ghaemiyeh.com
سرشناسه : حسامالسلطنه، مرادميرزا، ۱۲۹۹ - ۱۲۳۳؟ق
عنوان قراردادي : [دليل الانام في سبيل زياره بيت الحرام]
عنوان و نام پديدآور : سفرنامه مكه: گزارش وقايع سفر به: استانبول، مكه، مدينه، دمشق، بيت المقدس و .../ سلطان مراد حسامالسلطنه فرزند عباسميرزا؛ بهكوشش رسول جعفريان
مشخصات نشر : نشر مشعر، ۱۳۷۴.
مشخصات ظاهري : ۳۶۰ص.مصور
شابك : بها:۶۰۰۰ريال ؛ بها:۶۰۰۰ريال
وضعيت فهرست نويسي : فهرستنويسي قبلي
موضوع : عربستان -- سير و سياحت -- قرن ۱۹
موضوع : حسامالسلطنه، مرادميرزا، ۱۲۹۹ - ۱۲۳۳؟ق. خاطرات
موضوع : حج
موضوع : سفرنامهها
شناسه افزوده : جعفريان، رسول، ۱۳۴۳ - ، گردآورنده
رده بندي كنگره : DS۲۰۷/ح۵س۷
رده بندي ديويي : ۹۱۵/۳۸۰۴
شماره كتابشناسي ملي : م۷۴-۳۵۴۰
حسامالسلطنه فرزند عباس ميرزا، از چهرگان برجسته قاجارى در نيمه دوم قرن سيزدهم هجرى است كه تا پايان عمر، داراى مناصب متعدد و حكمرانى ايالات مختلف بوده است. مهمترين حادثه زندگى وى، فتخ هرات است كه با توطئه خائنانه ميرزا آقاخان نورى،صدر اعظم وقت، ماجرا، منجر به جدايى هرات از ايران شد. حسامالسلطنه قهرمان اين ماجراست. درباره وى گفته شده است كه وى قوىترين و برجستهترينِ فرزندان عباس ميرزا است و اين از مجموع مناصبى كه به وى واگذار شده به دست مىآيد. در اينجا دو متن بلند و كوتاه، يكى از مهدى بامداد و ديگرى از محبوبى اردكانى، در شرح حال حسامالسلطنه مىآوريم. بامداد درباره او مىنويسد:
سلطان مراد ميرزا حسامالسلطنه پسر سيزدهم عباس ميرزا نايبالسلطنه «(1)» در ربيعالثانى 1233 هجرى قمرى متولد و در دوم جمادىالاولى 1300 ق. درگذشت و در
1) سلطان مراد ميرزا در جلد سوم منتظم ناصرى و همچنين در جلد نهم روضةالصفاء پسر يازدهم عباس ميرزا نايب السلطنه نوشته شده و در جلد قاجاريه ناسخالتواريخ پسر سيزدهم ذكر شده است.
مشهد، در دارالحفاظ حرم حضرت رضا عليه السلام مدفون است. تاريخ وفات او در سنگ قبرش، دوم جمادىالثانيه ذكر شده، درصورتى كه گفته اعتمادالسلطنه (دوم جمادىالاولى) بايد درستتر باشد. در اين سال، پيش از فوت خود به حكومت خراسان تعيين شده بود و قصد عزيمت داشت كه ناگهان در سن 67 سالگى فوت نمود.
محمدحسنخان اعتمادالسلطنه در يادداشتهاى روزانه خود (دوشنبه دوم جمادىالاولى 1300 ق.) مىنويسد: «حسامالسلطنه عموى شاه، با دو سه كرور دولت، امروز شش ساعت به غروب مانده مرحوم شد. اين چند روزه حاكم خراسان شده بود، بيست و پنجهزار تومان پيشكش داده بود. امروز ساعت ديده بودند كه به طرف حكومت برود، به آن دنيا رفت!» ... سلطان مراد ميرزا در اواخر زمان حيات پدر خويش حاكم ارسباران (قراجهداغ) بود. در سال 1253 ق.، هنگام عزيمت محمد شاه به سمت هرات، براى اينكه مبادا درصفحات بختيارى به تحريك بيگانگان اغتشاشاتى روى دهد، سلطان مراد ميرزا با ششهزار نفر به چمنگندمان مأمور شد. در سال 1266 ق. پس از شكست و اعلام سالار و فتوحات نمايان در خراسان، به لقب حسامالسلطنه ملقب گرديد.
سلطان مراد ميرزا در سال 1264 ق. بر حسب انتخاب ميرزاتقىخان اميركبير از تهران براى قلع و قمع سالار به خراسان مأموريت يافت و در سال 1265 ه. ق. پس از احضار حمزه ميرزا (حشمتالدوله) برادرش، سلطان مراد ميرزا به جاى او والى خراسان شد و در سال 1266 پس از اعدام حسنخان سالار در حكومت خود كاملًا مستقل گرديد ...
حكومت وى تا سال 1270 ه. ق. طول كشيد و در اين سال از حكومت خراسان معزول و به جاى او فريدون ميرزا فرمانفرما برادر اعيانيش استاندار خراسان شد فريدون ميرزا پس از دو سال و اندى حكمرانى در خراسان در سال 1272 ق. در مشهد درگذشت و حسامالسلطنه در اين سال براى بار دوم استاندار خراسان گرديد و حكومتش تا سال 1275 ق. ادامه داشت. از طرفى چون اغتشاشات و بىنظمىهايى در هرات روى داده بود و از طرف ديگر امير دوست محمدخان با قرار قبلى با انگليسىها و به تحريك آنها قصد داشت كه هرات را هم ضميمه مستملكات خود بنمايد، به اين جهات، از طرف دولت، به حسامالسلطنه والى خراسان امر شد كه به هرات رفته آنجا را تصرف نمايد. حسامالسلطنه ابتدا سامخان رئيس
اين زعفرانلو را با هزار و پانصد نفر به هرات فرستاد. خوانين هرات او را نپذيرفتند.
حسامالسلطنه خودش بدانصوب حركت كرده آنجا را متصرف شد (هفتمصفر 1273 ق.) چون تصرف هرات از طرف دولت ايران برخلاف ميل باطنى انگلستان بود فتح هرات سبب شد كه ميان انگلستان و ايران جنگ درگيرد. اين جنگ از جنگهايى است كه براى ايران خيلى رسوايى و افتضاح بار آورد و آخرالامر هم به مساعى ميرزا آقاخان نورى،صدر اعظم دستنشانده خودشان، منتهى به عقد معاهده بسيار ننگين و منحوس پاريس در هفتم رجب سال 1273 ق. گرديد و به موجب اين قرارداد، دولت ايران افغانستان را يكسره به دولت انگليس بخشيد. قبل از انعقاد معاهده، حسامالسلطنه قاصدها فرستاد فريادها كرد كه در هندوستان شورش عظيم برپا شده، هرچه از انگليسها بخواهيد خواهند داد بيدار باشيد، مفت نبازيد و نوشت كه از آمدن كشتىهاى انگليسى به بوشهر نگران نباشد، انگليسها هرگز نمىتوانند از برازجان بالاتر بيايند، با وجود مراسلات پىدرپى حسامالسلطنه، فرخخان كاشى را در يازدهم ذيقعده 1272 ق. از راه اسلامبول به پاريس فرستادند. پيش از آن كه فرخخان به پاريس برسد، در هفتمصفر 1273 ق. هرات فتح شد. حسامالسلطنه ضمن فتحنامه عريضهاى به شخص شاه نوشت كه شورش سپاهيان هند شروع شده اگر اجازه مىفرماييد با همين قشونى كه همراه دارم به هندوستان بروم. «(1)» ميرزا آقاخانصدراعظم دستنشانده بيگانگان، در نزد شاه سعايتها كرد و دلايل و شواهدى آورد كه اگر حسامالسلطنه به هندوستان برود سلطنت ايران را هم به رايگان به دست خواهد آورد. محمديوسف هراتى درصفحه 129 و 130 «عين الوقايع» تأليف خود، در اين باب مىنويسد: «انگليسها به ميرزا آقاخان نورىصدراعظم ايران رشوهاى وعده كرده بودند و او خيال پادشاه ايران را از ضبط هرات منصرف نمود و حكمى به مرحوم حسامالسلطنه نوشت كه هرات را تخليه نموده و به مشهد برگردد كه دولت انگليس دست از محاربه بنادر فارس بردارد. مرحوم حسامالسلطنه در جواب نوشت كه حال سزاوار نيست دولت ايران هرات را تخليه نمايد زيرا خسارت فوقالعاده متحمل شدهايم و خرابى وصدمات كلى از هر حيث و هر جهت براى دولت و ملت ايران
1) نامههاى حسامالسطنه سلطان مراد ميرزا در كتابخانه سلطنتى.
فراهم مىشود، ولى ميرزا آقاخانصدراعظم كه تصميم گرفته بود هرات را به دولت انگليس واگذار كند در جواب حسامالسلطنه نوشت: معلوم مىشود شما را خيال سلطنت و پادشاهى بسر افتاده كه به هرات مانده جواب تعليقه دولت را اينطور دادهايد، اگر خود را جزء دولت ايران و خيرخواه پادشاه مىدانيد فوراً هرات را تخليه نموده به مشهد برگرديد».
حسامالسلطنه چون طرف بىمهرى دولت انگليس و ميرزا آقاخان نورى بود، از خراسان احضار و به جاى وى حمزه ميرزا حشمتالدوله در سال 1275 ق. به وزارت ميرزا محخمد مستوفى قوامالدوله به استاندارى خراسان فرستاده شد و حسامالدوله در اين سال به جاى طهماسب ميرزا مؤيدالدوله به استاندارى فارس انتخاب و روانه گرديد. پس از قضيه افتضاحآور مرو در سال 1276 ق. و تلف شدن بيشتر قواى دولت (در حدود سى چهلهزار نفر) شاه در سال 1277 ق. حشمتالدوله و قوامالدوله را از حكومت و پيشكارى خراسان معزول و به جاى آن حسامالسلطنه را از فارس احضار كرده براى بار سوم به حكومت خراسان تعيين نمود و محمدناصرخان قاجار دولو رئيس تشريفات خود را ملقب به ظهيرالدوله نموده به پيشكارى (معاونت) و سردارى (فرمانده لشكر) انتخاب و به خراسان فرستاد. حسامالدوله در مدت حكومت خود كه تا سال 1281 ق. به طول كشيد كارى كه كرد اين بود كه جلو تجاوزات تركمنها را به نواحى خراسان گرفت و مانع پيشرفت آنان گرديد. در سال 1282 ق. به جاى مسعود ميرزا يمينالدوله (ظلالسلطان) براى بار دوم حاكم فارس شد و حكومتش تا سال 1285 ق. به طول انجاميد و در اول سال 1286 ق. به جايش مسعود ميرزا ظلالسلطان به پيشكارى حاج محمدقلىخان قاجار دولو آصفالدوله براى بار دوم حاكم فارس شد. در سال 1287 ق. حسامالسلطنه به حكومت يزد تعيين گرديد، لكن خودش نرفت و به جاى خود ابوالفتح ميرزا (مؤيدالدوله) پسر بزرگ خويش را به حكومت يزد فرستاد.
در اواسط اين سال (بيستم جمادىالثانيه) كه ناصرالدين شاه براى زيارت اعتاب مقدسه عازم عراق (بينالنهرين) گرديد حسامالسلطنه نيز به همراه شاه بود و سمت رياست و حراست اردوى شاه را به عهده داشت. در سال 1288 ق. علاوه بر حكومت
يزد، براى بار چهارم به حكمرانى خراسان نيز تعيين گرديد. در همين سال علاوه بر حكمرانى خراسان حكومت اصفهان نيز در عوض حكومت يزد به عهده وى واگذار شد و او از طرف خود ابوالفتح ميرزا (مؤيدالدوله) را كه حكومت يزد داشت، به پيشكارى محمدحسين مستوفى تفرشى ناظمالملك به حكومت اصفهان فرستاد و حكومت يزد ميردوست محمدخان معيرالممالك داماد ناصرالدين شاه و پسر معيرالممالك (نظامالدوله) واگذار گرديد. در اين سال (1288 ق.) كه براى بار چهارم به ايالت خراسان تعيين شده بود، بر اثر نافرمانى از احكام حاج ميرزا حسينخان مشرالدولهصدراعظم در سال 1289 ق. معزول و به جاى وى حاج حسينخان شاهسون شهابالملك امير تپخان تعيين و فرستاده شد. وى پس از عزل او از ايالت خراسان دشمنى و كينه مشيرالدوله را سخت در دل داشت. در سال 1290 ق. در سفر اول ناصرالدين شاه به اروپا، حسامالسلطنه نيز از ملتزمين ركاب شاه بود. در سال 1291 ق. كه حاج ميرزا حسينخان مشيرالدوله وزير خارجه و وزير جنگ بود، حسامالسلطنه علناً در ملاءِ عام نسبت به او بدگويى مىكرد و در اين باب مشيرالدوله به شاه كتباً شكايت نمود. در اواخر سال 1293 ق. به جاى بديعالملك ميرزا حشمتالسلطنه حاكم كردستان و كرمانشاه شد. در اين هنگام خودش در كرمانشاه مقر حكمرانى خود بود و حكومت كردستان را نيابةً به پسر بزرگ خود ابوالفتح ميرزا واگذار نمود.
اجماعلى از زندگى وى را محبوبى اردكانى در تعليقات المآثر و الاثار آورده و پس از آن نوشته است: در سال 1298 (1297!) به حج مشرف شد و در روز دوشنبه دوم جمادىالاولى 1300، شش ساعت به غروب مانده، در شصت و هفت سالگى به سكته درگذشت ... زن او عاليه خانم نيز روز شنبه 11صفر 1305 درگذشت. وى جد مادرى احمدشاه بود و پس از عباس ميرزا ارشد افراد خانواده قاجار اما سختكش و قسىالقلب بود. ثروت او را سه كرور تخمين زدند. (روزنامه خاطرات اعتمادالسلطنه،ص 243).
گفتنى است كه در تاريخ اين دوره از وى با عنوان «فاتح هرات» ياد شده است.
ادبيات سفرنامه نويسى در دوره قاجاريه به شكل چشمگيرى رشد كرد. از دلايل مهم آن، توجه انديشوران اين عهد به سفرنامههايى بود كه به زبانهاى اروپايى نوشته شده و به دست آنها مىرسيد. البته سفرنامه نويسى در كشورهاى اسلامى رواج مختصرى داشته است اما آنچه به طور مستقيم در اين دوره نقش داشته، سفرنامهنويسى اروپايىها بوده است. شمار زيادى از اين سفرنامهها به دستور ناصرالدين شاه و ديگر درباريان ترجمه شده كه نسخههاى از آنها در فهرست نسخههاى خطى كتابخانه ملى ايران و كتابخانههاى ديگر موجود است. به دنبال اين امر است كه خود شاه و ديگر درباريان، در طى مسافرتهاى خود، اقدام به نوشتن سفرنامه كردهاند. تفاوتى كه وجود دارد آن است كه عمده اين سفرنامهها، بنا به شغل اساسى آنها، مربوط به تفريحات، خوردن قهوه و كشيدن غليان و ذكر احترامات ديگران به آنها و ... از اين قبيل است. با اين حال گاه و بيگاه، مطالب فرهنگى، اجتماعى و تاريخى نيز در آنجا وجود دارد كه ضرورت طبع آنها را ايجاب مىكند. نگاهى به سفرنامه ناصرالدين شاه به اروپا يا سفرنامه عضدالملك به عتبات نشانگر همين رويّه است.
يكى از زمينههاى سفرنامه نويسى اين دوره مربوط به سفرهاى حج است كه شمارى از آنها را در همين مقدمه شناساندهايم. از مشهورترين آنها، سفرنامه فرهاد ميرزا و نايبالصدر و مخبرالسلطنه است كه همگى به چاپ رسيده است. بخش مهمى از اين سفرنامهها، به دليل طولانى بودن راه، مربوط به رخدادهايى است كه در درازاى راه اين سفر، براى مسافران رخ داده است. از همين قبيل سفرنامه مكه محمدولى ميرزا است كه آن را در «به سوى امالقرى» چاپ كرديم. در همين رديف سفرنامه حج حسامالسلطنه است كه همين كتاب حاضر بوده و علىرغم آن كه نظير اغلب سفرنامههاى درباريان، به مسائل شخصى خود فراوان پرداخته اما آگاهىهاى قابل ملاحظهاى از آنچه ديده به دست داده است. جالب است كه سفرنامه نويسان دربارى، اغلب زحمت نگارش كتاب را نيز به خود نمىدادند و براى كار منشى مخصوصى همراه خود مىبردند تا آنچه را كه
والا براى آنها املاء مىكند بنگارند.
از حسامالسلطنه به جز سفرنامه تأليفى بر جاى نمانده اما همين اثر نشانه ذكاوت وى و نيز آشنايى مختصرش با ادب،صنعت و مسائل سياهى و اجتماعى زمانه خويش است.
طبيعى است كه در اين محدوده، قابل قياس با برادرش فرهاى ميرزاى معتمدالدوله نيست، چه او از فرهيختگان رجال قاجارى است. با اين حال، حسامالسلطنه نيز همانند فرهاد ميرزا كه در طى سفر حج خود در سال 1292 سفرنامهاى را با عنوان «هدايةالسبيل و كفايةالدليل» نوشته بود، دست به نگارش سفرنامه خود زد. سفر حسامالسلطنه پنج سال پس از سفر فرهاد ميرزا، در شعبان سال 1297 آغاز شده و تا جمادىالثانيه پنج سال 1298 به طول انجاميده است. براساس آنچه مستنسخ كتاب در پايان نسخه آورده، ميرزا رضاى منشى كه ملازم ركاب حسامالسلطنه بوده، هر روز بر حسب آنچه كه شاهزاده تقرير مىكرده، مطالب را مىنوشته است. مطالب مزبور به سرعت بهصورت مسوده نوشته شده، نه خود حسامالسلطنه و نه ديگرى فرصت تنظيم و انتشار آن را نيافته است. مستنسخِ نسخه مورد استفاده ما مىگويد: «آقاى حسين قلىخان مخبرالدوله، وزير كُلّ تلگرفاخانههاى ممالك ايران كه ... بعد از انجام مشاغل و مهمّات وزارتى و شخصى، (همتشان) مصروف مطالعه و جمع كتب است، مُسوّده اين سفرنامه را به تقريبى دست آورده، درصد استنساخ بر آمدند كه نسخهاى از سفرنامه آن شاهزاده بزرگ براى مطالعه و ضبط كتابخانه خودشان داشته در روزگار به يادگار باقى و برقرار بماند، اين چاكرِ خود را احضار و امر فرمودند كه كاتبى را به جهت استكتاب و استنساخ آن انتخاب و اختيار نمايد. حسبالامر مباركشان درصدد برآمده به هر يك از كُتّاب كه تكليف نمود، به اين جهت معتذر شدند كه از عهده قرائت نسخه مُسوّده بر نمىآييم مگر ديگرى كه تواند براى ما بخواند تا آن كه نوشته شود. اين كار هم مُيسّر نبود و اهمال و تعويق در اجراى امر مطاعشان سزاوار چاكرى ندانسته، لهذا با وجود ضعف چشم و با آن كه به خدمت معيّن بلاتعطيل مأمور بودم، خود اقدام به نوشتن آن نمودم و در مدت پنج ماه به اتمام رساند و از اجراى فرمايش حضرت معظمله خود را نيكبخت دانست. رجاى واثق آن است كه اين خدمت كوچك، لاحق خدمات بزرگ سابق را در حضور مرحمت ظهور مباركشان مشهور و متذكر سازد.»
اين همان نسخهاى است كه ناسخ آن، يعنى نويسنده مطالب فوق، على علىآبادى در سال 1323 ق. آن را با خط بسيار زيبايى كتابت كرده و نسخه وى در كتابخانه مجلس شوراى اسلامى قرار دارد. چاپ حاضر براساس نسخه مزبور انجام يافته است. طبيعى است كه در اين متن، بسيارى از اعلام اشخاص و بويژه جغرافيايى وجود دارد كه اعراب گذارى دقيق آن در شرايط فعلى ناممكن بود. متن نسخه در مواردى اعرابگذارى داشت كه چارهاى جز اعتماد به آنها نبود. لذا به همانصورت ضبط شد. تيترهايى كه در كتاب آمده عمدتاً در خود نسخه بوده جز آن كه اندكى براى زيبايى عبارت اصلاح شده است. مثلًا اگر آمده است «در بيان اسكندريه است» ما تنها، عنوان «اسكندريه» را آوردهايم.
در اينجا مناسب است تا يادى از ادبيات سفرنامه نويسى حج در زبان فارسى داشته باشيم.
1- سفرنامه منظوم زوجه ميرزا خليل در قن دوازدهم، فهرست كتابخانه مركزى دانشگاه، ج 9،ص 1419 ش 2591؛ برگ 779- 764. به زودى چاپ خواهد شد.
2- سفرنامه مكه، ضياءالدين قارى در سال 1129 (منزوى 4031) تنها يكصفحه است.
3- ميسرالحرمين يا حالات الحرمين، مولوى رفيعالدين بن فريدالدين مراد آبادى هندى (منزوى 3999)
4- تذكرة الطريق فى مصائب حجاج بيت العتيق، برلين 454
5- سفرنامه مكه، محمدولى ميرزا، 1261 يا 1260 در «به سوى امالقرى» چاپ شده است.
6- سفرنامه مكه، محمدعلى فراهانى در سال 1263، كتابخانه مجلس، ش 2310
7- سفرنامه مكه، علىخان حاجبالدوله در سال 1263 يا 1285
8- دليل الزائرين، عبدالعلى اديبالممالك، در سال 1272
9- سفرنامه عتبات و مكه، از سيفالدوله در سال 1279، (چاپ شده)
10- سفرنامه مكه، ميرزا علىخان اعتمادالسلطنه در سال 1285، آستان قدس رضوى 4125، ذريعه 12/ 186
11- سفرنامه مكه، از:؟ اهداء به ناصرالدين شاه، به سال 1288
12- الوجيزه فى تعريف المدينه، محمد ميرزا مهندس، در «به سوى امالقرى» چاپ شده است.
13- سفرنامه مكه، محمدرضا بن عبدالجليل حسنى حسينى طباطبايى تبريزى، در سال 1296 (ملك، ش 2357)
14- سفرنامه مكه، شاهزاده خانم معتمدالدوله فرهاد ميرزا همسر نصيرالدوله در سال 1297، كتابخانه شماره 2 مجلس، ش 1225 (فهرست، ج 2،ص 172). به زودى به چاپ خواهد رسيد.
15- دليل الانام فى سبيل زيارت بيتالله الحرام، سلطان مراد ميرزا حسامالسلطنه، در سال 1297، مجلس ش 693. همين كتاب حاضر است.
16- سفرنامه مكه، عبدالحسينخان افشار در سال 1299
17- سفرنامه مكه، حاج ميرزا ابراهيم مشترى طوسى حسامالشعراء، در سال 1300، اين سفرنامه منظوم به چاپ رسيده است، ذريعه 12/ 189، ملك 4834، مجلس 3: 415، دانشگاه 5/ 3806، آستان قدس رضوى 7: 511 (به نقل از فهرست ملك)
18- تحفةالحرمين، نايبالصدر در سال 1305 (چاپ شده است)
19- سفرنامه مكه، محمدحسين بن حاجى ميرزا عبدالصمد قاضى رضوى همدانى در سال 1307 (منزوى 4030)
20- سفرنامه مكه و مدينه و كربلا، از:؟ از 25 رمضان 1309 تا روز يكشنبه 9صفر، كتابخانه امام جمعه كرمان، ش 393
21- سفرنامه حجاز، محمدحسين شهرستانى، ذريعه، ج 12،ص 196
22- سفرنامه مكه، از:؟ در سال 1319 آشناى با چد نسخه خطى،ص 105
23- سفرنامه مكه، مديرالدوله، در سال 1321- 1322، ملك ش 3899
24- سفرنامه مكه، ميرزا داود وزير وظائف، در سال 1324، آستان قدس رضوى ش 6562
25- سفرنامه مكه، لطفعلى اعلايى، آستان قدس ش 4243
26- سفرنامه مكه، از:؟، اهداء به ناصرالدين شاه، به سال 1297، ملى ش 865 ف
27- منازل بين اصفهان و مكه، فهرست نسخههاى خطى كتابخانه فرهنگستان باكو
28- منازل الحج، بند على بن خيراتعلى در سال 1214
29- فتوح الحرمين، محيى لارى، قرن دهم، اين اثر كه سفرنامهاى منظوم است به كوشش ما به چاپ رسيده است. (قم 1373)
3- سفرنامه مكه، محمدحسين فراهانى، در سال 1303، ملى 573 ف (فهرست 1/ 69)
31- سفرنامه حج، آيةالله طالقانى، (چاپ شده است)
32- خسى در ميقات، جلال آل احمد، (چاپ شده است)
33- سفرنامه حج، آيةاللهصافى گلپايگانى، (چاپ شده است)
34- سفرنامه مكه، ميرزا على اصفهانى، در سال 1331، در «به سوى امالقرى» چاپ شده است.
35- سفرنامه مكه، از:؟ در سال 1316، بنا به يادداشت فهرست نويس، نويسنده يكى از درباريان بوده است. كتابخانه آيةالله مرعشى، ش 6388
36- سفرنامه مكه، سيد محمد تاجر طهرانى، در سال 1317. كتابخانه آيةالله مرعشى ش 9008. انشاء الله به چاپ خواهد رسيد.
37- سفرنامه مكه، مخبرالسلطنه مهدى قلى هدايت، (چاپ شده است)
38- سفرنامه مكه، امينالدوله على بن مجدالملك (م 1322) در تهران چاپ شده است
39- سفرنامه مكه، شيخ ميرزا علىصدرالذاكرين تفرشى طهرانى، در دو جلد، ذريعه 12/ 189
4- هدايةالسبيل و كفايةالدليل، معتمدالدوله فرهاد ميرزا (م 1305). به كوشش مجد طباطبايى چاپ شده است
41- سفرنامه حجالبيت، مولى ابراهيم بن درويش محمدالكازرونى، ذريعه 12/ 186.
42- سفرنامه حج و راهنماى حجاج، حسين ذوالقدر شجاعى، (چاپ شده است)
43- سفرنامه مكه، محمد بن اسماعيل الشهير به قيرى، در سال 1247 از شيراز به مكه رفته، كتباخانه مسجد اعظم، ش 2947
44- بزم غريب، محمد على بن محمد رضى بروجردى، در سال 1262، (يادداشتهاى استاد عبدالعزيز طباطبايى از كتابخانه علامه طباطبايى شيراز)
45- انيس الحجاج،صفى فرزند ولى، در سال 1087 (منزوى 3992)
46- سفرنامه مكه، ميرزا جلاير، در زمان محمدشاه، (منزوى 4033)
47- سفرنامه حجاز، هدايتعلى بن شيخ فضل على، سفرى كه همراه حضرت مولانا احساق به حجاز و مكه و مدينه از راه كشتى كرده است، از غره ربيعالاول 1230، (فهرست مشترك پاكستان، ج 10،ص 62)
48- منهاج السعادات، سفرنامه حج، حكيم غلاممحمد دهلوى، (فهرست مشترك پاكستان، ج 10،ص 62)
49- سفرنامه حج، پادشاه خواجه بن رحمتالله خواجه متخلص به نديم، در سال 1298، (فهرست مشترك پاكستان، ج 10،ص 66)
50- سفرنامه حج، محمدحسن جان هندى، در سال 1321، (فهرست مشترك پاكستان، ج 10،ص 67)
51- تحفةالعراقين، سفرنامه مانند خاقانى شروانى، انشاء بعد از 551، (چاپ شده)
52- تاريخ كعبه، محمدمعصوم بن محمدصالح دماوندى، در قرن يازدهم از بند سورت هند تا مدينه، (به كوشش مؤلف همين سطور در دفتر اول ميراث اسلامى ايران چاپ شده)
53- حجازيه، ابوالاشرف محمد يزدى متوفاى سال 762، در مقدمه همين كتابشناسى توضيحاتى درباره آن گذشت.
در اينجا به معرفى برخى از رسالههاى فارسى درباره حرمين مىپردازم. طبيعى است كه بيشتر مقصومان آثار كهن است
كعبه در سال 1039، (به كوشش مؤلف همين سطور در ميراث اسلامى ايران چاپ شده است)
55- توصيف مدينه، سيد اسماعيل مرندى، در سال 1255، (در مجله ميقات چاپ شده است)
56- ترجمه فضايل مكه، حسن بصرى، از اين اثر نسخههاى فراوانى در دست است (فهرست مشترك پاكستان، ج 10،ص 43)
57- مكه، مباركعلى هندى، درباره درازا و پهناى خانه كعبه از گذشته تا وضعيت كنونى، (نستعليق 1240) (فهرست مشترك، ج 10،ص 44)
58- مكه، از:؟، از اين كتاب نسخههاى متعددى در فهرست مشترك پاكستان (ج 10،ص 45) معرفى شده است.
59- احوالات مكه، خواجه محمد پارسا (م 822) (منزوى 3932)
60- الرسالة المباركه، حاجى عبدالرحمان سمرقندى، (منزوى 3982)
61- تعريف الحرمين، از محمود بن محمد، نگاشته 991 (فهرست مشترك، ج 10،ص 15)
62- زاد السفينه فى احوال المدينه، نگاشته 1133 (فهرست مشترك، ج 10،ص 26)
63- مكه، تأليف در سال 1060، (فهرست مشترك، ج 10،ص 23)
64- جذب القلوب الى ديار المحبوب، ترجمه خلاصةالوفاء، (فهرست مشترك، ج 10،ص 17)
65- اخبار حسينيه در اخبار مدينه، ترجمه خلاصةالوفاء در سال 969، (فهرست مشترك، ج 10،ص 11)
66- مساحت كعبه، منزوى (ص 3982) با اين عنوان دو رساله ياد كرده است
67- رساله در احوال مكه معظمه و مدينه مشرفه، آقا محمدعلى كرمانشاهى، (مراةالاحوال، ج 1،صص 135، 149، بنا به آنچه فرزند وى گفته آقا محمدعلى دو رساله در تاريخالحرمين داشته است).
نمايش تصوير
نمايش تصوير
از آنجا كه سفر حج در مسلمانى ركنى است از اركان و پايهاى است از پايههاى ايمان، فرضى است مُبرم و قرضى است مُهم، چنانچه ايزد تعالى فرمايد: وَلِلّهِ عَلَى النّاسِّ حجُّ الْبَيْت مَنِ اسْتَطاعَ إلَيْهِ سَبيلا، «(1)»
در سال فرخنده فال لوُىئيل سعادت تحويل مطابق با سنه يكهزار و دويست و نود و هفت هجرى، اجازت اين سفر را از سركار اقدس اعلىحضرت قدر قدرت ظلاللهى- ارواحنا فداه- حاصل كرده خود را مهيّاى اين سفر ساختم و به تهيه لوازم آن پرداختم و چون معاشرت و مصاحبت عالمى خبير و فاضلى بصير در همه وقت نيكو باشد، لهذا جناب افتخارالواعظين حاجى ملّاابقر واعظ «(2)» را كه از اخيار و ابرار است به جهت مصاحبت خود در اين سفر اختيار كردم و راه اين مقصد را به معاشرت او پيمودم كه گفتهاند: مُعاشرة العلماء شرف الدنيا والاخرة.
1) آل عمران، 97
2) حاجى ملاباقر واعظ از واعظان معروف اين دوره است. عضدالملك در سفرنامه عتبات خود با اشاره به وعظ اومىنويسد: الحق واعظى به اين خوبى پيدا نشود؛ گذشته از فضل و زهد و طراوت لسان و رشاقت بيان، از دعاگويان خاص و فدويان مخصوص دولت ابد مناص است. سفرنامه عتبات عاليات، علىرضا عضدالملك، به كوشش: حسن مرسلوند، ج 162 تهران، 1370
عصر روز شنبه بيست و نهم شهر شعبانالمعظم كه مطابق بود با بيست و يكم مردادماه جلالى و بيست و ششم آذرماه رومى، از خانه خود حركت نموده، راه اكبرآباد را پيمودم و در عزيمت، ملاحظه سعد و نحس ساعت ننمودم، زيرا كه تقديرات سبحانى در همه حال بر تدبيرات انسانى غالب و قاهر است، «(1)» چنانچه به نظم گفتهاند.
يُدبِّرُ بِالنجوم وَلَيْسَ يَدْرى وربّ النَّجم يَفْعَلُ مَا يَشاءُ
و بر نثر گويند: أهل التسبيح والتقديس لايؤمنُونَ بالتَرْبيع وَالتَدليس
هرچند پارسا نِيَم، اما نوشتهام بر لوح جان محبّت مردان پارسا
و در اكبرآباد در باغى كه متعلق است به جناب امينالملك منزل نمودم، و چنين اتفاق افتاد كه به جهت ناتمامى امور شخصيه خود، توقف من در آنجا مِنْ غَير قصد به طول انجاميده به غروب سهشنبه دهم ماه رمضان كشيد؛ و در اين چند روز به تدريج شاهنشاهزاده اعظم افخم حضرت نايبالسلطنه اميركبير- روحى فداه- و اعتمادالسلطنه و حشمتالدوله و جناب جلالت مآب اجل اكرم آقاى مستوفى الممالك و سپهسالار اعظم و ساير احباب از وزرا و مستوفيان عظام قدم رنجه فرموده رسم نوازش و توديع را مرعى داشتند.
غروب سهشنبه دهم شهر رمضان از باغ اكبرآباد به باغ ميرزا مرتضى پسر مرحوم ميرزا زينالعابدين البرز رفتم، موافق محمولِ پستخانه پنج فرسخ مسافت است و تا عصر چهارشنبه يازدهم در باغ مزبور توقف داشتم. باغ مزبور در منتهى اليه خيابان دهكده واقع است. چند بيوتات تحتانى و فوقانى دارد كه در سردر آن ساختهاند و چندان به تزئين آن نپرداختهاند و اين دهكده و باغ از طرف يمين راه بركناره است و در مابين مشرق و شمال افتاده است. مهمانخانه شاهاباد نيز كه نخستين مهمانخانههاى راه قزوين است در طريق اين منزل واقع شده است.
عصر روز چهارشنبه يازدهم رمضان از باغ پسر ميرزا زينالعابدين روانه به سمت سليمانيه شدم و عمارات ديوانى آنجا را كه اندرونى و بيرونى و باغ و حمام و برج عالى
1) در زندگينامه مؤلف خوانديم كه، زمانى كه مؤلف براى بار آخر به حمرانى خراسان منصوب شد، ساعت حركت را مناسب ديدند، اما همان آن اجل وى رسيد و درگذشت!
و قلعه محكم دارد منزل قرار داده تا غروب پنجشنبه دوازدهم در آنجا توقف داشتم. از باغ پسر ميرزا زينالعابدين تا سليمانيه موافق معمول پستخانه، سه فرسخ است و در خارج قلعه نيز كاروانسرا و چند باغ است كه به فراشآباد معروف است. نوّاب مستطاب والا حاجى معتمدالدوله- دام اقباله- در كتاب هدايةالسبيل و كفايةالدليل تفصيل بانى و تاريخ بناى عمارت سليمانيه را مشروحاً مرقوم داشتهاند. «(1)» اسامى اشكال اجداد و اخوان شاه شهيد و اولاد و امجاد خاقان مغفور- طاب ثراه- را كه در تالار دو روى شمالى و جنوبى مُرتسم است مُفصّلًا نگاشتهاند. نام كسى كه از خامهشان افتاده رضا قلىخان قاجار است كه درصفحه رو به مغرب در طبقه اعلى در ابتداى طرف يمين، برقرار است.
غروب پنجشنبه دوازدهم رمضان از سليمانيه روانه نيكىامام شدم. مسافت چهار فرسنگ بود و از روى پلى كه قديماً بر زبر رود كرج بنا نهادهاند گذشتم. منبع اين رودخانه جبال ارنكه است. مهمانخانه حصارك نيز كه در نزديكى قريه كمالآباد خالصه و حسينآباد ملكى جناب امام جمعه طهران است در اين راه است. براى عشا در آنجا پياده شدم. الحق مهمانخانه خوبى است. اصطبل و بهاربند و اطاقهاى مرغوبى با ميز وصندلى و ساير اسباب دارد كه براى عابرين به هيچ وجه معطّلى حاصل نمىشود. چاى و غليان و غذا از هر قسم حاضر و آماده مىكنند و در برابر اطاقها نيز ايوان و باغچه است كه سبز و خرم و آب رودخانه در اطراف آن سارى و جارى است. لاجرم هفت ساعت از شب رفته به نيكىامام رسيديم. اين مهمانخانه از تمام مهمانخانههاى راه قزوين بزرگتر و بهتر است.
سراى وسيعى بنا كردهاند كه اطراف آن حجرات و اطاقها دارد و در برابر اطاقها ايوان است و در وسطش سكويى بر بالاى آبگير ساختهاند كه در اطراف آن باغچهها است كه اقسام گُلها و رياحين در آن كاشتهاند و در نهايت تنقيح نگاه داشته و ابداً اسب و ساير حيوانات داخل آنجا نمىشود. مسكن دواب را در خارج مهمانخانه بنا نموده و در سردر عمارت هم بالاخانهها و مهتابىها ساختهاند كه جاى محترمين است و در نهايتصفا. و در برابر بالاخانهها حوض مُدور و باغ وسيع مشجّر انداختهاند كه بسيار باصفا و رونق. و اين سراچه نمونه از قصر خُرنق است. بالجمله امامزاده نيكى امام در سمت يسار اين سراست.
1) سفرنامه فرهاد ميرزا،صص 21- 20 تهران، 1366
بقعه آن امامزاده را تجديد عمارت كردهاند و تازه و منقّح نمودهاند؛ و در آن بقعه علامت دو قبر است كه هر يك ضريح على حده دارند، اسم يكى هادى و اسم ديگرى علىنقى است. از قرارى كه مُتولى آنجا تقرير كرد از احفاد حضرت امام موسى كاظم عليه السلام مىباشند و در كتاب بحرالانساب، هادى را از اولاد امام موسى كاظم عليه السلام نوشته و در ميان اولاد محسن بن امام موسى كاظم هم هادى نام هست. چون نيكى در لغت تركى به معنى تازه است از اين عبارت چنين معلوم مىشود كه در قديم آثار قبر آنها ظاهر نبوده بعدها نمودار شده است. و در سمت يمين مهمانخانه نيز تپه مخروطىِ مرتفعى ديده شد كه به حالت طبيعى واقع شده است.
عصر جمعه سيزدهم شهر رمضان از مهمانخانه نيك امام روانه مهمانخانه زياران و قشلاق شدم و مسافت آن سه فرسخ و نيم است. اين مهمانخانه هم شبيه به مهمانخانه حسارك است و تا عصر شنبه در آن مهمانخانه توقف شد. قريب به غروب روز جمعه كه به اين مهمانخانه مىآمدم پنج نفر سواره قزاق نانكلى كه ساكن قريه هشتگرد هستند به جلو آمده و در سر راه ايستاده بودند. به قاعده معموله خودشان بناى اسبتازى و بازى گذاشتند و خيلى خوب از عهده برآمدند. يكى از آنها از شدت عجله بر زمين خورده كلاه و عرقچين او از سرش افتاده و در نهايت چابكى برخاسته سوار شد و به اسبتازى مشغول گشت. انصافاً سوار قزاق ايرانى خيلى باشكوه هستند و نيكو تربيت شدهاند.
عصر شنبه چهاردهم رمضان از مهمانخانه كونِدِه است كه آن هم مانند مهمانخانه حصارك است و از هر جهت مزيّن و منقح. آنچه مشاهده شد در راه قزوين علاوه بر چهار مهمانخانه مزبوره، سيزده باب قراولخانه نيز در امامزاده معصوم و نزديك پُل رودخانه كرج و كريمآباد ملكى جناب حاجى ملاعلى مجتهد- سلمهالله- و محاذى قلعه عبداللهخان و در محاذات باغات كلاك و محاذى چمن كمالآباد و در سر پل كردان و در باغات هَشتگرد و باغات هيو و محاذى كرنه و محاذى يونسآباد و محاذى بيدستان و اول باغات قزوين ساختهاند و پنجاه و دو پُل بر روى مجراى آب و سيل بنا كردهاند كه كالسكه و عراده به سهولت عبور مىكند و تسطيح اين راه و ساختن مهمانخانهها و پُلها و قراولخانهها تماماً باهتمام جناب امينالسلطان و مراقبت آقاباقر ارباب به اتمام رسيده است و الحق خوب ساختهاند.
اگر اين خط اتصارى به رشت يا آذربايجان پيدا كند آنگاه مفيد فوايد كلى خواهد بود.
بالجمله شب را كه وارد دروازه قزوين شدم، از قرارى كه مشاهده و تحقيق شد دروازههاى شهر قزوين را تماماً تجديد عمارت كردهاند و خوب ساختهاند. از آن جمله، همين دروازه بود كه از طرف طهران آمده داخل شديم، سه دهنه دارد و در برابر آن خيابان طويل و سيعى است كه هزار و هفتاد ذرع طول آن است، ولى در اطراف آن خيابان خانههاى مخروبه بسيار است كه هنوز تجديد نكردهاند و بدين جهت بىشكوه است. مهمانخانه عظيمى در سمت يمين خيابان ساختهاند كه بناى آن بسيار عالى است، درب طويله و كالسكهخانه از طرف يمين خيابان است و درب ديگرش از پهلوى خيابان عالىقاپى است. بالاخانهها و اطاقهاى تحتانى و فوقانى عمارت مهمانخانه محاذى همن خيابان عالىقاپى است و در جنب مسجد واقع گشته است. و ديوارهاى برابر عمارت كه محاذى خيابان است از سه شمت شباك چوبين دارد كه خيابان و اشجارش از عمارت نمودار است. شبها كه چراغهاى مهمانخانه را روشن مىنمايند خيلى باشكوه و باصفا است. بالاخانههاى اين مهمانخانه بسيار وسيع و عالى است و جنوباً و شمالًا به مهتابى باز مىشود. مهتابى شمالى عرضاً و طولًا وسيعتر از مهتابى جنوبى است و در سمت شرقى و غربى مهتابى نيز دو اطاق بنا كردهاند كه بسيار مزين است. و در تمام بيوتات تحتانى و فوقانى اسباب پذيرايى و لوازم راحت آماده و جمع است، مشتمل بر ميز وصندلى و لاله و شمع. پلههايى كه از آنها به بالاخانهها روند از تخته ساخته شده. فرش زيبايى از ديباى فرنگى با مبلهاى ظريف در رديف يكديگر بر آن گستردهاند. بالجمله وضع بناى اين مهمانخانه بسيار باشكوه است؛ حتى در فرنگستان نيز با همه اسباب تزئين كمتر مهمانخانه به اين طرز و آيين ساخته شده است. در اول ورود به شهر قزوين مهمانخانه را گردش كرده، بعد به عمارت ديوانى آنجا كه از عهدصفويه به دولتخانه موسوم و معروف است رفتم. چون ماه رمضان بود مخصوصاً شب وارد شدم كه به حاكم و محكوم زحمت استقبال ندهم. اجزا و اتباع را در مهماندارى جناب حاجى ملاباقر واعظ در سراى مهمانخانه قرار دادم و خود با فرزندى
ابوالنصر ميرزا «(1)» و محمد ميرزا به منزل نواب عضدالدوله رفتم. چون قزوين در مست غربى طهران واقع است، حركت از طهران به قزوين غالباً رو به مغرب است و شهر قزوين در دامنه كوه البرز واقع است و از شهر تا ابتداى دامنه كوه، يك فرسخ مسافت است و بانى شهر قزوين چنانچه مورخين نوشتهاند شاپور ذوالاكتاف بوده و الَموت هم در شش فرسخى قزوين واقع است. امراء دولت اسماعيليه قلاع محكمه در جبال الَموت بنا كردهاند كه آثار آنها باقى است و گويند از قلاع نامى آنها قلعه لامسه است كه بسيار محكم و مستحكم است و الَموت مابين مشرق و شمال قزوين است. و سور قزوين را زبيده زن هارونالرشيد بنا كرده است. و لفظ قزوين كه برحسب اعداد حروفصد و هفتاد و شش مىباشد تاريخ بناى سور است.
يكشنبه پانزدهم رمضان در منزل نواب عضدالدوله توقف شد. يعقوب ميرزا و اسحاق ميرزا و بعضى از علما و اعيان امروز و امشب به ديدن آمدند و ميرزا حاجى آقا ملاباشى نيز در قزوين براى سفر مكه حاضر شده بود، به همراهان ملحق گشت. دوشنبه شانزدهم رمضان تا عصر در عمارت ديوانى توقف شد و اسباب حركت فراهم آمد اشخاصى كه زحمت مشايعت را آماده (كرده) بودند حاضر شدند. يك ساعت به غروب مانده از شهر قزوين حركت كرده از دروازه گيلان كه معروف به قوى ميدان است بيرون رفتم و اين دروازه را بدين جهت به اين اسم خوانند كه غالباً اغنام را در بيرون اين دروازه به فروش مىرسانند و قوى در تركى به معنى گوسفند است. نواب عضدالدوله و سايرين تا بيرون دروازه مشايعت كرده آمدند، در آنجا وداع كرده معذرت خاستم. منزل امروز قريه آقابابا است كه چهار فرسخ است و تا باغات كه طى شد حركت رو به مغرب بود و از باغات كه بيرون آمديم مابين شمال و مغرب حركت كرديم. نظامآباد نيز در اين راه واقع بود و پس از آن حسينآباد است و از حسينآباد به آن طرف حركت به سمت شمال است. چهار ساعت از شب رفته وارد قريه آقابابا شدم. در كنار جويبار خيمه زده بودند،
1) ابوالنصر ميرزا فرزند حسام السلطنه يعنى مؤلف كتاب است كه پس از درگذشت پدر به حسام السلطنه ملقب شد.
بسيار باصفا بود، قريه مزبوره چند سال است كه به جناب جلالتمآب علاءالدوله اميرنظام انتقال يافته است. قريه معتبرى است. قلعه و گرمابه و يخچال دارد و در بلوك قاقزان واقع است و بلوك مزبور به كثرت رياح مشهور و معروف است امير آخور جناب علاءالدوله نيز كه به سركشى قريه مزبوره آمده بودصبح كه حركت مىنموديم حاضر شد و رسم انسانيت به عمل آورد و در روزگار حاجىآقا محخمد ملكالتجار، مالك اول اين دهكده، بادامستانى در آنجا احداث شده كه پنجهزار درخت بادام دارد.
صبح سهشنبه هفدهم رمضان از قريه آقابابا به سمت بيك كندى ملك خودم كه قريه سه فرسنگ است آهنگ عزيمت نمودم. از طهران تا نزديك بيگ كندى، يعنى تا قريه كوهين كالسكه به سهولت حركت مىنمود و همهجا در كالسكه نشسته بودم و جناب حالى ملاباقر واعظ نيز در كالسكه مصاحب من بود. از قريه كوهين به آن طرف كه اراضى مرتفع و منخفض بود و حركت كالسكه اشكال داشت سوار اسب شدم و در اول ورود به خاك بيك كندى، به سركشى قنات حسامآباد رفته بعد به منزل آمدم و در باغات آنجا در ميان خيمه بسر بردم.
چهارشنبه هيجدهم نيز در آنجا توقف شد و چون شب! ليلةالاحياء بود، خود را براى احيا مهيّا ساختم و به اعمال شب نوزدهم پرداختم. جناب حاجى ملاباقر واعظ هم ذكر مصائب نمودند و ابواب سعادت بر چهره احوال گشودند.
پنجشنبه نوزدهم رمضان از قريه بيك كندى به سمت پاچنار كه شش فرسخ است حركت شد. اراضى اين راه غالباًصعبالمسلك بود ولى پرتگاه نداشت و دز نزديكى به بيك كندى تنگه مختصرى است كه از دو طرف كوهها به يكديگر اتصال دارند و آب قليلى از وسط آن مىگذرد و به جهت اتصالى كه كوهها بهم دارند، وسط آن تنگه هميشه سايه است و آفتاب در آنجا كمتر مىتابد، ولى سنگلاخ است و سواره نمىتوان حركت كرد لهذا پياده رفتم، لاجرم دو ساعت بغروب مانده وارد منزل شدم. خيمهها را نزديك آب شاهرود زده بودند. كاروانسراى پاچنار در كنار رود طارم واقع است و به فاصله قليلى مابين كاروانسرا داخل
شاهرود مىشود، چاپارخانه وسيعى هم در پاچنار ساختهاند. بيوتات فوقانى آنجا اندك خرابى داشت و در پهلوى چاپارخانه آبانبارى به مباشرى استاد اكبر معمار از طرف ديوان اعلى مىساختند كه تا سقف رسيده بود و بسيار خوب و محكم ساختهبودند.
معمار و اجراء اين كار در آنجا خيمه زده مواظب بنّايى بودند. پاچنار جزو خاك طارم سُفلى است و در اين فصل پشه زياد داشت كه شب را خودمان و اتباع نتوانستند بخوابند و چون شب جمعه بود جناب حاجى ملاباقر واعظ امشب هم ذكر مصائب نمودند.
روز جمعه بيست رمضان يك ساعت بعد از طلوع آفتاب روانه منجيل شدم. مسافت تا آنجا چهار فرسنگ بود به واسطه وقوف در نهارگاه، بعد از ظهر وارد منجيل شدم و حركت مابين مغرب و شمال بود. در ابتداى حركت از پاچنار در سمت يمين راه، محوطهاى ديده شد كه چند نفر چكنى در آنجا منزل داشتند. پس از آن مسافتى طى شده به پُل وشان رسيدم. آقاداش سلطان حاكم منجيل تا بدانجا با چند سوار به استقبال آمده بود. در نزديكى پُل مزبور پنج عرّاده ملاحظه شد كه اسباب ضرّابخانه را با آن عرّادهها به اعانت جمعى از عمله به دارالخلافه حمل مىنمودند. در پاى پُل پياده شدم كه بناى آن را تماشا كنم. بسيار پل محكم خوبى است و اين پل را حاجى محمدهادى تاجر ميانجى ساكن قزوين در اواخر دولت شاه شهيد ابتدا كرده است و در اوايل دولت خاقان مغفور- طاب ثراه- به اتمام رسانده است و در زمان حكومت ضياءالملك خرابى بهم رسانيده بود، مرمت كردهاند. اين پُل بالاى رودخانه شاهرود طالقان است كه رود الَموت و رودبار و غيره نيز داخل آن مىشود و رودخانه شاهرود در پاى پل از مابين شمال مشرق به جانب جنوب مغرب مىرود و فاصله ميان طارم سُفلى و املاك عمّارلوى گيلان است. و از پل لوشان تا منجيل سه فرسنگ است در كنار پل آبادى ملاحظه نشد ولى قريه لوشان در نيم فرسنگى پل مزبور واقع است از آنجا آذوقه و لوازم را مىآوردند. از پل كه گذشتيم مابين مغرب و شمال حركت شد، مسافتى كه طى كرديم جنگلى در كنار رودخانه پديدار گشت كه درخت زيتون و ساير اشجار فراوان داشت. به جهت نهار در آنجا پياده شديم و از آنجا كه بيرون آمديم، جاده منجيل از سمت يمين در دامنه كوه واقع بود و ارتفاع و انخفاض
داشت. بعد از آن كه به سراشيب رسيديمصحراى منجيل نمودار گشت. جمعى از سادات و علما و كدخدايان طارم سفلى كه از خدادادخان حاكم خود راضى و از اصلانخان و شاهورديخان و كربلايى مصطفى طارمى شاكى بودند به هيئت اجماع در كنار راه ايستاده بودند، شرح حال خود را بيان كردند كه اين سه نفر خانه ميرزا يعقوب مباشر را غارت كرده، محصول او را ضبط نمودند و انواع تعديات را كردهاند. از آنها كه گذشتيم احمدخان منسوب امير الامراء العظام عبداللهخان والى با دو يدك و چهار شاطر و چند سوار قزوينى از جانب والى آمد. خيمهها را درصحراى منجيل كه مشحون از اشجار زيتون است زده بودند پياده شده استراحتى كردم. باد منجيل كه معروف انفس و آفاق است وزيدن گرفت، طورى شديد بود كه عمود خيمه را در حالتى كه در خواب بودم شكست، ولى بحمدالله بخير گذشت. شدّت هُبوب رياح آنجا به دحدى است كه اغصان اشجار زيتون را متمايل به جنوب كرده است زيرا كه مجرى و مهب اين بار به واسطه آن كه طرف شمال آن جبار است منحصر به سمت اين اشجار است و بدين جهت متمايل به جنوب شدهاند، اگرچه شدت وزيدن رياح خاطرها را مشوش دارد، ولى در تابستان اگر اين باد نباشد از كثرت پشه نمىتوان ايست و زيست كرد. از اول غروب اهتزاز و شدت باد كم شده، شب آرام گرفت. عصرى سادات طارمى آمده تلگراف مكتوبى خدمت نوّاب اعتضادالسلطنه خواستند نوشته دادم، پس از آن سوار شده به تماشاىصحرا و رودخانه رفتم، قريه منجيل قريه معتبرآبادى است و نزديك ملتقاى نهر شاهرود و قزلاوزن واقع است از آن به بعد رودخانه را سفيد رود مىگويند، و پُلى كه هفت طاق دارد در نهايت استحكام بر روى آن ساختهاند كه از آنجا به سمت گيلان مىروند و بناى اين پل را سركار اعليحضرت اقدس شاهنشاهى- ارواحنا فداه- در سفرنامه فرنگستان كه از راه رشت تشريففرما شدند بدين عبارت رقم زد، كلك دُرر سلك مبارك فرمودهاند: «در سوابق ايام پل چوبين بر روى آن بود كه قوافل را عبور از آن بسيارصعب و دشوار بود، حال چند سال است كه از وجوهات خزانه دولتى پُلى در نهايت استحكام به توسط حاجى ملا رفيع بر روى رودخانه مزبور ساخته شده است، انتهى». رودخانه سفيدرود مابين لاهيجان و رشت به بحر خزر مىريزد. در يمين آن بلوك رحمتآباد است و در يسار آن رودبار زيتون.
شنبه بيست و يكم رمضان بعد از طلوع آفتاب از منجيل روانه رستمآباد شديم. مسافت پنج فرسنگ بود و حركت به شمال و مابين شمال و مشرق بود. در ابتداى حركت به تماشاى مُلتقاى قزولاوزن و شاهرود رفتم و چون از پل گذشتم رودخانه در سمت يمين جاده واقع بود و جاده در دامنه كوه و اين راه را مرحوم حاجى ملارفيع از جانب دولت تسطيح و تنقيح كرده و خوب از عهده برآمده است و به سهولت مىتوان گذشت، مسافتى كه طى شد. دهكده آن مرحوم كه بسيار معتبر است و در بين راه واقع است، بازار مطولى دارد كه از ميان آن بايد گذشت و معبر عام است. پس از گذشتن از آنجا در قله كوه در سمت يمين رودخانه سفيدرود بقعه نمودار بود كه مىگفتند مدفن امامزادهاى است؛ ولى اسم و نسب آن از روى تحقيق معلوم نشد. بعد از آن به جنگلى رسيديم كه اشجار زيتون و غيره بسيار داشت. در كنار رودخانه بجهت نهار پياده شدم، بسيار جاى باصفايى بود. آثار پُلى هم بر روى رودخانه نمودار بود كه خراب شده و پايه آن در ميان آب برقرار بود. پس از آن سوار شده به سمت منزل رفتيم، خيام را درصحراى سبز و خرم در كنار رودخانه در خارجآبادى برپا كرده بودند. بسيار خوش هوا بود و شب ابداً پشه نداشت. بعضى از اتباع در پهلوى چاپارخانه در بالاى آبانبارى كه مرحوم حاجى ملارفيع ساخته است منزل كرده بودمد. آبانبار بزرگى است. در بالاى آن مسجدى ساختهاند كه اطراف آن باز است و هفت ستون دارد كه از آجر ساختهاند و عرض هر ستونى نُه آجر است. بالجمله ناحيه رستمآباد چند قريه است و از توابع رودبار زيتون است و چاپارخانهاى در قريه پشته واقع است. اتباع كه در بالاى آبانبار منزل كرده بودند، از پشه و مار آنجا شكايت اظهار كردند. مارهاى متعدده در ميان چوبهاى سقف آنجا ديده بودند كه دُمهاى خود را بهم وصل نموده بودند و از قرارى كه اهالى آنجا مىگفتند مارهاى رستمآباد از ساير حيّات گيلان گزندهتر هستند. قزلاوزن در برابر چاپارخانه رستمآباد واقع است و كوه دُلفك نيز كه در جنوب رشت است و اكثر عوام از هر طرف به سمت آن نماز مىخوانند در پيش رو افتاده و اين كوه را گويند كه يخچال طبيعى دارد و الْعُهدةُ عَلى الرّاوى.
يكشنبه بيست و دوم رمضان از رستمآباد به سمت امامزاده هاشم روانه شديم و حركت مابين شمال و مشرق بود و راه اين منزل غالباً در دامنه كوه بود. سفيدرود در سمت يمين بود و راه در يسار و اشجار جنگلى به نحوى سطل جبال را محيط شده بودند كه مطلقا مساحت كوه نمودار نبود و از انبوهى درختان اخضر چون باغ مشجّر به نظر مىآمدند و از گردنه سفيد كَتَله به آن طرف راه مُسطّح مىشود و خاك گردنه سفيد است. يك فرسنگ كه رفتيم به نقلبَرْ رسيديم. در دو طرف جاده راهدار خانه ساخته بودند كه در يمين و يسار دو اطاق داشت و سقف آن را چوب بست كرده بودند. مابين دو اطاق، معبر عابرين و مترددين است و يك فرسنگ به امامزاده مانده، رودخانه چندى جارى است كه بزرگ آنها را سياهرود مىگويند. آب تندى دارد. حاجى ملا رفيع پلى از وجوهات خزانه دولت و از ثلث مرحوم حاجى ابوالقاسم يزدى بر روى رودخانه سياهرود ساخته است كه بسيار به كار عابرين مىآيد. امروز هوا ابر بود و ترشح داشت،صحرا و كوهستانها هواى معطّر داشتند و فضاى معنبر؛ پنج ساعت به غروب مانده به منزل رسيديم، چادرها را كنار رودخانه در برابر سدّى كه از چوب ساختهاند برپا كرده بودند. چوبهاى اين سدّ را به شكل مثلث سهپايه ساختهاند. در خارج آب به هم وصل كرده آببندانى كه در اين امر مهارتدارند به ميان آب زده نصب مىكنند و از شاخههاى اشجار بر دو طرف آن مىگذارند كه محكم باشد. و اين سد براى اين است كه آب رودخانه را به بلوكات كهدُم و غيره برسانند و در فصل تابستان كه آب كم است يك ثلث آن داخل دريا مىشود و دو ثلث آن به زراعت بلوكات مىرود و در بهار كه آب آن بسيار است به دريا بيشتر مىريزد.
و مسافت راه اين منزل سه فرسخ و نيم بود؛ از يك فرسخى امامزاده تا رشت خيابان مسطح است و از شدت سبزى و خرمى و سفا و طراوت نظير جنات اربعه است. درختان توسعه كه نوعى از اشجار جنگلى است به ارتفاع بيست ذرع يا زيادتر در اين راه بسيار است و در كوهپايهها هم اشجار بلوط مرتفع قوى فراوان است. بالجمله چون امشب ليلةالاحياء بود جناب حاجى ملاباقر واعظ ذكر مصيبت نمودند و حديث مبارك كسا را
قرائت كردند. بسيار رقت حاصل گشت، بعد از آن به اعمال شب بيست و سيّم پرداختيم.
اكبرخان بيگلربيگى تا به اين منزل به استقبال آمده بود.
دوشنبه بيست و سيّم رمضان دو ساعت از طلوع آفتاب گذشته روانه سنكر و بازارچه دوشنبه شديم. مسافت سه فرسخ و نيم بود و حركت مابين شمال و مشرق بود والى گيلان دو درشكه فرستاده بود، يكى را خودمان نشستيم و ديگرى را به جناب حاجى ملاباقر تكليف كرديم. به نزديكى امازاده هاشم كه رسيديم، چون در جانب يسار راه در سطح مرتفعى واقع بود، از درشكه پياده شده سوار اسب شديم. به امامزاده كه رسيديم درختان آزاد چند در آنجا ديدم كه بسيار مرتفع و بلند بود. اطراف بقعه ايوان داشت كه از چوپ ساخته بودند. قبر معصوم نام، متولى قديم آن بقعه، كه در هزار و دويست و نه هجرى مرحوم شده است، در نزديكى در بقعه، در سمت يمين واقع بود و سنگ مرقد او را بر ديوار نصب كرده بودند. سهنفر مشايخ كه از اولاد و احفاد متوليان قديم محسوب مىشدند، در آنجا مقيم بودند. از نسب امامزاده پرسيدم كه از اولاد كيست؟ جواب دادند كه از اولاد حضرت سيد سجاد عليه السلام است به يكى از الواح كه نظر كرديم كاتب آن درويش حسن بود و نسب امامزاده را در بالاى لوح بدين عبارت نوشته بود: شهزاده هاشم بن محمد بن عبدالله بن حمزة بن جعفر بن محمد حنفيّه بن اميرمؤمنان عليه السلام.صحت آن لوح نيز بر من معلوم نشد. قدرى را ملامت كردم كه چرا در امتداد اين همه روزگار تصحيح نسب آن بزرگوار را نكردهاند، تعهد كردند كه بعدها تصحيح كنند. در كتاب بحرالانساب، هاشم را از اولاد ازهر بن امام زينالعابدين عليه السلام نوشته است. بالجمله بعد از زيارت امامزاده مراجعت كرده روانه شديم. دو فرسنگ به منزل مانده، در سمت يمين راه، چاپارخانه معتبرى ديديم كه در خاك قريه سرادان كه از توابع بلوك كهدُم است ساخته بودند.
مرحوم قاسمخان والى، از وجه خزانه دولت بنا كرده است و در آن راه پُلها نيز ساختهاست و در تسطيح خيابان نيز اهتمام نموده است. پس از آن يك فرسخ كه طى كرده به بازارچه پنجشنبه كه در شاه آقاجى است رسيديم. اين بازارچه متعلق به ميرزا عبدالوهاب مستوفى گيلانى است كه در ارضى ملكى خود بنا نموده. بازارچهاى است كه محوطه بزرگ دارد. اطراف آن دكاكين است. اصناف و كسبه در آنجا نشستهاند. روزهاى
پنجشنبه از اطراف بلوكات به آنجا آمده، مايحتاج خود را تا هفته ديگر خريدارى مىكنند و از دو طرف راه خروج و دخول دارد. حمام بزرگى نيز ميرزا عبدالوهاب مستوفى در سمت يك درب بازارچه ساخته كه از رختكن آن دربچهها بهصحرا باز مىشد و خيلى باصفا است. وجه تسميه شاه آقاجى را به اختلاف گفتند، بعضى را عقيده اين بود درخت بزرگى در آنجا بوده است؛ به واسطه بزرگى و ارتفاع آن معروف به شاه آقاجى است و اين لفظ نظير شاهراه است؛ و لفظ آقاج در تركى به معنى درخت است و اعتقاد سايرين اين بود كه يكى از سلاطين در آنجا به دست خود درختى غرس كرده بوده است؛ به اين مناسبت به اين اسم موسوم شده است. بالجمله چون محل باصفايى بود در باغچه محمد نام مستأجر آن پياده شدم،صرف نهار كردم. عمارت آن در وسط باغ به قانون گيلانى، فوقانى و تحتانى آن را از چوب ساخته، بام آن را از سُفال پوشانيدهاند. از آنجا حركت كرده به منزل رفتيم. بازارچه دوشنبه را كه در سنكر است تماماً از آجر و گچ ساختهاند. بانى آن معينالبحار گيلانى و جمعى ديگر بودند. حالا به اكبرخان بيگلربيگى سرتيپ و حاكم انزلى انتقال يافته است. اين بازارچه بهتر از بازارچه شاه آقاجى است و در سردرب آن بالاخانهها ساختهاند. در آنجا نزول كرديم و درخت آزاد مدوّرى كه در هيئت شبيه به درخت نارون است در برابر بالاخانهها واقع بود كه بسيار خوش وضع مىنمود. بيگلربيگى در اين منزل مهماندارى كرده، رسم انسانيت را به عمل آورد. والى و يحيى ميرزاى نايبالحكومه و محمودخان فومنى و ميرزا محمدعلى لاهيجانى ديوانبيگى وعلىخان مشيرالوزاره و ميرزا طاهر پسر ميرزا عبدالوهاب مستوفى تا به آنجا به استقبال آمده، عصر مراجعت نمودند.
سهشنبه بيست و چهارم رمضان پنج ساعت به غروب مانده از سنكر حركت كردم. والى و مستقبلين ديروز مجدّداً در ساعت حركت از شهر آمده حاضر بودند. نايب اول قونسولگرى روس كه بعد از فوت قونسول، مُدير قونسولخانه است، يدكى فرستاده بود.
در بين راه رسيد، داخل قطار يدكها كردند. از سنكر تا شهر رشت دو فرسخ مسافت است و حركت رو به شمال و مابين شمال و مشرق است. در يك فرسخى شهر برادر و اقوام مرحوم ميرزا زكى نايب به استقبال آمده در سر راه ايستاده بودند. درشكه را نگاه داشته به
آنها مهربانى كرده گذشتيم. در نزديكى شهر پلى است كه آن را حاجى محمدباقر ساخته است. اهالى شهر از كسبه و غيره به استقبال آمده به هيئت اجماع ايستاده بودند؛ به آنها نيز تعارف كرده؛ دو ساعت به غروب مانده وارد باغ ناصريّه شدم. اين باغ را مرحوم قاسمخان والى ساخته، عمارت فوقانى و تحتانى در وسط دارد و ضياءالملك نيز كلاه فرنگى در آن طرف پل، كه در ميان باغ است، احداث نموده است. فضاى باغ ناصريّه خيلى باصفا است. عمارات رشت را به واسطه كثرت بارندگى در سقفها سفار بكار برده و با آن بامها را مىپوشانند و اين شهر را در نهصد هجرى بنا كردهاند و لفظ رشت تاريخ بناى آنجا است. بقعه فاطمه، خواهر حضرت على بن موسىالرضا عليه السلام كه در نزد عوام معروف به امامزاده لال شوى است، در شهر رشت مىباشد. گويند جوانى با حالت مستى از آنجا گذشته و آواز مىخوانده است،صدايى شنيده كه گفته است: لال و لاى! فوراً آن جوان لال شده افتاده است. بعد از آن، آن مكان را كاويدهاند اثر قبر فاطمه ظاهر شد.
چهارشنبه بيست و پنجم در باغ ناصريّه اقامت شد. والى وى ميرزا و مشيرالوزاره و حاجى ميرزا نصرالله مستوفى و محمدتقىخان قاجار كه عازم مكه معظمه بود،صبح به تدريج آمدند و نايب قونسول هم با ميرزا عبدالله مترجم لنكرانى، سه ساعت به غروب مانده آمد. مرد زيرك هوشيارى بود اگرچه به توسّط مترجم سئوال و جواب مىنمود ولى گيلانىها مىگفتند، زبان فارسى نيز مىداند بلكه از عربى هم بىبهره نيست. شب را چون عمه مُكرمه كه كوچ محمودخان فومنى است، دعوت كرده بود، به آنجا رفته در گرمابه خانه او استحمام به عمل آمد. در پنج ساعتى به باغ آمدم، هواى رشت به بارندگى معروف است. امشب نيز تاصبح باران مىامد و اسبها و بنه زيادى و چادرها را با حسنخان و بعضى عملهجات از انزالى مراجعت داديم.
پنجشنبه بيست و ششم رمضان در منزل عبداللهخان والى مهمان بوديم. علماى شهر هم به ديدن آمدند. مقارن غروب، مشيرالوزاره علىخان، پسر مرحوم نظامالدوله، كه كاربرداز امور خارجيه گيلان است، به باغ آمد. از تذكره و باشبرد، «(1)» پرسيد كه در طهران رفته و همراه آوردهايد يا نه؟ چون در دارالخلافه به اينصرافت نيفتادهايم، ميرزا
1) ./ پاسپورت
حبيبالله امين تذكره دولت را حاضر كرده و بدين موجب تذكره همراهان را از او گرفتيم كه در ورود به كشتى به روسها نشان بدهند. نايب قنسول روس نيز، ظَهْر همان تذكره را امضا نوشت. همراهانى كه تذكره براى آنها گرفته شد از اين قرار است: اميرزاده ابوالنصر، ميرزا محمد ميرزاى، پسر مرحوم نايبالاياله، جناب حاجى ملاباقر واعظ ملاباشى، ميرزا رضاى منشى باشى، «(1)» ميرزا سيد مهدى حكيمباشى، ميرزا علىخان ناظر، محبوب تحويلدار، تولتقلى آبدار، نجفقلى شاگرد آبدار، محمدصادق فراش خلوت، محمدابراهيم فراش خلوت، بهرام قهوهچى، استاد حسين خاصهتراش، امامقلى پيش خدمت، استاد حسن طباخ و شاگردش مهدى شربتدار و شاگردش، هادىبك نايب فراشخانه، حسينقلى خانى- كه مشيرالوزاره توسط كرد كه ببريم- عطاخان فراشباشى حاجى شكرالله خان تفنگدارباشى، ميرزاتقى برادر ميرزا عليخان، آدم عطاخان، آدم حاجى شكراللهخان، آدم ميرزا عليخان، آدم حاجى ملاباقر واعظ، ملامحمدعلى آدم ملاباشى.
جمعه بيست و هفتم رمضان تا پنج ساعت و نيم به غروب مانده در باغ ناصريه بوديم و بعد به سمت پير بازار روانه شديم كه به انزلى برويم. از شهر رشت تا پير بازار مسافت يك ساعت و نيم است و در جنوب شرقى انزلى واقع است و در طرف شمال و غرب مايل به شمال رشت است و خيابانى تا پيربازار تسطيح كردهاند. كالسكه به سهولت مىرود و اطرافش جنگل است. والى و اعيان شهر نيز با اكبرخان بيگلربيگى انزلى براى مشايعت همراه بودند. چهار ساعت به غروب مانده وارد پيربازار شده به بالاخانه آنجا رفتيم تا بارها را برسانند. چند زورق با نهايت تنقيح در برابر پير بازار حاضر كرده بودند. كشتى بخار سلطانى را هم كه بسيار خوب و ممتاز است قدرى دورتر از دهنه رودخانه نگاهداشته بودند. از پير بازار تا كشيتى سلطانى يك ساعت و نيم راه است و از آنجا تا انزلى دو ساعت راه و از آخر رودخانه تا انزلى مرداب است و طول مرداب هشت ميل است و در امتداد شرق و غرب است كه جيفه تابع رشت تا كَپور تابع انزلى طول آن است و عرض آن سه فرسخ است كه از انزلى تا تولم است و عمق آن در جايى كه عميق باشد، زياده از سه
1) اين شخص كاتب اين سفرنامه است. در اصل مؤلف مطالب را براى او انشاء مىكرده و او با قلم خويش آنها راتحرير و مرتب مىكرده است.
قلاج. «(1)» تا دو ساعت به غروب مانده در بالاخانه پير بازار بوديم. بارها رسيدند، در زورق نشسته روانه شديم. نايبالصدر گيلان و محمدتقىخان قاجار هم كه به مكه معظمه مىرفتند در پير بازار حاضر شده به كرجى «(2)» نشستند. بعد از يك ساعت و نيم به كشتى سلطانى رسيده از زورق به كشتى رفتيم. كرجىهايى كه حامل اثقال بودند و بعضى اتباع در آن سوار بودند به كشتى سلطانى بسته شده به حركت افتاده و بسيار تماشا داشتند. والى و اكبرخان هم در كشتى بوده تا انزلى آمدند. يك ساعت از شب رفته وارد اسكله انزلى شديم. عمارات كنار اسكله را چراغان كرده بودند، بسيار باشكوه بود و كشتى حاجى شيخعلى را هم كه شكتى تجارتى است و بسيار بزرگ، نزديك اسكله بود، آن را هم چراغان كرده بودند. لاجرم از كشتى سلطانى پياده شده به عمارت منچهرخان آمده ايستاده بودند و جمعى از حجاج هم به انزلى آمده بودند كه از اين راه به مكه معظمه بروند. به همه آنها مهربانى را به عمل آورده گذشتيم.
بدان كه شتى بخار را به روسى پِراخْن مىگويند زيرا كه لفظ براخْتُ در لغت روس به معنى بخار است و به فرانسه واپور مىنامند، به جهت آن كه لفظ واپور در لغت فرانسه به معنى بخار باشد و حركت كشتى بخار به دو قسم ممكن است. يكى به واسطه چرخهاى پرهدار و ديگرى به واسطه مارپيچ. قسم اول قديمتر از قسم ثانى است و واضع و مخترع كشتى بخار پرهدار پاينصاحب بوده است. طرز اختراع و سبب كشف اين مطلب را در كتب فيزيك كه از مسايل طبيعيه در آنها بيان مىشود مفصلًا نوشتهاند. اين سفرنامه را موقع ذكر آن نباشد. بالجمله بعد از آن كه پاپنصاحب كشتى بخار پرهدار را اختراع نموده و بساخت، كشتى بانان ديدند اغلب آنها و پاروزنان به واسطه اختراع كشتى بخار بيكار خواهند ماند، كشتى پاپن را شكستند و مخترع را مأيوس نمودند. سالها اين اختراع متروك
و نارواج ماند تا در سنه 1812 مسيحى، كه تاكنون كه سنه 1881 مسيحى است، نزديك هفتاد سال مىشود، قولتونصاحب، پرههاى متحرك پاپن را اختيار نموده سبب رواج كشتى پرهدار گشت و اول كشتى بخار كه در بحار، سيّال و سيّار شد، نان آن ذوذنب بود. و واضع و مخترع كشتى مارپيچدار يكى از مهندسين سُوئِدْ بود كه در سنه 1736 مسيحى اختراع نمود، اگرچه تاريخ اختراع آن قبل از تاريخ رواج كشتى پرهدار به نظر مىآيد، ولى چون پاپنصاحب پيش از اختراع مهندس مزبور مخترع كشتى بخار پرهدار شده بود و سالها متروك ماند تا قولتونصاحب رواج داد، بنابراين اختراع پرهدار مقدم بر مارپيچ است. وضع كشتى پرهدار اين است كه چرخ پرهدار داراى پرههاى متعدد است و در منتصف طول كشتى از دو طرف نصب شدهاند، متصلًا بر آب مىخورد و نقطه اتكايى حاصل نموده كشتى را به جلو مىبرند. وضع كشتى مارپيچدار اين است سه يا چهار پره منحنى كه هر يك به شكل سطح مارپيچى است، در عقب كشتى واقع است و در حول محورى حركت مىنمايند كه متوازى است با امتداد طول كشتى و به واسطه مارپيچ بودن آن پرهها اين آلت مانند پيچ به آب فرو رفته حركت مىنمايند و به همان ترتيب كشتى را حركت مىدهد. و كشتى سلطانى واپور بخار پرهدار بود، طول آن سى و يك ذرع و تقريباًصد فوت است.
شنبه بيست و هشتم رمضانصبح در اطراف عمارت معتمد گردش كردم. اين عمارت در وسط باغچه واقع است. اطاقهاى فوقانى و تحتانى دارد و اطراف آن از چهار سمت ايوان است و تختهپوش كردهاند عمارت خوش طرحى است و حمام خوبى هم در سمت غربى آن ساختهاند كه رختكن آن از يكطرف به باغچه عمارت درْبچه دارد. عمارت ديگرى هم در سمت شرقى آن در اين دولت ساختهاند كه آن هم با اختصارش خالى از امتياز نيست و بعد از گردش عمارت معتمدى، بيرون آمده به تماشاى برج سلطانى رفتم.
اين برج را جناب ميرزا سعيدخان مؤتمن الملك كه اكنون به توليت آستانه مقدسه رضويه سرافرازى دارند، در زمانى كه وزارت امور خارجه و اداره حكومت گيلان را داشته است از جانب دولت بنا كردهاند. بعد به توسط ميرزا محمدحسين مستوفى كه از جانب مرحوم نظامالدوله نايبالحكومه گيلان بود ساخته شد. پس از آن، جناب معتمدالملك در حكومت گيلان ناتمامى آن را به اتمام رسانيدند. اين برج پنج مرتبه است
و جميع مراتب از هر طرف ايوان و غلام گردش «(1)» دارد و بناى آن تماماً از آجر و سنگ و گچ است مگر همان غلام گردشها كه از چوب مُنقّش است و تمام اسباب لازمه از فرش و ميز وصندلى و آينه و اسباب چراغ خوب در آنجا موجود و آماده است و سمت شرق و شمال آن دريا است و به جهت حفظ از رطوبت هوا، دو سمت آن را كخه به دريا نظر مىكند، پردهاى از نى كشيده بودند. ارتفاع اين برج تقريباً بيست و دو ذرع است. سدى در پايين عمارت در كنار آب مرداب ساختهاند. از سمت شرقى به واسطه رخنه آن خرابى به هم رسانيده است. امروز هوا اعتدالى داشت و آفتاب طالع و دريا ساكن و آرام. كشتى حاجى شيخعلى امروز به حركت افتاد، پارهاى از حجاج از قبيل نايبالصدر و ميرزا مهدى برادر اكبرخان با اين كشتى رفتند. از قرارى كه مىگفتند، كشتى مزبور چندان اعتبارى ندارد. به اين جهت با آن كشتى حركت ننموده منتظر كشتى كمپانى روس شديم كه روز يكشنبه موعود آمدن آن است. انزلى در شمال رشت و غربى بوغاز مُرداب واقع است و سه طرف آن آب است و يك طرف آن خشكى و متصل به طوالش مىشود نظير شبهالجزيره است و در سمت شرقى آن جزيره است كه آن را غازيان گويند. مابين غازيان و انزلى كه مُرداب داخل دريا مىشود، سيصد و شصت ذرع طول آن است. و در غازيان آبادى و تلگرافخانه و باستيان «(2)» است. اما باستيان آنجا به جهت طغيان آب ويران و خراب است. و در غازيان يك ذرع كه زمين را حفر مىكنند، آب شيرين بيرون مىآيد و در سمت جنوب انزلى جزيره است كه آن را ميان شيته مىنامند و قريب هشتاد ذرع طول آن است و منتهاى عرض آن سيصد ذرع و در مابين آن دو جزيره از ميان مرداب، نىها روييده، بالا آمده است و آنجا را اهالى انزلى قلم گودى مىنامند و از قرارى كه مىگفتند آن محل در قديم خشك بوده، به مرور دهور مغمور آب شده است. بالجمله انزلى آبادى معتبر از خانهها و كاروانسرا و بازار و توپخانه و سربازخانه دارد. بازارچه طويلى هم در كنار اسكله واقع است كه از هر قبيل اصناف در آنجا نشستهاند و اين بندر استعداد همه نوع آبادى دارد كه از جانب دولت قاهره بذل اهتمامى بشود، مانند بنار خوب فرنگستان خواهد شد.
يكشنبه بيست و نهم رمضان، وعده آمدن كشتى كمپانى روس بود و نايب قونسول روس هم به همين ملاحظه از شهر رشت تا انزلى آمد كه ما را راه بيندازد، اما كشتى نيامد و از موعد خود تخلف كرد. والى هم براى راه انداختن ما تا امروز در انزلى بود، چون عيد فطر در پيش بود و بايد براى تهيه ملزومات عيد در شهر باشد، اجازه خواسته از انزلى رفت.
امشب شش ساعت از شب رفته باران آمد و در نه ساعتى، باد شديد وزيدن گرفت بطورى كه پارهاى از اشجار باغچه عمارت معتمدى شكست و در دريا هم انقلاب عظيمى بهم رسيد كه ازصداى آب خواب ممكن نبود. دو كشتى تجارتى روس هم پيش از تلاطم دريا آمده لنگر انداخته بودند. تلاطم دريا زنجير لنگر يكى از آنها را كه دورتر بود گسيخت و عنان اختيار را از دست كپيتان و سكّان كشتى بيرون برد. طوفان و طغيان دريا نيز آنان را به تزلزل انداخت و در حركت مقهور ساخت. كپيتان كشتى اول كه نزديكتر بود، به احتياط آن كه مبادا كشتى عنان گسيخته به طرف كشتى او بيايد و آن را بشكند لنگر كشتى را كشيده به حركت انداخت. تلاطم دريا زمام اختيار را از دست او بيرون برده، هر دو كشتى را به كنار غازيان آورد. آن كه كوچكتر بود به ساحل انداخته به كلى شكست و آن كه بزرگتر بود در نزديكى ساحل به گل نشست و پارهاى از اسباب آن معيوب شد، ولى بحمدالله به ساكنين اين دو سفينه آفت و آسيبى نرسيد و از حادثه غرق وصدمات ديگر مصون و مأمون ماندند. از قرارى كه اهالى انزلى مىگفتند كه تا به حال ديده نشده كه طغيان بحر خزر، كشتى بخار را به كنار مرداب بيارد و اين حادثه را از غرايب و عجايب مىشمردند. امشب تلگرافى از جناب سپهسالار اعظم رسيد، احوالپرسى كرده بودند، جواب نوشتم.
دوشنبه سلخ رمضان، نايب قونسول با اكبرخان بيگلربيگى در كرجى نشسته به غازيان رفتند كه حالت آن دو كشتى را مشاهده كنند و اگر عمله و اسباب براى خلاصى و مرمت آنها لازم باشد آماده نمايند. خودمان هم در عمارت فوقانى معتمدى با دوربين نگاه مىكرديم و حالت آن دو كشتى و انقلاب دريا و طغيان آب را مشاهده مىنمودم.
بيگلربيگى مراجعت كرده، شرح حالت آنها را بيان نمود. از قرارى كه معلوم شد تا طوفان شديد نشود يا كشتى بزرگ ديگر بر آن كشتى به گل نشسته، نه ببندند، ممكن نيست بتوانند آن را حركت بدهند. نهخداى كشتى چهل تومان به غواصان دريا داد كه بروند لنگر كشتى
را با بقيه زنجير بيرون بياورند. غواصها هم رفته بيرون آوردند، اگرچه زنجير و لنگركشى خيلى وزين و سنگين است، اما هر جسم وزينى كه در آن فرو رفته باشد از وزن آن بقدر وزن مقدار مايعى كه جسم وزين قائممقام آن شده، كاسته مىشود. اسامى بادهايى كه در دريا و مرداب مىوزد و اغلب آنها باعث انقلاب و طغيان دريا مىشود، به اصطلاح اهالى اينصفحات گيلاور و خزرى و دشت وا و كنار وا و گيلوا و كندقوش است. آنچه از اين بادعا باعث طغيان آب مىشود، باد خزرى است كه از جانب شمال و قريه خزر مىوزد و باد دشت وا كه از مغرب مىآيد و باد كنار وا از جنوب مىآيد و آب مرداب را به دريا مىبرد؛ و آنچه ضرر ندارد باد گيلاور است كه از جنوب مىوزد و براى كشتى خوب است و آن را گيلاومى نيز گويند؛ و باد كيلْوا از مابين جنوب و مشرق مىآيد و باد كندهقوش از طرف مشرق مىوزد.
سهشنبه غره شوالالمكرم تلاطم دريا آرام گرفت. چون موعد حركت پست بود مشغول تحريرات دارالخلافه شده عريضه مفصلى بطور كتابچه، به حضور مهر ظهور اعليحضرت قدر قدرت شاهنشاهى- روحنا فداه- عرض كرده خدمت حضرت مُستطاب اشرف والانايبالسلطنه اميركبير- روحى فداه- فرستادم كه از نظر انور همايونى بگذراند و در آن عريضه، بعضى از خدمات خود و حوادثى كه بر اين بنده درگاه وارد آمده بود مفصلًا عرض نموده به دعاى وجود مبارك ختم كردم كه در اين سفر در هر يك از اماكن مقدسه و زيارت مشاهد مشرفه نيابت خاص از وجود مسعود فايضالوجود ملوكانه- روحنا فداه- خواهم داشت. سه ساعت به غروب مانده، به جهت مشاهده آن دو كشتى روس كه از تلاطم درياصدمه ديده بودند، در كرجى دولتى سوار شده، در مدت بيست دقيقه به غازيان رفتم. كشتى بزرگ كه به گل نشسته بود، نزديكتر بود در كنار آب، از دور تماشا كردم. ناخداى كشتى احترام كرده به چابكى، چندصندلى از ميان كشتى بيرون فرستاد كه در كنار آب بر روى آنها بنشينيم. ما هم ناخداى كشتى سلطانى را به احوالپرسى او فرستاده پيغام داديم كه به جهت اصلاح آن كشتى هر نوع اسبابى لازم باشد از حكومت حاضر و موجود خواهد شد. خواهش و اصرار كرد كه به ميان كشتى رفته تماشا كنيم و فوراً نردبانها و تختهها از ميان كشتى بيرون ريختند و بر روى آب معبرى براى ما ساختند. ما هم به ميان رفته،صُفه و اطاقها و انبار آن را تماشا كرديم. شصت ذرع طول داشت و هفت
ذرع عرض و اسم آن به لغت روس كوما بود. پس از بيرون آمده به تماشاى كشتى ديگر رفتم. آنچه تختههاى كشتى بود همه را طغيان دريا شكسته به ساحل غازيان انداخته بود.
چيزى كه باقى مانده آهنآلات و پارهاى از اسباب كشتب بود. با ناخداى كشتى كهصحبت مىداشتم، بيچاره حيران و مبهوت بود و از قرارى كه تقرير مىنمود، اين كشتى متعلق به يكى از زنهاى روسى است كه در بانك گرو گذارده و اختيار آن با اجزاى بانك است. تلگرافى به آنها نموده از اين حادثه خبر داده است.
چهارشنبه دوم مهر شوال به تماشاى توپخانه انزلى رفتم. توپخانه جديدى ساختهاند كه سمت شرقى آن ابنيه فوقانى و تحتانى دارد. فوقانى آن محل نشيمن توپچى و تحتانى محل گذاردن توپها است و به واسطه آن كه مُسقّف است، از باران محفوظ است.
دوازده عرّاده توپ در آنجا ملاحظه شد، سه عرّاده آن دوازده پُوندْ بود و يك عرّاده آن هجده پوند و شش عرّاده شش پوند و دو عراده چهل و دو پوند بود، اما يك عراده چل و دو پوند را در غازيان گذاشته و همه توپها را يكانيكان تماشا كرده الحق آنها را خوب نگاهداشتهاند.
پنجشنبه سيم شهر شوال در عمارت معتمدى بسر رفت. چون آمدن كشتى به طول انجاميد و از طول توقف دل تنگ بودم كه مبادا امتداد به هم رساند و موسم حج متضيق شود يا آن كه خداى نكرده موفق نشوم، امشب را با جناب حاجى ملاباقر و خواص اصحاب دوازدههزار مرتبه امَّن يُجيبُ الْمُضْطَرَّ إذا دَعاهُ ويَكْشِفُ السُّوء «(1)» به نيت حاضر شدن كشتى خوانديم كه شايد خداوند تفضّل فرموده كشتى معهود يا كشتى ديگر زودتر حاضر شود كه از اين حيرانى و سرگردانى خلاص شويم.
جمعه چهارم شوال تا شب دوشنبه هفتم در انزلى منتظر بوديم و در اين روزهاصبح و عصر به تماشاى دريا مىرفتيم. اهالى انزلى، كرجى زياد بر روى آب داشتند وصيد ماهى مىنمودند و كرجىها را پر از ماهى مىكردند.صيادى آنها بىتماشا نبود. يك قسم ماهى در آنجاصيد مىنمودند كه بسيار بدهيئت بود، اسم آن را اسپيله مىگفتند.
روز دوشنبه هفتم شوال كشتى بخار رسيد، اما واپور معهود روسى نبود و از آمدن آن يأس حاصل بود بلكه كشتى دوّار بود كه به بندر گَز و مشهد سر و عاشوراده و شهرنو
1) نمل، 62
و چكشلر رفته از آن پس به بادكوبه مىرفت. از اينكه حركت و عزم به مقصد ترجيح داشت بر سكون و توقف در آن سرحد، لهذا راضى شديم كه با اين كشى دوّار حركت نموده در دور دريا سيار باشيم. بارها را حمل كشتى نموده، خودمان دو ساعت از دسته «(1)» گذشته، در كشتى سلطانى سوار شده به كشتى بزرگ رسيديم. يك ساعت و يك ربع طول كشيد تا وارد كشتى مزبور شديم. طول اين كشتى دويست فرت بود و عرض آن بيست و پنج فرت و فرت قوّتصد و بيست اسب داشت و در ساعتى دو فرسنگ به آرامى حركت مىنمود و چهلهزار پُوت بارگير آن بود كه هر پوتى پنج من و نيم تبريز است و ساعتى سى و پنج پوت نفت سياه در آن مىسوزاندند و اين كشتى را در سنه 1859 مسيحى ساخته بودند و دويست و نودهزار منات خرج اين كشتى شده تا به اتمام رسيده است و منات در روسيه قرطاس است كه چاپ زده علامت گذاردهاند و قريب سههزار و پانصد دينار داد و ستد مىشود. و اين كشتى منسوب به برادر امپراطور بود و به اسم او مىناميدند. ناخداى اين كشتى پيرمرد سرخروى ماهرى بود و نايب او كه نيكولا نام داشت، مرد خوشمنظر نيكمحضرى بود و اغلب اجزاى كشتى با ادب بودند و سيصدصالدات به چكشلر مىبردند و آب خوراكى اين كشتى را از آب رودخانه و لگا كه تفصيل آن در موقعش ذكر خواهد شد برداشته در كشتى تقطير مىنمودند. آبصاف شيرين گوارايى بود و در اين كشتى جمعى از زوار ارض اقدس بودند كه از بندر گز عزيمت زيارت داشتند و جمعى از حجاج بيتالله الحرام بودند. امروز دريا تلاطم داشت و احوال اكثر اهالى كشتى را منقلب نمود. كسى كه احوالش بر هم نخورد، خودمان و دو سه نفر از اتباع بود. باقى اجزاء منقلبالاحوال، در منازل خود افتاده بودند و مصداق فَاذا رَكِبُوا فِى الْفُلْكِ دَعُوا اللّهَ مُخْلِصينَ لَهُ الدّين «(2)»
بودند، ولى بحمدالله به خير گذشت و دريا كمكم آرام گرفت و ساكنين كشتى به حال آمدند. بعد از بيست ساعت راه، نزديك بهصبح از محاذات مشهد سرگذشتيم.
سهشنبه هشتم شوال كهصبح طالع بود، به عاشوراده رسيديم، اما كشتى در آن
محاذات راهى نداشت كه نزديك عاشوراده برود، زيرا كه آن نقطه دريا براى حركت كشتى مساعدت نداشت كه بتوان تا به آنجا رفت و عبور از آنجا خطر داشت و بايد از محاذات آنجا گذشته به بندر گز بروند و ثانياً به عاشوراده بيايند. لاجرم در محاذات عاشوراده چند دقيقه مكث نموده،صاحب منصبهايى كه در آنجا بودند، در سه عدد كرجى نشسته داخل كشتى كمپانى شدند و در سر ميز با اجزاى كشتى نشسته، مشروبات و غذاصرف نمودند و بهصحبت مشغول شدند. سه نفر زن هم همراه داشتند و به همين نحو در سر ميز بودند تا كشتى كمپانى ساعت ديگر به محاذات بندر گز رسيد و در آنجا لنگر انداختند. امروز كشتى تا اينجا رو به مشرق حركت مىنمود و دريا آرام بود و چون به محاذى بندر گز رسيد لنگر انداختند. چهار ساعت توقف شد. زوار مشهد به بندر گز رفتند. مرد شيعه افغانى تا بندر گز، به عزم زيارت مكه معظمه از رشت آمد، از انقلاب و تلاطم دريا به وحشت افتاد، از زيارت بيتالله منحرف و منصرف شده، از راه بندر گز عازم مشهد مقدس شد. تلگرافچى اين بندر به ميان كشتى آمده از من ديدن كرد. از حالات طهران از او سئوال كردم، از مژده استقامت مزاج مبارك بندگان اعليحضرت اقدس ملوكانه- ارواحنا فداه- مرا خشنود ساخت وصورت تلگرافى هم از جناب مخبرالدوله بيرون آود كه حسبالامر ابلاغ به سرحدات كرده بودند كه سپهسالار اعظم از تمام مناصب و مراتب خلع شده به حكومت قزوين منصوب شد. بالجمله بعد از چهار ساعت، كشتى حركت كرده رو به مغرب رفت و ثانياً نزديك عاشوراده آمد.صاحب منصبهايى كه با سه نفر زن به ميان كشتى آمده بودند مارجعت به عاشوراده كردند و بعد از رفتن آنها كشتى به حركت افتاده از سمت شمال به چكّشلر رفت. دو ساعت از شب چهارشنبه گذشته به محاذات چشكلر رسيده، لنگر انداخته اقامت كرد.
چهارشنبه نهم شوال تا دو ساعت از دسته گذشته، در لنگرگاه چكشلر بوديم. از چشكلر كرجىها آوردند.صالداتها را با اجمال و اثاقلشان به آنجا بردند، ازدحام كشتى كمتر شد و راكبين كشتى كه در تنگناى اجتماعصالداتها گرفتار بودند خلاص شدند، زيرا كه در اين سه روز تمام، سطحه كشتى مملو ازصالدات گشته، راه عبور و مرور بر ساكنين بسته بودند و بدين جهت بر اهل كشتى بسيار بد گذشت و رفتن آنها فرجى بعد از شدت شد و فرحى بعد از كربت.
عَسىَ الْكَرب الّذى امْسَيْتَ فيهِ يَكُونُ وَراثَه فَرَج قَريب
لاجرم چند نفر ازصاحب منصبهاى روس با سردار كه در چكشلر بودند و يك نفر زن به ديدن ناخدا و اجزاى كشتى آمدند، مشروباتصرف كردهصحبت داشته رفتند. دولت بهيه روس در چكشلر آبادى و استعداد زياد فراهم آوردند و قلعه خوبى در كنار دريا ساختهاند. با دوربين كه ملاحظه كرديم خيلى محكم و مستحكم بود. بازار و انبار و آبادى دير هم بنا كردهاند و بيرق دولتى خودشان را هم در بالاى منجنيق نصب نموده آلاچيقهاى متعدد در آنجا زده بودند. تراكمه كه مطيع و خادم بودند، در آنجا سكنى داشتند و اسبهاى زيادى در آنجا جمع بود و جمعيت فراوانى در كنار دريا جمع شده تماشاى كشتى مىنمودند و اردوى معظم منظمى نيز در آنجا بود كه عساكر وافر داشت.
پنجشنبه دهم شوال رو به شمال حركت شده، دو ساعت و نيم به دسته مانده، به نزديكى شهر نو رسيديم. شكتى لنگر انداخته اقامت كرد. آفتاب كه طالع شد از كشتى بيرون آمده خواستيم به تماشاى شهر مزبور برويم. از اسكله تا لنگرگاه كشتى، پل ممتد مطولى ساختهاند كه دو ثلث آن از تخته و چوب است و ثلث ديگر از سنگ و خاك. اين شهر از دولت عليه ايران به دولت بهيه روس انتقال يافته است. سابقاً اسم اين نقطه قِزِلسُو بود؛ چون روسها شهرى در آنجا بنا كردهاند به فارسى شهر نو مىگويند و به روسى لفظى را كه مرادف اين معنى است استعمال كنند. از پل كه گذشته وارد شهر نو شديم. در برابر دريا بازار ممتدى ساختهاند كه دكاكين خوبى دارد. ارامنه نشسته، داد و ستد مىكنند و برابر پُل كليساى خوبى برپا كردهاند و در سمت يمين كليسا، عمارت جنرال قونسول روس است، عمارت عالى خوش منظر است. كارخانه بزرگى هم كه آب شور را شيرين مىكند در برابر پل ساختهاند. املاح آب دريا را با چرخ و آلات كارخانه جذب كرده آب را شيرين مىكند و آب تلخ را از لولهاى كه تعبيه نمودهاند ثانياً به دريا مىريزند. بالجمله شهر نو را به قدرى كه وقت مساعد بود، تماشا و گردش كرديم. الحق در آبادى آنجا خيلى اهتمام كردهاند و عما قريب شهر معتبرى خواهد شد. سلسله كوهى از سمت مشرق به مغرب امتداد داشت و در دامنه آن چند عمارت به فاصله معموله بنا كردهاند و در سه نقطه در جنب كوه
و كنار دريا اردوى نظامى داشتند كه خيمهها برپا نموده مسكن كرده بودند و از راه خشكى در دامنه كوه مزبور، خط چوپهاى تلگرافى را به طرف ولايتى از ولايات روس امتداد داده بودند و راهآهن نيز از شهر نو تا بدانجا مىساختند و در نزديكى اسكله هفده كشتى دودى و بادى لنگر انداخته بودند كه چهارده فروند آنها دودى بودند و سه فروند آنها بادى و كشتىهاى باركش بسيار بزرگى هم در آب ملاحظه شد كه بارها را به ميان كشتى حمل مىنمود.
جمعه يازدهم شهر شوال وارد بادكوبه شديم و تا آنجا قدرى رو به جنوب حركت شد و قدرى رو به مغرب از لنگرگاه سفاين تا شهر بادكوبه پُلهاى متعدده بنا كردهاند. معتبر آنها كه اطول از ساير است، پل گمركخانه است و از تخته و چوب ساختهاند و كشتى در نزديكى اين پُل لنگر اندخته با تخته محكم به اسكله متصل نمودهاند كه راه عبور منفصل نباشد. بالجمله آنچه معلوم شد حاكم و محكوم از روز ورود ما اطلاع نداشتند، با آن كه سفارت روس براى حاكم آنجا پاكت داشتيم، اخبار قبل از وقت را مناسب ندانستيم زيرا كه مقصود از اين سفر اداى واجب بود نه مزاحمت حاكم و ارباب مناصب. كشتى ما كه از دور نمودار شد و بيرق ما شر و خورشيد داشت، مردم خبردار شدند و بناى اجتماع را گذاشتند و در كنار اسكله و پُل جمع شدند. اكثر آنها ايرانى و مسلمان بودند. كمكچى قلعهبيكى شهر، اول به ميان كشتى آمد و اذن ملاقات گرفت و با لباس رسمى آمده مغذرت خواست كه از ساعت ورود شما اطلاع نداشتم و رسمانه هم به حكومت اطلاع داده نشده بود، از قصور خودمان عذر مىخواهيم. از حاكم آنجا جويا شدم. جواب داد كه به ييلاقات تفليس رفته است و نايبالحكومه او در اينجا است و اكنون در خواب است. پاكت سفارت را به او دادم برساند، فوراً گرفته روانه شد و بعد قلعه بيگى با دو نفر نايب اول و دوم با نشانها و لباس رسمى آمده اذن ملاقات خواستند. آنها را نيز اذن دادم آمدند و رسم ادب به جا آوردند و اظهار مسرّت از آمدن ما كردند. ما هم اظهار مهربانى كرديم و رفتند. بعد از آن نايبالحكومه با لباس رسمى و نشانهاى دولتى آمده اذن خواست. او را هم اذن داده، آمد وصبحتهاى مناسب به او داشتيم و بناى مهربانى گذارديم. زبان فرانسه حرف مىزد و فرزندى ابوالنصر ميرزا ترجمه مىنمود. از قرارى كه تقرير مىكرد در راهآهن توپى، در
سالى كه در ركاب مبارك سركار اقدس ملوكانه- روحنا فداه- به تفليس مىرفتم مرا ديده بوده و به ايران هم آمده است. آدم هشيار متينى بود. پس از ختم مجلس از كشتى بيرون آمده به منزل خود رفت. شهر بادكوبه از مداين قديمه ايران است. اكنون جزو بلاد متصرفى روس شده است. در طرف شمال، در دامنه كوه واقع است و خانههاى آنجا بر روى هم ساخته شده است و به قدر بيست و پنجهزار جمعيت دارد كه پنجهزار روسى و ارمنى و باقى مسلمان و شيعه هستند و در كنار درياى خزر اتفاق افتاده، كوچههاى قديم آن تنگ و معوج بوده حالا روسها كوچهها و خيابانهاى وسيع و عمارات عاليه ساختهاند و چند كليسا بنا نهادهاند. باغچه حكومتى آنجا قريب ششهزار ذرع اراضى مضروبى «(1)» است و در وسط شهر قديم با رنج قلعهاى را در بلندى ساختهاند كه خزاين و عمارات ايالت شيروان در آنجا بوده، اكنون آن قلعه باقى است. و از پناهاى قديم مسجدى در شهر است كه از بناى شيخ خليلالله است، حيات و مقصوره ندارد، به طور شبستان ساختهاند و وسط آن را طورى بنا نمودهاند كه مسقف نيست، گويا سابقاً معبد بتپرستان بوده، بعدها سلاطين اسلام مسجد نمودهاند. تاريخ بناى اين مسجد هفتصد هشتصد سال است كارخانه كشتىسازى و تصفيه نفت هم در كنار دريا ساختهاند. برج دختر كه چهل ذرع ارتفاع دارد، در يك سمت قلعه است. فانوس دريا را به جهت هدايت سفاين در آنجا روشن مىكنند و اين شهر آب شيرين كم دارد و بدين جهت، غرس اشجار در آنجا كمتر مىكنند و در يك فرسخى بادكوبه از طرف جنوب، امامزادهاى است معروف به بىبى هيئت كه خواهر امامرضا عليه السلام است و زيارتگاه اهالى آنجا است و خيلى اعتقاد دارند و اين امامزاده معروف به ده شيخ است و در آنجا كليسايى است كه گنبد آن شش گوشه است. لفظ بادكوبه باكوبه هم استعمال شده است و اهالى آنجا غالباً باكو مىگويند و در وجه تسميه بادكوبه چنين گويند: بادقمه بوده، يعنى بادى كه از قم و شنزار مىوزد، چون اطراف آن شنزار است و از آنجا باد زياد مىوزد بدين اسم ناميده شد، پس از كثرت استعمال بادكوبه شده است.
شنبه دوازدهم شوال به بازديد نايبالحكومه رفتم. عمارت خوبى داشت. منظر آن
1) زمين پشك زده و شبنمى
باغى است كه اهالى شهر عصرها در آنجا اجماع (كذا) كنند. بعد از آن كه وارد شديم نايبالحكومه با لباس رسمى و نشان دولتى تا نزديكى در، به استقبال آمد. نشان سرتيپى ايران را هم آويخته بود. پس از آن رفته در اطاق نشستيم وصحبت داشتيم. سفارت مسلمانان بادكوبه را به او نمودم، تعهد مهربانى نمود، اما خواهش مأمور معتبرى از دولت داشت كه كارپرداز باشد و بتواند طرف سئوال و جواب حكومت بشود. سابقاً اكبرخان نامى قونسول آنجا بوده، مردم از او شاكى شده بودهاند، از آنجا رفته است و اكنون قونسولخانه آنجا مأمورى ندارد. جباربيگى از طرف ايران آنجا بود و خيال قونسولگرى داشت، چون شأنى نداشت نايبالحكومه در اين فقره اكراهى داشت و بدين واسطه خواهش قونسول معتبر مىنمود. سئوال و جواب اين مجلس تماماً به زبان فرانسه و فرزندى ابوالنصر ميرزا ترجمه مىنمود. بعد از اتمامصحبت وصرف غليان و شربت از آنجا بيرون آمديم تا درِ عمارت مشايعت كرد. قرار شد عصرى به تماشاى بالاخانه و سوارخانه برويم. امروز كه به خانه نايبالحكومه مىرفتيم ايرانىها از قبيل آقا علىاكبر تاجر و غيره در كشتى و اسكله حاضر بودند. اظهار خوشوقتى از ملاقات ما كرده مىگفتند: هر وقت از شاهزادگان ايران با شئونات و اعتبارات دولتى به اين خاك مىآيند براى ما افتخار حاصل مىشود. من هم نسبت به آنها مهربانى كرده از همه آنها يكانيكان احوالپرسى كردم. در بيرون اسكله از جانب حكومت درشكه خوبى براى من حاضر كرده بودند. قلعهبيگى نيز با اجزاى حكومت و سوار قزاق تا خانه نايبالحكومه همراه بودند. بالجمله بعد از بيرون آمدن از خانه مشاراليه به مسجد مسلمانان رفته، نيم ساعت در آنجاا نشسته به خدّام و مسلمانانى كه در آنجا بودند مهربانى و احسان شد. بعد بيرون آمده به كشتى رفتم. عصرى نايبالحكومه و قلعهبيگى و نايبها آمدند و درشكهها را نزديك اسكله حاضر نموده كه به تماشاى بالاخانه و سوارخانه برويم. مشاراليه، نشان ايران آويخته با قلعهبيگى و نايبها به ميان كشتى آمده ما را بيرون آوردند. من و نايبالحكومه و ابوالنصر ميرزا و جناب حاجى ملاباقر واعظ در يك درشكه نشستيم و سايرين در درشكهها جداگانه نشستند، به جايى رسيديم كه بايد در شُمَندُفِر «(1)» نشست. از درشكه پياده شديم در كالسكه بخار خوبى سوار شديم،
1) . قطار
همراهان نيز در مقام خود نشستند. حاكم بالاخانه و سوارخانه هم همراه بود تا رسيديم بهصابونچى كه از آنجا به بعد ديگر راهآهن ندارد. و از شُمَندُفِر پياده شده در درشكهها سوار شديم. پس از طى مسافتى به بالاخانه رسيديم. از شهر تا بالاخانه اگر با كالسكه تند بروند يك ساعت و نيم مسافت راه است.صحراى بالاخانه معدن نفت است. قريب دويست چاه در آنصحرا حفر نموده و از چوبها، دستگاهى بر روى آن ساختهاند كه نفت از چاه مىكشند و با عرّادهها به شهر مىآورند. تقريباً روزى هشتهزار پوت نفت به شهر مىآورند. چاهها عميق است و با اسباب و آلات نفت را از چاه بيرون مىآورند. چاه تازهاى حفر كردهاند كه نفت زياد مىدهد. چرخ آهن بر روى آن نصب كردهاند كه اختيار بيرون آمدن نفت در دست خودشان باشد. لدى الورود بر سر همان چاه رفتم. چند درياچه در اطراف آن حفر كردهاند كه مملوّ از نفت است. پيچ چرخ را حركت دادند، به فاصله كمى نفت غليان نموده از دهنه چرخ بيرون آمد و به طرف درياچهاى كه برابر آن بود فَوَران نموده، مسافت ده ذرع را طى كرد. از قرارى كه معلوم شد، روزى سى و دو هزار منات منافع آن چاه است. دهان اين چاه را اگر با چرخ آهن مسدود نكنند علىالاتصال نفت از دهنه آن فَوَران خواهد داشت. بعد به كارخانه ديگر كه نزديك آن بود رفتيم. چرخها داشت كه نفت را با آلات و اسباب بيرون آورده تصفيه مىنمودند.
آب آن را جدا نموده، نفت خالص آن را به قوّت و فشار آن چرخ وارد لولههاى آهنينى مىنمودند كه در زمين نصب كردهاند و آن لولهها را تا كارخانه سوارخانه امتداد دادهاند.
نفت را در آنجا سفيد كرده جوهر آن را مىكشند تا بكار سوزانيدن بيايد. و از آن كارخانه نيز لولههاى آهنين تا لب دريا نصب كردهاند كه جوهر نفت را وارد كشتى مىكنند و به هر كس هرقدر فروختهاند در آنجا تسليم مىنمايند و كار را بر بايع و مشترى سهل كردهاند. بعد از تماشاى معدن نفت، سوار درشكه شده به سوارخانه آمديم. يك ساعت راه بود و درصحراى اطراف سوارخانه به مسافت چهرهزار ذرع مربع، تمام زمين مملوّ از بخار نفت است كه به واسطه مجاورت معدن نفت، ابخره آن در خُلل و فرج اين اراضى مُحتبس شده، به قدر يك چارك كه زمين را حفر مىكنند مُتصاعد مىشود و به اكسيژن هواى مجاور اراضى متصل گشته همين كه با كبريت آتش مىزنند، آن بخارى كه فىالحقيقه گاز است به واسطه
اكسيژن هوا كه سبب اعظم احتراق است، فوراً روشن مىشود و مطلقا دود ندارد و وقتى از زمين مُتصاعد مىشود و افروخته نشده است، در ابتدا چندان حرارتى در آن نيست و دست از آن متألم نمىشود؛ هرقدر بالا مىرود اكسيژن بيشتر به او مىرسد، حرارت او زيادتر مىشود و دست را متألّم مىسازد. بالجمله پس از ورود به آنجا، اول به باغثه و عمارتى كه در آنجا هست رفتيم و در اطاق آنجا در روىصندلى نشسته قهوه و غليانصرف كرديم و با چند نفر از روسها كه مباشر آنجا و كارخانه جوهركشى بودندصحبت داشتيم. بعد از آن از عمارت بيرون آمديم كه به تماشاى كارخانه و آتشكده برويم. در پهلوى باغچه و عمارت، فضايى بود؛ در ميان آن چاهى حفر كرده بودند. لولهاى بر آن نصب نموده، سر لوله را باز كرده آتش زده بودند. شعله بخار نفت مانند مشعل مشتعل بود و تمام آنصحرا را روشن ساخته بود. پس از آن به تماشاى كارخانه جوهركشى رفتيم. در بيرون كارخانه مخزن بخار بود كه در زيرزمين تعبيه كرده بودند. و در يمين و يسار اندرون كارخانه چندين دستگاه به جهت كشيدن جوهر نفت و سفيد كردن آن وضع نموده بودند كه ديگهاى بزرگ بر روى اجاقها گذارده، نفت سياه را سفيد مىنمودند و هر دستگاهى چهارپنج اجاق داشت كه اندك فاصله با هم داشتند و برابر هر اجاقى لوله آهنينى شبيه به شمخالهاى «(1)» بسيار كوچك بر زمين نصب كرده بودند كه بخار نفت از لوله آنها به ميان اجاق مىرفت و به كبريت مشتعل شده بود.
پس از آن به آتشكدهاى رفتيم كه در نزديكى آن كارخانه است و از عهد عجم بنا شده است. حياط وسيعى مربّعى دارد كه اطراف آن حجرات است و در هر حجره منفذى است كه هر وقت آتش برسانند مُشتقل مىشود و در وسط حياطش چهار طاقى است كه اطراف آن باز است و ميان آن حفيره و گودالى است، چاهى در آن حفر كرده، لوله گذاشتهاند كه هر وقت بخواهند در لوله را باز كرده آتش زده روشن مىنمايند. طنابى از سقف آن آويخته بود كه از دو طرف به هم وصل بود. در فضاى حياط، در يك سمت آن شعله بخار نفت از زمين بيرون مىآيد. هر قدر خاك را با نوك عصا دور مىنموديم، شعله آن رجيان و سيلان پيدا كرده ممتد مىشد. و در بالاى در حياط آتشكده سنگى ديديم كه چند سطر به خط
1) حربه آتشى سرپر كه در قديم سربازان بكار مىبردند.
قديم ميخى پَهْلَوى بر روى آن نقر كرده بودند، اما معلوم نبود چه نوشتهاند و گويا كسى نتواند بخواند. بعد از تماشاى آتشكده بيرون آمده سوار درشكهها شده به دهكدهصابونچى رسيديم و مجدداً سوار شُمَندُفِر شديم و بعد از طى راهآهن، سوار درشكه شديم و نيم ساعت از شب رفته وارد ابتداى آبادى شهر گشتيم. در جلو عمارت كربلايى حسين پسر حاجى عبدالعلى كه فضاى مختصرى بود، اسبهاى درشكه سركشى كرده عنان اختيار از دست درشكهچى بيرون رفت و درشكه منعكس گشته، مرا و نايبالحكومه و فرزندى ابوالنصر ميرزا و جناب حاجى ملاباقر را بر زمين انداخت ولى به حمداللهصدمهاى وارد نيامد. به واسطه دردپا قدرى در بالاى سكو نشستم و بعد سوار شده تا اسكله آمديم. نايب الحكومه مرا تا كشتى رسانده خداحافظ كرده، مراجعت به منزل نمود. امروز تلگرافى به ميرزا احمدخان قونسول كرديم كه فردا از بادكوبه به سمت حاجى ترخان روانه مىشويم.
يكشبنه سيزدهم شوال، بعد از ظهر از بادكوبه حركت شد. نايبالحكومه با تمام اجزا آمده ما را راه انداختند. سه ساعت به غروب مانده از برابر آبشاران گذشتيم. اين سواحل، بىآب و درخت بودند و جزو بادكوبه محسوب مىشوند. بوته گز زيادى دارند. برج مربّعى به جهت چراغ بحرى در آنجا ساختهاند. چند خانواد در اطراف آن مستحفظ بودند. كارخانه تصفيه نفت هم در آنجا هست.صاحبش ناچيز شده، به اين جهت متروك مانده است. جزيرهاى مشاهده شد كه در سمت آبشارش واقع شده و موسوم به سِند است و پارهاى از كشتىهاى بادبانى را هم ديديم كه لنگر انداخته بودند. عصرى دريا به تلاطم آمد و تاصبح طغيان داشت و حال اكثر راكبين بهم خورد و حركت رو به جنوب و مشرق بود.
دوشنبه چهاردهم شوال، دو ساعت از روز گذشته به نزديكى دربند رسيديم. حركت قدرى رو به مغرب بود و بعد رو به شمال شد. كشتى را نگاه داشته، يك ساعت تقوف نمودند. قصبه دربند در دامنه كوه بلندى واقع است. اما دو ثلث آن امتداد آبادى است و بسيار خوش وضع و خوش منظر است و در سمت شرقى دريا واقع است. آثار ديوار قلعه قديمى پيدا
بود. مىگفتند تا دامنه كوه امتداد داشته است، به مرور خراب كرده به جاى آن آبادى ديگر بنا كردهاند. از قرار مذكور همان ديوارى است كه انوشيروان عادل از كوه تا كنار دريا كشيد. شبها دروازه آن را مىبسته است.
سهشنبه پانزده شوال به پطروسْكى رسيديم. يك ساعت لنگر انداختند. آبادى خوبى داشت وصحراى آن مانند گيلان سبز و خرم بود. توپخانه كوچى در بالاى تپه و توپخانه بزرگى در مابين آن و مريضخانه در بالاى تپه ديگر ساخته بودند. كه در وسطش عمارت عالى مرتفعى است و فز (فنر!) هدايت كشتى نيز در سمت يمين توپخانه كوچك واقع بود. از قرارى كه مىگفتند اين توپخانه كوچك را قديماً ساختهبودند. چون وسيع نبوده است توپخانه بزرگ را در ثانى ساختهاند و مهندس روس و اجزاى آن در يسار توپخانه قديم عماراتى ساختهاند. عمارات اجزا تمام شده بود عمارت مهندسين ناتمام و سه طاقنما عرض داشت و در برابر عمارت آنجا غالباً اشجار غرس گروه بودند كه از دور شاهتى به سرو و كاج و نارون داشتند و مهندس مزبور ميان دريا را به شكل دايره با سنگهاى عظيم كه به جرّاثقال بر قعر دريا بردهاند، به اصطلاح آنها ليمانى، براى حفظ كشتىها از طغيان دريا ساختهاند كه قوس طرف جنوبش براى آمدن كشتىها باز است و اين ليمان مانند ديوار قلعه، اطراف آب را احاطه نموده است و در روى ليمان نيز راهآهن ساختهاند كه بارها به آسانى از كشتى به آبادى و از آبادى به كشتى با عرّاده حمل مىنمايند. بعد از يك ساعت كشتى حركت نمود. چهار ساعت به غروب مانده به جايى رسيديم كه مصب رودخانه ولگا است و آب رودخانه در آنجا داخل دريا مىشود. چون عمق آنجا كم بود و كشتى بزرگ ممكن نبود بىخطر حركت كند، كشتى ديگر كه عمق آن كمتر بود در آنجا حاضر كرده بودند. از آن كشتى به اين كشتى آمديم، اما اين كشتى به بخار حركت نمىكند؛ كشتى دودى كوچكى به آن وصل كرده بودند كه آن را حركت بدهد. بالجمله در پطروسكى به جهت نقل و تحويل اسباب سه ساعت مكث كردند. نيم ساعت به غروب مانده حركت شده تا چهار ساعت ديگر باز در ميان دريا حركت مىنموديم و ساحل ابداً پيدا نبود. شب وارد رودخانه ولكا شده از دريا بيرون رفتيم.
رودخانه ولگا را عديل هم مىگويند. شش
هزار و هشتصد و سى و پنج كيلومتر طول آن است (كيلومتر هزار ذرع است، لفظ كيلو به معنىهزار است و متر به فرانسه كمتر از يك ذرع است. هر ذره معادل با يك متر و چهل و هشت جزو از هزار جزو متر). و تا حاجى طرخان رو به شمال مىرود و در بعضى جاها رو به شمال شرقى. عرض اين رودخانه از هزار ذرع هم متجاوز است و در بعضى جاها آنقدر عريض است كه ساخل پيدا نيست و عمق آن چهار پنج ذرع است. آبش گلآلود و تند است، اما خيلى گواراست و سواحل طرفين اين رودخانه بسيار باصفا است و همه سواحل مرتفع و مشرف به رودخانه مىباشد و گلههاى خوك ابلق و سياه در كنار رودخانه مىچرند و كلاغهاى ابلق و سياه و سارهاى بزرگ ماهىخوار و ساير طيور در كنار رودخانه بسيار است و اغلب ايلات قللوق كه بتپرست هستند، در كنار رودخانه ولگا آلاچيق زده مسكن دارند و مواشى و احشام زياد از گاو و گوسفند و اسب و ماديان در آن حدود دارند و اغلب اهالى سواحل بهصيادى اشتغال دارند. باغ و زراعت كمتر دارند و زياده از يك باغ در آن حدود ملاحظه نشد، اما اشجار جنگلى و بيدمشك و بيد متعارفى در سواحل آن زياد است. بالجمله رودخانه شط عظيمى است و بعضى جزاير معتبر هم در اين رودخانه پيدا مىشود و دهات بزرگ هم كه از مضافات حاجى طرخان است در كنار رودخانه واقع است. و در هر قريه يك كليسياى خوب ساختهاند كه بسيار با شكوه است و تا سرالتين كه به راهآهن سوار خواهيم شد در رودخانه ولگا حركت خواهيم كرد بعونالله تعالى.
چون از بحر خزر، الحذر گويان خارج شده داخل رودخانه ولگاه شديم، مناسب اين است كه حالات بحر خزر را به طور مختصر بيان نماييم كه اسباب مزيد بصيرت گردد.
بحر خزر از بِحارى است كه به هيچ دريا اتصالى ندارد و جزر و مدى ندارد و رنگ آن سياه و قعر آن گل و لاى است و غير از ماهى منفعت ديگرى ندارد و از قرارى كه مىگويند سالى هزار و پانصد كشتى ماهيگيرى به آنجا مىآيد والعُهدة عَلى الرّاوى. و آبش به واسطه چشمههاى نفتى كه در اطرافش واقع است از آبهاى درياهاى ديگر شورتر و تلختر است و در واقع بحيره است نه دريا؛ اما بزرگترين بُحيرات زمين است.
طول آن از مشرق به مغرب
دويست و شصت فرسنگ و عرض آن دويست فرسنگ است و محيطش تخميناً هزار و پانصد فرسخ و جايى كه محاذى بادكوبه است عرض آنصد و نودهزار ذرع است و منتهاى عمق اين بحريه نُهصد ذرع است و تمام سطح اين بحيره سيصد و دههزار ذرع است. و به واسطه اين خزر مىنامند كه خزربن يافت شهرى در كنار اتل «(1)» ساخته، رود مزوبر با چندين رودخانه بزرگ ديگر داخل اين بحيره مىشود. عدد آنها را هزار و چهارصد نوشتهاند. از جمله آنها نهر گرگان و رود جيحون و رود ارَس و رود كُر و رود سفيدرود است و جزاير چند در اين بُحيره است كه آبادى ندارد. فقط آب و اشجار دارد؛ يكى از آنها جزيره سياه كوبه است كه نباتات معطر دارد و اين بحيره را بحيرهة ترك و اعاجم و بابالابواب و طبرستان و گرگان و آبسكون «(2)» نيز گويند. آبسكون شهرى كوچك بود، در كنار درياى خزر يا جزيرهاى از جزاير آن. سلطان محمد خوارزمشاه در آنجا مدفون بوده، اكنون آنجا مغمور در آب و ناپديد است. و بحر خزر به واسطه آن كه اتصالى به هيچ دريا ندارد سهلالهلاك وصعبالمسلك است و اين بحيره از سمت شمال به حاجى طرخان و از سمت مشرق به سمت تركمان و خوارزم و از سمت مغرب به داغستان و قفقاز و شيروان و از سمت جنوب مغرب به گيلان و از سمت جنوب شرقى به استرآباد محدود است.
چهارشنبه شانزدهم رو به شمال حركت شد. دو ساعت از دسته گذشته وارد اسكله حاجى طرخان شديم. ميرزا احمدخانِ قونسول، با اجزايش به اتفاق حاكم حاجى طرخان و سرتيب پياده نظام با لباس رسمى و نشانهاى دولتى براى استقبال به ميان كشتى آمدند و در قمره اول نشستند. ما در خوابگاه كشتى بوديم، اذن ملاقات خواستند. اول ميرزا احمدخان قونسول را خواسته با اوصحبت داشتيم و بعد حاكم و سرتيپ را خواستيم.
هر يك از آنها رسم ادب به جا آوردند و اظهار مسرّت از ورود ما نمودند. ما هم اظهار مهربانى
1) . درباره معناى دقيق آن از نظر موقعيت جغرافيايى اختلاف وجود دارد. در لغتنامه دهخدا چند قول ذكر شده و ازجمله: بعضى گفتهاند كه قصبهاى است از بلاد خزر. محتمل است ولگا و يا اورال باشد وصحيح همان ولگاست.
2) . مؤلف آن را ابستكون ضبط كرده است. ياقوت آن را آبَسكون ضبط كرده است. نام شهرى است بر ساحل طبرستانكه ميان او جرجان سه روزه راه يعنى 24 فرسنگ است.
بيايند. چون قونسول در اول ملاقات خواهش نمود كه نهار را در قونسولخانهصرف نماييم و حاكم را وعده خواست كه در وقت نهار در قونسولخانه حاضر شود، ماهم خواهش او را قبول نموديم و از كشتى بيرون آمده كه به قونسولخانه برويم. عبور ما از پل گمركخانه بود. ايرانىها در ابتداى پُل حاضر شده، قاليچهها در سر راه گسترده بودند به جهت احترام ما، به آنها اظهار مهربانى كرده گذشتيم. امتداد پل را كه طى كرديم از طرف حكومت درشكهها با سوار قزاق حاضر نموده بودند، سوار شده به قونسولخانه رفتيم. و سيد ابراهيم تبريزى به قونسولخانه آمدند. از تمام احوالپرسى نمودم؛ چون از استحقاق ميرزا حسين واعظ ذكرى شد رعايتى از او به عمل آمد. بعد از رفتن آنها، مدير اداره پوليس و حكيمباشى سواره قزاق آمده قدرى نشستهصحبت كرده رفتند. پس از آن با ميرزا احمدخان قونسول بهصحبت پرداختيم تا نهار را در اطاق ديگر در سرميز حاضر كردند. حاكم هم رسيد، مشغولصرف نهار شديم. طباخ قونسولخانه مسلمان بود، اغذيه ايرانى و فرنگى هر دو را حاضر كرده بودند. از اغذيه ايرانى به حام تعارف كردم خوردند و مطبوع افتاد و ثانياً تقاشا و طلب كرد و مجلس به خوشى و طرب گذشت و بعد از نهار به اطاق ديگر رفته قهوه و غليانصرف شده حاكم خداحافظ كرده رفت. عصرى به بازديد مشاراليه رفتم، رسم ادب به جا آورده، بعد ازصحبتها وصرف قهوه و بستنى مراجعت به كشتى نمودم. وقتى كه به كشتى رسيدم، يك ساعت و نيم از شب رفته بود. واپور بزرگ قونسول آمدند كه ما را راه بيندازند. چهار ساعت از شب رفته با آنها وداع نموده حركت كرديم. كشتى بسيار بزرگى بود. قوت دويست و بيست اسب داشت و ساعتى بيست ورس حركت مىنمود كه هر هفت ورس يك فرسخ است. طول كشتى به اصطلاح روسها سى و نه ساجن بود كه هر ساجنى دو ذرع و يك كره ايرانى است و عرضش چهار ساجن. و ده سال است كه ساخته شده است و ارتفاعشصد و پانزده ساجن بود كه هيجده درغش در ميان آب بود و بارگيريش بيستهزار پوت و حركت رو به شمال بود.
اين شهر مرتفع است و مابين دو سه شعبه رودخانه واقع است. يك شعبه از كنار شهر مىگذرد و ديگرى از ميان شهر. پلهاى متعدده بر روى آن در هر محله بنا كردهاند. شهر وسيعى است خيابانهاى خوب و عمارت و مساجد و كليسياها دارد. باغ ملتى هم كه عصرها و شبها مجمع خاص و عام است متعدد است. مسجد ناصرى نيز كه متعلق به مسمانان است و به نام نامى همايون موسوم كردهاند، مسجد خوبى است و به طور بالاخانه ساخته شده است و بايد از پلههاى چوبين بالارفته وارد مسجد وشند. ساكنان اين بلد همه تاتار و ايرانى و روس و چركس و غالوق و قزاق و غيره است. بخارى را در اين شهر به وضع خاصى مىسازند. در گوشه اطاق به طور خروجى از كاشى سفيد پيش آورده آتش را از عقب مىافروزند، بعد به واسطه منافذى كه در اين خروجى تعبيه شده است هواى گرم را وارد اطاقها مىنمايند.
پنجشنبه هفدهم شهر شوالالمكرم در همان رودخانه ولگا حركت شده در همه جا رو به سمت شمال مىرفتيم.
جمعه هجدهم شوال نزديكصبح وارد اسكله ساراتسين شديم. از حاجىطرخان تا ساراتسين سيصد كيلومتر است. اين شهر در بلندى و در كنار رودخانه ولگا واقع است و طول شهر به سمت رودخانه است. يك شعبهاى از رودخانه از وسط شهر مىگذرد و شهر را به دو قسم تقسيم نموده است. پلى بر روى آن نصب كردهاند كه عبور و مرور عابرين از آنجا مىشود و برابر پل پلههاى چوبين ساختهاند كه پيادهها از آنجا بالا رفته وارد فضاى مرتفع شهر مىشوند و از براى درشكه راه ديگرى است كه از سمت يمين پل مىروند، قدرى دورتر است. چون پاى من بعد از افتادن از درشكه چند روز است درد مىكند و آثار نقرس بروز كرده است به درشكه سوار شده از سمت يمين رفتم. اتباع و احمال و اثقال را از پلهها بالا بردند و به جهت آن كه اسباب حركت در آن ساعت فراهم نبود به عمارتى رفته منزل نموديم تا بعد از تهيه اسباب راه حركت نماييم. اين شهر در
نبود به عمارتى رفته منزل نموديم تا بعد از تهيه اسباب راه حركت نماييم. اين شهر در شش سال قبل از اين، دهكده بوده است و روسها تازهآباد كردهاند، بدين جهت چندان رونقى ندارد و مانند ساير شهرهاى فرنگستان زيور و آرايش به هم نرسانده. بالجمله امروز تا يك ساعت به غروب مانده در شهر ساراتسين بوديم، بليط گرفته شده و اسباب حركت فراهم شده از سير بحر به سير بر افتاديم و در خشكى با كالسكه بخار رو به شمال غربى حركت نموديم. دو سمت راهآهن يا زراعت بود يا سبزه و درخت و جنگل و آبادىهاى معتبر دارد. گلههاى گوسفند و خوك و ماديان درصحرا چرا مىنمايند و در هرجا رودخانه باشد، پلهاى محكم بر روى آنها ساختهاند كه كالسكه بخار از روى آنها حركت مىكند و در هرجا كوه بوده است شكافته راه ساختهاند كه كالسكه بخار از ميان آن مىگذرد و مسقّف و پوشيده است و آن را تُنِل مىگويند و جنگلهاى اطراف راهآهن بسيار قشنگ و موزون است و درههاى بسيار باصفا دارد كه از ملاحظه اآنها شخص محظوظ مىشود و يك قطعه زمين بىسبزه و بىگياه نيست و در رفتن به راهآهن، حاكم سراتسين، نهايت خدمتگزارى را به عمل آورد و مشهدى نصرالله نام ترك را كه زبان روسى مىدانست، از سراتسين همراه برديم.
بدانكه راهآهن را شُمَندُفِر مىنامند. شمن به معنى راه است. «د» حرف اضافه است. «فر» به معنى آهن است. و چرخ بخار راهآهن مشتمل است بر ديگ بخارى كه بر روى عرّاده است و كورهاى كه در عقب آن است و در هر طرف ديگر بخار استوانهاى واقع است كه تُلمبه در آنها حركت مىكند و بخار آب احداث حركت كرده از دودكش ديگ داخل كره هوا مىشود و در پشت سر چرخ بخار كالسكه ديگر هست كه متصل به آن است و ذخيره ذغال و آب است و به واسطه تلمبه كه چرخ اول حركت مىدهد، آب لازم را داخل ديگ مىكند و بر اين چرخ بخار كالسكههاى متعدده بسته شده است كه آنها را واگن مىنامند و هر يك از آنها به يكديگر، به واسطه پلهاى كوچك آهنى رابطه و اتصال دارند و مردم از اين كالسكه به آن كالسكه مىروند و وضع آنها مانند اطاقهاى بزرگ و كوچك است و از
طرف پنجرههاى شيشه گذاردهاند بهصحرا باز مىشود، روشن و خوش منظر است. و اين كالسكهها درجات متفاوت دارند، هركدام كه كتهاى مخمل دارند درجه اول است، هركدام ماهوت است درجه ثانيه، هركدام چرم است درجه ثالثه است. و كرايه آنها نيز تفاوت دارد و اصطلاحاً درجه اول را قمره اول و ثانى را قمره ثانى و ثالث را قمره ثالث مىنامند. اولى معتبرتر از همه است و از براى محترمين ميز وصندلى و امثال آن در آنجا گذاردهاند كه نهايت امتياز را دارد. بالجمله كالسكه بخار اگر حامل مالالتجاره باشد، ساعتى هفت فرسخ حركت مىنمايد. اگر حامل مسافر باشد ساعتى دوازده فرسخ مىرود و به جهت آن كه حاجب و مانعى مانند آب دريا ندارد كه آن را بشكافد به مراتب اسرع از كشتى بخار است. در تمام خاك روسيه بيست و يكهزار كيلومتر راهآهن مىباشد تمام واگنها چراغ دارند كه شبها روشن مىكنند و گاهى كالسكه بخار ملايم حركت كرده ساعتى بيست و پنج ورس حركت مىنمايند. و نيز گويند كالسكه بخار قوى دقيقهاىهزار ذرع حركت مىكند و در بيست و هشت شبانهروز تمام محيط را سير مىنمايد و مخترع آن استفنصاحب است كه در سنه 1829 مسيحى در مملكت انگليس ساخت و موشك نام آن را گذاشت.
اول استاسيون است كه محل ايستادن چرخ راهآهن براى چرب كردن عرّادهها و خوردن غذا و قهوه است و در حقيقت مهمانخانه است كه هر قسم اسباب و غذا در آن موجود است و فاصله هر استاسيونى، هجده ورس است و در هر يك در استاسيونها، چند دقيقه مكث مىنمايند. دوم اطاق تلگرافخانه است كه از چوب ساختهاند و فاصله ميان تلگرافخانهها سى اصله چوب تلگراف است. سيم چاهها است كه تلمبه دارد و در وقت ضرورت براى چرخ بخار از آنها آب بر مىدارند. چهارم قراولخانههاى كوچك است كه جاى يكنفر قراول است، محافظت سيم را كرده شبها چراغ روشن مىكنند. پنجم بارانداز است كه اطاق طولانى مسقّفى است كه از چوب بنا كردهاند. بارها را آنجا مىگذارند كه از بارندگى محفوظ بماند. ششم چند كالسكه است كه براى مسافر و مالالتجاره معطلى حاصل نباشد و به هر جا كه مىخواهند بروند. هفتم ژاندارم يعنى پليس است كه در هر
استاسيون با رئيس آن به جهت محافظت راه حاضرند. هشتم ديوارى است كه از چوب و تخته در كنار راه كشيدهاند كه در وقت آمدن باد مانع از ريختن ريگ به راهآهن باشد و آنها را چپر گويند.
شنبه نوزدهم شوال، چهار ساعت به غروب مانده وارد قراس شديم و چنانچه سابقاً ذكر شد آبادىها و استاسيونها و زراعتها و رودخانهها در راه ملاحظه شد و در هر مهمانخانه كالسكه بخار چند دقيقه مكث مىنمود يا كسى خارج مىشد يا آن كه داخل مىشد. قراس، آبادى خوبى داشت و استاسيون مرغوبى. چون در اين نقطه كالسكه بخار عوض مىشد و بايست حمل احمال و اثقال از اين كالسكهها به كالسكه ديگر بشود، دو ساعت در استاسيون توقف كرديم تا بارها به كالسكه ديگر بروند. زحمتى كه راهآهن دارد عوض شدن كالسكه و حمل و نقل اسباب است و اين كالسكههاى ثانى بيست و چهار واگن داشت كه به يكديگر وصل كرده بودند و كالسكههاى اولى سى و سه واگن داشتند و در هر جا كه كالسكهها عوض مىشدند بليط اول را گرفته، بليط ديگر مىدادند.
يكشنبه بيستم شهر شوال حركت رو به جنوب بود. چهار ساعت از دسته گذشته وارد ارل شديم كه از شهرهاى معتبر روس است. حاكم نشين و آبادى منقّح و خيابانهاى مسطح دارد كه همه را سنگفرش كردهاند. رودخانه بزرگى از وسط شهر مىگذرد كه اسم آن اكا است و از رودخانه ولگا قدرى كوچكتر است و از سرچشمه رودخانه تا شهر سى و پنج ورس است. پلى محكم از چوب بالاى آن ساختهاند كه كالسكهها از روى آن عبور مىكنند. كليسياى بزرگى هم در آنجا ديده شد كه تازه بنا كرده بودند. جمعيت اين شهر هفتادهزار نفر است و انواع فواكه و حبوبات در آنجا يافت مىشود و اغلب تجارت گندم روسيه در اينجا است. كالسكهها در اين شهر عوض شد. پانزده واگن به هم وصل بودند و پنج ساعت مكث نمودند و درد پاى من در اين منزل رفع شده، بىزحمت حركت مىنمودم. و اين شهر مهمانخانه خوبى هم داشت كه بسيار عالى و مزيّن بود.
دوشنبه بيست و يك شوال رو به مشرق حركت شد. مهمانخانه معتبر در اين راه ملاحظه
شد و كارخانههاى زياد در اين راه ديدم. چرخهاى متعدده در نزديكى آنها گذارده بودند كه مرمت نمايند. و در سحرا قصبهاى ديده كه علف قرمز و گندم سياه داشت. از قرارى كه مىگفتند، گندمش خيل قوت دارد و به مصرف ارزاق لشكر مىرسند. و يك ساعت از ظهر گذشته به قصبهاى معتبر ديگر رسيديم. پل محكمى داشت كه طولش يك ورس است و كليسياى بزرگى هم در آن قصبه ديده شد كه بسيار عالى بود و در نزديكى رودخانه اين جا ييلاق سرباز است كه دو فوجصالدات در آنجا اقامت دارند و متجاوز از پنجاه انبار غله در آنجا ملاحظه شد كه پر از غله بودند. و تا كيف تقريباً سه فرسنگ و نيم جنگل ديديم كه همه موزون و سبز و خرم بودند. سه ساعت به غروب مانده وارد شهر كيف شده در مهمانخانه آنجا پياده شديم كه كالسكه را عوض كنند. شهر كيف در بلندى و پستى واقع است و از شهرهاى بزرگ روسيه است. در هشتصدسال قبل آنجا را روس كوچك مىگفتند.صد و بيستهزار جمعيت دارد و سيصد و شصت و پنج كليسياى بزرگ و كوچك در اين شهر است. چهار فوج سرباز و دو فوج قزاق و دوازده عرّاده توپ در آنجا است و راهآهن از وسط شهر مىگذرد وصفا و طراوت اين شهر به مراتب از حاجىطرخان بيشتر است. حاكم آنجا به جهت مهمى به پطرزبورغ رفته بود. رئيس افواج در آنجا حاضر بود. از اين شهر تا شهر ادسا ششصد ورس است و تا ورشو، هشتصد ورس است. تا يك ساعت و نيم از شب رفته در انجا بوديم. كالسكه عوض شده حركت نموديم و از مهمانخانههايى گذشتيم كه همه معتبر بودند. امروز باران هم مىآمد.
سهشنبه بيست و دوم شوال حركت تا ادسا رو به مشرق بود. درههاى خوب باصفا و جنگلهاى قشنگ و مهمانخانههاى مرغوب در اين راه مشاهده نموديم و كارخانههاى متعدده در ازمين ملاحظه نموديم و چغندر زياد در اين راه كاشته بودند. از قرارى كه تحقيق نموديم در يكى از بلوكات آنجا كه پاولى نام دارد، قند را خوب مىريزند و اين چغندرها را براى مصرف كارخانه آنجا مىكارند كه در آنجا از آنها قند بريزند. و از پاولى تا سرحد اطريش كه هونگرى نام دارد،صد و بيست ورس است. چهار ساعت از شب رفته
وارد ادسا شديم. پدر قونسول ايران كه آدم معمّر متمول معتبرى است لدىالورود، تا كالسكه راهآهن به استقبال آمده ما را به قونسولخانه دعوت نمود. پسرش كه قونسول دولت ايران است حاضر نبود و به جهت معالجه به آبگرم رفته بود. ما هم دعوت او را اجابت نموديم. خودمان با فرزندى ابوالنصر ميرزا و محمد ميرزا و قهوهچى و آبدار به قونسولخانه رفتيم و باقى همراهان را در مهمانخانه نزديك قونسولخانه اقامت داديم. پدر قونسول شخص آدابدانى است و خودش هم قونسول دولت بلجيك است. تجارت گندم و بقولات مىكند و در راهآهن شراكت دارد. عمارات عالى داشت كه بسيار مزيّن بود و به دل و جان از ما پذيرايى خوبى كرد و منتهاى امتنان از پذيرايى او حاصل نموديم.
زن معقولهاى داشت وصاحب دو پسر و دو دختر بود. يك پسرش قونسول ايران بود و پسر ديگرش به امور شخصى پدرش رسيدگى مىكند. يك دخترش شوهر داشت و در همان عمارت منزل كرده بود و دختر ديگرش هنوز به شوهر نرفته بود. همه آنها معقول و تماماً زبان فرانسه مىدانستند. اگر چه مشهدى حسن ترك كه از اجزاى قونسولخانه بود زبان روسى مىدانست و مترجم آنها بود، اما مكالمه قونسول به زبان فرانسه بود و فرزندى ابوالنصر ميرزا ترجمه مىكرد. با اينكه مهمان مشاراليه بوديم، غالباً شب و روز غذاى مخصوصى هم طبّاخ خودمان طبخ كرده در سر ميزصرف مىنموديم و با نهايت خوشرويى از غذاى فرنگى احتراز مىكرديم.
اين شهر در سابق متعلق به دولت عثمانى و حالا از بلاد متصرفى دولت روس است. در نود و هفت سال قبل از اين جنگل و دزدگاه بوده است. به مرور آباد شده است و بيست و پنج سال است كه آبادى آن به اتمام رسيده است. بانى اول اين شهر، ريشىليو نام فرانسوى بوده كه تبعه روس شده است و مجسمه او را در آنجا ساختهاند. اين شهر به سردارى پسكاويج فتح شده به تصرف دولت روس درآمده است. شهر بسيار زيبايى است و در كنار درياى قرادنگيز واقع است و مشرف به دريا است. و اراضى اين شهر غالباً مسطح است و به قاعده هندسى طراحى كردهاند. كوچهها و خيابانهاى موزون وسيع
ساختهاند كه تماماً از احجار فرش شدهاند. وسط خيابان را به جهت درشكه سنگفرش كردهاند و دو طرف آن را به جهت عبور پياده، سنگهاى بزرگ و كوچك گستردهاند و درختهاى اقاقيا نيز كه همه به يك قد و يك اندازه است در دو حاشيه وسط خيابان غرس نمودهاند و هميشه سبز و خرم است. و از دو سمت خيابان هم طبقات عمارات است كه با نهايت تنقيح ساختهاند و چراغگاز هم در تمام خيابانها در دو طرف نصب كردهاند كه شبها روشن مىشود و بسيار باصفا است و مجسمههاى خوب نيز در بعضى خيابانها گذاردهاند كه خيلى خوش وضع است و عمارات و ابنيه عاليه و باغات و مهمانخانهها و تماشاخانهها نيز در اين شهر است كه بسيار امتياز دارند و خيابانها را چنان پاك و تميز نگاه مىدارند كه به قدر ذرهاى خار و خاشاك ندارند و در تمام شهر فرنگستان شهرى به اين زيبايى ندارد و دويست و پنجاههزار جمعيت دارد و ايرانى در آنجا مقيم نباشد مگر آن كه عبوراً به اين شهر آمده، چند روزى اقامت كرده بروند.
چهارشنبه بيست و سيم، حاكم ادِسا كه منصب جنرالى داشت به ديدن آمد.صحبتهاى مناسب با او داشتم و به ما تكليف نمود كه به گردش برويم. چون خسته بودم لهذا عذر خواستم. امروز و امشب به استراحمت گذشت.
پنجشنبه بيست و چهارم قونسول دولت عثمانى، پيش از ظهر با لباس رسمى و نشان دولت خودشان آمده ملاقات كرد. زبان فرانسه هم مىدانست. به زبان عثمانى و فرانسهصحبتها كرد و بعد از نيم ساعت رفت. امروز به خيان گردش افتاده با قونسول ميزبان خودمان به يكى از باغات رفتيم. مجسمههاى خوب در بعضى خيابانها ملاحظه نموديم و اسباب اطفاء حريف را كه در فرنگستان معمول است تماشا نموديم و بعد از تفرّج راه منزل پيموديم.
جمعه بيست و پنجم تلگرافى از جناب معينالملك رسيد كه اعليحضرت سلطان، عمارت كوكصو را براى پذيرايى ما معين فرمودهاند. منيفپاشا را با تشريفاتچىباشى تا به ساحل بُسْفور به استقبال فرستادهاند. جوابى تشكرآميز نوشته از حركت خود اطلاع دادم كه فردا از ادسا حركت كرده پسفردا وارد بوغاز اسلامبول خواهم شد. در اين بين، ناظر مهام خارجه دولت عثمانى كه مقيم ادسا است آمده اذن ملاقات خواست. پس از
تحصيل اذن آمده نشست.صحبتهاى مناسب با او داشتيم و بعد از نيم ساعت رفت. آدم هوشيار آگاهى بود و زبان هم مىدانست. اسمش موسيو قودرياسف بود. تلگراف معينالملك را كه به زبان فرانسه بود او ترجمه كرد. عصرى براى تفرج سوار شده گردش كرديم و مشهدى نصرالله ترك را كه به جهت ترجمه زبان روسى همراه آورده بوديم امروز مرخص كرديم كه نزد حاكم سراتسين برود و كاغذى هم نوشته هديه فرستاديم.
شنبه بيست و ششم از ادسا حركت نموده به كنار درياى قرادنگيز آمده در كشتى فرانسه نشستيم. حاكم و رئيس پليس و رئيس دستگاه خاموش كردن حريق و قونسول و پسر و دامادش و ناظم مهام خارجه تا به كشتى براى مشايعت آمده وداع كرده رفتند.
اين دريا را به فارسى درياى سياه و نيلگون مىنامند. آب آن مايل به سياهى است و جزر و مد ندارد و چندان عميق نيست و نهايت عمق آن در بنادر شمالى يكهزار و بيست و يك قلّاج است. و دو سه جزيره در طرف ادسا دارد كه چندان معتنابه نمىشد. آب اين دريا به جهت ورود انهار عديده چندان شور نيست و به همين جهت مزه ماهى آن مانند مزه ماهى ساير درياها خوب نباشد زيرا كه خوبى مزه ماهى از شورى آب است. لاجرم دو ساعت از روز گذشته، كشتى فرانسه در درياى قرادنگيز حركت كرده روانه شديم.
كشتى زيباى بزرگى بود. آب دريا را با تلمبه به اغلب موارد كشتى جارى كرده بودند كه كثافات را به دريا مىريخت و آب كشتى به واسطه جريان و اتصالى كه به دريا داشت پاك بود و استعمال آن احتياط و عيب نداشت. عملهجات و اجزاى كشتى هم خيلى با سليقه و مؤدّب بودند. دريا هم امروز و امشب خيلى ملايم بود و به هيچ وجه تلاطم نداشت.
اواسط شب قدرى باد تند وزيد و حركت كشتى اندكى تفاوت كرد، ولى بادى نبود كه سبب تلاطم دريا بشود. كپيتان كشتى احتراماً بيرق شير و خورشيد برپا نمود و نهايت خدمتگزارى را به عمل آورد. حركت رو به جنوب شرقى بود و از ادسا به عرض دريا حركت شد. از محاذات بندر اريكلى گذشتيم.
يكشنبه بيست و هفتم پنج ساعت به غروب مانده وارد بوغاز اسلامبول شديم. جناب معينالملك سفير كبير با اجزاى سفارتخانه به اتفاق جنابان منيفپاشا وزير مختار سابق طهران و منير بيك تشريفاتچى باشى و ترجمان اول دولت عليّه عثمانى، تا به كشتى به استقبال آمدند. جناب منيفپاشا را از سابق مىشناختم. سايرين را جناب معينالملك معرفى كردند. به همگى اظهار مهربانى كردم. از ميان كشتى بيرون آمده در سطحه بالا بر روىصندلىها نشسته با مستقبلين بهصحبت مشغول شديم. واپور مخصوص سلطانى را براى ما حاضر كرده بودند. از كشتى پايين آمده با منيفپاشا و تشريفاتچى باشى در واپور نشسته به طرف عمارت كوكصو كه در يسار ساحل بوغاز واقع است رفتيم. جناب معينالملك هم در واپور ديگر نشسته با سايرين آمدند. وارد عمارت مزبور شديم.
فرزندى سليمان ميرزا كه نيز از راه تبريز به اسلامبول آمده بود، امروز با جناب معينالملك به استقبال آمد.
اين عمارت از بناهاى سلطان عبدالمجيدخان است، كلاه فرنگى سه مرتبه است. مرتبتين فوقانى آن محل نشستن اعيان و محترمين است و مرتبه تحتانى محل نشستن خدام است.
ديوارها و پلهها تماماً از سنگ مرمر است و خوب منبّت و حجّارى كردهاند و اسباب زينت اطاقها نيز از جار و چهل چراغ و ميز وصندلى و آئينههاى بزرگ و خوابگاه از عهد سلطان عبدالمجيدخان الى حال، در نهايت تزئين در آنجا موجود است. محوطهاى در اطراف اين عمارت است كه از سه سمت به بيرون درهاى بزرگ گشوده مىشود. يكى به طرف جنوب كه محاذىصحرا و چمن است و يكى به شمال كه مواجه بوغاز است و يكى به مغرب كه محاذى رودخانه است و در هر سه جا قراول احترام گذارده بودند و در اطراف كلاه فرنگى باغچه بندىها كرده، انواع گلها كاشتهاند. آبگير كوچكى نيز در طرف جنوب عمارت است كه اطراف آن سبز و خرم است و يك طرف آن باز است و بيرون عمارت چمن وصحراى وسيع است كه عصرها، خاصه در روزهاى يكشنبه مرد و زن زياد در آنجا جمع شده راه مىروند و تفريح مىكنند و جوقه جوقه در سايه مىنشينند. سقاخانه و سكويى هم محاذى بوغاز ساختهاند كه اطراف آن اشجار است و سايه افكنده است. اغلب زنان در آن سكّو مىنشينند و مسجدى هم در برابر عمارت در سمت جنوب ساختهاند. اما جماعت و خدّام دارد؛ در آنجا نماز مىخوانند و وجه تسميه اين عمارت به كوكصو از آن است. رودخانه كه رنگ آبش مايل به آبى است از قرب اين عمارت داخل بوغاز مىشود و كوك در لغت تركى به معنى آبى وصو به معنى آب است.
جناب منيفپاشا از جانب اعلىحضرت سلطان عبدالمجيدخان كه تاكنون در نهايت استقلال بر سرير سلطنت متمكن هستند، مأمور به مهماندارى شده بود. اغلب شبها نيز در آن عمارت بسر مىبرد. گاهى كه مىخواست به خانه خود برود، بعد ازصرف شام اذن گرفته مىرفت وصبح مراجعت مىنمود. يوسف افندى ناظر مطبخ سلطانى با بيست و دو نفر اجزا درصحرا خيمه زده شب و روز طبخ مىكردند و شام و نهار در نهايت امتياز در سر ميز حاضر مىنمودند و با كارد و چنگالصرف مىشد و يازده نفر پيشخدمت نيز با محمد آقاى سرخدمه و محمد آقاى مأمور خزانه خاصه در مجلس مواظب خدمت بودند و علىبيك ياور مخصوص و آجودان حضور سلطان با مصطفى بيك سرهنگ و يك نايب
و بيست و پنج نفر قراول و يك نفر سلطان با نوزده نفر ژاندارم شب و روز حاضر بودند.
علىبيك چون احترامى داشت او را در سر ميز حاضر مىنموديم و سايرين مواظب خدمت و مأموريت خود بودند و يك واپور همايون نيز كه مسرّت نام داشت با دو زورق با كپيتان و بيست و هشت نفر عمله در پهلوى عمارت در ميان بوغاز آماده بودند كه هر وقت بخواهيم در آنها سوار شده گردش نماييم و پنج اسب خاصه با يراق مفتول در خارج عمارت با عمله اصطبل حاضر بودند كه هر ساعت بخواهيم سوار شده تفرج كنيم و يك كشتى بزرگ نيز كه يك كپيتان و شانزده نفر عمله داشت، غالباً براى كارخانه حمل آذوقه كرده مىآورد. بالجمله در نهايت احترام پذيرايى مرعى مىداشتند. اجزا و ابتاع را تجزيه كرده اميرزادهها و جناب حاجى ملاباقر واعظ و ملاباشى و منشىباشى و حكيمباشى و ناظر و آبدار و قهوهچى را به اين عمارت آورده بوديم و سايرين را به شهر اسلامبول فرستاده بوديم. جناب معينالملك براى آنها منزلى معين كرده مهمان ايشان بودند و جناب معزّىاليه غالباً روزها و شبها به كوكصو آمده مرا ملاقات مىنمودند و از من غفلت نداشتند و خيلى زحمت مىكشيدند و از حُسْن اتّفاق منزلشان هم چندان دور نبود زيرا كه موسم ييلاق بود. در سمت روملى در محله بَبَك برابر كوكصو سفارتخانه و منزلى داشتند و كمتر به شهر مىرفتند ولى اجزاى سفارتخانه در شهر بودند.
بدان كه بوغاز در تركى به معنى تنگه است كه عربها مضيق گويند و تنگه طبيعى را كه آب از ميان آن بگذرد به فرانسه دِتْرُوا گويند. چنانچه تنگه مصنوعى كه آب دو دريا را به هم متصل كنند كانال نامند. بوغاز اسلامبول تنگه طبيعى است كه آب درياى قرادنگيز در نهايت سرعت از ميان آن گذشته به درياى سفيد و مرمره مىرود. طول بوغاز متجاوز از دو فرسنگ مىباشد و عرض آن هزار ذرع است و عمق آن از ده زرع الى بيست ذرع است و در بعضى جاهاصد ذرع؛ و كشتىهاى بزرگى ليلًا و نهاراً در آن حركت مىنمايند و زورقهاى بزرگ و كوچك دودى و غيره، در اكثر نقاط بوغاز حاضر است كه مردم را عبور و مرور داده اجرت مىگيرند. واپورهاى كوچك دودى براى حركت در بوغاز
معتبرند، ولى زورقهاى غير دودى محل خطرند و به اندك طغيانى احتمال غرق دارند.
واپورهاى بزرگى كه شبها از ميان بوغاز عبور مىكنند، براى آن كه به يكديگر برنخورند چراغ سبز و چراغ سرخ در يمين و يسار كشتى متصل به محجر روشن مىكنند كه از دور اين علامت را مشاهده نمايند. هواى جنوب بوغاز گرم است، زيرا كه باد جنوبى از خاك عبور مىكند و آن را لُدسْ مىنامند و هواى شمالش سرد است، زيرا كه باد از دريا عبور مىكند و آن را پرياز گويند. طرف جنوب بوغاز را كه در وقت آمدن از درياى قرادنگيز در سمت ايران است، آن را آناطولى حصارى نامند كه خاك آسيا است و تا طهران و چين اتصال دارد و طرف شمال آن را كه ايمن است، روملى حصار گويند كه خاك اروپ است و ساخل دو طرف بوغاز پست و بلند و درهماهور «(1)» است. وكلا و اعيان و غيره، عمارت عمارات عاليه و مساجد متعاليه از دو طرف آن، در كنار آب ساختهاند كه بسيار باصفا است و در هيچ ولايتى بدين وضع، عمارت از دو طرف آب ديده نشده و اين وضع مخصوص بوغاز اسلامبول است و اشجار سرو و كاج در آنجا بسيار است و اكثر سروها را در قبرستانها غرس مىنمايند و خيلى باصفا است. سمت روملى معتبرتر از سمت آناطولى است زيرا كه اعليحضرت سلطان و منتسبان سلطنت، در سمت روملى سُكنا دارند و غالب عمارات سلطنتى هم در آن طرف است و اعيان اسلامبول و سفراى دول متحابّه هم در موسم ييلاق به اين سمت مىآيند و والده سلطان عبدالعزيز شهيد و سلطان مراد معزول نيز در اين طرف اقامت دارند. بالجمله، عمارات معروفهاى كه در اين سمت است، يكى عمارت يالى چراغان است كه سلطانمحمود ساخته است و عمارت دولمه باغچهسى است كه سلطان عبدالعزيز بنا نهاده است و آن را بشيكطاش هم گويند، زيرا كه در آن محله واقع شده است و عمارت يلدوز است كه اعلي حضرت سلطان عبدالحميدخان در آنجا بودند و عمارت يالى فاطمه سلطان دختر عبدالمجيدخان و عمارت رشيدپاشان و عمارت يالى جناب معينالملك سفير كبير ايران و ساير سفراى دول متحابه است كه همه عالى هستند و عمارت معروفهاى كه در سمت آناطولى است، يكى عمارت بيگلربيگى است كه در محله او واقع است و اعليحضرت شاهنشاهى در مسافرت اول فرنگستان در اين
1) ماهور تپههاى مسلسلى كه در دامنه كوه پديد آمده باشد.
عمارت نزول اجلال فرمودند و ديگر عمارت كوكصو است كه منزل ما است و عمارت اسكىسراى است كه عمارت قديميه متروكه سلاطين عثمانى است و در بالاى بلندى واقع شده؛ اطرافش ديوار محكم دارد و سربازخانه سليميه و عمارت فرهادپاشا و شريف و عبدالمطلب كه الان شريف مكه است، مىباشد و عمارت قزقلهس هم كه محل نشيمن دختر قسطنطين بوده و در ميان آب بنا نهادهاند، در قرب سمت آناطولى است و قصهاى براى بناى اين عمارت روايت مىنمودند كه خالى از عبرت نبود. اجمالش اين است آن دختر وسوسه از گزيدن مار در خاطر داشته است، اين عمارت را در ميان آب بوغاز ساختهاند كه محفوظه بماند. از اتفاقات، سبد انگورى براى او آورده بودند، مارى در ميان آن بود كه غفلتاً او را گزيده هلاك نموده است. ذلِكَ تَقْديرُ العَزيز العَليم. «(1)»
و چون اغلب عمارت اسلامبول از چوب و تخته ساخته مىشود و اكثر عمارات آتش مىگيرد و به اصطلاح آنها يانقين مىگويند، در سمت روملى، نزديك به شهر، در بالاى بلندى برج مرتفعى ساختهاند كه مشرف بر تمام شهر است و از هرجا دودى كه علامت يانقين است پديدار شود، عمله مستحفظ آن برج مطلع شده خبر مىكنند، در هر محلهاى كه باشد، جمعيت جمع شده مىروند، آن عمارت را خاموش يا خراب مىنمايند كه به عمارت ديگر سرايت نكند. و چندى است بنا گذاشتهاند عمارات را از سنگ مىسازند كه از حادثه يانقين محفوظ بمانند و در واقع عماراتى كه در ولايات خارجه از چوب مىسازند، غالباً به اين حادثه گرفتار هستند و به جهت اين، با چوب مىسازند كه اغلب شهرهاى آنها در كنار دريا واقع است و سنگ كمتر پيدا مىشود و اگر از بلاد بعيده با كشتى بياورند، كرايه آن زياد خواهد شد، برخلاف چوب كه در جنگلها زياده است و ارزان تمام مىشود. و چون رشته كلام به اينجا كشيد، بهتر آن است كه حالات شهر اسلامبول و ابنيه و عمارات و مساجد آن نيز بيانى شده، بعد به روزنامه شخصى بپردازد.
بدان كه اين شهر را در قديم قسطنطنيه مىگفتند و منسوب به قسطنطين بوده است. بعد از
1) اين تعبير در چند آيه از جمله: انعام، 96، يس، 36، آمده است.
آن كه سلطان محمد ثانى پسر سلطان مراد ثانى كه در سنه 858 اين شهر را فتح نمود ملقب به فاتح شد، اسم اين شهر را اسلامبول گذاشت. «بلده طيبه» تاريخ آن است. بول در تركى به معنى فراوان است، يعنى اسلام در اين شهر فراوان است. وجود ديگر هم براى تسميه آن گفته و نوشتهاند، ذكر آنها موجب تطويل است. و اين شهر مشتمل بر بلاد ثلاثه است، يكى بيكاوغلى كه ارامنه و فرنگيان منزل دارند، و يكى اسلامبول كه مسلمانان در آنجا اقامت دارند و ارامنه و غيره هم در آنجا كسب مىنمايند و ميان محله بيكاوغلى و اسلامبول جسرى از آهن ساختهاند كه هشتصد قدم طول آن است و سى ذرع عرض دارد و در نهايت استحكام ساخته شده است و شب و روز مردم از اين محله به آن محله عبور مىكنند و كالسكه و درشكه از روى پل مىگذرد و تقريباً روزى هزار تومان حقالعبور اين پل است كه از هر نفرى نيم شاهى وقت رفتن و نيم شاهى در مراجعت مىگيرند و محله ديگر اسكودار است كه اسكوسرا عمارت قديم سلطان در آنجا است. (نظير) شهر اسلامبول در هيچ جاى دنيا نيست؛ از اقصى بلاد عالم، مىتوانند مالالتجاره را به سهولت به اين شهر بياورند از روى دريا، و خيلى آباد و معمور است. محله بيكاوغلى خيرى آبادتر و مرغوبتر از محلات ديگر است. اجناس نفيسه مرغوبه از هر قبيل در آنجا يافت مىشود. و در محله مسلمانان، مساجد عاليه زياد دارد كه معروف آفاقند. از جمله مسجد اياصوفى و مسجد شاه سليمان است كه مانند آنها در همه عالم نيست و تفصيل هر يك از مساجد و عمارات در موقع خود فرداً فرداً ذكر مىشود. لاجرم وسعت خاك عثمانى از تمام ممالك اروپا افزونتر است، با آن كه ايالت بلغار و بوضيا «(1)» كه بلاد يوشناق باشد، از دست آنها بيرون رفته است، باز آن همه خاك و آب، برّاً و بحراً در تصرف آنها است و پادشاه عثمانى را سلطانالبرّين و خاقانالبحرين مىنامند.
عمارت دولمه باغچىسى از بناهاى سلطان عبدالعزيز است؛ عمارت بسيار خوبى است.
اغلب پلهها و ديوارها از سنگ مرمر است. شانزده ستون مرمر منقش در وسط آن عمارت
1) . بوسنى!
كه از پله به بالا مىروند، تعبيه كردهاند و اين عمارت را دستى پر كردهاند. بدان جهت دولمه باغچهسى مىگويند. باغچه بزرگى دارد و در وسط آن حوض است. كوه مصنوعى در ميان حوض ساختهاند كه آب از اطراف آن به حوض جارى مىشود. اطاقهاى تحتانى و فوقانىِ طويل و عريض در آنجا بنا نهادهاند كه همه مزين است و اثاثه سلطنت از هر مقوله در آنجا موجود است. آينههاى بزرگ و قالىهاى خوب و تصويرات مرغوب و چهلچراغهاى ظريف بزرگ و گلدانهاى بزرگ و كوچك در اطاقها گذاشتهاند و مرغهاى مختلفه غريبه و عجيبه مانند آن كه زنده باشند، در طاغچهها، پشت آينهها را واداشتهاند و اين عمارت در آخر محله قلاته در بشيكتاش واقع است و محلات متصله به آنجا محله فندقلى است. عمارت بيگلربيگى در آناطولى واقع است و به طرز عمارات فرنگى و ايرانى و عثمانى ساخته شده است. باغچه بزرگى در برابر عمارت دارد. شيرهاى مجسمه در آنجا نهادهاند و درصنعت آنها، نهايت تصنع بكار بردهاند. باغچههاى ديگر هم دارد كه طبقه به طبقه است و بر يكديگر مشرف هستند و راه آنها را عريض ساختهاند كه با درشكه هم مىتوان رفت و در مراتب باغچه، دستاندازهاى خوب گذاردهاند كه از چدن است و در دستاندازها، در بعضى جاها، اسباب چراغ گاز نهادهاند و ديوار هر مرتبه را از درخت عشقه كاشتهاند كه به ديوار متصل شده، تمام ديوارها سبز و خرم به نظر مىآمد و در فضاى باغ، به طرز فرنگى، باغچهبندىها نمودهاند كه بسيار باصفا بود. در طبقات بالا باغوحش بود كه پلنگ و شير در ميان اطاقها بستهاند و اطراف آن ديوار آهنين مشبك تعبيه كردهاند و طوطىهاى مختلفةالالوان و انواع وحوش و طيور در آن باغ است كه خيلى ممتازند و ازارِه و ديوار و پلههاى عمارت را از سنگ مرمر ساختهاند و تالار وسيع در اين عمارت است كه اغلب سقفهاى آن را از چوب و تخته ساختهاند.
اطاقى كه تماماً از چوب منبتكارى نمودهاند، نهايت امتياز را دارد و نقاشى خوب كردهاند. تمام اسباب زينت و اثاثه سلطنت در اطاقها موجود و حاضر است. فرش اطاق از حصيرهاى بسيار ممتاز است. در وقت سكونت، كناره فرش فرنگى بر روى آنها مىكشند. و در زير تالار بزرگ، حوضخانه مرمر معتبرى ساختهاند كه از اشكال مجسمه، آب به ميان حوض مىريزد و بسيار خوش هوا است و حوض آن يكپارچه است و ستونهاى مرمر خوبى دارد
و پنجرههاى عمارت كه به بيرون باز مىشود عريض و طويل است؛ طورى ساختهاند كه يك بچه مىتواند آن پنجره سنگين را در مدت يك ساعت، ده مرتبه بالا و پايين بياورد و بدون چفت و ريزه، به هر اندازهاى كه مىخواهد نگاه دارد و محكم بايستد. و به ديوارهاى اطاقهاى عمارت مزبور، پارچههاى فرنگى چسبانيدهاند كه بسيار امتياز دارد و در طرف باغچه بالا، عمارتى هم سلطان محمود ساخته است كه سه اطاق و درياچه بزرگى در برابر آنها است و همه زينت اطاقها از روزگار سلطان محمود در نهايت تنقيح در آنجا برقرار است. مجسمه اسبى را كه از چدن ريخته بودند، در يك طرف باغچه اين طبقه گذاردهاند و حمام خوبى هم از مرمر در مرتبه فوقانى عمرات طبقه اولى ساختهاند كه در رختكن آن، پنجره بهصحراها دارد و گرمابه آن تماماً مرمر است و بسيار روشن است و خزانه سرد و گرم دارد كه از شيرهاى متعدده آب به حوضچه كوچك مىريزد.
عمارت يالى چراغان در سمت روملى واقع است و سلطان محمود ساخته است اغلب ديوارها و ستونها و پلههاى اين عمارت مرمر است كه از درياى مرمره آوردهاند.
خطوط سياه دارد وصاف نيست. فرش زمين و ستونها غالباً يكپارچه است. عمارت بسيار عالى باصفايى است و در عهد سلطان عبدالعزيز خرابى به هم رسانيده، تجديد عمارت شده است. حمّام خوبى هم از مرمر در ميان عمارت است و رسم حمامهاى آنجا اين است كه دور از عمارت نيستند، بلكه داخل عمارت مىباشند و سطح آنها با سطح اطاقها مساوى است. زير حمامها خالى است از خارج آتش مىكنند كه سنگهاىصحن حمام گرم شود. شير آب گرم خزانه را هم كه باز مىكنند، هواى حمّام گرمتر مىشود. منبع شيرها در پشت حمام است كه در آنجا آب را گرم مىكنند و حوضهاى مرمر كوچك و بزرگ دارد؛ شير را كه باز مىكنند، از يك شير آب گرم مىيابد و از شير ديگر آب سرد. و در برابر اين عمارت باغى است كه كوچه فاصله است. از روى كوچه پل ساختهاند سلطان با حرم خود از آن راه به ميان باغ مىآيد. اكثر وحوش در اين باغ است.
چند شير و طاوس و طوطيان خوشرنگ و قرقاول طلايى استراليا و انواع قرقاولهاى افريقا و هند و چين در اين باغ است و ببرى در آنجا است كه علاوه بر خطوط سياه، خالهاى سفيد نيز در بدن آن است. عمارتى هم اعليحضرت سلطان امسال بنا كردهاند كه آن هم از هر جهت نهايت امتياز را دارد.
بدان كه اعليحضرت سلطان عبدالحميدخان كه اكنون در سرير سلطنت تمكّن دارند با برادرشان سلطان مراد پنجم كه معزول هستند، پسرهاى سلطان عبدالمجيدخان هستند و سلطان عبدالمجيدخان پسر بزرگ سلطان محمودخان ثانى است و پسر دوم سلطان محمودخان سلطان عبدالعزيزخان بود كه او را كشتند و از سلطان عبدالعزيزخان پسرى باقى است كه عزالدّين يوسف است. اين كه بعد از تقل سلطان عبدالعزيزخان سلطنت به عزالدين يوسف نرسيد به جهت آن است كه قانون عثمانى آن باشد كه ولايت عهد را به اكبر سلاله سلطنت واگذارند، چنانچه سلطان عبدالعزيزخان هرچه خواست كه عزالدين يوسف پسرش را وليعهد كند، وكلاى عثمانى تمكين ننمودند و بعد از قتل او، سلطان مراد را كه اكبر سلاله بود بر سرير سلطنت نشاندند و نهايت ميل را به او داشتند و او را شخص حليم و سليمى مىدانستند. بعد كه تغييرى در حالات او به هم رسيد، او را معزول و محبوس نمودند و سلطان عبدالحميدخان را به جاى او نشاندند و اكنون كمال استقلال را دارند و سن شريفشان سى و نه سال است. سلطان بايزيدخان پسر سلطان محمد فاتح است. در شهر ربيعالاول سنه 886 جلوس كرد و در محرم سنه 918 وفات نمود. سلطان سليمان پسر سلطان سليم اول است. در سنه 926 جلوس كرد و چهل و هشت سال سلطنت نمود و در سنه 974 وفات يافت. هفتاد و شش سال عمر او بود. سلطان احمدخان پسر سلطان محمدخان ثالث است. در سنه 999 متولد شد و «حفظهالله» تاريخ ولادت او است. در سنه 1012 جلوس نمود كه لفظ «بختى» تاريخ جلوس او است. در چهارده سالگى جلوس نمود و چهارده سال هم سلطنت نمود. در شهر ذيقعده سنه 1026 وفات يافت. سلطان عثمان پسر سلطان مصطفىخان ثانى است. بعد از سلطان محمودخان اول كه برادر او بود، در سنه 1168 جلوس كرد و سه سال سلطنت نمود. سلطان محمودخان پسر سلطان عبدالحميدخان است. در رمضان سنه 1199 متولد شد و در چهارم جمادىالاخره سنه 1223 جلوس نمود و روز دوشنبه، نوزدهم ربيعالاخر سنه 1255 وفات كرد. سى و يك سال و ده ماه و چهارده روز سلطنت نمود. در سنه 1241
طايفه نيكى چريك را به قتل رسانيد. سلطان عبدالمجيدخان پسر بزرگ سلطان محمودخان ثانى است. در چهارم شعبان سنه 1238 متولد شد و در نوزدهم شهر ربيعالاخر سنه 1255 جلوس كرد. در سنه 1259 شامات و حرميت را به تقويت دولت بهيّه انگليس از تصرف محمدعلىپاشا بيرون آورد و در سنه 1271 وقعه سوستهپل اتفاق افتاد و در هجدهم ذىحجة الاحرام سنه 1277 وفات يافت. سلطان عبدالعزيزخان پسر دوم سلطان محمودخان ثانى است. در شب پانزدهم ماه ذىحجة الحرام سنه 1277 جلوس كرد. در سنه 1279 به مصر رفت و در سنه 1284 به پاريس.
مسجد ايازصوفى و مسجد سلطان سليمان از مساجد عاليه است و مشهور آفاق و انفس است و اكثرالناس از اعالى وادانى كه از آن راه رفتهاند، هر دو را ديده و فهميدهاند.
مختصر اين است كه كمتر مسجدى به طول و ارتفاع و عرض مسجد ايازصوفى است.
دويست و شصت و نه فرت طول و دويست و چهل و دو فرت عرض و هفتاد و پنج ذرع ارتفاع آن مسجد است. ستونهاى آن تماماً يكپارچه است. دوازده ستون تحتانى آن از سنگ سماق است و به همه جهتصد و پانزده ستون بزرگ و كوچك دارد كه در تحتانى و فوقانى و خروجى و چهار طاقى ميان مسجد بكار گذاشتهاند و دو سقاخانه مرمر منبت يكپارچه در ميان مسجد است كه اطراف آن شير دارد وصورت چهار ملك مقرّب را داشت. الواح بزرگ كه به خط طلا، اسامى خدا و رسول و على و حسنين و خلفاى ثلاثه را نوشتهاند، در اطراف فوقانى مسجد نصب كردهاند و در غلام گردش فوقانى، محلى براى سلطان ساختهاند كه در آنجا نماز مىخوانند. و اين مسجد خيلى قديم است و بناى آن از هزار و سيصد سال هم متجاوز است، و در اول كليسيا بوده، سلطان محمد فاتح، بعد از فتح اسلامبول آنجا را مسجد قرار داده و انحراف محرابش دليل بر آن است كه اول كليسيا بوده و بعد مسجد شده است؛ چون غالب مردم از حالت اين مسجد اطلاع دارند همينقدر را در بيان بناى آن كافى دانستم. و بعد از مسجد ايازصوفى، مسجد سلطان سليمان است كه سلطان سليمان اول كه پسر سلطان سليم است ساخته است. چهار ستون بلند يكپارچه دارد كه محيط هر يك تخميناً پنج ذرع است و سنگ ديوارها از مرمر منقّش مخطّط است وصحن مسجد كه در طرف شرقى است اطراف آن رواق دارد و بيست و پنج ستون در اطراف آن است. هفت ستون آن معيوب شده بود؛ اعليحضرت سلطان حكم فرموده بودند تجديد كنند. و ديگر جامع سلطان محمد فاتح است كه در جمادىالاخره سنه 867 و سال بعد از فتح اسلامبول شروع نموده و در رجب سنه 870 به اتمام رسيده؛ و اول مسجدى است كه در اسلامبول بنا نهادهاند. بيست ستون دارد كه شش
ستون آن بزرگ است و گنبدش پستتر و كوچكتر از ساير مساجد است. مدرسهاى هم دارد. و دوم مسجدى كه در اسلام و در اسلامبول ساخته شده است، جامع سلطان بايزيد پسر سلطان محمد فاتح است در نهصد و سه شروع و در نهصد و يازده به اتمام رسيده است و در قرب ميدان عسكريه واقع است. جامع كوچكى است. در ميان مسجد چهارپايه سنگ بر روى هم نهادهاند. در وسط هر پايه، يك ستون نصب كردهاند كه از سنگ يكپارچه است و به رنگ سماق است.صحن آن هم بيست ستون سنگ يكپارچه دارد. و ديگر مسجد والده سلطان عبدالعزيز خان است كه بسيار ظريف ساختهاند و از مساجده جديده است. در سنه 1288 هجرى به اتمام رسيده. مسجد كوچكى است. مدرسهاى هم در جنب آن بنا كردهاند. اسباب اين مسجد خيلى منقّح است. فرش و پرده گلابتون و چراغ و غيره دارد و پنج چهلچراغ در آنجا آويختهاند. يكى بلور بزرگ است كه در وسط واقع است. چهار عدد و ديگر از برنج است كه در زواياى مسجد آويختهاند و به روغن زيتون افروخته مىشود. و از مساجد معروفه اسلامبول مسجد سلطان عثمان و جامع سلطان احمدخان است كه اين دو مسجد را هم خوب ساختهاند، ولى تمام آن مساجد كه تعداد شد، در برابر مسجد ايازصوفى و مسجد سلطان سليمان قابل ذكر نيستند، چون غرض تعداد مساجد معروفه بود، بنا بر آن نامى هم از اين مساجد برده شد.
روز دوشنبه بيست و هشتم شهر شوال در كوكصو توقف شد. جناب معينالملك آمدند و جناب منيفپاشا هم حاضر بودند، بهصحبت مشغول شديم. بعد از اتمام مجلس جناب معينالملك به سفارتخانه يالىببك رفتند.
روز سهشنبه بيست و نهم جناب معينالملك سفير كبير، مرا با خواص اجزا و اتباع به
سفارتخانه يال كه در ببك است دعوت نمودند كه نهار در آنجاصرف شود. با جناب منيفپاشا در واپور مخصوص سلطانى نشسته با خواص به سفارتخانه يالى رفتيم.
عمارت خوبى بود، باغچه ظريفى، مرتبه به مرتبه داشت. بعد از گردش باغچه به حمام مخصوصى كه در آن عمارت است رفتم. استحمام به عمل آمد. بعد از آن كه از حمام بيرون آمدم، جناب سعيدپاشا رئيس وكلا كه مقامصدارت دارند، اما هنوز ملقب به اين لقب نشدهاند، به ديدن آمدند. با ايشان از هر مقولهصحبت دوستانه داشتيم، رفتند. امام جمعه اردبيل و آقا حسن، وكيل دولت انگليس كه به مكه معظمه مىرفتند، امروز به آنجا آمدند. نهار در سر ميزصرف شد. غذاهاى ايرانى و غيرايرانى هر دو را داشت و بسيار مطبوع و ممتاز بود. عصر مراجعت به عمرات كوكصو نموديم.
روز چهارشنبه سلخ جناب عاصمپاشا وزير امور خارجه به ديدن ما آمدند.صحبتهاى مناسب با ايشان داشتيم و رفتند. چون امروز بنا بود كه خدمت اعليحضرت سلطان شرفياب شوم، هشت ساعت به غروب مانده با جنابان معينالملك و منيفپاشا در واپور مخصوص نشسته به طرف روملى رفتيم، و چون از واپور بيرون آمديم، كالسكه چهار اسبه مخصوص، در پهلوى عمارت چراغانيالى با سوارهنظام حاضر كرده بودند.
اعليحضتر سلطان در عمارت يلدوز در اطاق خودشان تشريف داشتند. من با جنابان معينالملك و منيفپاشا و همراهان در اطاق ديگر ده دقيقه نشستيم. بعد به توسط مابينچىبايش احضار به حضور اعليحضرت سلطان شديم. التفات و احترام فرموده در نزديك در ايستاده بودند. من و اميرزادهها و جناب معينالملك وارد به آن اطاق شديم و به رسم ادب خودمان سر فرود آوردم و با كمال ادب ايستادم. فرمودند: بسمالله 1 بياييد.
خودشان روانه شده در پهلوىصندلى ايستاده فرمودند: بياييد اينجا بنشينيد. ادب كردم و خواستم دروتر بنشينم. فرمودند نزديكتر بياييد و با كمال اصرار بنده را نزديك خودشان بردند كه يكصندلى ميان من و سلطان فاصله بود. جناب معينالملك و اميرزادهها را هم اذن جلوس دادند، درصندلىهاى ديگر نشستند. بعضى از عملهجات مخصوص سلطان نيز حاضر بودند. احوالات پرسيدند و اظهار مرحمت و مهربانى فرمودند. بنده هم بياناتى كه مناسب با اتحاد
دولتين عليتين بود، در نهايت ادب به عرض رسانيدم و از سلم وصفوت و اتحاد اين دو دولت اسلام عرضها كردم. چون به زبان تركى فرمايش مىفرمودند، بنده هم به تركى جواب عرض مىنمودم و در ترجمه بعضى لغات اسلامبولى جناب معينالملك نيز معاونت مىنمودند كه مطلب بهتر معلوم شود و اعليحضرت سلطان، پسر كوچك خودشان را كه لباس و فانسقه «(1)» سربازى داشت، احضار فرمودند، روزنامهاى خواند، خيلى خوب قرائت كرد و استعداد از وجنات احوالش نمودار بود. خلاصه مجلس طول كشيد و شخص سلطان خيلى با وقار و ادب و متانت بودند. فرمودند يك شب بايد زحمت كشيده بياييد و شام را در اينجاصرف نماييد. عرض كردم براى بنده زهى شرافت است كه فيض حضور مبارك را مجدداً حاصل نمايد. بعد برخاسته مرخص شدم. وقتى كه بنده برخاستم و ايشان هم برخاسته با من آمدند، نزديك در اطاق ايستادند و فرمودند:
معرفى عملهجات مخصوص خودم را كه در اين مجلس حاضرند بايد براى شما بكنم.
جناب وكيلباشى و غازى عثمانپاشاى مشير خلوت وصمدپاشاى سرقرنا كه امين خلوت است و نجيبپاشاى فريق خلوت كه رئيس خدام است و رضاى بيك منشىباشى حضور و خليلپاشاى آجودان حضور كه همگى در آن مجلس حاضر بودند و در خدمت سلطان نشسته بودند، معرفى فرمودند. پس از آن به اطاق ديگر رفته شربت و قهوهصرف كرديم، بعد به كنار بوغاز آمده به واپور سلطانى نشسته به عمارت كوكصو آمديم و عصر با منيفپاشا سوار شده به گردش رفتيم.
روز پنجشنبه غره ذىالقعهدة الحرام بعد ازصرف نهار براى بازديد جنابان، وزير امور خارجه و وكيلباشى به واپور مخصوص سلطانى سوار شده با جناب معينالملك به شهر رفتم. اول بازديد از جناب وكيلباشى نمودم، بعد به خانه وزير امور خارجه رفته از ايشان بازديد كردم. بعد از آن به سفارتخانه دولت ايران كه در قرب بابعالى است رفته نماز خواندم و بعد ازصرف عصرانه و چاى معاودت نمودم.
جمعه دوم ذىالقعدة الحرام در منزل كه عمارت كوكصو است به استراحت بسر رفت.
1) در اصل گويا به اشتباه: فالسقه. فانسقه به زبان روسى نوعى تفنگ روسى بوده كه در آن عهد در ايران مرسوم بودهاست. به جافشنگى نيز فانسقه گفته مىشده است. دهخدا
شنبه سيم ذىالقعده با جنابان معينالملك و منيفپاشا و اميرزادهها به منزل عداره فرِرِ كه درصنعت عكاسى وحيد عصر است رفتم كه عكس ما را به اقسام مختلف بيندازد و از او به يادگار داشته باشيم. مشاراليه اسباب عكاسى را حاضر نموده، سه قسم از من عكس انداخت. يك بار ايستاده با لباس رسمى و بار ديگر نشسته با لباس رسمى بعد از آن بالاجماع، و چون هوا مساعد انداختن عكس نبود از آنجا بيرون آمده به كالسكه سوار شديم كه به كنار بوغاز آمده در واپور بنشينيم. در بين راه، باغ ملتى كه جديدالاحداث بود به نظر آمد. از كالسكه پياده شده به باغ مزبور رفتيم. باغ با روحى باصفايى بود و مشرف بر اراضى بود كه اشجار فراوان داشت. مردان و زنان فرنگى در اطراف و جوانب باغ گردش مىنمودند و بعضى بر روىصندلىها نشسته بودند. پس از آن بيرون آمده به كنار بوغاز رفتيم و در واپور نشسته به منزل جناب معينالملك رفته، بعد از اداى فريضه، به عمارت كوكصو مراجعت نموديم.
يكشنبه چهارم ذىالقعده چون جنابان معينالملك و منيفپاشا وصفى از قصر سلطان عبدالعزيز نمودند كه در سمتصحراى كوكصو و در محل باصفايى عمارت خوشمنظرى ساختهاند كه تفرجگاه سلطان مزبور بوده است، قرار بر اين داديم كه امروز سوار شده به آنجا برويم و نهار نيز در آنجاصرف شده عملهجات اعليحضرت سلطان كه مواظب خدمت بودند، نهار را در آن قصر حاضر كردند. سه ساعت از روز گذشته با جنابان معزىاليهما و اميرزادهها به اسبها مخصوص سلطانى سوار شده به قصر سلطان عبدالعزيز رفتيم. الحق جاى خوشمنظر باصفايى است. آب جارى داشت و هوا هم براى تفرج بسيار مساعد بود:
الَّحبُ تَبْكى وَالرِّياضُ ضَواحِكُ وَالوقَتصاف وَالنسيمَ رخاء
با مساعدت هوا و مصاحبت جناب معزى اليهما بسيار خوش گذشت و چون شب را براى سفر شام در خدمت سلطان دعوت شده بوديم، با جناب معينالملك و اميرزادهها به سراى سلطان رفته ابتدا در اطاقى كه جناب سعيدپاشا و ساير وكلا حاضر بودند چند دقيقه نشستيم، بعد به حضور سلطان احضار شده به همان سبك سابق شرفيابى حاصل كرديم و مورد نوازش شديم و در وقت شام در سر ميز مواجه سلطان نشستيم و جناب
معينالملك و اميرزادهها و وكلا نيز هر يك در جاى خود نشستند. غذاصرف شد، يك ظرف به سمت سلطان مىبردند و يك ظرف به سمت من مىآوردند. امشب نيز تفقدات فوقالعاده مبذول داشتند؛ بعد ازصرف شام به دست خود سيگار التفات فرمودند و بعد از انقضاى مجلس مرخص شده به اطاق ديگر رفتيم. چند قطعه نشان از جانب سلطان آوردند. جناب منيربيك يك قطعه نشان مرصّع بدست خود براى من آورد و سه قطعه نشان ديگر عمله سلطان از درجه اول مجيدى و درجه دوم عثمانى به جهت سليمان ميرزا و ابوالنصر ميرزا و محمد ميرزا، در همان مجلس آوردند. رسم تشكر به جا آورده بيرون آمديم.
دوشنبه پنجم ذىالقعده تا وقت نهار در عمارت كوكصو به سر رفت. جناب منيفپاشا عبدالعزيز حاضر بودند، بهصحبت گذشت و چون در مجلس سلطان تعريفى از قصر سلطان عبدالعزيز كرده بودم كه بسيار باصفا بود و آب جارى هم داشت، اعليحضرت سلطان فرمودند ما هم عمارت تازهاى ساختهايم و آب جارى بيرون آوردهايم و باغچه احداث كردهايم كه جنگلهاى طبيعى دارد، از شما دعوت مخصوص مىكنم كه فردا عصر خودتان بياييد و آنها را تماشا كنيد. سه ساعت به غروب مانده با جنابان معينالملك و منيفپاشا به واپور نشسته از بوغاز بيرون آمديم. كالسكهها آوردند سوار شده رفتيم.
اول به اصطبل همايونى و زينخانه رفته، تماشا كرديم. با كمال سليقه ترتيب داده بودند.
بعد از آن كالسكه و اسب آوردند كه در ميان باغچه گردش نماييم. من و جنابان معينالملك و منيفپاشا با كالسكه و اميرزادهها سواره در ميان باغ گردش نموديم.
جنگلهاى طبيعى داشت، باغچهبندىها كرده بودند. بعد از آن به عمارت جديد سلطان رفتيم كه تازه مىساختند و چشمه آب جارى را تماشا كرديم. آب مختصرى داشت؛ بعد به كوشك ديگر رفته عصرانه و چاىصرف نموده مراجعت كرديم.
سهشنبه ششم جناب معينالملك، هشت ساعت از روز گذشته، در سفارتخانه يالى كه در محله ببك است، اوضاع مهمانى عالى فراهم آورده، قريب سيصد نفر از سفراى دول متحابه و وكلاى دولت عثمانى و اعيان و اشراف اسلامبول و زنهاى محترمه سفرا و غيره را به جهت پذيرايى من، براىصرف عصرانه و چاى دعوت نموده تشريفات مهمانى را به اقتضاى فصل در ميان باغچه عمارت مسكونى خود قرار داده بودند؛ خيمهها برپا كرده
صندلىها و ميزها گذاشته، آنچه ملزومات مجلس بود از هر مقوله، فراهم آورده، مجالس متعدده ترتيب داده بودند. بسيار مجلس خوبى بود و بر همه خوش گذشت.
محضر من جدا بود. مرد و زن به انواع حلى و زيور به قانون مقرر در فضاى مجلس دست به كمر يكديگر انداخته رقص مىكردند و در محلى كه براىصرف مشروبات معين شده بوده مىرفتند و استعمال مشروبات مىنمودند و به هيچ وجه مزاحمتى به حال بنده نداشتند. الحق جناب معينالملك زحمت كشيده و خوب از عهده اين مهمانى بزرگ بر آمدند و اعليحضرت سلطان نيز پسر بزرگ خوداشن را كه دوازده ساله است، با پسر سلطان عبدالعزيز، محض التفات به اين بنده، به اين مجلس فرستاده بودند.
چهارشنبه هفتم سه ساعت از روز گذشته فاضل پاشاى عرب به عمارت كوكصو آمده مرا ملاقات نمود و به عربى و فارسىصحبت داشته، مرا مشغول ساخت. آدم آگاه بصيرى بود و از همه جا مطلع و خبير. عصرى با جناب معينالملك و اميرزادهها و خواص اصحاب به طرف شهر به سفارتخانه رفته، بعضى امتعه نفيسهاى كه تجار آورده بودند ملاحظه نموده به منزل معاوت كرديم.
پنجشنبه هشتم بعد از ظهر با جناب منيفپاشا به مدرسه دولتى كه در بيگاوغلى بنا نهادهاند رفتيم كه وضع آن مدرسه را ملاحظه و تماشا نماييم. مدرسه عالى است و باغچهاى دارد كه اشجار در دو طرف كاشتهاند. اطاقهاى تحتانى و فوقانى متعدد دارد.
قرجه پاشاى يونانى كه ناظر مدرسه است، بعد از ورود به مدرسه، به استقبال آمد. اول مرا به اطاق خود برد؛ در روى كَت نشستيم، قهوهصرف شد. آنچه در آن مدرسه از علوم طبيعى و غيره كسب مىشود،صورت آن را نوشته در آن اطاق گذاشتهاند. همه را ملاحظه كردم. بعد به اتفاق ناظر مدرسه به اطاقهاى خوابگاه متعلمين رفتيم. پنج اطاق وسيع بود. كتهاى آهنين به ترتيب نهاده اسباب خواب را در نهايت تزيين گسترده بودند. بعد از آن به اطاق ديگر رفتيم، شاگران خط فرانسه مشغول خطاطى بودند. بعضى از روى كتاب استكتاب مىنمودند و برخى از خارج. پس از آن به اطاق ديگر رفتيم كه متعلمين بهصنعت نقاشى اشتغال داشتند و از روى سرمشق استاد،صورت تماثيل مىكشيدند. از آن پس به اطاقى وارد شديم كه به حسن خط معروف بود و شاگران در نهايت خوبى خطوط
فرانسه و غيره را مىنگاشتند. يك نفر از آنها كه به حسن خط معروف بود، در كنار تخته مشق ايستاده به عبارت تركى به شيوه خط فارسى چند سطر نوشت كه مضمونش اظهار تشكر از ورود ما بود. ما هم به همه آنها اظهار مهربانى كرده، بعد از آن به اطاق ديگر رفتيم كه اسابب و آثار طبيه و احجار معدنى و حيوانات و غيره را در آنجا گذاشته بودند.
يك نفر انسان و چند رأس حيوان را تشريح كرده بودند و ماهى عظيمالچثه هم در وسط اطاق ديديم كه با تلاشى و تفرّق اعضا، سر آن به اندازه يك ميز بزرگ بود و هفتاد عدد فقرات ظَهر داشت. بعد از آن به ميان حياط آمده، در سمت ايسر درب مدرسه به اطاق بزرگى رفتيم كه جمعى از اطفال مشق ژيمناستيك مىنمودند. قدرى بر روىصندلى نشسته تماشا كرديم. توفيق نامى كه خليفه آن اطفال بود، از همه آنها بهتر و چابكتر اين مشق را مىكرد. امروز كه به تماشاى مدرسه مىرفتيم، ابوالفضل محمدبن عبدالرحمن بن نواب عبداللطيفخان بهادر كه از اهل هندوستان است، به كوكصو، به ديدن ما آمده بود. او را هم، همراه خود به مدرسه آورديم. جوان سياه چرده باهوشى بود و به لندن و پاريس رفته عزم زيارت مكه داشت. همصاحب مكارم اخلاق و هم سيار انفس و آفاق بود.
جمعه نهم بعد ازصرف نهار با منيفپاشا و بعضى از اجزا به واپور نشسته به سفارتخانه شهر رفتيم و از آنجا به تماشاى مسجد سلطان سليمان و ايازصوفى رفته به منزل مراجعت نموديم.
شنبه دهم به تحريرات دارالخلافه مشغول بوديم. بعد از نهار به تماشاى عمارت بيگلربيگى رفتيم و چون جنابان سرور پاشا رئيس شوراى دولتى و كاملپاشا ناظر معارف و حسن فهمى افندى، ناظر نافعه و جودت پاشا ناظر عدليه و حسامالدين افندى پدر جناب فخرىبيك سفير كبير وصلاحالدين بيك متصرف سابق روزه و عبداللهپاشا والى سابق بصره و فاضلپاشا، بعد از ورود به اسلامبول به ديدن آمده بودند و دو روز ديگر بايد حركت نماييم و ديگر مجال و وقتى نبود كه از آنها ديدن كنيم، به عدد هر يك از آنها كارتى به جناب معينالملك دادم كه از جانب من براى آن بفرستند.
يكشنبه يازدهم ذىالقعده پاكت دارالخلافه را به جناب معينالملك دادم كه با پست اسلامبول به طهران بفرستند و سه ساعت به غروب مانده به واپور نشسته به روملى
و تماشاى عمارت دولمه باغچهسى رفتيم.
دوشنبه دوازدهم بعد ازصرف نهار به مدرسه آمريكا كه در محله ببك است رفتيم.
مدرسه عالى بود؛ غلام گردش آن ستونهاى آهنين داشت و چهارصد نفر متعلم در آنجا بودند. اول به اطاق كتابخانه رفته تماشا كرديم. بعد به اطاق فنگراف سخن رفتيم كه از روى تشريح اجزا و آلات گوش اسباب اختراع كرده بودند كه كلماتصوت و لهجه شخص را در آن اسباب ضبط مىنمودند و باز به همانصوت و لهجه كلمات را پس مىدادند كه گويا خود آن شخص سخن مىگويد و اين اسباب ازصنايع غريبه است. بعد به اطاق ديگر رفتيم كه مُرده تمام طيور و وحوش را در آنجا با اجزاى مخصوصه نگاه داشته بودند و بعضى از كساره احجار را در آنجا ملاحظه نموديم كه اجسام حيوانات در آنجا نقش بسته بود و برخى از استخوانهاى حيواناتى را كه مىگفتند، پيش از طوفان نوح بوده و تا حالا آن حيوانات ديده نشده است در آنجا بود، والعهدة علىالراوى. بعد بر سر درس متعلمين رفتيم كه همه جمع بودند. كاغذى به خط و عبارت اروپ نوشته بودند.
ناظم مدرسه بهصوت جلى قرائت نمود و ديگرى ترجمه مىكرد. مضمونش اين بود كه تشكر مىنماييم از تشريف فرمايى شما كه در واقع اسباب تشويق ما شد. ما هم اظهار مهربانى كرديم كه اشتغال شما در كسب علوم خيلى مطبوع و پسند خاطر افتاد و چون عصر امروز بايد به واپور رفته، به سمت جده برويم و اعليحضرت سلطان، واپور مخصوص خودشان را افتات فرمودهاند كه ما را به جده برساند، سه ساعت به غروب مانده با جناب معينالملك و اميرزادهها به عزم شرفيابى حضور سلطان رفتيم. درد دلى عارض شد، علىبيك آجودان حضور را فرستادم معذرت از تأخير شرفيابى خواست.
بعد از سكون درد دل شرفياب شدم. دو اطاق پيش تشريف آورده بودند، تعظيم كردم.
نهايت التفات را فرمودند. به اطاق سلطان رفتيم بناى نشستن شد، اصرار فرمودند مرا نزديك خودشان نشاندند. طورى تفقّد و مهربانى فرمودند كه من شرمنده شدم و چون در واپور هم اوضاع مهمانى تا جده را براى من فراهم كرده بودند، محمد افندى ناظر و توفيقبيك و رفعتبيك و عطابيك و احمدبيك و ادهم افندى و سعادالدين افندى و كريم افندى كه از خدام سلطانند مأمور فرموده بودند كه در واپور مواظب خدمت باشند، سفارت مرا به توفيقبيك
كه از خدام مخصوص حضور سلطان بود و محرميت داشت مىفرمودند كه شاهزاده پدر پير من است، بايد درست خدمت نماييد كه راحت و سلامت به مقصد برسند. لاجرم بعد از اصغاى فرمايشات مرخص شده بيرون آمديم. جنابان معينالملك و منيفپاشا با تمام اجزاى سفارتخانه تا واپور به مشايعت آمدند؛ قدرى نشستند و بعد وداع كرده رفتند. اين واپور بسيار ظريف و زيبا بود و ساعتى دوازده ميل حركت مىنمايد، ولى به واسطه آن كه زغال زيادى حمل داشت سنگين بود و ساعتى هفت ميل حركت مىنمود.صفوتپاشا والى جديد مكه معظمه هم در اين واپور با عيال خود به مكه مىآمد. احمد راسمپاشا نيز كه مأمور سامس بود، در اين واپور بود و علت مأموريت او اين بود كه دو نفر از معارف ارامنه ساكن سامس، از حاكم آنجا شكايت نموده به اسلامبول آمده بودند، از بابعالى احمد راسمپاشا را مأمور كرده بودند كه برود آنجا و به سخن طرفين رسيدگى نمايد. و جناب معينالملك بيرق شير و خورشيد هم با اين واپور همراه كردند كه در همه جا افراخته شود. واسمكپيتان اين واپور، رفعتبيك بود، رتبه سرتيپى داشت و مخارج اين واپور تا ورود به جده دوهزار و پانصد لير بود كه به مصرف زغال و غيره مىرسيد و جز رساندن ما به جده هيچ منظورى از فرستادن اين واپور نداشتند. چون اديب اريب شيخابراهيم افندى و فيضى شاعر، به تازى و فارسى اشعارى در تاريخ ورود ما به اسلامبول انشا كرده فرستاده بودند در اينصفحهصبت و ضبط شد.
شيخابراهيم گفته است:
أهلًا بحَضْرَةِ عِمِّ مالِكِ دَوْلتهٍ عَمّ البرّية عَدْلُها وَالْازمنِة
مَلَكٌ بِفضْلِ جنابِه كُلّ الَورى شَهِدوُا وَقْدَ مَدحته كُلّ الالْسِنة
هُوَ ناصِرُالْدّينِ المُبينِ وَحافِظُ المُلك الامينِ بامَّةً مُتِمدنِة
أسَدٌ لَدىَ الْهَيجاء أشرَق سَيْفه شمساً لوت قَلْب العَدوُّ وَأعْينيه
وحِسامُهُ فَوقَ الْبرّية لامِع لِلّه ما أبْهى سناهُ وَأحْسَنه
ذاكَالحِسام حِسامسلْطنة العُلى مَن مِثله وَاللّهصُنعاً أتْقنَه
اللهُ اكْبر أنَّ كُّلَّ فِعالَه وَخِصاله عِنْدَ الوَرى مُستَحْسنه
لا غَرْوَ فَهوَ فَريدُ ذَالْعَصر الّذى مِنْ كُّلِ فَضلٍ رَبّهُ قَد مَكنَّه
قَدْ زارِ اسلامْبُولَ ثانى مَرّة اذْ رامَ حجّ البَيْت ثُمَّ الامْكنَه
فاسْتَقْبلَتهُ وَأهلها بِمَرَةٍ وبَحُسْنِ تعظيم وَأحسَنُ طنطنه
وَأجَلّه المَلِكُالحَميد وَزَادهُ لُطْفاً وَأنزَلَهُ لعزٍّ مَسْكَنه
ورخَتْ كما شَهدالمُؤرِّخِ قائلًا «دارالسّعادة فى حِسامِالسَّلْطنه» «(1)»
فيضى شاعر گفته است:
درفريب و دلپسند و دلگشا شد ملك روم مژدهاى زندانيان دارالصفا شد ملك روم
تا به اسلامبولْ نازل گشت آن كيهان خديو پاى تا سر مظهر نور خدا شد ملك روم
نيّر اقبال سرزد اينك از ايران زمين بىنياز از نور خورشيد سما شد ملك روم
چشم آن دارد كه گردد سرور لاهوتيان تا بپاى اقدست چشم آشنا شد ملك روم
روم محروم است از معصوم گويند اينعجب پويهگاه مقدم خضر هدى شد ملك روم
بحر ذخاريّست موجش دولت اندر دولت است فيضيا بنگر چسان دولتسرا شد ملك روم
بر زبان خامه يك تاريخ نغز افتاده است «از حسامالسلطنه فردوسها شد ملك روم» «(2)»
بالجمله واپور از بوغاز اسلامبول به حركت افتاده و مابين جنوب و مغرب مىرفت. شب كه شد از بوغاز اسلامبول بيرون آمده، داخل طول درياى مرمره شديم. مرمره اسم جزيرهاى است و اين دريا به اسم آن موسوم است و از آنجا سنگ مرمر به اسلامبول مىآورند. طول اين دريا راصد ميل انگليسى و منهاى عمق آن را ششصد و چهل و هشت قلاج نوشتهاند. و جزيره مزبوره در سمت يسار واقع بود و سه جزيره ديگر در اطراف داشت.
سه شنبه سيزدهم چهار ساعت از روز گذشته از محاذى گلى پَوْلى گذشتيم. در سمت يمين در اول بوغاز، در دنلس واقع بود؛ چون واپور مخصوص سلطانى در اين آبادى كارى نداشت مكث نكرده گذشت و بعد از دو ساعت به چاناق قلعه رسيديم و حركت رو به جنوب مغرب بود و چاناق قلعه در سمت يسار در طرف شرق واقع بود و اين نقطه
وسط بوغاز است و عرض بوغاز چندان زياد نيست. در ابتداى آبادى قلعهاى داشت و در وسط آن بناى مرتفعى ساخته بودند كه قورخانه و توپخانه بود و پس از آن عمارات بود و در سمت غربى هم آبادى بود كه آن را كليد بحر مىگفتند. سه باستيان داشت و استعداد بحريه و توپ داشتند. دو كشتى دودى و هفت كشتى بادى نيز در برابر چاناق قلعه لنگر انداخته بودند و چند كشتى هم ديده شد كه از لندن مراجعت مىنمودند كه از پوتى و ادسا گندم ببرند و از قرارى كه تحقيق شد از خصايص اين كشتىها، يكى اين است كه گندم را با همان ماشينى كه در آب حركت مىكند و كشتى را متحرك مىسازد آسيا را نيز متحرك ساخته، گندمهاى انبار را بتدريخ آرد كرده و در ميان كيسه ريخته سرش را مىبندند و همان كيسههاى آرد بيخته را به لندن مىبرند. بالجمله در چاناق قلعه بعضى ظروف سفالى مىسازند و ملوّن و منقّش مىكنند و به همين جهت آنجا را بدين اسم موسوم داشتهاند، زيرا كه چاناق در تركى به معنى ظروف است كه سفالى باشد و از آن ظروف به كشتى آوردند و بعضى از اتباع خريدند.
چهارشنبه چهاردهم ذىالقعده پنج ساعت و نيم از دسته گذشته، به نزديكى سامس رسيديم. كشتى لنگر انداخت و يك ساعت و نيم مكث كرد و احمد راسمپاشا خداحافظ نموده در كرجى نشست و به محل مأموريت خود رفت. جنرال قونسول انگليس و آلمان كه مقيم سامس بود شنيده بود كه ما در اين واپور هستيم، به كنار آبادى آمده و در كرجى سوار شده به ميان واپور آمد. ما در سطحه مرتفعصفحه كشتى بار تماشاى آبادى سامس نشسته بوديم. مشاراليه آمده نشست و به زبان فرانسهصحبت كرد و فرزندى ابوالنصر ميرزا ترجمه مىنمود. آدم خوشرو و خوشصحبتى بود؛ خواهش نمود آنچه در سامس عمل مىآيد بفرماييد تا از براى شما بفرستم و مخصوصاً اسمى از شراب برد و غافل از سنت و كتاب بود. جواب دادم شراب لازم نيست؛ شنيدهام در اينجا انگور خوبى عمل مىآيد كه آن را انگور مشك مىگويند، قدرى از آن بفرستيد. جواب داد كه انگور تمام شده، ولى از كشمش آن قدرى مىفرستم. اسم خود را در كارت نوشته به من داد و من هم كارتى به او دادم. رفت قدرى كه گذشت دوصندوق فرستاد، يكى كشمش بود و يكى
شراب.صندوق شراب را به كپيتان دادم كه براى دوستان فرنگى خود سوغات ببرد.
قدرى كه گذشت باز آدم قونسول آمد و يك سبر انگور قرمز هم پيدا كرده فرستاده بود؛ خوشطعم و خوشرايحه بود. بالجمله سامس از شهرهاى قديم است و آبادى آن چنان معمور بود كه گويا تازه بنا كردهاند و در اطراف كوه، در نزديكى آبادى، جنگل و محل زراعت هم داشت. از قرارى كه احمد راسمپاشا تقرير مىنمود، چهارصدهزار قروش به طور مقاطعه از سامس به دولت عليّه عثمانى مىرسيد و زايد بر آن، آنچه عمل مىآمدصرف نظم جزيره و مخارج حاكم مىشود و پيش از رسيدن به سامس، قراءِ متعدّده نيز در سمت يسار ملاحظه شد كه از متعلقات آنجا بود. امروز و امشب تخته كِنِه كه جانور كوچكى است و از تختههاى كهنه كشتى و غيره توليد مىشود، اعضاى مرا سر تا پا گزيده بود و جزئى روم كرده خارش مىنمود و جاى خارش زخم شده بود. تاصبح نتوانستم بخوابم؛ لاجرم پنج ساعت به غروب مانده واپور از سامس حركت نموده به طرف شمال غربى رفت و بعد از آن كه از اطراف سامس خارج شد، رو به جنوب حركت نمود و از اواسط شب رو به مشرق حركت كرد.
پنجشنبه پانزدهمصبح به رودس رسيديم. رودس به زبان يونانى شب است؛ چون اين جزيره بسيار خوش هوا است و مشحون از اشجار مركّبات است، بدان جهت بدين اسم موسوم گشته است و خديو مصر عمارتى براى ييلاق در آنجا ساخته است و متعلقان و متعلقات او به آنجا مىآيند. جزيره بسيار بزرگى است. چهلهزار نفر جمعيت دارد و در جنوب واقع است. عمارت و آبادى آنجا چندان با رونق نبود؛ در ابتداى آبادى چند آساى بادى رديف يكديگر ساخته بودند. مزار مرادرئيس هم در آنجا بود و چراغ هم در آن روشن كرده بودند. گوينده كپيتانى بوده است كه مردم به او حسن ظن داشتهاند.
مقبره او را محترم مىشمارند. عمق آب در نزديكى رود هزار و هفتصد قلّاج و در خطى كه واپور حركت مىنمايد هزار و دويست قلّاج است. از رودس كه گذشتيم حركت رو به جنوب شد و داخل درياى سفيد شديم كه آن را درياى روم به تركى آقدنگيز و به فرانسه مِدىتِرانه نامند.
بدان كه اين دريا از بوغاز جبلالطارق اتصالى به درياى محيط دارد و خودش محاط اراضى اروپا و آسيا و آفريقا است و از اين جهت آن را مديترانه گويند، زيرا كه معنى آن دو كلمه نيز در لغت ليتن وسط اراضى است. و آب آن شور و تليخ است و جزر و مدى ندارد. «(1)» جزايرى كه قبل از رسيدن به درياى سفيد مشهود و مرئى بود، همه را اسماً و رسماً نگاشته و معين داشتهايم، ولى آنچه از خريطه كپيتان معلوم مىشد، چند جزيره ديگر غير از آنها بوده است كه ما نديدهايم و از خط عبور واپور دور بوده است. از آن جمله جزيره قبرس است كهصفات آنجا معروف آفاق و انفس است وصد و چهل و پنج ميل از واپور ما فاصله داشت. از آنجا كه بناى ما در نگارش سفرنامه بر مشهودات است نه بر مسموعات، لهذا تعداد اسامى اين جزاير را متروك داشتيم. بالجمله تا سه ساعت از روز پنجشنبه گذشته حركت واپور رو به جنوب شرقى بود، پس از آن به جنوب حقيقى شد.
جمعه شانزدهم در درياى سفيد حركت كرديم و ليكن شب گذشته دريا منقلب بود و كشتى به يمن و يسار متقلّب. واپور به سمت جنوب حركت مىنمود و باد از جانب مشرق مىوزيد؛ بدين جهت اركان كشتى بىقرار بود و سكّان آن در اظطرار.صبح كه به نزديكى پورت سعيد رسيديم. دريا آرام گرفت و در آنجا لنگر انداختند و مردم را آسوده ساختند و سبب مكث اين بود كه كپيتانى از جانب كمپانى فرانسه آمده، كشتى را از آن خط بگذراند، زيرا كه بىاجازه كمپانى فرانسه ممنوع است كه از خط بگذرند. كپيتان فرانسه آمده و كشتى را حركت داده به نزديك اسكله پورت سعيد آورده، لنگر انداخت و وقتى كه نزديك اسكله رسيديم، كشتى بزرگ نمساوى كه در دريا سيّار بود، نزديك آمده ساكنين كشتى به قانون خودشان خورا كشيده گذشتند و كشتى دولت عليّه عثمانى نيز موزيكان زدند و عسكرى هم در پورت سعيد بود در كنار اسكلهصف كشيده احترامات نظامى به عمل آوردند و بيست و يك شلّيك توپ نمودند. اسماعيلپاشاى محافظ كه حاكم پوت سعيد است با لباس رسمى به ميان واپور آمده مرا ملاقات نمود و چند دقيقه نشسته
1) در اينجا عنوان تنبيه و تذييل آمده است.
صحبت كرده برفت. بعد از خيرىپاشاى وزير و مهردار خديو مصر و يوسفپاشا و حسين فرزىياور اركان حربيّه مصر با لباسهاى رسمى به واپور آمده چنين اظهار داشتند كه خديو مصر از آمدن شما به اين حدود مستحضر شده دو روز پيشتر ما را به اينجا فرستادند كه از جانب خديو تبريك بگوييم و اگر عزيمت مصر داريد حضرت خديو را اطلا بدهيم، بلكه مخصوصاً از شما دعوت كردهاند كه به آن حدود قدم گذاريد و چند روز به عزم سياحت و تفرج در آن ساحت بمانيد. من نيز از روى كمال ادب و مهربانى جواب دادم كه چون وقت متضيّق است و احتياط دارم كه مبادا به زيارت بيتالله الحرام به موقع و وقت موفق نشوم وعده مىدهم، اگر حياتى باشد، در ايّام أياب، به مصر خواهم آمد و فيض خدمت خديو را درك خواهد نمود. بالجمله بعد از رفتن آنها خواستم شهر پورتسعيد را تماشا كنم و استحمامى نيز به عمل آورم. آدم محمّدبيك قونسول دولت عليّه ايران حاضر بود. مذكور داشت خود قونسول به جهت علّت مزاجش به ييلاق رفته است ولى در قونسولخانه حمّام آب سردى هست كه مىتوان در آنجا تصفيه بدن نمود.
بعد از نهار در كرجى نشسته به شهر رفتم و به هدايت آدم محمّدبيك عرب به قونسولخانه وارد شدم و در حمام بارد، استحمامى به عمل آوردم. پس از آن به باغچه ملتى رفته گردش كردم و از آنجا مراجعت به واپور نمودم و فرزندى ابوالنصر ميرزا را به اتفاق والى جديد مكه به منزل محافظ پورت سعيد و ساير پاشايان مصر به بازديد فرستادم؛ بعد از بازديد مراجعت نمودند و چون ذغال واپور سلطانى قريبالاتمام بود، امروز و امشب در كنار اسكله مكث كردند و از غروب آفتاب تاصبح اجزاى كشتى مشغول حمل و نقل ذغال بودند و براى كسى مجال خواب نماند و گرد ذغال سطحه كشتى را كثيف و آلوده كرد، هر چند در نزديك اسكله كشتىهاى دودى و بادى و قايقها در ميان آب زياد بود ولى امروز سه كشتى فرانسوى و نمساوى و انگليسى نيز با يك كشتى بزرگ كه دو طبقه داشت و از چين آمده بود به نزديك پورتسعيد رسيده لنگر انداختند و طرف عصر حركت كرده به طرف اسلامبول رفتند.
بدان كه شهر پورتسعيد نوزده سال است كه آباد شده است. خيابانهاى وسيع انداختهاند
و دكاكين و عمارات خوب در اطراف آن ساختهاند و اين شهر در كنار درياى روم واقع است و در دو طرف شرقى و غربى دريا، ليمانى ساختهاند كه بسيار طويل و محكم است و نزديك به اسكله نيز از ميان آب، خيابانى بالا آورده مُسطّح نمودهاند كه در روى آن كمپانى فرانسه و ايطاليا و نمسه و عثمانى عمارت و گمركخانه ساختهاند و بيرق هر چهار دولت در آنجا بلند و افراخته است و آب رود نيل را هم كه از نهر اسماعيليه به سويس «(1)» مىرود جدا كرده از طرف خيابان غربى كانال با لولهها به شهر آوردهاند كه مردم آب شيرين بنوشند. تلگرافخانه نيز در شهر هست كه همگى در آنجا جمعند و هواى آنجا هم طورى است كه در اين فصل كه اول عقرب بود، گل سرخ داشت و فرزندى ابونصر ميرزا كه از پورتسعيد و بازديد پاشايان آنجا برگشته بود يكدسته گل سرخ معطر براى من آورد.
روز شنبه هفدهم ماه ذىالقعدة الحرام دو ساعت از روز گذشته به كانال رسيديم و حركت رو به جنوب بود. مناسب اين است اول وضع كانال را بيان كرده از آن پس به حالات شخصيّه بپردازيم.
بدان كه كانال، چنانچه سابقاً اشاره شد، تنگهاى را گويند كه مصنوعى باشد كه زمين مابين دو دريا را حفر كرده بهم متصل مىسازند. از پورتسعيد تا سوئز تنگهاى بوده است كه از روى خشكى از آسيا به آفريقا مىرفتند و اين خشكى فاصله ميان آسيا و آفريقا بوده است. فراعنه مصر خواسته بودند اين فاصله را از ميان برداشته درياى ابيض را با درياى احمر متصل نمايند و راه عبور را نزديك سازند، نتوانسته بودند از عهده آن برآيند. در اين عصر كمپانى فرانسه، در دوازدهم شهر شعبان سنه 1286 هجرى ابتدا نموده به مهندسى لسپس فرانسوى از پورتسعيد تا سوئز خندقى حفر كرده آب درياى سفيد را در آن جارى ساخته، متصل به درياى احمر نمودند و بيست و پنج روز راه عبور از آسيا به آفريقا را نزديك
1) مقصود سوئز است. از اين پس در متن سوئز مىآوريم.
ساختند و امسال يازده سال است به اتمام رسيده است. عرض كانال به اختلاف از چهل متر فرانسوى تاصد متر است و عمق آن بيست و شش فوت انگليسى تا بيست و نه فوت است كه تقريباً هشت نه ذرع است و طول كانال از پورتسعيد تا سوئز هشتاد و پنج ميل انگليسى است و هر ميل انگليس، هزار و ششصد و نه متر است وصورت لسپس مهندسى را از مفرغ ريخته بالاى سنگى در لنگرگاه سوئز گذاشتهاند. الحق در حفر اين خندق كمالصنعت و استادى را به كار بردهاند. وقتى كه به اتمام رسيد، امپراطور فرانسه و امپراطور روس و امپراطور پروس و امپراطور آمريكا و امپراطور بلجيك و ملكه انگليس و امپراطور اسپانيول و سلطان عثمانى و خديو مصر و امپراطور اطريش و امپراطور رم و امپراطور سوئد نُروژ و خاقان چين و پادشاه پرتقال و پادشاه برزيل و پادشاه ايطاليا به تماشاى كانال رفته جشن عظيم نمودند و در حقيقت حق داشتند و اتمام چنين امر بزرگى سزاوار جشن بزرگ بوده است و اين كانال را در چهارصدهزار سهم منقسم كرده بودند،صد و شش سهم آن مخصوص خديو مصر بوده، در اين سنوات انگليسها از او خريدهاند و وضع اين كانال در دو جا تغيير به هم رسانيده از دو طرف بهصحرا افتاده بحيره شده است و بدين جهت منقسم به سه كانال و دو بحيره مىشود. از پورتسعيد كه حركت مىنمايند، كانال اول است. طول آن چهل و يك ميل است و عرض آن تقريباً در اغلب جاهاصد متر است و هشت ميل به آخر كانال مانده كم شده به قدر چهل متر مىشود و سمت غربى آن خشكى و خيابان است كه زير آن لوله كشيده آب رود نيل به پورتسعيد آوردهاند. چوبهاى تلگراف را هم در آن طرف نصب كردهاند و سمت شرقى آن مرداب است، چندان عمق ندارد. قايقها در آن حركت مىنمايند و ميان مرداب و كانال اول همان خاكريز است كه در طرف شرقى و به قدر بيست يا سى ذرع فاصله است. بعد از يازده ميل كه از كانال اول مىگذرند تا يك دو ميل ديگر مرداب دور شده خشكى مىشود و زمين ارتفاعى به هم مىرساند، پس از آن تا دوازده ميل باز آب مرداب نزديك شده، مثل حالت اول مىشود و در سمت غربى كانال اول نيز در بعضى قطعات زمين، آب بهصحرا افتاده فرا گرفته است. كانال اول كه تمام مىشود، در نزديكى اسماعيليه كه راه نصف مىگردد، بحيره اولى پديدار مىشود. زمين آن پيش از آن كه آب گيرد، پست و بلند بوده، جزايرصغيره در
ميان آن نمودار است و طول اين بحيره هشت ميل است و عمق آن كم است. بحيره اولى كه به انتها رسيد، كانال دوم پديدار مىشود و طول آن چهار ميل است. در دو سمت آن، نى و درختان گز روئيده است. كانال دوم كه به آخر رسيد، بحيره ثانى نمودار مىشود و عمق آن شش هفت قلّاج است. واپورها در آن حركت مىنمايند. بحيره ثانيه كه به انتها رسيد، كانال سيّم ظاهر مىشود و قريب به سوئز، كانال سيم نيز تمام شده. خليج سوئز نمودار مىشود. آبى كه قريب به سوئز است، به واسطه آن كه سلسله كوهى نزديك به آن است، خليج گويند و اين همان خليجى است كه حضرت موسى عليه السلام در سنه 1492 قبل از ولادت عيسى با قوم بنىاسرائيل از اين خليج عبور فرمودند و فرعون با قومش غرق شدند. كوه سينا مابين خليج سوئز و عقبه است و از خليج سوئز به آن طرف، داخل درياى احمر مىشوند. از پورتسعيد تا سوئز، در يازده محل، در سمت مغرب استاسيون بنا نهادهاند و در هر چند ميل قراولخانه ساختهاند كه تلگرافخانه و آبادى دارد و فنرهاى چراغ آهنين در ميان آب در دو طرف نصب كردهاند كه دايره سر فنر گردش مىكند.
شبها كه روشن مىشود از همه سمت روشنى مىدهد. بعضى جاها ارتفاع آن از ميان آب از پنج ذرع بيشتر است. آنچه در سمت شرقى است سياه رنگ نمودهاند و آنچه در سمت غربى است به رنگ سرخ و در كانال دوم و سيم، در بالاى مناره، فنر بزرگى نصب كردهاند كه از همه مرتفعتر است و از دهنه كانال تا لنگرگاه سوئز، در هر جا كه بحيره نشده است يا ابتداى بحيره است و چندان عمقى ندارد، از دو طرف علامتى در ميان آب نصب كردهاند كه سرش مخروطىالشكل است و به رنگ سرخ ملوّن نمودهاند و اختراع شدن اين علامت براى آن است كه خط عبور را معين نموده، سفاين از ميان آن دو علامت بگذرد و اكثر كانال، خاصه كانال اول را از دو طرف سنگچين كردهاند كه خاك و ريگ به ميان كانال ريزش نكند؛ ولى اغلب جاها خراب شده از سنگچين گذشته به كانال رسيده است و در دو طرف كانال چوبهاى ضخيم كوتاه به فاصلههاى متناسب بر زمين كوبيدهاند كه در مقام ضرورت طناب واپورها را بر آنها ببندند و معمول اين است غروب كه شد ديگر واپورها در كانال حركت نكرده اقامت مىكنند و چون طول كانال از پورت سعيد تا سوئز هشتاد و پنج ميل است، هر ميل را به ده قسمت كرده براى هر قسمتى در طرف شرقى
چوبى به زمين نصب آوردهاند و آحاد را تا عشره به ترتيب در روى آن چوبها نوشتهاند و اعداد هشتاد و پنج ميل را هم به علامات معين نمودهاند و فايده اين علامات و آن تقسيم آن است كه در هر جا عيبى كند بدانند در كدام ميل و در كدام عدد است و براى پاك كردن عمق كانال نيز كه لجن در آن جمع نشود، واپور بزرگ عجيبالشكلى ساختهاند كه با عملهجات مانند كشتى در آن حركت مىنمايند و با چرخ و اسباب، لجن را ميان آب بيرون آورده بهصحرا مىريزند. وضع و تركيب اين واپورها خالى از تماشا نيست و در ساختن آن خيلىصنعت بكار بردهاند و اين واپور منحصر به يكى نيست.
واپورهاى متعدده از براى اين كار ساختهاند و در كانال حركت مىدهند. چون حركت كشتى در كانال خالى از احتياط نيست و حكم حركت كشتى با كپيتان فرانسوى است، بدين جهت از پورتسعيد كپيتانى از اهل فرانسه به واپور سلطانى آمد. يك كشتى عثمانى و سه كشتى انگليسى كه يكى از آنها بسيار بزرگ و زيبا و قشنگ بود آمده نزديك ساحل لنگر انداختند تا واپور به آن كذرد. شتر فراوانى هم در ساحل ديدم كه مىچرخيدند و دو كشتى فرانسوى هم از شمال و جنوب آمد، ولى چندان بزرگ نبودند.
واپور كوچكى هم از انگليسىها گذشت و به طرف شمال رفت. واپور بزرگى كه براى پاك كردن كانال حركت مىنمود، در ميان آب مشاهده نموديم و از پورت سعيد تا اسماعيليه دو استاسيون در سمت مغرب ملاحظه كرديم و دو ساعت و نيم به غروب مانده به نزديكى اسماعيليه رسيديم و در طرف غربى، استاسيون قشنگى ديدم كه در بالاى بلندى ساخته بودند و در كنار آن اسكله كوچكى ديده شده كه در دو طرف آن اطاقى از چوب ساخه بودند و چند نفر زن و بچه نشسته تماشا مىنمودند و از مابين دو اطاق، پل محقّر آهنى رو به بالا رفته به استاسيون بروند و پايينتر از آن نيز شش اطاق بزرگ از چوب ساخته بودند كه جاى قراولان و عملهجات بود. اسماعيليه در سمت غربى كانال واقع بود. عمارات و باغات و اشجار آن از دور نمودار بود. بحيره اولى نيز پديدار شد.
چند عدد فنر آهنى هم در ميان آب ديديم و از اينجا حركت كشتى رو به جنوب غربى شد. وقتى كه مىخواستيم از برابر اسماعيليه بگذريم، چون نوبت اين كپيتان فرانسوى منقضى شده بود، كپيتان ديگر از اسماعيليه با واپور كوچك آمده در جاى او قرار گرفت و كپيتان اول بجاى او رفت. يك ساعت و نيم به غروب مانده اين بحيره تمام شده
كانال دوم نمودار گشت. استاسيون ديگر با دو اطاق محقر در پهلوى آن ديدم كه باغچه باصفايى در برابر آنها انداخته بودند و به فاصله اندكى، چشمه آب شيرين ديده شد. لوله آهنين در آنجا تعبيه كرده بودند كه بتوانند به واسطه همان لوله آبى به كشتى برسانند. بعد از مدتى دو استاسيون ديگر هم ديديم كه در ميان آب نزديك به ساحل ساخته بودند و يك واپور هم مشاهده نموديم كه براى پاك كردن كانال حركت مىنمود. نيم ساعت ديگر باز يك استاسيون ديگر با يك واپور ديدم كه نيز براى پاك كردن كانال در ميان آب حركت مىنمود و اين استاسيون مشتمل بر چهار اطاق بود و اشجار چند در برابر آنها غرس كرده بودند و چون كانال دوم تمام شد، بحريه ثانيه پديدار گشت و فنر بزرگ در ميان آب، در سمت شرق ديده شد كه ارتفاع آن فنر بزرگ پنج ذرع بيشتر بود. واپور كوچك زيباى قشنگى هم از طرف مغرب ظاهر و هويدا گشت و شب را لنگر انداخته اقامت نمودند.
يكشنبه هيجدهم ذىالقعده حركت رو به مشرق شد. يك ساعت كه گذشت استاسيون خوبى ملاحظه كرديم. عرض بحيره كم شد و واپور هم كمكم رو به جنوب مشرق حركت نمود. دو ساعت و ربع از دسته گذشته، در سمت مغرب، شمندُفِرى از دور ديده شد كه از سوئز به مصر مىرفت. چوب تلگراف و كوههايى در طرف غربى ديده شد كه باصفا بودند و با دوربين نيز استاسيون و چند پارچه دهات و اشجار هم ديده مىشد كه خيلى دور بودند. دو واپور عظيم هم در ميان آب ديده شد كه براى پاك كردن كانال حركت مىنمودند. استاسيونى هم در مغرب ديده شد كه بسيار بزرگ و باصفا بود. سه اطاق در خشكى داشت و انجيرستانى نيز در پهلوى آنها واقع بود و اطاق بزرگ هم در كنار آب ساخته بودند و دو دستگاه واپور هم ديديم كه براى پاك كردن كانال حركت مىنمودند.
بحيره ثانيه تمام شده كانال سيّم نمودار گشت.
دوشنبه نوزدهم سه ساعت از دسته گذشته در سمت مغرب، استاسيونى ديده كه مشتمل بر شش اطاق بود كه در رديف يكديگر واقع بودند و در جلو اطاق آخرى اشجار غرس كرده بودند و در جلو تمام اطاقها محجر چوبين رو به طرف كانال گذارده بودند و در ابتداى استاسيون چشمه آب شيرين بود كه مانند چشمه سابق لوله آهنى براى برداشتن
آب تعبيه كرده بودند و در سمت مشرق اطاق و اسباب چند نفر عمله ديده شد كه سنگ آورده كنار كانال را سنگچين مىنمودند. سه ساعت و نيم از دسته گذشته به جايى رسيديم كه در سمت شرق، در بالاى تخته لفظ گار نوشته بودند؛ يعنى خبردار و مرادشان اين است كه كشتى را بايد از اين خط به احتياط حركت داد. و در طرف مغرب استاسيون باصفاى مشجّرى ديده شد كه پل چوبين هم در كنار آب داشت و آب شيرين و لوله آهنين نيز در آنجا ديدم و دو قايق سرخ رنگ هم در آنجا ديده شد كه با آنها سنگ مىآوردند. بعد رسيديم به جايى كه علامت هشتاد و چهار ميل داشت؛ عرض كانال خيلى كم شده اطراف كانال اطفال در ميان آب شناورى مىنمودند و نان از ساكنين ساپور مىگرفتند و شهر سوئز هم در سمت مغرب نمودار بود. عمارت سفيد بزرگى در وسط ديده مىشد و كشتى بزرگى هم در اسكله آنجا لنگر انداخته بود. ميل هشتاد و پنجم را در سمت مغرب نصب كرده بودند. پنج ساعت از دسته گذشته به قرانتين اول رسيديم. ابنيه متعدده داشت و اشجار در برابر آنها غرس كرده بودند، خيلى باصفا بود. از آن كه گذشتيم، به محاذات كارخانه كشتىسازى رسيديم و اسباب خاككشى ديديم. از آن پس به محاذات قرانتين دوم رسيديم. واپور در خليج سوئز لنگر انداخت و يك قايق كوچك دودى بسيار قشنگ نمودار شد؛ پنج نفرصاحب منصبهاى سوئز كه كامل پاشاى كماندان بحريه مصر و رئوفپاشا حاكم سوئز و حسين فهمىبك كماندان محروسه و واپورهاى مصر و ديار رئيس قرانتين و لَذَى پسر او به استقبال آمدند و بيست و يك توپ شلّيك نمودند. بعد از آن كه به واپور آمدند اجازه خواسته به قمرهاى كه نشسته بودم آمدند و از هر مقولهصحبت داشته، بعد خداحافظ كرده رفتند. چند كشتى دودى و بادى در خليج لنگر انداخته بودند و يك كشتى انگليسى هم كه حجاج در ميان آن بود و دو روز پيشتر از ما وارد خليج شده بودند، مقارن ورود ما حركت نموده به سمت جده رفتند. در جايى كه واپور ما لنگر انداخته بود، در طرف مغرب آن، كوهى ديده شد كه نزديك بود و در طرف مشرق كوهى ديده شد كه دور بود و نيز در طرف مشرق، سدّى رو به مغرب در خشكى ساخته بودند كه آب خليج از آنجا نگذرد.
بدان كه سوئز از بنادر قديمه است. قلزم در نيم فرسنگى، در طرف كوه شمالى آن واقع بوده خراب و ويران گشته، بعد از خرابى آن، سوئز آباد شده است. در يك شعبهاى آخر درياى احمر واقع است و در طرف شرقى مصر افتاده است. و شهر سوئز در دامنه كوهصغيرى است. هواى سوئز گرم است و دوازدههزار جمعيت دارد. پرتقال و مركبات و سيب در آنجا زياد دارد و چون اسماعيلپاشا نهر اسماعيليه را از رود نيل جدا كرده به سوئز آورد، آب خوراكى آنها گواراست. و از مصر تا سوئز شمندفر هم ساختهاند كه در پنج ساعت مىروند و به خط مستقيم هفتاد ميل است. وقتى كه واپور سلطانى در خليج سوئز لنگر انداخته بود، چهار ساعت به غروب مانده يك فروند كشتى عثمانى از جانب جنوب به شمال آمده واپور ما را كه ديد پرده كشتى را براى سلام و احترام ما پايين كشيد و از واپور ما هم جوابى به همان قانون شنيد. دو ساعت به غروب مانده واپور ما از خليج سوئز مابين جنوب و مشرق حركت نمود. پنج ساعت در خليج سوئز حركت خواهد كرد، از آن پس داخل درياى احمر خواهد شد و چون در درياى احمر بعضى كوهها هست كه محل خطر است و قلاوزان «(1)» و ديدهبانان اعراب آن خطوط را بهتر مىشناسند و سفاين را بىخطر مىگذرانند، يك نفر قلاوز عرب از سوئز به واپور آمده، در منزل كپيتان قرار گرفت و حكم حركت كشتى با او شد. نيم ساعت به غروب مانده كه در خليج حركت مىنموديم، يك كشتى سه دكله و يك كشتى چهار دكله كه بسيار كشتى عظيم بودند به تدريج آمده از واپور گذشته به سمت جنوب رفتند. سه ساعت از شب رفته از خليج سوئز درآمده، داخل درياى احمر شديم و سه ساعت بهصبح مانده از محل غرق فرعون گذشتيم.
بدان كه بحر احمر را در سابق بحر قلزم و بحر نوبه مىگفتند. بحر قلزم از آن جهت
1) . قلاووز كلمهاى تركى است به معناى سوارانى كه به جهت محافظت از لشكر در بيرون لشكر به سر مىبرند.
مىناميدند كه بندر قلزم قديماً آباد بوده است، اين دريا را بدان نسبت مىدادند و اكنون آن بندر منهدم شده است. و بحر نوبه بدان جهت مىناميدند كه به ساحل نوبه اتصال دارد و اكنون بحر احمر گفته مىشود و وجه تسميه آن را جهات عديده نوشتهاند؛ مثل آن كه گويند از اين دريا مرجان و سنگهاى قرمز و ماهى قرمز رنگ مربع بيرون مىايد و رنگ آب از تابع لون آفتاب قرمز مىشود، بدان جهت احمر نامند. و عثمانيان درياى شاب گويند، زيرا كه شاب در لغت عثمانى به معنى زاج است، «(1)» چون از اطراف اين دريا زاج بيرون آورده به ولايات مىبرند، بدان جهت به درياى شاب معروف كردهاند. و جزاير كثيره در اين دريا واقع هستند و دريايى است كه فرعون و قومش در آن غرق شدند، اگرچه جماعت غوّاصان مرجان و مرواريد غيرممتاز و يُسْر سياه و سفيد از اين دريا بيرون آوردهاند ولى اين دريا چندان پرمنفعت نباشد. ماهى تَبّان و قرش هم كه نوعى از ماهىها باشند و طولانى مىشوند، در اين دريا است. ماهى تبّان اطول از ماهى قرش مىباشد.
طول تبان را تا سى الى چهل متر مىگفتند و طول قرش را تا پنج الى شش متر گويند. و عمق اين دريا هزار و پنجاه و چهار قلاج است و در اين دريا، در سمت يمين جزيرهاى است كه آن را شدوان نامند، جزيره بىآب و عرفى است و كوهسار است و مسكان مار بسيار و امتداد آن از شمال مغرب به جنوب مشرق است. طول اين جزيره را دوازده ميل و عرض آن را چهار ميل نوشتهاند و از سوئز تا آخر جزيره شدْوان راصد و هفتاد ميل معين نمودهاند و در وسط اين دريا دو سنگ به ارتفاع شصت فوت واقع است كه آن را دو برادر مىگويند. سفاين را از آن دو سنگ دورتر حركت مىدهند كه به خطر نيفتند. و از طرف سوئز، از ابتداى اين دريا تا بحرجه آن، در سه جا فنر چراغ است كه براى هدايت ملاحات سفاين ساختهاند. فنر اول در طرف مغرب، نزديك به ساحل، در ميان آب است. دو فنر ديگر كه معتبرند در ميان دريا باشند و در ساختن آنها نهايتصنعت را به كار بردهاند. آن كه بزرگتر استصد و بيست و پنج فوت ارتفاع آن از سطح دريا است كه قريب چهل ذرع مىشود و پانزده فوت هم در ميان آب است و هيجده فوت قطر آن است. اطراف آن اطاق بلور دارد و اين فنر در بيست و پنج ميلى جزيره شدوان واقع است و چهار نفر مستحفظ در ميان آن
1) . ملحى است معدنى و بلورى شكل كه انواع و اقسام دارد.
است و آن كه كوچكتر از آن است و در بحرجه دريا در مكانى كه مسمى به ابىالكيزان است واقع گشته، ارتفاع آن از سطح دريا شصت و يك فوت است و عرض آن چهارده فوت و اين دريا جزر و مد دارد و جزر و مد آن را حالت معين باشد و تابع حركت قمر است، از وصول قمر به دايره نصفالنهار زمان مد آن است و از نصفالنهار به آن طرف اوا جزر آن؛ و هر يك شش ساعت امتداد دارد.
سهشنبه بيستم چهار ساعت از روز گذشته، فنر اول را از دور مشاهده كرديم و هنگامى كه در سالون كشتى نهارصرف مىشد فنر دوم را ديديم و پس از آن در جزيره كوچكى مابين شمال و مغرب، ملاحظه كرديم كه ميان آنها اندك فاصلهاى داشت و از دور متصل به يكديگر به نظر مىآمدند. و شب چهار ساعت بهصبح مانده از محاذات دو سنگ بزرگ گذشتيم، ولى شب بود نديديم.
چهارشنبه بيست و يكم باد وزيدن گرفت و دريا اندكى تلاطمى به هم رسانيده، حركت كشتى رو به اعوجاج گذاشت. پنج ساعت و نيم به غروب مانده فنر سيم را از دور مشاهده كرديم؛ درست معلوم نمىشد كه به چه وضع است. شكل آن در خريطه كپيتان بود؛ خريطه را از كپيتان خواسته ملاحظه كرديم، مشكل آن را در حاشيه خريطه كشيده بودند، بسيار غريب و بديع بود.
پنجشنبه بيست و دوم دو ساعت از دسته گذشته به قرب محاذات رابغ رسيديم، چون رابغ محاذى جُحْفه است و جحفه از جمله مواقع است كه حجاج شام و مصر در آنجا احرام مىبندند و محرم مىشوند و اكنون جحفه خراب شده؛ رابغ كه محاذى آنجا است ميقات قرار دادهاند. لهذا به حكم احكام مناسك قرار داديم در ميان دريا، در محاذات رابغ، احرام ببنديم. كشتى سلطانى را كه در اطاعت ما بود، محظ ملاحظهئ احتياط حكم كرديم قدرى پيشتر از نقطه محاذات نگاه داشته لنگر انداختند. اول مستحبات احرام را از تنظيف بدن و غسل و دعا بعد از فريضه ظهر به عمل آورديم؛ پس از آن به واجبات احرام پرداخته، اول دو جامه احرام پوشيديم؛ ثانى نيت كرديم كه احرام مىبنديم براى عمره تمتع از حجةالاسلام براى اطاعت و فرمانبردارى خداوند تعالى. سيم تلبيه گفتيم، بدين نحو: لبّيك اللّهم لبّيك، لبيك لا شريك لك لبّيك، أنَّ الْحَمْدَ والنِّعْمَةَ لكَ وَالْمُلْك، لا شَريك لك
بيك. و در مُحْرم شدن بيست و چهار چيز را كه شكارصحرايى و تمتع از زن و عقد و استمنا و استعمال طيب و پوشيدن مخيط و كشيدن سرمه و نظر كردن در آينه و پوشيدن چكمه و جوراب و فسوق و جدال و كشتن جانور ساكن بدن و استعمال انگشتر و ماليدن روغن و ازاره مو و پوشيدن سر و سايه قرار دادن و ناخن گرفتن و دندان كندن و كندن درخت و گياه حرم و بيرون آوردن خون از بدن و برداشتن سلاح و پوشيدنصورت و پوشيدن زيور باشد، بر خود حرام كردم و پيش از نيت، با جناب حاجى ملاباقر و تمام اجزا به هيئت اجماع ايستاده، دعاى مستحب خوانده مىشد. نيت كرديم و لبيك گفتيم؛ رقّت عظيمى دست داد و همگى لبّيكگويان و گريان و سر و پا برهنه با حالت وارستگى از تمام علايق به منازل خود رفتند و تشكرات نمودم كه بحمدالله تعالى عجالتاً به اين حالت و اين نعمت فائز و نايل شدم و انشاء الله محض ملاحظه احتياط در سعديّه هم كه وادى يَلَمْلَم است تجديد احرام كرده، از تحمل زحمت و خرج آن راه مضايقه و دريغ نخواهم نمود. بالجمله وقت غروب كه چهل ميل به جده مانده بود، چون بعضى كوهها در دريا مغمور است كه شب را نمىتوان عبور كرد، لهذا لنگر انداخته تاصبح مكث كرديم، ولى دريا خالى از انقلاب نبود و احوال اغلب ساكنين كشتى به هم خورد.
جمعه بيست و سيمصبح كه طالع شد واپور به حركت افتاد. ديشب واپور در وقت محث رو به مغرب ايستاده بود و در وقت حركت منحرض شده، در مابين جنوب و مشرق به حركت انداختند و از طرف مشرق كوهها نمودار بود و كپيتان كشتى با قلاوز و دو سه نفر ديگر از دكل كشتى بالا رفته و دوربين به دست گرفته به جده نگاه كرده با كمال احتياط كشتى را حركت مىدادند. اين فقره خيلى مايه اضطراب سكنه كشتى شده بود ولى بحمدالله تعالى به سلامت و بدون خطر و آسيب، شش ساعت به غروب مانده به محاذى جده رسيديم. لنگر كشتى را انداخته نگاه داشتند. يك كشتى انگليسى هم كه جمعى از حجاج شيرازى از قبيل جناب نصيرالملك «(1)» و عبدالحسينخان سرتيپ «(2)» و فضلعلىخان
1) . ميرزا حسنعلىخان نصيرالملك متولد 1237 شيراز از اعيان فارس بوده كه در تمام عمر در نواحى مختلف اين ايالت، ولايت داشته است. درباره وى نك: فارسنامه ناصرى، ج 2،ص 967
2) عبدالحسينخان سرتيپ متولد به سال 1244، نزد قوامالملك شيرازى كه جد مادرى او بود تربيت يافته و به نقل ميرزا حسن فسائى،« از سال 1291 تاكنون به منصب و لقب سرتيپ توپخانه مباركه فارس برقرار است، نك: فارسنامه ناصرى، ج 2،ص 977
و غيره با اهل و عيال در ميان آن بودند، از دنبال كشتى ما آمده وارد شدند. نُه كشتى در اسكله جده لنگر انداخته بودند؛ سه كشتى ديگر متحرك بود. در ورود ما پردهها را براى سلام و ملاحظه احترام پايين كشيده بودند و از واپور ما هم جواب شنيدند. بعد از آن كه واپور ما ايستاد، علىپاشاى قايم مقام جده با شريف مساعدبيك نواده جناب شريف مكه و سعادت حسن خطاطى افندى وكيل امارت جليله جده و سعدى افندى ناظر رسومات و محمود افندى رئيس تجارت و مصطفى افندى محاسبهچى، يعنى مستوفى و نجيببيك كه منصب آلابيكى و سرتيپى داشت، با لباسهاى رسمى به اتفاق عاليجاه محمدخان قونسول دولت عليه ايران كه از جانب جناب معينالملك در جده بود، به جهت استقبال به واپور آمدند. قدرى نشستهصحبت داشته رفتند. از لنگرگاه كشتى تا اسكله، مسافتى بود كه بايست خودمان با زورق برويم و احمال و اثقال را نيز با قايقها به كنار اسكله بياورند و اين فقره در اسكله جده زحمت بزرگى براى حجاج است و اسباب معطلى است. بالجمله قايقها را حاضر كرده بودند، نشسته به كنار اسكله رفتيم. نوزده توپ براى ما ورود ما انداختند وصاحبمنصبان جدّه تماماً با دو دسته سرباز و چند نفر تفنگچى و شاطر و اسبهاى خوب حاضر كرده بودند و در كنار اسكلهصف كشيده با قايم مقام و مستقبلين ايتاده بودند. به همه آنها اظهار مهربانى كرده سوار اسب شده به منزلى كه در خانه جناب شريف مكه معين كرده بودند رفتيم وصفوتپاشا والى مكه هم كه در واپور سلطانى همراه ما بود، بعد از ورود ما از كشتى بيرون آمده به منزل خود رفت. براى او نيز احترامات لازمهاى كه سزاوار شأن حكومت است به عمل آمد
جده شهر كوچكى است. خانههاى مرتبه به مرتبه دارد و در كنار بحر احمر واقع است.
لنگرگاه بسيار بدى دارد كه كشتى داخل نمىشود. جهازات بزرگ را خيلى دور نگاه داشته لنگر مىاندازند. عمارات و بازارهاى آن هم چندان تعريف ندارد، بلكه غالب آنها كثيف است و آب اين شهر گوارا نيست. اينكه عوام، اين شهر را جده مىنامند، براى اين است كه
قبر حضرت حوّا كه جدّه بنىآدم است، در اين شهر است. ولى خواص آن را جُده به ضم جيم دانند كه به معنى وجهالارض است و مقبره آن بزرگوار در خارج قلعه، در طرف شرقى واقع است. و از جدّه تا مكه معظّمه شانزده ساعت راه است و دوازده فرسنگ.
شنبه بيست و چهارم در جده توقف شد. در اين دو روز در خانه شريف مكه مهمان بوديم و از ما پذيرايى كردند. غذاهاى عربى به قانون خودشان طبخ نموده، در سر ميز مىآوردند. بالجمله امروز قونسولهايى كه در جده از جانب دولت فرانسه و انگليس و هولانْدْ هستند، طالب ملاقات شده وقت خواستند. قونسول انگليس و هولانْدْ آمده ملاقات كردند و به قدرى كه مناسب بودصحبت داشته رفتند. قونسول فرانسه چون ناخوش بود نيكولا مترجم خود را به معذرت فرستاده بود كه به جهت نقاهت نتوانستم خود آمده ملاقات كنم. امروز در خصوص ورود خودمان به جده كه با واپور و اجزاى سلطانى به سلامت بدون آسيب و خطر به خشكى رسيديم، تلگرافى خدمت اعليحضرت سلطان نموده به سوئز فرستاديم كه در تلگرافخانه آنجا مخابره نمايند.
نصيرالملك و عبدالحسينخان سرتيپ و فضلعلىخان كه از راه بوشهر به جده آمدند، پاكتى از نواب مستطاب والا معتمدالدوله آورده بودند؛ از سلامت حالشان بسيار خوشوقت شدم. چون اكثر اجزاى سلطان كه با واپور آمده بودند، مراجعت مىنمودند، عريضه حضور سلطان عرض كرده از خدمات آنها اظهار رضامندى نموده از الطاف سلطانى نيز اظهار تشكر نمودم.
يكشنبه بيست و پنجم در تهيه اسباب حركت بوديم كه عصرى حركت نموده براى تجديد احرام به سمت سعديه برويم. جناب شريف مكه، نجيببيك آلاى بيگى را با چند سوار مخصوصاً از شهر مكه دو روز پيشتر به جده فرستاده بود كه همه جا همراه ما باشند. بعد از آن كه تخت و شكْدَوفْها و چادر براى خودمان و اتباع مهيا شد، نزديك غروب عزيمت حركت نموديم. اسبان مخصوص با تفنگچيان خاصه و دو دسته سرباز با آلاى بيگى و سوارهايش، تماماً دردم عمارت حاضر بودند، سوار شده از شهر بيرون آمديم، و در حركت نيز به قانونِ روز ورود، شليك كرده احترامات لازمه به عمل آوردند. در بيرون دروازه سرباز و تفنگچى را مرخص كرده و در تخت نشسته روانه شديم. آلاىبيگ با يك نفر يوز باشى و يك نفر ملازم و چهار نفر شُرَفا و پنج نفر تفنگچى و هيجده نفر عسكر
همراه بودند. چون آنها به اغذيه عثمانى معتاد بودند، كارخانه على حده براى آنها مهيا كردم كه به قانون خودشان براى آنها طبخ كرده بدهند. امشب هوا اعتدالى داشت؛ در اواخر شب قدرى سرد شد، در طلوع فجر وارد به حرّا شديم، مسافت چهار فرسنگ بود و حركت رو به مغرب مىشد. اجزا و اتباع كه شكْدوفْ نديده و سوار شتر نشده بودند، از حركت شكْدوفْ قدرى اظهار انزجار مىنمودند ولى اين زحمت و مشقّت در برابر آن سعادت و زيارت خيلى مطبوع و خوشگوارا است و از براى هر زجرى، اجرى مقرر است وَلَمْ تَكونُوا بالِغِيه الَّا بِشقّ الأنْفُسِ. «(1)»
دوشنبه بيست و ششم نمازصبح در بَحْرا «(2)» خوانده شد و تا غروب در آنجا توقف نموديم.
منزل حرّا بيابانى بود اطراف آن كوهسار است؛ آبادى ندارد جز اينكه در دو جا نزديك به يكديگر اطاقها از پوشال و نى ساختهاند. در يك نقطه به شكل قلعه اطاقها را ساختهاند كه مرتب است و در نقطه ديگر بدون ترتيب ساختهاند. و در اين اطاقها حُجاج منزل مىكنند و بسيار كثيف است. چادرهاى ما را قدرى دورتر زدند كه از آن ازدحام و جنجال دور باشيم. ميرزا على ترك نيز از جانب محمدخان قونسول در اين منازل همراه ما آمده است و خود محمدخان از جده به مكه خواهد رفت كه در ورود ما حاضر باشد.
امروز در منزل حرّا از آدم شريف مكه، قتل خطايى سر زده چوبى به جمّال زد بهصدمه همان چوب بعد از نيم ساعت فوت شد. غروب دوشنبه از اين منزل حركت نموديم؛ مسافت راه تقريباً شش فرسنگ بود و حركت رو به سمت مغرب مىشد. سه ساعتروز سهشنبه گذشته وارد بئر مُرّ شديم.
سهشنبه بيست و هفتم در منزل بئر مُرّ تا غروب توقف نموديم. اين منزل اطرافش كوه و شبيه به تنگه است. چاهى، سلطان عبدالحميدخان از براى حجاج حفر نموده و اطراف آن را بالا آورده است. آب آن تلخى دارد، بدان جهت معروف به بئر مُرّ شده است.
خيمه ما نزديك به آن چاه بود. نصيرالملك و حجاج شيرازى و برادر حسينقلىخان ايلخانى بختيارى نيز در اين منزل نزديك خيمههاى ما بودند. عصرى براى تفرج از چادر بيرون
آمدم. نصيرالملك و برادر ايلخانى هم بيرون آمدند. با آنها بهصحبت مشغول شدم. بعد ازصرف شام حركت روانه شديم. مسافتْ شش فرسنگ بود و حركت رو به جنوب شرقى مىشد و پيش از طلوع آفتاب وارد منزل بيضا شديم. اين راه خار مغيلان و سنگلاخ و جنگل و زمين هموار، هر چهار را داشت كه علىالترتيب مشاهده شد.
چهارشنبه بيست و هشتم در منزل بيضا توقف كرديم. اطراف اين منزل نيز كوه بود و در طرف يمين، در دو نقطه به فاصله مناسب دو چاه بود كه اطراف آن را دو طبقه، سنگ بست كرده بودند. آب شيرين داشت. چادرهاى ما را نزديك چاه ثانى زده بودند.صبح جمعى حجاج از سعديه با حالت احرام مراجعت كرده به سمت مكه معظمه مىرفتند و امروز دو سه گله گوسفند در منزل بيضا ديدم كه براى قربانى منى به مكه معظمه مىبردند و در دامنه كوههاى اين منزل، پارهاى درختهاى جنگلى ديديم؛ چون فردا وارد سعديه شده و تجديد احرام خواهيم كرد، امروز در ميان چادر آب حاضر كرده تنظيف بدن به عمل آمد و چون در خاطر داشتم كه در سفر هرات تصفيه بدن را با ريگ نرم مىنمودند و بدن را خوب پاك مىكرد، امروز به همان قانون، با ريگ نرم تصفيه بدن نمودم و با خود گفتم ببين تفاوت ره از كجا است تا به كجا. هرات كجا و راه سعديه كجا، بينهما بون بعيد و ذلك تقدير العزيز الحميد. بالجمله بعد ازصرف شام از بيضا حركت كرديم و جادهاى در سمت يمين، در ميان تنگه واقع بود كه نيم فرسنگ سنگلاخ بود و بعد از آن اراضى گشاده شد. خار مغيلان نيز داشت. پيش از طلوع آفتاب وارد سعديه شديم.
مسافت شش فرسنگ بود و حركت رو به جنوب شرقى.
پنجشنبه بيست و نهم تا شب در سعديه بوديم كه تجديد احرام كنيم. اسم اصلى سعديه وادى يلَمْلَم است، زيرا كه كوه يلملم در جنوب غربى آن واقع است. گويند سعديه زنى بوده، چاهى حفر كرده و مسجد كوچكى در آن وادى ساخته كه در برابر كوه يلملم است.
بدان جهت معروف به سعديه شده است. مسجد در بالاى كوهصغيرى است و عرض سحن آن رو به مشرق است و طولصحن رو به مغرب و شبستان آن در سمت
شمال است و از وسط آن درى بطور هلالى ساختهاند كه داخل به شبستان مىشوند، ولى سقف آن خراب شده؛ سه تير آن افتاده است و در اين مدت مردى پيدا نشده كه مسجد آن زن را تجديد نمايد و در طرف درِ هلالى شبستان نيز دو طاقچه هلالى است كه آن هم پنجره ندارد و در پايين مسجد، به فاصله يك ميدان، چاهى است كه تقريباً پانزده ذرع عمق آن است و آب قليلى دارد كه به زحمت كفايت آن جمع كثير را مىكند. دو ساعت به غروب مانده كه حجاج كمكم رفتند و آن وادى خلوت شد، در ميان خيمه غسل كرده احرام بستند و با جميع اتباع به هيئت اجماع به جانب مسجد رفتم و بعد از دعا و نيت، تلبيه كنان از مسجد بيرون آمده، به خيمه آمدم. نزديك غروب در بيرون خيمه استهلال كرده، هلال را ديدم و آلاىبيك را خواسته به او هم هلال را نمودم كه در روز عرفه اختلافى به هم نرسد؛ چون از تقويم سالنامه اسلامبول اطلاع داشتم، بر طبق آن جواب داد كه رؤيت هلال را ديشب كردهاند و امروز غره ماه است و مقصودش اين بود كه عرفه به جمعه افتاده، امسال حج آنها حج اكبر است. گويند هر سالى كه قاضى آنها اثبات اين مطلب كرده، حج را به اصطلاح آنها حج اكبر ساخت، از جانب دولت عليّه عثمانى وظيفه كلى به او عطا شود كه در نسل او باقى و برقرار بماند؛ ولى آنچه در كتب احاديث ديده شده، حج اكبر سالى بود كه مسلمين و مشركين هر دو به زيارت خانه خدا فائز و نايل شدهاند. وقتى كه در روز عرفه اختلافى ميان شيعه و سنى واقع شد، نتيجه آن در عزيمت به عرفات معلوم گردد. آن كه جمعه را عرفه مىداند، روز پنجشنبه را روز قرار داده حركت مىكند و آن كه جمعه را عرفه نداند، روز جمعه را روز ترويه قرار داده حركت مىكند. بالجمله از جواب آلاىبيك معلوم و ظاهر شده كه امسال در روز عرفه اختلاف خواهد شد. و از وقايع امروز اين بود، پيرمردى از حجاج شيعه در عقب مانده به سعديه نرسيده بود وصد و پنجاه تومان هم پول و اسباب همراه داشته است كه با بار خود در عقب قافله مانده است.
به مجرد آن كه مطلع شدم فوراً به آلاىبيك پيغام دادم كه حتماً بايد اين پيرمرد را با مالش پيدا كرده به سعديه برسانى كه خيال من آسوده شود. او هم سه نفر شتر سوار فرستاد، بعد از دو ساعت پيرمرد و مالش را به سعديه آوردند. چهار نفر پياده ديگر را هم كه در راه مانده بودند آوردند. الحق آلاىبيك مرد كافى كار آمدى بود و نهايت مواظبت را در خدمات ما داشت.
شب را از سعيده حركت كرده،صبح جمعه وارد بيضا شديم.
جمعه غرّه ذىالحجة الحرام تا دو ساعت و نيم به غروب مانده در بيضا بوديم. بعد از آنجا به سمت مكه معظمه كه هفت فرسنگ است حركت نموديم. شتر هر فرسنگ را در مدت دو ساعت طى كند و چون در راه مكث و درنگ مىشود، اين هفت فرسنگ را در شانزده ساعت طى كرديم. در ابتداى منزل كه از بيضا حركت مىشد، در يمين آن بيابان، تنگهاى بود كه از آنجا به طرف مكه معظمه مىرفتند و ربع فرسنگ طول آن است. از آن پس اراضى راه گشاده مىشود، ولى اطراف آن كوه است. دو ساعت از روز شنبه گذشته در جلگه شهر مكه معظمه به بركه ماجِن رسيديم كه حجاج در آنجا غسل مىكنند و از آنجا نعلين بدست گرفته، حافياً و راجلًا، به بيتالله الحرام مىروند. چون مسافت زياد بود و با علت پا براى من ممكن نبود كه از آنجا پياده برويم، در ميان تخت رفتم و بر بخت خود گريستم كه چرا نتوانستم در ورود به اين اراضى مقدسه پياده بروم.
ما كلُّ ما يتمَنيّى المَرْء يُدْرِكُهُ تَجْرىِ الرِيّاح بِما لا تَشْتهىِ السّفُن
در آنصحرا در سمت يسار، در دامنه كوه، خانههاى زياد از نى و پوشال براى واردين ساختهاند كه در كثرت حجاج در آنجا منزل مىنمايند و به اين واسطه،صحراى آن تنقيحى ندارد و خار و خاشاك زياد در آنجا جمع شده است.
شنبه دوم ذىالحجه سه ساعت از روز گذشته وارد شهر مكه معظمه شديم. جناب شريف عبدالمطلب، كه شيخالحرمين و نود سال عمر داشت، شريف هاشم پسر خود را با شيخ حسن حظاظى وكيلش و دو دسته عسكر و موزيكان و سوار به استقبال فرستاده بود.
عسكر و موزيكان و سوار به استقبال فرستاده بود. عسكر و موزيكانچيان تعظيمات نظامى به عمل آوردند. مستقبلين نيز تقديم مراسم آداب نمودند. به همه آنها از ميان تخت اظهار مهربانى كردم. مرا به منزل رساندند. جناب شريف منزل ما را در عمارت خود كه وسط شهر است قرار داده بودند. خودشان در عمارت ديگر كه در راه منى ساختهاند توقف داشتند. منزل ما عمارت وسيعى بود، بيوتات فوقانى و تحتانى داشت. خودمان و تمام اجزا در آنجا نزول كرديم. نقارهخانه راصبح و عصر در برابر آن عمارت به قانون خودشان مىزنند. به مسجدالحرام نزديك است. يك بازار فاصله دارد. خيال جناب شريف اين بود كه در اين عمارت مادامالتوقف از ما پذيرايى كند. قبول ننموديم، به اصرار تا سه روز پذيرايى كردند، از آن پس موقوف داشتيم. بالجمله براى اين كه خواستم مقدمات زيارت بيتالله الحرام را در منزل فراهم آورده، بعد از آن مشرف شوم، در ورود به شهر مستقيماً
به مسجدالحرام رفتم. «(1)» عصرى غسل مستحب بجا آورده سه ساعت از شب گذشته به هيئت اجتماع با اتمام اجزا و اتباع به اتفاق شيخ حسن مطوّف براى بجا آوردن عمره تمتع رفتم. استحباباً و احتراماً پا برهنه از بابالسلام داخل مسجدالحرام شدم و مستقيماً تا نزديك ستونها رفته، با كمال خضوع و خشوع به در بنىشيبه رسيدم و در درِ مسجدالحرام، استحباباً زيارت رسول را خواندم. چشمم كه به خانه كعبه افتاد دعاى مستحب را قرائت نمودم و اين مصراع را به خاطر آوردم «وَقَد سَعِدَتْ عُيونٌ قَدْ رأتْها». بعد از آن به سمت حجرالاسود رفته وجوباً جزء اول بدن خود را محاذى جزء اول حجرالاسود كرده بدين نهج، نيت نمودم كه هفت دور، طواف خانه كعبه مىكنم، طواف عمره تمتع از فرض حَجَّةالاسلام به جهت اطاعت فرمان خدا. بعد از آن وجوباً از همان نقطه محاذات، شروع به طواف كرده، هفت شوط در ميان خانه و مقام ابراهيم طواف نمودم و هر شوطى را به حجرالاسود تمام مىنمودم و در هر شوطى مواظب بودم كه خانه در هيچ مورد، خاصه در حجر اسماعيل از دوش چپ نگذرد و در هر شوطى استحباباً استلام حجرالاسود كرده مىبوسيديم و دست وصورت و بدن را به حجر مىماليدم و چون خواجههاى حرم مواظب حال بودند، با آن ازدحام حجاج براى من به آسانى استلام حجر دست مىداد. مردم را دور مىنمودند و ادعيه مأثوره را نيز در حالت طواف در اطراف خانه به القاء مطوّف مىخواندم و استحباباً در شوط هفتم نيز نزديك مستجار كه در پشت خانه و نزديك به ركن يمانى است رفته، خود را چسبانيده و دعا خوانده مستجار كه در پشت خانه و نزديك به ركن يمانى است رفته، خود را چسبانيده و دعا خوانده استغاثه مىنمودم و بعد از اتمام هفت شوط در پشت مقام ابراهيم ايستاده وجوباً دو ركعت نماز خواندم. پس از آن استحباباً بر سر چاه زمزم رفته، از آب آن بيرون آورده بر سر و شكم و پشت خود ريختم و تيمناً قدرى از آن آب نوشيدم. بعد از آن وجوباً از راه متعارف كه در سمت غربىصحن است، رفته از بابالصفا بيرون شده، به ايوان كوهصفا رسيديم. پاشنه پا را وجوباً به جزو اول پلّهصفا چسبانده، چهار درجه هم به آرامى بالا رفته ايستادم و بدين نهج نيت كرده كه هفت مرتبه مىروم ازصفا و بر مىگردم، در فرض عمره تمتع، به جهت اطاعت فرمان خدا. و ادعيه مستحبه را خوانده، به همان قانونى كه بالا رفته بودم پايين آمده روانه شدم
1) نرفتم!
و تا كنار منارهاى كه نمودار است ميانهروى كرده، از آنجا تا بازار عطاران هَرْولهكنان به تندى رفتم. بعد از آن تا نزديك ايوان كوه مروه نيز ميانهروى كرده، پاشنه پا را به جزو اول پلّه مروه ماليده به بالا رفتم و از آنجا پايين آمده به همان منوال كه آمده بودم بهصفا رفتم.
چهار مرتبه به مروه و سه مرتبه بهصفا آمدم و بعد از آن كه هفت شوط سعى را در ميانصفا و مروه به انجام رسانيدم بدين نهج نيت كردم كه تقصير مىكنم، به جهت مُحِلّ شدن از محرمات احرام در فرض حجةالاسلام به جهت اطاعت و فرمانبردارى خداوند. بعد از آن شارب و ناخن را كوتاه كردم مُحِلّ شدم و غير از تراشيدن سر، تمام آنچه را كه بر خود حرام كرده بودم بر من حلال شد. چون تمام هفت شوط را با ضعف بنيه و علّت پا، پياده بجا آورده بودم و خستگى عارض شده بود، بعد از تقصير، سواره به مسجدالحرام رفته در نزديك در پياده شده، وارد مسجدالحرام گشتم، كه طواف نساء را نيز بنا به احتياطى كه بعضى از علما منظور نمودهاند بجا آورم. طواف نساء و نماز آن را هم به قانون سابق بجا آورده، نه ساعت از شب رفته به منزل مراجعت نمودم.
طُوبى لِمَنْ طافَ بِالْبَيْتِ الْعَتيق وقَدْ لَجا الَى الله فى سِرٍّ وَأجهار
وَنالَ بِالْسَّعْى كُلَّ القَصْد حينَ سَعى وطافَ جَهْراً بِأرْكانٍ وَأسْتار
ذاك السَّعيدُ الذى قَدْنال مَنْزِلةً عَليهِ فى دَهْرِه مِنْ كُلِّ أوْطارِ
وَكُلّ مَنْ طافَ بِالْبَيْتِ الْعَتيقِ غداً بَيْنَ الْوَرى مُعْتَقاً حَقَّا مِن الْنّار
يك شنبه سيّم ذى الحجه جامه احرام را كنده لباس خود را پوشيدم. ناشدپاشا والى سابق مكه و حاجى و عطاءاللهخان سرتيپ و علىمحمدخان پسر مرحوم رضاقلىخان نايبايشك آقاسى به ديدن آمدند. با آنها بهصحبت مشغول شديم. ناشدپاشا آدم معقول مؤدبى بود و از گفتارش چنان معلوم مىشد كه آدم درستكارى است. ميرزا مرتضى حكيم هم كه از راه اسكندريه و مصر آمده بود، امروز براى ملاقات ما آمد.
چون خستگى اعمال شب گذشته هنوز باقى بود، امروز نتوانستم به زيارت مسجدالحرام موفق و نايل شوم؛ به درد پا و توقف در منزل گذشت.
بدان كه شهر مكه معظمه در دامنه كوهستان واقع است و دو طرف آن، كوه است. كوه يمين
ابتداى آبادى شهر ارتفاعش كمتر از كوه يسار است و در بالاى كوه، در ابتداى آبادى توپخانه ساختهاند و در سه جاى ديگر، قلعهاى براى عسكر بنا نهادهاند. يكى مابين جنوب و مغرب كوه ابوقبيس كه قلعه بزرگى است و ديگرى در جبل العمرات كه در غربى كوه ابوقبيس واقع است و حرم محترم در ميانه، فاصله است و ديگرى قلعه فلنفل «(1)» است كه فيمابين مغرب و شمالى ابوقبيس است. كوچههاى شهر مكه پست و بلند دارد. بازار و دكاكين زياد دارد؛ ولى به قانون اعراب است. چندان شكوهى ندارد و عمارات عاليه آنجا منحصر به عمارات شرفا است، خاصه عمارت مرحوم شريف عبدالله كه مانند عمارات اسلامبول مرتبه به مرتبه ساختهاند، از سنگ و پنجرهها و دروب عمارات غالباً از چوبهاى منبت است و آن چوبها را از اندوستان مىآورند و منبتكارى آن نهايت امتياز را دارد. شهر مكه كمآب است و در خانههاى مكه آب جارى و آبانبار و بِركه نيست. سقاها از خارج آب را با مشك آورده به حجاج و غيره مىفروشند و در شهر مكه حمام هم كم است و هواى شهر هم بسيار گرم است و بعد از رفتن حجاج، اكثر مردم شهر به ييلاقات مىروند. رونق شهر فىالحقيقه در همان ايامى است كه حاجىها به آنجا مىآيند. والى مكه تابع شيخالحرمين است و هر كس كه شيخالحرمين باشد، محترم است و اگر با عُرضه باشد، حكم او بر تمام اعراب حضر و بدوى جارى است. مكه اسم جميع بلاد است و در وجه تسميه آن گفتهاند: لأنَّها تَمكّ مَنْ ظَلَمَ فيها اىْ تُهلكُه؛ أوْ لَانَّها تَمكّ الذُّنُوب اىَ تْذَهَبُ بِها؛ أو لقِلّةِ مائِها مِنْ قَوْلِ العَرَب: مَكَّ الفَصيل ضَرْعَ أُمِّه، أذا لم يبق فيها لَبَناً. بكّه اسم بقعه كعبه و مسجدالحرام است و در وجه تسميه آن گفتهاند: لأنَّها تَبكّ أعْناق الجَبابره، أى تدفعها؛ وما قصدها جبّار الّا قصمه اللّه تعالى وَلانَّه تَضع مِنْ نخوة التكبّر وَلِذا لا يَدْخُلُ فيها مُتكبّرٌ إلّا ذلّ.
بدان كه مسجدالحرام كه كعبه در ميان آن است، در وسط شهر واقع شده است.
مسجدالحرامى كه در روزگار حضرت پيغمبر خاتمصلى الله عليه و آله بوده است، كوچكتر از
1) يا: ملنفل
مسجدى است كه حالا هست، مكان مسجد قديم را در اطراف كعبه، علاماتى از ستونهاى آهنين گذاردهاند، معلوم مىشود كه به چه اندازه بوده است. زمين مسجد قديم اندكى پستتر از اراضى مضافه است. طول مسجد قديم كه مسجدالحرام حقيقى است، سيصد و پنجاه و شش ذرع و ثمن است و از شرق به غرب امتداد دارد و عرض آن از شمال به جنوب، دويست و شصت و شش ذرع است و ذراع سه شبر است و شبر سى و سه اصبع است و اصبع شش شعير معتدله است كه در عرض به يكديگر ملصق باشند. و شعير شش تار موى يال اسب است كه به هم ملصق گردند و اكنون طول مسجد قديم با اراضى مضافه هفتصد و پنجاه و پنج ذراع است و عرض آن چهارصد و شصت و پنج ذراع است و اين قول حافظ ابن عساكر است؛ وليكن ابوالمعالى المشرفصاحب «مثيرالغرام» طول را هفتصد و هشتاد و چهار ذراع و عرض را چهارصد و پنجاه و پنج ذراع مىنويسد و ناصرخسرو علوى در «سفرنامه» خود، طول شرقى را ششصد و هشتاد و سه ذراع و طول غربى را ششصد و پنجاه ذراع و عرض را چهارصد و هشتاد و سه ذراع مىنگارد. و اراضى مضافه چند خيابان دارد كه با احجار كبود فرش كردهاند و چند باغچه در اطراف خيابانها است كه اشجار ندارند و در وقت كثرت جمعيتصفوف جماعت در ميان آنها نماز مىگزارند و اطراف حرم مبارك نيز رواقها است كه در آنها ستونهاى متعدده نصب كردهاند وصفوف جماعت در آنجا بسته مىشود.
بدان كه حرم مبارك از جوانب اربعه ابواب متعدده دارد كه داخلصحن مىشوند. اسامى بعضى از آنها با اسامى قديمه كه در كتب ضبط است موافق باشند و اسامى بعضى مخالف؛ اما آنچه موافق است و تغيير ننموده، بابالعمره و بابابراهيم كه در سمت جنوب باشند و بابالسلام و بابالعباس و بابعلى كه در سمت شمال واقعند، باب امهانى و باب مدرسةالشريفه و بابالجياد و بابالبغله و بابالصفا كه در سمت مشرق هستند (بابالجياد را باب اجيادالصغير هم نوشتهاند) و بابالزياده است كه در سمت مغرب است. اما ابوابى كه اسامى آنها تغيير كرده است، بابالجنائز و بابالبازان و بابالمجاهدين
و باب عزوره مصحَّف خزوره و بابالسدّه و باب دارالعجله و بابالسكينه است كه در كتب قديمه به همين نو كه رقم شد، ظبط نمودهاند؛ ولى در اين عصر اسامى ديگر دارند كه بدين نحو مىنامند: باب داوديه، بابالرداع، بابالنبى، بابالدريه، بابالعتيق، بابالبسطى، بابالقبطى، بابالقاضى، بابالحنّاطين. و معلوم نيست كداميك از اين اسامى جديده در ازاى كدام يك از آن اسامى قديمه است. و عدد ابواب حاليه نيز افزونتر از عدد ابواب قديمه است و بعضى يك طاق دارند و بعضى دو طاق و بعضى سه طاق.
بدان كه حضرت خليل به امر رب جليل، بناى كعبه را در سنصد سالگى كهصد و هشتاد و نه سال قبل از ولادت عيسى عليه السلام است بنياد نهاد و تاكنون كه هزار و دويست و نود و هفت هجرى است، سههزار و هفتصد و هفتاد سال شمسى است كه بنا شده است؛ تا دوهزار و هفتصد و هفتاد و پنج سال تغيير نكرده، به همان منوال باقى ماند. بعد از آن، طايفه قريش خراب نموده ارتفاع آن را افزونتر كردند و در آن وقت حضرت رسولصلى الله عليه و آله در سن سى و پنج سالگى بودند. هشتاد و دو سال نيز به همان حال باقى ماند؛ پس از آن، حصين بن نمير ملعون در ايام يزيد بن معاويه- عليهالهاويه- در سنه 64 هجرى منهدم ساخته سوزاند. از آن به بعد، عبدالله زبير تجديد بنا كرده، بر طرز بناى حضرت خليل بنياد نهاد و نه سال بدان منوال ماند. بعد حَجّاج ملعون در سنه 74 هجرى هدم بناى كعبه نمود و به وضع ديگر تجديد بنا كرده، حجرالاسود را از درون خانه بيرون آورده، نصب نمود و سيصد و هفده سال كه از هجرت گذشت، ابوطاهر سليمان قرمطىصاحب بحرين، در عصرالمهدى بالله عبيدالله، اول خلفاى فاطميين، در روز ترويه وارد مكه شده قتل و غارت كرده، حجرالاسود را از آنجا به ولايت خود برد و بيست و دو سال در آنجا ماند.صاحب «كتابالخزاين» مىنويسد: دخلالقرامطه فى مكة فى ايام الموسم و أخذوا الحجرالاسود و قتلوا خلقاً كثيرا وبقى الحجر عندهم عشرين سنة. و در اين چند سال كسى در ايام حج به زيارت حجرالاسود نمىرفت و در آن ولايت متروك ماند. بعد از بيست و دو سال، در سنه 339 به مكه آورده نصب كردند. بالجمله در بناى كعبه تبديلات
و تغييرات زياد شده است. سلاطين و ملوك عثمانيه و چركسيه نيز تجديد عمارت كردهاند چنان كه ملكالاشرف خادمالحرمين برسباى «(1)» در سنه 826 تجديد عمارت كرده و خادمالحرمين قايتباى «(2)» در سنه 884 تجديد عمارت نموده؛ بعد از آن سلاطين عثمانى مرمت كردند و اسامى آنها در اندرون خانه در طرف ركن يمانى در چند سنگ منقور است.
بدان كه طول خانه، سى ارش و عرض آن شانزده ارش است و ارتفاع آن از سطح مسجد سى ذراع است و قطر ديوارش شش شبر است. و چون سطح اندرون بيت چهار ارش از مسجد، يعنى زمين مسجد بالاتر است و سقف آن هم پوشش ديگر دارد، لهذا ارتفاع اندرون خانه از سطح تا سقف، هفده ذراع است و سطح اندرون خانه را به سنگ مرمر مفروش كردهاند؛ بعضى بزرگند و بعضى كوچك و برخى شكستهاند و پارهاى درست؛ و در ديوارهاى آن نيز از همان احجار نصب نمودهاند كه اسامى بعضى از سلاطين در آنها منقور است و بر سقف اندرون خانه پردههاى ديباى ممتاز آويختهاند و در طول خانه سه عدد ستون چوبين است كه قناديل نقرهاى كوچك به آنها آويختهاند و در وسط دو ستون آن، يك عدد سنگ قرمز طولانى است كه حضرت پيغمبر خاتمصلى الله عليه و آله بر روز آن نماز خوانده اند؛ و در زاويه دست راست اندرون خانه، دريچهاى است كه به بام مىروند و آن را بابالرحمه نامند و بيست و نه پله دارد كه از آنها بر فراز بام روند. و بر بالاى كعبه از بيرون خانه، جامه ضخيمى از جنس حرير پوشانيدهاند كه اسم سلاطين را با مفتول زرد بر منطقه آن دوختهاند و هر سال در موسم حج تجديد نمايند و جامه سابق را خدام كعبه پاره كرده مابين خود قسمت نمايند؛ اكثر حجاج تيمناً و تبرّكاً هديهاى داده از آنها مىستانند.
بدان كه كعبه را از چهار زاويه، چهار ركن است و هر ركنى به نامى موسوم است كه نسبت
به مملكتى است و قبله اهل آن مملكت است. اول ركنى است كه در جنوب شرقى است و آن را ركن عراقى نامند و حجرالاسود در آن ركن واقع است؛ و دوم ركنى است كه در شمال شرق است و آن را ركن شامى گويند و محاذى حجرالاسود است، ولى سنىها اين ركن را عراقى نامند و اين غلط است، ركن عراقى همان است كه حجرالاسود در آن است. سيم ركنى است كه در شمال و غرب است كه آن را ركن مغربى نامند، ولى سنىها آن را ركن شامى گويند و غلط است، زيرا كه ركن شامى، همان ركن شرقى است كه ذكر شد. چهارم ركنى است كه در جنوب و غرب است و آن را ركن يمانى نامند و اسم اين ركن متّفق عليه شيعه و سنى است، هيچ يك از اين دو طايفه اختلافى در تسميه آن ندارند.
بدان كه در كعبه، سوى مشرق است و چهار ارش از زمين بالاتر است كه با نردبان بايد از آن در به بيتالله الحرام داخل شد و طول درب خانه نيز تقريباً شش ارش و نيم است و پهناى هر مصراعى يك گز و سه چارك است و چهار حلقه نقره بر آن نصب است.
بدان كه طول حجرالاسود يك دست و چهار انگشت و عرض آن هشت انگشت است و شكسته شده، هفده پارچه است، به هم وصل كرده، دور آن را نقره گرفتهاند. از حجرالاسود تا درب خانه چهار ارش است.
بدان كه مقام ابراهيمصلى الله عليه و آله در برابر خانه كعبه واقع است، در مشرقى مايل به جنوب بيت است و تقريباً بيست و شش ذراع و نصف، ميان خانه و مقام فاصله است. بقعه و ضريح كوچكى دارد. روى ضريح روپوش گلابتون است كه هر سال تجديد مىشود. سنگى كه جاى پاى حضرت ابراهيم عليه السلام بر روى آن است و در بناى كعبه در بالاى آن ايستاده بودند، در ميان ضريح است. آب زمزم را براى استشفا در ميان چاى پا ريخته مىنوشند. و پشت بقعه، چهار طاقى كوچكى است كه سه طرف آن باز است و حجاج در آنجا نماز مىخوانند. ملكالاشرف خادمالحرمين اينال ناصرى، «(1)» بقعه را تجديد
1) الملكالاشرف سيفالدين أينال علائى ظاهرى اجرود از ممالك مصر است كه از سال 857 تا 865 سلطنت كرد. در متن« ناصرى» آمده كه قاعدتاً بايد« ظاهرى» باشد.
عمارت كرده، اسم و تاريخ او را در دو طرف غربى پايه سنگ نَقْر كردهاند. بعد از آن ملكالكامل خادمالحرمين قانْصوه غَورى، «(1)» در سنه 915 تجديد عمارت كرده، اسم و تاريخ بناى آن را نيز در دو طرف شمال و جنوب در پايه سنگ نقر كردهاند.
بدان كه حجر اسماعيل فضايى است در برابر ركن شامى و ركن غربى شمالى، ديوار از سنگ بر دور آن كشيدهاند. دو ذراع ارتفاع آن است و دو ذراع عرض دارد و از طرف ركن شامى و ركن غربى، به قدر دو ذراع و نيم از ديوار خانه فاصله دارد كه حجاج از آن دو طرف داخل حِجر مىشوند. ميزاب رحمت هم در وسط بام خانه، در طرف حجر واقع شده، آب آن بدانجا مىريزد. طول ميزاب سه گز است و عرض آن دو ثلث ذراع و به قدر دو ثلث ذراع هم داخل ديوار است. و زير ناودان در حجر اسماعيل، سنگ سبزى است كه مقام ابراهيم است و حضرت اسماعيل و هاجر در آنجا مدفونند.
بدان كه مستجار در پشت درِ خانه است و به ركن يمانى اتصال دارد. سابقاً درِ خانه از آنجا بوده است. چون محل استجاره انبيا بوده، لهذا آنجا را مستجار مىنامند.
بدان كه چاه زمزم، در شرقى خانه واقع است. ميان خانه و زمزم، چهل و شش ارش فاصله است. حظيره بر سر چاه ساختهاند و اطراف چاه را از مرمر بالا آوردهاند. قطر چاه دو ذرع و نيم است و عمق چاه از قرقره كه آب مىكشند تا سطع آب، چهارده ذرع است كه از قرقره تا سطح زمين سه ذرع است؛ و پايينتر از حظيره چاه زمزم، دو بقعه ديگر است كه يكى محل ساعت و ديگرى كتابخانه است.
بدان كه شاذروانصفه پايين ديوار خانه است كه الواح رخام خميده بر آنجا نصب كردهاند.
1) الملك الاشرف قانصوه الغورى از آخرين سلاطين مملوك است كه از سال 906 تا 922 سلطنت كرد. پس از وىطومانباى به سلطنت رسيد، اما در همان سال يعنى سال 922 عثمانىها مصر را فتح كردند.
دو ثلث شبر، ارتفاع شاذروان است و نصف ذراع عرض آن است و طول سنگها يك ذرع و نيم است.
بدان كه در اطراف مسجدالحرام قديم سه مصلى است. ميان ركن يمانى و غربى، مصلاى مالكى است. مقابل حجر اسماعيل، مصلاى حنفى است. مقابل حجرالاسود، مصلاى حنبلى است. شافعى مصلاى جداگانه ندارند؛ در طرف مقام ابراهيم، نماز مىخوانند. و ترتيب نماز هم بدين نحو است: اول شافعى در مقام ابراهيم؛ دوم حنفى در مصلاى خود؛ سيم مالك در مصلاى خود؛ چهارم حنبلى در مصلاى خود.
بدان كه كوهصفا و مروه را اكنون نمىتوان (كوه) گفت. شريف عبدالمطلب، خراب كرده، خانه ساخته است. اكنون دو ايوان در آنجا است كه از آنجا سعى مىكنند.صفا در شرقى خانه، در دامنه كوه ابوقبيس است. مروه مابين شمال و مشرق خانه است و سيصد و چهارده ذرع فاصله آن دو كوه است. و ازصفا تا مروه بازار و دكاكين است و معتبر عام است و در وقت سعى، بايد از ميان بازار گذشت.
بدان كه در روايات لفظ حطيمى وارد شده است كه از اجزاى كعبه است و در تعيين آن اختلاف كردهاند؛ بعضى نوسند: وَهُوَ مابَين الركن الذى فيهِ الحَجَرالاسوَد وبين الباب كما جاءت بِهِ الرواية؛ سُمِّ حطيماً لانَّ النّاس يَزدَحِموُنَ فيهِ عَلَى الدُّعاء ويحطم بعضهم بَعضاً. «(1)»
وصاحب قاموس مىنويسد: الحطيم حِجر الكعبة، أو جِداره، أو مابين الرُّكنِ وزمزم والمقام وزادَ بَعضهُم الحِجر، أو من المقام إلى الباب، أو مابين الرن الاسود إلى الباب، أو إلى المقام حيثُ يتحطّم الناس للدعاء وكانت الجاهلية تتخالف هناك. «(2)» اگرچه ترديداتصاحب قاموس زياد است ولى علىالاشهر، حطيم يا حجر اسماعيل است يا ما
بين ركن حجرالاسود و درب خانه است كه حجاج در آنجا جمع شده، قرائت ادعيه مىنمايند.
دوشنبه چهارم مصمم طواف بيتالله الحرام شده از بابالزياده داخل گشته، پابرهنه از سمت مصلاى حنفى رفتم. سنگهاى خيابان مسجد به طورى گرم بود كه پا را متألّم مىساخت. بعد از اتمام هفت شوط، چنون طواف مستحب بود، نماز طواف را در حجر اسماعيل خواندم و بعد به مصلاى حنبلى رفته، شروع به تلاوت قرآن نمودم كه انشاء الله در ايام توقف مكه معظمه بتوانم يك قرآن ختم كنم. شيخ ابراهيم رئيس خواجههاى حرم با معدودى از خواجهها در آنجا بودند، به آنها اظهار مهربانى كردم. عدد خواجهها را پرسيدم، پنجاه و پنج خواجه سياه در حرم مبارك است كه سلاطين عثمانى آنها را به مرور از اسلامبول فرستاده، موظف نمودهاند كه در حرم مبارك خدمت نمايند. دو خواجه هم با واپور همراه ما روانه كرده بودند. اغلب آنها در سنّ كهولت هستند و رئيس آنها خواجه پير موقّرى است و همه خواجهها از او احترام مىنمودند. خواجههاى حرم را اگر رعايت نمايند با حجاج خوب رفتار مىكنند و اگر رعايت ننمايند در نهايت سختى و درشتى حركت مىنمايند. امسال به ملاحظه رعايتى كه از من مىديدند و سفارشاتى كه از من شنيدند، با حجاج به احترام حركت مىنمودند و اذيت نمىكردند. بالجمله بعد از خواندن قرآن، از بابالصفا برون آمده به بازديد ناشدپاشا والى سابق مكه كه در جوار مسجدالحرام است رفتم. نظيفپاشا مستشار بحريه هم در منزل او بود. هر دو تا كنار درب خانه به استقبال آمده، بازوى مرا گرفته به بالا بردند. قهوه و چاىصرف شده مراجعت نمودم و در مراجعت نيز به همان منوال در نهايت ادب مشايعت نمودند. والى مزبور درشكه خود را براى من حاضر كرده بود، سوار شده به منزل آمدند. عصرى جنابان حاجى محمدحسين پسر مرحوم ميرزا باقر مجتهد تبريزى و حاجى ميرزا يوسفدايى، كه آدم اديب فاضلى است، به ديدن آمدند؛ با آنها بهصحبت مشغول شديم. نصيرالملك و عبدالحسينخان سرتيپ و محمدتقىخان قاجار هم حاضر بودند. پس از آن سرعسكر آمده يك ساعت نشسته وصحبت داشته رفت و به واسطه امتداد زمانِ مجلس امشب، نتوانستم به مسجدالحرام مشرف شوم.
سهشنبه پنجم مصمم طواف گشته، از بابالزياده داخل شده، طواف كردم و در حجر
اسماعيل نماز خواندم و در مصلاى حنبلى قرائت قرآن نمودم و از آنجا به منزل مراجعت كردم. والىپاشا و كامل افندى آمدند با آنهاصحبت داشتيم. بعد از آن ميرزا اسحاق مستوفى آذربايجان و پسرهاى حاجى كاظم ملكالتجار تبريز، به ديدن آمدند. بعد از رفتن آنها، چون شنيدمصبيه نواب مستطاب معتمدالدوله، كه عيال وزير لشكر است، و دختران مرحوم فخرالدوله از راه جبل آمده بودند، رقعهاى به آنها نوشته فرستادم و احوالپرسى كردم. و عصرى جناب شيخالحرمين شريف عبدالمطلب با والىپاشا آمدند.
جناب شريف با درشكه و با يك دسته سرباز آمده بودند. سربازها در جلو عمارتصف كشيدند. جناب مشاراليه به ميان اطاقى كه منزل فرزندى ابوالنصر ميرزا بود آمدند، بهصحبت مشغول شديم و در خصوص رؤيت هلال و غرّه ماه سخن به ميان آورديم.
جناب حاجى ملاباقر واعظ هم حضور داشت. از جوابهاى جناب شريف معلوم شد در غرّه بودن روز پنجشنبه احتجاجى جز لجاج ندارد. ما هم چون حال او را چنين ديدم، چندان وقعى نگذاشتيم. بعد از ختم مجلس، خداحافظ كرده رفت. شب را به مسجدالحرام مشرف شده، طواف مخصوص به جهت اعليحضرت شاهنشاه- روحنافداه- كه ولىنعمت كل هستند و طواف ديگر به جهت اعليحضرت سلطان روم كه در اين سفر تفقد و التفات فرمودند بجا آوردم و در اين ايام و ليالى براى هر ييك از شاهزادگان عظام و اخوان كرام و وزراء فخام و احباب عالى مقام و كذلك براى خاقان مغفور و شاهنشاه مبرور و ساير مرحومين و مرحومات نيز طوافهاى مخصوص به عمل خواهد آمد، و ذكر نام آنها موجب ريا خواهد بود.
چهارشنبه ششم دو ساعت از روز گذشته به ديدن حاجى ميرزا حبيبالله مجتهد رشتى كه از شاگردان معتبر مرحوم مبرور شيخ محمدحسن- اعلىالله مقامه- است رفتم و از ملاقات ايشان بهرهمند گشتم؛ مجتهد كامل جليلالقدرى است در باب رؤيت هلال و غره ماه نيز با ايشانصحبت داشتيم. بر جناب معزىاليه نيز ثابت نشده بود كه در چهارشنبه هلال ديده شده، حتى حجاج ايرانى و شامى و مصرى نيز كه از راه بحر و جبل آمده بودند، در روز چهارشنبه، هلال را نديده بودند. بالجمله بعد از انقضاى مجلس، خداحافظ كرده به منزل آمدم. در قرب عمارت شريف عبدالله مرحوم، ازدحام و جمعيت زياد از سوار و تفنگچى و سرباز پديدار شد كه به اتفاق جناب شريف با محمل مصرى
مىآمدند. چون كثرت ازدحام، عرض و طول كوچه را فرا گرفته بود، لهذا عبور از آنجا براى ما مشكل بود، لابداً بر بالاى سكوى جلوى عمارت شريف عبداللهصندلى گذارده نشستيم. جناب شريف كه با محمل مصرى مىآمدند، از دور مرا ديده، تعارف كرده گذشت؛ ما هم خواستيم كه از سكو پايين آمده به منزل برويم. كسان مرحوم شريف عبدالله، تكليف قهوه و غليان كردند؛ چون شريف مرحوم مزبور به قتل رسيده و كسانش دلشكسته بودند، تكليف آنها را پذيرفته به ميان اطاق رفتيم كه دلجويى از آنها شده باشد.
مرا در اطاق ديوانخانه شريف مرحوم جا دادند و از قرارى كه مىگفتند، از بعد قتل شريف تا امروز، در اين اطاق باز نشده بوده است. تمام اسباب مبل اطاق در نهايت تزئين موجود بود. قهوه و شربت در ظروف مرصع با دستمالهاى مفتول دوز كه شدههاى مرواريد به آنها آويخته بود آوردند. برادرزادههاى مرحوم شيف نيز خبر شده فوراً حاضر شدند. هر دو يآنها جوان مودب بودند و به عربى و تركى حرف مىزدند و از ورود ما اظهار امتنان نمودند كه بعد از شريف مرحوم، درب خانه او باز نشده بود و ورود شما را به فال نيك گرفتيم. يكى از آنها پسر شيخ عثمانى بود و بيست ساله به نظر مىآمد و ديگرى پسر شريف عبدالاله بود كه از ديگرى بزرگتر بود. بعد از انقضاى مجلس، برخاستم، هردوى آنها بازوى مرا گرفته تا درب عمارت آوردند. اسب عربى با يراقهاى طلا حاضر كرده بودند. سوار شده به منزل آمدم و عصرى به ديدنصبيه نواب مستطاب معتمدالدوله- دام اقباله- رفته، مراجعت به منزل نمودم و شب را به مسجدالحرام مشرف شده، طواف مستحب بجا آوردم.
پنجشنبه هفتم جناب حاجى ميرزا حبيبالله مجتهد به بازديد آمدند. عبدالرحمن، امير حاج جبل نيز به ديدن آمد. اظهار مهربانى نمودم. از او هم در باب رؤيت هلال سئوال كرديم، جواب داد، هر قدر در بين راه استهلال كرديم در روز چهارشنبه گذشته، هلال ديده نشد؛ چون امروز به حسابسنىها روز هشتم ماه و روز ترويه است و بايد امروز به جانب منى و عرفات حركت نمايند، و به حساب اهل تشيع روز هفتم است، نه روز ترويه و بايست فردا از شهر مكه حركت نمايند، لهذا به حاجى محمد مخرج قدغن كردم به حملهداران ايرانى بسپارد، امروز حركت نكرده فردا را مستعد حركت باشند. خروج روز ترويه را بعضى از علما مستحب دانستند و بعضى واجب. در هر حال، چون به حساب ما،
روز ترويه فردا است، تكليف شرعى خود را در اين دانستم كه فردا خارج شويم و متابعت ديگران را ننماييم. اكثر اهل تشيع نيز متابعت ما را نموده خارج نشدند. محمدخان قونسول به حرف حملهداران احتياطى از اين مخالفت داشت كه بعضى مفاسد واقع خواهد شد؛ چون نيت خود را خالص دانسته، طريق لجاج را پيشنهاد خود نكرده بودم، ملاحظه اين احتياط را نكرده در شهر مانديم و شب به مسجدالحرام مشرف شده، طوافنمودم و چون شب جمعه بود و به عادت معموله مىبايست غسل نموده زيارت جامعه بخوانيم، خواجههاى حرم حظيره چاه زمزم را قورق كردند، به آنجا رفته، غسل كردم و بعد زيارت خوانده، هفت شوط ديگر نيز بجا آورده، معاودت نمودم.
جمعه هشتم چون روز ترويه و روز خروج از مكه معظمه است،صبح به مسجدالحرام رفته، طواف كرده، بعد به چاه زمزم رفته غسل نموده، به حجر اسماعيل آمده، احرام بسته، چهار ساعت از روز گذشته، به ميان تخت نشسته، عازم منى و عرفات شديم. تمام شيعهاى هم كه در شهر بودند امروز حركت كردند، اگرچه در وقت (رفتن) به عرفات بيتوته در منى مستحب است، ولى ما اين استحباب را موقوف داشته، مختصراً بجا آورديم. ساعتى، در وقت عبور از منى پياده شده، توقف نموديم، پس از آن سوار شده سه ساعت به غروب مانده وارد عرفات شديم. خيمه ما را در جايى زده بودند كه نزديك به عرفات بود. وجوب وقوف در عرفات، اگرچه روز نهم بعد از زوال تا غروب شرعى است كه وقت افطار و نماز مغرب باشد، ولى توقف امروز ما، من بابالمقدمه بود كه فردا نيت وقوف كرده بمانيم و اين وقوف واجب است وليكن ركن نيست. بالجمله اردوى شامى و مصرى با جناب شريف مكه، در سمت يمين بود و اردوى ما با تمام شيعهها، در سمت يسار و محمدخان قونسول هم در نزديك ما خيمه زده، بيرق شير و خورشيد دولتى را برافراخته بود. عسكر و تفنگچى و ضبطيه هم كه از جانب والىپاشا همراه ما آمده بودند، در نزديك خيمه ما منزل كردند و چون هنوز اردوى سنىها حركت نكرده بودند،صحراى عرفات يميناً و يساراً مملو از جمعيت بود. محل شامى و مصرى با جناب شريف و والىپاشا، نزديك غروب با توپ و مشعل رفتند و ما با حجاج شيعه توقف نموده در عرفات مانديم و شب را جناب حاجى ميرزا حبيبالله مجتهد نماز به جماعت مشغول گشته،
صفوف زياد بسته شد و بعد از نماز در خيمهها روضهها خوانده شده،صداى گريه و ناله و دعا به آسمان بلند گشت.
قَومٌ على عَرَفاتِ قَدْ وقفُوا وَقَد باهى بِهِم ذُوالعرشِ أملاك السَّماء
اذ قالَ يا أهلَ السّمواتِ انْظُروا وفدى وَكل قَدْ أضَّرَ به الظمآء
أشْهَدتكم انّى غَفَرْتُ ذُنُوبَهُمْ وَعَفَوْتُ عَنهُم أجمَعينَ تَكَّرُما
بدان كه از عرفات تا شهر مكه، چهار فرسنگ است و در طرف شرق و جنوب مكه، واقع است. منى و مشعر در راه عرفات واقع است. از شهر تا منى يك فرسنگ است و از منى تا مشعرالحرام يك فرسنگ و از مشعر تا عرفات دو فرسنگ مىباشد. در اول خاك عرفات، عَلَمين براى حدود آن وضع كردهاند؛ از آنها كه داخل شوند، اول عرفات است.
در نزديك كوه عرفات، بِركه است كه از آب زبيده پر مىكنند. آب عرفات را زبيده، زن هارونالرشيد قناتى كنده، آب را از آن كوههاى طايف تا عرفات آورده و از آنجا به شهر مكه داخل نموده است و آب مكه معظمه همان آب است. به فاصله دو ذرع و سه ذرع در زير زمين جارى است و خواب زبيده در احداث اين قنات معروف است. حاجت به نارش نيست. و در عرفات مسجدى نيز هست كه در وقت ورود به آنجا، در طرف يمين واقع است و معروف به مسجد ابراهيم مىباشد.
شنبه نهم دو ساعت از روز گذشته به بازديد حاجى ميرزا يوسفدايى رفتم و نزديك به ظهر به دامنه كوه عرفات رفته، از آب قنات غسل نموده معاودت به منزل نمودم و بعد از زوال، نيت وقوف را وجوبا بدين نهج كرديم: «مىباشم در عرفات از پيشين امروز تا شام در حج تمتع حجةالاسلام به جهت اطاعت خداوند عالم.» و بعد، به خواندن ادعيه مستحبه پرداختيم و نماز ظهر و عصر را در اول وقت بجا آورديم، به يك اذان و اقامه، چهار ساعت به غروب مانده حكم كرديم شيپور زده مردم را خبر نمايند كه غروب حركت كنند. بعد از غروب، شيپور ثانى براى حركت زده شده، تمام حجاج حركت نمودند. منصور شريف را با پنجاه سوار از دنبال گذاشتيم كه اگر كسى در عقب مانده باشد به قافله برسانند و خودمان
با عسكر و تفنگچى و ضبطيه از دنبال حجاج حركت مىنموديم كه با امنيت و انتظام بروند. دو ساعت و نيم از گذشته، وارد مشعرالحرام شده، استحباباً در طرف دست راست، در شكم وادى منزل نموديم. در رفتن به مشعرالحرام، مستحبات آن را به عمل آورديم. اولًا به آرامى تن و دل و ذكر و استغفار، حركت مىنموديم؛ ثانياً از جانب دست راست، به تلّ سرخ كه رسيديم، دعاى مخصوص را خوانديم و نماز مغرب و نماز عشا را به تأخير انداخيتم تا به مشعرالحرام رسيديم و هر دو نماز را به يك اذان و اقامه جمع كرديم و چون به مشعرالحرام رسديم، نيت كرديم كه: «شب را به روز مىآوريم در مشعرالحرام، در حج تمتع از جهت رضاى خدا». و بعضى از علما بيتوته در مشعرالحرام را واجب مىدانند و چون در شكم وادى فرود آمديم، دعاى مخصوص را خوانديم و شب رابه عبادت و طاعت پرداختيم و با وضو به دامنه كوه رفته، هفتاد سنگ ريزه براى رمى جمرات به همان علاماتى كه مقرر است، يكيك را برچيديدم. سنگريزهها سرمه رنگ و منقط بود، نه سخت بود و نه سست و به قدر سر انگشت بود و در وقت برچيدن سنگ، دامنه كوه مشعرالحرام از كثرت مردم چراغان شده، پر از لاله و فانوس بود كه ذكوراً و اناثاً سنگ بر مىچيدند. نزديك به طلوع فجر، نيت وقوف در مشعرالحرام را، كه واجب ركن است، بدين نهج كرديم: «ىباشم در مشعرالحرام تا طلوع آفتاب، در حج تمتع، به جهت وجوب آن، قربتاً الىالله». و بعد از نيت مشغول خواندن ادعيه شديم، مشعرالحرام را مُزدَلفِه نيز گويند.
يكشنبه دهم بعد از طلوع آفتاب حركت كرديم. وقتى كه آفتاب به كوه بيشتر تابيد، دعاى مستحب را خواندم و به آرامى و وقار و ذكر الهى و استغفار گذشتيم و به وادى كه اول خاك منى است رسيديم. از روى استحباب، هرولهكنان گذشتيم؛ به اين معنى كه مركب را تند رانديم و دعاى مستحب را خوانديم. يك ميدان به منى مانده، والىپاشا يدك و اسب سوارى فرستاده، ولى سوار اسب نشده با تخت و به همان هيئت اجتماع به خط مستقيم به جمره عقبه رفته، استحباباً پياده شده، ده ذرع فاصله گذارده، پشت به قبله ايستاده، با وضو و دعا، هفت سنگريزه در دستم گرفتم؛ بدين نهج وجوباً نيت كردم كه، هفت سنگ به جمره عقبه مىاندازم در حج تمتع، به جهت واجب بودن آن، قربةً الىالله.
بعد از آن به
ترتيب هفت سنگ را انداختم به جمره عقبه برخورد. مراجعت به منزل نمودم؛ قربانى و تقصير كرده، محِل شدم، غير از زن وصيد و بوى خوش آنچه را بر خود حرام كرده بودم بر من حلال شد. سه ساعت به غروب مانده با اصحاب و اتباع و سوار و عسكر، وجوباً به شهر رفته، داخل مسجدالحرام گشته، به قانون سابق، طواف حج تمتع و نماز و سعى ميان مروه وصفا نمودم؛ بوى خوش بر من حلال شد ولى به حكم احوط اجتناب از بوى خوش كردم و بعد طواف نساء و نماز، آن را كه واجب غيرركن است بجا آوردم؛ زن وصيد هم بر من حلال گشت. امشب چون خسته بودم سعى ميان مروه وصفا را سواره نمودم و بعد از طواف نساء، يك ساعت از شب گذشته مراجعت به منى كردم. امشب را جناب شريف و والىپاشا در اردوى خود آتشبازى مىنمودند و محمدخان قونسول در اردوى ما آتشبازى و هر دو اردو چراغان شد. خيلى باشكوه و باصفا بودند و چون بيتوته در منى واجب است، امشب كه شب يازدهم است با شب دوازدهم در منى مانده بيتوته خواهم كرد.
دوشنبه يازدهم سوار شده به اردوى جناب شريف و والىپاشا رفته بازديد كردم.صحبت از حجاج شد، والىپاشا حجاج جاوه را اكنون در تحت اختيار دولت فلمنك «(1)» هستند، هشتادهزار نفر مىگفت و ساير حجاج هم از ايرانى و مصرى و شامى و غيره هفتادهزار مىشوند، كه همه جهت امسال يكصد و پنجاههزار نفر بودند. بالجمله مراجعت به منزل نموده، براى رمى جمرات اولى و وسطى و عقبه رفته، به قانون سابق، با وضو و دعا، نيت رمى جمرات كردم و در رمى جمره اولى و وسطى رو به عقبه ايستادم و بعد بن منزل آمدم. جنابان حاجى شيخالرئيس و حاجى ميرزا يوسفآقا به ديدن آمدند. با آنها بهصحبت مشغول شديم و بعد از رفتن آنها به مسجد خيف رفته، نماز مغرب و عشا را در آنجا خوانده، مراجعت به منزل نمودم و شب را به ديدنصباياى مرحومه فخرالدوله رفتم و امروز بعد از ظهر جناب شريف مكه معظمه و والىپاشا با حجاج شامى و مصرى معاودت به شهر كرده و ما در منى مانديم.
بدان كه منى در سمت مشرق و جنوب شهر مكه است و در ميان دو كوه واقع است
1) . مقصود دولت هلند است.
و در آنجا ابنيه و عماراتى در دو طرف خيابان ساختهاند كه حجاج منزل مىكنند ولى كفايت تمام آنها را نمىدهد؛ اكثر در ميان خيمه توقف مىنمايند و قربانى را در آنجا مىكنند.
بدان كه مسجد خيف در منى و در وقت رفتن، در سمت يمين و در دامنه كوه است.صحن بزرگى دارد و در وسط آن گنبدى است، اطراف آن باز است. محرابى دارد كه هفتاد و پنج پيغمبر در آنجا نماز خواندهاند و چنين گويند كه، قبر هفتاد پيغمبر در خيف است ولى علامت ندارند و نيز گويند قبر حضرت آدم نزديك مناره است و مناره وسطى را ملك مظفرصاحب يَمَن ساخته است و مناره نزديك درب مسجد را ملك قايتباى بنا كرده است و اصل مسجد را هم كه در جنوبصحن واقع است، ملك قايتباى در سنه 894 بنا كرده است. اسم او در بالاى محراب است. بيست و يك ستون در طول مسجد واقع شده و چهار ستون در عرض آن و طولصحن مسجد يكصد و هشت ذرع است و عرض آن نود و يك ذرع. سلطان احمدخان پسر سلطان محمدخان ثانى نيز در سنه 1025 تجديد عمارت كرده، تاريخ و اسم او را در آنجا نگاشتهاند و اسم قاتيباى بانى اول را هم در بالاى محراب به حال خود گذاشتهاند. ديشب در مراجعت از مسجد خيف، شريف منصورى كه با محافظين عسكريه همراه من بودند و محافظت اردوى حجاج مىنمودند، به اين خيال افتاده بود كه براى حقالزحمه خودش و محافظين، شترى يك ريال فرانسوى از حجاج گرفته شود و اين مطلب را به من اظهار كرده به عربى تقرير نمود كه، معمولى همه ساله بوده است و امشب وقت مطالبه آن است والامرُ مِنكُم! جواب دادم، اين وجه زياد است، ولى قرارى خواهم داد كه به شما هم حقالزحمه برسد. از احمدخان قونسول تحقيق كردم، جواب داد، اين بدعت و بىاعتدالى را هميشه مىكردهاند ولى چند سال است سفارت، اهتمامى در موقوفى اين بدعت دارد، اجراى آن با شما است. خيالى كه شريف منصور كرده بود از پنجهزار تومان هم زيادتر مىشد و محافظين دويست نفر بودند و مخارج آنها را هم خود من مىدادم، به ملاحظه آن كه سالهاى بعد از محافظت حجاج
غفلت ننمايند و اميدوار باشند، قرار دادم و دايرهاى كشيدم، اسامى هفتاد هشتاد نفر معارف و اعيان حجاج را نوشتند كه هر كس به ميل خود وجهى بدد. پنجاه تومان و يك خلعت هم خود من بدهم، اين وجه را جمع و تقسيم كرده به محافظين بدهند. اگر سابقاً وجود گزاف به طور اعتساف مىگرفتند، امسال و سالهاى بعد به قاعده و انصاف بگيرند و به ساير حجاج ضررى وارد نيامده، در رفاه باشند.
سهشنبه دوازدهم مانند روز گذشته، به رمى جمرات پرداخته بيست و يك سنگ ديگر كه از هفتاد سنگ باقى مانده بود، استحباباً در ميان خيمه خاك كرده حكم كوچيدن دادم كه حجاج به سمت شهر حركت نمايند. تخميناً بيستهزار نفر شيعه، از ايرانى و غيره در منى با من مانده بودند. در وقت حركت راه منى، مملو از جمعيت بود كه طريق عبور و مرور را مسدود كرده بودند. يك ساعت و نيم به غروب مانده وارد شهر شده، به مسجدالحرام مشرف گشته، بعد از طواف مستحب مراجعت به منزل نموده، شكرها نمودم كه بحمدالله اعمال واجبه و مستحبه حج تمتع را هم بجا آورديم.
بدان كه جمرات سهمكانى است در منى كه در آنجا سنگريزه مىاندازند. مفرد آن جمره است، جمره اولى و وسطى در ميان خيابان آبادى منى است و وضع آنها اين است:
سنگ بلندى در وسط نصب كردهاند كه سنگهاى ريزه را بر آن مىزنند و اطراف آن را محوطه كوچكى ساختهاند كه سنگهاى ريزه در آنجا جمع مىشود و جمره عقبه در آخر آبادى، متصل به ديوار است و در وقت رفتن به منى، در سمت يسار است. محوطه ندارد و جمره در لغت به معنى حصاة و سنگريزه است و چون سنگريزه را به آن سه مكان مىاندازند، علم از براى آن سه مكان نيز شده است. و فىالقاموس: وجمره، أعطاه جمْراً و جمر فلاناً: نحّاه ومنه: الجمار بمنى؛ أو من اجمر: أسرع، لانَّ آدم رمى إبليس، فأجمر بين يديه. «(1)» چهارشنبه سيزدهم امروز آمد و شد مردم نگذاشت كه به مسجدالحرام مشرف شوم. شب را مشرف شده، طواف مستحب به عمل آورده، از اين فيض محروم نشده، اداى نماز
1) قاموس المحيط،ص 469 مؤسسةالرساله متن فوق بر اساس چاپ مذكور اصلاح شد.
واجب نموده، مراجعت كردم.
پنجشنبه چهاردهم ناشدپاشا والى سابق مكه، براى وداع آمده بود كه به اسلامبول برود و ساعتى نشسته وداع كرد و رفت و پاكتى به جناب معينالملك نوشته نزد ناشدپاشا فرستادم كه برساند. پس از آن ضعيفه غازيه آمد كه نشان از دولت عليّه عثمانى داشت و گويا در يكى از غزوات عثمانى دليرى و پايدارى از آن زن به ظهور رسده است. دولت عثمانى به او نشان دادهاند، اگرچه در لباس زنانه بود ولى سبك مردانه حركت مىنمود.
چند دقيقه مكث كرده رفت. شب را به مسجدالحرام مشرف گشته، بعد از طواف و نماز به منزل مراجعت كردم.
جمعه پانزدهم عزيمت زيارت شعب ابىطالب نمودم. «(1)» قبور آن بزرگواران در مقبره حجون واقعند و حجون در اواخر آبادى شهر مكه، در طرف ايسر واقع شده است.
قبرستان وسيعى است؛ حضرت ابىطالب و عبدالمطلب و عبدمناف و حضرت آمنه بنت وهب مادر حضرت رسولصلى الله عليه و آله و خديجه كُبرى زوجه حضر رسولصلى الله عليه و آله در اين قبرستان مدفونند. حضرت ابىطالب و عبدالمطلب و عبدمناف در يك محوطه هستند و در آن محوطه دو بقعه است؛ در بقعه اول در سمت ايمن، عبدالمطلب و عبدمناف مدفونند و هر يك ضريح على حده دارند و در بقعه ديگر، ابىطالب است كه ضريح مخصوص دارد.
حضرت آمنه و حضرت خديجه نيز در قرب آن محوطه هر يك بقعه و ضريح على حده دارند، ولى اهل تحقيق، قبر آمنه را در ابْواء مىدانند، زيرا كه آن بزرگوار در ابواْ كه سه منزلى مدينه است، مرحومه و مدفونه شدهاند. بالجمله از زيارت آن بزرگواران مراجعت به منزل نمودم و چهار ساعت از شب گذشته، به مسجدالحرام مشرف گشته، طواف مستحب به عمل آورده، هشت ساعت از شب گذشته، به منزل آمدم.
شنبه شانزدهم به زيارت مولود خانه حضرت رسولصلى الله عليه و آله مشرف شده و همچنين به مولدخانه جناب اميرمؤمنان عليه السلام و حضرت فاطمه عليها السلام رفتم. مولودخانه آن بزرگواران
1) . معلوم مىشود كه در آن زمان نيز اين خطا در ميان حجاج ايرانى بوده كه قبرستان معلى يا ابوطالب را شعبابىطالب تصور مىكردهاند. اين در حالى است كه شعب ابىطالب يا شعب بنىهاشم يا شعب على، كه مولدالنبى نيز در آن قرار دارد، در نزديكى مسجدالحرام واقع شده است.
در سوقالليل است. مولِدْ پيغمبرصلى الله عليه و آله در اول كوچه سوقالليل است و در گودى واقع شده، چند پله پايين رفته، وارد بقعه مىشوند كه مولد نبىصلى الله عليه و آله در وسط آن است؛ ضريح دارد و در وسط ضريح حفرهاى از سنگ است، مانند تنور كوچك كه حضرت در آنجا تولد شدهاند. محرابى هم در آن بقعه است كه گويند حضرت در زمان حيات خودشان در آنجا نماز خواندهاند و چند طاقنما هم در آنجا هست كه پردهاى بر آنها آويختهاند، مولد جناب اميرمؤمنان عليه السلام هم در همان محله است. «(1)» بقعه و ضريح و محرابى دارد. مولد حضرت فاطمه عليها السلام نيز در همان محله، در خانه خديجه كبرى است. خانه كوچكى است، بيوتات آن در سمت يمين آن واقع است. به دهليز بيوتات كه داخل مىشوند، در سمت ايسر دهليز، اطاق كوچك گودى است كه حضرت پيغمبرصلى الله عليه و آله در وقت نزول وحى در آنجا مىنشستهاند، محرابى هم دارد كه مىگويند حضرت جبرئيل در آنجا نزول مىنمود و در ابتداى اطاق نيز جايى است كه محل وضوى حضرت پيغمبرصلى الله عليه و آله بوده و در سمت ايمن دهليز، اطاقى است مستطيل كه مولد حضرت فاطمه عليها السلام است. ضريح كوچك دارد و آسياى حضرت فاطمه هم در آن اطاق است، آسياى كوچكى است، اطاق حضرت خديجه هم محاذى درِ دهليز واقع است. اطاق مربعى است، محراب دارد، با آن كوچكى فضا و بيوتات چنان روحانيتى از آن خانه نمودار است كه گويا يكى از غرفات جنان است.
يكشنبه هفدهم بعد از طلوع آفتاب، چند رأس اسب حاضر كردند. سه ساعت و نيم از روز گذشته، سوار شده به سمت جبلالثور رفتيم. جبلالثور كوهى است كه غار معروف كه حضرت ختمى مآبصلى الله عليه و آله به آنجا تشريف فرما شدند، در آنجا است. آن را ثور اطحل نامند. اطحل اسم آن جبل است و ثور، اسم ثور بن عبدمناف است كه بر آن جبل نزول نموده است. از شهر مكه تا آنجا يك فرسنگ و نيم است و اين جبل در جنوب واقعى مكه، در سمت يمين واقع است. كوه بسيار سختى است. از پاى كوه تا بالاى آن، بهصعوبت، تا دو ساعت مىتوان رفت. ارتفاع كوه، تخميناً يك ميل است. غار در زبر آن كوه واقع است. سنگ مجوفى است، طول آن به اندازه پنج ذرع است و عرض آن كمتر از دو ذرع است
1) اين قول در مآخذ اهل سنت آمده. بر اساس آنچه در بسيارى از متون تاريخى و حديثى آمده، مولد اميرمؤمنان عليه السلام در خانه خدا دانسته شده است.
و امتداد آن از مشرق به مغرب است. درب آن از طرف مشرق است كه داخل آن مىشوند. از طرف مغرب نيز منفذى دارد، ولى نمىتوان داخل شد. در برابر غار، درختى است كه آن را شجريان گويند و از بالاى آن، درياى جده و عرفات و وادى فاطمه نمودار است. بالجمله اين كوه را به زحمت طى كردم. قدرى سوار رفتم. اسب واماند؛ بعد از آن پياده رفتم تا به غار رسيدم. به درون آن رفته، دو ركعت نماز به جهت هديه روح پر فتوح حضرت پيغمبرصلى الله عليه و آله بجا آودرم و دو ساعت و نيم به غروب مانده معاودت نموديم. از حسن اتفاق، امروز نسيم سرد و خشك در كوه مىوزيد كه اسباب ترويح روح بود و الا با سختى راه و گرمى هوا و ضعف بنيه، خيلى دشوار بود كه بتوان به آن مكان شريف داخل شد. امشب از خستگى نشد كه به مسجدالحرام مشرف شوم.
دوشنبه هيجدهم به مسجدالحرام مشرف شده هفت شوط طواف مستحب بجا آورده، بعد از نماز طواف به منزل آمدم و شكر خدا را بجا آوردم كه در چنين روز، كه عيد غدير است، به زيارت بيتالله الحرام مشرف شدهام.
سهشنبه نوزدهمصبح زود به مسجدالحرام مشرف شده، دو طواف مستحب كه چهارده شوط بود بجا آورده به منزل آمدم.
چهارشنبه بيستم به كوه ابوقبيس رفتم. كوه مزبور در شرقى، مايل به جنوب كعبه است و ازصحن مبارك نمودار است. دو مقام در بالاى اين كوه است، يكى سقف ندارد، محل شقُالقمر است و ديگرى مسقف است و محل اذان بال است و گويند قبر شيث با حضرت آدم و حوا در آنجا است. بعد از مراجعت از كوه، به مسجدالحرام رفته، بعد از طواف و نماز به منزل آمدم.
بدان كه جبلالنور «(1)» مابين شمال و مشرق مكه است و در راه منى واقع است و آن را به آن جهت جبلالنور نامند كه حضرت ختمى مآبصلى الله عليه و آله غالباً در آنجا مجاورت داشتهاند و قبل از بعثت، محل عبادت آن حضرت بوده است و وحى در آنجا نازل شده، مبعوث گشتهاند. فىالحقيقه مهبط انوار الهى بوده است. سوره علق نيز در آنجا نازل شده است
1) در اصل به اشتباه: جبلالثور
و آن را جبل حرا نيز گويند؛ زيرا كه غار حرا كه محل عبادت حضرت بوده، در جنوب و مغرب آن كوه است. در بالاى كوه، قبّهاى ساختهاند، سفيد است و از دور سفيدى آن نمودار است و در ميان قبّه، سنگ بزرگى است، مورباً شكافتهاند. گويند شقصدر «(1)» آن حضرت، در آنجا شده است و در نزديكى آن كوه در سمت يسار جاده منى، بركهاى است كه حجاج در وقت رفتن به آن كوه از آنجا آب بر مىدارند؛ اگرچه خودمان به آن كوه نرفتيم و ضعف بنيه مانع شد، ولى تفصيل آن را تحقيق كرده بوديم، در اينصفحه نگاشته شد.
پنجشنبه بيست و يكم به مسجدالحرام مشرف شده، بعد از طواف و نماز، به كتابخانه دولتى رفتم. كتب معتبره ممتاز از هر علمى در آنجا ديده شد. بعضى از آنها را رطوبت رسيده اوراق آنها به يكديگر چسبيده بوده است، باز كردهاند؛ خطوط آنها را به زحمت مىتوان خواند؛ از سبب آن پرسيدم؛ گفتند: وقتى سيل به مسجدالحرام آمد و آب فرا گرفته بود، اين رطوبت از آن سيل به كتابخانه رسيده است. بعد به ساعتخانه رفته تماشا كردم؛ ساعت ممتازى در آنجا نصب كردهاند و اين دو مكان، در قرب حظيره چاه زمزم است. بعد بيرون آمده به اتفاق آقا حسن وكيل دولت انگليس كه در طواف همراه بود، به بازار برده فروشان رفتم. كنيزان و غلامان را زينت داده در آنجا نشاندهاند. چندان امتيازى نداشتند، ابتياع نشد؛ مراجعت به منزل كرديم. امروز و امشب باران شديدى در مكه آمد و هوا طراوت پيدا كرد و از قرارى كه خبر رسيد، در راه جبل نيز باران فراوان آمده، تمام بركهها مملو از آب شدهاند و حجاج متشكر شدند.
جمعه بيست و سيم عصرى به مسجدالحرام مشرف شده، طواف مستحب بجا آوردم و با كليدارخانه مباركه قرارى داده شد كه امشب مجدداً به مسجدالحرام رفته در چهار ساعتى، به زيارت اندرون بيت مشرف شوم. كليددار از طايفه بنىشيبه است و اين خدمت مخصوص خانواده آنها است. سه ساعت از شب رفته به حرم مبارك رفتم. در حظيره چاه زمزم غسل نموده، در ساعت چهار درب حرم را باز كردند. از نردبان بالا رفته با نهايت خضوع و خشوع و وحشت و دهشتى كه از خوف خدا مرا گرفته بود دعا خوانده،
1) اشاره به حديث مجعولى مربوط به كودكى رسول خداصلى الله عليه و آله كه فرشتگان سينه آن حضرت را شكافته و غده سياهىرا از آن خارج كردند.
داخل بيت شدم و به آرامى به ميان دو ستون رفته، در روى سنگ سرخ، دو ركعت نماز خواندم و اطراف ستونها را طواف كرده، شكم خود را به آنها ماليدم و در هر يك از زواياى بيت نيز دو ركعت نماز خواندم و متجاوز از يك ساعت در اندرون بيت با حضور قلب مشغول دعا و نماز و استغاثه و استغفار بودم و شكر خدا را بجا آوردم كه بحمدالله توفيق الهى راهبر گشته، با پاى عليل به اين مقام جليل كه محل نزول پيغمبران و ملائكه و جبرئيل است مشرف گشتم و غبار اين درگاه را زينت چهره وجبين خود ساختم. بالجمله بعد از جبههسايى و بيرون آمدن از آن مكان محترم، آب زمزم نوشيده و دو ركعت نماز در برابر خانه خدا بجا آورده، شش ساعت از شب گذشته به منزل آمدم.
شنبه بيست و سيم جناب شريف عبدالمطلب مرا به خانه خود دعوت كرده بودند و كالسكه خود را فرستاده بودند، سوار شده به خانه جناب معزّىاليه رفتم. رسم ادب بجا آورده مشغولصحبت شديم.صفوتپاشا والى جديد مكه نيز آمد. عمارت جناب شريف بسيار با روح بود و باغچه مرغوبى داشت. باغبان از اسلامبول آورده، به طرز آنجا باغچهبندىها كردهاند و درخت كُنار و تمر هندى در آن باغچه كاشتهاند كه ميوه داشته از تمر آن چيده آوردند و در ميان شربت ريختند، با يخ مصنوعىصرف شد، بسيار خوشگوار بود. مدتى بود آب سرد در انىصفحان ننوشيده بودم. بسيار بر من گوارا شد.
بعد ازصرف نهار معاودت به منزل نمودم و شب از بابالزياده به حرم مبارك رفتم.
صفوف جماعت بسته شده بود. درصف مصلاى حنفى سجاده انداختند. در جماعت اقتدا نمودم و بعد از نماز دو مرتبه طواف نموده، نماز طوافين را در حجر اسماعيل و مقام ابراهيم بجا آورده، معاوت به منزل كردم.صادق افندىصرّهامين «(1)» كه از جانب خديو مصر با حمل مصرى به مكه معظمه آمده بود، به ديدن آمد. مدتى نشست پنجاه سال داشت؛ آدم غيور عاقلى بود. بعضى تفصيلات به عربى در قواعد حركت دادن حجاج مصرى كه به سهورت از راه دريا بيايند و بروند و محتاج عسكر و زحمت نشوند نوشته بود، قرائت نمود. فصيح و مسجّع بود و خوب نوشته بود؛ بعد ازصرف شام رفت.
1) امينصره نوعى منصب است كه بعد از اين به معناى آن اشاره مىكند. اجمالا اين كه ناظر خرج محمل شامى است.
يكشنبه بيست و چهارم چون اتيان به عمره مفرده مستحب است، امروز سوار شده به خواص اصحاب به اتفاق جناب حاجى ملاباقر واعظ به طرف تنعيم رفتيم كه از آنجا احرام ببنديم. تنعيم محلى است در وادى نعمان و به آن جهت تنعيم نامند كه در يمين آن جبل نعيم است و در يسار آن جبل ناعم؛ و از شهر مكه تا آنجا سه ميل راه است و در راه مدينه واقع است. در آنجا مسجدى بنا كردهاند. سه سمت آن باز است و بعضى بيوتات هم در اطراف آن است. در ميان يكى از اطاقها، آب حاضر كرده غسل نمودم و نماز ظهر و عصر را خوانده، جامه احرام پوشيده، نيت احرام كرده، تلبيه كنان به سمت شهر آمدم و از باب عرفه داخل شدم.صفوف نماز جماعت بسته شده بود، حنفى و شافتى نماز مىخواندند. در روى پله نشستم، نماز آنها كه تمام شد، طواف كرده نماز خواندم و بعد سعى ميان مروه وصفا را سوار بجا آورده، غروب به منزل آمدم و شب به حرم مبارك رفته، طواف نساء و نماز آن را بجا آورده، مراجعت به منزل نمودم. چون از روز ورود به مكه معظمه شروع در خواندن كلامالله كرده بودم، امروز قرآن را ختم نمودم، تمام كردم و به جهت ثواب و استحباب، يك نفر از جوارى خود را كه مسمات به برله بود، در راه خدا آزاد كردم. امشب در مكه معظمه باران شديدى باريد وهوا طراوت به هم رسانيد.
دوشنبه بيست و پنجم ت امروز به حكم حديث من حجَالبيت ولم يَزُرنى فقد جفانى «(1)»
بناى حركت به سمت مدينه منوره است. بعد از ظهر به مسجدالحرام مشرف شده، طواف وداع بجا آورده و در هر شوط دست خود را به حجرالاسود و ركن يمانى و مستجار رسانده، ادعيه ماثوره را خواندم و حمد و ثناى بارى تعالى را بجاى آورده،صلوات بر روان پيغمبر و آلپيغمبر عليهم السلام فرستاده، از باب حناطين بيرون آمده، معاودت به منزل نمودم.
يك ساعت به غروب مانده حركت كرده، به وادى زاهر «(2)» كه در نيم فرسخى شهر است آمديم. خيمههاى ما را در آنصحرا به پا كردهبودند. از براى پاشايان مصرى و شامى بيوتاتى در آنجا بنا نهادهاند كه در ذهاب و اياب در آنجا منزل مىكنند. شهداى فخ نيز در آن وادى، در دامنه كوهى واقع است، بقعه دارند و چند قبر در ميان آن است، ولى
اهل تحقيق شهداى فخ را در طايف دانند كه در سمت شرقى مكه معظمه است. «(1)» بالجمله براى ما از جانب حكومت خيمهاى در روى سكوى برابر مقابر شهداى فخ زده بودند.
والىپاشا و پسر شريف نيز با عسكر و موزيكان و توپ به مشايعت آمده بودند. در همان چادر وارد شده، با والى و پسر شريفصحبت داشته و وداع كرده رفتند و يك ساعت از شب رفته، به خيمه خودمان آمديم. از مكه معظمه به مدينه منوره از دو راه مىتوان رفت، يكى از راه فرع كه منازل آن وادى فاطمه و بئر عسفان و قضيمه و رابغ و بئر رضوان وامالضّباع «(2)» و ريّان و سمت الابيض و بئرالعذب و بئرالماشى است و ديگر راه سلطانياست كه منازل آن از مكه معظمه تا رابغ يكى است و از آنجا جدا شده، منازل آن بئر مستوره و بئر حصان و بئر عباس و مسجد شجره است و مسجد شجره منتهااليه هريك از اين دو راه است. امسال حجاج از راه فرع رفتنى شدند و انشاء الله ده روزه به مدينه منوره مشرف خواهيم شد و مصداق: مَن حَجَّ إلى مكة ثمّ قَصَدنى فى مَسجدى كُتبَت له حَجتان مبرورتان «(3)»
خواهيم گشت. و جناب ختمى مآب نيز به فرمايش خودشان، مصداق مَن زارَنى فِى المدينة كُنتُ له شفيعا وشهيداً «(4)»
خواهند بود و از مدينه منوره نيز از راه شام به بيتالمقدس خواهيم رفت و زائر قبلتين خواهيم گشت.
سهشنبه بيست و ششم به واسطه آن كه حجاج ايرانى هنوز تماماً از شهر مكه معظمه حركت ننموده معطّلى داشتند كه مخرج شتران آنها را حاضر كرده، بيرون بيايند، در وادى زاهر توقف كرديم و فردا حركت خواهيم نمود. امروز به خيمهاى كه والى زده بود رفته، در آنجا بسر برديم. مگس چنان فراوان بود كه در وقت نهار، اتصالًا از همه طرف با بادبزن آنها را دور مىنمودند، باز چاره نمىشد. غروب معاودت به خيمه خود كرديم و شب را به پيان رساندم.
چهارشنبه بيست و هفتم حجاج در وادى زاهر جمع شدند. قرار داديم سه ساعت به
1) شهداى فخ مربوط به قيام حسين بن على بن حسن بن على بن ابىطالب در سال 169 هجرى است. ياقوت معجمالبلدان، ذيل مورد فخ محل فخ را در همان وادى زاهر دانسته است. پيش از او در ديگر منابع معتبرى نيز چون كتاب المناسك و اماكن طرق الحج از الحربى 467 منطقه فخ در همين طريق تنعيم دانسته شده است.
2) پس از اين به عنوان ابوالضباع از آن ياد مىكند.
3) با اين مضون يافت نشد، اما با تعابير ديگر نك: الكافى، ج 4،ص 548؛ التهذيب، ج 6،ص 4
4) نك: الكافى، ج 4،ص 548 و 579
غروب مانده حركت نماييم. عسكر و ضبطيه و موزيكانچيانصف كشيده، تعظيمات نظامى به عمل آوردند و نوزده شليك توپ در وقت سوارى نمودند. عسكر و ساير موزيكانچيان و غيره را مرخص كرده، آلاىبيك و بيست نفر عسكر و ضبطيه با شريف عبدالله و هفت نفر شُرفا از جانب جناب شيخالحرمين و والىپاشا همراه ما آمدند.
مسافت شش ساعت بود و حركت ما بين شمال و مشرق، و در دو جا مكث شد؛ يكى در تنعيم براى نماز و ديگر در قرب مقبره ميمونه زوجه حضرت رسولصلى الله عليه و آله براى گذشتن حجاج، چهار ساعت بهصبح مانده وارد وادى فاطمه شديم. خيمه ما را در زمين مرتفعى زده بودند. چشمه آب گرم و نخلستان و زراعت در برابر آن بود. تا به اين منزل، آب جارى ديده نشده بود. اغلب حجاج در اين چشمه، تصفيه ابدان و البسه كردند و تا سه ساعت به غروب پنجشنبه مانده در وادى فاطمه بوديم.
پنجشنبه بيست و هشتم سه ساعت به غروب مانده از وادى فاطمه حركت نموده، يك ساعت كه رفتيم وارد بوغاز «(1)» شديم. دو ساعت طول بوغاز بود. كوه يمين آن از جنوب به شمال تا منزل عسفان امتداد داشت و كوه يسار آن تا مسافت دو ساعت ممتد بود و سنگهاى سخت بزرگ در اين بوغاز بود و از قرارى كه مىگفتند، اين بوغاز دزدگاه اعراب است. حركت در بوغاز قريب به جانب مغرب بود. از آن پس، مابين شمال و مغرب شد. در راه، دو جا براى نماز مكث كرديم و اين مكث را اعراب عواف گويند و دو ساعت از روز جمعه گذشته، وارد بئر عسفان شديم. اين منزلصحراى وسيع داشت و اطراف آن جبال بود و آب شيرين داشت. از قرارى كه مىگفتند، حضرت رسولصلى الله عليه و آله آب دهان مبارك را به آن چاه انداختهاند، شيرين شده است و تا چهار به غروب جمعه مانده، در بئر عسفان بوديم.
جمعه بيست و نهم اعرابى كه اخوه «(2)» مىگيرند، حاضر شده مطالبه دراهم و دنانير كردند.
چون وجه اخوه را در مكه معظمه، شاهر نصّار كهصاحب طايفه و قبيله بسيار است از ما گرفته، نوشته سپرده بود كه به اعراب بدهد و هنوز بارد و ملحقنشده به آنها نداده بود،
قرار داديم آن قدر تأمل نمايند كه تا شاهر حاضر گردد. هنگام حركت حاضر شد و از قصه آگاه گشته زبان اعراب را كوتاه نمود. چهار ساعت به غروب مانده، از بئر عسفان حركت نموده، پنج ساعت از روز شنبه غرّه محرم گذشته وارد قضيمه شديم ودر بين راه در دو جا مكث نموديم. از بئر عسفان كه حركت كرديم، اراضى وسيع بودند. از آن پس وارد دربند شديم. نيم ساعت امتداد داشت و سنگهاى سخت در آن بود. ولى راه را پاك كرده از دو طرف سنگچين نموده بودند. حجاج از ميان اين دربند مىگذشتند.
يك طرف دربند، كوه عسفان بود كه از مشرق به مغرب امتداد داشت و طرف ديگر سنگستانى بود كه از شمال به جنوب ممتد بود. از دربند كه خارج شديمصحرا وسيع شد و حركت ما بين شمال و مغرب بود و تا پنج ساعت درختان گز در راه بود. بعد از آن حرهّ ديگر در سمت يمين نمودار شد كه بسيار سخت بود و به قدر چهار ساعت اراضى راه، ريگ نرم داشت و شتر بهصعوبت حركت مىنمود و هرچه به طرف قضيمه نزديك مىشديم، درياى احمر نزديكتر مىشد. دو ساعت راه به قضيمه مانده، حركت رو به شمال شد و آب اين منزل به واسطه نزديكى دريا بدمزه و ناگوار بود.
شنبه غره تا يك ساعت از شب گذشته در قضيمه بوديم. عصرى شُرفا آمده، چنينصلاح دانستند كه شبها زودتر حركت نموده در هيچ جا مكث نشود تا به اردوى مصرى و شامى برسند و به اتفاق آنها حركت نمايند. چون احتياطى از ناامنى راه داشتند و در اردوى شامى استعداد عسكرى و توپ، زيادتر بود. من همصوابديد آنها را قبول كرده قرار داديم به عجله حركت نموده، به اردوى مصرى و شامى برسيم، ولى جمّالان به واسطه خستگى شتر و طول مسافت، اكراهى در عجله رفتن داشتند. به هر نحو بود آنها را نيز راضى كرده شام را در اول شبصرف نموده، از قضيمه به سمت رابغ حركت نموديم و روز يكشنبه چهار ساعت به غروب مانده وارد رابغ شديم و در حقيقت بيست ساعت در حركت بوديم. اراضى اين راه مسطح بود و حركت رو به شمال و درياى احمر در طرف ايسر واقع بود و فاصله آن گاهى دو ساعت و گاهى يك ساعت و گاهى نيم ساعت بود
و اغلب اراضى ريگزار و نمگزار بود و گوشماهى زياد در ميان ريگها نمايان بود.
چنين معلوم مىشد كه آب دريا تا آنجا جزر و مد به هم رسانيده بوده است. بالجمله بعد از ورود به رابغ، معلوم شد اردوى شامى و مصرى از آنجا رفتهاند. حجاج هندى و جاوهاى و مغربى ماندهاند. در ابتداى آبادى لقعه عسكرى نمودار بود. تخت ما كه از پهلوى آن مىگذشت، شريف دخيل داماد شيخالحرمين كه براى راه انداختن اردوى شامى تا به آنجا آمده بود، از ميان قلعه بيرون آمده ما را به درون قلعه تكليف كرد. به جهت آن كه شايد خانه و جاى خلوتى باشد كه بتوان در آنجا از بىخوابى شب استراحت كرد از تخت پياده گرديده به ميان قلعه و منزل او رفتم. قهوه و غليانىصرف شد. ديدم اعراب جمعند، نمىتوان آسايش كرد؛ بيرون آمده به منزل رفتم. ديشب و امروز بىخوابى و درد دندان اذيت كرد.
بدان كه رابغ چون مكه و جده و ينبع جزو تهامه است و مدينه و طايف جزو حجاز و فاصله ميان رابغ تا درياى احمر، مسافت يك ساعت است. هم آب جارى دارد و هم آب چاه. آب جارى تلخ است و آب چاه آن شيرين. بيوتات رعيتى و نخلستان در آن زياد ديده شد؛ اگرچه سابقاً ميقات اهل شام و مصر و مغرب، جحفه بوده است، ولى چون جحفه در ميان كوه واقع شده و به واسطه سيل خراب شده است و به هيچ وجه آبادى ندارد، اكنون رابغ را ميقات قرار دادهاند و از رابغ تا جحفه سه ساعت مسافت است.
يكشنبه دوم تا هشت ساعت از شب گذشته، به جهت محاسباتى كه اعراب با يكديگر داشتند در رابغ توقف كرديم. بعد از آن كه حساب آنها تمام شد، حركت نموديم. شريف عبداللَّه كه تا اينجا آمده بود، خيال مراجعت داشت كه خودش رفته، پسرش را با ساير شرفا همراه ما روانه كند. كاغذ رضايتنامه براى جناب شيخالحرمين مىخواست. نوشته به او دادم و او را روانه كرديم. پيرمرد معقولى بود و در اين راه خيلى مواظبت داشت.
دوشنبه سيم اتصالا در حركت بوديم. چهار ساعت از شب سهشنبه گذشته وارد بئر رضوان شديم. وقتى رسيديم كه اردوى شامى و مصرى حركت نكرده بودند. به واسطه طول مسافت و خستگى ميل به شام نكرده استراحت نمودم. امروز آلاىبيك در سر
سوارى به خواب رفته بود، طبانچهاى كه همراه داشته است باز شده به پاى او خروده بود و چند ساچمه به پاى او فرو رفته بود، ساچمهها را بيرون آوردند. ميرزا سيد مهدى حكيم كه از تربيتيافتگان مردسه دارالفنون بود فرستادم، به پاى او مشمع انداخت؛ اگرچهصدمه خورده بود ولى خطر نداشت. انصافاً آلاىبيك مرد معقولى بود و زحمت ما را در اين سفر خيلى متحمل شد. بالجمله تا روز سهشنبه در اين منزل بوديم و آب اين منزل شيرين و گوارا بود و درخت جنگلى زياد داشت.
سهشنبه چهارم جناب حاجى ميرزا يوسفآقا كه با محمل شامى آمده بود،صبح زود به ديدن ما آمده، با ايشان قدرىصحبت داشتيم. توپ شامىها را پيش از طلوع آفتاب انداختند. حجاج دست به مقدمات حركت زدند؛ ما هم حركت كرديم. چهار ساعت از شب گذشته وارد ابوالضباع «(1)» شديم و حركت غالباً رو به شمال و مشرق بود. اردوى ما را هم نزديك اردوى شامى و مصرى زده بودند. چون جناب اجى ميرزا يوسفآقا، روضهخوانى داشت در منزل او فرود آمدم. آبادى ابوالضباع در دامنه كوه واقع بود.
نخلستانى در وسط بود و دو طرف آن عمارات و كوههاى متصله به آبادى چندان ارتفاع نداشتند. آب اين منزل جارى بود و شيخ فُرعى كه از شاگردان مرحوم شيخ است در اين آبادى توقف دارد، مروّج مذهب اماميه است و جمعى را شيعه كرده و هر سال به مكه معظمه مىرود و مقام اجتهاد دارد. چون شب بود و از آبادى دور بوديم ملاقات اتفاق نيفتاد.
محملى كه هر سال از ولايات شام به مكه معظمه مىآورند، اسباب احترام آن را طورى از جانب دولت مهيا مىدارند كه گويا يك امير بزرگى به يكى از ولايات مىرود. از جمله دو عراده توپ همراه اين اردو است كه با اشتران حمل مىنمايند و دويست نفر عسكر با يازده نفرصاحب منصب همراه است كه همگى سوار اشتران راهوارند و يك نفر امينصرّه همراه اردو است كه تنخواه كلى براى مخارج اجزاى اردو و وجه اخوه اعراب تحويل او كردهاند، به مصرف مىرساند و تمام اجزا در تحت اختيار يك نفر رئيس هستند كه مواظب
1) پيش از اين، از اين محل به عنوان« امالضباع» ياد كرده بود.
نظم اردو است و چند سال است رئيس اردو سعيدپاشا است كه مرد معقول متينى است و رفتار و كردارش مطبوع و دلنشين،صاحبت مكنت و دولت است و مانند امرا و سرداران بسيار معتبر رفتار و حركت مىكند و تمام اعراب از او نهايت خوف و بيم را دارند و چنان مواظب اردو است كه به قدر سر مويى در اردوى شامى بىنظمى واقع نمىشود. و وضع تشكيل اردو نيز بدين ميزان است كه خيمهاى حجاج را مرتباً به نحو تدوير برپا نموده، جاى هر كس را معين مىنمايند كه در هيچ نقشهاى تغيير نمىكند وصبح دو توپ مىاندازند، يكى براى اخبار تهيه حركت كه قاطبه حجاج بارهاى خود را بسته آماده حركت باشند و ديگر در وقت سوارى كه حجاج حركت نمايند و وقتى كه براى عواف مىنمايند، خواه نمازصبح باشد و خواه نماز ظهر، يك توپ مىاندازند كه حجاج پياده شده نماز بخوانند و در وقت ظهر، براى محترمين، خيمه مختصرى درصحرا برپا مىكنند كه از حرارت آفتاب محفوظ باشند و در ورود به منزل هم يك توپ مىاندازند كه حجاج پياده شوند و در وقت نماز عشا نيز در اردو يك توپ مىاندازند كه بعد از آن كسى از اردو خارج و داخل نشود. قراول هم در اطراف اردو مىگذارند كه تاصبح كشك مىكشند. بالجمله اردوى شامى از هر جهت نهايت نظم و آراستگى را دارد و شخص با كمال امنيت و استراحت و احترام مىتواند با اين اردو حركت كند و شترهاى شامى، راهوارتراز شترهاى اعراب است و زودتر به منزل مىرسند. هزار و چهارصد شتر در اين اردو بود و پانزده نفر سوار از جانب جناب سعيدپاشا همراه ما آمد و خودش در وقت سوارى مىآمد كه ما را راه بيندازد.
چهارشنبه پنجم از ابوالضباع روانه شديم. حركت رو به شمال بود. سه ساعت كه گذشت به تنگهاى رسيديم. بسيار تنگه باصفايى بود؛ در يمين و يسار آن نخلستان بود و رودخانه و چشمهها در فضاى آن جارى است. دو ساعت به غروب مانده به جبل ريان رسيديم. يا حبذا جبلالريان من جبل الحق. كوههاى آن بسيار باصفا است و در دامنه آنها نخلهاى برومند روييده است و آبادى و قلعه ريان در سمت يسار واقع است و نخلستان وسيعى دارد. مردان و زنان در كنار راه، طبقها و خيكها و ظرفهاى خرما گذارده مىفروختند و اطفال، عباراتى در قبولى زيارات به آهنگ خوش مىسرودند. امشب در ريان مانديم
و به جهت آب وصفا بسيار خوش گذشت.
پنجشنبه ششم از ريان روانه شديم. حركت رو به شمال بود. اراضى اين راه بلندى و پستى و سنگلاخ داشت. نيم فرسنگ به منزل مانده، در سمت يمين، تلى است كه از آنجا تا منزل ريگزار و سمطح است و در پارهاى نقاط، خارهاى مغيلان دارد. ما و حجاج مصرى و شامى سه ساعت به غروب مانده وارد منزل شديم. حجاج ديگر چهار از شب رفته، وارد منزل شدند و اسم منزل سمتالابيض بود و هواى آن سرد؛ اكثر حجاج از سردى هوا در برابر خيمههاى خودشان آتش افروخته بودند.
جمعه هفتم دو ساعت از روز گذشته از سمتالابيض روانه شديم. حركت به جانب شمال؛ در اواسط راه چاهى در طرف يمين بود كه آن را بئرالعذب مىگفتند. آب آن شيرين است و دو نخل بزرگ در برابر آن واقع است و محاذى نخلها در سمت يسار راه، سه گوهى ديده شد كه مخروطىالشكل بودند. كوه وسط كوچكتر از آن دو كوه ديگر بودند و در بالاى كوه آخر، سنگهاى عظيم به اندازه بالاى انسان نصب كرده بودند كه در شب تار، به هيك انسان شباهت دارد. اراضى اين منزل غالباً مسطح بود و در بعضى نقاط پستى و بلندى و سنگلاخ داشت. ما با حجاج مصرى و شامى، شش ساعت از شب گذشته وارد منزل شديم. حجاج ديگرصبح شنبه وارد شدند. اسم منزل بئرالماشى بود.
گوينده چاهى كه در آنجاست آدم رهگذرى ساخته است، به آن جهت به بئرالماشى ناميده شده است. قلعه كوچكى در آنجا ساختهاند كه مشتمل بر بيوتات اصطبل است و اطراف ديوار را سفيد كردهاند. خيمههاى ما را بالاتر از قلعه برپا كرده بودند.
شنبه هشتم در بئرالماشى توقف كرديم. حجاج مصرى و شامى امروز به طرف مدينه منوره رفتند و ما فردا وارد خواهيم شد. آنچه نوشتهاند از مكه تا مدينه، هزار و سيصد و هشتاد و هفت ميل و نصف است و فردا منزل آخر است و اين مسافت را به انتها خواهيم رسانيد. امروز باد شديدى در اين منزل وزيد و اغلب چادرها را خوابانيد. از آن جمله، ديرك چادر ما را هم در سر نهار انداخت. اجزار برخاتسه گفتند بخير گذشت و بعد از سكون باد، هوا گرم شد. هواى اينجا مختلف بود و تا پنج ساعت از شب رفته در اين منزل بوديم و چون شب تاسوعا بود، جناب حاجى ملاباقر واعظ روضه خواندند. رقّت عظيمى دست داد.
يكشنبه نهم طلوعصبح وارد مسجد شجره شديم. همه حجاج پيدا شده، نماز خواندند، ما هم به نماز مشغول شديم. پس از آن به ميان مسجد رفتيم. مسجد مزبور مربع است و پنجاه و دو ذراع طول آن است. از سنگ و گچ ساختهاند. در سمت جنوب آن ايوانى است كه بر روى آن طاق زدهاند و گنبد آن را از بيرون سفيد كردهاند و محرابى در وسط آن است. و اين مسجد را زينالدين، كه از امراى مملكت مغربيه بوده است، در سنه 861 تجديد عمارت كرده؛ قراباش نيز مرمت نموده است، و اين مسجد ميقات اهل مدينه است كه در آنجا محرم مىشوند و اطراف آن نخلستان و آباد است و حجاج از آب آن بئرها غسل نموده احرام مىبندند. اعراب آنجا را بئر على گويند و در اخبار ذوالحليفه عنوان كردهاند. حلفاء نبات معروف است و حُلَيْفه مصغَّر حلفه است. احتمال است كه اين علف در آن وادى يا در مكان آن مسجد روئيده است، به آن جهت، آن مسجد يا آن وادى را ذوالحليفه عنوان كردهاند، و از آنجا تا شهر مدينه را شش ميل نوشتهاند، ولى جمّالان يك فرسخ و نيم مىگفتند و گويا همين قدرها باشد. حديثى ازصحيح بخارى در آن مسجد نوشتهاند كه جناب ختمى مآب در آن مسجد نماز خواندهاند. حجاج نيز تماماً در آن مسجد نماز خواندند و پس از آن بيرون آمده، روانه شهر شديم و حركت ما بين شمال و مشرق بود. قدرى كه حركت كرديم، چهار يدك و دوازده اسب، احمد فاضلپاشا محافظ مدينه براى ما و اميرزادهها و خواص اصحاب فرستاده بود كه همگى سوار شوند. از مدرج كه بالا آمديم، ميلهاى گنبد مبارك نمودار شد. چشمم كه به آنها افتاد، از تخت بيرون آمده به خاك افتاده، سجده شكر كرده، سوار اسب شدم. بالجمله جناب شوكتبيك شيخالحرم با احمد فاضل پاشا محافظ مدينه، تشريفات ورود را در بيرون شهر مهيا كرده خودشان هم به استقبال آمده بودند. دو چادر در بيرون دروازه برپا كرده كت وصندلى گذاشته، اسباب قهوه و غليان حاضر كرده بودند و دو عراده توپ و سه دسته سوار و پياده حاضر كرده، ترتيب داده بودند. دسته اول ممباشى با دويست سوار؛ دسته دوم ممباشى ديگر با عساكر پياده؛ دسته سيم محافظ با لباس رسمى با يك فوج طاپور و توپچيان ايستاده بودند. به هر يك از دستهجات كه رسيديم تعارف كرده گذشتيم؛ بعد پياده شديم، به چادر رفتم، به جانب شيخالحرم و محافظ مدينه اظهار مهربانى نمودم، اگرچه راضى نبودم در شرفيابى
آستانِ چنين بزرگوارى كه تمام موجودات، خاك راه درگاه او هستند، براى من توپ بيندازند، ولى هر چه منع كردم قبول نكرده نوزده شليك توپ نمودند. سرهنگ و عسكر اردوى شامى هم به استقبال آمده بودند. دستهجات را از جلو ما گذراندند، سلام نظامى داده رفتند و من با محافظ مدينه و اجزا، راجلًا وارد شهر شديم. هر چه محافظ اصرار كرد كه سوار شوم قبول نكرده و اگر علت پا نبود تمام آن اراضى مقدسه را پياده مىآمدم. از دروازه سور جديد وارد خيابان شدم؛ پس از آن كه مسافت خيابان را طى نموديم، وارد ميدانى شديم كه بارانداز بود. بعد وارد دروازه قلعه شده به طرف خانه سيدصافى رفتيم كه غسل نموده، از آن پس، به زيارت آستان مبارك حضرت ختمى مآبصلى الله عليه و آله مشرف گردم. در بين راه جوانى را ديديم كه سوار اسب كرده، جمعيت زيادى اطراف او را گرفته، در جلو او دهل مىزدند. از سبب آن پرسيدم، گفتند: رسم اين بلد اين است، هر كس را كه ختنه مىكنند، او را به اين آيين در شهر مىگردانند. بالجمله از آنجا گذشته به كوچهاى رسيديم كه در سمت يسار آن مقبره مالك بن سنان «(1)» بود و پنجره آهنين از مقبره به كوچه گذاردهاند. فاتحه خوانديم گذشتيم و پنج ساعت از روز گذشته، وارد خانه سيدصافى شديم. بيوتات فوقانى و تحتانى داشت و در برابر ايوان آن، بركه و باغچه بود كه اشجار نخل غرس كرده بودند. خانه سيدصافى خالى ازصفا نبود. خودمان و اميرزادهها و خواص اصحاب در آنجا منزل كرديم. عصرى به حمام رفته، تنظيف بدن نمده با سيدصلاحالدين مزور به سمت حرم مبارك رفته، در درب جبرئيل، كه در سمت شرقى مسجد واقع است، خاضعاً خاشعاً ايستاده دعاى اذن دخول خوانده وارد مسجد شديم و به آرامى به خط مستقيم نزديك درب روضه مباركه رفته، زيارت خواندهايم.
فَلما وقَفْنا قَبرَ احمد لَاح من سَناهُ ضِياءٌ أخجلَ الّمس والبَدر
وَقَفنا مَقاماً أشهد اللَّه أنَّهُ يُذِكِّرنا مِن فرطِ هَيبته الحَشر
بعد از طواف روضه مباركه را نموده، زيارتصديقه طاهره عليها السلام را نيز در طرف شرقى روضه منوره خواندم و اين اشعار را به خاطر آوردم:
1) . مالك بن سنان خدرى، پدر ابوسعيد خدرى است كه در احد شهيد شد و جنازهاش را به مدينه آوردند. قبر وىقبهاى داشته و سمهودى نيز در قرن دهم از آن ياد كرده است. نك: وفاء الوفا، ج 3،ص 923.
نَفسى الَداء بَقْيرٍ أنت ساكِنُهُ فيهِالعِفافُ وَفيهِالجُود وَالكَرمُ
يا خَيرَ مَن دفنَتْ بِالقاعِ أعظمه فطابَ مِن طيبهن القاع والاكم
بعد از آن نزديك استوانه ابىلبابه آمده، مشغول نماز شديم و سجدات شكر بجا آورديم كه بحمداللَّه پس از چندين شهور و سنين به زيارت آستانهاى كه چون بهشت برين است مشرف شدم. بالجمله بعد از نماز و ادعيه و عجز و نياز از بابالرحمه كه در سمت مغرب است بيرون آمده به منزل رسيديم. چون امشب شب عاشورا بود، جناب حاجى ملاباقر واعظ ذكر مصيبت نموده، بدين فيض فائز شدم.
بدان كه شهر مدينه در جلگه وسيعى واقع است و بسيار باروح و باصفا است. جبالى كه در اطراف آن است، هر يك اسامى معين دارند، در موقعش ذكر خواهد شد. شهر مدينه را دو سور باشد، سور قديم و سور جديد. سور قديم را محمد بن علىالملقب به جمالالدين المعروف بالجواد الاصفهانى بنا نهاده است. آثار او در مكه و مدينه بسيار است و در سنه 559 وفات يافته، قبر او در بقيع است و اين سور را بطور اعوجاج بر دور شهر كشيدهاند و اكنون اين سور معروف به سور سلطان سليمان است؛ ولى حق اين است كه از بناهاى جمالالدين است. و خانههاى منوره غالباً آب دارد و بيوتات آن را فوقانى و تحتانى مىسازند و حمامهاى متعدد دارد و از هر جهت اسباب تمدن در اين شهر موجود است.
بدان كه شهر مدينه را هفت دروازه باشد و هر يك اسامى مخصوصه دارند. اول بابالعنبريه است. دوم بابالقُبا است. سيم بابالكوفه است. چهارم بابالمجيديه است.
پنجم بابالعوالى است. ششم بابالشام است و آن را بابالجمبل نيز گويند، زيرا كه جبل سلع نزديك به آن است. هفتم بابالجمعه است.
بدان كه مسجد مبارك، چنانچه در كتب نوشتهاند، در عهد جناب ختمى مآبصلى الله عليه و آله پيش از آن كه بنا شود، مربد تمر «(1)» بوده است يا موضع قبور مشركين يا ملك بنىنجار. جناب ختمى مآبصلى الله عليه و آله بر وجه شرعى آنجا را اخذ فرموده، مسجد بنا نمودهاند و خودشان نيز در وقت بناء با انصار موافقت فرموده، اين رجز را براى ترغيب آنها بيان مىفرمودند:
أللّهُم لا عيش إلا عيش الآخرة فانصر الانصار والمُهاجرة
و بنيان مسجد از خشت بوده است و سقف و اعمده آن از جريده نخل و در طول آن از مشرق به مغرب هفت استوانه واقع بوده است و در عرض آن از جنوب به شمال، شش ستون و بعد از عهد پيغمبرصلى الله عليه و آله عمر و عثمان بر عرض و طول مسجد افزودند و جدار آن را از احجار منقوشه نمودند و در عهد بنىاميه نيز عمر بن عبدالعزيز، والى مدينه، به امر وليد بن عبدالملك، هدم مسجد و بيوتات ازواج بنى نموده، داخل مسجد كرد و بر عرض و طول آن افزود. خلافت كه به نبى عباس رسيد و مهدى والى شد، مسجد را وسيع نموده، سقف آن را مرتفع ساخت و در سنه 654 در زمان ملك ظاهر، مسجد محترق شد، مجدداً ساختند. «(2)» و در سنه 886صاعقه به مدينه آمد، مسجد وصحايف و كتب را بسوخت، ملك قايتباى در سنه 888 تجديد عمارت كرد. «(3)» پس از آن، سلطان عبدالمجيدخان در سلطنت خود مسجد وصحن را تجديد كرده، در پانزده سال به اتمام رسانيد و به روضه مباركه كه از بناى ملك قايتباى بود نپرداخت و الحق خوب بنا كردهاند و اكنون در طول مسجد نه ستون واقع است و در عرض آن شش ستون و فاصله ستونها هفت قدم است و طول مسجد بر حسب اقدام، دويست و بيست قدم است و عرض آنصد و چهل قدم. و اكنون در ميان مسجد قديم و اضافه جديد، به اسوانهها فرق گذاردهاند. آنچه اسطوانه مسجد قديم است، هفت عدد، آن علامت معين دارند و سى و پنج عدد ديگر، نصف پايين آن مرمر
است و مابقى سنگ. عدد ستونهاى مسجد قديم چهل و دو بوده و اكنون پنجاه و چهار است. تقريباً ارتفاع استوانهها شش ذرع است و قطر آنها مختلف، نصفه مرمرها سه چارك قطر دارد و سايرين بعضى يك ذرع و نيم برخى يك ذرع و سه چارك و بزرگها سه ذرع. بالجمله مسجد مبارك، به واسطه نورانيت وجود مبارك جناب پيغمبرصلى الله عليه و آله چنان روحانيت دارد كه گويا شخص در بهشت برين است و هرگز نمىخواهد از آنجا بيرون برود.
بدان كه هفت اسطوانه است كه شرافت مخصوص دارند و هر يك را نامى نهادند و اسم آن را نگاشتهاند كه بدان علامت شناسند. اول اسطوانه سرير است كه محل سرير حضرت پيغمبر بوده است. دوم اسطوانه محرّس است كه حضرت امير در آن محل محارست حضرت پيغمبر را مىنموده است. سيم اسطوانه وفود است كه جناب پيغمبر براى وفود اعراب در آنجا جلوس مىفرمودند و اين سه اسطوانه اتصالى به روضه مباركه دارند.
چهارم اسطوانه ابىلبابه است كه توبه او در آنجا قبول شده است. اسطوانه اول از قطار دوم است. پنجم اسطوانه عايشه است كه در آنجا مىنشسته. اسطوانه دوم از بطار سيم است. ششم اسطوانه مخلقه است، اسطوانه چهارم از قطار اول و در پشت محراب مبارك است. هفت اسطوانه حنانه است كه ستون پنجم از قطار ثانى است و بر پله اول منبر مبارك است و اين ستون در جاى شجره بنا شده است كه جناب ختمى مآب به آن تكيه فرمودند و مردم را موعظه مىنمودند و بعد از ساختن منبر، آن شجره به حنين و ناله آمد و جناب ختمى مآب وعده بهشت به او دادند. يك اسطوانه هم در كتب ديده شد كه اسطوانه تهجد ناميدهاند، «(1)» ولى در مسجد اسطوانهاى به اين علامت ديده نشد. اسطوانه محرس را اسطوانه حرس نوشتهاند و آن غلط است! «(2)»
بدان كه در مسجد مبارك، چهار چهلچراغ قرمز و سفيد بزرگ و كوچك آويختهاند و چند جار ممتاز و ساير چراغها گذاردهاند و در دو جا، تخت مرتفعى ساختهاند كه جاى مؤذن و مكبر است، يكى نزديك به وسط مسجد و ديگرى در سمت شمالى مسجد؛ و براى خواجههاى حرم نيز اطاقى ساختهاند كه در زاويه شمالى مسجد است و در زاويه جنوبى مسجد اطاقى است كه بالاى آن مناره بلال است و نيز در زاويه جنوبى ديگر مسجد، اطاقى در زير است كه بالاى آن منار ديگر است. و در مسجد دو محراب است، يكى محرابالنبى است و دوم محراب ديگر است كه سلطان سليمان ساخته و منبر مبارك در وسط اين دو محراب است.
بدان كه مسجد مبارك را غير از بابصحن، چهار باب است: اول بابالسلام است كه در سمت مغرب است. دوم بابالرحمه است كه آن نيز در زاويه ديگر سمت مغرب است.
سيم بابجبرئيل است كه در سمت شرقى، در پشت روضه مباركه است. چهارم بابالنساء است كه آن نيز در طرف شرقى و زنها از آن داخل مىشوند. بابالرحمه را در سابق باب عاتكه مىگفتند و بابالسلام را باب مروان مىنامند و باب جبرئيل را باب عثمان!
بدان كه روضه منوره كه مرقد حضرت پيغمبرصلى الله عليه و آله وصديقه طاهره عليها السلام در آن است، در سمت شرقى مسجد مبارك واقع است و از جهات اربعه، از جدار مسجد منفصل است كه در اطراف آن طواف مىنمايند و سمت غربى روضه مباركه، فضاى مسجد است كه در آن انعقادصفوف جماعت شود. طول روضه مباركه از جنوب به شمال، شش حجره است؛ عرضش از شرق به غرب سه حجره و اطراف روضه مباركه را شباك برنجى و فولادى نصب كردهاند كه ضريح مبارك از آنها نمودار است. در سمت غربى آن شبكه برنجى است و در ساير اطراف آن، شبكه فولادى است كه لون آن را اخضر
نمودهاند. و در روضه مباركه دو حجره است كه در يكى از آنها ضريح مطهر جناب پيغمبرصلى الله عليه و آله و قبر شخين است و در حجره ديگر ضريحصديقه طاهره است و از زاويه حجره مباركه حضرت پيغمبرصلى الله عليه و آله درى به حجرهصديقه طاهره گذاردهاند كه از آن در به اين حجره داخل مىشوند و درِ حجره مباركه جناب پيغمبرصلى الله عليه و آله دو شمعدان مرصع گذاردهاند كه شبها روشن مىنمايند. حجره پيغمبرصلى الله عليه و آله را يك در است كه در طرف جنوب واقع است و حجرهصديقه طاهره را دو در است كه يكى در سمت شرقى است و مَضْجع مباركشان نزديك آن در است و ديگرى در سمت شمال است كه اسم قايتباى در بالاى آن نوشتهاند و شبها چراغ را از اين دو در داخل كرده از حجره مباركهصديقه طاهره به حجره مباركه حضرت پيغمبرصلى الله عليه و آله مىبرند و گنبد مبارك را بر روى چهارپايه روضه منوره بنا كرده و روضه مباركه از بناى ملك قايتباى است كه در ذىحجه سنه هشتصد و هشتاد و هشت بنا كرده است و اسم او در روضه مباركه، در پهلوى اسطوانه وفود در پشت محراب است.
بدان كه سه سمتصحن مبارك مسقف است كه در آنها نيز نماز مىخوانند. در سمت شرقى آن به انضمام نصفه ستونهايى كه وصل به ديوار است، سى و نه عدد ستون است.
در سمت غربى آن، به انضمام نصفه ستونها، پنجاه و دو ستون است و در سمت شمال آن نيز هيجده ستون است و فاصله ستونها نه قدم است. عدد ستونهاى مسجد مبارك كُلّيتاً دويست و بيست و چهار باشد و در ميانصحن باغچه كوچكى است كه معروف به باغچه حضرت فاطمه عليها السلام است. چند درخت خرما و كرفس در آنجا كاشتهاند و در سمت ايمن آن چاهى است كه چهار پنج ذرع ريسمان مىبرد و باغچه را از آن مشروب مىنمايند و در دو سمت شمالىصحن مبارك در بالاى بام، دو منار ساختهاند كه خيلى مرتفعند وصحن مبارك را در زاويه شمالى يك باب است كه در قديم باب توسل مىناميدند و بعد از تجديد عمارت سلطان عبدالمجيد، به بابمجديه معروف شده است و در اطراف ديوارهاىصحن مبارك اسامى خدا و رسول و ائمه هدى عليها السلام و
اصحاب و عشره مبشره را نوشتهاند. در سمت جنوب، در زاويه يمنى نوشتهاند: اصحابى كالنُّجوم بايِّهم اقْتَديتُم اهتدِيتُم «(1)» و در زاويه يسرى نوشته: اقْتَدُوا بالذين من بعدى ابىبَكر وعُمر «(2)» و بعد از زاويه يمنى شروع كردهاند تا زاويه يسرى بدين نحو نوشتهاند: ابوبكر الصديق رضى الله عنه، عثمان ذوالنورين رضى الله عنه، حسنالسبط رضى الله عنه، هو الله الذى لا اله الا هو، ماشاء الله، لا حول ولا قوة الا بالله، محمد رسولاللهصلى الله عليه و آله اشهد بالله، عمرالفاروق رضى الله عنه، علىالمرتضى عليه السلام حسينالسبط عليه السلام در سمت شمال در زاويه يمنى نوشتهاند: أحبّ أهل بيتى الحسن والحسين؛ و در زاويه يُسرى نوشتهاند: اكرموا أصحابى فانّهُم خيارُكم؛ و بعد از زاويه يمنى شروع كرده بدين نحو نوشتهاند: نعمان بن ثابت رضى الله عنه، محمد بن ادريس شافعى، احمد بن حنبل، مالك بن انس رضى الله عنه؛ در سمت مشرق از طرف يمين شروع كرده نوشتهاند: ابوالفضل عباس رضى الله عنه، زبير بن العوام رضى الله عنه، عبدالرحمن بن عوف رضى الله عنه، ابوهريره رضى الله عنه، زينالعابدين رضى الله عنه، جعفرالصادق رضى الله عنه، علىالرضا رضى الله عنه، علىالنقى رضى الله عنه، محمدالمهدى رضى الله عنه؛ در طرف مغرب از سمت يمين شروع كرده بدين نحو نوشتهاند: الحسن العسكرى رضى الله عنه، موسىالكاظم رضى الله عنه، محمدالباقر رضى الله عنه، اسامة بن زيد رضى الله عنه، تميم ابن حبيب الدارى، ابوعبيدة الجراح رضى الله عنه، سعد بن ابى وقاص رضى الله عنه، طلحةالخير رضى الله عنه، حمزه اسدالله و رسوله رضى الله عنه. اين بيانصحن مبارك بود.
دوشنبه عاشورا به عزم زيارت مقبره جناب عبدالله پدر بزرگوار حضرت پيغمبرصلى الله عليه و آله و زيارت ائمه اربعه بقيع عليهم السلام از منزل بيرون آمدم. بقعه و مقبره آن بزرگوار در سوقالطوّال، در سمت يسار كوچه واقع است. درب بقعه بسته بود، مدتى معطل شديم تا متولى را حاضر كردند، در را باز كرد، داخل بقعه شده، آغاز زيارت نموديم. ضريح چوبين
داشت جامه گُلى مفتولدوز، دور مَضجع آن بزرگوار كشيده بودند و اين جامه را والده سلطان عبدالمجيدخان در سلطنت سلطان عبدالعزيزخان دوخته است. در محراب آن دو ركعت نماز كرديم. در سمت يسار محراب، طاقچهاى بود كه به سمت باغچه باز مىشد و بعد از آن بيرون آمده به سمت بقيع رفتيم و از دروازهاى كه نزديك به حرم مبارك است بيرون آمديم. مسافت كمى كه طى شد به قبرستان بقيع رسيديم.
بدان كه قبرستان بقيع نسبت به حرم شريف در مشرق مايل به جنوب است و بقاعى كه در قبرستان مزبور است، اول بقعه ائمه اربع است كه امام حسن مجتبى و على بن الحسين و امام محمدباقر و امام جعفرصادق عليهم السلام است. در وسط بقعه مباركه، ضريحصندوق بزرگى است كه دوصندوق در ميان آن است، يكىصندوقى است كه قبور ائمه اربعه در ميان آن باشد و ديگرىصندوقى است كه قبر عباس عموى پيغمبرصلى الله عليه و آله در ميان آن است. ميانصندوق و ضريح، قريب نيم ذرع فاصله است و طرف پايين ضريح كه سمت پاى ائمه اربعه محسوب مىشود شبكه است و اين بقعه را محمدعلىپاشاى مصرى در سنه 1234 به امر سلطان محموخان تجديد عمارت كرده است و در طرف جنوب اين بقعه نيز ضريحصديقه طاهره عليهم السلام است كه متصل به ديوار است. در اطراف ضريح نيز از فلزّ برنج، شباكى قرار دادهاند كه ده دهنه دارد؛ سه دهنه آن از طرف يمين باز است و باقى مشبّك است و در بالاى آن دو قبّه نقره گذاشتهاند كه از هندوستان آوردهاند و چهلچراغ هم از سقف بر بالاى ضريح آويختهاند كه از بلو است. دوم بقعه رقيه و زينت امكلثوم بنات حضرت پيغمبرصلى الله عليه و آله است. سيم بقعه عايشه بنت ابىبكر و حفصه بنت عمر و امحبيبه بنت ابىسفيان و امسلمه بنت اميه وصفيه بن حيى بن اخطب و زينت بنت جَحش و جويريه بنت الحارث و ريحانه و ماريه قبطيه زوجات پيغمبرصلى الله عليه و آله است. چهارم بقعه ابراهيم پسر حضرت پيغمبرصلى الله عليه و آله است كه ضريحهاى عبدالله بن مسعود و عثمان بن مظعون و سعد بن ابىوقاص و عبدالرحمن بن عوف و سعيد بن زيد
و اخنت بن خضاعه «(1)» نيز در ميان آن است. پنجم بقعه عقيل و سفيان بن الحارث بن عبدالمطلب و عبدالله بن جعفر طيار و ابوهريره است. ششم بقعه مالك است. هفتم بقعه نافع مولى عبدالله بن عمر است. هشتم بقعه عثمان ذوالنورين است. نهم بقعه حليمه سعديه است. دهم بقعه ابوسعيد خدرى است. و بيتالاحزان نيز در قبرستان بقيع، در پشت بقعه ائمه اربعه است، بقعه كوچكى است، محرابى دارد و در سمت يسار، ضريحى از چوب متصل به ديوار كردهاند، رنگش سبز است و زمين درون ضريح، حفره دارد، گويند محل نشستنصديقه طاهره عليها السلام همان موضع بوده است. و در خارج قبرستان نيز دو بقعه است كه اول آن بقعه فاطمه بنت اسد، والده حضرت امير عليه السلام است كه از ديوار دور بقيع خارج است و ثانى آن بقعهصفيه و عاتكه دو عمه پيغمبرصلى الله عليه و آله است،صحنى دارد و بقعه آن نزديك درصحن، در سمت يسار است. بالجمله اول به زيارت ائمه اربعه رفته، خاضعاً و خاشعاً و باكياً مشغول زيارت شديم و بر روان آن بزرگواران تحيت و درود فرستاديم و شكر خدا را به جاى آوردم كه بحمدالله در چنين روزى كه روز عاشورا است به زيارت آستانه مباركه چهار امام عليهم السلام مشرف شدم. چون بوّابان بقعه مباركه درب بقعه را بر روى حجاج مىبستند كه به ضرب و شتم پول گرفته در را باز كنند، لهذا به آنها سفارش كرده نويد رعايت و نوازش دادم كه مانع حجاج نشوند و درب بقعه را در اين چند روز مفتوح بگذارند كه حجاج به آسودگى زيارت نمايند. آنها هم قبول نمودند و از قرارى كه مىگفتند كه چند نفر بوّاب هستند و جمعى عيار دارند و موظف نيستند، اگر از جانب دولت در حق آنها وظيفه برقار شود هرگز مانع حجاج نمىشوند، بلكه نزديك آنها هم نمىروند؛ عمده تحصيل معاش آنها در تمام سال منحصر به موسم حج است. خلاصه از بقعه مباركه بيرون آمده به بيتالاحزان رفتم و زيارت عاشورا را تماماً با لعن وصلوات در آن مكان شريف خواندم و چهار ساعت به غروب مانده به منزل آمدم و بعد ازصرف غذا، از بابالسلام وارد مسجد مبارك شده، زيارت جناب پيغمبرصلى الله عليه و آله را با حضور قلب به جار آوردم. نزديك اسطوانه ابىلبابه
1) در ميان اصحاب رسول خداصلى الله عليه و آله اين نام شناخته شده نيست. تنها از اخنس سلمى ياد شده است. مقايسه كنيد باالاصابه، ذيل مورد.
نماز خوانده پس از آن به منزل آمدم.
سهشنبه يازدهمصبح رفعتآغا نايب شيخالحرم آمد. خواجه مودّبى بود، به اوصحبت داشته مهربانى كردم، پس از آن قاضى معزول مدينه آمد؛ قدرى با اوصحبت داشتيم، در اين اثنا، روساى سادات حسينيه و موسويه و نخاوله آمدند. چون اين دو طايفه شيعه هستند و در مدينه مسكن دارند و لازم الرعايه مىباشند سيصد تومان بالمناصفه به آنها نياز شد كهصرف معاش خود نمايند و چون قصد زيارت جناب حمزه سيدالشهداء و ساير شهداى احد داشتم، دوازده اسب و سى نفر عسكر و ده نفر پياده و دو نفر شترسوار با يك مِمباشى و يوزباشى از جانب حكومت حاضر شدند، سوار گشته از دروازه شام بيرون رفتيم. خيمه جناب سعيدپاشا و اردوى شامى در سر راه بود. به جهت بازديد سعيدپاشا به خيمه او رفته با او قرار داديم كه اردوى شامى را روز جمعه حركت بدهد كه به فضيلت زيارت شب جمعه نيز فائز شويم؛ او هم قبول كرده بالاخره بعد ازصرف قهوه و شربت سوار شده به طرف كوه احد رفتيم.
بدان كه كوه احُد در شمال ميدنه و مايل به مشرق است، كوه منقطعى است، طرف شمالى و شرقى او به شهر نزديكتر است و از شهر مدينه تا احد مسطح است و سه ربع ساعت مسافت دارد. جبل سلع در سمت يسار راه احد، در شمال و مغرب مدينه واقع است. كوه منقطعى است و يك گوشه آن به سور است. مسجد فتح، كه احزاب هم گويند، در دامنه غربى كوه سلع است. قلعه توپخانه هم در بالاى كوه نزديك به كوه سلع است و در شمال و مغرب حرم واقع است و مشرف به ميدان است كه حجاج شامى در آنجا خيمه زدهاند.
(قبر) نفس زكيه محمد بن عبدالله بن حسن بن حسن عليه السلام در سر راه احد، در نزديكى كوه سلع است. ثنيات الوداع نيز كه دو تپه كوجكى است و در طرف شمال و مغرب شهر است، يكى از آنها اتصال به كوه سلع دارد. در وسط راه احُد سكوى مرتفعى بعد از آن عمارات اعيان مدينه است كه در ماه رجب براى زيارت حمزه سيدالشهدا رفته
منزل مىكنند. بعد از آن كه اين مسافت را طى كرديم به جلگهاى رسيديم كه در دامنه كوه احد است. پيش از رسيدن به بقعه حمزه، در سمت يسار راه، قبرستانى است، در جلو آن ايوانى بود كه از آنجا به قبرستان وارد مىشوند. بعضى از شهداى احد در آنجا مدفونند؛ آثار قبرستان نمودار بود، ولى سنگ قبر و اسمشان معلوم نبود، فاتحه خوانده گذشتيم.
قبرستان ديگر هم بالاتر از آن است و به مسافت قليلى پايينتر از بقعه حمزه سيدالشهداء است. قبرستان طولانى است. اطراف آن را ديوار كشيده سفيد كردهاند، ولى راهى به قبرستان نگذاردهاند. بقيه شهدا در آنجا مدفونند و هيچيك سنگ قبر و اسمشان معلوم نيست. غزوه احد در هفتم شوال سنه سوم هجرت واقع شد. حمزه سيدالشهدا به دست وحشى بن حرب، غلام جبير بن مطعم شهيد شد. مصعب بن عمير حامل لواء و عبدالله بن جحش برادر زينب زوجه حضرت رسولصلى الله عليه و آله و ذكوان انصارى و حنطلة بن ابىعامر غسيلالملائكه و جمع ديگرند وليكن در مدينه جز حمزه و عبدالله بن جَحش كسى ديگر معروف نيست. بالجمله اول وارد بقعه مباركه حمزه سيدالشهدا عليه السلام شديم. دهليزى داشت از آنجا داخلصحن شديم. بقعه مباركه در سمت يسار دربصحن واقع است و شبيه به دو تالار تو در تو است كه يك شاهنشين در وسط داشته باشد. ضريح مباركه در بقعه اول است و از دو طرف شاهنشين راهى به طرف بقعه دوم است و در سمت يمين ضريح مبارك، ضريح كوچكى است كه عقيل نام در آنجا مدفون و از اهل تسنن است.
بقعه مباركه حمزه را اول ملكاشرف بنا كرده، بعد سلطان محمود تجديد عمارت نموده است و سلطان عبدالعزيزصحن آن را وسيع كرده است. بالجمله زيارت حمزه را خوانده و در محراب بقعه دوم نماز بجا آورده بيرون آمدم. در سمت غربى بقعه مباركه، در بالاى سكو نمد انداختند، چاىصرف شد. فقرا جمع شدند، احسانى به عمل آمد. بعد سواره شده فاتحه به قبرستان بزرگ شهدا خوانده، از آنجا به مسجدالثنايا «(1)» رفتيم كه دندان مبارك حضرت ختمى مآبصلى الله عليه و آله را در آن مكات عتبة بن ابىوقاص مكسور نموده است.
صحن كوچكى است و گنبدى دارد. به دورن آن رفته، در محراب آن دو ركعت نماز خوانديم و اين مسجد، بالاتر از بقعه حمزه، در شمالى آن واقع است. مسجدى
1) در اصل به اشتباه: السنايا
هم در آخر دره است كه گويند از بقعه مباركه تا آنجا هشتصد و شانزده قدم است و حضرت رسولصلى الله عليه و آله در آنجا مجروح شده و نماز خواندهاند، ولى به آنجا نرفتيم. و در محاذات بقعه مباركه حمزه نيز گنبدى است كه مىگويند آنجا مشهد حمزه بوده است.
چون وقت مساعد نبود به آنجا نرفته مراجعت به شهر نموديم و شب به زيارت حرم مبارك مشرف شده معاودت به منزل كرديم. احمدفاضلپاشا محافظ مدينه آمد و اظهار كرد، هر چند جناب سعيدپاشا قرار داده بود روز جمعه با شما حركت نمايد ولى چون آذوقه و جو و كاه در مدينه كم است، لابدّاً اردوى شامى روز پنجشنبه حركت خواهد كرد. جواب دادمصبح شما و سعيدپاشا بياييد نزد اينجانب تا آن كه قرار حركت را بدهيم.
مجلس به همين جواب ختم شده رفت.
چهارشنبه دوازدهم محافظ و سعيدپاشا آمدند كه قرار حركت را بدهيم. چون در راه مدينه نظم اردوى شامى را به رأىالعين مشاهده كرده بوديم و عزيمت زيارت بيتالمقدس را هم در نظر داشتيم و حاجى محمدآقاى شيرازى نيز مخرج و حمله دار است،صفاى راه شام را تعريف كرده بود، لهذا از حاجى محمدآقا مال كرايه كرده قرار داده بوديم كه با اردوى شامى حركت كند كه به شام رفته از آنجا به بيروت و يافه و بيتالمقدس، برّاً و بحراً حركت نماييم. قادر آقاى مخرج كه حملهدار حجاج شامى بود به علت غرضى كه با حاجى محمدآقا داشت، مى خواست اسبابى فراهم بياورد كه اردوى شامى زودتر حركت نمايد و وضع حاجى محمدآقا بر هم خورده نتواند با اردوى شامى حركت كند. اين بود كه به قلّت آذوقه مدينه متعذر شده مىخواست سعيدپاشا و اردوى شامى را زودتر حركت بدهد، اگرچه در قلّت آذوقه چندان بىحق نبود و به واسطه بىنظمى خارج مدينه كمتر آذوقه به شهر مىآوردند و خود محافظ نيز از نداشتن استعداد نظم خارج مدينه شكايت داشت و با او قرار داديم در اسلامبول در شرفيابى حضرت اعليحضرت سلطان مراتب را عرض كنم كه به استعداد او بيفزايند تا بتواند از عهده نظم خارج شهر بر آيد، معهذا ممكن بود كه يك روز هم مكث كند و اقامت يك روز چندان سعوبت نداشت، لهذا فرزندى ابوالنصر ميرزا را با محافظ و سعيدپاشا گفتم با قادر آقا نشسته او را حتماً راض كنند كه روز جمعه حركت كند؛ رفتند و با او حرف زدند و هر
طور بود قرار حركت را به روز جمعه دادند. از اين فقره اطمينانى حاصل نموده پنج ساعت به غروب مانده سوار شده به مسجد قُبا رفتيم.
بدان كه مسجد قُبا در جنوب مدينه واقع است و از شهر تا آنجا دو ميل راه است. از بابالقُبا كه بيرون مىروند، بايد از وادى رانوناء «(1)» كه در پايين شهر و در جنوب مدينه است گذشت و به واى بطحان داخل شد و اين دو وادى متصل به وادى عقيق مىشوند، از آن پس باغات و نخلستان است كه اعراب در وقت رسيدن ثمر نخيلات به ميان باغات نيايند دزدى كنند. در سمت يمين نخلستان مزار بناتالنجار است. گويند وقتى كه حضرت رسولصلى الله عليه و آله به قُبا تشريف آوردند، اين دخترها تهنيت ورود و تحيت و دورد گفتند. بالجمله مسجد قُبا مسجدى است كه حضرت پيغمبرصلى الله عليه و آله، وقتى كه به آن حدود تشريف آوردند، در آن مكان بنا كردند و در قرآن مجيد آيه مباركه «لَمَسْجِدٌ اسِّسَ على التقوى» «(2)»
اشاره به اين مسجد است و اين آيه شريفه نيز در آن مسجد نازل شده است. و اين مسجد راصحنى است و در وسط، چهار طاقى بنا كردهاند كه جاى اناخه شتر آن حضرت بوده و در برابر آن چاهى است كه منوسب به ابوايوب انصارى است و در جنوب چهار طاقى، محرابى است كه آيه مزبوره فوق در آنجا نازل شده و اصل مسجد در سمت يمينصحن است و سه ستون در عرض آن واقع است و محرابى در سمت جنوبى آن است و محراب ديگر نيز در آخر ديوار جنوبى است كه آن را طاقةالكشف مىناميدند و به همين عبارت نيز در بالاى آن نوشتهاند و گويند از آنجا كعبه منكشف و نمودار شده، به آن نماز خواندهاند و اين حديث را نيز در آن مسجد نوشتهاند: مَنْ تَطَهَّرَ فى بَيْته ثُمَّ أتى مَسْجد قُبا فَصَلّى ليهصَلاةً كانَ لَهُ أجْر كَأجرِ عُمرة. «(3)»
بالجمله چون به مسجد قبا رسيديم احتراماً پا
برهنه واردصحن شديم و در محراب مسجد و در طاقهالكشف و محراب نزولِ آيه لَمَسجد اسِّسَ عَلَى التقوى، نماز خوانده از آب چاه ابوايوب انصارى تجديد وضو نموده بيرون آمديم و اين شعر عبدالرحمنالحكم را بخاطر آوردم.
فان أهلك فقد اقررت عيناً منالمتعمرات الى قبا
و اماكن متبركه كه در اطراف مسجد قبا است، يكى خانه جناب اميرمؤمنان عليه السلام است، بقعهاى دارد و در سمت يسار بقعه، سنگ آسيايى در فضاى كوچكى گذاشته بودند و مىگفتند، آسياى حضرتصديقه طاهره عليها السلام استاً دوم خانهصديقه طاهره عليها السلام كه در كوچه پشت خانه جناب امير عليه السلام است. فضاى مختصرى دارد، از آنجا داخل بقعه مىشوند و در ميان بقعه محرابى استاً سيم چاهى است كه انگشتر حضرت ختمى مآب در ميان آن افتاده بوده است. حياط كوچك و مسجد كوچكى در آنجا بنا كردهاند و پنجره از طرف مسجد به سمت چاه گذاردهاند؛ پنجم بئرى است كه از دو سمت آن آب شيرين و شور دارد، داخل چاه مىشود و مخلوط يكديگر و گويند، وقتى كه اين دو آب ممزوج از ته چاه خارج شده به طرف شهر جارى مىشوند، از هم جدا گشته هر يك مجراى على حده دارند. به همه اماكن مزبوره رفته، نماز خوانده بيرون آمديم. در قبا از همه قسم مركبات خوب پيدا مىشد، قدرى آوردند، نارنجهاى آن از نارنجهاى دو بهاره شيراز بزرگتر بود. عصر به شهر مراجعت نموده، به حرم مطهر مشرف شده، چون به جناب شيخالحرم قرار داده بوديم كه در ساعت يازده داخل روضه معطره گشته به اين نعمت فائز گرديم، دو عدد شمعدان نقره بزرگى كه از طهران به جهت پيشكش آورده بودم به مسجد آوردند، تسليم جناب شيخالحرم شد و عمامه و رداى سفيد آوردند، پوشيده با شيخالحرم و فرزندى ابوالنصر ميرزا و دو نفر از خواجهها كه نام آنها سالمآغا و قادرآغا بود، با خضوع و خشوع تمام از درب حجرهصديقه طاهره عليها السلام وارد شده، بعد از زيارت آن بزرگوار وارد حجره منوره جناب پيغمبرصلى الله عليه و آله وارد شديم. يك شمعدان مرصع روضه مطهره را به دست خود روشن كرده، در دست گرفته بودم و يك شمعدان ديگر را جناب شيخالحرم روشن نموده در دست گرفته بود. هر دومان مانند ادْنى چاكرى كه به بارگاه پادشاه تا جدارى مشرف شود،
شرفيابى حاصر كرده، شمعدانها را در محل خود گذاشتيم. بعد از آن با كمال ادب دست به سينه ايستاده استغاثه و استغفار نموده، درود و تحيت به روان خواجه كاينات و خلاصه موجودات فرستادم و اين منظومه را چون غلامى كه در برابر مولاى خود مناجات و عرض حاجات كند، در برابر ضريح مبارك خواندم و پس از آن خاك آستانه را بوسيده بيرون آمدم كه زيارت اين بنده درگاه در آن آستان مبارك قبول و عرايضم مقبول افتد.
حاشاه أنْ يحرم الراجى مكارمه أو يَرجع الجارُ مْنِهُ غير مُحترم
منظومه اين است:
اى سرورِ كاينات عالم وى بر همه انبيا مقدم
هر چند مؤخرى به ظاهر ذات تو بود نخستصادر
ذات تو از آن مؤخر افتاد كه علت غايئى در ايجاد
بودى تو نبى ايزد پاك روزى كه نبود آدم و خاك
نور تو بهصلب آدم آمد از نور تو او مُكرم آمد
اصلاب پيمبران مرسل بودند به نور تو مسلسل
روزى كه پيمبرى نمودند با نور تو رهبرى نمودند
انوار وجود تابناكت شد جمع بذات دُخت پاكت
دخت تو چو با على قرين شد با نور تو نور او عجين شد
زو گشت پديد يازده نور هر يك بهصفا چو لمعه نور
در مذهب ما همه وليند از نسل تواند و از عليند
معراجكنان زنقطه خاك با جسم شدى به سوى افلاك
رفتى به فراز چرخ نهم جايى كه عقول مىشود گُم
جبريل و بُراق را بهشتى وز سدره منتهى گذشتى
عرش از قدمت مُزين آمد وين معجزهات مبين آمد
زافراد پيمبران ممتاز اين گوشه كسى نديده اعجاز
تو خاتم جمله انبيايى تو مظهر ذات كبريايى
من بنده كمترين مرادم جز تو نبود كسى مرادم
با جسم نحيف و پاى خسته احرام به سوى كعبه بسته
در مكه و خانه خداوند بستم به زيارت تو پيوند
اينك زپناه بيت بارى بر كوى تو آمدم به زارى
اقبال و سعادتم قرين شد تا خاك تو زينت جبين شد
هستم يكى از سكان كويت با شوق شدم به جستجويت
در كوى تو خاك و خاكسارى بالاست زتاج و تاجدارى
اين كوى تو راه حق و دين است بر سوى خدا رهى مبين است
اين عمرِ گذشتهام تبه شد گهصرفصواف و گه گنه شد
در مدت شصت و پنج سالم امروز قرين اين وصالم
يك عمر دگر كجا بيارم تا جبهه به درگهت گذارم
در دنى و آخرت تو شاهى زينت دِه افسرى و جاهى
هم منبع فضل و رحمتستى هم شافع جمله امتستى
خواهم كه به حسنفضل و رحمت بخشى گنهم، دهى تو عزت
قلب شه تاجدار غازى بر من تو همى رئوفسازى
وز خدمت من شوند راضى چونان كه بُدى به عهد ماضى
چون جناب شوكتبيك شيخالحرم، در خصوص روشن كردن شمعدانها كه من پيشكش كرده بودم، چنين تقرير كرد كه بايد از اعليحضرت سلطان عثمانى تحصيل اجازه شود، بنابر اصول قانون خوداشن رقعهاى از من خواست كه خدمت سلطان بفرستد، لهذا رقعهاى به اين مضمون مختصر نگاشته نزد شيخالحرم فرستادم. مضمون رقعه اين است:
كِتابى إلَيْكَ أيُّها الصّاحِب الرُّتبة العليَّة وذوالسَّعادة والشوكة السنيَّة، الشَّفيق المكرَّم والصديق المعظَّم شَيخ الحَرَمِ المُحتَرم- دامَ مَجْده- انّى أهْديْتُ إلى القُبَّة المقدَّسةِ المباركة الّتى كانَتِ الشّمس لُمعة مِن لَمَعاتِ سَنائها والقَمر مُتَنيراً مِن نورها و ضِيائها، مِصباحَين مِن فِضَّة وزنهما أربَعَة آلافِ مثقال و رَجائى مِنكَ أن تَضَعهما فى هذا المَقام المُتَعال اسْتُنير فِى اللّيالى ويَكونا هديتان مِنّى فى هذا المَقام الشريف الطّاهر العالى، إنَّ الهَدايا عَلى مِقدارِ مُهديها.
پنجشنبه سيزدهم بعد از ظهر به قبرستان بقيع رفته، بعد از زيارت ائمه اربعه به تمام
بقاع عمات و بنات و زجات پيغمبرصلى الله عليه و آله و بقعه ابراهيم و بقعه عقيل و حليمه سعديه و غيره رفته، فاتحه خوانده از پشت قبرستان، از ميان كوچه مراجعت نموده، به دروازه داخل شدم، از سمت ايسر به مقبره اسماعيل بن جعفرالصادق رفته زيارت خواندم؛ پس از آن به خانه امام زينالعابدين عليه السلام رفتم. از بناى خانه آن بزرگوار، ايوان و محرابى باقى بود و چاهى در سمت يسار آن بود كه آبش شور بود. گويند اين همان چاهى است كه آن حضرت مشغول نماز بودند و امام محمدباقر در طفوليت به آن چاه افتادند و آن بزرگوار بعد از فراغ از نماز او را از ميان چاه، بىنقص و عيب بيرون آوردند. و از آنجا مراجعت به منزل نمودم. چون شب جمعه بود غسل كرده به مسجد مبارك رفتم. حاجى ملاباقر ترك حاضر بود. دعاى اذن دخول و زيارت خوانده بعد از زيارت آمده، در پهلوى اسطوانه ابىلبابه نماز و قرآن و زيارت جامعه را خواندم و براى احباب و اموات سياههاى به او دادم و وكيل نمودم كه به نيابت، زيارت به جاى آرد؛ تا هفت و نيم از شب رفته در مسجد مبارك اعتكاف داشتم، بعد از آن نزديك شباك رفته، عرايض خود را عرض كرده از بابالسلام مراجعت به منزل نمودم. امشب باران شديدى در مدينه منوره باريد، وقت مراجعت از حرم كوچهها گل شده بود. چون فردا از مدينه حركت كرده به سمت شام خواهيم رفت، لهذا آنچه كه از متعلقات شهر مدينه ذكر شده بود، در اينصفحه نگاشته مىشود كه تروك نماند.
بدان كه در مدينه منوره هفت بئر است كه به وجود مبارك حضرت ختمى مآب متبرك شدهاند، به اين معنى كه يا وضو گرفتهاند يا آب دهان مبارك در آن انداختهاند و اسامى آنها در اين دو بيت جمعند.
اذا رُمْتَ آبارالنَبىّ بِطيبةٍ فَعِدَّتها سَبعٌ مَقالًا بِلا وَهنٍ
اريسٌ وَغَرْسٌ رَومةٌ وَبَضاعَةٌ كَذا بُصَّةٌ قُل بئر حاءٍ مَع العهْنِ
«(1)»
1) . سمهودى از آن با عنوان بير حاء ياد كرده است اين چاه از ابوطلحه انصارى بود كه از ثروتمندان بود و زمانى كه آيه« لن تنال البرّ حتى تنفقوا مما تحبون» نازل شد به رسول خداصلى الله عليه و آله عرض كرد كه: انّ احبَّ اموالى الىّ بير حاء. آنگاه آن راصدقه قرار داد. نك: وفاء الوفاء، ج 3،ص 961.
اكثر اين آبار در اطراف مسجد قبا است، مگر بضاعه كه در دروازه شام است و حاء كه وسط شهر است. «(1)»
بدان كه مساجد معروفه كه حضرت پيغمبرصلى الله عليه و آله در آنها نماز خواندهاند، ده مسجد است.
اول مسجد قبا است كه ذكر شد. دوم مشربه ماريه قبطيه، «(2)» امابراهيم است كه در جنوب و شرق مدينه است. مسجد كوچكى است، سقف آن خراب شده و اين مسجد را از سنگ سياه ساختهاند، سه طرف آن خراب است و سمت قبله آن آباد است. گويند مسجدى است كه جناب ختمى مآبصلى الله عليه و آله به زوجات خود خشم نموده در آن مسجد اقامت فرمودند. سيم مسجد فضيخ است كه در جنوب شهر مدينه است، مسجد طولانى است،صحنى دارد، ديوار آن از آهن است، ولى سقف مسجد خراب شده و اين مسجد مابين مسجد قبا و مشربه است. چهارم مسجد فتح است. پنجم مسجدالاجابه است. ششم مسجد ذوالقبلتين است. هفتم مسجد فسح است. هشتم مسجد غمامه است كه مصلى نيز گويند، مابين جنوب و مغرب شهر است. نهم مسجد ابىذر است و در خارج سور قديم است، سقف ندارد، ديوارى از سمت كوچه كشيده، درى گذاردهاند. دهم مسجد ابىّ بن كعب است كه در بقيع نزديك درب قبرستان است. آنچه را كه به علامت ننوشتيم وقت نبوده است كه برويم و ملاحظه نماييم.
بدان كه در مدينه منوره هفت جبل است كه اسامى آنها معروف است. اول كوه احُد است كه بيان شد. دوم كوه سلح است كه آنهم ذكر شده است. سيم كوه وَعير است كه در مغرب
1) درباره بئر العهن، سمهودى در وفاء ج 1،صص 978- 977 توضيحاتى آورده است كه در روشن كردن محل دقيق آن مفيد است.
2) مشربه امابراهيم مكانى است كه قسمت عوالى مدينه و در نزديكى حره شرقى. رسول خداصلى الله عليه و آله همسر خود ماريهرا در آنجا گذاشته بود. محتمل است كه اين به دليل اظهار تنفر برخى از همسران آن حضرت از ماريه بود كهصاحب فرزندى براى رسول خداصلى الله عليه و آله شده و شخص پيامبر نيز سخت به ماريه علاقمند بود. مشربه در اينجا به معناى پستان است. بنا به نقل سمهودى، اين محل بعدها در اختيار نوادگان امام هادى عليه السلام بوده است. نك: وفاءالوفا، ج 3،ص 826
حقيقى است، كوه منقطعى است و از شمال به جنوب امتداد دارد و تا شهر يك فرسخ و نيم است. چهارم و پنجم جماءالكبرى و جماءالصغرى است كه مواجه كوه وعيرند و نيم فرسنگ فاصله دارند. دو كوه منقطع هستند و به مغرب و جنوب مغرب امتداد دارند و جماءالصغرى به مسجد شجره اتصال دارد. ششم و هفتم اصيغرين است، دو كوه كوچكى كه منقطع هستند و در ميان جنوب و مغرب شهر مدينه واقع هستند.
بدان كه در مدينه دو حره است كه معروف و مشهورند. اول حره بنىقريظه است كه مابين مشرق و جنوب مدينه است. دوم حره بنىالنضير است كه در جنوب و مغرب مدينه است.
گويند قتل جمعى در آنجا شد و قبور شهداى حره «(1)» در آن مكان است و يومالحره مشهور و معروف است.
بدان كه خندق منطمس گشته است. طول آن از مربته اعلى وادى بطحان است كه از شمال به جنوب امتداد دارد. طرف شرقى آن جب سلع است و طرف غربى آن حره.
بدان كه وادى عقيق ميان مدينه و فُرع است و فُرع در جنوب مدينه است و تا مدينه چهار روزه راه است. نعم ماقيل:
ياصاحِبى هذَا العَقيق فَقِفْ بهِ مُتوالياً ان كُنتَ لَستَ بوالهِ
جمعه چهردهم چون امروز از مدينه خارج شده به سمت شام خواهيم رفت،صبح به زيارت مشرف شده، زيارت وداع را با كمال افسوس خوانده، مرخصى حاصل كرده، به زيارت ائمه بقيع مشرف شده، درب ضريح را باز كرده با نهايت خضوع و خشوع به زيارت قبور ائمه اربعه عليهم السلام و عباس عمّ رسولاللهصلى الله عليه و آله تشرف حاصل نموده و تشكرها نمودم كه بحمدالله تعالى به اين سعادت فايز گرديديم؛ پس از آن مرخص حاصل نموده به منزل آمدم كه تهيه اسباب حركت شود. نصيرالملك و عبدالحسينخان آمده بودند، قدرى با آنهاصحبت داشت. شريف عبدالمنعم كه از مكه معظمه همراه آمده
1) اشاره به شورش مردم مدينه در سال 63 بر ضد امويان و حمله امويان به اين شهر كه منجر به شكست شورشيان وشكستن حريم نبوى شد.
بود پارهاى گفتگوها داشت. مدتى معطل گفتگوى او شديم. اول شب از خانه سيدصافى بيرون آمده، سوار تخت شدم. محافظ در وقت سوارى نزديك تخت حاضر شده يك ساعت از شب رفته وارد بئر عثمان شديم. اردو بالاتر از بئر عثمان افتاده بودند. محافظ و سيدصلاحالدين و سيدحسن و كمالبيك نايب محمدخان قونسول و ممباشى آمده خداحافظى كرده رفتند. حركت امروز رو به شمال بود و مسافت يك فرسخ و بئر عثمان در طرف يسار واقع بود و مسجدى هم در آنجا بنا نهادهاند كه مشتمل بر دو طاقنماى هلالى بود، از دو طرف باز و گشاده بود.
شنبه پانزدهمصبح اردوى شامى به همان ترتيبى كه سابقاً ذكر شد، حركت كرده رفتند. ما هم با سوار و جمعيتى كه همراه داشتيم از دنبال حركت نموديم. حركت رو به شمال غربى بود و راه غالباً مُسطّح و اطراف آن يميناً و يساراً كوه. در پارهاى جاها فاصله كوهها بسيار بود و در بعضى جاها كم و مانند بوغاز به نظر مىآمد. مسافت پنج فرسنگ بود، ولى در مدت يازده ساعت طى كرديم و دو ساعت به غروب مانده وارد بئر جَبْرى شديم. آب اين منزل گلآلود بود. آب بارانى است كه در غدير جمع مىشود، بئر حقيقى نيست، بئر جبرى است و اسمش با مسمى مطابق. درخت گز در اين منزل زياد است، حجاج در جلو چادرها آتشها افروخته بودند. امروز وقت ظهر در بين راه عواف شد. چادر زدند، نماز خواندم، درد دلى عارض شد كه تا ورود به منزل اين درد را داشتم؛ حتى تخت را كه به زمين گذاردند، قادر نبودم كه از ميان تخت بيرون بيايم، تا غروب در ميان تخت در جلو چادر نشستم. بعد از مداوا رفع شده از تخت بيرون آمدم و در اطراف خيام راه رفتم. هوا هم چندان سرد نبود.
يكشنبه شانزدهم اول طلوعصبح اردو حركت كرد. ما هم از دنبال روانه شديم. حركت رو به شمال بود، اما تا يك مدان به منزل مانده، راه مسطح و اطراف آن جبال بود، بعد سنگلاخ شد، ولى سنگهاى آن كوچك بود و امروز مسافتْ هفت فرسنگ بود. سه ساعت به غروب مانده وارد منزل شديم و در جايى عواف نشد، امروز مىبايست در بئر نسيف منزل نماييم. نسيف مأخوذ از نسفتالرياح است، ولى چون باد شديد آمده بئر مزبور را پر كرده است. اردو در آنجا نيفتاد و از آنجا مسافت دو ساعت راه را طى كرده، در
صحرايى كه آب باران دو شب پيش آمده، در غديرى جمع شده بود افتادند، ولى آب آن خيلى گلآلود بود، به كار نوشيدن و چاى پختن نمىخورد. هر كس از منزل بئر عثمان آبصاف در مشكها داشت، باقى حجاج به آنها رشكها داشت. هواى اين منزل ملايم بود و حجاج رشتى در خيمههاى خود شب روضهخوانى كردند. زكامى به من عارض شده بود، كسالت داشتم. اول شب خوابيدم، براى شام بيدار شدم. جناب حاجى ميرزا يوسفآقا به احوالپرسى آمد. او را نگاهداشته بهصحبت مشغول شديم.
دوشنبه هفدهم طلوعصبح حركت نموديم. يازده ساعت در راه بوديم. يك ساعت به غروب مانده وارد منزل شديم. اول منزل تا يك ساعت راه خارستان بود. تپههاى خاكى داشت و بر روى آنها خار روييده بود و از خارستان كه گذشتيم سه دماغه كوه علىالترتيب در سمت يسار نمودار شدند كه از پهلوى آنها گذشتيم. به دماغه اولى كه رسيديم اراضى راه سنگلاخ شد، ولى سنگهاى آن چندان بزرگ نبودند. بعد از يك ساعت به دماغه ثانيه رسيديم. زمين ريگزار شد و عرض مابين جبال يمين و يسار كم گشت و بعد از نيم ساعت به دماغه ثالثه رسديم.صحرا وسيع شد و حركت به سمت شمال غربى گشت و از آنجا قلعه عنتر كه در فراز جبل مرتفعى است نمدار شد، ولى از آنجا تا به قلعه پنج فرسخ بود، يك ساعت به غروب مانده از پهلوى آن گذشتيم. اين كوه در يسار راه و در طرف شمال واقع است و در فراز آن قلعه مستطيلى است كه آن را اصطبل عنتر مىگويند، ولى خراب شده است و ديوار يك سمت آن باقى است و در طرف يمين نيز دماغه كوه ديگر نزديك شده. از فاصله وسط اين دو كوه گذشتيم. اردو را درصحراى وسيعى انداخته بودند، آب اين منزل بسيار كم و گلآلود بود كه از آب باران جمع شده و از بابت آب به مردم بسيار بد گذشت، مگر كسانى كه از منازل سابقه آبصاف همراه داشتند. اينصحرا در سابق منزلگاه نبوده است و چند سال است به جهت نزديكى مسافت، منزل قرار دادهاند. عنتر از شجاعان عرب بوده است كه به دست جناب ولايت مآب عليه السلام به قتل رسيده و بدان جهت آن حضرت را قاتل عمرو و عنتر گويند. «(1)» هواى اين منزل ملايم بود، چندان برودتى
1) عنترى كه معمولًا در اشعار فارسى نيز در كنان عمرو بن عبدود ياد مىشود، عنترة بن شداد بن عمرو بن معاويه ازقهرمانان و شعراى بنام عرب است كه به نقل منابع، بيست و دو سال پيش از هجرت از دنيا رفته است و بنا بر اين ربطى به زمان اميرمؤمنان عليه السلام ندارد.
نداشت و چون مسافت منزل فردا بعيد است، امشب در اردوى شامى جار كشيدند الشيل بينالسبعه! و مرادشان اين بود، هفت ساعت از شب گذشته بايد حركت كرد.
سهشنبه هيجدهم از ديشب تاصبح سهشنبه در حركت بوديم و حركت غالباً رو به شمال غربى بود و وقتصبح و ظهر در دو جا عواف كرده و اراضى راه غالباً مسطح بود و در چند جا، جبال يمين و يسار به هم نزديك شده از وسط آن عبور كرده بهصحراى وسيعى وارد شديم كه يا ريگزار بود و يا سنگستان و يا اشجار گز و خار مغيلان داشت، ولى خارهاى آن به سبب ترشح هوا سبز و خرم بودند و در عرض راه، در سمت يسار، تل بسيار مرتفعى ديديم كه مخروطىالشكل بود و خاك آن چنان نرم بود كه گويا با غربال و بيخته و بر روى هم ريخته بودند. دو ساعت راه به منزل مانده، اراضى سنگلاخ شد و فراز و نشيب به هم رسانيد. يك ساعت به غروب مانده، وارد منزل شديم و در حقيقت با عوافين شانزده ساعت از ديشب تا حالا راه رفتيم. اسم اين منزل را حَدره مىگفتند، و فى اللغة الحدر الحط من علو الى سفل. چون در آخر اين منزل از بلندى به پستى مىآيند، بدان جهت به اين اسم موسوم شده است. اردو را به جهت مجاروت با آب در دامنه كوه، در جايى انداخته بودند كه داراى درختان گز و خار مغيلان بود و همه آنها سبز بودند و آب اين منزل هم آب باران بود كه از سيل جمع شده بود، ولىصافتر از آب منزل ديروز بود. اينجا هم سابقاً منزلگاه نبوده است و منزل معمول، هديه است كه در مسافت دو ساعت قبل از اين منزل واقع است. و در طرف يمين راه قلعه مخروبه و بركهاى بود، ولى به واسطه آن كه بركه آنجا آب نداشت از آنجا گذشته اينجا را منزل قرار دادند.
نزديك بهصبح در اين منزل سيل آمد، آب آنصاف بود، مشكها را از اين آب پر كردند و از اين منزل تا قلعه خيبر شش فرسنگ راه است.
چهارشنبه نوزدهم نيم ساعت به طلوع آفتاب مانده روانه شديم و حركت به جانب شمال غربى بود. وقت ظهر عواف شد. اراضى اين راه شش تنگه داشت. از اول منزل كه حركت كرديم تا نيم ساعت اراضى راه فراز و نشيب داشت، ولى به سنگ و ريگ بود و اطراف آن كوه بود. بعد از آن كه از فراز و نشيب بيرون آمديم سنگلاخ شد ولى سنگهاى
آن چندان بزرگ نبودند. بعد از سه ساعت به تنگه اولى رسيديم. از آنجا كه بيرون آمديم به جلگه وسعى وارد شديم. اراضى آن مسطح بود. دو ثلث آن سنگستان بود و يك ثلث ديگرش خاك. بعد از دو ساعت به تنگه دوم رسيديم. جلگه وسيعى نمودار گشت.
اطراف آن نيز جبال بود. بعد از پانزده دقيقه به تنگه سيم رسيديم. فراز و نشيب داشت و تا به جلگه وارد شديم سنگلاخ بود و احجارى داشت كه سياهرنگ بودند و بعد از يك ساعت و چهل و پنج دقيقه به تنگه چهارم رسيديم. آن نيز جلگه وسيعى داشت و دو ساعت مسافت آن بود پس از آن به تنگه پنجم رسيديم؛ يك ساعت و نيم مسافت آن بود و جلگه وسيع داشت و اطراف آن جبال بود. دو ساعت به غروب مانده وارد تنگه ششم شديم. اردو را در ابتداى اين تنگه انداخته بودند و اسم اين منزل را بلّااعه مىناميدند والبلّاعة فى اللغة بئر ضيقُ الرأس يَجرى فيهِ ماء المَطر و چون بئر اين منزل نيز بدين نحو بود، لهذا به اين اسم موسوم شده است، ولى بئر و بركه آن آب نداشت. اهل اردو آب را از منزل ديروز آورده بودند و در اراضى راه امروز چوب مسواك و سناء مكى فراوان بود، اهل اردو مىچيدند.
پنجشنبه بيستم طلوعصبح روانه شديم. حركت رو به شمال غربى بود. اراضى اين راه مسطح بود و نشيب و فراز آن كم، ولى اطراف آن كوه بود. در بعضى نقاط اراضى يمين نزديك مىشد و در بعضى جاها جبال يسار. پنج ساعت به غروب مانده وارد منزل شديم. اسم اين منزل بئر جديدى است. چاهى است كه به تازگى آن را حفر كردهاند و آب آن شيرين است. اردو را در نزديك جبال شرقى انداخته بودند. در اين منزل بر اهل اردو از بابت آب و از جهت آذوقه كه اعراب از بره و گسفند و غيره براى فروش آورده بودند، بسيار خوش گذشت. سلطان سليم در طرف جنوب غربى اين منزل، قلعه كوچكى ساخته كه اطراف آن را طاق زده روى آن را مهتابى ساختهاند و چند اطاق هم در مرتبه تحتانى است و ابراهيمپاشاى مصرى تجديد عمارت نموده است. تقريباً ده ذرع طول قلعه است و درب قلعه به سمت مشرق باز مىشود و در سمت يسار قلعه باغچه مستطيلى است. ديوارى در اطراف آن كشيدهاند و دو نخل بزرگ در وسط آن است و در سمت شمال قلعه، بركه بزرگى است كه از آب چاه پر مىكنند و چاه در وسط قلعه است. ديوارى در اطراف آن كشيدهاند و اسبابى براى كشيدن آب در آنجا گذاشتهاند و دلوها آويختهاند كه با حيوان
حركت مىدهند، دلوها به ميان چاه رفته پر مىشود و بيرون آمده به ميان حوضچه مىريزد و از آن حوضچه مجرايى به بركه گذاشتهاند كه آب از آن مجرى به ميان بركه مىآيد و بركه را پر مىكند. چاهى نيز ابراهيمپاشا در سمت غربى قرعه حفر نموده است كه بسيار بزرگ است و در اين قلعه و ساير قلاعى كه در عرض راه شام است، غالباً قراول و عسكر است و عدد آنها به اختلاف است. در بعضى از قلعهها پنج نفر است و در برخى از قلاع ده نفر. در پارهاى قراول ندارند و خالى از سكنه است.
جمعه بيست و يكم نيم ساعت از دسته رفته حركت شد و هفت ساعت در حركت بوديم.
در ابتداى منزل، حركت رو به جنوب بود، بعد رو به جنوب غربى شد. امروز چهار گردنه طى كرديم. بعد از يك ساعت و سه ربع به گردنه اولى رسيديم. نشيب و فراز داشت و بعد از گذشتن از گردنه، حركت رو به مغرب شد و مسافت گردنه سه ربع ساعت بود. پس از آنكه گردنه را طى كرديم، جبال يمين و يسار نزديك گشته و سه كوه در قرب جاده واقع بود. بعد از آن، وسعتى در اراضى به هم رسيد و بعد از نيم ساعت، گردينه دوم نمودار شد. فراز و نشيب مختصر داشت. پس از آن اراضى مسطح گشت، ولى سنگستان بود.
يك ربع كه حركت كرديم، كوهها نزديكتر شدند. يك ساعت كه گذشتيم، گردنه چهارم نمودار گشت و سنگلاخ بود. حركت رو به جنوب شرقى بود؛ بعد از آنكه به نشيب رسيديم، به تنگهاى وارد شديم كه سه ربع ساعت مسافت آن بود و در آخر تنگه مزبوره، در سمت يمين آن، قلعهاى در طرف مغرب واقع بود كه درب آن به سمت مشرق باز مىشد و بركهاى در پهلوى آن بود كه آبش سبز و كثيف بود، بدان جهت بئر زمرد مىناميدند. اردو در آنجا افتاده، در سمت يسار قلعه، بركهاى بود، آبى از باران در آنجا جمع شده،صاف بود، ولى آبش اندك و كفايت اردو را نمىنمود. از آب منزل ديروز همراه داشتند. در اين منزل ميوه ديده شد كه آن را لَوزالنبى مىگفتند، مانند بادامِ تر پوست سبز داشت. وقتى كه پوست آن را مىكنند، مغز آن مانند گلهاى پُرپر بود و در ميان هر پرى تخمى داشت، مادامى كه نارس است رنگ مغز آن سفيد است، وقتى كه رسيده شد، رنگ آن زرد است، اگر خلى بماند تيره مىشود.
شنبه بيست و دوم نه ساعت از شب گذشته از بئر زمرد روانه شديم و حركت رو به
شمال بود و اراضى اين راه مسطح بود و اطراف آن جبال؛ ولى وسعتى در عرض آن بود.
براى نمازصبح و ظهر عواف شد. هوا سرد بود و باد مىوزيد. يك فرسنگ به منزل مانده زمين هموارتر گشت و وسيعتر شد و رنگ خاك آن اندكى ميل به زردى داشت و نزديك منزل، جبال يمين و يسار نزديك به يكديگر مىشد و در سمت يمين راه كوهى ديده شد كه به شكل مخروطى بود. از آن كه گذشتيم يك ساعت و نيم به غروب مانده وارد منزل شديم كه آن را بعضى سهلالمطران و برخى مَربْع مىناميدند. اردو را درصحرا در دامنه كوه انداخته بودند. از ديشب تا حالا چهارده ساعت در حركت بوديم و منزل معمول اينجا نبوده است، بلكه در طرف يمين آن مسافت يك فرسنگ، محلى بود كه آن را بئرالغنم مىناميدند. چون زمين آن كوير است و شتر نمىتواند از آنجا حركت نمايد و پاى آن بر زمين فرو مىرود بدان جهت آن منزل را متروك داشتهاند و اگر باران ببارد، گذشتن از آن راه در غايت اشكال است. بالجمله امشب سه ساعت از شب رفته باران آمد ولى زود قطع شد.
يكشنبه بيست و سيم نه ساعت از شب يكشنبه گذشته روانه شديم. حركت به سمت شمال غربى بود و اراضى اين راه مشتمل بر هفت تنگه بود كه اراضى بعضى از آنها وسيع و بعضى اوسَعْ و در بعضى از طرف ايسر داخل مىشدند و در برخى از طرف ايْمَن. تنگه هفتم سنگستان بود و سنگهاى سخت و عظيم داشت و درصبح و ظهر عواف شد. بعد از آن كه از تنگهها بيرون رفتيم، بهصحراى وسيعى وارد شديم كه از طرف مغرب كوهى امتداد داشت و مسافت آن خيلى بعيد بود و دو ساعت به غروب مانده وارد مداينصالح شديم. در نزديك منزل در چند جا كوههاى كوچك ديديم كه منقطع و به اشكال مختلف بودند از ابتداى آنصحرا تا منزل، سه ساعت و نيم مسافت داشت. جلگه مداينصالح بسيار وسيع بود و كوه طرف مغرب آن به طور دايره بر اطراف اين جلگه احاطه كرده بود. در سمت مغرب قلعه كوچكى ساختهاند، سه درخت نخل بزرگ در برابر آن است و چهار نخل كوچك در پهلوى آن و در ميان قلعه چاهى است و در بيرون قلعه بركهاى كه آب آن از همان چاه است و در برابر قلعه، دو قبر ديده شد كه در بالا سنگ يكى اسم حاجى سليمان را نوشته بودند و در سنگ ديگر نام احمد افندى را و اين دو نفر در اين منزل وفات يافتهاند و مدفون شدهاند. و در اين منزلصد نفر عسكر با يك عراده توپ وصد بار
آذوقه از شام براى اردوى شامى آمد و مركبات در اردو فراوان بود. از قرارى كه معلوم شد از سه فرسنگى اين منزل از شهر اله مىآوردند. مىگفتند شهر خوبى است، نخيلات و باغات فراوان دارد و نارنج و ترنج و ساير مركبات و انار در آنجا به عمل مىايد و چشمه آب دارد. امروز در ارضى اين راه مرمرهاى ريزه ديده شد و جاشير «(1)» زياد به هم مىرسد و هوا هم سرد بود.
بدان كه مداينصالح چند شهر بوده است كه در قديم، در اطراف اينصحرا بنياد كرده بودند و آن آبادىها در طرف مغرب، در كوه ممتدى واقع بوده است. چون از اردو تا آنجا مسافت بعيد بود، خودمان آثار آن مداين را نديديم، آنچه در اين منزل ديديم، اين بود: چند كوه شرقاً و غرباً در اين جلگه واقع بود، علامات عمارات قوم ثمود در آنها ديده شد كه كوه را تخت نموده خانه ساخته بودند و آيه مباركه «وتنحتون منالجبال بيوتاً» «(2)»
اشاره به آن بيوت است. اندرون خانهها، چون اطاقهاى مربع بود و چندان هم وسيع نبودند و ديوارهاى درون خانه نيز حجارى نشده بود و در بعضى خانهها نيز چند حجره ساخته بودند و حجارى نموده بودند و در وسط آن غالباً حفره داشت، ولى درب خانهها را مرتفع و عالى ساختهاند. اصل درى كه از آن داخل بيوتات مىشوند، زياده از دو ذرع و نيم ارتفاع نداشت، ولى سرداب آن را تا پنج ذرع حجارى نموده بودند و از دو طرف ستونها بيرون آورده، سر ستونها ساخته بودند و در بالاى در مثلثى از سنگ بيرون آوردند. در وسط آن، در بعضى درها،صورت عقاب ساخته بودند كه پرهاى خود را باز كرده بودند و در دو طرف عقاب نيز به فاصله كمى، مانند سر ستون از سنگ ساخته بودند و عقابها در بعضى درها مجسمه و برجسته بود و در بعضى درهاصورت خورشيد و در پاره درهاصورت انسان كه از دو طرف، دو گيسو آويخته بودند و عقابها مكسورالرأس بودند و بعضىصورت انسان را شكل ضحّاك و آن گيسوها را هيكل مار مىگفتند و در برخى دربها
عقاب نداشت وصورت دو تازى در بالاى در ساخته بودند و در وسطصورت خورشيد بود. و در سر در اكثر بوتات به خط سريانى چند سطر نقر كرده بودند. معلوم نشد كه چه نوشتهاند. از قرينه گويا اسمصاحب خانه و تاريخ بناى آن را نقر كردهاند. و كوهها غالباً از باران و تابش آفتاب ريزش كردهاند.
بناهاى بسيار گردد خراب زباران و از تابش آفتاب
اين بيوتات را چنان مىدانستم كه محمل نشيمن قوم ثمود بوده است، ولى از قرارى كه جناب سعيدپاشا، رئيس اردوى شامى تقرير كرد، چند سال پيش از اين، شخص فرنگى به اين حدود آمده، يك سال در اينصفحات اقامت نموده و حجرات بيوتات را نبش كرده، نعش اموات را بيرون آورده است و كافور فراوانى در ميان قبر آنها ريخته بوده است. كافورها را جمع كرده، استخوانهاى اموات را بيرون ريخته است كه در چند حجره خودمان استخوانها را ديديم و از تقرير جناب سعيدپاشا، چنين معلوم شد كه مقابر قوم ثمود بوده است، يا بعد از آن قبرستان شده والله اعلم.
دوشنبه بيست و چهارم بعد از نمازصبح روانه شديم. حركت غالباً رو به شمال شرقى بود.
چهار ساعت كه از دسته گذشت، دايره كوهى كه برصحراى مداين احاطه داشت، انفصال به هم رسانيد و مسافت انفصال آن، قريب ده ذرع بود كه شيبه به دروازه شده از ميان آن مىگذشتند و اراضى راه در قرب آن پستى و بلندى پيدا كرد. حجاج پياده شدند و راجلًا حركت نمودند و آن نقطه كوه، معروف به مبركالناقة است. از قرارى كه مىگويند، بچه ناقهصالح بعد از عقر و هلاك مادرش بر سر آن كوه رفته است و هنگام رسيدن به آن مكان، كه مَفْصل جبر است، جماعت جمالان، هاى و هوى مىكنند و تفنگها مىاندازند. عقيده آنها اين است كه اگر اينصداها بلند نشود، اشتران قافله، ناله بچه ناقهصالح را شنيده حالشان دگرگون خواهد شد و رقبه آنها از ربقه اطاعت بيرون خواهد شد. بالجمله از مفصل جبل كه گذشتيم، فراز و نشيب به هم خواهد رسيد و يميناً و يساراً جبار مختلفةالاشكال نمودار گرديد كه به هيئت گنبد بودند و پس از آن، در سه محل، به فاصله بعيدى سه مفصل ديده شد كه نظير مفصل مبرك الناقه بودند و قافله از ميان آن مىگذشت. ظهر عواف شد و بعد از اداى فريضه حركت نموديم. دو ساعت و نيم به منزل مانده، در
سمت يمين، جبلى ديده شد كه سر آن شباهت به طاق داشت و به همين مناسبت آن را ابوطاقه مىگفتند و بعد از گذشتن از آنجا، اراضى راه سنگستان شده، احجار طولانى بر زمين فرو رفته بود كه سطح ظاهر آنصاف بود و پاى شتران در روى آنها مىلغزيد و بدين جهت آن اراضى را زلّاقه مىناميدند. غروب به منزل رسيديم و اسم منزل شقةالعجوز مىگفتند و در آن ناحيه، درهاى است كه آب باران در آنجا جمع شده، عكّامها از آنجا براى اهل اردو مىآورند و چون در اردو آب كم بود، قرار شد فردا ديرتر حركت نمايند تا آن كه عكامها از آن ناحيه آب آورده همراه بردارند و از قرارى كه مىگفتند، از اين منزل تا قريه تبوك، گربه كوهى و شترمرغ و افعى و آهو به هم مىرسد و گربه كوهى مانند بچهشير و رنگش زرد است.
سهشنبه بيست و پنجم دو ساعت از دسته گذشته روانه شديم. حركت رو به شمال بود و اراضى مسطح و ريگزار؛ بعد از آن سنگلاخ شده، بلندى و پستى بهم رسانيد و پس از آنب از مسطح شده، ريگزار و سنگستان شد و سنگريگها و سنگها نفش بود. بعد از آن سنگلاخعظيمى شد كه عبور از آنجا مورد خطر بود. ظهر عواف كردند و بعد از اداى فريضه حركت نمودند. چهار ساعت به غروب مانده، در سمت يمين كوهى ديده شد كه اجزاى آن از يكديگر جدا شده، از دور شبيه به نخلستان بود. دو ساعت و نيم به غروب مانده به مكانى وارد شديم كه آن را ظهرالحمراء مىگفتند. قلعهاى در سمت يسار داشت كه سابقاً منزلگاه بوده است، ولى چون آب نداشت، اردو در آنجا منزل نكرده گذشتند و نيم ساعت به غروب مانده، واردصحرايى شدند كه آب داشت و آنجا را منزل قرار دادند. از ظهرالحمراه تا اين منزل، مسطح و ريگزار بود و رنگ ريگها سفيد و سياه بود و دُرّ نيز در ميان آنها پيدا مىشد.
چهارشنبه بيست و ششم طلوعصبح روانه شديم و حركت رو به شمال غربى بود. اراضى اين راه، از اول تا آخر مسطح بود و جبال يمين و يسار، در بعضى نقاط دور و غير مرئى بودند و در برخى نقاط نزديك و مرئى. ظهر عواف كردند و بعد از اداى نماز روانه شدند، يك ساعت به منزل مانده، جنگلى در برابر بود. اسجار گز و خار مغيلان داشت.
قافله از ميان آن گذشت. در قرب منزل، كوهها از دو طرف، يميناً و يساراً، نزديك شده،
قافله از ميان جبلين گذشته، قدرى بالاتر منزل كردند و وقتى كه به منزل رسيديم غروب بود و اسم اين منزل را بئر معظم مىناميدند. چاه عظيم و بركه بزرگى داشت و قلعه آن در سمت يسار واقع شده، درب آن رو به مشرق باز مىشد و از بئر معظم تا مسافت دويست قدم، سدى از طرف يمين بسته بودند كه آب از آنجا به بركه جارى شود. آب بركه سبزرنگ و ناصاف بود و به كار شُرب دواب مىآمد. از اين منزل تا بغداد هشت منزل است، ولى به واسطه تطاول اعراب، كسى از اين راه عبور نمىكند و اعراب اين راه نيز عربان سليبى هستند كه ارذل طوايف اعراب مىباشد.
پنجشنبه بيست و هفتم طلوعصبح روانه شديم. حركت به جانب مغرب بود. اول جنگل مختصرى ديديم كه خار مغيلان داشت، بعد چند تنگه بهم رسيد كه چندان طولانى نبود؛ پس از آنصحرا وسيع شد. گاهى كوهها نزديك مىشدند و گاهى دور بودند. شش ساعت به غروب مانده، حركت رو به شمال شد. ظهر عواف كردند و بعد از اداى نماز حركت نموده، يك ساعت به منزل مانده، سنگلاخ شد. سنگهاى آن سياه بود. بعد از آن از دامنه كوهى گذشتيم. حركت رو به شمال غربى شد. دو ساعت به غروب مانده وارد منزل شديم و اسم اين منزل جنان قاضى بود. گويند در پشت كوه چشمه است. شخصى قاضى در آنجا غرس اشجار كرده است، بدان جهت اسم اين منزل به جنان قاضى موسوم شده است، ولى از آنجا تا محل اردو، مسافت بعيدى است و چون اطراف اردو را كوه احاطه كرده است و كوهها به يكديگر نزديك بودند، هواى اين منزل برودت نداشت و بسيار ملايم بود.
جمعه بيست و هشتم يك ساعت و نيم از دسته گذشته روانه شديم. حركت رو به شمال غربى بود. در نيمه راه، جبال اطرافصحرا به يكديگر نزدكى شدند، ولى فضاى ميان جبال وسيع بود و اراضى آن مسطح و در نيمه ديگر تنگهاى بود غير مسطح، و حركت رو به شمال شرقى شد و در آخر منزل، اراضىصاف و هموار گشت و دو ساعت به غروب مانده وارد منزل اخضر شديم. قلعهاى در سمت يسار راه، در قب كوه ساخته بود كه در سمت شمال آن بركه عظيمى بود كه اطراف آن ديوار كشيده، به چهار بركه قسمت نموده بودند و آب بركه از مجراى درون قلعه به بيرون آمد و آبش شيرين وصاف بود و
در فراز جبال از همه سمت ايمالصغيره متعدده نصب كرده بودند كه از دور معلوم شود منزل همين نقطه است لاغير. و امروز و امشب هوا بسيار سرد بود كه حجاج در خيمهها آتشها افروخته بودند.
شنبه بيست و نهم يك ساعت از دسته گذشته روانه شديم. تا مسافت يك ساعت حركت به جانب شمال غربى بود، پس از آن وارد تنگه شديم. حركت به سمت شمال شرقى شد.
بعد از آن به تنگه ديگر رسيديم. حركت به جانب شمال غربى گرديد و اراضى آن بسيار ناهموار و سنگلاخ بود و فراز و نشيب داشت و بعد از بيرون آمدن از تنگه دوم، اراضى وسيع گشت و باز فراز و نشيب داشت و بعد از آن كه پست و بلندى تمام شد،صحرا وسيع گرديده، سراشيب و سنگلاخ گرديد. نزديك منزل اشجار مغيلان نمودار گشت كه از شمال به مغرب امتداد داشتند. ظهر عواف شد و يك ساعت از شب رفته وارد منزل شديم و اسم اين منزل را ظهرالمقر مىناميدند و بيابان اين منزل طورى وسيع بود كه از هيچ طرف كوهى نمايان نبود و هواى اين منزل بسيار سرد بود. امروز دو ساعت به منزل مانده، از فرسنگهاى عديده كوهى نمودار بود كه شباهت به منبر داشت و آن را منبرالنبى مىگفتند. گويند كوهى است كه حضرت رسولصلى الله عليه و آله در غزوه تبوك بر فراز آن تشريف برده جناب اميرمؤمنان عليه السلام را از آنجاصدا كردهاند، از مدينه جواب دادهاند و به طىّالارض به جناب ختمى مآبصلى الله عليه و آله ملحق شدهاند و شرح اين حديث را مرحوم مجلسى- اعلى الله مقامه- مفصلًا در كتاب خود نوشتهاند.
يكشنبه غره شهرصفر يك ساعت از دسته گذشته روانه شديم. از اول منزل تا آخر حركت به سمت شمال، اراضى آن ساف و مسطح و جبال اطراف آن بسيار بعيد و دور بودند. يك ميدان به منزل مانده، در سمت يسار، آثارى از دو قلعه نمودار شد كه خراب شده، تل خاكى شده بودند و يك كوه كوچكى نيز در نزديكى آنها واقع بود كه سنگ سخت داشت. پنج ساعت به غروب مانده وارد منزل تبوك شديم و از اردوى ما تا آباى تبوك دويست قدم فاصله بود و در آخر اردو چاهى بود. دواب را از آن چاه آب مىدادند و بالاتر از آن زراعتگاه بود و جو كاشته بودند، به قدرى كه انگشت از زمين بالا آمده بود و بالاتر از محل زراعت، قبرستانى بود كه در يمين و يسار آن باغات بود.
درخت انار و انجير
و شفتالو در بعضى از باغات بود و بعض ديگر بىدرخت بودند و در آنها زراعت نموده بودند.
بدان كه تبوك راصاحب قاموس به تقديم با نوشته است «(1)» وصاحب مجمعالبحرين به تقديم تا نوشته. مسجد و خانههاى رعيتى و قلعه عسكريه دارد كه تخميناً ده ذرع طول آن است و در پشت قلعه، در سمت شمال، چشمه آب و سه بركه است كه از آب چشمه پر مىشوند و سكنه آنچا تقريباً دويست خانوار است، ولى امروز جز معدودى از طايفه نسوان ديده نشد و رجال آن ديده نشدند. چنين مىگفتند، امسال بعد از آمدن محمل شامى، خونى در ميان آنها واقع شده، مردان آنها نزد مشايخ اعراب رفتهاند كه عمل خون را بگذرانند، ولى جناب سعيدپاشا مىگفت: دروغ مىگويند، مردان آنها مخفى شدهاند و عجبتر آن كه، در اين آبادى غير از خرما و كاوه و جو آذوقه پيدا نمىشد.
دوشنبه دوم يك ساعت از دسته گذشته روانه شديم. حركت رو به شمال غربى بود.
اراضى اين راه از اول تا آخرصاف و مسطح و وسيع بود و در دو سه جا انحطاط و انخفاض اندكى در راه به هم مىرسيد و جبال اطراف بسيار دور بودند و منبرالنبى ديروز و امروز نمودار بود. ظهر عواف كردند. يك ساعت به غروب مانده وارد منزل شديم و اسم منزل را قاع مىناميدند. آب نداشت. تمام حجاج از منزل تبوك آب برداشته بودند.
امروز در اين راه افعى شاخدار مخطّطى ديده شد كه دو وجب قد آن بود. سرش را كوبيده آوردند، ملاحظه نموديم.
سهشنبه سيم طلوعصبح روانه شديم. اراضى اين راه نيز وسيع بود و بعضى جاها شورهزار بود كه سنگها شوره بسته بود. دو ساعت به منزل مانده، در سه چهار محل سنگلاخ شد، ولى چندان خت نبودند و فاصله سنگلاخها مسطح بود و نزديك به منزل، نخلهايى ديده شد كه بعضى بلند بودند و پارهاى كوتاه، ولى نخلهايى كه ساقه آنها كوتاه بود، بيشتر از نخلهاى بلند بودند. ظهر عواف كردند. غروب وارد منزل شديم. اسم منزل را
1) در قاموس از تبوك ياد نشده، در ذيل بتك به معناى قطع، از البتوك ياد كرده ه ربطى به منطقه تبوك ندارد.
ذاتالحج مىناميدند. قلعهاى در سمت شمال داشت و بركهاى در بيرون قلعه بود كه آب آن از ميان قلعه مىآيد و آب اين منزل جارى بود، ولى گوگرد داشت. آب خوراكى را از ذخيره آب منزل تبوك داشتند و درِ طرف شرقى قلعه، نخلستان بود كه اشجار آن بعضى بزرگ بودند و برخى كوچك.
چهارشنبه چهارم طلوع آفتاب روانه شديم. حركت رو به شمال بود و اراضى راه از اول تا آخر وسيع و مسطح بود و فراز و نشيب و سنگلاخ آن قليل. ظهر عواف كرده، يك ساعت به غروب مانده وارد منزل شديم. اسم منزل را مدوّر مىگفتند. قلعهاى در سمت يسار داشت و اين قلعه در نقطهاى واقع شده است كه كوهها از جهات اربعه احاطه كرده فضاىصحراى آن مدور شده است و جادهاى از جنوب به شمال دارد كه قافله حجاج عبور مىكنند وصد و پنجاه قدم به قلعه مانده، چشمه است كه بر دور آن ساختهاند كه آب از وسط آن بركه جوشيده بالا مىآيد و به بركهاى كه در پهلوى آنجا ساخته بودند ولى خراب و بىآب بودند.
پنجشنبه پنجم طلوعصبح روانه شديم. حركت رو به شمال بود و اراضى غالباً مسطح بود و فراز و نشيب كمتر داشت. در اول منزل، تنگه كوچكى پديدار شد. از آنجا كه گذشتيم همه جا وسيع بود و بعد از تنگه كوچك چند كوه در سمت يسار ديده شد. از آنها كه گذشتيم، ديگر كوهى ديده نشد. ظهر عواف كرده، چهار ساعت به غروب مانده در طرف مغرب و مشرق چند كوه و چند تپه نمودار شد، ولى كوهها چندان ارتفاع نداشتند.
بعد از آن ديگر كوهى نديديم، مگر نيم ساعت به منزل مانده، كوهها و تپههاى كوتاه ديديم كه در يمين و يسار جاده واقع بودند و از آنجا تا به منزل سنگلاخ بود، ولى سنگها چندان بزرگ نبودند. غروب به منزل رسيديم و اسم اين منزل را بعضى ظهرالعقبه مىگفتند و برخى بطنالغول مىناميدند. اين منزل هيچ آب نداشت. از منزل ديروز آب آورده بودند. محل اردو اتصال به تنگه كوهى داشت. امروز در عرض راه سنگ چقماق زياد بود و مردم بر حسب اتفاق جمع مىنمودند.
جمعه ششم طلوعصبح روانه شديم. حركت به جانب شمال غربى بود. در اول منزل،
تنگه پرسنگى بود. آخرش منتهى شد به گردنهاى كه بايست از پستى به بلندى بروند، اگر چه چندان سخت نبود، ولى اهل قافله، غالباً پياده شده بالا رفتند و مسافت نمودند. تقريباً نيم ساعت بود كه وقتى از گردنه بالا آمدند، در طرف يسار، به مسافت يك ربع آبى بود.
عكّامها مشكها را برده آب پر كرده آوردند كه براى اين منزل بردارند و از قرارى كه جمّالان مذكور داشتند تا اين گردنه خاك حجاز است و از گردنه به آن طرف داخل خاك شامات مىشوند. پس از آن كه از گردنه گذشتند تنگه ديگر بهم رسيد كه سنگلاخ بود و آخر آن نيز منتهى شد به گردنه مختصرى كه چندان ارتفاع نداشت. بعد از آنصحرا بود و آخر آن نيز منتهى شد به گردنه مختصرى كه چندان ارتفاع نداشت. بعد از آنصحرا وسيع شد و از هيچ طرف كوهى نمايان نبود، ولى در اكثر نقاط فراز و نشيب داشت و باقى مسطح بود و جنگ خارِ مغيلان هم زياد ديده شد. چهار ساعت و نيم به غروب مانده براى نماز ظهر عواف كرده و يك ساعت به غروب مانده وارد منزل شديم. اسم منزل را غدير مىگفتند و در نزديكى منزل، غديرى بود كه آب باران در آنجا جمع مىشود، ولى امروز آن غدير آب نداشت.
شنبه هفتم نه ساعت از شب گذشته روانه شديم. حركت به سمت شمال غربى بود. از اول منزل تا نيم ساعت به منزل مانده، اراضى راه مسطح و وسيع بود و از هيچ طرف كوهى ديده نمىشد، ولى در بعضى نقاط، فراز و نشيب داشت. در بينالطلوعين عواف كرده، بعد از اداى فريضهصبح روانه شدند. در طرف يمين راه قبر زنى بود، عيوش نام. سنگ زيادى بر روى قبر او انبوه كرده بودند. از قرارى كه مىگفتند، اين زن به جنون وصرع مبتلا بوده، در اين راه وفات يافته، مدفون شده است. چون احترام احيا و اموات مجانين در اينصفحات منظور مىدارند، لهذا هر وقت از اين راه بگذرند، غالباً فاتحه در دور اين قبر خوانده، پارچه لباسى از قبيل پيراهن و غيره بر سر قبر او مىگذارند. امروز هم زنى از اهل تسنن پارچه سفيدى پيچيده بر سر قبر او گذاشت و گذشت. نيم ساعت به منزل مانده، گردنه بهم رسيد كه چندان سخت و مرتبع نبود. از اين گردنه كه پايين آمديم، آبادى معان نمودار شد. پنج ساعت به غروب مانده وارد معان شديم.
بدان كه معان آبادى معتبرى است و در اين آبادى دو معان است، يك قديم و يكى جديد و
در ميان آنها به قدر يك ميدان فاصله است. از گردنه كه پايين مىآيند، معان قديم نمودار مىشود كه در سمت يسار واقع است و متصل به ديوار آن چشمه و قبرستان است كه در سر راه واقع است. از آنجا كه مىگذرند نشيب و فراز به هم مىرسد، به جلگه بالا كه مىروند، معان جديد نمودار است كه در سمت مشرق واقع شده است و باغات زياد دارد كه در سمت يمين احداث كردهاند. زراعتصيفى و شتوى هر دو در اين آبادى به عمل مىآيد و جو را زيادتر از گندم زراعت مىنمايند و ميوهجات تابستانى و زمستانى از هر مقوله در اين آبادى زياد به عمل مىآيد. اين اوقات ميوه انار در خانهها يافت مىشد، اهل قافله خريدند و اهالى اين دو آبادى با هم عداوت دارند و هر سال در ميان آنها نزاع مىشود و خون واقع مىشود. اين اوقات، خونى واقع شده بود. جناب سعيدپاشا ريشسفيدان طرفين را در خيمه خود جمع كرده اصلاح مىنمود. چند سال قبل از اين هم خود سعيدپاشا براى رفع نزاع آنها مأمور شده به معان آمده بود و اكنون نيز آدمى از جانب خود در اينجا گذارده است. در معان هميشه باد شديد مىوزيد و باد آنجا معروف است، ولى از حسن اتفاق امروز با نيامد و هوا معتدل بود. چهار روز بود در منازل سابق گوشت پيدا نمىشد. مردم به جاى گوشت، خرما در ميان طعام مىگذاشتند. امروز گوسفند و بره و مرغ در معان فراوان بود. اهل قافله از قحطى و سختى بيرون آمدند و براى منازل ديگر هم برداشتند. از معان تا شام هواى منازل بسيار سرد بود و اولِ سبزى و خرمى راه شام دو روز ديگر است كه از قيطرانيه به آن طرف باشد.
يكشنبه هشتم طلوعصبح حركت شد و حركت رو به شمال غربى بود، آفتاب كه طلوع كرد، تپههاى زياد از دو طرف به هم رسيد كه جاده در ميان آنها، در اراضى منخفضهاى واقع شده بود و اينصحرا را اعراب وادىالمسوخات مىناميدند. آخرِ تنگه منتهى شد به مكانى كه در دو طرف سنگهاى كروىالشكل افتاده بود، بعضى بزرگ بودند و بعضى كوچك و آنها كه كوچك بودند چنانصاف و مودر بودند كه شباهتى به سر انسان داشتند و اعتقاد اعراب اين بود كه آنها سر انسانند كه مسخ شدهاند و بدان جهت، آنصحرا را وادىالمسوخات مىناميدند؛ از آنجا كه گذشتيم، اراضى راه، گاهى مسطح بود و گاه فراز و نشيب داشت، ولى اراضى مسطحه آن غالباً مرتفعه و منخفضه بود و در سه محل
سنگهاى اراضى راه سياه بودند، در يك جا كوچك بودند و در دو جا بزرگ. سه ساعت به غروب مانده وارد قلعه عنيزه شديم. اين محل هميشه منزلگاه حجاج بوده است، ولى براى آن كه منزل فردا سبكتر گردد امروز در اينجا منزل ننموده گذشتند و براى نماز ظهر در اينجا عواف نمودند. قلعهاى در طرف مغرب داشت و نزديك قلعه چاهى بود، ديوار به دور چاه كشيده بودند و نزديك چاه در سمت شمال، بركه بزرگى ساخته بودند و از پهلوى بركه، سدى به طرف مغرب بسته بودند كه تقريباً دويست قدم طول آن بود و اين سد براى اين است كه آب باران داخل بركه شود. بالجمله از قلعه عنيزه گذشته غروب بهصحرايى رسيديم كه قلعهاى مخروبه داشت و آن وادى را منزل قرار دادند. امشب تصرف هوا شده!، حالم خوش نبود، درد سينه عارض شده مداوا كردم.
دوشنبه نهمصبح روانه شديم. حركت غالباً به جانب شمال غربى بود و اراضى راهصاف و وسيع بودند. از هيچ طرف كوهى نمودار نبود، ولى خالى از ارتفاع و انخفاض نبود. گاهى از اراضى مرتفعه به اراضى منخفضه مىرسيديم و گاه به عكس؛ و زمين مرتفع به زمين منخفضه به قدر ده زرع ارتفاع داشت و در وسط منزل در سمت يمين، راه به قدر دويست قدم طول وصد قدم عرض زمينصحرا عميق گشته دو ذرع عمق آن بود و چنان معلوم شد كه جريان سيل آنجا را به اين حالت انداخته است. دو ساعت به غروب مانده وارد منزل شديم و اسم اين منزل را حصاة مىناميدند. در نزديكى قلعه حصاة حركت رو به شمال شرقى شد. وقتى كه به محاذات قلعه آمديم، رو به شرقى گشت قلعه را رو به مشرق ساخته بودند و در جلو آن پلى بنا نهاده بودند كه سه چشمه داشت و ارتفاع هر چشمه تقريباً چهار ذرع بود. اهل قافله كه از پل گذشتند، حركت رو به شمال شد. محل اردو تا قلعه يك ميدان فاصله داشت و اين پل را محمدعلىپاشاى خديو مصر بنا كرده، روى آن را سنگفرش نموده است و خيلى به كار حجاج مىآمد. اگر اين پل نباشد در وقت بارندگى از آن نقطه با هيچ مركوبى نمىتوان گذشت، خاصه اين كه شتر باشد.
بالجمله كسالتى كه ديشب داشتم امروز رفع شد و در اردو نيز به واسطه آذوقه از بره و غيره كه جمعى از اعراب آورده بودند فراوانى بهم رسيد.
سهشنبه دهم سه ساعت بهصبحِ روز مزبور روانه شديم. حركت به جانب شمال
غربى بود. جناب سعيدپاشا، اگر چه اغلب روزها، چنانچه سابقاً اشاره شد، آمده مرا راه مىانداخت، ولى امشب مخصوصاً در وقت سوارى آمد و به جهت آن كه شب بود، در راه احتياط داشت. بلد همراه كرده سوار در اطراف گذاشت و با كمال مواظبت مرا راه انداخته رفت. قدرى كه رفتيم اراضى ارتفاع بهم رسانيد كه از نشيب بايد به فراز برود و به قدر مسافت يك ساعت، به همين حالت بود كه به بلندى مىرفتند و از جمالان آواز قُدّامقُدّام بلند مىشد، براى آن كه كجاوهنشينان خود را به سمت جلو كجاوه بياورند. بعد از آن اراضى مسطح شد، ولى در بعضى نقاط نيز خالى از فراز و نشيب نبود. روز كه شد، در چند جا، در سمت يسار، آبصاف شيرين گوارا در گودالها ديده شد كه آب باران بود و اهل قافله بر مىداشتند. پس از آن در چند نقطه نيز به فاصله زيادىصحراى سبز و خرم ديده شد كه سبزه و علف داشتند و خيلى باصفا و طراوت بودند و براى نماز ظهر در كنار سبزهزار عواف كردند. اين نقطه اولصفاى راه شام است. هر قدر تا كنون از خشكىصحرا و كمى آب بر مردم بد گذشت، بعدها از طراوت وصفاىصحرا خوش خواهد گذشت. بالجمله نيم ساعت به غروب مانده وارد منزل شديم و اسم اين منزل را قيطرانيه مىگفتند. قلعه آن در طرف شمال شرقى واقع است و در ميان قلعه چاهى و در بيرون قلعه بركهاى است كه از آب آن چاه پر مىشود. در نزديكى اردو نيز آبصافى بود كه از آب باران جمع شده است و از اين منزل تا شهر كَرَك شش فرسنگ است. شيخ على كركى «(1)» كه معاصر با شيخ بهايى بوده است از اين شهر برخاسته و اين شهر حالا هم آباد است و اكثر اهل آنجا شيعه باشند.
چهارشنبه يازدهم سه ساعت بهصبح مانده روانه شديم و حركت به سمت شمال غربى بود. اراضى اين راه مسطح بودند و وسيع و گاهى ارتفاع و انخفاض به هم رسانيده، در طرف يمين و يسار راه، بعضى تپهها نمودار مىشد، ولى تمامصحرا سبز و خرم بود. دو روز پيشتر باران آمده، بر اين سبزهها باريده، طراوت و خرمى ديگر داشت. آفتاب كه طالع شد شبنم از زمين برخاسته و مه در هوا بهم رسيد. چهار ساعت و نيم به غروب مانده در
1) مشهور به محقق ثانى، شيخالاسلام ايران در دوره شاه طهماسب، وى بسال 940 هجرى درگذشته و معاصر با شيخبهايى متوفاق 1030 هجرى نبوده است.
نزديكى كاروانسرايى كه معروف به زينب است عواف شد. اين كاروانسرا در سمت يسار راه واقع است، مانند قلعه كوچكى است، ديوارهاى كوتاه دارد كه تقريباً دو ذرع ارتفاع آن است، ولى مخروبه است و از اين كاروانسرا تا منزل سه فرسنگ است و در نزديكى عوافگاه، لاشههاى اشتران فراوان ديده شد كه در چهار سال قبل از اين، از شدت سرما و عدم آذوقه در اينصحرا با پنج نفر آدم خشك شده و مردهاند و استخوانهاى آنها باقى مانده است و آن شترها از قادر آقاى مكارى بوده است و عدد آنها را سيصد نفر مىگفتند. امروز هم هوا سرد بود و پنج نفر از اشتران قادرآقا و حاجى محمد از خستگى و طول راه وامانده مردهاند. نيم ساعت به منزل مانده از تخت بيرون آمد، سوار ماديان جناب سعيدپاشا شدم و بعد از سوار شدن، قدرى كه گذشت، تخت بر زمين خورده افتاده. اين فقره از تفضيلات خداوند دانستم كه ميل سوارى را بر دل من انداخت و ازصدمه افتادن تخت محفوظ ماندم. بالجمله يك ساعت و نيم به غروب مانده وارد منزل شديم. اسم اين منزل را بَلقا مىناميدند. قلعه در طرف يسار داشت. درِ آن به سمت مشرق باز مىشد و يك سمت ديوار آن از طرف يسار دربِ قلعه خراب شده. عسكرى در آن قلعه نبود و چند چادر سياه در پشت قلعه در طرف مغرب زده بودند كه متعلق به اعراب بود و بره و مرغ مىفروختند. در اين منزل اندكى بوى آبادى مىآمد و امروز ازنابلس براى سعيدپاشا پرتقال آورده بودند. چند عدد براى من فرستاده بود. بسيار بزرگ و خوشطعم بود و غالباً به شكلصنوبرى بودند. نابلس جاى آبادى است. اهالى آنجا تمام شيعه هستند و خارجه را به خود راه نمىدهند وصابون نابلس در شامات معروف به پاى است.
پنجشنبه دوازدهم بعد از طلوع روانه شديم. حركت به جانب شمال غربى بود و اراضى اين راه تا نيم ساعت به منزل مانده تماماً مسطح وصاف است وصحرا از هر طرف وسيع بود كه هد قدر اشعّه بَصَر ممتد مىشد به جزصحرا و سبزى و خرمى چيز ديگر به نظر نمىآمد. هوا هم غالباً ابر داشت و گاهى ترشح مىنمود.صفا و طراوت ديگر داشت و از قرار كه مىگفتند اعراب عنيزه بيست روز ديگر به اين منازل آمده مدتى اقامت كرده علفصحرا را چرانيده مىروند. يك ساعت به منزل مانده، چاهى در راه ديديم. دو سنگ بزرگ كه يكى مدوّر و ديگرى مربع بود و وسط آن مانند حوضچه حفره داشت، در دو
طرف چاه گذاشته بودند كه اعراب از چاه آب كشيده به ميان آنها مىريزند و به اشرتان خود مىخورانند. نيم ساعت به منزل مانده اراضى راه دره ماهور و فراز و نشيب بهم رسانيد، به ماديان سوار شدم. سه ربع به غروب مانده وارد منزل شديم. اسم اين منزل را بلاط مىگفتند. قلعه مخروبهاى در بالاى تپه داشت و در كوههاى اين منزل درخت سقّز روييده بود. امشب بارندگى شده چادرها تر شدند؛ قرار داديم فردا ديرتر حركت نماييم كه چادرها خشك شوند.
جمعه سيزدهم چهار ساعت و ربع از روز گذشته كه هواصاف شد، روانه شديم و به واسطه پيچ و خم راه، حركت گاهى به شمال شرقى و گاهى به شمال غربى بوده و اراضى اين راه مسطح و وسيع نبود. تپه ماهور داشت و از يمين و يسار كوهها بر آن احاطه كرده بود و در تمام كوهها اشجار شقّز بود و تا چهار ساعت و ربعى به منزل مانده رودخانه بىآبى در راه بود؛ پس از آن به رودخانه رسديم كه آب آن از طرف شمال به جنوب مىآمد و تا اين منزل آب جارى ديده نشده بود. اهل قافله از مشاهده آب جارى وجدها كردند. در اول رودخانه، درختان خر زهره زياد روييده بود و از اين رودخانه تا منزل به قدر يك ساعت مسافت است و تا منزل در طرف يمين رودخانه نىها روييده است چون در اردوى شامى شيخ سعيد و شيخ ناصر حورانى بودند كه از مكه معظمه بر مىگشتند، محمدبيك حاكم نابلس كه داماد شيخسعيد بود، تا كنار رودخانه به استقبال آمده بود و همچنين اعراب حورانى نيز به استقبال شيخ ناصر آمده بودند، اسبان و ماديانهاى خوب سوار شده بودند، در كنار رودخانه پياده شده، قهوه و غليانىصرف كرده، روانه شديم. از رودخانه كه گذشتيم، كوههاى طرف يمين تمام شد، كوههاى طرف يسار باقى بود.
نزديك منزل، كوههاى يسار نيز تمام گشت و در سمت يمين، تپه ممتدى كه از جنوب به شمال امتداد داشت، نمودار شد. سه ساعت به غروب مانده وارد منزل شديم. اسم اين منزل را عين ضربه مىگفتند. قلعهاى در بالاى همان تپه ساخته بودند كه اطراف آن را ديوار كشيده در فضاى قلعه برخى بنا نهاده بودند كه از ديوار قلعه بلندتر بود و بانى اين قلعه را مىگفتند شعيب برادر عنتر بوده است. اردو را در دامنه آن تپه انداخته بودند وصحرا پر از زراعت بود كه در ورود به منزل اهل قافله لابدّاً از ميان زراعت مىگذشتند و اين منزل به واسطه
كثرت مياه و وفور سبزى و گياه، بسيار باصفا و طراوت بود. شيخ ناصر نود سال داشت و چهار پنج پسر و دختر داشت. دو پسرش به استقبال آمده بودند. از عجايب آن كه امشب بعد از ملاقات پسرانش فوراً مرحوم شد «وَما تَدرى نَفسٌ بِاىّ ارضٍ تَمُوتُ». «(1)» شنبه چهاردهم يك ساعت از دسته گذشته، روانه شديم. حركت به جانب شمال بود. اولِ منزل قدرى فراز و نشيب داشت، بعد از آن اراضى راهصاف و مسطح شده،صحراها و كوهها سبز و خرم بودند و در طرف يسار تپهها نمودار بودند كهصاف و بىاشجار بودند.
نيم ساعت كه رفتيم، ده عدد ستون سنگى با سرستون و تهستون در طرف يسار راه افتاده بود. از قرارى كه مىگفتند، در قديم اين اراضى آبادى داشته است و اين ستونها از آثار آبادى قديم است. يك ميدان كه رفتيم پنج ستون ديگر در طرف يمين افتاده بود و پس از مسافتى رودخانه خشكى نمودرا شد كه از مشرق به مغرب امتداد داشت. از آنجا كه گذشتيم، حركت به جانب شمال غربى شد و بعد از آن در طرف يمين، يك ستون بر زمين نصب كرده بودند كه دو ذرع ارتفاع داشت و دو سه ستون در طرف يمين، يك ستون بر زمين نصب كرده بودند كه دو ذرع ارتفاع داشت و دو سه ستون شكسته هم به زمين افتاده بود. قدرى كه گذشت دو ستون ديگر در طرف يسار ديديم كه يكى بر زمين نصب شده بود و ديگرى افتاده. پنج ساعت به غروب مانده عواف كردند و در عوافگاه، در طرف يسار، سه ستون منصوب و دو ستون افتاده ديديم. يك ساعت به منزل مانده،صحرا از هر طرف وسيع شده فراز و نشيب تمام گشت و تپه و كوه ابداً نبود. يك ساعت به غروب مانده وارد منزل شديم. اسم اين منزل مَفرَقْ بود. قلعهاى در سمت يمين داشت و اين منزل آب نداشت. از منزل ديروز آورده بودند.
يكشنبه پانزدهم نيم ساعت بهصبح مانده روانه شديم. حركت رو به شمال غربى بود.
اراضى راه امروز نيز سبز و خرم و وسيع و مسطح بود. كوهى از هيچ طرف ديده نمىشد.
پنج ساعت از دسته گذشته به قريه رَمْطاء رسيديم كه در خط شمالى، در بالاى تپه ممتدى واقع بود و خانههاى رعيتى داشت و در برابر آن، رودخانه خشكى واقع بود و يمين و يسار راه، زراعت بود كه تعلق به همين دهكده داشت و اين دهكده از قراى معتبر حوران
1) لقمان، 34
است. زنان رَمطاء طبقهاى نان بر سر راه آورده بودند، به عابرين مىفروختند و اكثر آنها چانه و لب و پيشانى خود را خال كوبيده بودند و از قرار معلوم اين فقره، مخصوص زنان حورانى است. از قريه مزبوره كه گذشتيم، حركت به جانب شمال شرقى شد و قريه ديگر پيدا گشت، اسم آن را طَرطَر مىناميدند و در سمت يسار واقع بود. اين دهكده نيز رعيت و زراعت فراوان داشت و زنهاى آنجا به همان منوال بر سر راه آمده نان مىفروختند. از آنجا كه گذشتيم حركت به جانب شمال غربى شد. يك اسعت به منزل مانده، پلى در طرف يسار نمودار گشت. سه چشمه داشت، ولى اهل قافله از پل نمىگذشتند، بلكه از جاده حركت مىنمودند. قدرى كه رفتيم، گردنه مختصرى به هم رسيد؛ از آنجا كه بالا آمديم اراضى مسطح شد. سه ساعت به غروب مانده وارد منزل شديم. اسم اين منزل را مُضَيْرِبْ مىگفتند و در ورود به منزل اعلب عسكر شامى همراه من بودند و مصطفى پاشاى مريوا با يك نفر مِمباشى و يك نفر ملازمسوار با نظام و هارون افندى مترجم قونسولخانه با ده نفر سوارنظام و ده نفر سوار جَندرمه از جانب مشيرپاشا، از شهر شام، استقبال آمده بودند. به هيأت اجتماع وارد مُضَيرِب شديم. مضيرب در خط شمال واقع بود. دهكده در شمال غربى بود و قلعه در شمال شرقى و در وسط آنها سه طاحونه به سمت دهكده و يك دكان به سمت قلعه ساخته بودند و رودخانه عريضى نيز در آنجا بود كه در نزديكى دهكده پلى بر روى آن ساخته بودند، دو چشمه داشت. آب رودخانه از شيخ سعدى مىامد كه تا مُضَيرب شش ساعت مسافت است و شيخ سعدى جايى است كه متصرف حوران در آنجا اقامت دارد؛ قصبه معتبرى است و شيخ سعد نام پيرى بوده است. گويند، سنگى در آنجا هست كه حضرت ايوب عليه السلام بر آن تكيه كرده است. علامت تكيه ايشان در آن سنگ نقش بسته است و چشمه هم هست كه از آنجا آب جارى شده به اعجاز حضرت ايوب عليه السلام.
دوشنبه شانزدهم سه ساعت بهصبح مانده روانه شديم. حركت به جانب شمال غربى بود.
اراضى اين راه مسطح بود، ولى اغلب نقاط آن سنگلاخ بود و در هر جا آبادى داشت، اطراف آن زراعت و سبز و خرم بود. از آبادى كه خارج شديم سبزى كمتر مىشد. از آبادىهايى كه در راه ملاحظه كرديم، يكى كبيته بود كه در سمت يسار در بالاى تپه واقع بود و بركهاى داشت كه آب جارى بر آن وارد مىشد و هميشه منزلگاه حجاج شامى همين
سهشنبه هفدهم پنج ساعت از شب رفته روانه شهر دمشق شديم و حركت رو به شمال بود. اراضى اين منزل از قديم خيابانى داشته است كه روى آن را سنگفرش نموده بودهاند، ولى آثار خيابان را در بيشتر از سه جا نديديم، باقى خراب و مفقودالاثر بود و تا اواسط راه كه تپه مخروطى در سمت يمين نمودار گشت، اراضى سنگلاخ بود و در نزديكى تپه مزبور چند قبّه دكاكين در يمين و يسار بود و به آن مناسبت اسم آن را قباب مىناميدند و اسباب قهوه و غليان و جاى در آنها گذاشته و به عابرين مىفروختند. از آن نقطه كه گذشتيم، اراضى مسطح و هموار گشت. پنج ساعت به ورود شهر مانده آبادى پيدا شد كه آنجا را دنّون مىناميدند. اشجار و نهر آب داشت. چند اطاق و چند خيمه نيز در يسار راه براى عابرين برپا كرده بودند و مجّاناً طعامى به ابناءالسبيل مىدادند. عسكرها از قِشله بيرون آمده، در كنار راهصف كشيدند و تعظيمات نظامى به عمل آوردند. از آنها گذشته، اول طلوعصبح چهارشنبه وارد كسوه شديم. از آنجا تا به شهر يك فرسخ است.
آبادى خوب و مرغوبى است. رودخانه و باغات و اشجار فراوان دارد و قهوهخانه و دكاكين در دو طرف جاده بنا نهادهاند. حسنپاشا مير لواى اركان حربيه و اسماعيلبيك قرّل آقاسى و شكيبپاشا و محمودبيك يوزباشى و عزت افندى ملازم با البسه رسميه تا آنجا به
استقبال آمدند. به همه آنها اظهار مهربانى نموده، براى اداى فريضه در آنجا پياده شديم.
جناب سعيدپاشا وصرّه امين نيز رسيدند، با آنها بهصحبت مشغول شديم. توقف ما در كِسوه به قدر دو ساعت طول كشيد. بعد از آن به تخت نشسته روانه شديم. از كِسوه كه حركت نموديم اراضى فراز و نشيب داشت، ولى بسيار باصفا و وسيع بود و وسعت طرف يمين بيشتر از طرف يسار بود، تا به جايى رسيديم كه سراشيب بود. شهر و باغات اطراف آن نمودار شد. تمام باغات و شهر در خط شمالى در دامنه كوه واقع بودند.صحراى باصفايى بود و اغلب باغات، اشجار زيتون و سيب و گلابى و به بودند و در وسطصحرا محوطه نمودار بود كه مىگفتند، قصر يكى از اعيان شهر است. حاجى محمدصادق قونسول دولت ايران با جرجيس افندى مترجم اول، سه كالسكه براى ما آورده بودند. از تخت پياده شده خودمان و اميرزادگان در كالسكه نشستيم. درويس افندى و سليم افندى كه متوليان رينبيه هستند به استقبال آمدند و هر دوى آنها شيعه و از ساعات موسويه بودند. از آن پس مصطفىپاشا آمده كالسكه والىپاشا را براى ما آورده بود. در ثانى به آن كالسكه نشستيم. نزديك باغات كه رسيديم مستقبلين نمودار شدند. آنچه افواج نظام و توپ و توپچى و موزيكانچى در شام بود تماماً با كسبه و اصناف شهرى به استقبال آمده بودند و در دو طرف راهصف كشيده ايستاده بودند. توپخانه و موزيكانچيان تعظيمات نظامى به عمل آورده به همه آنها يكانيكان مهربانى كرده گذشتيم و نوزده شليك توپ نمودند و در نزديك دروازه، در پهلوى قدمگاه حضرت رسولصلى الله عليه و آله كه گنبد و بارگاه دارد، خيمهها برپا كرده، حسين فرزىپاشا مشير اردوى پنجم و ابراهيم ادهم پاشاى متصرف و حول پاشاى ميرميران و ستاربيك ميرآلاى و شوكتپاشاى فريق عسكر و عبدالكريمپاشاى فريق و عمربيك آلاىبيك ضبطيه، همگى با البسه رسميه به اتفاق كاظمبيك قاضى نايب شام و مترجمهاى قونسولهاى دولتهاى فرانسه و انگليس و نمسه و ايطاليا و اسپانيا و يونان و هولاند با غواصان به استقبال آمده بودند، از كالسكه كه خواستيم پياده شويم، تماماً از چادر بيرون آمده، مشيرپاشا نزديك آمده، مرا پياده كرده، رفتيم در چادر نشستيم و به همه مهربانى نموده، بعد ازصرف چاى و قهوه و غليان از خيمه بيرون آمده با مشيرپاشا در يك كالسكه سوار شده روانه شهر شديم. براى اميرزادگان و خواص نيز درشكهها حاضر
كرده روانه شدند. در نزديك دروازهها، در سمت يمين، قبرستانى و در سمت يسار قشلهاى ديده شد. پس از آن داخل دروازه شديم كه به وضع دو طاق هلالى ساخته بودند ولى دَربى از چوب يا آهن بر آن ننهاده بودند. از آنجا وارد خيابان طولى شديم كه تقريباً ربع فرسنگ طول داشت و در اطراف آن دكاكين و عماراتى به طرز ايران بود كه از بيوتات اندرون خانهها پنجرهها و دربچهها به بازار و برزن نگذاشته بودند و تمام اين خيابان، از دو طرف، از سطح كوچه تا بام مملوّ از مرد و زن بود كه به استقبال و تماشا آمده بودند، حتى دكاكين را يك روز پيشتر براى جلوس و قيام خود كرايه كرده بودند كه ساعتى در آنجا بسر برند و اين خيابان چنان مملوّ از جمعيت بود كه غير از راه عبور كالسكه، ديگر جايى و راهى براى كس باقى نمانده بود. بعد از طى امتداد خيابان، وارد بازارى شديم كه به طرز بازارهاى ايران سقف داشت و در آن بازار نيز به همان منوال مرد و زن در اطراف ايستاده ازدحام كرده بودند. از آن پس وارد بازار جديدى شديم كه به حكم مدحتپاشا در زمان ايالت شام بنا كردهاند. بازار وسيع و مرتفعى است و سقف آن را مانند شيروانى از چوب ساختهاند و از دو طرف به بناى دكاكين آن خوب پرداختهاند و در هر جا كه به قراولخانهها مىرسيديم، عساكر در جلو سربازخانه و قراولخانهصف كشيده، تعظيمات نظامى به عمل مىآوردند. ما هم تعارف نظامى به جا آورده مىگذشتيم. بعد از آن كه امتداد بازار را طى كرديم، از طرف يمين بازار، به كوچهاى وارد شديم كه منتهى به خانه عاليجاه حسن قوتلو مىشد و خانه او را كه بهترين عمارت شهر است براى ما از جانب ايالت شام معين كرده بودند. چهار ساعت به غروب مانده وارد آن منزل شديم. در اطراف درب كوچه، به وضع بديع خوشى كه معمول آنصفحات است شاخههاى درخت نارنج را با برگش به طول هلالى بر ديوارها نصب نموده، چراغها بر آن شاخهها تعبيه كرده بودند و شبها روشن مىنمودند و آن كوچه تا پنجاه قدم چراغان مىگشت. وقتى كه وارد عمارت حسن قوتلو شديم،صاحب منصبهايى هم كه به استقبال آمده بودند همراه بودند، در اطاق مزينى نشسته قهوه و غليانىصرف شد. بعد از آن كه به اطاق ديگر كه سالون مىگويند رفته، در سر ميزْ غذاصرف كرديم. اجزاى مجلس رفتند. وقت عصر به حمامى كه از جانب حكومت در بازار خلوت كرده بودند رفتم. حمامهاى شام نهايت امتياز را دارند و از حد وصف و
تعريف بيرون است. يك ساعت از شب رفته از حمام بيرون آمدم. احمد افندى كاتب اسرار و مهردار ايالت با تحسينبيك محاسب مركز لوا و حلمىبيك مدير مركز تحريرات و حسن فهمى افندى مميز املاك و مراد افندى برادر حسن قوتلو به ديدن آمدند. به آنها مهربانى كرده رفتند. در اين چند روز كه در شام بوديم ليلًا و نهاراً در خانه حسن قوتلو مهمان دولت بوديم و در نهايت خوبى خدّام خاص ايالت پذيرايى مىنمودند و دو روز پيش از ورود ما، تمام اسباب پذيرايى را در خانه مشار اليه فراهم آورده، بر زينت بيوتات افزوده بودند. منزل خودمان و هر يك از اميرزادگان و جناب حاجى ملاباقر واعظ و غيره اطاقهاى على حده بودند و شبها تمام چهلچراغها و لالهها و فنرهاى حياط افروخته شده مانند روز روشن بود. خانه حسن قوتلو داراى دو خلوت كوچك و بزرگ و يك حيات مستطيل بود. حياط مزبور از چهار سمت بيوتات فوقانى و تحتانى داشت و بر بالاى ديوار آن محجر آهنين از چهار سمت گذاشته بودند و حوض مُدوّرى در ميان حياط بود و سطح حياط را تماماً از احجار شفّاف ممتاز مفروش و منبّت كرده بودند كه نهايت امتياز را داشت و اينصنعت در ولايت شام در همه جا معمول و متداول است كه سطوح عمارت و حمامات را به نقوش مختلفه با احجار ممتاز منبّت و مفروش مىكنند و در اطراف حياط در نزديكى پنجرهها اشجار سرو و گل كاشته اطراف آن را به شكل هلالى، سنگها بر زمين نصب كردهاند. باغچه مختصرى شده است، از آب دستى مشروب مىشوند. بالجمله عمارت مشاراليه نهايت آراستگى و زيبايى را داشت و كمتر عمارتى بدين قشنگى و مطبوعى ساخته شده است. يك خلوت آن معبر بود كه از درب كوچه داخل آنجا شده و از آنجا وارد حياط مستطيل مىشوند و خلوت ديگر آن خلوت خاص بود كه اطاق سالون در ميان آن بنا نهاده، حوضخانه نيز در آن خلوت ساختهاند كه آن را قاع مىناميدند و در واقع اطاق مسقّف مذهّب مزيّنى است كه حوض هم در وسط آن واقع است و آب بر آن جارى است و چون هوا سر بود، روى حوض را تخته گذاشته پوشانيده بودند و ماهوت قرمز بر آن گستردهاند،صورت ميز به هم رسانيده بود و در آن اطاقصنوف و اقسام ظروف از چينىهاى قديم در اطراف آن در طاقچهها گذاشته بودند و نهايت امتياز را داشت. بعد ازصرف شام به آن اطاق رفته نشستيم و قهوه و غليانصرف كرديم. شكلى بر ديوار نصب
كرده بودند، آوردند تماشا كرديم، زنى بهصنعت خياطت، تمام اعضا و اجزاى آن شكل را برجسته ساخته است كه مانند اشكال مجسمه به نظر مىآمد و در حقيقت كمال تصنع را در دوختن و ساختن آن به كار برده است و از قرارى كه حسن قوتلو تقرير مىنمود،صورت سلطان عثمانى است. بالجمله اشخاصى كه از جانب والى شام، ليلًا و نهاراً، مواظب خدمت ما بودند، عاليجاهان اسماعيلبيك قرّل آقاسى و شكيببيك يوزباشى و محمدبيك يوزباشى و عزت افندى ملازم ثانى و توفيق افندى ملازم ثالث و امين افندى كه اجزاى اداره نظارت است و يحيى افندى چاوش و كامل افندى و سليم افندى دهباشى و بكر افندى و بيست نفر عسكر و محمدآقاى ملازم و ده نفر جَندرمه بودند. در هنگام ورود ما، جناب حمدىپاشا، والى شام، در بيروت بودند. همين كه از بيروت مراجعت نموده وارد شد، به ديدن ما آمدند. با ايشانصحبت داشتيم، بسيار مرد معقولى بود.
بدان كه شهر شام از اقدم مدن عالم است. اگر چه لفظ شام اسم است از براى تمام مملكت شام، ولى چون شهر دمشق كه مقر ايالت و وُلات است افضل و اوسع و اجمل تمام شهرهاى اين مملكت است، اكنون شام گويند و از آن شهر دمشق اراده كنند و تسميه اين مملكت به اسم شام در سنه 634 مسيحى شد كه مسلمانان بر كفار عرب مستولى شدند و از اين جهت اين مملكت را شام گفتند كه در شمال كعبه واقع است، چنانكه يمن را از اين جهت يمن گويند كه در يمين كعبه واقع است و در اوايل زمان تمام مملكت را بر پنج ناحيت قسمت كرده شامات مىگفتند و اكنون نيز بدان سبب اين لفظ در السنه و افواه مستعمل است. شام اول فلسطين بوده كه رمله و قدس شريف و عسقلان و سمبطيه و نابلس و غزه از شهرهاى اين ناحيت است. شام دوم حوران بوده كه شهر آن طبريه و در وقت آمدن از مدينه منوره از اراضى دهات اين ناحيت مىگذرند. شام سيم غرطه بوده است كه اكنون شهر آن معموره دمشق است و غرطه در دو فرسنگى شهر دمشق است و چنانكه اهل سير و تواريخ نوشتهاند از جنات اربعه روى زمين است و آن سه جنت ديگر
سُغد سمرقند و شعيب بوّان و نهرالابُّله باشد؛ بلكه غرطه را افضل جنات اربعه شمردهاند زيرا كه طول آن سى ميل و عرض آن پانزده ميل مىباشد و تمام اين مسافت مشتمل بر انهار و اشجار است كه مشبك به يكديگرند، كَانَّها بُستانٌ واحدٌ، و هيچ يك از آن جنات را اين عرض و طول و وسعت وصفا نباشد. شام چهارم حِمص بوده است. شام پنجم قِيسرين كه شهر آن حلب است و از زمانى كه دولت عثمانى بر مملكت شام مستولى شده است، تقسيمات آن به نحو ديگر گشته است. سلاطين قديمه عثمانى به دو قسمت نموده بودند. اول سورى و دوم فلسطين و سلاطين عثمانى بر چهار ايالت تقسيم نمودند، اول ايالت حلب، دوم ايالت دمشق، سيم ايالتصَيدا، چهارم ايارت قدس شريف. و متأخرين سلاطين عثمانى تمام آن ممكلت را سورى گفتند، ولى در سلطنت سلطان عبدالعزيز به دو قسمت شده، ولايت حلب، ولايت سوريه كه مركزش دمشق است و در اين زمان جزئى از ولايت سوريه را كه قدس شريف باشد، به جهت وسعت و اعتبارش منفصل نموده مستقلًا متعلق به بابعالى داشتهاند و در لفظ شام سه لغت است، شام و شأْم و شِآُم.
بدان كه شمال شام، آسياسىصغرى است و جنوب آن جزئى از بلاد عرب است كه آن را تيه بنىاسرائيل گويند و شرق آن عراق و باديه است و غرب آن بحر روم است.
بدان كه شهر شام را چهار لقب باشد و ادبا و فصحا در نظم و نثر خود بدان لقب استعمال نمايند. لقب اول آن دمشق است و در وجه تسميه آن چنين بيان كردهاند كه دمشق بن كنعان يا دمشق بن نمرود بانى اين بلد بوده است. لقب دوم آن جيرون است و در وجه تسميه آن چنين گفتهاند كه جيرون بن سعد بن عاد بن عوص بن دمشق بناى اين شهر نموده است. لقب سوم و چهارم جلق و فيجاء است و وجه تسميه آن را بيان ننمودهاند.
بدان كه شهر شام مشتمل بر دو قسمت است، يكى داخل سور و ديگرى خارج سور.
آنچه داخل سور است بناى قديم آن باشد ولى به مرور خراب و ويران شده، بعضى مخازن
مهمات عسكريه آن باقى مانده است. تجديد عمارت نمودهاند و خارج سور آن جديد است و در اسلام بنا نهادهاند و هر يك را دروازهاى باشد. داخل سور را هشت دروازه است، كما قيل:
دمشق فى اوصافها جنّة خُلدٍ راضية أما تَرى أبوابها قَد جُعلْت ثَمانية
و در سمت شمال چهار دروازه مىباشد و هر يك را نامى نهادهاند. اول را بابالتوما گويند. دوم را بابالسلام. سيم را بابالعماره. چهارم را بابالبوابجيه. و بابالعماره را بابالفراديس و بابالبوابجيه را بابالفرج گفتهاند و بابالفرج را در عهد سيفالدين ابوبكر بن ايوب تجديد نمودهاند. شيخ عبدالغنى نابلسى در وسصف شام و بابالفرج گويند:
قُل ما تَشاءُ من جُلّق وَانْسِب لها ولا حرج فالخير واليُمن بها وبابها بابالفرج
و در سمت جنوب يك دروازه است، آن را بابالثاغور گويند و بابالصغير نيز گفتهاند.
و در سمت مشرق يك دروازه است كه آن را مسلمانان بابالكيسان گويند و نصارى باب بولس و چون سلطان سليم در وقت آمدن به شام از اين دروازه داخل شده است از آن وقت تاكنون به جهت احترام او اين دروازه را مسدود داشتهاند و در سمت مغرب دو دروازه است، اول را بابالثرايا گويند و دوم را بابالجابيه و معروف اين است اهلبيت حضرت سيدالشهدا-صلوات الله عليه و على اهل بيته- را از اين دروازه وارد كردهاند و خارج سور را سه دروازه است و آنها را نامى ننهادهاند. دو باب آن بزرگ است و يك باب آن كوچك. بالجمله شام كثيرالمياه است و از هفت نهر مشروب مىشود كه آنها را بَردى و يزيدى و ديرانى و ثوراء و نهر قنوات و بانْياس و عَقْربا گويند. اصل همه آنها بَرْدى است، منشعب شده، هفت نهر گشته است و به واسطه كثرت مياه در تمام عمارات، در تمام موارد آب جارى است و مخصوصاً در اغلب خانهها حوضخانهها مىسازند كه آنها را قاعات گويند كما قيل: وفى بعضالدّور قاعات رفية مدهونة باجمل الادهان فى وسطها بِركٌ يَجْرى اليها الْتماء باتّصال حتى در كوچهها و بازارها نيز در جنب ديوارها، حوضچهها ساختهاند، آب جارى در آنها موجود است و هواى اين بلد در همه فصل خوب است مگر در خريف كه تب زياد است و به واسطه كثرت مياه امراض عصبانى بهم مىرسد و خاك اين بلد سهل و خمراء و كثيرهالخصب است كه غالباً سبز و خرم باشد و اين شهر مشتمل است بر جوامع و مدارس
و كنايس و خانات متعدده وصنايع اين بلد نساجى وصباغى و بنايى و خياطت و حدادى است و شمشير را مخصوصاً در نهايت امتياز مىسازند و سيوف دمشقيه معروف آفاق است.
به واسطهصفايى كه در آب و خاك شام است، نزهتگاه آن متعدد باشد و هر يك را اسمى جداگانه نهادهاند و اسامى آنصوفانيه و طَربله و مَرجه و رَبوه است و افضل همه آنها ربوه است «وَاوَيناهُما الى رَبوةٍ ذاتَ قَرارٍ وَمُعين» «(1)»
به اعتقاد بعضى اشاره به اين ربوه كه در خارج شهر شام است و آنچه در ايام توقف شام از متنزهات اين بلد مشاهده كرديم مَرجه و ربوه بود. از عمارت والى شام، از كنار نهر بَردى و پل كه مىگذرند مَرجه است و آن نهر را تا چهارصد قدم از دو طرف سنگچين كرده، در ابتدا و وسط و انتهاى آن قنطرى بستهاند. قنطر اول و آخر از سنگ است و سه چشمه دارد و قنطر وسط آهنين است و چشمه ندارد و در نهايت استحكام ساختهاند و از دو طرف، ديوار بر آن قرار دادهاند و عرض نهر تقريباً ده ذرع است و اين پل را بر روى آن بستهاند و دو طرف نهر عمارات و بساتين است. از آن جمله باغى است كه مدحتپاشا در طرف يسار نهر احداث نموده است و آن را باغ ملتى گويند. عمارتى در وسط آن است كه تحتانى آن بيوتات است و از چهار سمت گشاده است و فوقانى آن مهتابى است كه از چهار طرف باز است. بعد از مَرجه داخل ربوه مىشوند. دو طرف آن سبز و خرم است و رودخانه از وسط مىگذرد و قوهخانهها و عمارات در دو سمت آن بنا نهادهاند. كسيب حمراء نيز كه كوه معينى است در يك طرف ربوه است. بالجمله نزهتگاه ربوه بسيار باصفا و باروح است و از شدت طراوت و خضارت «(2)» خيلى نشاطانگيز و فرحآميز است. نعم ما قيل:
انهض إلىالرّبوة مُستَمْتِعاً تَجِد مِنَاللّذات ما يَكفى
فالْطّيرُ قَد غَنّى على عوده فىِالرّوضِ بينالحيك والذَفّ
مولوى در مثنوى گفته:
چونكه غم آمد كنارش كش بغش از سر ربوه نظر كن بر دمشق
و از ربوه كه به آن طرف گذرند، ساحت دمار است كه عمارات چند در آن حدود ساختهاند و بسيار خوش منظر و خوش آب و هواست.
از جوامع معتبره اين بلد جامع امويه است. گويند در عهد سليمان بن داود بنا شده.
كنيسهاى در جنب آن بوده است. ولى بن عبدالملك بن مروان در سنه 89 هجرى هدم كنيسه نموده داخل جامع كرده است و از نو بنا نهاده است. در طول آن بيست ستون واقع است و در عرض آن دو ستون و به همه جهت اسطوانههاى اين جامع چهل عدد است و اعتقاد اكثر اهل شام كه بر مشرب محىالدين اعرابى (كذا) هستند، اين است كه ستون شرقى جامع امويه كه در آخر قطار اول است، مكان نزول حضرت عيسى عليه السلام است كه در آخرالزمان در دمشق بر آن اسطوانه بيضا نازل خواهد گشت. بالجمله اين مسجد به امر وليد بن عبدالملك به اتمام رسيده و بسيار محكم ساختهاند. طول آن دويست گام است و عرض آنصد و پنجاه گام و آن را سه در است. يكى در طرف جنوب و دو تا در اول و آخر است. شمالِ مصلاى حنبلى در سمت ايسر درب جنوب است و مصلاى شافعى در سمت ايمن آن. پس از آن مصلاى حنفى است و بعد از آن مصلاى مالكى و از سمت شمال جامع، بيست و دو پنجره به طرفصحن گذاشتهاند كه در تابستان باز مىشود و بقعه سر حضرت يحيى در وسط اين جامع است.
صحن جامع امويه بسيار وسيع است و از براى آن ده در قرار دادهاند و هر يك را نامى نهادهاند. در طرف جنوب دو در است يكى بابالعبرانيه كه آن را بابالساعات نيز گويند و ديگرى بابالزياده است. و در طرف شمال چهار در است، يكى بابالفراديس است و ديگرى بابالسلسله و دو در ديگر آن را نامى ننهادهاند، يكى كوچك است و ديگرى بزرگ و در سمت شرقى يكى است كه آن را بابجيرون گويند و در سمت غربى نيز يكى
است كه آن را بابالبريديه نامند و در وسط بابالبريديه قبّهاى است. اين دو شعر را آنجا نوشتهاند:
عرّج ركابك عَن دمشق فانّها بلد تذّل لهاالاسود وتخضع
ما بين جابيها وباب بريدها قمر يغيب والف بدر يطلع
و درصحن دو گنبد است كه سلطان عثمانى ساخته است. يكى محاذى ايوان شرقى است و ديگرى محاذى سمت غربى. گنبد شرقى ميقات است كه در آنجا ساعت گذاردهاند، گنبد ديگر حوضخانه است كه آب از فواره آن جارى است. گويند وقتى كه سلطان عثمانى اين دو گنبد را بنا كرد، علماى اهل تسنن بر او بحث نمودند كه اين تصرف شما در اراضى مسجد جائز نباشد. براى آنكه رفع ايراد آنها را نموده تصرف اوصحيح باشد، گنبد حوضخانه را طورى ساخت كه مؤذن بر فراز آن رفته اذان بگويد و گنبد ميقات را هم به اين شرط ساخت كخه در آن باز بوده هر كس بخواهد برود در آنجا نماز بخواند. و در پشت گنبد حوضخانه گنبد ديگر است كه از ابنيه قديمه است و كسى نمىداند براى چه ساختهاند. گويند يكى از وزراى شام درب آن را باز كرده كاوش كرد كه بداند در ميان آن چيست، غير از مكاتيب چيزى نديد. و در سمت شرقىصحن، ايوانى است كه از آخر آن ايوان، درى به مسجدالرأس جناب سيدالشهدا عليه السلام باز مىشود.
بدان كه مسجدالرّأس سه مسجد است كه توى يكديگر واقعند. مسجد اول اطول از ثانى است و مسجد ثانى اطول از ثالث و در وسط مسجد اول، سنگهاى مربعصاف گستردهاند و در آن مسجد دو پنجره به سمت ايوان گذاشتهاند كه روشنى بخشد و محاذى در مسجد ثانى حوضچهاى است كه به ديوار شرقى اتصال دارد و گويند جريان آب آن از اعجاز سيد سجاد عليه السلام است، چه اين مساجد، مجلس يزيد- عليهاللعنه- بوده است كه اهلبيت را داخل آن نمودهاند و بالاتر از حوضچه ضريحى است كه دو ذرع طول آن است و يك ذرع عرض آن. گويند مقام حضرت سيد سجاد عليه السلام است كه در مجلس يزيد در آن مقام نشستهاند و بالاتر از آن منفذى است در ديوار كه به قدر دو وجب طول آن
است و پردهاى بر روى آن آويختهاند و آن منفذ به مسجد سيمباز مىشود و برابر ضريح رأسالحسين است و بالاتر از آن درى است كه از آنجا داخل مسجد سيم مىشوند.
مسجد مربعى است و اضلاع آن تقرباً يك ذرع و نيم طول آن است و سه چارك عرض آن. قبّه كوچكى در ميان ضريح است، جامه سبزى بر روى آن پوشانيدهاند و عَلَمى كه با جمل شامى حركت مىدهند و پنجه آن طلا است، در زاويه اين مسجد گذاردهاند.
پنجشنبه نوزدهم بعد ازصرف نهار كالسكه حاضر كردند، به اتفاق حسنپاشا، به عزم بازديد جناب والىپاشا و مشيرپاشا رفتيم. والىپاشا عسكر و موزيكانچى در درب خانه خود احتراماً حاضر كرده بود، تعظيمات نظامى به جا آوردند و موزيكان زدند. وارد خانه شديم تا نزديك پله به استقبال آمد. از پلهها بالا رفته وارد اطاق شديه مشغولصحبت شديم. آدم معقول پخته ساده است، چندان پيرايه براى خود در منزل قرار نداده بود. بعد از انقضاى مجلس بيرون آمده به خانه مشيرپاشا رفتيم. او نيز عسكر و موزيكانچى در درب خانه خود حاضر كرده بود. در يك سمت جلو عمارت او باغچهاى بود.
موزيكانچيان در ميان باغچه موزيكان مىزدند و در طرف ديگر يك دسته عسكرصف كشيده تعظيمات نظامى بجا آوردند. خود مشيرپاشا نيز تا نزديك كالسكه به استقبال آمده بود. خودش مرا از كالسكه پياده كرده بازوى مرا گرفت و به عمارت خود برد.
مشغولصحبت شديم و بعد از انقضاى مجلس مراجعت نمودم.
جمعه بيستم بعد از ظهر كالسكهها حاضر كردند با اميرزادگان و خواص اصحاب از بابالثاغور به سمت زينبيه رفتيم. از شهر تا زينبيه به قدر يك ساعت و نيم مسافت و هر دو طرف خيابان سبز و خرم است. دو گنبد در طرف يسار است و يك دهكده در سمت يمين و اسم آن راا بابيله مىگفتند. زينبيه در قريه راديه واقع است. عمارات و آبادى دارد و برابر زينبيه عمارات عالى است كه متعلق به سعيد آقاى موصلى است و از آن بالاتر حمامى است كه تازه بنا شده.
بدان كهصحن و مسجد زينبيه در سمت يسار شرقى واقع است. از در كه داخل مىشوند،
دالانى است، دو طرف آن را حجرات ساختهاند. بعد از آن وارد فضايى مىشوند كه سقف ندارد و از آن فضا درى بهصحن گشوده مىشود. قريب ده ذرع طولصحن است و در ميانصحن حوض مدورى است، نصفصحن را از طرف بالا سنگ كردهاند و نصف ديگر بىسنگ است و در طرف بالاىصحن كه سمت شرقى است، ايوان ساختهاند كه يك ستون در وسط آن است و دو سمت يمينصحن كه طرف جنوب است به امتداد طول آن سكويى است و در آخر سكّو چاهى است و در پهلوى چاه گلدسته است كه دوازده پله دارد. بالجمله از ايوان داخل مسجدى مىشوند كه درب آن در زاويه يمناى ايوان است و اين مسجد مربع است. چهار ستون در طول آن واقع است و چهار ستون در عرض آن و دو پنجره از مسجد به ايوان گذاشتهاند و در وسط مسجد چهار ستون مربع است كه قبّه بقعه زينبيه را بر روى آن نهادهاند. درب بقعه از سمت جنوب است و چهارصفه دارد و اطراف آن را شباك آهنين نصب كردهاند. ضريح مبارك به فاصله دو ذرع در وسط آن بقعه است و از چوب ساختهاند و اين مسجد و بقعه را در اين سنوات شخص تاجرى تجديد عمارت كرده است و قبر والده جناب سپهسالار اعظم نيز در اين مسجد در پهلوى منبر است. چون امروز روز اربعين بود، بعد از زيارت آن مظلومه، مشغول خواندن زيارت اربعين شديم و بعد از اداى فريضه، دو نفر روضهخوان ترك در آنجا ذكر مصيبت نمودند. رقّتى دست داد؛ پس از آن بيرون آمده درصحن نشستيم. درويش افندى و سليم افندى متوليان زينبيه قدرى تنقّلات آوردصرف شد.
جناب حاجى ميرزا يوسفآقا و ميرزا اسحاق مستوفى آذربايجان نيز در آنجا بودند و بعد از آن بيرون آمده مراجعت به منزل نمودم.
شنبه بيست و يكم بعد از ظهر به جامع امويه رفتيم و بعد از زيارت رأس حضرت يحيى عليه السلام به مسجد رأسالحسين وارد شديم و از آنجا به مقبره سيدصلاحالدين رفتيم كه از سلاطين شام بوده است. جلو مقبره او مسقف است و بقعه آن مربع، ديوارهاى آن تا نصف كاشى مُعرّق نصب نمودهاند. در نهايت امتياز بود و مانند چينى به نظر مىآمد. در يك سمت قبر آن نوشتهاند. تَجَدّد هذهِ المَقبرة فى الف ومِأتينِ وَخَمس وَتِسعين؛ تولدَ فى قَلعة تِكريت فى خَمسَمأة واثنَين وَثلاثين، مُدّة سَلطنتهِ عِشرينَ
سنة، توفى يوم الاربعاء فى تِسعة و عِشرينصفر سنة خَمس مأة و تِسعة و ثمانين. قبر ابراهيم پسر او نيز در همان بقعه است. از آنجا بهصحن جامع امويه مراجعت نموديم. از درب اواسط شمالى آن بيرون رفتيم، يكى دو كوچه كه طى كرده به درب بقعه مباركه رقيه رسيديم. در سمت يسار بازار در طرف غربى واقع بود.
از در كه داخل مىشوند دالان مختصرى دارد. بعد از آن فضاى مسقفى كه حوضچه در ميان آن است و بعد از آن مسجدى است كه تقريباً شش ذرع طول و پنج ذرع عرض آن است. از در كه داخل مىشوند در سمت يمين آن كه سمت جنوب است، ضريح مستطيلى است كه از چوب ساختهاند و متصل به ديوار است. تقريباً دو ذرع طول و يك ذرع عرض آن است. گويند اين مسجد همان خرابهاى بوده است كه اهلبيت را در آنجا جا دادند و اين ضريح در محلى است كه سر مبارك حضرت سيدالشهدا عليه السلام را به خرابه آورده در آنجا گذاردهاند و بالاتر از ضريح محراب است و بالاتر از محراب منفذ مربعى است.
گويند قبر فرنگى كه در مجلس يزيد بوده، كشته شده است، در آنجا است و در سمت شرقى مسجد سكويى است كه در عرض مسجد واقع است و در زاويه سمت شمالى درى است كه از آن در داخل بقعه مباركه مىشوند. بقعه مربعى است، چندان وسيع نيست. بر ضريح مبارك جامه زرى زمينه گُلى پوشانيدهاند و در آن طرف ضريح قبرى است، روى آن جامه ماهوت سياه پوشانيدهاند. اعتقاد اهل آنجا اين است كه دستهاى مبارك حضرت عباس عليه السلام در آنجا مدفون است. بعد از زيارت آن بقعه مباركه به بازديد امير عبدالقادر پاشاى مغربى رفتيم. از ملوك جزاير است. دولت فرانسه او را اخراج كرده به شام فرستادهاند و ماهى ششصد ليره شهريه به او مىدهند. در عمارت او در حوضخانهاى نشسته، بعد ازصحبت وصرف قهوه و شربت بيرون آمده در كالسكه نشسته با حسينپاشا كه از اركان حربيه است و چند نفر عسكر به سمتصالحيه رفتيم. از پلى كه روى نهر بردى بستهاند، و تفصيل آن در ضمن نزهتگاه مرجه بيان شده است، گذشته رو به شمال وارد خيابانى شديم كه مدحتپاشا يك سال است در زمان ايالت خود تسطيح
نموده است. در سمت ايسر خيابان، مريضخانه عالى ساختهاند كه آن را خسته خانه گويند. طبقات تحتانى و فوقانى دارد و دربچهها رو به خيابان گذاشتهاند و در سمت يمين آن عمارت كمپانى است كه آن نيز عالى است و از آنجا ابتداىصالحيه است و بيوت ديگر نيز در دو سمت خيابان است ولى چندان عالى نيستند. مسافت خيابان را كه طى كرديم به كوچهاى كه رو به مشرق بود رسيديم، تا به جايى كه وسعت داشت با كالسكه رفتيم، بعد از آن كه فراز و نشيب به هم رسانيد سوار اسب شديم و دو طرف كوچه نيز دكاكين و عمارات است. مسجد و مقبره محىالدين در منتهااليه اين كوچه در سمت يمين واقع است وصالحيه در جبل قاسيون واقع است. گويند اصحاب كهف در اين جبل مدفونند. و در وجه تسميهصالحيه گويند: شيخ ابوعمرو جماعيلى مقدس، مدرسهاى در آنجا ساخت و چون اصحابش ازصالحين بودند آن ناحيت راصالحيه ناميدند. و شيخ مزبور در سنه 607 مرحوم شده است و در وصفصالحيه گفتهاند:
الصالحية جنة والصالحون بها أقاموا فعلى الديار وأهلها منى التحية والسلام
بالجمله واردصحن و مسجد و مقبره محىالدين شده فاتحه خوانده مراجعت به منزل نموديم و شب والىپاشا و مشيرپاشا و سعيدپاشا آمده، چند ساعتى نشستند و رفتند.
مُحىالدين بن احمد بن عبدالله، امامصوفيه و رب طريقت آنها بود. در سنه 560 متولد شده و در شب جمعه بيست و دوم ربيعالثانى سنه 638 نزديكصبح وفات يافت. مسكن آن در دمشق بود و نشر علوم مىنمود و به لقب حاتمى نيز معروف بود. در ماده تاريخ او گفتهاند:
انما الحاتمى فىالكَون فَردٌ وهو غَوثٌ وسيّدٌ وامامٌ
ان شئتم متى توّفى حميداً قُلتُ أرّخ مات قُطب همام
قبر او بعد از وفاتش تا زمان سلاطين آلعثمان پيدا نبود. سلطان سليم به شام آمده پيدا نمود و مدرسه عظيمهاى در آنجا بنا كرد و جامعى ساخت و اوقافى براى او معين نمود و اين عبارت از محىالدين معروف است: اذا دخل السينُ فى الشين ظَهر قَبر مُحىالدّين.
مُراد از سين سلطان سليم و مراد از شين شام است.
از دربصحن داخل دالان وسيعى مىشوند و از آنجا واردصحن مىگردند و در ورود بهصحن در يمين و يسار آن ايوان سرپوشيده است كه چهار ستون در طول آنها واقع است و در طرف غربىصحن نيز ايوانى است كه چهار ستون دارد و در وسطصحن، حوضى است و در جنوبصحن جامع ظريفى است كه ديوار جنوب آن مشرف بر باغچه است و چهار دربچه به باغچه گذاشتهاند و در اين مسجد چهار اسطوانه است و درب مقبره شيخ در زاويه ديوار شرقىصحن است كه اتصالى به زاويه جنوبى دارد و سطح مقبره پستتر از سطحصحن است. شانزده پله از سنگ گذاردهاند تا وارد مقبره شوند.
محاذى در مقبره سه قبر است. بر فراز هر يك عمامه سبز بزرگى گذاردهاند. دو نفر آنها كه نزديك به ضريح شيخ محىالدين هستند، از احفاد او باشند. يك نفر ديگر كه قدرى دورتر است، محمدامينپاشا است كه در آنجا مدفون است. اين مقبره مستطيل است و تقريباً ده ذرع طول آن است. در طرف جنوب دو دربچه به نارنجستان باز است و در سمت مغرب، طاقچه بزرگى كه يك ذرع و نيم طول آن است، ساخته، پنجرهاى نصب كرده، شيشه انداختهاند و كتابهاى شيخ را در آنجا گذاشتهاند و در سمت مشرق نيز دو دربچه گذاردهاند كه به باغچه باز مىشود و در شمال مقبره نيز درى است كه از زمين بالاتر است. ضريح شيخ در وسط مقبره است و اين اشعار را در اطراف آن نوشتهاند. در طرف شرقى اين شعر است:
قَد كانَصاحِبُ هذا القَبر جوهرةٌ يَتي - مةٌصاغَها البارى مِنَ النطف
و در سمت غربى آن اين بيت است:
عَزّت فَلم تَعرف الايام قَيمتها فَردّها غيرةً مِنهُ الى الصّدَفِ
و در تاريخ مرمت ضريح نيز در اطراف آن نوشتهاند:
مقامك محىالدين سامى الذّرا وإن كُنت محجوباً بهذا الضريح
و أنت سِرّ الله فى الأولياء وأنت من فيه يليق المديح
مُصطفىپاشا وَزير العُلوم وافاك فى قلب سليمٍصحيح
فأقبلت وأقبل منه شهريه يرجو بها التاريخ خير تسبيح
از اين اشعار معلوم مىشود مصطفىپاشاى وزير علوم، در سنه 1290 مرمت ضريح نموده است. و در جنوب ضريح اين شعر است:
قبر مُحىالدين ابنِ مَغربى كُلُّ مَن لاذ بِه أو زاره
قُضيت حاجاته مِن بعدها غَفر الله له أوزاره
روز يكشنبه بيست و دوم جايى نرفته و كسى هم نزد ما نيامد. فقط در منزل به استراحت گذشت.
دوشنبه بيست و سيم كالسكه حاضر كردند. بعد از نهار عازم نزهتگاه رَبوه شديم. اول از مرجه گذشتيم و تا قشله كوچكى كه در سمت يسار ساختهاند و ده نفر عسكر گذاشتهاند مرجه است و از آنجا كه گذشتيم وارد بوغازى شديم كه ابتداى ربوه است. آب نهر برْدى از وسط مىگذرد و دو طرف آن سبز و خرم است، ولىصفاى ربوه در بهار است كه مشحون از رياحين و ازهار است. مير عبدالقادر مغربى عمارتى در سمت يمين ساخته است. تا آنجا ربوه است، از آنجا كه گذشتيم، داخل ساحت دمّار شديم. احمد افندى و راشدپاشا عماراتى در سمت يمين ساختهاند، بسيار خوشوضع بود. بعد از آن به عماراتى رسيديم كه در سمت يسار در كنار نهر ساخته بودند. داخل آن عمارت شديم.
اختصاص به شخص يهودى داشت و بسيار باصفا بود. از آنجا بيرون آمده به عمارت خواجه موسى يهودى رفتيم كهدر سمت يمين واقع بود. سطح عمارت را تماماً سنگهاصاف گسترده بودند و در اطراف حياط باغچههاى كوچك تعبيه كرده اشجار كاشته بودند و در طرف مشرقصفهاى بود كه چوب بست كرده سه شيروانى از چوب بر روى آن ساخته بودند و حوضى در وسط داشت و از دو طرف راهرو گذارده بودند و در پشت آن عمارت نيز باغچه كوچكى بود كه خالى ازصفا نبود. قدرى در آن عمارت نشسته تفرج كرديم، پس از آن به منزل مراجعت نموديم.
سهشنبه بيست و چهارم خيال حركت از شام داشتيم كه به سمت بيروت برويم. تدارك اسباب حركت تا شب كشيد. عصرى والىپاشا و مشيرپاشا آمده وداع كرده رفتند. يازده ساعت از شب رفته در كالسكه نشسته نزديك پل آهنين رفتيم و از آنجا در كالسكه مخصوصى كه به جهت راه بيروت ساختهاند سوار شده روانه شديم. حركت از آنجا تا
ربوه رو به مغرب بود. بعد رو به جنوب شد و پس از آن رو به شمال و بعد از آن به واسطه پيچ و خم راه كمپانى، ضبط حركت ممكن نشد. از شام تا بيروتصد و ده كيلومتر است.
اين راه را كمپانى فرانسه شوسه كرده است. با آنكه فراز و نشيب و درهها دارد، چنان كه قانون هندسى پيچ و خم را را مسطح نموده كه كالسكه در نهايت سهولت و آسانى مىگذرد. الحق بسيار خوب ساخته است و شرط كرده تا چهل سال در دست كمپانى باشد و مخارج خود را ببرد. هيده سال آن گذشته بيست و دو سال ديگر باقى مانده و تقريباً دو ميليان! خرج اين راه كرده است. سنگريزه و چرخ تسطيح راه در اغلب نقاط حاضر است كه هر جا عيب كند فوراً مىسازند. از شام تا بيروت دوازده محطه است و سكنه آنها اهل فرانسه مىباشند. و اسامى محطهها از اين قرار است: الهامه، راسالصحرا، مَيشلون، جُديده، مَصنع، جسر زينون، هشطوره، مُريْجاتْ، خانمراد،صَوفر، خانبودخان، جمهور. و در اين محوطهها اصطبل و قهوهخانه و مهمانخانه ساختهاند. اسبها را در آن عوض مىكنند و هشت نفر عسكرى هم كه همراه ما بودند در هر محطه عوض مىشدند.
اين راه بسيار باصفا است. درههاى خوشمنظر دارد و اغلب كوهها مشجرند و درختان كاج و گردو و غيره در كوهها و درهها بسيارند و تمامصحرا سبز و خرم است.
چهار شنبه (بيست و پنجم) به محطه هشطوره كه رسيديم، حبيببيك قايم مقام از جانب حكومت زَهله كه متعلق به لبنان است به استقبال آمد، به او مهربانى كرديم و در محطه جمهور مورلبيك مأمور پولتيك با لباس رسمى و اسكندربيك مترجم اول با نشان شير و خورشيد از جانب حكومت لبنان به استقبال آمدند و خواجه اسكندر نصرانى كارپرداز ايران و حاجى على افندى و يسقونسول لاذقيّه و حسين افندى وكيل كارپرداز سوريه و حاجى ابراهيم اصفهانى و آقا عبدالصمد يزدى و مشهدى محمد طهرانى و آقا سيد ابراهيم تبريزى و حاجى باباى ديلقانى و آقا محمد حسين اصفهانى و حاجى محمود و حاجى جعفر حكاك كه از اهالى ايران هستند، از بيروت تا جمهور به استقبال آمدند. به آنها نيز مهربانى شد و در حازميه كه تا بيروت سه ربع ساعت مسافت است، خيمهاى برپا كرده بودند. رستمپاشا متصرف لبنان كه مركز حكومتش بيتالدين است و فخرىبيك رئيس بلديه و امينپاشا كماندان عسكر بيروت و طيارپاشا كماندان سواره و خليل افندى
خَورى مدير روزنامه جنت كه در ولايت سوريه رتبه اولى دارد با نشان شير و خورشيد و يوسف افندى كاتب پولتيك و محمد شريف افندى محاسبهچى وكيل متصرف و نعوم افندى رئيس مجلس جنايات با البسه رسميه به اتفاق شيخ عبدالباسط فاخورى مفتى و جمالالدين افندى قاضى همگى با كالسكهها به استقبال آمده بودند. در خيمه نشستند به تمام آنها اظهار مهربانى كرده با متصرف لبنان در يك كالسكه نشسته روانه شديم و در سرحد بيروت كه تا شهر ربع ساعت مسافت دارد، موزيكانچى و نظام حاضر كرده بودند و قريب پنجهزار نفر مرد و زن از نصارى و غيره ازدحام كرده پياده و سواره با كالسكهها و درشكهها به استقبال آمده بودند و مرد و زن با هم در يك كالسكه نشسته بودند. اهل نظام تعظيمات نظامى به عمل آوردند. ما هم تعارف نظامى با آنها كرده گذشتيم. چون غروب بود شب وارد خانه حاج محمىالدين پسر مرحوم سيد عبدالفتاح عرب شديم و خانه او را از جانب حكومت از براى ما مشخص كرده بودند، عمارت زيبايى بود. باغچه ظريف مطبوعى داشت و در يك طرف باغچه عمارت سرپوشيده قشنگى داشت كه همه اسباب و مُبل آن حاضر و آماده بود. اول در اطاق پايين نشسته با مستقبلين بهصحبت مشغول شديم. بعد براىصرف غذا و استراحت به عمارت سرپوشيده رفتيم. خوابگاه مرا در همانجا مشخص كرده بودند. شيخ عبدالله مجتهد عامل «(1)» نيز كه مرد مُعمّرى است و هشتاد سال عمر دارد، درويش بيك و نعيم بيك را با يك ملّا از عامل براى تهنيت ورود ما تا بيروت فرستاده بودند. به آنها هم اظهار مهربانى نموده رفتند. جبل عامل محطل توطن حُرّ شهيد «(2)» و شيخ بهايى بوده، از طايفه شيخ بهايى كسى نمانده است، ولى از طايفه حُرّ باقى هستند.
بيروت از بنادر فلسطين و از اقدم مُدُن سوريه مىباشد. در بانى آن اختلاف كردهاند.
بعضى گويند جرجسا يولس يا جرجسى خامس از ابناء كنعان است و بعضى ساتور نوس
دانند و در نزد جمهور بانى آن مجهول است. در عهود سالفه، در دست فرنگىها و ملوك تركيه، ديار مصريه و چركسيه بوده است. از عهد سلطان سليم اول كه آنجا را تصرف نمود الى كنون در دست سلاطين عثمانى است. مدارس زيادى دارد. از آن جمله كمپانى انگليس و فرانسه و امريكا و آرمان مخارج زياد كرده براى هزار نفر دختران روميه و ارامنه و كاتوليك مدرسهها ساختهاند كه در آنجا درس مىخوانند و در شهر بيروت بازده مطبعه است كه جرايد و روزنامهها در آن طبع مىشوند و پانزده جامع است و بيست و سه كنيسه و آثار قديمه در اين شهر بسيار است، ولى در تحتالارض واقعند. هر وقت حفر كردهاند اعمده و احجار عظيمه بيرون آمده است. رودخانهاى از شرقى شهر مىگذرد و تا به آنجا نيم ساعت مسافت است ولى آب آن خوب نيست. رودخانه ديگرى است كه آن را نهرالكلب گويند. از جبل قَسردان كه در شرقى بيروت واقع است جارى مىشود.
آب آن گوارا است و از شهر تا آنجا چهار ساعت مسافت است. كمپانى انگليس مخارج كرده آن آب را به شهر آورده است و با لولههاى آهنين وارد خانهها مىشود و هر مِترى را كه به قدر يك لوله كوچك است سالى بهصد و پنجاه فرانك مىفروشد. جبل قسردان رشته از جبل لبنان است و جبل لبنان از طرابلس تاصيدا امتداد دارد و شرقى و غربى و جنوبى بيروت را احاطه كرده است و برف شهر بيروت را در تابستان از جبر قسردان مىآورند زيرا كه برف اين كوه در زمستان زياد است، براى تابستان نگاه مىدارند.
بالجمله بلده بيروت شهر خوبى است، قلعه و سور ندارد و از بيست سال قبل ابتدا به آبادى آنجا كردهاند و پنج سال است كه آبادى آن تمام شده، عمارات و باغچههاى خوب دارد و بازار اين شهر غالباً در كنار اسكله است و هفت سال پيش از اين كم آب بوده است. از وقتى كه كمپانى انگليس آب رودخانه را به شهر آورده است آب اين شهر حالا به قدر كفاف است، اگر چه آب و هواى اين شهر لطيف است ولى هواى لبنان از بيروت و شام بهتر است و اغلب اعيان شام و بيروت در فصل ييلاق به بيروت مىروند.
روز پنجشنبه بيست و ششم تا عصر در بيروت مانديم. دو ساعت از روز گذشته قونسول طرابلس به ديدن آمد. با اوصحبت داشتيم، رفت. بعد از تجار ايرانى آمدند. اظهار مهربانى كردم رفتند. بعد از آن اعيان بيروت آنهايى كه ديروز به استقبال آمده بودند
حاضر شدند كه عصرى ما را راه بيندازند، چون بازديد حكام لبنان لازم بود. سه ساعت به غروب مانده به خانه او رفتيم. تشريفاتى فراهم آورده بود. از او بازديد كرديم و بيرون آمديم و به قشله رفتيم. طيارپاشا كماندان عسكر حاضر بود، موزيكان و سرباز حاضر كرده بودند، تعظيمات نظامى به عمل آورده بيرون آمديم. چون ديروز كه به بيروت آمديم شبانه وارد شديم و شبها رسم نيست توپ بيندازند، امروز كه به قشله رفته بوديم، از آنجا كه خواستيم به كشتى برويم بيست و يك شليك توپ انداختند.
فخرىبيك رئيس بلديه و وكيل متصرف و يوسف افندى مترجم و پاشايان تماماً تا كنار اسكله به مشايعت آمدند. از آنها خداحافظى كرده در قايق نشسته به كشتى فرانسه آمديم.
از اسكله بيروت تا لنگرگاه كشتى، نيم ساعت مسافت بود. غروب وارد كشتى شديم و هوا خيلى مساعت بود و دريا به هيچ وجه انقلابى نداشت و كشتى نيز كشتى ممتازى بود.
ساعت ده ميل حركت مىنمود و اين كشتى با سفاين ديگر چند امتياز داشت، يكى آنكه قمرات آن پنجرهها داشت كه هوا داخل و خارج مىشد و ديگر يكى از استوانههاى سالون آن را كه در وسط واقع بود، به طرز بخارى ساخته، دودكش آن را از سقف خارج كرده بودند، بخارى را روشن مىنمودند، هواى سالون هميشه گرم بود و نيز ميز سالون را در دو طرف قرار داده بودند، وسط آن گشاده بود. پيشخدمت به آسانى در سالون حركت مىنمود و اين كشتى قوت سيصد اسب داشت، قريبصد و شش متر طول آن بود و قرب شش متر عرض آن و چهار ديگ داشت. اسم كپيتان آن وِليت بود و اسم محرك جراثقال كشتى موسيو كيران. شب در دريا حركت كرديم. بسيار باصفا بود. از برابر بندر حيفا وصور وصيدا گذشتيم.
جمعه بيست و هفتم بعد از طلوعصبح به نزديك اسكله يافه رسيديم، اگر چه آب دريا در نزديك اسكله يافته هميشه تلاطم دارد و نمىتوان با قايق از لنگرگاه كشتى تا كنار اسكله رفت، ولى از تفضلات الهى امروز دريا ملايم بود و از اين خطرات مصون بوديم.
محمدبيك، توفيق بيك قايم مقام يافه و احمد رئيس مجلس بلديه و يوسف افندى مترجم پولتيك و سايرصاحب منصبان با عارف افندى طبيب ايرانى و احمد خراسانى و سيد حسين، قونسول معزول دولت ايران و عطاء افندى مترجم، تماماً با البسه رسميه تا به كشتى به استقبال آمدند. با آنها اظهار مهربانى كرده و در قايق نشسته به كنار اسكله آمديم
و از آنجا سوار شده به منزل رفتيم. منزل ما عمارتى بود كه از جانب حكومت معين كرده بودند. بيوت تحتانى و فوقانى و در جلو آن باغچه وسيعى داشت كه سبز و خرم بود. براى عملجات در اطراف باغچه چادر زدند و خودمان با خواص اصحاب در عمارت فوقانى به سر برديم. در اطاق سالون حلويات چيده بودند. تنقلى نموده، پس از آن غذا آوردند، در سر ميزصرف شد. دو ساعت به غروب مانده قونسولهاى فرانسه و نمسه و انگليس و عثمانى و مسكو و اسپانيا و امريكا به ديدن آمدند. با آنهاصحبت داشته رفتند. امروز و امشب در يافه مهمان دولت بوديم و خوب پذيرايى از ما كردند.
يافه شهر خوبى است و آن را يافا نيز گويند و يونانيان جوبه نامند. مشهورترين بلاد است و در طرف شرقى دريا واقع است. گويند پيش از طولان نوح نيز بوده است و در نزديكى اسلكه در ميان دريا سنگها است. معلوم مىشود قديم آبادى تا به آنجا بوده، به واسطه طغيان آب خراب شده است. در روزگار يونانيانصد و نود و شش محله بوده است. بعد خراب شده و حالا هفتاد و چهار سال است كه آبادى و حالت حاليه را به هم رسانيده است. حصارى در طرف دريا ساختهاند. از طغيان آب در بعضى نقاط شكستگى بهم رسيده؛ عمارات و مدارس و باغات آن زياد است و اغلب ميوه باغات آن مركبات است و از اقسام مركبات پورتقال زياد است و خيلى بزرگ مىشود. چهار پنج عدد آن يك من است و بدون تخم است. نهايت امتياز را دارد و بسيار خوشچاشنى است. آب آن را گرفته به جاى شربت استعمال مىنمايند و باغات را از آب چاه مشروب مىكنند و در تمام باغات سيصد چاه است كه آنها را بيار گويند و آب چاهها شيرين است و دور باغات يافه را از درختصبّار كاشتهاند كه به منزله ديوار است. ساقهاى قوى و سخت دارد و برگهاى آنها پر از خار است. نمىتوان از آنها عبور كرد. در حقيقت براى حفظ باغات سد محكمى است و اين درخت را به فارسى درخت انجير فرنگى گويند. و عدد نفوس يافه چهلهزار است. نصف مسلمان و نصف ديگر يهود و نصارى هستند و هواى يافه در همه فصل خوب است مگر در تابستان كه شبها اختلاف پيدا مىكند، بدين جهت اهالى آنجا از
تصرف هوا مبتلا به امراض مىشوند. خسته خانهاى شخص مسكوى بر حسب نذر در يافه ساخته و در باغچه آن انواع حيوانات از وحوش و طيور در قفسها گذاردهاند. خيلى باصفا است و مخارج مريضها را در آن خستهخانه از خودش مىدهد و در اين فصل در باغات يافه شكوفه بادام بود و سنگى بهصورت انسان در كنار اسكله يافه در روى عراده ديديم كه دست و شكم و ريش و سبيل آن معلوم بود و سه ذرع طول آن بود. مىگفتند در غره كه دوازده فرسنگى يافه است، در تحتالارض پيدا كرده بودند و از مسكو آمده بودند و به قيمت گزاف آن سنگ را خواستند بخرند نفروختند و حالا مىخواستند به اسلامبول ببرند. گويند غزّه مولد سليمان بن داود و محمد بن ادريس شافعى است.
شنبه بيست و هشتم پيش از طلوع آفتاب يك درشكه و پنج عراده از براى ما و اصحاب آوردند كه سوار شده به سمت بيتالمقدس برويم. خودمان در درشكه سوار شده و سايرين در عرادهها نشسته روانه شديم.صاحب درشكه خودش ناخوش بود، زنش جاى شوهرش آمده در جلو درشكه نشسته، عنان اسبها را به دست گرفت، كلاهى از سبد بر سر نهاده، گيسوان را از عقب بالا زده، درشكه را در نهايت چابكى مىراند. از يافه تا بيتالمقدس دوازده ساعت مسافت است كه غروب به منزل مىرسند و راهها از يافه تا بيتالمقدس به قاعده هندسه تسطيح كردهاند. هر جا ممر سيل و آب بوده است وسيع نموده است و پل بستهاند و هر جا كوه و تپه بوده مسطح نموده اطراف آن را سنگچين كردهاند و در هر نيم ساعت مسافت قراولخانه ساختهاند كه محطوه مربعى است و زير آن اصطبل است و بالاى آن مهتابى و در وسط مهتابى نيز اطاق مربعى ساختهاند كه جاى قراول است و در هر قراولخانه دو نفر سوار گذاردهاند و قراولخانهها در بعضى جاها در سمت يمين هستند و برخى در سمت يسار و نيز از يافه تا بيتالمقدس چوب تلگراف نصب كردهاند. بالجمله اين راه را طورى مسطح نمودهاند كه درشكه و عراده در نهايت سهولت از فراز و نشيب مىگذرد و حركت از يافه تا بيتالمقدس رو به جنوب شرقى است. نصف اول اين راه بىفراز و نشيب است. بر حسب ساعات زودتر طى كنند. از يافه كه حركت نموديم تا ثلث فرسنگ خيابان وسيع است و اطراف آن تماماً باغات است و مشحون از اشجار مركبات و پورتقال و ليمو و ساير مركبات طورى انبوع است كه چشم از
ديدن آنها خيره مىشود و در بعضى باغات عماراتى هم بنا نهادهاند كه در فصل ميوه به آنجا مىروند. از خيابان كه بيرون رفتيم قراء ياز و بَيت و ژَن وصَرفند را به فاصلهاى چند در سمت يمين ديدم. بعد از آن وارد آبادى رمله شديم كه آن نيز در سمت يمين بود.
مدير و قاضى و مفتى آنجا با معدودى از عسكر در كنار قهوهخانه كه در سر راه است به استقبال آمده ايستاده بودند، به آنها اظهار مهربانى نموده گذشتيم.
رمله در عهد بنىاسرائيل شهر بزرگى بوده است و دوازده دروازه داشته است. مورخين مىنويسند حضرت يونس عليه السلام مدتى در آن شهر اقامت داشته، بعد به بيتالمقدس عزيمت نمودهاند. از روزگار ملك ناصر محمد بن قلاوون به بعد، جوامع چند در آن شهر بنا شده است. «(1)» از آن جمله جامع كبيرى سليمان بن عبدالملك در سنه 98 در آنجا بنا نهاده موسوم به جامع ابيض شده است. گويند حضرتصالح عليه السلام و فضل بن عباس ابن عم حضرت رسولصلى الله عليه و آله در مغارهصحن جامع ابيض مدفونند و اين جامع در زمان ملك ناصرصلاحالدين نيز در سنه 586 به دست الياس بن عبدالله تجديد شده و اكنون خراب و ويران است و از قرارى كه تحقيق شد، چهار جامع معمور و ده جامع مخروب در اين آبادى است و در اول و آخر آبادى رمله، قبرستانى مشاهده شد كه يكى از مسلمانان است و ديگرى از گَبران و آنچه ديديم آبادى رمله كثيرالاشجار است و اغرب آنها نخل و اين آبادى به دريا نزديك است. گويند در سمت غربى رمله، در نزديك دريا، بقعه و ضريح روبيل بن يعقوب است. در موسم معين از غزّه و رمله جمعى به زيات او مىروند و در رمله جمعى از مجذومين را ديديم كه در كنار راه جمع شده سئوال مىنمودند. از قرارى كه گفتند از اطراف به آنجا آمده جمع شدهاند. چون از رمله گذشته مسافتى طى كرديم، قراء بريّه و دانيال و قُباب را در يمين و يسار ديديم و پيش از ظهر وارد قطرون شديم كه در سمت يمين واقع است و همه جاى اين راه باصفا و طراوت بود.
1) اين ملك ناصر از ممالك است كه سه بار يكى در سال 693 بار دوم در 698 و بار سوم در سال 709 هجرى بهسلطنت رسد.
قريه قطرون آبادى معتبرى است و كمپانى انگليس لكانته و مهمانخانه در كنار جاده بنا نهاده كه محل آسايش است و خودش نيز در آبادى قريه مزبوره عمارتى ساخته است كه منزل او است و تا اين دهكده راه نصف مىشود وصحرا از همه طرف وسيع و فسيح است و همه جا سبز و خرم است. چون از جانب حكومت قدس شريف در آن لُكانته تهيه و تدارك نهار ديده بودند پياده شده به آنجا رفتيم و قدرى نشسته بعد از اداى فريضه حركت نموديم. بوغازى نمودار شد. اول آن را بابالوادى مىگفتند و تتمّه آن را وادى على و وجه تسميه آن اين بود كه در اواسط اين تنگه، در طرف يمين راه، در زير اشجار،صفهاى است كه جناب اميرمؤمنان عليه السلام در آنجا نماز خواندهاند. مسجد كوچكى در آنجا بنا نهادهبودند، خراب شده، محراب آن باقى است. بالجمله عاصمبيك ممباشى سوار در نزديك قهوهخانهاى كه در قرب بابالوادى است از قدس شريف به استقبال آمده در كنار راه ايستاده بود. به او مهربانى كردم سوار شده به جلو درشكه افتاد و بعد از طى مسافتى دهكده بئر ايّوب و سَريس را در طرف يمين به قريه ابىغَوش رسيديم كه آن نيز در طرف يمين واقع بود.
اين دهكده موسوم به كُنيه كسى است كه در اين ناحيت اقتدار داشته است و نوزده سال است كه وفات يافته و از اولاد و احفاد او در اين دهكده هستند. آبادى معتبرى است و عمارات آن مانند عمارات شهرستان است و كليسيائى در كنار راه دارد و مقبره ابىغوش هم در نزديكى جاده است و اشجار زيتون و رَز نيز در اين دهكده بسيار است و قهوهخانه و باراندازى هم در آخر آبادى ساختهاند. چون از دهكده ابىغوش گذشتيم بعد از مسافتى آبادىصوبعه و عين كارم را در طرف يمين ديديم و در عينكارم پلى از چوب بر روى آب بسته بودند كه مىبايست از روى آن گذشت و قهوهخانهاى هم در كنار پل ساخته بودند كه خالى از امتياز نبود. دو نفر كشيش با اسبان سفيد از جانب بطريق ارمن به استقبال آمده در
كنار راه ايستاده بودند. به آنها اظهار مهربانى نموده سوار شدند و به جلو درشكهها افتاده مسافتى كه طى شد دهكده حكونيا را در سمت ايسر ملاحظه نموديم و از آن گذشتيم نيم ساعت به غروب مانده به اول جلگه شهر قدس شريف رسيديم. خسته خانه معتبرى در طرف يمين راه ساخته بودند و به جهت تشريفات ما خيمهاى در نزديكى آن برپا كرده اسباب شربت و قهوه و غليان فراهم نموده بودند. يك فوج سرباز با موزيكانچى حاضر كرده، پس از آنكه به آنها رسيديم، تعظيمات نظامى به جا آوردند. رئوفپاشاى متصرف قدس شريف با سليمانپاشاى كماندان عسكر و يوسف افندى مترجم و فرزى افندى قاضى با البسه رسميه تا دم كالسكه آمده مرا پياده كرده به خيمه بردند. به تمام آنها اظهار مهربانى نمودم و بعد ازصرف شربت و قهوه و غليان بر اسبان مخصوص كه حاضر كرده بودند سوار شده روانه شديم. از آنجا تا منزلى كه در ميان قلعه قديم براى ما مشخص كرده بودند تقريباً يك ساعت مسافت است و تمام اين مسافت را از دو طرف مرد و زن از نصارى و يهود و غيره با البسه فاخره در بالا و پايين و در كوچهها و كنار ديوارها احاطه كرده به استقبال آمده بودند و متصرف و مستقبلين نيز همه جا همراه بودند. ازدحام غريبى مشاهده شد كه گويا دو ثلث اهالى اين شهر به استقبال آمده بودند و در ورد به شهر شانزده توپ شليك كردند. از خيابان گذشته به دروازه قلعه قديم رسيديم.
از دروازه داخل شده به خانه موسى افندى كه شيعه است رفتيم. پيرمرد محاسن سفيد معقولى بود و از سادات حسينى است. خانه او را براى ما مشخص كرده بودند.
متصرفپاشا و سليمانپاشاى كماندان عسكر و فرزى افندى قاضى نيز تا آنجا آمدند.
قدرىصحبت داشته رفتند. امشب متصرفپاشا پذيرايى كرده بود. محض اتحاد دولتين عليتين پذيرايى يك شب را قبول كرده ضمناً خواهش كردم كه ديگر زحمت پذيرايى را نكشد. امشب چون خسته بودم به زيارت مشرف نشدم، به استراحت گذشت. ولى سجدات شكر خداوند را به جا آوردم كه بحمدالله توفيق رفيق شده بهصحت و سلامت به بيتالمقدس رسيدم و اين شعر حافظ ابن حجر را به خاطر آوردم
الى البيت القُدس جئتُ أرجُو جَنان الخُلدِ نُزلًا مِن كريم
قَطعنا فى محَبّتهِ عقاباً و ما بعدالعقابِ سَوىَ النّعيم
يكشنبه بيست و نهم از منزل به عزم زيارتصخره شريفه رفتيم و از بابالناظر داخل شديم. متولى تا آنجا به استقبال آمده بود. ما را با اصحاب و اجزا از طرف شمالىصحن به طرف قبّهصخره شريفه برد. چون وسطصحن مرتفع است از پلههاى سمت شمالى بالا رفته در نزديك درب شمالى قبّه ايستاده دعا خوانديم. بعد از آن داخل فضاى قبّه مباركه شديم. در حقيقت بيتالمقدس همان قبّه مباركه است كهصخره شريفه در آن است.
محاذى درب شمالى، سنگ مربع مُشبّكى در سطح زمين گستردهاند. زير آن خالى است.
گويند حضرت سليمان عليه السلام در آنجا مدفونند. در آنجا دو ركعت نماز خوانده به سمتصخره شريفه رفتيم كه در وسط واقع است و ضريحى بر دور آن احاطه كرده است. بعد از زيارت، از درب جنوبى ضريح به مغازه تحتالصّخره رفتيم، نماز خوانده بيرون آمده به سمت جامع قبلى و مسجد عمر رفته تماشا كرديم و از آنجا به قبّه حضرت سليمان- على نبينا و آله و عليهالسلام- رفته نماز خوانده بيرون آمدم و داخل مسجداقصى شدم و بعد بيرون آمده ازصحن خارج گشته به سمت مقبره حضرت داود عليه السلام رفته بعد از زيارت به منزل مراجعت نمودم.
اسم اين شهر در عهد حضرت داود عليه السلام به محراب معروف بوده است زيرا كه در حِصن آن محرابى ساخته منزل نموده بودند، به محراب داود معروف شد، بعد از آن به قدس شريف و بيتالمقدس و بيتالاقدس موسوم گرديد. وقتى كه بيتالقدس گويند معنى آن اين باشد: مكان طهارت از گناهان و چون بيتالمقدس مفهومش اين باشد بيتى است مطهر از اصنام و به عبرانيه دُرّ شلم به تشديد «راء» گويند و حالا به اورشليم معروف و معنى آن به عبرانى بيتالسلام است. اين شهر از بلاد معتبر فلسطين است و فلسطين يكى از اقسام پنجگانه شام است كه در سابق ذكر شد و تمام ولايت شام را سوريه نامند.
بيتالمقدس سابقاً تابع شام بوده است. چند سال است به به جهت اعتبارش منفصل كرده حكومت مستقله نمودهاند. از اقدام مداين كره ارض است و هميشه طمع اصحاب همت بر افتتاح آن هيجان داشته است. از شهرهاى عظيم محكمالبنايى است. تسخيرات و تغييرات در اين شهر بسيار واقع شده است و در عهود قديمه در تصرف فرنگيان بوده است. بعد از آن به تصرف سلاطين اسلام در آمده و از سلاطينى كه فتح بيتالمقدس نمودهاند ملك ناصرصلاحالدين يوسف بن ايوب بوده است كه بعد از انقراض دولت
فاطميين در ديار مصر سلطنت نمود و در ششم محرم سنه 578 حركت نموده درصفر به دمشق رسيد و در ماهصفر سنه 579 به حلب رفته آنجا را تصرف نمود و در بيست و هفتم رجب سنه 583 قدس شريف را فتح نمود. محىالدين ابن زكى قاضى پيش از فتح او قصيدهاى انشا كرده بود اين فرد از آن است:
وَ فَتْحَتُم حَلَباً بالسيفِ فىصَفَرٍ مُبَشِّر بِفُتُوح القُدس فى رجبٍ
بعضى نويسند مدينه قدس شريف در ابتداصحرايى بوده است ميان اوديه و جبال كه سام بن نوح به آنجا آمده، در يكى از جبال آن به عبادت مشغول شده است. پادشاهان آن عصر كه دوازده نفر ملوكالطوايف بودهاند، بر حال آنها واقف شده اعتقاد بهم رسانيدند و وجوهى ايثار قدوم آنها نمودند كه در آنجا عمارت كند. ايشان هم عمارت نمودند موسوم به روشلّم شد و آن مولك اتفاقى بر سلطنت و اطاعت ايشان نموده مكّنى بابالملوك ساختند و در آن وقت، مكان مسجداقصى در وست شهر واقع شده،صخره شريفه نيزدر وسط مكان مسجد بوده است، ولى مشهور اين است كه حضرت سليمان- على نبينا وآله وعليهالسلام- بعد از فراغت از بناى مسجد، شهر را بنا كرده، در مددت سيزده سال به اتمام رسانيد و وقتى كه تمام شد، بيست و چهار سال از سلطنت ايشان گذشته بود. و بعضى نويسند بانى اول سور آن افريدون بن القيان بوده است كه از ملوك فارس است و ابناى بيتالمقدس تا هجرت آنچه نوشتهاند، هزار و سيصد و شصت سال فاصله بوده است و بعضى دوهزار و سيصد و شصت سال نوشتهاند.
اين شهر را بختالنصر، هزار و سيصد و پنجاه سال قبل از هرجت خراب نمود و برج داود را كه برج عظيمى بوده به حال خود گذاشت. پنج مرتبه اين شهر خراب و آباد شده است.
عمارت رابعه را عمر نموده، خامسه را وليد بن عبدالملك نموده است. داريوش ثانى و هيلانه مادر قسطنطين و عبدالملك مروان و مهدى نيز عمارت كردهاند و در عهد سلطان
سليمان نيز قلعه را تجديد عمارت نمودهاند و سلطان محمود در سنه 1233 و سلطان عبدالعزيز در سنه 1293 بعضى عمارتها نمودند. برج داود حالا موجود است. آنچه نوشتهاند، ملك ناصر داود كه در سنه 637 فتح شهر بيتالمقدس نمود، خراب كرد و عاقبت به طاعون مبتلا شد و در شب بيست و ششم ماه جمادىالاولى سنه 656 در دمشق در قريه بُويضا وفات يافت، درصالحيه در مقبره پدرش عيسى بن ابوبكر بن ايوبصاحب دمشق مدوفن شد. روسها نيز در وقتى كه متصرف بيتالمقدس بودند قلعه را تجديد عمارت نمودهاند.
قلعه آن در عهد قديم بزرگ بوده، مسجداقصى در وسط قلعه واقع بوده است و اكنون طرف شرقى و غربى مسجد بيابان است. و از قرارى كه نوشتهاند، در قديم آبادى اين شهر از مصر و بغداد زيادتر بوده است. ارتفاع قلعه حاليه آنصدصد و بيست قدم است و طولش دوهزار ذرع و عرض آن هزار ذرع و از سنگ و گچ ساختهاند. باروى آن بسيار محكم است و اين قلعه دوازده دروازه دارد. در طرف شرق يك دروازه است، آن را بابالاسباط گويند، زيرا كه منازل يوسف و روبيل و شمعون و يهودا در آن سمت بوده است و در سمت غربى سه دروازه است و اسامى آن باب سرّالصغير و بابالمحراب و بابالرّجه است و اكنون بابالمحراب را بابالخليل و باب بيتاللحم نامند، زيرا كه از آن دروازه به سمت خليلالرحمن و بيتاللحم روند. و در طرف جنوب دو دروازه است و اسامى آنها بابالمغاربه و بابصيهون است و اكنون بابصيهون را باب داود مىگويند و در قديم باباليهود نيز مىگفتند. و در سمت شمال چهار دروازه و اسامى آنها ديرالسرب و بابالعمود يا بابالعامود و بابالداعيه و بابالساهره است و اكنون بابالعمود را بابالشام نامند. كوچههاى ميان قلعه پست و بلند است و بازارهاى قديم تنگ و تاريك و ده بازار دارد؛ يكى از آنها كه سوقالقطّانين است، در نهايت ارتفاع است، و در غربى بابصحن مسجداقصى است و اكنون بيرون قلعه نيز شمالًا و غرباً آبادى شده، عمارات و كنايس ساختهاند. و عمارات بيرون قلعه خيلى باشكوه است و اغلب آنها باغچه دارد.
و عدد نفوس اين شهر سىهزار نفر است. بيستهزار نفر يهود است و پنجهزار نفر نصارا و پنجهزار نفر ديگر سنى و غيره است.
از جبار معروفه آن يكى طورزيتون است كه جبل زيتا نيز گويند و در جانب شرقى مسجداقصى واقع است و اين كوه را جبلالخمر نيز گويند، زيرا كه كثيرالشجر است و خمر در لغت عرب مفيد همين معنى باشد. و در آنجا شجره خَرنوب است كه آن را خرنوبةالعشره نيز گويند، ولى وجه تسميه آن معلوم نشد. و مسجدى در پهلوى آن شجره است كه زير آن مغاره است و در فراز طور زيتون كنيسهاى بنا نهادهاند كه آن را كنيسةالصّعود مىنامند، از بناى امپراطور هيلانه است. گويند آن مكان مَصعَد عيسى عليه السلام است و در آنجا اثر گام ايشان هست و آيه مباركه والتّين والزّيتون اشاره به اين كوه است.
و ديگر جبل سلوان است كه در جنوب غربى زيتون است. قبور يهود در آنجا است و چشمه سَلوان هم كه آب شيرين گوارا دارد، در اين كوه است و به همان جهت موسوم به جبل سَلوان گشته است. گويند هر وقت دشمنى براى تسخير اين شهر آمده است اطراف آن چشمه را گرفتهاند كه بر قلعهگيان سخت بگذرد، زيرا كه شهر بيتالمقدس آب ندارد؛ آب باران را در ايام بارندگى در چاهها ذخيره مىنمايند.
سه شارع در اين شهر است كه اسم مخصوص دارند. اول شارع اعظمى است كه آن را خط داود نامند و در وجه تسميه آن گويند: حضرت داود عليه السلام از منزل خودشان سردابى در زير اين خط بنا نهاده، از آنجا به مسجداقصى تشريف مىبردند و حد آن از بابالخليل تا باب السلسله است كه يكى از ابواب مسجداقصى است. دوم شارعى است كه آن را خط مرزبان گويند، ولى وجه تسميه آن معلوم نباشد. در قبالهجات به اين اسم مىنگارند. سيّم شارعى است كه آن را خط وادىالطّواحين نامند. طاحونههاى «(1)» شهر در آن خط واقع است و اين شارع نيز عظيم و ممتد است.
1) آسياب
در جهت غربى طورزيتون بقيعى است كه آن را ساهره نامند و آيه اذا هُمْ بالسّاهرة «(1)»
اشاره به آن بقيع است. گويند در زمان قيامت، حشر مردم از آنجا خواهد شد. و اكنون مقابر مسلمين وصالحين در آن بقيع است. و گويند در برابر ساهره، مغارهاى است كه آن را مغارةالكتان نامند، از تحت سور شهر، اتصالى به زيرصخره شريفه دارد. مغاره كبيرهاى مستطيله است و امور مهوّله از آن نقل كردهاند و بئر ايوب در نزديكى چشمه سلوان است. گويند هشتاد و پنج ذرع عمق آن است و وسعت سر آن قريب ده ذرع است و عرض چاه، چهار ذرع و از سنگهاى پنج ذرعى بالا آوردهاند و آب آن سرد و خفيف و گوارا است و آيه مباركه اركُض بِرجْلِك هذا مُغتسلٌ باردٌ و شراب «(2)»
اشاره به اين آب است.
در موسم تابستان جوشيده و از سر چاه بيرون مىريزد.
در پشت سور شرقىصحن مسجداقصى، وادى است كه آن را وادى جهنم گويند كه در ذيل طورزيتون است و در وجه تسميه آن گويند: وقتى كه عمر بن خطاب در فتح بيتالمقدس لشكر فراوان به آنجا آورد، چون به اين وادى رسيد، گفتند: اين وادى جهنم است، پس از آن به اين اسم معروف گشت. و از بناى قديم، دو خانه از سنگ در آن وادى است كه گنبدى از سنگ بر سر آنها گذاردهاند. گويند خانه فرعون و زوجهاش آنجا بوده. مردم سنگ مىاندازند و بعضى گويند قبر زكريا و يحيى در آنجا است و برخى اين راصحيح ندانند و گويند قبر زكريا و يحيى در سبطيه انابلس يا به جامع دمشق است و بالجمله غرايب شهر بيتالمقدس بسيار است و مدارس و كنايس و رباطات آن بىشمار و از قرار روايت كعبالاحبار قبر هزار پيغمبر در آنجاست.
طولصحن از جنوب به شمال است و عرض آن از مشرق به مغرب. اگر چه شهر بيتالمقدس در سر كوه واقع بوده است، ولى سطحصحن را مستوى و هموار كردهاند و سورى بر اطراف آن نهادهاند و از بيرون وادى، هر جا كه نشيب است، سور آن بلند است و هر جا فراز است سور آن كوتاه است؛ چنانچه سور جنوبى آن از بيرون وادى تقريباًصد ذرع است و از سنگهاى عظيم بنا نمودهاند، گل و گچ در ميان آن نهادهاند. و طول صحن بر حسب ذرع اين زمان، ششصد و شصت ذرع است و عرضش چهارصد و شش ذرع و وسط اينصحن را طولًا دويست و پنج ذرع و عرضاًصد و هشتاد و نه ذرع مرتفع نمودهاند و حجاره ابيض بر آن گستردهاند و ارتفاع آن هفت ذرع مىشود و از چهار طرف پلهها از سنگ گذاردهاند و عدد پلهها بيست و پنج باشد كه همه از سنگ است و عريض ساختهاند و قبّهصخره شريفه در وسط اين سطح است.
مسجداقصى مسجد عظيمى است كه در تحت تمامصحن بزرگ واقع است و در آن از زاويه سور شرقىصحن است و اين مسجد را در نهايت استحكام بنا كردهاند و بناى آن از عجايب روزگار است و اگر كسى ستونها و سنگهاى آن مسجد را مشاهده نمايد، مىداند كه كسى را غير از نبوّت، قدرت و توانايى آن نيست كه مسجدى به آن وسعت و فسحت با اعمده عظيمه متعدده در تحتالارض بنا كند؛ افسوس كه بناى به آن عظمت و اتقان را، دست تطاول اشرار روزگار خراب و ويران كرده است و ديگر به هيچ وجه بهصورت اولى عود نخواهد كرد،
هيهات أن يأتى الزمان بِمثله انّ الَزْمان بِمثله لَبخيل
آنچه از بناى آن نمودار بود دوازده طاق در طول و يازده طاق در عرض بود و ستونهاى ده ذرعى در پايههاى طاق نصب كرده بودند و بر ديوارها سنگهاى ده ذرعى و پانزده ذرعى نشانده بودند كه شخص از مشاهده آنها حيران مىشود و باقى مسجد خراب و مسدود
است كه نمىتوان رفت. از قرارى كه خدّام مىگفتند، پنج طبقه هم در زير آن است و العهدة علىالراوى؛ ولى آثارى از آنها پديدار نبود. و اين مسجد را به آن جهت اقصى گويند كه از كعبه دور است و پاره گويند كه در وسط عالم واقع است. از جهت قبله، حجاز و يمن و هند بر آن محيط است و از جهت شرق، بغداد و عراق و مملكت عجم بر آن احاطه دارد، و از جهت شمال بلاد شام و روم بر آن محيط است و از جهت غرب بلاد مصريه و مملكت عرب بر آن احاطه دارد. اكنون سنىها جامع قبلىصحن را كه عبدالملك مروان ساخته است به مسجداقصى موسوم كردهاند وصاحب تاريخ «انسالجليل» مىنويسد: وحَقيقةُ الحال انّ الاقصى اسمٌ لجَميع المسجد ممّا دار عليه السّور. «(1)»
بعضى روايت كردهاند مسجداقصى از بناى مُحكمه بوده است كه به امر خدا ساختهاند و پارهاى نويسند از بناى اسرافيل بوده؛ و برخى نويسند از بناى آدم بوده و بعضى ديگر از بناهاى سام بن نوح دانستهاند و پارهاى ديگر نوشتهاند بانى آن يعقوب بن اسحق بوده، ولى مشهور اين است كه از جانب ايزد تعالى به حضرت داود امر شد بنا كند، ناتمام ماند، وصيت نمودند، حضرت سليمان به اتمام رسانيدند. و ممكن است جمع مابين همه روايات نموده گفته شود كه هر يك تجديد بناى يكديگر را نموده عمارت مرمّت كردهاند. العلم عندالله. «(2)»
ارتفاع قبّه ازصحن مرتفع پنجاه و يك ذرع است و شكل بقعه مثمن است و محيط آن از اندرون بقعه دويست و بيست و چهار ذرع است و از بيرون دويست و چهل ذرع و به حكم تثمين هشت ضلع دارد، ولى از بيرون به پنجاه و دو طاقنما تقسيم كردهاند. فاصله ديوار ازصخره شريفهصد گز است و بام قبّه را با زر اندود كردهاند. در عهد حضرت سليمان زينت آن قبّه شريفه از حد افزون بوده است و به انواع جواهر و ذهب و فضّه
و ياقوت و مرجان مزيّن نموده بودند و مورخين بعضى تفصيلات نوشتهاند كه ذكر آنها خارج از بنيان اين سفرنامه است، ولى آنچه اين اوقات در قبّهصخره شريفه ديده شد از اين قرار است: از جهات اربعه ابوابى به اندرون بقعه گذاردهاند كه راه خروج و دخول است. باب شرقى را باب اسرائيل گويند و باب شمال را بابالجثة نامند و در اطراف باطنى قه نيز دو دوره ستون از سنگ نصب كردهاند كه دوره اولى شانزده ستون دارد و دوره ثانيه دوازده ستون و در دوره اولى هشت ستون آن مضلّع مربع است كه ضلع كبيرش دو ذرع و يك چارك است و ضلعصغيرش يك ذرع و دو گره و مابين هر دو مضلّع نيز دو ستون مدور است كه دو ذرع و يك چارك قطر آن است. سنگهاى ستونهاى مضلّع از احجار شفّافه منقشه طبيعى است. گويند سنگهاى ستونهاى مدور را از هند آوردهاند و به رنگ يشم است و ميان ستونها شش گز است و بالاى ستونها را از سنگهاى ريزه منبت كردهاند كه شبيه به خاتمسازى است. الحق نهايت امتياز را داشت و دوره دوم هم به همين منوال بود الا آن كه مضلع آن چهار عدد است و مدور آن هشت عدد و ديوارهاى بقعه را تا نزديك سقف تماماً از همان احجار منقشه طبيعى نصب نمودهاند و در ميان دوره دوم قنديلها از اطراف آويختهاند و يك قنديل آهنى آن در طرف جنوب واقع است و جاى هزار چراغ دارد و در برابر درب جنوبى در سمت ايسر ايوان، مسقّفى است كه آن را دكةالمؤذّنين نامند. سه ذرع طول دارد و ده ستون در اطراف آن نصب كردهاند و در سقف آن قرآن بزرگى بالاى رحل گذاردهاند و برابر سنگ مشبّكى كه در سمت درب شمالى است و به مقام سليمان معروف است، ديوار كوچكى از سنگ نهادهاند و دو ذرع طول و يك ذرع ارتفاع آن است. و در بين قبّه زينت ندارد جز اينكه طوق بلندى از فلزّ طلاى احمر در بالاى قبّه شريفه نصب نمودهاند.
در قديم قبله پيغمبران و اهل عالمصخره شريفه بوده است. حضرت موسى، قبّه بر آن نهاد و حضرت خاتمالانبياصلى الله عليه و آله در شب معراج از روى آن عروج فرمودهاند. در وسط بقعه واقع است، سنگ بزرگى است سى و سه ذرع در بيست و هفت ذرع است و تأثير قدم
مبارك در آنصخره بوده است. بختالنصر شكسته است و ازصخره شريفه منفصل گشته و آن را در ضمن، در قبّهاى علىحده گذاردهاند كه معروف به قبّه موضعالقدم است. يك طرفصخره از جانب جنوب متمايل است. گويند وقتى كه حضرت رسولصلى الله عليه و آله بر روىصخره شريفه تشريف بدند، از هيبت ايشان يك طرف آن متمايل شده است. و در جهت ديگر موضع اصابع ملائكه است كه آن را در آن وقت نگاه داشتهاند. و بعضى گويند نشان پاى حضرت اسحاق است كه در طفوليت بالاىصخره رفتهاند. و اينصخره شريفه عظيمه معلق است و در زير آن سردابى است كه انبيا عليهم السلام در آنجا نماز خواندهاند و مورد اجابت دعوات است و ليكن محىالدين اعرابى (كذا) اطراف آن را بالا آورده بهصخره شريف متصل ساخته است و ظاهراً از حالت تعليق انداخته و سبب را چنين مىگويند كه مقصود محىالدين اين بوده كه اين سرّ از نظر مردم مستتر ماند و وحشت ننمايند زيرا كه حالت معلق بودنصخره عظيمى خالى از مهابت نيست، چنانچه گويند زنى حامله به ميان آن مغاره رفته و وحشت كرده از ترس بچه سقط نموده بوده است. محىالدين به اين جهت اطراف آن را متصل نمود كه ديگر از اين گونه حوادث روى ندهد. و در سرداب از طرف جنوب است و يازده پله پايين مىرود تا وارد آنجا شوند و در آن سرداب مقامات انبيا عليهم السلام است كه در آنجا عبادت كردهاند. وقتى كه وارد سرداب مىشوند در سمت يمين درب آن، محراب حضرت سليمان است و در وقت يسار آن، محراب حضرت داود و در زاويه شمالى آن مقام حضرت خضر است كه ايوان كوچك و دو ستون دارد و در پهلوى آن محرابى است كه مىگويند مقام حضرت خاتمالانبياصلى الله عليه و آله است و برابر مقام خضر جايى است كه مىگويند مقام حضرت ابراهيم عليه السلام است. و اطرافصخره شريفه را ضريح چوبين نصب كردهاند و چونصخره شريفه متناسبالاندام نيست و سمت جنوب آن قدرى پيش آمده است، ضريح نيز بدين واسطه طرف جنوبيش خروجى است و در زاويه ميانى طرف جنوبى ضريح، قبّه كوچكى است.
مىگويند دو تار مو از محاسن حضرت ختمى مآبصلى الله عليه و آله كه در شب معراج افتاده بود در ميان شيشه است و آن شيشه در ميان اين قبّه است؛ و در پشت آن قبّه شمعدانى گذاشتهاند كه چند شاخه دارد.
در بالاى درب قبّهصخره شريفه اين حديث را نوشتهاند: قال عيسى عليه السلامصَخرةُ بَيتالمُقدس مِنصُخُورالجنة «(1)»صَدَق رسولاللهصلى الله عليه و آله. در بالاى درب جنوبى اين حديث را نوشتهاند: ابشروُا هذَاالقُرآن طَرفه بيَدالله وطرفه بِايديكُم فَتَمسكّوا بِه فَانَّكُم لَن تُهلِكوا ولَن تضّلوُا بَعَده، رواهُالطبرانى. و در طرف غربى قبّه اين حديث را نگاشتهاند: عن الحسن البصرى قدس سره: ان النبىصلى الله عليه و آله قال من تصدّق فى بيتالمُقدّس بدرهم كان فدائه منالنار و من تصدّق برغيفٍ كأن كان تصدق بجبال الارض ذهباً. «(2)»
و در برابر باب شرقى اين حديث را نوشتهاند: روى الحسن عن ابىالحسن عن جدالحسن انّ أحسن الحسنِ الخلق الحسْن؛ «(3)»
قال على عليه السلام: عزَّ مَن قَنع، «(4)» ذلَّ مَن طمع مِن كلِّ فجٍّ عميقٍ حسامالدين.
چون سلطان عبدالعزيز در سنه 1292 حرم مبارك را عمارت نموده است در بالاى درب شرقى اين شعر را نوشتهاند:
كرده عمارت در حرم، سلطان بحر و بر تمام گفت بتاريخش خود سهلٌ بهِ حُسْن الخِتام و چون سلطان محمود در سنه 1233 تجديد عمارت كرده است در بيرون قبّه در طرف يمين درب جنوبى چنين نوشتهاند: بسم الله الرحمن الرحيم، جُدِّد تَعْمير هذا المَقام عَلى هذا النَقْش بِحُسنِ انْتِظامِ مَوْلانا سُلْطان الْبرّيْنَ وخاقان البَحْرَين وَخادِمِالحَرَميْن الشريفيْن وهذا المَسْجد الاقْصى اوّلُ القِبْلَتَين، الغازى حَضْرةِ السُطان محمودخان نَصَرهُ الله وَادامَه وخَلَّدَ مُلْكَهُ وسُلْطانَه وقَرن امُوره بالتّوفيقِ احْكامه ونَشرَ عَلى الْخافِقَين بِالعَدلِ اعلامَه وذلِكَ عَلى يَدِالوَزيرِ الشَّهيرِ المأمُور بالأمر العالى الخَطيرِ الدستُور الوَقُورصاحِبُ الخَيرِ
وَالسرور وَالسّعادَةِ الحاج سليمانپاشا والىصيدا وذلِكَ فى ثَلاثَةِ وثلاثين ومِأتَينِ والْفَ.
و چون سلطان عبدالحميد هم عمارت در راه كردهاند، در طرف غرب نوشتهاند سَلامٌ عَليْكُم فَادْخُلوها خالِدين، قَد جَدّد المَلِك التّقى سُلطان عَبدالحَميد ذاك الباب.
اين جامع در منتهااليه قبلىصحن منخفض است و از قبله به شمال امتداد دارد.صد ذرع طول آن است و هفتاد و شش ذلع عرض آن. نماز جمعه در آن خوانده مىشود و اين جامع را عبدالملك مروان بنا كرده است. جامع عالى محكمى است و سلطان محمود تجديد عمارت كرده است. در طرف يمين، پنج ستون مضلّع مربّع دارد و پنج ستون مدور و در سمت يسار نيز به دين روش ستونها نصب كردهاند. در سمت راست ستون چهارم سقط شده بوده است، در ثانى ساختهاند، قدرى بزرگتر است و در نزديك محراب نيز چهار طرف ستون نصب كردهاند و چهلچراغ بزرگى سلطان عبدالعزيز در نزديك محراب آويخته است و منبرى كه مرصّع به آج و آبنوس است، سلطان نورالدين شهيد در حلب براى اين جامع ساخته بود كه بفرستد، ملكصلاحالدين كه در سنه 579 فتح حلب نمود اين منبر را آورده در اين مسجد گذارد. و در سمت غربى اين جامع، مسجد مطوّلى است كه از جانب به آنجا راه است و اين مسجد در طول غربى واقع است و معروف به جامعالنّساء است. گويند از بناى فاطميّين است و از زاويه سمت شرقى جامع نيز راهى به مسجد ديگر است كه آن را مسجد عمر مىگفتند، چندان وسيع و عالى نبود. در محراب آن بعضى ستونهاى سنگى تازه نصب كرده بودند و خوب حجّارى كرده بودند و پارهاى مىگويند: اين مسجد نيز از آثار بنىاميّه است. و در سمت شمال جامع عمر ايوانى است كه گويند: مقام عُزَيز بوده است. و در جنب آن ايوان، از جهت شمال، ايوان ديگرى است كه محراب زگريا در آنجا و در جامع مزبور دو محراب است، محراب بزرگ جانب شرقى منبر را محراب داود گويند و محراب جانب مغرب را محراب معاويه نامند و در برابر اين جامع، در بيرون آن، حوض مدوّرى از سنگ ساختهاند و كشكولى از سنگ در وسط آن است گويند، آب اين حوض را از جانب خليلالرحمن آورند.
در ضلع جنوبى سحن مرتفع در ابتداى آن سه هلالى، و در وسط چهار هلالى، و در انتهاى آن سه هلالى است؛ و در يمين هلالى وسط منبرى است از سنگ كه قبّه كوچكى در عرشه منبر است و شش ستون سنگى در زير قبّه است و دو ستون در جلو منبر و دو ستون در عقب آن و اين منبر را قاضى برهانالدين بن جماعه بنا كرده است. سابقاً از چوب بوده است و به آسانى حمل و نقل مىشده است. قاضى مزبور، منبر را تبديل به سنگ كرده است و بالاتر از منبر يك محرابى است كه دو ستون از سنگ دارد و منسوب است بهصلاحالدين؛ و بالاتر از آن محرابى است كه مهاجرين منزل مىكنند؛ بعضى قبّه دارند و بعضى بىقبه هستند. و در ضلع شمالىصحنين مرتفع، در ابتدا و وسط آن سه هلالى است و بعد از هلالى اول يك حجره است و قبّه دارد با ايوان و حجره سيم آن قبّه دارد با ايوان و دو هلالى و در جلو حجره دوم به فاصله چند ذرع قبّه است كه آنجا را مغارةالارواح گويند و در ضلع غربىصحن، در ابتداى آن، چهار هلالى است و در كنج آن، قبّه كوچكى است كه قبّه ميزان گويند و بعد، سه حجره در امتداد آن است كه هر يك، قبّه دارند و در وسط آن يك هلالى است كه دو حجره بعد از آن است و قبّه ندارند و در وسط ضلع شرقى پنج هلالى است و آن مكان معروف به درجالبراق است. و طرف يسار آن يك حجره است و قبّه دارد و منسوب به شيخ عبدالله است كه مكان جلوس او بوده است.
آنچه ذكر شد، ابنيهاى است كه در جوانب اضلاع اربعصحن ساختهاند، اما ابنيه و قبابى كه وسطصحن مرتفع واقعند، از اين قرار است: در سمت جنوب، در وسطصحن، محراب كوچكى به محراب امام اعظم مشهور است و در يمين محراب به فاصله چند ذرع، علامت تعيين زوال است كه ميل آن خراب شده. و در سمت يسار آن بئرى است كه زير آن بركهاى است از سنگ خارا و در طرف غربى، محرابى است كه هشت ستون سنگى دارد و به مقامالنّبى معروف است. گويند، حضرت خاتمالانبياءصلى الله عليه و آله در ليلةالاسرى، در آنجا نماز خواندهاند و برابر آن قبّهاى است كه به قبةالمعراج معروف است. گويند حضرت پيغمبرصلى الله عليه و آله از آنجا عروج فرمودهاند. و نيز قبّه ديگرى
است كه اطراف آن سى ستون دارد و قطعه منفصلهصخره شريفه در آنجا است و در سابق به موضعالقدم معروف بوده است. در اين عصر به بقعه بَخٍّ بَخٍّ معروف است و جهتش اين است در قديمصخره بوده است كه حضرت خضر بر روى آن نماز مىخواندهاند و معروف بهصخره بَخٍّ بَخٍّ بوده است. بعد از تغييرات ابنيه مسجداقصى آنصخره در تحتالأرض اين قبّه واقع شده است. و در سمت شرقى نيز قبّه بزرگى است كه اطرافش باز است و علاوه بر دو ستون محرابش، دو دوره ستون در ميان آن است كه دوره اولى ده ستون سنگى دارد و دوره دوم هفت ستون و به مَحكمه حضرت داود عليه السلام و قبّه سلسله معروف است و قبّه سلسله از آن جهت نامند كه حضرت سليمان، سلسلهاى از آسمان معلق در آن مكان كرده بودند كه حق از باطل معلوم گردد و غير از خداوند حق، دست ظالم و غاصب به آن نرسيدى. يك نفر يهودى با مدّعى خود حيله كرده،صد دينار كه از او ادعا داشت، در ميان عصا ريخته، سرش را محكم كرد و در وقت محاكمه عصا را به دست مدّعى داده، قسم ياد نموده كه وجه او را رد كردهام، لهذا دست او به زنجير رسيد و بعد عصا را از مدعى گرفته، وى قسم ياد نموده كه وجه به او نرسيده. دست او نيز به زنجير رسيد، چون در اين امر نيز حيله و تزوير بهم رسيد. از آن پس سلسله موقوف شد.
لَقَدْ مَضىَالوَحى وماتَ العُلا وارْتفع الجوُد مَعَ السلسله
و گويند حضرت پيغمبرصلى الله عليه و آله نيز در شب معراج حورالعينى در آنجا مشاهده فرمودهاند. به آن جهت مقام حورالعين هم مىنامند. بسيار قبّه محكم متقنى است و قبّه ديگرى نيز هست كه آن را قبّه جبرائيل نامند. يك محراب و چهار ستون دارد و گويند بُراق را در شب معراج به آنجا آورده است. و در تمامصحن، بيست و پنج قبّه و پنجاه چاه است و چهار مناره دارد، دو مناره در سمت غربى و دو مناره ديگر در سمت شرقى است.
جوانبصحن را چهارده باب است. در جانب شرقى سه باب است و هر سه مسدود است. اول بابالرحمه است و دوم بابالتوبه است و گويند آيه مباركه فَضُرِبَ بَينَهم بِسورٍ
لَه بابٌ باطِنهُ فيهِ الرّحْمةُ وظاهِرُهُ مِنْ قِبَلِهِ العَذابُ «(1)»
اشاره به بابالرحمه است كه يك طرف آن وادى جهنم است، هر چند اعتقاد اهالى آنجا اين است. اين دو باب را در قديم عمر بسته است، تا حضرت عيسى عليه السلام نازل شده باز كند ولى چون يك طرف آنصحرا و بيابان است بدان جهت بستهاند كه محفوظ باشد. و در تسميه بابالتوبه گويند، بابى است كه ايزد تعالى توبه حضرت داود را در آنجا قبول كردهاند. باب سيّم بابالجنائز است كه بابالبُراق نيز گويند. و در طرف شمال سه باب است: اوّل بابالاسباط كه در شمال شرقى است، دوم بابالحيطه است كه يهودان داخل شده آيه مباركه: ادْخُلوا الْبابَ سُجَّداً وقُولُوا حِطَّةٌ نَغْفِرْلَكُمْ خَطاياكُمْ «(2)»
اشاره به اين باب است. سيّم باب شرفالانبياء است كه ديوداريّه نيز گويند و در اين زمام بابالعظيم گويند. و در جانب غربى هشت باب است:
اول بابالغوانمه و بابالغانمالمقدس نيز گويند، در غربى شمالى است و منتهى به خانههايبنىغانم مىشد و در قديم بابالخليل مىگفتند. دوم بابالناظر است؛ گويند جبرئيل بُراق را به آن در بسته است و در قديم بابالخليل مىگفتند (كذا). سيم بابالحديد است و آن را ارغون الكاملى، نايب شام تجديد كرده است. چهارم بابالقطّانين است كه منتهى به سوق قطّانين مىشود و در آنجا نوشتهاند: إنّ السلطان المَلِك النّاصر جَدّدَ عِمارَته فى سنة سبع و ثلاثين و سبعمائة. پنجم بابالمتوضّاء است و آن را علاءالدينالنصر تجديد نموده است و در آخر غربى است. ششم بابالسللسه است، در قديم باب داود مىگفتند و هفتم بابالسّكينه است و در وجه تسميه آن گويند، تابوت سكينه را فرشتگان در آنجا نهادهاند. هشتم بابالمغاربه است كه مجاور جامع مغاربه است در قديم بابالنبى مىناميدند. حالا معروف به بابالبراق است، گويند حضرت پيغمبرصلى الله عليه و آله در شب معراج از آن در داخل شدهاند و اين باب ده گز پهنا دارد و سنگهاى بزرگ در دراجت آن نصب كردهاند و نزديك در نقش سپر حضرت حمزه در سنگ است كه به آنجا تكيه كرده بودند. بالجمله در قديم، از ابوابصحن، بعضى اسامى معروف بوده است كه حالا معروف نباشد، مثلًا بابالهاشميين و باب ابراهيم و باب امّخالد و باب بركه بنىاسرائيل و باب
محراب مريم مىناميدند، ولى در اين عصر آن اسامى تغيير كرده و لِكُلّ دَوْرٍ طَورٌ.
قبّه سليمان قبّه محكمةالبنايى است وصخره ثانيه در ميان آن است و آن سنگى است كه حضرت سليمان عليه السلام بعد از اتمام بناى مسجداقصى بر روى آن ايستاده، دعا كردند و اكنون آن سنگ را بر ديوار شرقى آن قبّه نصب كردهاند. سنگصاف مسطّحى است و اين قبّه در طرف سور شرقى در نزديكى باب دويداريّه است و از بناهاى بنىاميّه است. قبه موسى، قبهاى است كه در قديم به قبّةالشجره معروف بوده است و ملكصالح نجمالدين ايّوب بن ملكالكالم در سنه 649 اين قبّه را بنا كرده است. اين كه قبّه موسى گويند مقصود حضرت موسى نيست ولى تصحيح نصب آن را نكردهاند. قبّه طوما، قبّهاى است كه در سمت جنوب شرقىصحن است و در وجه تسميه او چنين گويند كه، بعضى از ملوك از جبل زيتون طومارى انداخته بودهاند، به آن موضع افتاده است، لهذا در آنجا قبّه بنا كردند.
درصحن مبارك، در سه طرف آن كه شرقى و غربى و شمالى باشد، رواقها ساختهاند.
آنچه در سمت شرقى بوده است، منهدم شده آثارى از آن باقى نمانده است و آنكه در سمت غربى است رواقهاى محكمةالبناء است و طول آنها از جنوب به شمال است.
اولش از بابالمغاربه و آخرش بابالمناظر است و در سلطنت ملك ناصر محمد بن قلاوون تجديد عمارت شده است و آنكه در سمت شمال است، طول آن از مشرق به مغرب است و حدّ آنها از بابالاسباط است تا مدرسه جادليّه كه آن را در اين عصر دارالنّيابه گويند. و در سلطنت اشرف شعبان بن حسين در سنه 769 بنا شده است.
در طرف زاويه شمالى سورصحن، زمينى است آن را خدّام، سوقالمعرفه گويند، مهد عيسى در تحت آن زمين است. بعد از چند پله وارد فضاى مربعى مىشوند. در سمت شرقى آن سنگى است حفره دارد و بر روى آن قبّه كوچكى ساختهاند. گويند همان سنگ مهد عيسى بوده است. در طفوليّت در آن مهد سخن گفتهاند و آن قبّه دو ستون دارد، جاى
دو انگشت در آن ستونها هست. گويند حضرت مريم در وقت وضع حمل، آن ستونها را به دو انگشت مىگرفتهاند، جاى انگشتها مانده است و در آن قبّه محرابى هم هست كه آن را محراب مريم نامند. سوره مريم در آنجا مىخوانند و گويند در آن مقام دعا مستحب است.صنايعى كه در بيتالمقدس ديده شد، اين است: از چوب زيتون، انواع اسباب از قبيل لوازمالتحرير و شمعدان و ميوهخورى و غيره مىسازند كه خالى از امتياز نيست و ازصدف نيز بعضى اسبابها مىسازند كه ظريف و ممتاز است.
در طرف شمال غربى واقع است، نصارا كنيسه جسيمانيه گويند و آنجا را هيلانه، امقسطنطنين بنا نهاده است.صحن مربّعى دارد كه در پستى واقع است و بناى آن از سنگ است و برابر درِصحن، درى به ميان مقبره است كه چهل و هفت پله دارد و از آنها وارد سرداب مىشوند و تمام پلهها از سنگ است. در اواسط پلهها در يمين و يسار، دوصفّه بنا كردهاند وصُوَر و اشكال حضرت عيسى عليه السلام را در آنها گذاشتهاند. فضاى سرداب مستطيل است و درِ دو طرفصفّه وسيع است. بقعه حضرت مريم درصفه يمين است و دو درِ كوچك دارد، يكى رو بهصفه است و در زاويه يمين بقعه واقع است و ديگرى در طرف يسار بقعه است و بقعه آن بسيار كوچك است و قبر حضرت مريم به قدر يك ذرع از سطح بقعه مرتفع و متصل به ديوار است، شبيه ايوان كوچكى است. سنگى بر روى آن گستردهاند و قنديلها آويختهاند و در عقب بقعه فضايى است، زينتها گذاشته وصُور و تماثيل آويختهاند. كشيشها شمعها به دست گرفته، روشن كرده بودند. كتاب نوّاب مستطاب معتمدالدوله- دام اقباله- را همراه آورده، در بالاى قبر گشوده قصيده مرميه را از جانب ايشان تا آخر قرائت نمودم.
مقبره حضرت داود خارج قلعه است. جلو مقبره فضاى ممتدى است. از در كه داخل مىشوند دو بقعه تو در تو است. قبر آن بزرگوار در بقعه ثانيه است و طلانى است و به
اندازه طول بقعه است. جامه مفتولدوز بر روى آن كشيدهاند و در سمت يمين بقعه پردهاى بر ديوار آويخته، مىگويند از آنجا تا به سرداب حضرت خليلالرحمن عليه السلام كه مدفن حضرات انبيا عليهم السلام است از تحت زمين راه است و مسجدى هم در پهلوى آن دو بقعه شريفه ساختهاند كه جاى خدّام و متولى است؛ به آنجا رفته قدرى نشستم و قهوه و غليانىصرف نمودم.
دوشنبه سلخ سفر چند رأس اسب حاضر كردند. خودمان با اصحاب و اتباع، عزيمت زيارت خليلالرحمن عليه السلام نموديم. حضرت ابراهيم خليل در دحبرون مدفون است و در جنوب قدس شريف است و از قدس شريف تا به آنجا دوازده ميل است و بر حسب ساعات شش ساعت راه است و اراضى آن فراز و نشيب و سنگلاخ است و چوب بلوط در اينصحرا فراوان است. بالجمله از قدس شريف كه بيرون آمديم در طرف يمين راه، عمارت روسها بود. از آن كه گذشتيم، بعد از مسافتى در سمت يسار، خستهخانه «(1)» بزرگى بود كه از جانب دولت نمسه «(2)» ساخته شده است. قونسول نمسه تا به كنار ديوار آمده بود.
سواره با اوصحبت داشته گذشتيم و قرار داديم در مراجعت به تماشاى خستهخانه برويم.
از قرارى كه مىگفت، مخارج مريضها دولت نمسه مىدهند و در سال گذشته قريب دههزار مريض از اطراف به آنجا آمده معالجه شده رفتهاند. از آنجا كه گذشتيم در طرف يمين، خانه مختصرى ديديم كه در پشت آن باغچه و درخت زيتون بود و بعد از مسافتى در سمت رسات بقعه راجيل مادر حضرت يوسف عليه السلام نمودار شد. درب آن بسته بود، فاتحه خوانده گذشتيم و در وقت نهار به قلعهاى رسيديم كه در طرف يسار واقع بود و سه بِركه عظيم در سمت جنوب داشت كه اول از ثانى و ثانى از ثالث بزرگتر بود و به يكديگر راه داشتند و از قرارى كه معلوم شد، آب اين بركهها از بارانى است كه از كوهها آمده جمع مىشود و از آنجا نهر سرپوشيده تا قدس شريف ساختهاند و آب اين بِركهها به شهر مىرود و در طرف يمين قلعه نيز در بالاى بلندى عمارتى ساختهاند كه مستحفظين قلعه در تابستان در آنجا به سر مىبردند. از آنجا كه گذشتيم، چند
نفر سوار جانب مصطفى افندى، قائم مقام حبرون به استقبال آمدند. بعد از مسافتى به چشمهاى رسيديم كه در سمت يسار بود؛ سكّويى داشت و حوضچهاى در جلو آن ساخته بودند. آب آن جارى بود و مصطفى افندى خودش تا به آنجا به استقبال آمده بود.
به او اظهار مهربانى كرديم، همراه ما آمد. بعد از آن در سمت راست برج خرابى ديدم كه جاى قراول بوده است و بعد از مسافتى، در سمت يسار قريه حَلْحولْ نمودار شد كه قبر حضرت يونس عليه السلام در آنجا است؛ ولى مسافت داشت و وقت تنگ بود، مجال زيارت نشد. از آنجا تا حبرون يك ساعت راه است و بعد از مسافتى در سمت يمين، عمارتى از روسها ديده شد كه در بالاى بلندى ساخته بودند كه در طول، پنج پنجره داشت و در عرض چهار پنجره؛ و درخت بزرگى در جلو عمارت بود؛ مىگفتند، چهارهزار سال است كه در اينصحرا است والعهدة على الراوى. و اين عمارت را روسها براى مسافرين ساختهاند كه در آنجا منزل كنند. از آنجا كه گذشتيم، بعد از فراز و نشيب وارد كوچه باغ حبرون شديم كه از دو طرف باغات است و ديوارهاى آن را سنگچين كردهاند. كوچه باغ را كه طى كرديم در سمت يسار، آثار سور ناتمام كهنهاى بود. آنچه معلوم شد آن موضع را رامه مىناميدند و همان موضعى است كه حضرت سليمان اول در آنجا بناى ساختن سور داشتند. وحى رسيد كه موضع قبر ابراهيم در آنجا بنا شد. لهذا موقوف نمودند و تفصيل آن بيان خواهد شد. در اول آبادى حبرون، اهالى آنجا به استقبال آمده، متولى حضرت ابراهيم نيز دو علم سبز همراه آورده، در وسط جاده نگاهداشته بود احترام كرده گذشتيم. در جلو كوچه حبرون بِركه بزرگى ديده شد كه آب آن از باران است. منزل ما در خانه حاجى شيخ محمدعلى شيعه معين كرده بودند. به آنجا رفته پياده شديم و سه ساعت از شب رفته، از بازار سرپوشيده رفته، سى و يك پلّه عريض سنگى طى كرده، از باباليوسف داخل شديم. در سمت يمين درب سبزى بود كه به مقبره حضرت يوسف عليه السلام باز مىشود؛ ولى آن در هميشه بسته است و جهت، اين است موضع يوسف عليه السلام را علىالترديد در دو جا دانند. يكى در همين مكان است كه در گذاردهاند و ديگر در بقعهاى است كه در زاويهصحن حضرت ابراهيم است، ولى آنچه در تواريخ مسطور است، حضرت يوسف كه در سنّصد و ده سالگى رحلت نمودند، اهالى مصر در تعيين مكان
قبر ايشان مشاجره داشتند و هر طايفه براى حصول شرافت مىخواست در محله خود دفن كنند و اين مشاجره، منجر به منازعه و قتال شده، بالاخره آراء بر اين متفق شد كه تابوتى كه از رخام ساخته، نعش حضرت يوسف عليه السلام را در آن گذارده و به رصاص مسدود نموده، در نزديك شهر به رود نيل انداختند كه آب آن را به همه محلات برساند و در شرافت شريك و يكسان باشند و حضرت موسى بعد از غرق فرعون، همان نعش حضرت يوسف را از رود نيل بيرون آورده، حمل (به) تيه كرد.
بالجمله از آن در چند پله بالا رفته به درب دوم رسيديم و از آنجا داخل دالانى شديم.
چهار طاقنماى آن را از سمت يمين سنگهاى سفيد ساده نصب كرده بودند. درب بقعه حضرت ابراهيم در طاقنماى چهارم واقع بود. داخل شده زيارت حضرت خليل و زوجهاش ساره و حضرت اسحاق عليه السلام و زوجهاش ريقه يا رفقه و حضرت يعقوب و زوجهاش لائقه يا اليا يا لِيلا يا ليقا، به اختلاف اسم، و حضرت يوسف عليه السلام را خوانده دوباره به دالان آمده از سمت يمين، از در ديگر بيرون رفته، در يك جا يازده پلّه ديگر طى نموده از بابالرّباط بيرون آمده به سمت منزل رفتيم. قائم مقام و سايرين مشايعت كرده رفتند و ما به منزل آمديم. در حديث نبوى است: مَنْ لَمْ يمْكُنْه زيارَتى فَليَزر قَبْرَابى ابراهيمالخليل عليه السلام. شكر خداوند را بجا آوردم كه بحمدالله به زيارت هر دو بزرگوار موفق و مشرف شده به اين سعادت فائز و نايل شده از اين نعمت محروم نماندم.
حبرون از توابع كنعان است. به عربى به فتح حا و به عبرى به كسرِ حا خوانند و اسم اصلى آن اربع است و از طرف قِبَلى آن، مواجه قدس شريف است و آبادى حبرون اماكن عاليه و منخفضه دارد و شوارع آن بعضى سهل است و بعضى وَبر. شرقى سور، بقعه حضرت ابراهيم مرتفع و بالاى كوهى است كه آن را يَسلون گويند و غربى آن منخفض است و عمارات و مدارس و مساجد آن بسيار است و جمعيت آن پنجهزار و اكثر آنها مسلمانند و يهودى در اين آبادى كم است و آنچه يهود باشد در قديم از بابل آمده در اينجا سكنى كردهاند و اين آبادى محلات متعدده دارد، معتبر آنها حارّه داريّه است كه در غربى سور
حضرت ابراهيم واقع است و اسواق بلد در آن است و در حقيقت احسن محلات است و اين محله به آن جهت موسوم به داريّه است كه حضرت پيغمبرصلى الله عليه و آله، اقطاعى به تميمالدارى بخشيده بودند. طايفه او را بنوداريّه گويند و اين محله را حاره داريّه؛ و يك محله ديگر نيز حاره رأس قيطون است كه آن هم در جهت غربى است؛ و ديگر حارّه اكراد است كه در سمت شرقى در سفح حبل است. در اين آبادى درخت انگور زياد است و اطراف آن باغات است. در تابستان در باغات منزل مىكنند و در سمت غربى شهر در بالاى كوه مسجدى است موسوم به مشهد اربعين. گويند چهل شهيد در آنجا مدفونند.
اهالى حبرون به زيارت آنها مىروند.
گويند در زمان حضرت خليل، مغاره مكفيله درصحرا بوده، بنايى نداشته است و آن مغاره متعلق به عفرون بنصحر بوده است. بعد از آن كه ساره، زوجه ابراهيم رحلت نمود. حضرت خليل آن مغاره را از عفرون ملك به چهارهزار درهم خريدار نمود.
عفرون در قيمت آن بهانهجويى كرده مىگفت، بايد هر «(1)» درهمى بر وزن پنج درهم باشد و سكّه آنها به ضرب ملك. حضرت خليل مأيوس شدند. جبرئيل نازل شده، چهارهزار درهم به همانصفت حاضر كرده، تسليم حضرت خليل نمود. آن حضرت هم تسليم عفرون كرد. ساره را در آن مغاره دفن نمودند. بعد حضرت ابراهيم رحلت كرده در آنجا دفن نمودند. حضرت ابراهيمصد و هفتاد و پنج سال داشت و بعضى گويندصد و نود و پنج سال. از قرار سال اول، فاصله مابين فوت خليل و هجرت، دوهزار و هفتصد و هيجده سال بود. و كنيه او ابومحمد و ابوالانبيا و ابوالضيفان بود. بعد زوجه اسحاق رحلت نموده، در برابر ساره دفن شد. بعد اسحاق بن اسحاق بن ابراهيم رحلت كرده، در برابر زوجهاش به فاصله ده ارش مدفون گشت. بعد حضرت يعقوب بن اسحاق رحلت نموده، در باب مغاره دفن شد. بعد زوجهاش رحلت كرده در برابر او مدفون گشت. عيص و برادران او نزد اولاد يعقوب جمع شدند كه باب مغاره بايد مفتوح باشد و هر كس از ما رحلت نمايد بايد در اين مغاره دفن
1) در اصل: در هر
شود و مشاجره كردند. يك از اولاد يعقوب لطمه بر عيص زد، سر او جدا گشته در مغاره افتاد. سرش در مغاره ماند. جسد او را برده در قريه سعير دفن كردند و اولاد يعقوب محوطه بر مغاره كشيدند و علامات قبور را در هر موضع معين كردند كه هذا قبر ابراهيم و هذا قبر زوجته ساره، هذا قبر اسحاق و هذا قبر زوجته ريقه و هذا قبر يعقوب و هذا قبر زوجته ليعا، و بعد در را بستند. پس از آنكه آن حدود به تصرّف فرنگيان درآمد، گنبدى بر روى آن بنا كردند و چون به تصرف سلاطين اسلام درآمد آن گنبد را منهم نمودند.
گويند بر حضرت سليمان، بعد از بناى بيتالمقدس، از جانب ايزد تعالى امر شد كه بر قبر حضرت ابراهيم سورى بكشد. از قدس شريف به ارض كنعان رفت، پيدا نكرد. جبرئيل نازل شده پيغام آورد كه نورى ظاهر خواهد شد و قبر ابراهيم بر شما پديدار خواهد گشت. نورى از آسمان آمد، حضرت سليمان موضع رامه را كه نزديك به حبرون است تصور كرده، بناى سور در آنجا گذارد. جبرئيل دوباره نازل شده پيغام آورد، اين موضع نيست، نور ديگر ظاهر خواهد شد و به موضع قبر ابراهيم نازل خودهد گشت. نورى دوباره آمد و بر موضع قبر خليل نازل شد و حضرت سليمان نيز بناى سور نمود و پس از بناى ايشان اطراف آن كمكم آبادى بهم رسانيد و اول يوسف رامى از متموّلين بنىاسرائيل بود و ادراك زمان حضرت عيسى عليه السلام را هم نموده بودند. بناى آبادى گذارده، بعد از آن به مرور آباد شد. سورى كه حضرت سليمان عليه السلام بنا كردهاند، سنگهاى عظيمه عريضه دارد، سنگ پنج ذرعى و هشت ذرعى نيز در آنجا مشاهده شد كه قطر آن را دو ذرع مىگفتند و شخص از مشاهده آن حيران مىشد كه اين سنگهاى عظيم را به چه نحو حمل كردهاند. طول سور از جنوب به شمال، هشتاد ذرع است و عرضش از مشرق به مغرب چهل و يك ذرع و ارتفاع آن بيست و شش ذرع و بسيار سور محكمى است و در ميان آن، در زمان دولت (ناصرالدين محمد) قلاوون مسجد و بقاع ساختهاند و سلاطين عثمانى نيز به مرور مرمت كردهاند.
طول مسجد بيست و هشت قدم و عرضش سى قدم است. چهار ستون دارد، دو ستون در يمين و دو ستون در يسار. وسط مسجد بىستون است و در حقيقت مسجد به سه قسمت منقسم شده و هر قسمتى سه طاق دارد. محراب در بالاى مسجد واقع است و در طرف آن منبرى است از چوب، در زمان خليفه مصر المستنصربالله، در سنه 484، بهصوابديد بدرالجمالى مدبر دولتش ساخته شده است. تاريخ آن به خط كوفى در آن منبر مكتوب است. و در سمت يسار محراب، ساعت بزرگى آويختهاند و در زاويه ديوار شرقى، چند سطر به خط يونانى نوشتهاند كه نويسنده آن اليس بوده است. ابتدا بنام خداوند قاهر قادر شديدالبطش نموده، بعد از آن اسامى قبور انبيايى كه در سرداب مدفونند نوشته است و در آخر رقم زده است كتبهالاليس بخطه. و در قرينه آن زاويه چند سطر به خط نسخ نوشتهاند كه در تاريخ سنه 733 قلاوون اين مسجد را عمارت كرده است.
بالجمله در اين مسجد مغاره و سرداب است كه حضرت ابراهيم و ساير انبيا در آنجا مدفونند. بقعه حضرت اسحاق در مسجد در ميان دو ستون سمت يمين است و بقعه رفقه زوجهاش در برابر آن ميان دو ستون يسار و بعد از بقعه زوجه اسحاق، قبهاى است كه اطراف آن گشاده است و نه ستون دارد كه بر هر طرف آن سه ستون است و جاى مؤذّنين است و نزديك درب مسجد، در يمين، قبهاى كوچكى بنا نهادهاند كه اطرافش باز است و چهار ستون دارد و در وسط آن منفذ مدوّرى به ميان سردابى است كه انبيا در آنجا مدفونند و چراغى در آن منفذ آويختهاند و عمق سرداب به اندازهاى است كه مىبايست هفتاد پله طى نمود داخل سرداب شوند و درِ سرداب سابقاً برابر مقبره زوجه اسحاق بوده است، مدتى است آن را مسدود نموده منفد را گشودهاند.
بقعه حضرت ابراهيم و ساره برابر يكديگرند. بقعه ابراهيم در سمت يمين است و بقعه ساره در سمت يسار، و ميان هر دوى آنها فضاى مربع مسقفى فاصله است و درب هر دو
بقعه نقره مشبك است و ضريح مباركشان در وسط بقعه و برابر در است. پرده اطلس سبز مفتولدوز روى ضريح كشيدهاند و به قدر يك ذرع مخمل مشكى نيز بر آن وصل كرده، اين عبارت را با مفتول دوختهاند، هذا قبر خليلالله عليه السلام، بقعه مباركه مدوّر است و دو پنجره دارد، يكى رو بهصحن و يكى به مسجد حضرت يوسف و در برابر درِ بقعه، قرآن بزرگى در روى رحل گذاردهاند. بعد از زيارت باز كردم كه بخوانم، سوره مباركه انّا فتحنا بيرون آمد، به فال نيك گرفتم.
بقعه حضرت يعقوب در سمت شمالصحن است، آن هم مانند بقعه حضرت ابراهيم است و لايقه زوجهاش در برابر او است. بقعه يعقوب در يسار است و بقعه لايقه در يمين.
درب اول آن كه وارد فضاى مربعى مىشوند از چوب است و درهاى بقعتين از آهن است. بقعه حضرت يوسف در زاويه غربىصحن است. قبل از بقعه، مسجد مطوّلى است، محرابى در سمت يسار است و كتابخانه در سمت يمين و در سمت چپ محراب فضايى است، ضريحى گذاردهاند. مىگفتند، مقام حضرت پيغمبرصلى الله عليه و آله خاتم است و از زاويه يُمناى آن مسجد، داخل بقعه حضرت يوسف عليه السلام مىشوند. بقعه ايشان وسيعتر از ساير بقاع است و درب بقعه يوسف نيز آهن است، و تمام اين قباب را بنىاميه بنا كرده و بعضى آنها را مرمت كردهاند.
مسجد جادليّه برابر درب بقعه حضرت ابراهيم است. در قديم مقبره يهود و كوه بوده است. در عهد ملك ناصر محمد بن قلاوون امير ابوسعد سنجر جاولى، ناظم حرمينالشريفين كوه را بريده و مجوّف كرده مسجد بنا نموده است. چهل و سه ذرع طول آن است و بيست و پنج ذرع عرض آن و شش ستون مضلّع و مربع دارد و تاريخ بناى آن ابتداى ربيعالاخر سنه 718 هجرى بوده است. و از اموال خود اين مسجد را بنا نموده است.
در سمت جنوب ايوانى است؛ چهار هلالى دارد و بر ديوار آن تا نزديك نصف، سنگ سفيد نشاندهاند. درب بقعه حضرت ابراهيم خليل در وسط ايوان است و طول
صحن سى و يك قدم و عرضش چهارده قدم است.
سهشنبه غره ربيعالاول از خليلالرحمن حركت كرديم. قائم مقام به مشايعت آمد، با او خداحافظى كرده روانه شديم. نهار در كنار بركههاى قلعه عرض راهصرف شد. بعد از آن به بقعه راجيل رسيديم. خدّام از آمدن ما مطّلع شده بودند. درِ بقعه را باز كرده چراغها روشن نموده فاتح خوانده از سمت يمين خارج شده به سمت بيتاللّحم رفتيم. در سمت شرقى واقع بود. قالالله تعالى: وَاذْكُرْ فى الكِتاب مريم اذا انْتَبَذتْ مِنْ أهلِها مَكاناً شَرقيا «(1)»
عمر افندى مدير آنجا، تا مسافتى به استقبال ما آمده بود.
قريه معتبرى است. عمارت عاريه دارد و اغلب سكنه آنجا نصارا است. شوارع آن پست و بلند است و مولد حضرت عيسى عليه السلام در آنجا است. در جلو آن فضاى بزرگى است و در زاويه سمت يسار آن، درِ كوچكى است. از آنجا داخل مسجدصغيرى مىشوند كه مربع است و از وسط آن داخل مسجد بزرگى مىشوند كه مستطيل است. بيست ستون در سمت يمين دارد و بيست ستون در سمت يسار. به اين معنى در هر طرف، دو قطار ستون دارد و در هر قطارى ده ستون است و وسط مسجد گشاده است و در ابتدا و انتهاى مسجد نيز غرفه مرتعفى بنا نهادهاند و سقف اين مسجد از چوب است. گويند از بناى هيلانه مادر قسطنطين است و از آن مسجد، داخل فضاى مسقف ديگر مىشوند كه در عرض مسجد اول واقع است. سطح وسط آن مرتفع است و جنبين آن منخفض و به قدر نيم ذرع ارتفاع و انخفاض آنها است و هر يك شاهنشينى دارد و عقب شاهنشين، وسط كليسا است و در وسط آن طاقنمايى از سنگ ساختهصليب را با انواع زينتها در آنجا گذارده بودند و در فضاى مسجدى كه شاهنشين دارد چهلچراغها آويختهاند و زير آن سردابى است، چند پله دارد كه به ميان سرداب مىروند، شمعها روشن كرده بودند، در دست كشيشها بود و در سمت يمين طاقنماى مرتفعى بود، سنگى بر آن گسترده بودند. مولد حضرت عيسى در همانجا است. يك ذرع و يك چارك طول آن
1) . مريم، 16
طاقنما است. سوراخ مدوّرى در وسط آن است. اطراف آن را نقره گرفتهاند. در طرف ياسر نيز اطاقى است كه در پستى واقع شده است. در آنجا هم چراغ روشن كرده بودند.
سنگى در آنجا بود، مىگفتند، مهد حضرت عيسى عليه السلام است و بر ديوار سرداب پرده منقش از آهن آويخته بودند. مىگفتند، از اسلامبول به آنجا آوردهاند. آهن را نازك كرده، مانند پرده ساخته بودند. نهايت امتياز را داشت و نخله در بيتاللحم است.
مىگويند، نخله ولادت حضرت عيسى عليه السلام است.
بعد از زيارت بيتاللحم بيرون آمده از كشيشان و مدير خداحافظى كرده سوار شديم و به خسته خانه نمساوى كه رسيديم پياده شده منزل قونسول رفتيم و با اوصحبت داشتيم. به زبان فرانسه حرف مىزد و فرزندى ابوالنصر ميرزا ترجمه مىنمود. مرد خوشصحبتى بود. از آنجا بيرون آمده، غروب به منزل رسيديم و شب را در منزل، به واسطه خستگى به استراحت گذراند. و بعضى اسباب ازصنايع بيتالمقدس خريدارى شد.
چهارشنبه دوم سه ساعت از روز گذشته، درشكه و عرادهها آوردند، سوار شده به سمت يافه روانه شديم. متصرف با كماندان و ساير ياشايان با البسه رسميه تا بجايى كه استقبال كرده بودند به مشايعت آمده و يك فوج سرباز با موزيكان حاضر كرده بودند، تعظيمات نظامى به عمل آوردند. از آنها خداحافظى كرده: رفتيم نهار را در ابىغوشصرف نموده، دو ساعت از شب رفته وارد يافه شديم و در خانه عطا افندى مترجم قونسول خانه دولت عليّه ايران منزل نموديم. بسيار آدم خوش خدمت و خوشصحبتى بود و نهايت انسانيت را بجا آورد.
پنجشنبه سيّم موعد آمدن فرانسه بود كه عصر حركت نمايد؛ منتظر آمدن كشتى شديم اگر چه كشتى آمد ولى به جهت تلاطم دريا عبور و مرور از اسكله اشكال داشت؛ لابداً توقف نموديم كه خود را به هلاكت نيندازيم. وقتى امپراطور دولت نمسه در وقت تلاطم دريا از اين اسكله رفته بود نزديك بوده است كه غرق شود. كپيتان كشتى طناب انداخته ايشان را از قايق به زحمت بيرون آوده به كشتى رسانيده بود.
جمعه چهارم براى نماز ظهر به جامع شهر يافه رفتيم كه درك ثواب نماز جمعه و جماعت را بنماييم. اين جامع در وسط بازارچه يافه است و ملقب به جامع ابىنبوت است
و امام جمعه آن ملاحسين نامى است؛ طبع موزونى دارد. بعد از نماز و معاودت به منزل، قصيده عربيه انشاء كرده براى ما فرستاد و اشعار آن قصيده غالباً از كلمات مطلع تركيب و ترتيب يافته است و قصيده اين است:
قالوا أتَهوى الّذى فى طرفه حور قلت اعذرونى فحبّى غير منفصم
قالوا أتسلُوا حسامالنّصر قُلتُ لَهُم لا وَالَّذى خَلَقالإنسانَ مِن عَدَمِ
قالُوا أتهوى جميلًاصُبح عزّته من تحتِ طُرّته تجلوا دُجىَ الظّلَم
قالوا أتهوى الّذى رقّت محاسنه وثَغرِهِ العَذبُ خُلوٌ قلتُ مُبتسِم
قالوا أتهوى الّذى فى خدّه لَهَبٌ قلت اسئلوا عنه قلبى من نطاهُ دم
قالوا أتهوى الّذى فى طرفه كحل ليكن له عاذل ينهاه قلت عم
قالوا أتهوى الّذى فى طرفه حورٌ اهل الهوى فى يديه قلت كالخَدم
قالوا أتهوى الّذى فى طرفه حورٌ قلت ارحموا ذلّتى يا جيرةالحرم
قالوا أتهوى الّذى فى طرفه حورٌ قلت اعذرونى فانى فيه لم الم
قالوا أتهوى الّذى فى طرفه حورٌ قلت اعذرونى فحبّى غير مُنصرم
قالوا أتهوى الّذى فى طرفه حورٌ قلت اعذرونى فحبّى غير متّهم
قالوا أتهوى الّذى فى طرفه حورٌ قلت اعذرونى فحبّى قد أباح دم
قالوا أتهوى الّذى فى طرفه حورٌ قلت اعذرونى فمن ذافيه لَم يهُم
قالوا أتهوى الّذى فى طرفه حورٌ قلت اسئلوا مهتى عن القلم
قالوا أتهوى الّذى فى طرفه حورٌ حلو الرضاب فقلب الحبّ من شيم
قالوا أتهوى الّذى فى طرفه وعج حلو المراشف والاعطاف والشيم
قالوا أتهوى مراداً قلت جارية كانه عضن بانٍ قلت من قدم
قالوا نراك قتيل العشق قلت لهم ما حيلة الصّب والاحشاء فى ضرم
عصرى به باغى رفتيم كه متعلق به شخص ارمنى بود. عمارت و باغچه ظريف داشت كه مشحون از اشجار مركبات بود. قدرى توقف و تفرج كرده باصفا بود. هوا ابر شده بناى باريدن گذاشت، مراجعت به منزل نموديم. يك روز و يك شب باران آمد. از قرارى كه
مىگفتند، چهل روز است كه در يافه بارندگى نشده و حالا به موقع باريده است.
شنبه پنجم بعد از ظهر به كنار دريا رفتيم. هوا مساعد بود وصحرا باصفا؛ قدرى تفرج نموده مراجعت به منزل نموديم. امروز قونسول روس به ديدن آمد، با اوصحبت داشتم، مرد محاسن سفيد خوشمشربى بود.
يكشنبه ششم بعد از ظهر به باغى كه متعلق به قبطيان است رفتيم. رئيس آنها را مطران مىگفتند. در آنجا حاضر بود و عمامه سياه بر سر داشت. مرد قطورى بود. باغ مزبور بسيار خوشمنظر و باصفا بود و ارتفاع آن از تمام باغات يافه بيشتر. حسن افندى مفتى يافه و سعيد افندى كه از ادبا است در آنجا حاضر شدند كه ما را ملاقات نمايند. با آنها بهصحبت مشغول شديم. سعيد افندى مادّه تاريخى براى سفر ما گفته بود. بعد از مديحه ماده تاريخش اين بود:
و طالع السعد بالإقبال ارّخه مبرور حجّ و فى السّعى مشكور
دوشنبه هفتم به مقبره شيخ ابراهيم رفتيم كه شيعه بوده در اينصفحات مقتول شده است.
پارهاى مكارم از او ديدهاند، محترم مىدارند. قبر او در فراز تپه واقع است. از آنجا مراجعت به منزل نموده، عصرى به باغچه شخص مسكوى رفتيم كه خستهخانه ساخته است و انواع گُلها و رياحين در آن باغچه كاشته است. قدرى در بالاخانه خستهخانه نشسته تفرج كرديم و اطاقهاى او را تماشا نموديم. پس از آن به مكتبخانه اطفال كه در نزديك همان باغچه است رفته تماشا كرديم. مشق پيانو مىنمودند و از آنجا به بازديد قونسول دولت روس رفتيم. خانه او چندان دور نبود، چون اخبار كرده بوديم كه عصر به ديدن او خواهيم رفت، تا آنجا به خانه او رفتيم. چاهى در خانه خود حفر نموده، دلوهاى كوچك از چوب ساخته، مانند رشته تسبيح به يكديگر وصل نموده بود. از يك طرف به ميان چاه رفته پر مىشد و از طرف ديگر بالا آمده به مجراى آب مىريخت و در بيست و چهار ساعت اصطخر بزرگى را پر مىنمود. قدرى در منزل او نشسته غروب معاودت به منزل نموديم، باغچه باصفاى خوبى داشت.
سهشنبه هشتم بعد از ظهر سوار شده به باغ سعيد افندى دُجانى رفتيم. مشاراليه مرد اديبى است. در منزل او پارهاى كتب ادبيه بود، ملحوظ افتاد، تا غروب در آنجا بوديم، پس
از آن مراجعت به منزل كرديم. امروز هوا خيلى مساعد بود و دريا هم از تلاطم افتاده آرام بود. شب را دو نفر قارى مصرى آمدند، اغلب سور قرآنى را حفظ كرده بودند. هر يك چند سوره به لحن مصرى قرائت كردند. بسيار خوب تلاوت نمودند و قواعد تجويد را در نهايت خوبى وصحّت رعايت مىنمودند. چون خوب تلاوت قرآن مىكردند، قرار دادم فردا هم بيايند قرائت نمايند.
چهارشنبه نهم بعد از طلوع آفتاب به باغچه منزل خودمان رفته آن دو نفر قارى مصرى نيز آمده مشغول قرائت شدند و از تلاوت آنها محظوظ شدم. الحق قرائت قرّاء مصرى نهايت امتياز را دارد و طرز قرائت، آن است كه آنها دارند. بعد از ظهر سوار شده از باغات يافه خارج گشته به مكتبخانه اسرائيليه رفتيم. اين مدرسه در سمت يمينصحرا واقع است و از جانب اسرائيليين شهر پاريس ساختهاند و ده سال است ساخته شده است و معروف به مكتبخانه اسرائيليه است. اطفال چند از قدس شريف و يافه آورده در آنجا منزل دادهاند، درس فيزيك و شيمى و جغرافيا و علوم ديگر مىآموزند و اغلب آنها اطفال فقرا هستند و مخارج شب و روز آنها را از هر مقوله در آن مدرسه مىدهند. و در جلو مدرسه، خيابان مرغوبى ساختهاند و در دو طرف آن باغچههاى موزون مرتب انداختهاند و اشجار مركبات را به نظم و ترتيب غرس كردهاند و انواع رياحين كاشتهاند رئيس و ناظر مدرسه به استقبال آمدند و احتراماً پرده بيرق را در بالاى مدرسه كشيدند.
اول به اطاق رئيس مدرسه رفتيم، ميوه و غذا حاضر كرده بودند؛ از مركبات آن قدرىصرف شد. از قرار معلوم بناى اين مدرسه نيز به دست همين رئيس شده است. بعد به اطاق خوابگاه متعلمين در نهايت تنقيح بود. بعد از آن به مجلس متعلمين رفتيم و به ميرزا سيد مهدى طبيب، كه از تربيت يافتگان مدرسه دارالفنون طهران است، گفتيم چند مسأله از آنها سئوال نمود؛ در نهايت خوبى از عهده جواب بر آمدند. اظهار مهربانى به آنها كرده آنها هم به الحان خوش تورات را به دست گرفته و به زبان عبرى به نام نامى اعليحضرت قدر قدرت شاهنشاه دولت عليّه ايران- روحنافداه- و اعليحضرت سلطان عبدالحميدخان- خلدالله ملكه و سلطانه- خطبه خوانده و دعا كردند؛ پس از آن بيرون آمده در اطراف باغچهها گردش كرديم. درختى در آنجا ديديم كه برگ آن عطر سوسنبر داشت، دو كوزه از آن
تعارف كردند كه به طهران بياوريم و كتابچه رئيس مدرسه آورده، خواش كرد تاريخ آمدن خودمان را به اين مدرسه و امتحان درس اطفال را در آن كتابچه نوشته به يادگار بگذاريم؛ لهذا چند سطرى نوشته مهر كرديم و نزديك غروب از آنجا روانه شده به طرف شهر آمديم. يكى از زنهاى نجيبه انگليسى كه دو سال است با شوهر خود به يافه آمده است، از ما دعوت كرده بود كه به عمارت او برويم. در مراجعت به منزل او رفتيم، زن متموّلى است و شوهرى اختيار كرده است كه مانند نوكر خدمت مىنمود. منزل منقّحى داشت و اسباب و كتاب زياد در اطاقها گذاشته بود. يك ساعت و نيم از شب رفته معاودت به منزل كرديم.
پنجشنبه دهم چون كشتى نمساوى رسيد و دريا هم قدرى آرام گرفت، بناى حركت گذارديم. پنج ساعت از روز گذشته از منزل بيرون آمده به كنار دريا آمديم. اشخاصى كه روز ورود به استقبال آمده بودند به مشايعت آمدند؛ با آنها خداحافظى كرده در قايق نشسته به طرف كشتى رفتيم. با اين كه دريا خالى از تلاطم نبود، بحمدالله سلامت به كشتى رسيديم. كشتى كوچك ظريفى بود. يك ساعت به غروب مانده به حركت افتاد و حركت رو به شمال غربى بود. شب را درياى ابيض تلاطم داشت. حال اكثر همراهان را منقلب كرد.
جمعه يازدهم قريب به ظهر به اسكله پورتسعيد رسيديم. بيست و يك شليك توپ انداختند و به قانون سابق، عساكر آنجا در كنار اسكلهصف كشيدند و اسماعيلپاشاى محافظ پورتسعيد به ميان كشتى به ديدن ما آمدند؛ بعد از آن خداحافظى كرده رفت و ورود ما را تلگرافاً به خديو مصر اطلاع بدهد. محمدبيك عرب قونسول پورتسعيد و حسن افندى ويسقونسول دمياط كه از جانب دولت ايران مأمور هستند به كشتى آمدند؛ چون احمد ويسقونسول عكّه از بيروت همراه ما آمده بود كه به سفارتخانه اسلامبول برود، او را به بازديد اسماعيلپاشا فرستاده پيغام داديم كه از جانب ما هم تلگرافاً از خديو مصر احوالپرسى كند. در اين اثنا تلگرافى از مقرالخاقان ميرزا، قونسول مصر رسيد، از رفتن ما به مصر استفسار كرده بود، اطلاع داديم.
شنبه دوازدهم قبل از ظهر از اسكله پورتسعيد حركت كرديم و حركت رو به شمال شرقى بود و در وقت حركت بيست و يك توپ شليك كردند و عساكر و موزيكانچيان در
كنار اسكلهصف كشيده تعظيمات نظامى به عمل آوردند و اسماعيل پاشا هم آمده ما را راه انداخت. قونسول پورت سعيد و دمياط نيز به اتفاق احمدبيك همراه ما در اين كشتى آمدند. دو ساعت به غروب مانده از برابر دمياط گذشتيم. دمياط از توابع مصر است و در جانب شرقى واقع است و يك شعبه رود نيل از دِمياط مىگذرد و به دريا مىريزد و دو ساعت از شب رفته از برابر بُرلْس گذشتيم و هشت ساعت از شب رفته به محاذات رشيد رسيديم.؛ آن هم از توابع مصر است و يك شعبه بزرگ رود نيل نيز از آنجا گذشته داخل دريا مىشود. بيست ميل به اسكندريه مانده، فنرى در ميان دريا مشاهده شد. از آن به بعد به جهت اتصال نيل به دريا، آب كنار دريا گلآلود است. دوازده ميل به اسكندريه مانده جزيره كوچكى است كه ناظر حربيه انگليس در نزديكى آن با ناپلئون جنگ كرده، سفاين فرانسه را تصرف نموده است. آن جزيره به اسم او معروف است.
يكشنبه سيزدهم يك ميل به اسكندريه مانده، حركت رو به مشرق شد و يك ساعت از طلوع آفتاب گذشته وارد ليمان اسكندريه شديم و اين ليمان را كمپانى انگليس به طور دايره به جهت امنيت سفاين در دريا ساخته است و هر سنگ مربعى به يك ليره تمام شده است. وقتى كه لنگر كشتى را انداختهاند، اول مقربالخاقان ميرزااحمدخان قونسول با محمدخان قونسول ازمير و ميرزا حبيبالله قونسول اسكندريه و محمدحسنبيك خراسانى ويسقونسول و خواجه عبدالله كه ويسقونسول مرسين و ميرزا عباس زنجانى كحّالباشى و ميرزا سيدمهدى حكيم به ميان كشتى آمدند؛ از تمام آنها احوالپرسى كردم. بعد از آنها جناب حسنپاشاى حلمى، مستشار زراعت كه از مصر به مهماندارى مأمور شده بود، با احمدپاشاى رأفت، محافظ اسكندريه و قاسمپاشاى ناظر حربيه و وكيل ظبطيه و وكيلالمحافظ نيز به كشتى آمدند؛ با هر يكصحبت كرديم. بيست و يك توپ براى ورود ما شليك كردند و زورق خديوى را با عَلَم شير و خورشيد حاضر كردند، در آن نشسته از آب بيرون آمده، به خشكى رفتيم. منزل ما را در عمارت رأسالتين معين كرده بودند. به هيأت اجتماع به آنجا رفته در سر ميز، نهارصرف شد. بعد مصطفى فهمىپاشاى مزير دُوَل خارجه مصر نيز به ديدن ما آمده با او بهصحبت مشغول شديم و پس از رفتن او
به حمام عمارت مزبور رفته استحمامى نموده و بعد با حسينپاشا در كالسكه نشسته، به گردش اسكندريه رفته، مراجعت نموديم.
اين عمارت در سمت شمال دريا واقع است و به كنار دريا اتصال دارد. جلو عمارت را در نهايت امتياز حجاره ممتاز گستردهاند و چون در بلندى واقع است راهى كه به عمارت مىروند مرتفع است و در سمت ايسر واقع است، ولى با درشكه به آسانى مىتوان رفت.
فضاى عمارت ميدان وسيعى است، اطراف آن بيوتات است و در فضاى ميدان باغچهبندىها كردهاند و در وسط آن بركه ساختهاند كه دو مرتبه است، مرتبه پست آن آب نداشت ولى مرتبه بلند پر از آب بود و در وسط آن مجسمههايى بهصورت انسان نصب كردهاند كه اشكار آنها غرابت دارد و از زواياى آنها، آب به بركه مىريزد و همين عمارت را به جهت آن رأسالتين مىنامند كه سابقاً انجيرستان بوده و حالا عمارت حكومتى است. بيوتاتى كه دارالحكومه است در طرف يمين واقع است و رو به جنوب است و منظر آن دريا است و بسيار باصفا است و اسباب مبل آن از هر مقوله در نهايت خوبى و امتياز حاضر و موجود است و اين عمارت از طرف مشرق نيز درى دارد كه از آن در وارد خيابان شده به طرف شهر مىروند و ستونهاى خوب در اين دروازه نصب كردهاند كه خالى از غرابت و تماشا نيست.
بانى اين شهر اسكندر ذوالقرنين بوده است و در نبوت و سلطنت اسكندر اختلاف كردهاند. حق اين است كه سلطان بوده است نه نبى و اسم اصلى او را مرزبان بن مرزبه نوشتهاند و اصلش از يونان بوده است. سيصد و سى و دو سال قبل از ولادت حضرت عيسى عليه السلام اين شهر را بنا كرد. در كتب نوشتهاند: ديوارهاى اين شهر را تماماً سفيد كرده بودند. اهاى آنجا روزها به لباس سياه متلبّس مىشدند كه سفيدى انبيه و عمارات كمتر مزاحم بصر گردد. حالا عمارت اين شهر به وضع ديگر است، ربطى به
بناى آن زمان ندارد. عمارات و كوچههاى آن به طرز فرنگستان سه مرتبه و چهار مرتبه است و كوچههاى وسيع ساختهاند كه كالسكه و درشكه حركت مىكند و اغلب مردم با درشكه و كالسكه حركت مىنمايند. از قرارى كه مىگفتند پانزدههزار كالسكه و درشكه در اين شهر است و جمعيت اين شهر را تا دويستهزار مىگفتند، ولى مسلمانان آنجا كمتر از نصارا است و ايرانى هم تقريباًصد و بيست نفر در آنجا هستند. ميدان منشيّه و باغ نزهت و ساير باغات آن نهايت امتياز را دارد و در اغلب كوچهها چراغ گاز مىباشد.
محمدعلىپاشا دو خندق بر دور اسكندريه قرار داده، باروى محكمى كشيده است كه دو خندق پهلوى يكديگر است و ميان آنها ديوار محكمى فاصله است، يكى براى داخله شهر است و يكى براى خارج شهر و در ميان شهر قلعه و باستيان «(1)» مضبوطى ساختهاند و توپهاى بزرگ در آنجا گذاردهاند كه به همه شهر مشرف است و لنگرگاه كشتى را مىزند (كذا) و شُمَندُفِر نيز از اسكندريه تا مصر ساختهاند. به اين جهت از بنار خوب و مرغوب عالم است و از اسكندريه تا قاهره مصر مستقيماًصد ميل انگليسى است و راه آهنشصد و سى و يك ميل انگليسى مىباشد و محمدعلىپاشا نهرى از رود نيل تا اسكندريه جدا كرده آب آن را آودره است و به اسم سلطان محمودخان ناميده است و حالا معروف به نهر محمودى است و مردمان آنجا سابقاً از قلّت آب در سختى و عسرت بودند و اكنون در رفاه هستند.
اين ميدان در حقيقت خيابان طويل عريضى است؛ وسط آن را مرتفع نمودهاند و ستونهاى كوتاه از دو طرف بر زمين نصب كردهاند و زنجيرها بر آنها وصل كردهاند و اسماعيلپاشاصورت جدّ خود محمد علىپاشا را با عمامه در حال سوارى، از مفرغ ريخته در وسط ميدان در فراز سكوى مرتفعى گذاشتهاند. بعد از آن از براى موزيكانچيان كلاه فرنگى ساختهاند كه عصرها در آنجا جمع شده موزيكان مىزنند و دو طرف خيابان را باز خيابان ديگر انداختهاند حجارهصاف بر سطح آنها گستردهاند و در حقيقت سه خيابان است كه
1) باستان كلمهاى فرانسوى به معناى استحكام برآمده برج مانندى است كه در قلعه مىسازند.
اتصال به يكديگر دارند و از خيابان دو طرف كالسكهها و درشكهها و پيادگان حركت مىنمايند و در دو جانب اين ميدان نيز دكاكين بسيار بنا نهادهاند و انواع اجناس نفيسه از هر مقوله در آنجا گذاردهاند و در منتهىاليه اين خيابان نيز عمارت حقانيه ساختهاند كه عمارت ديوانخانه عدليه باشد. شبها كه ميدان به چراغ گاز و چراغهاى ديگر روشن مىشودصفا و شكوه ديگر دارد و در هيچ نقطه به اين شكوه و امتياز ميدانى ديده نشده است. و تفرجگاه مردم غالباً در روز و شب همين ميدان است و قهوهخانههاى خوب در اين ميدان است كه مردم در آنجا جمع مىشوند و قهوه و غليان و مشروباتصرف مىنمايند و در آن ميدان هر چند نفر، انجمنى كرده دور هم نشسته با يكديگرصحبت مىدارند و عيشها مىنمايند.
اين باغ در سمت يمين خيابانى است كه محمدعلىپاشا در كنار نهر محموديه انداخته است و اين باغ را اسماعيلپاشا ساخته است. باغ وسيعى است خيابانها دارد و اشجار آن به حدى فراوان است كه آفتاب كمتر به سطح آن مىتابد. در وسط باغ، در مرتبه اعلا كلاه فرنگى براى موزيكانچيان ساختهاند كه عصرها در آنجا موزيكان مىزنند و در اطراف كلاه فرنگى هشت ستون از چوب است. اطراف آن باز است.صندلىهاى زياد در اطراف اين كلاه فرنگى گذاردهاند. يكشنبه و جمعه مرد و زن مىنشينند و در ورود و خروج از اين باغ از احدى اجرت نمىگيرند. باغى است كه از دولت براى نزهت خاطر رعيت احداث شده است و در اين باغ انواع و اقسام اشجار و ازهار است؛ از آن جمله درختى بود كه اسم آن را لَنج مىگفتند؛ درخت بلندبالايى است، از هندوستان مىآورند.
از قرارى كه مىگفتند خالى از سميّت نيست. باغى هم بالاتر از باغ نزهت است كه شخصى نصارا ساخته است، باغچهبندىها كرده است و مجسمههاى متعدده از سنگ و غيره در اطراف باغچهها نصب كردهاست و انواع گلها و رياحين در آن كاشته است.
درخت گلى است در اطراف ديوار عمارت خود كاشته بود كه آن را ابوجميل مىناميدند.
شاخههاى آن به ديوارها چسبيده بالا رفته بود و كل آن ارغوانى رنگ است و ديوارهاى عمارت به واسطه
اين گل ارغوانى رنگ به نظر مىآمد و بسيار باصفا بود. يك كوزه به ما داد كه به طهران ببريم و از قرارى كه مىگفتند در زمستان هم سبز و خرم است. درخت فلفل فرنگى هم در آن باغ بود كه خوشههاى آن مانند مرجان است و درختى هم ديده شد كه برگهاى آن مانند لوله است و معطر است و آن را ابوحارى مىگفتند و نيز درختى مشاهده شد كه برگهاى آن شبيه به برگ نارنج است و اسم آن را يَسْيِتك مىناميدند. درخت مَوز هم كه برگهاى پهن دارد و ميوه مىدهد در اين باغ فراوان و ميوه آن شبيه بادنجان است، ولى زرد رنگ است و خطوط سياه بر روى آن است. مزهاش شبيه به مزه گرمك است و كلاه فرنگى هم در اين باغ ديده شد كه سقف و ديوار آن را تماماً از شاخههاى اشجار ساخته، به طورى به هم وصل كردهبودند كه نهايت امتياز را داشت. ميز وصندلى آن را نيز به همان قسم به حالت طبيعى از شاخههاى درخت ساخته بودند و از طرف اندرون كلاه فرنگى حصير نازكى بر ديوار كشيده روى آن را نقاشى كرده بودند كه ممتاز بود.
اين مناره در قديم بوده است و حالا آثارى از آن باقى نيست و مشهور بود آينه بر اين مناره نصب كرده بودند؛ هر قوت لشكرى از جانب روم مىآمد، عكس آنها در اين آينه مىافتاد، مطّلع مىشدند. ولى آنچه ناصرخسرو علوى در سفرنامه خود نوشته و به رأىالعين ديده است، مناره در لب دريا بوده است. به آن مناره آينه حرّاقه نصب كرده بودند، هر وقت كشتى رومى مىآمد، چون به مقابل آن رسيدى، آتش گرفتى، رومىها حيله و تدبير كرده كس فرستاده آن آينه را شكستند. بالجمله قبر حضرت دانيال پيغمبر نيز در اين شهر است و مقبره شيخ بوصيرى،صاحب قصيده بُرده «(1)» كه اسمش محمد بن سعيد، كنيهاش ابوعبدالله است در اين شهر است. بوصير قريهاى است از قراى مصر؛ و بعد از او مقبره ابوالعباس مَرسى است كه به اعتقاد سنىها، از اوليا بوده و محترم مىدانند.
دوشنبه چهاردهم استحمامى به عمل آمد؛ بعد از آن جنرال قونسول دولت روسيه به ديدن ما آمد؛ با اوصحبت كرديم. بعد از آن تجّار ايران با ميرزا حبيبالله قونسول آمده
1) قصيده معروفى در وصف رسول خداصلى الله عليه و آله كه دهها شرح بر آن نگاشته شده است.
ايستاده اظهار مهربانى كردم، رفتند. سه ساعت به غروب مانده با حسنپاشا در يك درشكه نشسته به تفرج رفتيم. اول از ميدان منشيّه گذشته به كارخانه ماشين تصفيه آب رفته تماشا كرديم و از آنجا به باغ نزهت و باغ شخص نصارا رفته تماشا كرده مراجعت نموديم.
چون آب نهر محموديه به شهر اسكندرى نمىنشيند، شعبهاى از آن در محلى جدا كردهاند كه آن را ترْعه مىگويند و آب نهر نيل بر آن وارد مىشود و چون گاهى آب نيل نقصان به هم رسانده به ترْعه وارد نمىشود، در كنار نهل دو واپور ساختهاند كه در آن وقت جلب مياه از نهر ترْعه مىكند و اين ترْعه در خارج باب شرقى مىباشد و در آن واپور ديگر ساختهاند كه آب را از ترْعه به مجمع مياه مىرساند و مجمع مياه فضاى مستطيلى است كه آب در آنجا جمع شده، منقسم به حواجز است كه شانزده قسمت است و ميان هر قسمتى با قسمت ديگر ديوار كوچكى فاصله است. سطح زيرين هر يك را كلوخهاى كبيرالحجم گستردهاند و بالاى آن را كلوخهاى كوچك ريختهاند و بالاى آنها ريگ گستردهاند كه آب راصاف كرده تهنشين شود و براى اين، خانهخانه ساختهاند كه وقتى اين آب به حوض مىريزد، قوت مياه مجراى آن را خراب نكند، چه وقتى كه منقسم به حواجز شد از قوت مىكاهد؛ پس از آنكه وارد بركه ديگر شد، از آنجا به كارخانه ماشين مىرود و در آنجا به اسباب و آلات آب راصاف كرده گنگْهاى «(1)» آهنين در زيرزمين ساختهاند كه آب از آن كارخانه به مجمع ديگر مىرود كه داخل باب شرقى است و مشرف بر تمام عمارات است و از آنجا شعبهشعبه شده به محلات قسمت مىشود، و در هر محله، به قدرى كه براى هر خانه لازم باشد و خريدارى كرده باشند، مجرايى ساختهاند و به توسط لولههاى باريك به تمام خانهها مىرسانند.
سهشنبه پانزدهم بناى حركت از اسكندريه به مصر گذارديم. كالسكه و درشكهها حاضر كردند، سوار شديم، به محطّه مركز سكةالحديد كه اول راهآهن است رفته، پنج واگُن ممتاز حاضر كرده بودند؛ خودمان با اجزا و اتباع در آنها نشسته حركت نموديم.
1) گنگ به معناى لولهاى كه به جهت راه آب از سفال سازند و در زيرزمين به هم وصل كنند.
حسنپشا و ميرزااحمدخان قونسول و محمدخان قونسول با ساير قونسولها نيز همراه آمدند. دو ساعت و نيم از دسته رفته روانه شديم و هفت ساعت و نيم از دسته گذشته، وارد مصر شديم. در حقيقت با مكثهايى كه در عرض راه شد، از اسكندريه به مصر در پنج ساعت رفتيم. و در اين راه سيزده محطه است، اول حضره است، دوم سيدجبار، سيم ملاحد، چهارم كَفردوار است و كفر به معنى قريه است، پنجم ابوحمص است، ششم دَمَنْهور است، هفتم تيه بارود است، هشتم كفرالزيات است، نهم طَنْكاء است، دهم بركةالسبع است، يازدهم نَبْها است، دوازدهم طُوخ است، سيزدهم قَلْيوب است. اين محطهها محل رحال است. پارهاى در طرف مشرقند و برخى در طرف مغرب، ولى چندان قابل نباشند. از اسكندريه تا مصر از دو طرف تمامصحرا زراعت سبز و خرم است و از اين محطهها آنچه آبادى معتبر داشت، يكى دَمَنْهور بود، دوم تيه بارود بود، سيم كفرالزيات. و در كَفرالزيات راه نصف مىشود. در آنجا مكث كرده نهارصرف شد، و چهارم طَنْكا كه مريضخانه و محل حكومت دارد و گنبد سيداحمد بدوى هم كه محل اعتماد مصريان است در آنجا است و چند قنطره «(1)» بزرگ و كوچك نيز در اين راه ساختهاند، معتبر آن قنطره كْفرالزيات و نَبها است، ولى كَفرالزيات اطول از قنطره نَبها است ودر چند جا مرداب هم ديده شد كهصحرا را آب گرفته است و در سيد جبّار قبر سيد جبّار انصارى است، ولى قدرى دورتر از محطه است و در طرف مغرب واقع است و در بركةالسبع نيز، شخصى فرنگى، باغچه ظريفى در جلو عمارت خود ساخته است.
بالجمله چون به محطه، مركز سكةالحديد مصر كه رسيديدم پياده شديم. خيرىپاشا، مُهردار خديو مصر با احمدپاشا محافظ و ضابط محروسه مصر و علىپاشاصادق، مأمور عموم سكةالحديد و راشدپاشا و جمعى از عسكر حاضر شده به استقبال آمده بودند. در آنجا غليانى كشيده درشكهها حاضر كردند نشسته، به هيأت اجتماع به منزلى كه در شهر در عمارت فائقه خانم، معين كرده بودند وارد شده نشستيم.
اين عمارت در ممحله اسماعيليه كه اسماعيلپاشا، خديو مصر، آن محله را احداث
1) . پل
كرده است. فضاى عمارت وسعت دارد و بيوت آن را در وسط ساختهاند كه همگى دو رو است و در سمت مشرق آن باغچه ظريفى است و بركهاى در وسط آن است و كوه مصنوعى هم در آخر باغچه ساختهاند كه آب از زواياى آن به بركه جارى مىشود و خيلى باصفا است و اين عمارت متعلق به خواهر توفيقپاشا خديو مصر است و مُبل وتمام اسباب اطاقها از هر مقوله، در نهايت خوبى و امتياز موجود است. بالجمله در اين عمارت، مهمان حضرت خديو بوديم و حسنپاشا مهماندار ما است. عبدالحليم، ملازم اول، محمود افندى ملازم ثانى و اونياشى و چاوش كه از خدام مخصوص خديو هستند، با حسن افندى معاون اول ضبطيه مصر با محمدبيك سرّاج ضبطيه مصر و احمد افندى، ناظر سراى با چهار نفر از خدام خاصه خديوى و قراولان مخصوص، همه روزه مواظبت داشته خدمت مىنمودند و ميرزااحمدخان قونسول ايران نيز همه روزه در اين عمارت حاضر مىشد و از ما غفلت نمىكرد. آدم معقول متينى است و امروز از تجار ايرانى، حاجى حسن تاجر كازرونى و حاجى ميرزا حسن نمازى و حاجى ملاتقى تبريزى و حاجى عبدالله خويى و سيد جواد كربلايى و حاجى ميرزا علىاكبر تاجر اصفهانى و ميرزا عبدالرزاق نمازى و حاجى سيد على شيرازى و حاجى عبدالرسول شيرازى به ديدن آمدند و ميرزا احمدخان قونسول آنها را معرفى نمود، به تمام اظهار مهربانى كردم، رفتند.
چهارشنبه شانزدهم در منزل به استراحت گذشت. حسنپاشا و ميرزا احمدخان قونسول حاضر بودند، با آنها بهصحبت مشغول شديم. شب، درد دندانى عارض شد، قدرى اذيت كرد،صبح تخفيف يافت.
پنجشنبه هفدهم دو ساعت از روز گذشته از جانب خديو مصر، ذوالفقارپاشاى تشريفاتچى با دو كالسكه خاصه خديوى و دو كالسكه ديگر آمده، اخبار كرد كه به ديدن حضرت خديو برويم. ما هم با اميرزادگان و جناب حاجى ملاباقر واعظ در كالسكهها نشسته به سراى عابدين كه عمارت خديو است رفتيم. يك فوج سرباز و دو دسته موزشكانچى در درب سرا حاضر كرده بودند، موزيكان زده، تعظيمات نظامى به عمل آوردند، وارد عمارت شديم. خديو تا دم پله به استقبال آمدند، هر چه خواستند مرا پيش
بيندازند قبول نكرده متّفقاً وارد اطاق شديم. خواستند ما را بالا دست خود بنشانند، قبول نكرده در يك كَتْ «(1)» نشستيم و مشغولصحبت شديم. شخص خديو بسيار معقول و متين است و پدرش اسماعيلپاشاى خديو سابق مصر است و بسيار خوشرو و خوشخو باشند. بعد ازصرف قهوه و غليان مراجعت به منزل كرديم. نيم ساعت ديگر حضرت خديو با راشدپاشاىصدراعظم به ديدن آمدند. اميرزادگان را تا پايين پله به استقبال فرستادم و خودم در درب اطاق اول ايستادم. بعد از آنكه تشريف آوردند، به اتفاق به اطاق دوم رفته نشستيم و مشغولصحبت شديم. بعد ازصرف غليان و قهوه تشريف بردند و بعد از رفتن ايشان، رياضپاشا داخليّه و ماليّه و رئيس نظّار و علىپاشا مبارك ناظر اشغال عموميّه و محمودپاشا ناظر جهاديّه و بحريّه و اوقاف و حسينفخرىپاشا ناظر حقانيّه و علىپاشا ابراهيمناظر معارف و علوم، مُتدّرجاً به ديدن آمدند؛ با هر يكِ آنها مهربانى وصحبت كرده رفتند و بعد ازصرف نهار با حسنپاشا و اميرزادگان و اصحاب و اتباع به بقعه حضرت زينت عليها السلام رفته زيارت كرديم و از آنجا به بقعه رأسالحسين؛ بعد از آنجا به باغچه ملتى رفتيم.
در جلو بقعه مباركه فضاى مسقف كوچكى است كه از آنجا داخل بقعه مىشوند. در بالاى درب بقعه اين دو شعر را نوشتهاند:
وزينب وَردَة زهراء بنت على اخت الحسين لهم بين الورى شأن
طالت لنا بلسان الشكر واصفة نسل الرسول الذى انباه قرآن
و تاريخ آن هزار و دويست و ده بوده. بقعه مباركه مستطيل است و ضريح مبارك در سمت بالاى بقعه است و در بالاى ضريح مبارك سلطان عبدالعزيز به خط جلى ثلث با طلا اين آيه مباركه را نوشتهاند: قُلْ لا أسْءلُكُمْ عَلَيْهِ أجْراً الّا المَوَّدَةَ فِى القُرْبى «(2)»
و در پشت بقعه مباركه، جامعى است كه پنج ستون در طول دارد و چهار ستون هم در عرض و ستونها از سنگ است.
رأسالحسين به روايتى در مصر است. بقعه مباركه آن، سه در دارد، يكى از آن درها به جامع باز مىشود كه از آنجا به جامع مىروند و درب سيّم در سمت بقعه است، به مسجد كوچكى وارد مىشوند و از زاويه سمت غربى مسجد به بقعه شريفه مىروند. «(1)» ضريح رأسالحسين در وسط بقعه است و ديوارهاى بقعه را سنگ نشاندهاند و اين دو شعر را در بالاى درب بقعه مباركه نوشتهاند:
يا أهْلَ بَيْتِ رسولالله حُبُّكم فَرْضٌ مِنَالله بالْقُرْآنِ أنْزله
يَكْفيكُمْ مِنْ عَظيم الفخر إنّكُم مَنْ لا يُصلى عَليْكُم لاصَلوة لَهُ «(2)»
و در يمين و يسار محراب بقعه مباركه، اين حديث و اين آيه را نوشتهاند: «أحبُّ أهل بَيْتى الىّ الحَسَنُ والْحُسَيْن»، «قُلْ لا اسْئلكُمْ عَلَيْهِ اجْراً الّا المَوَدّةَ فى الْقُرْبى» «(3)»
و از بقعه مباركه درى به جامع است كه در طول جامع نه ستون و در عرضش پنج ستون واقع است كه من حيثالمجموع چهل و پنج ستون دارد و تمام آن سنگ مرمر است و يكپارچه و اين جامع بزرگ را اسماعيلپاشا تجديد عمارت نموده.
باغ ملتى بسيار وسيع است و در ميان آن درياچه عظيمى است كه واپور كوچك در ميان آن حركت مىكند و اطراف باغ از جوانب اربعه ديوارى از شباك آهن دارد و فضاى باغ را باغچهبندىها كردهاند و همه باغچهها سبز و خرم است و در اطراف باغچههاصندلىهاى آهنين خوبى گذاشتهاند كه عدد آنها بسيار است و مرد و زن در بالاى آنها، ليلًا و نهاراً، جلوس مىكنند و كوه مصنوعى در اين باغ ساختهاند كه چشمه آب از وسط آن كوه به طور مصنوعى، كه در ظاهر مانند طبيعى به نظر مىآيد، جارى است؛ زير اين كوه خالى است كه آب از ميان آن مىگذرد و بسيار باصفا و طراوت و منقَّح است و اين باغ، ابواب متعدده
دارد كه همه آنها مفتوح است و از جوانب به آنجا داخل مىشوند.
شهر مصر از اقْدَم مداين ارض است و آن را بدان جهت مصر گفتند كه مصر به معنى شهر است: سُميّت مصراً لتمصّرها؛ و بعضى نويسند: مصر بن مصرايم بن سام بن نوح بنا كرده، به اسم او موسوم شده است. مصرى كه فراعنه در آن سلطنت كردهاند و معروف به مصر فرعون است، در مُنف بوده و نيل از شرقى آن مىگذرد و از اين مصر جديد تا به آنجا به مسافت سه ساعت راه است و غير از مصر فرعون، مصر ديگر هم بوده است كه آن را مصر عتيق و قاهره معزيه گويند، در كنار شرقى مصر جديد است و به دست جوهر غلام المعزلدين الله ابومسلم معد بن اسماعيل الملقب بالمنصور بن ابىالقاسم نزارالمقلب بالقائم بن عبيدالله بنا شده است؛ و المعزّلدين الله در سنه 363 هجرى با سىهزار سوار به مصر رفت و حاكم آنجا را به ربقه اطاعت در آورد. در لشكرگاه خود شهرى بنا كرد و آن را قاهره نام نهاد و قاهره در جنب فسطاط است و فسطاط مصرى بود كه عمرو عاص بنا كردصاحب قاموس گويد: الفسطاط عَلَمُ مِصر العتيقه التى بناها عمروُ بن عاص «(1)» و از مصر جديد تا قاهره يك ميل راه است و مصر جنوبى است و قاهره شمالى و نيل از مصر مىگذرد و به قاهره مىرسد. قاهره معزيه خراب است، آثارى از قلعه آن باقى است، ولى مصر جديد آباد است و محمدعلىپاشا باعث آبادى آن شد. عمارتها و خيابانها و باغها بنا نهاد و بعد از او اسماعيلپاشا قرضها كرد و مخارجها نمود، محله اسماعيليه را او بنا نهاد و خيابانهاى وسيع انداخت كه در واقع مصر جديد است. در دو طرف خيابانها، درختها كاشته و چراغهاى گاز نصب نموده است و قناطر ساخت و از آن جمله قنطرهاى است كه در كنار قشله براى نيل از آهن ساخته است و چهارصد و چهارده ذرع طول آن است و دوازده ذرع عرض آن؛ قنطره بسيار محكمى است و براى عبور كشتى باز مىكنند و نيز نهر اسماعيليه را از رود نيل جدا كرده به سويس (كذا) آورد. الحق مملكت مصر طورى
1) در اصل در هر سه مورد فسطاس آمده و آنچه نيز از قاموس نقل شده اشتباه بود كه بر مبناى آنچه در قاموس بود، اصلاح شد.
آباد شده است، و ملت و دولت آن به نحوى ترقى نموده است كه برابرى با بعضى دولتها مىكند. ماليات آن دوازده مليان ليره انگليسى است، سه مليان از املاك خالصه به عمل مىآيد و باقى از املاك اربابى و رعيت. و جمعيت شهر مصر از غريب و بومى پانصدهزار مىشود. سى و پنج فوج دارد كه هر فوجى هشتصد نفر است. ماهى سى قروش مواجب مىگيرند و لباس و خوراك آنها نيز با خديو مصر است و اكنون مصر پانزده واپور دارد كه در دريا حركت مىكند و يك واپور كوچك دارد كه در نيل است و در محله بلاغ «(1)» كارخانه كاغذسازى دارد كه محتاج به خارج نيستند. حسينبيك نامى كه ناظر كارخانه است، به فرنگستان رفته و آزموده است و كارخانه كاغذسازى راه انداخته و در نهايتِ امتياز كاغذ مىسازند. طول خاك مصر ششصد ميل است و عرض آن دويست و پنجاه ميل. شمالش به بحر ابيض اتصال دارد و شرق آن به بحر احمر و جنوباً به بلاد نوبه و غرباً بهصحارى مغرب. و هواى آنجا به اختلاف فصول مختلف مىشود. امراض و بائيّه و عينيّه در آنجا فراوان است. معدن رخام و يشم در آنجا به هم مىرسد. و يعفور و استر ممتاز در اين ولايت بسيار است. بالجمله شهر مصر عماقريب بهترين شهرهاى عالم خواهد شد.
لَعمركَ ما مِصرٌ بِمصْرٍ وانَّما هىالجنّة الدُّنيا لِمَن يتبصّر
و مصر را به دو قسمت كردهاند وجه بحرى را مصر واطيه گويند و آن را شش مديريه است: قيلوبيّه، شرقيّه، منوفيّه، غربيّه، بحيره. وجه قِبَلى را مصرصعيد نامند و آن را هشت مديريّه است: جيزميّه، بنىسويف، فيوم، ميْنا، سَيوط، جَرجا، تيافا، اسنا. و كوچههاى قديم مصر را به جهت حفظ از تابش آفتاب بسيار تنگ ساخته بودند كه از غرفات اين طرف ممكن بود به آن طرف بجهند. ولى اين عصر كوچهها را وسيع كردهاند و آنچه از كوچههاى قديم باقى مانده است به مرور خراب كرده وسيع مىنمايند. و مدارس علميّه در اين شهر فراوان است و علوم را تكميل كردهاند و علم فرنگى را به زبان عربى به اطفال و متعلّمين درس مىدهند و از نعمتهايى كه خداوند به اهل مصر عطا فرموده است، يكى رود نيل است كه رعيت آنجا سالى سه مرتبه يا چهار مرتبه در يك زمين زراعت مىنمايد و فايدههاى بسيار از حاصلها عايد آنها مىشود و از جمله ميوهها، نارنگى در مصر زياد است.
1) ظاهراً بولاق درست است.
ابنالوردى گويد:
دِيارُ مِصْر هىالدّنيا و ساكِنُها هُمُ الأنام فَقابِلْها بِتفضيل
يا مَنْ تُباهى بِبَغدادٍ ودَجْلَتها مِصْرُ مُقدّمة وَالشّرحُ لَلنيل
رود نيل از غربى مصر جديد مىگذرد. منبع آن را بعضى گويند از جبال بلخ است كه كوه قاف باشد؛ ولى مشهور اين است از جبل قمر است و جبل قمر عظيمى است. شانزده درجه وراء خط استوا واقع شده است، بر سمت جزء رابع از اقليم اول، و كوهى از آن بزرگتر در عالم نيست و چشمههاى بسيار از آن جارى است. مصبّ بعضى بُحيْرهاست كه در آنجا است و مصب بعض ديگر، بحيره ديگر است و بعد از آن، انهار كثيره از بحيرتين خارج شده، تماماً در يك بحيره وارد مىشود و در نزديكى خط استوا، در ده منزلى جبل قمر است و از اين بحيره دو نهر خارج مىشود، يكى به ناحيه شمال مىرود كه در سمت بحيره است و آن نهر را نيل مصر گويند و تا وارد نيل شود هزار و دويست ذرع مسافت طى مىكند و از سنگهاى جبال مىگذرد و اين نيل بعد از ناحيه شمالى به براد نوبه مىگذرد و از آنجا به بلاد مصر و بعد شعب متقاربه به هم مىرساند كه هر يك را خليج مىگويند و تمام آنها در اسكندريه به بحر روم مىريزد و مسافت مجراى نيل را هشتصد فرسخ معين كردهاند. و ديگرى به جانب مغرب منعطف مىشود، و بعد از آنجا گذشته به بحر محيط مىريزد و آن را در آنجا نهر سودان گويند كه از اقليم پنجم است و بعد جنوباً به ارض روم و ملطيه مىگذرد و از آنجا بهصفين و رقّه و كوفه رفته، منتهى به بطحايى مىشود كه ميان بصره و واسط است و از آنجا به بحر حبشه مىريزد و انهار كثيره در طريق حبشه به او متصل شده، نهارهاى ديگر نيز از آن خارج گشته به دجله مىريزد.
گويند آب رود نيل بالذات، شديدالحلاوه است. چون خَرق بحر اخضر مالِح نموده، بر معادن ذهب فضّه و ياقوت و زمرّد گشته تا بحيره زنج مىرود مىتوان آب آن را خورد و الّا در اصل منبع از كثرت حلاوت نمىتوان آشاميد. در باستان زياد مىشود و در زمستان كم. زيادتى و نقصان آن مرتّب و منظم است. ابتدا و انتها زيادتى و نقصان آن سه ماه و بيست روز
است. زيادتى آن را وفاء ماء نيل گويند و نقصان آن را اندفاع ماء نيل. آفتاب كه به سرطان رسيد بناى زيادتى مىگذارد و تا بيستم آبانماه قديم وفاء كند. در آن وقت بشارت دهند و در سر نيل ندا كنند و شادمانى نمايند تا هيجده ارش كه بالا آمد آن را ركوب فتح خليج نامند و وقتى كه از هجده ارش كم شدند، نذرها كنند وصدقات دهند و وقتى كه بيست ارش بالا آمد برصحرا مىريزد، زراعتها را مشروب مىنمايند و محتاج به باران نيستند، بلكه آمدن باران براى زراعت آنها آفت است. و نيل مصر در واقع دو جبل است، يكى شرقى و يكى غربى و در اين نيل، خاصه در طرفصعيد، تمساح و اسب آبى به هم مىرسد كه آن را جاموسالبحر گويند. بعضى از ظرفا گويند: انّماالتمساح فِىالنّيل. و عرض رود نيل چهارصد و چهارده ذرع است، و عمق آن به قدرى است كه كشتى مىتواند در آن حركت نمايد و آب نيل به قدرى گوارا و لذيذالطعم است كه به وصف نمىآيد، و گوارايى آن دو سبب دارد، يكى آن كه از جنوب به شمال مىرود، اثر آفتاب در اصلاح آندائمى است و ديگر آن كه از سنگهاى جبال مىگذرد:
وَانْظُر لِماءِ النيل فى مَدَّهِ كَأنَّه الصَّندل قَدْ مُسِّكا
نيل مصر مُنشعب به هشت شعبه مىشود، يكى از آنها از سمت كَفّرالزيّات به بندر رشيد رفته داخل بحرابيض مىشود؛ آن را فرع غربى و بحر غربى نامند و در اين شعبه، سدى درصحرا كشيدهاند كه در وقت طغيان آب نيل، ضررى به دهات اطراف نرسد. و ديگرى به سمت بندر دَمياط رفته، به بحر ابيض وارد مىشود. آن را فرع شرقى و بحر شرقى گويند، و پلهاى آهنين بستهاند بالاى شمندفر است. و چهار شعبه هم در ميان بحر شرقى و بحر غربى است كه هر يك رودخانه عظيمى است و بر آنها پل بستهاند و ميان بحر شرقى و مصر نيز دو شعبه است كه يكى از آنها نهر اسماعيليه است كه به سوئز مىرود. و بعضى از انهارصغيره نيز از نيل جدا كردهاند كه با چرخ و ماشين و دولاب از آنها آب مىكشند و زراعت مىنمايند.
بالجمله، شب جمعه را در خدمت حضرت خديو اسماعيليه مدعوّ بوديم. نيم ساعت
به غروب مانده كه از باغ ملتى مراجعت كرديم، با اميرزادگان و حاجى ملاباقر واعظ به آنجا رفتيم. به همان سبك و سياق سابق احترام كردند و در وقت نماز اقتدا به امام جماعت كرديم و من به قانون شيعه نماز خواندم و بعد از اداى فريضه، شام را در سر ميز حاضر كردند. من و حضرت خديو برابر هم نشستيم و سايرين علىالترتيب در يمين و يسار من و حضرت خديو نشستند. مجلس به خوشى گذشت و از ما وعده گرفتند كه سه ساعت از شب رفته با اميرزادگان در تياتْر حاضر شويم. ما هم به جهت خاطر خديو رفتيم.
من و خديو در يك غرفه نشستيم و در غرفه ديگر اميرزادگان نشستند. چون امشب وضع بازى تياتْر مطبوع نيفتاد، من و حضرت خديو پيش از ظهور پرده آخر برخاسته بيرون آمديم و از ما وعده فردا شب گرفتند كه بازى خوبى تماشا نماييم.
در جلو تياتْر، فضاى بسيار وسيعى است كه شبيه به ميدان است و خيلى منقّح و باصفا است و از براى آن دو در قرار دادهاند، يكى برابر ميدان و ستونهاى سنگى در اطراف آن برافراشته، روى آنها را مُسقّف نمودهاند. درب ديگر در ضلع يسار تياتْر است. فضاى تياتْر نيز وسيع است و چهار طبقه غرفات دارد و چهل چراغ بزرگى در وسط آن آويختهاند و از مرمر شبيه به مشع كافورى ساخته بر لالههاى آن گذاشتهاند كه گاز در ميان آنها است و ساير زينتهاى آن نيز در نهايت امتياز است و در دو سمت غرفات تياتْر اطاقها بنا كردهاند كه بسيار منقّح و مزيّن است. ميز وصندلى و آينههاى بزرگ در آنجا گذاشته و نصب كردهاند كه مرد و زن در وقت افتادن پرده به آنجا رفته گردش و آسايش نمايند تا پرده ديگر بالا رفته باز به جاى خود بيايند. الحق اين تياتْر نهايت امتياز را داشت.
جمعه هيجدهم مُوسيُو كِرِكُور قونسول مسكو آمد. قدرىصحبت كرديم، رفت. بعد از ظهر با حسنپاشا و اتباع، درشكه سوار شده به گردش رفتيم كه قلعه قائد جوهر و مقبره سيده نفيسه و حضرت سكينه و امام شافعى و ابراهيمپاشا را ملاحظه كنيم، القائد ابوالحسن جوهر كه معروف به كاتب رومى است.
اين قلعه را قائد جوهر، زياده از ششصد سال است در زمين مرتفعى ساخته است كه در سمت جنوب شهر است و سلطانصلاحالدين يوسف بن ايوب نيز در سنه 1243 «(1)» بر استحكام آن افزوده است. حصار و جامع و برجهاى عريض محكم دارد، چاه آبى هم نزديك درب اول قلعه است كهصد ذرع عمق دارد و بعضى گويند آن قدر حفر كردهاند كه به آب نيل رسانيدهاند. اعتقاد عوام اين است كه چاهى است كه حضرت يوسف عليه السلام را به آن انداختهاند، ولى اين مطلبصحيح نباشد. و در نزديكى اين قلعه، جامعى، محمدعلىپاشا ساخته است كه از سطح تا سقف مرمرهاى مصرى نصب كردهاند و چهار ستون مضلّع مربّع دارد كه گنبد مسجد را بر روى آنها نهادهاند و آن را منقسم به هفت گنبد نمودهاند كه سه گنبد در وسط است و چهار گنبد در طرفين آن. پايههاى ستونهاى مضلع به رنگ طبيعى است. بالاى ستونها را به رنگ پايهها ملون نمودهاند و برابرصحن نيز هشت ستون عرضاً از سنگ نصب كردهاند و مقبره محمدعلىپاشا در زاويه همان جامع نزديك بهصحن است. مجسمه او را در حال قيام بر بالاى قبرش نصب كردهاند و كلاه بزرگى از مِس شبيه به فِس «(2)» ساخته و به رنگ قرمز ملوّن نموده بر سر مجسمه گذاردهاند و روپوش قبر را قلابدوزى بسيار ممتاز كردهاند و به خط ثلث جلى در نهايت امتياز قلابدوزى نمودهاند و چند جلد كلامالله نيز در آن مقبره بود كه بسيار خوب نوشتهاند.
صحن مسجد نيز وسيع است و يازده ستون از سنگ در طولصحن واقع است و نه ستون در عرض و به همه جهت چهل و چهار ستون در اطرافصحن است و سطحصحن را تا بالاى ديوارها سنگ گستردهاند. آنچه سنگ سفيد است از سنگهاى مصرى است و آنچه به رنگ ديگر است از اروُپْ آوردهاند. و در وسطصحن، آبگيرى است كه سقفى بر روى آن ساختهاند و شادران نامند. اطراف آن باز است و هشت ستون به دور آن نهادهاند و خود آبگير بسته است. شيرهاى متعدد در اطراف آن گذاشتهاند و مرحوم سنگلاخ، به خط نستعليق
خطوط چند در اطراف نوشته است. و اينصحن را دو در باشد كه برابر يكديگرند و بيرونصحن مشرف به شهر است و گنبد هرمان «(1)» از آنجا نمودار است. و در قرب جامع، عمارتى هم محمدعلىپاشا ساخته است. باغچه دارد، بركهاى در وسط آن است، اطاقهاى بزرگ با جميع مُبل و اسباب از ميز وصندلى و چهلچراغ در نهايت امتياز از عهد محمدعلىپاشا در آنجا موجود است. حمام خوبى هم كه تماماً از سنگ مرمر مصرى ساختهاند، شبيه حمامى بود كه در شهر اسلامبول در عمارت بيگلربيگى ديده بوديم. از قرارى كه معلوم شد، سنگهاى حمام اسلامبول را براى همين حمام ساخته بودند. سلطان عثمانى از اسلامبول خواستند، دوباره اين حمام را از اين سنگها ساختهاند. و اين عمارت و جامع را قريب بيست و هفت سال است كه محمدعلىپاشا بنا نهاده است.
اين مقبره در مصر فسطاط در سَفح جبل مقطّم است. اسم امام شافعى، محمد بن ادريس است و از ائمه اربعه اهل تسنن است و قرشى نسب مىباشد. مقبره او را ملك شمسه در سنه 608 ساخته است. تاريخ تولد و وفات او را در پهلوى ضريحش در ستونى نوشتهاند:
در سنه 150 تولد يافته و در شهر رجب سنه 204 وفات كرده است و پنجاه و چهار سال عمر داشته است. قبر ملك شمسه و سلطان محمد كامل پسرش، با اولاد عبدالحكيم نيز در آن بقعه مىباشد.
اين مقبره در نزديكى مقبره امام شافعى است، بقعه دارد، قبور اولاد مرحوم محمدعلىپاشا كه عباسپاشا و الهامىپاشا و احمدپاشا و ابراهيمپاشاىصغير و مصطفىپاشا ولد ابراهيمپاشا با محمدبك دفتردار و حرمهاى پاشاها در آنجا مىباشد و مرحوم سنكلاخ، آيات و اشعار چند به خط جلى در اطراف قبور نوشته است.
1) اهرام
سيده نفيسه دختر ابى محمدحسن بن زيد بن حسن بن على بن ابيطالب عليه السلام است و زوجه اسحاق بن جعفرالصادق عليه السلام بوده است و از جمله نساءصالحات و تقيّات و قبر او محل اجابت دعوات است. بقعه آن بزرگوار در سمت دروازه شرقى كه قديماً معروف به بابالسباع بوده واقع شده است. رو به دروازه كه مىروند كوچه طولانى در سمت يسار است. مقبره آن بزرگوار در آخر آن. در بالاى درب اول بقعه مباركه كه مواجه كوچه است اين اشعار را نوشتهاند:
ألله طَهَّر أهل بيت نبيّه وبجاهِهم مَنَح الْمَكارم والْمِنَن
يا زائِر هذاالمَكان لَكَ الهناء بنفيسة بِنتِ بن زيد بن الحَسَن
من أُمّها حسن الفِعال وَجائِها من أرض ارزنجان يدعوه الشَّجَن
نادته ان جدد رجائى مُنْشاً ولك القبول من المزيد مُدى الزّمن
فبنى وجَدَّد والمعالى أرّختَ ذا باب جاه را نِهْ انشاء حسن
در تاريخ سنه 1248 اين آستانه را حسن نام ارزنجانى تجديد كرده است و ضريح مبارك آن را عباسپاشا ساخته است و ممتاز است.
بالجمله بعد از مراجعت به منزل، شب را در سه ساعتى بر حسب دعوت حضرت خديو به تياتْر رفتيم. امشب وضع بازى تياتْر خيلى مطبوع بود. تا پرده آخرى با خديو نشسته، بعد از آن معاودت به منزل نموديم.
شنبه نوزدهم سه ساعت از روز گذشته با حسنپاشا و ميرزا احمدخان قونسول در كالسكه و درشكه سوار شده به تماشاى اهرام رفتيم. از جسر آهنينى كه بر روى نهر اسماعيلى بستهاند گذشتيم، در سمت يمين سربازخانه و ميدان وسيعى نمودار شد، يك فوج سرباز مصرى در آنجا مشق مىنمودند. قدرى مكث كرده مشق آنها را تماشا كرده خوب از عهده بر آمدند، پس از آن به محاذات سرايى رسيديم كه در كنار رود نيل ساختهاند و آن را قصرالنيل نامند. بعد از آن به پلى رسيديم كه محمدعلىپاشا تمام آن را از آهن ساخته است و عرض و طول آن سابقاً ذكر شده است. بعد از آن وارد خيابانى شديم
كه تا پاى اهرام، از ميان گل و لاى بالا آورده ساختهاند و در دو طرف درختهاى لَنْج كاشتهاند. خيابان ممتدّى است و با كالسكه در يك ساعت مىتوان رفت و اين خيابان بسيار باصفا است و دو طرف آن سبز و خرم است و رود نيل در يك سمت آن است و اسماعيلپاشا در سمت يمين خيابان، در وادى جيزه، باغ بسيار وسيعى ساختهاند كه اطراف آن را با كالسكه در يك ساعت مىتوان طى كرد. ديوارهاى آن تماماً از سنگ بنا شده است و جلوخان و درهاى متعدد دارد و نزديك درها، ديوارها را از شباك آهنين ساخته اند و اين باغ را بدان جهت در اين طرف رود نيل ساخته بوده است كه آبادى بهم رسانده مانند بوغاز اسلامبول بشود كه دو طرف نيل آبادى باشد و چون آب نيل به اين طرف نمىنشست كارخانه ماشين ساخته است كه با اسباب و آلات، آب را از نيل كشيده به اين طرف مىآورند و زراعت مىنمايند. چون اسماعيلپاشا معزول شده دولت فرانسه و انگليس او را به ايطاليا فرستادند. اين باغ و آن آبادى نا تمام ماند. بالجمله با مكثهاى عرض راه، چهار ساعت و نيم از روز گذشته به آخر خيابان رسيديم. دو دستگاه عمارت در دو طرف ساختهاند و از آنجا به بالا، اراضى مرتفعه است؛ اگر چه راه راصاف كردهاند، ولى اسبان كالسكه به جهت ارتفاع و بلندى راه خسته شده به حزمت مىروند. و در پاى اهرام اسماعيلپاشا عمارتى ساخته است كه محل آسايش باشد و دو اطاق بزرگ فوقانى دارد و در پهلوى آن نيز اطاقهاى كوچك بنا نهادهاند. پانزده دربچه در طول اطاق بزرگ واقع است و سه دربچه در عرض. بالجمله قدرى در اطاقهاى بزرگ مكث كرده، بعد از آن به تماشاى اهرام رفتيم و در وادى اهرام شكلى از سنگ ديديم كه آن ابوالهَول مىگفتند. بعد از تماشاى اهرام ابىالهَول، سه ساعت و نيم به غروب مانده، مراجعت به منزل نموديم.
اهرام چند گنبد عظيم باشند كه در سمت مصر قديم فرعون و در غربى مصر جديد واقعند و از آنجا تا مصر فرعون، مسافت دو ساعت راه است. و لفظ اهرام جمع هَرَم است. در لغت به معنى اقصالكبير «(1)» است، چون اين گنبدهايى كه در بر جيزه واقعند در نهايت
1) در قاموس: اقصىالكبر
بزرگى باشند، به آن جهت، هر يك را هَرَم گويند و تمام آنها را اهرام و اين كه لفظ هَرمان معروف است، چنانچه گفتهاند، بنىالهرمان فىالسرطان، به واسطه آن است كه دو گنبد آنها بسيار بزرگند، به جهت بزرگى دو گنبد، به لفظ تثنيه ادا كنند و الّا اهرام كبيره وصغيره افزونتر از دو بودهاند؛ چنانچه نوشتهاند هيجده هَرَم بوده، اكثر آنها را در عهد سلطانصلاحالدين يوسف بن ايوب قرْقوش، زوجه او منهدم كرده، سنگهاى آنها را در قناطر بكار برده است و ما چهار گنبد آن را باقى و برقرار ديديم كه دو تاى آنها بسيار بزرگ بودند و اولى بزرگتر از ثانى بود و دو تاى ديگر به همان نسبت كوچكتر از هَرَمان بودند، و شكل آنها مربّع مخروطى است كه مشتمل بر مثلثانند؛ ضلع اكبر آنها بر حسب ذرع، قريب دويست و سى ذرع است و بر حسب اقدام پانصد قدم است و بر حسب ذراع، چهارهزار ذراع و محيط آن سه هزار ذراع است و چنين شكلى مركز ثقيلش در وسط باشد؛ اجزاى آن يكديگر را فرا گيرند و از هبوب رياح و تقاطر امطار و مرور دهور منهدم نگردد و اجزاى بنيان آنها در هَرَمان حجاره بيضا است و چنان سنگها را بر يكديگر پيوستهاند كه يكپارچه به نظر مىآيد و طول سنگها از يك ذرع افزونتر نباشد و در غير هَرَمان، در بعضى حجاره حمراءصوانه ملوّن است، وصوانه نوعى از حجاره مصر است كه منقط و شديدالصلابه است، بحيث لا يؤثر فيه الحديد. و جمعصوانه،صوّان گويند و در برخى طَوب و طين است كه از آجر و گل بنا نهادهاند و هر يك بر حسب ظاهر، اگر چه مخروطى هستند و بايست منتهى به نقطه شوند، ولى بالاى آن مخروطى حقيقى نباشد، چنانچه بر بالاى گنبد بزرگ هَرَمان كه رفتند، سطح مربعى بود و هر يك از اضلاع آن نه ذرع بودند. در اين گنبد، در ارتفاع بيست ذرع از طرف شمالى واقع است كه چند سال است كاوش كرده يافتهاند و پيش از آن مسدود بوده است و درب آن به اندازهاى است كه يك نفر بتواند داخل شود و تا پنجاه ذرع سراشيب است؛ سنگها گستردهاند كه بايد به احتياط رفت كه اقدام لغزش نكند. و عرض اين معبر به قدرى است كه يك نفر دو دست خود را بتواند به ديوار دو طرف متصل نمايد و تا هر جا كه شعاع آفتاب تابش كند روشن باشد، از آن پس تاريك گشته، احتياج به چراغ افتد. و در آنجا سنگ سه ذرعى هم ديده شد. و بعد از طى اين مسافت، فضايى نمودار مىشود كه چندان بزرگ نباشد و معلوماتى ندارد؛ پس از آن،
پنجاه ذرع ديگر هم بايد بالا رفت تا وارد فضاى ديگر شوند و در آنجا اطاقهاى كوچك و فضاى مسطحى است كه دوازده ذرع طول آن است و شش ذرع عرض آن و در آنجا نقوش و خطوط سُريانيه است و در ميان آن فضا،صندوقى از سنگ است. گويند نعشى در آن بوده است بيرون آوردهاند. و در حقيقت اين بناى پايدار از عجايب روزگار است ولى جز عظمت بنا،صنعتى در احجار آن بكار نبردهاند؛ اگر كسى سنگهاى تخت جمشيد و ستونها وصورتهاى آن را ديده باشد كه به قسم حجّارى كرده،صنعت نقاشى به كار بردهاند، مىداند كه اين بنا را در جنب آن بنا، بر حسب حجّارى اعتبارى نباشد، معهذا از غرايب است و عقول از مشاهده آن حيران مىشود. و در نزديكى اهرام كليسيايى بوده است كه حالا شانزده ستون آن باقى است و از قرارى كه مىگفتند، ده ماه است از آنجا تا هَرَمان راهى يافته كه دوهزار و چهارصد و بيست متر امتداد آن است و چهارده متر عمق آن و تمام آن را از سنگ مفروش كردهاند. و در دو جا هم حفره خرابى است مىگويند، غار بوده است، حجاره بنيان آن باقى است.
صاحب قاموس نوشته: الهُرْمان بناءانِ ازَليانِ بَناها ادريس لِحفظِ العُلوم فيهما عن الطوفان أو بناء سنان بن مُشَلْشَل أو بناءُ الاوائلِ لمّا علموا بالطوفان من جهة النّجوم و فيهما كلّ سحرٍ و طِبٍّ و طَلْسَمٍ «(1)» و بعضى گويند گنبد اكبر را اخيوبس ملك منف ياصوفى ساخته و گنبد اصغر را خَفْرم برادر او يا سَنْصوفى و گنبد ثالث را مقرينوس يا منقاوى. «(2)» و خطوط سريانيه «(3)» را كه بعضى در اندرون گنبد اكبر خواندهاند، اين عبارت بوده است: خَوفر و خَفْره ومَنْقاره. و اين عبارت را اشاره به اسامى اخيوبَس و خَفرم و مَقرينوس دانستهاند. و برخى گويند: سوريد، كه يكى از ملوك بوده است، خواب غريبى در انقلابات زمين ديده است. كَهَنه و مُعبرين به خرابى ارض تعبير نمودند؛ او نيز به ناى اهرام امر نموده است كه اخبار و كتب و كنوز آنها در آنجا محفوظ بمانند و در مدت شصت سال به اتمام رسانيده
است. در هَرَم شرقى سوريد و در هَرَم غربى هرجيب و در هَرَم ملوّن افريبوبن هَرْجيب مدفون بوده است.صابئه گويند: در گنبد اكبر قبر شيث است و در گنبد اصغر قبر هرمس و در ملوّن قبرصابى بن هرمس. و پارهاى گويند شدّاد بن عاد بنا كرد. و اعتقاد اهالى آن زمان اين بوده است كه شخص بعد از مردن خود، پس از چند سال رجعت كند و به همين جهت هر كس ثروت و مكنتى داشت، نفايس اموالش را از جواهر و طلاآلات با جنازهاش دفن مىنمودند كه در بدايت رجعتش مؤونه داشته باشد و هر كسصاحبصنعتى بود، آلات و ادواتصنعتيش را با او دفن مىنمودند كه در بدو رجعت به كار آيد و ما در آنيقْخانه «(1)» مصر بعضى از آن نعشها را كه از اهرام بيرون آوردهاند، به رأىالعين ديديم كه بر روى نعش اسباب طلا از هر مقوله نصب كرده بودند. اگر اين نعشها واقعاً از آن اهرام بيرون آمده باشند، قول آخر اقرب بهصدق است. بالجمله در تواريخ و سير، در بنا و بانى اهرام اقوال مختلفه ذكر نمودهاند. ظاهر است تمام آنهاصحيح نباشد والله اعلم بحقايق الامور.
در سمت جنوبى هرمان، شكلى از سنگ گردن و سر زنى است كه دور كلّه آن بيست ذرع است و طول آن كه بر زمين نصب است، بيست و پنج قدم است و از چانه تا سر آن، پنج ذرع باشد. اجزاىصورت آن بسيار موزون و متناسب است. گويند جُثّه و قامت آن زياده از هفتاد ذرع است و بر زمين فرو رفته است و در حقيقت شكل هولناكى است و كنيه آن با مكّنى خيلى مناسب است. بالجمله، بعد از مراجعت به منزل، يك ساعت و نيم به غروب مانده، به باغ شُبرى رفتيم و غروب مراجعت نموديم و شب به حمام والده اسماعيلپاشا كه در سراى او ساختهاند رفتيم و به واسطه سليمانآغاى خواجه، احوالپرسى كرديم.
احترام كرده عمارت را چراغان نموده فرشها گسترده بودند. چهار ساعت از شب رفته مراجعت نموديم.
1) مقصود انتيكخانه يا موزه است.
اين باغ در قريه شُبرى در شمال واقع است و از محله اسماعيليه تا به آنجا قريب يك ساعت راه است، از آهنين اسماعيليه كه مىگذرند، وارد خيابان وسيعى مىشوند كه از آنجا تا شبرى ساختهاند و در دو طرف، اشجار لَنج كهن واقع است و در خيابان برابر يكديگر واقعند. باغ شوكانى در وقت رفتن در سمت يمين است و باغ نزهت در يسار خيابان و باغ شُبرى را محمدعلىپاشا بنا كرده است. باغ بسيار وسيعى است و در اواسط باغ كلاه فرنگى است كه مرتفع است و از چهار طرف پلههايى از سنگ دارد و جوانب اربعه كلاه فرنگى ايوان است. درخت رز كاشته بر داربست كشيدهاند و در ميان كلاه فرنگى حوضچه است و ايوانها را از سنگ منبّت نمودهاند كه بسيار ممتاز بود و در آخر باغ، عمارتى ساختهاند كه اطراف آن ديوار است. در درب عمارت دو ستون از سنگ نصب كردهاند كه به سقف ايوان درب عمارت اتصاف دارد و اين عمارت مستطيل است.
جوانب اربعه آن را ايوان مسقف ساختهاند و ستونها نمودهاند و من حيثالمجموع، يكصد و بيست ستون در اطراف عمارت نصب شدهاند و تماماً مرمر يكپارچهاند و در چهار گوشه عمارت اطاق ساختهاند كه تمام لوازم آن در نهايت امتياز از ميز وصندلى و آينه و چهلچراغ از عهد محمدعلىپاشا موجود است. اطاق سمت يمين درب عمارت با اطاق زاويه سمت يسار بالا بزرگ و به يك اندازه است و آن دو اطاق ديگر كوچكترند و به يك اندازه. و در وسط عمارت درياچه است و در وسط درياچه جزيرهاى از سنگ ساختهاند كه از چهار سمت پله دارد، به بالا مىروند و در چهار گوشه درياچه، به شكل كشكولى از سنگ ساختهاند و شيرهاى مجسمه نهادهاند و در اطراف شيرها، ماهىهاى كوچك از سنگ بر آن كشكول نصب كردهاند و آب از دهان شيرها جارى مىشود.
الحقصنعت خوبى بكار بردهاند كه نهايت امتياز را دارد و برابر درب عمارت نيز جاى مسقفى در ايوان ساختهاند كه اطراف آن از همه سمت باز است.
باغ نزهت از باغات خديو مصر است. برابر درب باغ به مسافت مناسبى، در دو طرف،
عمارت فوقاتى و تحتانى ساختهاند كه در نهايت امتياز است و اطراف باغ را از چهار سمت ايوان مسقّف ساختهاند كه در وقت ترشح و بارندگى اطراف باغ را مىتوان گردش كرد و تفرج نمود. باغ ظريف و قشنگى است. وليعهد دولت نمسه را كه سه روز بعد از ما وارد شد در اين باغ منزل دادند. باغ شوكانى متعلق به شخص فرانسوى عقيم «(1)» است. باغ بسيار وسيعى است؛ از باغ اول به باغ دوم وارد مىشوند. خيابان و اشجار از هر مقوله در آن باغ هست و رياحين متعدده كاشتهاند و كوه مصنوعى در آن باغ ساختهاند كه دوازده ذرع ارتفاع آن است و كلاه فرنگى مرتفعى دارد كه چند مرتبه بر روى هم است. الحق باغ خوبى است.
يكشنبه بيستم با حسنپاشا و ميرزا احمدخان قوسنول به مدرسه رفتيم. اول به اطاقى وارد شديم كه در آن از خلقت حشراتالارض بيان مىنمودند. قدرى مكث كرديم و به تدريس معلّم و تعلّم اطفال گوش داديم. به زبان عربى تفهيم و تفهّم مىنمودند و از آنجا به اطاق مواليد ثلاثه رفتيم. انواع حيوانات و طيور و معدنيّات در آن اطاق گذاشته بودند، همه را ملاحظه كرديم. اگر چه تعداد آنها از حيّز تحرير بيرون است اكتفا به ذكر بعضى از غرايب مىنماييم: تمساحى در آنجا ديديم كه به قدر يك ذرع بود. دندانهاى آن از فكّ اعلى به اسَفل مُتصل شده بود و پوست خشنى داشت كه خارهاى برجسته بر روى آن بود و هيچ آهنى به او اثر نكند. مار بزرگى ديديم كه چهار ذرع طول آن بود، گويند زهر ندارد و به قوت پيچيدن، انسان يا حيوان را گشته، بلع مىكند. مار ديگر ديديم كه سه چارك قد داشت. در دم آن شبكهاى بود كه در وقت حركت زنگ مىزد و از تفضلات خداوند است كه ازصداى زنگ آن انسان مخبره شده احتراز مىنمايد. گويند سميت اين مار به اندازهاى است كه بعد از مردن تا پانزده سال، اگر دندان او به اعضا برسد و بخراشد، سميت آن اثر مىكند و در نصف دقيقه هلاك مىنمايد. اين مار را از آمريكا آوردهاند.
ماهى در آنجا ديديم كه فقرات ظهر آن، ده متر فرانسه بود و طول كله آن سه متر و اطراف دهان او از يك متر و نيم متجاوز بود. گويند در بحر شمالى از جنس اين ماهى به قدر سى چهل ذرع مىرسد. دمش را به كشتى بزند مىشكند. و نيز حيوانى ديديم كه دو سر داشت و آدم آبى ديديم كه شباهت به انسان داشت و قريب يك ذرع بالاى آن بود و بدن آن اندكى
1) كذا. شايد: مقيم
بو (كذا) داشت. از آن اطاق پايين آمده به اطاق كحّالى رفتيم كه از امراض چشم گفتگو مىنمودند و از آنجا به اطاقى رفتيم كه ابدان مأوفه! را مجسم كرده در طاقچهها گذاشته بودند؛ اسباب حيرت و نفرت هر دو بود. اكثر آنها را از مقوّى ساخته بودند بودند و جاى زخم را ظاهر كرده بودند و بعضى از آن بدن اصلى بود كه قطع كرده نگاه داشتهاند.
بالجمله از مدرسه بيرون آمده در كالسكه نشسته به محلّه بولاغ براى تماشا و ملاحظه آنتيق خانه رفتيم كه اسباب قديمه غريبه كه در آنجا هست ببينيم و بعد از تماشاى آنجا مراجعت به منزل نموديم.
«(1)»
فضاى عمارت آن چندان وسعت ندارد، ولى چند اطاق تو در تو دارد. مجسمات انسانى و حيوانى و اسباب و آلات مصنوعه از طلا و مس و سنگ و ساير معدنيّات، به حدى است كه از حيّز ضبط و تحرير بيرون است. در فضاى بيرون اطاقها، چندصندوق بزرگ از سنگ مس گذاشتهاند و در اطاق اول گاوى از سنگ تراشيده و در جنب آنصورت مرد و زن ساختهاند كه هر سه در نهايت امتياز و ابدان اموات قديمه را كه مىگويند از اندرون اهرام بيرون آوردهاند، در اطاق چهارم، تماماً بر ديوار تكيه دادهاند. ميان كفن ميّت كافور و موميايى و دواى ديگر ريختهاند كه اجزاى آن از هم متلاشى نشود و بر روى كفن، كرباس كشيدهاند و نوار پهنى از ساق تا زير گلو بر آن پيچيدهاند و شكل ميت را از سر تا گردن در مقوا منقوش كرده بر آن چسبانيدهاند كه شمايل جوانى و پيرى و ملتحى «(2)» و امرد بودن آن معلوم است و آن را ميان قوطى از مقوا مىگذارند كه از پشت باز مىشود و آن مقوا را هم با ميت در ميان قوطى ديگر مىگذارند كه بزرگتر از قوطى اول است و سر هم دو قوطى نيز مصور است و پس از آن، قوطى را در ميان تابوت سنگى مىگذارند و تابوت را در ميانصندوق سنگى و بر بالاىصندوق سنگى به عرض و طول آن سنگ يكپارچه در نهايت استحكام وصل مىنمايند. انگشت پاى يكى از آنها را سلطان عبدالعزيز در سنه
1279 كه به مصر آمده بودند باز كردهاند و به همان حالت گشوده مانند است و ناخن آن در روى انگشت باقى است، ولى رنگ انگشت سياه شده است. و اين آنْتيقهخانه را محمدعلىپاشا در سنه 1252 بنا كرده است؛ و اشكالى كه در آنجا بود خيلى قديم است، بعضى را ششهزار و برخى را پنجهزار سال مىگفتند و به عدد هندسه فرانسه علامت گذاشتهاند، والله اعلم. بالجمله بعد از مراجعت به منزل دو ساعت به غروب مانده، به سفارتخانه دولت عليّه ايران رفتيم و تا غروب در آنجا بوديم، با ميرزا احمدخان بهصحبت مشغول شديم. بعضى از تبعه دولت عليّه نيز حاضر بودند و ميرزا احمدخان پسرى داشت، قرآن را به لحن مصرى بسيار خوب مىخواند، به مجلس آمده چند آيه تلاوت نمود و بسيار خوب خواند و به او اظهار محبت و مهربانى كرده، بعد ازصرف عصرانه و چاى معاودت به منزل نمودم.
دوشنبه بيست و يكم بناى حركت از مصر شد. هشت ساعت از دسته رفته با حضرت خديو وداع كرده در شُمَندفر نشسته غروب وارد اسكندريّه شديم و در ورود به اسكندريّه محافظ و اعيان تا مركز سكةالحديد به استقبال آمدند. در كالسكه نشسته به عمارت رأسالتّين آمديم. حسنپاشا نيز تا به اسكندريّه آمد. شب را به گردش رفتيم و به قونسولخانه ميرزا حبيباللهخان قونوسل اسكندريه نيز رفته سركشى نموديم.
سهشنبه بيست و دوم چهار ساعت به غروب مانده بناى حركت از اسكندريه گذاشتيم.
حسنپاشا و محافظ و رئيس اسكندريه با قونسولها تا كنار اسكله رفته در قايق نشسته به كشتى نَمساوى رفتيم كه به سمت اسلامبول برويم. در وقت حركت هيجده توپ شليك نمودند. از حضرات خداحافظى كرده كاغذ رضايتنامه از زحمات حسنپاشا به خديو مصر نوشته و به حسنپاشا داده روانه شديم. كشتى نمساوىصد و پنجاه قدم طول داشت و پانزده قدم عرض و در هر ساعت ده ميل حركت مىنمود. بيست ميل كه رفتيم فنرى در درياى ابيض نمودار شد كه شبها آن فنر را روشن مىنمايند و مسافتى زياد روى دريا را روشن مىدارد.
اول جزيره بزرگ رودس است كه به فاصله بيست ميل در يمين است. گويند بسيار خوش آب و هوا است و اشجار و مركبات دارد و خديو مصر نيز در آنجا عمارتى براى ايام ييلاق ساخته است. دوم جزيره كوچك اسْكاربنتو است كه به فاصله ده ميل در طرف يسار است. سيّم جزيره مَدنَو است و از آنجا تا اسكندريه سيصد ميل است و حركت از اسكندريه تا مَدْنو به جانب شمال مشرق است. چهارم نَىْرزى است. پنجم جزيره كركى است كه در سمت يمين است. ششم جزيره تِلوس است كه اتراك پيشقاپى گويند. هفتم جزيره كوچك نىسرد است. هشتم جزيره كوس است. نهم جزيره كليمنوء است. دهم جزيره لُئِرد است. يازدهم جزيره اسپار است. دوازدهم جزيره پاتمِس است. سيزدهم جزيره ارْكى است. چهاردهم جزيره كوچك فوْرنى است. پانزدهم جزيره بزرگ سَموس است. شانزدهم جزيره لُرِس است. از آنجا رو به شمال حركت مىشود. هفدهم جزيره سقز است كه كيوس نيز گويند. از آنجا حركت رو به شمال شرقى است. هيجدهم جزيره اسْپال مقورى است. از آنجا رو به شمال مغرب حركت مىشود. نوزدهم قرابورن است و تا دماغه قرابورن رو به شمال حركت مىشود و از آنجا تا به خليج ازمير وارد شوند، حركت رو به مغرب است و از خليج تا ازمير رو به جنوب و تمام جزاير در آناطولى واقعند و اغلب آنها را ديديم.
چهارشنبه بيست و سيم كشتى را در نزديكى جزيره لُرِس نگاهداشته، لنگر انداختند. در ميان دو كوه مرتفع واقع است. عمارات سفيد داشت و در فراز يكى از دو كوه قلعه بنا نادهاند و در ميان جبليْن هشت آسياى بادى ساختهاند. دو دستگاه آن ساكن و شش دستگاه ديگر متحرك بودند و تماماً در رديف يكديگر واقع هستند. اطراف آب دريا را در نزديكى لرس كوه احاطه نموده، به طور دايره واقع شده است. سمت شرقى آن براى عبور و مرور كشتى باز بود و كوههاى آن تماماً سبز و خرم بودند و يك كشتى بادى و چند قايق نيز در كنار اسكله بود. آبادى سمت شرقى آن در بالاى كوه است و در طرف غربى نيز كه اراضى سبز و مسطح داشت، چند عمارت به فاصله متناسبه ساختهاند. از روز حركت
از اسكندريّه، دريا تلاطمى داشت و احوال تمام اهل كشتى منقلب بود. كسى كه بيدار و هوشيار بود من و محبوب بود. امروز كه در لنگرگاه لُرِس دريا آرام گرفت، اهل كشتى از منازل خود بيرون آمدند و حالت: يَوْمَ يُبْعَثُ مَن فى القُبور در آنها مشاهده شد.
پنجشنبه بيست و چهارم چهار ساعت بهصبح جمعه مانده، كشتى را در لنگرگاه جزيره سقز نگاهداشته لنگر انداختند. ليمانى دارد خراب است و طول اين جزيره از شمال به جنوب است و چند قريه و بندر دارد و در آنجا مربّا آلات و مصطكى «(1)» به هم مىرسد و به كشتى مىآوردند و به ساكنين كشتى مىفروختند و به اين جهت هم اسم اين جزيره را سقز «(2)» نامند.
جمعه بيست و پنجم وارد خليج ازْمير شديم. حركت رو به جنوب شد و اطراف بوغاز از سه سمت كوهستان است كه به طور دايره احاطه كرده است. ولى وسعتى داشت كوهها از هم دورند و در سمت شرقى، در دامنه كوه، در چند نقطه آبادى است. آنها را دُرله مىگفتند و جنگل هم در دامنه كوه زياد است و در طرف مغرب به فاصله زياد قلعه است كه آلات حربيّه و توپخانه در آنجا است. اراضى آن پيش آمده و طبيعى است و در سه سمت كوه آبادى معتبر ديده شد. اين بوغاز و آبادى خيلى شباهت به بوغاز و آبادى اسكندريه دارد. سه كشتى بزرگ و كوچك در نزديكى اسكله بود. بزرگ آنها رودى بود. در ميان آب ليمانى ساختهاند كه در وقت طغيان دريا، كشتىها محفوظ بمانند. كشتى ما كه در لنگرگاه ازمير مكث نمود، محمدخان قونوسل با مترجمها و عجمها كه مسافت بعيده در دريا به استقبال آمده و عقب مانده بودند رسيدند. به آنها اظهار مهربانى كردم؛ پس از آن يك نفر پاشا از جانب مدحتپاشا حاكم ازمير آمد؛ پس از آن خود مدحتپاشا با لباس رسمى و نشان تمثال همايون كه در سفر عتبات عاليات به او مرحمت شده بود و نشان و حمايل عثمانى به كشتى آمد. با اوصحبت داشتيم، مرا با اميرزادگان و جناب حاجى ملاباقر واعظ
به منزل خود وعده خواست. نزديك عمارت عسكر و موزيكانچى حاضر كرده بودند، تعظيمات نظامى به عمل آوردند و بيست و يك توپ شليك كردند. به سراى حكومت وارد شديم و عصرى براى تفرج به ييلاق بودنآباد «(1)» رفتيم. باغات خوب داشت و شب را در منزل مدحتپاشا مانديم و نهايت احترامات را به جا آورده خيلى خوش گذشت.
شهر ازمير در جنوب غربى واقع است و آن را يونانيان سَميرْنه گويند. سه محله دارد و دويست هزار نفر جمعيت دارد و اغلب آنها رومى هستند كه با روسها هم مذهبند و از شهر تا ييلاق بورونآباد كه چهار ميل است با شُمندفِر مىروند و در ده دقيقه مىرسند.
درخت نارنگى و مركبات در آنجا زياد است و مخصوصاً ريموى ترش فراوان است.
سروهاى خوب در ازمير ديده شد كه به قاعده فرنگستان در قبرستانها غرس كردهاند و در كنار خيابان، دكاكين و قهوهخانهها ساختهاند. مرد و زن آمده مىنشينند و اين خيابان را كمپانى فرانسه ساخته است، بدين نحو سىهزار ذرع زمين را از دريا خشكانيده خيابان مسطحى به طول نيم فرسنگ ساخته و با دولت عثمانى قرار داده است كه تا پنجاه سال در دست او باشد، بعد از آن به دولت منتقل شود. راهآهنى كه كمپانى فرانسه ساخته است در دو خط است، يكى هفت ساعت راه است، بعد از هفت سال به دولت منتقل مىشود و سالىصد و پنجاه هزار ليره هم به كمپانى دستى مىدهند. سه سال است كه هنوز ندادهاند، و ديگرى شش ساعت راه است و از قرارى كه مىگفتند، در سابق سه ساعت راه بوده است و سالى چهلهزار ليره مىبايست دولت عثمانى به كمپانى بدهد، سه ساعت ديگر را دولت از پول خود ساخته، به كمپانى در عوض چهلهزار ليره داده و مدت را هم كم كرده، پانزده سال قرار داده است. شش سال آن گذشته، نه سال ديگر باقى است. و بازار ممتاز اين شهر، بازار اهل اروپ است كه خوب ساختهاند و از تمام دولتها در اين شهر، قونسول و قونسولخانه است.
شنبه بيست و ششم بعد از ظهر به تماشاى بازار رفتيم و بعد از گردش معاودت به كشتى
1) مؤلف اندكى بعد از بورونآباد ياد مىكند.
نموديم. سه ساعت به غروب مانده واپور حركت كرد. سرباز و موزيكانچى حاضر كرده به قانون، روز ورود شليك توپ كردند. بعد از آن با مدحتپاشا وداع نموده رفتيم از ازمير تا اسلامبول سيصد و شصت و هفت ميل انگليسى است. و تا آنجا جزاير و بنادر چند است كه در بعضى از آنها كشتى ما اندكى مكث كرد و از بعض ديگر گذشت و مكث ننمود و در هر جا را كه نديدهايم مسكوت عنه خواهيم گذشت. اول مىتىلين است كه عثمانىها مِدِلّلَو و مِدِّلى نيز گويند. كشتى ما نيز در آنجا مكث كرد. دوم باغچه آواسى است كه آن را بوغچه آواسى نيز گويند. كشتى ما نيز در آنجا مكث كرده لنگر انداختند.
سيم كليدالبحر است. چهارم چاناق قلعه است. پنجم قوم قلعه است كه به يونانى تِنِدوسْ گويند و در بالى ريگ، قلعه آنجا را بنا كردهاند و در قوم قلعه انگور زياد است و تا بدينجا درياى آرچى پيلكر است يعنى جزاير مجموعه. بعد از آن داخل درياى ابيض مىشوند.
ششم كلّىپولى است. بالجمله از اسكله ازمير روانه شديم و كشتى ما در خليج از مير حركت مىنمود و پنج ساعت از شب رفته به محاذات مىتىلين رسيده مكث نمود.
فنرهاى سبز و سرخ دريا كه به جهت هدايت سفاين است، در سمت شرقى نمودار بود.
دو ساعت در آنجا لنگر انداخته، بار زيادى از كشتى به آنجا بردند و برههاى كشته زيادى از آنجا، به كشتى آوردند كه به شهر اسلامبول ببرند. درخت زيتون در آنجا زياد است و بيست و چهار قريه و بندر دارد. جمعيت آنجا قريب سىهزار نفر است و در سمت يسار آن اوزانآذا است، جزيره كوچكى است و در ميان خريج ازمير است و بسيار باصفا مىباشد.
يكشنبه بيست و هفتم دو ساعت و نيم از روز گذشته به محاذات باغچه آواسى رسيديم.
يك ساعت كشتى ما مكث نمود. باغچه آواسى در جنوب غربى واقع است، قلعه و آبادى دارد، شش عرّاده توپ در آنجا بود و در برابر درِ شمال شرقى در ميان آب، زمين مرتفعى بود؛ قلعه توپخانه را در آنجا ساختهاند. ده عراده توپ هم در آنجا بود و در سمت يسار باغچه آواس هشت آسياى بادى و در سمت يمين سه آسيا بود و سه جامع همدر آنجا ملاحظه شد و برابر آن فنرى در بالاى سنگ مرتفعى نصب كرده بودند. و آبادى در دامنه كوه واقع شده است و قلعه كوچكى هم در بالاى كوه است و اسكله را به خط ممتدى سنگ ريخته
پيش آوردهاند، ولى مرتب نبود و سنگ بر آن نگستردهاند و از باغچه آواسى به دماغه مشرفه كه آن را كيپباب مىناميدند، و كيپ به معنى دماغه است و از آجا به بابابورْنى يك ميل كه گذشتند، قطعه سنگ بزرگى در دريا است كه كشتىها را دورتر از آن عبور مىدهد كه به خطر نيفتند. پنج ساعت به غروب مانده، كشتى ما در چاناق قلعه، يك ساعت مكث كرد و دو ساعت و نيم به غروب مانده به محاذات كلّىپَولى رسيده لنگر انداختند. كلّى پَولى در سمت شمال است و در اول بوغاز دارْدانِل است و آبادى آنجا معتبر است و در مكان مرتفعى ساختهاند. عمارات عاليه و جوامع چند دارد و طول آبادى آن زياد است. چند كشتى در نزديكى اسكله لنگر انداختند و از كلى پولى تا بوغاز، درياى مرمره، سد و ده ميل است و تا اسلامبول،صد و چهارده ميل است و حركات كشتى از مىتىلين تا كلّىپولى به اختلاف است، يا به سمت شمال و يا به شمال شرقى و از اين دو حالت خارج نبود. و از كلى پَولى تا بوغاز اسلامبول درياى مرمره است.
دوشنبه بيست و هشتم اول طلوعصبح به لنگرگاه بوغاز اسلامبول رسيديم، لنگر اندختند.
اول جناب معينالملك سفير كبير به ميان كشتى به استقبال آمد. بعد از آن منيربيك و خليلبيك از جانب اعلي حضرت سلطان آمدند. قدرى به جهت قايق نشستيم كه حاضر شود، آن وقت از كشتى بيرون آمده به قايق نشسته به طرف شهر رفتيم. چون از بين راه به جناب معينالملك نوشته بودم كه در مراجعت مىخواهم به طور آزادى حركت نمايم و در سفارتخانه منزل خواهم كرد، لهذا من و اميرزادگان و جناب حاجى ملاباقر واعظ با معينالملك به سفارتخانه رفتيم و اجزا و اتباع، در نزديكى سفارتخانه، در خانه ديگر منزل نمودند و در چند روز كه در اسلامبول اقامت كرديم، مهمان جناب معينالملك بوديم پذيرايى خوبى كردند.
سهشنبه بيست و نهم در سفارتخانه بسر برديم. جناب منفپاشا، اول شب به ديدن ما آمد با ايشانصحبت داشتيم، رفتند.
چهارشنبه غرّه شهر ربيعالاخر حسامالدين افندى، پدر جناب فخرىبيك، سفير كبير
دولت عثمانى با ناشدپاشا به ديدن آمدند. با آنها بهصحبت پرداختيم. چهار ساعت به غروب مانده در كالسكه نشسته به بيكاوغلى رفتيم و به مغازه رفته، قدرى اسباب ابتياع نموديم.
پنجشنبه دوم در سفارتخانه بسر رفت، بعضى از اجزاى اعلي حضرت سلطان به ديدن ما آمدند؛ با آنهاصحبت كرده رفتند.
جمعه سيم چون خيال داشتم دندان مصنوعى بگذارم و دندانهايى كه معيوب بود و هميشه اذيت مىنمود از بيخ بكنم، لهذا شخص فرانسوى كه در اينصنعت ماهر است به سفارتخانه آوردم، هشت عدد «(1)» از دندانهاى مرا كه معيوب بود، در يك دقيقه به طورى كشيد كه چندان اذيت نكرد و قرار داد كه چند روز ديگر دندانهاى مصنوعى ساخته بياورد.
شنبه چهارم در سفارتخانه بودم، جناب رضابيك سفير كبير سابق آمد؛ قدرى با او بهصحبت پرداختيم. مشاراليه مذهب شيعه دارد و از اهل معرفت و مرد كافى و كاردانى است.
يكشنبه پنجم از جانب اعليحضرت سلطان اخبار شد كه شرفياب شود. غروب، دو كالسكه مخصوص سلطانى با ياور خاص به سفارتخانه فرستاده بودند كه مرا به حضور اعليحضرت سلطان ببرند و شب را در خدمت سلطان شامصرف نمايد. با جناب معينالملك و سه نفر از اجزاى سفارتخانه كه حاجى ميرزا نجفخان قونسول و ميرزا جوادخان مستشار و ميرزا رضاخان مترجم اول، به سمت عمارت سلطانى رفتيم.
اميرزادگان نيز همراه بودند، به سراى همايون يلدوز كه رسيديم، پس از آنكه بعضى تشريفات به قانون سابق به عمل آمد، خود اعليحضرت سلطان با نشان دولت عليه ايران، تا نزديك پلّه عمارت تشريف آورده بودند. تعظيم كردم و شكرگزارى نمودم كه زنده ماندم و بار ديگر شرفيابى حاصر نمودم. همگى به اتفاق به خدمتشان به ميان اطاق رفته اذن جلوس دادند، نشستيم و مرا نزديك خودشان نشاندند و تفقّدات فرمودند؛ پس از چند دقيقه بر سر غذا رفتيم. وزرا و وكلاى دولت نيز حاضر بودند، به آنها هم اذن جلوس دادند و وضع نشستن سر ميز را طورى ترتيب داده بودند كه با كثرت حاضرين، مراتب احترامات من و اميرزادگان نيز در سر ميز محفوظ مانده بود. يك طرف ميز به واسطه وجود اعليحضرت سلطانصدر شده بود و طرف ديگر به واسطه وجود پسر اعليحضرت
1) در اصل: نفر!
سلطانصدر ديگر شده بود و اجزاى مجلس در يمين و يسار دو طرف نشسته بودند و من در طرف اعليحضرت سلطان بودم؛ بعد ازصر شام، من با جناب معينالملك به قدر دو ساعت در حضور اعليحضرت سلطان مانديم. بعضىصحبتها به ميان آمد و پارهاى عرضها در تشييد اتحاد دولتين عرض نموده، مجلس به خوشى به اختتام رسيد.
دوشنبه ششم در سفارتخانه بودم و عصر به تماشاى عمارت سلطان محمد فاتح رفته بعد از آن، مراجعت به منزل نمودم.
سهشنبه هفتم نزديك نهارصرّاف يونانى كه بسيار معتبر و متموّل است به ديدن ما آمد.
پس از آن قونسول دولت ايران كه از پاريس به جهت امور معادن به اسلامبول آمده است وارد شد، با آنهاصحبت داشتيم.صراف يونانى بسيار خوشخو بود و قونسول مأمور پاريس نيز مىگفت، به جهت راهآهن كه از ايران به قفقازيه خواهند كشيد، دوباره به پاريس مىروم.صدق و كذب اين مطلب را ندانستم و بىاطلاع بودم و يك نفر فرانسوى هم كه داخل نظام دولت عثمانى است با مخبر روزنامه شمس لندن و سه نفر ژاپونى نيز به ديدن آمدند. از قرارى كه مىگفتند، از ايران آمده، به ولايت خود مىروند. همه آنها در وقت نهار در سفارتخانه حاضر بودند. بعد ازصرف نهار، به بالاخانه نزد من آمدند؛ با آنهاصحبت داشتيم. چاى كه آوردند، چون شيرينى داشت ژاپونىها نخوردند و گفتند رد ژاپون چاى را طورى دَم مىكنند كه تلخى ندارد و به اين جهت عادت داريم كه بىشيرينى مىخوريم. گفتم حالا هم همانطور دَم كنند تا بدانيم به چه وضع است.
سماور «(1)» نقره از سفارتخانه آورده بالاى ميز گذاردند و چهار پنج قورى نيز خواستند؛ بعد از آنكه آب سماور جوشيد، در قورى اول ريختند و از قورى اول به قورى دوم و هكذا تا قورى چهارم. بعد از آن چاى را در قورى پنجم ريختند، قدرى كه در ميان قورى آخر ماند، رنگ پس داد و در ميان فنجان ريختندصرف شد و تلخ نبود و بىشيرينى امكان نوشيدن داشت. و حكمت نداشتن تلخى اين است: وقتى كه آب جوشيده را در قورى اول مىريزند، اگر چاى را در همان قورى بريزند، به واسطه شدت گرمى كه در آن آب است، هم رنگ چاى را به خود جذب مىكند و هم تلخى آن را؛ ولى بعد از آن كه آب را از قورى اول
1) . در اصل: سماوار
به قورى دوم و هكذا تا قورى آخر بريزند،صورت گرمى آب مىشكند و در قورى آخر همين قدر رنگ چاى را جذب مىنمايد، ديگر آن قوت را ندارد كه تلخى چاى را جذب كند؛ بدين جهت مىتوان بىشيرينى نوشيد؛ ولى بسته به عادت است. و بعد از رفتن حضرات، دو نفر شاهزاده خانم روسيهاى به ديدن ما آمدند، جناب معينالملك و ميرزا جوادخان مستشار به اطاق اول رفته، دست آنها را گرفته به اطاق من آوردند. در روىصندلى نشسته به فرانسه حرف مىزدند. جناب معينالملك ترجمه مىنمودند، يكى از آنها پير و ديگرى جوان بودند. هر دو بشاش و خوشرو بودند، يك ساعت نشستهصحبت داشته، رفتند.
چهارشنبه هشتم در سفارتخانه بودم، شخص فرانسوى دندانساز دندانهاى مصنوعى را آورده و نصب كرد. شب را با همان دندانها خوابيديم كه خوب جاگير بشود. آنها را بىفنر ساخته بود كه چندان اذيت نكند. طبقه سُفلى خوب محكم شد، طبقه عليا جاگير نشده بود. هنگام نماز وقتى ذكر تسبيحات اربعه را گفتم، افتاد، بسيار خنديدم.
پنجشنبه نهم حاجى محمدباقر تاجر اصفهانى، مقيم اسلامبول كه تاجر معتبرى است، بعضى جواهرات آورده بود تماشا كرديم. امروز جناب معينالملك، مرا با اجازه وعده گرفته بود كه به عمارت يالى كه از يك نفر پاشا براى ييلاق گرفته بود، برويم. در واپور جناب معينالملك سوار شده، در بوغاز حركت كرده به عمارت معينالملك رسيديم.
چاى در آنجاصرف شد، معاودت نموديم. عمارت باصفايى است و با تمام مبل و اسباب به دههزار تومان ابتياع كرده است. بيوتات و باغچه و حمام ظريف دارد. وقتى كه آنجا بوديم خبر فوت ميرزا يعقوبخان پدر ميرزا ملكمخان رسيد.صحبت از مذهب او شد، جناب معينالملك مىگفتند، ميرزا يعقوبخان مذهب شيعه را اختيار كرده بوده است و وصيت نموده او را در قبرستان مسلمانان دفن كنند. بعد از آن از ميرزا ملكمخان سخنى به ميان آمد؛ جناب معزىاليه مىگفتند: خرج ميرزا ملكمخان كم شد. گفتيم اعداد حروف اين كلمات را «(1)» حساب كنيد شايد بتوان اين عمارت را ماده تاريخ قرار داد. منشىباشى حساب كرده به اندك تصرفى مطابق آمد و اين اشعار را مرتجلًا انشاء نمود
1) . مقصود از كلمات« خرج ميرزا ملكمخان كم شد» است.
باب ملكمخان، بود شخصى محترم تاسع ماه ربيع، رفت تا ملك عدم
خاطر شاد سفير، گشت مقرون الم گفت در تاريخ او: ملكما شد خرج كم
جمعه دهم در سفارتخانه بودم. بعضى نوشتجات از طهران رسيد. مدتى بود از سلامت حال متعلّقان اطلاع درستى نداشتم و در تشويق بودم؛ وصول نوشتجات آنها مايه حصول بهجت و اطمينان شد.
شنبه يازدهم تلگرافى از اميرزاده ابوالفتح ميرزا «(1)» از كردستان رسيد. ضمناً از انتظام ولايت اظهارى كرده بود كه در مقدمه شيخ عبيدالله امر كردستان را منتظم نگاهداشته است و اقساط را دست رسانده است. جواب او را نوشته تمجيد كردم و خدمت نوّاب عليّه عاليه افسرالدوله- دامت شوكتها- عرض ارادت رساندم و عصر به بازديد جناب منيفپاشا رفته تا غروب نشستهصحبت كردم. بعد از آن به سفارتخانه مراجعت نمودم.
يكشنبه دوازدهم در سفارتخانه بسر رفته، دندانساز آمد دندانها را امتحان كرد و در اين مرتبه از موم قالب گرفت و دندانها را برد كه دو مرتبه طورى بسازد كه ديگر نيفتد.
دوشنبه سيزدهم مشغول تحريرات طهران شديم و عريضه به خاك پاى اعليحضرت شاهنشاه- روحنافداه- عرض نمودم. بعد از ظهر، خبر كشته شدن امپراطور روس رسيد و چون روز مولود پادشاه ايطاليا نيز بود، در يك روز هم اسباب تعزيت فراهم آمد و و هم اسباب تهنيت. امروز شريف عون و متصرفپاشا و ياور اكرم به ديدن آمدهصحبت داشتند و رفتند.
سهشنبه چهاردهم به استراحت گذشت. عبداللهپاشا به ديدن آمد؛ با اوصحبت داشتم رفت. بعد به خواندن كتاب پرداختم. از حضرت نايبالسلطنه اميركبير وزير جنگ- روحى فداه- تلگرافى رسيد، ابلاغ فرمايش ملوكانه را فرموده بودند كه هر چند دير آمدهايد، ولى به موقع به اسلامبول آمدهايد، بايد در باب تبعيد شيخ عبيدالله به اتفاق جناب معينالملك سفير كبير در بابعالى مذاكره كنيد كه اين امر بگذرد و بدين جهت چند روز در اسلامبول بمانيد.
چهارشنبه پانزدهم جناب وهاب افندى مستشار عدليّه و بعد از او جناب عاصم افندى
1) وى از فرزندان مؤلف است.
وزير دول خارجه به ديدن آمدند؛ با آنها بهصحبت مشغول شديم و در باب تبعيد شيخ عبيدالله و تعدّيات و خونريزىهاى او مكالمات مناسبه با وزير دول خارجه نمودم، رفتند.
پنجشنبه شانزدهم هوا سرد گشته بارندگى شد و برف هم باريد. عصرى جناب سعيدپاشاىباش وكيل كه رئيسالوكلاء است به ديدن آمد؛ با جناب معزىاليه نيز در باب تبعيد و تعديات و خونريزى شيخ عبيداللهصحبت به ميان آوردم كه حضور اعليحضرت سلطان عرض كنند.
جمعه هفدهم در سفارتخانه بسر رفت. جناب معينالملك همه وكلاى دولت عثمانى را براى شب دعوت كرده بودند. جناب سعيدپاشاىباش وكيل مانعى بهم رسانيده بودند، از آمدن عذر خواستند، ولى ساير اعيان و وكلاء تماماً بر حسب دعوت آمدند. جناب معينالملك مهمانى بزرگ خوبى كردند و به همگى خوش گذشت.
شنبه هيجدهم در سفارتخانه بسر رفت. بعضى تگرافها از ايران، از احباب و آشنايان رسيد، جواب آنها را نوشتم.
يكشنبه نوزدهم روز تحويل و نوروز است. قبل از تحويل با جناب معينالملك به بازديد جناب سعيدپاشا رفتم و در باب رفتن خودم و اتمام كارها، پيغامى به اعليحضرت سلطان دادم كه عرض كنند و مرخّصى مرا بگيرند و در ساعت تحويل در سفارتخانه با جناب معينالملك و اميرزادگان حاضر بوديم. مجلس به خوبى و خوشى گذشت و نهايت افسوس را داشتم كه در اين موقع از شرفيابى حضور اعليحضرت ملوكانه محروم ماندم.
دوشنبه بيستم تجار تبعه عليّه ايران به سفارتخانه آمده در اطاق بزرگ ايستادند. جناب معينالملك و اجزاى سفارتخانه با البسه رسميه حاضر بودند؛ ما هم به آن اطاق رفتيم و به يكانيكان آنها تبريك عيد گفتم و اظهار محبت و مهربانى نمودم، رفتند.
سهشنبه بيست و يكم در سفارتخانه بسر رفت. عصرى تفرّجاً قدرى پياده حركت نموده مراجعت نمودم.
چهارشنبه بيست و دوم عصرى جناب منيرپاشا از جانب اعليحضرت سلطان آمد و بعضى عطايا از جانب سلطان آورد، يك عدد سيگاردان مرصّع اعلا با يك قبضه تفنگ
و دو قبضه طپانچه پنج لوله ممتاز براى ما مرحمت فرموده بودند و سه عدد انفيهدان «(1)» مرصّع به جهت سليمان ميرزا و ابوالنصر ميرزا و محمد ميرزا «(2)» عنايت فرمودند و در باب شيخ عبيدالله پيغام داده بودند كه او را به اسلامبول احضار مىكنم و آدمى هم با نامه جداگانه همراه شما به طهران مىفرستم كه حضور اعليحضرت شاهنشاه دولت عليّه ايران مشرّف شود. من هم اظهار كمال امتنان از آن فرمايش و از آن عطايا نموده لازمه تشكر را بجا آوردم كه بنده را در اين مقدمه سربلند فرمودند.
پنجشنبه بيست و سيم در سفارتخانه بسر رفت. هوا ابر و در نهايت شدت مىباريد به طورى كه عبور و مرور ميسر نبود.
جمعه بيست و چهارم بعد از ظهر با جناب معينالملك در كالسكه نشسته به تماشاى كاغذخانه رفتيم. كاغذخانه خارج از شهر است و از بيكاوغلى گذشته، مسافتى طى كرده به آنجا رفتيم. جاى باصفايى است. در يكشنبهها نزهتگاه و محل گردش اهالى اسلامبول است. درههاى مشجّره و بيدهاى مُوّلهه و آبهاى جارى دارد.
شنبه بيست و پنجم عصرى جناب وزير مختار روس به ديدن ما آمدند. با او بهصحبت پرداختيم. غروب دندانساز آمده دندانهاى مصنوعى را آورده، محكم ساخت. جناب حاضى ميرزا يوسف آقاى مجتهد نيز امروز آمده، وداع كرده به سمت آذربايجان رفت.
يكشنبه بيست و شش با جناب معينالملك به بازديد سفرا رفتيم. اول به سفارتخانه دولت بهيّه روسيه رفتيم. وزير مختار حاضر بود، ديدن كرده،صحبت داشتيم و گردش كرديم.
چون در مجلس كمسيون وعده داشت با ادب، عذر خواسته اظهار كرد منزل متعلق به خودتان است. شاهزاده خانمهاى روسى كه با من خويشند و به ديدن شما هم آمده بودند در اينجا هشتند، از شما پذيرايى مىكنند. اين بگفت و خداحافظى كرده رفت و ما هم جناب معينالملك در تمام اطاقهاى سفارتخانه گردش كرده، بسيار مزيّن بودند. بعد از آن بيرون آمده به سفارتخانه دولت بهيه انگليس رفتيم. وزير مختار انگليس حاضر نبود
و به مجلس كُميسيون رفته بود. كارْت گذاشتيم و چون دانستيم كه ساير سفرا نيز به مجلس كميسيون رفتهاند، چند كارت به غوّاص جناب معينالملك داديم به سفارتخانه دولت فرانسه و ايطاليا فرستاد و خودمان با معينالملك به كاغذخانه رفتيم. هوا معتدل و مساعد بود، بسيار مُلتذّ شديم. چون روز يكشنبه بود، جمعيت زيادى از مرد و زن درصحرا به طور آزادى حركت مىنمودند و آن ازدحام در نهايت انتظام بود.
دوشنبه بيست و هفتم بعد اظ ظهر سفراى دولت متحابّه انگليس و فرانسه و ايطاليا به ديدن آمدند.
سهشنبه بيست و هشتم بعد از ظهر با جناب معينالملك و اميرزادگان مجدداً به كاغذخانه رفتيم و بسيار خوش گذشت.
چهارشنبه بيست و نهم در سفارتخانه بسر رفت. عصرى در باغچه جلو عمارت سفارتخانه گردش كرديم و از جناب منيربيك پيغام رسيد كه اعليحضرت سلطان فردا كه پنجشنبه است، چهار ساعت از روز گذشته شما و اميرزادهها را احضار كردهاند كه وداع نموده برويد و كشتى مخصوصى هم از جانب اعليحضرت سلطان مرحمت و معين شده است كه شما را تا پوتى برسانند، ما هم وعده شرفيابى داديم.
پنجشنبه سلخ چهار ساعت و نيم از روز گذشته با جناب معينالملك و اميرزادهها به عمارت سلطان رفته، شرفيابى حاصل نموديم. به قانون سابق التفات و احترام فرمودند و سليمانپاشاى، ياور اكرم را كه براى مأموريت دارالخلافه انتخاب شده بود در آن مجلس معرفى فرمودند. چون درست براى رفتن حاضر نشده بودم در آن مجلس استدعا كردم كه مرخص فرمايند. روز دوشنبه آينده بروم، قبول فرموده مقرّر فرمودند كه روز دوشنبه آينده روانه شويم و فرمودند كه شايد يك بار ديگر شما را خواسته ملاقات نماييم.
جمعه غرّه جمادىالاولى در سفارتخانه بسر برديم. بعد از ظهر سفير آلمان آمد؛ با او بهصحبت مشغول شديم. عصرى پياده گردش كرده در نزديكى سفارتخانه به بابعالى رفتيم. از دربِ رو به مشرق داخل شده، از درب رو به شمال بيرون آمديم. منشىباشى با دو نفر پيشخدمت همراه بودند.
شنبه دوم جناب معينالملك قرار دادند، در عمارت يالى ايشان مهمان حاجى
نجفقلىخان قونسول باشيم. اميرزادگان در واپور بزرگ نشسته با اجزاى سفارتخانه به يالى رفتند. من و جناب معينالملك و محمد ميرزا و منشىباشى در واپور كوچك مختصّىِ جناب معينالملك كه موسوم به موش است، نشستم. قدرى كه حركت كردصداى غريب از واپور شنيده مىشد. جناب معينالملك از كپيتان پرسيدند كه اينصدا چيست؟ از ترس مواخذه جهتش را پنهان نمود و ضمناً آتش آن را زيادتر كرد كه زودتر به منزل برسد و عيب آن ظاهر نشود. نيم ساعت راه به يالى مانده در بحبوحه بوغاز ديگ واپور از تندى آتش و عيبى كه داشت شكسته بخار از آن خارج گشته بر سر وصورت نوكرها و اجزا خورده واپور در ميان آب به حالت انقلاب افتاد، نه بخار داشت كه به قاعده حركت نمايد و نمىتوانست كه پاروزنها حركت بدهند. تموّج آب آن را به حركات مختلفه انداخت. همگى به حالت اضطراب افتاديم و نزديك شد كه از تموج آب غرق شود چنانكه يكبار تموج آب، آن را به نزديكى كنار بوغاز آورده، دوباره قهقرا برگردانيد و وقتى كه به نزديكى ساحل رسيد. امامقلى پيشخدمت خواست خود را به خشكى برساند، به ميان آب افتاد. آدمهايى كه در كنار بودند، دست او را گرفته فوراً از ميان آب بيرون آودند. بعد از آنكه دوباره به بحبوحه بوغاز رسيد، اشخاصى كه در قايقها بودند اين حالت را مشاهده كرده دانستند اين واپور عيب كرده است. فوراً خود را از اطراف رسانيده دور واپور را احاطه كردند كه حركت نكند. من و معينالملك و اجزا از ميان واپور بيرون آمده در قايقها نشسته به طرف يالى رفتيم و از اين حادثه ايمن شديم، بحمدالله بخير گذشت.
يكشنبه سيم عصرى از سفارتخانه به مقبره ابىايوب انصارى رفتيم. به مقبره مزبوره از خشكى مىتوان رفت و از راه بوغاز هم مىروند. از طرف خشكى رفتيم، دو ساعت رفتن و آمدن طول كشيد. در پنجاه دقيقه رفتيم و در پنجاه دقيقه با كالسكه برگشتيم. تقريباً بيست دقيقه هم در آنجا مكث نموديم.
درِ غربى مايل به شمال اسلامبول است.صحنى دارد و بقعه آن بسيار خوب است
و سه اصله چنار بزرگ نزديك به يكديگر در آنجا غرس كردهاند و بقعه آن مشتمل بر رواق طولانى است. بعد از آن در سمت يمين آن، بقعه مربعى است؛ كاشىكارى كردهاند، ضريح چوبى دارد و دوازده عدد شمعدان نقره و چند قنديل در آنجا آويختهاند. ضريح را سلطان سليمان خان ثالث در سنه 1208 ساخته است و در سمت يسار بقعه، چاهى است كه سه چهار ذرع طناب مىبرد؛ آب آن را به جهت استشفا مىنوشند، زيرا كه ابوايوب انصارى ازصحابه بوده است، در غزوه بدر و احد و خندق و غيره در ركاب مبارك حضرت ختمى مآبصلى الله عليه و آله بوده است و در وقعه جمل و نهروان در خدمت جناب اميرمؤمنان عليه السلام بوده و در نهروان مقدمةالجيش بوده است و در بيعت عقبه نيز حاضر بوده، اسمش خالد است و از بنىنجار. در خلافت معاويه در قسطنطنيه رحت نموده؛ در پهلوى مقبره نيز مسجدى است؛ بسيار خوب ساختهاند. يك طرفصحن مسجد ديوار بقعه ابىايوب است و سه سمت ديگر ايوان است. دوازده ستون دارد و در وسطصحن مسجد دو اصله چنار بزرگى است و در ميان مسجد شش ستون ضحيم است.
اصل بانى سلطان محمد فاتح بوده است و سلطان سليم خان ثالث در سنه هزار و دويست و پنجاه و يك تزئين و تجديد عمارت كرده است. مهاجرين از زن و مرد در آنجا اجتماع داشتند، از دولت به آنها جيره مىدادند.
دوشنبه چهارم در سفارتخانه بسر رفت. عصرىصرّاف معتبر آمده بعد از آن به بازديد پدر جناب فخرىبيك رفتيم.
سهشنبه پنجم هوا انقلاب داشت. قرار بود حركت نماييم. شب سهشنبه منيربيك با سليمانپاشا كه مأمور دارالخلافه است آمدند. منيربيك گفت: فرمايش اعليحضرت سلطان اين است كارهاى سليمانپاشا ناتمام است، سهشنبه را هم توقف داشته باشيد تا كارهاى او تمام شود. من هم استطاعت كرده قبول نمودم و سهشنبه را ماندم. امروز از جزيره سقز خبر رسيد كه در دوم اين ماه زلزله شديدى در سمت مغرب آن جزيره واقع شده، سه ربع قصبه و دهات آنجا منهدم گشته است. تمام اهالى آنجا كه زياده از سىهزار نفر هستند حيران و سرگردانصحرايى شدهاند و بىآذوقه ماندهاند. دولت عثمانى به مجرد اطلاع، يك فروند كشتى باطومنام آذوقه و ادويه با پانزده نفر طبيب و جرّاح براى معالجه مجروحين فرستاده، از قرارى كه خبر رسيد ازمير نيز از جانب دولت فرانسه و انگليس و عمثانى با كشتىها، آذوقه براى آنها فرستادهاند.
چهارشنبه ششم خيال حركت بود، هوا مختلف شده، دريا طغيان به هم رسانيد، كپيتان پيغام داده بود، اگر حركت را به فردا بيندازيد بهتر است. منيربيك نيز تلگرافى كرده كه به جهت طغيان دريا حركت را به تعويق بيندازيد. خودم هم حالا براى ابلاغ فرمايش سلطان مىآيم. عصرى آمد و فرمايش سلطان رساند كه امروز هم حركت ننماييد؛ ما هم
قبول كرده نرفتيم. عصر را به باغچه يك نفر از اعيان اسلامبول كه در برابر سفارتخانه بود رفته گردش كرديم. باغچه ظريف مطبوعى بود. بعد تكليف كرده به عمارت رفته قهوه و غليانىصرف شد. مرد خوشرو و متمّولى بود.
پنجشنبه هفتم دو ساعت به غروب مانده از سفارتخانه حركت كرده، به كنار بوغاز و اسكله آمديم. جناب معينالملك و تمام اجزاى سفارتخانه به مشايعت آمدند. از جانب اعلىحضرت سلطان، واپور مخصوص كوچك آورده بودند كه در آن نشسته به كشتى بزرگ برسيم. با جناب معينالملك نشسته به كشتى سلطانى رسيديم. عملجات سلطانى در كشتى حاضر بودند و اسباب مهماندارى و پذيرايى را تا پوتى فراهم آورده بودند. اين كشتى موسوم به عزالدين بود. كشتى ظريف خوبى بود. بعد از لحظهاى منيربيك و خليلپاشا و سرياور با سليمانپاشا كه مأمور طهران است آمدند. سليمانپاشا به پسرش و منشى سفارت دولت عليّه عثمانى كه به طهران مىرفت، ماندند و سايرين خداحافظى كرده رفتند. يك ساعت به غروب مانده واپور در حركت افتاد. كشتى تندروى است؛ ساعتى پانزده ميل حركت مىكند، ولى به جهت انقلاب هوا ساعتى ده ميل حركت كرد و در نصف شب يك پرّه چرخ آن عيب كرده بود. كشتى را نيم ساعت نگاه داشتند كه پرّه را درست كنند.صداهاى عجيب و غريب بسيار مهيب از كشتى مىآمد كه خواب براى راكبين كشتى امكان نداشت. پشّه هم در كشتى فراوان و خيلى اذيت مىرساندند و همچنين از كثرت اذيت و فراوانى برغوث، الغوثالغوث مىگفتيم و رو به شمال شرقى مىرفتيم.
جمعه هشتم حركت به جانب مغرب شد و در وقت ظهر از طرف جنوب، ساحل نمودار بود و امروز و امشب هوا ابر بود و ترشح داشت و باد مىوزيد، ولى باد موافق بود نه مخالف؛ از پشت كشتى مىوزيد، حركت واپور سريعتر بود. عصرى از محاذات اينهبولى كه در طرف يمين بود گذشتيم و حركت رو به مشرق شد.
شنبه نهمصبح از برابر سامسَون گذشتيم و حركت رو به جنوب شرقى بود و سامسَون در سمت يمين واقع بود. امروز نيز هوا ابر بود و غالباً باد مىوزيد، گاهى موافق و گاهى مخالف بود. عصرى از برابر طرابوزان عبور كرديم و ليكن ديده نمىشد و امروز به واسطه
انقلاب دريا كپيتانصلاح دانست كه كشتى را به طرف طرابوزان حركت بدهد زيرا كه هم راه دورتر مىشد و ديرتر به پوتى مىرسيديم و هم احتمال خطر داشت. ما هم از ديدن طرابوزان كه چندان لزومى نداشت،صرف نظر كرده، حكم كشتى را مستقيماً به طرف پوتى حركت بدهند. شب را دريا تلاطمى داشت و چرخ طرف يسار كشتى قدرى عيب كرده بود. چهار ساعت از شب رفته كشتى را نگاه داشتند و با طناب و غيره به هر قسم بود وصّالى كرده كشتى را حركت دادند، ولى خير خطر داشت.
يكشنبه دو ساعت از روز گذشته سه نفر كپتانها در بالاى سقف چرخ طرف يمين ايستاده با دوربين به اطراف دريا نگاه مىكردند. ميل بزرگى شكسته به ميان پرههاى چرخ افتاده سقف بالاى آن را خراب كرد. كپيتانها به پايين افتادند، خداوند رحم كرد كه چرخ از حركت افتاد و كشتى ايستاد و الا اگر در حركت بود كپتانها را كه هادى كشتى بودند متلاشى كرده بود. عمله كشتى به چابكى كپيتانها را بالا كشيده بيرون آوردند. بحمدالله تعالى از تفضلات الهى به هيچ وجه عيب نكرده بودند. چون راه پوتى دورتر از راه باطوم بود و به واسطه طغيان آب و خرابى چرخ كشتى ممكن نبود در آن حالت به سمت پوتى بروند، چنيبنصلا دانستند كه اقرب طرق را طى كرده به باطَوم بروند. كپيتانها به چستى و چابكى كشتى را تا نزديك باطَوم رسانيده لنگر انداختند و مشغول ساختن چرخهاى كشتى شدند. تا دو ساعت به غروب مانده با نجّار و آهنگرى كه داشتند چرخها و سقف آن را ساختند، ولى چون دريا تلاطم و انقلابى داشت و هوا ابر و بارندگى بود، حركت راصلاح ندانستند و وقت را مساعد نديدند. در اين اثنا از باطوم فتحلىخان ايروانى مهندس كه نوكر دولت روس و مقيم باطوم است باصاحب منصب ديگر به كشتى آمده استفسار كردند كه اگر به شهر باطوم خواهيد آمد، قايق حاضر كنم جواب گفتم، احتمال آمدن دارد؛ هر وقت خواستيم بياييم قايق كشتى خودمان حاضر است. بعد شهبندر عثمانى كه در باطوم بود آمده خبر كرد كه حاكم آنجا با اجزاى خود به ديدن مىآيد. پنج ساعت از روز گذشته آمده ديدن كردند و رفتند. همه با لباسهاى رسمى آمده بودند. بعد از رفتن آنها قونسول فرانسه با لباس رسمى آمد و زود رفت. خلاصه امروز را خداوند عالم به ساكنين كشتى ترحم فرمود كه از اين حادثه خرابى چرخ كشتى با حالت طغيان دريا آسيب
و خطرى نرسيد و الحق كپيتانها هم كمال چابكى و استادى را در اين مقدمه بكار بردند؛ آنها را خواسته مهربانى نمودم.
باطوم بندر كوچكى است؛ لنگرگاه خوب دارد. در يسار آن، رودخانه چوروق است و تا باطوم پنج ميل است، ميان ارض روم و باطوم است و در يمين، رودخانه چولوك كه حدّ و سدّ عثمانى و روس است و مابين پوتى و باطوم واقع است و تا باطوم ده ميل است و از باطوم تا پوتى سى و دو ميل است. شهر باطوم آبادى زيادى داشت وصحراى آن سبز و خرم و اشجار زياد نمودار بود. دو كشتى دودى بزرگ با كشتىهاى كوچك، در كنار اسكله لنگر انداخته بودند. يك كشتى بزرگ را به اسكله وصل كرده بارگيرى مىكردند.
شهر مزبور ملك عثمانى بود، در اين جنگِ روس و عثمانى، به دولت روس انتقال يافت؛ اكنون در دست روسها است. اسباب آبادى آن را از هر جهت فراهم آوردهاند.
مسملمانهايى كه در آنجا بودهاند، به مرور مهاجرت كردهاند و تا پنج سال روسها به آنها مهلت دادهاند، سه سال آن گذشته، دو سال ديگر باقى است. بعد از دو سال، هر كس بماند داخل در تحت احكام و قوانين رعيتى روس خواهد بود و مانند رعيت خود، با آنها رفتار خواهند كرد. و اين كشتى سلطانى كه ما را آورده است در مراجعت هر قدر از مهاجرين را كه بروند خواهد برد. بالجمله امروز بنا بود به تماشاى شهر باطوم برويم و از حاكم هم بازديد بكنيم. آنها سوار و سرباز نظامى حاضر كرده بودند؛ چون هوا ابر و مساعدت نداشت و همچنين حالت خودم هم اقتضاى رفتن به آنجا نداشت و كسالت داشتم، لهذا نرفتم.
دوشنبه يازدهم به واسطه انقلاب هوا و طغيان دريا، در نزديكى باطوم اقامت شد. قدرى درد دل عارض گشت؛ به امساك و جزئى مداوا تخفيف حاصل نمود. عصرى به بازديد حاكم باطوم رفتيم. كنار اسكله درشكه آوردند و اهل نظامصف كشيده، خودش به استقبال آمد. به منزل او رسيديم، قدرىصحبت داشتيم. زنش هم حاضر بود، چاى و پورتقال و مربّاى زرشكصرف شد. طفلى داشت نزد ما آورد، به او مهربانى كرده، مراجعت نموديم.
سهشنبه دوازدهم دو ساعت از دسته گذشته به لنگرگاه پوتى رسيديم. عريضه به حضور سلطان، در رضامندى از كپيتان و عملهجات نوشته به آنها داديم و از واپور سلطانى پايين آمده در قايق نشسته، در نيم ساعت به اسكله پوتى و به كشتى روس رفتيم. لنگرگاه پوتى بسيار بد است، غالباً در تلاطم و انقلاب است و كشتى را از آنجا كه لنگر انداختهاند نمىتوانند بيشتر بياورند؛ به آن جهت كشتى ديگرى كه كوچكتر باشد، از جانب روسها از پوتى آوردهاند و از رودخانه گذرانده تا مسافت نيم ساعت در دريا نگاه مىدارند تا سكنه و احمال و اثقال كشتى بزرگ را كه لنگر انداختهاند، با قايقها از آن كشتى به اين كشتى حمل و نقل شوند و غالباً طورى مىشود كه حمل و نقل هم اشكال به هم رسانيده به خطر مىافتند. و شبها از احتياط، كشتى را در لنگرگاه پوتى و دهنه رودخانه حركت نمىدهند. امروز كه ما آمديم، بحمدالله تلاطم دريا كم بود؛ خودمان و اسبابها بىآسيب و خطر به كشتى روس آمديم. وقتى كه به آنجا رسيديم، چهار ساعت به غروب مانده بود. ميرزا مصطفى منسوب ميرزا فتحلى آخونداوف را كه زبان فارسى مىداند، پنج روز پنش، از تفليس براى پذيرايى ما فرستاده بودند، با رئيس سفاين و ناظر فنرها و قونسول پوتى كه از رامنه ايروان است، با البسه رسميه، به اتفاق سيدعلى عامل حاجى محمدحسن امينالضرب كه به پطرزبورغ مىرفت، در كشتى حاضر بودند، تبريك ورود گفتند، به آنها اظهار مهربانى كردم. كشتى به حركت افتاد. نيم ساعت در دريا حركت كرديم؛ بعد از آن داخل رودخانه ريون شديم. تا جايى كه مصب رودخانه به دريا است، رنگ آب رودخانه گِلآلود است و رنگ آب دريا كبود و از يكديگر امتياز دارند. به اسكله كه رسيديم، يك فوج سرباز در كنار اسكله حاضر كرده بودند. حاكم پوتى با رئيس نظميه و سرهنگ و نايب فوج و رئيس و ناظر گمرك و رئيس باشبرد با البسه رسميه در كنار اسكله ايستاده بودند؛ احترامات به جا آوردند. ما هم تعارفات به جا آورديم و از ميان فوج گذشتيم. دو نفر پيش آمده به زبان روسى راپورت دادند كه ما مأمور به خدمت شما هستيم؛ ما هم جواب مناسب داديم. حاكم پوتى و تمامصاحبمنصبان پوتى به جهت عزاى امپراطور تور مشكى بر بازوى خود بسته و همچنين روى نشان سردوش خودشان نيز كشيده
بودند. حالت عزادارى آنها خيلى اثر مىنمود. بالجمله درشكههاى متعدده حاضر كرده بودند؛ خودمان با اجزا، به اتفاق سليمانپاشا و همراهان او به طرف قونسولخانه دولت عليّه ايران رفتيم. حاكم پوتى و تمامصاحبمنصبها و مستقبلين تا آنجا آمده قدرى نزد ما نشسته رفتند. سيد على ماند. از او بعضى احوالات پرسيديم، سيد حراف سخنورى بود.
رودخانه عظيمى است و از كوتايس كه يكى از شهرهاى راه تفليس است تا به پوتى مىآيد. آب رودخانه قودىريله كه آن هم از رودخانههاى راه تفليس است، با آب ساير رودخانهها بر آن داخل شده و در نزديكى پوتى دو شعبه مىشود و به دريا مىريزد. و آب اين رودخانه هميشه گلآلود است و طغيان دارد و اطراف آن در پوتى جنگل است و در دو طرف رودخانه مانند خانههاى رشت و مازندران خانه ساختهاند. عمارت يمين بيشتر از عمارت يسار است و در سمت يسار منارهاى است كه سى و شش ذرع ارتفاع دارد. فنرى بر بالاى آن گذاردهاند كه شبها به جهت هدايت سفاين روشنى مىنمايند و تا بيست ميل انگليسى از دريا نمودار است و اگر هواصاف و مهتاب باشد، از باطوم هم نمودار مىشود. و در اطراف فنر چند عمارت است و چوبى هم در طرف آن نصب كردهاند و بيرقهاى چهار دولت را بر آن آويختهاند كه هر كشتى از دور مىآيد با بيرق آن موازنه كرده بدانند كه كشتى كدام دولت مىآيد تا آنكه به تكليفات خود رفتار نمايند.
پوتى بندر معمورى است. كارخانهها و كليسياها دارد؛ از جمله كليسياى روسها است كه اشكال حضرت عيسى و حواريين را خوب كشيدهاند. جمعيت مختلفه از چركس و لزگى و گرجى و داغستانى و مسلمان و باش آجق فرنگى در آنجا است، ولى هواى آنجا خيلى رطوبت دارد، رطوبتش از گيلان هم زيادتر است و كوچهها غالباً گل است و در ميان آبادى، خيابانى است دو طرف آن سبز و خرم است و در نزديكى اسكله، باغى است؛ در سرداب آن ساعت بزرگ نصب كردهاند. از اسلامبول تا پُوتى به خط مستقيم پانصد
و هشتاد ميل انگليسى است و به حركت از سواحل دورتر مىشود و از باطوم تا پُوتى حركت رو به شمال است. بالجمله چهار ساعت از شب رفته، بعد ازصرف شام به اتفاق سليمانپاشا با اجزا و اتباع از قونسولخانه بيرون آمده در درشكه نشسته به طرف شُمَندُفِر رفتيم. ميان راه شُمَندُفِر و بندر پُوتى، رودخانه ريون واقع است. پل آهنى بسيار خوبى بر روى آن ساختهاند، سيصد و چهل و پنج قدم طول آن است و در وسط پل، در دو طرف، دو عقاب دو سر نصب كردهاند. از قرار مذكور، چهارصد و پنجاه هزار منات خرج اين پُل شده است؛ هر منات سه هزار و پانصد دينار پول ايران است و در اين پل از سواره و پياده كه عبور مىنمايند، نفرى يك كاپاك مىگيرند و كاپاك پول سياه است،صد عدد آن يك منات است. بالاخره از پل مزبور عبور كرده به شُمَندُفِر رسيديم و شُمَندُفِر رو به طرف مشرق حركت نمود.
از پوتى تا تفليس سيصد وِرس است و هر وِرسى به ذرع بزّازى عراقى، يك هزار و سى و دو ذرع و سه چارك است، زيرا كه هر وِرسى پانصد ساجن است و هر ساجنى سه ذرع روسى و ذرع روسى مُساوى نيم ذرع و سه گره عراقى است. در راه پوتى تا تفليس چهار رودخانه است، يكى رودخانه ريون، دوم رودخانه قُودىريله كه آب آن، نانچه در سابق ذكر شد، به رودخانه ريَون مىريزد. سيم رودخانه سردله است كه از جبال شمالى مىآيد و آب آن هم به رودخانه قودىريله مىريزد. چهارم رودخانه پىجى توبْن است و شش پل آهنين در اين راه است كه بعضى ممتدّ است و پارهاى امتدادشان كمتر است. رودخانه رِيَوْن و رودخانه قودىريله و سردله، سه پل آهنين دارند. رودخانه پىجىتوبن هم در يكديگر ملحق مىشوند. بزرگ آنها سَنْگا است. و دو شهر در اين راهست كه از ساير آبادىها معتبرترند. اول شهر كوتايس است. دوم شهر كورى است كه شهر زيبايى است؛ قلعهاى در بالاى تپه ساختهاند؛ بعضى گويند، وُلات گرجستان ساختهاند و پارهاى گويند نادرشاه بعد از آنكه تفليس را گرفت، اين نقطه را دروازه گرجستان دانست، اين قلعه را بنا
كرد. و كليسيايى هم در اين شهر است؛ محض دلربايى مردم، به كليسيا رفته نماز خواند و هزار تومان جواهر انفاق كرد، والعهدة على الراوى. پل جوبى هم در اين آبادى است كه شش چشمه دارد و در نزديكى گورى، در دامنه كوه يسار، قلعهاى است آن را اوْپلى سيخَه نامند. خانهها را از كوه تراشيدهاند مانند مغارات است. رودخانه كُر از پهلوى آن مىگذرد و از بالاى كوه براى برداشتن آب، راهى ساختهاند، خراب است. و در راه تفليس سه تونل است كه در هر جا كوه بوده شكافتهاند و از ميان آن مىگذرند. تونل دوم امتدادش زيادتر از تونل اول است و مانند سيم، امتدادش افزونتر از دوم است. و غير از تفليس شانزده استاسْيَون در اين راهست كه در آنها مكث مىنمايند، اقل زمان مكث سه دقيقه و اكثر آن يك ربع و اسامى آنها به لغت گرجى از اين قرار است: اول چيلاويد است كه از پوتى تا آنجا چهارده ورس است. دوم سواقى است كه عوام نوِسْناك گويند؛ تا آنجا سى و پنج وِرس است. سيم سامْتِريدى است كه تا آنجا شصت و يك ورس است. چهارم شهر كوتايس است كه تا آنجا نود وِرس است. پنجم قودىريله است كه ده معتبرى است، بازار دارد و تا آنجاصد و هيجده ورس است. ششم بله كورى است كه تا آنجاصد و نه وِرس است. هشتم سورام است، قريهاى است در سمت يسار، در دامنه كوه، قلعه سنگى بالاى تپه ساختهاند، خراب است. منزل مهندسين راهآهن است. از گردنه پىجىتوبن تا تفليس، در تحت اختيار ايالت تفليس است كه سورام هم جزو ايالت است. همه كوهسار و جنگل است، اشجار آزاد دارد و تا سورامصد و هفتاد و سه وِرس است. نهم منحائيلو است. كارخانه خوبى براى تهيه راهآهن ساختهاند و تا آنجاصد و هفتاد و هفت ورس است. دهم قارلى است و تا آنجا دويست و يك وِرس است. يازدهم كورى است و تا به آنجا دويست و هيجده وِرس است. دوازدهم كراخالى است و تا آنجا دويست و سى و دو وِرس است. سيزدهم قصپى است و تا آنجا دويست و چهل و چهار وَرس است.
چهاردهم قسانقه است و تا آنجا دويست و پنجاه و هشت وِرس است. پانزدهم مِخِط است و تا به آنجا دويست و شصت و نه ورس است. شانزدهم اوچلى است و تا به آنجا دويست و هفتاد و نه ورس است؛ و تا تفليس دويست و هشتاد و دو وِرس
است. بالجمله از پوتى تا تفليس تمامصحراها سبز و خرم است، با زراعت است، يا اشجار جنگلى و در اين فصل شكوفههاى الوان ديده شد و دو طرف راه، غالباً آبادى است.
الحق اين راه خيلى باصفا است و در راهآهن، علاوه بر لوازمى كه مخصوص راهآهن است و سابقاً ذكر شده است علم سبز و علم قرمز و علم قلمز و سياه به مستحفظين راه دادهاند؛ اگر علم سبز را بلند كرد، علامت آن است كه راه بىعيب است و اگر علم قرمز را بلند نمايد، علامت آن است كه راه احتياط دارد، به آرامى بايد رفت و اگر علم قرمز و سياه را بلند نمايد، علامت آن است كه راه خراب است و نبايد رفت. و شبها فانوسهايى كه شيشههاى آنها به همان رنگ و علامت است دارند. سيم تلگراف نيز يميناً و يساراً تا تفليس امتداد دارد. از كوه سورام كه مىگذرند هواى آن حدود گرمسير است. كوه مِكرل كه در شمال و مشرق پوتى است، اغلب اوقات حتى در تابستان برف دارد. قفقازيه در ماوراء آن واقع است.
چهارشنبه سيزدهم هوا ابر بود و طراوتى داشت. در وقت نهار به استاسيون مينئيلو رسيديم. گويند آنجا را مينىئيل برادر امپراطور ساخته است. استاسيون منقّح خوبى است. اتباع در آنجا نهارصرف كردند. هر چه به تفليس نزديك مىشديم، رودخانه كُرگاهى در يسار راه نمودار مىشد و گاهى در يمين راه هويدا مىگرديد.
قدما اين رودخانه را رودخانه كيخسروى ناميدند و در وجه تسميهاش مىگفتند كه كيخسرو در طفوليت به اين رودخانه افتاده غرق نشده است و چون يونانيان كيخسرو را سروس مىگفتند، اين رودخانه را هم رود سروسْ مىناميدند. گويند اين رودخانه فاصله ميان آذربايجان و ارّان است و بعضى گويند، ابتداى نهر آن از خاك ارمنيّه است، از دامنه كوه بلندى جارى است كه در طرف شمال كوه طاوْر واقع است؛ و برخى به اين عبارت گويند: ابتداى اين نهر دره كوه بابالابواب است، يا كوههاى قفقاز و جريان آن از جنوب به شمال و به درياى خزر مىريزد، چنانكهصاحب تقويمالبُلدان مىنويسد: نَهر الكر الذّى بارّان اوَّلهُ جبلالابواب. در هر حال رودخانهاى است بىمنفعت در
گودى واقع شده است، به زراعت نمىشيند و در كنار كر، در ميان جنگلها، درّاج «(1)» فراوان است و عمق آن به اندازهاى است كه با اسب نمىتوان عبور كرد.
بالجمله دو ساعت به غروب مانده وارد آخر شُمَندُفِر شديم. مقرّبالخاقان جنرال قونسول با گُوْرِناطُورْ وصاحبمنصب نظام و مأمور وزارت خارجه و رئيس پوليس و عمله پوليس و قزاقها باصاحبمنصبها تا به آنجا به استقبال آمده بودند. تجار و كسبه ايرانى نيز اجتماع كرده در آنجا حاضر بودند. با اجزاى حكومت و اتباع سوار شده به طرف قونسولخانه رفتيم. من و گورناطور در يك درشكه مخصوص نشستيم؛ سايرين در درشكههاى ديگر نشستند. با كمال احترامات ما را به قونسولخانه ايران بردند. بعد ازصرف چاى خداحافظى كرده رفتند. عملهجات را در ميان شهر، در سراى اعجام منزل داديم، خودمان و اميرزادگان و سليمانپاشا در قونسولخانه توقّف نموديم. قونسولخانه مشرف بر شهر است و در بلندى واقع است؛ چندان وسعتى نداشت، ولى جنرال قونسول مزيّن و منقّع نگاهداشته و در ورود ما نواب جالينش حاضر نبود و از تفليس خدمت اعليحضرت امپراطور جديد رفته بودند؛ پسر ايشان در تفليس بود.
پنجشنبه چهارم پسر نواب جانشين كه معاون و نايب پدرشان است، با اسْتاراسيل اسْكى كه رئيس اهل قلم و بسيار محترم است و دو جنرال،صبح با لباس رسمى به ديدن آمدند.
احترامات لازمه نسبت به آنها بجا آوردم. قدرىصحبت داشته رفتند. چهار ساعت از ظهر گذشته خودم با جنرال قونسول به بازديد آنها رفتيم. در درب عمارتشان قراولها و قزاقها و ساير اجزا حاضر بودند، احترامات بجا آوردند، داخل عمارت شديم. خود پسر نواب معزّىاليه تا درب اطاق به استقبال آمدند. رفته نشستهصحبت داشته معاودت نموديم. چون امروز درضمنصحبت مذكور داشتند، راهآهنى كه تا بادكوبه مىسازند ناتمام است و نمىتوان رفت و درياى خزر نيز انقلابى دارد، خيالم از رفتن به طرف انزلى منصرف شده راه آذربايجان را ترجيح داديم و خدمت حضرت اشرف والا نايبالسلطنه- روحىفداه- تلكرافاً عرض كردم كه به ميرزا محسن بفرمايند مالها را از راه آذربايجان
1) مرغى است رنگين كه در فارسى به آن جرب و پوپ مىگويند.
روانه كنند و به جناب جلالتماب علاءالدوله اميرنظام نيز تلگراف كردم كه مال سوارى و قاطر در جلفا حاضر كنند. از شاهنشاهزاده اعظم و جناب معزىاليه جواب رسيد كه همينطور كه زحمت دادم قبول نمودند. قريب دو ماه بود كه در تفليس باران نباريده بود.
در اين چند روز اتصالًا مىباريد. حيدرقلى ميرزا پسر نوّاب بهمن ميرزا كه در تفليس سلطان فوج است به ديدن آمد. مهربانى به او كردم، رفت. زبان روسى را خوب مىدانست، كلاه روسى در سر داشت.
جمعه پانزدهم چون ميرزا محمودخان قونسول را جناب سپهسالار اعظم كه مأمور پطرزبورغ شده بودند احضار كرده بودند كه به ايشان ملحق شود، لهذا با كمال معذرت وداع كرده رفت و اجزاى خود را در قونسولخانه براى پذيرايى ما گذاشت. بعد از يك ساعت با اميرزادگان به حمام رفته، استحمامى به عمل آورد. دو ساعت از ظهر رفته با ميرزا رضاى مترجم به بازديد نايب جانشين رفتيم و از آنجا به بازديد اسْتاراسيل اسكى رفتيم و با او بهصحبت پرداختيم. دو نفر پسر خود را كه نه ساله و شش ساله بودند نزد ما آورد، با آنها مهربانى كردم و بعد از انقضاى مجلس معاودت نمودم.
شنبه شانزدهم بعد از نهار به جبّهخانه رفته، توپهايى كه در آنجا گذارده بودند تماشا نمودم. توپى در آنجا بود كه لوله و چرخ آن از يكديگر جدا مىشد و با يك مال، آن را حمل مىكنند. بسيار توپ ظريف خوبى بود؛ پس از آن چند دستگاه در آنجا ديدم كه به يك حركت بخار ماشين، كه قوت بيست و پنج اسب داشت محرك مىشدند. در بعضى دستگاه لوله تفنگ سوراخ مىنمودند و در برخى چوب مىبريدند. بعد از آن به بيوتات فوقانى رفته دستگاه تفنگسازى را ملاحظه نموديم. بسيار خوب مىساختند. بعد از آن از بيوتان فوقانى به زير آمده به جبّهخانه ديگر كه نزديك به اين جبّهخانه بود رفتيم. در يك اطاق شصت و پنجهزار تفنگ مُرتّباً منظماً انبار كرده بودند و بيرقهاى كهنه را هم كه در اسفار مستعمل شدهاند در آنجا آويخته بودند. جنرال اسْتاراسيل اسكى هم هراه بود.
پس از آن به اطاقى رفتيم كه تفنگهاى كارروس كه براى سوار ساختهاند گذاردهاند.
آنها را هم تماشا كرديم، بسيار خوب تفنگهايى هستند و به كار سوار مىخورند. چهار قبضه از تفنگهاى مزبور براى ما و اميرزادگان تعارف فرستادند. بعد از آن بيرون آمده درصحن
جبّه ماشنى ديديم كه آب را به مرتبه اعلا براى خاموش كردن حريق مىرساند. قدرى آب را به مناره مرتفعى كه در آنجا بود رساندند. تماشا كرديم. بعد از معاودت به منزل نموديم.
يكشنبه هفدهم بناى حركت گذارديم. چون اسبهاى دُرغه و تيرانتاش و عراده و فَرغون كه از تفليس تا جلفا حركت مىنمايند و مسافر احمال و اثقال را حمل مىكنند، آنقدرها در منازل نبود كه جمعيت ما در يك روز حركت بدهد، لهذا اين جمعيت را سه دسته كرديم كه هر دسته به فاصله يك روز حركت نمايند. منشىباشى و حكيمباشى و مترجم سفير كبير با آدم سليمانپاشا و يك نفر فراشخلوت و شربتدار را روز يكشنبه روانه كرديم كه روز ديگر خودمان برويم و بعد از ما، فرزندى سليمان ميرزا با بعضى اتباع بروند. امروز منشى باشى و حكيم باشى و غيرا رفتند، ما و ساير اجزا مانديم كه فردا يا پسفردا به تدريج برويم. امروز هم در قونسولخانه بسر برديم و هوا هم ابر بود و ازصبح تا نزديك عصر چند ساعت باران زيادى باريد و طرف عصر هواصاف شده خيلى باصفا و طراوت گرديد.
تفليس در عهد خلافت عثمان بن عفّان به دست لشكر اسلام فتح شده است. شاه شهيد آقا محمدخان ميرور- طاب ثراه- نيز در سنه 1210 با والى گرجستان جنگ كرده شكست دادند و از كوهى كه در جنوبى شهر تفليس است بر شهر حمله آورده، تفليس را قتل و غارت كردند. و وقتى كه شاه شهيد به عزم تفليس مىرفتند، والى گرجستانى لشكر فرستاده بودند. شاه شهيد در ميان دره طولانى و عميق كه در ياغلوجه است، پنهان شده بودند، از آنجا حملهآور شده آمدند و شهر را تاختند وصفت ياغلوجه در موقعش بيان خواهد شد. گويند، لفظ «گشايش تفليس» تاريخ اين قضيه است، ولى يكسال زياد است و در تاريخ، يكسال كم و زياد چندان عيب نباشد. و اين شهر در دامنه كوه واقع است و طول شهر از كوه جنوبى به كوه شمالى است. كوه جنوبى بسيار بلند و سخت است. در فراز آن علامت برج و باره قديم است كه وُلات گرجستان داشتهاند و در ميان شهر نيز از طرف جنوب، آثار برج و باره و ديوار قديم است كه از سنگ و گچ ساختهاند و كليسيايى
در دامنه كوه جنوبى است و به اسم شيخصنعان معروف است و گويند قبر او در آنجا است. كوه شمالى نيز مرتفع است و مشرف به شهر مىباشد و در دامنه آن قورخانه و جبّهخانه و توپخانه ساختهاند. آبادى طرف جنوبى شهر افزونتر از آبادى طرف شمالى است. عمارات و بازارهاى مرغوب در طرف جنوب ساختهاند. قونسولخانه ايران هم در آنجا است. بالجمله شهر تفليس منقسم به دو قسمت است، جديد و قديم و رودخانه كر از وسط شهر مىگذرد. پل آهنين بر روى آن ساختهاند. شهر جديد در سمت جنوب است و محلّه فرنگىها است. عمارات جانشين هم در آنجا است. كوچههاى آن راست و لطيف و عريض است. شصت قدم عرض آنها است. هفت كاروانسرا و دو مسجد در شهر جديد است. ابنيه عاليه از مريضخانه و غيره دارد و شهر قديم در طرف شمال است.
كوچههاى تنگ و كثيف دارد و چهارده كليسيا دارد. شش كليسيا مخصوص گرجىها است و باقى مال ارمنىها و باغ وسيعى در تفليس مىباشد كه سابقاً باغ مرحوم ميرفتاح بوده است. در بازار تفليس از گروه مختلفه مىنشينند. ايرانى هم زياد است كه تجارت مىنمايند. از قرار مذكور از تعديات مصون هستند. جمعيت اين شهر را پنجاههزار و شصت و پنجهزار وصد و يكهزار هم گفتهاند، گُرجى و روسى و كاتوليك و داغستانى و آلمانى و ارمنى و مسلمان هستند. و در تفليس و سرحدّاتش، دههزار قشون است. هواى تفليس خوب نيست. مستعد امراض وبايى است. در تابستان و پاييز بسيار گرم مىشود و از مختصات شهر تفليس اين است كه در دامنه كوه جنوبى، هفت چشمه آب گرم است كه از آن مجرايى به حمّامات شهر ساختهاند. آب حمّامهاى شهر تماماً از آن چشمهها است، بدن را نرم مىكند و بوى گوگرد ندارد. لفظ تفليس به زبان گرجى تپليس است، يعنى مكان آب گرم؛ و قله كوه قاف از شهر پيداست. كوه مرتفعى است، هميشه مملو از برف است. روسها راه عراده ساختهاند كه حالا با كالسكه به آن طرف كوه مىروند. شهر دُلاد قفقاز آن طرف كوه است. از تفليس تا پطرزبورغ دوهزار و سيصد و هشتاد ذرع است و در هزار ذرعى جنوب شرقى، درياى سياه واقع است، پل اول يك چشم دارد و در آنجا رودخانه كُر دو شعبه شده، ميان آن جزيره گشته، دكاكين ساختهاند. پُل دوم شش چشمه
دارد و آن را جانشين قديم كه دوازده سال حكمران قفقازيّه بوده ساخته است. شكل آن «(1)» را از مفرغ ريخته، در دستش دوربين است. هشت عراده توپ عثمانى را زنجير نموده، در دور شكل او، وارونه گذاشتهاند. دهانه توپها بر زمين است و اين هيكل و شكل در برابر پل است. و اين جانشين در تفليس آبادىها نموده است. مردم از او راضى بودهاند و اسمش پرنس ورانْسوف بوده است.
دوشنبه هيجدهم خودمان و اميرزادگان و جناب حاجى ملاباقر واعظ و ناظر و آبدار و قهوهچى و آشپز و غيره روانه شديم. از تفليس تا جلفا كه كنار رود ارس است، چهارصد و چهل و يك ورس و سه ربع است و بيست و هشت چاپارخانه دارد و فاصله چارپارخانهها كمتر از ده ورس و بيشتر از بيست و چهار ورس نباشد؛ هر اسبى را در هر ورسى سه كاپاك مىگيرند و در هر چاپارخانه، كمتر از ده اسب و زيادتر از بيست اسب نيست و عراده و دُرغه در هرجا شش هفت عدد هست و اين راه را تا ايروان شوسه كردهاند وصاف و مسطح نمودهاند و پلهاى بزرگ و كوچك در هر جا لازم بوده است، بنا نهادهاند كه دُرغه و عراده بگذرد. و در هر پستخانه، دو اطاق با ميز وصندلى و آئينه بنا كردهاند وصفاى اين راه مستغنى از شرح و بيان است. همه جا اطراف راه سبز و خرم است و رودخانه جارى است، خاصه راهى كه به دليجان مىروند، درّه بسيار باصفايى است و كوهها تماماً مشجرند و در همه جا سبزه و گياه و ليكن در هنگام بارندگى بسيار بد مىشود و به آنازهاى گل مىشود كه در نهايت عسرت عبور مىكنند.
در خاك تفليس پنج پستخانه است، اول در شهر تفليس است. از آنجا ده ورس و نيم طى كرده به قريه سوقانلو مىرسند. پستخانه دوم را در آنجا ساختهاند؛ رود كُر از كنار آن مىگذرد. در طرف يمين آن كوهى است كه تا تفليس امتداد دارد. اغلبِ آن را تراشيدهاند و اين كوه از جنوب به شمال امتداد دارد و در كوهسار آن، قله مخروطى است، بر فراز آن كليسيا است به تِلِت معروف است. اهالى تفليس سالى يكبار به آنجا مىروند و سه خانوار
1) ظاهراً: او را
از خدمه كليسيا در اطراف آن سُكنى دارند و در ميان آن كوه، در ميان دره، آبادى و باغات است، چون مواجه چاپارخانه كوه است، كليسيا نمودار نيست. و از سوقانلو دوازده ورس كه طى نمايند پستخانه ياغلوجه است كه چاپارخانه سيم است ولى آب ندارد، بايد يك ورس طى كرده از كُر بياورند. فضاى ياغلوجه آبادى زياد دارد ولى اشجار غرس نمىنمايند، چندين ورس درهماهور دارد و در وسط درهماهور قراولخانه ساختهاند؛ آن قراولخانه نيز آب ندارد. از رودخانه كُر مىآورند و تا رودخانه، هفت ورس مسافت است. در آنجا هر چه چاه بكنند آبش شور است و در ميان تپهماهور، دره طولانى عميق است كه آن را شاه كزْلِنِن نامند، همان دره است كه آقا محمدشاه شهيد- طاب ثراه- در فتح تفليس در آنجا پنهان شده بودند. نكته ساختن قراولخانه هم در آن تپهماهور گويا همين است كه بعدها كسى در آن حدود بُسقو نكند. و بعد از تپهماهور تا ده ورس به آخر منزل مانده، خيابانى است كه رو به جنوب امتداد دارد و ده ذرع عرض آن است. آب كُر از راه دور مىشود و در هر جا، در دوره ياغلوجه مىگردد. از ياغلوجه بيست و دو ورس كه طى مىنمايند پستخانه آلْكِت نمودار مىشود كه پستخانه چهارم است. چاپارخانه آب ندارد، بايد مسافتى طى كرده از رودخانه بياورند. بر مسلمين بد مىگذرد.
رودخانهاى كه در نزديكى آن است، قنطرهاى از سنگ بر روى آن ساختهاند كه يك چشمه دارد و رودخانه از جنوبى چاپارخانه مىگذرد. از آلْكِت بيست ورس كه مىگذرند، قريهصلاحلو نمودار مىشود كه پستخانه پنجم در آنجا است. قريه معتبرى است، هشتصد خانوار رعيت دارد، چاپارخانه هم در نزديكى اين قريه واقع است.
رودخانه كُر از كنار چاپارخانه مىگذرد وصحراىصلاحلو تماماً بيشه است كه آن را قرايازى گويند. انواع حيوانات از مرال و خرس و آهو و غيره در آنجا يافت مىشود و اين بيشه را از طرف دولت قوروق كردهاند. ابتداى آن از ياغلوجه است و انتهاى آن قراولخانه مينكهچور است. رودخانه كُر در همه جا پيدا است؛ گاهى به قدر دوهزار قدم دور مىشود و گاهى دويست قدم نزديك. ده ورس بهصلاحلو مانده قريه سخلو است.
قبرستان طايفه سخلو هفت ورس دورتر از قريه سِخلو است. نزديك قبرستان رودخانه خرام است. از سِنقكرپى مىگذرد؛ سِنقكرپى به تركى به معنى پل شكسته است. يك پايه از پل سابق باقى است كه
شكسته است. دوباره پل ديگر بنا نهادهاند و همه را از سنگ و آجر ساختهاند و سه چشمه دارد و معلوم نيست كه در چه عهد بنا كردهاند. اطراف رودخانه بيشه است. در سنقكرپى چوب گذاردهاند كه بلند مىنمايند و از مواشى سوار هر يك نه كاپاك مىگيرند. مجراى اين رودخانه از قرار مذكور از بلوكات بزچلّو است.
در محال قزاق گنجه شش چاپارخانه است. اول روزْارْخْ است كه ازصلاحلو تا آنجا سيزده ورس است. چاپارخانه آن قابل نيست، دو سه ورس به آنجا مانده تپهماهور كوچكى است. دوم آقاستفا است. بازار و آبادى مختصر دارد. چاپارخانه از آبادى دور است. رودخانه بزرگى است كه بلوك قزاق تماماً از آن مشروب مىشود. پل آهنين محكمى در آنجا ساختهاند؛ گويند شصتهزار منات خرج آن شده است. هفت زوج پايه آهنين در يك سمت دارد و هفت زوج هم در سمت ديگر. در اول پل قراولخانه خوبى براى محاسب و مستحفظ پل ساختهاند. از هر اسبى نه كاپاك مىگيرند و در آقاستفا بناى آبادى گذاشتهاند و تلگرافخانهها ساختهاند. تلگراف در اين راه دو شعبه است، تير آهنين متعلق به دولت انگليس و تير چوبى متعلق به دولت روس است. سيم اوزانتلى است كه آن را چقماقلى نيز گويند. از آقاستفا تا آنجا سيزده ورس و نيم است و چاپار خانه آن مانند ساير منازل است. چهارم كاروانسرا است و از اوزانتلى تا آنجا هفده ورس و ربع است. پنجم ترساچاى است و از كاروانسرا تا آنجا هيجده ورس و نيم است.
ششم دليجان است. در ميان درهاى واقع است كه رودخانه از وسط آن مىگذرد و در يمين و يسار آن عمارات اربابى و رعيتى فراوان است و يك فوجصالدات در دليجان بود كه در نزديك عمارت بالاى كوه و در كنار رودخانه خيمهها زده مسكن دارند. اين شش منزل در تحت اختيار كُورِناطور ولايت گنجه مىباشد.
چاپارخانههاى محال دره چيچك ولايت بازيد چهار است. اول آنها سَمَسْافقا است و از
دليجان تا به آنجا هيده ورس و ربع است و تماماً كوه است كه بايد بر فراز جبال شامخه رفت، ولى راه را طورى به پيچ و خم مسطّح كردهاند كه كالسكه و عراده به سهولت مىرود و اين راه پانزده سال است كه دولت بهيه روس ساخته است. دوم يَلَنافقا است و از سمسافقا تا آنجا نوزده ورس و ربع است. يَلَنافقا آبادى معتبر دارد. در وسط، خيابان طويلى دارد و در دو طرف آن خيابان، عمارات و آبادى است. سيم آخته است و از يَلَنافقا تا آنجا شانزده ورس و نيم است. راه آخته مسطح است و قريه آخته شباهتى به دهات ايران دارد. چشمه رنگى از آخته به ايروان مىرود. چهارم سوخاى فانتان است و آن را داجلق نيز گويند. از آخته تا آنجا دوازده ورس است. قريه مزبوره نيز شبيه دهات ايران است و يك عمارت به طرز فرنگى در آنجا بنا كردهاند و اين چهار منزل در تحت اختيار حاكم ايروان است.
چاپارخانههاى خاك ايروان به همه جهت شش است. اول ايْلَر است از سوخاى فانتان تا آنجا نزوده ورس و ربع است. ايلر آبادى مختصرى است. همان چاپارخانه و كاروانسرايى واقع است و دكانى دارد. دوم شهر ايروان است و از ايلِر تا آنجا پانزده ورس و نيم است و در اين راه جلگههاى سبز و مسطح دارد و آب جارى هم كه موسوم به قِزَحبولاغ است در اين راه دارد كه از ايلر به ايروان مىرود. توپهاى ايروان را در آنجا مىگذارند و محل توپها مشرف بر همه جا است و راه در اول مسطح است، بعد سراشيب شده جادّه متعدّد گشته رو به جنوب آن جادّه به سمت شهر ايروان مىروند و در بعضى اطراف اين راه سبز و خرم است.
لفظ ايروان در لاغت ارامنه به معنى منظر نيز آمده است و در واقع خوشمنظر است.
جلگه باصفايى است و در جنوب واقع شده و در گودى افتاده است كه از اراضى مرتفعه بر اول شهر وارد مىشود. ولى شهر در زمين مسطّح است و در اول جلگه شهر در طرف يسار در
بالاى كوه قراولخانه ساختهاند. سوار و مستحفظ در آنجا هستند و از آنجا وارد خيابانى مىشوند كه بسيار طولانى است و دو طرف آن باغات و عمارات است، ولى عمارات آن چندان باشكوه نيست و به سبك قديم است و پارهاى عمارتها به طرز فرنگى تازه ساختهاند و اين خيابان منتهى مىشود به بحبوحه شهر كه عمارت حكومتى و بازار و دكاكين و حمام در آنجا احداث كردهاند. باغ ملتى هم در آنجاست كه ديوار ندارد.
باغچهبندىها كردهاند. بركه در ميان آن است و بعد از عمارت حكومتى و باغ ملتى، ميدانى است كه اجناس در آن مىفروشند. عزيزخان سردار نيز در ايروان باغى دارد. در كنار شهر ايروان رودخانه است كه موسوم به ايروانچاى است. ماهى قزلآلا در آن زياد است و اين شهر از دو چشمه مشروب مىشود، يكى چشمه زنگى است و ديگرى قِزحبولاغ است كه سابقاً اشاره شد. قِزحبولاغ رودخانه كوچكى است؛ از وسط شهر مىگذرد. در شهر ايروان، هفت مسجد و شش كليسيا است؛ از وسط شهر مىگذرد و به باغات و عمارات مىرود. چشمه زنگى رود بزرگى است و از خارج شهر مىگذرد. در شهر ايروان، هفت مسجد و شش كليسيا مىباشد و هفت حمام و يك مريضخانه و سهمعلم خانه مردانه و يك معلمخانه زنانه است كه براى دختران مسلمانان ساختهاند. و از آن سه معلمخانه مردانه يكى مخصوص روسها و دو تاى ديگر مخصوص ارامنه است و عماً قريب اين شهر از شهرهاى خوب روس خواهد شد و در اين شهر هزار نفر سرباز حاضر و موجود است و در سر حد سَمَّهلى نيز چهارهزار نفر سرباز و بيست و چهار عراده توپ و سوار قزاق است. جمعيت ايروان شصت و پنجهزار نفر است و اغلب آنها ارامنه هستند و هواى ايروان سالم است. كوزهگرى وصبّاغى ايروان امتيازى دارد و معروف آفاق است. اعتقاد ارامنه اين است كه اول تاكى كه حضرت نوع غرس كردند در ايروان بوده و موضع آن را در نيم فرسنگى معين مىكنند و ايروان درصد و شصت و نههزار ذرعى جنوب و غربى تفليس واقع است و در دوازده فرسنگى ايروان، در سمت شرق، كوه آغرىداغ است كه بسيار مرتفع است و هميشه برف دارد. گويند قطر دورش از كوه مانند زيادتر است، ولى سرش مخروطى نيست. طرف شمال و مغرب آن كوه، خاك روس و طرف جنوبش بايزيد عثمانى. فرنگىها اين كوه را آرارات نامند و ارامنه ميس نامند. اسم پسر
آرام، اجداد آنها است و به اسم خود نسبت داده است. عقيده جمعى اين است كه كوه جودى است كه سفينه نوح بر آن قرار گرفت و ايروان در شمال و شرق اين كوه واقع است و به حسب ذرع از ايروان تا آن كوه، پنجاه و چهارهزار ذرع است. در دو فرسنگى ايروان اوچ كليسيا است، يعنى سه كليسيا در آنجا بنا نهادهاند. سيم آقامَزلى است. از ايروان تا آنجا سيزده ورس است. در ابتداى منزل، در خارج شهر پلى بر روى رودخانه زنگىبستهاند. چهارم قمرلو است و تا آنجا پانزده ورس است و در وسط آبادى قمرلو، خيابانى است، دو طرف خيابان كسبه هرصنفى نشسته دكاكين دارند. قريه معتبرى است.
پنجم دولو است و تا آنجا هيجده ورس و سه ربع است. آبادى دولو مانند دهات متعارفه ايران است. ششم سدرك است و تا آنجا هيجده ورس و سه ربع است. جلگه سدرك وسيع است و از سه طرف به جبال منتهى مىشود. در طرف مشرق باغات است جاى بسيار باصفايى است.
چاپارخانههاى محال شرور دره لىكر دو جا باشد. اول باش نورْاشن است و تا سدرك بيست و دو ورس و ربع است. رودخانه ارپهچاى در باش نوراشن جارى است. آبادى و باغات زيادى دارد و ملك آن متعلق به اسماعيلبيك است. عمارت و باغى هم در آنجا دارد. دوم چاپارخانه داش ارخ است و تا آنجا ده ورس است و در بين راه آبادى و باغات و دهات است و اين دو منزل در تحت اختيار گُوِرناطور ايروان است.
چاپارخانههاى خاك نخجوان پنج است. اول كوِراخ است و تا آنجا نوزده ورس است و اين دهكده در جنوب شرقى واقع است. دوم بويكْذرى است و تا آنجا چهارده ورس است. سيم نخجوان است و تا آنجا هيجده ورس است و زراعت دارد و تا نصف راه مسطح و هموار است. نصف ديگر ناصاف و درهماهور است. شهر نخجوان در جنوب واقع است.
قبل از وصول به نخجوان، كوهى در يسار نمايان است. در دامنه آن دهكده معتبرى است.
شهر نخجوان در بلندى واقع است. در دامنه آن باغات است. در ابتداى آبادى قبرستان است و در طرف يسار عمارت يكنفر روسى است. چشمهاى هم در نزديكى آن است شهر نخجوان چندان رونقى ندارد و كليسيا و مسجد و عمارت و حكومتى در سمت يمين واقع است و در خارج شهر آثار مسجد عظيمى است كه در او دو مناره و گنبد وسط مسجد باقى است. از درب مسجد تا گنبد مسافتى است و اين فقره معلوم مىشود كه مسجد بزرگى بوده است. از مسجد كه مىگذرند، رودخانه نخجوان جارى است. عمق آن به قدرى است كه آب تا كمر اسب مىرسد. چهارم النجهچاى است و تا آنجا بيست و چهار ورس و ربع است و در طرف يمين راه كوههاى خوى و مرند پيدا است. نزديك النجهچاى كوه مدوّرى نمايان است و گويند در آن كوه مار فراوان است. النجهچاى رودخانه است و آبش گلآلود است و به طرف رود ارَس جارى است. پنجم جلفا است و تا آنجا پانزده ورس است. به جلفا نرسيده تنگهاى است كه سنگلاخ است. بعد از گذشتن از تنگه، مسافتى كه طى مىشود، در طرف يمين، آبادى از دور نمودار است. جلفا در آنجا است. از جاده خيلى دور است؛ پس از آن جلگه وسع ارس است. در دو طرف ارس، از جانب دولت روس و دولت ايران عماراتى ساختهاند كه نمودار است. اين منازل نيز در تحت اختيار گُوِرناطور ايروان است و از جانب خودش نايب فرستاده است كه آن را قَمْصَر مىنامند.
آب رودخانه ارَس از مغرب به مشرق جارى است. در برابر عمارات دو شقّه شده و ميان دو شقّه خشكى مختصرى است. شقّهاى كه طرف عمارت ايرانى است، عمقش كم است. مردم با قايق مىگذرند و حيوانات به پاى خود مىروند. شقهاى كه در طرف عمارت روس است عميق است. انسان و حيوانات را با باروم مىگذرانند، ولى بالاتر از عمارت روس، معبرى دارد كه حيوانات را بدون باروم مىبرند، مگر آنكه شتر لاغر باشد و تاب قوت آب را نداشته باشد. و در رودخانه ارس دو باروم است، يكى مال رحيمخان سرتيپ كركرى است، نفرى دوهزار و از مالى دوهزار كرايه مىگيرند. و ديگرى مال روس است.
دو عدد كرجى بزرگ را به طور رودخانه قرار داده به هم متصل مىكنند و بالاى آن را تخته پوش كرده اطراف آن را محجرى از چوب قرار مىدهند و از دو طرف، راهى براى خروج و دخول مىگذارند و به عرض رودخانه از دو طرف، طنابصحيحى به چوبهاى قوى محكم بستهاند و يك چوبصحيحى هم وسط تختهبندى باروم نصب نمودهاند كه آن چوب و طناب به هم مىخورند و مانع مىشوند كه بارَوم را آب ببرد و آن چوب به طرز قرره مىپيچد و در نهايت سهولت حركت مىكند. در وقتى كه شتر را مىخواند داخل بارَوم كنند، خيلى تماشا دارد زيرا كه شتر نمىخواهد وارد تختهبندى باروم شود. آن را به عُنف داخل مىنمايند، مىافتد و بر مىخيزد و گاهى به آب افتاده بيرون مىآيد و از ترسصدا مىكند.
در طرف ساحل شمالى كه حد خاك روس است، سه اطاق رديف يكديگر ساختهاند.
اطاق وسط بزرگ است و اطاقهاى جنبين كوچك و جلو اطاقها، ايوانى به طرف رودخانه بنا كردهاند. هشت ستون چوبى نصب نمودهاند، پايههاى ستونها تماماً از سنگ است و در پشت اين عمارات ميدان وسيعى است و در آخر ميدان، عمارات تلگرافخانه و كالسكه و خانه و حمام و بيوتات ديگر ساختهاند و در طرف ساحل جنوبى تلگرافخانه و تذكرهخانه و چاپارخانه ساختهاند و بالجمله از خاك خارجه خارج شده داخل خاك ايران شديم. از تفليس تا كنار ارس، شش روزه آمديم.
دوشنبه هيجدهم از تفليس به آقاستفا آمديم.
سهشنبه نوزدهم از آقاستفا به دليجان رسيديم. منزل ما را در عمارت قرار داده، پذيرايى نمودند.
چهارشنبه بيستم به ايروان آمده و در ورود ما احترامات به جا آوردند و در عمارت حكومتى جا دادند و پيرايى نمودند. گُورناطور مرد كاملى بود و تا به حال عيال اختيار ننموده است.
پنجشنبه بيست و يكم در ايروان توقف نموده به اوچكليسيا رفته تماشا كرديم.
جمعه بيست و دوم به باشلرزاش رفتيم و در عمارت اسماعيلبيك بسر برديم.
شنبه بيست و سيم به كنار ارس آمده شب را در عمارت روسها توقف نموديم. جناب جلالت مآب اميرنظام- دام اقباله- درشكه و اسب و يدك و مال بنه مختصر براى ما فرستاده بودند. مقربالخاقان ساعدالملك نيز نظر به تلگرافى كه از تفليس به او كرده و از آمدن سليمانپاشا اطلاع داده بودم، اسب و يدك و مال بنه مختصر به همراهى ميرزا حسنخان سرهنگ پسر مرحوم ميرزا على دايى براى ورود سليمانپاشا فرستاده بودند.
در كنار رود ارس حاضر بود.
يكشنبه بيست و چهارم پنج ساعت از روز گذشته در باروم نشسته، از ميان رود ارس بيرون آمديم. قَمصر و ساير ؤسا كه در آنجا بودند مشايعت كردند. چند دقيقه در منزل ميرزا على امين تذكره كه در كنار ارس است توقف نموده سوار شديم. از كنار ارس تا تبريز، اول از خاك كَركَر مىگذرند و بعد از خاك مَرَند. پس از آن به خاك تبريز وارد مىشوند. حاجيه خانم همشيره مرحوم حاجى حسنعلىخان كه عيال مرحوم محمدرضاخان سرتيپ كَركَرى بوده است آدم فرستاده خواهش كرده بود كه در كَركَر در خانه او منزل كنم. چون وقت نداشتم عذر خواسته قرار دادم عبوراً چاى را در منزلصرف كنم. ساعتى در منزل او مانده چاىصرف شد و پارهاى تشريفات قرار داده بود.
زن مُعمّره محترمهاى است. از آنجا روانه شديم.
تا گردنه كوچكى كه در وقت رفتن از ارس در طرف يمين است و قراولخانه در آنجا ساختهاند، آخر خاك كَركَر و اول خاك مرند است. رودخانه از ميان دره مىگذرد و هشت فرسنگ طول مسافت كركر است. محال خوبى است و قصبهاش تقريباً چهارصد خانوار رعيت دارد. از خاك كَركَر كه خارج شديم وارد تنگه گشتيم. سنگلاخ عظيم داشت؛ درشكه به زحمت مىرفت و بعد از آنكه اراضى راهصاف و هموار شد، لطفالله خان كه مستحفظ راه كَركَر و مرند است، با سى نفر سوار به استقبال آمد.
شفيعخان حاكم مرند نيز
يدك فرستاده بود. غروب وارد كلينقبا شديم و در خانه رعيتى بسر برديم. منزل اينجا بسيار بد بود. در آن دهكده عمارت خوبى نبود و اين دهكده در جزو مرند است.
دوشنبه بيست و پنجم سه ساعت از دسته گذشته حركت كرديم. مسافت پنج فرسنگ بود و فرسنگ و نيم كه رفتيم به قراتپه رسيديم. تا آنجا اراضى راهصاف و هموار بود و از آنجا به بعد راه پست و بلند شد و رودخانه پديد گشت كه از جانب زنور مىامد يك فرسنگ به قصبه مرند مانده در پهلوى دماغه كوه، حاكم مرند با جمعى سوار به استقبال آمده ايستاده بودند. به آنها اظهار مهربانى كرده گذشتيم. چهارساعت به غروب مانده وارد مرند شديم. اهالى آنجا تماماً به استقبال آمده و در دو طرف راه سرباز و توپچى ايستاده بودند.
به آنها مهربانى كرده گذشتيم. چون خانه لطفاللهخان عمارت خوبى بود منزل ما را از جانب حكومت آنجا قرار دادند. ما در اندرونى منزل كرديم و سليمانپاشا در بيرونى.
لطفالله خان پذيرايى كرد. امروز دو كاروانسرا در بين راه ديديم، يكى منسوب به شاهعباس بود و ديگرى به هُلاكوخان كه در پنج فرسنگى مرند در نزديكى قريه ايرانپولى واقع است. چشمه آب گرمى هم در كنار راه بود.
محال مرند خوب محالى است و قصبه آن در دامنه كوه واقع است، ولى فاصله آن با كوه زياد است و آن كوه در طرف جنوب امتداد دارد و قصبه مرند نيز قصبه خوبى است.
كوچه باغ طولانى در ميان قصبه است و قريب دوهزار خانوار رعيت دارد و جلگه آن بسيار باصفا است و دهات و باغات و اراضى مزروعى در حوالى و اطراف آن است و خوش آب و هواست.
سهشنبه بيست و ششم سه ساعت از روز گذشته حركت نموديم. خان حاكم و سوارها به مشايعت آمدند. بعد از طى مسافتى آنها را مرخص كردم. راه امروز چهار فرسنگ مسافت داشت و رودخانه هم در راه ديده شد. كوه مِشَو هم كه ريواس خوبى دارد و خوشمنظر است در اين راه بود و در سمت يمين جاده واقع بود. چهار ساعت به غروب مانده واردصوفيان شديم و در دهكده، در خانهاى منزل كرديم.
صوفيان قريه معتبير است و از دهات موقوفه مرحوم حاجى ميرزا موسىخان است كه اكنون در دست مقربالخاقان آقا ميرزا على مستوفى ولد مرحوم قائم مقام مىباشد. سابقاً جزو مرند يا كُنى محسوب مىشده و ليكن مدتى است از جزو هر دو خارج گشته جزو شهر تبريز محسوب مىدارند.
چهارشنبه بيست و هفتم دو ساعت از دسته گذشته روانه شديم و حركت رو به سمت جنوب بود. دو فرسنگ به شهر تبريز مانده به شيخ كُرپى رسيديم كه رودخانه جارى بود.
از پل كه گذشتيم، قريه خطا در طرف يمين بود و در وجه تسميه آن گويند: در ديوان حشرى چنين نوشتهاند، باباحسننامى از زّهاد و مرتاضين بود. پادشاه خطا، دشمنىصعب داشته، نذر كرده بود، اگر بر او غالب شود دختر خود كه مسمّات به اناخاتون بوده است، براى باباحسن به زوجيت معقوده نموده بفرستد. اتفاقاً بر دشمن غلبه كرده و دختر خود را با زر و زيور و پانصد نفر غلام و كنيز و غيره، در نهايت جلال و احترام براى او فرستاد. بعد از آنكه به خاك تبريز رسيد، دختر، آدمى نزد باباحسن فرستاد كه كيفيت را به او حالى كرده، منزلى براى دختر و همراهانش معين نمايد. وقتى كه آدم دختر رسد و تفصيل را گفت، باباحسن طَبَق چوبى با قدرى نان و كرباس براى دختر فرستاد و پيغام داد كه اسباب و خوارك و لباس من اين است، اگر به اين طور راضى هستى بيا و الا برگرد؛ و دختر هم ناچاراً آمده، باباحسن جمعيت غلام و كنيز او را كه ديد به دختر گفت: ما را به اين همه غلام و كنيز احتياج نباشد، بايد آنها را در راه خدا آزاد كرد و همه را آزاد كرده اين دهكده را كه موسوم به خطا است براى مسكن خود آباد كردند. بالجمله، بعد از گذشتن از قريه خطا به پُلآجى رسيديم. از آنجا كه گذشتيم، مستقبلين تبريز از شاهزادگان و اعيان و تجار و غيره آمدند و به همه آنها اظهار مهربانى نموده به طرف شهر آمديم. چون منزل ما را در باغ شمال كه محل نشيمن خود جناب جلالت مآب اميرنظام است قرار داده بودند، به سمت آنجا (رفتيم.) خود اميرنظام هم تا يك كوچه به استقبال آمدند، با هم وارد باغ شديم و در اطاق جنب اطاق جناب معزىاليه توقف نموديم. براى اجزا و اتباع هم
منازل على حده در باغ مزبور مشخص كرده لازمه پذيرايى از طرف جناب معزىاليه به عمل آورده شد.
باغ شمال از بناهاى مرحوم نايبالسلطنه- طاب ثراه- است؛ به قدر گنجايش پنجاه خروار بذر افكنن است. چهار قطعه است و يك قطعه آن گلزار است. حضرت اشرف ارفع والا وليعهد- روحىفدان- در برابر عمارت قديم، عمارت بسيار خوبى بنا نهادهاند. گلزار در ميان دو عمارت اتفاق افتاده است و در وسط گلزار بيتالوحشى براى وحوش ساختهاند كه ده ذرع امتداد آن است.
تبريز شهر بزرگى است و از بناهاى زبيده خاتون است. سه سمت اين شهر را يك رشته كوه احاطه كرده است. باغات آن زياد است، مساجد و مدارس زياد در اين شهر بنا نهادهاند. از جمله مساجد معروفه قريمه آن، مسجد جهانشاه است كه جهانشاه بن قرايوسف تركمان در سنه 878 ه بنا كرده است. اتراك، كوك مسجد گويند، ولى حالا خراب و ويران است. علماى اين شهر دو طبقه هستند، يكى طبقه، دسته مجتهد است و طبقه ديگر دسته شيخيّه. و از مدارس معروفه آنجا مدرسهصادقيّه و طالبيّه و مدرسه حسنپاشا است. و در اين شهر كاروانسراهاى زياد هست كه همگى مملوّ از تجّار است و بازارچه خوبى هم مرحوم ميرزا تقىخان اميرنظام در اين شهر بنا كرده كه جماعت بزّازه و كسبه مىنشيند. هواى اين شهر در زمستان بسيار سرد مىشود و زياد برف مىبارد و از تبريز تا بحر خزر بيست فرسخى است.
پنجشنبه بيست و هشتم در منزل بسر برديم.صبح جنابان، حاجى ميرزا جوادآقا مجتهد و حاجى ميرزا موسى مجتهد و حاجى ميرزا يوسفآقا مجتهد و ساير آقايان و علما به ديدن آمدند و تا عصر متدرجاً مىآمدند. به همه آنها اظهار ارادت و مهربانى كرده رفتند.
عصر به حمّام رفتم؛ جناب اميرنظام يكدست لباس ممتاز در سر حمام براى
من فرستاده بودند.
جمعه بيست و نهم نيز در منزل بسر رفت. جماعتى از اعيان و شاراف و تجار وصاحبمنصبان به مرور به ديدن آمدند. امروز تلگرافى از جانب سنىالجوانب همايونى- روحنا فداه- رسيد كه معطلى شما و مأمور عثمانى در تبريز به هيچ وجه لازم نيست، هر چه لازم داريد، از مال و غيره، از اميرنظام بگيريد و فوراً عازم طهران شويد؛ البته بلادرنگ روانه شويد، بلكه به چاپارى بياييد، البته، البته تلگرافى هم به جانب اميرنظام فرموده بودند. جواب عرض كردم كه دوشنبه روانه خواهم شد.
شنبه سلخ قونسولهاى دول خارجه به ديدن آمدند و با هر يكصحبت داشته رفتند.
عصر را به شهر رفته رد عمارت حضرت اقدس اشرف والا وليعهد ابَد مهْد- روحى فداه- احوالى از سركار عليّه سرورالسلطنه پرسيدم.
يكشنبه غرّه جمادىالاخره سوار شده به سر قلّه كوه تبريز رفتم. نواب انوشيروان ميرزا كه از جانب جناب اميرنظام حفظ نظم شهر را مىكند، همراه بود و الحق نهايت مواظبت را در امور شهر داشت.
دوشنبه دوم به زيارت قبر سيد حمزه رفت. چون امروز مىبايد حركت نماييم و وقت تنگ بود، لهذا از احدى در تبريز بازديد ننمودم. دو ساعت به غروب مانده با درشكه و مالهاى جناب اميرنظام از شهر بيرون آمديم و دو ساعت از شب رفته به باسمج رسيديم.
جناب سليمانپاشا همراه بودند و مهمان خودم هستند. منزل ايشان را على حده معين كردم و از شهر تبريز تا باسمج دو فرسخ سنگين است و اين ده قريه اربابى معتبر است.
سهشنبه سيم از باسمج حركت نموديم و سه ساعت به غروب مانده، وارد منزل شديم.
اسم اين منزل حاجىآقا است. حاكم آن ابراهيم ميرزاى افغانى است. پسرش تا نيم فرسنگى به استقبال آمده بود. در منزل او وارد شديم. حاجىآقا قريه معتبرى است.
آبادى معتبر و چاپارخانه دارد. يك فرسنگ به منزل حاجىآقا مانده به چمن حاجىآقا رسديم، بسيار خرم بود و در يسار آن درياچه آبى بود كه اتراك آن را قورىگُل گويند.
خواستيم چاى را در آنجاصرف نماييم، هوا سرد شد، لهذا به قهوه قناعت كرديم و از آنجا سوار شده، سه ساعت به غروب مانده وارد حاجى آقا شديم. مقربالخاقان حسنخان و ساير
كه از طهران مالها را آورده بودند در اينجا به ما رسيدند.
چهارشنبه چهارم كاغذى به جناب امير نظام نوشته، درشكه و مالها و آدمهاى ايشان را مرخص كرديم رفتند، دو ساعت از روز گذشته، از حاجىآقا حركت نموديم و غروب وارد قراچمن شديم. اراضى راه امروز بسيار سبز و خرم و باصفا بود. از حاجىآقا كه گذشتيم و مسافتى طى كرديم چمن اوجان نمودار شد، هوا ترشحى داشت، در كنار چمن ايستاده غليانىصرف كرديم. از آنجا گذشته، مسافتى طى كرده به كاروانسراى دواتگر رسيديم و اين كاروانسرا در عهد شاهعباس ثانى ساخته شده، اشعار تاريخ آن را در سنگ بالاى درب كاروانسرا نوشتهاند و آن اشعار را در اينجا نوشتيم.
عطاى داد خدايى چو از خزانه خود كليد ملك به عباسشاه ثانى داد
ز عدل و داد شَهَنشاه مشرق و مغرب گرفته بود به كف هر كسى زمام مُراد
جناب خواجه محمدحسين گيلانى كه كرد خانه دنيا و آخرت آباد
به عزم نيك و رضاى خدا و نيّت خير در اين رباط دو در اين بناى خير نهاد
به جَلددستى استاد گنجى و بنّاء درِ مسرّت و شادى به روى خلق گشاد
شنيدم از پى تاريخ هاتفى مىگفت مكان امن زنيكان بود بهشتْ آباد
پنجشنبه پنجم از قراچمن حركت كرديم. پنج ساعت از دسته گذشته وارد تركمانچاى شديم. مسافت سه فرسنگ بود و اراضى دو طرف راه زراعت و سبز و خرم بود. يك فرسخ به تركمانچاى مانده، قريه مهماندوست و باغات آن در يسار جاده بود. در آنجا مَلَه هست و غربا را آميزند. تركمانچاى در جلگه مخفضى واقع است؛ ده بسيار بزرگى است و خانههاى رعيتى آنجا زياد است و در اين قريه عقد مصالحه روس و ايران بسته شد.
جمعه ششم دو ساعت از دسته گذشته، از تركمانچاى حركت كرديم و همه جا رو به مشرق مىرفتيم. سه ساعت و نيم به غروب مانده وارد ميانج شديم. اراضى اين راه تماماً سبز و خرم و زراعت بود. در اواخر منزل راه سخت شد، به رودخانه قورىگل كه رسيديم سواره لطفعلىخان شاطرلو كهصد و پنجاه نفر است، با اكبر ميرزا پسر مرحوم قهرمان ميرزا كه حاكم سراب و شقاقى است، در عرض راه ايستاد و به استقبال آمده بودند. بيست نفر قزّاق را هم فرزندى ناصرالدوله از اردو به استقبال فرستاده بود و راپورت
و نقشه اردو را هم فرستاده ضمناً خواهش كرده بود قدرى مكث نماييم كه افواج را حاضر كند. در كنار رودخانه پياده شده نماز خوانده و غليانىصرف نموده سوار شديم و يك ميدان به اردو مانده، به استقبال ما آمده، در نهايت آراستگى ايستاده بودند. سلام نظامى مىدادند. به تمامصاحبمنصبان و آحاد افراد افواج و سوار، اظهار مهربانى نموده تفنگهاى سوزنى آن را گرفته تماشا مىكرديم. بسيار آراسته و بانظم بودند. بعد از آن به اردو رفته در چادر ناصرالدوله فرود آمديم؛ توپ انداختند. مدتى در آنجا نشسته، بعد ازصرف چاى و غليان سوار شده به چادر خودمان كه در پهلوى چشمه زده بودند آمديم.
تشريفاتى بجا آورده بودند؛ با ناصرالدوله و اكبر ميرزا بهصحبت پرداختيم.
شنبه هفتم براى آنكه مجدداً به اردو با سليمانپاشا برويم و اردو را ملاحظه نمايد، در ميانج توقف نموديم. حضرت وليعهد- روحىفداه- تلگرافاً احوالپرسى فرموده بودند، جواب عرض كردم. سه ساعت به غروب مانده با سليمانپاشا به طرف اردو رفتيم.
نزديك اردو سرباز و سوار و توپخانه مرتباً ايستاده بودند. اول به توپخانه رفته از توپها امتحان كرديم و بعد تمام آنها را ملاحظه نموده به چادر ناصرالدوله رفتيم. افواج و سواره به طور دِفيلِه «(1)» با شكوه تمام از جلو چادر گذشتند و برابر چادر ناصرالدوله اسباب مشق جيمناستيك حاضر كرده مشق كردند؛ پاشا بسيار پسنديدند. بعد ازصرف چاى و غليان به منزل و چادر خود آمديم.
يكشنبه پنج ساعت از دسته گذشته، از ميانج حركت كرديم. بعد از يك فرسخ راه، به دامنه قافلانكوه رسيديم. از آنجا كه گذشتيم، به پل رودخانه قزلاوزن رسيديم. از پل كه عبور كرديم، هوا بشدت بناى باريدن را گذاشت؛ ناچار خود را فوراً به جمالآباد رسانيده در خانه محمدقلىخان قراسورانباشى رفتيم. بخارى را روشن كردند، چاىصرف نموده، قدرىصبر كرديم كه شايد باران بايستد؛ بالاخره شدت باران زيادتر شد، ما هم دو ساعت به غروب مانده، در عين بارندگى روانه شديم. در بين راه باران ايستاد و يك ساعت و نيم از شب رفته به سرچم رسيديم، سيل آمده بود و به اين جهت درصحرا چادر نتوانستند براى ما بزنند، لهذا در يك خانه منزل كرديم كه مَلَه داشت. متوكلًا علىالله در آنجا به سر برديم.
1) دفيله به معناى رژه است.
دوشنبه نهم از سرچم حركت كرديم و غروب وارد نيكپى شديم. اراضى اين راه غالباً پنچ و خم داشت؛ رودخانه زنجان هم در همه جا جارى بود. نيمفرسنگ به نيكپى مانده، تقىخان پسر مرحوم اميرالامراء با اسب و يدك از جانب جناب ايلخانى به استقبال آمده بود. كاغذى، جناب معزىاليه به ما نوشته بود. جواب نوشته و ضمناً اطلاع داده بودم كه منزل ما را در بيرون معين كرده، در باغ حاجىداداش چادر بزنند و از براى سليمانپاشا سوار و كالسكه به استقبال بفرستند. راه نيكپى به واسطه بارندگى زياد، گِل چسبنده داشت و اسب به زحمت عبور مىنمود.
سهشنبه دهم دو ساعت از دسته رفته، از نيكپى حركت كرديم و دو ساعت به غروب مانده به باغ حاجىداداش كه در زنجان براى ما معين شده بود وارد شديم و چون درد دست اذيت مىنمود، پاشا را جلوتر با كالسكه و سوارهايى كه جانب ايلخانى به استقبال فرستاده بود فرستاديم و خودمان قدرى در بين راه مكث كرده، يكى دو ساعت عقبتر وارد شديم. جناب ايلخانى هم باصاحبمنصبان و سوار و پارهاى از تجار و اعيان، تا يك فرسخى به استقبال آمده بودند. همگى به طرف شهر آمده از پشت باره شهر دور زده به باغ مزبور وارد شديم.
چهارشنبه يازدهم مهمان ايلخانى بوديم. به عمارت حكومتى رفتيم. خود ايلخانى تا درب عمارت استقبال نمود. وارد اطاق شده مشغولصحبت شديم و غليانىصرف نموديم. چون عادت به نهار نداشتم، حمام رفتيم و ساير اجزا با سليمانپاشا و مهمانها نهارصرف كردند و تا عصر در آنجا مانده مراجعت كرديم.
پنجشنبه دوازدهم در باغ به سر برديم. عصرى ايلخانى آمد با اوصحبت داشتيم و ازصحبتهاى او محفوظ شديم.
جمعه سيزدهم از زنجان حركت كرديم. ايلخانى و تمامصاحبمنصبانى كه به استقبال ما آمده بودند مشايعت كردند. اراضى راه امروز بسيار خوب و باصفا وصحرا سبز و خرم بود. ايلخانى و سايرين تا قريه سايان آمدند. از آنجا وداع نموده رفتند؛ مسافت راه امروز تا سلطانيه پنج فرسنگ بوده و هوا هم ابر و بارندگى شد. به چمن سلطانيه كه رسيديم، مزرعهاى در سمت يمين ديده شد كه تازه دو سال است احداث كردهاند. سه ساعت و نيم
به غروب مانده وارد عمارت شده با پاشا در آنجا منزل كرديم. ده دوازده حياط و حمامى در عمارت هست. حمام خرابه ديگر هم در خارج عمارت مىباشد. سلطانيه سابقاً خانوار زياد داشته و دو قنات دارد، يكى را به جهت زراعت مى رند؛ آبش گوارا و سرد است و ديگرى به عمارت مىرود، به خوبى آب اولى نيست.
اين عمارت در بلندى واقع است و بانى آن خاقان مغفور- طابثراه- بودند. پس از آن در روزگار اين دولت جاويد مدّت عليّه تجديد عمارت شده، بناى آن را به طرز بناى اين زمان اختيار كردهاند. ابنيه آن مرغوب و باصفا است و سركار اعليحضرت قدر قدرت شاهنشاهى- روحنافداه- چندين سفر با اردوى بسيار معتبر به اين عمارت آمدهاند و الحق از آثار خوب اين دولت است.
شنبه چهاردهم دو ساعت و نيم از دسته گذشته، از سلطانيه حركت كرديم. قدرى كه رفتيم، در سمت يمين گنبد كوچكى نمودار شد. كويند بقعه امامزاده قاسم است كه از اولاد حضرت موسى بن جعفر عليه السلام است. بعد از آن بقعه امامزاده ابراهيم نمودار شد كه نيز از اولاد حضرت موسى بن جعفر است. پس از آن در طرف يمين گنبد و آثار مخروبهاى از حجرات و مدرسه پديدار شد. گويند كه بقعه سلطان چلبى است؛ از خانواده سلطنت بوده، خود را از آن مقامات خلع كرده به تحصيل علوم پرداخته، در اينجا وفات يافته است. بعد از آن بقعه حسنكاشفى شاگرد علامه است كه به جهت ترويج شريعت او را به اين حدود فرستاده است. بعد از آن به خود قريه سلطانيه رسيديم كه دهكده معتبرى است. چمن بسيار وسيع دارد كه در فصل بهار علف آن بسيار است. سابقاً هشتصد خانواد رعيت داشته، ولى حالا دويست خانوار است و در خانه سيد محمدباقر نامى قرآن به خط كوفى هست كه گويند خط مبارك جناب سيد سجاد عليه السلام است. گويند سلطان سليم عثمانى با قشون فراوانى به اين چمن آمد و به طورى برف بود كه لشكر وى قريب به هلاكت رسيدند. كثرت برف مايه قطع دعوا و حرف شد. و در سلطانيه گنبد بسيار عظيمى است كه معروف به گنبد شاهخدابنده است و اين دهكده در عهد سلاطين مغول شهر بزرگى بوده است.
سلطان محمد خدابنده بن ارغوانخان، در عهد برادر خود غازانخان، ايالت خراسان داشت. بعد از غازانخان به آذربايجان آمده پادشاه شد و خواجه رشيدالدين فضلالله و خواجه سعدالدين را وزارت بخشيد و شهر سلطانيه را دارالملك خود قرار داد. گويند طول اين شهر دو فرسنگ و عرضش يك فرسنگ بوده است و مساجد و مدارس و مريضخانه داشته است و در اين شهر گنبد عظيم بنا نهاده و مذهب تشيع اختيار كرده است و اسامى ائمه عليهم السلام را بر روى سكهها نقش نمود و بعد از سيزده سال سلطنت وفات يافته است.صاحب وصّاف كه معاصر او بوده، در تاريخ وفات او اين بيت را گفته:
از هفتصد و شانزده چو نه ماه گذشت درگاه و كلاه خسروى شاه گذاشت
و اين دهكده كه حالا موجود است، ارك شهر سلطانيه بوده و ساير آثار اين شهر در زير خاك است و اين شهر ازصدمات افغان خراب شده. در ايام نادرشاه مجدداً آباد شده، پس از آن باز خراب گرديده است.
شكل گنبد مثمّن و مرتفع است. تقريباً هشتاد ذرع ارتفاع دارد و محيط آن نيز همينقدر است و در ديوار داخله گنبد آيا قرآن را به خط ثلث نوشتهاند. ميان طاقهاى آن طلا و لاجور داشته، ريخته محو شده است و در طاق آن شكست پيدا كرده. و سه در داشته و چهار ستون مرمر در آنجا بوده كه در عهد خاقان مغفور به طهران آوردهاند. در طرف جنوبى گنبد مكانى است كه آن را تربت نامند. گويند از خاك نجف اشرف آورده به آنجا ماليدهاند. چنين گويند كه شاهخدابنده خيال داشته، جسد مبارك حضرت ولايت مآب را از نجف آورده در آنجا دفن نمايد. آن حضرت را در خواب ديد كه اين فرمايش را به او فرمودند، لهذا موقوف كرد فرمودند (شاهخدابنده سَنَنْكه سَنْده مَنمْكه مَنْده) و در زير سطح گنبد سرداب بزرگى است كه مىگويند خدابنده در آنجا مدفون است. راه سرداب
مسدود است و اجساد اشخاصى را كه در سال قحطى مردهاند در ميان آن سرداب ريختهاند و درب آن را مسدود نمودهاند و در بالاى در شمالى، سنگ كوچكى نصب كردهاند و اين شعار بر روى آن سنگ منقور است.
غلام حيدر وصفدر حسينى كه دارد از خدا اميد رحمت
پى احداث اين مسجد بكوشيد به توفيق خدا و حسن همّت
زلطف حق به اتمامش رسانيد كه در جنّت شود فائز به رحمت
براى توشه عقبى به معنى نباشد بهتر از اين هيچ نعمت
به تاريخ بنايش هاتفى گفت از اين مسجد برى ره سوى جنّت
در پهلوى آن در، مسجدى است كه گويند مسجد علويه است. حتمال مىرود كه اشعار آن سنگ تاريخ بناى آن مسجد باشد. بالجمله بعد از تماشاى گنبد سوار شده روانه گشتيم. چهار ساعت به غروب مانده واردصاينقلعه شديم. در ميان آبادى، منزلى براى ما معين كرده بودند، ولى به آنجا نرفتيم و در چمن و كنار آب چادر زدند. بسيار باصفا و خوش هوا بود و راه امروز چهار فرسنگ.
يكشنبه پانزدهم يك ساعت و نيم از دسته گذشته ازصاين قلعه روانه شديم. منزل امروز قِروه كه از توابع ابهرود است بود. چهار ساعت به غروب مانده، وارد آنجا شديم و مسافت راه چهار فرسنگ بود. كالسكهاى كه از طهران براى سليمانپاشا آورده بودند در قروه رسيد. در قروه چشمهاى است كه گويند حضرت امير عليه السلام نيزه خود را به آنجا فرو برده، اين چشمه جارى شده. و در طرف شمال كوهى است آن را شتركوه نامند و شباهت به هيكل شتر دارد و در قروه مسجدى است كه خراب شده، گنبد آن باقى است. كتيبهها دارد. آجرهاى بسيار بزرگ در آن مسجد ديده شد كه نيم ذرع طول و چهار اصبع قطر داشت. گويند از بناهاى اميرتيمور است.
دوشنبه شانزدهم يك ساعت از دسته رفته از قروه حركت شد. در عرض راه چند قريه ديديم؛ از آن جمله سيادهن است كه باغات و آبادى معتبر دارد، ولى آب جارى ندارد و از آب چاه مشروب مىشود. از آنجا گذشته به كَهَكْ رفتيم. كلانتر قزوين با آدم نوّاب ملكآرا تا آنجا آمد. مرا با پاشا به عمارت حكومتى دعوت نمودند. جواب نوشتم، به
بعضى ملاحظات به مهمانخانه دولتى خواهم رفت و پاشا را هم به آنجا خواهم برد.
سهشنبه هفدهم يك ساعت به دسته مانده از كَهَك حركت شد. يك فرسنگ به شهر قزوين مانده سواره قراسوران و وزير و اعيان شهر با سه يدك به استقبال آمدند. چهار ساعت از دسته گذشته وارد مهمانخانه قزوين شديم. عصرى نواب والا ملكآرا به ديدن آمدند؛ چون به حاجىشيخ در تبريز وعده داده بوديم كه در قزوين در خانههاى آنها كه عمارات خوبى است منزل نماييم، محض آن وعده به خانه ايشان رفتيم. پذيرايى خوبى نمود؛ شب را در آنجا توقف نموده فردا را هم خواهيم ماند و جناب حاجى ميرزا محمود شب را به ديدن آمد.
چهارشنبه هيجدهم در قزوين توقف نموده، عصر به بازديد جناب حاجى ميرزا محمود رفتيم. جناب معزىاليه از علما و فضلا و تحصيل فضيلت را بر تجارت ترجيح دادهاند.
قرار بود از آنجا به بازديد نواب ملكآرا بروم، چون به شدت هوا مىباريد، رقعه معذرت فرستادم.
پنجشنبه نوزدهمصبح از نواب ملكآرا بازديد نموده و از آنجا به مهمانخانه آمده روانه شديم. منزل مهمانخانه كَونْده و مسافت چهار فرسنگ بود.
جمعه بيستم از كَونْده حركت كرده، مسافت هفت فرسنگ و منزل نيكىامام بود. اجزا و اميرزادگان در مهمانخانه زياران نهارصرف كردند.
شنبه بيست و يكم از نيكىامام حركت نموده، مسافت هفت فرسنگ و منزل شاه آباد بود.
از شهر، مسعود ميرزا و ابوتراب ميرزا و ميرزا محسن و بعضى از عملهجات به استقبال آمدند. از حضرت والا، آقاى نايبالسلطنه- روحىفداه- و جناب وزير امور خارجه پاكتى رسيد كه فردا مأمور روس وارد شهر مىشود و در يك روز دو تشريفات ممكن نمىشود، شما با سليمانپاشا دوشنبه يا سهشنبه به شهر وارد شويد كه فاصلهاى ميان ورود مأمور روس و سليمانپاشا باشد. من هم جواب عرض كردم كه پسفردا به شهر وارد خواهم شد.
يكشنبه بيست و دوم به سمت كَن رفتيم. پنج يدك از جانب آقاى نايبالسلطنه اميركبير- روحىفداه- با كشيكچىباشى خودشان به استقبال آمدند. وارد عمارت ديوانى
شديم؛ محمدحسن ميرزا و كامران ميرزا و حاجى نصرالله ميرزا و جنابصدر ديوانخانه و ساير شاهزادگان و خوانين و احباب به تدريج آمدند و با آنهاصحبت داشته رفتند. شب را در كَنْ مانديم.
دوشنبه بيست و سيمصبح وزير دارالخلافه، مقارن حركت ما رسيد. چون در طرشت خيمه برپا كرده، بعضى مستقبلين در آنجا بودند، با پاشا به آنجا رفتيم. سوار قزّاق و يدك و كالسكه از شهر به استقبال آمده بودند.صاحب اختيار و كُنت وزير پوليس و اميرآخور حضرت اقدس والا وليعهد- روحىفداه- و حاجىصدرالدوله نايب سفيركبير در خيمه حاضر بودند. بعد ازصرف شيرينى و چاى و غليان، با جناب پاشا به هيئت اجتماع با نهايت احترام وارد شهر شديم. در نزديكى ميدان توپخانه با جناب پاشا خداحافظى كردم. او به طرف باغ لالهزار به منزل خود رفت و ما هم به منزل خود آمديم و شكر خداى را بجا آورديم كه از اين سفر به سلامت مراجعت نموديم. چون در اين سفر سعات اثر در خاك دولت عليّه عثمانى و در حدود دولت بهيّه روس لازمه پذيرايى از اين چاكر درگاه به عمل آوردند، لهذا مراتب مهربانى و پذيرايى آنها را به عرض خاك پاى مبارك سركار اعليحضرت قدر قدرت همايونى- روحنافداه- رسانيده استدعاى نشان براى بعضى از آنها نموده قبله عالم هم از فرط مرحمت ملوكانه استدعاى چاكر را مقرون به اجابت فرمودند و بيست و شش قطعه نشان شير و خورشيد و مدال، موافق درجاتى كه معين است عنايت فرمودند كه با فرامين براى آنها ارسال شود. آنچه براى اجزاى بادكوبه ارسال شد، از اين قرار است.
جناب ويسْ گُوِرْناطوْر نشان شير و خورشيد از درجه اول. كاستانْتين زديسكوفْ نشان شير و خورشيد از درجه سيم. الِكْسانْدرْ حاكم بالاخانه و سوارخانه نشان شير و خورشيد درجه سيم. اجزاى ادِسا: رفايُوبح قونسول بلجيك نشان شير و خورشيد از درجه دوم.
پسر رفايوبح مزبور نشان شير و خورشيد از درجه چهارم. مشهدى حسن مترجم يك قطعه مدال. اجزاى مدينه منوره: احمدفاضلپاشاى محافظ نشان شير و خورشيد با حمايل از درجه اولى. ابراهيم افندى نشان شير و خورشيد از درجه چهارم مِمباشى نشان شير و خورشيد درجه پنجم. اجزاى شام: حسين فرزى افندى ملقّب به
مشيرپاشا نشان شير و خورشيد با حمايل از درجه اولى. متصرفپاشا ابراهيم ادهن نشان شير و خورشيد از درجه سيم. حسينپاشاى ميرلوا نشان شير و خورشيد از درجه سيم.
اسماعيل افندى قرل آقاى حربيه نشان شير و خورشيد از درجه سيم. قوتلر نشان شير و خورشيد از درجه چهارم. حسنآقا ممباشى نشان شير و خورشيد از درجه پنجم.
جرجيس افندى نشان شير و خورشيد از درجه چهارم. هارون افندى مترجم نشان شير و خورشيد از درجه پنجم. حاجىجواد نايب قونسول نشان شير و خورشيد از درجه چهارم.
يوسف افندى نشان از درجه سيم. اجزاى قدس شريف: يوسف افندى مترجم نشان از درجه پنجم. مصطفى عاصم ممباشى نشان از درجه پنجم. عاليجاه كيلاى شِفْ شنان شير و خورشيد از درجه سيم. چنيك افندى نشان شير و خورشيد درجه چهارم. مُوسيُو ژابه نشان شير و خورشيد از درجه چهارم. ميرزا فرج خادم گمرك نشان شير و خورشيد از درجه پنجم. آدم نواب جانشين مدال نقره. اجزاى پوتى: موسيو تكْران قونسول نشان شير و خورشيد از درجه چهارم است. اجزايى كه خلعت داده شد: شيخ محسن نردينى طاقه شال. احمد بن مشواط عبا. سالم بن راشد عبا. طاهر نردينى عبا.
قدتمّت فى يوم چهارشنبه بيست و دوم شهر جمادىالاخر سنه 1323
بر ارباب عزت و اعتبار وصاحبان شرافت و افتخار مشهور است كه مرحوم مغفور حاج سلطان مراد ميرزا حسامالسلطنه ابن مرحوم مبرور خلد مقام عباس ميرزا نايبالسلطنه و وليعهد خاقان مغفور فتحعلى شاه قاجار- طابثراه- هم از اجله شاهزادگان محترم و اكابر حكمرانان و سرداران معظم و فردوس مكان ناصرالدينشاه شهيد- نورالله مضجعه- را گرامى عم بود، در سنه يكهزار و دويست و نود و هفت هجرى كه سنين عمرشان به شصت و پنج سال رسيد، مصمم زيارت بيتالله الحرام و قبر مطهر حضتر خيرالانام و ائمه بقيع عليهم السلام گرديده، در روز بيست و نهم شهر شعبان سنه مزبوره از دارالخلافه طهران به قزوين و رشت و انزدلى و بادكوبه و اسلامبوه و جده به مكه مُعظمه مشف شده؛ پس از طواف و اداى اعمال حج، به مدينه منوره
و زيارت مرقد حضرت خيرالبريه و ائمةالامّه تشرف جسته، از آنجا به بيتالمقدس و سياحت شامات و مصر و بيروت، مُجدداً به اسلامبول رفته، بعد از چند روز توقف، از آنجا به بندر پوتى و بلاد قفقاز، به آذربايجان و زنجان و قزوين و روز بيست و ششم شهر جمادىالاخره سنه 1298 وارد طهران گرديدند و در تمام ممالك و ولايات داخله و خارجه لوازم احترامات و پذيرايى را نسبت به آن مرحوم، معمول داشته، در همه جا با كمال تبجيل و توقير و تعظيم وارد و خارج شدند و احوالات يوميّه خود را در اين مسافرت همه روزه از قرار تقرير خودِ شاهزاده مبرور، مرحوم ميرزا رضاى منشىباشى كه ملازم ركابشان بود، در رقعههاى كاغذ به خط سريع تحريرى خفى مسوّده مانند نوشته و آنچه ممالك و مسالك و ولايات و قصبات و منازل و مراحلى، برّاً و بحراً، در اين مسافرت ديده و پيموده بودند با وقايع اتفاقيه كه از آن جمله اطفاء نايره فساد شيخ عبدالله به توسط شاهزاه مبرور در بابعالى است، در اين سفرنامه نگاشته كه بعد از مراجعت به طهران استنساخ نموده، به طبع برسانند و تاكنون سفرنامه اين شاهزاده بزرگ به همان حالت مُسوده در طاق اهمال مانده، نه خود شاهزاده مرحوم و نه اعقاب والا مقامشان بهصرافت استنساخ و طبع آن نيفتادند. از آنجا كه آثار بزرگان را باقى و بزرگ داشتن وظيفه حميده بزرگان است، در اين عهد خجسته مهد كه اورنگ سلطنت ايران زمين به وجود اقدس مبارك سلطانالسلاطين و خاقانالخواقين بندگان اعليحضرت ضلالله فىالارضين الملك العادل الباذل، شاهنشاه اسلاميان پناه مُظفّرالدين- ابدالله دولته و سلطنته- باشكوه و تزئين است، حضرت مستطاب اجل اكرم امجد افخم اعظم عالى بندگان آقاى حسين قليخان مخبرالدوله، وزير كُلّ تلگرافخانههاى ممالك ايران كه اباً عن جدٍ در ترويج ارباب هنر و نشر كمالات و رواج معارف و عمليات، مساعى مشكوره داشته، جدى وافر و جهدى متكاثر دارند و اوقات ليل و نهارشان، بعد از انجام مشاغل و مهمات وزارتى و شخصى مصروف مطالعه و جمع كتب است، مُسوده آن شاهزاده بزرگ براى مطالعه و ضبط كتابخانه خودشان داشته در روزگار به يادگار باقى و برقرار بماند، اين چاكرِ خود را احضار و امر فرمودند كه كاتبى را به جهت استكتاب و استنساخ آن انتخاب
و اختيار نمايد. حسبالامر مباركشان درصدد برآمده به هر يك از كُتّاب كه تكليف نمود، به اين جهت معتذر شدند كه از عهده قرائت نسخه مُسوده بر نمىآييم مگر ديگرى كه تواند براى ما بخواند تا آنكه نوشته شود. اين كار هم مُيسر نبود و اهمال و تعويق در اجاراى امر مطاعشان سزاوار چاكرى ندانسته، لهذا با وجود ضعف چشم و با آنكه به خدمت معين بلاتعطيل مأمور بودم، خود اقدام به نوشتن آن نمودم و در مدت پنج ماه به اتمام رسانيد و از اجراى فرمايش حضرت معظمله خود را نيكبخت دانست. رجاى واثق آن است كه اين خدمت كوچك، لاحق خدمات بزرگ سابق را در حضور مرحمت ظهور مباركان مشهود و متذكر سازد.
وانا العبد الاقل الفانى على علىآبادى مازندرانى، نواده مرحومان نصيرالملك اباً و ميرزا تقى آقا امّاً. قد تمّت الكتاب بعونالله الملك الوهّاب، فى شهر جمادىالاخر سنه 1323.
تمام شد كار تصحيح و آماده كردن سفرنامه حسامالسلطنه در محرمالحرام سال 1416 هجرى قمرى مطابق با خردادماه 1374 شمسى. خداوند به منّ و كرم خود قبول فرمايد.
رسول جعفريان
آبسكون، 57
آبشاران، 54
آب شاهرود، 31
آتشبازى در من، 123
آجا، 272
آجودان حضور، 84
آجودان حضور سلطان، 68
آخته، 299
آدم، 128
آذربايجان، 29، 278، 291، 292، 313، 318
آستانه مباركه چهار امام عليهم السلام، 152
آستانه مقدّسه رضويّه، 41
آسيا، 70، 89، 91
آسياى حضرتصديقه طاهره عليها السلام، 157
آسياىصغرى، 190
آفريقا، 74، 89، 91
آقابابا، 30، 31
آقاباقر ارباب، 28
آقاحسن وكيل دولت انگليس، 78، 129
آقاداش سلطان حاكم منجيل، 32
آقاستفا، 298، 303
آقاعلىاكبر تاجر، 51
آقامحمدخان، 27، 32، 294، 297
آلابيكى، 101
آلاىبيك، 102، 105، 133، 135
آلاىبيك ضبطيه، 186
آلْكِت، 297
آلمان، 203
آمنه، 126
آناطولى، 70، 71، 73، 268
آناطولى حصارى، 70
آنتيقخانه، 265، 266
ائمه اربعه بقيع عليهم السلام، 147، 148، 162، 317
ائمه عليهم السلام، 313
ائمةالامه، 318
ابراهيم عليه السلام، 112، 114، 221، 227، 230، 232
ابراهيم ادهم، 186، 317
ابراهيم اصفهانى، 201
ابراهيم افندى، 85، 316
ابراهيم بنصلاحالدين، 197
ابراهيمپاشا، 255، 257، 166
ابراهيم تبريزى، 58، 201
ابراهيم رئيس خواجههاى حرم، 117
ابنالوردى، 253
ابنحجر، 209
ابنعساكر، 111
ابوالضباع، 137
ابوالضباع (منطقه)، 136
ابوالعباس مرسى، 245
ابوالفتح ميرزا، 276
ابوالفتح محمد بن عبدالرحمن بن نواب عبدالطيفخان بهادر، 83
ابوالقاسم يزدى، 35
ابوالمعارى المشرف، 111
ابوالنصر ميرزا، 30، 39، 49، 51، 54، 64، 81، 87، 90، 91، 118، 155، 157، 235، 278
ابوالهول، 259
ابوايوب انصارى، 156، 281
ابواء، 126
ابوبكر، 148
ابوتراب ميرزا، 315
ابوحمص، 247
ابوسعد سنجر جاولى، 233
ابوطالب عليه السلام، 126
ابوطاهر سليمان قرمطى، 112
ابوعبيده جراح، 148
ابوعمرو جماعيلى مقدس، 198
ابوهريره، 148، 152
ابهرود، 314
ابىالكيزان، 99
ابىالهول، 262
ابىغَوش، 208، 235
اتحاد دولتين عليتين، 79، 209
اتِل، 57
احمد افندى، 168، 200
احمد افندى مهردار ايالت شام، 188
احمد افندى، ناظرسراى، 248
احمد بن حنبل، 148
احمد بن مشواط، 317
احمدبيك، 84، 240
احمدپاشا، 257
احمدپاشا محافظ و ضابط محروسه مصر، 247
احمدپاشاى رأفت، محافظ اسكندريه، 241
احمدخان، 33
احمد خراسانى، 204
احمد رئيس مجلس بلديه يافه، 204
احمدراسمپاشا، 85، 87، 88
احمدفاضلپاشا محافظ مدينه، 139، 155، 316
احمد ويسقونسول عكه، 239
اخنث بن خضاعه، 152
اخوه (پولى كه اعراب مىگرفتند) 133، 136
اخيوبس ملك منف، 261
اداره پوليس، 58
اداره حكومت گيلان، 41
اداره نظارت، 189
ادِسا، 63، 64، 65، 66
ادهم افندى، 84
ارامنه، 72، 203، 300
ارامنه ايروان، 287
ارّان، 291
اربع، 229
اردوى شامى، 135
اردوى مصرى، 135
ارس، 304
ارض اقدس، 46
ارض روم، 253، 286
ارغون الكاملى، نايب شام، 224
اركان حربيه، 197
ارك شهر سلطانيه، 313
اركى، 268
ارل، 62
ارمنىها، 295
ارمنيه عثمانى، 291
اروپ، 70، 270
اروپا، 72، 89
ازمير، 279، 271، 283
ازمين، 63
ازواج نبى، 144
ازهر بن امام زينالعابدين، 36
اسپار، 268
اسپال مقورى، 268
اسپانيا، 186، 205
اسپيله (نوعى ماهى)، 45
استاراسيل اسكى، 292، 293
استرآباد، 57
استراليا، 74
استفنصاحب، 61
استوانه ابىلبابه، 141
اسحاق بن ابراهيم، 230
اسحاق بن جعفرالصادق عليه السلام، 258
اسحاق عليه السلام 219، 229
اسحاق ميرزا، 30
اسرائيلين، 238
اسرافيل، 217
اسطوانه تهجد، 145
اسطوانه مخلقه، 145
اسطوانه ابىلبابه، 145، 152، 160
اسطوانه حنانه، 145
اسطوانه سرير، 145
اسطوانه عايشه، 145
اسطوانه محرس، 145
اسطوانه وفود، 145
اسكاربنتو، 268
اسكله يافه، 204
اسكله ازمير، 271
اسكله انزلى، 40
اسكله پورتسعيد، 89
اسكله جده، 101
اسكندر، 242
اسكندربيك مترجم اول، 201
اسكندريه، 109، 240، 242، 243، 246، 247، 253، 267، 269
اسكودار، 72
اسكوسرا، 71، 72
اسلامبول، 67، 69، 71، 72، 76، 77، 81، 83، 85، 86، 90، 110، 126، 130، 206، 235، 239، 257، 259، 267، 271، 272، 274، 275، 276، 278، 280، 284، 288، 317، 318
اسماعيل افندى قرل آقاى حربيه، 317
اسماعيلبيك، 301، 304
اسماعيلبيك قرّل آقاسى، 185، 189
اسماعيلپاشا، 97، 239، 243، 249، 250، 259، 262
اسماعيلپاشاى محافظ، 89
اسماعيل عليه السلام، 115
اسماعيليه (دولت)، 30
اسماعيليه (شهر)، 92، 94، 247، 251، 258، 263
اسنا، 252
اشرف شعبان بن حسين، 225
اصحاب كهف، 198
اصطبل عنتر، 164
اصلانخان، 33
اطريش، 63
اعتضادالسلطنه، 26، 33
اغذيه ايرانى، 58
اغذيه فرنگى، 58
افريبوبن هَرجيب، 262
افريدون بن القيان، 212
افسرالدوله، 276
اكبرآباد، 26
اكبرخان بيگلربيگى انزلى، 36، 39، 43
اكبرخان بيگلربيگى سرتيپ، 37
اكبرخان (قونسول ايران در بادكوبه)، 51
اكبر معمار (استاد)، 32
اكبر ميرزا پسر مرحوم قهرمان، 309، 310
الكساندر حاكم بالاخانه، 316
المستنصربالله، 232
المعزّلدينالله، 251
الموت، 30
النجه چاى، 302
الَه، 169
الهامه، 201
الهامىپاشا، 257
اليا (زوجه يعقوب)، 229
الياس بن عبدالله، 207
اليس، 232
امالضّباع، 132
امام جمعه طهران، 27
امام جمعه اردبيل، 78
امامزاده ابراهيم، 312
امامزاده ده شيخ، 50
امامزاده علىنقى، 28
امامزاده قاسم، 312
امامزاده ... (كنار سفيدرود)، 34
امامزاده لالشوى، 38
امامزاده معصوم، 28
امامزاده نيكى امام، 27
امامزاده هادى، 28
امامزاده هاشم، 35، 36
امامزاده بىبىهيئت خواهر امام رضا عليه السلام 50
امامقلى پيشخدمت، 39
امپراطور اسپانيول، 92
امپراطور اطريش، 92
امپراطور امريكا، 92
امپراطور بلجيك، 92
امپراطور پروس، 92
امپراطور دولت نمسه، 235
امپراطور رم، 92
امپراطور روس، 92، 276
امپراطور سوئد نُروژ، 92
امپراطور فرانسه، 92
امحبيبه بنت ابىسفيان، 151
امريكا، 203، 205، 264
امسلمه بنت اميه، 151
امكلثوم بنت رسولاللهصلى الله عليه و آله، 151
اميرآخور، 31، 316
امير الامراء العظام، 33
امير عبدالقادرپاشاى مغربى، 197
اميرنظام، 304، 306، 307، 309
امين افندى، 189
امينالسلطان، 28
امينالملك، 26
امينپاشا كماندان عسكر بيروت، 201
امين خلوت، 79
امينصره، 136، و نك:صره امين
انابلس، 215
اناخاتون، 306
انزلى، 38، 39، 40، 42، 43، 45، 292، 317
انسالجليل، 217
انصار، 144
انگليس، 61، 102، 186، 205، 278، 283
انگليسىها، 94
انگور مشك، 87
انوشيروان عادل، 55
انوشيروان ميرزا، 308
اوبلى سيخه، 290
اوچ كليسيا، 301، 304
اوچلى، 290
اورشليم، 211
اوزان آذا، 271
اوزان تلى، 298
اونياشى، 248
اهرام، 258، 259، 261، 265
اهلبيت حضرت سيدالشهدا، 191
اهلبيت عليه السلام، 197
اهلتسنن، 154، 194، 257
اهل تشيع، 119، 120
ايرانپولى، 305
ايرانىهاى بادكوبه، 51
ايرانىهاى حاجىطرخان، 58
ايروان، 296، 299، 300، 301، 303
ايطاليا، 91، 186، 259، 276، 279
ايلخانى، 311
ايلَر، 299
اينه بولى، 284
ايوانكوهصفا، 108
ايوب عليه السلام، 183
بئر اريس، 161
بئرالعذب، 132، 138
بئرالماشى، 132، 138
بئرايوب، 208، 215
بئر بصه، 161
بئر بضاعه، 161
بئر جَبرى، 163
بئر جديدى، 166
بئر حاء، 161
بئر حصان، 132
بئر رضوان، 132، 135
بئر رومه، 161
بئر زمرد، 167
بئر عباس، 132
بئر عثمان، 163
بئر عسفان، 132، 133، 134
بئر على، 139
بئر عهن، 161
بئر غرس، 161
بئر غرس، 161
بئر مُرّ، 103
بئر مستوره، 132
سئر معظّم، 172
بئر نسيف، 163
باب ابراهيم، 111
بابابورنى، 272
باب اجيادالصغير، 111
باباحسن، 306
باب اسرائيل، 218
بابالابواب، 57
بابالاسباط، 213، 224
باب البازان، 11
بابالبُراق، 224
بابالبريديه، 194
بابالبسطى، 112
بابالبغله، 11
بابالبوابجيه، 191
بابالتوبه، 223
بابالتوما، 191
بابالثاغور، 191، 195
بابالثرايا، 191
بابالجابيه، 191
بابالجبل، 143
بابالچثه، 218
بابالجمعه، 143
بابالجنائز، 224
بابالجياد، 111
بابالحديد، 224
بابالحنّاطين، 112
بابالحيطه، 224
بابالخليل، 213، 214، 224
بابالداعيه، 213
بابالدريه، 112
بابالرّباط، 229
بابالرجه، 213
بابالرحمه، 113، 141، 146، 223، 224
بابالرداع، 112
بابالزياده، 111، 117، 130، 193
بابالساعات، 193
بابالساهره، 213
بابالسده، 112
بابالسكينه، 112، 224
بابالسلام، 111، 146، 152، 160
بابالسلام (دمشق)، 191
بابالسلسله، 193، 214
بابالشام، 143، 213
بابالصغير، 191
بابالصفا، 108، 111، 117
بابالعامود، 213
بابالعبرانيه، 193
بابالعتيق، 112
بابالعظيم، 224
بابالعماره، 191
بابالعمره، 111
بابالعمود، 213
بابالعنبريه، 143
بابالعوالى، 143
بابالغانمالمقدس، 224
بابالغوانمه، 224
بابالفراديس، 191، 193
بابالفرج، 191
بابالقاضى، 112
بابالقُبا، 143
بابالقبطى، 112
بابالقطّانين، 224
بابالكوفه، 143
بابالكيسان، 191
بابالمتوضّاه، 224
بابالمجاهدين، 111
بابالمجيديه، 143
بابالمحراب، 213
بابالمغاربه، 213، 224
بابالناظر، 210
بابالناظر، 224
بابالنبى، 112، 224
بابالنساء، 146
بابالوادى، 208
باباليوسف، 228
باب امهانى، 111
باب بولس، 191
باب جبرئيل، 146
باب جيرون، 193
باب حناطين، 131
باب دارالعجله، 112
باب داوديه، 112
بابصرّالصغير، 213
باب شرفالانبياء، 224
بابصِهيون، 213
باب عاتكه، 146
بابعالى، 79، 85، 190، 276، 279، 318
باب عباس، 111
باب عزوره، 112
باب على، 111
بابل، 229
باب مجديه، 147
باب مدرسةالشريفه، 111
باب مروان، 146
بابيله، 195
بادكوبه، 46، 49، 50،، 57، 292، 317
بازار برده فروشان، 129
بازارچه پنجشنبه، 36
بازارچه دوشنبه، 36
بازارچه شاهآقاجى، 37
بازار عطاران (در محدودهصفا و مروه)، 109
باستيان، 42
باسمج، 308
باش آجق فرنگى، 288
باش لرزاش، 304
باش نوراشن، 301
باطوم، 285، 286، 289
باغچه آواسى، 271
باغچه حضرت زهرا عليها السلام (در مسجدالنبى)، 147
باغچه ملتى، 90، 59، 80، 192، 249، 250، 255
باغ حاجىداداش، 311
باغ شُبرى، 263
باغ شوكانى، 263، 264
باغ ناصريه، 38، 39
باغ نزهن، 243، 263
باكو، 50
بايزيد عثمانى، 300
ببك، 69، 81، 84
بتپرست، 56
بَحرا، 103
بحر ابيض، 252، 254
بحر احمر، 252
بحر اخضر، 253
بحرالانساب، 36
بحرالانساب (كتاب)، 28
بحر حبشه، 253
بحر خزر، 33، 56، 307
بحر روم، 190، 253
بحر قلزم (درياى احمر)، 97
بحر محيط، 253
بحر نوبه (درياى احمر)، 97
بحرين، 112
بختالنصر، 212
بدرالجمالى، 232
برج داود عليه السلام، 212
برج دختر، 50
برج سلطانى، 41
بِركِه ماجِن، 106
بركةالسبع، 247
بُرلْس، 240
برهانالدين بن جماعه، 222
بريه، 207
بزچلو، 298
بُسفور، 65
بسقو، 297
بشيكطاش، 70، 73
بصره، 83
بطريق ارمَن، 208
بطنالغول، 175
بقعه ابىايوب انصارى، 281
بغداد، 172، 213، 217
بقعهصفيه و عاتكه، 152
بقعه ائمه اربعه، 151
بقعه ابراهيم بن رسولاللهصلى الله عليه و آله، 160، 151
بقعه ابوسعيد خدرى، 152
بقعه ازواجالنبى، 160
بقعه بخٍّ بخٍّ، 223
بقعه حسن كاشفى، شاگر علامه، 312
بقعه حضرت ابراهيم عليه السلام 229، 232، 233
بقعه حضرت اسحاق عليه السلام، 232
بقعه حضرت زينت (مصر)، 249
بقعه حضرت مريم عليه السلام، 226
بقعه حضرت يعقوب عليه السلام، 233
بقعه حضرت يوسف عليه السلام، 233
بقعه حليمه سعديه، 152، 160
بقعه حمزه سيدالشهداء، 154
بقعه راجيل، 234
بقعه راجيل مادر حضرت يوسف، 227
بقعه رفقه زوجه اسحاق، 232
بقعه ساره، 232
بقعه سر حضرت يحيى، 193
بقعه سلطان چلپى، 312
بقعه عثمان، 152
بقعه عقيل بن ابيطالب، 152، 160
بقعه فاطمه (خواهر علىبن موسىالرضا)، 38
بقعه فاطمه بنت اسد، 152
بقعه لايقه زوجه يعقوب، 233
بقعه مالك بن انس، 152
بقعه مباركه رقيه، 197
بقعه محيىالدين عربى، 199
بقعه نافع، 152
بقيع، 151، 159، 161
بكر افندى، 189
بلاط، 181
بلّاعه، 166
بلاغ، 252
بلال، 128
بلخ، 253
بلغار، 72
بلقا، 180
بله كورى، 290
بندر اريكلى، 66
بندر پوتى، 288، 318
بندر رشيد، 254
بندر گز، 45، 46، 47
بنى داريه، 230
بنىاسرائيل، 93، 207، 231
بنىاميه، 144، 221، 233
بنىسويف، 252
بنىشيبه، 129
بنى عباس، 144
بنىغانم، 224
بنىنجار، 144، 281
بورونآباد، 270
بوشهر، 102
بوصير، 245
بوضيا، 72
بوغاز، اسلامبول، 65، 70
بوغاز مُرداب، 42
بولاغ، 265
بويضا، 213
بويكْذرى، 301
بهرام قهوهچى، 39
بيتالاحزان، 152
بيتالدين، 201
بيتاللحم، 231، 234
بيتالله الحرام، 47، 90، 114، 46، 106، 117، 317
بيتالمقدس، 132، 155، 206، 207، 209، 216، 226، 231، 235، 318
بيدستان، 28
بيروت، 155، 189، 200، 201، 202، 203، 239، 318
بيضا، 104، 106
بيعت عقبه، 281
بيكاوغلى، 72، 273، 278
بيكاوغلى، 82
بيككندى، 31
پاپنصاحب، 40
پاتمِس، 268
پاچنار، 31
پادشاه ايتاليا، 31
پادشاه برزيل، 92
پادشاه پرتقال، 92
پادشاه خطا، 306
پاريس، 76، 83، 238، 274
پاولى، 63
پرنس ورانسوف، 296
پسكاويج، 64
پشته، 34
پطرزبورغ، 63، 293، 295
پطروسكى، 55
پُل آجى، 306
پل وشان، 32
پوت (واحد وزن)، 46
پوتى، 285، 286، 287، 289، 290
پورت سعيد، 89، 91، 92، 93، 239
پىچىتوبن، 290
پير بازار، 39، 40
تبريز، 67، 304، 306، 307، 315
تبوك، 174
تپليس (تفليس)، 295
تجار ايران در اسكندريه، 245
تجار ايرانى (در بيروت)، 203
تجار تبريزى در حاجىطرخان، 58
تحسينبيك محاسب مركز لوا، 188
تخت جمشيد، 261
ترجمان اول دولت عليّه عثمانى، 67
ترساچاى، 298
تركمان، 57
تركمانچاى، 309
تركيه، 203
تشريفاتچىباشى، 67، 248
تفليس، 49، 50، 287، 288، 289، 290، 292، 293، 294، 295، 296، 297، 300، 303
تفنگهاى كارروس، 293
تقويمالبُلدان، 291
تقويم سالنامه اسلامبول، 105
تِلِت، 296
تلگرافخانه، 42
تلوس، 268
تميمالدارى، 148
تندوس، 271
تنعيم، 131، 133
توپخانه انزلى، 45
تورات، 238
توفيق افندى ملازم ثالث، 189
توفيق بيك، 84
توفيق بيك قايم مقام يافه، 204
توفيقپاشا خديو مصر، 248
توفيق (معلم اطفال)، 83
تولم، 39
تهامه، 135
تياتر (مصر)، 255
تيافا، 252
تيمور لنگ، 314
تيه بارود، 247
تيه بنىاسرائيل، 190، 229
ثنياتالوداع، 153
ثور بن عبدمناف، 127
جامع ابيض، 207
جامع ابىنبوت، 235
جامعالنساء، 221
جامع امويه، 193، 196، 197
جامع دمشق، 215
جامع سلطان احمدخان، 77
جامع سلطان بايزيد پسر سلطان محمد فاتح، 77
جامع سلطان محمد فاتح، 77
جامع شهر يافه، 235
جامع كبيرى سليمان بن عبدالملك، 207
جامع مغاربه، 224
جاموسالبحر، 254
جاوه، 123
جباربيگى، 51
جبار ارنكه، 27
جبرئيل، 127، 230، 231
جبل، 118، 119، 129
جبل اطحل، 127
جبلالثور، 127
جبلالخمر، 214
جبلالطارق، 89
جبلالعمرات، 110
جبلالنور، 128، 129
جبل ريان، 137
جبل زيتا، 214
جبل سلع، 143، 153، 162
جبل سلوان، 214
جبل عامل، 202
جبل قاسيون، 198
جبل قسردان، 203
جبل مقطم، 257
جبل ناعم، 131
جبل نعيم، 131
جحفه، 99، 135
جده، 84، 85، 96، 100- 102، 128، 135
جُديده، 201
جَرجا، 252
جرجسا يولس، 202
جرجسى خامس از ابناء كنعان، 202
جرجيس افندى مترجم اول قونسول ايران، 186، 317
جزيره سياه كوه، 57
جسر زينون، 201
جعفر حكّاك، 201
جعفرصادق عليه السلام، 148، 151
جلفا، 293، 294، 296، 302
جلق، 190
جمالالدين افندى قاضى همگى، 202
جمهور، 201
جنان قاضى، 172
جندرمه، 183، 189
جنگ جمل، 281
جنگ روس و عثمانى، 286
جوادالاصفهانى، جمالالدين، 143
جواد كربلايى، 248
جوبه (يافا)، 205
جودتپاشا ناظر عدليه، 83
جوهر غلام المعزلدينالله، 251
جويريه بنتالحارث، 151
جهانشاه بن قرايوسف، 307
جيرون، 190
جيرون بن سعد بن عاد بن عوص بن دمشق، 190
جيزميه، 252
جيفه، 39
چاپارخانه رستمآباد، 34
چاناق قلعه، 86، 87، 271، 272
چاوش، 189، 248
چاه ابوايوب انصارى، 157
چاه زمزم، 108،، 115، 129
چراغ بحرى، 54
چركس، 288
چركسيه، 113، 203
چشمه سلوان، 241، 215
چكشلر، 46، 47، 48
چمناوجان، 309
چمن حاجىآقا، 308
چمن سلطانيه، 311
چنيك افندى، 317
چيلاويد، 290
چين، 70، 74، 90
حاجىآقا (دهكد)، 308، 309
حاجىآقا محمد ملكالتجار، 31
حاجى جواد نايب قونسول، 317
حاجىداداش، 311
حاجىطرخان، 54، 56، 47، 59، 63
حاجى محمدباقر، 38
حاجى محمد مكارى، 180
حاره اكراد، 230
حاره داريه، 229
حازميه، 201
حاكم انزلى، 37
حبرون، 227، 228، 229، 230، 231
حبشه، 253
حبيب بيك قايم مقام، 201
حجاج بن يوسف، 112
حجاج شيرازى، 100، 103
حجاز، 135، 176، 217
حج اكبر، 105
حجر اسماعيل، 108، 115، 116، 118، 120، 130
حجرالاسود، 108، 112، 114، 131
حجرهصديقه طاهره عليها السلام، 147، 157
حجرهئ مباركه جناب پيغمبرصلى الله عليه و آله، 147
حدره، 165
حرّا، 103
حر عاملى، 202
حرمين، 76
حرّه بنىالنضير، 162
حسامآباد، 31
حسامالدين، 220
حسامالدين افندى، 83، 272
حسنآقا ممباشى، 317
حسن ارزنجانى، 258
حسن افندى، 239
حسن افندى معاون اول ضبطيه مصر، 248
حسن افندى مفتى يافه، 237
حسنالسبط عليه السلام، 148، 151
حسنپاشا، 195، 197، 246، 247، 248، 255، 258، 264، 267
حسنپاشا مير لواى اركان حربيه، 185
حسنپاشاى ميرلوا، 317
حسنتاجر كازرونى، 248
حسنخان، 38، 308
حسن طباخ، 39
حسن عسكرى عليه السلام، 148
حسنعلىخان، 304
حسن فهمى افندى، 83
حسن فهمى افندى مميز املاك، 188
حسن قوتلو، 187، 188، 189
حسن كاشفى، 312
حسن مطوف، 108
حسينآباد، 27، 30
حسين افندى وكيل كارپرداز سوريه، 201
حسينالسبط عليه السلام، 76، 148
حسينبيك ناظر كارخانه كاغذسازى مصر، 252
حسينپاشا، 242
حسين خاصهتراش، 39
حسين عليه السلام، 249
حسين فخرىپاشا ناظر حقانيه، 249
حسين فرزى افندى (مشيرپاشا)، 90، 316
حسين فرزىپاشا مشر اردوى پنجم، 186
حسين فهمىبك، 96
حسين قلىخان ايلخانى بختيارى، 103
حسين قليخان مخبرالدوره، 318
حسينقلىخانى، 39
حسين قونسول معزول دولت ايران، 204
حشمتالدوله، 26
حصارك، 28
حصاة، 178
حصين بن نمير، 112
حضره، 247
حطيم، 116
حفصه بنت عمر، 151
حكومت لبنان، 201
حكونيا، 209
حكيمباشى، 294
حلب، 190، 212، 221
حلحول، 228
حلمى بيك مدير مركز تحريرات، 188
حمدىپاشا والى شام، 189
حمزه سيدالشهداء، 148، 153
حمص، 190
حمله افغان، 313
حنطلة بن ابىعامر، 154
حوّار، 128
حواريين، 288
حوران، 182، 183، 189
حولپاشاى ميرميران، 186
حيدرقلىميرزا پسر نواببهمنميرزا 293
حيفا، 204
خاقانالبحرين، 72
خاقان چين، 92
خانبودخان، 201
خانمراد، 201
خانه امام زينالعابدين عليه السلام 160
خانه جناب اميرمؤمنان عليه السلام در قبا، 157
خانهصديقه طاهره عليها السلام در قبا، 157
خانه كعبه، 108
خدادادخان حاكم طارم، 33
خديجه كُبرى، 126
خديو اسماعيليه، 254
خديو مصر، 88، 92، 130، 239، 263، 267
خرابه شام، 197
خراسان، 313
خزانه دولتى، 33
خزر، 44
خستهخانه، 198، 206، 209، 227، 235، 237
خضر عليه السلام، 223
خطا (قريه) 306
خط داود، 214
خط سريانى، 170
خط كوفى، 232
خط ميخى، 54
خطوط سُريانيه، 261
خط يونانى، 232
خَفرم، 261
خفاى ثلاثه، 76
خليج ازمير، 268، 269، 271
خليج سوئز، 93، 97
خليج عقبه، 93
خليل، 213، 234
خليل افندى خورى مدير روزنامه جنت، 202
خليلبيك، 272
خليلپاشا، 284
خليلپاشاى اجودان حضور، 79
خندق، 162
خواجه اسكندر نصرانى كارپرداز ايران در لبنان، 201
خواجه رشيدالدين فضلالله، 313
خواجه سعدالدين، 313
خواجه عبدالله ويسقونسول مرسين، 241
خواجه موسى يهودى، 200
خواجههاى حرم، 108
خوارزم، 57
خوى، 302
خيابان عالىقاپى (قزوين)، 29
خيبر، 165
خيرىپاشا، مُهردار خديو مصر، 90، 247
دارالخلافه، 32
دارالنّيابه، 225
دار دانل، 225
داريوش ثانى، 212
داش ارخ، 301
داغستان، 57
داغستانى، 288
دامجلق، 299
دانيال، 245
دانيال (قريه)، 207
داود عليه السلام، 211، 214، 224
دختران روميه، 203
درب جبرئيل، 140
دربند، 54
در بنىشيبه، 108
دُرّ شلم، 211
دُرله، 269
در مسجد الحرام، 108
دروازه گيلان، 30
دروازه شام (مدينه)، 153
دروازه گرجستان، 289
درويش افندى، 186، 196
درويش بيك، 202
درويش حسن، 36
دره چيچك ولايت بايزيد، 298
درياى آرچىپيلكر، 271
درياى آقدنگيز، 88
درياى ابيض، 91، 271
درياى احمر، 91، 93، 95، 97، 101، 134، 135
درياى خزر، 291، 292، 295
درياى روم، 88، 91
درياى سفيد، 69، 88
درياى سياه، 66
درياى شاب (درياى احمر)، 98
درياى قرادنگيز (درياى سياه)، 64، 66، 69، 70
درياى محيط، 89
درياى مديترانه، 88
درياى مرمره، 69، 74، 86، 272
ةُلاد، 29
دليجان، 298، 303
دمّار، 193، 200
دمشق، 185، 189، 190، 191، 193، 198، 212، 213
دمشق بن كنعان، 190
دمشق بن نمرود، 190
دمنهور، 247
دمياط، 239، 254
دنون، 185
دواتگر، 309
دود ارس، 303
دولت اسلام، 79
دولت انگليس، 259، 298
دولت ايران، 48، 302
دولت بهيه انگليس، 76
دولت روس، 58، 216، 286، 302
دولت عثمانى، 88، 89، 105، 126، 70/ 28، 277، 283، 316
دولت عليّه ايران، 273
دولت فاطميين، 212
دولت فرانسه، 259
دولت قلى آبدار، 39
دولو، 301
دويدارية، 224
دهباشى، 189
ديار مصريه، 203
ديال، 96
ديباى فرنگى، 29
ديرالسرّب، 213
ديوان حشرى، 306
ديوانخانه عدليه، 244
داتالحج، 175
ذكوان انصارى، 154
ذوالحليفه 139
ذوالفقارپاشاى تشريفاتچى، 248
ذوذنب، 41
رئوفپاشا حاكم سوئز، 96
رئوفپاشاى متصرف قدس شريف، 209
رئيس باشبرد، 287
رئيس خدام، 79
رئيس شوراى دولتى، 83
رئيس و ناظر گمرك، 287
رابغ، 99، 132، 134، 135
راديه، 195
راسالتين، 267
راسالصحرا، 201
راشدپاشا، 200، 247
راشدپاشاىصدراعظم خديو مصر، 249
رامه، 231
راه سلطانى، 132
رأسالتين، 241، 242
ربوه، 192
ربوه، 200
رحمتآباد، 33
رحيمخان سرتيپ كركرى، 302
رستمآباد، 34، 35
رستمپاشا متصرف لبنان، 201
رسول خداصلى الله عليه و آله، 110، 112، 113، 128، 133، 140، 144، 147، 152، 154، 156، 160، 173، 218، 219، 22، 223، 224، 281، 317
رشت، 29، 33، 34، 35، 37، 38، 39، 47، 288، 317
رضابيك سفير كبير سابق، 273
رضاقليخان قاجار، 27
رضاىبيك منشى باشى، 79
رفايُوبح قونسول بلجيك، 316
رفعتآغا نايب شيخالحرم، 153
رفعتبيك، 84
رفقه يا ريقه (زوجه اسحاق)، 229
رقّه، 253
رقيه بنت رسولاللهصلى الله عليه و آله، 151
رقيه خاتون، 197
ركن شامى، 114، 115
ركن يمانى، 108، 113، 131
رمطاء، 182
رمله، 189، 207
روبيل، 213
روبيل بن يعقوب، 207
رود ارس، 57، 269، 302، 304
رود الموت، 32
رودبار، 32، 33، 34
رود جيحون، 57
رودخانه آرپهچاى، 301
رودخانه اكا، 62
رودخانه ايروانچاى، 300
رودخانه پىجى توبن، 289
رودخانه چولوك، 286
رودخانه خرام، 297
رودخانه ريون، 287، 288، 289
رودخانه زنجان، 311
رودخانه زنگى، 301
رودخانه سردله، 289
رودخانه شاهرود، 34
رودخانه شاهرود طالقان، 32، 33
رودخانه قِزحبولاغ، 300
رواخانه كُر، 57، 290، 291، 295، 296
رودخانه كرج، 27، 28
رودخانه كيخسروى، 291
رودخانه گرگان، 57
رودخانه نخجوان، 302
رودخانه ولگا، 46، 55، 56، 59، 62
رودس، 88
رودس، 268
رود سروس، 291
رود طارم، 31
رود نيل، 91، 97، 229، 240، 243، 246، 251، 252، 253، 254، 258
روزارخ، 298
روز ترويه، 105، 112، 119، 120
روز عاشورا، 152
روز عرفه، 105
روز غدير، 128
روزنامه شمس لندن، 274
روزنامه جنت، 202
روز نوروز، 277
روس كوچك، 63
روسها، 39، 213، 228، 270، 287، 304
روسيه، 61، 62، 278
روشلّم، 212
روضه منوره، 146
روم، 217، 245
روملى، 70، 71، 74، 78، 83
روملى حصار، 70
رياضپاشا ناظر داخليه و ماليه و رئيس نظار، 249
ريال فرانسوى، 124
ريان، 132، 138
ريحانه، 151
ريشىليو (بانى شهر ادسا)، 64
رؤيت هلال، 105
زبان اسلامبولى، 79
زبان روس، 40، 45، 60، 66، 287، 293
زبان عبرى، 238
زبان عربى، 252
زبان فارسى، 287
زبان فرانسه، 40، 49، 51، 64، 65، 66، 69، 87، 88، 275
زبان يونانى، 88
زبيده خاتون، 307
زبيده زن هارونالرشيد، 30
زبيده زن هارونالرشيد، 121
زبير بن العوام، 148
زكريا، 215
زلاقه، 171
زنان فرنگى، 80
زنان حورانى، 183
زنجان، 311، 318
زنور، 305
زهله، 201
زياران، 28، 315
زيارت حضرت رسول، 108
زينالدين (از امراى مملكت مغربيه)، 139
زينب بنت جَحش، 151
زينت بنت رسولاللهصلى الله عليه و آله، 151
زينبيه، 186، 195
ژاپون، 274
ژَن، 207
ساتور نوس، 202
ساجن (واحد طول) 58، 289
سادات، 33
سادات حسينى، 209
سادات حسينيه (مدينه)، 153
سادات طارمى، 33
سادات موسويه، 153
سادات موسويه، 186
ساراتسين، 59
ساره، 229، 230
ساعتخانه، 129
ساعدالملك، 304
سالمآغا، 157
سالمبن راشد، 317
سام بن نوح، 212، 217
سامتِريدى، 290
سامس، 85، 87، 88
سامسَون، 284
ساهره، 215
سايان، 11
سپهسالار اعظم، 26، 43، 47، 196، 293
ستّاربيك ميرآلاى، 186
سخلو، 297
سدرك، 301
سراب، 301
سراتسين، 66
سرادان، 36
سرالتين، 56
سراى عابدين، 248
سراى همايون يلدوز، 273
سربازخانه سلميه، 71
سرچم، 310
سرداب حضرت خليلالرحمن، 227
سرورالسلطنه، 308
سرورپاشا رئيس شوراى دولتى، 83
سروس، 291
سرياور، 284
سريس، 208
سعادالدين افندى، 84
سعادت حسن خطاطى افندى وكيل امارات
جليله جده 101
سعد بن ابىوقاص، 151
سعدى افندى ناظر رسومات، 101
سعديه (يلملم) 102، 104، 105
سعيد آقاى موصلى، 195
سعيد افندى دُجانى، 237
سعيد بن زيد، 151
سعيدپاشا، 78، 80، 137، 153، 155، 170، 174، 177، 180، 184، 186، 198، 277
سعيدپاشاى باش وكيل، 277
سعير، 231
سُغد، سمرقند، 190
سفارتخانه دولت ايران (در عثمانى)، 79
سفارتخانه دولت ايران (در مصر)، 266
سفارتخانه يالى، 81
سفارتخانه يالىببك، 77
سفارت روس، 49
سفرنامه، 40، 89، 218، 318
سفرنامه فرنگستان (از ناصرالدين شاه)، 33
سفرنامه ناصر و خسرو، 111، 245
سفيان بن الحارث بن عبدالمطلب، 152
سفيدرود، 33، 34، 35، 57
سفير آلمان (در عثمانى)، 279
سفينه نوح، 301
سقز (جزيره)، 268، 269، 283
سكةالحديد، 246، 267
سكةالحديد مصر، 247
سلاطين آلعثمان، 198
سلاطين عثمانى، 71، 190، 203
سلطان احمدخان پسر سلطان محمدخان، 75، 124
سلطان البرّين، 72
سلطان بايزيدخان، 75
سلطان سليم، 166، 191، 198، 203، 312
سلطان سليمان، 146، 213
سلطان سليمان اول، 76
سلطان سليمان پسر سلطان سليم اول، 75
سلطان سليمان خان ثالث، 281
سلطان عبدالحميد، 68، 70، 74، 75، 78، 80، 82، 84، 103، 118، 115، 159، 221، 238، 273، 277، 279
سلطان عبدالعزيز، 70، 72، 74، 75، 76، 77، 80، 71، 151، 154، 190، 213، 220، 221، 249، 265
سلطان عبدالمجيدخان، 67، 75، 144، 147، 151
سلطان عبدالمجيدخان پسر بزرگ سلطان محمودخان ثانى، 76
سلطان عثمان پسر سلطان مصطفىخان ثانى، 75
سلطان عثمانى، 189، 194، 257
سلطان فوج، 293
سلطان محمد خدابنده، 312، 313
سلطان محمد خوارزمشاه، 57
سلطان محمد فاتح، 72، 75، 76، 274، 281
سلطان محمد كامل، 257
سلطان محمود 70، 74، 75، 151، 154، 213، 220، 221، 243
سلطان محموخان پسرسلطان عبدالحميدخان، 75
سلطان محموخان ثانى، 75
سلطان مراد، 70، 75
سلطان مراد پنجم، 75
سلطان مراد ثانى، 72
سلطان مراد ميرزا حسامالسلطنه، 317
سلطان نورالدين شهيد، 221
سلطان عثمانى، 92
سلطانيه، 311، 312، 313
سلطنت ايران زمين، 318
سَلمَس، 184
سليمانپاشا، 315
سليم افندى، 186، 169
سليم افندى دهباشى، 189
سليمان آغاى خواجه، 262
سليمانپاشا، 283، 284، 288، 289، 292، 294، 304، 310
سليمانپاشا، 305، 308، 311، 315
سليمانپاشا والىصيدا، 221
سليمانپاشا كماندان عسكر، 209
سليمانپاشا كماندان عسكر، 209
سليمان، حاجى، 168
سليمان عليه السلام، 193، 206، 210، 212، 217، 228، 231
سليمان ميرزا، 67، 81، 278، 294
سليمانيه (دهى در راه قزوين)، 26، 27
سمبطيه، 189
سمتالابيض، 132، 138
سَمَسافقا، 298
سمسكين،184
سَموس، 268
سَميرنه، 270
سنان بن مُشَلشل، 261
سَند (جزيرهاى در خزر)، 54
سَنصوفى، 261
سنق كرپى، 297
سنكر، 36، 37
سنى، 105
سنّى، 114
سنىها، 119، 120
سوئد، 41
سوئز، 91، 93، 95، 96، 97، 98، 254
سواقى، 290
سوخاى فانتان، 299
سورام، 290
سور سلطان سليمان، 143
سور قزوين، 30
سورى، 190
سوريد، 261
سوريه، 190، 202، 211
سوستهپل (واقعه)، 76
سوقالطوّال، 148
سوالقطانين، 213، 224
سوقالليل، 127
سوقالمعرفه، 225
سوقانلو، 297
سهلالمطران، 168
سيادهن، 314
سياهرود، 35
سيدالشهدا عليه السلام، 197
سيدجبار، 247
سيدحسن، 163
سيد حمزه، 308
سيدصافى، 140، 163
سيدصلاحالدين، 163
سيدصلاحالدين، 196
سيدعلى شيرازى، 248
سيده نفيسه دختر ابىمحمد حسن بن زيد بن حسن بن على بن ابيطالب عليه السلام، 258
سيفالدين ابوبكر بن ايوب، 191
سَيوط، 252
سيوف دمشقى، 192
شاپور ذورالاكتاف، 30
شام، 99، 132، 136، 162، 177، 186، 187، 188، 189، 190، 191، 12، 197، 198، 201، 203، 211، 217
شامات، 76، 176، 180، 189، 318
شام پنجم، 190
شم چهارم، 190
شام دوم، 189
شام سيم، 189
شاهآباد، 26، 315
شاهآقاجى، 36، 37
شاهر نصّار، 133
شاهزادگان ايران، 51
شاهزاده خانم روسيهاى، 275
شاهعباس، 305
شاهعباس ثانى، 309
شاه كزلِنِن (دره)، 297
شاهورديخان، 33
شُبرى، 263
شتركوه، 314
شداد بن عاد، 262
شدوان، 98
شرور دره لىكر، 301
شريف دخيل داماد شيخالحرمين، 135
شريف عبداالِه، 119
شريف عبداللَّه، 119، 133، 135
شريف عبدالمطلب، 107، 116، 120، 123، 130
شريف عبدالمنعم، 162
شريف عون، 276
شريف مساعدبيك نواده جناب شريف مكه، 101
شريف مكه، 101، 102
شريف منصور، 124
شعب ابىطالب، 126
شعيب، 181
شعيب بوّان، 190
شفيعخان حاكم مرند، 304
شقاقى، 309
شقُالقمر، 128
شقصدر، 129
شقةالعجوز، 171
شكراللَّه خان تفنگدارباشى، 39
شكيببيك يوزباشى، 189
شكيبپاشا، 185
شمعون، 213
شُمندُفر (قطار)، 51، 54، 60، 270، 289، 292
شوكتبيك شيخالحرم، 139، 159
شوكتپاشاى فريقعسكر، 186
شهبندر عثمانى، 285
شهداى احد، 153
شهداى حره، 162
شهداى فخ، 131
شهرنو، 45، 48
شيث، 128
شيخالحرم، 157
شيخالحرم، 107، 110، 133، 135
شيخالحرمين شريف عبدالمطلب، 118
شيخالرئيس، 123
شيخ انصارى، 136
شيخ بهايى، 179، 202
شيخ حسن حظاظى، 107
شيخ خليلاللَّه، 50
شيخ سعد (نام يك پير)، 183
شيخ سعدى، 183، 184
شيخ سعيد حورانى، 181
شيخصنعان، 295
شيخ عبداللَّه مجتهد عامل، 202
شيخ عبيداللَّه، 276، 277، 278، 318
شيخعلى، 40، 42
شيخ على كركى، 179
شيخ فرعى، 136
شيخ كُرپى، 306
شيخ محمدعلى شيعه، 228
شيخ ناصر حورانى، 181، 182
شيخيه، 307
شيروان، 50، 57
شير و خورشيد، 49، 66، 85، 120، 141، 201، 202، 316
شيعه، 50، 105، 114، 120، 136، 153، 179، 180، 186، 209، 255
شيعه افغانى، 47
صابئه، 262
صابونچى، 54
صاحب قاموس، (فيروزآبادى*، 116، 174، 251، 261
صاحب مجمعالبحرين، 174
صاحب وصاف، 313
صادق افندىصره امين، 130
صالح عليه السلام، 207
صالحيه، 197، 198، 213
صاينقلعه، 314
صحراى منجيل، 33
صحن حضرت ابراهيم عليه السلام، 228
صحيح بخارى، 139
صخره شريفه، 210، 212
صدرالدوله، 316
صدر ديوانخانه، 316
صرّاف يونانى، 274
صَرفِند، 207
صره امين، 130، 186
صعيد، 254
صفوتپاشا، 85، 130
صفوتپاشا والى مكه، 101
صفويه، 29
صفين، 253
صفيه بنت حيى بن اخطب، 151
صلاحالدين ايوبى، 207، 211، 221، 256، 260
صلاحالدينبيك متصرف سابق روزه، 83
صلاحالدين مزوّر، 140
صمدپاشاى سرقرنا، 79
صوبعه، 208
صور، 204
صوفانيه، 192
صوفيان، 055، 306
صوفيه، 198
صَيدا، 190
صيدا، 203، 204
صحّاك، 169
ضرّابخانه، 32
ضريح رأسالحسين، 195، 250
ضريحصديقة طاهره عليهم السلام، 151
ضريح عبداللَّه بن مسعود، 151
ضعيفه غازيه، 126
ضياءالملك، 32، 3
طارم سُفلى، 32
طاقةالكشف (در مسجد قبا)، 156، 157
طاهر نردينى، 317
طايف، 132، 135
طبرستان،57
طبريه، 189
طرابلس، 203
طرابوزان، 285
طَربله، 192
طرشت، 316
طرطر، 183
طلحه، 148
طَنكاء، 247
طوالش، 42
طُوخ، 247
طورزيتون، 214، 215
طوفان نوح، 205
طهران، 29، 30، 31، 38، 47، 70، 83، 239، 276، 278، 284، 308، 309، 313، 314، 317، 318
طيّار پاشا كماندان سواره، 201، 204
ظهرالحمراه، 171
ظهرالعقبه، 175
ظهرالمقر، 173
عارف افندى طبيب ايرانى، 204
عاشوراده، 45، 46، 47
عاصم افندى وزير دول خارجه، 276
عاصمبيك ممباشى سوار، 208
عاصمپاشا وزير امور خارجه، 78
عباس بن عبدالمطلب، 148، 151، 162
عباس بن على عليه السلام، 197
عباسپاشا، 257، 258
عباسعلى نمازى، 248
عباس ميرزا نايبالسلطنه، 317
عبدالباسط فاخورى مفتى، 202
عبدالحسينخان سرتيپ، 100، 102، 117، 162
عبدالحكيم، 257
عبدالحليم، ملازم اول، 248
عبدالرحمنالحكم، 257
عبدالرحمن امير حاج جبل، 119
عبدالرحمن بن عوف، 148، 151
عبدالرسول شيرازى، 248
عبدالصمد يزدى، 201
عبدالغنى نابلسى، 191
عبدالقادر مغربى، 200
عبدالكريمپاشا، 186
عبداللَّه بن جحش، 154
عبداللَّه بن جعفر طيّار، 152
عبداللَّه بن زبير، 112
عبداللَّهپاشا، 83، 276
عبداللَّهخان والى، 33، 38
عبداللَّه خويى، 248
عبدالمطلب، 126
عبدالمطلب (شريف مكه)، 71
عبدالملك بن مروان، 217، 221
عبدالملك بن مروان، 212
عبدمناف، 126
عبرانيه، 211
عبيداللَّه المهدى، 112
عتبات عاليات، 269
عتبة بن ابوقاص، 154
عثمان، 144، 148، 294
عثمان بن مظعون، 151
عثمانيان، 98
عثمانيه، 113
عدالهفرِر، 80
عراق، 190، 217
عربان سليبى، 172
عرفات، 105، 119، 121، 128
عزالدين يوسف، 75
عزت افندى، 185
عزت افندى ملازم ثانى، 189
عزيزخان سردار، 300
عسفان، 133
عَسقلان، 189
عشره مبشره، 148
عضدالدوله، 30
عطا افندى مترجم قونسول خانه دولت ايران، 204، 235
عطابيك، 84
عطاخان فرّاشباشى، 39
عطاءاللَّه خان سرتيپ، 109
عفرو بنصحر، 230
علاءالدوله اميرنظام، 31، 293
علاءالدين النصر، 224
علما، 33
علم فرنگى، 252
على افندى ويسقونسُول لاذقيّه، 201
علىالرضا عليه السلام، 148
علىالنقى عليه السلام، 148
على بن الحسين عليه السلام، 36، 148، 194، 312
على بن الحسين عليه السلام، 151
علىبيك آجودان حضور، 84
علىبيك ياور مخصوص، 68
علىپاشا ابراهيم ناظر معارف و علوم، 249
علىپاشاصادق، مأمور عموم سكةالحديد، 247
علىپاشا مبارك ناظر اشغل عموميه، 249
علىپاشاى قايم مقام جده، 101
علىخان مشيرالوزاره، 37
على عليه السلام، 76، 126، 145، 148، 164، 173، 208، 249، 281، 314
على عامل حاجى محمدحسن امينالضرب، 287
على علىآبادى مازندرانى، 319
على محمدخان پسر مرحوم رضا قلىخان، 109
عمارات بالى چراغان، 70
عمارت بيگلربيگى، 73
عمارت چراغان يالى، 78
عمارت حقانيه، 244
عمارت دولمه باغچهسى، 72، 84
عمارت دولمه باغچهسى، 70
عمارت رشيدپاشان، 70
عمارت سلطان محمد فاتح، 274
عمارت شريف عبداللَّه (در مكه)، 110، 118
عمارت قزقلهسى، 71
عمارت كوكصو، 65، 67، 6، 69، 71، 77، 78، 79، 80، 81، 82، 83
عمارت معتمدى، 432، 45
عمارت يالى، 275
عمارت يالى چراغان، 74
عمارت يالى فاطمه سلطان دختر عبدالمجيدخان، 70
عمارت يلدوز، 70، 78
عمارلوى گيلان، 32
عمر، 144، 148، 212، 215
عمر افندى، 234
عمر بن عبدالعزيز، 144
عمربيك آلاىبيك ضبطيه، 186
عمروبن عاص، 251
عمرو بن عبدود، 164
عنتر، 164، 181
عنيزه، 178، 180
عوام، 34
عيد فطر، 43
عيسى، 193، 214
عيسى بن ابوبكر بن ايوب، 213
عيسى 7،، 393، 112، 224، 226، 231، 234، 242، 288
عيص، 230
عين ضربه، 181
عين كارم، 208
عيوش، 176
غازان خان، 313
غازيان، 42، 43، 44
غازى عثمانپاشاى مشير خلوت، 79
غذاى فرنگى، 65
غرطه، 189
غزوه احد، 281
غزوه بدر، 281
عزوه تبوك، 173
عزه، 189، 206، 207
غلام گردش، 42
فاضلپاشا، 83
فاضلپاشاى عرب، 82
فاطمه عليها السلام، 140، 147
فاطميين، 112، 221
فايقه خانم، 248
فتحعلىخان ايروانى مهندس، 285
فتحعلىشاه، 27، 32، 317
فخرالدوله، 118، 123
فخرىبيك، 281
فخرىبيك رئيس بلديه، 201، 204
فخرىبيك سفير كبير، 83
فخرىبيك، سفير كبير دولت عثمانى، 272
فراشآباد، 27
فراعنه مصر، 91
فرانسه، 56، 102، 186،* 197 201، 205، 240، 27، 283، 285
فرزى افندى قاضى قدسشريف، 209
فرش فرنگى، 73
فرع، 132، 162
فرعون، 93، 215، 251
فرنگستان، 29، 42، 60، 65، 70، 91، 243 270
فرنگى، 88، 170، 300
فرنگيان، 72، 211، 231
فرنگىها، 203
فرهادپاشا، 71
فريق خلوت، 79
فريق عسكر، 186
فسطاط، 251، 257
فضل بن عباس، 07
فضلعلىخان، 100، 102
فلسطين، 189، 190، 202، 211
فندقلى، 73
فوْرنى، 268
فيجاء، 190
فيضى شاعر، 85
فيوم، 252
قائد ابوالحسن جوهر، 255
قادرآغا، 157
قادر آقاى مكارى، 180
قارْلى، 290
قاسمپاشاى ناظر حربى، 241
قاسمخان والى، 36، 38
قاضى معزول مدينه، 153
قاضى همگى، 202
قاع، 174
قافلانكوه، 310
قاقزان، 31
قانصو غَورى، 115
قاهره مصر، 243، 251
قايتباى، الملك الاشرف سيفالدين، 113، 124، 144، 147
قُبا، 156
قباب، 185
قُباب (قريه)، 207
قبر ابراهيم، 231
قبر حضرت آدم عليه السلام، 124
قبر حضرت حوّا، 102
قبر حضرت يونس عليه السلام 228
قبرس، 89
قبرستان حجون، 126
قبر سيدجبار انصارى، 247
قبر شيث، 262
قبر شيخين، 147
قبرصابى بن هرمس، 262
قبر فرنگى كه در مجلس يزيد بود، 197
قبر فضل بن عباس، 207
قبر هرمس، 262
قبطيان، 237
قبه بقعه زينبيه، 196
قبّه جبرائيل، 223
قبه حضرت سليمان عليه السلام، 210
قبّه سلسله، 223
قبه شيخ عبداللَّه، 222
قبهصخره شريفه، 216، 218
قبه موضعالقدم، 219
قبه ميزان، 222
قبه ميزان، 222
قدس، 231
قدس شريف، 189، 190، 28، 209، 211، 212، 227، 229، 238
قدمگاه حضرت رسولصلى الله عليه و آله، 186
قراباش، 139
قرابورن، 268
قراتپه، 205
قراچمن، 309
قراس، 62
قرامطه، 112
قرايازى، 297
قرجهپاشاى يونانى، 82
قرّل آقاسى، 185، 189
قروه، 314
قريش، 112
قزاق، 51، 58
قزاق ايرانى، 28
قزاق گنچه، 298
قزاق نانكلى، 28
قِزِحبولاغ، 299
قزلاوزن، 33، 34، 310
قزوين، 26، 27، 28، 29، 30، 32، 47، 315، 317، 318
قسانقه، 290
قسطنطنيه، 71، 281
قسطنطين، 71، 226
قصرالنيل، 258
قصر خُرنق، 27
قضيمه، 132، 134
قطرون، 207، 208
قفقاز، 57، 291، 318
قفقازيه، 274، 291، 296
قلاته، 73
قلاج (واحد طول)، 40
قلعهبيگى، 51
قلعهبيگى شهر، 49
قلعه عبداللَّهخان، 28
قلعه عنيزه، 178
قلعه فلنفل، 110
قللوق (ايل)، 56
قلم گودى، 42
قَليوب، 247
قَمصَر، 302، 304
قِنّسرين، 190
قوتلر، 317
قودرياسف، 66
يودى ريله، 290
قورىگُل، 308
قورىگل (رودخانه)، 309
قولتونصاحب، 41
قوم ثمود، 169، 170
ثوم قلعه، 271
قونسول آرمان (در لامس)، 87
قونسول دولت ايران، 274
قونسول دولت بلجيك، 64
قونسول دولت روسيه در اسكندريه، 245
قونسول دولت عثمانى، 65
قونسول روس، 48
قونسول روس در يافه، 237
قونسول طرابلس، 203
قونسولگرى روس، 37
قونسول نمسه، 227
قهليه، 252
قيطرانيه، 177، 179
قيلوبيه، 252
كاپاك (پول سياه)، 289
كاتبپولتيك، 202
كاتب رومى، 255
كاتوليك، 203
كارپرداز امور خارجه گيلان، 38
كارخانه جوهركشى (پالايشگاه)، 53
كارخانه مخزن بخار، 53
كارخانه تصفيه نفت، 54
كارخانه كاغذسازى، 252
كارخانه ماشين تصفيه آب، 246
كاروانسراى زينتب، 180
كاستانتين زديسكوف، 316
كاظمبيك قاظى نايبشام، 186
كاظم ملكالتجار تبريز، 118
كامران ميرزا، 316
كامل افندى، 118، 189
كاملپاشا ناظر معارف، 83
كاملپاشاى كماندان بحريه مصر، 96
كبيته، 183
كَپور، 39
كتابالخزاين، 112
كتابخانه دولتى (مكه)، 129
كتب فيزيك، 40
كدخدايان، 33
كربلايى حسين پسر حاج عبدالعلى، 54
كَرَك، 179
كَرَكر، 304
كركى (جزيره)، 268
كرنه، 28
كريمآباد، 28
كريمافندى، 84
كِسوه، 185، 186
كسيب حمراء (كوه) 192
كشتى بخار، 40
كشتى سلطانى، 39، 44، 46
كشيكچىباشى، 315
كعبالاحبار، 215
كعبه، 110، 112، 113، 114، 116، 128، 189، 217
كفرالزيات، 247
كفرالزيات، 254
كَفردوار، 247
كلاك، 28
كلاه فرنگى، 38، 67
كلىپولى، 86، 271، 272
كليدالبحر، 271
كليد بحر، 87
كليم نوء، 268
كلين قيا، 305
كمالآباد، 27، 28
كمالبيك (نايب محمدخان قونسول)، 163
كماندان بحريه مصر، 96
كماندان عسكر، 204، 209
كماندان محروسه و واپورهاى مصر، 96
كمپانى انگليس، 203، 208، 241
كمپانى روس، 42، 43
كمپانى فرانسه، 89، 91، 203، 270،
كَن، 315، 316
كنعان، 229، 231
كُنى، 306
كنيسه جسيمانيه، 226
كنيسةالصعود، 214
كوتايس، 289، 290
كوِراخ، 301
كورى، 289، 290
كوس، (جزيره)، 268
كوفه، 253
كوكصو نك: عمارت كوكصو
كوك مسجد، 307
كَونده، 315
كوه آرارات، 300
كوه آغرى داغ، 300
كوه ابوغبيس، 110، 116، 128
كوه احد، 153، 161
كوه احُد، 153
كوه اصيغرين، 162
كوه البرز، 30
كوه بابالابواب، 291
كوه تبريز، 308
كوه جمّاءالصغرى، 162
كوه جماءالكبرى، 162
كوه جودى، 301
كوه دُلفك، 34
كوه سلع، 161
كوه سينا، 93
كوهصفا، 116
كوه طاوْر، 291
كوه عرفات، 121
كوه مروه، 116
كوه مِكْرل، 291
كوه منبرالنبى، 173، 174
كوه ميس، 300
كوه وَعير، 161
كوه يَسلون، 229
كوه يلملم، 104
كوهين، 31
كهدُم، 35، 36
كيپبابا، 272
كَيف، 63
كيلاى شِف، 317
كيوس، 268
گَبران، 268
گرجستان، 289، 294
گرجى، 288
گرجىها، 295
گردنه سفيد كَتله، 35
گرگان، 57
گره عراقى، 289
گنبد حوضخانه، 194
گنبد سيداحمد بدوى هم، 247
گنبد شاه خدابنده، 313
گنه، 298
گنجى (استاد)، 309
گُورِناطُور، 292
گُورِناطُور ايروان، 302
گُورِناطُور ايروان، 301
گُورِناطُور ولايت گنجه، 298
گيلان، 33، 34، 41، 57، 288
گيلانىها، 38
لائثه (زوجه يعقوب)، 229
لاهيجان، 33
لُئِرد، 268
لبنان، 201، 203
لَذى پسر ديال، 96
لُرِس، 268
لزگى، 288
لسژس فرانسوى، 91
لطفاللَّهخان، 304، 305
لطفعلىخان شاطرانلو، 309
لغت ارامنه، 299
لندن، 83، 87
لنگرگاه سوئز، 92، 93
لِيلا (زوجه يعقوب)، 229
ليعا، 231
مابينچىباشى، 78
ماريه قبطيّه، 151
مازندران، 288
مالك بن انس، 148
مالك بن سنان، 140
مأمور پولتيك، 201
مبركالناقه، 170
متصرفپاشا، 209، 276
متصرّفپاشا ابراهيم ادهم، 317
متصرف لبنان، 202
متولى زينبيه، 196
متولى قبر حضرت ابراهيم، 228
مشيرالغرام، 111
مجلسى، علامه، 173
محاسب مركز لوا، 188
محاسبهچى (مستوفى)، 101، 202
محبوب تحويلدار، 39
محرابالنبى، 146
محراب امام اعظم، 222
محراب حضرت داود، 219
محراب داود، 221
محراب مريم، 226
محراب معاويه، 221
محسن بن امام موسى كاظم، 28
محسن نردينى، 317
مَحْكمه حضرت داود عليه السلام 223
محل نشستنصدّيقه طاهره عليها السلام، 152
محل وضوى حضرت پيغمبر، 127
محله فرنگىها (در تفليس*، 295
محمد؟، 37
محمدآقاى سر خدمه، 68
محمدآقاى شيرازى، 155
محمدآقاى مأمور خزانه خاصه، 68
محمدابراهيم فراش خلوت، 39
محمد افندى ناظر، 84
محمدالمهدى (عج)، 148
محمدامينپاشا، 199
محمدباقر تاجر اصفهانى، 275
محمدباقر (سيد)، 312
محمدباقر عليه السلام، 148، 151، 160
محمدبك دفتردار، 257
محمد بن ادريس شافعى، 116، 148، 206
محمدبيك، 204
محمدبيك حاكم نابلس، 181
محمدبيك سرّاج ضبطيّه مصر، 248
محمدبيك عرب قونسول پورت سعيد، 239
محمدبيك قونسول دولت عليّه ايران، 90
محمدتقىخان قاجار، 38، 40، 117
محمدحسنبيك خراسانى، 241
محمدحسن (صاحب جواهر)، 118
محمدحسن ميرزا، 316
محمدحسين اصفهانى، 201
محمدحسين پسر مرحوم ميرزا باقر مجتهد تبريزى، 117
محمدحسين گيلانى، 309
محمدخان قونسول، 103، 120، 123، 241، 247، 269
محمدخان قونسول دولت عليه ايران در جده، 101
محمدرضاخان سرتيپ كَركَرى، 304
محمدشريف، افندى محاسبهچى وكيل متصرف، 202
محمدصادق فراش خلوت، 39
محمدصادق قونسول دولت ايران، 186
محمد طهرانى، 201
محمدعلى پاشا، 76، 151، 178، 243، 251، 256، 257، 258، 263، 266
محمدقلىخان قراسورانباشى، 310
محمد مخرّج، 119
محمد ميرزا، 30، 64، 81، 278، 280
محمدهادى تاجر ميانجى، 32
محمل شامى، 136
محمودآقاى ملازم، 189
محمود افندى رئيس تجارت، 101
محمود افندى ملازم ثانى، 248
محموبيك يوزبايش، 185
محموپاشا ناظر جهاديه و بحريه و اوقاف، 249
محمود (حاجى)، 201
محمودخان فومنى، 37، 38
محىالدين بن زكى قاضى، 212
محىالدين پسر سيد عبدالفتاح عرب، 202
محىالدين عربى، 198، 200، 219
مخبرالدوله، 47
مِخِط، 290
مداينصالح، 168، 169
مدحتپاشا، 187، 192، 197، 271
مدحتپاشا حاكم ازمير، 269
مدرسه دارالفنون طهران، 238
مدرسه آمريكا، 84
مدرسه جاوليّه، 225
مدرسه حسنپاشا، 307
مدرسه دارالفنون، 136
مدرسهصادقيه، 307
مدرسه طالبيه، 307
مدفن دستهاى عباس بن على عليه السلام، 197
مِدِلّلَوْ، 271
مِدِّلى، 271
مَدنَو، 268
مدوّر، 175
مُدير قونسولخانه، 37
مدير مركز تحريرات، 188
مدينه، 131، 132، 135، 138، 153، 160، 161، 189، 189، 317
مذهب اماميه، 136
مذهب تشيع، 313
مذهب شيعه، 273، 275
مراد افندى، 188
مَربع، 168
مَرجه، 192، 197، 200
مرداب انزلى، 39
مردان فرنگى، 80
مرزبان بن مرزبه، 242
مرقد حضرت پيغمبرصلى الله عليه و آله، 146
مرقد حضرت خيرالبريه، 318
مرقدصدّيقه طاهره عليها السلام، 146
مرمره، 86
مرند، 302 304، 305
مُريْجَات، 201
مزار بنات النجار، 156
مزار مراد رئيس، 88
مستجار، 108، 115، 131
مستشار بحريه، 117
مستوفى الممارك، 26
مسجد ابراهيم (در عرفات)، 121
مسجد ابىّ بن كعب، 161
مسجد ابذر، 161
مسجد احزاب، 153
مسجداقى، 210، 212، 213، 214، 215، 216، 223
مسجدالاجابه، 161
مسجدالثنايا، 154
مسجدالحرام، 107، 109، 110، 117، 118، 119، 120، 125، 126، 128، 129، 131
مسجدالرأس سيدالشهدا، 194
مسجدالنبىصلى الله عليه و آله، 144
مسجد ايازصوفى، 72، 76، 77، 83
مسجد جاوليه، 233
مسجد جهانشاه، 307
مسجد حضرت يوسف، 233
مسجد خيف، 124
مسجد ذوالقبلتين، 161
مسجد رأسالحسين، 196
مسجد زينبى، 195
مسجد سلطان سليمان، 76، 83
مسجد سلطان عثمان، 77
مسجد شاه سليمان، 72
مسجد شجره، 132، 162
مسجد علويه، 314
مسجد عمر، 210
مسجد غمامه، 161
مسجد فتح، 153، 161
مسجد فسح، 161
مسجد فضيخ، 161
مسجد قُبا، 157، 161
مسجد مسلمانان بادكوبه، 51
مسجد ميقات، 139
مسجد ناصرى (حاجىطرخان)، 59
مسجد يلملم، 104
مسعود ميرزا، 315
مسكو، 205، 206
مسلمانان بادكوبه، 51
مشربه ماريه قبطيه، 161
مشعر، 121، 122
مِشَو (كوه)، 305
مشهد، 47
مشهد اربعين، 230
مشهد حمزه، 155
مشهد سر، 45، 46
مشهدى حسن ترك، 64
مسهدى حسن مترجم، 316
مشهدى نصراللَّه ترك، 66
مشيرالوزاره، 38، 39
مشيرپاشا، 183، 186، 195، 198، 200
مشير خلوت، 79
مصالحه روس و ايران، 309
مصر، 76، 90، 95، 97، 99، 109، 135، 212، 213، 217، 239، 240، 243، 245، 246، 247، 250، 251، 252، 254، 266، 267، 318
مصر بن مصرايم بن سام بن نوح، 251
مصر شرقيه، 252
مصرصعيد، 252
مصر غربيه، 252
مصر قديم فرعون، 259
مصر واطيه، 252
مصريان، 247
مصطفى افندى، قائم مقام حبرون، 228
مصطفى افندى محاسبهچى، 101
مصطفىبيك سرهنگ، 68
مصطفىپاشا، 186
مصطفىپاشا ولد ابراهيمپاشا، 257
مصطفىپاشاى مريوا، 183
مصطفىپاشاى وزير علوم، 200
مصطفى طارمى، 33
مصطفى عاصم ممباشى، 317
مصطفى فهمىپاشاى، 241
مصعب بن عمير، 154
مصلاى حنبلى، 116، 117، 118
مصلاى حنبلى (در مسجد دمشق)، 193
مصلاى حنفى، 116، 130
مصلاى حنفى (مسجد دمشق)، 193
مصلاى شافعى (مسجد دمشق)، 193
مصلاى مالكى، 116
مصلاى مالكى (مسجددمشق)، 193
مَصنع، 201
مُضَيرِب، 183
مطران (رئيس قبطيان يافه)، 237
مظفرالدينشاه، 307، 308، 310، 318، 316
معان، 176
معاويه، 281
معبد بتپرستان، 50
معتمدالدوله، 27، 102، 118، 119، 226
معتمدالملك، 41
معدن نفت باكو، 52
معصوم متولى امامزاده هاشم، 36
معينالبحار گيلانى، 37
معينالملك (سفير ايران در عثمانى)، 65، 66، 67، 69، 70، 77، 78، 80، 81، 82، 83، 85، 101، 126، 272، 273، 274، 275، 276، 277، 278، 284
مغاره مكفيله، 230
مغارةالارواح، 222
مغارةالكتان، 215
مغرب، 135
مَفرَق، 182
مقام ابراهيم، 108، 114، 115، 130
مقام اجتهاد، 136
مقامالنبى، 222
مقام حضرت پيغمبرصلى الله عليه و آله، 233
مقام حضرت خضر، 219
مقام حضرت سيد سجاد عليه السلام، 194
مقام حورالعين، 223
مقام خاتمالانبياصلى الله عليه و آله، 219
مقام سليمان، 218
مقام عُزَيز، 221
مقبره شيخ ابراهيم (شيعه و شهيد در يافه)، 237
مقبره ابراهيمپاشا، 257
مقبره ابىايوب انصارى، 280
مقبره ابىغَوش، 208
مقبره اسماعيل بن جعفرالصادق، 160
مقبره امام شافعى، 255، 257
مقبره حضرت داود، 226
مقبره حضرت يوسف عليه السلام، 228
مقبره داود عليه السلام، 210
مقبره سكينه، 255
مقبره سيده نفيسه، 255
مقبره شيخ بوصيرى، 245
مقبرهصلاحالدين، 197
مقبره محىالدين عربى، 198
مقبره محيىالدين عربى، 198
مقبره ميمونه زوجه حضرت رسول، 133
مقرينوس، 261
مكتبخانه اسرائيليه، 238
مكه، 30، 38، 40، 47، 71، 78، 83، 85، 90، 102، 103، 104، 16، 107، 109، 110، 112، 117، 119، 120، 121، 123، 127، 128، 139، 131، 132، 133، 135، 136، 138، 181، 317
ملاباقر واعظ، 25، 29، 31، 35، 36، 39، 45، 51، 69، 100، 118، 131، 138، 141، 160، 188، 248، 255، 269، 272، 296
ملاتقى تبريزى، 248
ملاحد، 247
ملاحسين امام جمعه مسجد جامع يافه، 236
ملا رفيع، 33، 34، 35
ملا روحاللَّه پيشنماز مسجد ناصرى، 58
ملازم ثالث، 189
ملازم ثانى، 189
ملازم سوار، 183
ملاعلى مجتهد (كنى) 28
ملطيه، 253
ملكآرا (نواب والا)، 315
ملكالاشرف خادمالحرمين اينال ناصرى، 114
ملكالاشرف خادمالحرمين برسَباى، 113
ملك شمسه، 257
ملك ظاهر، 144
ملك مظفر، 124
ملك ناصرالدين محمد بن قلاوون، 231، 233
ملك ناصر داود، 213
ملك ناصر محمد بن قلاوون، 297، 225
ملكه انگليس، 92
ملوك فارس، 212
ممباشى، 139، 153، 163، 183، 316
ممباشى سوار، 298
مملكت عجم، 217
مميز املاك، 188
مناره فروس، 245
من تبريز، 46
منجيل، 32، 33
منحائيلو، 290
منزل اخضر، 172
منشىباشى، 280، 294
منشىباشى حضور، 79
منصور شريف، 121
مُنف، 251
منقاوى، 261
منوچهرخان معتمداللدوله، 40، 41
منوفيه، 252
منى، 104، 107، 119، 120، 123، 125، 128
منيربيك، 81، 272، 283
منيربيك تشريفاتچىباشى، 67
منيرپاشا، 277
منيفپاشا، 65، 67، 68، 77، 78، 79، 80، 81، 82، 83، 85، 272، 276
مُرلبيك، 201
موزيكانچى، 186، 195، 202، 209، 271
موسى افندى، 209
موسى عليه السلام* 93، 218
موسى كاظم، 28، 148، 312
موسيو تكران قونسول، 317
موسيو ژا، 317
موسيو كركور، 255
موسيو كيران، 204
موضعالقدم، 223
مولد حضرت عيسى، 234
مولود خانه حضرت رسولصلى الله عليه و آله، 126
مولود خانه فاطمه عليها السلام، 127
مهد عيسى، 225
مهدى عباسى، 144، 212
مهمانخانه زياران، 28، 315
مهمانخانه كونده، 28
مهمانخانه نيك امام، 28
مهمانخانه حصارك، 27
مهماندوست، 309
ميانج، 309، 310
ميان شيته، 24
متىلين، 271، 272
ميدان توپخانه، 316
ميدان عسكريه، 77
ميدان منشيه، 243، 246
ميرآلاى، 186
ميرزا احمدخان قونسول، 54، 57، 58، 41، 247، 248، 258، 264، 266
ميرزا اسحاق مستوفى آذربايجان، 118، 196
ميرزا تقى آقا، 319
ميرزا تقى برادر ميرزا عليخان، 39
ميرزا تقىخان امير نظام، 307
ميرزا جوادآقا مجتهد، 307
ميرزا جوادخان مستشار، 273، 275
ميرزا حاقىآقاى ملاباشى، 30
ميرزا حبيباللَّه امين، 39
ميرزا حبيباللَّهخان قونسول اسكندريه، 267
ميرزا حبيباللَّه رشتى، 118، 119، 120
ميرزا حسنخان سرهنگ پسر مرحوم ميرزا علىداى، 304
ميرزا حسن نمازى، 248
ميرزا حسين واعظ تبريزى، 58
ميرزا رضاخان مترجم اول، 273، 293
ميرزا رضاى منشى باشى، 39، 318
ميرزا زكى نايب، 37
ميرزا سعيدخان مؤتمنالملك، 41
ميرزا سيدمهدى، حكيمباشى 39، 136، 241
ميرزا طاهر پسر ميرزا عبدالوهاب، 37
ميرزا عباس زنجانى كحالباشى، 241
ميرزا عبدالرزاق نمازى، 248
ميرزا عبداللَّه مترجم لنكرانى، 38
ميرزا عبدالوهاب مستوفى گيلانى، 36
ميرزا علىاكبر تاجر اصفهانى، 248
ميرزا على امين تذكره، 304
ميرزا على ترك، 103
ميرزا علىخان ناظر، 39
ميرزا على مستوفى ولد مرحوم قائممقام، 306
ميرزا فتحعلى آخوند اوف، 287
ميرزا فرج خادم گمرك، 317
ميرزا محسن، 292، 315
ميرزا محمدحسين مستوفى، 41
ميرزا محمدعلىلاهيجانى ديوانبيگى، 37
ميرزا محمدمشكى اصهفهانى، 248
ميرزا محمد ميرزاى پسر نايبالاياله، 39
ميرزا محمودخان قونسول، 293، 315
ميرزا مرتضى بن ميرزا زينالعابدين، 26
ميرزا مرتضى حكيم، 109
ميرزا مصطفى (از خويشان آخوندزاده)، 287
ميرزا ملكمخان، 275
ميرزا موسىخان، 306
ميرزا موسى مجتهد، 307
ميرزا مهدى برادر اكبرخان، 42
ميرزا نجف خان قونسول، 273
ميرزا نصراللَّه مستوفى، 38
ميرزا يعقوب، 33
ميرزا يعقوبخان، 275
ميرزا يوسفآقا، 123، 136، 196
ميرزا يوسفآقا، 164
ميرزا يوسفآقا مجتهد، 278، 307
ميرزا يوسف دايى، 117، 121
ميرفتاح، 295
ميرلواى اركان حربيه، 185
مير ميرزان، 186
ميزاب رحمت، 115
مَيشلون، 201
ميقات اهل شام، 135
مين ئيلو، 297
مينا، 252
مينكهچور، 297
مينىئيل، 291
نابلس، 180، 181، 189
ناپلئون، 240
نادرشاه، 289، 313
نارنجستان، 199
ناشدپاشا (والى سابق مكه، 109، 117، 126، 273
ناصرالدوله، 309
ناصرالدين شاه، 25، 33، 44، 47، 50، 70، 118، 238، 276، 278، 308، 312، 316، 317
ناصرخسرو علوى، 111، 245
ناظر حربيه انگليس، 240
ناظر حرمينالشريفين، 233
ناظر عدليه، 83
ناظر مطبخ سلطانى، 68
ناظر مهام خارجه دولت عثمانى، 65
ناظر نافعه، 83
ناقهصالح، 170
نايبالسلطنه، 292، 307
نايبالسلطنه اميركبير، 26، 44، 276، 315
نايبالصدر گيلان، 40، 42
نايبايشك آقاسى، 109
نايب جانشين، 293
نايب فوج، 287
نايب قونسول، 38
نايب قونسول روس، 43
نَبهاء، 247
نجف، 313
نجفقلى خان قونسول، 280
نجفقلى شاگرد آبدار، 39
نجيببيك، 101، 102
نجيبپاشاى فريق خلوت، 79
نخاوله، 153
نخجوان، 301، 302
نشان درجه اول مجيدى، 81
نشان درجه دوم عثمانى، 82
نصارا، 234
نصارى، 202، 209
نصراللَّه ميرزا، 316
نصيرالملك، 100، 102، 103، 117، 162، 319
نظامآباد، 30
نظامالدوله نايبالحكومه گيلان، 41
نظيفپاشا مستشار بحريه، 117
نعمان بن ثابت، 148
نعوم افندى رئيس مجلس جنايات، 202
نعيمبيك، 202
نفت سياه، 46
نفس زكيه محمد بن عبداللَّه بن حسن بن حسن، 153
نقل بَر، 35
نماز جمعه، 235
نمسه (اطريش)، 91، 186، 205، 227
نواب ملكآرا، 315
نوبه، 253
نوح عليه السلام، 300
نوِسناك، 290
نهذ عَقربا، 181
نهر اسماعيليه، 91، 67، 251، 254
نهرالابّله، 190
نهرالكلب، 203
نهر بانْياس، 191
نهر بردى، 191، 192، 197، 200
نهر ثوراء، 191
نهر ديرانى، 191
نهر سودان، 253
نهر قنوات، 191
نهر محمودى، 243، 244، 246
نهروان، 281
نهر يزيدى، 191
نىرزى، 268
نىسرد، 268
نىسرد، 268
نيكپى، 311
نيكولا مترجم قونسول فرانسه در جده، 102
نيكولا (نايب كاپيتان كشتى)، 46
نيكى امام، 27، 315
نيكى چريك، 76
واىالطواحين، 214
واىالمسوخات، 177
وادى بطحان، 162
وادى جهنم، 215
وادى جهنم، 224
وادى رانوناء، 156
وادى زاهر، 131، 132
وادى عقيق، 156، 162
وادى فاطمه، 128، 132، 133
وادى نعمان، 131
واسط 153
والىپاشا، 118، 120، 123، 132، 133، 186، 195، 198، 200
والى شام، 189، 192
والى گيلان، 36
وحشى بن حرب، 154
ورس، 61
وِرس، 289
ورس (واحد طول)، 58
ورشو، 63
وزارت امور خارجه، 41
وزير كلّ تلگرافخانههاى ممالك ايران، 318
وزير لشكر، 118
وزير مختار روس در عثمانى، 278
وكيلالمحافظ 7 241
وكيلباشى، 79
وكيل ضبطيه، 241
وكيل متصرف، 204
وِليت، 204
وليد بن عبدالملك، 144، 193، 212
وليعهد دولت نمسه، 264
وهاب افندى مستشار عدليه، 276
ويسقونسول، 239
ويس گُوِرناطور، 316
وينبع، 135
هاجر، 115
هادىبك نايب فراشخانه، 39
هارون افندى، 183، 317
هدايه السبيل (سفرنامه فرهاد ميرزا)، 27
هرات، 104
هشتگرد، 28
هُلاكوخان، 305
هند، 74، 217
هندوستان، 110، 151، 244
هولاند، 102، 186
هونگرى، 63
هيلانه، 212، 214، 226، 234
ياز، 207
ياغلوجه، 294، 297
يافه، 155، 204، 205، 237، 239
يالى، 280، ياور اركان حربيه مصر، 90
ياور اكرم، 276، 279
يحيى، 215
يحيى افندى چاوش، 189
يحيى ميرزاى نايبالحكومه، 37
يزيد بن معاويه، 112، 194
يعقوب، 229
يعقوب بن اسحاق، 230
يعقوب ميرزا، 30
يَلَملَم، 100، 104
يَلَنافقا، 299
يمن، 189، 217
يوزباشى، 102، 153، 185، 189
يوسف افندى، 67، 317
يوسف افندى مترجم، 202، 204، 209، 317
يوسفپاشا، 90
يوسف رامى، 231
يوسف عليه السلام، 228، 256، 213
يوسف نمازى، 248
يوشناق، 72
يومالحرّه، 162
يونان، 186، 242
يونانيان، 295، 270، 291
يونسآباد، 28
يونس عليه السلام، 207
يهود، 209
يهودا، 213
يهودى، 223