ghaemiyeh.com
عنوان و نام پدیدآور : فانوس اول/مهدی خدامیان آرانی
مشخصات نشر : قم: وثوق، ۱۳۹۱
مشخصات ظاهری : ۱۰۹ ص.
فروست : اندیشه سبز؛ ۳۴
وضعیت فهرست نویسی : در انتظار فهرستنویسی (اطلاعات ثبت)
شماره کتابشناسی ملی : ۲۹۱۹۲۹۵
فانوس اول
مهدی خدامیان آرانی
تصویر
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَ-نِ الرَّحِیمِ
غروبِ روز بیستم تیر ماه 1387 بود و من در مدینه بودم و برای زیارت به قبرستان بقیع رفته بودم.
جوانی عرب که چپیهای سرخ بر روی سر انداخته بود مشغول سخنرانی بود و به خیال خودش، اعتقادات شیعه را نقد میکرد و جوانان هموطن مرا ارشاد میکرد!
من اوّل سرگرم زیارت بودم ولی بعد از مدّتی، جلو رفتم تا با او سخن بگویم. درست نبود که او هر چه دلش میخواهد بگوید و من سکوت کنم. تقریباً ربع ساعت صبر کردم تا سخنان او تمام شود، ولی او همین طور ادامه میداد. سرانجام از او اجازه خواستم تا من هم سخنی بگویم. او از پیشنهاد من استقبال کرد. من چنین گفتم: «برادر! اگر حق با شماست پس جریان ابن نُویره...
هنوز کلمه «ابن نُویره» را تمام نکرده بودم، که او با مشت به سینه من کوبید. چشمم سیاهی رفت، نامرد خیلی محکم زد، طرف
رزمی کار بود و من خبر نداشتم!
رو به او کردم و گفتم: «مگر دین تو زدن است؟ تو این همه، حرف زدی، امّا طاقت نیاوردی من چند کلمه سخن بگویم».
مأموران به سمت من هجوم آوردند، مرا گرفتند و بردند. صدای صلوات همه، فضا را پر کرد، هیاهویی شد.
چند ساعتی از شب گذشته بود، که من آزاد و رها کنار ضریحِ پیامبر بودم. دلم سوخت که چرا نگذاشتند حکایت ابن نُویره را برای جوانان بگویم. آن شب تصمیم گرفتم تا در فرصت مناسبی، قلم در دست گیرم و سخنم را در کتابی بنویسم. اکنون خدا را سپاس میگویم که این توفیق را به من داد.
کتابم را به روحِ بلند قهرمان این کتاب، تقدیم میکنم. شما را دوست دارم وفقط به عشق شما مینویسم.
مهدی خُدّامیان آرانی
قم ، فرودین 1390
دلم برایت خیلی تنگ شده بود، دوست داشتم تا دوباره با هم به سفری تاریخی برویم، آخر همه عشق من این است که با تو همسفر باشم.
حتماً میپرسی این بار میخواهی کجا برویم؟
زمان پیامبر اسلام، به سوی شهر مدینه، به سوی دیدار پیامبرِ خدا!
واینگونه است که سفر ما آغاز میشود و ما در دل بیابانها به پیش میتازیم...
آنجا را نگاه کن!
آن جوانمرد را میگویم که کنار خیمهاش نشسته است و به مهتاب خیره شده است. آیا او را میشناسی؟
او ابن نُویره است.(1)او بسیار مهماننواز است. ما امشب مهمان او هستیم.(2)
مقصد ما مدینه است و هنوز راه زیادی تا مدینه پیش رو داریم. غروب آفتاب که به اینجا رسیدیم، در فکر بودیم تا کجا اتراق کنیم. آن وقت ابن نُویره به استقبال ما آمد و ما را به خیمه خود دعوت کرد. ما مهمان قبیله «بنو یربوع» هستیم.(3)
1) 1. نام اصلی او «مالکبننُوَیْره» میباشد.
2) 2. کان یوقد ناره إلی الصبح مخافة أن یأتیه ضیف ولا یعرف مکانه. قال: فصفه لی، قال: کان یرکب الفرس لا الحَرُون، ویقود الجمل الثِّفال وهو بین المزادتین النضوختین فی اللیله القَرَّة، وعلیه شمله فلوت، معتقلاً رمحاً خَطَلاً، فیسری لیلته ثمّ یصبح وکأنّ وجهه فلقة قمر: فتوح البلدان ج 1 ص 118، الکامل فی التاریخ ج 2 ص 359، إمتاع الأسماع ج 14 ص 240؛ کان شاعراً شریفاً فارساً معدوداً فی فرسان بنی یربوع فی الجاهلیة وأشرافهم، وکان من أرادف الملوک: الإصابة ص 137.
3) 3. فی هذه النصوص تصریح بأنّ مالک کان من بنی یربوع: «وکان مالک بن نویرة قد فرّقهم ونهاهم عن الاجتماع، وقال: یا بنی یربوع، إنّا دُعینا إلی هذا الأمر فأبطأنا عنه، فلم نفلح...»: الکامل فی التاریخ ج 2 ص 358، إمتاع الأسماع ج 14 ص 239، الأنساب ج 4 ص 217، الغدیر ج 7 ص 157؛ وبنو یربوع، قوم مالک بن نویرة...: تخریج الأحادیث للزیلعی ج 1 ص 406، تنزیل الآیات للأفندی ص 333، تفسیر الرازی ج 12 ص 19، تفسیر البیضاوی ج 2 ص 337، تفسیر أبی السعود ج 3 ص 51، تفسیر الآلوسی ج 6 ص 161، تاج العروس ج 6 ص 161، وراجع شرح نهج البلاغة ج 17 ص 205.
تو به زیبایی شبِ اینجا، دل بستهای و اوج سکوت و آرامش را تجربه میکنی و من به ابن نُویره فکر میکنم. میخواهم بدانم چرا او اینگونه به مهتاب خیره مانده است؟
از جای خود بلند میشوم و به کنار او میروم و روی زمین مینشینم. نگاهی به چهره او میکنم ومیگویم:
-- از مهماننوازی شما ممنونم. شما خیلی به ما محبّت نمودید.
-- خواهش میکنم.
-- ساعتی است که به مهتاب خیره شدهاید.
-- آری، من داشتم به تصمیمِ بزرگ خود فکر میکردم.
-- چه تصمیمی؟
-- میخواهم فردا به مدینه بروم و به محمّد ایمان بیاورم.
بار دیگر سکوت در فضا سایه میافکند ونگاهِ ابن نُویره به مهتاب خیره میماند. او به لحظهای فکر میکند که با پیامبر روبرو میشود. مدّتها است که دلش هوای دیدار محمّد( صلی الله علیه و آله) را دارد. فردا روزی است که او از تاریکی به سوی روشنی پرخواهد گشود.
ساعتی است که اُمّ تمیم در آستانه خیمه ایستاده است، او همسر ابن نُویره است و در این مدّت، تمام حواسش به او بوده است. او بارها شوهرش را تشویق کرده است تا به مدینه برود.(1)
ابن نُویره به سوی خیمه میرود، اُمّ تمیم با لبخندی زیبا به استقبال شوهر
1) 4. ذکر اسم زوجة ابن نویرة فی هذا المتن: «وتزوّج خالد اُمّ تمیم امرأة مالک...»: الکامل فی التاریخ ج 2 ص 358، وراجع شرح نهج البلاغة ج 17 ص 213، تاریخ الطبری ج 2 ص 502.
میرود. ابن نُویره میگوید:
-- عزیزم! من تصمیم خود را گرفتم، فردا به سوی محمّد خواهم رفت.
-- چه سعادتی! مبارک است، نمیدانی من چقدر از این کار تو خوشحال شدم.
-- میخواهم از بتپرستی رهایی یابیم و همه، بنده خدای یگانه باشیم.
-- آری، باید خدایی را پرستش کرد که آفریننده زمین وآسمان است.
شب سپری میشود و صبح زود، من و تو آماده سفر هستیم. ابن نُویره هم دارد با همسر خود خداحافظی میکند.
همه اهل قبیله برای بدرقه ابن نُویره آمدهاند، این نشان میدهد که ابن نُویره نزد آنها خیلی عزیز است و همه آنها، او را دوست دارند. همه با ابن نُویره خداحافظی میکنند...
سفر ما ادامه پیدا میکند و به سوی مدینه به پیش میتازیم. شبها و روزها میگذرند و ما همچنان در راه هستیم. راه طولانی است، امّا شوق دیدار پیامبر، رنجهای سفر را آسان میکند.
میدانم اشتیاق تو برای دیدار پیامبر زیادتر شده است، باید کمی صبر کنی، ما سرانجام به شهر آرزوها خواهیم رسید.
آیا آن نخلستانها را میبینید؟ آنجا مدینه است!
این صدای ابن نُویره است که به ما این چنین مژده میدهد، در چشمان او، اشک شوق حلقه میزند، نسیم میوزد، باران میآید، بویِ آسمان به مشام
میرسد!
نزدیکتر که میشویم صدای «اللّه اکبر» در شهر طنین انداز است. فکر میکنم که این صدای اذانِ بلال حبشی است، همان برده سیاه که روزگاری، بتپرستان او را به جرم یکتاپرستی شکنجه میکردند. او اکنون مؤّن مسجد پیامبر است.
وارد شهر میشویم، گویا مردم به مسجد رفتهاند تا نماز ظهر را همراه با پیامبر بخوانند.
در اطراف مسجد چاه آبی است، خوب است ابتدا سر و صورت خود را بشویم، قدری آب بنوشیم و نفسی تازه کنیم.
مردم کمکم از مسجد خارج میشوند، گویا نماز تمام شده است، ابن نُویره وارد مسجد میشود.
اینجا چقدر ساده و بیآلایش است، اینجا خانه خدا است و گویا تمام روشنایی در اینجا منزل دارد. ابن نُویره در جستجوی پیامبر است. او سؤل میکند پیامبر کجاست، گوشهای از مسجد را به او نشان میدهند. ابن نُویره به آن سو میرود.
او سلام میکند، جواب سلام میشنود، هر چه نگاه میکند نمیتواند پیامبر را شناسایی کند، همه بر روی زمین نشستهاند، همه به یک شکل ویک لباس! پیامبر با بقیّه مردم هیچ فرقی ندارد، نه جایگاهی بالاتر از مردم دارد، نه لباس مخصوصی! ابن نُویره در تعجّب است! پیامبر اکنون بر قسمت بزرگی از سرزمین عرب، حکومت میکند، چگونه است که او هیچ تفاوتی با مردم ندارد.
سرانجام لب به سخن میگشاید و میگوید: کدام یک از شما پیامبر خدا
هستید؟(1)
پیامبر از جا برمیخیزد و در حالی که لبخند میزند به سوی ابن نُویره میرود، لحظهای چشمان ابن نُویره به چشمان پیامبر خیره میماند، او تمام آسمان را در این چشمانِ پاک مییابد، نور ایمان بر قلب او میتابد، اشک شوق بر صورت ابن نُویره میبارد، دست در دست پیامبر مینهد.
ابن نُویره رو به پیامبر میکند و میگوید: ای پیامبر خدا! برایم بگو که من چگونه میتوانم از اهل ایمان باشم.
من با خود میگویم چه شده است که ابن نُویره میخواهد اهل ایمان باشد؟ او هنوز مسلمان نشده است، اوّل باید راه و رسم مسلمان شدن را بیاموزد بعداً در مورد ایمان، پرسش کند.
نمیدانم او از کجا فهمیده است که مؤن بودن بالاتر از مسلمان بودن است، ابن نُویره آمده است تا اهل ایمان شود، نه یک مسلمان معمولی!
پیامبر لحظاتی سکوت میکند، او از این سخن ابن نُویره به فکر فرو میرود. امروز ابن نُویره چیزی را از پیامبر خواسته است که خیلی از افرادی که سالها در مدینه بودهاند به آن فکر نکردهاند.(2)
پیامبر شروع به سخن میکند:
«ای ابن نُویره! به یگانگی خدا شهادت بده و اقرار کن که خدا هیچ شریکی ندارد و مرا به عنوان فرستاده خدا قبول کن. نماز بخوان و ماه رمضان، روزه بگیر
1) 5. کان یجلس رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله فی أصحابه مکان المائدة من القوم حلقة ثمّ حلقة، وهو وسطهم، فیقبل علی هؤلاء فیحدّثهم ثمّ علی هؤلاء ثمّ علی هؤلاء: سبل الهدی والرشاد ج 7 ص 154؛ کان رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله یجلس بین ظهرانی أصحابه فتجیء الغریب فلا تدری أین هو حتّی تسأل: بحار الأنوار ج 24 ص 180، 25 ص 258.
2) 6. بینا رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله جالس فی أصحابه إذا أتاه وفد من بنی تمیم مالک بن نویرة، فقال: یا رسول اللّه، علّمنی الإیمان...: الفضائل لابن شاذان ص 75، الصراط المستقیم ج 2 ص 280، بحار الأنوار ج 30 ص 343.
وخمس و زکات را در راه خدا پرداخت کن و حج خانه خدا را هم به جا آور».
سخن به اینجا که میرسد پیامبر نگاهی به اطرافِ خود میکند، گویا به دنبال کسی میگردد.
جوانی کنار یکی از ستونهای مسجد در حال نماز است. نام او علی(علیه السلام) است. پیامبر با دست به سوی او اشاره میکند و سخن خود را ادامه میدهد: «آن جوان را دوست داشته باش و او را آقا و مولایِ خود بدان».
ابن نُویره برای لحظهای به چهره آن جوان نگاه میکند، خدایا! آن جوان کیست که محبّت و ولایت او، جزء ایمان است؟
سخن پیامبر ابن نُویره را به خود میآورد: «باید از گناهان دوری کنی، به دیگران ظلم نکنی، مال یتیم را غصب نکنی، شراب نخوری، حلال خدا را حلال بدانی و حرام خدا را حرام بدانی و گِرد آن نگردی».(1)
سکوت، فضای مسجد را فرا میگیرد، ابن نُویره همه سخنان پیامبر را در ذهن خود مرور میکند. اکنون او دیگر باید «شهادتَین» را به زبان جاری کند و مسلمان شود.
نگاه کن! ابن نُویره به جای گفتن «شهادتَین» با خود سخن میگوید، گویا او سخنان پیامبر را پیش خود تکرار میکند: «اعتقاد به یگانگی خدا، اعتقاد به پیامبر، نماز، روزه، حج، زکات، محبّت و ولایت علی...».
او میترسد که شاید چیزی را از قلم انداخته باشد، برای همین رو به پیامبر میکند و میگوید: ای پیامبر! میترسم که این مطالب را خوب به حافظهام نسپرده باشم، آیا میشود یک بار دیگر شرایط ایمان را برای من تکرار کنی؟
1) 7. فقال رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله تشهد أن لا إله إلاّ اللّه وحده لا شریک له، وأنّی رسول اللّه، وتصلّی الخمس، وتصوم رمضان، وتؤّی الزکاة، وتحجّ البیت، وتوالی وصیّی هذا من بعدی - وأشار إلی علیّ بیده - ولا تسفک دماً ولا تسرق ولا تخون، ولا تأکل مال الیتیم، ولا تشرب الخمر، وتوفی بشرائعی، وتحلّل حلالی وتحرّم حرامی، وتعطی الحقّ من نفسک للضعیف والقوی والکبیر والصغیر. حتّی عدّ علیه شرائع الإسلام: الفضائل لابن شاذان ص 75، الصراط المستقیم ج 2 ص 280، بحار الأنوار ج 30 ص 343.
پیامبر لبخند میزند و بار دیگر همه شرایط ایمان را برای او بازگو میکند، ابن نُویره با انگشتان خود، شرایط ایمان را میشمارد تا بهتر بتواند به خاطر بسپارد. وقتی سخن پیامبر تمام میشود، ابن نُویره شهادتین را میگوید: «اَشْهَدُ اَنْ لا اِل-هَ اِلاَّ اللّهُ وَاَشْهَدُ اَنَّک رَسُولُ اللّه».(1)
ابن نُویره از شادی در پوست خود نمیگنجد، او از عمق وجودش خدا را شکر میکند که این نعمت بزرگ را به او عنایت کرد.
اکنون پیامبر رو به کسانی میکند که هنوز در مسجد حاضر هستند و برای آنها سخن میگوید، هر کدام از آنها سؤلی میپرسند و پاسخی میشنوند.
ابن نُویره از پیامبر اجازه میگیرد تا از مسجد خارج شود، او از جای خود برمیخیزد و میگوید: به خدای کعبه که امروز، شرایط ایمان را به خوبی فرا گرفتم. او به سوی درِ مسجد میرود تا از مسجد بیرون برود.
وقتی ابن نُویره مقداری دور میشود پیامبر چنین میگوید: چه کسی دوست دارد یکی از اهل بهشت را ببیند؟ بدانید که ابن نُویره، اهل بهشت است.(2)
خیلیها تعجّب میکنند، هنوز چند لحظهای از مسلمان شدن ابن نُویره نگذشته است، چگونه است که پیامبر، وعده رستگاری او را میدهد. بعضی از این مردم بیش از ده سال است که نماز میخوانند و مسلمان هستند و همیشه همراه پیامبر بودهاند، امّا هرگز به آنان وعده بهشت داده نشده است.
پیامبر در چهره ابن نُویره چه دیدند و چه خواندند که در حقِّ او این چنین سخن گفتند؟ این رازی است که فقط با گذر زمان میتوان آن را دریافت.
1) 8. فقال: یا رسول اللّه، أعد علیَّ فإنّی رجل نَسّاء. فأعاد علیه، فعقدها بیده، وقام وهو یجرّ إزاره وهو یقول: تعلّمتُ الإیمان وربّ الکعبة: الفضائل لابن شاذان ص 75، الصراط المستقیم ج 2 ص 280، بحار الأنوار ج 30 ص 343.
2) 9. فلمّا بَعُد من رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله قال: مَن أحبّ أن ینظر إلی رجلٍ من أهل الجنّة فلینظر إلی هذا الرجل: الفضائل لابن شاذان ص 75، الصراط المستقیم ج 2 ص 280، بحار الأنوار ج 30 ص 343.
دو پیرمرد در گوشهای از مسجد با هم این چنین سخن میگویند:
-- بلند شو! زود باش رفیق!
-- کجا میخواهی برویم؟
-- باید به دنبال ابن نُویره برویم، مگر نشنیدی که پیامبر در مورد او چه گفت؟
-- بله، شنیدم، حالا میخواهی چه کنیم؟
-- برویم و به او التماس دعا بگوییم، معلوم میشود او آدمِ خوبی است.
آنها از جای خود بلند میشوند و با سرعت به سوی درِ مسجد میروند. بیرون مسجد را برانداز میکنند، ابن نُویره را میبینند. آنها فریاد میزنند: «صبر کن! ابن نُویره! صبر کن!».
ابن نُویره به پشت سرش نگاه میکند، دو پیرمرد را میبیند که به سوی او میدوند.
-- سلام بر جناب ابن نُویره!
-- سلام بر شما.
-- خوشا به حال تو! ما برای تو بشارت بزرگی آوردهایم.
-- چه بشارتی؟
-- وقتی از مسجد بیرون آمدی، پیامبر بشارت داد که تو اهل بهشت هستی.
-- پیامبر برای من شرایط ایمان را گفت و من به همه آنها ایمان آوردم، هر کس اهل ایمان باشد اهل بهشت هم خواهد بود. مگر شما اهل ایمان نیستید؟
-- این چه حرفی است که تو میزنی؟ آیا میدانی که ما چه کسی هستیم؟ من
ابوبکر، پدر عایشه هستم، عایشه، همسر پیامبر است. این هم رفیق من، عُمَر است. چطور جرأت میکنی در ایمان ما شک بکنی؟(1)
-- من منظور بدی نداشتم. حالا بگویید بدانم خواسته شما چیست؟
-- ما پیش تو آمدهایم تا برای ما دعا کنی و از خدا بخواهی تا گناهان ما را ببخشاید.
-- وای بر شما! شما پیامبر را رها میکنید و به من میگویید برایتان دعا کنم!! چه کسی در نزد خدا عزیزتر از پیامبر اوست. بروید و از او این تقاضا را بکنید.
اینجاست که ابوبکر و عُمَر از سخن ابن نُویره ناراحت میشوند، آنها با خود میگویند: این مرد عجب آدم عجیبی است، ما از او خواستیم برایمان دعا کند، امّا او اینگونه پاسخ ما را میدهد.
اکنون آنها به سوی مسجد حرکت میکنند و در حالی که عصبانی هستند نزد پیامبر میروند و جریان را بازگو میکنند. پیامبر به آنها لبخندی میزند و میگوید: ابن نُویره سخنِ حقّی را گفته است، اگر چه این سخن شما را نارحت کرده است.(2)
مدّتی است که ابن نُویره در مدینه است، او میخواهد تا هر چه بیشتر با اسلام و آموزههای زیبای آن آشنا شود.
هدف ابن نُویره این است که بتواند همه اهل قبیله خود را با اسلام آشنا سازد، برای همین بیشتر وقتها در مسجد است و با تمام وجود به سخنان پیامبر گوش فرا میدهد.
1) 10. عُمَر بن خَطّاب همان کسی است که بعداً خلیفه دوم مسلمانان شد.
2) 11. فقال أبو بکر وعمر: إلی مَن تشیر یا رسول اللّه؟ فأطرق إلی الأرض، فجدّا فی السیر فلحقاه، فقالا: لک البشارة مِن اللّه ورسوله بالجنّة، فقال أحسن اللّه تعالی بشارتکما إن کنتما ممّن یشهد بما شهدتُ به، فقد علمتما ما علّمنی النبی محمّد صلیاللهعلیهوآله، وإن لم تکونا کذلک فلا أحسن اللّه بشارتکما! فقال أبو بکر: لا تقل، فأنا أبو عائشة زوجة النبی! قال: قلت ذلک! فما حاجتکما؟ قالا: إنّک من أصحاب الجنّة، فاستغفر لنا، فقال: لا غفر اللّه لکما، تترکان رسول اللّه صاحب الشفاعة وتسألانی أستغفر لکما؟! فرجعا والکآبة لائحة فی وجهیهما، فلمّا رآهما رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله تبسّم وقال: أفی الحقّ مغضبة: الفضائل لابن شاذان ص 75، الصراط المستقیم ج 2 ص 280، بحار الأنوار ج 30 ص 343.
ابن نُویره به علی(علیه السلام) علاقه زیادی پیدا کرده است وعشق مقّدسی در وجودش شعله میکشد. برای او هیچ چیز مانند دیدار علی(علیه السلام) لذّت بخش نیست.
او ساعتها با افرادی مثل سلمان، مقداد و ابوذر مینشیند و از آنها میخواهد تا برای او در مورد فضائل علی(علیه السلام) سخن بگویند.
ابن نُویره این سخنان را میشنود:
شبی که پیامبر به معراج و سفر آسمانی خود رفت، صدای فرشتگان را شنید که چنین میگویند: «صلوات و درود خدا بر علی(علیه السلام) باد که همه خوبیها از آنِ اوست».(1)
فرشتگان آن شب چنین دعا میکردند: «بار خدایا! تو را به حقِّ علی(علیه السلام) قسم میدهیم و ما با محبّت علی(علیه السلام)، به تو تقرّب میجوییم».(2)
و خدا با پیامبر چنین سخن گفت: «ای محمّد، چه کسی از بندگان مرا بیشتر دوست داری؟»، و پیامبر در پاسخ گفت: «آن کس که تو او را دوست میداری». پس خطاب آمد: «من علی را دوست دارم و دوستان او را هم دوست میدارم».(3)
و بار دیگر خطاب رسید: «اگر کسی در تمام زندگی خود به عبادت من مشغول باشد، امّا ولایت علی را قبول نداشته باشد، من او را به جهنّم خواهم افکند».(4)
رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله: «یا محمّد، لو أنّ عبداً من عبادی عبدنی حتّی ینقطع... ثمّ أتانی جاحداً لولایتکم، ما غفرت له أو یقرّ بولایتکم...»: مقتضب الأثر ص 11.
علی(علیه السلام) در روز قیامت، صاحب حوض کوثر است و او اهل ایمان را از آن آب گوارا، سیراب میسازد .(5)
ابن نُویره دیگر آماده بازگشت شده و او برای خداحافظی خدمت پیامبر میرسد.
1) 12. رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله: «... وسمعت خطیبهم فی أعظم محافلهم وهو یقول: علیٌّ الحاوی لأصناف الخیرات، المشتمل علی أنواع المَکرُمات...»: بحار الأنوار ج 41 ص 21.
2) 13. رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله: «أتدری ما سمعت من الملأ الأعلی فیک لیلة أُسری بی یا علیّ؟ سمعتهم یقسمون علی اللّه ویستقضونه ویتقرّبون إلی اللّه بمحبّتک...»: بحار الأنوار ج 41 ص 21.
3) 14. رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله: «ثمّ قال لی الجلیل جلّ جلاله: یا محمّد ، مَن تحبّ مِن خلقی؟ قلت: أحبّ الذی تحبّه أنت یا ربّی ، فقال لی جلّ جلاله: فأحبَّ علیّاً، فإنّی أُحبّه ، وأُحبّ من یحبّه ، وأُحبّ من أحبّ من یحبّه...»: المحتضر ص 253، بحار الأنوار ج 18 ص 399 و ج 40 ص 19.
4) 15. رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله: «إنّ اللّه عزّ وجلّ أوحی إلیَّ لیلة أُسری بی... یا محمّد، لو أنّ عبداً من عبادی عبدنی حتّی ینقطع ثمّ لقانی جاحداً لولایتهم، أدخلته ناری...»: الغیبة للنعمانی ص 95، الغیبة للطوسی ص 148.
5) 16. رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله: «یا محمّد ، إنّ علیّاً وارث علمک من بعدک ، وصاحب لوائک لواء الحمد یوم القیامة ، وصاحب حوضک ، یسقی مَن ورد علیه من مؤمنی أُمّتک . ثمّ أوحی إلیَّ أنّی قد أقسمتُ علی نفسی قسماً حقّاً لا یشرب من ذلک الحوض مبغضٌ لک ولأهل بیتک...»: کمال الدین ص 25، نور الثقلین ج 3 ص 123، بحار الأنوار ج 51 ص 69.
وقتی پیامبر متوجّه میشود که ابن نُویره میخواهد به قبیله خود بازگردد از او میخواهد تا مردم را با اسلام آشنا کند. پیامبر او را به عنوان نماینده خود معیّن میکند.(1)
ابن نُویره خیلی خوشحال است که پیامبر او را لایق و شایسته این مقام دیده است و او را به عنوان نماینده خود مشخص کرده است.
اکنون دیگر همه فکر او این است تا پیام توحید را به قبیله خود برساند. او خود را برای مأموریّتی بزرگ آماده کرده است.
وقت خداحافظی فرا میرسد، آخرین نگاههای ابن نُویره به پیامبر خیره میماند. او نمیداند که چه رمز و رازی در این وداع نهفته است. ابن نُویره نمیداند چگونه از مدینه دل بکند، او حسّ غریبی دارد، حسی که نمیتوان بازگو کرد. او دوست دارد که برای همیشه در مدینه بماند و کنار پیامبر باشد.
امّا صدایی در وجودش او را به رفتن میخواند:
ای ابن نُویره! تو باید بروی تا پیام اسلام را به مردم برسانی.
باید بروی و همه بتها را بشکنی و مردم قبیلهات را با خدا آشتی بدهی!
تو نماینده روشنایی هستی و باید به سوی تاریکیها بروی...
1) 17. ومالک بن نویرة علی صدقات بنی یربوع: مناقب آل أبی طالب ج 1 ص 141؛ ومالک بن نویرة علی صدقات بنی یربوع: السنن الکبری للبیهقی ج 7 ص 10، وهو أیضاً صحابی، وله وفادة، واستعمله رسول اللّه علی صدقات قومه: تاج العروس ج 7 ص 567؛ وکان النبی صلیاللهعلیهوآله استعمله علی صدقات قومه: الإصابة ج 5 ص 560، وراجع الاستیعاب ج 3 ص 1362، إکمال الکمال ج 2 ص 506، اُسد الغابة ج 2 ص 95، الإصابة ج 5 ص 560.
وقتی ابن نُویره به وطن خود میرسد، مردم به استقبالش میآیند، او به آنها خبر میدهد که برایشان، بهترین سوغاتی را آورده است، چه سوغاتی بهتر از سعادت دنیا و آخرت!
اُمّ تمیم را که میشناسی؟ همسر ابن نُویره را میگویم. او در آستانه خیمه ایستاده است.
ابن نُویره به سوی خیمه میرود و به همسرش سلام میکند. اُمّ تمیم عبای ابن نُویره را از دوش او برمیدارد و او را به داخل خیمه فرا میخواند.
ابن نُویره بسیار خسته است، همسرش برای او ظرف شیری میآورد و او آن را مینوشد. ابن نُویره باید قدری استراحت کند، راهِ طولانی، توان او را ربوده است.
اُمّ تمیم باید قدری صبر کند تا خود ابن نُویره برای او از خاطرات این سفر سخن بگوید.
همسر عزیزم! آیا دوست داری سعادت دنیا و آخرت را از آن خود کنی؟
باید از بتها بیزاری بجویی و به خدای یگانه ایمان آوری و هرگز برای او شریکی قائل نشوی.
خدایی که همه نعمتها را برای ما آفرید و لحظهای ما را از لطف خود محروم نکرد...
اُمّ تمیم به سخنان ابن نُویره گوش میدهد و در حالی که با مهربانی تمام، به چشمان همسرش نگاه میکند، میگوید:
-- ای ابن نُویره! بدان که من به آنچه تو ایمان آوردهای ایمان میآورم.
-- پس چنین بگو: «اَشْهَدُ اَنْ لا اِل-هَ اِلاَّ اللّهُ....اَشْهَدُ اَنَّ مُحمَّداً رَسُولُ اللّه».
ابن نُویره خیلی خوشحال است که همسرش در این راهِ سخت همراه اوست. آری، هرگز یک مرد نمیتواند بدون همراهی همسرش به موفقیّت برسد. اکنون ابن نُویره میتواند روی کمک همسرش حساب باز کند و مأموریّت خود را آغاز کند.
مأموریّتِ بیداری مردم!
ابن نُویره از هر فرصتی برای هدایت مردم استفاده میکند، او ابتدا با نزدیکان خود سخن میگوید، همه آنها به سخنان ابن نُویره ایمان میآورند، بعد از مدّت کوتاهی همه قبیله مسلمان میشوند و از آیین بتپرستی دست برمیدارند.
ابن نُویره این موفقیّت را توفیق خدا میداند و همواره شکرگزار خداوند است که به او این نعمت را داد تا بتواند در زندگی خود قدمی برای هدایت مردم بردارد.
اکنون که پیامبر ابن نُویره را به عنوان نماینده خود انتخاب کرده است، همه گوش به فرمان او هستند. در قبیله افرادی هستند که سن و سالی بیشتر از او دارند و ریشسفید هستند، امّا همه آنها به احترام پیامبر، ریاست ابن نُویره را قبول کردهاند.
او برای مردم در مورد زکات سخن میگوید و از مردم میخواهد تا قسمتی از ثروت خود را در راه خدا بدهند. بعد از جمع آوری زکات، ابن نُویره آن را برای پیامبر میفرستد تا پیامبر آن را میان فقرا تقسیم کند.
مدّتی میگذرد...
خبری به ابن نُویره میرسد: پیامبر در بستر بیماری است، اهل مدینه همه نگران حال پیامبر هستند.
ابن نُویره با شنیدن این خبر بسیار نگران میشود، او تصمیم میگیرد تا به مدینه سفر کند. او باید راه زیادی را برود تا به مدینه برسد، پس باید عجله کند.
سفر ابن نُویره آغاز میشود، او به عشق دیدار پیامبر در این بیابانها به پیش میتازد.
بار خدایا! از تو میخواهم که پیامبر را شفا دهی، پیامبرِ تو مایه رحمت است، مبادا رحمت خود را از ما دریغ بداری!
در مسیر راه به هر کسی که برخورد میکند در مورد پیامبر سؤل میکند، خبرها حکایت از این دارد که بیماری پیامبر سختتر شده است، گویا دیگر امیدی به بهبودی او نیست. این روزها پیامبر خبر از نزدیک بودنِ سفر آخرت خود میدهد.(1)
راه زیادی تا مدینه مانده است. هوا دارد تاریک میشود، باید شب را در جایی اتراق کند، آن طرف تعدادی خیمه میبیند، این جا منزلگاه یکی از قبیلههای عرب است. صدای اذان به گوشش میرسد. به طرف آنها میرود. برای نماز آماده میشود ونماز را با آنان میخواند. بعد از نماز یکی از میان جمعیّت بلند میشود و میگوید: «ای مسلمانان! پیامبر از دنیا رفت».
همه از شنیدن این خبر غمناک میشوند، صدای گریه ابن نُویره بلند میشود، این چه مصیبت بزرگی است که بر ما وارد شد. خدایا! من میخواستم یک بار
1) 18. نعی إلینا حبیبنا ونبیّنا صلیاللهعلیهوآلهوسلم نفسَه - بأبی واُمّی ونفسی له الفداء - قبل موته بشهر ، فلمّا دنا الفراق جمعنا فی بیتٍ ، فنظر إلینا فدمعت عیناه ، ثمّ قال : مرحباً بکم ، حیّاکم اللّه ، حفظکم اللّه... أن لا تعلوا علی اللّه فی عباده وبلاده... : الأمالی للطوسی ص 207 ، بحار الأنوار ج 22 ص 455 ، وراجع : تاریخ الطبری ج 2 ص 435 ، إمتاع الأسماع ج 14 ص 485.
دیگر پیامبر تو را ببینم!
صبح زود ابن نُویره آماده رفتن میشود، او میخواهد به مدینه برود تا با جانشین پیامبر بیعت کند. هنوز نوایِ سخن پیامبر در گوش اوست که علی(علیه السلام) جانشین و وصیّ من است.
درست است که جهان اسلام از نعمت وجود پیامبر محروم شد امّا خدای متعال، شخصیّتی همچون علی(علیه السلام) را برای امامت این امّت انتخاب نموده است تا جامعه همواره از نعمت هدایت برخودار باشد.
ابن نُویره باید هر چه زودتر خود را به مدینه برساند و با امام خود دیداری تازه کند و اطاعت خود و قبیلهاش را از علی(علیه السلام) اعلام نماید.
چند روز میگذرد و او به راه خود ادامه میدهد...
چه شده است؟ چرا این مردم اینقدر عوض شدهاند؟ آن صفا و نورانیّت این مردم چه شده است؟
ابن نُویره وارد شهر مدینه شده امّا حسّ غریبی به او میگوید این مدینه، آن مدینه سابق نیست. گویا همه چیز عوض شده است.
او به سوی مرکز شهر میرود، روز جمعه است و نماز جمعه برگزار میشود. موقع اذان ظهر است، او با خود میگوید: عجب سعادتی نصیب من شد، امروز نماز جمعه را به امامت علی(علیه السلام) خواهم خواند.
ابن نُویره به سوی مسجد میرود، وقتی وارد مسجد میشود میبیند جمعیّت زیادی در مسجد نشستهاند و امامِ جمعه دارد برای آنها خطبه میخواند.
اما این صدا، صدای علی(علیه السلام) نیست، او صدای علی(علیه السلام) را به خوبی میشناسد. این صدای یک پیرمرد است، به راستی این کیست که بالای منبر است؟
ابن نُویره قدری جلوتر میرود، خوب نگاه میکند، ابوبکر را بالای منبر پیامبر میبیند. او بالای منبر رسول خدا چه میکند؟ یعنی چه؟ مگر علی(علیه السلام)، جانشین پیامبر نیست؟
او با خود میگوید شاید علی(علیه السلام) به سفر رفته باشد و ابوبکر را برای نماز جمعه
معیّن کرده باشد. امّا ناگهان نگاهش به گوشه مسجد میافتد که علی(علیه السلام) در صف نماز نشسته است. او با یک نگاه به چهره مظلوم مولایش همه چیز را میفهمد.
او رو به مردم میکند و میپرسد: ای مردم! مگر پیامبر علی(علیه السلام) را جانشین خود قرار نداد؟
مردم به یکدیگر نگاه میکنند، هیچ کس جواب نمیدهد، یکی پاسخ میدهد: «ای ابن نُویره! تو در مدینه نبودی. بعد از وفات پیامبر حوادثی روی داد و مردم با ابوبکر بیعت کردند».
ابن نُویره در جواب میگوید: «همه شما به اسلام خیانت کردید و سخنان پیامبر را زیر پا گذاشتید».
دیگر ابن نُویره طاقت نمیآورد و صفهای نماز را میشکافد و در حالی که غضبناک است به سوی منبر میرود، وقتی به منبر میرسد رو به ابوبکر میکند و فریاد میزند: «ای ابوبکر! برای چه به بالای منبر پیامبر رفتهای در حالی که جانشین پیامبر در پایین منبر نشسته است؟».(1)
از آن روزی که ابوبکر خلیفه شده است هیچ کس اینگونه با او سخن نگفته است. دستگاه تبلیغات حکومت برای ابوبکر قداست زیادی ساختهاند.
آری، چند روز قبل، وقتی ابوبکر بر روی این منبر نشست، یک نفر او را «خلیفه خدا» خواند. خود ابوبکر هم در بالای این منبر چنین سخن گفت: «ای مردم ! هیچ کس شایستگی خلافت را همانند من ندارد . من بهترین یار پیامبر بودم ».(2)
ابوبکر که منبر را وسیلهای برای تعریف از خود قرار داده است، با شنیدن
1) 19. فلمّا توفّی رسول اللّه ورجع بنو تمیم إلی المدینة ومعهم مالک بنو نویرة، فخرج لینظر مَن قام مقام رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله، فدخل یوم الجمعة وأبو بکر علی المنبر یخطب بالناس، فنظر إلیه وقال: أخو تیم؟ قالوا: نعم، قال: فما فعل وصیّ رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله الذی أمرنی بموالاته؟ قالوا: یا أعرابی، الأمر یحدث بعده الأمر! قال: باللّه ما حدث شیء، وأنّکم قد خنتم اللّه ورسوله. ثمّ تقدّم إلی أبی بکر وقال: مَن أرقأک هذ المنبر ووصیّ رسول اللّه جالس؟!: الفضائل لابن شاذان ص 75، الصراط المستقیم ج 2 ص 280، بحار الأنوار ج 30 ص 343.
2) 20. لمّا أبطأ الناس عن أبی بکر، قال: مَن أحقّ بهذا الأمر منّی ؟ ألستُ أوّل من صلّی ؟...: کنز العمّال ج 5 ص 590 ، الطبقات الکبری ج 3 ص 182 .
سخنان ابن نُویره گیج میشود و نمیداند چه کند. او سخن خود را قطع میکند، او هرگز انتظار چنین چیزی را نداشت که فریاد ابن نُویره در این مسجد بلند شود: برای چه به بالای منبر پیامبر رفتهای؟
ابوبکر رو به مأموران حکومتی میکند و میگوید: «این مردک را از مسجد بیرون کنید».
آن مرد را میشناسی؟ او خالد است.(1)او با جمعی دیگر از جا برمیخیزد و به سوی ابن نُویره میروند و او را به زور از مسجد بیرون میکنند.(2)
همه مردم نظاره گر این صحنه هستند، چه شده است که همه آنها سکوت اختیار کردهاند؟
مگر این مردم در روز غدیر خم با علی(علیه السلام) بیعت نکردند؟ آنها در آن روز از پیامبر شنیدند که فرمود: «هر که را من مولا و رهبر او هستم ؛ این علی مولا و رهبر اوست ».(3)
پس چرا این مردم از ابن نُویره حمایت نمیکنند؟ جُرم ابن نُویره چیست که باید این چنین با او رفتار شود؟
جرم بزرگ ابن نُویره این است که میخواهد مردم را بیدار کند. آنها را به یاد وصیّتهای پیامبر بیاندازد. مردم چقدر زود آن روزها را فراموش کردند، روزهایی که پیامبر، ولایت علی(علیه السلام) را به همه توصیه میکرد.
1) 21. نام اصلی او خالدبنولید میباشد.
2) 22. فقال أبو بکر: أخرجوا الأعرابی البوّال علی عقبیه من مسجد رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله! فقام إلیه قنفذ بن عُمَیر وخالد بن الولید، فلم یزالا یلکزان عنقه حتّی أخرجاه: الفضائل لابن شاذان ص 75، الصراط المستقیم ج 2 ص 280، بحار الأنوار ج 30 ص 343.
3) 23. بصائر الدرجات ص 97 ، قرب الإسناد ص 57 ، الکافی ج 1 ص 294 ، التوحید ص 212 ، الخصال ص 211 ، کمال الدین ص 276 ، معانی الأخبار ص 65 ، کتاب من لا یحضره الفقیه ج 1 ص 229 ، تحف العقول ص 459 ، تهذیب الأحکام ج 3 ص 144 ، کتاب الغیبة للنعمانی ص 75 ، الإرشاد ج 1 ص 351 ، کنز الفوائد ص 232 ، الإقبال بالأعمال ج 1 ص 506 ، مسند أحمد ج 1 ص 84 ، سنن ابن ماجة ج 1 ص 45 ، سنن الترمذی ج 5 ص 297 ، المستدرک للحاکم ج 3 ص 110 ، مجمع الزوائد ج 7 ص 17 ، تحفة الأحوذی ج 3 ص 137 ، مسند أبی یعلی ج 11 ص 307 ، المعجم الأوسط ج 1 ص 112 ، المعجم الکبیر ج 3 ص 179 ، التمهید لابن عبد البرّ ج 22 ص 132 ، نصب الرایة ج 1 ص 484 ، کنز العمّال ج 1 ص 187 و ج 11 ص 332 و 608 ، تفسیر الثعلبی ج 4 ص 92 ، شواهد التنزیل ج 1 ص 200 ، الدرّ المنثور ج 2 ص 259.
دستگیری ابن نُویره در این شرایط هزینه زیادی برای حکومت دارد، برای همین خالد او را در بیرون مسجد رها میکند.
حکومت میخواهد طوری قلمداد کند که یک عرب بیابانگرد میخواسته نظم نماز جمعه را بر هم بزند و ما او را از مسجد بیرون کردیم، فقط همین!
آیا شما با نظم مخالف هستید، حالا هر کس امام جمعه باشد، فرق نمیکند، قانون، قانون است. این دستور اسلام است که باید در هنگام خطبههای نماز جمعه، همه سکوت کنند. این نمیشود که یک عرب بیابانگرد از راه برسد و بخواهد وسط خطبهها، داد و فریاد راه بیاندازد!
مأموران حکومتی زود به داخل مسجد برمیگردند تا مسجد را کنترل کنند، مبادا کسی دور از چشم آنها حرفی بزند و کاری بکند. ابوبکر به خطبههای نماز ادامه میدهد.
در این روزگار بهترین وسیله برای رساندن پیام، شعر است، روزگاری که هیچ رسانهای در میان مردم نیست تا اخبار را به گوش همه برساند، این شعر است که پیامرسان تاریخ است. مردم این روزگار به شعر علاقه زیادی دارند.
حسی در درون ابن نُویره میجوشد، او میخواهد شعر بگوید، آری، او میخواهد با شعر خود به مبارزه با خلیفه ادامه بدهد.
او تمام توان خود را در گلوی خود جمع میکند و فریاد برمیآورد: «اَطَعنا رَسوُلَ اللّهِ ما کانَ بَینَنا/فَیا قَومُ ما شَأنی وَشَأنُ اَبی بَکرٍ...: ای مردم! تا زمانی که پیامبر در میان ما بود از او پیروی میکردیم، امّا امروز چرا من
باید از ابوبکر پیروی کنم؟ بدانید که وقتی ابوبکر بمیرد عُمَر جانشین او خواهد شد و به خدا قسم که خلافتِ عُمَر، ویران کننده خواهد بود».(1)
طنین صدای او در همه جا میپیچد. این فریادِ اعتراضی است که تاریخ، هیچگاه آن را فراموش نخواهد کرد.
اگر یادت باشد برایت گفتم که ابن نُویره انسان بسیار زیرکی است، او خیلی زود فهمید که خلیفه بعدی با شورا انتخاب نخواهد شد و دیگر مردم حقِّ رأی نخواهند داشت.
وقتی میخواستند علی(علیه السلام) را حذف کرده و ولایت او را غصب کنند، حرف از رأی مردم زدند، امّا الآن که ابوبکر به مقام ریاست و خلافت رسید، دیگر مردم حقِّ انتخاب ندارند.
و تو خوب میدانی که در انتخاب ابوبکر، همه مردم حقِّ انتخاب نداشتند. آن روز فقط گروهی از مردم، در «سقیفه بنیساعده» جمع شدند و ابوبکر را انتخاب کردند و حتی قبیله «بنیهاشم» هم حقِّ انتخاب نداشتند.
یک بار دیگر به سخن ابن نُویره خوب گوش کن: «وقتی ابوبکر از دنیا برود، عُمَر جانشین او خواهد شد و روزهای سختی در پیش خواهد بود».
ابن نُویره با یک نگاه به عُمَر، همه چیز را فهمید. او به خوبی دانست که این عُمَر است که همه کاره این حکومت است.
آری، روزی که مردم در «سقیفه بنی ساعده» جمع شدند این عُمَر بود که به
1) 24. فرکب راحلته وأنشأ یقول: أطعنا رسولَ اللّهِ ما کان بیننا/ فیا قوم ما شأنی وشأن أبی بکرِ.../ راجع: الفضائل لابن شاذان ص 75، الصراط المستقیم ج 2 ص 280، بحار الأنوار ج 30 ص 343.
مردم گفت: «بیایید با ابوبکر بیعت کنیم» وبه سوی ابوبکر رفت و گفت: «تو بهترینِ ما هستی، دستت را بده تا با تو بیعت کنم» و سپس دست ابوبکر را گرفت و با او بیعت کرد، و بعد از آن هم، مردم با ابوبکر بیعت کردند.(1)
آن روزها، عُمَر در کوچههای مدینه دور میزد و فریاد میزد: «همه مسلمانان با ابوبکر بیعت کرده و او را به عنوان خلیفه رسول خدا انتخاب نمودهاند ، پس هر چه زودتر برای بیعت کردن با او به مسجد بیایید» .
عُمَر برای استقرار این حکومت زحمت زیادی کشیده است، و حتماً بعد از ابوبکر، او خلیفه میشود.
هنوز شعر ابن نُویره پایان نیافته است، اصلیترین پیام ابن نُویره بیت آخر اوست: «فَلَو قامَ فینا مِن قُریشٍ عِصابَةٌ/ أَقمنا ولَو کانَ القیامُ علی جَمرٍ...اگر گروهی از بزرگان بپاخیزند و قیام کنند، ما نیز قیام میکنیم، هر چند با سختیهای زیادی روبرو شویم».(2)
یدبٌّ ویغشاهُ العِشارُ کأنّما/ یُجاهد جَمّاً أو یقومُ علی قَبرٍ/ فلو قامَ فینا مِن قُریشٍ عِصابَةٌ/ أقمنا ولو کان القیامُ علی جَمرٍ/ راجع: الفضائل لابن شاذان ص 75، الصراط المستقیم ج 2 ص 280، بحار الأنوار ج 30 ص 343.
این یک تهدید به انقلاب است! او پیام خود را به مردم مدینه و بزرگان شهر رساند، ای مردم! برخیزید! قیام کنید که ما هم با شما هستیم.
یک وقت فکر نکنی که ابن نُویره تنها است، نه! او رئیس قبیلهای است که همپیمانان زیادی دارد، او میتواند سپاهی را ساماندهی کند و با هزاران نفر به جنگ ابوبکر بیاید و این حکومت را سرنگون کند و ولایت علی(علیه السلام) را زنده کند.
آیا کسی ابن نُویره را کمک خواهد کرد؟ آیا کسی به ندای او لبیّک خواهد گفت؟
1) 25. فهلمّوا إلی عُمَر فبایعوه ، فقالوا: لا ، فقال عمر: فلِمَ ؟ فقالوا: نخاف الإثرة...: کنز العمّال ج 5 ص 652 ؛ فقال أبو بکر : هذا عُمَر وهذا أبو عبیدة ، فأیّهما شئتم فبایعوا ...: تاریخ الطبری ج 3 ص 218 ، الکامل فی التاریخ ج 2 ص 12 و 13 ، الإمامة والسیاسة ج 1 ص 21؛ فمن ذا ینبغی له أن یتقدّمک أو یتولّی هذا الأمر علیک ؟ ابسط یدک نبایعک : تاریخ الطبری ج 3 ص 218 ، الکامل فی التاریخ ج 2 ص 1312 .
2) 26. قال مالک بن نویرة:...إذا ماتَ بَکرٌ قامَ عَمرٌو مَقامَه/فتلکَ وبیتِ اللّه قاصِمةُ الظهرِ
هیچ کس به یاری ابن نُویره نمیآید، ندای او هرگز جوابی ندارد.
ابن نُویره در تعجّب است، چرا حتی یک نفر هم به ندای او لبیّک نگفت، چه رمز و رازی در این میان نهفته است؟
باید بروم و برای ابن نُویره همه چیز را توضیح دهم، او میخواهد سوار اسبش بشود و برود. او را صدا میزنم و چنین میگویم:
ای ابن نُویره! آیا میخواهی بدانی چرا این مردم این چنین سکوت کردهاند؟
گروهی از آنان به سکّههای طلایی که در جیبهایشان است فکر میکنند. آخر این حکومت خیلیها را با سکّههای سرخ خریده است.
عدّهای هم از حکومت، ترس و وحشت دارند. مگر نمیدانی این حکومت برای بقای خود حاضر است هر کاری بکند؟
برای حفظ حکومت اسلامی، آتش زدن خانهها و زدن زنها هم جایز است. هیچ چیز لازمتر و واجبتر از حفظ حکومت نیست!
شاید باور آن برایت سخت باشد، میخواهی چیزی را نشانت بدهم. پس همراه من بیا!
آنجا را نگاه کن! آنجا خانه علی(علیه السلام) است. خوب نگاه کن! آثار شعله آتش را بر درِ این خانه میبینی؟ آیا میدانی با این خانه و اهل این خانه چه کردند؟ شعلههایی که گل یاس علی(علیه السلام) را سوزاندند.
برایم بگو! هر آنچه میدانی را برایم بگو! میخواهم بدانم که در این شهر چه
گذشته است. چگونه شد که این نامردان جرأت کردند خانه وحی را آتش بزنند؟
مگر فاطمه پاره تن پیامبر نبود؟(1)
یعنی آنها خانه پاره تن پیامبر را سوزاندند؟
خانه فاطمه، خانه وحی و محل نزول فرشتگان بود جبرئیل بدون اجازه وارد آن خانه نمیشد. آنجا جایی بود که فرشتگان آرزو میکردند به آن قدم نهند .
برایم سخن بگو که چه شد؟
هفت روز از رحلت پیامبر بیشتر نگذشته بود که دستور حمله به خانه علی(علیه السلام) صادر شد.(2)
عُمَر با گروهی از یارانش به سوی خانه علی(علیه السلام) آمد، او درِ خانه را به شدّت کوبید و فریاد زد «ای علی ! در را باز کن و از خانه خارج شو و با خلیفه پیامبر بیعت کن ، به خدا قسم ، اگر این کار را نکنی تو را میکشم و خانهات را به آتش میکشم» .(3)
علی(علیه السلام) جوابی نداد، پیامبر به او دستور داده بود تا در مقابل هر آنچه بعد از او پیش میآید، صبر کند.(4)
لحظاتی گذشت که عُمَر فریاد زد: «بروید هیزم بیاورید» .(5)
لحظهای نگذشت که هیزم زیادی در اطراف خانه جمع شد و خود عُمَر هیزمها را آتش زد و فریاد زد: «این خانه را با اهل آن به آتش بکشید» .(6)
آتش شعله کشید، درِ خانه نیم سوخته میشود . عُمَر میدانست که فاطمه(علیها السلام) پشت در ایستاده است، او جلو آمد و لگد محکمی به در زد .(7)
1) 27. فاطمةٌ بضعةٌ منّی، یؤینی ما آذاها: مسند أحمد ج 4 ص 5 ، صحیح مسلم ج 7 ص 141 ، سنن الترمذی ج 5 ص 360 ، المستدرک ج 3 ص 159 ، أمالی الحافظ الإصفهانی ص 47 ، شرح نهج البلاغة ج 16 ص 272 ، تاریخ دمشق ج 3 ص 156 ، تهذیب الکمال ج 35 ص 250 ؛ فاطمةٌ بضعةٌ منّی، یریبنی ما رابها، ویؤینی ما آذاها: المعجم الکبیر ج 22 ص 404 ، نظم درر السمطین ص 176 ، کنز العمّال ج 12 ص 107 ، وراجع: صحیح البخاری ج 4 ص 210 و 212 و 219 ، سنن الترمذی ج 5 ص 360 ، مجمع الزوائد ج 4 ص 255 ، فتح الباری ج 7 ص 63 ، مسند أبی یعلی ج 13 ص 134 ، صحیح ابن حبّان ج 15 ص 408 ، المعجم الکبیر ج 20 ص 20 ، الجامع الصغیر ج 2 ص 208 ، فیض القدیر ج 3 ص 20 و ج 4 ص 215 ، کشف الخفاء ج 2 ص 86 ، الإصابة ج 8 ص 265 ، تهذیب التهذیب ج 12 ص 392 ، تاریخ الإسلام للذهبی ج 3 ص 44 ، البدایة والنهایة ج 6 ص 366 ، المجوع للنووی ج 20 ص 244 ، تفسیر الثعلبی ج 10 ص 316 ، التفسیر الکبیر للرازی ج 9 ص 160 و ج 20 ص 180 و ج 27 ص 166 و ج 30 ص 126 و ج 38 ص 141 ، تفسیر القرطبی ج 20 ص 227 ، تفسیر ابن کثیر ج 3 ص 267 ، تفسیر الثعالبی ج 5 ص 316 ، تفسیر الآلوسی ج 26 ص 164 ، الطبقات الکبری لابن سعد ج 8 ص 262 ، اُسد الغابة ج 4 ص 366 ، تهذیب الکمال ج 35 ص 250 ، تذکرة الحفّاظ ج 4 ص 1266 ، سیر أعلام النبلاء ج 2 ص 119 و ج 3 ص 393 و ج 19 ص 488 ، إمتاع الأسماع ج 10 ص 273 و 283 ، المناقب للخوارزمی ص 353 ، ینابیع المودّة ج 2 ص 52 و 53 و 58 و 73 ، السیرة الحلبیة ج 3 ص 488 ، الأمالی للصدوق ص 165 ، علل الشرائع ج 1 ص 186 ، کتاب من لا یحضره الفقیه ج 4 ص 125 ، الأمالی للطوسی ص 24 ، نوادر الراوندی ص 119 ، کفایة الأثر ص 65 ، شرح الأخبار ج 3 ص 30 ، تفسیر فرات الکوفی ص 20 ، الإقبال بالأعمال ج 3 ص 164 ، تفسیر مجمع البیان ج 2 ص 311 ، بشارة المصطفی ص 119 بحار الأنوار ج 29 ص 337 و ج 30 ص 347 و 353 و ج 36 ص 308 و ج 37 ص 67.
2) 28. عن أبی بکر - قبیل موته - : ما آسی إلاّ علی ثلاث خصال صنعتها لیتنی لم أکن صنعتها ... ولیتنی لم اُفتّش بیت فاطمة بنت رسول اللّه واُدخله الرجال، ولو کان اُغلق علی حربٍ : تاریخ الیعقوبی ج 2 ص 137 ، الخصال ص 171 ح 228 ، تاریخ الطبری ج 3 ص 430 ، تاریخ الإسلام ج 3 ص 117 ، الأموال ص 144 ح 353 وفیه: «وددتُ أنّی لم أکن فعلتُ کذا وکذا، لخلّةٍ ذکرها» بدل: «لم اُفتّش بیت فاطمة . . . الحرب» ، العقد الفرید ج 3 ص 279 ، تاریخ دمشق ج 30 ص 418 و 419 ، شرح نهج البلاغة ج 2 ص 46 ، الإمامة والسیاسة ج 1 ص 36.
3) 29. اخرجْ یا علیّ إلی ما أجمع علیه المسلمون، وإلاّ قتلناک!: مختصر بصائر الدرجات ص 192 ، الهدایة الکبری ص 406 ، بحار الأنوار ج 53 ص 18 ؛ إن لم تخرج یابن أبی طالب وتدخل مع الناس، لأحرقنّ البیت بمن فیه!: الهجوم علی بیت فاطمة ص 115 ؛ واللّه لتخرجنّ إلی البیعة ولتبایعنّ خلیفة رسول اللّه! وإلاّ أضرمتُ علیک النار...: کتاب سلیم بن قیس ص 150 ، بحار الأنوار ج 28 ص 269.
4) 30. لکن حین نزل برسول اللّه صلیاللهعلیهوآله الأمر ، نزلت الوصیّة من عند اللّه کتاباً مسجّلاً ، نزل به جبرئیل مع اُمناء اللّه تبارک وتعالی من الملائکة ، فقال جبرئیل : یا محمّد ، مر بإخراج مَن عندک إلاّ وصیّک؛ لیقبضها منّا ، وتُشهدنا بدفعک إیّاها إلیه ضامناً لها ، یعنی علیّاً علیهالسلام. فأمر النبی صلیاللهعلیهوآله بإخراج مَن کان فی البیت ما خلا علیّاً، وفاطمة فیما بین الستر والباب ، فقال جبرئیل علیهالسلام : یا محمّد ، ربّک یُقرئک السلام ویقول : هذا کتاب ما کنت عهدتُ إلیک ، وشرطتُ علیک... فدفعه إلیه وأمره بدفعه إلی أمیر المؤنین علیهالسلام ، فقال له : اقرأه . فقرأه حرفاً حرفاً ، فقال : یا علیّ ، هذا عهد ربّی تبارک وتعالی إلیَّ ، وشرطه علیَّ وأمانته... یا علیّ ، أخذت وصیّتی وعرفتها ، وضمنت للّه ولی الوفاء بما فیها ؟ فقال علیّ علیهالسلام : نعم بأبی أنت واُمّی علیَّ ضمانها ، وعلی اللّه عونی وتوفیقی علی أدائها... علی الصبر منک علی کظم الغیظ ، وعلی ذهاب حقّک ، وغصب خمسک ، وانتهاک حرمتک ؟ فقال : نعم یا رسول اللّه... یا محمّد ، عرّفه أنّه یُنتهک الحرمة وهی حرمة اللّه ، وحرمة رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله ، وعلی أن تخضّب لحیته من رأسه بدمٍ عبیط... : الکافی ج 1 ص 281 ، بحار الأنوار ج 22 ص 479 ، تفسیر نور الثقلین ج 4 ص 378.
5) 31. وقلتُ لخالد بن الولید: أنت ورجالک هلمّوا فی جمع الحطب...: بحار الأنوار ج 28 ص 293 ، بیت الأحزان ص 120.
6) 32. فجاء عُمَر ومعه قبس ، فتلقّته فاطمة علی الباب ، فقالت فاطمة : یابن الخطّاب ! أتراک محرّقا علیَّ بابی ؟ ! قال : نعم ! : أنساب الأشراف ج 2 ص 268 ، بحار الأنوار ج 28 ص 389 ؛ فقال عمر بن الخطّاب: أضرموا علیهم البیت ناراً...: الأمالی للمفید ص 49 ، بحار الأنوار ج 28 ص 231 ؛ وکان یصیح: أحرِقوا دارَها بمن فیها، وما کان فی الدار غیر علیّ والحسن والحسین: الملل والنحل ج 1 ص 57.
7) 33. فضرب عُمَر الباب برجله فکسره، وکان مِن سَعَفٍ، ثمّ دخلوا، فأخرجوا علیّاً علیهالسلام ملبّیاً...: تفسیر العیّاشی ج 2 ص 67 ، بحار الأنوار ج 28 ص 227 .
صدای نالهای به فضا برخاست:
بابا ! یا رسول اللّه ! ببین با دخترت چه میکنند !(1)
هنوز صدای فریاد مظلومانه او به گوش میرسد...
ابن نُویره با دقّت به سخنانم گوش فرا میدهد و اشک از چشمانش جاری میشود. او با خود چنین میگوید:
اکنون فهمیدم که چرا این مردم اینگونه به خلیفه احترام میگذارند و برای سلامتی و طول زندگی او دعا میکنند.
میدانم که دیگر چرا هیچ کس از علی(علیه السلام) دفاع نمیکند و به راز غربت او پی بردم.
دیگر تعجّب نمیکنم که چرا هیچ کس به ندای من لبیّک نگفت. وقتی تنها دختر پیامبر را این چنین به خاک و خون میکشند دیگر چه کسی جرأت دارد از علی(علیه السلام) حمایت کند ؟
حمله به خانه دختر پیامبر با هدف کاملاً مشخصی، انجام گرفت وآن هدف، نهادینه کردن ترس در دل مردم بود، وقتی که این حکومت با دختر پیامبر اینگونه رفتار کند؛ پس با بقیّه مخالفان چه خواهد کرد ؟
باید از این شهر بروی!
تو این مردم را به حمایت از روشنایی فرا خواندی، امّا هیچ کس تو را یاری
1) 34. وهی تجهز بالبکاء تقول: یا أبتاه یا رسول اللّه ! ابنتک فاطمة تُضرب!...: الهدایة الکبری ص 407 ؛ وقالت: یا أبتاه یا رسول اللّه! هکذا کان یُفعل بحبیبتک وابنتک؟!...: بحار الأنوار ج 30 ص 294 .
نکرد.
اکنون باید به سوی قوم خویش بروی، و آنها را از همه سیاهیهای این حکومت آگاه کنی.
باید این بار پیامرسان روشنایی باشی و آنها را از تاریکیها برحذر داری.
به سوی سرزمین خود بازگرد، خدا پشت و پناه تو باشد...
نمیدانم، آیا تو را بار دیگر در این شهر خواهم دید؟
نمیدانم، امّا خدا کند که بیایی!
بعد از نماز جمعه، عُمَر به خانه خلیفه میرود. خلیفه که از تهدید ابن نُویره خیلی ترسیده است به فکر حمله نظامی است. او میترسد که ابن نُویره قبیلههای همپیمان خود را برای دفاع از علی(علیه السلام) آماده کند برای همین رو به عُمَر میکند و میگوید:
-- خوب است به جنگ قبیله ابن نُویره برویم.
-- نه. این کار فعلاً به صلاح نیست. قبیله او همه، مسلمان هستند و تا به حال سابقه نداشته است که لشکر اسلام به جنگ مسلمانان برود.
-- باید هر طور شده است مانع فعالیّت ابن نُویره بشویم. اگر او را به حال خود رها کنیم مانند غدّه سرطانی رشد خواهد کرد و همه را علیه ما خواهد شوراند.
-- فعلاً نمیتوانیم مردم را برای جنگ با ابن نُویره فرا بخوانیم، ما برای این کار بهانهای میخواهیم.
خلیفه آرزو دارد تا هر چه زودتر سپاهی را به سوی ابن نُویره بفرستد. ترس از ابن نُویره، آرامشی برای خلیفه باقی نگذاشته است.
خبر میرسد که بعضی از قبیلههایی که در زمان پیامبر مسلمان شده بودند، دست از دین اسلام برداشتهاند. موج فتنه بیدینی و ارتداد، مرکز عربستان را فرا گرفته است.
از طرف دیگر «مُسَیلمه کذّاب»، ادعای پیامبری کرد و هواداران زیادی در میان عربها پیدا کرده است. باید هر چه سریعتر با او مقابله شود.
این فرصتی است که خلیفه منتظر آن بود. اکنون او دستور میدهد تا هر چه زودتر لشکر اسلام برای مقابله با فتنه ارتداد و بیدینی آماده شود.
خلیفه فرماندهی این لشکر را به عهده خالد میگذارد و از او میخواهد تا هر چه سریعتر لشکر را حرکت دهد.
تبیلغات زیادی میشود، احساسات مردم تحریک شده و مردم زیادی نیز برای حفظ اسلام و ارزشهای آن به لشکر میپیوندند.
وقتی لشکر آماده حرکت میشود خلیفه برای بدرقه آنها حاضر میشود و به آنان چنین میگوید: «به هر قبیلهای که رسیدید، اذان بگویید، اگر اهل آن قبیله همراه شما اذان نگفتند به آنها حمله کنید».(1)
برنامه سپاه اسلام این است که ابتدا مناطقی که به مدینه نزدیکتر هستند را از بیدینی و ارتداد پاکسازی کنند.
لشکر آماده حرکت است، خلیفه، فرمانده سپاه را فرا میخواند و سخنی را محرمانه به او میگوید: «ای خالد! یادت هست آن روزی که ابن نُویره به مدینه
1) 35. وکان قد أوصاهم أبو بکر أن یُؤّنوا إذا نزلوا منزلاً، فإن أذّن القوم فکُفّوا عنهم، وإن لم یُؤّنوا فاقتلوا وانهبوا: الکامل فی التاریخ ج 2 ص 358، إمتاع الأسماع ج 14 ص 239.
آمد، ما را تهدید کرد. او خطر بزرگی برای حکومت ماست. باید هر طور شده است او را نابود کنی. شنیدهام یاران زیادی دارد، تو باید او و یارانش را به قتل برسانی».(1)
آری، خلیفه میخواهد کاری کند دیگر هیچ کس جرأت نکند با این حکومت اسلامی مخالفت کند.
خالد باید با زیرکی تمام، این سپاه را فرماندهی کند تا بتواند بر ابن نُویره پیروز شود، هیچ کس نباید از این نقشه باخبر شود.
سپاه از مدینه دور میشود و برای مقابله با فتنه بیدینی به پیش میتازد.
1) 36. فلمّا استتمّ الأمر لأبی بکر وجّه خالد بن الولید وقال له: قد علمتَ ما قاله مالک علی رؤوس الأشهاد، ولستُ آمن أن یفتق علینا فتقاً لا یلتئم، فاقتله!: الفضائل لابن شاذان ص 75، الصراط المستقیم ج 2 ص 280، بحار الأنوار ج 30 ص 343.
وقتی که سپاه به قبیلهای میرسد، یک نفر اذان میگوید، اگر مردم آن قبیله هم اذان بگویند، در امان میمانند، امّا اگر صدای اذانِ آنان به گوش نرسد، سپاه به آنان یورش برده و جنگ آغاز میشود و تا زمانی که آنها تسلیم نشوند، جنگ ادامه پیدا میکند.
کسانی که از دین اسلام برگشتهاند دو راه بیشتر ندارند یا باید مسلمان شده و رهبری ابوبکر را قبول کنند یا آنکه مرگ را انتخاب کنند.
بعد از مدّت کوتاهی، سپاه خالد موفق میشود تا خیلی از قبیلهها را به زیر سلطه حکومت ابوبکر درآورد.
اکنون همه مسلمانان خوشحال هستند که فتنه ارتداد و بیدینی در قبیلههای «فَزاره»، «اَسَد» و.... ریشهکن شده است، اکنون وقت آن است که به سوی مُسَیلمه کذّاب برویم، همان که به دروغ ادّعای پیامبری کرده است.
خبر رسیده است که او به همراه هوادارانش در سرزمین «یَمامه» مستقر شدهاند. ما باید به سوی آن سرزمین برویم.(1)
گویا خالد به فکر چیز دیگری است. او میخواهد به سوی سرزمین «بُطاح» برود.
بُطاح دیگر کجاست؟
1) 37. یوم الیمامة هو الیوم الذی کانت فیه الواقعة بین المسلمین وبین بنی حنیفة أصحاب مُسلیمة الکذّاب...: عمدة القاری ج 14 ص 129، وراجع للاطّلاع علی فتنة مسیلمه الکذّاب: تاریخ الإسلام للذهبی ج 2 ص 683، السیرة النبویّة لابن هشام ج 4 ص 998، کتاب الفتوح ج 1 ص 21، السیرة النبویّة لابن کثیر ج 4 ص 95، بحار الأنوار ج 21 ص 412.
یادت هست که موقع حرکت ابوبکر به فرمانده سپاه چه گفت؟
خالد این سخن ابوبکر را فراموش نکرده است: «تو باید به سوی ابن نُویره بروی و او را نابود کنی، ابن نُویره تهدید بزرگی برای حکومت ماست».
بُطاح سرزمینی است که ابن نُویره همراه با قبیلهاش در آن زندگی میکنند، آنها خلافت ابوبکر را قبول نکردهاند و دل به ولایت علی(علیه السلام) دارند.
خالد دستورِ حرکت سپاه را میدهد تا هر چه زودتر به سرزمین بُطاح برسند.(1)
-- فرمانده! راه یَمامه از آن طرف است، چرا به مسیر دیگری میروید؟
-- ما باید به سوی قبیله ابن نُویره برویم. آنها هم به فتنه ارتداد مبتلا شدهاند و از دین خدا بیرون رفتهاند.
-- خلیفه به ما دستور حمله به قبیله ابن نُویره را نداده است.
-- من فرمانده این لشکر هستم و شما باید از من اطاعت کنید.
-- باید فرمانی از خلیفه برسد تا ما بتوانیم همراه تو بیاییم، خوب است نامهای به خلیفه بنویسی و از او کسب تکلیف کنی.
-- نه، من این کار را نمیکنم، زیرا فرصت از دست میرود، ما باید هر چه سریعتر به سوی قبیله ابن نُویره حرکت کنیم.(2)
سپاه به سوی بُطاح حرکت میکند، امّا «انصار» از سپاه جدا میشوند و تصمیم میگیرند تا به مدینه برگردند. حتماً میدانی به مسلمانانی که اهل مدینه هستند انصار گفته میشود، در مقابل «مهاجران» کسانی هستند که اهل مکّه بوده و به مدینه هجرت کردهاند.
1) 38. وسار خالد بعد أن فرغ من فزارة وغطفان وأسد وطیء، یرید البطاح، وبها مالک بن نویرة قد تردّد علیه أمره...: الکامل فی التاریخ ج ص ص 357، إمتاع الأسماع ج 14 ص 238؛ البطاح: وهو منزل لبنی یربوع: معجم البلدان ج 1 ص 445، تاج العروس ج 4 ص 14؛ وقیل: البطاح ماء فی دیار بنی أسد بن خزیمة، وهناک کانت الحرب بین المسلمین وأمیرهم خالد، وأهل الردّة، وکان ضرار قد خرج طلیعة لخالد، وخرج مالک بن ویرة طلیعة لأصحابه، فالتقیا بالبطاح، فقتل ضرار مالکاً...: معجم البلدان ج 1 ص 445.
2) 39. وتخلّفت الأنصار عن خالد وقالوا: ما هذا بعهد الخلیفة إلینا، إنّ الخلیفة عهد إلینا إن نحن فرغنا من بزاخة أن نقیم حتّی یکتب إلینا. فقال خالد: قد عهد إلیَّ أن أمضی وأنا الأمیر، ولو لم یأت کتاب بما رأیته فرصة، وکنت أن أعلمته فأتتنی لم أعلمه، وکذلک لو ابتُلینا بأمرٍ لیس فیه منه عهد لم ندع أن نری أفضل ما یحضرنا ثمّ نعمل به، فأنا قاصدٌ إلیه ومَن معی ولست أکرههم: الکامل فی التاریخ ج 2 ص 357، إمتاع الأسماع ج 14 ص 239، تاریخ الطبری ج 2 ص 501، أعیان الشیعة ج 2 ص 457.
فکر میکنم آنها در مورد اینکه قبیله ابن نُویره مرتّد شده باشند، شک دارند. تا به حال هیچ گزارشی در مورد ارتداد آنها نرسیده است.
خالد دستور میدهد تا سپاه به سوی سرزمین بُطاح حرکت کند، او میخواهد قبل از اینکه خبر آمدن سپاه به ابن نُویره برسد خود را به آن سرزمین برساند.
انصار خود را آماده بازگشت به مدینه میکنند، در این میان، یکی از بزرگان انصار به آنها رو میکند و میگوید: «اگر سپاه خالد در این جنگ پیروز شوند به غنیمتهای زیادی دست پیدا خواهند کرد و ما هیچ بهرهای از آن نخواهیم داشت. ما با این کار، خود را از غنیمتهای زیادی محروم کردهایم».
دیگری میگوید: «آیا فکر کردهاید که اگر مسلمانان در این جنگ شکست بخورند، همه مردم، ما را مقصّر و گناهکار خواهند دانست؟».
این سخنان همه را به فکر فرو میبرد. سرانجام آنها تصمیم میگیرند تا در این جنگ شرکت کنند. برای همین آنها خود را به سپاه خالد میرسانند.
معلوم میشود که قبیله ابن نُویره، جمعیّت زیادی دارد که انصار، احتمال شکست سپاه خالد را میدهند، گویا یک جنگ واقعی در پیش است.(1)
اسبسواری با سرعت به سوی خیمه ابن نُویره میتازد، گویا خبر مهمّی آورده است. او از اسب پایین میآید و نزد ابن نُویره میرود:
-- چه شده است؟ چرا اینقدر آشفته هستی؟
-- جناب ابن نُویره! سپاه خالد قصد حمله به ما را دارد.
-- آیا مطمئن هستی که آنها به سوی ما میآیند؟
1) 40. ومضی خالد وندمت الأنصار وتذامروا وقالوا: إن أصاب القوم خیراً حرمتموه، وإن اُصیبوا لیجتنبنّکم الناس. فلحقوه: الکامل فی التاریخ ج 2 ص 357، إمتاع الأسماع ج 14 ص 239، تاریخ الطبری ج 2 ص 501، أعیان الشیعة ج 2 ص 457.
-- آری، آنها خود را برای جنگ آماده کردهاند.
ابن نُویره، فوری از جا برمیخیزد، دستور میدهد تا همه سلاحهای خود را بردارند، اسبها را زین کنند و همه آماده نبرد بشوند.
لحظاتی میگذرد، ابن نُویره و مردان قبیلهاش، همه آماده میشوند، آنها در جلو خیمههای خود مستقر میشوند.
زنان قبیله، همه در خیمهها هستند، آنها میدانند که مردان قبیله با شجاعت تمام از آنها دفاع خواهند کرد.(1)
به اُمّ تمیم، همسر ابن نُویره خبر میرسد که بعضی از زنان قبیله ترسیدهاند. او نزد آنها میرود تا با آنها سخن بگوید:
-- شما از چه میترسید؟ چرا اینقدر نگران هستید؟
-- سپاه بزرگی به سوی ما میآید، آیا این جای ترس دارد؟
-- سپاهی که به اینجا میآید همه، مسلمان هستند.
-- اگر این طور است پس چرا آنها قصد حمله دارند؟
-- ما خلافت ابوبکر را قبول نکردهایم. شاید آنها با مردان ما جنگ بکنند، امّا آنها میدانند که ما همه مسلمان هستیم.
-- آری، یک مسلمان هیچ وقت به خواهر مسلمان خود تعرّضی نمیکند.
خالد از راه میرسد و میبیند که تمام مردان قبیله ابن نُویره برای دفاع آماده شدهاند.
1) 41. فحین أتاه خالد رکب جواده، وکان فارساً یعدّ بألف....: الفضائل لابن شاذان ص 75، الصراط المستقیم ج 2 ص 280، بحار الأنوار ج 30 ص 343.
خالد نگاهی به یاران ابن نُویره میکند، ترس تمام وجود خالد را فرا میگیرد. یاران ابن نُویره همه مسلح و آماده هستند، مالک هم در میان آنها دیده میشود. او یکی از شجاعترین جنگجویان عرب است و در میدان جنگ به اندازه هزار نفر کارایی دارد، راست گفتهاند: یکی مرد جنگی، به از صد هزار!(1)
ناگهان صدای اذان بلند میشود: «اللّه أکبر... اَشْهَدُ اَنْ لا اِل-هَ اِلاَّ اللّهُ....اَشْهَدُ اَنَّ مُحمَّداً رَسُولُ اللّه...».
این صدای اذان از کجاست؟
به ما گفتهاند که ما به جنگ قبیلهای میرویم که بیدین شدهاند، قبیلهای که همه مرتّد شدهاند، پس این صدای اذان چیست که به گوش میرسد؟(2)
ابن نُویره یکی از جوانان خوش صدا را مأمور کرده است تا با صدای بلند، اذان بگوید.
سپاهیان اسلام، نفس راحتی میکشند، شکر خدا که جنگ و خونریزی متوقّف شد! این قبیله مسلمان هستند و مرتّد نشدهاند.
اگر یادت باشد برایت گفتم که خلیفه به مسلمانان دستور داده بود که هر وقت به قبیلهای میرسند اذان بگویند، اگر افراد آن قبیله در جواب، اذان نگفتند با آنها بجنگند.
همه میگویند که خالد بیجهت، این همه راه، ما را به اینجا آورد. کاش قبل از حرکت سپاه، کسی را برای خبر گرفتن میفرستاد.
خدای من!
1) 42. کان شاعراً شریفاً فارساً معدوداً فی فرسان بنی یربوع: الإصابة ص 137، فحین أتاه خالد رکب فرسه وکان فارساً یعدّ بألف فخاف منه فآمنه: الفضائل لابن شاذان ص 75، الصراط المستقیم ج 2 ص 280، بحار الأنوار ج 30 ص 343.
2) 43. وکان قد أوصاهم أبو بکر أن یؤّنوا إذا نزلوا منزلاً، فإن أذّن القوم فکفّوا عنهم، وإن لم یؤّنوا فاقتلوا وانهبوا، وإن أجابوکم إلی داعیة الإسلام فسائلوهم عن الزکاة، فإن أقرّوا فاقبلوا منهم، وإن أبوا فقاتلوهم. قال: فجاءته الخیل بمالک بن نویرة فی نفرٍ معه من بنی ثعلبة بن یربوع، فاختلفت السریة فیهم، وکان فیهم أبو قَتَادة، فکان فیمن شهد أنّهم قد أذّنوا وأقاموا وصلّوا: الکامل ج 7 ص 158، وراجع الغدیر ج 7 ص 158.
پس چرا خالد اینقدر ناراحت وعصبانی است. او باید خوشحال باشد که جنگ و خونریزی در کار نیست.
هیچ کس نمیداند چرا خالد از شنیدن صدای اذان، اینقدر ناراحت وعصبانی شده است.
خالد نمیداند در این شرایط چه کند و چگونه دستور محرمانهای که خلیفه به او داده است را اجرا کند.
باید به هوش ابن نُویره آفرین گفت، او با این کار خود همه نقشههای خالد را نقش بر آب کرد.
اکنون دیگر سپاه خالد شمشیرهای خود را غلاف کردهاند، کسی دیگر به جنگ فکر نمیکند، امّا هنوز خالد دستور ترک جنگ را نداده است. او فکرهایی در سر دارد. او از یک طرف میترسد که با ابن نُویره روبرو شود، از طرف دیگر خلیفه به او دستور داده است که هر طور شده است، ابن نُویره را به قتل برساند.
آری، خطر ابن نُویره، برای حکومت ابوبکر، بیش از فتنه ارتداد است. ابن نُویره مسلمان است، نماز میخواند، قرآن را قبول دارد، امّا ابوبکر را قبول ندارد. او شیعه علی(علیه السلام) است و ابوبکر را تهدید به قیام کرده است.
باید تا دیر نشده است او را از بین برد، باید زهر چشمی از این مردم گرفت تا دیگر کسی جرأت نکند از حقِّ علی(علیه السلام) دفاع کند.
وقت زیادی تا نماز ظهر نمانده است، با بلند شدن صدای اذان، ابن نُویره با
یارانش در مقابل سپاه مدینه به نماز خواهد ایستاد؛ آن وقت خالد میخواهد با کدام نیرو با ابن نُویره جنگ کند؟
آری، وقتی سپاه خالد نماز خواندن آنها را ببینند دیگر دست به شمشیر نخواهند برد. این سپاه برای جنگ با کافران بسیج شدهاند، نه برای جنگ با برادران مسلمان خود.
فکر شومی به ذهن خالد میرسد، او عدّهای از سران سپاه را در خیمه خود جمع میکند و با آنان سخن میگوید. هیچ کس از سخنانی که در این خیمه زده میشود باخبر نیست.
صدای اذان ظهر میآید، سپاه خالد برای خواندن نماز آماده میشود. در این نزدیکی، چاه آبی است، همه وضو میگیرند.
خالد برای خواندن نماز میآید تا نماز جماعت به امامت او برگزار شود.
قبل از نماز، خالد کسی را به سوی ابن نُویره میفرستد تا به او خبر بدهد که ما قصد جنگ نداریم؛ ما همه، مسلمان هستیم و برادر.
هدف ما نابود کردن فتنه بیدینی و ارتداد بود و اکنون که شما را مسلمان یافتیم، هیچ خطری شما را تهدید نمیکند، پس سلاحهای خود را بر زمین بگذارید و آسوده باشید.
خالد به نماز میایستد، وسپاه هم سلاح خود را بر زمین میگذارند و همه به نماز میایستند.
اکنون، ابن نُویره دستور میدهد تا یارانش سلاح خود را بر زمین بگذارند، زیرا
جنگی در کار نیست. آنها میخواهند نماز بخوانند.
ابن نُویره برای خواندن نماز آماده میشود. او در جلو یاران خود میایستد و در مقابل خدای بی نیاز سر تعظیم فرود میآورد.(1)
ناگهان هیاهویی به پا میشود، عدّهای از سپاهیان خالد با شمشیرهای برهنه به سوی ابن نُویره و یارانش میشتابند، ابن نُویره و یارانش غافلگیر میشوند، فرصتی برای برداشتن سلاح نیست. آنها تا به خود میآیند خود را در محاصره مردانی میبینند که با شمشیر، آماده ریختن خون آنها هستند.(2)
خالد دستور میدهد تا همه آنها را اسیر کنند و دستهای آنها را با طناب، محکم ببندند.(3)
عدّه زیادی از مسلمانان تعجّب کردهاند، چه شد؟ چرا خالد این کار را کرد؟ چرا ابن نُویره و یارانش را اسیر کردند؟ آنها که مثل ما نماز میخوانند، آنها مسلمان هستند.
هیچ کس انتظار چنین صحنهای را نداشت. آخر چرا با فریب و نیرنگ با ابن نُویره و یارانش برخورد کردید؟
ای خالد! نمیگویم چرا به جنگ ما آمدی، میگویم چرا نامردی کردی و با فریبکاری با ما برخورد کردی؟
تو به ما امان دادی، و گفتی که جنگی در کار نیست و ما به سخن تو اطمینان کردیم، پس چرا با ما چنین کردی؟
1) 44. فقال أصحاب مالک: ونحن المسلمون، قالوا لهم: ضعوا السلاح فوضعوه، ثمّ صلّوا. وکان یعتذر فی قتله أنّه قال: ما أخال صاحبکم إلاّ قال: کذا وکذا، فقال له: أوَما تعده لک صاحباً؟ ثمّ ضرب عنقه: الکامل فی التاریخ ج 2 ص 359، إمتاع الأسماع ج 14 ص 24.
2) 45. فخاف خالد منه، فآمنه وأعطاه المواثیق، ثمّ غدر به بعد أن ألقی سلاحه، فقتله...: الفضائل لابن شاذان ص 75، الصراط المستقیم ج 2 ص 280، بحار الأنوار ج 30 ص 343.
3) 46. قالوا: نحن مسلمون، فأمرهم أصحاب خالد بوضع السلاح، ولمّا وضعوا أسلحتهم ربطوهم اُساری: بحار الأنوار ج 30 ص 485.
اگر شمشیر در دستان یاران من بود، هرگز سربازانت جرأت نمیکردند به سوی ما بیایند، زیرا میدانستید که مردان این قبیله، در جنگ شهره هستند و از ریختن خون دشمن، پروایی ندارند.
ای خالد! تو پستتر از آن هستی که نام دشمن بر تو بنهند، دشمن کسی است که مردانه به میدان میآید و میجنگد. نه آنکه مثل تو...
زنان قبیله ابن نُویره با دیدن این صحنه از خیمهها بیرون میآیند، صدای ناله و شیون آنها فضا را در برمیگیرد.
اُمّ تمیم جلو میآید، شوهرش را میبیند که اسیر دشمن شده است.
ای نامردها! به چه جرمی مردان ما را اسیر میکنید؟ ما مسلمان هستیم. نماز میخوانیم. چرا با ما چنین میکنید؟
خالد نگاهی به اُمّ تمیم میکند، نگاهی که سخت حیوانی و شهوتآلود است. او تا به حال زنی را به این زیبایی ندیده است! چیزهایی در ذهن ابن نُویره نقش میبندد، او نگاه خود را به اُمّ تمیم دوخته است و لبخند میزند.(1)
در این میان، ابن نُویره در حالی که دستهایش بسته است متوجّه نگاه حریصانه خالد میشود. رو به اُمّ تمیم میکند و میگوید: اُمّ تمیم! دیدار ما به قیامت! من به زودی کشته خواهم شد.(2)
صدای شیون اُمّ تمیم به آسمان میرود. من نمیفهمم که ماجرا چیست؟ مات و مبهوت ماندهام که چه میبینم، نمیدانم برای تو چه بنویسم؟
1) 47. قتلتَ مالک بن نویرة ظلماً له وطمعاً فیامرأته لجمالها: الفضائل لابن شاذان ص 75، الصراط المستقیم ج 2 ص 280، بحار الأنوار ج 30 ص 343؛ وأعرس بامرأته فی لیلته، وجعل رأسه فی قدرٍ فیها لحم جزور لولیمة عرسه، وبات ینزو علیها نزو الحمار: نفس المصادر.
2) 48. لمّا أحضر مالک للقتل جاءت زوجته اُمّ تمیم بنت المنهال وکانت من أجمل نساء زمانها، فألقت نفسها علیه، فقال لها اعزبی عنّی، فما قتلنی غیرک: بحار الأنوار ج 30 ص 490؛ أقتَلْتَ فلاناً: عرّضته للقتل، قال مالک بن نویرة لامرأته حین رآه خالد بن الولید: أَقتَلْتِنی یا مرأة؟ یعنی سیقتلنی خالد بن الولید من أجلکِ: کتاب العین ج 5 ص 127؛ إنّ مالک بن نویرة قال لامرأته یوم قتله خالدٌ: أَقتَلْتِنی.. أی عرّضتنی للقتل بوجوب الدفع عنک والمحاماة علیک. وکانت جمیلة، تزوّجها خالد بعد قتله: النهایة لابن الأثیر ج 4 ص15، الفائق فی غریب الحدیث ج 3 ص 65.
خبر به خالد میرسد که عدّهای از سپاهیان نسبت به اسیر کردن ابن نُویره اعتراض دارند و با این کار مخالفت کردهاند.
یکی از آنها «ابوقَتاده» است. نمیدانم او را میشناسی یا نه؟ او یکی از یاران پیامبر است.
او با دوستانش چنین سخن میگوید: «اکنون که ثابت شد ابن نُویره و یارانش مسلمان هستند پس چرا خالد آنها را اسیر کرده است؟ چرا دستهای آنها را با طناب بسته است؟ چرا اینگونه وحشت را در دل زنان و کودکان انداخته است؟ این زنان چه تقصیری دارند، آنها همه مسلمان هستند».
خالد از شنیدن این خبر به فکر فرو میرود. او میداند با وجود این اعتراضها، راه به جایی نخواهد برد. او ابوقَتاده را به خوبی میشناسد. ابوقَتاده را نمیتوان به این آسانی فریب داد. پس باید کاری کرد که دوستان او از گرد او متفرق شوند و او را تنها بگذارند. وقتی ابوقَتاده تنها شود دیگر هیچ هراسی از مخالفت او نیست.
خالد دستور میدهد تا دوستان ابوقَتاده را به خیمه فرماندهی دعوت کنند. او تأکید میکند که نباید ابوقَتاده از این جریان باخبر بشود. خالد میخواهد نظر مخالفان خود را به نفع خود تغییر دهد.
همه در خیمه فرماندهی جمع شدهاند. یکی از آن افرادی که مخالف خالد است به نمایندگی از دیگران، چنین میگوید:
-- ای خالد! ما برای جنگ با مسلمانان نیامدهایم. چرا با نامردی، گروهی مسلمان را اسیر کردهای؟
-- من هرگز مسلمانی را اسیر نکردهام!
-- چه حرفها میزنی! یعنی کسانی که در مقابل چشم ما نماز میخوانند، مسلمان نیستند؟
-- آری. آنها مسلمان نیستند. آنها همه مرتّد هستند.
-- چگونه چنین چیزی ممکن است؟
-- عزیزان من! این مردم با خلیفه پیامبر مخالفت کردهاند و از پرداخت زکات ممانعت کردهاند. این مردم، با نماینده خدا در روی زمین دشمنی کردهاند.
-- یعنی آنها ضدّ خلافت ابوبکر هستند؟
-- بله. همه آنها بیدین هستند. آنها نماز میخوانند، امّا به ولایتِ ابوبکر ایمان ندارند. فریب نمار آنها را نخورید. امروز حفظ این حکومت اسلامی از همه چیز مهمتر است. مگر نمیدانید که لشکر روم (اروپا) هر لحظه اسلام را تهدید میکند. همه مسلمانان باید از ابوبکر اطاعت کنند و متحّد باشند و از تفرقه دوری کنند تا دشمن نتواند اسلام را نابود کند.
-- از کجا معلوم که خلیفه به این کار راضی باشد که ما با کسانی جنگ کنیم که نماز میخوانند؟
-- خود خلیفه به من دستور داده است که ابن نُویره ویارانش را به قتل برسانم.
-- یعنی تو میخواهی ابن نُویره و یاران او را بکشی؟
-- مگر شما ولایت خلیفه را قبول ندارید. من نماینده خلیفه هستم و میگویم او دستور این کار را داده است، شما چرا مخالفت میکنید؟ بدانید مخالفت شما با این حکم، مخالفت با خدا است!
سکوت بر فضای خیمه حکمفرما میشود. خالد هنوز مطمئن نیست که آنها برای کشتن ابن نُویره راضی شده باشند. باید قدری صبر کرد تا آنها خوب فکر کنند.
اکنون خالد از آنها میخواهد تا از خیمه بیرون بیایند. او گلّههای شتر را که در آن اطراف هستند، نشان آنها میدهد.
حتماً میدانی که در این زمان و در این سرزمین، هیچ چیز گرانتر و ارزشمندتر از شتر نیست!
خالد رو به آنها میکند و میگوید: آیا دوست دارید آن شترها برای شما باشد؟ من به هر کدام از شما سهم بیشتری خواهم پرداخت.
فراموش نکنید این قبیله، قبیلهای ثروتمند است. طلا و جواهرات زنان را در نظر بگیرید.
منظور خالد از این سخنان چیست؟
او میخواهد بعد از کشتن ابن نُویره و یارانش، اموال آنها را میان سپاهیان خود تقسیم کند.(1)
1) 49. وأخذ [مالک] بشهاده الأعراب الذین غرضهم الغنائم....: شرح نهج البلاغة ج 17 ص 206، الشافی فی الإمامة ج 4 ص 166، بحار الأنوار ج 30 ص 477.
همه به فکر فرو میروند. آنها با خود میگویند: «شاید حق با فرمانده باشد».
خالد در حالی که با صدای بلند میخندد رو به آنها میکند و میگوید:
-- یک چیز دیگر را از قلم انداختم، آیا میدانید آن چیست؟
-- نه جناب فرمانده!
-- زنان این قبیله، بسیار زیبا هستند. آیا شما دوست ندارید یکی از آنها پیش شما باشد؟ شما مدّت زیادی است که از خانه و همسر خود دور بودهاید. حالا دیگر وقت آن است که یک صفایی بکنید.
-- منظور شما این است که...
-- بله. امشب شما میتوانید در خیمههای خود، در خلوت خود، شب باصفایی داشته باشید!!
-- آن که خیلی عالی است.
-- شما میتوانید این زنان جوان و زیبا را برای همیشه پیش خود داشته باشید.
-- جناب فرمانده! ما همه سرباز تو هستیم! امر، امر شماست. ما گوش به فرمان تو هستیم و برای کشتن این مردم بیدین آمادهایم. از تو به یک اشاره، از ما به سر دویدن!
-- امشب شب دامادی من نیز هست!
-- مبارک است، شما بهترین فرمانده دنیا هستید.(1)
اکنون دیگر خالد به فکر شوم خود است. او میخواهد هر چه زودتر به هوس
1) 50. فلم یلتفت خالد إلی قوله، وأمر بقتلهم وقسم سبیهم....: شرح نهج البلاغة ج 17 ص 206ّ الشافی فی الإمامة ج 4 ص 166، بحار الأنوار ج 30 ص 476؛ وقتل خالد بن الولید رئیس القوم مالک بن نویرة، وأخذ امرأته فوطأها من لیلته تلک، واستحلّ الباقون فروج نسائهم من غیر استبراء: الاستغاثة لأبی القاسم الکوفی ج 1 ص 6، بحار الأنوار ج 30 ص 351.
پست خود برسد. او از آن لحظهای که اُمّ تمیم را دیده است، دیگر آرام و قرار ندارد. او با سخنان خود، مخالفان را با خود موافق نمود، فقط ابوقَتاده باقی مانده است که او به تنهایی هیچ کاری نمیتواند بکند.
آفتاب در حال غروب است. نسیم سردی میوزد. وحشیانهترین دستور تاریخ صادر میشود. خالد به دنبال «ضرار» میفرستد. ضرار یکی از سربازان سپاه است. خالد به او دستور میدهد تا گردن ابن نُویره را بزند.
هیچ کس را یارایِ مخالفت با این دستور نیست و عدّهای هم اطاعت از خالد را بر خود واجب میدانند. آنها خیال میکنند برای رضای خدا، باید به این حکم راضی باشند. آنها حکم خالد را حکم اسلام میدانند، آری، خالد نماینده خلیفه خداست.
گروهی دیگر هم که به هوسهای خود فکر میکنند: اموال قبیله ابن نُویره، زنان جوان و...
ابن نُویره در حالی که دستهایش بسته است به خالد نگاه میکند. او آنچه را که باید بفهمد، میفهمد.
او آرام آرام «شهادتَین» را بر زبان جاری کرده و خود را آماده شهادت میکند.
اکنون او همه توان خویش را در گلویش خلاصه میکند و فریاد میزند: «من مسلمان هستم و هرگز از دین خود دست برنداشتهام».(1)
همه مسلمانان ایستادهاند، هیچ کس جرأت اعتراض ندارد. ضرار شمشیر خود را از غلاف میکشد و به سوی ابن نُویره میرود. خالد خنده میکند.(2)
1) 51. إنّ خالد بن الولید ادّعی أن مالک بن نویرة ارتدّ بکلامٍ بلغه عنه، فأنکر مالک وقال: أنا علی الإسلام، ما غیّرت ولا بدّلت، وشهد له: أبو قَتَادة، وعبد اللّه بن عمر: کنز العمّال ج 5 ص 619.
2) 52. فقتل ضرار بن الأزور مالکاً، وسمع خالد الواعیة، فخرج وقد فرغوا منهم: الکامل فی التاریخ ج 2 ص 358، إمتاع الأسماع ج 14 ص 239، وراجع فوات الوفیات ج 2 ص 243؛ فقدّمه خالد وأمر ضرار بن الأزور الأسدی فضرب عنقه، کنز العمّال ج 5 ص 619؛ فقتله ضرار بن الأزور الأسدی صبراً بأمر خالد بن الولید...: الإصابة ج 5 ص 560.
اُمّ تمیم هم از دور آخرین نگاههای خود را به شوهر عزیزش میکند. حسی در درونش به او میگوید که نباید در این آخرین لحظات شیون و زاری کند، او باید محکم و استوار بماند.
نگاه ابن نُویره از دور به اُمّ تمیم دوخته میشود. قطرات اشک آرام آرام از چشمان اُمّ تمیم میبارد.
شمشیر ضرار بالا میرود و خون میجوشد، سر ابن نُویره به طرفی میافتد و پیکر بیجانش به طرف دیگر!
مردان قبیله، یکی پس از دیگری به شهادت میرسند. آسمان سرخ شده است و زمین از خون مظلومان رنگین!(1)
اکنون دیگر اُمّ تمیم میتواند شیون بکند، دشت سراسر شیون میشود، همه زنان قبیله زاری میکنند.
به چه جرمی تو و یارانت را کشتند؟
مگر پیامبر نفرمود که هر کس میخواهد مردی از اهل بهشت را ببیند تو را ببیند؟(2)
مگر همین خلیفه نزد تو نیامد تا برایش دعا کنی؟
چه شد که به یکباره از دین خارج شدی و کشتن تو واجب شد؟
دشمن در تو چه دید که اینگونه مظلومانه تو را به شهادت رساند؟
چرا قصّه مظلومیّت تو را تاریخ فراموش کرد؟
چه رمز و رازی در مخفی کردن شهادت توست؟
1) 53. فی هذا النصّ ذُکر أنّ الذین قتلوا کانوا جماعة، ومنهم خالد: «فلمّا اختلفوا أمرَ بهم فحُبسوا فی لیلةٍ باردة لا یقوم لها شیء، فأمر خالد منادیاً فنادی: أدفئوا أسراکم، وهی فی لغة کنانة القتل، فظنّ القوم أنّه أراد القتل، ولم یرد إلاّ الدفء، فقتلوهم، فقتل ضرار بن الأزور مالکاً، وسمع خالد الواعیة، فخرج وقد فرغوا منهم»!!: تاریخ الطبری ج 2 ص 502، الکامل فی التاریخ ج 2 ص 358، إمتاع الأسماع ج 14 ص 239.
2) 54. فلمّا بَعد من رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله قال: مَن أحبّ أن ینظر إلی رجلٍ مِن أهل الجنّة فلینظر إلی هذا الرجل: الفضائل لابن شاذان ص 75، الصراط المستقیم ج 2 ص 280، بحار الأنوار ج 30 ص 343.
ای اوّلین شهید راهِ ولایت علی(علیه السلام)!
اگر تو دست از پیمانی که با علی(علیه السلام) بسته بودی، چشم میپوشیدی این حکومت به تو همه چیز میداد، هم پول و هم ریاست، هم زندگی طولانی!
ولی تو زندگی بدون علی(علیه السلام) را نمیخواستی!
تو مؤن واقعی بودی همان گونه که پیامبر فرموده بود.
تو آرزوهای بزرگی داشتی. میخواستی تا مردم را بیدار کنی. به مدینه رفتی و برای مردم از حقِّ علی(علیه السلام) گفتی و این جرم بزرگ تو بود.
امروز هیچ کس نباید سخن از ولایت علی(علیه السلام) بگوید، مردم باید حافظه تاریخی خود را از دست بدهند. کسی نباید گذشتهها را به یاد آنها بیاورد.
جرم تو این بود که اسلام را به گونهای دیگر فهمیدی، تو اسلامی که با ولایت آسمانی علی(علیه السلام) همراه بود میخواستی، نه اسلامی که ابوبکر خلیفه آن است.
آری، در این روزگار هر جماعتی که عشق خاندان پیامبر به دل داشته باشد، بیدین شمرده شده و خونش باید ریخته شود.(1)
ای ابن نُویره! خون تو در سرزمین بُطاح بر روی زمین ریخت، امّا بدان که حقیقت، هیچ گاه مخفی نخواهد ماند.
فریاد تو برای همیشه در تاریخ خواهد ماند و خون تو، مایه بیداری اهل حقیقت خواهد بود.
1) 55. لمّا سُبیت الحنفیة فیمن سُبی، ونظرَت إلی جمع الناس، عدلتْ إلی تربة رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله فرنّت رنّة، وزفرت زفرة، وأعلنت بالبکاء والنحیب، ثمّ نادت: السلام علیک یا رسول اللّه، صلّی اللّه علیک وعلی أهل بیتک من بعدک، هؤاء اُمّتک سبونا سبی النوب والدیلم، واللّه ما کان لنا إلیهم من ذنبٍ إلاّ المیل إلی أهل بیتک، فجعلت الحسنة سیّئة، والسیّئة حسنة، فسُبینا. ثمّ انعطفت إلی الناس وقالت: لِمَ سبیتمونا وقد أقررنا بشهادة أن لا إله اللّه وأنّ محمّداً رسول اللّه؟! قالوا: أمنعتمونا الزکاة! قالت: هؤاء الرجال منعوکم، فما بال النساء؟ فسکت المتکلّم کأنّما اُلقم حجراً: بحار الأنوار ج 30 ص 489.
اکنون دیگر موقع تقسیم غنیمتها است. همه هجوم میبرند و داراییهای قبیله را چپاول میکنند، جواهرات زنان و هر چیز ارزشمندی که در خیمهها هست، غارت میشود.
خالد دستور میدهد تا همه غنیمتها در میان یارانش تقسیم شود.(1)
فکری به ذهن خالد میرسد، او میخواهد کاری کند که دیگر هیچ کس، جرأت مخالفت با خلیفه را نداشته باشد. او میخواهد از این فرصت پیش آمده کمال استفاده را بکند.
ناگهان او فریاد میزند:
-- سرِ ابن نُویره کجاست؟ آن را زود برای من بیاورید.
-- چشم جناب فرمانده.
چند نفر به سوی قتلگاه ابن نُویره و یارانش میدوند، در میان کشتهها گشتی میزنند و سرِ غرق به خون ابن نُویره را پیدا کرده و آن را برای خالد میآورند.
خالد، سرِ ابن نُویره را در دست میگیرد و به سوی دیگهای غذا میرود. همه سپاهیان به او نگاه میکند. او به یکی از آشپزها رو میکند و میگوید:
-- امشب شام چه داریم؟
1) 56. وأخذ [مالک] بشهادة الأعراب الذین غرضهم الغنائم....: شرح نهج البلاغة ج 17 ص 206، الشافی فی الإمامة ج 4 ص 166، بحار الأنوار ج 30 ص 477.
-- آب گوشت با گوشت تازه.
-- آتش زیر این دیگ را زیادتر کنید.
-- چشم، جناب فرمانده!
آتش شعله میکشد، خالد سر را در زیر دیگ میاندازد و فریاد میزند: این سزای کسی است که با خلیفه مسلمانان سر ناسازگاری داشته باشد.(1)
همه با ناباوری به خالد نگاه میکنند، هیچ کس را یارای مخالفت نیست.
خدایا! این چه ظلمی بود که بر شیعیان علی(علیه السلام) روا رفت؟ آیا دفاع از ولایت علی(علیه السلام)، باید چنین سزایی در پی داشته باشد؟ مگر پیامبر به ولایت و دوستی علی(علیه السلام)، دستور نداد؟ مگر دوستی او را نشانه ایمان معرّفی نکرد؟
چرا باید با دوستان او اینگونه برخورد شود؟
ترس و وحشتی عجیب در دل این مردم جوانه میزند، آری، هر کس که ضدّ خلافت ابوبکر باشد، کشته میشود و سرش در آتش میسوزد!
خالد دستور میدهد تا آتش زیر دیگ را زیادتر کنند. او خیلی گرسنه است. او با بعضی از نزدیکان خود چنین میگوید: «خدای ناکرده امشب شب دامادی ما است! باید تجدید قوا کنیم و شام خوبی بخوریم».
بقیّه نیز حرف او را تأیید میکنند، آری، با شکم گرسنه نمیتوان داماد خوبی بود!!
یک نفر این پیام را برای آشپزها میبرد: هر چه سریعتر غذا را آماده کنید. جناب خالد خیلی گرسنه هستند.
هیزمهای بیشتری زیر دیگهای غذا گذاشته میشود تا غذا زودتر آماده شود.
1) 57. ثمّ غدر به بعد أن ألقی سلاحه، فقتله وأعرس بامرأته فی لیلته، وجعل رأسه فی قدرٍ فیها لحم جزور لولیمة عرسه، وبات ینزو علیها نزو الحمار: الفضائل لابن شاذان ص 75، الصراط المستقیم ج 2 ص 280، بحار الأنوار ج 30 ص 343.
شعلههای آتش زبانه میکشد تا غذای سپاهیان خوب پخته شود.
اللّه اکبر! اللّه اکبر
این صدای اذان مغرب است که به گوش میرسد.
سپاهیان همه وضو میگیرند و رو به قبله میایستند، خالد میآید و نماز به امامت او خوانده میشود.
چه صحنهای است این صحنه تاریخ؟
یک طرف ابن نُویره ویارانش که با خون خود وضو گرفتهاند و بر خاکِ سرخ سجده بردهاند، طرف دیگر، خالد با سپاهیانش به نماز ایستادهاند. کسانی که با خشونت تمام، خون برادران مسلمان خود را ریختهاند و اکنون نماز میخوانند.
شام آماده میشود، همه بر سر سفره مینشینند و شام مفصّلی میخورند. بعد از آن، خالد به هوس حیوانی خود فکر میکند. او میداند که ابوقَتاده مانع او خواهد بود، برای همین دستور میدهد تا او را به دنبال کاری بفرستند.
چیزی را بهانه میکنند و ابوقَتاده را به اطراف میفرستند. اکنون خالد دستور میدهد تا زنان اسیر شده را نزد او ببرند.
او با دقّت به آنها نگاه میکند. او در جستجوی اُمّ تمیم است. سرانجام او را پیدا میکند. دست میبرد تا دست او را بگیرد. اُمّ تمیم فریاد میزند: نامرد! به من دست نزن! تو همسرِ مسلمان مرا کشتی و اکنون به چه خیالی هستی؟ من یک زن مسلمان هستم. حرمتم باید حفظ شود.
خالد از این سخن سخت پریشان میشود، لگد محکمی به او میزند، اُمّ تمیم نقش بر زمین میشود. خالد دستور میدهد تا اُمّ تمیم را به خیمهاش ببرند.
نامردان! رهایم کنید. مرا به کجا میبرید؟
صدای گریه زنان بلند میشود اُمّ تمیم را به داخل خیمه که میبرند، هنوز صدایش بلند است، فریاد کمک خواهی او به گوش میرسد، شاید مسلمانِ غیرتمندی پیدا شود و او را نجات دهد!
اُمّ تمیم چه میداند؟ خیلی از سپاهیان در فکر یکی دیگر از این زنان قبیله هستند، چگونه از آنها توقّع کمک میتوان داشت؟
خالد به سوی خیمه خود میرود، در چشمهای او آتش شهوت را میتوان یافت. او خیلی خوشحال است که اکنون به آرزوی پلید خود میرسد.(1)
یکی از سپاهیان نزد خالد میرود و میگوید: پس سهم ما چه میشود؟ تو به ما قول داده بودی که ما هم بهرهای داشته باشیم.
خالد به او نگاه تندی میکند و میگوید: خوب! این شما و این زنان قبیله ابن نُویره! خودتان تقسیمشان کنید، اینکه کاری ندارد، بروید خوش بگذرانید، دیگر مزاحم من نشوید.
خالد به داخل خیمه میرود، فریاد اُمّ تمیم بلند است: آیا از خدا شرم نمیکنی؟ نامرد! من مسلمان هستم. شوهرم ساعتی قبل کشته شده است، تو از من چه میخواهی؟
صدای فریاد اُمّ تمیم کم کم به ناله شبیه میشود، معلوم است که خالد، اُمّ تمیم
1) 58. وقیل: إنّ خالداً کان یهوی امرأة مالک فی الجاهلیة: فوات الوفیات ج 2 ص 243.
را کتک میزند تا به خواستهاش راضی شود، امّا هنوز اُمّ تمیم مقاومت میکند.
تمام بدن اُمّ تمیم کبود و سیاه شده است. خالد تا آنجا که میتواند اُمّ تمیم را میزند، دیگر هیچ رمقی در بدن اُمّ تمیم نمیماند او را یارای مقاومت نیست. اُمّ تمیم بیهوش میشود ودیگر هیچ نمیفهمد...(1)
امشب در این سپاه چیزهایی میگذرد که قلم من از بیان آنها شرم دارد.(2)
بهتر است که سکوت کنم و چیزی نگویم. کاش خیلی از چیزها را نمیگفتم، شنیدن این چیزها دل هر انسانی را به درد میآورد، امّا نه، نگفتن آنچه امشب شاهد آن بودهام، دل دشمن را شاد میکند.
من نباید کاری کنم که دشمن خوشحال شود. خیلیها با سکوت خود، با ننوشتن خود، ناخواسته به دشمن کمک کردند.
آری، برای همین است که اوّلین شهید ولایت اینقدر برای تو ناشناخته مانده است، به راستی آیا قبل از این قصّه مظلومیّت ابن نُویره و همسرش را شنیده بودی؟
تو باید بدانی کسانی که به عنوان خلیفه پیامبر خود را جا زدند و مردم را به پیروی بیچون و چرا از خود دعوت کردند، چه ظلمها و ستمهایی روا داشتند و در حقِّ دوستان مولایت علی(علیه السلام) چه کردند.
باید بدانی که شیعه همواره مظلوم بوده است و صفحههای کتاب تاریخ از خون شیعیان، رنگین شده است.
تو باید خیلی چیزها را بدانی...
1) 59. وقال له: أریاءٌ؟! قتلتَ امرءاً مسلماً ثمّ نزوتَ علیامرأته! واللّه لأرجمنّک بأحجارک: الکامل فی التاریخ ج 2 ص 359، إمتاع الأسماع ج 14 ص240، أجوبة مسائل جار اللّه صلیاللهعلیهوآله 32؛ وبات ینزو علیها نزو الحمار..: الفضائل لابن شاذان ص 75، الصراط المستقیم ج 2 ص 280، بحار الأنوار ج 30 ص 343؛ فقال لأبی بکر: إنّه قد زنی فارجمه! فقال أبو بکر: ما کنتُ لأرجمه: کنز العمّال ج 5 ص 619، معالم المدرستین ج 2 ص 61.
2) 60. وقتل خالد بن الولید رئیس القوم مالک بن نویرة، وأخذ امرأته فوطأها من لیلته تلک، واستحلّ الباقون فروج نسائهم من غیر استبراء: الاستغاثة لأبی القاسم الکوفی ج 1 ص 6، بحار الأنوار ج 30 ص 351.
آتش شهوت خالد خاموش شده است، او به خواسته خود رسیده است و دیگر آرام است و خواب چشمان او را میرباید.
اُمّ تمیم آرام آرام گریه میکند، او نمیداند چه کند، او چه روز و شبِ شومی را پشت سر گذاشته است. شوهرش در مقابل چشم او به شهادت رسید و بعد از آن، گرفتار این مرد شهوتران شد.
این چه اسلامی است که این مردم دارند، آیا میشود یک مسلمان را در حالی که خدا و پیامبرش را قبول دارد به قتل رساند و به ناموس او تجاوز کرد؟
یکی از سربازان خالد رو به من میکند ومیگوید:
-- چرا اینقدر خودت را میخوری؟ چیزی نشده است.
-- خوب است. فرمانده شما به ناموس مسلمانان تجاوز میکند و تو میگویی چیزی نشده است.
-- این حرفها چیست که میزنی؟ خالد با اُمّ تمیم ازدواج کرده است. من خودم شنیدم که او میگفت امشب شب دامادی من است.
-- مگر تو مسلمان نیستی؟ این قانون اسلام است که وقتی زنی شوهر او میمیرد باید چهار ماه و ده روز بگذرد تا بتوان با آن زن ازدواج کرد.(1)
-- عجب! اصلاً یادم نبود. گویا حق با توست. پس با این حساب، این یک عروسی نبوده است. در واقع خالد امشب زنا کرده است.
1) 61. «وَالَّذِینَ یُتَوَفَّوْنَ مِنکُمْ وَیَذَرُونَ أَزْوَ جًا یَتَرَبَّصْنَ بِأَنفُسِهِنَّ أَرْبَعَةَ أَشْهُرٍ وَعَشْرًا»: بقره: 233.
-- پس این همه داد و فریاد اُمّ تمیم برای چه بود؟
-- آخر چگونه باور کنم که جناب فرمانده زناکار است؟ یعنی او باید سنگسار شود؟ چگونه چنین چیزی ممکن است؟
-- آیا تجاوز به ناموس یک مسلمان آن هم با این وضعیّت که شما دیدید سزایی جز سنگسار دارد؟
او به فکر فرو میرود، باور نمیکند که فرمانده سپاه اسلام و نماینده خلیفه چنین کار زشتی کرده باشد. او میگوید باید با دوستان خود سخن بگویم.(1)
بعد از لحظاتی او همراه با چند نفر از دوستان خود نزد من میآید:
-- تو همان کسی هستی که میگویی فرمانده سپاه اسلام، زنا کرده است؟
-- من فقط حکم قرآن را برای دوست شما گفتم.
-- بیخود کردی! چه کسی به تو اجازه داده که قرآن را معنا کنی؟
-- ببخشید. من نمیدانستم که خواندن قرآن هم جرم است.
-- این آیهای را که تو خواندی، مربوط به مسلمانان است. یعنی اگر مسلمانی از دنیا برود، واجب است زن او چهار ماه و ده روز صبر کند و بعداً ازدواج کند؛ امّا اُمّ تمیم زن یک مرد مسلمان نبود! شوهر او مرتّد شده بود و از دین اسلام بیرون رفته بود. برای همین میتوان بعد از مرگ شوهرش، با او ازدواج کرد. حالا فهمیدی؟
-- عجب. یعنی ابن نُویره مسلمان نبود؟ مگر همه شما نماز خواندن او را ندیدید؟
1) 62. وراجع للاطّلاع علی حکم عدّة الوفاة فی کتب أهل السنّة إلی: الرسالة للشافعی ص 199، کتاب الاُمّ ج 4 ص 105، المجموع ج 18 ص 50، فتح الوهّاب ج 2 ص 184، المبسوط للسرخسی ج 6 ص 30، المغنی لابن قدامة ج 9 ص 77، المحلّی ج 10 ص 275، سبل السلام ج 3 ص 197، نیل الأوطار ج 7 ص 88، تفسیر الثعلبی ج 2 ص 180، تفسیر البغوی ج 1 ص 204، زاد المسیر ج 1 ص 243، تفسیر الرازی ج 6 ص 133، تفسیر القرطبی ج 3 ص 175 و ج 14 ص 220، تفسیر البحر المحیط ج 2 ص 230، تفسیر ابن کثیر ج 1 ص 291 و 304 و ج 4 ص 408، تفسیر الجلالین ص 50، تفسیر الثعالبی ج 1 ص 471، الدرّ المنثور ج 1 ص 289، تفسیر الآلوسی ج 2 ص 148.
-- اسلام که فقط نماز نیست. او ولایتِ نماینده خدا را قبول نداشت. او ضدّ خلافت ابوبکر بود. امروز هر کس با ولایت او مخالف باشد با ولایت پیامبر مخالف است. او با قرآن و اسلام مخالف است. ابن نُویره، بیدین بود و کشتن او بر ما واجب!! ما باید فتنه او را خاموش میکردیم وگر نه اسلام نابود میشد.
ای خالد! وای بر تو!
مسلمانی را میکشی و به ناموس او تجاوز میکنی.
به خدا قسم دیگر در سپاهی که تو فرمانده آن باشی، شرکت نخواهم کرد.
این فریاد ابوقَتاده است که سکوت شب را میدرد. خالد از خواب میپرد و آشفته از خیمه بیرون میدود:
-- چه شده است ای ابوقَتاده گویا دیوانه شدهای؟
-- نه، این تو هستی که دیوانه شهوت شدی و برای یک هوس، مسلمانی را کشتی. تو با این کار خود، آبرویی برای سپاه اسلام باقی نگذاشتی.
-- چه مسلمانی؟ چه کار زشتی؟ من امشب داماد شدهام و زن یک مرتّد را به ازدواج خود درآوردم. کجای این کار اشکال دارد؟ آیا دوست داری یکی از آن زنان زیبا را هم به عقد تو دربیاورم.
-- شرم کن ای خالد! شرم کن!
-- حالا چرا از اسب پیاده نمیشوی؟ بیا داخل خیمه با هم گفتگو کنیم. بیا تا سهم تو را هم از غنیمتها بدهم.
-- نه، من همین الآن به سوی مدینه میروم و خلیفه را در جریان کارهای تو
قرار میدهم. من به چشم خودم دیدم که ابننویره نماز خواند و تو بیجهت او را کشتی.(1)
ابوقَتاده با سرعت به سوی مدینه به پیش میتازد. مهتاب بالا آمده است و او زیر نور آن میتواند این مسیر را طی کند، او باید با سرعت برود، چند روز راه در پیش رو دارد.
بیچاره أبوقتاده!
او خبر ندارد که خود خلیفه دستور کشتن ابن نُویره را داده است. او از این راز خبر ندارد. خیال میکند وقتی خلیفه این موضوع را بفهمد خیلی ناراحت خواهد شد.
نیمههای شب که میشود، اُمّ تمیم وقتی میبیند خالد در خواب ناز است، از خیمه بیرون میآید.
در دور دستها نگهبانان زیادی ایستادهاند و مشغول نگهبانی هستند، امّا در قتلگاه شهیدان کسی نیست. او آرام آرام خود را به آنجا میرساند و در زیر نور مهتاب به دنبال پیکر شوهرش میگردد.
بعد از لحظاتی، او پیکر بیسر ابن نُویره را پیدا میکند و آرام و بیصدا کنار آن پیکر مینشیند و اشک میریزد. او نمیداند چه بگوید و چه کند. فقط آرام آرام اشک میریزد.
گریههای آرام و بی صدای اُمّ تمیم ساعتی ادامه پیدا میکند تا اینکه خواب به
1) 63. فحلف أبو قَتَادة أن لا یسیر تحت لواء خالد فی جیش أبداً، ورکب فرسه شادّاً إلی أبی بکر...: شرح نهج البلاغة ج 17 ص 206، بحار الأنوار ج 30 ص 476، شرح إحقاق الحقّ ج 8 ص 170.
چشم او میآید. او در خواب بار دیگر شوهرش را میبیند و این زن و شوهر با هم سخن میگویند:
همسرم! تو را دوست دارم. باور کن! تو هنوز هم همسر دوست داشتنی من هستی.
درست است که .... امّا به خدا قسم تو هنوز هم در نزد من پاکدامن هستی. تو ناموس عزیز من هستی.
اگر آن نامردان دست مرا نمیبستند و یارانم را اسیر نمیکردند به آنها نشان میدادم که با چه کسی طرف هستند، امّا افسوس که دستهای من بسته بود.
گریه نکن! ظلمی که بر تو روا شد دل تاریخ را به درد آورد.
درست است که ناموس مرا غارت کردند، امّا این یک روی سکّه است، آنها با این کار خود آبروی خود را بردند. تو از امشب به بعد یک سؤل بزرگ برای همه تاریخ هستی. چطور شد که فرمانده سپاه اسلام با بیشرمی ناموس مسلمانی را...
باور کن که یاد تو لرزه بر اندام این حکومت خواهد انداخت، همه آنها تلاش خواهند کرد تا قصّه مظلومیّت تو را از یادها ببرند...
شوهر عزیزم! چرا مرا همراه خود نبردی. چرا تنهای تنها به آسمان پر کشیدی و در بهشت مهمان پیامبر شدی و مرا در اینجا رها کردی.
آه! میدانم که میدانی با من چه کردند، من شرمنده تو هستم، آیا فکر کردهای که من در آن شرایط، چه کاری میتوانستم بکنم؟
نگاه کن! تمام بدنم سیاه و کبود است، آن مرد پلید برای رسیدن به خواستهاش، چقدر مرا کتک زد.
هر چه شیون کردم، هر چه فریاد زدم هیچ کس به یاری من نیامد، بعد از کشتن تو، همه مردان غیور قبیله را نیز کشتند، دیگر هیچ کس نبود تا مرا یاری کند!
باور کن من هنوز هم تو را دوست دارم، امّا نمیدانم با این شرایطی که پیش آمده است آیا دوستم داری یا نه؟
خوب میدانم که میدانی من تا آنجا که میتوانستم از شرافتم دفاع کردم، امّا...
راه زیادی تا مدینه نمانده است، درست است که ابوقَتاده خیلی خسته شده است، امّا میخواهد هر چه زودتر خبر جنایت فرمانده سپاه را به خلیفه برساند.
آن نخلستانها را که میبینی، آنجا شهر مدینه است.
ابوقَتاده به مدینه میرسد و مستقیم به سوی خانه خلیفه میرود تا با او دیدار کند.
وقتی او به حضور خلیفه میرسد، عُمَر را هم کنار ابوبکر میبیند. ابوقَتاده سلام میکند و میگوید:
-- جناب خلیفه! جناب خلیفه!
-- چه شده است؟ چرا اینقدر آشفته هستی؟
-- فرمانده سپاه، دیگر آبرویی برای ما باقی نگذاشته است.
-- مگر او چه کرده است؟
-- ابن نُویره را به قتل رساند در حالی که ما نماز خواندن او را دیدیم. او با بیشرمی به ناموس ابن نُویره تجاوز کرد.
وقتی خلیفه این سخن را میشنود به فکر فرو میرود، آیا او میتواند به ابوقَتاده بگوید که من خودم به او دستور این کار را دادهام؟ هرگز! این طوری همه
چیز خراب میشود. باید هیچ کس از این مطلب باخبر نشود که خلیفه دستور چنین کاری را داده است.
مدّتی سکوت بر فضا سایه میافکند. اکنون خلیفه رو به ابوقَتاده میکند و میگوید:
-- فرمانده سپاه تو کار خطایی انجام داده است و باید به این موضوع رسیدگی شود، امّا تو هم خطاکار هستی و باید مجازات شوی!
-- چه خطایی انجام دادهام ، جناب خلیفه؟
-- تو مگر جزء سپاه اسلام نیستی؟
-- بله.
-- خوب پس اینجا چه میکنی؟ چرا از سپاه فرار کردی؟ آیا میدانی سزای کسی که از جنگ با دشمن فرار کند، چیست؟ فکر کن اگر همه سپاهیان اسلام از سپاه جدا شوند و به مدینه بیایند چه میشود؟ باید درس خوبی به تو بدهم که برای تو عبرت شود.
بیچاره ابوقَتاده! او خیال میکرد که خلیفه به او پاداش خوبی خواهد داد، امّا الآن باید منتظر مجازات باشد. او نگاه خود را به پایین میاندازد. خلیفه بسیار عصبانی است، چه کسی میتواند خشم او را خاموش کند؟
در این لحظه عُمَر با ابوبکر گفتگو میکند:
-- جناب خلیفه! حالا این آقای ابوقَتاده یک اشتباهی کرده است، شما اینقدر سخت نگیرید.
-- برای چه به او سخت نگیریم. او بدون اجازه فرمانده خود از سپاه جدا شده است. ما میخواهیم اسلام را به ایران و روم، صادر کنیم!! آیا با اینچنین سربازانی میخواهیم این کار را انجام بدهیم؟ سربازانی که با اندک چیزی با فرمانده خود درگیر میشوند و...
-- جناب خلیفه! پس عفو و بخشش اسلامی چه میشود؟ حالا شما این بار ابوقَتاده را ببخش، من قول میدهم تا هر چه سریعتر مدینه را ترک کند و به سوی سپاه خالد بازگردد. شفاعت مرا در مورد او قبول کنید.
-- باشد، چون شما خیلی پیش من عزیز هستی قبول میکنم، امّا او باید همین الآن به سوی سپاه خالد برگردد و بیش از این در معصیت خدا نباشد. فرار از سپاه اسلام گناه بزرگی است. او باید توبه کند و از خدا بخواهد گناه او را ببخشاید.
عُمَر از جا بلند میشود و دست ابوقَتاده را میگیرد و همراه او به بیرون خانه خلیفه میرود. از او میخواهد تا سریع سوار اسب بشود و به سوی سپاه حرکت کند.
به راستی چرا ابوبکر و عُمَر تأکید زیادی داشتند که ابوقَتاده سریع از مدینه خارج شود؟ چه رازی در این کار بود؟
فکر میکنم آنها میخواستند خبر جنایت خالد در مدینه پخش نشود، زیرا پخش این خبر، برای حکومت آنها خوب نیست. هنوز مدّت زیادی از وفات پیامبر نگذشته است. چگونه ممکن است که فرمانده سپاه اسلام مسلمانی را بکشد و به ناموس او تجاوز کند؟
مردم این شهر با خلیفه بیعت کردهاند تا او از دین و شرف و ناموس آنها دفاع کند. فلسفه وجودی یک حکومت ایجاد امنیّت برای مردم است. حال چگونه ممکن است که مأمورانِ این حکومت، خود به ناموس مسلمانان رحم نکنند؟
این خبر باید مخفی بماند تا حکومت بتواند فکری به حال خودش بکند. باید نشست وساعتها فکر کرد که چگونه میتوان این مشکل را حل کرد.(1)
حکومت میداند که دیر یا زود این خبر به مدینه خواهد رسید و آن وقت موج خشم مسلمانان را در پی خواهد داشت. برای مدیریّت این خشم چه باید کرد.
ابوبکر و عُمَر کنار هم نشستهاند و مشغول گفتگو هستند:
-- این خالد عجب آدم دیوانهای است. قرار نبود این کارها را بکند. آخر یک نفر نبود به او بگوید از میان آن همه دختری که در قبیله ابن نُویره بود یکی را انتخاب میکردی و با او عروسی میکردی و صیغه عقد میخواندی، بعداً هر غلطی میخواستی میکردی!
-- راست میگویی. او اینقدر فکر نکرد که تجاوز به زنی که شوهر او به تازگی کشته شده است برای ما چه درد سر بزرگی درست میکند.
-- حالا کاری است که شده؛ باید فکری بکنیم. وقتی مردم از کار خالد باخبر بشوند شورش خواهند کرد. موج نارضایتی، همه جا را فرا خواهد گرفت.
-- آری. به خدا نمیدانم چه خاکی باید بر سر خودمان بریزیم؟
-- باید فکر کنم. حتماً راه حلّی پیدا میشود.
1) 64. وقد اختلف القوم فیهم، فقال أبو قَتَادة: هذا عملک، فزَبَره خالد، فغضب ومضی حتّی أتی أبا بکرٍ، فغضب أبو بکر، حتّی کلّمه عمر فیه فلم یرضَ إلاّ أن یرجع إلیه: الکامل فی التاریخ ج 2 ص 358، تاریخ الطبری ج 2 ص 502، فوات الوفیات ج 2 ص 243؛ ورکب فرسه شادّاً إلی أبی بکر وأخبره بالقصّة، وقال له: إنّی نَهیتُ خالداً عن قتله فلم یقبل قولی، وأخذ بشهادة الأعراب الذین غرضهم الغنائم...: شرح نهج البلاغة ج 17 ص 206، الشافی فی الإمامة ج 4 ص 166، بحار الأنوار ج 30 ص 477.
صدای اذان میآید. مردم کم کم به سوی مسجد میروند. عدّهای از مردم در مورد ابوقَتاده سخن میگویند. ما خودمان دیدیم که او در حالی که بسیار عصبانی بود نزد خلیفه آمد و بعد از مدّتی با عجله مدینه را ترک گفت. گمان میکنم که اتّفاقی افتاده است.
خلیفه وارد مسجد میشود، همه از جا بلند میشوند و برای احترام او دست به سینه میگیرند.
همه تعجّب میکنند، چرا رنگ خلیفه زرد شده است. آنها با خود میگویند: نکند خدای ناکرده جناب خلیفه بیمار باشد! خدایا! تو خودت نگهدار او باش! امروز حفظ اسلام به وجود خلیفه وابسته است.
نگاه کن! خلیفه سمت محراب پیامبر میرود تا نماز را شروع کند.
به راستی که دنیا چقدر عجیب است، روزی در این محراب بهترین بنده خدا به نماز میایستاد، کسی که سینهاش دریای مهربانی بود، و امروز هم کسی اینجا به نماز میایستد که دستش به خون مسلمانی پاک همچون ابن نُویره آغشته است، امّا این مردم خبر ندارند، آنها دست خلیفه را میبوسند، برای تبرّک دست به عبایش میکشند و خیلی چیزها را نمیدانند.
ای ابوبکر! در نماز چه میخوانی؟ در این محراب چه میکنی؟ آیا ریاست چند روزه دنیا ارزش آن را داشت که خون ابن نُویره را به زمین بریزی؟
اما این اوّلین کار تو نبود، تو فاطمه(علیها السلام)، دخترِ پیامبر را به خاک و خون نشاندی و درِ خانهاش را آتش زدی و علی(علیه السلام) را خانه نشین کردی.
تو میتوانی مردم را فریب بدهی امّا خاطر جمع باش هرگز نمیتوانی تاریخ را
فریب بدهی! هرگز!
شب شده است، خواب به چشم عُمَر نمیرود. او دارد فکر میکند تا راه حلی برای نجات حکومت پیدا کند. او از اتاق بیرون آمده است و قدم میزند.
ساعتی میگذرد. فکری به ذهن او میرسد: برای اینکه بتوانیم خشم مردم را مدیریت کنیم باید خودِ من، زودتر از همه مردم به جمع معترضان بپیوندم.
من باید قبل از همه، فریاد اعتراض خود را بلند کنم. اینگونه میتوانم خشم مردم را مدیریت کنم و حکومت را نجات بدهم.
بعد از نماز صبح، عُمَر به خانه خلیفه میرود تا او را در جریان طرح خود قرار بدهد.
-- ما باید هر چه سریعتر سپاه خالد را به مدینه باز گردانیم.
-- برای چه؟
-- با این کاری که خالد کرده است ممکن است در خود سپاه هم افراد ناراضی پیدا شوند. آن وقت دیگر این سپاه نمیتواند پیروز میدانها باشد.
-- خوب، وقتی سپاه به مدینه آمد همه مردم از کار خالد باخبر خواهند شد و اعتراض خواهند کرد. آن وقت من چه کنم؟
-- رفیق! تا مرا داری غصّه نخور! یک فکر بکری دارم.
-- چه فکری؟
-- همه مردم مرا به عنوان قاضی بزرگ این حکومت میشناسند. من به کار
خالد اعتراض میکنم و خواستار سنگسار او میشوم. وقتی مردم ببینند من میخواهم او را به جرم زنا، سنگسار کنم میگویند: «عجب حکومت خوبی! این حکومت میخواهد فرمانده سپاه را سنگسار کند».(1)
-- یعنی ما خالد را سنگسار کنیم؟ این چه حرفی است که تو میزنی؟ ما بدون شمشیر او نمیتوانیم حکومت کنیم. این شمشیر خالد بود که توانست مخالفان ما را خانه نشین کند. فقط او بود که جرأت پیدا کرد به روی فاطمه دختر پیامبر شمشیر بکشد. کشتن خالد، پایههای حکومت ما را سست میکند.
-- جناب خلیفه! من کی گفتم او را سنگسار کنیم؟ منظور من این است که من به عنوان قاضی حکومت، سر وصدا میکنم، فریاد اعتراض سر میدهم. امّا شما سرانجام به بهانهای او را میبخشید.
-- به چه بهانهای؟
-- فکر آنجا را هم کردهام. تو یک نامهای به خالد بنویس تا سریع، سپاه را به سوی مدینه حرکت دهد و از رفتن به جای دیگر صرف نظر کند. مدّتی طول میکشد تا او به اینجا برسد، من در این مدّت همه چیز را آماده میکنم.(2)
-- مگر قرار نبود خالد به جنگ مُسَیلمه کذّاب؛ آن پیامبر دروغگو برود؟
-- وقتی آبها از آسیاب افتاد حساب آن دروغگو را میرسیم. عجله نکن! مُسَیلمه کذّاب برای حکومت ما خطر بسیار بزرگی نیست!
-- چشم. سریع دستور میدهم خالد برگردد.
آنجا را نگاه کن! عُمَر را ببین که با سکّههای طلا به سوی خانه ابوهُریره
1) 65. لمّا ولّی أبو بکر، ولّی عمرَ القضاء، وولّی أبا عبیدة المال: کنز العمّال ج 5 ص 640 ، وراجع فتح الباری ج 12 ص 108 ، الدرایة فی تخریج أحادیث الهدایة ج 2 ص 166 ، فیض القدیر ج 2 ص 126.
2) 66. وکتب إلی خالد أن یقدم علیه، ففعل. ودخل المسجد وعلیه قُباء: الکامل فی التاریخ ج 2 ص 359، إمتاع الأسماع ج 14 ص240.
میرود تا با او سخن بگوید:
-- جناب ابوهُریره! تو یکی از بهترین یاران پیامبر هستی. متأسّفانه مردم زیاد شما را تحویل نمیگیرند. امّا حکومت اسلامی ارزش افرادی مثل شما را خوب میداند.
-- خواهش میکنم.
-- خلیفه مرا فرستاده است تا این سکّههای طلا را خدمت شما تقدیم کنم.
-- من لایق این محبّتهای شما نیستم.
-- اختیار دارید. اصلاً هدف این حکومت این است که فضایی را ایجاد کند تا افرادی مثل شما بتوانند پیامهای آسمانی را برای مردم بیان کنند. ما به کمک شما، برای هدایت این مردم نیازمند هستیم. خودت میدانی که ما نباید بگذاریم مردم از اسلام دور بشوند.
-- من آمادهام تا هر کاری که بتوانم در این زمینه انجام بدهم.
بعد از رفتن عُمَر ابوهُریره به سوی سکّههای طلا میرود. او باور نمیکند که همه این سکّهها برای او باشد. او با این سکّهها میتواند خانه خیلی خوبی بخرد و اسب زیبایی تهیّه کند و...
سلام بر روزگار خوشی!
خداحافظ ای روزهای سختی!
من نمیدانستم حضرت خلیفه اینقدر مهربان هستند و نسبت به اهل حدیث، محبّت زیادی دارند. ان شاء اللّه سالهای سال، حضرت خلیفه زنده باشند و
بدخواهانش نابود گردند.
یک روز میگذرد. عُمَر به سراغ ابوهُریره میرود و به او خبر میدهد که خلیفه میخواهد تو را به صورت خصوصی ببیند. ابوهُریره خوشحال میشود و همراه عُمَر به سوی خانه خلیفه میرود. وقتی نزد خلیفه میرسند ابوهُریره تا کمر در مقابل خلیفه خم میشود و دست او را میبوسد.
بعد از لحظاتی، ابوبکر رو به عُمَر میکند و میگوید: «هدیه ما را به ابوهُریره بدهید. امیدوارم که ایشان این هدیه را از ما قبول کند».
عُمَر از جا بلند میشود وکیسههایی پر از سکّههای طلا را روی دست ابوهُریره میگذارد. ابوهُریره نمیتواند باور کند که خلیفه این همه سکّه طلا را به او هدیه بدهد. او نمیداند چه بگوید و چه کند.
در این هنگام ابوبکر رو به او میکند و میگوید:
-- جناب ابوهُریره! شما که نباید برای خرج زندگی خود، مثل بقیّه مردم کار کنید. ما باید همه امکانات رفاهی را برای شما آماده کنیم تا شما کار تبلیغ اسلام و نشر آن را انجام بدهید.
-- خیلی ممنون از محبّتهای شما.
-- امّا یک مسألهای هست که قدری ذهن ما را مشغول کرده است. شما خالد را که میشناسی؟
-- بله. او فرمانده سپاه اسلام است.
-- حتماً خبر داری که ما او را به مأموریّت مهمّی فرستادهایم. او این مأموریّت
خود را به خوبی انجام داده است.
-- آری.
-- من سخنان زیادی از پیامبر شنیدم که از خالد تعریف میکرد، امّا الآن به یاد ندارم. من پیر شدهام و حافظهام ضعیف شده است. کاش یکی از آن احادیث را به خاطر داشتم تا روزی که آن فرمانده بزرگ وارد مدینه میشود از او تجلیل کنم. بالای منبر پیامبر بروم و آن حدیث را برای مردم بخوانم.
-- حدیثی از پیامبر در مورد خوبیهای خالد؟
-- آری.
-- اگر تو یک حدیث در مورد خالد برای من بگویی، من آن را نقل میکنم، این هم برای تو خوب است و هم برای ما. تو مشهور میشوی چون ما، حدیثی که تو آن را نقل کردهای در بالای منبر پیامبر میخوانیم. در ضمن ما زحمت تو را فراموش نمیکنیم. تو باید بنشینی فکر کنی تا حدیثی را به یاد بیاوری!
-- من تلاش خودم را میکنم. تا فردا به من فرصت بدهید، حدیث خوبی را برای شما به یاد خواهم آورد.
شب از نیمه گذشته است و تو هنوز داری فکر میکنی. میخواهی چه کنی ای ابوهُریره!
خودت هم خوب میدانی که هیچ حدیثی از پیامبر در مدح و تمجید خالد باشد، وجود ندارد.
تو خالد را خوب میشناسی؟ او کسی است که در جنگ احد، یکی از فرماندهان
سپاه کفر بود. آیا فراموش کردهای که وقتی مسلمانان در مرحله اوّل جنگ اُحُد پیروز شدند، خالد بار دیگر سپاه کفر را دور خود جمع کرد و از پشت سر به مسلمانان هجوم برد و باعث شهادت حمزه، عموی پیامبر شد؟
یادت هست که در سالهای آخر زندگی پیامبر، خالد مسلمان شد و همراه گروهی به مأموریّت رفت، امّا او کاری کرد که دل پیامبر خیلی به درد آمد. پیامبر وقتی بالای منبر بود رو به آسمان کرد و سه بار چنین گفت: «بار خدایا! من از آنچه خالد انجام داده است بیزار هستم».(1)
ابوهُریره! آیا با چشم خود ندیدی که چگونه خالد بعد از وفات پیامبر، به خانه فاطمه(علیها السلام) هجوم برد و شمشیر به روی او کشید؟(2)
تو به دنبال چه هستی؟
عاقبت جوینده یابنده بود. یافتم، پاسخ خود را یافتم. حدیثی را به یاد آوردم. (لطفاً شما بخوانید: حدیثی را ساختم).
روزی را به یاد میآورم که پیامبر رو به خالد کرد و فرمود: «خالد بنده خوب خداست، خالد شمشیر خداست».
ای ابوهُریره! این حدیث را تو در کجا از پیامبر شنیدی؟
یک روز با پیامبر به مسافرت رفته بودیم. در میانه راه برای استراحت اتراق کرده بودیم. من و پیامبر داشتیم مردم را تماشا میکردیم. هر کس که از مقابل ما عبور میکرد پیامبر به من میگفت: ابوهُریره! او کیست؟ من هم آن شخص را معرفی میکردم.
1) 67. فصعد رسولُ اللّه صلیاللهعلیهوآله المنبر فقال: «اللّهمّ إنّی أبرأ إلیک ممّا صنع خالد بن الولید» ثلاث مرّات: المحلّی ج 10 ص 368، نیل الأوطار ج 8 ص 9، الأمالی للصدوق ص 238، الخصال ص 562، مستدرک الوسائل ج 18 ص 366، شرح الأخبار ج 1 ص 310، المسترشد ص 385، الأمالی للطوسی ص 498، وراجع مسند أحمد ج 2 ص 151، صحیح البخاری ج 4 ص 67 و ج 5 ص 107 و ج 7 ص 154 و ج 8 ص 118، سنن النسائی ج 8 ص 237، السنن الکبری للبیهقی ج 9 ص 115، فتح الباری ج 6 ص 196، عمدة القاری ج 15 ص 94، المصنّف ج 5 ص 222، السنن الکبری للنسائی ج 3 ص 373، صحیح ابن حبّان ج 11 ص 54، الاستیعاب لابن عبد البرّ ج 2 ص 428، الدرر لابن عبد البرّ ص 222، کنز العمّال ج 1 ص 317، تفسیر السمرقندی ج 3 ص 38، الطبقات الکبری ج 2 ص 148، الثقات لابن حبّان ج 2 ص 62، شرح السیر الکبیر ج 1 ص 167، سیر أعلام النبلاء ج 1 ص 370، تاریخ الیعقوبی ج 2 ص 61، البدایة والنهایة ج 4 ص 358، کشف الغمّة ج 1 ص 219، عیون الأثر ج 2 ص 209، السیرة الحلبیة ج 3 ص 210.
2) 68. وسلّ السیف لیضرب فاطمة، فحمل علیه بسیفه، فأقسم علی علیّ علیهالسلام فکفّ...: کتاب سلیم بن قیس ص 387.
در این میان خالد از مقابل ما عبور کرد، پیامبر سؤل کرد اینکه بود که از اینجا گذشت؟ من گفتم: او خالد بود. پیامبر فرمود: «خالد بنده خوب خداست، او شمشیر خداست».(1)
افسوس که برای رسیدن به مال دنیا خودت را فروختی. تو به دروغ حدیثی را به پیامبر نسبت دادی. فردا مردم این شهر سخن تو را باور خواهند کرد. آنها نمیدانند که تو دروغ میگویی. دستگاه تبلیغات حکومت، این حدیث را آن قدر تکرار خواهد کرد که مردم باور کنند خالد شمشیر خداست!
تو خبر نداری که خالد چه کرده است. او مسلمانی را کشته است و به ناموس او تجاوز کرده است. تو اکنون در مقام او، حدیث میسازی!
اما بدان که خودت را ارزان فروختی، اگر همه دنیا را هم به تو میدادند، باز هم در این معامله ضرر کرده بودی، تو با چند کیسه طلا خودت را فروختی و آتش را برای خود خریدی.
آیا به یاد داری سخن پیامبر را که فرمود: «هر کس حدیث دروغی را به من نسبت بدهد خدا او را به آتش دوزخ گرفتار سازد».(2)
این ابوبکر است برای مردم سخن میگوید: ای مردم! بدانید که خالد شمشیر خداست!(3)
تمام دستگاه تبلیغاتی حکومت، این سخن را میگیرند و شعار خود میکنند. یک وقت میبینی که همه مردم دارند این حدیث را تکرار میکنند. راست
1) 69. عن أبی هریرة قال: نزلنا مع رسول اللّه صلّی اللّه علیه وسلّم منزلاً، فجعل الناس یمرّون فیقول رسول اللّه صلّی اللّه علیه وسلّم: مَن هذا یا أبا هریرة؟ فأقول فلان، فیقول: نعم عبد اللّه هذا، حتّی مرّ خالد بن الولید فقال: مَن هذا؟ قلتُ: خالد بن الولید، فقال: نعم عبد اللّه خالد بن الولید، سیف من سیوف اللّه: سنن الترمذی ج 5 ص 352، اُسد الغابة ج 2 ص 94، الإصابة ج 2 ص 216.
2) 70. قال رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله: «مَن کذب علیَّ متعمّداً فلیتبوّأ مقعده من النار»: مسند أحمد ج 1 ص 78، سنن الدارمی ج 1 ص 76، صحیح البخاری ج 1 ص 36، صحیح مسلم ج 1 ص 8، سنن ابن ماجة ج 1 ص 13، سنن أبی داود ج 2 ص 177، سنن الترمذی ج 4 ص 142ّ المستدرک للحاکم ج 1 ص 77، مجمع الزوائد ج 1 ص 142، فتح الباری ج 6 ص 112، عمدة القاری ج 2 ص 149، تحفة الأحوذی ج 3 ص 34، عون المعبود ج 10 ص 59، صحیح ابن حبّان ج 14 ص 149، المعجم الأوسط ج 1 ص 47: المعجم الصغیر ج 1 ص 166، المعجم الکبیر ج 1 ص 114، مسند الشامیین ج 1 ص 137، مسند الشهاب ج 1 ص 324، التمهید لابن البرّ ج 1 ص 43، الجامع الصغیر ج 1 ص 26، وراجع الکافی ج 1 ص 62، عیون أخبار الرضا ج 1 ص 212، کمال الدین ص 60، کتاب من لا یحضره الفقیه ج 4 ص 364، تحف العقول ص 193، الاحتجاج ج 1 ص 393، مکارم الأخلاق ص 44.
3) 71. راجع کنز العمّال ج 13 ص 366، الطبقات الکبری ج 7 ص 419، تاریخ دمشق ج 16 ص 240، سیر أعلام النبلاء ج 1 ص 372، تاریخ الإسلام ج 3 ص 234.
میگویند که خیلی از مردم بر دین حاکمان خود هستند، هر حرفی را که حکومت بزند آنها هم آن را باور میکنند.
خالد چه بنده مؤن و خوبی است. او شمشیر خداست! شمشیر خدا را باید احترام نمود، زیرا او موجودی مقّدس و آسمانی است.
سپاه خالد در نزدیکیهای مدینه است. طوری برنامهریزی شده است که روز جمعه، نزدیک ظهر خالد به مدینه برسد و مستقیم به مسجد بیاید.
البته به او خبر دادهاند که ماجرا چیست و قرار است چه اتّفاقی بیفتد تا او آمادگی لازم را داشته باشد. او خود را برای خشم طوفانی عُمَر آماده کرده است.
مردم در مسجد برای خواندن نماز جمعه جمع شدهاند. جناب خلیفه هم امروز زودتر به مسجد آمده و کنار محراب نشسته است.
نزدیک اذان ظهر میشود و باید نماز جمعه شروع بشود. در این میان من به دنبال عُمَر میگردم. او معمولاً در بالای مسجد و کنار خلیفه بود امّا امروز جایش خالی است.
آنجا را نگاه کن! او کنار درِ ورودی مسجد ایستاده است.
ناگهان هیاهویی میشود: سپاه اسلام با پیروزی بازگشته است.
آنجا را نگاه کن! خالد در حالی که عمامهای بر سر دارد وارد مسجد میشود. او سه تیر بر عمامه خود وصل کرده است.(1)
مردم به احترام خالد از جا برمیخیزند، خالد میخواهد به سمت بالای مسجد برود تا خلیفه را ببیند که ناگهان فریادی به گوشش میرسد: «ای خالد! با تو هستم!».
خالد برمیگردد عُمَر را میبیند که با خشم به سوی او میآید. عُمَر دست میبرد و تیرهایی که به عمامه خالد وصل شده است را بیرون میکشد و آنها را با عصبانیّت میشکند ومیگوید: «ای خالد! مسلمانی را کشتی و به ناموس او تجاوز کردی! به خدا قسم من تو را سنگسار میکنم».
ص:84
1) 72. وقدم خالد فدخل المسجد وعلیه ثیاب قد صدئت من الحدید، وفی عمامته ثلاثة أسهم، فلمّا رآه عمر قال: أریاءً یا عدوّ اللّه؟!: شرح نهج البلاغة ج 1 ص 179، بحار الأنوار ج 3 ص 485.
ترس تمام وجود خالد را فرا میگیرد. او هیچ نمیگوید. عُمَر، قاضی این حکومت است، او حکم به سنگسار کردن خالد نموده است، دیگر چه کار برای خالد میتوان کرد.
همه مردم نگاه میکنند. آنها کم کم میفهمند که خالد چه کار زشتی انجام داده است. همه آنها به عُمَر آفرین میگویند و با خود میگویند: واقعاً چه قاضی خوبی داریم! ما باید به خود ببالیم که در این حکومت زندگی میکنیم. گناهی از فرمانده سپاه، سر زده است و عُمَر میخواهد او را سنگسار کند.(1)
نگاه کن!
عُمَر یقه لباس خالد را میگیرد و او را روی زمین میکشد و فریاد میزند: ای دشمن خدا! به خدا قسم اگر روزی خلیفه بشوم گردن تو را میزنم!(2)
عُمَر، خالد را نزد خلیفه میبرد و میگوید: ای خلیفه! این خالد است که ابن نُویره را کشته و به ناموس او تجاوز کرده است. در مورد او چه حکم میکنی؟
مسجد سراسر سکوت است. دیگر هیچ کس اعتراضی نمیکند. اصلاً آنها به چه چیزی اعتراض کنند؟ آنها میخواستند بگویند که چرا خالد مسلمانی را کشته است، خوب این حرف را عُمَر میزند. عُمَر میخواهد او را سنگسار کند. دیگر برای چه فریاد اعتراض کسی بلند بشود؟
به راستی که باید بزرگترین مدالِ مدیریّت بحران را به عُمَر داد. او چقدر خوب توانست اعتراض مردم را سامان دهی کند، به گونهای که دیگر هیچ کس انگیزهای برای مخالفت با حکومت را ندارد.
آفرین بر این هوش و زیرکی!
عُمَر امروز انگیزه اعتراض را از مردم گرفت، اگر این سیاست او نبود، موجی از
1) 73. ودخل المسجد وعلیه قُباء له علیه صدأ الحدید، وقد غرز فی عمامته أسهماً، فقام إلیه عمر فنزعها وحطّمها وقال له: أریاء؟ قتلت امرءاً مسلماً ثمّ نزوت علیامرأته! واللّه لأرجمنّک بأحجارک: اُسد الغابة ج 4 ص 296، وراجع تاریخ الطبری ج 2 ص 504، الکامل فی التاریخ ج 2 ص 359، تاریخ الإسلام ج 3 ص 36، البدایة والنهایة ج 6 ص 355، إمتاع الأسماع ج 14 ص 240، أعیان الشیعة ج 1 ص 432، بحار الأنوار ج 30 ص 492، الغدیر ج 7 ص 159.
2) 74. فقام إلیه عمر وأخذ المشاقص من عمامته، ثمّ أخذ بتلابیبه یقوده إلی أبی بکر: الفضائل لابن شاذان ص 75، الصراط المستقیم ج 2 ص 280، بحار الأنوار ج 30 ص 343؛ فأخذت بتلابیبه وجررته یقال: لببته وأخذت بتلبیبه وتلابیبه، إذا جمعت ثیابه ونحره ثمّ جررته... وکذلک إذا جعلت فی عنقه حبلا أو ثوباً وأمسکته بها: لسان العرب ج 1 ص 734، النهایة فی غریب الحدیث ج 1 ص 193.
اعتراض سرتاسر مدینه را فرا میگرفت.
اکنون عُمَر به مقابل خلیفه رسیده است. او فریاد میزند: جناب خلیفه! دستور بدهید تا خالد را سنگسار کنیم. او مسلمانی را کشته و به ناموس او تجاوز کرده است. او زنا کار است و باید حکم قرآن در مورد او اجرا شود.
ابوبکر نگاهی به عُمَر میکند و از او میخواهد تا قدری آرام باشد تا او بتواند در این زمینه حکمی بکند. بار دیگر سکوت بر مسجد حکمفرما میشود.
ابوبکر از خالد میخواهد تا ماجرا را شرح بدهد. خالد با ترس شروع به سخن میکند:
-- حضرت خلیفه! ما به دستور شما به سوی قبیلهها حرکت کردیم و همه کسانی که از اسلام برگشته بودند را دوباره مطیع اسلام کردیم. ما میخواستیم تا بیدینی و ارتداد را ریشهکن کنیم و تا حدودی هم در این کار موفّق بودیم. ما که برای دنیا و خوشگذرانی به جنگ نرفتیم. اگر ما میخواستیم خوشگذرانی کنیم خوب در مدینه میماندیم.
-- خدا به شما جزای خیر بدهد. هیچ کس در اخلاص شما شکی ندارد. شما خدمات زیادی برای اسلام و مسلمین انجام دادهاید و خدا هم به شما پاداش بزرگی خواهد داد. خوب، بگو بدانم جریان کشتن ابن نُویره چیست؟ او چگونه کشته شد؟
-- من خیال میکردم که او مرتّد و بیدین شده است و به همین خاطر او را به قتل رساندم. امّا گویا من در تشخیص خود اشتباه کردم. به خدا قسم من خیال میکردم او بیدین شده است، برای همین دستور دادم تا او را به قتل برسانند. من هرگز باور نمیکردم که او مسلمان است. آخر چگونه ممکن است من یک
مسلمان را به قتل برسانم؟
-- یعنی تو آن وقتی که دستور قتل ابن نُویره را دادی به این باور بودی که او مرتّد و بیدین است؟
-- آری. متأسّفانه تشخیص من اشتباه بود.
-- خیلی خوب. این یک قتل غیر عمد است، همه میدانند که در قتل غیرعمد، هیچ وقت قاتل قصاص نمیشود، بلکه دیه و خونبها به اقوام مقتول پرداخت میشود. من از بیت المال خونبهای ابن نُویره را میپردازم.(1)
در این هنگام عُمَر رو به خلیفه میکند و میگوید:
-- جناب خلیفه! خالد به ناموس ابن نُویره هم تجاوز کرده است، باید سنگسار شود.
-- ای عُمَر! خالد اجتهاد کرده است و به این نتیجه رسیده است که ابن نُویره مرتّد و بیدین شده است، برای همین بعد از مرگ ابن نُویره، با همسرش ازدواج کرده است. البته اجتهاد خالد، اشتباه وخطا بوده است ولی به هر حال، این خطای او، قابل بخشش است.
-- جناب خلیفه! پس حداقل او را از مقام فرماندهی سپاه اسلام برکنار کنید.
-- ای عُمَر! مگر نشنیدهای که پیامبر فرمود: «خالد شمشیر خداست»، من چگونه او را از این مقام برکنار کنم در حالی که خدای متعال با این شمشیر، کفّار و مشرکان را نابود میکند.
-- حق با شماست. خالد، شمشیر خداست.(2)
پایان.
1) 75. فکان عمر یحرّض أبا بکر علی خالد ویشیر علیه أن یقتصّ منه بدم مالک، فقال أبو بکر: إیهاً یا عمر! ما هو بأوّل مَن أخطأ! فارفع لسانک عنه! ثمّ ودی مالکاً من بیت مال المسلمین: شرح نهج البلاغة ج 30 ص 486؛ وخالد لا یکلّمه یظنّ أنّ رأی أبی بکر مثله، ودخل علی أبی بکر فأخبره الخبر، واعتذر إلیه فعذره وتجاوز عنه: الکامل فی التاریخ ج 2 ص 359، إمتاع الأسماع ج 14 ص 240،
2) 76. فقال لأبی بکر: إنّه قد زنی فارجمه! فقال أبو بکر: ما کنتُ لأرجمه، تأوّل فأخطأ! قال: فإنّه قد قتل مسلماً فاقتله! قال: ما کنتُ لأقتله، تأوّل فأخطأ! قال: فاعزله، قال: ما کنتُ لأشیم سیفاً سلّه اللّهُ علیهم أبداً: کنز العمّال ج 5 ص 619؛ وقتل مالک بن نویرة - وهو مؤن - ظلماً، ووطأ امرأته من لیلته، أشار عمر إلی أبی بکر بإقامة الحدّ، فقال أبو بکر: یا عمر! خالد سیف من سیوف اللّه. فسمّوا خالداً لذلک سیف اللّه اتّباعا لقول أبی بکر، ونَسوا أنّ خالداً لم یزل علی الإسلام وأهله: التعجّب لأبی الفتح الکراجکی ص 108، وراجع الطبقات الکبری ج 7 ص 419، تاریخ دمشق ج 16 ص 240، سیر أعلام النبلاء ج 1 ص 372، تاریخ الإسلام ج 3 ص 234.
سفر ما به پایان آمد، امّا من لازم میبینم نکاتی را برای اطّلاع شما دوستان خوبم بنویسم:
نکته اول
در تاریخ میخوانیم که وقتی عُمَر به خلافت میرسد دستور میدهد تا زنان قبیله ابن نُویره (کهاُمّ تمیم هم یکی از آنها بود) را آزاد کنند، زیرا عدّهای از آن زنان را به شام برده بودند. از طرف دیگر وقتی عُمَر به خلافت میرسد، خالد در شام بوده است، پس به احتمال قوی، خالد، اُمّ تمیم را به شام برده بوده است. یعنی تا زمانی که ابوبکر زنده بود اُمّ تمیم در نزد خالد بوده است. در تاریخ ذکر شده است که عدّهای از این زنان، در موقع بازگشت از شام، حامله بودهاند.(1)
برای شما بیان کردم که ابوبکر اعتقاد داشت: «خالد اجتهاد کرده است و در این اجتهاد اشتباه نموده است و او را نباید مجازات کرد». اگر ما این سخن را قبول کنیم، خالد نباید سنگسار بشود، امّا به هر حال، باید اُمّ تمیم از دست خالد آزاد میشد. زیرا وقتی مردی با زنی که در عِدّه وفات است ازدواج کند، آن زن و مرد برای همیشه به همدیگر حرام میشوند.
بر فرض ما قبول کنیم که خالد اجتهاد کرده است، امّا وقتی به اشتباه خود پیبرد، باید دست از سر اُمّ تمیم برمیداشت و او را همراه با همه زنان قبیله
1) 77. إنّه ارتجع بعض نسائهم من نواحی دمشق وبعضهنّ حوامل، فردّهنّ علی أزواجهنّ. فالأمر ظاهر فی خطأ خالد وخطأ مَن تجاوز عنه: بحار الأنوار ج 30 ص 478، شرح نهج البلاغة ج 17 ص 207.
ابن نُویره آزاد میکرد، نه اینکه تا چندین سال در اختیار سپاهیان خالد باشند تا آنجا که آنها حامله بشوند.(1)
جواب این سؤل این است: بر فرض که همه مردان و زنان قبیله مالک، بیدین و مرتّد شده باشند، خالد و سپاهیان او، باید حدود چهل و پنج روز صبر میکردند تا ثابت شود که آن زنان از شوهرانشان حامله نباشند.
به اصطلاح فقهی، آنها فقط و فقط، بعد از «استبراء زنان از حامله بودن»، میتوانستند با آنان ازدواج کنند که مدّت آن هم حدود چهل و پنج روز است، در حالی که ما میبینیم خالد، همان شب که شوهرِ امّ تمیم را به قتل میرساند با او همبستر میشود و این کار زنا محسوب میشود.
به بیان دیگر: اگر ابن نُویره، مسلمان بوده، کاری که خالد کرد، حرام وزنا میباشد، زیرا قبل از تمام شدن عِده وفات، به امّ تمیم تجاوز کرده است، و بر فرض، اگر ابن نُویره، مرتّد بوده، باز هم خالد زنا کرده است، زیرا او باید حدود چهل و پنج روز صبر میکرد تا زمان «استبراء از حمل» تمام میشد.
جهت اطلاعات بیشتر در مورد «استبراء از حمل» مراجعه کنید: کتاب الاُمّ ج 4 ص 290، المجموع ج 2 ص 105، المدوّنة الکبری ج 3 ص 122، مواهب الجلیل ج 5 ص 39، المغنی لابن قدامه ج 9 ص 79، المحلّی ج 10 ص 317، نیل الأوطار ج 6 ص 309.
نکته دوم
یکی از علمای اهل سنّت به نام «علی بن محمّد قوشجی» وقتی میبیند که این جریان، آبرویی برای حکومت خلفا نمیگذارد ادّعایی عجیب کرده است. ادّعای او این است: «همسر ابن نُویره، مطلّقه بوده است و زمان عدّه طلاق را هم پشت سر گذاشته بوده است».(2)
معنای سخن او این است که چندین ماه قبل از اینکه خالد به قبیله ابن نُویره حمله کند، ابن نُویره اُمّ تمیم را طلاق داده است.
اکنون خوب است چند سؤل از او بپرسیم:
شما در قرن نهم زندگی میکردی چگونه شد که این سخن را هیچ کس قبل از شما نگفته است؟
در کتابهای تاریخی ذکر شده است که عُمَر به خالد گفت: من تو را سنگسار میکنم!
معلوم میشود که عُمَر چیزی را که تو بعد از حدود 868 سال فهمیدی، عُمَر نفهمیده بود؟ جالب این است که خود خالد هم یادش نبود به عُمَر بگوید: من با زنی که مطلّقه بوده است ازدواج کردهام!
کاش این آقای قوشجی آن روز در مدینه حاضر بود و این سخن را به خالد یادآوری میکرد. واقعاً جای تأسّف دارد که خالد اینقدر کم حافظه باشد و یادش برود که با زنی مطلّقه ازدواج کرده است!!
عجیب اینکه عُمَر هم اینقدر از تاریخ زمان خودش بی اطّلاع بوده است و این جریان را نمیدانسته است!
نکته سوم
در مورد چگونگی کشته شدن ابن نُویره مطلب دیگری هم ذکر شده است که من در صحّت آن تردید دارم. ابتدا این مطلب را برای شما ذکر میکنم بعداً اشکال خود را برای شما بیان خواهم کرد: «خالد فرمان داد تا ابن نُویره و یارانش را زندانی کنند و آن شب هوا بسیار سرد بود به گونهای که هیچ کس نمیتوانست سرمای آن را تحمّل کند. خالد کسی را مأمور کرد تا فریاد بر آورد: اَدفِئُوا اُسَراءَکُم: این سخن در گویش زبان مدینه، به این معنا است: «اسیران خود را گرم
کنید، ولی در گویش قبیله کنانه، به معنای دیگری است. این جمله در آن گویش چنین معنا میدهد: «اسیران خود را به قتل برسانید. سپاهیان خیال کردند که خالد دستور کشتن ابن نُویره و یاران او را داده است، ولی قطعاً منظور خالد چنین چیزی نبود. به هر حال سپاهیان، تمام اسیران را به قتل رساندند. وقتی خالد فریاد و فغان و شیون و زاری شنید از خیمه خود بیرون آمد و دید که همه اسیران کشته شدهاند».(1)
اگر این مطلب صحیح باشد، چطور شده است که اهل مدینهای که در سپاه بودند، در مقابل کسانی که ابن نُویره را کشتند، سکوت کردند؟ چرا هیچ کس مانع آنها نشد که شما اشتباه متوجّه شدید. منظور فرمانده، کشتن اسیران نیست.
چگونه شد که وقتی عُمَر به خالد اعتراض کرد که تو مسلمانی را به قتل رساندی، خود خالد برای دفاع از خود چنین مطلبی را بیان نکرد؟ او میتوانست به راحتی با بیان این مطلب، از خود دفاع کند.
بر فرض که این مطلب درست باشد و خالد بیگناه باشد، چطور شد که خالد بعد از قتل ابن نُویره، به همسر او تجاوز کرد؟
اگر واقعاً خالد نمیخواست ابن نُویره کشته شود باید دستور میداد تا هیچ تعرّضی به زنان مسلمان این قبیله صورت نگیرد. پس چرا خودش آن جنایت بزرگ را انجام داد و به ناموس ابن نُویره، تجاوز کرد؟
نکته چهارم
اگر یادت باشد در مقدمه کتاب، در مورد آن وهابی که مرا در قبرستان بقیع کتک زد سخن گفتم. حالا اجازه بده کمی با او هم سخن بگویم:
1) 80. فلمّا اختلفوا أمَرَ بهم فحُبسوا فی لیلةٍ باردة لا یقوم لها شیء، فأمر خالد منادیاً فنادی: ادفئوا أسراکم، وهی فی لغة کنانة القتل، فظنّ القوم أنّه أراد القتل، ولم یرد إلاّ الدفء، فقتلوهم، فقتل ضرار بن الأزور مالکاً، وسمع خالد الواعیة، فخرج وقد فرغوا منهم: تاریخ الطبری ج 2 ص 502، الکامل فی التاریخ ج 2 ص 358، إمتاع الأسماع ج 14 ص 239.
برادر وهابی! قبل از اینکه این کتاب را بنویسم خیلی از دست تو ناراحت بودم، امّا نمیدانم چه شد که وقتی به اینجا رسیدم، احساس کردم که من باید از تو تشکّر هم بکنم.
حتماً تعجّب میکنی! اگر تو آن روز با من آنگونه رفتار نمیکردی، امروز این کتاب هم نبود!
تو نگذاشتی تا من حرف خود را بزنم، خوب، من هم ناچار شدم قلم در دست بگیرم و بنویسم. اینکه خیلی بهتر شد. آن روز یک جمع پنجاه نفری با این حقیقت آشنا میشدند، امّا امروز خیلی از جوانان شیعه میتوانند این کتاب را بخوانند.
من واقعاً از تو ممنون هستم. این را هم بدان که من برای سفر آخرت خودم چیزی آماده نکردهام، ولی باور دارم که کتکهایی که تو به من زدی، در روز قیامت به درد من خواهد خورد. تو آن روز مرا به خاطر چه چیزی کتک زدی؟
تو با من کینه شخصی نداشتی! مرا زدی، زیرا من میخواستم مانع فریب خوردن جوانان شیعه شوم، چون میخواستم از ولایت مولایم علی(علیه السلام) دفاع کنم، تو مرا میزدی، امّا نمیدانستی که چه چیز ارزشمندی به من میدهی...
پایان.
(1) نام اصلی او «مالکبننُوَیْره» میباشد.
(2) کان یوقد ناره إلی الصبح مخافة أن یأتیه ضیف ولا یعرف مکانه. قال: فصفه لی، قال: کان یرکب الفرس لا الحَرُون، ویقود الجمل الثِّفال وهو بین المزادتین النضوختین فی اللیله القَرَّة، وعلیه شمله فلوت، معتقلاً رمحاً خَطَلاً، فیسری لیلته ثمّ یصبح وکأنّ وجهه فلقة قمر: فتوح البلدان ج 1 ص 118، الکامل فی التاریخ ج 2 ص 359، إمتاع الأسماع ج 14 ص 240؛ کان شاعراً شریفاً فارساً معدوداً فی فرسان بنی یربوع فی الجاهلیة وأشرافهم، وکان من أرادف الملوک: الإصابة ص 137.
(3) فی هذه النصوص تصریح بأنّ مالک کان من بنی یربوع: «وکان مالک بن نویرة قد فرّقهم ونهاهم عن الاجتماع، وقال: یا بنی یربوع، إنّا دُعینا إلی هذا الأمر فأبطأنا عنه، فلم نفلح...»: الکامل فی التاریخ ج 2 ص 358، إمتاع الأسماع ج 14 ص 239، الأنساب ج 4 ص 217، الغدیر ج 7 ص 157؛ وبنو یربوع، قوم مالک بن نویرة...: تخریج الأحادیث للزیلعی ج 1 ص 406، تنزیل الآیات للأفندی ص 333، تفسیر الرازی ج 12 ص 19، تفسیر البیضاوی ج 2 ص 337، تفسیر أبی السعود ج 3 ص 51، تفسیر الآلوسی ج 6 ص 161، تاج العروس ج 6 ص 161، وراجع شرح نهج البلاغة ج 17 ص 205.
(4) ذکر اسم زوجة ابن نویرة فی هذا المتن: «وتزوّج خالد اُمّ تمیم امرأة مالک...»: الکامل فی التاریخ ج 2 ص 358، وراجع شرح نهج البلاغة ج 17 ص 213، تاریخ الطبری ج 2 ص 502.
(5) کان یجلس رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله فی أصحابه مکان المائدة من القوم حلقة ثمّ حلقة، وهو وسطهم، فیقبل علی هؤلاء فیحدّثهم ثمّ علی هؤلاء ثمّ علی هؤلاء: سبل الهدی والرشاد ج 7 ص 154؛ کان رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله یجلس بین ظهرانی أصحابه فتجیء الغریب فلا تدری أین هو حتّی تسأل: بحار الأنوار ج 24 ص 180، 25 ص 258.
(6) بینا رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله جالس فی أصحابه إذا أتاه وفد من بنی تمیم مالک بن نویرة، فقال: یا رسول اللّه، علّمنی الإیمان...: الفضائل لابن شاذان ص 75، الصراط المستقیم ج 2 ص 280، بحار الأنوار ج 30 ص 343.
(7) فقال رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله تشهد أن لا إله إلاّ اللّه وحده لا شریک له، وأنّی رسول اللّه، وتصلّی الخمس، وتصوم رمضان، وتؤّی الزکاة، وتحجّ البیت، وتوالی وصیّی هذا من بعدی - وأشار إلی علیّ بیده - ولا تسفک دماً ولا تسرق ولا تخون، ولا تأکل مال الیتیم، ولا تشرب الخمر، وتوفی بشرائعی، وتحلّل حلالی وتحرّم حرامی، وتعطی الحقّ من نفسک للضعیف والقوی والکبیر والصغیر. حتّی عدّ علیه شرائع الإسلام: الفضائل لابن شاذان ص 75، الصراط المستقیم ج 2 ص 280، بحار الأنوار ج 30 ص 343.
(8) فقال: یا رسول اللّه، أعد علیَّ فإنّی رجل نَسّاء. فأعاد علیه، فعقدها بیده، وقام وهو یجرّ إزاره وهو یقول: تعلّمتُ الإیمان وربّ الکعبة: الفضائل لابن شاذان ص 75، الصراط المستقیم ج 2 ص 280، بحار الأنوار ج 30 ص 343.
(9) فلمّا بَعُد من رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله قال: مَن أحبّ أن ینظر إلی رجلٍ من أهل الجنّة فلینظر إلی هذا الرجل: الفضائل لابن شاذان ص 75، الصراط المستقیم ج 2 ص 280، بحار الأنوار ج 30 ص 343.
(10) عُمَر بن خَطّاب همان کسی است که بعداً خلیفه دوم مسلمانان شد.
(11) فقال أبو بکر وعمر: إلی مَن تشیر یا رسول اللّه؟ فأطرق إلی الأرض، فجدّا فی السیر فلحقاه، فقالا: لک البشارة مِن اللّه ورسوله بالجنّة، فقال أحسن اللّه تعالی بشارتکما إن کنتما ممّن یشهد بما شهدتُ به، فقد علمتما ما علّمنی النبی محمّد صلیاللهعلیهوآله، وإن لم تکونا کذلک فلا أحسن اللّه بشارتکما! فقال أبو بکر: لا تقل، فأنا أبو عائشة زوجة النبی! قال: قلت ذلک! فما حاجتکما؟ قالا: إنّک من أصحاب الجنّة، فاستغفر لنا، فقال: لا غفر اللّه لکما، تترکان رسول اللّه صاحب الشفاعة وتسألانی أستغفر لکما؟! فرجعا والکآبة لائحة فی وجهیهما، فلمّا رآهما رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله تبسّم وقال: أفی الحقّ مغضبة: الفضائل لابن شاذان ص 75، الصراط المستقیم ج 2 ص 280، بحار الأنوار ج 30 ص 343.
(12) رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله: «... وسمعت خطیبهم فی أعظم محافلهم وهو یقول: علیٌّ الحاوی لأصناف الخیرات، المشتمل علی أنواع المَکرُمات...»: بحار الأنوار ج 41 ص 21.
(13) رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله: «أتدری ما سمعت من الملأ الأعلی فیک لیلة أُسری بی یا علیّ؟ سمعتهم یقسمون علی اللّه ویستقضونه ویتقرّبون إلی اللّه بمحبّتک...»: بحار الأنوار ج 41 ص 21.
(14) رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله: «ثمّ قال لی الجلیل جلّ جلاله: یا محمّد ، مَن تحبّ مِن خلقی؟ قلت: أحبّ الذی تحبّه أنت یا ربّی ، فقال لی جلّ جلاله: فأحبَّ علیّاً، فإنّی أُحبّه ، وأُحبّ من یحبّه ، وأُحبّ من أحبّ من یحبّه...»: المحتضر ص 253، بحار الأنوار ج 18 ص 399 و ج 40 ص 19.
(15) رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله: «إنّ اللّه عزّ وجلّ أوحی إلیَّ لیلة أُسری بی... یا محمّد، لو أنّ عبداً من عبادی عبدنی حتّی ینقطع ثمّ لقانی جاحداً لولایتهم، أدخلته ناری...»: الغیبة للنعمانی ص 95، الغیبة للطوسی ص 148.
رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله: «یا محمّد، لو أنّ عبداً من عبادی عبدنی حتّی ینقطع... ثمّ أتانی جاحداً لولایتکم، ما غفرت له أو یقرّ بولایتکم...»: مقتضب الأثر ص 11.
(16) رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله: «یا محمّد ، إنّ علیّاً وارث علمک من بعدک ، وصاحب لوائک لواء الحمد یوم القیامة ، وصاحب حوضک ، یسقی مَن ورد علیه من مؤمنی أُمّتک . ثمّ أوحی إلیَّ أنّی قد أقسمتُ علی نفسی قسماً حقّاً لا یشرب من ذلک الحوض مبغضٌ لک ولأهل بیتک...»: کمال الدین ص 25، نور الثقلین ج 3 ص 123، بحار الأنوار ج 51 ص 69.
(17) ومالک بن نویرة علی صدقات بنی یربوع: مناقب آل أبی طالب ج 1 ص 141؛ ومالک بن نویرة علی صدقات بنی یربوع: السنن الکبری للبیهقی ج 7 ص 10، وهو أیضاً صحابی، وله وفادة، واستعمله رسول اللّه علی صدقات قومه: تاج العروس ج 7 ص 567؛ وکان النبی صلیاللهعلیهوآله استعمله علی صدقات قومه: الإصابة ج 5 ص 560، وراجع الاستیعاب ج 3 ص 1362، إکمال الکمال ج 2 ص 506، اُسد الغابة ج 2 ص 95، الإصابة ج 5 ص 560.
(18) نعی إلینا حبیبنا ونبیّنا صلیاللهعلیهوآلهوسلم نفسَه - بأبی واُمّی ونفسی له الفداء - قبل موته بشهر ، فلمّا دنا الفراق جمعنا فی بیتٍ ، فنظر إلینا فدمعت عیناه ، ثمّ قال : مرحباً بکم ، حیّاکم اللّه ، حفظکم اللّه... أن لا تعلوا علی اللّه فی عباده وبلاده... : الأمالی للطوسی ص 207 ، بحار الأنوار ج 22 ص 455 ، وراجع : تاریخ الطبری ج 2 ص 435 ، إمتاع الأسماع ج 14 ص 485.
(19) فلمّا توفّی رسول اللّه ورجع بنو تمیم إلی المدینة ومعهم مالک بنو نویرة، فخرج لینظر مَن قام مقام رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله، فدخل یوم الجمعة
وأبو بکر علی المنبر یخطب بالناس، فنظر إلیه وقال: أخو تیم؟ قالوا: نعم، قال: فما فعل وصیّ رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله الذی أمرنی بموالاته؟ قالوا: یا أعرابی، الأمر یحدث بعده الأمر! قال: باللّه ما حدث شیء، وأنّکم قد خنتم اللّه ورسوله. ثمّ تقدّم إلی أبی بکر وقال: مَن أرقأک هذ المنبر ووصیّ رسول اللّه جالس؟!: الفضائل لابن شاذان ص 75، الصراط المستقیم ج 2 ص 280، بحار الأنوار ج 30 ص 343.
(20) لمّا أبطأ الناس عن أبی بکر، قال: مَن أحقّ بهذا الأمر منّی ؟ ألستُ أوّل من صلّی ؟...: کنز العمّال ج 5 ص 590 ، الطبقات الکبری ج 3 ص 182 .
(21) نام اصلی او خالدبنولید میباشد.
(22) فقال أبو بکر: أخرجوا الأعرابی البوّال علی عقبیه من مسجد رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله! فقام إلیه قنفذ بن عُمَیر وخالد بن الولید، فلم یزالا یلکزان عنقه حتّی أخرجاه: الفضائل لابن شاذان ص 75، الصراط المستقیم ج 2 ص 280، بحار الأنوار ج 30 ص 343.
(23) بصائر الدرجات ص 97 ، قرب الإسناد ص 57 ، الکافی ج 1 ص 294 ، التوحید ص 212 ، الخصال ص 211 ، کمال الدین ص 276 ، معانی الأخبار ص 65 ، کتاب من لا یحضره الفقیه ج 1 ص 229 ، تحف العقول ص 459 ، تهذیب الأحکام ج 3 ص 144 ، کتاب الغیبة للنعمانی ص 75 ، الإرشاد ج 1 ص 351 ، کنز الفوائد ص 232 ، الإقبال بالأعمال ج 1 ص 506 ، مسند أحمد ج 1 ص 84 ، سنن ابن ماجة ج 1 ص 45 ، سنن الترمذی ج 5 ص 297 ، المستدرک للحاکم ج 3 ص 110 ، مجمع الزوائد ج 7 ص 17 ، تحفة الأحوذی ج 3 ص 137 ، مسند أبی یعلی ج 11 ص 307 ، المعجم الأوسط ج 1 ص 112 ، المعجم الکبیر ج 3 ص 179 ، التمهید لابن عبد البرّ ج 22 ص 132 ، نصب الرایة ج 1 ص 484 ، کنز العمّال ج 1 ص 187 و ج 11 ص 332 و 608 ، تفسیر الثعلبی ج 4 ص 92 ، شواهد التنزیل ج 1 ص 200 ، الدرّ المنثور ج 2 ص 259.
(24) فرکب راحلته وأنشأ یقول: أطعنا رسولَ اللّهِ ما کان بیننا/ فیا قوم ما شأنی وشأن أبی بکرِ.../ راجع: الفضائل لابن شاذان ص 75، الصراط المستقیم ج 2 ص 280، بحار الأنوار ج 30 ص 343.
(25) فهلمّوا إلی عُمَر فبایعوه ، فقالوا: لا ، فقال عمر: فلِمَ ؟ فقالوا: نخاف الإثرة...: کنز العمّال ج 5 ص 652 ؛ فقال أبو بکر : هذا عُمَر وهذا أبو عبیدة ، فأیّهما شئتم فبایعوا ...: تاریخ الطبری ج 3 ص 218 ، الکامل فی التاریخ ج 2 ص 12 و 13 ، الإمامة والسیاسة ج 1 ص 21؛ فمن ذا ینبغی له أن یتقدّمک أو یتولّی هذا الأمر علیک ؟ ابسط یدک نبایعک : تاریخ الطبری ج 3 ص 218 ، الکامل فی التاریخ ج 2 ص 1312 .
(26) قال مالک بن نویرة:...إذا ماتَ بَکرٌ قامَ عَمرٌو مَقامَه/فتلکَ وبیتِ اللّه قاصِمةُ الظهرِ
یدبٌّ ویغشاهُ العِشارُ کأنّما/ یُجاهد جَمّاً أو یقومُ علی قَبرٍ/ فلو قامَ فینا مِن قُریشٍ عِصابَةٌ/ أقمنا ولو کان القیامُ علی جَمرٍ/ راجع: الفضائل لابن شاذان ص 75، الصراط المستقیم ج 2 ص 280، بحار الأنوار ج 30 ص 343.
(27) فاطمةٌ بضعةٌ منّی، یؤینی ما آذاها: مسند أحمد ج 4 ص 5 ، صحیح مسلم ج 7 ص 141 ، سنن الترمذی ج 5 ص 360 ، المستدرک ج 3 ص 159 ، أمالی الحافظ الإصفهانی ص 47 ، شرح نهج البلاغة ج 16 ص 272 ، تاریخ دمشق ج 3 ص 156 ، تهذیب الکمال ج 35 ص 250 ؛ فاطمةٌ بضعةٌ منّی، یریبنی ما رابها، ویؤینی ما آذاها: المعجم الکبیر ج 22 ص 404 ، نظم درر السمطین ص 176 ، کنز العمّال ج 12 ص 107 ، وراجع: صحیح البخاری ج 4 ص 210 و 212 و 219 ، سنن الترمذی ج 5 ص 360 ، مجمع الزوائد ج 4 ص 255 ، فتح الباری ج 7 ص 63 ، مسند أبی یعلی ج 13 ص 134 ، صحیح ابن حبّان ج 15 ص 408 ، المعجم الکبیر ج 20 ص 20 ، الجامع الصغیر ج 2 ص 208 ، فیض القدیر ج 3 ص 20 و ج 4 ص 215 ، کشف الخفاء ج 2 ص 86 ، الإصابة ج 8 ص 265 ، تهذیب التهذیب ج 12 ص 392 ، تاریخ الإسلام للذهبی ج 3 ص 44 ، البدایة والنهایة ج 6 ص 366 ، المجوع للنووی ج 20 ص 244 ، تفسیر الثعلبی ج 10 ص 316 ، التفسیر الکبیر
للرازی ج 9 ص 160 و ج 20 ص 180 و ج 27 ص 166 و ج 30 ص 126 و ج 38 ص 141 ، تفسیر القرطبی ج 20 ص 227 ، تفسیر ابن کثیر ج 3 ص 267 ، تفسیر الثعالبی ج 5 ص 316 ، تفسیر الآلوسی ج 26 ص 164 ، الطبقات الکبری لابن سعد ج 8 ص 262 ، اُسد الغابة ج 4 ص 366 ، تهذیب الکمال ج 35 ص 250 ، تذکرة الحفّاظ ج 4 ص 1266 ، سیر أعلام النبلاء ج 2 ص 119 و ج 3 ص 393 و ج 19 ص 488 ، إمتاع الأسماع ج 10 ص 273 و 283 ، المناقب للخوارزمی ص 353 ، ینابیع المودّة ج 2 ص 52 و 53 و 58 و 73 ، السیرة الحلبیة ج 3 ص 488 ، الأمالی للصدوق ص 165 ، علل الشرائع ج 1 ص 186 ، کتاب من لا یحضره الفقیه ج 4 ص 125 ، الأمالی للطوسی ص 24 ، نوادر الراوندی ص 119 ، کفایة الأثر ص 65 ، شرح الأخبار ج 3 ص 30 ، تفسیر فرات الکوفی ص 20 ، الإقبال بالأعمال ج 3 ص 164 ، تفسیر مجمع البیان ج 2 ص 311 ، بشارة المصطفی ص 119 بحار الأنوار ج 29 ص 337 و ج 30 ص 347 و 353 و ج 36 ص 308 و ج 37 ص 67.
(28) عن أبی بکر - قبیل موته - : ما آسی إلاّ علی ثلاث خصال صنعتها لیتنی لم أکن صنعتها ... ولیتنی لم اُفتّش بیت فاطمة بنت رسول اللّه واُدخله الرجال، ولو کان اُغلق علی حربٍ : تاریخ الیعقوبی ج 2 ص 137 ، الخصال ص 171 ح 228 ، تاریخ الطبری ج 3 ص 430 ، تاریخ الإسلام ج 3 ص 117 ، الأموال ص 144 ح 353 وفیه: «وددتُ أنّی لم أکن فعلتُ کذا وکذا، لخلّةٍ ذکرها» بدل: «لم اُفتّش بیت فاطمة . . . الحرب» ، العقد الفرید ج 3 ص 279 ، تاریخ دمشق ج 30 ص 418 و 419 ، شرح نهج البلاغة ج 2 ص 46 ، الإمامة والسیاسة ج 1 ص 36.
(29) اخرجْ یا علیّ إلی ما أجمع علیه المسلمون، وإلاّ قتلناک!: مختصر بصائر الدرجات ص 192 ، الهدایة الکبری ص 406 ، بحار الأنوار ج 53 ص 18 ؛ إن لم تخرج یابن أبی طالب وتدخل مع الناس، لأحرقنّ البیت بمن فیه!: الهجوم علی بیت فاطمة ص 115 ؛ واللّه لتخرجنّ إلی البیعة ولتبایعنّ خلیفة رسول اللّه! وإلاّ أضرمتُ علیک النار...: کتاب سلیم بن قیس ص 150 ، بحار الأنوار ج 28 ص 269.
(30) لکن حین نزل برسول اللّه صلیاللهعلیهوآله الأمر ، نزلت الوصیّة من عند اللّه کتاباً مسجّلاً ، نزل به جبرئیل مع اُمناء اللّه تبارک وتعالی من الملائکة ، فقال جبرئیل : یا محمّد ، مر بإخراج مَن عندک إلاّ وصیّک؛ لیقبضها منّا ، وتُشهدنا بدفعک إیّاها إلیه ضامناً لها ، یعنی علیّاً علیهالسلام. فأمر النبی صلیاللهعلیهوآله بإخراج مَن کان فی البیت ما خلا علیّاً، وفاطمة فیما بین الستر والباب ، فقال جبرئیل علیهالسلام : یا محمّد ، ربّک یُقرئک السلام ویقول : هذا کتاب ما کنت عهدتُ إلیک ، وشرطتُ علیک... فدفعه إلیه وأمره بدفعه إلی أمیر المؤنین علیهالسلام ، فقال له : اقرأه . فقرأه حرفاً حرفاً ، فقال : یا علیّ ، هذا عهد ربّی تبارک وتعالی إلیَّ ، وشرطه علیَّ وأمانته... یا علیّ ، أخذت وصیّتی وعرفتها ، وضمنت للّه ولی الوفاء بما فیها ؟ فقال علیّ علیهالسلام : نعم بأبی أنت واُمّی علیَّ ضمانها ، وعلی اللّه عونی وتوفیقی علی أدائها... علی الصبر منک علی کظم الغیظ ، وعلی ذهاب حقّک ، وغصب خمسک ، وانتهاک حرمتک ؟ فقال : نعم یا رسول اللّه... یا محمّد ، عرّفه أنّه یُنتهک الحرمة وهی حرمة اللّه ، وحرمة رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله ، وعلی أن تخضّب لحیته من رأسه بدمٍ عبیط... : الکافی ج 1 ص 281 ، بحار الأنوار ج 22 ص 479 ، تفسیر نور الثقلین ج 4 ص 378.
(31) وقلتُ لخالد بن الولید: أنت ورجالک هلمّوا فی جمع الحطب...: بحار الأنوار ج 28 ص 293 ، بیت الأحزان ص 120.
(32) فجاء عُمَر ومعه قبس ، فتلقّته فاطمة علی الباب ، فقالت فاطمة : یابن الخطّاب ! أتراک محرّقا علیَّ بابی ؟ ! قال : نعم ! : أنساب الأشراف ج 2 ص 268 ، بحار الأنوار ج 28 ص 389 ؛ فقال عمر بن الخطّاب: أضرموا علیهم البیت ناراً...: الأمالی للمفید ص 49 ، بحار الأنوار ج 28 ص 231 ؛ وکان یصیح: أحرِقوا دارَها بمن فیها، وما کان فی الدار غیر علیّ والحسن والحسین: الملل والنحل ج 1 ص 57.
(33) فضرب عُمَر الباب برجله فکسره، وکان مِن سَعَفٍ، ثمّ دخلوا، فأخرجوا علیّاً علیهالسلام ملبّیاً...: تفسیر العیّاشی ج 2 ص 67 ، بحار الأنوار ج 28 ص 227 .
(34) وهی تجهز بالبکاء تقول: یا أبتاه یا رسول اللّه ! ابنتک فاطمة تُضرب!...: الهدایة الکبری ص 407 ؛ وقالت: یا أبتاه یا رسول اللّه! هکذا کان یُفعل بحبیبتک وابنتک؟!...: بحار الأنوار ج 30 ص 294 .
(35) وکان قد أوصاهم أبو بکر أن یُؤّنوا إذا نزلوا منزلاً، فإن أذّن القوم فکُفّوا عنهم، وإن لم یُؤّنوا فاقتلوا وانهبوا: الکامل فی التاریخ ج 2 ص 358، إمتاع الأسماع ج 14 ص 239.
(36) فلمّا استتمّ الأمر لأبی بکر وجّه خالد بن الولید وقال له: قد علمتَ ما قاله مالک علی رؤوس الأشهاد، ولستُ آمن أن یفتق علینا فتقاً لا یلتئم، فاقتله!: الفضائل لابن شاذان ص 75، الصراط المستقیم ج 2 ص 280، بحار الأنوار ج 30 ص 343.
(37) یوم الیمامة هو الیوم الذی کانت فیه الواقعة بین المسلمین وبین بنی حنیفة أصحاب مُسلیمة الکذّاب...: عمدة القاری ج 14 ص 129، وراجع للاطّلاع علی فتنة مسیلمه الکذّاب: تاریخ الإسلام للذهبی ج 2 ص 683، السیرة النبویّة لابن هشام ج 4 ص 998، کتاب الفتوح ج 1 ص 21، السیرة النبویّة لابن کثیر ج 4 ص 95، بحار الأنوار ج 21 ص 412.
(38) وسار خالد بعد أن فرغ من فزارة وغطفان وأسد وطیء، یرید البطاح، وبها مالک بن نویرة قد تردّد علیه أمره...: الکامل فی التاریخ ج ص ص 357، إمتاع الأسماع ج 14 ص 238؛ البطاح: وهو منزل لبنی یربوع: معجم البلدان ج 1 ص 445، تاج العروس ج 4 ص 14؛ وقیل: البطاح ماء فی دیار بنی أسد بن خزیمة، وهناک کانت الحرب بین المسلمین وأمیرهم خالد، وأهل الردّة، وکان ضرار قد خرج طلیعة لخالد، وخرج مالک بن ویرة طلیعة لأصحابه، فالتقیا بالبطاح، فقتل ضرار مالکاً...: معجم البلدان ج 1 ص 445.
(39) وتخلّفت الأنصار عن خالد وقالوا: ما هذا بعهد الخلیفة إلینا، إنّ الخلیفة عهد إلینا إن نحن فرغنا من بزاخة أن نقیم حتّی یکتب إلینا. فقال خالد: قد عهد إلیَّ أن أمضی وأنا الأمیر، ولو لم یأت کتاب بما رأیته فرصة، وکنت أن أعلمته فأتتنی لم أعلمه، وکذلک لو ابتُلینا بأمرٍ لیس فیه منه عهد لم ندع أن نری أفضل ما یحضرنا ثمّ نعمل به، فأنا قاصدٌ إلیه ومَن معی ولست أکرههم: الکامل فی التاریخ ج 2 ص 357، إمتاع الأسماع ج 14 ص 239، تاریخ الطبری ج 2 ص 501، أعیان الشیعة ج 2 ص 457.
(40) ومضی خالد وندمت الأنصار وتذامروا وقالوا: إن أصاب القوم خیراً حرمتموه، وإن اُصیبوا لیجتنبنّکم الناس. فلحقوه: الکامل فی التاریخ ج 2 ص 357، إمتاع الأسماع ج 14 ص 239، تاریخ الطبری ج 2 ص 501، أعیان الشیعة ج 2 ص 457.
(41) فحین أتاه خالد رکب جواده، وکان فارساً یعدّ بألف....: الفضائل لابن شاذان ص 75، الصراط المستقیم ج 2 ص 280، بحار الأنوار ج 30 ص 343.
(42) کان شاعراً شریفاً فارساً معدوداً فی فرسان بنی یربوع: الإصابة ص 137، فحین أتاه خالد رکب فرسه وکان فارساً یعدّ بألف فخاف منه فآمنه: الفضائل لابن شاذان ص 75، الصراط المستقیم ج 2 ص 280، بحار الأنوار ج 30 ص 343.
(43) وکان قد أوصاهم أبو بکر أن یؤّنوا إذا نزلوا منزلاً، فإن أذّن القوم فکفّوا عنهم، وإن لم یؤّنوا فاقتلوا وانهبوا، وإن أجابوکم إلی داعیة الإسلام فسائلوهم عن الزکاة، فإن أقرّوا فاقبلوا منهم، وإن أبوا فقاتلوهم. قال: فجاءته الخیل بمالک بن نویرة فی نفرٍ معه من بنی ثعلبة بن یربوع، فاختلفت السریة فیهم، وکان فیهم أبو قَتَادة، فکان فیمن شهد أنّهم قد أذّنوا وأقاموا وصلّوا: الکامل ج 7 ص 158، وراجع الغدیر ج 7 ص 158.
(44) فقال أصحاب مالک: ونحن المسلمون، قالوا لهم: ضعوا السلاح فوضعوه، ثمّ صلّوا. وکان یعتذر فی قتله أنّه قال: ما أخال صاحبکم إلاّ قال: کذا وکذا، فقال له: أوَما تعده لک صاحباً؟ ثمّ ضرب عنقه: الکامل فی التاریخ ج 2 ص 359، إمتاع الأسماع ج 14 ص 24.
(45) فخاف خالد منه، فآمنه وأعطاه المواثیق، ثمّ غدر به بعد أن ألقی سلاحه، فقتله...: الفضائل لابن شاذان ص 75، الصراط المستقیم ج 2 ص 280، بحار الأنوار ج 30 ص 343.
(46) قالوا: نحن مسلمون، فأمرهم أصحاب خالد بوضع السلاح، ولمّا وضعوا أسلحتهم ربطوهم اُساری: بحار الأنوار ج 30 ص 485.
(47) قتلتَ مالک بن نویرة ظلماً له وطمعاً فیامرأته لجمالها: الفضائل لابن شاذان ص 75، الصراط المستقیم ج 2 ص 280، بحار الأنوار ج 30 ص 343؛ وأعرس بامرأته فی لیلته، وجعل رأسه فی قدرٍ فیها لحم جزور لولیمة عرسه، وبات ینزو علیها نزو الحمار: نفس المصادر.
(48) لمّا أحضر مالک للقتل جاءت زوجته اُمّ تمیم بنت المنهال وکانت من أجمل نساء زمانها، فألقت نفسها علیه، فقال لها اعزبی عنّی، فما قتلنی غیرک: بحار الأنوار ج 30 ص 490؛ أقتَلْتَ فلاناً: عرّضته للقتل، قال مالک بن نویرة لامرأته حین رآه خالد بن الولید: أَقتَلْتِنی یا مرأة؟ یعنی سیقتلنی خالد بن الولید من أجلکِ: کتاب العین ج 5 ص 127؛ إنّ مالک بن نویرة قال لامرأته یوم قتله خالدٌ: أَقتَلْتِنی.. أی عرّضتنی للقتل بوجوب الدفع عنک والمحاماة علیک. وکانت جمیلة، تزوّجها خالد بعد قتله: النهایة لابن الأثیر ج 4 ص15، الفائق فی غریب الحدیث ج 3 ص 65.
(49) وأخذ [مالک] بشهاده الأعراب الذین غرضهم الغنائم....: شرح نهج البلاغة ج 17 ص 206، الشافی فی الإمامة ج 4 ص 166، بحار الأنوار ج 30 ص 477.
(50) فلم یلتفت خالد إلی قوله، وأمر بقتلهم وقسم سبیهم....: شرح نهج البلاغة ج 17 ص 206ّ الشافی فی الإمامة ج 4 ص 166، بحار الأنوار ج 30 ص 476؛ وقتل خالد بن الولید رئیس القوم مالک بن نویرة، وأخذ امرأته فوطأها من لیلته تلک، واستحلّ الباقون فروج نسائهم من غیر استبراء: الاستغاثة لأبی القاسم الکوفی ج 1 ص 6، بحار الأنوار ج 30 ص 351.
(51) إنّ خالد بن الولید ادّعی أن مالک بن نویرة ارتدّ بکلامٍ بلغه عنه، فأنکر مالک وقال: أنا علی الإسلام، ما غیّرت ولا بدّلت، وشهد له: أبو قَتَادة، وعبد اللّه بن عمر: کنز العمّال ج 5 ص 619.
(52) فقتل ضرار بن الأزور مالکاً، وسمع خالد الواعیة، فخرج وقد فرغوا منهم: الکامل فی التاریخ ج 2 ص 358، إمتاع الأسماع ج 14 ص 239، وراجع فوات الوفیات ج 2 ص 243؛ فقدّمه خالد وأمر ضرار بن الأزور الأسدی فضرب عنقه، کنز العمّال ج 5 ص 619؛ فقتله ضرار بن الأزور الأسدی صبراً بأمر خالد بن الولید...: الإصابة ج 5 ص 560.
(53) فی هذا النصّ ذُکر أنّ الذین قتلوا کانوا جماعة، ومنهم خالد: «فلمّا اختلفوا أمرَ بهم فحُبسوا فی لیلةٍ باردة لا یقوم لها شیء، فأمر خالد منادیاً فنادی: أدفئوا أسراکم، وهی فی لغة کنانة القتل، فظنّ القوم أنّه أراد القتل، ولم یرد إلاّ الدفء، فقتلوهم، فقتل ضرار بن الأزور مالکاً، وسمع خالد الواعیة، فخرج وقد فرغوا منهم»!!: تاریخ الطبری ج 2 ص 502، الکامل فی التاریخ ج 2 ص 358، إمتاع الأسماع ج 14 ص 239.
(54) فلمّا بَعد من رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله قال: مَن أحبّ أن ینظر إلی رجلٍ مِن أهل الجنّة فلینظر إلی هذا الرجل: الفضائل لابن شاذان ص 75، الصراط المستقیم ج 2 ص 280، بحار الأنوار ج 30 ص 343.
(55) لمّا سُبیت الحنفیة فیمن سُبی، ونظرَت إلی جمع الناس، عدلتْ إلی تربة رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله فرنّت رنّة، وزفرت زفرة، وأعلنت بالبکاء والنحیب، ثمّ نادت: السلام علیک یا رسول اللّه، صلّی اللّه علیک وعلی أهل بیتک من بعدک، هؤاء اُمّتک سبونا سبی النوب والدیلم، واللّه ما کان لنا إلیهم من ذنبٍ إلاّ المیل إلی أهل بیتک، فجعلت الحسنة سیّئة، والسیّئة حسنة، فسُبینا. ثمّ انعطفت إلی الناس وقالت: لِمَ سبیتمونا وقد أقررنا بشهادة أن لا إله اللّه وأنّ محمّداً رسول اللّه؟! قالوا: أمنعتمونا الزکاة! قالت: هؤاء الرجال منعوکم، فما بال النساء؟ فسکت المتکلّم کأنّما اُلقم حجراً: بحار الأنوار ج 30 ص 489.
(56) وأخذ [مالک] بشهادة الأعراب الذین غرضهم الغنائم....: شرح نهج البلاغة ج 17 ص 206، الشافی فی الإمامة ج 4 ص 166، بحار الأنوار ج 30 ص 477.
(57) ثمّ غدر به بعد أن ألقی سلاحه، فقتله وأعرس بامرأته فی لیلته، وجعل رأسه فی قدرٍ فیها لحم جزور لولیمة عرسه، وبات ینزو علیها نزو الحمار: الفضائل لابن شاذان ص 75، الصراط المستقیم ج 2 ص 280، بحار الأنوار ج 30 ص 343.
(58) وقیل: إنّ خالداً کان یهوی امرأة مالک فی الجاهلیة: فوات الوفیات ج 2 ص 243.
(59) وقال له: أریاءٌ؟! قتلتَ امرءاً مسلماً ثمّ نزوتَ علیامرأته! واللّه لأرجمنّک بأحجارک: الکامل فی التاریخ ج 2 ص 359، إمتاع الأسماع ج 14 ص240، أجوبة مسائل جار اللّه صلیاللهعلیهوآله 32؛ وبات ینزو علیها نزو الحمار..: الفضائل لابن شاذان ص 75، الصراط المستقیم ج 2 ص 280، بحار الأنوار ج 30 ص 343؛ فقال لأبی بکر: إنّه قد زنی فارجمه! فقال أبو بکر: ما کنتُ لأرجمه: کنز العمّال ج 5 ص 619، معالم المدرستین ج 2 ص 61.
(60) وقتل خالد بن الولید رئیس القوم مالک بن نویرة، وأخذ امرأته فوطأها من لیلته تلک، واستحلّ الباقون فروج نسائهم من غیر استبراء: الاستغاثة لأبی القاسم الکوفی ج 1 ص 6، بحار الأنوار ج 30 ص 351.
(61) «وَالَّذِینَ یُتَوَفَّوْنَ مِنکُمْ وَیَذَرُونَ أَزْوَ جًا یَتَرَبَّصْنَ بِأَنفُسِهِنَّ أَرْبَعَةَ أَشْهُرٍ وَعَشْرًا»: بقره: 233.
(62) وراجع للاطّلاع علی حکم عدّة الوفاة فی کتب أهل السنّة إلی: الرسالة للشافعی ص 199، کتاب الاُمّ ج 4 ص 105، المجموع ج 18 ص 50، فتح الوهّاب ج 2 ص 184، المبسوط للسرخسی ج 6 ص 30، المغنی لابن قدامة ج 9 ص 77، المحلّی ج 10 ص 275، سبل السلام ج 3 ص 197، نیل الأوطار ج 7 ص 88، تفسیر الثعلبی ج 2 ص 180، تفسیر البغوی ج 1 ص 204، زاد المسیر ج 1 ص 243، تفسیر الرازی ج 6 ص 133، تفسیر القرطبی ج 3 ص 175 و ج 14 ص 220، تفسیر البحر المحیط ج 2 ص 230، تفسیر ابن کثیر ج 1 ص 291 و 304 و ج 4 ص 408، تفسیر الجلالین ص 50، تفسیر الثعالبی ج 1 ص 471، الدرّ المنثور ج 1 ص 289، تفسیر الآلوسی ج 2 ص 148.
(63) فحلف أبو قَتَادة أن لا یسیر تحت لواء خالد فی جیش أبداً، ورکب فرسه شادّاً إلی أبی بکر...: شرح نهج البلاغة ج 17 ص 206، بحار الأنوار ج 30 ص 476، شرح إحقاق الحقّ ج 8 ص 170.
(64) وقد اختلف القوم فیهم، فقال أبو قَتَادة: هذا عملک، فزَبَره خالد، فغضب ومضی حتّی أتی أبا بکرٍ، فغضب أبو بکر، حتّی کلّمه عمر فیه فلم یرضَ إلاّ أن یرجع إلیه: الکامل فی التاریخ ج 2 ص 358، تاریخ الطبری ج 2 ص 502، فوات الوفیات ج 2 ص 243؛ ورکب فرسه شادّاً إلی أبی بکر وأخبره بالقصّة، وقال له: إنّی نَهیتُ خالداً عن قتله فلم یقبل قولی، وأخذ بشهادة الأعراب الذین غرضهم الغنائم...:
شرح نهج البلاغة ج 17 ص 206، الشافی فی الإمامة ج 4 ص 166، بحار الأنوار ج 30 ص 477.
(65) لمّا ولّی أبو بکر، ولّی عمرَ القضاء، وولّی أبا عبیدة المال: کنز العمّال ج 5 ص 640 ، وراجع فتح الباری ج 12 ص 108 ، الدرایة فی تخریج أحادیث الهدایة ج 2 ص 166 ، فیض القدیر ج 2 ص 126.
(66) وکتب إلی خالد أن یقدم علیه، ففعل. ودخل المسجد وعلیه قُباء: الکامل فی التاریخ ج 2 ص 359، إمتاع الأسماع ج 14 ص240.
(67) فصعد رسولُ اللّه صلیاللهعلیهوآله المنبر فقال: «اللّهمّ إنّی أبرأ إلیک ممّا صنع خالد بن الولید» ثلاث مرّات: المحلّی ج 10 ص 368، نیل الأوطار ج 8 ص 9، الأمالی للصدوق ص 238، الخصال ص 562، مستدرک الوسائل ج 18 ص 366، شرح الأخبار ج 1 ص 310، المسترشد ص 385، الأمالی للطوسی ص 498، وراجع مسند أحمد ج 2 ص 151، صحیح البخاری ج 4 ص 67 و ج 5 ص 107 و ج 7 ص 154 و ج 8 ص 118، سنن النسائی ج 8 ص 237، السنن الکبری للبیهقی ج 9 ص 115، فتح الباری ج 6 ص 196، عمدة القاری ج 15 ص 94، المصنّف ج 5 ص 222، السنن الکبری للنسائی ج 3 ص 373، صحیح ابن حبّان ج 11 ص 54، الاستیعاب لابن عبد البرّ ج 2 ص 428، الدرر لابن عبد البرّ ص 222، کنز العمّال ج 1 ص 317، تفسیر السمرقندی ج 3 ص 38، الطبقات الکبری ج 2 ص 148، الثقات لابن حبّان ج 2 ص 62، شرح السیر الکبیر ج 1 ص 167، سیر أعلام النبلاء ج 1 ص 370، تاریخ الیعقوبی ج 2 ص 61، البدایة والنهایة ج 4 ص 358، کشف الغمّة ج 1 ص 219، عیون الأثر ج 2 ص 209، السیرة الحلبیة ج 3 ص 210.
(68) وسلّ السیف لیضرب فاطمة، فحمل علیه بسیفه، فأقسم علی علیّ علیهالسلام فکفّ...: کتاب سلیم بن قیس ص 387.
(69) عن أبی هریرة قال: نزلنا مع رسول اللّه صلّی اللّه علیه وسلّم منزلاً، فجعل الناس یمرّون فیقول رسول اللّه صلّی اللّه علیه وسلّم: مَن هذا یا أبا هریرة؟ فأقول فلان، فیقول: نعم عبد اللّه هذا، حتّی مرّ خالد بن الولید فقال: مَن هذا؟ قلتُ: خالد بن الولید، فقال: نعم عبد اللّه خالد بن الولید، سیف من سیوف اللّه: سنن الترمذی ج 5 ص 352، اُسد الغابة ج 2 ص 94، الإصابة ج 2 ص 216.
(70) قال رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله: «مَن کذب علیَّ متعمّداً فلیتبوّأ مقعده من النار»: مسند أحمد ج 1 ص 78، سنن الدارمی ج 1 ص 76، صحیح البخاری ج 1 ص 36، صحیح مسلم ج 1 ص 8، سنن ابن ماجة ج 1 ص 13، سنن أبی داود ج 2 ص 177، سنن الترمذی ج 4 ص 142ّ المستدرک للحاکم ج 1 ص 77، مجمع الزوائد ج 1 ص 142، فتح الباری ج 6 ص 112، عمدة القاری ج 2 ص 149، تحفة الأحوذی ج 3 ص 34، عون المعبود ج 10 ص 59، صحیح ابن حبّان ج 14 ص 149، المعجم الأوسط ج 1 ص 47: المعجم الصغیر ج 1 ص 166، المعجم الکبیر ج 1 ص 114، مسند الشامیین ج 1 ص 137، مسند الشهاب ج 1 ص 324، التمهید لابن البرّ ج 1 ص 43، الجامع الصغیر ج 1 ص 26، وراجع الکافی ج 1 ص 62، عیون أخبار الرضا ج 1 ص 212، کمال الدین ص 60، کتاب من لا یحضره الفقیه ج 4 ص 364، تحف العقول ص 193، الاحتجاج ج 1 ص 393، مکارم الأخلاق ص 44.
(71) راجع کنز العمّال ج 13 ص 366، الطبقات الکبری ج 7 ص 419، تاریخ دمشق ج 16 ص 240، سیر أعلام النبلاء ج 1 ص 372، تاریخ الإسلام ج 3 ص 234.
(72) وقدم خالد فدخل المسجد وعلیه ثیاب قد صدئت من الحدید، وفی عمامته ثلاثة أسهم، فلمّا رآه عمر قال: أریاءً یا عدوّ اللّه؟!: شرح نهج البلاغة ج 1 ص 179، بحار الأنوار ج 3 ص 485.
(73) ودخل المسجد وعلیه قُباء له علیه صدأ الحدید، وقد غرز فی عمامته أسهماً، فقام إلیه عمر فنزعها وحطّمها وقال له: أریاء؟ قتلت
امرءاً مسلماً ثمّ نزوت علیامرأته! واللّه لأرجمنّک بأحجارک: اُسد الغابة ج 4 ص 296، وراجع تاریخ الطبری ج 2 ص 504، الکامل فی التاریخ ج 2 ص 359، تاریخ الإسلام ج 3 ص 36، البدایة والنهایة ج 6 ص 355، إمتاع الأسماع ج 14 ص 240، أعیان الشیعة ج 1 ص 432، بحار الأنوار ج 30 ص 492، الغدیر ج 7 ص 159.
(74) فقام إلیه عمر وأخذ المشاقص من عمامته، ثمّ أخذ بتلابیبه یقوده إلی أبی بکر: الفضائل لابن شاذان ص 75، الصراط المستقیم ج 2 ص 280، بحار الأنوار ج 30 ص 343؛ فأخذت بتلابیبه وجررته یقال: لببته وأخذت بتلبیبه وتلابیبه، إذا جمعت ثیابه ونحره ثمّ جررته... وکذلک إذا جعلت فی عنقه حبلا أو ثوباً وأمسکته بها: لسان العرب ج 1 ص 734، النهایة فی غریب الحدیث ج 1 ص 193.
(75) فکان عمر یحرّض أبا بکر علی خالد ویشیر علیه أن یقتصّ منه بدم مالک، فقال أبو بکر: إیهاً یا عمر! ما هو بأوّل مَن أخطأ! فارفع لسانک عنه! ثمّ ودی مالکاً من بیت مال المسلمین: شرح نهج البلاغة ج 30 ص 486؛ وخالد لا یکلّمه یظنّ أنّ رأی أبی بکر مثله، ودخل علی أبی بکر فأخبره الخبر، واعتذر إلیه فعذره وتجاوز عنه: الکامل فی التاریخ ج 2 ص 359، إمتاع الأسماع ج 14 ص 240،
(76) فقال لأبی بکر: إنّه قد زنی فارجمه! فقال أبو بکر: ما کنتُ لأرجمه، تأوّل فأخطأ! قال: فإنّه قد قتل مسلماً فاقتله! قال: ما کنتُ لأقتله، تأوّل فأخطأ! قال: فاعزله، قال: ما کنتُ لأشیم سیفاً سلّه اللّهُ علیهم أبداً: کنز العمّال ج 5 ص 619؛ وقتل مالک بن نویرة - وهو مؤن - ظلماً، ووطأ امرأته من لیلته، أشار عمر إلی أبی بکر بإقامة الحدّ، فقال أبو بکر: یا عمر! خالد سیف من سیوف اللّه. فسمّوا خالداً لذلک سیف اللّه اتّباعا لقول أبی بکر، ونَسوا أنّ خالداً لم یزل علی الإسلام وأهله: التعجّب لأبی الفتح الکراجکی ص 108، وراجع الطبقات الکبری ج 7 ص 419، تاریخ دمشق ج 16 ص 240، سیر أعلام النبلاء ج 1 ص 372، تاریخ الإسلام ج 3 ص 234.
(77) إنّه ارتجع بعض نسائهم من نواحی دمشق وبعضهنّ حوامل، فردّهنّ علی أزواجهنّ. فالأمر ظاهر فی خطأ خالد وخطأ مَن تجاوز عنه: بحار الأنوار ج 30 ص 478، شرح نهج البلاغة ج 17 ص 207.
(78) اگر فرض کنیم که ابن نُویره مرتّد شده است و از دین خارج شده است، آیا خالد میتوانست در همان شبی که ابن نُویره را به قتل رساند با همسر او همبستر شود؟
جواب این سؤل این است: بر فرض که همه مردان و زنان قبیله مالک، بیدین و مرتّد شده باشند، خالد و سپاهیان او، باید حدود چهل و پنج روز صبر میکردند تا ثابت شود که آن زنان از شوهرانشان حامله نباشند.
به اصطلاح فقهی، آنها فقط و فقط، بعد از «استبراء زنان از حامله بودن»، میتوانستند با آنان ازدواج کنند که مدّت آن هم حدود چهل و پنج روز است، در حالی که ما میبینیم خالد، همان شب که شوهرِ امّ تمیم را به قتل میرساند با او همبستر میشود و این کار زنا محسوب میشود.
به بیان دیگر: اگر ابن نُویره، مسلمان بوده، کاری که خالد کرد، حرام وزنا میباشد، زیرا قبل از تمام شدن عِده وفات، به امّ تمیم تجاوز کرده است، و بر فرض، اگر ابن نُویره، مرتّد بوده، باز هم خالد زنا کرده است، زیرا او باید حدود چهل و پنج روز صبر میکرد تا زمان «استبراء از حمل» تمام میشد.
جهت اطلاعات بیشتر در مورد «استبراء از حمل» مراجعه کنید: کتاب الاُمّ ج 4 ص 290، المجموع ج 2 ص 105، المدوّنة الکبری ج 3 ص 122، مواهب الجلیل ج 5 ص 39، المغنی لابن قدامه ج 9 ص 79، المحلّی ج 10 ص 317، نیل الأوطار ج 6 ص 309.
(79) نقل عنه العلاّمة المجلسی فی بحار الأنوار ج 30 ص 493.
(80) فلمّا اختلفوا أمَرَ بهم فحُبسوا فی لیلةٍ باردة لا یقوم لها شیء، فأمر خالد منادیاً فنادی: ادفئوا أسراکم، وهی فی لغة کنانة القتل، فظنّ القوم أنّه أراد القتل، ولم یرد إلاّ الدفء، فقتلوهم، فقتل ضرار بن الأزور مالکاً، وسمع خالد الواعیة، فخرج وقد فرغوا منهم: تاریخ الطبری ج 2 ص 502، الکامل فی التاریخ ج 2 ص 358، إمتاع الأسماع ج 14 ص 239.
1 . الاحتجاج علی أهل اللجاج ، أبو منصور أحمد بن علی الطبرسی (ت 620 ه ) تحقیق: إبراهیم البهادری ومحمّد هادی به، طهران : دار الاُسوة ، الطبعة الاُولی ، 1413 ه .
2 . إحقاق الحقّ وإزهاق الباطل ، القاضی نور اللّه بن السیّد شریف الشوشتری (ت 1019 ه ) ، مع تعلیقات السیّد شهاب الدین المرعشی ، قمّ : مکتبة آیة اللّه المرعشی ، الطبعة الاُولی ، 1411 ه .
3 . الإرشاد فی معرفة حجج اللّه علی العباد ، أبو عبد اللّه محمّدبن محمّدبن النعمان العکبریالبغدادی المعروف بالشیخ المفید(ت 413 ه ) تحقیق : مؤسّسة آل البیت ، قمّ : مؤسّسة آل البیت ، الطبعة الاُولی ، 1413 ه .
4 . الاستغاثة ، علی بن أحمد الکوفی (ت 352 ه ) ، طهران : مؤسّسة الأعلمی ، الطبعة الاُولی، 1373 ش .
5 . الاستیعاب فی معرفة الأصحاب ، یوسف بن عبد اللّه القُرطُبی المالکی (ت 363 ه ) ، تحقیق : علی محمّد معوّض وعادل أحمد عبد الموجود ، بیروت : دار الکتب العلمیّة ، 1415 ه ، الطبعة الاُولی .
6 . اُسد الغابة فی معرفة الصحابة ، علی بن أبی الکرم محمّد الشیبانی (ابن الأثیر الجَزَری) (ت 630 ه ) ، تحقیق : علی محمّد معوّض وعادل أحمد عبد الموجود ، بیروت : دار الکتب العلمیّة، الطبعة الاُولی، 1415 ه .
7 . الإصابة فی تمییز الصحابة ، أبو الفضل أحمد بن علی بن حجر العسقلانی (ت 852 ه ) ، تحقیق: عادل أحمد عبد الموجود ، وعلیمحمّد معوّض ، بیروت : دار الکتب العلمیّة ، الطبعة الاُولی ، 1415 ه .
8 . أعیان الشیعة ، محسن بن عبد الکریم الأمین الحسینیّ العاملیّ الشقرائیّ (ت 1371 ه ) ، إعداد : السیّد حسن الأمین ، بیروت : دارالتعارف ، الطبعة الخامسة، 1403 ه .
9 . الإقبال بالأعمال الحسنة فیما یُعمل مرّة فی السنة ، أبو القاسم علی بن موسی الحلّی الحسنی المعروف بابن طاووس (ت 664 ه ) ، تحقیق: جواد القیّومی ، قمّ : مکتب الإعلام الإسلامی ، الطبعة الاُولی ، 1414 ه .
10 . إکمال الکمال،علی بن هبة اللّه العجلی الجُرباذقانی (ابن ماکولا) (ت 475 ه) ، بیروت : دار الکتب العلمیة ، 1411 ه .
11 . الأمالی، أبو جعفر محمّد بن الحسن المعروف بالشیخ الطوسی (ت 460 ه ) ، تحقیق : مؤسّسة البعثة ، قمّ : دار الثقافة ، الطبعة الاُولی ، 1414 ه .
12 . الأمالی، أبو جعفر محمّد بن الحسن المعروف بالشیخ الطوسی (ت 460 ه ) ، تحقیق : مؤسّسة البعثة ، قمّ : دار الثقافة ، الطبعة الاُولی ، 1414 ه .
13 . الأمالی ، محمّد بن علی بن بابویه القمّی (الشیخ الصدوق) (ت 381 ه ) ، تحقیق : مؤسّسة البعثة ، قمّ : مؤسّسة البعثة ، الطبعة الاُولی ، 1417 ه .
14 . الأمالی ، محمّد بن علی بن بابویه القمّی (الشیخ الصدوق) (ت 381 ه ) ، تحقیق : مؤسّسة البعثة ، قمّ : مؤسّسة البعثة ، الطبعة الاُولی ، 1417 ه .
15 . الإمامة والسیاسة (تاریخ الخلفاء) ، أبو محمّد عبد اللّه بن مسلم بن قتیبة الدینوری (ت 276 ه ) ، تحقیق : علی شیری ، قم: مکتبة الشریف الرضی ، الطبعة الاُولی، 1413 ه .
16 . إمتاع الأسماع فیما للنبی من الحفدة والمتاع، تقی الدین أحمد بن محمّد المقریزی (ت 845 ه )، تحقیق: محمّد عبد الحمید النمیسی، بیروت: دار الکتب العلمیة، الطبعة الاُولی، 1420 ه .
17 . الأموال ، القاسم بن سلام الهروی (ت 224 ه ) ، تحقیق : محمّد خلیل هراس ، بیروت : دار الکتب العلمیة ، الطبعة الاُولی، 1406 ه .
18 . الأنساب ، عبد الکریم بن محمّد السمعانی (ت 562 ه ) ، تحقیق : عبد اللّه عمر البارودی ، بیروت : دار الجنان .
19 . أجوبة مسائل جار اللّه، السیّد عبد الحسین شرف الدین الموسوی (ت 1377 ه)، صیدا: مطبعة العرفان، الطبعة الثانیة، 1373 ه .
20 . أمالی الحافظ، أبو نعیم أحمد بن عبد اللّه الأصبهانی (ت 43 ه)، تحقیق: ساعد عمر غازی، طنطا: دار الصحابة للنشر، الطبعة الاُولی، 1410ه.
21 . بحار الأنوار الجامعة لدرر أخبار الأئمّة الأطهار ، محمّد بن محمّد تقی المجلسی ( ت 1110 ه ) ، طهران : دار الکتب الإسلامیة ، الطبعة الاُولی ، 1386 ه .
22 . البحر المحیط ، محمّد بن یوسف الغرناطی (ت 745 ه) ، تحقیق : عادل أحمد عبد الموجود ، بیروت : دار الکتب العلمیة ، 1413 ه .
23 . البدایة والنهایة ، أبو الفداء إسماعیل بن عمر بن کثیر الدمشقی (ت 774 ه ) ، تحقیق : مکتبة المعارف ، بیروت : مکتبة المعارف .
24 . بشارة المصطفی لشیعة المرتضی ، أبو جعفر محمّد بن محمّد بن علیّ الطبری (ت 525 ه ) ، النجف الأشرف : المطبعة الحیدریّة ، الطبعة الثانیة ، 1383 ه .
25 . بصائر الدرجات ، أبو جعفر محمّد بن الحسن الصفّار القمّی المعروف بابن فروخ (ت 290 ه ) ، قمّ : مکتبة آیة اللّه المرعشی ، الطبعة الاُولی ، 1404 ه .
26 . تاج العروس من جواهر القاموس ، محمّد بن محمّد مرتضی الحسینی الزبیدی ( ت 1205 ه ) ، تحقیق : علی الشیری ، 1414 ه ، بیروت : دار الفکر للطباعة والنشر والتوزیع .
27 . تاریخ الإسلام ووفیات المشاهیر والأعلام ، محمّد بن أحمد الذهبی (ت 748 ه ) ، تحقیق : عمر عبد السلام تدمری ، بیروت : دار الکتاب العربی ، الطبعة الاُولی، 1409 ه .
28 . تاریخ الطبریّ (تاریخ الاُمم والملوک) ، أبو جعفر محمّد بن جریر الطبری الإمامی (ت 310 ه ) ، تحقیق : محمّد أبو الفضل إبراهیم ، بیروت :
دار المعارف .
29 . تاریخ الیعقوبی ، أحمد بن أبی یعقوب (ابن واضح الیعقوبی) (ت 284 ه ) ، بیروت : دار صادر .
30 . تحف العقول عن آل الرسول ، أبو محمّد الحسن بن علیّ الحرانی المعروف بابن شعبة (ت 381 ه )، تحقیق: علی أکبر الغفّاری، قمّ : مؤسّسة النشر الإسلامی ، الطبعة الثانیة، 1404 ه .
31 . تحفة الأحوذی، المبارکفوری (ت 1282 ه )، بیروت : دار الکتب العلمیة، الطبعة الاُولی، 1410 ه .
32 . تخریج الأحادیث والآثار، جمال الدین الزیلعی (ت 762 ه) تحقیق: عبد اللّه بن عبد الرحمن السعد، الریاض: دار ابن خزیمة، الطبعة الاُولی، 1414 ه .
33 . تذکرة الحفّاظ ، محمّد بن أحمد الذهبی (ت 748 ه ) ، بیروت : دار إحیاء التراث العربی .
34 . التعجب ، محمّد بن علی الکراجکی (ت 449 ه) ، تحقیق : فارس حَسّون کریم ، قمّ : دارالغدیر ، 1421 ه .
35 . تفسیر ابن کثیر (تفسیر القرآن العظیم) ، أبو الفداء إسماعیل بن عمر بن کثیر البصروی الدمشقی (ت 774 ه ) ، تحقیق : عبد العظیم غیم ، ومحمّد أحمد عاشور ، ومحمّد إبراهیم البنّا ، القاهرة : دار الشعب .
36 . تفسیر الإمامین الجلالین، المحلّی وجلال الدین السیوطی (ت 864 ه)، تحقیق مروان سوار، بیروت: دار المعرفة.
37 . تفسیر البغوی (معالم التنزیل) ، أبو محمّد الحسین بن مسعود الفرّاء البغوی (ت 516 ه ) ، بیروت : دار المعرفة .
38 . تفسیر البیضاوی، البیضاوی (ت 682 ه )،بیروت: دار الفکر.
39 . تفسیر الثعالبی (الجواهر الحسان فی تفسیر القرآن)، عبد الرحمن بن محمّد الثعالبی المالکی (ت 786 ه)، تحقیق: علی محمّد معوض، بیروت: دار إحیاء التراث العربی، الطبعة الاُولی، 1418 ه .
40 . تفسیر الثعلبی ، الثعلبی، (ت 427 ه)، تحقیق: أبو محمّد بن عاشور، بیروت : دار إحیاء التراث العربی، الطبعة الاُولی، 1422 ه .
41 . تفسیر السمرقندی، أبو اللیث السمرقندی (ت 383 ه )، تحقیق: محمود مطرجی، بیروت: دار الفکر.
42 . تفسیر القرطبی (الجامع لأحکام القرآن) ، أبو عبد اللّه محمّد بن أحمد الأنصاری القرطبی (ت 671 ه ) ، تحقیق : محمّد عبد الرحمن المرعشلی ، بیروت : دار إحیاء التراث العربی ، الطبعة الثانیة، 1405 ه .
43 . التفسیر الکبیر ومفاتیح الغیب (تفسیر الفخر الرازی) ، أبو عبد اللّه محمّد بن عمر المعروف بفخر الدین الرازی (ت 604 ه ) ، بیروت : دار الفکر ، الطبعة الاُولی ، 1410 ه .
44 . التفسیر الکبیر ومفاتیح الغیب (تفسیر الفخر الرازی) ، أبو عبد اللّه محمّد بن عمر المعروف بفخر الدین الرازی (ت 604 ه ) ، بیروت : دار الفکر ، الطبعة الاُولی ، 1410 ه .
45 . تفسیر أبی السعود (إرشاد العقل السلیم إلی مزایا القرآن الکریم)، أبو السعود محمّد بن محمّد العمادی (ت 951 ه )، بیروت: دار إحیاء التراث العربی.
46 . تفسیر فرات الکوفی ، أبو القاسم فرات بن إبراهیم بن فرات الکوفی (ق 4 ه ) ، تحقیق : محمّد کاظم المحمودی ، طهران : وزارة الثقافة والإرشاد الإسلامی ، الطبعة الاُولی ، 1410 ه .
47 . تفسیر نور الثقلین ، عبد علیّ بن جمعة العروسی الحویزی (ت 1112 ه ) ، تحقیق : السیّد هاشم الرسولی المحلاّتی ، قمّ : مؤسّسة إسماعیلیان ، الطبعة الرابعة، 1412 ه .
48 . التمهید لما فی الموطّأ من المعانی والأسانید ، یوسف بن عبد اللّه القرطبی (ابن عبد البرّ) (ت 463 ه ) ، تحقیق : مصطفی العلوی ومحمّد عبد الکبیر البکری ، جدّة : مکتبة السوادی ، 1387 ه .
49 . تنزیل الآیات علی الشواهد من الأبیات، محبّ الدین الأفندی (ت 1016 ه)، سوریا: شرکة مکتبة مصطفی البابی الحلبی وأولاده.
50 . تهذیب الأحکام فی شرح المقنعة ، محمّد بن الحسن الطوسی ( ت 460 ه ) ، تحقیق : السیّد حسن الموسوی ، طهران : دار الکتب الإسلامیة ، الطبعة الثالثة ، 1364 ش .
51 . تهذیب التهذیب ، أبو الفضل أحمد بن علی بن حجر العسقلانی (ت 852 ه ) ، تحقیق: مصطفی عبد القادر عطا ، بیروت : دار الکتب العلمیّة ، الطبعة الاُولی، 1415 ه .
52 . تهذیب الکمال فی أسماء الرجال ، یونس بن عبد الرحمن المزّی ( ت 742 ه ) ، تحقیق : الدکتور بشّار عوّاد معروف ، بیروت : مؤسّسة الرسالة ، الطبعة الرابعة ، 1406 ه .
53 . الثقات ، محمّد بن حبّان البستی (ت 354 ه ) ، بیروت : مؤسّسة الکتب الثقافیة ، الطبعة الاُولی ، 1408 ه .
54 . الجامع الصغیر فی أحادیث البشیر النذیر ، جلال الدین عبد الرحمن بن أبی بکر السیوطی ( ت 911 ه ) ، بیروت : دار الفکر للطباعة والنشر والتوزیع ، الطبعة الاُولی ، 1401 ه .
55 . الدُرّ المنثور فی التفسیر المأثور ، جلال الدین عبد الرحمن بن أبی بکر السیوطی (ت 911 ه ) ، بیروت : دار الفکر ، الطبعة الاُولی ، 1414 ه .
56 . الدرایة فی تخریج أحادیث الهدایة، أبو الفضل شهاب الدین أحمد بن علی بن محمّد بن حجر العسقلانی (ت 852 ه)، تحقیق: عبد اللّه هاشم الیمانی، بیروت: دار المعرفة.
57 . الرسالة القشیریة فی علم التصوّف ، عبد الکریم بن هوازن القشیری (ت 465 ه ) ، تحقیق : زریو معروف ، دمشق : دار الخیر .
58 . الرسالة (مجلّة فصلیة) ، القاهرة : جامع الأزهر الشریف ودار التقریب بین المذاهب الإسلامیة.
59 . روح المعانی فی تفسیر القرآن (تفسیر الآلوسی) ، محمود بن عبد اللّه الآلوسی (ت 1270 ه ) ، بیروت : دار إحیاء التراث العربی .
60 . زاد المسیر فی علم التفسیر ، عبد الرحمن بن علی القرشی البغدادی (ابن الجوزی) (ت 597 ه ) ، تحقیق : محمّد عبد اللّه ، بیروت : دار الفکر ، الطبعة الاُولی، 1407 ه .
61 . سبل السلام ( شرح بلوغ المرام ) ، محمّد بن إسماعیل الکحلانی المعروف بالأمیر ( ت 1182 ه ) ، تحقیق: محمّد عبد العزیز الخولی ،
القاهرة : مطبعة البابی الحلبی ، الطبعة الرابعة ، 1379 ه .
62 . سبل الهدی والرشاد فی سیرة خیر العباد، الإمام محمّد بن یوسف الصالحی الشامی ( ت 942 ه ) ، تحقیق : عادل أحمد عبد الموجود وعلی محمّد معوّض ، بیروت : دار الکتب العلمیة ، الطبعة الاُولی ، 1414 ه .
63 . سنن ابن ماجة ، أبو عبداللّه محمّد بن یزید بن ماجة القزوینی ( ت 275 ه ) ، تحقیق : محمّد فؤد عبد الباقی ، بیروت : دار الفکر للطباعة والنشر والتوزیع .
64 . سنن أبی داود ، أبو داود سلیمان بن أشعث السِّجِستانی الأزدی ( ت 275 ه ) ، تحقیق : سعید محمّد اللحّام ، بیروت : دار الفکر للطباعة والنشر والتوزیع ، الطبعة الاُولی ، 1410 ه .
65 . سنن الترمذی ( الجامع الصحیح ) ، أبو عیسی محمّد بن عیسی بن سورة الترمذی ( ت 279 ه ) ، تحقیق : عبد الرحمن محمّد عثمان ، بیروت : دار الفکر للطباعة والنشر والتوزیع ، الطبعة الثانیة ، 1403 ه .
66 . سنن الدارمی ، أبو محمّد عبد اللّه بن عبد الرحمن الدارمی (ت 255 ه ) ، تحقیق : مصطفی دیب البغا ، بیروت : دار العلم .
67 . السنن الکبری ، أبو بکر أحمد بن الحسین بن علی البیهقی ( ت 458 ه ) ، بیروت : دار الفکر للطباعة والنشر والتوزیع .
68 . سنن النسائی (بشرح الحافظ جلال الدین السیوطی وحاشیة الإمام السندی) ، أبو بکر عبد الرحمن أحمد بن شعیب النسائی (ت 303 ه ) ، بیروت : دارالمعرفة ، الطبعة الثالثة ، 1414 ه .
69 . سیر أعلام النبلاء ، أبو عبد اللّه محمّد بن أحمد الذهبی (ت 748 ه ) ، تحقیق : شُعیب الأرنؤوط ، بیروت : مؤسّسة الرسالة ، الطبعة العاشرة، 1414 ه .
70 . السیرة الحلبیّة ، علی بن برهان الدین الحلبی الشافعی ( ت 11 ه ) ، بیروت : دار إحیاء التراث العربی .
71 . السیرة النبویّة ، إسماعیل بن عمر البصروی الدمشقی (ابن کثیر) (ت 747 ه ) ، تحقیق : مصطفی عبد الواحد ، بیروت : دار إحیاء التراث العربی .
72 . الشافی فی الإمامة ، أبو القاسم علی بن الحسین الموسوی المعروف بالسیّد المرتضی (ت 436 ه )، تحقیق : عبد الزهراء الحسینی الخطیب ، طهران : مؤسّسة الإمام الصادق ، الطبعة الثانیة ، 1410 ه .
73 . شرح الأخبار فی فضائل الأئمّة الأطهار ، أبو حنیفة القاضی النعمان بن محمّد المصری (ت 363 ه ) ، تحقیق : السیّد محمّد الحسینی الجلالی ، قمّ : مؤسّسة النشر الإسلامی ، الطبعة الاُولی ، 1412 ه .
74 . شرح السیر الکبیر، أبو بکر محمّد بن أبی سهل السرخسی (ت 483 ه )، تحقیق: صلاح الدین المنجد، القاهرة: مطبعة مصر، 1960 م .
75 . شرح نهج البلاغة ، عبد الحمید بن محمّد المعتزلی (إبن أبی الحدید) (ت 656 ه ) ، تحقیق : محمّد أبوالفضل إبراهیم ، بیروت : دار إحیاء التراث ، الطبعة الثانیة، 1387 ه .
76 . شواهد التنزیل لقواعد التفضیل ، أبو القاسم عبیداللّه بن عبد اللّه النیسابوریّ المعروف بالحاکم الحسکانیّ (ق 5 ه ) ، تحقیق : محمّد باقر
المحمودیّ ، طهران : مؤسّسة الطبع والنشر التابعة لوزارة الثقافة والإرشاد الإسلامیّ ، الطبعة الاُولی 1411 ه .
77 . صحیح ابن حبّان ، علیّ بن بلبان الفارسی المعروف بابن بلبان (ت 739 ه ) ، تحقیق : شعیب الأرنؤوط ، بیروت : مؤسّسة الرسالة ، الطبعة الثانیة ، 1414 ه .
78 . صحیح البخاری ، أبو عبد اللّه محمّد بن إسماعیل البخاری (ت 256 ه ) ، تحقیق : مصطفی دیب البغا ، بیروت : دار ابن کثیر ، الطبعة الرابعة، 1410 ه .
79 . صحیح مسلم ، أبو الحسین مسلم بن الحجّاج القشیری النیسابوری ( ت 261 ه ) ، بیروت : دار الفکر ، طبعة مصحّحة ومقابلة علی عدّة مخطوطات ونسخ معتمدة .
80 . الصراط المستقیم إلی مستحقّی التقدیم ، زین الدین أبو محمّد علی بن یونس النباطی البیاضی (ت 877 ه ) ، تحقیق: محمّد باقر المحمودی ، طهران : المکتبة المرتضویّة ، الطبعة الاُولی، 1384 ه .
81 . الطبقات الکبری (الطبقة الخامسة من الصحابة) ، محمّد بن سعد منیع الزهری (ت 230 ه ) ، الطائف : مکتبة الصدّیق ، الطبعة الاُولی، 1414 ه .
82 . عقد الدرر فی أخبار المنتظر ، یوسف بن یحیی بن علی المقدسی الشافعی السلمی (ق 7 ه ) تحقیق: عدّة من العلماء ، بیروت : دار الکتب العلمیّة ، الطبعة الاُولی، 1403 ه .
83 . العقد الفرید ، أبو عمر أحمد بن محمّد بن ربّه الاُندلسی (ت 328 ه ) ، تحقیق : أحمد الزین ، وإبراهیم الأبیاری ، بیروت : دار الاُندلس .
84 . علل الشرائع ، أبو جعفر محمّد بن علی بن الحسین بن بابَوَیه القمّی المعروف بالشیخ الصدوق ( ت 381 ه ) ، تقدیم : السیّد محمّد صادق بحر العلوم ، 1385 ه ، النجف الأشرف : منشورات المکتبة الحیدریة .
85 . عمدة القاری شرح البخاری ، أبو محمّد بدر الدین أحمد العینی الحنفی (ت 855 ه ) ، مصر : دار الطباعة المنیریة .
86 . عون المعبود (شرح سنن أبی داود) ، محمّد شمس الحقّ العظیم الآبادی (ت 1329ه ) ، بیروت : دار الکتب العلمیة، الطبعة الاُولی ، 1415 ه .
87 . العین، أبو عبد الرحمن الخلیل بن أحمد الفراهیدی (ت 175 ه)، تحقیق: مهدی المخزومی وإبراهیم السامرائی، إیران: دار الهجرة، الطبعة الثانیة، 1409ه .
88 . عیون أخبار الرضا ، أبو جعفر محمّد بن علی بن الحسین بن بابَوَیه القمّی المعروف بالشیخ الصدوق ( ت 381 ه ) ، تحقیق : الشیخ حسین الأعلمی ، 1404 ه ، بیروت : مؤّسة الأعلمی للمطبوعات .
89 . عیون الأثر فی فنون المغازی والشمائل والسیر (السیرة النبویّة لابن سیّد الناس) ، محمّد عبد اللّه بن یحیی بن سیّد الناس (ت 734 ه ) ، بیروت : مؤسّسة عزّ الدین ، 1406 ه .
90 . الغدیر فی الکتاب والسنّة والأدب ، عبد الحسین أحمد الأمینی (ت 1390 ه ) ، بیروت : دار الکتاب العربی ، الطبعة الثالثة ، 1387 ه .
91 . الفائق فی غریب الحدیث ، محمود بن عمر الزمخشری (ت 583 ه ) ، تحقیق : علی محمّد البجاوی ، بیروت : دار الفکر ، 1414 ه .
92 . فتح الباری شرح صحیح البخاری ، أحمد بن علی العسقلانی (ابن حجر) (ت 852 ه ) ، تحقیق : عبد العزیز بن عبد اللّه بن باز ، بیروت : دار الفکر ، الطبعة الاُولی ، 1379 ه .
93 . فتح الوهّاب بشرح منهج الطلاّب، زکریا بن محمّد بن أحمد بن زکریا الأنصاری (ت 936 ه)، بیروت: دار الکتب العلمیة، الطبعة الاُولی، 1418 ه .
94 . الفتوح، أبو محمّد أحمد بن أعثم الکوفی (ت 314 ه )، تحقیق : علی شیری، بیروت : دار الأضواء ، الطبعة الاُولی، 1411 ه .
95 . الفضائل ، أبو الفضل سدید الدین شاذان بن جبرئیل بن إسماعیل بن أبی طالب القمّی (ت 660 ه .) ، النجف الأشرف : المطبعة الحیدریّة ، الطبعة الاُولی، 1338 ه .
96 . الفقیه = کتاب من لا یحضره الفقیه ، أبو جعفر محمّد بن علیّ بن الحسین بن بابویه القمّی المعروف بالشیخ الصدوق (ت 381 ه ) ، تحقیق : علی أکبر الغفّاری ، قمّ : مؤسّسة النشر الإسلامی .
97 . فوات الوفیات، محمّد بن شاکر بن أحمد الکتبی (ت 764 ه)، تحقیق: علی محمّد وعادل أحمد، بیروت: دار الکتب العلمیة، الطبعة الاُولی، 2000 م.
98 . فیض القدیر، شرح الجامع الصغیر، محمّد عبد الرؤوف المناوی، تحقیق: أحمد عبد السلام، بیروت : دار الکتب العلمیة، الطبعة الاُولی، 1415 ه .
99 . قرب الإسناد، أبو العبّاس عبد اللّه بن جعفر الحِمیَری القمّی (ت بعد 304 ه ) ، تحقیق : مؤسّسة آل البیت ، قمّ : مؤسّسة آل البیت ، الطبعة الاُولی ، 1413 ه .
100 . الکامل فی التاریخ ، أبو الحسن علیّ بن محمّد الشیبانیّ الموصلیّ المعروف بابن الأثیر (ت 630 ه ) ، تحقیق : علی شیری ، بیروت : دار إحیاء التراث العربیّ ، الطبعة الاُولی، 1408 ه .
101 . کتاب الاُمّ، أبو عبد اللّه محمّد بن إدریس الشافعی (ت 204 ه)، بیروت: دار الفکر، الطبعة الثانیة، 1403 ه .
102 . کتاب الغیبة ، الشیخ ابن أبی زینب محمّد بن إبراهیم النعمانی (ت 342 ه ) ، تحقیق : علی أکبر الغفاری ، طهران : مکتبة الصدوق ، 1399 ه .
103 . کتاب سلیم بن قیس ، سلیم بن قیس الهلالی العامری (ت حوالی 90 ه ) ، تحقیق : محمّد باقر الأنصاری ، قمّ : نشر الهادی ، الطبعة الاُولی ، 1415 ه .
104 . کشف الخفاء والألباس عمّا اشتهر من الأحادیث علی ألسنة الناس ، إسماعیل بن محمّد العجلونی الجراحی (ت 1162 ه) ، بیروت : دار الکتب العلمیة 1408 ه .
105 . کشف الغمّة فی معرفة الأئمّة ، علیّ بن عیسی الإربلیّ (ت 687 ه ) ، تصحیح : السیّد هاشم الرسولیّ المحلاّتیّ ، بیروت : دارالکتاب الإسلامیّ ، الطبعة الاُولی ، 1401 ه .
106 . کفایة الأثر فی النصّ علی الأئمّة الاثنی عشر ، أبو القاسم علی بن محمّد بن علی الخزّاز القمّی (ق 4 ه ) ، تحقیق: السیّد عبد اللطیف الحسینی
الکوه کمری ، طهران: نشر بیدار، الطبعة الاُولی، 1401 ه .
107 . کمال الدین وتمام النعمة ، أبو جعفر محمّد بن علی بن الحسین بن بابَوَیه القمّی المعروف بالشیخ الصدوق ( ت 381 ه ) ، تحقیق : علی أکبر الغفّاری ، قمّ : مؤّسة النشر الإسلامی التابعة لجماعة المدرّسین ، الطبعة الاُولی ، 1405 ه .
108 . کنز العمّال فی سنن الأقوال والأفعال ، علاء الدین علی المتّقی بن حسام الدین الهندی ( ت 975 ه ) ، ضبط وتفسیر : الشیخ بکری حیّانی ، تصحیح وفهرسة : الشیخ صفوة السقا ، بیروت : مؤّسة الرسالة ، الطبعة الاُولی ، 1397 ه .
109 . کنز الفوائد ، أبو الفتح الشیخ محمّد بن علیّ بن عثمان الکراجکی الطرابلسی (ت 449 ه ) ، إعداد : عبد اللّه نعمة ، قمّ : دار الذخائر ، الطبعة الاُولی ، 1410 ه .
110 . لسان العرب ، أبو الفضل جمال الدین محمّد بن مکرم بن منظور المصری (ت 711 ه ) ، بیروت : دار صادر ، الطبعة الاُولی ، 1410 ه .
111 . المبسوط فی فقه الإمامیّة ، أبو جعفر محمّد بن الحسن المعروف بالشیخ الطوسی (ت 460 ه ) ، تحقیق : محمّد علی الکشفی ، طهران : المکتبة المرتضویّة ، الطبعة الثالثة، 1387 ه .
112 . مجمع البیان فی تفسیر القرآن ، أبو علیّ الفضل بن الحسن الطبرسیّ (ت 548 ه .) ، تحقیق : السید هاشم الرسولیّ المحلاّتیّ والسیّد فضل اللّه الیزدیّ الطباطبائیّ ، بیروت : دار المعرفة ، الطبعة الثانیة ، 1408 ه .
113 . مجمع الزوائد ومنبع الفوائد ، نور الدین علی بن أبی بکر الهیثمی ( ت 807 ه ) ، بیروت : دار الکتب العلمیة ، الطبعة الاُولی ، 1408 ه .
114 . المجموع (شرح المهذّب) ، الإمام أبو زکریا محی الدین بن شرف النووی ( ت676 ه ) ، بیروت : دار الفکر .
115 . المحتضر، عزّ الدین أبو محمّد الحسن بن سلیمان بن محمّد الحلّی (ق 8 ه)، تحقیق: سیّد علی أشرف، قمّ: المکتبة الحیدریة، 1424 ه .
116 . المحلّی ، أبو محمّد علی بن أحمد بن سعید (ابن حزم) ( ت 456 ه ) ، تحقیق : أحمد محمّد شاکر ، بیروت : دار الفکر .
117 . المدوّنة الکبری، من المدوّنة الکبری للإمام مالک (ت 179 ه)، بیروت: دار إحیاء التراث العربی.
118 . مستدرک الوسائل ومستنبط المسائل ، المیرزا حسین النوری ( ت 1320 ه ) ، تحقیق : مؤسّسة آل البیت ، قمّ : مؤّسة آل البیت ، الطبعة الاُولی ، 1408 ه .
119 . المستدرک علی الصحیحین ، أبو عبد اللّه محمّد بن عبد اللّه الحاکم النیسابوری (ت 405 ه )، تحقیق : مصطفی عبد القادر عطا ، بیروت : دار الکتب العلمیّة ، الطبعة الاُولی ، 1411 ه .
120 . المسترشد فی إمامة أمیر المؤمنین علی بن أبی طالب ، أبو جعفر محمّد بن جریر الطبری الإمامی (ق 5 ه ) ، تحقیق : أحمد المحمودی ، طهران : مؤسّسة الثقافة الإسلامیّة لکوشانبور ، الطبعة الاُولی ، 1415 ه .
121 . مسند أبی یعلی الموصلی ، أبو یعلی أحمد بن علیّ بن المثنّی التمیمی الموصلی (ت 307 ه ) ، تحقیق : إرشاد الحقّ الأثری ، جدّة : دار القبلة ، الطبعة الاُولی ، 1408 ه .
122 . مسند أحمد ، أحمد بن محمّد بن حنبل الشیبانی (ت 241 ه ) ، تحقیق : عبد اللّه محمّد الدرویش ، بیروت : دار الفکر ، الطبعة الثانیة ،
1414ه .
123 . مسند الشامیّین ، أبو القاسم سلیمان بن أحمد بن أیّوب اللخمی الطبرانی (ت 360 ه ) ، تحقیق : حمدی عبد المجید السلفی ، بیروت : مؤسّسة الرسالة ، الطبعة الاُولی، 1409 ه .
124 . مسند الشهاب ، أبو عبد اللّه محمّد بن سلامة القضاعی (ت 454 ه ) ، تحقیق : حمدی عبد المجید السلفی ، بیروت : مؤسّسة الرسالة ، الطبعة الاُولی ، 1405 ه .
125 . المصنّف ، أبو بکر عبد الرزّاق بن همام الصنعانی (ت 211 ه ) ، تحقیق : حبیب الرحمن الأعظمی ، بیروت : المجلس العلمی .
126 . المصنّف فی الأحادیث والأثار ، أبو بکر عبد اللّه بن محمّد بن أبی شیبة العبسی الکوفی (ت 235 ه ) ، تحقیق : سعید محمّد اللحّام ، بیروت : دار الفکر .
127 . معالم المدرستین ، السیّد مرتضی العسکری ، طهران : مؤسّسة البعثة ، 1412 ه .
128 . معانی الأخبار ، أبو جعفر محمّد بن علی بن الحسین بن بابَوَیه القمّی المعروف بالشیخ الصدوق ( ت 381 ه ) ، تحقیق : علی أکبر الغفّاری ، 1379 ه ، قمّ : مؤّسة النشر الإسلامی التابعة لجماعة المدرّسین ، الطبعة الاُولی، 1361 ه .
129 . المعجم الأوسط ، أبو القاسم سلیمان بن أحمد اللخمی الطبرانی ( ت 360 ه ) ، تحقیق : قسم التحقیق بدار الحرمین ، 1415 ه ، القاهرة : دار الحرمین للطباعة والنشر والتوزیع .
130 . معجم البلدان ، أبو عبد اللّه شهاب الدین یاقوت بن عبد اللّه الحموی الرومی ( ت 626 ه ) بیروت : دار إحیاء التراث العربی ، الطبعة الاُولی ، 1399 ه .
131 . المعجم الصغیر ، أبو القاسم سلیمان بن أحمد بن أیّوب اللخمی الطبرانی (ت 360 ه ) ، تحقیق : محمّد عثمان ، بیروت : دار الفکر ، الطبعة الثانیة ، 1401 ه .
132 . المعجم الکبیر ، أبو القاسم سلیمان بن أحمد اللخمی الطبرانی (ت 360 ه ) ، تحقیق : حمدی عبد المجید السلفی ، بیروت : دار إحیاء التراث العربی ، الطبعة الثانیة ، 1404 ه .
133 . المغنی ، أبو محمّد عبد اللّه بن أحمد بن محمّد بن قدامة ( ت 620 ه ) ، بیروت : دار الکتاب العربی .
134 . مکارم الأخلاق ، أبو علی الفضل بن الحسن الطبرسی (ت 548 ه ) ، تحقیق : علاء آل جعفر ، قمّ : مؤسّسة النشر الإسلامی ، الطبعة الاُولی ، 1414 ه .
135 . مناقب آل أبی طالب (مناقب ابن شهر آشوب ) ، أبو جعفر رشید الدین محمّد بن علی بن شهر آشوب المازندرانی ( ت 588 ه ) ، قمّ : المطبعة العلمیة .
136 . المناقب (المناقب للخوارزمی) ، للحافظ الموفّق بن أحمد البکری المکّی الحنفی الخوارزمی (568 ه )، تحقیق : مالک المحمودی ، قمّ : مؤسّسة النشر الإسلامی ، الطبعة الثانیة ، 1414 ه .
137 . مواهب الجلیل لشرح مختصر خلیل، أبو عبداللّه محمّد المغربی المعروف بالحطّاب الرعینی (ت 954 ه )، تحقیق: زکریا عمیرات، بیروت:
دار الکتب العلمیة، الطبعة الاُولی، 1416 ه .
138 . نصب الرایة ، عبد اللّه بن یوسف الحنفی الزیلعی (ت 762 ه) ، القاهرة : دار الحدیث ، 1415 ش .
139 . نظم درر السمطین ، محمّد بن یوسف الزرندی (ت 750 ه) ، إصفهان : مکتبة الإمام أمیر المؤمنین ، 1377 ش .
140 . نوادر الراوندی ، فضل اللّه بن علی الحسینی الراوندی (ت 573 ه ) ، النجف الأشرف : المطبعة الحیدریة ، الطبعة الاُولی ، 1370 ه .
141 . النهایة فی غریب الحدیث والأثر ، أبو السعادات مبارک بن مبارک الجزری المعروف بابن الأثیر (ت 606 ه ) ، تحقیق : طاهر أحمد الزاوی ، قمّ : مؤسّسة إسماعیلیان ، الطبعة الرابعة ، 1367 ش .
142 . نهج البلاغة ، ما اختاره أبو الحسن الشریف الرضی محمّد بن الحسین بن موسی الموسوی من کلام الإمام أمیرالمؤمنین (ت 406 ه ) ، تحقیق : السیّد کاظم المحمّدی ومحمّد الدشتی ، قمّ : انتشارات الإمام علی ، الطبعة الثانیة ، 1369 ه .
143 . نیل الأوطار من أحادیث سیّد الأخیار ، العلاّمة محمّد بن علی بن محمّد الشوکانی (ت 1255 ه ) ، بیروت : دار الجیل .
144 . ینابیع المودّة لذوی القربی ، سلیمان بن إبراهیم القندوزی الحنفی (ت 1294 ه ) ، تحقیق : علی جمال أشرف الحسینی ، طهران : دارالاُسوة ، الطبعة الاُولی ، 1416 ه .