ghaemiyeh.com
سرشناسه : رضواني، علياصغر، ۱۳۴۱ -
عنوان و نام پديدآور : وهابيت و عالم برزخ/ علياصغر رضواني.
مشخصات نشر : تهران: نشر مشعر، ۱۳۹۰.
مشخصات ظاهري : ۲۵۰ ص.
فروست : سلسله مباحث وهابيتشناسي.
شابك : 978-964-540-285-1
وضعيت فهرست نويسي : فيپا
موضوع : وهابيه -- دفاعيهها و رديهها
موضوع : برزخ -- جنبههاي مذهبي -- اسلام
رده بندي كنگره : BP۲۰۷/۶/ر۵۵و۹۴ ۱۳۹۰
رده بندي ديويي : ۲۹۷/۴۱۶
شماره كتابشناسي ملي : ۲۳۲۰۲۶۵
ص1
ص2
ص3
ص4
ص5
ص6
ص7
ص8
ص9
ص10
ص11
ص12
ص13
تاريخ انديشه اسلامى همراه فراز و فرودها و آكنده از تحول و دگرگونىها و تنوع برداشتها و نظريههاست. در اين تاريخ پرتحول، فرقهها و مذاهب گوناگون و با انگيزهها و مبانى مختلفى ظهور نموده و برخى از آنان پس از چندى به فراموشى سپرده شدهاند و برخى نيز با سير تحول همچنان در جوامع اسلامى نقشآفرينند، اما در اين ميان، فرقه وهابيت را سير و سرّ ديگرى است؛ زيرا اين فرقه با آنكه از انديشه استوارى در ميان صاحبنظران اسلامى برخوردار نيست، اما بر آن است تا انديشههاى نااستوار و متحجرانه خويش را به ساير مسلمانان تحميل نموده و خود را تنها ميداندار انديشه و تفكر اسلامى بقبولاند.
از اينرو، شناخت راز و رمزها و سير تحول و انديشههاى اين فرقه كارى است بايسته تحقيق كه استاد ارجمند جناب آقاى علىاصغر رضوانى با تلاش پيگير و درخور تقدير به
14
زواياى پيدا و پنهان اين تفكر پرداخته و با بهرهمندى از منابع تحقيقاتى فراوان به واكاوى انديشهها و نگرشهاى اين فرقه پرداخته است.
ضمن تقدير و تشكر از زحمات ايشان، اميد است اين سلسله تحقيقات موجب آشنايى بيشتر با اين فرقه انحرافى گرديده و با بهرهگيرى از ديدگاههاى انديشمندان و صاحبنظران در چاپهاى بعدى بر ارتقاى كيفى اين مجموعه افزوده شود.
انه ولى التوفيق
مركز تحقيقات حج
گروه كلام و معارف
ص15
از مسائل مورد اختلاف بين مسلمانان ووهابيان، حيات برزخى است. اين مسئله منشأ اختلاف در مسائل ديگر؛ از قبيل: استعانت از ارواح اولياى الهى، واستغاثه به آنان، توسل به اولياى الهى بعد از وفاتشان و ... شده است. عموم مسلمانان قائل به حيات برزخى وزندگى اموات؛ خصوصاً اولياى الهى در عالمى مابين عالم دنيا و آخرت به نام برزخند، بر خلاف وهابيان كه به حيات برزخى ولو براى اولياى الهى، اعتقادى ندارند؛ از همين رو استعانت از آنان، استغاثه وتوسل به آنان را جايز ندانسته بلكه از مظاهر بارز شرك مىدانند. در حقيقت توجّه به اولياى الهى را به مانند توجّه به سنگ، بىاثر وخاصيت مىدانند؛ زيرا معتقدند كه اوليا بعد از مرگ هيچ ارتباطى با دنيا ندارند وهيچ نوع تصرّفى نيز نمىتوانند داشته باشند. اكنون به بررسى اين مسئله زير بنايى مىپردازيم.
ص16
ص17
قد علم من الدين بالضرورة و بالأدلة الشرعية انّ رسول الله (ص) لايوجد في كلّ مكان، و انّما يوجد جسمه في قبره فقط في المدينة المنورة، أمّا روحه ففي الرفيق الأعلي في الجنة ... (1)
به ضرورت دين وادله شرعى دانسته شده كه رسول خدا (ص) در هر مكانى موجود نيست وفقط جسم او در قبرش در مدينه منوره است، ولى روحش در جايگاه اعلى در بهشت است ...
وى در جاى ديگر مىگويد:
... أمّا كونه (ص) يري المسلّم عليه فهذا لا اصل له و ليس في الآيات و الأحاديث ما يدل عليه، كما انّه عليه الصلاة والسلام لايعلم احوال اهل الدنيا ولا ما يحدث منهم؛ لأنّ الميت قد انقطعت صلته بأهل الدنيا ...(2)
ص18
... وامّا اينكه پيامبر (ص) مىبيند كسى را كه بر او سلام مىكند، اين اصل ومدركى ندارد، ودر آيات واحاديث شاهدى بر آن موجود نيست، همانگونه كه پيامبر عليه الصلاة و السلام از احوال اهل دنيا وآنچه در آن حادث مىشود اطلاعى ندارد؛ زيرا ميت ارتباطش با دنيا قطع مىگردد.
... بعد ما تبيّن للعديد من اهل الفضل و العلم اهميّة موضوعه و احتياج الجماهير إلي الإطلاع عليه، لاسيمّا من كان منهم لايزال يعيش في اوحال الجاهلية الأولي من الإستغاثة بغير الله و الإستعانة بالأنبياء و الصالحين الأموات و غيرهم من عباد الله، متوهّمين انّهم يسمعونهم حين ينادون و انّهم علي الإستجابة لهم قادرون ... (1)
... بعد از آنكه اهميت موضوع بحث براى تعدادى از اهل فضل وعلم روشن شد واحتياج مردم به اطلاع از آن، بهويژه كسانى كه هميشه در باتلاقهاى جاهليت زندگى مىكنند، اهميت بحث در مباحثى؛ از قبيل: استغاثه به غير خدا، استعانت از ارواح انبيا وصالحين وغير اينها، به توهّم اينكه آنان صدايشان را مىشنوند و اينكه آنان بر اجابت درخواستشان قدرت دارند ... روشن مىشود.
1) مقدمة الآيات البينات فى عدم سماع الاموات، نعمان آلوسى، ص 1.
ص19
قبل از شروع در اصل بحث و نقد سخنان وهابيان در حيات برزخى اوليا جا دارد به موضوعاتى اشاره نماييم:
متكلمان انسان را مركب از دو حقيقت مىدانند: روح وجسم. وبر آن دلايلى اقامه كردهاند كه به برخى از آنها اشاره مىكنيم:
الف) هر انسانى افعال خود را به يك حقيقتى به اسم «من» نسبت مىدهد و مىگويد: من انجام دادم، من زدم و ...، اين من كيست؟ آيا اين حقيقت غير از نفس است كه از آن به روح تعبير مىشود؟ همچنين هر انسانى اعضا وجوارح مادى خود را به حقيقتى به نام «من» نسبت مىدهد و مىگويد: قلب من، شكم من، قدم من و ... اين من كيست؟ آيا غير از روح ونفس است؟
ب) هر يك از انسانها اين حس را دارد كه شخصيتش در تغييرات روزگار ثابت بوده ودر آن تغيير وتحوّل وجود ندارد، با وجود تغييراتى كه در جسم وبدن اوست، آيا آن شخصيت، همان روح ونفس او نيست؟
ج) گاهى انسان ممكن است نسبت به هر چيزى حتّى اعضاى بدن خودش غافل باشد؛ امّا از يك چيز كه همان خوديت اوست، غافل نمىشود. آيا اين همان نفس وروح او نيست؟ فخر رازى مىگويد: «گاهى من عالم وآگاه به خودم هستم؛ در حالى كه از همه اجزايم غافلم واين خوديت، همان نفس وروح است». (1)
1) مفاتيح الغيب، ج 4، ص 149.
ص20
قرآن نيز به اين حقيقت اشاره كرده و مىفرمايد:
(يا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ* ارْجِعِي إِلى رَبِّكِ راضِيَةً مَرْضِيَّةً* فَادْخُلِي فِي عِبادِي* وَ ادْخُلِي جَنَّتِي) (فجر: 27- 30)
تو اى روح آرام يافته، به سوى پروردگارت بازگرد در حالى كه هم تو از او خشنودى و هم او از تو خشنود است، سپس در سلك بندگانم در آى، و در بهشتم وارد شو.
از اينكه خداوند متعال به نفس خطاب مىكند: «برگرد» بايد از جايى و چيزى برگردد كه همان دنيا و جسم باشد، پس انسان از روح و جسم تشكيل شده است.
همچنين مىفرمايد:
(فَلَوْ لا إِذا بَلَغَتِ الْحُلْقُومَ* وَ أَنْتُمْ حِينَئِذٍ تَنْظُرُونَ) (واقعه: 83 و 84)
پس چرا هنگامى كه جان به گلوگاه مىرسد (توانايى بازگرداندن آن را نداريد؟) و شما در اين حال نظاره مىكنيد (و كارى از دستتان ساخته نيست).
روح با حلقوم فرق مىكند، لذا آيه دلالت بر وجود دو حقيقت در انسان دارد؛ جسم و روح.
از آيات قرآن به طور وضوح استفاده مىشود كه مرگ انسان، پايان حياتش نيست؛ بلكه انتقال از حياتى به زندگى ديگر است. انسان با مرگ وارد عالم جديدى مىشود كه گستردهتر از عالم مادى است:
الف) خداوند متعال مىفرمايد:
ص21
(اللهُ يَتَوَفَّى الأَنْفُسَ حِينَ مَوْتِها وَ الَّتِي لَمْ تَمُتْ فِي مَنامِها فَيُمْسِكُ الَّتِي قَضى عَلَيْهَا الْمَوْتَ وَ يُرْسِلُ الأُخْرى إِلى أَجَلٍ مُسَمًّى إِنَّ فِي ذلِكَ لآياتٍ لِقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ) (زمر: 42)
خداست كه وقت مرگ، ارواح خلق را مىگيرد وآن را كه هنوز وقت مرگش فرا نرسيده، روحش را در حال خواب قبض مىكند. سپس آن را كه حكم به مرگش كرده جانش را نگاه مىدارد وآن را كه حكم به مرگ نكرده به بدنش مىفرستد تا وقت معين، در اين كار نيز ادله قدرت الهى براى انديشمندان است.
ب) همچنين مىفرمايد:
(وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللهِ أَمْواتاً بَلْ أَحْياءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ) (آل عمران: 169)
(اى پيامبر) هرگز گمان مبر كسانى كه در راه خدا كشته شدهاند، مردگانند، بلكه زندهاند ودر نزد پروردگارشان روزى داده مىشوند ...
از آيات ديگر استفاده مىشود كه اين حيات برزخى، اختصاصى به شهدا ندارد، بلكه شامل تمام صالحان وكسانى كه مطيع دستورات خداوند هستند نيز مىشود؛ خداوند متعال مىفرمايد:
(وَ مَنْ يُطِعِ اللهَ وَ الرَّسُولَ فَأُولئِكَ مَعَ الَّذِينَ أَنْعَمَ اللهُ عَلَيْهِمْ مِنَ النَّبِيِّينَ وَ الصِّدِّيقِينَ وَ الشُّهَداءِ وَ الصَّالِحِينَ وَ حَسُنَ أُولئِكَ رَفِيقاً) (نساء: 69)
وهر كسى كه خدا ورسول را اطاعت كنند، ايشان البته با كسانى كه خدا به آنان لطف وعنايت كامل فرموده؛ يعنى با پيامبران
ص22
وصديقان وشهيدان ونيكوكاران محشور خواهند شد واينان رفيقان نيكويى هستند.
اگر شهدا نزد خدا زندهاند وروزى مىخورند، پس هر كس مطيع خدا ورسول باشد- وبه دليل آنكه رسول نيز تابع دستورات رسالت خويش است، شامل خود حضرت نيز مىشود- او نيز با شهداست، اگر شهدا نزد خدا زندهاند، پس اينان نيز زندهاند وحيات برزخى دارند.
اگر كسى- همانند بن باز- بگويد: اينان زندهاند، ولى در بهشت نزد خداوند متعال هستند واز احوال اين دنيا اطلاعى ندارند.
در جواب مىگوييم: خداوند درباره خود چنين مىگويد: (وَ هُوَ مَعَكُمْ أَيْنَ ما كُنْتُمْ)؛ «واو با شماست هر جا كه هستيد». (حديد: 4)
و مىفرمايد: (أَيْنَما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللهِ)؛ «به هر سو رو كنيد، خدا آنجاست». (بقره: 115)
و مىفرمايد: (نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِيدِ)؛ «و ما به او از رگ قلبش نزديكتريم». (ق: 16)
حال اگر خداوند همه جا وبا همه كس هست، پس شهدا نيز زندهاند ونزد خداوند روزى داده مىشوند. واولياى الهى كه مطيع خدا ورسولند نيز اينگونهاند. علم غيب دارند، همانگونه كه خدا علم غيب دارد. قرآن مىفرمايد:
(يَعْلَمُ خائِنَةَ الأَعْيُنِ وَ ما تُخْفِي الصُّدُورُ) (غافر: 19)
او چشمهايى را كه به خيانت مىگردد و آنچه را سينهها پنهان مىدارند، مىداند.
ص23
در روايات اسلامى به اين موضوع مهمّ اشاره شده است؛ از جمله بعد از آنكه كشتههاى مشركان را در چاه بدر انداختند، پيامبر (ص) بر بالاى چاه آمد ومشركان را اينگونه خطاب كرد:
هر آينه شما همسايگان بدى براى رسول خدا بوديد، او را از منزلش بيرون ساخته واز خود طرد نموديد، سپس بر ضدّ او اجتماع نموده وبا او محاربه كرديد، من آنچه را كه پروردگارم وعده داده بود، حق يافتم، آيا شما نيز آنچه را پروردگارتان وعده داده بود حق يافتيد؟
شخصى به ايشان عرض كرد: «اى رسول خدا! چگونه شما با سرهايى كه از تن جدا شده است، سخن مىگوييد؟» پيامبر (ص) فرمود: «به خدا سوگند! تو از آنان شنواتر نيستى ...». (1)
انس بن مالك از پيامبر اسلام (ص) نقل مىكند كه فرمود: «بنده هنگامى كه در قبرش گذارده مىشود واصحابش او را ترك مىكنند، صداى كفش آنها را مىشنود ...». (2)
متقى هندى به سند خود از پيامبر (ص) نقل مىكند كه فرمود: «هر كس وصيت نكند، به او اذن صحبت با مردگان داده نمىشود». گفته شد: «اى رسول خدا! مردگان سخن مىگويند؟» فرمود: «آرى، به زيارت مىآيند». (3)
از مجموع آيات وروايات استفاده مىشود كه بين حيات برزخى انسان در عالم برزخ با حيات مادى وانسانهاى زنده ارتباط برقرار است؛
ص24
به اين معنا: هنگامى كه انسانها در عالم مادى آنان را صدا مىزنند مىشنوند وهنگامى كه از آنان سؤال ودرخواست مىكنند، به اذن خداوند متعال جواب مىدهند. اينك به برخى از آيات وروايات در اين مورد اشاره مىكنيم:
يك- خداوند متعال در خصوص قوم صالح مىفرمايد:
(فَأَخَذَتْهُمُ الرَّجْفَةُ فَأَصْبَحُوا فِي دارِهِمْ جاثِمِينَ* فَتَوَلَّى عَنْهُمْ وَ قالَ يا قَوْمِ لَقَدْ أَبْلَغْتُكُمْ رِسالَةَ رَبِّي وَ نَصَحْتُ لَكُمْ وَ لكِنْ لاتُحِبُّونَ النَّاصِحِينَ) (اعراف: 78 و 79)
سرانجام، زمينلرزه آنها را فرا گرفت؛ و صبحگاهان، (تنها) جسم بىجانشان در خانههايشان باقى مانده بود. (صالح) از آنها روى برتافت؛ و گفت: اى قوم! من رسالت پروردگارم را به شما ابلاغ كردم، و به شرط خيرخواهى را انجام دادم، ولى (چه كنم كه) شما خيرخواهان را دوست نداريد.
دو- درباره قوم شعيب نيز شبيه اين گفتوگو بيان شده است. (1)
سه- در قرآن آمده است:
(وَ سْئَلْ مَنْ أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِكَ مِنْ رُسُلِنا أَ جَعَلْنا مِنْ دُونِ الرَّحْمنِ آلِهَةً يُعْبَدُونَ) (زخرف: 45)
از رسولانى كه پيش از تو فرستاديم بپرس: آقا غير از خداوند رحمان معبودانى براى پرستش قرار داديم؟
1) اعراف: 91- 93.
ص25
كه ظاهر آيه دلالت بر لزوم پرسش رسول خدا (ص) از خود آن انبيا دارد با آنكه آن انبيا در عالم برزخند.
شيخ محمود شلتوت مىگويد:
آنچه از آثار دينى استفاده مىشود اين است كه هنگام خروج روح از بدن، مرگ حاصل مىشود واو؛ در حالى كه داراى ادراك است باقى مىماند؛ كسى كه بر او درود مىفرستد مىشنود، زائرين قبرش را مىشناسد ولذت نعمتها ودرد عذاب را در عالم برزخ درك مىكند. (1)
شيخ الاسلام عزّالدين بن عبدالسلام در فتاواى خود مىگويد: «ظاهر اين است كه ميت، زائر خود را مىشناسد؛ زيرا ما امر شدهايم به سلام بر او، وشارع امر نمىكند به خطاب كسى كه نمىشنود ...». (2)
يك- پيامبر اسلام (ص) فرمود:
هر مسلمانى بر قبر برادر مؤمنش كه او را در دنيا مىشناخته عبور كند واز او سؤال كند، خداوند روحش را برمىانگيزد تا جواب او را بدهد. (3)
دو- در روايت از پيامبر (ص) ثابت شده كه فرمودهاند: «مردگان صداى كفش تشييعكنندگان را مىشنوند». (4)
ص26
سه- ابن قيم جوزيه در كتاب «الروح» مىگويد:
سلف بر اين مطلب اجماع كرده وبه تواتر رسيده است كه شخص مرده،
كسانى را كه به زيارتش مىآيند مىشناسد واز آمدنشان مسرور مىشود. (1)
چهار- ابن ابىالدنيا در كتاب «القبور» از عايشه نقل مىكند كه رسولخدا (ص) فرمود:
هر كس به زيارت قبر برادر مؤمنش رود ونزد قبرش بنشيند، مرده با او انس مىگيرد، وجواب سلامش را مىدهد، تا هنگامى كه برخيزد وبرود. (2)
پنج- همچنين از ابوهريره نقل شده است كه پيامبر اكرم (ص) فرمود: «هر كس بر قبر شخصى عبور كرده وبر صاحب آن درود فرستد، صاحب قبر، او را شناخته وسلامش را جواب مىدهد». (3)
شش- بيهقى از سعيد بن مسيب نقل مىكند: ما با على بن ابىطالب (ع) داخل قبرستان مدينه شديم. حضرت (ع) ندا داد: «اى اهل قبرستان! سلام ورحمت خدا بر شما باد، از خبرهاى خود بر ما مىگوييد يا ما شما را خبر دهيم؟» سعيد مىگويد: «صدايى شنيديم كه در جواب مىگويد: «وَ عَلَيْكُمُ السَّلامُ وَرَحْمَةُ اللهِ وَبَرَكاتُهُ يا أَمِيرَالْمُؤْمِنِينَ» خبر ده ما را از آنچه اتفاق افتاد. حضرت (ع) فرمود:
اما زنان شما به همسرى ديگران در آمدند، اموال شما تقسيم شد، واولاد شما نيز در زمره ايتام در آمدند. ساختمانهايى كه بنا كرديد دشمنانتان در آنها ساكن شدند. اين خبرهايى است كه نزد ماست، شما چه خبرهايى داري
ص27
سعيد مىگويد:
مردهاى به صدا درآمد وگفت: هر آينه كفنها پاره شد، موها ريخت، پوستها از بدن جدا شد، حدقهها بر صورتها ريخت واز بينىها چرك بيرون آمد. آنچه را فرستاده بوديم يافتيم، وآنچه را به جا گذارديم، خسارت ديديم ...(1)
ابن قيم جوزيه در بحثى در اين باره كه آيا مردگان زيارت افراد زنده را درك مىكنند؟ مىگويد: «همين كه كسى به زيارت ميت مىآيد، مىگويند: «زائر» اين خود دليل بر اين است كه مرده، زائر را مىشناسد؛ زيرا اگر او را نشناسد به زيارت كننده، زائر گفته نمىشود». (2)
هفت- بخارى ومسلم نقل كردهاند: «هرگاه مرده داخل قبر گذارده شود، صداى كفش تشييعكنندگان را مىشنود». (3)
هشت- ابوهريره مىگويد: پيامبر (ص) هرگاه به قبرستان مىرفت، با اهل قبور اين چنين سخن مىگفت:
السَّلامُ عَلَيْكُمْ أَهْلِ الدِّيارِ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ وَالْمُسْلِمِينَ، وَإِنّا إِنْ شاءَ اللهُ بِكُمْ لاحِقُونَ، أَسْأَلُ اللهَ لَنا وَلَكُمُ الْعافِيَةَ. (4)
سلام بر شما اى ساكنان ديار [برزخ] كه از افراد با ايمان و مسلمانيد و همانا اگر خدا بخواهد ما به شما ملحق مىشويم، از خداوند براى ما و شما عافيت را طلب مىكنم.
ص28
نه- ابن عباس مىگويد:
يكى از اصحاب بر سر قبرى خيمه زد؛ در حالى كه نمىدانست آنجا قبر مردهاى است، ناگهان صداى قرائت سوره ملك به گوش او رسيد، تا وقتى كه سوره را ختم كرد. نزد پيامبر (ص) آمد وعرض كرد: اى رسول خدا! من بر قبرى خيمه زدم؛ در حالى كه نمىدانستم قبر است، ناگهان صداى سوره ملك را از آنجا شنيدم. حضرت (ص) فرمود: اين سوره مانع از عذاب ونجات دهنده انسان از عذاب قبر است. (1)
فخر رازى در كتاب «المطالب العالية» براى اثبات بقاى نفس و حيات آن همراه با علم و قدرت به ادلهاى تمسك كرده است.
فخر رازى مىگويد:
لمّا كان المدبّر لهذا الجسد و المتولّي لإصلاح حاله هو النفس، و من المعلوم انّ النفس انّما تتولّي ذلك بسبب كونها حية عالمة قادرة، فحينئذ يتوقف صلاح هذا الجسد علي كون النفس موصوفة بالحياة و العلم و القدرة، فلو كانتالنفس موصوفة بهذه الصفات، و هذه الصفات موقوفة علي صلاح حال البدن لزم توقف كل واحد منهما علي الآخر، و ذلكدور، و الدور باطل. (2)
ص29
چون تدبيركننده بدن و متولى اصلاح حال آن همان نفس است و معلوم است كه نفس از آن جهت كه زنده، عالم و قادر است متولى آن مىباشد، لذا صلاح اين جسد متوقف است بر اينكه نفس موصوف به حيات و علم و قدرت باشد، و اگر نفس موصوف به اين صفات شده و اين صفات موقوف بر صلاح حال بدن است لازم مىآيد كه هر كدام از آن دو متوقف بر ديگرى گردد، و اين دور است و دور باطل مىباشد.
فخر رازى مىگويد:
قد ثبت انّ النفس الناطقة جوهر ليس بجسم ولا في جسم البتة، و يمتنع ان يحصل بينه و بين الأجسام قرب او بعد او مناسبة، و ليس بينها و بين هذا البدن الّا انّ هذا البدن محل تصرف ذلك الجوهر في منزل عمله و دار مملكته.
كما انّ الرجل المعين يكون ساكناً في دار و متصرفاً فيها، فاذا خربت تلك الدار و خرجت عن الصلاح و السداد، لم يلزم موت ذلك المتصرف و بطلانه. و هذا يجري مجري العلوم الضرورية، و الشك و الشبهة انّما يتولد بسبب انّالوهم يسبق إلي انّ الشيء حالّ في هذا البدن و سار فيه، فتسبق حينئذ إلي الوهم انّه يجب موتها بموت البدن.
وأما ان قدرنا جوهراً مجرداً ليس بينه و بين هذا البدن مناسبة، لابالقرب ولا بالبعد ولا بوجه من وجوه المناسبة، إلّا من وجه واحد، و هو انّ ذلك البدن كان دار مملكة ذلك الجوهر و محل
ص30
تصرفه، ثم انّه خرجت هذه الدار، فالعلم الضروري حاصل بانّ هذا القدر لايقتضي عدم ذلك الجوهر ولا يغيّر حالا من احواله، و هذا البيان انّه لايلزم من موت البدن موته. (1)
ثابت شده كه نفس ناطقه جوهر است نه جسم و نه حلولكننده درجسم، و ممتنع است كه بين او و بين اجسام قرب و يا بُعد يا مناسبتى حاصل گردد، و بين آن و بين اين بدن نيست مگر اينكه اين بدن محلّ تصرف آن جوهر در منزل عمل او و خانه مملكت اوست. همانگونه كه شخص معينى ساكن در خانهاى و متصرف در آن خانه است و چون آن خانه خراب گردد و از صلاح و استحكام بيرون آيد، اين امر مستلزم مرگ آن تصرفكننده و بطلان او نمىگردد و اين از علوم ضرورى است و شك و شبهه در آن از آن جهت پديد مىآيد كه انسان خيال مىكند آن شىء در آن بدن حلول كرده و در آن جارى است، لذا خيال مىكند كه مرگ او به مرگ بدن واجب مىشود.
ولى اگر فرض كرديم جوهر مجردى را كه بين او و بين آن بدن مناسبتى نباشد؛ نه به قرب و نه به بُعد و نه به هيچ وجهى از وجوه مناسبت مگر از يك جهت، و آن اينكه اين بدن خانه مملكت آن جوهر و محلّ تصرف آن است، حال آن هنگامى كه از آن خانه خارج شود علم بديهى حاصل است به اينكه اين مقدار مقتضى عدم آن جوهر را ندارد و هيچ حال از احوال او را تغيير نمىدهد؛ و اين به جهت آن است كه از مرگ بدن مرگ آن جوهر لازم نمىآيد.
1) المطالب العالية، ج 7، ص 213.
ص31
محمّد بن علوى مالكى مىنويسد:
الحياة البرزخية حياة حقيقية، و هذا ما دلت عليه الآيات البينات و
الأحاديث المشهورة الصحيحة. و هذه الحياة الحقيقية لاتعارض وصفهم بالموت، كما جاء ذلك في الكتاب العزيز؛ اذ يقول: (وَ ما جَعَلْنا لِبَشَرٍ مِنْ قَبْلِكَ الْخُلْدَ) و يقول: (إِنَّكَ مَيِّتٌ وَ إِنَّهُمْ مَيِّتُونَ).
انّ معني قولنا عن الحياة البرزخية بانّها حقيقة أي ليست خيالية أو مثالية كما يتصوّرها بعض الملاحدة ممن لاتتسع عقولهم للإيمان إلّا بالمشاهد المحسوس دون الغيب الذي لايطيق العقل البشري تصوره ولا تسليم كيفيته لقدرة الله جلّ جلاله.
انّ وقفة تأمل قصيرة عند قولنا عن الحياة البرزخية بانّها حقيقة لاتبقي من الاشكال ادني ذرة حتّي عند من يقصر فهمه و ذوقه عن تعقل المعاني. فكلمة (حقيقية) ليست إلّا لنفي الباطل و طرد الوهم و نفي الخيال الذي قد يقع في ذهن الانسان المتشكك المرتاب في احوال عالم البرزخ و عالم الآخرة و غيرها من العوالم الإخري كالنشر و البعث و الحشر و الحساب ... و لقد تظافرت الاحاديث و الآثار التي تثبت بانّ الميت يسمع و يحسّ و يعرف، سواء كان مؤمناً ام كافراً. (1)
حيات برزخى، حياتى است حقيقى، و اين آن چيزى است كه آيات روشن و احاديث مشهور صحيح بر آن دلالت دارد. و اين حيات حقيقى با
1) مفاهيم يجب ان تصحح، محمد بن علوى مالكى، ص 159.
ص32
توصيف آنان به مرگ تعارض و منافات ندارد، آنگونه كه در كتاب عزيز آمده آنجا كه مىگويد: (و ما براى بشرى قبل از تو جاودانگى قرار نداديم) و مىگويد: (و تو خواهى مرد همانگونه كه آنان مىميرند).
مقصود ما از حيات برزخى اين است كه حقيقى است نه خيالى يا مثالى آنگونه كه برخى از افراد ملحد تصور مىكنند از كسانى كه عقولشان كشش ايمان را ندارد مگر از راه مشاهده حسّى نه غيبى كه عقل بشرى از تصور آن عاجز است و نمىتواند تسليم كيفيت آن براى قدرت خداوند جل جلاله شود.
با كمترين تأملى در گفته ما درباره حيات برزخى كه حقيقى است كوچكترين اشكالى باقى نمىماند حتى نزد كسانى كه فهم و ذوقشان از فهم و درك معانى قاصر است. پس كلمه (حقيقى) نيست مگر به جهت نفى باطل و طرد وهم، و نفى خيال كه گاهى در ذهن انسان شكاك و متردد در احوال عالم برزخ و عالم آخرت و ديگر عوالم همچون نشر و بعث و حشر و حساب ... پديد مىآيد، و به طور حتم احاديث و آثار بسيارى ثابت مىكند ميت مىشنود و حسّ مىكند و مىشناسد؛ چه مؤمن باشد يا كافر.
وى همچنين حيات برزخى را عمومى دانسته و در اين باره مىگويد:
ذكرنا فيما تقدم انّ الحياة البرزخية حياة حقيقية، و انّ الميت يسمع و يحسّ و يعرف، سواء أ كان مؤمناً أم كافراً، و انّ الحياة و الرزق و دخول الأرواح الجنة ليست مختصاً بالشهيد، كما دلت علي ذلك النصوص الثابتة. و هذا هو الصحيح الذي عليه الأئمة
ص33
و جماهير اهل السنة.
ومن هنا فانّ القول بحياة الأنبياء من فضول القول، و هو امر ظاهر كالشمس لايحتاج إلي اثبات، بل انّ الصواب هو ان تقرّر بانّ حياتهم اكمل و اجل و اتم و اعظم. و هكذا حياة الناس علي ظهر الأرض في الدنيا؛ فانّها درجات و مقامات و مراتب متفاوتة. (1)
در آنچه كه گذشت ذكر كرديم همانا حيات برزخى حيات حقيقى است، و اينكه ميت مىشنود و حس مىكند و مىشناسد، چه مؤمن باشد يا كافر، و اينكه حيات و رزق و دخول ارواح در بهشت مختص به شهيدان نيست، آنگونه كه بر اين مطلب نصوص ثابت دلالت مىكند. و اين نظر صحيحى است كه پيشوايان و جمهور اهل سنت بر آن توافق كردهاند. و از اينجاست كه سخن گفتن درباره حيات انبيا نياز به گفتن ندارد؛ چرا كه امرى ظاهر مىباشد همچون خورشيد كه به اثبات احتياج ندارد؛ بلكه درست آن است كه گفته شود حيات آنان كاملتر و برتر و تمامتر و عظيمتر است. و همچنين است حيات مردم روى زمين در اين دنيا، كه داراى درجات و مقامات و مراتب متفاوتى است.
1) مفاهيم يجب ان تصحح، ص 165.
ص34
ص35
آيات متعددى از قرآن دلالت بر حيات برزخى اوليا دارد، اينك به چند نمونه اشاره مىكنيم:
خداوند متعال مىفرمايد:
(وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللهِ أَمْواتاً بَلْ أَحْياءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ) (آل عمران: 169)
[اى پيامبر!] هرگز گمان مبر كسانى كه در راه خدا كشته شدند، مردگانند! بلكه آنان زندهاند، و نزد پروردگارشان روزى داده مىشوند.
ص36
(فَرِحِينَ بِما آتاهُمُ اللهُ مِنْ فَضْلِهِ وَ يَسْتَبْشِرُونَ بِالَّذِينَ لَمْ يَلْحَقُوا بِهِمْ) (آل عمران: 170)
آنها بهخاطر نعمتهاى فراوانى كه خداوند از فضل خود به ايشان بخشيده است، خوشحالند؛ و بهخاطر كسانى كه هنوز به آنها ملحق نشدهاند [مجاهدان و شهيدان آينده] بشارت مىدهند؛ [زيرا مقامات برجسته آنها را در آن جهان مىبينند؛ و مىدانند].
از جمله (وَ يَسْتَبْشِرُونَ بِالَّذِينَ لَمْ يَلْحَقُوا بِهِمْ) استفاده مىشود كه آنان در عالم برزخند و هنوز وارد قيامت نشدهاند. لذا به كسانى كه در دنيا هستند و به آنان ملحق نگشتهاند بشارت مىدهند. و اگر مقصود آيه قيامت باشد، دنيايى نيست كه به افراد آن بشارت دهند.
به قرينه مقابله احياء با اموات مقصود آن است كه شهيدان عوارض مرگ را ندارند.
خداوند همه جا هست و لذا مراد به (عِنْدَ رَبِّهِمْ) خصوص بهشت نيست.
مىتوان از راه اولويت قطعى با جهاد اكبر حكم آيه را بر اولياى الهى نيز تعميم داد؛ زيرا اگر شهيدان كه در جهاد اصغر (جهاد در جبهه جنگ) به شهادت رسيدهاند، زندهاند به طريق اولى كسانى كه در جهاد اكبر كه جهاد با نفس است نفس اماره خود را نابوده كردهاند نزد خداوند
متعال زنده مىباشند.
ابن حزم در كتاب «المحلّى» مىگويد:
وامّا الشهداء فانّ الله عزّوجلّ يقول: (وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللهِ أَمْواتاً بَلْ أَحْياءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ* فَرِحِينَ بِما
ص37
آتاهُمُ اللهُ مِنْ فَضْلِهِ)(1)
، ولا خلاف بين المسلمين في انّ الأنبياء: ارفع قدراً و درجة و اتمّ فضيلة عند الله عزّوجلّ و اعلي كرامة من كلّ من دونهم، و من خالف في هذا فليس مسلماً.(2)
و اما شهيدان، خداوند عزّوجلّ مىفرمايد: (مپنداريد كه شهيدان راه خدا مردهاند، بلكه زندهاند ودر نزد پروردگارشان روزى داده مىشوند ...) و خلافى نيست بين مسلمانان در اينكه ارزش و درجه انبيا بالاتر و فضيلتشان نزد خداوند عزّوجلّ تمامتر و كرامتشان از ديگران تمامتر است و هر كس در اين مسأله مخالفت كند مسلمان نيست.
خداوند متعال در قرآن كريم در دو آيه اشاره به حيات و زندهبودن شهيدان بعد از رحلت از اين دنيا اشاره كرده است؛ چنانكه مىفرمايد:
(وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللهِ أَمْواتاً بَلْ أَحْياءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ) (آل عمران: 169)
[اى پيامبر!] هرگز گمان مبر كسانى كه در راه خدا كشته شدند، مردگانند! بلكه آنان زندهاند، ونزد پروردگارشان روزى داده مىشوند.
همچنين مىفرمايد:
ص38
(وَ لا تَقُولُوا لِمَنْ يُقْتَلُ فِي سَبِيلِ اللهِ أَمْواتٌ بَلْ أَحْياءٌ وَ لكِنْ لاتَشْعُرُونَ) (بقره: 154)
و به آنها كه در راه خدا كشته مىشوند، مرده نگوييد! بلكه آنان زندهاند، ولى شما نمىفهميد!
مىتوان اخذ به اطلاق آيه دوم در مورد زنده بودن و حيات شهدا در عالم برزخ نمود، و نمىتوان ادعا كرد كه قيد (عِنْدَ رَبِّهِمْ) آن را تقييد و تخصيص مىزند؛ زيرا امكان دارد كه قيد براى (يُرْزَقُون) باشد.
طبرى در تفسير اين آيه مىنويسد:
ولا تقولوا لمن يقتل في سبيل الله: هو ميت؛ فانّ الميت من خلقي من سلبتُه حياته و اعدمته حواسه، فلا يلتذّ لذّة ولا يدرك نعيماً؛ فانّ من قتل منكم و
من سائر خلقي في سبيلي، احياء عندي في حياة و نعيم و عيش هنّي و رزق سنّي، فرحين بما آتيتهم من فضلي و حبوتهم به من كرامتي. (1)
درباره كسانى كه در راه خدا كشته شدهاند نگوييد: او مرده است؛ چرا كه مرده از خلقم كسى است كه زندگى را از او سلب كرده و حواسش را نابود ساختهام، و لذا لذّتى نبرده و نعمتى را درك نمىكند، ولى كسانى كه از بين شما و از ديگر مخلوقاتم در راه من كشته شود آنان نزد من زنده بوده و در حيات و نعمت و زندگى گوارا و روزى فراوان به سر مىبرند، و به آنچه از فضلم به آنها داده و از كرامتم بخشيدم شادند.
سيوطى مىگويد:
1) تفسير طبرى، ج 2، ص 42.
ص39
وقد قال تعالي في الشهداء: (وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللهِ أَمْواتاً بَلْ أَحْياءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ) و الانبياء اولي بذلك، فهم اجلّ و اعظم، و ما نبي إلّا و قد جمع مع النبوة وصف الشهادة، فيدخلون في عموم لفظ الآية. (1)
خداوند متعال درباره شهيدان فرمود: ( [اى پيامبر!] گمان مبر هرگز كسانى كه در راه خدا كشته شدند، مردگانند بلكه آنان زندهاند و نزد پروردگارشان روزى داده مىشوند)، و پيامبران سزاوارتر به آن هستند؛ چرا كه آنان جليلتر و بزرگوارترند. و هيچ پيامبرى نيست جز آنكه با نبوت وصف شهادت را جمع كرده لذا داخل در عموم آيهاند.
او همچنين مىگويد:
... فثبت كونه (ص) حياً في قبره بنص القرآن؛ امّا من عموم اللفظ، و امّا من مفهوم الموافقة. (2)
پس ثابت شد كه پيامبر (ص) در قبرش زنده است، به نص قرآن، يا از عموم لفظ، و يا از مفهوم موافقت.
ابوالعباس احمد بن عمر قرطبى مىگويد:
وقد صحّ انّ الشهداء احياء يرزقون، و وجد منهم من لم يتغير في قبره من السنين، و إذا كان هذا في الشهداء، كان في الأنبياء أحري و اولي. (3)
ص40
و به طور صحيح روايت شده كه شهيدان زندهاند روزى مىخورند. و ديده شده از شهيدان كسانى كه سالها از شهادتشان گذشته و هرگز تغييرى در جسدشان پديد نيامده است. و اگر اين وضعيت شهداست در مورد انبيا اين وضعيت سزاوارتر و اولىاست.
قرطبى در تفسير آيه شهدا مىگويد:
امّا من تأوّل في الشهداء انهم احياء، بمعني انّهم سيحيون، فبعيد يردّه القرآن و السنة؛ فانّ قوله تعالي: (بَلْ أَحْياءٌ) دليل علي حياتهم، و انّهم يرزقون ولا يرزق إلّا حي.(1)
اما كسى كه زنده بودن شهيدان را اينگونه معنا كرده كه بعداً زنده خواهند شد، اين تفسير بعيدى است كه قرآن و سنت آن را ردّ مىكند؛ زيرا قول خداوند: (بَلْ أَحْياءٌ) دليل بر حيات آنهاست و اينكه آنان روزى مىخورند، و هرگز جز شخص زنده روزى نمىخورد.
سيوطى از ابن عساكر واو به سندش از اعمش واو از منهال بن عمرو نقل كرده كه گفت:
أَنَا وَاللهِ رَأَيْتُ رَأسَ الْحُسَيْنِ (ع) حِينَ حُمِلَ وَأَنَا بِدِمَشْقٍ وَبَيْنَ يَدَي الرَّأسِ رَجُلٌ يَقْرَأُ سُورَةَ الْكَهْفِ حَتّي بَلَغَ قَوْلَهُ تَعالي: (أَمْ حَسِبْتَ أَنَّ أَصْحابَ الْكَهْفِ وَ الرَّقِيمِ كانُوا مِنْ آياتِنا عَجَباً) (2)، قالَ: فَأَنْطَقَ اللهُ الرَّأسَ بِلِسانٍ ذَرِبٍ أَيْ فَصِيحٍ فَقالَ: أَعْجَبُ مِنْ اصْحابِ الْكَهْفِ قَتْلِي وَحَمْلِي. (3)
ص41
به خدا سوگند، هنگامى كه دمشق بودم سر حسين (ع) را ديدم در حالى كه آن را حمل مىكردند، مردى سوره كهف را قرائت مىكرد تا به اين آيه رسيد: (أَمْ حَسِبْتَ ...)، خداوند آن سر را به نطق درآورد وبا صداى فصيح فرمود: عجيبتر از اصحاب كهف كشتن من وحمل سر من است.
از اينكه سر مبارك امام حسين (ع) بعد از مرگ و جداشدن از بدن سخن مىكند معلوم مىشود مرگ بر شهيدان معنا ندارد.
احمد بن حنبل و ابويعلى و طبرانى و حاكم در «المستدرك» و بيهقى در «دلائل النبوة» از ابن مسعود نقل كرده كه گفت:
لإن احلف تسعاً انّ رسول الله (ص) قتل قتلا احبّ إلي من ان احلف واحدة انّه لم يقتل؛ و ذلك انّ الله اتخذه نبياً و اتخذه شهيداً. (1)
اگر نُه بار قسم ياد كنم كه رسول خدا (ص) كشته شده برايم بهتر است از اينكه يك بار قسم ياد كنم كه او كشته نشده است؛ زيرا خداوند او را پيامبر خود قرار داده و نيز او به مقام شهادت رسيده است.
بيهقى در كتاب «الاعتقاد» مىنويسد:
الأنبياء بعد ما قبضوا ردّت إليهم ارواحهم، فهم احياء عند ربّهم كالشهداء. (2)
پيامبران بعد از آنكه قبض روح مىشوند روحهايشان به آنان بازمىگردد، و لذا نزد خداوند همانند شهدا زندهاند.
ص42
قرطبى در كتاب «التذكرة» در حديث «صعقه» از استاد خود اين چنين نقل مىكند:
الموت ليس بعدم محض و انّما هو انتقال من حال إلي حال. و يدلّ علي ذلك انّ الشهداء بعد قتلهم و موتهم احياء يرزقون فرحين مستبشرين، و هذه صفة الأحياء في الدنيا، و إذا كان هذا في الشهداء فالأنبياء احقّ بذلك و اولي ... (1)
مرگ به معناى عدم محض نيست بلكه عبارت است از انتقال از حالى به حال ديگر. و دليل بر اين مطلب اينكه شهيدان بعد از كشته شدن و مرگشان زنده بوده و روزى مىخورند و شاد بوده و به يكديگر بشارت مىدهند، و اين صفت زندهها در دنياست. و اگر اين مطلب در حق شهداست پس پيامبران به آن سزاوارترند ...
ابومنصور عبدالقاهر بغدادى شيخ شافعيه مىگويد:
المتكلمون المحققون من اصحابنا علي انّ نبيّنا (ص) حي بعد وفاته و انّه يسرّ بطاعات امته و يحزن بمعاصي العصاة منهم و انّه تبلغه صلاة من يصلّي عليه من امته ...(2)
متكلمان محقق از اصحاب ما بر اين عقيدهاند كه پيامبر (ص) بعد از وفاتش زنده بوده و از طاعات امتش خوشحال مىشود و از معاصى گناهكاران امتش محزون مىگردد، و كسانى كه از امتش بر او درود مىفرستند به او مىرسد ...
محمّد بن على شوكانى در تفسيرش مىنويسد:
ص43
قد سبق ممّا سبق انّ معني قوله تعالي: (بَلْ أَحْياءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ) انّ الشهداء احياء حقيقة، يرزقون الرزق المعروف، فالأنبياء ايضاً احياء حقيقة يرزقون الرزق المعروف؛ لانّ الشهداء انّما وصلوا إلي المقام الرفيع و الحياة الدائمة بمتابعتهم، فهم اولي بهذه الحياة، بل حياتهم ارفع و اعلي. (1)
از آنچه گذشت روشن شد كه معناى گفته خداوند (بَلْ أَحْياءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يرْزَقُونَ) آن است كه شهيدان حقيقتاً زندهاند و روزى معروف را مىخورند؛ و انبيا نيز حقيقتاً زندهاند و روزى معروف را مىخورند؛ زيرا شهيدان تنها با پيرويشان از انبيا به آن مقام رفيع و حيات دائمى رسيدهاند، پس انبيا به اين حيات سزاوارترند، بلكه حياتشان بالاتر و عالىتر است.
ممكن است كسى بگويد: پيامبر (ص) شهيد نشده تا مصداق آيه شهدا باشد. در جواب مىگوييم: اولًا: اگر كسى حيات شهيدان را قبول نمايد حيات انبياء به ويژه خاتم آنان را بايد به طرق اولى قبول كند؛ زيرا برترى انبياء بر شهدا بر كسى پوشيده نيست. ثانياً: از برخى روايات استفاده مىشود كه آن حضرت به شهادت رسيده است.
از ابن مسعود نقل شده كه گفت:
لإِنْ أَحْلِفْ تِسْعاً أَنَّ رَسُولَ اللهِ (ص) قُتِلَ قَتْلًا أَحَبُّ إِلَي مِنْ أَنْ أَحْلِفَ يَمِيناً واحِدَةً أَنَّهُ لَمْ يُقْتَلْ. (2)
ص44
اگر من نُه بار قسم ياد كنم كه رسول خدا (ص) به نحوى كشته شده نزد من بهتر است از اينكه يك بار قسم ياد كنم كه او كشته نشده است.
هيثمى بعد از نقل اين حديث مىگويد:
رواه احمد و رجاله رجال الصحيح.
احمد (بن حنبل) آن را روايت كرده و رجال سند آن رجال صحيح است.
بخارى و بيهقى به سندشان از عائشه نقل كردهاند كه گفت:
كانَ رَسُولُ اللهِ (ص) يَقُولُ فِي مَرَضِهِ الَّذِي تُوُفِّيَ فِيهِ: لَمْ أَزَلْ أَجِدُ أَلَمَ الطَّعامِ الَّذِي أَكَلْتُ بِخَيْبَرٍ، فَهذا أَوانُ انْقِطاعِ أَبْهَرِي مِنْ ذلِكَ السَّمِّ. (1)
رسول خدا (ص) در مرضى كه با آن از دنيا رحلت كرد مىفرمود: من از زمانى كه طعام خيبر را خوردم تا هم اكنون درد آن را در خود احساس مىكنم، ولى الآن زمان خلاصى من از آن سمّ فرا رسيده است.
سيوطى به اين دو حديث با ضميمه آيه (شهداء) بر حيات برزخى پيامبر (ص) استدلال كرده است. (2)
محمّد بن علوى مالكى درباره حقيقت مرگ پيامبران مىنويسد:
... إلي غير ذلك ممّا يحصل من جملته القطع بانّ موت الأنبياء انّما هو راجع إلي انّهم غيبوا عنّا بحيث لاندركهم و ان كانوا موجودين احياء، و ذلك كالحال في الملائكة؛ فانّهم احياء موجودون ولا نراهم. (3)
ص45
... و غير اينها از آنچه كه از تمام آنها قطع حاصل مىشود به اينكه مرگ پيامبران راجع است به اينكه از ما غائب شدهاند به حيثى كه ما آنان را درك نمىكنيم گرچه موجود بوده و زندهاند. و اين همانند وضعيت ملائكه است؛ زيرا آنان زندهاند و موجود، ولى ما آنها را مشاهده نمىكنيم.
محدث خليل احمد از عالمان ديوبند در رساله «المهنّد» مىنويسد:
عندنا و عند مشايخنا حضرة الرسالة (ص) حي في قبره الشريف ... (1)
نزد ما و نزد مشايخ ما ثابت است كه پيامبر (ص) در قبر شريفش زنده مىباشد ...
شيخ محمّد قاسم نانوتوى، مؤسس دارالعلوم ديوبند در اين باره مىگويد:
انّ حياة النبي (ص) ذاتية لاتقبل الزوال، و حياة المؤمنين امر عرضي تقبله، فلهذا لاتكون حياة النبي (ص) زائلة عندالموت بل مستورة، و تزول حياة المؤمنين جميعها أو نصفها أو ثلثها؛ فعلي تقدير كون التقابل بين الموت و الحياة العدم و الملكة تستتر حياة النبي (ص)، كما انّ نور الشمس يستتر عند الكسوف، و لايزول علي مزعوم الحكماء. (2)
همانا حيات پيامبر (ص) ذاتى است و قابل زوال نمىباشد، و حيات مؤمنان امرى عرضى و قابل زوال مىباشد، و لذا حيات پيامبر (ص) هنگام مرگ زايل نمىشود بلكه مستور مىگردد، ولى حيات مؤمنان؛ تمامشان يا نصفشان يا ثلثشان زايل مىشود. و بر فرض
ص46
اينكه تقابل بين مرگ و زندگى تقابل عدم و ملكه باشد حيات پيامبر (ص) مستور مىگردد، همانگونه كه نور خورشيد هنگام كسوف مستور مىشود و بنابر گمان حكما زايل نمىگردد.
جابر بن عبدالله انصارى از رسول خدا (ص) نقل كرده كه مىفرمايد:
يُوزَنُ حِبْرُ الْعَلَماءِ وَ دَمُ الشَّهداءِ فَيُرْجَحُ ثَوابُ حِبْرِ الْعُلَماءِ عَلي ثَوابِ دَمِ الشُّهَداءِ. (1)
مُرَكّب علما و خون شهيدان وزن مىگردد و ثواب مُرَكّب علما بر خون شهيدان ترجيح داده مىشود.
و نيز از ابوهريره نقل شده كه پيامبر (ص) فرمود:
يُحاسَبُ النّاسُ بِأَعْمالِهِمْ وَ الْعُلَماءُ عَلي حَسَبِ عَمَلِهِمْ، فَيُوزَنُ عَمَلِ أَحَدِهِمْ مَعَ عَمَلِهِ، وَ إِنَّ مِدادَ الْعُلَماءِ فِي الْمِيزانِ أَثْقَلُ مِنْ دَمِ الشُّهَداءِ وَ أَكْثَرُ
ثَواباً يَوْمَ الْقِيامَةِ. (2)
مردم با اعمالشان محاسبه مىشوند و علما بر طبق عملشان، و عمل يكى از آنها با عمل او وزن مىگردد، و همانا مداد علما در ترازو سنگينتر از خون شهيدان است و ثوابش در قيامت بيشتر مىباشد.
سيوطى در كتاب «درّ المنثور» از رسول خدا (ص) نقل كرده كه فرمود:
يُوزَنُ يَوْمَ الْقِيامَةِ مِدادُ الْعُلَماءِ وَ دِماءُ الشُّهَداءِ فَيُرْجَحُ مِدادُ الْعُلَماءِ عَلي دِماءِ الشُّهَداءِ. (3)
ص47
روز قيامت مداد علما و خونهاى شهيدان وزن مىشود و مداد علما بر خونهاى شهيدان سنگينى مىكند.
بنابراين وقتى شهيد نزد خدا حيات برزخى دارد و زنده است عالمانى كه چنينند به يقين حيات برزخى دارند.
خداوند متعال مىفرمايد:
(قِيلَ ادْخُلِ الْجَنَّةَ قالَ يا لَيْتَ قَوْمِي يَعْلَمُونَ* بِما غَفَرَ لِي رَبِّي وَ جَعَلَنِي مِنَ الْمُكْرَمِينَ) (يس: 26 و 27)
به او گفته شد: وارد بهشت شو! گفت: اى كاش قوم من مىدانستند ... كه پروردگارم مرا آمرزيده واز گرامىداشتگان قرار داده است!
آيه مربوط به برزخ است؛ زيرا فرد مورد نظر در آيه او مىگويد: اى كاش قوم من مىدانستند ... و اين تعبير با اين برداشت سازگارى دارد كه قومش در دنيا باشند، ولى او مرده باشد. لذا از اينكه اهل برزخ چنين سخن مىگويند دلالت بر وجود حيات در عالم برزخ دارد.
خداوند متعال مىفرمايد:
(لا يَسْمَعُونَ فِيها لَغْواً إِلَّا سَلاماً وَ لَهُمْ رِزْقُهُمْ فِيها بُكْرَةً وَ عَشِيًّا) (مريم: 62)
در آنجا هرگز گفتار لغو وبيهودهاى نمىشنوند؛ وجز سلام در آنجا سخنى نيست؛ وهر صبح وشام، روزى آنان در بهشت مقرّر است.
ص48
از آنجا كه بهشت صبح و شام ندارد پس مقصود از آن، عالم برزخ است كه مؤمنان بعد از عبور از اين دنيا در آن عالم صبح و شام در نعمت و روزى خداوند به سر خواهند برد.
از احاديث بسيارى كه در كتب اهل سنت آمده مىتوان حيات برزخى را ثابت نمود؛ اينك به برخى از آنها اشاره مىشود:
مسلم از انس بن مالك نقل كرده كه رسول خدا (ص) فرمود:
أَتَيْتُ عَلي مُوسي لَيْلَةُ أُسرِيَ بِي عِنْدَ
الْكَثِيبِ الأَحْمَرِ وَهُوَ قائِمٌ يُصَلِّي فِي قَبْرِهِ. (1)
در شب معراج بر موسى كنار كثيب احمر وارد شدم در حالى كه او ايستاده ودر قبرش مشغول نماز بود.
كسى كه در قبرش و در عالم برزخ مشغول دعا يا نماز است، حيات برزخى دارد.
انس بن مالك از رسول خدا (ص) نقل كرده كه فرمود: «أَلأَنْبِياءُ أَحْياءٌ فِي قُبُورِهِمْ يُصَلُّونَ»؛ «پيامبران در قبرهايشان زندهاند و دعا مىنمايند».
حافظ هيثمى در «مجمع الزوائد» درباره اين حديث مىگويد:
1) صحيح مسلم، ج 2، ص 268.
ص49
رَواهُ أَبُويِعْلي وَ الْبَزّارِ، وَ رِجالُ أَبييَعْلي ثِقاتٌ. (1)
اين حديث را ابويعلى و بزار نقل كردهاند و رجال ابويعلى همگى ثقهاند.
مناوى در «فيض القدير» مىگويد:
رَواهُ أَبُويَعْلي عَنْ أَنَسِ بْنِ مالِكٍ وَ هُوَ حَدِيثٌ صَحِيحٌ. (2)
اين حديث را ابويعلى از انس بن مالك نقل كرده و حديث صحيحى است.
البانى نيز اين حديث را در كتاب «سلسلة الأحاديث الصحيحة» نقل كرده و آن را تصحيح نموده است. (3)
محدث كتانى در كتاب «نظم المتناثر» مىنويسد:
قال السيوطي في (مرقاة الصعود): تواترت- بحياة الأنبياء في قبورهم- الاخبار. و قال- الحافظ السيوطي- في (انباء الأذكياء بحياة الأنبياء) مانصّه: حياة النبي (ص) في قبره هو و سائر الأنبياء معلومة عندنا علماً قطعياً؛ لما قام عندنا من الأدلة من ذلك، و تواترت بها الاخبار الدالة علي ذلك. و قد الّف الامام البيهقي/ جزءاً في حياة الأنبياء عليهم الصلاة و السلام في قبورهم. و قال ابن القيم في كتاب (الروح): صحّ عن النبي (ص) (انّ الارض لاتأكل اجساد الأنبياء)، و انّه (ص) اجتمع بالأنبياء ليلة الإسراء في بيت المقدس، و في السماء خصوصاً بموسي، و قد اخبر بانّه: ما من مسلم يسلّم عليه إلّا ردّ الله عليه روحه حتّي يردّ، إلي غير
ص50
ذلك ممّا يحصل من جملته القطع بانّ موت الأنبياء انّما هو راجع إلي ان غيّبوا عنّا بحيث لاندركهم، و ان كانوا موجودين احياء، و ذلك كالحال في الملائكة، فانّهم احياء موجودون و لانراهم. (1)
سيوطى در كتاب (مرقاة الصعود) گفته: اخبار متواتر درباره حيات پيامبران در قبورشان وارد شده است. حافظ سيوطى در كتاب (انباء الأذكياء بحياة الأنبياء) مىگويد: حيات پيامبر (ص) و ساير پيامبران در قبرشان نزد ما به طور علم قطعى معلوم است، به جهت ادلهاى كه براى ما در اين باره قائم شده و اخبار متواتر نيز بر آن دلالت دارد. امام بيهقى درباره حيات انبيا در قبورشان يك جلد كتابمستقل تأليف كرده است. ابن قيم در كتاب (الروح) گفته: از پيامبر (ص) به طريق صحيح روايت شده كه فرمود: (زمين بدنهاى پيامبران را خاك نمىكند) و اينكه پيامبر (ص) در شب معراج در بيتالمقدس با پيامبران اجتماع نمود، همچنين در آسمان، خصوصاً با موسى (ع). و غير اين شواهد كه از تمام آنها قطع پيدا مىشود بر اينكه مرگ انبياء به اين باز مىگردد كه آنان از ما غائبند به طورى كه نمىتوانيم آنها را درك نماييم، ولى موجود و زنده مىباشند، و اين همانند ملائكه است، كه زندهاند گرچه ما آنها را مشاهده نمىكنيم.
حسن بن على سقاف شافعى درباره اين حديث مىگويد:
رواه ابويعلي في مسنده (6/ 147) و غيره و هو صحيح، و المراد بقوله (احياء) هو الحياة التي نفهمها نحن؛ لانّ النبي (ص) لم
1) نظم المتناثر، ص 135؛ الروح، صص 53- 54.
ص51
يخاطبنا إلّا بما نفهم، و من اوّل الحياة بانّها حياة خاصة أو غير ذلك فقد ابعد النجعة و هو تأويل باطل، و الحق ما ذكرناه. (1)
ابويعلى در مسندش ج 6، ص 147 و ديگران آن را روايت كردهاند كه صحيح است، و مراد به قولش (احياء) همان حياتى است كه آن را مىفهميم؛ زيرا پيامبر (ص) با ما خطاب نمىكند مگر به آنچه مىفهميم. و هر كس حيات را تأويل كند به اينكه زندگى خاصياست يا غير آن از حقيقت دور شده و تأويل باطلى است و حق آن چيزى است كه ما ذكر كرديم.
حاكم نيشابورى در «المستدرك على الصحيحين» به سندش از اسلم نقل كرده كه گفت:
إِنَّ عُمَرَ بْنَ الْخَطّابِ خَرَجَ إِلي مَسْجِدِ رَسُولِ اللهِ (ص) يَوْماً فَوَجَدَ مُعاذَ بْنَ جَبَلٍ عِنْدَ قَبْرِ رَسُولِ اللهِ (ص) يَبْكِي، فَقالَ: ما يَبْكِيكَ يا مُعاذُ! قالَ: يَبْكِينِي حَدِيثٌ سَمِعْتُهُ مِنْ رَسُولِ اللهِ (ص) يَقُولُ: الْيَسِيرُ مِنَ الرِّياءِ شِرْكٌ، وَ إِنَّ مَنْ عادي أَوْلِياءَ اللهِ فَقَدْ بارَزَ اللهَ بِالْمُحارَبَةِ، إِنَّ اللهَ يُحِبُّ الأَبْرارَ الأَتْقِياءَ الأَخْفِياءَ الَّذِينَ إِنْ غابُوا لَمْ يُفْقَدُوا وَ إِنْ حَضَرُوا لَمْ يُعْرَفُوا، قُلُوبُهُمْ مَصابِيحُ الْهُدي، يَخْرُجُونَ مِنْ كُلِّ غَبْراءَ مُظْلِمَةٍ. (2)
همانا عمر بن خطاب روزى به سوى مسجد رسول خدا (ص) رفت و معاذ بن جبل را كنار قبر پيامبر (ص) يافت كه مىگريد. به او گفت:
ص52
چه چيز تو را به گريه درآورده است اى معاذ!؟ گفت: حديثى كه از رسول خدا (ص) شنيدم مرا به گريه درآورده كه مىفرمود: كمى از ريا شرك است، و اينكه هركس با اولياى الهى به دشمنى برخيزد با خداوند اعلان جنگ كرده است، و خداوند دوست دارد انسانهاى نيكوكار و با تقوا را كه مخفى هستند، كسانى كه اگر غايب شوند مفقود نشدهاند و اگر حاضر شوند شناخته شده نيستند، قلبهاى آنان چراغهاى هدايت است از هر سرزمين تاريكى خارج مىشوند.
از اين حديث استفاده مىشود اوليا بعد از مرگ حاضرند و باقى به بقاى الهى مىباشند. به همين جهت، معاذ بن جبل در كنار قبر رسول خدا (ص) گريه مىكند و روايت بعدى اين مطلب را تأييد مىكند.
حاكم نيشابورى در مورد واقعهاى كه در مدينه اتفاق افتاد از قول شيخ شهاب الدين نقل مىكند:
انّ اهل المدينة لجؤوا في هذه الأيام إلي المسجد النبوي و تابوا إلي الله من ذنوب كانوا عليها، و استغفروا عند قبر النبي (ص) ممّا سلف منهم و اعتقوا الغلمان و تصدّقوا علي فقرائهم و مجاريحهم. و قد قال قائلهم في ذلك:
يا كاشف الضرّ صفحاً عن جرائمنا فقد احاطت بنا
يا ربّ بأساءنشكو اليك خطوبا لا نطيق لهاحملا و نحن بها حقاً احقاء (1)
همانا اهل مدينه در اين ايام به مسجد پيامبر (ص) پناه برده و به جهت گناهانى كه انجام داده بودند به سوى خدا توبه كرده و كنار قبر
1) المستدرك على الصحيحين، ج 6، ص 648.
ص53
پيامبر (ص) از آنچه از اعمال كه از آنها سر زده بود استغفار نمودند، و بندهها آزاد كرده و بر فقيران و مجروحان خود تصدّق دادند.
گويندهاى از آنان در اين باره گفت: اى برطرفكننده گرفتارى از جرايم ما در گذر. اى پروردگار ما! گرفتارىها بر ما احاطه نموده است. به سوى تو از مشكلاتى شكوه مىكنيم كه طاقت تحمل آن را نداريم گرچه مستحق آن مىباشيم.
از اينكه آنان با پيامبر (ص) سخن گرفته و او را با شعر مخاطب قرار دادهاند استفاده مىشود پيامبر (ص) در عالم برزخ حيات دارد. و آنان با توجه به كلام خداوند كه ميفرمايد: «و اگر آنان هنگامى كه به خود ستم كردند به نزد تو ميآمدند و طلب آمرزش ميكردند و پيامبر هم براى آنها استغفار ميكرد خدا را توبهپذير و مهربان مييافتند. (نساء: 64) چنين كردند و آيه را مربوط به زمان حيات دنيوى پيامبر (ص) ندانسته بلكه عقيده به حيات برزخى پيامبر (ص) نيز داشتند.
ابويعلى به سندش از ابوهريره نقل كرده كه گفت: از رسول خدا (ص) شنيدم كه فرمود:
وَ الَّذِي نَفْسِي بِيَدِهِ لَيَنْزِلَنَّ عِيسَي بْنُ مَرْيَمَ إِماماً مُقْسِطاً وَ حَكَماً عَدْلًا، فَلَيَكْسِرَنَّ الصَّلِيبَ وَ يَقْتُلَنَّ الْخَنْزِيرَ، وَ لَيُصْلِحَنَّ ذاتَ الْبَيْنِ، وَ لَيَذْهَبَنَّ الشَّحْناءَ، وَ لَيَعْرِضَنَّ الْمالَ فَلا يَقْبَلَهُ أَحَدٌ، ثُمَّ لَئِنْ قامَ عَلي قَبْرِي فَقالَ: يا مُحَمَّدُ لأَجَبْتُهُ. (1)
1) مجمع الزوائد، ج 8، ص 211.
ص54
قسم به كسى كه جانم به دست اوست عيسى بن مريم از آسمان فرود مىآيد در حالى كه امام و رهبرى عادل است، و صليب را شكسته و خوك را مىكشد و بين مردم اصلاح خواهد كرد و كينه را از بين برده و مال را بر مردم عرضه مىكند ولى كسى آن را قبول نمىنمايد. و اگر بر قبرم بايستد و بگويد: اى محمّد! من او را جواب خواهم داد.
هيثمى بعد از نقل اين حديث مىگويد: «... رواه أبويعلي و رجاله رجال الصحيح» (1)«ابويعلى آن را نقل كرده و رجالش صحيح است».
از اينكه حضرت مىفرمايد: «بگويد: يا محمد! من او را اجابت مىكنم» استفاده مىشود پيامبر (ص) در عالم برزخ حيات داشته و از زندهها باخبر است و مىتواند استغاثه آنان را پاسخ گويد.
ابوهريره از رسول خدا (ص) نقل كرده كه فرمود:
ما مِنْ أَحَدٍ يُسَلِّمُ عَلَي إِلّا رَدَّ اللهُ إِلَي رُوحِي حَتّي أَرُدُّ. (2)
هيچ كس بر من درود نمىفرستد جز آنكه خداوند روحم را به من بازمىگرداند تا پاسخ سلامش را بدهم.
اين حديث را ابوداود و ديگران نقل كردهاند. و نووى در كتاب «رياض الصالحين» و كتاب «الأذكار» آن را تصحيح كرده است. (3)و حافظ
ص55
ابن حجر رجال آن را ثقه مىداند آنگونه كه در كتاب «فيض القدير»
مناوى آمده است. (1)
سيوطى در رساله «انباء الأذكياء بحياة الانبياء» كه در كتاب «الحاوى للفتاوى» او آمده در شرح اين حديث مىگويد:
قوله (رَدَّ اللهُ) جملة حالية، كقوله تعالي: أَوْ جَآءُوكُمْ حَصِرَتْ صُدُورُهُمْ، اي قدحصرت. و كذا تقدّر هنا و الجملة ماضية سابقة علي السلام الواقع من كل واحد. و (حتّي) ليست للتعليل، بل مجرد حرف عطف بمعني الواو، فصار تقدير الحديث: (ما مِنْ أَحَدٍ يُسَلِّمُ عَلَي إِلّا قَدْ رَدَّ اللهُ عَلَي رُوحِي قَبْلَ ذلِكَ فَأَرُدُّ عَلَيْهِ). و انّما جاء الإشكال علي من ظنّ انّ جملة (رَدَّ اللهُ عَلَيَّ) بمعني الحال أو الاستقبال، و ظنّ انّ (حَتّي) تعليلية، و ليس كذلك. و بهذا الذي قرّرناه ارتفع الاشكال من اصله وايّده من حيث المعني: انّ الردّ لو اخذ بمعني الحال و الاستقبال لزم تكرّره عند تكرر سلام المسلّمين، و تكرر الردّ يستلزم تكرر المفارقة، و تكرّر المفارقة يلزم عليه محذوران:
احدهما: تأليم الجسد الشريف بتكرار خروج الروح منه، او نوع ما من مخالفة التكريم ان لم يكن تأليم.
والآخر: مخالفة سائر الشهداء و غيرهم، فانّه لم يثبت لأحد منهم ان يتكرّر له مفارقة الروح و عودها في البرزخ، و النبي (ص) اولي بالاستمرار الذي هو اعلي رتبة. (2)
ص56
قول پيامبر (ص) كه فرمود: (ردّ الله) جمله حاليه است، و قاعده عربيت دلالت دارد بر اينكه جمله حاليه هرگاه فعل ماضى باشد (قد) در تقدير دارد، مثل قول خداوند متعال: (أَوْ جاؤُكُمْ حَصِرَتْ صُدُو رُهُمْ) كه به تقدير (قد حصرت) است. در اين جا نيز (قد) در تقدير است. و جمله، ماضى بوده و سابق بر سلامى است كه از هر كس واقع مىشود. و (حتى) براى تعليل نيست، بلكه براى مجرد عطف و به معناى واو است، و لذا تقدير حديث چنين مىشود: هيچ كس نيست كه بر من درود فرستد جز آنكه خداوند روحم را قبل از آن ردّ كرده تا پاسخ او را بدهم. و اشكال بر كسى وارد مىشود كه گمان كرده جمله (ردّ الله على) به معناى حال يا استقبال است و نيز گمان كرده كه (حتى) براى تعليل مىباشد در حالى كه چنين نيست. و با اين بيانى كه ذكر شد اشكال از ريشه و اصل مرتفع مىگردد. و مؤيد آن از حيث معنى اينكه اگر ردّ به معناى حال يا استقبال باشد لازم مىآيد كه با سلام مكرّر از سلام كنندگان روح حضرت نيز مكرّراً بازگردد، و بازگشتن مكرّر روح حضرت مستلزم دو محذور است:
درد كشيدن جسد شريف پيامبر (ص) به جهت خروج روح از آن و اگر موجب درد نشود مخالف با تكريم آن حضرت است.
مخالفت با ساير شهدا و غير آنها؛ زيرا درباره هيچكدام از آنها ثابت نشده كه روحشان به طور مكرّر در عالم برزخ از بدنشان خارج شده و دوباره به آن بازگردد، و پيامبر (ص) سزاوارتر به استمرارى است كه مرتبهاش از همه بالاتر است.
ص57
و نيز در جاى ديگر از پيامبر (ص) نقل شده كه فرمود:
إِنَّ اللهَ وَكَّلَ مَلَكاً يُسْمِعُنِي أَقْوالَ الْخَلائِقِ، يَقُومُ عَلي قَبْرِي، فَلا يُصَلِّي عَلَيَّ أَحَدٌ إِلّا قالَ: يا مُحَمَّدُ! فُلانُ بْنُ فُلانٍ يُصَلّي عَلَيْكَ. صَلُّوا عَلَيَّ حَيْثُما كُنْتُمْ؛ فَإِنَّ صَلاتَكُمْ تَبْلُغُنِي. (1)
همانا خداوند فرشتهاى را مأمور كرده تا گفتار مخلوقات را به من برسانند. كه او بر روى قبرم مىايستد، و هر كس بر من درود بفرستد مىگويد: اى محمّد! فلان فرزند فلان بر تو درود مىفرستد. هركجا كه هستيد بر من درود فرستيد كه درود شما به من مىرسد.
بيهقى به سندش از اوس بن اوس ثقفى نقل كرده كه پيامبر (ص) فرمود:
مِنْ أَفْضَلِ أَيّامِكُمْ يَوْمُ الْجُمُعَةِ، فَأَكْثِرُوا عَلَيَّ الصَّلاةَ فِيهِ، فَإِنَّ صَلاتَكُمْ تُعْرَضُ عَلَيَّ. قالُوا: يا رَسُولَ اللهِ! وَ كَيْفَ تُعْرَضُ عَلَيْكَ صَلاتَنا وَ قَدْ أَرَمْتَ؟- يَعْنِي بَلِيتَ- فَقالَ: إِنَّ اللهَ حَرَّمَ عَلَي الأَرْضِ أَنْ تَأْكُلَ أَجسامَ الأَنْبِياءِ.(2)
از بهترين روزهاى شما روز جمعه است، پس در آن روز بر من بسيار درود فرستيد؛ زيرا درود شما بر من عرضه مىشود. گفتند: اى رسول خدا! چگونه درود ما بر شما مىرسد در حالى كه در قبر پوسيده شدهايد؟ حضرت فرمود: زيرا خداوند بر زمين حرام كرده كه جسمهاى پيامبران را خاك كنند.
ص58
از اينكه از حضرت سؤال شده: «اين چگونه است در حالى كه بدن شما پوسيده؟» و حضرت مىفرمايد: «زمين اجسام پيامبران را نمىپوساند» به دست مىآيد حديث براى برزخ است نه قيامت.
همچنين در كتاب «شعب الايمان» و اصفهانى در كتاب «الترغيب» از ابوهريره نقل كرده كه رسول خدا (ص) فرمود:
مَنْ صَلّي عَلَيَّ عِنْدَ قَبْرِي سَمِعْتُهُ، وَ مَنْ صَلّي عَلَيَّ نائِياً بَلَغْتُهُ. (1)
هر كس بر من نزد قبرم درود فرستد من آن را مىشنوم و هر كس از راه دور بفرستد به من مىرسد.
حافظ هيثمى به سند صحيح از عبدالله بن مسعود روايت كرده كه پيامبر (ص) فرمود:
حَياتِي خَيْرٌ لَكُمْ تُحَدِّثُونَ وَيُحَدِّثُ لَكُمْ، وَوَفاتِي خَيْرٌ لَكُمْ تُعْرَضُ أَعْمالَكُمْ عَلَيَّ فَما رَأَيْتُ مِنْ خَيْرٌ حَمِدْتُ اللهَ وَما رَأَيْتُ مِنْ شَرٍّ أَسْتَغْفَرْتُ اللهَ لَكُمْ. (2)
حيات من براى شما بهتر است، حديث مىگوييد وحديث مىشنويد. ووفات من براى شما بهتر است؛ زيرا اعمالتان بر من عرضه مىشود وهر چه از اعمال خير ببينم خدا را بر آن شكر مىگويم، وآنچه از اعمال شر ببينم براى شما استغفار مىنمايم.
از اينكه حضرت مىفرمايد: «وفات من براى شما خير است ...» معلوم مىشود اين در حالى است كه هنوز مسلمانان در دنيا هستند و پيامبر (ص)
ص59
در عالم برزخ بوده اعمال بر او عرضه مىگردد و او ناظر بر اعمال مسلمانان است.
حافظ عراقى در كتاب الجنائز از كتاب «طرح التثريب» نقل مىكند كه: «سند آن خوب است». (1)
وحافظ هيثمى در «مجمع الزوائد» مىگويد: «اين حديث را بزار نقل كرده ورجال آن رجال صحيح است».(2)
ونيز مناوى در «فيض القدير» وشهاب خفاجى در «شرح الشفا» تصريح به صحت اين حديث كردهاند. (3)
حسن بن سقاف شافعى مىگويد:
مِنْها حَدِيثُ سَيِّدَنا عَبْدُاللهِ بْنِ مَسْعُود قالَ رَسُولُ اللهِ (ص): (حَياتِي خَيْرٌ لَكُمْ ... وَ مَماتِي خَيْرٌ لَكُمْ تُعْرَضُ عَلَيَّ أَعْمالَكُمْ؛ فَإِنْ رَأَيْتُ خَيْراً حَمِدْتُ اللهَ تَعالي، وَ إِنْ رَأَيْتُ شَرّاً أَسْتَغْفَرْتُ لَكُمْ)، وَ هُوَ صَحِيحٌ أَيْضاً. (4)
از آن جمله حديث سرور ما عبدالله بن مسعود است كه مىگويد رسولخدا (ص) فرمود: (حيات من براى شما خير است ... و مرگ من نيز براى شما خير مىباشد، چرا كه اعمال شما بر من عرضه مىگردد؛ پس اگر در آنها خير يافتم خداوند متعال را ستايش مىكنم و اگر شرّ يافتم براى شما درخواست مغفرت مىكنم) و اين حديث نيز صحيح است.
ص60
حافظ هيثمى در «مجمع الزوائد» مىگويد: «رواه البزار و رج اله رجال الصحيح» (1)«اين حديث را بزار روايت كرده و رجال
آن رجال صحيح است».
ممكن است كسى ادعا كند دو روايت از روايتهايى كه به آنها استدلال شده با هم قابل جمع نيست.
از پيامبر (ص) نقل شده كه فرمود: «أَلأَنْبِياءُ أَحْياءٌ فِي قُبُورِهِمْ يُصَلُّونَ»؛ «پيامبران در قبرهايشان زنده بوده و دعا مىكنند».
اين دلالت بر دوام حيات آنان در قبر دارد، ولى در روايت ديگر از پيامبر (ص) آمده است:
ما مِنْ أَحَدٍ يُسَلِّمُ عَلَي إِلّا رَدَّ اللهُ عَلَيَّ رُوحِي حَتّي أَرُدُّ عَلَيْهِ السَّلامَ.
هيچ كس بر من سلام نمىكند، مگر آنكه خداوند روح مرا بازمىگرداند تا آنكه پاسخ سلام او را بدهم.
و اين روايت دلالت بر دوام حيات پيامبر (ص) در عالم برزخ ندارد.
سيوطى در پاسخ به اين اشكال مىگويد:
انّه ليس المراد بردّ الروح عودها بعد المفارقة للبدن، و انّما النبي (ص) في البرزخ مشغول بأحوال الملكوت، مستغرق في مشاهدة ربّه، كما كان في الدنيا في حالة الوحي و في اوقات
1) مجمع الزوائد، ج 9، ص 24.
ص61
أخر؛ فعبّر عن
افاقته من تلك المشاهدة و ذلك الاستغراق بردّ الروح. و نظير هذا قول العلماء في اللفظة التي وقعت في بعض احاديث الإسراء و هي قوله: (فَاسْتَيْقَظْتُ وَ أَنَا بِالْمَسْجِدِالْحَرامِ)، ليس المراد الاستيقاظ من نوم، فانّ الاسراء لم يكن مناماً، و انّما المراد الإفاقة ممّا خامره من عجائب الملكوت. و هذا الجواب الآن عندي من اقوي مايجاب به عن لفظة الردّ. (1)
مقصود از بازگشت روح بازگشت آن بعد از مفارقت از بدن نيست؛ زيرا پيامبر (ص) در عالم برزخ مشغول به احوال ملكوت بوده و غرق در مشاهده پروردگارش مىباشد همانگونه كه در عالم دنيا در حالت وحى و در اوقات ديگر چنين بود. لذا پيامبر (ص) از حالت افاقه و به هوش آمدن از آن حالت و آن مستغرق بودن در مشاهده پروردگار را به ردّ روح تعبير كرده است. و نظير اين مطلب گفته علماست در لفظى كه در برخى از احاديث معراج آمده و آن گفته پيامبر (ص) است كه فرمود: (من بيدار شدم در حالى كه در مسجدالحرام بودم). و مقصود او بيدارى از خواب نيست؛ چرا كه معراج در عالم خواب نبوده است، بلكه مقصود حضرت به
كه از عجائب ملكوت به او دست داده بوده است. و اين جواب الآن نزد من از قوىترين جوابهايى است كه از لفظ (ردّ) مىتوان داد.
وى همچنين مىگويد:
1) الحاوى للفتاوى، ج 2، ص 151.
ص62
قالَ الرّاغِبُ: مِنْ مَعانِي الرَّدِّ: التَّفْوِيضُ. يُقالُ: رَدَدْتُ الْحُكْمَ فِي كَذا إلي فُلانٍ أَيْ فَوَّضْتُهُ إِلَيْهِ. قالَ تَعالي: (فَإِنْ تَنازَعْتُمْ فِي شَيْءٍ فَرُدُّوهُ إِلَى اللهِ وَ الرَّسُولِ ...) إِنْتَهي. وَ يَخْرُجُ مِنْ هذا جَوابُ رابِعَ عَشَرَ عَنِ الْحَدِيثِ وَ هُوَ أَنَّ الْمُرادَ فَوَّضَ اللهُ إِلَيَّ رَدِّ السَّلامِ عَلَيْهِ ... (1)
راغب گفته: از جمله معانى رد، تفويض است. گفته مىشود: «رَدَدْتُ الْحُكْمَ فِي كَذا إِلي فُلانٍ» ى عنى آن حكم را به او تفويض كردم. خداوند متعال مىفرمايد: (پس اگر در چيزى نزاع كرديد آن را به خدا و رسولش تفويض و واگذار نماييد ...). و از اين مطلب جواب چهاردهمى از آن حديث به دست مىآيد و آن اينكه مقصود از آيه اين است كه خداوند پاسخ سلام او را به من واگذار كرده است ...
زيد بن ايمن از عبادة بن نُسى، و او از ابو الدرداء نقل كرده كه گفت: رسول خدا (ص) فرمود:
أَكْثِرُوا الصَّلاةَ عَلَيَّ يَوْمَ الْجُمُعَةِ، فَإِنَّهُ مَشْهُودٌ تَشْهَدُهُ الْمَلائِكَةُ، وَ إِنَّ أَحَداً لَنْ يُصَلِّي عَلَيَّ إِلّا عُرِضَتْ عَلَيَّ صَلاتُهُ حَتّي يَفْرُغَ مِنْها. قالَ: قُلْتُ: وَ بَعْدَ الْمَوْتِ؟ قالَ: وَ بَعْدَ الْمَوْتِ، إِنَّ اللهَ حَرَّمَ عَلَي الأَرْضِ أَنْ تَأْكُلَ أَجْسادَ الأَنْبِياءِ، فَنَبِيُّ اللهِ حَيُّ يُرْزَقُ. (2)
زياد بر من در روز جمعه درود بفرستيد؛ زيرا كه آن مشهود است و فرشتگان آن را شاهد مىباشند، و هيچ كس بر من درود نمىفرستد
ص63
جز آنكه درودش بر من عرضه مىگردد تا از آن فارغ گردد. او گفت: عرض كردم: حتى بعد از مرگ؟ فرمود: حتى بعد از مرگ؛ زيرا خداوند بر زمين حرام كرده تا جسدهاى پيامبران را نابود سازد. پس پيامبر خدا (ص) زنده است و روزى مىخورد.
در آخر اين حديث تصريح شده كه پيامبر خدا (ص) زنده است و نزد خداوند روزى مىخورد.
صحابه در موارد متعدد پس از رحلت رسول خدا (ص) او را مورد خطاب قرار دادهاند. اين روايات بيانگر آن است كه صحابه باور به حيات داشتند.
بِأَبِي أَنْتَ وَ أُمِّي يا نَبِيَّ اللهِ! لايَجْمَعُ اللهُ عَلَيْكَ مَوْتَتَيْنِ (1)
پدر و مادرم به فداى تو اى پيامبر خدا (ص)! خداوند بر تو بين دو مرگ جمع نخواهد كرد.
از اينكه ابوبكر با پيامبر (ص) سخن مىگويد استفاده مىشود او معتقد به حيات برزخى پيامبر (ص) شنيدن صداى اهل دنيا بوده است.
كانَ ابْنُ عُمَرَ إِذا قَدَّمَ مِنْ سَفَرٍ أَتي قَبْرَ النَّبِيَّ (ص) فَقالَ: أَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا رَسُولَ اللهِ، أَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا أَبابَكْرٍ، أَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا أَبَتَاه. (2)
ص64
عبدالله بن عمر چون از سفرى بازمىگشت به كنار قبر پيامبر (ص) مىآمد و مىگفت: سلام بر تو اى رسول خدا، سلام بر تو اى ابابكر، سلام بر تو اى پدرم.
از اينكه ابن عمر پيامبر (ص) را مورد خطاب قرار داده به دست مىآيد او معتقد به حيات برزخى بوده است و چون وهابيان حيات برزخى را قبول ندارند اصرار مىكنند كه كسى پيامبر (ص) را در اين زمان مورد خطاب قرار ندهد و السلام عليك نگويد، بلكه بگويد: «أَلسَّلامُ عَلي رَسُول الله (ص)».
أَلا يا رَسُولَ اللهِ أَنْتَ رَجاؤُنا
وَ كُنْتَ بِنا بِرّاً وَلَمْ تَكُ جافِياً وَ كُنْتَ بِنا بِرّاً رَؤُوفاً نَبِيَّنا وَكُنْتُ عَلَيْكَ الْيَوْمَ مَنْ كانَ باكِياً (1)
آگاه باش اى فرستاده خدا! تو اميد مايى، تو به ما نيكوكار بودى و جفا نمىكردى. تو نيكوكارى بودى مهربان، پيام آور براى ما، و من امروز كسى هستم كه بر تو مىگريم.
وقد ثبت انّ امّ المؤمنين عائشة قالت: (كُنْتُ أَدْخُلُ بَيْتِيَ الَّذِي فِيهِ رَسُولُ اللهِ (ص) وَ أَضَعُ ثِيابِي وَ أَقُولُ إنّما هُوَ زَوْجِي وَ أَبِي، فَلَمّا دُفِنَ عُمَرُ مَعَهُما فَوَ اللهِ ما دَخَلْتُ إِلّا وَ أَنَا مَشْدُودَةٌ حِياءً مِنْ
1) ذخائر العقبى، طبرى، ص 252؛ مجمع الزوائد، ج 9، ص 36.
ص65
عُمَرَ). رواه احمد. قال الحافظ الهيثمي رجاله رجال الصحيح. و في رواية: حَتّي بُنِيَتْ بَيْنَي وَ بَيْنَ الْقُبُورِ جِداراً،
فتفضضت بَعْدُ. و رواه ابويعلي باسناد آخر فيه عويد بن أبيعمران ضعيف، و وثقه ابن حبان، و لمتعمل عائشة هذا باطلا، بل هي تعلم انّ النبي (ص) و صاحبيه يعلمان من هو عند قبورهم. (1)
و به طور حتم ثابت شده كه امالمؤمنين عايشه گفته: من داخل حجرهام مىشدم كه رسول خدا (ص) در آن است و لباسم را در مىآوردم و با خود مىگفتم كه در آنجا همسر و پدر من است، ولى چون عمر با آن دو دفن شد به خدا سوگند كه هرگز داخل آن حجره نشدم جز آنكه به جهت حياء از عمر خود را پوشاندم. اين روايت را احمد نقل كرده است. و حافظ هيثمى مىگويد: رجال آن رجال صحيح است. و در روايتى ديگر آمده: تا اينكه بين من و بين قبرها ديوارى ساخته شد و بعد از آن ديگر خودم را آزاد گذاشتم. و ابويعلى نيز با اسناد ديگر روايت كرده كه در آن عويد بن ابىعمران است كه ضعيف است، ولى ابنحبان او را توثيق كرده است. و عايشه اين كار را بىجهت انجام نداده بلكه او مىدانسته كه پيامبر (ص) و دو صاحبش، از كسانى كه در كنار قبرشان هستند آگاهى دارند.
ابونعيم اصفهانى (م 430 ه. ق) از سعيد بن مسيب نقل مىكند كه گفت:
رأيتني ليالي الحرة، و ما في مسجد رسول الله (ص) غيري، و ما يأتي وقت صلاة إلّا سمعت الأذان من القبر، ثم اتقدم فأقيم و
1) هداية المتخبّطين، سيد على بن محمد بن يحيى، ص 55.
ص66
اصلّي، و انّ اهل الشام ليدخلون المسجد زمراً، فيقولون: انظروا إلي الشيخ المجنون. (1)
در شبهاى قيام حرّه خودم مشاهده كردم در حالى كه در مسجد رسول خدا (ص) كسى جز من نبود، و هرگاه وقت نماز مىرسيد صداى اذان را از قبر مىشنيدم، پس جلو رفته و اقامه بسته و نماز مىخواندم، و اهل شام دسته دسته وارد مسجد شده و مىگفتند: اين شيخ ديوانه را نگاه كنيد.
دارمى (م 255 ه. ق) از سعيد بن عبدالعزيز نقل كرده كه گفت:
لمّا كان ايام الحرة لم يؤذن في مسجد النبي (ص) ثلاثاً و لم يقم، و لم يبرح سعيد بن المسيب من المسجد، و كان لايعرف وقت الصلاة إلّا بهمهمة يسمعها من قبر النبي (ص). (2)
در ايام قيام حرّه سه روز و سه شب در مسجد پيامبر (ص) اذان و اقامه گفته نشد و سعيد بن مسيب از مسجد خارج نشد و او اوقات نماز را از همهمهاى كه از قبر پيامبر (ص) مىشنيد، مىفهميد.
ابن تيميه در اين باره مىگويد:
ولايدخل في هذا الباب ما يروي من انّ قوماً سمعوا ردّ السلام من قبر النبي (ص) أو قبور غيره من الصالحين، و انّ سعيد بن المسيب كان يسمع الأذان من القبر ليالي الحرة، و نحو ذلك؛ فهذا كلّه حق ليس فيه ممّا نحن فيه، و الامر اجل من ذلك و اعظم. (3)
ص67
و داخل نمىشود در اين باب آنچه روايت مىشود كه قومى پاسخ سلام را از قبر پيامبر (ص) يا قبور غير او از صالحان شنيدند، و اينكه سعيد بن مسيب صداى اذان را از قبر در شبهاى قيام حرّه مىشنيد، و امثال آن؛ تمام اين امور حق است ولى از موضوع بحث ماخارج است و موضوع بحث ما از اين بالاتر است.
او در كتاب «احياء علوم الدين» مىنويسد:
الذي تشهد له طرق الاعتبار و تنطق به الآيات و الأخبار، انّ الموت معناه تغير حال فقط، و انّ الروح باقية بعد مفارقة الجسد؛ امّا معذّبة و امّامنعمة. (1)
آنچه كه راههاى اعتبار بر آن شهادت داده و از آيات و اخبار فهميده مىشود اينكه معناى مرگ تنها تغيير حالت است، و اينكه روح بعد از جدايى از بدن يا در عذاب است و يا در نعمت.
او مىگويد:
قال العلماء: الموت ليس بعدم محض ولا فناء صرف، و انّما هو انقطاع تعلق الروح بالبدن. (2)
ص68
علما گفتنهاند: مرگ عدم محض و فناء صرف نيست بلكه عبارت است از انقطاع تعلق روح به بدن.
او در رساله «تنوير الحلك فى امكان رؤية النبى و الملك» مىگويد:
فحصل من مجموع هذه النقول و الأحاديث انّ النبي (ص) حي جسده و روحه، و انّه يتصرف و يسير حيث شاء في اقطار الأرض و في الملكوت و هو بهيئته التي كان عليها قبل وفاته لم يتبدّل منه شيء، و انّه مغيب عن الأبصار كما غيبت الملائكة مع كونهم احياء بأجسادهم ... (1)
از مجموع اين نقلها و احاديث به دست مىآيد كه پيامبر (ص) جسد و روحش زنده است و او تصرف مىكند و سير مىنمايد هر جا كه در اطراف زمين و در ملكوت بخواهد، و او به همان هيئتى است كه قبل از وفاتش بوده و چيزى از او تبديل و تغيير نكرده است. و اينكه او از چشمها غايب مىشود آنگونه كه ملائكه غايب مىشوند با اينكه به اجسادشان زندهاند ...
او همچنين مىگويد:
حياة النبي (ص) في قبره و سائر الأنبياء معلومة عندنا علماً قطعيّاً؛ لما قام عندنا من الأدلة في ذلك و تواترت به الأخبار الدالة علي ذلك، و قد الّف الامام البيهقي جزءاً في حياة الأنبياء عليهم الصلاة والسلام في قبورهم. (2)
ص69
حيات پيامبر (ص) در قبرش و نيز حيات ساير انبيا نزد ما به طور قطعى معلوم است؛ زيرا ادلهاى نزد ما براى آن اقامه شده و اخبار متواترى بر آن دلالت دارد. و امام بيهقى كتابى مستقل درباره حيات انبيا عليهم الصلاة و السلام در قبورشان تأليف كرده است.
او باز در رساله «تنوير الحلك فى امكان رؤية النبى و الملك» كه از
رسالههاى جلد دوم «الحاوى للفتاوى» است مىگويد:
في كتاب مصباح الظلام في المستغيثين بخير الأنام، للإمام شمس الدين محمّد بن موسي بن النعمان قال: سمعت يوسف بن علي الزناني يحكي عن امرأة هاشمية كانت مجاورة بالمدينة، و كان بعض الخدام يؤذيها. قالت: فاستغثت بالنبي (ص)، فسمعت قائلا من الروضة يقول: أما لك في اسوة؟! فاصبري كما صبرت، أو نحو هذا. قالت: فزال عنّي ما كنت فيه، و مات الخدام الثلاثة الذين كانوا يؤذينني. (1)
در كتاب (مصباح الظلام فى المستغيثين بخير الأنام) اثر امام شمس الدين محمّد بن موسى بن نعمان آمده كه نويسنده مىگويد: از يوسف بن على زنانى شنيدم كه حكايت مىكرد از زنى هاشمى كه مجاور مدينه زندگى مىكرد و برخى از خدّام او را آزار مىدادند. آن زن مىگويد: من به پيامبر (ص) استغاثه كردم كه ناگهان صداى گويندهاى را از داخل روضه شنيدم كه مىفرمود: آيا من الگوى تو نيستم؟ پس همانگونه كه من صبر كردم تو نيز صبر نما، يا مثل اين تعابير. آن زن مىگويد: مشكلى كه داشتم برطرف شد و آن سه خادمى كه مرا آزار مىدادند مردند.
1) الحاوى للفتاوى، ج 2، ص 261.
ص70
او مىگويد:
قال شيخنا احمد بن عمر القرطبي صاحب المفهم في شرح صحيح مسلم: انّ الموت ليس بعدم محض و انّما هو انتقال من حال إلي حال، و يدل علي ذلك انّ الشهداء بعد قتلهم و موتهم احياء عند ربهم يرزقون، فرحين مستبشرين، و هذه صفة الأحياء في الدنيا، و إذا كان هذا في الشهداء كان الأنبياء بذلك احق و اولي. مع انّه قد صحّ عن النبي (ص) انّ الأرض لاتأكل اجساد الأنبياء، و انّ النبي (ص) قد اجتمع بالانبياء ليلة الإسراء في بيت المقدس، و في السماء و خصوصاً بموسي (ع). و قد اخبرنا النبي (ص) بما يقتضي انّ الله يرد عليه روحه حتّي يرد السلام علي كل من يسلم عليه إلي غير ذلك مما يحصل من جملته القطع بانّ موت الانبياء انما هو راجع إلي ان غيبّوا عنّا بحيث لا ندركهم، و ان كانوا موجودين احياء و ذلك كالحال في الملائكة، فانّهم موجودون
احياء، ولايراهم أحد منّا إلّا من خصّه الله بكرامة منه سبحانه.(1)
شيخ ما احمد بن عمر قرطبى صاحب كتاب (المفهم فى شرح صحيح مسلم) گفته: به يقين مرگ عدم محض نيست، بلكه عبارت است از انتقال از حالتى به حالتى ديگر. و دليل بر آن اينكه شهدا بعد از شهادت و مرگشان نزد پروردگارشان زنده بوده و روزى مىخورند و شاد بوده و به آنها بشارت داده مىشود. و اين صفت زندهها در دنياست. و اگر اين
1) التذكرة فى احوال الموتى و امور الآخرة، قرطبى، ج 1، ص 199.
ص71
حالت درباره شهدا صادق است انبيا به آن سزاوارتر و اولى هستند، با اينكه از پيامبر (ص) به طور صحيح نقل شده كه فرمود: زمين اجساد پيامبران را خاك نمىكند، و همانا پيامبر (ص) با انبيا در شب معراج در بيتالمقدس و در آسمان خصوصاً با موسى (ع) اجتماع نمود. و خبر داد ما را پيامبر (ص) به چيزى كه دلالت دارد بر اينكه خداوند روح او را باز مىگرداند تا جواب هر كس را كه بر او سلام مىكند بدهد، و غير اين روايات كه از تمام آنها قطع حاصل مىشود به اينكه مرگ پيامبران به اين باز مىگردد كه آنان از ما غايب شدند به طورى كه ما آنها را درك نمىكنيم، گرچه آنها موجود بوده و زندهاند، همانگونه كه ملائكه نيز اين چنين مىباشند، و آنان نيز موجود بوده و زنده مىباشند، و هيچكس از ما آنها را مشاهده نمىكند جز افرادى كه خداوند سبحان آنان را مختص به كرامت خود نموده باشد.
ابن تيميه در «مجموعة الفتاوى» مىنويسد:
كما انّ موسي يصلّي في قبره، و كما صلّي الأنبياء خلف النبي (ص) ليلة المعراج ببيت المقدس، و تسبيح اهل الجنة و الملائكة، فهم يمتعون بذلك، و هم يفعلون ذلك حسب ما يسّره الله لهم و يقدره لهم ... (1)
همانگونه كه موسى در قبرش نماز مىگذارد، و همانگونه كه پيامبران پشت سر پيامبر (ص) در شب معراج در بيت المقدس نماز
1) مجموعة الفتاوى، ج 1، ص 354.
ص72
گذاردند و اهل بهشت و فرشتگان تسبيح گفتند، پس آنان به اين اعمال بهره مىبرند و اين كارها را به حسب آنچه كه خدا بر ايشان ميسّر و مقدر داشته انجام مىدهند.
او همچنين مىگويد:
وكذلك الأنبياء و الصالحون و ان كانوا احياء في قبورهم، و ان قدّر انّهم يدعون للأحياء، و ان وردت به آثار ... (1)
و همچنان است پيامبران و صالحان، گرچه در قبرهايشان زندهاند، و گرچه مقدّر شده كه براى زندهها دعا مىكنند، آنگونه كه بر آن خبرها رسيده است ...
از كلام ابن تيميه استفاده مىشود او حيات برزخى اوليا را قبول دارد، گرچه تعامل بين برزخ و دنيا را نمىپذيرد.
او مىگويد:
فللروح المطلقة من اسر البدن و علائقه و عوائقه من التصرف و القوة و النفاذ و الهمة و سرعة الصعود إلي الله و التعلق بالله، ما ليس للروح المهينة المحبوسة في علائق البدن و عوائقه، فإذا كان هذا و هي محبوسة في بدنها فكيف إذا تجردت و فارقته و اجتمعت فيها قواها، و كانت في أصل شأنها روحاً عليّة زكية، كبيرة ذات همة عالية، فهذه لها بعد مفارقة البدن شأن آخر و فعل آخر. (2)
ص73
براى روحى كه از اسارت بدن و علايق و موانع آن رها شده تصرف و قوت و نفوذ و همّت و سرعت صعود به سوى خداوند و تعلق به او است به حدى كه براى روحى كه خار گشته و در علايق و موانع بدن محبوس است نمىباشد. حال اگر روح در حالى كه در بدن است چنين وضعيتى دارد تا چه رسد به آنجا كه مجرد شده و بدن را رها سازد و در او قوايش جمع گردد. و روح در اصل شأنش روحى عالى، پاك، بزرگ، و داراى همّت عالى است، و اينها براى روح بعد از مفارقت از بدن با شأن و فعل ديگرى است.
وى همچنين مىگويد:
قد تواترت الرؤيا في اصناف بني آدم علي فعل الأرواح بعد موتها ما لا تقدر علي مثله حال اتصالها بالبدن؛ من هزيمة الجيوش الكثيرة بالواحد و الاثنين و العدد القليل و نحو ذلك ... (1)
به طور متواتر در اصناف بنىآدم در خواب ديده شده كه چگونه ارواح بعد از مرگشان كارهايى مىكنند كه در حال اتصال آنها به بدن چنين قدرتى نداشتهاند؛ از آن جمله فرارى دادن لشكريان بسيار با يك، دو يا عدد كمى و امثال آن ...
از كلام ابن قيم نيز همان معنايى فهميده مىشود كه از كلام ابن تيميه استفاده مىگردد.
او مىنويسد:
والحديث بتمامه عند الطبراني: ما من نبي يموت فيقيم في قبره إلّا اربعين صباحاً حتّي ترد اليه روحه، و مررت ليلة اسري بي
1) الروح، ص 237.
ص74
بموسي و هو قائم يصلّي في قبره. و هو علي هذا لا يدلّ علي انّه لايقيم في قبره، بل يخرج منه، و انّما يدل علي انّه لايبقي في القبر ميتاً كسائر الأموات اكثر من اربعين صباحاً، بل ترد عليه روحه و يكون حياً ... (1)
تمام حديث را طبرانى نقل كرده كه هر پيامبرى بميرد بعد از چهل روز از اقامه در قبرش روح به او باز مىگردد. [و پيامبر (ص) فرمود:] شبى كه به معراج رفتم گذرم به موسى افتاد و او ايستاده در قبرش نماز مىخواند. بنابراين دلالت ندارد بر اينكه او در قبرش اقامت ندارد و از آن خارج مىگردد، بلكه تنها دلالت مىكند بر اينكه در قبرش همانند ديگر مردهها بيش از چهل روز مرده باقى نمىماند و روح بر او باز گشته و زنده مىماند ...
او مىگويد:
الحياة حقيقية، و هذا ما دلّت عليه الآيات البينات و الأحاديث المشهورة الصحيحة. و هذه الحياة الحقيقية لا تعارض وصفهم بالموت، كما جاء ذلك في كتاب الله العزيز؛ اذ يقول: (وَ ما جَعَلْنا لِبَشَرٍ مِنْ قَبْلِكَ الْخُلْدَ) و يقول: (إِنَّكَ مَيِّتٌ وَ إِنَّهُمْ مَيِّتُونَ) انّ معني قولنا عن الحياة البرزخية بانّها حقيقية أي ليست خيالية أو مثالية كما يتصوّرها بعض الملاحدة ممّن لا تتسع عقولهم للإيمان إلّا بالمشاهد المحسوس دون الغيب
1) روح المعانى، آلوسى، ج 22، ص 36.
ص75
الذي لا يطيق العقل البشري تصوره ولا تسليم كيفيته لقدرة الله جل جلاله ...
ولقد تظافرت الأحاديث و الآثار التي تثبت بانّ الميت يسمع و يحسّ و يعرف؛ سواء كان مؤمناً أم كافراً. (1)
حيات برزخى حيات حقيقى است، و اين آن چيزى است كه آيات بينّات و احاديث مشهور و صحيح بر آن دلالت دارد. و اين حيات حقيقى با توصيف آنها به مرگ تعارض ندارد آنگونه كه در كتاب عزيز آمده است، آنجا كه مىفرمايد: (و ما براى هيچ بشرى قبل از تو جاودانگى قرار نداديم). و مىفرمايد: (تو خواهى مرد همانگونه كه ديگران خواهند مرد). همانا معناى قول ما كه حيات برزخى حقيقى است اين است كه خيالى يا مثالى نمىباشد آنگونه كه برخى از ملحدان كه عقلشان گنجايش ايمان جز از راه مشاهده به حسّ را ندارد تصور كردهاند، نه غيبى كه عقل بشرى طاقت تصور آن را نداشته و تسليم كيفيت قدرت خداوند عزّوجلّ نيستند ...
احاديث و آثار بسيارى وارد شده و اثبات مىكند كه ميت مىشنود و حسّ دارد و مىفهمد؛ چه مؤمن باشد يا كافر.
او مىنويسد:
انّا نعتقد انّ الانبياء و الاولياء احياء في قبورهم، و انّ منزلتهم عند الله تعالي لم يطرأ عليها تغيير و لا تبديل، بل هم بعد الموت
1) مفاهيم يجب ان تصحّح، مالكى، ص 159.
ص76
اشدّ قرباً من الله تعالي و ارفع مكانة عنده؛ و ذلك لأنّ ارواحهم في الدنيا كانت مشغولة نوعاً ما بتدبير البدن و عوائق البشرية، فاذا ماتوا زالت عنهم العوائق بالكلية، و بقيت ارواحهم خالصة فيتوجهها إلي الحق و اقتباسها من انواره القدسية، فيقوي بذلك نورها و سلطانها، و تزداد اشعة انوارها المنعكسة علي من يلوز بها من ذوي الحاجات و ارباب الإرادات. وَ قَدْ أَخْبَرَنا (ص) أَنَّ حَياتَهُ وَ وَفاتَهُ سَواءٌ فِي انْتِفاعِنا بِشَفاعَتِهِ وَ عَوْدِ بَرَكاتِهِ عَلَيْنا حَيْثُ قالَ فِي الْحَدِيثِ الصَّحِيحِ:
(حَياتِي خَيْرٌ لَكُمْ، تُحَدِّثُونَ وَ يُحَدِّثُ لَكُمْ، فَإِذا مِتُّ كانَتْ وَفاتِي خَيْراً لَكُمْ، تُعْرَضُ عَلَي أَعْمالَكُمْ، فَإِنْ وَجَدْتُ خَيْراً حَمِدْتُ اللهَ، وَ إِنْ وَجَدْتُ شَرّاً أَسْتَغْفَرْتُ لَكُمْ) ... (1)
ما معتقديم كه انبيا و اوليا در قبرهايشان زندهاند و اينكه منزلت آنان نزد خداوند متعال تغيير و تبديل پيدا نكرده است، بلكه آنان بعد از مرگ تقرب بيشترى به خداوند متعال پيدا كرده و منزلت بالاترى نزد او كسب نمودهاند؛ و اين به جهت آن است كه ارواح آنها در دنيا به نوعى مشغول به تدبير بدن و پوستههاى بشرى بوده و چون از دنيا رحلت كردند آن موانع بهطور كلّى از آنها برطرف مىشود و ارواح آنها در توجه به حق و اقتباس از انوار قدسيه آن خالص مىگردد، و لذا از اين طريق نور و سلطه آنها قوت پيدا كرده و اشعه انوار آنها كه منعكس كننده بر محتاجان و ارادتمندانى است كه به آنها پناه مىبرند زياد مىگردد. و پيامبر (ص) به ما خبر داده كه حيات و وفات او در نفع بردن ما از شفاعت او و رسيدن بركاتش بر
1) نفحات الدومى، صص 334 و 335.
ص77
ما يكسان است، آنجا كه در حديث صحيح فرمود: (حيات من براى شما خير است سخن مىگوييد و براى شما هم سخن گفته مىشود، و چون از دنيا رحلت كردم وفاتم براى شما مايه خير است، اعمال شما بر من عرضه مىشود؛ و اگر در آن خير ديدم خدا را سپاس مىگويم، و اگر شرّ يافتم براى شما استغفار مىكنم ...
او مىگويد:
فمن وقف عند الحجرة المقدسة ذليلا مسلّماً مصلّياً علي نبيّه فيا طوبي له، فقد احسن الزيارة و اجمل في التذلل و الحبّ، و اتي بعبادة زائدة علي من صلّي عليه في أرضه ... (1)
پس هر كس كه كنار حجره مقدس رسول خدا (ص) با ذلّت و خوارى و تسليم بايستد و بر پيامبر (ص) درود فرستد، خوشا به حال او كه زيارت خوبى بهجا آورده و در تذلّل و محبّت كار نيكى كرده است، و عبادتى زايد بر كسى كه بر حضرت در سرزمين خود درود فرستاده انجام داده است ...
او مىگويد:
حياة الأنبياء و الشهداء في القبر كحياتهم في الدنيا. و يشهد له صلاة موسي في قبره؛ فانّ الصلاة تستدعي جسداً حيّاً، و كذلك
1) سير اعلام النبلاء، ج 4، ص 483.
ص78
الصفات المذكورة في الأنبياء ليلة الاسراء كلّها صفات
الاجسام، ولا يلزم من كونها حياة حقيقة أن تكون الابدان معها كما كانت في الدنيا من الاحتياج إلي الطعام و الشراب. و امّا الإدراكات كالعلم و السماع فلاشك ان ذلك ثابت لهم و لسائر الموتي. (1)
حيات پيامبران و شهيدان در قبر همانند حيات آنها در دنياست، و شاهد آن دعاى موسى (ع) در قبرش مىباشد؛ زيرا دعا مستلزم بدنى زنده است. همچنين است صفاتى كه درباره پيامبران در شب معراج ذكر شده كه همگى از صفات اجسام مىباشد. و اينكه گفته مىشود حيات حقيقى دارند لازم نمىآيد كه بدنها همراه آن حيات آنگونه كه در دنيا احتياج به طعام و آشاميدنى دارند نياز داشته باشند و اما ادراكات همچون علم و شنيدن، شكّى نيست كه براى آنها و ديگر مردهها ثابت است.
او درباره پيروان ابن تيميه مىگويد:
والرأي السخيف الذي اخذ به هؤلاء المبتدئة من التحاقه (ص) بالعدم، حاشاه من ذلك، يلزمه ان يقال: انّه ليس
رسول الله (ص) اليوم. (2)
و رأى ناشايستى كه اين افراد بدعتگذار اخذ كردهاند به اينكه رسول خدا (ص) را ملحق به عدم مىكنند- رسول خدا (ص) از آن منزه است- و لازمهاش آن است كه او امروز فرستاده خدا نباشد.
ص79
او نيز مىگويد:
بيان زندقة من قال: انّ روحه عليه الصلاة و السلام فنيت، و انّ جسده صار تراباً، و بيان زيغ ابن تيمية و حزبه. (1)
در بيان كفر كسى كه گفته: روح رسول خدا عليه الصلاة و السلام فانى شده و جسد او خاك گشته است، و بيان گمراهى ابن تيميه و حزب او.
او مىنويسد: «از مالك نقل شده كه احترام پيامبر (ص) پس از وفات او، مانند حياتش مىباشد». (2)
او درباره «حيات برزخى» مىگويد:
عندنا و عند مشايخنا، حضرة الرسالة (ص) حي في قبره الشريف و حياته (ص) دنيوية من غير تكليف، و هي مختصّة به (ص) و بجميع الأنبياء صلوات الله عليهم و الشهداء لابرزخية كما هي حاصلة لسائر المؤمنين، بل لجميع الناس، كما نصّ عليه العلامة السيوطي في رسالته (انباء الأذكياء بحياة الأنبياء)، حيث قال: قال الشيخ تقيالدين السبكي: حياة الأنبياء و الشهداء في القبر كحياتهم في الدنيا، و يشهد له صلاة موسي (ع) في قبره؛ فإنّ الصلاة تستدعي جسداً حيّاً ... فثبت بهذا انّ حياته دنيوية برزخية؛ لكونها في عالم البرزخ ... (3)
نزد ما و علماى ما رسول خدا (ص) در قبر شريفشان زنده است و حيات او دنيوى است بدون آنكه تكليفى داشته باشد و اين مختص
ص80
به وجود آن بزرگوار و تمام انبياء- صلوات الله عليهم- و شهدا است، نه آنكه حيات آنها همانند ساير مؤمنين بلكه تمام مردم برزخى باشد، همانگونه كه علامه سيوطى در رساله (انباء الأذكياء بحياة الأنبياء) بر آن تصريح كرده آنجا كه از قول تقى الدين سبكى نقل كرده كه مىگويد: زندگى انبيا و شهدا در قبر همانند زندگى آنها در دنياست، و شاهد آن نماز موسى (ع) در قبرش مىباشد؛ زيرا نماز خواندن مستلزم بدنى زنده است ... و به اين مطلب ثابت شده كه حيات پيامبر (ص) دنيوى و برزخى است؛ زيرا كه در عالم برزخ مىباشد ...
او همچنين مىگويد:
... روي ابوحنيفة عن ابن عمر انّه قال: من السنة ان تأتي قبر رسول الله (ص)، فتستقبل القبر بوجهك ثم تقول: السلام عليك ايّها النبي و رحمة الله و بركاته ... (1)
... ابوحنيفه از ابن عمر نقل كرده كه گفت: از جمله سنتها آن است كه به زيارت قبر رسول خدا (ص) بيايى و رو به قبر او كنى آنگاه بگويى: سلام بر تو اى پيامبر (ص) و رحمت و بركات خدا بر تو باد ...
از اينكه در دعا رسول گرامى (ص) مورد خطاب قرار مىگيرد دلالت بر حيات برزخى او دارد همانگونه كه قبلًا به آن اشاره كرديم.
او مىگويد:
إذا أنا متّ فاصنعوا بي كما امرنا رسول الله (ص) ان نصنع بموتونا؛ امرنا رسول الله (ص) فقال: (إِذا ماتَ أَحَدُكُمْ مِنْ إِخْوانِكُمْ فَسَوَّيْتُمُ
1) فيض البارى شرح صحيح بخارى، ج 2، صص 90- 91.
ص81
التُّرابَ عَلي قَبْرِهِ لِيَقِلْ: يا فُلانَ بْنَ فُلانَةَ! فَإِنَّهُ يَسْمَعُهُ وَلا يُجِيبُ، إلي أَنْ يَقُولَ: اذْكُرْ ما خَرَجْتَ عَلَيْهِ مِنَ الدُّنْيا شَهادَةَ أَنْ لا إِلهَ إِلَّا اللهُ وَ أَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللهِ). ثم يكمل التلقين الذي روته اسانيد المسلمين و صحاحهم. (1)
هرگاه من مُردم با من كارى كنيد كه رسول خدا (ص) دستور داده تا با مردگانمان انجام دهيم، رسول خدا (ص) ما را دستور داده و فرموده: (هر گاه يكى از برادران شما رحلت نمود و خاك را بر قبرش ريختيد بايد گفته شود: اى فلان پسر فلان! او به طور حتم سخن او را مىشنود ولى پاسخ نمىدهد، تا اينكه مىگويد: ياد كن آنچه را بر آن از دنيا خارج شدى كه گواهى بر وحدانيت خداوند است و اينكه محمّد رسول خدا (ص) است). سپس تلقينى را كه در سندهاى مسلمانان و صحاح آنها وارد شده تكميل نمايد.
از كلام رسول خدا كه فرمود: به او خطاب شود و نيز آنكه مىگويد: «او مىشنود» استفاده مىشود انسانها در عالم برزخ حيات داشته و از دنيا باخبرند.
او كه از علماى شافعى است، مىگويد:
المتكلمون المحققون من اصحابنا انّ نبيّنا (ص) حي بعد وفاته و انّه يسرّ بطاعات امته و يحزن بمعاصي العصاة منهم و انّه تبلغه صلاة من يصلّي عليه من امته ... (2)
ص82
متكلمان محقق از اصحاب ما بر اين عقيدهاند كه پيامبر (ص) بعد از وفاتش زنده بوده و از طاعات امتش خوشحال مىشود و از معاصى گناهكاران امتش محزون مىگردد، و كسانى كه از امتش بر او درود مىفرستند به او مىرسد ...
ابن حزم مىگويد:
وكذلك ما اجمع الناس عليه و جاء به النصّ من كلّ مُصَلٍّ فرضاً او نافلة: السلام عليك أيّها النبي و رحمة الله و بركاته. فلو لم يكن روحه عليه السلام موجوداً قائماً لكان السلام علي العدم هدراً. (1)
و همچنين است آنچه كه مردم بر او اجماع كرده و نص به آن دلالت دارد كه هر نمازگزار در نماز واجب يا مستحب مىگويد: درود بر تو اى پيامبر (ص) و رحمت خدا و بركاتش. پس اگر روح او (ع) موجود و برپا نباشد درود فرستادن بر عدم هدر خواهد بود.
او در كتاب «طبقات الشافعية» مىگويد:
والناس من خمسمائة و ستين سنة يخطبون في مسجد رسولالله (ص) ... و هو حاضر يُبْصر و يسمع. (2)
و مردم از پانصد و شصت سال پيش تاكنون در مسجد رسولخدا (ص) خطبه مىخوانند ... و آن حضرت حاضر بوده و مىبيند و مىشنود.
ص83
وى در كتاب «القول البديع فيالصلاة على الحبيب الشفيع» مىگويد:
ويؤخذ من هذه الأحاديث انّه (ص) حي علي الدوام؛ و ذلك انّه محال عادة ان يخلو الوجود كلّه من واحد يسلّم عليه في ليل او نهار و نحن نؤمن و نصدق بانّه (ص) حي يرزق في قبره، و انّ جسده الشريف لاتأكله الأرض، و الاجماع علي هذا. (3)
از اين احاديث به دست مىآيد كه آن حضرت همواره زنده است؛ چون عادتاً محال است كه در جهانى كسى نباشد كه در شبانهروز درود بر او نفرستد و ما ايمان داريم و تصديق مىكنيم كه آن حضرت (ص) زنده است و در قبرش روزى مىخورد و اينكه زمين جسد شريفش را نابود نمىسازد و بر اين مطلب اجماع اقامه شده است.
ص84
ص85
در بحث پيشين حيات برزخى اولياء به اثبات رسيد اما درباره حيات اموات به طور عموم از برخى از آيات و روايات مىتوان حيات برزخى آنان را نيز استفاده كرد.
(رَبَّنا أَمَتَّنَا اثْنَتَيْنِ وَ أَحْيَيْتَنَا اثْنَتَيْنِ فَاعْتَرَفْنا بِذُنُوبِنا) (غافر: 11)
آنها مىگويند: پروردگارا! ما را دو بار ميراندى ودو بار زنده كردى؛ اكنون به گناهان خود معترفيم.
علامه طباطبايى/ در ذيل اين آيه مىفرمايد:
انّ المراد بقولهم هذا هو الإماتة عن الحياة الدنيا و الاحياء البرزخ، ثم الاماتة عن البرزخ و الإحياء ليوم
الحساب يوم القيامة. (1)
1) الميزان، ج 10، ص 74.
ص86
همانا مقصود از اين قول آنها همان مرگ از زندگى دنيا و زندهشدن در برزخ، سپس مردن در برزخ و زندهشدن براى حساب در روز قيامت است.
آلوسى مىگويد:
وقيل: انما قالوا: أَحْيَيْتَنَا اثْنَتَيْنِ؛ لانهما نوعان احياء البعث واحياء قبله، ثم احياء البعث قسمان: احياء في القبر واحياء عند القيام. (1)
و گفته شده: اينكه سخن از دو زنده كردن به ميان آمده به جهت آن است كه آن دو نوع است: احياء برانگيخته شدن براى قيامت و احيائى قبل از آن. سپس احياء بعث بر دو نوع است: احيائى در قبر و احيائى هنگام قيام [در قيامت].
(كَيْفَ تَكْفُرُونَ بِاللهِ وَ كُنْتُمْ أَمْواتاً فَأَحْياكُمْ ثُمَّ يُمِيتُكُمْ ثُمَّ يُحْيِيكُمْ ثُمَّ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ) (بقره: 28)
چگونه به خداوند كافر مىشويد؟! در حالى كه شما مردگان [و اجسام بىروحى] بوديد، واو شما را زنده كرد؛ سپس شما را مىميراند؛ وبار ديگر شما را زنده مىكند؛ سپس به سوى او بازگردانده مىشويد. [بنابراين، نه حيات وزندگى شما از شماست، ونه مرگتان؛ آنچه داريد از خداست].
ظاهر آيه آن است كه ثُمَّ يُحْيِيكُمْ حيات برزخى باشد كه بعد از آن رجوع به سوى خداست، كه در قيامت تحقق مىيابد.
1) روح المعانى، ج 12، ص 306.
ص87
فخر رازى مىگويد:
انّ الله ذكر حياة القبر في هذه الآية؛ لانّ قوله في يُحْيِيكُمْ ليس هو الحياة الدائمة وإلّا لما صحّ ان يقول: ثُمَّ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ؛ لانّ كلمة «ثمّ» تقتضي التراخي والرجوع إلي الله تعالي حاصل عقب الحياة الدائمة من غير تراخ، فلو جعلنا الآية من هذا الوجه دليلًا علي حياة القبر كان قريباً.(1)
همانا خداوند زندگى و حيات قبر را در اين آيه ذكر كرده؛ زيرا قول او يُحْيِيكُمْ همان حيات دائمى نيست، وگرنه صحيح نبود كه بگويد: «سپس به سوى او رجوع مىكنيد»؛ زيرا كلمه «سپس» اقتضاى تراخى دارد و رجوع به خدا متعال بعد از حيات دائمى بدون تراخى حاصل است، پس اگر آيه را از اين جهت دليل بر حيات در قبر قرار دهيم به معناى اصلى نزديكتر است.
(مِمَّا خَطِيئاتِهِمْ أُغْرِقُوا فَأُدْخِلُوا ناراً فَلَمْ يَجِدُوا لَهُمْ مِنْ دُونِ اللهِ أَنْصاراً) (نوح: 25)
[آرى، سرانجام] همگى بهخاطر گناهانشان غرق شدند ودر آتش دوزخ وارد گشتند، وجز خدا ياورانى براى خود نيافتند!
در اين آيه دو قرينه وجود دارد كه دلالت مىكند بر اينكه مقصود از آتش در اين آيه آتش برزخ است و اگر مراد آتش برزخ است دلالت بر حيات برزخى مردهها دارد وگرنه عذاب برزخى بىمعناست.
1) تفسير فخر رازى، ج 1، ص 377.
ص88
الف) وقوع «فا» بعد از اغراق و ادخال كه مفيد مباشرت و اتصال است؛ يعنى بلافاصله پس از مرگ داخل جهنم شدند.
ب) اينكه ادخال در آتش دوزخ به صيغه ماضى آمده كه دلالت بر تحقق فعل به صورت جزم و يقين و فراغ از آن دارد.
(فَذَرْهُمْ حَتَّى يُلاقُوا يَوْمَهُمُ الَّذِي فِيهِ يُصْعَقُونَ* يَوْمَ لا يُغْنِي عَنْهُمْ كَيْدُهُمْ شَيْئاً وَ لا هُمْ يُنْصَرُونَ* وَ إِنَّ لِلَّذِينَ ظَلَمُوا عَذاباً دُونَ ذلِكَ وَ لكِنَّ أَكْثَرَهُمْ لا يَعْلَمُونَ) (طور: 45- 47)
حال كه چنين است آنها را رها كن تا روز مرگ خود را ملاقات كنند؛ روزى كه نقشههاى آنان سودى به حالشان نخواهد داشت و [از هيچ سو] يارى نمىشوند! و براى ستمگران عذابى قبل از آن
است [در همين جهان]؛ ولى بيشترشان نمىدانند!
آيه دلالت بر حيات برزخى دارد.
فخر رازى در تفسير دُونَ ذلِكَ مىگويد: «أي قتلًا وعذاباً في القبر»؛ «يعنى كشتن و عذاب در قبر».(1)
(النَّارُ يُعْرَضُونَ عَلَيْها غُدُوًّا وَ عَشِيًّا وَ يَوْمَ تَقُومُ السَّاعَةُ أَدْخِلُوا آلَ فِرْعَوْنَ أَشَدَّ الْعَذابِ) (غافر: 46)
عذاب آنها آتش است كه هر صبح وشام بر آن عرضه مىشوند؛ وروزى كه قيامت برپا شود [مىفرمايد:] آل فرعون را در سختترين عذابها وارد كنيد!
1) تفسير فخر رازى، ج 10، ص 228.
ص89
به قرينه وَ يَوْمَ تَقُومُ السَّاعَةُ كه مراد از آن قيامت است مقصود از عرضه آتش صبح و شام در عالم برزخ است؛ زيرا در قيامت صبح و شام مطرح نيست و عذاب هميشگى است نه در وقت مخصوص.
(وَ لَوْ تَرى إِذْ يَتَوَفَّى الَّذِينَ كَفَرُوا الْمَلائِكَةُ يَضْرِبُونَ وُجُوهَهُمْ وَ أَدْبارَهُمْ وَ ذُوقُوا عَذابَ الْحَرِيقِ) (انفال: 50)
و اگر ببينى كافران را هنگامى كه فرشتگان [مرگ]، جانشان را مىگيرند وبر صورت وپشت آنها مىزنند و [مىگويند:] بچشيد عذاب سوزنده را [به حال آنان تأسف خواهى خورد]!
از آنجا كه اين آيه دلالت بر عذاب برزخى دارد مىتواند به حيات برزخى اموات نيز دلالت كند؛ زيرا در صدر آيه سخن از زمان گرفتن جان كافران توسط فرشتگان همراه با شكنجه به ميان آمده است.
(وَ لَوْ تَرى إِذِ الظَّالِمُونَ فِي غَمَراتِ الْمَوْتِ وَ الْمَلائِكَةُ باسِطُوا أَيْدِيهِمْ أَخْرِجُوا أَنْفُسَكُمُ الْيَوْمَ تُجْزَوْنَ عَذابَ الْهُونِ بِما كُنْتُمْ تَقُولُونَ عَلَى اللهِ غَيْرَ الْحَقِّ وَ كُنْتُمْ عَنْ آياتِهِ تَسْتَكْبِرُونَ) (انعام: 93)
واگر ببينى هنگامى كه [اين] ظالمان در شدايد مرگ فرو رفتهاند، وفرشتگان دستها را گشوده، به آنان مىگويند: جان خود را خارج سازيد! امروز در برابر دروغهايى كه به خدا بستيد ونسبت به آيات او تكبّر ورزيديد، مجازات خواركنندهاى خواهيد ديد! [به حال آنها تأسف خواهى خورد].
ص90
از اينكه آيه اشاره به عذاب برزخى دارد و دلالت بر حيات برزخى اموات نيز دارد.
از روايات بسيارى مىتوان حيات برزخى اموات را نيز استفاده كرد. اينك به برخى از آنها اشاره مىكنيم:
بخارى و مسلم نقل كردهاند:
انّ النبي (ص) قال لأهل البئر و اسمها القليب التي ألقي فيها جماعة من الكفار في بدر: هَلْ وَجَدْتُمْ ما وَعَدَكُمُ اللهُ وَ رَسُولُهُ حَقّاً، فَإِنِّي قَدْ وَجَدْتُ ما وَعَدَنِي اللهُ حَقّاً. (1)
همانا پيامبر (ص) به اهل چاهى كه اسمش قليب بود و در منطقه بدر جماعتى از كشتههاى كفار در آن افتاده بودند فرمود: آيا شما آنچه را كه خدا و رسولش وعده داده حق يافتيد؟! من كه آنچه را خدايم برايم وعده كرده بود حق يافتم.
از اينكه حضرت رسول (ص) با كشتههاى چاه بدر سخن مىگويد مىتوان حيات برزخى را استفاده كرد. در اين حديث از چند نظر اشكال شده است:
سهيلى به اين روايت اشكال كرده و مىگويد:
1) فتح البارى، ج 7، ص 301؛ صحيح مسلم، ج 4، ص 2203.
ص91
انّ في نفس الخبر ما يدلّ علي خرق العادة ذلك لنبيّه (ص)؛ لقول الصحابة له: اتخاطب اقواماً قد جيفوا، فاجابهم بما اجابهم.(1)
در خود روايت چيزى است كه دلالت بر خرق عادت بودن آن براى پيامبرش (ص) دارد؛ به جهت گفتار صحابه بر او: آيا مورد خطاب قرار مىدهى كسانى را كه مردارند. و حضرت آن جواب را به آنان داد.
اولًا: محمد عابدى سندى حنفى در جواب آن مىگويد:
انّ الحمل علي ذلك بمجرد احتمال و تأويل لايذهب اليه حتّي يقوم دليل علي استحالة السماع، و الله تعالي قادر علي ذلك و علي تثبت الحواس للإحساس.(2)
همانا حمل بر اين معنا مجرد احتمال است، و نمىتوان كلامى را تأويل كرد مگر در جايى كه دليل بر محال بودن سماع باشد، در حالى كه خداوند متعال بر آن و بر تثبيت حواس براى احساسنمودن قادر است.
ثانياً: وانگهى از برخى روايات استفاده مطلق شده است.
مسلم به سندش از عايشه نقل كرده كه گفت:
كانَ رَسُولُ اللهِ (ص) كُلَّما كانَ لَيْلَتُها مِنْ رَسُولِ اللهِ (ص) يَخْرُجُ مِنْ آخِرِ اللَّيْلِ إلَي الْبَقِيعِ فَيَقُولُ: أَلسَّلامُ عَلَيْكُمْ دارِ قَوْمٍ مُؤْمِنِينَ.(3)
ص92
رسول خدا (ص) هر شب كه نوبتش بود كه به پيش عايشه برود آخر شب به بقيع مىرفت و مىفرمود: درود بر شما خانه قوم مؤمنان.
برخى روايات مربوط به سخن گفتن پيامبر با كشتگان جنگ بدر را مختص همان زمان دانسته و تمسك به روايت عايشه نمودهاند.
از عايشه نقل شده كه ذيل قصه قليب بدر گفت:
إِنَّما قالَ النَّبِيُّ (ص) إِنَّهُمُ الآنَ لَيَعْلَمُونَ أَنَّ الَّذِي كُنْتُ أَقُولُ لَهُمْ هُوَ الْحَقُّ. ثُمَّ قَرَأَتْ (إِنَّكَ لا تُسْمِعُ الْمَوْتى). (1)
همانا پيامبر (ص) فرمود: آنان الآن مىدانند آنچه را كه من برايشان مىگفتم حق است. آنگاه اين آيه را قرات نمود: (همانا تو به مردهها نمىشنوانى).
اولًا: سهيلى مىگويد:
انّه اذا جاز ان يكونوا في تلك الحالة عالمين كما اثبته عائشة جاز ان يكونوا سامعين كما اثبته عمر مع انّ ذلك اللفظ لم يتفرّد به عمر؛ فانّه قد ثبت من رواية ابنه عبدالله و رواية ابي طلحة. و ايضا: فالعلم لا يمنع السماع ...(2)
اگر در آن حالت عالماند آنگونه كه عايشه اثبات كرده، جايز است كه شنوا نيز باشند آنگونه كه عمر اثبات نموده است، با
ص93
اينكه لفظ از متفردات عمر نيست، بلكه از فرزندش عبدالله و روايت ابىطلحه نيز ثابت شده است. و نيز علم مانع شنيدن نيست ...
ثانياً: محمد عابد سندى حنفى از حافظ اسماعيلى جرجانى شافعى نقل كرده كه گفت:
... لا سبيل إلي ردّ رواية الثقة إلّا بنصّ مثله، يدلّ علي نسخه او تخصيصه او استحالته، فكيف و الجمع بين الذي انكرته و اثبت غيرها ممكن؛ لانّ قوله تعالي: (إِنَّكَ لا تُسْمِعُ الْمَوْتى) لاينافي قوله (ص) (إِنَّهُمْ الآنَ يَسْمَعُونَ)؛ لانّ الاسماع هو ابلاغ الصوت من المسمع في أُذُن السامع، فالله تعالي هو الذي اسمعهم؛
بأن ابلغهم صوت النبي (ص) و لم يسمعهم المصطفي، فحصل التوفيق بين الآية و الحديث. (1)
... راهى به ردّ روايت ثقه جز به نصى مثل آن نيست كه دلالت بر نسخ يا تخصيص يا استحاله آن كند، چگونه در اينجا روايت رد شود، در حالى كه جمع بين آنچه را او انكار كرده و ديگرى اثبات نموده ممكن است؛ زيرا قول خداوند متعال: (إِنَّكَ لا تُسْمِعُ الْمَوْتى) با گفته پيامبر (ص) (اينكه آنان الآن مىشنوند) منافات ندارد؛ زيرا اسماع به معناى ابلاغ صوت از شنواننده به گوش شنواست، پس خداوند متعال كسى است كه مىشنواند به اين صورت كه صوت پيامبر (ص) را به آنها مىرساند، نه مصطفى (ص). پس جمع بين آيه و حديث ممكن است.
1) التوسل، صص 42 و 43.
ص94
ثالثاً: مقصود از «الْمُوتي» و «مَنْ فِي الْقُبُورِ» مجازاً كفار است، به اعتبار اينكه قلبشان مرده و از شنيدن مواعظ متأثر نمىشوند؛ زيرا هر دو آيه درباره دعوت كفار به ايمان و عدم اجابت آنان نازل شده است.
رابعاً: مطابق برخى ديگر از روايات، عايشه از اين تعبير خود عدول كرده و به سماع اموات در عالم برزخ قائل بوده است.
زرقانى مىگويد:
انّ من الغريب انّ في (المغازي) لابن اسحاق رواية يونس بن بكير باسناد جيد عن عائشة مثل حديث ابيطلحة و فيه: (ما أَنْتُمْ بِأَسْمَعَ لِما أَقُولُ مِنْهُمْ)، و اخرجه الامام احمد باسناد جيّد، فلعلّها لما ثبت عندها الحديث من رواية الصحابة المتعددين رجعت و روت موافقاً لروايتهم، و عذرها في ذلك انّها لم تحضر بدراً. (1)
غريب اينكه در كتاب (المغازى) ابن اسحاق روايتى از يونس بن بكير با سند خوب از عايشه مثل حديث ابىطلحه نقل كرده كه در آن آمده است (شما شنواتر به آنچه من به آنها مىگويم نيستيد). اين را امام احمد با سند خوب نقل كرده است. و شايد به جهت آنكه اين حديث از طرق صحابى متعدد نقل شده لذا عايشه از حرف سابق خود رجوع كرده و موافق روايت صحابه روايت كرده است. و عذر او اين است كه در جنگ بدر حاضر نبوده است.
زرقانى مالكى نيز مىگويد:
قوله (ص) (وَلكِنْ لا يُجِيبُونَ)، أي: لعدم الإذن لهم في اجابة اهل الدنيا، كقوله تعالي: (هذا يَوْمُ لا يَنْطِقُونَ* وَلا يُؤْذَنُ لَهُمْ
1) المواهب اللدنيه، ج 1، ص 189.
ص95
فَيَعْتَذِرُونَ) هذا هو الأصل، فلا يقدح فيه ما اتفّق من كلام بعض
الموتي لبعض الأحياء؛ لاحتمال الإذن لذلك البعض.(1)
گفته پيامبر (ص) (ولكن جواب نمىدهند) [كه در ذيل روايت آمده] يعنى به جهت اذن ندادن به آنها در جواب دادن به اهل دنيا است، مثل قول خداوند متعال (اين روزى است كه نطق نمىكنند. و به آنان اجازه داده نمىشود تا عذرخواهى كنند). اين همان اصل است، پس ضررنمىرساند به اين اصل كلام برخى از مردگان با برخى از زندهها به جهت احتمال اذن در آن.
قرطبى در كتاب «التذكرة» از رسول خدا (ص) نقل كرده كه فرمود:
إِذا ماتَ أَحَدُكُمْ فَسَوَّيتُمْ عَلَيْهِ التُّرابَ فَلْيَقُمْ أَحَدُكُمْ عَلي رَأسِ قَبْرِهِ، ثُمَّ يَقُولُ: يا فُلانَ بْنَ فُلانَةَ، فَإِنَّهُ يَسْمَعُ وَلا يُجِيبُ، ثُمَّ لِيَقُلْ: يا فُلانَ بْنَ فُلانَةَ الثّانِيَةِ، فَإِنَّهُ يَسْتَوِي قاعِداً، ثُمَّ يَقُولُ: يا فُلانَ بْنَ فُلانَةَ الثّالِثَةِ، فَإِنَّهُ يَقُولُ: أَرْشِدْنا رَحِمَكَ اللهُ، وَلكِنَّكُمْ لا تَسْمَعُونَ، فَيَقُولُ: اذْكُرْ ما خَرَجْتَ عَلَيْهِ مِنَ الدُّنْيا: شَهادَةَ أَنْ لا إِلهَ إِلَّا
اللهُ وَ أَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللهِ وَ أَنّكَ رَضِيتَ بِاللهِ رَبّاً وَ بِالإِسْلامِ دِيناً وَ بِمُحَمَّدٍ (ص) نَبِيّاً وَ بِالْقُرآنِ إِماماً ...(2)
هرگاه يكى از شما از دنيا رحلت كرد و خاك را بر روى قبرش صاف كرديد يكى از شما بر سر قبرش بايستد، آن گاه بگويد:
ص96
اى فلان فرزند فلان، او مىشنود ولى جواب نمىدهد. سپس براى بار دوم بگويد: اى فلان فرزند فلان، او مىنشيند. آنگاه براى بار سوم بگويد: اى فلان فرزند فلان. او در آن هنگام مىگويد: ما را ارشاد كن خداوند تو را رحمت كند، ولى شما كلام او را نمىشنويد. او به ميت مىگويد: به ياد بياور آنچه را كه بر آن از دنيا خارج شدى يعنى شهادت به وحدانيت خدا و اينكه محمّد (ص) رسول خداست، و اينكه به ربوبيت پروردگار رضايت دادى و به اينكه اسلام دين تو باشد، و به محمّد (ص) كه پيامبر توست و به قرآن كه امام تو باشد ...
ابوسعيد خدرى از رسول خدا (ص) نقل كرده كه فرمود: «لَقِّنُوا مَوْتاكُمْ قَوْلَ لا إِلهَ إِلَّا اللهُ»(1)«به مردههاى خود گفتار (لا اله الّا الله) را تلقين كنيد».
انس بن مالك از رسول خدا (ص) نقل كرده كه فرمود:
أَلْعَبْدُ إِذا وُضِعَ فِي قَبْرِهِ وَ تَوَلّي وَ ذَهَبَ أَصْحابُهُ حَتّي إِنَّهُ لَيَسْمَعُ قَرْعَ نِعالِهِمْ، أَتاهُ مَلَكانِ فَأَقْعَداهُ فَيَقُولانِ لَهُ: ما كُنْتَ تَقُولُ فِي هذَا الرَّجُلِ مُحَمَّدٍ (ص)؟ ... (2)
بنده چون در قبرش گذاشته مىشود و اصحاب او پشت كرده و مىروند به طورى كه صداى كفشهاى آنان را مىشنود، دو فرشته
ص97
نزد او مىآيند و او را مىنشانند و به او مىگويند: ديدگاه تو درباره اين مرد يعنى محمّد (ص) چيست؟ ...
مسلم به سندش از عايشه نقل كرده كه گفت:
كانَ رَسُولُ اللهِ (ص) كُلَّما كانَ لَيْلَتُها مِنْ رَسُولِ اللهِ (ص) يَخْرُجُ مِنْ آخِرَ اللَّيْلِ إِلَي الْبَقِيعِ فَيَقُولُ: أَلسَّلامُ عَلَيْكُمْ دارِ قَوْمٍ مُؤْمِنِينَ وَ أَتاكُمْ ما تُوعَدُونَ غَداً مُؤَجَّلُونَ ... (1)
رسول خدا (ص) هر شبى كه نوبت رفتن به خانه عايشه بود آخر شب به قبرستان بقيع مىرفت و مىفرمود: درود بر شما اى خانه گروه مؤمنان، و آنچه كه به شما وعده داده شده در آينده به شما خواهد رسيد بر سراغتان آمد ...
بخارى به سندش از ابوسعيد خدرى نقل كرده كه رسول خدا (ص) فرمود:
إِذا وُضِعَتِ الْجِنازَةُ وَ احْتَمَلَهَا الرِّجالُ عَلي أَعناقِهِمْ فَإِنْ كانَتْ صالِحَةً قالَتْ قَدِّمُونِي، وَ إِنْ كانَتْ غَيْرَ صالِحَةٍ قالَتْ: يا وَيْلها أَيْنَ تَذْهَبُونَ بِها، يَسْمَعُ صَوْتَها كُلُّ شَيْءٍ إِلَّا الإِنْسانَ وَلَوْ سَمِعَهُ لَصَعِقَ. (2)
هنگامى كه جنازه گذاشته مىشود و مردم آن را بر دوش خود مىگيرند؛ اگر او مرد صالحى است مىگويد: مرا پيش ببريد، و اگر
ص98
غيرصالح است مىگويد: اى واى! مرا كجا مىبريد. اين صدا را هر چيزى مىشنود به جز انسان و اگر انسان اين صدا را بشنود بىهوش مىشود.
از عايشه نقل شده كه پيامبر (ص) فرمود:
ما مِنْ رَجُلٍ يَزُورُ قَبْرَ أَخِيهِ وَ يَجْلِسُ عِنْدَهُ إِلَّا اسْتَأنَسَ وَ رَدَّ عَلَيْهِ حَتّي يَقُومُ. (1)
هيچ مردى نيست كه به زيارت قبر برادرش برود و نزدش بنشيند جز آنكه ميت به او انس مىگيرد و جواب او را مىدهد تا آن شخص از آن مكان برخيزد.
از ابوهريره نقل شده كه پيامبر (ص) فرمود:
ما مِنْ عَبْدٍ يَمُرُّ عَلي قَبْرِ رَجُلٍ يَعْرِفُهُ فِي الدُّنْيا فَيُسَلِّمُ عَلَيْهِ إِلّا عَرَفَهُ وَ رَدَّ عَلَيْهِ السَّلامُ.(2)
هر كس بر قبر مردى عبور كند كه او را در دنيا مىشناخته و بر او سلام كند، ميت او را شناخته و جواب سلامش را مىدهد.
عامر بن سعد از پدرش نقل كرده كه رسول خدا (ص) فرمود:
ص99
حَيْثُما مَرَرْتَ بِقَبْرِ كافِرٍ فَبَشِّرْهُ بِالنّارِ. (1)
هرگاه گذرت از كنار قبر كافرى افتاد او را به آتش [دوزخ] بشارت ده.
بيهقى از سعيد بن مسيب نقل كرده كه گفت:
دَخَلْنَا الْمَدِينَةَ مَعَ عَلِيٍّ (ع) فَنادي: يا أَهْلَ الْقُبُورِ! أَلسَّلامُ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَةُ اللهِ، تُخْبِرُونا بِأَخْبارِكُمْ أَمْ نُخْبِرُكُمْ؟
قالَ: فَسَمِعْنا صَوْتاً: وَ عَلَيْكُمُ السَّلامُ وَ رَحْمَةُ اللهِ وَ بَرَكاتُهُ. يا أَمِيرَالْمُؤْمِنِينَ! خَبِّرْنا عَمّا كانَ بَعْدَنا.
فَقالَ عَلِيٌّ: أَمّا أَزواجُكُمْ فَقَدْ تَزَوَّجْنَ، وَ أَمّا أَمْوالُكُمْ فَقَدِ اقْتُسِمَتْ، وَ الأَوْلادُ قَدْ حُشِرُوا فِي زُمْرَةِ الْيَتامي، وَ الْبَناءُ الَّذِي شَيَّدْتُمْ فَقَدْ سَكَنَهُ أَعْدائَكُمْ، فَهذِهِ أَخْبارُ ما عِنْدَنا، فَما أَخْبارُ ما عِنْدَكُمْ؟
فَأَجابَهُ مَيِّتٌ: قَدْ تُخُرِّقَتِ الأَكْفانُ وَ انْتُشِرَتِ الشُّعُورُ، وَ تُقُطِّعَتِ الْجُلُودُ، و سالَتِ الأَحْداقُ عَلَي الْخُدُودِ، و سالَتِ الْمَناخِرُ بِالْقَيْحِ وَ الصَّدِيدِ، وَما قَدَّمْناهُ وَجَدْناهُ، وَ ما خَلَّفْناهُ خَسِرْناهُ، وَ نَحْنُ مُرْتَهَنُونَ. (2)
ما با [حضرت] على (ع) وارد مدينه شديم. حضرت ندا داد: اى اهل قبور! سلام و رحمت خدا بر شما باد، آيا شما از خبرهاى خود ما را مطّلع مىسازيد يا ما به شما خبر دهيم؟
ص100
سعيد مىگويد: ما صدايى را شنيديم كه مىگويد: و بر شما سلام و رحمت و بركات خدا باد، اى اميرمؤمنان! از آنچه بعد از ما اتفاق افتاد به ما خبر بده.
حضرت على (ع) فرمود: امّا همسران شما كه ازدواج كردند و اما اموال شما تقسيم شد، و اولاد شما نيز در زمره يتيمان داخل شدند، و خانهاى كه برپا كرده بوديد دشمنانتان در آن ساكن شدند، و اين اخبارى است كه نزد ما مىباشد، حال اخبارى كه نزد شماست چيست؟
مردهاى جواب داد: كفنها پاره شد و موها پراكنده گشت و پوستها جدا شد و حدقه چشمها بر صورتها افتاد و از بينىها خون و چرك جارى شد و آنچه را كه پيش فرستاده بوديم يافتيم و آنچه را كه گذاشتيم زيان ديديم، و ما در گرو اعمالمان هستيم.
او كه رئيس دانشگاه الأزهر مصر بوده، در اين باره مىگويد:
والذي ترشد اليه الآثار الدينية انّها تخرج من بدن الانسان فيكون الموت، و انّها تبقي ذات ادراك، تسمع السلام عليها و تعرف من يزور قبر صاحبها، و تدرك لذّة النعيم و ألم الجحيم ... (1)
آنچه كه از آثار دينى استفاده مىشود اين است كه روح از بدن انسان بيرون مىآيد و مرگ تحقق مىيابد و آن روح داراى ادراك
1) الفتاوى، ص 19.
ص101
باقى مىماند و سلام را مىشنود و كسى را كه به زيارت قبرش بيايد مىشناسد و لذت نعمت و درد عذاب را درك مىكند ...
او مىگويد:
الظاهر انّ الميّت يعرف الزائر؛ لأنّا امرنا بالسلام عليهم، و الشرع لايأمر بخطاب من لايسمع. و لمّاوقف علي قليب بدر قال: (ما أَنْتُمْ بِأَسْمَعَ لِما أَقُولُ مِنْهُمْ). و قد ذهب بعض العلماء إلي انّ ارواح الموتي بأفنية قبورهم ... (1)
ظاهر آن است كه ميت زائر را مىشناسد؛ زيرا به ما دستور داده شده كه بر مردهها سلام كنيم، و شرع دستور به خطاب كسى كه نمىشنود را نمىدهد. و چون پيامبر (ص) كنار چاه بدر ايستاد فرمود: (شما شنواتر به آنچه به آنها مىگويم نيستيد). و برخى از علما معتقدند كه ارواح مردهها كنار درب قبرهايشان هستند ...
او در حاشيه بر كتاب فتاوى عزالدين مىنويسد:
وهذا دليل بالغ علي انّ الموتي يعلمون بزائرهم، و إلي ذلك ذهب عامّة اهل العلم؛ لانّ الرسول (ص) علّم اصحابه بل امّته كيف يسلّمون علي الأموات ...(2)
ص102
و اين [حديث قليب بدر] دليل آشكارى است بر اينكه مردگان زائر خود را مىشناسند. و اين نظر عموم اهل علم است؛ زيرا پيامبر (ص) اصحابش بلكه امتش را تعليم داده كه چگونه بر مردهها سلام كنند ...
او در بحث از اينكه آيا اموات از زيارت زندهها و سلام آنها آگاهى پيدا مىكنند مىگويد:
ويكفي في هذا تسمية المسلّم عليهم زائراً، و لولا انّهم يشعرون به لما صحّ تسميته زائراً؛ فانّ المزور ان لم يعلم بزيارة من زاره لم يصحّ ان يقال: زاره. هذا هو المعقول من الزيارة عند جميع الأمم و كذلك السلام عليهم ايضاً؛ فانّ السلام علي من لايشعر و لايعلم بالمسلّم محال، و قد علّم النبي (ص) امّته اذا زاروا القبور ان يقولوا: (أَلسَّلامُ عَلَيْكُمْ أَهْلِ الدِّيارِ ...) و هذا السلام و الخطاب لموجود يسمع و يخاطب و يعقل و يردّ، و ان لميسمع المسلّم الردّ. (1)
و در اين كفايت مىكند اينكه سلامكننده به اهل قبور را زائر مىنامند، و اگر نبود اينكه آنان از سلام زندهها آگاه مىباشند نامگذارى آنها به زائر صحيح نبود؛ زيرا شخص زيارت شده اگر از زيارت كسى كه به زيارتش آمده آگاهى ندارد صحيح نيست كه گفته شود: او را زيارت كرده است. و معقول از زيارت نزد تمام امتها همين است. همچنين است سلام بر آنها، زيرا سلام بر كسى كه شعور ندارد و از سلامدهنده آگاهى ندارد، محال است، در حالى
1) الروح، ص 8.
ص103
كه پيامبر (ص) به امتش تعليم داده كه هرگاه قبرها را زيارت مىكنند بگويند: (سلام بر شما اهل ديار ...) و اين سلام و خطاب براي موجودى است كه مىشنود، صحبت مىكند، تعقل مىكند و جواب مىدهد اگرچه سلامكننده جوابش را نشنود.
وى همچنين مىگويد:
وثبت عنه (ص): إِنَّ الْمَيِّتَ يَسْمَعُ قَرْعَ نِعالِ الْمُشَيِّعرينَ لَهُ إِذا انْصَرَفُوا عَنْهُ. (1)
از پيامبر (ص) ثابت شده كه فرمود: همانا ميت صداى كفش تشييعكنندگان را هنگام بازگشت مىشنود.
و مىگويد:
والسلف مجمعون علي هذا. و قد تواترت الآثار عنهم بانّ الميّت يعرف زيارة الحي له و يستبشر به. (2)
پيشينيان بر اين مطلب اجماع دارند. و خبرهاى متواتر از آنان رسيده كه ميت زيارت افراد زنده از او را مىفهمد و از آن خوشحال مىشود.
وهابيان در مسئله حيات برزخى شبهاتى مطرح كردهاند كه اينك به بررسى شبهههايى كه مربوط به حيات برزخى اموات خصوصاً اولياى الهى است، ميپردازيم.
ص104
خداوند متعال مىفرمايد:
(وَ ما جَعَلْنا لِبَشَرٍ مِنْ قَبْلِكَ الْخُلْدَ أَ فَإِنْ مِتَّ فَهُمُ الْخالِدُونَ) (انبياء: 34)
پيش از تو (نيز) براى هيچ انسانى جاودانگى قرار نداديم؛ (وانگهى آنها كه انتظار مرگ تو را مىكشند،) آيا اگر تو بميرى، آنان جاويد خواهند بود؟!
ونيز مىفرمايد: (إِنَّكَ مَيِّتٌ وَ إِنَّهُمْ مَيِّتُونَ)؛ «تو مىميرى و آنها نيز خواهند مرد!» (زمر: 30)
از اين رو پيامبرى به دلالت صريح قرآن مىميرد، پس چگونه در برزخ است و مىبيند و مىشنود؟
اولًا: اين دو آيه اشاره به اين مطلب دارد كه مرگ امرى حتمى و استثنا ناپذير است و حتّى پيامبر ما كه محبوبترين افراد نزد خداوند است نيز از اين دنيا رحلت مىكند و خلود در دنيا براى هيچ كس نيست. و اين معنا ربطى به حيات برزخى ندارد.
محمّد بن علوى مالكى در پاسخ اين شبهه مىگويد:
... هذا الّذي يورد هذه الآيات فاته- إما قصداً أو جهلا- ان ينبه الناس إلي انّ هذا الآيات جاءت لتبين انّ محمداً (ص) يجري عليه ما يجري علي البشر من الموت وانّ الله هو الباقي الحي الّذي لا يموت ...
ص105
كسى كه اين آيات را به عنوان ايراد ذكر كرده، عمداً يا جهلًا نمىخواهد مردم را آگاه سازد كه اينگونه آيات بدين جهت آمده تا روشن كند كه محمّد (ص) همانند ساير مردم از دنيا رحلت مىكند وتنها كسى كه باقى مىماند خداى حى است كه در او مرگ راه ندارد ...
ثانياً: محمد بن علوى مالكى در ادامه مىگويد:
... انّما جائت لتصحيح مفهوم شائع وتصور باطل في العقول الجاهلية، حيث انّهم يربطون بين الكمالات الانسانية والفضائل البشرية الّتي يتصف بها الرجل وبين الحياة؛ اذ يعتقدون انّ الرجل اذا مات انتهي فضله وكماله وماتت معه مزيته وصار لاقيمة له ولا فضيلة، بل مات وماتت معه فضائله وخصاله، ومن هنا جاءت الآيات لتبين فساد هذا المعني وبطلان ذلك التصور، جاءت لتقول لابيجهل وابيلهب وجماعة المشركين ومن علي شاكلتهم انّ محمداً بشر وليس بمخلّد علي وجه الارض، بل انّه سيجري عليه ما يجري علي عامة البشر، ولكن هذا لا ينقص كمالاته ولا يؤثر علي درجته ولا ينقص من مرتبته ... (1)
... آرى اينگونه آيات به جهت تصحيح مفهومى شايع وتصورى باطل در عقول جاهليت آمده است؛ زيرا آنان بين كمالات انسانى وفضايل بشرى كه فردى پيدا مىكند وبين زنده بودن او ربط مىدهند و مىگويند كه آن شخص تا زنده است اين كمالات وفضايل را دارد وهنگامى كه فوت كرد همه آنها تمام مىشود وموجودى بىخاصيت خواهد شد وبا مرگش فضائل وكمالاتش
1) منهج السلف فى فهم النصوص، صص 129- 130.
ص106
دفن مىشوند. بدين جهت اين آيات براى كشاندن خطّ بطلان بر اينگونه عقايد نازل شده تا به ابوجهل وابولهب وجماعت مشركان وهمفكران آنها بگويد كه محمّد بشرى است كه هرگز در روى زمين باقى نخواهد بود بلكه همان احكامى كه بر ديگر افراد بشر وارد مىشود بر او نيز وارد خواهد شد، ولى اين احكام كمالات او را ناقص نخواهد كرد وبر درجه او تأثير نخواهد گذاشت واز مرتبه او كم نخواهد نمود ...
ثالثاً: مرگ، امر عدمى نيست بلكه انتقال از عالمى محدود يعنى دنيا به عالمى وسيعتر مىباشد.
خداوند متعال مىفرمايد: (وَ ما يَس تَوِى الأَحْياءُ وَ لَا الأَمْواتُ)؛ «وهرگز مردگان وزندگان يكسان نيستند». (فاطر: 22)
در اين آيه خداوند بين زندهها و مردهها فرق گذاشته و خواص زندگان را براى مردگان قائل نشده است. بنابراين مرده مانند زندهها نمىتواند بشنود و يا ببيند و آثار حيات بر او بار گردد.
اين جمله از آيه، همانند ادامه آن تمثيل براى كفار است ومقصود از احياء، مؤمنان زندهدل، ومقصود از اموات، كافران مرده دل است، ولذا بعد از آن چنين آمده است: (وَ ما أَنْتَ بِمُسْمِعٍ مَنْ فِي الْقُبُورِ)؛ «و تو نمىتوانى سخن خود را به گوش آنان كه در گور خفتهاند برسانى!» كه مراد كافران مردهدل است كه حتى سخن پيامبر رحمت نيز در دل سخت آنان راه نمىيابد و خداوند در اين تمثيل عدم برابرى كفار با مؤمنان را در همين دنيا بيان نموده است.
ص107
وهابيان چون منكر حيات برزخىاند بههمين جهت مىگويند صدا زدن اموات و استغاثه به اوليا جايز نيست، اما آيات و روايات بر جواز چنين كارى دلالت دارد.
از اينكه حضرت صالح و شعيب 8 قوم خود را بعد از مرگ صدا زدهاند به دست مىآيد صدا زدن آنان جايز مىباشد.
(فَأَخَذَتْهُمُ الرَّجْفَةُ فَأَصْبَحُوا فِي دارِهِمْ جاثِمِينَ* فَتَوَلَّى عَنْهُمْ وَ قالَ يا قَوْمِ لَقَدْ أَبْلَغْتُكُمْ رِسالَةَ رَبِّي وَ نَصَحْتُ لَكُمْ وَ لكِنْ لا تُحِبُّونَ النَّاصِحِينَ) (اعراف: 78 و 79)
سرانجام زمين لرزه آنها را فرا گرفت؛ وصبحگاهان، [تنها] جسم بىجانشان در خانههاشان باقى مانده بود. [صالح] از آنها روى برتافت؛ و گفت: اى قوم من! من رسالت پروردگارم را به شما ابلاغ
ص108
كردم، وشرط خيرخواهى را انجام دادم، ولى [چه كنم كه] شما خيرخواهان را دوست نداريد!
(فَأَخَذَتْهُمُ الرَّجْفَةُ فَأَصْبَحُوا فِي دارِهِمْ جاثِمِينَ* الَّذِينَ كَذَّبُوا شُعَيْباً كَأَنْ لَمْ يَغْنَوْا فِيهَا الَّذِينَ كَذَّبُوا شُعَيْباً كانُوا هُمُ الْخاسِرِينَ* فَتَوَلَّى عَنْهُمْ وَ قالَ يا قَوْمِ لَقَدْ أَبْلَغْتُكُمْ رِسالاتِ رَبِّي وَ نَصَحْتُ لَكُمْ فَكَيْفَ آسى عَلى قَوْمٍ كافِرِينَ) (اعراف: 91- 93)
سپس زمين لرزه آنها را فرا گرفت؛ وصبحگاهان بصورت اجسادى بىجان در خانههاشان مانده بودند. آنها كه شعيب را تكذيب كردند، [آنچنان نابود شدند كه] گويا هرگز در آن [خانهها] سكونت نداشتند! آنها كه شعيب را تكذيب كردند، زيانكار بودند! سپس از آنان روى برتافت وگفت: اى قوم من! من رسالتهاى پروردگارم را به شما ابلاغ كردم وبراى شما خيرخواهى نمودم؛ با اين حال، چگونه بر حال قوم بىايمان تأسف بخورم؟!
آيه صراحت دارد در اينكه صالح و شعيب 8 قوم خود را پس از مرگ آنان صدا زدهاند از اين آيه به دست ميآيد صدا زدن مردگان جايز بوده و آنان صداى زندگان را ميشنوند.
بخارى به سند خود از انس بن مالك نقل كرده كه پيامبر (ص) فرمود:
ص109
إِنَّ الْعَيْنَ تَدْمَعُ وَالْقَلْبُ يَحْزُنُ وَلا نَقُولُ إِلّا ما يَرْضي رَبُّنا وَإِنّا بِفِراقِكَ يا إِبْراهِيمُ لَمَحْزُونُونَ. (1)
همانا چشم مىگريد وقلب محزون مىشود ولى ما به جز چيزى كه مورد رضاى پروردگارمان باشد نمىگوييم، وهمانا ما اى ابراهيم در فراق تو محزونيم.
اين كلمات را پيامبر (ص) خطاب به فرزندش هنگامى گفتند كه ابراهيم از دنيا رحلت نموده بود و وهابيان هيچگونه تأويل در آيات و روايات را نمىپذيرند و همه چيز را حمل بر ظاهر مى كنند. پس بنابر ظاهر اين روايت مىتوان به مرده خطاب نمود و او مىشنود وگرنه خطاب نمودن به كسى كه نمىشنود كارى عبث است كه رسول خدا (ص) چنين كار بيهودهاى نمىكند.
ابوهريره و عايشه و بريده نقل كردهاند:
إِنَّ النّبِيَّ (ص) كانَ يَقُولُ إِذا ذَهَبَ إِلَي الْمَقابِرِ: (أَلسَّلامُ عَلَيْكُمْ أَهْلِ الدِّيارِ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ وَ الْمُسْلِمِينَ، وَ إِنّا إِنْ شاءَ اللهُ بِكُمْ لاحِقُونَ، أَسْأَلُ اللهَ لَنا وَ لَكُمُ الْعافِيَةَ). (2)
همانا پيامبر (ص) هر گاه به قبرستان مىرفت مىفرمود: (سلام بر شما اهل ديار از مؤمنين و مسلمانان، و ما اگر خدا بخواهد به شما ملحق خواهيم شد. از خداوند براى خود و شما عافيت مىطلبم).
ص110
حسن بن على سقاف شافعى در ذيل اين حديث مىگويد:
قلت: و هذا نداء و دعاء للأموات صريح من النبي (ص) و تعليم للأمة، فليس ذلك عبادة لهم، و ليس لأحد ان يقول هنا (أَلدُّعاءُ هُوَ الْعِبادَةَ) كما انّه ليس لاحد ان يقول: وجب تغيير نداء النبي (ص) في الصلاة بعد وفاته بابدال (أَلسَّلامُ عَلَيْكَ أَيُّهَا النَّبِيُّ) بلفظة (أَلسَّلامُ عَلَي النَّبِيِّ) فتنبّه. (1)
مىگويم: اين جملات ندا است و صدا زدن صريح اموات است از پيامبر (ص) و تعليمى است براى امت، و در عين حال عبادت آنها به حساب نمىآيد، و كسى حق ندارد كه در اينجا بگويد: (دعا همان عبادت است). همانگونه كه كسى نمىتواند بگويد: واجب است
كه ندا و صدا زدن پيامبر (ص) در نماز را بعد از وفاتش تغيير داده و (السلام عليك ايها النبى) را با لفظ (السلام على النبى) ادا كنيم. خوب توجه كنيد، (بلكه با لفط خطاب، عليك، بر او سلام مىدهيم).
طبرانى به سندش از انس بن مالك نقل كرده كه گفت:
لَمّا ماتَتْ فاطِمَةُ بِنْتُ أَسَدٍ أُمُّ عَلِيٍّ دَخَلَ عَلَيْها رَسُولُ اللهِ (ص) فَجَلسَ عِنْدَ رَأسِها فَقالَ: رَحِمَكِ اللهُ يا أُمّي! كُنْتِ أِمِّي بَعْدَ أُمِّي، تَجُوعِينَ وَ تَشْبَعِينِي، وَ تَعْرِينَ وَ تَكْسِينِي وَ تَمْنَعِينَ نَفْسَكَ طِيبَ الطَّعامِ وَ تُعْطِينَنِي، تُرِيدِينَ بِذلِكَ وَجْهَ اللهِ وَ الدّارَ الآخِرَةَ ... (2)
ص111
چون فاطمه بنت اسد مادر امام على از دنيا رحلت نمود رسول خدا (ص) بر او وارد شد و كنار سر او نشست و فرمود: رحمت خدا بر تو اى مادرم! تو براى من بعد از مادرم مادرى مىكردى؛ به خودت گرسنگى مىدادى ولى مرا سير مىكردى، و خودت برهنه بودى ولى مرا مىپوشاندى، خودت را از بهترين غذاها محروم مىكردى ولى به من آن غذاها را مىدادى و قصدت از اين كارها رضايت خدا و اجر اخروى بود ...
اين روايت را طبرانى با سلسله سند ذيل نقل نموده است: احمد بن حمّاد بن زغبه، از روح بن صلاح، از سفيان ثورى، از عاصم احول از انس بن مالك:
احمد بن حماد بن زغبه ثقه بوده و از شيوخ طبرانى و نسايى به حساب مىآيد.
روح بن صلاح، حاكم در سؤالات سجرى او را ثقه مأمون دانسته و ابن حبان او را در ثقات آورده است. (1)گرچه برخى هم او را تضعيف كردهاند ولى از آنجا كه سبب جرح را ذكر نكرده و تفسير ننمودهاند مبهم بوده و در مقابل تعديلى كه ديگران ذكر كردهاند نمىتوانند تأثير گذار باشند. و اين قانونى است كه در بحث جرح و تعديل علم رجال به آن اشاره شده است.
از باب نمونه ابن حجر در مقدمه «فتح البارى» در ترجمه محمد بن بشار بن بندار مىگويد:
1) الثقات، ج 8، ص 244.
ص112
ضعفه عمرو بن علي الفلّاس، و لم يذكر سبب ذلك، فما عرجوا علي تجريحه. (1)
عمرو بن على فلاس او را تضعيف كرده ولى چون سبب آن را ذكر نكرده متعرض جرح او نشدهاند.
وى ادعا كرده كه جرح در مورد روح بن صلاح تفسير شده است به قول ابن انس كه درباره او گفته: «رويت عنه مناكير»؛ «از او روايات منكر نقل شده است»، و به قول ابن عدى در «الكامل»: «في بعض حديثه نكرة» (2)«در برخى از احاديث او منكر وجود دارد».
اعتراض البانى از دو جهت مردود است:
ابن دقيق مىگويد:
قولهم (روي مناكير) لاتقتضي بمجرده ترك روايته حتّي تكثر المناكير في روايته و ينتهي ان يقال فيه (منكر الحديث)؛ لانّ منكر الحديث وصف في الرجل يستحق به الترك لحديثه.
گفته آنان (روى مناكير) به تنهايى اقتضاى ترك رواياتش را ندارد تا آنكه روايات منكر در احاديثش زياد شود و منتهى شود به اينكه
ص113
درباره او گفته شود (منكر الحديث است)؛ زيرا (منكر الحديث) وصفى است در رجل كه مستحق ترك حديث اوست.
حاكم به دارقطنى مىگويد:
سليمان بن بنت شرحبيل؟ قال: ثقة. قلت: أليس عنده مناكير؟ قال: يحدث بها عن قوم ضعفاء. (1)
درباره سليمان بن بنت شرحبيل پرسيدم؟ گفت: ثقه است. گفتم: آيا نزدش روايات منكر نيست؟ گفت: آن را از قوم ضعيف، نقل مىكند.
هنگامى كه ابن عدى در كتاب «الكامل» ترجمه روح بن صلاح را نقل مىكند دو حديث از او مىآورد كه آفت در آن دو راوى از روح بن صلاح است. (2)
ابن حجر مىگويد:
عادة ابن عدي في كامله ان يخرج الاحاديث التي انكرت علي الثقة أو علي غير الثقة ... (3)
عادت ابن عدى در كاملش اين است كه احاديثى را تخريج كند كه بر ثقه يا غير ثقه انكار شده است.
ص114
وانگهى البانى در جايى ديگر عنوان «منكر الحديث» را جرح مردود دانسته به جهت آنكه غير مفسرّ است. (1)
اشكال ديگر: البانى درصدد بر آمده تا توثيق ابن حبان و شاگردش حاكم نسبت به روح بن صلاح را ردّ كند. او در اين باره مىگويد:
انّ ابن حبان متساهل في التوثيق؛ فانّ كثيراً مايوثق المجهولين ... و مثله في التساهل الحاكم كما لايخفي علي المتضلع بعلم التراجم و الرجال، فقولهما عند التعارض لايقام له وزن حتّي و لو كان الجرح مبهماً لم يذكر له سبب. (2)
همانا ابن حبان متساهل در توثيق است؛ زيرا بسيارى از مواقع افراد مجهول را توثيق مىكند ... و مثل اوست در تساهل حاكم، همانگونه كه بر افراد متخصص به علم تراجم و رجال مخفى نمىباشد، پس گفته آن دو هنگام تعارض اعتبارى ندارد حتى در صورتى كه جرح مبهم بوده و براى آن سببى ذكر نشده باشد.
اولًا: ابن حبان در مقدمه كتابش توثيقات خود را بر دو قسم كرده است؛
ص115
ثانياً: ادعاى تساهل در توثيقات حاكم پذيرفته نيست؛ چرا كه هميشه علما توثيقات او را نقل كرده و به آن اعتماد نمودهاند و كتابهاى رجالى پر از اين اعتمادهاست. گرچه ذهبى حاكم را همانند ترمذى متساهل دانسته (1)، ولى گفته شده كه تساهل او مخصوص به احاديث در «المستدرك على الصحيحين» است. (2)در حالى كه توثيق روح بن صلاح از ناحيه او در «سؤالات السجزى» آمده است.
از جهت ديگر مىتوان توثيق حاكم و ابن حبان را اينگونه تقويت كرد كه يعقوب بن سفيان از مشايخ او به حساب مىآيد، كسى كه حديثش كمتر از حسن نيست.
بقيه رجال سند نزد اهل سنت تمام بوده و مورد وثوق مىباشند.
ابومويه به مولى رسول الله (ص) مىگويد:
ص116
إِنَّ النَّبِيَّ (ص) قالَ لأَهْلِ الْبَقِيعِ: (أَلسَّلامُ عَلَيْكُمْ يا أَهْلَ الْمَقابِرِ لِيَهْنِئْكُمْ ما أَصَبْتُمْ فِيهِ ... (1)
همانا پيامبر (ص) به اهالى بقيع فرمود: درود بر شما اى صاحبان قبور، خوشا بر شما از آنچه در آن عالم به آنها دسترسى پيدا كرديد ...
بخارى و مسلم نقل كردهاند:
إِنَّ النَّبِيَّ (ص) قالَ لأَهْلِ الْبِئْرِ وَ اسْمُهَا الْقَلِيبُ الَّتِي أُلْقِيَ فِيها جَماعَةٌ مِنَ الْكُفّارِ فِي بَدْرٍ: هَلْ وَجَدْتُمْ ما وَعَدَكُمُ اللهُ وَ رَسُولُهُ حَقّاً، فَإِنِّي قَدْ وَجَدْتُ ما وَعَدَنِي اللهُ حَقّاً.(2)
همانا پيامبر (ص) به اهل چاهى كه اسمش قليب بود و در منطقه بدر جماعتى از كشتههاى كفار در آن افتاده بودند فرمود: آيا شما آنچه را كه خدا و رسولش وعده داده حق يافتيد؟! من كه آنچه را خدايم برايم وعده كرده بود حق يافتم.
حلبى در سيره خود چنين نقل كرده است:
وَ كانَ إِذا تَهَجَّمَتْ عَلَيْهِ قُرَيْشٌ يَنْدُبُ عِمَّهُ فَيَقُولُ: يا عمُّ! ما أَسْرَعَ ما وَجَدْتُ فَقْدَكَ.(3)
ص117
و چون قريش بر رسول خدا (ص) هجوم مىآورد عمويش را صدا مىزد و چنين ندبه مىكرد: اى عمو! چه زود فراق و نبود تو را احساس كردم.
رسول خدا (ص) هنگامى كه وارد قبرستان مىشد خطاب به اموات كرده و آنان را اينگونه صدا مىزد: «أَلسَّلامُ عَلَيْكُمْ يا أَهْلَ الدِّيارِ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ وَ الْمُسْلِمِينَ ...» (1)«درود بر شما اى اهل ديار مؤمنان و مسلمانان ...».
أَلا يا رَسُولَ اللهِ أَنْتَ رَجاؤُنا
وَ كُنْتَ بِنا بِرّاً وَلَمْ تَكُ جافِياً وَ كُنْتَ بِنا بِرّاً رَؤُوفاً نَبِيَّنا وَكُنْتُ عَلَيْكَ الْيَوْمَ مَنْ كانَ باكِياً (2)
آگاه باش اى فرستاده خدا! تو اميد مايى، تو به ما نيكوكار بودى و جفا نمىكردى. تو نيكوكارى بودى مهربان، پيام آور براى ما، و من امروز كسى هستم كه بر تو مىگريم.
در اين اشعار خطاب به رسول خدا (ص) شده در حالى كه از دنيا رحلت كرده است.
ص118
كانَ ابْنُ عُمَرَ إِذا قَدِمَ مِنْ سَفَرٍ أَتي قَبْرَ النَّبِيِّ (ص) فَقالَ: أَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا رَسُولَ اللهِ، أَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا أَبابَكْرٍ، أَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا أَبَتاه. (1)
عبدالله بن عمر چون از سفرى بازمىگشت به كنار قبر پيامبر (ص) مىآمد و مىگفت: سلام بر تو اى رسول خدا، سلام بر تو اى ابابكر، سلام بر تو اى پدرم.
بِأَبِي أَنْتَ وَ أُمِّي يا نَبِيَّ اللهِ! لايَجْمَعُ اللهُ عَلَيْكَ مَوْتَتَيْنِ. (2)
پدر و مادرم به فداى تو اى پيامبر خدا (ص)! خداوند بر تو بين دو مرگ جمع نخواهد كرد.
ص119
عثمان بن حنيف مىگويد: شخص ياد شده آن اعمال را انجام داد، آنگاه به سوى خانه عثمان روان شد، فوراً دربان آمد واو را نزد عثمان بن عفّان برد، عثمان نيز او را احترام شايانى كرد. سپس حاجتش را به طور كامل برآورد وبه او گفت: من همين الآن به ياد حاجت تو افتادم وهرگاه بعد از اين از ما حاجتى خواستى به نزد ما بيا ....
عثمان بن حنيف گفت: اين دستور از من نبود، بلكه روزى خدمت پيامبر (ص) بودم كه نابينايى نزد حضرت آمد واز كورى چشم خود شكايت نمود. حضرت (ص) ابتدا پيشنهاد كرد كه صبر كند ولى او نپذيرفت. سپس به او همين دستور را داد وآن شخص نيز بعد از اداى آن بينا شد وبه مقصود خود رسيد.
ص120
ص121
موضوع شنيدن اموات در عالم برزخ صداى اهل دنيا و اطلاع آنان از نيت زندهها مورد اختلاف بين وهابيان و ديگر پيروان مذاهب اسلامى است. اينك جا دارد تا اين موضوع را نيز مورد بحث قرار دهيم.
از برخى آيات قرآن مىتوان موضوع شنيدن اموات را اثبات نمود:
گرچه در اين آيه نفى سماع از اموات كرده ولى در آيه شهيدان آنان را ميت ندانسته است آنجا كه مىفرمايد:
(وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللهِ أَمْواتاً بَلْ أَحْياءٌ) (آل عمران: 169)
[اى پيامبر!] هرگز گمان مبر كسانى كه در راه خدا كشته شدند، مردگانند! بلكه آنان زندهاند.
ص122
اولًا: اوليا و شهدا موضوعاً از آيه عدم شنيدن خارجند.
ثانياً: مراد از موتى در آيه كفار مردهدلانند كه انذار و تبشير رسول خدا در آنان تأثير نداشت. از اين رو، از موضوع بحث ما خارج است و دلالت بر نشنيدن اموات مسلمانان ندارد.
(وَ سْئَلْ مَنْ أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِكَ مِنْ رُسُلِنا أَ جَعَلْنا مِنْ دُونِ الرَّحْمنِ آلِهَةً يُعْبَدُونَ) (زخرف: 45)
از رسولانى كه پيش از تو فرستاديم بپرس: آيا غير از خداوند رحمان معبودانى براى پرستش قرار داديم؟!
سؤالكردن از انبياى پيشين فرع بر آن است كه سؤال او را بشنوند.
(فَأَخَذَتْهُمُ الرَّجْفَةُ فَأَصْبَحُوا فِي دارِهِمْ جاثِمِينَ* فَتَوَلَّى عَنْهُمْ وَ قالَ يا قَوْمِ لَقَدْ أَبْلَغْتُكُمْ رِسالَةَ رَبِّي وَ نَصَحْتُ لَكُمْ وَ لكِنْ لا تُحِبُّونَ النَّاصِحِينَ) (اعراف: 78 و 79)
سرانجام زمين لرزه آنها را فرا گرفت؛ و صبحگاهان، [تنها] جسم بىجانشان در خانههاشان باقى مانده بود. [صالح] از آنها روى برتافت؛ و گفت: اى قوم من! من رسالت پروردگارم را به شما ابلاغ كردم، و شرط خيرخواهى را انجام دادم، ولى [چه كنم كه] شما خيرخواهان را دوست نداريد!
از اينكه حضرت صالح با قوم خود سخن گفته به دست مىآيد كه اموات در عالم برزخ مىشنوند.
ص123
از برخى روايات نيز مىتوان موضوع شنيدن اموات را استفاده نمود:
أَلْعَبْدُ إِذا وُضِعَ فِي قَبْرِهِ وَ تَوَلّي وَ ذَهَبَ أَصحابُهُ حَتّي إِنَّهُ لَيَسْمَعَ قَرْعَ نِعالِهِمْ، أَتاهُ مَلَكانِ فَأَقْعَداهُ فَيَقُولانِ لَهُ: ما كُنْتَ تَقُولُ فِي هذَا الرَّجُلِ مُحَمَّدٍ (ص)؟ ... (1)
بنده چون در قبرش گذاشته مىشود و اصحاب او پشت كرده و مىروند به طورى كه صداى كفشهاى آنان را مىشنود، دو فرشته نزد او مىآيند و او را مىنشانند و به او مىگويند: ديدگاه تو درباره اين مرد [محمّد (ص)] چيست؟ ...
كانَ رَسُولُ اللهِ (ص) كُلَّما كانَ لَيْلَتُها مِنْ رَسُولِ اللهِ (ص) يَخْرُجُ مِنْ آخِرِ اللَّيْلِ إِلَي الْبَقِيعِ فَيَقُولُ: أَلسَّلامُ عَلَيْكُمْ دارِ قَوْمٍ مِؤْمِنِينَ وَ أَتاكُمْ ما تُوعَدُونَ غَداً مُؤَجَّلُونَ ...(2)
رسول خدا (ص) هر شبى كه نوبت عايشه بود آخر شب به قبرستان بقيع مىرفت و مىفرمود: درود بر شما اى خانه قوم مؤمنين، و آمد شما را آنچه كه به شما وعده داده شده بود كه در آينده به شما خواهد رسيد ...
ص124
ما مِنْ رَجُلٍ يَزُورُ قَبْرَ أَخِيهِ وَ يَجْلِسُ عِنْدَهُ إِلَّا اسْتَأنَسَ وَ رَدَّ عَلَيْهِ حَتّي يَقُومُ. (1)
هيچ مردى نيست كه به زيارت قبر برادرش برود و نزدش بنشيند جز آنكه نسبت به او انس مىگيرد و جواب او را مىدهد تا آن شخص از آن مكان برخيزد.
لَمّا ماتَتْ فاطِمَةُ بِنْتُ أَسَدٍ أُمُّ عَلِيٍّ دَخَلَ عَلَيْها رَسُولُ اللهِ (ص) فَجَلَسَ عِنْدَ رَأسِها فَقالَ: رَحِمَكِ اللهُ يا أُمّي! كُنْتِ أُمِّي بَعْدَ أُمِّي، تَجُوعيِنَ وَ تَشْبَعِينِي، وَ تَعْرِينَ وَ تَكْسِينِي وَ تَمْنَعِينَ نَفْسَكَ طِيبَ الطَّعامِ وَ تُعْطِينَنِي، تُرِيدِينَ بِذلِكَ وَجْهَ اللهِ وَ الدّارَ الآخِرَةَ ... (2)
چون فاطمه بنت اسد مادر امام على از دنيا رحلت نمود رسول خدا (ص) بر او وارد شد و كنار سر او نشست و فرمود: رحمت خدا بر تو اى مادرم! تو براى من بعد از مادرم مادرى مىكردى؛ به خودت گرسنگى مىدادى ولى مرا سير مىكردى، و خودت برهنه بودى ولى مرا مىپوشاندى، خودت را از بهترين غذاها محروم مىكردى ولى به من آن غذاها را مىدادى و قصدت از اين كارها رضايت خدا و اجر اخروى بود ...
إِنَّ النَّبِيَّ (ص) قالَ لأَهْلِ الْبِئْرِ وَ اسْمُهَا الْقَلِيبُ الَّتِي أُلقِيَ فِيها جَماعَةٌ مِنَ الْكُفّارِ فِي بَدْرٍ: هَلْ وَجَدْتمْ ما وَعَدَكُمُ اللهُ وَ رَسُولُهُ حَقّاً، فَإِنِّي قَدْ وَجَدْتُ ما وَعَدَنِي اللهُ حَقّاً. (3)
ص125
همانا پيامبر (ص) به اهل چاهى كه اسمش قليب بود و در منطقه بدر جماعتى از كشتههاى كفار در آن افتاده بودند فرمود: آيا شما آنچه را كه خدا و رسولش وعده داده حق يافتيد؟! من كه آنچه را خدايم برايم وعده كرده بود حق يافتم.
أَلْعَبْدُ إِذا وُضِعَ فِي قَبْرِهِ وَ تَوَلّي وَ ذَهَبَ أَصْحابُهُ حَتّي إِنَّهُ يَسْمَعُ قَرْعَ نِعالِهِمْ أَتاهُ مَلَكانِ فَأَقْعَداهُ. (1)
بنده چون در قبرش گذاشته شود و يارانش پشت نمايند و بروند تا اينكه صداى كفش آنها را بشنود دو فرشته آمده و او را مىنشانند.
اگر كسى بگويد كه اين حديث مربوط به ابتداى دفن اوست محمد عابد سندى انصارى حنفى در جواب آن گفته است:
فهو خلاف الظاهر، بل الظاهر انّ هذه الحالة حاصلة في القبر سرمداً؛ لما سقناه فيه من الأدلة التي تقتضي ثبوت سماع الميت دواماً. (2)
اين احتمال خلاف ظاهر است، بلكه ظاهر اين است كه اين حالت تا ابد در قبر حاصل است؛ به جهت آنچه كه از ادله ذكر كرديم كه مقتضى ثبوت سماع ميت به طور دوام است.
برخى از علماى اهل سنت معتقد به شنيدن اموات در عالم برزخ مىباشند:
ص126
والذي ترشد إليه الآثار الدينية انّها تخرج من بدن الإنسان فيكون الموت، و انّها تبقي ذات ادراك، تسمع
السلام عليها و تعرف من يزور قبر صاحبها، و تدرك لذة النعيم و ألم الجحيم. (1)
آنچه كه از آثار دينى استفاده مىشود اين است كه روح از بدن انسان بيرون مىآيد و مرگ تحقق مىيابد و آن روح داراى ادراك باقى مىماند و سلام بر خود را مىشنود و كسى را كه به زيارت قبرش بيايد مىشناسد و لذت نعمت و درد آتش را درك مىكند ...
والسلف مجمعون علي هذا، و قد تواترت الآثار منهم بانّ الميّت يعرف زيارة الحي له و يستبشر به. (2)
پيشينيان بر اين مطلب اجماع دارند. و خبرهاى متواتر از آن رسيده كه ميت زيارت افراد زنده از او را مىفهمد و از آن خوشحال مىشود.
ابن تيميه مىگويد:
فامّا سماع الميت للأصوات من القرائة و غيرها حق ... و كذلك قد ذكر طائفة من العلماء من اصحاب احمد، و ذكروا فيه آثاراً: (انّ الميت يتألم بما يفعل عنده من المعاصي). فقد يقال ايضاً: انّه يتنعم بما يسمعه من القرائة و ذكر الله. (3)
ص127
امّا اينكه ميت صداى قرائتها و ديگر امور را مىشنود اين امر حق است ... و همچنين طائفهاى از علما از اصحاب احمد اين مطلب را ذكر كردهاند، و در اين باره آثارى را يادآور شدهاند كه ميت از گناهانى كه نزد او انجام مىگيرد آزار مىبيند. و گاهى نيز گفته مىشود كه ميت به آنچه از قرائت [قرآن] و ذكر خدا مىشنود متنعم مىگردد.
بعد از تبيين موضوع شنيدن اموات در عالم برزخ، اينك به بررسى شبهات آن مىپردازيم:
خداوند متعال مىفرمايد:
(ذلِكُمُ اللهُ رَبُّكُمْ لَهُ الْمُلْكُ وَ الَّذِينَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ ما يَمْلِكُونَ مِنْ قِطْمِيرٍ* إِنْ تَدْعُوهُمْ لا يَسْمَعُوا دُعاءَكُمْ وَ لَوْ سَمِعُوا مَا اسْتَجابُوا لَكُمْ وَ يَوْمَ الْقِيامَةِ يَكْفُرُونَ بِشِرْكِكُمْ وَ لا يُنَبِّئُكَ مِثْلُ خَبِيرٍ) (فاطر: 13 و 14)
اين است خداوند، پروردگار شما؛ حاكميت [در سراسر عالم] از آن اوست: و كسانى را كه جز او مىخوانيد [و مىپرستيد] حتى به اندازه پوست نازك هسته خرما مالك نيستند! اگر آنها را بخوانيد صداى شما را نمىشنوند، و اگر بشنوند به شما پاسخ نمىگويند؛ و روز قيامت، شرك [و پرستش] شما را منكر مىشوند، و هيچ كس مانند [خداوند آگاه و] خبير تو را [از حقايق] باخبر نمىسازد.
ص128
گفته شده كه در آيه دوم شنيدن صداهاى عالم دنيا در عالم برزخ نفى شده است.
اولًا: از تاريخ استفاده مىشود ديدگاه مشركان درباره غير خدا از موجوداتى كه مىپرستيدند اعتقاد به خالقيت يا ربوبيت استقلالى آنها بوده است.
ابن هشام نقل مىكند:
حدثني بعض اهل العلم: انّ عمرو بن لحي خرج من مكّة إلي الشام في بعض أموره، فلمّا قدم مأب من ارض البلقاء وبها يومئذ العماليق ... رأهم يعبدون الأصنام فقال لهم: ما هذه الأصنام الّتي أراكم تعبدون؟ قالوا له: هذه اصنام نعبدها فنستمطرها فتمطرنا ونستنصرها فتنصرنا. فقال لهم: أفلا تعطونني منها صنماً فأسير به إلي أرض العرب فيعبدوه؟ فأعطوه صنماً يقال له: هبل، فقدم به مكة فنصبه وامر الناس بعبادته وتعظيمه.(1)
برخى از اهل علم حديث كرده كه عمرو بن لحى به جهت كارى از مكّه به طرف شام حركت كرد، وچون به مآب از سرزمين بلقاء رسيد كه عمالقه در آنجا زندگى مىكردند ... آنان را مشاهده كرد كه بت مىپرستيدند. گفت: اين چه بتهايى است كه شما آنها را مىپرستيد؟ گفتند: اينها بتهايى است كه آنها را مىپرستيم واز آنها باران مىخواهيم براى ما باران مىفرستند ويارى مىطلبيم ما را
1) السيرة النبوية، ج 1، ص 101.
ص129
يارى مىكنند. عمرو به آنان گفت: آيا به من از ميان آنها بتى نمىدهى تا به سرزمين عرب برده وآن را عبادت كنيم؟ آنان بت هبل را به او دادند. او آن بت را به مكّه آورده ودر آنجا نصب نمود ومردم را دستور داد تا آن را عبادت كرده وتعظيم نمايند.
ثانياً: سياق آيه مورد اشكال دلالت بر آن دارد كه چون مشركان ديدگاه استقلالى به اولياى خود و نيز بتها داشتند مورد مذمت قرار گرفتهاند. لذامىفرمايد كه آنها گوش به دعايشان نمىدهند و اگر هم بدهند حاجت آنها را اجابت نمىكنند. و در ذيل آيه مىفرمايد: (روز قيامت به شرك شما كفر مىورزند). از اينجا معلوم مىشود كه آنها ديدگاه شركآلود در رابطه با بتها يا اوليا داشتند.
ثالثاً: از آيات قرآن استفاده مىشود كه مشركان شرك در خالقيت و ربوبيت داشتهاند:
خداوند متعال مىفرمايد:
(قُلْ أَ غَيْرَ اللهِ أَبْغِي رَبًّا وَ هُوَ رَبُّ كُلِّ شَيْءٍ) (انعام: 164)
بگو: آيا غير خدا، پروردگارى را بطلبم، در حالى كه او پروردگار همه چيز است؟!
همچنين مىفرمايد:
(أَمْ جَعَلُوا لِلَّهِ شُرَكاءَ خَلَقُوا كَخَلْقِهِ فَتَشابَهَ الْخَلْقُ عَلَيْهِمْ قُلِ اللهُ خالِقُ كُلِّ شَيْءٍ وَ هُوَ الْواحِدُ الْقَهَّارُ) (رعد: 16)
آيا آنها همتايانى براى خدا قرار دادند بهخاطر اينكه آنان همانند خدا آفرينشى داشتند، و اين آفرينشها بر آنها مشتبه شده است؟! بگو: خدا خالق همه چيز است؛ و اوست يكتا و پيروز.
ص130
رابعاً: پيامبر اكرم (ص) خوفى از وقوع امت در شرك نداشته است.
بخارى به سندش از پيامبر اكرم (ص) نقل كرده كه فرمود:
... وَ اللهِ ما أَخافُ عَلَيْكُمْ أَنْ تُشْرِكُوا بَعْدِي وَلكِنِّي أَخافُ عَلَيْكُمْ أَنْ تُنافِسُوا فِيها. (1)
به خدا سوگند! من از اينكه بعد از من مشرك شويد نمىهراسم بلكه از آن بيم دارم كه در امر دين با هم نزاع كنيد ...
مالك از پيامبر (ص) نقل كرده كه فرمود: «لا يَجْتَمِعُ دِينانِ فِي جَزِيرَةِ الْعَرَبِ» (2)«دو دين در جزيرةالعرب جمع نمىشود».
مسلم به سندش از رسول خدا (ص) نقل كرده كه فرمود:
إِنَّ الشَّيْطانَ قَدْ أَيِسَ أَنْ يَعْبُدَهُ الْمُصَلُّونَ فِي جَزِيرَةِ الْعَرَبِ، وَلكِنْ فِي التَّحْرِيشِ بَيْنَهُمْ. (3)
همانا شيطان مأيوس شد از اينكه نمازگزاران در جزيرة العرب او را عبادت كنند ولى از نزاع بين آنان مأيوس نشده است.
بخارى به سندش از رسول خدا (ص) نقل كرده كه فرمود:
مَنْ يُرِدِ اللهُ بِهِ خَيْراً يَفْقَهْهُ فِي الدِّينِ، وَ إِنَّما أَنَا قاسِمٌ وَ اللهُ يُعْطِي، وَلا يَزالُ أَمْرُ هذِهِ الأُمَّةِ مُسْتَقِيماً حَتّي تَقُومَ السّاعَةُ أَوْ يَأتِي أَمْرُ اللهِ تَعالي ...(4)
به هر كسى كه خداوند اراده خير داشته باشد او را فقيه در دين مىكند، وهمانا من تقسيمكننده وخداوند عطاكننده است، وهميشه
ص131
امر اين امّت مستقيم است تا قيامت برپا شده يا امر خداى متعال برسد ...
خامساً: ديدگاه مشركان مطابق آيات قرآن استقلال نظر درباره
بتها و اوليايشان و پرستش آنها بوده است و حال آنكه هيچ مسلمانى نظر استقلالى به انبيا و اوليا نداشته و آنها را نمىپرستد.
خداوند متعال مىفرمايد:
(إِنَّ الَّذِينَ تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللهِ لا يَمْلِكُونَ لَكُمْ رِزْقاً) (عنكبوت: 17)
آنهايى را كه غير از خدا پرستش مىكنيد، مالك هيچ رزقى براى شما نيستند.
و نيز مىفرمايد:
(قُلِ ادْعُوا الَّذِينَ زَعَمْتُمْ مِنْ دُونِ اللهِ لا يَمْلِكُونَ مِثْقالَ ذَرَّةٍ فِي السَّماواتِ وَ لا فِي الأَرْضِ) (سبأ: 22)
بگو: كسانى را كه غير از خدا [معبود خود] مىپنداريد بخوانيد! [آنها هرگز گرهى از كار شما نمىگشايند، چرا كه] آنها به اندازه ذرّهاى در آسمانها و زمين مالك نيستند.
عنوان شرك؛ زيرا در مفهوم شرك عرضيت نهفته است نه طوليت.
عنوان (مَعَ اللهِ)؛ كه به معناى معيت و عرضيت است.
خداوند متعال مىفرمايد: (لا تَجْعَلْ مَعَ اللهِ إِلهاً آخَرَ)؛ «هرگز معبود ديگرى را با خدا قرار مده». (اسراء: 22)
ص132
و نيز مىفرمايد: (قُلِ ادْعُوا الَّذِينَ زَعَمْتُمْ مِنْ دُونِهِ)؛ «بگو: كسانى را كه غير از خدا [معبود خود] مىپنداريد، بخوانيد». (اسراء: 56)
و مىفرمايد:
(قُلِ ادْعُوا الَّذِينَ زَعَمْتُمْ مِنْ دُونِهِ فَلا يَمْلِكُونَ كَشْفَ الضُّرِّ عَنْكُمْ وَ لا تَحْوِيلًا) (اسراء: 56)
بگو: كسانى را كه غير از خدا [معبود خود] مىپنداريد، بخوانيد! آنها نه مىتوانند مشكلى را از شما برطرف سازند، و نه تغييرى در آن ايجاد كنند.
گفته شده: مشركان طبق آيات قرآن شرك در خالقيت و ربوبيت نداشتند به دليل آيه (وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ السَّماواتِ وَ الأَرْضَ وَ سَخَّرَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ لَيقُولُنَّ اللهُ) و آيه: (وَ مَنْ يُدَبِّرُ الأَمْرَ فَسَيَقُولُونَ اللهُ)، بلكه شرك آنان تنها در عبوديت بوده است. لذا مطابق اين دو آيه پاسخ آنان در سؤال از خالق و مدبر عالم آن است كه خداوند مىباشد.
اولًا: به قرينه (فَسَيَقُولُونَ) كه با سين آمده دلالت دارد كه با تأمل و تفكر زود است كه اقرار به خداوند نمايند كه ملزم به حكم عقل باشند نه اينكه آنان به اين عقيده معترف بودند.
ص133
قرطبى در تفسير آن مىگويد:
... أو فسيقولون هو الله ان فكروا و انصفوا.(1)
... پس مىگويند: او خداست، اگر فكر كرده وانصاف به خرج دهند.
بيضاوى مىگويد:
لانّ العقل الصريح قد اضطرهم بأدني نظر إلي الاقرار بانّه خالقها. (2)
زيرا عقل صريح آنان را مجبور خواهد كرد كه با كمترين تأمّل اقرار كنند كه خداوند خالق آنهاست.
شوكانى مىگويد:
أي سيكون قولهم في جواب هذه الاستفهام انّ الفاعل لهذه الأمور هو الله سبحانه ان انصفوا و عملوا ما يوجبه الفكر الصحيح و العقل السليم. (3)
يعنى زود است كه گفتار آنان در جواب اين سؤال اين باشد كه فاعل اين امور همان خداوند سبحان است، اگر انصاف داده وطبق حكم عقل سليم وفكر صحيح عمل نمايند.
ثانياً: ذيل آيه اول اين چنين آمده است: (فَأَنَّى يُؤْفَكُونَ) يعنى اگر آنان قدرى تفكر كنند معتقد به شرك در خالقيت نمىشوند.
خداوند مىفرمايد:
(إِنَّ الَّذِينَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللهِ عِبادٌ أَمْثالُكُمْ فَادْعُوهُمْ فَلْيَسْتَجِيبُوا لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ* أَ لَهُمْ أَرْجُلٌ يَمْشُونَ بِها أَمْ لَهُمْ أَيْدٍ
ص134
يَبْطِشُونَ بِها أَمْ لَهُمْ أَعْيُنٌ يُبْصِرُونَ بِها أَمْ لَهُمْ آذانٌ يَسْمَعُونَ بِها) (اعراف: 194 و 195)
آنهايى را كه غير از خدا مىخوانيد [و پرستش مىكنيد]، بندگانى همچون خود شما هستند؛ آنها را بخوانيد، واگر راست مىگوييد بايد به شما پاسخ دهند [و تقاضايتان را برآورند!]، آيا [آنهاحداقل همانند خود شما] پاهايى دارند كه با آن راه بروند؟! يا دستهايى دارند كه با آن چيزى را بگيرند [و كارى انجام دهند؟!] يا چشمانى دارند كه با آن ببينند؟! يا گوشهايى دارند كه با آن بشنوند؟!
آيه مىگويد آن كسانى را كه صدا مىزنيد همانند شمايند و قدرت اجابت دعاى شما را ندارند.
اولًا: مورد آيه بتهاى سنگى و چوبى است كه گوش شنوا ندارند.
ثانياً: همانگونه كه قبلًا اشاره شد مشركان ديدگاه استقلالى نسبت به اولياى خود از اموات و بتها در ربوبيت و خالقيت داشتهاند و آنها را مىپرستيدند نه خدا را. لذا خداوند متعال آنها را مذمت مىكند، و در قرآن از تعبير (مِنْ دُونِ اللهِ) به كار برده است.
خداوند متعال مىفرمايد:
(وَ مَنْ أَضَلُّ مِمَّنْ يَدْعُوا مِنْ دُونِ اللهِ مَنْ لا يَسْتَجِيبُ لَهُ إِلى يَوْمِ الْقِيامَةِ وَ هُمْ عَنْ دُعائِهِمْ غافِلُونَ) (احقاف: 5)
ص135
چه كسى گمراهتر است از آن كس كه معبودى غير خدا را مىخواند كه تا قيامت هم به او پاسخ نمىگويد و از خواندن آنها [كاملًا] بىخبر است؟! [و صداى آنها را هيچ نمىشنود!]
گفته شده مطابق اين آيه اولياى خدا در عالم برزخ نمىشنوند و خواستهها را نيز اجابت نمىكنند.
اولًا: مقصود از آيه بتها هستند.
ثانياً: بر فرض شمول آيه بر اولياى الهى، مقصود آيه، مذمت به جهت نظر استقلالى به اولياست به قرينه (مِنْ دُونِ اللهِ) نه نظر به اوليا و انبيا به اين عنوان كه آنان بندگان مقرب و واسطه فيض الهى مىباشند.
خداوند مىفرمايد:
(وَ الَّذِينَ يَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللهِ لا يَخْلُقُونَ شَيْئاً وَ هُمْ يُخْلَقُونَ* أَمْواتٌ غَيْرُ أَحْياءٍ وَ ما يَشْعُرُونَ أَيَّانَ يُبْعَثُونَ) (نحل: 20 و 21)
معبودهايى را كه غير از خدا مىخوانند، چيزى را خلق نمىكنند؛ بلكه خودشان هم مخلوقند!، آنها مردگانى هستند كه هرگز استعداد حيات ندارند؛ و نمىدانند [عبادتكنندگانشان] در چه زمانى محشور مىشوند!
گفته شده مطابق اين آيه اوليا در عالم برزخ مردهاند و نمىتوانند كارى انجام دهند.
ص136
از ظاهر آيه فوق و آيات ديگر استفاده مىشود كه مشركان از آن جهت كه اولياى خود را كه مرده بودند خالق مستقل مىدانستند، لذا مورد مذمت قرار گرفتهاند.
خداوند متعال درباره آنان مىفرمايد:
(أَمْ جَعَلُوا لِلَّهِ شُرَكاءَ خَلَقُوا كَخَلْقِهِ فَتَشابَهَ الْخَلْقُ عَلَيْهِمْ قُلِ اللهُ خالِقُ كُلِ
شَيْءٍ وَ هُوَ الْواحِدُ الْقَهَّارُ) (رعد: 16)
آيا آنها همتايانى براى خدا قرار دادند بهخاطر اينكه آنان همانند خدا آفرينشى داشتند، و اين آفرينشها بر آنها مشتبه شده است؟! بگو: خدا خالق همه چيز است؛ و اوست يكتا و پيروز!
يعنى آنان شرك در خالقيت داشتند و حال آنكه مسلمانان انبيا و اوليا را خالق و شريك خدا نمىدانند.
خداوند متعال مىفرمايد:
(فَإِنَّكَ لا تُسْمِعُ الْمَوْتى وَ لا تُسْمِعُ الصُّمَّ الدُّعاءَ إِذا وَلَّوْا مُدْبِرِينَ) (روم: 52)
تو نمىتوانى صداى خود را به گوش مردگان برسانى، و نه سخنت را به گوش كران هنگامى كه روى برگردانند و دور شوند!
همچنين مىفرمايد:
(وَ ما يَسْتَوِي الأَحْياءُ وَ لَا الأَمْواتُ إِنَّ اللهَ يُسْمِعُ مَنْ يَشاءُ وَ ما أَنْتَ بِمُسْمِعٍ مَنْ فِي الْقُبُورِ) (فاطر: 22)
ص137
و هرگز مردگان و زندگان يكسان نيستند! خداوند پيام خود را به گوش هر كس بخواهد مىرساند، و تو نمىتوانى سخن خود را به گوش آنان كه در گور خفتهاند برسانى!
مطابق اين دو آيه شنيدن اموات در عالم برزخ نفى شده است.
ابن قيم جوزيه شاگرد ابن تيميه درباره اين آيه مىگويد:
امّا قوله: (وَ ما أَنْتَ بِمُسْمِعٍ مَنْ فِي الْقُبُورِ) فسياق الآية يدلّ علي انّ المراد منها: انّ الكافر الميت القلب لاتقدر علي إسماعه اسماعاً ينتفع به، كما انّ من في القبور لايسمعون شيئاً البتة، كيف و قد اخبر النبي (ص) انّهم يسمعون حفق نعال المشيعين، و اخبر انّ قتلي بدر سمعوا كلامه و خطابه، و شرّع السلام عليهم بصيغة الخطاب للحاضر الذي يسمع، و اخبر انّ من سلّم علي اخيه المؤمن ردّ (ص).
وقال ايضاً: هذه الآية نظير قوله: (وَ ما أَنْتَ بِمُسْمِعٍ مَنْ فِي الْقُبُورِ) و قد يقال: نفي اسماع الصمّ مع نفي اسماع الموتي يدلّ علي انّ المراد عدم اهلية كلّ منهما للسماع، و انّ قلوب هؤلاء لما كانت ميتة صماً، كان اسماعها ممتنعاً، و بمنزلة خطاب الميّت و الأصمّ، وهذا حقّ، و لكن لاينفي اسماع الارواح بعد الموت اسماع توبيخ و تقريع بواسطة تعلّقها بالأبدان في وقت ما، فهذا غير الإسماع المنفي.
ص138
وحقيقة المعني: انّك لاتستطيع ان تسمع من لم يشأ الله ان يسمعه، ان انت إلّا نذير، أي انّما جعل الله لك الاستطاعة علي الإنذار الذي كلّفك اياه، لاعلي اسماع من لم يشأ الله اسماعه. (1)
و امّا قول خداوند (وَ ما أَنْتَ بِمُسْمِعٍ مَنْ فِي الْقُبُورِ) سياق آيه دلالت مىكند بر اينكه مراد از آن اين است كه كافر دل مرده را قدرت بر شنواندن او به به طورى كه از آن نفع ببرد ندارى، همانگونه كه مردههاى در قبر چيزى نمىشوند. و مقصود خداى سبحان اين نيست كه اصحاب قبور هيچ چيز نمىشنوند. چگونه اين مطلب صحيح باشد در حالى كه پيامبر (ص) خبر داده كه اموات صداى كفش تشييعكنندگان را مىشنوند، و نيز خبر داده كه كشتههاى بدر كلام و خطابش را شنيدند. و نيز درود فرستادن بر ايشان را به صيغه خطاب كه براى حاضرى است كه مىشنود را مشروع دانسته است. و نيز خبر داده به اينكه هر كس بر برادر مؤمنش سلام كند او جوابش را مىدهد.
اين آيه نظير گفته خداوند است كه فرمود: (إِنَّكَ لاتُسْمِعُ الْم وْتى وَ لا تُسْمِعُ الصُّمَّ الدُّعاءَ إِذا وَلَّوْا مُدْبِرِينَ). و گاهى گفته مىشود: نفى شنواندن به انسان گنگ با نفى شنواندن به مردهها دلالت مىكند بر اينكه مراد عدم اهليت هر كدام از آن دو براى شنيدن است، و اينكه قلبهاى آنان چون كه مرده و گنگ است بدين جهت شنواندن به آنان ممتنع مىباشد و لذا به منزله خطاب به مرده و گنگ است. و اين كلامى است به حق، ولى شنواندن به روح بعد از
1) الروح، ابن قيم جوزيه، صص 45- 46.
ص139
مرگ به نحو توبيخ و كوبيدن به جهت تعلق آنها به بدنها در يك وقت خاص را نفى نمىكند، و اين غير از شنواندنى است كه نفى شده است.
و حقيقت معنا اين است كه خداوند مىفرمايد: (تو نمىتوانى به آنها چيزى را بشنوانى كه خدا نخواسته آن را بشنوند، و تنها كار تو ترساندن است) يعنى خداوند تنها براى تو استطاعت بر انذار را قرار داده و تو را به آن تكليف كرده است، نه بر شنواندن به كسى كه خداوند شنواندن به او را نخواسته است.
حسن بن على سقاف شافعى در شرح اين آيه مىنويسد:
اعلم يرحمك الله تعالي انّ بعض من توهّم انّ الاموات لايسمعون ظنّوا انّ قول الله تعالي (وَ ما أَنْتَ بِمُسْمِعٍ مَنْ فِي الْقُبُورِ) دليلا علي ذلك، و ليس كذلك، بل هذه الآية دليل علي انّ الكفار المصرّين علي الباطل لن ينتفعوا بما يسمعونه من التذكير و الموعظة بعد ان خرجوا من الدنيا علي كفرهم. فشبّه الله تعالي هؤلاء الكفار المصرّين بالأموات من هذا الوجه. و نصّ علي ذلك اهل التفسير فراجعه. (1)
بدان خداوند تو را رحمت كند كه برخى از كسانى كه توهم كردهاند مردهها نمىشنوند گمان كردهاند كه قول خداوند متعال وَ ما أَنْتَ بِمُسْمِعٍ مَنْ فِي الْقُبُورِ دليل بر آن است، در حالى كه چنين نيست، بلكه اين آيه دليل بر آن است كه كفارى كه اصرار بر باطل دارند هرگز از تذكر و موعظه بعد از آنكه با حال كفر از دنيا رفتند،
1) الاغاثة بادلة الاستغاثة، ص 6.
ص140
نفع نمىبرند، همانگونه كه مردهها كه بر قبرهايشان وارد شدهاند از تذكر و موعظهاى كه به آنها مىدهى نفع نمىبرند. و خداوند متعال اين كفارى كه اصرار بر كفر دارند را از اين جهت به مردهها تشبيه كرده است. و اين مطلبى است كه اهل تفسير بر آن تصريح كرده است. پس به تفسير مراجعه نماييد.
صابونى در تفسير اين آيه (وَ ما أَنْتَ بِمُسْمِعٍ مَنْ فِي الْقُبُورِ) مىگويد:
انّ المعني اي كما لاينتفع الأموات بعد موتهم و صيرورتهم إلي قبورهم و هم كفّار بالهداية و الدعوة اليها، كذلك
هولاء المشركون الذين كتب عليهم الشقاوة لاحيلة لك فيهم و لاتستطيع هدايتهم (إِنْ أَنْتَ إِلَّا نَذِيرٌ) ...
واعلم انّ الله تعالي قال: (إِنَّكَ لا تُسْمِعُ الْمَوْتى وَ لا تُسْمِعُ الصُّمَّ الدُّعاءَ إِذا وَلَّوْا مُدْبِرِينَ) (1)، و انت تعلم انّ الأموات لايولّون مدبرين بعد العظة و التذكير، و انّما المراد بذلك الكفار ... (2)
معناى آيه اين است كه همانگونه كه مردهها بعد از مرگشان و وارد شدن در قبرشان در حالى كه كافر بودهاند از هدايت و دعوت به آن نفع نمىبرند، همچنين اين مشركانى كه بر آنها شقاوت ثابت شده بهرهاى براى تو در آنها نيست و نمىتوانى آنان را هدايت كنى؛ چرا كه (كار تو تنها ترساندن است) ...
و بدان كه خداوند متعال فرمود: (همانا تو نمىتوانى، سخنت را به گوش مردگان برسانى و نمىتوان كران را هنگامى كه روى
ص141
برمىگردانند و پشت مىكنند فراخوانى). و تو مىدانى كه مردهها بعد از موعظه و تذكر پشت نمىكنند، بلكه مقصود به آن كفار است ...
طبرى در تفسير آيه: (إِنَّكَ لا تُسْمِعُ الْمَوْتى) مىگويد:
انّك يا محمّد! لاتقدر ان تفهم الحق من طبع الله علي قلبه فاماته؛ لانّ الله قد ختم عليه ان لايفهمه. (وَ لا تُسْمِعُ الصُّمَّ الدُّعاءَ) يقول: و لاتقدر ان تسمع ذلك من اصمّ الله عن سماعه سمعه: (إِذا وَلَّوْا مُدْبِرِينَ) يقول: إذا هم ادبروا معرضين عنه لايسمعون له؛ لغلبة دين الكفر علي قلوبهم و لايصغون للحقّ ولا يتدبّرون و لاينصتون لقائله، و لكنّهم يعرضون عنه و ينكرون القول به و الاستماع له. (1)
همانا تو اى محمّد! قدرت ندارى كه حق را به كسانى كه خداوند بر قلبشان مهر زده و ميرانده است بفهمانى؛ زيرا خداوند بر قلبشان مهر زده است. (و تو به شخص كر صدايت را نمىشنوانى). مىگويد: و تو قدرت ندارى كه صدايت را به كسانى برسانى كه خداوند جلوى قدرت سامعهاش را از شنيدن گرفته است. (هنگامى كه پشت كنند). مىگويد: هنگامى كه آنان پشت كرده و از او اعراض نمايند و گوش به حرفهاى او ندهند؛ زيرا دين كفر بر قلبهاى آنها غلبه كرده و به حرف حق گوش فرانمىدهند و در آن تدبر نكرده و به سخنان گوينده آن التفات نمىكنند، بلكه از آن اعراض كرده و از اعتراف و گوش فرادادن به آن سرباز مىزنند.
1) تفسير طبرى، ج 11، ص 12.
ص142
موسى محمّد على مىگويد:
فليس فيه دلالة علي نفي مطلق السماع من الموتي، وانّما يدلّ علي نفي السماع الّذي ينتفع به، ذلك انّ المراد بمن في القبور في الآية الأولي وبالموتي في الآية الثانية، انّما هم الكفار تشبيهاً لهم بمن في القبور من الموتي. فكما انّ الموتي لايسمعون سماعاً نافعاً وهو السماع الّذي يتم به التخاطب بين السامع والمسموع منه، كذلك الكفار لايسمعون ما يلقيه النبي (ص) عليهم من الآيات في انذارهم سماعاً نافعاً يهتدون به إلي الايمان وإلّا فمطلق السماع ثابت للكفار؛ فانهم يسمعون مايقوله النبي لهم، ولكنّهم لا ينتفعون بما يسمعونه. ويؤيد هذا قوله تعالي بعد هذه الآية: (وَ ما أَنْتَ بِهادِي الْعُمْيِ عَنْ ضَلالَتِهِمْ إِنْ تُسْمِعُ إِلَّا مَنْ يُؤْمِنُ بِآياتِنافَهُمْ مُسْلِمُونَ)(1)
و قوله سبحانه: (وَ لَوْ عَلِمَ اللهُ فِيهِمْ خَيْراً لأَسْمَعَهُمْ وَ لَوْ أَسْمَعَهُمْ لَتَوَلَّوْا وَ هُمْ مُعْرِضُونَ) (2). (3)
در اين آيه اشارهاى به نفى مطلق شنيدن از مردهها نشده است، بلكه دلالت بر نفى شنيدنى دارد كه داراى نفع باشد؛ زيرا مراد از (مَن فِى الْقُبُورِ) در آيه اوّل وبه (مَوْتَى) در آيه دوم، همان كفارند كه به اهل قبور از مردگان تشبيه شدهاند؛ لذا همانگونه كه مردگان چيزى كه به آنها نفع برساند نمىشنوند وآن شنيدنى است كه تخاطب بين گوينده و شنونده از او تمام مىشود، همچنين كفار كه آياتى را كه
ص143
پيامبر (ص) در انذارشان قرائت مىكند شنوايى نافع نسبت به آن آيات ندارند تا به توسط آن آيات به ايمان هدايت يابند، وگرنه اصل شنيدن آيات براى كفار ثابت است؛ زيرا آياتى را كه پيامبر (ص) براى آنان مىخواند مىشنيدند، ولى از آنها استفاده نمىبردند. تأييد اين مطلب، آيه بعد از آن است كه مىفرمايد: «تو نمىتوانى كوران را از گمراهيشان برهانى، تو فقط مىتوانى سخن خود را به گوش كسانى برسانى كه آماده پذيرش ايمان به آيات ما هستند و در برابر حق تسليمند». ونيز مىفرمايد: «واگر خداوند در خيرى آنها مىدانست، (حرف حق را) به گوش آنها مىرساند، ولى (با اين حال كه دارند)، اگر حق را به گوش آنها برساند، سرپيچى كرده و روگردان مىشوند».
يكى از موضوعات اختلافى بين وهابيان و ديگر علماى مذاهب اسلامى موضوع ارتباط و تعامل بين عالم دنيا و عالم برزخ است، كه وهابيان آن را قبول نداشته و ديگر علما آن را پذيرفتهاند. وهابيان معتقدند كه خيراتى از دنيا به مردگان نميرسد و از جانب ديگر مردگان حتى اولياى الهى نيز نميتوانند براى زندهها كارى انجام دهند. اينك اين موضوع را مورد بحث و بررسى قرار ميدهيم.
ص144
ومنها اقامة الماتم على الاموات و صناعة الأطعمة و استئجار المقرئين، و يزعمون انّ ذلك من العزاء، و انّ ذلك ينفع الميت، و كلّ ذلك بدعة لااصل لها ... (1)
و از جمله بدعتها برپايى عزا بر اموات و پختن غذاها و اجير كردن قاريان است، به گمان اينكه اين كارها از جمله عزا به شمار مىآيد و اينكه ميت از آن نفع مىبرد، در حالى كه تمام اينها بدعتى است كه براى آن اصلى نيست ...
استئجار قاريء ليقرأ القرآن الكريم على روح الميت من البدع، و ليس فيه اجر لا للقاريء و لا للميت، ذلك لان القاريء انما قرأ للدنيا و المال فقط، و كل عمل صالح يقصد به الدنيا فانّه لايقرب إلى الله و لا يكون فيه ثواب عند الله، و على هذا فيكون
1) البدعة، ابن فوزان، ص 31.
ص145
هذا العمل ضائعاً ليس فيه سوى اتلاف المال على الورثة، فليحذر منه فانّه بدعة و منكر. (1)
اجير گرفتن قارى قرآن تا اينكه قرآن كريم را بر روح مرده قرائت كند از بدعتها به حساب مىآيد، ودر آن اجرى براى قارى ومرده نيست؛ زيرا قارى تنها براى دنيا ومال، قرائت قرآن مىكند وهر عملى كه مقصود به آن دنيا باشد نمىتواند موجب تقرّب به خدا باشد ودر آن ثوابى نزد خدا نيست. بنابراين عمل او ضايع شده وغير از اتلاف مال بر ورثه به حساب نمىآيد، لذا بايد از اين عمل احتراز جست؛ زيرا بدعت بوده واز منكرات به حساب مىآيد.
لا يجوز ان تهب ثواب ما صليت للميت، بل هو بدعة، لانّه لم يثبت عن النبي (ص) و لا عن الصحابة رضي الله عنهم ...(2)
هديه كردن ثواب نماز بر ميت، جايز نيست، بلكه اين عمل بدعت است؛ زيرا از پيامبر (ص) وصحابه ثابت نشده است ...
لا يجوز اهداء الثواب للرسول (ص) لا ختم القرآن و لا غيره، لانّ السلف الصالح من الصحابة رضي الله عنهم و من بعدهم لم يفعلوا ذلك، و العبادات توقيفية ...(3)
هديه دادن ثواب براى پيامبر (ص) جايز نيست، نه ثواب ختم قرآن ونه غير قرآن؛ زيرا سلف صالح از صحابه وبعد از آنان
ص146
چنين كارى را انجام ندادند، وحال آنكه عبادات توقيفى است ...
ابن فوزان مىگويد: «يجب انكار التلقين لانه بدعة ...»(1)«واجب است انكار تلقين ميت؛ زيرا اين عمل بدعت است».
شوراى دائمى وهابيان مىگويند:
توزيع الاطعمة و الفواكه عند القبور بدعة، و لا يجوز للقرّاء ان يقرؤوا القرآن على القبور ... لان ذلك كلّه بدعة منكرة لا تجوز.(2)
توزيع غذا وميوه در كنار قبور بدعت است وبراى قاريان جايز نيست كه قرآن را بر روى قبرها بخوانند ... زيرا تمام اين كارها بدعت ومنكر بوده وجايز نيست.
قرائة سورة (يس) على قبر الميّت بدعة لا أصل لها، و كذلك قرائة القرآن بعد الدفن ليست بسنة بل هي بدعة ... (3)
قرائت سوره يس بر قبر ميت بدعت است و براى آن اساسى نمىباشد، و نيز قرائت قرآن بعد از دفن سنت نيست بلكه بدعت مىباشد.
... و لايجوز للقرّاء ان يقرؤا القرآن علي القبور ... لانّ ذلك كلّه بدعة منكرة لاتجوز. (4)
... جايز نيست براى قاريان كه قرائت قرآن بر مردهها كنند ... چرا كه تمام اين كارها بدعت منكر است و لذا جايز نيست.
ص147
پيش از اين «حيات برزخى» اموات خصوصاً اولياى الهى بررسى شد و آن را با ادله قرآنى و روايى به اثبات رسانديم، ولى آنچه الآن درصدد اثبات آن مىباشيم تعامل بين عالم برزخ با عالم دنياست. وهابيان منكر اين مسئلهاند.
از مجموع آيات وروايات استفاده مىشود كه بين حيات برزخى انسان در عالم برزخ با حيات مادى وانسانهاى زنده ارتباط برقرار است؛ به اين معنا: هنگامى كه انسانها در عالم مادى آنان را صدا مىزنند مىشنوند وهنگامى كه از آنان سؤال ودرخواست مىكنند، به اذن خداوند متعال جواب مىدهند. اينك به برخى از آيات وروايات در اين مورد اشاره مىكنيم:
الف) خداوند متعال در خصوص قوم صالح مىفرمايد:
ص148
(فَأَخَذَتْهُمُ الرَّجْفَةُ فَأَصْبَحُوا فِي دارِهِمْ جاثِمِينَ* فَتَوَلَّى عَنْهُمْ وَ قالَ يا قَوْمِ لَقَدْ أَبْلَغْتُكُمْ رِسالَةَ رَبِّي وَ نَصَحْتُ لَكُمْ وَ لكِنْ لا تُحِبُّونَ النَّاصِحِينَ) (اعراف: 78 و 79)
پس زلزلهاى بر آنان آغاز گرديد تا آنكه همه در خانههايشان از پاى در آمدند. از آنان روى گردانيد وگفت: اى قوم! من از سوى خداى خود ابلاغ رسالت كردم وشما را اندرز دادم ولكن شما ناصحان را دوست نمىداريد.
ب) درباره قوم شعيب نيز شبيه اين گفتوگو بيان شده است. (1)
ج) در قرآن آمده است:
(وَ سْئَلْ مَنْ أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِكَ مِنْ رُسُلِنا أَ جَعَلْنا مِنْ دُونِ الرَّحْمنِ آلِهَةً يُعْبَدُونَ) (زخرف: 45)
از رسولانى كه پيش از تو فرستاديم باز پرس كه آيا ما جز خداى يكتاى مهربان، خداى ديگرى را هم معبود مردم قرار داديم؟
خداوند متعال در اين آيه به پيامبرش محمد مصطفى (ص) مىفرمايد: «از رسولانى كه قبل از تو آمدهو از دنيا رحلت كردهاند سوال كنند ... و اين دلالت بر امكان ارتباط بين عالم دنيا و برزخ دارد».
شيخ محمود شلتوت در رابطه با امكان ارتباط بين عالم دنيا و عالم برزخ توسط روح مىگويد:
آنچه از آثار دينى استفاده مىشود اين است كه هنگام خروج روح از بدن، مرگ حاصل مىشود واو؛ در حالى كه داراى ادراك است باقى
1) اعراف: 91- 93.
ص149
مىماند؛ كسى كه بر او درود مىفرستد مىشنود، زائرين قبرش را مىشناسد ولذت نعمتها ودرد عذاب را در عالم برزخ درك مىكند.(1)
شيخ الاسلام عزّالدين بن عبدالسلام نيز در فتاواى خود مىگويد: «ظاهر اين است كه ميت، زائر خود را مىشناسد؛ زيرا ما امر شدهايم به سلام بر او، وشارع امر نمىكند به خطاب كسى كه نمىشنود ..». (2)
الف) پيامبر اسلام (ص) فرمود: «هر مسلمانى بر قبر برادر مؤمنش كه او را در دنيا مىشناخته عبور كند واز او سؤال كند، خداوند روحش را برمىانگيزد تا جواب او را بدهد». (3)
ب) در روايت از پيامبر (ص) ثابت شده كه فرمودهاند: مردگان صداى كفش تشييع كنندگان را مىشنوند. (4)
ج) ابن قيم جوزيه در كتاب «الروح» مىگويد:
سلف بر اين مطلب اجماع كرده وبه تواتر رسيده است كه شخص مرده، كسانى را كه به زيارتش مىآيند مىشناسد واز آمدنشان مسرور مىشود. (5)
د) ابن ابىالدنيا در كتاب «القبور» از عايشه نقل مىكند كه رسولخدا (ص) فرمود:
ص150
هر كس به زيارت قبر برادر مؤمنش رود ونزد قبرش بنشيند، مرده با او انس مىگيرد، وجواب سلامش را مىدهد، تا هنگامى كه برخيزد وبرود. (1)
ه) همچنين از ابوهريره نقل شده است كه پيامبر اكرم (ص) فرمود: «هر كس بر قبر شخصى عبور كرده وبر صاحب آن درود فرستد، صاحب قبر، او را شناخته وسلامش را جواب مىدهد». (2)
و) بيهقى از سعيد بن مسيب نقل مىكند: ما با على بن ابىطالب (ع) داخل قبرستان مدينه شديم. حضرت (ع) ندا داد: «اى اهل قبرستان! سلام ورحمت خدا بر شما باد، از خبرهاى خود بر ما مىگوييد يا ما شما را خبر دهيم؟» سعيد مىگويد: صدايى شنيديم كه در جواب مىگويد: «وعليكم السلام ورحمة الله وبركاته يا أميرالمؤمنين» خبر ده ما را از آنچه اتفاق افتاد». حضرت (ع) فرمود:
اما زنان شما به همسرى ديگران درآمدند، اموال شما تقسيم شد، واولاد شما نيز در زمره ايتام در آمدند. ساختمانهايى كه بنا كرديد دشمنانتان در آنها ساكن شدند. اين خبرهايى است كه نزد ماست، شما چه خبرهايى داريد؟
سعيد مىگويد: مردهاى به صدا درآمد وگفت:
هر آينه كفنها پاره شد، موها ريخت، پوستها از بدن جدا شد، حدقهها بر صورتها ريخت واز بينىها چرك بيرون آمد. آنچه را فرستاده بوديم يافتيم، وآنچه را به جا گذارديم، خسارت ديديم ...(3)
ص151
ابن قيم جوزيه در بحثى در اين باره كه آيا مردگان زيارت افراد زنده را درك مىكنند؟ مىگويد:
همين كه كسى به زيارت ميت مىآيد، مىگويند: «زائر» اين خود دليل بر اين است كه مرده، زائر را مىشناسد؛ زيرا اگر او را نشناسد به زيارت كننده، زائر گفته نمىشود. (1)
ز) بخارى ومسلم نقل كردهاند: «هرگاه مرده داخل قبر گذارده شود، صداى كفش تشييعكنندگان را مىشنود». (2)
ح) ابوهريره مىگويد: پيامبر (ص) هر گاه به قبرستان مىرفت، با اهل قبور اين چنين سخن مىگفت:
السلام عليكم أهل الديار من المؤمنين والمسلمين، وإنّا إن شآء الله بكم لاحقون، أسأل الله لنا ولكم العافية. (3)
درود بر شما اى اهل ديار مومنين و مسلمين، و اگر خدا بخواهد ما به شما ملحق خواهيم شد، از خداوند براى خود و شما عافيت مىخواهم.
ط) ابن عباس مىگويد:
يكى از اصحاب بر سر قبرى خيمه زد؛ در حالى كه نمىدانست آنجا قبر مردهاى است، ناگهان صداى قرائت سوره ملك به گوش او رسيد، تا وقتى كه سوره را ختم كرد. نزد پيامبر (ص) آمد وعرض كرد: اى رسول خدا! من بر قبرى خيمه زدم؛ در حالى كه نمىدانستم
ص152
قبر است، ناگهان صداى سوره ملك را از آنجا شنيدم. حضرت (ص) فرمود: اين سوره مانع از عذاب ونجاتدهنده انسان از عذاب قبر است. (1)
اينك به بررسى اين موضوع از ديدگاه قرآن و روايات مىپردازيم:
از آيات قرآن استفاده مىشود كه اموات از خيرات زندهها بهرهمند مىشوند:
الف) خداوند متعال مىفرمايد:
(وَ الَّذِينَ جاؤُ مِنْ بَعْدِهِمْ يَقُولُونَ رَبَّنَا اغْفِرْ لَنا وَ لإِخْوانِنَا الَّذِينَ سَبَقُونا بِالإِيمانِ) (حشر: 10)
كسانى كه بعد از آنها [بعد از مهاجران وانصار] آمدند و مىگويند:
پروردگارا! ما وبرادرانمان را كه در ايمان بر ما پيشى گرفتند بيامرز.
ب) همچنيناز زبان حضرت ابراهيم (ع) مىفرمايد:
(رَبِّ اغْفِرْ لِي وَ لِوالِدَيَّ وَ لِمَنْ دَخَلَ بَيْتِيَ مُؤْمِناً وَ لِلْمُؤْمِنِينَ وَ الْمُؤْمِناتِ) (نوح: 28)
پروردگارا! مرا، وپدر ومادرم وتمام كسانى را كه با ايمان وارد خانه من شدند، وجميع مردان وزنان باايمان رابيامرز.
1) صحيح ترمذى، ج 5، ص 16.
ص153
در مورد اين دو آيه زندهها براى مومنان اعم از مرده و زنده از خداوند متعال درخواست مغفرت كردهاند و از اين استفاده مىشود كه از زندهها به مردهها خيرات مىرسد گرچه مطابق اين دو آيه مغفرت باشد.
ج) خداوند متعال به پيامبرش مىفرمايد: (وَ اسْتَغْفِرْ لِذَنْبِكَ وَ لِلْمُؤْمِنِينَ وَ الْمُؤْمِناتِ)؛ «وبراى گناه خود ومردان وزنان باايمان استغفار كن». (محمد: 19)
استغفار پيامبران شامل اموات نيز مىشود و آنان نيز از دعاى پيامبران در عالم برزخ بهره مىبرند.
د) خداوند متعال مىفرمايد: (وَ نَكْتُبُ ما قَدَّمُوا وَ آثارَهُمْ)؛ «وتمام آثار آنها (مردگان) را مىنويسيم». (يس: 12)
مقصود به آثار آنان طبق نظر برخى مفسران همچون سيوطى خيراتى است كه از زندهها به اموات مىرسد.
ه) خداوند متعال مىفرمايد:
(لِيَحْمِلُوا أَوْزارَهُمْ كامِلَةً يَوْمَ الْقِيامَةِ وَ مِنْ أَوْزارِ الَّذِينَ يُضِلُّونَهُمْ بِغَيْرِ عِلْمٍ) (نحل: 25)
آنها بايد روز قيامت، (هم) بار گناهان خود را بهطور كامل بر دوش كشند؛ وهم سهمى از گناهان كسانى كه بهخاطر جهل، گمراهشان مىسازند!
از اين آيه استفاده مىشود افراد بدعتگذار اثر عمل گمراهسازى زندهها را پس از مرگ مىيابند.
بهرهبردارى مردهها از زندهها از ديدگاه روايات در دو بخش است؛
ص154
الف) بهرهبردارى از دعاى زندهها
دليل بر اين بخش زيارتهاى پيامبر (ص) از قبرستان بقيع و شهداى احد و دعاى حضرت بر اموات است. و اگر بهرهاى از ناحيه دعاى پيامبر (ص) به آنان نمىرسيد زيارت رفتن پيامبر (ص) و دعاهاى او براى اموات لغو به حساب مىآمد.
ب) بهرهبردارى از عمل زندهها
بخش دوم، بهرهبردارى از عمل انسان زنده است كه بر مرده هديه مىشود و يا به نيابت از او انجام مىگيرد. روايات در اين مورد در ابواب مختلف دلالت بر امكان و جواز دارد.
يك- سنت حسنه
احمد بن حنبل به سندش از رسول خدا (ص) نقل كرده كه فرمود:
من سنّ في الاسلام سنة حسنة كان له اجرها و اجر من عمل بها من بعده من غير ان ينتقص من اجورهم شيء، و من سنّ في الإسلام سنة سيئة كان عليه وزرها و وزر من عمل بها من بعده من غير ان ينتقص من اوزارهم شيء. (1)
هركس در اسلام سنت خوبى را پايه گذارى كند براى او پاداش آن است و نيز پاداش كسى كه بعد از او به آن عمل مىكند بر او نوشته مىشود بدون آنكه از پاداش آنها چيزى كاسته شود. و كسى كه در اسلام سنت بدى را پايه گذارى كند گناه آن و گناه هركس
1) مسنداحمد، ج 4، ص 357.
ص155
كه بعد از او به آن عمل مىكند بر او نوشته مىشود بدون آنكه از گناهان آنها كاسته شود.
از اين روايت استفاده مىشود كه كسى كه در عالم برزخ است از عمل زندهها بهرهمند مىشود.
دو- روزه
مسلم به سند خود از عايشه نقل كرده است كه رسول خدا (ص) فرمود:
من مات و عليه صيام صام عنه وليّه. (1)هر كس بميرد و بر گردن او روزه باشد وليش از طرف او روزه مىگيرد.
و نيز به سندش از ابن عباس نقل كرده كه گفت:
جاء رجل الي النبي (ص) و قال: يا رسول الله! انّ امّي ماتت و عليها صوم شهر فأقضي عنها؟ قال: نعم، فدين الله احقّ ان يقضي. (2)
مردى خدمت رسول خدا (ص) آمد و گفت: اى رسول خدا! همانا مادرم مرده و بر گردن او روزه يك ماه است آيا مىتوانم از طرف او قضا كنم؟ حضرت فرمود: آرى، زيرا بدهكارى به خدا به قضا كردن سزاوارتر است.
بريده مىگويد:
بينا أنا جالس عند رسول الله إذ أتته امرأة و قالت: إنّي تصدّقت على امّي بجارية و انّها ماتت. فقال: وجب اجرك و ردّها عليك
ص156
الميراث. فقالت: يا رسول الله! انّه كان عليها صوم شهر أفأصوم عنها؟ قال: صومي عنها ... (1)
در آن هنگام كه نزد رسول خدا (ص) نشسته بودم ناگهان زنى وارد شد و گفت: من به مادرم كنيزى را صدقه داده بودم ولى مادرم الآنفوت كرده است. حضرت فرمود: اجرت ثابت شده و آن را به ارث خود برگردان. آن زن گفت: اى رسول خدا! او به گردنش يك ماه روزه بوده است، آيا مىتوانم از طرف او انجام دهم؟ حضرت فرمود: آرى از طرف او روزه بگير ...
سه- حج
در همان حديث سابق آن زن از رسول خدا (ص) سؤال مىكند:
... انّها لم تحجّ قطّ، افأحجّ عنها؟ قال (ص): حجّي عنها.(2)
مادرم هرگز حج به جا نياورده است، آيا مىتوانم از طرف او حج بجا آورم؟ حضرت فرمود: از طرف او حج به جاى آور.
سعد بن عباده نزد رسول خدا (ص) آمد و عرض كرد:
انّ امّي كان عليها نذر، افأقضيه؟ قال: نعم، قال: اينفعها؟ قال: نعم.(3)
همانا به گردن مادرم نذرى بوده آيا مىتوانم از طرف او قضا كنم؟ حضرت فرمود: آرى. او گفت: آيا نفعش به او مىرسد؟ فرمود: آرى.
ص157
چهار- صدقه
ابوهريره مىگويد:
انّ رجلا جاء فقال للنبي (ص): انّ ابي مات و ترك مالا و لميوص، فهل يكفّر عنه ان اتصدّق عنه؟ قال (ص): نعم. (1)
همانا مردى نزد پيامبر (ص) آمد و به او عرض كرد: پدرم از دنيا رحلت نموده و اموالى را به جاى گذاشته ولى وصيت نكرده است، حال اگر از طرف او صدقه دهم كفاره بر او خواهد بود؟ حضرت فرمود: آرى.
از پيامبر (ص) نقل شده كه فرمود: «اقرؤا (يس) على موتاكم» (2)«سوره يس را بر مردههاى خود بخوانيد».
پنج- نماز
احمد بن حنبل به سندش از انس نقل كرده كه گفت:
انّ اسود كان ينظف المسجد فمات فدفن ليلا و اتي النبي (ص) فاخبر، فقال: انطلقوا الي قبره، فانطلقوا الي قبره فقال: انّ هذه القبور ممتلئة على اهلها ظلمة، و انّ الله عزّوجلّ ينوّرها بصلاتي عليها. فأتي القبر فصلّى عليه. و قال رجل من الأنصار: يا رسول الله!
انّ اخي مات و لم تصل عليه؟ قال: فأين قبره؟ فاخبره، فانطلق رسول الله (ص) مع الأنصاري ... (3)
ص158
همانا اسود مسجد را تنظيف مىكرد. او از دنيا رحلت كرد و شبانه دفن شد. نزد پيامبر (ص) آمده و خبرش را به او دادند. حضرت فرمود: به سوى قبر او برويد. آنان نزد قبر او آمدند، حضرت فرمود: اين قبور براى اهلش پر از ظلمت و تاريكى است و خداوند عزّوجلّ با نماز من بر آنان قبرهايشان را نورانى مىكند. حضرت كنار قبر آمد و بر او نماز خواند. يكى از انصار عرض كرد: اى رسول خدا! همانا برادرم از دنيا رفته و شما براى او نماز نخواندى؟ حضرت فرمود: قبر او كجاست؟ حضرت با انصارى به آن جا رفتند ...
شش- دعا
عوف بن مالك مىگويد:
صلّى رسول الله (ص) على جنازة، فحفظت من دعائه و هو يقول: اللهم اغفر له و ارحمه و عافه و اعف عنه و اكرم منزله و وسّع مدخله، و اغسله بالماء و الثلج و البرد، و نقّه من الخطايا كما نقّيت الثوب الأبيض من الدنس، و ابدله داراً خيراً من داره، و اهلا خيراً من اهله و زوجاً خيراً من زوجه، و ادخله الجنة و اعذه من عذاب القبر و من عذاب النار، حتى تمنيت ان اكون أنا ذلك الميت لدعاء رسول الله (ص) على ذلك الميت. (1)
رسول خدا (ص) بر جنازهاى نماز گذارد، من بخشى از دعاى حضرت را حفظ كردم كه مىفرمود: بارالها! او را بيامرز و به او رحم كن و از او درگذر، و جايگاهش را تكريم نما و منزلتش را گسترش و
1) صحيح مسلم، ح 963.
ص159
توسعه بده، و او را با آب و برف و يخ بشويان، و او را از اشتباهات پاك گردان، همانگونه كه لباس سفيد را از چركى پاك مىكنى، و به جاى آن خانهاى به او بده بهتر از خانهاش، و اهلى بهتر از اهلش و همسرى بهتر از همسرش، و او را وارد بهشت نما و از عذاب قبر در امانش بدار، [آنقدر پيامبر (ص) او را دعا كرد] كه آرزو كردم من آن مرده مىبودم به جهت دعاى رسول خدا (ص) بر او.
عثمان بن عفان مىگويد:
انّ رسول الله (ص) كان اذا فرغ من دفن الميت وقف عليه و قال: استغفروا لأخيكم و اسألوا له التثبيت؛ فانّه
الآن يُسأل. (1)
همانا رسول خدا (ص) چون از دفن مرده فارغ مىشد بالاى قبرش مىايستاد و مىفرمود: براى برادرتان طلب مغفرت كنيد، از خدا براى او ثبات قدم بخواهيد؛ زيرا الآن از او سؤال مىشود.
ابوهريره از رسول خدا (ص) نقل مىكند كه فرمود: «إذا صلّيتم على الميت فاخلصوا له الدع اء» (2)«هرگاه بر مردهاى نماز گزارديد بر او با اخلاص دعا كنيد».
علماى اهل سنت بهرهبردارى اموات از زندهها را پذيرفته و به آن تصريح كردهاند. اينك به عبارات برخى از آنان اشاره مىكنيم:
ص160
او در شرح «الفقه الأكبر» ابوحنيفه مىگويد:
انّ دعاء الأحياء للأموات و صدقتهم عنه نفع لهم في علوّ الحالات، خلافاً للمعتزلة؛ تمسّكاً بانّ القضاء لايتبدّل، و كل نفس مرهونة بما كسبت، و المرء مجزي بعمله لابعمل غيره. و اجيب بانّ عدم تبدّل القضاء بالنسبة الي الموتي لاينافي نفع دعاء الأحياء لهم؛ فانّ ذلك النفع بالدعاء يجوز ان يكون بالقضاء، و انّ توفيق الأحياء للدعاء لهم يجوز ان يكون بكسبهم، عملا في الدنيا يستحق به مثل ذلك الجزاء فيكون مجزياً بعمله في الآخرة. على انّه قد ورد في الأحاديث الصحيحة من الدعاء للأموات خصوصاً في صلاة الجنازة. و قد توارثه السلف و اجمع عليه الخلف، فلو لم يكن للأموات فيه نفع لكان عبثاً، بل جاء في القرآن آيات كثيرة متضمّنة للدعوات للأموات، كقوله سبحانه: (رَبِّ ارْحَمْهُما كَما رَبَّيانِي صَغِيراً) (1)، و قوله تعالى: (رَبِّ اغْفِرْ لِي وَ لِوالِدَيَّ وَ لِمَنْ دَخَلَ بَيْتِيَ مُؤْمِناً وَ لِلْمُؤْمِنِينَ وَ الْمُؤْمِناتِ) (2)، و قوله تعالى: (رَبَّنَا اغْفِرْ لَنا وَ لإِخْوانِنَا الَّذِينَ سَبَقُونا بِالإِيمانِ) (3)و عن سعد بن عبادة انّه قال: يا رسول الله! انّ ام سعد ماتت، فاي الصدقة افضل؟ قال عليه الصلاة و السلام: الماء، فحفر بئراً و قال: هذا لأمّ سعد. اخرجه ابوداود و النسائي. (4)
ص161
همانا دعاى زندهها براى اموات و صدقه آنها از طرفشان نفعى در ترفيع درجات اموات مىشود، برخلاف نظر معتزله كه مىگويند: قضاى الهى تغييرناپذير است و هركس در گرو آن چيزى است كه كسب كرده است و انسان بر طبق عملش جزا داده مىشود نه به عمل ديگرى. جواب داده شده به اينكه عدم تبدّل قضا نسبت به مردگان منافات با نفع رساندن دعاى زندهها بر مردگان ندارد؛ زيرا نفع به دعا نيز به قضاى الهى است و اينكه توفيق زندهها براى دعاى بر مردگان مىتواند به كسب آنها عملى را در دنيا باشد كه به واسطه آن مستحق مثل اين جزا شده است و او به واسطه آن عمل در آخرت جزا داده مىشود. علاوه بر اينكه در احاديث صحيح وارد شده كه بر مردهها خصوصاً در نماز ميت دعا كنيم، و اين مطلبى است كه از سلف ارث برده شده و متأخرين بر آن اجماع دارند، و اگر براى اموات در آن نفعى نباشد بيهوده خواهدبود، بلكه در قرآن آيات بسيارى است كه متضمن دعا براى اموات است مثل قول خداوند سبحان (و بالهاى تواضع خويش را از محبّت ولطف، در برابر آنان (والدين) فرود آر! وبگو: «پروردگارا! همانگونه كه آنها مرا در كوچكى تربيت كردند، مشمول رحمتشان قرار ده!) و قول خداوند متعال (پروردگارا! مرا، وپدر ومادرم وتمام كسانى را كه با ايمان وارد خانه من شدند، وجميع مردان وزنان باايمان رابيامرز) و قول خداوند (پروردگارا! ما وبرادرانمان را كه در ايمان بر ما پيشى گرفتند بيامرز) و از سعد بن عبادة نقل شده كه گفت: اى رسول خدا! مادر سعد فوت كرده چه صدقهاى براى او بهتر
ص162
است؟ حضرت عليه الصلاة و السلام فرمود: آب. او چاهى حفر كرد و گفت: اين براى ام سعد است. اين روايت را ابوداود و نسايى روايت كردهاند.
ملا على قارى مىگويد:
والشافعي جوّز هذا في الصدقة و العبادة المالية و جوّزه في الحجّ. و اذا قريء علي القبر فللميّت اجر المستمع .... و عند ابي حنيفة و اصحابه: يجوز ذلك و ثوابه إلى الميت. (1)
شافعى اين را در صدقه و عبادت مالى و در حجّ تجويز كرده است. و هرگاه بر قبر خوانده شود براى ميت اجر شنونده است ... و نزد ابوحنيفه و اصحابش اين عمل جايز است و ثواب آن به روح ميت مىرسد.
او در كتاب «شرح الصدور» ذيل عنوان «باب فى قرائة القرآن الميت أو على القبر» مىنويسد:
واستدلّوا- اي على وصول ثواب القرائة للميّت- بالقياس على ماتقدم من الدعاء و الصدقة و الصوم و الحجّ و العتق، فانّه لافرق في نقل الثواب بين أن يكون عن حجّ أو صدقة أو دعاء أو قرائة؛ و بالأحاديث الآتي ذكرها و هي و إن كانت ضعيفة،
1) شرح الفقه الأكبر، ص 225.
ص163
فمجموعها يدلّ على انّ لذلك أصلا، و بأنّ المسلمين مازالوا في كلّ عصر يجتمعون و يقرؤون لموتاهم من غير نكير، فكان ذلك إجماعاً. ذكر ذلك كلّه الحافظ شمس الدين بن عبدالواحد المقدسي الحنبلي في جزء ألّفه في المسألة.
قال القرطبي: و قد كان الشيخ عزّ الدين عبدالسلام يفتي بانّه لايصل إلى الميّت ثواب مايُقرأ له، فلمّا توفّي رآه بعض أصحابه فقال له: انّك كنت تقول: انّه لايصل إلى الميت ثواب مايقرأ و يهدي إليه، فكيف الأمر؟
قال له: كنت أقول ذلك فيدار الدنيا، و الآن فقد رجعت عنه لما رأيت من كرم الله في ذلك، و انّه يصل اليه ثواب ذلك.
وأمّا القرائة على القبر فجزم بمشروعيتها أصحابنا و غيرهم. قال الزعفراني: سألت الشافعي عن القراءة عند القبر، فقال: لابأس به. و قال النووي في شرح المهذّب: يستحب لزائر القبور أن يقرأ ماتيسّر من القرآن، و يدعوهم عقبها. نصّ عليه الشافعي، و اتفق عليه الأصحاب. و زاد في موضع آخر:
وان اختتموا القرآن على القبر كان أفضل. و كان الامام أحمد بن حنبل ينكر ذلك اوّلا حيث لم يبلغه فيه أثر، ثم رجع حين بلغه ...(1)
بر رسيدن ثواب قرائت قرآن بر ميت به قياس استدلال كردهاند؛ به اينكه اين مورد را به مواردى كه گذشت از قبيل دعا، صدقه، روزه، حج و عتق قياس كنيم؛ زيرا فرقى در نقل ثواب نيست بين اينكه از ناحيه حج باشد يا صدقه و يا دعا و يا قرائت قرآن.
1) شرح الصدور بشرح حال الموتى و القبور، صص 402- 406.
ص164
و نيز به احاديثى كه ذكرش خواهدآمد، گرچه هر كدام از آنها جداگانه ضعيف است ولى مجموع آنها دلالت مىكند بر اينكه براى آن اصلى مىباشد.
و به اينكه مسلمانان هميشه در هر عصرى اجتماع كرده و براى مردههاى خود قرائت قرآن مىكنند و كسى بر آنها انكار نمىكند و اين به نوبه خود اجماع به حساب مىآيد. و تمام اين مطالب را حافظ شمس الدين بن عبدالواحد مقدسى حنبلى در كتابى كه در اين مسأله تأليف كرده ذكر كرده است.
قرطبى گفته: شيخ عزالدين بن عبدالسلام فتوا مىداد كه به ميت ثواب قرائتى كه به نيت او خوانده مىشود نمىرسد، ولى چون فوت كرد برخى از اصحابش او را در عالم رؤيا ديدند او به عزالدين گفت: تو مىگفتى كه به ميت ثواب قرائت و هديهاى كه به او فرستاده مىشود نمىرسد، قضيه چگونه است؟ عزالدين گفت: من در دار دنيا چنين مىگفتم ولى الآن از حرفم رجوع كردهام چون كرم خدا را در اين باره ديدهام و مشاهده كردم كه ثواب قرائت به انسان مىرسد.
و اما قرائت بر قبر را اصحاب ما و ديگران بر مشروعيت آن جزم پيدا كردهاند.
زعفرانى گفته: از شافعى درباره قرائت كنار قبر سؤال كردم او گفت: باكى در آن نيست. و نووى در «شرح المهذب» گفته: براى زائر قبور مستحب است كه آنچه مىتواند از قرآن را تلاوت كند و بعد از آن براى اموات دعا نمايد.
ص165
و بر اين مطلب شافعى تصريح كرده و اصحاب نيز بر آن اتفاق كردهاند. او در موضع ديگر مىگويد: و اگر قرآن را كنار قبر ختم كنند بهتر است.
ولى امام احمد بن حنبل اين عمل را ابتدا انكار كرده؛ زيرا اثرى در اين باره به او نرسيده بود ولى بعد از آن برگشت ...
نووى در كتاب «الأذكار» مىگويد:
اجمع العلماء علي انّ الدعاء للأموات ينفعهم و يصلهم ثوابه، و احتجوا بقوله تعالي: (وَ الَّذِينَ جاؤُ مِنْ بَعْدِهِمْ يَقُولُونَ رَبَّنَا اغْفِرْ لَنا وَ لإِخْوانِنَا الَّذِينَ سَبَقُونا بِالإِيمانِ ...) (1)و غير ذلك من الآيات المشهورة بمعناها، و في الأحاديث المشهورة كقوله (ص) (اللهم اغفر لأهل بقيع الغرقد) (2)
، و كقوله (ص): (اللهم اغفر لحينا و ميتنا) (3)و غير ذلك. (4)
علما اجماع كردهاند بر اينكه دعا براى اموات آنها را نفع مىدهد و ثوابش به آنان مىرسد، آنان احتجاج كردهاند به قول خداوند متعال: (كسانى كه بعد از آنها [بعد از مهاجران وانصار] آمدند و مىگويند: پروردگارا! ما وبرادرانمان را كه در ايمان بر ما پيشى گرفتند بيامرز ...)، و غير آن از آيات مشهور در معناى آن. و در احاديث
ص166
مشهور است همانند گفته پيامبر (ص): (بارالها! اهل بقيع غرقد را بيامرز)، و گفته حضرت (ص): (بارالها! زنده و مرده ما را بيامرز).
ابن قيم جوزيه مىگويد: «از جماعتى از سلف نقل شده كه آنان وصيت مىكردند هنگام دفن، كنار قبرشان قرآن بخوانند». (1)
روايت شده كه عبدالله بن عمر وصيت كرد كه كنار قبرش سوره بقره بخوانند. احمد بن حنبل در ابتدا منكر اين مطلب بود، ولى از انكار خود برگشت.
خلال در كتاب «القرائة عند القبور» به سند خود از علاء بن الحلاج نقل كرده كه پدرم وصيت كرد:
هنگامى كه مردم مرا در قبر گذاردند، بگو: «بسم الله وعلى سنّة رسول لله» آنگاه بر روى من خاك بريز وبر بالاى سرم سوره بقره بخوان؛ زيرا شنيدم كه عبدالله بن عمر چنين مىگفت. (2)
حسن بن صباح زعفرانى مىگويد: «از شافعى درباره قرائت قرآن كنار قبر مرده سؤال كردم، گفت: اشكالى ندارد».(3)
خلال از شعبى نقل مىكند: «هر گاه يكى از انصار از دنيا مىرفت بر قبر او رفت وآمد مىكردند وقرآن مىخواندند». (4)
ص167
حسن بن جروى نقل مىكند:
بر قبر خواهرم گذر كردم ودر آنجا سوره تبارك را خواندم. شخصى نزد من آمد وگفت: خواهرت را در عالم رؤيا ديدم كه گفت: خدا برادرم را جزاى خير دهد، من به آنچه او قرائت كرد نفع بردم. (1)
شخصى هر روز جمعه بر سر قبر مادرش سوره ياسين مىخواند. يك روز بعد از قرائت ياسين ثوابش را به اهل قبور هديه كرد. شخصى نزد او آمد وگفت: «تو فلان شخص هستى؟» گفت: «آرى»، آن شخص خطاب به او كرد وگفت:
من دخترى داشتم كه از دنيا رفته است، او را در خواب ديدم كه بر بالاى قبرش با خوشى نشسته بود و مىگفت: ما به بركت سوره ياسينى كه فلان شخص بر اهل قبور خواند، نجات يافتيم. (2)
نسايى به سندش از پيامبر اكرم (ص) نقل مىكند كه فرمود: «سوره يس را بر اموات خود بخوانيد ...». (3)
مفضّل بن موفّق مىگويد:
من مكرّر به زيارت قبر پدرم مىآمدم، روزى به دليل كارى كه داشتم موفق نشدم كه به زيارت قبرش بروم. شب همان روز او را در عالم رؤيا ديدم كه مىگفت: اى فرزندم! چرا به زيارت من نيامدى؟ به او عرض كردم: هر گاه به زيارت تو مىآيم مىدانى؟
ص168
پدر گفت: آرى، به خدا سوگند، از هنگامى كه از خانه حركت مىكنى تا بر قبرم مىنشينى دائماً تو را نظاره مىكنم تا برگردى. (1)
به سند صحيح از مجاهد نقل شده كه فرمود: «بشارت صلاح فرزند را در قبر به انسان مىدهند». (2)
ابن قيم جوزيه مىگويد:
شاهد اين مطلب آن است كه از روزگاران قديم تا كنون مردم بر مردگانشان در قبر تلقين مىخوانند، واگر مردگان صداى آنان را نمىشنيدند واز آن نفع نمىبردند، اين تلقين عبث بوده وبر آن فايدهاى مترتّب نمىشد. (3)
از احمد بن حنبل در اين باره سؤالشد: او اين عمل را تحسين كرده وبه آن دستور داد. (4)
حماد بن جعفر عبدى، از شهر بن حوشب و او از ام شريك انصارى نقل كرده كه گفت:
امرنا رسول الله (ص) ان نقرأ على الجنازة بفاتحة الكتاب. (5)
رسول خدا (ص) ما را سفارش كرد كه بر جنازه [فاتحةالكتاب] بخوانيم.
ص169
اين دستور پيامبر (ص) در غير نماز ميت است؛ زيرا نماز ميت حمد نمىخواهد.
اولًا: حماد بن جعفر عبدى را ابن معين و ابن حبان و ابن شاهين توثيق كردهاند. و شهر بن حوشب حسن الحديث است آنگونه كه حافظ ابن حجر در كتاب «فتح البارى» به آن تصريح كرده (1)، و حافظ بن صلاح در كتاب «صيانة صحيح مسلم» ميل به تحسين او پيدا كرده (2)، و ذهبى در كتاب «سير اعلام النبلاء» احتجاج به حديث او را راجح مىداند. (3)
ثانياً: اين حديث شاهدى نيز دارد و آن روايت بخارى و ابوداود و ترمذى و نسايى از طلحة بن عبدالله بن عوف است كه گفت:
صليت خلف ابن عباس على جنازة، فقرأ بفاتحة الكتاب، و قال: لتعلموا انّها السنة. (4)
پشت سر ابن عباس بر جنازهاى نماز خواندم، او فاتحة الكتاب را قرائت نمود و گفت: بايد بدانند كه فاتحة الكتاب سنت است.
نسايى و ديگران از ابى امامه سهل بن حنيف نقل كردهاند كه گفت:
انّ رجلا من اصحاب النبي (ص) اخبره انّ السنة في الصلاة على الجنائز. ان يكبّر الامام ثم قرأ بفاتحة الكتاب. (5)
ص170
همانا مردى از اصحاب پيامبر (ص) او را خبر داد كه سنت در نماز بر جنازهها اين است كه امام تكبير بگويد، سپس فاتحة الكتاب را قرائت نمايد.
قابوس بن ابىظبيان از پدرش و او از ابن عباس نقل كرده كه گفت:
مرّ رسول الله (ص) بقبور المدينة، فاقبل عليهم بوجهه فقال: السلام عليكم يا اهل القبور، يغفر الله لنا و لكم، انتم سلفنا و نحن بالأثر.(1)
رسول خدا (ص) بر قبرهاى مدينه گذر كرد و رو به آنها كرده و فرمود:
درود بر شما اى اهالى قبرها! خداوند ما و شما را بيامرزد، شما بر ما پيشى گرفتيد و ما به دنبال شما خواهيم آمد.
از اينكه پيامبر (ص) اهالى قبور را مورد خطاب قرار مىدهد استفاده مىشود كه آنان حيات برزخى داشته و صداى زندهها را مىشنوند و خيرات و بركات از زندهها به اموات مىرسد.
اولًا: اين حديث را ترمذى حسن دانسته است.
ثانياً: گرچه نسايى قابوس بن ابى ظبيان را قوى ندانسته و ابن حبان او را ردىء الحفظ مىداند كه از پدرش منفرداتى را نقل كرده كه اصلى ندارد، ولى همانگونه كه اشاره شد ترمذى اين حديث او را به
1) سنن ترمذى، ج 2، ص 258.
ص171
اعتبار شواهدش تحسين كرده؛ چرا كه همين مضمون در احاديث صحيح السند آمده است.
ثالثاً: ترمذى به طور كلّى حديث قابوس بن ابى ظبيان از پدرش را لذاته تحسين كرده است تا چه رسد به شواهد داشتن آن.
رابعاً: ابن حبان حتى يك دليل نياورده كه مؤيد ادعاى او باشد.
خامساً: البانى روايت قاموس بن ابى ظبيان از پدرش را از نظر سندش حَسَن مىداند. (1)
سادساً: اين حديث شواهدى نيز دارد؛ آنجا كه به سند صحيح از بريده نقل شده كه گفت:
لما فتح رسول الله (ص) مكة اتى حرم قبر فجلس اليه، فجعل كهيئة المخاطب، و جلس الناس حوله ... (2)
چون رسول خدا (ص) مكه را فتح كرد نزد حريم قبرى آمد و روبهروى آن نشست و همچون هيئت شخص مخاطب قرار گرفت، در حالى كه مردم به دور او بودند ...
اصل اين حديث در صحيح مسلم آمده است.
شبيه اين حديث را مالك بن انس از علقمة بن ابىعلقمه، از مادرش نقل كرده كه گفت: از عائشه شنيدم كه مىگفت:
قام رسول الله (ص) ذات ليلة، فلبس ثيابه، ثم خرج. قالت: فامرت جاريتي بَريرة تتبعه، فتبعته حتى جاء البقيع، فوقف في ادناه ما شاء الله ان يقف، ثم انصرف، فسبقته بريرة فاخبرتني فلم اذكر له
ص172
شيئاً، حتى اصبحت، ثم ذكرت ذلك له فقال: (انّي بعثت إلى اهل البقيع لأصلّي عليهم). (1)
رسول خدا (ص) شبى برخاست و لباسش را پوشيد و از منزل خارج شد. عايشه گفت: من كنيزم (بريره) را به دنبال او فرستادم، و او پيامبر (ص) را دنبال كرد تا به بقيع رسيد و در ابتداى آن مقدارى كه خدا اراده
كرده بود توقف كرد، و سپس بازگشت و قبل از او بريره آمد و مرا به آن خبر داد. من به حضرت چيزى نگفتم تا آنكه صبح شد و سپس به او تذكر دادم. حضرت فرمود: (من مأمور شدم كه به سوى اهل بقيع روم تا بر آنان درود فرستم).
و مىدانيم كه درود فرستادن پيامبر (ص) با خطاب كردن به آنان است به اين نحو كه: (درود خدا بر شما باد).
اين حديث از حيث سند صحيح و رجال آن رجال ثقه مىباشند، و البانى تنها به جهت وجود ام علقمة بن ابىعلقمه در سند آن، اين حديث را تضعيف كرده است، در حالى كه حافظ ابن حجر در كتاب «التقريب» رقم (8680) او را كه (مرجانه) نام داشته (مقبوله) دانسته است.
وانگهى دو نفر ثقه كه يكى فرزند او و ديگرى بكير بن اشجع باشند از او روايت كردهاند. و نيز ابن حبان او را در كتاب «الثقات» آورده است. (2)و حاكم نيشابورى نيز حديث او را تصحيح كرده و ذهبى با او موافقت نموده است. (3)
ص173
اسحاق بن عبدالله بن جعفر از پدرش نقل كرده كه رسول خدا (ص) فرمود:
لقنوا موتاكم: لا اله الّا الله الحليم الكريم، سبحان الله ربّ العرش العظيم، الحمدلله ربّ العالمين. قالوا: يا رسول الله! كيف للاحياء؟ قال: اجود و اجود. (1)
به مردههاى خود لا اله الّا الله الحليم الكريم، سبحان الله ربّ العرش العظيم، الحمدلله ربّ العالمين را تلقين كنيد. گفتند: اى رسول خدا! چگونه است براى زندهها؟ حضرت فرمود: بهتر است، بهتر است.
سند اين حديث حسن است؛ زيرا اسحاق بن عبدالله بن جعفر بن ابى طالب هاشمى تابعى است كه شرط ابن حبان در (الثقات) را دارا مىباشد، و حافظ ابن حجر او را مستور و از طبقه سوم دانسته كه حديث مستورين مورد قبول واقع شده است.
ابن مبارك، از سليمان تيمى، از ابوعثمان، از پدرش، از معقل بن يسار نقل كرده كه گفت: پيامبر (ص) فرمود: «اقروءا (يس) على موتاكم» (2)« (يس) را بر مردگان خود بخوانيد».
ص174
اولًا: اين حديث حسن است و ابن حبان در كتاب «الاحسان» رقم حديث (3002) و سيوطى آن را تصحيح كرده و منذرى در «تخريج احاديث المهذب» آن را حديث حسن دانسته است. (1)
ثانياً: سليمان بن طرخان تيمى را ابن حجر در كتاب «التقريب» رقم (2575) در طبقه چهارم آورده يعنى او تابعى است كه تعدادى از صحابه را درك كرده و شيخش ابوعثمان گويا از بزرگان تابعين باشد كه ابن حبان او را در كتاب «الثقات» ج 7، ص 664 آورده و حديثش را صحيح دانسته كه فردى ثقه به نام سليمان تيمى از او روايت كرده است، و لذا ميل به قبول حديثش قوى است.
ثالثاً: اين حديث شواهدى نيز دارد از آن جمله:
احمد بن حنبل در مسندش از ابوالمغيره، و او از صفوان نقل كرده كه گفت:
حدثني المشيخة انّهم حضروا غضيب بن الحارث الثمالي حين اشتد سوقه فقال: هل منكم من احد يقرأ (يس). قال: فقرأها صالح بن شريح السكوني، فلمّا بلغ اربعين منها قبض، قال: فكان المشيخة يقولون: اذا قرئت عند الميت خفف عنه بها. قال صفوان: و قرأها عيسي بن المعتمر عند ابن معبد. (2)
مشايخ ما حديث كردهاند هنگام شدت مرض غضيب بن حارث ثمالى نزد او حاضر شدند، او گفت: آيا كسى مىتواند سوره (يس) را بخواند؟ راوى مىگويد: صالح بن شريح سكونى شروع به قرائت
ص175
كرد و چون چهل آيه را تلاوت نمود او از دنيا رحلت نمود. مشايخ مىگفتند: هرگاه سوره (يس) بر مرده خوانده شود در عقاب تخفيف داده خواهد شد. صفوان مىگويد: عيسى بن معتمر آن را نزد ابنمعبد خواند.
رجال سند اين حديث همگى ثقه هستند و اين سند را حافظ ابن حجر در كتاب «الاصابة» تحسين كرده است.(1)و صفوان همان ابن عمرو سكسكى است كه شيوخ او جماعتى از تابعين مىباشد كه يكديگر را انجبار و پشتيبانى مىكنند. و غضيف بن حارث ثمالى صحابى است، و درخواست قرائت سوره (يس) هنگام احتضار ميت احتياج به دليل شرعى دارد و توقيفى است و جايى براى رأى در آن نيست. و مقصود به مشيخه جماعتى از تابعين است.
1) الاصابة، ج 3، ص 184.
ص176
ص177
بعد از اثبات اصل موضوع اينك به پاسخ شبهات موضوع مىپردازيم:
مطابق برخى از آيات ثوابى از زندهها به مردهها نمىرسد؛ چنانكه خداوند متعال مىفرمايد: (وَ أَنْ لَيْ سَ لِلإِنْسانِ إِلَّا ما سَعى)؛ «واينكه براى انسان بهرهاى جز سعى وكوشش او نيست». (نجم: 39)
اوّلًا: اين آيه بنابر نقل سيوطى در كتاب «شفاء الصدور» منسوخ است به آيه (وَ الَّذِينَ آمَنُوا وَ اتَّبَعَتْهُمْ ذُرِّيَّتُهُمْ ...)؛ «كسانى كه ايمان آوردند وفرزندانشان به پيروى از آنان ايمان اختيار كردند ...» (طور: 21) (1)زيرا از اين آيه استفاده مىشود كه به انسان از راه ذريهاش خيرات مىرسد.
ثانياً: ممكن است مقصود از آيه اين باشد كه هرچه انسان از جزا مىبيند نتيجه اعمالش مىباشد ودر اين زمينه به كسى ظلم نمىشود
1) شفاء الصدور، ص 402.
ص178
ولذا در آيه بعد مىفرمايد: (وَ أَنَّ سَعْيَهُ سَوْفَ يُرى)؛ «واينكه تلاش او بهزودى ديده مىشود». (نجم: 40)
اين معنا تأييد مىشود به آيات ديگر، از آن جمله آنجا كه خداوند متعال مىفرمايد:
(لَها ما كَسَبَتْ وَ عَلَيْها مَا اكْتَسَبَتْ) (بقره: 286)
(انسان،) هر كار (نيكى) را انجام دهد، براى خود انجام داده؛ وهر كار (بدى) كند، به زيان خود كرده است.
ونيز مىفرمايد:
(فَالْيَوْمَ لا تُظْلَمُ نَفْسٌ شَيْئاً وَ لا تُجْزَوْنَ إِلَّا ما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ) (يس: 54)
امروز به هيچ كس ذرّهاى ستم نمىشود، وجز آنچه را عمل مىكرديد جزا داده نمىشويد.
ثالثاً: اگر به ظاهر آيه آنگونه كه برخى معنا كردهاند اخذ شود با روايات بسيار زيادى كه در كتب فريقين ودر ابواب گوناگون آمده كه ثواب صدقه، نماز، حج، روزه، قرائت قرآن ودعاى خير فرزند به ميت مىرسد، منافات دارد.
لذا از ابن حجر عسقلانى در «فتح البارى» وشوكانى در «نيلالأوطار» نقل شده كه اين آيه مقيد است به مواردى كه از ناحيه ديگرى ثوابى از صدقه يا نماز يا حج يا روزه يا قرائت قرآن ويا دعاى خير فرزند برسد
كه در اين صورت ثوابى به ميت مىرسد. (1)
رابعاً: مطابق برخى از آيات، از طرف زندهها خيرات به مردهها مىرسد؛
1) حقيقة التوسل والوسيلة، موسى محمّد على، ص 166.
ص179
خداوند متعال مىفرمايد:
(إِنَّا نَحْنُ نُحْيِ الْمَوْتى وَ نَكْتُبُ ما قَدَّمُوا وَ آثارَهُمْ) (يس: 12)
به يقين ما مردگان را زنده مىكنيم وآنچه را از پيش فرستادهاند وتمام آثار آنها را مىنويسيم.
ونيز مىفرمايد: (... أَلْحَقْنا بِهِمْ ذُرِّيَّتَهُمْ)؛ «... فرزندانشان را (در بهشت) به آنان ملحق مىكنيم». (طور: 21)
ونيز مىفرمايد:
(وَ الَّذِينَ جاؤُا مِنْ بَعْدِهِمْ يَقُولُونَ رَبَّنَا اغْفِرْ لَنا وَ لإِخْوانِنَا الَّذِينَ سَبَقُونا بِالإِيمانِ) (حشر: 10)
(همچنين) كسانى كه بعد از آنها [/ بعد از مهاجران وانصار] آمدند و مىگويند: پروردگارا! ما وبرادرانمان را كه در ايمان بر ما پيشى گرفتند بيامرز.
ابوهريره از رسول خدا (ص) نقل كرده كه فرمود:
إذا مات الانسان انقطع عنه عمله إلّا من ثلاثة: صدقة جارية أو علم ينتفع
به أو ولد صالح يدعو له. (1)
هرگاه انسان بميرد عملش قطع خواهد شد مگر از سه چيز؛ صدقه جاريهاى از خود به جاى گذارد، ويا اثرى علمى داشته باشد كه از آن نفع برده شود يا فرزند صالحى داشته باشد كه بر او دعا كند.
عايشه مىگويد:
1) صحيح مسلم، ج 5، ص 73.
ص180
انّ رجلا اتي النبي (ص) فقال: يا رسول الله! انّ امّي افْتُلِتَتْ نفسها ولم توص واظنّها لو تكلمتْ تصدقتْ، أفلها اجرٌ ان تصدقتُ عنها؟ قال: نعم. (1)
شخصى نزد پيامبر (ص) آمد وعرض كرد: اى رسول خدا (ص)! مادرم مرگش ناگهانى بود ولذا به كسى وصيت نكرد وچنين مىانديشم كه اگر توانايى سخن گفتن داشت صدقه مىداد، آيا اگر از ناحيه او صدقه دهم پاداشى به او مىرسد؟ حضرت (ص) فرمود: آرى.
نسائى وديگران از پيامبر (ص) نقل كردهاند كه فرمود: «اقرؤا يس عند موتاكم» (2)«سوره ياسين را بر اموات خود قرائت نماييد».
اختلف في وصول ثواب القرائة للميّت، فجمهور السلف و الأئمّة الثلاثة على الوصول، و خالف في ذلك إمامنا الشافعي، مستدلا بقوله تعالي (وَ أَنْ لَيْسَ لِلإِنْسانِ إِلَّا ما سَعى). (3)
وأجاب الأولون عن الآية بأوجه:
أحدها: انّها منسوخة بقوله تعالي: (وَ الَّذِينَ آمَنُوا وَ اتَّبَعَتْهُمْ ذُرِّيَّتُهُمْ) (4)الآية، أدخل الأبناء الجنّة بصلاح الآباء.
ص181
الثاني: انّها خاصة بقوم ابراهيم و قوم موسي 8، فامّا هذه الأمّة فلها ماسعت و ما سُعِي لها، قاله عكرمة.
الثالث: انّ المراد بالإنسان هنا الكافر، فامّا المؤمن فله ماسعى و ماسُعِي له. قاله الربيع بن انس.
الرابع: ليس للإنسان إلّا ما سعى من طريق العدل، فأمّا من باب الفضل، فجائز أنيزيده الله تعالى ما شاء. قاله الحسين بن الفضل.
الخامس: انّ اللّام في للإنسان بمعني على، أي ليس على الانسان إلّا ما سعى. (1)
در رسيدن ثواب قرائت قرآن به ميت اختلاف كردهاند؛ جمهور سلف و ائمه سه گانه (ابوحنيفه و مالك و احمد بن حنبل) معتقد به رسيدن ثواب به مردگاناند ولى امام ما شافعى در اين مسأله مخالفت كرده و به قول خداوند متعال: (وَ أَنْ لَيْسَ لِلإِنْسانِ إِلَّا ما سَعى) استدلال كرده است. ولى علماى سابق از اين آيه چند وجه جواب دادهاند؛
اولًا: اين آيه به آيه ديگر نسخ شده است. خداوند متعال مىفرمايد: (و كسانى كه ايمان آورده و ذريه آنها از آنان پيروى كردهاند ...) كه مطابق اين آيه خداوند فرزندان را به جهت خوب بودن پدران داخل بهشت كرده است.
ثانياً: اين آيه مخصوص به قوم ابراهيم (ع) و قوم موسى (ع) است، ولى براى اين امت هم جزاى خيراتى است كه خودشان سعى كردهاند و هم جزاى خيراتى است كه براى آنها سعى شده است. و اين معنا از عكرمه رسيده است.
1) شرح الصدور؛ جلال الدين سيوطى، صص 416 و 415.
ص182
ثالثاً: مقصود به انسان در اين آيه كافر است، ولى مؤمن هم جزاى سعى خود را مىبيند و هم جزاى سعى و كوشش ديگرى به او مىرسد. و اين معنا از ربيع بن انس رسيده است.
رابعاً: اينكه گفته شود: براى انسان نيست مگر آنچه سعى كرده مقصود از طريق عدالت است، ولى از باب فضل جايز است كه خداوند متعال آنچه كه مىخواهد بر او زياد نمايد. اين معنا را حسين بن فضل گفته است.
خامساً: اينكه لام در «للإنسان» به معناى «على» است؛ يعنى نيست بر ضرر انسان مگر آنچه را كه سعى كرده است.
وتمسّك المانع من ذلك بقوله تعالي: (وَ أَنْ لَيْسَ لِلإِنْسانِ إِلَّا ما سَعى) (1)، و بقوله عليه الصلاة و السلام: (اذا مات ابن آدم انقطع عمله) الحديث. و الجواب: انّ الآية حجة لنا؛ لانّ الذي اهدي ثواب عمله لغيره سعى في ايصال الثواب إلى ذلك الغير، فيكون له ما سعى بهذه الآية، و لايكون له ما سعى إلّا بوصول الثواب اليه، فكانت الآية حجة لنا لاعلينا. و امّا الحديث فيدلّ على انقطاع عمله، و نحن نقول به، و انّما الكلام في وصول ثواب غيره اليه ... (2)
مانع از اين كار به قول خداوند متعال تمسك كرده كه فرمود: (و اينكه نيست بر انسان مگر آنچه را كه سعى و كوشش كرده است)، و به قول پيامبر عليه الصلاة و السلام كه فرمود: (هر گاه فرزند آدم
ص183
بميرد عملش قطع خواهد شد ...). جواب آن است كه اين آيه دليليبه نفع ماست؛ زيرا كسى كه ثواب عملش را به ديگرى هديه مىدهد در رساندن ثواب به آن غير سعى و كوشش كرده است و طبق اين آيه براى اوست آنچه را كه سعى كرده است، و سعى و كوشش او همين رساندن ثواب به ميت است. پس اين آيه دليلى بر ماست نه بر ضرر ما. و اما حديث، دلالت بر انقطاع عمل ميت دارد و ما به آن معتقديم، ولى سخن در رسيدن ثواب از ناحيه شخص زنده به مرده است ...
مسلم به سندش از ابوهريره نقل كرده كه رسول خدا (ص) فرمود:
إذا مات الانسان انقطع عنه عمله إلّا من ثلاثة: إلا صدقة جارية، أو علم ينتفع به، أو ولد صالح يدعو له. (1)
هرگاه انسان بميرد عملش از او قطع مىشود مگر از سه چيز: صدقه جاريه، يا عملى كه از آن نفع برده شود يا فرزند صالحى كه براى او دعا كند.
شيخ بن باز از مفتيان وهابى مىگويد:
... و لكن لايلزم من هذه الحياة انّه يعلم الغيب أو يعلم امور اهل الدنيا، بل ذلك قد انقطع بالموت؛ لقوله (ص): (إذا مات ابن آدم انقطع عمله إلّا من ثلاث ...) ... (2)
ص184
... ولى از اين حيات لازم نمىآيد كه او علم غيب بداند يا از امور اهل دنيا آگاه باشد، بلكه اين امور به واسطه مرگ قطع شده است؛ زيرا رسول خدا (ص) فرمود: (هرگاه فرزند آدم مرد عملش قطع مىشود مگر از سه چيز ...) ...
اولًا: از آيات قرآن استفاده مىشود كه انسان مؤمن مىتواند از عمل ديگرى نفع ببرد اگرچه در آن كوششى نداشته باشد.
خداوند متعال مىفرمايد:
(الَّذِينَ يَحْمِلُونَ الْعَرْشَ وَ مَنْ حَوْلَهُ يُسَبِّحُونَ بِحَمْدِ رَبِّهِمْ وَ يُؤْمِنُونَ بِهِ وَ يَسْتَغْفِرُونَ لِلَّذِينَ آمَنُوا رَبَّنا وَسِعْتَ كُلَّ شَيْءٍ رَحْمَةً وَ عِلْماً فَاغْفِرْ لِلَّذِينَ تابُوا وَ اتَّبَعُوا سَبِيلَكَ وَ قِهِمْ عَذابَ الْجَحِيمِ) (غافر: 7)
فرشتگانى كه حاملان عرشند و آنها كه گرداگرد آن (طواف مىكنند) تسبيح وحمد پروردگارشان را مىگويند وبه او ايمان دارند وبراى مؤمنان استغفار مىكنند (و مىگويند:) پروردگارا! رحمت وعلم تو همه چيز را فراگرفته است؛ پس كسانى را كه توبه كرده وراه تو را پيروى مىكنند بيامرز، وآنان را از عذاب دوزخ نگاه دار.
و مىفرمايد:
(وَ الَّذِينَ جاؤُ مِنْ بَعْدِهِمْ يَقُولُونَ رَبَّنَا اغْفِرْ لَنا وَ لإِخْوانِنَا الَّذِينَ سَبَقُونا بِالإِيمانِ وَ لا تَجْعَلْ فِي قُلُوبِنا غِلًّا لِلَّذِينَ آمَنُوا رَبَّنا إِنَّكَ رَؤُفٌ رَحِيمٌ) (حشر: 10)
ص185
(همچنين) كسانى كه بعد از آنها [/ بعد از مهاجران وانصار] آمدند و مىگويند: پروردگارا! ما وبرادرانمان را كه در ايمان بر ما پيشى گرفتند بيامرز، ودر دلهايمان حسد وكينهاى نسبت به مؤمنان قرار مده! پروردگارا، تو مهربان ورحيمى!
مطابق اين آيات فرشتگان و افراد با ايمان براى مؤمنان اعمّ از كسانى كه در دنيا زندگى مىكنند يا از دنيا رحلت كردهاند از خداوند متعال طلب مغفرت مىكنند و طلب مغفرت آنها به طور حتم براى مردهها و زندهها تأثير دارد.
ثانياً: اين حديث دلالت دارد بر اينكه عمل خود انسان با مرگش منقطع مىشود مگر در سه مورد كه از آن جهت كه عملش جارى است عمل خودش به حساب مىآيد، و آن صدقه جاريه و عملى كه از خود به جاى گذاشته و مردم از آن نفع مىبرند و فرزند صالحى كه براى او دعا مىكند، مىباشد. و اين حديث اشاره به اين نكته دارد و دلالت ندارد بر اينكه ميت از عمل ديگرى در عالم برزخ نفع نمىبرد.
شيخ عبدالله حبشى از علماى اهل سنت مىنويسد:
انّه ليس في الحديث الذي رواه ابن حبان: (اذا مات الانسان انقطع عمله الّا ...) دلالة على انّ الميت لاينفع غيره؛ اذ انّ الحديث نفي استمرار العمل التكليفي الذي يتجدّد به للميت ثواب، امّا انينتفع غيره فغير ممنوع، بدليل انّ سيّدنا موسي (ع) قال لمحمّد عليه الصلاة و السلام في حديث المعراج: (ارجع
ص186
فَسَلْ ربّك التخفيف)، (1)
و هذا نفع كبير لأمة محمّد (ص) كان بعد موت موسي بسنين عديدة.(2)
در اين حديث كه ابن حبان آن را نقل كرده (اذا مات الانسان انقطع عمله الّا ...) دلالتى نيست بر اينكه ميت از غير خود نفع نمىبرد؛ زيرا اين حديث دلالت بر نفى استمرار عمل تكليفى از مكلّف دارد كه تجديدكننده ثواب براى اوست، اما اينكه ديگرى از او (ميت) نفع ببرد منع نشده است، به دليل اينكه آقاى ما حضرت موسى (ع) به محمّد عليه الصلاة و السلام طبق حديث معراج گفت: برگرد و از پروردگارت تخفيف بخواه. و اين نفع بزرگى است براى امت محمّد (ص) كه بعد از چند سال از مرگ موسى (ع) بوده است.
ابن قيم در ردّ استدلال به اين حديث مىگويد:
... استدلال ساقط؛ فانّه (ص) لم يقل: انقطع انتفاعه، و انّما اخبر عن انقطاع عمله، و امّا عمل غيره فهو لعامله؛ فان وهبه له وصل إليه ثواب عمل العامل لاثواب عمله هو، فالمنقطع شيء و الواصل إليه شيء آخر. (3)
... اين استدلالى باطل است؛ زيرا: پيامبر (ص) نفرمود: بهرهبرى او قطع مىشود، بلكه خبر از انقطاع عمل او داده است، ولى عمل غير ميت براى خود عامل است كه اگر آن را به ميت هديه كند ثواب عمل عامل به ميت مىرسد نه ثواب عمل ميت، پس قطع شده چيزى است و رسيده شده به ميت چيز ديگرى است.
ص187
شيخ جميل حليم حسينى در كتاب «عمدة الكلام فى اثبات التوسل و التبرك بخير الأنام» مىنويسد:
انّه ليس في الحديث الذي رواه ابن حبان: (اذا مات الانسان انقطع عمله الّا من ثلاث: صدقة جارية او علم ينتفع به، او ولد صالح يدعو له) دلالة على انّ الميت لاينفع غيره، اذ انّ الحديث نفى استمرار العمل التكليفي الذي يتجدّد به للميت ثواب، اما ان ينفع غيره فغير ممنوع، بدليل انّ سيّدنا موسي (ع) قال لمحمد عليه الصلاة و السلام في حديث المعراج: (ارجع فسل ربّك التخفيف) (1)
، هذا نفع كبير لامة محمد، كان بعد موت موس يبسنين عديدة. (2)
حديثى كه ابن حبان روايت كرده: (هرگاه انسان بميرد عملش قطع مىگردد مگر در سه مورد: صدقه جاريه يا عملى كه به آن نفع برده شود يا فرزند صالحى كه براى او دعا كند) دلالتى ندارد بر اينكه ميت از ديگرى نفع نمىبرد؛ زيرا حديث در صدد نفى استمرار عمل تكليفى است كه به آن ثوابى براى ميت تجديد مىشود، اما اينكه از غير خودش نفع ببرد ممنوع نشده است، بهدليل اينكه بنابر حديث معراج سيد ما موسى (ع) به محمّد عليه الصلاة و السلام عرضه داشت: (باز گرد و از پروردگارت تخفيف بخواه) و اين (كم شدن
نمازهاى واجب) منفعت بزرگى است براى امت محمّد كه بعد از چندين سال از مرگ موسى رسيده است.
ص188
ص189
يكى از موارد اختلافى بين وهابيان و علماى ديگر مذاهب اسلامى اين است كه آيا با ارتباط باطنى با ارواح اوليا مىتوان از فيوضات معنوى آنان بهرهمند شد يا نه؟ وهابيان آن را انكار كرده و ديگران آن را به ادله قرآنى و روايى ثابت مىدانند.
از اقسام شرك آن است كه كسى به شخصى كه از دنيا رفته بگويد: مرا درياب، مرا كمك كن، از من شفاعت كن، مرا بر دشمنم يارى كن وامثال اين درخواستها كه تنها خدا بر آن قدرت دارد. (1)
در جايى ديگر اين درخواست را شرك صريح دانسته و مىگويد: «كسى كه اينگونه بگويد، بايد توبه كند، اگر توبه نكرد كشتنش واجب مىگردد». (2)
ص190
فمن قال من الناس في اي بقعة من بقاع الأرض: يا رسول الله! و يا نبي الله أو يا محمد اغثني أو ادركني أو انصرني أو اشفني أو انصر امتك أو اشف مرض المسلمين أو اهد ضالتهم أو ما اشبه ذلك فقد جعله شريكاً لله في العبادة. (1)
هر كسى از مردم در هر جاى كره زمين بگويد: اى رسول خدا، اى نبى خدا، اى محمّد! كمك كن مرا، درياب مرا، يارى كن مرا، شفا ده مريضان مسلمانان را، هدايت كن گمشده مسلمانان را ومانند آن، براى خدا شريك در عبادت قرار داده است.
در جايى ديگر مىگويد:
ولا شك انّ المستغيثين بالنبي (ص) أو بغيره من الأولياء والأنبياء أو الجن انما فعلوا ذلك معتقدين انهم يسمعون دعاءهم ويقضون حاجتهم، وانهم يعلمون احوالهم، وهذه انواع من الشرك الأكبر؛ لانّ الغيب لا يعلمه إلّا الله عزوجل، ولانّ الاموات قد انقطعت اعمالهم و تصرفاتهم في عالم الدنيا. (2)
شكّى نيست كه استغاثهكنندگان به پيامبر (ص)، اوليا، انبيا، ملائكه يا جنّ، اين عمل را به اين اعتقاد انجام مىدهند كه آنان دعايشان را شنيده واز احوالشان اطلاع دارند وحاجتشان را برآورده خواهند كرد، اين امور انواعى از شرك اكبر است؛ زيرا غيب را غير از خدا
ص191
كسى ديگر نمىداند. ونيز اموات؛ چه انبيا وچه غير انبيا اعمال وتصرفاتشان در عالم دنيا با مرگ منقطع گرديده است.
همچنين مىگويد:
وامّا دعاء الميت و الاستغاثة به وطلب المدد منه، فكل ذلك من الشرك الاكبر، و هو من عمل عباد الاوثان في عهد النبي (ص) ... (1)
و امّا صدا زدن ميت واستغاثه به او وطلب مدد از او، همه از انواع شرك اكبر واز عمل عبادتكنندگان بتها در عهد پيامبر (ص) است ...
در اين فتاوا گرچه درخواست كمك از اوليا باطل شمرده شده، ولى از آن جهت است كه وهابيان معتقدند خيرات از مردهها به زندهها نمىرسد، همانگونه كه بن باز به صراحت در فتواى اولش به آن اشاره كرده است.
آيات و روايات متعدد دلالت دارند بر اينكه ارواح اوليا براى زندگان سودمند هستند.
(وَ لَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جاؤُكَ فَاسْتَغْفَرُوا اللَّهَ وَ اسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللَّهَ تَوَّاباً رَحِيماً) (نساء: 64)
و اگر اين مخالفان هنگامى كه به خود ستم كردند [و فرمانهاى خدا را زير پا گذاردند] به نزد تو مىآمدند واز خدا طلب آمرزش
1) مجموع فتاوى بن باز، ج 2، ص 746.
ص192
مىكردند وپيامبر هم براى آنها استغفار مىكرد، خدا را توبهپذير ومهربان مىيافتند.
ممكن است كسى ادّعا كند كه آيه، ظهور در زمان پيامبر (ص) دارد، ولى به تنقيح مناط قطعى واخذِ ملاك مىتوان آن را به عصر بعد از وفاتشان نيز تعميم داد؛ زيرا انسان هميشه ودر هر زمان گناهكار است وبه وسيلهاى نياز دارد تا او را براى طلب مغفرت از خداوند واسطه قرار دهد. همانگونهكه در زمان پيامبر (ص) اين وسيله بود و الطاف خدا به بندگانش همگانى و هميشگى است. از همين رو، صحابه بعد از پيامبر (ص) با تمسك به اين آيه از آن حضرت (ص) طلب استغفار مىنمودند. اين مطلب بهويژه با اثبات حيات برزخى ووجود ارتباط بين عالم برزخ ودنيا هموارتر خواهد شد.
ابن سمعانى به سندش از امام على بن ابىطالب (ع) نقل كرده كه فرمود:
قدم علينا اعرابي بعد ما دفن رسول الله (ص) بثلاثة ايام، فرمى بنفسه على قبر النبي (ص) و حثا من ترابه على رأسه و قال: يا رسول الله! قلت فسمعنا قولك و وعيت فوعينا عنك، و كان فيما انزل الله عليك: (وَ لَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جاؤُكَ فَاسْتَغْفَرُوا اللهَ وَ اسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللَّهَ تَوَّاباً رَحِيماً) و قد ظلمت نفسي وجئتك تستغفر لي. فنودي من القبر: انّه قد غفرلك. (1)
مردى اعرابى بعد از سه روز از دفن رسول خدا (ص) بر ما وارد شد و خود را بر قبر پيامبر (ص) انداخت و خاك قبر را بر سر ريخت و
1) كنز العمال، ج 4، صص 258 و 259.
ص193
گفت: اى رسول خدا! فرمودى و ما فرمودهات را شنيديم و برگرفتى و ما نيز از تو گرفتيم، و از آن جمله كه بر تو نازل شد اين آيه بود: (و به طور حتم اگر كسانى كه بر خود ظلم كردهاند نزد تو آمده و از خدا طلب مغفرت نمايند و پيامبر (ص) نيز براى شما درخواست مغفرت كند به طور حتم خدا راتوبهپذير و رحيم خواهند يافت). و من به خود ظلم كردهام و نزد تو آمدهام تا برايم استغفار نمايى. در اين هنگام از داخل قبر ندا داده شد كه به طور حتم بخشيده شدى.
اين قصه را عدهاى از علماى اهل سنت حسن شمرده و آن را در كتاب خود نقل كردهاند از آن جمله:
الف) ابومحمد عبدالله بن احمد بن محمود ابن قدامه مقدسى حنبلى (م 630 ه. ق). (1)
ب) ابوالفرج عبدالرحمن بن ابىعمر محمد بن احمد ابن قدامه مقدسى حنبلى (م 682 ه. ق). (2)
ج) نووى شافعى. (3)
د) ابن كثير دمشقى. (4)
ه) قرطبى مالكى. (5)
ص194
(وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللهِ أَمْواتاً بَلْ أَحْياءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ) (آل عمران: 164)
مپنداريد كه شهيدان راه خدا مردهاند، بلكه زندهاند ودر نزد پروردگارشان روزى داده مىشوند ...
اگر شهيدان به اين درجه و مقام رسيدهاند كه مرگ بر آنان عارض نمىگردد و به لحاظ آثار زندهاند به طريق اولى پيامبر اكرم (ص) به اين درجه رسيده است و بعد از رحلت از اين دنيا زنده بوده و كارهايى را انجام مىدهد كه در زمان حياتش انجام مىداده از آن جمله كمك به مردم از راه غيبى و اعجاز مىباشد؛ زيرا كمك و امداد غيبى اوليا در زمان حيات آنان مسلم و اگر مرگ براى آنان معنا ندارد، پس كارهاى زمان حيات آنان بعد از جدا شدن روح از بدن نيز ادامه دارد.
در صورتى كه «صلاة» در اين حديث به معناى درود فرستادن و طلب رحمت از خدا باشد درود آنان اطلاق داشته و شامل زندهها و مردهها مىشود از اين رو مىتوان از اين حديث استفاده كرد كه خيرات از اوليا در برزخ به زندهها مىرسد.
1) صحيح مسلم، ج 4، ص 1845، صحيح ابن حبان، ج 1، ص 241.
ص195
انّ اعمالكم تعرض على اقاربكم و عشائركم من الأموات؛ فان كان خيراً استبشروا به، و ان كان غير ذلك قالوا: اللّهم لاتمتهم حتّى تهديهم كما هديتنا. (1)
همانا اعمال شما بر اقوام نزديك شما و عشيرههاى شما از مردگان عرضه مىشود؛ و اگر خير باشد به آن خوشحال مىشوند، اگر خير نباشد مىگويند: بارخدايا! جان آنان را مگير تا اينكه آنان را هدايت كنى همانگونه كه ما را هدايت نمودى.
از اين حديث استفاده مىشود كه خيرات از اولياى الهى در برزخ به زندهها مىرسد و فعلًا بحث ما اثبات تا همين مقدار است و اينكه ما مىتوانستيم آنان را بدين جهت صدا زنيم بحث ديگرى است كه در كتاب استغاثه به ارواح اوليا بحث كردهايم.
اتيت بالبراق و هو دابّة ابيض طويل ... ثم عرج بنا إلى السماء، فاستفتح جبرئيل، فقيل: من أنت؟ قال: جبرئيل. قيل: و من معك؟ قال: محمّد، قيل: و قد بعث إليه؟ قال: قد بعث إليه، ففتح لنا، فإذا أنا بآدم فرحّب بي و دعا لي بخير، ثم عرج بنا إلى السماء الثانية، فاستفتح جبرئيل (ع) فقيل: من أنت؟ قال: جبرئيل. قيل: و من معك؟ قال محمّد، قيل: و قد بعث إليه؟ قال: قد بعث إليه، ففتح لنا فإذا أنا بابني الخالة عيسي بن مريم و يحيي بن زكريا صلوات الله عليهما، فرحّبا و دعوا لي بخير ... (2)
ص196
من با اسب (براق) كه چارپايى سفيد و بلندقامت بود آمدم ... آنگاه ما را به آسمان بردند، و جبرئيل درخواست بازشدن درب آسمان را كرد. به او گفته شد: تو كيستى؟ گفت: جبرئيل. گفته شد: چه كسى با توست؟ گفت: محمّد (ص). گفت: آيا او مبعوث شده است؟ گفت: آرى مبعوث شده است، و درب را براى ما باز نمود، ناگهان آدم (ع) را ديدم كه به من خوش آمد گفت و براى من دعاى به خير نمود. آن گاه ما را به آسمان دوم بردند و جبرئيل درخواست نمود كه درب آسمان باز شود. گفته شد: تو كيستى؟ گفت: جبرئيل. گفته شد: چه كسى همراه توست؟ گفت: محمّد (ص). گفته شد: آيا او مبعوث شده است؟ گفت: آرى مبعوث شده است. او درب را بر روى ما باز كرد ناگهان دو فرزند خاله يعنى عيسى بن مريم و يحيى بن زكريا صلوات الله عليهما را مشاهده كرديم، آنها به من خوش آمد گفته و براى من دعاى به خير كردند ...
دلالت اين روايت نيز همانند روايت پيشين است.
أصاب الناس قحط في زمن عمر، فجآء رجل إلى قبر النبي (ص) فقال: يا رسول الله! إستسق لأمّتك فإنّهم قد هلكوا ... (1)
در زمان عمر قحطى بر مردم عارض شد، شخصى كنار قبر رسول خدا (ص) آمد وبه او استغاثه نمود وعرض كرد: اى رسول خدا! براى امّتت باران بخواه؛ زيرا آنان هلاك شدند.
1) فتح البارى، ج 2، ص 495.
ص197
از آنجا كه اين درخواست بدون شك در منظر صحابه بوده وكسى او را منع نكرده، خود دليل بر جواز ورجحان استغاثه به ارواح اولياى الهى است.
قحط أهل المدينة قحطاً شديداً فشكوا إلي عائشة، فقالت: أنظروا قبر النبي (ص) فاجعلوا منه كواً إلي السمآء حتى لايبقي بينه وبين السماء سقفاً. قال: ففعلوا فمطرنا مطراً حتى نبت العشب وسمنت الإبل حتّى تفتّقت من الشحم، فسمّي عام الفتق. (1)
قحطى شديدى بر مدينه عارض شد، مردم از وضع موجود نزد عايشه شكايت آوردند. عايشه دستور داد تا به سراغ قبر پيامبر (ص) رفته واز آن، دريچهاى به سوى آسمان باز كنند تا سقفى بين قبر وآسمان مانع نباشد. آنان نيز چنين كردند. راوى مىگويد: بعد از اين عمل آن قدر باران آمد كه سبزىها رشد نموده وشتران چاق شدند ...
1) سنن دارمى، ج 1، ص 43.
ص198
اللّهم إنّي أسألك وأتوجّه إليك بنبيّك محمّد صلّى الله عليه وسلّم نبي الرحمة، يا محمّد إنّي أتوجّه بك إلى ربّي فتقضي لي حاجتي.
آنگاه حاجت خود را بهياد آور.
عثمان بن حنيف مىگويد: شخص ياد شده آن اعمال را انجام داد، آنگاه به سوى خانه عثمان روان شد، فوراً دربان آمد واو را نزد عثمان بن عفّان برد، عثمان نيز او را احترام شايانى كرد. سپس حاجتش را به طور كامل برآورد وبه او گفت: من همين الآن به ياد حاجت تو افتادم وهر گاه بعد از اين از ما حاجتى خواستى به نزد ما بيا ....
عثمان بن حنيف گفت: اين دستور از من نبود، بلكه روزى خدمت پيامبر (ص) بودم كه نابينايى نزد حضرت آمد واز كورى چشم خود شكايت نمود. حضرت (ص) ابتدا پيشنهاد كرد كه صبر كند ولى او نپذيرفت. سپس به
او همين دستور را داد وآن شخص نيز بعد از اداى آن بينا شد وبه مقصود خود رسيد.
اين حديث را جماعت كثيرى از اهل سنّت نقل كردهاند؛ امثال: حاكم نيشابورى (1)، ابن عبدالبر (2)، ابونعيم اصفهانى(3)، ذهبى (4)، حافظ هيثمى (5)، متقى هندى (6)وديگران.
ص199
... قال: اعلم ايّها الأمير! انّ الروم كانوا قد تكاثروا علي فرسي فقتلوه و وقعت فأخذوني اسيراً و جعلوني في الحديد و فعلوا بأصحابي مثلي، و قد أيسنا من انفسنا. فلمّا جنّ الليل رأيت رسول الله (ص) و هو يقول: لابأس عليك يا دامس! اعلم انّ منزلتي عندالله عظيمة ... و قال لنا: أبشروا بنصر الله فانا نبيكم محمّد رسول الله. و قال لي: اقرئ عنّي ميسرة السلام و قل له: جزاك الله خيراً ... فاخذنا سيوفهم
وطوارقهم و قاتلناهم و حملنا فيهم و نصرنا الله عليهم ببركة رسول الله (ص). فقتلنا منهم من قتلنا و خرجنا من بينهم سالمين. و هذا حديثنا. قال: فضجّ المسلمون بالتهليل و التكبير و الصلاة على البشير النذير. (1)
... گفت: بدان اى امير! همانا روميان بر اسبم تاخته و آن را به قتل رساندند و من بر زمين افتادم، آنان مرا اسير كرده و به زنجير كشيدند و با اصحابم نيز چنين كردند و ما از جانمان مأيوس شديم. و چون شب فرا رسيد رسول خدا (ص) را [در عالم رؤيا] ديدم كه مىفرمود: باكى بر تو نيست اى دامس! بدان كه جايگاه من نزد خداوند عظيم است. آنگاه دست كريمش را بر آهن كشيد و آن از من جدا شد، و همين كار را با اصحابم انجام داد و به ما فرمود: بشارت باد شما را به نصرت خداوند، كه من پيامبر شما محمّد رسول خدايم. و به من فرمود: از طرف من به ميسره سلام برسان و به او بگو: خداوند به تو جزاى خير دهد ... ما شمشيرها و آهن آلات خود را برداشته و با آنها جنگيده و به آنان حملهور شديم و خداوند ما را
1) فتوح الشام، ج 2، ص 10.
ص200
به بركت رسول خدا (ص) يارى كرد، و از آنها عدهاى را كشته و سالم از بينشان خارج شديم. و اين بود حديث ما. واى مىگويد با شنيدن ماجرا مسلمانان فرياد (لا اله الا الله) و تكبير برآورده و بر پيامبر بشير و نذير صلوات فرستادند.
انّه لمّا ركب طارق بن زياد البحر غلبته عينه، فرأي النبي (ص) و معه المهاجرون و الانصار قد تقلّدوا السيوف و تنكبوا القسي، فقال له النبي (ص): يا طارق! تقدم لشأنك، و امره بالرفق بالمسلمين و الوفاء بالعهد. فنظر طارق فرأي النبي (ص) و اصحابه قد دخلوا الأندلس أمامه. فاستيقظ مستبشراً و بشرّ اصحابه، و قويت نفسه و لم يشك في الظفر. (1)
چون طارق بن زياد سوار بر كشتى شد خواب بر او غلبه كرد و در عالم رؤيا پيامبر (ص) را با مهاجران و انصار ديد كه شمشيرها را به خود بسته و نيزهها بر دوش دارند. پيامبر (ص) به او فرمود: اى طارق! به دنبال وظيفهات باش. و او را دستور به مدارا با مسلمانان و وفاى به عهد و پيمان داد. طارق نظر كرد و پيامبر (ص) و اصحابش را ديد كه جلوى او وارد اندلس شدند. او از خواب بيدار شد در حالى كه به خود و اصحابش بشارت [به پيروزى] مىداد، و دلش قوت گرفت و شكى در پيروزى پيدا نكرد.
1) الكامل فى التاريخ، ج 4، ص 268.
ص201
والذي نفسي بيده لينزلنّ عيسي بن مريم اماماً مقسطاً و حكماً عدلا، فليكسرنّ الصليب و يقتلنّ الخنزير، و ليصلحنّ ذات البين، و ليذهبنّ الشحناء، و ليعرضنّ المال فلايقبله احد، ثم لئن قام على قبري فقال: يا محمّد لاجبته. (1)
قسم به كسى كه جانم به دست اوست عيسى بن مريم از آسمان فرود مىآيد در حالى كه امامى قسط و حاكم عدل است، و صليب را شكسته و خوك را مىكشد و بين مردم را اصلاح خواهدكرد و كينه را از بين برده و مال را بر مردم عرضه مىكند ولى كسى آن را قبول نمىكند. و اگر بر قبرم بايستد و بگويد: اى محمّد! من او را جواب خواهم داد.
از اينكه در آخر حديث آمده: (اگر عيسى بالاى سر قبر من آيد و به من با گفتن يا محمد استغاثه كند او را اجابت نمايم) استفاده مىشود خيرات ممكن است از مردهها به زندهها برسد، و اين حكم اختصاص به حضرت عيسى (ع) ندارد؛ زيرا حكم در امور مشابه آنچه جايز است و جايز نيست يكسان مىباشد.
حياتي خير لكم تُحْدِثون و يُحدث لكم، و وفاتي خير لكم تعرض علي اعمالكم، فما رأيت من خير حمدت الله عليه، و مارأيت من شرّ استغفرت الله لكم. (2)
ص202
زنده بودن من براى شما خوب است، كارى انجام مىدهيد و براى شما كارى انجام مىشود. و مرگ من نيز براى شما خير است، چرا كه اعمال شما بر من عرضه مىشود، آنچه از خير را در آن مشاهده كنم خدا را شكر مىكنم، و آنچه از شرّ ببينم از خداوند براى شما طلب مغفرت مىنمايم.
از اينكه حضرت (ص) مىفرمايد: (هر شرّى را كه در اعمالتان ببينم بر آنها استغفار مىكنم) دليل بر آن است كه ممكن است خيرات از اوليا در برزخ به زندهها برسد.
عدهاى از علماى اهل سنت اين حديث را نقل كرده و يا تصحيح نمودهاند؛ از قبيل:
الف) حافظ عراقى در كتاب «طرح التثريب». (1)او بعد از نقل حديث مىگويد: سند آن خوب است.
ب) هيثمى در كتاب «مجمع الزوائد»(2)او بعد از نقل حديث مىگويد: «بزار آن را نقل كرده و رجال آن رجال صحيح است».
ج) سيوطى در كتاب «الخصائص الكبرى» مىگويد: «سنده
صحيح» (3)«سند آن صحيح است».
د) حافظ ابن حجر عسقلانى. (4)
ه) حسن بن على سقاف شافعى.(5)
ص203
و) حافظ سيد احمد بن صديق غمارى در كتاب «الاكتفاء بتخريج احاديث الشفاء». (1)
او مىگويد:
قلت: و هو اسناد صحيح و رجاله رجال الصحيح، و حديث بكر بن عبدالله المُزني رواه ابن سعد في الطبقات. قال: اخبرنا يونس بن محمّد المؤدب، ثنا حمّاد بن زيد، عن غالب، عن بكر بن عبدالله، عن النبي (ص) به مثل لفظ ابن مسعود. و هذا سند على شرط البخاري و مسلم، فهو مرسل صحيح، و له طريق آخر رواه الحارث بن ابي اسامة في مسنده.
مىگويم: سند آن صحيح و رجال آن رجال صحيح است، و حديث بكر بن عبدالله مزنى را ابن سعد در (الطبقات) نقل كرده و گفته: خبر داد ما را يونس بن محمّد مؤدب، حديث كرد ما را حماد بن
زيد، از غالب، از بكر بن عبدالله، از پيامبر (ص) به آن، مثل لفظ ابنمسعود. و اين سند بر شرط بخارى و مسلم بوده و حديث مرسل صحيح است، و طريق ديگرى دارد كه آن را حارث بن ابىاسلمه در مسندش نقل كرده است.
ناصرالدين البانى از آنجا كه وهابى بوده و اين حديث با عقايد او سازگارى ندارد درصدد هجمه به آن برآمده و از راههاى مختلف آن را مورد تضعيف قرار داده است.
1) الاكتفاء بتخريج احاديث الشفاء، ص 17.
ص204
او به اين حديث حديث ديگرى را اضافه كرده كه جمعى از ثقات آن را نقل كردهاند و حديث مورد بحث را از زيادات حديث قبل دانسته و از منفردات عبدالمجيد بن عبدالعزيز بن ابىروّاد به حساب آورده و حديث او را شاذ دانسته است.
او از بزار در مسندش اينگونه نقل كرده است:
حدثنا يوسف بن موسي، ثنا عبدالمجيد بن عبدالعزيز بن ابيروّاد، عن عبدالله بن السائب، عن زاذان، عن عبدالله، عن النبي (ص) قال: (انّ لله ملائكة سياحين يبلغوني عن امتي السلام). قال: و قال رسول الله (ص): (حياتي خير لكمتحدثون و يحدث لكم ...
حديث كرد ما را يوسف بن موسى، از عبدالمجيد بن عبدالعزيز بن ابى روّاد، از عبدالله بن سائب، از زاذان، از عبدالله از پيامبر (ص) كه فرمود: (همانا براى خداوند فرشتگانى است كه در روى زمين سير مىكنند و از ناحيه امتم سلامها را به من مىرسانند). گفت: و رسول خدا (ص) فرمود: (زندگانى من براى شما خوب است؛ چرا كه حديث مىگوييد و براى شما حديث گفته مىشود) ...
اهل فن مىدانند كه اين دو حديث را بزار با يك سند به جهت اختصار تخريج كرده است، و اين امرى است كه در كتب حديثى به خاطر عدم تكرار اسناد بسيار يافت مىشود؛ به اين نحو كه يك سند را
ص205
به جهت چند متن ذكر مىكنند. و بدين جهت است كه سيوطى در كتاب «الجامع الصغير» حديث اول را در مكانى و حديث دوم را در مكانى ديگر آورده است.
البانى براى آنكه به اهداف خود برسد عبدالمجيد بن عبدالعزيز بن ابىروّاد را تضعيف كرده است.
عبدالمجيد كسى است كه يحيى بن معين و احمد و ابوداود و نسايى و ابن شاهين و خليلى او را توثيق نمودهاند، و نيز مسلم در صحيحش به روايات او بسيار احتجاج كرده است. و كسى كه اين چنين باشد به جرحش توجّهى نمىشود. و كسانى كه درباره او مناقشاتى داشتند به جهاتى بوده است؛
الارجاء مذهب لعدة من جلة العلماء لاينبغي التحامل عليه به.(1)
ارجاء مذهبى است براى عدهاى از علماى جليلالقدر كه سزاوار نيست به جهت آن بر آنان حمله شود.
ابن عدى در ترجمه عبدالمجيد مىگويد:
1) ميزان الاعتدال، ترجمه عبدالمجيد بن عبدالعزير بن ابى روّاد.
ص206
وليس من حدّ الثقة انّه لا يغلط ولا يخطيء، فمن الذي يسلم من ذلك؟ غير المعصوم الذي لايقرّ على خطأ؟ (1)
در حدّ ثقه بودن اين نيست كه غلط نكرده و خطا ننمايد؛ زيرا چه كسى است كه از اين دو در امان باشد غير از شخص معصوم كه بر خطاى او اقرار نمىشود.
حاصل اينكه برخى از خطاها در احاديث عبدالمجيد او را از حدّ ثقهبودن خارج نمىكند، خصوصاً آنكه او حافظى است كه نقل حديث زيادى دارد، و ذهبى درباره او مىگويد: «العالم القدوة، الحافظ الصادق» (2)«عالم، و حافظ و راستگو».
آرى، افرادى همچون ابوحاتم رازى و ابن سعد و ابواحمد حاكم او را تضعيف كردهاند، و ابوعبدالله حاكم درباره او مىگويد: «وهو ممّن سكتوا عنه»؛ «او از جمله كسانى است كه دربارهاش سكوت كردهاند».
ولى اين جرح از نوع جرح خفيفى (ناچيزى) است كه تنها برخى ثقات از آن سالم مىمانند، و نيز از نوع جرح غير مفسر است (جهت جرح مشخص نيست و ممكن است جنبه شخصى يا عقيدتى داشته نه آنكه واقعى باشد). از اين رو مىبايست در مقابل توثيق افرادى همچون ابن معين و احمد و ابوداود و نسايى بايد آن را ردّ نمود.
و نيز از جمله كسانى كه او را تضعيف كردهاند ابن حبان در كتاب «المجروحين» است، ولى مطابق رأى ابن حجر، ابن حبان در حق او افراط نموده است.
ص207
ابن حجر درباره عبدالمجيد مىگويد:
صدوق يخطيء، و كان مرجئاً، افرط ابن حبان فقال: متروك. (1)
راستگويى كه اشتباه مىكند و مذهب مرجئه را دارد، ابن حبّان افراط كرده و گفته: او متروك است.
ذهبى نيز درباره ابن حبّان مىنويسد:
ابن حبّان ربّما قصب الثقة حتى كأنّه لايدري مايخرج من رأسه. (2)
ابن حبان چه بسا تمام افراد ثقه را درو كرده و تضعيف نموده به حدّى كه گويا نمىداند از اين انديشه چه درمىآيد.
وى مىگويد:
انّ تصرّف الأولياء في حياتهم و بعد مماتهم انّما هو باذن الله تعالي و ارادته، و لاشريك له في ذلك خلقاً و ايجاداً، اكرمهم الله تعالي به، و اجراه علي ايديهم و ألسنتهم خرقاً للعادة؛ تارة بالهام و تارة بمنام و تارة بدعائهم و تارة بفعلهم و اختيارهم، و تارة بغير اختيار لاقصد و لاشعور منهم، بل قد يحصل من الصبي المميّز، و تارة بالتوسل الي الله بهم في حياتهم و بعد مماتهم ممّا هو محكي في القدرة الإلهية. و لايقصد الناس بسؤالهم قبل الموت و بعده نسبتهم الي الخلق و الايجاد و الاستقلال بالأفعال؛ فانّ هذا لايقصده مسلم، بل لايخطر ببال احد من العوام فضلا عن غيرهم ... (3)
ص208
همانا تصرف اوليا در زمان حيات و مماتشان به اذن خدا و اراده خداوند متعال است خداوندى كه براى او شريكى در خلق و ايجاد نيست. اوست كه اوليا را به آن تصرفات تكريم كرده و آن را بر دست و زبانشان از راه اعجاز جارى ساخته است؛ گاهى با الهام و گاهى در خواب و گاهى به دعاى آنها و گاهى به فعل و اختيارشان و گاهى هم بدون اختيار، نه از راه قصد و شعورشان، بلكه گاهى از طفل مميز حاصل مىشود و گاهى هم با وسيله قرار دادن آنها در زمان حياتشان و بعد از مرگشان، كه همگى حكايت از قدرت خداوند دارد. و مقصود مردم از درخواست از اوليا چه قبل از مرگ و چه بعد از مرگ نسبت دادن آن را به خلق و ايجاد و استقلال به افعال نيست؛ چرا كه اين معنا را هيچ مسلمانى قصد نمىكند و به ذهن هيچ يك از عوام نمىآيد تا چه رسد به غير عوام ...
ترمذى و ديگران از ابن عباس نقل كردهاند كه گفت:
ضرب بعض اصحاب النبي (ص) خباءة على قبر و لايحسب انّه قبر، فإذا قبر انسان يقرأ سورة الملك حتى ختمها، فأتي النبي (ص) فقال: يا رسول الله! ضربت خبائي و أنا لا احسب انّه قبر فإذا فيه انسانيقرأ سورة الملك حتى ختمها؟ فقال النبي (ص): هي المانعة، هي المنجية، تنجيه من عذاب القبر. (1)
برخى از صحابه پيامبر (ص) چادرى را بر روى قبرى زده و گمان نمىكردند كه آنجا قبر است. ناگاه فهميدند كه قبر انسانى است و
1) سنن ترمذى، كتاب فضائل القرآن، ج 4، ص 238.
ص209
صاحب قبر سوره «ملك» را در آن تا پايان خواند راوى خدمت پيامبر (ص) آمد و عرض كرد: اى رسول خدا! بر قبرى چادر زدم و گمان نمىكردم كه قبر است ناگهان فهميدم كه قبر انسانى است و صاحب قبر سوره ملك را تلاوت مىكند تا آن را ختم كرد؟ حضرت فرمود: سوره ملك منعكننده و نجات دهنده است، يعنى انسان را از عذاب قبر نجات مىدهد.
حاكم نيشابورى از ابن عباس نقل مىكند:
پيامبر اكرم (ص) نشسته بود واسماء بنت عميس در كنارش قرار داشت، ناگهان پيامبر (ص) جواب سلام كسى را داد؛ حضرت (ص) فرمود: اى اسماء! اين جعفر بود با جبرئيل وميكائيل كه از كنار ما عبور كرده وبر ما درود فرستادند ...(1)
1) حقيقة التوسل والوسيله، ص 265 به نقل از حاكم.
ص210
ص211
كتابنامه
الاذكار النووية، يحيى بن شرف نووى، بيروت، دارالفكر.
الاغاثة بأدلة الاستغاثه، حسن بن سقاف شافعى، چاپ عمان.
اقتضاء الصراط المستقيم، ابن تيميه، چاپ لاهور.
الآيات البينات فى عدم سماع الاموات، نعمان آلوسى، بيروت، المكتب الاسلامى، 1405.
البدعة، ابن فوزان، رياض، دار العاصمة، 1412.
تفسير روح المعانى، محمود آلوسى، بيروت، دار الكتب العلمية، 1415.
تفسير فخر رازى، بيروت، دار
8.احياء التراث العربى، 1415.
الحاوى للفتاوى، جلال الدين سيوطى، بيروت، دار الكتب العلمية.
حقيقة التوسل والوسيلة، موسى محمد على، چاپ دوم، دار التراث العربى، 1410.
ص212
دفع شبه من شبه و تمرد، تقى الدين ابوبكر حصنى دمشقى، المكتبة الازهرية للتراث.
دلائل النبوة، ابونعيم اصفهانى، بيروت، عالم الكتب.
روح المعانى، سيد محمود آلوسى، چاپ تهران.
رياض الصالحين، يحيى بن شرف نووى، بيروت، دارالفكر، 1411.
سلسلة الاحاديث الصحيحة، محمد ناصر الدين البانى، رياض، مكتبة المعارف للنشر و التوزيع، 1415.
سلسلة الاحاديث الضعيفة، محمد ناصر الدين الالبانى، رياض، مكتبة المعارف للنشر و التوزيع.
سنن ابن داود، بيروت، دار الفكر، 1410 ه. ق.
سنن ابن ماجه، بيروت، دار
19الفكر.
سنن ابىداود، سليمان بن اشعث سجستانى، دارالفكر، 1410.
سنن دارمى، دارمى، قاهره، دار المحاسن.
شرح الصدور بشرح حال الموتى والقبور، جلال الدين سيوطى، بيروت، مؤسسة الايمان، 1407 ه. ق.
صحيح بخارى، محمد بن اسماعيل بخارى، دارالفكر.
صحيح ترمذى، بيروت، دار الفكر، 1403 ه. ق.
صحيح شرح العقيدة الطحاوية، حسن بن على سقاف شافعى اردنى، اردن، دار الامام النووى، 1416.
صحيح مسلم، دار الفكر.
طبقات الشافعية، عبدالوهاب سبكى، تحقيق محمد محمود، 1383.
فتاوى التعزيه.
فتاوى اللجنة الدائمة، احمد بن عبدالرزاق دريسى، جده،
ص213
دار المويد، 1421 ه. ق.
عبدالسلام، چاپ اول، بيروت، موسسة الرسالة، 1416 ه. ق.
الفتاوى، شيخ محمد شلتوت، چاپ هفدهم، قاهره، دار الهادى، 1411 ه. ق.
الفِصَل، ابن حزم، بيروت، دار الفكر، 1400.
فيض القدير، محمد عبدالرئوف مناوى، دار الكتب العلمية، 1415.
القول البديع، حافظ سخاوى، چاپ اول، بيروت، دار الكتاب العربى، 1405.
كافى، محمد بن يعقوب كلينى، بيروت، دار الاضواء.
لسان العرب، ابن منظور افريقى، بيروت، دار احياء التراث العربى.
مجموع فتاوى، شيخ عبدالعزيز بن عبدالله بن باز، رياض، دار الوطن، 1416.
المحلّى، ابن حزم، بيروت، دارالفكر.
المصنف، ابن ابىشيبه، بيروت، دارالفكر، 1409.
المطالب العالية، فخر رازى، بيروت، دار الكتب
العربى، 1407.
مفاهيم يجب ان تصحح، محمد بن علوى مالكى، چاپ دبى.
المفهم لما اشكل من كتاب صحيح مسلم، ابوالعباس احمد بن عمر قرطبى، بيروت، دار ابن كثير.
المنتقى من فتاوى بن باز.