- ادعاى علم غيب نداشتند و سپس به بيان آياتى در نفى علم غيب مىپردازيد و بعد اشاره مىكنيد به اين كه اگر پيامبر علم غيب مىدانست جلو شهادت عموى خويش حضرت حمزه عليه السلام را مىگرفت يا از تهمت به
عايشه جلوگيرى مىكرد و يا اگر امام حسن عليه السلام غيب مىدانست مسموم نمىشد و اگر امام حسين عليه السلام غيب مىدانست چرا نفهميد كه اهل كوفه منافقند و چرا تمام خانوادهاش را به كربلا برد؟
بايد به آقاى مترجم گفته شود، گرچه اين آياتى كه شما اشاره كرديد نفى غيب مىكند لكن اولًا؛ خود آن آيات نيز نياز به بررسى دارد نه آن طور كه شما يك اشاره كرديد و رد شديد بعضى از آنها مربوط به مشركين است نظير آيه 35 سوره نجم كه قبلش مىفريايد:
«افرأيت الذى تولى» آيا ديدى آن كس كه پشت كرد (و حق را نپذيرفت) و ثانياً؛ آياتى ديگر نيز داريم كه علم غيب را براى غير خداوند اثبات مىكند البته نه به آن معنا كه خودش بالاصالة مىداند بلكه به اين معناست كه خداوند اين علم را به او عطا مىكند نظير آيه 37 سوره جن كه مىفرمايد: «عالمالغيب فلا يظهر على غيبه احداً الامن ارتضى من رسول ...»، «خداوند عالم غيب است و احدى را بر غيب خود مطلع نمىسازد مگر رسولى كه مورد رضايت خداوند باشد.» ترديدى نيست كه پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله آن رسول است پس علم غيب دارد- در نتيجه نفى علم غيب بالاصالة مىكند؛ يعنى، آن حضرت از پيش خود علم غيبى ندارد ولى اثبات علم غيب بالتبع مىكند به اين معنى كه خداوند او را عالم به غيب ساخته است و آن چه مىداند به اذن خداوند است و آن حضرت از غيب در موارد متعدد خبر داده است و در قرآن نمونههايى از آنها
آمده است از جمله غلبه روم بر ايران (غلبتالروم ...)(1)، شكست كفار (قل للذين كفروا ستغلبون)(2)، ابتر بودن عاص بن وائل و كثرت نسل پيامبر صلى الله عليه و آله (سوره كوثر)، كشته شدن عمار به دست گروه تجاوزگر (تقتل عماراً الفئة الباغيه)(3)، تنها مردن ابوذر (رحم الله اباذر يمشى وحده و يموت وحده و يبعث وحده)(4)، كوتاه بودن عمر حضرت زهرا عليها السلام (تو اولين كسى هستى كه به من ملحق مىشوى)(5)، شهادت حضرت على عليه السلام و شكافتن سر آن حضرت در غزوه خندق، اخبار به شهادت حسينبنعلى عليه السلام(6)، خبر به خروج بعضى از همسران خود كه سگان منطقه حوأب بر آنان پارس خواهد كرد و فرمود: در راست و چپ آن زن افرادى بسيارى كشته مىشوند كه همگى در آتش خواهند بود(7)
(و آن فرد كسى جز عايشهام المؤمنين نبود و آن حضرت نهى كردن آنان را از خروج و حتى قبل از جنگ احد از طريق خوابى كه ديد نسبت به شهادت عمويش خبردارشد و يا خبر دادن به اينكه پاره
تن آن حضرت در خراسان دفن خواهد شد و .... صدها مورد ديگر كه نشان دهنده اثبات علم غيب براى پيامبر صلى الله عليه و آله و جانشينان واقعى او عليهم السلام است وتاريخ اسلام مملوازاخبارهاى اهلبيت عليهم السلام نسبت به حوادث براى خود و شيعيان و جهان اسلام است بنابراين اگر اهلبيت عليهم السلام و در رأس آنان وجود مقدس پيامبر صلى الله عليه و آله از خود نفى علم غيب مىكنند آن را بالاصالة از خود نفى مىكنند نه اينكه حتى با تعليم الهى باز از آن بىخبر هستند اگر پيامبر شهر علم باشد و خداوند او را رسول مورد پسند خود قرار داده طبق آيه سوره جن به آن حضرت علم غيب را عطا فرمود و او نيز آن را به على عليه السلام كه دروازه آن شهر است داده است.(1)على عليه السلام مىفرمايد: «پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در بيماريش هزار باب علم به صورت راز به من آموخت كه از هر باب هزار باب ديگر از علوم باز مىشود(2)اين سخن را آن حضرت بعد از اخبار از آينده فرمود.
بنابراين علم غيب پيامبر و اهلبيت عليهم السلام تبعى و غير اصلى است و بدون اذن الهى هيچ اطلاع و علمى نسبت به غيب ندارند.
امّا پاسخ اين سؤال كه چرا پيامبر صلى الله عليه و آله و اهلبيت عليهم السلام (براى جلوگيرى از دشمن و شهادت خويش و شناخت منافقين و غيره) از آن استفاده نكردند؟ اين است كه علم غيب تكليفآور نيست بلكه آنچه تكليف مىآورد علم عادى و ظاهرى است اگر علم غيب تكليفآور بود بايد خود خداوند كه عالمالغيب است براى جلوگيرى از افراد گناهكار از آن استفاده كند و جلو گناه و فساد آنان را بگيرد و نگذارد آدم بكشند- مانع ابوسفيان و ابولهب شود
كه به پيامبر توهينكنند و يا جلو قاتل حضرت حمزه را بگيرد تا او را نكشد و جلو ابنملجم را بگيرد تا على عليه السلام كشته نشود بلكه اصلًا جلو تمام گناهكاران را بگيرد و يا به طور كلّى آنان را خلق نكنند تا فساد نكنند و نتيجهى اين سخن همان برداشته شدن اختيار از انسان و مجبوربودن او در انجام كارها و نفى تكامل اختيارى انسان است.
سرّ استفاده نكردن پيامبر و امامان عليهم السلام از علم غيب آن است كه آنان بندگان حضرت حق هستند و افتخارشان نيز به همان عبوديت است هرچه خداوند بخواهد انجام مىدهند و بدون اذن او هيچ كارى انجام نمىدهند «عباد مكرمون لا يسبقونه بالقول و هم بامره يعملون»(1)بندگان گرامى خدايند كه در سخن براو پيشى نمىگيرند و تنها فرمان او را اجرا مىكنند. و خداوند خواست تا آنان به اين طريق به شهادت برسند و آنان پذيرفتهاند.
شاهد اين سخن آن است كه وقتى در سفر كربلا جلو حضرت امام حسين عليه السلام را گرفتند و او را از رفتن به كوفه منع نمودند و از بىوفايى مردم كوفه سخن گفتند، حضرت فرمود: كه پيامبر به من فرموده «انالله قد شاء ان يراك قتيلًا» خدا خواسته است تو را كشته ببيند(2)و وقتى او را از همراه بردن زن و فرزند نهى كردند فرمود: «خداوند خواسته است آنان نيز به اسارت برده شوند».
بنابراين داشتن علم غيب از آنِ خداست و به هركس بخواهد مىدهد كما اين كه قدرت و شفاعت نيز از آن اوست و به هر كس كه بخواهد مىدهد. و خداوند خواسته است به رسولش و جانشينان واقعى او اين علم را عنايت فرمايد: «ام يحسدون الناس على ما اتاهم الله من فضله»، «اما حسادت مىورزند هر آنچه خداوند از فضل خويش به آنان داده است.»(1)دليل اين حسادت و ردكردن علم غيب و علم لدنّى به خاطر آنست كه خلفاى غاصب، اين ويژگى را نداشتند، بنابراين در مثل اين موارد هيچ يك از شيعيان، صفت خدا را به غير خدا نسبت نداده است حال اگر نويسنده يا مترجم نتواند بين داشتن چيزى بالاستقلال و بالتبع تشخيص دهد اين مشكل اوست نه اينكه ديگران را متهم به نامسلمانى بكند همين طور در حاجت خواستن از پيامبر و اولياى الهى عليهم السلام وقتى مؤمنى به عنوان وسيله آن را بداند تا به وسيلهى آنان حاجت خود را از خدا بخواهد يا از آنان بخواهد تا از خداوند بخواهند حاجت او را برآورده كند باز عين توحيد است و منافاتى با توحيد ندارد بلكه خداوند به آن فرمان داده است نظير آيه 35 سوره مائده كه مىفرمايد: «يا ايها الذين آمنوا اتقوا الله و ابتغوا اليه الوسيلة» و سوره نساء، آيه 64 كه مىفرمايد:
«و لو انهم اذ ظلموا انفسهم جاؤك فاستغفروا الله و استغفرلهم الرسول
1) - سوره نساء، آيه 54.
لوجدوا الله تواباً رحيماً» در اين آيه كسانى كه پيامبر را وسيله آمرزش خدا قرار نمىدهند نكوهش مىكند.
شما در صفحه 23 مىگوييد كه هدف ما اين است كه ما مسلمانان با يكديگر خوب باشيم و در صفحه 22 شما از دشمن و كينه و توهين و شرك و دروغ و نفاق و خرافات و سنّتزدايى ابراز انزجار كردهايد و از محبّت و توحيد و صداقت سخن گفتهايد اگر راست مىگوييد پس چرا مقدمهى شما پر از دروغ و نفاق و خرافات و سنتزدائى است خود شما كه معلوم نيست چه هدفى در سر داريد عبارتهايى رامى آوريدكه نشان مىدهد كه يكى از سنّىهاى متعصّب هستيد چرا خود را شيعه معرّفى مىكنيد آياقصدفريب ديگران رانداريد؟ به نظر مىرسد تنها چيزى كه در اين نوشتار كمتر پيدا مىشود صداقت و محبّت است و چيزى كه زياد به چشم مىخورد، توهين و سنّتزدايى و طرح خرافات و دروغ و تفرقهافكنى و ... است.
در صفحه 23 با ذكر آيه 62 و 63 سورهى يونس از اولياى الهى دم مىزنى و صفات آنان را ايمان و تقوى ذكر مىكنى، آيا آنان كه در نبوّت پيامبر شك كردند (خليفه دوم در صلح حديبيه به پيامبر عرض كرد: آيا تو پيغمبر بر حق خدا نيستى؟)(1)و آنان كه فرمان او را ناديده گرفته و از حضور در لشكر اسامه تخلف كردند و
1) - صحيح بخارى در آخر كتاب شروط 2/ 187 و ...
وصيّتپيامبر خدا صلى الله عليه و آله را ناديده گرفتند و فاطمه زهرا عليها السلام كه پاره تن آن حضرت بود آزردند و آن همسران پيامبر كه به صراحت قرآن در سوره تحريم عليه آن حضرت توطئه كردند باز از اولياى الهى بودند؟
ابوبكر كه عمربنخطاب را به درب خانه حضرت زهرا فرستاد و درب خانهاش را به آتش كشيد(1)و به دستور او محسنش كشته شد(2)با ولى خدا دشمنى نكردند؟ و آيا عايشه و معاويه كه بر ضد على عليه السلام جنگ جمل وصفيّن را به پا كردند با ولى خدا دشمنى نكردند؟ اگر كردند پس آنان اعلان جنگ با خدا كردند نه كسانى كه از افعال خلاف آنان ابراز تنفّر و انزجار بكنند.
ى؛ در ميان اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم كسانى بودند كه از جان و مال خود در راه اسلام گذشتند نظير مصعببنعمير و عبدالله بنرواحه و اباذر و سلمان، حذيفه و نيز كسانى بودند كه بعداً به آنان پيوستند و از تابعينى بودند كه مصداق آيه شريفه «والذين جاؤوا من بعدهم يقولون ربنا ...» نظير حجربن عدى، رشيد هجرى، ميثم تمّار و ....
شما در صفحه 24، آيه 140 سورهى بقره را ذكر مىكنيد كه مىفرمايد: «تلك امة قد خلت لها ما كسبت ...» آنان امّتى بودند كه زمان آنها سپرى شد براى آنان است آنچه به دست آوردند و براى
شماست آنچه انجام مىدهيد و به دست مىآوريد و نسبت به كار آنان شما بازخواست نمىشويد.
اولًا؛ اين آيه مربوط به اهل كتاب و يهود و نصارى است كه با آنان مىگويد كه شما كارى به اين نداشته باشيد كه ديگران درگذشته چگونه بودهاند ببينيد الآن شما چه وظيفهاى داريد؟
ثانياً؛ ما كه مىخواهيم اسلام را بگيريم آيا بايد بررسى كنيم تا بدانيم اسلام ناب دست چه كسانى بوده است يا نه و آيا آنان كه مدعيان نگهبانى اسلام واقعى هستند بايد مورد بررسى قرار گيرند يا نه؟- اگر جواب منفى است پس شما چرا علم رجال داريد و دربارهى شخصيّتها بررسى مىكنيد؟ و اصلًا چطور در صفحه 14 اينقدر دم از تحقيق مىزنيد؟!
ثالثاً؛ چرا اين جمله را به نويسنده نگفتيد تا اين قدر درباره زراره و ابوبصير و علماى شيعه مثل شيخ طوسى و ... بدگويى نكند؟
هرچند مىخواستيم سخن را به پايان ببريم ولى ذكر چند نكته ديگر به نظر لازم است:
توانايى مىيابد كه از خودش حرف نمىزند بلكه مطالبش را با سند مطرح مىكند و خواننده را در برابر حقايق غيرقابل انكارى قرار مىدهد كه مجبور است يا قبول كند و يا به سراغ منابع برود.»
به نظر مىرسد مترجم تا به حال اهل مطالعه نبوده است و اين اوّلين وشايد آخرين كتابى بوده است كه مطالعه كرده است و از آن لذّت برده است وگرنه تا به حال صدها جلد كتاب ريشهدار در اين موضوعات نوشته شده و مطالب غيرقابل انكار و مستند وجود دارد آيا مترجم تا به حال به كتابهايى چون الغديرِ علّامه امينى و مراجعاتِ ميرسيد شرفالدّين و كشفالاسرارِ امام خمينى- قدس سره- مراجعه كرده و يا اصلًا آنها را ديده است تا ببيند و بداند چگونه آنچه مترجم آنها را چون وحى پذيرفته مطالب بىاساس است؟ و اين خصوصيت مترجم است كه به خاطر ضعف اطلاعات، خود را در برابر دانشمند بزرگ و محقق توانايى يافته است وگرنه كتاب حاضر از سستترين كتابهاست كه به استناد روايات ضعيف و اقوال اختلافى و سفسطه و توهينهاى مكرر خواسته است بنيان مذهبى كه برپايه عقل و وحى از زمان صاحب شريعت حضرت رسول صلى الله عليه و آله بنا شده متزلزل سازد.
است.»
در اينجا سؤالاتى از مترجم مطرح است؛ سؤال اول اين است؛ اين چه وحدتى است كه با مطالب خلاف عفت و ادب و منافى ايمان سازگار است؟ سؤال دوم اينكه؛ شما در صفحه 24، اين كتاب را در موضوع خود بىنظير، محكم و مستقل معرّفى مىكنيد، حال چه شده كه در صفحهى مقابل اعتراف مىكنيد كه در كتابى كه شما به ترجمه آن اقدام كردهايد مطالب «واقعاً زننده، خلاف ادب و چه بسا منافى ايمان و وجدان است.» و مسؤوليت آن را بر عهده نويسنده مىگذاريد؟ اگر در اين كتاب مطالب، واقعاً زننده و خلاف ادب و منافى با ايمان و وجدان است- كه هست- و شما بسيارى از آنها را حذف كردهايد خوب بود شما ديگر در جرم نويسنده شريك نمىشديد و چنين كتابى را اصلًا ترجمه نمىكرديد يا لااقل مطالب خلاف عفت و ادب آن را مثل بقيه حذف مىكرديد؟ آيا آنچه شما را وادار به ترجمهى اين كتاب كرده است هم هدف بودن شما و نويسنده نيست؟ كه در لطمه زدن به علماء شيعه به هر قيمتى كه ممكن باشد دست زدهايد.
سؤال سوم: آيا توهين به حضرت بقيةالله ارواحنا فداه و او را يك موجود خرافى دانستن و توهين به نواب خاص گرانقدر آن حضرت و علماى بزرگ شيعه و متهم نمودن آنان به شهوترانى و حيف و ميل كردن خمس و وجوهات شرعيه وحدتآور است و مطابق ذوق خوانندگان است؟!!
چرا شما كه تقيه را حرام مىدانيد و آن را نفاق مىشماريد اينجا از ذكر نام خود خوددارى مىكنيد آيا خود اين نفاق نيست؟! خوب بود مترجم نويسنده را معرفى مىكرد تا ديگران بتوانند به اصطلاح از وجود پربركتش استفاده كنند. اگر او واهمهاى ندارد و راست مىگويد پس چرا از ذكر نام خود امتناع مىورزد؟!
در ضمن اگر چنين فردى در نجف بود علماى حوزهى نجف او را مىشناختند به خصوص كه گمان مىكند پيرمرد است وبيش از 50 سال است كه اجازهى اجتهادگرفته وسرشناس واهل كربلاست همچنين دو دوستِ وى (موسى موسوى واحمد كاتب) خود را معرفى كردند وهيچ مورد تعرض قرار نگرفتهانداو (چنين فردى با اين خصوصيّات اگر وجود خارجى مىداشت) نيز مىتوانست خود را معرّفى كند. واقعيّت اين است كه مترجم با حذف موارد زيادى از كتاب سعى در مخفى كردن چهره واقعى خود و مؤلف نموده است تا با اغفال خوانندگان به اهداف مورد نظر خود برسند.
به عنوان نمونه در صفحه 92- 91 كتاب مطلبى را نويسنده به حضرت امام خمينى قدس سره نسبت مىدهد كه هيچ عاقلى در جهان
ولو با شناخت ضعيف از امام خمينى آن را باور نمىكند و عقدهگشايى و خوش خدمتى نويسنده را به دشمنان اسلام تصديق مىكند. ولى مترجم از ترجمه آن خوددارى نموده است، او مىنويسد: «بعد از يك ماه و نيم يا بيشتر از بازگشت امام از پاريس به طهران بود كه به ديدارش رفتم پس استقبال گرمى از من كرد و در آن ديدار من با او تنها بودم در آن جلسه خصوصى امام به من گفت:
سيدحسين الآن زمان اجراى سفارش امامان- عليهم السلام- فرا رسيده است به زودى ما خون ناصبيها را خواهيم ريخت و فرزندان آنان را خواهيم كشت و زنانشان را به اسارت خواهيم گرفت و حتى يك نفر از آنان را رها نخواهيم كرد و به زودى همه اموالشان را براى شيعيان خواهيم گرفت و به زودى مكه و مدينه را از روى زمين محو خواهيم كرد زيرا اين دو شهر جايگاه وهابيون شده است و بايد سرزمين كربلا، ارض مقدس خدا و قبله نماز مردم گردد و به زودى خواست ائمه- عليهم السلام- را محقّق خواهيم ساخت.
و دولتى كه ما جهت برپايى آن ساليان متمادى كوشش كردهايم جهت اقامه همين سفارش بوده است و تنها اجراى آن باقى مانده است»!!
خوانندگان عزيز خود درباره نويسنده و مترجم و اهدافشان و اتهام به امام قضاوت كنند!!
همچنين در صفحهى 104 مىنويسد: «من در ديدارم از هند سيّد دلدار على را ملاقات كردم او يك نسخه از كتابش را به نام (اساس الاصول) را به من هديه داد ...» درحالى كه سيّد دلدار على حدود 200 سال است كه از دنيا رفته ومرحوم آقا بزرگ تهرانى ذكر مىكند كه
نامبرده در سال 1235 ق. وفات يافته است(1). حتماً نويسنده از اولياى الهى است وقرنهاى متمادى عمر كرده تا منجى انسانهاى آزادمنش وحق جو در اين دوران باشد حال چطور شد اين انسان چندصدساله خود را 90 ساله واز شاگردان مرحوم كاشف الغطا معرفى كند؟!! مىگويند دروغگو كم حافظه است.
لازم به ذكر است كه مورد فوق يك نمونه از موارد متعدد حذف شده در كتاب است كه مترجم جهت اغفال خواننده و اخفاى شخصيت خود و نويسنده اقدام نموده است. همچنين نويسنده در موارد متعدد به مراجع و آيات عظام گذشته و حال همچون حضرات آيات مرحوم سيد شرف الدين، كاشفالغطا، سيستانى، صافى و ... اتهام زده است و مترجم از ترجمهى آن خوددارى نموده است.
ما اگردر آنچهاينان وبرخى ازافراد سنّى مذهبِكم اطلاع وغير منصف براهل تشيّع اشكال وارد كردهاند دقت كنيم در مىيابيم كه همه دليلهايشان بر گرفته از امور ذيل است:
تمسك به روايات ساختگى ودروغ كه به اهل بيت عليهم السلام نسبت دادهاند.
تمسك بهاقوال ساختگى ودروغ كهبه علماى شيعه نسبت دادهاند.
1) -/ الذريعه 2/ 4
تمسك به روايات تحريف شده.
تمسك به روايات بريده شده.
تمسك به اقوال و فتاواى نادر وكم ياب.
تمسك به روايات بعداز تغيير در محتواى آن.
تمسك به اعمال مردم عادّى شيعه.
تمسك به روايات ضعيف.
تمسك به داستانهاى ساختگى.
تمسك به مقدمات فاسد مثل اين كه على عليه السلام وزير ابوبكر و عمر بود.
تمسك به گفتار اهل سنّت بر ضدّشيعه.
وقتى مشى كسى در استدلال اين گونه باشد چگونه مىتوان بر اواعتماد كرد؟ اگر كسى بخواهد شيعه رابشناسدبايد در هر موضوعى باديدانصاف به منابع مربوطه مراجعه كند. درعقايد به مثل: عقايد اماميّه از مرحوم مظفّر و مقدمهاى برجهان بينى شهيد مطهرى ودر حديث به مثل: كافى وتهذيب ووسائلالشيعه و وافى ودر فقه به مثل: مقنعه و شرائعالاسلام وعروةالوثقى وتحريرالوسيله ودر فقه استدلالى به مثل: جواهرالكلام يا مستمسك العروةالوثقى ودر اصول فقه به مثل رسائل شيخ انصارى وكفايةالاصول ودرتفسير به مثل: مجمع البيان والميزان ودر علم رجال مثل: معجم رجال الحديث ودر مسايل اختلافى بااهل سنّت به مثل: الغدير والمراجعات مراجعه كند. گرچه اين كتابها ازاشتباه
مبرّى نيستند ولى از كتابهاى خوب در اين زمينه هستند.
در پايان توصيهى ما به همهى مسلمانان از تمام فرق اسلامى، اتحاد بر محور خدا و رسول او صلى الله عليه و آله و ميراث پربار آن حضرت، قرآن و عترت طاهره عليهم السلام است كه در اين صورت مىتوانيم تعصّبهاى بىجا را كنار زنيم و به سعادت دو دنيا برسيم به اميد اتحاد همهى ملل اسلامى بر محور خدا و رسول صلى الله عليه و آله و ميراث پربار آن حضرت و ايجاد صفا و صميميت به جاى بغض و كينه و دروغ و نفاق. به اميد روزى كه نويسندگان، قلم و بيان خود را در راه اعتلاى كلمهى توحيد و مقابله با دشمنان اسلام و بدعتگذاران به كار گيرند تا زمينه را براى حكومت جهانى اسلامى به رهبرى حضرت بقيةالله الاعظم- ارواحنالهالفداء- فراهم سازند.
انشاءالله والحمدلله اولًا و آخراً و ظاهراً و باطناً
الاتقان، عبد الرحمن السيوطى، الطبعة الثانية 1367 ه. ش، منشورات رضى-/ بيدار.
آلاء الرحمن، السيد عبد الاعلى السبزوارى، موسسه اهل البيت بيروت 1409 ه. ق.
اقتضاء الصراط المستقيم، بن تيميه، تحقيق محمد حامد الفقى، مصر.
الاصابة فى تمييزالصحابه، بن حجرالعسقلانى، تحقيق معوض وعبدالموجود، دارالكتب العلميه بيروت 1415 ه.
اسد الغابة، بن الاثير، تحقيق على محمد معوض و عادل احمد عبد الموجود دارالكتب العلميه بيروت.
الارشاد، محمدبنالنعمان العكبرى البغدادى المقلب بالشيخ المفيد، منشورات مكتبة بصيرتى.
الاستبصار، شيخ الطائفه ابىجعفر محمدبنالحسن الطوسى، دار صعب دارالتعارف، بيروت. و تحقيق السيد حسن الخرسان، دار الاضواء بيروت 1406 ه.
الاستغاثه، ابو القاسم الكوفى.
اهل سنت واقعى، دكتر محمد تيجانى سماوى، بنياد معارف اسلامى، چاپ پنجم، 1376 ه. ش.
الانوار النعمانيه، السيد نعمة الله الموسوى الجزائرى، تبريز بازار مسجد جامع، مطبعه:
شركت چاپ.
انقلاب مهدى و پندارها، ترجمه سيد احمد علمالهدى، انتشارات ياسر.
احقاق الحق، القاصى السيد نورالله الحسينى المرعشى، از انتشارات كتابفروشى اسلاميه، 1393 ه. ق.
اختيار المعرفة الرجال (رجال كشّى) شيخ محمد حسن طوسى، مؤسسه آل البيت لاحياء التراث، قم 1404 ه.
اصل الشيعه و اصولها، الشيخ محمد حسين آل كاشف الغطاء، مكتب الثقافة الاسلاميه، قم.
اجتهاد مقابل نص، ترجمه على دوانى، ناشر كتابخانه بزرگ اسلامى، 1396 ه. ق، چاپ دوم.
الامامة و السياسة، ابى محمدعبدالله بن مسلم ابنقتيبه الدينورى، منشورات الرضى، قم، 1363 ه. ش.
الاجتجاج، ابى منصوراحمدبنعلى بنابىطالب الطبرسى، منشورات دارالنعمان قم، 1386 ه ق.
بحارالانوار، الشيخ محمدباقر المجلسى، مؤسسه الوفاء، بيروت، الطبعةالثانيه 1403 ه. ق.
البداية و النهاية، بن كثيرالدمشقى، تحقيق د. احمد ابو ملحم و جماعة، دارالكتب العلمية بيروت 1405 ه.
بداية المجتهد ونهاية المقصد، بن رشد الغرطبى، تحقيق عبد الحميد طعمه حلبى، دار المعرفة بيروت 1418.
تفسير المراغى، احمد مصطفى المراغى، داراحياءالتراث العربى، بيروت، الطبعة الثانية 1985- م.
تفسير قرطبى، ابىعبدالله محمد بن احمد الانصارى القرطبى، دارالثقافة، بيروت.
تفسير روح المعانى، العلامة الالوسى البغدادى، دار احياء التراث العربى، بيروت.
تفسير الذرالمنثور، الشيخ جلالالدين عبدالرحمن السيوطى، منشورات مكتبة آية الله المرعشى النجفى، قم، 1404 ه. ق.
تفسير برهان، السيد هاشمالحسينى البحرانى، مؤسسه مطبوعاتى اسماعيليان، قم.
تفسير قمى، لابى الحسن علىبنابراهيم القمى، مؤسسة دارالكتاب للطباعة و النشر، قم (مطبعةالنجف) 1387. ه. ق.
تفسير القرآن العظيم (تفسير بن كثير)، اسماعيل بن كثير الدمشقى دار الفكر، بيروت 1401 ه.
تفسير قرطبى (الجامع لاحكام القران)، محمد احمد قرطبى، دار الشعب القاهره 1372 ه.
تفسير روح البيان، شيخ اسماعيل حقى البروسوى، مطبعة عثمانية، 1330، مكتب الجعفرى التبريزى، شارع بوذرجمهرى، طهران.
التفسير الكبير مفاتيح الغيب، الفخر الرازى، الطبعة الثالثة، دار احياءالتراث العربى بيروت.
تهذيب التهذيب بن حجر العسقلانى، الطبعة الاولى، دار الفكر للطباعة و النشر 1404 ه، 1984 م.
تذكرة الحافظ، شمس الدين الذهبى ط الهند مصورة، دارالاحياء التراث العربى، بيروت.
تنقيه المقال فى علم الرجال، الشيخ عبد الله المامقانى، الطبعة المرتضوية، النجف الاشرف.
تاريخ بغداد، احمد بن على الخطيب البغدادى، دارالكتب العلمية.
تاريخ ما بعد الظهور، السيد محمد صدر، دار التعارف للمطبوعات بيروت 1408 ه.
تحف العقول، ابومحمدالحسن بنعلى بن الحسين بنشعبةالحرّانى، منشورات مكتبة بصيرتى، قم 1394 الطبعة الخامسه.
تهذيبالاحكام، شيخ الطائفة ابى جعفر محمد بن الحسن الطوسى، دار صعب، دارالتعارف، بيروت، 1401 ه.
ق. تاريخ الخلفاء، الحافظ جلالالدين السيوطى، دارالفكر، بيروت.
تاريخ مذاهب الاسلامية، الشيخ محمد ابو زهره، دارالفكر العربى القاهره 1996 م.
جواهر الكلام، الشيخ محمدحسن النجفى، دار احياء التراث العربى، بيروت، 1981 م، الطبعة السابعة.
جلاء العيون، السيد عبدالله بشرّ.
الخصائص الكبرى، جلال الدين السيوطى، حيدر آباد هند 1320 ه.
خدمات متقابل اسلام و ايران، استاد شهيد مرتضى مطهرى، انتشارات صدرا، قم، چاپ نهم، 1357. ش.
دلائل النبوة، اسماعيل الصفهانى الطبعة الاولى 1409 ه، الناشر: دار طيبة، الرياض.
دلائل النبوة، للبيهقى، الطبعة الاولى 1405 ه. 1985 م، دار الكتب العلمية، بيروت، لبنان.
دمع السجوم، ترجمه نفسالهموم. تحقيق وترجمه علامهابوالحسن شعرانى، چاپخانهباقرى چاپاول 1378 ه. ش.
ذخيرة المعاد فى شرح الارشاد، محمدباقر السبزوارى، طبعة حجرية.
ذخائرالعقبى، احمد بن محمد الطبرى، تحقيق اكرم البوشى و محمود الارناؤوط، مكتبة الصحابة، جده 1415.
الذريعة الى تصانيف الشيعة، العلامة الشيخ آقا بزرگ الطهرانى، مكتبة الطهورى، طهران الطبعة الثانيه 1391 ه. ق.
رجال نجاشى، احمد بن على بن العباس النجاشى، ط، حجرية ايران.
رحمة الامة فى اختلاف الائمة، محمد بن عبد الرحمن الدمشقى، تحقيق الشربجى و النورى، مؤسسه الرساله بيروت 1414 ه.
روضات الجنات، سيد محمد باقر خوانسارى، ترجمه: ساعدى خراسانى، چاپ اسلاميه، 1360 ه. ش.
السنن الكبرى البيهقى مكتبة دار الباز مكة المكرمة 1414 ه. و دار الفكر بيروت، لبنان.
سنن النسائى، النسائى دارالفكر للطباعة و النشر و التوزيع، بيروت، لبنان، الطبعة الاولى 1348 ه. 1930 م.
سنن ابى داوود للحافظابى داوود السجستانى، دار الفكر للطباعة و التوزيع و النشر.
سنن دارمى، عبدالله بن عبدالرحمن الدارمى، تحقيق زمرلى والعلمى، دارالكتاب العربى، بيروت 1407 ه.
سنن ترمزى، تحقيق احمد محمد شاكر درا الاحياء التراث، بيروت.
شرح المواهب للزرقانى، محمد بن عبد الباقى بن يوسف الزرقانى.
شواهد التنزيل، ابو القاسم الحاكم الحسكانى، مؤسسه اهل البيت، بيروت 1409 ه.
الشيعه والتصحيح، سيد موسى موسوى 1408 ه.
شرح النووى بر صحيح مسلم، محيى الدين بن شرف النووى، مصورة دار الفكر بيروت 1401 ه.
شرايع الاسلام، ابوالقاسم نجمالدين جعفر بن الحسن، منشورات الاعلمى، تهران، 1389 ه. ق. شهيد شمائل الرسول ابو الفداء اسماعيل بن كثير، تحقيق عبد القادر الارناؤوط، مكتبة العبيكان، الرياض 1422 ه.
مطهرى افشاگر توطئهها، علىابوالحسنى (منذر) ناشر دفتر انتشارات اسلامى، 1362 ه. ش.
شرح نهجالبلاغه، بن ابىالحديد معتزلى، دار احياءالتراث العربى، بيروت، 4 جلدى.
شيعه پاسخ مىدهد، سيد رضا حسينىنسب، ناشر نشر مشعر، چاپ پنجم، تابستان 81.
الصحيح من سيرةالنبى الاعظم صلى الله عليه و آله، جعفر مرتضى العاملى، انتشارات جامعه مدرسين قم، الطبعةالثانية، 1402 ه. ق.
صحيح البخارى، ابىعبدالله محمدبناسماعيل بن ابراهيمبن بردرية البخارى دارالكفر، بيروت، 1418 ه. ق و مطابع الشعب مصر 1378 ه. ش و ط مرقمة، مراجعة القطب و البخارى، المكتبة العصرية، بيروت و صيدا 1418 ه.
صحيح مسلم للنيسابورى، دارالفكر، بيروت، لبنان و تحقيق محمد فؤاد عبد الباقى، دار الاحياء التراث، بيروت.
الصراط المستقيم، زين الدين على بن يونس العاملى البياضى، مؤ سسه اهل البيت، بيروت 1409 ه.
صدوده على عليه السلام در قرآن، علىاكبر صاحبىفرد، انتشارات مرسل، 1382.
الصواعق المحرقة، احمد بن حجر الهيتمى، تحقيق عبد الوهاب عبد الطيف ط بيروت و ط محققة، تحقيق التركى و الخراط، مؤسسة الرساله، بيروت 1417 ه.
الطبقات الكبرى، محمد بن سعد مصورة، دارصاد، بيروت.
عبد الله بن سبا: دراسة للروايات التاريخية عن دوره فىالفتنة، د. عبد العزير صالح الهلالى، صحارى للطباعة و النشر ط الثانية، لندن 1989 م.
علىبنابىطالب، عبدالفتاح عبدالمقصود، چاپخانه مروى، چاپ دوم، 1354 ه. ش.
عدةالاصول، شيخالطائفه الطوسى، تحقيق محمدمهدى نجف، ناشر مؤسسه ال البيتالطبعة المحققةالاولى، 1403 ه. ق.
علل الشرايع، للشيخ الصدوق، من منشورات مكتبةالداورى، قم، منشورات المكتبةالحيدريه فى النجف، 1385 ه. ق.
الغدير، الشيخ عبدالحسين احمد الامينى
قدس سره، مطبعةالحيدرى، الطبعة الرابعة، 1396 ه. ق.
فضل الصحابة، احمد بن محمد بن حنبل، تحقيق وصى الله بن محمد عباس، جامعة ام القرى مكة المكرمة، 1403 ه.
الفتنة الكبرى، طه حسين، (المجلد الرابع منالمجموعة الكاملةلطه حسين)، دارالكتب البنانى، بيروت 1973 م.
فتح البارى، احمد بن على بن حجر، الطبعة البهية المصرية، القاهره 1348 ه.
فتاوى اللجنة الدائمة للبحوث العلمية و الافتاء، جمع و ترتيب الشيخ احمد بن عبد الرزاق الدويش، مكتبة المعارف الرياض، 1412 ه.
الفقه على مذاهب الاربعه، عبدالرحمن الجزايرى دارالفكر، بيروت، 1414 ه. ق.
فرهنگ جامع، احمد سياح، كتابفروشى اسلام، تهران، چاپ 1354 ه. ش.
فرهنگ سخنان حضرت زهرا عليها السلام (نهجالحياة)، محمد دشتى، مؤسسه تحقيقاتى اميرالمؤمنين عليه السلام، چاپ يازدهم، 1374 ه. ش.
فقه تطبيقى، مهدى پيشوايى، حسين گودرزى، چاپ اعتماد، قم، چاپ دوم، 1375 ه. ش.
الكافى، لابى الصلاح الحلبى، منشورات مكتبةالامام اميرالمؤمنين على عليه السلام، اصفهان، 1362 ه. ش.
الكافى، لثقة الاسلام ابىجعفر محمدبن يعقوب بن اسحاق الكلينى الرازى، دار صعب، دارالتعارف، بيروت، 1401 ه.
ق. و تحقيق على اكبر الغفارى دار الكتب الاسلامية، طهران 1388 ه.
كتاب السنة، عمرو بن ابى عاصم الضحاك، تحقيق محمد ناصر الدين الالبانى، المكتب الاسلامى، بيروت 1400 ه.
كنز العمال، المتقى الهندى، مؤسسة الرساله، بيروت 1409 ه. 1989 م. و 1399 ه.
كشفالغطاء، الشيخ جعفر المدعو بكاشفالغطاء، انتشارات مهدوى، اصفهان.
الكامل فىالتاريخ، لابنالاثير، دار صادر، بيروت، 1402 ه. ق.
كتاب سليمبن قيس، سليمبنقيس العامرى، دارالفنون، بيروت، 1400 ه. ش.
لسان العرب، لابن منظور، دار صادر، بيروت، الطبعة، 2000 م.
لله ... ثم للتاريخ، كتاب بى نام و نشان با اسم مستعار حسين موسوى كه كتاب مورد نقد ترجمه بخشهاى از آن است.
لله و للحقيقه، الشيخ على آل محسن، رد بر كتاب لله ... ثم للتارخ.
اللهوف، السيد الجليل بن طاوس، انتشارات جهان، با ترجمه: سيد احمد زنجانى.
مجمع الفائدة و البرهان، المولى احمد الاردبيلى، تحقيق العراقى و الاشتهاردى و اليزدى، منشورات، جماعة المدرسين قم 1403 ه.
المحلى، على بن احمدبن هزم الاندلسى، تحقيق عبد الغفار البندارى، دارالكتب العلمية، بيروت 1408 ه.
مدارك الاحكام، سيد محمد بن على الموسوى العاملى، مؤسسه آل البيت (ع) لاحياء التراث، بيروت 1411 ه.
مسند احمد، مصورة، دار صاد، بيروت عن طبعة بولاق، ط مرقمة رقّمها محمد عبد السلام عبد الشافى و بهامشه كنز العمال، دار صاد بيروت
مسند ابى داوود، سليمان بن داوود الطيالسى، طبعة مؤيده بفهارس لاحاديث النبوية الشريفه، دار الحديث بيروت، لبنان
المستدرك على الصحيحين، محد بن عبد الله الحاكم النيسابورى، ط حيدر آباد.
مصباحالفقيه، الحاج آقا رضا الهمدانى الغروى، كتابفروشى مصطفوى، قم.
منتهىالامال، ثقه المحدثين حاج شيخ عباس قمى، كانون انتشارات علمى.
المغازى، للواقدى، نشر دين اسلامى، 1405 ه. ق.
المنجد، دارالمشرق، بيروت، الطبقه العشرون.
مصباحالمنير، احمدبنعلىالمقوى القيومى، دارالكتب العلميه، بيروت، 1398 ه. ق.
المراجعات، سيد عبدالحسين شرفالدين الموسوى قدس سره، منشورات مكتبةالداورى، قم- ايران.
مفاتيحالجنان، ثقةالمحدثين حاج شيخ عباس قمى.
من لا يحضره الفقيه، ابىجعفر الصدوق محمدبنعلى بنالحسين بنبابويه القمى، دار صعب، دارالتعارف، بيروت، 1401 ه.
ق.
مقاتلالطالبين، لابىالفرج الاصفهانى، منشورات الرضى، زاهدى، 1385 ه.
معجم رجال الحديث، السيد ابوالقاسم الخويى، مركز نشر آثارالشيعه: مطبقهالصدر، قم، 1410 الطبعةالرابعة و مطبة الاداب النجف الاشرف 1398 ه.
المعجم الكبير سليمان بن احمد الطبرانى، تحقيق حمدى عبد المجيد السلفى، دار العلوم و الحكم، الموصل 1404 ه.
مفاتيح الشرايع، الفيض الكاشانى، تحقيق السيد مهدى رجايى، مجمعالذخائر الاسلاميه، قم المقدسه 1401 ه.
الموطأالامام مالك، دار الاحياء التراث العربى، بيروت، لبنان 1406 ه. 1985 م.
ميزان الاعتدال، الذهبى، دار المعرفة و النشر، بيروت الطبعة الاولى 1382 ه.
1963 م.
نهج البلاغه، سيد رضى (الدكتور صبحى الصالح) الطبعة الاولى، بيروت، 1387 ه.
ق.
نقش عايشه در تاريخ اسلام، علامه سيد مرتضى عسگرى، ناشر مجمع علمى اسلامى، چاپ ششم، 1373 ه. ش.
ويژگيهاى دو مكتب در اسلام، علامه سيد مرتضى عسگرى، ترجمه: عطاء محمد سر درينا، مركز چاپ و نشر بنياد بعثت، چاپ اول، 1373 ه. ش.
الوافى، محمد محسن بنالشاه المرتضى المشتهر بالفيض الكاشانى قدس سره، منشورات مكتبة آيةالله المرعشى النجفى، قم، 1404 ه. ق.
وسايلالشيعه، الشيخ محمدبنالحسن الحرالعاملى، من منشورات مكتبةالاسلاميه، طهران، 1397، الطبقهالرابعة.
ولايت فقيه، امام روح الله الموسوى الخمينى، مؤسسه تنظيم و نشر آثار امام خمينى، چاپ دوازدهم، 1381 ه. ش.
اليمين و اليسار فى الاسلام، احمد عباس صالح، المؤسسة العربية للدراسات و النشر، بيروت 1972 م.(1)
[1] ( 1)- كتاب اهل بيت از خود دفاع مىكند، ص 36.
[2] ( 2)- همان، ص 149.
[3] ( 3)- همان، ص 148.
[4] ( 4)- همان، ص 169.
[5] ( 1)- سوره بقره، آيه 20.
[6] ( 2)- سوره محمد، آيه 30.
[7] ( 3)- ما در اينجا براى روشن شدن ماهيّت نويسنده و اصلاحطلبانى نظير احمد كسروى كه مورد ستايش او قرار گرفته اشارهاى كوتاه دربارهى احمد كسروى داريم تا خوانندگان عزيز به نقش دشمنان قسم خوردهى اسلام براى نابودى اسلام و تشيع و روحانيت شيعه پى ببرند و چهره واقعى نويسندهى اين كتاب را نيز بهتر بشناسند.
احمد كسروى از نويسندگان دورهى رضاخان و عضو انجمن آسيايى همايونى لندن، بزرگترين فراماسون در خاورميانه، بود وى در ديباجهى كتاب« آذرى و يا زبان باستان آذربايجان» ماجراى عضويّت خود را در انجمن آسيايى همايونى لندن ذكر مىكند و اعتراف مىكند كه واسطهى عضويت وى« خانبهادر»، يعنى همان حاكم سياسى انگليسىها در كربلا بوده است.( كتاب كاروند كسروى، صفحات: 319، 544 و 545).
در دوران ديكتاتورى مطلقهى رضاخانى كه تمام فريادها در حلقوم خفه و تمام قلمها شكسته مىشود و هيچ كس اجازهى كار فرهنگى و مذهبى ندارد و كشور در خفقان شديد بسر مىبرد دو خانه، اجازهى فعاليّت مىيابند كه يكى، خانهى احمد كسروى و طرفدارانش بود و اين در زمانى بود كه روحانيّت با استعمارِ مسلّط و استبدادِ سرسپردهى حاكم به ستيزى شديد برخاسته بود كه نمونهى آن مبارزهى شهيد مدرس در آن دوران است.
كسروى با حمله به اسلام و مدافعان آن به انكار امور ضرورى دين مىپردازد و به عنوان يك مصلح به ميدان مىآيد و مىخواهد به مردم، دين را معرّفى كند او در كتاب« ورجاوند بنياد» خود، صفحهى 94 پس از اشاره به رنسانس علمى در غرب تيتر مىزند كه:« بايد جنبشى نيز در رشتهى دين پديد آيد» و به انكار معجزات مىپردازد و وحى را توجيه مادى مىكند و وحى را چنان معنى مىكند كه با گفتار خود سازگار باشد. او در كتاب مذكور مىنويسد:
« فرهش( وحى) چيست و شما آن را به چه معنا مىدانيد؟ ... اگر آن است كه فرشته از آسمان بيايد و پيام از خدا بياورد و ميانه خدا با كسى پرده برخيزد او هرچه خواست بپرسد و گاهى با خدا ديدار كند اين به يكبار دروغست. فرهش( وحى) آن است كه خدا كسى را به آميغها( حقايق) دانا گرداند و براى تكان دادن به فهمها و خردها و نبرديدن با نادانىها و گمراهىها برانگيزد»!!!
او معاد جسمانى را بىبنياد و پنداربافى مىشمارد و اينكه سعادت واقعى در آن جهان تأمين مىشود و زندگى دنيا نسبت به آخرت كمارزش تراست و دنيا چون مزرعهاى براى آخرت است و ... را همان گمراهىهاى دنبالهدار ديگرى مىداند و معتقد است اين افكار زيانهاى بسيارى دارد!!!( كتاب مذكور، صفحه 125 و 126).
او همچنين اسلامى را كه علما مىگويند و در ذهن عموم مردم است و قرنها براى حفظ آن تلاش شده و خونها براى حفظش ريخته شده است، اسلام واقعى نمىداند.( كتاب مذكور، صفحات 4، 5 و 8) بر گرفته از كتاب: شهيد مطهّرى افشاگرتوطئهها-/ به طور تلخيص.
آرى؛ كسروى از جمله كسانى بود كه در ايران جشن كتابسوزان را داشت.( خدمات متقابل اسلام
و ايران، ص 323)
دراينجا تذكر اين نكته لازم است كه احمد كسروى فردى بى قيد بودومخالفتش باتشيّع به خاطراين كه مظهر دين است بودنه به عنوان يك مذهب مطالب بالا مؤيّد اين مطلب است. لذا هيچ گرايشى به اهل سنّت يا ساير مذاهب اسلامى از وى مشاهده نشد. دربارهى آراى كسروى پيرامون معجزه ووحى وانكار شيعى وسنّى و .. مىتوان به كتاب وى به نام( در پيرامون اسلام) صفحههاى 9، 11، 12، 13، 82، 83 مراجعه كرد. آرى او طرفدار حزب توده وابسته به شوروى سابق بود واين حزب مخالف دين وطرفدار ماركسيسم بود.
امّا قتل فرزند مرحوم سيّد ابوالحسن اصفهانى به خاطر مسايل مالى بود نه مسايل سياسى ومذهبى وفرزند آن مقتول خواسته ازاين واقعه به نفع افكار واهداف خود بهره ببرد
[8] ( 1)- سوره انفال، آيه 41.
[9] ( 1)- الغدير، جلد 8، صفحه آخر.
[10] ( 1)- جهت اطلاع از وضعيت سيفبنعمر و نقش او در ساختن داستانهاى عبداللهبنسبا، جلد 1 و به كتاب نقش عايشه در تاريخ اسلام 2/ 271 تا 278 مراجعه فرماييد
[11] ( 1)- شرح نهجالبلاغه 2/ 476
[12] ( 1)- نهج البلاغه، خطبه 172.
[13] ( 1)-/-/ لله وللحقيقه ص 73-/ 74
[14] ( 1)- وسايلالشيعه، ج 5، باب 5 از ابواب صلاةالجماعة، حديث 1، ص 381
[15] ( 1)-/ بحار الانوار 46/ 220 و فروع كافى 5/ 117
[16] ( 1)-/-/ نقش عايشه در تاريخ اسلام 3/ 104
[17] ( 1)- مفاتيحالجنان، اعمال شبهاى ماه مبارك رمضان، دعاى افتتاح.
[18] ( 1)-/-/ معجم رجالالحديث 16/ 134
[19] ( 1)- اللهوف، ص 120.
[20] ( 2)- اللهوف، ص 90.
[21] ( 3)-/ شرح نهج البلاغه 3/ 15
[22] ( 1)- كافى، ج 8، ص 34- 33.
[23] ( 2)-/-/ دمعالسجوم ص 204 واللهوف ص 77 والكامل فى التاريخ 4/ 50
[24] ( 3)- دعاى ندبه.
[25] ( 4)- درالمنثور، ج 6، ذيل آيه« اولئك هم خيرالبريه».
[26] ( 1)- اصول كافى، بابالطاعة و التقوى، حديث 3 و تحف العقول كلمات قصار امام باقر عليه السلام، رقم 28
[27] ( 2)-/-/ الصواعقالمحرقة ص 183
[28] ( 1)- سوره نمل، آيه 16.
[29] ( 1)- سوره نمل، آيه 19- 18.
[30] ( 2)- سوره نمل، آيه 22.
[31] ( 3)- سوره بقره، آيه.
[32] ( 1)-/-/ البداية والنهاية 6/ 158 و شمائلالرسول ص 354 والخصائصالكبرى 2/ 64
[33] ( 1)- سوره مائده، آيه 13.
[34] ( 1)- تفسير برهان 4/ 225.
[35] ( 1)- سوره بقره، آيه 118.
[36] ( 2)- كتاب سليمبنقيس، ص 179.
[37] ( 1)- براى اطلاع بيشتر به ج 28 بحارالانوار، صفحات 111 و 122 و 123 و 128 و 274 و ... مراجعه كنيد
[38] ( 1)- الصحيح من سيرةالنبىالاعظم، ج 1، ص 119، به نقل از سيره حلبيه، ج 1، ص 140.
[39] ( 2)- الصحيح من سيرةالنبىالاعظم، ج 1، ص 137- 136
[40] ( 3)- الصحيح من سيرةالنبىالاعظم، ج 1، ص 139.
[41] ( 4)- الصحيح من سيرةالنبىالاعظم، ج 1، ص 158، به نقل از صحيح بخارى، ج 5، ص 50 و ج 7، ص 118 و سيره حلبيه، ج 1، ص 123، و مسنداحمد، ج 11، ص 189
[42] ( 1)-/ سنن ابىداوود 2/ 182-/ 183 باب رضاعةالكبير( باب شيردادندبه مردان بزرگ)
[43] ( 2)-/ سننالنسائى 1/ 30 و سننابنماجه 1/ 112-/ 111 وصحيح بخارى 1/ 93 و 2/ 742
[44] ( 3)-/ المستدرك على الصحيحين 3/ 410 و كتاب السنّه 2/ 597
[45] ( 1)- بحارالانوار 40/ 303.
[46] ( 1)- سوره بقره، آيه.
[47] ( 1)- ج 1، ص 254.
[48] ( 1)- سوره مسد، آيه 4 و 5.
[49] ( 2)- سوره اعراف، آيه 176.
[50] ( 3)- سوره اعراف، آيه 179.
[51] ( 4)- سوره جمعه، آيه 5.
[52] ( 1)-/ مسند احمد 5/ 136
[53] ( 1)- احتجاج طبرسى 1/ 103 تا 110.
[54] ( 1)-/ از جمله شرح نهج البلاغه ابنابىالحديد 16/ 236 ومروج الذهب 2/ 311 و النص والاجتهاد 106 و 107 ومراجعات 103 ودلائل الامامه طبرى 40 و 41 وبحار الانوار 43/ 158 و ...
[55] ( 1)- احتجاج طبرسى 1/ 145.
[56] ( 2)- كتب لغت از جمله فرهنگ جامع، ج 1.
[57] ( 1)- احتجاج طبرسى 1/ 127.
[58] ( 2)- احتجاج طبرسى 1/ 98.
[59] ( 1)- احتجاج طبرسى 1/ 130- 129.
[60] ( 1)- تفسير قمى 2/ 303، ذيل آيات معراج از سوره النجم.
[61] ( 2)- مقاتلالطالبيين، ص 16.
[62] ( 1)- مقاتلالطالبيين، ص 16.
[63] ( 1)-/-/ معجمرجالالحديث 10/ 314
[64] ( 1)-/-/ الكافى 1/ 460
[65] ( 1)- سليمبنقيس، ص 136.
[66] ( 2)- براى اطلاع بيشتر رجوع شود به نهجالحياة( فرهنگ سخنان فاطمه عليها السلام) از ص 100 تا 119.
[67] ( 1)- سوره بقره، آيه 60 و اذاستسقى موسى لقومه ...
[68] ( 2)-/-/ صحيح بخارى 3/ 1105-/ 1104
[69] ( 1)- اقتباس از آيه شريفه 182 سوره اعراف.
[70] ( 1)- بحارالانوار 42/ 108- 107 به نقل از رسائل شيخ مفيد، ص 63- 61
[71] ( 1)- بحارالانوار 42/ 88.
[72] ( 1)- بحارالانوار، ج 42، ص 94.
[73] ( 1)-/ رجال نجاشى 2/ 365
[74] ( 1)-/ كافى 8/ 237 و بحار الانوار 30/ 241
[75] ( 1)- الكاملفى التاريخ 3/ 404.
[76] ( 1)- الامامة و السياسية، ص 12.
[77] ( 2)-/ سوره آل عمران، آيه 152
[78] ( 3)-/ صحيح بخارى 2/ 187 اواخر كتاب الشروط ودلائل النبوه ص 128
[79] ( 1)- معجم رجالالحديث 7/ 219.
[80] ( 2)- سوره آل عمران، آيه 118.
[81] ( 1)- معجم رجالالحديث 10/ 236 و 238 و 234.
[82] ( 2) 2-/ اسدالغابه 3/ 165.
[83] ( 1)-/ ر-/ ك: به رجال علامه وابن داود وتحريرطاووسى ومعجم رجالالحديث
[84] ( 1)- كافى 8/ 235- 234.
[85] ( 1) بحارالانوار 46/ 138
[86] ( 2)-/ البدايه والنهايه 8/ 225
[87] ( 3)-/ الاصابه 6/ 232
[88] ( 1)- بحار 18/ 123.
[89] ( 2)- جلاءالعيون 1/ 310.
[90] ( 3)- الامامة و السياسة، ص 14.
[91] ( 4)- جلاءالعيون 1/ 134.
[92] ( 5)- بحار 22/ 326.
[93] ( 1)- سوره اسراء، آيه 82
[94] ( 2)-/ فتح البارى 10/ 350
[95] ( 3)-/ المعجم الكبير 3/ 45 و 12/ 108 و الاصابه 1/ 611 و ذخائرالعقبى ص 221
[96] ( 1)-/ السنن الكبرى 1/ 137
[97] ( 1)- اصول كافى 1/ 323- 322.
[98] ( 1)-/ اهل بيت( ع) از خود دفاع مىكند ص 13
[99] ( 1)- سوره هود، آيه 46، قال انه ليس من اهلك.
[100] يوسف صاحبى، اهل بيت از دين دفاع مىكنند (نقدى بر كتاب اهل بيت از خود دفاع مى كنند)، 1جلد، نشر مشعر - تهران، چاپ: 1.
[101] ( 1)- سوره تحريم، آيه 10.
[102] ( 1)- براى اطلاع بيشتر به مراجعات مراجعه 44 و اجتهاد در برابر نص، ص 167 تا ص 181 رجوع كنيد.
[103] ( 1)- سوره النجم، آيات 3 و 4.
[104] ( 1)- تاريخ الخلفاء، ص 97.
[105] ( 2)- سوره اسراء، آيه 70.
[106] ( 1)- تاريخالخلفاء، ص 133.
[107] ( 1)- سوره نساء، آيه 150 ... و يريدون ان يفرقوا بين الله و رسله و يقولون نؤمن ببعض و نكفر بعض ...
[108] ( 1)- من لا يحضرهالفقيه 3/ 291.
[109] ( 1)- من لا يحضرهالفقيه 3/ 291.
[110] ( 1)- الغدير، 6/ 227 و 222 و ميزانالاعتدال 2/ 151.
[111] ( 1)- الغدير 6/ 211 و مسند ابى داوود، ص 247 و 248.
[112] ( 2)- الغدير 6/ 209، به نقل از العقد الفريد 2/ 139.
[113] ( 3)- وسايل الشيعه 14/ 440.
[114] ( 4)- وسايلالشيعه 14/ 441.
[115] ( 1)- وسايلالشيعه 14/ 440.
[116] ( 2)- وسايلالشيعه 14/ 461.
[117] ( 1)-/ صحيح بخارى 2/ 460 و 461 باب تزويج النبى عائشه. ودلائل النبوة 7/ 284. لازم به ذكر است كه طبق بعضى ازنقلهاعايشه بيوه بود كه به عقد پيامبر صلى الله عليه و آله درآمد
[118] ( 2)-/ مغنىابن قدامه 9/ 160
[119] ( 3)-/ ششرح النوى بر صحيح مسلم 9/ 206
[120] ( 1)- الغدير 6/ 205 و 206. وصحيح مسلم 2/ 1023 كتاب النكاح باب المتعه.
[121] ( 2) الموطأ 2/ 542 و الغدير 6/ 206.
[122] ( 3)- الغدير 6/ 207. وكنزالعمال 16/ 522 و 523.
[123] ( 1)- الغدير 6/ 209- 208.
[124] ( 2) شيعه پاسخ مىدهد، ص 100 وكنزالعمال 16/ 521.
[125] ( 3)- مرحوم علامه امينى ره در الغدير تحت عنوان( من اباح متعه النساء، كسانى كه متعه زنان را مباح مىدانند) نام دهها تن از بزرگان اهل سنت را از منابع سنى مىآورد، از جمله آنان؛ جابربنعبدالله، عبداللهبنمسعود، عبدالله بنعمر، معاوية بن ابىسفيان، ابوسعيد خدرى، زبيربنعوام، ابىبنكعب، ربيعة بناميه، سعيد بنجبير، طاوس يمانى سدى، مجاهد، پيروان عبدالله بنعباس از اهل مكه و يمن، مالك بن انس( امام فرقه مالكيه) و ابن جريح مكى.
ابوحيان در تفسيرش بعد از نقل اباحه متعه مىگويد:« و بر اين قول جماعتى از اهلبيت و تابعين هستند و اين اباحه را كسانى چون ابنجريح مكى متوفى 150 قبول كردهاند. شافعى مىگويد: ابن جريح 70 زن را صيغه كرد و ذهبى مىگويد: او با حدود 90 زن ازدواج متعه كرد.» به نقل از تفسيرقرطبى، 5، ص 133، فتح البارى، 9، ص 142.
سرخسى در مبسوط مىگويد:« تفسير متعه آن است كه به زنى بگويد: تو را متعه مىكنم( از تو بهره مىبرم) به اين مدت و به اين مقدار و اين نزد ما باطل است ولى نزد مالك بنانس جايز است و ابنعباس نيز همين قول را دارد. الغدير، ج 6، ص 223- 220.
[126] ( 1)- تهذيب الاحكام 7/ 253.
[127] ( 1)- تهذيب الاحكام 7/ 262.
[128] ( 1)- جواهرالكلام 30/ 154- 153.
[129] ( 1)- سوره نور، آيه 16 و 17.
[130] ( 1)- اجتهاد در مقابل نص، ص 223 و 224.
[131] ( 1)-/ ر-/ ك به مغنى ابن قدامه 7/ 500 و 339 و 166 و 131
[132] ( 2)-/ معجم رجال الحديث 8/ 99-/ 98
[133] ( 3)-/ اقتضاءالصراط المستقيم ص 236
[134] ( 4)- الغدير 6/ 207.
[135] ( 1)-/ كافى 5/ 452
[136] ( 1)-/ سوره نساء آيه 25-/ 24
[137] ( 1)- سوره نساء، آيه 24.
[138] ( 1)- براى اطلاع بيشتر رجوع شود به كتاب شيعه پاسخ مىدهد، ص 102- 95.
[139] ( 2)- وسايل الشيعه، ج 14، باب 5، از ابواب متعه، حديث 1.
[140] ( 1)- وسايل الشيعه، ج 14، باب 5، از ابواب متعه، حديث 1.
[141] ( 1)- كافى 5/ 467.
[142] ( 2)- سوره فرقان، آيه.
[143] ( 1)- كافى 5/ 449.
[144] ( 1)- الفقه على مذاهبالاربعه 4/ 123.
[145] ( 2)-/ المحلى 12/ 206
[146] ( 1)- الفقه علىمذاهب الاربعه 4/ 115.
[147] ( 2)- الفقه علىمذاهب الاربعه 4/ 114.
[148] ( 3)- استبصار 3/ 344.
[149] ( 1)- تفسير الدرالمنثور 1/ 266.
[150] ( 1)- همان.
[151] ( 2)- همان.
[152] ( 1)- وسايل، ج 6، باب 3، از ابواب الانفال، حديث 3، ص 376.
[153] ( 2)- وسايل، ج 6، باب 3، من ابواب الانفال، حديث 5، ص 376.
[154] ( 1)- وسايل، ج 6، باب 4، من ابواب الانفال، ج 6، ص 380.
[155] ( 1)- جواهرالكلام 16/ 141.
[156] ( 2)- شرايعالاسلام 1/ 184.
[157] ( 1)-/ مدارك الاحكام 5/ 383
[158] ( 2)-/ مجمع الفائده والبرهان 4/ 357
[159] ( 3)-/ ذخيرة المعاد ص 492
[160] ( 4)-/ مفاتيح الشرايع 1/ 229
[161] ( 1)- كشف الغطاء، ص 364- 363.
[162] ( 2)- مصباح الفقيه فى الزكاة الخمس، ص 161، به صورت تلخيص.
[163] ( 1)- جواهرالكلام 16/ 146.
[164] ( 2)- همان.
[165] ( 1)- الكافى، ص 173.
[166] ( 1)- سوره منافقون، آيه 71.
[167] ( 2)- سوره بقره، آيه 18.
[168] ( 1)-/ سنن ترمذى 4/ 449 ومسند احمد 2/ 167
[169] ( 1)- براى اطلاع بيشتر رجوع شود به كتاب 110 على در قرآن و تفاسير روائى در ذيل آيه آخر سوره رعد.
[170] ( 2)- بحارالانوار 26/ 65.
[171] ( 3)-/ الطبقات الكبرى 2/ 338
[172] ( 4)-/ صحيح بخارى 1/ 64
[173] ( 5)-/ سنن الترمذى 5/ 640 الطبقات الكبرى 2/ 338
[174] ( 1)- اصول كافى 1/ 240.
[175] ( 1)- سوره قصص، آيه 7.
[176] ( 1)-/ صحيح مسلم 2/ 889 و تهذيبالتهذيب 8/ 112 و مسنداحمد 4/ 427
[177] ( 2)- سوره مائده، آيه 67.
[178] ( 1)-/ صحيحبخارى 4/ 2278 و صحيحمسلم 2/ 995 و مسنداحمد 1/ 119-/ 118
[179] ( 1)-/ صحيح بخارى 1/ 64
[180] ( 2)-/ المعجمالكبير 3/ 180
[181] ( 1)- بحارالانوار 26/ 65.
[182] ( 2)- صحيح بخارى 1/ 103 باب كتابةالعلم
[183] ( 1)-/ تفسيرالقرآن العظيم 1/ 4 و تذكرةالحافظ 1/ 42 و فتحالبارى 1/ 167
[184] ( 1)- سوره حجر، آيه 9
[185] ( 1)- اصول كافى، ج 1، كتاب فصل العلم، باب الاخذ بالسنة، روايت 4.
[186] ( 2)- رجوع كنيد به كتاب شيع پاسخ مىدهد، ص 75- 84. وسلامةالقرآن من التحريف-/ در اين كتاب گواهى 60 تن از بزرگان اماميّه را بر عدم تحريف قرآن را آورده است.
[187] ( 1)- تفسير قرطبى 14/ 113 ابتداى تفسير سوره احزاب. و الدرالمنثور 5/ 180
[188] ( 2)- همان
[189] ( 3)- الاتقان 1/ 67.
[190] ( 1) صحيح مسلم 2/ 726
[191] ( 2)- درالمنثور 5/ 180، ابتداى تفسير سوره احزاب.
[192] ( 1)-/ تنقيح المقال 2/ 324
[193] ( 1)- وسايلالشيعه، ج 5، باب 5، از ابواب صلاة الجماعة، حديث 1 و 4، ص 381.
[194] ( 2)- وسايل الشيعه، ج 5، باب 5، از ابواب صلاة الجماعة، حديث 2، ص 381.
[195] ( 3)- وسايل الشيعه، ج 5، باب 5، از ابواب صلاة الجماعة، حديث 6، ص 382.
[196] ( 4)- وسايل الشيعه، ج 5، باب 5، از ابواب صلاة الجماعة، حديث 8، ص 382.
[197] ( 1)- وسايلالشيعه، باب 26، از ابواب الامر و النهى، حديث 2.
[198] ( 1)- اقتباس از آيه شريفه« و اذا خاطبهم الجاهلون قالوا سلاماً، چون اهل ايمان با نادانان برخورد كردند با سلامت از كنارشان مىگذرند و با آنان درگير نمىشوند.»
[199] ( 2)- اصول كافى 1/ 69، كتاب فضلالعلم باب الاخذ بالسنة، شواهد الكتاب.
[200] ( 3)- همان.
[201] ( 1)- شرح نهجالبلاغه ابنابىالحديد 1/ 463.
[202] ( 2)- شرح نهجالبلاغه ابنابىالحديد 1/ 463 و 464.
[203] ( 3)- ر-/ ك: به شرح نهج البلاغه ابنابىالحديد 3/ 15 و 16.
[204] ( 1)- الصحيح من سيرةالنبى 1/ 28 و صحيح بخارى 1/ 134 و طبقات ابنسعد و ....
[205] ( 2)- سنن النسايى 5/ 253
[206] ( 3)- الغدير 10/ 205 و سنن النسايى 5/ 253 والسنن الكبرى 5/ 113.
[207] ( 1)-/ التفسير الكبير 1/ 206
[208] ( 2)- رحمةالامة فى اختلافالائمة ص 155.
[209] ( 3) 3-/ همان
[210] ( 4)-/ السنن الكبرى 4/ 4
[211] ( 1) منهاج الكرامه ص 108
[212] ( 2)- الغدير 10/ 210.
[213] ( 3)-/ روح البيان 4/ 143.
[214] ( 1)- علل الشرايع، ص 531.
[215] ( 2)- همان
[216] ( 1)- سوره بقره، آيه 83.
[217] ( 1)-/-/ فتاوى اللجنةالدائمة للبحوث العلمية والافتاء 2/ 264
[218] ( 2)-/-/ همان 3/ 299.
[219] ( 1)-/ صحيح مسلم 7/ 68 تا 65
[220] ( 2)- تاريخ الخلفاء، ص 60.
[221] يوسف صاحبى، اهل بيت از دين دفاع مىكنند (نقدى بر كتاب اهل بيت از خود دفاع مى كنند)، 1جلد، نشر مشعر - تهران، چاپ: 1.
[222] ( 1)- بحارالانوار، ج 22، ص 341.
[223] ( 2)- سوره رعد، آيه آخر.
[224] ( 1)- تاريخ الخلفاء، ص 133.
[225] ( 1)- الانوار النعمانيه 1/ 63.
[226] ( 1)- الانوار النعمانيه 2/ 306.
[227] ( 1)- الانوار النعمانيه 2/ 306 و 307.
[228] ( 2)- سوره بقره، آيه 204.
[229] ( 1)- سوره ابراهيم، آيه 24 و 25.
[230] ( 2)- سوره ابراهيم، آيه 26.
[231] ( 1)- معجمالرجال 19/ 286 تا 294.
[232] ( 2)- همان.
[233] ( 3)- همان.
[234] ( 1)- همان.
[235] ( 1)- منتهى الامال 2/ 84، 283.
[236] ( 1)- اصول كافى 1/ 101 و 102.
[237] ( 1)- مسنداحمد 2/ 244 و 251 و ويژگيهاى دو مكتب در اسلام از ص 33 تا 45.
[238] ( 2)- صحيح بخارى، تفسير يوم يكشف عن ساق، ج 3/ 293.
[239] ( 3)- صحيح مسلم 8/ 126-/ 125.
[240] ( 1)- مسند احمد 2/ 264، 267، 282
[241] ( 1)- تفسير المراغى 29/ 152.
[242] ( 1)- منتهى الامال 2/ 200.
[243] ( 1)- معجم رجالالحديث 7/ 219.
[244] ( 2)-/-/ تاريخ بغداد 13/ 324-/ 325
[245] ( 1)- معجم رجال الحديث 7/ 226.
[246] ( 1)-/ معجم رجالالحديث 7/ 224.
[247] ( 2)- سوره واقعه، آيات 11 و 12.
[248] ( 3)- معجم رجالالحديث 7/ 225.
[249] ( 4)- معجم رجال الحديث 7/ 223.
[250] ( 1)- معجم رجال الحديث 7/ 222.
[251] ( 1)- سوره اعراف، آيه 45.
[252] ( 1)- معجم رجالالحديث 14/ 143.
[253] ( 1)- روضات الجنّات 7/ 47
[254] ( 1)- عدةالاصول 1/ 356.
[255] ( 1)- تهذيب الاحكام 1/ 3.
[256] ( 1)- بحارالانوار 26/ 239.
[257] ( 1)- انقلاب مهدى و پندارها، ص 58.
[258] ( 1)- بحارالانوار 52/ 332- 331.
[259] ( 1)- بحارالانوار 52/ 375.
[260] ( 1)- بحار الانوار 52/ 376، 373 و 375.
[261] ( 2)- بحارالانوار 52/ 336.
[262] ( 3)- بحارالانوار 52/ 337.
[263] ( 1)- بحارالانوار 52/ 316.
[264] ( 2)- بحارالانوار 52/ 323.
[265] ( 3)- بحارالانوار 52/ 374.
[266] ( 4)- همان.
[267] ( 1)- بحارالانوار 52/ 338.
[268] ( 1)-/-/ صحيح مسلم 4/ 98
[269] ( 2)- بحارالانوار 52/ 338.
[270] ( 3)- بحارالانوار 52/ 353- 352.
[271] ( 1)- بحارالانوار 52/ 347.
[272] ( 1)- بحارالانوار 52/ 351.
[273] ( 2)- بحارالانوار 52/ 333.
[274] ( 1)- بحارالانوار 52/ 358.
[275] ( 2)- بحارالانوار 52/ 389.
[276] ( 1)- بحارالانوار 52/ 362 و 363.
[277] ( 2)- بحارالانوار 52/ 348.
[278] ( 1)-/-/ وسائل الشيعه 9/ 349
[279] ( 1)- سوره بلد، آيات 1 و 2.
[280] ( 2)- سوره نحل، آيه 111.
[281] ( 3)- سوره ابراهيم، آيه 37.
[282] ( 1)- نهجالبلاغه، خطبه 47.
[283] ( 1)- سوره نساء، آيه 83.
[284] ( 1)- سوره كهف، آيه 65.
[285] ( 2)- سوره كهف، آيات 69 تا 77.
[286] ( 3)- سوره كهف، آيه 82.
[287] ( 1)- اصول كافى 1/ 401.
[288] ( 1)- وافى ج 1، جزء اول، ص 112 و 113، باب وقايع نزد ظهور امام.
[289] ( 1)- الكامل فىالتاريخ، ج 3، ص 59. نامگذارى به تراويح به اين جهت است كه بعد از هر چهار ركعت مىنشينند و استراحت مىكنند( حاشيه كتاب اجتهاد در مقابل نص، ص 255.
[290] ( 2)- بخارى، كتاب الصوم فضل من قام رمضان.
[291] ( 1)- الكامل فى التاريخ 3/ 59.
[292] ( 2)- مسند احمد 5/ 406.
[293] ( 1)- موطأ، باب ما جاء عنالنداء فى الصلاة، 1/ 72
[294] ( 2)- الاستغاثه 1/ 24- 23.
[295] ( 1)- فقه تطبيقى به نقل از دلائل النبوة 2/ 191.
[296] ( 2)- تفسير مفاتيحالغيب( الكبير) 1/ 206- 204.
[297] ( 1) مسند احمد 1/ 335.
[298] ( 2)- الغدير 10/ 209 و 210.
[299] ( 1)- همان، ص 210.
[300] ( 1)- الغدير 10/ 210.
[301] ( 2)- تاريخ الخلفاء، ص 128.
[302] ( 1)- صحيح بخارى، باب كتابةالعلم 1/ 103.
[303] ( 2)- المراجعات، ص 44.
[304] ( 1)- لسان العرب، 6/ 191.
[305] ( 2)- مصباحالمنير، ص 277.
[306] ( 3)- المنجد، ص 272.
[307] ( 1)- اصلالشيعه و اصولها، ص 13- 12.
[308] ( 1)- سوره انفال، آيه 42.
[309] ( 1)-/-/ كنز العمال 16/ 521
[310] ( 2)-/-/ صحيح بخارى 1/ 103 و ....
[311] ( 1)- سوره نجم، آيات 3 و 4.
[312] ( 2)- خطبه حضرت زهرا( س)، فرهنگ سخنان حضرت زهرا( س)، ص 102.
[313] ( 1)- حاكم نيشابورى در مستدرك و ذهبى در تلخيص به نقل از عايشه داستان آن را آوردهاند، اجتهاد در مقابل نص، ص 403.
[314] ( 1)- سوره منافقون، آيه 4.
[315] ( 1)- سوره روم، آيه 1.
[316] ( 2)- سوره آل عمران، آيه 12.
[317] ( 3)- بحار 22/ 326.
[318] ( 4)- المغازى 2/ 1001.
[319] ( 5)- نهجالحياة، ص 175.
[320] ( 6)- احقاقالحق 11/ 439 تا 415.
[321] ( 7)- شرح نهجالبلاغه ابنابىالحديد 2/ 477.
[322] ( 1)- مرحوم علامه امينى، تنها در ج 6 الغدير از 143 كتاب اهل سنت روايت فوق را نقل مىكند.
[323] ( 2)- بحار 26/ 65.
[324] ( 1)- سوره انبياء، آيه 27- 26.
[325] ( 2)- لهوف سيدبن طاووس، ص 65.
[326] ( 1)- سوره نساء، آيه 54.
[327] ( 1)- صحيح بخارى در آخر كتاب شروط 2/ 187 و ...
[328] ( 1)- الامامة و السياسة، ص 12.
[329] ( 2)- علىبنابىطالب از عبدالفتاح عبدالمقصود، 4/ 277- 276
[330] يوسف صاحبى، اهل بيت از دين دفاع مىكنند (نقدى بر كتاب اهل بيت از خود دفاع مى كنند)، 1جلد، نشر مشعر - تهران، چاپ: 1.
[331] ( 1)-/ الذريعه 2/ 4
[332] يوسف صاحبى، اهل بيت از دين دفاع مىكنند (نقدى بر كتاب اهل بيت از خود دفاع مى كنند)، 1جلد، نشر مشعر - تهران، چاپ: 1.
1) يوسف صاحبى، اهل بيت از دين دفاع مىكنند نقدى بر كتاب اهل بيت از خود دفاع مى كنند، 1جلد، نشر مشعر - تهران، چاپ: 1.