ghaemiyeh.com
سرشناسه : شيخاني، عليباقر، ۱۳۴۱ -
عنوان و نام پديدآور : آنگاه كه اهلبيت را شناختم / محمدباقر شيخاني[صحيح: عليباقر شيخاني].
مشخصات نشر : تهران : مشعر ، ۱۳۸۸.
مشخصات ظاهري : ۱۸۰ ص.
شابك : ۱۰۰۰۰ريال : 978-964-540-182-3
وضعيت فهرست نويسي : فاپا
موضوع : شيخاني، عليباقر، ۱۳۴۱ - -- خاطرات
موضوع : شيعه -- دفاعيهها و رديهها
موضوع : حج -- خاطرات
موضوع : سفرنامهها
رده بندي كنگره : BP۲۱۲/۵/ش۹۳آ۸ ۱۳۸۸
رده بندي ديويي : ۲۹۷/۴۱۷
شماره كتابشناسي ملي : ۱۶۹۳۶۳۴
«الحَمدُلله رَبِّ الْعالَمينَ وَ صَلَى اللهُ عَلى مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الطَّيّبينَ الطّاهِرينَ الَّذينَ اذهَبَ اللهُ عَنهُمُ الرِّجسَ وَ طَهَّرهُم تَطهيراً»
پيمودن راه الهى بسى سخت و دشوار است؛ اين راه مانند پلى است كه بر روى جهنم بنا شده و بايد از آن گذشت تا به بهشت رسيد و هر لحظه خطر لغزش و بىاحتياطى در طى طريق، افتادن در جهنم را در پى دارد. رهرو براى سلامتى وكاميابى نيازمند عروةالوثقى و طناب محكمى است تا به آن بياويزد و از روى پل به سلامت بگذرد. البته چنين طناب محكمى جز آنچه پيامبر(ص) فرموده نيست كه:
«كِتابَ الله وَ عِترَتي ما ان تَمَسَّكتُم بِهِما لَن تَضِلّوا ابَداً».
رسول خدا(ص) كتاب و عترت را چنين «عروةالوثقايى» قرار داد و همگان را به تمسّك به آن دو فرا خواند. سوگمندانه بايد گفت كه عدهاى از راه عترت پيامبر(ص) روى برگرداندند و در مقام معارضه با آنان برآمدند و به نابودى جسم و جان آن پاكان پرداخته، آنان را به شهادت رساندند و عدهاى ديگر نيز به مبارزه با انديشه تابناك آنان روى آوردند تا نور خدا را به طور كلى خاموش گردانند. بايد دانست كه هرگونه افراط و تفريط در باره اهل بيت پيامبر(ص) و طريق هدايت آنان، خروج از مسير سعادت است.
نمونه بارز تندروها و افراطيون در عصر حاضر وهابيان سلفى مسلكاند؛ اينان با اتهام شرك و بدعت و كفر خودساخته، همه مسلمانان، جز خود را كافر و مشرك مىدانند و به مبارزه با عقايد مسلمانان پرداختهاند. آنان به ويژه به مبارزه آشكار و پنهان با عقايد برگرفته از اهل بيت(ع):- كه توسط شيعيان پاس داشته مىشود- برخاستهاند، غافل از اينكه:
چ-- راغ-- ى را ك-- ه اي- زد ب--- ر ف-- روزد هر آن كس پوف كند ريشش(ريشهاش) بسوزد
آنان در اين صحنه «عرض خود برده، زحمت ما
مىدارند» و بنابر مَثَل معروف كه «عدو شود سبب خير اگر خدا خواهد»، سبب توجه عموم مسلمانان حتى خود وهابيان جوان، به سوى مكتب حياتبخش تشيع و گرايش به سوى مكتب اهل بيت(ع) گرديدهاند.
آنچه به صورت داستان پيش رو داريد، در واقع گونهاى از حقيقت موجود در جهان اسلام است. نگارنده كوشيده تا موضعگيرى لجوجانه و مبارزه غير منطقى تندروهاى سلفى مسلك را در قالبى جديد براى حقپويان به تصوير در آورد. البته اسامى موجود در اين داستان- به جهت مصالحى- مستعار است، اميد كه حقايق موجود در آن، مورد توجه حقجويان قرار گيرد.
مؤلف
مردم گروهگروه با چهرههاى متفاوت، پير و جوان، شاد و غمگين، شهرى و روستايى وارد سالن انتظار مىشدند؛ اما در گوشهاى از سالن، عدهاى با شكل و شمايل خاصى دور هم جمع شده بودند؛ شور و شوق فراوانى در چشمان آنان موج مىزد. لحظه شمارى مىكردند تا زمان پرواز اعلام شود. لحظهها به كندى مىگذشت، اما سرانجام انتظار به پايان رسيد و با اعلام شماره پرواز، همه مسافران با شتاب خود را به هواپيما نزديك كردند. هر كس سعى مىكرد از ديگرى پيشى بگيرد، از بس كه مشتاق بودند، در كوتاهترين زمان ممكن وارد هواپيما شدند و روى صندلىهاى خود قرار گرفتند. صداى بلندگوى هواپيما به گوش رسيد و ميهماندار پس از خوشآمدگويى و توضيحات لازم، پرواز خوشى را براى همگان آرزو نمود و از مسافران خواست تا كمربندها را ببندند، دقايقى بعد، هواپيما حركت كرد و پس از لحظاتى چند به پرواز درآمد و كمكم اوج گرفت و در ميان ابرها ناپديد شد.
هواپيما در آسمان به پرواز ادامه مىداد كه ناگهان همهمهاى در ميان ميهمانداران پيچيد، چهرههاى مضطرب آنان، خبر از اتفاقى نامبارك مىداد.
ميهمانداران ابتدا سعى كردند خونسردى خود را حفظ كنند، اما چهرههاى مضطرب آنان حكايتى ديگر داشت و باعث نگرانى و پرس و جوى مسافران گرديد؛ از اين رو وقتى خطر كاملًا جدى شد، خلبان و ميهمانداران تصميم گرفتند به آرامى مسافران پرسشگر را باخبر سازند تا شايد بتوانند با همفكرى و هميارى راهى بيابند.
يكى از ميهمانداران پشت بلندگو رفت تا خبر را اعلام كند و بقيه آنان به سالن هواپيما رفتند تا آنان را دعوت به آرامش نموده، به وضع آنان رسيدگى نمايند. صدايى از بلندگو به گوش رسيد:
«همسفران گرامى! با عرض پوزش به اطلاع
مىرسانم كه يكى از موتورهاى هواپيما نقص فنى پيدا كرده وكادر فنى در حال بررسى وضعيت و رفع آن هستند. از شما تقاضا مىكنيم كه با ياد خدا آرامش خود را حفظ نماييد؛ زيرا هرگونه دستپاچگى و دخالت در كارها، مشكلى بر مشكلات خواهد افزود. در اين آسمان آبى، دستها از همه جا كوتاه است و تنها دست قدرت الهى است كه مىتواند ما را روى زمين سبز و پر اميد به سلامت فرود آورد، پس خالصانه و به دور از ريا به درگاه الهى روى آوريد و براى رفع خطر دعا نماييد.»
نفسها در سينه حبس شده بود؛ كسى دم بر نمىآورد و مرگ در جلوى چشم همگان رژه مىرفت. سكوتى مرگبار همه جا را فرا گرفته بود، كسى چيزى نمىگفت و حتى صداى هواپيما نيز به گوش نمىرسيد. انگار خود هواپيما نيز در هول و هراس مرگ، راحت نفس نمىكشيد. ناگهان صدايى سكوت را شكست؛ نغمه خوشى از آخر سالن هواپيما به گوش رسيد؛ صداى آقاى موسوى بود:
«بِسمِ اللهِ الرَّحمنِ الرَّحيم، اللّهُمَّ إِنِّى أَسْأَلُكَ وَأَتَوَجَّهُ إِلَيْكَ بِنَبِيِّكَ نَبِيِّ الرَّحْمَةِ مُحَمَّد صَلَّى اللّهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ، يَا أَبَاالْقاسِمِ، يَا رَسُولَ اللّهِ، يَا إِمامَ الرَّحْمَةِ، يَاسَيِّدَنا وَمَوْلَانَا إِنَّا تَوَجَّهْنا وَاسْتَشْفَعْنا وَتَوَسَّلْنا بِكَ إِلَى اللّهِ وَقَدَّمْناكَ بَيْنَ
يَدَيْ حَاجاتِنا، يَا وَجِيهاً عِنْدَ اللّهِ اشْفَعْ لَنا عِنْدَ اللّهِ ...»
كمكم زمزمهها فراگير شد و اوج گرفت. اشكها ريزان و دلها نالان! از همه جا و همه چيز بريده، به اوج آسمانها پريده بود؛ پرواز آنان، پرواز در پرواز شد. آنچنان حال و هوايى به خود گرفت كه كسى از خود خبر نداشت. به آخر دعاى توسل رسيده بودند؛ اما چنان غرق در توسل و مناجات با خدا بودند كه حتى متوجه حضور ميهمانداران كه با بهت و ناباورى به آنان مىنگريستند و آنان را دعوت به سكوت و شنيدن خبر مىكردند نشدند.
صداى ميهماندار از بلندگو به گوش رسيد: «همراهان عزيز به لطف خدا و توسل شما، ما هم اكنون در آسمان شهر مقصد در حال پرواز هستيم، لطفاً كمربندهاى خود را ببنديد و براى فرود آماده شويد».
مسافران با عجله كمربندها را بسته، از داخل پنجره به شهر آرزوهاى خود نگاه كردند، شهر مدينه بود، در اين لحظه با اينكه شهر در زير پاى آنان بود، اما خود را ذرّهاى بىمقدار و آن شهر را در اوج آسمان مىديدند كه همچون نگينى در انگشتر كهكشان راه شيرى مىدرخشد.
اينك صداى تپش دلهايشان بيش از پيش شنيده مىشد و حلقهاى از اشك شوق روى چشمانشان كشيده شده بود. در اين حال بود كه هواپيما در فرودگاه شهر پيامبر(ص) بر زمين نشست؛ در حالى كه هنوز نقص فنى موتور هواپيما به طور كامل برطرف نشده بود.
مسافران خدا را سپاس گفته، از لطف و ميهمان نوازى رسول خدا(ص) تشكر كردند و پس از گرفتن ساكها و وسايل خود، با دلدارى روحانى و مدير كاروان- كه تلاش بسيارى در بازسازى روحيه آنان داشتند- مسافران ديار وحى، به هتل محل اقامتشان انتقال يافتند.
پس از استقرار كاروان در هتل و استراحتى مختصر، مديركاروان آنان را به تجمع در سالن هتل دعوت نمود و از آنان خواست تا به سخنان روحانى كاروان، آقاى شهيدى گوش دهند.
آقاى شهيدى گفت:
بسم الله الرحمن الرحيم، دوستان عزيز، شما هم اكنون در جايى قدم گذاشتهايد، به شهرى وارد شدهايد كه جاىجاى آن بازگوكننده تلاشها و رشادتها و جانبازىهاى آخرين فرستاده خدا، حضرت محمد بن
عبدالله(ص) و خاندان و ياران باوفاى اوست. اينجا همان جايى است كه اولين سنگبناى حكومت اسلامى در آن نهاده شد و نداى توحيد از آنجا به سراسر جهان پيچيد؛ اينجا بوى پيامبر و على و فاطمه و حسن و حسين(ع) مىدهد.
كشتى پهلو گرفته اينجاست. همان جايى كه شقايق پرپر شد! اينجا همان جايى است كه فرزندان رسول خدا و پاره جگر زهراى بتول آرميده و كريم اهل بيت حضرت امام حسن مجتبى(ع) در آن خوندل خورد و جگرش پاره پاره شد. اينجا سرور عابدان و سيد ساجدان، نالههاى شبانه داشت و هم اكنون در بقيع در غربت خويش به سر مىبرد. اينجا همان شهرى است كه امام باقر و امام صادق(ع) دانشگاه خود را با چهارهزار دانشجو بنا نهاده بودند و امروزه حتى بناى يادمانى نيز براى آنان وجود ندارد و مزار آنان در گوشهاى از بقيع، غربت و مظلوميت خاندان وحى را فرياد مىزند. اينجا محل حضور صاحب الزمان [است. پس با معرفت وارد شويد و توجه داشته باشيد كه در چه مكانى پا گذاشتهايد. چون ما به زيارت مىرويم، بايد آداب زيارت را رعايت كنيم؛ زيرا زيارت آدابى دارد. مىدانم كه شما كم و بيش با آداب زيارت آشناييد؛ اما براى يادآورى مىگويم كه براى انجام زيارت:
غسل زيارت كنيد؛
ظاهرتان را بياراييد و تميزترين لباس خود را بپوشيد؛
با وقار و فروتنى گام برداريد، تا بدين وسيله خدا و زيارت شونده را تعظيم نموده باشيد؛
چون هدف از زيارت، عبادت و تعظيم و تقديس حق تعالى است، با ذكر و ياد خدا و گفتن «اللهاكبر» و «لا اله الا الله» قدم برداريد؛
پس از زيارت، دو ركعت نماز همانند نماز صبح به جاى آوريد و به زيارت شونده؛ يعنى رسول خدا(ص) هديه نماييد؛
شما جوان و تحصيل كردهايد و از دانشگاه براى زيارت و عمره مفرده- كه هر دو عبادتند- آمدهايد، نه
براى تفريح و سرگرمى. از طرفى خود را پيرو مكتب اهل بيت پيامبر(ص) مىدانيد؛ از اين رو در حركات و رفتارتان براى آنان مايه آبرومندى باشيد و مايه شرمسارى نگرديد ...
همه كاروان در وقت مقرر با سر و روى شسته و معطر به راه افتادند. آقاى شهيدى گفت: «عزيزان، براى آنكه لحظه ديدار با رسول خدا(ص) و حرم نبوى بيشتر براى شما به ياد ماندنى شود، همگى سرها را پايين گرفته، در حال گفتن ذكر، حركت كنيد. هرگاه روبهروى گنبد سبز نبوى رسيديد، من به شما خبر مىدهم تا سرها را بلند كنيد و آنگاه سلام نموده، هر چه در دل داريد، به رسول خدا(ص) عرض كنيد؛ زيرا آن حضرت حضور دارد و جواب سلام ما را خواهد داد و انشاءالله حاجات ما را به اذن خدا برآورده خواهد نمود.»
كاروان جوانان به طرف حرم نبوى به حركت درآمد. دلها در سينهها به تپش افتاد؛ لحظه به لحظه از شوق ديدار بر تپش آن افزوده مىشد.
لحظه وصل چون شود نزديك آت- ش ش- وق تي- زتر گ- ردد
ديگر حتى ثانيهها و دقايق به كندى مىگذشت؛ هركسى در دل، شوقى، در ذهن، انديشهاى و در زبان، ذكرى داشت، در اين فكر بود كه از ميان انبوه نيازهاى مادى و معنوى، در اولين ملاقات با رسول خدا(ص) چه بخواهد و چه بگويد! در اين حال و هوا بودند كه صداى آقاى شهيدى آنان را به خود آورد:
عزيزان، هم اكنون در حضور رسول خداييم ... بغض راه گلويش را بسته بود، هق هق گريه نگذاشت تا سخنش را ادامه دهد؛ اما آنچه را مىبايست بگويد همگان فهميدند. دانشجويان سرها را بلند نموده، از ژرفاى دل و با اشكى ريزان به ياد همه ملتمسين دعا به مرواريد آفرينش سلام گفتند. هر يك از آنان در درون خود چنان انقلابى احساس مىكردند كه تا آن زمان چنين حس و حالى و چنين تجربهاى برايشان رخ نداده بود. لحظاتى مات و مبهوت به گنبد سبز نگاه كردند و همچنان سيل اشك بود كه در برابر
ديدگانشان پرده افكنده بود و از رؤيت خورشيد جلوگيرى مىكرد. در اين لحظه ناخودآگاه صداى سيد عبدالحسين موسوى، همان صداى آشنا و آرام بخش دگر باره بلند شد:
«اللّهُمَّ إِنِّى أَسْأَلُكَ وَأَتَوَجَّهُ إِلَيْكَ بِنَبِيِّكَ نَبِيِّ الرَّحْمَةِ مُحَمَّد صَلَّى اللّهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ»
هنوز جمله اول دعا، به اتمام نرسيده بودكه عدهاى مأمور و شرطه و چند جوان با ريشهاى بلند و پيراهن عربى و چفيههاى قرمز اطرافشان را گرفته، با گفتن شرك، شرك، آنان را به سكوت دعوت كردند.
آقاى شهيدى به همه اعلام نمود كه سكوت را
رعايت كنند.
عبدالحسين گفت: آقا، چرا جلوى ما را مىگيرند، مگر توسل به رسول خدا(ص) چه اشكالى دارد؟ ما سالها لحظه شمارى مىكرديم كه روزى به اينجا بياييم و از نزديك در كنار قبر رسول خدا(ص) به آن حضرت توسل جوييم.
محمدى گفت: عبدالحسين، اينها توسل را شرك مىدانند.
يكى از جوانان كه به زبان فارسى كاملًا مسلط نبود و شكسته حرف مىزد و ظاهر لباسش نشان مىداد كه از مبلغان وهّابى است، با شنيدن نام عبدالحسين گفت: اينها همه كارهايشان شركآلود و كفرآميز است؛ اينها مجوسى هستند و همانند مسيحيان كه خود را عبدالمسيح مىنامند، خود را عبدالنبى و عبدالحسين و ... نام مىگذارند، اينها مشركند.
سيد عبدالحسين كه با چشمانى اشكآلود به گنبد سبز نبوى نگاه و با جدش درد دل مىكرد، به خود آمد و مثل كسى كه آب جوش بر سرش ريخته باشند، از جا پريد و با چهرهاى برافروخته در حالىكه رگ گردنش بيرون زده بود، دست خود را مشت نمود و تمام زور بازوى خود را در آن جمع كرد تا بر گونه جوان وهّابى فرود آورد كه تَشَر آقاى شهيدى او را به خود آورد: سيد، سيد! چه مىكنى؟(وَ الْكاظِمِينَ
الْغَيْظَ) (1)
را از ياد نبر!
سيد گفت: آخر آقاى شهيدى، اينها چه مىگويند؟ من يك عمر افتخارم اين بوده كه بگويم غلام و نوكر ريحانه رسول و فرزند بتول و سيد جوانان بهشت؛ يعنى امام حسين(ع) هستم؛ اما اين نادان آنچه لايق خود و اربابانش است به من نسبت مىدهد. اينها خودشان هر مرد و نامردى را اولىالامر مىدانند و روز و شب نوكرى آنان را مىكنند و اولىالامرهاى اينها نيز نوكرى امريكا و اسرائيل را مىكنند، چهطور به كسى كه خود را نوكر امام حسين مىداند، تهمت
1) آل عمران: 134
شرك و كفر مىزنند؟ آقاى شهيدى رو كرد به مأموران و گفت: مگر خداوند نمى فرمايد:
(لا تَقُولُوا لِمَنْ أَلْقى إِلَيْكُمُ السَّلامَ لَسْتَ مُؤْمِناً) (1)«به كسى كه اظهار صلح و اسلام مىكند، نگوييد مسلمان نيستى».
وهابى گفت: شما كه مسلمان نيستيد، شما مشركيد؛ زيرا همچون مشركان به رسول گرامى اسلام توسل مىجوييد. آنان مىگفتند:
(ما نَعْبُدُهُمْ إِلّا لِيُقَرِّبُونا إِلَى اللَّهِ زُلْفى) (2)«اينها را نمىپرستيم مگر به خاطر اينكه ما را به خداوند نزديك كنند».
شما هم براى تقرب به خدا، به رسول خدا توسل مىجوييد.
شهيدى گفت: چه كسى گفته كه توسل به رسول خدا(ص) شرك است؟ بتپرستان بتها را مىپرستيدند و مىگفتند ما مىخواهيم به خدا نزديك شويم، اما مسلمانان به گفته خداوندكه مىفرمايد:
(يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ اتَّقُوا اللّهَ وَابْتَغُواْ إِلَيهِ الْوَسِيلَةَ) (3)«اى كسانى كه ايمان آوردهايد، پرهيزكارى پيشه كنيد و براى تقرب به خدا
وسيلهاى انتخاب نماييد».
به پيامبر(ص) توسل مىجويند. و هيچ مسلمانى رسول خدا را نمىپرستد، بلكه به دستور خدا به او توسل مىجويد و او را واسطه بين خود و خدا قرار مىدهد تا خداوندگناهانش را ببخشد، همچنانكه خداوند چنين دستور داده:
(وَ لَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جاؤُكَ فَاسْتَغْفَرُوا اللَّهَ وَ اسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللَّهَ تَوَّاباً رَحِيماً) (1)«و اگر آنان هنگامى كه به
1) نساء: 64
خود ستم كردند(از راه خود برگشته و) نزد تو مىآمدند و از خداوند مغفرت مىخواستند و پيامبر هم براى آنان استغفار مىكرد، قطعاً خداوند را توبهپذير و مهربان مىيافتند».
و هيچ مسلمانى نمىتواند ادعا كند كه گناهى مرتكب نشده و نيازمند شفاعت پيامبر(ص) نيست؛ از اين رو شما با اين حرف خود به رسول خدا(ص) توهين مىكنيد كه توسل به او را همانند بتپرستى مىدانيد.
جوان وهابى گفت: اگر منظور شما از توسل، پرستيدن نيست، پس چرا نام خود را عبدالنبى و عبدالحسين و ... مىگذاريد؟
شهيدى گفت: اشتباه شما همين جاست؛ با آنكه خود را پيرو قرآن مىدانيد و در حفظ ظاهر قرآن تلاش داريد، اما همانند «خوارج» حروفش را گرفتهايد و از فهم معانى آن درماندهايد. مگر در قرآن كلمه عبد، فقط به معناى عبادت و بندگى و پرستش است؟ مگر خداوند در قرآن نمىگويد:
(وَأَنكِحُوا الأَيَامَى مِنكُمْ وَالصَّالِحِينَ مِنْ عِبَادِكُمْ وَإِمَائِكُمْ) (1)«مردان و زنان بىهمسر
1) نور: 32
خود را همسر دهيد همچنين غلامان و كنيزان صالح و درستكارتان را».
در اين آيه خداوند لفظ «عبادكم» آورده و دستور مىدهد به «عباد» خودتان زن بدهيد. «عباد» به معناى نوكر و غلام است، نه به معناى پرستشكننده، ما هم وقتى مىگوييم «عبدالنبى» يا «عبدالحسين»؛ يعنى كسى كه افتخار نوكرى رسول خدا(ص) و سيد جوانان بهشت را دارد. در هر صورت اگر شما حرفى براى گفتن داريد، ما حاضريم در هتل محل اقامت خودمان از شما پذيرايى نموده، با شما به گفتوگو بنشينيم؛ زيرا همه اينهايى كه اينجايند از دانشجويان
و فرهيختگان كشور ما هستند كه هم حرفها را به خوبى در مىيابند و هم قدرت تحليل و درك آنان بالاست. اگر سخن حقى باشد با دل و جان مىپذيرند.
آنگاه تير خلاص را به طرف آنان نشانه رفت و به آنان گفت: آقايان مدعى مسلمانى! بر فرض كه ما مجوسى و مشرك وكافريم، شما كه خود را مسلمان مىناميد، آيا پيرو همين پيامبريد كه مىگويد:
«اكرِمُوا الضَّيفَ وَلَو كانَ كافِراً (1)
؛ ميهمان را گرامى بداريد، هر چند كافر باشد».
اگر ما مسلمان نباشيم ميهمان شما كه هستيم، آيا با ميهمان چنين برخوردى مىكنند؟ حال شما با اين رفتارتان يا پيامبر را تكذيب مىكنيد و مىخواهيد ثابت كنيد كه او در اين گفته خويش اشتباه كرده و يا اينكه در ادعاى پيروى از او دروغ مىگوييد.
آنان پس از شنيدن اين سخن منطقى، چون پاسخى نداشتند، با شرمندگى از آنجا دور شدند.
جوانان پس از نجوايى از سر سوز با رسول خدا(ص) و اداى نماز ظهر و عصر با هم به طرف هتل به راه افتادند. اما از اينكه بهترين اوقات خوش با رسول خدا(ص) بودن را با دخالت بىجاى وهّابىهاى سعودى از دست داده بودند و نتوانسته بودند از اين لحظاتى كه مدتها به دنبالش بودند به نحو احسن
1) تفسير روح البيان، ج 1، ص 383
استفاده كنند، بسيار غمگين و ناراحت بودند. گويى عقدهاى در دل آنان وجود داشت. بغض راه گلوى آنان را گرفته بود، مثل آنكه خارى در گلو داشتند كه فقط با ريختن اشك گشوده مىشد. اما چه مىتوان كرد؟ چارهاى جز تحمل نبود.
كاروان به هتل بازگشت، اما سؤالات فراوانى در ذهن و زبان جوانان جريان داشت؛ چرا سرزمين امن به دست عدهاى متحجّر و از خدا بىخبر افتاده كه به خود اجازه مىدهند هر تهمتى را به هر مسلمانى بزنند؟ چرا اينان جلوى توسل و زيارت را مىگيرند و چرا و چرا و چرا؟
اما عبدالحسين كه بيش از ديگران از آن سخنان
توهينآميز و جاهلانه آنان ناراحت بود، همچون آدم تب كرده، صورتش به سرخى مىزد و بدنش داغ و گرم بود، هر چه كرد، نتوانست تحمل كند؛ از اين رو، با لحن تند و عتابآميز به آقاى شهيدى گفت: حاجى! چرا نگذاشتى تا مزد آن نامرد را كف دستش بگذارم؟
آقاى شهيدى گفت: عزيزم، اينجا ايران نيست، اينجا سرزمين متعصبين خوارج مسلك است كه با كوچكترين بهانه زائران مظلوم را يا به كشورش باز مىگردانند و يا آنكه به بازداشتگاه مىفرستند. اينها به دنبال بهانهاند كه دق دل خود را از ناكامىهايى كه از بىاعتنايى مسلمانان در جهان اسلام نسبت به آنان مىشود و رويكردى كه جهان اسلام برخلاف ميل آنان به سوى جمهورى اسلامى و پيروان اهل بيت(ع) دارد، سر تك تك ايرانىها به ويژه شما جوانان در بياورند. آنها دنبال بهانه بودند و كافى بود كه ضربه مشت تو به صورت آن وهّابى مىخورد، آن وقت مىديدى كه شرطهها و نظامىهاى آنان چه بلايى بر سر شما و ما در مىآوردند؟ همان بلايى كه در سال 1366 بر سر حجاج ما در آوردند وآنان را به خاك و خون كشيدند. آنگاه رو به همه كرد و گفت:
«دوستان عزيز، ما نزديك غروب براى زيارت قبور امامان بقيع(ع) خواهيم رفت، چون وقت ما كم است و فردا بايد براى ديدن مكانهاى تاريخى و مذهبى
برويم، از اين رو تنها همين بعد از ظهر را فرصت داريم و بايد فرصت را غنيمت بشماريم و حداكثر استفاده را بكنيم. به همين جهت بعد از صرف ناهار و استراحتى مختصر سر ساعت چهار بعد از ظهر- كه هوا كمى بهتر و خنكتر است- براى پارهاى توضيحات در سالن هتل جمع شويد تا نكاتى را براى شما توضيح دهم؛ حتماً لازم است آنها را بدانيد.»
نزديك ساعت چهار بعد از ظهر بود كه كمكم سروكله بچهها در سالن پيدا شد. آنان با هم سرگرم گفتوگو بودند، هر كس چيزى مىگفت. موسوى مىگفت: حالا حاج آقا تكليف ما را روشن مىكند و مىگويد چگونه بايد به حساب وهّابىها
رسيد و پشت آنها را به زمين زد؟
محمدى مىگفت: آقاى موسوى دلت را خوش نكن، اگر گير اينها بيفتى، كارى نمىكنند كه بميرى، چون اينها امامزاده نمىخواهند و دوست ندارند در كشورشان امامزاده باشد فكر نكنى كه اگر با آنها درگير بشوى و بميرى تو را در بقيع دفن نموده، به عنوان امامزاده و شهيد به تو احترام مىگذارند. جعفرى گفت: نه، حاج آقا مىخواهد داستان كتك خوردن و ضربه فنى شدنش را در سالهاى قبل توضيح دهد ... در همين گفتوگوها بودند كه صداى آقاى رستمى، مدير كاروان آنان را به خودشان آورد. آقايان عزيز، چند لحظه به سخنان حاج آقا كه براى همه لازم و ضرورى است گوش بدهيد.
آقاى شهيدى گفت: «بسم الله الرحمن الرحيم،
دوستان عزيز همه شما قبل از ظهر شاهد بوديد كه بهترين و شيرينترين لحظات عمر ما با ناراحتى و تلخى گذشت و لحظاتى را كه بعضىها چندين سال براى آن لحظهشمارى مىكردند از دست رفت و آن حالت خوش از ما گرفته شد. حالا براى اينكه باز در كنار مزار ائمه مظلوم بقيع(ع) همان برخوردها پيش نيايد، لازم است به نكاتى توجه كنيد.
اول بايد توضيح بدهم كه ما با چه كسانى در اين كشور روبهرو هستيم، همانطورى كه شما عزيزان كم و بيش اطلاع داريد، ساختار سياسى و نوع حكومت در
عربستان پادشاهى است؛ از اين رو همه كارها به دست پادشاه اداره مىشود و انتخابات و مجلسى در كار نيست. اما آنچه براى ما مهم است، ساختار مذهبى اين كشور است؛ ساختار دينى و مذهبى عربستان كه بسيار حائز اهميت است، آن است كه اين كشور از حدود دويست سال پيش مبتلا به گروهى خوارج مسلك به نام وهّابى شد كه با حمايت دولت استعمارگر انگليس براى نابودى دولت مقتدر عثمانى- كه سد محكمى در برابر اروپاى مسيحى بود- به وجود آمد. در اين باره مىتوانيد به كتابهايى كه درباره وهّابيان نوشته شده، مراجعه كنيد. در تاريخ مربوط به وهّابيت آمده كه محمد بن عبدالوهاب با اتحادى كه
با محمد بن سعود، جد اعلاى خاندان سعودى به وجود آورد، توانست حكومت سرزمين عربستان را از تحت سيطره عثمانىها خارج نموده و مكه و مدينه را كه توسط شرفاء؛ يعنى سادات از نسل پيامبر(ص) اداره مىشد، از دست آنان خارج نمايند. آنچه كه قابل توجه است، عقايد آنان نسبت به اعمال و رفتار مسلمانان است كه آنان را در برابر ساير مسلمانان قرار داده و از آنان جدا مىكند؛ زيرا محمد بن عبدالوهاب عقيده داشت كه:
توسل به بزرگان حتى انبيا و اوليا شرك و كفر است؛
ساختن گنبد و بارگاه حرام است؛
نماز خواندن در كنار قبور انبيا و بيتالله حرام است؛
به زيارت قبور رفتن حرام است؛
چراغ روشن كردن بر روى قبور حرام است و ...
آنها به همين بهانه بارگاه امامان بقيع(ع) و ساير شهدا را خراب كردند و تمامى آثار اسلامى به جا مانده از صدر اسلام را به نابودى كشاندند. آنها حتى به كربلا و نجف هم حمله كردند تا آنها را منهدم نمايند و حتى مىخواستند قبر پيامبر(ص) را نيز از بين ببرند؛ اما از ترس شورش عمومى مسلمانان، از اين كار دست كشيدند.
آنچه در اينجا بسيار مهم است، توجه به تفكر خشك و متحجرانه و خوارجگونه آنان در تمسك به ظواهر شريعت است. آنها به اين بهانه همه مسلمانان را مشرك وكافر ناميدند وعده زيادى از مسلمانان سرزمين حجاز را به اين جرم كشتند و زنان آنها را به اسارت بردند. به همين جهت، اولين كسى كه به مخالفت با افكار محمد بن عبد الوهاب پرداخت برادرش سليمان بن عبدالوهاب بود كه كتاب «فصل الخطاب» را در رد افكار او نوشت.
همچنين پس از او ابن عابدين، يكى از عالمان برجسته حنفى مذهب، آنان را به خوارج تشبيه كرده،
گفت: در زمان ما رفتار خوارج از پيروان محمدبن عبدالوهاب سر زده، همانها كه از سرزمين نجد خارج شدند و بر حرمين مسلط گرديدند، و خود را منتسب به مذهب حنابله دانسته، اعتقاد داشتند كه فقط آنان مسلمانند و مخالفان آنان مشركند. آنان به اين بهانه كشتار اهل سنت و عالمانش را مباح دانستند تا اينكه در سال 1233 ه. ق لشكر مسلمانان بر آنان پيروز شد. (1)
از انديشههاى متحجرانه آنها همين بس كه بزرگ مفتى اينها، يعنى «بن باز» مىگويد: كره زمين ثابت بوده، خورشيد به دور زمين مىگردد؛ زيرا اگر زمين حركت وضعى و انتقالى داشته باشد، همه خانهها فرو مىريزد. از ديگر برداشتهاى غلط متحجرانه اينها از اسلام آن است كه هيچ زنى در عربستان حق رانندگى ندارد.
حال با توجه به اين مقدمات چند نكته را براى شما متذكر مىشوم:
اول: در كنار قبرستان بقيع فقط در دلتان زمزمه داشته باشيد و با صداى بلند توسل نخوانيد.
دوم: اگر درِ قبرستان بقيع باز بود، روى قبرها نرويد و خاك و يا چيزى بر نداريد.
سوم: اگر به شما توهينى كردند، واكنش نشان ندهيد.
1) حاشيه رد المختار، ج 4، ص 449
چهارم: اگر درباره زيارت قبور و امثال آن شبههاى مطرح كردند، پاسخ آنها را به عهده من بگذاريد.
پنجم: در كنار قبرستان بقيع نماز نخوانيد.
ششم: روى قبور ائمه اطهار نرويد و روى قبر نيفتيد و درِ بقيع و يا قبر را نبوسيد ...»
آقاى جوادى پرسيد: حاج آقا، مگر زيارت قبور امامان از كارهاى مستحب نيست، مگر بوسيدن قبر و نماز خواندن در آنجا اشكال دارد؟
آقاى شهيدى گفت: همانطورى كه گفتم، اين اعمال بر اساس فقه مذهب اهل البيت- كه از پيامبر(ص) گرفتهاند- هيچ اشكالى ندارد. اما بر اساس تفكر وهّابىها- كه حنبلى مذهبند- اين كارها حرام
است.
آقاى جوادى گفت: ولى حاج آقا، ما كه پيرو مذهب حنبلى نيستيم كه شما مىفرماييد اين اعمال را انجام ندهيد.
آقاى شهيدى پاسخ داد: فعلًا كه در كشور وهّابىها هستيم و زور آنها بر سر ماست و همه مسلمانان جهان اسلام، از حنفى تا مالكى و شافعى مجبورند بر اساس عقيده آنها رفتار كنند؛ زيرا همه علماى اسلام زيارت قبر پيامبر(ص) را از عوامل تقرب به خدا مىدانند، ولى امروز خودتان ديديدكه چگونه وهّابىها از اين كار جلوگيرى كردند و گفتند كه شرك است.
آقاى محرابى گفت: آقاى شهيدى، همانطورى كه مىدانيد من حنفى مذهب و از استان گلستانم. هم مذهبىهاى ما خيلى به على بن موسى الرضا(ع) عقيده دارند و هر ساله به زيارت قبر آقا به مشهد مىروند. حتى بهترين خاطره زندگىام، مال دوران بچگى من بود كه به مشهد رفته بوديم.
آقاى شهيدى گفت: بله شما راست مىگوييد، من هم همين راگفتم كه مذاهب ديگر اسلامى زيارت قبور پاكان و صالحان را قبول دارند، تنها وهّابيت است كه اين كار را شرك مىداند.
محمدى گفت: آقاى شهيدى! مقدارى بيشتر از عقايد وهّابىها و اشكالاتى كه به ما مىكنند همراه با جوابى مختصر نيز به ما بگوييد تا اگر مطرح كردند، به
دهانشان بزنيم و آنها را با جواب قاطع خفه كنيم.
شهيدى پاسخ داد: همانطورى كه گفتم تنها چيزى كه وهّابىها بلدند، اين است كه مسلمانان را متهم به شرك و كفر و بدعت كنند. حالا من چند مورد را به شما مىگويم و جواب مختصر آن را از قرآن به شما مىدهم؛ جواب مفصل اگر لازم باشد، خودم در برخورد با آنها خواهم گفت.
جوادى پرسيد: حاج آقا، مگر عربستان شيعه هم دارد؟
شهيدى پاسخ داد: بله، حداقل يك چهارم كل جمعيت عربستان شيعه اثنا عشرى هستند كه در مكه، مدينه، احسا، قطيف و ساير مناطق ساكنند. اما تحت فشار وهّابىها جرأت عرض اندام ندارند.
محمدى گفت: حاج آقا شهيدى، جواب وهّابىها را نگفتى!
شهيدى ادامه داد: يكى از منابع احكام ما قرآن است و قرآن در ماجراى اصحاب كهف مىگويد: «وقتى اصحاب كهف پس از بيدارى از خواب مردند، حاكمان و علماى آن ديار با هم اختلاف نمودند. برخى گفتند بر روى قبور آنها يك ساختمان بسازيم و برخى گفتند مسجد بسازيم:
(فَقالُوا ابْنُوا عَلَيْهِمْ بُنْياناً رَبُّهُمْ أَعْلَمُ بِهِمْ قالَ الَّذِينَ غَلَبُوا عَلى أَمْرِهِمْ لَنَتَّخِذَنَّ عَلَيْهِمْ مَسْجِداً) (1)«گروهى مىگفتند بنايى بر آن بسازيد، پروردگارشان از وضع آنها آگاهتر است(ولى آنها كه از رازشان آگاهى يافتند و آن را دليلى بر رستاخيز ديدند) گفتند: ما مسجدى در كنار(مدفن) آنها مىسازيم(تا خاطره آنها فراموش نشود)».
از اين جهت همه اتفاق داشتند كه براى احترام به
1) كهف: 21
آنها مىبايست روى قبورشان چيزى بنا شود.
آقاى محمدى پرسيد: آنها كه مسلمان نبودند؟!
آقاى شهيدى گفت: مسلمان آخرالزمان نبودند، ولى متدين به دين الهى زمان خودشان كه بودند، و بر طبق دين الهى رفتار مىكردند و ما دليلى نداريم كه اين سنت در زمان پيامبر ما منسوخ شده است و قرآن نيز وقتى اين ماجرا را نقل مىكند، رد نمىكند؛ حال آنكه در موارد مشابه وقتى يكى از اعمال و رفتار زمان جاهليت و يا مسيحيت و يهوديان را نقل مىكند و يا حتى گاهى رفتار شخصى يكى از انبيا را مطرح مىكند، براى آنكه از دستورهاى الهى محسوب
نشود، متذكر مىشود؛ مثلًا در داستان حضرت يوسف، وقتى فرزندان يعقوب مىخواهند به مصر بروند تا در آن خشكسالى از حاكم مصر گندم بگيرند، حضرت يعقوب براى اينكه آنان چشم زخم نخورند يا به علت ديگر، مىگويد كه از يك در وارد نشوند. خداوند در اينجا مىفرمايد:
«و هنگامى كه از همان طريق كه پدر به آنها دستور داده بود وارد شدند، اينكار هيچ حادثه حتمى الهى را نمىتوانست از آنها دور سازد، جز حاجتى در دل يعقوب(كه از اين طريق) انجام شد.» (1)كه اين خواسته يعقوب را حاجتى از دل يعقوب ناميد، نه حكم الهى؛ اما در اين آيه چنين نگفت.
همچنين در آيهاى ديگر، هنگامى كه رهبانيت مسيحيان را بيان مىكند، براى آن كه مشروع و از شريعت اسلام به حساب نيايد، مىفرمايد كه ما چنين چيزى را براى آنان مقرر نكرده بوديم:
(وَ رَهْبانِيَّةً ابْتَدَعُوها ما كَتَبْناها عَلَيْهِمْ إِلَّا ابْتِغاءَ رِضْوانِ اللَّهِ فَما رَعَوْها حَقَّ رِعايَتِها) (2)«و رهبانيتى را كه ابداع كرده بودند، ما بر آنها مقرر نداشته بوديم، گرچه هدفشان جلب خشنودى خدا بود، ولى حق آن را رعايت نكردند».
جواب: ما هم مىگوييم خاك شفا نمىدهد، بلكه خداوند شفا را در خاك قبر امام حسين(ع) قرار داده و در گذشته نيز چنين چيزى رخ داده كه گاه حتى يك چيز بىجسم شفا داده است. قرآن در داستان حضرت يوسف به صراحت مىگويد:
«(يوسف گفت:) اين پيراهن مرا ببريد و بر صورت پدرم بيندازيد تا بينا شود». (1)
و در سه آيه بعدى خداوند مىفرمايد:
1) يوسف: 93
«اما هنگامى كه بشارت دهنده فرا رسيد، آن(پيراهن) را بر صورت او افكند، ناگهان بينا شد.» (1)در اين آيه به صراحت بيان شده كه پيراهنى به جهت تماس با جسم مقدس انسانى پاك و الهى چشم نابينايى را به اذن الهى شفا داده، پس خاكى كه بر روى قبر عبدى از بندگان پاك الهى است نيز مىتواند به جهت تماس با آن بدن مقدس به اذن خدا شفا دهد؛ بنابراين شفا دادن انبيا و صلحا و شفا دادن خاك قبر آنها به اذن الهى هيچ اشكال ندارد.
(مانَعْبُدُهُمْ إِلّا لِيُقَرِّبُونَا إِلَى اللَّهِ زُلْفَى) (2)«ما اين بتهارا نمىپرستيم مگر براى نزديكى به خدا».
و مىگفتند:
(هَ- ؤُلاء شُفَعَاؤُنَا عِندَ اللّهِ) (3)«اينها شفيعان ما نزد خدايند».
جوادى پرسيد: آقاى شهيدى، اين آيه كه درباره بتپرستى است، در حالىكه هيچ شيعهاى انبيا و امامان را نمىپرستد!
شهيدى پاسخ داد: بله، حق با شماست. اشتباه اين آقايان همين است. ما مىگوييم اينها شفيعان ما در نزد خدايند و به اذن او شفاعت مىكنند و ما اينها را در كنار خدا نمىپرستيم، بلكه آنان را بندگان مقرب خدا مىدانيم كه خدا به آنها اجازه شفاعت داده است. خداوند مىفرمايد:
(يَوْمَئِذٍ لا تَنفَعُ الشَّفَاعَةُ إِلّا مَنْ أَذِنَ لَهُ الرَّحْمَنُ وَرَضِيَ لَهُ قَوْلًا) (1)«در آن روز شفاعت(هيچكس) سودى نمىبخشد، جز كسى كه خداوند
1) طه: 109
رحمان بهاو اجازه دادهو از گفتار او راضى است».
و به عقيده ما، خداوند از پيامبر(ص) و اهل بيت او راضى است، به همين جهت شفاعت آنها را مىپذيرد.
جواب اين حرفشان را دادهام علاوه بر آنچه به آنها گفتم كه خداوند فرموده است «در نزد خدا وسيله بگيريد»، جواب ديگر اين است كه اگر توسل شرك است، چرا فرزندان يعقوب براى بخشش گناهان خود دست به دامن پدرشان شدند و از او خواستند تا براى آنها از خدا طلب بخشش كند و او را واسطه بين خود و خدا قرار دادند و مستقيماً از خدا نخواستند تا آنها را ببخشد.
در سوره يوسف مىفرمايد:
(قَالُواْ يَا أَبَانَا اسْتَغْفِرْ لَنَا ذُنُوبَنَا إِنَّا كُنَّا خَاطِئِينَ* قَالَ سَوْفَ أَسْتَغْفِرُ لَكُمْ رَبِّيَ إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِيمُ) (1)«گفتند: پدر! از خدا آمرزش گناهان ما را بخواه كه ما خطاكار بوديم. گفت: به زودى براى شما از پروردگارم آمرزش مىطلبم كه او غفور و رحيم است».
اگر اين كار شرك بود، آن حضرت به فرزندانش مىگفت: چرا مشرك شدهايد، من چه كارهام؟ برويد
1) يوسف: 97 و 98
از خدا بخواهيد تا شما را ببخشد.
(فَلَمْ تَجِدُواْ مَاء فَتَيَمَّمُواْ صَعِيدًا طَيِّبًا) (1)«اگر آب براى وضو پيدا نكرديد، روى خاك پاك تيمم
1) نساء: 43
كنيد».
و به بيان رسول خدا(ص) حكم تيمم و نماز در استفاده از خاك يكى است، زيرا فرمودند:
«جُعِلَت لى الأرضُ مَسجِداً وَ طَهُوراً (1)زمين براى من محل سجده و وسيله طهارت(تيمم) قرار داده شد».
اينكه رسول خدا(ص) و اصحاب روى خاك نماز مىخواندند مورد قبول همه مذاهب است و مهر هم تكه خاكى پاك است كه روى آن سجده مىشود. اگر خاك وجود نداشت مىتوان بر چيزهاى غير خوراكى سجده كرد، اما آيا پيامبر(ص) روى فرشى كه امروزه وهّابىها روى آن نماز مىخوانند، نماز مىخواند؛ اين در هيچ كتابى نيامده است. پس اين كار بدعت است نه نماز روى خاك مهر، اينها چيزهاى ديگرى را نيز مىگويند كه فعلًا مورد نياز ما نيست، اگر اشكال كردند به موقع به آنها جواب خواهم داد.
ما انشاءالله پس از زيارت مزار ائمه بقيع(ع) به مسجد النبى(ص) رفته، پس از اداى نماز مغرب و عشا به هتل بر مىگرديم و خودمان را براى ديدن مكانهاى مقدس اسلامى- كه فردا به آنجا خواهيم رفت- آماده مىكنيم.
1) صحيح بخارى، ج 1، ص 100، ح 335، كتاب تيمم.
سكوتى كاروان را فرا گرفته بود. آنان آرام آرام و با ذكر «الله اكبر» و «لا اله الا الله» و «سبحان الله» و ... به سوى قبرستان بقيع گام برمىداشتند. از ديدگان برخى از آنان اشك جارى بود؛ يا اشك غم بودكه از غربت شهر پيامبر(ص) و اهل بيت(ع) حكايت داشت و يا اشك شوق ديدار مزار امامان مظلوم بقيع(ع) و يا دلتنگى از گم بودن قبر فاطمه(ص)، خدا مىداند، هركس زمزمهاى داشت، تا آنكه كنار قبرستان بقيع رسيدند. شايد تصورى كه همگان از سفرهاى زيارتى خود داشتند، رفتن به مكانى
مجلل با ساختمان و گنبد و بارگاه و خادم و ... بود، اما حالا به پشت ديوارى از سنگ و نردههاى آهنى با درهاى بسته روبهرو شدند كه پر از قبرهاى بىقواره و سنگ و كلوخهايى بود كه از هر سو به چشم مىخورد. نه از ساختمان خبرى بود و نه از خادم اثرى. و اين در حقيقت خون دل بود كه از گوشه چشم با اشك به نمايش مىآمد. حرفى و حديثى گفته نمىشد، هركسى در خلوت دل خود بود و گاه زمزمهاى به گوش مىرسيد.
يكى به آهستگى مىگفت:
«گ- لى ك- م ك- ردهام م- ىجويم او را
ب- ه هر گل مىرس- م مىبويم او را»
ديگرى زمزمهاى ديگر بر لب داشت:
«مدينه شهر پيغمبر،
زخون دل خبر دارى،
مدينه شهر پيغمبر،
مدينه شهر گلهايى،
چه گلهايى همه پرپر» ...
سكوت بود و سكوت فقط گاهگاهى هق هق گريه بود كه با شكستن شيشههاى بلورين اشك، موج و ارتعاشى در فضا به وجود مىآورد.
ساعت، 9 شب به وقت مدينه را نشان مىداد كه درِ اتاق آقاى شهيدى به صدا در آمد. رستمى مدير كاروان بود. رو به او كرد و گفت:
حاجى، دو نفر با چفيههاى قرمز، جلو در ورودى هتل شما را مىخواهند. آقاى شهيدى سراسيمه پرسيد؟ چه شده؟ مگر از بچهها خطايى سر زده؟ مگر همه جوانان كاروان در هتل نيستند؟
رستمى گفت: چرا، همه هستند.
شهيدى پرسيد: پس وهّابىها در اينجا چه مىخواهند؟
رستمى گفت: مىگويند ما امروز از دور ناظر برخورد وگفتوگوى شرطهها و مأموران مخفى با كاروان شما بودهايم و حالا آمدهايم در هتل، با روحانى كاروان گفتوگوى دوستانه داشته باشيم.
شهيدى گفت: از وهّابىها بعيد است كه به دنبال گفتوگوى دوستانه باشند؛ زيرا زبان آنان چماق و منطقشان سركوب و حربه آنان كلماتى همچون شرك، كفر و ... است كه بر سر و مغز مخاطبشان فرود مىآيد.
رستمى گفت: آنها اين طور مىگويند. چه كنم، بگويم بروند؟ چند نفر از دانشجويان نيز آنها را ديدهاند و دوستانشان را خبر كردهاند.
شهيدى گفت: نه اگر با آنان سخن نگوييم، حتماً خواهند گفت كه اينها كم آوردهاند و در حقانيت راهشان شك و ترديد دارند.
شما برويد دانشجويان را در اتاقى كه همه بتوانند در آن جا بگيرند جمع كنيد، من هم به سراغ آن دو نفر مىروم تا با هم به آنجا بياييم ...
همه در اتاق جمع شده بودند، هركس چيزى مىگفت. يكى مىگفت: حالا حاج آقاى شهيدى رويشان را كم مىكند. آن يكى مىگفت: اگر زور گفتند و مثل پيش از ظهر با تكفير و تهمت خواستند
حرفشان را به كرسى بنشانند، چه كنيم؟
آقاى موسوى گفت: آن وقت جشن پتو مىگيريم.
جوادى گفت: آقاى موسوى راست مىگفت كه اگر مىخواهيد كسى را بشناسيد، با او همسفر شويد.
موسوى پرسيد: چهطور؟ مگر چيزى شده؟
جوادى پاسخ داد: نه چيزى نشده، فقط ما همين يك روزه فهميديم كه شما واقعاً سيد هستيد؛ زيرا همچون اجدادتان زير بار هيچ حرف زورى نمىرويد.
در همين اثنا آقاى شهيدى به همراه دو نفر وارد شدند. آقاى شهيدى رو به آنها كرد و گفت: عزيزان، سكوت را رعايت كنيد. اين آقايان امروز شاهد بحثهاى ما با وهّابيون بودهاند، حالا آمدهاند تا درباره
چيزهايى كه به گمانشان آن اعمال و رفتار شرك و كفر است، صحبت كنند. فكر مىكنم اين بحث براى همه ما مفيد باشد؛ به همين جهت از شما عزيزان مىخواهم كه وارد بحث نشويد و فقط گوش بدهيد. اگر جوابى داشتيد و يا سؤالى براى شما مطرح بود، با نوشتهاى به من انتقال دهيد، تا گفتوگويى منسجم و منطقى و منصفانه بين هر دو طرف انجام شود. چون اينجا جاى بحث منطقى و از روى دليل و برهان عقلى و شرعى است و جاى هوچىگرى و دعوا نيست. ما مىخواهيم آنچه حق است بر كرسى بنشيند.
من ابتدا از آقاى ابوخالد كه فارسى را نيز كم و بيش مىداند، مىخواهم اول خودش را معرفى نمايد و براى اينكه شما هم متوجه شويد، اگر مىتواند به زبان فارسى حرف بزند و اگر در لابهلاى حرفهايش برخى از كلمات عربى را گفت من براى شما ترجمه مىكنم. از شما هم مىخواهم كه نزاكت و ادب اسلامى را رعايت كنيد و اگر كلمهاى را اشتباه گفتند، نخنديد.
ابوخالد خود را چنين معرفى كرد:
بسم الله الرحمن الرحيم. من ابوخالد، از دانشآموختگان رشته شريعت دانشگاه امالقرى هستم كه هم اكنون در بازار به كاسبى مشغولم و چون ايرانىها مشتريان خوبى براى ما هستند، به جهت شغلى مجبوريم براى جلب مشترى به زبان آنان حرف بزنيم؛
به همين جهت مقدارى فارسى مىدانم.
آقاى شهيدى گفت: از گفته شما پرسشى به ذهنم رسيد؛ شما دانشآموخته دانشگاه شريعت امالقرى هستيد و به كاسبى مشغوليد. اين چگونه با هم جور در مىآيد؟ شما حالا مىبايست در يكى از كشورهاى اروپايى يا آفريقايى در حال تبليغ وهّابيت باشيد.
ابوخالد پاسخ داد: عجيب نيست. اگر ماجراى زندگى ما را بشنويد ...
آقاى شهيدى گفت: ما حاضريم گوش دهيم. اما به شرطى كه ما را از آنچه كه مقصود شما از آمدن به اينجاست؛ يعنى بحث و مناظره درباره عقايد شيعه و وهّابيت دور نسازد.
ابوخالد گفت: نه، اتفاقاً سرگذشت من در مسير همين بحث است كه به طور مختصر آن را خواهم گفت.
من از دانشجويان دانشگاه امالقرى بودم و تازه فارغالتحصيل شده بودم كه عدهاى از دانشجويان اعلام نمودند براى مبارزه و جهاد در راه خدا مىخواهند به كشور افغانستان بروند. من هم كه سالها قبل داستان جهاد و مبارزه خالد بن وليد را خوانده بودم و عاشق او بودم، دنبال فرصتى مىگشتم كه همچون او در راه دين جانفشانى كنم؛ به همين جهت جزء اولين داوطلبان پيوستن به مجاهدان افغانستان- كه به طالبان معروف بودند- شدم. پس از مدتى به همراه عدهاى به كشور پاكستان رفتيم تا از آنجا به گروه طالبان ملحق شويم. رفتن ما به آنجا مصادف با ايام محرم و عزادارى شيعيان بود. كشور پاكستان براى ما از جهات مختلف عجيب و غريب و تماشايى بود. نوع لباس پوشيدن، ساختمانها و حتى ماشينها و از همه مهمتر، زيبايى و سرسبزى شهرها بود كه هر بينندهاى همچون ما را كه از سرزمين خشك و بىآب و علف به آنجا رفته بوديم، به خود جلب و جذب مىكرد. اما از همه عجيبتر و شگفتآورتر، ديدن عزادارىهاى شيعيان بود كه چگونه به سر و سينه خود مىزدند و از همه عجيبتر، لعن حضرت معاويه(!) و فرزندش يزيد بن معاويه بر سر منابر به صورت آشكار و علنى بود كه
خون را در رگهايم به جوش آورد. با ديدن اين مناظر هم بر جهل و نادانى اين مردم و هم بر كفر آنان تأسف خوردم و با خود گفتم: اين مردم نادان را ببين كه حسين بن على را كشتهاند و حالا بر سر و سينه خود مىزنند تا حسين آنها را ببخشد و از طرفى باز بر كفر و انحراف خود پافشارى مىكنند و به خاطر اينكه نتوانستند صحابهاى همچون معاويه را نابود كنند و مثل حسين بكشند، به لعن او و پسرش مىپردازند. اگر دستم مىرسيد تكتك اينها را از بين مىبردم، ولى كارى از دست من بر نمىآمد. منتظر فرصتى بودم تا كسى را پيدا كنم كه عربى بداند و همين حرفها را به او بزنم و دق دلم را سر او خالى كنم.
در يكى از همين روزها شخصى به نام فداحسين را ديدم كه مىگفتند عالم شيعيان و از بستگان نزديك رهبر شيعيان پاكستان است. به مسجد او وارد شدم و خودم را معرفى كردم و گفتم: شما خجالت نمىكشيد كه حسين را كشتهايد و حال اينطور بر سر و سينه مىزنيد كه شما را ببخشد؟ گستاخى را به جايى رساندهايد كه به صحابه بزرگى همچون حضرت معاويه و فرزندش يزيد توهين مىكنيد و بدعتهاى زيادى در دين وارد كردهايد و همه كارهاى حرام خدا را حلال نمودهايد و ...
با اينكه لحن گفتارم توهينآميز بود، ولى او با آرامش و طمأنينه و لطف و مهربانى رو به من كرد و گفت: برادرم! بر خودت مسلط باش و شمرده شمرده اشكالات را تكتك بگو تا ببينم من بايد به چه چيزى پاسخ بدهم؟
خودم را جمع و جور كردم وگفتم: چرا شما شيعيان دست از ايجاد تفرقه بين مسلمانان بر نمىداريد و همواره اين شما بوديد كه اولين اختلاف را با عقيده به امامت على در امت ايجاد كردهايد و امروزه نيز، با بيان تاريخ راست و دروغ صدر اسلام و ماجراى حسين به اختلافات دامن مىزنيد.
گفت: آيا به نظر شما هر آنچه در تاريخ آمده دروغ است.
گفتم: اغلب آنها دروغ است؛ زيرا اغلب آنچه
آنان گفتهاند، سند معتبرى ندارد و اگر هم داشته باشد، به ما چه ربطى دارد كه بين اصحاب چه گذشته است.
گفت: ادعاى عجيبى مىكنى و با اين سخنت بسيارى از مسلّماتى كه در تاريخ از وقايع صدر اسلام آمده را زير سؤال مىبرى؛ اما من حالا در صدد ردّ اين حرفت نيستم، بلكه از كتابهايى كه در نزد شما معتبر است برايت دليل مىآورم كه اولين اختلاف چگونه پديد آمد و چه كسانى آن را به وجود آوردند. آيا كتاب «ملل و نحل» شهرستانى را قبول دارى؟
گفتم: كتابى است كه به جهت استفاده از كتابهاى تاريخى حرف هاى غير قابل قبول هم دارد.
پرسيد: اگر مستند گفتهاش كتاب «صحيح بخارى» و
«مسلم» باشد چهطور؟ آيا باز معتبر نيست؟
گفتم: اگر مستندش اين دو كتاب باشد، هيچ مسلمانى در صحيح بودنش شك ندارد؛ زيرا بعد از كتاب خداوند از معتبرترين كتابها در نزد ما اهل سنت است.
گفت: شهرستانى در كتابش مىگويد: اولين نزاع و اختلاف بنا به نقل ابوعبدالله محمد بن اسماعيل بخارى به هنگام بيمارى رسول خدا(ص) رخ داد. وى با سند خودش از عبدالله بن عباس نقل مىكند: هنگامى كه بيمارى پيامبر(ص) شدت يافت- با همان بيمارىاى كه از دنيا رفت- فرمود برايم دوات و قلم بياوريد تا چيزى برايتان بنويسم تا بعد از من گمراه نشويد. عمر گفت: بر رسول خدا تب عارض شده(هذيان مىگويد) كتاب خدا ما را بس است. با اين گفته وى سر و صدا و دعوا زياد شد. رسول خدا(ص) ناراحت شده، فرمود: از نزدم برخيزيد و بيرون برويد، شايسته نيست احترام مرا نگه نداريد و در نزدم دعوا كنيد؛ به همين جهت، ابن عباس مىگفت: همه فاجعه از آنجا شروع شد كه نگذاشتند آنچه رسول خدا مىخواست نوشته شود. (1)
حال با گفته اين نويسنده معتبر اهل سنت چه كسى اولين اختلاف را برانگيخت؟
1) ملل و نحل شهرستانى، ج 1، ص 29، مقدمه الرابعه.
چرا نگذاشتند رسول خدا(ص) آنچه را كه ازگمراهى امت، جلوگيرى مىكرد، بنويسد؟ چگونه كلام خدا را درباره رسول خدا نپذيرفتند. آنجا كه مىفرمايد:
(وَ ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى) (1)«او هيچگاه از روى هواى نفس سخن نمىگويد».
چگونه اين آيه را از ياد بردند و او را متهم به هذيانگويى نمودند.
چگونه دستور خداوند را در اطاعت از رسولش ناديده گرفتند؟ آنجا كه مىفرمايد:
1) نجم: 3
(ما آتاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهاكُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا وَ اتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ شَدِيدُ الْعِقابِ) (1)«آنچه را پيامبر خدا به شما(دستور) مىدهد، بگيريد و آنچه را كه نهى مىكند رها كنيد و از عدم اطاعت امر خداوند بپرهيزيد كه خداوند سخت كيفر(كنندهاى) است».
و حال آنكه خداوند مىفرمايد:
(فَلا وَ رَبِّكَ لا يُؤْمِنُونَ حَتَّى يُحَكِّمُوكَ فِيما شَجَرَ بَيْنَهُمْ ثُمَّ لا يَجِدُوا فِي أَنْفُسِهِمْ حَرَجاً مِمَّا قَضَيْتَ وَ يُسَلِّمُوا تَسْلِيماً) (2)«سوگند به پروردگارت آنها ايمان نمىآورند، مگر آن زمانى كه تو را داور اختلافاتشان قرار دهند، و بعد از صدور حكم تو هيچگونه ناراحتى و سنگينى از نتيجه آن در دل نداشته باشند و در ظاهر و باطن تسليم حق گردند».
گفتم: معلوم نيست آنچه شهرستانى به امام بخارى نسبت داده درست باشد.
گفت: من همه گفتههايش را بررسى كردم و مستندش را در كتاب «صحيح بخارى»(در باب قول المريض قوموا عنى (3)- و باب كراهيه الخلاف (4)) يافتم،
همچنين در «صحيح مسلم» اين ماجرا آمده و از سعيد بن جبير نقل شده كه مىگفت:
ابن عباس با گريه شديد مىگفت: پنجشنبه و تو چه مىدانى كه چه پنجشنبهاى بود، روزى كه رسول خدا(ص) فرمود: كتاب و دوات بياوريد تا چيزى براى شما بنويسم كه پس از آن هرگز گمراه نشويد؛ اما گفتند رسول خدا(ص) هذيان مىگويد. (1)
بنابراين، هم گفته شهرستانى مستند شد و هم معلوم شد كه اولين اختلاف توسط برخى از صحابه با اتهام به
1) صحيح مسلم، ص 811، آخر كتاب الوصيه، ح 4124.
رسول خدا(ص) شروع شد.
گفتم: هذيان گفتن به هنگام تب، طبيعى است و از همه مردم سرمىزند؛ بنابراين اتهامى در كار نبود، بلكه بيان يك واقعيت بود.
گفت: از مردم عادى چه بسا چنين كارى سر بزند، اما از كسى همانند پيامبر(ص) كه معصوم بوده و به گفته خدا از روى هوى و هوس سخن نمىگويد و به عقيده همه مسلمانان، گفته و رفتارش به عنوان سنت و مدرك براى امت اسلامى حجت است، چنين كارى سرنمىزند. از طرفى آيا اين گفته رسول خدا(ص) كه مىفرمايد: «چيزى بنويسم تا پس از من هرگز گمراه نشويد» نشانه هذيانگويى است يا نشانه دورانديشى و آينده نگرى كه از يك فرد دانا و حكيم سر مىزند، از جانب ديگر چرا شما يك بام و دو هوا حرف مىزنيد؟
گفتم: ما چگونه چنين مىگوييم؟
گفت: در اينجا پيامبر(ص) متهم مىشود كه نمىداند چه مىگويد، چون تب دارد؛ ولى در همان حال مىگوييد چون رسول خدا(ص) از تب و بيمارى نمىتوانست براى نماز به مسجد برود، به عايشه گفته است به جناب ابوبكر بگويد تا به مسجد رفته، امامت جماعت كند. به همين دليل اين گفته را دليل بر صلاحيت وى بر خلافت دانسته، مىگوييد: رسول خدا(ص) او را براى امر آخرت پسنديد و امام جماعت
قرار داد؛ چرا ما براى امور دنياى خود نپذيريم و خليفه رسول خدا ندانيم.
ابوخالد پس از سكوتى كوتاه چنين ادامه داد: پاسخى براى گفتن نداشتم؛ از اين رو موضوع سخن را عوض نموده، پرسيدم:
چرا شما يزيد را لعن و نفرين مىكنيد؟ مگر نه اين است كه كسى مثل حسين براى كسب قدرت عليه حكومت زمان و اولى الامر مسلمانان شورش نمود و بعد به دست شيعيان خودش كشته شد.
از شنيدن اين سخنان چهرهاش برافروخته شد؛ اما ديدم با خودش اين آيه را زمزمه مىكند:
(وَ الْكاظِمِينَ الْغَيْظَ وَ الْعافِينَ عَنِ النَّاسِ وَ اللَّهُ يُحِبُّ الْمُحْسِنِينَ) (1).
آنگاه به من گفت: در حرفهايت چند ادعا وجود دارد كه نيازمند بحث مفصل است و نشان مىدهد از كتابهاى تاريخ خبر ندارى كه چنين مىگويى.
گفتم: من از فارغ التحصيلان دانشگاه ام القرى در مكهام.
گفت: پس چهطور نمى دانى حسين كه بود و چه كرد و يزيد كه بود و چه كرد؟
گفتم: چرا نمىدانم. من آنچه لازم بود گفتم، اگر پاسخ درستى دارى بگو.
گفت: اگر حسين و يزيد را مىشناختى، چنين نمىگفتى، اما من آن دو را به تو مىشناسانم تا حجت خدا بر تو تمام شود و روز قيامت نگويى من نادان بودم و حق را نمىشناختم. اما اينكه گفتى حسين(ع) را شيعيانش كشتند، سخن دشمنان پيروان اهل بيت(ع) است.
و اما حسين- كه سلام و صلوات خدا بر او باد- همان كسى است كه شما اهل سنت در كتابهاى خود از رسول خدا(ص) درباره او و برادرش نقل كردهايد كه فرمود:
1) آل عمران: 134، «و خشم خود را فرو مىبرند و از خطاى مردم در مىگذرند و خدا نيكوكاران را دوست دارد»
«الحَسَنُ وَالحُسَينُ سَيّدا شَباب اهلِ الجَنَّه؛ (1)
حسن وحسين دو سرور جوانان بهشتند.»
آيا كسى كه به بيان پيامبر خدا(ص) بهشتى است براى دنيا و تصاحب قدرت دست به شورش و فساد روى زمين مىزند وحال آنكه خداوند مىفرمايد بهشت جاى فسادگران نيست:
(تِلْكَ الدَّارُ الآخِرَةُ نَجْعَلُها لِلَّذِينَ لا يُرِيدُونَ عُلُوًّا فِي الأَرْضِ وَ لا فَساداً وَ الْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقِينَ) (2)«اين سراى آخرت را تنها براى
كسانى قرار مىدهيم كه اراده برترىجويى در زمين و فساد را ندارند و عاقبت نيك، براى پرهيزكاران است».
آيا رسول خدا(ص) كسى را كه اهل شورش و فساد است، بهشتى مىداند و برخلاف قرآن حرف مىزند؟
آيا حسين همان كسى نيست كه رسول خدا(ص) دربارهاش فرمود:
«حُسَينٌ مِنّي وَانَا مِن حُسَين احَبَّ اللهُ مَن احَبَّ حُسَيناً». (1)
اگر شما فقط به معناى همين يك حديث پى مىبرديد، هرگز درباره قيام حسين چنين حرفى را نمىزديد؛ زيرا رسول خدا(ص) در اين كلام پرمحتوا حق مطلب را ادا نموده است. از طرفى فرمود: حسين از من است، تا ميزان پيوستگى او را به خود نشان دهد؛ وگرنه همه مىدانستند كه او نوه پيامبر است. از طرف ديگر فرمود: من از حسينم، يعنى بقاى من و مكتبم به حسين است. به همين جهت در ادامه فرمود: خداوند كسى كه حسين را دوست بدارد دوست مىدارد. آيا خداوند فرد قدرتطلبى را كه براى كسب قدرت اقدام به شورش مىكند دوست دارد؟ و حال آنكه در قرآنش خبر داده كه مفسدان را دوست ندارد: «و
1) سنن ترمذى، ج 5، ص 321
هرگز در زمين فساد منما كه خدا مفسدان را دوست ندارد». (1)
آيا رسول خدا برخلاف قرآن سخن مىگويد و شورشگر را محبوب خدا مىنامد؟
آيا حسين همان كسى نيست كه به فرمان خداوند همه مسلمانان مأمور به دوست داشتنش بودند؟
همان طورى كه در تفاسير شما از ابن عباس نقل شده، هنگامى كه آيه:
(قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلّا الْمَوَدَّةَ فِي
1) قصص: 77
الْقُرْبى) (1)«من هيچ مزدى از شما در برابر رسالتم طلب نمىكنم، جز دوستى با خويشاوندان نزديك من». بر پيامبر(ص) نازل شد پرسيدند: اى رسول خدا، اين خويشانى كه مودت آنان برما واجب شده چه كسانى هستند؟
فرمود: على و فاطمه و دو فرزندشان. (2)
و همچنين بنا به نقل مفسران شما رسول خدا(ص) درباره حب حسين و برادر و پدر و مادرش فرمود:
«مَن ماتَ عَلى حُبِّ آلِ مُحَمَّد ماتَ شَهيداً؛
هر كس با دوستدارى آل محمد بميرد، شهيد از دنيا رفته است».
«الا وَ مَن ماتَ عَلى حُبِّ آلِ مُحَمّد ماتَ مَغفُوراً لَه
؛ هر كس با دوستدارى آل محمد بميرد، با بخشش گناهان از دنيا رفته است».
1) شورى: 23
2) فتح القدير، ج 4، ص 615؛ تفسير ابن ابى حاتم، ج 10، ص 3273؛ تفسير كشاف، ج 4، ص 220؛ المحرر الوجيز فى تفسير الكتاب العزيز، ج 5، ص 24؛ الكشف و البيان عن تفسير القرآن، ج 8، ص 310؛ تفسير فتح البيان، ج 8، ص 311؛ تفسير ارشاد عقل، ج 6؛ زاد المسير فى علم التفسير، ج 4، ص 64؛ تفسير غرائب القرآن و رغائب الفرقان، ج 6، ص 74؛ أنوار التنزيل و أسرار التأويل، ج 5، ص 8؛ تفسير روح البيان، ج 8، ص 311؛ غرائب التفسير، ج 2، ص 1051؛ تفسير مدارك التنزيل، ج 3، ص 253؛ مفاتيح الغيب(تفسير كبير)، ج 27، ص 596؛ تفسير كشف الاسرار ميبدى، ج 9، ص 23؛ المعجم الكبير، ج 3، ص 47؛ الدر المنثور فى تفسير المأثور، ج 6، ص 7؛ الجامع لأحكام القرآن، ج 16، ص 22
«الا وَ مَن ماتَ عَلى حُبِّ آلِ مُحَمَّد ماتَ تائِباً؛
هر كس با دوستدارى آل محمد بميرد، توبهكننده از دنيا رفته است».
«الا وَ مَن ماتَ عَلى حُبِّ آلِ مُحَمَّد ماتَ مُؤمِناً مُستَكمِلُ الايمان؛
هر كس با دوستدارى آل محمد بميرد، مؤمن كامل الايمان از دنيا رفته است».
«الا وَ مَن ماتَ عَلى حُبِّ آلِ مُحَمَّد يَزِفُ الَى الجَنّةِ كَما تَزِفُ العَروُس الى بَيتِ زَوجِها
بدانيد هر كس با دوستى آل محمد بميرد، او را همانند عروس(با احترام) به سوى بهشت مىبرند».
«الا وَ مَن ماتَ عَلى حُبِّ آلِ مُحَمَّد فُتِحَ لَهُ في قَبرِهِ بابانِ الَى الجَنَّه
؛ بدانيد هر كس با دوستى آل محمد از دنيا برود، از قبرش دو در به سوى بهشت برايش گشاده مىشود».
«الا وَ مَن ماتَ عَلى حُبِّ آلِ مُحَمَّد جَعَلَ اللهُ قَبرَهُ مَزارَ مَلائِكَةَ الرَّحمَه؛
هر كس با دوستى آل محمد بميرد، خداوند قبرش را زيارتگاه فرشتگان رحمت قرار مىدهد».
«الا وَ مَن ماتَ عَلى حُبِّ آلِ مُحَمَّد ماتَ عَلَى السُّنَّةِ وَ الجَماعَه؛
هر كس با دوستى آل محمد بميرد، بر سنت(من) و جماعت(مسلمانى) از دنيا رفته است».
«الا وَ مَن ماتَ عَلى بُغضِ آلِ مُحَمَّد جاءَ يَوم القِيامَةِ مَكتُوباً بَينَ عَينَيهِ آيِسٌ مِن رَحمَةِ الله؛
هر كس با دشمنى آل محمد از دنيا برود، روز قيامت آورده مىشود در حالى كه بر روى پيشانىاش نوشته شده «از رحمت خدا نصيبى ندارد».
«الا وَ مَن ماتَ عَلى بُغضِ آلِ مُحَمَّد ماتَ كافِراً
؛ هر كس با دشمنى آل محمد بميرد، كافر از دنيا رفته است».
«الا وَ مَن ماتَ عَلى بُغضِ آلِ مُحَمَّد لَم يَشُم رائِحَةَ الجَنَّة؛ (1)
هر كس با دشمنى آل محمد از دنيا برود، بوى بهشت را استشمام نخواهد كرد».
حال از تو مىپرسم، آيا امكان دارد پيامبرى كه به فرموده خداوند هرگز از روى هوى و هوس سخن نمىگويد (2)، بىجهت اين همه بر حبّ خاندانش تأكيد
نمايد؟ آن هم كسى كه بعدها ممكن است بر عليه اولىالأمر خودش قيام كند؟!
از تو مىپرسم، با توجه به اينكه خداوند در اين آيه مردم را مأمور به مودّت خاندان پيامبر نموده، آيا آنان اين وظيفه واجب را انجام دادند؟ اگر اين مردم مأمور به ظلم و ستم و جنايت نسبت به آنان مىشدند، آيا مىتوانستند بيش از اين اندازه كه به آنان ستم نمودند ستم نمايند و دخترش را كه سرور خانمهاى بهشت است، ناراضى نموده، حقش را پايمال نمايند و متهم به دروغگويى كنند و على(ع) را در محراب عبادت به شهادت برسانند؟ و سبط اكبر را تنها و غريب رها نموده، با دسيسه به شهادت برسانند و بالاتر و فجيعتر آنكه با دلبند رسول خدا(ص)؛ يعنى حسين و خاندان و يارانش چنان كنند كه حتى رسول خدا(ص) چنين كارى را در حق كافر حربى روا نمىداشت؟
گفتم: بر حسين لازم بود كه از اولىالأمر خود اطاعت نمايد؛ همانطورى كه حضرت عمر(!)- رضى الله عنه- مىگويد:
«فأطع الإمام وان كان عبداً حبشياً وإن ضربك فاصبر وإن حرمك فاصبر وإن ظلمك فاصبر وإن أمرك بأمر ينقص دينك فقل: سمع
وطاعة، دمي دون ديني
؛ (1)از امامت اطاعت نما، هر چند غلام حبشى باشد. اگر تو را زد صبر بنما، و اگر تو را از حقوقت محروم نمود، صبر نما و اگر به تو ظلم نمود باز صبر نما و اگر تو را به چيزى دستور داد كه سبب خدشه در دينت مىشود، اطاعت نما و بگو بچشم، خونم فداى دينم باد!»
گفت: چند اشكال در كلام تو وجود دارد: اول آنكه اين سخن مال خليفه دوم است نه كلام رسول
1) سنن بيهقى، ج 8، ص 159
خدا. و بنا بر گفته پيشوايان همه مذاهب اسلامى، سنت پيامبر(ص) براى ما حجت است نه سنت ديگران!
دوم آنكه اين سخن برخلاف دستور خداوند است كه مىفرمايد:
(وَ لا تَرْكَنُوا إِلَى الَّذِينَ ظَلَمُوا فَتَمَسَّكُمُ النَّار) (1)«و تكيه بر ظالمان نكنيد كه موجب مىشود آتش شما را فرو گيرد».
وقتى اعتماد بر ظالمان چنين عقوبتى دارد، آيا ممكن است خداوند اجازه اطاعت از آنان را بدهد؟
سوم آنكه حسين در مخالفت با ظلم ظالم پيرو وصيت پدرش بود كه در واپسين روزهاى عمرش به فرزندان و شيعيانش دستور داد:
«كُونُوا لِلظالِمِ خَصماً وَللمَظلُومِ عَوناً اوصيكُما وَجَميعِ وَلَدي وَمَن بَلَغَهُ كِتابي؛ (2)
به شما دو تن(حسن و حسين) و همه فرزندانم و به كسانى كه اين نوشتهام به دست آنها مىرسد، وصيت مىنمايم كه دشمن ظالم و ياور مظلوم باشيد».
به همين جهت امام حسين(ع) هنگامى كه خواست عليه يزيد قيام كند، در وصيتنامهاى كه در مدينه به برادرش محمد حنفيه داد، نوشت: من براى خودخواهى و خوشگذرانى و فسادگرى و ستمگرى از
مدينه خارج نشدم، بلكه(قيام من) براى امر به معروف و نهى از منكر است. مىخواهم امت جدم را اصلاح نمايم و به سيره و روش جدم و پدرم رفتار نمايم. (1)
و در سخن زيباى ديگرى پاسخ امثال تو را با استناد به كلام جدش چنين داد: «همانا شما مىدانيد كه رسول خدا(ص) در زمان حياتش فرمود: كسى كه سلطان ستمگرى را ببيند كه حرام خدا را حلال نموده و عهد خدا را ترك كرده و با سنت رسول الله(ص) به مخالفت برخاسته و در ميان مردم به گناه و تجاوز به حقوق آنان روى آورده، آنگاه بر ضد آن سلطان با
1) بحارالانوار، ج 44، ص 329
گفتار و رفتارش به مخالفت برنخيزد، حق خداوند است كه او را با همان ستمگر محشور گرداند».
آنگاه حضرت فرمود: شما همچنين مىدانيد كه اينان(يعنى بنىاميه) اطاعت شيطان را برگزيده، از اطاعت خداى رحمان روى برگرداندهاند و به فساد و تباهى روى آوردهاند و اجراى حدود الهى را تعطيل نموده، بيت المال را تاراج كردند و حلال الهى را حرام، و حرام الهى را حلال نمودند و من امروز به جهت خويشاوندى با رسول خدا(ص) سزاوار به اين اقدام عليه آنانم. (1)
گفتم: يزيد چه ظلم و ستمى كرده بود؟
گفت: همين اندازه به تو مىگويم كه وى بيش از سه سال حكومت نكرد و در اين مدت سه سال، سه جنايت بزرگ را مرتكب شد؛ در سال اول حكومت، سرور جوانان بهشت را به شهادت رساند، در سال دوم شهر مدينه را به خاك و خون كشيد و لشكريانش جناياتى مرتكب شدند كه انسان از گفتنش شرم مىكند، براى پى بردن به اين جنايات مىتوانى به كتاب «البدايه والنهايه»، نوشته ابنكثير دمشقى، شاگرد ابنتيميه- كه مورد قبول شماست- مراجعه كنى، جنايت در شهرى كه بنا به نقل شما اهل سنت، پيامبر(ص) دربارهاش فرمود:
1) بحارالانوار، ج 44، ص 382
«مَنْ أَخافَ أَهْلَ المَدينةِ أَخافَهُ اللهُ عَزَّوَجَلَّ وَعَلَيْهِ لَعْنَةُ الله وَالمَلائكَة وَالناسِ أَجمَعين؛ (1)
كسى كه مردم مدينه را بترساند، خدا او را بترساند و لعنت خدا و ملائكه و همه مردم بر او خواهد بود».
اما در سال سوم حكومت خود، لشكرى براى شكست عبدالله بن زبير- كه به مكه پناهنده شده بود- فرستاد. آنان كعبه را به منجنيق بسته، ويرانش ساختند.
1) مسند احمد بن حنبل، ج 4، ص 651
حال، آيا با توجه به اين همه جنايت باز نمىتوان يزيد را لعن نمود؟
گفتم: چرا شما به كاتب وحى، حضرت معاويه(!) توهين كرده، لعنتش مىكنيد؟
گفت: آيا توهين و لعن زشت و ناپسند است؟
گفتم: خداوند مىگويد:
(وَلَا تَسُبُّوا الَّذِينَ يَدْعُونَ مِن دُونِ اللّهِ فَيَسُبُّوا اللّهَ عَدْوًا بِغَيْرِ عِلْمٍ) (1)«(معبود) كسانى را كه غير خدا را مىخوانند، دشنام ندهيد، مبادا آنها(نيز) از روى ظلم و جهل خدا را دشنام دهند».
گفت: آيا اين كار براى همه زشت و ناپسند است يا فقط براى ما.
گفتم: براى همه زشت و ناپسند است و كار حرامى است.
گفت: اگر اين كار نسبت به اميرمؤمنان على(ع) باشد چهطور است؟
گفتم: هركس اين كار را بكند، كار حرامى انجام داده است.
گفت: ولى در كتابهاى معتبر شما آمده كه معاويه دستور داد تا اميرالمؤمنين على(ع) را بر فراز منبرها لعن و نفرين كنند. اينكار ناپسند او بيش از صد سال رواج داشت. او حتى به اصحابى كه اينكار را
1) انعام: 108
نمىكردند، اعتراض مىكرد. در كتاب «صحيح مسلم» در روايتى آمده كه معاويه به سعد وقاص گفت:
«ما مَنَعَكَ ان تَسُبَّ ابا تُراب؛ چه چيز مانع تو از سب و دشنام به على است؟»
وى در پاسخ گفت: به خاطر سه سخن از رسول خدا(ص) كه هرگاه به ياد مىآورم، هرگز نمىتوانم او را سب و دشنام نمايم؛ زيرا اگر يكى از آن سخنان درباره من بود، از شتران سرخ مو ارزشش برايم بيشتر بود؛
اول آنكه رسول خدا در يكى از جنگها على را جانشين خود در شهر قرار داد. على پرسيد: اى رسول خدا! آيا مرا در پيش زنها و بچهها مىگذارى؟
شنيدم كه رسول خدا به او گفت: آيا راضى نمىشوى كه برايم همچون هارون نسبت به موسى باشى، الّا اينكه بعد از من نبوتى نيست؟
دوم اينكه از رسول خدا در جنگ خيبر شنيدم كه فرمود: فردا پرچم جنگ را به كسى مىسپارم كه خدا و رسولش را دوست دارد و خدا و رسول نيز او را دوست دارند. ما گردنهاى خود را دراز كرديم تا ما را ببيند و انتخاب كند؛ اما او گفت: على را برايم بياوريد. على را در حالى كه چشمانش درد مىكرد، آوردند. حضرت آب دهانش را بر چشمان على ماليد(و شفا داد) و آنگاه پرچم را به دست او سپرد و خداوند او را پيروزى داد.
سوم اينكه هنگامى كه آيه مباهله نازل شد:
«به آنها بگو: بياييد ما فرزندان خود را دعوت كنيم، شما هم فرزندان خود را، ما زنان خويش را دعوت نماييم، شما هم زنان خود را، ما از نفوس خود دعوت كنيم، شما هم از نفوس خود» (1)(درباره مباهله با مسيحيان). رسول خدا(ص) على و فاطمه و حسن و حسين(ع) را فرا خواند وگفت: بار پروردگارا! اينان
1) آل عمران: 61
اهل منند. (1)(به همين دليل، من على را سب و لعن نمىكنم).
گفتم: معاويه اجتهاد كرده و در اجتهادش در لعن و سب و دشنام على- رضى الله عنه- خطا نموده و ما در روايات خودمان داريم كه رسول خدا(ص) فرمود: كسى كه اجتهاد كند و به درستى اجتهاد كند، دو اجر دارد و اگر خطا نمايد، يك پاداش دارد.
گفت: آيا اجتهاد اصول و ضوابطى دارد يا ندارد؟
گفتم: دو تا از منابعى كه همه مذاهب اسلامى حنفى، مالكى، حنبلى و شافعى روى آن اتفاق دارند،
1) صحيح مسلم، ص 1198، ح 6114، باب فضائل على بن ابى طالب.
كتاب و سنت است كه اجتهاد بايد بر اساس آن دو باشد.
گفت: در كجاى قرآن و سنت آمده كه سب و لعن بر اميرمؤمنان، برادر رسول خدا، جايز است. اگر اجتهاد مورد ادعاى درباره معاويه را بپذيريم، سب و لعنى كه توسط برخى شيعيان شنيده مىشود، نيز بر اساس اجتهاد است. چون ما راه اجتهاد را باز مىدانيم و حال اگر مجتهدى لعن معاويه را جايز بداند، بر مقلدينش چنين چيزى جايز است، اين مجتهد بنابر گفته شما اگر خطا كرده باشد، اشكالى بر او نيست و او نيز يك پاداش در پيش خدا دارد. از طرفى معاويه و يزيد هر دو ظالم بودند و خداوند ظالمين را لعن و نفرين نموده و مىفرمايد:
(أَلَا لَعْنَةُ اللّهِ عَلَى الظَّالِمِينَ) (1)«آگاه باشيد كه لعنت خداوند بر ستمكاران است».
گفتم: معاويه از صحابه است و همه صحابه عادلاند. او چه ظلمى كرده است؟
گفت: او با خروجش عليه اولىالأمر زمانش اميرمؤمنان على(ع) ظالم بود.
گفتم: ولى او خودش اولىالأمر مسلمين بود و در جنگ بين دو اولىالأمر، ما حق دخالت نداريم كه يكى را بر حق و ديگرى را باطل بدانيم؛ همانطورى
1) هود: 18
كه عبدالله بن عمر و سعد وقاص و عدهاى در آن زمان خودشان را كنار كشيدند و نه على را يارى كردند و نه معاويه را.
گفت: در هر دو ادعاى شما اشكال وجود دارد؛ اما اينكه گفتى عبدالله بن عمر و سعد وقاص يارى نكردند، آنان اشتباه كردند و كار حرامى مرتكب شدند؛ زيرا خداوند مىفرمايد:
«هرگاه دو طايفه از مسلمانان با هم به جنگ و نزاع بپردازند بين آنها صلح و آشتى برقرار كنيد و اگر يكى از آن دو گروه به ديگرى تجاوز كند، با طايفه ظالم مقابله و جنگ كنيد تا به امر خداوند تسليم شود و چون چنين شد، براى برقرارى صلح بين دو گروه، عدالت را ميزان قرار دهيد؛ زيرا خداوند اهل انصاف و
عدالت را دوست مىدارد». (1)
همه مسلمين مىدانند كه ياغى و ستمگر معاويه بود؛ زيرا همه مسلمانان در مدينه با على(ع) بيعت كرده بودند و فقط معاويه- كه يكى از استانداران على محسوب مىشد- سر به طغيان برداشت. بنابراين بر همه لازم بود على(ع) را يارى دهند، اما اينكه گفتى معاويه اولىالأمر بود، مگر در يك زمان چند اولىالأمر وجود دارد؟
گفتم: بستگى به مسلمانان و سرزمين اسلامى دارد؟
گفت: مگر تو از اعتقادات خودتان خبر ندارى؟
گفتم: چرا من از فارغالتحصيلان امالقرى، بزرگترين دانشگاه اسلامى سرزمين وحى هستم.
گفت: نظرت درباره ابنكثير چيست؟
گفتم: او از بهترين شاگردان شيخالاسلام ابنتيميه حرّانى، احياگر مكتب سلف صالح بوده است.
گفت: ابنكثير در تفسيرش مىگويد: «اما نصب دو امام يا بيشتر در روى زمين جايز نيست به جهت گفته رسول خدا(ص) كه فرمود:
«مَنْ جاءَكُم وَ أمرُكُم جَميع، يُريدُ أن يُفَرِّقَ بَيْنَكُم فَاقتُلُوهُ كائناً مَن كانَ
؛ اگر كسى به سوى شما بيايد و در حالى كه با هم جمعيد بخواهد بين
1) حجرات: 9
شما تفرقه ايجاد كند او را بكشيد هر كس كه باشد».
و اين عقيده جمهور علما است و بر اين مطلب عدهاى از جمله امام الحرمين ادعاى اجماع نمودهاند. (1)و اين معاويه بود كه در مقابل على بن ابىطالب(ع) قيام نمود و با آنكه يكى از استانداران او محسوب مىشد، سر به طغيان برداشت؛ از اين رو بر مسلمانان لازم بود با اميرالمؤمنين على(ع) همكارى نموده، با طاغى بجنگند.
گفتم: عبدالله بن عمر و سعد وقاص خودشان از
1) تفسير القرآن العظيم(ابن كثير)، ج 1، ص 130، ذيل آيه 30 بقره.
اصحاب پيامبر(ص) و اهل اجتهاد بودند.
گفت: همان طورى كه خودتان قبول كرديد، اجتهاد بايد برگرفته از كتاب و سنت باشد، نه مخالف آن. و كار آن دو مخالف با قرآن و سنت بود.
گفتم: چه مخالفتى با سنت داشت؟
گفت: نظرت درباره كتاب «صحيح مسلم» چيست؟
گفتم: بعد از كتاب الله(قرآن)، وكتاب «صحيح بخارى»، كتاب «صحيح مسلم»، صحيحترين كتابها در بين ما اهل سنت است و هيچ شك و شبههاى در روايات آن نيست.
گفت: در «صحيح مسلم» از ابوسعيد خدرى نقل شده كه گفت: رسول خدا(ص) فرمود:
«اذا بُويَعَ لِخَليفَتَين فَاقتُلُوا الآخَر مِنهُما؛ (1)
هرگاه براى دو خليفه بيعت گرفته شود دومى آنها را بكشيد.»
و به اجماع مسلمانان، همه مسلمانان از صحابه و تابعين با على(ع) بيعت كردند و معاويه بعد از بيعت با آن حضرت، سر به طغيان برداشت؛ بنابراين بر مسلمانان لازم بود به دستور رسول خدا(ص) با معاويه يا به جهت طغيان بجنگند و يا به جهت ادعاى خلافت. بنابراين امثال عبدالله و سعد، هم با كتاب و هم با سنت
1) صحيح مسلم، باب اذا بويع لخليفتين، ح 4692، ص 943
مخالفت نمودند.
اما اينكه گفتى معاويه از كاتبان وحى بود، درست نيست؛ زيرا وى كاتب وحى نبود، بلكه وى نويسنده برخى از نامههاى حضرت بوده است. همچنان كه ذهبى از عبدالله بن عمر و از زيد بن ثابت نقل مىكند (1)و ابن عبدربه اندلسى نيز مىگويد كه معاويه و خالد بن سعيد نامههاى معمولى را مىنوشتند. (2)
گفتم: از اين سخن بگذريم، زيرا:
(تِلْكَ أُمَّةٌ قَدْ خَلَتْ لَها ما كَسَبَتْ وَ لَكُمْ ما
كَسَبْتُمْ) (1)«آنها امتى بودند كه درگذشتند، اعمال آنها مربوط به خودشان بود و اعمال شما نيز مربوط به خود شما است و هيچگاه مسئول اعمال آنها نخواهيد بود.
ما نبايد درباره آنان اصلًا گفتوگو كنيم، بلكه بايد درباره آنان به دستور خداوند بگوييم:
(وَلا تَجْعَلْ فِي قُلُوبِنَا غِلًّا ...) (2)«پروردگارا! ما و برادران ما را كه در ايمان بر ما پيشى گرفتند بيامرز، و در دل هايمان حسد و كينهاى نسبت به مؤمنان قرار مده، پروردگارا! تو مهربان و رحيمى».
بنابراين بهتر است به اشكال من در اين باره كه چرا شما برخلاف سنت پيامبر رفتار مىكنيد و همچون اكثريت مسلمانان نيستيد و براى خود فرقهاى گمراه به نام شيعه به وجود آوردهايد جواب بدهيد!
گفت: به تو اجازه دادم كه هر چه مىخواهى بپرسى، نه اينكه توهين كنى و بدون دليل پيروان اهل بيت را گمراه معرفى كنى! حال از تو مىپرسم كه به نظر تو ما به چه دليل بايد همچون ساير مسلمانان باشيم؟
گفتم: به خاطر آنكه اكثريت با اهل سنت است و
آنان بر حقاند و شما اقليت هستيد؛ از اين رو مىبايست همچون اكثر مسلمانان- كه از سنت پيروى مىكنند و به اهل السنه معروفاند- به سنت رفتار نماييد تا به شما نيز مسلمان گفته شود.
گفت: اما اينكه گفتى بايد پيرو اكثريت بود؛ زيرا اكثريت با شماست، اين گفته شما مخالف بيان خداوند در قرآن است كه مىفرمايد:
(أَكْثَرَ النَّاسِ لَا يَشْكُرُونَ) (1)«اكثر مردم سپاسگزار نيستند».
1) بقره: 243
(أَكْثَرَ النَّاسِ لَا يَعْلَمُونَ) (1)«اكثر مردم نمىدانند».
(أَكْثَرَ النَّاسِ لَا يُؤْمِنُونَ) (2)«اكثر مردم ايمان نمىآورند».
در اين آيات مىفرمايد: اكثر مردم ناسپاس، نادان و بىايماناند، بلكه از اين مهمتر در خطاب به رسولش مىگويد:
(وَإِن تُطِعْ أَكْثَرَ مَن فِي الأَرْضِ يُضِلُّوكَ عَن سَبِيلِ اللّهِ إِن يَتَّبِعُونَ إِلَّا الظَّنَّ وَإِنْ هُمْ إِلَّا يَخْرُصُونَ) (3)«و اگر اكثر كسانى را كه در روى زمين هستند اطاعت كنى، تو را از راه خدا گمراه مىكنند، آنها تنها از گمان و از تخمين و حدس(واهى) پيروى مىكنند».
بنابراين اكثريت نمىتواند معيار حقگرايى يا بطلان آن باشد. بلكه در امور سياسى و اجتماعى تنها يك راهكار است براى رفع مخاصمات و امثال آن.
از طرفى اگر معيار حقگرايى اكثريت باشد، پس همه مسلمانان بايد دست از عقيده خود بردارند؛ زيرا اكثريت مردم جهان دينى غير از اسلام دارند.
بعد پرسيد: آيا قبول دارى كه خدا از تفرقه برحذر
داشته و فرموده:
(وَاعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللّهِ جَمِيعًا وَلَا تَفَرَّقُوا ...) (1)؟
گفتم: اينكه گفتن ندارد.
گفت: آيا قبول دارى كه رسول خدا(ص) فرمود: امتم هفتاد و سه فرقه مىشوند. فقط يك فرقه از آنها فرقه ناجيه است.
گفتم: چرا قبول ندارم؟
گفت: آن يك فرقه كدام فرقه است؟
گفتم: پيامبر خدا(ص) فرمود:
«انّى تارِكٌ فيكُمُ الثَّقَلَينِ كتِابَ اللهِ وَ سُنَّتى».
گفت: اما اين حديث در كتاب «صحيح بخارى» و
1) آل عمران: 103
«صحيح مسلم» كه به نظر شما صحيحترين كتاب بعد از قرآن است نيامده است.
گفتم: ولى در كتابهاى معتبر ديگر آمده است.
گفت: كدام كتاب؟
گفتم: «موطأ» امام مالك بن انس.
گفت: اما اين روايت سندش ضعيف است؛ زيرا مالك بن انس آن را بدون سند آورده و گفته است:
«وَحَدَثَني عَن مالِك انَّه بَلَغَه انّ رَسُولَ الله(ص) قالَ تَرَكتُ فيكُم امرَين لَنتَضِلُّوا ما تَمَسَّكتُم بِهِما: كِتابَ الله وَ سُنَّةَ نَبِيّه (1)
؛ مالك مىگويد به من خبر رسيده كه پيامبر(ص) فرمود در بين شما دو امر را به جا نهادم. مادامى كه به آن دو تمسك كنيد گمراه نشويد: كتاب خدا و سنّت پيامبرش.»
اما چه كسى براى مالك نقل كرده، معلوم نيست!
گفتم: اين حديث در كتابهاى ديگر با سند معتبرى آمده است.
گفت: امروز وقت تنگ است و من بايد به كارهايم برسم. اگر سند معتبرى دارى و به حقانيت راهت عقيده دارى، فردا بيا منزلمان تا بيشتر در اين باره بحث و گفتوگو كنيم. آنگاه مرا تا در منزلش برد تا راه منزلش را به من نشان دهد.
1) موطأ، [تصحيح]: فؤاد عبدالباقى، ج 2، ص 90
از او جدا شدم و از آنجا به محل اقامتم رهسپار شدم. اما بسيار بىحال و سرخورده بودم؛ زيرا رفته بودم ديگرى را از خطا و گمراهى نجات دهم، اما حالا خود به شك و ترديد در عقايدم مبتلا شده بودم. نمىدانستم چه كنم؟ آيا راهى هست تا بتوانم زير بناى عقيدهام را درست كنم و حقانيت را هم را با دليلى محكم و روايتى معتبر به اثبات برسانم؟ در فكر بودم چه كنم، چه راهى بجويم. عالمى كه حافظ روايات معتبر باشد را جستوجو مىكردم، ولى در آن وضعيت دستم به جايى نمىرسيد. آنچنان در فكر بودم كه با پاى پياده به محل اقامتم راه افتادم و ناگاه خود را كنار پايگاه خودمان ديدم. وارد پايگاه شدم؛
ميل به غذا نداشتم، به محل استراحت رفتم، ولى فكر و ذهنم مشغول بود و خواب به چشمانم نمىآمد. نيم ساعتى كه گذشت صداى ابوزيد مرا متوجه خود كرد:
ابوخالد، چه شده؟ براى خودت تنهايى به سير و سياحت مىپردازى و ديگر دوستان قديمى را تحويل نمىگيرى، نكند كه دوستان تازهاى پيدا كردهاى گفتم: چه مىگويى دوست جديد كدام است؟
گفت: پس چرا جواب مرا نمىدهى؟ چندين بار سلام كردم، جواب سلامم را نمىدهى. صدايت مىكنم پاسخ نمىدهى؟
گفتم: ببخش، فكر و ذهنم به هم ريخته است.
گفت: چرا؟ مگر با خانوادهات تماس گرفتهاى و خبر بدى به تو رسيده.
گفتم: نه، اى كاش براى خانوادهام چيزى پيش مىآمد.
گفت: يعنى چه؟! يعنى مسأله اينقدر مهم است كه خبر ناخوشايند خانواده برايت در مقابلش مهم نيست.
گفتم: از همه چيز مهمتر است.
گفت: بگو ببينم چه شده؟
گفتم: اينجا جاى گفتنش نيست.
گفت: بيا برويم زير سايه درختان داخل حياط پادگان، تا ببينم دردت چيست؟
با هم به راه افتاديم و زير درختان، دور از چشم همراهان، آنچه گذشته بود برايش گفتم. ابوزيد كه
در دانشگاه از دانشجويان زرنگ و فعال بود و حافظه خوبى نيز داشت، رو كرد به من و گفت: اينكه چيزى نيست، روايت «كتاب الله و سنتى» كه ما را دستور به پيروى از سنت مىنمايد، فقط در موطاء مالك نيست.
گفتم: راست مىگويى؟ آيا در منابع ديگرى آمده كه سند معتبرى داشته باشد؟
گفت: در كتاب «سنن كبراى بيهقى» و «مستدرك حاكم نيشابورى» با سند متصل از پيامبر(ص) نقل شده است. فردا من هم با تو پيش آن مدّعى علم و دانش مىآيم تا ببينى چگونه دروغهايش را برملا مىكنم.
از شنيدن سخنان دلگرم كننده ابوزيد خوشحال شدم. تصميم گرفتيم فردا با هم به منزل آن عالم برويم.
ولى اين بار با تهاجم بيشتر نسبت به عقايد شيعه او را زير سؤال ببريم.
ابوخالد كه ديد بحث طولانى خواهد شد، به حضار گفت:
با اجازه آقاى شهيدى، مىخواهم دنباله ماجرا را قصهوار برايتان بازگو كنم تا خسته نشويد.
آقاى شهيدى با رويى گشاده گفت: هر طور شما راحتتر هستيد، بفرماييد.
ابوخالد، همچون يك قصهگو، چنين ادامه داد:
صبح روز بعد با هم به سوى خانه فداحسين به راه افتادند ... خودش در را به رويشان باز كرد و با
گشادهرويى از آنان استقبال كرد و به داخل اتاقش- كه پر از كتاب بود- راهنمايى كرد. آنچه باعث حيرت و تعجب آن دو شده بود، كتابهاى معتبر و فراوان اهل سنت بود كه در زمينههاى حديثى، تفسيرى، كلامى و فقهى مذهبهاى مختلف حنفى، مالكى، شافعى و حنبلى در كتابخانهاش جمع كرده بود و در قفسههاى مختلف به صورت موضوعى و مرتب چيده بود؛ به طورى كه در ابتداى ورود گمان كردند وارد منزل يكى از علماى برجسته اهل سنت شدهاند؛ كتابهايى كه بعضى از آن ها را حتّى در كتابخانه دانشگاه خودشان نديده بودند. به همين جهت با ناباورى به آن كتابها نگاه مىكردند و غرق در تماشاى آن همه كتاب بودند كه با صداى فداحسين به خود آمدند: بفرماييد ... بنشينيد ... ميوه ميل بفرماييد.
با تعجب پرسيدند: آيا شما واقعاً شيعه هستى؟
فداحسين پرسيد: آيا شك داريد؟
ابوخالد گفت: اگر شيعه هستى، پس اين كتابها در اينجا و در خانه يك عا لم شيعه چه مىكند؟
گفت: كتاب براى چيست؟ براى خواندن، آگاه شدن، پربار شدن و به ثمر رسيدن انديشهها. مگر نشنيدهايد كه «
الكتب بساطين العلماء»؟
من هر روز در اين گلستان به تفرّج مىپردازم و از گلهاى اين باغ لذت مىبرم.
ابوخالد گفت: اما اينها كه كتابهاى مذهبى شما نيست.
گفت: آيا آمدهايد كه اينها را از من بپرسيد؟ مگر از على(ع) نشنيدهايد كه مىفرمايد:
«خُذِ الْحِكْمَة أَنّى كانَت (1)حكمت را بگيريد هر كجا باشد».
و در كلامى ديگر مىفرمايد:
«لا تَنْظُر الى مَن قالَ وَ انظُر الى ما قالَ؛ (2)
به گوينده ننگر، بلكه به سخنش بنگر».
آنگاه رو كرد به ابوخالد و پرسيد: آيا درباره آنچه ديروز پرسيدم، فكر كردى و مدرك جديدى پيدا كردهاى؟
او در پاسخش گفت: شما چرا فقط به روايت مالك توجه داريد و حال آنكه اين روايت در كتابهاى معتبر ديگرى آمده است.
پرسيد: كدام كتاب معتبر؟
گفت: در كتاب «مستدرك حاكم نيشابورى» نقل شده كه:
«عَن عَكرَمَه عَن ابنِ عَبّاس انَّ رَسُولَ الله(ص) قال: ... ايُّهَا النّاسُ انّي قَد تَرَكتُم فِيكُم ما انِ اعتَصَمتُم بِهِ فَلَن تَضَلُّوا ابَداً كِتابَ الله وَ سُنَّةِ نَبِيِّهِ (1)
اى مردم، همانا در بين شما چيزى گذاشتم كه اگر به آن تمسك جوييد، هرگز گمراه نمىشويد و آن، كتاب خدا وسنت پيامبر اوست».
در اين روايت رسول خدا(ص) به صراحت فرموده كه تنها راه نجات از گمراهى، تمسك به كتاب خدا و سنت اوست؛ بنابراين فرقه ناجيه فرقهاى است كه پيرو سنت او باشد.
فدا حسين گفت: اين روايت مشكل سندى دارد و در اشكال آن همين بس كه دو تن از راويانش متهم به
1) المستدرك، ج 1، ص 93 [تصحيح]: يوسف مرعشى.
كذباند. اولين آنها «اسماعيل بن ابى اويس» است. وى خواهرزاده «مالك بن انس» بوده و عالمان علم رجال وى را دروغگو و ضعيف دانستهاند. راوى ديگر «عكرمه» است كه وى نيز متهم به دروغگويى است.
ابوزيد گفت: كدام رجالى اينان را دروغگو دانسته است؟
فدا حسين پاسخ داد: اين كتاب «تهذيب التهذيب ابن حجر عسقلانى» است. وى در اين كتاب چنين مىگويد:
«ابن معين گفته است: او يعنى اسماعيل و پدرش در نقل حديث ضعيف بودهاند و در كلامى ديگر مىگويد: او و پدرش سارق حديث بودهاند. در كلام ديگر مىگويد: در نقل كلام غلط نموده و
دروغ مىگفت و چيزى به حساب نمىآيد. نسايى مىگويد وى ضعيف است.
ابن عدى گفته وى از دايى خود(مالك بن انس) احاديث غريب و ناآشنا نقل مىكرده كه كسى چنان روايتى نقل ننموده است». (1)
اما درباره عكرمه همين بس كه وى از خوارج بوده و دشمنى خوارج با اميرمؤمنان و اهل بيت(ع) واضح و روشن است. وى علاوه بر انحراف عقيدتى متهم به دروغگويى نيز هست.
ابوزيد گفت: اگر قبول كنيم كه روايت ابن عباس معتبر نيست، اما روايت بيهقى از ابوهريره كه اشكالى ندارد.
«عَن ابي هُرَيرَه قال: قالَ رَسُولُ الله(ص): انّي قَد خَلَّفتُ فِيكُم ما لَن تَضِلُّوا بَعدهُما ما اخَذتُم بِهِما او عَمِلتُم بِكتابِ اللهِ وَ سُنَّتي وَلَن تَفَرَّقا حَتّى يَرِدا عَلَيَّ الحَوض». (2)
در اين روايت نيز صراحت دارد كه نجات در عمل به كتاب خدا و سنت اوست.
فدا حسين گفت: مگر ما منكريم كه عمل به كتاب خدا و سنت، راه نجات است؟ اينكه بر هر مسلمانى لازم است پيرو سنت پيامبر و كتاب خدا باشد، سخنى
صحيح و پسنديده است و همه مذاهب اسلامى از جمله شيعه به آن اعتراف دارند و كتاب و سنت را دو منبع براى اخذ احكام و معارف دين مىدانند. ولى سخن در اين است كه اين سنت را از چه كسى بايد گرفت؟ آيا هركسى كه اسم صحابى رسول خدا بر او نهاده شده، مىتوان سنت منقول از رسول خدا(ص) را از او گرفت؟ يا اينكه از افرادى با مشخصات و ويژگىهاى خاصى همچون راستگويى در نقل و عدالت و امثال آن بايد اخذ كرد؟
در اينجا محل اختلاف است و پيروان اهل بيت معتقدند كه سنت را مىبايست از اصحاب عادل و پارساى پيامبر(ص) و به ويژه از اهل بيت پاك و
معصوم او(ع) فراگرفت؛ زيرا آنان خاندان پيامبرند
«وَ اهلُ البَيتِ ادري بِما فِي البَيت»
است و اين عقيده را پيروان اهلبيت از خود پيامبر فراگرفتهاند؛ زيرا خود پيامبر(ص) آنان را براى چنين كارى اهل دانسته و همه اصحاب را داراى چنين شأنى ندانسته است. اما اين كه مىگوييد اين حديث مشكلى ندارد نيز درست نيست؛ زيرا ما درباره خود ابوهريره حرف داريم و حتى يكى از دانشمندان مصرى به نام «محمد ابوريه» كتابى به نام «ابوهريره شيخ المضيره» نوشته و به افشاى وى پرداخته است.
از طرفى سند اين روايت به واسطه صالح بن موسى مخدوش است و رواياتش اعتبارى ندارد، آنهم نه در نزد عالمان ما، بلكه در نزد عالمان علم رجال خودتان.
ابو خالد پرسيد: چه كسى او را قبول ندارد؟
فدا حسين گفت: من شرح حال وى را از زبان شمسالدين ذهبى- كه نزد شما مقبول است و از عالمان برجسته خودتان است- نقل مىنمايم.
وى در «ميزان الاعتدال» مىنويسد:
«صالح بن موسى بن عبدالله كوفى ضعيف است، يحيى گفته وى چيزى به حساب نمىآيد و حديثش نوشته نمىشود.(بىارزش است) بخارى مىگويد: منكر الحديث است. نسايى مىگويد: متروك است. ابواسحاق جوزجانى مىگويد: ضعيف الحديث است و ابوحاتم مىگويد: از افراد ثقه احاديث
ناشناخته و منكر نقل مىكند. ابن عدى مىگويد: عموم رواياتى كه نقل مىكند، كسى در آن باره روايت نقل نكرده است». (1)
حال روايتى با چنين سند ضعيف چگونه مىتواند مبناى اعتقادى و گرايش مذهبى قرار گيرد و بر اساس آن گفته شود كه فرقه ناجيه كدام فرقه است؟!
بنابراين ما بايد به كتاب خدا رجوع نموده، سنت آن حضرت را از كسى بگيريم كه خود آن حضرت دستور گرفتن از آنها را داده است؛ تا از فرقه ناجيه باشيم.
1) ميزان الاعتدال، ج 2، ص 302
ابوزيد گفت: آن كسى كه رسول خدا(ص) دستور همراهى با آنان را داده، آيا كسى جز اصحاب با وفا و پيروان واقعى اوست؟ همان اصحابى كه شما شيعيان قبولشان نداريد و لعن و نفرينشان مىكنيد.
گفت: اينكه مىگوييد شيعه صحابه را قبول ندارند، تهمتى است كه بر شيعه مىزنند؛ مگر اميرالمؤمنين على(ع) و امام حسن(ع) و امام حسين(ع) از صحابه نيستند؟ مگر ابوذر، مقداد، سلمان، ابوايوب انصارى، حجر بن عدى، عمار، ابورافع، جابر بن عبدالله انصارى، بلال حبشى، حذيفه ابن يمان، خزيمه بن ثابت، ابن عباس، عدى بن حاتم و دهها تن ديگر از كسانى كه در كنار پيامبر(ص) بودند و در زمان حكومت على(ع) همراهىاش كردند، از صحابه نيستند؟ ما به همه آنان احترام مىگذاريم و برخلاف نظر شما وهّابيون حتى به زيارت قبر آنان مىرويم.
ابوزيد گفت: شما در كتابهاى خود همه صحابه را متهم به ارتداد مىكنيد و مىگوييد همه صحابه جز سه نفر مرتد شدهاند.
فدا حسين گفت: اما اينكه مىگوييد در كتابهاى شيعيان آمده، نخست بايد بررسى شود كه سند اين روايات آيا معتبر است يا نه؟ از طرفى بر فرض صحت، مراد از ارتداد در اين روايات ارتداد از دين نيست، بلكه برگشت از عهد ولايتى است كه در روز عيد
غدير با على(ع) بسته بودند و نظر ما اين است. اما شما آنچه را كه در كتابهاى معتبرتان درباره ارتداد اصحاب آمده چگونه توجيه مىكنيد؟
ابوزيد گفت: در كدام كتاب ما چنين توهينى نسبت به صحابه آمده؟ چرا براى اثبات حرف خود دروغ مىبنديد.
فدا حسين گفت: آيا «صحيح بخارى» را قبول داريد؟
ابوزيد گفت: بعد از كتاب خدا، صحيحتر و معتبرتر از كتاب «صحيح بخارى» وجود ندارد.
از جا برخاست و از قفسه، كتاب صحيح بخارى را آورد و آنگاه صفحهاى را كه علامت گذاشته بود، باز نمود و گفت: با صداى بلند بخوان. ابوخالد شروع به
خواندن كرد:
«سعيد بن مسيب از اصحاب نقلكرد كه رسول خدا(ص) فرمود: بر سر حوض(كوثر) مردانى از اصحابم وارد مىگردند، ولى آنان را دور مىكنند. مىگويم: بارالها اصحاب مناند. گفته مىشود: تو نمىدانى پس از تو چه كردند، آنان مرتد شده، به قهقرا(و جاهليت) بازگشتند». (1)
گفت: روايت بعدى را نيز بخوان.
ابو خالد خواند:
«زمانى فرا مىرسد(در روز قيامت) كه من ايستادهام و گروهى بر من وارد مىشوند كه من آنان را مىشناسم(و از اصحاب مناند). سپس مردى از ميان من و آنان بر مىخيزد و دستور مىدهد برخيزيد و بشتابيد. مىپرسم: كجا؟ مىگويد: به خدا سوگند به سوى آتش(جهنم). مىپرسم: اينان چه كار كردهاند؟ پاسخ مىدهد: پس از تو آنان به گذشته(جاهليت) بازگشته، مرتد شدند. پس گروهى ديگر مىآيند كه باز آنان را مىشناسم. مردى بين من و آنان بر مىخيزد و به آنان مىگويد: بشتابيد. مىگويم: كجا؟ مىگويد: به خدا سوگند به سوى آتش. مىپرسم: كارشان چه بود؟ مىگويد: آنان پس از تو، به گذشته(جاهليت) برگشته، مرتد شدند و از ميان آنان كسى نجات
1) صحيح بخارى، باب فى الحوض ج 7، ص 765، ح 6586، بيروت دارالفكر تصحيح بن باز.
نمىيابد، مگر به اندازه شتران گم شده و از قافله عقب مانده». (1)
وقتى ابوخالد روايات را مىخواند هر دو با ناباورى نگاه مىكردند. سرشان گيج مىرفت و خانه بر دور سرشان مىچرخيد. چگونه ممكن است چنين روايتى در «صحيح بخارى» باشد و اصحاب را متهم به ارتداد نمايد؟! از اين رو ابوزيد با عجله و شتاب كتاب را از دستش بيرون كشيد تا به نام كتاب و محل چاپ آن نگاه كند، نكند كه شيعيان اين كتاب را نوشته، روايات
1) همان.
خود را در آن وارد كردهاند. اما هر چه بيشتر دقت كرد، كمتر به نتيجه رسيد كتاب «صحيح بخارى» بود؛ آن هم با تصحيح مفتى اعظم سرزمينشان «بنباز» و جايى براى انكار نبود.
فدا حسين در ادامه گفت: اين روايت به صراحت مىگويد كه عده زيادى از اصحاب مرتد مىشوند. حال شما در معناى اين روايات چه مىگوييد و چگونه توجيهش مىنماييد؟
بر اساس اين رواياتى كه در منابع شما آمده، عدهاى از اصحاب گمراهند و به جهنم مىروند و آن عده را معرفى ننمود.
بنابراين در گرفتن معارف و علوم دين نمىتوان به همه آنها مراجعه كرد، بلكه در اخذ علوم دين از آنان بايد احتياط نمود تا همانند آنان جهنمى نشد، اما در مقابل اين روايات، رسول خدا(ص) عدهاى را معرفى مىكند كه نه گمراهند و نه گمراه كننده؛ آنان به يقين اهل بهشتاند و در حوض كوثر، در كنار رسول خدا(ص) جاى دارند. حال از ميان اين دو گروه كداميك شايسته پيروى هستند؟
ابوخالدگفت: اين كه نياز به پرسش ندارد، بايد از كسى پيروى كرد كه يقين داشته باشيم يار پيامبر(ص) و به دور از گمراهى است و به سوى بهشت راهنماست.
فدا حسين گفت: پس در اين مطلب با هم اتفاق نظر داريم؟
گفتند: بلى، اما آنان كداميك از اصحاب پيامبر هستند؟
فدا حسين گفت: اين بحث دامنهاى دراز دارد، اگر تمايل به ادامه آن داريد، بعدازظهر در خدمت شما خواهم بود. ناهار را مىتوانيد در خانه من ميل نماييد؛ زيرا حالا وقت رفتن به مسجد براى پاسخگويى به پرسشهاى شرعى مردم و اقامه نماز است.
ابوخالد و ابوزيد به همراه فدا حسين از منزلش خارج شدند و با وى خداحافظى نموده، به طرف پادگان به راه افتادند. اما آنچه او گفته بود، براى آنها
قابل باور نبود؛ يعنى نمىخواستند باور كنند. ولى قابل انكار هم نبود و راه گريزى وجود نداشت؛ زيرا اگر مىگفتند بخارى در نقل خود راست گفته است- كه عقيدهشان همين بود- در اين صورت بايد مىپذيرفتند كه همه اصحاب عادل و پارسا نيستند؛ زيرا عادل و پارسا كه به جهنم نمىرود و حال آنكه روايت بخارى به صراحت مىگفت كه عدهاى از آنان اهل جهنم هستند و اگر مىخواستند عقيده خود را نسبت به عادل بودن و غير قابل خدشه بودن اصحاب حفظ كنند، مىبايست بگويند كه روايت بخارى نادرست است و اين، يعنى زير پا نهادن عقيده سلف درباره صحيحترين كتاب بعد از قرآن كريم!
از اين رو در حيرانى عجيبى به سر مىبردند و وضعيت روحى ابوزيد خيلى بدتر و وخيمتر از ابوخالد بود. زيرا وى در دانشگاه براى خودش كسى بود و همواره رتبه اول را در درسها داشت و پاياننامهاش را نيز درباره غلو شيعيان نوشته بود و رتبه ممتاز را گرفته بود. اما امروز در مواجهه با چند شبهه نتوانسته بود از عقيدهاش دفاع نمايد.
هر دو دنبال كسى بودند كه راه حلى براى اين تعارض آشكار به آنها بنماياند. در بين راه بازگشت، به مسجدى رسيدند. ابوزيد به ابوخالد گفت: برويم و نمازى بخوانيم، در ضمن از مولوى مسجد راه توجيه اين روايات را نيز بپرسيم. با هم به مسجد رفتند و پس از نماز، نزد امام جماعت رفته، پس از معرفى خود، اشكال را مطرح كردند. اما برخلاف انتظار وى به جاى پاسخ برآشفت و خطاب به آنها گفت: اين چه حرفى است كه شما مىگوييد؟ آيا قصد تنقيص اصحاب را داريد؟
ابوخالدگفت: به خدا پناه مىبريم كه چنين هدفى داشته باشيم. ما فقط توجيه اين روايت حوض را مىخواستيم بدانيم.
مولوى گفت: شما را چه به اين كار، براى هر چيزى اهلى است كه بايد دنبال آن رفته، پاسخگو باشند. شما اهل اين كار نيستيد، پس اين كار را به اهلش واگذار كنيد و وارد چنين بحثهايى نشويد؛ زيرا سر از زندقه در مىآوريد.
ابوزيد گفت: مولانا، ما فقط يك سؤال از شما كرديم.
گفت: بعضى از سؤالها را نبايد پرسيد؛ زيرا خداوند مىگويد: «اى كسانى كه ايمان آوردهايد، از مسائلى سؤال نكنيد كه اگر براى شما آشكار گردد، شما را ناراحت مىكند». (1)
ابوخالد گفت: اين آيه درباره پرسش خاصى است؛ زيرا در روايات آمده كه روزى رسول خدا(ص) سخنرانى كرد و آنگاه فرمود: اى مردم! هر چه مىخواهيد از من بپرسيد. مردى از بنىسهم به نام عبدالله كه در نسبش مورد طعنه مردم بود، پرسيد: اى رسول خدا! پدرم كيست؟
فرمود: حذافه، عبدالله از اين سخن ناراحت شد.
1) مائده: 101
اينجا بود كه اين آيه نازل شد. (1)
مولوى گفت: زير سؤال بردن اصحاب كرام، از اين هم بدتر است؛ زيرا اين اصحاب بودند كه از دين خدا حفاظت نمودند وآن را به ما رساندند. به همين جهت علما گفتهاند: هرگاه كسى را ديديد كه يكى از صحابه را عيبجويى مىكند، بدانيد كه او زنديق است. (2)
ابوخالد گفت: اگر چنين است، پس اين اتهام متوجه بخارى است كه اين روايات را در تنقيص اصحاب آورده است.
مولوى از شنيدن اين حرف به شدت عصبانى شد و گفت: اگر سنى حنبلى كشور عربستان نبوديد، دستور مىدادم همينجا شما را تنبيه كنند. برخيزيد و از مسجدم بيرون برويد.
از مسجدش با نااميدى بيرون آمدند، ولى از اين برخورد او زياد هم شگفت زده نشدند، زيرا آنها نيز در مدينه، به هنگام بحث با زائران شيعه، وقتى در مىماندند، همين برخورد را داشتند. اما نكتهاى كه خيلى موجب شگفتىشان شده بود، برخورد ملايم و همراه با عطوفت آن عالم شيعه؛ يعنى فدا حسين در برابر توهينهاى آنان بود كه آن رفتار او، سبب شد كه بر خلاف ميل باطنى، روز ديگر باز براى پىگيرى بحث وگفتوگوها پيش او بروند.
روز سوم هنگام عصر، به منزل فدا حسين رفتند، جوانى پشت در آمد و با تعجب نگاهى به آنها كرد و بدون آنكه براى ورود به خانه تعارف كند، با عجله درِ خانه را بست و رفت. آنها از چنين برخوردى تعجب كرده بودند كه چه اتفاقى افتاده كه او اين طور وحشت زده شده بود؟
اما پس از لحظاتى درِ خانه باز شد؛ اين بار خود فدا حسين بود كه با ديدن آن دو نفر با خوشرويى خوشآمد گفت و آنها را به داخل خانه راهنمايى كرد و از برخورد فرزندش پوزش خواست وگفت: چند روز پيش در اسلامآباد، يكى از علماى شيعه- كه از دوستان من بود- به وسيله گروهى كه خود را مدافع صحابه قلمداد مىكنند، ترور شد؛ به همين جهت، پسرم از ديدن چهره شما چون آشنا نبوديد وحشت كرد. آنگاه گفت: من در خدمت شما هستم اگر پرسشى داريد بفرماييد.
ابوزيد گفت: بحث ديروز ما درباره اصحاب اخيار رسول خدا(ص) بود، اما شما مدعى شديد كه همه اصحاب، عادل و پارسا نبودند؛ بلكه فقط افراد خاصى
بودند كه به يقين از كسانى هستند كه به سوى بهشت رهنمون هستند. ما هم اين را قبول داريم، پس اختلاف در كجاست و شما شيعيان چه مىگوييد؟
فدا حسين پرسيد: به نظر شما آن عده چه كسانى هستند كه همراهى با آنان ورود به بهشت را به همراه دارد؟
ابوخالد پاسخ داد: معلوم است كسانى كه رسول خدا(ص) به آنان وعده بهشت داده و ما به آنان «عشره مبشّره» مىگوييم.
فدا حسين پرسيد: در كدام كتاب و روايت چنين چيزى آمده؟
ابوزيد گفت: در «سنن ترمذى» از عبدالرحمان بن عوف، از پيامبر(ص) نقل كرده كه رسول خدا به اين ده نفر بشارت بهشت داده و فرموده است:
«ابُوبَكر فِي الجَنَّة، عُمَر فِي الجَنَّة، عُثمان فِي الجَنَّة، عَلى فِي الجَنَّة، طَلحَة فِي الجَنَّة، زُبَير فِي الجَنَّة، عَبدُالرَّحمنِ بنِ عَوف فِي الجَنَّة وَ سَعدُ(بنُ وَقّاص) فِي الجَنَّة، وَ سَعيدِ(بنُ زَيد) فِي الجَنَّة وَ ابُوعُبَيدَة بن جَرّاح فِي الجَنَّة». (1)
فدا حسين گفت: ببينيد در اين روايت چند اشكال وجود دارد:
اول: در سند نقل كنندگان اين روايت، عبدالعزيز ابن محمد قرار دارد كه ذهبى دربارهاش مىگويد: راستگو است، اما غير او از علماى مدينه از او قوىتر است.
احمد حنبل مىگويد: حساب نمىآيد، وقتى از نوشتهاش نقل مىكند، خوب است، اما وقتى از حفظ مىگويد اباطيل مىبافد ... (2)حال معلوم نيست كه وى اين روايت را از روى نوشتهاش گفته است يا اينكه از بافتههاى اوست.
دوم: اين روايت را حميد بن عبدالرحمان بن عوف
از پدرش نقل كرده و حميد در سال 105 ه. ق در 73 سالگى مرده، بنابراين وى در سال 32 ه. ق به دنيا آمده است؛ يعنى همان سالى كه پدرش مرد. پس چگونه از پدرش نقل روايت مىكند؟
سوم: عبدالرحمان بن عوف خودش را در اين روايت، يكى از ده نفر بشارت يافته به بهشت معرفى مىكند، به همين جهت مورد اتهام است كه مىخواسته خودش را پاك نشان دهد و حال آنكه خداوند مىفرمايد:
(فَلا تُزَكُّوا أَنْفُسَكُمْ هُوَ أَعْلَمُ بِمَنِ اتَّقى) (1)
1) نجم: 32
«خودستايى مكنيد، خداوند پرهيزكاران را بهتر مىشناسد».
چهارم: چگونه ممكن است كه طلحه و زبير- كه در قتل عثمان نقش داشتند- همه با هم در بهشت باشند و حال آنكه در «صحيح بخارى» از پيامبر(ص) نقل شده كه هرگاه دو مسلمان با شمشير به جان هم بيفتند، جايگاه قاتل و مقتول در آتش جهنم است. (1)
ابوزيد گفت: اما روايت بشارت از طريق ديگرى نيز از رسول خدا(ص) روايت شده و اين روايت را ابنماجه از سعيدبن زيد نقل كرده (2)و هيچ اشكالى در آن نيست.
فدا حسين گفت: اين روايت نيز همانند روايت پيشين است؛ به چند دليل:
1- يكى از راويان آن عبدالله بن ظالم مازنى است كه از نظر علماى علم رجال ضعيف است.
2- روايت نقل شده از سعيدبن زيد، مضطرب است؛ زيرا در اين روايت به جاى ابوعبيده جراح، دهمين نفر را رسول خدا(ص) قرار داده و در برخى از روايات به جاى وى، ابن مسعود را دهمين بشارتيافته به بهشت مىنامد؛ از اين رو روايات وى با هم تعارض دارد و از درجه اعتبار ساقط است.
3- سعيدبن زيد خودش را يكى از بشارتيافتگان به بهشت معرفى مىكند و به همين جهت متهم است.
4- اگر اين افراد بشارت به بهشت يافتند، چرا در سقيفه، ابوبكر و عمر به اين روايت بر مخالفان خود از انصار دليل نياوردند و چرا وقتى اصحاب پيامبر، خانه خليفه سوم؛ يعنى عثمان را محاصره كردند و او را متهم به ظلم كردند، به آنان نگفت كه من از اهل بهشتم و كسى كه بهشتى است ظلم نمىكند تا خود را از مرگ نجات دهد.
ابوخالد گفت: من گفتم. اما روايت عشره مبشره مشهور است.
فدا حسين نگاهى به او كرد و گفت: چه بسا
مشهوراتى كه پايه و اساس ندارد، اين هم يكى از همين موارد است تا مردم را از حق و حقيقت دور سازند.
ابوزيد گفت: كدام حق را مىگوييد؟ شما كه همه حق و حقيقت را منكر شدهايد.
فدا حسين گفت: من كدام حق را منكر شدهام؟ هر ادعايى كه كردم دليل آن را از كتابهاى معتبر و مورد قبول خودتان آوردم. تا كى مىخواهيد همچون سلف خود حق را كتمان كنيد و آنچه را كه رسول خدا به عنوان تنها راه نجات امت به مردم معرفى نموده، ناديده بگيريد؟
اين بار ابوخالد گفت: حق چيست و در كجاست؟ وآن راه نجات مورد ادعاى شما كدام است كه ما از آن بىخبريم؟
فداحسين از جا برخاست و كتاب «سنن ترمذى» را برداشت و گفت: حق در اين كتاب است.
از شنيدن اين حرفش خوشحال شدند كه وى اعتراف به حقانيت راه آنها و اعتبار كتابشان كرده، اما خوشحالىشان ديرى نپاييد؛ زيرا به دنبال كلامش گفت: اما حقى كه همواره مورد كتمان قرار گرفت.
ابوخالد گفت: چه لزومى دارد كه حقى كه در كتاب ماست آن را ...
جوانان با شوق و اشتياق به حرفهاى ابوخالد گوش مىدادند كه ناگاه ديدند ابوخالد همچون
برقگرفتهها به ديوار خيره شده و مانند كسى كه لقمه در دهانش گير كرده، بريدهبريده حرفش را ادا مىكند: كت مان ك نى م.
اول ترسيدند كه نكند براى وى اتفاقى افتاده، سكته كرده يا راه نفسش بند آمده، اما وى ادامه داد: آيا اين ساعتى كه بر روى ديوار است، درست است؟ همگى به طرف ديوار برگشتند، ساعت يك بامداد را نشان مىداد!
باورشان نمىشد كه لحظات به اين سرعت گذشته باشد، ابوخالد رو به حاضران كرد و گفت: برادران ببخشيد من اصلًا متوجه گذشت زمان نشدم. وقت از نيمه شب هم گذشته و وقت استراحت شما را گرفتهام. اگر اجازه بدهيد جلسه همينجا تمام شود.
جوانان مشتاق، خواستار شنيدن ادامه ماجراى آن دو نفر بودند، اما آقاى شهيدى گفت: دوستان! من هم مانند شما دوست دارم ادامه ماجراى اين دو برادر را بشنوم، اما دير وقت است و ما بايد به استراحت بپردازيم و براى فردا آمادگى لازم را براى رفتن به كوه احد و مسجد قبا و ساير مكانهاى مقدس و ديدنى داشته باشيم.
من از برادران ابوخالد و ابوزيد مىخواهم كه فردا شب هم بيايند و بقيه آنچه بر آنها گذشت را براى شما بازگو كنند و اگرشبهه و پرسشى از ما دارند و يا مىخواهند بحث وگفتوگو داشته باشند، ما حاضريم.
ابوزيد و ابوخالد قول دادند كه فردا شب هم بيايند و بقيه ماجرا را بگويند. با تعهد آنان جوانان راضى شدند و به گرمى آنان را بدرقه نمودند و براى استراحت به سوى رختخواب رفتند ...
روز دوم ورود زائران به مدينه بود كه كاروان جوانان با اتوبوس براى ديدن مكانهايى كه يادآور دلاورىها، رشادتها و جانفشانىهاى اقوام و اصحاب و ياران رسول خدا(ص) بود، حركت كردند. آنان از محل جنگ احد، مسجد قبا و ... بازديد كردند و در هر مكانى آقاى شهيدى توضيحات لازم را مىداد.
ساعت از 9 شب گذشته بود كه ابوخالد و ابوزيد خود را به جمع جوانانى كه مشتاقانه انتظار آنان را مىكشيدند رساندند و بىدرنگ با گفتن «بسم الله الرحمن الرحيم» اجازه صحبت خواستند.
آقاى شهيدى ضمن خوشآمدگويى به آنان گفت: خيلى ممنون خواهم شد اگر سعى كنيد بقيه سرگذشت خود را به طورى بيان كنيد كه امشب تمام شود،؛ زيرا ما فردا در مدينه نيستيم و قصد عزيمت به سوى مسجد شجره براى مُحرم شدن را داريم.
ابوخالد ضمن تشكر از جمع حاضر كه وقت خود را در اختيار او و همراهش قرار دادهاند گفت: ديشب حرفم به اينجا رسيد كه به فدا حسين گفتم: چه لزومى دارد حقى كه در كتابهاى معتبر ماست كتمان كنيم؟
او گفت: منظورم كتمان بزرگان شماست، افرادى همانند ابن تيميه و ابن قيم و امثال آنان كه با آنكه روايات متعددى راه نجات را پيش پاى امت نهاده، آن روايات را كتمان نموده، يا بدون دليل آن روايات را بىاعتبار مىدانند و برخى نيز براى جلوگيرى از برملا
شدن حقيقت حتى آن روايات را از كتابهاى معتبر سلف حذف مىكنند كه نمونههايى از اين نوع «دستبرد بر ميراث فرهنگى» را علامه امينى در كتاب ارزشمند «الغدير» افشا كرده است.
ابوزيد گفت: به فدا حسين گفتم: چرا با كنايه سخن مىگوييد؟ اگر رسول خدا در تعيين فرقه نجات يافته سخنى گفته و در منابع معتبر ما به صراحت آمده، چرا معرفى نمىكنيد؟
گفت: اين كتاب سنن ترمذى و اين روايت از زيد بن ارقم است كه مىگويد: رسول خدا(ص) فرمود:
«إِنّي تارِكٌ فِيكُم ما ان تَمَسَّكتُم بِهِ لَن تَضِلُّوا بَعدِي، أَحَدُهُما أَعظَمُ مِنَ الآخَرِ، كِتابُ اللهِ حَبلٌ مَمدُودٌ مِنَ السَّماءِ الى الارضِ وَ عِترَتِي
أَهلُ بَيتي وَ لَن يَفتَرِقا حَتّى يَرِدا عَلَيَّ الحَوضَ، فَانظُرُوا كَيفَ تَخلُفُوني فِيهِما
؛ (1)من در بين شما چيزى مىگذارم كه اگر به آن تمسك جوييد، هرگز گمراه نخواهيد شد؛ كتاب خدا ريسمان آويزان از آسمان به سوى زمين و عترت اهل بيتم و آن دو هرگز از يكديگر جدا نمىگردند تا آنكه در حوض(كوثر)، نزد من آيند. پس نيك بنگريد كه چگونه درباره آن دو انجام وظيفه مىكنيد».
اين روايت صراحت در پيروى از اهل بيت(ع) دارد و مىگويد كه تنها راه نجات پيروى از اهل بيت(ع) است و از جانب ديگر اين روايت نيز مربوط به حوض كوثر است؛ همان كه پيامبر(ص) فرمود عدهاى از اصحاب را از آن دور مىسازند. اما در اينجا مىفرمايد كه اهل بيت به من ملحق مىشوند. و ما به دستور رسول خدا(ص) از اهل بيت او پيروى مىكنيم تا همچون آنان به سوى بهشت هدايت شويم.
باور كردنى نبود كه روايت، عدهاى از اهل بيت را همرديف قرآن قرار داده و دستور تمسك به هر دو را مىدهد و هدايت را در تمسك به هر دو مىداند. جاى شك و ترديد نبود؛ اما گفتم: شيخ الاسلا م ابن تيميه در «منهاج السنه» مىگويد: اين روايت ضعيف است؛ زيرا بخارى در كتاب «صحيح» خود نياورده است.
1) سنن ترمذى، ج 5، ص 329
فداحسين گفت: يك بام و دو هوا كه نمىشود، شما هرگاه كه بخواهيد عقيده خود را اثبات كنيد به خبر واحد و ضعيف هم تمسك مىكنيد، اما وقتى ما از روايات معتبر خودتان دليل مىآوريم، مىگوييد بخارى در كتاب خودش نياورده است. مگر همه روايات معتبر فقط در «صحيح بخارى» است؟ اگر چنين است، پس آن همه رواياتى كه پيشواى شما احمد حنبل در مسندش جمع كرده باطل است؟
گفتم: ما كجا در عقيده خود به خبر واحد و ضعيف اعتماد كردهايم؟ ما در عقيده، خبر واحد را اصلًا حجت نمىدانيم.
فداحسين گفت: همين چند دقيقه پيش مگر شما
نبوديد كه عقيده خود را درباره عشره مبشره گفتيد و هنگامى كه از شما دليل خواستم، به خبر واحد و ضعيف تمسك نموديد؛ با آنكه اين روايت را بخارى در كتاب «صحيح» خود نياورده است.
گفتم: اگر بر فرض ما به روايت ضعيف در اعتقادات تمسك كرده باشيم، شما نيز در عقيده به روايتى ضعيف تمسك مىكنيد؛ زيرا به گفته ابنتيميه، حديث ثقلين را احمد بن حنبل ضعيف دانسته است.
گفت: اين حرف شما نيز به چند دليل باطل است:
1- اين روايت در منابع حديثى ما متواتر است و اگر از كتابهاى شما نقل مىكنم، براى آن است كه به شما ثابت كنم كه بنا بر روايات معتبر خودتان نيز بر شما و همه مسلمانان واجب است كه در آموختن معارف دين به اهل بيت پيامبر(ص) رجوع نمايند.
2- اين حديث در منابع معتبر شما آمده و حديثى صحيح، بلكه متواتر است؛ زيرا مسلم در كتاب «صحيح» خود از رسول خدا آورده است كه:
«انَا تارِكٌ فيكُمُ الثَقَلَين كِتابَ الله ... وَ اهل بَيتي ...» (1)
3- آنچه به ابن حنبل نيز نسبت داده شده، دروغ است؛ زيرا ابن تيميه به جهت دشمنى با اهل بيت و حب و علاقهاى كه به خاندان ابوسفيان و معاويه دارد،
1) صحيح مسلم، ص 1202، ح 6119، باب فضائل على بن ابى طالب.
سعى و تلاش مىكند تا هر روايتى را كه درباره اهل بيت است، از اعتبار بيندازد؛ هر چند با دروغ بستن به بزرگان مورد قبول اهل سنت باشد، اين نسبت هم يكى از آنهاست.
گفتم: از شما انتظار نداشتم كه اين چنين شيخالاسلام را مورد توهين قرار داده، وى را دروغگو و ناصبى و دشمن اهل بيت بنامى.
فدا حسين گفت: آيا شيخ الاسلام شاگرد احمد بن حنبل بود؟
گفتم: چگونه مىتواند شاگرد او باشد و حال آنكه احمد حنبل، در قرن سوم مىزيست و شيخالاسلام در قرن هفتم!
گفت: بنابراين، وى اين ادعا را از خود احمد
حنبل نشنيده است.
گفتم: معلوم است.
گفت: پس مىبايست يا در كتاب احمد حنبل ديده باشد و يا از كتاب شخص ديگرى اين سخن وى را نقل كرده باشد.
گفتم: درست است.
آن عالم شيعه گفت: من در كتابهاى ديگران هر چه گشتم چيزى نيافتم و كسى جز ابن تيميه چنين ادعايى ننموده كه پس از او، برخى از وهابيان همان ادعا را تكرار كردهاند، بدون آنكه دليلى براى آن داشته باشند و اما در كتاب احمد بن حنبل، در چندين جا حديث تمسك به ثقلين آمده و در آن موارد، هيچ اشارهاى به ضعف اين روايت نشده است. (1)بلكه هيثمى در «مجمع الزوائد» مىگويد:
«رواه احمد و اسناده جيد
؛ (2)احمد اين روايت را نقل كرده وسندش نيكو است».
به همين دليل مىگويم كه وى به دروغ به ابنحنبل چنين نسبتى را داده است.
گفتم: ما هم اهل بيت را قبول داريم.
او گفت: چگونه قبول داريد و حال آنكه نه در اصول و معارف اعتقادى به گفتههاى آنان توجه داريد
و نه فروع و احكام دين خود را از آنان گرفتهايد.
گفتم: در كنار قرآن، ما به روايات منقول از همسران پيامبر(ص) نيز توجه داريم.
گفت: مگر مراد از اهل بيت چه كسانى هستند؟
گفتم: مراد از اهل بيت، زنان و همسران آن حضرت هستند.
گفت: به كدام دليل مىگوييد كه مراد از اهل بيت زنانند؟ مگر همسران پيامبر(ص) معصوم بودند كه همتراز قرآن باشند تا پيروى از آنان باعث ورود به بهشت شود.
گفتم: يعنى شما همسران پيامبر(ص) را متهم به گناه مىكنيد.
فدا حسين گفت: به خدا پناه مىبرم كه چنين چيزى را حتى به ذهنم راه دهم. بحث در معصوميت از گناهان است؛ به طورى كه آنان را همرديف قرآن قرار دهد، تا در كنار قرآن به آنان نيز تمسك شود و همچنان كه قرآن(لا يَأْتِيهِ الْباطِلُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ لا مِنْ خَلْفِهِ) (1)
است و هيچ گونه باطلى در آن وجود ندارد، كسى كه هم رديف اوست نيز از هر گناهى، چه كوچك، چه صغيره و چه كبيره، مصون و پاك باشد و اين تنها بر عدهاى خاص منطبق است. نه بر زنان؛ زيرا هيچ يك از فرق شيعه و سنى نگفتهاند كه زنان پيامبر(ص) معصوم بودهاند. نهايت چيزى كه مىگويند، عدالت آنان است. از طرفى زنان پيامبر(ص) نمىتوانند مقصود از اهل بيت در اين روايت باشند؛ در حالى كه خطر لغزش آنان به تصريح آيات قرآن بسيار بوده و برخى از آنان به صراحت قرآن عليه پيامبر(ص) توطئه كردند.
گفتم: در كدام آيه چنين چيزى آمده!؟
فداحسين گفت: خداوند در سوره تحريم (2)مىفرمايد:
«به خاطر بياوريد هنگامى را كه پيامبر يكى از رازهاى خود را به بعضى از همسرانش گفت، ولى
هنگامى كه وى آن را افشا كرد و خداوند پيامبرش را از آن آگاه ساخت، قسمتى از آن را براى او بازگو كرد و از قسمت ديگر خوددارى نمود. هنگامى كه پيامبر همسرش را از آن خبر داد، زن گفت: چه كسى تو را از اين راز آگاه ساخته؟ فرمود: خداى عالم و آگاه مرا با خبر ساخت! اگر شما(همسران پيامبر) از كار خود توبه كنيد(به نفع شماست)؛ زيرا دلهايتان از حق منحرف گشته و اگر بر ضد او دست به دست هم دهيد(كارى از پيش نخواهيد برد)؛ زيرا خداوند ياور او است و همچنين جبرئيل و مؤمنان صالح و فرشتگان بعد از آنها پشتيبان او هستند».
گفتم: اين آيات چه ربطى به همسران پيامبر(ص) دارد؟
گفت: ربطش را مفسران اهل سنت گفتهاند.
پرسيدم: كدام مفسر؟ چه گفتهاند؟
فداحسين گفت: بيضاوى درباره مخاطبين اين آيه مىگويد: خطاب آيه به حفصه و عايشه است و از باب مبالغه در سرزنش آنان مىگويد: از شما كارى سر زده است كه بر شما لازم است از آن توبه نماييد. (1)
ابنكثير نيز مىگويد: از چيزهايى كه دلالت دارد كه آن دو همدست عليه پيامبر(ص) حفصه و عايشه بودند، روايت احمد حنبل در «مسند» از ابن عباس است كه مىگويد: همواره در پى فرصتى بودم تا از عمر بپرسم كه مراد از دو همسر پيامبر در اين آيه(إِنْ تَتُوبا إِلَى اللَّهِ فَقَدْ صَغَتْ قُلُوبُكُما) (2)
چه كسانى هستند، تا اين كه با عمر به حج رفتيم. روزى در راه وى را تنها يافتم و هنگام آب ريختن بر روى دستش براى وضو پرسيدم: اى اميرالمؤمنين، مراد از اين دو زن كيانند؟ گفت: آن دو حفصه و عايشه بودند. (3)
البته اين روايت را بخارى نيز در «صحيح» خود
آورده است. (1)
در شأن نزول آيات فوق روايات زيادى در كتب تفسير، حديث و تاريخ شيعه و اهل سنت؛ نقل شده است؛ مشهورترين و مناسبترينش اين است كه پيامبر(ص) گاه كه نزد زينب بنت جحش(يكى از همسرانش) مىرفت، زينب او را نگاه مىداشت و از عسلى كه تهيه كرده بود خدمت آن حضرت مىآورد، اين سخن به گوش عايشه رسيد و بر او گران آمد. مىگويد: من با حفصه(يكى ديگر از همسران پيامبر) قرار گذاشتيم كه هر وقت پيامبر نزد يكى از ما آمد،
1) صحيح بخارى، ج 6، ص 83، ح 4915
فوراً بگوييم: آيا «صمغ مغافير» (1)خوردهاى؟! و پيامبر مقيد بود كه هرگز بوى نامناسبى از دهان يا لباسش به مشام نرسد، بلكه به عكس اصرار داشت هميشه خوشبو و معطر باشد!
به اين ترتيب روزى پيامبر(ص) نزد حفصه آمد، او اين سخن را به پيامبر گفت و حضرت فرمود: من «مغافير» نخوردهام، بلكه عسلى نزد زينب بنتجحش نوشيدم، وآنگاه سوگند ياد كرد كه ديگر از آن عسل ننوشد(نكند زنبور آن عسل روى گياه نامناسبى و احتمالًا مغافير نشسته باشد) و به او فرمود: اين سخن را به كسى مگو(مبادا به گوش مردم برسد، و بگويند چرا پيامبر غذاى حلالى را بر خود تحريم كرده؟ و يا از كار پيامبر در اين مورد و يا مشابه آن تبعيت كنند و يا به گوش زينب برسد و او دلشكسته شود).
ولى سرانجام او اين راز را افشا كرد و بعد معلوم شد اصل اين قضيه توطئهاى بوده است. پيامبر(ص) سخت ناراحت شد و آيات فوق نازل گشت و ماجرا را چنان پايان داد كه ديگر اينگونه كارها در درون خانه پيامبر(ص) تكرار نشود.
در بعضى از روايات نيز آمده است كه پيامبر(ص) بعد از اين ماجرا، يك ماه از همسران خود كنارهگيرى
1) مغافير، صمغى بود كه يكى از درختان حجاز به نام «عرفط»(بر وزن هرمز) تراوش مىكرد و بوى نامناسبى داشت.
كرد و حتى شايعه تصميم آن حضرت نسبت به طلاق آنها منتشر شد، طورى كه سخت به وحشت افتادند و از كار خود پشيمان شدند.
ابوخالد گفت: اگر مراد از اهل بيت، همسران پيامبر نيستند، پس چه كسانى هستند؟
فداحسين گفت: اهل بيت همان كسانى هستند كه در دامان رسول خدا(ص) پرورش يافتهاند. به همين جهت رسول خدا(ص) به دستور خداوند، پيروى از اهلبيت خودش را در كنار قرآن وسيله نجات دانسته و ما نيز به دستور آن حضرت عمل نمودهايم؛ از اين رو، ما همه معارف دين- از اصول و فروع- را از آنان گرفتهايم، ولى شما اصول دين خود را از امثال
ابوالحسن اشعرى، حسن بصرى، عطاء بن يسار، ابوعلى ماتريدى و يا از كسى مانند ابن تيميه گرفتهايد و فروع دين را از كسانى اخذ كردهايد كه حداقل صد سال با رسول خدا(ص) فاصله داشتهاند و نه رسول خدا(ص) را ديدهاند و نه روايتى از آن حضرت شنيدهاند. حال از شما مىپرسم كه كدام يك از اين دو گروه شايسته پيروى هستند؟ كسانى كه پرورشيافته رسول خدايند و از اول با ديندارى و طهارت و پاكى رشد يافتند و آنگاه اصول و فروع دين را به ديگران آموختند و يا كسانى كه نه پيامبررا ديدهاند و نه از نزديك معارف دين را از او فرا گرفتهاند؟
گفتم: كسانى كه اين ويژگىها را دارند و علوم را از خود پيامبر فرا گرفتهاند، سزاوارتر به پيروىاند، اما آن ها چه كسانى هستند؟ آيا رسول خدا(ص) آنان را معرفى نموده يا نه؟
فدا حسين گفت: در تفسير آيه تطهير، روايات فراوانى در كتابهاى معتبر اهل سنت آمده و در آنها به صراحت اسم آنان آمده است.
گفتم: آيه تطهير ديگر چيست كه ما نمىشناسيم؟ آيا آيه جديدى نازل شده و يا آنكه در قرآنى كه شما شيعيان داريد وجود دارد؟
فدا حسين گفت: اتهام شيعيان به داشتن قرآنى غير از همين قرآن موجود در ميان مسلمانان حرفى است كه دشمنان اهل بيت(ع) به پيروان اهل بيت مىزنند؛
وگرنه اگر در بين شيعيان سراسر جهان بگرديد، از پاكستان و افغانستان و ايران و آذربايجان و تركيه و عراق و سوريه و لبنان وعربستان وكويت و بحرين و دهها كشور ديگرى كه شيعه درآنها پراكنده است، هرگز قرآنى به غير از قرآن موجود را نخواهيد يافت. در همين قرآن در سوره احزاب آيهاى است كه به آيه تطهير معروف است؛ زيرا در آن آيه خداوند اهل بيت پيامبر را پاك و معصوم معرفى كرده است.
گفتم: كدام آيه است؟
گفت: آيه 33 احزاب كه مىفرمايد:
(إِنَّما يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ
الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِير)؛ «همانا خداوند اراده فرموده تا پليدى و گناه را از شما اهل بيت پيامبر دور بدارد و شما را كاملًا تطهير فرمايد».
خداوند در اين آيه به صراحت فرموده كه پليدى را از اهل بيت دور نموده وآنان را كاملًا پاك كرده است.
گفتم: ولى آيه نگفته كه آنان چه كسانى هستند!
گفت: ولى پيامبر(ص) كه به دستور خدا مأمور بيان و تفسير قرآن بود، آيه را براى ما تفسير كرده است. خداوند به او فرمود:
(وَ أَنْزَلْنا إِلَيْكَ الذِّكْرَ لِتُبَيِّنَ لِلنَّاسِ ما نُزِّلَ إِلَيْهِمْ وَ لَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُونَ) (1)«و ما اين ذكر(قرآن) را بر تو نازل كرديم تا آنچه به سوى مردم نازل شده، براى آنها تبيين كنى، شايد انديشه كنند».
گفتم: رسول خدا در تفسير اين آيه چه كسانى را معرفى نموده است؟
فداحسين گفت: بنا بر نقل متواتر كه از 138 طريق و از چهارده نفر از اصحاب پيامبر(ص) نقل شده است، رسول خدا فرمود كه آنان پنج نفرند.
پرسيدم: اسامى آنان چيست؟
گفت: خود رسول خدا(ص) و على(ع) و فاطمه(س) و
1) نحل: 44
حسن(ع) و حسين(ع) مصداق اين آيهاند.
گفتم: دليل شما چيست؟
گفت: همانطور كه گفتم، روايات متواترى كه علماى شما نقل كردهاند كه به برخى از آنها اشاره مىكنم:
«وَاخَذَ رَسُولُ الله(ص) ثَوبَهُ فَوَضَعَهُ عَلى عَليّ وَفاطِمَة وَحَسَنٍ وَحُسَينٍ وَقالَ:
(إِنَّما يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ
تَطْهِيراً)». (1)
هيثمى در «مجمع الزوايد» مىگويد: اين روايت را احمد(بن حنبل) و طبرانى دركتاب خود آوردهاند و سند روايت احمد، همان سند صحيح(بخارى) است، غير از ابى بلج فزارى كه او نيز ثقه مىباشد، هر چند در او لينت وجود دارد. (2)
حاكم نيشابورى نيز پس از نقل اين روايت مىگويد: اين روايت صحيح السند مىباشد، اما(بخارى و مسلم) آن را نقل نكردهاند. (3)
ابن عباس در روايتى ديگر مىگويد: ما 9 ماه شاهد بوديم كه هر روز رسول خدا(ص) به هنگام نمازهاى پنجگانه، دم در خانه على مىآمد و مىگفت: «سلام بر شما اهل البيت.(إِنَّما يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً) به سوى نماز بشتابيد». (4)
حسن و حسين(ع) و من دم در اتاق نشسته بودم. از رسول خدا(ص) پرسيدم: آيا من از اهل البيت نيستم؟ فرمود:
«انَّكَ إلى خَيرٍ انَّكَ مِن أَزواجِ النَّبي
(ص)؛ (1)تو بر خيرى؛ تو از همسران پيامبرى(نه از اهل بيت)».
1) الدر المنثور، ج 5، ص 198؛ المعجم الكبير، ج 3، ص 52
محبوبترين فرد در پيش رسول خدا(فاطمه) زير دست او بود. خودم ديدم كه رسول خدا(ص) آنان را با حسن و حسين فرا خواند و عباى خود را برروى آن ها كشيد وگفت
«اللّهُمَّ هؤُلاءِ أهل بَيتي، فَأَذهِب عَنهُمُ الرِّجسَ وَ طَهِّرهُم تَطهِيراً
؛ بار پروردگارا! اينان اهل بيت مناند، رجس و پليدى را از آنان دور نما و به طور كامل پاكشان ساز.
به او نزديك شدم وگفتم: آيا من از اهل بيت تو نيستم؟ فرمود: دور شو، تو بر خيرى؛ «تَنحى فَإنَّكَ عَلى خَير». (1)
از عايشه كلامى ديگر نيز نقل شده؛ ابن تيميه از بنيانگذاران مكتب سلفى و پيشواى شما وهّابيان در كتابى كه در ردّ شيعه نوشته، مىگويد: حديث كساء صحيح است و احمد(بن حنبل) و ترمذى از ام سلمه نقل كردهاند و مسلم نيز در كتاب «صحيح» خود آن را از عايشه به اين صورت نقل كرده است كه عايشه مىگويد: روزى رسول خدا(ص) با عبايى نقشدار از منزل خارج مىشد كه حسن نزد وى آمد. حضرت او را داخل عبا برد، پس از او حسين آمد او را نيز به داخل عبا برد. آنگاه فاطمه و سپس على آمدند، آنان
1) تفسير ابن كثير، ج 6، ص 368؛ تفسير ابن ابى حاتم، ج 9، ص 3129؛ تفسير الكشف و البيان، ج 8، ص 43
را نيز زير عبا جا داد. آنگاه فرمود:
(إِنَّما يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً) (1)
وجود دارد. (1)
اكثر مفسران برآنند كه اين آيه درباره على و فاطمه و حسن و حسين(ع) نازل شده. (2)
ابن حجر عسقلانى نيز در شرح «صحيح بخارى» در معناى اهل بيت مىگويد: در تفسير آيه(إِنَّما يُرِيدُ اللَّهُ ...) به اثبات رسيده كه ام سلمه گفت: هنگامى كه اين آيه نازل شد، پيامبر(ص) فاطمه، على، حسن و حسين(ع) را فرا خواند و عبايى بر سرشان كشيد و فرمود: «اللهم هؤلاء أهل بيتى». اين روايت را ترمذى و ديگران نقل كردهاند. بنابراين مرجع اهل بيت به خديجه باز مىگردد؛ زيرا حسن و حسين از فاطمه و او دختر خديجه است و على نيز از كودكى در خانه خديجه بزرگ شد. سپس با دخترش ازدواج نمود. پس روشن شد كه اهل بيت پيامبر(ص) به خديجه بر مىگردد. (3)
شمس الدين محمد ذهبى از صاحبنظران برجسته در علم رجال و حديث نزد اهل سنت، به
صراحت مىگويد: اين روايت كه پيامبر(ص) عباى خود را بر روى فاطمه و همسر و دو فرزندش كشيد و گفت: «بار پروردگارا! اينان اهل بيت مناند، پليدى را از آنان دور نما و به طور كامل پاكشان ساز، صحيح است». (1)
بنابراين اعترافات، اهل بيت پيامبر(ص)، فاطمه، على، حسن و حسين(ع) اند كه مسلمانان بايد به همراه قرآن، به آنان رجوع نموده، تمسك جويند.
ابوزيد گفت: بحث و گفتوگو به درازا كشيده
1) سير اعلام النبلاء، ج 2، ص 122
بود و به وقت نماز مغرب نزديك شده بوديم؛ از اينرو فداحسين به ما گفت: وقت نماز نزديك است و من براى اقامه نماز بايد به مسجد بروم. اگر براى اقامه نماز مىآييد، بعد از نماز در خدمتتان خواهم بود. چون من فردا به سفر زيارتى كربلا مىروم؛ به همين جهت ممكن است ديگر شما را نبينم؛ از اين رو آنچه را پيش از اين درباره وجوب تمسك به اهل بيت(ع) از منابع معتبر شما نوشته بودم، به شما مىدهم. اگر نقد و نظر و اشكالى در آن ديديد، بنويسيد؛ تا يك ماه ديگر كه برمىگردم، حاضرم با شما در اين باره بحث و مناظره داشته باشم.
ابوخالد گفت: ما كه به دنبال بهانهاى مىگشتيم تا از آن ورطهاى كه خود را وارد آن نموده بوديم، نجات دهيم، نوشته را از وى گرفته، از آنجا خارج شديم و پس از مدتى براى مبارزه به افغانستان رفتيم؛ اما سخنان همراه با استدلال فداحسين و همچنين آن نوشتهاش چنان شك و ترديدى در اركان اعتقادى ما درباره انديشه و باورهاى سلف به وجود آورد كه همانند شناگرى مىمانديم كه به مهارتش در شناگرى مغرور باشد و خود را به دريا بزند، اما در حين شنا نفسش كم آيد و قادر به ادامه شنا نباشد و خود را به موج بسپارد تا او را به ساحل آورد. و يا اينكه او را به وسط دريا برده، در اعماق آن به نابودى بكشاند.
از يك طرف عقيده به مبانى وهّابيت دست و پاى ما را بسته بود و راه گريزى وجود نداشت، از طرفى ديگر استدلالهاى محكم و مستند فدا حسين راه گريزى باقى نمىگذاشت. سردرگم بوديم. چگونه ممكن است كه عالمان ما حقايق را در پس پرده مخفى نموده، احاديثى ضعيف و بىپايه را اساس عقيده براى ما قرار داده باشند و با وجود اين، همه رواياتى كه ناظر به پيروى از اهل بيت است را ناديده گرفته، به گوش پيروان خود نرسانده باشند.
ابوخالد گفت: مدتها در حيرانى و سرگردانى عقيدتى بوديم. من خود را معلّق بين زمين و آسمان مىديدم و همچون صخرهپيمايى بودم كه ميخهاى صخرهاش يك به يك درآمده و تنها به يك ميخ بين زمين و آسمان بند است. راه صعود به بالا نداشتم، زير پايم نيز درهاى هولناك بود. بين شك و ترديد در عقيده دست و پا مىزدم. ما درباره آنچه كه از فداحسين شنيده بوديم و در نوشتهاش آورده بود، روزها بحث مىكرديم؛ اما راه به جايى نمىبرديم.
گاه به كوه پناه برده، بر سر خدا داد مىزديم كه اين چه حالتى است كه براى ما پيش آوردى، ما آمده بوديم تا براى دين تو بجنگيم(و بر اساس عقيدهاى كه در دانشگاه از اساتيد وهّابى آموخته بوديم كه خدا موجودى است با دست و پا و ... كه در عرش بر روى صندلى حكومت خود نشسته و ناظر ماست) مىگفتيم: اى خدايى كه آن بالا نشستهاى و به ريش ما مىخندى! اگر هستى، پايين بيا و راه حق را به ما نشان بده. اما اين فرياد زدنها فايدهاى نداشت. كار به جايى كشيد كه چندين بار تصميم گرفتم خودكشى نمايم، تا از اين زندگى پر از شك و ترديد- كه همچون خوره از داخل مرا مىخورد- رهايى يابم. اما ابوزيد مرا از اين كار بازداشت و گفت: اگر چنين است، بيا با هم در جنگ هميشه در صف اول باشيم تا اگر كشته شديم، هم از اين وضعيت رهايى پيدا كنيم و هم خانوادههاى ما با افتخار به اينكه ما در راه خدا كشته شدهايم، از اين به بعد سرفرازانه زندگى كنند ...
نظر ابوزيد را پسنديدم و در جنگ هميشه در صف اول بوديم، در يكى از جنگها كه به مقرّ نيروهاى شيعه حمله كرديم، به مقدارى از وسايل غنيمتى دست يافتيم؛ در ميان وسايل به جا مانده و غنيمتى آنان علاوه بر قرآن، كتاب «نهجالبلاغه» و «صحيفه سجاديه على بن الحسين» را پيدا كرديم و چون ما پيش از اين، نام آن دو كتاب را از فداحسين شنيده بوديم، آنها را با خود
به مقر آورديم.
ابوزيد گفت: روزنهاى به سوى روشنايى و راه نجاتى براى ما پيدا شد؛ به دور از چشم همراهان دو نفرى به مطالعه «نهجالبلاغه» پرداختيم و راه علاج بيمارىهاى درونى خود را در آن يافتيم. دنيايى جديد به سوى ما گشوده شده بود. با سخنانى آشنا شده بوديم كه تا آن زمان به گوش ما نخوره بود. در هر خطبهاى دنيايى از معنا و معارف به سوى ما گشوده مىشد كه با دنياى ديگر متفاوت بود. يك جا، على را بر منبر وعظ و خطابه مىديديم، در خطبهاى ديگر عالمى سياستمدار و در خطبهاى ديگر با رهبرى نظامى در ميدان نبرد، عليه دشمنان حق و حقيقت و در نامهاى
نظام تربيتى اسلام كاملًا تبيين شده بود. از اينكه اين سخنان گفتههاى على(ع) باشد، در ابتدا در شك و ترديد بوديم؛ اما وقتى سخنان محمد عبده- از عالمان ديار مصر- در شرح كلمات آن حضرت را مطالعه كرديم، شك و ترديد ما برطرف شد و به يقين رسيديم.
روزها خواندن «نهجالبلاغه» و بحث و بررسى آن كار ما شده بود و مونس شبهاى تار ما در آن ديار غربت، دعاهاى صحيفه سجاديه بود.
دعاهايى كه از دل عارفى دلسوخته بر زبان جارى شده بود، ما را به اوج آسمان پرواز مىداد و باورهايى به رنگ آبى آسمان زيبا و دلانگيز در آن نسبت به خودشناسى و اخلاق فردى و اجتماعى و حتى نظامى و دعا براى مرزبانان در آن وجود داشت. اين باورها در نهج البلاغه و صحيفه آنچنان زيبا وآسمانى بودكه نامش را باورهاى آبى گذاشتيم؛ زيرا پس از مدتى حيرانى و سرگردانى، همچون آب سرد و گوارايى بود كه در بيابانى خشك و سوزان به لبان تشنهكام در حال مرگ برسد و به وى حيات دوبارهاى ببخشد. به ويژه بخشهايى از اول دعاى «مكارم الاخلاق» كه مىفرمايد:
«اللّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّد وَآلِهِ وَبَلِّغْ بِإِيمانِي أَكْمَلَ الْايمانِ، وَاجْعَلْ يَقِينِي أَفْضَلَ الْيَقِينِ، وَانْتَهِ بِنِيَّتِي إِلَى أَحْسَنِ النِّيَّاتِ، وَبِعَمَلِي إِلى
أَحْسَنِ الْاعْمالِ؛ (1)
بار پروردگارا! بر محمد و آل محمد درود فرست و ايمانم را به كاملترين درجه آن برسان و يقينم را برترين يقينها قرار بده و نيتم را نيكوترين نيت و عملم را زيباترين رفتارها قرار ده».
آن دعاها ورد زبان ما شده بود. با خواندن و تكرار آنها در عالمى ديگر سير مىكرديم و در لذت ذكر مدام قلبى با خداوند كسى را با خود برابر نمىديديم. هميشه خدا را شكر مىكرديم كه پس از مدتى حيرانى
1) صحيفه سجاديه، دعاى 20
و سرگردانى، سرانجام ما را بركشتى نجات اهل بيت(ع) سوار نموده، ما را همسفر پاكان امت؛ يعنى اهل بيت قرار داد و به سوى ساحل نور هدايت كرد.
ابوخالد ادامه داد: ماهى هنگامى كه داخل درياست، قدر آب را نمىداند، اما هنگامى ارزش آب را مىفهمد كه راه نفس كشيدن بر او تنگ مىشود و اگر يك ماهى، از بركهاى پر از لجن و كثافت به بيرون آب بپرد، باز ارزش آن آب را مىفهمد كه غنيمتى براى ادامه حيات او بود.
انسان مبتلا به شك و ترديد در اعتقادات، همچون ماهى بيرون پريده از آب است كه جهان با همه فراخى براى او تنگ و نفس كشيدن برايش سخت خواهد بود. آرزو مىكند كاش در همان آب لجنآلوده بود. وضعيت شك و ترديد ما نيز چنين بود؛ اما خداوند ما را از چنين وضعيت سخت و دردناك اعتقادى به داخل آب زلال و خوشگوار دريا افكنده بود و به درياى معارف پاك و زلال علوى آشنا ساخته بود. با علوم و معارفى آشنا شده بوديم كه از انديشههاى سخيف به دور بود و همه بر پايههاى استوار عقلى بنا نهاده شده بود. سخنان حكيمانه على(ع) در «نهجالبلاغه» و دعاهاى پر رمز و راز، زيبا و دلنشين امام سجاد(ع) ما را مات و مبهوت خود ساخته بود و ما از اينكه با چنين معارف بلندى آشنا شده بوديم، همواره
حمد و شكر خدا را به جا مىآورديم.
در اين هنگام موسوى پرسيد: نگفتيد متن نوشته فداحسين چه بود؟
ابوزيد گفت: اين نوشته مناظره فداحسين با يكى از عالمان اهل سنت به نام «مولوى محمد» است. اما چون عربى است، به روحانى كاروان مىدهم تا بعداً براى شما ترجمه نموده، به همه شما بدهد.
محرابى گفت: آقاى ابوخالد! در افغانستان كه بوديد، در جنگ و گريزها با حادثه خاصى كه به عنوان خاطره در ذهنتان مانده باشد، روبهرو نبوديد كه براى ما بازگو كنيد؟
ابوخالد گفت: از جنگ و گريزهاى خودمان خاطرات زيادى داريم، ولى آنچه كه مناسب است گفته شود، فقط يك خاطره است كه در افزايش ايمانمان و صحت راهى كه برگزيده بوديم، بسيار نقش داشت؛ آن را براى شما نقل مىكنم:
در يكى از روزها ازدحام جمعيت را شاهد بوديم كه به سوى محلهاى شيعهنشين در افغانستان حركت مىكردند، به طورى كه فرمانده ما گمان كرد هدف آنان تظاهرات است و مىخواهند عليه ما شورش كنند. به همين جهت تصميم گرفت آنان را سركوب كند. يكى از اعضاى برجسته شوراى مشورتى فرماندهان كه اهل همان شهر بود، با اين كار مخالفت كرده، گفت: آنان قصد برخورد با ما را ندارند، بلكه آنان به ديدار جوانى فلج كه تازه شفا يافته مىروند. با تعجب پرسيدم: شفا يافته! يعنى چه؟ آيا در افغانستان دكترى با اين مهارت وجود دارد كه بتواند بيمارى فلج را درمان كند.
گفت: وى از دو پا به طور كامل فلج بوده، ولى باتوسل به يكى از فرزندان پيامبر(ص) و پناه بردن به قبر او شفا يافته است.
همه با ناباورى و از روى تمسخر به او نگاه مىكردند؛ اما او نگاه تعجبآميز آنان را چنين پاسخ گفت:
اين مسأله عجيبى نيست و ما از اين موارد در افغانستان شنيده و ديدهايم كه عدهاى از اين طريق شفا يافتهاند.
پرسيدم: چگونه چنين چيزى ممكن است؟
گفت: مگر در قرآن نخواندهاى كه خداوند از قول
حضرت عيسى(ع) نقل مىكند كه فرمود:
من نشانهاى از طرف پروردگار شما برايتان آوردهام؛ من از گل چيزى به شكل پرنده مىسازم ... و به اذن خدا كور مادرزاد و مبتلايان به برص(پيسى، جذام) را بهبود مىبخشم ... (1)
بنابراين چنين كارى از بنده صالح و پاك خدا بعيد نيست كه با اذن خدا بيمارى را شفا دهد.
ابوزيد به اوگفت: ولى حضرت عيسى زنده بود كه چنين كارى را مىكرد. اما تو گفتى او از قبرى شفا
1) آل عمران: 49
ى
افت.
گفت: مقصودم از خود قبر نيست، بلكه شفا از صاحب قبر است.
ابوزيد گفت: چه فرقى مىكند؟
گفت: آيا تو وقتى قرآن را مىگيرى در احترام به قرآن چه مىكنى؟
ابوزيد گفت: براى احترام مىبوسم.
گفت: آيا جلد قرآن هم قرآن است؟
ابوزيد پاسخ داد: ما به احترام آنچه بين دو جلد واقع شده، يعنى خود قرآن، آنها را مىبوسيم.
گفت: پس آنچه مهم است، داخل خود قرآن است و جلد قرآن به واسطه خود قرآن مقدس و قابل احترام شده است. اينها نيز كه به قبر احترام مىنهند و به آن پناه آورده، آن را مىبوسند، به احترام كسى است كه داخل قبر خوابيده است؛ چون او را بنده صالح خدا مىدانند كه قابل احترام است.
يكى گفت: مرده داخل قبر با حضرت عيسى كه زنده بود، قابل قياس نيست تا بتواند چون او به اذن خدا شفا دهد.
او در پاسخ گفت: مگر خداوند در قرآن نمىفرمايد: «هرگز كسانى را كه در راه خدا كشته شدهاند، مرده مپندار، بلكه زندهاند كه نزد پروردگارشان روزى داده مىشوند. به آنچه خدا از فضل خود به آنان داده است شادمانند، و براى كسانى
كه از پى ايشانند و هنوز به آنان نپيوستهاند شادى مىكنند كه نه بيمى بر ايشان است و نه اندوهگين مىشوند. بر نعمت و فضل خدا و اينكه خداوند پاداش مؤمنان را تباه نمىگرداند، شادى مىكنند». (1)
گفتيم: درست است، ولى چه ربطى به شفا دادن به وسيله مرده دارد.
گفت: اينها مىگويند: اين آيه مىگويد: شهيدان
1) آل عمران: 169- 171،(وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَمْواتاً بَلْ أَحْياءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ* فَرِحِينَ بِما آتاهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ وَ يَسْتَبْشِرُونَ بِالَّذِينَ لَمْ يَلْحَقُوا بِهِمْ مِنْ خَلْفِهِمْ أَلَّا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ* يَسْتَبْشِرُونَ بِنِعْمَةٍ مِنَ اللَّهِ وَ فَضْلٍ وَ أَنَّ اللَّهَ لا يُضِيعُ أَجْرَ الْمُؤْمِنِينَ)
حيات برزخى داشته و زندهاند و حتى به ديگران بشارت مىدهند و از جانب ديگر مىگويند كه همه پيشوايان آنها به شهادت رسيدهاند. بنابراين آنها به گفته خداوند زندهاند و مرده و زنده آنها فرق نداشته، به اذن الهى كرامت مىكنند و شفا مىدهند تا همواره روزنهاى به سوى عالم غيب براى مردم گشوده باشد و مردم منكر ماوراى طبيعت و جهان آخرت نگردند و بشارتى باشد براى كسانى كه براى بقاى دين جانفشانى نمودهاند تا بدانند اجر آنان پايمال نمىگردد.
يكى گفت: حالا اين قبر چه كسى بوده است؟
گفت: وى يكى از فرزندان و نوادگان پيامبر(ص) و فاطمه و على است كه به على بن موسى الرضا(ع) معروف است و داراى گنبد و بارگاه عظيمى در مشهد مقدس است. همه ساله عده زيادى از سراسر جهان به زيارتش مىروند و از خدا در كنار قبرش حاجات خود را مىطلبند و خداوند حاجاتشان را برآورده مىسازد.
يكى از همراهان وهّابى ما گفت: چگونه چنين خرافاتى را باور مىكنيد؟
گفت: اينها خرافات نيست بلكه حقيقتى است كه نابينايان كور باطن اينها را نمىفهمند؛ زيرا اين كارها همچنان كه عيسى(ع) گفت، از طرف بندگان پاك خدا آيتى و نشانهاى از وجود خداوند است؛ زيرا اينان
به اذن خدا چنين مىكنند تا نشان دهند كه بندگى خدا بىاجر و مزد نيست، بلكه عزت هميشگى را به دنبال دارد كه حتى خداوند پس از مرگ نيز چنين كرامتى را از آنان صادر مىكند تا باعث تشويق ديگران به كارهاى نيك گردد و بدانند كه كار نيك پاداش اخروى و احترام دنيوى دارد.
حال اگر كسى قبول ندارد، مىتواند به آنجا رفته، از نزديك شخص شفا يافته را ببيند؛ زيرا همه مردم اين شهر وى را در حالت فلج ديده بودند و عكسها و نسخههاى پزشكى وى موجود است و سلامتى فعلى وى نيز كاملًا معلوم است.
ابوزيد گفت: اين كرامت زنگ بيدار باش ديگرى
براى ما دو نفر بود. انگار كه خداوند براى ما دو نفر چنين چيزى را زمينهسازى كرده بود تا حجت را بر ما تمام گرداند. ما به بهانهاى از آنجا خارج شديم و به جمع مردم پيوستيم و به منزل آن شخص شفا يافته رفتيم. از نزديك عكسهاى زمان فلج بودن و هم سر پا ايستادن وى را ديديم. در اينجا كلام ذهبى را به ياد آوردم كه درباره على بن موسى الرضا(ع) گفته بود:
«عَليُ بنُ مُوسى(ع) كَبيرُالشَأن لَهُ عِلمٌ وَ بَيانٌ وَ وَقع في النُّفُوس؛ (1)
على بن موسى(ع) شأن بزرگى داشت، داراى علم و بيان و موقعيت برجستهاى نزد مردم بود».
او در زندگى چنين بود و خدا پس از رحلتش نيز اين موقعيت را برايش حفظ كرد و خداوند خواست چنين صحنهاى را به ما نشان دهد تا بيشتر بر بطلان گفتههاى سخيف و بىپايه محمد بن عبدالوهاب درباره اولياى الهى پى ببريم.
شهيدى پرسيد: آقاى ابوخالد، بعد چه شد؟ تا چه زمانى در آنجا بوديد؟ آيا در درگيرى امريكا با طالبان حضور داشتيد يا نه؟
ابوخالد گفت: ما مدتى در افغانستان بوديم تا اينكه روزى از شهر مدينه به من خبر رسيد كه برادرم- كه به بيمارى سرطان ريه مبتلا بود- از دنيا رفته
1) سير اعلام النبلاء، ج 13، ص 170
است. بهانه خوبى براى بازگشت از آنجا بود. اين خبر با زمان آغاز درگيرى نيروهاى امريكايى با گروه طالبان بود كه به گوش ما رسيد؛ به همين جهت با ابوزيد پيش فرمانده خود رفته، خبر فوت برادرم را گفته، اجازه مرخصى خواستيم. وى به ما يك ماه مرخصى داد. بدين بهانه توانستيم از افغانستان خارج شده، به پاكستان برگرديم.
ابوزيد سخنان ابوخالد را چنين ادامه داد: وقتى به پاكستان بازگشتيم، از آنجا كه در دل، حقانيت راه اهل بيت را پذيرفته بوديم، تصميم گرفتيم پيش از بازگشت به عربستان، ديدارى با فدا حسين داشته باشيم و اين خبر را به وى گفته، با وى خدا حافظى نيز بنماييم.
ابوخالد گفت: به محض ورود به پاكستان در اولين فرصت به ديدار وى رفتيم و خبر بازگشت خود را از راه وهّابيت و پيوستن به راه حق اهل بيت(ع) به وى گفتيم. از شنيدن اين حرف بسيار خوشحال شد و ما را
در آغوش گرفت و گريه كرد.
ابوخالد گفت: از وى پرسيدم چرا گريه مىكنيد؟
گفت: گريه من از خوشحالى است؛ زيرا هنگامى كه به زيارت مرقد پاك حسين(ع) رفته بودم، به ياد شما افتادم و براى هدايت شما به راه حق اهل بيت(ع) دعا كردم و حالا مىبينم كه دعايم به اجابت رسيد و امام حسين(ع) مرا دست خالى برنگردانده است.
ابوزيد گفت: فدا حسين از چگونگى تشرف ما به اين راه پرسيد و ما آنچه گذشته بود را برايش توضيح داديم. آنگاه به او گفتيم كه ما براى پرسيدن چند سؤال پيش شما آمدهايم؛ اجازه مىفرماييد؟
گفت: بفرماييد.
ابوخالد گفت: گفتم قبل از هر چيز آنچه كه برايم جاى تعجب است، اين است كه چرا شما در برابر توهينهايى كه در اولين روز ملاقات با شما داشتم، با آنكه مىتوانستيد مرا از مسجد خودتان بيرون كنيد، اما چنين نكرديد و با ملاطفت و مهربانى با من برخورد كرديد؟
گفت: ما اين نوع برخورد را از اهل بيت پيامبر(ص) ياد گرفتهايم؛ زيرا آنان انسان هاى مافوقى هستند كه آراسته به همه خوبىهايند. آنهم با دو امتياز ويژه؛ يكى آنكه همه خوبىها را در حد اعلا دارا بودند و ديگر آنكه اين خوبىها را به طور هماهنگ
داشتند.
گفتم: منظورتان از هماهنگى در كمالات چيست؟
گفت: يعنى انسان يكى از فضايل اخلاقى را فداى خُلق ديگر نكند؛ شجاع باشد، ولى آنرا در موقع مناسب به كار ببرد. در راه خدا با دشمنان به شدت برخورد نمايد، اما نسبت به مؤمنان مهربان باشد؛ حلم بورزد، اما از روى ضعف نباشد؛ يعنى با قدرت در انتقام حلم بورزد و عفو نمايد. در عين صلابت در برخورد با قانونشكنان، وقتى حق مظلومى را پايمال شده مىبيند، به خود بلرزد و در عين دارا بودن ثروت براى همدردى با ضعيفان و بيچارگان زهد بورزد؛ شير
روز در ميدان نبرد با دشمنان و عابد در تاريكى شب باشد ... و اهل بيت(ع) چنين بودند.
گفتم: برخورد از روى حلم را در شما ديدم؛ اما نگفتيد آن را از چه كسى آموختيد؟
گفت: موسى بن جعفر(ع) يكى از امامان ما و از اهلبيت پيامبر(ص) است. آيا مىدانيد لقبش چه بوده است؟
گفتيم: نه.
گفت: وى را كاظم مىگفتند؛ زيرا در برابر برخوردهاى توهينآميز، كظم غيظ مىكرد و با رفتار پيامبرگونهاش، مردم را به راه دين و معنويت فرا مىخواند. همچنين امام على بن الحسين(ع) و ساير امامان(ع) چنين بودند و ما چنين الگوهايى در زندگى داريم.
گفتم: چرا شما با آنكه مىدانستيد ما از مخالفان سرسخت شماييم، ولى در دفعات بعد نيز با ما به گرمى رفتار كرديد.
گفت: ما شما را مسلمان مىدانستيم و رفتار مسلمان با مسلمان جز اين نبايد باشد. از سوى ديگر، شما پرسش داشتيد و همانند برخى از وهّابيان گوش خود را نبسته بوديد كه فقط حرف خودتان را بزنيد؛ از اين رو مىبايست به آن پاسخ مىگفتم تا شبهه را از ذهن شما پاك نمايم، نه آنكه از پاسخ دادن فراركنم.
آن روز ناهار پيشش مانديم و از هر درى سخن گفتيم. هنگام غروب از وى خداحافظى نموديم؛ چه غروب دلگيرى بود! دل كندن از وى براى ما بسيار مشكل شده بود! انگار سالها با وى مأنوس بودهايم. وى به هنگام خداحافظى چندين كتاب به ما هديه داد كه عبارت بودند از: «المراجعات» و «اجتهاد در مقابل نص»، تأليف سيد شرف الدين و همچنين «معالم المدرستين» علامه عسكرى كه داشتن آنها بسيار براى ما غنيمت بود.
دو روز بعد به عربستان برگشتيم و چون به عنوان مبارزان جهادگر بر مىگشتيم، كسى به وسايل ما نگاه
نكرد و كتابها را از ما نگرفتند. وقتى به مدينه رسيديم، ديدن قبر پيامبر(ص) براى ما حال و هواى ديگرى داشت؛ به طورى كه با ديدن گنبد سبز به گريه افتاديم.
ابوزيد گفت: من در آن لحظه دوست داشتم بروم و قبر پيامبر(ص) را درآغوش بگيرم و با او درددل كنم. اصلًا قبر پيامبر(ص) و مزار امامان بقيع، براى من معناى ديگرى يافته بود. چنين احساس مىكردم كه پيامبر(ص) و امامان بقيع در انتظار مناند كه به ديدارشان رفته، تا به من خوشآمد بگويند و مرا به آغوش مهر خود بگيرند.
جوانان همچنان با شور و شوق به دنبال شنيدن خاطرات بيشتر از آن دو بودند. ولى شب از نيمه گذشته بود و وقت استراحت بود. به ناچار پس از آدرس دادن و نشانى گرفتن، آن دو را براى ديدارى از ايران دعوت نموده، با هم خداحافظى كردند.
روز بعد كاروان براى احرام بستن عمره مفرده به مسجد شجره رفت. آقاى شهيدى گفت: حالا بايد همه لباسها را از تن بيرون كنيد و فقط دو لباس سفيد در بر نماييد؛ يعنى اينكه اى خدا، مىخواهم به سوى تو بيايم، به همين جهت همه لباسهاى تعلق و تجمل را از بدن در آوردم و با لبا سى كه روزى مرا با آن دفن خواهند نمود و روز قيامت باآن محشور خواهم شد، به سويت رهسپارم.
با شنيدن اين سخنان، حال برخى دگرگون شد و با اين حال، لباسها را از تن بيرون كردند و خود را سبكبارتر از هميشه احساس نمودند.
پس از بستن احرام در مسجد شجره، سوار اتوبوس شده، به طرف مكه به راه افتادند. آقاى شهيدى فرصت را غنيمت شمرده، اعمال عمره مفرده را براى آنان يادآور شد و گفت: دوستان، همان طور كه مىدانيد، از اين پس، بيش از بيست چيز بر ما حرام است و پس از ورود به مكه مكرمه، اعمالى بر ما واجب است كه بايد به صورت صحيح انجام بپذيرد، تا از احرام خارج شويم و تما م آن محرّمات بر ما حلال گردد. من آن
واجبات را براى شما يادآور مىشوم و تفصيل آن را پيش از شروع اعمال خواهم گفت.
1- نخستين واجب پس از احرامى كه بستيد، ورود به مكه و طواف به دور كعبه است كه اين طواف بايد هفت دور باشد كه به هر دور آن يك شوط مىگويند.
2- بجا آوردن دو ركعت نماز طواف پشت مقام حضرت ابراهيم همانند نماز صبح است.
3- سعى بين صفا و مروه كه بايد هفت بار بين كوه صفا و مروه انجام شود.
4- واجب است حلق يا تقصير كنيد؛ يعنى شما اختيار داريد موهاى سر خود را به طور كامل بزنيد كه
به آن حلق مىگويند و يا آنكه مقدارى از موها را كم نماييد كه به آن تقصير مىگويند.
5- طواف نسا است كه هفت بار دور خانه خدا گرديدن به همين نيت است.
6- نماز طواف نساكه اين هم دو ركعت است.
پس از سخنان آقاى شهيدى، كاروانيان سوار بر ماشينها شدند وكمكم اتوبوسها راههاى يكنواخت و خستهكنندهاى را پيمودند و به مكه وارد شدند. زائران پس از استقرار در هتل براى انجام واجبات آماده شدند.
آقاى شهيدى پيش از حركت براى انجام عمره بار ديگر برخى از واجبات و محرمات را يادآور شد و در ضمن صحبت گفت:
همان طور كه در هنگام زيارت مزار رسول خدا(ص) گفتم، در زيارت خانه خدا نيز از شما مىخواهم كه همه شما با ذكر خدا و با سرهاى پايين حركت نماييد، هنگامى كه وارد بيت الله الحرام شديم و روبهروى كعبه قرار گرفتيم، به شما خبر مىدهم. آنگاه سرهاى خود را بلند كنيد. كاروانيان به حركت
درآمدند و هنگامى كه وارد بيت الله الحرام شدند، آقاى شهيدى گفت: سرها را بلند نماييد. يكباره همه چشمها مات و مبهوت به طرف كعبه دوخته شد؛ اما مگر اين لحظه قابل توصيف بود، بيشتر آنان با حالتى مدهوش براى سجده شكر بر روى زمين افتادند؛ حال و احساس خوشى به بعضىها دست داده بود كه آن حالت قابل وصف نبود. احساسى كه نمىتوان آن را به ديگران انتقال داد و توصيفش كرد. لحظاتى با اين احساس و تجربه معنوى گذشت، زمزمه «الهى العفو» بر زبانها جارى بود، هر كسى در خلوت خود با خداى خود نجوايى داشت؛ هق هق گريه از هر گوشه وكنارى به گوش مىرسيد و ...
آقاى شهيدى لحظاتى آنان را به حال خود گذاشت و پس از سجده شكر و دعاى آن، كمكم با هدايت وى اعمال و واجبات عمره را يكى پس از ديگرى به پايان بردند.
اقامت آنان در مكه يك هفته به طول انجاميد، آنان علاوه بر انجام واجبات براى ديدن عرفات، مشعر و منا نيز رفتند تا اگر روزى براى حج واجب آمدند، با اين محلها آشنا باشند.
آقاى شهيدى در عرفات گفت: دوستان عزيز، اينجا سرزمين عرفات؛ يعنى شناخت است. به همين جهت، من مقاله فداحسين را كه ابوزيد و ابوخالد از پاكستان آورده بودند براى شما مىخوانم؛ تا شناخت
شما نسبت به اهل بيت پيامبر(ص) بيشتر شود.
اين مقاله در واقع يكى از مناظرات آقاى فداحسين با يكى از علماى اهل سنت پيشاور پاكستان به نام مولوى محمد است. وى چنين نوشته:
به مولوى محمد گفتم:
آيا قبول دارى كه اسلام دينى است كه براى نجات بشر آمده و اساس آن بر تشكيل امت واحده در برابر كفار و مشركان بوده و محور آن نيز همچون دعوت همه انبيا عبوديت در برابر خدا و نفى هرگونه طاغوت بوده است.
گفت: چرا قبول ندارم، در قرآن نيز آمده:
(وَ لَقَدْ بَعَثْنا فِي كُلِّ أُمَّةٍ رَسُولًا أَنِ اعْبُدُوا اللَّهَ وَ اجْتَنِبُوا الطَّاغُوتَ) (1)«ما در هر امتى رسولى فرستاديم كه خداى يكتا را بپرستيد و از(پرستش) طاغوت اجتناب كنيد».
گفتم: آيا قبول دارى كه رسول خدا(ص) پس از هجرت به مدينه، اولين گام براى وحدت بين مسلمانان را برداشته، عقد اخوت را بين آنان برقرار نموده است.
گفت: چرا قبول نداشته باشم؟ در حالىكه همه مسلمانان از جريان پيمان برادرى كه رسول خدا(ص) بين مهاجر و انصار بست، باخبرند و خداوند نيز بر
1) نحل: 36
اخوت برادران دينى تأكيد نمود:
(إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَة) (1)«مؤمنان برادر يكديگرند».
و از طرفى همه امت را امت واحده خواند و فرمود:
(إِنَّ هذِهِ أُمَّتُكُمْ أُمَّةً واحِدَةً وَ أَنَا رَبُّكُمْ فَاعْبُدُونِ) (2)« [اى پيامبر] همانا دين همه شما يكى است [اساس، توحيد و اسلام است] و من پروردگار شما هستم، پس مرا بپرستيد و مطيع من
باشيد».
پرسيدم: آيا قبول دارى كه خداوند تفرقه و اختلاف را دوست ندارد و از آن برحذر داشته است؟
پاسخ داد: منظورت از اين پرسشها چيست؟ اينكه پرسيدن ندارد، چگونه قبول ندارم؟! در حالى كه خداوند مىفرمايد:
«اى كسانى كه ايمان آوردهايد! آن چنان كه حق تقوا و پرهيزكارى است، از خدا بترسيد و از دنيا نرويد، مگر اينكه مسلمان باشيد(بايد گوهر ايمان را تا پايان عمر حفظ كنيد)* و همگى به ريسمان خدا چنگ زنيد و پراكنده نشويد و نعمت(بزرگ) خدا را بر خود به ياد آريد كه چگونه دشمن يكديگر بوديد و او در دلهاى شما الفت ايجاد كرد و به بركت نعمت او برادر شديد و شما بر لب حفرهاى از آتش بوديد، خدا شما را از آنجا برگرفت(و نجات داد) اين چنين خداوند آيات خود را براى شما آشكار مىسازد شايد هدايت شويد». (1)
و در آيهاى ديگر ضرر تفرقه را چنين برشمرده است:
«و خدا و پيامبرش را اطاعت نماييد و نزاع(و كشمكش) مكنيد تا سست نشويد و قدرت(و شوكت و هيبت) شما از ميان نرود و استقامت
1) آل عمران: 102 و 103
نماييد كه خداوند با استقامت كنندگان است». (1)
گفتم: پس بر اين اساس رسول خدا(ص) همواره امت را به سوى وحدت فرا مىخواند و از خطر تفرقه بر حذر مىداشت، اما از طرف ديگر مىدانست كه امت، سرانجام به جهت پيروى از هوا و هوسها متفرق خواهد شد؛ زيرا فرمود: امتم 72 فرقه مىشوند كه فقط يك فرقه اهل نجات است، به نظر شما آن يك فرقه نجات يافته كدام است؟
گفت: خود رسول خدا(ص) در روايت تفرقه امت، آن گروه را معرفى نموده و فرموده است:
1) انفال: 46
«بنى اسرائيل 71 گروه شدند، اما امت من 72 گروه خواهند شد كه همه آنان به جهنم خواهند رفت، فقط يك گروه نجات مىيابد. پرسيدند آن گروه كدامند؟ فرمود: آنان كه با جماعتاند. آنگاه تلاوت نمود:
(وَاعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَمِيعاً وَ لا تَفَرَّقُوا) (1)«همه با هم به ريسمان الهى چنگ زنيد و گروه گروه نشويد». (2)
بر اساس اين روايت فرقه نجات يافته از آتش جهنم، آن گروهى است كه با جماعت باشد.
پرسيدم: اما مراد كدام جمع است؟ و محور اين جماعت چيست؟
پاسخ داد: مراد جماعت اهل سنت است و محورشان نيز قرآن است؛ زيرا اكثر مفسران اهل سنت همچون طبرى، ميبدى، ابى السعود، ماوردى، بغوى، ثعالبى، ابن الجوزى، ابن كثير، ابن عطيه اندلسى، سيوطى و غير اينها بر اين عقيدهاند كه مراد از حبلالله در آيه:(وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَمِيعاً وَ لا تَفَرَّقُوا) قرآن است.
پرسيدم: آيا قرآن به تنهايى مىتواند محور وحدت امت باشد؟
اگر چنين است پس چرا امت چنين متفرقاند و در
ميان خودِ اهل سنت، فرقههاى كلامى اشعرى، ماتريدى، معتزلى، وهّابى، ديوبندى و بريلوى و ... و مذاهب فقهى با گرايش حنفى- مالكى و شافعى و حنبلى و ظاهرى و دهها مذهب ديگر پديد آمده و به بيان رسول خدا(ص) بيش از هفتاد فرقه و گروه شدند؟ پس قرآن به تنهايى نمىتواند اساس وحدت باشد.
پرسيد: آيا چيز ديگرى مىتواند محور وحدت امت باشد.
گفتم: بر اساس رواياتى كه محدثان اهل سنت در كتابهاى خود از رسول خدا(ص) نقل نمودهاند، به دست مىآيد كه جماعتى در تمسك به قرآن اهل نجات است كه براى خود امامى بشناسد.
«كسى كه از جماعت مسلمانان به اندازه يك وجب دور شود، طوق اسلام را از گردنش بيرون ساخته است، مگر آنكه بازگردد و كسى كه بميرد و امامى براى مسلمانان نشناسد، به مرگ جاهليت مرده است.» (1)
طبق اين روايت، آن گروهى از 72 فرقه اهل نجات است كه در كنار قرآن- كه محور عمل امت است- كسى به نام امام را براى جماعت مسلمين بشناسد؛ كسى كه مبين و مفسّر قرآن بوده، از اختلاف برداشتها كه باعث تفرقه مىگردد، جلوگيرى به عمل آورد. حال آن امامى كه باور نداشتن به او موجب مرگ جاهلى است كدام امام است؟
آيا مراد امثال معاويه و يزيد و بنىمروان و بنىعباس است يا اينكه افراد ديگرى مراد است؟
گفت: مراد پيشوايان مذاهب چهارگانه است.
گفتم: اين پيشوايان كه خودشان حتى در منابع احكام با همديگر اختلاف و درگيرى دارند، برخى قياس را يكى از منابع احكام مىدانند و برخى نمىدانند، برخى استحسان را از ادله مىدانند و برخى نمىدانند، برخى مصالح مرسله را از دلايل احكام مىدانند و برخى نمىدانند چگونه مرجع رفع اختلاف خواهند بود، از طرفى ديگر اگر مراد از امام، فقط
1) المستدرك، ج 1، ص 77؛ الدر المنثور، ج 2، ص 61؛ مجمع الزوائد، ج 5، ص 225
پيشوايان اربعه باشد، شما اصول اعتقادى خود را به چه دليل از امثال ابوالحسن اشعرى و ماتريدى و ابنتيميه و محمد بن عبدالوهاب و ... گرفتهايد؟ در حالى كه به نظر شما روايت شامل آنان نمىشود.
اشكال اساسى و مهم ديگر آن است كه اگر بپذيريم مراد از شناخت امام اينها هستند، تكليف مسلمانانى كه پيش از پيشوايان چهارگانه مىزيستند و مقلد اينها نبودند، چه مىشود؟ آيا همه آنها به مرگ جاهليت مردهاند؟ زيرا مالك بن انس پيشواى مذهب مالكى در سال 95 هجرى در مدينه به دنيا آمد و در سال 179 هجرى در همان جا مرد. و ابوحنيفه پيشواى مذهب حنفى در سال 80 هجرى در كوفه از خانوادهاى ايرانى به دنيا آمد و
در سال 150 هجرى در زندان بغداد مرد. محمد بن ادريس شافعى در سال 150 هجرى در غزه به دنيا آمد و در سال 204 هجرى در مصر از دنيا رفت. و احمد بن حنبل، پيشواى حنابله، در سال 168 هجرى در بغداد به دنيا آمد و در سال 241 هجرى در همان جا مرد.
اشكال بعدى اين است كه در كدام آيه و يا روايت نام اين چهار نفر آمده وگفته شده كه همه مسلمانان بايد از اينان تقليد نمايند و پس از اينها راه اجتهاد بسته شده است.
از طرفى اينها كه رسول خدا(ص) را نديده بودند، پس فهم و تفسير قرآن و احكام الهى را از كجا به دست آوردند؟
گفت: آنان تفسير و فهم آيات را از تابعين و تابعين از اصحاب فرا گرفتهاند و اصحاب حافظ شريعت و ناقلان سنت رسول خدا(ص) به تابعين بودند.
گفتم: چگونه اصحاب، حافظان سنت و ناقل روايات رسول خدا(ص) در تفسير آيات و بيان احكام بودند و حال آنكه در بين اهل سنت، بيش از صد سال نوشتن حديث ممنوع بوده تا آنكه مالك بن انس به دستور منصور دوانيقى به جمع حديث پرداخت.
و اما اينكه گفتى اصحاب، حافظ شريعت و ناقلان آن بودند، خلاف آن چيزى است كه بخارى در كتاب «صحيح» خود مىگويد.
با تعجب پرسيد: مگر بخارى چه مىگويد؟
گفتم: بخارى در كتابش از «ام دردا» نقل مىكند كه روزى «ابو دردا» با خشم و ناراحتى وارد منزل شد. از وى پرسيدم: چرا عصبانى هستى؟ گفت: از شريعت محمد(ص) چيزى باقى نمانده، غير از نمازى كه به جماعت مىخوانند. (1)
ابن حجر عسقلانى در شرح اين كلام مىگويد: ظاهراً اين حرف ابودردا مربوط به آخر عمر وى و زمان عثمان است. (2)
اما پس از گذشت زمانى، نماز جماعت نيز تباه مىگردد، همان طور كه بخارى از زهرى نقل مىكند
كه در شهر دمشق، نزد انس بن مالك(صحابى معروف) رفتم و ديدم كه گريه مىكند، پرسيدم: چرا گريه مىكنى؟ انس گفت: از چيزهايى كه مىشناختم، جز نماز باقى نمانده بود؛ اين هم تباه گرديده است. (1)
اگر اصحاب، حافظ شريعت و نقلكنندگان آن به تابعين بودند، چرا وضعيت احكام به اينجا رسيد؟ يا بايد بگوييد بخارى دروغ گفته كه چنين نسبتى را به آنان داده و يا آنكه راست گفته و اوضاع دينى مردم پس از رسول خدا(ص) چنين بوده است، در اين صورت احكام صحيح چگونه به دست پيشوايان چهارگانه شما رسيده و چه اطمينانى وجود دارد كه آنچه آنان فهميده و بيان كردهاند، همان چيزى است كه خدا و رسولش گفتهاند.
گفت: اين اشكال برشما نيز وارد است و هر پاسخى كه شما شيعيان بدهيد، ما نيز همان پاسخ را مىدهيم.
گفتم: ما چنين مشكلى نداريم؛ زيرا ما به گفته رسول خدا(ص)، همه معارف دين، از اصول دين و فروع آن را، از كسانى دريافت كردهايم كه در دامن رسول خدا(ص) پرورش يافته و به طور مستقيم آن علوم را از آن حضرت گرفتهاند.
گفت: آنها چه كسانى هستند؟
1) صحيح بخارى، ج 1، ص 134
گفتم: آنان همان عترتى هستند كه رسول خدا(ص) آنان را همرديف كتاب خدا قرار داده و دستور پيروى از آنها را به همراه قرآن داده است.
گفت: در كجا چنين چيزى آمده؟
گفتم: در كتابهاى معتبر شيعه و اهل سنت، روايات مشهور و متواتر ثقلين و خليفتين از رسول خدا(ص) نقل شده است.
جلال الدين سيوطى شافعى در تفسيرش از معجم طبرانى، از ابوسعيد خدرى از قول رسول خدا(ص) نقل مىكند كه فرمود: اى مردم، همانا بين شما دو چيز به جاى مىگذارم كه اگر پس از من به آن دو چنگ زنيد، گمراه نمىگرديد؛ يكى از آن دو بزرگتر از
ديگرى است؛ يكى كتاب خداست كه ريسمان كشيده شده بين آسمان و زمين است و ديگرى عترتم اهل بيتم مىباشد و آن دو از هم جدا نگردند تا اينكه در كنار حوض(كوثر) بر من وارد گردند. (1)
وى همچنين از زيد بن ارقم نقل مىكند كه رسول خدا(ص) فرمود: من پيش از شما مىروم و شما در حوض(كوثر) بر من وارد مىشويد. اما نيك بنگريد كه چگونه با دو «ثقل» من برخورد مىكنيد، پرسيدند: مراد از دو ثقل چيست؟ فرمود: ثقل بزرگ، كتاب خداوند عزيز و جليل است كه يك طرف آن در دست خدا و طرف ديگر آن در دست شماست، پس به آن تمسك نماييد تا نلغزيد وگمراه نشويد. و اما ثقل كوچك عترت من است و آن دو ثقل از هم جدا نمىگردند تا آنكه بر سر حوض بر من واردگردند؛ زيرا من اين را براى آنان از خدا خواستهام. پس شما از كتاب و عترتم پيشى نگيريد؛ زيرا هلاك مىگرديد و به آنان چيزى نياموزيد؛ زيرا آنان از شما داناترند. (2)
گفت: در اين استدلال دو اشكال مهم وجود دارد:
اوّل آنكه، گفتى با توجه به كلام بخارى، احاديث و احكام درستى به دست تابعين نرسيده، پس چرا از روايات ما دليل مىآورى؟ و شما با همين روايات
غيرمعتبر به نظرتان مىخواهيد اعتقادات خودتان را درست كنيد.
دوم آنكه، اين روايت ضعيف است و سند معتبرى ندارد.
گفتم: اينكه روايات شما را به عنوان مدرك مىآورم، دليل بر قوت عقيده ماست، نه دليل بر ضعف آن؛ زيرا ما براى اثبات عقيده خود نسبت به امامت و خلافت اهل بيت(ع) دلايل و روايات فراوانى از رسول خدا(ص) داريم كه در كتابهاى معتبر ما آمده و نيازى به روايات شما نداريم. اما براى آنكه ثابت كنيم كه بر شما اهل سنت نيز واجب است كه از اهل بيت پيامبر پيروى كنيد، از روايات معتبر خودتان
دليل مىآوريم.
اما اين كه گفتى روايت ثقلين ضعيف است، حرف بىاساسى است و انتظار نداشتم كه از منابع و گفتههاى انديشمندان خودتان بىخبر باشى؛ زيرا اين روايت در معتبرترين كتاب حديثى شما، يعنى «صحيح مسلم» آمده و حديث متواترى است كه بيش از 35 تن از صحابه آن را نقل نمودهاند و هيچ جاى بحث و خدشه ندارد، علاوه بر اين، ابن كثير دمشقى، شاگرد ابن تيميه و ذهبى مىگويد:
در روايات صحيح به ثبت رسيده كه رسول خدا(ص) در خطبه غدير خم فرمود: همانا من دو چيز گرانبها بين شما به جاى مىگذارم: كتاب خدا و عترتم. و آن دو از هم جدا نگردند تا در حوض بر من وارد شوند. (1)
اين روايات بر چند مطلب مهم و اساسى دلالت دارد:
اول: پيامبر(ص) تصريح نمود كه اگر كسى به هر دو متمسك گردد، هرگز گمراه نخواهد گشت و اين مطلب متفرع بر اين است كه خود كتاب و عترت مصون از گمراهى باشند. پس همان طورى كه قرآن،
1) تفسير القرآن العظيم، ج 4، ص 119
نورى است كه ظلمت در آن نيست، حقى است كه باطل به سراغش راه نمىيابد و هدايتى است كه ضلالت ندارد، عترت طاهره نيز چنيناند.
دوم: پيامبر(ص) عترت را همدوش قرآن كريم قرار داده و تصريح نمود آن دو با هماند و تا روز قيامت از يكديگر جدا نمىگردند و اين مقتضى آن است كه آن دو با هم مرجع احكام دين و هدايت مردم به سوى رضوان الهىاند و محال است چيزى كه خطا و گمراهى در او راه مىيابد، به سوى حق هدايت نمايد.
فرمود:
«انَّهُما لَن يَفتَرِقا حَتّى يَرِدا عَلَيَّ الحَوض».
اين جمله دليل است كه بعد از پيامبر(ص) زمين از امامى كه از عترت باشد و همتراز با كتاب خدا باشد، خالى نخواهد بود.
دلالت دارند كه عترت از همه مردم بعد از پيامبر(ص) برتر هستند، به همين جهت، امت بايد به آنها و قرآن متمسك شوند، اگر برتر يا همپايه با آنان كسى وجود داشت، حتماً پيامبر(ص) به آنها اشاره مىنمود.
دلالت دارد كه همه مردم محتاج آنانند، ولى آنان از همه بى نيازند؛ به همين جهت بر مردم لازم است تابع آنان باشند. چون فرموده:
«فَلا تُقَدِّمُوهُما فَتُهلِكُوا وَلا تُعَلِّمُوهُما فَانَّهُما اعلَمُ مِنكُم؛ (1)
پس شما از كتاب و عترتم پيشى نگيريد زيرا هلاك مىگرديد وبه آنان چيزى نياموزيد زيرا آنان از شما داناترند».
1) الدر المنثور، ج 2، ص 270.
«ما ان تَمَسَّكتُم بِهِما لَن تَضِلُّوا ابَداً».
بنابراين 71 فرقه به آن علت، گمراه شمرده مىشوند كه به آن دو با هم تمسك ننمودهاند و فرقه ناجيه، گروهى است كه به هر دو با هم تمسك جويد تا اهل نجات باشد.
گفت: بر فرض آنچه كه گفتى درست باشد، اما در اين روايات كه نگفته عترت چه كسانى هستند.
گفتم: در روايات متعدد، رسول خدا(ص) آنان را معرفى نموده و عالمان و محدثان و مفسران اهل سنت در كتابهاى خود آورده، بر درستى آن اعتراف
نمودهاند. شمس الدين محمد ذهبى از صاحبنظران برجسته در علم رجال و حديث در نزد شما، به صراحت مىگويد:
«وَصَحَّ انَّ النَّبى(ص) جَلَّلَ فاطِمَه وَزَوجَها وَابنَيها بِكَساء ثُمَّ قالَ اللّهُمَّ هُؤلاءِ أهل بَيتى فَاذهِب عنَهُمُ الرِّجسَ وَ طَهِّرهُم تَطهيراً (1)اينكه پيامبر(ص) عباى خود را بر روى فاطمه و همسرش(على) و دو فرزندش(حسن و حسين) كشيد و فرمود بار پرور دگارا! اينان اهل بيت مناند، پس پليدى را از آنان دور نموده، و به طور كامل پاكشان دار، صحيح است.
به همين جهت ما شيعيان همه معارف دين خود را از اصول اعتقادى تا مبانى عرفان و اخلاق و همچنين قواعد و اصول استنباط احكام و فروع آن را از طريق اهل بيت از رسول خدا(ص) گرفتهايم؛ زيرا اولين كسى كه در عالم اسلام به نوشتن احاديث پيامبر(ص) اقدام نمود، حضرت على(ع) بود كه با املاى پيامبر(ص) به تدوين حديث پرداخت و آن حضرت آن چنان اشتياقى به ديدار پيامبر(ص) و كسب علوم از آن حضرت داشت كه سر از پا نمىشناخت. چنانكه خود فرمود: من روزى دو بار بر حضرت وارد مىشدم،
1) سير اعلام النبلاء، ج 2، ص 122
هرگاه سؤال مىنمودم، پاسخ مىشنيدم و هرگاه من سكوت مىنمودم، رسول خدا(ص) شروع به گفتن مىنمودند و اين بدان جهت بود كه حضرت على(ع) ظرفيت بالاى علمى را داشت و پيامبر(ص) از خدا خواسته بود كه ظرفيت آن حضرت را بالا ببرد؛ همچنانكه مكحول در ذيل آيه(تَعِيَها أُذُنٌ واعِيَةٌ) (1)
مىگويد: هنگامى كه اين آيه نازل شد، رسول خدا(ص) فرمود:
«سَألتُ رَبّي أن يَجَعَلَها أُذُن عَليّ. فَكانَ عَليٌّ يَقُولُ: ما سَمِعتُ مِن رَسُولِ الله(ص) شَيئاً قَطُّ
1) الحاقه: 12، «و گوشهاى شنوا آن را دريابد و بفهمد»
فَنَسيتُه (1)
؛ من از خدا خواستم كه گوش على را از اين گوشهاى شنوا و نگهدارنده حقايق قرار دهد و به دنبال آن على مىفرمود: من هيچ سخنى بعد از آن از رسول خدا نشنيدم كه آن را فراموش كنم، بلكه هميشه آن را به خاطر داشتم.»
همچنين رسول خدا(ص) به على فرمود:
«انَّ الله امَرَنى ان ادنيكَ وَ لا اقصيكَ وَ ان اعَلِّمَكَ وَ ان تَعى وَ حَقٌّ عَلَى اللهِ ان تَعى (2)
؛ خداى سبحان مرا فرمان داد كه تو را به خويشتن نزديك سازم و از خود دور نكنم و به تو علم و دانش بياموزم تا شنوا گردى و خداوند بر خود مقرر فرمود كه گوش تو را شنوا قرار دهد».
از همين شوق و اشتياق بود كه حضرت از روى افتخار مىگفت: در قرآن آيهاى است كه جز من، كسى بدان عمل ننمود و آن آيه(إِذَا نَاجَيْتُمُ الرَّسُولَ فَقَدِّمُوا بَيْنَ يَدَيْ نَجْوَاكُمْ صَدَقَةً) (3)
بود؛ چهار دينار داشتم آن را به ده درهم فروختم و با آن با حضرت
1) الجامع لأحكام القرآن، ج 19، ص 264؛ تفسير القرآن العظيم(ابن أبى حاتم)، ج 10، ص 3369
2) تفسير القرآن العظيم(ابن أبى حاتم)، ج 10، ص 3370؛ جامع البيان فى تفسير القرآن، ج 29، ص 36؛ الدر المنثور فى تفسير المأثور، ج 6، ص 260؛ الكشف و البيان عن تفسير القرآن، ج 10، ص 28
3) مجادله: 12، «هنگامى كه مىخواهيد با رسول خدا نجوا كنيد(و سخنان در گوشى بگوييد)، قبل از آن صدقهاى(در راه خدا) بدهيد.»
نجوا و گفتوگو كردم و ده پرسش از آن حضرت نمودم و براى هر پرسش درهمى را صدقه دادم (1)- اين خلوتنشينىها جز براى آن حضرت رخ نداد و علوم پيامبر(ص) جز در نزد او جمع نشد. به همين جهت رسول خدا(ص) فرمود:
«انَا مَدينَةُ العِلم وَ عَليٌّ بابُها، فَمَن ارادَ المَدينَةَ
1) أسباب نزول القرآن(الواحدى)، ص 432؛ أنوار التنزيل و أسرار التأويل، ج 5، ص 195؛ تفسير روح البيان، ج 9، ص 405؛ تفسير غرائب القرآن و رغائب الفرقان، ج 6، ص 275؛ الجامع لأحكام القرآن، ج 18، ص 301؛ معالم التنزيل فى تفسير القرآن، ج 5، ص 48؛ الكشاف عن حقائق غوامض التنزيل، ج 4، ص 494؛ مفاتيح الغيب، ج 29، ص 495
فَليَأْتِها مِن بابِها (1)
؛ من شهر علمم و على، در ورودى آن شهر است، هر كسى طالب علم است، از در آن بايد وارد شود».
حضرت آنچه كه از پيامبر(ص) مىآموخت، در صحيفهاى يادداشت مىنمود كه بعدها به «صحيفه على(ع)» و يا كتاب على(ع) معروف شد و نزد امامان ما بود و عترت، آن را به هر كس كه مايل بودند، نشان مىدادند و گاه مىگفتند كه در كتاب على(ع) چنين آمده است و با آن كتاب، براى بعضى از ياران احتجاج مىكردند.
گفت: اهل بيت شامل افرادى همچون على- رضى الله عنه- مىشود و ما هم آنچه از سنت داريم، از امثال او گرفتهايم.
گفتم: چگونه چنين ادعايى مىكنيد؟ چرا كه بخارى در معتبرترين كتاب در نزد اهل سنت؛ يعنى صحيح بخارى 7563 روايت آورده و آنچه وى از على(ع) نقل كرده فقط 29 روايت است. از كسى كه به اعتراف همه مورخان و محدثان مدت سى سال با رسول خدا(ص) زندگى نموده و در هيچ لحظهاى از وى جدا نبود؛ اما از كسى مانند ابوهريره بيش از 150 روايت نقل مىكند. اين در حالى است كه ابوهريره
1) روح المعانى فى تفسير القرآن العظيم، ج 13، ص 60؛ فيض القدير، مناوى، ج 1، ص 49؛ مستدرك حاكم، ج 3، ص 127؛ جامع الصغير، سيوطى، ج 1، ص 415
فقط سه سال آخر عمر پيامبر(ص) به اسلام گرويد و مدت زيادى از اين سه سال را نيز در مدينه نبود. پس اين همه روايت را از كجا آورده و شما چگونه ادعا مىكنيد كه سنت پيامبر(ص) را از عترت گرفتهايد؟
گفت: اين اشكال بر شما هم وارد است؛ زيرا اگر شما سنت رسول الله(ص) را از اهل بيت گرفتهايد؛ چرا مذهبتان مذهب جعفرى نام دارد و آنرا «مذهب اهلبيت» نام ننهادهايد؟
گفتم: چون در زمان پديد آمدن مذاهب مختلف فقهى و به ويژه مذاهب چهارگانه اهل سنت، امام جعفر صادق(ع) مكتب فقهى اهلبيت را مطرح نمود و
عدهاى را بر اين اساس تربيت كرد؛ براى آنكه مكتب فقهى اهل بيت(ع) از ساير مذاهب باز شناخته شود، آن را مذهب جعفرى در مقابل مذهب حنفى و مالكى و ... نام نهادند وگرنه، خود امام صادق(ع) بارها مىفرمود: «هر آنچه من مىگويم، از پدرم از پدرش على بن الحسين، از جدم حسين و او از حسن، و او از پدرش اميرالمؤمنين و او از رسول خدا(ص) و حديث رسول خدا(ص) گفته خداى تعالى است. (1)
گفت: بنابراين جعفربن محمد فقط يك راوى حديث است و در راوى حديث، بايد بررسى شود كه آيا عادل بوده يا نه؟
گفتم: چنين كه تو مىپندارى نيست، بلكه امام جعفربن محمد(ع) يكى از خلفاى دوازدهگانهاى است كه رسول خدا بشارت به آمدنشان داده است؟
گفت: كدام خلفا را مىگويى؟ خلفاى راشدين كه بيش از چهار نفر نبودند!
گفتم: همان خلفايى كه رسول خدا(ص) درباره آنان فرمود:
«لا يَزال هذَا الدين عَزيزاً مَنيعاً الى اثِنى عَشَر خَليفَة (2)
اين دين همواره عزيز و والاست تا
(زمانى كه) دوازده خليفه(در ميان شماست)».
گفت: مراد از اين خلفا، همان طور كه ابنحجر عسقلانى مىگويد عبارتند از چهار نفر از خلفاى راشدين و حسن بن على، معاويه، يزيد بن معاويه، عبدالله بن زبير، عبد الملك بن مروان، وليدبن عبدالملك، سليمان بن عبدالملك و عمربن عبدالعزيز. (1)
گفتم: من فقط دو تن از اين خلفا را نام مىبرم و قضاوت را به شما وامىگذارم. آيا به نظر شما يزيد سبب عزت دين شد؟ كسى كه آن همه جنايت كرد و وقتى خاندان رسول خدا را پيش او به اسارت بردند، از
1) فتح البارى، ج 13، ص 182
روى غرور منكر دين شد وگفت:
لَعِبَت هاشِمُ بِالمُلكِ فَلا خَبَرٌ جاءَ وَ لا وَحىٌ نَزَل (1)
(بنى) هاشم با فرمانروايى بازى كرد، نه خبرى آمد و نه وحيى نازل شد.
آيا عبدالملك بن مروان دين را عزيز كرد؟ كسى كه به گفته سيوطى شافعى، اولين كسى بود كه در اسلام مكر و حيله را به كار برد و اولين كسى بود كه از سخن گفتن نزد خلفا جلوگيرى كرد و اولين كسى بود كه از امر به معروف بازداشت و جلوى آن را گرفت؛ همان امر به معروفى كه خداوند دربارهاش فرمود: «شما بهترين امتى هستيد كه به سوى مردم مبعوث شديد؛ چه اينكه امر به معروف و نهى از منكر مىكنيد». (2)و مردم را غلام و برده خليفه و سلطان ناميد. (3)
وى همچنين مىگويد: از زشتكارى عبدالملك، همين بس كه كسى مانند حجاج را بر مردم مسلط نمود؛ كسى كه صحابه را خوار ساخت و بر آنان تازيانه زده، زندانى ساخت و آنقدر از صحابه و تابعين كشت كه به حساب نمىآيد، تا چه برسد به غير آنان. (4)
آيا اينان مىتوانند خليفه رسول خدا باشند؟
گفت: اين روايت چه ربطى به امامان شما دارد. آنان كه خلافت نكردند، فقط على- رضى الله عنه- به مدت چهار سال حكومت كرد و فرزندش حسن- رضى الله عنه- نيز مدتى اندك حاكم مسلمانان بود.
گفتم: اين كه شما مىگوييد، يعنى حاكميت سياسى بر مردم كه فقط يكى از وظايف رسول خدا(ص) بود، ولى پيامبر(ص) به بيان قرآن چندين مسئووليت از جانب خدا داشت:
اول آنكه، وى مأمور به دريافت و ابلاغ وحى الهى بود، خداوند مىفرمايد: «اى پيامبر! آنچه را از
سوى پروردگارت به تو نازل شده است اعلام كن». (1)
دوم، وى تفسير و تبيين وحى مىنمود، خداوند مىفرمايد: «و ما اين ذكر(قرآن) را بر تو نازل كرديم، تا آنچه به سوى مردم نازل شده براى آنها تبيين كنى، شايد انديشه كنند». (2)
سوم، تعليم وتزكيه مردم را بر عهده داشت، خداوند مىفرمايد: «او كسى است كه در ميان جمعيتِ درس نخوانده، رسولى از خودشان برانگيخت تا آياتش را بر آنها بخواند و آنها را پاكيزه كند و كتاب و حكمت بياموزد، هر چند پيش از آن در گمراهى آشكارى بودند». (3)
چهارم، حكومت؛ در اين باره خداوند مىفرمايد: «اى كسانى كه ايمان آوردهايد! اطاعت كنيد خدا را و اطاعت كنيد پيامبر خدا و صاحبان امر را». (4)
و همچنين مىفرمايد: «پيامبر نسبت به مؤمنان از خود آنها اولى است». (5)
1) مائده: 67،(يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ)
2) نحل: 44،(... وَ أَنْزَلْنا إِلَيْكَ الذِّكْرَ لِتُبَيِّنَ لِلنَّاسِ ما نُزِّلَ إِلَيْهِمْ وَ لَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُونَ)
3) جمعه: 4،(هُوَ الَّذِي بَعَثَ فِي الأُمِّيِّينَ رَسُولًا مِنْهُمْ يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آياتِهِ وَ يُزَكِّيهِمْ وَ يُعَلِّمُهُمُ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ وَ إِنْ كانُوا مِنْ قَبْلُ لَفِي ضَلالٍ مُبِينٍ)
4) نساء: 59،(يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الأَمْرِ مِنْكُمْ فَإِنْ تَنازَعْتُمْ فِي شَيْءٍ فَرُدُّوهُ إِلَى اللَّهِ وَ الرَّسُولِ إِنْ كُنْتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الآْخِرِ ذلِكَ خَيْرٌ وَ أَحْسَنُ تَأْوِيلًا)
5) احزاب: 6،(النَّبِيُّ أَوْلى بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ)
پنجم، قضاوت؛ خداوند فرمود: «ما اين كتاب را به حق بر تو فرستاديم تا به آنچه خداوند به تو آموخته، در ميان مردم قضاوت كنى و از كسانى نباشى كه از خائنان حمايت مىكنند». (1)
از اين مسئوليتها، فقط نبوت به تصريح خداوند پايان يافته است: «محمد پدر هيچيك از مردان شما نبود، ولى رسول خدا، خاتم و آخرين پيامبران است». (2)اما وظايف ديگر همچنان باقى است؛ از اين رو به عقيده شيعه، خليفه و جانشين
پيامبر(ص) كسى است كه بتواند بقيه وظايف رسول خدا را به خوبى انجام داده، مردم را همه جانبه به سوى خدا رهنمون شود و چنين كسانى جز همانان كه رسول خدا(ص) معرفى نموده، نمى توانند باشند. همان كسانى كه رسول خدا(ص) بر اساس روايت مشهور خليفتين آنان را يكى از دو خليفه خود معرفى نموده. همچنان كه احمد بن حنبل، پيشواى مذهب حنبلى در كتابش از رسول خدا(ص) روايت نمود كه فرمود:
«همانا دو خليفه در ميان شما مىگذارم؛ كتاب خداى عزّوجلّ كه ريسمان محكم آويزان بين زمين و آسمان است و عترتم، اهل بيتم. آن دو از يكديگر جدايى ناپذيرند تا اينكه هر دو در كنار حوض(كوثر) بر من درآيند». (1)
از جانب ديگر در روايت متواتر و مورد قبول همه فرق اسلامى، تعداد آنان را دوازده نفر معرفى نموده است كه محدثان، مورخان و مفسران در كتابهاى خود آوردهاند.
بخارى در كتاب «صحيح» (2)خود و همچنين مسلم در «صحيح مسلم» و ديگر نويسندگان كتابهاى حديثى در كتابهاى خود، تعداد خليفه را دوازده نفر آوردهاند.
مسلم در «صحيح» خود از جابر بن سمره نقل مىكند كه رسول خدا(ص) فرمود:
«لا يَزال هذَا الدّينُ عَزيزاً مَنيعاً الى اثنى عَشَرَ خَليفَة (1)
؛ اين دين همواره عزيز و والاست تا دوازده خليفه(در ميان شماست)».
و در روايتى ديگر حضرت فرموده:
1) صحيح مسلم، كتاب الاماره باب ان الناس تبع للقريش. اين روايت در صحيح بخارى، ج 8، ص 127؛ سنن ابوداود، ج 2، ص 306؛ مسند احمد حنبل، ج 3، ص 89؛ و ... آمده است.
«لا يَزالُ الدّينُ قائماً حَتّى تَقُومَ السّاعَة او يَكونُ عَلَيكُم اثنا عَشَرَ خَليفَة كُلُهُم مِن قُرَيش (1)
؛ دين همواره استوار است تا قيامت برپا شود، يا دوازده خليفه- كه همگى از قريش هستند- بر شما حاكم باشند».
اين روايات از روايتهاى معتبر و خدشهناپذير در نزد اهل سنت است كه در آن به صراحت خلفاى جانشين پيامبر(ص) را دوازده نفر برمىشمرد.
پرسيد: آيا دليلى بر تطبيق اين روايات بر اهل بيت توسط پيامبر داريد.
پاسخ دادم: دليل در روايات ما فراوان است، اما من دليل را از كتابهاى شما مىآورم:
ابن كثير دمشقى در «تاريخ» خود از زيد بن ارقم نقل مىكند كه:
«هنگامى كه رسول خدا(ص) از حجه الوداع باز مىگشت، در غدير خم فرود آمد و دستور داد تا آنجا را تميز كردند. سپس به سخنرانى پرداخت و فرمود: همانا من دعوت شدم و اجابت نمودم(مرگم نزديك است). من دو چيز گرانبها بين شما به جاى گذاردم كه هر يك از ديگرى بزرگتر است؛ كتاب خدا و عترتم، اهل بيتم. پس نيك بنگريد چگونه درباره آن دو برخورد مىكنيد. آن دو هرگز از همديگر جدا نمىگردند تا در كنار حوض
1) همان.
(كوثر) بر من وارد گردند. سپس فرمود: همانا خدا مولاى من است و من ولى و سرپرست همه مؤمنان مىباشم. آنگاه دو دست على(ع) را گرفت فرمود: كسى كه من ولى و سرپرست اويم، اين(على) ولى و سرپرست اوست. بار پروردگارا! دوست بدار كسى را كه دوستش بدارد و دشمن بدار كسى كه دشمنش بدارد. وى(ابوالطفيل) مىگويد: از زيد پرسيدم آيا تو خودت از رسول خدا(ص) شنيدى؟ گفت: در بيابان كسى نبود جز اينكه آن را با چشمش ديد و با گوشش شنيد».
ابن كثير پس از نقل اين روايت مىگويد:
«اين روايت را بدين صورت تنها نسائى(در سنن خود) ذكر نموده، شيخ ما ابوعبدالله(شمس الدين محمد) ذهبى مىگويد كه اين روايت صحيح است». (1)
با توجه به سخن ذهبى كه از بزرگان علم حديث و رجال اهل سنت است و حديث فوق را صحيح مىداند و ابنكثير دمشقى كه بدون نقد، آن را نقل نموده هيچگونه شك و شبههاى در صحت اين روايت باقى نمىماند.
بنابراين مىبينيم كه رسول خدا(ص) از طرفى مىفرمايد: خلفاى من دوازده نفرند؛ از جانب ديگر، اهل بيت خود را يكى از دو خليفه خود مىنامد و در روز غدير، وقتى على را به خلافت معرفى مىكند، مىفرمايد:
«مَن كُنتُ مَولاهُ فَهذا عَليٌّ مَولاه
». باز حديث ثقلين را يادآور مىشود تا بنماياند كه على، يكى از دوازده خليفهاى است كه او بشارتش را داده است تا يكى از مصاديق خلفاى اثنا عشر را به مردم معرفى نمايد.
گفت: بر فرضِ پذيرفتن گفتهات درباره على- رضى الله عنه- بقيه خلفاى او چه كسانى هستند؟
گفتم: اولين آنها اميرالمؤمنين على(ع) و آخرين آنها حضرت مهدى است؛ همان طور كه ابنكثير
1) البداية و النهاية، ج 5، ص 228
دمشقى به آن اعتراف نموده و در تفسير آيه(وَبَعَثْنَا مِنهُمُ اثْنَيْ عَشَرَ نَقِيبًا ...) (1)«و از آنها دوازده رهبر و سرپرست برانگيختيم» مىگويد:
امام احمد بن حنبل از مسروق نقل مىكند: ما نزد عبدالله بن مسعود قرآن مىآموختيم كه مردى از وى پرسيد: آيا از رسول خدا(ص) پرسيديد كه اين امت، صاحب چند خليفه است؟
ابن مسعود پاسخ داد: از زمانى كه وارد عراق شدهام، پيش از تو كسى چنين پرسشى را از من ننمود.
1) مائده: 12
آرى، از آن حضرت پرسيديم و فرمود: به تعداد نقباء بنى اسرائيل مىباشند.
ابن كثير پس از آوردن اين حديث، به روايت مسلم اشاره نموده، آنگاه مىگويد: از همين خلفاى دوازدهگانه است، همان مهدى كه همنام پيامبر(ص) است و كنيهاش كنيه رسول خدا(ص) است و جهان را پس از ظلم و ستم از عدل و داد پر مىكند و در تورات نيز به حضرت اسماعل بشارت داده شد كه خداوند از پشت وى، دوازده بزرگ را بر مىانگيزاند وآنان همين دوازده نفرى هستند كه در روايت ابنمسعود و جابر بن سمره ياد شدند. (1)
گفت: اما ابنكثير در ادامه سخنش مىگويد: اين مهدى همان نيست كه شيعه عقيده دارد كه از سرداب سامرا قيام مىكند.
گفتم: ابنكثير اشتباه كرده؛ زيرا در هيچ كتابى از شيعه نيامده كه حضرت مهدى از سرداب ظهور مىنمايد، بلكه شيعه اماميه همانند همه مسلمانان عقيده دارد كه آن حضرت از كنار كعبه قيام خود را آغاز مىنمايد. (2)
گفت: بنابراين خلفاى مورد ادعاى شما دو نفرند؛ بقيه آنها چه كسانى هستند؟
گفتم: بنا بر رواياتى كه در كتابهاى معتبر ما آمده، اسامى آنان مشخص است و برخى از بزرگان شما نيز به اسامى آنان اشاره نمودهاند.
پرسيد: چه كسى آنان را نام برده؟
گفتم: افرادى همچون ابن صباغ مالكى و سبط ابن جوزى و ... و همچنين حموينى (1)در «فرايد السمطين» با سند معتبر از ابن عباس نقل مىكند كه: مردى يهودى به نام «نعثل» نزد پيامبر(ص) آمد و
1) ذهبى دربارهاش مىگويد: امام، محدث، اوحد كامل، فخرالاسلام صدر الدين ابراهيم بن محمد حمويه خراسانى كه خيلى به روايات توجه داشته و به كسب اجزاء آن مى پرداخت، قرائتى نيكو داشت و خوش منظر و با هيبت و ديندار و صالح و از مشايخ صوفيه بود؛ تذكرة الحفاظ، ج 4، ص 1505
از چيزهاى مختلفى پرسش نمود. يكى از پرسشها اين بود كه هر پيامبرى را وصيى است و پيامبر ما موسى، وصى خود را يوشع ابن نون قرار داد. وصى تو كيست؟
فرمود: ولى و خليفه پس از من على بن ابى طالب و پس از او دو سبط من حسن و حسين و 9 تن از نسل حسيناند.
يهودى گفت: نام آنها را برايم بگو.
فرمود: وقتى حسين درگذشت، فرزندش على، پس از على پسرش محمد، پس از او فرزندش جعفر، پس از جعفر فرزندش موسى، پس از او على، پس از على، فرزندش محمد، پس از او پسرش على، پس از او پسرش حسن و سپس حجه بن الحسن است كه به تعداد نقباى بنى اسرائيلاند. (1)
بنابر اين، عقيده شيعه تنها عقيدهاى است كه مبتنى بر سخن رسول خدا(ص) درباره خلفاى دوازدهگانه است. علاوه بر اين، اعترافات بزرگان اهل سنت درباره جلالت قدر امامان شيعه، خود بهترين شاهد صدق بر شايستگى آنان بر خلافت و جانشينى پيامبر(ص) در جميع شئون است كه در اينجا فقط به آنچه شمسالدين ذهبى شافعى، از معاصران ابن كثير در اين باره گفته، اكتفا مىشود.
1) فرائد السمطين، ج 2، ص 133، ح 431
وى در هنگام بيان شرح حال حضرت مهدى [مىگويد:
«المنتظر الشريف، محمد بن الحسن العسكري بن علي الهادي ... خاتمة اثني عشر سيد الذين تدعى الاماميه عصمتهم ... (1)
اما مولاى ما امام على از خلفاى راشدين و از كسانى است كه شهادت به بهشتى بودنش داده شده است. او را خيلى دوست داريم ... و دو فرزندش حسن و حسين دو سبط رسول خدا(ص) و دو سرور جوانان بهشتاند كه اگر به
1) سيراعلام النبلاء، ج 13، ص 120
خلافت مىرسيدند شايسته آن بودند.
و زين العابدين، ارجمند و بلند مرتبه و از بزرگ عالمان عامل كه شايستگى امامت را داشت.
و همچنين پسرش ابوجعفر باقر، بزرگ، امام، فقيه، بوده و شايستگى امامت را داشت.
و همچنين پسرش جعفر صادق، بلند مرتبه، از پيشوايان علم و دانش كه براى خلافت از ابوجعفر منصور شايستهتر بود. و فرزندش موسى(كاظم) بلند مرتبه، داراى علومى نيكو كه براى خلافت از هارون شايستهتر بود.
و پسرش على بن موسى نيز بلند مرتبه و داراى علم و بيان و موقعيت بى نظيرى در پيش مردم بود.
و پسرش جواد از سروران قومش بود ... و همچنين فرزندش ملقب به هادى، شريف و برزگوار بود. و همچنين است، پسر او حسن بن على عسكرى كه رحمت خدا بر همه آنان باد.
با توجه به آنچه گفته شد، وقتى رسول خدا(ص) به صراحت در حديث متواتر خليفتين و ثقلين مورد قبول ابنكثير و ساير عالمان اهل سنت، اهل بيت خود را يكى از دو خليفه ماندگار پس از خود معرفى مىكند و در اين روايت، تعداد آنان را دوازده نفر مىداند و از طرفى اين دوازده نفر به اعتراف بزرگان اهل سنت، همچون ذهبى از شايستگان براى خلافت بودهاند، ديگر جاى اين اشكال باقى نمىماند كه چون
آنان حاكم نشدند، پس آنان خليفه رسول خدا نيستند، بلكه اين اشكال به خود امت بر مىگردد كه چرا با آنكه از اهل بيت شايستگانى براى حكومت وجود داشت، آنان را رها نموده، به سراغ ديگران رفتند؛ از اين رو روىگردانى مردم از آنان موجب از دست دادن شايستگى آنان براى خلافت نمىشود و همچنين محروم شدن آنان از بخشى از حقوق خود؛ يعنى حاكميت سياسى سبب نشد تا آنان ساير مسئوليتهاى خويش را انجام ندهند، بلكه آنان در ساير شئون خلافت عمل نمودند و كسى توان برابرى با آنان را در
صحنههاى علم و عمل نداشت و همه بزرگان اسلام در تمامى مذاهب، در همه علوم و معارف دين وامدار علوم آنانند. (1)
سپس به مولوى محمد گفتم: خلاصه ادعاى ما اين است:
امت اسلامى 72 فرقه شدند و فقط يك فرقه اهل نجات است.
فرقه اهل نجات، نجاتش در جماعت است.
محور آن جماعت، قرآن است:(وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَمِيعاً).
هر جماعتى امامى لازم دارد كه نجات يابد و اگر كسى بميرد و رهبر و امام خود را نشناسد، به مرگ جاهليت مرده است.
قرآن هم از عترت هرگز جدايى ندارد.(حديث ثقلين) بنابراين تنها فرقهاى نجات مىيابد كه به هر دو تمسك بجويد.
تا زمانى كه قرآن در بين مردم باقى است، فردى از اهل بيت(ع) نيز در كنارش وجود دارد؛ زيرا رسول خدا(ص) فرمود: آن دو از هم جدا نمىگردند ... بنابراين امام زمان(عج) هم اكنون زنده و در ميان امت است.
آن فرقه نجات يافته، ما پيروان اهل بيتيم.
1) نهج الحق وكشف الصدق، ص 237
آنگاه به مولوى محمد گفتم: اين عقيده ما درباره اهل بيت پيامبر(ص) است كه از منابع معتبر شما آوردهام. اگر در اين باره سخنى دارى، حاضرم هرگاه اعلام آمادگى نمايى، بار ديگر با شما بحث و مناظره نمايم. او به من وعده بحث و مناظره را داد و قرار گذاشت تا زمان آن را به من خبر دهد. اما چندين سال از آن ديدار گذشته، ولى هنوز خبرى به من نداده است.
سخن كه به اينجا رسيد، آقاى شهيدى گفت: دوستان، ببخشيد كه شما را خسته كردم، اما چون همه
شما مشتاق بوديد و بارها از من خواسته بوديد كه متن نوشته فداحسين، را براى شما ترجمه نمايم و براى شما بخوانم، مجبور شدم در چنين مكان مقدسى، در اين هواى گرم، وقت شما را بگيرم. انشاءالله زمانى كه به ايران بازگشتيم، ترجمه آن را در اختيار همه شما قرار خواهم داد.
ما هم اكنون به مشعر و سپس منا خواهيم رفت تا با محل قربانى كردن و محل تيراندازى نمادين به سوى شيطان- كه به آن رمى جمرات مىگويند- آشنا شويم.
... آنان به مشعر و منا رفتند و پس از آن، در روزهاى باقى مانده از مراكز تاريخى و مذهبى مانند: قبرستان حجون و غار حرا و ... بازديد نمودند و همچنين به برخى مراكز علمى و دانشگاهى سر زدند و گاه به بحث و گاه تبادل نظر پرداختند.
سرانجام، وقت بازگشت آنان فرا رسيد. اما مگر مىشد از چنين مكانى كه هر انسانى در آن احساس امن و آسايش مىكند، به راحتى دل كند؟ ولى چارهاى نبود.
در آخرين ساعات بازگشت، آقاى رستمى آنان را به تجمع فرا خواند و پس از جمع شدن، ابتدا خود رستمى به عنوان مدير كاروان از همه كاستىها عذر خواست. آنگاه آقاى شهيدى گفت:
دوستان عزيزم، لحظات و دوران خوشى را در كنار
شما بوديم. اميدوارم كه حج شما مقبول درگاه خداوند باشد و خداوند باز هم توفيق زيارت خانهاش و مزار فرستاده و فرزندان پاكش را به ما عنايت كند.
در اين آخرين دقايقى كه در اينجا هستيم، خواستم خبر خوشى را به شما بدهم وآن خبر اين است كه ما به اتفاق عدهاى از دوستان دانشجو- كه همسفر ما بودند- تصميم گرفتيم پس از بازگشت به وطن، سايتى را به كمك همديگر براى پاسخگويى به شبهات وهّابيت راهاندازى نماييم و از توانايىهاى فنى شما عزيزان و از توانايىهاى علمى و تخصصى افراد صاحبنظر در بحثهاى كلامى با وهّابيت، بهرهگيرى نماييم؛ از اين رو دست تواناى شما را در اين زمينه به گرمى مىفشاريم. اميدوارم كه همگى به سلامت برگشته و توفيق چنين كارى را بيابيم.
والسلام عليكم و رحمة الله و بركاته.