ghaemiyeh.com
سرشناسه : مكارم شيرازي، ناصر، ۱۳۰۵ -
عنوان و نام پديدآور : داستان ياران/ مكارمشيرازي؛ تهيه و تنظيم ابوالقاسم علياننژادي دامغاني.
مشخصات نشر : قم: انتشارات امام عليبنابيطالب(ع)، ۱۳۹۰.
مشخصات ظاهري : ۳۴۴ص.
شابك : ۴۰۰۰۰ ريال978-964-533-156-4 :
يادداشت : پشت جلد به انگليسي: .Story of companions
يادداشت : عنوان ديگر: داستان ياران: مجموعه بحثهاي تفسيري حضرت آيتاللهالعظمي مكارم شيرازي (مدظله).
يادداشت : كتابنامه به صورت زيرنويس.
عنوان ديگر : داستان ياران: مجموعه بحثهاي تفسيري حضرت آيتاللهالعظمي مكارم شيرازي (مدظله).
موضوع : تفاسير شيعه -- قرن ۱۴
موضوع : قرآن -- قصهها
موضوع : قرآن .برگزيدهها --ترجمهها
موضوع : اصحاب در قرآن
شناسه افزوده : علياننژادي، ابوالقاسم، ۱۳۴۳ - ، گردآورنده
رده بندي كنگره : BP۹۸/م۷د۲ ۱۳۹۰
رده بندي ديويي : ۲۹۷/۱۷۹
شماره كتابشناسي ملي : ۳۱۶۶۶۲۶
كتابى كه پيش رو داريد حاصل جلسات تفسير قرآن كريم در ماه مبارك رمضان سالهاى 1430 و 1431 ه. ق است كه توسّط مرجع عاليقدر و مفسّر عظيمالشأن قرآن حضرت آيت اللَّه العظمى مكارم شيرازى (مدّظلّه العالى) در شبستان امام خمينى حرم مطهّر حضرت فاطمه معصومه عليها السلام و در جمع روزهداران مشتاق، پس از فريضه ظهر و عصر برگزار شد. خداوند به اين حقير توفيق داد كه مباحث مذكور را با دقّت يادداشت كرده، سپس آنها را پاكنويس نموده و منابع و مصادر آن را يافته، و ادبيات آن را از حالت گفتارى به نوشتارى تبديل نموده، و در اختيار شما علاقهمندان به قرآن كريم و معارف بلند آن قرار دهم.
اميدوارم خداوند متعال به ما توفيق عنايت فرمايد كه هر چه بيشتر با كتابش آشنا شده، و به دستوراتش عمل نماييم. همچنين در دنيا و آخرت ما را با قرآن و اهلالبيت عليهم السلام محشور بدارد.
والسلام عليكم ورحمة اللَّه وبركاته
ابوالقاسم علياننژادى دامغانى
قم- حوزه علميّه
2/ 11/ 1389
به دنبال سلسله بحثهاى تفسيرى قرآن در سالهاى گذشته، در ماه رمضان امسال (1430 ه ق) قصد داريم بحثهاى تاريخى قرآن را پيگيرى نماييم. از اقوام، ملّتها و گروههايى كه با عنوان اصحاب از آنها ياد شده، نظير «اصحاب كهف»، «اصحاب الفيل»، «اصحاب السفينه»، «اصحاب الجنّه»، «اصحاب الرسّ» و مانند آن، كه 12 مورد مىشود، إنشاءاللَّه بحث خواهيم كرد. و عنوان تمام اين مباحث را «داستان ياران در قرآن» مىناميم.
ذكر چند نكته قبل از ورود به اصل بحث لازم است:
كعبه به مكّه حمله كردند)، اصحاب الاخدود(1)و مانند آنها، كه از عهده آزمايش الهى برنيامدند.
به تعبير ديگر قرآن مجيد سه بخش تاريخى دارد:
الف) تاريخ انبياى پيشين عليهم السلام
ب) تاريخ پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله
ج) تاريخ امّتهايى كه سرگذشت مهمّى داشتهاند؛ مانند اصحاب كهف، اصحاب السفينه، اصحاب السبت و ... اكنون مىخواهيم بدانيم، هدف قرآن از بيان اين حوادث و وقايع تاريخى چه بوده است؟
پاسخ: علّت آن روشن است؛ چرا كه تاريخ آيينه تمامنماى سعادت و شقاوت است. انسان مىتواند تمام چيزها را در آيينه تاريخ بخواند، عوامل بدبختى امّتها، علل پيروزى و موفّقيتها، اسباب طول عمر و كوتاهى آن، عوامل وحدت، اتّحاد و آنچه باعث پراكندگى و نفاق مىشود، همه و همه در تاريخ آمده است.
قرآن مجيد در سوره يوسف داستان اين پيامبر بزرگ را داستانى پر رمز و راز و سرشار از پند و اندرز و عبرت معرّفى مىكند. توجّه فرماييد: « «لَقَدْ كَانَ فِى قَصَصِهِمْ عِبْرَةٌ لِّاوْلِى الْأَلْبَابِ مَا كَانَ حَدِيثاً يُفْتَرَى وَلَكِنْ تَصْدِيقَ الَّذِي بَيْنَ يَدَيْهِ وَتَفْصِيلَ كُلِّ شَىْءٍ وَهُدًى وَرَحْمَةً لِّقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ»؛ به راستى در سرگذشت آنها عبرتى براى صاحبان انديشه بود. اينها داستان دروغين نبود، بلكه (وحى آسمانى است، و) با
1) « ذونواس» پادشاهى بود در جنوب يمن، كه آيين يهود را انتخاب و مسيحيان را قتل عام كرد. او گودالهايى ازآتش ساخته بود، و غير يهوديان كه تسليم او نمىشدند و آيين يهود را نمىپذيرفتند را به درون گودالهاى آتش پرتاب مىكرد. قرآن آنها را« اصحاب الاخدود» ناميده است
كتب آسمانى پيشين هماهنگ است؛ و در آن است شرح هر چيزى (كه پايه سعادت انسان است)؛ وهدايت و رحمتى است براى گروهى كه ايمان مىآورند».(1)
آرى انسانها با مطالعه داستان حضرت يوسف عليه السلام و تعمّق و دقّت در آن، درخواهند يافت كه نتيجه عفّت و پاكدامنى و مبارزه با هواى نفس چه شد.
و سرانجام هوسرانى و خيانت و تهمت به ديگران جز رسوايى و خوارى چيز ديگرى نبود.
امّا تاريخ تكوين نوشتنى نيست، دروغ و خلافى در آن راه ندارد. تاريخ تكوين، تاريخى است كه در خارج وجود دارد و هر كس مىتواند آن را نظاره كند.
كاخ ويران شده كسرى تاريخ تكوينى است. آنجا همه چيز خاموش و رو به ويرانى است و با فعاليّتها و هزينههاى ميراث فرهنگى سرپا نگه داشته شده است. اگر به عقب برگرديم و به تماشاى آنجا بنشينيم، خواهم ديد، زمانى در آنجا چه غوغايى بوده، چه برنامههايى داشتهاند. مردم در برابر شاهان سجده كرده و به خاك مىافتادند. شخص خوشذوقى همچون خاقانى مىخواهد كه اين منظره را ببيند و بگويد:
دندانه هر قصرى پندى دهدت نو نوپند سر دندانه بشنو ز بن دندان!
يا اگر به تخت جمشيد كه رو به ويرانى است و به كمك هزينههاى زياد آن را سرپا نگه داشتهاند (كه متأسّفانه معمولًا به عنوان پيشينه تمدّن به آن نگاه مىكنند، نه به عنوان نگاه عبرت)، لحظهاى بنگريم و نگاهى به ستونهاى عظيم و تاريخى اين كاخ وسيع ويران شده بيندازيم و سپس باز گرديم، خواهيم ديد چه خبرهايى بوده و اكنون چه شده است؟
ما نيز پس از چند سال به آنها ملحق خواهيم شد، هم اكنون بايد به حال خود فكرى كنيم. آرى تاريخ تكوينى بسيار آموزنده است.
شخصى خدمت امام صادق عليه السلام رسيد و عرض كرد: يابن رسول اللَّه! حديثى را به نقل از جدّت رسول خدا صلى الله عليه و آله شنيدهام، مىخواستم بدانم صحّت دارد يا نه؟
فرمود: كدام حديث؟ عرض كرد: «
تَفَكُّرُ ساعَةٍ خَيْرٌ مِنْ قِيامِ لَيْلَةٍ
؛ ساعتى فكر كردن بهتر است از اين كه انسان شب را تا به صبح به عبادت بپردازد». آيا واقعاً يك ساعت فكر كردن از يك شب عبادت بهتر است؟ امام عليه السلام فرمود: بله، اين روايت از جدّم رسول خدا صلى الله عليه و آله است آن بزرگوار فرمود: يك ساعت فكر كردن بهتر از يك شب عبادت است. راوى پرسيد: در مورد چه چيزى فكر كنيم؟ حضرت فرمود: «
يَمُرُّ بِالدُّور الْخَرِبَةِ فَيَقُولُ ايْنَ ساكِنُوكَ؟ ايْنَ بانُوكَ؟ ما لَكِ لاتَتَكلَّمِين
؛ هنگامى كه از كنار خانه خراب شدهاى (يا قصر ويرانى يا كاخ درهم شكستهاى) مىگذرى، لحظهاى بايست و از آنها بپرس: ساكنان تو كجايند؟ بنيانگذاران تو چه شدند؟ به آن ديوار خاموش بگو: چرا سخن نمىگويى؟».(2)
آرى چنين فكرى معادل يك شب، بلكه طبق برخى روايات بهتر از يك سال عبادت است.(3)اى عزيزى كه در مجلس فاتحه شركت مىكنى! آيا هيچ فكر
كردهاى كه بالاخره روزى هم اين مجلس براى تو تشكيل مىشود؟ خانواده، دوستان، بستگان، ياران، همسايگان و همكارانت مىآيند و از تو سخن مىگويند! خلاصه اين كه اينها تاريخ تكوينى است و نياز به فكر و انديشه و تدبّر دارد.
اكنون به سراغ تفسير «اصحاب» برويم، و هر كدام را جداگانه مورد بررسى قرار دهيم، به اين اميد كه إنشاءاللَّه بتوانيم از سرگذشت آنها درس عبرتى گرفته و سراسر زندگيمان را فقط براى رضاى خداى باريتعالى بسازيم.
1
همانگونه كه گذشت موضوع بحث دوازده قطعه از مباحث تاريخى قرآن مجيد است، كه تحت عنوان «اصحاب» بيان شده است. اين دوازده داستان قرآنى همگى واقعيّت دارد و مستند است.
ابتدا به سراغ اصحاب كهف مىرويم، كه سرگذشت مهم و اعجابآورى دارند. در سوره كهف سه داستان مهم نقل شده است:
الف) داستان اصحاب كهف.
ب) داستان حضرت خضر و موسى عليهما السلام.
ج) داستان ذوالقرنين.
داستان كهف درس صبر و استقامت مىدهد؛ مخصوصاً به جوانان عزيز مىآموزد كه چگونه مىتوان در برابر فشارها و ناملايمات و سختىها ايستاد و ايمان و تقواى خود را حفظ كرد و همراه اكثريّت جاهل و نادان نشد. و داستان حضرت خضر و موسى عليهما السلام درس فراگيرى علم و دانش مىدهد، كه به هر جا برسى، حتّى اگر همچون حضرت موسى عليه السلام پيامبرى اولوالعزم و صاحب شريعت گردى، باز هم نياز به فراگيرى علم و دانش دارى. و داستان ذوالقرنين
درس استفاده از قدرت براى حمايت از ضعيفان و نيازمندان جامعه را مىدهد.
همانگونه كه ذوالقرنين با استفاده از قدرت بىنظيرش به حمايت از گروهى از مظلومان پرداخت.
خداوند متعال در ابتداى اين سوره، و قبل از بيان سرگذشت اصحاب كهف، و به عنوان مقدّمه نقل آن داستان، مطالب مهمّى را ضمن هشت آيه بيان مىكند، كه مرورى كوتاه بر اين آيات خالى از فايده نيست.
در آيه اوّل مىفرمايد:
« «الْحَمْدُ للَّهِ الَّذِى أَنزَلَ عَلَى عَبْدِهِ الْكِتَابَ وَلَمْ يَجْعَلْ لَّهُ عِوَجَا»؛ حمد مخصوص خدايى است كه اين كتاب را بر بنده (برگزيده) اش نازل كرد، و هيچگونه كژى در آن قرار نداد».
از ميان صفات فراوان خداوند، كه همچون ذاتش بىنهايت است، بر مسأله نزول قرآن، و از ميان صفات شايسته پيامبر گرامى اسلام صلى الله عليه و آله بر ارزشمندترين و برترين صفت، يعنى عبوديّت و بندگى آن حضرت، انگشت گذاشته شده است. همان عبوديّت و بندگىاى كه حضرت على عليه السلام به آن افتخار نموده و اعلان مىدارد: «
إلهي كَفى بي عِزّاً انْ اكُونَ لَكَ عَبْداً
؛ خدايا اين عزّت مرا بس كه بنده خدايى چون تو باشم».(1)عدد صفر هر چقدر زياد باشد ارزشى ندارد، امّا هنگامى كه متّصل به بىنهايت مىشود رنگ بى نهايت مىگيرد. عبوديّت يعنى چه؟
عبوديّت را مىتوان در اين قطعه شعر ترسيم كرد:
بندگانيم جان و دل بر كفچشم بر امر و گوش بر فرمان
همانطور كه گفتيم: خداوند متعال از ميان صفات فراوان خود به نزول قرآن و از ميان صفات پيامبرش به مهمترين آنها، يعنى عبوديّت اشاره مىكند، سپس به بيان اوصاف قرآن مىپردازد:
بيش از هزار و چهارصد سال از نزول قرآن مىگذرد و قرآن از همان روزهاى اوّل فصيحان و بليغان و اديبان عرب را به مبارزه طلبيد، امّا نه تنها هيچ كس موفّق نشد سورهاى مثل قرآن بياورد و نتوانست كژى و كاستىاى در قرآن كشف نمايد، بلكه علىرغم گذشت اين مدّت طولانى قرآن هرگز بوى كهنگى نگرفت،(2)و روز به روز بر عظمت و عمق و جاذبه آن افزوده شد. قرآن سرمايه بسيار عظيمى است كه حتّى غير مسلمانانى كه حاضر به پذيرش اسلام نشدهاند در برابر آن سر تسليم فرود آوردهاند.
شبلى شميل آن دانشمند عرب مسيحى مىگويد: «من دين پيامبر اسلام را قبول نكردم، امّا نمىتوانم نسبت به قرآن كافر شوم».(3)
قرآنى كه ما مسلمانان قدرش را ندانستيم، شايد ديگران بهتر آن را شناختند!
در آيه دوم سوره كهف برخى ديگر از ويژگىهاى قرآن ذكر شده است از جمله اين كه « «قَيِّماً»؛ در حالى كه پايدار و برپادارنده (ديگر كتب آسمانى) است» آنقدر ثبات و استقامت دارد كه نه تنها خود را از كهنگى و نابودى حفظ مىكند، بلكه نگهبان ديگر كتابهاى آسمانى نيز هست.
يكى ديگر از ويژگىهاى قرآن انذار به بدكاران و مخالفان است، تا با ترس از عذاب شديد پروردگار متنبّه شده و دست از كارهاى زشت خود بردارند.
« «لِيُنذِرَ بَأْساً شَدِيداً مِّنْ لَّدُنْهُ»؛ تا از جانب او (بدكاران را) از عذاب شديدى بترساند».
آرى قرآن مجيد هم به بدكاران انذار مىدهد و آنها را به خاطر كارهاى خلاف و زشتشان مىترساند، و هم مؤمنان صالح العمل را بشارت مىدهد و بهخاطر كارهاى خوبشان آنها را تشويق و ترغيب مىكند.
سؤال: خداوند متعال به كدام گروه از مؤمنان بشارت داده و پاداششان چيست؟
جواب: همان گونه كه در آيه دوم و سوم سوره كهف آمده، اين بشارت اختصاص به مؤمنان صالح العمل دارد و شامل كسانى كه عمل صالح ندارند نمىشود. و اين مطلب نقش مهمّ عمل صالح را مىرساند، كه ايمان بدون آن ارزشى ندارد. اگر شخصى دم از ايمان و پيروى از حضرت على عليه السلام و انتظار امام زمان عليه السلام بزند امّا عمل صالح نداشته باشد در اين ادّعاها صادق نيست. ضمناً منظور از عمل صالح هر كار خوب و شايستهاى است كه براى رضاى خداوند انجام گيرد.
شما خوانندگان گرامى هر شغلى داشته باشيد مىتوانيد همان را تبديل به عمل صالح كنيد؛ مشروط بر اين كه آن كار و فعاليّت را به قصد تحصيل روزى حلال براى تأمين مخارج افراد واجب النفقه خود و خدمت به خلق خداوند انجام دهيد. حتّى ورزشكاران مىتوانند با اين نيّت ورزش خود را تبديل به عمل صالح كنند. بنابراين، گستره عمل صالح بسيار وسيع و فراگير است.(1)
1) آيات ولايت در قرآن، ص 383.
خلاصه اين كه خداوند متعال به مؤمنان صالح العمل بشارت پاداش نيكويى، كه همان بهشت برين است را داده كه جاودانه در آن خواهند ماند.
سؤال: انذارى كه در اين آيات به آن اشاره شده، مربوط به چه كسانى است؟
جواب: طبق آنچه در آيه چهارم سوره كهف آمده انذار مربوط به كسانى است كه معتقد بودند خداوند متعال فرزند دارد. سه گروه چنين اعتقادى دارند:
الف) مسيحيان؛ كه معتقدند حضرت عيسى عليه السلام فرزند خداست.(1)
ب) يهوديان، كه اعتقاد دارند عزير فرزند خداوند است.(2)
ج) مشركان عرب؛ كه مىگفتند ملائكه دختران خدا هستند.(3)
اعتقاد هر سه گروه، اعتقادى باطل و انحراف از اصل توحيد است؛ چرا كه داشتن فرزند لازمهاش جسمانى بودن و نياز داشتن و اختيار كردن همسر است و خداوند از همه اين امور پاك و مبرّاست.
در آيه بعد كه مربوط به همين گروههاى سهگانه است مىخوانيم: « «مَّا لَهُمْ بِهِ مِنْ عِلْمٍ وَلَا لِآبَائِهِمْ كَبُرَتْ كَلِمَةً تَخْرُجُ مِنْ أَفْوَاهِهِمْ إِنْ يَقُولُونَ إِلَّا كَذِباً»؛ نه آنها (هرگز) به اين سخن يقين دارند، و نه پدرانشان. سخن بزرگى از دهانشان خارج مىشود! آنها فقط دروغ مىگويند».(4)
آيات پنجگانه فوق پيرامون قرآن مجيد، صفات و اهداف آن و برخى صفات خداوند و پيامبرش بود. آيه بعد به حرص و ولع فوقالعاده پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله جهت هدايت و اصلاح مردم پرداخته است. توجّه فرماييد:
« «فَلَعَلَّكَ بَاخِعٌ نَّفْسَكَ عَلَى آثَارِهِمْ إِنْ لَّمْ يُؤْمِنُوا بِهَذَا الْحَدِيثِ أَسَفاً»؛ گويى مىخواهى خود را به خاطر اعمال آنها، از غم و اندوه هلاك كنى اگر به اين گفتار ايمان نياورند!».(1)
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله همچون باغبان دلسوزى است كه مىبيند آب مناسب و كافى و زمين آماده و مستعد رشد وجود دارد، امّا محصول نمىدهد، اين مطلب قلب و روح او را مىآزارد. لذا پروردگار عالم دلداريش مىدهد.
خداوند متعال در آيه بعد مىفرمايد: « «إِنَّا جَعَلْنَا مَا عَلَى الْأَرْضِ زِينَةً لَّهَا لِنَبْلُوَهُمْ أَيُّهُمْ أَحْسَنُ عَمَلًا»؛ ما آنچه را روى زمين است زينت آن قرار داديم، تا آنها را بيازماييم كه كدام يك داراى بهترين عمل هستند».(2)
آنچه روى زمين است اعم از كاخها، قصرها، ثروتها، پست و مقامها، زيبايىها، همه و همه زيور و زينتى است كه به منظور آزمايش و امتحان بندگان آفريده شده و هدف از آن امتحان است، تا بهترين اعمال انتخاب شود.
جالب اين كه خداوند به كميّت و مقدار عمل اشاره نكرده و آن را هدف از آزمايش بيان ننموده، بلكه به كيفيّت و چگونگى عمل توجّه داده و آن را ملاك امتحان و آزمايش مىداند. بنابراين، اگر انسان يك آيه قرآن تلاوت كند و به معناى آن توجّه نمايد و در آن تدبّر و انديشه كند و در نهايت عمل خود را بر اساس آن تنظيم نمايد، بهتر است از اين كه يك سوره قرآن را بدون تدبّر و انديشه قرائت كند.
و در پايان مىفرمايد: « «وَإِنَّا لَجَاعِلُونَ مَا عَلَيْهَا صَعِيداً جُرُزاً»؛ (ولى اين زيورها پايدار نيست) و ما (سرانجام) آنچه را بر روى زمين است خاك
بىحاصلى قرار مىدهيم».(1)
آرى همه زيورها و زينتهاى دنيا، كه ابزارى براى آزمايش است، روزى نيست و نابود خواهد شد. در آن روز نه خبرى از قصرها و كاخها خواهد بود، و نه اثرى از پست و مقام خواهد بود، و نه نشانهاى از كوهها و قلهها خواهيد يافت، و نه حتّى درخت و گياهى پيدا خواهد شد، بلكه سطح كره زمين به سرزمين خشك و خالى از گياه تبديل خواهد شد.
مىگويند: وقتى غم و غصّهها زياد شده و به انسان هجوم آورد، سرى به قبرستان بزند و فاتحهاى براى اموات بخواند و اندكى فكر كند كه (مثلًا) صد سال پيش چه كسانى وجود داشتند و چه زندگىهايى برپا كرده بودند، امّا اكنون نه از فقراى آنها اثرى هست و نه از اغنيا و ثروتمندانشان. صد سال ديگر هم از ما خبرى نخواهد بود، پس غم و غصّه براى چه؟ بايد به فكر آن روز باشيم، و براى آن زمان كارى كنيم.
بسيارى از مفسّران، از جمله مرحوم طبرسى (2)شأن نزول سوره كهف را چنين بيان داشتهاند:
«پس از آنكه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله، اسلام را به مردم جزيرة العرب عرضه نمود كفّار قريش با هم مشورت كردند و گفتند: «نكند آنچه را محمّد آورده واقعيّت داشته باشد و فردا بلايى بر ما نازل گردد و بيچاره شويم. بنابراين، لازم است پيرامون ادّعاهاى او تحقيق كنيم». پرسيدند: از چه كسى؟ گفتند: «علماى يهود اطّلاعات
مذهبى خوبى دارند. دو نفر را به يثرب (مدينه) بفرستيم تا در مورد آنچه محمّد آورده تحقيق كنند». فرستادگان مشركان قريش به نزد علماى يهود در يثرب رفته و از آنها در مورد دين جديد سؤال كردند. يهوديان گفتند: سه سؤال از او بپرسيد، اگر به دو سؤال جواب مفصّل و به سؤال سوم جواب سربسته بدهد، دعوت او حق است و چنانچه از عهده سؤالات برنيايد ادّعايش حقيقت ندارد. سؤالات سهگانه به شرح زير است:
چه كسانى شهر و قوم و قبيله خود را ترك كرده، و به غارى در خارج از شهر پناه بردند؟ تعداد آنان چند نفر بود؟ و شرح حال آنها چيست؟
مردى كه بر شرق و غرب عالم مسلّط شد، كه بود و چه برنامهاى داشت؟
پاسخ اين دو سؤال را بايد مفصّل بدهد.
نمايندگان مشركان قريش به مكّه بازگشته و گزارش سفر خود را دادند.
مشركان نزد حضرت رسول صلى الله عليه و آله آمدند و گفتند: اى محمّد! سه سؤال داريم، اگر پاسخ آنها را بگويى، آيينت را مىپذيريم. سپس سؤالهاى خود را مطرح كردند.
دو نكته در اينجا قابل توجّه است:
الف) عرب جاهلى نه سواد داشت و نه اهل تمدّن و علم و دانش بود، ولى گفتند: بدون تحقيق، نه «انكار» مىكنيم و نه «تصديق»، بلكه «تحقيق» مىنماييم.
و اين پيام مهمّى براى ما دارد كه در مورد هر خبرى زود موضعگيرى نكنيم. نه انكار كنيم و نه تصديق، بلكه در مورد آن مسأله تحقيق نماييم و پس از تحقيق كافى آن را انكار يا تصديق كنيم. متأسّفانه در جامعه امروزى ما، شايعات فراوانى
پخش مىشود و عدّهاى بدون تحقيق كافى آن را پذيرفته و به ديگران نيز منتقل مىكنند. ما نبايد از عرب جاهلى عقبتر باشيم. شايعات را پخش نكنيم، و آبروى نظام، اسلام، كشور و خودمان را نبريم.
ب) مشركان عرب به منظور تحقيق نزد علماى يهود كه در اين زمينه اهل اطّلاع بودند رفتند. يعنى در هر مسألهاى انسان كماطّلاع يا بىاطّلاع بايد به متخصّص آن مسأله رجوع كند و اين همان تقليد صحيح و مشروع است.
به هر حال پيامبر صلى الله عليه و آله به كفّار قريش وعده داد كه روز بعد جواب سؤالاتشان را بدهد.
پيامبر صلى الله عليه و آله در انتظار وحى نشست، امّا وحى به تأخير افتاد. روز بعد و روزهاى ديگر وحى نيامد و اين باعث شد كه كفّار و مشركان زخم زبانهايى به پيامبر بزنند و تأخير وحى را سوژه تبليغاتى مناسبى براى تبليغات سوء خود بر عليه اسلام و مسلمين قرار دهند. بالاخره پيك وحى هر چند با تأخير، نازل شد و پاسخ دو سؤال اوّل آنها را به طور مفصّل تشريح كرد، كه در سوره كهف به آن پرداخته شده است و پاسخ سؤال سوم را به طور سربسته بيان كرد كه در آيه 85 سوره اسراء آمده است.(1)
پيامبر صلى الله عليه و آله از جبرئيل علّت تأخير نزول وحى را جويا شد. عرض كرد: گناهى مرتكب نشدهاى، امّا ترك اولى كردى، هنگامى كه به مشركان قريش وعده پاسخ سؤالات را دادى، ان شاء اللَّه نگفتى. اگر ان شاء اللَّه مىگفتى، همان زمان پيك وحى نازل مىشد.
خوانندگان محترم! اگر تمام مقدّمات كارى را فراهم كنيد، تا خداوند نخواهد آن كار محقّق نخواهد شد. بنابراين، هميشه بايد ان شاء اللَّه گفت.
1) شرح و تفسير اين آيه شريفه را در كتاب« از تو سؤال مىكنند» نوشتهايم.
گفتن إنشاءاللَّه باعث قدرت، قوّت و نورانيّت انسان مىشود. به تازگى هنگامى كه هواپيما به مقصد مىرسد مسئولين پرواز ضمن خداحافظى با مسافران، اعلام مىكنند: «إنشاءاللَّه تا چند دقيقه ديگر در فرودگاه مقصد فرود خواهيم آمد» و اين كار زيبايى است. چون ممكن است در آخرين لحظات مشكلى ايجاد شده و حادثهاى رخ دهد و هواپيما به مقصد نرسد.
قرآن مجيد روشى دارد، كه براى اهل مطالعه و تحقيق قابل توجّه است و آن روشِ اجمال و تفصيل است. يعنى وقتى مىخواهد مسأله مهمّى را بيان كند ابتدا آن را در چند آيه بهطور خلاصه توضيح مىدهد و سپس به شرح و تفسير آن در دهها آيه مىپردازد.
قرآن كريم در داستان اصحاب كهف، از همين روش استفاده كرده است.
خلاصه داستان را در ضمن 4 آيه بيان كرده، سپس به شرح آن ضمن 20 آيه پرداخته است. چرا كه اين روش مطابق با آداب فصاحت و بلاغت است و مخاطب را بهتر جذب مىكند.
خداوند خطاب به پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله مىفرمايد:
« «أَمْ حَسِبْتَ أَنَّ أَصْحَابَ الْكَهْفِ وَالرَّقِيمِ كَانُوا مِنْ آيَاتِنَا عَجَباً»؛ آيا گمان كردى اصحاب كهف و رقيم از آيات شگفتانگيز ما بودند».(1)
مهمتر و عجيبتر از اصحاب كهف، قيام تو در سرزمين مكّه است. تو كه در اين سرزمين جهل و نادانى معجزه جاودانى چون قرآن آوردهاى. آرى بعثت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در آن محيط ظلمانى و تاريك، مهمتر از اصحاب كهف است.
1) سوره كهف، آيه 9.
سؤال: اصحاب رقيم چه كسانى بودند؟ آيا افرادى غير از اصحاب كهف بودند؟
جواب: مفسّران معتقدند اصحاب كهف و رقيم يكى هستند و در حقيقت دو اسم است براى يك گروه. كهف به معناى غار است و از آنجا كه اين گروه بعد از فرار از شهر، به غارى پناه بردند به اصحاب كهف معروف شدند. و از آنجا كه بعد از بيدارى اصحاب كهف از خواب طولانى و پى بردن به گذشت اين زمان زياد از خدا خواستند كه در همان غار جانشان گرفته شود، و خداوند جانشان را گرفت و در غار بسته شد و جملهاى درباره آنها روى غار نوشته شد، به آنها اصحاب الرقيم گفته شده است.
خداوند متعال در ادامه داستان مىفرمايد: « «إِذْ أَوَى الْفِتْيَةُ إِلَى الْكَهْفِ فَقَالُوا رَبَّنَا آتِنَا مِنْ لَّدُنْكَ رَحْمَةً وَهَيِّئْ لَنَا مِنْ أَمْرِنَا رَشَداً»؛ زمانى را (به خاطر بياور) كه آن جوانان به غار پناه بردند، و گفتند: «پروردگارا! از سوى خودت رحمتى عطا كن، و از كار (فروبسته) ما راه نجاتى برايمان فراهم ساز».(1)
اصحاب كهف به خداى يگانه ايمان آوردند در حالى كه از يك سو محيط آنان محيط شرك و بتپرستى بود و مردم به بتپرستى مشغول بودند. و از سوى ديگر دقيانوس ادّعاى خدايى كرده بود و مردم را به عبادت و پرستش خويش مجبور مىكرد. آنها از شهر و ديارشان فرار كرده و سر به بيابان گذاشته و در نهايت به غارى پناه بردند.
سؤال: آيا اصحاب كهف جوان بودند يا پير؟
جواب: ظاهر عبارت قرآن «الفتية» اين است كه جوان بودند، ولى از روايات استفاده مىشود كه سنّشان كم نبود امّا روحشان جوان بود.(2)
در بين جوانان عدّهاى وجود دارند كه روحشان مرده است؛ معتادند، گرفتارند، افسردهاند و خلاصه اثرى از شور و نشاط جوانى در آنها نيست، همانگونه كه در بين پيران كسانى هستند كه روحى زنده و با نشاط دارند، اينها قلب و روحشان جوان است، هر چند سنّشان زياد باشد. به هر حال اين جوانان جسمانى يا روحانى براى حفظ ايمانشان دست به هجرت زده، و به غارى در خارج از شهر پناه بردند و از خداوند دو چيز درخواست كردند: نخست از خداوند متعال تقاضاى رحمت كردند؛ چرا كه با نزول رحمت الهى مشكلات انسان حل مىشود. تقاضاى ديگرشان نجات از دست قوم ستمگر و بتپرست، و يافتن راه نجاتى از دست دقيانوس ستمگر بود.
در ضمن از اين آيه شريفه استفاده مىشود كه وظيفه بنده تقاضاى حلّ مشكلات از پروردگار است؛ امّا كيفيّت و چگونگى آن را بايد به خدا واگذار كند.
آيه بعد نشان مىدهد كه خداوند هر دو خواسته آنها را اجابت كرد. توجّه فرماييد: « «فَضَرَبْنَا عَلَى آذَانِهِمْ فِى الْكَهْفِ سِنِينَ عَدَداً»؛ ما (پرده خواب را) ساليانى دراز در آن غار بر گوششان زديم، و سالها در خواب فرو رفتند».(1)
علّت اين كه مىفرمايد «ما خواب را بر گوشهاى آنها مسلّط كرديم» اين است كه گاه چشم انسان چرت مىزند، ولى گوشش مىشنود. خواب عميق زمانى است كه گوش نيز نشنود، و بنابراين از لحاظ فقهى وضو وقتى باطل مىشود كه علاوه بر نديدن چشم، گوش هم نشنود.
خداوند در اين آيه مدّت دقيق خواب اصحاب كهف را بيان نكرده، بلكه به صورت سربسته و اجمالى به خواب طولانى آنها اشاره كرده است. چرا كه اين آيات در مقام اجمال است و در آيات آينده خواهد آمد كه خواب آنها 309 سال
1) سوره كهف، آيه 11.
طول كشيد. و اين مطلب سؤالاتى را در ذهن ايجاد مىكند.
چگونه ممكن است انسانى 309 سال بدون آب و غذا زنده بماند؟
كسانى كه براى مدّت كوتاهى بسترى مىشوند و نمىتوانند راه بروند، پس از بهبودى بايد فيزيوتراپى شوند تا به تدريج قادر بر راه رفتن شوند. اصحاب كهف چگونه پس از اين مدّت طولانى به راحتى از جاى خود برخاسته و راه رفتند؟
هدف از اين خواب طولانى چه بود؟
پاسخ اين سؤالها در مباحث آينده خواهد آمد، امّا در اينجا به پاسخ سؤال سوم مىپردازيم.
هدف از اين خواب طولانى سه چيز بوده است:
الف) خداشناسى؛ خداوند مىخواهد علم و قدرت خود را به بندگانش نشان دهد، كه اگر او اراده كند، انسان مىتواند 309 سال بدون آب و غذا زنده بماند.
ب) يادآورى معاد؛ زنده شدن مردگان (معاد جسمانى) كه شبهه بسيارى از مردم آن عصر و زمان بود، خداوند با اين حادثه كه براى اصحاب كهف ايجاد كرد به مردم فهماند زنده كردن مردگان براى او كار سختى نيست، چرا كه بيدار شدن از خواب بعد از 309 سال شبيه معاد است.
ج) نصرت و يارى خدا؛ مطلب ديگر اين كه اگر كسى خود را به خدا بسپارد و در راه او قدم بردارد، خداوند به بهترين وجه او را نصرت و يارى مىدهد.
همانگونه كه در آيه 160 سوره آل عمران مىخوانيم:
« «إِنْ يَنْصُرْكُمْ اللَّهُ فَلَا غَالِبَ لَكُمْ وَإِنْ يَخْذُلْكُمْ فَمَنْ ذَا الَّذِى يَنْصُرُكُمْ مِّن بَعْدِهِ»؛ اگر خداوند شما را يارى كند، هيچ كس بر شما غلبه نخواهد كرد؛ و اگر دست از يارى شما بردارد، كيست كه بعد از او، شما را يارى كند؟».
بنابراين هدف از اين خواب طولانى ارائه قدرت الهى و تصويرى از معاد و نصرت و يارى خداست.
« «ثُمَّ بَعَثْنَاهُمْ لِنَعْلَمَ أَىُّ الْحِزْبَيْنِ أَحْصَى لِمَا لَبِثُوا أَمَداً»؛ سپس آنان را برانگيختيم تا آشكار گردد كه كدام يك از آن دو گروه، مدّت خواب خود را بهتر احصا كردهاند».(1)
اصحاب كهف پس از 309 سال از خواب بيدار شدند، در مورد مدّت خواب اختلاف نظر پيدا كردند. عدّهاى معتقد بودند نصف روز و بقيّه عقيده داشتند يك روز خوابيدهاند، امّا با توجّه به اين كه اين بحث فايدهاى نداشت و هيچ كدام دليلى بر اثبات عقيدهاش در دست نداشت آن را رها كرده، و تلبيخا را مأمور تهيّه موادّ غذايى كردند. و به او سفارش نمودند كه با احتياط كامل و به صورت كاملًا محتاط در شهر رفت و آمد كند، تا كسى متوجّه هويّت واقعى او نشود. ادامه داستان در آيات مفصّل خواهد آمد.
در اين بخش به تفسير آيات سيزدهم تا شانزدهم سوره كهف پرداخته، و از داستان اصحاب كهف بهره گرفته، و از نكات عبرتآموز آن استفاده مىكنيم، امّا قبل از ورود به اين بحث لازم است جريان تاريخى اصحاب كهف را، هر چند به صورت كوتاه و فشرده، تقديم شما خوانندگان گرامى نماييم.
در مورد اصحاب كهف و سرگذشت آنها در كتابهاى تفسير تا اندازهاى بحث
1) سوره كهف، آيه 12.
شده است. ولى مرحوم علّامه مجلسى در بحارالانوار نقل مىكند كه:
در عصر خليفه دوم، سه نفر از علماى يهود نزد خليفه آمده و سؤالهايى بسيار پيچيده، دشوار و مهم را مطرح كرده و از رئيس مسلمانان خواستند تا پاسخ دهد. يكى از سوالهايشان در مورد اصحاب كهف بود؛ پرسيدند:
«جوانانى كه با آيين بتپرستى مخالفت كرده، و به خداوند يگانه ايمان آورده، و به هدايت و ارشاد مردم پرداخته، و بر اثر فشار و تعقيب طاغيان زمان از قوم خود فاصله گرفته، و به بيابان فرار كرده، و به غارى پناه بردند چه كسانى بودند؟
نامشان چه بود؟ در چه شهرى زندگى مىكردند؟ نام پادشاهشان چه بود؟
و سرنوشت آنها چه شد؟
خليفه دوم، كه از پاسخ اين سؤالها عاجز و ناتوان بود، نگاهى به اطراف كرد.
اتّفاقاً حضرت على عليه السلام را در آنجا ديد، خطاب به حضرت عرض كرد: يا اباالحسن! پاسخ اين سؤالها تنها از عهده شما برمىآيد. امام عليه السلام خطاب به دانشمندان يهودى فرمود: اگر به تمام سؤالهاى شما جواب بدهم، قبول مىكنيد كه دين اسلام برحق است؟ گفتند: بله. آنها سؤالهاى خود را مطرح كردند و امام عليه السلام با صبر و حوصله پاسخ سؤالهايشان را داد.
عمده سؤالها مطرح و پاسخ آن دريافت گرديد. دو نفر از آن سه نفر اسلام آوردند، و نفر سوم گفت: يا على! دل من هم نرم شده، و مايل به اسلام گرديده امّا هنوز تزلزل دارم. لطفاً درباره اصحاب كهف و جزئيّات آن كاملًا برايم شرح دهيد، زيرا مىدانم علم تو به جاى ديگرى پيوند خورده، و هنگامى كه در ميان اصحاب و ياران پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله فردى همچون تو باشد حتماً آن پيامبر برحق است، امّا دوست دارم در مورد اصحاب كهف بيشتر بدانم. حضرت فرمود: در منطقه روم شرقى شهرى به نام اقسوس وجود داشت كه پادشاه عادلى بر مردم
آنجا حكومت مىكرد. پادشاه فوت كرد، و در ميان فرزندانش آتش اختلاف شعلهور شد- امان از اين اختلاف كه همه چيز را بر باد مىدهد؛ دين، ايمان، تقوا، آبرو، عزّت، سلامت، مال و اموال و خلاصه همه چيز را نابود مىكند- هنگامى كه يكى از سلاطين جبّار همسايه از مرگ پادشاه اقسوس و اختلاف شديد فرزندانش مطّلع شد با صد هزار سرباز به اقسوس حمله كرد و آنجا را اشغال نمود و آن شهر را مركز حكومت خود قرار داد و به عنوان سلطان و پادشاه اقسوس تاجگذارى كرد.
اين سلطان جائر، ستمگر و خودخواه در ابتداى سلطنتش دستور داد كاخ بسيار بزرگى، كه حدود يك فرسخ در يك فرسخ مساحت داشت، برايش آماده كنند، سپس فرمان داد قصر باشكوهى بسازند كه در آن قصر سالن مناسبى براى جلسات باشكوه در نظر گرفته شود. قصرى تهيّه شد كه فقط 4000 ستون در آن به كار رفته بود. پادشاه براى خود تخت بسيار زيبايى تدارك ديد، علاوه بر اين، 50 نفر غلام با لباسهاى زيباى يك دست و ديگر امكانات فراوان براى آنجا مهيّا شد. پادشاه شش وزير براى خود انتخاب كرد كه سه وزير در سمت راست و سه وزير در سمت چپ او بودند. مرد يهودى از حضرت على عليه السلام پرسيد: نام وزيران چه بود؟ حضرت نام تك تك آنها را گفت. نام بزرگتر آنها تلبيخا بود. سپس تاج بسيار زيبا و گران قيمتى تهيّه شد و پادشاه در آن قصر باشكوه تاجگذارى كرد و بر تخت قدرت نشست.
وى كم كم ادّعاى خدايى كرد و گفت: هر كس به من ايمان آورد و در برابر خواستههايم تسليم گردد جايزه دارد، و هر كس مخالفت كند كشته خواهد شد!
واى بر اين انسان ناسپاس كه وقتى مستغنى و بىنياز شود طغيان مىكند.(1)
1) در آيات 6 و 7 سوره علق به اين مطلب اشاره شده است.
البتّه انسانهاى كمظرفيّت طغيان مىكنند، امّا انسانهاى دريادلى چون مولاى متّقيان على عليه السلام زمان خانهنشينى و با زمان خلافتش هيچ تفاوتى با هم نداشت، و هيچ تغييرى در لباس و غذا و عبادت و ساير برنامههايش ايجاد نشد. آرى اگر سطل آبى در دريا ريخته شود موجى ايجاد نمىشود، امّا يك استكان آبى كه در حوض كوچكى ريخته مىشود موج ايجاد مىكند. انسانهاى بى ظرفيّت و كمظرفيّت زود ادّعاهاى بزرگى مىكنند. برخى افراد همچون برگ درختان خشك با وزش نسيمى به هر جا مىروند، امّا برخى ديگر همچون كوه ثابت و استوارند.(1)نه تنها بادها و طوفانها آنها را جابجا نمىكند و مسيرشان را تغيير نمىدهد بلكه آنها مسير طوفانها را عوض مىكنند.
به هر حال اين سلطان كم ظرفيّت مردم را به پرستش خود دعوت كرد. مدّتى گذشت، تلبيخا مىگويد: روزى در حضور پادشاه بوديم كه خبرنگار قصر وحشتزده به نزد پادشاه آمد و گفت خبر تلخى دارم! پادشاه گفت: آن خبر چيست؟ گفت: يكى از سلاطين همسايه با لشكر عظيمى به سمت كشور ما در حال حركت است و اكنون به نزديك مرزها رسيده و قصد جنگ با ما را دارد.
پادشاه وقتى اين خبر را شنيد، بسيار ترسيد و بدنش شروع به لرزيدن كرد، طورى كه تاجش به زمين افتاد! تلبيخا در ادامه مىگويد: هنگامى كه چنين صحنهاى را مشاهده كردم با خود گفتم: اين انسان ضعيفى كه اينقدر ترسوست، و با شنيدن يك خبر ناگوار اين گونه مىلرزد، چگونه مىتواند خدا باشد؟!
خداوند كسى است كه آسمان با عظمت، زمين گسترده، ستارگان زيبا، ماه
1) در روايتى از امام باقر عليه السلام مىخوانيم:« الْمُؤْمِنُ اصْلَبُ مِنَ الْجَبَلِ، الْجَبَلُ يُسْتَقَلُّ مِنْهُ، وَالْمُؤْمِنُ لايُسْتَقَلُّ مِنْ دِينِه شَيْءٌ؛ مؤمن از كوه سختتر است.( زيرا) از كوه كم مىشود، امّا چيزى از ايمان مؤمن كاسته نمىشود.( ميزان الحكمه، باب 293، ح 1462).
و خورشيد، كوههاى عظيم، درياهاى پهناور و از همه مهمتر انسانها را آفريده است.
وزراى ششگانه هر روز به نوبت ميزبان 5 وزير ديگر بودند، و اتّفاقاً آن روز نوبت تلبيخا بود. هنگامى كه ميهمانان وارد بر تلبيخا شدند ميزبان را غرق در انديشه و تفكّر يافتند، آنقدر در افكار خود غوطهور بود كه غذا هم نخورد. علّت را جويا شدند. گفت: شما خود شاهد حادثهاى كه در قصر اتّفاق افتاد بوديد. اين پادشاه كه ادّعاى خدايى مىكند را ديديد كه چگونه با شنيدن يك خبر ناگوار دست و پاى خود را گم كرد و تمام بدنش به لرزه افتاد! او چگونه خدايى است؟
من از آن لحظه در فكر فرو رفتم كه خداى يگانه را بپرستم، و دست از پرستش اين پادشاه جبّار بردارم.
پنج وزير ديگر ضمن تأييد سخنان وى، از او پرسيدند: اكنون بايد چه كنيم؟
او گفت: بايد قيام كرده، و مردم را روشن نموده، و آنها را از خواب غفلت بيدار كنيم. آنها از همان جا كار سخت و خطرناك خود را آغاز نموده، و شروع به تبليغ و ارشاد مردم به سوى آيين يكتاپرستى كردند. قرآن مجيد اين داستان مفصّل را در ضمن چند آيه كوتاه بيان كرده است. توجّه فرماييد:
« «نَّحْنُ نَقُصُّ عَلَيْكَ نَبَأَهُمْ بِالْحَقِّ إِنَّهُمْ فِتْيَةٌ آمَنُوا بِرَبِّهِمْ وَزِدْنَاهُمْ هُدًى»؛ ما داستان آنان را به درستى براى تو بازگو مىكنيم؛ آنها جوانانى بودند كه به پروردگارشان ايمان آوردند، و ما بر هدايتشان افزوديم».(1)
جمله «زدناهم هدى» پيام مهمّى دارد، و آن اين كه: «تو يك قدم به سوى خداوند بردار، تا خداوند ده گام به سوى تو بردارد». چقدر خداوند لطيف و رحمان و رحيم، بلكه ارحم الراحمين است كه در مقابل يك گام، ده گام
1) سوره كهف، آيه 13.
برمىدارد. خداوند علاوه بر اين به آنها قوّت قلب و دلگرمى مىدهد، تا از فزونى دشمن نترسند. به آيه بعد توجّه فرماييد:
« «وَرَبَطْنَا عَلَى قُلُوبِهِمْ إِذْ قَامُوا فَقَالُوا رَبُّنَا رَبُّ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ لَنْ نَّدْعُوَا مِنْ دُونِهِ إِلَهاً لَّقَدْ قُلْنَا إِذاً شَطَطاً»؛ و به دلهايشان نيرو بخشيديم در آن هنگام كه قيام كردند و گفتند: پروردگار ما، پروردگار آسمانها و زمين است؛ هرگز غير او معبودى را نمىخوانيم، كه اگر چنين كنيم، سخنى به گزاف گفتهايم».(1)
در محيطى كه همه بتپرستند، و پادشاه جبّارى دارند، كه اگر غير او را عبادت كنند آنها را به قتل مىرساند، چنانچه اقليّتى بخواهند بر عليه محيط حاكم قيام كنند، كار بسيار مشكلى است. گذشته از اين كه جرأت و جسارت قيام بر عليه تفكّر حاكم خود مشكل بزرگى است. و لهذا خداوند متعال به كمك آنها شتافت و دلها و قلبهايشان را محكم كرد. خداوند متعال در آيه بعد به سراغ دليل و منطق آنها مىرود. توجّه فرماييد:
« «هَؤُلَاءِ قَوْمُنَا اتَّخَذُوا مِنْ دُونِهِ آلِهَةً لَّوْلَا يَأْتُونَ عَلَيْهِمْ بِسُلْطَانٍ بَيِّنٍ فَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَرَى عَلَى اللَّهِ كَذِباً»؛ اين قوم ما هستند كه معبودهايى جز او انتخاب كردهاند، چرا دليل آشكارى (بر اين كار) نمىآورند؟! و چه كسى ستمكارتر است از آن كس كه بر خدا دروغ ببندد؟!».(2)
اين كه خداپرستان اندك از بتپرستان فراوان و زياد مطالبه دليل مىكنند، و از آنها مىپرسند كه به چه دليل پادشاه را مىپرستند، نشان مىدهد كه اگر انسان بر حق باشد و كل جامعه بر باطل، نبايد مرعوب اكثريت شود و شعار «خواهى نشوى رسوا همرنگ جماعت شو» را سر دهد، بلكه بايد با جديّت و تلاش
مستمر در پى احقاق حق باشد و همرنگ جماعت شدن را مايه رسوايى و خوارى بداند. بنابراين، استدلال طرفداران برنامههاى خرافى چهارشنبه سورى و مانند آن، با آن خطرات و ضررهاى فراوان و غير قابل جبران، كه پدران ما چنين مراسمى را انجام مىدادند و ما هم انجام مىدهيم، استدلال غلط و نامعقولى است، و در چنين مسائلى كه خرافى است نبايد تابع جماعت شد. و به صرف اين كه مردم يك محيطى عقيده باطلى همچون بتپرستى دارند، نبايد ديگران چشم و گوش بسته به دنبال آنها حركت كرده و بتپرست شوند.
به مناسبت اين بحث، لازم است به جوانان تحصيلكردهاى كه براى ادامه تحصيلات به كشورهاى اروپايى و ديگر كشورها سفر مىكنند توصيه مىكنم كه با الهام گرفتن از اين آيه شريفه و داستان اصحاب كهف و ديگر اقليّتهاى سالمى كه در دل اكثريّتهاى ناسالم زندگى مىكردند، اگر شما در محل تحصيل در اقليّت بوديد و حتّى غير از شما موحّدى وجود نداشت به راه حقّ خود ادامه دهيد و تكاليف دينى خود را انجام دهيد و با اعمال نيك و گفتار خوش و برخورد شايسته، آنها را نيز تدريجاً نسبت به عقايد خويش تشويق كنيد.
به هر حال پادشاه كه متوجّه تغيير آيين شش وزير خود، و فعاليّتهاى مخفى و آشكار آنها در راستاى ارشاد و هدايت مردم شد، دستور تعقيب و دستگيرى آنها را صادر كرد. آنها وقتى جان خود را در خطر ديده و متوجّه شدند امكان ادامه فعاليّت در آن محيط وجود ندارد، تصميم به هجرت گرفتند تا ضمن حفظ جان خويش، در محيط مناسبترى به تبليغ و ترويج آيين يكتاپرستى بپردازند.
همانگونه كه پيامبر گرامى اسلام صلى الله عليه و آله پس از سيزده سال تبليغ پنهان و آشكار در مكّه، تصميم به هجرت به سوى مدينه گرفت و اين هجرت مبدأ آثار و بركات فراوانى شد. جوانان خداپرست با همان لباسهاى مخصوص وزارت سوار بر
اسبهاى مجلّل شده، و به سمت خارج از شهر حركت كردند.
آنان پس از طى كردن قسمتى از راه با خود گفتند: «ديگر نبايد با اين لباسهاى رسمى و اسبهاى مجلّل حركت كنيم، زيرا هم زودتر شناسايى مىشويم و هم اين وضعيّت مناسب حركت در مسير پروردگار نيست، و لذا اسبها و لباسهاى مذكور را كنار گذاشته و با پاى پياده به حركت خود ادامه دادند. بر اثر پيادهروى عدّهاى تشنه و برخى خسته و بعضى مجروح شدند. در آن بيابان نگاهشان به چوپانى افتاد كه گلّهاى از گوسفندان را به چرا آورده بود.
چوپان گفت: چهرههاى شما نشان مىدهد كه افراد عادّى نيستيد. شما كه هستيد؟
گفتند: اگر حقيقت را برايت بگوييم، به مأموران حكومت گزارش نمىدهى؟
گفت: نه. آنگاه تمام داستان را براى او بازگو كردند. چوپان گفت: من هم بيشتر اوقات در صحرا و بيابان هستم، و به آسمان و زمين و خورشيد و ماه و ستارگان و كوهها مىنگرم، معتقدم كه بايد خداى آسمانها و زمين را پرستش كرد نه بتها و انسانى مانند پادشاه را. آيا اجازه مىدهيد من هم در اين سفر همراهتان گردم؟
گفتند: اشكالى ندارد گفت: اين گوسفندان امانت مردم است، صبر كنيد آنها را به صاحبانشان برسانم سپس به شما ملحق گردم. چوپان گوسفندها را به صاحبانشان رساند و همراه سگش برگشت. آنها وقتى ديدند سگ چوپان سر و صدا مىكند و ممكن است آنها را لو دهد از چوپان خواستند سگش را برگرداند. امّا چوپان گفت: او نگهبان خوبى خواهد بود و ما را از خطرات آگاه مىكند و مزاحمتى نخواهد داشت. هفت نفرى به همراه سگ چوپان به حركت خود ادامه دادند تا به كنار غارى رسيدند. بر اثر خستگى زياد همگى در داخل غار خوابيدند و سگ در بيرون غار نگهبانى مىداد، خواب طولانى كه 309 سال طول كشيد. قرآن مجيد در اين زمينه مىفرمايد:
« «وَإِذِ اعْتَزَلْتُمُوهُمْ وَمَا يَعْبُدُونَ إِلَّا اللَّهَ فَأْوُا إِلَى الْكَهْفِ يَنشُرْ لَكُمْ رَبُّكُمْ مِّنْ رَّحْمَتِهِ وَيُهَيِّئْ لَكُمْ مِنْ أَمْرِكُمْ مِّرفَقاً»؛ و (به آنها گفتيم) هنگامى كه از آنان و آنچه جز خدا مىپرستيد كنارهگيرى كرديد، به غار پناه بريد، كه پروردگارتان رحمتش را بر شما مىگستراند؛ و در كارتان، آرامشى براى شما فراهم مىسازد».(1)
در ميان وظايف اسلامى سه وظيفه بسيار مهم وجود دارد كه عبارتند از:
ارشاد جاهل.
متنبّه نمودن غافل.
نهى از منكر.
منظور از ارشاد جاهل اين است كه اگر ببينيم كسى (مثلا) نمازش را غلط مىخواند يا طوافش را اشتباه انجام مىدهد يا به آداب و شرايط روزه آشنا نيست و خلاصه احكام دين را نمىداند، او را ارشاد كنيم. آرى بر شخصى كه مىداند واجب است چنين انسانى كه جاهل به احكام شرع است را ارشاد و راهنمايى كند. و در يك جمله كوتاه ارشاد جاهل به معناى راهنمايى آدم بىخبر از احكام الهى است.
منظور از متنبّه نمودن غافل آن است كه حكم شرعى را مىداند، ولى نسبت به موضوع غافل است. مثل اين كه مىداند شراب حرام است، ولى به تصوّر اين كه اين ظرفِ شراب، سركه است، قصد دارد آن را بنوشد. كه در اينجا بايد او را متنبّه و هوشيار كرد، تا آلوده شرب خمر نشود.
منظور از نهى از منكر آن است كه شخص هم حكم شرعى را مىداند و هم
1) سوره كهف، آيه 16.
نسبت به موضوع آن آگاه است، ولى عمداً و عصياناً مرتكب آن مىشود. مثل اين كه كسى مىداند محتواى اين ظرف شراب است و توجّه دارد كه شراب حرام است، ولى عمداً و عصياناً آن را مىنوشد، كه در اينجا بايد او را نهى از منكر كرد.
تمام انبيا، اوليا، علماى عامل و مؤمنان آگاه، به اين وظايف شرعى عمل مىكرده و مىكنند. اصحاب كهف نيز پس از اطّلاع از بطلان آيين بتپرستى شروع به ارشاد مردم كرده، و به آنها گفتند: «دقيانوس با اين همه ضعف و نياز نمىتواند خداى شما باشد و استحقاق پرستش ندارد». آنها به خوبى به اين وظايف سهگانه عمل كردند؛ هم به ارشاد جاهلان و بىخبران پرداختند، و هم غافلان را از خواب غفلت بيدار كردند و هم كسانى كه با علم و اطّلاع از بىاساس بودن آيين بتپرستى، به عبادات غير خدا مشغول بودند را نهى از منكر كردند.
و پس از انجام اين وظايف مهم و احساس خطر از ناحيه دشمن، دست به هجرت زدند.
همان گونه كه گذشت تلبيخا با بقيّه دوستانش به تمام مقامات و امتيازات حكومتى پشت پا زده، و با پاى پياده در بيابان به حركت خود ادامه داده، و در مسير راه با چوپانى همراه شدند، تا سرانجام خسته و تشنه و گرسنه به نزديكى كوهى رسيدند. در آنجا چشمه جوشانى يافتند كه خود را از آب آن سيراب كرده، و درختان پرميوهاى يافتند كه گرسنگى خود را با آن برطرف نموده، و پس از برطرف شدن تشنگى و گرسنگى در پى مكان امن و مناسبى جهت استراحت برآمدند. دوست چوپانشان گفت: در آن سوى همين كوه، غارى سراغ دارم كه مكان مناسبى براى استراحت است. آنها به آن غار پناه برده، و مشغول استراحت
شدند؛ در حالى كه سگ چوپان در دهانه غار مشغول نگهبانى و پاسبانى بود.
در روايتى آمده است: «خداوند به ملكالموت دستور داد جان آنها را بگيرد».(1)
سؤال: طبق تصريح قرآن آنها نمردند بلكه به خواب عميقى فرو رفتند كه سيصد و نه سال طول كشيد. پس چگونه روايت فوق مىگويد ملك الموت مأمور گرفتن جان آنها شد؟
جواب: خداوند متعال در آيه 42 سوره زمر مىفرمايد: « «اللَّهُ يَتَوَفَّى الْأَنْفُسَ حِينَ مَوْتِهَا وَالَّتِى لَمْ تَمُتْ فِى مَنَامِهَا»؛ خداوند ارواح را به هنگام مرگ قبض مىكند، و روح كسانى را كه نمردهاند نيز به هنگام خواب مىگيرد».
بنابراين به هنگام خواب نيز روح انسان قبض مىشود امّا نه به طور كامل، بلكه 50% يا 60% يا كمتر و يا بيشتر، و لهذا خواب را برادر مرگ ناميدهاند.
بنابراين، تعبير روايت، كه ملك الموت به فرمان پروردگار روح آنها را قبض كرد، تعبير نادرستى نيست؛ زيرا منظور قبض بخشى از روح آنهاست كه با خواب تناسب دارد.
پس از آن كه به خواب عميق رفتند خداوند اراده مىكند اين خواب براى 309 سال ادامه يابد، سپس آنها را صحيح و سالم از خواب بيدار كند، و لذا نياز به مراقبتهاى ويژهاى دارند. در آيه 17 سوره كهف به اين مطلب اشاره شده است:
« «وَتَرَى الشَّمْسَ إِذَا طَلَعَتْ تَّزَاوَرُ عَنْ كَهْفِهِمْ ذَاتَ الْيَمِينِ وَإِذَا غَرَبَتْ تَّقْرِضُهُمْ ذَاتَ الشِّمَالِ وَهُمْ فِى فَجْوَةٍ مِّنْهُ ذَلِكَ مِنْ آيَاتِ اللَّهِ مَنْ يَهْدِ اللَّهُ فَهُوَ الْمُهْتَدِ وَمَنْ يُضْلِلْ فَلَنْ تَجِدَ لَهُ وَلِيّاً مُّرْشِداً»؛ و (اگر در آنجا بودى) خورشيد را مىديدى كه به هنگام طلوع، به سمت راست غارشان متمايل مىگردد؛ و به هنگام غروب، به سمت چپ؛ و آنها در فراخنايى از آن (غار) قرار داشتند؛ اين از نشانههاى خداست. هر كس را خدا
1) البرهان فى تفسير القرآن، ج 3، ص 624.
هدايت كند، هدايت يافته واقعى اوست؛ و هر كس را گمراه نمايد، هرگز سرپرست و راهنمايى براى او نخواهى يافت».
خداوند متعال سه نوع مراقبت ويژه براى آنها در نظر گرفت كه به دو مورد آن در اين آيه شريفه و به يك مورد ديگر در آيه بعد اشاره شده است. توجّه فرماييد:
دهانه غار رو به شمال بود. آفتاب صبح هنگام از سمت راست غار طلوع نموده، و در سمت چپ غار غروب مىكرد. و بدينسان آفتاب فقط دهانه غار را مىگرفت و شعاع آن به داخل غار نمىافتاد، تا در نتيجه تابش مستقيم آفتاب بدنها و لباسهايشان فاسد و پوسيده و سپس نابود شود.
هر چند دهانه غار تنگ بود امّا فضاى داخل آن وسيع و بزرگ بود، و محلّ كافى و هواى لازم براى هفت نفر وجود داشت.
در پايان اين آيه به مسأله هدايت اشاره شده كه: «هر كس را خدا هدايت كند هدايت مىشود و هر كس را گمراه كند هرگز راهنمايى نخواهد يافت».
سؤال: خداوند متعال چه كسانى را هدايت و چه افرادى را گمراه مىكند؟
جواب: كسانى كه همچون اصحاب كهف اهل تلاش و جهاد و مبارزه در راه خدا و ارشاد خلق خدا هستند، و آنها را به توحيد و ساير خوبىها دعوت مىكنند، مشمول هدايت پروردگار مىشوند، و آنها كه نعمتهاى الهى را پاس نداشته، و كفران نعمت مىكنند، نه به كتاب آسمانى اعتنا مىكنند و نه سخنان پيامبران الهى را گوش مىدهند خداوند از آنها سلب توفيق مىكند. چرا كه اگر خداوند بخواهد كسى را گمراه كند، از او سلب توفيق مىكند، در نتيجه او گمراه مىشود.
خداوندا! از گناهانى كه باعث سلب توفيق انسان مىشود به تو پناه مىبريم.
در يكى از سفرهاى حج در مسجدالحرام جوانى را ديدم كه مىگفت: هر كس
در اوّلين سفرى كه به مكّه مكرّمه مشرّف مىشود و داخل مسجد الحرام مىگردد و چشمش به خانه كعبه مىافتد، اشكِ چشمانش جارى و حال روحانىِ عجيبى به او دست مىدهد و انقلابى در روحش ايجاد مىگردد، امّا من با اين كه اوّلين بار است به اينجا مشرّف شدهام هيچ تغييرى در خود احساس نمىكنم! چرا؟ گفتم:
شايد مرتكب گناهانى شدهاى و روح و جانت را آلوده به معاصى و محرّماتى كردهاى و با آب توبه آن را شستشو ندادهاى، و بدين جهت خداوند از تو سلب توفيق كرده است. اكنون بهطور جدّى توبه كن و به سوى خدا باز گرد و با اعمال صالح آينده، گذشته را جبران نما و حقوق اللَّه و حقّ الناس را ادا كن تا نشاط عبادت بازگردد. آرى خداوند كسى را گمراه نمىكند، ولى ممكن است توفيقات را از وى سلب نمايد. اگر توفيق الهى سلب گردد، ولو اينكه تمام دنيا جمع شوند، كارى از آنها ساخته نيست.
حفاظت ويژه ديگر، نوع خوابيدن آنها و حالت چشمها و صورت اصحاب كهف بود، كه نه انسانى جرأت نزديك شدن به آنها را داشت و نه حيوان و جاندارى. خداوند با ايجاد اين رعب و وحشت، آنها را از شرّ انسانها
و حيوانات و درندگان و جانوران حفظ كرد.
خداوند متعال از اين عامل در جنگهاى اسلامى نيز استفاده كرد(1)و به كمك مسلمانان آمد، و لذا در دعاى ندبه مىخوانيم: «
ثُمَّ نَصَرْتَهُ بِالرُّعْبِ
» و در آيه 2 سوره حشر و ديگر آيات قرآن نيز به اين مطلب اشاره شده است. امدادهاى غيبى الهى اختصاص به زمان اصحاب كهف يا عصر رسول اكرم صلى الله عليه و آله ندارد، بلكه در همه اعصار و زمانها وجود دارد. اگر در مسير حق باشيم و در راه خداوند جهاد و مبارزه كنيم همان نصرت و يارى شامل حال ما هم خواهد شد. مگر نه اين است كه آمريكا با آن قدرت نظامى افسانهاىاش از ملّت ايران مىترسد؟ مگر اسرائيل با آن سلاحهاى فوق سرّىاش از ما نمىترسد؟ آيا اين ترس و خوف چيزى جز نصرت الهى است كه خداوند آن را در دل آنها انداخته است. اين امداد الهى در جنگ سى و سه روزه اسرائيل باحزب اللَّه لبنان كاملًا مشهود و ملموس بود. تا آنجا كه چنان رعب و وحشتى در ميان اسرائيلىها به وجود آمده بود كه همين عامل باعث عقبنشينى و پذيرش شكست از سوى صهيونيستها شد، سربازان اسرائيلى به صورت معمولى عقب ننشستند، بلكه عقبنشينى آنها به شكل فرار به سوى مواضع خودشان بود!
اصحاب كهف بالاخره از خواب عميق بيدار شده، و در مورد اين كه چه مقدار خوابيدند با يكديگر به بحث و گفتوگو پرداختند. توجّه فرماييد:
« «وَكَذَلِكَ بَعَثْنَاهُمْ لِيَتَسَاءَلُوا بَيْنَهُمْ قَالَ قَائِلٌ مِّنْهُمْ كَمْ لَبِثْتُمْ قَالُوا لَبِثْنَا يَوْماً أَوْ بَعْضَ يَوْمٍ
1) اين مطلب به نقل از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در منابع مختلف، از جمله بحارالانوار، ج 20، ص 261 نقل شدهاست.
قَالُوا رَبُّكُمْ أَعْلَمُ بِمَا لَبِثْتُمْ فَابْعَثُوا أَحَدَكُمْ بِوَرِقِكُمْ هَذِهِ إِلَى الْمَدِينَةِ فَلْيَنظُرْ أَيُّهَا أَزْكَى طَعَاماً فَلْيَأْتِكُمْ بِرِزْقٍ مِّنْهُ وَلْيَتَلَطَّفْ وَلَا يُشْعِرَنَّ بِكُمْ أَحَداً»؛ اين گونه آنها را (از خواب) برانگيختيم تا از يكديگر سؤال كنند؛ يكى از آنها گفت: چه مدّت در خواب بودهايد؟ گفتند: يك روز، يا بخشى از يك روز (و چون نتوانستند مدّت خوابشان را دقيقاً بدانند) گفتند: پروردگارتان از مدّت خوابتان آگاهتر است. اكنون يك نفر از خودتان را با اين سكّهاى كه داريد به شهر بفرستيد، پس بنگرد كدام يك از آنها غذاى پاكيزهترى دارند، و مقدارى از آن را براى روزى شما بياورد. امّا بايد مراقب باشد، و هيچ كس را از وضع شما با خبر نسازد».(1)
چند مطلب در اين آيه شريفه در خور تأمّل و دقّت است:
پس از آن كه آنها به فرمان پروردگار از خواب 309 ساله برخواستند در مورد مدّت زمانى كه در آن غار به خواب رفته بودند اختلاف نظر پيدا كردند. عدّهاى گفتند: يك روز خوابيديم، و بقيّه معتقد بودند خوابشان نصف روز بيشتر طول نكشيد. امّا با توجّه به اين كه فايدهاى بر اين مطلب وجود نداشت و راهى براى اثبات يكى از دو نظريّه در دست نبود و اختلاف، آنها را از هدف اصلى دور مىكرد دست از آن كشيدند و علم آن را تنها از ناحيه خداوند دانستند. و اين درس بزرگى است براى همه كسانى كه در مسائل پوچ و جزئى و بىارزش اختلاف مىكنند و بر نظريّه خود پافشارى مىنمايند و اختلافشان به درگيرى و نزاع و قهر و دورى منتهى مىشود و گاه قهر و هجران آنها ساليان طولانى ادامه پيدا مىكند.
1) سوره كهف، آيه 19.
اصحاب كهف پس از آن كه از بحث پيرامون مدّت توقّف و ماندنشان در غار نتيجهاى نگرفتند و احساس گرسنگى و تشنگى نمودند به فكر تهيّه غذا افتادند.
بزرگ آنها، تلبيخا، مأمور تهيّه غذا شد. سفارشات لازم براى اين كه مورد شناسايى مأموران دقيانوس قرار نگيرد به وى شد و او براى احتياط بيشتر لباسهاى چوپان را به تن كرد و از غار خارج شد. امّا در كمال تعجّب و ناباورى نه اثرى از آن چشمه جوشان ديد و نه خبرى از آن درختان ميوه بود. گويا اصلًا وجود نداشتهاند، با خود گفت: «چطور ممكن است در يك روز آب چشمه فروكش كند و تمام درختان ميوه بخشكد؟!» به هر حال به راه خود ادامه داد تا اين كه وارد شهرشان شد، امّا اين شهر با آن شهرى كه چندى قبل از آن خارج شده بودند بسيار متفاوت بود؛ به گونهاى كه احساس مىكرد وارد شهر ديگرى شده است. خانهها، كوچهها، مغازهها، خيابانها و حتّى قيافه مردم شهر تغيير كرده بود. دستى به چشمانش كشيد؛ نكند خواب مىبيند. امّا يقين كرد كه بيدار است. به هر حال به راه خود ادامه داد، تا اين كه به يك نانوايى رسيد. سكّهاى داد تا مقدارى نان تهيّه كند. وقتى چشم نانوا به سكّه تلبيخا افتاد با كمال تعجّب از او پرسيد: اين سكّه سنگين را از كجا آوردهاى؟ آيا گنجى پيدا كردهاى؟ گفت: خير، اين پول توجيبى من و حاصل معاملهاى است كه قبل از سفر به دست آوردهام.
نانوا گفت: اين سكّه متعلّق به عهد دقيانوس است، كه از آن زمان بيش از سيصد سال مىگذرد. تو حتماً گنجى به دست آوردهاى و كتمان مىكنى. تو را رها نمىكنم تا حقيقت مسأله را در نزد سلطان روشن كنم. سپس دست او را گرفت و به زور او را به نزد سلطان برد. تلبيخا كه خود را آماده مقابله با دقيانوس مىكرد، مشاهده كرد شخص ديگرى بر جاى دقيانوس نشسته است، سلطان پس از
استماع گزارش نانوا رو به تلبيخا كرد و گفت: اى جوان! وحشت نكن و حقيقت را بازگو، كه طبق مذهب ما اگر كسى گنجى پيدا كند، از آنِ خود اوست و تنها بايد 15 آن را به حكومت بدهد. تلبيخا سخن خود را تكرار كرد كه گنجى در كار نيست و اين پول توجيبى من است. امّا سلطان و بقيّه حرف او را باور نكردند. تلبيخا گفت: خانه و زندگى من در همين شهر است، بياييد تا شما را به آنجا ببرم. سلطان و نانوا و عدّهاى از مردم شهر، كه از اين ماجرا باخبر شده بودند، به اتّفاق تلبيخا به سمت خانه او حركت كردند. به در خانهاى رسيدند، تلبيخا در آن خانه را كوبيد. پيرمردى كه از شدّت پيرى ابروهايش بر روى صورتش ريخته بود در را باز كرد، و موهاى ابروانش را كنار زد. هنگامى كه تلبيخا و سلطان و آن جمعيّت را ديد گفت: چه خبر است؟ تلبيخا گفت: اين خانه من است. سپس از پيرمرد پرسيد: تو كيستى؟ گفت: من فلانى فرزند فلانى فرزند تلبيخا وزير عهد دقيانوس هستم تلبيخا خود را معرّفى كرد. پيرمرد وقتى فهميد تلبيخا جدّ اوست خود را به روى پاهاى او انداخت و وى را غرق در بوسه كرد.
در برخى از قرآنها كلمه «وليتلطف» در آيه شريفه 19 سوره كهف را درشتتر و برجستهتر نوشتهاند، زيرا معتقدند اين كلمه وسط قرآن محسوب مىشود يعنى اگر كلمات قبل و بعد آن شمرده شود اين كلمه دقيقاً وسط قرآن است.
مرحوم طبرسى در كتاب ارزشمند مجمع البيان (1)دو معنا براى اين واژه ذكر كرده است:
1) تفسير مجمع البيان، ج 6، ص 323.
الف) آهسته و بى سر و صدا رفت و آمد كردن. دوستان تلبيخا به او گفتند:
آهسته و يواش و بدون سر و صدا و آرام برو و برگرد، تا دقيانوس و مأموران ظالمش كه تشنه خون ما هستند، متوجّه حضور تو در شهر نشوند.
ب) اين پول را بردار و به بازار برو و اجناس مورد نياز را تهيّه كن، امّا خيلى چانه مزن و به راحتى معامله را انجام بده. كنايه از آن كه معاملات توأم با سختگيرى نباشد، و براى اندكى مال دنيا درشتى و خشونت نكنيد. به هر حال، كلمه وسط قرآن همانند آيات قبل و بعد آن پيام لطف و محبّت و دوستى و صفا مىدهد. و اين پيام، درسى است براى همه مسلمانان كه در هر حال با هم رحيم و مهربان باشند و درشتى و خشونت نكنند و بر يكديگر سختگيرى نكنند.
سؤال: همان گونه كه گذشت اصحاب كهف به فرمان خداوند در آن غار به خواب رفته و پس از 309 سال بيدار شدند در حالى كه بدن آنها كاملًا سالم و حتّى لباسهايشان مندرس و پوسيده نشده بود. امّا آيا از نظر علمى ممكن است كسى در اين مدّت بسيار طولانى بدون آب و غذا زنده بماند؟! طبق محاسبهاى كه كرديم هر يك از آنها در مدّت 309 سال حداقل نياز به 100 تُن موادّ غذايى و 100 هزار ليتر آب داشتند، در حالى كه مىدانيم حتّى يك لقمه غذا و يك قطره آب هم وارد دهان آنها نشده بود. اين مطلب از نظر علمى چگونه قابل توجيه است؟
جواب: اين سؤال را به سه روش مىتوان پاسخ داد. به تعبير ديگر سه پاسخ روشن براى اين سؤال وجود دارد كه به شرح زير است:
كارى حيرتآور و غير ممكن به نظر مىرسد، امّا از زاويه علم و قدرت خداوند امرى سهل و آسان است. خداوندى كه هرگاه اراده انجام كارى كند به محض اراده و تصميمش آن كار تحقّق پيدا مىكند، زنده نگهداشتن چند انسان براى مدّت 309 سال بدون آب و غذا براى او كار سخت و غير ممكنى نيست. خداوند متعال در آيه شريفه 82 سوره يس مىفرمايد: « «إِنَّمَا أَمْرُهُ إِذَا أَرَادَ شَيْئاً أَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ»؛ فرمان او چنين است كه هرگاه چيزى را اراده كند، تنها به آن مىگويد:
موجود باش آن نيز بىدرنگ موجود مىشود».
يعنى اگر مثلًا خداوند اراده كند جهانى همچون جهان فعلى، كه ما در آن زندگى مىكنيم، با تمام كرات آسمانى و كره زمين و همه كهكشانها و ستارهها، و همه موجودات هوايى و دريايى و زمينى، و خلاصه تمام امكانات و ويژگىهايش خلق كند كافى است اراده كند، به محض ارادهاش عالمى ديگر همچون عالم ما خلق خواهد شد. آيا براى چنين خدايى با چنين قدرت فوقالعاده و علم و دانش نامحدود، زنده نگه داشتن چند نفر براى چند صد سال كار مشكلى است؟ بنابراين، زنده ماندن اصحاب كهف براى مدّت طولانى بدون استفاده از آب و غذا از زاويه علم و قدرت خداوند امرى سهل و آسان است و هيچ تعجّب و حيرتى ندارد.
روز آن براى صدها سال كفايت مىكند. بنابراين، هنگامى كه فعاليّت دستگاههاى بدن پايين و پايينتر و نزديك به صفر برسد نياز بدن هم به آب و غذا بسيار كم و نزديك به صفر مىشود. نمونه ديگر اين مطلب باطرىهاى ظريفى است كه براى ساعت از آن استفاده مىشود، كه بعضى از انواع آن 5 سال كار مىكند؛ چون كار ساعت كار سبك و دستگاه آن دستگاه ظريفى است. بدن انسان نيز در حال خواب چنين حالتى دارد.
خداوند متعال اصحاب كهف را منجمد نكرد، ولى شرايطى به وجود آورد كه حيات آنها بدون آن كه بميرند متوقف شده و بعد از چند سال آن شرايط برطرف شد و دوباره به زندگى عادى برگشتند.
نتيجه اين خواب 309 ساله اصحاب كهف بدون استفاده از آب و غذا از منظر علم و قدرت خداوند كار سهل و آسانى است و از ديدگاه علمى نيز قابل توجيه و دفاع است، و هيچ منافاتى با علم و دانش بشر ندارد.
يكى از مسائلى كه مخالفان شيعه، مخصوصاً وهابىها، زياد روى آن مانور داده، و به واسطه آن بر عليه شيعه تبليغ مىكنند و گمان مىكنند كه از نقاط ضعف شيعه محسوب مىشود تقيّه است، در حالى كه تقيّه برگرفته از قرآن مجيد و روايات اسلامى و دليل عقل است.
چنانچه (به عنوان مثال) مسلمانى در دست بتپرستى گرفتار شود، و يا در محيط بتپرستان زندگى كند، و يقين داشته باشد كه اگر آنها پى به عقيده او ببرند ممكن است خون او را بريزند يا صدمهاى به او وارد كنند، در چنين صورتى اين شخص مىتواند اعتقادات واقعى خود را كتمان كند و جان خويش را حفظ نمايد، تا خونش بيهوده ريخته نشود و اين تقيّه نام دارد. البتّه مواردى كه ريختن خون انسان باعث تقويت درخت پربار اسلام مىگردد، مانند آنچه شهداى كربلا انجام دادهاند، از اين حكم مستثناست. امّا در مواردى كه ريخته شدن خون هيچ اثرى ندارد بايد با استفاده از سپر تقيّه جان خود را حفظ كرد.
همچنين اگر شيعهاى گرفتار وهّابىهاى متعصّب آدمكش شود، كه اگر پى به عقيده واقعى او ببرند او را خواهند كشت، عقل و شرع به او اجازه ابراز عقيده واقعىاش را نمىدهد. بنابراين، تقيّه در برابر كفّار و انساننماها يكسان است مهم احساس خطر، و نتيجهاش كتمان عقيده و به تبع آن، زنده بودن است.
حداقل از سه آيه قرآن جواز تقيّه استفاده مىشود. توجّه فرماييد:
الف) خداوند متعال در آيه 28 سوره مؤمن مىفرمايد: « «وَقَالَ رَجُلٌ مُّؤْمِنٌ مِّنْ آلِ فِرْعَوْنَ يَكْتُمُ إِيمَانَهُ أَتَقْتُلُونَ رَجُلًا أَنْ يَقُولَ رَبِّى اللَّهُ وَقَدْ جَاءَكُمْ بِالْبَيِّنَاتِ مِنْ رَّبِّكُمْ وَإِنْ يَكُ كَاذِباً فَعَلَيْهِ كَذِبُهُ وَإِنْ يَكُ صَادِقاً يُصِبْكُمْ بَعْضُ الَّذِى يَعِدُكُمْ إِنَّ اللَّهَ لَايَهْدِى مَنْ هُوَ مُسْرِفٌ كَذَّابٌ»؛ و مرد مؤمنى از فرعونيان كه ايمان خود را پنهان مىداشت گفت: آيا مىخواهيد مردى را به قتل برسانيد به خاطر اين كه مىگويد پروردگار من خداوند يگانه است، در حالى كه دلايل روشنى از سوى پروردگارتان براى شما آورده است؟! اگر دروغگو باشد، دروغش دامن خودش را خواهد گرفت، و اگر راستگو باشد، (لااقل) بعضى از عذابهايى را كه وعده مىدهد به شما خواهيد رسيد؛ خداوند كسى را كه اسرافكار و بسيار دروغگوست هدايت نمىكند».
اين شخص، كه آيه شريفه در مورد او سخن مىگويد، تنها انسانى بود كه در آن زمان به حضرت موسى عليه السلام ايمان آورده بود، ولى از تقيّه استفاده مىكرد و عقيده واقعىاش را در نزد فرعونيان ابراز نمىنمود و آنها تصوّر مىكردند كه او هم از جنس آنهاست، و همين مسأله باعث شد كه پيشنهاد او را در مورد حضرت موسى عليه السلام بپذيرند، و از كشتن آن حضرت صرف نظر كنند.
طبق اين آيه شريفه، تقيّه نه تنها عامل حفظ جان مؤمن آل فرعون شد، بلكه جان حضرت موسى عليه السلام را نيز نجات داد. آقايان وهابىها كه اطّلاعاتشان از معارف قرآنى ضعيف است و تقيّه را جايز نمىدانند، اين آيه شريفه را چگونه تفسير مىكنند؟!
ب) آيه ديگرى كه دلالت بر جواز تقيّه دارد آيه شريفه 106 سوره نحل است.
خداوند متعال در اين آيه مىفرمايد: « «مَنْ كَفَرَ بِاللَّهِ مِنْ بَعْدِ إِيمَانِهِ إِلَّا مَنْ أُكْرِهَ وَقَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالْإِيمَانِ وَلَكِنْ مَّنْ شَرَحَ بِالْكُفْرِ صَدْراً فَعَلَيْهِمْ غَضَبٌ مِّنَ اللَّهِ وَلَهُمْ عَذَابٌ عَظِيمٌ»؛ كسانى كه بعد از ايمانشان به خدا كافر شوند (مجازات مىشوند)- به جز آنها كه
تحت فشار واقع شدهاند در حالى كه قلبشان با ايمان آرام است- آرى، آنها كه سينه خود را براى پذيرش كفر گشودهاند، غضب خدا بر آنهاست؛ و عذاب عظيمى در انتظارشان!».
اين آيه شريفه در مورد عمّار ياسر نازل شده است. او در چنگال كفّار عنود و كينهتوز قريش اسير و گرفتار شده بود. به وى گفتند: «يا از محمّد برائت بجو و اعلام بيزارى كن، و يا سر از بدنت جدا مىكنيم».
عمّار ياسر براى نجات جانش به صورت ظاهرى از آن حضرت برائت جست و بدين وسيله از چنگال آنها آزاد گشت. سپس گريان و نالان به خدمت حضرت رسول صلى الله عليه و آله رسيد و از آن حضرت پرسيد: «آيا من كافر شدهام؟!» آيه فوق نازل شد كه چنين كسانى كافر نيستند. چگونه وهّابىهاى تندرو بر خلاف اين آيه قرآن كسانى كه با تمسّك به اين گونه آيات قرآن تقيّه مىكنند را كافر و مشرك مىپندارند؟!
ج) سومين مورد از آيات قرآن كه تقيّه را مجاز مىشمارد همين آيات مورد بحث (آيه 19 و 20) از سوره كهف است، كه هم اصل تقيّه را بى اشكال مىداند و هم دليل عقلى آن را بيان مىكند. آنجا كه دوستان تلبيخا خطاب به وى كه مأمور خريد اجناس لازم از محل حكومت دقيانوس شده بود گفتند: « «وَلْيَتَلَطَّفْ وَلَا يُشْعِرَنَّ بِكُمْ أَحَداً* إِنَّهُمْ إِنْ يَظْهَرُوا عَلَيْكُمْ يَرْجُمُوكُمْ أَوْ يُعِيدُوكُمْ فِى مِلَّتِهِمْ وَلَنْ تُفْلِحُوا إِذاً أَبَداً»؛ امّا بايد مراقب باشيد و هيچ كس را از وضع شما با خبر نسازد؛ زيرا اگر آنان به شما دسترسى پيدا كنند، سنگسارتان مىكنند، يا شما را به آيين خويش بازمىگردانند؛ و در آن صورت، هيچگاه روى رستگارى را نخواهيد ديد».
طبق اين آيه شريفه تلبيخا موظّف مىشود به گونهاى رفتار كند كه هيچ كس پى به اعتقادات واقعى او و دوستانش نبرد. يعنى تقيّه كند، و در صورت نياز
عقيدهاش را كتمان نمايد. سپس به دليل عقلى لزوم تقيّه در آيه بعد اشاره شده كه همان حفظ جان و جلوگيرى از هدر رفتن خون بدون هيچ اثر و ثمر مهمّى است.
بنابراين، يكى از وظايف ما حفظ نيروهاست، و نبايد بىجهت آن را هدر دهيم، بلكه بايد آن را براى مبارزه، و مقابله با دشمن ذخيره كنيم.
تقيّه بر دو قسم است: «تقيّه خوفى» و «تقيّه مداراتى».
آنچه تا كنون در مورد تقيّه بحث شد و در داستان مؤمن آل فرعون و عمّار ياسر و اصحاب كهف آمد از قسم اوّل بود؛ امّا منظور از تقيّه مداراتى آن است كه اطّلاع يافتن دشمن يا مخالفين از عقايد واقعى انسان خطرى ايجاد نمىكند، امّا همراهى با آنها و عمل كردن به برخى از احكامشان باعث وحدت و اتّحاد و انسجام بيشتر مىشود. اين نوع تقيّه را تقيّه مداراتى مىنامند.
اكنون مردم عربستان و وهّابىها مىدانند زوّارى كه از ايران به مكّه و مدينه مشرف مىشوند غالباً شيعه هستند، و اين مطلب خطرى براى شيعيان ايجاد نمىكند، ولى در عين حال شيعيان در نماز جماعت آنها شركت كرده، و همانند آنها بر فرش سجده نموده، و به همراه آنها بر امواتشان نماز ميّت مىخوانند، چون اين كار- همان گونه كه در روايات متعدّد آمده- باعث وحدت و انسجام بيشتر و رفع كدورتها و سوء ظنها مىشود. از جمله در روايتى از امام صادق عليه السلام خطاب به يكى از يارانش به نام زيد مىخوانيم:
«خالِقُوا النَّاسَ بِاخْلاقِهِمْ، صَلُّوا فى مَساجِدِهِمْ، وَعُودُوا مَرْضاهُمْ، وَاشْهِدُوا جَنائِزِهِمْ، وَان اسْتَطَعْتُمْ انْ تَكُونُوا الأَئَمَّةَ وَالْمُؤَذِّنِينَ فَافْعَلُوا؛ فَانَّكُمْ اذا فَعَلْتُمْ ذلِكَ قالُوا: هؤُلاءِ الْجَعْفَرِيَّةُ، رَحِمَ اللَّهُ جَعْفَراً، ما كانَ احْسَنَ ما يُؤَدِّبُ اصْحابَهُ، وَاذَا تَرَكْتُمْ ذلِكَ قالُوا: هؤُلاءِ
الْجَعْفَرِيَّةُ فَعَلَ اللَّهُ بِجَعْفَرَ، ما كانَ اسْوَأَ يُؤَدِّبُ اصْحابَهُ
؛ با اهل سنّت مطابق آداب و اخلاق خودشان رفتار كنيد، در نماز جماعتشان شركت نماييد، و از بيمارانشان عيادت به عمل آوريد، و در مراسم تشييع جنازه آنها شركت كنيد، و اگر فرصتى جهت امامت جماعت يا گفتن اذان در مساجد آنها فراهم شد از انجام آن خوددارى نكنيد. زيرا اگر شما شيعيان اين كارها را انجام دهيد، مىگويند: اينها پيروان امام صادق عليه السلام هستند، خداوند او را رحمت كند كه شيعيان و اصحابش را بسيار خوب تربيت كرده است. و اگر اين كارها را ترك كنيد مىگويند: اينها پيروان جعفر بن محمّد هستند، خداوند هر كار كه مىخواهد با او انجام دهد كه اصحابش را بسيار بد تربيت كرده است!».(1)
بعضى از مقدّسين مىگويند: «ما نمازمان را در مسجد النبى و مسجد الحرام با آنها به جماعت مىخوانيم، سپس در هتل قضاى آن را بجا مىآوريم. در حالى كه نيازى به اعاده و قضاى اين نمازها نيست، و طبق فرمايش امام صادق عليه السلام چنين نمازهايى- با تمام اشكالات آن- مجزى است.
نتيجه اين كه: از جمله مسائلى كه مىتوان از داستان اصحاب كهف استفاده كرد مشروعيّت تقيّه خوفى در برابر دشمنان و مخالفان است.
خداوند متعال ادامه داستان اصحاب كهف را در آيه 21 چنين بيان مىكند:
« «وَكَذَلِكَ أَعْثَرْنَا عَلَيْهِمْ لِيَعْلَمُوا أَنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ وَأَنَّ السَّاعَةَ لَارَيْبَ فِيهَا إِذْ يَتَنَازَعُونَ بَيْنَهُمْ أَمْرَهُمْ فَقَالُوا ابْنُوا عَلَيْهِمْ بُنْيَاناً رَّبُّهُمْ أَعْلَمُ بِهِمْ قَالَ الَّذِينَ غَلَبُوا عَلَى أَمْرِهِمْ لَنَتَّخِذَنَّ عَلَيْهِمْ مَّسْجِداً»؛ و اين چنين مردم را از حال آنها آگاه كرديم؛ تا بدانند وعده خداوند (در
1) وسائل الشيعه، ج 5، ص 477، ح 1.
مورد رستاخيز) حقّ است؛ و در قيام قيامت شكّى نيست؛ (و به يادآور) هنگامى را كه (مردم) در ميان خود درباره كار خويش نزاع داشتند، گروهى مىگفتند:
«بنايى بر آنان بسازيد (تا از نظرها پنهان شوند كه) پروردگارشان از وضع آنها آگاهتر است.» ولى كسانى كه از راز آنها آگاهى يافتند (و آن را دليلى بر رستاخيز ديدند). گفتند: «ما عبادتگاهى در كنار (مدفن) آنها مىسازيم (تا خاطره آنها فراموش نشود)».
خداوند مىفرمايد ما مردم را از كار اصحاب كهف آگاه ساختيم و چگونگى خوابشان را برايشان تشريح كرديم تا مردم به معاد و حيات پس از مرگ اعتقاد پيدا كنند.
خداوندى كه قادر است انسانهايى را 309 سال در خواب عميق فرو ببرد و سپس آنها را از خواب بيدار كند، او قادر بر زنده كردن مردگان پس از مرگشان نيز خواهد بود بنابراين، خواب اصحاب كهف، تصويرى از معاد و جهان پس از مرگ است.
پس از آن كه ماجراى اصحاب كهف به پايان رسيد و آنها به فرمان پروردگار در همان غار از دنيا رفته و دفن شدند، اختلافى در ميان مردم رخ داد. يك طرف دعوا گروهى از يهوديان و طرف ديگر عدّهاى از مسيحيان بودند. يهوديان گفتند:
داستان اصحاب كهف مربوط به قبل از ظهور حضرت مسيح و در زمان حاكميّت آيين يهود بوده است. بنابراين، بايد معبدى به نام يهود در كنار مدفن اصحاب كهف ساخته شود. مسيحيان گفتند: هر چند شروع داستان اصحاب كهف مربوط به قبل از ظهور حضرت مسيح است اما فاش شدن راز آنها در عصر ظهور حضرت مسيح رخ داده است بنابراين، بايد در كنار مدفن آنان كليسايى ساخته شود. اين هم از لطف خداست كه وقتى به كسى عزّت مىبخشد به گونهاى او را
عزيز مىكند كه همه اديان و مذاهب او را منتسب به خود مىكنند به هر حال، با توجّه به اين كه پادشاه حاكم بر مردم آن زمان مسيحى بود. مسيحيان غلبه كردند و كليسايى در آنجا ساخته شد.
وهابىهاى نادان و تندرو به شيعيان اشكال مىكنند كه چرا شما بر مزار و قبور امامان و بزرگان دينتان گنبد و بارگاه مىسازيد؟ ما از آنها مىپرسيم: اگر اين كار اشكال دارد چرا بر مدفن اصحاب كهف، كليسا و عبادتگاه ساخته شد؟ بنابراين، ساختن عبادتگاه در كنار قبور پيامبران، امامان، صالحان و اولياء اللَّه هيچ اشكالى ندارد. راستى اگر واقعاً ساختن گنبد و بارگاه بر قبور امامان و پيامبران شرك و بتپرستى است و بدين جهت گنبد و بارگاه امامان مظلوم بقيع را ويران كردهايد، چرا گنبد و بارگاه پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله را خراب نمىكنيد؟ آيا شرك و بتپرستى استثنا هم دارد؟ اين سؤال را مكرّر از وهابىها پرسيدهايم، امّا هيچگاه جواب قانعكنندهاى نداشتهاند. بعضى از آنها كه خيلى وقيح و بىشرمند مىگويند: هنور قدرت بر اين كار پيدا نكردهايم هر زمان قدرت پيدا كنيم آن را هم خراب خواهيم كرد!
خداوند متعال در آيه 22 در مورد عدد اصحاب كهف مىفرمايد:
« «سَيَقُولُونَ ثَلَاثَةٌ رَّابِعُهُمْ كَلْبُهُمْ وَيَقُولُونَ خَمْسَةٌ سَادِسُهُمْ كَلْبُهُمْ رَجْماً بِالْغَيْبِ وَيَقُولُونَ سَبْعَةٌ وَثَامِنُهُمْ كَلْبُهُمْ قُلْ رَّبِّى أَعْلَمُ بِعِدَّتِهِمْ مَّا يَعْلَمُهُمْ إِلَّا قَلِيلٌ فَلَا تُمَارِ فِيهِمْ إِلَّا مِرَاءً ظَاهِراً وَلَا تَسْتَفْتِ فِيهِمْ مِّنْهُمْ أَحَداً»؛ به زودى گروهى خواهند گفت: آنها سه نفر بودند، كه چهارمين آنها سگشان بود و گروهى مىگويند: پنج نفر بودند، كه ششمين آنها سگشان بود، در حالى كه اينها سخنان بىدليلى است و گروهى مىگويند: آنها
هفت نفر بودند و هشتمين آنها سگشان بود؛ بگو: پروردگار من از تعدادشان آگاهتر است جز گروه كمى تعداد آنها را نمىدانند. پس درباره آنان جز با دليل سخن مگو و از هيچ كس درباره آنها سؤال مكن».
چند نكته در اين آيه شريفه قابل توجّه است:
قرآن مجيد صريحاً در اين زمينه اظهار نظر نكرده، و از ميان سه نظريّه مذكور هيچ كدام را بهطور صريح انتخاب ننموده است. زيرا اقتضاى كلام فصيح و بليغ همين است، كه گاه نبايد بهطور آشكار و صريح مطلبى را اظهار نمود، بلكه بايد با اشاره و كنايه و قرينه آن را بيان كرد. در اينجا نيز قول اوّل و نظريّه دوم (پنج نفر) هر دو صريحاً ردّ شده و گفتارى بىدليل شمرده شده است، امّا نظريّه سوم صريحاً ردّ نشده بلكه با لحن قبول و موافقتآميز بيان گرديده، كه نشان مىدهد نظريّه حق همان نظريّه سوم است. آرى آنها شش وزير دقيانوس و يك چوپان به همراه سگ چوپان بودند كه دست از زندگى عادى و راحت خود كشيده، و به موقعيّت و مقام خويش پشت پا زده و راه سخت و پرزحمت حق را در پيش گرفته، و همه ناملايمات آن را به جان خريدند.
سؤال: در داستان اصحاب كهف مجموعاً چهار بار نام سگ تكرار شده است، سه بار در آيه مورد بحث و يك بار قبل از آن. در حالى كه مىدانيم سگ يك حيوان نجس العين است كه خريد و فروش و نگهدارى آن حرام است؛ مگر در
1) نام سگ اصحاب كهف قطمير يا قمطير بود.( البرهان فى تفسير القرآن، ج 3، ص 623).
مواردى كه فايده و اثر مهمّى داشته باشد، مانند سگ چوپان، يا سگ نگهبان، يا سگهايى كه براى كشف موادّ مخدّر يا جنازههاى در زير آوار مانده آموزش مىبينند، كه از حكم مذكور مستثنا شده است. ضمناً اين نكته عجيب است كه سگ نيرو و توانايىهايى دارد كه انسان اشرف مخلوقات از آن عاجز است؛ لذا براى كشف موادّ مخدّر و يافتن جنازههاى زير آوار از سگهاى تعليم ديده كمك مىگيرند. خلاصه اين كه خريد و فروش سگهايى كه فايده عقلايى دارد جايز و غير آن جايز نيست. بنابراين، خريد، فروش و نگهدارى سگهاى زينتى كه متأسّفانه اين روزها توسّط برخى از مسلمانان به تبعيّت از فرهنگ فاسد غرب صورت مىگيرد، جايز نيست؛ زيرا چنين سگهايى كه نه نگهبانى مىدهند، نه از گله مراقبت مىكنند، و نه كاشف موادّ مخدّر و جنازهها هستند، و صرفاً به تقليد از بيگانگان تهيّه و نگهدارى مىشوند، ماليّت ندارند.
به هر حال نام اين حيوان چهار بار در اين داستان تكرار شده است. چرا؟
جواب: چون اين حيوان خود را متّصل به انسانهاى مبارز و مجاهد و يكتاپرستى همچون اصحاب كهف نمود، به همين خاطر باارزش و قيمتى شد.
هزاران صفر اگر در كنار هم قرار گيرد ارزشى نخواهد داشت، امّا اگر عددى در كنار آنها قرار بگيرد سر به فلك مىكشد. هزاران قطره جدا از هم با تابش نور آفتاب تبخير مىگردد، امّا اگر متّصل به اقيانوس گردد باقى مىماند. انسان نيز اگر خود را متّصل به اقيانوس بيكران وجود پروردگار كند قطره وجودش رنگ دوام و بقا به خود مىگيرد.
با توجّه به مطلب فوق، از وهّابىها مىپرسيم: يك حيوان نجس العين در سايه ارتباط با اصحاب كهف اين گونه مقام و ارزش پيدا مىكند كه نامش در اين داستان چهار بار تكرار مىشود، حال اگر يك ضريح ارتباط با پيامبرى يا امام
معصومى پيدا كند و به خاطر اين ارتباط داراى تقدّس و ارزشى شود كه مردم آن را ببوسند تعجّب دارد؟ مگر شما خودتان جلد قرآن كه از پوست گاو يا پلاستيك تهيه شده را به خاطر ارزشى كه از همجوارى و همسايگى قرآن پيدا كرده نمىبوسيد؟ پس چطور شيعيان و ديگر مسلمانان را از بوسيدن ضريح پيامبر صلى الله عليه و آله و مانند آن نهى مىكنيد؟ در حالى كه اين زيارتها و بوسيدنها پرستش نيست.
چطور شيعه را متّهم به شرك و پرستش امامان معصوم مىكنيد در حالى كه نابترين و خالصترين مفاهيم و مضامين توحيدى در زيارتنامههاى مربوط به آن بزرگواران آمده است. به عنوان مثال در بخشى از زيارت جامعه كبيره، خطاب به حضرات معصومين عليهم السلام مىخوانيم:
«الَى اللَّهِ تَدْعُونَ، وَعَلَيْهِ تدُلُّونَ، وَبِه تُؤْمِنُونَ، وَلَهُ تَسَلِّمُونَ، وَبِامْرِه تَعْمَلُونَ وَالى سَبِيلِه تُرْشِدُونَ، وَبِقَوْلِه تَحْكَمُونَ
؛ شما مردم را به سوى خدا مىخوانيد، و بر او راهنمايى مىكنيد، و به او ايمان داريد، و تسليم او هستيد، و به دستورش عمل كرده، و مردم را به سوى راه او ارشاد كرده، و به گفتار او حكم مىكنيد».(1)
هنگامى كه از وهّابىهاى سلفى سؤال مىكنيم: شما چرا حجرالاسود را مىبوسيد و به مردم هم اجازه بوسيدن آن را مىدهيد؟ مىگويند: اين سنّت پيامبر است. مىگوييم اگر بوسيدن سنگ و چوب شرك و بتپرستى است چطور اينجا سنّت پيامبر شده است؟ آيا شرك و بتپرستى استثنا دارد و مىتوان در موردى آن را تجويز كرد؟
حقيقت اين است كه نه بوسيدن حجرالاسود شرك و بتپرستى است، و نه زيارت و بوسيدن ضريح حرم پيامبر صلى الله عليه و آله و امامان معصوم عليهم السلام اشكالى دارد، بلكه اشكال از بىسوادى يا كمسوادى وهّابىهاى تندروى است كه اين مطالب را
1) مفاتيح نوين، ص 526.
نمىفهمند، و يا مىفهمند و شهامت اقرار به اشتباهاتشان را ندارند. به اميد روزى كه شاهد پايان يافتن اين كجفهمىها باشيم.
خداوند در پايان آيه مورد بحث خطاب به پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله مىفرمايد: اگر مىخواهى با آنان بحث كنى دو اصل را فراموش مكن: نخست اين كه براى آنها دليل ظاهر و آشكار و محكمى ارائه كن. ديگر اين كه خصوصى با آنها بحث نكن، بلكه در حضور مردم و به صورت علنى باشد، تا نگويند با پيامبر صلى الله عليه و آله صحبت كرديم و نبوديد ببينيد كه او را محكوم كرديم».
سؤال: در اين آيه شريفه واژه مراء به كار رفته است. منظور از مراء چيست؟
و نظر اسلام در مورد اين جرّ و بحثهايى كه هر از چندى در جامعه، ميان افراد و گروههاى مختلف رخ مىدهد چه مىباشد؟
جواب: مراء در اصل لغت به معناى دوشيدن شير از پستان گوسفند و گاو است. سپس به بحثهايى كه مىخواهند نتيجهاى از آن بگيرند نيز گفته شده، ولى بايد توجّه داشت كه مراء بر سه قسم است:
اين كه يك نفر با شخصى ديگر، كه منكر حقيقتى است بحث مىكند و ادلّه محكم و متقنى ارائه مىدهد، تا او را به حقيقت رهنمون گردد. اين گونه بحثها كه هم هدف حق است و هم نيّت خالص اشكالى ندارد. مثل اين با شخصى كه منكر اسلام است بحث مىكند و ادلّه منطقى و محكمى ارائه مىدهد تا او را به اسلام متمايل سازد. اين مراء ممنوع نيست، بلكه گاه واجب است.
سخن حق مىگويد، اما نيّتش حق نيست، بلكه هدفش برترىجويى است، و مىخواهد سخنش را به كرسى بنشاند، اين نوع جرّ و بحثها حرام است.
الف) پيامبر گرامى اسلام صلى الله عليه و آله فرمودند: «
لا يَسْتَكْمِلُ عَبْدٌ حَقِيقَةَ الإيمَانِ حَتَّى يَدَعَ الْمِرَاءَ وَانْ كَانَ مُحِقّاً
؛ هيچ بندهاى به حقيقت ايمان نمىرسد مگر اين كه مراء را ترك كند؛ هر چند سخنش حق باشد».(1)
اين روايت اشاره به نوع دوم مراء دارد كه سخن حق است، ولى قصد شخص برترىجويى است مىگويد: «مىخواهم بر تو پيروز شوم، بينىات را به خاك بمالم، آبرويت را ببرم، رسوايت كنم، حرفم را به كرسى بنشانم». بنابراين، تا زمانى كه هدف روشنگرى و كشف حقيقت با استفاده از روشهاى مناسب و ادلّه معتبر است به بحث ادامه بده، اما هر زمان احساس كردى از اين مرز عبور شده و هدف طرف مقابل برترىجويى و پيروزى در بحث و مانند آنهاست، بحث را رها كن، هر چند طرف مقابل از وسايل مناسبى براى رسيدن به آن هدف نامقدّس استفاده كند.
ب) امام صادق عليه السلام فرمود: «
ايَّاكَ وَالِمراءُ؛ فَانَّهُ يُحْبِطُ عَمَلَكَ وَايَّاكَ وَالْجِدالُ؛ فَانَّهُ يُوبِقُكَ. وَايَّاكَ وَكَثْرَةُ الخُصُومَاتِ؛ فَانَّهَا تُبْعِدُكَ مِنَ اللَّهِ
؛ از مراء (نوع دوم و سوم) بپرهيز كه اعمال (و عباداتت نظير نماز و روزه و مانند آن) را حبط و نابود مىكند.
واز جدال (نيز) پرهيز كن كه تو را هلاك مىنمايد. و از دشمنى زياد (و درگيرى فراوان نيز) خوددارى كن، كه تو را از خداوند دور مىكند».(2)
متأسّفانه در مباحث سياسى، مخصوصاً در جرّ و بحثهاى انتخاباتى اين گونه مراءها و جدالها و خصومتها فراوان است، آثار تخريبى آن هدر رفتن نيروها، ايجاد اختلاف، بغض، كينه، عداوت، و غفلت از مسائل لازم و ضرورى و مهم جامعه است. عقل اقتضا مىكند كه اين گونه مباحث رها گردد، و به مشكلات علمى، فرهنگى، اقتصادى و اجتماعى جامعه پرداخته شود.
در ادامه داستان اصحاب كهف به آيات 23 و 24 مىرسيم؛ توجّه فرماييد:
« «وَلَا تَقُولَنَّ لِشَىْءٍ إِنِّى فَاعِلٌ ذَلِكَ غَداً* إِلَّا أَنْ يَشَاءَ اللَّهُ وَاذْكُرْ رَّبَّكَ إِذَا نَسِيتَ وَقُلْ عَسَى أَنْ يَهْدِيَنِ رَبِّى لِاقْرَبَ مِنْ هَذَا رَشَداً»؛ و هرگز در مورد كارى مگو: من فردا آن را انجام مىدهم مگر اين كه خدا بخواهد و هر گاه فراموش كردى، (جبران كن و) پروردگارت را به خاطر بياور، و بگو: اميدوارم كه پروردگارم مرا به راهى روشنتر از اين هدايت كند».
در روايات فوق به دو مطلب مهم اشاره شده، كه نياز به توضيح دارد:
سؤال: چرا به هنگام خبر دادن از كارى كه در آينده قرار است انجام شود بايد ان شاء اللَّه گفت؟ فلسفه اين سنّت چيست؟
جواب: انجام يك كارگاهى نياز به دهها مقدّمه دارد كه تعداد محدودى از آن در اختيار بشر و بقيّه در اختيار خداوند است و تا او اراده نكند انجام نمىشود. مثلًا براى تولّد فرزند پدر و مادر نقش دارند امّا مقدّمات فراوان ديگرى در ادوار مختلف جنين در طول 9 ماه عمر وى بايد مرحله به مرحله سپرى شود و دست
به دست هم دهد تا بچّهاى سالم متولّد گردد، و هيچ يك از اين مقدّمات در اختيار انسان نيست. و لذا پدر و مادر نمىتوانند پس از انعقاد نطفه به طور قطع و يقين بگويند: «9 ماه ديگر بچّه ما سالم متولّد خواهد شد»، بلكه شايسته است اين جمله را همراه با مشيّت الهى كرده و بگويند: «ان شاء اللَّه 9 ماه ديگر متولّد خواهد شد» چرا كه بدون مشيّت الهى هيچ كارى به سامان نمىرسد، و إنشاءاللَّه استمداد جستن از لطف خداوند است. به تعبير ديگر، معناى إنشاءاللَّه آن است كه: «خداوندا آنچه از من ساخته بود انجام دادم، بقيّه را تو به لطف و كرامت عنايت كن».
در ضمن شأن نزول آيه فوق اجمالًا چنين است كه پيامبر بدون ذكر إنشاءاللَّه به كسانى كه پيرامون اصحاب كهف و مانند آن سؤال كرده بودند قول توضيح و جواب داد، و به همين جهت، مدّتى وحى الهى به تأخير افتاد، تا به پيامبر صلى الله عليه و آله در اين زمينه هشدار داده شود، و سرمشقى براى همه مردم باشد.(1)
سؤال: آيا ممكن است به پيامبر خدا صلى الله عليه و آله نيز حالت نسيان و فراموشى دست دهد؟ و اگر جواب منفى است، معناى آيه كه فراموشى را به آن حضرت نسبت داده چيست؟
جواب: برخى از مفسّران معتقدند: پيامبر صلى الله عليه و آله فراموشى ندارد، و آنچه در اين آيه شريفه ذكر شده اشاره به امّت پيامبر دارد و اين آيه، شبيه آيه شريفه: « «لَئِنْ أَشْرَكْتَ لَيَحْبَطَنَّ عَمَلُكَ وَلَتَكُونَنَّ مِنَ الْخَاسِرِينَ»؛ اگر مشرك شوى، تمام اعمالت تباه مىشود و از زيانكاران خواهى بود»(2)مىباشد زيرا بدون شك پيامبر نه مشرك
مىشود و نه اعمالش حبط مىگردد، امّا اين امكان در مورد امّت آن حضرت وجود دارد. بنابراين معناى آيه اين است كه: «اى امّت محمّد! مراقب اعمال خود باشيد. مبادا عمرى عبادت و اطاعت كنيد و در پايان عاقبت به خير نشويد و اعمالتان حبط گردد».
در آيه محلّ بحث نيز خطاب، متوجّه مردم است كه إنشاءاللَّه را در كارهاى خود فراموش نكنند. بعضى نيز گفتهاند: فراموشى إنشاءاللَّه گناه نيست، بلكه ترك اولى است بنابراين اگر پيامبر صلى الله عليه و آله هم مرتكب آن شده و آن را فراموش كرده باشد اشكالى ندارد.
سؤال: حضرت آدم ترك اولى كرد و از آن درخت ممنوع خورد و از بهشت اخراج شد.(1)فُطْرس ملك مرتكب ترك اولى شد و بال و پرش ريخت و به جزيرهاى در زمين تبعيد گشت.(2)حضرت يونس عليه السلام ترك اولى كرد و مدّت زيادى در دل نهنگى حبس شد.(3)و برخى ديگر از پيامبران نيز ترك اولى داشتهاند.(4)منظور از ترك اولى چيست؟
جواب: ترك اولى نه گناه است و نه مكروه و نه حتّى مباح، بلكه رها كردن مستحب مؤكّد و انجام دادن مستحب عادى است. مثلًا در فاصله يك كيلومترى
منزل شخصى مسجدى وجود دارد كه در آن نماز جماعتى با حضور 100 نفر از مؤمنين اقامه مىشود. و در فاصله دو كيلومترى منزل وى مسجد ديگرى وجود دارد كه در نماز جماعت آن 500 نفر شركت مىكنند. در اينجا بهتر است انسان در نماز جماعت دوم شركت كند، امّا اگر شخصى اين كار را ترك كند و در نماز جماعت اوّل كه صد نفر حضور دارند شركت نمايد، نه مرتكب گناهى شده و نه مكروهى انجام داده، و نه كار مباحى كرده، بلكه مستحب مؤكّد را ترك كرده و مستحب پايينتر را انجام داده است، و اين را ترك اولى مىنامند. حال اگر پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله به مسجد پرجمعيّت نرود و در مسجد كم جمعيّت نمازش را بخواند مرتكب گناه يا مكروه و يا حتّى كار مباحى نشده، بلكه مستحبّ بالاتر را رها كرده و مستحبّ پايينتر را بجا آورده است. و اين مطلب منافاتى با مقام نبوّت و رسالت ندارد.
با اين توضيح بسيارى از اشكالاتى كه در اين زمينه مطرح است حل شده، و روشن مىشود كه معصومين عليهم السلام از هر گونه گناهى پاك و مبرّا هستند.
خداوند متعال در آيه شريفه 24 و 25 سوره كهف در مورد مدّت توقّف اصحاب كهف در آن غار مىفرمايد: « «وَلَبِثُوا فِى كَهْفِهِمْ ثَلَاثَ مِائَةٍ سِنِينَ وَازْدَادُوا تِسْعاً* قُلِ اللَّهُ أَعْلَمُ بِمَا لَبِثُوا لَهُ غَيْبُ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ أَبْصِرْ بِهِ وَأَسْمِعْ مَا لَهُمْ مِّنْ دُونِهِ مِنْ وَلِىٍّ وَلَا يُشْرِكُ فِى حُكْمِهِ أَحَداً»؛ آنها در غارشان سيصد سال درنگ كردند، و نُه سال (نيز) بر آن افزودند. بگو: «خداوند از مدّت درنگ آنها آگاهتر است، غيب آسمانها و زمين از آنِ اوست. خداوند چه بينا و شنواست! آنها هيچ ولىّ و سرپرستى جز او ندارند. و او هيچ كس را در حكم خود شركت نمىدهد».
سؤال: چرا در آيه اوّل 309 سال نفرمود، بلكه فرمود: «سيصد سال درنگ كردند، و نه سال نيز بر آن افزودند»؟
جواب: دو علّت براى آن گفتهاند:
اين تعبير با فصاحت و بلاغت قرآن سازگارتر است؛ همانگونه كه در مورد عمر حضرت نوح عليه السلام فرموده است: « «فَلَبِثَ فِيهِمْ أَلْفَ سَنَةٍ إِلَّا خَمْسِينَ عَاماً»؛ او در ميان آنان نهصد و پنجاه سال درنگ (عمر) كرد»(1)و نفرمود «تسع مأة وخمسين سنة» بنابراين، تعبير فوق به منظور رعايت فصاحت و بلاغت قرآن است.
در روايتى از مولاى متّقيان على عليه السلام مىخوانيم كه: اين تعبير، اشاره به ماههاى شمسى و قمرى دارد، خواب اصحاب كهف به حساب سال شمسى 300 سال، و به حساب ماههاى قمرى 309 سال طول كشيد.(2)چرا كه هر سى و چند سال يك سال تفاوت دارد و اگر 360 سال بود 12 سال تفاوت داشت، امّا چون 300 سال بوده تفاوت آن 9 سال است. جان عالم به فداى كلمات نورانى مولاى متقيان على عليه السلام كه مشكلات علمى را با سرپنجه علم و دانش وافر خود حل مىكند.
جمله «ابصر به واسمع» صيغه تعجّب و براى بيان عظمت علم خداست. اين جمله پشت انسان را مىلرزاند. يعنى اى انسان! هر كارى مىكنى خداوند مىبيند و هر سخنى مىگويى مىشنود. بنابراين، مراقب اعمال و سخنانت باش.
لقمان حكيم به فرزندش مىگويد: « «يَا بُنَيَّ إِنَّهَا إِنْ تَكُ مِثْقَالَ حَبَّةٍ مِّنْ خَرْدَلٍ فَتَكُنْ فِى صَخْرَةٍ أَوْ فِى السَّماوَاتِ أَوْ فِى الْأَرْضِ يَأْتِ بِهَا اللَّهُ إِنَّ اللَّهَ لَطِيفٌ خَبِيرٌ»؛ پسرم اگر به اندازه سنگينى دانه خردلى (كار نيك يا بد) باشد، و در دل سنگى يا در (گوشهاى از) آسمانها و زمين قرار گيرد، خداوند آن را (در قيامت براى حساب) مىآورد؛ خداوند از اسرار دقيق با خبر و آگاه است».(1)
هر كار خوب يا بدى كه داشته باشيم، به هر مقدارى باشد، حتّى بسيار كم و ناچيز، فرداى قيامت مورد محاسبه قرار مىگيرد. بنابراين بايد مراقب اعمال، رفتار، كردار و گفتار خود باشيم، تا مبادا زمانى كه نامه اعمالمان را به دستمان مىدهند، از مطالعه آن شرمنده شويم، و خجالت بكشيم آن را به ديگران نشان بدهيم.
اگر انسان روزى يك گناه كند هر سال 365 گناه مىشود و جمع آن در 30 سال حدود 10 هزار گناه مىشود. بنابراين، بايد بسيار مراقب باشيم و در صورت ارتكاب گناه، فوراً آن را با آب توبه بشوييم.
خداوند متعال از بيان سرگذشت اصحاب كهف سه هدف داشته است:
توجّه فرماييد: « «نَّحْنُ نَقُصُّ عَلَيْكَ نَبَأَهُمْ بِالْحَقِّ إِنَّهُمْ فِتْيَةٌ آمَنُوا بِرَبِّهِمْ وَزِدْنَاهُمْ هُدًى»؛ ما داستان آنان را به درستى براى تو بازگو مىكنيم؛ آنها جوانانى بودند كه به پروردگارشان ايمان آوردند، و ما بر هدايتشان افزوديم».
اين درسى است براى همه كسانى كه مىخواهند به سوى خداوند بروند، كه
1) سوره لقمان، آيه 16.
بىشك خدا تنهايشان نخواهد گذاشت؛ اگر آنها يك قدم بردارند خداوند چند قدم به آنها نزديك مىشود.
بيان توان و قدرت پروردگار؛ در آيه 25 سوره كهف آمده كه آنها 309 سال خوابيدند. و در آيه 17 و 18 همان سوره چگونگى نگهدارى از آنها در اين مدّت طولانى بيان شده، به گونهاى كه بدن و حتّى لباسهايشان نپوسيده بود و اين مطلب نشانه عظمت پروردگار است. بنابراين، دومين درسى كه از اين داستان گرفته مىشود ايمان آوردن به قدرت لايزال الهى است.
باور معاد و جهان ديگر؛ هدف سوم كه مهمترين هدف از اهداف سهگانه است در آيه 21 سوره كهف مورد اشاره قرار گرفته؛ توجّه فرماييد: « «وَكَذَلِكَ أَعْثَرْنَا عَلَيْهِمْ لِيَعْلَمُوا أَنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ وَأَنَّ السَّاعَةَ لَارَيْبَ فِيهَا»؛ و اين چنين مردم را از حال آنها آگاه كرديم، تا بدانند كه وعده خداوند (در مورد رستاخيز) حق است؛ و در قيامِ قيامت شكّى نيست». اگر خواب يك روزه را برادر مرگ مىدانند، خواب 309 ساله كه عين مرگ است. آرى همان گونه كه خداوند متعال اصحاب كهف را پس از 309 سال خواب عميق بيدار، و در حقيقت زنده كرد و به اين جهان بازگرداند، شما را هم پس از مرگ زنده خواهد كرد.
خداوند متعال در قرآن مجيد معاد را از شش راه اثبات كرده؛ كه بهطور فشرده به آن مىپردازيم:
عدّهاى از مشركان در عصر پيامبر صلى الله عليه و آله از زنده شدن دوباره انسان با همين جسم خاكى تعجّب كرده، و حتّى گوينده اين سخن را ديوانه و يا افترا زننده به خدا
مىشمردند. «أَفْتَرَى عَلَى اللَّهِ كَذِباً أَمْ بِهِ جِنَّةٌ»(1)قرآن مجيد با بيان داستان بيدار كردن اصحاب كهف پس از آن خواب طولانى، صحنهاى از معاد را براى آنها به تصوير كشيد.
و در ادامه، در آيه 6 و 7 همان سوره مىفرمايد: « «ذَلِكَ بِأَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ وَأَنَّهُ يُحْىِ الْمَوْتَى وَأَنَّهُ عَلَى كُلِّ شَىْءٍ قَدِيرٌ* وَأَنَّ السَّاعَةَ آتِيَةٌ لَارَيْبَ فِيهَا وَأَنَّ اللَّهَ يَبْعَثُ مَنْ فِى الْقُبُورِ»؛ اين به خاطر آن است كه (بدانيد) خداوند حق است، و اوست كه مردگان را زنده مىكند، و بر هر چيزى تواناست. و اين كه رستاخيز آمدنى است، و شكّى در آن نيست؛ و خداوند تمام كسانى را كه در قبرها هستند زنده مىكند».
چه تفاوتى ميان مرگ و حيات در عالم گياهان و درختان كه در آيات بالا به آن اشاره شده، با زندگى و مرگ در عالم انسانهاست؟ انسانى كه هر ساله مرگ و حيات مجدّد گياهان و درختان را مشاهده مىكند و اگر (مثلًا) شصت سال عمر كند شصت بار شاهد اين صحنه مرگ و حيات نو هست، چطور آن را انكار مىكند، و به طرفداران آن نسبت جنون و كذب مىدهد؟ چشمان خود را باز كند و قدرت بىنهايت خداوند و نمونههاى عينى صحنههاى قيامت را تماشا نمايد.
از عجايب خلقت، كه قرآن مجيد به آن اشاره مىكند، اين كه خداوند متعال از يك زمين و يك آب و يك هوا انواع گياهان و درختان با خواص و ميوههاى گوناگون مىآفريند. امروز دانشمندان چند هزار گياه دارويى كشف كردهاند، كه
1) سوره سبا، آيه 8.
هر كدام تركيبات مختلف دارويى دارد و همه اينها از آب و هوا و زمين واحد است. در ريشه هر يك از اين گياهان آزمايشگاه عجيبى وجود دارد كه دارويى با خاصيّت ويژه تحويل مىدهد.
تكامل جنين در شكم مادر؛ يكى از راههاى اثبات معاد استناد به مراحل مختلف رشد جنين در شكم مادر است كه در آيات متعدّدى از قرآن مجيد به چشم مىخورد. به آيه 5 سوره حج توجّه فرماييد: « «يَا أَيُّهَا النَّاسُ إِنْ كُنْتُمْ فِى رَيْبٍ مِّنَ الْبَعْثِ فَإِنَّا خَلَقْنَاكُمْ مِّنْ تُرَابٍ ثُمَّ مِنْ نُّطْفَةٍ ثُمَّ مِنْ عَلَقَةٍ ثُمَّ مِنْ مُضْغَةٍ مُّخَلَّقَةٍ وَغَيْرِ مُخَلَّقَةٍ لِنُبَيِّنَ لَكُمْ وَنُقِرُّ فِى الْأَرْحَامِ مَا نَشَاءُ إِلَى أَجَلٍ مُّسَمّىً ثُمَّ نُخْرِجُكُمْ طِفْلًا»؛ اى مردم! اگر در رستاخيز شكّى داريد، (به اين نكته توجّه كنيد كه:) ما شما را از خاك آفريديم، سپس از نطفه، و بعد از خون بسته شده، سپس از «مضغه» (/ چيزى شبيه گوشت جويده شده ، كه بعضى داراى شكل و خلقت است و بعضى بدون شكل؛ تا براى شما روشن سازيم (كه بر هر چيز قادريم). و جنينهايى را كه بخواهيم تا مدّت معيّنى در رحم (مادران) نگاه مىداريم؛ (و آنچه را بخواهيم ساقط مىكنيم؛) بعد شما را به صورت طفلى بيرون مىآوريم». اى انسان! تو در شكم مادر هر روز رستاخيزى داشتهاى حال چگونه منكر معادى؟ اگر كتابهايى كه درباره خلقت انسان در شكم مادر و حالات جنين نوشته شده مطالعه كنيد، از قدرت و عظمت پروردگار حيران مىشويد. آرى! اگر در رستاخيز انسان ترديد داريد در آفرينش جنين مطالعه كنيد.
همچون آفرينش اوليه؛ عربى بيابانگرد كه قطعه استخوان پوسيده انسانى را در دست داشت خدمت حضرت رسول صلى الله عليه و آله رسيد و آن را با دستان خود خرد كرد و بر روى خاكها ريخت و سپس خطاب به حضرت رسول عرض كرد: اى محمّد! اين استخوان خاك شده چگونه دوباره به حالت اوّل باز گشته و بر آن
گوشت روييده و بقيّه اعضاى بدن انسان تشكيل گرديده، و انسان آفريده مىشود؟ قرآن مجيد در پاسخ وى در سوره يس آيه 78 و 79 مىفرمايد:
« «وَضَرَبَ لَنَا مَثَلًا وَنَسِىَ خَلْقَهُ قَالَ مَنْ يُحْىِ الْعِظَامَ وَهِىَ رَمِيمٌ* قُلْ يُحْيِيهَا الَّذِى أَنشَأَهَا أَوَّلَ مَرَّةٍ وَهُوَ بِكُلِّ خَلْقٍ عَلِيمٌ»؛ و براى ما مثالى زد و آفرينش خود را فراموش كرد و گفت: چه كسى اين استخوانها را زنده مىكند در حالى كه پوسيده است؟! بگو:
همان كسى آن را زنده مىكند كه نخستين بار آن را آفريد، و او نسبت به هر مخلوقى داناست».
اى انسان! مگر روز اوّل چه بودى؟ خداوند پدر و مادرت حضرت آدم و حوا را از خاك آفريد. حال اگر بميرى و تبديل به خاك شوى و خداوند بخواهد دوباره تو را از خاك بيافريند، آيا كار مشكلى است؟ دانشمندان معتقدند كره خاكى ما در گذشته بسيار دور از خورشيد جدا شده و گازهاى فراوانى اطراف آن را گرفته بود. كم كم آن گازها تبديل به آب شد و همچون بارانهاى سيلابى بر روى زمين باريد، به گونهاى كه تمام سطح آن را فرا گرفت سپس تدريجاً آبها در گودىهاى زمين فرو رفت و درياها و درياچهها تشكيل شد در پى آن ردّ پاى انسان و ديگر موجودات زنده بر روى خشكىها و داخل آبهاى كره زمين پيدا شد. آرى تمام موجودات زنده از همين خاك آفريده شدهاند، و خداوند مىتواند دوباره آنها را از خاك بيافريند. بنابراين، آفرينش اوّليّهات را فراموش مكن و منكر جهان پس از مرگ مشو.
خداوندى كه قادر بر آفرينش آسمانهاى گوناگون و زمين وسيع و گسترده با تمام مخلوقات آن است، خداوندى كه كهكشانهاى فراوان با ستارههاى بىشمار آن را آفريده، آيا نمىتواند انسانهاى خاك شده را مجدداً بيافريند؟!
اين آيه شريفه تفسير پيچيدهاى دارد كه به زبان بسيار ساده به شرح زير است:
درختها وقتى خشك مىشود مردم آن را قطعه قطعه مىكنند و آتش مىزنند و از حرارت آن استفاده مىكنند. اين آتش از كجاست؟
چه كسى اين آتش را در چوب ذخيره كرده است؟ دانشمندان معتقدند: اين آتش حاصل گرماى آفتابى است كه چندين سال در زمانى كه آن درخت زنده و سرسبز بود، ذخيره كرده است، حال اگر گرماى آفتاب در چند لحظه تبديل به آتش شعلهورى مىشود در حقيقت اين آتش معاد و رستاخيز آن حرارت آفتاب است. در ظاهر تابش چندين ساله آفتاب بر اين درخت نابود نشده، بلكه در واقع ذخيره گرديده و اكنون برگشته و لحظه معاد و رستاخيز آن است.
اگر خداوند قدرت دارد حتّى حرارت خورشيد را روزى باز گرداند و تبديل به آتش كند، استخوانهاى پوسيده بشر را نيز مىتواند به حالت قبل باز گردانده و آن را تبديل به انسان كند. خلاصه اين كه قرآن مجيد از شش راه براى اثبات معاد بهره گرفته و پيام تمام اين طرق ششگانه اين است كه هيچ چيز در اين عالم معدوم نمىشود. تمام اعمال و رفتار و گفتار ما در فضاى اطراف ما هست و روزى صدا و تصوير آن را براى ما خواهند گذاشت. در گذشته بيان اين مسأله با
حيرت و تعجّب شنوندگان همراه بود، امّا امروزه كه امكان ضبط صدها ساعت سخنرانى در يك سىدى وجود دارد باور اين مسأله راحتتر شده است.
آرى روزى اعضاى بدن و حتّى پوست ما صدا و تصوير اعمالمان را به نمايش مىگذارد، و هنگامى كه صاحبش به او اعتراض مىكند كه چرا مرا رسوا مىكنى؟ پاسخ مىدهد: اين امر و اراده خداست و به دستور او چنين مىكنم! از رسوايى بزرگ در آن روز بترسيم، و با مراقبت از گفتار و كردار، جلوى آن رسوايى را بگيريم.
2
زمانى كه پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله در مكّه بود مسلمانان در اقليّت بودند و مشركان و بتپرستان، بر تمام مكّه سلطه داشتند و مسلمانان را آزار و اذيت مىكردند.
بلكه گاه خود پيامبر صلى الله عليه و آله نيز مورد آزار آنها قرار مىگرفت. مشركان هر چه فشار بيشترى بر مسلمانان وارد مىكردند، نتيجه كمترى مىگرفتند، گاه جوانانى كه از عشق پيامبر و ايمان به خدا لبريز بودند را به شكنجهگاه مىبردند و به سختى شكنجه مىكردند. اگر داستان شكنجههاى مسلمانان را در مكّه مطالعه كنيم متوجّه خواهيم شد كه اسلام ارزان به دست نيامده است.
هر قدر مسلمانان را اذيّت و آزار و شكنجه مىكردند، كه بعضاً به شهادت آنها منتهى مىشد، دست از پيامبر صلى الله عليه و آله برنمىداشتند، بلكه ايمان و باورشان راسختر و گامهايشان استوارتر و اميدشان بيشتر مىشد.
يك نمونه از آزار و اذيّتها و شكنجههاى مشركان، تبعيد، مسلمانان مكّه به شعب ابيطالب بود، جايى كه مسلمانان نه سرپناهى داشتند، و نه موادّ غذايى كافى در اختيارشان بود، و نه ارتباطى با مكّه و اهل آن داشتند. در آنجا بود كه حتّى شخصيّت ثروتمندى همچون خديجه غذاى كافى براى خوردن نداشت. تابش
مستقيم نور آفتاب در سرزمين عربستان كه نزديك خط استواست باعث مىشد كه پوست صورت برخى مسلمانان كنده شود! مسلمانان سه سال در آن منطقه با تمام فشارها و سختىها و كمترين امكانات سوختند و ساختند، امّا اجازه ندادند شعله چراغ اسلام خاموش شود.
آيات قرآن كه مايه ارشاد و تسكين قلوب دردمند مسلمانان بود بر پيامبر نازل شد و از زحمات طاقتفرسا و آزار و اذيّتها و شكنجههاى به مراتب سختتر مؤمنان قبل از اسلام خبر داد، تا مسلمانان قوىتر و با روحيهاى مضاعف در مقابل دشمن مقاومت كنند. يكى از مواردى كه قرآن براى تقويت روحيّه مسلمانان به آن پرداخته، داستان اصحاب اخدود است كه در سوره بروج به آن اشاره شده است.
واژه «اخدود» به معناى گودال آتش، و جمع آن اخاديد است. داستان اصحاب اخدود را غالب مفسّران ذكر كرده، و مرحوم علّامه مجلسى در بحارالانوار، جلد 14 به صورت مفصّل به آن پرداخته، كه اجمال آن به شرح زير است:
پادشاهى به نام ذونواس در يمن حكومت مىكرد. وى به آيين يهود گرايش پيدا كرد و يهودى شد و نام يوسف را براى خود انتخاب كرد. سپس فرمان داد كه همه مردم بايد يهودى شوند. به وى خبر دادند كه در شمال جزيرة العرب در شهر نجران عدّهاى مسيحى هستند كه حاضر نيستند دست از آيين خود بردارند.
گفت: «بايد به آنجا رفته، آنها را ادب كنيم». بدين منظور به همراه لشكر انبوهى به نجران رفت گودالهاى متعدّدى حفر كرد كه طول هر كدام 40 و عرض آن 20 ذراع بود سپس آتش بسيار شعلهورى در درون گودالها تهيّه كرد؛ آتش سوزانى
كه شعلههاى آن به سمت آسمان مىرفت! آنگاه مؤمنان به حضرت مسيح عليه السلام را در اطراف گودالها جمع كرد. آنها كه دست از آيين خود برداشته و يهودى مىشدند را رها مىكرد، و كسانى كه استقامت كرده و دست از آيين مسيح برنمىداشتند را روانه گودالهاى آتش مىكرد. عدّه زيادى مقاومت كرده و طعمه آتش شدند. قرآن مجيد خطاب به مسلمانانى كه گرفتار آزار، اذيّت و شكنجههاى مشركان قريش بودند فرمود: هر چند شما هم شكنجه مىشويد ولى شما را آتش نمىزنند؛ بنابراين، با يادآورى اين گونه مقاومتها، شما هم مقاومت كنيد. كه سرانجام خداوند انتقام شما را از مشركان خواهد گرفت، همان گونه كه انتقام مؤمنان به مسيح عليه السلام- را به شرحى كه خواهد آمد- از ذونواس گرفت؛ در ضمن توجّه به اين نكته جالب است كه صهيونيستهاى غاصب كه با تبليغات گسترده جهانى مظلومنمايى كرده، و در اين راه از داستان مشكوك كورههاى آدمسوزى هيتلر بهرهبردارى مىكنند، خودشان اوّلين كسانى بودند كه كورهها و گودالهاى آتشين را در زمان ذونواس يهودى ساخته، و عدّه زيادى از مسيحيان را در آن سوزاندند!
خداوند متعال قبل از بيان داستان اصحاب اخدود سه بار به اين شرح سوگند ياد كرده است. توجّه فرماييد: سوگند به آسمان، سوگند به روز موعود و سوگند به شاهد و مشهود.
سؤال: مگر مردم حرف خداوند را باور ندارند كه براى بيان سرگذشت اصحاب اخدود سه بار سوگند ياد كرده است؟
جواب: هر چند مردم مفاهيم و مضامين آيات و آن سخنان خداوند را قبول
دارند، ولى خداوند به دو علّت در برخى موارد سوگند ياد كرده است:
براى تأكيد مطلبى كه قصد بيان آن را دارد. مثلًا در سوره شمس يازده بار قسم ياد شده تا اهميّت فوقالعاده خودسازى و جهاد با نفس روشن شود. در اينجا هم سه بار سوگند ياد كرده، تا اهميّت داستان ياران گودالهاى آتشين براى مخاطب روشن گردد.
براى اين كه فكر مردم را متوجّه امور مهمّى كه به آن سوگند مىخورد كند «خورشيد»، «ماه»، «ستارگان»، «شب و روز»، «جان پيامبر» و حتّى «ميوههايى» كه به آن سوگند ياد شده امور مهمّى هستند كه بايد ذهن و فكر مردم متوجّه آنها گشته و درباره آنها بينديشند و لذا خداوند به آنها قسم خورده است.(1)
اينك به شرح و تفسير سوگندهاى سهگانه توجّه فرماييد:
«بروج» جمع «برج» است و براى برج دو تفسير ذكر شده است:
الف) برخى معتقدند برج به معناى ستاره است: «قسم به آسمان پر از ستاره»؛ جهان هستى بسيار گسترده و پهناور است؛ ما و كره خاكى ما قطعه كوچكى از اين اقيانوس پهناور هستيم كه اگر به عظمت خيره كننده جهان هستى از يك سو، و كوچكى و ناتوانى خود از سوى ديگر فكر كنيم هرگز مغرور و ناسپاس نخواهيم شد. يك جنگل بسيار بزرگ را در نظر بگيريد كه هزاران هزاران درخت دارد و هر درختى هزاران برگ. كره زمين ما همچون يك برگ از يكى از شاخههاى يكى از درختان آن جنگل پهناور است. خلاصه اين كه برج به عقيده برخى از مفسّران
به معناى ستاره است وخداوند در اين آيه به آسمان پرستاره سوگند ياد كرده است.
ب) برخى ديگر از مفسّران معتقدند: برج در اين آيه شريفه به معناى صورت فلكى كه جمع آن بروج به معناى صورتهاى فلكى است. توضيح اين كه ستارگان ثوابت كه دور هم جمع مىشوند، اشكال و صورتهاى مختلفى تشكيل مىدهند. گاه به صورت شير هستند، لذا هنگامى كه خورشيد مقابل اين ستارگان قرار مىگيرد مىگويند خورشيد در مقابل برج اسد است. و گاه به شكل خوشه گندمند، لذا هنگامى كه خورشيد مقابل اين دسته از ستارگان قرار گيرد گفته مىشود خورشيد در مقابل برج سنبله است. و گاه به شكل ماهى هستند، بدين جهت زمانى كه خورشيد مقابل آنها قرار مىگيرد مىگويند خورشيد در برج حوت است. اين اجرام آسمانى دوازده عدد هستند و دوازده برج را تشكيل مىدهند. خلاصه اين كه طبق تفسير، خداوند به آسمان و برجهاى دوازدهگانه آن، كه همان صورتهاى فلكى هستند، قسم خورده است.
« «وَالْيَوْمِ الْمَوْعُودِ»؛ و سوگند به آن روز موعود».(1)دومين قسم، سوگند به روز قيامت است. روزى كه به حساب همه رسيدگى خواهد شد. روزى كه نامه اعمال مردم به آنها تحويل داده مىشود. روزى كه نيكوكاران با دريافت كارنامه قبولى خود به آن مباهات كرده، و آن را به همگان نشان مىدهند، و بدكاران شرمنده و غمگين گشته، و آن را از ديگر پنهان كرده، و آرزو مىكنند كه اى كاش نامه اعمالشان به آنها داده نمىشد.
« «وَشَاهِدٍ وَمَشْهُودٍ»؛ و سوگند به شاهد و مشهود (/ پيامبر و اعمال امّت ».(2)
آنگونه كه در تفسير الميزان (3)آمده مفسّران حدود سى تفسير براى «شاهد»
و «مشهود» ذكر كردهاند، كه به دو مورد آن- كه مهمتر است- اشاره مىكنيم:
الف) شاهد به معناى گواهان اعمال؛ دست، پا، زبان، چشم، گوش، پوست بدن، فرشتگان كاتب اعمال، زمينى كه بر روى آن اطاعت و معصيت خدا مىشود، و حتّى زمانى كه در آن گناه و ثواب صورت مىگيرد، همگى شاهد و گواهان اعمال ما هستند. و «مشهود»، اعمال انسانهاست.
ب) شاهد پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله است. همانگونه كه خداوند متعال خطاب به پيامبر گرامى اسلام صلى الله عليه و آله فرمود: « «يَا أَيُّهَا النَّبِىُّ إِنَّا أَرْسَلْنَاكَ شَاهِداً وَمُبَشِّراً وَنَذِيراً»؛ اى پيامبر! ما تو را گواه فرستاديم و بشارت دهنده و بيمكننده».(1)
بنابراين يكى از القاب پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله «شاهد» است. و منظور از مشهود اعمال ماست. يعنى پيامبر صلى الله عليه و آله گواه اعمال ما در روز قيامت است.
قرآن مىفرمايد: «از هر امّتى در روز قيامت گواهى مىآوريم و پيامبر اسلام گواه گواهان است».(2)
در ميان پيامبران خدا عليهم السلام و دشمنانشان تفاوتهاى زيادى وجود داشت. يكى از مهمترين آنها اين بود كه انبيا بر منطق و استدلال و عقل تكيه مىكردند، ولى دشمنانشان بر تهديد، ارعاب، زور و شكنجه تكيه داشتند؛ كه نمونههاى فراوانى از آن در قرآن مجيد و تاريخ انبيا به چشم مىخورد.
مثلًا حضرت ابراهيم عليه السلام خطاب به بتپرستان مىفرمايد:
« «مَا هَذِهِ التَّمَاثِيلُ الَّتِى أَنْتُمْ لَهَا عَاكِفُونَ»؛ اين مجسّمههاى بىروح چيست كه شما
همواره آنها را پرستش مىكنيد؟».(1)
« «هَلْ يَسْمَعُونَكُمْ إِذْ تَدْعُونَ»؛ آيا هنگامى كه آنها را مىخوانيد صداى شما را مىشنوند؟».(2)
« «أَوْ يَنْفَعُونَكُمْ أَوْ يَضُرُّونَ»؛ يا سود و زيانى به شما مىرسانند؟».(3)
بتپرستان در پاسخ گفتند: « «وَجَدْنَا آبَاءَنَا كَذَلِكَ يَفْعَلُونَ»؛ ما پدران خود را يافتيم كه چنين مىكنند!».(4)
حضرت فرمود: شما و پدرانتان همگى در گمراهى هستيد و تقليد جاهل از جاهل جايز نيست. تنها يك نوع تقليد معقول و منطقى است و آن تقليد جاهل از عالم است، امّا بقيّه انواع تقليد از جمله تقليد جاهل از جاهل نه با عقل سازگار است و نه منطقى مىباشد.
مشركان و بتپرستان كه در مقابل منطق قوى و نيرومند حضرت ابراهيم عليه السلام واستدلالهاى ساده و در عين حال عميق و متقن آن حضرت سخنى براى گفتن نداشتند، گفتند: «ابراهيم را در آتش بيفكنيد و خدايانتان را يارى كنيد»؛ آرى انبيا تكيه بر منطق دارند و دشمنان تكيه بر زور و تهديد.
حضرت موسى عليه السلام به سراغ فرعون رفت و او را به خداپرستى دعوت كرد.
فرعون گفت: اگر دليل روشن و مدرك قاطعى بر ادّعاى خويش دارى ارائه كن.
حضرت موسى عليه السلام عصاى خود را بر زمين افكند، ناگهان اژدهاى آشكارى شد، (سپس) دست خود را از گريبان بيرون آورد همچون ماه درخشيد.(5)
به فرعون گفت: اين دليل و معجزه من است. فرعون در مقابل اين دليل آشكار و معجزه حيرتآور گفت: « «لَئِنْ اتَّخَذْتَ إِلَهاً غَيْرِي لَأَجْعَلَنَّكَ مِنَ الْمَسْجُونِينَ»؛ اگر معبودى غير از من برگزينى، مسلّماً تو را از زندانيان قرار خواهم داد!».(1)حضرت موسى عليه السلام تكيه بر معجزات الهى مىكند، امّا فرعون او را تهديد به زندان مىنمايد.
در عصر و زمان ما نيز، شيعه در مقابل وهّابىهاى سلفى، استدلالهايى معقول، منطقى، متقن و قوى دارد، امّا آنها دست به تهديد، انفجار، كشتار و انواع و اقسام تبليغات بىپايه و اساس مىزنند و به ما مىگويند: «چرا ضريح پيامبر و امامان عليهم السلام را مىبوسيد، اين كار شرك است» مىگوييم: «شما چرا حجرالاسود و جلد قرآن را مىبوسيد» اگر اين كار را به قصد احترام به قرآن و خانه كعبه مىكنيد ما هم به قصد احترام به پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و امامان معصوم عليهم السلام ضريح آن بزرگواران را مىبوسيم» آنها در پاسخ، مسجد شيعيان يا محلّ عزادارى عزاداران شيعه را منفجر كرده و علاقهمندان به خاندان عصمت و طهارت عليهم السلام را به قتل مىرسانند.
داستان مسيحيان و اصحاب اخدود نيز از همين قبيل است؛ حضرت مسيح عليه السلام براى حقّانيّت خويش به اذن پروردگار مرده را زنده كرده، و بيمارانِ لاعلاج را شفا مىبخشد، امّا پادشاه ستمگر يمن كه از منطق و انصاف بيگانه است گودالهاى عظيمى از آتش آماده كرده، و به وسيله آن طرفداران حضرت مسيح عليه السلام را تهديد نموده، و آنهايى كه تسليمش نمىشدند را شكنجه مىكرد.
خداوند متعال پس از آن كه سوره بروج را با سه سوگند بسيار مهم آغاز كرد،
1) سوره شعراء، آيه 29.
به داستان اصحاب الاخدود به صورت خلاصه اشاره مىكند. توجّه فرماييد:
« «قُتِلَ أَصْحَابُ الْأُخْدُودِ* النَّارِ ذَاتِ الْوَقُودِ* إِذْ هُمْ عَلَيْهَا قُعُودٌ* وَهُمْ عَلَى مَا يَفْعَلُونَ بِالْمُؤْمِنِينَ شُهُودٌ»؛ مرگ بر (شكنجهگران و) صاحب گودال (آتش)، آتشى عظيم و شعلهور! هنگامى كه در كنار آن نشسته بودند، و آنچه را با مؤمنان انجام دادند (با خونسردى و قساوت) تماشا مىكردند!».(1)
راستى اين سنگدلان به چه بهانهاى با آن مردم مظلوم چنين برخورد خشن و غير انسانى داشته، و دست به اين جنايت زدند؟ آيه بعد پاسخ اين سؤال را مىدهد. توجّه فرماييد:
«وَمَا نَقَمُوا مِنْهُمْ إِلَّا أَنْ يُؤْمِنُوا بِاللَّهِ الْعَزِيزِ الْحَمِيدِ* الَّذِى لَهُ مُلْكُ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ وَاللَّهُ عَلَى كُلِّ شَىْءٍ شَهِيدٌ»؛ آنها هيچ ايرادى بر مؤمنان نداشتند جز اين كه به خداوند توانا و شايسته ستايش ايمان آورده بودند؛ همان خدايى كه حكومت آسمانها و زمين از آن اوست و خداوند بر همه چيز گواه است».(2)آرى جرم آنها ايمان آوردن به پروردگار و پاسخ دادن به نداى فطرت و پيامبر درون و برون بود.
طبق آنچه در روايات اسلامى آمده يكى از مسيحيان نجران كه منطق زور پادشاه يمن را نپذيرفت، موفّق شد خود را از چنگال مأموران ذونواس نجات داده و به سمت روم فرار كند. هنگامى كه نزد قيصر روم رفت، گفت: چگونه اينجا آرام نشستهاى در حالى كه همكيشان تو را در نجران شكنجه كرده و در گودالهاى آتش مىسوزانند؟! سپس داستان اصحاب الاخدود را براى قيصر روم بيان كرد. قيصر گفت: منطقه من از يمن دور است و نمىتوانم به آنجا
لشكركشى كنم، امّا نامهاى به پادشاه حبشه مىنويسم تا وى به كمك مسيحيان نجران بشتابد. نجاشى پادشاه حبشه با دريافت نامه قيصر روم لشكر انبوهى آماده و به سمت نجران حركت كرد و با ذونواس و لشكريانش درگير شد و آنها را نابود كرد. اين سرانجام آنها در دنيا بود. و امّا آنچه در آخرت در انتظار آنهاست در آيه زير ترسيم شده است. توجّه فرماييد:
« «إِنَّ الَّذِينَ فَتَنُوا الْمُؤْمِنِينَ وَالْمُؤْمِنَاتِ ثُمَّ لَمْ يَتُوبُوا فَلَهُمْ عَذَابُ جَهَنَّمَ وَلَهُمْ عَذَابُ الْحَرِيقِ»؛ كسانى كه مردان و زنان با ايمان را شكنجه دادند سپس توبه نكردند، براى آنها عذاب دوزخ و عذاب آتش سوزان است!»(1)آرى! اصحاب الاخدود هم در دنيا گرفتار شده و با ذلّت و خوارى به قتل رسيدند و خداوند انتقام مظلومان شكنجه شده را از آنها گرفت، و هم در آخرت به عذابى به مراتب سختتر و دردناكتر كه همان آتش سوزان است گرفتار خواهند شد.
در ضمن در اين آيه شريفه نكته جالب و اميدواركنندهاى وجود دارد و آن اين كه: هيچ كس نبايد از لطف و رحمت خداوند مأيوس و نااميد شود، چرا كه درِ توبه به روى همه باز است، حتّى اگر شكنجهگران گودالهاى آتش حقيقتاً توبه كرده، و اعمال زشت گذشته خود را جبران نموده، و با قلب و دلى خالص به درگاه پروردگار مىرفتند خداوند توبه آنها را مىپذيرفت.
همانگونه كه قبلًا نيز اشاره شد ذكر اين قطعههاى تاريخى، و بيان اين داستانهاى واقعى به منظور اميد دادن به اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله و همه كسانى كه در طول تاريخ در پيمودن مسير حق در مقابله با ظالمان و ستمگران دچار سختىها
1) سوره بروج، آيه 10.
و مشكلات و آزارهايى مىشوند مىباشد، كه اگر شما با شكنجه و تهديد و آزار و اذيت دشمنان روبهرو هستيد مؤمنان پيشين با شكنجههايى سختتر و دردناكتر مواجه بودند و صبر كردند، اگر شما هم صبر و استقامت را پيشه خود سازيد، انشاءاللَّه پيروز خواهيد شد و نصرت خدا به كمكتان خواهد آمد. در داستان اصحاب الاخدود آمده كه مادر مؤمنى را به همراه نوزاد شيرخوارش به نزديكى گودال آتش برده و از او خواستند كه از آيين حضرت مسيح بيزارى بجويد. زن با خود گفت: اگر اين كار را نكنم و مرا به آتش بيفكنند سرنوشت نوزاد شيرخوارم چه مىشود؟ چه كسى او را بزرگ خواهد كرد؟ از جمله نوزادهايى كه در شيرخوارگى سخن گفت همين كودك خردسال بود. او به فرمان خداوند به سخن آمده و خطاب به مادر عرض كرد: «مادر! مقاومت كن و نگران من مباش، خداوند نگهدارم خواهد بود!» مادر بچّهاش را به زمين گذاشت و تسليم شكنجهگران نشد. شكنجهگران او را همچون ساير مؤمنين و مؤمنات در آتش افكندند! برخى مىگويند: در مقابل اين همه عوامل فساد و فحشا كه از در و ديوار مىبارد چگونه مقاومت كنيم؟ مىگوييم: دنيا همواره قرين با مشكلات و سختىها بوده و هست و خواهد بود. اگر خيال كنيد كه انسان به مقامى مىرسد كه ديگر مشكلى نخواهد داشت اشتباه مىكنيد انسان اگر بخواهد گلى بچيند بايد سوزش خار آن، را تحمّل كند و اگر اراده كند قاشقى عسل از كندو بردارد، چارهاى از نيش زنبور نخواهد داشت. بنابراين، بايد در مقابل مشكلات زندگى مقاومت كرد تا به نتيجه رسيد.
حضرت على عليه السلام مىفرمايد: شما را نسبت به پنج چيز سفارش مىكنم كه اگر براى به دست آوردن آن، شتران راهوار را سوار شويد و در اطراف بيابانها
گردش كنيد سزاوار و شايسته است:
لَا يَرْجُوَنَّ أَحَدٌ مِنْكُمْ إِلَّا رَبَّهُ
؛ جز خداوند به هيچ كس اميد نداشته باشيد».
وَ لَايَخَافَنَّ إِلَّا ذَنْبَهُ
؛ و تنها از گناهانتان بترسيد».
وَ لَايَسْتَحِيَنَّ أَحَدٌ مِنْكُمْ إِذَا سُئِلَ عَمَّا لَايَعْلَمُ أَنْ يَقُولَ لَاأَعْلَمُ
؛ و اگر در مورد چيزى از شما سؤال كنند كه نمىدانيد حيا نكنيد و بگوييد نمىدانم».
وَ لَايَسْتَحِيَنَّ أَحَدٌ إِذَا لَمْ يَعْلَمِ الشَّيْءَ أَنْ يَتَعَلَّمَهُ
؛ و اگر چيزى را نمىدانيد از فراگيرى و ياد گرفتن آن خجالت نكشيد».
وَ عَلَيْكُمْ بِالصَّبْرِ فَإِنَّ الصَّبْرَ مِنَ الْإِيمانِ كَالرَّأْسِ مِنَ الْجَسَدِ، وَ لَاخَيْرَ فِي جَسَدٍ لَا رَأْسَ مَعَهُ، وَ لَافِي إِيَمَانٍ لَاصَبْرَ مَعَهُ
؛ و صبر و استقامت را در هر كارى پيشه خود سازيد، چرا كه نسبت صبر به ايمان همچون نسبت سر است در مقابل بدن، تن بىسر فايدهاى ندارد و ايمان بىصبر نيز بىنتيجه است».(1)
مقامات دنيا، شهوات، پول و ثروت حرام، رشوه و روميزى و زيرميزى و مانند آن به انسان هجوم مىآورد. اگر بر ستون صبر و استقامت تكيه نزنيم، همان قدم اوّل چارهاى جز تسليم نخواهيم داشت. بنابراين، بايد در برابر همه ناملايمات صبر و تحمّل را پيشه خود سازيم.
سؤال: آيا گودالهاى آتش به منظور شكنجه مخالفان اختصاص به يمن داشت و فقط ذونواس پادشاه آن كشور از اين روش استفاده مىكرد، يا اين كار بسيار زشت در كشورهاى ديگر نيز رواج داشت؟
جواب: از روايات (2)استفاده مىشود كه اين پديده شوم و زشت، اختصاص به
يمن نداشت و اساساً شكنجه در زمانهاى قديم بسيار معمول و متعارف بوده است. درباره حجّاج بن يوسف ثقفى (مرد جلّاد و بىرحم تاريخ اسلام كه برخى از وهّابىها بر او سلام و درود مىفرستند!) نوشتهاند كه براى زندانيان، زندانى بدون سقفى ساخته بود و به آنها غذاى مخصوصى كه بخشى از آن خاكستر بود مىداد، وقتى زندانيان از زندان آزاد مىشدند، رنگ پوست آنها تغيير مىكرد به گونهاى كه گاه مادر فرزند خود را نمىشناخت! وى حتّى مأمورانى بر فراز ديوارهاى بلند زندان گمارده بود تا هر يك از زندانيان به سايه ديوار پناه برد او را با سنگ مجبور به ترك سايه و نشستن در آفتاب كند.(1)
متأسّفانه در دنياى امروز هم شكنجه وجود دارد، لكن در قالبهاى جديد.
نمونه آن زندانهاى ابوغريب در عراق و گوانتانامو، كه متعلّق به آمريكايىهاست. تفاوت زندانها و شكنجههاى بشر متمدّن امروز با ظالمان و ستمگران زمانهاى گذشته، همچون تفاوت داروهاى تلخ بدون لعاب گذشته، با داروهاى لعاب شده امروزى است. در گذشته همه داروها تلخ بود و بيماران مخصوصاً بچّهها به زحمت آن را مىخوردند. امّا امروزه همان داروهاى تلخ را در يك پوسته زيبا با لعاب شيرين ريختهاند و بيماران به راحتى از آن استفاده مىكنند. بنابراين، امروز هم شكنجه وجود دارد ولى در قالبهاى نو و تحت عناوين فريبندهاى چون آزادى و حقوق بشر و مانند آن.
به عنوان مثال طبق افشاگرى اروپايىها (نه مسلمانان) اسرائيلىها در غزه سينه مسلمانان مجاهد و مبارز را مىشكافتند و اعضاى قابل پيوندشان را به سرقت مىبردند! اين نوع سرقت و اين گونه شكنجه در كجاى تاريخ سابقه دارد؟
1) شرح اين جنايات را در كتاب سخنان حسين بن على عليه السلام ص 118 به بعد مطالعه فرماييد.
3
واژه «اصحاب الجنّه» در قرآن مجيد زياد تكرار شده، و غالب آنها به معناى بهشتيان است، امّا در سوره قلم آيه 17 به معناى صاحبان باغ است و همين آيه مورد بحث ماست. اين داستان، كه بسيار عبرتآميز است، در ضمن 17 آيه از آيه 17 تا آيه 33 سوره قلم مورد بحث قرار گرفته است. اين گروه، كه مورد آزمايش و امتحان الهى قرار گرفتند، از عهده امتحان سرافراز بيرون نيامده و سرنوشت شوم و تلخى پيدا كردند. قرآن مجيد ضمن هشدار به دشمنان و مخالفان، سرگذشت اصحاب الجنّه را بيان مىكند.
قرآن مجيد در مورد تاريخ گذشتگان زياد بحث كرده و درسهاى عبرت فراوانى از اقوام مختلف بيان نموده است كه مىتوان آنها را به سه قسم تقسيم كرد:
ابراهيم، قهرمان بتشكن با بتپرستى، موسى بن عمران عليه السلام با ظلم و بردگى، لوط پيامبر عليه السلام با مفاسد اخلاقى و شهوترانى، حضرت شعيب عليه السلام با مفاسد اقتصادى و خلاصه هر پيامبرى با مفاسد موجود در عصر و زمان خود مبارزه كرده، و قرآن مجيد تاريخ تعدادى از آنها را شرح داده است.
مثل اصحاب كهف كه پيامبر نبودند ولى سرگذشت آنها عبرتآميز است يا سرگذشت لقمان حكيم كه پيامبر نبود امّا حكيم و دانشمند بود و لذا خداوند سخنان عبرتآميز آن مرد بزرگ و مطالبى كه بين او و فرزندش ردّ و بدل شده را نقل كرده است.
در مورد محلّ اصحاب الجنّه در ميان مفسّران اختلاف نظر وجود دارد.
عدّهاى معتقدند در نزديك صنعا «پايتخت يمن» بوده است و عدهاى ديگر محلّ آن را «شامات» گفته و صاحبان آن را از بنىاسرائيل دانستهاند.
گروه سوم «طايف» در سرزمين عربستان را ترجيح دادهاند و «حبشه» نظريه چهارمى است كه طرفدارانى دارد. امّا اين مطلب تأثيرى در بحث ما ندارد، زيرا مهم اصل جريانى است كه قرآن مجيد آن را نقل فرموده، نه محلّ آن.
اجمال داستان اصحاب الجنّه مطابق آنچه از كتب تفاسير، روايات و تاريخ
استفاده مىشود به شرح زير است: «در زمانهاى بسيار دور مرد نيكوكارى وجود داشت كه با ايمان و بسيار با سخاوت بود. او باغ بزرگ و پربارى داشت. در فصل ميوه همه مستمندان و نيازمندان آن منطقه به باغ او مىآمدند تا از سخاوتش بهرهاى ببرند. صاحب باغ به اندازه نياز خود و خانوادهاش برمىداشت و بقيّه را در ميان نيازمندان تقسيم مىكرد. سالها به همين شكل عمل مىكرد و سال به سال ميوههاى باغ پربارتر و بابركتتر مىشد تا اين كه اين مرد نيكوكار از دنيا رفت و باغش به ارث به فرزندانش رسيد. فرزندانى كه چيزى از سخاوت پدر به ارث نبرده بودند. آنان جلسهاى گرفته و با يكديگر گفتند: چه معنايى دارد كه محصول باغ ما را عدّهاى فقير و مستمند بدون آن كه متحمّل زحمتى شوند، ببرند و بخورند. پدر اشتباه كرد كه آنها را چنين عادت داد! امسال ميوهها را صبحگاهان مىچينيم و در جعبههاى از پيش آماده شده مىريزيم و قبل از آن كه مستمندان بيايند همه ميوهها را براى فروش به بازار منتقل مىكنيم.
مقدّمات كار را فراهم كردند، صبح زود با تمام امكانات به همراه كارگران براى چيدن ميوهها، آهسته و بدون سر و صدا به سمت باغ حركت كردند تا مبادا كسى متوجّه حركت آنها به سمت باغ شود؛ هنگامى كه با باغ رسيدند در كمال تعجّب و ناباورى، نه از درختان خبرى ديدند و نه از ميوهها. بلكه جز تلّى خاكستر چيزى باقى نمانده بود. گويا شب گذشته صاعقهاى آمده و تمام باغ را تبديل به خاكستر كرده بود و اكنون به جاى درختان و ميوهها چشم آنها به خاكستر و آتش و دود افتاده است. متوجّه خطا و اشتباه خود شدند، و بدين وسيله نتيجه بخل را با چشمان خود مشاهده كردند. همان گونه كه در زمان حيات پدر ساليان درازى نتيجه سخاوت و كمك به نيازمندان و فقرا را ديده بودند.
همانطور كه گذشت، آيات مربوط به اصحاب الجنّه در سوره قلم آمده، و سوره قلم با قسم به قلم و آنچه مىنويسد شروع مىشود. توجّه فرماييد:
« «ن وَالْقَلَمِ وَمَا يَسْطُرُونَ»؛ ن، سوگند به قلم و آنچه مىنويسد» در مورد «ما يسطرون» دو تفسير گفته شده است:
چيزى كه مىنويسند، يعنى قسم به قلم و نوشتهها، سوگند به قلم و محصول قلم، سوگند به قلم و كتابها و نوشتهجات، سوگند به قلم و كتابخانهها.
چيزى كه به سطرها و خطها نظم مىبخشد. توضيح اين كه: در زمانهاى گذشته كه دفترها و كاغذها خطكشىشده نبود، و به همين جهت نوشتهها معمولًا كج و غير مستقيم نوشته مىشد، براى تنظيم سطور و جلوگيرى از اعوجاج در نوشتار، مقوّا يا فلزى به اندازه صفحه كاغذ تهيّه مىكردند، كه بر روى اين صفحه كاغذ يا فلز به اندازه سطور لازم بر روى كاغذ كه مىخواستند روى آن بنويسند سوراخ وجود داشت، و نخهايى را بر روى اين سوراخها از بالا به پايين مىكشيدند، سپس كاغذ مورد نظر را روى اين وسيله مىگذاشتند و بر اثر فشار بر روى آن صفحه خطهاى نامرئى روى صفحه كاغذ ايجاد مىشد. سپس بر روى آن خطها مىنوشتند، و بدين صورت نوشتهها مستقيم و بدون اعوجاج مىشد اسم آن لوح «مسطر» بود، يعنى چيزى كه به سطرها نظم مىبخشد.
سوگند به قلم و قسم به مسطر كه جلوى كجى و اعوجاج قلم را مىگيرد و نمىگذارد قلم بىحساب و كتاب بر روى كاغذ بنويسد.
نكته جالب اين كه قرآن مجيد زمانى به قلم و آنچه در ارتباط با قلم است سوگند خورده، كه نام و نشانى از علم و دانش در مكّه و حجاز نبود و مردم
اهميتى براى قلم و علم و دانش قائل نبودند، امّا قرآن مجيد با اين سوگند عظمت و اهميت قلم را بيان كرد. پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله با محصول قلم كه قرآن مجيد است و توسّط تعدادى از كاتبان وحى نوشته مىشد، انقلاب خود را آغاز نمود و در زمان كوتاهى، دينش را به اقصى نقاط عالم صادر كرد.
امام خمينى رحمه الله با قلم و بيانيههايش انقلاب را به ثمر نشاند. ايشان يك اطّلاعيه مىنوشت و ياران وفادارش آن را در مدت كوتاهى در سراسر كشور، اعم از شهرها و روستاها پخش مىكردند. خلاصه قلمها هستند كه دنيا را مىچرخانند.
خداوند متعال پس از سوگند به قلم و آنچه در ارتباط با قلم است بحث را ادامه مىدهد و درباره منافقان، كافران، مشركان و آزاردهندگان مسلمانان سخن مىگويد، تا به آيه 17 مىرسد كه داستان اصحاب الجنّه آغاز مىگردد. به شرح و تفسير اين آيات توجّه فرماييد:
« «إِنَّا بَلَوْنَاهُمْ كَمَا بَلَوْنَا أَصْحَابَ الْجَنَّةِ إِذْ أَقْسَمُوا لَيَصْرِمُنَّهَا مُصْبِحِينَ»؛ ما آنها را آزموديم، همانگونه كه «صاحبان باغ» را آزمايش كرديم، هنگامى كه سوگند خوردند(1)
جواب: بىشك چنين قسمى اعتبار ندارد. قسم در صورتى صحيح است كه انجام آن كار، واجب يا مستحب يا مباح و مطلوب باشد، در غير اين صورت چنان قسمى اعتبارى ندارد.
كه ميوههاى باغ را صبحگاهان بچينند».(2)مسأله امتحان الهى از جمله مسائلى است كه بهطور گسترده در قرآن مجيد
و روايات اسلامى مطرح شده است. آزمايشات الهى با ديگر امتحانات سه تفاوت مهم دارد:
امّا امتحانات الهى از لحظه بلوغ انسان آغاز مىشود و تا پايان عمرش ادامه دارد؛ البتّه در جوانى به شكلى و در پيرى به شكل ديگر، براى ثروتمندان بهگونهاى و براى فقرا به گونهاى ديگر، براى رؤسا به نوعى و براى زيردستان به نوع ديگر. خلاصه اين كه دامنه امتحانات الهى از نظر زمانى بسيار گسترده است و پس از بلوغ تا آخر عمر انسان ادامه دارد.
در امتحانات ديگر موادّ امتحانى نيز محدود است، امّا در امتحانات الهى اين محدوديّت وجود ندارد. گاه به ثروت امتحان مىكند، گاه به فقر؛ گاه به دادن پست و مقام، گاه به گرفتن آن؛ گاه به سلامتى، گاه به بيمارى؛ گاه به آزادى، گاه به زندانى شدن؛ گاه به امنيّت و گاه به ناامنى. خلاصه اين كه امتحانات الهى از نظر موادّ امتحانى نيز بسيار وسيع و گسترده است.
تفاوت ديگر در امتحانشوندگان است؛ در امتحانات الهى هيچ استثنايى وجود ندارد، همه مردم بدون استثنا امتحان مىشوند. حتّى انبيا، اوليا، امامان و معصومين عليهم السلام نيز مستثنا نيستند. نتيجه اين كه امتحانات الهى از نظر زمان و موادّ امتحانى و امتحانشوندگان بسيار گسترده و اجتنابناپذير است، لذا حضرت على عليه السلام فرمود: «
لَايَقُولَنَّ أَحَدُكُمْ: «اللَّهُمَّ إِنِّي أَعُوذُ بِكَ مِنَ الْفِتْنَةِ» لِأَنَّهُ لَيْسَ أَحَدٌ إِلَّا وَهُوَ مُشْتَمِلٌ عَلَى فِتْنَةٍ، وَلكِنْ مَنِ اسْتَعَاذَ فَلْيَسْتَعِذْ مِنْ مُضِلَّاتِ الْفِتَنِ
؛ هيچ يك از شما نگويد: «خداوندا! به تو پناه مىبرم از امتحان شدن» زيرا هيچ كس نيست مگر اين كه امتحانى دارد. ولى كسى كه مىخواهد به خدا پناه ببرد، از «امتحانات
گمراهكننده» به خدا پناه ببرد».(1)
« «وَلَا يَسْتَثْنُونَ»؛ و هيچ از آنها استثنا نكنند»(2)اين جمله كه حتى به يك نفر از فقرا و نيازمندان هم كمك نخواهيم كرد و او را در ميوهها سهيم نمىكنيم، نهايت بخل و ضعف ايمان آنها را مىرساند.
« «فَطَافَ عَلَيْهَا طَائِفٌ مِّنْ رَّبِّكَ وَهُمْ نَائِمُونَ* فَأَصْبَحَتْ كَالصَّرِيمِ»؛ امّا عذابى فراگير از سوى پروردگارت بر باغ آنها فرود آمد در حالى كه آنان در خواب بودند، و آن باغ (سرسبز) همچون شب تاريك، سياه و ظلمانى شد».(3)
بلاهاى الهى خيلى سريع و ساده است. اگر يك صاعقه، يا زلزله، يا سونامى، يا طوفان، يا گردباد، مأموريّت يابد همه چيز را نابود مىكند، و آنچه باغ مذكور را سياه و ظلمانى كرد ظاهراً صاعقه آسمانى بود.
« «فَتَنَادَوا مُصْبِحِينَ* أَنِ اغْدُوا عَلَى حَرْثِكُمْ إِنْ كُنتُمْ صَارِمِينَ* فَانطَلَقُوا وَهُمْ يَتَخَافَتُونَ* أَنْ لَّا يَدْخُلَنَّهَا الْيَوْمَ عَلَيْكُمْ مِّسْكِينٌ* وَغَدَوْا عَلَى حَرْدٍ قَادِرِينَ»؛ صبحگاهان يكديگر را صدا زدند، كه اكنون به سوى كشتزار و باغ خود حركت كنيد اگر قصد چيدن ميوهها را داريد. آنها حركت كردند در حالى كه آهسته باهم مىگفتند: «مواظب باشيد امروز حتّى يك فقير در آن باغ بر شما وارد نشود» (آرى) آنها صبحگاهان تصميم داشتند كه با قدرت از مستمندان جلوگيرى كنند».(4)
صفت رذيله بخل چه مىكند و انسان را به كجا مىكشاند!؟ البتّه چنين اشخاصى عذر و بهانههايى براى خود مىتراشند. مثل اين كه «ما بايد به فكر
آينده خود و فرزندانمان باشيم»! اگر ذخيره كافى نداشته باشيم، ممكن است در آينده با مشكل مواجه شويم!» يا «كمك كردن به فقرا باعث رواج تنپرورى و شيوع روحيّه گدايى در جامعه و تضعيف روح كار و فعاليّت مىشود!» و بهانههايى از اين قبيل كه براى توجيه بخل به آن تمسّك مىجويند.
« «فَلَمَّا رَأَوْهَا قَالُوا إِنَّا لَضَالُّونَ* بَلْ نَحْنُ مَحْرُومُونَ»؛ هنگامى كه آن را ديدند گفتند:
«حقّاً ما گمراهيم» بلكه ما محروميم».(1)
سه نقطه ضعف و يك نقطه قوّت در اصحاب الجنّه به چشم مىخورد: امّا نقاط ضعف آنها عبارت است از: «بخل»، «غرور» و «كفران نعمت»، و نقطه قوّتشان كه باعث عاقبت به خيرى آنها شد اين بود كه لجوج نبودند. وقتى فهميدند راه را اشتباه رفته و گرفتار مجازات الهى شدهاند از خواب غفلت برخاسته و تصميم به بازگشت گرفتند. آنها فهميدند كه روش درست و صحيح همان روش پدر بود، كه همه چيز را براى خود نمىخواست.
« «قَالَ أَوْسَطُهُمْ أَلَمْ أَقُلْ لَّكُمْ لَوْلَا تُسَبِّحُونَ* قَالُوا سُبْحَانَ رَبِّنَا إِنَّا كُنَّا ظَالِمِينَ»؛ آن كه از همه عاقلتر بود گفت: «آيا به شما نگفتم چرا تسبيح خدا نمىگوييد؟! گفتند:
«منزّه است پروردگار ما، به يقين ما ستمكار بوديم».(2)
سؤال: تسبيح چه خصوصيتى دارد كه برادر عاقل، ديگران را به خاطر ترك آن سرزنش كرد، و از آنها خواست كه خداوند را تسبيح كنند؟ اين مطلب در داستان حضرت يونس عليه السلام نيز به چشم مىخورد؛ آن حضرت بعد از گرفتار شدن در شكم ماهى خطاب به خداوند عرض كرد: « «لَّا إِلَهَ إِلَّا أَنْتَ سُبْحَانَكَ إِنِّى كُنتُ مِنَ
الظَّالِمِينَ»؛ (خداوند!) جز تو معبودى نيست؛ منزّهى تو، من از ستمكاران بودم».(1)
خلاصه اين كه: چرا بعداز گناه تسبيح گفته مىشود؟
جواب: علّتش اين است كه شخص گناهكار، گاه خداوند را از حال خود غافل مىداند، و گاه نيز او را عاجز مىشمارد. بدين جهت دستور داده شده خدا را از تمام عيوب، از جمله عيوب مذكور تسبيح و تنزيه كند و او را قادر، عالم و داناى مطلق بداند، كه اين اوّلين گام توبه و بازگشت به سوى اوست.
« «فَأَقْبَلَ بَعْضُهُمْ عَلَى بَعْضٍ يَتَلَاوَمُونَ* قَالُوا يَا وَيْلَنَا إِنَّا كُنَّا طَاغِينَ»؛ سپس رو به يكديگر كرده به سرزنش هم پرداختند، و (فريادشان بلند شد) گفتند: «واى بر ما كه طغيانگر بوديم!».(2)
با توجّه به نقطه قوّتى كه داشتند (كه همان عدم لجاجت بود) نفس لوّامه آنها به كار افتاد و شروع به سرزنش يكديگر كردند هم خود را سرزنش كردند و هم ديگر صاحبان باغ را كه چنين نقشه زشت و شوم و غير منصفانهاى كشيده بودند و قصد داشتند بخل را در حد اعلا اعمال كنند و حتّى يك دانه از ميوهها را به فقيرى ندهند.
سؤال: چرا انسان طغيان مىكند؟ علّت طغيان آدميان چيست؟
جواب: آدمهاى كمظرفيّت وقتى به جايى مىرسند دست و پاى خود را گم كرده و طغيان مىكنند. آيه شريفه «إِنَّ الْإِنسَانَ لَيَطْغَى* أَنْ رَّآهُ اسْتَغْنَى» اشاره به همين مطلب دارد. افراد كمظرفيّتى را مىشناسيم كه وقتى به پست و مقامى رسيدند همه چيز را به فراموشى سپردند و گاه دوستان چندين ساله را هم نشناختند. گاه ظرفيتها آنقدر كم است كه در برابر خداوند هم طغيان مىكنند
و دستورات الهى بلكه اصل وجود خود را نيز منكر مىشوند در مقابل، افرادى هستند كه ظرفيت وجودى آنها از اقيانوس هم بيشتر است اگر ظرف آبى به آب اقيانوس اضافه شود اثرى براى آن ندارد همانگونه كه اگر ظرف آبى هم از آن برداشته شود اثرى ندارد.
حضرت على عليه السلام از جمله اين افراد است، آنقدر دريا دل است كه وضعيت زندگيش پس از خلافت تفاوتى با دوران خانهنشينىاش ندارد.
خوشا به حال انسانهاى پرظرفيت كه آمد و رفت دنيا آنها را تكان نمىدهد.
به هر حال، ياران باغ پس از توجّه به خطا و توبه از آن و اعتراف به گناه، دست به درگاه پروردگار بلند كرده و تقاضاى جبران كردند. توجّه فرماييد:
« «عَسَى رَبُّنَا أَنْ يُبْدِلَنَا خَيْراً مِّنْهَا إِنَّا إِلَى رَبِّنَا رَاغِبُونَ»؛ اميدواريم پروردگارمان (ما را ببخشد) و بهتر از آن به جاى آن به ما بدهد، چرا كه ما به سوى پروردگارمان روى آورديم».(1)
بىشك اعتراف به گناه در نزد پروردگار، و توبه از خطاها و اشتباهات، و جبران آن با اعمال صالح، علاوه بر بخشش الهى آثار ديگرى نيز در پى دارد.
در روايت آمده است: «چيزى نگذشت كه خداوند متعال باغى بهتر از باغ قبلى، به خاطر توبه و پشيمانى، به ايشان واگذار كرد و آنها همچون پدر شروع به انفاق و بذل و بخشش به نيازمندان كردند!» بنابراين، هر زمان انسان خطا و اشتباهى كرد نبايد لجاجت كند، همانگونه كه اصحاب الجنّه لجاجت نكردند و نتيجه گرفتند.
امّا فرعونيان بر اثر لجاجت و سماجت مشمول عذاب الهى شدند خداوند
1) سوره قلم، آيه 32.
آنها را در رود نيل غرق كرد و تمام كاخها و املاك و اموال آنها به بنىاسرائيل رسيد.
لجاجت صفت بسيار بدى است؛ مخصوصاً در امور اجتماعى و سياسى.
انسان هر زمان پى به اشتباه خود برد، بايد برگردد و با لجاجت راه خطا را ادامه ندهد.
در مسائل خانوادگى نيز هر يك از زن و شوهر اشتباه كردند با يك عذرخواهى اختلاف را خاتمه دهند و كار خود را توجيه نكنند و از خود لجاجت نشان ندهند. اين امور درسهاى عبرتى است كه از داستان اصحاب الجنه مىآموزيم.
« «كَذَلِكَ الْعَذَابُ وَلَعَذَابُ الْآخِرَةِ أَكْبَرُ لَوْ كَانُوا يَعْلَمُونَ»؛ اينگونه است عذاب (خداوند در دنيا)، و عذاب آخرت از آن هم بزرگتر است اگر مىدانستند».(1)
صاعقهاى كه آن باغ بزرگ را تبديل به تلّى از خاكستر كرد يك جرقه دنيوى بود و اين در مقايسه با عذاب آخرت بسيار ناچيز، و عذاب آخرت بسيار بزرگتر است.
سؤال: از فرمايشات حضرت على عليه السلام استفاده مىشود كه مطالعه تاريخ گذشتگان باعث طول عمر انسان مىشود. آيا منظور حضرت اين است كه اگر عمر كسى پنجاه سال باشد با مطالعه تاريخ گذشتگان صد ساله مىشود، يا اگر عمرش 100 سال باشد، دويست ساله مىشود؟
1) سوره قلم، آيه 33.
جواب: قطعاً منظور حضرت اين مطلب نيست، بلكه منظور اين است كه:
محصول زندگى و عمر انسانها تجربيات آنهاست. بنابراين، شما اگر بتوانيد از پنجاه سال تجربه ديگرى استفاده كنيد مثل اينكه پنجاه سال بر عمر شما افزوده شده است اگر تاريخ هزار ساله گذشتگان را با دقت مطالعه كنيد، عوامل پيروزى، ترقى و تكامل و همچنين اسباب شكست، انحطاط و عقبماندگى آنها را به دقت بررسى نماييد، گويا هزار سال بر عمر شما افزوده شده است. زيرا تجربه محصول زندگى انسان است.
لذا امام على عليه السلام در وصيتنامه مفصل و ارزشمندى كه براى فرزند دلبندش امام حسن مجتبى عليه السلام نوشته و به تمام اسباب سعادت دنيا و آخرت در آن اشاره كرده، مىفرمايد: همراه گذشتگان و در بين آنها نبودم ولى حالات و تاريخ آنها را مطالعه كردم و خوب و بد آنها را ديدم و تلخ و شيرينشان را چشيدم، بهگونهاى كه بر اثر مطالعه تاريخ آنان، گويا از ابتداى خلقت آدم تا به امروز عمر كردهام.
سپس خلاصه و فشرده مطالعاتش را در آن وصيتنامه براى فرزند عزيزش بيان مىكند، كه مطالعه آن را به همه خوانندگان محترم، مخصوصاً جوانان عزيز توصيه مىكنم. بنابراين علّت وفلسفه تأكيد قرآن مجيد بر بيان سرگذشت گذشتگان استفاده از تجربيات تلخ و شيرين آنهاست.
تمام آن چيزهايى كه خداوند در اختيار انسان قرار داده، متعلّق به خود او نيست، بلكه گاه ممكن است روزى ديگران نيز توسّط تو داده شود. مگر يك انسان براى زندگى راحت و ساده چقدر مال و ثروت و مسكن و سرمايه مىخواهد، اگر اضافه بر نيازت دارى بدان كه برراى ديگران است و تو واسطه
اين فيضى، سعى كن واسطه امينى باشى اگر خدا و عقل و هوش يا نفوذ زيادى به تو داده، اجازه بده ديگران هم از اين نعمت سرشار الهى كه اضافه بر نياز توست استفاده كنند. متأسفانه سه صفت زشت است كه مانع انفاق به ديگران مىشود.
الف) بخل
انسان بخيل حاضر نيست ديگران از او بهرهمند شوند. بعضى به قدرى بخيل هستند كه نه تنها خودشان از كمك به ديگران بخل مىورزند، بلكه اگر ديگرى هم بخواهد به نيازمندى كمك كند برايشان سخت است. بخيل طبق روايات از خدا و بهشت و مردم دور است (1)و از آنچه كه مىترسد بر اثر انفاق در آينده گرفتارش شود، اكنون آلوده آن شده است.
حضرت على عليه السلام مىفرمايد: «
عَجِبْتُ لِلْبَخيلِ يَسْتَعْجِلُ الْفَقْرَ الَّذي مِنْهُ هَرَبَ، وَيَفُوتُهُ الْغِنى الَّذي ايَّاهُ طَلَبَ، فَيَعِيشُ فِي الدُّنْيا عَيْشَ الْفُقَراءِ، وَيُحاسَبُ فِي الْآخِرَةِ حِسابَ الْأَغْنِياءِ
؛ از انسان بخيل تعجّب مىكنم كه فقر و نادارى را كه از آن گريزان است به سوى خود مىكشاند و توانگرى و ثروت كه در پى آن است را از دست مىدهد. او در دنيا مانند تهيدستان و فقرا زندگى مىكند و در آخرت همچون ثروتمندان حساب پس مىدهد».(2)
ب) انحصارطلبى
انسانهاى انحصارطلب همه چيز را براى خود مىخواهند و لذا از كمك به ديگران استنكاف مىورزند. اروپايىها و آمريكايىها كه ثروت و حكومت
و علم و دانش و اختراعات و ابتكارات و انرژى هستهاى و خلاصه همه چيز را براى خود مىخواهند و دوست دارند ملل ديگر در خدمت آنها باشند انسانهاى انحصارطلبى هستند.
ج) دنياپرستى
يكى ديگر از موانع انفاق دنياپرستى است. كسى كه آلوده دنياپرستى شده هرگز سير نمىشود. هر چه به او بدهند باز هم مىخواهد. ثروتمندانى در دنيا بوده و هستند كه مطالب عجيبى در مورد آنها گفته مىشود. قارون در زمان حضرت موسى عليه السلام فوقالعاده ثروتمند بود و بهطور دوام طمع زياد كردن آن را داشت، آن قدر ثروت داشت كه به تعبير قرآن مجيد چند نفر انسان قوىپيكر فقط كليد انبارهاى مختلف او را حمل و نقل مىكردند! هم اكنون در آمريكا ثروتمندان دنياپرستى هستند كه اموالشان به قدرى زياد است كه انسان را به وحشت مىاندازد. از جمله اينكه بعضى از آنها هواپيماهاى غولپيكر اختصاصى دارند كه در داخل آن هواپيما انواع و اقسام امكانات، اعم از استخر و ... وجود دارد.
در مورد ثروتمندى گفته شد كه قصد اصلاح موهايش را داشت، پيرايشگرى را خبر كردند به كاخ او آمد تا وقت خالى براى اصلاح موهايش پيدا شود. يك هفته هر روز صبح مىآمد و غروب بر مىگشت. تا اينكه بالاخره وقتى پيدا شد و سر وصورت ثروتمند را اصلاح كرد. آن ثروتمند به خاطر معطلبى يك هفتهاى اين پيرايشگر ده هزار دلار به او داد! اينجا چه خبر است و در گوشه ديگر دنيا در آفريقا چه خبر؟ آنجا مردم از گرسنگى مىميرند امّا ثروتمندان آمريكا و اروپا و جاهاى ديگر نمىدانند با ثروت كلانشان چه كنند!
انفاق وجود و كرم را بايد از خاندان جود و كرم حضرات معصومين عليهم السلام آموخت.
مرد عرب فقيرى خدمت امام حسن مجتبى عليه السلام رسيد و عرض كرد: هر چه داشتم هزينه زندگيم كردم و اكنون هيچ چيز ندارم تا شكم گرسنه زن و فرزندانم را سير كنم. تنها چيزى كه برايم باقيمانده و آن را به هر كس نمىفروشم، امّا شما را شايسته عرضه آن دانستم آبرويم است. آن را در معرض فروش گذاشتهام تا با پول حاصل از آن شكم زن و بچهام را سير كنم. امام عليه السلام صندوقدار خود را فرا خواند و فرمود: چقدر پول داريم؟ عرض كرد: دوازده هزار درهم. فرمود: آن را به اين مرد فقير بده كه من از او خجالت مىكشم. عرض كرد: چيز ديگرى براى هزينههاى خانه باقى نمىماند. فرمود: آن را بياور تا به اين نيازمند بدهيم و نسبت به خداوند حسن ظن داشته باش، جبران خواهد كرد. صندوقدار دوازده هزار درهم را به امام عليه السلام داد. امام آن مرد فقير را طلبيد و پول را به او داد و از او عذرخواهى كرد و فرمود: ما حق تو را نداديم، لكن به مقدارى كه در اختيار داشتيم داديم، سپس فرمود:
فَخُذِ الْقَلِيلَ وَكُنْ كَأَنَّكَ لَمْ تَبِعْما صُنْتَهُ وَكَأنَّنا لَمْ نَشْتَرِ
اين مال كم را بگير و اينطور فكر كن كه آنچه را (براى روز مبادا) ذخيره كرده بودى نفروختى و گويا ما هم چيزى از تو نخريديم.(1)
اظهار ادب به محضر بزرگان دين، و توسّل به ذيل عنايات حضرات معصومين عليهم السلام كار خوبى است، امّا كافى نيست. بايد از اعمال و رفتارشان سرمشق بگيريم و به نيازمندان از اقوام و فاميل و دوستان و آشنايان و همسايهها
1) منتهى الآمال، ج 1، ص 265.
كمك كنيم. كسانى كه توانايى دارند دست زندانيان بىگناه، تصادفىهاى غير عمدى، ورشكستگان، بيماران، محصلان و دانشجويان نيازمند، دختران دم بخت معطل جهيزيه و مانند آن را بگيرند، تا إنشاءاللَّه خداوند متعال نيز در روزى كه هيچ چيز جز اعمال صالح به درد انسان نمىخورد دست ما را بگيرد.
از آيات قرآن و روايات اسلامى استفاده مىشود كه گناهان آثار زيانبار متعدّدى دارند و اين گونه نيست كه اگر خداى ناكرده يك گناه دستهجمعى يا فردى انجام شود و سپس توبه و استغفار كنند تمام آثار آن از بين برود.
حضرت على عليه السلام در دعاى روحبخش و دلنواز كميل به پنج گروه از گناهان و آثار زيانبار آن گناهان اشاره كرده است؛ توجّه فرماييد:
اللهُمَّ اغْفِرْ لِىَ الذُّنُوبَ الَّتىتَهْتِكُ الْعِصَمَ
؛ بارخدايا! آن گناهانى كه باعث قطع پيوندها شده را بر من ببخش».(1)اگر در خانهاى گناه نگاه به عكسهاى مستهجن، استفاده نامشروع از ماهواره، تماشاى فيلمها و برنامههاى خلاف عفّت آن و تماشاى فيلمهاى زشت و كثيف ويديويى رواج پيدا كند، اين گناهان باعث پاره شدن رشتههاى ارتباط خانوادگى مىگردد، و ثمره شوم آن سرد شدن روابط زناشويى، طلاق و بچّههاى طلاق خواهد بود. برخى از گناهان ممكن است پيوندهاى اجتماعى را قطع كند. دروغ، شايعهپراكنى، پروندهسازى از
1) در روايتى از امام سجّاد عليه السلام مىخوانيم:« گناهانى كه باعث پردهدرى مىشود عبارتند از: 1. شرابخوارى 2. قماربازى 3. انجام كارهاى بيهوده و شوخىهاى بيجا براى خنداندن مردم 4. بيان عيوب مردم 5. همنشينى با متّهمين به گناه و بدكارى»( معانى الاخبار، ص 269 به نقل از شرح دعاى كميل، ص 134).
جمله گناهانى است كه پيوند وحدت و اتّحاد را مىگسلد و اعتماد، كه يكى از مهمترين نعمتهاى پروردگار و ارزشمندترين نوع پيوندهاست، را از بين مىبرد.
اللَّهُمَّ اغْفِرْ لِىَ الذُّنُوبَ الَّتى تُنْزِلُ النِّقَمَ
؛ بار خدايا! آن دسته از گناهانى كه باعث نزول غم و درد و رنج و ناراحتى شده را بر من ببخشاى».(1)«نِقَمْ» جمع «نقمت» به معناى درد و رنج و مصيبت و گرفتارى است.
اگر در اجناس تقلّب كنيم، يا مبتلا به گناه رشوهخوارى گرديم، درد و رنج به سراغ ما خواهد آمد. در روايت تكاندهندهاى از حضرت رضا عليه السلام مىخوانيم كه:
«هر زمان مردم مرتكب گناه جديدى شوند (گناهانى كه تازه ابداع و اختراع شده و سابقه نداشته است) خداوند هم بلاهاى جديدى بر آنها نازل مىكند».(2)اگر امسال (1388 ه. ش) بيمارى جديدى به نام آنفلوانزاى نوعA شيوع پيدا كرده و دنيا را تكان داده و باعث شده سفر بسيارى از حجاج به عربستان لغو شود تا آنجا كه 50% ظرفيتها خالى گردد و عدّهاى از عشّاق خانه خدا از عمره ماه رمضان محروم شوند، به خاطر آن است كه برخى انسانها گناهان و معصيتهاى جديدى را ابداع كرده و مرتكب آن مىشوند.
«ايدز» بلاى بشر در قرن بيستم از جمله بيمارىهاى جديدى است كه خداوند به عنوان مجازات بشر در برابر اختراع گناهان تازه، آنها را مبتلا كرده،
1) امام سجّاد عليه السلام نُه گناه را سبب نزول عقوبتها مىشمرد: 1. بغى و تعدى از حدود الهى 2. تعدّى و تجاوز بهحقوق مردم 3. مسخره كردن بندگان خدا 4. شكستن عهد و پيمان 5. معصيت و كارهاى زشت آشكار 6. رواج دروغ 7. قضاوت بر خلاف احكام خدا 8. خوددارى از پرداخت زكات 9. كم گذاشتن پيمانه و كيل»( معانى الاخبار، ص 269، به نقل از شرح دعاى كميل، ص 143).
2) بحارالانوار، ج 73، ص 343، ح 26.
و غوغايى در دنيا به پا كرده است.
«اللهُمَّ اغْفِرْلِىَ الذُّنُوبَ الَّتى تُغَيِّرُ النِّعَمَ
؛ بارخدايا! گناهان و معاصىاى كه باعث تغيير نعمتهايت شده را بر من ببخش»(1)گناهانى كه آبسالى را به خشكسالى، سلامت را به بيمارى، امنيّت را به ناامنى، وحدت و اتّحاد را به اختلاف و پراكندگى، و دوستى و محبّت را تبديل به عناد و دشمنى و ... مىكند؛ خداوندا اين گناهان را بر ما ببخش.
«اللهُمَّ اغْفِرْ لىَ الذُّنُوبَ الَّتى تَحْبِسُ الدُّعآءَ
؛ بارخدايا! گناهانى كه باعث عدم اجابت دعا شده را بر من ببخش».(2)بعضى از مردم دعا مىكنند و از خداوند طلبكارند كه چرا دعاى ما به هدف اجابت مقرون نشد؟ اين عزيزان بايد ببينند چه گناهانى مرتكب شدهاند كه باعث حبس دعا و مانع از بالا رفتن آن گرديده است.
يكى از گناهانى كه مانع اجابت دعا مىشود خوردن مال حرام است.
1) امام سجاد عليه السلام گناهانى همچون ستم به مردم، از دست دادن روحيه عادت در خير، كناره گرفتن ازنيكوكارى، كفران نعمت و ترك شكرگذارى را از جمله گناهانى شمردهاند كه باعث تغيير نعمتها مىشود.( معانى الاخبار، ص 269، به نقل از شرح دعاى كميل، ص 161)
2) امام سجّاد عليه السلام هفت گناه را مانع استجابت دعا مىداند:« 1. نيّت بد 2. صفات پنهانى زشت 3. دورويىو نفاق با برادران دينى 4. باور نداشتن اجابت دعا 5. به تأخير انداختن نمازهاى واجب تا آن كه قضا شود 6. ترك نيكى و صدقه 7. آلوده بودن زبان به كلمات زشت و ركيك و فحش و ناسزا».( معانى الاخبار، ص 269 به نقل از شرح دعاى كميل، ص 165).
رباخوارى، رشوهخوارى، اموال حاصل از قمارهاى كهنه و نو مانند سودهاى كلان شركتهاى هرمى (نظير گلدكوئست و مانند آن) و بازار فاركس، و مضاربه با سودهاى كلان و نامعقول و خلاصه هر گونه درآمد حرام و نامشروع دعا را حبس مىكند.
خوانندگان گرامى، مخصوصاً جوانان عزيز بايد بسيار مراقب باشند كه در دام شركتهاى اقتصادى رنگارنگ اينترنتى كه غالباً توسّط غربىها هدايت و حمايت مىشوند نيفتند، كه غربىها به فروختن كالاهايشان به چندين برابر قيمت به شرقىها قناعت نمىكنند و از طرق مختلف ديگر نيز درصددند سرمايه شرقىها را به غارت ببرند.
«اللهُمَّ اغْفِرْ لِىَ الذُّنُوبَ الَّتى تُنْزِلُ الْبَلاءَ
؛ بارخدايا! گناهانى كه باعث نزول بلا شده را بر من ببخش»(1)صاعقه، زلزله، سونامى، سيل، بيمارىهاى عام و فراگير، خشكسالى، جنگ، مصيبتهاى اجتماعى و مانند آن از جمله بلاهايى است كه ممكن است بر اثر برخى از گناهان دامنگير جامعه شود.
حضرت على عليه السلام به صورت اجمالى و سربسته برخى از گناهانى كه عامل نزول بلا و مانند آن است را معرّفى كرده، ولى نام مصاديق آن را بيان نكرده است.
امّا از جمله گناهانى كه باعث نزول بلا مىشود ظلم است. در روايتى مىخوانيم:
«تأثير كارهاى بد (از جمله ظلم) در نزول سختىها و بلاها از تأثير كارد بر روى گوشت سريعتر و نافذتر است.(2)
يكى ديگر از گناهان نازلكننده بلا قطع رحم است. متأسّفانه گاه برادران و خواهران بر سر ارثيه پدر يا مادر اختلاف پيدا كرده و به جان هم افتاده و سالها با هم قهر مىكنند و از انجام صله رحم غافل مىشوند.
در روايت داريم كه عمرِ قطع كننده رحم كوتاه مىشود،(1)بنابراين هر چه مدّت قهر طولانىتر شود عمر انسان كوتاهتر مىگردد.
خلاصه اين كه گناهان آثار تخريبى فراوانى دارند كه نمىتوان به سادگى از كنار آن گذشت.
1) روايات متعدّدى در اين زمينه در كتاب ميزان الحكمه، ج 4، باب 1464 وجود دارد.
4
«ياران فيل» چهارمين گروهى است كه در اين سلسله مباحث موضوع بحث قرار مىگيرد. آنها كسانى بودند كه از سرزمين يمن برخواسته، و بنا به دلايلى كه خواهد آمد به قصد ويران كردن كعبه به سمت مكّه لشكركشى كرده، و به فرمان خداوند همه آنها نابود شدند.
بدين جهت نام آن سال را عام الفيل گذاشتند و جزء مبادى تاريخ عرب شد.
اتّفاقاً آن سال، سال ولادت حضرت محمّد صلى الله عليه و آله نيز بود.
قبل از پرداختن به داستان اصحاب الفيل و با توجّه به اين كه موضوع اين داستان، خانه خدا مىباشد، لازم است درباره كعبه مطالبى مطرح گردد و به سئوالاتى پاسخ داده شود. از جمله: چرا خانه خدا اين همه عظمت و احترام دارد؟ چرا به سوى كعبه نماز مىخوانيم؟ چرا كعبه در مكّه واقع شده است؟
قرآن مجيد در آيات متعدّدى پيرامون قداست و اهميّت كعبه سخن گفته
است، كه به سه مورد آن اشاره مىشود:
آيه اوّل: خداوند متعال در آيه شريفه 96 سوره آل عمران مىفرمايد:
« «إِنَّ أَوَّلَ بَيْتٍ وُضِعَ لِلنَّاسِ لَلَّذِى بِبَكَّةَ مُبَارَكاً وَهُدًى لِلْعَالَمِينَ»؛ نخستين خانهاى كه براى مردم (و نيايش خداوند) بنا نهاده شد، همان است كه در سرزمين مكّه است؛ كه پربركت و مايه هدايت جهانيان است».
چند نكته در اين آيه قابل توجّه است:
الف) نخست اين كه طبق آيه فوق، كعبه اوّلين عبادتگاه بشر بوده است حضرت آدم عليه السلام آن را بنا كرد، و در طوفان نوح عليه السلام ويران شد، و حضرت ابراهيم عليه السلام به كمك فرزندش حضرت اسماعيل عليه السلام آن را تجديد بنا كرد؛ يعنى از زمان حضرت آدم عليه السلام اين خانه بوده است. بنابراين، قديمىترين معبد جهان بشريّت است.
ب) از واژه «للنّاس» استفاده مىشود كه اين معبد براى خداوند فايدهاى ندارد و اساساً خداوند براى جلب منفعت خود آن را نساخته، بلكه براى استفاده مردم آن را بنا كرده است. براى اسلام، ايمان، وحدت، اتّحاد و يكپارچگى مردم ساخته شده است.
ج) سومين مطلب اين كه: اين خانه، خانه مباركى است زيرا مايه هدايت، همبستگى، اتّحاد، قرب الى اللَّه و ديگر آثار و فوايد عالى است.
آيه دوم: در آيه شريفه 97 سوره مائده آمده است:
« «جَعَلَ اللَّهُ الْكَعْبَةَ الْبَيْتَ الْحَرَامَ قِيَاماً لِّلنَّاسِ وَالشَّهْرَ الْحَرَامَ وَالْهَدْىَ وَالْقَلَائِدَ ذَلِكَ لِتَعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ يَعْلَمُ مَا فِى السَّماوَاتِ وَمَا فِى الْأَرْضِ وَأَنَّ اللَّهَ بِكُلِّ شَىْءٍ عَلِيمٌ»؛ خداوند كعبه- بيت الحرام- را وسيلهاى براى استوارى و سامان بخشيدن به كار مردم قرار داده؛ و همچنين ماه حرام، و قربانىهاى بىنشان، و قربانىهاى نشاندار را؛ اين گونه
احكام به خاطر آن است كه بدانيد خداوند آنچه در آسمانها و آنچه در زمين است را مىداند؛ و بدانيد خدا بر هر چيزى داناست».
سؤال: منظور از قياماً للناس در آيه فوق چيست؟
جواب: منظور سامان بخشيدن به زندگى انسانهاست، كه شامل زندگى مادّى و معنوى (هر دو) مىشود. زيرا فلسفه و اسرارى كه براى حج گفته شده در حقيقت بهمنظور سامانبخشيدن به زندگىانسانهاست، به اين اسرارتوجّه فرماييد:
الف) بُعد اخلاقى؛ اگر حجّاج واقعاً به فكر حج و اعمال و مناسك آن باشند و به فلسفه آن بينديشند و پيامهاى آن را دريافت دارند و فقط به فكر سوغات و تهيّه اجناس نباشند، حج يك دوره تهذيب و پالايش اخلاق و تولّد ثانوى است.
ب) بُعد سياسى؛ حج باعث قوّت و قدرت مسلمين است. اگر نمايندگان تمام كشورهاى اسلامى و غير اسلامى كه سكنه مسلمان دارد جمع شوند و در مورد نقاط ضعف و قوّت مسلمانان بحث و گفتگو كنند و نقاط قوّت خويش را تقويت و نقاط ضعف را جبران نمايند، پشت دشمنان را شكسته، و باعث استوار شدن سياست اسلامى خواهد شد.
ج) بُعد اقتصادى؛ برخى تصوّر مىكنند كه در مراسم حج جاى كار اقتصادى نيست، در حالى كه يكى از اسرار و فلسفههاى حج- طبق برخى روايات (1)- كار اقتصادى است. اگر اقتصاددانهاى مسلمان در ايّام حج جمع شوند و برنامه اقتصادى مشتركى بريزند و كشورهاى مختلف اسلامى پيمانهاى اقتصادى با يكديگر امضا كنند، اقتصاد مسلمانان شكوفا مىشود بنابراين، حج زندگى مسلمانان را از نظر اخلاقى، سياسى، اقتصادى و جهات ديگر سامان مىبخشد.
د) در آيه شريفه 127 سوره بقره به بُعد ديگرى از اهميّت قديمىترين معبد
1) وسايل الشيعه، ج 8، ص 7، ح 15.
جهان اشاره شده است. توجّه فرماييد:
« «وَإِذْ يَرْفَعُ إِبْرَاهِيمُ الْقَوَاعِدَ مِنَ الْبَيْتِ وَإِسْمَاعِيلُ رَبَّنَا تَقَبَّلْ مِنَّا إِنَّكَ أَنْتَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ»؛ و (به ياد آوريد) هنگامى را كه ابراهيم و اسماعيل، پايههاى خانه كعبه را بالا مىبردند؛ (و مىگفتند:) «پروردگارا! از ما بپذير كه تويى شنوا و دانا».
حضرت ابراهيم و فرزندش عليهما السلام پس از آن كه بازسازى كعبه را به انجام رسانيدند، دست به دعا برداشته و 5 دعاى بسيار با ارزش براى كعبه كردند:
اوّلين مطلبى كه براى هر كشورى لازم است امنيّت است. اگر امنيّت باشد بقيّه نعمتها هم خواهد بود، و اگر امنيّت نباشد همه چيز ويران مىشود.
علّت اين كه حضرت براى سامان يافتن اوضاع اقتصادى ساكنان مكّه دعا مىكند اين است كه اگر زندگى مادّى سامان يابد زندگى معنوى بهتر سامان مىيابد؛ زيرا آدم گرسنه ايمان ندارد(1)به دنبال سرقت و قاچاق موادّ مخدر و مانند آن مىرود و حتّى ممكن است- نعوذ باللَّه- دست به خودفروشى بزند. به هر حال آن حضرت دعا كرد كه خداوند از ميوههاى گوناگون روزى مردم مكّه كند.
و اين دعا عجيب به هدف اجابت نشست به گونهاى كه اكنون در هر فصل از سال هر نوع ميوهاى در آن سرزمين خشك و بىآب و علف يافت مىشود، به علاوه داخل مكّه درختان زيباى فراوانى كاشته شده است. و در صحراى عرفات ديگر خبرى از آن بيان خشك و سوزان نيست، بلكه تبديل به باغ بزرگ و سرسبزى شده است.
1) ميزان الحكمه، ج 8، باب 3220، ح 15984- / 15986.
از اين دعا معلوم مىشود كه مسأله مهم، حكومت بر دلهاست و با زور و اجبار نمىتوان براى مدّت طولانى جايى را اداره كرد. مسئولين حكومتها بايد دلها و قلبهاى مردم را تسخير كنند.
« «رَبَّنَا وَاجْعَلْنَا مُسْلِمَيْنِ لَكَ وَمِنْ ذُرِّيَّتِنَا أُمَّةً مُسْلِمَةً لَكَ»؛ پروردگارا! ما را تسليم (فرمان) خود قرار ده! و از دودمان ما، امّتى كه تسليم فرمان (تو) باشند، به وجود آور!».(2)حضرت ابراهيم عليه السلام پس از دعا براى بهبود بخشيدن به اقتصاد و امنيّت مكّه و جلب قلوب مردم، از خداوند مىخواهد كه جوانان و فرزندان صالح و شايستهاى نصيبش شود. و اين، نقش مهمّ جوانان را در سرنوشت يك جامعه مىرساند. اگر مملكتى همه چيز داشته باشد، امّا دشمن فرزندان و جوانانش را به وسيله ماهوارهها، رسانههاى فاسد و مفسد، نشريات ضالّه، و كتابهاى گمراه كننده، فاسد كرده باشد، همه چيز را از دست خواهد داد. امّا اگر نيروى جوان سالم و كارآمدى داشته باشد، بقيّه نارسايىها جبران شده، و سرانجام كامياب و پيروز مىگردد.
« «رَبَّنَا وَابْعَثْ فِيهِمْ رَسُولًا مِنْهُمْ يَتْلُو عَلَيْهِمْ آيَاتِكَ وَيُعَلِّمُهُمْ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ وَيُزَكِّيهِمْ إِنَّكَ أَنْتَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ»؛ پروردگارا! پيامبرى در ميان آنها از خودشان برانگيز، تا
آيات تو را بر آنان بخواند، و آنها را كتاب و حكمت بياموزد، و پاكيزه كند، زيرا تو توانا و حكيمى (و بر اين كار قادرى)!».(1)
پنجمين دعاى حضرت ابراهيم عليه السلام انتخاب رسولى از جنس خود مردم به منظور تعليم و تربيت و آموزش و پرورش آنهاست.
دعاهاى پنجگانه حضرت ابراهيم عليه السلام، يعنى امنيّت، اقتصاد، محبوبيت مردمى، نيروى انسانى سالم و تعليم و تربيت، اركان اصلى هر ملّت و كشورى است، كه اگر در اين زمينهها موفّق باشند عزيز و سرافراز خواهند بود. و بدون آن، چيزى جز ويرانى و خرابى و ذلّت نصيب آن كشور نمىگردد.
از مباحث نسبتاً مفصّلى كه پيرامون آيات سهگانه گذشت، اهميّت و قداست خانه كعبه از نظر قرآن روشن شد.
خانه كعبه به قدرى اهميّت دارد كه حضرت على عليه السلام در بستر شهادت در ضمن سفارش به چند مسأله بسيار مهم، فرمود:
«وَاللَّهَ اللَّهَ فِي بَيْتِ رَبِّكُمْ لَاتُخَلُّوهُ مَابَقِيتُمْ، فَإِنَّهُ انْ تُرِك لَمْ تُنَاظَرُوا
؛ خدا را خدا را (در نظر داشته باشيد) در مورد خانه كعبه، تا آن هنگام كه (زنده) هستيد آن را خالى نگذاريد كه اگر خالى گذارده شود مهلت داده نمىشويد (و بلاى الهى بر شما نازل مىگردد)».(2)
در روايات اسلامى آمده است كه «اگر زمانى افراد مستطيع به اندازه كافى براى زيارت خانه خدا وجود نداشته باشد بر حكومت اسلامى لازم است از بودجه
بيتالمال عدّهاى را به زيارت خانه خدا بفرستد، تا اطراف خانه خدا هرگز خلوت نشود».(1)
گلادستون سياستمدار كهنهكار انگليسى خطاب به نمايندگان مجلس عوام انگليس گفت: تا سه چيز در ميان مسلمانان است ما در خطريم:
مادام القرآن يقرأ؛ تا زمانى كه قرآن قرائت و تلاوت و حفظ و تفسير مىشود.
و مادام الكعبة تطاف، و تا زمانى كه مسلمانان به حج رفته، و مناسك حج را بجا آورده، و بر گرد خانه كعبه چرخيده و با فلسفه و اسرار حج آشنا مىشوند.
و مادام محمّد صلى الله عليه و آله يذكر اسمه على المآذن، و تا زمانى كه صبح و شام نام محمّد بر فراز مأذنهها برده مىشود، و مردم فوج فوج براى اقامه نماز به سوى مسجدها هجوم مىبرند، و متحد و يكپارچه به سمت قبله واحد نماز مىخوانند.
او پس از بيان مشكل، به راه درمان نيز اشاره مىكند. توجّه فرماييد: «
عليكم بالقرآن فاحرقوه وعليكم بالكعبة فانهدموه
؛ وبايد قرآن را آتش زد و كعبه را ويران ساخت و نام محمّد را از ذهنها پاك كرد».(2)
منظور از آتش زدن قرآن، به فراموشى سپردن معارف و مضامين بلند آن و قناعت كردن به قرائت و روخوانى و ترتيل و مانند آن است. و منظور از خراب كردن كعبه، سوق دادن اعمال حج به سوى يك سفر سياحتى و تجارتى است، تا فلسفه و اسرار حج محقق نشود. و منظور از به فراموشى سپردن نام پيامبر، جايگزين كردن نامهاى ديگر به جاى نام آن حضرت است كه كم و بيش بعضى
از مسلمانان ناخواسته مجرى دستور اين سياستمدار كهنهكار انگلستان شده و نامهاى ديگر را بر نام پيامبر ترجيح مىدهند. «هر چند هنوز هم نام محمّد براى پسرها، و فاطمه براى دختران، بالاترين آمار را به خود اختصاص داده است.
سؤال: بعضى از جوانان مىپرسند: چرا بايد به سمت قبله نماز بخوانيم؟ مگر خداوند در همه جا حاضر نيست، پس نماز به سمت قبله چه سرّى دارد؟
جواب: قبله نشانه وحدت و اتّحاد مسلمين است. توضيح اين كه: به هنگام نماز، خانه كعبه مركز دايره و تمام صفوفى كه نماز مىخوانند دايرههايى هستند كه در اطراف كعبه تشكيل مىشوند. بنابراين مسلمانان در هر جاى كره خاكى كه هستند به سمت كعبه مىايستند تا همگام و متّحد با ساير مسلمانان باشند و بر خلاف اتّحاد و همبستگى آنها حركت نكرده باشند. اگر بنا باشد هر كس به هر سمتى كه مايل است نماز بخواند صحنه بسيار بدى در مساجد و نمازخانهها و نماز جماعتها رخ مىدهد. و پيامبر صلى الله عليه و آله بر همين اساس فرمود: «اهل قبله را تكفير نكنيد».(1)
از آنچه در بالا گفته شد پاسخ سؤال ديگر نيز روشن مىشود كه: چرا بايد نماز را به عربى بخوانيم؟
زيرا انتخاب زبان واحد براى نماز نيز رمز وحدت و اتّحاد است. اگر در ايام حج، مخصوصاً جمعه قبل از عرفات كه بزرگترين نماز جماعت تشكيل مىشود، هر كس اذكار نماز را به زبان خود بگويد چه وضعيّت نابسامانى رخ مىدهد. امّا زمانى كه همه مسلمانان يك صدا اللَّه اكبر مىگويند، يا همه با هم بقيّه
1) تفسير كنز العمال، ج 1، ح 8 و 1077؛ تفسير مجمع الزوائد، ج 1، ص 107.
اذكار نماز را به زبان مىآورند، شكوه و عظمتى پيدا مىكند كه قابل توصيف نيست، در ضمن جوانان عزيز مىتوانند با صرف نيم ساعت وقت، ترجمه نماز را فرا گرفته و براى يك عمر از آن استفاده كنند. بنابراين، نماز خواندن به زبان واحد و به سوى قبله واحد رمز وحدت است و به مسلمانان پيام مىدهد كه با يكديگر متّحد و يكپارچه باشند. امّا متأسّفانه امروزه وهّابىهاى سلفى در مركز توحيد، وحدت و اتّحاد، قهرمان ايجاد اختلاف، نفاق و تنش شدهاند و هر كجا اختلافى در بين مسلمانان ديده مىشود جاى پاى آنها به چشم مىخورد.
عجيبتر از همه اين كه براى نابودى پيروان مكتب اهل بيت عليهم السلام حاضر به اتحاد با كثيفترين و بىآبروترين كشورها و گروهها، نظير رژيم اشغالگر صهيونيستى و حزب بعث عراق مىشوند هر چند اتّحاد با اين كشورها و گروهها لااقل براى حفظ ظاهر هم كه شده خلاف عقايد و خواستههاى آنها باشد و اين مطلب جدّاً جاى تأسّف دارد!
سؤال: چرا خداوند متعال خانه كعبه را در اين منطقه خشك و بىآب و علف قرار داد؟ چرا خداوند خانهاش را در لابهلاى تعدادى كوه و در درّهاى خشك كه اثرى از آب و آبادى در آن نبود (به جز چشمه زمزم كه در عصر حضرت ابراهيم عليه السلام نمايان شد) قرار داد؟ سنگهاى كوههاى اطراف كعبه به گونهاى است كه گويا آنها را در آتش سوزانده و آنجا نصب كردهاند. چرا چنين محيط خشنى براى خانه خدا در نظر گرفته شده است؟ چرا خداوند بندگانش را براى مراسم حج و زيارت خانهاش به چنين منطقه خشك و سوزانى خوانده است؟ با توجّه به سختىها و مشكلات طاقتفرساى مسافرت در زمانهاى گذشته، قرار دادن
كعبه مقدّس در مكّه، چه فلسفهاى دارد؟
جواب: پاسخ اين سؤال را از زبان حضرت على عليه السلام، كه باب علم پيامبر صلى الله عليه و آله است،(1)بشنويم. حضرت در خطبه قاصعه (خطبه 192 نهجالبلاغه) مىفرمايد:
«وَلَوْ أَرَادَ سُبْحَانَهُ أَنْ يَضَعَ بَيْتَهُ الْحَرَامَ وَ مَشَاعِرَهُ الْعِظَامَ بَيْنَ جَنَّاتٍ وَ أَنْهَارٍ وَ سَهْلٍ وَقَرَارٍ، جمَّ الْأَشْجَارِ، دَانِي الِّثمَارِ، مُلْتَفِّ الْبُنَى، مُتَّصِلِ الْقُرَى، بَيْنَ بُرَّةٍ سَمْرَاءَ وَ رَوْضَةٍ خَضْرَاءَ، وَأَرْيَافٍ مُحْدِقَةٍ، وَ عِرَاصٍ مُغْدِقَةٍ، وَ رِيَاضٍ نَاضِرَةٍ، وَ طُرُقٍ عَامِرَةٍ، لَكَانَ قَدْ صَغُرَ قَدْرُ الْجَزَاءِ عَلَى حَسَبِ ضَعْفِ الْبَلَاءِ
؛ اگر خداوند خانه محترمش و مكانهاى انجام وظايف و مناسك حج را در ميان باغها و نهرها و سرزمينهاى هموار و پردرخت و پرثمر، مناطق آباد داراى خانه و كاخهاى بسيار و آبادىهاى به هم پيوسته؛ در ميان گندمزارها و باغهاى خرّم و پرگل و گياه، در ميان بستانهاى زيبا و پرطراوت و پرآب، در وسط باغستانى بهجتزا و جادّههاى آباد قرار مىداد، به همان نسبت كه آزمايش و امتحان سادهتر بود، پاداش و جزا نيز كمتر بود».
آرى در اين صورت مكّه آن حالت معنوى خود را از دست مىداد و به جاى آن كه عبادتگاه و مركز پرستش باشد، به تفريحگاه و گردشگاه تبديل مىشد.
حضرت در ادامه مىفرمايد: «
وَ لَوْ كَانَ الْإِسَاسُ الْمَحْمُولُ عَلَيْهَا، وَالْأَحْجَارُ الْمَرْفُوعُ بِها بَيْنَ زُمُرُّدَةٍ خَضْرَاءَ، وَ يَاقُوتَةٍ حَمْرَاءَ؛ وَنُورٍ وَضِيَاءٍ، لَخَفَّفَ ذلِكَ مُصَارَعَةَ الشَّكِّ فِي الصُّدُورِ، وَ لَوَضَعَ مُجَاهَدَةَ إِبْلِيسَ عَنِ الْقُلُوبِ، وَ لَنَفَى مُعْتَلَجَ الرَّيْبِ مِنَ النَّاسِ، وَ لكِنَّ اللَّهَ يَخْتَبِرُ عِبَادَهُ بِأَنْوَاعِ الشَّدَائِدِ، وَ يَتَعَبَّدُهُمْ بِأَنْوَاعِ الْمَجَاهِدِ، وَ يَبْتَلِيهِمْ بِضُرُوبِ الْمَكَارِهِ إِخْرَاجاً لِلتَّكَبُّر مِنْ قُلُوبِهِمْ، وَ إِسْكَاناً لِلتَّذَلُّلِ فِي نُفُوسِهِمْ. وَ لِيَجْعَلَ ذلِكَ أَبْوَاباً فُتُحاً إِلَى فَضْلِهِ، وَ أَسْبَاباً ذُلُلًا لِعَفْوِهِ
؛ و اگر پى و بنيان خانه كعبه و سنگهايى كه در بناى
1) روايت معروف« انا مدينة العلم وعلى بابها» به طور گسترده در منابع روايى آمده است، تنها در جلدچهلم بحارالانوار، دوازده بار ذكر شده است!
آن به كار رفته از زمرّد سبز و ياقوت سرخ و نور و روشنايى بود شك و ترديد ديرتر در سينههاى (ظاهربينان) رخنه مىكرد و كوشش ابليس بر قلبها كمتر اثر مىگذاشت و وسوسههاى پنهانى از مردم منتفى مىگشت؛ امّا خداوند بندگانش را با انواع شدائد مىآزمايد و با انواع مشكلات دعوت به عبادت مىكند و به اقسام گرفتارىها مبتلا مىنمايد، تا تكبّر را از قلبهايشان خارج سازد و خضوع و آرامش را در جان آنها جايگزين نمايد. و دروازههاى فضل و رحمتش را به رويشان بگشايد و وسايل عفو خويش را به آسانى در اختيارشان قرار دهد».
نتيجه اين كه علّت انتخاب مكّه براى مكان خانه خدا، تحمّل بيشتر سختىها و دريافت پاداش و اجر فزونتر، و فلسفه ساخت كعبه با وسايل بسيار ساده بالا بردن معنويت و روحانيّت اين خانه باعظمت است.
راستى على عليه السلام با اين اقيانوس علم و دانش كيست؟ آيا بشر واقعاً او را شناخته است؟ بايد اعتراف كنيم كه او را نشناخته است وگرنه او را با ديگران مقايسه نمىكرد. از ابنعبّاس دانشمند بزرگ اسلامى كه مورد احترام و قبول شيعه و اهل سنّت است و از او به «حبر الامّه» (دانشمند امّت اسلامى) تعبير شده روايت زير مكرّر نقل شده است. توجّه فرماييد:
«عِلْمُ النّبِىّ صلى الله عليه و آله مِنْ عِلْمِ اللَّه تَبَاركِ وَعِلْمُ عَلِىٍّ مِنْ عِلْمِ النَّبِىِّ صلى الله عليه و آله وَعِلْمِى مِنْ عِلْمِ عَلِىٍّ عليه السلام، وَمَا عِلْمِى وَعِلْمُ أَصْحَابِ مُحمّدٍ فِى عِلْمِ عَلِىٍّ إِلّا كَقَطْرَةٍ فِى سَبْعَةِ ابْحُرٍ
؛ علم پيامبر صلى الله عليه و آله نشأت گرفته از علم خداست (علم خدا بىپايان است بنابراين علم رسول خدا صلى الله عليه و آله نيز فوقالعاده است) و علم حضرت على عليه السلام از علم پيامبر صلى الله عليه و آله نشأت گرفته است (بدين جهت او را باب مدينة علم النبى ناميدهاند) و علم من از
علم على عليه السلام گرفته شده است (ولى) علم من و علم همه اصحاب پيامبر در مقابل علم حضرت على عليه السلام همچون قطرهاى در برابر هفت اقيانوس پهناور است»(1)دليل بر گفتار ابن عباس همين نهجالبلاغهاى است كه در دسترس همه ماست اگر نبود جز همين نهجالبلاغه براى شناخت مقام علمى على عليه السلام كافى بود. چه كسى مىتواند همچون خطبه «اشباح،(2)يا متّقين،(3)يا قاصعه (4)و مانند آن بياورد؟ اين كه در روايت آمده است: «اوّل مظلوم عالم على عليه السلام است»(5)سرّش همين است.
مقارن تولّد پيامبر صلى الله عليه و آله داستان اصحاب الفيل رخ داد. گويا خداوند مىخواهد هشدار دهد كه در آينده نزديك شخصى از سرزمين مكّه ظهور خواهد كرد و اين خانه مقدّس را احيا نموده، و جهان را مملوّ از ايمان و محبّت و دوستى مىكند.
داستان اصحاب الفيل بهطور فشرده در سورههاى فيل و قريش آمده، كه خلاصه اين ماجراى عبرتآموز به شرح زير است:
همان گونه كه در داستان اصحاب الاخدود اشاره شد ذونواس پادشاه ستمگر يمن كه يهودى شده بود مردم را اجبار به پذيرش آيين يهود مىكرد و به همين منظور به نجران آمد و گودالهايى از آتش آماده ساخت، و هر كس در برابرش مقاومت مىكرد را روانه آتش مىكرد. يك نفر از مسيحيان به روم نزد قيصر رفت و ماجرا را گزارش داد و قيصر به نجاشى پادشاه حبشه دستور سركوبى ذونواس
را صادر كرد. نجاشى لشكرى به فرماندهى اريات به نجران اعزام كرد كه ابرهه يكى از فرماندهان رده پايين آن لشكر بود.
لشكريان نجاشى بر ذونواس حمله كرده و او را كشته و لشكريانش را شكست داده و بر نجران حاكم شدند و آيين مسيحيّت جايگزين آيين يهوديت شد. ابرهه كه فردى جسور بود و داهيه سلطنت داشت با كمك عدّهاى از لشكريان، اريات را كشت و اعلان حكومت كرد. خبر به نجاشى رسيد. بسيار ناراحت شد و تصميم گرفت لشكرى براى سركوبى ابرهه به نجران بفرستد.
ابرهه موهاى خود را تراشيد و آن را به همراه مقدارى از خاك نجران براى نجاشى فرستاد. يعنى من سرسپرده و همچون خاك تسليم تو هستم. نجاشى وقتى ديد ابرهه تسليم اوست او را رها كرد و وى سلطان يمن شد.
ابرهه به منظور اين كه خدمت چشمگيرى به آيين مسيحيت كند كليساى بزرگ و مهمّى ساخت و مبلّغين فراوانى به اطراف فرستاد تا مردم را به آيين مسيحيت دعوت كنند و كليساى مذكور را ترويج نمايند. وى كم كم به اين فكر افتاد كه كعبه را تعطيل نموده و همه مردم را به سمت كليساى خود جذب نمايد.
عربهاى حجاز از اين تصميم ابرهه بسيار ناراحت شدند؛ زيرا آبرو و شرف خود را در گروى كعبه مىديدند، به همين جهت، توسّط عدّهاى كليساى مورد نظر را آتش زدند تا ابرهه از تصميم خود منصرف گردد. امّا پادشاه يمن بسيار عصبانى شد و بر تصميمش استوارتر شد. او با اين كار سه هدف را دنبال مىكرد:
بدين منظور لشكر عظيمى تشكيل داد و هر كس كه مىتوانست را با خود همراه كرد و چند عدد (يك يا هشت يا ده عدد) فيل نيز همراه خود آورد تا به
وسيله آنها ساكنان مكّه و حجاز كه فيل نديده بودند را به وحشت بيندازند و به اصطلاح امروزىها جنگ روانى ايجاد كند. آنها به سمت مكّه حركت كردند تا به نزديكى مكّه رسيدند. در نزديكى مكّه گله شترى را مشاهده كردند كه بالغ بر 200 شتر بود آنها را براى تغذيه لشگريان مصادره كردند. سپس ابرهه شخصى را به شهر مكّه فرستاد تا بزرگ شهر و رئيس مردم مكّه را با خود بياورد. او به همراه عبدالمطلّب (1)بازگشت. عبدالمطلّب مردى درشت اندام، نورانى، باابهت، شجاع و سخنور بود. هنگامى كه ابرهه او را ديد تحت تأثير جذبه و ابهت وى قرار گرفت و از تخت فرود آمد و بر زمين نشست و عبدالمطلّب را در كنار خود نشاند و خطاب به وى گفت: آيا تو بزرگ مكّهاى؟ فرمود: چنين مىگويند. گفت: قصد ما ويران كردن كعبه است امّا كارى با مردم مكّه نداريم و نمىخواهيم خون آنها را بريزيم. به مردم بگو از شهر خارج شوند تا آسيبى نبينند. سپس اضافه كرد: آيا حاجت و درخواستى ندارى؟ فرمود: لشكريانت شتران مرا مصادره كردهاند، دستور بده آنها را به من بازگردانند. ابرهه از اين درخواست متعجّب شد و گفت:
در ابتداى ملاقات تو را انسان بزرگوار و باشخصيّتى يافتم، امّا با اين درخواست در نظر من كوچك شدى. زيرا تصوّر كردم از من خواهى خواست كه از تخريب كعبه خوددارى كنم! عبدالمطلّب در پاسخ سخنان ابرهه سخنى گفت كه او را تكان داد. فرمود: «
أَنَا رَبُّ الابِلِ وَلِهَذَا البَيْتِ رَبٌّ يَمْنَعُهُ
؛ من صاحب شترانم، و كعبه
1) عبدالمطلّب ابن هاشم ابن عبد مناف بزرگ خاندان قريش در زمان جاهليّت و از بزرگان عرب بود. وىمردى عظيمالشأن و رفيع المنزله و داراى صفات حميده و مشهور به اعمال پسنديده بود. او جدّ پدرى حضرت رسول صلى الله عليه و آله و على بن ابيطالب عليه السلام بود. در روضة الصفا آمده كه به هنگام تولد موهايى سفيد بر سر داشت بدين جهت او را شيبه خواندند. پسرانش حارث، ابوطالب، زبير، حمزه، ابولهب، غيداق، مقوم، ضرار، عباس، قشم، عبدالكعبة، حجل، عبداللَّه، ودخترانش صفيه، عاتكه، بيضاء، بره، ميمه و اروى نام داشتند( لغتنامه دهخدا، ج 32، ص 82).
صاحبى دارد كه آن را حفظ مىكند».(1)سپس شترانش را تحويل گرفت و به مكّه بازگشت و به مردم گفت: ما توان مقابله با لشكريان انبوه ابرهه را نداريم؛ آنها انسانهايى خشن و درصدد انتقام هستند. همه به كوههاى اطراف پناه ببريد.
سپس خود به كنار كعبه رفت و دست به دعا برداشت. آرى در مشكلات بايد دعا كرد، كه دعا كليد حلّ مشكلات است. مخصوصاً در زمانها و مكانهايى كه مظان اجابت دعاست مانند ماه مبارك رمضان، و در جوار خانه خدا، و در شبهاى قدر و مانند آن، بايد براى مشكلات فردى و اجتماعى و داخلى و خارجى جهان اسلام از قدرت لايزال الهى استمداد جست. عبدالمطلب نيز به همين منظور در كنار خانه خدا دست به دعا برداشت و اشعار معروفش را خواند:
«لا هُمَّ إِنَّ الْمَرْءَ يَمْنَعُ رَحْلَهُ فَامْنَعْ رِحالَكَلا يَغْلِبَنَّ صَلِيبُهُمْ وَ مِحالُهُمْ أَبَداً مِحَالَك!
جَرُّوا جَمِيْعَ بِلادِهِمْ وَ الْفِيْلَ كَىْ يَسْبُوا عِيالَكَلا هُمَّ إِنَّ الْمَرْءَ يَمْنَعُ رَحْلَهُ فَامْنَعْ عِيْالَكَ
وَانْصُرْ عَلى آلِ الصَّلِيبِ وَعابِدِيهِ الْيَوْمَ آلَكَ»(2)
«خداوندا! هر كس از خانه خود دفاع مىكند، تو (هم) خانهات را حفظ كن!
هرگز نيايد روزى كه صليب آنها و قدرتشان بر نيروهاى تو غلبه كنند.
آنها تمام نيروهاى بلاد خويش و فيل را با خود آوردهاند تا ساكنان حرم تو را اسير كنند.
خداوندا! هر كس از خانه خود دفاع مىكند، تو (هم) خانهات را حفظ كن.
و امروز ساكنان اين حرم را بر آل صليب و عبادتكنندگانش يارى فرما».
سپس عبدالمطلّب يكى از پسرانش را فرا خواند و به او فرمود: «ما به همراه مردم در شكاف كوهها پنهان مىشويم. تو بر فراز كوه ابوقبيس برو و از اقدامات لشگريان ابرهه به ما گزارش بده» او طبق فرمان پدر به محلّ مأموريت رفت تا گزارش دهد. به ناگاه ابر سياهى را مشاهده كرد كه از سمت درياى احمر به سوى مكّه در حركت بود. اين مطلب را به پدر گزارش داد. عبدالمطلّب از شنيدن اين خبر خوشحال شد و تبسّمى كرد و گفت: «نشانههاى امداد الهى و پيروزى نمايان شد».
آرى آن سياهى، ابر سياه نبود بلكه انبوهى از پرندگان بودند كه از سوى پروردگار براى نابودى سپاه ابرهه مأموريّت داشتند.
ابرهه فرمان حمله به مكّه جهت تخريب خانه كعبه را صادر كرد. خداوند هم به لشكريانش دستور داد تا لشكريان ابرهه را نابود كنند. قرآن مجيد در سوره فيل مىفرمايد:
« «أَلَمْ تَرَ كَيْفَ فَعَلَ رَبُّكَ بِأَصْحَابِ الْفِيلِ»؛ آيا نديدى پروردگارت با فيلسواران (/ لشكر ابرهه كه براى نابودى كعبه آمده بودند) چه كرد؟».
« «أَلَمْ يَجْعَلْ كَيْدَهُمْ فِي تَضْلِيلٍ»؛ آيا نقشه آنها را در ضلالت (و تباهى) قرار نداد؟!».
« «وَأَرْسَلَ عَلَيْهِمْ طَيْراً أَبَابِيلَ»؛ و بر سر آنها پرندگانى را گروه گروه فرستاد».
برخى تصوّر مىكنند كه نام آن پرندگان «ابابيل» بود، در حالى كه ابابيل- به معناى گروه گروه- و صف آنهاست نه اسم آنها. به هر حال ابرهه و لشكريانش ناگهان با تعداد فراوانى از پرندگان روبهرو شدند كه جثه هر كدام به اندازه يك پرستو بود
و اين مطلب باعث ترس و وحشت آنها شد.
« «تَرْمِيهِمْ بِحِجَارَةٍ مِّنْ سِجِّيلٍ»؛ كه با سنگهايى از گل متحجر آنان را هدف قرار مىدادند».
هر پرندهاى سه سنگ كوچك هر كدام به اندازه نخود همراه داشت يكى در منقار و دو تا در چنگالها، و نشانهگيرى دقيقى نيز داشتند هر سنگى براى نابودى يك سرباز كافى بود بنابر اين هر پرندهاى مأمور نابودى سه نفر بود!
در ضمن سنگهاى مذكور علاوه بر كوچكى، سفت و محكم هم نبود بلكه چيزى بين سنگ و خاك بود، امّا اثر تخريبى عجيبى داشت كه در آيه بعد به آن اشاره شده است. توجّه فرماييد:
« «فَجَعَلَهُمْ كَعَصْفٍ مَّأْكُولٍ»؛ سرانجام آنها را همچون كاه خورده شده (و متلاشى) قرار داد».
سنگهاى پرندگان مذكور روى سر هر كس مىافتاد آن را سوراخ مىكرد و وارد بدنش مىشد و گويا آن را منفجر و متلاشى مىكرد.
اين صحنه، وحشت عجيبى بر لشكريان ابرهه مسلّط كرد، آنها هدف اصلى را رها كرده و هر كس به منظور نجات جان خود پا به فرار گذاشت؛ امّا پرندگان فراريان را نيز تعقيب و به مجازات عملشان مىرساندند. همه سپاهيان جز تعداد اندكى، كه بايد زنده بمانند و خبر اين حادثه معجزهآسا را براى ديگران ببرند، كشته شدند. ابرهه نيز از سنگهاى پرندگان در امان نماند قسمتى از بدنش متلاشى شد امّا خداوند او را نيز زنده نگه داشت.
پادشاه يمن با بدن مجروح سوار بر مركب شد. عجيب اين كه مركبها به سمت كعبه حركت نمىكردند امّا در مسير خلاف جهت كعبه با سرعت راه مىرفتند. چرا كه پرندهها، سنگريزهها و حتّى مركب فيلسواران همگى مأموران
الهى هستند. ابرهه به صنعا پايتخت يمن رسيد و داستان را براى اطرافيان خود نقل كرد تا همگان عبرت بگيرند و در مقابل اراده پروردگار قد علم نكنند.
آنچه در مورد اصحاب الفيل گفته شده يك افسانه نيست، بلكه يك واقعيّت تاريخى مسلّم است كه حتّى مشركان عرب و بتپرستان مكّه نيز آن را قبول داشتند و لذا پس از آن كه قرآن مجيد سرگذشت آنها را در سوره فيل بيان كرد هيچ يك از مشركان عرب آن را انكار نكردند.
در داستان اصحاب الفيل گذشت كه عبدالمطلّب با دلى شكسته، دست در حلقه در كعبه كرد و در ضمن اشعارى به پيشگاه خداوند دعا كرد و خداوند نيز دعايش را اجابت نمود. آرى دلهاى شكسته دعاها را به آسمان مىفرستند، بايد دست به دامان پروردگار زد و از گناهان توبه كرد، و با اعمال صالح آينده گذشته را جبران نمود و با خداوند آشتى كرد. و از كسانى كه دعايشان مستجاب است كمك گرفت. راستى دعاى چه كسانى رد نمىشود؟
امام صادق عليه السلام فرمود: دعاى سه گروه هرگز رد نمىشود و حتماً خداوند دعاى آنان را به هدف اجابت مقرون مىسازد:
دُعَاءُ الْوَالِدِ لِوَلَدِهِ اذَا بَرَّهُ، وَدَعْوَتُهُ عَلَيْهِ اذَا عَقَّهُ
؛ دعاى پدر در حق فرزند به هنگامى كه فرزند كار نيكى در حقّ پدر مىكند و نفرين پدر در حقّ فرزند زمانى كه فرزند مورد عاق پدر قرار مىگيرد».
جوانان عزيز! احترام پدر و مادر را فوقالعاده نگهداريد، زيرا دعاى والدين بسيار كارساز، و نفرينشان نيز بسيار خطرناك است. خوشا به حال آنها كه سايه پدر و مادر بر سرشان است و مىتوانند در سختىها و مشكلات از آنها بخواهند تا برايشان دعايى كنند، آنها منبع سعادتند و امثال ما كه آنها را از دست دادهايم بايد براى نداشتن اين نعمت تأسّف و افسوس بخوريم؛ هر چند مىتوان با خيرات و مبرّات به نيّت آنها، اميد به دعايشان در عالم برزخ داشت.
دُعَاءُ الْمَظْلُومٍ عَلى ظَالِمِه، وَدُعَائُهُ لِمَنِ انْتَصَرَ لَهُ مِنْهُ
؛ نفرين مظلوم بر كسى كه به او ظلم كرده، و دعاى مظلوم در حقّ كسى كه به ياريش شتافته است». اين دعا نيز بى شك مستجاب خواهد شد و از درگاه پروردگار رد نمىشود.
وَرَجُلٌ مُؤْمِنٌ دَعَا لِاخٍ لَهُ مُؤْمِنٍ وَاسَاهُ فِينَا، وَدُعَائُهُ عَلَيْهِ اذَا لَمْ يُوَاسِهِ مَعَ الْقُدْرَةِ عَلَيْهِ وَاضْطِرَارُ اخِيهِ الَيْهِ
؛ دعاى مرد مؤمنى كه از برادر مؤمنش تقاضاى كمك كرده و او اجابت نموده و به خاطر محبّت به اهل بيت كمكش كرده است، و نفرين مؤمنى كه از كسى تقاضاى كمك كرده و قادر بر كمك وى بوده و به كمكش نشتافته است».(1)
قدرتنمايى خداوند به اين نيست كه در مقابل لشكر يكصدهزار نفرى ابرهه، 200 هزار فرشته با شمشيرهاى آتشين صفآرايى كنند بلكه قدرتنمايى خدا اين است كه با ابزارى كوچك آن لشكر بزرگ را نابود سازد. بدين جهت، خداوند متعال مأموريت نابودى فيلسواران سپاه ابرهه را به پرندگان كوچكى (به اندازه پرستو) سپرد كه سلاح آنها قطعه كوچكى (به اندازه يك نخود) از
1) ميزان الحكمه، ج 3، باب 1203، ح 5693.
سنگ نرم بود كه هر پرنده يكى به منقار، و دو تا در چنگال داشت و هر كدام از سنگها براى نابودى يكى از سربازان ابرهه كافى بود.
آنچه گفته شد اختصاص به داستان اصحاب فيل ندارد، بلكه از سنّتهاى الهى است كه در مورد مجازات امّتهاى گذشته نيز به چشم مىخورد، كه به عنوان نمونه به چهار مورد آن اشاره مىشود. ولى قبل از بيان موارد مذكور، مقدّمه كوتاهى لازم است. توجّه فرماييد:
زندگى بشر وابسته به چهار چيز است: آب، هوا، خاك و آتش كه در قديم از آن به عناصر اربعه ياد مىشد و بعد معلوم شد هيچ كدام عنصر نيست، بلكه داراى اجزايى است. نكته عجيب اين كه وقتى تاريخ امّتهاى گذشته را مورد مطالعه قرار مىدهيم مشاهده مىكنيم كه خداوند مرگ آنها را در دل همين عوامل حيات و زندگى قرار داده است. يعنى اى انسان! به خود مغرور مشو، اگر خداوند اراده كند عامل حياتت وسيله مرگت خواهد شد. با اين مقدّمه كوتاه به سراغ چهار مورد از مجازات امّتهاى گذشته مىرويم:
« «وَأَمَّا عَادٌ فَأُهْلِكُوا بِرِيحٍ صَرْصَرٍ عَاتِيَةٍ* سَخَّرَهَا عَلَيْهِمْ سَبْعَ لَيَالٍ وَثَمَانِيَةَ أَيَّامٍ حُسُوماً فَتَرَى الْقَوْمَ فِيهَا صَرْعَى كَأَنَّهُمْ أَعْجَازُ نَخْلٍ خَاوِيَةٍ»؛ و قوم «عاد» با تندبادى طغيانگر و سرد و پرصدا به هلاكت رسيدند، (خداوند) اين تندباد (بنيانكن) را هفت شب و هشت روز پى در پى بر آنها مسلّط ساخت، و (اگر آنجا بودى) مىديدى كه آن قوم مانند تنههاى پوسيده نخل در ميان اين تند باد روى زمين افتادهاند!».
آرى، خداوند به هوايى كه عامل حيات و زندگى است- كه اگر براى چند دقيقه به انسان نرسد خواهد مرد-، دستور داد با سرعت بيشترى حركت كند
و تبديل به بادى طغيانگر شود و انسانهاى قوىپيكر قوم عاد را نابود سازد.
« «فَأَتْبَعَهُمْ فِرْعَوْنُ بِجُنُودِهِ فَغَشِيَهُمْ مِّنَ الْيَمِّ مَا غَشِيَهُمْ»؛ (به اين ترتيب) فرعون با لشكريانش آنها را دنبال كردند؛ و (امواج خروشان) دريا آنان را به طور كامل پوشانيد!».
آب نيل كه مايه بركت، و به منزله موتور اقتصادى مصر بود تا آنجا كه برخى از مردم آن را مىپرستيدند، مأمور مجازات فرعون وفرعونيان شد و جان آنها را گرفت.
« «فَخَسَفْنَا بِهِ وَبِدَارِهِ الْأَرْضَ فَمَا كَانَ لَهُ مِنْ فِئَةٍ يَنصُرُونَهُ مِنْ دُونِ اللَّهِ وَمَا كَانَ مِنَ المُنْتَصِرِينَ»؛ سپس ما، او و خانهاش را در زمين فرو برديم، و گروهى نداشت كه او را در برابر عذاب الهى يارى كنند، و خودش نيز نمىتوانست خويشتن را يارى دهد».
خداوند به زمين و كره خاكى كه گاهواره انسان و مايه آرامش اوست دستور داد تكانى بخورد و دهان باز كند و قارون و تمامى ثروت و دارايىاش را در كام خود فرو برد، سپس دهان خود را ببندد، زمين مطابق دستور پروردگار عمل كرد به گونهاى كه گويى اصلًا قارون با آن همه ثروت وجود نداشته است.
اين حادثه در عصر و زمان ما نيز رخ داده است به اين شكل كه در برخى زلزلهها زمين دهان باز كرده و روستايى را با همه اهالى آن در كامش فرو برده و هيچ اثرى از آن روستا و اهالى آن باقى نمانده است. اينجا خاك مأمور عذاب الهى است.
يك جرقه بزرگ آتش است نابود كرده است. صاعقه آنقدر داغ و سوزان است كه گاه شدّت حرارت آن به 1500 درجه سانتيگراد مىرسد! آرى آتشى كه ابزار حيات و زندگى است عامل مجازات آن اقوام شد.
اين سنّت الهى اختصاص به زمانهاى گذشته ندارد، بلكه در زمان ما نيز جارى است. به عنوان نمونه، بانكهاى رباخوار عامل رونق اقتصاد اروپا و آمريكا شدند. آنها اموال و سرمايه مردم جهان را از شرق و غرب جمع كردند و در اختيار اروپا و آمريكا گذاشتند و اقتصادشان را رونق دادند، امّا خداوند به وسيله همين بانكها اقتصاد آنها را فلج كرد تا آنجا كه بسيارى از مردم كارتوننشين و بسيارى از بانكها نيز ورشكسته شدند.
5
امتحانات الهى از بندگان براى كشف مجهولات نيست؛ بنابراين، اگر كسى تصوّر كند كه خداوند از باطن افراد آگاه نيست و به قصد اطّلاع و آگاهى از باطن انسانها آنها را آزمايش مىكند اين تفكّر اشتباه است و خداوند عالم بر همه چيز است. در نماز غفيله مىخوانيم: هر برگى از هر درختى در هر نقطهاى از نقاط دنيا بيفتد خداوند از آن آگاه است. «وَمَا تَسْقُطُ مِنْ وَرَقَةٍ إِلَّا يَعْلَمُهَا»(1)علاوه بر اين، در زير اين زمينها در صحراها و بيابانها دانههاى فراوانى است كه در شرايط مناسب آب و هوايى گياهان و درختان مختلفى از آن مىرويد، خداوند متعال نسبت به آن نيز آگاه است «وَلَا حَبَّةٍ فِى ظُلُمَاتِ الْأَرْضِ»(2)خداوندى كه چنين علم وسيع و گستردهاى دارد چيزى از او پنهان نيست، كه با آزمايش و امتحان به آن پى ببرد. پس هدف از آزمايشات و امتحانات الهى چيست؟
امتحانات پروردگار براى پرورش انسانهاست. معروف است كه فولاد را زير
فشار آتش با دماى بالا قرار مىدهند تا آبديده شود و تكامل پيدا كند. انسانها نيز در كورههاى آزمايشات الهى آبديده مىشوند و تكامل پيدا مىكنند. حضرت على عليه السلام در كلام معروفش مىفرمايد: «درخت بيابانى چوبش محكمتر و شعلهاش فروزانتر است (
ان الشجرة البريه اصلب عوداً وابطاء خموداً
) ولى درختانى كه در لب جوى آب پرورش يافتهاند و هيچ زحمتى متحمّل نمىشوند و احساس تشنگى نمىكنند، چوبهاى سستى دارند و هيزم آن آتش قابل ملاحظهاى ندارد. آرى، امتحانات الهى انسان را همچون فولاد آبديده، و همانند درختان بيابان مقاوم، صبور و پرمنفعت مىكند. ولى همانطور كه قبلًا اشاره شد امتحانات پروردگار سه تفاوت عمده با ساير امتحانات دارد: اوّلًا: از نظر زمانى بسيار گسترده است؛ از لحظه بلوغ تا دم مرگ. ثانياً: مادّه امتحانى خاصّى ندارد و ممكن است خداوند انسان را به هر چيزى امتحان كند. ثالثاً: هيچ استثنايى ندارد، پيامبران و اولياء اللَّه نيز امتحان مىشوند و امتحانات آنها به مراتب سختتر است.
از جمله گروههايى كه مورد آزمايش پروردگار قرار گرفتند، اصحاب السبت هستند. امتحان سختى از آنها گرفته شد. عدّه زيادى از امتحانشوندگان مردود شده، و تعداد كمى سربلند و سرافراز شدند.
سرگذشت آنها در چند سوره قرآن آمده كه مهمتر از همه، آيه 47 سوره نساء و آيات 163 تا 166 سوره اعراف است.
خلاصه داستان آنها به شرح زير است:
گروهى از يهوديان در كنار دريايى- ظاهراً درياى احمر- زندگى مىكردند،
نام شهرشان ايله بود، كه بعداً ايلات ناميده شد. يكى از مشاغل ساحلنشينان ماهىگيرى است كه براى تأمين نيازهاى خانواده و كسب و كار و تجارت به آن مىپردازند.
به آنها دستور داده شد كه در روز شنبه، روز تعطيلى و عبادت قوم يهود، ماهىگيرى را تعطيل كرده و بقيّه هفته را به كار ماهىگيرى بپردازند. ماهىها حيوانات باهوشى هستند، به گونهاى كه بعضى از ماهىهاى آزاد موقع تخمريزى از يك اقيانوس حركت كرده و چندين هزار كيلومتر را طى مىكنند تا به محلّ تولّدشان برسند، و در آنجا تخمريزى كنند.
آرى ماهىها احساس كردند روزهاى شنبه خبرى از صيادها و ماهىگيرها نيست، لذا آزادانه بر روى آب ظاهر مىشدند تا از اكسيژن و نور آفتاب استفاده كافى را ببرند. صيّادان كه مىديدند روز شنبه ماهىهاى فراوانى بر سطح آب ظاهر مىشوند وسوسه شدند. عدّهاى در مقابل وسوسههاى شيطان مقاومت كرده و تسليم نشدند و همچنان ماهىگيرى را در روز شنبه تعطيل كردند. امّا برخى ديگر متوسّل به كلاه شرعى شده، تا هم ماهىها را از دست ندهند، و هم به خيال خود، با فرمان خدا مخالفت نكرده باشند و حرمت ماهىگيرى در روز شنبه شكسته نشود. برخى از آنها در كنار ساحل گودالهاى وسيعى ايجاد كرده و روز شنبه ورودى آن را باز مىنمودند و هنگامى كه ماهىها وارد آن گودال مىشدند ورودى آب را مىبستند و روزهاى بعد ماهيان حبس شده در آن گودالها را صيد مىكردند. عدّهاى ديگر تورهاى ماهىگيرى را شنبه در آب مىگستراندند و ماهىهاى گرفتار شده در دام را روزهاى ديگر از آب بيرون مىكشيدند!
يهوديان شهر ايلات در برابر اين امتحان الهى به سه گروه تقسيم شدند:
الف) گروه اوّل اكثريت گناهكار و خانوادهايشان.
ب) گروه دوم اقليت ناهيان از منكر كه اكثريّت گناهكار را موعظه و نصيحت مىكردند و مىگفتند خداوند شما را با چيزى كه دوست داريد آزمايش مىكند، مراقب باشيد از اين امتحان سرافراز خارج شويد. هر چند اكثريت گناهكار به توصيههاى ناهيان از منكر گوش نمىدادند امّا آنها خسته و مأيوس نشده و به كار خود ادامه مىدادند.
البتّه اين درس عبرتى است براى همه ما كه با يك بار گفتن و اثر نكردن مأيوس نشويم، بلكه آن را ادامه دهيم و مدامت داشته باشيم بالاخره تأثير خواهد كرد. حضرت نوح عليه السلام در طول 950 سال پيامبرى خود موفّق شد تنها حدود 80 نفر را خداپرست كند.(1)يعنى براى موحّد كردن هر نفر تقريباً 12 سال زحمت كشيد! حال ما با يك بار نهى از منكر كردن، حتّى نسبت به فرزندان و اعضاى خانواده نااميد و مأيوس مىشويم!
ج) گروه سوم بىطرف بودند. آنها به ناهيان از منكر مىگفتند: چرا خودتان را به زحمت مىاندازيد؟ آنها را رها كنيد، ما را در يك قبر كه نمىگذارند! عيسى به دين خود موسى به دين خود! چرا سرى كه درد نمىكند دستمال مىبنديد! امّا ناهيان از منكر در پاسخ آنها مىگفتند: اين كار ما دو فايده دارد: نخست اين كه ما به فريضه نهى از منكر كه از واجبات مهم است عمل كردهايم، و فرداى قيامت مؤاخذه نخواهيم شد. ديگر اين كه شايد متنبّه شوند و دست از كار خلاف خويش بردارند.
مدّتى گذشت و عذاب الهى نازل شد. خداوند متعال در آيه 165 سوره اعراف مىفرمايد:
« «فَلَمَّا نَسُوا مَا ذُكِّرُوا بِهِ أَنْجَيْنَا الَّذِينَ يَنْهَوْنَ عَنِ السُّوءِ وَأَخَذْنَا الَّذِينَ ظَلَمُوا بِعَذَابٍ بَئِيسٍ
1) تفسير البرهان، ج 3، ص 105، ح 5093.
بِمَا كَانُوا يَفْسُقُونَ»؛ امّا هنگامى كه تذكراتى را كه به آنها داده شده بود فراموش كردند، (و لحظه عذاب فرا رسيد؛) نهىكنندگان از بدى را رهايى بخشيديم؛ و كسانى را كه ستم كردند، به خاطر نافرمانيشان به عذاب شديدى گرفتار ساختيم».
در روايتى آمده: ناهيان از منكر به اكثريّت آلوده و گروه بىتفاوت گفتند: ما نمىتوانيم با شما در يك مكان زندگى كنيم، لذا ديوارى ميان خود كشيدند.
ناهيان از منكر و خانوادهايشان اين سوى ديوار، و آن دو گروه در سوى ديگر.
بناگاه ناهيان از منكر سر و صدايى را از آن سوى ديوار شنيدند وقتى به آنجا نگريستند مشاهده كردند كه تمام آنها به عذاب الهى گرفتار شدند، هم كسانى كه دست به حيله شرعى زدند و هم گروهى كه بىطرف بوده و با سكوت خود، كار گروه اوّل را تأييد كردند.(1)
همانگونه كه در داستان «ياران روز شنبه» گذشت، عدّهاى از آنها اسير هوا و هوس شده و دست به حيله شرعى زدند. بدين مناسبت، بحثى هر چند فشرده پيرامون حيله و كلاه شرعى لازم است؛ توجّه فرماييد: حيله در اصل به معناى چارهجويى است، كه گاه مثبت است و گاه منفى.
حيله منفى در جايى به كار مىرود كه شخص مىخواهد حقّى را باطل يا باطلى را حق جلوه دهد؛ مانند كارى كه نمرود طغيانگر در برابر استدلالهاى
1) كافى، ج 8، ص 158، ح 151.
قوى حضرت ابراهيم عليه السلام انجام داد. نمرود به حضرت ابراهيم عليه السلام گفت: اين خدايى كه مردم را به پرستش او دعوت مىكنى كيست؟
حضرت فرمود: خداى من كسى كه جان انسانها را مىگيرد و به آنها جان مىدهد «يُحْيِى وَيُمِيت» نمرود گفت: من هم جان مىدهم و جان مىستانم.
سپس دستور داد دو زندانى محكوم به اعدام را حاضر كردند، يكى را آزاد كرد و ديگرى را گردن زد!(1)نمرود براى اين كه حق را باطل جلوه دهد به اين چارهجويى منفى و كلاه شرعى متوسّل شد؛ هر چند حضرت ابراهيم پاسخ ديگرى داد كه او مات و مبهوت شد «فبهت الذى كفر» حضرت فرمود: خداى من كسى است كه هر روز خورشيد را از مشرق مىآورد و در مغرب پنهان مىكند.
اگر راست مىگويى كه تو خدايى، كارى كن كه فردا خورشيد از مغرب طلوع و در مشرق غروب كند. نمرود با شنيدن اين استدلال قوى، محكوم و منكوب و مبهوت شد.(2)
خلاصه اين كه حيله منفى در جايى به كار مىرود كه مىخواهند حقّى را باطل، يا باطلى را حق كنند.
گاه حيلههايى به منظور انجام حق و ابطال باطل به كار برده مىشود؛ كه اين گونه حيلهها مشروع است. مثلًا حضرت رسول صلى الله عليه و آله هنگامى كه قصد داشت از محاصره مشركان در مكّه خارج شده و به مدينه هجرت كند دو كار انجام داد:
دشمن متوجّه خروج پيامبر صلى الله عليه و آله از خانه نگردد. على عليه السلام عرض كرد: آيا با اين كار شما به سلامت خواهيد رفت؟ فرمود: بله؛ على عليه السلام گفت: اين كار را خواهم كرد و براى آن سجده شكر بجا آورد كه جانش سپر بلاى جان پيامبر صلى الله عليه و آله خواهد شد.
اين نوعى حيله و چارهجويى مثبت است.
بعضى افراد در پى كلاه شرعى هستند، چنين افرادى به دو منظور دست به اين كار مىزنند؟
به قصد فريب مردم؛ همانگونه كه نمرود مىخواست مردم را بفريبد و همچنان بر گرده آنها سوار باشد. يا فرعون مىخواست مردم را گول بزند و همچنان به عنوان خدا او را پرستش كنند. لذا در مقابل دعوتهاى حضرت موسى به يكتاپرستى، خطاب به وزيرش هامان گفت: برج بسيار بلندى بساز تا شايد خداى موسى را در آسمانها بيابم. در حالى كه او به خوبى مىدانست كه اين سخن اشتباه است، ولى براى فريب مردم دست به اين حيله زد.
به قصد فريب خود؛ شايد داستان زليخا از همين قبيل باشد. زنان اشراف و بزرگان مصر را جمع كرد و به همه آنها ترنج و چاقويى داد و گفت: «هر زمان يوسف وارد شد ترنجها را پوست بكنيد» و آنها با ورود يوسف عليه السلام به جاى
ترنجها دستان خود را بريدند؛ زليخا به اين وسيله مىخواست از عذاب وجدان رهايى پيدا كند. ولى در حقيقت خود را فريب داد و كوس رسوايى خويش را در سراسر مصر به صدا درآورد.
نمونه ديگر، بانكها و صندوقهاى قرضالحسنهاى است كه سودهاى نامشروع 26% يا مقدارى كمتر يا بيشتر را به عنوان كارمزد مىگيرند در حالى كه كارمزد 2% و حداكثر 4% است. اينها چون نمىتوانند در كشور اسلامى صريحاً رباخوارى كنند با اين كلاه شرعى (كه در حقيقت كلاهى بر سر خودشان مىگذارند) زيرا اموال و دارايى خود را آلوده به حرام مىكنند) گرفتار حيله شرعى مىشوند، و بدين وسيله باطلى را حق جلوه مىدهند. چنين افرادى مرتكب دو گناه مىشوند: يكى رباخوارى و ديگرى رياكارى!(1)
حضرت على عليه السلام در حال سخنرانى (2)بود كه شخصى برخاست و از حضرت پرسيد: اى اميرمؤمنان! ما را از فتنه و مفهوم آن آگاه كن. آيا در اين باره چيزى از پيامبر اسلام شنيدهاى؟ حضرت فرمود: هنگامى كه آيه شريفه «الم* أَحَسِبَ النَّاسُ أَنْ يُتْرَكُوا أَنْ يَقُولُوا آمَنَّا وَهُمْ لَايُفْتَنُونَ»(3)نازل شد، دانستم تا زمانى كه پيامبر صلى الله عليه و آله در بين ماست فتنهاى بر ما نازل نمىشود. سپس از حضرت رسول صلى الله عليه و آله پرسيدم:
منظور از اين فتنه كه در آيه شريفه آمده چيست؟ حضرت فرمود: اى على! امّت من بعد از من در بوته آزمايش قرار مىگيرند. از حضرت پرسيدم: اى پيامبر خدا!
مگر در جنگ احد، پس از آن كه عدّهاى از مسلمانان (پاكباخته و خالص نظير حمزه سيدالشهدا) به شهادت رسيدند و من از اين كه به فيض شهادت نايل نشده بودم ناراحت شدم به من نفرمودى: «تو را به شهادت بشارت مىدهم و تو سرانجام شهيد خواهى شد؟» حضرت فرمود: آنچه گفتم صحيح است (و تحقّق خواهد يافت) ولكن بگو بدانم در آن لحظه چگونه صبر و تحمّل خواهى كرد؟
عرض كردم: چنين موردى از موارد صبر نيست، بلكه بشارت محسوب مىشود و جاى شكر دارد (شهادت نعمت است نه مصيبت) سپس حضرت فرمود: «
يَا عَلِيُّ إِنَّ الْقَوْمَ سَيُفْتَنُونَ بِأَمْوَالِهِمْ، وَ يَمُنُّونَ بِدِينِهِمْ عَلَى رَبِّهِمْ، وَ يَتَمَنَّوْنَ رَحْمَتَهُ، وَ يَأْمَنُونَ سَطْوَتَهُ، وَ يَسْتَحِلُّونَ حَرَامَهُ بِالشُّبُهَاتِ الْكَاذِبَةِ، وَ الْأَهْوَاءِ السَّاهِيَةِ
؛ على جان! اين مردم بعد از من به وسيله اموال و ثروتشان آزمايش مىشوند، و ديندار بودن را منّتى بر خدا قرار مىدهند و با اين حال انتظار رحمتش را دارند، و از قدرت و خشمش خود را در امان مىبينند. محرمات الهى را به وسيله شبهات دروغين و غير واقعى و هوسهاى غفلتزا حلال مىشمرند».
حضرت رسول پس از بيان مطلب كلّى و اجمالى در مورد فتنههاى آخرالزمان، به سه مصداق در مورد آن به صورت خاص اشاره مىكند. توجّه فرماييد:
فَيَسْتَحِلُّونَ الْخَمْرَ بِالنَّبِيذِ
؛ با نام «نبيذ» آلوده شرابخوارى مىشوند» زمانى كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و مسلمانان از مكّه به مدينه هجرت كردند، آب مدينه كه سنگينتر از آب مكّه بود با دستگاه گوارشى آنها سازگار نبود و آنها را اذيت مىكرد. حضرت براى رفع اين مشكل، دستور داد در هر ظرف بزرگ آبى چند عدد خرما بيندازند به گونهاى كه آب مضاف نشود. سپس از آن آب براى نوشيدن و ديگر مصارف استفاده كنند، و با اين كار سنگينى آب مدينه از بين رفت. امّا
عدّهاى، از اين چارهجويى مثبت حضرت رسول صلى الله عليه و آله سوء استفاده كرده و مقدار زيادى خرما در آب ريختند كه پس از مدّتى تبديل به شراب شد و آن را به عنوان نبيذ خوردند. حضرت رسول صلى الله عليه و آله در حيات خويش پيشبينى كرد كه مسلمانان بعد از وى گرفتار چنين كلاه شرعى منفى و ناپسندى شوند و در قالب نبيذ و مانند آن، آلوده شرابخوارى شوند.
وَ السُّحْتَ بِالْهَدِيَّةِ
؛ و رشوه را به نام هديه حلال خواهند شمرد».
اكنون در گوشه و كنار جامعه با اين پديده شوم مواجه هستيم، كه برخى از افراد ضعيف الايمان رشوهخوار يا رشوهدهنده، در پوشش «هديه»، «كادو»، «زيرميزى»، «حقّ و حساب» و مانند آن، آلوده اين گناه بزرگ مىشوند. اشعث بن قيس منافق (1)در عصر حضرت على عليه السلام از اين نمونه افراد بود. به داستان او از زبان حضرت على عليه السلام توجّه فرماييد:
اشعث بن قيس منافق، عامل بسيارى از مفاسد و اختلافات دوران كوتاه خلافت حضرت بود. ظاهراً اشعث با كسى اختلافى داشت، و پرونده اين اختلاف نزد حضرت على عليه السلام بود، و قرار بود روز بعد در مورد آن قضاوت كند.
حضرت مىفرمايد: «از سرگذشت عقيل شگفتآورتر داستان كسى است كه نيمه شب ظرفى سرپوشيده پر از حلواى خوش طعم و لذيذ به درب خانه ما آورد.
ولى اين حلوا معجونى بود كه من از آن متنفّر شدم. گويا آن را با آب دهان مار، يا استفراغش خمير كرده بودند! لذا نگاه تندى به او افكندم و گفتم: «آيا اين كاسه
1) شرح حال اين شخص منافق را از زبان على عليه السلام در خطبه 19 نهجالبلاغه مطالعه فرماييد.
حلوا رشوه است؟ يا صدقه؟ يا زكات؟(1)على، نه اهل رشوه است تا به سبب رشوه بر خلاف حق قضاوت كند و نه اهل صدقه و زكات، كه اينها بر بنىهاشم حرام است.
اشعث كه از اين برخورد قاطع و تند امير زمامداران، دست و پاى خود را گم كرده بود، گفت: نه، هيچ كدام نيست، بلكه هديه است! هر مسلمانى حق دارد به مسلمان ديگر هديه دهد.
حضرت كه چهره هزار رنگ اشعث را مىشناخت و به نيّت واقعى او واقف گشته بود، فرمود: اشعث! آيا ديوانه شدهاى؟! يا عقلت را از دست دادهاى؟! يا هذيان مىگويى؟! تو نيمه شب با اين كاسه حلوا مىخواهى على را بفريبى و او را به ظلم دعوت كنى تا فردا به نفع تو حكم دهد! اشعث تو مرا با خود مقايسه كردهاى! بگذار تا خود را بشناسانم: اشعث اين حلوا كه سهل است چون اين حلوايى كه من ديدم، گويا با آب دهان مار مخلوط گشته (اگر چه ظاهرى زيبا دارد؛ ولى باطنش بسيار كثيف است.) به خدا قسم اگر آسمانهاى هفتگانه را به على دهند تا بر مورچهاى ظلم كند، چنين نخواهد كرد.
حضرت پس از بيان اين داستان عجيب، جملهاى بسيار زيبا و سرشار از عدالت مىگويد كه جز على كسى نمىتواند به زبان آورد، و شايسته است اين جملات با آب طلا نوشته و در تمام ادارات در مقابل چشمان مسئولان نصب شود. فرمود:
1) به يقين زكات( مال و فطره) بر تمام بنىهاشم حرام است، و صدقه كه اشاره به انفاقهاى مستحبى استو بنابر قول مشهور بر بنى هاشم حرام نيست ممكن است بر خصوص اهل بيت عليهم السلام حرام بوده باشد. بعضى نيز احتمال دادهاند كه صدقه اشاره به كفّارات و صدقات واجبه غير از زكات باشد كه آن هم بر بنىهاشم حرام است( پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 8، ص 417).
«وَاللَّهِ لَوْ اعْطِيتُ الْاقاليمَ السَّبْعَةَ بِما تَحْتَ افْلاكِها، عَلى انْ اعْصِىَ اللَّهَ فى نَمْلَةٍ اسْلُبُها جُلْبَ شَعيرَةٍ ما فَعَلْتُهُ، وَ انَّ دُنْياكُمْ عِنْدى لَأَهْوَنُ مِنْ وَرَقَةٍ فى فَمِ جَرادَةٍ تَقْضَمُها
؛ به خداوند سوگند! اگر اقليمهاى هفتگانه با آنچه در زير آسمانهاست (همه جهان هستى) را به من بدهند كه خداوند را با گرفتن پوست جويى از دهان مورچهاى نافرمانى كنم، هرگز چنين نخواهم كرد! (چرا كه) دنياى شما، از برگ جويدهاى كه در دهان ملخى باشد نزد من خوارتر و بىارزشتر است».(1)
وَ الرِّبَا بِالْبَيْعِ
؛ و در پوشش بيع به رباخوارى مىپردازند».(2)براى رهايى از ربا و در عين حال به دست آوردن سود مناسب، گاه مىتوان از حيله مثبت استفاده كرد. مثلًا شما مىخواهيد مبلغ 10 ميليون تومان وام به كسى بدهيد كه بعد از دو سال به شما بازگرداند و در عين حال ارزش پولتان حفظ شود. اگر 10 ميليون بدهيد و 12 ميليون بگيريد ربا و حرام است امّا مىتوانيد معادل 10 ميليون سكّه طلا به طرف مقابل بدهيد و بعد از دو سال همان مقدار سكّه از او بگيريد. به اين طريق ارزش پولتان بعد از دو سال حفظ شده و آلوده به رباخوارى هم نشدهايد. اين حيله مثبت است. امّا آنچه كه در ميان بعضى مرسوم است كه 10 ميليون تومان به ضميمه يك قوطى كبريت مىدهند و بعد از مدّتى 12 ميليون مىگيرند و دو ميليون را ارزش قوطى كبريت حساب مىكنند همان رباخوارى در پوشش بيع است و جزء حيلههاى شرعى منفى و ناصحيح محسوب مىشود. چرا كه يكى از شرايط معامله جدّى بودن آن است و در اينجا قصد جدّى وجود ندارد و در هيچ جاى عالَم يك قوطى كبريت به دو ميليون تومان خريد و فروش نمىشود. بنابراين، اگر چارهجويى در مسير حق و به
صورت جدّى باشد اشكال ندارد، امّا آنچه به منظور باطل كردن حق و حق جلوه نمودن باطل و به صورت صحنهسازى و ظاهرسازى است، جايز نيست.
قرآن مجيد كه از سوى خداوند نازل شده هدفش اين است كه مردم را از ظلمتها و تاريكىها به سوى نور دعوت كند «لِتُخْرِجَ النَّاسَ مِنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّورِ»(1)از ظلمت گناه، ظلمت جهل و نادانى، ظلمت نفاق و ظلمت اختلاف، به سوى نور توحيد، حق، عدالت، اطاعت، وحدت و اتّحاد دعوت نمايد. قرآن براى رسيدن به اين هدف، از روشهاى متفاوتى بهره گرفته، كه مىتوان همه آنها را در دو روش خلاصه كرد: روش مستقيم، و روش غير مستقيم.
مثلًا در مورد روزه مىفرمايد: « «يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا كُتِبَ عَلَيْكُمُ الصِّيَامُ»؛(2)اى افرادى كه ايمان آوردهايد! روزه بر شما مقرر شده» كه در اينجا مؤمنان مورد خطاب مستقيم پروردگار قرار گرفتهاند. و گاه اين خطاب مستقيم متوجّه عموم مردم، اعم از افراد با ايمان و غير آنهاست. مثلًا در آيه شريفه 23 سوره يونس مىخوانيم: « «يَا أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّمَا بَغْيُكُمْ عَلَى أَنْفُسِكُمْ»؛ اى مردم! ستمهاى شما به زيان خود شماست» خلاصه اين كه گاهى اوقات خداوند براى اخراج مردم از تاريكىها به سوى نور از روش مستقيم بهره گرفته است.
اصحاب السبت براى همين منظور است و يكى از درسهاى مهمّى كه بايد از اين داستان گرفت موضعگيرى گروه بىتفاوتها، و نتيجه آن است.
همانگونه كه گذشت آنها براى اين كه خودشان را گول بزنند گفتند: «نهى از منكر تأثير ندارد، بنابراين وظيفهاى نداريم» توضيح اين كه امر به معروف و نهى از منكر سه شرط دارد، كه با حاصل شدن هر سه انجام آن واجب مىشود:
شناختن «معروف» و «منكر» از نظر موضوعى و حكمى. مثلًا اگر بخواهيم در مورد قمار نهى از منكر كنيم بايد بدانيم قمار از نظر اسلام حرام است و نيز بدانيم كارى كه اين اشخاص انجام مىدهند قمار است.
احتمال تأثير؛ بنابراين، اگر يقين داشته باشم امر و نهى من در فرد يا افراد مخصوصى هيچ اثرى ندارد وظيفهاى در قبال آنها ندارم. حداقل احتمال تأثير لازم است.
امن از ضرر؛ انجام اين فريضه براى مكلّف ضرر مهمّى نداشته باشد، اگر واقعاً ضرر و خطر مهمّى داشته باشد واجب نيست.
كسانى كه مىخواهند از زير بار اين فريضه مهم شانه خالى كنند يكى از شرايط سهگانه را دستكارى مىكنند، و بىتفاوتهاى اصحاب السبت به سراغ شرط دوم رفته و خطاب به ناهيان از منكر گفتند: «چرا كسانى را موعظه مىكنيد كه (نهى از منكر در آنها تأثيرى ندارد و) عاقبت آنها هلاكت و نابودى است» يا جملاتى از اين قبيل كه در موارد مشابه گفته مىشود، مثل اين كه: «اين كار مشت بر سندان زدن، و آب در هاون كوبيدن است» كه البتّه اين كار به منظور گول زدن خود آنها بوده، امّا ناهيان از منكر تسليم نشدند، و گفتند ما احتمال تأثير مىدهيم و به وظيفه خود عمل كردند و پاداش آن را گرفتند. همان گونه كه بىتفاوتها مجازات شدند.
خوانندگان محترم! مراقب باشيم خود را فريب ندهيم، و اگر خود را گول بزنيم نمىتوانيم خدا را فريب دهيم. امر به معروف و نهى از منكر چنانچه با زبان خوش و توأم با ادب و احترام انجام شود غالباً اثر مىكند.
اين فريضه الهى از جهتى دو مرحله دارد؛ يك مرحله آن وظيفه عموم مردم است. و مرحله ديگر، بر عهده حكومت اسلامى است و مردم نبايد در آن دخالت كنند.
قرآن مجيد به هر دو مرحله اشاره كرده است:
آيه شريفه 110 سوره آل عمران به اين مرحله اشاره دارد. توجّه فرماييد:
« «كُنْتُمْ خَيْرَ أُمَّةٍ أُخْرِجَتْ لِلنَّاسِ تَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَتَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنكَرِ وَتُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ»؛ شما بهترين امّتى بوديد كه به سود انسانها آفريده شدهاند، (چه اين كه) امر به معروف و نهى از منكر مىكنيد و به خدا ايمان داريد».
اين آيه شريفه كه امر به معروف و نهى از منكر را يك وظيفه همگانى اعلام مىكند ناظر به مرحله قلبى و زبانى اين فريضه بزرگ الهى است. ضمناً از آيه شريفه استفاده مىشود كه رمز برترى امّت اسلامى بر ساير امّتها امر به معروف و نهى از منكر و ايمان به خداست.
عموم مردم نمىتوانند با آنها درگير شوند و برخورد فيزيكى ايجاد كنند بلكه لازم است حكومت اسلامى وارد عمل شده، آنها را دستگير و بساط گناه را جمع كند. آيه شريفه 104 سوره آل عمران به اين مرحله اشاره دارد؛ توجّه فرماييد:
« «وَلْتَكُنْ مِّنْكُمْ أُمَّةٌ يَدْعُونَ إِلَى الْخَيْرِ وَيَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَيَنْهَوْنَ عَنْ الْمُنْكَرِ وَأُوْلَئِكَ هُمْ الْمُفْلِحُونَ»؛ (براى رسيدن به وحدت) بايد از ميان شما، جمعى دعوت به نيكى، و امر به معروف و نهى از منكر كنند! و رستگاران آنها هستند».
اين آيه شريفه كه امر به معروف و نهى از منكر را وظيفه گروه خاصّى مىداند، نه همه مردم، ناظر به مرحله فيزيكى و اجرايى اين فريضه الهى است، كه بر عهده حكومت اسلامى است و لذا در قانون اساسى جمهورى اسلامى ايران هم بر اجراى امر به معروف و نهى از منكر به عنوان يكى از اصول مهم آن تصريح شده، هر چند متأسّفانه درست به اين قانون عمل نشده است و بايد يك وزارتخانه به اين نام تأسيس شود و اين اصل به زمين مانده را احيا كند.
خلاصه اين كه مرحله قلبى و زبانى امر به معروف و نهى از منكر بر عهده همه مردم، و مرحله فيزيكى و اجرايى آن بر عهده حكومت اسلامى است.
سؤال: دنياى امروز اين تقسيمبندى را قبول ندارد و معتقد است كه همه مراحل بر عهده حكومت است و مردم عادى وظيفه ندارند در زندگى خصوصى ديگران دخالت كرده و با فساد مبارزه كنند.
كدام صحيح است: حرف دنياى امروز، يا آنچه اسلام مطرح كرده است؟
جواب: پاسخ اين سؤال، با چند مثالِ شفّاف و واضح، روشن مىشود:
الف) اكنون آنفولانزاى نوعA در سراسر جهان شايع شده و رو به گسترش است. اگر خداى ناكرده همهگير شود و همه موظّف به تزريق واكسن و رعايت نكات خاصّ بهداشتى شوند و عدّهاى اين امور را مراعات نكنند و باعث
خساراتى به ديگران شوند آيا مردم عادى به آنها تذكّر نمىدهند و آنها را وادار به رعايت سفارشهاى بهداشتى نمىكنند؟
ب) اگر يكى از اهالى يك كوچه راه فاضلابش را به داخل كوچه هدايت كند و با جريان فاضلاب در داخل كوچه باعث انتشار بوى نامطبوع و متعفّن و شيوع ميكروب بعضى از بيمارىها گردد، آيا همه همسايگان به وى اعتراض نمىكنند و او را به خاطر اين كار زشت توبيخ و سرزنش نمىنمايند؟
ج) چنانچه در محلّهاى فردى مبتلا به موادّ مخدّرى باشد، و خطر به انحراف كشيدن ساير جوانان محلّه نيز وجود داشته باشد، آيا اهالى محلّ او را نهى از منكر نمىكنند؟
بنابراين، سخن دنياى امروز، سخن صحيحى نيست و آنها گويا يك مطلب را فراموش كردهاند و آن اين كه اساس امر به معروف و نهى از منكر بر اساس زندگى اجتماعى بشر نهاده شده، و زندگى بشر مخصوصاً در عصر و زمان ما از هم جدا نيست تا آنجا كه از آن به دهكده جهانى تعبير مىشود. كار به جايى رسيده كه امروز دنيا به توليدكنندگان گازهاى گلخانهاى كه لايه اذُن كره زمين را سوراخ كرده و خطر عبور اشعه ماوراى بنفش از آن روزنهها مىرود و اين تهديدى براى بشر محسوب مىشود، اعتراض مىكند، آرى عامه مردم اگر خطرى حتّى در آسمان زندگى آنها را تهديد كند ساكت نمىنشينند و عكسالعمل نشان مىدهند، چون سرنوشت همه به يكديگر گره خورده است.
اگر در زندگى مادّى حقّ اعتراض براى آحاد جامعه وجود دارد و اين حق مختصّ حكومتها نيست، در زندگى معنوى و آلودگىهاى مربوط به روح و روان افراد و جامعه نيز اين حق وجود دارد شرابخوارى و قماربازى و اعتياد
و ديگر گناهان روح مردم را بيمار مىكند و باعث سرايت به ديگران مىشود.
بنابراين، همه مردم حق دارند با قلب و زبان در برابر آن عكسالعمل نشان داده، و كارهاى عملى را به حكومت بسپارند. اسلام، اين قانون مترقّى و بسيار ارزشمند را بيش از 1400 سال قبل براى بشر به ارمغان آورد، ولى دنياى غرب هنوز فلسفه آن را درك نكرده است.
يكى از بزرگان مىگويد: اگر در غرب عالم گناهى رخ داد و تو مىتوانى در شرق عالم نسبت به آن اعتراض كنى و اين اعتراض تو تأثيرى دارد، اعتراض كن و ساكت منشين وگرنه تو هم شريك گناه خواهى بود.(1)چه تشبيههاى زيبايى در روايات اسلامى ديده مىشود، به عنوان نمونه در برخى روايات تمام مردم يك جامعه به مسافران يك كشتى تشبيه شدهاند. اگر يكى از مسافران بگويد: مكانى كه من نشستهام و كرايه آن را دادهام تعلّق به من دارد و مىخواهم آن را سوراخ كنم، همه ساكنان كشتى به او اعتراض مىكنند كه اى آدم بىعقل و نادان! اگر كشتى را سوراخ كنى فقط خودت غرق نمىشوى، بلكه همه را غرق مىكنى چون سرنوشت همه مسافران يكى كشتى به هم گره خورده است».(2)
بنابراين، همان گونه كه بيمارىهاى جسمى از شرق به غرب سرايت مىكند، و مردم نسبت به آن عكسالعمل نشان مىدهند، بيمارىهاى روحى، گناهان و منكرات نيز چنين هستند و همه مردم وظيفه دارند امر به معروف و نهى از منكر كنند، چرا كه اگر اين فريضه الهى ترك شود و مردم در مقابل ترك واجبات و ارتكاب گناهان و محرمات ساكت بنشينند، جامعه فاسد گشته و به تباهى كشيده مىشود.
اگر مردم با زبان خوش و روى گشاده و بدون عصبانيت و همراه با ادب و احترام ديگران را نهى از منكر كنند و در برخورد با هر كس از ادبيّات متناسب با سن و سال و موقعيّت و شخصيّت و ديگر ويژگىهاى طرف مقابل استفاده نمايند، غالباً نتيجه خواهد داد، حتّى اگر نهى كننده نوجوانى كم سنّ و سال و نهىشونده پيرمردى كهنسال باشد.
به داستان زير توجّه فرماييد:
روزى امام حسن و امام حسين عليهما السلام، كه نوجوان كم سنّ و سالى بودند، مشاهده كردند پيرمرد كهنسالى در حال وضو گرفتن است، امّا وضويش را صحيح انجام نمىدهد. به اتّفاق هم نزد پيرمرد رفته، از او خواهش كردند كه وضويشان را تماشا نموده، سپس قضاوت كند كدام بهتر وضو مىگيرد. پيرمرد پذيرفت و آن دو يكى پس از ديگرى وضو گرفتند و وضوى هر دو صحيح، بلكه هر كدام بهتر از ديگرى بود. پيرمرد متوجّه اشتباه خويش در وضو گرفتن شد و گفت: وضوى شما بسيار خوب بود، اين من بودم كه عمرى غلط وضو مىگرفتم. و اكنون از شما وضوى صحيح را تعليم ديدم».(1)
آرى، اگر اين فريضه به صورت منطقى و مؤدّبانه و دوستانه انجام شود مؤثّر خواهد بود.
روايات در اين زمينه فراوان است، به عنوان نمونه به سه مورد آن اشاره مىشود تا بدانيم اسلام براى اين فريضه چه جايگاهى قائل است، و ما چه
1) مناقب آل ابىطالب، ج 3( فصل فى مكارم اخلاقهما عليهما السلام)، ص 452.
مىكنيم. توجّه فرماييد:
مَنْ امَرَ بِالْمَعْرُوفِ وَنَهى عَنِ الْمُنْكَرِ فَهُوَ خَلِيفَةُ اللَّهِ فِى الْارْضِ وَخَلِيفَةُ رَسُولِه
؛ كسى كه امر به معروف و نهى از منكر كند خليفه خدا بر روى زمين و جانشين رسول خداست».(1)
آيا مقام و منزلتى بالاتر از جانشينى خدا و رسول تصوّر مىشود؟!
علّت اين كه آمر به معروف و ناهى از منكر خليفة اللَّه و الرسول مىشود، اين است كه برخى عبادات مانند نماز و روزه را خداوند انجام نمىدهد امّا امر به معروف و نهى از منكر را خداوند هم انجام مىدهد، و پيامبر و امّت هم بايد بجا آورند، و لذا كسى كه آن را انجام مىدهد جانشين خدا و پيامبر مىشود.
قَوامُ الشَّرِيعَةِ الْامْرُ بِالْمَعْرُوفِ وَالنَّهْىُ عَنِ الْمُنْكَرٍ وَاقَامَةُ الْحُدُودِ
؛ اساس و ستون و پايه شريعت بر دو چيز استوار است: امر به معروف و نهى از منكر و اجراى حدود درباره مجرمان».(2)
لَا تَتْرُكُوا الْامْرُ بِالْمَعْرُوفِ وَالنَّهْىَ عَنِ الْمُنْكَرِ فَيُوَلِّى عَلَيْكُمْ اشْرَارُكُمْ ثم تدعون فَلَا يُسْتَجَابُ لَكُمْ
؛ فريضه امر به معروف و نهى از منكر را ترك نكنيد، اگر چنين كنيد اشرار بر شما مسلّط مىشوند، آنگاه (اگر) خوبانتان (همه) دعا كنند (كه شرّ آنها كوتاه شود) دعايشان اجابت نمىشود».(3)
از مجموع روايات مذكور اهميّت فوقالعاده انجام فريضه امر به معروف و نهى از منكر و خطر فراوان ترك اين دو فريضه الهى روشن شد.
6
«ياران كشتى» اشاره به مؤمنانى است كه همراه حضرت نوح عليه السلام سوار بر كشتى نجات شدند؛ كه سوره عنكبوت به سرگذشت آنان اشاره نموده است.
توجّه فرماييد:
« «وَلَقَدْ أَرْسَلْنَا نُوحاً إِلَى قَوْمِهِ فَلَبِثَ فِيهِمْ أَلْفَ سَنَةٍ إِلَّا خَمْسِينَ عَاماً»؛ و ما نوح را به سوى قومش فرستاديم؛ و او در ميان آنان نهصد و پنجاه سال درنگ كرد».(1)
مدّت 950 سال، عمر حضرت نوح عليه السلام قبل از طوفان بود، امّا اين كه چند سال ديگر پس از طوفان عمر كرد؟ در قرآن مجيد نيامده است؛ و در مجموع در مورد مقدار عمر آن حضرت اختلاف نظر وجود دارد.(2)
« «فَأَخَذَهُمُ الطُّوفَانُ وَهُمْ ظَالِمُونَ»؛ سرانجام طوفان (عظيم) آنان را فرا گرفت، در حالى كه ستمكار بودند».(3)
آنها هم به خود ظلم كردند، هم به ديگر مردم كه ايمان آورده بودند و هم به حضرت نوح عليه السلام كه براى هدايتشان بسيار زحمت كشيد. و سرانجامِ ظلم و ستم، فنا و نابودى است.
« «فَأَنجَيْنَاهُ وَأَصْحَابَ السَّفِينَةِ وَجَعَلْنَاهَا آيَةً لِّلْعَالَمِينَ»؛ ما او و همراهانش را كه بر كشتى سوار بودند رهايى بخشيديم، و آن را آيتى براى جهانيان قرار داديم!».(1)
همانگونه كه عاقبت ظلم و ستم فنا و نابودى است، سرانجام ايمان و تقوا نجات و رهايى است، و لذا مؤمنان به حضرت نوح عليه السلام به همراه آن حضرت نجات يافتند.
درباره نوح پيامبر عليه السلام سخن بسيار است، ولى پنج نكته مهمّ عبرتآميز وجود دارد، كه در اين مباحث به آن اشاره مىكنيم:
قرآن مجيد مىفرمايد: گروهى از جوانان كم درآمد و فقير به آن حضرت ايمان آوردند. ولى ثروتمندان و اغنيا به حضرت نوح عليه السلام ايراد گرفتند و به او اعتراض كردند؛ به چگونگى اعتراض آنها توجّه كنيد:
« «فَقَالَ الْمَلَأُ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ قَوْمِهِ مَا نَرَاكَ إِلَّا بَشَراً مِّثْلَنَا وَمَا نَرَاكَ اتَّبَعَكَ إِلَّا الَّذِينَ هُمْ أَرَاذِلُنَا بَادِىَ الرَّأْىِ وَمَا نَرَى لَكُمْ عَلَيْنَا مِنْ فَضْلٍ بَلْ نَظُنُّكُمْ كَاذِبِينَ»؛ اشرافِ كافر قومش (در پاسخ او) گفتند: «ما تو را جز بشرى همچون خودمان نمىبينيم! و كسانى را كه از تو پيروى كردهاند، جز افراد پستِ سادهلوح مشاهده نمىكنيم؛ و براى شما
1) سوره عنكبوت، آيه 15.
فضيلتى نسبت به خود نمىبينيم، بلكه گمان مىكنيم كه شما دروغگو هستيد!».(1)
حضرت نوح عليه السلام در پاسخ آنها فرمود: « «وَمَا أَنَا بِطَارِدِ الَّذِينَ آمَنُوا إِنَّهُمْ مُلَاقُوا رَبِّهِمْ وَلَكِنِّى أَرَاكُمْ قَوْماً تَجْهَلُونَ»؛ و من، كسانى را كه ايمان آوردهاند، (به خاطر شما) از خود طرد نمىكنم، چرا كه آنها پروردگارشان را ملاقات خواهند كرد؛ (اگر آنها را از خود برانم، در دادگاه قيامت، خصم من خواهند بود)، ولى شما را گروهى مىبينم كه جهالت به خرج مىدهيد!».(2)
و در ادامه فرمود: « «وَيَا قَوْمِ مَنْ يَنصُرُنِي مِنَ اللَّهِ إِنْ طَرَدْتُّهُمْ أَفَلَا تَذَكَّرُونَ»؛ اى قوم من! چه كسى مرا در برابر (مجازات) خدا يارى مىدهد اگر آنان را طرد كنم؟ آيا متذكر نمىشويد؟!».(3)
آنچه در مورد پيروان حضرت نوح عليه السلام و مخالفانش گفته شد، اختصاص به آن حضرت نداشته، بلكه در مورد ساير پيامبران نيز چنين بوده است. اوّلين گروهى كه به پيامبران ايمان مىآوردند جوانهاى كارگر و كمدرآمد و بااخلاص بودند و ثروتمندان نسبت به اين مسأله اشكال كرده و نق مىزدند. و همين ايراد بر پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله نيز وارد شد. عدّهاى از اشراف و ثروتمندان مكّه خدمت حضرت رسيده و عرض كردند: ما حاضريم به شما ايمان بياوريم ولى اين قماش افراد كمدرآمدِ برخواسته از طبقات پايين اجتماع را كه با ما ثروتمندان تناسبى ندارند از خود دور كن. خداوند در پاسخشان خطاب به پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله فرمود:
« «وَاصْبِرْ نَفْسَكَ مَعَ الَّذِينَ يَدْعُونَ رَبَّهُمْ بِالْغَدَاةِ وَالْعَشِىِّ يُرِيدُونَ وَجْهَهُ وَلَا تَعْدُ عَيْنَاكَ عَنْهُمْ تُرِيدُ زِينَةَ الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَلَا تُطِعْ مَنْ أَغْفَلْنَا قَلْبَهُ عَنْ ذِكْرِنَا وَاتَّبَعَ هَوَاهُ وَكَانَ أَمْرُهُ فُرُطاً»؛ با كسانى باش كه پروردگار خود را صبح و شام مىخوانند، و تنها رضاى او را مىطلبند! و هرگز به خاطر زيورهاى دنيا، چشمان خود را از آنها برمگير! و از كسانى كه قلبشان را از يادمان غافل ساختيم و از هواى نفس پيروى كردند، و كارشان افراطى است، اطاعت مكن!».(1)
اين مطلب در مورد حضرت موسى عليه السلام نيز به چشم مىخورد. آن حضرت به اتّفاق برادرش هارون با لباس چوپانى براى هدايت فرعون به نزد او رفتند.
حضرت على عليه السلام در خطبه 192 نهجالبلاغه (2)در اين مورد چنين مىفرمايد:
موسى بن عمران با برادرش هارون بر فرعون وارد شدند، در حالى كه لباسهاى پشمين به تن داشتند و در دست هر كدام عصايى بود. با او شرط كردند كه اگر تسليم فرمان پروردگار شود حكومت و ملكش باقى خواهد ماند و عزّت و قدرتش دوام يابد.
امّا فرعون گفت: «آيا از اين دو نفر تعجّب نمىكنيد؟ كه با من شرط مىكنند بقاى ملك و دوام عزّتم بستگى به خواست آنها داشته باشد، در حالى كه فقر و بيچارگى از سر و وضعشان مىبارد (اگر راست مىگويند) چرا دستبندهايى از طلا به آنها داده نشده است؟!
1) سوره كهف، آيه 28.
2) اين خطبه، كه معروف به خطبه قاصعه( به معناى كوبنده) است، در مورد تغيير سنّتهاى عصر رسول خدا صلى الله عليه و آله سخن مىگويد. زيرا در عصر آن حضرت افراد كمدرآمد با ايمان در اطراف او بودند و نظام ارزشى بر اساس ايمان افراد بود نه ثروت آنها، امّا در عصر عثمان اين مطلب كاملًا معكوس شد و افراد ثروتمند و صاحبان جاه و مقام اطراف خليفه را گرفتند. زمانى كه حضرت على عليه السلام به خلافت ظاهرى رسيد تصميم گرفت نظام ارزشى را تغيير داده، به زمان پيامبر صلى الله عليه و آله بازگرداند.
حضرت على عليه السلام در پاسخ اين ايراد فرعون مىفرمايد: اگر خداوند مىخواست به هنگام مبعوث ساختن پيامبرانش، درهاى گنجها و معادن طلا و باغهاى خرّم و سرسبز را به روى آنها بگشايد مىگشود، و اگر مىخواست پرندگان آسمان و حيوانات وحشى زمين را همراه آنها گسيل دارد، گسيل مىداشت، امّا اگر اين كار را مىكرد امتحان از بين مىرفت و پاداش و جزا بىاثر مىشد».
حضرت مطالب مفصّلى در ادامه خطبه فرموده كه خلاصه آن اين است.
«خداوند چنين كارى را با پيامبرانش نكرد تا ارزش در لباس فاخر و زيورآلات و پول و مقام خلاصه نشود، بلكه ارزش جاى حقيقى خود را پيدا كند.
يكى از مهمترين چيزهايى كه در سرنوشت اجتماع تأثيرگذار است، نظام ارزشى آن جامعه است. جامعه براى هر چيزى اهميّت قائل شود و آن را ارزش قلمداد كند، مردم به سمت همان چيز مىروند تا در جامعه ممتاز شوند. اگر در جامعهاى مقام و ثروت، ملاك ارزش شناخته شود، غالب مردم به سوى آن مىروند و مسابقه مقام و ثروت برگزار مىگردد. ميلياردها تومان هزينه مىكنند تا پست مهم و مناسبى اختيار كنند. خانهاى مىخرند كه چندين ميليارد تومان در آن هزينه شده باشد؛ خانهاى در بهترين نقطه شهر، مجهّز به سيستم هوشمند كه حتّى اگر در خارج از كشور باشد و كسى به قصد سرقت وارد خانهاش شود، هم صاحب خانه مطّلع مىشود و هم پليس در جريان قرار مىگيرد! بنابراين، اگر معيار ارزشى جامعهاى پول و ثروت باشد همه مردم براى به دست آوردن بيشتر آن دو مسابقه مىدهند. امّا اگر در جامعهاى شخصيّت در علم و تقوا و ايمان بود
مردم هم به سوى اين ارزشهاى معنوى سوق پيدا مىكنند.
كار پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله تغيير نظام ارزشى عصر جاهليّت بود. لذا هنگامى كه قرآن بر آن حضرت نازل شد و پيامبر صلى الله عليه و آله اسلام را به مردم عرضه كرد، گفتند:
« «لَوْلَا نُزِّلَ هَذَا الْقُرْآنُ عَلَى رَجُلٍ مِّنَ الْقَرْيَتَيْنِ عَظِيمٍ»؛ چرا اين قرآن بر مرد بزرگ (و ثروتمندى) از اين دو شهر (مكّه و طائف) نازل نشده است».(1)
علّت اين نوع برخورد مشركان مكّه، اين بود كه نظام ارزشى آنها پول و مقام بود. و لذا وقتى كه از آن حضرت معجزه خواستند بر همين اساس و ديدگاه تقاضاى خود را مطرح كردند. توجّه فرماييد:
« «وَقَالُوا لَنْ نُّؤْمِنَ لَكَ حَتَّى تَفْجُرَ لَنَا مِنَ الْأَرْضِ يَنْبُوعاً* أَوْ تَكُونَ لَكَ جَنَّةٌ مِنْ نَّخِيلٍ وَعِنَبٍ فَتُفَجِّرَ الْأَنهَارَ خِلَالَهَا تَفْجِيراً* أَوْ تُسْقِطَ السَّمَاءَ كَمَا زَعَمْتَ عَلَيْنَا كِسَفاً أَوْ تَأْتِىَ بِاللَّهِ وَالْمَلَائِكَةِ قَبِيلًا* أَوْ يَكُونَ لَكَ بَيْتٌ مِّنْ زُخْرُفٍ أَوْ تَرْقَى فِى السَّمَاءِ وَلَنْ نُّؤْمِنَ لِرُقِيِّكَ حَتَّى تُنَزِّلَ عَلَيْنَا كِتَاباً نَّقْرَؤُه قُلْ سُبْحَانَ رَبِّى هَلْ كُنتُ إِلَّا بَشَراً رَّسُولًا»؛ و گفتند: «ما هرگز به تو ايمان نمىآوريم تا اين كه چشمه جوشانى از اين سرزمين (خشك و سوزان) براى ما خارج سازى، يا باغى از نخل و انگور از آنِ تو باشد؛ و در لابهلاى آن نهرها جارى سازى. يا قطعات (سنگهاى) آسمان را آن چنان كه مىپندارى، بر سر ما فرود آورى؛ يا خداوند و فرشتگان را در برابر ما بياورى. يا براى تو خانهاى پرنقش و نگار از طلا باشد، يا به آسمان بالا روى، و حتّى اگر به آسمان روى ايمان نمىآوريم، مگر اين كه نامهاى (از سوى خدا) بر ما فرود آورى كه آن را بخوانيم!» بگو: «منزّه است پروردگارم (از اين سخنان بىمعنا)! مگر جز انسانى فرستاده (از سوى خدا) هستم؟!».(2)
پيامبر صلى الله عليه و آله مبعوث شد كه اين نظام ارزشى عصر جاهليّت كه محصول آن ابوسفيانها و ابوجهلها و ابولهبها بودند را عوض كند و نظام ارزشى اسلام را كه محصول آن سلمانها و ابوذرها و مقدادهاست جايگزين آن كند.
شيخ بهايى و ترويج نظام ارزشى
شيخ بهايى رحمه الله از علماى بزرگ شيعه خدمات زياد و كارهاى مهمّى انجام داد.
شاه عبّاس تصميم گرفت به عنوان تقدير و تشكّر از زحمات شيخ جايزهاى به وى تقديم كند. در اين زمينه با آن عالم جليل القدر مشورت كرد. شيخ گفت: من هيچ توقّعى از شما ندارم، جز اين كه يك روز اسب مخصوص سلطنتى را در اختيارم بگذارى تا در خيابان چهار باغ سوار بر آن شوم و تو پياده همراه من بيايى!» شاه گفت: اين چه درخواستى است و چه فايدهاى براى تو دارد؟ شيخ گفت: بعداً آثار آن را خواهيد ديد! شاه عباس موافقت كرد و آن كار انجام شد، و مردم به ارزش و موقعيّت علم و علما پى بردند و علم و دانش از ارزشهاى اصيل جامعه شد و اقبال مردم به حوزههاى علميّه زياد شد.
پس از يك سال تمام مدارس علميّه اصفهان مملوّ از طلّاب علوم دينيّه شد.
آرى هر چيزى كه به عنوان ارزش در جامعه مطرح شود مردم به سوى همان چيز جذب مىشوند. لذا بايد نسبت به اين مسأله مهم توجّه كافى و لازم را مبذول داشت كه اگر ارزشها از مسير اصلى خود منحرف شوند جوانهاى جامعه نيز به انحراف كشيده مىشوند.
تفاوت نظام ارزشى دنياى امروز با جمهورى اسلامى
نظام ارزشى دنياى امروز دلار و يورو و پست و مقام است، و اينها نبايد نظام
ارزشى حكومت اسلامى باشد. گاه ديده مىشود، كه در بعضى موارد آهسته آهسته دنبالهرو نظام ارزشى غرب مىشويم. مثلًا در نظام ارزشى آنها اگر چند زن در كابينه دولت حضور نداشته باشند مشكل ايجاد مىشود، ما هم به تبعيّت از آنها چنين مىكنيم! در حالى كه تبعيّت كردن از نظام ارزشى آنها ما را بيچاره خواهد كرد. ما نبايد براى به دست آوردن رأى مردم در انتخابات رياست جمهورى يا مجلس شوراى اسلامى يا ديگر انتخابات اين همه پول خرج كنيم، بلكه مردم بايد بر اساس معيارهاى برخواسته از نظام ارزشى اسلام همچون تقوا، ايمان، علم، دانش، سابقه مبارزاتى، حضور در ميدانهاى جهاد و شهادت و مانند آن، فرد مورد نظر خود را انتخاب كنند.
حضرت نوح پيامبر عليه السلام براى حفظ نظام ارزشى خود حاضر نشد به خواسته ثروتمندان و صاحبان قدرت تن در دهد و تسليم آنها شود، ما نيز به تبعيّت از پيامبران الهى بايد در حفظ نظام ارزشى خود كوشا باشيم و اجازه ندهيم آن را دستخوش تغيير كنند، كه آثار بد و پيامدهاى شومى به جاى خواهد گذاشت.
حضرت على عليه السلام حتّى در اوج قدرت و به هنگام رسيدن به خلافت و پس از آن، سادهترين لباس (لباس كرباس) را مىپوشد و از سادهترين غذا (نان جو) استفاده مىكند تا لباس گرانقيمت و سفره رنگين ارزش محسوب نشود و مردم به ارزشهاى واقعى و حقيقى رهنمون شوند. آن حضرت بسيار تلاش كرد و خون دل خورد تا نظام ارزشىِ انحرافيافته عصر خلفاى سه گانه را به نظام ارزشى زمان رسول خدا صلى الله عليه و آله تغيير دهد، كه متأسّفانه به آن حضرت مهلت ندادند و شهيدش كردند وگرنه دوباره جامعه به سراغ افرادى همچون سلمانها و ابوذرها و مالكها و رشيدها و مانند آنها مىرفت، نه اين كه زمام امور خود را به جنايتكارانى همچون حجاج بن يوسف ثقفى و مانند آن بسپارد.
مىدانيم كه حضرت نوح عليه السلام قبل از طوفان 950 سال در ميان قومش مشغول تبليغ آيين خويش بود، همان گونه كه اطّلاع داريم در اين مدّت طولانى، تنها حدود 80 نفر به آن حضرت ايمان آوردند؛ تقريباً هر 12 سال يك نفر هدايت شد. آرى آن حضرت براى هدايت هر نفر 12 سال زحمت كشيد و وقت گذاشت.
راستى حضرت نوح عليه السلام چگونه تبليغ مىكرد و از چه روشهايى سود مىبرد؟ امروزه براى تبليغات ابزار و وسايل فراوانى در اختيار است. تريبونهاى مساجد، حسينيهها، مجالس مذهبى، نمازهاى جمعه، روزنامهها، كتابها، مجلّات رسانههاى صوتى و تصويرى نظير صدا و سيما و ماهوارهها و اينترنتها و حتّى موبايلها و مانند آن كار تبليغات را بسيار سهل و آسان كرده است، امّا هيچ كدام از اينها در عصر حضرت نوح عليه السلام نبود. بدين جهت هر جا مجلس عروسى يا عزا بود حضرت نوح عليه السلام شركت مىكرد و خطاب به مردم مىگفت:
«اى مردم! من پيامى از سوى خداى شما براى شما آوردهام. پيامى كه سعادت و نجات و آبادى دنيا و آخرت شما را تضمين خواهد كرد و آن اين كه: «بتها را كنار بگذاريد و خداى يكتا را بپرستيد». حضرت علاوه بر اين تبليغات گروهى، به تبليغات فردى نيز مىپرداخت، به اين شكل كه به درخانه مردم مىرفت و در خانهها را يكى پس از ديگرى مىزد و به صاحبخانه مىگفت: «
قولوا لا اله الا اللَّه تفلحوا
» قرآن مجيد اجمالًا به اين روشهاى تبليغاتى حضرت اشاره كرده است.
توجّه فرماييد: « «ثُمَّ إِنِّى دَعَوْتُهُمْ جِهَاراً* ثُمَّ إِنِّى أَعْلَنتُ لَهُمْ وَأَسْرَرْتُ لَهُمْ إِسْرَاراً»؛ سپس من آنها را با صداى بلند (به اطاعت فرمان تو) دعوت كردم، سپس آشكارا و نهان (حقيقت توحيد و ايمان را) براى آنها بيان داشتم».(1)
1) سوره نوح، آيه 8 و 9.
در ضمن از اين آيات و آيات مشابه، نهايت دلسوزى پيامبران خدا براى هدايت مردم استفاده مىشود. به عنوان مثال پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله از مكّه مملوّ از بتخانه و بتپرستى به طائف سفر مىكند تا دين اسلام را در آنجا تبليغ كرده و پيروان و همراهانى پيدا كند، امّا حاصل تمام زحمات آن حضرت در اين سفر كه همراه با جراحت بدن مباركش بود، تنها ايمان آوردن يك نفر بود. راستى ما براى نصيحت و ارشاد و راهنمايى خانواده و فرزندان خود چقدر وقت مىگذاريم؟! بايك بار و دو بار و سه بار تذكّر، نااميد شده و آنها را به حال خود رها مىكنيم؛ در حالى كه حضرت نوح عليه السلام براى هدايت هر نفر 12 سال زحمات فوقالعادهاى تحمّل مىكند.
پيامبران در دعوتهاى خويش هم بشارت مىدادند و هم انذار مىكردند؛ هم بشير بودند و هم نذير. و ديگران نيز براى هدايت بايد هم تشويق كنند و هم توبيخ؛ كه هر كدام بدون ديگرى و به تنهايى كارآيى لازم را ندارد. بنابراين، اين كه گفته مىشود بچّهها را فقط تشويق كنيد اشتباه است بايد به هنگام انجام كارهاى پسنديده تشويق، و در زمان ارتكاب كارهاى ناپسند سرزنش و توبيخ شوند؛ دنياى امروز هم همين كار را مىكند؛ براى خوبان بزرگداشت و لوح تقدير و جايزه، و براى بدان مجازات و زندان و توبيخ در نظر مىگيرد.
حضرت نوح عليه السلام نيز هم انذار كرد و هم بشارت داد. قرآن مجيد انذار آن حضرت را چنين نقل مىكند:
« «قَالَ يَا قَوْمِ إِنِّى لَكُمْ نَذِيرٌ مُّبِينٌ* أَنِ اعْبُدُوا اللَّهَ وَاتَّقُوهُ وَأَطِيعُونِ»؛ گفت اى قوم من! به يقين من براى شما انذاركننده آشكارى هستم كه خدا را پرستش كنيد و از
مخالفت او بپرهيزيد و مرا اطاعت نماييد!».(1)
و در مورد بشارت، پنج مطلب از آن حضرت نقل شده است كه يك مورد آن بشارت معنوى و چهار مورد ديگر بشارت مادّى است: امّا بشارت معنوى همان آمرزش گناهان است كه در دهمين آيه سوره نوح آمده توجّه فرماييد:
« «فَقُلْتُ اسْتَغْفِرُوا رَبَّكُمْ إِنَّهُ كَانَ غَفَّاراً»؛ و گفتم: از پروردگار خويش آمرزش بطلبيد كه او بسيار آمرزنده است». اين اوّلين جايزه و بشارت حضرت نوح عليه السلام به قومش بود كه جنبه معنوى دارد. انسان هر زمان مرتكب خلاف و گناهى مىشود بايد استغفار كرده و به درگاه خداوند توبه كند. اگر يك عمر گناه كردى خالصانه به درگاه خدا بيا و بهطور جدّى توبه كن و با اعمال صالح آينده گذشته را جبران نما، تا خداوند بر تمام اعمالت قلم عفو بكشد.
و امّا بشارتهاى مادّى كه در ضمن چند آيه به آن اشاره شده به شرح زير است:
« «يُرْسِلِ السَّمَاءَ عَلَيْكُمْ مِّدْرَاراً* وَيُمْدِدْكُمْ بِأَمْوَالٍ وَبَنِينَ وَيَجْعَلْ لَّكُمْ جَنَّاتٍ وَيَجْعَلْ لَكُمْ أَنْهَاراً»؛ تا بارانهاى پربركت آسمان را پى در پى بر شما فرستد، و شما را با اموال و فرزندان فراوان كمك كند و باغهاى سر سبز و نهرهاى جارى در اختيارتان قرار دهد».(2)
قوم حضرت نوح عليه السلام از يك سو گرفتار خشكسالى بودند، از سوى ديگر چشمهها و قنوات آنها خشكيده بود و در نتيجه باغها و مزارعشان از بين رفته بود، و از سوى ديگر مرگ و مير در ميان فرزندانشان شايع گشته و زنانشان عقيم شده بودند. حضرت نوح عليه السلام بر اساس همين مشكلات به آنها بشارتهايى داد.
اوّلين بشارت مادّى، نزول بارانهاى پربركت بود كه آنها را از خشكسالى نجات مىداد. بشارت دوم جبران اموال از دست داده، و بشارت سوم زياد شدن فرزندان و نسل آنها بود. و بشارت چهارم باغهاى سرسبز و نهرها و جويبارهاى پرآب كه زمينهاى كشاورزى و باغات آنها را سيراب مىكرد.
سؤال: با وجود نهرهاى جارى، بارانهاى پى در پى براى چه؟
جواب: نهرها بر تمام زمينها مسلّط نيستند و نمىتوانند زمينهاى مرتفع و كوهها و تپّهها را سيراب كنند، امّا باران تمام زمينهاى مرتفع و كوهها و تپهها را سيراب و سرسبز مىكند.
خلاصه اين كه حضرت نوح عليه السلام كليد حلّ تمام مشكلات مادّى و معنوى قومش را ايمان به خداوند بيان كرد. امّآ آنها سخن اين پيامبر بزرگ را گوش نداده و تسليم او نشدند. و اى كاش فقط گوش نمىدادند و از عكسالعملهاى زشت ديگر خوددارى مىكردند. به اين عكسالعملها از زبان حضرت نوح عليه السلام توجّه فرماييد:
« «قَالَ رَبِّ إِنِّى دَعَوْتُ قَوْمِى لَيْلًا وَنَهَاراً* فَلَمْ يَزِدْهُمْ دُعَائِى إِلَّا فِرَاراً* وَإِنِّى كُلَّمَا دَعَوْتُهُمْ لِتَغْفِرَ لَهُمْ جَعَلُوا أَصَابِعَهُمْ فِى آذَانِهِمْ وَاسْتَغْشَوْا ثِيَابَهُمْ وَأَصَرُّوا وَاسْتَكْبَرُوا اسْتِكْبَاراً»؛ (نوح) گفت: پروردگارا! من قوم خود را شب و روز (به سوى تو) دعوت كردم، امّا دعوت من چيزى جز فرار (از حق) بر آنان نيفزود! و من هر زمان آنها را دعوت كردم كه (ايمان بياورند) تا تو آنها را بيامرزى، انگشتان خويش را در گوشهايشان قرار داده و لباسهايشان را بر خود پيچيدند، و در مخالفت اصرار ورزيدند و به شدّت استكبار كردند!».(1)آرى! گاه انسان آن قدر بيچاره مىشود كه حتّى حاضر نمىشود صداى حق را بشنود، در حالى كه عقل حكم مىكند به
1) سوره نوح، آيات 4- / 7.
سخنان مختلف گوش فرا دهد و بهترينش را برگزيند. اكنون نيز چنين لجاجتهايى در مقابل منطق و سخن حق وجود دارد، البتّه نه به شكل سنّتى و پنبه در گوش كردن و لباس بر سر كشيدن، بلكه به صورتهاى مدرن مانع رسيدن سخن حق به تشنگان حق و حقيقت مىشوند. آنها كه با برنامههاى فاسد و مفسد ماهوارهها، شبكههاى تلويزيونى مختلف، اينترنتها و مانند آن مردم را به انحراف مىكشانند در حقيقت پنبه در گوش مردم نهاده و مانع رسيدن پيام حق به آنها مىشوند.
حضرت نوح عليه السلام پس از آن كه متحمّل زحمات طاقتفرسايى براى هدايت قومش شد و عدّه قليلى به وى ايمان آوردند و از هدايت بقيّه نااميد شد، آنها را نفرين كرد؛ كه در مباحث آينده شرح آن خواهد آمد.
سؤال: همان گونه كه در مباحث پيشين گذشت حضرت نوح عليه السلام عمرى طولانى داشت. چگونه يك انسان مىتواند عمرى چنين طولانى داشته باشد؟
جواب: اوّلًا در آن عصر و زمان عمر همه مردم طولانىتر از امروز بود. و طول عمر اختصاص به حضرت نوح عليه السلام نداشت؛ همان گونه كه قد و قواره و هيكل مردم آن زمان به مراتب درشتتر بود.
ثانياً: دانشمندان معتقدند عمر انسان حدّ و مرز محدود و خاصّى ندارد.
بنابراين، اگر شرايط تغيير كند عمر انسانها هم تغيير كرده و طولانى مىشود. آنها اين مطلب را روى برخى حيوانات و گياهان آزمايش كرده، و توانستند با تغيير شرايط عمر آنها را تا ده برابر طولانىتر كنند. بنابراين، اگر شرايط زيستى انسانى كه صد سال عمر مىكند تغيير كند و طول عمر او ده برابر شود، مىتواند 1000
سال عمر كند. حتّى برخى از دانشمندان مدّعى هستند كه در برخى از موارد قادرند در شرايط ايدهآل عمر آن موجود را تا 900 برابر افزايش دهند، كه در صورت تحقّق چنين شرايطى يك انسان 100 ساله، 000/ 90 سال عمر خواهد كرد. نتيجه اين كه عمر حدّ و مرز معيّنى ندارد، بلكه تابع شرايط محيطى است كه اگر اصلاح شود طولانى مىگردد. بنابراين، كسانى كه به طول عمر مبارك حضرت مهدى عليه السلام ايراد مىگيرند از اين مسائل علمى بىاطّلاعند. خداوند براى آن حضرت شرايطى مهيّا ساخته كه عمر آن حضرت به دهها برابر افزايش يافته است.
ثالثاً: هرگاه خداوند اراده نمايد مطلبى تحقّق پيدا كند بىدرنگ واقع خواهد شد، هر چند رمز و رازش بر ما روشن نباشد. و عمر طولانى برخى از اولياى الهى از اين طريق نيز قابل توجيه است، و معجزه امرى است كه در عصر پيامبران و امامان هر دو رخ داده است. پيامبر براى اثبات پيامبريش، و امام براى اثبات امامتش معجزه مىكردند. به عنوان نمونه به يكى از معجزات مشهور امام هادى عليه السلام توجّه فرماييد: روزى حضرت هادى عليه السلام در مجلسى نشسته بود متوكّل و اطرافيانش نيز حضور داشتند، مرد ساحرى نيز در آن مجلس بود. هنگامى كه حضرت دست به سمت ظرف غذا دراز كرد ساحر با توسّل به سحر و جادو ظرف مذكور را به سمت ديگر منتقل كرد، تا از دسترس امام خارج شود و امام را مسخره كند. امام دست به سمت ظرف ديگرى دراز كرد و آن مرد هتّاك همان عمل زشت را تكرار نمود. امام به تصوير شيرى كه بر روى پرده صاحبخانه نقش بسته بود اشاره كرد و فرمود: «اى حيوان اين ساحر را بخور!» متوكّل كه با دقّت اوضاع را زير نظر داشت به ناگاه مشاهده كرد شير از پرده جدا شد و به سمت ساحر رفت و او را دريد و خورد و به جاى خود بازگشت!».(1)
1) بحارالانوار، ج 50، ص 146، ح 30؛ شبيه اين داستان در همين جلد، ص 184، ح 49 در مورد امام رضا عليه السلام نيز نقل شده است.
بنابراين، امكان عمر طولانى هم از طريق علمى و عادى وجود دارد و هم از طريق اعجاز و به صورت غير عادى، و عمر طولانى حضرت نوح عليه السلام و امام زمان عليه السلام امر غير ممكنى نيست.
جالب اين كه: مسيحيان كه در مورد طول عمر امام زمان عليه السلام ايراد مىكنند خودشان در مورد حضرت مسيح عمرى به مراتب طولانىتر قائل هستند. طبق آنچه در انجيلهاى فعلى نوشته شده، آنها معتقدند حضرت مسيح بعد از به دار آويخته شدن دفن شد و پس از سه روز دوباره زنده شد و به آسمانها رفت و هنوز زنده است و از آن زمان تاكنون بيش از دو هزار سال مىگذرد! آنها كه براى حضرت عيسى عليه السلام چنين عمر طولانى قائل هستند چطور عمر طولانى امام زمان عليه السلام مايه شگفتى و تعجّب آنهاست.
به هر حال حضرت نوح عليه السلام از عمر طولانى خود در جهت هدايت مردم استفاده كرد؛ چرا كه هدايت بشر بسيار مهم است، در روايتى از وجود مقدّس حضرت محمّد صلى الله عليه و آله خطاب به على عليه السلام مىخوانيم كه: «اگر خداوند يك نفر از بندگانش را بهدست تو هدايت كند از آنچه آفتاب بر آن مىتابد ارزشمندتر است».(1)
آفتاب تنها بر كره زمين نمىتابد، بلكه بر تمام منظومه شمسى مىتابد. در نتيجه هدايت يك نفر، ارزشمندتر از مجموعه منظومه شمسى است. بنابراين، بايد مراقب همديگر باشيم اگر براى ديگران مشكلى پيش آمد آنها را هدايت كنيم.
پروردگارا! توفيق هدايت ديگران را كه بزرگترين سرمايه و افتخار است به ما مرحمت فرما.
زمانى كه پيامبران ظهور مىكردند مؤمنانِ به آنها محدود بودند، امّا همان
1) بحارالانوار، ج 1، ص 216، ح 26.
تعداد محدود كيفيّت بالايى داشتند. هنگامى كه پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله قيام كرد عدّه كمى به وى پيوستند و تعداد مسلمانان حتّى زمانى كه آن حضرت به مدينه هجرت كرد محدود بود و لذا در اوّلين برخورد نظامى اسلام با لشكر كفر و شرك، يعنى جنگ بدر، تعداد مسلمانان 313 نفر و سپاه دشمن سه برابر آنها بود. تا آنجا كه فرمانده سپاه دشمن باور نكرد اين تعداد تمام سربازان اسلام باشد و لذا به يكى از فرماندهانش به نام عمير بن سيف گفت: اطراف محل اسكان لشكر مسلمانان را جستجو كن، ببين تمام لشكر مسلمانان همين 313 نفرند يا افراد ديگرى در درّهها و پشت تپّهها پنهان شدهاند و مىخواهند ما را غافلگير كنند. عمير رفت و جستجوى كاملى كرد و بازگشت و در گزارش مأموريت خويش چنين گفت: احدى در هيچ نقطهاى پنهان نشده و تمام لشكر مسلمانان همين 313 نفرند، امّا از قيافههاى آنها استفاده مىشود كه انسانهاى مصمّم و باارادهاى هستند، زبانشان را كه به گرد لبانشان مىچرخانند همانند زبان افعى است كه دور دهانش مىچرخاند. گمان مىكنم كه آنها از مدينه براى ما سوغات مرگ آوردهاند!».(1)
پيروان حضرت نوح عليه السلام نيز هر چند به صد نفر نمىرسيدند، امّا بسيار مصمّم و بااراده بودند و بخشى از حالات آنها در سوره نوح آمده است.
خلاصه اين كه پيروان و ياران اوّليه پيامبران از نظر كمّى كم، امّا از نظر كيفى در سطح بسيار بالايى بودند.
همان گونه كه گذشت عليرغم تلاشهاى پيگير و شبانهروزى حضرت
1) بحارالانوار، ج 19، ص 224؛ به نقل از سيّد المرسلين، ج 2، ص 73.
نوح عليه السلام اكثريّت مردم ايمان نياوردند. خداوند خيال نوح را راحت كرد و دستور جديدى به وى داد. توجّه فرماييد:
« «وَأُوحِىَ إِلَى نُوحٍ أَنَّهُ لَنْ يُؤْمِنَ مِنْ قَوْمِكَ إِلَّا مَنْ قَدْ آمَنَ فَلَا تَبْتَئِسْ بِمَا كَانُوا يَفْعَلُونَ»؛ به نوح وحى شد كه: جز آنها كه (تا كنون) ايمان آوردهاند، ديگر هيچ كس از قوم تو ايمان نخواهد آورد. پس، از كارهايى كه مىكردند؛ غمگين مباش».(1)
اين آيه در حقيقت پايان مرحله ارشاد و هدايت قوم، و آيه بعد آغاز مرحله ديگرى از مأموريّت حضرت نوح است. توجّه فرماييد:
« «وَاصْنَعِ الْفُلْكَ بِأَعْيُنِنَا وَوَحْيِنَا وَلَا تُخَاطِبْنِى فِى الَّذِينَ ظَلَمُوا إِنَّهُمْ مُّغْرَقُونَ»؛ و (اكنون) در محضر ما و طبق وحى ما، كشتى بساز. و درباره آنها كه ستم كردند با من سخن مگو (و شفاعت مكن،) كه (همه) آنها غرق شدنى هستند!».(2)
كلمه «اعيننا» (در برابر ديدگان ما) اشاره به اين است كه تمام تلاشها و كوششهاى تو در اين زمينه در حضور ماست. بنابراين، با فكر راحت به كار خويش ادامه بده. طبيعى است اين احساس كه خداوند حاضر و ناظر است و محافظ و مراقب مىباشد، هم به انسان توان و نيرو مىبخشد و هم احساس مسئوليّت بيشتر.
در ضمن از كلمه «وحينا» استفاده مىشود تمام صنايع ساخت بشر، اوّلين بار به وسيله وحى و با كمك پيامبران الهى ساخته شده است. سپس بشر آن را تكميل كرده و توسعه مىبخشد. لذا كشتى نوح كه مىبايست ظرفيّت 80 نفر انسان و موادّ غذايى لازم براى آنها را داشته باشد، و از هر حيوان يك جفت را در خود جاى دهد همراه با غذاى كافى براى حيوانات مختلف با كمك وحى الهى ساخته شد.
سومين مطلب قابل توجّه در اين آيه شريفه اين كه شفاعت حساب و كتاب دارد. كسانى مشمول شفاعت مىشوند كه حداقّل ارتباط خود را با خداوند حفظ كرده باشند؛ بدين جهت خداوند به پيامبرش يادآور مىشود كه درباره ظالمان و كافران كه دعوتت را نپذيرفتند، شفاعت مكن و آنها بايد همگى نابود شوند.
به هر حال حضرت نوح عليه السلام به امر پروردگار در وسط خشكى و در شهر كوفه يا منطقه ديگرى كه از دريا دور بود شروع به ساخت كشتى كرد. قوم لجوج و عنود نوح با مشاهده اين صحنه بسيار تعجّب كرده و عكسالعملهاى متفاوتى نشان دادند. توجّه فرماييد:
« «وَيَصْنَعُ الْفُلْكَ وَكُلَّمَا مَرَّ عَلَيْهِ مَلَأُ مِنْ قَوْمِهِ سَخِرُوا مِنْهُ قَالَ إِنْ تَسْخَرُوا مِنَّا فَإِنَّا نَسْخَرُ مِنْكُمْ كَمَا تَسْخَرُونَ»؛ او مشغول ساختن كشتى بود؛ و هر زمان گروهى از اشراف قومش بر او مىگذشتند او را مسخره مىكردند؛ (ولى نوح) گفت اگر ما را مسخره مىكنيد، ما نيز شما را همين گونه مسخره خواهيم كرد!».(1)
مىگويند: هر دسته از گروههاى اشراف، نوعى استهزا كه مايه خنده و تفريح بود براى خود انتخاب كردند. يكى مىگفت: اى نوح! مثل اين كه ادّعاى پيامبرى نگرفت، آخر سر نجّار شدى! ديگرى مىگفت: كشتى مىسازى بسيار خوب، دريايش را هم بساز! آيا هيچ آدم عاقلى ديدهاى در وسط خشكى، كشتى بسازد؟! بعضى ديگر شايد مىگفتند: اوه، كشتى به اين بزرگى براى چه مىخواهى؟ لااقل كوچكتر بساز، كه اگر بخواهى به سوى دريا بكشى، براى تو ممكن باشد!
كار آدمهاى نادانِ مغرور، مسخره كردن است و بىشك اين كار نشانه نادانى است. تو چه مىدانى؟ شايد كسى را كه مسخره مىكنى مقامش از تو بالاتر و برتر باشد و در نزد پروردگار اجر و قرب بيشترى داشته باشد.
1) سوره هود، آيه 38.
امّا حضرت نوح عليه السلام به استهزاى آنها توجّهى نكرد و ضمن ادامه كار با جدّيت تمام، آنها را تهديد به مقابله به مثل كرد، كه اگر شما بىجهت ما را مسخره مىكنيد، ما در آينده به حق شما را مسخره خواهيم كرد. و به زودى خواهيد دانست كه عذاب خواركننده به سراغ چه كسى خواهد آمد، و مجازات جاودان از آن چه كسانى خواهد بود.
بالاخره حضرت نوح عليه السلام آن مردمِ مشركِ كافرِ ناسپاس را نفرين كرد و فرمود:
« «رَّبِّ لَاتَذَرْ عَلَى الْأَرْضِ مِنْ الْكَافِرِينَ دَيَّاراً* إِنَّكَ إِنْ تَذَرْهُمْ يُضِلُّوا عِبَادَكَ وَلَا يَلِدُوا إِلَّا فَاجِراً كَفَّاراً»؛ پروردگارا! هيچ كس از كافران را بر روى زمين باقى مگذار! چرا كه اگر آنها را باقى بگذارى، بندگانت را گمراه مىكنند و جز نسلى فاجر و كافر به دنيا نمىآورند!».(1)
سؤال: آيا نفرين نوح پيامبر عليه السلام از روى عصبانيّت و انتقام بود، يا بر اساس حكمت و در راستاى هدايت و ارشاد مردم صورت گرفت؟
جواب: از آيه دوم استفاده مىشود كه نفرين آن حضرت از روى خشم و غضب و كينه و انتقام نبود، بلكه از سر رحمت و حكمت بود، چرا كه آنها هم خودشان فاسق بودند و هم نسلشان انسانهاى فاسقى مىشدند و خداوند حكيم جمعيّتى را زنده نگه مىدارد كه فايدهاى داشته باشند و آنها هيچ فايدهاى حتّى براى خودشان هم نداشتند و لذا حضرت نوح آنها را نفرين كرد، و با اين نفرين در حقيقت حكمت خدا را بيان نمود. ضمناً نفرين آن حضرت اختصاص به قومش ندارد، بلكه شامل هر جمعيّت و قومى كه گمراه و فاسد شوند و سعى در گمراه ساختن بندگان خدا داشته باشند مىشود. زيرا در كار خداوند تبعيض نيست، بلكه بر اساس حكمت است.
1) سوره نوح، آيه 26 و 27.
به هر حال خداوند نفرين پيامبرش را اجابت كرد و فرمان عذاب صادر شد، امّا نه به لشكر زمين و آسمان، بلكه اين مأموريّت به آب كه مايه حيات است داده شد. توجّه فرماييد:
« «فَفَتَحْنَا أَبْوَابَ السَّمَاءِ بِمَاءٍ مُّنْهَمِرٍ* وَفَجَّرْنَا الْأَرْضَ عُيُوناً فَالْتَقَى الْمَاءُ عَلَى أَمْرٍ قَدْ قُدِرَ»؛ در اين هنگام درهاى آسمان را با آبى فراوان و بىوقفه گشوديم؛ و زمين را شكافتيم و چشمههاى زيادى بيرون فرستاديم؛ و اين دو آب براى هدفى كه مقدّر شده بود درآميختند!».
هنگامى كه نشانههاى عذاب آشكار گشت نوح عليه السلام نگاه كرد ديد از تنور هم چشمهاى ظاهر شده و آب فوران مىكند. نزول بارانهاى پى در پى آسمان از يك سو و جوشش تمام چشمهها و آبهاى زيرزمينى از سوى ديگر، درياى عظيم و وحشتناكى را ايجاد كرد كه براى نجات از آن چارهاى جز سوار شدن بر كشتى نبود. لذا خداوند متعال حضرت نوح عليه السلام و مؤمنان به وى را، از هر حيوانى يك جفت را سوار بر كشتى كرد و نجات داد و بقيّه همگى گرفتار طوفان شده، و در آب غرق شدند.
پس از آن كه قوم حضرت نوح غرق شدند شيطان خدمت حضرت نوح عليه السلام رسيد و گفت: تو خدمتى به من كردى من نيز مىخواهم به تو خدمتى كنم! حضرت نوح با تعجّب پرسيد: چه خدمتى به تو كردهام؟ گفت: اين جمعيّتى كه نفرين كردى و نابود شدند و نسل آنها را، شب و روز مىبايست وسوسه مىكردم و تلاش و زحمت مىكشيدم تا هدايت نشوند، اكنون كه هلاك شدهاند تا مدّتى آسودهام؛ زيرا كسانى كه من بر آنها سلطه داشتم نابود شدهاند و آنها كه ماندهاند
سلطهاى بر آنان ندارم! حضرت نوح با شنيدن اين سخن ناراحت شد و گريست.
سپس خطاب آمد كه نصايح شيطان را بشنو از اين روايت معلوم مىشود كه شيطان هم در گوشه وجدانش نقطه اميدى هست هر چند بيدار نمىشود. به هر حال خطاب به حضرت گفت: در سه جا مراقب من باش كه حضور جدّى دارم و به وسوسه مىپردازم:
اذْكُرْنِى اذَا غَضِبْتَ
؛ به هنگام خشم و غضب به ياد من باش (كه بسيار به تو نزديكم)».
بسيارى از قهرها، نزاعها، طلاقها، گناهان و مانند آن به هنگام خشم و غضب رخ مىدهد و لذا توصيه شده به هنگام عصبانيّت تصميمى نگيريد و از آن محل خارج شويد.
وَاذْكُرْنِى اذَا حَكَمْتَ بَيْنَ اثْنَيْنِ
؛ به هنگام قضاوت بين دو نفر (نيز) به ياد من باش».
كه در چنين حالتى به تو نزديكم و سعى مىكنم تو را از مرز عدالت خارج كنم.
واذْكُرْنِى اذَا كُنْتَ مَعَ امْرَأَةٍ خَالِياً لَيْسَ مَعَكُمَا احَدٌ
؛ و به هنگامى كه با زن بىمانعى خلوت كردهاى و هيچ كس غير از شما دو نفر در آنجا نيست (نيز مراقب وسوسههاى من باش)».(1)در چنين مكانى نفر سوم شيطان است و لذا خلوت با اجنبيّه را حرام شمردهاند.
انسانها داراى زندگى اجتماعى هستند، روابط مادّى و معنوى مختلفى با هم
1) بحارالانوار، ج 11، ص 318، ح 20.
دارند. گاه رابطه، نسبى و خويشاوندى است؛ مثل رابطه پدر و فرزند، يا مادر و فرزند، يا خواهر و برادر، يا عمو و برادرزاده، يا پسردايى و پسرعمّه و مانند آن.
و گاه رابطه، سببى است؛ مثل رابطه زن و شوهر، يا رابطه عروس و پدرشوهر، يا داما و مادرزن و مانند آن.
و گاه پيوند قبيلگى است؛ مثل اين كه فلان كس از فلان قبيله، و ديگرى از قبيله ديگرى است.
و گاه پيوند، گروهى و حزبى است؛ مثل اين كه فلان كس وابسته به فلان گروه، و ديگرى عضو حزب و گروه ديگرى است. كه برخى از پيوندهاى مذكور اختيارى و برخى غير اختيارى است. آنچه گفته شد همه پيوندهاى مادّى است، و پيوندهاى ديگرى نيز وجود دارد كه معنوى است. مثلًا پيوند اخوّت و برادرى كه خداوند متعال در آيه 10 سوره حجرات آن را براى مؤمنان مطرح كرده «إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ» يك پيوند معنوى است. و يا اين جمله كه حضرت رسول صلى الله عليه و آله فرمود: «
أَنَا وَعَلِىٌّ ابَوا هَذِهِ الامَّةِ
؛ من و على پدران اين امّت هستيم»(1)يك پيوند معنوى ميان پيامبر اسلام و على عليه السلام و امّت اسلامى است.
خلاصه اين كه انسانها داراى پيوندهاى مختلف مادّى و معنوى هستند. و گاه در ميان پيوندهاى مادّى و معنوى تضادّ و تعارض ايجاد مىشود و انسانها مجبور به انتخاب مىشوند. اگر بخواهند پيوند معنوى را حفظ كنند بايد موقّتاً از پيوند مادّى چشم بپوشند و اگر نتوانند از پيوند مادّى چشم بپوشند بايد پيوند معنوى را رها كنند.
به دو نمونه از اين قبيل تضادها، توجّه فرماييد:
1) بحارالانوار، ج 16، ص 95 و 364؛ من لا يحضره الفقيه، ج 4، ص 235.
« «يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا كُونُوا قَوَّامِينَ بِالْقِسْطِ شُهَدَاءَ للَّهِ وَلَوْ عَلَى أَنفُسِكُمْ أَوِ الْوَالِدَيْنِ وَالْأَقْرَبِينَ إِنْ يَكُنْ غَنِيّاً أَوْ فَقِيراً فَاللَّهُ أَوْلَى بِهِمَا فَلَا تَتَّبِعُوا الْهَوَى أَنْ تَعْدِلُوا وَإِنْ تَلْوُوا أَوْ تُعْرِضُوا فَإِنَّ اللَّهَ كَانَ بِمَا تَعْمَلُونَ خَبِيراً»؛ اى كسانى كه ايمان آوردهايد! همواره و هميشه قيام به عدالت كنيد. براى خدا گواهى دهيد، اگرچه به زيان شما، يا پدر و مادر و نزديكانتان بوده باشد! (چرا كه) اگر او (/ كسى كه گواهى شما به زيان اوست غنى يا فقير باشد، خداوند سزاوارتر است كه از آنان حمايت كند. بنابراين، از هوا و هوس پيروى نكنيد، كه منحرف خواهيد شد! و اگر حق را تحريف كنيد، و يا از اظهار آن اعراض نماييد، خداوند به آنچه انجام مىدهيد آگاه است».
در اينجا رابطه نسبى در تعارض با روابط معنوى و ارزشهاى الهى قرار گرفته و خداوند دستور مىدهد كه از رابطه نسبى چشمپوشى كنيد و به عدالت و شهادت بر حق بپردازيد كه نشانه ايمان است و اگر رابطه نسبى را مقدّم داشتيد و عليرغم اين كه در اختلاف بين (مثلًا) پدرتان و يك فرد غريبه مىدانستيد حق با غريبه است و به نفع پدرتان شهادت داديد، نشانه بىايمانى است.
« «لَّا تَجِدُ قَوْماً يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَالْيَوْمِ الْآخِرِ يُوَادُّونَ مَنْ حَادَّ اللَّهَ وَرَسُولَهُ وَلَوْ كَانُوا آبَاءَهُمْ أَوْ أَبْنَاءَهُمْ أَوْ إِخْوَانَهُمْ أَوْ عَشِيرَتَهُمْ أُوْلَئِكَ كَتَبَ فِى قُلُوبِهِمُ الْإِيمَانَ وَأَيَّدَهُمْ بِرُوحٍ مِّنْهُ وَيُدْخِلُهُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِى مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ خَالِدِينَ فِيهَا رَضِىَ اللَّهُ عَنْهُمْ وَرَضُوا عَنْهُ أُوْلَئِكَ حِزْبُ اللَّهِ أَلَا إِنَّ حِزْبَ اللَّهِ هُمُ الْمُفْلِحُونَ»؛ هيچ قومى را كه ايمان به خدا و روز رستاخيز دارند نمىيابى كه با دشمنان خدا و رسولش دوستى كنند، هر چند پدران يا فرزندان يا برادران يا خويشاوندانشان باشند؛ آنان كسانى هستند كه خدا ايمان را بر صفحه دلهايشان نوشته و با روحى از ناحيه خودش آنها را تأييد فرموده و آنها را در باغهايى بهشتى وارد مىكند كه نهرها از پاى درختانش جارى است، جاودانه در
آن مىمانند؛ خدا از آنها خشنود است، و آنان نيز از خدا خشنودند؛ آنها «حزب اللَّه» اند؛ بدانيد «حزب اللَّه» پيروزان و رستگارانند».
در اين آيه شريفه رابطه نسبى و قبيلگى با رابطه ايمان و تقوا در تعارض قرار گرفته و به مؤمنان دستور داده شده براى تقويت رابطه ايمان از رابطه نسبى و قبيلگى چشم بپوشند.
علاوه بر آيات قرآن- كه دو نمونه آن گذشت- در روايات و سيره معصومين عليهم السلام نيز اين مسأله به وضوح ديده مىشود، كه پيامبران و امامان عليهم السلام در گفتار و كردار عملًا روابط معنوى را بر روابط مادّى، و اصول و ضوابط را بر روابط مقدّم مىدانستند؛ به عنوان نمونه مىتوان به داستان حضرت على عليه السلام و برادرش عقيل از زبان آن حضرت اشاره نمود.
به خدا قسم «عقيل»(1)
حضرت ابوطالب« عقيل» را بسيار دوست مىداشت، و لذا پيامبر به عقيل مىفرمود:« من از دو جهت تو را دوست دارم: يكى از نظر خويشاوندى، و ديگر بهخاطر آنكه مىدانم عمويم ابوطالب تو را سخت دوست مىداشت».
عقيل در جنگ موته همراه برادرش جعفر شركت داشت، و از« انساب» عرب و سرگذشت آنها در ايّام جاهليّت از همه داناتر بود، و در مناظرات سخت حاضر جواب بود. در مورد اينكه قبل از شهادت اميرمؤمنان عليه السلام نزد معاويه رفت يا پس از آن، در ميان مورخان اختلاف نظر است. ولى محقّقان معتقدند پيش از شهادت نبوده است.( ترجمه گويا و شرح فشرده بر نهجالبلاغه، ج 2، ص 597).
برادرم را ديدم كه به شدّت فقير شده بود، و از من مىخواست كه يك مَن از گندمهاى شما را (برخلاف موازين) به او ببخشم.كودكانش را ديدم كه از گرسنگى موهايشان ژوليده، و بر اثر فقر رنگشان دگرگون
1) حضرت ابوطالب عليه السلام چهار پسر داشت، كه هر كدام با يكديگر 10 سال فاصله سنّى داشتند. اسامى آنها بهترتيب سن عبارتند از: 1. طالب. 2. عقيل. 3. جعفر. 4. على عليه السلام.
گشته، و گويا صورتشان با نيل رنگ شده بود!
«عقيل» باز هم اصرار كرد، و چند بار خواستهاش را تكرار نمود، من به او گوش فرا دادم! خيال كرد دينم را به او مىفروشم! و به دلخواه او قدم بر مىدارم، و از راه و رسم خويش دست مىكشم! (امّا من براى بيدارى و هشدار به او) آهنى را در آتش گداختم، سپس آن را به بدنش نزديك ساختم (توجّه كنيد حضرت آهن را به بدن او نزد، بلكه آن را نزديك بدنش برد) تا با حرارت آن عبرت گيرد، (ناگهان) نالهاى همچون بيمارانى كه از شدّت درد مىنالند سر داد، و چيزى نمانده بود كه از حرارت آن بسوزد. به او گفتم: هان اى عقيل! زنان سوگمند در سوگ تو بگريند! از آهن تفتيدهاى كه انسانى آن را به صورت بازيچه سرخ كرده ناله مىكنى! امّا مرا به سوى آتشى مىكشانى كه خداوند جبّار با شعله خشم و غضبش آن را برافروخته است. تو از اين حرارت مىنالى و من از آن آتش سوزان نالان نشوم؟!(1)
« زندگى بر من سخت شده بود، فرزندانم را جمع كردم و به نزد برادرم على عليه السلام رفتم. گرسنگى در قيافه فرزندانم هويدا بود، به من فرمود:« شب بيا تا چيزى به تو بدهم». شب يكى از فرزندانم دست مرا گرفت، و به سوى او برد. پس از نشستن، امام به فرزندم دستور داد از آنجا خارج شود. سپس به من گفت:« بگير!» من خيال كردم كيسهاى از طلا است، دستم را دراز كردم، ناگاه احساس كردم كه پاره آهن داغى است ... صدايم بلند شد. به من فرمود:« مادرت برايت گريه كند. اين آهنى است كه آتش دنيا آن را داغ كرده است. من و تو چگونه خواهيم بود آنگاه كه به زنجيرهاى جهنّم كشيده شويم؟» آنگاه اين آيه را قرائت كرد:« إِذِ الْأَغْلَالُ فِى أَعْنَاقِهِمْ وَالسَّلَاسِلُ يُسْحَبُونَ»( سوره غافر، آيه 71).
سپس فرمود:« بيش از آنچه خداوند براى تو قرار داده، نزد من نيست».
عقيل مىگويد: پس از نقل اين جريان معاويه در شگفتى فرو رفت و گفت:« هيهات هيهات عقمت النساء ان يلدن مثله؛ ديگر زنان همانند على نخواهند زاييد».( شرح نهجالبلاغه ابن ابىالحديد، ج 11، ص 253).
و(2)راستى على چه مىكند، و ديگران چگونه رفتار مىكنند؟ ايمان على به او اجازه نمىدهد موادّ غذايى مختصرى را به برادر فقير و نيازمند و عيالمند و نابينايش برخلاف ضوابط بدهد، امّا زمامداران بىايمان دنيا را تماشا كن كه چه رانت خواريهايى مىكنند؛ واقعاً انسان از بيان آن شرم مىكند. ببين تفاوت ره از كجاست تا به كجا!
در داستان اصحاب السفينه نيز اين تعارض ديده مىشود. پسر حضرت نوح با بدان بنشست و خاندان نبوّتش گم كرد. عذاب الهى نازل شد، ابرهاى تيره و تار صفحه آسمان را سياه و ظلمانى و صداى رعد و برق فضا را منقلب كرد. بارش بارانهاى سيلآسا از آسمان، و جوشش آبهاى فراوان از زمين نشان از عذابى فراگير و خطرناك مىداد. حضرت نوح عليه السلام به يارانش دستور داد با ياد و نام خداوند سوار بر كشتى نجات شوند «بِسْمِ اللَّهِ مَجْرَاهَا وَمُرْسَاهَا»(1)سپس خطاب به فرزندش گفت: « «يَا بُنَىَّ ارْكَبْ مَّعَنَا وَلَا تَكُنْ مَّعَ الْكَافِرِينَ»؛(2)پسرم! همراه ما سوار شو، و با كافران مباش!» امّا سوار شدن بر اين كشتى مجوّز و پاسپورت مىخواهد و پاسپورت آن ايمان به خدا و جدا شدن از صف كفّار است. اى انسان! دفع ضرر احتمالى لازم است، مخصوصاً ضررى كه از مرز احتمال تجاوز كرده و به سرحدّ يقين رسيده و نشانههاى آن آشكار شده است. بنابراين، صف خود را از صف
بىايمانها جدا كن و با ترنّم سرود ايمان بر كشتى نجات سوار شو. امّا پسر نوح كه بر لجاجت و سماجت خود اصرار مىكرد پيشنهاد پدر را نپذيرفت و گفت:
« «سَأَوِى إِلَى جَبَلٍ يَعْصِمُنِى مِنَ الْمَاءِ»؛(1)به زودى به كوهى پناه مىبرم تا مرا از آب حفظ كند!» حضرت نوح عليه السلام كه خطر غرق شدن فرزند را كاملًا درك مىكرد فرمود:
« «لَا عَاصِمَ الْيَوْمَ مِنْ أَمْرِ اللَّهِ إِلَّا مَن رَّحِمَ»؛ امروز هيچ نگهدارى در برابر فرمان خدا نيست؛ مگر آن كس را كه او رحم كند!» آرى! امروز تنها راه نجات ايمان آوردن و سوار شدن بر كشتى نجات است.
همان طور كه حضرت نوح عليه السلام با فرزندش مشغول گفتگو بود تا شايد بتواند او را متقاعد كند و ايمان بياورد و از هلاكت نجات يابد، موجى ميان آن دو حايل شد و فرزند نوح در آب غرق شد. «فَكَانَ مِنَ الْمُغْرَقِينَ»(2)طوفان مأموريّت خود را انجام داد و تمام كسانى را كه بر كشتى سوار نشده بودند غرق كرد. در پى آن، فرمان قطع طوفان نازل شد. به آيه 44 سوره هود توجّه كنيد:
« «وَقِيلَ يَا أَرْضُ ابْلَعِى مَاءَكِ وَيَا سَمَاءُ أَقْلِعِى وَغِيضَ الْمَاءُ وَقُضِىَ الْأَمْرُ وَاسْتَوَتْ عَلَى الْجُودِىِّ وَقِيلَ بُعْداً لِّلْقَوْمِ الظَّالِمِينَ»؛ و گفته شد: اى زمين آبت را فرو بر! و اى آسمان (از بارش) خوددارى كن! و آب فرو نشست و كار پايان يافت و (كشتى) بر (دامنه كوهِ) جودى پهلو گرفت؛ و (در اين هنگام) گفته شد: دور باد گروه ستمكار (از رحمت خدا!)».
در ادامه داستان، حضرت نوح عليه السلام در مورد فرزند غرق شدهاش از خداوند سؤالى كرد، كه در حقيقت نمونهاى از تعارض نسبتهاى مادّى و معنوى است.
توجّه فرماييد:
« «رَبِّ إِنَّ ابْنِى مِنْ أَهْلِى وَإِنَّ وَعْدَكَ الْحَقُّ وَأَنْتَ أَحْكَمُ الْحَاكِمِينَ»؛ پرودگارا! پسرم از
خاندان من است؛ و وعده تو (در مورد نجات خاندانم) حق است؛ و تو بهترين حكم كنندگانى!»(1)خداوند متعال طبق آيه 40 سوره هود دستور داده بود كه حضرت نوح عليه السلام از هر جفتى از حيوانات و همچنين خاندانش (اهلك) را سوار بر كشتى كند و اين در حقيقت وعده خداوند براى نجات اهل (و خانواده) حضرت نوح عليه السلام بود. و با توجّه به اين كه فرزند نوح جزئى از خانوادهاش بوده، اين سؤال براى پيامبر خدا ايجاد شد كه چطور او نجات نيافته و در طوفان غرق شده است!؟
خداوند در پاسخ فرمود:
« «يَا نُوحُ إِنَّهُ لَيْسَ مِنْ أَهْلِكَ إِنَّهُ عَمَلٌ غَيْرُ صَالِحٍ فَلَا تَسْأَلْنِ مَا لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ إِنِّى أَعِظُكَ أَنْ تَكُونَ مِنَ الْجَاهِلِينَ»؛ اى نوح! او از اهل تو نيست! او عمل غير صالحى است (/ فرد ناشايستهاى است ؛ پس آنچه را از آن آگاه نيستى از من مخواه؛ من به تو اندرز مىدهم كه از جاهلان نباشى».(2)يعنى چون فرزندت رابطهاش را با خداوند قطع كرده اهل تو محسوب نمىشود، و رابطهاش با خانوادهات نيز بريده شده است.
حضرت نوح عليه السلام كه به اشتباهش پى برد خطاب به خداوند عرض كرد:
« «رَبِّ إِنِّى أَعُوذُ بِكَ أَنْ أَسْأَلَكَ مَا لَيْسَ لِى بِهِ عِلْمٌ وَإِلَّا تَغْفِرْ لِى وَتَرْحَمْنِى أَكُنْ مِّنَ الْخَاسِرِينَ»؛ پروردگارا! من به تو پناه مىبرم كه از تو چيزى بخواهم كه از آن آگاهى ندارم. و اگر مرا نيامرزى، و بر من رحم نكنى، از زيانكاران خواهم بود».(3)
از آنچه در مورد حضرت نوح عليه السلام و فرزندش گذشت استفاده مىشود كه تنها راه نجات، ارتباط با خداوند و عمل صالح است. اگر ارتباط انسان با خداوند قطع شود روز قيامت راه نجاتى نيست، هر چند فرزند پيامبر باشد و لذا ارتباط با خداوند بايد هر چه بيشتر تقويت، و آنچه اين ارتباط را تضعيف مىكند برچيده شود.
متأسّفانه امروز جوانان ما از هر زمانى بيشتر در معرض خطرند، چون چشمههاى فساد از هر جايى مىجوشد. اگر در گذشته فراهم كردن ابزار فساد كارى دشوار بود، امروزه تهيّه مقدّمات آن بسيار سهل و آسان و در دسترس همگان است. و لذا جوانان بايد به هوش باشند و خود را از لغزشگاهها دور نگه دارند، همان گونه كه مسئولين نيز بايد احساس مسئوليّت كرده و براى حفظ و تقويت ارتباط جوانان با خداوند نهايت كوشش خود را به كار گيرند. چون اگر نسل جوان از دست برود فقط جهان آخرت از دست نمىرود، بلكه دنيا نيز از دست مىرود. زيرا همين جوانان دلاور هستند كه لباس رزم بر تن مىكنند و شجاعانه در مقابل دشمن مىايستند. البتّه جوانانى كه به خدا و قيامت ايمان داشته و رابطه خود را با خداوند قطع نكرده باشند.
پدران! مادران! متولّيان آموزش و پرورش! دانشگاهها! رسانههاى جمعى! همگى به هوش باشيد، كه دشمن از دو راه سعى دارد جوانان ما را به تباهى و فساد بكشد:
فساد اخلاقى؛ اين كار را از طريق رواج و اشاعه موادّ مخدر، مشروبات الكلى، فيلمهاى مستهجن و مانند آن انجام مىدهد.
متزلزل ساختن ايمان به خدا و معاد و امام زمان عليه السلام و مانند آن كه از طريق
شبههافكنى و ايجاد سؤال حاصل مىشود.
حوزههاى علميّه، روحانيّون، علما و مراجع معظّم تقليد در اين زمينه وظيفه سنگينى دارند؛ هر چند حل اين مشكل تنها به وسيله يك گروه امكانپذير نيست، بلكه همه بايد دست به دست هم بدهند و اين سرمايه با ارزش را حفظ كنند و آن را از آفات و خطرات دور نگه دارند، و با برنامهريزى صحيح و عاقلانه به همراه منطق و محبّت و عاطفه، ارتباط آنها را هر چه بيشتر با خداوند متعال تقويّت نمايند.
دنياى امروز شعارهاى جذّاب و فريبندهاى نظير «حقوق بشر»، «دموكراسى»، «حمايت از كارگران»، «روز مادر» و حتّى «حمايت از حيوانات» مىدهد، امّا به هنگام عمل رابطهها و منافع شخصى بر ضوابط و منافع ملّى مقدّم مىشود.
آمريكايىها مىگويند: «اسرائيل در خاور ميانه حافظ منافع ماست و لذا، اگر در غزّه جنايت كند او را محكوم نمىكنيم، زيرا محكوميّت اسرائيل به مصلحت منافع ما نيست!» اخيراً هيأتى از سازمان ملل به سرپرستى يك يهودى صهيونيست مأمور مطالعه و تحقيق در مورد جنايات جنگى اسرائيل در غزه شد، و گزارش مفصّلى در بيش از 500 صفحه به سازمان ملل ارائه كرده و خواستار محاكمه عوامل جنگى شده، امّا آمريكايىها هر گونه اقدامى بر عليه اسرائيل را در سازمان ملل وتو كردند، چون اسرائيل حافظ منافع آنها در خاورميانه است!
آرى! مشكل اساسى دنياى امروز مقدّم داشتن روابط بر ضوابط است. دنيايى كه امام زمان عليه السلام ان شاء اللَّه بر آن حكومت خواهد كرد دنياى تقدّم ضوابط بر روابط خواهد بود، و ارزشها حكومت خواهد كرد.
طبق آنچه از تاريخ استفاده مىشود و قرآن مجيد نيز به آن گواهى مىدهد، پيامبران الهى مردم را به خداپرستى دعوت نمىكردند بلكه دعوت به توحيد و يكتاپرستى مىكردند؛ زيرا همه مردم، حتّى مشركان، اصل وجود خدا را قبول داشتند. و لذا پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله 13 سال در مكّه زحمات طاقتفرسايى متحمّل شد تا مردم به توحيد و يكتاپرستى روى آورند، و از شرك و بتپرستى رويگردان شوند، و خدايى جز «اللَّه» را نپرستند. و شعار پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله «
قولوا لا اله الا اللَّه تفلحوا»(1)
در همين راستا بود. و علّت اين كه همه انسانها، حتّى مشركان و بتپرستان، اصل وجود خدا را قبول دارند دو مطلب است:
خداپرستى جزء فطرت انسان است، و هر انسانى بالفطره در درون دل به خداوند ايمان دارد.
هر كس كمترين بهرهاى از عقل داشته باشد و به صفحه عالم آفرينش نگاهى بيندازد و اين همه آثار خداوند را ببيند، بىشك پى به وجود او مىبرد.
اگر انسان وارد موزهاى شود و يك تابلوى نقاشى بسيار زيبايى را مشاهده كند، كه در كنار آن نام نقّاش و زمان زندگى او را كه مثلًا مربوط به 300 سال قبل است، نوشته باشند انسان به هنر و مهارت نقاش ناديده آفرين مىگويد، و هرگز احتمال نمىدهد كه آن اثر بديع و زيبا توسّط كودك غير مميزى كه با قلموى نقّاشى مشغول بازى بر روى بوم بوده به وجود آمده باشد. حال اگر انسانى تابلوهاى فراوان و نامحدودى از خالق هستى در گوشه و كنار عالم ببيند كه قابل مقايسه با تابلوهاى نقاشى بشر نيست، به وجود خداوند متعال پى نمىبرد؟!
1) بحارالانوار، ج 18، ص 202، ح 32.
اين همه نقش عجب بر در و ديوار وجودهر كه فكرت نكند نقش بود بر ديوار
بنابراين، وجود اين همه آثار پروردگار در صفحه جهان آفرينش انسان را به سوى او هدايت مىكند. حتّى طبيعى مسلكها، كه اسم خدا را قبول ندارند، در عمل خداوند را قبول دارند. كسانى كه قلبشان را جرّاحى مىكنند و ناچارند چند رگ مسدود قلب را تعويض نمايند، رگى از پشت ران تا ساق پايشان وجود دارد كه آن را درآورده و قطعه قطعه كرده، و جايگزين رگهاى فاسد شده قلب مىكنند و بدين وسيله مشكل قلب برطرف مىشود. اگر از طبيب طبيعى مسلك پرسيده شود: «چه كسى اين رگ را در بدن انسان براى چنين روزى ذخيره كرده است؟» مىگويد: «طبيعت پيشبينى چنين مشكلاتى را براى بشر كرده، و لذا اين رگ را براى حل اين مشكل احتمالى در پايش به وديعت نهاده است» معناى اين سخن اين است كه طبيعت موجودى است داراى شعور، علم و فهم بسيار بالا، كه مشكلات آينده بشر، و راه حل آن را پيشبينى كرده است! او نام اين موجود را طبيعت نهاده و ما آن را خدا مىناميم. بنابراين، همه خدا را قبول دارند و در نامش اختلاف كردهاند.
از منكران خدا و معتقدان به طبيعت مىپرسيم: «مگر انسان داراى دو كليه نمىتواند با يك كليه زندگى كند؟ پس چرا دو كليه در بدن وى نهاده شده است؟» مىگويند: «طبيعت پيشبينى كرده كه اگر يك كليه فاسد شد زندگى انسان دستخوش مشكلاتى نشود و بتواند به حيات خود ادامه دهد، يا اگر هر دو كليه انسانى فاسد شد و از كار افتاد شما بتوانيد يك كليه خود را در اختيار وى قرار داده و او را از مرگ نجات دهيد؟
ما اين موجود باشعور حكيم آيندهنگر را خدا ناميده و آنها طبيعتش مىگويند،
پس اختلاف در نام است. كسانى كه زخم معده مىگيرند و با اين بيمارى دست به گريبان مىشوند، بخشى و گاه نصف معده آنها را برمىدارند و چنين شخصى با نصف باقيمانده معده به زندگى خود ادامه مىدهد. اگر پرسيده شود: «انسانى كه با نصف معده مىتواند زندگى كند چرا معده كامل در نهادش گذاشته شده است؟» جواب مىدهند: «طبيعت پيشبينى بيمارىها و مشكلاتى كه براى معده حاصل مىشود را كرده و بيش از حدّ نيازش قرار داده است» بنابراين، طبيعى مسلكها نيز خدا را قبول دارند، هر چند نام آن را طبيعت گذاشتهاند.
نتيجه اين كه پيامبران آمدهاند تا با بتپرستى مبارزه كرده و مردم را به يكتاپرستى دعوت كنند، وگرنه اصل وجود خدا را همه، حتّى بتپرستان و مشركان و طبيعى مسلكها قبول دارند».
سؤال: بتپرستى از چه زمانى شروع شد؟
جواب: دانشمندان معتقدند بتپرستى از زمان حضرت نوح پيامبر عليه السلام آغاز شد. آيات قرآن مجيد نيز همين مطلب را تأييد مىكند. به آيات زير توجّه فرماييد:
« «وَمَكَرُوا مَكْراً كُبَّاراً* وَقَالُوا لَاتَذَرُنَّ آلِهَتَكُمْ وَلَا تَذَرُنَّ وَدّاً وَلَا سُوَاعاً وَلَا يَغُوثَ وَيَعُوقَ وَنَسْراً* وَقَدْ أَضَلُّوا كَثِيراً وَلَا تَزِدِ الظَّالِمِينَ إِلَّا ضَلَالًا»؛ و (اين رهبران گمراه) مكر عظيمى به كار بردند، و گفتند: دست از معبودان خود برنداريد (به خصوص) بتهاى «ودّ»، «سُواع» «يغوث»، «يعوق» و «نسر» را رها نكنيد. و آنها بسيارى را گمراه كردند. خداوندا ستمكاران را جز گمراهى ميفزا!».(1)
1) سوره نوح، آيات 22- 24.
مفسّران معتقدند(1)«مكر بزرگ رهبران مخالف حضرت نوح عليه السلام ابداع آيين بتپرستى بود. آنها به بهانه يادبود پيامبران گذشته و صالحان از فرزندان حضرت آدم، مجسّمههايى ساختند، و به تدريج مسأله يادبود پيامبران پيشين از ياد رفت، و مردم به پرستش بتها پرداختند. در ميان بتها پنج بت، كه در آيات فوق نام آنها آمده، بسيار مهم بود. در جريان طوفان نوح همه اين بتها زير خاك دفن شد. سپس شياطين يا شيطانصفتها اين پنج بت را از زير آوارها درآورده و در ميان قبايل عرب تقسيم كردند، و آيين بتپرستى در ميان عرب جاهلى رواج پيدا كرد. و پيامبران عليهم السلام براى مبارزه با اين آيين خرافى مبعوث شدند.
سؤال: بتپرستى چه مشكلاتى داشت كه پيامبران عليهم السلام با آن مبارزه مىكردند؟
جواب: بتپرستى حداقل چهار مشكل دارد.
شخصيّت انسان را درهم مىشكند، كرنش و تعظيم در برابر يك قطعه چوب يا سنگ، شخصيّت انسان را لكّهدار مىكند وقتى شخصيّت انسان خدشهدار گردد، تبديل به يك حيوان درنده مىشود و دست به هر خيانتى مىزند.
انسان را وارد مرحله خرافهپرستى مىكند، چرا كه بتپرستى خود خرافه و بىاساس است، و راه خرافهپرستى را به روى انسان باز مىكند، تا جايى كه عربِ جاهلىِ بتپرستِ خرافهپرست فرزندان خويش را در برابر بت قربانى مىكردند!(2)عرب جاهلى كار خرافهپرستى را تا آنجا ادامه داد كه به هنگام طواف
خانه خدا كاملًا برهنه و عريان مىشدند!(1)
و در توجيه اين خرافه مىگفتند: «چون در لباسهايم گناه كردهايم آن را به هنگام طواف همراه خود نمىبريم و لخت و عريان برگرد خانه خدا طواف مىكنيم». بنابراين، يكى از مشكلات و پيامدهاى بتپرستى خرافهگرايى است.
مقدّمه ادّعاى واهى خدايى است. افراد گردنكلفت همچون فرعونها و نمرودها از رهگذر بتپرستى ادعاى خدايى كردند. فرعون نه تنها مدّعى خدايى بود كه خود را خداى خدايان مىدانست «أَنَا رَبُّكُمُ الْأَعْلَى»(2)او بتها را خدايان كوچك و خود را خداى بزرگ مىپنداشت. انسانها وقتى در مقابل سنگ و چوب سجده كنند، در مقابل انسان هم سجده خواهند كرد. آرى بتپرستى مقدّمه انسانپرستى است.
بتپرستى مروّج بىبندر و بارى است. بت امر و نهى ندارد، دستورى نمىدهد. بتپرست سجدهاى در برابرش مىكند و خود را آزادِ آزاد مىپندارد و دست به هر كارى مىزند و حتّى جنايت مىكند. امّا خداپرستى امر و نهى و دستور و برنامه دارد و در مورد تمام برنامههاى زندگى حكم صادر مىكند.
پيامبران الهى عليهم السلام همگى به شدّت با بتپرستى مبارزه مىكردند. پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله وقتى مكّه را فتح كرد و همه مشركان تسليم شدند، اوّلين كارى كه كرد، بتهاى خانه كعبه را ويران كرد. خانهاى كه حضرت ابراهيم عليه السلام بر اساس توحيد و يكتاپرستى آن را تجديد بنا كرده بود، در زمان جاهليّت محل جمعآورى بتها شده بود. 360 بت از قبايل مختلف عرب در آن نگهدارى مىشد.(3)پيامبر صلى الله عليه و آله
وارد كعبه شد و همه بتها را شكست و از خانه كعبه بيرون ريخت. برخى از بتها از دسترس پيامبر صلى الله عليه و آله خارج بود. حضرت، به على عليه السلام فرمود: «بر روى شانههاى من برو و آنبتها را نيز سرنگون كن» بعضى از مسلمانان از پيامبر صلى الله عليه و آله خواستند كه اين كار را به آنها واگذار كند. على عليه السلام فرمود: «آنها كه سابقه بتپرستى دارند نمىتوانند بتشكن باشند».(1)به هر حال، حضرت رسول صلى الله عليه و آله به كمك على عليه السلام خانه كعبه را از لوث بتها پاك كرد، و بدينسان بتپرستى از مكّه و جامعه اسلامى رخت بربست.
اكنون در محيط جامعه اسلامى اثرى از بتپرستى مرسوم در عصر جاهليّت نيست، ولى متأسّفانه در درون دلها بتهايى ساخته شده كه خطرش از آن بتهاى سنگى و چوبى كمتر نيست. علاقه به جاه و مقام، كه براى رسيدن آن هر كارى صورت مىگيرد، نوعى بتپرستى است. عشق به مال و ثروت، كه از هر راهى حتّى رباخوارى و رشوهخوارى و دزدى و رانتخوارى بيايد، بتپرستى مدرن عصر ماست. و در يك كلام هر چيزى كه تو را از ذكر و ياد خداوند غافل كند بت تو محسوب مىشود «
كلما شغلك عن اللَّه فهو صنمك»(2)
آرى هر چيزى كه تو را از خدا دور كند و فاصلهات را با خدا بيشتر نمايد نوعى بت است و شخص آلوده به آن بتپرست محسوب مىشود.
ابن عبّاس مىگويد: اوّلين درهم و دينارى كه توسّط بشر سكّه زده شد شيطان آن را برداشت و روى چشمانش گذاشت سپس آن را روى سينهاش نهاد، و فريادى از شادى سر داد سپس گفت: «
انْتُمَا قُرَّةُ عَيْنِى وَثَمَرَةُ فُؤَادِى، مَا ابَالِى مِنْ بَنِى آدَمَ اذَا احَبُّوكُمَا انْ لَايَعْبُدُوا وَثَنأ، حَسْبِى مِنْ آدَمَ انْ يُحِبُّوكُمَا
؛ شما نور چشم
و ميوه قلب من هستيد. انسانها اگر شما را (به صورت افراطى) دوست داشته باشند (و وابسته به شما شوند) غصّهاى نخواهم داشت اگر بتپرستى نكنند.
براى من كفايت مىكند كه انسانها شما را (به صورت افراطى) دوست داشته باشند».(1)
1) سفينة البحار، ج 3، ص 41، واژه« درهم».
7
همانگونه كه گذشت قرآن مجيد از گروههايى به نام اصحاب ياد كرده، كه آنها گاه ياران نيكند و گاه ياران بد. يكى از اصحاب نيك اصحاب الاعرافند كه ضمن آيات 46 تا 49 سوره اعراف در مورد آنها بحث شده است. قبل از شرح حال اصحاب الاعراف شايسته است توضيح كوتاهى پيرامون فضيلت سوره اعراف داشته باشيم.
سوره اعراف از سورههايى است كه تمام آيات آن در مكّه نازل شده، و تلاوت آن فضيلت بسيار دارد. در حديثى از وجود مبارك امام صادق عليه السلام مىخوانيم: «
من قرأ سورة الأعراف فى كّل شهر كان يوم القيامة من الّذين لا خوف عليهم و لا هم يحزنون
؛ هر كس در هر ماه يك بار سوره اعراف را تلاوت كند، در روز قيامت (كه حزن و غم و اندوه همه را فرا مىگيرد) نه ترسى خواهد داشت، و نه حزن و اندوه و غصّهاى».
نيز در ادامه همان روايت مىخوانيم: «
فان قرأها فى كل يوم جمعة، كان ممّن لا
يحاسب يوم القيامة
؛ اگر اين سوره را در هر روز جمعه تلاوت نمايد، در روز قيامت (كه به حساب همه رسيدگى مىشود) چنين شخصى بدون حسابرسى وارد بهشت مىشود».(1)
نكته مهمّى كه در مورد فضيلت تلاوت اين سوره مباركه و ساير سورهها بايد به آن توجّه داشت اين كه در بعضى روايات آمده: «
قرائتها و تلاوتها و القيام بها
؛ (منظور از روايات فضيلت) قرائت و تلاوت اين سورهها و سپس عمل به محتواى آن است».(2)ابتدا بايد آيات آن راتلاوت كرد، و در پى آن، پيرامون مضمون و محتواى آيات آن عميقاً انديشيد، و سپس آنها را در اعمال، رفتار و گفتارِ خود پياده كرد.
بنابراين، به صرف تلاوت سوره مباركه اعراف و بدون عمل به محتواى آن، كسى بدون حساب وارد بهشت نمىشود، بلكه ورود بى حساب به بهشت، و رفع حزن و غم و اندوه، نتيجه تلاوت و پس از آن تفكّر در مضامين و محتواى آيات و سپس عمل به آيات سوره مباركه اعراف است.
«اعراف» به سرزمينهاى بلند و مرتفعى گفته مىشود كه به اطراف خود اشراف دارد. و در بعضى عبارات (3)، به تپّه هايى بين بهشت و جهنّم تفسير شده كه مشرف بر هر دوست. كسانى كه روى اين تپّهها قرار مىگيرند هم اشراف بر جهنّم دارند و هم مشرف بر بهشت هستند.
دو گروه بر روى اين تپّهها به سر مىبرند:
افرادى كه اعمال و اعتقادات آنها در دنيا به گونهاى بوده كه نه استحقاق بهشت را دارند، و نه مستحق آتش دوزخند. اينها حيران و سرگردان در اعراف زندگى مىكنند.(1)
گروهى كه نقش نظارتى دارند و سعى در نجات افراد متحيّر و سرگردان دارند، اين گروه تلاش مىكنند كه از طريق شفاعت، گروه اوّل را نجات داده و راهى بهشت كنند.(2)
با عنايت به مقدّمه فوق به شرح و تفسير آيات زير توجّه فرماييد:
« «وَبَيْنَهُمَا حِجَابٌ وَعَلَى الْأَعْرَافِ رِجَالٌ يَعْرِفُونَ كُلًاَّ بِسِيمَاهُمْ»؛ و در ميان آن دو (بهشتيان و دوزخيان) حجابى است؛ و بر «اعراف» مردانى هستند كه هر يك از آن دو گروه را از چهرههايشان مىشناسند».(3)همانگونه كه گفته شد «اعراف» به معناى محل مرتفع و بلند است و اين كه به يالهاى اسب و پرهاى بلند پشت گردن خروس «عرف الفرس» يا «عرف الدّيك» گفته مىشود، به همين جهت است كه در محل مرتفعى از بدن آنها قرار گرفته است.
« «وَنَادَوْا أَصْحَابَ الْجَنَّةِ أَنْ سَلَامٌ عَلَيْكُمْ لَمْ يَدْخُلُوهَا وَهُمْ يَطْمَعُونَ»؛ و (اعرافيان) بهشتيان را صدا مىزنند كه: «درود بر شما باد»! امّا داخل بهشت نمىشوند، در حالى كه اميد آن را دارند».(4)اين افراد همان گروه اوّل و انسانهاى متحيّر و سرگردان بر تپّههاى اعرافند كه از روى شوق و اشتياق به گفتگو با بهشتيان
مىپردازند و آرزوى ورود به بهشت را در سر مىپرورانند.
آنها نيم نگاهى هم به جهنّميان دارند، اما نه نگاه اشتياق و اميد به ورود، بلكه نگاه ترس و حزن از ورود به آن و آرزوى دورى و نجات از جهنّم. به اين آيه توجه فرماييد:
« «وَإِذَا صُرِفَتْ أَبْصَارُهُمْ تِلْقَاءَ أَصْحَابِ النَّارِ قَالُوا رَبَّنَا لَاتَجْعَلْنَا مَعَ الْقَوْمِ الظَّالِمِينَ»؛ و (امّا) هنگامى كه چشمشان به دوزخيان مىافتد مىگويند: پروردگارا! ما را با جمعيّت ستمگران قرار مده».(1)تعبير به «إِذَا صُرِفَتْ أَبْصَارُهُمْ» اشاره به اين حقيقت است كه آنها از مشاهده جهنّميان تنفّر دارند، و گويا نگاهشان به آنها، آميخته با اكراه و اجبار است، نه از روى ميل و اختيار. آيه فوق در مورد گروه اوّل از ساكنان اعراف بود كه در آنجا متحيّر و سرگردانند، امّا آيات بعد در مورد گروه دوم است كه در حقيقت ناظران بهشت و جهنّمند.
در آيه بعد قرآن مىفرمايد:
« «وَنَادَى أَصْحَابُ الْأَعْرَافِ رِجَالًا يَعْرِفُونَهُمْ بِسِيمَاهُمْ قَالُوا مَا أَغْنَى عَنْكُمْ جَمْعُكُمْ وَمَا كُنتُمْ تَسْتَكْبِرُونَ»؛ اصحاب اعراف، مردانى (از دوزخيان) را كه از سيمايشان آنها را مىشناسند، صدا مىزنند و مىگويند: (كه) نه جمعآورى (مال و ثروت) شما و نه تكبّر ورزيدن شما، به حالتان سودى نداد!».(2)مثلًا خطاب به فرعون مىگويند: چه شد آن همه مال و منال و ثروت؟ چه شد آن همه لشكر و سرباز و ساز و برگ نظامى؟ چه شد آن همه ظلم و جنايت و كشتن زنها و جنينهاى معصوم و بىگناه؟ نتيجه آن همه تكبّر و خود برتر بينى و لاف خدايى زدن چه شد؟
در آيه بعد ضمن اشاره به گروه متحيّر و سرگردان در اعراف، خطاب به
جهنّمىها مىفرمايد: « «أَهَؤُلَاءِ الَّذِينَ أَقْسَمْتُمْ لَايَنَالُهُمُ اللَّهُ بِرَحْمَةٍ»؛ آيا اينها (اين واماندگان بر اعراف) همانان هستند كه سوگند ياد كرديد خداوند هرگز رحمتش را شامل حال آنها نخواهد كرد؟».(1)در ادامه آيه، ناظران اعراف خود پاسخ اين سؤال را به صورت عملى داده و خطاب به گروه متحيّر و سرگردان مىگويند:
« «ادْخُلُوا الْجَنَّةَ لَاخَوْفٌ عَلَيْكُمْ وَلَا أَنْتُمْ تَحْزَنُونَ»؛ (ولى خداوند به خاطر ايمان و كارهاى نيكشان، آنها را بخشيد؛ هماكنون به آنها گفته مىشود:) داخل بهشت شويد، كه نه ترسى بر شماست و نه اندوهگين مىشويد».(2)
از آنچه گفته شد، روشن مىشود كه منظور از افراد متحيّر و سرگردان بر تپههاى اعراف، مؤمنان ضعيف الايمانى هستند كه داراى حسنات و كارهاى نيكى هست ولى بر اثر آلودگىها و پارهاى از گناهان همواره مورد تحقير دشمنان حق قرار گرفتهاند كه چگونه ممكن است چنين افرادى مشمول رحمت الهى واقع شوند؟ امّا سرانجام روح ايمان و حسناتى كه انجام دادهاند در پرتو لطف و رحمت الهى، كار خود را مىكند و سعادتمند مىشوند.
سوال: اصحاب الاعراف و آن گروه ناظر و نجات بخش چه كسانى هستند؟
پاسخ: روايات مختلفى در اين زمينه وارد شده است:
برخى از روايات آنها را مردمى گرامى معرفى مىنمايند: «
هم اكرم الخلق على اللّه تبارك وتعالى
؛ آنها گرامىترين مردم در پيشگاه خداوند هستند».(3)
امّا روايات زيادى كه از ائمّه اهلالبيت عليهم السلام نقل شده مىخوانيم: «
نحن الأعراف
؛ اصحاب الاعراف نجات بخش ما هستيم».(1)
در بخش ديگرى از روايات، خاندان پيامبر صلى الله عليه و آله به عنوان اصحاب الاعراف معرّفى شدهاند؛ (
آل محمّد هم الأعراف
).(2)
البته هر سه گروه روايات به يك حقيقت باز مىگردد و آن اين كه اصحاب الاعراف نجات بخش همان امامان اهلالبيت عليهم السلام هستند كه هم گرامىترين مردم در پيشگاه خدايند و هم از خاندان پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله محسوب مىشوند.
آن بزرگواران به شيعيان و پيروان خود نظر دارند، به شرط آن كه ما شيعيان رابطه خود را با آن بزرگواران قطع نكنيم. خداى ناكرده همانند آن جمعيّتى نباشيم كه ادّعاى شيعه بودن داشتند، امّا هنگامى كه حضرت على عليه السلام به دقت به چهرههاى آنها نگريست فرمود: «
ما لى لا ارى عليكم سيماء الشّيعة؟
؛ چطور است كه در چهرههاى شما اثرى از نشانههاى شيعه بودن را نمىبينم؟».(3)بايد سعى كنيم آن ارتباط حفظ شود و آن نشانه وجود داشته باشد. يعنى اگر لغزش و گناهى سر زد توبه كنيم و در نزد پروردگار اعتراف به گناه نماييم و از درياى بى كران لطف و رحمتش تقاضاى عفو و بخشش كنيم.
بشارت اميرالمؤمنين على عليه السلام به حارث هَمْدانى (4)
چگونگى حفظ ارتباط با اهل بيت عصمت و طهارت را از حارث هَمْدانى فرا بگيريم. مرد با شخصيتى كه از شيعيان حقيقى امير مؤمنان على عليه السلام محسوب مىشود. اصبغ بن نباته (1)مىگويد: حارث هَمْدانى به اتّفاق جمعى از شيعيان كه من هم جزء آنها بودم وارد بر امير مؤمنان على عليه السلام شديم. حارث ضعيف و ناتوان و بيمار بود. حضرت به استقبال او آمد، زيرا حارث جايگاه خاصّى نزد اميرمؤمنان على عليه السلام داشت. مولا خطاب به حارث فرمود: حالت چطور است؟
عرض كرد: مشاهده مىفرماييد كه روزگار با من چه كرده است. ولى سختتر از ضعف و ناتوانى و بيماريم اختلافات جمعى از شيعيان شماست كه مرا وادار كرده شكايت آنها را به محضر شما بياورم! حضرت پرسيد: اختلاف آنها درچيست؟
عرض كرد: در مورد مقام شما و سه خليفه قبلى. عدّهاى از آنها درباره شما غلو مىكنند و عدّهاى طرفدار آن سه نفرند و عدّهاى در اين ميان متحيّر و سرگردانند.
حضرت فرمود: «
الا انّ خير شيعتى النّمط الاوسط اليهم يرجع الغالى و بهم يلحق التّالى
؛ بهترين شيعيان من كسانى هستند كه در حدّ وسط و خطّ اعتدال حركت مىكنند، نه غلو مىكنند و نه در حقّ ما كم مىگذارند. غاليان بايد به سوى آنها بازگردند و مقصّران بايد به صف آنها بپيوندند».(2)
سپس حضرت فرمود:
اى حارث! در چند موقف همراه شما خواهم بود و مرا خواهيد شناخت:
به هنگام مرگ و در پايان زندگى اين دنيا.
هنگام عبور از پل صراط (كه از شمشير تيزتر و از مو باريكتر و عبور از آن بسيار سخت است).
كنار حوض كوثر كه شما را از آب كوثر سيراب مىكنم.
به هنگام تقسيم بهشت و جهنّم، زيرا بهشت و جهنم را باذن الله من تقسيم مىكنم؛ دوزخيان را به دوزخ مىفرستم و بهشتيان را به بهشت رهنمون خواهم شد».
مطالب ديگرى نيز بين آن حضرت و حارث هَمْدانى رد و بدل شد كه حارث در پايان اين ملاقات و گفتگو بسيار خوشحال بود و در حالى كه عبايش به روى زمين كشيده مىشد از جايش بلند شد و اين جمله را با خود تكرار مىكرد: «پس از اين بشارت مولايم، چه ترسى از مرگ دارم!».(1)
بايد همانند حارث ارتباط خود را با اهلبيت پيامبر عليهم السلام حفظ كنيم، كه اين ارتباط براى دنيا و مواقف مختلف جهان آخرت، براى ما سودمند و گره گشا خواهد بود.
از موسى بن بكر نقل شده كه: خدمت امام صادق عليه السلام بوديم. مردى كه در آن مجلس حضور داشت گفت: «
اسأل اللّه الجنّة
؛ از خدا مىخواهم مرا بهشتى كند».
امام صادق عليه السلام فرمود: «شما (شيعيان) هم اكنون در بهشت هستيد! از خدا بخواهيد كه از بهشت بيرونتان نكند»، آن مرد با تعجب پرسيد: «فدايت شوم، چگونه ما در اين دنيا در بهشتيم؟!» امام عليه السلام فرمود: «مگر شما امامت ما را قبول نداريد؟» همه حضّار مجلس گفتند: «بله، قبول داريم»، امام عليه السلام فرمود: «همين، سرچشمه بهشت است».(2)
خوانندگان محترم! سعى كنيم اين ولايت را در الفاظ خلاصه نكنيم. براى رسيدن به آن، به دعاى توسّل و زيارت عاشورا و دعاى ندبه و مانند آن بسنده نكنيم، بلكه بايد گامهايمان را جاى گامهاى على و اولاد على عليهم السلام بگذاريم تا در لحظه جان دادن و در كنار صراط و حوض كوثر و به هنگام تقسيم بهشت و جهنّم ياريمان نمايند.
8
دستهاى ديگر از اصحاب و يارانى كه قرآن مجيد از آنها نام برده، اصحاب مدين هستند و خداوند متعال در دو جاى قرآن نام اصحاب مدين را آورده است:
الف) خداوند در آيه 70 سوره توبه مىفرمايد:
« «أَلَمْ يَأْتِهِمْ نَبَأُ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ قَوْمِ نُوحٍ وَعَادٍ وَثَمُودَ وَقَوْمِ إِبْرَاهِيمَ وَأَصْحَابِ مَدْيَنَ وَالْمُؤْتَفِكَاتِ أَتَتْهُمْ رُسُلُهُمْ بِالبَيِّنَاتِ فَمَا كَانَ اللَّهُ لِيَظْلِمَهُمْ وَلَكِنْ كَانُوا أَنفُسَهُمْ يَظْلِمُونَ»؛ آيا خبر كسانى كه پيش از آنها بودند، به آنان نرسيده است؟! «قوم نوح» و «عاد» و «ثمود» و «قوم ابراهيم» و «اصحاب مدين» (/ قوم شعيب و شهرهاى زير و رو شده (/ شهرهاى قوم لوط)؛ (همانها كه) پيامبرانشان دلايل روشن براى آنان آوردند، (ولى نپذيرفتند؛) خداوند هرگز به آنها ستم نكرد، امّا خودشان همواره بر خويشتن ستم مىكردند».
ب) و در آيه 44 سوره حج فرموده است:
« «وَأَصْحَابُ مَدْيَنَ وَكُذِّبَ مُوسَى فَأَمْلَيْتُ لِلْكَافِرِينَ ثُمَّ أَخَذْتُهُمْ فَكَيْفَ كَانَ نَكِيرِ»؛ (اى پيامبر ما! اگر تو را تكذيب كنند امر تازهاى نيست، پيش از آنها قوم نوح و ...) و اصحاب مدين (را تكذيب كردند) و نيز موسى (از سوى فرعونيان تكذيب
شد؛ امّا من به كافران مهلت دادم، پس از آن، آنها را مجازات كردم. ديدى چگونه (عمل آنها را) پاسخ گفتم؟!».
خلاصه اين كه دو آيه از قرآن مجيد «اصحاب مدين» را مطرح نموده، ولى اشارهاى به شرح حال آنها نكرده است. و امّا با توجه به اين كه منظور از اصحاب مدين قوم شعيب پيامبر عليه السلام است، مىتوان شرح حال آنان را در سوره هود مطالعه نمود. خداوند متعال در ضمن 12 آيه (آيات شريفه 84 تا 95 سوره هود) به شرح حال آنها پرداخته است.
قبل از پرداختن به شرح و تفسير آيات مربوط به قوم حضرت شعيب عليه السلام توجّه به اين نكته لازم است كه انبياى الهى با دو چيز بهطور جدّى مبارزه كردهاند؛ يكى از آنها مشترك بين تمام پيامبران الهى بوده، و ديگرى چنين نبوده است. «شرك و بت پرستى» موضوعى است كه همه پيامبران الهى با آن به مبارزه پرداختهاند، چرا كه اقوام گذشته غالباً در وادى خطرناك بت پرستى گرفتار بودهاند. از آنجا كه پرستش خداى ناديده برايشان مشكل بود، به سراغ بتها به عنوان مظهر خدا مىرفتند، يا غلوهايى كه در حق انبياى الهى داشتند در نهايت آنها را به بت پرستى سوق مىداد.
بت پرستان گاه خورشيد را مىپرستيدند، گاه به سراغ پرستش ماه مىرفتند، و گاه حتّى حيوانات را به عنوان معبود خود انتخاب مىكردند كه اين نوع بت پرستى حتّى در عصر و زمان ما در بعضى نقاط جهان مانند هندوستان رواج دارد.
تنوّع بت پرستى و انواع بتهايى كه در طول تاريخ مورد پرستش بت پرستان قرار گرفته به قدرى زياد است كه طبق گفته يكى از مورخين هر چيزى كه روى كره
زمين وجود دارد روزى مورد پرستش عدّهاى واقع شده است.(1)
انبياى الهى در طول تاريخ بهطور جدّى با انواع بت پرستى مبارزه كردهاند، و اين مبارزه مشترك بين تمام پيامبران بوده است.
دومين چيزى كه انبياى الهى با آن به مبارزه برخواستهاند، انحرافات اختصاصى قوم و جمعيّت آنها بوده است. مثلًا قوم شعيب در مسائل اقتصادى مشكل داشتند و انحراف آنها كم فروشى بود، و حضرت شعيب عليه السلام بهطور جدّى با اين انحراف خطرناك به مبارزه برخواست.
قوم لوط گرفتار مسائل شهوانى و به ويژه همجنس بازى بودند كه پيامبرشان حضرت لوط تمام نيروى خويش را براى دفع اين مصيبت بزرگ به كار گرفت.
مردم عصر حضرت نوح عليه السلام جمعيّتى دنياپرست، وابسته به دنيا و متكبّر بودند، حضرت نوح عليه السلام وظيفه داشت علاوه بر بت پرستى با دنيا پرستى آنها نيز مبارزه كند و آنها را از وابستگى به دنيا و تكبّر برهاند.
فرعون و فرعونيان گروهى استعمارگر بودند كه بنى اسرائيل را برده خود كرده بودند. آنها براى رسيدن به هدف خود پسرها را مىكشتند و دختران بنىاسرائيل را زنده مىگذاشتند تا به عنوان كنيز به آنها خدمت كنند. حضرت موسى عليه السلام بهطور جدّى با اين كار بسيار زشت مبارزه كرد. انحراف بعضى از اقوام جاهل زندگى تجمّلاتى و پر عيش و نوش بود كه پيامبرشان در مقابل اين انحراف ايستاد. آيات مورد بحث به انحراف اختصاصى قوم شعيب كه انحراف در مسائل اقتصادى به ويژه كم فروشى بود پرداخته، كه به شرح و تفسير آن مىپردازيم.
1) ويل دورانت مىگويد:« تقريباً مىتوان گفت كه هر حيوانى، از سوسك مصرى گرفته تا فيل هندى در گوشهاى از زمين، روزى به عنوان خدا مورد پرستش بوده است».( تاريخ تمدّن، ج 1، ص 95).
آيه 84 سوره هود پس از تصريح به نبوّت حضرت شعيب، سخن از بايدها و نبايدهاى دعوت آن حضرت به ميان آورده و مىفرمايد:
« «وَإِلَى مَدْيَنَ أَخَاهُمْ شُعَيْباً قَالَ يَا قَوْمِ اعْبُدُوا اللَّهَ مَا لَكُمْ مِّنْ إِلَهٍ غَيْرُهُ»؛ و به سوى «مدين» برادرشان شعيب (1)را (فرستاديم)، گفت: «اى قوم من! خدا را پرستش كنيد، كه جز او، معبود ديگرى براى شما نيست».
سه نكته در اين قسمت از آيه شريفه قابل توجّه است و نياز به توضيح دارد.
نخست اين كه «مدين» (بر وزن مريم) جزء مناطق شامات و نزديك صحراى سينا در مشرق «خليج عقبه» قرار گرفته، كه مردم آن از فرزندان حضرت اسماعيل عليه السلام بودند. امروزه شهر مدين «معان» ناميده مىشود و در تورات از آن تعبير به «مديان» شده است.(2)اين شهر منطقهاى بسيار خوش آب و هوا و پر درآمد بوده و ساكنان آن تجّارى بودند كه از مناطق مختلف مثل لبنان، مصر و فلسطين به آن منطقه سفر كرده و در آنجا داد و ستد مىكردند.
نكته دوم تعبير «اخاهم» است، خداوند متعال مىفرمايد: «ما به سوى آنها برادرشان شعيب را فرستاديم». تعبير به «برادر» نه تنها در مورد حضرت شعيب، بلكه درباره برخى ديگر از پيامبران الهى عليهم السلام نيز ديده مىشود. سرّ اين تعبير آن است رابطه برادرى رابطهاى است كاملًا عاطفى، برابر و بدون هيچگونه برترى جويى. رابطه برادرى رابطهاى است دلسوزانه، پرمحبّت، با علاقه فراوان و بر
اساس احترام متقابل.
نكته سوم اين كه اين پيامبر الهى همچون تمام پيامبران ديگر كار خويش را با دعوت به توحيد و يكتا پرستى و مبارزه با شرك و بت پرستى آغاز كرد.
« «وَلَا تَنقُصُوا الْمِكْيَالَ وَالْمِيزَانَ إِنِّى أَرَاكُمْ بِخَيْرٍ وَإِنِّى أَخَافُ عَلَيْكُمْ عَذَابَ يَوْمٍ مُّحِيطٍ»؛ (اى قوم من!) پيمانه و وزن را كم نكنيد (و دست به كم فروشى نزنيد!) من (هم اكنون) شما را در نعمت مىبينم؛ (ولى) از عذاب روز فراگير، بر شما بيمناكم!».(1)
حضرت شعيب پس از هشدارى كه به قوم خود در مورد بت پرستى مىدهد (كه مشكل همه اقوام و ملل پيشين بود) مشكل اختصاصى قوم خويش كه همان انحراف در مسائل اقتصادى بود را مطرح كرده، و آنها را از كم كردن «مكيال» و «ميزان» نهى مىكند. مكيال و ميزان به معناى پيمانه و ترازوست و كم كردن آنها به معناى كم فروشى و نپرداختن حقوق مردم است. حضرت سپس آنها را تهديد مىكند و از عواقب شوم اخروى آن مىترساند كه اگر از كم فروشى دست برنداريد مجازاتى فراگير و گسترده در روز قيامت در انتظارشماست. حضرت شعيب در آيه بعد هم بر اين مساله پافشارى كرده، مىفرمايد: « «وَيَا قَوْمِ أَوْفُوا الْمِكْيَالَ وَالْمِيزَانَ بِالْقِسْطِ وَلَا تَبْخَسُوا النَّاسَ أَشْيَاءَهُمْ وَلَا تَعْثَوْا فِي الْأَرْضِ مُفْسِدِينَ»؛ و اى قوم من! پيمانه و وزن را با عدالت تمام بدهيد! و بر اشياء (و اجناس) مردم، عيب نگذاريد، و از حق آنان نكاهيد! و در زمين به فساد نكوشيد!».(2)
«بخس» (بر وزن نحس) در اصل به معناى كم كردن به عنوان ظلم و ستم است ولى در اينجا ممكن است دو تفسير براى آن گفته شود:
بايد علاوه بر توجّه به كمّيت اجناسى كه به مردم عرضه مىدارند كيفيّت آن را نيز در نظر داشته باشند تا خداى ناكرده كمفروشى ننمايند. مثلًا اگر خريدارى از ايشان صد كيلو گندم خريدارى نمود، ايشان هم دقيقاً همان صد كيلو گندم را به خريدار تحويل و هم اينكه صد كيلو گندم يكدست و مرغوب باشد، نه اين كه مرغوب و نامرغوب را مخلوط كرده به عنوان مرغوب بفروشند. متأسفانه در عصر و زمان ما كار بسيار زشتى در سرتاسر كشور رواج پيدا كرده، و آن اين است كه در رديف اوّل و قسمت بالاى جعبههاى ميوه، ميوههاى مرغوب، و در رديفهاى زيرين كه ديده نمىشود ميوههاى نامرغوب چيده مىشود و كلّ جعبه به عنوان ميوه مرغوب و درجه يك فروخته مىشود. اين كار نوعى بخس و كم فروشى محسوب شده، و جايز نمىباشد. و ثمرات شومى همچون خشكسالى و قحطى و ناامنى اقتصادى به دنبال خواهد داشت.
پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله از بازار مدينه عبور مىكرد. شخص تاجرى كيسههاى متعدّدى از غلّات را در معرض فروش قرار داده بود. جبرئيل امين بر حضرتش نازل شد كه اين تاجر جنس نامرغوب را در ته كيسه و مرغوب را در قسمت رويين آن قرار داده، و تمام آن را به عنوان جنس مرغوب مىفروشد. پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله به سمت آن كيسهها رفت و دست در آن كرد و مشتى از جنسهاى نامرغوب را بيرون آورد و خطاب به آن تاجر فرمود:
«قد جَمَعْتَ غشّا و خيانة للمسلمين
؛ تو نسبت به مسلمانان هم مرتكب غش شدهاى و هم خيانت».(1)چنين معاملههايى حرام است و بركت را از بين مىبرد و پول حاصل از آن نيز حرام و نامشروع است و هر گونه تصرّف در آن، حتّى تهيّه آب براى وضو و غسل و خريدن لباس براى نماز و طواف و فراهم آوردن
1) بحار الانوار، ج 22، ص 86.
موادّ غذايى براى روزه گرفتن و مانند آن جايز نيست.
اين خانه بر اثر قدمت و عمر زياد، عمر مفيد خود را كرده و كلنگى محسوب مىشود، نور كافى ندارد، اتاقهاى آن تاريك و نمور است، موريانه همه جاى آن را فراگرفته است، اصلًا هواى مناسبى ندارد.
حضرت شعيب عليه السلام از عيب گذاشتن روى كالاى مردم به هنگام خريد نهى كرد. به هنگام معامله بايد صادق و راستگو بود و روزى و بركت آن را از خداوند خواست. بعضى كاسبها مغازهاى ساده و كوچك دارند ولى در سايه صداقت و درستى، به لطف خداوند با همان مغازه كوچك امّا پربركت، زندگى خود را مىگذرانند، فرزندان را به خانه بخت فرستاده، و بدهى زيادى هم ندارند، امّا در مقابل بعضى از كاسبها هستند كه عليرغم در اختيار داشتن مغازههاى بزرگ و اجناس فراوان، نه زندگى راحتى دارند و نه قادر بر سعادتمند كردن فرزندانشان هستند. بلكه با مشكلات فراوانى روبهرو هستند. چون اساس كار آنها صداقت و راستى نيست و لذا كسب آنها بركت ندارد.
مطابق آنچه كه مرحوم كلينى رحمه الله در كافى آورده، حضرت على عليه السلام هر روز
صبح اوّل وقت به بازار مىآمد و بر كار مغازهداران و دادوستد تجّار نظارت مىكرد و از مفاسد اقتصادى پيشگيرى مىكرد. آن حضرت تازيانهاى نيز در دست داشت تا افراد سركش بترسند، و سركشى و تمرّد نكنند. آن حضرت در ابتداى بازار مىايستاد و در ضمن جملاتى كوتاه كسبه بازار را نصيحت نموده، آنها را به وظايفشان آشنا مىكرد. بازاريان با شنيدن صداى مولى دست از كار كشيده و به سخنان آن حضرت گوش جان مىسپردند: «
يا معشر التّجار اتّقوا اللّه!
؛ اى تجّار و اى كسبه! تقواى الهى پيشه كنيد» سپس در ضمن جملاتى كوتاه و شفّاف امّا عميق و پرمعنا ده سفارش به آنها مىكرد:
قدّموا الإستخارة
؛ اى اهل بازار! خير را از خداوند متعال مسئلت كنيد» مغازه و كارخانه و شركت و زمين كشاورزى و ماشين و اداره و مانند آن، ابزار و وسيله است. خير را از مسبّب الاسباب و وسيله ساز طلب نماييد.
و تبرّكوا بالسّهولة
؛ سختگيرى نكنيد و آسان بگيريد، با مردم كنار بياييد چرا كه بركت در سهولت و ترك سختگيرى است».
و اقتربوا من المبتاعين
؛ به مشتريان نزديك شويد. سخنانى از قبيل «قيمتهاى ما مقطوع است» و «يك كلام» و مانند اينها كه باعث دورى مشتريان مىشود نگوييد.
و تزيّفوا بالحلم
؛ صبر و حوصله داشته باشيد». اگر مشترى جنس مغازه شما را نپسنديد و خريد نكرد عصبانى نشويد و بد و بيراه نگوييد.
و تناهوا عن اليمين
؛ از قسم خوردن به هنگام معامله خوددارى كنيد».
خداوند بزرگتر از آن است كه او را وسيله رسيدن به منافع مادّى قرار دهيد.
و جانبوا الكذب
؛ و از دروغ گفتن بپرهيزيد». متأسفانه دروغ ابزار كار بعضى از كسبه و تجّار است تا آنجا كه كاسبى كردن را بدون دروغ امكانپذير
نمىدانند. بايد توجّه داشته باشيم كه دروغ گفتن گاه زبانى است و گاه عملى.
اجناس داخلى را برچسب خارجى زدن و فروختن آن به عنوان جنس خارجى نوعى دروغ است. غش در معامله نيز خود دروغ محسوب مىشود.
و تجافوا عن الظّلم
؛ ظلم و ستم نكنيد». به سود عادلانه قانع باشيد. زيرا سود غير عادلانه هرچند زياد باشد، ولى بركت ندارد، صرف دارو و دكتر مىشود.
و انصفوا المظلومين
؛ نسبت به افراد مظلوم انصاف داشته باشيد». رعايت حال افراد مظلوم و كم درآمد را بكنيد، تا خداوند نيز رعايت حال شما را بكند.
و لا تقربوا الرّبا
؛ نزديك ربا نشويد» نه تنها آلوده ربا خوارى نشويد بلكه نزديك آن هم نرويد.
و أوفوا الكيل و الميزان
؛ كم فروشى نكنيد».(1)به گونهاى نباشد كه داراى دو وزنه باشيد. براى خريد كالا از وزنه كامل و براى فروش آن از وزنه ناقص استفاده كنيد.
آرى! اين است روش اسلام و دستور اسلام براى تجارت و كسب درآمد از راه حلال، كه از زبان مولى الموحدين، اميرالمؤمنين عليه السلام نقل شده است.
حضرت شعيب عليه السلام در ادامه موعظهها و نصيحتها، خطاب به قومش مىگويد: «
«وَلَا تَعْثَوْا فِى الْأَرْضِ مُفْسِدِينَ»
؛ و در زمين به فساد نكوشيد».(2)
بت پرستى و كم فروشى دو گناهى است كه سبب فساد منطقهاى كه اين دو گناه در آن رخ داده مىشود، چرا كه به دنبال فساد اقتصادى، مفاسد فرهنگى، خانوادگى و سياسى خواهد بود. و آلوده شدن اين سه بعد مهمّ جامعه به فساد،
سبب سرايت فساد به كلّ جامعه خواهد شد.
بت پرستى نيز همين اثر را دارد، چراكه بت پرستى خرافه است، و آدم خرافه پرست گرفتار انواع انحرافات اخلاقى و سياسى و اجتماعى و خانوادگى مىشود. خرافهگرايى منشأ نزاعها، اختلافها و كشمكشهاست. تصوّر كنيد اگر در جامعهاى به جاى خداى واحد، هر قبيلهاى بتى را مورد پرستش قرار دهد و هر كدام به بت خود تفاخر كند و آن را برتر و بهتر از بت ساير قبايل بشمرد، چه روى خواهد داد؟ اينجاست كه گفتگوها، نزاعها و اختلافها آغاز مىشود و عوارضى چون قطع رابطه، ايجاد كينه، قتل و غارت و ... در پى خواهد داشت.
بنابراين، شك نكنيد كه بت پرستى و مفاسد اقتصادى عامل فساد گسترده است.
دنياى امروز كه مبتلا به انواع آلودگىهاى اجتماعى، سياسى، خانوادگى و اخلاقى است، به اين خاطر است كه گرفتار همين دو مشكل است. مفاسد اقتصادى در جهان معاصر ما بيداد مىكند. دنيا پرستان عموماً و غربىها خصوصاً، براى رسيدن به دلار و يورو دست به هر كارى مىزنند، به عنوان نمونه از زمان ورود آمريكايىها به افغانستان كشت ترياك چندين برابر شده. چون موادّ مخدر درآمد دارد و دلارهاى بيشترى نصيب آنها مىكند. بهعلاوه جوانان را معتاد، بىحال و بىغيرت مىكند تا ديگر نتوانند مقابل آنها قد علم كنند. آنها براى رسيدن به منافع مادّى خود هيچ محدوديّت و ممنوعيّتى قائل نيستند، و پايبندِ هيچ خط قرمزى نمىباشند. حتّى اگر آن كار ايجاد مراكز فساد، و كارهاى منافى عفّت، و قاچاق انسان و بردهدارى نوين باشد.
لذا شعيب پيامبر عليه السلام قومش را از بت پرستى و مفاسد اقتصادى برحذر داشت و خير و صلاح آنها را در پرستش خداى يگانه و كسب درآمد از راه حلال دانست. در ضمن از آيات فوق اين حقيقت استفاده مىشود كه پس از مسأله
اعتقاد به توحيد و ايدئولوژى صحيح، اقتصاد سالم از اهميّت ويژهاى برخوردار است. و به هم ريختگى نظام اقتصادى سرچشمه فساد وسيع در جامعه خواهد بود.
« «بَقِيَّةُ اللَّهِ خَيْرٌ لَكُمْ إِنْ كُنتُمْ مُؤْمِنِينَ»؛ آنچه (از سرمايههاى حلال،) خداوند براى شما باقى گذارده برايتان بهتر است اگر ايمان داشته باشيد».(1)درآمد كم حلال از درآمد زياد نامشروع بهتر و بابركتتر است. تعبير به «بقية اللّه» در مورد «درآمد كم حلال» يا به خاطر آن است كه سود حلال اندك، چون به فرمان خداست «بقية الله» است. يا اين كه تحصيل حلال باعث دوام نعمت الهى و بقاى بركات مىشود، و يا اين كه اشاره به پاداش و ثوابهاى معنوى است كه تا ابد باقى مىماند هرچند دنيا و تمام آنچه در آن است فانى شود.
آيه 46 سوره كهف نيز اشاره به همين مطلب دارد، مىفرمايد: « «وَالْبَاقِيَاتُ الصَّالِحَاتُ خَيْرٌ عِنْدَ رَبِّكَ ثَوَاباً وَخَيْرٌ أَمَلًا»؛ باقيات صالحات (آثار ماندگار شايسته) ثوابش نزد پرودگارت بهتر و اميد بخشتر است».
مىدانيم يكى از اسامى و نامهاى مقدّس حضرت مهدى عليه السلام بقية اللّه است.
روايات متعدّدى (2)در اين زمينه وجود دارد كه به يك نمونه آن قناعت مىكنيم:
در روايتى آمده است: «
اذا خرج يقرء هذه الآية
«بَقِيَّةُ اللَّهِ خَيْرٌ لَكُمْ إِنْ كُنتُمْ مُؤْمِنِينَ»
ثم يقول: أنا بقيّة اللّه و حجّته الى ان قال: و لا يسلّم عليه مسلّم الّا قال: السّلام عليك يا بقيّة اللّه فى أرضه
؛ هنگامى كه امام زمان عليه السلام ظهور مىكند اين آيه شريفه را تلاوت
مىكند: «بَقِيَّةُ اللَّهِ خَيْرٌ لَكُمْ إِنْ كُنتُمْ مُؤْمِنِينَ» سپس مىگويد: بقية الله و حجت و خليفه او در ميان شما من هستم. پس از آن هيچ كس بر او سلام نمىكند مگر اين كه مىگويد: «السلام عليك يا بقيّة اللّه فى ارضه».(1)
بقيّة اللّه معناى گستردهاى دارد و شامل هر چيزى كه باقى بماند و جنبه الهى داشته باشد مىشود، چه در مسائل اقتصادى باشد مانند: مالى كه خمس و زكات آن داده شده و چه در مسائل معنوى مانند: حضرت مهدى عليه السلام كه باقيمانده انبيا و اوليا و امامان معصوم عليهم السلام است.
در ضمن توجّه به اين نكته لازم است كه: آيات قرآن مجيد هرچند در مورد خاصّى نازل شده باشد، امّا مفاهيم جامعى دارد كه مىتواند در اعصار و قرون بعد، بر مصداقهاى كلّىتر و وسيعتر، تطبيق شود. مثلًا در آيه مورد بحث منظور از «بقيّة اللّه» در داستان قوم شعيب، سود و سرمايه حلال، يا پاداش الهى است، ولى هر موجود نافع كه از طرف خداوند براى بشر باقى مانده و مايه خير و سعادت گردد «بقيّة اللّه» محسوب مىشود. و حضرت مهدى كه آخرين پيشوا و بزرگترين رهبر انقلابى پس از قيام پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله است، يكى از روشنترين مصاديق «بقيّة اللّه» است.(2)
« «وَمَا أَنَا عَلَيْكُمْ بِحَفِيظٍ»؛ و من مسوول اعمال شما و موظّف به اجبار كردنتان بر پذيرفتن اين راه نيستم».(3)وظيفه شعيب پيامبر عليه السلام و ساير انبياى الهى عليهم السلام نشان دادن راه و چاه است و اجبارى بر طىّ راه از سوى آن بزرگواران صورت نمىگيرد. به قول شاعر:
راه است و چاه است و ديده بينا و آفتابتا آدمى نگاه كند پيش پاى خويش
بر خلاف آنچه دشمنان اسلام و ديگر اديان آسمانى تبليغ مىكنند، هرگز پيامبران الهى مردم را مجبور بر پذيرش اديان آسمانى نمىكردند، بلكه كار آنها ارائه طريق و نشان دادن راه با تكيه بر منطق و استدلال صحيح بوده، همانگونه كه آيه شريفه «لَاإِكْرَاهَ فِى الدِّينِ»(1)اشاره به اين مطلب دارد.
سؤال: اگر ادعا مىكنيد كه اسلام با منطق و استدلال پيش رفت نه با زور و شمشير، پس حكمت و فلسفه جنگهاى اسلامى كه در عصر رسول خدا صلى الله عليه و آله رخ داد چه بود؟
پاسخ: طبق آنچه كه از قرآن مجيد استفاده مىشود تمام جنگهاى اسلامى جنبه دفاعى داشته است. لذا قرآن مىگويد اگر دست صلح به سمت شما دراز كردند آن را رد نكنيد. به دو نمونه توجّه فرماييد:
الف) در قسمت پايانى آيه 90 از سوره نساء مىخوانيم: « «فَإِنْ اعْتَزَلُوكُمْ فَلَمْ يُقَاتِلُوكُمْ وَأَلْقَوْا إِلَيْكُمْ السَّلَمَ فَمَا جَعَلَ اللَّهُ لَكُمْ عَلَيْهِمْ سَبِيلًا»؛ پس اگر از شما كنارهگيرى كرده و با شما پيكار ننمودند، (بلكه) پيشنهاد صلح كردند، خداوند براى شما راهى براى تعرض بر آنان قرار نداده است».
طبق اين آيه شريفه، خداوند مىگويد اگر غير مسلمانان، صلح دوست و اهل همزيستى مسالمت آميزند، شما حق نداريد متعرض آنها شويد.
ب) در آيه 91 همان سوره، حكم نقطه مقابل آيه قبل را چنين بيان مىكند:
« «فَإِنْ لَّمْ يَعْتَزِلُوكُمْ وَيُلْقُوا إِلَيْكُمْ السَّلَمَ وَيَكُفُّوا أَيْدِيَهُمْ فَخُذُوهُمْ وَاقْتُلُوهُمْ حَيْثُ ثَقِفْتُمُوهُمْ وَأُوْلَئِكُمْ جَعَلْنَا لَكُمْ عَلَيْهِمْ سُلْطَاناً مُّبِيناً»؛ اگر از درگيرى با شما كنار نرفتند و پيشنهاد
1) سوره بقره، آيه 256.
صلح نكردند و دست از شما نكشيدند، آنها را هر جا يافتيد اسير كنيد و (در صورت احساس خطر) به قتل برسانيد. آنها كسانى هستند كه ما براى شما، تسلّط آشكارى نسبت به آنان قرار دادهايم».
از نظر اسلام مشروعيّت جنگ جايى است كه دشمن توطئهاى چيده يا آماده حمله باشد، آيا در اين هنگام عقل سليم مىگويد: «اگر دشمن خواست شما را به قتل برساند، تسليم او شويد و دست به شمشير نبريد؟» نتيجه اين كه تمام جنگهاى اسلامى طبق منطق قرآن و اسلام دفاعى بوده و هيچ جنگى براى مجبور كردن مردم به پذيرش اسلام نبوده است.
سؤال: آيا جنگ اسلام و ايران (در اوايل اسلام) جنگ دفاعى بود، يا براى وادار كردن مردم ايران به پذيرش اسلام رخ داد؟
جواب: به طور قطع اين جنگ دفاعى بود، دفاع از كسانى كه تحت ظلم و ستم شاهان ستمگر ايران بودند و حقّ آزادى انتخاب نداشتند. لذا مردم ايران در برابر سپاه اسلام مقاومتى از خود نشان نداده و به راحتى تسليم شدند، و برخى از آتشكدهها ساليان درازى پس از حمله اسلام به ايران همچنان روشن و سرپا بود، و ايرانيان باهوش به تدريج و با ميل و اختيار خود اسلام را پذيرفتند.
همانطور كه گذشت كم فروشى در اسلام بسيار قبيح و زشت، و بى شك از گناهان كبيره است. خداوند متعال نسبت به كم فروشان به گونهاى سخن گفته و آنها را تهديد كرده، كه در كمتر گناهى ديده مىشود. در آيات آغازين سوره مطففين مىخوانيم:
« «وَيْلٌ لِّلْمُطَفِّفِينَ* الَّذِينَ إِذَا اكْتَالُوا عَلَى النَّاسِ يَسْتَوْفُونَ* وَإِذَا كَالُوهُمْ أَوْ وَّزَنُوهُمْ
يُخْسِرُونَ* أَلَا يَظُنُّ أُولَئِكَ أَنَّهُمْ مَّبْعُوثُونَ* لِيَوْمٍ عَظِيمٍ* يَوْمَ يَقُومُ النَّاسُ لِرَبِّ الْعَالَمِينَ»؛ واى بر كم فروشان! آنان كه وقتى براى خود چيزى از مردم با پيمانه مىگيرند، (حق خود را) بهطور كامل دريافت مىدارند، ولى هنگامى كه براى ديگران پيمانه يا وزن مىكنند، كم مىگذارند، آيا گمان نمىكنند كه برانگيخته مىشوند، در روزى بزرگ؟! روزى كه مردم در پيشگاه پروردگار جهانيان مىايستند».
«وَيْلٌ» در اينجا به معناى «شرّ»، يا «غم و اندوه»، يا «هلاكت»، يا «عذاب دردناك»، و يا «وادى سخت و سوزانى در دوزخ» است، و معمولًا اين واژه به هنگام نفرين و بيان زشتى چيزى به كار مىرود. قابل توجّه اين كه در روايتى از امام صادق عليه السلام آمده است: خداوند «ويل» را درباره هيچ كس در قرآن قرار نداده، مگر اين كه او را كافر نام نهاده، همان گونه كه مىفرمايد: « «فَوَيْلٌ لِّلَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ مَّشْهَدِ يَوْمٍ عَظِيمٍ»؛ واى به حال كسانى كه كافر شدند از حضور روز بزرگ رستاخيز»(1)(2)از اين روايت استفاده مىشود كه: كم فروشى بوى كفر مىدهد.(3)اين مطلب از آيات بعدى نيز استفاده مىشود، «أَلَا يَظُنُّ أُولَئِكَ أَنَّهُمْ مَّبْعُوثُونَ»، بنابراين، كسانى كه قيامت را باور كردهاند، كم فروشى نمىكنند و آنها كه كم فروشى مىكنند ايمان ندارند و قيامت را باور نكردهاند.
هرچند آيات مورد بحث در مورد كم فروشى در تجارت و مسائل مالى سخن مىگويد، ولى اين گناه بزرگ اختصاص به مسائل اقتصادى ندارد، بلكه هركس
مسئوليتى داشته باشد و در حوزه مسئوليّت خود كم كارى كند، شامل او نيز مىشود، به عنوان مثال اگر معلّمى به اندازه كافى مطالعه نكند، يا دير سر كلاس حاضر شود و زودتر از موعد مقرّر كلاسى را ترك كند، كم فروشى است! اگر كارمندى به جاى پرداختن به كارهاى ادارى به كارهاى شخصى خود بپردازد، يا اوقات خود را به پر كردن جدول و ساير كارهاى تفريحى بگذراند، يا برخورد مناسبى با ارباب رجوع نداشته باشد و بى جهت انجام كار آنها را به تأخير بيندازد، مشمول حكم كم فروشان است. اگر قاضى، پرونده متّهم را به مقدار كافى مطالعه نكند و حكم دهد كم فروشى است. اگر خطيب و سخنران بدون مطالعه منبر رود يا به مقدار لازم مطالعه نكند مصداق مطففين و كم فروشان است. اگر سياستمداران، ارباب رسانهها، و خلاصه هركسى در حوزه كارى خود كم كارى كند و وظايفش را بهطور صحيح انجام ندهد، كم فروشى است و گويا قيامت را باور نكرده است. اگر تنها همين يك دستور دينى در جامعه عملى شود و هركس در حوزه مسئوليّت خود كارش را به نحو احسن انجام دهد، جامعه گلستان خواهد شد.
انبيا و پيامبران كه از سوى خداوند مأمور دعوت به سوى او مىشدند نشانههايى داشتند كه به آسانى مىتوان آنها را از مدعيان دروغين شناخت. از جمله اين نشانهها- كه آيات آينده هم به آن اشاره شده- سه چيز است:
انبيا و اوليا و بزرگان همواره بر منطق عقل تكيه كرده و مىكنند. به عنوان
نمونه قرآن از زبان پيامبر گرامى اسلام صلى الله عليه و آله مىفرمايد: « «إِنَّمَا أَعِظُكُمْ بِوَاحِدَةٍ أَنْ تَقُومُوا للَّهِ مَثْنَى وَفُرَادَى ثُمَّ تَتَفَكَّرُوا»؛ شما را تنها به يك چيز اندرز مىدهم، دو نفر دو نفر، يا به تنهايى براى خدا قيام كنيد، سپس بينديشيد».(1)تمام خواسته پيامبر صلى الله عليه و آله در تفكّر و انديشه و تعقّل خلاصه مىشود. اگر پاى عقل و خرد به ميان آيد حق از باطل به راحتى شناخته مىشود.
پيامبر گرامى اسلام صلى الله عليه و آله آنقدر دلسوز و مهربان بود كه جان خود را در اين مسير به خطر مىانداخت. اين مطلب درآيه 6 سوره كهف آمده است توجّه فرماييد: « «لَعَلَّكَ بَاخِعٌ نَّفْسَكَ عَلَى آثَارِهِمْ»؛ گويى مىخواهى، خود را به خاطر اعمال آنها از غم و اندوه هلاك كنى».
و لذا خداوند او را دلدارى مىداد كه: اينقدر نگران مباش و غم و غصّه نخور، آنها كه قابل هدايت باشند هدايت مىشوند و آنها كه قابليّت هدايت نداشته باشند، هر قدر تلاش كنى هدايت نمىشوند.
انبيا و اولياى الهى تعصّب ندارند در حالى كه مدّعيان باطل متعصّبند. پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله هنگامى كه با بت پرستان سخن مىگفت و با دليل و منطق و برهان حقانيّت اسلام را به اثبات مىرساند و آنها نمىپذيرفتند مىفرمود: « «لَكُمْ دِينُكُمْ وَلِىَ دِينِ»؛ (حال كه چنين است) آيين شما براى خودتان، وآيين من براى خودم!».(2)
اين نشانههاى سه گانه در داستان شعيب پيامبر عليه السلام نيز به چشم مىخورد. آن حضرت ابتدا به سراغ دليل مىرود و زشتىها و عواقب سوء بت پرستى و مفاسد اقتصادى را براى آنها تبيين مىكند، و در اين راه دلسوزى مهربانى مىكند «إِنِّى أَرَاكُمْ بِخَيْرٍ»(1)ولى در عين حال از خود تعصّب به خرج نمىدهد «وَمَا أَنَا عَلَيْكُمْ بِحَفِيظٍ»(2)و آنها را مجبور بر پذيرش آيين خود نمىكند. امّا مشركان و بت پرستان نه اهل منطق بودند، و نه دلسوز و مهربان، و نه عارى از تعصّب؛ بلكه تعصّب، لجاجت و خشونت ابزار كارشان بود. آيات زير شاهد صادقى بر اين ادّعاست.
توجّه فرماييد:
« «قَالُوا يَا شُعَيْبُ أَصَلوتُكَ تَأْمُرُكَ أَنْ نَّتْرُكَ مَا يَعْبُدُ آبَاؤُنَا أَوْ أَنْ نَّفْعَلَ فِي أَمْوَالِنَا مَا نَشَاؤُا إِنَّكَ لَأَنْتَ الْحَلِيمُ الرَّشِيدُ»؛ گفتند: «اى شعيب! آيا نمازت به تو دستور مىدهد كه آنچه پدرانمان مىپرستيدند ترك كنيم؛ يا آنچه را مىخواهيم در اموالمان انجام ندهيم؟! تو كه مرد بردبار و فهميدهاى هستى!».(3)
قوم شعيب در مقابل استدلالهاى قوى ومتين ومنطقى حضرت شعيب در مورد زشتى بت پرستى و كم فروشى، به دو مطلب موهوم و بى اساس متمسّك شدند:
نخست اين كه: اين بتهاى عزيز و دوست داشتنى كه مىگويى آنها را عبادت و پرستش نكنيم ميراث آبا و اجدادى ماست. چگونه ميراث نياكان خود را ترك كنيم؟ بى اساس بودن اين سخن روشن است: چرا كه معمولًا نسلهاى جديد
دانشمندتر از نسلهاى قديمند؛ زيرا علاوه بر علوم و دانش نسلهاى گذشته علوم و دانش جديدى را در اختيار دارند. بنابراين، صرف اين كه عملى ميراث گذشتگان است دليل بر درستى آن نمىشود.
دوم اين كه: ما خواهان آزادى عمل هستيم، دستورات تو آزادى عمل ما را گرفته و ما را محدود مىسازد. بنابراين، چون ترك كم فروشى منافات با آزادى عمل ما دارد به آن پايبند نخواهيم بود.
آنها نه تنها سخنان پيامبر خود را نپذيرفتند، بلكه بر اثر تعصّب و لجاجتى كه داشتند از پيامبر خدا طلبكار نيز شدند: كه تو با آن عقل و شعور بالا و رشد و بردبارى فراوان، چرا چنين سخنانى مىگويى و ما را به چنان مطالبى دعوت مىكنى! اكنون به پاسخ حضرت شعيب توجّه فرماييد:
« «قَالَ يَا قَوْمِ أَرَأَيْتُمْ إِنْ كُنتُ عَلَى بَيِّنَةٍ مِّن رَّبِّى وَرَزَقَنِى مِنْهُ رِزْقاً حَسَناً وَمَا أُرِيدُ أَنْ أُخَالِفَكُمْ إِلَى مَا أَنْهَاكُمْ عَنْهُ إِنْ أُرِيدُ إِلَّا الْإِصْلَاحَ مَا اسْتَطَعْتُ»؛ اى قوم! به من خبر دهيد اگر دليل آشكارى از پروردگارم داشته باشم، و رزق (و موهبت) خوبى به من داده باشد، (آيا مىتوانم بر خلاف فرمان او رفتار كنم؟!) من هرگز نمىخواهم چيزى كه شما را از آن باز مىدارم، خودم مرتكب شوم. من جز اصلاح- تا آنجا كه توانايى دارم- نمىخواهم».(1)
حضرت در پاسخ به سخنان قومش به چهار نكته اشاره كرد:
نكته اوّل: اين كه من بيّنه دارم. «بيّنه» هم به معناى معجزه است، و هم دليل عقلى. شعيب پيامبر عليه السلام همانند همه پيامبران به هر دو سلاح مسلّح بود.
نكته دوم: اين كه خداوند به من روزى خوبى داده و از نظر اقتصادى از شما بى نياز هستم. تصوّر نكنيد به طمع به چنگ آوردن اموالتان اين سخنان را مىگويم، بلكه انگيزه من شكرگزارى به درگاه پروردگار است.
نكته سوم: آنچه را به شما مىگويم اوّل خودم عمل مىكنم، و عالم بى عمل
1) سوره هود، آيه 88.
نيستم. حضرت على عليه السلام مىفرمايد: «
ايّها النّاس! انّى و اللّه ما احثّكم على طاعة الّا وأسبقكم اليها، و لا انهاكم عن معصية الّا و اتناهى قبلكم عنها
؛ اى مردم! به خدا سوگند من شما را به هيچ طاعتى وادار نمىكنم، مگر اين كه پيش از شما خودم به آن عمل مىكنم. و شما را از هيچ معصيتى نهى نمىكنم، مگر اين كه خودم پيش از شما از آن كنارهگيرى مىكنم».(1)اگر گوينده به سخنانش عمل كند كلامش در مردم اثر مىكند، و لى اگر به آن عمل نكند تأثيرى نخواهد داشت.
نكته چهارم: هدف من از دعوت شما به توحيد و اقتصاد سالم، اصلاح است، اگر به سخنان من گوش فرا دهيد، هم دينتان اصلاح مىشود و هم آخرتتان.
از مباحث گذشته تفاوت عميق منطق شعيب پيامبر عليه السلام با منطق قوم بت پرستش روشن شد. پيامبر خدا به دنبال اصلاح امور دين و دنياى آنهاست، امّا آنها در پى آزادى بى قيد و شرطند كه نابود كنننده دين، دنيا و آخرت آنهاست.
اين منطق متعلّق به قوم شعيب، كه در حدود سه هزار سال قبل مىزيستند، بود؛ امّا امروزه نيز متأسّفانه اين منطق ديده مىشود. غربىها مىخواهند در همه چيز آزاد باشند، آنها آنقدر در اين مسير پافشارى كردند كه نه تنها در كار بسيار زشتى همچون همجنس گرايى آزادى عمل پيدا كردند، بلكه آن را به صورت يك قانون درآوردند! آزادى عمل آنها در ايجاد مراكز فساد و فحشا به آن جلوه قانونى داد، تا آنجا كه دولت همچون ساير مشاغل از آنها ماليات مىگيرد! آزادى بى حدّ و حصر نتيجهاش اهانت به مقدّسات ديگران است، آنچه كه امروز شاهد آن در جهان غرب هستيم.
1) نهج البلاغه، خطبه 175.
سؤال: چرا قوم شعيب انگشت روى نماز آن حضرت گذاشتند، و مثلًا نگفتند آيا دين و آيينت، تو را وادار مىكند كه ما را به ترك بت پرستى دعوت كنى؟
جواب: ممكن است اين مطلب به قصد استهزا و تمسخر نماز باشد. يعنى اين نماز كه نماد دين و آيين توست نمىتواند مانع بت پرستى و كم فروشى ما شود.
و نيز ممكن است منظورشان اين بوده كه ما از دين و آيين تو چيزى جز نماز نفهميديم. برخى نيز احتمال دادهاند «صلاة» اشاره به آيين و مذهب است؛ زيرا آشكارترين سمبل دين نماز است.
به هر حال آنها به رابطه ميان نماز و ترك منكرات پى نبردند. اگر درست مىانديشيدند اين واقعيّت را درك مىكردند كه نماز حسّ مسئوليت، تقوا، پرهيزكارى، خدا ترسى و حقشناسى را در انسان زنده مىكند، و او را به ياد خدا و دادگاه عدل الهى مىاندازد. نماز گرد و غبار خودپسندى و خودپرستى را از صحنه دل مىشويد و نمازگزار را از جهان محدود و آلوده دنيا به جهان ماوراى طبيعت و به عالم پاكىها و نيكىها متوجّه مىسازد، به همين دليل او را از شرك و بت پرستى و تقليد كوركورانه نياكان و كم فروشى و انواع تقلّب باز مىدارد.
خوانند گان محترم! نماز بسيار مهم است، زيرا بهترين نوع رابطه انسان با خداست، و تربيت صحيح و عاقبت به خيرى در سايه نماز همراه با حضور قلب حاصل مىشود. لذا همگان، مخصوصاً جوانان بايد براى نماز اهمّيت فراونى قائل شوند و از آن غافل نگردند.
حضرت شعيب عليه السلام پس از بيان نكات چهارگانه خطاب به قومش، مىفرمايد:
« «وَمَا تَوْفِيقِى إِلَّا بِاللَّهِ عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ وَإِلَيْهِ أُنِيبُ»؛ و توفيق من، (در اين كار) جز به (يارى) خدا نيست. بر او توكّل كردم؛ و به سوى او باز مىگردم».(1)
1) سوره هود، آيه 88.
اين جمله پيامى است براى همه مردم، همگان بايد توفيق را تنها از خداوند بخواهند و تنها بر او توكّل كنند و اعتقاد داشته باشند كه بازگشت همه به سوى خداست.
پيامبر گرامى اسلام صلى الله عليه و آله فرمود: اگر پنج گناه در جامعه رواج پيدا كرد، از آن گناهان (و آثار وضعى آن) به خداوند پناه ببريد:
لم تظهر الفاحشة فى قوم قطّ حتّى يعلنوها الّا ظهر فيهم الطّاعون و الاوجاع الّتى لم تكن فى اسلافهم الّذين مضوا
؛ هرگاه اعمال منافى با عفّت در جامعهاى رواج يابد و علنى و آشكار گردد، بيمارى هايى ظهور و بروز پيدا مىكند كه قبلًا وجود نداشته است».
نمونه هايى از اين بيمارىهاى جديد كه نتيجه بى عفّتى هاست را در دنياى امروز مىبينيم تمام دانشمندان و اطبا از درمان بيمارى تازه ظهور كرده «ايدز» عاجز ماندهاند، يكى از عوامل مهم بيمارى ايدز ارتباطهاى نامشروع جنسى است.
ولم ينقصوا المكيال والميزان الّا اخذوا بالسّنين وشدّة المؤنة وجور السّلطان
؛ هرگاه كم فروشى در جامعه رواج پيدا كند، مردم گرفتار قحطى و گرانى و فشارهاى اقتصادى از ناحيه حكومتهاى جور و ظالم مىشوند».
بنابراين كم فروشى نه تنها مشكلى را حل نمىكند و باعث ازدياد ثروت نمىشود بلكه مشكلات متعددى به بار مىآورد و ثروت جامعه را بر باد مىدهد.
ولم يمنعوا الزّكاة الّا منعوا القطر من السّماء و لو لا البهايم لم يمطروا
؛ هرگاه مردم از پرداخت زكات (و ساير حقوق شرعيّه) امتناع ورزند، باران و نزولات آسمانى كم خواهد شد، و اگر چهارپايان نبودند بارش باران قطع مىگرديد».
ولم ينقضوا عهد اللّه و عهد رسوله الّا سلّط اللّه عليهم عدوّهم وأخذوا بعض ما فى ايديهم
؛ و هرگاه مردم عهد و پيمانهايى كه با خدا و رسولش داشتهاند را بشكنند، خداوند دشمنانشان را بر جان و مالشان مسلط مىكند». يكى از عهد و پيمانهايى كه با خدا و رسولش بستهايم ترك عبادت شيطان است. در آيه شريفه 60 سوره يس مىخوانيم:
« «أَلَمْ أَعْهَدْ إِلَيْكُمْ يَا بَنِى آدَمَ أَنْ لَّا تَعْبُدُوا الشَّيْطَانَ إِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُبِينٌ»؛ آيا با شما عهد نكردم اى فرزندان آدم كه شيطان را نپرستيد، كه او براى شما دشمن آشكارى است».
ولم يحكموا بغير ما انزل اللّه الّا جعل اللّه بأسهم بينهم
؛ و هرگاه قاضيان شما مطابق احكام الهى حكم نكنند، در ميان شما اختلاف و جنگ به وجود مىآيد و به جان هم مىافتيد».(1)
خلاصه اين كه: گناهان تنها عواقب سوء اخروى و عذاب آن جهان را در پى ندارد، بلكه آثار سويى در اين جهان نيز خواهند داشت.
انبيا و پيامبران الهى هنگامى كه از سوى خدا براى دعوت مردم فرستاده مىشدند مسلّح به سه سلاح مؤثّر و كارساز بودند كه هر كدام براى گروه خاصّى از آنان كارايى داشت.
اين ابزار مخصوص انسانهاى خردمند و داراى بصيرت و صاحبان عقل
1) بحارالانوار، ج 73، ص 376، ح 13.
و فكر بود. اين قبيل افراد نياز به معجزه و كارهاى خارقالعاده از سوى پيامبران نداشتند، بلكه كافى بود با استدلالهاى قوى و منطقى، توحيد و نبوّت را براى آنها به اثبات رساند، تا تسليم آن شوند. آيات فراوانى (1)از قرآن به اين ويژگى اولوالالباب اشاره دارد. به عنوان مثال به آيه شريفه 164 سوره مباركه بقره توجّه فرماييد:
« «إِنَّ فِى خَلْقِ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ وَاخْتِلَافِ اللَّيْلِ وَالنَّهَارِ وَالْفُلْكِ الَّتِي تَجْرِى فِى الْبَحْرِ بِمَا يَنفَعُ النَّاسَ وَمَا أَنزَلَ اللَّهُ مِنْ السَّمَاءِ مِنْ مَاءٍ فَأَحْيَا بِهِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا وَبَثَّ فِيهَا مِنْ كُلِّ دَابَّةٍ وَتَصْرِيفِ الرِّيَاحِ وَالسَّحَابِ الْمُسَخَّرِ بَيْنَ السَّمَاءِ وَالْأَرْضِ لَآيَاتٍ لِقَوْمٍ يَعْقِلُونَ»؛ در آفرينش آسمانها و زمين، و آمد و شد شب و روز، و كشتيهايى كه در دريا به سود مردم در حركتند، و آبى كه خداوند از آسمانها نازل كرده، و با آن زمين را پس از مرگ زنده نموده، و انواع جنبندگان را در آن گسترده، و (همچنين) در تغيير مسير بادها و ابرهايى كه ميان زمين و آسمان مسخّرند، نشانه هايى است (از ذات پاك خدا و يگانگى او) براى مردمى كه عقل دارند و مىانديشند!».
عظمت آسمانها و زمين و آمد و شد منظّم شب و روز براى اولوالالباب كافى است آنها با تفكّر و انديشه در اين امور، پى به عظمت خالق آن برده و مىگويند:
« «رَبَّنَا مَا خَلَقْتَ هَذَا بَاطِلًا سُبْحَانَكَ فَقِنَا عَذَابَ النَّارِ»؛ پروردگارا! اينها را بيهوده نيافريدهاى؛ منزهى تو! ما را از عذاب دوزخ، نگاهدار».(2)آنها وقتى در مورد عظمت آفرينش بدن انسان فكر مىكنند كه فقط طول رگهاى بزرگ و كوچك او بيش 000/ 150 كيلومتر است و اين لوله كشى با عظمت و وسيع به قدرى منظّم
و دقيق است كه اگر قسمتى از آن بگيرد، همانجا فلج مىشود، پى به وجود خداوند خالق انسانها مىبرند. نتيجه اين كه، يكى از سلاحهاى تبليغى پيامبران سلاح علم و دانش و استدلالهاى منطقى است كه مخصوص خردمندان جامعه است.
يكى ديگر از ابزار تبليغى پيامبران كه براى توده عوام جامعه از آن بهره مىگرفتهاند، سلاح معجزه است. انسانهاى عوام جامعه با زبان استدلالهاى منطقى آشنايى چندانى ندارند، امّا با ارائه معجزههاى مختلف ايمان مىآورند. لذا چند رقم معجزه، از قبيل شق القمر(1)، بينا شدن نابينايان (2)، زنده شدن مردگان (3)، و مانند آن در اختيار پيامبران الهى قرار مىگرفت، تا به وسيله آن توده مردم را به سوى توحيد و نبوّت هدايت كنند، و درهاى سعادت را به روى آنها بگشايند.
گروهى از مردم هستند كه نه استدلالهاى منطقى آنها را به راه راست رهنمون مىشود، و نه معجزات گوناگون پيامبران موجبات تسليم شدن آنان را در برابر حق فراهم مىسازد. اين گروه كه افرادى لجوج، متعصّب و متكبّرند، تنها با سلاح تهديد به عذابهاى الهى تسليم حق مىشوند. قرآن مجيد داستان عذاب اقوام مختلف را به همين منظور بيان كرده است.
حضرت شعيب عليه السلام، پس از نااميدى از تأثير استدلالهاى منطقى و معجزات در مورد گروه سوم، از سلاح سوم استفاده كرد و سرگذشت اقوام پيشين را به ياد قوم خود آورد. توجّه فرماييد:
« «وَيَا قَوْمِ لَايَجْرِمَنَّكُمْ شِقَاقِى أَنْ يُصِيبَكُمْ مِّثْلُ مَا أَصَابَ قَوْمَ نُوحٍ أَوْ قَوْمَ هُودٍ أَوْ قَوْمَ صَالِحٍ وَمَا قَوْمُ لُوطٍ مِّنْكُمْ بِبَعِيدٍ»؛ و اى قوم من! دشمنى و مخالفت با من، سبب نشود كه شما به همان سرنوشتى كه قوم نوح يا قوم هود يا قوم صالح گرفتار شدند، گرفتار شويد. و (سرزمين) قوم لوط از شما چندان دور نيست».(1)
حضرت شعيب به عذاب چهار قوم از اقوام پيشين اشاره كرد:
قوم نوح عليه السلام؛ آنها گرفتار طوفانى عجيب شدند. از آسمان بارانهاى سيل آسا نازل و از زمين آب جوشيدن گرفت و تمام مردم غرق شدند جز گروه اندكى كه به حضرت نوح عليه السلام ايمان آورده بودند و همراه او سوار بر كشتى شدند. آرى، آبى كه مايه حيات و زندگى انسان بلكه تمام موجودات زنده است، و 23 بدن ما انسانها را تشكيل مىدهد، مأمور نابودى قوم نوح عليه السلام شد. يعنى خداوند مرگ اقوام سركش را از دل عوامل حياتشان بيرون مىكشد.
قوم هود عليه السلام: اين قوم سركش گرفتار تندبادى مملوّ از سنگريزهها شدند.
اين تندباد، آبادىهاى آنها را زير سنگريزهها دفن كرد. همين بادى كه ابرها را جابجا مىكند و ابرهاى حاوى باران را به مناطق نيازمند آب هدايت مىكند و گلها را بارور و ميوهها را مىرساند، عامل نابودى قوم هود شد.
1) سوره هود، آيه 89.
صاعقهاى نازل شد و همه جا را ويران كرد. صاعقه از برخورد قطعه ابرى كه داراى بار الكتريسيته منفى است با زمين كه بار الكتريسيته مثبت دارد حاصل مىشود. وقتى كه اين دو با هم برخورد مىكنند جرقهاى توليد مىشود كه همه چيز را خاكستر مىكند؛ زيرا حرارت حاصل از آن/ 000/ 15 درجه سانتيگراد است، در حالى كه غالب فلزات حداكثر در دو الى سه هزار درجه ذوب مىشوند.
زمينى كه قرآن مجيد از آن تعبير به مهد و گاهواره (1)مىكند و استراحتگاه و محل قرار انسان است، تبديل به زلزلهاى ويرانگر شد.
حضرت شعيب عليه السلام خطاب به قومش فرمود: اگر اقوام نوح و هود و صالح از شما دورند، ولى قوم لوط نزديك به شمايند، چون آنها هم در شام مىزيستند.
و آثار به جاى مانده از آبادىهاى آنها را مىتوانيد مشاهده كنيد.
خلاصه اين كه انبيا و پيامبران ابزارهاى تبليغى مختلفى داشتند كه هر كدام براى گروه خاصّى كاربرد داشت، سلاح تهديد به عذاب الهى كه در داستان قوم شعيب به آن اشاره شده، براى هدايت گروه لجوج و متكبّر و مغرور بود. حضرت شعيب عليه السلام پس از اشاره به سرگذشت دردناك اقوام پيشين، به قوم خود سفارش مىكند كه عبرت بگيرند و به سوى خدا بازگردند. توجّه فرماييد: « «وَاسْتَغْفِرُوا رَبَّكُمْ ثُمَّ تُوبُوا إِلَيْهِ إِنَّ رَبِّى رَحِيمٌ وَدُودٌ»؛ از پروردگار خود آمرزش بطلبيد؛ و به سوى او بازگرديد؛ كه پررودگارم مهربان و دوستدار (بندگان توبه كار) است!».(2)
دو نكته در اين آيه شريفه قابل توجّه است:
نكته اوّل: آيا استغفار و توبه دو چيز است؟ يا هر دو واژه به يك معناست؟
ظاهراً استغفار و توبه دو چيز است؛ استغفار شستن زنگار گناه است چرا كه قلب بر اثر گناه زنگار مىگيرد و بايد با استغفار زنگار آن را زايل كرد. پس از شستشوى زنگار دل با استغفار، قلب آماده حركت به سوى خدا و توبه به درگاه حضرتش مىشود. خلاصه اين كه اوّل شستن زنگار دل، سپس نوشتن نام خدا بر صفحه قلب. در ضمن توجّه داشته باشيد كه توبه فقط به زبان نيست، بلكه تصميم جدّى قلبى بر ترك گناه، و قطع رابطه با گناه، و جبران گناهان سابق با اعمال نيك آينده است.
جوانى مىپرسيد: مرتكب گناهانى شدهام كه از آن توبه كردهام، امّا همچنان وجدانم ناراحت است. چه كنم؟ گفتم: به همان اندازه كه كار بد كردهاى بايد كار خوب كنى، تا جبران شود. گفت: خداوند مرا مىبخشد؟ گفتم: نااميد مباش، خدا وعده بخشش داده است.
نكته دوم: در پايان آيه 90 از سوره هود، خداوند به رحيم ودود (مهربان و دوستدار بندگان توبه كار) توصيف شده است. اين نشان مىدهد كه برنامههاى خداوند بر اساس رحمت است، و عذاب و مجازات يك استثناست. يكى از نشانههاى ادّعاى فوق اين است كه 113 سوره قرآن با
بسم اللّه الرّحمن الرّحيم
آغاز شده، و تنها يك سوره بدون
بسم اللّه الرّحمن الرّحيم
است، يعنى 113 رحمت و يك عذاب. و طبيعى است وقتى عدّهاى از 113 رحمت الهى استفاده نكنند، گرفتار همان يك عذاب مىشوند.
قوم شعيب در مقابل سخنان منطقى، معجزات و تهديدهاى حضرت شعيب
كه همه آنها به قصد هدايت قومش بود سر تسليم فرود نياورده و جملات زشتى به زبان آوردند كه همگى حكايت از لجاجت و جهل و بى خبرى آنها مىكرد.
توجّه كنيد:
« «قَالُوا يَا شُعَيْبُ مَا نَفْقَهُ كَثِيراً مِّمَّا تَقُولُ»؛ (اى شعيب!) بسيارى از آنچه را مىگويى ما نمىفهميم» يعنى حرفهاى تو سر و ته ندارد و محتوا و منطق باارزشى در آن نيست، كه بخواهيم پيرامون آن بينديشيم!
« «وَإِنَّا لَنَرَاكَ فِينَا ضَعِيفاً»؛ (اى شعيب!) ما تو را در ميان خود ضعيف مىيابيم».
بنابراين، فكر غلبه بر ما را از سرت بيرون كن، چون قدرت اين كار را ندارى!
« «وَلَوْلَا رَهْطُكَ لَرَجَمْنَاكَ»؛ (اى شعيب!) اگر قبيله كوچكت نبود تو را سنگسار مىكرديم» يعنى گمان نكن كه به خاطر ترس از قدرتت با تو برخورد فيزيكى نمىكنيم، بلكه احترامى كه براى قوم و قبيلهات قايل هستيم ما را از اين كار بازداشته است!
« «وَمَا أَنْتَ عَلَيْنَا بِعَزِيزٍ»؛ (اى شعيب!) تو در برابر ما قدرتى ندارى»(1)يعنى تو هرچند از بزرگان قبيلهات هستى ولى با اين سخنان در نظر ما منزلتى ندارى!
متأسفانه انسانهاى بى منطق بر زور و تهديد تكيه مىكنند. وقتى كه از رسيدن به اهدافشان ناكام مىمانند به تحريمهاى اقتصادى و تهديدهاى نظامى روى مىآورند.
شعيب پيامبر عليه السلام در مقابل اين همه هتّاكى و توهين و جسارت، ناراحت و عصبانى نشد و با صبر و بردبارى و به صورت منطقى پاسخ آنها را داد. توجّه
1) سوره هود، آيه 91.
فرماييد: « «قَالَ يَا قَوْمِ أَرَهْطِى أَعَزُّ عَلَيْكُمْ مِّنَ اللَّهِ وَاتَّخَذْتُمُوهُ وَرَاءَكُمْ ظِهْرِيّاً إِنَّ رَبِّى بِمَا تَعْمَلُونَ مُحِيطٌ»؛ گفت: اى قوم! آيا قبيله كوچكم، نزد شما عزيزتر از خداوند است؟! در حالى كه (فرمان) او را پشت سر انداختهايد! پروردگارم به آنچه انجام مىدهيد احاطه دارد (و آگاه است)!».(1)
شعيب پيامبر عليه السلام به دو گونه پاسخ آنها را داد:
نخست مىفرمايد: اين چه سخن نامعقول و نسنجيدهاى است كه شما بر زبان جارى مىسازيد؟ آيا احترام قبيله من از احترام خداوند بيشتر است؟
آيا شما براى خداوند احترام قائليد؟ يا خدا و فرامينش را پشت سر انداختهايد؟
و در ادامه مىفرمايد: خيال نكنيد كه خداوند اعمال شما را نمىبيند و سخنانتان را نمىشنود، بلكه او به تمام اعمالى كه انجام مىدهيد احاطه و آگاهى كامل دارد. حضرت شعيب عليه السلام ضمن پاسخ به سخنان بى اساس قومش، آنها را متوجّه عظمت و عزّت پروردگار زمين و آسمان كرد.
دومين پاسخ حضرت شعيب در آيه بعد آمده است. توجّه كنيد: « «وَيَا قَوْمِ اعْمَلُوا عَلَى مَكَانَتِكُمْ إِنِّى عَامِلٌ سَوْفَ تَعْلَمُونَ مَنْ يَأْتِيهِ عَذَابٌ يُخْزِيهِ وَمَنْ هُوَ كَاذِبٌ وَارْتَقِبُوا إِنِّى مَعَكُمْ رَقِيبٌ»؛ اى قوم من! هر چه توان داريد، انجام دهيد؛ من هم كار خود را انجام مىدهم؛ و به زودى خواهيد دانست چه كسى عذاب رسواكننده به سراغش مىآيد، و چه كسى دروغگوست! شما انتظار بكشيد، من هم با شما در انتظارم».(2)شما در انتظار اين باشيد كه بتوانيد با قدرت، جمعيّت، ثروت و نفوذتان بر من پيروز شويد، من هم در انتظارم كه مجازات دردناك الهى به زودى دامان شما جمعيّت گمراه را بگيرد و از صفحه گيتى محوتان نمايد!
جوامعى كه در اين عالم زندگى مىكردند، هنگامى كه فاسد و مفسد مىشدند خداوند به آنها مهلت مىداد تا از منجلاب فساد خارج شده و به اصلاح خويش بپردازند، اگر در مهلت مقرّر اصلاح نمىشدند، ولى اميدى به اصلاح آنها بود مهلت تمديد مىشد، و تا هنگامى كه كمترين روزنهاى به سمت اصلاح وجود داشت اين كار تكرار مىشد. امّا زمانى كه تمام روزنههاى اميد مسدود مىشد و ديگر هيچ اميدى به اصلاح آنها باقى نمىماند، و چارهاى جز نابودى نبود، خداوند به روشهاى مختلف آنها را نابود مىكرد. به قول شاعر:
نه طراوتى نه برگى نه گلى نه سايه دارممتحيرم كه دهقان به چه كار هشت ما را
وقتى يك درخت نه ميوهاى داشته باشد و نه گلى بدهد و نه طراوت و برگى داشته باشد و حتّى سايهاى نداشته باشد دهقان ناچار مىشود آن را قطع كند و بسوزاند. اقوامى كه هيچ اميدى به هدايت آنها نيست همانند درخت بىبرگ و گل و سايهاىاهستند كه تنها لايق آتشند. نوح پيامبر عليه السلام در مورد قومش (كه 950 سال آنها را به سوى خدا دعوت كرد، ولى نپذيرفتند) نفرين كرد. امّا نفرين آن حضرت هم حكيمانه بود. فرمود: « «رَّبِّ لَاتَذَرْ عَلَى الْأَرْضِ مِنْ الْكَافِرِينَ دَيَّاراً* إِنَّكَ إِنْ تَذَرْهُمْ يُضِلُّوا عِبَادَكَ وَلَا يَلِدُوا إِلَّا فَاجِراً كَفَّاراً»؛ پروردگارا! هيچ كس از كافران را بر روى زمين باقى مگذار! چرا كه اگر آنها را باقى بگذارى، بندگانت را گمراه مىكنند و جز نسلى فاجر و كافر به دنيا نمىآورند».(1)
البتّه اقوامى كه گرفتار عذاب مىشدند دو دسته بودند: يك دسته كسانى كه بعد از هلاكت آثارشان باقى مىماند. مثل فرعون و فرعونيان كه وقتى هلاك
1) سوره نوح، آيه 26 و 27.
شدند كاخها و ثروتها و بدنهاى آنها باقى ماند و به بنى اسرائيل رسيد. دسته ديگر اقوامى بودند كه همراه هلاكت آنها تمام آنچه مربوط به آنها مىشد نيز نابود مىگشت. قوم ثمود كه پيامبر آنها حضرت صالح عليه السلام بود جزء دسته دوم هستند.
قوم شعيب پيامبر عليه السلام نيز چنين بودند. به آيات زير توجّه فرماييد:
« «وَلَمَّا جَاءَ أَمْرُنَا نَجَّيْنَا شُعَيْباً وَالَّذِينَ آمَنُوا مَعَهُ بِرَحْمَةٍ مِّنَّا وَأَخَذَتِ الَّذِينَ ظَلَمُوا الصَّيْحَةُ فَأَصْبَحُوا فِى دِيَارِهِمْ جَاثِمِينَ* كَأَنْ لَّمْ يَغْنَوْا فِيهَا أَلَا بُعْداً لِّمَدْيَنَ كَمَا بَعِدَتْ ثَمُودُ»؛ و هنگامى كه فرمان ما فرا رسيد، شعيب و كسانى را كه با او ايمان آورده بودند، با رحمت خود نجات داديم؛ و آنها را كه ستم كردند، صيحه (مرگبار آسمانى) فرا گرفت؛ و بامدادان در خانههايشان به رو افتاده مرده بودند. آن چنان كه گويى هرگز ساكن آن (ديار) نبودند! دور باد مدين (و اهل آن از رحمت خدا)، همانگونه كه قوم ثمود دور شدند!».(1)در مورد اين كه قوم شعيب با چه عذابى هلاك شدند دو تعبير در قرآن مجيد وجود دارد.
نخست تعبير به «صيحه» كه در آيه مورد بحث آمده و ديگر تعبير به «رجفه» (لرزش) كه در آيه شريفه 91 سوره اعراف به آن اشاره شده است. حال ببينيم آيا هر دو تعبير به يك معنا باز مىگردد، يا دو چيز است؟ «رجفه» (لرزش) نتيجه صيحه آسمانى است، و اين همان چيزى است كه در زمان ما به آن «موج انفجار» گفته مىشود. توضيح اين كه: زمانى كه انفجار رخ مىدهد برخى از اشيا كه در محلّ انفجار و اطراف آن تا فاصله معيّنى هستند (بسته به نوع و مقدار مادّه منفجره) بر اثر انفجار نابود مىگردند، امّا برخى چيزها در خارج از آن دايره نيز نابود مىشود، كه علّت آن موج انفجار است. موج انفجار شيشهها را تا شعاع چند هزار متر مىشكند و ممكن است حتّى در خانهها را در فاصله نزديكتر از جا
1) سوره هود، آيه 94 و 95.
بكند. از دو آيه مورد اشاره استفاده مىشود كه صيحهاى آسمانى و صاعقهاى بسيار نيرومند بر قوم شعيب نازل شد و همراه آن موج انفجارى رخ داد و بر اثر آن صاعقه و اين لرزش حاصل از موج انفجار همه آن قوم سركش به رو بر زمين افتاده و نابود شدند.
از آيه بعد استفاده مىشود كه نه تنها خودشان از بين رفتند بلكه تمام ثروتهايى كه به خاطر آن، ظلم و ستم و گناه كردند، و همه آن كاخها و زينتها و زرق و برقها، از ميان رفت و همه خاموش شدند.
خوانندگان محترم! اين عذابها فقط مربوط به گذشتگان نيست، بلكه هر كس در هر عصر و زمانى مسير قوم شعيب را در پيش بگيرد و در مقابل حق سر تسليم فرود نياورد، بايد منتظر عواقب آن باشد. همانگونه كه در مورد اروپاييان مىبينيم كه نتيجه ظلمهاى فراوان آنها جنگ جهانى اوّل و دوم شد، و اروپا به دست اروپايىها نابود گشت «فَاعْتَبِرُوا يَا أُولِى الْأَبْصَارِ».(1)
با توجّه به اين كه حضرت موسى عليه السلام بخشى از عمرش (حدود 10 سال) را در مدين گذراند، و با دختر حضرت شعيب پيامبر عليه السلام كه از اهالى مدين است، ازدواج نمود، شرح و تفسير آيات مربوط به اين قسمت از زندگانى حضرت موسى عليه السلام، كه در سوره قصص آمده، خالى از لطف و فايده نيست. امّا قبل از آن، لازم است مقدّمهاى در مورد ويژگيهاى قرآن مجيد تقديم گردد:
قرآن مجيد ويژگىهاى زيادى دارد كه آن را از تمام كتابها متمايز و جدا مىسازد، اگر اين ويژگيها گردآورى، و با سليقه خاصّى كنار هم چيده شود، كتاب
1) سوره حشر، آيه 2.
ارزشمندى خواهد شد. به سه نمونه از اين ويژگىها توجّه فرماييد:
لأنّ اللّه تبارك وتعالى لم يجعله لزمان دون زمان ولا لناس دون ناس فهو فى كلّ زمان جديد، وعند كلّ قوم غضّ الى يوم القيامة
؛ بهخاطر آن كه خداوند تبارك و تعالى قرآن را براى زمان معيّنى نازل نكرده و اختصاص به جمعيّت خاصى نداده است، لذا در تمام زمانها و نزد تمام اقوام و جمعيّتها تا روز قيامت جديد و باطراوت است».(1)
ما اين مطلب را به هنگام نوشتن تفسير نمونه تجربه كرديم. زمانى كه نوشتن تفسير نمونه را آغاز نموديم تفاسير مهم شيعه و اهل سنّت، مورد توجّه بود، ولى در عين حال ما در تفسير نمونه به نكات جديدى دست يافتيم كه در كتابهاى تفسيرى گذشته نبود، همانگونه كه در تفاسيرى كه انشاءاللّه بعد از ما نوشته خواهد شد به نكات جديدى مىرسند كه ما به آنها نرسيدهايم. خلاصه اين كه، اين طبيعت قرآن است كه همراه زمان پيش مىرود و اختصاص به زمان خاصّى ندارد.
1) ميزان الحكمة، ج 8، باب 3294، ح 16435.
دوره راهنمايى كتاب خاصّ ديگرى، و براى دوران دبيرستان و پيش دانشگاهى و دانشگاه، هر كدام كلام خاصّى نوشته مىشود.
در هر يك از آيات مربوط به مبدأ و معاد، تاريخ انبيا، بهشت و دوزخ، احكام، اخلاق، فلسفه احكام و مانند آن نكات برجسته و روشنى وجود دارد. با توجّه به اين مقدّمه و ويژگىهاى سه گانه قرآن مجيد، مخصوصاً ويژگى سوم، به سراغ آيات سوره قصص مىرويم و به نكات موجود در آيات مذكور اشاره خواهيم كرد:
حضرت شعيب عليه السلام بعد از نابودى قوم سركش مدين به همراه مؤمنين به آن شهر بازگشته و كم كم آنجا را آباد كردند. آن حضرت در اواخر عمر شريفش پير و ناتوان شده بود و چون ظاهراً پسرى هم نداشت، به ناچار دخترانش گوسفندان را به صحرا مىبردند. از سوى ديگر موساى جوان در مصر شاهد نزاع و درگيرى يك فرعونى با يك نفر از بنى اسرائيل بود. مرد فرعونى به فرد بنىاسرائيلى دستور مىداد كه مقدارى هيزم بر دوش گرفته، آن را به كاخ فرعون ببرد، و مرد بنىاسرائيلى از انجام اين كار طفره مىرفت.(1)همين مطلب باعث نزاع و درگيرى آنها شد. حضرت موسى عليهالسلام به منظور جدا سازى آنها، به آن دو نزديك شد و آنها را از هم جدا كرد. مرد فرعونى وقتى موساى جوان را ديد كه او را از مرد بنىاسرائيلى جدا مىكند به سمت موساى جوان حملهور شد. حضرت موسى عليه السلام به منظور دفاع از خود، مشتى به سمت آن مرد پرتاب كرد كه بر اثر آن
1) تفسير نمونه، ج 16، ص 42.
نقش بر زمين شد و از دنيا رفت. به حضرت موسى خبر رسيد كه اگر در مصر بمانى، فرعونيان تو را به جرم كشتن آن فرعونى، خواهند كشت. اين مطلب سبب شد كه حضرت موسى عليه السلام آواره بيابانها شد و به منظور فرار از دست فرعونيان از مصر فرار كرد. يكّه و تنها و بدون داشتن آذوقه مناسب و با استفاده از برگ درختان و گياهان صحرا، به حركت خود ادامه داد تا اين كه به شهر مدين رسيد، كنار چاه آبى رفت و خود را سيراب كرد و در زير سايه درختى به استراحت پرداخت. همانگونه كه استراحت مىكرد صحنهاى توجّهش را به خود جلب كرد. شرح اين مطلب در آيات زير آمده است. توجّه فرماييد:
« «وَلَمَّا وَرَدَ مَاءَ مَدْيَنَ وَجَدَ عَلَيْهِ أُمَّةً مِّنَ النَّاسِ يَسْقُونَ وَوَجَدَ مِنْ دُونِهِمْ امْرَأتَيْنِ تَذُودَانِ قَالَ مَا خَطْبُكُمَا قَالَتَا لَانَسْقِى حَتَّى يُصْدِرَ الرِّعَاءُ وَأَبُونَا شَيْخٌ كَبِيرٌ»؛ و هنگامى كه به (چاه) آب «مدين» رسيد، گروهى از مردم را در آنجا ديد كه چهارپايان خود را آب مىدهند؛ و در كنار آنان دو زن را ديد كه از گوسفندان خويش مراقبت مىكنند (و به چاه نزديك نمىشوند؛ موسى) به آن دو گفت: «منظور شما (از اين كار) چيست؟ گفتند «ما آنها را آب نمىدهيم تا چوپانها همگى خارج شوند؛ و پدر ما پيرمرد كهنسالى است (قادر بر اين كارها نيست)».(1)در روايت (2)آمده است كه وقتى حضرت موسى سخن آن دو زن را شنيد به سمت چوپانها رفت و به آنها اعتراض كرد كه چرا اجازه نمىدهيد آن دو زن گوسفندان خود را سيراب كنند؟
آنها گفتند: اگر خيلى دلت به حال آنها سوخته خودت به تنهايى (و بدون كمك ما) از چاه آب بكش و گوسفندان آنها را سيراب كن. حضرت موسى به سمت دلو رفت و آن را به درون چاه انداخت و كارى كه ديگران ده نفرى انجام
مىدادند او به تنهايى انجام داد و آن دلو بزرگ مملو از آب را از چاه كشيد و گوسفندان آن دو زن را سيراب كرد.
آرى، آنجا كه امداد الهى باشد يك نفر معادل ده نفر كار انجام مىدهد.
همانگونه كه در آيه شريفه 65 سوره انفال به اين مطلب اشاره شده است.
نكتهاى كه در اين آيه شريفه قابل توجّه است بى توجّه نبودن حضرت موسى عليه السلام به كار زشتى كه چوپانها انجام دادند و عكس العمل نشان دادن نسبت به آن، و انجام كارى خير بدون تقاضاى اجر و پاداش. به هر حال، پس از انجام اين كار، دختران شعيب با گوسفندان به سمت خانه حركت كردند و حضرت موسى به سمت درخت رفت و دست به دعا برداشت. به آيه بعد توجّه فرماييد:
« «فَسَقَى لَهُمَا ثُمَّ تَوَلَّى إِلَى الظِّلِّ فَقَالَ رَبِّ إِنِّى لِمَا أَنزَلْتَ إِلَىَّ مِنْ خَيْرٍ فَقِيرٌ»؛ موسى براى (گوسفندان) آن دو آب كشيد؛ سپس رو به سايه آورد و عرض كرد: پروردگارا! به هر خير و نيكى كه بر من فرو فرستى، به آن نيازمندم!».(1)
نوع دعا كردن حضرت موسى عليه السلام نيز بسيار جالب است. آن حضرت كه در آن شهر، غريب، گرسنه و بى پناه است، به هنگام دعا نمىگويد: «خدايا! چنين و چنان كن»، بلكه عرض مىكند: «خدايا! هر خير و نيكى بر من بفرستى به آن نياز دارم» طولى نكشيد كه دعاى آن حضرت مستجاب شد. توجّه فرماييد:
« «فَجَاءَتْهُ إِحْدَاهُمَا تَمْشِى عَلَى اسْتِحْيَاءٍ قَالَتْ إِنَّ أَبِى يَدْعُوكَ لِيَجْزِيَكَ أَجْرَ مَا سَقَيْتَ لَنَافَلَمَّا جَاءَهُ وَقَصَّ عَلَيْهِ الْقَصَصَ قَالَ لَاتَخَفْ نَجَوْتَ مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِينَ»؛ ناگهان يكى از آن دو (زن) به سراغ او آمد در حالى كه با نهايت حيا گام برمىداشت، و گفت:
«پدرم از تو دعوت مىكند تا مزد آب دادن (گوسفندان) را كه براى ما انجام دادى به تو بپردازد». هنگامى كه موسى نزد او (شعيب) آمد و سرگذشت خود را براى
1) سوره قصص، آيه 24.
او شرح داد گفت: «نترس، از قوم ستمكار نجات يافتى!»(1)هرچند حضرت موسى عليه السلام براى گرفتن مزد كار نكرده بود، بلكه قصدش كاملًا رضاى خدا بود، امّا شعيب پيامبر عليه السلام وظيفه خود مىداند كه مزد اين كار او را بدهد و به همين منظور او را به خانهاش دعوت مىكند. متأسّفانه در عصر و زمان ما چقدر كارفرمايانى كه مزد كارگران را مىخورند، و حق و حقوق آنها را پايمال مىكنند. به هر حال، دختر حضرت شعيب عليه السلام دعوت پدر را به حضرت موسى اعلام مىكند و دو نفرى به سمت خانه شعيب حركت مىكنند. در تاريخ آمده است كه دختر براى راهنمايى، از پيشرو حركت مىكرد و موسى عليه السلام از پشت سر. وزش ملايم باد ممكن بود لباس را از اندام آن دختر كنار زند. و حيا و عفّت موسى عليه السلام اجازه چنين كارى را نمىداد. لذا به آن دختر گفت: من از جلو مىروم و تو از پشت سر مرا راهنمايى كن».(2)
اكنون در جامعه ما چه خبر است؟! بد حجابىها، لباسهاى نامناسب، تنگ و چسبان، مدهاى جذّاب لباس، آرايشهاى تند و غليظ، رفت و آمدهاى فراوان و غير ضرورى زنان به بازارها و گفتوگوهاى بىپروا با مردان اجنبى، عدم رعايت عفاف و پاكدامنى و ... همه و همه غوغا مىكند. راستى جوانانى كه پايه اعتقادى آنان به قدرى قوى نيست كه توان مقاومت در برابر اين همه عوامل تحريك را داشته باشند، چه بايد كنند؟! آيا مىدانيد آمار طلاق چقدر بالا رفته است؟ يكى از عوامل طلاق همين بد حجابىها و صحنههاى زشت و بىعفّتىهاست. بايد با مفاسد اجتماعى بهطور جدّى برخورد شود. كسانى كه مخالف هرگونه برخورد با اين گونه مفاسدند در اشتباهند.
به هر حال موسى عليه السلام وارد خانه حضرت شعيب شد. خانهاى كه نور نبوّت، معنويّت و روحانيّت از جاى جاى آن نمايان بود. پيرمردى نورانى، باوقار و با موهايى سفيد كه در گوشهاى نشسته بود، به موسى عليه السلام خوش آمد گفت، سپس از او پرسيد: از كجا مىآيى؟ در اين شهر چه مىكنى؟ چرا تنهايى؟ حضرت موسى تمام داستان را براى آن حضرت بيان كرد. حضرت شعيب به او اطمينان داد كه ديگر خطرى از سوى فرعونيان او را تهديد نمىكند. موسى عليه السلام به زودى متوجّه شد كه استاد بزرگى يافته، استادى كه چشمههاى زلال علم، معرفت و تقوا از وجودش مىجوشد و مىتواند به خوبى او را سيراب كند. حضرت شعيب عليه السلام نيز احساس كرد شاگرد لايق و مستعدّى يافته، شاگردى كه مىتواند علوم، دانش و تجربيّات خود را به او منتقل كند. و هر دو از يافته خود مسرور شدند. دختر شعيب كه گويا از بردن گوسفندان به صحرا و برخورد با مردان خسته شده بود، و از سويى اين جوان را براى چوپانى فرد مناسبى مىديد، پيشنهاد داد:
« «قَالَتْ إِحْدَاهُمَا يَا أَبَتِ اسْتَأْجِرْهُ إِنَّ خَيْرَ مَنْ اسْتَأْجَرْتَ الْقَوِىُّ الْأَمِينُ»؛ يكى از آن دو (دختر) گفت: اى پدر! او را استخدام كن، زيرا بهترين كسى را كه مىتوانى استخدام كنى آن كسى است كه نيرومند و درستكار باشد (و او همين مرد است)!»(1)دخترى كه در دامان پيامبر خدا پرورش يافته باشد انسان هوشيار و منطقى است، لذا براى پيشنهاد خود دليل آورد. و آن اين كه: بهترين كارگر كسى است كه هم قدرت بدنى مناسبى داشته باشد و هم امين باشد و موسى عليه السلام در هر دو جهت امتحان خود را داده بود. آن هنگام كه به تنهايى دلوى را از چاه كشيد كه چوپانها ده نفره مىكشيدند امتحان قدرتش را پس داد، و زمانى كه از دختر شعيب خواست در پشت سر او حركت كند از امتحان امانت سربلند خارج شد.
1) سوره قصص، آيه 26.
ملاحظه مىفرماييد كه در يك عبارت كوتاه شرايط مهم كارگر و كارمند بيان شده است. از نظر قرآن كارگر و كارمند بايد قوى و امين باشد، بنابراين آدمهايى كه ضعيفند و توانايى انجام كار مورد نظر را ندارند يا قوى هستند ولى از امانت كافى بى بهرهاند را نبايد به واسطه پارتى بازى يا به عنوان ارفاق يا به قصد كمك يا به هر عنوان ديگر استخدام كرد. اگر اين دو شرط در استخدامها عملى شود جهان متحوّل مىگردد. البتّه آنچه ذكر شد مربوط به كارهاى جسمانى است، امّا در مورد كارهاى فكرى شرايط ديگرى لازم است كه در آيه شريفه 57 سوره مباركه يوسف به آن اشاره شده است. هنگامى كه حضرت يوسف عليه السلام به عزيز مصر پيشنهاد داد كه عهده دار خزانه دارى مصر شود گفت: « «إِنِّى حَفِيظٌ عَلِيمٌ»؛ من نسبت به اين كار هم دانش كافى دارم و هم امانتدارم» اينجا قدرت جسمانى كارآيى ندارد، بلكه دانش مديريتى لازم است. نتيجه اين كه در كارهاى جسمانى قدرت و امانت و در كارهاى فكرى دانش كافى و امانت، لازم است.
حضرت شعيب عليه السلام كه از پيشنهاد دخترش خوشحال شده بود، طبق آيه 27 سوره قصص خطاب به حضرت موسى عليه السلام فرمود:
« «قَالَ إِنِّى أُرِيدُ أَنْ أُنكِحَكَ إِحْدَى ابْنَتَىَّ هَاتَيْنِ عَلَى أَنْ تَأْجُرَنِى ثَمَانِىَ حِجَجٍ فَإِنْ أَتْمَمْتَ عَشْراً فَمِنْ عِنْدِكَ وَمَا أُرِيدُ أَنْ أَشُقَّ عَلَيْكَ سَتَجِدُنِى إِنْ شَاءَ اللَّهُ مِنَ الصَّالِحِينَ»؛ (شعيب) گفت: من مىخواهم يكى از اين دو دخترم را به همسرى تو درآورم به اين شرط كه هشت سال براى من كار كنى؛ و اگر آن را تا ده سال افزايش دهى، محبّتى از ناحيه توست؛ من نمىخواهم كار سنگينى بر دوش تو بگذارم؛ و انشاءاللّه مرا از صالحان خواهى يافت!».(1)
حضرت شعيب مهريه دخترش را هشت سال چوپانى حضرت موسى عليه السلام
1) سوره قصص، آيه 27.
قرار داد. مقايسهاى كنيم بين مهريه دختر و همسر پيامبر، و مهريههاى سرسام آور امروزى. هشت سال چوپانى در ظاهر مهريه است، اما در واقع نوعى مشاركت است؛ چرا كه حضرت شعيب عليه السلام در حقيقت سرمايهاى را در اختيار حضرت موسى عليه السلام كه هيچ چيز نداشت و حتّى به نان شبش محتاج بود قرار داد، تا با آن كار كند و از درآمدش حضرت شعيب و دخترش از يك سو، و حضرت موسى و همسرش از سوى ديگر استفاده كنند.
آيا مهريهاى سبكتر از اين مهريه سراغ داريد؟ علاوه بر اين كه شعيب پيامبر عليه السلام بعد از تمام شدن مدّت، هنگامى كه حضرت موسى عليه السلام قصد بازگشت به مصر كرد تعداى از گوسفندان كه سرمايه حضرت شعيب محسوب مىشد را به او بخشيد. امّا امروزه، متأسفانه مهريهها بسيار سنگين و گاه كمرشكن است، در حالى كه در روايات اسلامى سفارش به مهريههاى سبك و در حدّ توان زوج شده است. به چند نمونه از اين روايات توجّه فرماييد:
«من بركة المرئة خفّة مؤنتها
؛ قدم زنى مبارك است كه هزينهاش كم باشد»(1)، منظور از «مؤنة» در اين روايت، ممكن است هزينههاى عادى زندگى باشد. يعنى زن هر روز به دنبال مد جديدى نباشد، و همواره به سراغ زر و زيور نرود، و در مخارج اسراف و زياده روى نكند، و ممكن است اشاره به مهريه باشد، يعنى مهريهاش خفيف و سبك باشد، كه بركت در آن است، همچنين شايد هم شامل هزينههاى عادى زندگى و هم شامل مهريه شود.
«افضل نساء امّتى ... أقلّهنّ مهرا
؛ برترين زنان امّت من ... زنانى هستند كه مهريه
1) وسايل الشيعه، ج 15، ص 9، ح 3.
آنان كمتر است».(1)
«لا تغالوا بمهور النّساء فتكون عداوة
؛ مهريه زنانتان را سنگين نگيريد كه سرچشمه دشمنى و عداوت است».(2)
امروزه اين روايت بسيار ملموس و قابل درك است. چون وقتى مهريه خانمى سنگين و بسيار زياد باشد كم كم زن را وسوسه مىكند كه آن را مطالبه نمايد، و هنگامى كه با عدم توان پرداخت زوج مواجه شود، آن را به اجرا مىگذارد و با هزار مشكل مهريه را مىگيرد و اقدام به طلاق مىكند. گاه اين پول زير دندانش مزه مىكند، لذا نقشه مىكشد با مهريه سنگينترى با مرد ديگرى نيز ازدواج كند و از او هم مهريه را مطالبه كند و بدين وسيله ثروت مهمّى فراهم نمايد. زن با اين فكر و خيالات ناسازگارى با شوهر را آغاز مىكند و بدين سان عداوت و دشمنىها شروع مىشود. بعضى مىگويند: «براى استحكام پيوند زناشويى بايد مهريهها را سنگين گرفت، چون كار از محكم كارى عيب نمىكند» در جواب اين عزيزان عرض مىكنيم: «اتّفاقاً در اين مورد كار از محكم كارى عيب مىكند» چون مهريه سنگين وسوسهانگيز است.
«اله وقت؟ قال: لا، ثم قال: كان صداق النّبىّ صلى الله عليه و آله ... خمسمأة درهم
؛ آيا مهريه اندازه خاصّى دارد؟ امام فرمود: نه، سپس فرمود: مهريه (همسران) پيامبر صلى الله عليه و آله پانصد درهم بود».(3)
پانصد درهم معادل 250 مثقال نقره است، زيرا هر درهم نيم مثقال است.
و قيمت هر مثقال نقره در عصر و زمان ما (سال 1389 ه. ش) هزار و دويست تومان است. بنابراين پانصد درهم در زمان ما معادل سيصد هزار تومان است.
آرى، مهريه همسران پيامبر اسلام چيزى حدود يك سكّه بهار آزادى بوده است! ما توصيه نمىكنيم مهريه خيلى سبك باشد، ولى از مهريههاى بسيار سنگين، كه مصيبت و بلايى براى خانواده هاست و باعث ترك ازدواج بعضى از جوانها شده، بايد پرهيز كرد، و ازدواجها را ساده گرفت تا جوانها به راحتى ازدواج كرده و در برابر گناه بيمه شوند.
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله با جمعى از اصحاب و يارانش نشسته بود. خانم محجّبهاى خدمت آن حضرت رسيد و عرض كرد: يا رسول اللَّه! نياز به ازدواج دارم، همسرى برايم انتخاب كن! پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله نگاهى به اصحابش كرد و از آنها پرسيد: چه كسى حاضر است با اين خانم ازدواج كند؟ يكى از اصحاب برخاست و اعلام آمادگى كرد. حضرت از او پرسيد: چه چيز به عنوان مهريه به او مىدهى؟
عرض كرد: متأسّفانه دستم خالى است و چيزى ندارم. حضرت فرمود: نه، بدون مهريه نمىشود. سپس خطاب به ياران سخنش را تكرار كرد و گفت: چه كسى حاضر است با اين خانم ازدواج كند؟ ولى اين بار هم غير از آن شخص كسى اعلام آمادگى نكرد. همان سؤال و جواب ميان حضرت و آن شخص رد و بدل شد و در نهايت نشست. براى بار سوم كه حضرت سخنش را تكرار كرد و كسى جز آن شخص از جايش برنخاست، خطاب به او فرمود: آيا چيزى از قرآن مىدانى؟ عرض كرد بله. حضرت فرمود: اين خانم را به ازدواج تو درآوردم
و مهريهاش را تعليم آنچه كه از قرآن مىدانى قرار دادم. قرآن را به او تعليم كن».(1)
طبق اين روايت مراسم بله برون و خواستگارى و تعيين مهريه و اجراى خطبه عقد به اين صورت ساده و در مدّت كوتاهى صورت گرفت و زن و شوهر روانه خانه بخت شدند.
آرى، زندگى هرچه سادهتر و مهريه هرچه سبكتر باشد، آرامش بيشتر و دوستى، صميميّت و همدلى افزونتر خواهد بود. امان از زمانى كه زندگى، تجمّلاتى و پر هزينه شود و چشم و همچشمى و رقابت، جاى ساده زيستى و صداقت را بگيرد.
ما معتقديم مهريههاى سنگين باطل است، و تبديل به مهر المثل مىشود.
توضيح اين كه: خانواده داماد با دسته گل و شيرينى به منزل خانواده عروس مىروند، و پس از تعارفات معمول، از سوى خانواده عروس 1360 سكّه تمام بهار آزادى به مناسبت تاريخ تولّد عروس، پيشنهاد مىشود. هنگامى كه خانواده داماد به بالا بودن مبلغ مهر اعتراض مىكنند، آنها مىگويند: «مهريه را كى داده و كى گرفته!» و بدين وسيله بر پنج هزار سكّه توافق مىشود. اين جمله: «كى داده و كى گرفته» نشانه عدم قصد جدّى نسبت به مهريه است و هنگامى كه قصد جدّى وجود نداشته باشد مهريه باطل است و تبديل به مهر المثل مىشود. علاوه بر اين، گاه اعداد و ارقامى ذكر مىشود كه نشان از سفاهت زوج مىدهد مثل اين كه زوج مىگويد: «مهريه را 000/ 50 سكّه بهار آزادى بنويسد».
روشن است كه اين شخص، شخصى است سفيه و حقّ تصرف در اموالش را
1) وسايل الشيعه، ج 15، ص 3، ح 1.
ندارد و چنان مهريهاى نيز باطل است. ضمناً اين كه در عقدنامه قيد «عندالمطالبه» نوشته مىشود، در حالى كه زوج براى هزينههاى مراسم عقد و عروسىاش لنگ است و با قرض و وام آن را فراهم كرده، قدرتى بر پرداخت آن عندالمطالبه ندارد.
بنابراين، اين قيد هم جدّى نيست و تبديل به «عند القدرة و الاستطاعة» مىشود.
قضات محترم بايد توجه داشته باشند و چنين زوجهايى را تحت فشار نگذارند.
قرآن مجيد همه جا كيفيّت را بر كميّت مقدّم مىدارد. به عبارت سادهتر، اعمال خالصانه و خوب هرقدر كم باشد، بر اعمال آلوده هرچند زياد باشد ترجيح دارد. به عنوان مثال: اگر كسى هر روز يك ختم قرآن به جا آورد، ولى نه تدبّرى، نه تفكّرى و نه عملى به همراه آن داشته باشد؛ در مقابل كسى كه روزى يك صفحه از قرآن را تلاوت مىكند امّا همراه با تفكّر، تدبّر و عمل به مضامين و دستوراتش طبق منطق قرآن مجيد كار فرد دوم، كه از كيفيّت بالاترى برخوردار است را بر عمل فرد اوّل ترجيح مىدهد. يا مثلًا كسى ميليونها تومان ظاهراً در راه خدا خرج مىكند ولى آلوده به تظاهر و ريا كارى است، امّا شخصى ديگر 10/ 1 مبلغ مذكور را با قصد قربت و مخلصانه در راه رضاى خداوند هزينه مىكند، در اينجا هم عمل شخص دوم ترجيح دارد.
براى آنچه گفته شد، شواهد فراوانى از قرآن مجيد مىتوان ارائه كرد. از جمله:
« «تَبَارَكَ الَّذِى بِيَدِهِ الْمُلْكُ وَهُوَ عَلَى كُلِّ شَىْءٍ قَدِيرٌ* الَّذِى خَلَقَ الْمَوْتَ وَالْحَيَاةَ لِيَبْلُوَكُمْ أَيُّكُمْ أَحْسَنُ عَمَلًا وَهُوَ الْعَزِيزُ الْغَفُورُ»؛ پر بركت و زوالناپذير است كسى كه حاكميت و مالكيت (جهان هستى) به دست اوست، و او بر هر چيز تواناست. آن كس كه
مرگ و حيات را آفريد تا شما را بيازمايد كه كدام يك از شما بهتر عمل مىكنيد، و او آمرزنده است».
اين كه خداوند متعال بر «احسن عملا» تكيه كرده، و «اكثر عملا» نفرموده، نشان از تقديم كيفيّت بر كميّت دارد. در بعضى روايات (1)نيز به اين مطلب اشاره شده است.
جنگهاى گذشته بر محور نفرات دور مىزد، معمولًا هر لشكرى كه سرباز بيشترى داشت، پيروز مىشد. ولى در عين حال خداوند متعال خطاب به رزمندگان اسلام مىفرمايد: «هر يك نفر از شما توانايى مقابله با ده نفر را دارد».
بنابراين، در مسائل نظامى نيز لشكر با كيفيّت مقدّم بر لشكر با كميّت است.
1) مجمع البيان، ج 10، ص 322( به نقل از تفسير نمونه، ج 24، ص 317).
طالوت وقتى لشكر عظيم جالوت را ديدند، تصوّر كردند كه تاب مقابله و درگيرى با آنها را ندارند. امّا افراد قوى الايمان گفتند: « «كَمْ مِّنْ فِئَةٍ قَلِيلَةٍ غَلَبَتْ فِئَةً كَثِيرَةَ بِإِذْنِ اللَّهِ وَاللَّهُ مَعَ الصَّابِرِينَ»؛ چه بسيار گروههاى كوچك كه به فرمان خدا، بر گروههاى بزرگ پيروز شدند، و خداوند با صابران (و استقامت كنندگان) است».(1)سپس حضرت داود عليه السلام- كه بعدها پيامبر خدا شد- به وسيله قلّاب سنگ، سنگى را به سمت جالوت پرتاب كرد. سنگ به پيشانى جالوت اصابت كرد و او را از روى اسب به زمين انداخت و بدين وسيله سپاهيان جالوت فرار كردند و لشكر كوچك امّا با كيفيّت طالوت پيروز شد.
بعضى از ثروتمندان تا سه هزار كيلو خرما اهدا كردند. خرمنى از خرما تهيّه شد.
جوان كارگر مؤمنى كه ثروتى نداشت و با تهيّه آب آشاميدنى و فروش آن روزگار مىگذراند تصميم گرفت در اين كار خير شركت كند، امّا درآمدش بيش از هزينههاى روزانه خانوادهاش نبود. براى رسيدن به هدفش تصميم گرفت يك شب نخوابد و اضافه كارى كند، حاصل اين كار چند كيلو خرماى خشك شد.
صبح هنگام خرماها را داخل دامن لباسش ريخت و خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله آورد.
عدّهاى از منافقين كه در آنجا حضور داشتند شروع به تمسخر ابوعقيل جوان كردند. آيه شريفه 79 سوره توبه نازل شد، كه:
« «الَّذِينَ يَلْمِزُونَ الْمُطَّوِّعِينَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ فِى الصَّدَقَاتِ وَالَّذِينَ لَايَجِدُونَ إِلَّا جُهْدَهُمْ فَيَسْخَرُونَ مِنْهُمْ سَخِرَ اللَّهُ مِنْهُمْ وَلَهُمْ عَذَابٌ أَلِيمٌ»؛ كسانى كه از مؤمنان فرمانبردار در
1) سوره بقره، آيه 249.
صدقاتشان عيبجويى مىكنند، و كسانى كه (براى انفاق در راه خدا) جز به مقدارِ (ناچيز) توانايى خود دسترسى ندارند، مسخره مىنمايند، خدا آنها را استهزا مىكند؛ (و كيفر مىدهد) و براى آنها عذاب دردناكى است!» پيامبر صلى الله عليه و آله بىتوجّه به استهزاى منافقان خطاب به ابوعقيل فرمود: «خرماهايت را روى اين خرماها بريز، تا بركت پيدا كند!»
خوانندگان محترم! برادران عزيز! خواهران گرامى! برنامه اسلام بالا بردن كيفيّت كارهاست. بياييد در مسائل فردى، خانوادگى، اجتماعى به سراغ كيفيّت برويم و كيفيّت را فداى كميّت نكنيم. سعى كنيم نيّتهايمان را خالص كرده، كارها را اساسى و حسابى انجام دهيم، و به ظواهر كار قناعت نكنيم.
در پى پيشنهاد استخدام حضرت موسى عليه السلام كه از سوى دختر حضرت
شعيب عليه السلام به پدر پيشنهاد شد و آن حضرت با شرح و بسط بيشتر آن را با حضرت موسى عليه السلام در ميان گذاشت، موساى جوان به عنوان موافقت و رضايت و قبول پيشنهاد كار و ازدواج گفت: « «ذَلِكَ بَيْنِى وَبَيْنَكَ أَيَّمَا الْأَجَلَيْنِ قَضَيْتُ فَلَا عُدْوَانَ عَلَىَّ وَاللَّهُ عَلَى مَا نَقُولُ وَكِيلٌ»؛ اين قراردادى ميان من و تو باشد. (البته) هر كدام از اين دو مدّت (هشت يا ده سال) را انجام دهم ظلمى بر من نخواهد بود و در انتخاب آزادم. و خداوند بر آنچه ما مىگوييم شاهد و گواه است».(1)
نكته مهمّى كه در اين آيه شريفه به چشم مىخورد اين است كه حضرت موسى و شعيب عليهما السلام با يكديگر قراردادى الهى بستند و شاهدش را خدا قرار دادند؛ چون آن بزرگواران كاملًا به يكديگر اعتماد و به شهادت و نظارت آن شاهد خبير و بصير، ايمان كامل داشتند.
قرآن مجيد براى جلوگيرى از مشكلات احتمالى آينده، در طولانىترين آيه، دستور نوشتن سند يا گرفتن شاهد را مىدهد. طبق آنچه در آيه 282 سوره بقره آمده، مسلمانان موظّفند، اسناد معاملات، وامها، معاهدات و مانند آن را به صورت مكتوب تهيّه كرده و طرفين آن را امضا كنند، و به اين سادگى تن به چنين قراردادهايى ندهند، در غير اين صورت مشكلات عديده و پردامنهاى كه گاه تمام عمر طرف را در بر مىگيرد، به دنبال خواهد داشت، همگى ما بارها نمونههايش را ديدهايم. در آيه مورد اشاره 18 حكم اسلامى آمده است. بيان احكامى چنين مترقّى در ضمن يك آيه، آن هم در محيطى همچون عربستان، از معجزات قرآن مجيد محسوب مىشود. به هر حال عمل به اين حكم اسلامى
1) سوره قصص، آيه 28.
جلوى بسيارى از مشكلات را گرفته، و ترك آن مشكلاتى به بار مىآورد كه يك نمونه آن در روايات زير آمده است. توجّه فرماييد:
حضرت امام صادق عليه السلام فرمودند: دعاى چهار نفر مستجاب نمىشود:
الرّجل جالس فى بيته يقول: يا ربّ ارزقنى، فيقول له: ألم آمرك بالطّلب
؛ مردى كه بيكار در خانهاش نشسته (و به دنبال كار نمىرود) و مىگويد: «اى پروردگار من! روزيم را برسان. خداوند به چنين انسانى مىگويد: آيا به تو دستور ندادم به دنبال كار بروى؟!».
ورجل كانت له امرأة فدعا عليها، فيقول: ألم اجعل امرها بيدك؟
؛ مردى كه همسر منحرفى دارد و دعا مىكند كه خدا، او را از شرّ آن زن نجات دهد؛ خداوند به چنين مردى مىگويد: مگر اختيار طلاقش را به دست تو ندادهام».
طلاق هرچند كار پسنديدهاى نيست و طبق برخى روايات مبغوضترين كارهاى حلال است (1)، ولى در موردى كه هيچ راه چاره ديگرى نيست، جايز است، و در چنين جايى دعا كردن براى رهايى از مشكل بى فايده است.
ورجل كان له مال فأفسده فيقول: ياربّ ارزقنى، فيقول له؛ ألم آمرك بالاقتصاد؟
؛ و مردى كه ثروت فراوانى دارد و آن را تلف مىكند، سپس دست بر دعا بر مىدارد و از خداوند طلب روزى مىكند. خدا در جوابش مىفرمايد: مگر به تو سفارش نكردم زياده روى مكن».
ورجل كان له مال فاداته بغير بيّنة فيقول: ألم آمرك بالشّهادة؟
؛ و مردى كه به ديگرى وام مىدهد و شاهدى نمىگيرد (سپس وام گيرنده پولش را نمىدهد) و دست به دعا بر مىدارد كه خدايا مشكلم را حل كن؛ خداوند مىفرمايد: مگر به تو نگفتم شاهد بگير».(2)
9
يكى ديگر از گروههايى كه قرآن مجيد به عنوان اصحاب از آنها ياد كرده «اصحاب الايكة» است كه آنها نيز همچون «اصحاب مدين» جزء ياران بد محسوب مىشوند.
قبل از پرداختن به تفسير آيات مربوط به اصحاب الايكة، تقديم چند نكته لازم است:
اين نام در چهار جاى قرآن آمده است. توجّه فرماييد:
الف) در آيه شريفه 78 سوره حجر مىخوانيم:
« «وَإِنْ كَانَ أَصْحَابُ الْأَيْكَةِ لَظَالِمِينَ»؛ اصحاب ايكه (/ صاحبان سرزمينهاى پردرخت/ قوم شعيب مسلّماً قوم ستمگرى بودند».
ب) سوره شعرا مشروحتر از ساير سورهها به شرح حال آنها پرداخته است در آيه 175 اين سوره آمده است:
« «كَذَّبَ أَصْحَابُ الْأَيْكَةِ الْمُرْسَلِينَ»؛ اصحاب ايكه (/ شهرى نزديك مدين
رسولان (خدا) را تكذيب كردند».
ج) خداوند متعال در آيه شريفه 14 سوره ق مىفرمايد:
« «وَأَصْحَابُ الْأَيْكَةِ وَقَوْمُ تُبَّعٍ كُلٌّ كَذَّبَ الرُّسُلَ فَحَقَّ وَعِيدِ»؛ و «اصحاب الايكه» (قوم شعيب) و قوم تبّع (كه در سرزمين يمن زندگى مىكردند)، هريك از آنها فرستادگان الهى را تكذيب كردند و وعده عذاب درباره آنها تحقّق يافت».
د) مورد چهارم آيه شريفه 13 سوره ص است. توجّه بفرماييد:
« «وَثَمُودُ وَقَوْمُ لُوطٍ وَأَصْحَابُ لْأَيْكَةِ أُوْلَئِكَ الْأَحْزَابُ»؛ و (نيز) قوم ثمود و لوط و اصحاب ايكه (/ قوم شعيب ، اينها احزابى بودند (كه به تكذيب پيامبران برخاستند)».
بسيارى از مفسّران و ارباب لغت گفتهاند كه «ايكه» به معناى درختان درهم پيچيده و زياد است. بنابراين، جنگلها، بيشهها و باغهاى مملوّ از درخت، «ايكه» ناميده مىشود. و «اصحاب الايكة» همان قوم شعيب پيامبرند كه در سرزمينى پر آب و مشجّر بين حجاز و شام زندگى مىكردند. آنها زندگى مرفّه و ثروت فراوانى داشتند و به همين جهت، غرور و غفلت آنها را فرا گرفته بود و مخصوصاً دست به كم فروشى و فساد در زمين زده بودند.
سؤال: چرا «اصحاب الايكة» در قرآن تكرار شده، و در چهار سوره مختلف مطرح گرديده است؟ چرا تاريخ برخى از پيامبران مانند حضرت ابراهيم، موسى، نوح و عيسى عليهم السلام در آيات مختلف قرآن مجيد تكرار شده است. فلسفه اين تكرار چيست؟
جواب: علما و مفسّران به اين سؤال دو جواب دادهاند:
اوّل اينكه: تاريخ انبيا درسهاى عبرت متعدّد و فراوانى دارد و قرآن مجيد از زاويههاى مختلف به آن نگريسته و ما را به آن درسها رهنمون مىشود. به عنوان مثال گاه از اين زاويه به داستان حضرت موسى عليه السلام نگاه مىشود كه چگونه آن حضرت در دامان فرعون پرورش يافت، در حالى كه او براى نابودى موسى تمام فرزندان پسر بنى اسرائيل را به قتل مىرساند و تنها دختران را زنده نگه مىداشت. آرى! اگر خداوند اراده كند عليرغم قصد فرعون، قاتل او را در دامان خودش پرورش مىدهد. و گاه از اين زاويه به داستان آن حضرت نگاه مىشود كه با جسارت، شجاعت، با دستى خالى و بدون سپاه و لشكر در مقابل فرعونى كه ادعاى خدايى مىكرد و همه چيز در اختيار داشت، قد علم كرد و شجاعانه دعوتش را ابلاغ نمود. و گاه از اين زاويه به داستان آن حضرت نگاه مىشود كه با تكيه بر لطف و عنايت الهى جادوى تمام ساحران مصر را باطل كرد و آنها را وادار به تسليم نمود. بنابراين داستان انبيا درسهاى مختلفى دارد و قرآن مجيد از زواياى مختلف به آن پرداخته است، و در حقيقت اين امر تكرارى نيست، هر چند در ظاهر تكرار شده است.
دوم اين كه: فصاحت و بلاغت اقتضا مىكند كه مطالب مهم تكرار گردد.
اين كه در سوره الرحمان آيه شريفه «فَبِأَىِّ آلَاءِ رَبِّكُمَا تُكَذِّبَانِ» تكرار شده، بدان جهت است كه خداوند متعال در اين سوره نعمتهاى مختلف مادّى و معنوى را بيان كرده و پس از ذكر هر نعمتى از انسان سؤال مىكند كه كدام نعمت از نعمتهاى الهى را مىتواند انكار كند؟ نتيجه اين كه فلسفه تكرار، يا پرداختن به يك موضوع از زواياى مختلف است، يا اهميّت آن موضوع سبب تكرار شده است.
همانگونه كه گذشت «اصحاب الايكة» در عصر حضرت شعيب عليه السلام مىزيستهاند و آن حضرت پيامبرشان بوده است. امّا سؤال اين است كه: آيا «اصحاب الايكة» همان «اصحاب مدين» هستند، يا جمعيّت و گروه ديگرى بودهاند؟
هر چند پيامبر هر دو واحد، و سرزمينشان نيز واحد بود، ولى از آياتى كه چگونگى عذاب و هلاكت آنها را بيان مىكند استفاده مىشود كه آنها دو گروه بودهاند. از آيات عذاب اصحاب مدين استفاده مىشود كه آنها به وسيله صيحه آسمانى و موج انفجار در خانههايشان هلاك شدهاند، ولى از آيات مربوط به اصحاب الايكه استفاده مىشود كه آنها به وسيله صاعقه و در خارج از منازلشان، در بيان از بين رفتهاند بنابراين، دو گروه بودهاند.
آيات 176 تا 190 سوره شعرا به شرح حال اصحاب الايكه پرداخته است.
اين آيات را به چهار بخش مىتوان تقسيم كرد.
بخش اوّل مشكل اساسى اصحاب الايكة را به صورت اجمالى مطرح نموده است.
بخش دوم سخنان حضرت شعيب عليه السلام را خطاب به آنان آورده است.
بخش سوم پاسخ آنان در برابر حضرت شعيب را مطرح نموده و بالاخره بخش چهارم به چگونگى عذاب آنها پرداخته است.
بخش اوّل: اين بخش شامل يك آيه، يعنى آيه 176 سوره شعراست، كه خداوند تبارك و تعالى مىفرمايد: « «كَذَّبَ أَصْحَابُ الْأَيْكَةِ الْمُرْسَلِينَ»؛ اصحاب
ايكه رسولان (خدا) را تكذيب كردند». با توجّه به اين كه قرآن مىفرمايد:
«رسولان خدا را تكذيب كردند»، اين سؤال مطرح مىشود كه آيا چندين پيامبر به سوى آنها فرستاده شده بود و آنها همگى پيامبران را تكذيب كردند، يا اينكه پيامبر آنها فقط حضرت شعيب عليه السلام بوده است، امّا آنها حضرت شعيب و پيامبران قبل از او را تكذيب كرده بودند كه آيه قرآن به صورت جمع ذكر شده است؟ در جواب بايد گفت: ظاهراً احتمال دوم صحيح است و شرح بيشتر در مباحث آينده خواهد آمد. به هر حال در اين بخش به اصل مشكل اصحاب الايكه كه تكذيب پيامبر خداست، بهطور اجمالى اشاره شده، و در بخش دوم تفصيل بيشتر آمده است.
بخش دوم: اين بخش كه شامل هشت آيه است، از آيه 177 شروع و به آيه 184 ختم مىشود. توجّه فرماييد:
« «إِذْ قَالَ لَهُمْ شُعَيْبٌ أَلَا تَتَّقُونَ»؛ هنگامى كه شعيب به آنها گفت: «آيا تقوا پيشه نمىكنيد؟!».(1)
« «إِنِّى لَكُمْ رَسُولٌ أَمِينٌ»؛ به يقين من براى شما پيامبرى امين هستم».(2)
يعنى اينكه اگر آدم بد سابقهاى بودم و شما مرا نمىپذيرفتيد حق داشتيد، امّا با سابقه خوبى كه از امانت و پاكى و تقواى من داريد، چگونه مرا تكذيب مىكنيد؟
« «فَاتَّقُوا اللَّهَ وَأَطِيعُونِ»؛ پس تقواى الهى پيشه كنيد و مرا اطاعت نماييد».(3)
« «وَمَا أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ مِنْ أَجْرٍ إِنْ أَجْرِىَ إِلَّا عَلَى رَبِّ الْعَالَمِينَ»؛ من در برابر اين
(دعوت) هيچ پاداشى از شما نمىطلبم؛ پاداش من تنها بر پروردگار جهانيان است».(1)اگر من فرد سودجويى بودم و از سوى خدا نبودم و در پى منافعى بودم، حق با شما بود، ولى من كه از شما تقاضاى اجر و مزدى نمىكنم، نه پول مىخواهم، نه احترام و نه اكرام، پس بدانيد كه از سوى خدا فرستاده شدهام و لذا تنها پاداشم را از او مىخواهم.
« «أَوْفُوا الْكَيْلَ وَلَا تَكُونُوا مِنَ الْمُخْسِرِينَ»؛ حقّ پيمانه را ادا كنيد (و كم فروشى نكنيد)، و به ديگران زيان نرسانيد».(2)
« «وَزِنُوا بِالْقِسْطَاسِ الْمُسْتَقِيمِ»؛ و با ترازوى صحيح وزن كنيد»(3)، يعنى همانند فروشندهاى كه داراى دو وزنه مختلف است نباشيد، كه به هنگام خريد جنس از ديگران از وزنه كامل استفاده كرده، و در زمان فروش جنس وزنه ناقص را مورد استفاده قرار مىدهد.
« «وَلَا تَبْخَسُوا النَّاسَ أَشْيَاءَهُمْ وَلَا تَعْثَوْا فِي الْأَرْضِ مُفْسِدِينَ»؛ و از اموال مردم چيزى كم نگذاريد، و در زمين به فساد نكوشيد».(4)
متأسّفانه كم نيستند افرادى كه به هنگام احقاق حقّ خويش تا آخرين ريال آن را دريافت مىكنند و به هيچ وجه اهل گذشت و اغماض نيستند، امّا در زمان پرداخت حقوق ديگران به انحاى مختلف از سر و ته آن مىزنند و حقّ مردم را كم مىگذارند.
« «وَاتَّقُوا الَّذِى خَلَقَكُمْ وَالْجِبِلَّةَ الْأَوَّلِينَ»؛ و از (نافرمانى) كسى كه شما و اقوام
پيشين را آفريد بپرهيزيد»(1)حضرت شعيب عليه السلام در قسمت پايانى سخنان خويش، اصحاب الايكة را سفارش به تقواى الهى مىكند همانگونه كه آغاز سخنانش نيز همراه با توصيه به تقوا بود.
بخش سوم: بخش سوم آيات اصحاب الايكة، كه پاسخ آنان به سخنان پيامبرشان است، شامل سه آيه از آيه 184 تا 187 مىشود. توجه فرماييد:
« «قَالُوا إِنَّمَا أَنْتَ مِنَ الْمُسَحَّرِينَ»؛ آنها گفتند: «تو فقط از افسون شدگانى».(2)
« «وَمَا أَنْتَ إِلَّا بَشَرٌ مِّثْلُنَا وَإِنْ نَّظُنُّكَ لَمِنَ الْكَاذِبِينَ»؛ و تو بشرى همچون ما هستى، و ما تو را از دروغگويان مىدانيم».(3)
اصحاب الايكه در برابر سخنان منطقى و مستدل حضرت شعيب عليه السلام به جاى اطاعت و تسليم شدن و تشكّر و تقدير نمودن، جسارت بزرگى كرده و سه وصله به آن حضرت چسباندند:
تو جادو شدهاى و عقلت را از دست دادهاى.
تو با ما چه فرقى دارى كه پيامبر خدا هستى؟! اگر خداوند مىخواهد پيامبرى بفرستد بايد يكى از ملائكه آسمان را بفرستد نه بشرى مثل خودمان.
تو را انسان راستگويى نمىدانيم، بلكه تو از دروغگويانى.
اين جمعيّت نادان علاوه بر جهل و نادانى، انسانهاى لجوجى بودند كه بر اعتقادات و اعمال باطل و ناصحيح خود پافشارى مىكردند، حتّى اگر اين لجاجت به نابودى و هلاكت آنها منتهى مىشد. لذا، خطاب به پيامبرشان گفتند:
« «فَأَسْقِطْ عَلَيْنَا كِسَفاً مِّنَ السَّمَاءِ إِنْ كُنْتَ مِنَ الصَّادِقِينَ»؛ اگر راست مىگويى قطعات
(سنگهاى) آسمانى را بر ما بباران!».(1)
هنگامى كه كار يك قوم و جمعيّت به جايى برسد كه ديگر هيچ روزنه اميدى براى نجات آنها باقى نمانده باشد، چارهاى جز هلاكت و عذاب آنها نيست، لذا خدا آنها را عذاب كرد.
بخش چهارم: در اين بخش به بحث عذاب اصحاب الايكة پرداخته شده است. خداوند متعال مىفرمايد:
« «فَكَذَّبُوهُ فَأَخَذَهُمْ عَذَابُ يَوْمِ الظُّلَّةِ إِنَّهُ كَانَ عَذَابَ يَوْمٍ عَظِيمٍ»؛ سرانجام او را تكذيب كردند و عذاب روز سايبان (سايبانى از ابرِ صاعقه خيز) آنها را فرا گرفت؛ به يقين آن عذاب روز بزرگ بود».(2)
طبق آنچه در روايات آمده، نسيم متوقّف شد و جابه جايى هوا صورت نگرفت. در نتيجه هوا دم كرد و آفتاب سوزان هم بر آنان مىتابيد. دم كردن هوا از يك سو و تابش آفتاب سوزان از سوى ديگر، همه را كلافه كرده بود، تا جايى كه مجبور شدند از شهر خارج شوند، تا شايد در هواى آزاد صحرا و بيابان، از اين دو مشكل نجات يابند. امّا در آنجا هم اين مشكلات وجود داشت. ناگهان مشاهده كردند ابر گستردهاى به سمت آنان حركت مىكند. خوشحال شدند و با خود گفتند با بارش اين ابر از مشكلات رها مىشويم، لذا به سمت سايه ابر حركت كردند. وقتى كه همگى زير سايه ابر قرار گرفتند فرمان عذاب الهى صادر شد. صاعقهها پشت سر هم بر آنان نازل شد و همه آنان را آتش زد و بدين وسيله هلاك شدند.
همانگونه كه گفته شد اصحاب الايكه، باغدار بودند و زمينهاى زراعتى
داشتند و تمام اميدشان به ابرهاى باران زاى آسمان بود. امّا همان ابرى كه مايه اميد و زندگانى آنها بود عامل عذاب و هلاكتشان گرديد. و اين خود نوعى قدرت نمايى پروردگار عالميان است. خداوند در پايان اين داستان مىفرمايد:
« «إِنَّ فِى ذَلِكَ لَآيَةً لَكُمْ إِنْ كُنتُمْ مُؤْمِنِينَ»؛ در اين ماجرا نشانه (و عبرتى) بود؛ ولى بيشتر آنها مؤمن نبودند».(1)
سرگذشت اصحاب الايكة و ديگر اقوام پيشين، آينه عبرتى است براى همه كسانى كه آن را مطالعه مىكنند تا با پرهيز از كارهاى زشتى كه آنها انجام مىدادند مانع عذاب الهى شده، و رضايت و خشنودى پروردگار را جلب كنند.
همانطور كه گذشت كار انسانهاى لجوج و خيرهسر به جايى مىرسد كه با دست خود اسباب نابودى خود را فراهم كرده، و
خسر الدنيا و الآخره
مىشوند.
حضرت على عليه السلام در حديث زير به اين مطلب اشاره كرده و مىفرمايند:
«اللّجاج اكثر الاشياء مضرّة في العاجك والآجل
؛ ضرر لجاجت در دنيا و آخرت از همه چيز بيشتر است».(2)
انسان عاقل هنگامى كه به اشتباهش پى مىبرد بايد متوقّف شود و مسير اشتباه را ادامه ندهد و به راه صحيح بازگردد، نه اين كه با لجاجت و خيرهسرى، كار خطايش را پىگيرى نمايد. دولتمردان نيز مراقب اين آفت باشند و بيش از حدّ بر آرا و عقايد خود پافشارى نكنند و با رقباى سياسى خود كنار بيايند و حرفهاى منطقى يكديگر را بشنوند، تا خداوند متعال نيز با نگاه عفو و گذشت و رحمت و اغماض به آنها بنگرد.
بحث اصحاب الايكة را با روايت زيبايى در مورد حضرت شعيب عليه السلام به پايان مىبريم. بنابر آنچه علّامه مجلسى رحمه الله در كتاب ارزشمند بحارالانوار نقل كرده، حضرت شعيب پيامبر عليه السلام بسيار گريه مىكرد، به حدّى كه چشمانش آسيب ديد.
خداوند رحمان چشمانش را شفا داد. دوباره گريههاى فراوان آن حضرت شروع شد و آنقدر ادامه يافت كه بار ديگر چشمانش آسيب ديد. اين بار هم خداوند رحيم شفايش داد. اين كار براى بار سوم تكرار شد و خدا شفا داد. امّا گويا گريههاى شعيب پيامبر عليه السلام تمامى نداشت، و براى مرتبه چهارم از فرط گريههاى زياد چشمانش آسيب ديد. خداوند خطاب به حضرت شعيب فرمود: چرا اين قدر گريه مىكنى؟! اگر ترس از جهنّم تو را وادار به اين كار مىكند، آتش جهنّم را بر تو حرام كردم. و اگر شوق به بهشت باعث اين گريههاى طولانى است، بهشت را بر تو مباح كردم! حضرت شعيب عليه السلام عرض كرد: «گريههاى من نه از ترس جهنّم و نه از شوق بهشت است، بلكه عشق تو در دلم جا كرده، و حبّ تو تمام وجودم را پر نموده، و از عشق و علاقه تو اين قدر مىگريم. و تا زمانى كه در عالم مكاشفه قلبى، تو را نبينم آرام نمىگيرم!» خداوند متعال به او آرامش داد، و به وى بشارت داد كه موساى كليم اللّه را انيس و مونس او خواهد كرد».(1)
پروردگارا! گوشهاى از اين عشق سوزان شعيب پيامبر عليه السلام را به همه ما ارزانى بفرما.
1) بحارالانوار، ج 12، ص 380، ح 1.
10
يكى ديگر از گروهها و اقوامى كه در قرآن مجيد از آنها به عنوان اصحاب ياد شده «اصحاب الحجر» است. اين گروه با سه عنوان مختلف در قرآن ذكر شده است.
در سوره حج با عنوان «اصحاب الحجر»، و در تعدادى از آيات قرآن، از جمله آيه 9 سوره ابراهيم به عنوان «قوم ثمود»، و در بعضى ديگر از آيات قرآن از جمله آيه 89 سوره هود به عنوان «قوم صالح» آمده است. هر سه عنوان اشاره به يك جمعيّت دارد، كه گاه به نام سرزمين، و گاه به نام قوم، و گاه به نام پيامبرشان ناميده شدهاند. قبل از پرداختن به تفسير آيات اصحاب الحجر، بيان چند نكته لازم است:
«حجر» نام سرزمينى در بين جزيرة العرب و منطقه شامات، و در نزديكى وادىالقرى بوده است. «حجر» در اصل به معناى منطقه ممنوعه است. شايد فلسفه اين كه به آن سرزمين حجر مىگفتند اين بوده كه آنجا سرزمين بسيار
آبادى بوده كه صاحبان آن از ورود ديگران به آنجا جلوگيرى مىكردند. بدين جهت آن سرزمين را «حجر» و مردمش را «اصحاب الحجر» ناميدهاند.
در دوازده سوره از سورههاى قرآن به سرگذشت اصحاب الحجر اشاره شده است: 1. سوره اعراف 2. سوره هود 3. سوره حجر 4. سوره شعراء 5. سوره ذاريات 6. سوره حاقّه 7. سوره فجر 8. سوره شمس 9. سوره حج 10. سوره عنكبوت 11. سوره قمر 12. سوره شمس. هرچند عمدتاً در چهار سوره اعراف و هود و حجر و شعرا پيرامون آنها بحث شده است.
اصحاب الحجر كه بسيار ثروتمند بودند هم در دشت سكونت داشتند و هم در كوهستان. تابستان به قصرها و كاخهاى خود در درون باغهاى سرسبز و وسيع پر از ميوه در دل دشت مىآمدند و به زراعت و باغدارى مىپرداختند.
و در فصل زمستان به خانههاى سنگى كه در دل كوه تراشيده بودند مىرفتند تا از خطر سيلاب و ديگر حوادث طبيعى در امان باشند. ضمناً از خانههايى كه در دل كوه تراشيده بودند روشن مىشود كه در صنايع پيشرفت داشتند چون تراشيدن چنان خانه هايى در دل كوه كار سادهاى نبوده است.
در گوشه و كنار دنيا آثار مهمّى از پيشينيان باقى مانده است؛ مثل تخت جمشيد در شيراز، ايوان مداين در عراق، اهرام ثلاثه در مصر و ديگر آثار
باستانى. مردم از اين آثار قديمى به عنوان ميراث فرهنگى ياد مىكنند و آن را گرامى مىدارند و هر ملّتى به آثار باستانى خود كه چندين هزار سال قدمت دارد، افتخار مىكند. زيرا قدمت اين آثار نشان از تمدّن و سابقه تاريخى آنها مىدهد.
اين نگاه خوب است؛ امّا بايد نگاه ديگرى هم به اين آثار داشته باشيم. هنگامى كه به ديدن اين آثار مىرويم، بايد به اين نكته بيندازيم كه اين آثار به جاى مانده، متعلّق به پادشاهانى بوده كه خيال مىكردند عمر هزار ساله خواهند داشت و لذا قصرهايى با اين استحكام و عمر طولانى ساختند. راستى، آنها كجا رفتند؟
سرنوشتشان چه شد؟ آيا مرگ را باور مىكردند؟ آرى بايد دو نگاه به آثار باستانى داشته باشيم؛ نگاهى به عنوان افتخار و نگاهى به عنوان عبرت، متأسّفانه افرادى همچون خاقانى كه به چنين آثارى نگاه عبرتآميز داشتهاند كم هستند.
فايده اين نگاه آن است كه توجّه داشته باشيم همان حوادث براى ما هم تكرار خواهد شد، پس مراقب باشيم. حضرت على عليه السلام فرمودند: «
ان الدهر يجرى بالباقين كجريه بالماضين
؛ بى شك روزگار با نسل امروز همان مىكند كه با نسلهاى گذشته كرده است».(1)آرى، تاريخ تكرار مىشود. گذشتگان ساختند و گذاشتند و رفتند. ما هم مىسازيم و مىگذاريم و مىرويم؛ در اين ساخت و گذار و گذر دقّت كنيم.
همانگونه كه گذشت سرگذشت اصحاب الحجر در چندين سوره قرآن آمده است. ابتدا به سراغ آيات سوره حجر مىرويم:
« «وَلَقَدْ كَذَّبَ أَصْحَابُ الْحِجْرِ الْمُرْسَلِينَ»؛ و «اصحاب حجر» (/ قوم ثمود)
1) نهج البلاغه، خطبه 157.
پيامبران را تكذيب كردند».(1)
سؤال: پيامبر اصحاب الحجر حضرت صالح عليه السلام بود و آنها آن حضرت را تكذيب كردند. چرا قرآن مجيد مىفرمايد آنها همه پيامبران را تكذيب نمودند؟
جواب: همانگونه كه در مباحث قبل گذشت، همه پيامبران الهى يك هدف داشتند. لذا در آيه شريفه 285 سوره بقره مىخوانيم: « «لَا نُفَرِّقُ بَيْنَ أَحَدٍ مِّنْ رُسُلِهِ»؛ ما در ميان هيچ يك از پيامبران خدا، فرق نمىگذاريم». بنابراين، وقتى اصحاب الحجر پيامبر خود را تكذيب كردند، گويا تمام پيامبران الهى را تكذيب نمودند.
البتّه اين احتمال نيز داده شده كه آنها پيامبران متعدّدى داشتند كه يك نفر از آنها معروفتر بود. ولى تفسير اوّل، صحيحتر به نظر مىرسد.
« «وَآتَيْنَاهُمْ آيَاتِنَا فَكَانُوا عَنْهَا مُعْرِضِينَ»؛ ما آيات خود را به آنان داديم؛ ولى آنها از آن روى گردان بودند».(2)
حضرت صالح عليه السلام معجزههايى براى قومش آورد، ولى هواى نفس به آنها اجازه نداد كه در برابر دين حق تسليم شوند، لذا از آيات و نشانههاى خدا روى گردان شدند.
« «وَكَانُوا يَنْحِتُونَ مِنَ الْجِبَالِ بُيُوتاً آمِنِينَ»؛ در دل كوهها خانههايى مىتراشيدند».(3)خانههايى كه به آسانى خراب نمىشد و تصوّر مىكردند كه در برابر تمام بلاها و حوادث از آنها محافظت مىكند، امّا مگر چيزى مىتواند در مقابل فرمان خدا مقاومت كند؟
« «فَأَخَذَتْهُمُ الصَّيْحَةُ مُصْبِحِينَ»؛ امّا سرانجام صيحه (مرگبار)، صبحگاهان آنان را
فرا گرفت».(1)
فرمان عذاب الهى صادر شد، امّا مجرى اين عذاب لشگريان آسمان و زمين يا فرشتگان و يا غير آنها نبود، بلكه صيحه مرگبار آسمانى و صاعقهاى كه هم حرارتى بسيار سوزان داشت و هم صدايى فوقالعاده بلند و وحشتناك. اين صداى بلند چنان موج انفجار و لرزش عظيمى ايجاد كرد و به سراغ آنها آمد، كه تمام خانههاى محكم و امنشان را متلاشى نمود.
« «فَمَا أَغْنَى عَنْهُمْ مَّا كَانُوا يَكْسِبُونَ»؛ و آنچه را به دست آورده بودند، آنها را از عذاب الهى نجات نداد».(2)نه آن كوههاى سر به فلك كشيده، و نه آن خانههاى امن و امان، و نه اندام نيرومند اين قوم سركش، و نه آن ثروت سرشار، و نه آن باغات و زمينهاى زراعتى، هيچكدام نتوانستند در برابر عذاب الهى مقاومت كرده، و آنها را از خشم و قهر خداوند نجات بدهد. و بدين شكل «قوم ثمود» از بين رفت و تاريخ و سرگذشت آنها آيينه عبرتى براى همه كسانى است كه آن را به دقّت مطالعه كنند.
داستان اصحاب الحجر در سوره شعراء به صورت مفصّلتر و البتّه با عنوان قوم ثمود آمده است. به تفسير اين آيات توجّه فرماييد:
« «كَذَّبَتْ ثَمُودُ الْمُرْسَلِينَ»؛ قوم ثمود (نيز) پيامبران را تكذيب كردند».(3)
« «إِذْ قَالَ لَهُمْ أَخُوهُمْ صَالِحٌ أَلَا تَتَّقُونَ»؛ هنگامى كه برادرشان صالح به آنان گفت:
آيا تقوا پيشه نمىكنيد؟!».(1)همانطور كه قبلًا نيز اشاره شد خداوند از بسيارى از پيامبران به عنوان برادر قومشان ياد كرده است. چون رابطه برادرى نزديكترين و عاطفىترين رابطه هاست. بلكه پيامبران الهى بيشتر از يك برادر براى مردم خود دلسوزى مىكردند. لذا حضرت صالح همچون برادرى دلسوز خطاب به قومش فرمود: «آيا تقواى الهى پيشه نمىكنيد؟»، آيا گناهان را رها نمىسازيد؟ آيا شكر اين همه نعمتى كه خداوند در اختيارتان گذاشته را بجا نمىآوريد؟
« «إِنِّي لَكُمْ رَسُولٌ أَمِينٌ»؛ من براى شما پيامبرى امين هستم»(2)، اين كه خداوند از ميان صفات متعدّد پيامبرش، به امين بودن او تكيه كرده، نشان از اهميّت فراوان امانت دارد.
خوانندگان محترم! امانت در صفات اخلاقى حرف اوّل را مىزند. لذا تمام پيامبران الهى دو چيز را سرلوحه دستورات خود قرار مىدادند: امانت و صداقت.
به اين روايت توجّه كنيد: «
انّ اللّه عزّوجلّ لم يبعث نبيّا الّا بصدق الحديث واداء الامانة
؛ خداوند عز و جل هيچ پيامبرى را مبعوث نكرد، مگر به صداقت در گفتار و رعايت امانت».(3)بنابراين، دروغ نگوئيد كه زندگى شما سياه مىشود. و در امانت خيانت نكنيد كه بدبخت مىشويد.
در روايت مشهور ديگرى از امام صادق عليه السلام مىخوانيم:
«انّ ضارب علىّ بالسّيف و قاتله لو ائتمن او استنصحنى او استشارنى ثمّ قبلت ذلك منه لادّيته اليه الامانة
؛ اگر قاتل على بن ابيطالب عليه السلام (عبدالرحمن بن ملجم) شمشيرش را نزد من امانت بگذارد، يا از من مشورت بخواهد يا تقاضاى
نصيحت كند و من بپذيرم، امانتش را سالم به او تحويل مىدهم».(1)
راستى اگر امانت و صداقت بر جهان ما حاكم شود و هيچ كس در امانت خيانت نكند و دروغ نگويد، چه اتّفاقى مىافتد؟! افسوس كه بسيارى از مردم خيال مىكنند دروغ زندگى را به پيش مىبرد و خيانت باعث پيشرفت است.
« «فَاتَّقُوا اللَّهَ وَأَطِيعُونِ»؛ پس تقواى الهى پيشه كنيد و مرا اطاعت نماييد».(2)حال كه مرا امين مىدانيد و از من خيانتى نديدهايد و دروغى نشنيدهايد، به سخنانم گوش داده و از فرامينم سرپيچى نكنيد.
« «وَمَا أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ مِنْ أَجْرٍ إِنْ أَجْرِىَ إِلَّا عَلَى رَبِّ الْعَالَمِينَ»؛ من در برابر اين (دعوت،) پاداشى از شما نمىطلبم؛ پاداش من تنها بر پروردگار جهانيان است».(3)و اين دليل ديگرى بر صحّت ادّعاى نبوّت من است. كسى كه در ميان شما به امانتدارى معروف است و در مقابل هدايت شما اجرتى طلب نمىكند، بى گمان از سوى خدا آمده است.
« «أَتُتْرَكُونَ فِى مَا هَاهُنَا آمِنِينَ* فِى جَنَّاتٍ وَعُيُونٍ* وَزُرُوعٍ وَنَخْلٍ طَلْعُهَا هَضِيمٌ وَتَنْحِتُونَ مِنَ الْجِبَالِ بُيُوتاً فَارِهِينَ»؛ آيا (شما فكر مىكنيد) هميشه در نهايت امنيّت در نعمتهايى كه اينجاست مىمانيد، در ميان باغها و چشمهها؛ در ميان كشتزارها ونخلهايى كه ميوههايش شيرين و رسيده است؟! و از كوهها خانههايى مىتراشيد، و در آن به عيش ونوش مىپردازيد».(4)اين نعمتها موقّت و گذراست.
از آن بهطور صحيح استفاده كنيد، و قدر آنها را بدانيد و شكرش را بجا آوريد.
سپس به نحوه شكرگذارى از نعمتهاى فراوانى كه در اختيار داشتند اشاره مىكند:
« «فَاتَّقُوا اللَّهَ وَأَطِيعُونِ* وَلَا تُطِيعُوا أَمْرَ الْمُسْرِفِينَ* الَّذِينَ يُفْسِدُونَ فِى الْأَرْضِ وَلَا يُصْلِحُونَ»؛ پس تقواى الهى پيشه كنيد و مرا اطاعت نماييد. و فرمان مسرفان را اطاعت نكنيد. همان كسانى كه در زمين فساد مىكنند و اصلاح نمىكنند».(1)
سخنان حضرت صالح عليه السلام در دل همچون سنگ قوم ثمود اثر نكرد و تسليم حق نشدند، بلكه انگشت اتّهام به سمت آن پيامبر خدا گرفتند، كه به دو نمونه آن در آيات ذيل اشاره شده است. توجّه فرماييد:
« «قَالُوا إِنَّمَا أَنْتَ مِنَ الْمُسَحَّرِينَ* مَا أَنْتَ إِلَّا بَشَرٌ مِّثْلُنَا فَأْتِ بِآيَةٍ إِنْ كُنْتَ مِنَ الصَّادِقِينَ»؛ گفتند: (اى صالح!) تو از افسون شدگانى (و عقل خود را از دست دادهاى) تو فقط بشرى همچون مايى؛ اگر راست مىگويى معجزه و نشانهاى بياور!».(2)
ابتدا پيامبرى او را انكار كرده و آن حضرت را بشرى همچون خود پنداشتند، سپس پا را فراتر گذاشته و نسبت سحر و جادوا به آن حضرت داده، و سخنان آن حضرت را نتيجه سحر و جادو خواندند، و از آن حضرت خواستند براى صدق ادعايش معجزهاى بياورد.
طبق آنچه در روايات آمده (3)، قرار شد بت پرستان به همراه بتهاى خود، و حضرت صالح عليه السلام با توكّل بر خداى خود، به دامنه كوه بروند و هر كدام از خداى خود تقاضايى كنند تا آن را اجابت كند. در يك سو نمايندگان قوم ثمود به همراه 72 بت خود، و در سوى ديگر حضرت صالح به همراه تعداد انگشت
شمارى از مؤمنين به آيينش ايستاده بودند. حضرت صالح عليه السلام به آنها فرمود: از بتهايتان چيزى بخواهيد». بت پرستان در مقابل بتهاى خود زانو زدند و از آنها تقاضايى كردند، امّا جوابى نشنيدند، در دعاى خود اصرار ورزيدند و گفتند:
«آبروى ما در خطر است. عمريست كه شما را مىپرستيم و براى حفظ شما هزينهها كردهايم، اكنون دعايمان را اجابت كنيد و ما را نزد صالح سرافكنده نسازيد!» امّا باز هم جوابى نگرفتند. هرچه اصرار و التماس و تضرّع و زارى بيشتر شد نتيجه كمترى عايدشان شد. حضرت صالح عليه السلام فرمود: «كارى از آنها ساخته نيست بى جهت اصرار نكنيد و خودتان را خسته ننماييد». نوبت حضرت صالح عليه السلام شد. بت پرستان گفتند: «از خداوند بخواه دل كوه را بشكافد و شترى قوى پيكر خارج شود». حضرت دستها را به دعا بلند كرد و همان چيزى كه آنها خواسته بودند را از خداوند خواست ناگهان كوه شكافته شد و شترى قوى پيكر و به دنبالش بچّه شترى از كوه خارج شد. آيات ذيل مسائل مربوط به اين معجزه را بيان كرده است. توجّه فرماييد.
« «قَالَ هَذِهِ نَاقَةٌ لَهَا شِرْبٌ وَلَكُمْ شِرْبُ يَوْمٍ مَّعْلُومٍ* وَلَا تَمَسُّوهَا بِسُوءٍ فَيَأْخُذَكُمْ عَذَابُ يَوْمٍ عَظِيمٍ»؛ گفت: «اين ناقهاى است كه (معجزه الهى است) براى او سهمى از آب (قريه)، و براى شما سهم روز معيّنى است. هيچگونه آزارى به آن نرسانيد، كه عذاب روزى بزرگ شما را فرا خواهد گرفت!».(1)
امّا آن قوم سركش ايمان نياوردند و ناقه صالح را پى كردند. به همين جهت عذاب الهى آنها را فرا گرفت و نابود شدند.
سؤال: چگونه امكان دارد برخلاف قوانين طبيعت، كوه شكافته شود و شترى از دل كوه بيرون بيايد؟
1) سوره شعراء، آيه 155 و 156.
جواب: اين كار در برابر قدرت بى نهايت پروردگار كار ساده است. اگر پنجاه سال قبل مىگفتند: «مثلًا مىتوان ذرّهاى از پوست انسان را در شرايط خاصى پرورش داد، تا پس از مدّتى تبديل به يك انسان كامل شود» هيچكس باور نمىكرد. امّا اكنون كه علم شبيه سازى پيشرفت كرده، انسان به اين باور رسيده كه در هر قعطهاى از بدن انسان تمام ويژگيها و صفات يك انسان كامل وجود دارد.
بنابراين، هيچ چيز در مقابل قدرت خدا غير ممكن و نشدنى نيست، و بيرون آوردن شتر از دل كوه، براى او كارى ساده است.
يكى از مسائل مهمّ تاريخى اين است كه پيامبران بزرگ خدا همگى از خاورميانه برخاستند. مركز دعوت نوح پيامبر عليه السلام عراق بود. حضرت ابراهيم عليه السلام مأموريتش را از عراق آغاز كرد و سپس به سوى حجاز رفت. موسى بن عمران عليه السلام در مصر بود، پس از آن به شامات رفت و در آنجا مبعوث شد و سپس به مصر بازگشت. و حضرت محمد صلى الله عليه و آله از سرزمين حجاز و عربستان فعلى قيام كرد.
در اينجا اين سؤال مطرح مىشود كه: چرا همه پيامبران بزرگ از منطقه خاورميانه مبعوث شدهاند؟ دو جواب براى اين سؤال بيان شده است:
و روشن است كه هرچه تمدّن اجتماعى و دنيوى انسان وسيعتر شود نيازش به دين و مذهب بيشتر مىگردد، چون خطر چنين انسانى بيشتر است. و لذا انسان امروز نسبت به نسلهاى گذشته بشرى است بسيار خطرناكتر.
بشر امروز بمب اتم مىسازد و يك نمونه كوچك آن را در هيروشيما
و ناكازاكى بر سر مردم مىاندازد و صد و پنجاه هزار نفر را مىكشد و هزاران برابر آن را در زرّادخانههاى خود انبار كرده است! بشر امروز بمبهاى شيميايى و ميكروبى توليد مىكند كه وقتى صدام جنايتكار يك نمونه آن را در شهر حلبچه بر سر مردم خودش ريخت، همه ديدند كه چه صحنههاى وحشتناكى پيش آمد و چه انسانهاى بىگناهى كشته شدند، و آنها كه ماندند يك عمر با مرگ دست و پنجه نرم كرده و هر روز مرگ را لمس مىكنند! بنابراين، چنين بشرى كه تمدّن مادّى او بيشتر شده خطرناكتر است و نيروى ايمان و مذهب براى كنترل او واجبتر. پس با توجّه به اين كه نخستين تمدّن انسانى از سرزمين خاورميانه آغاز شده، انبياى الهى توجّه بيشترى به اين منطقه داشتهاند.
2- هنگامى كه منطقهاى مركز تمدّن مىشود از اطراف و اكناف دنيا براى حلّ مشكلاتشان به آنجا سفر مىكنند. و طبعاً همانگونه كه مسافران سوغاتهاى مادّى از گاهواره تمدّن به شهرها و آبادىهاى خود مىبرند، مسائل معنوى و روحانى و دين و مذهب موجود در آنجا را نيز به محلهاى خود انتقال مىدهند. بنابراين، مهمترين روش نشر اديان الهى، وجود آن اديان در مراكز تمدّن است.
داستان «اصحاب الحجر» تحت عنوان «قوم صالح» در سوره هود نيز آمده، و نكات جديدى دارد. به شرح و تفسير اين آيات توجّه فرماييد:
« «وَإِلَى ثَمُودَ أَخَاهُمْ صَالِحاً قَالَ يَا قَوْمِ اعْبُدُوا اللَّهَ مَا لَكُمْ مِّنْ إِلَهٍ غَيْرُهُ هُوَ أَنشَأَكُمْ مِّنَ الْأَرْضِ وَاسْتَعْمَرَكُمْ فِيهَا فَاسْتَغْفِرُوهُ ثُمَّ تُوبُوا إِلَيْهِ إِنَّ رَبِّى قَرِيبٌ مُجِيبٌ»؛ و به سوى قوم «ثمود»، برادرشان «صالح» را (فرستاديم)؛ گفت: اى قوم من! خدا را پرستش
كنيد، كه هيچ معبودى جز او براى شما نيست، اوست كه شما را از زمين آفريد؛ و آباد كردن آن را به شما سپرد. از او آمرزش بطلبيد، سپس به سوى او بازگرديد، كه پروردگارم (به بندگان خود) نزديك، و اجابتكننده (خواستههاى) آنهاست».(1)
چند نكته در اين آيه شريفه قابل توجّه است:
نكته اوّل: اوّلين چيزى كه همه پيامبران، مردم را به سوى آن دعوت كردهاند مسأله توحيد و يكتا پرستى است. لذا حضرت صالح عليه السلام نيز در اوّلين گام، قوم ثمود را به پرستش خداوند دعوت مىكند و هيچ معبود ديگرى را شايسته پرستش نمىداند.
نكته دوم: كره زمين هنگامى كه از خورشيد جدا شد، همچون گلولهاى سوزان بود. بر اثر بارش بارانهاى پى در پى آهسته آهسته سرد شد، و به تدريج درياها و خشكىها به وجود آمد، و سپس گياهان و حيوانات، و بعد انسان آفريده شد.
خاك چيز سادهاى است امّا انسانى كه از آن آفريده شده موجود عجيبى است. لذا دانشمندان عليرغم مطالعات فراوان پيرامون انسان، همچنان اورا موجودى ناشناخته مىدانند.
نكته سوم: حضرت صالح عليه السلام پس از آن كه قومش را به توحيد در عبادت سفارش كرد فرمود: «خداوند شما را از زمين (خاك) آفريد؛ و آبادى آن را به شما واگذار كرد». بنابراين عمران و آبادى زمين بر عهده انسان است، و اتّفاقاً نيازهاى اصلى انسان در سايه عمران و آبادى زمين است. ملّتى كه كشاورزى و دامدارى خوبى داشته باشد، بىنياز خواهد بود. چرا كه موادّ غذايى، دامها، بسيارى از لباسها، داروهاى گياهى، ساخت و ساز خانهها و ديگر بناها، همه و همه به وسيله همين خاك و زمين است. آنها كه داراى كشاورزى قوى و دامدارى
1) سوره هود، آيه 61.
پيشرفتهاند در ساير امور هم پيشرفتهاند، و ملّتهايى كه موادّ غذايى خود را از جاى ديگروارد مىكنند بيچارهاند. به چند روايت درمورد كشاورزى توجه فرماييد:
من وجد ماءا و ترابا ثم افتقر فابعده اللّه
؛ هركس دسترسى به آب و زمين كشاورزى داشته باشد و فقير باشد خداوند او را از رحمتش دور مىكند».(1)
اين روايت براى كشور ما و ديگر كشورهايى كه همچون ما آب كافى و زمينهاى مستعد در اختيار دارند و مردمش نيازمندند، زنگ خطرى بزرگ است.
الزّارعون كنوز اللّه فى ارضه و ما فى الأعمال شىء احبّ الى اللّه من الزّراعة
؛ كشاورزان گنجهاى خدا در زمين هستند و در كارهاى زندگى مادّى هيچ كارى محبوبتر از زراعت در نزد پروردگار نيست».(2)
زمانى بود كه ما حتّى گندممان را از خارج وارد مىكرديم، ولى اكنون بحمد اللّه در سايه انقلاب اسلامى از اين نظر بى نياز شده و تمام نيازمان در داخل تأمين مىشود و حتّى مىتوانيم به خارج از كشور نيز گندم صادر كنيم.
در روايت ديگرى از آن حضرت مىخوانيم:
«انّ اللّه جعل ارزاق أنبيائه فى الزّرع والضّرع
؛ خداوند روزى پيامبرانش را در زراعت و دامدارى قرار داده است»(3)و لذا غالب پيامبران كشاورز يا دامدار بودهاند، و به ندرت شغل ديگرى داشتند.(4)
نكته چهارم: «استعمار» در لغت و فرهنگ قرآنى داراى بار مثبت و به معناى عمران و آبادى است. لذا خداوند انسانها را تشويق به استعمار و عمران و آبادى زمين مىكند.
ولى متأسّفانه ظالمان و غارتگران از اين واژه، همچون بسيارى ديگر از واژههاى مثبت، استفاده نامشروع كرده، و در چتر عمران و آبادى به غارت و چپاول اموال و ثروت ديگران پرداختهاند، و به قدرى اين كار را تكرار كردهاند كه امروزه واژه استعمار داراى بار منفى شده و چپاول و غارت را به ذهنها متبادر مىكند.
نكته پنجم: در پايان آيه مورد بحث حضرت صالح عليه السلام قومش را به استغفار و توبه دعوت مىكند، چرا كه خداوند توبه را اجابت مىكند و به انسان نزديك است و استغفار را مىشنود.
قرآن مجيد مىفرمايد: « «وَلَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسَانَ وَنَعْلَمُ مَا تُوَسْوِسُ بِهِ نَفْسُهُ وَنَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِيدِ»؛ خداوند از رگ قلب هم به انسان نزديكتر است و از اين بالاتر آنچه انسان در ذهن مىپروراند و هنوز به زبان نياورده را نيز مىداند».(1)
خوانندگان محترم! بياييد به خداوند نزديكتر شويم و از خطاها و گناهانمان توبه كنيم و از او توفيق بيشتر و سعادت بهتر را بخواهيم و براى رفع مشكلات خودمان و مردم كشورمان و ديگر كشورهاى مسلمان دعا كنيم كه خداوند دعاها را اجابت مىكند.
« «قَالُوا يَا صَالِحُ قَدْ كُنتَ فِينَا مَرْجُوّاً قَبْلَ هَذَا أَتَنْهَانَا أَنْ نَّعْبُدَ مَا يَعْبُدُ آبَاؤُنَا وَإِنَّنَا لَفِى شَكٍّ مِمَّا تَدْعُونَا إِلَيْهِ مُرِيبٍ»؛ گفتند: اى صالح! تو پيش از اين، مايه اميد ما بودى، آيا ما را از پرستش آنچه پدرانمان مىپرستيدند، نهى مىكنى؟! در حالى كه ما، در مورد
1) سوره ق، آيه 16.
آنچه به سوى آن دعوتمان مىكنى، در شكى توأم با بدگمانى هستيم».(1)
قوم ثمود در مقابل سخنان مستدل و خيرخواهانه پيامبرشان، مطالبى سست و بىاساس گفته، و قيافه طلبكارانه و حق به جانب گرفته و شروع به سرزنش حضرت صالح عليه السلام كردند، كه چرا مىخواهد مانع پرستش بتهايى شود كه از نياكانشان به آنها رسيده است، و در پايان نيز اصل نبوّت آن حضرت را زير سؤال بردند.
سؤال: يكى از استدلالهاى قوم ثمود براى مشروعيّت بت پرستى، تقليد از نياكان و گذشتگان بود، كه قرآن مجيد اين نوع تقليد را مذمّت مىكند. از سوى ديگر علماى دين مردم را به تقليد از مراجع تقليد تشويق و سفارش مىكنند. آيا اين كار با منطق قرآن سازگار است؟
جواب: تقليد بر چهار قسم است: 1. تقليد جاهل از جاهل 2. تقليد عالم از جاهل 3. تقليد عالم از عالم 4. تقليد جاهل از عالم.
به طور قطع دو نوع اوّل تقليدى كه ذكر شد از نظر قرآن و تمام عقلاى عالم مردود و غير قابل قبول است، مخصوصاً نوع دوم كه تقليد عالم از جاهل است بايد متذكّر شويم كه نوع سوم تقليدى كه در اينجا ذكر شده به معناى پيروى عالمى از يك عالم ديگر در رشته مورد تخصّص آن عالم است و امّا تقليدى كه قرآن مجيد آن را نفى مىكند تقليد جاهل از جاهل است، يعنى همان كارى كه بتپرستها مىكردند. ولى تقليد مردم از مراجع تقليد، تقليد جاهل از عالم است، كه نه تنها قرآن مجيد بلكه تمام اديان و مذاهب و همه عقلاى عالَم آن را
1) سوره هود، آيه 62.
قبول دارند، زيرا تمام كسانى كه در مسألهاى تخصّص ندارند، به متخصّصين آن مسأله رجوع مىكنند و اين نوعى تقليد است. و تقليد مؤمنين از مراجع تقليد، نوعى رجوع غير متخصّص به متخصّص است و هيچ اشكالى ندارد. به عنوان مثال كسى كه مىخواهد ساختمانى بسازد و تخصّصى در اين زمينه ندارد به متخصّص اين كار يعنى مهندس ساختمان مراجعه و از او تقليد مىكند. كسى كه اتومبيل سوارى اش خراب شده و تخصّصى ندارد به متخصّص اين كار يعنى مكانيك مراجعه نموده و از او تقليد مىكند. همچنين در ساير كارها. بلكه گاه جمعى از دانشمندان و بزرگان، مقلد بچّهاى نابالغ مىشوند مثل اين كه آنها به منزل كسى دعوت شدهاند و آدرس دقيق صاحب خانه را نمىدانند. از بچّه غير بالغى كه در آن محل مشغول بازى كودكانه است و صاحب خانه را مىشناسد، آدرس خانهاش را مىپرسند. بچه در جلو و آن دانشمندان در پشت سر او حركت مىكنند تا به مقصد برسند. در اينجا اين كودك نابالغ مرجع تقليد آن جمع دانشمند شده است!
بنابراين، آنچه زشت و ناپسند است تقليد و پيروى جاهل از جاهل است، امّا تقليد جاهل از عالم و رجوع غير متخصّص به متخصّص هيچ اشكالى ندارد و مورد قبول همگان است.
تمام بت پرستان در طول تاريخ در پاسخ اين سؤال كه چرا بتها را مىپرستيد؟ مىگفتند: به تبعيت از نياكان و گذشتگانمان اين كار را مىكنيم. آيا هر كارى كه گذشتگان كردهاند، آيندگان بايد انجام دهند، يا بايد اعمال گذشتگان را در ترازوى عقل و خرد سنجيد و تنها به آنچه كه عقل آن را تأييد مىكند عمل كرد؟
يكى از آداب و رسوم گذشتگان مراسم خرافى چهارشنبه سورى است، كه نتيجه آن نابينا شدن، از دست دادن دست و پا و زيبايى صورت، خسارات مالى و جانى بسيار است. آيا به صرف اين كه گذشتگان اين كار را مىكردند ما هم بايد انجام دهيم، يا به حكم عقل آن را رها كنيم؟! البتّه آداب و رسوم و سنّتهاى نيك نياكان، مثل ديد و بازديد ايّام نوروز، نظافت و خانه تكانى، هديه دادن، پوشيدن لباس نو و مانند آن، كه عقل و خرد بر آن مهر تأييد مىزند را انجام مىدهيم.
خلاصه اين كه آداب و سنّت گذشتگان به صرف اين كه متعلّق به نياكان بوده، لازم الاجرا نيست، بلكه تنها آن دسته از آداب و رسومى صحيح است كه مورد تأييد عقل و دين باشد.
به هر حال، قوم حضرت صالح عليه السلام سخنان پيامبرشان را نپذيرفتند، و حضرت در پاسخ آنها فرمود:
« «قَالَ يَا قَوْمِ أَرَأَيْتُمْ إِنْ كُنتُ عَلَى بَيِّنَةٍ مِّنْ رَّبِّى وَآتَانِى مِنْهُ رَحْمَةً فَمَنْ يَنصُرُنِى مِنْ اللَّهِ إِنْ عَصَيْتُهُ فَمَا تَزِيدُونَنِى غَيْرَ تَخْسِيرٍ»؛ گفت: اى قوم! به من خبر بدهيد اگر دليل آشكارى از پروردگارم داشته باشم، و رحمتى از جانب خود به من داده باشد پس اگر من نافرمانى او كنم، چه كسى مىتواند مرا در برابر خداوند يارى دهد؟! پس شما، جز زيان، چيزى بر من نخواهيد افزود».(1)
همانگونه كه گذشت جمعيّت لجوج به همراه حضرت صالح عليه السلام به صحرا رفتند. آنها هرچه در مقابل بتها دعا و تضرّع و التماس كردند نتيجهاى نگرفتند، و از پيامبر خود خواستند كه معجزهاى ارائه دهد و حضرت صالح عليه السلام، به عنوان معجزه ناقهاى را از دل كوه بيرون كشيد تا شايد آنها هدايت شوند، سپس در مورد ناقه به آنها سفارش كرد:
1) سوره هود، آيه 63.
« «وَيَا قَوْمِ هَذِهِ نَاقَةُ اللَّهِ لَكُمْ آيَةً فَذَرُوهَا تَأْكُلْ فِى أَرْضِ اللَّهِ وَلَا تَمَسُّوهَا بِسُوءٍ فَيَأْخُذَكُمْ عَذَابٌ قَرِيبٌ»؛ اى قوم من! اين «ناقه» از سوى خداوند براى شما معجزهاى است؛ بگذاريد در زمين خدا به چرا مشغول شود؛ و هيچگونه آزارى به آن نرسانيد، كه به زودى عذاب (خدا) شما را خواهد گرفت!».(1)
پس از اين كه معجزه آن حضرت را ديدند، 64 نفر از آنان گفتند: «اين كار سحر و جادو بود و صالح جادوگر خطرناكى است» و تنها شش نفر از آنان حق را پذيرفته و ايمان آوردند. امّا يك نفر از آنها در مسير راه پشيمان شد و به اكثريّت باطل پيوست. وقتى به ميان قوم خود بازگشتند و از نتيجه كار پرسيدند، 65 نفر كه اكثريّت فرستادگان قوم ثمود بودند پيامبرشان را جادوگر خواندند و تنها 5 نفر به نفع آن حضرت شهادت دادند، و مردم حرف اكثريّت را پذيرفتند!
همانطور كه در آيات قبل گذشت، حضرت صالح عليه السلام آب آشاميدنى را تقسيم كرد؛ يك روز مخصوص ناقه، و روز ديگر براى استفاده مردم. و به آنها سفارش كرد از اين قانون تعدّى نكنند.
«ناقه» در ميان قوم ثمود مىگشت و مردم با ديدن آن به تدريج به حضرت صالح ايمان مىآوردند و بدين سان روز به روز مؤمنانِ به آن حضرت بيشتر مىشدند. قوم ثمود كه از يك سو شاهد كم شدن جمعيّت بت پرستان و زياد شدن طرفداران حضرت صالح عليه السلام بودند، و از سوى ديگر يك روز در ميان، اجازه استفاده از آب آشاميدنى را داشتند، براى برطرف كردن اين دو مشكل، تصميم به كشتن ناقه صالح گرفتند. شخص خشن سنگدلى را يافتند و او را مأمور اين كار كردند. آن شخص ابتدا ناقه را پى كرد، سپس آن را به قتل رساند.
به آيه بعد كه اجمالًا به اين جنايت و عكس العمل حضرت صالح عليه السلام در برابر
1) سوره هود، آيه 64.
آن اشاره كرده، توجّه فرماييد:
« «فَعَقَرُوهَا فَقَالَ تَمَتَّعُوا فِى دَارِكُمْ ثَلَاثَةَ أَيَّامٍ ذَلِكَ وَعْدٌ غَيْرُ مَكْذُوبٍ»؛ سرانجام، ناقه را پى كردند؛ و (صالح به آنها) گفت: (مهلت شما تمام شد!) سه روز در خانه هايتان بهرهمند گرديد؛ (و بعد از آن، عذاب الهى خدا خواهد رسيد؛) اين وعدهاى است كه دروغ نخواهد بود».(1)
روز اوّل صورت آنها سفيد و روز دوم سرخ و روز سوم سياه شد؛ امّا باز هم متنبّه و بيدار نشدند، و به لجاجت و خيره سرى خود ادامه دادند. لذا فرمان عذاب صادر شد، امّا برخلاف آنچه گفته مىشود كه- تر و خشك با هم مىسوزند- خداوند مؤمنان را نجات داد و تنها بت پرستان گرفتار عذاب شدند. توجّه فرماييد: « «فَلَمَّا جَاءَ أَمْرُنَا نَجَّيْنَا صَالِحاً وَالَّذِينَ آمَنُوا مَعَهُ بِرَحْمَةٍ مِّنَّا وَمِنْ خِزْىِ يَوْمِئِذٍ إِنَّ رَبَّكَ هُوَ الْقَوِىُّ الْعَزِيزُ»؛ و هنگامى كه فرمان (مجازات) ما فرا رسيد، صالح و كسانى را كه با او ايمان آورده بودند، به رحمت خود (از آن عذاب) و از رسوايى آن روز، رهايى بخشيديم، چرا كه پروردگارت، توانا و شكستناپذير است».(2)
و در آيه بعد در مورد عذاب مشركان و بت پرستان مىخوانيم: « «وَأَخَذَ الَّذِينَ ظَلَمُوا الصَّيْحَةُ فَأَصْبَحُوا فِى دِيَارِهِمْ جَاثِمِينَ»؛ و كسانى را كه ستم كرده بودند، صيحه (مرگبار آسمانى) فرو گرفت؛ و در خانه هايشان به روى افتاده و مرده بودند».(3)
و در آخرين آيه شدّت عذاب بيان شده است؛ توجّه فرماييد: « «كَأَنْ لَّمْ يَغْنَوْا فِيهَا أَلَا إِنَّ ثَمُودَ كَفَرُوا رَبَّهُمْ أَلَا بُعْداً لِّثَمُودَ»؛ آن چنان كه گويى هرگز ساكن آن ديار نبودند! بدانيد قوم ثمود پروردگارشان را انكار كردند. دور باد قوم ثمود (از
رحمت خداوند)».(1)
اين است عاقبت كسانى كه در مقابل دستورات الهى ايستادگى مىكنند و دچار لجاجت مىشوند.
همانگونه كه گذشت و در روايات اسلامى نيز آمده است، آن كس كه ناقه صالح را از پاى درآورد يك نفر بيش نبود(2)، ولى قرآن مجيد اين كار را به همه مخالفين حضرت صالح نسبت داده، و به صورت صيغه جمع «فعقروها» آورده است؛ سرّ اين مطلب اين است كه: اسلام رضايت باطنى به يك امر و پيوند مكتبى با آن را، به منزله شركت در آن كار مىداند. در واقع، طرح و نقشه اين كار جنبه فردى نداشت، و حتّى كسى كه اقدام به اجراى اين نقشه شوم كرد تنها متكى به نيروى خويش نبود، بلكه به نيروى جمع و پشتيبانى آنها دلگرم بود و مسلّماً چنين كارى را نمىتوان يك كار فردى دانست، بلكه كارى گروهى و جمعى محسوب مىشود. و لذا حضرت على عليه السلام فرمود: «
وانّما عقر ناقة ثمود رجل واحد فعمّهم اللّه بالعذاب لما عمّوه بالرّضا
؛ ناقه ثمود را يك نفر از پاى درآورد، امّا خداوند همه آن قوم سركش را مجازات كرد؛ چرا كه همه به آن راضى بودند».(3)بنابراين، اگر در شرق عالم معصيتى صورت پذيرد و من در غرب عالم نسبت به آن راضى باشم شريك و سهيم آن گناه خواهم بود. بيش از هزال سال قبل جنايتكاران در كربلا جنايت كردند؛ اگر كسى در عصر و زمان ما داستان آنها را
بشنود و به آن راضى شود، در آن جنايت شريك خواهد بود. و در مقابل اگر مظلوميت امام حسين عليه السلام و اصحابش را بشنود و از آن متأثّر شود و آرزو كند كه اى كاش بودم و از آن حضرت دفاع مىكردم، شريك ثواب اصحاب امام حسين عليه السلام و يارانش خواهد بود.(1)
عمّار ياسر مىگويد: به همراه حضرت على عليه السلام در غزوة العشيره حضور داشتم. اين غزوه همانند برخى ديگر از غزوات پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله بدون درگيرى با دشمن ختم به پيروزى شد. توضيح اين كه: عدّهاى از مخالفان اسلام در بندر ينبع از بنادر عربستان جمع شده بودند و قصد مزاحمت براى مسلمانان داشتند. پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله لشكرى آماده كرد و به سراغ آنها فرستاد. آنها با مشاهده عِدّه و عُدّه لشكر اسلام متوجّه شدند كه تاب جنگيدن و مقاومت در برابر سپاه اسلام را ندارند و لذا دست از جنگ كشيده و تن به صلح دادند. در بازگشت به سمت مدينه از آنجا كه راه طولانى بود در بين راه من و على عليه السلام در زير سايه تعدادى از نخلهاى كوچك روى زمين خوابيديم. ناگهان پيامبر صلى الله عليه و آله با پايش ما را تكان داده و از خواب بيدار كرد و خطاب به حضرت على عليه السلام فرمود: اشقى الاولين كيست؟
على عليه السلام جواب داد كسى كه ناقه صالح را كشت. پيامبر فرمود درست گفتى. سپس فرمود: اشقى الآخرين كيست؟ عرض كرد: نمىدانم اى رسول خدا. حضرت رسول فرمود: اشقى الاخرين كسى است كه شمشير بر فرق سرت فرود مىآورد و تو را مىكشد.(2)
يكى از سورههايى كه به شرح سرگذشت قوم ثمود پرداخته، سوره نمل است.
اين سوره از زاويه ديگرى داستان اين قوم سركش را مورد بحث قرار داده است.
به اين آيات توجّه فرماييد: « «وَلَقَدْ أَرْسَلْنَا إِلَى ثَمُودَ أَخَاهُمْ صَالِحاً أَنِ اعْبُدُوا اللَّهَ فَإِذَا هُمْ فَرِيقَانِ يَخْتَصِمُونَ»؛ ما به سوى «ثمود» برادرشان «صالح» را فرستاديم كه: خداى يگانه را بپرستيد! امّا آنان به دو گروه تقسيم شدند و به مخاصمه پرداختند».(1)
تمام رسالت و دعوت اين پيامبر بزرگ، در جمله «ان اعبدوا اللّه» خلاصه شده است. آرى، بندگى خدا عصاره همه تعليمات فرستادگان پروردگار عالم است. قوم صالح در برابر دعوت آن حضرت به دو گروه تقسيم شدند، كه در سوره اعراف آيات 75 و 76 از اين دو گروه به عنوان «مستكبرين» و «مستضعفين» ياد شده است. مستكبران همان منكران لجوج، و مستضعفين همان معتقدان به آيين صالح بودند. حضرت صالح براى بيدار ساختن قومش، آنها را از عذابهاى دردناك الهى ترساند، امّا آنها نه تنها پند نگرفتند، بلكه با اصرار مىگفتند: اگر راست مىگويى چرا مجازات الهى دامان ما را نمىگيرد؟
حضرت صالح عليه السلام در جوابشان گفت: « «يَا قَوْمِ لِمَ تَسْتَعْجِلُونَ بِالسَّيِّئَةِ قَبْلَ الْحَسَنَةِ لَوْلَا تَسْتَغْفِرُونَ اللَّهَ لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُونَ»؛ (صالح) گفت: اى قوم من! چرا قبل از نيكى براى بدى عجله مىكنيد (و عذاب الهى را مىطلبيد، نه رحمت او را)؟ چرا از خداوند آمرزش نمىطلبيد شايد مشمول رحمت (او) شويد؟!».(2)
اين قوم سركش به جاى اين كه پند و اندرز دلسوزانه اين پيامبر بزرگ را به گوش جان شنيده و به كار ببندند، با يك سلسله سخنان واهى و نتيجهگيرىهاى
بى پايه، به مبارزه با او پرداختند. از جمله اين كه: « «قَالُوا اطَّيَّرْنَا بِكَ وَبِمَنْ مَّعَكَ»؛ آنها گفتند: ما تو و كسانى كه با تو هستند را به فال بد گرفتيم».(1)گويا آن سال، سال خشكسالى و كمبود محصول غذايى بود، و آنها مىخواستند همه اين گرفتارىها و مشكلات را به حضرت صالح پيامبر و ياران او نسبت دهند، و بدقدمى آن حضرت را عامل آن معرّفى كنند، امّا صالح پاسخ خوبى به آنها داد: « «طَائِرُكُمْ عِنْدَ اللَّهِ بَلْ أَنْتُمْ قَوْمٌ تُفْتَنُونَ»؛ (صالح) گفت: فال (نيك و) بد شما نزد خداست (و همه مقدّرات به قدرت او تعيين مىگردد)؛ بلكه شما گروهى فريب خورده هستيد».(2)يعنى عامل خشكسالى و مشكلات و گرفتارىها، اعمال زشتِ خودِ شماست، و اين نوعى مجازات كارهاى خودتان مىباشد.
هنگامى كه قوم ثمود توان مقابله با حضرت صالح را از دست دادند، و اضافه بر اين شاهد پيشرفت تدريجى آن حضرت بودند، تصميم خطرناكى گرفتند، كه در دو آيه زير آمده است: « «وَكَانَ فِى الْمَدِينَةِ تِسْعَةُ رَهْطٍ يُفْسِدُونَ فِى الْأَرْضِ وَلَا يُصْلِحُونَ* قَالُوا تَقَاسَمُوا بِاللَّهِ لَنُبَيِّتَنَّهُ وَأَهْلَهُ ثُمَّ لَنَقُولَنَّ لِوَلِيِّهِ مَا شَهِدْنَا مَهْلِكَ أَهْلِهِ وَإِنَّا لَصَادِقُونَ»؛ و در آن شهر نُه گروهك بودند كه در زمين به فساد مىپرداختند و اصلاح نمىكردند. آنها گفتند: «بياييد هم قسم شويد به خدا كه بر او (/ صالح و خانوادهاش شبيخون مىزنيم و (آنها را به قتل مىرسانيم؛) سپس به ولّى دمِ او مىگوييم: ما هرگز از هلاكت خانواده او خبر نداشتيم و در اين گفتار خود راستگو هستيم».(3)
خوانندگان محترم! گناه، گناه توليد مىكند. آنها مىخواستند پيامبر خدا را
بكشند و پس از آن آلوده به گناه دروغ هم بشوند. مراقب باشيد كه گاه گناه زنجيرهاى پيش مىرود، و به دنبال آن گناهان ديگرى نيز انجام مىگيرد.
در آيه بعد بهطور سربسته به تصميم و نقشه آنها اشاره شده است. توجّه فرماييد: « «وَمَكَرُوا مَكْراً وَمَكَرْنَا مَكْراً وَهُمْ لَايَشْعُرُونَ»؛ آنها توطئه مهمّى چيدند، و ما هم تدبير مهمّى داشتيم در حالى كه آنها نمىفهميدند».(1)مطابق آنچه در تواريخ آمده، توطئه آنها به اين ترتيب بود:
در كنار شهر، كوهى بود و شكافى داشت، كه معبد صالح در آنجا بود، گاه شبانه به آنجا مىرفت و به عبادت و راز و نياز با پروردگار مىپرداخت. آنها تصميم گرفتند در آنجا كمين كنند و هنگامى كه صالح عليه السلام به آنجا مىآيد، او را به قتل برسانند، و پس از شهادتش به خانه او حمله كرده و شبانه كار آنها را هم يكسره كنند. امّا هنگامى كه در گوشهاى از كوه كمين كرده بودند، ناگهان كوه ريزش كرد و صخره عظيمى از بالاى كوه سرازير شد و آنها را در لحظهاى كوتاه در هم كوبيد و نابود كرد!(2)توجّه كنيد:
« «فَانظُرْ كَيْفَ كَانَ عَاقِبَةُ مَكْرِهِمْ أَنَّا دَمَّرْنَاهُمْ وَقَوْمَهُمْ أَجْمَعِينَ* فَتِلْكَ بُيُوتُهُمْ خَاوِيَةً بِمَا ظَلَمُوا إِنَّ فِى ذَلِكَ لَآيَةً لِّقَوْمٍ يَعْلَمُونَ* وَأَنجَيْنَا الَّذِينَ آمَنُوا وَكَانُوا يَتَّقُونَ»؛ بنگر عاقبت توطئه آنها چه شده، كه ما آنها و قومشان را همگى نابود كرديم! اين خانههاى آنهاست كه به خاطر ظلم و ستمشان فرو ريخته؛ و در اين نشانه روشنى است براى كسانى كه آگاهند. و كسانى را كه ايمان آورده و تقوا پيشه كرده بودند نجات داديم».(3)
در دوران پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله جنگهاى متعدّدى رخ داد، ولى به عقيده ما، همه آنها جنبه دفاعى داشت، و هيچ كدام حالت تهاجمى نداشت. روشن است كه هر قوم و ملّتى مورد هجوم دشمن واقع شود، بايد از خود دفاع كند. آرى، اسلام دين منطق و استدلال است، و هيچ كس را به زور شمشير مجبور به پذيرش اسلام نمىكند، همانگونه كه در آيةالكرسى به اين مطلب اشاره شده است. بنابراين، كسانى كه مىگويند: «اسلام در سايه شمشير پيش رفت، و با زور، مردم را تسليم خود كرد» در اشتباه آشكارى هستند. زيرا مناطقى از دنيا وجود دارد كه اسلام را پذيرفتهاند در حالى كه پاى يك سرباز مسلمان به آنجا باز نشده است. اكنون اندونزى بزرگترين كشور اسلامى است، در حالى كه در هيچ جاى تاريخ خبرى از لشكركشى لشكريان اسلام به آن كشور به چشم نمىخورد. وضعيّت ديگر كشورهاى مسلمان جنوب شرقى آسيا نيز به همين شكل است. در جنوب و غرب آفريقا هم كشورهاى اسلامى وجود دارد كه بدون درگيرى نظامى، اسلام را انتخاب كردهاند. شايد اين سؤال به ذهن شما بيايد كه: آنها چگونه مسلمان شدند؟
بعضى معتقدند: آنان به وسيله بازرگانان و تجّار مسلمان با اسلام آشنا شدند.
اشتباه نكنيد اين تاجران و بازرگانان به عنوان مبلّغان اسلام به آن كشورها نرفته بودند، بلكه به قصد تجارت و معامله وارد آن كشورها شدند، و از آنجا كه به احكام اسلام عمل مىكردند؛ يعنى دروغ نمىگفتند، اگر طرف معامله پشيمان مىشد و خواستار فسخ معامله بود معامله را فسخ مىكردند، جنس تقلّبى نمىفروختند، كمفروشى نمىكردند و خلاصه تمام احكام اسلام را در معامله و معاشرت مراعات مىكردند و اين براى مردم آن كشورها جالب بود، جذب تجّار مسلمان مىشدند. و لذا از آنها مىپرسيدند: شما چه آيينى داريد كه اينگونه
بزرگوارانه معامله و معاشرت مىكنيد؟ مىگفتند: ما مسلمانيم و مطابق احكام اسلام عمل مىكنيم. آنگاه آنها هم مسلمان مىشدند. اگر به احكام اسلام عمل شود همه جا را تسخير مىكند، و نيازى به شمشير نيست. علاوه بر اين، در مواردى كه مسلمانان مجبور مىشدند به قصد دفاع وارد جنگ شوند نبرد آنها آميخته با مسائل اخلاقى بود. برخلاف جنگهاى عصر و زمان ما كه پير و جوان، كودك و بزرگسال، مرد و زن، نظامى و غير نظامى را مىكشند، و حتّى بيمارستانها و مهد كودكها را بمباران مىكنند، و به راحتى سلاحهاى كشتار جمعى و شيميايى و مانند آن را به كار مىگيرند. هنوز در عراق بيماران زيادى هستند كه بر اثر بمبهاى آلوده آمريكايىها به انواع بيمارىها مبتلا شدهاند. در حالى كه اسلام در هنگام جنگ و نبرد از مسايل اخلاقى نيز غافل نيست، و سربازانش را به آن سفارش مىكند. به چند نمونه آن توجّه فرماييد:
شما جنگ را آغاز نكنيد، بلكه هر زمان دشمن جنگ را شروع كرد شما جوابش را بدهيد و اگر دست از جنگ كشيد شما هم دست بكشيد.(1)اين دستور اسلامى، خود دليل بر اين است كه جنگهاى اسلامى جنبه دفاعى داشته است.
غير نظاميان را نكشيد.(2)شما با سربازان دشمن مىجنگيد، غير نظاميان گناهى ندارند، پس متعرّض آنها نشويد.
آب دشمن را آلوده به موادّ سمّى نكنيد.(3)معناى اين دستور، ممنوعيّت استفاده از سلاحهاى شيميايى و ميكروبى و كشتار جمعى است.
محيط زيست را آلوده نكنيد، درختان را قطع ننماييد، و حيوانات را
نكشيد.(1)ولى همين آمريكايىها كه صداى دفاع از حقوق حيوانات و محيط زيست آنها گوش فلك را كر كرده، در جنگ ويتنام هنگامى كه سربازان ويتنامى به جنگلها پناه مىبردند، جنگل را با سربازان درون آن به آتش مىكشيدند. امّا اسلام اجازه اين كار را نمىدهد و مىگويد: «شما با سربازان و دشمن نبرد مىكنيد، محيط زيست كه گناهى ندارد».
مجروحان را نكشيد(2)زيرا آنها خطرى براى سربازان اسلام ندارند.
غافلگيرانه حمله نكنيد، نيمه شب به سمت دشمن حمله نكنيد.(3)بلكه حضرت على عليه السلام توصيه مىكرد جنگ بعد از ظهر باشد(4)تا درگيرى كمترى رخ دهد، و افراد كمترى كشته شوند. بنابراين، ترور- كه نوعى حمله غافلگيرانه محسوب مىشود- ممنوع است. وهّابىهاى تندرو كه ترور را در دنيا مرسوم كردند و بدين وسيله اسلام را بدنام كردند، ضرر و زيان فراوانى به اسلام زدند.
پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله فرمودند: «
انّ الايمان قيّد الفتك
؛ ايمان مانع از ترور كردن است».(5)اگر با كسى سر جنگ داريد به صورت جوانمردانه بجنگيد، نه اين كه يك بمب به خود ببنديد و به داخل مسجد مسلمانان برويد و بمب را در ميان اجتماع نمازگزاران منفجر كنيد. آيا اسلام كه اجازه كشتن حيوانات و قطع درختان را نمىدهد، چنين جناياتى را مجاز مىشمرد؟
چرا علماى اسلام مجمعى تشكيل نمىدهند، و همگى اين جنايات زشت وهابىها را محكوم نمىكنند، و اين لكّه ننگ را از دامن اسلام نمىزدايند؟
11
داستان اصحاب الرّس در دو سوره فرقان و ق آمده، و با توجّه به اين كه سوره فرقان مكّى است، لذا ابتدا آيات اين سوره را مورد بحث و بررسى قرار مىدهيم، امّا شايسته است در مورد تفاوت و ويژگىهاى سورههايى كه در مكّه و مدينه نازل شدهاند، بحث كوتاهى داشته باشيم.
بعد از بعثت پيامبر مكرّم اسلام صلى الله عليه و آله به نبوت زندگى آن حضرت از دو بخش تشكيل شد:
الف) زندگى آن حضرت در مكّه كه 13 سال به طول انجاميد.
ب) دوران زندگى ايشان در مدينه كه 10 سال بود، البتّه و اين دو بخش كاملًا با هم متفاوت بوده است.
آيات و سورههايى كه در مكّه نازل شد نيز حال و هوايى ديگر داشت. به گونهاى كه اگر سورهاى از قرآن را نزد شخص آشنا به مضامين قرآن بگذارند و اسم آن سوره را نگويند، او از مطالعه مضمون سوره مىتواند پى ببرد كه آن
سوره مكّى است يا مدنى. سورههاى مكّى غالباً مربوط به تعليمات اعتقادى و اصول دين است. مسايلى همچون مبدأ، معاد، صفات خدا، پيامبران و جانشينان آنها، پاداشها و عذابهاى روز قيامت و مانند آن، در اين سورهها منعكس شده است. اين كار پايهها و ريشهها را محكم مىكند. و روش صحيح همين است كه اوّل اعتقادات محكم شود، سپس برنامههاى عملى بيان گردد.
پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله در مكّه حكومت اسلامى تشكيل نداد، بلكه در طول سيزده سال در مورد مسائل اعتقادى كاركرد و پايههاى اعتقادى مسلمانان را تقويت نمود، و در مدينه به سراغ تشكيل حكومت و اجراى برنامههاى عملى رفت. ما هم به پيروى از پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله بايد در مدارس، دانشگاهها و مراكز آموزشى به صورت صحيح، مستدل و منطقى به سراغ تعليم و اصلاح عقايد دينى دانشآموزان، دانشجويان و اقشار مختلف مردم برويم و برنامههاى اعتقادى آنان را تكميل كنيم. سپس به سراغ برنامههاى عملى برويم. بسيارى از دانشجويان، مسلمانانى معتقد و متديّن هستند و در مراسم مختلف دينى از قبيل نماز جماعت، دعاى كميل، دعاى توسّل، مجالس عزادارى، مراسم اعتكاف و مانند آن شركت مىكنند، يعنى هم مسائل اعتقادى آنها درست است و هم مسائل عملى؛ آنان ولى متأسّفانه وضع برخى از دانشگاهها مناسب نيست، مسائل اعتقادى دانشجويان و حتى اساتيد آن دانشگاه حل نشده است، و كارهاى عملى درستى از آنها سر نمىزند. به همين دليل مسئولين بايد بدانند كه اگر وضع اين دانشگاهها اصلاح نشود، محصل آن يا به خارج از كشور فرار كرده و پناهنده شده و به بيگانگان خدمت مىكند، و يا مىماند و دست به كارهايى همچون رشوهخوارى و جاسوسى و مانند آن مىزند و نظام اقتصادى و سياسى كشور را با بحران مواجه مىكند. اين، لوازم و آثار دنيوى آن است، و تبعات اخروى آن
بحث جداگانهاى مىطلبد. آرى، بايد سيره پيامبر گرامى اسلام صلى الله عليه و آله را پياده كنيم و مدارس ابتدايى و راهنمايى و دبيرستانها و دانشگاهها را مجهزّ به مسائل اعتقادى كنيم، و پايههاى اصول اعتقاداتشان را تقويت نماييم، سپس به مسائل عملى آنها بپردازيم، كه در اين صورت همچون رسول خدا صلى الله عليه و آله به راحتى بر دشمن غلبه خواهيم كرد و پياده كردن احكام دين در سايه حكومت اسلامى كار سختى نخواهد بود.
اگر جوان ما به مبدأ و معاد و نبوّت و امامت ايمان داشته باشد، هرگز معتاد نخواهد شد. شما نمىتوانيد در ميان قاچاقچيان، قاتلان، سارقان، مفسدان، آلودگان به مسائل جنسى و مانند آن انسانى را بيابيد كه مسائل اعتقادى را باور كرده باشد و به آن ايمان كامل داشته باشد. بلكه عموم چنين افرادى در مسائل ريشهاى و اعتقادى مشكل دارند.
يكى ديگر از ويژگيهاى سورههاى مكّى اين است كه سرگذشت اقوام پيشين، چگونگى عذاب و نوع هلاكت آنها را بيان نموده است كه دو فايده دارد: نخست اين كه باعث لرزش دل دشمنان و يأس و نااميدى آنها مىشود. با توجّه به اين كه مشركان عرب و بتپرستان مكّه كم و بيش از سرنوشت اقوام و ملل گذشته اطّلاع داشتند و آثار نيمه خراب برخى از آن اقوام در مسير راههاى آنها به شهرهاى ديگر بود، هنگامى كه قرآن مجيد سرگذشت دردناك آنها و چگونگى عذاب و هلاكتشان را بيان مىداشت اين امر باعث يأس، نااميدى، ترس و وحشت آنان مىشد. فايده ديگر آن ايجاد اميد براى خود مسلمانان بود.
يادآورى سرگذشت اقوام لجوج و مشركان بتپرست هم عصر ساير انبيا، نور اميد را در دل مسلمانان روشن مىكرد كه اگر مشركان عرب مخالفتهاى خود را به حد اعلى برسانند خداوند آنها را نيز مجازات خواهد كرد.
نتيجه اين كه بيان سرگذشت اقوام لجوج و بتپرست مايه دلگرمى مؤمنان و يأس و نااميدى دشمنان بود. با عنايت به اين دو ويژگىِ سورههاى مكّى، به شرح و تفسير آيات مربوط به اصحاب الرّس از سوره فرقان- كه سورهاى مكّى است- مىپردازيم:
براى روشنتر شدن مطلب ابتدا چند آيه قبل از آيات مربوط به اصحاب الرّس را مورد بررسى قرار مىدهيم، توجّه بفرماييد:
« «وَلَقَدْ آتَيْنَا مُوسَى الْكِتَابَ وَجَعَلْنَا مَعَهُ أَخَاهُ هَارُونَ وَزِيراً»؛ و ما به موسى كتاب آسمانى داديم و برادرش هارون را ياور او قرار داديم».(1)مخاطب آيه شريفه تازه مسلمانان و مشركان مكّهاند، تا سرگذشت فرعونيان موجب اميد گروه مسلمانان و يأس مشركان شود. از آنجا كه مبارزه با فرعون و فرعونيان كار سخت و دشوارى است و نياز به يار و همراه دارد، خداوند متعال هارون برادر حضرت موسى عليه السلام را به همراه او به جنگ فرعون فرستاد تا در اين راه دشوار يار و ياورش باشد.
« «فَقُلْنَا اذْهَبَا إِلَى الْقَوْمِ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآيَاتِنَا فَدَمَّرْنَاهُمْ تَدْمِيراً»؛ و گفتيم: «به سوى اين قوم كه آيات ما را تكذيب كردند برويد!» (اما آن مردم به مخالفت برخاستند) و ما آنان را به طور كامل هلاك كرديم».(2)
تصوّر نشود كه وقتى فرستاده خدا نبوّت خويش را به مردم اعلان مىكرد و آنها نمىپذيرفتند بلافاصله خداوند آنها را عذاب مىكرد. چنين نيست؛ بلكه تا
زمانى كه آخرين روزنههاى اميد بسته نمىشد تلاش پيامبران الهى براى هدايت و نجات آنها ادامه داشت، و لذا عذاب قوم شعيب در سن 120 سالگى آن حضرت رخ داد و حضرت نوح پيامبر بعد از 950 سال زحمات طاقت فرساى شبانهروزى براى قومش تقاضاى عذاب كرد.
« «وَقَوْمَ نُوحٍ لَمَّا كَذَّبُوا الرُّسُلَ أَغْرَقْنَاهُمْ وَجَعَلْنَاهُمْ لِلنَّاسِ آيَةً وَأَعْتَدْنَا لِلظَّالِمِينَ عَذَاباً أَلِيماً»؛ و قوم نوح را هنگامى كه پيامبران را تكذيب كردند غرق نموديم، و آنان را نشانه و عبرتى براى مردم قرار داديم؛ و براى ستمكاران عذاب دردناكى فراهم ساختهايم».(1)در داستان نوح پيامبر عليه السلام درسهاى عبرت و نشانههاى هدايت فراوانى وجود دارد، كه از جمله آنها استقامت و پايدارى اين پيامبر خدا و نااميد نشدن از رسيدن به نتيجه است. كارى كه ما حتّى درمورد فرزندان خود انجام نمىدهيم، و با يكى دو بار تذكّر و نصيحت خسته شده و آنها را به حال خود رها مىكنيم. درس استقامت و پايدارى را بايد از حضرت نوح عليه السلام آموخت.
« «وَعَاداً وَثَمُودَ وَأَصْحَابَ الرَّسِّ وَقُرُوناً بَيْنَ ذَلِكَ كَثِيراً»؛ (همچنين) قوم عاد و ثمود و اصحاب رسّ (/ گروهى كه درختان صنوبر را مىپرستيدند) و اقوام بسيارى را كه در اين ميان بودند، (هلاك كرديم)».(2)
در مورد معناى كلمه «رسّ» دو احتمال وجود دارد؛
احتمال اوّل اين كه: كلمه «رسّ» به معناى چاه است، و از آنجا كه اين قوم لجوج- همانگونه كه خواهد آمد- پيامبرشان را در چاه عميقى انداخته و با
شكنجه او را كشتند به اصحاب الرس مشهور شدند.
احتمال ديگر اين كه: عرب به آثار كمى كه از چيزى باقى مىماند رسّ مىگويد، و با توجّه به اين كه بعد از هلاكت اين قوم لجوج آثار اندكى از شهرهاى آنها باقى ماند به آنها اصحاب الرسّ گفتند.
در مورد اين كه اصحاب الرس چه كسانى بودهاند، در ميان مفسران قرآن اختلاف نظر وجود دارد و احتمالات زيادى مطرح شده است. ولى طبق روايات موجود از حضرات معصومين عليهم السلام آنها جمعيّتى بودند كه در شامات و احتمالًا شمال يا غرب ايران (1)، زندگى مىكردند و داراى دوازده شهر آباد، كشاورزى پررونق و زندگى خوبى بودند، امّا عيوب بزرگى هم داشتند؛ از جمله اين كه درخت صنوبر قديمى بسيار بزرگى داشتند كه آن را مىپرستيدند و در مقابلش به سجده مىافتادند. شبيه اين فكر خرافى، هم اكنون نيز گاه در گوشه و كنار به چشم مىخورد برخى در كنار درختان كهنسال شمع روشن مىكنند و يا به آن دخيل مىبندند و حتّى به آن متوسّل مىشوند! متأسّفانه خرافات در همه زمانها بوده و عدّهاى از مردم را فريفته است و اصحاب الرّس هم در دام خرافات گرفتار بودهاند. آرى، آنها در مقابل درخت صنوبر گريه و ناله مىكردند و حتّى براى آن قربانى مىنمودند! چيزى نگذشت كه بذر اين درخت را در جاهاى ديگر نيز كاشتند و درختان صنوبر كوچكترى سبز شد. اينگونه بود كه صنوبر بزرگ شد خداى بزرگ و صنوبرهاى كوچك، خدايان كوچكتر! آنها حتى اجازه نمىدادند از نهر آبى كه پاى درختان صنوبر مىرفت كسى استفاده كند، زيرا آن را مخصوص خدايان خود مىدانستند!
1) اين كه نام شهرهاى آنها، همنام با ماههاى شمسى ايرانيان بوده، قرينه و شاهدى است كه آنها در شمال ياغرب ايران مىزيستند.
آنها معتقد بودند كه چون صنوبر بزرگ عمرى طولانى دارد و نسبت به ساير درختان مخصوصاً درختان صنوبر بيشتر عمر كرده، حتماً خداست و لايق عبادت، و لذا او را مىپرستيدند. در حالى كه بطلان اين عقيده روشن است، چرا كه درختان طويل العمر در جهان زيادند، در يكى از كتابهاى دائرة المعارف مىخواندم كه در بعضى مناطق دنيا درختى وجود دارد كه بيش از هزار سال عمر كرده، و ارتفاع آن پنجاه متر، و قطر پايين درخت دوازده متر است! اين درخت آنقدر بزرگ و باعظمت است كه اگر آن را ببرند از چوبهاى آن مىتوان تمام خانههاى يك دهكده را ساخت. عظمت اين مخلوقات بايد ما را به سمت خالق و آفريننده آن رهنمون شود. خالقى كه دانه كوچك اين درخت پهناور را در زير خاك قرار داد، و شرايط نمو و رشد آن را فراهم نمود، و آن را رشد داد تا به اين عظمت رسيد.
به هر حال يكى از مفاسد و مشكلات اصحاب الرّس بت پرستى و پرستش درخت صنوبر و خرافات بى اساس مربوط به آن بود.
مشكل ديگر آنان مفاسد اخلاقى گسترده، مخصوصاً انحرافات جنسى در ميان زنانشان بوده است. اين انحرافات به قدرى زشت و ناهنجار بوده كه قلم از شرح و تفسير آن شرم مىكند. خداوند براى هدايت آنها پيامبرى به سويشان مبعوث كرد، كه بعضى نام او را حنظله گفتهاند، ولى اين مطلب ثابت نيست. به هر حال، آن پيامبر الهى در هردو جبهه به مبارزه پرداخت؛ هم با بتپرستى- مخصوصاً پرستش درختان صنوبر-، و هم با مفاسد اخلاقى. امّا متأسفانه ارشادها و تشويقها و سرزنشها و تهديدهاى آن حضرت اثر چندانى نگذاشت و جز افراد كمى از بت پرستى و مفاسد اخلاقى دست برنداشتند.
پيامبر اصحاب الرّس براى اين كه آنها را متوجّه خطايشان در پرستش صنوبر
كند از خدا خواست كه آن درخت لعنتى صنوبر را بخشكاند، تا آنها بفهمند كه آن درخت خدا نيست و حتّى قادر بر محافظت از خود نمىباشد، تا چه رسد به محافظت و سرپرستى آنان. خداوند دعاى پيامبرش را اجابت كرد و آن درخت خشكيد. امّا اصحاب الرّس نه تنها بيدار نشدند، بلكه لجبازى كرده و گفتند: «اين پيامبر درخت صنوبر ما را سحر كرده و با جادو آن را خشكانيده، بايد بلايى بر سرش بياوريم كه در تاريخ بنويسند». سپس چاه عميقى كندند و پيامبرشان را در درون چاه انداختند و مقدارى هم نيزه و خنجر بر روى پيامبر خدا ريختند، سپس در چاه را بستند و تنها روزنهاى براى آن نهادند تا صداى آه و ناله آن مرد الهى را بشنوند. از يك سو پيامبرشان آه و ناله مىكرد و از سوى ديگر آنها شادمانى و خوشحالى مىكردند تا اين كه صداى پيامبر خاموش شد و جان به جان آفرين تسليم كرد.
به شرح و تفسير آيه 9 كه با مساله توحيد آغاز مىشود تا آيه 15 كه به معاد ختم مىشود توجّه فرماييد:
« «وَنَزَّلْنَا مِنَ السَّمَاءِ مَاءً مُّبَارَكاً فَأَنْبَتْنَا بِهِ جَنَّاتٍ وَحَبَّ الْحَصِيدِ»؛ و از آسمان آب پربركتى نازل كرديم، و به وسيله آن باغها و دانه هايى را كه درو مىكنيد رويانديم».(1)چه كسى از آسمان آب پربركت نازل مىكند؟ چه كسى به وسيله آن آبها باغها و دانهها را مىروياند؟ چه كسى به انسان توانايى و توفيق استفاده از اين نعمتها را مىدهد؟ آيا كسى جز خداوند قادر متعال قادر هست؟ پس تنها او را بپرستيم.
1) سوره ق، آيه 9.
« «وَالنَّخْلَ بَاسِقَاتٍ لَهَا طَلْعٌ نَّضِيدٌ»؛ و نخلهاى بلندقامت كه ميوههاى متراكم دارند».(1)از ميان همه ميوهها به خرما اشاره شده است، چون بهترين مواد غذايى و منبع تمام مواد لازم براى بدن ماست. و شايد به همين جهت دستور داده شده كه روزه داران پس از ساعتها گرسنگى روزه خود را با خرما باز كنند تا كمبودهاى بدن در طول روز را جبران كند. متأسّفانه عادت به برخى از نعمتها، ارزش آن را در نظر ما كاسته، يا به فراموشى سپرده است. اگر به شما بگويند، كارخانهاى وجود دارد كه از يك سو به آن آب و خاك داده مىشود و از سوى ديگر انواع ميوههاى آبدار خوشمزه مقوّى و سبزىهاى معطّر و باطراوت و داروهاى گياهى و دانههاى غذايى متنوّع و گلهاى فوق العاده زيبا تحويل مىدهد، آيا متعجّب نمىشويد؟ خداوند در زراعت و كشاورزى همين كار را مىكند. در دامنه كوهها و دشتها گياهانى است كه مردم خيال مىكنند علفهاى هرز است و بعد متوجّه مىشوند درمان سرطان و فشار خون و ديگر بيمارىهاست.
« «رِّزْقاً لِّلْعِبَادِ وَأَحْيَيْنَا بِهِ بَلْدَةً مَّيْتاً كَذَلِكَ الْخُرُوجُ»؛ همه اينها براى روزى بخشيدن به بندگان است. و به وسيله باران سرزمين مرده را زنده كرديم؛ (آرى) مردگان نيز همين گونه زنده مىشوند».(2)آنچه را كه خداوند از موادّ غذايى بر روى كره زمين آفريده، سفرهاى تمام نشدنى براى بندگانش است. هزاران سال است كه اين سفره همه ساله پهن است و همه انسانها، بلكه همه موجودات زنده را روزى مىدهد. راستى چه كسى جز پروردگار يكتا قادر بر اين كار است؟!
پس از طرح مساله توحيد و يكتا پرستى، به سراغ معاد مىرود و معاد دنيوى را با معاد اخروى پيوند مىزند تا از اينجا به آنجا برسد. فصل زمستان اثرى از
حيات و زندگى در دشت و كوه و صحرا نيست، امّا در فصل بهار تمام درختان و گياهان زنده شده، و سراسر دشت و كوه و صحرا را سبزپوش كرده، و آثار حيات را به رخ ديگران مىكشند. همان خدايى كه زمين مرده را زنده كرده، و به درختان مرده و گياهان جانى دوباره داده، در روز قيامت با بارش رحمتش انسانهاى خفته در قبرهايشان را دوباره زنده مىكند. و اين كار، براى خداوند قادر متعال كار سختى نيست. خداوند متعال پس از طرح مسأله توحيد و معاد كه دو اصل اساسى از اصول دين است، به سراغ اقوام پيشين مىرود، و به سرگذشت هشت قوم بهطور سربسته اشاره مىكند كه يكى از آنها اصحاب الرّس هستند. توجّه فرماييد:
« «كَذَّبَتْ قَبْلَهُمْ قَوْمُ نُوحٍ وَأَصْحَابُ الرَّسِّ وَثَمُودُ* وَعَادٌ وَفِرْعَوْنُ وَإِخْوَانُ لُوطٍ* وَأَصْحَابُ الْأَيْكَةِ وَقَوْمُ تُبَّعٍ كُلٌّ كَذَّبَ الرُّسُلَ فَحَقَّ وَعِيدِ»؛ پيش از آنان قوم نوح و اصحاب الرّس (كه در يمانه زندگى مىكردند) و قوم ثمود (پيامبرشان را) تكذيب كردند، و همچنين قوم عاد و فرعون و قوم لوط، و «اصحاب ايكه» (/ قوم شعيب و قوم تبّع (كه در يمن زندگى مىكردند)، آنها پيامبران را تكذيب كردند و وعده عذاب درباره آنها تحقّق يافت».(1)
اوّلين قومى كه در اين آيات نامبرده شده، قوم نوح هستند كه عليرغم تلاش قريب به هزار ساله حضرت نوح عليه السلام ايمان نياوردند، لذا گرفتار سيلابى عظيم گشته و در آب غرق شدند. اصحاب الرس دومين گروهى هستند كه خداوند متعال در اين آيات به آنها اشاره كرده و همانطور كه گفته شد نام پيامبر آنها بهطور دقيق در تاريخ ثبت نشده، هرچند برخى او را حنظله دانستهاند. قومِ سوم موردِ اشاره آيه مذكور، قوم ثمود هستند كه پيامبرشان حضرت صالح عليه السلام بود
1) سوره ق، آيات 11- / 14.
و شرح حال آنان گذشت. چهارمين قوم، قوم عاد هستند كه پيامبرشان حضرت هود عليه السلام بود. قوم فرعون پنجمين گروه هستند كه پيامبرشان حضرت موسى كليم اللّه بود. منظور از «اخوان لوط» كه به عنوان ششمين گروه از آنها ياد شده قوم لوط است كه پيامبرشان حضرت لوط بود و با عذابى وحشتناك نابود شدند.
هفتمين گروه «اصحاب الايكه» هستند كه شرح حال آنها نيز بهطور مفصّل گذشت. و گروه پايانى قوم تُبَّع هستند، كه در يمن زندگى مىكردند. تُبّع يك لقب عمومى براى ملوك و پادشاهان يمن بود، مانند «كسرى» براى سلاطين ايران، و «خاقان» براى شاهان ترك، و «فرعون» براى سلاطين مصر، و «قيصر» براى سلاطين روم. اين تعبير (تُبّع) از اين نظر بر ملوك يمن اطلاق مىشد كه مردم را به پيروى خود دعوت مىكردند، يا يكى بعد از ديگرى روى كار مىآمدند.(1)
به هر حال تمام اين اقوام هشتگانه پيامبرشان را تكذيب كرده، و هلاك شدند.
در مورد چگونگى عذاب و نابودى اصحاب الرّس، چيزى در قرآن مجيد نيامده است. ولى از مطالعه سرگذشت اقوامى كه بر اثر نزول عذاب الهى هلاك گشتند، استفاده مىشود كه معمولًا يكى از اين چهار عذاب دچار اقوام ظالم شد.
البتّه بعد از آن كه هيچ يك از اندرزها و هشدارها و تهديدها و تشويقها اثر نمىكرد، و تمام روزنههاى اميد بسته مىشد.
1) شرح بيشتر را در مورد اين قوم، در تفسير نمونه، ج 21، ذيل آيه 37 سوره دخان مطالعه فرماييد.
سيلاب؛ مانند سيلابى كه دامنگير قوم لجوج و عنود حضرت نوح عليه السلام شد و همه آنها را غرق كرد و هيچ كافرى زنده نماند.
زلزله؛ همانند زلزلهاى كه بر قوم لوط نازل شد به گونهاى كه بالاى خانهها در زير قرار گرفت و قسمت زيرين در بالا و همه چيز نابود شد. سپس بارانى از سنگ باقيمانده آثار آن قوم سركش و منحرف را نيز دفن كرد، تا عبرتى براى همه منحرفان از جادّه عفّت باشد.
صاعقه؛ كه گريبانگير اقوامى از جمله قوم شعيب پيامبر عليه السلام شد، و آنها را به آتش كشيد. على القاعده اصحاب الرّس هم با يكى از عذابهاى فوق به هلاكت رسيدهاند.
حضرت على عليه السلام در خطبه 182 نهج البلاغه مىفرمايد:
«أَيْنَ أَصْحَابُ مَدَائِنِ الرَّسِّ الَّذِينَ قَتَلُوا النَّبِيِّينَ، وَأَطْفَؤوا سُنَنَ الْمُرْسَلِينَ، وَأَحْيَوْا سُنَنَ الْجَبَّارِينَ!
؛ كجايند؟ اصحاب شهرهاى «رس»، همانها كه پيامبران را كشتند، و چراغ پرفروغ سنن آنها را خاموش، و راه و رسم ستمگران و جباران را زنده ساختند».
آيا عذابها و مجازاتهاى الهى مخصوص اصحاب الرّس و ديگر اقوام و جمعيّتهايى است كه در قرآن مجيد و روايات معصومين عليهم السلام و تاريخ، به عذاب آنها اشاره شده است؟ بى شك چنين نيست، بلكه هر قوم و جمعيّتى در هر برهه و زمانى مسير طغيان و سركشى و لجاجت و عناد را در پيش بگيرد، مشمول خشم و قهر الهى قرار خواهد گرفت.
اصحاب الرّس- همچون همه بت پرستان- دچار افكار خرافى و بى اساس
بودند و لذا به پرستش درخت صنوبر پرداختند. با توجّه به اين كه متأسّفانه افكار و اعمال خرافى در عصر و زمان ما هم رواج دارد، هرچند شكل آن متفاوت شده، لازم است در مورد اين پديده شوم و آثار و عوارض و پيامدها و راه مبارزه با آن مطالبى تقديم شما خوانندگان صميمى گردد، تا خداى ناكرده گرفتار آن نشويد.
به هر كار غير عقلايى و غير منطقى كه نه پشتوانه وحى آسمانى داشته باشد، و نه عقل سالم آن را اجازه دهد خرافه گفته مىشود. با اين معيار مىتوان حقيقت را از خرافه جدا كرد، و گرفتار خرافه نشد.
الف) خرافه بتپرستى
مهمترين خرافه در طول تاريخ بشر بت پرستى بوده، و پيامبران الهى سخت با آن مبارزه كردهاند. بت پرستى اشكال مختلفى داشته، كه مهمترين آنها به شرح زير است:
برخى از اقوام، بتها و مجسّمههايى از چوب، سنگ و گاه خرما درست كرده، و به عبادت و پرستش آن مىپرداختند. اينگونه بتها را گاه به شكل انسان و گاه حيوان و مانند آن درآورده و در مقابل آن سجده مىكردند. جالب اين كه در زمان قحطى و خشكسالى بتهاى خرمايى خويش را مىخوردند!
برخى از اقوام درختان را مىپرستيدند، مثل اصحاب الرّس كه به پرستش درخت صنوبر مشغول بودند.
گروه ديگرى از بت پرستان بودند كه مجسّمه هايى از فلزات گرانبها
ساخته و آن را مىپرستيدند. هنگامى كه حضرت موسى عليه السلام براى دريافت الواح به كوه طور رفت و مدّت مأموريّت سى روزهاش تبديل به چهل روز شد، سامرى از غيبت طولانى آن حضرت سوء استفاده كرد و زيورآلات مردم را جمع نمود و آنها را آب كرد، و با آن گوسالهاى طلايى ساخت، و بنى اسرائيل كه با ديدن طلا دست و دلشان مىلرزيد به پرستش آن پرداختند و در مقابلش سجده كردند.
عدّهاى از بت پرستان، فرشتگان يا اجنّه را مىپرستيدند، همانطور كه در آيه شريفه 41 از سوره سبأ مىخوانيم: « «بَلْ كَانُوا يَعْبُدُونَ الْجِنَّ» بلكه جن را پرستش مىكردند»
اجرام آسمانى از ديگر بتهايى بوده كه در برههاى از تاريخ مورد پرستش برخى خرافهپرستان قرار گرفته است. در عصر حضرت ابراهيم عليه السلام علاوه بر بتهاى سنگى و چوبى، خورشيد و ماه و ستارگان نيز معبود عدّهاى از مردم واقع شدند.
عدّهاى از مردم برخى حيوانات زنده را مىپرستيدند و هنوز هم مىپرستند. هنوز در هندوستان جمع زيادى گاوپرست وجود دارد. گاو نزد آنها به قدرى مقدّس است كه اگر در كوچه و خيابان قدم بزند كسى حق ندارد مزاحمش شود. و حتّى اگر در وسط خيابان توقّف كند و يا بخوابد، بايد تمام وسايل نقليّه توقّف كنند و هيچ كس حق ندارد بوق بزند، تا هر زمان گاو به ميل خود خيابان را ترك كرد آنها به مسيرشان ادامه دهند.
يكى ديگر از اشكال بت پرستى، پرستش انسان بوده است. فرعون به حضرت موسى عليه السلام گفت:
« «قَالَ لَئِنِ اتَّخَذْتَ إِلَهاً غَيْرِي لَأَجْعَلَنَّكَ مِنَ الْمَسْجُونِينَ»؛ (فرعون خشمگين شد و) گفت: اگر معبودى غير از من برگزينى، مسلماً تو را از زندانيان قرار خواهيم
داد».(1)و در جاى ديگر فرياد «أَنَا رَبُّكُمُ الْأَعْلَى»(2)سر داد و خود را خداى خدايان كوچك و بزرگ خواند. نمرود نيز چنين ادّعايى داشت، و لذا در پاسخ حضرت ابراهيم عليه السلام كه فرمود: « «رَبِّي الَّذِي يُحْيِى وَيُمِيتُ»؛ خداى من آن كسى است كه زنده مىكند و مىميراند».(3)گفت: «من نيز زنده مىكنم و مىميرانم» سپس دو زندانى (محكوم به مرگ) را حاضر كرد يكى را گردن زد و ديگرى را آزاد كرد. سپس حضرت ابراهيم عليه السلام فرمود: « «فَإِنَّ اللَّهَ يَأْتِى بِالشَّمْسِ مِنْ الْمَشْرِقِ فَأْتِ بِهَا مِنَ الْمَغْرِبِ فَبُهِتَ الَّذِى كَفَرَ»؛ خداوند خورشيد را از افق مشرق مىآورد (اگر راست مىگويى) تو آن را از مغرب بياور!» مرد كافر مات و مبهوت و وامانده شد.
خلاصه اين كه در برههاى از تاريخ انسان نيز مورد پرستش قرار گرفته است.
اينها در واقع هوا پرستند، و چون مايلند كاملًا آزاد باشند و دست به هر كار زشتى بزنند به شيطان پرستى روى آوردهاند.
خلاصه اين كه در طول تاريخ هر گروهى بتى داشته، و به پرستش آن مشغول بودهاند و انبيا و اوليا زحمات طاقت فرسايى براى مبارزه با بت پرستى و از ميان بردن آن كشيدهاند.
ب) خرافه هولوكاست!
علاوه بر خرافه بت پرستى كه از بزرگترين خرافههاست، خرافههاى متعدّد ديگرى در زمانهاى گذشته و در عصر و زمان ما وجود داشته و دارد. حتّى در
عصر حاضر كه عصر پيشرفت و تمدن نوين جهانى ناميده شده، از اروپايىها و آمريكايىها خرافههاى عجيبى نقل شده است. يكى از خرافههاى نوظهور داستان «هولوكاست» است. معتقدان به اين خرافه مىگويند: «هيتلر جنايتكار شش ميليون يهودى را در كورههاى آدم سوزى سوزانده است. و مردم دنيا بايد اين داستان را باور كنند و هركس آن را انكار كند زندانى مىشود! جالب اينجاست كه بسيارى از مردم آمريكا و اروپا اين دروغ بزرگ عصر حاضر را پذيرفتهاند! امّا بايد به اينها گفته شود، اين سخن غير منطقى و دور از عقل است.
طبيعى است كه يك مسأله تاريخى بايد تحت مطالعه قرار گيرد و درباره آن تحقيق شود. اگر واقعاً هيتلر چنين جنايت بزرگى مرتكب شده، محكوم گردد، و اگر چنين نبوده و صهيونيستها براى مظلوم نمايى دست به ساختن اين دروغ بزرگ زدهاند، آنها محكوم گردند. كدام منطق مىگويد كسى كه در اين زمينه تحقيق مىكند بايد زندانى شود؟ آيا اين مسأله در ميان همه مسائل تاريخى تافته جدا بافته است كه سخن گفتن پيرامون آن ممنوع است و همه مردم بالاجبار و بدون تحقيق بايد آن را بپذيرند؟!
ج) خرافهاى به نام آزادى!
خرافه ديگر عصر و زمان ما «آزادى» است. اخيرا بعضى از كشيشهاى مسيحى اعلان كردهاند كه قصد دارند در روز يازدهم سپتامبر در يك جا جمع شوند و قرآن مسلمانان را آتش بزنند! آيا معناى آزادى آتش زدن قرآن مسلمانان است؟ آيا معناى آزادى توهين به پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و جريحه دار كردن قلوب يك ميليارد و چهارصد ميليون مسلمان است؟! يا آزادى بايد در مسير علم، تقوا، حقيقت، صداقت و مانند آن به كار گرفته شود.
د) خرافههايى در مسائل مذهبى
متأسّفانه يك سلسله خرافه در مسائل مذهبى نيز به وجود آمده است. ما نبايد اجازه دهيم مسائل اسلامى با خرافه آميخته گردد، كه اين كار اساس دين و مذهب را زير سؤال مىبرد. از جمله اين خرافه، خرافههايى است كه در مسائل عزادارى ديده مىشود. مثلا جوانى كنار ديوار سنگى يا سيمانى نشسته، و سرش را مرتّب به ديوار مىكوبد! اين مطلب در كجاى مذهب آمده است؟ آيا حضرت ابىعبداللّه روحى فداه راضى به اين كار هستند؟ يا گفته مىشود كه در بعضى مناطق مقدارى شيشه را خرد كرده، سپس آن را غربال مىكنند بعد بچّههاى كوچك را لخت و برهنه نموده، بر روى خرده شيشهها مىغلطانند! چه كسى و كجا امام حسين عليه السلام يا ديگر ائمه عليهم السلام اجازه چنين كارى را دادهاند؟ و خرافههاى ديگرى كه عزادارىها را آلوده كرده و از آن اطّلاع داريد و داريم. بى شك عزادارى امام حسين عليه السلام مايه عظمت اسلام و شكوه مذهب و اعتلاى شيعيان است، ولى بايد عارى از هرگونه خرافه باشد، و به شكل منطقى و عقلايى برگزار شود.
ه) كشتن فرزندان!
عرب جاهلى فرزندان خود را مىكشت؛ گاه پسران و گاه دخترانش را. و براى توجيه اين كار فوق العاده زشتى كه هيچ انسانى حاضر به انجام آن نيست، سه دليل خرافى ذكر مىكرد:
بمانند. اين مساله بر پدران دختران سنگين آمد، زيرا هر كجا كه مىنشستند به آنها مىگفتند كه ناموستان در قبيله دشمن زندگى مىكند! آنها براى اين كه در آينده با چنين مشكلى مواجه نشوند تصميم گرفتند هر زمان خداوند به آنها دختر داد او را زنده به گور كنند. اين، يكى از توجيهات كشتن فرزندان توسّط عرب جاهلى بود. راستى كه اين دليل، دليلى بىمعنا و خرافهاى بى اساس، براى جنايتى هولناك و وحشتناك آن هم نسبت به جگرگوشههايشان است. خداوند متعال در آيه شريفه 58 و 59 سوره نحل به اين مطلب اشاره كرده و مىفرمايد:
« «وَإِذَا بُشِّرَ أَحَدُهُمْ بِالْأُنثَى ظَلَّ وَجْهُهُ مُسْوَدّاً وَهُوَ كَظِيمٌ* يَتَوَارَى مِنَ الْقَوْمِ مِنْ سُوءِ مَا بُشِّرَ بِهِ أَيُمْسِكُهُ عَلَى هُونٍ أَمْ يَدُسُّهُ فِى التُّرَابِ أَلَا سَاءَ مَا يَحْكُمُونَ»؛ و هنگامى كه به يكى از آنها بشارت دهند دختر نصيب تو شده، صورتش (از ناراحتى) سياه و به شدّت خشمگين مىگردد. به خاطر بشارت بدى كه به او داده شده، از قوم و قبيله خود پنهان مىشود؛ (و نمىداند) آيا آن (دختر) را با قبول ننگ نگهدارد، يا (زنده) در خاك پنهانش كند؟! آگاه باشيد كه بد حكم مىكنند!».
« «وَلَا تَقْتُلُوا أَوْلَادَكُمْ مِّنْ إِمْلَاقٍ نَّحْنُ نَرْزُقُكُمْ وَإِيَّاهُمْ»؛ فرزندانتان را از (ترس) فقر نكشيد؛ ما شما و آنها را روزى مىدهيم».
« «قَدْ خَسِرَ الَّذِينَ قَتَلُوا أَوْلَادَهُمْ سَفَهاً بِغَيْرِ عِلْمٍ وَحَرَّمُوا مَا رَزَقَهُمُ اللَّهُ افْتِرَاءً عَلَى اللَّهِ قَدْ ضَلُّوا وَمَا كَانُوا مُهْتَدِينَ»؛ به يقين كسانى كه فرزندان خود را از روى سفاهت و نادانى كشتند، گرفتار خسران شدند؛ (زيرا) آنچه را خدا به آنها روزى داده بود، بر خود حرام كردند؛ و بر خدا افترا بستند. آنها گمراه شدند و هدايت نيافتند».
خلاصه اينكه عرب جاهلى بهدلايل خرافى، دختران وپسران خود را مىكشت.
و) فال بد
يكى ديگر از خرافات، فال بد زدن است؛ مثل اين كه مىگويند: «اين عروس خانم، زن شوم و بد قدمى است، به خاطر اينكه همزمان با آمدنش يكى از بستگان داماد فوت كرد!» در حالى كه فوت آن شخص ارتباطى به آمدن عروس ندارد، و او بر اثر ضعف و ناتوانى و پيرى، يا بيمارى فوت كرده است. عرب به فال بد «طيره» مىگويد؛ چون در ابتدا فال بد مربوط به پرندگان بود. مثل اين كه اگر كلاغ غارغار مىكرد دليل بر بدى كارى بود كه در دست انجام بود! يا اين كه مىگفتند اگر جغد پشت بام خانهاى بنشيند، آن خانه ويران مىشود! يا اگر هنگامى كه از خانه بيرون مىآمدند پرندهاى از سمت چپ آنها پرواز مىكرد كارى كه به دنبالش بودند به انجام نمىرسيد، و اگر از دست راست پرواز مىكرد
به فال نيك مىگرفتند و نشانه موفقيّت در آن كار بود. به هر حال، عرب ابتدا فال بد و خوب را در مورد پرندگان به كار مىبرد و لذا به آن طيره مىگفتند، سپس آن را در غير مورد پرندگان هم به كار مىبرد. يكى از گرفتارىهاى پيامبران الهى عليهم السلام همين مسأله بود، كه با آن به مبارزه پرداختند. خداوند متعال در آيه شريفه 131 سوره اعراف مىفرمايد:
« «فَإِذَا جَاءَتْهُمُ الْحَسَنَةُ قَالُوا لَنَا هَذِهِ وَإِنْ تُصِبْهُمْ سَيِّئَةٌ يَطَّيَّرُوا بِمُوسَى وَمَنْ مَّعَهُ أَلَا إِنَّمَا طَائِرُهُمْ عِنْدَ اللَّهِ وَلَكِنَّ أَكْثَرَهُمْ لَايَعْلَمُونَ»؛ هنگامى كه نيكى (و نعمت) به آنها مىرسيد، مىگفتند: «اين به خاطر خود ماست» و اگر بدى (و بلا) به آنها مىرسيد مىگفتند: «از شومى موسى و كسان اوست» آگاه باشيد همه اينها، از سوى خداست؛ ولى بيشتر آنها نمىدانند».
فال بد زدن حساب و كتاب ندارد، به همه چيز مىتوان فال بد زد. به عنوان مثال اروپايىها مىگويند: «اگر كسى از زير نردبان عبور كند زندگيش سياه مىشود» يا «اگر نمكدان از روى ميز بيفتد نان ما بريده مىشود يا اگر چاقو به ديگرى هديه داده شود رفاقت و دوستى آنها قطع مىگردد» خلاصه اين كه فال بد زدن ابتدا در مورد پرندگان بود، سپس به ساير چيزها هم كشيده شد، و در ميان همه ملل وجود دارد.
مبارزه اسلام با فال بد
آفرين بر آيين نجات بخش و حقيقت طلب اسلام كه هزار و چهارصد سال پيش در محيط پر از خرافههاى عربستان بهطور جدّى با خرافه گرايى مبارزه كرد.
به رواياتى در اين زمينه توجّه فرماييد:
الطّيرة شرك
؛ فال بد زدن شرك است».(1)
1) كنزالعمال، ج 6، ح 28570 و 28565 و 28566 و 28556، به نقل از ميزان الحكمة، باب 2436، ح 11336.
آرى، فال بد زدن نوعى انحراف از توحيد است؛ چون كسى كه معتقد است صداى كلاغ در سرنوشت فال زننده تأثير دارد، در واقع براى خدا شريك قرار داده است.
ليس منّا من تطيّر
؛ كسى كه فال بد بزند از ما نيست».(1)
اسلام فال بد را نوعى شرك و كسى كه معتقد به فال بد باشد را مسلمان نمىداند.
كفّارة الطّيرة التوكّل
؛ كفّاره فال بد، توكّل (بر خدا) است».(2)
در ميان عوام مرسوم است كه: «اگر كسى قصد انجام كارى را داشت و شخصى عطسه كرد، نبايد به دنبال آن كار برود» در حالى كه اين فال بد زدن است و اعتبارى ندارد، بلكه بايد توكّل بر خدا كند و به دنبال كارش برود و انشاء اللّه كارش به خوبى انجام مىشود. ما تمام روايات مربوط به عطسه را جستجو كرديم و چيزى در اين زمينه نيافتيم. بعلاوه، تجربه هم كرديم و بدون توجّه به اين خرافات به دنبال كار رفتيم و نتيجه گرفتيم. بنابراين به فال بد نبايد اعتنا كرد و نبايد كارها را رها نمود، بلكه با توكّل بر خدا و بهطور جدّى آن را پيگيرى كرد.
البتّه فال خوب زدن اشكالى ندارد، و بهترين فال زدن، فال خوش است.
ز) بدقدمى و خوش قدمى
يكى ديگر از خرافهها بدقدمى و خوش قدمى است. اين كه گفته مىشود:
«اين عروس يا داماد بدقدم است» يا «اين خانه يا مغازه شوم و نحس است»
اعتبارى ندارد، و خرافهاى بيش نيست. البتّه اگر خانه يا مغازهاى از پول حرام تهيّه شده، يا بدون رضايت مالك اصلى آن در تصرّف شما درآمده باشد، ممكن است چنين خانه يا مغازهاى شوم باشد. امّا بى جهت نمىتوان فرد يا افراد يا ملك و املاكى را شوم و نحس شمرد. در حديثى از رسول خدا صلى الله عليه و آله مىخوانيم: «
ان كان فى شىء شوم ففى اللّسان
؛ اگر در چيزى شومى و نحوست وجود داشته باشد، در زبان است».(1)
اين زبان است كه گاه بد گردش مىكند و دروغ مىگويد يا غيبت مىكند يا تهمت مىزند يا شايعه پخش مىكند، و يا آلوده دهها گناه ديگر مىشود. در روايت ديگرى مىخوانيم كه: وقتى از رسول خدا صلى الله عليه و آله در مورد شومى و نحسى پرسيده شد فرمودند: «
سوء الخلق
؛ نحسى در بداخلاقى است».(2)و در حديث ديگرى از آن حضرت مىخوانيم: «
الرّفق يمن،
والخرق شؤم
؛ نرمى و خوش خلقى باميمنت و پربركت، و بداخلاقى شوم و نحس است».(3)
بنابراين، بى علّت نبايد كسى يا ملكى يا چيزى را شوم دانست. متأسفانه بعضى از مديران كه بر اثر ضعف و سوء مديريّت شكست مىخورند، شكست خود را به پاى نحسى و فال بد مىگذارند، و شهامت اعتراف به ضعف مديريت خود را ندارند. زمانى بود كه هر مشكل و گرفتارى پيدا مىشد آن را مستند به دشمنان خارجى مىكردند! در حالى كه نبايد سوء مديريّتها و كم كارىها و ضعفها را ناديده گرفت و همه چيز را به پاى دشمن نوشت.
ح) خرافهاى به نام سحر و جادو!
اصل سحر و جادو واقعيّت دارد، و قرآن مجيد در آيات متعدّد در مورد آن سخن گفته است، ولى غالب آنچه را مردم سحر و جادو مىپندارند اوهام و خيالات و خرافاتى بيش نيست. و در آنجا هم كه سحر است غالباً چشمبندى است نه واقعيّت. براى روشن شدن اين ادّعا، آيات مربوط به مبارزه حضرت موسى عليه السلام و جادوگران دربار فرعون، در سوره اعراف را اجمالًا تفسير مىكنيم تا معلوم شود چه نوع چشم بندى و تردستى بوده است.
« «وَجَاءَ السَّحَرَةُ فِرْعَوْنَ قَالُوا إِنَّ لَنَا لَأَجْراً إِنْ كُنَّا نَحْنُ الْغَالِبِينَ»؛ ساحران نزد فرعون آمدند و گفتند: «آيا اگر ما پيروز گرديم، اجر و پاداش مهمّى خواهيم داشت؟!».(1)
« «قَالَ نَعَمْ وَإِنَّكُمْ لَمِنَ الْمُقَرَّبِينَ»؛ (فرعون) گفت: آرى، و شما از مقرّبان خواهيد بود».(2)يعنى هم اجرت و دستمزد ارزشمندى به شما مىدهم و هم جزء مقرّبان دربارم خواهيد شد. از اين تعبير استفاده مىشود كه مقرّب درگاه بودن، از اجر و پاداش و مزد و ثواب بالاتر و ارزشمندتر است. به هر حال، زمان مبارزه فرا رسيد و اسباب و لوازم كار آماده شد و مردم با توجّه به اين كه روز عيد تعطيل بود جمع شدند، تا اين مبارزه را به تماشا بنشينند.
« «قَالُوا يَا مُوسَى إِمَّا أَنْ تُلْقِىَ وَإِمَّا أَنْ نَّكُونَ نَحْنُ الْمُلْقِينَ»؛ (و چون روز مبارزه فرا رسيد ساحران) گفتند: اى موسى! يا تو (وسايل سحرت را) بيفكن، يا ما مىافكنيم».(3)همانگونه كه قبلًا اشاره شد يكى از دستورات اديان الهى اين است كه آغازگر مبارزه نباشند، بلكه منتظر و آماده باشند كه اگر دشمن حمله كرد دفاع
كنند، تا همواره مبارزاتشان جنبه دفاعى داشته باشد، نه جنبه تهاجمى. حضرت موسى عليه السلام نيز با توجّه به همين اصل فرمود: شما شروع كنيد، و آنها شروع به كار كردند. توجّه فرماييد:
« «قَالَ أَلْقُوا فَلَمَّا أَلْقَوْا سَحَرُوا أَعْيُنَ النَّاسِ وَاسْتَرْهَبُوهُمْ وَجَاءُو بِسِحْرٍ عَظِيمٍ»؛ (موسى) گفت: «شما بيفكنيد» و هنگامى كه (وسايل سحر خود را) افكندند، مردم را چشم بندى كردند و ترساندند، و سحر عظيمى پديد آوردند».(1)
خداوند متعال از سحر ساحران فرعون، « «سَحَرُوا أَعْيُنَ النَّاسِ»؛ چشم بندى» تعبير كرده است، يعنى آنها مار و اژدها توليد نكردند، بلكه چشم بندى كرده و از عوامل روانى استفاده نمودند، و مردم خيال كردند كه آنها دست به كار بزرگى زدهاند.
چشم بندى و تردستى آنها به اين صورت بود كه داخل عصاها و ريسمانهاى ضخيم را خالى كرده، و در آن جيوه ريخته، سپس در آن را محكم بستند.
خاصيّت جيوه اين است كه با حرارت تبديل به بخار مىشود و اگر در جسم در بستهاى باشد آن جسم را به حركت درمىآورد. هنگامى كه ساحران ريسمانها و عصاها را به روى زمين انداختند و حرارت آفتاب به آنها خورد و جيوهها تبخير شد، عصاها و ريسمانها شروع به تكان خوردن و حركت مختصرى كردند و اين حركت، باعث شد مردم تصوّر كنند كه آنها واقعاً مار و اژدها هستند.
در همين زمان تبليغات روانى آنها هم شروع شد؛ مثل اين كه با صداى بلند از مردم مىخواستند مقدارى عقب بروند تا مبادا مارها و اژدهاها به آنها آزار برسانند! با اين دو كار مردم باور كردند كه آنها واقعى هستند. اين مطلب در آيه 66 سوره طه نيز آمده است. آنجا كه فرمود:
1) سوره اعراف، آيه 116.
« «قَالَ بَلْ أَلْقُوا فَإِذَا حِبَالُهُمْ وَعِصِيُّهُمْ يُخَيَّلُ إِلَيْهِ مِنْ سِحْرِهِمْ أَنَّهَا تَسْعَى»؛ (موسى) گفت: «شما اوّل بيفكنيد!» در اين هنگام طنابها و عصاهاى آنان بر اثر سحرشان چنان به نظر مىرسيد كه حركت مىكنند!».
اين كه مىفرمايد: «مردم به نظرشان مىرسيد كه حركت مىكنند» يعنى نوعى چشم بندى و تردستى بود. به هر حال، مردم وحشت كرده و ساحران و فرعونيان مست شادى و خوشحالى شده، و تصوّر كردند پيروز شدهاند. اكنون نوبت موسى عليه السلام است، بايد ديد كه موسى چه مىكند؟
« «وَأَوْحَيْنَا إِلَى مُوسَى أَنْ أَلْقِ عَصَاكَ فَإِذَا هِىَ تَلْقَفُ مَا يَأْفِكُونَ»؛ (ما) به موسى وحى كرديم كه: «عصاى خود را بيفكن». ناگهان (به صورت مار عظيمى درآمد كه) و وسايل دروغين آنها را به سرعت بلعيد».(1)
شادى فرعونيان دوامى نداشت، عصاى موسى عليه السلام تبديل به مار بزرگى شد، و تمام ريسمانها و عصاهاى ساحران را بلعيد. در اينجا بود كه حق آشكار گشت، و تردستى و چشم بندى ساحران باطل شد. ساحران با پى بردن به حقيقت، بى اختيار به سجده افتاده و به خداى حضرت موسى و هارون ايمان آوردند. آنها به خوبى درك كردند كه حضرت موسى ساحر نيست و آنچه او انجام داده معجزهاى از ناحيه خداوند است. اهل خبره مسائل را زودتر درك كرده و تشخيص مىدهند، لذا مىگويند در مسايلى كه تخصّصى نداريد به متخصّص آن مراجعه كنيد و ساحرانِ متخصّص تشخيص دهنده سحر از حقيقت بودند، و لذا اقرار كردند كه حق با حضرت موسى عليه السلام است.
نتيجه اين كه سحر و جادو اجمالًا و به شكلى كه در بالا گفته شد حقيقت دارد، امّا آنچه كه غالب مردم خيال مىكنند سحر است، در حقيقت سحر نيست.
1) سوره اعراف، آيه 117.
مثلًا هركس در هر برنامهاى دچار شكست مىشود گناه آن را به گردن سحر و جادو مىاندازد و مىگويد: «همسايهاى كه رابطه خوبى با من ندارد، مرا سحر كرده است» در حالى كه چنين نيست. كاسب اگر ديرهنگام در مغازهاش را باز كند و زود ببندد و با مشترى بداخلاقى كند و جنس نامرغوب عرضه نمايد و ورشكست شود، مدعى مىشود كه او را جادو كردهاند. بايد به چنين شخصى گفت: جادوى تو دير آمدن و زود رفتن، و عرضه جنس نامرغوب، و بدرفتارى با مشتريان است. اگر اين اشكالات را برطرف كنى ورشكست نمىشوى يا دخترى كه به سنّ بالايى رسيده و هنوز ازدواج نكرده، ادّعا مىكند كه او را جادو كردهاند، در حالى كه علّت آن، رد كردن خواستگاران مناسب در زمان جوانى، يا سختگيرىهاى بى مورد پدر و مادر يا طرح شرايط سخت و سنگين، گرفتن مبلغ مهريه و مانند آن بوده است. اگر در آن زمان از مهريه سنگين و شرايط سخت چشم پوشى مىكرد و به خواستگار جوان مسلمان باايمانى جواب مثبت مىداد اكنون در حسرت آمدن يك خواستگار با ويژگى هايى بسيار پايينتر چشم به در خانه نمىدوخت.
دختران جوان! پدر و مادر دختران! بى جهت خواستگارها را رد نكنيد. اگر آنها اكنون خانه و ماشين و پول آن چنانى ندارند، غالب مردان در شروع زندگى چنين بودهاند، و به تدريج در سايه تلاش و كوشش خودشان، و همكارى پدر و مادر، و لطف و عنايت خدا، صاحب همه چيز شدهاند. بنابراين، مشكلاتى كه با دست خودمان درست كردهايم را به گردن سحر و جادو نيندازيم. كه اين كار نه تنها مشكل را حل نمىكند، بلكه منشأ مشكلات ديگرى نيز مىشود. زيرا عدّهاى انسانهاى فرصت طلب و سودجو منتظرند از اين اعتقادات باطل سوء استفاده كنند و براى بطلان مثلًا سحر و حل مشكلات وارد ميدان شوند. آنها مبالغ كلانى
مىگيرند و يك مشت خرافات تحويل اينها مىدهند و متأسّفانه در بعضى موارد علاوه بر سوء استفادههاى مالى، سوء استفادههاى جنسى شرم آورى هم مىكنند كه در اين زمينه عدّهاى از آنها در چنگال قانون اسير و به سختى مجازات شدهاند.
خوانندگان محترمى كه تصوّر مىكنيد اسير سحر و جادو شدهايد، هرگز به چنين اشخاص كلاهبردارى مراجعه نكنيد، و بهترين راه براى حل مشكل عمل به دستور زير است:
ط) بخت بد و بخت خوب!
يكى ديگر از خرافهها بخت خوب و بد است. اين كه: فلانى بختش بد يا خوب است يعنى چه؟ بخت فلان كس بسته يا باز است يعنى چه؟ بخت در كجا آمده است؟ آيا در قرآن و روايات آمده، يا منبع عقلانى دارد؟
اين واژهها مفهوم صحيحى ندارد؛ هرچند متأسّفانه در اشعار بعضى از شعرا نيز آمده است. مثلا يكى از شعرا مىگويد:
گليم بخت كسى را كه بافتهاند سياهبه آب زمزم و كوثر سفيد نتوانند كرد
در حالى كه اين مطلب خرافه و دروغ است، بلكه نوعى شرك محسوب مىشود. گاه از بخت به «طالع» تعبير مىشود. در قديم مىگفتند: هر شخصى كه متولّد مىشود ستارهاى نيز به نام او در آسمان متولّد مىگردد. هركس بخواهد از بخت و طالع خود مطّلع شود بايد نزد طالعبين برود تا او با تأمّل و تفكّر در ستارهاش بخت او را بيان كند!» در حالى كه اين سخن از اساس باطل است
و براى هيچ كس ستارهاى متولّد نمىشود و ستارگان ارتباطى با انسانها و زندگى حال و آينده آنها ندارند.
برخورد حضرت على عليه السلام با طالعبين
حضرت على عليه السلام آماده حركت جهت جنگ نهروان بود، تا فتنه خوارج را خاموش كند. يكى از اصحابش عرض كرد: اى امير مؤمنان! مىترسم اگر در اين ساعت حركت كنى به مراد خويش نرسى! اين سخن را با استفاده از «علم نجوم» مىگويم.
حضرت در جوابش فرمود: گمان مىكنى تو از آن ساعتى كه اگر كسى در آن ساعت حركت كند و با ناراحتى روبهرو نخواهد شد باخبرى، و مىتوانى از آن ساعتى كه هر كس در آن به راه بيفتد زيان مىكند، او را مطّلع كنى؟ سپس فرمود:
«فمَن صدّقك بهذا فقد كذّب القرآن، و استغنى عن الإستعانة باللّه فى نيل المحبوب ودفع المكروه
؛ هركس اين سخن تو را تصديق كند، قرآن را تكذيب كرده، و از استعانت جستن به خدا در رسيدن به مطلوب و محبوبش، و دورى جستن از آنچه خوش ندارد، بى نياز شده است». سپس خطاب به آن شخص فرمود: «گويا مىخواهى به جاى خداوند، تو را ستايش كنند، چون به زعم خود، مردم را به ساعتى كه در آن به مقصود مىرسند و از زيان بركنار مىمانند، هدايت كردهاى».(1)سپس حضرت بدون توجّه به سخنان آن شخص در همان ساعت به سمت مقصد حركت كرد و اتّفاقاً در جنگ پيروز شد و فتنه دشمن را از بين برد.
بنابراين، بخت بد و طالع بينى و مانند آن از خرافات و اوهام است و در روايات نفى شده است. بخت همه خوب است، چون همه بنده خدا هستند، اگر راه را
1) نهج البلاغه، خطبه 79.
درست طى كنند به مقصد مىرسند.
سؤال: در مباحث گذشته مردم را از مراجعه به كسانى كه ادعا مىكنند قادر بر ابطال سحر و حلّ مشكلات و ناكامىها هستند برحذر داشتيد. آيا منظورتان اين است كه براى حل مشكلات به سراغ دعا نرويم؟ اگر دعايى براى شفاى بيمارى يا باز شدن گرهى در زندگى شخصى وجود داشته باشد، از آن استفاده نكنيم؟
جواب: دعاهايى كه از حضرات معصومين عليهم السلام نقل شده و در كتابهاى معتبر وجود دارد را بالاى سرمان مىگذاريم و استفاده از آن را به همه توصيه مىكنيم.
آنچه كه نفى مىكنيم و مردم را از آن برحذر مىداريم، كار طالعبينها و دعانويسان حرفهاى است كه بر اساس خرافهها انجام مىشود و اين كار را به عنوان منبع درآمدى براى خود قرار دادهاند و به هيچ چيز جز به دست آوردن پول بيشتر پايبند نيستند. ما به مردم توصيه مىكنيم كه به رمالها و طالعبينها و دعانويسان حرفهاى مراجعه نكنند، امّا استفاده از دعاهاى معتبر هيچ اشكالى ندارد.
ى) سفره سراسر سبز!
يكى ديگر از خرافههاى جديد كه مخصوصاً در ميان خانمها رواج پيدا كرده، چيزى به نام سفره امام حسن مجتبى عليه السلام است، كه همه چيز آن بايد سبز رنگ باشد، خود سفره، ظروف مورد نياز، حتّى قاشقها و چنگالها، غذاى مورد استفاده و مانند آن. ما نمىدانيم اين خرافهها بى اساس را از كجا مىآورند؟ در كدام كتاب اين مطلب نوشته شده است؟ توسّل به امام حسن مجتبى عليه السلام براى رفع مشكلات امرى بسيار زيبا، پسنديده و مورد تأكيد است؛ امّا تشكيل چنين سفرهاى با اين ويژگيها هيچ توجيه عقلى و شرعى ندارد.
ك) گدايى و گرفتن حاجت!
خرافه ديگرى كه مربوط به خانمها مىشود اين است كه هركس مشكل دارد در فلان شب چادر بر سر كند و به اين سو و آن سو برود و از هفت نفر گدايى كند تا حاجتش برآورده شود. آيا با گدايى كردن توسّط كسى كه نيازى ندارد و گناه كبيره محسوب مىشود، مىتوان به حاجت رسيد و مشكل را حل كرد؟
نمونههاى فراوان ديگرى، نيز وجود دارد، كه به همين مقدار قناعت مىكنيم و به بحث بعد كه سرچشمههاى خرافه پرستى است مىپردازيم.
خرافهپرستى سرچشمههاى متعدّدى دارد، كه به برخى از آنها اشاره مىكنيم:
الف) جهل و نادانى
انسان در باطن احساس مىكند كه بايد خدايى را پرستش كند، امّا چون جاهل است خدا پرستى را در شكل بت پرستى انجام مىدهد. چنين شخصى اگر بداند خداوند جسم نيست، مكان ندارد، محدود به زمانى نمىباشد، با چشم ديده نمىشود، نياز به كسى ندارد، همواره بوده و خواهد بود، قطعاً به سراغ بت پرستى نمىرود، امّا چون نسبت به اين امور جاهل و بى اطّلاع است، بت را مىپرستد.
ب) اوهام و خيالات
خورشيد پرستان خيال مىكنند كه چون آفتاب اين قدر نورافشانى مىكند، و تمام عالم را به نور خود روشن مىسازد، پس حتماً او خداست، و بر اساس
همين وهم و خيال، به پرستش خورشيد مىپردازند. قرآن مجيد در اين زمينه مىفرمايد: « «إِنْ يَتَّبِعُونَ إِلَّا الظَّنَّ وَمَا تَهْوَى الْأَنْفُسُ»؛ آنان فقط از گمانهاى بى اساس و هواى نفس پيروى مىكنند».(1)بنابراين، يكى از سرچشمههاى خرافهها، اوهام، خيالها و پيروى از هواى نفس و شهوتهاست.
ج) توجه نكردن به تمام يك حادثه
گاه حادثهاى رخ مىدهد. انسان بخشى از آن را مىشنود و آن را تا آخر دنبال نمىكند و همين مطلب باعث پيدايش خرافهاى مىشود. به داستان زير توجّه كنيد:
در روستايى از روستاهاى استان مركزى، حمّامى خزينهاى بود. صبح زود شخصى به حمّام مىرود. ناگهان موجود پشمالويى مىبيند كه دستانش را به لبه خزينه انداخته و با دو چشمان براقش به او خيره شده است. ناگهان فريادى مىزند و به سمت حمّامى مىرود و به او اطّلاع مىدهد كه در داخل حمّام جن ديده است! حمّامى هم وقتى صحنه را مشاهده مىكند حرف او را تأييد نموده، و خبر كم كم در كلّ روستا منتشر، و به ژاندارمرى محل مىرسد. يكى از ژاندارمها براى بررسى مسأله به روستا مىآيد و هنگامى كه صحنه را مىبيند مىگويد: «من يك تير نذر اين موجود كردهام! مردم او را از اين كار نهى كرده، و از عاقبت درگير شدن با اجنه برحذر مىدارند. امّا مأمور ژاندارمرى كه گوشش به اين حرفها بدهكار نبوده تير را رها مىكند، و آن موجود به داخل خزينه حمّام مىغلطد و در ميان آبها مىافتد. يك مرتبه ديدند، شخصى به سراغ آنها مىآيد و مىگويد: گوسفند پشمالو و چاق و چلهاى داشتم گم شده، شما آن را نديدهايد؟
1) سوره نجم، آيه 23.
معلوم شد آنچه را مردم جن خيال كرده بودند، گوسفند متعلّق به آن شخص بوده كه از سقف سوراخ بالاى حمّام به پايين افتاده و دستانش را بر لبه خزينه گرفته تا شايد نجات پيدا كند! اگر كسى صدر داستان را بشنود و آن را تا انتها دنبال نكند دچار خرافه مىشود. خوانندگان محترم! جن به تصريح قرآن مجيد حقيقت دارد، امّا آنها با ما انسانها كارى ندارند، همانگونه كه ما با آنها كارى نداريم، و آنچه كه غالب مردم درباره جن مىگويند اوهام و خيالات و خرافههايى بيش نيست.
د) خواب و رؤيا
منشأ بسيارى از خرافهها، خواب و رؤياست. شخصى خواب مىبيند كه در فلان نقطه امامزادهاى وجود دارد. در پى اين خواب مردم براى ساخت امامزاده اقدام مىكنند. در حالى كه همه مىدانند خواب شرعاً حجّت نيست، و ساختن امامزاده با خواب بدعت محسوب مىشود، و بايد از آن جداً خوددارى كرد.
ه) سوء استفادههاى مالى
افراد سودجويى وجود دارند كه به دنبال درست كردن منبع درآمدى هستند.
آنها براى رسيدن به هدف نامشروع خود، به دروغ اعلان مىكنند كه در خواب ديدهاند فلان جا امامزاده است و آنها هم متولى آن هستند. تا هنگامى كه امامزاده ساخته شد مردم را كيسه كنند.
لذا ما توصيه مىكنيم كه مردم عزيز و فهيم هميشه متوجّه خرافهها و خرافهپرستىها باشند و در دام شيّادانى از اين قبيل نيفتند و فقط بر خداوند تبارك و تعالى توكّل كنند و حاجتهاى خود را از خداوند مهربان طلب كنند.
12
گروه ديگرى كه به عنوان اصحاب از آنها ياد شده «اصحاب القريه» هستند.
«قريه» در لغت عرب به هر گونه «آبادى» گفته مىشود؛ خواه روستا باشد يا شهر، بزرگ باشد يا كوچك، قرآن مجيد حتّى به پايتخت مصر كه على القاعده شهر بزرگى بوده قريه گفته است، آنجا كه فرمود:
« «وَاسْئَلْ الْقَرْيَةَ الَّتِى كُنَّا فِيهَا وَالْعِيرَ الَّتِى أَقْبَلْنَا فِيهَا وَإِنَّا لَصَادِقُونَ»؛ (فرزندان يعقوب به پدر گفتند: و اگر اطمينان ندارى،) از آن شهرى كه در آن بوديم سؤال كن، و نيز از آن قافلهاى كه با آن آمديم (بپرس)؛ و ما (در گفتار خود) صادق هستيم».(1)
به هر حال در لغت عرب- بر خلاف فارسى- قريه به هرنوع آبادى گفته مىشود، بنابراين «اصحاب القرية» معادل «صاحبان آبادى» است.
مباحث مختلفى درمورد اصحاب القريه مطرح است؛ از جمله:
1) سوره يوسف، آيه 82.
آبادى مورد نظر كجا بوده است؟
داستان صاحبان آبادى چه بوده است؟
مشكل آنها چه بوده است؟
چه كسانى آنها را دعوت كردهاند؟
عاقبت آنها چه شد؟
مباحث مذكور مهمترين بحثهايى است كه بايد درباره اصحاب القريه به آن پرداخته شود.
داستان اصحاب القرية در ضمن 18 آيه، از آيه 13 تا 30 سوره ياسين آمده است. به عنوان مقدّمه مناسب است اهميّت و فضيلت سوره ياسين بپردازيم.
سوره ياسين از مهمترين، پربارترين و پرمعناترين سورههاى قرآن است لذا در روايتى از حضرت رسول اكرم صلى الله عليه و آله مىخوانيم: «
انّ لكلّ شىء قلبا و قلب القرآن يس
؛ هر چيزى قلبى دارد و قلب قرآن سوره ياسين است».(1)مىدانيم كه اگر قلب از حركت بايستد انسان سكته مىكند و پس از چند دقيقه مىميرد، امّا با مردن بقيّه اعضا، انسان قادر بر ادامه حيات هست و مىتواند زنده باشد. بدن انسان از سيصد ميليون ميليارد واحد ارزنده تشكيل شده كه اسم آن واحدها سلول يا بافت است. اگر بدن انسان را به قصرى تشبيه كنيم، آن قصر از سيصد ميليون ميليارد آجر تشكيل شده است. كار قلب اين است كه در هر دقيقه دو مرتبه تمام اين سلولها را آبيارى و برايشان غذا ببرد و به آنها اكسيژن برساند! راستى خداوند چه قدرتى به قلب داده كه در ظرف مدّت بسيار كوتاهى اين سه كار مهم و حياتى
1) تفسير نور الثقلين، ج 4، ص 373، ح 5.
را انجام مىدهد؟! رگها كه وسيله انتقال اين مادّه مهمّ حياتى هستند و دستگاههاى مرتبط با آن چگونه طرّاحى شدهاند كه خون را در اين مدّت كوتاه به مقصد مىرسانند؟ از عجايب اين كه وقتى خون به استخوان مىرسد تبديل به استخوان مىشود، و هنگامى كه به گوشت مىرسد، مبدّل به گوشت مىشود و زمانى كه به مو مىرسد به جنس مو درمىآيد و وقتى كه به اشك چشم مىرسد همچون اشك چشم صاف و زلال و شفّاف مىشود! مىبايست در اين عجايب خلقت و چگونگى آفرينش بينديشيم، كه هرچه پيرامون آن بيشتر فكر كنيم، ايمانمان به عظمت پروردگار بيشتر و در برابرش خاضعتر مىشويم.
در روايت ديگرى از امام صادق عليه السلام مىخوانيم: «اگر مىخواهى شب محفوظ بمانى سوره ياسين را بخوان، و اگر مىخواهى روز در امان باشى ياسين بخوان كه تورا از خطرات حفظ مىكند».(1)البتّه روايت مذكور حديثى مفصّل و طولانى است و فضايل فراوانى براى تلاوت سوره ياسين ذكر كرده كه به همين مقدار قناعت مىكنيم.
سؤال: چرا تلاوت سوره ياسين اينقدر اهميّت دارد؟
جواب: چون راجع به همه چيز در اين سوره مباركه بحث شده است؛ بحث از مبدأ و معاد، بحث از نبوّت و پيامبرشناسى، بحث پيرامون مسائل اخلاقى، احكام و ديگر مسائل به همين دليل اهميّت فراوانى دارد. به عنوان نمونه به آيات 33- 35 اين سوره مباركه توجّه فرماييد:
« «وَآيَةٌ لَّهُمُ الْأَرْضُ الْمَيْتَةُ أَحْيَيْنَاهَا وَأَخْرَجْنَا مِنْهَا حَبّاً فَمِنْهُ يَأْكُلُونَ* وَجَعَلْنَا فِيهَا جَنَّاتٍ مِنْ نَّخِيلٍ وَأَعْنَابٍ وَفَجَّرْنَا فِيهَا مِنَ الْعُيُونِ* لِيَأْكُلُوا مِنْ ثَمَرِهِ وَمَا عَمِلَتْهُ أَيْدِيهِمْ أَفَلَا يَشْكُرُونَ»؛ و زمين مرده براى آنها نشانهاى (از عظمت خدا) است، كه ما آن را
1) تفسير نور الثقلين، ج 4، ص 371، ح 1.
زنده كرديم و دانه (هاى غذايى) از آن خارج ساختيم كه از آن مىخورند؛ و در آن باغهايى از نخلها و انگورها قرار داديم و چشمههايى از آن جارى ساختيم، تا از ميوه آن بخورند در حالى كه با دست خود آن را به عمل نياوردهاند. آيا شكر (خدا را) بجا نمىآورند؟!».
آيا آفرينش اين ميوههاى متنوّع از نظر رنگ، طعم، عطر، اندازه و ديگر موادّ غذايى مختلف و داروهاى گياهى متفاوت و درختان فراوان، از آب خاك و هواى واحد، نشانه وجود خالقى بزرگ نيست؟ در آيه 36 همين سوره مباركه مىخوانيم:
« «سُبْحَانَ الَّذِى خَلَقَ الْأَزْوَاجَ كُلَّهَا مِمَّا تُنْبِتُ الْأَرْضُ وَمِنْ أَنفُسِهِمْ وَمِمَّا لَايَعْلَمُونَ»؛ منزّه است كسى كه تمام زوجها را آفريد، از آنچه زمين مىروياند، و از خودشان، و از آنچه نمىدانند».
اين آيه شريفه از معجزات علمى قرآن است. چون علم و دانش بشرى ثابت كرده كه قانون زوجيّت بر تمام اشيا حاكم است. در منظومه شمسى دو نيروى دافعه (گريز از مركز) و جاذبه وجود دارد و همين دو نيرو سبب شده كه كرات موجود در آن همواره در مسير خود حركت كنند. در تمام سيم كشىها اعم از ساختمان و هر جاى ديگر بايد دو سيم باشد، يك سيم مثبت و يك سيم منفى.
در درون بدن انسان نيروى مولّدِ حركت، به نام اعصاب سمپاتيك و نيروى بازدارنده به نام پاراسمپاتيك وجود دارد، كه اوّلى براى زمان كار و فعاليّت و دومى به هنگام خواب و استراحت به كار مىآيد. امروزه كه دل اتم را شكافتهاند حكومت قانون زوجيّت را در درون اتم نيز مشاهده كردهاند، چرا كه در دل هر اتمى يك الكترون و يك پروتون وجود دارد كه يكى مثبت و ديگرى منفى است. خلاصه اين كه خداوند همه چيز را زوج آفريده، چه آنچه را مىدانيد
و چه آنچه را نمىدانيد و اكنون در سايه علم و دانش پرده از روى برخى از آنها برداشته شده، البته هنوز علم و دانش بشرى نتوانسته پرده از روى بسيارى از اين اسرار خلقت بردارد.
در آيه 78 به بعد در مورد معاد سخن مىگويد و به آن مرد عرب اشاره مىكند كه استخوان پوسيدهاى را در دست گرفت و خدمت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله رسيد. و در مقابل چشمان حضرت استخوان آن را پودر كرد و بر روى زمين ريخت. سپس از آن حضرت پرسيد: «چه كسى اين استخوانها را زنده مىكند در حالى كه پوسيده است؟» خداوند در جوابش پاسخ محكمى به اين شرح داد: « «قُلْ يُحْيِيهَا الَّذِى أَنشَأَهَا أَوَّلَ مَرَّةٍ وَهُوَ بِكُلِّ خَلْقٍ عَلِيمٌ»؛ بگو: همان كسى آن را زنده مىكند كه نخستين بار آن را آفريد! و او نسبت به هر مخلوقى داناست».
اين بشر گويا فراموش كرده كه وقتى كره زمين از خورشيد جدا شد گلولهاى آتش بيش نبود، و در سايه بارانهاى پى در پى آهسته آهسته خنك شد و سپس به تدريج خشكىها ظاهر شد و خداوند از آب و خاك كره زمين انسانها و حيوانات را آفريد. آيا براى خدايى كه قبلًا انسان را از خاك آفريده، آفرينش مجدّد انسان از خاك مشكل است؟!
و در مورد مسائل اخلاقى در آيه 60 اين سوره مىخوانيم: « «أَلَمْ أَعْهَدْ إِلَيْكُمْ يَا بَنِى آدَمَ أَنْ لَّا تَعْبُدُوا الشَّيْطَانَ إِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُبِينٌ»؛ اى فرزندان آدم! آيا با شما عهد نكرديم كه شيطان را نپرستيد، كه او براى شما دشمن آشكارى است.
در اين آيه شريفه به انسانها يادآورى مىشود كه شيطان دشمن شماست مطابق عهد و پيمانى كه با خدا داشتهايد طرح دوستى با او را نريزيد. آيا حماقت بالاتر از اين تصوّر مىشود كه عدّهاى نه تنها شيطان را دشمن خود ندانند، بلكه شيطان را بپرستند و آيين شيطان پرستى ايجاد نمايند؟!
مطابق آنچه در برخى روايات آمده حضرت عيسى عليه السلام از مركز نبوّت و پيامبرىاش، رسولانى براى دعوت مردم به توحيد و يكتاپرستى به ساير نقاط و شهرهاى مختلف مىفرستاد. يكى از اين مناطق شهر انطاكيه بود كه اكنون جزء سوريه يا تركيه است و در گذشته جزء شامات و روم شرقى بوده است. انطاكيّه شهرى زيبا و بسيار آباد و مركز تجارت و علم و دانش بود. حضرت مسيح عليه السلام دو نفر از يارانش را براى هدايت مردم انطاكيه به آن شهر اعزام كرد. رسولان عيسى بن مريم عليهما السلام، در نزديكى شهر انطاكيه به چوپانى برخورد كردند. چوپان كه فردى باهوش بود وقتى آنها را ديد متوجّه شد از مردم آن شهر نيستند، و لذا از آنها پرسيد: شما كه هستيد و از كجا مىآييد؟ گفتند: ما فرستادگان پيامبر خدا حضرت عيسى مسيح عليه السلام هستيم. چوپان پرسيد: به چه منظور به اينجا آمدهايد؟ گفتند:
آمدهايم مردم را از بت پرستى نجات داده، آنها را به توحيد و يكتاپرستى دعوت كنيم و از مفاسد اخلاقى رهايى بخشيم. چوپان گفت: چه دليل و نشانهاى براى صدق گفتار خود داريد؟ گفتند: ما به فرمان حضرت عيسى عليه السلام و او باذن اللّه چشم نابيناهاى مادرزاد را درمان مىكنيم! چوپان فرزندى داشت كه بهطور مادرزادى نابينا بود آنها را به خانه برد تا بيازمايد. رسولان پيامبر خدا باذن اللّه نعمت بينايى را به فرزند نابيناى آن چوپان هديه كرده و چشمانش را شفا دادند.
اين خبر كم كم در شهر پيچيد، عدّهاى از بيماران نزد رسولان حضرت عيسى عليه السلام آمده و شفا گرفتند و كم و بيش بعضى از مردم دعوت آنان را پذيرفتند و ايمان آوردند. خبر دعوت آنها به قصر پادشاه رسيد. آنها به منظور دعوت پادشاه به قصر رفتند، امّا مأمورين دربار به آنها اجازه ملاقات ندادند. فرستادگان عيساى مسيح عليه السلام جلوى قصر ايستادند تا هنگام خروج پادشاه دعوت خود را علنى كنند.
وقتى پادشاه از قصر خارج شد، آنها با گفتن «اللّه اكبر» توجّه پادشاه را به خود جلب كردند. پادشاه كه جمله جديدى مىشنيد گفت: چه خبر است؟ «اللّه» كيست «اكبر» به چه معناست؟ سپس آن دو نفر داستان را برايش گفتند. پادشاه دستور داد كه هر يك از آنان را يكصد ضربه تازيانه بزنند و زندانى كنند، تا بعد به كار آنها رسيدگى كند. ادامه ماجرا را از زبان قرآن مجيد پى مىگيريم:
« «وَاضْرِبْ لَهُمْ مَّثَلًا أَصْحَابَ الْقَرْيَةِ إِذْ جَاءَهَا الْمُرْسَلُونَ»؛ و براى آنها اصحاب شهر (انطاكيه) را مثال بزن، هنگامى كه فرستادگان خدا به سوى آنان آمدند». تا توجّه به سرگذشت مردمى كه لجاجت و سرسختى كرده و دچار عذاب الهى شدند، مايه عبرت و بيدارى آنان از خواب غفلت گردد».(1)
« «إِذْ أَرْسَلْنَا إِلَيْهِمُ اثْنَيْنِ فَكَذَّبُوهُمَا فَعَزَّزْنَا بِثَالِثٍ فَقَالُوا إِنَّا إِلَيْكُمْ مُّرْسَلُونَ»؛ در آن زمان دو نفر (از رسولان خود) را به سوى آنها فرستاديم، امّا آنان رسولان (ما) را تكذيب كردند؛ پس براى تقويت آن دو، شخص سومى فرستاديم؛ آنها همگى گفتند: «ما فرستادگان (خدا) به سوى شما هستيم».(2)حضرت مسيح عليه السلام هنگامى كه متوجّه زندانى شدن فرستادگانش شد، نفر سومى را فرستاد تا به دو فرستاده قبلى، در انجام مأموريتشان كمك كند.
« «قَالُوا مَا أَنْتُمْ إِلَّا بَشَرٌ مِّثْلُنَا وَمَا أَنزَلَ الرَّحْمَنُ مِنْ شَىْءٍ إِنْ أَنْتُمْ إِلَّا تَكْذِبُونَ»؛ امّا آنان (در جواب) گفتند: شما جز بشرى همانند ما نيستيد، و خداوند رحمان چيزى نازل نكرده، شما فقط دروغ مىگوييد».(3)اين آيه شريفه بيانگر منطق سست و بى پايه
و ضعيف بتپرستان، در برابر منطق قوى و استوار پيامبران و فرستادگان آنهاست. آنها براى نپذيرفتن دعوت توحيد و يكتا پرستى و ردّ دعوت رسولان حضرت عيسى چند بهانه تراشيدند. نخست اين كه: «شما انسانهايى همچون ما هستيد، و انسان نمىتواند رسول پروردگار باشد»، در حالى كه پيامبران و رسولان بايد همجنس بشر باشند. زيرا اگر فرشتهاى به عنوان پيامبر خدا براى هدايت قومى فرستاده شود و به مردم و جوانها بگويد: «به دنبال شهوترانى نباشيد»، مردم مىگويند: «او فرشته است و شهوت ندارد و از دل جوانها و فشار شهوت آنها بىخبر است». يا اگر بگويد: «رشوه خوارى نكنيد» مىگويند: «او نيازهاى مادّى همچون خوراك و پوشاك ندارد و لذا چنين دستوراتى مىدهد. اگر همچون ما نياز داشت ما را نهى نمىكرد». بنابراين، فرستاده خدا، بايد بشر و انسانى همچون خود او باشد، نه فرشته كه جنس ديگرى محسوب مىشود و تفاوتهاى زيادى با بشر و خواستهها و نيازها و ظرفيّتهاى او دارد. پيامبر خدا بايد همچون يوسف جوان باشد كه در اوج شهوت خود را حفظ كند تا دستوراتش در ديگران هم اثر بگذارد. رسولان حضرت عيسى عليه السلام در پاسخ اين بهانه آنها چنين گفتند:
« «رَبُّنَا يَعْلَمُ إِنَّا إِلَيْكُمْ لَمُرْسَلُونَ* وَمَا عَلَيْنَا إِلَّا الْبَلَاغُ الْمُبِينُ»؛ پروردگار ما آگاه است كه ما قطعاً فرستادگان (او) به سوى شما هستيم، و بر عهده ما چيزى جز ابلاغ آشكار نيست».(1)
خداوند مىداند كه ما رسولان او هستيم، و نشانه و دليلش كه همان شفا دادن نابيناهاى مادرزادى بود نيز به شما ارائه شد. حال شما مختاريد كه دعوت ما را بپذيريد يا نه، وظيفه ما اين است كه پيام پيامبر خدا را به صورت واضح و آشكار ابلاغ كنيم، امّا شما را مجبور بر پذيرش آن نمىكنيم. مشركان بهانه ديگرى براى
1) سوره يس، آيه 17 و 16.
نپذيرفتن دعوت آنان آوردند. توجّه فرماييد: « «قَالُوا إِنَّا تَطَيَّرْنَا بِكُمْ لَئِنْ لَّمْ تَنتَهُوا لَنَرْجُمَنَّكُمْ وَلَيَمَسَّنَّكُمْ مِّنَّا عَذَابٌ أَلِيمٌ»؛ آنان گفتند: ما شما را به فال بد گرفتهايم (و شما را شوم مىدانيم)، و اگر (از اين سخنان) دست برنداريد شما را سنگسار خواهيم كرد و عذاب دردناكى از ما به شما خواهد رسيد!».(1)
ظاهراً همزمان با آمدن رسولان حضرت عيسى به انطاكيه مردم آن شهر دچار خشكسالى شده بودند، و لذا بت پرستان آن شهر اين مشكل را با آمدن فرستادگان پيامبر مرتبط كرده، و قدم آنها را شوم دانستند، و معتقد بودند كسانى كه چنين قدم شومى داشته باشند، نمىتوانند فرستاده پيامبر باشند. بت پرستان تنها به اين اتهام و سخن بى اساس قناعت نكرده، بلكه رسولان پيامبر خدا را تهديد به سنگسار كردند، كه جنبه جسمى داشت. علاوه بر آن، تهديد به عذاب اليم نمودند، كه (برخى معتقدند) منظور از عذاب اليم شكنجههاى روحى است.
مثل اين كه در مقابل آنها به خدا و آيين حق و معتقدات خداپرستان توهين شود.
روش بتپرستان كه معمولًا تهديد، ارعاب، توسل به زور، غارتگرى، انواع شكنجههاى جسمى و روحى و همچنين به راه انداختن انواع تبليغات منفى عليه پيامبران الهى و فرستادگان آنها، اختصاص به آن زمان نداشته، بلكه انسانهاى بىمنطق و زورگوى عصر و زمان ما نيز به آن روشها متوسّل مىشوند. هر چند استدلال شما كاملًا قوى، متين و منطقى هم باشد، امّا زورگويان تسليم منطق شما نمىشوند.
به عنوان مثال: انسانى در يكى از خيابانهاى تهران به صورتى مشكوك كشته مىشود، تمام رسانههاى جهان خبر آن را منعكس كرده، و ساعتها روى آن تحليل نموده، و بر عليه جمهورى اسلامى ايران تبليغ مىكنند، امّا عدّهاى از مردم
1) سوره يس، آيه 18.
آزادى خواه و غيرتمند جهان كه مظلوميّت مردم غزه را شنيدهاند و مطّلع شدهاند كه چندين سال است آنها در محاصره دشمنشان قرار گرفته، و از امكانات اوّليّه زندگى محرومند، موادّ غذايى و دارويى براى آنها تهيّه كرده و با يك كشتى به عنوان كشتى آزادى به سمت غزّه حركت مىكنند، امّا در نزديكى غزّه، كشتى توسّط اسرائيلىها بمباران، و محموله و افراد آن نابود مىشوند، و آب از آب تكان نمىخورد! ولى اين جنايت نه در رسانههاى جهان انعكاس مطلوبى پيدا كرد، و نه سازمان ملل و شوراى امنيّت و جمعيّتهاى حقوق بشر آن را محكوم كردند. بنابراين، با چنين انسانهاى زورگو و بىمنطقى نمىتوان صلح و مصالحه كرد، بلكه بايد قوى بود و روى پاى خود ايستاد. وگرنه همانند بت پرستان انطاكيه هم تهديد به جنگ مىكنند و هم دست به شكنجههاى روحى مىزنند.
« «قَالُوا طَائِرُكُمْ مَّعَكُمْ أَئِنْ ذُكِّرْتُمْ بَلْ أَنْتُمْ قَوْمٌ مُّسْرِفُونَ»؛ (فرستادگان) گفتند: «اگر درست بينديشيد فال بد شما با خود شماست، بلكه شما گروهى اسرافكاريد».(1)فرستادگان حضرت عيسى عليه السلام بدون توجّه به تهديدهاى آنها و بى آن كه عصبانى شوند و كنترل خود را از دست بدهند، به آنها گفتند: مشكلاتى كه داريد ارتباطى به آمدن ما ندارد و ما بدقدم نيستيم، بلكه اعمال زشت خود شما علّت اين گرفتارىها و مشكلات شده است چرا كه شما مردم اسراف كارى هستيد.
در روايات (2)آمده است، مرد شجاعى از مردم انطاكيّه كه به رسولان عيساى مسيح عليهم السلام ايمان آورده بود، به يارى آنها برخواست و مردم را به توحيد
و يكتاپرستى دعوت كرد. بيان نافذ و ادلّه محكم و سخنان پرجاذبه او باعث شد كه عدّهاى ديگر به جمع مؤمنان بپيوندند. گروهى كه منافع آنها در جهالت و نادانى و بت پرستى مردم بود با اين مرد مجاهد به مبارزه برخواسته و تصميم به نابودى او گرفتند و در نهايت وى را سنگسار كرده و به شهادت رساندند. داستان اين مرد و استدلالهاى قوى و منطقى اش در ادامه آيات آمده، كه به شرح آن مىپردازيم:
« «وَجَاءَ مِنْ أَقْصَى الْمَدِينَةِ رَجُلٌ يَسْعَى قَالَ يَا قَوْمِ اتَّبِعُوا الْمُرْسَلِينَ»؛ و مردى (باايمان) از دورترين نقطه شهر با شتاب فرا رسيد، گفت: اى قوم من! از فرستادگان (خدا) پيروى كنيد».(1)از تعبير قرآن مجيد «أَقْصَى الْمَدِينَةِ» استفاده مىشود كه دعوت رسولان حضرت عيسى عليه السلام به دورترين نقاط شهر انطاكيّه رسيده، و عدّهاى را جذب كرده بود. به هر حال، اين مرد مؤمن، مردم را به پيروى از رسولان دعوت نمود و براى لزوم تبعيّت از آنان و دست برداشتن از بت پرستى چند دليل اقامه كرد:
« «اتَّبِعُوا مَنْ لَّا يَسْأَلُكُمْ أَجْراً وَهُمْ مُّهْتَدُونَ»؛ از كسانى پيروى كنيد كه از شما اجر و پاداشى نمىخواهند و خود هدايت يافتهاند».(2)دليل نخست آن مرد مجاهد اين بود كه رسولان عيسى عليه السلام از شما تقاضاى مزد و اجرتى ندارند، در حالى كه اگر افراد دروغگو، سودجو و فرصتطلبى بودند همچون ساير فرصتطلبان، تقاضاى دستمزد و اجرت مىكردند. بنابراين، همين كه بدون چشمداشت شما را به توحيد و يكتاپرستى دعوت مىكنند نشانه حقانيّت آنهاست. علاوه بر اين، آنها انسانهاى هدايت يافتهاى هستند و در كار خود اهل تخصّص و صاحب
نظرند و تبعيّت از آنها، همچون پيروى جاهل از عالم است. امّا پيروى از آبا و اجداد در پرستش بتها، پيروى جاهل از جاهل مىباشد و روشن است كه پيروى جاهل از عالم امرى شايسته، و تبعيّت جاهل از جاهل امرى ناپسند است.
« «وَمَا لِى لَاأَعْبُدُ الَّذِى فَطَرَنِى وَإِلَيْهِ تُرْجَعُونَ»؛ چرا كسى را پرستش نكنم كه مرا آفريده، و همگى به سوى او بازگشت داده مىشويد؟!».(1)
دليل دوم آن مرد مجاهد اين است كه: بتها نه ما را آفريدهاند تا به شكرانه اعطاى نعمت آفرينش، آنها را بپرستيم. و نه سروكار ما پس از مرگ با آنهاست كه از ترس عقاب و به طمع ثواب و عطايشان در مقابلشان سجده كنيم. بلكه بايد خدايى را بپرستيم كه هم ما را آفريده، و هم به ما روزى مىدهد، و هم به سوى او بازمىگرديم. معبود ما بايد كسى باشد كه آغاز كار ما با او بوده و در ادامه مسير همواره تحت عنايات و الطاف او هستيم، و پايان كارمان نيز با اوست، و خلاصه همه چيزمان به دست باكفايت اوست.
« «أَتَّخِذُ مِنْ دُونِهِ آلِهَةً إِنْ يُرِدْنِ الرَّحْمَنُ بِضُرٍّ لَّا تُغْنِ عَنِّى شَفَاعَتُهُمْ شَيْئاً وَلَا يُنقِذُونِ»؛ آيا غير از او معبودانى انتخاب كنم كه اگر خداوند رحمان بخواهد زيانى به من برساند، شفاعت آنها كمترين فايدهاى براى من ندارد و مرا (از مجازات او) نجات نخواهند داد؟!».(2)
سومين دليل آن مرد باايمان اين بود كه: اگر همچون شما به پرستش بتها بپردازم و خداوند رحمان زيانى به من برساند و عذابى بر من نازل كند، آيا اين بتهاى بى جان مىتوانند از من دفاع كنند؟ آيا قادرند به درگاه الهى شفاعت نمايند تا خداوند از عذاب و مجازاتم صرفنظر كند؟ پاسخ همه اين پرسشها منفى
است. آنها نه تنها قادر بر حمايت از عابدان خود نيستند، كه نمىتوانند از خودشان دفاع كنند، بلكه نيازمند حمايت عابدان خود هستند. آيا معبودى كه هيچ خاصيّت و اثرى ندارد و نيازمند به عابد خويش است سزاوار پرستش مىباشد؟
« «إِنِّى إِذاً لَفِى ضَلَالٍ مُّبِينٍ»؛ اگر چنين كنم، من در گمراهى آشكارى خواهم بود».(1)مرد مجاهد پس از بيان استدلالهاى سه گانه و قوى فوق مبنى بر حقانيّت فرستادگان حضرت عيسى عليهم السلام و اهليّت پروردگار جهان براى عبادت، و نااهلى بتها براى پرستش، خطاب به بت پرستان گفت: من هرگز اين بتها را نمىپرستم كه اگر چنين كنم در گمراهى آشكارى خواهم بود.
گاه انسان گمراه است، امّا گمراهىاش مخفيانه است. راههاى متعدّدى جلوى پاى اوست، كه همه ظاهرى خوب و پرجاذبه دارند و او راه صحيح را گم كرده و قدم در بيراهه مىگذارد. امّا گاه گمراهىاش آشكار و واضح است. جوانى كه در عصر و زمان ما به دنبال مواد مخدّر مىرود، گمراهىاش واضح و آشكار است چون مىداند كه با اين كار خودش را خوار و ذليل و بىاعتبار، و خانوادهاش را بدبخت و غصّه دار، و اقوام و فاميلش را ناراحت و بى قرار مىسازد. ملّتى كه دست به اختلافات داخلى مىزنند در (ضلال مبين) هستند؛ چون با دست خود به اهداف دشمن كمك كرده، و اقتدار و عظمت خود را قربانى نموده، و قلب شيطان را شاد كردهاند.
« «إِنِّى آمَنْتُ بِرَبِّكُمْ فَاسْمَعُونِ»؛ (به همين دليل) من به پروردگارتان ايمان آوردم؛ پس به سخنان من گوش فرا دهيد».(2)بت پرستان نه تنها به سخنان مستدل
و منطقى و متين آن مرد مجاهد گوش فرا ندادند و بر ضلالت آشكارشان اصرار داشتند، كه آن مرد باايمان را به شهادت رساندند. قرآن مجيد در مورد كشته شدن او صريحا چيزى نفرموده، ولى از آيات بعد، كه از رفتن وى به بهشت سخن گفته، اين مطلب استفاده مىشود. توجّه فرماييد:
« «قِيلَ ادْخُلِ الْجَنَّةَ قَالَ يَا لَيْتَ قَوْمِى يَعْلَمُونَ* بِمَا غَفَرَ لِى رَبِّى وَجَعَلَنِى مِنَ الْمُكْرَمِينَ»؛ (سرانجام او را شهيد كردند و) به او گفته شد: وارد بهشت شو. گفت: اى كاش قوم من مىدانستند، كه پروردگارم مرا آمرزيده و از گرامى داشتگان قرار داده است!».(1)
دو نكته در اين آيات قابل توجّه است:
انّ القبر روضة من رياض الجنّة، او حفرة من حفر النّيران
؛ قبر باغى از باغهاى بهشت، يا حفرهاى از حفرههاى دوزخ است».(2)
مجروح كردند، خون تمام سر و صورتش را فرا گرفت، امّا باز هم قوم خود را نفرين نكرد، بلكه براى هدايتشان دعا كرد: «
اللهم اغفر لقومى فانهم لا يعلمون
؛ خدايا! قوم مرا هدايت كن، زيرا آنها جاهلند».(1)
هنگامى كه خبر دستگيرى و زندانى شدن رسولان عيساى مسيح عليه السلام به آن حضرت رسيد، رئيس حواريّون، شمعون الصّفا، را مأمور كرد تا جهت تبليغ آيين عيسوى به انطاكيه برود، و در ضمن براى نجات آن دو نفر چارهاى بينديشد.
شمعون بدون سروصدا وارد انطاكيه شد، و شروع به كار كرد. كم كم به مقرّبان پادشاه نزديك شد و با آنان طرح دوستى و رفاقت ريخت. به گونهاى خوب عمل كرد و خوشرفتارى نمود كه پادشاه با شنيدن اوصاف و اخلاق حميدهاش خواهان ديدارش شد. پادشاه كه پس از ملاقات با شمعون او را شخصى حكيم و دانشمند يافت، به او گفت: «دوست دارم با ما باشى» شمعون كه انسان باهوشى بود و زمان فعلى را مناسب طرح مأموريت اصلى خود نمىديد و در كار خود عجله نمىكرد، پيشنهاد شاه را پذيرفت و جزء مقرّبان و نزديكان او شد، و هرچه مىگذشت علاقه و ارادت پادشاه به شمعون زيادتر مىشد. يك روز شمعون خطاب به پادشاه گفت: «شنيدهام دو زندانى غريبه دارى؟» پادشاه گفت: «آرى» شمعون گفت: «آنها كيستند و جرمشان چيست»؟ گفت: «آنها مردم را دعوت به توحيد و يگانه پرستى و دست كشيدن از بت پرستى مىكردند، لذا آنها را تازيانه زده و زندانى كردم!» شمعون گفت: «آيا سخنان آنها را شنيدهاى؟» گفت: «نه، وقتى كه ادّعايشان را شنيدم از فرط عصبانيّت آنها را زندانى كردم». شمعون
1) بحار الانوار، ج 98، ص 167؛ منتهى الآمال، ج 1، ص 127.
گفت: «اگرصلاح بدانى دستور بده آنها را بياورند تا ببينم حرف حسابشان چيست؟» پادشاه دستور داد زندانيان را آوردند. امّا نه شمعون آشنايى داد، و نه آنها، بلكه به گونهاى برخورد كردند كه پادشاه و اطرافيان نفهمند كه شمعون آنها را مىشناسد. شمعون از آنها پرسيد: «از كجا آمدهايد؟» گفتند: «از سوى خدا براى هدايت بندگان». گفت: «دليل و نشانهاى هم بر صدق گفتارتان داريد؟» گفتند: «با اجازه حضرت مسيح عليه السلام و او هم با اجازه خدا، بيماران غير قابل درمان را شفا مىدهيم!» پادشاه كه شنونده و ناظر اين گفتوگو بود، دستور داد كور مادرزادى را حاضر كردند. رسولان حضرت عيسى عليهم السلام دعايى خواندند و از خدا شفاى او را خواستند، خداوند او را شفا داد. پادشاه و اطرافيان متعجّب شدند. شمعون پرسيد: «معجزه ديگرى هم داريد؟» گفتند: «به اذن اللّه مردگان را هم زنده مىكنيم!» جنازه يك نفر را كه هفت روز قبل فوت كرده بود و به خاطر اختلافى هنوز دفن نشده بود حاضر كردند. آنها دوباره دست به دعا برداشتند و خداوند دعايشان را اجابت كرد و آن شخص مرده را حياتى دوباره بخشيد! پادشاه وقتى اين معجزات را از آنها مشاهده كرد و به حقّانيّت آنها پى برد، گفت: «عجب كار زشتى كرديم كه بدون پرسوجو و تحقيق آنها را به بند كشيديم». در سايه تدبير شمعون الصفا و معجزات آن دو رسول، نور ايمان در قلب پادشاه تابيد و ايمان آورد. به دنبال يكتاپرست شدن پادشاه، عدّهاى از مردم نيز بت پرستى را رها كرده و به پرستش خداى يگانه پرداختند. امّا گروه زيادى كه منافعشان در ادامه حيات بت پرستى بود سرسختانه بر آيين خرافى خود اصرار و لجاجت كردند، تا آنجا كه خداوند پس از اتمام حجّت، تصميم بر مجازات آنها گرفت. چگونگى عذاب آنها در دو آيه زير آمده است. توجّه فرماييد:
« «وَمَا أَنزَلْنَا عَلَى قَوْمِهِ مِنْ بَعْدِهِ مِنْ جُندٍ مِّنَ السَّمَاءِ وَمَا كُنَّا مُنزِلِينَ* إِنْ كَانَتْ إِلَّا صَيْحَةً
وَاحِدَةً فَإِذَا هُمْ خَامِدُونَ»؛ و ما بعد از او بر قومش هيچ لشكرى از آسمان نفرستاديم، و هرگز سنّت ما بر اين نبود؛ (بلكه) فقط يك صيحه آسمانى بود و ناگهان همگى خاموش شدند».(1)
همانگونه كه بارها اشاره كرديم، خداوند هر زمان بخواهد جمعيّت فاسد و مفسد و اصلاح ناپذيرى را عذاب كند لشكريان آسمان و زمين را مأمور اين كار نمىكند، بلكه اين مأموريّت را به چيزى كه عامل حيات و زندگى آنهاست مىسپارد تا درسى براى آيندگان باشد، كه بدانند در صورت لجاجت، خودسرى و بندگى شيطان، خداوند به راحتى آنها را مجازات خواهد كرد. درمورد مردم مشرك و بت پرست انطاكيه نيز اين سنّت الهى عمل شد و آنها به وسيله يك صيحه آسمانى، آرى فقط يك صيحه، خاموش و نابود شدند، به گونهاى كه گويا اصلًا وجود نداشتهاند.
مسلمان بودن در محيطى كه همه يا اكثريّت آن مسلمانند خوب است، امّا زياد مهم نيست. درستكار بودن، تقلّب، گرانفروشى و كم فروشى نكردن در بازارى كه اكثريّت آن چنينند كار شايستهاى است، امّا هنر نيست. مهم آن است كه انسان در اقليّت باشد و هراسى از قدم زدن در مسير حق نداشته باشد. تك و تنها باشد امّا از جادّه ايمان، تقوا، اخلاق، صداقت و پاكى خارج نشود. جوانهايى هستند كه در يك خانواده بى ايمان و غير مذهبى زندگى مىكنند، مثلًا پدر و مادر و بقيّه اعضاى خانواده اهل نماز و روزه و خمس و زكات و امر به معروف و نهى از منكر و ديگر مسائل دينى نيستند، حفظ ايمان توسّط اين جوانها در چنين
1) سوره يس، آيه 28 و 29.
محيطى قيمتى است. دختر دانشجوى محجّبهاى كه در كلاسى شركت مىكند كه اكثريّت دانشجويان دختر آن بدحجابند و در ميان آنها ذوب نمىشود و به رنگ آنها درنمىآيد ارزشمند است. وجود كارمند درستكارى كه در ادارهاى خدمت مىكند كه اكثريت كارمندان آن رشوه مىگيرند، امّا او هرگز خود را آلوده رشوه خوارى نمىكند مايه افتخار است. حضرت على عليه السلام در اين زمينه مىفرمايد: «
ايّها الناس لا تستوحشوا فى طريق الهدى لقلّة اهله
؛ اى مردم! در طريق هدايت از كمى نفرات وحشت نكنيد».(1)
بنابراين، اگر در مسير حق هستيد و به حقّانيّت كارتان ايمان داريد بر خدا توكّل كنيد و از كمى همراهان وحشت نكنيد و خود را به خدا بسپاريد، تا به مقصد برسيد. به مناسبت همين بحث، به روايت جالبى كه در ذيل داستان اصحاب القريه ذكر شده توجّه فرماييد.
پيامبر اكرم حضرت محمد مصطفى صلى الله عليه و آله فرمودند: «
سبّاق الامم ثلاثة لم يكفروا باللّه طرفة عين، علىّ بن ابىطالب و صاحب ياسين و مؤمن آل فرعون فهم الصّدّيقون وعلىّ افضلهم
؛ سه تن در ميان امّت خود تك و تنها بودند، امّا (لحظهاى حق را رها نكرده و) به مقدار چشم بر هم زدنى كافر نشدند؛ على بن ابىطالب عليهما السلام و حبيب نجّار و مؤمن آل فرعون، آنان همگى انسانهاى صدّيق و فوق العاده راستگويى هستند، امّا برتر از همه آنها على عليه السلام است».(2)
روايت مذكور و شبيه آن در منابع مهم اهل سنّت نيز آمده است.(3)مطابق نقل
شيعه و سنّى، هنگامى كه آيه شريفه «وَأَنذِرْ عَشِيرَتَكَ الْأَقْرَبِينَ»(1)نازل شد، و پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله مأموريّت يافت كه دعوت خود را علنى و آشكار كند، آن حضرت غذايى تهيّه ديد و سران قريش را به خانهاش دعوت نمود. رسول خدا صلى الله عليه و آله پس از صرف ناهار خطاب به ميهمانانش فرمود: اى بزرگان قوم من! من از سوى خدا مأموريّت يافتهام بتها را بشكنم و شما را به سوى خداى يگانه دعوت كنم و مفاسد را برچينم و نهال ايمان و اسلام را در محيط شما غرس كنم». سپس اضافه فرمود: «هركس امروز دست بيعت در دست من بگذارد، در آينده وزير من خواهد بود». هيچ يك از حاضرين با پيامبر صلى الله عليه و آله بيعت نكرد و جرأت سبقت و پيشتازى نداشت و از تنهايى مىترسيد. امّا در ميان آن جمعيّت نوجوانى كم سن و سال وجود داشت كه جرأت سبقت و پيشتازى داشت و در مسير حق از تنهايى نمىترسيد و او كسى جز على بن ابىطالب عليهما السلام نبود. آن حضرت از جاى خود برخاست و دست در دست پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله گذاشت و گفت: «من اوّلين كسى هستم كه به تو ايمان آورده و اعلان وفادارى مىكنم» پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «على عليه السلام وزير و جانشين من است، از او اطاعت كنيد». مشركان قريش خندهاى كردند و خطاب به ابوطالب گفتند: «برو و از فرزندت (على عليه السلام) اطاعت كن، كه محمد صلى الله عليه و آله او را امير تو ساخت» سپس منزل پيامبر را ترك كردند.(2)اسلام به تدريج پيش رفت تا آنجا كه يك روز پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله به همراه ده هزار نفر از سپاهيان اسلام وارد مكّه شد و تمام مردم مكّه تسليم حضرت شدند. سپس حضرت به سراغ خانه خدا (كعبه) رفت تا آن را از لوث وجود بتها پاك كند. على عليه السلام بر شانه پيامبر صلى الله عليه و آله بالا رفت و تمام بتها را به زير
كشيد!(1)سران قريش آن زمان فهميدند كه معناى سخن پيامبر صلى الله عليه و آله در «يوم الانذار» چه بوده است.
«صاحب ياسين» يا «حبيب نجّار» همان كسى بود كه وقتى فرستادگان حضرت عيسى عليه السلام را در شهر انطاكيه ملاقات كرد و سخنانشان را شنيد، قبل از همه ايمان آورد و در مسير حق از تنهايى و كمبود همراهان وحشت نكرد، و سرانجام در راه خذا به شهادت رسيد. (شرح حال اين مرد الهى در چند صفحه قبل گذشت).
يكى از درباريان فرعون هنگامى كه براهين و دلايل قانع كننده حضرت موسى عليه السلام را شنيد و معجزاتش را مشاهده كرد، به راهنمايى عقل و خرد متوجّه شد كه آن حضرت حقيقتاً پيامبر خداست و به او ايمان آورد. آن هم زمانى كه هيچ كس به آن حضرت و برادرش هارون ايمان نياورده بود. و به هيچ وجه از تنهايى و نداشتن همراه و همسفر وحشت نكرد. البتّه چون تمام درباريان فرعون مخالف حضرت موسى عليه السلام بودند، ايمانش را علنى و آشكار نكرد. برخى نام مؤمن آل فرعون را «حزقيل» گفتهاند، و عدّهاى او را «خازن» (سرپرست خزائن و گنجينههاى فرعون) دانستهاند، و بعضى معتقدند وى پسرعمو يا پسرخاله فرعون بوده است! به هر حال سرگذشت او در سوره مؤمن (غافر) آيات 28-/ 34 آمده، علاقمندان مىتوانند شرح بيشتر را در آنجا مطالعه فرمايند.(2)
حضرت على عليه السلام و حبيب نجّار و مؤمن آل فرعون هركدام در عصر و زمان خويش تك و تنها بودند، امّا هنگامى كه به حقانيّت پيامبر خود پى بردند بىدرنگ به وى ايمان آورده و تسليم منطق رسواى «خواهى نشوى رسوا همرنگ جماعت شو» نشدند، بلكه همرنگ جماعت مشركان و كفّار و منحرفان از مسير فطرت و هدايت و تقوا شدن را، رسوايى دانستند.
جوان عزيز! در مسير حق و حقانيّت از تنهايى وحشت نكن. زيرا كسى كه خدا را دارد تنها نيست. اگر در محيط شما هيچ كس نماز نمىخواند تو بخوان.
چنانچه هيچ كس روزه نمىگيرد تو بگير. اگر هيچ كس صداقت ندارد تو داشته باش. به مولىالموحدين على عليه السلام اقتدا كن و استوار و ثابت قدم به پيش برو كه خداوند با توست.
همانگونه كه گذشت مؤمن آل فرعون هنگامى كه ايمان آورد آن را آشكار نكرد، بلكه آن را پنهان داشت و تقيّه كرد. زيرا تقيّه يك كار عاقلانه است. در محيطى كه عدّهاى آدمهاى متعصّب و خونخوار وجود دارند، بايد تقيّه كرد و ايمان را مخفى نگه داشت، تا بتوان به اسلام خدمت كرد. وهّابىها چقدر اشتباه مىكنند زيرا تقيّه كه از صريح آيات قرآن مجيد گرفته شده را نمىپذيرند و شيعيان را به خاطر اعتقاد به اين دستور قرآنى زير سؤال مىبرند. اگر مؤمن آل فرعون تقيّه نمىكرد و به موقع نقشه خطرناك فرعونيان مبنى بر از بين بردن حضرت موسى عليه السلام را به اطّلاع آن حضرت نمىرساند، جان آن حضرت در معرض خطر قرار مىگرفت. تقيّه نه تنها يك حكم دينى، بلكه يك حكم عقلى است؛ لذا تمام ارتشهاى دنيا در مكالمات حسّاس خود با استفاده از كلمات رمز
سخن مىگويند تا دشمن متوجّه نقشههاى آنها نشود. علاوه بر اين، لباس سربازان، رنگ خودروهاى نظامى و مانند آن، همرنگ زمين و گياهان است و از دور قابل شناسايى نيست، و اينها همه نوعى تقيّه محسوب مىشود.(1)بنابراين، تقيّه به معناى حفظ نيرو و استفاده بهينه از آن يك حكم عقلى و شرعى است.
1) شرح بيشتر مباحث مربوط به تقيّه را در كتاب قواعد الفقهيّه، قاعده تقيّه، يا كتاب تقيّه سپرى براى مبارزهعميقتر مطالعه فرماييد.