ghaemiyeh.com
شماره كتابشناسي ملي : م72-375
عنوان و نام پديدآور : شهريار جادهها: سفرنامه ناصرالدين شاه به عتبات/ بهكوشش محمدرضا عباسي و پرويز بديعي
مشخصات نشر : تهران: سازمان اسناد ملي ايران، 1372.
مشخصات ظاهري : ي، ص 303
عنوان ديگر : سفرنامه ناصرالدين شاه به عتبات
موضوع : عراق -- سير و سياحت -- قرن 19
موضوع : ناصرالدين قاجار، شاه ايران، 1313 - 1247ق -- خاطرات
موضوع : سفرنامهها
رده بندي ديويي : 915/67043
رده بندي كنگره : DS70/6/ن2ش9 1372
سرشناسه : ناصرالدين قاجار، شاه ايران، ق1313 - 1247
شناسه افزوده : عباسي، محمدرضا، مصحح
شناسه افزوده : بديعي، پرويز، مصحح
شناسه افزوده : سازمان اسناد ملي ايران
وضعيت فهرست نويسي : فهرستنويسي قبلي
مقدمه ناشر أ- ب
پيشگفتار ج- ى
اسامى همراهان (1)
بيستم شهر جمادى الثانى/: حركت به دوشان تپه، تدارك سفر كربلا،/ (2) شكار، توقف در قصر فيروزه، ناخوشى اهل حرم.
بيست و يكم جمادى الثانى/: توقف در منزل و ديدن نمونههاى لباس/ (4) طبقات مختلف.
بيست و دوم جمادى الثانى/: آماده شدن مهد عليا (مادر ناصر الدين شاه)/ (4) براى سفر.
بيست و سوم جمادى الثانى/: ديدن سان از سپاه./ (5)
بيست و چهارم جمادى الثانى/: رفتن به دوشان تپه، شكار، آتش بازى./ (6)
بيست و پنجم جمادى الثانى/: حركت به سوى چشمه على./ (6)
بيست و ششم جمادى الثانى/: بىنظمى اردو، زيارت حضرت/ (7) عبد العظيم.
بيست و هفتم جمادى الثانى/: مجازات مقصرين و چوب خوردن آنها،/ (7) رفتن حرم به زيارت حضرت عبد العظيم.
بيست و هشتم جمادى الثانى/: توقف، آمادگى و تدارك سفر./ (8)
بيست و نهم جمادى الثانى/: حركت به سمت رباط كريم، (آدران)،/ (9) توقف در رباط كريم، اسامى دهات محل گذر اردو.
سلخ جمادى الثانى/: اطراق در رباط كريم، چوب زدن كدخدا./ (11)
غره رجب/: حركت از رباط كريم، كاروانسرا سنگى،/ (11) ناهارگاه حرم و توصيف وضعيت راه.
دوم رجب/: حركت به طرف اميرآباد، تجمع مردم براى/ (13) تماشا در بين راه، شكارهاى مختلف.
سوم رجب/: ادامه راه و حركت به سمت ساوه، صحبت با/ (14) وزير در مورد امور گيلان و شكار، دعواى زنهاى حرم.
چهارم رجب/: رفتن به حمام، تنبيه و چوب خوردن بعضى/ (16) همراهان، جريمه كردن فراش باشى.
پنجم رجب/: منزل شاهسون كندى، بيمارى يكى از اهل/ (17) حرم.
ششم رجب/: تشريح هيئت ارضى راه، نوبران و شرح آن،/ (18) شكار آهو، نام كوههاى بين راه، خبر تولد فرزند ظل السلطان.
هفتم رجب/: بيمارى اكثر همراهان./ (20)
هشتم رجب/: گفتگو با پسر خاركن، شوخى با سربازان/ (20) مازندرانى.
نهم رجب/: طوفان و باد در راه، آمدن حاكم لرستان./ (21)
دهم رجب/: حركت به سمت بويوكآباد، ملاقات با/ (22) فرهاد ميرزا حاكم لرستان، ديدار خوانين، اسامى دهات بين راه.
يازدهم رجب/: ديدار از والده شاه، روضه خوانى در/ (23) اندرون، تماشاى كنيزان و حركات افراد همراه از پشت پردهها.
دوازدهم رجب/: شكار و بيان وضعيت بين راه، رسيدن به/ (24) سرخآباد، ادامه بيمارى اهل حرم.
سيزدهم رجب/: حركت به همدان، شرح و توصيف همدان و/ (25) مردم آن، شكار و دعوا بر سر تصاحب شكار.
چهاردهم رجب/: ادامه بيمارى اهل حرم، خبر حمله تركمانان/ (27) و كشته و اسير شدن سواران خراسانى.
پانزدهم رجب/: به حضور آمدن شاهزادگان و خوانين و اعيان/ (27)
همدان، دادن القاب به افراد.
شانزدهم رجب/: ديدن سنگ نبشته قديمى به خط ميخى و/ (28) معرفى كوهها و دهات، شكايت از جهانگير خان ياغى متوارى، در جستجوى طلا.
هفدهم رجب/: توقف در همدان و پذيرفتن افراد و ديدار/ (30) آنها، طلاشوئى و پيدا كردن يك انگشترى طلا.
هجدهم رجب/: حركت به مريانج، پيدا كردن يك گربه در/ (31) راه.
نوزدهم رجب/: رفتن به اسدآباد، طوفان و باد در راه،/ (32) ناخوشى همراهان.
بيستم رجب/: آوردن اسب و قوش به عنوان پيشكش،/ (34) ترس از بيمارى وبا.
بيست و يكم رجب/: حركت به سمت كنگاور، شكار درنا، مبتلا/ (34) شدن به زكام و مردن بعضى از همراهان به علت بيمارى.
بيست و دوم رجب/: اطراق در كنگاور، روضه خوانى./ (36)
بيست و سوم رجب/: حركت به طرف صحنه، اهداء شمشير به/ (37) فرهاد ميرزا، تماشاى قصر النسوس، كوچههاى كثيف و خانههاى خراب كنگاور، مردن يكى ديگر از همراهان.
بيست و چهارم رجب/: شكار در بين راه، ديدار از دخمه/ (40) كيكاووس، رسيدن خبر بروز بيمارى وبا در تهران، حركت به طرف بيستون.
بيست و پنجم رجب/: ديدار همراهان از دخمه كيكاووس، شرح/ (42) دخمه كيكاووس، شكار كبك.
بيست و ششم رجب/: احضار حكام و شرح حضور آنها،/ (44)
شكار كبك.
بيست و هفتم رجب/: بست نشستن عارضين براى رسيدگى به/ (46) شكايت، مردن بعضى همراهان، خبر ناخوشى وبا در تهران.
بيست و هشتم رجب/: شرح نقشهاى بيستون، شكايت مردم از/ (47) عماد الدوله حاكم كرمانشاهان.
بيست و نهم رجب/: احضار همراهان، شور و مشورت در كار/ (49) كرمانشاهان.
غرّه شعبان المعظم/: توقف در عماديه و شرح عمارات آن،/ (50) روستاها و طوايف ساكن در آن جا.
دوم شعبان/: بيمارى و كسالت./ (52)
سوم شعبان/: ادامه بيمارى و خوردن دارو./ (52)
چهارم شعبان/: توقف در عماديه، به حضور آمدن وزرا./ (53)
پنجم شعبان/: رفتن به طاق بستان، شرح نقوش طاق بستان/ (53) و حجارىها و ترجمه لوحهاى منقوش در سنگ نبشتهها.
ششم شعبان/: مشق افواج در حضور شاه، آتش گرفتن/ (58) خانههاى عماد الدوله و خراب كردن خانهها.
هفتم شعبان/: ماندن در منزل، شكار در شكارگاهها./ (58)
هشتم شعبان/: توقف در عماديه، آوردن اشيا مخصوص/ (59) كرمانشاهان و انتخاب بعضى از آنها.
نهم شعبان/: خواندن نامه و جواب آنها، دستگاه يخبندى/ (60) عماد الدوله و درست كردن يخ در حضور شاه، شرح وضعيت شهرى و جغرافيائى كرمانشاهان.
دهم شعبان/: حركت به طرف ماهىدشت، معرفى/ (62) وضعيت راه و روستاهاى آن.
يازدهم شعبان/: حركت به سمت هارونآباد، شرحآبادىها/ (65) و صاحبان ملكها، شكار كبك، تنبيه و كتك زدن آفتابگردانچى.
دوازدهم شعبان/: توقف در هارونآباد، رسيدن خبر تسليم/ (67) فرانسه در جنگ با پروس، بيمارى وزير خارجه، شرح جغرافيائى هارونآباد.
سيزدهم شعبان/: رفتن به طرف كرند، شرح وضعيت ميان/ (68) راه، خواندن و نوشتن بعضى از احكام.
چهاردهم شعبان/: اطراق در كرند، وضعيت شهر كرند./ (69)
پانزدهم شعبان/: ديدار از طاق كسرى و شرح آن./ (71)
شانزدهم شعبان/: حركت به طرف سر پل ذهاب، وضعيت/ (73) ارضى بين راه، ديدار از دخمه داوود، دهات بين راه، اسامى كوهها.
هفدهم شعبان/: شكار دراج، بيمارى شديد./ (75)
هجدهم شعبان/: حركت به سمت قصر شيرين، ادامه بيمارى،/ (76) ديدن آثار قصر شيرين.
نوزدهم شعبان/: اطراق در منزل قصر شيرين، ادامه بيمارى،/ (78) پيوستن عدهاى تازه به همراهان.
بيستم شعبان/: نزديك شدن به اردوى عثمانىها، وصف/ (78) شكارهاى آن حدود.
بيست و يكم شعبان/: حركت به سوى خانقين، شرح وضعيت/ (79) راه، آماده شدن براى ورود به خاك عثمانى، رسيدن مستقبلين عثمانى، وصف استقبال.
بيست و دوم شعبان/: اطراق در خانقين، به حضور آمدن پاشايان/ (82) عثمانى و توصيف آنها.
بيست و سوم شعبان/: حركت به طرف قزلرباط، ادامه بيمارى،/ (83) مذهب اهالى، منازل بين راه.
بيست و چهارم شعبان/: شهروان، نگرانى پاشايان از نقض عهدنامه/ (84)
پاريس توسط دولت روس.
بيست و پنجم شعبان/: حركت به سمت يعقوبيه، زيارت مقبره/ (86) مقداد و دستور تعمير آن.
بيست و ششم شعبان/: ادامه راه و تشريح وضعيت بين راه./ (88)
بيست و هفتم شعبان/: حركت به طرف مشيريه، گذر از محل/ (89) نهروان.
بيست و هشتم شعبان/: حركت به سمت بغداد، پوشيدن لباس/ (90) رسمى، استقبال، پيدا شدن سواد شهر كاظمين (ع).
بيست و نهم شعبان/: توقف در بغداد و كاظمين، دزدى در/ (95) چادرهاى همراهان، ديدار قبر معروف كرخى و ديدار مسجد براسا، قصر خورنق، زيارت امامين كاظمين عليهما السلام، ديدار از مقبره امام اعظم ابو حنيفه.
سلخ شعبان/: تماشاى كاخ كسرى و زيارت حضرت/ (99) سلمان و بازگشت به بغداد، به گل نشستن كشتى و تشويش سرنشينان.
غره رمضان/: معرفى قونسول كشورهاى خارجى در/ (102) بغداد، رفتن به زيارت كاظمين.
دوّم رمضان/: ديدار از مزار شيخ عبد القادر گيلانى، وصف/ (103) قلعه بغداد، قبر شيخ شهاب الدين سهروردى، خبر فتح در طوايف تركمن.
سوم رمضان/: گردش با كشتى در روى آب./ (106)
چهارم رمضان/: ديدار از آثار قصر نمرود، حركت به سمت/ (107) كربلا.
پنجم رمضان/: حركت به مسيّب./ (110)
ششم رمضان/: اطراق در مسيّب، معرفى علما، زيارت/ (112) طفلان مسلم، گم كردن راه تا رسيدن به
كربلا.
هفتم رمضان/: پيدا شدن سواد شهر كربلا، زيارت (عون)/ (113) پسر حضرت زينب، آمدن خدام حسينى به استقبال، زيارت حرم حضرت امام حسين و اصحاب.
هشتم رمضان/: زيارت مجدد، ديدار از قبور رجال ايران/ (115) مدفون در كربلا، رفتن به قتلگاه حضرت، گم شدن ببرى خان.
نهم رمضان/: زيارت حر بن يزيد رياحى، شرح قبايل بين/ (117) راه.
دهم رمضان/: به حضور رسيدن علماى كربلا، زيارت/ (119) حضرت سيد الشهدا، زيارت حضرت عباس، ديدار از سرداب ضريح حضرت عباس بن على.
يازدهم رمضان/: زيارت مجدد حضرت ابا عبد الله الحسين،/ (121) رفتن به سرداب مقبره حضرت سيد الشهدا، برداشتن تربت اصل از روى مرقد مطهر حضرت ابا عبد الله، روضه خوانى در صحن مطهر.
دوازدهم رمضان/: حركت به سمت نجف اشرف، شرح قبايل/ (122) بين راه كربلا تا نجف.
سيزدهم رمضان/: شكار در بين راه تا رسيدن به نجف اشرف،/ (124) آمدن علماى نجف به استقبال، پيدا شدن گنبد و منارههاى حضرت على ابن ابى الطالب.
چهاردهم رمضان/: زيارت قبر مطهر حضرت على بن ابى طالب/ (127) و همچنين جاى دو انگشت حضرت در ضريح.
پانزدهم رمضان/: ديدار از مسجد كوفه، مسجد سهله، قبر/ (129) مسلم بن عقيل و هانى بن عروه، زيارت مقامات اولياء و انبياء و امامان در مسجد كوفه، مقبره حضرت يونس، زيارت مقبره كميل بن زياد.
شانزدهم رمضان/: قرق حرمهاى مبارك حضرت براى ورود/ (131) حرم خانه شاه، علمائى كه به حضور رفتهاند، گذاشتن شمشير جهانگشا براى تبرك در ضريح، ديدار و صورتبردارى از خزانه حضرت على، شرح بناها و مقامات مسجد كوفه.
هفدهم رمضان/: رفتن حرم شاه به مسجد كوفه، طوفان و باران/ (135) شديد، ديدن جواهرات نفيس نادر شاه، بيمارى يكى از همراهان.
هجدهم رمضان/: زيارت مجدد، ديدار از ضريح و زيارت/ (136) دعاى صباح به خط شريف حضرت على (ع)، ديدار از جواهرات حضرت و شرح آنها.
نوزدهم رمضان/: بازگشت از نجف و رفتن مجدد به كربلا،/ (138) ديدار ميرزاى شيرازى در صحن حضرت و ادامه طوفان.
بيستم رمضان/: حركت از منزل به سمت كربلا، نقض عهد/ (140) دولت روسيه و شكستن پيمان (سواستپول) و نگرانى دولت عثمانى.
بيست و يكم رمضان/: ادامه درد دندان، فرستادن دوقوش و پانصد/ (141) تومان از كرمان توسط وكيل الملك، ديدار شاهزاده هندى و خنديدن تمام مدت به او، مردن يكى از همراهان.
بيست و دوم رمضان/: به حضور آمدن شاهزادههاى كربلائى،/ (142) زيارت مجدد.
بيست و سوم رمضان/: رفتن به حرم براى زيارت، درد شديد/ (144) دندان، پرداخت پول براى كمك به فقرا، رفتن به زيارت قتلگاه، زيارت حضرت عباس بن على.
بيست و چهارم رمضان/: مراجعت از كربلا به مسيّب، درخواست/ (145) اجازه بعضى همراهان جهت رفتن به زيارت مكه معظمه، دزدى در اردو، شكار در بين راه.
بيست و پنجم رمضان/: اطراق در مسيّب، سوار شدن بر/ (147) كشتى بخار.
بيست و ششم رمضان/: حركت به طرف بغداد، ورود به بغداد،/ (147) افتادن بعضى از افراد با بار در شط، ديوانه شدن يكى از همراهان.
بيست و هفتم رمضان/: زيارت مجدد كاظمين، ديدار از بازار./ (149)
بيست و هشتم رمضان/: حركت به سمت (سلمان) و طاق كسرى،/ (150) دعواى حكيم طولوزون و عكاس باشى، شكار در بين راه.
بيست و نهم رمضان/: زيارت (حضرت سلمان فارسى)، اندازههاى/ (152) طاق كسرى، درخواست پسر آقا خان محلاتى و خواستگارى از دختران شاه.
غرّه شوال/: مرخص شدن تعداد ديگرى از اطرافيان و/ (154) همراهان، برگزارى سلام عيد فطر و شرح آن، زيارت و دادن انعام به خدّام حرم.
دوم شوال/: حركت از بغداد به سمت سامره./ (156)
سوم شوال/: منزل غازانيه، دعواى زنان حرم با يكديگر،/ (158) مردن يكى از خواجههايى كه در سفر همراه
بوده است.
چهارم شوال/: حركت به سمت (خان نجار)، شكار در بين/ (159) راه، انتخاب اشعار سعدى در بين راه، ايلات عرب بين راه.
پنجم شوال/: آبادىهاى بين راه، شكار در راه، به گل/ (161) نشستن كشتى و معطل شدن بين راه، گرانى آذوقه در منازل بين راه.
ششم شوال/: ديدار از خرابههاى شهر قديم سامرا،/ (164) زيارت مقام غيبت حضرت صاحب الزمان، كتيبه اطراف در چوبى حرم مطهر، ديدار از محل چاه غيبت، قلعه سامره، مناره متوكل، ديدار اطرافيان از مناره و بالا رفتن از پلههاى پيچ در پيچ آن.
هفتم شوال/: شرح خرابه قديمى اطراف شهر سامره،/ (168) انداختن عكس توسط عكاس باشى، رسيدن اهل حرم.
هشتم شوال/: حركت به سمت (خان نجار)، شكار در بين/ (169) راه.
نهم شوال/: ادامه حركت به سمت غازانيه، شكار/ (171) خوك، گرفتن عكس از سر خوك شكار شده.
دهم شوال/: حركت به سمت يعقوبيه./ (173)
يازدهم شوال/: اطراق در يعقوبيه، وصف شاهزاده هندى./ (174)
دوازدهم شوال/: حركت از يعقوبيه به سمت شهروان،/ (175) رسيدن خبر طغيان بعضى اعراب عليه عثمانىها در چند نقطه و كشتن بعضى از نظاميان عثمانى به دست اعراب.
سيزدهم شوال/: توقف در شهر (وان)، دادن انعام و خلعت به/ (176) مأمورين عثمانى كه از اسلامبول آمده بودند،
تصحيح مسوّده سفرنامه كه در تهران بايد چاپ شود.
چهاردهم شوال/: منزل قزل رباط، رسيدن خبر بارندگى در/ (177) تهران و پائين آمدن نرخ اجناس در تهران، رذالت و هرزگى خانه شاگردهاى همراه.
پانزدهم شوال/: حركت به سمت خانقين، خريد اسب از/ (178) كردهاى جاف، درخواست برگرداندن يكى از مقصرين فرارى به خاك عثمانى از پاشاهاى عثمانى، خبر شورش اسراى اعراب به والى يمن.
شانزدهم شوال/: گفتگو با پاشايان عثمانى و اظهار دوستى،/ (179) مهمانى معير الممالك به جهت عثمانىها، دادن انعام و هدايا به عثمانىها.
هفدهم شوال/: ورود به خاك ايران، وداع با همراهان و/ (179) بدرقه كنندگان دولت عثمانى.
هجدهم شوال/: حركت به سمت (سر پل ذهاب)، دستور/ (181) ساختن باغى در قصر شيرين.
نوزدهم شوال/: رفتن به (پاى طاق)، شكار در بين راه، ديدن/ (182) دخمه داوود و دراويش متوقف در آن.
نوزدهم شوال/: رفتن به (پاى طاق)، رسيدن خبر مرگ/ (183) عزيز خان سردار كل.
بيست و يكم شوال/: حركت به سوى كرند، سردى هوا./ (183)
بيست و دوم شوال/: اطراق در كرند، ادامه سردى هوا، مردن/ (184) يكى از همراهان سفر.
بيست و سوم شوال/: رفتن به هارونآباد، رسيدن به اول خاك/ (185) كلهر، آمدن رؤساى كلهرى به استقبال.
بيست و چهارم شوال/: ادامه سردى هوا، حركت به سمت/ (185) ماهىدشت، دلتنگ بودن حكيم طولوزون
از برقرارى جنگ ميان پروس و فرانسه.
بيست و پنجم شوال/: اطراق در ماهى دشت، استخاره جهت/ (187) انتخاب حكمران كرمانشاهان، انتخاب غزلهاى شيخ سعدى، مشاعره همراهان و شرطبندى.
بيست و ششم شوال/: حركت به سمت كرمانشاهان، مراسم/ (188) استقبال در كرمانشاه، تعريف از مراسم عروسى يكى از همراهان با دختر حاكم كرمانشاهان.
بيست و هفتم شوال/: توقف در عماديه. تعريف از كارهاى امين/ (190) السلطان.
بيست و هشتم شوال/: مرخص كردن افواج و اعزام به آذربايجان./ (191)
بيست و نهم شوال/: مهمانى مهد عليا در كرمانشاه، وصف/ (191) كوچهها و محلات كرمانشاه در هنگام عبور.
سلخ شوال/: رفتن حكيم طولوزون به تهران، رؤيت/ (193) هلال ماه ذيقعده.
غرّه ذيقعده/: طاق بستان، رسيدگى به عرايض و ناراحتى/ (193) از شكايات فراوان، اعتراض مردم به حاكم شهر و به مجازات رساندن چند نفر از عارضين.
دوم ذيقعده/: حركت به سمت بيستون، مورد عفو قرار/ (195) دادن تعدادى از مقصرين.
سوم ذيقعده/: حركت به طرف (صحنه)، شكار در بين/ (195) راه، ليز خوردن اسب و به زمين افتادن، ايلات در بين راه.
چهارم ذيقعده/: كنگاور، سردى شديد هوا، ورود به كنگاور/ (197) و اقامت در عمارت محمد شاهى، وصف
عمارت، وضعيت مغشوش اندرون و جاى زنها، آتش گرفتن سقف خانه.
پنجم ذيقعده/: حركت به سمت تويسركان، پاسخ دادن به/ (199) نامههاى رسيده، سردى هوا و گذاشتن كرسى.
ششم ذيقعده/: ادامه حركت، وضعيت راه و كوههاى/ (201) اطراف راه، دهات و روستاهاى بين راه.
هفتم ذيقعده/: ادامه حركت به سمت تويسركان، وضعيت/ (202) شهر (توى) و شرح آثارى كه از قديم در (توى) و (سركان) باقى مانده است، سردى هوا، وجه تسميه يكى از كوههاى بين راه.
هشتم ذيقعده/: منزل جميلآباد، دهات بين راه./ (205)
نهم ذيقعده/: حركت به سمت حسينآباد، سردى شديد/ (206) هوا و بارش برف.
دهم ذيقعده/: حركت به سمت دولتآباد ملاير، گزارشى/ (206) از وضعيت اصفهان، علماى بروجرد و ملاير، اسامى دهات بين راه.
يازدهم ذيقعده/: ادامه بارش شديد برف، اطراق در منزل./ (208)
دوازدهم ذيقعده/: شرح روستاها و دهات بين راه، اسامى/ (208) مالكان دهات، غارى كه قند از آن به دست مىآيد!
سيزدهم ذيقعده/: منزل (فره حصار)، ادامه برف و باران و گل/ (210) شدن راهها و ايجاد مزاحمت و به گل فرورفتن وسائل نقليه، اسامى دهات بين راه.
چهاردهم ذيقعده/: ادامه بارش برف و باران و يخ بستن راهها و/ (212) صعوبت حركت، سردى شديد هوا، رسيدن اخبار پاريس و شكست فرانسوىها از قشون پروس و تسليم شهر پاريس، خبر
جنگ قشون روس با تركمانها و اسير و مقتول شدن قشون روسيه.
پانزدهم ذيقعده/: حركت به سمت سلطانآباد، دهات و قراء/ (213) بين راه، شدت سردى هوا.
شانزدهم ذيقعده/: اطراق در سلطانآباد، آوردن پيشكشهاى/ (214) مختلف، آتش گرفتن سقف خانه.
هفدهم ذيقعده/: اقامت در سلطانآباد و سردى بىاندازه هوا،/ (215) ديدن شهر از پشت بام خانه با دوربين.
هجدهم ذيقعده/: حركت به منزل (مصلحآباد)، دهات بين راه/ (216) و نام مالكان آنها.
نوزدهم ذيقعده/: حركت به سمت (آشتيان)، خبر خشكسالى/ (217) در عراق عرب، توقف در آشتيان، هداياى مستوفى الممالك.
بيستم ذيقعده/: اطراق در آشتيان، رفتن به حمام، خواندن/ (219) كتاب جغرافيا و فرانسه و استراحت.
بيست و يكم ذيقعده/: حركت از آشتيان به سمت (دستجرد)، به/ (220) حضور آمدن رؤساى آشتيان، پيدا شدن كوههاى البرز و دماوند، شرح ده عامره، رسيدن چاپار تهران و خواندن نامهها و پاسخ دادن و بازگشت دادن چاپار.
بيست و دوم ذيقعده/: حركت به سمت (قاضى)، دهات بين راه و/ (221) مالكان آنها، رسيدن يكى از همراهان كه از قافله عقب مانده بود.
بيست و سوّم ذيقعده/: حركت به سمت شهر قم، آمدن مردم براى/ (223) تماشا و استقبال در نزديكى قم.
بيست و چهارم ذيقعده/: توقف در قم و زيارت حضرت/ (224) فاطمه معصومه (ع)، رفتن بر سر قبور پادشاهان و رجال قاجار كه در قم مدفون
هستند، رفتن تعدادى از همراهان با بارهاى قافله به تهران.
بيست و پنجم ذيقعده/: توقف در قم و زيارت حضرت معصومه/ (225) عليها سلام، قرار دادن پخش مقدارى نان بين فقراى قم.
بيست و ششم ذيقعده/: گم شدن يكى از گربهها، ديدن تعداد زيادى/ (226) از مردم كه به علت فقر به تهران مهاجرت مىكردند.
بيست و هفتم ذيقعده/: حركت به سمت (حوضسلطان)، ادامه/ (227) بارش باران، ورود به (حوضسلطان) و اقامت در كاروانسراى (صدرآباد).
بيست و هشتم ذيقعده/: اظهار خستگى از منزل امروز./ (228)
بيست و نهم ذيقعده/: حركت به سمت (حضرت عبد العظيم) (ع)،/ (228) صدور احكام و مهر كردن آنها، رسيدن بعضى از مستقبلين از تهران، شكوه و شكايت مردم از گرانى.
غرّه ذى حجه/: ورود به تهران، بعضى خبرهاى تازه،/ (229) شلوغى و سر و صداى مردم و شكايت از گرانى نان و فرياد از دست وزير تهران، ديدار افراد، خستگى راه و كسالت، پايان سفر عتبات عاليات.
وقايع بعد از ورود به تهران/: (232)
پيوست/: متن صورت قسمتى از جواهرات خزانه/ (235) حضرت امير المؤمنين على (ع).
اسناد ضميمه/: بخشى از متن پيوست،/ (252)
فهرست اعلام/: (257)
استقبال شايان توجه پژوهشگران و علاقمندان به تاريخ معاصر كشور، از نشريات و تأليفاتى كه تاكنون توسط سازمان اسناد ملى ايران به چاپ رسيده و منتشر شده است از يك سو نشانگر رشد روحيه تحقيق و علاقمندى محققين به استفاده از منابع دست اول براى تاريخ نگارى است و از سوى ديگر نشانه اشتياق آحاد مردم به آگاهى از پيشينه جامعه و رخدادها و حوادثى است كه بر جامعه و مردم رفته است. اين استقبال كمنظير، يگانه مشوق اصلى ما در ادامه راهى است كه آغاز كردهايم.
سعى ما بر اين است كه تعهدات اصلى آرشيو يعنى حفظ اسناد آرشيوى و آماده دسترسى ساختن آنها براى دولت، جامعه علمى و عامه مردم با موفقيت تحقق يابد. در اين رابطه لازم است مختصرى در خصوص سازمان و عملكرد آن توضيح داده شود. در سال 1349 قانون تأسيس سازمان اسناد ملى ايران به منظور جمعآورى و حفظ اسناد ملى كشور در سازمان واحد و فراهم آوردن شرايط و امكانات مناسب براى دسترسى عموم به اسناد و همچنين صرفهجويى در هزينههاى ادارى و استخدامى از طريق تمركز پروندههاى راكد و امحاى اوراق زائد به تصويب رسيد. پس از شروع به كار با توجه به تأخير حداقل يك صد ساله در تأسيس آرشيو ملى كشور و انباشته شدن اسناد در طول اين سالها ابتدا لازم بود تا اسناد شناسايى شوند. پس از آن مىبايست اسناد شناسايى شده ارزشيابى شوند و سپس اسناد داراى ارزش تاريخى به آرشيو انتقال يافته و قابل بهرهبردارى گردند. تا پايان سال 1370 بيش از 200 ميليون برگ سند باارزش شناسايى و به سازمان منتقل شدهاند اسناد جهت بهرهبردارى، در ابتدا ضدعفونى و
سپس توسط كارشناسان سازمان، طبقهبندى و فهرستنويسى مىشوند كه تاكنون كار فهرستنويسى و طبقهبندى اسناد وزارتخانههاى آموزش و پرورش، كشور، نخستوزيرى و شهردارى تهران به اتمام رسيده و اسناد آنها قابل بهرهبردارى است.
در مقابل حفظ و نگهدارى و آماده بهرهبردارى ساختن اسناد يك كار مفيد ديگر كه ما در باب آن اصرار مىورزيم طبع و نشر اسناد است. زيرا احياى آنها علاوه بر آنكه از محو يك مقدار ذخاير و نفايس ما جلوگيرى مىكند، از لحاظ معارف عمومى و خصوصا تاريخ از جنبههاى گوناگون آن مفيد است، علاوه بر اين انتشار مدارك مستند نيز نوعى گسترش ارائه خدمات به مراجعين است، زيرا بخشى از موجودى آرشيو را به شكل چاپى منتشر مىسازد.
امر مزبور به صورت انتشار مجموعههائى از اسناد تاريخ معاصر ايران از سال 1369 تداوم يافته كه كتاب حاضر نيز يكى از مجموعههاى مزبور را در برمىگيرد.
اعتقاد ما بر آن است كه انتشار اين اسناد كمك گرانبهائى به مورخين و پژوهشگران تاريخ معاصر كشور در هرچه پرباركردن تحقيقات و پژوهشهاى مربوط خواهد بود.
اميد آنكه با يارى خداوند ساير مجموعههاى اسناد نيز به زيور طبع آراسته گردد.
مديريت پژوهش، انتشارات و آموزش
سفرنامه و نوشتن ماجراهاى ديده شده و اتفاق افتاده در سفر، در ميان ايرانيان در گذشتههاى دور رواج داشته است. از قرون اوليه اسلامى، آنها كه با توجه به تأكيد دين مبين اسلام در سير و سياحت به جهت پيروى از اين آيين پسنديده، دنياى متمدن آن روزگاران را سير و سياحت كردند، پس از پايان سفر تعدادى از آنان، نوشتههايى مبنى بر گزارش سفر خود و آنچه از شگفتىها ديده بودند و به نظرشان جزو عجايب بود همه را به صورت سفرنامه نوشته و از خود به يادگار گذاشتند. هر كدام از اين سفرنامهها مىتواند دريچهاى به دنياى گذشته براى ما و نسلهاى آينده باشد.
در اين ميان مىتوان به سفرنامه (ابن بطوطه) سياح معروف اشاره كرد و همچنين بايد از حكيم بزرگوار (ناصر خسرو قباديانى) ياد كرد، كه سفر خويش را براى برگزارى فريضه حج آغاز كرد و سفرنامهاى پرمحتوا و شيرين از خويشتن به يادگار گذاشت.
در ميان پادشاهان و فرمانروايان گذشته ايران، نويسنده خاطرات و سفرنامهنويس كم پيدا مىشود و شايد بتوان گفت تنها (ناصر الدين شاه قاجار) است كه در سفر و حضر، خود قلم به دست گرفته و يا كسانى را مأمور اين كار مىكرده است، تا وقايع زندگى و اتفاقات روزانه را يادداشت و تنظيم نمايند. البته اين سفرنامه بيشتر به خط خود اوست.
اين پادشاه قاجار حتى اتفاقات روزانه خود را به طور روز به روز يادداشت كرده كه اين يادداشتها نيز مىتواند راهنمايى براى اوضاع اجتماعى آن روزگار باشد.
روزنامه سفر به عتبات عاليات كه از جمله نسخههاى دستنويس موجود در خزانه اسناد سازمان اسناد ملى ايران مىباشد. اين مجموعه با شماره 95 در خزانه سازمان ثبت شده است.
تشريفات فراوان آن روزگار. اين سفر در زمان خود، بسيار مورد توجه و گفتگوى مردم بوده است. رفتن شاه به كربلا خود وجههاى ديگر به اين پادشاه مىداده است، كه مردم درباره او گفتگوى بيشترى داشته باشند. در زيارت شاه از حرم مطهر حضرت امام حسين عليه السلام چنين شهرت يافته بود كه وقتى او به صحن مطهر وارد مىشود، از روضهخوانى دعوت مىكنند كه براى پادشاه ذكر مصيبت كند و مجلس روضهاى بخواند. اين شخص براى اين كه به اصطلاح مجلس خود را گرم كند با توجه به نام ناصر و جمله معروف حضرت ابا عبد الله در زمان شهادت، اشاره به ضريح مقدس مىنمايد و حضرت حسين بن على را مخاطب قرار داده و مىگويد: اى حسين در روز عاشورا فرياد زدى: (هل من ناصر ينصرنى)، اكنون (ناصر) براى يارى تو آمده، اما افسوس كه دير رسيده است. و چنين شهرت يافته بود كه با شنيدن اين جملات ناصر الدين شاه از شدت گريه به حالت اغما افتاده و اطرافيان او را به حال مىآوردند. اما در سرتاسر اين سفرنامه سخن از چنين مجلسى نيست و اين نشان مىدهد كه اين داستان ساخته و پرداخته ذهن اطرافيان بوده است كه شدت علاقه او را به مذهب در بين مردم شايع سازند. همچنين در مقدمهاى كه بر سفرنامه چاپى نوشته شده، آمده است:
(در بغداد حدود صد هزار تومان به تزيينات مرقد امام اعظم ابو حنيفه نعمان بن ثابت كوفى خرج كرد) ولى در اين سفرنامه از اين مطلب سخنى به ميان نيامده است و حتى وقتى يكى از اطرافيان او را براى رفتن به زيارت مقبره ابو حنيفه تشويق مىنمايد و به شاه تذكر مىدهد كه نسبت به مردمى كه براى استقبال آمدهاند جواب سلام آنها را بدهد، پيشنهاد دهنده را فردى سفيه مىخواند. اين نكته در كتاب حاضر چنين آمده است: (اقبال الدوله آمد، صحبت شد.
اقبال بسيار سفيه است، مىگفت به مردم استقبالچى بغدادى كه سلام مىكنند، جواب سلام بدهيم و فردا به زيارت امام اعظم ابو حنيفه و شيخ عبد القادر برويد، كاظمين نرفته، يعنى به اين صراحت نمىگفت اما از ارشادى كه مىكرد اين معنى مفهوم شد.) او قبر ابو حنيفه را زيارت مىكند اما از پرداخت وجه خبرى نيست.
در مقدمه سفرنامه چاپى چنين آمده است: (در حين ورود كربلا، بعد از غسل زيارت، تشرف به حرم حضرت ابو الفضل (ع) را تصميم داد، اطرافيان جسارتا به عرض رسانيدند كه معمولا تشرف به حرم حسينى را مقدم مىدارند. در جواب فرمودند كه اين دستگاه سلطنت
است و به اصول آن من آشناتر از شما هستم، كسى كه بخواهد به حضور شاهنشاه برود بايد نخست، وزير دربار را ديده و استجازه نمايد.)
در حالىكه در اين سفرنامه كه وقايع تمام روزها به جز يكى دو مورد كه به خط ديگرى است، همه به خط خود اوست، اصلا چنين مطلبى وجود ندارد و مطابق معمول اول به زيارت حرم حضرت امام حسين (ع) مىرود و سپس حضرت عباس بن على (ع) را زيارت مىنمايد و اين نشان مىدهد كه اين داستان نيز ساخته و پرداخته اطرافيان است.
شاعر بودن ناصر الدين شاه نيز بسيار معروف است، البته او طبع شعرى داشته و گاهى بر سبيل تفنّن شعرى مىسروده است و نمونههايى از آن در ميانه دستخطهاى او يافت مىشود.
غرض از بيان اين عنوان آن است كه شعرى در ميان مرثيهخوانان و مردم رايج بوده و هست كه آن را به ناصر الدين شاه نسبت مىدهند:
رفتم به كربلا به سر قبر هر شهيدديدم كه تربت شهدا مشك و عنبر است
هريك شهيد مرقد او چهار گوشه داشتشش گوشه يك ضريح در اين هفت كشور است
پرسيدم از كسى سببش را به گريه گفتپائين پاى قبر حسين قبر اكبر است اما در اين سفرنامه چنين شعرى عنوان نشده است، او حتى در اين كتاب از شاعرى خود نيز سخنى به ميان نياورده است تنها در يكى دو جا بيان مىكند كه غزلهايى از ميان غزلهاى شيخ سعدى شيرازى را (منتخب) كرده است و در هنگامى كه سفر تقريبا به انتها مىرسد و هر يك از همراهان به عزم سفرى به مكه يا مدينه به راه ديگرى مىروند، اين بيت از سعدى را مناسب حال آورده است:
هريك از دايره جمع به جايى رفتندما بمانديم و خيال تو به يك جاى مقيم
با اين توضيحات روشن مىشود كه آن شعرهاى مرثيه نيز از ناصر الدين شاه نبايد باشد و كسى آن را ساخته و به نام او رواج داده است.
رفتن به اين سفر علاوه بر مخارج فراوانى كه داشته است، زحمت و رنج و مشقت آن نيز در بين راه براى مردم و رعيت بيچاره بوده است و چنانكه در همين اوراق ملاحظه خواهيد كرد در چند جا نيز عكس العملهايى از مردم در قبال كارهاى همراهان شاه انجام شده است و گاه اين مردم چنان متأذى و پريشان مىشدند كه فرستاده شاه را به باد كتك مىگرفتند:
(براى جزئى حرفى ميانه آدم عرفانچى و كدخدا جنگ مىشود، يكباره نصف شب هزار نفر رعيت با چوب و چماق ريخته فحش زياد به عرفانچى داده بلكه كتك هم زده بودند و رفته بودند بالاى بام، كه خانه را بر سر عرفانچى خراب كنند. عرفانچى بيرون آمده با هزار زحمت و التماس آنها را از سر، بازكرده است)
از نظر فرهنگ اجتماع در اين سفرنامه مىتوان دريافت كه رفتهرفته با نفوذ (فرنگيان) در دربارهاى ايران و (عثمانى) آداب و رسوم و سنت ايرانى و اسلامى كه تا اين زمانها كاملا رعايت مىشده و اگر هم انجام نمىگرديده در خفا و دور از چشم ديگران بوده است، گاهبهگاه ناديده گرفته مىشود و منكرات رفتهرفته علنى و آشكارا مىگردد. آداب و رسوم (فرنگى) باب روز مىشود استعمال مشروبات الكلى به طور علنى كمكم انجام مىشود و (معيّر الممالك) به خاطر مهمانان عثمانى (شام ميز فرنگى) مىدهد.
خوب توجه كنيد:
(امشب معيّر الممالك، پاشا و عثمانىها را مهمانى ميز فرنگى كرده است) و در اين مهمانى بيان شده است كه ميهمانان مسلمان در يك كشور اسلامى و در يك شهر كاملا مذهبى علنا در مجلس شراب نوشيده و ناصر الدين شاه به آن چنين اشاره مىكند (پاشا بعد از شام نطقى در اتحاد دولتين كرده تواس زده بود، يعنى شراب خورده بود.) (صفحه 179)
براى اين سفر اردوى بسيار مفصل و سنگينى از هر جهت فراهم شده بود و براى اين مسافرت هر نوع تشريفاتى را تدارك ديده بودند به طورى كه خود شاه از اين كه در مدت مسافرت هيچگونه بارانى نيامده و مزاحمتى براى اردو فراهم نشده است و اردو با راحتى توانسته است اين سفر را انجام دهد بسيار شادمان است: ( (گل و فلان عيبى ندارد. لازم شد
در اين مقام شكر بارى تعالى را به جا بياورم كه الى امروز بر سر چادرها و اردوى ما چه در خاك ايران و چه در خاك روم ابدا باران و برفى نيامده بود، اما اوقاتى كه در خاك روم بوديم در خاك ايران همهجا بارانهاى نافع و برف آمده بود و اگر خدا نكرده يك باران شديدى در سمت (سرّمن راى) يا كربلا [يا] نجف يا در مراجعت از حضرت صاحب در راهها، بخصوص يعقوبيه و شهروان و زهاب و ... مىباريد، اردوى به اين سنگينى چه مىشد، كه يك كالسكه و يك عراده و يك شتر در اين راههاى طولانى و پست و بلند و زمينهاى نرم كه تا گوش اسب به گل مىرفت، بيرون نمىرفت و همه تلف مىشدند و يك بار به منزل نمىرسيد.) (صفحه 187)
از اوضاع و احوال اطرافيان و رفتار و حركات آنها كاملا آگاه مىشويم و خواننده، به خوبى از طمع و مالاندوزى و اخلاق و حركات آنها باخبر مىشود، خود شاه ازدواج (اعتماد السلطنه) با دختر (عماد الدوله) حاكم كرمانشاهان را شرح مىدهد، شرح اين عروسى بسيار جالب است، پرخورى، خست و پولدوستى (اعتماد السلطنه) كاملا تشريح شده است:
(در جائى كه همه شام خوردند او را هم برده بودند، آتشبازى مىكردند، پاچه خيزك مىانداختند [كه] به كلاه و گردن مردم مىرفت. پدر و مادر عرفانچى و عماد الدوله را فحش مىدادند مردم. به عرفانچى گفته بودند شام نخور [او كه] گرسنه بوده است، يك نان بزرگ را لوله كرده با پنير خورده بود بعد [كه] برده بودند اندرون شيرينپلو آورده بودند كه با عروس بخورد، يك قاب شيرينپلو خورده بود. ينگهها، گيس سفيدها، گفته بودند:
اين گاو است يا داماد، اين چه چيز است.) (صفحه 190)
وقايعى در اين سفر بازگو شده است كه نشان مىدهد، شكايات و اعتراضات مردم نسبت به حكومت نه تنها به چيزى گرفته نمىشد بلكه اگر اعتراضات وسيعى هم بود به توسط خود شاه و اطرافيان سركوب مىگرديد. به يكى از گوشهها توجه كنيد:
[رعايا] بنا به خبث طبيعت و هرزگى عارض بودند كه ما فلان حاكم را نمىخواهيم.
ديگر [ى] را مىخواهيم بعد از اين احقاق حق، اين عرض و جسارت خارج از تكليف رعيت و نوكر است، حكم شد مفسدين عارضين را بگيرند و به محبس دولتى بياندازند، جمعى را
گرفته و به حبس انداختند.)
در حالىكه مردم در نهايت فقر و عسرت بهسر مىبردند و بيمارى و گرسنگى در كشور بيداد مىكرد، چنين مىخوانيم كه در اين سفر، همه گربهها به همراه شاه به مسافرت مىروند و تعدادى از افراد وظيفه دارند كه گربهها را حفظ و نگهدارى كنند كه مبادا آسيبى ببينند و در آنحال كه گربهاى پايش مىشكند، گربه را در تخت روان مىگذارند و به همراه مىآورند:
(پاى گربه (چيتى كوچكه) را لگد كردهاند. مىلنگيد، ناخوش هم بود توى تخت گذاشته مىآوردند.)
غارتها و هجوم پياپى اقوام مختلف، مردم اين مرز و بوم را اندكى آرام نمىگذاشت، اين مردم همواره مورد هجوم و غارت اقوام گوناگون بودند: (مختصر اخبار چاپار خراسان را هم با تلگراف، مستوفى الممالك عرض كرده بود كه سواره تركمان به تاخت مابين مشهد و جام آمده، گوسفند زيادى با چوپان از تيمور مىبرده، از سوار خراسانى هم در مدافعه شصت نفر اسير و كشته شده، مزيد بر كسالت شد) به واسطه قحطى و سختى معشيت مهاجرتها آغاز شده و همه روى به دار الخلافه آوردهاند و از سختى معشيت در فرياد و فغان هستند، روستاها ويران و مردمان ساكن در آن رفتهرفته پراكنده شدهاند. (طرفين راه همه كوه و دره و ماهور است. صحراى كثيف بدى است. (طرف دست چپ ده مخروبه به نظر آمد بسيار، از قديم مخروبه شده است ... آب دارد زراعت هم مىكنند اما رعيتش جاى ديگر رفته است.) (صفحه 21)
از نكتههاى جالب در اين كتاب آن است كه در چند جا از خليج فارس با نام (درياى فارس) ياد شده است كه اين خود مىتواند سند و گواهى باشد بر اين كه نام (فارس) به تازگى بر اين خليج گذاشته نشده است و همواره در تاريخ با نام (خليج فارس) و (درياى فارس) مشهور و معروف بوده است.
در مقايسهاى كه از اين نسخه با نسخه چاپى اين سفرنامه بهعمل آمد، كاملا معلوم و مشهود است كه با اين نسخه كه با دستخط خود نويسنده است بسيار متفاوت است و در نسخه چاپ شده در زمان خود نويسنده در بيشتر جاها، بسيارى از مطالب حذف شده است، از
همراه بردن گربهها چيزى ذكر نشده است. نام بسيارى از افراد در سفرنامه چاپى حذف گرديده است.
بهعنوان نمونه روز آخر سفر و ورود به تهران را از متن سفرنامه چاپى كه ظاهرا در سال 1335 شمسى در تهران تجديد چاپ شده است مىآوريم تا خوانندگان خودشان آن را با متن اصلى كه به قلم خود نويسنده آمده است مقايسه كنند:
(روز سهشنبه غره ذيحجه الحرام) الحمد لله تعالى خاتمه ايام سفر و انتهاى زحمت است به تهران وارد مىشويم. صبح حمام رفتم، بيرون آمده، رخت پوشيدم، پيشخدمتها حاضر بودند هوا اگرچه صاف بود، باد سردى مىوزيد كه در تابش آفتاب حرارتى نبود، به الاچيق رفته ناهار خورديم، بعضى احكام هم كه به دبير الملك گفته بودم صادر كند، فرستاده به مهر رسيد ...) (صفحه 271 متن چاپ سنگى در تهران)
اما با مقايسه اين دو متن به خوبى معلوم مىشود كه در آن روز چه غوغا و سروصدائى از گرانى و قحطى در تهران بلند بوده است، همه زنها و مردها براى اعتراض آمده بودند، حال به گزارش اين روز از زبان ناصر الدين شاه توجه كنيد:
(از حضرت عبد العظيم الى ميدان عالىقاپوى ديوانخانه طهران آدم بود، از طرفين راه، هيچوقت همچه جمعيتى نديده بودم. زن و مرد زياد. گداى زياد از حد، چه مال خود طهران چه از اطراف كه قحطى بود، آمده اينجا ريختهاند، محشرى بود و فرياد قال و مقال زياد بود، زنهاى گداى سليطه زياد است. از گرانى نان و از دست وزير فريادى مىكردند.
الى ديوانخانه به همين اوضاع مبتلا بوديم.)
باملاحظه در اين سطور معلوم مىشود، اوضاع آنچنان كه در سفرنامه چاپى خيلى آرام و بىسروصدا بيان شده است، نبوده بلكه قحطى كاملا رواج داشته و نان هم به دست مردم نمىرسيده و همگان فريادشان از گرسنگى و قحطى بلند بوده است.
پس از بازگشت از اين سفر آنچنان كه معلوم است اوضاع كشور در غياب سلطان كاملا درهم ريخته بود كه شاه مجبور مىشود فورا به عزل و نصبهايى در كل اطرافيان خود بپردازد و ميرزا عيسى وزير تهران معزول مىگردد و به حبس انداخته مىشود. از همين نظر براى اطلاع بيشتر خوانندگان در حدود دو صفحه از وقايع بعد از سفر عتبات را كه به همين متن
مربوط مىشد، جداگانه در آخر كتاب آورديم و در آنجا هم به طورى كه خود شاه اشاره كرده است حتى اوضاع و احوال تهران خوب نبوده است: (اغلب ولايات از جهت گرانى و خشكسالى، فارس، خراسان، يزد، اصفهان و ... و ... حالتشان بسيار بسيار بد است.
از اينجهت متصل اوقات تلخ است، بخصوص خراسان و همهجا. طهران هم حالش بد است. گرانى كمال زحمت را مىدهد.)
كتاب در بيشتر جاها با نسخه چاپى مقايسه شد و در جاهايى كه امكان داشت، كلماتى را كه در نسخه دستنويس اشتباه نوشته شده باشد، صحيح آن از نسخه چاپى گرفته شد، و از آن جمله متن كتيبه حرم كاظمين عليهما السلام كه متن كامل آن از نسخه چاپى آورده شد.
كليه كلماتى كه (واوهاى معدوله) در آن به صورت (الف) نوشته شده بود به همان صورت صحيح در متن آورده شد مثل: خواب، خواهر و ... و كلماتى كه اشتباه و سهو القلم بود در متن به صورت صحيح نوشته و در پاورقى نيز آورده شده است. كلمات اضافه شده در متن را در ميان [] آورديم كه مفهوم عبارت و جمله بهتر درك شود. هيچ جمله و كلامى از متن اصلى حذف نگرديد، مگر در جاهايى كه آن كلام يا جمله خلاف ادب و يا زشت و آوردن آن معقول نبود كه در جاى خود در متن تذكر داده شده است.
اميد است كه نشر اين كتاب قدمى در راه روشنگرى بيشتر تاريخ ايران باشد و اگر در اين راه تنها يك نقطه تاريك هم روشن شود، موجب تشكر و رضا است.
محمد رضا عباسى- پرويز بديعى و اكنون به يارى خداوند قادر منان در دسترس علاقهمندان قرار مىگيرد، به خوبى مىتواند روشنگر نقاط تاريكى از تاريخ پنجاه سال پادشاهى و وضعيت اجتماعى دوران سلطنت مطلقه اين پادشاه باشد. پادشاهى كه حتى درباره او اطرافيانش به قصهگوئى و افسانهپردازى نيز پرداختهاند. اين سفرنامه گزارش روزانه سفر در رفتن به آن عتبه مقدسه و بازگشت از آن روضه شريفه است. سفرى بسيار پرخرج و با
بسم الله الرحمن الرحيم خواجهها كه در ركاب هستند: جمادى الثانيه سنه 1287 يونت ئيل
آقا سليمان خواجه باشى- آقا حسن- آقا محراب- حاجى فيروز- حاجى مهدى- حاجى بلال- آقا على- حاجى غلام على- آقا جوهر- سيد اسمعيل سفير- خواجه هشتاد نفر زن- آقا ابراهيم كوچك- بشير خان- حاجى كلبعلى- آقا سليم- غلام بچهها.
باشى غلام بچه باشى- دولچه- كوچولو- مردك- ولى خان- برادر معصومه- سنقرى تازه.
ميرزا ابو الفضل- حاجى آقا باباى- ناظم افندى شارژ دافر عثمانى، و نايب سفارت روسيه هم همراه است ... حكيم كاشى كه آمده است.
عمله خلوت:
معير الممالك- امين خلوت- يحيى خان- امين الملك- آقا على آشتيانى- امين حضور- پسر امين حضور- پسر امين الدوله- عضد الملك- محمد على خان- موچول خان- ميرزا على خان- شاهزاده پسر پرويز ميرزا- نور محمد خان- برادرهاى انيس الدوله هردو- حكيم الممالك- عكاس باشى- محمد حسن خان عرفانچى- آقا وجيه- سياچى- پسر اديب- آقا حسن رختدار- چرتىها- دكتر- افشار بيگ- پسر والى گيلان- قسوة الممالك.
امين السلطان- قهوهچى باشى- حسن قهوهچى- آقا يوسف سقا باشى- آقا دائى- دهباشى رضا- خليلى- يوسف سرايدار- حاجى على نقى- مليجك- ميرزا عبد الله- حسن خان باشماقچى- نقيب باشى- حاجى آقا پسر حاجى ميرزا بيگ- قوجه پيرمرد هم آمده است كه هميشه كشك و مرغ مىآورد.
بسم الله الرحمن الرحيم و به نستعين روزنامه سفر از تهران (1)الى كربلا و نجف اشرف و ساير زيارتگاهها و مراقد متبركه.
امامها و شهدا عليه التحيه و السلام در سنه 1287 يونت ئيل تركى.
(2)اواخر سنبله، از باغ سلطنتآباد من توابع بلوك شميران، به عزم زيارت كربلا و توقف پنجشنبه دوشان تپه به دوشان تپه رفتيم. امسال چندان ييلاقات نرفتم. يك ماهى در اوايل تابستان به شهرستانك رفتم. از نياوران- باز معاودت به نياوران شد ده روز مانده، رفتيم گل اندوك پنج شب مانده مراجعت به سلطنتآباد- يك ماه در سلطنتآباد مانده، اين است كه عازم عراق عرب (3)هستم انشا الله تعالى و امسال بواسطه نرفتن ييلاق و خوردن گرماى زياد، در سلطنتآباد و نياوران و گل اندونك و تدارك سفر كربلا و خشكسالى در كل فلات ايران و قحطى در بلدان، خاصه اصفهان- يزد- خراسان- كاشان- قم- قزوين- و تهران و وباى كرمان و حرف زدن زيادى از حد و كار كردن شب و روز و تخفيف پول ماليات دادن، و مردم را- به نويد و تهديد و تنبيه و سياست التفات و ... آرام نمودن و به كارهاى مختلفه رسيدن، در اين بين تدارك سفر و خيال و قصد باين بزرگى را كردن و و و ... بسيار بسيار بسيار تلخ و بد گذشت. اما الحمد لله تعالى مزاج صحيح بود و هست، و همه اين تلخىها و زحمت را به خيال زيارت و مشرف شدن به اماكن مشرفه متحمل شده، بلكه بسيار سهل و آسان مىشمرديم. خاصه در اين اواخر به تواتر از تلگراف و ... گفتند ناخوشى در كرمانشاهان بروز كرده است. بسيار اوقات ما را تلخ كرده [251] اما الحمد لله اين هم دروغ بود. چندان اعتنائى نشد و عجب اصرارى مردم داشتند، و دارند به سفر نرويم. خلاصه بعد از فضل خدا تكيه به توكل خدا كرده و به لطف ائمه هدى، در كمال خوبى به سفر خواهيم رفت. و اعتنا به قول احدى نخواهيم داشت.
از سلطنتآباد به قدر هيجده گربه از گربههاى كوچك و بزرگ همه را داديم آقا
يوسف سقاباشى بردشهر، به سلطان سوادكوهى سپرد. پنجاه تومان هم پول گوشت آنها را دادم. لله (1)باشى و دخترهاى پيانوزن با خان سلطان تركمان، كنيز ما كه در اقدسيه بودند رفتند، در عمارت سرچشمه، تهران (2)با آقا عبد الله خواجه رفتند با كنيزهاى زيادى ما و ساير زنها، گربه فقيرى را با بچهاش كه يك چشم بچهاش كور شد، بردند به لله باشى سپردند.
باشى، غلام بچه برد. ببرى خان را دو بچهاش كه يك ماهه هستند و بسيار خوشگل، با گربه صدفى كه نر است و بچه كهنه همين ببرى خان است، همراه خود برديم. صدفى هم چهار بچه زائيده است. شكوه السلطنه متوجه (3)مىشود. اما به تهران خواهد برد. والده شاه شهر است. به نظاميه نقل مكان كرده است، خلاصه روز جمعه كه آمدم دوشان تپه، يك راست رفتيم سر در پائين ناهار (4)خورده. شاهزاده اعتضاد- نصرت الدوله- حسام السلطنه هم آمدند.
عرفانچى، ميرزا على خان و ... بودند. حكيم الممالك كج خلق بود. پول نداشت. دستخط هزار تومان انعام نوشتم، دادم. مردم همه در شهر مشغول تدارك هستند. آقا عنبر در شهر است. از سلطنتآباد بردند شهر بسيار ناخوش است. حكيم كاشى معالجه ميكرد.
مشكل چيزى بشود. خلاصه مير شكار را فرستاده بودم، آهو ببيند خبر آمد، كه در سه تپه آهو هست سه ساعت و نيم به غروب مانده سوار كالسكه شده، راندم. سياچى- مليجك- ميرزا عبد الله- عرفانچى- چرتىها- ابراهيم خان و ... و ... بودند زنها رفتند، سرقنات ما رفتيم سر تپه، مير شكار گفت آهو هست بايد دركمه (5)بنشينم بروند سر بزنند. من و مير شكار سياچى نشستيم كمه، رحمت الله، آئى و ... رفتند سر زدند كمه خيلى گرم بود. خاك خشك، ما جلو را نگاه ميكرديم. آهو از دامنه كوه مىآمد مير شكار ديد، نشان داد. خيلى دور بود با چهار پاره انداختم، در رفتند. مير شكار دوربين انداخت گفت پايش شكسته است.
اسب انداختند نزديك باغ دوشان تپه. ميرزا عبد الله. سياچى. مير شكار. مليجك رسيده
بودند و گرفته بودند. من رفتم قصر فيروزه بسيار باصفا بود. اما آب كم بود عرفانچى روزنامه خواند. سياچى آهو را آورد. [252] آهوى بره، امساله نر بسيار بسيار خوشكلى بود بسيار ذوق كرده، به فال نيك گرفتيم عصرى رفتيم منزل. همه حرم آمده بودند، در سلطنتآباد. اغلب حرم ناخوش شدند معصومه تب و نوبه و ... و زاغى گلودرد شديد.
شمس الدوله تب و نوبه، باز هم ناخوش شدند. حاجى مهدى خواجه هم مدتى است ناخوش است. اما معصومه نقاهت و ناخوشى را حالا هم در دوشانتپه دارد. انشا الله خوب مىشود.
همهمه (1)و بگيربگير غريبى است. امين السلطان- محمد على خان و ... هنوز نيامدهاند شهر هستند.NOUCHAFRIN (2)
شنبه بيست و يكم [شهر جمادى الثانى] در منزل بوديم مشغول امور.
عصرى مستوفى الممالك و شاهزادهگان [و] وزراء ... همه آمدند بالا به حضور ناصر الملك نمونههاى ملبوس طبقات مردم را دوخته آورد. ديديم خيلى ملبوسهاى خوب [و] عالى قشنگ دوخته بودند. شب شد خوابيديم.
يكشنبه بيست و دوم [جمادى الثانى] در منزل مانديم امين حضور و ... بودند عرفانچى آمد. مىگفت مهدعليا امروز با چاووش و غيره، و چاووش هم زينب خوان (3)تكيه بود. آمدند، به نظاميه عصمت الدوله زن معير، پسر معير هم با كالسكه و يدك [و] چاووش و بيرق (4)سرخ غلام بچهها سوار خرهاى خوب، خوشلباس [بودند]. و دستگاه زياد خواجه سياه زغال از شهر مىآمدند به اردوى خودشان كه در سر نهر قنات است.
با دوربين تماشا كردم زياد خنده و گريه داشت امروز سان ملتزمين ركاب قشون را نايب السلطنه و حسام السلطنه و نصرت الدوله در اردوى نظامى مىكنند كه در سرآسياب دولاب است. مادر نايب السلطنه هنوز در شهر است. كل حرم در اين سفر هستند. با والده شاه، عزت الدوله و ... جنگ فرنگستان هنوز تمام نيست. شهر پاريس الان در
محاصره قشون پروس است. حكيم طولوزون اوقاتى دارد مثل سگ. فخر الملك با نهنه تلخه قديمى امروز آمدند كه در حرم خانه به سفر بيايند.
دوشنبه بيست و سوم [جمادى الثانى] امروز سان ملتزمين ركاب [است] كه خودم بايد ببينم صبح رفتم بيرون، صحرا جنجال و معركه غريبى بود. از شهر مىآمدند [و] ميرفتند از اردوى دولاب و ... آمد [و] رفت غريبى بود. هر طبقه نوكر به يك رنگ لباسى راه ميرفت.
تماشاچى و ... زيادى جمع بود. مستوفى الممالك و ساير وزرا و ... آمده بود [ند] در سر در كوچك نشسته بودند پشخدمتها و ... همه بودند. بعد از ناهار (1)كار زيادى داشتم.
ميرزا عبد الوهاب مستوفى گيلانى هم آمده بود. ملاحظه شد. ميرزا معصوم خان و ميرزا اشرف مهندس، كه بايد براى تعيين سرحدات سيستان و بلوچستان بروند آمدند. بعد بوديم، الى سه ساعت بغروب مانده، رفتم سردرى كه وزرا و ... بودند نشستيم. همه بودند صاحب منصب زياد با لباس و ... [253]
نايب السلطنه، شاهزادهها، مستوفى الممالك، هم جبه شمسهدارى خلعت پوشيده بود. اول قاطر و شتر ديوان را آوردند، گذراندند همه قاطرها و شترها مثل نداشتند.
بسيار بسيار خوب بودند. انسان از ديدنش لذت ميبرد. همه قاطرچى، ساربان، با لباس مخصوص معين. هزار و پانصد قاطر دو هزار نفر شتر بودند. بعد كالسكهها و تختها، عراده مريضخانه، معير الممالك، پسرش با لباس نظام سواره آمدند بسيار خنده داشت. معير شمشيرى طلا هم با حمايل انداخته بود. بعد تفنگدار و ... شير و بيرق (2)مرصع انداخته ... ميرزا يحيى خان پسر امين خلوت با تفنگ براق مرصع. بعد توپخانه و فوج قزوين [فوج] دوم نصرت [فوج] سوادكوهى و ... آمدند همه با لباس و اسلحه خوب بعد شاطر.
يساول- فراش- فراشسوار- فراش احتساب- غلامان- سوارهها و ... و ... همه با لباسهاى خوب گذشته. زنها هم از بالاى كوه دوشانتپه تماشا مىكردند. الى وقت اذان مغرب طول كشيد. حاجى صفر على خان شاهسون كه مكه رفته بود، با آقا كثير خان پيشكشى، دارند ديده شد. يعنى حاجى صفر على خان امروز ديده شد. آقا كثير خان را مدتى
است ديدهام.
دهن آقا كثير خان هم كج شده است. [در] تبريز ناخوش شده است. خلاصه غروبى، تاريكى آمديم بالا رفتيم اندرون ... على برادر زاده زهرا سلطان آمده بودند لله باشى امروز آمده بود شب خوابيديم ...
سهشنبه بيست و چهارم [جمادى الثانى] صبح سوار شده رفتيم دوشانتپه.
هيچكس امروز صبح نبود. معير الممالك بود. نصر الله خان، نظام العلما پيدا شد او را هم گفتم سوار بشود. خان نايب آقا وجيه، مليجك، شوهرى، الله قلى خان، ميرزا على خان، پيدا شدند. رفتيم قصر فيروزه ناهار خورديم. بعد از ناهار محمد آمد، كه رحمت الله قوچ پيدا كرده است. سوار كالسكه شده رفتيم. در چشمهعلى آفتاب زيادى خورديم. شكارها را گريزانده بودند. هيچچيز نبود. سواره برگشتم. الى قصر فيروزه، آفتاب اذيت كرد. الى عصرى آنجا بوديم شوهرى آمد گفت: كالسكهچى را اسب لگد زده است.
خون همچه سرسر (1)مىآيد. معلوم شد اسبها جنگ ميكردند، محمد تقى بيگ نايب كالسكه خانه رفته بود، سوا كند اسب چنان لگدى به رو و بينى و دهنش زده كه افتاده بود.
سرش هم شكسته بود. بىحال شده بود. كم مانده بود، بميرد، بعد خوب شد، تخت آوردند ببرند. كربلا على العجالة نمىتواند بيايد. لباس قشنگ تازه را هم خونى كرده، ضايع كرد.
عصرى رفتم منزل. شب رفتم بيرون. عرفانچى و ميرزا على خان بودند. آتشبازى زيادى در صحرا كردند بعد آمده خوابيديم. عرفانچى مىگفت آشپز و آدمهايم گريختهاند.
چهارشنبه بيست و پنجم [جمادى الثانى] رفتم چشمهعلى. صبح آمدم بيرون.
امام جمعه آمده به گوش دعائى خواند معير و ... بودند بعد سوار شده از توى باغ رفتم.
حسام السلطنه، نصرت الدوله، محمد امين ميرزا، والى اسبق گيلان و ... بودند الى آخر سر در پائين پياده آمدند. بعد سوار كالسكه شده رانديم. نايب السلطنه هم آمد يحيى خان و ... بودند رفتيم هاشمآباد. ناهار خورديم حوض خانه هاشم [آباد] آب كهنه جمع شده بود، گند غريبى مىكرد. خيلى متعفن آب (2)... كمكم خوب شد. غروبى رفتم منزل. اردو در چشمهعلى
افتاده است. چادر ترمه كه تازه تمام [254] شده است زده بودند. بسيار بسيار خوب چادرى است. خيلى خوش طرح، شالهاى سنگين، ديركها نقره. الحمد لله در كمال فرح و انبساط وارد شديم. ابو القاسم بيگ تفنگدار كه مدتى ناخوش بود امروز صبح مرده است. شب بعد از شام مردانه شد. همان عرفانچى تنها بود. روزنامه پطر خواند.
توقف شد. برخى از شهر آمده بودند از سفرىها و ... حاجى آقا اسمعيل يوغورت و ... حاجى رحيم خان، امين السلطان اسبابى كه ساخته بود، طلا و نقره توى دو جعبه بزرگ كه استاد حيدر على ساخته است، آورد.
ملاحظه شد. حاجى غلام على مىگفت: اسباب حاجى كلبعلى خواجه را كه در آخر اردو افتاده بود، دزديدهاند. اردو بىنظم افتاده است. پسر حكيم الممالك، سردارى (1)كرمانى لاكى تازه و لباس تازه پوشيده بود.
ميرزا عبد الله اوراتوى نهر آب گود انداخته، بالمّره ترسيده بود. ميرزا عبد الله خودش هم توى آب افتاده بود. سياچى- باشى كه ديروز شهر رفته بودند امروز آمدند. آقا سليمان براى چند شتر بنه خودش كه مىخواست، اين قدر اصرار كرد و ابرام، كه هم خنده داشت، هم آدم جر مىآمد. آخر داده شد. عصرى رفتم زيارت حضرت عبد العظيم (ع) گرد و خاك، گرما، گدا عرضهچى (2)و ... و ... اذيت مىكرد. برگشتن رفتم باغ شاهزاده اعتضاد. عصرانه چاى خورديم. دل قدرى پيچ ميزد. كسالت داشتم آمديم منزل. شب باز بعد از شام مردانه شد عرفانچى، سياچى آمدند. بعد خوابيديم.
دل پيچ مىزد. ناهار كمى خوردم.
اين جا بسيار بسيار بد هوا و كثيف است. امروز مستوفى الممالك، نايب السلطنه و همه وزراء و ... و ... و ... و ... آمده بودند. حاجى ملا على و شيخ حمزه بارفروشى (3)، آمدند. گفتگو و حرف زياد شد بعد، چهار به غروب مانده رفتم حسنآباد دبير. باغ پرگرد و خاك، درختها هم شته زده، اما آب زياد داشت عمارتى ساخته بود، بد نبود ميز و صندلى داشت دبير خودش
[و] ميرزا نصر الله برادرش بودند. عرفانچى روزنامه مىخواند. گرد و خاك غريبى بود.
اسد الله خان پيشخدمت تجريشى خر هم بود. آقا محسن پيشخدمت پسر آقا رجب هم ايستاده بود. دم در به آقا محسن اشاره كردم از دم در برو عقب. او همچه خيال كرد كه مىگويم به ... (1)اسد الله خان را انگشت كن. انگشتى به خان رساند. خان سرخ و سفيد شد.
گفتم منظور اين نبود كه انگشت برساند. اما اگر برساند هم چه عيب دارد. خان گفت:
عيبى ندارد، اما رعيّت را به روى آقا كشيدن خوب نيست. زياد خنده كرديم. خان بسيار خر است. چون قريه تجريش شميران تيول خان است، آقا رجب مرحوم هم در قريه جعفرآباد، نزديكى تجريش باغى و عمارتى دارد. خان خيال مىكند كه پسر آقا رجب بواسطه علاقه در جعفرآباد، نزديكى تجريش باغى و عمارتى داد، خان خيال مىكند كه پسر آقا رجب به واسطه علاقه در جعفرآباد بايد رعيت خان بشود. زياد خنده داشت. خلاصه غروبى رفتم منزل، ديركهاى نقره را مىزدند به چادر ترمه، خيلى خوب بود. نور الله اصانلو را آورده بودند. سارى اصلان هم بود چوب زيادى خورد. بازباشى رفت [پشت] سرش مىگفت: ور (2)- بزن بميرد [255] قبل از اينكه به حسينآباد برويم سى و شش نفر از مقصرين اوصانلو را حسينقلى خان آورده بود. همه چوب زيادى خوردند. باشى معركه مىكرد، هى مىگفت: ور، ور، بزن بميرد، اولدر كوپك اوغلى وراولسون (3). متصل باشى فرياد مىكرد و مىزدند. حرم رفت زيارت چنان گردى بلند شد، كه حساب نداشت وقتى كه من از حسينآباد برگشتم حرم هم برگشت. گردوغبار غريبى شد. نظاره افشار بيگ، محمد على خان امروز آمدهاند چمن آرا كنيز انيس الدوله كه شوهر نرفته است، آمده بود.
باز رفت تهران شب بعد از شام مردانه شد. محمد على خان جعبه [اى] براى يراقهاى الماس و جقّه اسب ساخته بود. آورد تماشا كرديم. خوب ساخته بود. عرفانچى روزنامه خواند بعد خوابيديم ...
صبح سوار شده ... سواره رانديم، براى
قاسمآباد خالصه، راه كالسكه از توى كوچههاى شاهزاده عبد العظيم بود. خراب شده بود.
نرفتيم. رفتيم در سر در، ده و باغ قلعه نو آقا موسى پسر حاجى على مرحوم. ناهار خورديم. باغ تازه خوبى انداخته است. سرو زيادى كاشته است پلادين ده هما خانم بالاتر است.
معير و ... ميرزا على خان افشار بيگ و يحيى خان بودند. بعد از ناهار سوار كالسكه شده، را نديم. راه كالسكه بسيار بسيار بد بود. زمين زراعت نهر و ... سرايدار باشى هم بود امشب قاسمآباد است. رانديم رسيديم به دينارآباد حاجى اسمعيل كدخداى ارگ تهران از دينارآباد، جعفرآباد فرهاد ميرزا از آنجا چشمهآباد شاهى، موچولو ميرزا از آنجا دينارم وقفى، بعد سميون حشمت الدوله و ده زن محبعلى خان، بعد قاسمآباد. منزل حسام السلطنه در قاسمآباد ديده شد. تازه آمده است. آقا وجيه آمده بود. آبگوشتى براى خودمان بار كرديم. امشب بعد از شام مردانه شد عرفانچى و ... آمدند. روزنامه خواند. موچول خان، دكتر، از شهر آمده بودند. باشى رفت از اندرون روغن بينى بياورد، دويد، تا رفت اندرون صداى گريهاش بلند شد. زمين خورده بود. زير چشم راستش به ميخ خورده خدا رحم كرده بود. بد زمينى خورده بود. بعد خوابيديم امشب [و] امروز قال و مقال غريبى بود الى صبح، آدم، شتر، قاطر، خر، فرياد كردند. ببرى خان، گربهها، خوب بازى مىكردند.
بايد رفت به رباط كريم، خالصه. صبح برخاسته (1)سوار كالسكه شده رانديم. با وزير خارجه. حسام السلطنه و ... صحبت كنان، قدرى رفتيم حكيم طولوزون آمده بود. صحبت شد. تيمور ميرزا با قوشها و دستگاه آمده بود. مير شكار با اتباع آمده بود. آئىمائى، اما خيلى كسالت داشت. يك پسر ده ساله داشت كه امسال هم شهرستانك آورده بود. روزها در كوهها به شكار مىآمد. تفنگ دوش مىگرفت. ناخوش شد. و مرده است مير شكار اوقات سگ داشت. كشيكچى باشى و ...
آمدهاند. خلاصه رانديم. از پلى گذشتيم كه حاجى عبد الكريم در روى رود كرج ساخته بود.
بعد از دره كالسكه خواست بگذرد بد بود پياده شدم، رفتم. آن دست جاده (2)افتاديم كه بادى آمد گرد و خاك شد و ... از راه رفتند. ما، رانديم براى آدران خالصه كه دست ابراهيم خان
نايب است. وارد شديم همه عمارت سر درها باغ ديوار و ... همه را در كمال خوبى تعمير كرده بودند. بسيار خوشم آمد. در باغ زير نارون ناهار خورديم. طولوزون روزنامه خواند (1)بسيار كسل بود. از شكست فرانسهها بعد آمده در حوض خانه [اى] كه تازه ساخته است، ابراهيم خان، قدرى [256] دراز كشيدم. عرفانچى روزنامه خواند موچول خان، عكاسباشى، آقا وجيه، سياچىمياچى، محمد على خان بودند انگور خوبى داشت. آدران، خورديم. آقا دائى، امين السلطان و ... بودند. امروز روى بار سياه (2)كوچكى روى بار قاطر بود. بسيار بامزه بود. گفتم آوردند. اسمش سنقر است كوچك است. مال يحيى خان بود.
گفتيم (3)پيش ما باشد. ماديان كره كه اينجا بود آوردند ديديم. بسيار خوب بودند. در باغ موها غوره هم بود. دو ساعت به غروب مانده، سوار كالسكه شده رو به جنوب رانديم. از آدران الى رباط كريم يك فرسنگ است. آدران در دست مراد است. مراد جولانبازى غريبى مىكرد. خلاصه وارد رباط كريم شديم. باغات زياد دارد كالسكه داخل كوچه باغ كثيف ده و آبادى شد. چنان گردوخاكى شد كه آدم خفه مىشد. بسيار بد گذشت تا وارد شديم. به صحرا [ى] چسبيده به ده اردو تنگ هم افتاده بود. مال و آدم معركه بود. چادرها را توى باغى، انگورستان ده زده بودند. بىحرف نبود. امروز به رباط نرسيده، على كچل آمده بود.
ملاحظه شد. خلاصه قرق شد. زنها آمدند. گربهها بازى كردند. شب بعد از شام قرق شد پيشخدمتها آمدند. از شهرىها هنوز اينجا هستند مثل امين حسين، اديب الملك فريدون آقا، خان نايب هم امروز در اينجا بود از اينجا رفت شهر. اما عنبر خواجه در شهر مانده است. ناخوش است بعد شب خوابيديم (4)شب و صبح بسيار سرد است.
روز خيلى گرم.
دهاتى كه امروز ديده شد، دست راست و چپ خياوآباد [متعلق به] داماد حاجى على آقا محمد حسين، سالو ايضا سلطانآباد خالصه، خيرآباد آقا محمد ابراهيم تاجر، اسماعيلآباد،
ناظم ميزان حصار چوپان خالصه علىآباد طپانچه خالصه نصرآباد اسد الله ميرزا و شكر الله خان قاجار همدانگ آقا محمد ابراهيم سعيدآباد آقا محمد حسين داماد. ميمونآباد محمد رحيم خان قاجار. سهلآباد مال قاجار است. امامزاده باقر حاجى سيد ابراهيم لاريجانى و حاجى عبد العظيم قزوينى. اصغرآباد خالصه، ايرين خالصه، پرندك، چيچكلو، خالصه.
چهارطاقى (1)رضا قلى خان، دهات معير الممالك عصمتيه و ... و ... سفيددار تيول آقا سليم خواه [257]
در رباط اطراق شد. دو نفر كدخداى اينجا چوب خوردند. معيّر از عصمتيه آمده بود. شمشير الماس و لعل ساخته بود. توى جعبه با بند، بسيار خوب شمشيرى بود. مىگفت: پانزده هزار تومان تمام كردهام. تماشا كرديم خيال فروش به ما را دارد. ديگر الى غروب به روزنامهخوانى و صحبت و ... گذشت. امين خلوت، ميرزا محمد خان، پسرش، پسر امين الدوله حسنخان آمده بودند. وزير لشكر آمده است، دبير الملك آمده است. امين الملك آمده است و ... شب بعد از شام مردانه شد.
على رضا خان آمد. تازه آمده است. صحبت شد چون راه فردا دور است، صبح زود بايد رفت مردم (2)دستپاچه هستند. فوج ما شبانه رفتند. قال و مقال غريبى است. الى صبح فرياد ميكردند. بعد خوابيديم. [هلال] ماه را امشب ديديم امروز عصرى ... توى موها يك زنبور خورزدم.
صبح آفتاب نزده، برخاستم (3)رفتم حمام. رخت پوشيده سوار شديم امروز بايد رفت، به رحيمآباد زند ده ملكى مراد خان سرتيپ [است] خيلى سواره رفتيم با وزير خارجه، ميرزا عبد الوهاب گيلانى، حسام السلطنه، محمد الملك، ظهير الدوله، صحبت كنان رفتيم مجد الدوله هم پيدا شد. او هم قدرى با ميرزا عبد الوهاب در باب طلبش حرف زد و بعد رحمت الله خان. امين نظام حسن خان ... پاپاق، حبيب الله خان تنكابنى ديده شدند. تازه آمدهاند. قدرى كه از كنار راه رانديم بعد سوار كالسكه شده
به جاده (1)افتاديم. بسيار جاى مهيب دزدگاهى است. هميشه اينجا دزد پيدا مىشود.
از كاروانسرا كه قدرى رد مىشود، به رودخانه شور ميرسد. اما هيچ آب نداشت به قدر قنات قصر فيروزه آب داشت. دره ماهور زيادى بود. اينجا هم دزدگاه است. از رباط كه بيرون مىآيى الى كاروانسرا سنگى دست راست كوه سياه رنگ پستى، به فاصله نيم فرسنگ هست. از رباط به آنطرف كوهها بسيار دور شده، همه جلگه مىشود. از رودخانه شور هم كه مىگذرى، قدرى دره ماهور هست، بعد صحرا و صاف است. راه كالسكه بسيار خوبى است خيلى راه رفتند. كنار راه به ناهار افتاديم عكاسباشى دو سه شيشه عكس خوب انداخت. [258]
حكيم طولوزون امين الملك و پيشخدمتها همه بودند. عكاسباشى يك كالسكه از ديوان دارد. اطاق تاريك عكس كرده است. اسباب عكس هم توى آن است بعد از انداختن عكس خودش با عرفانچى توى كالسكه مىنشيند. خان پيرمرد هم آمده بود. بعد سوار كالسكه شده قدرى راه رفتيم. حرم در طرف دست راست به ناهار افتاده بود. سوار اسب شده، رفتم. ناهارگاه حرم ملاحظه شد. زياد جنجال بود همه ناهار مىخوردند. تماشاى غريبى داشت. قدرى ايستاده رفتيم باز سوار كالسكه شديم رانديم. خيلى رانديم. تا از يك ماهور كوچكى مثل گردنه رد شديم. جلگه پست (2)وسيعى بنظر آمد اردو نمايان شد. دهات و قلعجات (3)كه از آن جمله ده پيك است طرف دست چپ بودند خلاصه رانديم تا رسيديم منزل. اردو به طور هندسه اما تنگ و نزديك به سرا پرده افتاده بود احكام صادر شد به حسام السلطنه كه از فردا درست بيفتد (4). چهار ساعت به غروب مانده رسيديم. امروز شش فرسنگ راه بود. در بين راه جانمحمد خان سرتيپ، دائى انيس الدوله ... فتحعلى خان سركرده شاهسون بغدادى و ... آمدند قدرى دراز كشيديم گربهها را خوب آورده بودند.
يك گربه شيرخور كوچكى، فخر الملك در ورود به رباط كريم در صحرا پيدا كرده بود. يعنى
حاجى بلال پيدا كرده بود. به حاجى بلال امروز صبح سپرده بودم، حالا عصرى آورده بود با گربههاى (1)ما بازى مىكرد. ميرزا عبد الله ناخوش شده است. آقا سيد صادق مجتهد با پنج نفر پسرش آمده است. امروز وارد شد. با چادرش و تخت و ...
سيد ابو طالب روضهخوان هم آمده است. زن عموى انيس الدوله و مريمى هم آمدهاند.
ناظم افندى شارژ دفر عثمانى همراه است. نايب اول دولت روس هم همراه است. هر روزه آبگوشت در حضور بار مىكنيم. نظاره هم آمده است، با انيس الدوله. امين الملك مىگفت:
زن من هم آمده است. با كجاوه و غيره. اغلب نوكرها زن آوردهاند. يعنى پيش و پس فرستاده و مىورند. شب بعد از شام قرق شد معير، ظهير الدوله، حسام السلطنه، يحيى خان و ... آمدند. قرار نرخ اردو گذاشته شد. بعد خوابيديم.
. سه ساعت از دسته گذشته، سوار كالسكه شدم.
وزير خارجه و ... بودند. امروز بايد به اميرآباد رفت. منزل دو فرسنگ و نيم است. رانديم.
دهات زياد طرفين راه هست. دست چپ و راست به فاصله دو فرسنگ كوههاى سياه رنگ سنگ دار پستى پيدا بود. راه كالسكه خوبى بود. يك فرسنگ كه رانديم، از توى ده اسفرجان گذشتيم. خانه دهات زند اغلب شبيه به ده تركمانهاى قرق ... است درخت در ده ندارد. [259] مگر بسيار كم اما باغات در خارج ده دارند. طرف دست چپ در دامنه كوهى باغى پيدا بود. به نظر خوب مىآمد. سوار اسب شدم. رانديم به آن طرف كه ناهار بخوريم.
راه بد بود. تا رسيديم به باغ، اين باغ و چند خانوار، گويا اسمش اسمعيلآباد بود. مال هادى خان زرندى است. توى باغ رفتم. بسيار باغ خفه كثيف (2)بىآبى بود. بيرون آمدم.
سوار شده رانديم. روى تپه كه مشرف به جلگه بود با دوربين حرم و ... مىرفتند، تماشا كرديم. چادرهاى منزل هم پيدا بود. دهى در جلو پيدا بود بسيار آباد، بزرگ قلعه محكم و عمارات عالى داشت. اسمش زاويه است خانه محمد مراد خان سرتيپ زرندى است. محمد مراد خان و فوج زرندى در خراسان است. ده خانىآباد زرند هم زير تپه بود. يعنى به فاصله يك ميدان اسب كه زوار و كاروان كه از رباط كريم برمىگردند بايد به خانىآباد آمده، منزل
كنند. خلاصه در سر ناهار معير و ... بودند عرفانچى، روزنامه خواند (1)بعد از ناهار سوار شده رفتم. سر راه به كالسكه نشسته رانديم ده معظمى قاسمآباد اسمش بود، دست راست ديده شد.
دست چپ دم راه ده معظمى بود دستجرد اسمش بود. قلعه خرابه [اى] روى تپه داشت.
جمعيت زيادى از زن و مرد روى تپه بودند بعد وارد منزل شديم امروز اردو را با نظم زدهاند.
هوا بسيار گرم بود. امروز صبحباشى گفته بود (بىخود) (2)و مردك و گوزو پسر اديب را زده بودند. غلام بچهها (3)را زدم. كاغذ شاطرباشى بزرگ از تهران به يحيى خان نوشته بود، كه على خان پسرش كه مدتى مديد ناخوش بود فوت شده است. بسيار جوان خوبى بود. عاقل بود اما قليان وافرى مىكشيد. ترياك زيادى مىخورد. چاى زيادتى از حد مىخورد. خلاصه بعد از شام مردانه شد. يحيى خان، محمد على خان، عرفانچى و ... آمدند. من نشستم محمد على خان پاى ما را مىماليد، عرفانچى، يحيى خان، ميرزا على خان نشسته بودند.
يحيى خان روزنامه فرانسه مىخواند. من ترجمه مىكردم يك دفعه محمد على خان، گفت:
نترسيد جانور است. تا من شنيدم برخاستم (4)خودم را قايم تكان دادم جستم. افتادم. بعد معلوم شد، عقربى روى پاى ما بود. محمد على خان با كلاه گرفت. كشتند بسيار ترسيديم بعد خوابيديم ...Enis
امروز بايد رفت به ساوه و عبدلآباد. 6 فرسنگ راه است صبح زود برخاستم سوار اسب شده از قريه آين مرك كه سر راه بود گذشتيم. رانديم با وزير خارجه حسام السلطنه، مجد الدوله، ميرزا عبد الوهاب گيلانى قرمساق كه تا اينجا آمده است.
حرف زده شد به قدر مسافت زيادى، با وزير تنها الى يك فرسنگ صحبت شد، در امور گيلان. بعد سوار كالسكه شديم رانديم. رسيديم [260] به ده شيخ محمد برادر مرحوم شيخ عبد الحسين، كه اسم ده پنجرد است و آخر خاك زرند است. از اين ده كه مىگذرى ديگر آبادى سر راه نيست. همهجا جلگه است و صحرا، و بوتهگون دارد و اطراف صحرا، به فاصله
پنج فرسنگ چهار فرسنگ كوههاى كوچك نمايان است. و در دامنه دست راست جلگه از دور، يك دهى با باغات نمايان بود. خيلى دور بود به راه. اسمش را از يحيى خان پرسيدم، تحقيق كرد (ورده) است رانديم. در اين صحرا آهو هست. اما كم، يك بره آهو را نايب ناظر ديده بوده است خيلى رانديم تا رسيديم به ماهور و دره، تپه كه اين ماهورها و دره و تپهها جلگه زرند را از جلگه ساوه، سوا مىكند اين طرف جلگه زرند است، آن طرف جلگه ساوه است.
روى تپه به ناهار افتاديم. همه پيشخدمتها و طولوزون و ... بودند اشخاص متفرقه، در اردو زياد است. از آنجمله زنبوركچىباشى، محمد خان حاكم سابق يزد، سيد مصطفى آخوند، ميرزا عليخان، محمد قربان خان، سرتيپ، چنگيز ميرزا، خانلر خان سرهنگ افشار، آقا مهدى ساعتساز، كربلائى كاظم خان خلاصه بسيار است. حاجى حكيم، حكيم رياضى، بعد از ناهار سوار شده، باز قدرى با وزير، مجد الدوله ميرزا عبد الوهاب حرف مىزديم. سوار كالسكه شده راندم قدرى كه رفتم حاجى، پسر موسى از طرف دست راست آمد كه آهو هست.
سوار شده خيلى راه رفتم. گرم بود رسيديم به ميرشكار كلاه مىكرد (1)كه به تعجيل برويم رانديم. روى تپه پياده شديم. آهوها زير بودند با تعجيل تفنگى از دور انداختم. نخورد دو تگه (2)دو سه ماده بودند. بعد سواره خيلى آمديم. داخل جلگه ساوه شديم. خيلى رفتم، تا كالسكه را آوردند سوار شده رانديم. چهار به غروب مانده به عبدلآباد ساوه رسيديم. چند نفر آخوند و ... عبد الله خان خلج صاحب عبدلآباد و ... بودند بسيار جلگه گرمى است اما خوب جلگهاى است. اطراف دهات زياد است. صحرا بوته گون دارد. صحراى وسيعى به عبدل آباد نرسيد باغات زيادى بود. تازهآباد كرده بودند اسمش رضىآباد است. رسيديم توى باغ نه آب داشت نه صفا. باغ بزرگ جنگلى انار و انجير، انجيرش ضايع بود. انار زيادى داشت نرسيده، بعضى رسيده [بود] رفتم اندرون. ديدم چادرهاى متفرقه زدهاند باغ وسيع خفه، ديوارهاى باغ خراب و پست. سرباز، فراش و ... زير درختها پرانار. [مقدار] زيادى هم فراش و ... چيده و خورده بودند. حمام زنانه را دم چادر انيس الدوله زده بودند. گربهها توى قفس
لهله ميزدند و حالا هم حرم مىآيد. بسيار بسيار جر (1)آمدم، كج خلق شدم. آقا ابراهيم، يحيى خان، سياچى، مليجك، ميرزا عبد الله دهباشى، فراشباشى همه را انداختم توى باغ تجير (2)زياد بزنند مردم را بيرون كنند. قراول دور ديوار بگذارند. حمام اندرون را بكنند.
متصل راه مىرفتيم، حرف مىزديم، الى غروب. فى الجمله [261] نظمى داده شد.
حرم آمد. از اندرون صداى قال و مقال زنها مىآمد دعوا مىكردند. باز جر آمدم. عصرى زنها آمدند. در فقره كالسكه و تخت حرف داشتند. آقا سليمان را آوردم سؤال كنم هيچ زبان او را نمىشود فهميد. هى مىگويد چيزه چيزه. باز جر آمدم. شب هم مردانه نشد. بعد از شام، آب افتاده بود توى مبرز (3)همه را پركرده بود. كم ماند زير آلاچيق بريزد، آمدم توى آلاچيق بروم، سرم به در آلاچيق خورد. خيلى درد كرد به كوچولو غلام بچه مىگفتم آب را برگردان خواب (4)آلود بود لاله را شكست. باز جر آمدم. حسام السلطنه نوشته بود قاطرچى، مهتر و ... در سيورسات خانه هرزگى زيادى كردهاند. بالاخره همه را گرفته تنبيه شدند.
خلاصه به كسالت خوابيديم ...Lakeri
صبح حمام سر و تن شورى رفتم. حاجى حيدر، ملك محمد بودند. امروز اينجا اطراق است. حمام بسيار خفه و گرم بود. بعد آمدم بيرون.
حسام السلطنه ايشك آقاسىباشى معيّر الملك مجد الدوله صاحب جمع آمدند. حرف زيادى زده شد. نايب فراشخانه چوب خورد. قاطرچىها فراشها چوب خوردند. پنجاه تومان، جريمه از فراشباشى گرفته شد. خلاصه مىخواستم قدرى دراز بكشم، صداى داد و فرياد زنى، از اندرون آمد. غلام بچهها و ... را فرستاديم اندرون ببيند (5)، چه خبر است خودم هم رفتم دم در اندرون. معلوم شد كنيز خانم ... (6)است كه خانمش [او را] مىزده است بسيار
كجخلق شد. قدرى دراز كشيدم يك ارقالى قوچ بزرگ فتحعلى خان بغدادى فرستاده بود. در مزلقان چاى زده بودند. خلاصه شب شد سرشام هم كج خلق شدم بعد خوابيدم (1).
امروز زن جان محمد خان و زن دائى انيس الدوله اندرون آمده بودند. زن جان محمد خان زن ترك بيمزه بدگلى بود.
امروز بايد به شاهسون كندى رفت چهار فرسنگ سنگين است. صبح زود سوار كالسكه شده، رانديم علماى شهر ساوه را آورده بودند. با عبد الله خان خلج و غيره ملاحظه شدند. بعد رانديم. امروزه دو راه است، يكى از نزديكى شهر ساوه دست چپ كه بنه و مردم همه از آن راه مىروند. راه كالسكه از بالا، دست راست بود راه خلوتى بود، صحرا. راه كالسكه هم خوب بود. قدرى راه رفتند از محاذى رحمانآباد گذشته، يعنى يك فرسنگ بيشتر دهى دست راست سر راه پيدا شد. اسمش تحقيق شد (نور على بيگ) بود تيول فخر الدوله است. در اين بين سوارى عجيب از دست چپ پيدا شد.
معلوم شد حكيم الممالك است، آمد، قدرى صحبت شد فرستادم، بالاى نور على بيگ سرقنات را [262]. ببيند (2)كه آب چطور است. آمد گفت بىعيب است.
رفتنم سرقنات به ناهار افتاديم يحيى خان و ... بودند آب به قدر يك سنگ بيشتر مىآمد.
صاف، گوارا اين آب به شهر ساوه ميرود. آسياب زيادى سر راه قنات ساخته بودند. بعد سوار شده رانديم از سوعانلق گذشتيم دهى است. اين هم تيول فخر الدوله است. هيئت ارضى:
صحراى صاف بوتهزارى است، گاهى پست و بلند است. اما راه كالسكه بسيار خوب است.
دست راست كوههاى كوچك هست. به فاصله دو فرسنگ كمتر بيشتر، طرف دست چپ هم هردههورده و ... مىرسد به فاصله دو فرسنگ يك فرسنگ، دهات كه در دامنه دست راست دبده شد سليمجرد، باغ شاه، خلاصه رانديم، رسيديم به كالسكههاى حرم ازباشى غلامبچه گفتم، پرسيدند كه حرم ناهار نخوردهاند گفت: خير. معلوم شد كه آفتابگردانچى از اين راه نيامده، از راه بنه (3)رفته ناهار حرم را، هم بردهاند، آنجا به آقا ابراهيم گفتم حرم را ببرد،
در دهى كه من نمىديدم آقا ابراهيم كه رفته بود جلو، تفحص آفتابگردان حرم را بكند ديده بود. عرض كرد: اسمش حسنآباد بوده است حرم را بردند آنجا آبى نانى بدهند و بردند ما، رانديم براى منزل رسيديم، شاهسون كندى است. دره تپه است. هوايش گرم بود. قنات خوبى داشت. اما از بالا، دست مىزدند، آب گلآلودى توى سراپرده مىآمد. قدرى دراز كشيدم. بسيار گرم بود. خفه، گربهها عصرى آمدند بازى كردند. شب بعد از شام مردانه شد.
زنها از حسنآباد چغندرهاى بسيار بزرگ خوبى آورده بودند. تاجگل تب كرده است.
خلاصه شب خوابيديم (1).Esfehani peti
امروز بايد رفت به نوبران كه آخر خاك ساوه است، و اول خاك همدان اما نوبران جزو ساوه است. امروز مىگفتند چهار فرسنگ راه است. اما درست هفت فرسنگ راه سنگينى بود. صبح به خيال نزديكى راه، دير سوار شديم. در سوارى قدرى سواره رفتيم. با وزير خارجه صحبت كرديم.
بعد سوار كالسكه شده راندم، هيئت ارضى الى نوبران: ابتدا صحراى صافى است و جلگه وسيعى، گونزار و بوته دارد. دست راست كوههاى خاكى مرتفع و دره تپه دارد.
به فاصله دو فرسنگ كمتر، بيشتر دست چپ، كوههاى مرتفع سنگ دارد، شبيه به كوههاى دره طارم، الى دو فرسنگ همين طور است طرف دست چپ رودخانه مزلقان چائى است، كه در دره مىآيد و پيدا نيست يعنى [263] در راهى كه ما مىرفتيم پيدا نبود و طرفين اين رودخانه، همه دهات و باغات است، كه طايفه بيگدلى و خلج مىنشيند الى نوبران و بالاتر هم اول دهى كه در وسط راه بعد از طى سه فرسنگ مسافت بنظر آمد، ده غرقآباد است كه مال جان محمد خان سرتيپ است. اينجا كوههاى دست چپ نزديك مىشود، كوههاى دست راست هم خيلى نزديك مىشود. درّه وسيعى در حقيقت مجسم مىشود. باز قدرى كه بروند كوههاى دست راست قدرى دور مىشود، باز جلگه مىشود و دهات [و] باغات در صحرا نمايان مىشود. دو سه ده و مزرعه هم در دامنه كوههاى دست راست خيلى دور، ديده شد. آبادى غرقآباد خيلى است، جمعيت زيادى دارد، باغات انگور دارد، بعد همهجا از نزديك آبادى و ده و باغ مىرود الى نوبران، ده نوبران خيلى معظم است. جميع خانوار ده
1) . اصل: خابيديم
در روى تپه واقع است. پانصد ششصد خانوار (1)دارد. تلگرافخانه در اينجا هست كه با همهجا حرف ميزند. تلگرافچى دارد معتمد الملك اين حرف [را] مىزد. پيش از اينكه به غرقآباد برسيم در صحرا به ناهار افتاديم. حرم هم آمد، گذشت. ميرشكار جهانگير را فرستاده بود كه آهو هست. بعد زنها آمدند. گفتند آهوها رفتهاند. ما هم به كالسكه نشسته رانديم هى رانديم، رانديم، مگر به منزل مىرسيم، گردوخاك به طورى بود كه آدم را خفه مىكرد. باد هم از پشت مىوزيد. خلاصه همه مردم امروز خسته و لكنته (2)شدند. يك فرسنگ به منزل مانده سوار اسب شدم. از توى دهات و باغات رانديم. كنار رودخانه مزلقان بسيار باصفاست. رودخانه وسيعى دره وسيعى، اطراف، ده و باغ و كوه، در بهار بايد خيلى خوب جائى باشد. حالا آبش كم بود خلاصه دو ساعت به غروب مانده وارد منزل شديم.
اردو، نيم فرسنگ هم از ده نوبران بالاتر افتاده است حرم هم غروبى آمدند. بسيار دير.
گربهها (3)را آورده بودند. اما خسته بودند بناى اطراق فردا را گذاشتيم، كه بسيار لازم بود.
شب بعد از شام عرفانچى آمد. قدرى روزنامه خواند بعد خوابيديم. هواى اينجا ييلاق و سرد است.
اسم كوههاى دست چپ سارىقبه، دوزلاخ، چون معدن نمك دارد، دوزلاخ مىگويند. پشت اين كوه بلوكمرّه است، كه جزء ساوه است، و اين كوه راهى است [كه] به تفرش عراق (4)مىرود. دهاتى كه در دست راست و كنار رودخانه مزلقانچاى است، سوسن نقى، قيطانيه، امام زاده، رازيان، وندهلقان، خياجيك صفىآباد، پلنگآباد، چلگزى، در بالاى كوه واقع است. ييلاق است. آقرود، نور الدين، قازلىآباد، در توى كوه است. محمد رحيم خان قاجار، شامبياتى و محمد حسن خان قاجار، امروز ديده شدند. [264]
كهك كه الى اينجا، طايفه بيگدلى مىنشيند. دهات خلج نشين كنار رودخانه: سيلآباد،
ارجهرط، مال حاجى على رضاى كور است. غرقآباد، مزلقان كه سه ده است، همه را مزلقان مىگويند. مزارع طرف دست راست: غازياوه، دوولو، آفچه مشهد، منبع رودخانه مزلقانچاى، از كوه شمالى و سامان و خليفه كندى است. در اينجا خبر تلگرافى رسيد از فارس كه در غره رجب، پسرى خداوند عالم از دختر عزت الدوله به ظل السلطان داده است.
در نوبران اطراق شد. روز، به روزنامه خواندن و استراحت گذشت. شب بعد از شام مردانه شد. على رضا خان، عرفانچى آمدند عرفانچى روزنامه خواند، امين الملك چند روز است، گلودرد و ناخوش است. دبير الملك هم ناخوش است. اندرون، دلبر، تارچى، تاجگل، اصفهانى كوچكه، زنعمو، ناخوش هستند. اما الحمد الله سلامت است. شب خوابيدم، امروز على آمده بود. در همدان بوده است سوار اسبى بود چماق بلندى در دست [داشت] حاجى سيف الدوله تلخ آمده است.
امروز بايد رفت قرهدائى ملكى حسين خان سرتيپ پسر على خان. شش فرسنگ راه بود. صبح برخاسته، سوار اسب شدم. از رودخانه قازان چاى گذشته، با وجود خشكسالى پنج شش سنگ آب داشت. رودخانه معتبرى است. اين رودخانه از مغرب مىآيد. پلى به نظر آمد. بسيار خوب و قشنگ ساخته بودند. شش چشمه داشت. پل تازه خوبى بود. گفتند زن همدانى ساخته است. زن نساخته تاجر همدانى بهارى ساخته است. دهات معظم، باغات آن طرف پل پيدا شد، دم رودخانه از دهات عاشقلوى همدان است و از اين قرار اسامى دارد: متعلق به حسين خان سرتيپ پسر مرحوم على خان، پستا دربند، قلعه، بعد قدرى با وزير خارجه صحبت كرده، بعد به كالسكه نشستم. گردوخاك زياد است ... هيئت ارضى، از پل و رودخانه كه رد مىشوى، همهجا هردههورده (1)است.
دست چپ و راست كوه است. كوچك بزرگ از هر جور. خاكى، سنگى، زمين بسيار خشك و پرگردوخاك است. راه كالسكه هم خوب نيست. گاهى سنگ دارد [265] گاهى پست بلند و ... رانديم الى دو فرسنگ به همين طور خيلى گردوخاك توى كالسكه شد. سوار شدم طرف دست راست، كوهى سنگى بود. آنجا رفته، در بالاى آنجا به ناهار افتاديم. حرم هم ناهارگاهشان جلو ما آن طرف جاده، دور بود. حرم هم آمد گذشت، رفت به ناهارگاه،
1) . پست و بلندى
جاده مملو از آدم و بارو ... و ... بود. پسرى، خرى داشت. خاركنى مىكرد. آورده قدرى صحبت كردم. پولش دادم. محمد على خان مىخنديد. پيشخدمتها بودند. اين پسره از اهل بىچينگ است. بىچينگ دهى است مال محمد مراد خان زرندى. جزء بيات است. پشت همين كوهى كه به ناهار افتاديم واقع است. پسره مثل تركى عثمانى بعينها حرف ميزد. زبان بياتها و اهالى اينجا مثل تركى عثمانى است. بعد از ناهار قدرى راه رفتم. بعد توى جاده افتاده سوار كالسكه شده رانديم. زمين امروز پست و بلند است. راه كالسكه خوب بود.
طرفين راه همه كوه و هردهماهور است. صحراى كثيف بدى است. طرف دست چپ ده مخروبه [اى] به نظر آمد. بسيار از قديم مخروبه شده است. اسمش دخان مال محمد سلطان خان زرندى است. آب دارد زراعت هم مىكند. اما رعيتش جاى ديگر رفته است. از كالسكه باز درآمده از دست راست راندم. خيلى رانديم. از كنار، چون گردوخاك زيادى، بود رسيديم به مركبارخانه هم اينجا گويا باشد. بسيار ده كثيفى است. آب كمى دارد. چند خانوارى هست. كوه بلندى سنگدار، در مقابل دارد. برج گلى تازه در روى كوه ساختهاند. براى قراولى. گويا اينجاها دزدگاه و مخوف است. بعد آمده باز سوار كالسكه شده رانديم. از والده شاه گذشتيم. سليم، سياه والده شاه، اسب كوچكى سوار بود. گفتم قدرى اسب دواند، سياه تلخى است. زمين، همهجا پست [و] بلند بود تا رسيديم به يك سرازيرى پائين كه آمديم جلگه تغيير كرد. طور ديگر شد صحرا شد. اما باز پست بلند داشت.
كوههاى دست چپ و راست، دور شدند، ده قرهداى پيدا شد. دهات اينجاها بىدرخت و كثيف است. آمديم منزل در چمن چادر زدهاند. اما علف كمى داشت. بطور استمرار شب شد. گربهها بازى خوبى مىكردند عصرى هما خانم مىگفت حاجى كلبعلى، به تنبانش خرابى كرده است. شب بعد از شام مردانه شد. عرفانچى روزنامه خواند. بعد زنانه شد.
مهتاب خوبى بود. اما زياد سرد بود. باشى غلامبچهها را فرستادم با سربازهاى مازندرانى شوخى كردند. بعد آمده خوابيديمMeleke . آجودان باشى از شهر آمده است. [266]
صبح در رختخواب بودم. اقل بگه گفت:
حاجى كلبعلى خشكيده (1)است يعنى مرده است. بسيار تعجب حاصل شد. و مردم واهمه
1) . اصل: خوشكيده
كرده بودند. مرد پيرى بود قريب نود سال داشت. اما تا ديروز راه ميرفت. حرف مىزد كار مىكرد. امروز بايد برويم به (خوشناباد) كه از املاك دره جزين است. سه فرسنگ و نيم راه بود. سوار اسب شده رانديم. قدرى با وزير خارجه صحبت كرده، بعد به كالسكه نشستيم [و] رانديم باد امروز از روبرو مىآيد. و راه كالسكه بد نيست. صحرا، طرفى راه پست و بلند است. به طورى باد مىآمد [و] گردوخاك بود، كه آدم بيزار مىشد. چشمها را كور كرد.
بعد سوار شده رانديم. بعد كالسكه سوار شده رانديم. باد زياد زياد اذيت كرد. طرف دست چپ زهآبى بوده است. مثل زايندهرود. گفتند اردك، حقار، هوبره، داشته است.
ده زره سرراه بود. ده معتبرى بود. اما اشجار ندارند. كثيف هستند. رانديم از ده خوشناباد كه خيلى معتبر است. گذشته، رفتيم منزل، قبل از زره از ده اميرآباد گذشتيم. مال محمد مراد خان زرندى و غلام على خان سرتيپ دره جزينى است. امروز گفتند فرهاد ميرزا كه حاكم لرستان است، آمده است. اما هنوز نديدهام، او را. منزل هم باد متصل مىآمد و گردوخاك بد كثيف، شب شد موافق استمرار خوابيديم.
امروز بايد رفت به بوبوكآباد صبح برخاسته، سوار كالسكه شدم امروز چهار فرسنگ راه است. فرهاد ميرزا آمد دم كالسكه، با مصطفى قلى خان قزاگوزلو صحبت شد. مصطفى قلى خان خيلى چاق و سرخ شده است. صاحب منصبان و خوانين بلوك حاجىلو آمدند. قدرى صحبت شد. باد امروز بسيار شديد و از روبرو ميوزد.
گردوخاك معركه است. چشمها را كور ميكند. راه كالسكه چندان خوب نبود. صحرا جلگه و وسيع است. دهات زياد سر راه و دست چپ و راست بنظر آمد [267] بعضى از دهات درخت و باغات دارد. كوههاى دست چپ، به فاصله سه فرسنگ چهار فرسنگ است. كوه بزرگى هم از دور طرف دست چپ پيدا بود. رمه هم بالايش بود، گفتند قانلىداغ است. كوههاى طرف دست راست خيلى دور بود. به فاصله ده فرسنگ پنج فرسنگ. اينجاها ... حاجىلو و عاشقلو است.
دهاتى كه سر راه بود. در دست راست از اين قرار است: اميرآباد، زرقان، جهانآباد، نگارخاتون نيم فرسنگى از راه خارجتر بود. فيضآباد، قارمينآباد از راه دور بود ديده نشد.
دست چپ. نصرآباد نزديك جاده (1)ملكى فضل الله خان ياور، (همه كس)، ده معتبرى است به فاصله يك فرسنگ كنار راه بود. (سراى) ده معتبرى است سر راه است. ملك اعتماد السلطنه [است] قشلاق، بزينه جرد نوذه قراباغىها، ملاگرد، سماوك خلاصه وارد منزل شديم. امروز ناهار توى كالسكه خوردم، از دست باد. سياچى، آقا وجيه از صحرا آمدند. از طرف دست چپ مىگفتند، گززار (2)زيادى است. صحرا، خرگوش، روباه، هوبره، يورقهجه، درنا داشت. نزديك جهانآباد، پلى سهچشمه بنظر آمد. سوال شد، نگارخانم عمه ساخته است. اما خشك بود آبى، چيزى به هيچ وجه از زيرش نمىآمد. خلاصه چهار به غروب مانده وارد منزل شديم. چادر را بيرونى، اندرونى، در باغى زدهاند. در سر نهرها همه درخت سيب كاشتهاند. باقى مانده همه انگور است. دور هم تبريزى دارد. خيابان وسط بسيار عريض است، و يونجهزار، اما چيده بودند. حرم والده شاه همه در اين باغ افتادهاند. تارچى، دلبر خيلى ناخوش هستند. انشا لله خوب مىشوند مطبقه (3)سخت دارند. عايشه هم امروز تب كرده است. لرز مىكند. معصومه، عروس هم ناخوش شده است. خلاصه گربهها همه بودند. بازى كردند. شب شد. بسيار سرد بود ابو السيف ميرزا خواهرزاده (4)تيمور كه در همدان است، آهوى تگه بزرگى امروز زده بود. معلوم مىشود.
اينجاها آهو هست. شب بعد از شام مردانه شد. پيشخدمتها آمدند. عرفانچى آمد و روزنامه خواند. حاجى رحيم خان، خسرو ميرزا امروز وارد شد [ند] ميگفت حاجى ميرزا على هم مىآيد. در راه است. [268] آمد. روزنامه خواند. بعد رفتند. خوابيديمLakeri .
بويوكآباد مال حاجى ميرزا على نقى عارف است.
در اينجا اطراق شد. بعد از ناهار ديدن والده شاه رفتم.
فرهاد ميرزا، تيمور، مجد الدوله، كشيكچى باشى، بودند قدرى نشسته، صحبت شد.
برگشتم منزل. مجد الدوله اذن گرفت [به] محال (بزينه) رود خمسه، كه املاك دارد برود.
نزديك است به محال همدان، سيد ابو طالب روضهخوان با يك پسر چاووش آمدند اندرون روضه خواندند. زياد گريه شد. آقا يعقوب ملاحظه شد. تازه آمده است. مىگفت محقق هم در راه است. مىآيد. حاجى آقا باباى حكيم هم مىگفت در راه است، مىآيد. خلاصه شب شد بعد از شام با انيس الدوله رفتيم پشت تجير كه زير باغ كشيدهاند و در اندرون است. ايستاديم كنيزها مىآمدند مىرفتند داد مىزدند، بابا قاپوچى را متصل آواز مىكردند خانه شاگرد مىخواستند. خانه شاگردان، كنيزها خانمهاى خودشان را مىخواستند.
محشرى بود حيف كه خبر شدند من گوش مىكنم. ديگر نيامدند. قدرى نشستيم. مهتاب صافى بود، اما بسيار بسيار سرد بود. با خرقه راه مىرفتيم. يوسف هم چند فشنگى از پشت ديوار هوا كرد. بعد خوابيديم. يحيى خان رفت شهر همدان.
امروز بايد از بوبوكآباد، به سرخآباد برويم. مىگفتند چهار فرسنگ است اما شش فرسنگ سنگين بود. اما راهى از بالا داشت، كه در سرخآباد امان الله خان گفت: راه كالسكه را هم ساخته بوديم، و چهار فرسنگ بود. نورى هم از آن راه آمده بود. اينطور گفت. اما صبح كسى به ما نگفت. خلاصه سوار اسب قزلقير خراسانى، پيشكشى سپهسالار مرحوم در نيشابور شده، رانديم از پهلوى ده و ... راههاى بد گذشته، صبح ميرزا محمد على همدانى و صاحب بويوكآباد كه اسمش حاجى ميرزا لطف الله، برادر حاجى ميرزا علينقى و ... آمده بودند ديده شدند. خلاصه با وزير خارجه، حسام السلطنه ...
معتمد الدوله صحبت كنان رانديم. بعد سوار كالسكه شدم راه صاف و صحراى وسيعى است. بوتهزار بىآب و آبادى، اما طرف دست راست و چپ از خيلى راه دور سه فرسنگ چهار فرسنگ آبادى و دهات زياد پيدا بود. كوهها هم خيلى دور، در اين صحرا آهو زياد بوده است. سوارههائى در پيش رفتهاند مغشوش كردهاند.
رحمت الله يك تگه آهوى بزرگى زده بود. يك ماده آهو هم جهانگير زده بود. اما در منزل، حاجى غلام على، شكوه مىكرد كه تازى من گرفته بود. آدمهاى مير شكار به زور از دست آدمهاى ما گرفتهاند. الى سه فرسنگ كه رفتيم همهجا صحرا صاف بود. [269]
روى تپه كوچكى به ناهار افتاديم. معير الممالك و ... بودند. معير مىگفت: چند روز
ناخوش بودم. با دوربين به صحرا نگاه كرديم. بعد از ناهار سوار كالسكه شده، رانديم. كم كم راه هرده، ماهور شد، و از طرفين راه كوه و تپه به هم نزديك شد. يك چاه آبى بود در سر راه گفتند. آبش سرد و شيرين است. قدرى كه رفتيم مثل برج چيزى سر راه بود. مردم جمع بودند پرسيدم، سياچى آمد گفت: چشمه آبى است تلخ است و شور، حرم دست چپ به ناهار افتاده بود. سوار شده رفتم پيش حرم قدرى ايستاديم. رفتيم، قدرى سواره باز سوار كالسكه شدم. راه همهجا هر ده ماهور است سلطان سليم لال پيدا شد از ملاير، تويسركان آمده بود. قدرى صحبت شد خيلى خنديدم، رانديم، هى رانديم، آخر هر دههورده تمام شد. به جلگه همدان رسيديم. كوه الوند جلو، دهات زياد در صحرا پيدا بود. از ده رباط، گذشته، يك فرسنگ و نيم هم رانديم، خلاف جهت، تا رسيديم به سرخآباد.
ده معتبرى است، مال امان الله خان است. حسين خان، امان الله خان، حاجى حمزه خان، صاحب منصبان و ريش سفيدان عاشقلو همه آمده بودند. دو ساعت به غروب مانده. وارد منزل شديم. گردوخاك زيادى بود. قناتى از توى سراپرده درمىآيد، آبش به قدر قصرفيروزه بود. اما صاف بود. گربهها (1)را آوردم. رفتم اندرون، عايشه، تارچى، دلبر، اصفهانى كوچك و ... كه ناخوش بودند جلو آمده بودند، احوالپرسى كردم. ناخوش بودند. انشا الله خوب شوند. آمدم بيرون. حرم هم رسيدند. شب بعد از شام آتشبازى خوبى يوسف در بالاى تپه كرد. بعد خوابيديم ...enis
عيد مبارك جناب امير المومنين اسد الله الغالب صلوات الله عليه و آله بود. امروز بايد به شهر همدان برويم. سه فرسنگ راه بود. صبح توى رخت خواب بودم. ببرى خان از سرما آمد توى بغل ما خوابيد. خيلى خوابيد ... بچههايش (2)را هم آوردند. بعد برخاستم زياد سرد بود. رفتم حمام رخت پوشيده، آمديم سوار اسب شديم. امروز كل غلام و ساير پيشخدمتها و همه فراشها شاطر و ... لباس خوب پوشيدهاند.
بسيار بسيار باشكوه، محمد على خان چماق مرصّع، ميرزا محمد خان تفنگ يراق مرصّع برداشته بودند. خلاصه سواره همهجا رانديم. با وزير، حسام السلطنه، مجد الدوله.
دبير الملك، معير و ... صحبتكنان رفتيم. مجد الدوله به دهاتش نرفت. آمديم به قريه و باغ شورين جمعيت زيادى بود. از رعايا وزن زياد مرد در توى ده شورين، حسنعلى خان گروسى را ديدم. چند روز بود كه از گروس آمده بود. شورين بوده است. رفتم باغ بالاى سر در ناهار (1)خورديم. باغ بزرگ خوبى است. وقتى كه 12 سال قبل از اين ...
سلطانيه و آذربايجان و ... مىرفتم در شورين منزل كرده بوديم آنوقتها به خاطرم آمد [270] پيشخدمتها همه سردارى مفتولدوزى پوشيده بودند. حاجى ميرزا على مقدس پيدا شد.
مىگفت: همهجا عقب اردو بودم. قدرى به حاجى خنديدم. بعد سردارى الماس پوشيده، جقه گذاشته شد. پياده، از باغ خيلى راه رفتم. تا از درى [كه] وسط باغ باز كرده بودند، سوار شديم. با خسرو ميرزاى كور. صحبتكنان پياده در باغ مىرفتيم.
ريش خسرو ميرزا بعينها سرهنگ سنجابى شده است.
محمد مهدى ميرزا پسر مؤيد الدوله و ... آمده بودند. خلاصه سوار شده رانديم همهجا با معير الممالك يحيى خان، صحبت مىكرديم مستقبلين زيادى آمده بودند. همدان خيلى جمعيت دارد. بعضى كلاه بلندها ديده مىشد [ند] خيلى عجيب بودند .. بسيار خنده داشتند. همهجا با ازدحام و مردم زياد. همينطور آمديم تا رسيديم به بالاى تپه [اى] كه قزل ارسلان از قديم آنجا ساخته بوده است. مشرف است به كل شهر همدان. آنجا ايستاديم.
تماشا كرديم. خيلى تپه باصفائى است. جاى دوربين است. در راه سالار و اولاد شيخ على ميرزا و اولاد جهانگير ميرزا محمود ميرزا و ... علما و ... و ... از باغ شورين كه در آمدم شاطرباشى بزرگ، اسحق خان پيشخدمت، ميرزا بزرگ خان كارپرداز سابق بغداد، از تهران آمده بودند. ملاحظه شدند. خلاصه بعد از اندكى مكث در روى تپه رفتم. از كنار شهر همهجا تا رسيديم، به قلعه محمد على ميرزاى مرحوم، كه حالا خراب است. چادرهاى حرم توى حلقه است. مردم متفرقه، افتادهاند، درياچه بزرگى جلو چادر ما است اما آب نمىآيد.
گفتهايم آب بيندازند. اما حوض پرآب است. در شورين محمد على خان مىگفت ديروز خيلى جلو آمدم. در صحرا آهو دواندم، يك آهو را خسته كردم. خوابيد. يك سوارى، آمد گرفت. بعد سليم، سياه والده شاه با سوار زياد آمدند قمه [و] قداره كشيده، سليم
1) . اصل: نهار
گريه مىكرده است كه آهو مال من است. دعوا كرده آهو را از محمد على خان و آن سوار گرفته، زده بودند. محمد على خان بسيار جر آمده بود. يك آهوى نر، بره امساله هم آورده بود.
مىگفت يك تفنگدار زده است. تازىهاى ميرزا محمد خان هم دو تا ديروز گرفته بودند.
حسينقلى خان، عبد الله خان، امروز ديده شدند. از تهران آمده بودند. خلاصه شب شد.
شام خورده خوابيديم.Calar
دوشنبه چهاردهم [شهر رجب] در منزل توقف شد. امرى رونداد، تيمور پاشا، بهلول پاشاى ماكوئى از آذربايجان به تهران، و از آنجا به اردو آمدهاند. محقق، امروز ديده شد تازه آمده [است]. پاى بچه ببرى كه چيتى كوچكه، باشد نمىدانم اندرون، چه كردهاند، بيچاره بد مىلنگد و هيچ دماغى نداشت. ناخوشهاى اندرون اوقات [را] تلخ كردهاند. همه ناخوش سنگين هستند. عايشه، معصومه، تارچى، دلبر، اصفهانى كوچك، زهرا سلطان، تاجگل و ... و ... و ... مختصر اخبار چارپار خراسان را هم با تلگراف، مستوفى الممالك عرض كرده بود، كه سواره تركمان به تاخت ما بين مشهد و جام آمده، گوسفند زيادى با چوپان از تيمورى برده [است] از سوار خراسانى هم، در مدافعه شصت نفر اسير و كشته شده. مزيد بر كسالت شد. قدرى كسل خيالى شده بودم. [271] امروز عكسهائى كه سابق انداخته بودم، در سلطنتآباد و شهرستانك، به مقواى دو چشمى و ... چسباندم. خيلى طول كشيد. محقق، ميرزا على خان، روزنامههاى (1)قديم كه نوشته بودم مىخواندند. شب بعد از شام مردانه شد. على رضا خان، يحيى خان، ميرزا على خان و ... آمدند بعد رفته خوابيديم.hems
ناهار خورده شد. بعد از ناهار همه شاهزادهها، وزير خارجه، علماى همدان، خوانين ملاير، تويسركان، نايب الحكومههاشان، خوانين و اعيان همدان و ... و ... تيمور پاشا [و] بهلول پاشاى ماكوئى و ... به حضور آمدند. خيلى گفتگو شد. علماى همدان را كه معرفى مىكردند آخوند ريش بلندى را، گفتند: قاضى است. گفتم قاضى همدان است؟ همه علما و ... خنديدند. خودش هم خنديد. حكايت قاضى همدان در گلستان سعدى نوشته شده است. به اويس حاكم همدان، لقب احتشام الدوله
1) . اصل: رونامها و مقصود، يادداشتهاى روزانه است.
التفات شد. بعد حضرات رفتند. بعضى فرمايشات شد. در باب كم كردن مردم اسباب و آدم خود را و گندم، براى شهر همدان و تعيين منازل. در معاودت همه رفتند كه در اين فقرات، گفتگو كنند. عصرى سوار شده رفتم، روى تپه مصلّا تماشاى شهر حقيقتا دورنما و چشم اندازى بهتر از اينجا نمىشود. خيلى با دوربين اطراف را تماشا كردم. خانه عكاسباشى و عرفانچى هم در زير مصلّا بود. عكاس آمد بالا شيشههاى عكس شهر را كه از همين جا انداخته بود. آورد ديدم. مجد الدوله، على رضا خان و ساير پيشخدمتها بودند. چاى خورديم ..
شهر خيلى بزرگ و پرجمعيت است. بعد سوار شده، برگشتيم. غروبى به منزل. احوال ناخوشها هنوز خوب نشده است. انشا الله خوب مىشوند. شب بعد از شام خوابيدم.Chirasi
صبح برخاسته سوار اسب شده، به بلدى سليم لال، رانديم براى درّه عباسآباد. خيلى رانديم تا به اول دره رسيديم. دره وسيعى است. آب زيادى، از وسط آب صاف جارى است. طرفين، آب و دره همه اشجار است.
حالا كه پائيز [272] و خشكسالى است باز باصفا بود. بهار بسيار خوب جائى بايد باشد.
خلاصه رانديم، آقا على، يحيى خان، سياچى، موچول خان، محقق و ... بودند. يحيى خان برگشت، رفت تلگراف خانه. آمديم تا رسيديم به آخر درخت و باغستان. آب دو شعبه شد شعبه [اى] از دره راه تويسركان مىآيد. شعبه ديگر از دره ديگر مىآمد. بالاى اين درّه در روى سنگ بزرگى به خط ميخى قديم، دو صفحه شرح مفصلى نوشتهاند. رفتم تماشا كردم. خطوطش عيب نكرده است. قلعه خرابه [اى] هم بالاى كوهى است كه مشرف است به اين خطوط، اما آدم دلش تنگ ميشد، كه نمىتوانست بخواند. بعد آمديم، پائين سرآب صاف، آفتابگردان زدند ناهار خورديم عرفانچى، ميرزا على خان هم آمدند. بعد از ناهار سوار شده همهجا راه را گرفته، رفتيم براى گردنه شهرستانه كه مىرود (تويسركان) همهجا راه ماليده، مىرود، سربالا هيچ معلوم نيست، در آخر يك دفعه سربالا مىشود، اما راهش خوب است، تا مىرود گردنه. رفتم بالاى گردنه، نشستيم. دوربين انداختيم سليم معرفى دهات و كوهها را مىكرد. خنده داشت. جلگه تويسركان پيدا بود. بسيار قشنگ و سبز و بسيار ييلاق است دهات زياد، بسيار، بسيار مقبول و قشنگ است. شهر (تويسركان) پيدا نبود.
جلو را كوهى گرفته بود. قدرى از درختهاى قصبه پيدا بود كوهى پيدا بود. اسم كوه (خان كورمز) است در وسط صحرا بسيار قشنگ و بالا مسطح (1)اما اطراف سنگ دارد و كمر زياد داشت. گفتند تگه، بز، دارد كوه بيستون كرمانشاهان پيدا بود كوههاى نهاوند لرستان پيدا بود.
جلگه و قصبه كنگاور پيدا بود قدرى نشسته تماشا كردم. انار خوردم، چاى خورده، نماز كردم. در سر اين گردنه از اهالى تويسركان مراد خان ياور مستحفظ و تفنگچى گذاشته است، براى محافظت عابرين. اگر تفنگچى نباشد دزدى مىشود. اما مىگفتند به هيچ وجه كسى چيزى به ما نمىدهد. از ديوان مواجبى ندارند. سرازيرى الوند به طرف تويسركان بسيار كم است. زمين تويسركان از زمين همدان خيلى خيلى بلندتر است. البته هزار ذرع (2)بلندتر است. امروز لرستانى زيادى زغال به گاو بار كرده، از اين راه به همدان مىبردند خيلى مىبردند. از جهانگير خان نام لرستانى كه متوارى بروجرد و تويسركان است، شكوه داشتند.
اين جهانگير خان حكما بايد سياست بشود و به چنگ بيايد. خلاصه بعضى دهاتى كه به نظر آمد.
از تويسركان نزديك به دامنه، الوند از اين قرار است شهرستانه وقف است تيميان ملكى مراد خان ياور است. سيستانه ملكى كريم خان و ... استران ملكى مراد خان و ... كرزان ملكى حاجى سعد الدوله [است] وردو ملكى حاجى حسين ميرزا و سليم لال، سليم متصل مىگفت:
وردوتين خان كورمز. [273]
حاجى ميرزا على هم پيدا شد، آمد. خلاصه، بعد از نماز سوار شده، برگشتيم. شهريار جادهها متن 29 روز چهارشنبه شانزدهم[شهر رجب]
لى راه بود. خسته شدم. قدرى راهش سنگلاخ است. تا رسيديم به آخر دره عباسآباد.
نزديك منزل، معير پيدا شد. طلا شورها زمين درست كرده بودند. رفتيم پياده شدم. اسبابى كه بود درآورديم. از هر جور اسباب بود. طلاى ريزه، نقره شكسته، پول مسكوك مختلفه طلا [و] نقره قديم، اسباب طلاى مليلهسازى، اسباب ساخته از سرب و مس. پول سياه، ميخ زياد پيكان بسيار بزرگ. خيلى آنجا معطل شديم. اما حاجى ميرزا على سخت منكر طلاجورى است. بعد آمديم منزل. هنوز عايشه خوب نشده است. انشا الله خوب مىشود.
بعد همه شب شد. خسته بودم. امروز عصرى رفتم، اندرون چادر انيس الدوله
حاجى شاهزاده دختر محمد على ميرزاى مرحوم زن خسرو ميرزا آنجا بود. دختر او، زن محمد مهدى ميرزا پسر مؤيد الدوله است. دختر كوتاهى بود. اما زرنگ نادرستى بود.
چندان خوشكل نبود. به قدر دو هزار تومان جواهر اين دختر را دو ماه قبل دزديده بودند در ... (1)پيدا شده بود. در ملاير كه همان بازوبند و اشياء در دستش بود. دختر كوچك ملك آراى مرحوم، كه زن پسر خسرو ميرزاى كور است و اين پسر هم معمم است. بسيار بسيار خوشگل بود به اين لطافت و خوبى زنى الى حال نديدهام آن هم ايستاده بود. دختر جهانگير ميرزاى مرحوم پسر محمد على ميرزا كه آنهم زن پسر مؤيد الدوله است، كه اسم پسره جلال الدين ميرزاست. بسيار بسيار بسيار خوشگل بود. همه چيز تمام ديگر چه تعريفى بشود. قدرى ايستاده صحبت كردم افسوس زيادى خورده رفتيم از اندرون به چادر. امشب خسته بودم. خوابيدم.
امروز كه روز پنجشنبه هفدهم [شهر رجب] است در منزل مانديم. حسام السلطنه و ... شاهزادهها و ... به حضور آمدند ميرزا محمد ديوانه، پسر قائم مقام مرحوم، از عراق آمده بود. شكمگنده [اى] به هم زده است. ميرزا كاظم خان لله (2)باشى جلال الدوله مرحوم كه در ملاير بود، آمده بود، برود تهران آقا يعقوب خواجه مريض شد، رفت تهران. الى غروبى به همين طورها گذشت. عصرى رفتم اندرون. والده شاه آمده بود. در چادر تاج الدوله بودند. مادر حسين خان كه دختر فتحعلى شاه مرحوم است، آنجا بود، با زن اويس كه دختر حسام السلطنه است. بسيار دختر لاغرى بود. شلوار نظامى هم پوشيده بود. مثل عزيز الدوله، نگار خانم هم بود با يك دختر درازش، مثل خودش، بعضى زنهاى ديگر هم بودند. زن خسرو ميرزا و آن زنهاى [274] ديروزى هم بودند. اما زنها پنهان شده بودند.
خسرو ميرزاى كور، عاشق دختر نصر الله ميرزاى پسر ملكآرا شده است. شبها يك شيشه شراب جيبش مىگذارد و شبروى مىكند. مىرود خانه نصر الله ميرزا درمىزند او را مىبرند پيش دختر مىرسانند، مىنشيند الى صبح. عجب قرمساقى (3)است.
خلاصه حاجى آقا باباى حكيم امروز ديده شده با زنش و ... آمده است. خلاصه شب بعد از شام مردانه شد. عرفانچى و ... آمدند عرفانچى روزنامه خواند. امروز هم طلاشورى كردند، من نرفتم. باد مىآمد گردوخاك بود. محقق، ميرزا على خان، آقا على را فرستاديم، رفتند. طلا [و] نقره [و] اسباب درآوردند. يك انگشتر طلاى كلفت بالايش شكل گاوى شاخدار پشتش هم دو سوراخ داشت. مثل عطردان پيدا شده بود. خوب انگشترى است و اين انگشتر را به فال ميمون گرفتيم خلاصه خوابيديم.Esfehanigrand
امروز بايد از همدان برويم، بهزاغه، سه فرسنگ سبك است. صبح سوار شده، رانديم. خيلى راه با اسب. تيمور پاشا، بهلول پاشا خلعت پوشيده بودند، سر اسب آمده، مرخص شدند. از راه گروس به آذربايجان مىروند. بعد با امين الملك، معيّر، يحيى خان صحبتكنان رانديم. از باغات و ده منوچهرى گذشتيم. از كنار راه مىراندم طرف دست چپ هم ده حيدره بود. در دامنه كوه افتاده است. بعد رسيديم بمريانج ده خيلى معظمى است. ششصد خانوار است. قاطر زياد دارد. چاروادارى مىكنند.
مال امام جمعه همدان و بيست و هفت نفر ديگر است. پائين مريانج بيدستانى بود. به ناهار افتاديم. بعد از ناهار سوار شده، راندم. به كالسكه نشستم، راه كالسكه پست و بلند بود. [از] زاغه راه كالسكه بد شد. سوار شده رفتيم منزل. طرف دست راست. ده و آبادى زيادى بود قريه بهار، مال ناصر الملك، خيلى بزرگ است. دزّه مال ميرزا محمد على، سنگىآباد نگار خانم.
لعلى مال حسين خان. از دور سواد زيادى داشت. خيلى معتبر است. ظروف بدل چينى برنجى. كاشى بسيار بسيار خوب در آنجا مىسازند. به همهجا از اين ظروف مىبرند.
سردسير و ... از مريانج كه مىگذرى، ده چشمه قصابان مال ملا ولى الله درويش است.
زاغه ملك امان الله خان است باد، و گردوخاك در منزل بود. يك مار بسيار بزرگى قراولها گرفته بودند. گربهها زياد بازى كردند. عايشه را صبح زود بشير خان و پدر و برادرش آورده بودند. [275] احوالش بهتر است. شب بعد از شام مردانه شد. عرفانچى روزنامه خواند. امروز اسب سياچى كلّه به دهن سياچى زده بود كه دندانهايش، لق شده بود.
گربه كوچكى كه فخر الملك در ايوانكيف پيدا كرده بود، دست حاجى بلال بود. در نوبران حاجى بلال گم كرده بود، عكاسباشى پيدا كرده بود. نگاه داشته است. امروز آورد
ديدم شب خوابيديم.ferengi
امروز [بايد] برويم به اسدآباد شش فرسنگ راه بود.
صبح برخاستم سوار شديم به كالسكه. از اينجا به اسدآباد دو راه است، يكى راه قافله و زوّارى است از گردنه اسدآباد مىرود به منزل دو فرسنگ نزديكتر است. مىگويند راه ديگر از پائينتر است، كه براى كالسكه ساختهاند. ما از راه كالسكه رانديم. قدرى رو به عقب رفته، دوباره رو به اسدآباد كرده. رانديم. با وزير حسام السلطنه و ... قدرى صحبت شد. اويس و خوانين قراگوزلو و ... خلعت پوشيده بودند. ملاحظه شده، رفتند. باد شديد پر گردوخاكى از پيش رو مىوزد. به طورى كه آدم را مىبرد. زمين خاك، بنه و مردم جلو خاك را به هوا مىكنند. چنان مىآيد كه چشمها را كور مىكند. بسيار اذيت كرد. هيئت زمين. دست چپ همان آخر كوه الوند است، كه ارتفاعى اينجاها ندارد. دست راست كوه الاقولاق و غيره است زمين بسيار بلند است. راه كالسكه چندان خوب نيست. رانديم تا به يك سرازيرى زيادى رسيديم. از كالسكه پياده شدم. بعد باز سوار كالسكه شدم. رانديم بعد سوار اسب شده براى ناهار رفتيم. باد به طورى تند مىآمد [كه] حساب نداشت. يك دست به كلاه مىرانديم در دره [اى] كه فى الجمله آبى داشت، درخت داشت به ناهار افتاديم. حكيم و ... بودند.
يحيى خان برادر حكيم از فرانسه كاغذى به حكيم نوشته بود، مىخواند. اينجا كه ناهار خورديم، زير تاجآباد ملك حاجى ميرزا على نقى پسر حاجى ملا رضا است. كاروانسراى خيلى معتبر خوبى، مدور بسيار قشنگ، والده حسام الملك مىسازد. بنّا [و] عمله كار مىكردند. همانجا كوره آجرپزى راه انداخته بودند. [276] ناتمام است. بعد از ناهار رانديم. باد شديدتر شده بود. رفتم خود را به كالسكه رسانده. رانديم كلاه عرفانچى را باد برد. قريب يك ربع سر برهنه بود. راه كالسكه اينجا پست و بلند زياد شد. مىرسيد به زير گردنه، اگرچه راه صاف بود. كالسكه مىرفت اما من سوار شدم. خانلر خان افشار با چند سوار پياده آمده بود. دست چپ زير دامنه دهى بود. تاجىآباد مال ناصر خان بود بى درخت [و] خشك. باد معركه مىكرد. گردوخاك غريبى بود. امكان نداشت بتوان از راه رفت. راه را كج كرده، با على رضا خان، آقا على، سياچى، محمد على خان، محقق، عرفانچى و ... رانديم به دست راست همهجا كوه و دره بود. سوارهها بخصوص قهرمان
خان متصل جلو مىرفتند. پهلو مىرفتند. گردوخاك مىشد. من جر مىآمدم. از ضرب باد كلاه شكارى خز را سرم گذاشته بودم. راهى و دهى پيدا شد. راه را گرفته رفتم. ده خوبى [و] پرآبى [و] آبادى بود. اسمش مرهم دره ملكى بيوك خان افشار است آن هم باغات انگور زيادى داشت. از آن ده مىگذرد به طرخونآباد مىرسد آن هم ده معظمى است. ملك نجف قلى خان افشار است. آن هم باغات انگور زيادى داشت. از طرخونآباد كه مىگذرد به جلگه اسدآباد مىرسد. قصبه اسدآباد دست چپ بود. ما از بالاتر رانديم. اما با گردوخاك نمىگذاشت، جائى را كسى ببيند. بسيار بد هوا و كثيف [است.] دست راست در دامنه، ده خوبى [و] قلعه خوبى بود. اسمش بياج بود. از آنجا رو به طرف اردو رفتيم. از گردوخاك معلوم نبود منزل كجاست تيمور ميرزائى پيدا شد. يك روز پيش آمده بود. مثل سگ شده بود.
ريش سفيد، روسياه، از گردوخاك دماغ دور چشم و ... را نمىشد شناخت، اين كيست.
مىگفت درناى زيادى دارد. شكار هم كرده بود. كبك هم، مىگفت در صحرا خيلى بوده است. خان بابا خان پسر سليمان خان، با ريش سفيدان و خوانين افشار آمده بودند. سواره افشار سواره چهار دولى [هم آمده بودند.] حرم هم امروز قدرى سواره آمده بودند. نزديك منزل، دهى روى كوه پيدا بود. يعنى روى تپه، كه دستى گويا ريختهاند. اسم ده هم خاكريز است. باغى كه خان بابا خان خودش تازه آباد كرده است. منزل ما است رسيديم. دو ساعت به غروب مانده. گردوخاك و باد امروز خيلى اذيت كرد. همه را كشت، رفتم اندرون چادرهاى مطّولى زده بودند. باغ بزرگ خوبى است آباد [و] قشنگ آخر باغ اتاقى بود. عايشه آنجا بود. ناخوش بود. حالا قدرى بهتر است. بعد آمدم، باز بيرون دولچه را فرستادم، برو اندرون ببين حرم آمده است [يا نه] رفت و آمد گفت: كنيزها آمدهاند. همه ناخوش، يكى بد احوال است. نگارستان كنيز زبيده بوده است. معلوم شد ناخوشى (1)گرفته است.
بسيار اسباب وحشت شد خلاصه حرم و ... آمدند. [277]
گربهها هم همه ويلان [و] سرگردان بودند. زبيده آمد. گريه مىكرد. حكيم فلان بردند، آوردند. شب را بسيار به وحشت خوابيديم. اما انشا لله خوب ميشود. اما فوت شد.
نزديك چادر ما اطاقى است گربهها را شب آنجا خواباندند. خان بابا خان مىگفت: در تنگه
1) . منظور بيمارى وبا است
و درّه كه از سمت اسفندآباد است، قديم سدى بسته بودند، كه آب جمع مىشد، به جلگه اسدآباد مىآمد. و خط ميخى قديم هم در بالاى كوه نوشتهاند، كه سياحان فرنگى خيلى آنجا مىروند. به تماشا.
در اينجا اطراق شد. به تنبلى گذشت و كسالت دماغى نداشتم. تيمور ميرزا دو سه درنا گرفته بود، آورد. حمام سرتنشورى [و] بدى رفتم. گرم بىمزه. خانلر خان و خان بابا خان اسب و قوش پيشكش آوردند. اسب خان بابا خان به عرفانچى داده شد. كهر تخم مكرى بود خوب اسبى بود. چند نيزه و عصاى نى سياچى آورده بود. مىگفت: محمد رفيع بيگ آدم من ساخته است. امروز بسيار بد گذشت. خدا انشا الله تعالى رفع جميع بليات، خاصه اين ناخوشى را بكند. به حرمت سيد الشهدا عليه السلام انشاء الله تعالى. امروز صبح گربه چيتى بزرگه يك گنجشك زنده گرفته بود. آورد پيش من، از دهنش تا زمين انداخت پريد رفت. دو پسر بچه كه [دو] قلوهاى (1)خان بابا خان است تيمور ميرزا آورد. كوچك بودند. يك تركيب، يك قد و شبيه هم بودند، با مزه بودند. يك سال و نيمه بودند. شب بعد از شام مردانه شد. عرفانچى و ... آمدند.
دماغ نداشتم. بسيار كسل خيالى بودم. حكيم الممالك مدتى است ناخوش است.
خيلى ناخوش است. شب خوابيديم. عكاسباشى عكس قصبه اسدآباد را انداخته بود.
آورد ديدم. نوشآفرين هم واهمه كرده، مثل وبائى [ها] شده بود. اما خوب شد.
امروز بايد برويم به كنگاور، پنج فرسنگ سنگين است. صبح سوار كالسكه شده رانديم حسام السلطنه، دبير، فرهاد ميرزا، مجد الدوله، وزير خارجه [بودند]. صحبتكنان مىرفتيم. امروز الحمد الله باد نيست هوا آرام و خوب است. جلگه اسدآباد بسيار جلگه خوبى است. دور تا دور كوه است، وسط صحرا، دهات در دامنه كوههاست، و در وسط جلگه هم ده بود. دست چپ و خالصه است اسمش بادخوره است. جلگه اغلب چمن است. زراعت شلتوك (2)هم داشت. اغلب دهات دامنه و غيره ملك خانلر خان است. خيلى ملك دارد. در دست راست ده چنار خالصه پيدا بود. درخت
زيادى هم داشت. در دره خوبى افتاده است. امامزاده هم در نزديك او در دامنه بود. پيدا بود.
درخت خود روى زيادى داشت. ده حسامآباد كه خانه خانلر خان آنجاست. [278] هم در دست راست بود. قلعه [اى] در روى تپه است. ده پائين است دور تپه [است] اما درخت نداشت. در اين صحرا شكار صحرائى بسيار است. اما من باز كسل خيالى بودم.
دماغى نداشتم. خرگوش، قلقويروق، باقرقره، قرهقوش، ساربزرگ، ساركوچك، قازالاق زياد، درناى زياد، ميشمرغ كه توى تخلى ميگويند. اردك مرغ آبى اقسام مختلف. خلاصه از كالسكه درآمده تيپ و ... را از راه فرستاديم. ما و حسام السلطنه، وزير، دبير، مجدى، تيمور، فرهاد، يحيى خان، پيشخدمتها و ... از صحرا رانديم، براى شكار درنا باقوش سياه چشم تيمورى. خيلى رفتيم. دسته درنائى نشسته بودند. تيمور چرخ را انداخت.
چرخ دور كرد، به آسمان برخلاف درناها، ما گفتيم غلط مىرود. يك بار از بالا مثل گلوله سرازير شد، براى درناها كه نشسته بودند. يكى را زد انداخت. سياچى ميرشكار و ... اسب انداخته، به كمك بروند درنا را گرفته، اگر سوار رود به كمك نرود درناهاى ديگر آمده چرخ را مىكشند. و درنا را خلاص مىكنند. رسيديم درنا را گرفته، همانجا به ناهار افتاديم.
بعد از ناهار ديگر درناها ننشسته، ما هم رفتيم، به سمت راه، كالسكه آوردند، نشستم.
راهش چمن و پست و بلند و نهر بود. بد بود دوباره سوار شدم. حرم در كنار راه، دور به ناهار افتاده بودند. رانده رفتيم به ناهارگاه دسته انيس الدوله تازه رفته بودند سايرين بودند. قدرى ايستاده، رفتم به راه افتاده به كالسكه نشستم طرف دست راست كوه بزرگ سنگى است. از دور پيدا است مشهور به كوه امروله كه اصل اسمش امر الله است. اين كوه مىگفتند شكار دارد و چشمههاى خوبى، دارد علف زياد دارد در بهار پشت اين كوه، بلوك افشار [و] طايفه ورمزيار است ييلاق خوبى است. كوه ديگر پشت اين كوه بود. آن هم كوه بزرگ سنگدار مشهور به كوه (دال خانى پشت) يعنى دماغه دال خانى قصبه سنقور كليائى است كه جزء كرمانشاهان است. طرف دست چپ كوه خان كورمز تويسركان است. همهجا بود. الى اول جلگه كنگاور. شبيه است به كوه سه پايه تهران اما از سه پايه بزرگتر است. رانديم خيلى تا جلگه آخر شد. به پل سه چشمه خرابى رسيديم زهآب كثيفى مىآمد. اما در [فصل] بهار گويا آب زياد باشد. [279]
از پل كه مىگذرى جلگه كوچك مىشود. كوهها از دست چپ و راست نزديك مىشود. خيلى رانديم ده كثيفى، بىدرختى سر راه بود. گفتند رحمتآباد مال سارى اصلان است. همين طور رفتيم تا سرازيرى شد. پائين رفتيم. جلگه كنگاور پيدا شد.
امين نظام، عباد الله خان، حاجى محمد على خان، غلام على خان برادر سارى اصلان كه حاكم كنگاور است با جمعى از افاشره (1)كنگاور آمدند غلام على خان مادرش دده (2)سياه است.
خودش هم سياه بود. برادرى هم دارد سياه است. خلاصه دست چپ دوده بزرگ پردرختى بود در دامنه، خالصه بودند. طاهرآباد، حسينآباد دورتادور جلگه كنگاور كوه است جلگه خوبى دارد چمن و ... شبيه است به جلگه اسدآباد، بىتفاوت. اما اين جمعتر [و] كوچك تر [و] بهتر است دهات زياد دورتادور جلگه است. در دامنه اغلب دهات روى تپه است.
اسدآباد هم روى تپه است. دهات [و] شكارى كه در جلگه اسدآباد است در كنگاور هم هست.
قصبه كنگاور در دامنه كوچكى است. هزار خانه متجاوز است. سارى اصلان [و] حسين قلى خان دم سراپرده بودند. چادر ما را در صحرا زدهاند. نزديك قصبه امروز آثار زكام (3)داشتم. مزيد بر كسالت شد. اما الحمد لله نقلى نيست رفع مىشود. شب بعد از شام قرق شد عرفانچى و ... آمدند روزنامه خواندند. دو تا توى تقلى (4)سارى اصلان فرستاده بود گربهها بازى ميكردند. شب خوابيديم.Bakeri
نوشآفرين [كه] از باغ اسدآباد ناخوش شده بود حالا خوب است، واهمه كرده بود. كنيز فاطمه بلنده ناخوش شد. از دست چپ امروز دره و راهى است [كه] به نهاوند ميرود از اينجا به نهاوند هشت فرسنگ راه است. گلعذار كنيز فاطمه بلنده كرد بود. اينجا ناخوش شد و مرد.
در كنگاور اطراق شد. الى عصرى به بطالت
گذشت. عصرى آقا سيد حسين روضهخوان با ذاكرين خودش سيد ابو طالب آمده در اندرون روضه خواندند. صارم الدوله از صحنه آمده بود. به حضور رسيد قر مىداد. امين خلوت مدتى است ناخوش است. چشمهايش هم به شدت درد مىكند. تيمور ميرزا يك درناى زنده گرفته بود. آورد شب قورق شد عرفانچى و ... آمده روزنامه خواند بعد خوابيديم.Fakridjan ]082[
امروز بايد رفت به صحنه. پنج فرسنگ سنگين است. صبح از خواب برخاسته، سوار شديم. به فرهاد ميرزا شمشير مرصعى التفات شده بود. از روى سردارى بسته بود. برق و بورق غريبى داشت. رفتيم به ده كنگاور، براى تماشاى قصر النسوس كه اعراب اسم گذاشتهاند. كلب حسين خان و ... در جلو بودند.
كوچههاى كنگاور بسيار كثيف است. خانهها كهنه و خراب است. قلعه ... در بالا عمارت و درخت، در ميانش هست حاكمنشين است. هفتصد، هشتصد خانوار دارد خيلى از كوچهها رفتيم. قصبه پست و بلند است. تا رسيديم به جائى كه شش ستون داشت و روى اين ستونها، حالا مردم خانه ساختهاند. ارتفاع ستونها تمام شده است. اما قطر زياد دارد. خيلى قطر دارند. سه بغل آدم نمىآيد. اينجا معبدى يا عمارتى بوده است، بسيار قديم. البته دو هزار سال قبل از اين، و اين ستونها دورتادور اين تپه بوده است. حال همين شش ستون است و پى غريبى دارد. كه از سنگ بزرگ و گچ پر كردهاند. به طورى با استحكام پى پر كردهاند، كه به وصف نمىآيد. اهالى كنگاور متصل اين پىها را مىكنند، و گچ اينجا را مىبرند، به اطراف، مىفروشند و كار مىكنند. گچ اينجا را در قديم، از لرستان مىآوردهاند، و سنگ ستونها را از معدن شيرمردان (كه كردها شلمرّان مىگويند.
آوردهاند، دو كوه كوچك ميانه مغرب جنوب قلعه كنگاور است. از بقيه نصف كار ستونها مىگويند هنوز پاى معدن است و آن سنگ شبيه است به همين سنگهاى ستون) (1)مىآوردهاند. كه نزديك كنگاور است. خلاصه بعد از تماشا كه تماشائى بد است، رفتم پائين به جلگه رانديم. از كنار راه راندم. معير، امين الملك، آقا على، صحبتكنان رفتيم.
اغلب جلگه چمن است. اما حالا زرد بود رانديم تا يك فرسنگ، رسيديم به رودخانه [اى] كه
1) . قسمت داخل پرانتز در ميان سطور متن اصلى اضافه شده است.
از سمت شمال مىآمد. به طرف جنوب آب صافى داشت سرچشمهاش از خاك كنگاور است.
در بهار گويا خيلى آب دارد حالا با كم آبى امسال هفت هشت سنگ آب داشت. به ناهار افتاديم. اين رودخانه سرحد كنگاور است. آنطرف آب خاك خزل نهاوند است.
سارى اصلان مرخص شده، امشب را در كنگاور بماند. پلى هم در روى اين، آب ششچشمه داشت. بعد از ناهار سوار شده راندم. نزديك پل به كالسكه نشسته رانديم. در اين رودخانه، جلگه كنگاور تمام مىشود. راه هر ده ماهور مىشود. اما راه كالسكه خوب است.
(محمد على خان مشهور به مملى از تهران آمده بود. با اسب چاپارى، هيچ ندارد. در منزل سياچى است. ديده شد.) (1)[281]
پربلند و پست نيست. كوههاى خوب سنگى قشنگ بزرگ در طرفين است. همهجا كوه است و زياد. طرف دست چپ كوههاى خزل است حيدر خان خزل آمده بود.
امين حضور، سياچى، از او احوالات مىپرسيدند. دهات خزل نهاوند بسيار خراب و بد است. دوده طرف دست چپ پيدا شد، از خزل نهاوند است. خالصه است. ده پير، ده لر، سراب ماران، از نزديك ده پير زير سنگى بيرون مىآيد، سياچى را فرستادم رفت سراب را ديد، و آمد مىگفت آب داشت دو سه سنگ، بلكه ده سنگ اما من نرفتم پشت كوههاى خزل، لرستان است. پشت كوههاى طرف دست راست كليائى و خدابنده بوده است خلاصه رانديم تا به گردنه بيدسرخ رسيديم. از كالسكه درآمده سوار اسب شدم. گردنه بزرگى نيست. راه كالسكه را هم مهندسى خوبى ساخته است. گردنه كوچكى است. عماد الدوله و كرمانشاهانىها و سواره زياد زير گردنه بيدسرخ بودند. سواره رفتم. يحيى خان، عماد الدوله، پسرهاى عماد الدوله حسينقلى خان، والى پشتكوه لرستان مشهور به، ابو قداره هم با لباس رسمى ... شمشير و ... بود. مردى است، بلند، كريه (2)منظر، ريش دارد. سياه چهره، لاغر اندام. مىگويند خيلى رشيد است و در سرحد عثمانىها خيلى از او حساب مىبرند. بعد از دم سوارهها گذشتم. پانصد ششصد سوار بودند. از هر طايفه [بودند] كليائى، پشتكوه لرستانى، نهاوندى، خزل كلهر، و ... و ... محمد حسن كلهر سرتيپ،
محمد رضا خان زنگنه سرتيپ، برخوردار خان سركرده فوج لرستان برادر فتح الله خان امرائى، ميرزا هادى خان، كارگذار خارجه كرمانشاهان، حاجىزادههاى كلهر و ... و ... خيلى بودند.
بعد با عماد الدوله سواره، صحبتكنان آمديم دلتنگ بود. گويا در شهر كرمانشاهان چند روز قبل به او شوريدهاند. بسيار واهمه داشت، از عرضهچىگرى (1)مردم. بعد رفتيم به كالسكه راندم. همهجا، باز طرفين راه الى صحنه كه منزل است، كوه و كوهستان بود. زير گردنه بيدسرخ چشمه آبى داشت. خيلى آب گويا در بهار، بيرون بيايد. حال هم يك سنگ [آب] داشت. چشمه و سرآب در اين جاها بسيار است. دو ساعت به غروب مانده، وارد منزل شديم. چادر را كنار آبى زده و از توى چادر هم، كنار همين آب چشمههاى عليحده بيرون مىآيد. خوب جائى است. امروز محمد باقر خان پسر ظهير الدوله، سكته كرده فوت شد.
همهمه باز به اردو افتاد خداوند عالم انشا الله تعالى همه را از اين بليّات حفظ بفرمايد و رفع جميع امراض روحانى و جسمانى را بكند، انشاء الله تعالى. [282]
شب بعد از شام مردانه شد. اما عرفانچى نيامده بود. واهمه كرده، خوابيده است فراشباشى قريب يك ماه است، سفيه شده است. حرفهاى پرت زياد مىزند. خندههاى بىمعنى مىكند. خيلى تماشا دارد حالتش. تا بينم چه مىشود، اما يقينا حالا سفيه است.
صحنه، خالصه است. آبادى زيادى دارد. خانوار پانصد خانه مىشود. باغات زياد دارد آب كه به صحنه مىآيد از چشمهاى است كه از درّه بالاى ده مىآيد راهش سنگ و بد است دخمه كيكاووس در بغل سنگى است. سوراخ كردهاند از قديم با طنابى (2)بايد آدم را بلند كرده، بكشند ببرند توى دخمه، من دخمه را از دور با دوربين ديدم. جمع صحنه 1500 تومان نقد، هزار خروار، جنس (3). اهل صحنه نصيرى (4)
از نوشته بعضى از قدما و متكلمان چنين برمىآيد كه اين فرقه از پيروان عبد الله بن سبا هستند و بعضى آنان را از فرقه (زيديه) به شمار مىآورند. بعضى نوشتهاند فرقهاى از غلاة شيعهاند و معتقدند كه حق تعالى در ذات امير المؤمنين على (ع) حلول كرد و گويند ظهور روحانى و جسمانى مطلبى است غير قابل انكار، مانند ظهور جبرئيل به صورت (دحيه كلبى)، و چون على و اولادش از ساير معاصران برترند و وابسته به اسرار ربانى و مؤيد به تأئيد الهى مىباشند حق به صورت على ظهور كرد. (فرهنگ معين)
هستند، على اللهى (5)هستند.روز پنجشنبه بيست و چهارم [شهر رجب] امروز صبح سوار شده رفتيم به گردش، اينجا اطراق شد. از در اندرون، سوار شديم حكيم كاشى در چادر عايشه بود. ديشب عرق صحت كرده بود. احوال عايشه خوب بود. قدرى با حكيم صحبت شد. بعد سوار شدم رانديم به كوههاى طرف جنوب. صبح ميرشكار هم رفته بود، شكار پيدا كند. فراشباشى مزخرف زيادى گفت. مىگفت هاشم يعنى پسرش كار بامزه [اى] كرده است. چهارصد چادر قلندرى و چند پوش و ... من نفهميده، به من نگفته، تمام كرده است، پسفردا مىآورند. عجب كار بامزه [اى] كرده است. گفتم به هاشم، چرا به من نگفتى؟ گفت: اگر مىگفتم بىمزه مىشد. يك سردارى، كه شما بمن خلعت داده بوديد ترمه قرمز، به هاشم خلعت دادم. شما هم بايد به هاشم يك خلعتى بدهيد. حالا اين عبارت را به زبان تركى ميگويد و مىخندد، معركه مىكرد، قدرى سفيه شده است. [283]
خدا حفظ كند. خلاصه از دم چادر حرم خانه امين الملك گذشتم. چادر غريبى داشته، پوش يك ديركى، دراز چرك سياه، دورتادور چادر تجيربلندى، سياهى، آبى رنگ پاره، كه هيچ فضا و حياتى به توى چادر نمىدهد و يك طرف تجير، چادر خلا بود. خلاى هشت چوب بزرگ آبى رنگ وصله (1)[اى] و پاره، در حقيقت يك طرف چادر تجيرش مبرز (2)بود. بسيار بسيار كثيف و با ذلت بود. تعجب از امين الملك شد، كه چرا اينطور زن آورده است. خلاصه رانديم. تيمور ميرزا و ... از منزل ايشك آقاسى باشى (3)آمده بودند، به تعزيت رفته بودند اين چون پسرش مرده بود، به سكته. بعد تيمور، امين حضور، ميرزا على خان،
برگشته رفتند، منزل. من راندم بالاى كوه، همهجا اسب رو بود علف زياد داشت قياق (1)و ... اما خشك بودند. گوسفند زيادى، چوپانهاى تركاشوند مىچراندند. پرسيدم چوپان جوانى داشت گفت: از دولت آمدن اردو اينجاها گوسفند آورده مىچرانيم والا دزد كاكاوند لرستان نمىگذارد اينجاها كسى بماند. بعد راندم. بالاى كمر سنگى، كه آنطرفش پرتگاه زيادى بود افتاديم به ناهار. آفتابگردان زدند. ناهار خورديم عرفانچى آمد. روزنامه خواند.
عكاسباشى چند شيشه عكس انداخت كبك زيادى اين سينك (2)داشت اما نمىشد زد و اگر هم مىزدند حرام مىشد كسى نمىتوانست بياورد. سياچى يك قره كبك زد. حرام شده بود.
چشمانداز بسيار خوبى اين كوه داشت. اردو كلا به طور تشريح پيدا بود. همه چادرها از هر سنخ ديده شد. بالاى چادرها ده صحنه بود خانوار، باغات همه پيدا بود. آب اين ده از دره بالاى صحنه مىآمد. گفتند آب صاف خوب زيادى مىآيد. آسياب زياد دارد، درخت زياد، دخمه كيكاووس هم بالاى دره ده صحنه پيدا بود. مردم مىرفتند تماشا با دوربين ديدم.
حكيم طولوزون را ديدم آنجا رفته بود. جلو دره برياج، كوه بيستون، و ... پيدا بود رودخانه گاماساب، كه از نهاوند مىآيد، در صحرا مىپيچيد و مىآمد. سبزه، درخت گز اطراف رودخانه زياد بود. اطراف همه كوه بود. خلاصه خيلى با دوربين نگاه كردم على رحمان، سياچى مياچى، بودند. الى عصرى آنجا مانديم. از تهران تلگراف رسيده بود، آقا عنبر خواجه كه مدتى ناخوش بوده مرده است. ناخوشى معروف پدر سوخته تازه در تهران بروز كرده است. ميرشكار رفته بود شكار پيدا كند. گفت در سختان بود، نمىشد شكار كرد.
نماز كرده؛ چاى، هندوانه خورديم سوار شده رفتم منزل [284]
يك كفتار بزرگى ديدم، از پائين مىدويد. با دوربين ديدم خيلى بزرگ بود راه نبود. رفتم بزنم، بعد غروبى وارد منزل شدم. رفتم بيرون، عماد الدوله، حسام السلطنه، فرهاد ميرزا، يحيى خان و ... بودند حكم شد فردا برويم، بيستون، پسفردا اردوى سنگين را اينجا گذاشته برويم، برناج به شكار. اينطور قرار شد رفتند يك شكار ميش يعنى بز شاخدار كوچكى بود. زده آورده بودند، مير شكار مىگفت با دوربين در نزديك كوههاى
كنگاور و خزل، قوچ ارقالى ديدم. بعد شب بعد از شام، مردانه شد، بعد خوابيديم.
امروز بايد به بيستون برويم اما آخر به برناج رفتيم. الى بيستون پنج فرسنگ است اما برناج شش يا هفت فرسنگ [است]. صبح سوار شديم، به اسب با وزير خارجه، دبير عماد الدوله صحبتكنان رفتم، تا رسيديم به رودخانه گاماساب آب بسيار خوب صافى مىآمد. آب زيادى هم داشت. حالا با اين كمآبى و اينكه جاهاى ديگر هم آب را مىگيرند باز، بيست سنگ متجاوز آب داشت. در بهار از اين رودخانه با كلك عبور مىشود. و سرچشمهاش از نهاوند است. همه اين رودخانه هم به حاصل مىنشيند و ذره [اى] بىمصرف نمىشود. از سمت مشرق مىآيد، رو به جنوب طرف بيستون ميرود ايضا تفصيل منبع رود گاماساب منبع اين آب از كوه چهلنابالغان نهاوند است. از آنجا داخل خاك خزل شده آب كنگاور و مزارع افشار داخل او ميشود و از طرف خلجرود خزل داخل خاك صحنه مىشود و آبهاى صحنه هم داخل او شده، در حوالى بيستون آبهاى چمچال داخل او مىشود. و پس از آن آبهاى خاوه كه رودخانه كيزهرود مىگويند، داخل مىشود و در هليلان آبهاى گهواره و هارونآباد به او ملحق شده و از جايدر، و صدمره گذشته آبهاى خرمآباد و ... داخل او شده. مسمّا به كرخه مىشود و از حوالى هويزه (1)داخل شط العرب مىشود. [285]
كنار رودخانه و صحرا، شيرينبيان زيادى داشت. بوته گز هم زياد بود. بلدرچين هم زياد بود. يك بلدرچين روى اسب زدم. حسام السلطنه، فرهاد، عماد، و ... ديدند خوب زدم.
عماد الدوله پيشكشى آورد. مجد الدوله، حسام السلطنه، فرهاد ميرزا به دخمه كيكاووس رفته بودند آدم بالا كرده بودند باطناب (2). ايلات شاهسون بغدادى اينانلو خيلى اينجاها آمده چادر زدهاند. از بابت كمعلفى يورت قديمشان. اينجاها علف دارد سواره جليلوند از طايفه حاجى سعد الدوله كه در دينور مىنشيند. حاجى سعد الدوله آورده بود، ملاحظه شد. طرف دست راست دره بود. آبادى و دهات زياد دارد. مىرود به دينور.
دينور در قديم شهر عظيمى بوده است. حالا بلوكى است. شهر كرمانشاهان حالا،
قريه [اى] از قراء دينور بوده است. طرفين راه امروز، همه كوه است، كوه بيستون از جلو پيداست. همچه خيال مىكنند، كه حالا مىرسند به منزل هرچه مىروى، نمىرسى.
لب رودخانه به ناهار افتاديم. طولوزون و ... بودند. طولوزون هم به دخمه كيكاووس رفته بود. خودش را با طناب كشيده، برده بودند. شغل يكى از اهالى صحنه است، كه پياده از راه سختان، مثل بزكوهى بالا مىرود. دم دخمه و ايوان با طناب مردم را مىكشد بالا. طولوزون مىگفت: رفتم توى دخمه، گودالها بود، چاهى بود توى او رفتم. يعنى كم عمق دارد. آنجا هم آثار قبر است. مىگفت لارنس انگليسى آنجا يادگار نوشته بود. من هم يادگار نوشتم. خلاصه باد شديدى از روبرو مىآمد. ناهار را با زحمت خورده سوار شديم.
رفتيم جاده (1)به كالسكه نشستيم (حكيم الممالك كه مدتى بود ناخوش بود، امروز سر ناهار آمده بود، ضعف زيادى داشت.) (2)باد و گردوخاك زيادى مىآمد. خيلى خيلى مردم را اذيت كرد. رانديم نزديك بيستون. يحيى خان آمد. گفت: كاغذى عزّت الدوله از بيستون نوشته است كه سراپرده اينجا نيست و هيچكس نيست همه رفتهاند برناج. [286]
در اين حالتى كه يحيى خان اين عرض را ميكرد، كلاهش را باد برده سر برهنه ايستاده بود، حرف مىزد. معلوم شد فراشباشى بدون اين كه كسى بگويد اين كار را كرده است.
حسام السلطنه هم فرستاده است بنه و مردم، از برناج برگردند. سوار اسب شده، گفتيم مردم برنگردند. مىرويم برناج. اما اوقاتم زياد تلخ شد. باد و گردوخاك، خسته، حالا بايد از دم بيستون، به برناج برويم. صعوبت داشت. دو فرسنگ بلكه سه فرسنگ راه هم بود. رانديم رو بطرف شمال و مغرب. رودخانه دينور مىآمد، ملحق به گاماساب بشود. آب لجندارى بود اسب نمىشد زد. فرو مىرفت به لجن. بالاتر رانده، از پل كوچكى گذشتيم. تپه در جلو بود. عماد الدوله گفت اين تپه، سنگر نادر شاه است. بعد رانديم راه پر از بنه و گردوخاك بود.
راهسنگ، رودخانه، نهر، باطلاقهاى غريب داشت. يك دسته زوار گنجه همه سواره بودند. علمى داشتند. ملاحظه شدند. خلاصه هرچه خواستم جائى پيدا كنم ساعتى بيافتيم، پيدا نشد. آبها و باطلاقها مانع بودند، رانديم. براى برناج خيلى رانديم. اردو متفرق افتاده
است. يعنى بنه و مردم برگشته باز بيستون مىرفتند. بعضى مىآمدند. شلوغ (1)بود تا رسيديم به اول درّه برناج. درهاى است سمت مغرب افتاده است. درخت زيادى تبريزى و غيره كاشتهاند. خيابان دارد به نظام، و درختهاى گل سرخ و ... زياد دارد، و باغش هم ديوار ندارد. در روى تپه كوچكى عمارت برناج را ساختهاند، به تركيب قصر قاجار، اما اين كوچك است و مرتبه و مرتبه دارد. دور عمارت قلعه دارد. محكم، آباد و آبادى هم توى قلعه است. در قلعه و عمارت منزل ما را قرار نداده بودند چون كثيف بوده است. در توى باغات و درختها چادر زده بودند بيرونى اندرونى. [287] دو ساعت به غروب مانده رسيديم. بسيار خسته بودم. چتر (2)مفتولدوزى بزرگ، ناهار خورى با زيرهپوشهاى مرواريد و ... از طهران فرستاده بودند يحيى خان، امين السلطان آوردند ديدم. ببرى خان، گربهها، بازى كردند.
دهاتى كه امروز از صحنه، الى اينجاها ملاحظه شد، از اين قرار است، اغلب و اكثر ملك عماد الدوله است اول مزرعه شاهسون و مير عزيزى كه جزء صحنه است. بعد آب باريك مال عماد الدوله است. سمنگان و سجىآباد زردآب، طرف دست چپ: مزرعه خليفآباد، و كژكند از اينجا به نادرآباد الى نزديك بيستون از اين قرار بود. وقتى كه رو به برناج رفتيم دست چپ: بخوبران، كاشانتو، مارانتو، دست راست از سمنگان به آن طرف را صحراى چمچهمال مىگويند. خلاصه شب شد. بعد از شام مردانه شد. عرفانچى آمد.
روزنامه خواند. ميرشكار عصرى آمد. رفته بود شكار ببيند مىگفت رفتن از تنگه دينور رفتم.
شكار زياد دارد و قرار شده پسفردا جرگه شود، و مىگفت از دره بالاى برناج آمدم.
نيم كرور (3)كبك ديدم. بنا شد فردا شكار كبك برويم. شب خوابيديم سياچى يك نفتى جل كه در مرداب انزلى ديده بودم زده آورده بود.
صبح برخاستم. اينجا در برناج اطراق است.
دهن گربه ببرى كوچك، مرغ كوچك خوش رنگى بود اقلبگه نشان داد من در رخت خواب بودم. زبيده گفت: ببرى خان گرفته، به او داد. باز هم ببرى خان يك مرغ سوسك
گرفته آورده بود. رخت پوشيده، قبل از سوارى دبير الملك، عماد الدوله وزير خارجه، يحيى خان احضار شدند. آمده نشستند. قرار عرضهچى و مفسدين كرمانشاهان بود.
عماد الدوله گريه غريبى كرد، با طمأنينه (1)عجيبى دو دست را آرام برد [288] به چشم، با انگشت اشك چشم را آرام پاك كرد. هردو انگشت هردو دست را يواش آورد، پائين ماليد بروى فرش، و اشك را پاك كرد. خيلى خنده داشت. بعد از در اندرون، سوار شده، همهجا از توى باغ و خيابان رانديم. اما مردم و عملجات (2)حرم و ... به توى باغ افتادهاند. تا رسيديم به واشه كوههاى سنگى سخت دارد. درهاى است آب مىآيد. همهجا سر نهر بيدهاى كهن دارد الى سرچشمه، كه از چادر ما تا سرچشمه نيم فرسنگ مىشود. ميرشكار و همه صفهاى (3)شكار، قوش حاضر بودند. تيمور، حبيب الله خان- رچهرچه- مملى، قوشچى باشى، چرتىها، حاجى على نقى، صاحب جمع، نورى، سياچى مياچى و ...
بودند از نيم كرور كبك ميرشكار، به قدر دويست عدد كبك ديده شد. دير سوار شديم. كبك رفته بود. بالا سنگلاخ زياد است. كوه سخت، بوته، ميان بوتهها و سنگها مملّو از كبك است. در زمستان واقعا كرور كرور، بايد كبك باشد. يك كبك من زدم. تفنگ زياد انداختند.
قوشها گرفتند. خيلى شكار شد. آفتابش گرم بود. رفتم سرچشمه. ناهار خورديم.
عرفانچى، على رضا خان و ... بودند. يك زاغچه روى هوا، مملى خوب زد.
يك مرغ واق هم تيمور آورده زده بودند. چشمه آب صافى دارد به قدر چهار سنگ آب داشت.
ايلات همدانى بالاى اين چشمه آمده، افتادهاند. الى عصرى اينجا مانده بعد، سوار شده قدرى بچههاى ايلات گوسفندها و ... را تماشا كردم. چند روز است، از بواسير خون مىآيد.
قدرى كسل هستم. نقلى نيست. توى بيدها از هر جور مرغى بود. توكا، مرغهاى كوچك قشنگ. خلاصه آمديم اندرون. دختر باقر كاشى يك بوف يعنى اوئى زنده بىعيب گرفته بود. نخى پايش بسته بود. مىگفت امروز آمد به چادر ما افتاد، گرفتيم.
ببرى خان، گربهها مىترسيدند. ولش كردم. نمىرفت. آخر انداختم بالاى چادر
انيس الدوله. امروز به قدر صد كبك شكار شد. شب بعد از شام خوابيديمdjemal ]982[.
صبح سوار شده به عزم جرگه دره دينور.
در راه با دبير، وزير، يحيى خان، عماد الدوله در فقره عارضين كرمانشاهان كه به بست توپخانه آمدهاند، صحبت شد. آنها رفتند رو به شمال، راه دره دينور را گرفته رانديم. حاجى آمد كه پياده جرگهچى بنده كم است، برادرزاده ميرشكار هم ناخوش شده است (و فوت شد رحمت الله هم بهمچنين) (1)كسالت و كثافتى ميرشكار داشته است. معلوم بود جرگه و فلانى نخواهد شد. همه خواجهها و ... براى جرگه سوار شده بودند. ما و آنها، همه خفيف شدند. رانديم. رودخانه مىآيد. از طرف دينور حالا به قدر ده سنگ آب داشت.
اطراف رودخانه همهجا دهات عماد الدوله است، و اطراف رودخانه همه جنگل است. از درخت بيد و گز و ... خيلى انبوه زياد اين درختهاى جنگل همه مال عماد الدوله است.
عرض دره هزار زرع مىشود. كوههاى سخت سنگى بزرگ در اطراف هست، كه نه سواره نه پياده نمىتوان گشت. شكار دارد اما نمىشود رفت و شكار كرد. رفتيم در كنار رودخانه به ناهار افتاديم. سياچى مياچى، چرتىها، تيمور پيشخدمتها و ... بودند تيمور و ...
رفتند شكار كبك. على رضا خان، محمد على خان، افشار بيگ، دكتر، شاهزاده، آقا على، ميرزا على خان، عرفانچى، امين السلطان و ... بودند موچول خان ناخوش است، عرفانچى هم از بس ترسيد. هيچ حال ندارد، بسيار كسل است. پيادهها را ميرشكار به جنگل انداخت.
قدرى فرياد كردند كه خوك درآيد. چيزى نشد سوار شده قدرى بالاتر رفتم. باز در كنار رودخانه جاى خوبى چادر زده، الى عصرى مانديم. طرف دست چپ در بغل كوه مغارى بود.
سياچى، ميرزا عبد الله، مليجك، آقا وجيه، رفته بودند آنجا، به زحمت زياد. پرتگاه غريبى بوده است. پاى سياچى هم زخم شده بود. تعريف مىكرد اطاق دارد از سنگ تراشيدهاند. جاهاى وسيع دارد حوض آبى دارد كه، الان هم آب دارد. در قديم محكمه بوده است. سياچى، على رضا خان را فريفته برد به غار. على رضا خان هم در شب تعريف مىكرد كه بزحمت زيادى رفته بوده است. [290]
حوض آب بوده است. اتاق صفه و ... خيلى تعريف مىكرد از غرابت آنجا اما راهش
1) . جملات داخل پرانتز خارج از سطر در متن اصلى اضافه شده است.
بد بوده است. خلاصه نيم فرسنگ بالاتر از اينجا كه افتاده بوديم ... واشدى (1)مىشود كه به دينور كمكم نزديك مىشود. قلعه [اى] صارم الدوله آنجا ساخته است، مسمى به تپه گلچه قدرى بالاتر از حلقه خانوار سوزمانى هستند كه آنجا نشاندهاند. ابراهيم خان نايب رفته بود تماشاى قلعه. مىگفت اهل اردو متصل آمد و رفت داشته عكاسباشى هم ديروز رفته بوده است، آنجا عكس دوازده نفر سوزمانى، انداخته بود. خان پيرمرد هم پشت سوزمانىها ايستاده است، يك كمانچهچى داشت خلاصه عصرى سوار شده، برگشتيم. با امين حضور صحبت كرديم غروبى رسيديم به منزل دو فرسنگ راه رفتيم و آمديم. اين راه دينور زوّار كل آذربايجانى از اين راه مىآيند. از راه بيجار گروس خيلى زوار ترك مىآمد و مىرفت قراچهداغى و ... خوئى، سلماسى و ... ملاحظه شدند. دهات عماد الدوله از اين قرار ديده شد: سمت دست راست از آن، اوزان نازليان، برفتآوند. باغ هم داشت. دست چپ:
كميچه، چشمهسراب. تلگراف كرده بودند ناخوشى در تهران زياد است. خداوند عالم خودش ترحم كند انشاء الله. شب بعد از شام مردانه شد. امين حضور مامور شد با فرمان بزرگى كه صبح برود در شهر كرمانشاهان، در مسجد بخوانند. بعد خوابيدم درختهاى برناج، تبريزى، چنار، گيلاس، انار و ... بودند (غلام بچه گروسى امروز اينجا ملاحظه شد.
پسر على رضا خان گروسى) (2)
امروز بايد برويم به بيستون، سه فرسنگ راه بود. سوار شديم با فرهاد ميرزا، يحيى خان، دبير وزير، عماد، حسام السلطنه و ...
صحبتكنان مىرفتيم (نزديك كوه بيستون از پل بزرگى كه چهار چشمه داشت دو چشمه بزرگ كوچك. گذشتيم دست چپ محاذى اين بيشه دهى بود در دامنه كوه موسوم به تخت شيرين) (3)
بعد سوار كالسكه شدم. رانديم الى نزديك بيستون سوار اسب شديم رانديم براى تماشاى
آثار (1)كذا بيستون از اين قرار مشاهده شد [291] اول نزديك زمين. يعنى دو سه ذرع در ارتفاع، صفحه بزرگى بوده است. اشكال بزرگ درآورده بودند. اما حالا محو شده، اثر كمى مانده است. وسط اين صفحه اشكال را شيخ على خان زنگنه، سنگتراشى كرده است.
وقفنامه دو، ده، كه وقف تعمير كاروانسرا [ئى] كه در زير كوه بيستون خودش ساخته است، در آنجا كنده است. كه عوام مىگويند قباله شيرين است، كه فرهاد كنده است.
اسم دو، ده كه وقف كرده است، آن طرف رودخانه گاماساب در دامنه، كوهى پيدا بود از اين قرار است: قراولى، چميطان بالاتر از اين به قدر بيست زرع ايوانى درآورده شكل پادشاهى كه داريوش مىگويند از سنگ درآوردهاند. روى تخت نشسته است. اما شكل تخت قدرى خراب است. نه (9) نفر اسير دستها به پشت بسته، زير تخت رديف ايستادهاند. يك نفر از همه عقبتر است كلاهش بعينها مثل كلاه نمدى لوطىها، بلند ته كلاه كلفت، سرش باريك، معلوم نيست آن يك نفر مختصا چرا كلاهش اينطور است. باقى [با] كلاههاى كوتاه يا سربرهنه، در مقابل تخت سردار بزرگى ايستاده است به پادشاه نگاه مىكند و حرف مىزند و يك نفر از اسرا زيرپاى سردار است. دو نفر ديگر عقب سر سردار، ايستادهاند از بزرگان دولت هستند. سردار، موى زلف زيادى دارد. ريش هم دارد اشكال را به قاعده نقاشى، بسيار بسيار درست و خوب درآوردهاند. پادشاه هم ريش و زلف زياد دارد. اندازه اشكال كوچك است. هر شكلى نيم ذرع. با دوربينكش نگاه كردم. تا درست ديدم با چشم و عينك درست ديده نمىشود. آفتابگردان ناهارخورى حرم را هم اينجا زده بودند. اما حرم آمده اينجا تماشا كرده رفته بودند. چشمه آبى از زير اين كوه بيرون مىآيد. يك سنگ حالا آب داشت. بهار مىگويند خيلى است كاروانسرائى و دهى زير كوه، در صحرا واقع است.
كاروانسرا همان كاروانسراى شيخعلى خانى است. باغى هم كه صارم الدوله در صحرا انداخته است بىديوار. تبريزى كاشته است. صحرا و چشمانداز اردو و غيره خيلى خوب بود.
عكاسباشى، را در منزل فرستادم آمد. عكس انداخت. بعد سوار شده قدرى آنطرفتر رفتم، جائى كه مىگويند فرهاد سنگ تراشيده است. يك بغل كوه را تراشيدهاند به ارتفاع زياد و عرض زياد ايوان بزرگى مىخواستهاند درآرند و آنجا اشكال و غيره درست كنند. نيمه تمام
1) . اصل: آثارهاى.
مانده است. اما كار يك نفر فرهاد نيست. [292] هزار سنگتراش قابل يقينا كاركرده است.
حال قابل اين است اشكال ما را در سلام عام آنجا نقش كنند. انشاء الله بايد حكم بشود، بسازند. بوتههاى گلهاى خوب با گل از لاى سنگها درآمده بود. اما تماشاچى و مردم ايوان را كثيف كرده بودند. نمىشد، ايستاد. برگشتيم منزل. منزل با روح جائى بود.
عصر خوبى داشت كوه بيستون بلند پيدا، موزيكانچىها مىزدند. گربهها بازى مىكردند.
زنها همه توى سراپرده مىچرخيدند. راه مىرفتند حرف ميزدند، غلامبچهباشى و ...
بازى مىكردند. دختر كوچكها طرفى ديگر صحبت مىكردند. چلچله زيادى به قدر يك كرور در هوا مىپريدند. گويا از ييلاق آمده به قشلاق مىخواهند بروند. سينهام قدرى گرفته بود. شب امين حضور چاپارى از شهر فرستاده بود كه مردم اجماع عامى كرده، در مسجد داد و فرياد غريبى دارند كه عماد الدوله را نمىخواهيم. اوقاتم تلخ شده به كسالت خوابيدمenis يوسف هم چند فشنگى در بغل كوه دركرد. امشب بعضى كوه و كمر، روهاى بيستون بالاى كوه رفته آتش روشن كرده بودند. خيلى مشكل است رفتن به اين كوه به غير از بزكوهى محال است كسى برود. اينها رفته بودند. شب هم الى صبح در كوه بودند.
امروز بايد برويم به سياه بيد. بعد، پيشخانه، كه به سياه بيد رفته بود يحيى خان برگردانده بود به حاجىآباد. از بيستون الى آنجا دو فرسنگ راه است. صبح قبل از سوارى وزير، فرهاد ميرزا، دبير، حسام، مجدى، ايشك، عماد، شهاب، سعد، همه را خواستيم. آمدند. نشستند. در كار كرمانشاهان شور شد. دستخطى دبير به آقا عبد الله، آقا محمد ابراهيم، نوشت بسيار طول داد. وزير هم ابلاغى، به حاجى ميرزا على نوشت و به آقا على كه از شهر بيايند اردو و آن هم زياد طول داد تا نوشت، و مهر كرد. بىاغراق نيم ساعت طول كشيد. (حاجى در شهر گويا فسادى كرده است) شهاب، سعد مامور شدند بروند شهر و استمالت بدهند، بعد سوار شديم فرهاد ميرزا مرخص شد، رفت كردستان. محمد رحيم خان زند، ملاحظه شد ده روزه از تهران آمده بود.
مىگفت دمل زياد داشتم پسرم ناخوش شد. [293]
در راه خلاصه، امروز دير سوار شديم. به كالسكه نشسته رانديم قدرى كه مىگذرد، كوه بيستون به همان سختى و تركيب قدرى مىپيچد، زنجيرهاش به طرف دست راست است.
چپ هم دهات زياد بود در دامنه رودخانه گاماساب هم قدرى كه آمديم در طرف دست چپ پيچيد، و از نظر محو شد. داخل دره شده مفقود شد. دهات دست چپ: كوره، بلوردى، پشت تپه بلوردى، قريه چهر است. مال اولاد ميرزا سليم خان است. وركر، شاهملكى.
دستگاهى كه به سياه بيد برده بودند، دوباره آورده، در جاى ديگر مىزدند، على رضا خان فرستاده بود در ناهارگاه صبر شود تا بزنند. رفتم، در بالاى كوهى، طرف دست چپ به ناهار افتاديم. حالم كسل بود. بعد سوار كالسكه شده رانديم. منزل خيلى نزديك بود، رسيديم. سه ساعت به غروب مانده حرم در ناهارخورى خودشان بودهاند تا چادرشان را زدند طول كشيد. بعد آمدند. قناتى از چادرها درمىآيد، صاف است. اما آبش ماهى دارد خوب نيست. دور آب هم پهن (1)زياد بود. خيلى متعفن بود. داديم قدرى پاك كردند، نشد، شام را اندرون، چادر انيس الدوله خوردم. بعد خوابيديم. بسيار منزل كثيف بدى بود بسيار بد.
بايد رفت به عماديه. چهار فرسنگ سنگين است. عبث از بيستون به عماديه مىرفتيم. چندان راهى نبود. تنها پنج فرسنگ خيلى سبك است. خلاصه بىجهت در اين منزل كثيف نجس به سربرديم. صبح سوار شده به كالسكه رانديم. همهجا كوه بيستون الى عماديه، طرف دست راست است اشكال و عمارت طاق بستان (2)هم در زنجيره همين كوه بيستون است، همهجا سخت و به يك تركيب، محاذى، عماديه دره وسيعى از همين رشته بىستون بازمىشود. باغ و عمارتى آنجا عماد الدوله ساخته است، مشهور به كنشت و طاقبستان هم آن سمتها است. خلاصه دست چپ از حاجىآباد قدرى كه مىروى، كوه و تپههاى كوچك [و] بزرگ، بسيار نزديك به جاده (3)است. بعد يكدفعه اين كوه تمام شده، جلگه مىشود. به مسافت دو فرسنگ كمتر [يا] بيشتر به كوه منتهى مىشود [294]
و دهات اين است: حاجىآباد، گاكيه، بوهار، كهريز، كوده، سياه بيدعليا و سفلى.
سمت دست چپ ايلات زياد از شاهسون بغدادى افتاده بودند. دست راست دهى، چيزى نيست. جز مرادآباد جفاكلان كه قريب به طاقبستان است. صحرا هم خاك، و شيرينبيان (1)است گاهى هم نزديك عماديه، چمن خشكى بود. ناهار را كنار جاده خورده، مردم همه رخت پوشيدهاند. اما اعيان و اشراف قدير از سواره، و ... چون از حاجىآباد و بيستون يكسر، به قراسو رفته بودند، نظمى نداشت. سواره سنجابى و لرزنگنه و ...
آمده بودند. ديده شدند. پيشخدمتها و ... همه لباس پوشيده بودند احوالم قدرى كسل بود.
خلاصه چهار به غروب مانده وارد عماديه شديم. فوج زنگنه فوج احمد خان پسر ناصر الملك ايستاده بودند. مردم شهرى بودند اما استقبال كثيف بىمزه [اى] كردند. مردمان خرى هستند.
زنها همه روبنده، نقاب سياه دارند. قدرى زن آمده بود [ند] شكوه از عماد الدوله مىكردند.
گفتم زدند. كج خلق شدم. عماد الدوله هم بود. خلاصه وارد عماديه شديم. عمارت عماديه در كنار رودخانه قرهسو واقع است. رودخانه بزرگى است. مثل شط است. اما حالا آبش كم است در بهار، امكان عبور ندارد. از جلو عمارت مىپيچد و مىآيد. نفتى جل و مرغآبى و ...
دارد. آن طرف روخانه، چمن و جلگه است كه مىرود الى شهر. از اينجا به شهر يك فرسنگ سبك است. مثل دوشانتپه، الى كنار خندق تهران است. شهر در دامنه كوه واقع است. با دوربين خوب پيدا بود. اردو، در يمين و يسار رودخانه افتاده است، به درازى رودخانه.
رودخانه از سمت شمال آمده به جنوب مىرود. منبع از روانسر كردستان است. چشمانداز بسيار خوب دارد، طرف شهر. سمت اندرون باغ بسيار بزرگى است. حوضهاى خوب جدول خوب دارد. حوضهاى بزرگ، خيابان عريض خيلى خوب منتهى به سردر مىشود. از زير سردر دالانى است، مىرود به اندرون. اندرون خيلى خوبى دارد. جمع و قشنگ، پريورت، خوشتركيب. حوض خوبى در ميان. حمام خوبى دارد. عمارت خواجهها و غيره، خلوتهاى عليحده است رفتم اندرون گشتم. گربهها را ديدم. عايشه خوب شده است.
معصومه هنوز [295] خوابيده است، باغ قرق شد. زنها آمدند. شب من در عماديه خوابيدم عمارتش سه مرتبه (2)بسيار خوشتركيب است. پريورت قشنگ، اتاقهاى خواب خوب،
تالار، دو رو همه چيزش خوب است. اما چون عمارت رو به مغرب است از چهار ساعت به غروب مانده، الى غروب، آفتاب توى تالار است. آقا يعقوب اينجا برادرى داشته است به ديدن او آمده بوده است. ملاحظه شد. كربلا مىآيد. محمد تقى خان گشاد امروز ملاحظه شد.
به ده سوزمانىها كه بالا برناج بود رفته است. هرزگى كرده است. پسرش را هم آورده است. كيومرث ميرزا شوهر عزيز الدوله، در سر جندهبازى در تهران با زنش حرفش شده، با سه سوار گريخته است. به چارپارى آمده، از اردوى ما گذشته، به عتبات عاليات رفته است.
خيلى عجيب حكايتى است. شب را زنها بودند آنطرف قراسو آتشبازى خوبى عماد الدوله كرده بود. اما دودش به عمارت آمد با سينه درد مزيد كسالت شد بعد خوابيدم ...enis
امروز بسيار كسل بودم سرما سرما شد سرم، درد كرد. زبانبار داشت. يبوست زيادى بود. قدرى دراز كشيدم گربهها پيشم بودند.
بازى كردند. اما زياد به بطالت و كسالت، گذشت. عصرى زعفران باجى دو دست اماله (1)كرد دفعه اوّل اماله فرنگى ضايع بود آبها ريخت اوقاتم تلخ شد تا بردند آقا ابراهيم، درست كرد آوردند، زياد كج خلق شدم. خلاصه اماله شد انشاء الله رفع همه كسالات به حرمت سيد الشهداء عليه السلام خواهد شد. پيشخدمتها و ... بودند عصرى كه مىخواستم اماله كنم ببرى خان يك مرغ قشنگى گرفت، آورد به بچههايش داد. شب را بسيار بد خوابيدم از تلگراف تهران به طولوزون نوشته بودند: (بدوان) فرانسوى (2)باغبان ميدان و موسيو هنيره پيانوزن هردو مردهاند. ديشب گفتند گلوى شمس الدوله را باد گرفته است [296]
در منزل مانديم اماله يا نمك و ... كرديم، محمد على خان امالهها كرد يك بار صبح، يكى عصر، الحمد الله تعالى احوالم بهتر است. ماء الشعير (3)هم خورده شد. پيشخدمتها و ... بودند به بطالت گذشت. هوا ابر خوبى كرد. اما باد نحس زيادى آمد. نگذاشت ببارد. از رودخانه قرهسو ماهى گرفته آوردند. ديدم بسيار ماهى بدتركيب كثيفى است. بزرگ هم بودند. نبايد مأكول باشد. حاجى ميرزا على مىگفت: از
شهر كرمانشاهان شب مىخواستم به اردو بيايم، در دهى افتادم، يك نفر سوزمانى خوشگلى آمد پيش من و اصرار داشت كه من او را بكنم. آخر دو نفر آمده، او را بردند، روبروى من مىگائيدند. خلاصه شب شد احوالم خوب بود. الحمد الله شب ابر شد. آبهاى كرمانشاهان يعنى اطراف طاق بسطام آب رودخانه قرهسو، همه سنگين و بدآبى است. اشتها را مىبرد، ضايع مىكند.
در عماديه توقف شد. الحمد الله تعالى احوالم خوب بود. صبح زود ببرى خان آمد توى رخت خواب ما، پاهايش تر بود، فهميدم باران آمده است. پرسيدم، گفتند ديشب باريده است. برخاستم ديدم، زمين تر است، كله كوه بيستون را هم برف زده بود اما كم، هوا هم مه بود. بسيار خوشحال شدم. امروز از وزرا، علماى كرمانشاهان و ... به حضور آمدند. تيمور ميرزا به سراب نيلوفر رفته است بعضى از سوارهاى كرمانشاهانى، در چمن جلو عمارت اسببازى مىكردند تفنگ مىانداختند.
دويست نفر هم از سرباز قزوينى آمده، گلوله با تفنگ سوزنى به نشانه مىانداختند. يك تير هم توپ با گلوله انداختند به نشانه، اما مردم در صحرا زياد بود، نينداختند. عصرى، مشير الدوله وارد شد از اسلامبول، از راه بغداد و حلب و ديار بكر با وزير خارجه آمد، به حضور صحبت شد. شب بعد از شام مردانه شد. اما امين السلطان، عرفانچى، على رضا خان، محمد على خان، [297] همين چهار نفر آمدند. كنيزها رفتند توى اطاق. در را رويشان بستيم.
انيس الدوله امشب تب و گلودرد داشت، كسل بود. رسول بيگ به نايب كالسكه، امين الملك، مجد الدوله، پسر مجد الدوله، حاجى آقا باباى حكيم، عبد القادر خان، حاجى جعفر صاحب جمع، استاد عبد الله خياط، ميرزا زكى وزير انيس الدوله، آقا سيد صادق (زنى در كرمانشاهان گرفت و دارد) عيال همراه آوردهاند. نصر لله قوشچى سفيه هم آمده است. از اول در اردو بود.
اسد الله قوشچى صاحب هوس هم هست. قوجه پيرمرد [كه] در تهران كبك [و] مرغ مىآورد هست، پهلوان يزدى، چماق طلائى دارد قاپوچى است. جعفر خان بيگ نايب نصير بيگ نايب از راه آذربايجان در كرمانشاهان آمدند. محمد خان وزير سياچى از تهران آمده است.
خلاصه شب را خوابيديم الحمد لله تعالى.
امروز صبح سوار كالسكه شده، به طاق بستان كه
فصيحش طاق بسطام است رفتيم. حاجى محمد حسين معين التجار، امين الرعايا قزوينى، كه به عتبات رفته بود، مراجعت كرده بود، دم كالسكه ديده شد. عماد الدوله، حسام السلطنه و ...
نوكرها دركاب بودند. سوار كالسكه شده سمت شمال رانديم. براى طاق بسطام، همهجا خيابان است، راه كالسكه خوبى، طرفين خيابان را كاشتهاند از عماديه به آنجا يك فرسنگ است. قدرى به طاق مانده خيابان تمام مىشود. بايد انشا الله بعد ازين ساخته شود. يك خيابان هم از طاق بسطام الى شهر كرمانشاهان تازه، عماد الدوله ساخته است. خلاصه سوار شده رفتم. يك دهى كه مشهور است به بسطام چسبيده به سرآب است بسيار ده كثيفى است. كه در حقيقت طاق بسطام را ضايع كرده است اين آبادى را بايد از اينجا برداشته پائينتر بزنند.
لازم است. عماد الدوله حوضهاى بزرگ ساخته است درياچه دارد. آبشارها دارد كه آب در وقت طغيان كه مىكند در بهار، سيصد سنگ آب دارد، از اين آبشارها و ممّرها مىرود مىريزد به صحرا. اما حالا بسيار كم بود. واقعا بهار اينجا صفا [298] دارد. خلاصه دو طاق حجارى شده است. اولى بزرگ است. سنگ را به طور هلال طولانى كشيده، عقب بردهاند. ايوانى شده است. ارتفاع پنج شش ذرع مىشود. عرض و طول هم به همين قدرها [است] خيلى آثار خوبى بوده است. از بناهاى خسرو پرويز است. در روبروى ايوان، در قلعه پائين شكل خسرو سواره از سنگ تراشيدهاند، بسيار بزرگ. هيكل خسرو، اسب خيلى از اسب و آدم متعارف، بزرگتر است. نيزه در دست خسرو است. با لباس حرب، از كلاهخود، زره، تركش تيرى دارد. اسب شبديز است. پاى راست اسب كه برجسته، از سنگ بيرون آورده، خارج كرده و ساخته بوده است. از، ران نمىدانم كدام پدر سوخته ولدالزنا شكسته است. اما در قديم در استيلاى خلفاى عمر و عثمان اين كار شده است. دست راست خسرو هم كه نيزه گرفته بود، شكستهاند. نصف سر اسب را هم شكستهاند. يك سپرى هم از خسرو آويزان است. اما به اين شكستگى، ارزد به صد هزار درست. واقعا عجب حجّارى شده است. چه به تناسب اعضا، مردكه (1)ساخته است. به قاعده نقاشى درست بىعيب، كه حالا امكان ندارد احدى بتواند قلمش را بزند. دم اسب را به طورى درآورده، قلم زده است [كه] مثل مو شده است. اسب هم زرهپوش بوده است. اسباب زين و برگ اسب، مثل اسباب
1) . مقصود از (مردكه) حجّار اين سنگهاى باستانى است.
اسب فرنگىهاى حالا است. ساغرى اسب، باز است پوشيده نيست. منگولههاى زيادى مثل يراق اسب كردى در سر اسب و گردن و ... دارد. و منگوله بلند، يعنى مثل جاروهاى نرم از بغل پشت اسب آويزان است. صفحه بالاى اين مجلس باز تصوير خسرو است. ايستاده است.
شمشير راستى بطور قدّارههاى قديم از وسط پايش آويخته، يك دستش در قبضه شمشير [و] دست ديگرش را به دست موبد موبدان، كه در طرف يسار او حجارى شده، داده حلقه را با هم گرفتهاند. كه علامت صلح و، وداد و اتحاد است. [299]
لباس خسرو تاجى دارد و كلجه كوتاهى كه آويزهاى جواهر گران بها، دارد و شلوار [و] كفش دارد. با كفشهاى مثل اين زمان، بطور كفش فرنگى، موبد موبدان به همين جور لباسها بدون جواهر و تاج طرف دست چپ. و شكل شيرين زن خسرو در طرف دست راست، در يك دستش ابريقى است، دست ديگر را بلند كرده حلقه را گرفته است. لباس شيرين به طور ملكه انگليس يا فرانسه حاليه، كه در لباس سلام هستند، بهمان نحو است.
شنلى (1)در دوش شيرين است. زيرش پوست است. اما معلوم نشد، چه پوستى است.
لباسش به طور لباس هندى، افغانى، ارمنى، فرنگى، شباهت دارد و همچنين لباس خسرو و ديگران، مركب از لباس اين چهار طايفه است.
در صفحه ديگر طرف دست راست، خسرو كه به زمين نزديك است، صفحه بزرگى است، صورت شكارگاه جرگه خوك، حجّارى شده است. خسرو و بزرگان و مغنّىها و اهل طرب در كرجىها نشستهاند. نىزارها درآوردهاند (2)شكل ماهى و مرغ آبى هم درآوردهاند، خوك زيادى مىدوانند. خسرو به تير مىزند مغنّىها همه چنگ مىزنند و، زن هستند فيل و فيلبان زيادى هم حجارى شده است. چه فيلها جرگه مىرانند و چه فيلها را بار كردهاند، از كشتههاى خوك. و قبانها و مىبرند منزل، فيلها را بسيار بسيار خوب حجارى كردهاند. با خوكها و همه اشكال. بالاى اين شكارگاه خوك، آغا غنى خواجهباشى، محمد على ميرزاى مرحوم كه از اهل طوالش گيلان بوده است. با اجداد معير الممالك هم خويشى داشته، زحمت كشيده حجّارى در مقابل اين حجّارى كرده است. شكل
محمد على ميرزا با ريش بلند، روى تخت حشمت الدوله، پسرش در مقابل ايستاده، يك پسر كوچك ديگر در عقب ايستاده، خود آغا غنى هم با هيئت كريهى در جلو ايستاده، و اين اشكال را از بس بد ساختهاند، بخصوص در مقابل اين نوع حجّارىها آدم قىاش مىآيد. و از بس بد است، و نمود ندارد روى حجارى را رنگآميزى كردهاند. رنگهاى بد، الحق طاق را ضايع كرده است. مقابل اين شكارگاه خوك، حجارى ديگر كردهاند، جرگه شكارگاه مرال است در اينجا پادشاه سوار ايستاده است چتر (1)بزرگى بالاى سرش نگاه داشتهاند. [300] ساير مردم شكار مىكنند و مرال مىدوانند. جرگهچىها اين جا سوار اسب و شتر هستند. و كشتههاى مرال را به شتر بار كردهاند. بعضى از اين اشكال ناتمام است، كه از قديم تمام نكردهاند.
اطراف اين اشكال گل بوتههاى بسيار خوب درآوردهاند. از هر جور، بخصوص جلو ايوان را منبتكارى بسيار خوبى كردهاند. بخصوص گل باز و غنچه گل كوكب، درآوردهاند، بسيار بسيار بسيار اعلا. بالاى ايوان اين طرف، آنطرف هر طرفى ملائكهاى است، درآوردهاند (2). يك ملائكه شكسته، خيلى خراب شده است. ملائكه طرف ديگر هست.
عيبى ندارد بسيار بسيار، بسيار خوب حجّارى شده است. بالاى ايوان هلالى از سنگ درآوردهاند. علامت و نشانى است كه آن زمان بوده است. پله [اى] از سنگ ساختهاند، كه بالا مىرود. اما بالاى پله رفتن اشكالى دارد. حالا چند نفره كوه كمررو، كه در بيستون شب [و] روز بالا آتش روشن كردند. اينجا آمدند از اين پلهها و كمرها و جاهاى صاف، مثل بزكوهى بلكه بهتر رفتند [و] آمدند بسيار بسيار عجيب بود. بعد از اين ايوان، ايوان ديگرى است كوچكتر از اين، شكل دو نفر ديگر آنجا حجارى شده است. نه به خوبى حجارى طاق اول مىگويند. شاپور و نرسى است. الله اعلم و خطوط پهلوى هم كنده شده است ترجمه كرده بودند پيش عماد الدوله بود. به عينها نقل مىشود اينجا: اين كه صورتش اينجا هست بهترين پرستاران هرمز است. شاه شاهان شاپور، اصل پادشاه ايران و عراق عرب است.
خداى خدايان، پسر پرستاران مذهب هرمز بهترين پادشاهان هرمزيان و از اين شاخ آسمانى
منتشر شدند خدايان و بهترين پادشاهان پارس. عكاسباشى، عكس همه را برداشت و در كمال خوبى يادگار زيادى كه در اين حجّارىها نوشتهاند بيشتر آنها را ضايع كرده است. [301]
ترجمهّ لوح ديگر- اين كه صورتش در اينجا هست، بهترين پرستاران مذهب هرمز است، و او نرسى شاه، پادشاه ايران و عراق عرب، اصل آسمانى و بهترين جد او طايفه هرمزيه شاه شاهان بود. از اين ايوان كه مىگذرد در روى سنگى در كمركوه، سه صورت ديگر نقش است يكى زردشت است، ديگر شاپور و نرسى است، يك نفر ديگر هم در زير پاى شاپور و نرسى افتاده است، كه او را لگد كردهاند. معلوم است [كه] دشمن بوده است، و دور سر زردشت تيرهاى نور از سنگ درآوردهاند. مثل اشكال ائمه كه حالا مىكشند. بعد مىرود، حوضخانه [اى] عماد الدوله ساخته است. روى حوضخانه، سردرى عالى ساخته شده است.
كه در بهار اغلب اين حوضها و ... آب دارد، حالا خشك بود اين كوه تگه بز زيادى دارد.
يك تگه ... زده آورده بودند. دو سر ستون هم از زير خاك عماد الدوله درآورده، پهلوى درياچه گذاشتهاند، شكل و گل و بوته دارد. يك صورت مجسمه مثل بتهاى قديم از زير خاك درآورده اما صورت و كله و ... درست معلوم نيست. هيكل آدمى است بزرگ لب درياچه واداشتهاند. مىگفتند لرها اعتقادى به اين شكل دارند. تب و لرز و ناخوشى و ... كه مىشوند نخود كشميش آورده، روى اين بت مىريزند. و بعضى نذرشان هم درست مىشود.
بسيار خرمردمانى هستند. خلاصه امروز هم كسل بودم اشتهائى نداشتم رنگ و روپريده [و] خفه بود. قدرى در بالاخانه سردر، دراز كشيدم. على رضا خان، معير طولوزون، ميرزا على خان، سياچى مياچى، محمد على خان و ... و ... و ... بودند.
عصرى سوار شده برگشتيم غروبى منزل شب خوابيديم.lakeri
قريه بسطام كه حالا در ميان عوام معروف به طاق بستان است و طاق حجارى معروف در اينجاست، سرآبى دارد كه در بهار و اوائل تابستان زياده بر يك صد سنگ آب دارد. ليكن از اوايل بهار آب او كم مىشود. زياده از هفت هشت سنگ باقى نمىماند. و اين آب تقسيم در مزارع مشخصه مىشود. عماديه، مراد حاصل، و چقكود، سرخيجه و گاوبنده و اين بلوك را كه از اين آب مشروب مىشود، در دفاتر بلوك بسطام مىنويسند و قصبه بسطام، كه آثار و قلعه و خاكريز او معلوم است قدرى دورتر از محلى كه حالا دهكده طاق بسطام است،
واقع است. [302]
در منزل مانديم نوكرها و ... آمد و رفت زيادى شد. وزير خارجه، ناظم افندى و فهمى افندى شهبندر (1)رومى (2)را كه در كرمانشاهان است، حضور آورد با ميرزا هادى خان مباشر مهام خارجه اينجا، و ميرزا موسى رشتى سرحددار و آقا حسن پسر حاجى خليل تاجر عرب اين تاجر عرب، بسيار قوى هيكل چشم و ابرو سياه صاحب ... كلفت، اما مىگفتند مرد خوبى است. بعد عصرى تيراندازى توپ كردند. با توپهاى كرمانشاهان هر تير را به نشانه زدند. بسيار بسيار خوب تيراندازى شد. تماشاچى از هر قبيل زياد بود واقعا عجب تيراندازى كردند. آفرين، فوج قزوين هم با كمال شكوه مشق كرده، گلوله با تفنگ سوزنى به نشانه انداختند. تماشاچى هم زياد بود. بسيار بسيار عصر خوبى گذشت. باشكوه و جلوه، شب هم آتشبازى خوبى شد. ديشب بخارى خانه بدر السلطنه را آتش كرده بودند اتاقهاى اندرون را آتش زده بودند. مردم ريخته خانهها را خراب كردند.
نصفه اندرونى عماد الدوله را خراب كردند. بسيار كج خلق شدم. آقا مردك غلامبچه، صبح دم جائى (3)اين حرف را عرض كرد. شب را خوابيدم شمس الدوله اصفهانى بزرگ، [اصفهانى] كوچك، شيرازى كوچك، زهرا سلطان، پيش ما بودند اما هيچ كارى نشد. همين طور خوابيدم. باشى، باشى غلامبچه تكسر مزاجى داشت نبود.
امروز صبح سوار شده به كنشت و پرخير رفتيم. با مجد الدوله، حبيب الله خان، محمد رحيم خان، صحبت مىكرديم. بعد سوار كالسكه شده راندم رو به شمال. در دامنه سايه كوه سختى به ناهار افتاديم. على رضا خان، ميرزا على خان، محقق، محمد تقى خان گشاد، آقا على، [303] سياچى مياچى بودند ميرزا محمد خان، چرتى كوچك، اينجا كه ناهار خورديم. مقابل كوه بلند سختان غريبى بود. مثل ديوار صاف بود. دو نفر كوهرو، كه آن روز در طاق بستان بالاى كوه رفتند، اينجا هم پابرهنه، رفتند. بالا، الى آسمان ... رفتند. خيلى كار غريبى بود. سياچى هم خواست برود نشد.
دو سه قدم رفت ماند. ناهار بىاشتهاى [اى] خورديم. بعد دو نفر شاهسون بغدادى يك تگه بز زده بودند، آوردند شاهسون همهجا متفرق شده است. از عماديه تا آنجائى كه ناهار خورديم، جلگه بود بعد همهجا اطراف كوههاى سخت و درهتپه است. راه كالسكه قدرى سنگلاخ و بد بود در عرض راه الى كنشت يك گردنه كوچكى است كه كالسكه مىرود اما بايد سواره رفت. رانديم. اين دره راهى است، كه ميرود به برناج. خلاصه رانديم. درخت و دهى در دامنه كوه سختى پيدا بود گفتند كنشت است. رانديم. ده پير خير اين طرف كنشت است.
كنشت آنطرف باغات و درختها. در كنشت طايفه پايروند مىنشيند. كه هردو دهش كثيف است. از دامنه اين كوه سراب و چشمه است. همهجا كنار آبها و چشمه را درخت بيد و گردو، كاشتهاند. بهار جاى خوبى بايد باشد. در بالاى درخت سكوى بزرگى علاء الدوله ساخته است. روى سكو حوض بزرگ مربع و طولانى لبه سنگ و با پاشوره حوض خوب صحيحى است. آبش بسيار صاف بود، از صافى كبود شده بود. قدرى پرتقال خورده، چاى خورديم، نماز كرده، عصرى مراجعت شد. چرتى، ايلدرم را برده بود. يك كبك گرفته قوش را سير كرده بود. خلاصه غروبى وارد منزل شديم. شب خوابيديم انيس الدوله هنوز پيش ما نيامده قدرى تكسر داشت شب خوابيديم.
در عماديه توقف شد وزرا و ... آمدند. قرار اردو و رفتن بود، و كم كردن اردو، حتى المقدور. همه بودند مشير الدوله بود بعضى قرارها داده شد. زياد حرف زدم. بسيار خسته شدم. امرى رو نداد شب بعد از شام مردانه شد.
على رضا خان، محمد على خان، عكاسباشى، عرفانچى، امين السلطان آمدند دختر عماد الدوله زن عرفانچى است امروز عرفانچى را برده بودند شهر اندرون عماد الدوله، با عكاسباشى به حمام برده بودند. كه عرفانچى را خفيه ببيند، بپسندد امروز اسباب و متاع (1)كرمانشاهان و چيزى كه از متاع خارج در اين شهر به هم مىرسد. [304]
امين السلطان گفته بودم بياورد، ببينيم. از همه اسباب همهچيز آورده بود. حتى خوردنى و كشمش و مويز و پارچه نمد، جاجيم، پارچه فرنگى، صد و چهل تومان اسباب خريديم.
1) . صل: مطاع
همه را عصرى لاتارى (1)گذاشتم به اسم زنها درآمد. به اسم شكوه السلطنه، بدر السلطنه، كرده، فشندى، دختر سالار، انيس الدوله، تافته تنبانى و ... و ... كلاه نمد بسيار خوب اينجا درست مىكند. اختراع شب كلاهى كرده ساخته آوردند. زياد پسنديدم خلاصه شب خوابيديم.
در منزل توقف شد. كاغذ زيادى اين چند روزه جمع شده بود همه را يكجا نشسته، تمام كردم. بسيار خسته شدم. آقا سيد صادق آمد كه پيش برود عتبات، با سه پسر. شيخ محمد حسن، شيخ على، هم بودند. شيخ على، همان است كه ساعتى در شميران اختراع كرده بود. عتبات آمده بود. حالا مراجعت مىكند.
عصرى حمام سرتن شورى رفتم.
اسباب يخبندى خوبى عماد الدوله داشت. آقا ابراهيم گرفته است، امروز در حضور يخ خوبى درست كرد. اما دو ساعت طول دارد تا يخ بشود.
حالت شهر كرمانشاهان و بلوكات كه در جنوب [و] شمال و ... دارد و اسامى كوهها، شهر كرمانشاهان هفتهزار خانه دارد، و متجاوز از سى حمام عمومى، غير حمامهائى كه در خانهها و شخصى است. كاروانسراى تاجرنشين و معتبر اينجا غير آنچه براى قافله و زوّار است، شش كاروانسرا است. و راسته و بازار معتبر كرمانشاهان از ميدان توپخانه، ابتدا شده به دروازه سر قبر آقا منتهى مىشود. آب معتبر اين شهر سرابى است كه از جهت جنوبى شهر مىآيد. باغات آن سمت را مشروب كرده به شهر مىرسد و غير اين سراب، سه قنات ديگر هم شهر را مشروب مىكند. باغات اين شهر غالبا در سمت جنوب و شمال واقع است. اهالى اين شهر مركب از كلهر و زنگنه و قدرى كردان و ساير طوايف و شهرى قديمى و غربا است، كه تخمينا هفتاد هزار نفس دارد و در غالب فصول، از صادر وارد و مترّدد و جمعيت زياد مىشود. مساجد معتبر اين شهر مسجد جامع كه شبستان آن را حاجى على خان زنگنه بنا كرده و مسجد تابستانى آنرا محب عليخان ساخته است. مسجد و مدرسه حاجى شهباز خان، مسجد نواب عاليه، همشيره مرحوم محمد على ميرزا زن زين العابدين خان پسر حسين قلى خان قاجار، مسجد عماد الدوله كه تازه ساخته و بناى مرتفع دارد و ساعت بزرگ، براى تعيين
1) . لاتارى- قرعه- بختآزمايى. اصل: لاطرى
اوقات شبانهروزى نصب كرده است. [305]
صنايع مختصّه اين شهر علاوه بر آنچه [كه] در ساير بلاد معمول است، صنعت تسبيحسازى است. كه از گل پخته با كمال خوبى و در نهايت امتياز و بيشتر مىسازند، ديگر صنعتش، نمدهاى كلاه و فرجى كه نسبت به ساير بلاد بهتر و بيشتر مىسازند. قالىبافى (1)جاجيمبافى هم در اين شهر هست. عمارت ديوانى كرمانشاهان از اين قرار است:
عمارت و باغ مرحوم شاهزاده محمد على ميرزا* قلعه حاجى كريم مشهور به دلگشا كه عمارات آن را عماد الدوله تعمير كرده است** ديوانخانه بزرگ كه در سردر آن به ميدان توپخانه نگاه مىكند.* عمارت كشكول مقابل به ديوانخانه* اندرون بزرگ مقابل به عمارت كشكول* عمارت بيدستان جنب عمارت كشكول* عمارت كاخ مابين اندرون و عرش آئين* عمارت عرش آئين پشت ديوانخانه* طويله* خلوت فاصله ميان عمارات كشكول و ديوانخانه* قورخانه به سمت جنوبى باغ شاهزاده چارپاخانه پشت باغ واقع است* ميدان سربازخانه سمت جنوبى عمارت ديوانى* ميدان توپخانه كه فى الحقيقه جلو خان عمارت ديوانى است* محبس ديوانى طرف جنوب ديوانخانه* نقارهخانه جنوبى ميدان توپخانه.
سمت شرقى كرمانشاهان الى بيستون جلگه حاجىآباد است. قراء و مزارع آن غالبا ملكى اقايان و اعيان كرمانشاهان است. آب مخصوص ندارد. به قنات و چشمه مشروب ميشود و بيشتر زراعت اين جلگه ديم است. حاليه مختصر هم از پنبه و ... دارند زارع اين سمت متفرقه و خوشنشين است.
سمت شرقى به ماهىدشت منتهى ميشود ييلاق كرمانشاهان اين سمت است كوه سفيد كه فاصله جلگه كرمانشاهان و ماهىدشت است، از كوههاى بزرگ شمرده مىشود. انتهاى سلسله اين كوه به فارس و عمان مىرود و همين سلسله است، كه در نهاوند (گرّو) در بختيارى زردكوه مىباشد كوه، قرا، و مزارع زياد است كه رعيت آن متفرقه است. با آب چشمه و قنات زراعت مىكنند.
جهت شمالى ميان دربند است، طايفه تولّلى و احمدوند و بهتوئى و لر و زنگنه زراعت مىكنند. آب مخصوص دارد و بعد از مصرف زراعت فاضل آن، به قراسو داخل ميشود.
1) . اصل: غالى بافى
سراب نيلوفر هم ابتدا از سمت شمال جارى مىشود.
جهت جنوبى تا كوهسفيد محال درّوفرامان است با آب قنات و چشمه زراعت مىكنند.
رعيت اينجا متفرقه است. تخمينا بيست و دو و سه قريه دارد. غالب زراعتشان گندم و جو فاليز (1)مختصر است. در انتهاى اين جلگه طايفه عثمانوند ساكنند كه به فوج كرندى سرباز مىدهند. و منتهاى همين جلگه هليلان است ما بين مشرق و شمال در سلسله كوه پروّ و كنشت طايفه بايروند ساكنند آب اين سمت چشمه و قنات و بيشتر زراعتشان ديم است، و اين سلسله پروّ، بيستون بجائى اتصال ندارد.
مابين شمال و مغرب مزارع سراب نيلوفر و آب آن در چهل قريه دهات خالصه زراعت مىشود. بيشتر زراعت اين سمت شلتوك است برنج نيلوفرى محصول اين سمت است.
جنوب شرقى گاماساب است و در جلگه چمچه مال و صحراى شرقى شمالى زراعت شلتوك و پنبه و گندم و جو مىشود. [306]
از عماديه براى ماهىدشت حركت شد از عماديه به ماهىدشت پنج فرسنگ است. از شهر كرمانشاهان چهار فرسنگ صبح سوار شده از در باغ رو به مشرق بيرون رفتيم، مشير الدوله، عماد الدوله، يحيى خان بودند صحبت كرديم. خيلى رانده از پل بزرگى كه از قديم، در روى قرهسو ساختهاند، عبور شد. كاروانسرائى و دهى هم آن طرف پل بود كاروانسرا خرابه بود به عماد الدوله حكم شد تعمير كرده طويله اسبان توپخانه كرمانشاهان بكند. از آنجا رد شده طرف دست چپ ده خوبى با باغات زيادى داشت موسوم به كهريز از آنجا گذشته به جاده (2)افتاده رو به طرف شهر رانديم. هوا [ى] اطراف مه بود. باد سردى از عقب مىآمد و گردوخاك زيادى مىكرد. هوا تاريك بود اما آفتاب هم بود.
خلاصه رانديم روى تپه فتحعلى خان، از آنجا همه شهر پيدا بود. تپه ديگرى توى بالاى شهر توى باغات بود، معروف به چغاسرخ. اغلب شهر روى تپه بلندى افتاده است. و در توى درّهها هم خانوار هستند. خانه زيادى دارد. شهر و جمعيت و آبادى خوبى، خيلى شهر عظيمى است. عمارات دولتى، عمارات صارم الدوله، خانههاى نايب الاياله پسر عماد الدوله
همه پيدا بودند. مسجد، بازارها، چشمانداز بسيار بسيار خوب داشت. اما از دست مردم و عرضهچى و گدا نمىشد ايستاد. مردم را مىزدند. مىدواندند. از بالاى شهر سرابى است كه خيلى دور است. به قدر دو فرسنگ بالاتر از شهر است، كه آن آب به شهر و باغات و ...
مىآيد هفت هشت سنگ الان آب مىآمد متفرق، نهر، نهر كه به قسمتهاى خود مىرفت و همه باغات است. از سراب الى شهر باغات زياد دارد. درّههاى وسيع خوب باصفا، خوشمنظر، قدرى ايستاده، معير هم بود. صحبت كرديم. قلعه حاجى كريم در جلو بود.
گفتم رفتند اينجا ناهار انداختند. رفتم، ده كثيفى هم دم قلعه حاجى كريم بود. آب زيادى هم مثل شتر گلو از نهرى (كوهى كه شهر كرمانشاهان در دامنه اوست. مشهور است به كوه سفيد كه زنجيره آن مىگويند الى فارس مىرود) (1)[307] كه از دم قلعه حاجى كريم مىرفت، مىجوشيد. آب زيادى بود پياده شده رفتم توى عمارت. اين قلعه حاجى كريم مشهور است، در كرمانشاهان. خراب شده بود. عماد الدوله از تازه ساخته است. مال ديوان است. دو دست عمارت است. عمارت اول حوض وسط دارد. يورت زيادى داشت. اما خراب شده است تعمير كلى لازم دارد. عماراتش هم وضع عجيبى است. از اينجا مىرود به حياط باغچه و آنجا سه طرف عمارت دارد حوض در وسط، درخت و ميوه گل و ... طرف شمالش باز است و چشمانداز بسيار خوبى به باغات و دره و قدرى از شهر و سر قبر آقا و ... و ... دارد. سكوى ساخته، پيش برده بودند. كه از آن سكو همهجا پيدا بود. قدرى آنجا نشسته، دوربين انداختم.
سر راه مردم و زوار كه از سر قبر آقا مىگذرد، پيدا بود. اهل اردو، حرم و ... از آن راه مىروند. زن و مرد زيادى به تماشا آمده بودند. بعد ناهار خورده عرفانچى و ... پيشخدمتها بودند ميرزا يحيى خان امروز زمين خورده بود اما عيبى نداشت. بعد آمده سوار شديم از راهى كه از كوچه باغ و دره و ... مىگذشت رفتيم بسر راه افتاديم. اسبابهاى زيادى توى اين باغات ساخته بودند. برجهاى آجرى محكم بلند داشت. خلاصه توى كالسكه نشسته رانديم.
يك فرسنگى كه رانديم، هر ده ماهور تمام شد. به ابتداى جلگه ماهىدشت رسيديم.
راه كالسكه طرف دست راست افتاد، جاده (2)متعارف دست چپ ماند. امّا الى
دو فرسنگ و نيم دهات و صحرا و ... جزء حومه كرمانشاهان محسوب است. بعد ماهىدشت مىشود. ناهار حرم را باز برده بودند به جاده كه راه كالسكه نبود حرم بىناهار ماند بودند.
جلگه ماهىدشت بسيار وسيع است. دهات آباد دارد زراعتش همه در كوه و صحرا ديم است.
ديمش مىگويند تخمى چهل تخم عمل مىآيد. زمين خارشتر و شيرين بيان و بعضى جاها چمن است. آبهاى سياه، باتلاق زياد دارد كه پلهاى كوچكى اين دفعه ساختهاند طرف دست چپ و راست تا چشم كار مىكند جلگه است. خلاصه دو ساعت به غروب مانده به رباط ماهىدشت كه منزل بود رسيديم. فوج قلعه زنجيرى [308] گوران به سرتيپى على مراد خان پسر اسد الله خان مرحوم گوران ايستاده بودند. سوار شده رفتم. ديدم جوانهاى خوبى داشتند. شكلشان بد بود بايد عوض شود. دو ساله مواجبشان هم نرسيده بود.
به حسام السلطنه عصرى در چادر گفتم برود، رسيدگى بكند خلاصه وارد منزل شديم. تجير و دستگاه تازه خوبى زده بودند. با آلاقاپو [ى] بزرگ، بسيار باشكوه، چادرزرى، ديركهاى نقره، خلاصه شب شد بعد از شام مردانه شد عرفانچى و ... آمدند بعد خوابيديم.
شب بسيار سرد بود.
مابين شهر كرمانشاهان و جلگه ماهىدشت در اوايل راه كرانهاى است و چشمه معروف به عين الكش كه راه كالسكه از آنجا بود از عماديه الى ماهىدشت دهاتى كه در سمت دست راست و چپ است. از اين قرار است:
دست راست: بىجابند، سراب جعفر قلى، خالصه معروف به دلگشا سراب همت، سراب سليد، چشمه ياروئى، لوشان، درّكه، چهار مزرعه است مال علما قمشه لرزنگنه: چفابلك، قمشه سيد عبد الحسن، پى رياى ملكى آقا محمد تقى، برادر آقا عبد الله عمده فرد بسيار ملاك است صاحب دولت چاله چاله، آقا محمد تقى، علىآباد دو مزرعه است دست چپ: سياه بيد آقا حسين، سوار، بزكدار، باغات زياد دارد، قرباغستان چشمهمند على، خمسه، گوشيران گوشان ملكى رستم خان تفنگدار [309] سنگ سفيد، باغله تيله كش كوده كهريز سرآب ندر خان سراب حاجى عباس چشمه سفيد آقا سيد ابراهيم طوع اللطيف قمشه سادات جامه شوران بل مانه، رودخانهاى كه از ماهىدشت مىگذشت اسمش مرك است منبعش از سر فيروزآباد اول خاك لرستان است و
مىرود، به شلووزالو آب، كه از اول خاك كردستان است در آنجا بقراسو مىريزد.
امروز بايد رفت به هارونآباد (1)شش فرسنگ سنگين بلكه هفت فرسنگ است. اما پنج فرسنگ مىگفتند. خلاصه صبح برخاسته، سوار كالسكه شديم. يحيى خان [به] افواج گوران انعام مىداد قدرى كالسكه حسام السلطنه و ... آمده صحبت شد. اسبى [كه] على مراد خان سرتيپ گوران پيشكش آورده بود، آوردند. بعد رانديم توى، يعنى دم كاروانسرا و ده كثيفى كه نزديكش بود، عبور شد. به طورى كثيف بود كه آدم مىمرد. پلى كوچك بود، روى آبى است كه از سراپرده مىآمد. كالسكه گذشته به تعجيل رانديم. صحرا همه جلگه است. طرف دست راست [و] چپ تا چشم كار ميكند جلگه است. همان جلگه ماهىدشت است. در اين جلگه ملّاك مختلف است: علماء سادات، زنگنه، كلهر، سنجابى، و ... و ... از منزل دو فرسنگ كه رفتيم جلگه منتهى به كوه مىشود. سوار شده، رفتيم بالاى تپه، ناهار افتاديم. دوربين به جلگه انداختم، گوسفند و ايل زيادى در صحرا بود. دهات زيادى هم بود. بعد از ناهار سوار شده براى شكار كبك، همينجا ناهار مىخورديم دامنه دهى بود مشهور به لالهبان، ملكى محمد رضا خان سرتيپ فوج زنگنه. بعد كه رانديم مزرعه كوچك ديگر هم بود مشهور به لالهبان.
ملكى خوانين كلهر بود. اينجاها درّه و [و] تپه و كوه بود. همه جنگل بلوط اما درختهاى كوچك، بلند بوده است. كمكم بريده به كرمانشاهان بردهاند حالا كوچك است.
درخت بادام تلخ هم داشت. همهجا هست. قدرى كه رفتيم كبك زيادى برخاست. از زير هر بلوطى كبك برمىخاست سارى اصلان امين نظام [310] سياچىمياچى، چرتىها، مملى، قوشچىباشى و ... بودند. على رضا خان، ميرشكار. تفنگ زيادى انداختم. اما پنج عدد كبك روى هوا زدم. قوش هم انداختم. قوش انداختن به واسطه جنگل مشكل است. كبك زيادى داشت. همين طور شكاركنان آمديم، باز رسيديم به آخر اين كوه كه طرفين راه بود درّه شده بود. كه جاده (2)بود كالسكهها و مردم و ... همه مىآمدند. راه افتاديم كالسكه آوردند سوار شديم. جلگه ديگرى بنظر آمد، كه طرف دست راست درّه تپه داشت. اما طرف پائين
دست چپ جلگه طولانى بود تا چشم كار مىكرد. در اين جلگه آهو هم بوده است. امروز ديده بودند. اين جلگه را زيبرى مىگويند طرف دست راست جاده ملك، سامان سنجابى است.
سمت دست چپ جاده سامان كلهر [است] اين صحرا بوته و گون زياد دارد. رانديم رانديم، تا نزديك به گردنه نعلشكن شديم. سوار اسب شده، رفتم به ناهارگاه حرم تازه آمده بودند به آفتابگردانچى، كجخلقى شد. به خواجهها گفتم او را زدند. كه چرا اينقدر دور آفتاب گردان مىزند. قدرى كجخلقى كرده، رفتم. در راه ديدم قازالاقى افتاده پرميزند. اشاره كردم آقا على، آمد برداشت، به من داد. قدرى در دستم بود بعد انداختم دور. مىدانم ناخوش بود، يا چه بود، بعد از كوه نعلشكن بالا رفتم از بيراهه راه را رفته بودند. كالسكه رفت.
سرگردنه كبك زيادى بود. باز جنگل بلوط، بادام، و بوته زياد داشت. يك كبك هم اينجا زدم. بعد از راه سنگى بدى رفتم پائين. معيّر زير گردنه، ناهار مىخورد. سوار كالسكه شده رانديم. اول، دهى كه پيدا شد، كريمآباد بود. جزء جلگه هارونآباد است. مال محمد حسن خان كلهر است. الى يك فرسنگ هرده ماهور بود. بعد باز جلگه مىشود اما طرف دست چپ رانديم تا به دماغه كوهى رسيديم. كه در طرف دست راست بود. از تهران الى اين دماغه كوه همهجا رو به جنوب مىآمديم. از اينرو مابين شمال و مغرب رفتم.
همهجا از دامنه اين كوه رانديم باقى اطراف جلگه است اما زياد وسعت ندارد. [311]
تا رسيديم به دهى، كه دامنه كوه بود. بىآب، اسمش بدرئى [است] از اينجا مىرود هارونآباد اول كاروانسرائى است، بعد هارونآباد [است]. بسيار بسيار كثيف بود. بعد عمارت قلعه [اى] محمد حسن خان كلهر ساخته است، به هارونآباد نرسيده فوج كلهر و سواره كلهر ايستاده بودند. ديدم، آقا سيد صادق را با چاووش در تخت ديديم. چاووش مىخواند. بعد از ديدن فوج، همهجا دواندم. از بس كثيف بود، ده و ... وقت هم تنگ بود يك ساعت به غروب مانده بود. رودخانه [اى] مىآيد اسمش رودخانه هارونآباد [است] منبعش از سراب سر نور نزديك قلعه زنجير مىآيد. خلاصه وارد منزل شديم. چادر را لب رودخانه زدهاند. زمين چمن است. اما زرد شده، حرم بسيار دير آمد. قند و پيشكش ...
خرما و ... و ... بود حرم آمد تقسيم كردند. قدرى هندوانه به تعجيل خوردم. شب مردانه شد بعد از شام. بعد خوابيدمBolande . دهاتى كه در جلگه ماهىدشت بود طرف دست راست
چاه زرد، ايضا چاه زرد، چاه انكرليته، چاه بلك ملكى آقا محمد تقى، چاه زبر دست چپ ذالكه ديه سيد جليل، لالهبان بالاى كوه، لالهبان سيد جعفر، جلگه زيبرى.
دست راست تهشوان ملك حسن خان سنجابى، حسنآباد ملك سنجابى روبزى ايضا سمت دست چپ و شوان ملك محمد حسن خان كلهر و ...
در هارونآباد توقف شد. به علت خستگى ديروز روزنامه (1)دو روز مانده بود نوشتم. چهار هزار تومان تنخواه به براتدار تقسيم شد.
معيّر بود مىگفت: ديشب تب و لرز كردم. تيمور ميرزا آمد، يك درنا، يك حقار، يك بالابان گرفته بود آمد قدرى صحبت شد. كار فرانسوىها (2)خيلى مغشوش است. حكيم طولوزون هيچ [312] دماغى ندارد. مارشال (3)با زن هم با هشتاد هزار قشون فرانسه، و هرچه اسباب حرب بود، در شهر متز، تسليم پروس شده است. الحمد الله احوال من خيلى خوب است، پريشب وزير دول خارجه، قولنج شده بود. بسيار بد. خوب شد. شب را مردانه شد.
بعد خوابيديم.salar
تفصيل هارونآباد، جلگه هارونآباد كه هارونآباد در او واقع است و حاكمنشين ايل كلهر است جلگهاى است، طولانى و كم عرض، كه طول آن از لرستان تا خاك كرند است، و عرض آن در فاصله دو سلسله كوه اغلب نيم فرسنگ كمتر [است] و در بعضى مواضع بيشتر است. و آن جلگه است ييلاق و چمنزار و در آن (4)قريب ده پارچه بل بيشتر ده و مزرعه است. آنچه در سر راه است قريه هارونآباد و محاذى آن سمت جنوب كنار رودخانه برفآباد قريه برفآباد است. و در اين جلگه، دو رودخانه كه به طول از شمال مىآيد به سمت مشرق به لرستان مىرود. آنكه در دامنه جبال شمالى و از نزديك ده هارونآباد مىگذرد موسوم به رودخانه سرنور، است. و از تنگ سليم گذشته داخل لرستان مىشود. رودخانه ديگر رود برفآباد كه از كوههاى شمال مغربى همين جلگه جارى است، زايندهرود است. منبعش هم
از هارونآباد با رودخانه سرنور متفق مىشوند. حدود اين جلگه از سمت مشرق تا شمال كه دست راست جلگه است، سلسله كوهى است كه پشت آن ابتداى خاك ماهىدشت بعد جلگه زيرى است بعد چنگر كه فاصله ميان سنجابى و كلهر است. تا گردنه كولهبانان كه سرحد كرند و كلهر است در حد مشرقى و قدرى از مشرق جنوبى لرستان است. و سرحد آن قلعه آخوند مشهور به هرسم حد جنوبى و جنوب مغربى الى، مندليچ چهار منزل خاك كلهر است، كه منزل آن عبارت از كفرآور و گيلان باشد، ييلاق. و يك منزل آن ديژمان و ايوان باشد قشلاق است. و سومار و آب سومار است [313]. كه به مندليچ مىرود اگر اين آب قطع شود، مندليچ خراب مىشود در اين خاك رودخانه، چشمه، مرتع، بسيار است. و شكار زياد دارد خاصه، كوهى كه در سمت چپ و پشت هارونآباد است. موسوم به زوارهكوه.
در ايل كلهر قاطر بسيار است. كلهر ايوان از كلهر هارونآباد موضوع (1)است.
امروز بايد رفت به كرند، پنج فرسنگ راه است.
صبح برخاسته رخت پوشيده سوار شديم، به كالسكه رانديم رو به مابين مغرب و شمال.
طرفين راه كوه است. نه چندان بلند. كوهها اسبرو است. و جنگل بلوط است اما نهچندان بلند. راه كالسكه خوب بود اما اغلب راه سنگ بود اما سنگها را برچيده بودند. كالسكه خوب مىرفت فاصله دو كوه دست چپ [و] راست نيم فرسنگ كمتر، بيشتر بود. قدرى رانديم. طرف دست چپ رفتم. بالاى كوهى جنگلى به ناهار افتاديم بعد از ناهار سوار شده باز رفتيم به كالسكه نشسته رانديم. تا رسيديم به اول خاك كرند كه گردنهاى است، موسوم به كولهبانان از اين سرازيرى مىرود اما گردنه بزرگى، چيزى نيست. از كرانه كه پيش مىرود طرفين كوه نزديك مىشود. دره تنگ مىشود. توى درّه دهى بود معروف به خسروآباد، مال خسرو خان دائى ملك نياز خان ده كثيفى بود. در كولهبانان ملك نياز خان با اصحابش آمدند.
بعد ده ديگرى ديده شد. مال خسرو خان اسمش چشمه سفيد است. بعد از خسروآباد دره و عرض جلگه قدرى وسيع مىشود. از منزل الى كرند هيئت ارضى (2)همين طور است هيچ تفاوتى ندارد طرفين راه كوه است. جنگل بلوط [است] اما از گردنه كولهبانان به طرف كرند كم
كم كوههاى طرفين سختتر و بلندتر ميشود، و درخت بلوط، هم كم مىشود. ده كرند در كوه دست راست واقع است در ميانه دره [اى] كه اطرافش كوه سنگى سخت است. نزديكى كرند، عباس ميرزا با اصحابش آمدند. قدرى صحبت شد. عباس ميرزا نه بلند است نه كوتاه، سفيد و سرخ است. لاغر و استخوانش ضعيف است. [314]
لباسى ميانه رومى، ايرانى، فرنگى [پوشيده بود]، در شميران مىگفتم كه عباس ميرزا، وقتى كه به استقبال خواهد آمد، طرف دست راست جاده (1)خواهد ايستاد. اسب سفيدى خواهد داشت. با يراق طلا، بعينها همانطور شد. اردو و چادرها پائين كرند در جلگه افتاده است. شب بعد از شام مردانه شد. ميرزا على خان و ... بودند. بعضى احكام نوشتجات (2)بود، خوانده و ملاحظه شد. هواى اينجا از هارونآباد گرمتر است. امروز گل نرگس زيادى از ريجآب (3)آورده بودند. از هارونآباد الى كرند پنج فرسنگ است. در ابتداى جلگه كرند، پشت كوه جنوبى كرند، كوهى مرتفع مسمّى به كچل، خيلى سخت [و] خشك [است] كه خاك كلهر اندك از او گذشته به انتها مىرسد در مقابل كرند، سمت جنوبى كوهى است معروف به نوآ، از قله اين كوه اگر هوا صاف باشد جلگه و شط بغداد پيدا مىشود.
دست چپ از راه دور، ده طلسم است. ده قديم است، قلعه و باره داشته است، خراب شده است. بعد زردآبه، كودانه سرچغا، پوكاب، شب خوابيديم (4).mauchafrin
در كرند اطراق شد. خواستيم امروز با تلگراف با تهران حرف بزنيم، حرف نزد. حتى [دستگاه] تلگراف را از كرند به سراپرده آوردند، بعد كه حرف نزد، اسب آوردند، سوار شده، رفتيم، به تماشاى ده كرند تيمور ميرزا، عباس ميرزا يحيى خان، على رضا خان، سياچى، آقا على، محمد على خان، ميرزا محسن خان و ... طولوزون بودند خلاصه رانديم هوا ابر بود اما نباريد. از اردو به ده كرند [315] چندان راهى نبود. اول مىرسند به زراعت و باغستان انگور، اما باغ كم است.
بعد به كاروانسرائى رسيديم. از بناهاى شيخعلى خانى است، كاروانسراى بزرگى است. اما قدرى تعمير لازم دارد. اطرافش بسيار كثيف بود. مردم اردو و كرندى و زوّار و ... و ... و ... سيورساتچى و ... زياد بودند گروه [هاى] مختلف بود از اينجا گذشته اول كوچه و خانههاست. كوچههاى كثيف تنگ، خانهها روى هم ساخته شده. آبى كه از توى ده مىآيد، لجن و كثيف و بدبو بسيار عفن بود. زنهاى خوشگل كه مىگفتند، كرند دارد، الحق راست است. بسيار خوشگل هستند. اما زياد نزديك و [پشت] بامها نيامده بودند سگ زيادى داشت. عوعو مىكردند خانهها بر روى هم كوه و سنگها بر روى خانهها بسيار جاى مهيبى بود. جمعيت زياد از اهل اردو و، كرندى و ... روى بامها بودند. و در كوچه هر قدر بالاتر مىرفتيم دره تنگتر مىشد. خانه ملك نياز خان بسيار خانه خوبى بود گچبرى (1)دارد خيلى خوب بود. خانه تلگرافچى كرند كه خويش ملك نياز خان است با خانه ياور ميرزا محسن خان خوب بودند. خانههاى خوبى داشت. (اين تلگرافچى زبان انگليسى را بسيار خوب حرف زده و مىنويسد.) (2)قريب هفتصد هشتصد خانوار مىشوند بعضى جاهايش شبيه به دربند و پسقلعه [و] اوين و دركه [و] سولقان شميران است. خلاصه از آبادى رفتيم بالاتر، آبادى تمام شد باغستان بود باغ زياد سرآب. چشمه، در همين بالاهاست.
توى باغات، كه آبش به ده مىرود. و اين آب تا پائين ده كه مىرود، بالمرّه خراب و ضايع و بدبو و كثيف مىشود. به طورى كه مثل آب جهنم [است] باغات بالا هم زود تمام شد.
جاى چشمه و تخت چادرى بود. چشمه خشكيده بود. تيمور ميرزا گفت: اول دولت ما كه اذن داده بوديم، شاهزادهها از بغداد، به ييلاق بيايند تيمور و رضا قلى ميرزا، برادرش آمده دو ماه، اينجا چادر زده مانده بودند. رفتيم قدرى بالاتر، بالاى تپه به قله كوهى نشسته، چاى و انار خورديم. سار زيادى بود، سياچى شش، سار روى هوا زد. كوههاى اينجا پرعلف و پربوته و پرسنگ است و مرتع [است] مىگفتند: ارقالى هم پيدا مىشود. كبك هم دارد. ملك نياز خان هم بود. كوهها و وضع اين دره بالاى كرند [316] شبيه به تنگه باغ كموش جاجرود و بالاى عمارت قديم جاجرود و ... شبيه بود. از اينجا راهى است به گهواره و قلعه
زنجير گوران، مىرود. خلاصه عصرى مراجعت شد. دهباشى، يحيى خان و ... را پيش فرستاده قرق كرده بودند بسيار بسيار از كثافت و تعفن آب و ده به مرارت گذشته، به منزل رفتم شب را بعد از شام قرق شد. پيشخدمتها و ... بودند. و بالاى كوه كرند ملك نياز خان آتش بازى بىمزه [اى] مىكرد. هوا ابر است تا خدا چه خواهد. انشاء الله ببارد. نباريد. بعد خوابيديم.erus
امروز بايد رفت به پاى طاق مىگفتند پنج فرسنگ سبك است، اما هفت فرسنگ راه بود بسيار دور است صبح سوار اسب حسام السلطنه شده رانديم. افتاديم دست چپ. امروز هم رو به مابين مغرب و شمال مىرويم. طرفين راه كوه است [و] جنگل بلوط مسافت مابين دو كوه، دو ميدان اسب است.
از طرف دست چپ، كه رفتم رودخانه [اى] مىآمد آبش حالا كم است. قازالاق زيادى بود.
علف صحرا باز شيرين بيان و ... بود صحراى دلباز (1)خوبى است طرفين كوههاى بلند است كوه دست چپ پشتش باز محالات كلهر است، پشت كوههاى دست راست گهواره و قلعه زنجير يك قازالاق روى هوا زدم، بعد محمد على خان، ابراهيم خان، گفتند مرغى جلو نشسته است. ديدم دور، يك قوش نشسته است. همه تيپ پيشخدمتها مردم عباس ميرزا و ...
بودند. اسب را تند تاختم و رسيدم به، مرغ، پريد. خيلى دور شد سرتاخت روى هوا با تير اول زدم. افتاد. همه مردم يكدفعه داد زدند. بسيار بسيار خوب زدم. خودم حظ كردم. بعد رفتم دو حقار سفيد نشسته بود. تيمور ميرزا چرخ انداخت نگرفتند. بعد خواستيم به ناهار بيفتيم همهجا زمين [317] پشكل بود. رفتيم، از رودخانه گذشته، در دامنه كوه، دست چپ به ناهار افتاديم اين كوهها كبك زيادى دارد. بعد از ناهار سوار شده رفتيم دامنه كوه دست راست كه جاده (2)بود سوار كالسكه شده رانديم. اين جائى كه به ناهار افتاده بوديم، دهى در دامنه بود. محقر، بىآب اسمش كوكاب بود. آنجائى كه به كالسكه نشستيم دهى سر راه بود اسمش حرير بود خلاصه رانديم تا رسيديم به كاروانسراى محقر كوچكى كه ملك نياز خان ساخته است. از اين كاروانسرا به بعد راه تنگ مىشود، و جنگل بلوط زيادى و درختهاى
بزرگ و همهجا از بعد از كاروانسرا، سرازير است و طرفين دست چپ و راست كوههاى بلند پرجنگل سنگلاخ سخت، بسيار شبيه است به دهنه نهر رودبار، كجور كه به دريا مىريزد بعنيها. سنگ راهها را برچيده و راه تازه ساختهاند. براى عبور كالسكه والا امكان نداشت كالسكه بگذرد مهندس راه بسيار خوب ساخته است. حرم از ما جلو افتاده بود.
كالسكهها، تختها، راهسنگ، ساعت به ساعت ما مىايستاديم وسط اين راه، دره. رسيديم به آبادى و ده و كاروانسراى ميان طاق بناى كاروانسرا از محمد على ميرزاى مرحوم است. خانوار به قدر شش خانه اينجا هست. قدرى درخت ميوه هم كاشتهاند اين آبادى براى زوار و قافله بسيار خوب است. از ميان طاق هم گذشته همهجا رانديم. همهجا سرازير مىرود. تا رسيديم به اول سرازيرى پاطاق كه طاق كسراى معروف باشد. اينجا راه قديم به طورى بد بوده است، كه اسب و قاطر نمىرفت. تا به تخت و كجاوه چه رسد، و كالسكه. راه همه يك پارچه، سنگ و از بس عبور زوار و ... شده مثل آينه صاف [است] مهندس نمساوى، در همين اوان كه ما مىآمديم، مامور بود، اين راه را بسازد. راهى زيردست راه قديم انداخته است. پيچپيچ، چمچم، كه كالسكه در نهايت خوبى مىرود. راه عريض خوب. عجب خيرات بزرگى است. ما از كالسكه درآمده سوار شديم. ايستاديم.
حرم جلو بود. خيلى معطل شديم. سوار زياد، تخت، كالسكه، مردم، معركه بود. دم راه قديم طاق سنگى كه مشهور به طاق كسرى است ساخته شده است. پياده شده خيلى پياده رفتم. زير طاق تماشا كردم. سنگهاى بزرگ را خوب جفتكارى، و وصّالى كرده است.
جلو طاق و سرستونها و ... هم منبتكارى بوده است. طاق، اغلبى خراب شده است.
سنگهايش زمين افتاده است. اما باز هم حالت طاقيّت باقى است. كسرى مىگويند نوكر خسرو بوده است. مستحفظ اين راه بوده است. اما اين دره و دهنه و اين طاق كه آمديم بسيار محكم و سخت است. در حقيقت قلعه خداآفرين است. اگر هزار تفنگچى در اينجا باشد از طرف صحراى زهاب و ... احدى نمىتواند عبور كند. [318] [و] به سمت كرند بيايد. بسيار محكم است. از بالاى طاق كوره راهى بود، به ريجاب مىرود. دو فرسنگ است. از اينجا الى ريجاب. خلاصه پس از تماشاى طاق پياده رفتيم پائين به راه ساخته افتاده، سوار شدم. بسيار شبيه است، به راه آخرهاى، هزارچم مازندران رفتم خيلى پائين. مثل اينكه
به چاه فرو برويم. هوا تغيير كرد. بسيار گرم شد. احوالم كسل شد. سردرد گرفت. كمر و اعضا درد گرفت. خرد (1)و كوبيده بودم. به غروب هم چيزى نمانده بود. از طرف دست چپ از تنگه بسياربسيار بسيار سختى، مرتفعى گويا چشمه و سرآب است، كه آبش رو به مغرب به اردو مىرود. پى آب را، الى يك فرسنگ و نيم بيد كاشتهاند. در بهار بايد خيلى آب داشته باشد. حالا هم چهار پنج سنگ آب داشت. دم آب عمارت (2)كوچكى ملك نياز خان بنا كرده است. تمام نيست. دهى هم هست. بعد رانديم اردو دور، از آب افتاده است بسيار بد. [هم] تنگ هم كثيف. رفتم منزل. پياده شده چادرها را لب همين آب زدهاند. طرفين اردو همه كوه است. دره تنگ است. با كمال كسالت وارد منزل شدم. يبوست و سرما سرمام شد. شب را زود و بد خوابيدم.
امروز بايد به سرپلذهاب برويم دو فرسنگ [و] نيم راه است، الى سرپل. اما اردو گذشته به قرهبولاغ رفته بود، كه از سرپل الى آنجا نيم فرسنگ راه است. صبح با كمال كسالت برخاستم سوار كالسكه شده، رانديم رو به مغرب طرفين راه همه كوههاى سخت است و سنگى، كه به هيچ وجه عبور ممكن نيست، و عرض دره هم تنگ بود. راه كالسكه همه سنگ بود بسيار بسيار بد. لابد (3)به كالسكه نشسته بوديم. يك فرسنگ و نيمى رانديم پياده شده، دست چپ به ناهار افتاديم. دهى در سمت دست راست پيدا شد (بشيوه) مىگفتند، نزديك بود. دهات و مزارع زياد كوچك [و] محقر بعضى خانه كپرى، در طرفين راه خيلى بود ايلات چادرنشين و رمه گوسفند زيادى در صحرا بود. ايلات اغلب سنجابى بودند كه مىخواستند بروند خاك روم. [319]
بعد از ناهار برخاستم قدرى روزنامه ديروز را نوشتم. اول امروز، چرتى كوچكه، به ابهّت كيكاووس هنوز ناهار نيفتاده، دوان، دوان، آمد. يك دراج توى كيسه آورد. گفت:
باقوش گرفتم. سياچى مياچى، تيمور و ... و جميع توپچىها، همراه مملى با دست شكسته و ... و ... صبح، تاريكى، براى درّاج رفته بودند. همهجا را بهم زده بودند. خيلى دراج بوده
است. شكار كردهاند. جر آمدم. تيمور، هم دراج فرستاده بود. پاشا خان، مظفر الدوله، كه با صد سوار از آذربايجان، آمده است و حالا در خانقين است، دهتا، درّاج فرستاده بود.
دراجهاى آنجا را هم خان بهم زده است. خلاصه، رانديم تا به تنگه [اى] رسيديم اسمش تنگه (و اما فهگل) است. كوچك [است] از اينجا گذشته، كوههاى دست چپ و راست دورتر مىشود. اما هرده هورده، باز هست. سوار اسب بودم. از طرف دست چپ كوه سنگى سختى كشيده [شده] است. ده كثيفى هم پهلوى آب تنگه بود، در اين كوه سخت، معير گفت دخمه داوود (1)مقبره سلاطين قديم عجم است. اما حالا مشهور به دخمه و دكان آهنگرى داوود است، كوه افتاده است. زمين، مثل كره و كف صابون كه، روى هم چيده باشند، و به اين رنگ به اين جور. در اين نواحى به هيچ وجه سنگ نيست. از دور مثل يك بار پنبه مىماند.
مىگويند: لرها، كه اين كره مال پيرزنى بوده است. حضرت داوود قدرى از آن كره خواسته است. پيرزن نداده. كرهها سنگ شده است. بعد رفتم زير تنگه يك خانه گلى كوچكى درويش، آن زير ساخته است. مشغول عبادت است. يك درخت هم بود. درويش در توى دخمه ايستاده بود. از سطح زمين سنگ را تراشيده الى پانزده زرع رفتهاند بالا، خيلى صاف [و] پهن [است] اينجا دخمه را بسيار خوب حجارى كرده [و] سوراخ كردهاند. قبر پادشاه آنجاست از دخمه هم الى بالاى قله كوه يك پارچه سنگ صاف است. صارم الدوله يك نفر آدم آورده بود از سنگ رفت بالا، به دخمه. بسيار كار غريبى كرد. درويش هم از دخمه آمد پائين. [320]
خيلى كار بود. كار هيچكس ديگر نيست. قدرى ايستاده، آمديم. باز سوار كالسكه شدم. ميرشكار و صارم الدوله را فرستادم بروند، دراجها را قرق كنند. بعد رانديم. راه كالسكه سنگ و بد بود. تا رسيديم به يك پلى است، سرچشمه كهنه قديم. قدرى خراب است.
اسم رودخانه الفه است. منبعش از كوههاى بالاى ريجاب مىآيد. كاروانسراى خوبى بود.
از بناهاى شيخعلى خانى است. محمد حسن خان قراگوزلو تعمير كلى كرده است. آبى كه حالا مىآمد، آب صاف خوبى [بود]. بقدر شش هفت سنگ آب مىشد. بعد رانديم. نيم فرسنگ بالاتر، از سرپل و ... قرهبلاع از دور، افتاده است. دو سه سنگ آب، بلكه پنج شش سنگ آب بود كه مىرود قاطى رودخانه مىشود. سه ساعت به غروب مانده، وارد منزل شديم.
1) . اصل: داود
چاپارى به تهران فرستادم. بسيار كسل بودم. سرم درد مىكرد كمرم [درد مىكرد] سرما سرمام مىشد. عصرى يك دست اماله (1)شد. شب را هم به كسالت خوابيدم. به سرپل نرسيده، على رضا خان در طرف دست راست دامنه كوهى، لب رودخانه الوند را نشان داد. گفت:
وقتى كه خشتهاى طلا را مىبردم شانزده روز، با زن و مادرم و ... اينجا چادر زده، مانديم.
مىگفت: در سنگ دو صورت هم، كندهاند از قديم. در زير دخمه داوود كه [اى] امروز ديدم يك شكل از سنگ درآوردهاند اما حجارى خوبى نبود (2)، شخصى است، رو به آفتاب ايستاده عبادت مىكند. شكلش هم كوچك است، زياد بزرگ نيست. دهاتى كه در دست راست و چپ امروز واقع بود:
دست چپ دهى نيست، تا (دماغه داوود) از آن به بعد قلعه شاهين و محال آن است، كه مال كلهر است. دست راست (بشيوه). چالكه، على كرده، دولتيار، كدخدا فتاد، جلالهمند مىنشينند. [321] جماعت كيخسرو، بايره، سرپل، و اين محال و گردنه سرطاق، مشهور است، به حلوان، همان حلوان است كه هارون الرشيد تقسيم كرده سرحد ميانه ملك امين و مأمون قرار داده بود.
اسامى كوههاى دست راست و چپ، دست راست تا اول جلگه سرپل: زنگاليان، بعد (بان زرده) محال ريجاب، و ياران و زرده، در پشت و حوالى اين كوه، بان زرده واقع است.
دست چپ: (كل محرماو) و بعد كل داوود و بعد كل سرپل است. كوهى كه قلعه شاهين در دامنه اوست. معروف به دونوشك است. محال ديزه و گيلان پشت كوه، دونوشك است. از آنجا راهى است به ايوان.
در اين منزل اطراق شد. احوالم خوب نبود. باز اماله شد. الحمد لله بهتر شد. عصرى سوار شده به سمت مشرق، اردو به شكار دراج رفتيم.
احوالم كسل بود بسيار حيف شد و الا عجب شكارگاهى بود. ساحل رودخانه الفه كه از پل زهاب مىآيد، درّاج داشت، اما كمتر از مشرق آبى مىآيد محلق به اين رودخانه مىشود سرآب آبگرم مىگويند. اما آب صاف زيادى خوبى دارد. كنار آب همه نى و درخت خرز
هره است. خرزهرهها گل هم داشتند، بسيار قشنگ و سبز و خرم [بود]. در صحرا هم نزديك اين رودخانه نىزار كوتاه است. در ساحل آب، در توى نىها، پر از دراج است.
خيلى داشت. با كسالت تمام، پنج عدد روى هوا زدم. تيمور، قوشچى و ... خيلى بودند.
شلوغ (1)زياد كردند. تفنگ مىانداختند درّاج متصل مىپريد. ايل سنجابى هم بند چادر، به بند چادر، كنار اين آب افتادهاند. [322]
كنار آب افتادم. چاى خورده، بناى لرز را گذاشتيم. برگشتم منزل الى شش ساعت لرز كردم. به طور بسيار بسيار بد. شب بسيار، بسيار، بسيار، نحس و بدى به ما گذشت. كه از اين بدتر نمىشود. دراج اين منزل آنقدر بود كه توى اردو پر بود، و شكار مىكردند. در اردو يك درّاج شب توى اندرون آمده بود. زبيده يك كرمى گرفته بود. دست كه مىزدند، مثل يك حب نشاط (2)گرد مىشد. بعينها حب مىشد. در اين منازل سار زياد است. اغلبى را مىدوانند. قدرى كه پريد، خود به خود، مىافتد. ديگر نمىتواند راه برود، و بپرد با دست مىگيرند.
امروز بايد رفت به قصرشيرين. صبح، بسيار بسيار با كسالت، برخاسته خرقه به خود پيچيده با كمال كسالت، آمده سوار كالسكه، شديم. رانديم رو به مغرب، پنج فرسنگ راه بود. راه كالسكه بسيار بد، بلند و پست همه سنگ [و] خاك سياه بدرنگ، دل تنگ با حالت كسالت، پناه بر خدا. رانديم، رانديم. طرفين دست راست و چپ همه كوه و تپه [و] دره و ماهور است. تيهوى بسيار دارد. يك تيهو آمد خورد به اسب كالسكه على رضا خان با چوب زد افتاد. صادق شاطر گرفت، آورد. خلاصه (نورى) را جلو فرستاده بودم. در صحرا بيايد آش سفيد بپزد. دو فرسنگى كه آمديم محل آش پيدا شد. رفتم آنجا اما گيج بودم. هيچ نمىفهميدم. بسيار بسيار بد حال بودم. اشتها ابدا نبود. آش آوردند.
بسيار كم خوردم. برچيدند. عقب سر ديدم، چيزى ترپى، صدا كرد، پرزور. نگاه كردم. ديدم قهوهچى باشى قابلمه پلو در دستش بود، پايش به بوتهگير كرده، دمرو، زمين خورده است.
همانطور خوابيده دمر پلوها ريخته، نمىتواند بلند شود. سه چهار نفر آمده،
بلندش كردند، بردند، انداختند- ماليدند. سرش شكسته بود، خون مىآمد. خلاصه بعد سوار كالسكه شده. باز رانديم راهها خيلى بد است. طرف دست راست محال (قوره توزهاب) است. دست چپ، محال جگرلو، آثار (1)خرابههاى (2)قصرشيرين پيدا شد. دست راست نزديك جاده (3)ديوارهاى سنگى بلند بزرگ مثل قلعه بزرگ پيدا بود، اين آثار اول بود نتوانستم بروم از كالسكه بيرون. قدرى كه رفتم. آثار ديگر از دور پيدا شد. دروازه هم داشت. اين دفعه سوار شده راندم، اما بسيار كسل، دو دروازه بود. ديوارهاى سنگى با گچ و آهك كار كرده بودند. خيلى محكم، بعضى خراب شده بعضى سرپا بود پيشتر يك كلاه فرنگى چهار رو كه هر طرفى، در هلالى بزرگى بود. سقفش هم مدّور طاق زده بودهاند. اما سقف ريخته است.
ديوارها و صفهها باقى است. پىها و قطر ديوارها بسيار بسيار محكم اطراف [323) اين قصر هم عمارت بوده است. بسيار بسيار محكم، آجرهائى آنجا كار رفته است به قدر نظامىهاى (4)محكم بسيار بزرگ، آجرهاى قرمز خيلى كلفت، با سنگ و آجر [و] گچآهك ساختهاند. در اطراف و دور، هم باز آثار بسيار است نتوانستم بروم، آن آثار (5)اول از راه دور، آبى است كه از رودخانه زهاب آورده، از روى ديوار، سنگها را مثل نو ساخته، به اين قصر و عمارت آب مىآوردهاند آن راه آب رانديدم. خلاصه، بعد باز سوار كالسكه شدم قدرى، كه آمدم پاشا خان، مظفر الدوله، با صد سوار مكرى همه زره و كلاهخود و پرهاى بلند زده، طبل، و سرنا، داشته خوب مىزدند سوارها بسيار جوان، خوب، با نيزه و اسلحه تمام مثل، شمر، خولى، سنان بن انس (6)حارثه، بسيار خنده داشتند. اما حيف كه كسل بودم. ده قصرشيرين هم پيدا شد. رودخانه زهاب اينجا مىآيد. خيلى آب داشت. پياده شدم. در كالسكه سوار شدم. زدم به آب گذشتم. تا سينه اسب آب بود. آب صاف خوبى [بود] ده قصرشيرين
بزرگ است. كاروانسراى بسيار خوب داشت. مىگويند حسن خان قصرى آباد كرده است.
اين حسن خان اصلش، اصفهانى و عراقى است. بيست سال است اينجاهاست. كمكم سرحددار قصرشيرين شده است. و برادرزاده پهلوان شريف كدخداى قديم چال ميدان تهران است. شخصى است سياهچهره، ريش توپى، قطور، قدرى به كريم خان سرتيپ سيلاخورى مىماند. سردارى ماهوت سياه، قيطاندوزى پوشيده بود. با رؤساى سنجابى و ... استقبال آمده بود. يعنى قبل از ورود، به ده. امروز بين راه اقبال الدوله استقبال آمده بود با معير الممالك صحبت شد. نوكرهاى عجيب و غريبى داشت. با لباسهاى غريب، عربى، هندى، رومى، خودش هم جيّبو (1)غريبى بود. ريش سفيد، موى سر، سفيد، لباس فرنگى، تازيانه بلند در دست، اسب جلفى سفيدى سوار، كلاه سياهى، مثل شب كلاههاى ماهوتى من در سر داشت.
شانههايش را متصل تكان مىداد مىانداخت به هوا. ابو الفضل ميرزا پسر ظل السلطان شيخ عيسى كه چهل چراغ كاظمين دست او است آمده بودند. خلاصه وارد منزل شديم بسيار بسيار بسيار كسل. الحمد الله نوبه نيامد. شب را خوابيديم بد نبود. قدرى راحت، صحراى امروز طرف دست راست آهو زياد دارد تيهو حساب ندارد.
در منزل اطراق شد. چون احوال بسيار كسل بود [324] نمك (2)خوردم الى عصر، در كمال ضعف و نقاهت گذشت. عصرى والده شاه [و] عزت الدوله و ... آمدند (خجول) مولود خواهرش (3)بيگم خانم خاله، هم تازه ديشب از تهران وارده شده بود. ملاحظه شد. مىگفت: با حاجى دلشاد ميرزا آمدهام.
بناى اطراق فردا هم شد، كه انشا الله حالى بيائيم. شب را بد خوابيدم كسل بودم امين السلطان، بشير خان، هم ناخوش هستند.
در همينجا اطراق شد. بسيار كسل بودم و لاغر، ميرشكار يك بره آهو آورد. گفت، رفتم الى نزديك خانقين، اردوى عثمانىها را هم با دوربين تماشا كردم. خيلى كثيف و بىمعنى بودند. و برگشتن سرهماهورى را گرفته مىآمدم.
آن طرف ماهور همهجا تپهتپه و در درّههاى آنجا، نى و آب زيادى دارد. خاك ايران نزديك قصرشيرين است. قدرى كه از قصر پائينتر مىروى، آنجا است مىگفت پر بود از آهو و كبك و تيهو آهوى آرام و همهجا دره تپه كوچك، مىگفت در يك ساعت ده آهو مىشد زد.
دو تا زدم. وقت غروبى بود آمدم. خلاصه اينجاها خيار خوبى دارد. هم سبز هم سفيد. اما خيار سفيد بيشتر است. شب را خوابيديم. آهوهاى اينجا خيلى، تفاوت با آهوهاى تهران دارد. اينجا كوچك و ريزه [است] و دست و پاهاى كوتاه [و] باريك مثل نى قليان.
امروز بايد رفت به خانقين عرب و عجم كه خاك روم است. امروز شش فرسنگ راه بود. صبح برخاسته رخت پوشيديم. سوار اسب شده شيخ محمد عارف و همراهانش كه از خاك روم آمده در زهاب مىنشسته، دم در ديده شدند. شيخ محمد آدم خوبى بود. [خوب] مردمانى هستند. سوار اسب شده، از رودخانه گذشته قدرى راه رفته به كالسكه نشستيم.
راه كالسكه امروز هم بد است. پست و بلند [است] صحرا همه دره ماهور خاك سياه [و] كثيف [است]. طرفين راه از دور، همه كوه ماهور، آبادى چيزى هم در طرفين راه نديدم.
امروز همه مردم از هر طبقه با لباسهاى فاخر خوبى از سواره [و] پياده ملبّس بودند. [325] اصحاب جلو يدك و ... از همه جور بودند سارى اصلان، سپر و تپز (1)مرصّع را برداشته بود.
محمد على خان، گرز مرصّع، سياچى تير صندوق مرصّع، ميرزا محمد على خان تفنگ، يراق مرصّع، خلاصه رانديم رانديم. تا در دست چپ به ناهار افتاديم آفتابگردان زرى يعنى زرى گجرات كه در اصفهان تمام شده است [زده شد]. قدرى ناهار خوردم. بعد از ناهار چون افواج ما دير، راه افتادهاند در راه بودند قدرى مكث شد. از تير صندوق سياچى قدرى تير انداختيم. به پوست نارنج همه پيشخدمتها ملبّس بودند. پسر حاجى ميرزا رحيم اينجا پيدا شد. عجب پسره تلخى است. تازه از تهران آمده است. هوا اينجا خيلى گرم بود. امروز هوا بسيار گرم است. نمىشد سردارى الماس و ... پوشيد. جقه و سردارى و ... را به كالسكه گذاشته سوار شديم. قدرى رانديم كالسكه آوردند. سوار شدم راه كالسكه بسيار بد است. يك جائى يكپارچه تخته سنگ بود. اينجاها بعد از اين يكپارچه سنگ [و] تپه است. مشهور به
1) . تپز- تپوز- دبوس- چوبدستى، كه معمولا سر آن نقره بود.
مرد آزما. كه حالا سرحد ايران و عثمانى قرار دادهاند. از پاى طاق به اين طرف تيرهاى تلگراف همه آهنى است. از آنجا كه سرحد عثمانى است دو سيم كشيدهاند كه تير و سيم آنها معلوم شود. خلاصه امروز بين راه مشير الدوله، با اسب چاپارى چاپارخانه عثمانى با لباس گردآلود [و] كلاه درهم، روى پر از گردوخاك ... آمده بود. پاره [اى] اطلاعات بدهد [و] برود. آمد صحبت شد، رفت. بعد رانديم مستقبلين عثمانى، از دور پيدا شدند. توپ هم انداختند. ابتدا توپشان به گوش بىصدا آمد. بعد نزديك كه شديم، سوار اسب شدم. اما گرم بود. كسالت مىداد اول رسيديم به سواره نظام عثمانلو، موزيكان سواره هم داشتند مىزدند. موزيكان ملّمع (1)بود از موزيكان فرنگى و كردى و لرى، آهنگ صدايش خوب بود. اما موزيكان نمىشد گفت. چيز هجوى بود سوارههاشان هم، همه در سر چفيه اگال عربى بسته بودند. لباس نظامى بدى پوشيده، تفنگ كوتاه قدى در دست داشته، با اسبهاى بد. اما هر دسته يك رنگ [بود] صاحب منصبانشان، با لباس نظام در جلو سواره ايستاده بودند. از آنها گذشته به يك دسته سرباز قاطر سوار رسيديم. اين هم شيپورهاى عجيبى داشتند، شيپورچىهاشان خوب ميزدند. اما سربازشان هم بسيار بد لباس، كثيف تفنگشان سوزنى بود. بعد به پاشايان و ... رسيديم پياده ايستاده بودند (2). سواره نزديك آنها ايستادم. مشير الدوله معرفى كرد، مدحت پاشا والى بغداد، كمال پاشا فرستاده مخصوص سلطان به سمت مهماندارى، با نامه رئوف پاشا كه مامور امور سرحديه ايران و عثمانىبود. اما حالا حاكم جزيره كريه شده مىرود. على بيگ تشريفاتچى باشى، ديگر آجودانهاى سلطان و ... خيلى بودند بعد از اندكى صحبت حكم شد، سوار شوند. سوار شده بازآمدند. سواره قدرى صحبت شد. بعد از آن باز سوار كالسكه شدم. [326] عثمانىها پشت كالسكه و جنبين نزديك مىراندند. كمكم دورشان كردند يك دسته هم سواره چركسى، داشتند بدلباس، چركسى كه از سمت روس آمده، در ممالك رودخانه طونه رعيتى عثمانى را قبول كردهاند.
پاشاى بغداد چون سابقا حاكم سواحل طونه بود، اين چند نفر چركسى را با خودش آورده است اينجا سوارهاى عثمانى و ... افتادند پيش. عمله جلو ما هم كه زياد بود گردوخاك زيادى شد.
هوا گرم [بود] راه هم بند آمد كمكم مىرفتيم. على بيگ هم جلو افتاده بود. چند يدك به يراق و سبك عثمانىها، در جلو مىكشيدند جلودار پياده، جلو يدكهاى را گرفته بود. اين قدر پياده رفته كه مردند. خلاصه رانديم تا نزديك قصبه خانقين از كالسكه پياده شده، سوار [اسب] شدم.
كاش سوار نمىشدم. به طورى گردوخاك از جلو بود كه پناه بر خدا، از يكى دو پل كوچك گذشتيم، به پل بزرگ رسيديم پلى بود بسيار بسيار عالى. دوازده چشمه، پل آبادى بود شبيه به پل اللّهوردى خان، كه در اصفهان است بود. رودخانه عظيمى از زيرش مىرفت از مشرق شمالى به مابين شمال و مغرب مىرود اين آب حالا با اين كمآبى، سى سنگ آب دارد.
اين رودخانه همان آب رودخانه زهاب و قصرشيرين است. خانههاى خانقين و باغاتش در طرفين اين رودخانه است. خانوار خانقين خيلى است. هزار خانه مىشود. كاروانسراى قديمىساز دارد. پل را مىگويند: محمد على ميرزاى مرحوم ساخته است. كاروانسرا را هم او تعمير كرده است. خلاصه اين تلگرافخانه هم از ايرانى و عثمانى هردو، اسباب مكالمه هست. درخت نخل خرماى زيادى داشت. درخت نخل چيز عجيبى است. پوست درختش مثل ميوه درخت كاج است. خط خط و برآمده، خيلى قشنگ است. اغلبى كوتاه بودند كمى بلند بود. توى باغات ليمو، پرتقال، مركبات، خيار، درخت تبريزى، توت، حاصل مىشد. خلاصه با هزار خستگى، و گردوخاك، مرارت، از باغات و ده خارج شديم.
اردو در طرف شرق افتاده است. از قصبه به اردو، يك فرسنگ راه بود. بسيار بسيار خسته [و] كوبيده وارد اردو، و جلو خوان اردو آلاقاپو، شديم، الحق افواج ايران و شكوه اردوى خودمان، مردم ايران (1)، رفع خستگى را كرد و عثمانلوها، خجالت زده شدند. بعد وارد شديم. قدرى خيار و سنكنجبين خورديم. حال آمديم. به غروب چيزى نمانده بود. در باغاتات خانقين، كنار رودخانه درّاج هست. شب را هم بعد از شام مردانه شد. از جانب سلطان چند مجموعه (2)شام. [327] آوردند. عوض مجموعه، رسمشان طبق چوبى است.
قاببندىهاى خوب [و] محكم داشت. ظروف چينى فرنگى، قدرى نقره خوراكهاى عجيب و غريب داشت. از همه [به] عكاسباشى دادم، خورد. آقا على هم خورد. بعد بردند
اندرون، تقسيم كردند. بعد از شكر و حمد بارى تعالى خوابيديم. اهل خانقين مركب از:
عرب، كرد، ترك، عجم، عثمانى و ... و ...
در خانقين اطراق شد. به علت خستگى ديروز پاشايان با تشريفات و ... به حضور آمدند، لباس رسمى پوشيديم. اول مدحت پاشا آمد، نطقى كرد. با ناظم افندى و حمدى بيگ كارگزار خارجه بغداد و رئوف پاشا صحبت شد.
مدحت پاشا والى بغداد شخصى است كوتاه قد، سرخ و سفيد، ريش توپى، مايل به بلندى، نصف بيشتر وسط ريش سياه، طرفين ريش همه سفيد [است]. عينك به چشم مىگذارد.
قدرى به (كونستان) (1)نقاش فرانسوى شبيه است. حمدى بيگ مردى بود، كوتاه كثيف، زرد بدريش، در پاريس تربيت شد [و] به حكيم الممالك شباهتى داشت. پسر دوم پاشاست، رئوف پاشا قدى بلند و صورت ميمونى، درشت، ريش كم، نشان زيادى داشت والى كريه، شده است. آدم داناى زرنگى به نظر مىآمد. اينها كه رفتند كمال پاشا و على بيگ تشريفاتچى باشى با ناظم افندى آمدند. نطقى كرد پاشا و نامه را داد كمال پاشا، كمال افندى بوده است، سى و پنج سال پيش از اين به سفارت تهران نزد شاه مرحوم (2)رفته بوده است. مردى است پير ريش سفيد كمى دارد. فارسى خوب حرف مىزند، على بيگ تشريفاتچى باشى، جينبودلفك (3)غريبى است. ريش توپى سياهى دارد، جنم (4)حاجى على خان مرحوم را بعينها دارد بعد اينها هم مرخص شده، رفتند هوا بسيار گرم است. الى غروب به استمرار گذشت.
شب بعد از شام مردانه شد. آقا على به اردوى رومىها، رفته بود به لباس تبديل، شناخته بودندش، تعريف مىكرد سربازشان كه مىگفتند: چادر مبال (5)مىزنند و ... چيزى نداشتند. غذاى پخته دادنشان را خواسته بود ببيند عذر آورده بودند. سياچى يك زنگوله بال، يك درّاج، يك قول قوروق، آورده بود بعد خوابيديم ...enis
روز پنجشنبه بيست و سوم [شهر شعبان] امروز بايد رفت به قزل رباط.
چهار فرسنگ مىگفتند، اما شش فرسنگ راه است. [328] صبح سوار شديم حاجى وزير كچين (1)، بسيار بلندى گفت، وقتى كه بيرون آمدم معلوم شد آقا براى ايستادن پاشايان رومى و ... اينطور كچين گفته است. كالسكه كوچك قشنگى، زمستانى، از جانب سلطان آوردهاند. كالسكهچى، بالاى جعبه جلو كالسكه نشسته [بود] تازيانه بلندى در دست داشت. لباس قلابدوز زرد، به طور رومىهاى قديمى، و مثل چوخاچيكن قديم است.
سوار اسب شدم. قدرى راه با پاشايان، حسام السلطنه و ... صحبت شد بعد به كالسكه سلطان نشستيم. خيلى كوچك و تنگ بود. اما بسيار قشنگ است دو فرسنگى سوار كالسكه رانديم، الى ناهارگاه. بعد از كالسكه درآمده سوار شديم. دست راست رفتيم به آفتابگردان ناهار آوردند، خورديم. هنوز چندان احوالم خوب نيست. بخصوص سينهام ديشب خيلى درد مىكرد. امروز هم درد مىكند. اذيت كرد پيشخدمتها همه بودند. الى ناهارگاه زمين پست و بلند كمى دارد. اما اغلب صاف بود راه كالسكه هم خوب بود. دست راست بعضى دهات و آبادى بود و خيلى از دور، بعضى كوههاى كوچك مثل تپه پيدا بود. دست چپ هيچ آباد نبود و خيلى مسافت راه منتهى ميشد، به كوه و تپه زمين هم بوته كمى داشت. بعد از ناهار سوار كالسكه خودم شده رانديم. هوا گرم است، ماهورى از جلو پيدا بود، كه از توى آن بايد عبور شود. رسيديم به ماهور، خيلى دره، تپه شد از آنجا عبور كرديم. باز به صحرا افتاديم كه كمى پست و بلند داشت خيلى رانديم. باز به درّه [و] تپّه ديگر رسيديم. خيلى دره [و] تپه بود.
از آنجا كه گذشتيم جلگه قزلرباط، پيدا شد. اردو هم طرف دست چپ ده افتاده بود. اما از اينجا هم خيلى دور بود، به اردو، قدرى كه رانديم، دو ميدان به قزلرباط مانده، نهر عظيم [و] گودى عميقى يعنى دو طرف گال (2)بزرگى، بلندى داشت، پيدا شد. عرض آن كم است. منتها دو زرع. اما خيلى عميق است. كه بجز راهى، يعنى پلى داشته باشد، اشكال عبور هيچچيز ندارد. ديگر نمىدانم از بالاتر پائينتر راهى، دارد يا نه. يك پل تازه خاكى براى عبور كالسكه سر نهر ساخته بودند. خلاصه از دم ده قزلرباط، گذشتيم. اينجا هم
نخل خرما دارد زياد هم داشت. [329]
آبادى اينجا كمتر از خانقين است. به نظر دويست خانه مىآيد كاروانسرا داشت. اهالى اينجا هم از عرب كرد عثمانى و ... قاطى است، قدرى از اهالى اينجا مذهب خوارج دارند خلاصه رفتيم منزل. دو ساعت به غروب مانده وارد منزل شديم. رفتيم حمام. بعد بيرون آمدم. قدرى كسل بودم. (آئى) آهويى فرستاده بود. امروز صحراى قزل رباط آهو [و] تيهو و ... داشت عصرى آقا سيد حسن و ... منزل آقا ابراهيم روضه مىخواندند شب بعد از شام مردانه شد. از شهروان انار خوب آورده بودند. با ليموهاى درشت، آقا سليمان ناخوش شده است. دست راست، تا كوه قزلرباط، در دو طرف بيرون قراء و مزارع بسيار است. آنچه كنار جاده پيدا بود از اين قرار است: علىآباد، آبادى مهدى بيگ، امامزاده محمد، آبادى خانه بيگ، كه باغ ندارد. دهكده حاجى، قله اين قريه باغات دارد. نهرى مخصوص دارد. از كنار پل، (حاجى قره) موضوع ميشود (1)طرف چپ تنها مزرعه كهريز است كه اردو، آنجا بود. در خانقين كوهها سمت دست چپ، اول موسوم است به: باغچه بعد، نىكنه، ديگر پلكانه، ديگر دشته، كوه دست راست ابتدا بسيار دور است. به غير از جبل مرواريد، كه ميانه مغرب و شمال خانقين است قريب به قزلرباط، كوه نزديك مىشود. موسوم است و به مرجانيه كه آب دياله در دامنه اوست. در اين دامنه دراج و جنگل نى دارد. شكار گراز بسيار دارد. نزديك قزلرباط آثار ده خرابهاى است كه ده (كوءور)، مىگويند يعنى ده ارمنى آثار و خانه قديم دارد. مذهب اهالى خانقين و قزلرباط و نواحى آن سنى، شيعه، ناصبى، نصيرى (2)چراغكش، كه زن هم را با خويشهاى، هم، چراغ را خاموش مىكنند [و] مىكنند.
بايد [به] شهروان رفت امروز پنج فرسنگ راه بود صبح برخاسته، اول سوار اسب شدم. قدرى راه با وزير خارجه مشير الدوله [و] حسام السلطنه [و] پاشايان صحبت كرده، بعد به كالسكه سلطان سوار شديم، رانديم. راه جلگه است. دست چپ و راست به مسافت زيادى به ماهورهاى كوچك مىرسد. بعد به كوههاى
بزرگ، اما خيلى دور است. صحرا بوته دارد. راه كالسكه خوب بود. زنجيره ماهورى در جلو بود، كه بعد از راندن دو فرسنگ و نيم از اين صحرا به آن ماهور، مىرسيدند. رانديم.
امروز از تلگراف اسلامبول خبر به پاشاهاى بغداد رسيده بود، كه دولت روس [330] نقض عهدنامه پاريس، بعد از جنگ سيواستاپول، را كرده است. پاشايان دماغى نداشتند.
خلاصه هوا بسيار گرم بود. مثل تابستان تهران ناهار را فرستاديم زير ماهورها انداختند.
رسيديم. رفتيم، به آفتابگردان همه پيشخدمتها بودند. تيمور ميرزا، درناى زنده آورده بود.
دوباره پراند. چرخ انداخت [و] گرفت. بعضى، آفتابه لگن نقره و قاشق يشم مرصّع مجموعه و ... كه از جانب سلطان آورده بودند. اينجا چيده بودند. امين السلطان تحويل گرفته است.
ديشب هم يحيى خان اسباب زيادى آورد. زير فنجان الماس [و] ياقوت بعضى پولكدوزىها مجموعه پوش مرواريد مفتولدوزى، قليان مرصّع، بطور كرنائى عثمانىها از يك چپق (1)مينا مرصع كار فرانسه، اعلا. بعضى چيزهاى ديگر حتى فوته (2)زرى حمام مجموعه نقره و ...
خلاصه بعد ناهار سوار شده دست راست ده (زاويه) بود. تازه از قزلرباط كه درآمديم پيدا شد. خلاصه از هر ده ماهورها اين درّه ماهورها و اين جبل را جبل حمرين مىگويند سواه رفتم ملك نياز خان را مشير الدوله آورد. مرخص شد رفت براى كار احمدوندها. بسيار گرم شد.
رفتيم به كالسكه نشستيم رانديم. الى يك فرسنگ راه، همه هر ده هورده، ماهور [است].
راه در دره تنگ، طرفين راه سنگهاى صاف هم داشت. تا از اين درهها رفتيم، بيرون خفه شديم. بعد افتاديم به جلگه، شهروان از دور پيدا بود. بعد نزديك شهروان به دو نهر رسيديم نهر اولى، دو زرع عرض داشت بسيار عميق [و] گود، طرفينش خاكريز، اطرافش نى، به جز از راه پل، امكان عبور ندارد. از قديم اين نهر را از دياله جدا كرده براى زراعت آوردهاند.
اسم اين نهر (بلدروز) است بعد به نهر ديگر كه كوچكتر از اين بود رسيديم اسم آن هم مهروز بود. بعد رانديم تا رسيديم به ده شهربان، يك پل و يك نهر هم نزديك ده بود. سواره رد شدم نخل دارد، خانوار كمى دارد. بايد پانصد خانه باشد زوّار محال قراسكوئى آذربايجان خيلى برمىگشتند، ديده شدند. ديروز هم در قزلرباط زوار قراداغى مىرفتند، يعنى برگشته
بودند. حاجى على خان چلبيانلو پيرمرد ريش سفيد هم بود. آمد دم كالسكه. [331] صحبت كرد. خلاصه از دم اردو و باغات و ده رد شده، رفتيم چادر. امروز قائم مقام يعقوبيه و اجزاى آنجا و ... با سواره نظام يك دسته، و سواره حايطه استقبال آمده بودند. سواره حايطه مثل سواره نانكلى شهريار ايران است. قدرى بدتر از نانكلى و هداوند و خلاصه وارد منزل شديم.
انار، خيار سكنجبين، خورديم. ميرزا على خان احوالات جنگ نهروان، مرتضى على عليه السلام را خواند شب بعد از شام مردانه شد. بنا شد آقا ابراهيم، امين السلطان امشب برود يعقوبيه، چادرها را كنار شط يعقوبيه بزنند. به كالسكه حسام السلطنه سوار شده رفت. خوابيديم.bakerli
امروز بايد رفت يعقوبيه. هشت فرسنگ راه بود.
صبح از خواب برخاسته سوار شديم. به اسب رخش خراسانى. پدر سوخته اسب بلند، ديوانگى هم مىكرد با پاشاها [و] وزير خارجه و ... صحبتكنان رفتيم. اسب رخش بىمزگى (1)مىكرد. سوار كالسكه كوچكى شده، رانديم. امروز صحرا وسيع است علف و بوته هم دارد. راه كالسكه خوب است پست و بلندى نبود. قدرى راه كه رانديم طرف دست راست پنبهزارى بود. كنار جاده ديدم تيمور ميرزا، قوشچىها و ... آن ميان گردش مىكنند. درّاج هم برمىخيزد. اسب خواستم. اسب خرسان را آوردند. از تفنگ رم مىكرد تا رفتند اسب و تفنگى بياورند، خيلى دير شد. يدك را جلو برده بودند. كج خلق شدم.
عثمانلوها هم بودند. درّاج متصل از توى پنبهزارها مىپرد. چند تفنگى انداختم نخورد. تا اسب آوردند بىمزه شد. مردم قوش زياد انداخته. چيزى نزدم. بعد رانديم. قبر مقداد از دور پيدا بود. دست چپ راه رانديم. رفتيم دم مقبره پياده شدم سلامى شد. بعد سوار شدم قبر مقداد، خراب است. حكم شد مشير الدوله درست بكند. بعد نهر بدى بود پياده شده گذشتم.
نهر و پل ديگرى هم بود، گذشته، سوار كالسكه شدم تيمور، بود قدرى كه رفتم نهرى بود، موسوم به نهر ابو صبرى تيمور گفت: كنار اين نهر دراج دارد. باز سوار شدم. على بيگ و ...
بودند. دراج تكتك برمىخاست. از توى نى و بوته كنار نهر، چند تير انداختم، نخورد. بعد
1) . اصل: بيمزهگى
يك دراج نر، پا شد روى هوا خوب زدم، افتاد. بعد رفتم آن طرف جاده (1)[332] كه گردوخاك بود به ناهار افتاديم. امروز خوك زيادى شكار كردند، به قدر سى عدد خوك، مردم زدند. اما من در صحرا نديدم. يك قبان بزرگى را غلامهاى حرم آوردند. خيلى بزرگ بود.
بعد از ناهار سوار شديم به كالسكه قدرى كه رانديم، ميرشكار آمد كه در اين پنبهزار درّاج زياد است. پنبهزارى طرف دست راست بود. سوار شد. رفتيم پنبهزار، علفزار بود. دراج زيادى داشت. زياد برخاست يك دراج نرى هم زدم، نمىشد زد. برمىخاستند زمين كه مىنشستند، ديگر پا نمىشدند. گم مىشد. خلاصه دست بعد بازآمديم، به كالسكه نشسته رانديم. نهر ابو صبرى، همين طور از طرف دست چپ كنار جاده مىرود الى كاروانسراى كوچك بدى. در حقيقت قلعچهاى است موسوم به خان ابو صبرى آنجا اين نهر مىرود به ده سنجيه (عقر) در دست چپ. زراعت مىشود خلاصه طرف دست راست دهات و نخلستان زيادى بود. دست چپ آبادى زيادى بود. غاز، قلقويروق شكار صحرائى زيادى بود.
خلاصه هى رانديم، هى رانديم، منزل ابدا پيدا نبود. اثرى نبود. قدرى پرتقال خورده، هرچه كرديم به منزل نرسيديم. همه مردم خسته شده، عقب مانده بودند. تا رسيديم بالاخره، يك ساعت به غروب مانده اول نخلستان آبادى يعقوبيه. نزديك آبادى سوار اسب شدم. اما از بس باغات نخل و ليمو و ... و ... دارد، خانه [اى] چيزى پيدا نبود. مردمش بيرون آمده تماشا مىكردند. زنهاى خوبى داشت. رسيديم به سواره و موزيكانچى عثمانى. جلو هم سر صبر (2)معركه بود. حرم و كالسكهها مىخواستند بروند بار، مردم، جمعيت غريبى بود. راه بند بود. ايستاديم موزيكان هم متصل مىزند راه گدار خوبى داشت كه به آب زده شود اما از توى ده و ... بايد مىرفتيم ايستاديم زياد، تا كالسكه يكىيكى رد شدند. از عقب هم پاشايان، وزير خارجه، حسام ... و ... رسيدند. ايستاديم زياد بالاخره رفتم دروازه مانندى بود.
گذشته، باز سواره مردم زياد ايستاده بودند. خيلى شلوغ (3)بود صبرهم كهنه و مندرس و لق بود. گذشتيم. گردوخاك غريبى شد اردو را هم به قدر نيم فرسنگ بيشتر پائينتر برده،
زدهاند. آفتاب غروب شد. هى رانديم هى رانديم. تا غروبى وقت اذان رسيديم منزل.
چاردها را كنار رودخانه زدهاند. جاى گود پستى [است] آب هم ايستاده، مىرود، بىصدا.
قدرى چاى خورديم، خيار سكنجبين حال آمديم. شب بعد از شام قورق شد. محمد على خان و ... آمدند محمد على خان امروز عقب كفتارى رفته بود با غلام على خان، شب خوابيديم.
هواى اينجا گرم است ...dejemal امشب قبل از شام يك قازالاقى آمد توى چادر. گربه چيتى بزرگ جست از بالاى چادر پنجه زد افتاد. ببرى خان گرفت [و] خورد. [333]
به علت خستگى ديروز، امروز اينجا اطراق شد. به تنبلى گذشت. الحمد الله تعالى احوال ما بسيار خوب است. صبح حمام سروتن شورى رفتم. شب يوسف هرچه آتش بازى داشت آن طرف رودخانه آتش زد. از قزلرباط الى شهروان، پنج فرسنگ است و راه خوبى است. يعنى به خوبى مىرود دو فرسنگ تا ابتداى جبل حمر بن و دو فرسنگ از ابتداى جبل، تا زمين بسيطه و يك فرسنگ از بسيطه الى شهروان.
در يمين و يسار اين راه آبادى نيست. بجز سمت راست، قريهاى است موسوم به (زاويه) رودخانه دياله از سمت راست به فاصله يك فرسنگ از جاده به آن طرف به سمت جنوب جارى است. و كوه حمرين را بريده مىگذرد و چون از كوه بگذرد، به قريه [اى] رسيده، موسوم به منصوريه ده بزرگى است با باغات زياد اطرافش جنگل است شكار گراز، دراج زياد دارد. رود معروف خراسان نزديك به اين قريه، از دياله خارج مىشود و از اينجا اول بلوك خراسان است. در راه يك ميدان به شهروان مانده نهر عظيمى است، معروف به (بلدروز) كه به محال بلدروز مىرود. بعد از آن به فاصله اندك، نهر ديگر است معروف به هارونيه، كه به محال هارونيه مىرود. بعد از اين دو نهر اراضى (جاموس سوكن) كه محل اردو بود، شهروان از آبادىهاى قديم و در سوابق ايام حاكمنشين ايالت خراسان بوده است. ولى حالا خراب است، و زياده بر يكصد و پنجاه خانوار ندارد. از آبادى قديمش جز مسجد جامع چيزى نمانده است. خراسان نهر عظيمى است كه در زمان قديم از رودخانه جدا شده ابتداى طول آن از دامنه جبل حمرين است. و انتهاى آن (ابو خميس) است كه زيارتگاهى است. از اولاد امام موسى كاظم (ع). زياده از چهل قريه از اين نهر مشروب مىشود. كه از آنجمله يعقوبيه است و همه اين دهات موسوم به بلوك خراسان است. رودخانه دياله اين بلوك را از بلوك خالص جدا
كرده است، و بلوك خالص زياده بر دويست قريه و مزرعه نخلستان است. و شهروان به يعقوبيه هشت فرسنگ است [334]. دهاتى كه در دو طرف چپ و راست است، از اين قرار است: سمت راست كه طرف غربى است، سنسل، حمّض، سود، پروانه، ذباب اواشق در حوالى اين قريه رودخانه دياله و خراسان به يكديگر نزديك شده در فاصله آن دو نخلستان و باغات است. كه بسيار باصفاست. كرآزهيرات، ابو سعيده، مخيصه، نهر چلبى ابو كرمه مزار، ابو مشاعل كه مىگويند چراغچى حضرت پيغمبر (ص) بوده است زهره، دوره، ساله، نهر شيخ، از مغرب به مشرق مىرود خرنآباد حويد منصوريه حويدز اين قريه در ميانه حويدز و يعقوبيه، واقع است. كه از بناهاى منصور دوانقى بوده، اكنون خراب است. مقابل يعقوبيه در همين سمت دو قريه نزديك است، كه باغات زياد دارد. اين قراء دست راست، اغلب صد خانوار، صد و پنجاه خانوار رعيت دارند اكثر اين دهات وقف امام اعظم ابو حنيفه و شيخ عبد القادر است و در تصرف آقا سيد على نقيب است. اين باغات خرما- ليمو- نارنج- پرتقال- انار بعضى جاها هم شليل زردآلو، بعضى قراء توتستان براى ابريشم دارد. قراء سمت دست چپ: ناحيه بلدروز، هارونيه، ماهردو، شهروان (وجهيه)، عمرانيه، برقانيه، سنجبيه، عقر. عشايرى كه در نواحى شهروان و يعقوبيه هستند تمام عرب هستند.
مذاهبشان مختلف است. شيعه، سنى، نصيرى (1)و ... بنى تميم، دهنيه، كرخى، جعرانى، دهلكيه، جبور (البوحميه)، البوفرج، بنى زيد، زهيرى، البوصايس، ماليات بلوك يعقوبيه و خراسان چهل هزار تومان و ده هزار خروار جنس [است]. [335]
امروز بايد به مشيريه رفت، واورته خان، يا خان بنى سعد سه فرسنگ و نيم راه است. صبح سوار شده به اسب. گردوخاك زيادى بود.
راندم طرف راست جاده (2)صحرا و زمين بسيار هموار و مسطح است. شبيه به كوير (3)حوض سلطان، راه كالسكه بسيار خوب است. اما خيلى سواره راندم. والى بغداد، ديشب رفته است بغداد. كمال پاشا، وزير خارجه، مشير الدوله، حسام السلطنه صحبتكنان رفتيم.
ناظم افندى هم بود. خلاصه خرگوش زيادى داشت صحرا. بعد از راندن زياد سوار كالسكه شديم. از نهر خشكى، پلى هم داشت گذشتيم. مىگفتند خرابه نهروان قديم است، كه حضرت [على] با خوارج جنگ فرموده است. خلاصه خيلى رانديم به ناهار افتاديم. بعد از ناهار باز سوار كالسكه شده، رانديم پنج ساعت به غروب مانده، وارد منزل شديم. اورته خان دست چپ جاده است. باغ و نهر مشيريه دست راست. اردو، وسط افتاده است. قدرى دراز كشيدم. عصرى [تيمور] ميرزا آمد درنا، غاز، هوبره درّاج، گرفته بود، آورد. پسر عباس ميرزا را يحيى خان آورد پسر يازده دوازده سالهاى است. بسيار خوشگل پسرى است.
سمت راست امروز بلوك خالص است. بعضى از قراء آنكه به راه نزديك بود از اين قرار است: چرو (هاشميه) (حب حب) جزانى (نهر خدريه)، مراديه، سمت چپ (سفته) (بهروز)، ابو فمين عشايرى كه اينجا هستند بنى تميم كرخه زبيد، الفره (مجمع) البو عامر، بنى زيد شب خوابيديم.Hamedani ]633[
بايد رفت به بغداد، پنج فرسنگ راه بود. صبح زود از خواب برخاسته رخت پوشيده سوار شديم. زياد سرد بود. سوار كالسكه شديم رانديم. راه مثل ديروز كوير (1) است و مسطح، براى كالسكه بسيار خوب است.
رانديم، همه مردم لباس رسمى پوشيدهاند. با كمال تنقيح از معير و پيشخدمت و صاحب منصبان و ... و ... رانديم. دو فرسنگ و نيم كه راه رفتيم به ناهار افتاديم. كنار نهر مشيريه، نهر بزرگى است آب زيادى داشت.
دو نفر قوشچى عرب، دو قوش چرخ آهوگير، تربيت كردهاند كه آهو گرفته آورده بودند. يكى نر يكى ماده، بسيار بسيار آهوهاى كوچكى بودند. آهوى ماده به قدر خرگوش بود. تيمور ميرزا اينها را مىشناخت. بعد از ناهار باز سوار كالسكه شده رانديم.
سرناهارگاه آپيت (1)الماس سردارى الماس، شمشير و ... استعمال شد. رانديم صحرا همهجا صاف همه بّر است كوير. پاشاى بغداد مشير الدوله كه در بغداد بودند، آمدند قدرى صحبت شد. باز پيش رفتند. اقبال الدوله آمد صحبت شد. اقبال بسيار سفيه است. شهريار جادهها متن 90 روز سهشنبه بيست و هشتم[شهر شعبان]
1) . آپيت: ظاهرا حمايل يا نشان بوده است.
مىگفت: به مردم استقبالچى بغداد كه سلام مىكنند جواب سلام بدهيم و فردا به زيارت امام اعظم ابو حنيفه و شيخ عبد القادر برويد، كاظمين عليه السلام نرفته، يعنى به اين صراحت نمىگفت اما از ارشادى كه مىكرد اين معنى مفهوم مىشد. خلاصه رانديم تا نزديك استقبالچىهاى بغداد رسيديم. منارههاى كاظمين عليه السلام دو فرسنگ به بغداد مانده از ميان نخلستانهاى آنطرف، اين طرف شط پيداست. بسيار محظوظ شدم و شكر خداوند عالم را كردم. از ديدن گنبد مطهر و منارههاى كاظمين عليه السلام. [337] خلاصه قدرى نزديك شديم سوار اسب شدم اهالى بغداد زياد از حد، از دو طرف راه استقبال آمده بودند.
بسيار مردم بىبضاعت، پريشانى به نظر آمدند. ساكت و آرام بودند. عسكر عثمانى جلو مستقبلين، سربازشان تك، تك ايستاده بودند. بعد سواره و افواج عثمانى، در طرفين راه ايستادهاند، اهالى بغداد و ... عقب سر آنها بودند. امروز افواجشان و سواره بهتر از اول سرحد بودند. موزيكانچى زياد هم داشتند. اما به همه جهت (1)اگر چهار هزار نفر مىشدند، خيلى بود. چادرى عجيب و غريب و تركيبى بسيار غريب داشت، در كنار راه زده بودند.
پاشاى بغداد، و كل وجوه عسكريه و قلميه (2)و قاضى و مفتى و شيوخ و اعراب و ... دم چادر ايستاده بودند. ما هم كه رسيديم پياده شده رفتيم در چادر، قدرى نشستيم، امراء، اعيان [و] شاهزادگان خودمان همه ايستاده بودند. قهوه خورديم، تا عثمانىها بقول خودشان آلاى جلو را، درست كردند همه پاشايان و ... جلو افتادند، بعد ما سوار شديم. رانديم تا رسيديم به طاق نصرت، كه فرنگيان، آركدوتريونف، مىگويند كه تازه ساخته بودند. بسيار قشنگ بود. ارمنىها، كشيشهاشان در وسط ايستاده، بقدر سى نفر بچه ارمنى خوشگل، طرف دست راست، سى نفر طرف دست چپ، با لباسهاى فرنگى، طور بسيار خوشگل، منقّح و تميز دلربا، با حمايلهاى آبى، بسيار، بسيار، بسيار، قشنگ. سرهاى باز خوشگل، به آهنگ خوش ايرانى مىخواندند و تعظيم خوبى مىكردند. به طورى قشنگ و خوب بود كه آدمى نمىتوانست از پهلوى آنها بگذرد برود. بعد بچههاى يهودىها و ارمنى، باز زياد بودند. و همانطور مىخواندند، ايرانى بسيار، خوب مىخواندند و بچههاى يتيم مسلمان،
كه همه رخت سفيد پوشيده بودند، به طور خوشگل كه پاشاى بغداد تازه تعليم آنها را قرار داده است. بهطور خوبى دعا مىكردند و داد مىزدند. آنها هم خيلى خوب بودند بسيار خوشايند بودند. فرنگى، ارمنى، مسلمان، يهودى و ... و ... از هر جور بودند [338] به طاقنصرت كه رسيديم پاشايان و ... همه پياده شده، در جلو مىروند. طرف دست چپ يك بناى عالى بود گفتند سابقا كرانتين (1)بوده است. ديوار سردر آجرى محكمى داشت بالاى آن زن زيادى بودند. بجز اينها ديگر زن نديديم. خلاصه از طاقنصرت كه گذشتيم فوج قزوين و ... سوادكوهى با كمال شكوه ايستاده بودند، بسيار با لباس خوب. بعد وارد باغ منزل شديم. سواره رفتيم. همه بودند. درخت خرما [و] نارنج و ... بسيار داشت. اين باغ را قديم نجيب پاشا ساخته است. حالا دوباره عمارت ساخته و تعمير كردهاند. خيابانها ريگ ريخته، درختهاى نارنج بسيار موزون (2)و خوب، كلاه فرنگى چوبى در وسط ساخته بودند. بعد رسيديم به عمارت جديد كه قصر ناصرى مىگويند. كه در آخر باغ نزديك شط ساختهاند. بسيار عمارت عالى [و] خوش تركيب قشنگ. بالايش بام و مهتابى بسيار بسيار با روح و قشنگ كه، كل شهر بغداد و صبر و شط و كشتىها و، اردو، و صحرا و باغ راه كاظمين و ... و ... همه از اين پشتبام مهتابى پيداست. بغداد كهنه [و] نو و ... خلاصه وارد عمارت شده پياده شدم. پلهها را از ماهوت و پارچه مفروش كردهاند. در اتاقها كاغذ فرنگى چسبانده، و بسيار خوب مفروش كرده، صندلى و نيم تختهاى خوب مزين گذاشتهاند.
آئينههاى بزرگ، چهل چراغ و ... گذاشته و آويزان كردهاند رفتيم به اتاق پستو. خيارهاى سبز بغداد بود. با ميوهها و ... پيشخدمتها تيمور و ... بودند سه ساعت به غروب مانده وارد شديم. عرق داشتم. مدحت پاشا كل اعيان [و] وجوه عسكريه [و] قلميه و ... بغداد را معرفى كرد. نيم ساعت بلكه يك ساعت هم به اين گذشت. مظهر پاشا كه سابقا والى سليمانيه بوده و حال حاكم كربلا است بسيار بسيار شبيه به آئى برادر ميرشكار بود. زيادزياد شبيه بود [339] قاضى القضات بغداد، و متولى قبر شيخ عبد القادر هم هردو كور بودند، از يك چشم. خلاصه اشخاصى كه پاشا معرفى كرد از اين قرار است:
امراء و ضابطان عسكريه، فريق نافذ پاشا، ميرلوا، حمدى پاشا، ميرلوا صالح پاشا، ميرالاى (1)حاجى مصطفى پاشا، ميرالاى حاجى فيض الله بيگ، ميرالاى حسن بيگ، قائم مقام اركان حربيه حسن بيگ، قائم مقام حسين بيگ، ايضا محمد بيگ، ايضا احمد بيگ، حاجى عمران سرهنگ، بهاء الدين افندى سرهنگ، عمر افندى سرهنگ، مفتش ميرلوا حسين پاشا اين از اسلامبول آمده است براى حساب عمل قشون اينجا.
ميرلوا عبد الله پاشا، ميرلواى مقاعد پاشا، ايضا صالح بيگ ميرآلاى است، ايضا عبد الرحمن بيگ، مستوفى نظام حافظ افندى ياور سرعسكرى قائم مقام فيضى بيگ حاجى مصطفى بيگ قائم مقام، ايضا مصطفى بيگ، حسين بيگ مين باشى اطباء فانوافندى، شاكر افندى، حسن افندى. اهل قلم و ... متفرقه بغداد، شاكر بيگ يعنى بيگلربيگى، دفتردار عيدى بيگ، مفتش محمد زهابى افندى، اصلش زهابى رعيت ايران است. منشى باشى صائب افندى، مدير اوقاف درويش افندى، شيخ سابق ... شيخ منصور معاون قشون بغداد، احمد بيگ رئيس اداره بلديه بغداد، ابراهيم افندى نايب بغداد، مظهر افندى رئيس مجلس جنايت نظامى، ابراهيم افندى، اعضاى اداره نظامى، محمود افندى معاون والى بغداد، رائف افندى. حاكم كربلا مظهر پاشا كه به آئى برادر ميرشكار بسيار شبيه است. مفتش حكام زين العابدين افندى، نقيب على افندى مدير امور خارجه، حمدى بيگ شيخ قبيله شمّر (اطاعتى ندارد به پاشا) فرهان، تلگرافچى، ديم تراكى افندى مدير قرانتين (2)مصطفى افندى اعضاى مجلس اداره ولايات، سعيد افندى متولى امام اعظم، مصطفى افندى رئيس تلگراف بغداد، احمد افندى. تيرهاى تلگراف از پاى طاق الى يك فرسنگى بغداد از آهن است. بعد چوب و تير است، الى بغداد. و، الى اسلامبول، اما الى كربلا باز تيرش آهن است. در نزديكى بغداد يك فرسنگ دو فرسنگ مانده، طريق راه صحرا كوير (3)است و زمين قاچ قاچ است به طورى كه محال است، بتواند اسب دواند. خيلى به احتياط بايد راند. مگر از جاده (4)
بروند خوب است [340] عصرى قورق شد. زنها آمدند. چرتىها دو روز بود [كه] پيش از ما به كاظمين آمده بودند. براى آمدن جلال شاه، پسر آقا خان محلاتى، عصرى آمده بودند، ديدم. خلاصه قرق شد ببرى خان [و] گربهها آمدند. من مهتابى پشت بام بودم. بسيار، بسيار، بسيار، مصفا بود. شط، كشتىها، بغداد، صبر، باغات، اردو، همه پيدا بود. آدم از تماشا سير نمىشد. همه زنها آمدند بالا. موزيك مىزدند. شب را چراغان كردند، شهر را. آمدم پائين شام بخورم، در بين شام آتش بازىها را در كردند. به يحيى خان، گفته بودم: تا من نگويم شيپور نزنند در نكنند. اين پسره سفيه گويا غفلت كرده است. اخبار نكرده بود. يكبار هرچه آتش بازى بود. در بين شام [كه] مىخوردم در كردند. من هيچ تماشا نكردم. بسيار جر آمدم. خلاصه امروز صبح هنوز سوار نشده در مزكه، در چادر ما دبير الملك، شيخ محمد برادر شيخ عبد الحسن، رحيم را حضور آورد. بيرون هم دم سراپرده شيخ الشريعه پسر آصف الدوله و بعضى كليد دارها و ... بودند، ديده شدند، امروز عصرى هم رفتند زيارت كاظمين. يعنى پيشخدمتها و ... سارى اصلان، سياچى، ميرزا حسن خان، محمد على خان امروز اسباب جواهر برداشته جلو ما بودند. اسب عربى سياچى آنقدر بازى كرد، كه آخر سياچى رفت اسب را عوض كرد. در وقتى [كه] وجوه اعيان بلدى را به ما معرفى مىكرد، مفتى بغداد كه مشهور به زهابى است فارسى مىداند. اين فرد شعر را خواست بديهتا بخواند، فرد اول را، درست خواند در فرد ثانى گير كرد. بسيار خنده داشت. ريشش هم كم و سفيد بود و فرد شعر اين است:
هزاران شكر كز فضل و عطاى ايزد منّانشد از تشريف شه بغداد، رشك جمله بلدان در روى طاقنصرت، اين يك فرد شعر را نوشته بودند: قدومت شهريارآباد مسعود [341] روى قصر عمارت هم نوشتهاند قصر ناصرى. مسجد براسا كه معروف است حضرت امير المؤمنين آنجا نماز كردهاند، از در طرف بغداد كهنه كنار شط قدرى پائينتر از عمارت ما است. مثل ايوانى مىماند. جسر، تازه خوبى تازه ساختهاند. در وسط شهر سه كشتى بخار نه بزرگ، نه كوچك اما مايل به بزرگى در شط روبروى عمارت لنگر انداختهاند.
كشتى بخار كوچكى هم راه مىرفت. قفه زيادى دارند كه عبور [و] مرور مىشود. عوض نو، قفّه مثل لگن گرد از تخته، تويش گود است. دو پاروزن نشسته، پارو مىزدند. يكى هم
مىنشيند. آتشبازى زياد حاضر كرده بودند شهر را هم چراغان كرده بودند. بسيار تماشا داشت كشتىها و ... چراغان بود. اما گفته بودم كه هر وقت شيپور زدند، آتش بازى بكنند.
در بين اول شام خوردن، يكبار بىخود آتشبازى كردند. هيچ تماشا نكردم. بسيار جر آمدم.
خيلى هم طول كشيد، آتشبازى. زنها هم بالاى بام تماشا مىكردند. من نرفتم. بعد خوابيدم اطاقهاى اينجا قدرى بوى گچ مىدهد. سردرد مىآورد ...enis
نوشتم بنائى قديم در مقابل قصر ناصرى است كه مىگويند مسجد براسا اما اين مسجد براسا نيست. بنائى است از عمارات خلفاى عباسى، مىگويند چندى هم مجلس امام موسى كاظم بوده است.
چهارشنبه بيست و نهم [شهر شعبان] امروز صبح از خواب برخاستم ناهار را منزل خوردم. بعد لباس رسمى [پوشيده] نشان حمايل ... آپيت الماس و شمشير و ... زده، شش ساعت به غروب مانده، سوار قايق كوچكى از آنجا به كشتى بخار كوچك بدى، سوار شديم. مشير الدوله، والى پاشا، پيش ما بودند. وزير خارجه حسام السلطنه و ... در قايق ديگر، قدرى رفتيم. از زير آثار قديم كه گفتند، از قصور خلفاى عباسى، و چندى هم مجلس امام موسى كاظم عليه السلام بوده است، كنار شط بود، از محاذى او گذشته، رفتيم به خشكى سوار كالسكه شدم. معير و ... همه بودند.
ديشب از دزدان اعراب و ... از اسباب كالسكه خانه بردهاند. از چادرهاى صارم الدوله كه در كاظمين است، دزدى كردهاند. او دزدها را گرفته بود. چادر قوشچى باشى را بردهاند.
او هم دزد را گرفته بود. خلاصه راه كالسكه را هم خوب ساختهاند. قدرى رفتيم دست چپ مسجد براسا بود محوطه ديوارى و مسجد كوچكى (1)دو نخل خرماى چركين گردآلود [342].
جلو سر در مسجد، قبر معروف كرخى هم آن طرف مسجد براسا است كه بغداد كهنه را هم كرخه مىگويند گويا به اين مناسبت [است] قدرى رفتيم. از دم باغ حاجى ميرزا هادى، مىرفتيم كه باغ طولانى است. درخت خرماى زيادى دارد. اطراف هم خرما نخل زياد بود. راه گردو خاك غريبى بود. از بغداد يعنى از منزل ما الى كاظمين يك فرسنگ راه است خلاصه نزديك شديم به قصبه كاظمين، اردوى معير هم در صحرا نزديك به كاظمين افتاده بود.
1) . اصل: مسجدى كوچكى
اقبال الدوله در صحرا نزديك كاظمين عمارتى ساخته است، شبيه به كاغذگر خانه قديم تهران است. سوار اسب شدم از دور از صحرا آثار قديمى پيدا بود. دست چپ، تيمور ميرزا گفت: قصر خورنق معروف همين است. خلاصه اهالى كاظمين كه همه شيعه مذهب هستند، بيرون آمده بودند. بسيار شعف داشتند زنهاشان هلهله عربى مىكشيدند. تا وارد كوچه كثيفى شديم. طرفين خانه بود تا رسيديم در صحن حضرت پياده شده رفتيم خدام زيادى، بودند.
شيخ طالب كليددار با شيخ عيسى برادرش و ... بودند. همه نوكرها با لباس رسمى و ...
بودند. وارد حرم شديم. مثل بهشت بود. شكر خداوند تعالى كردم، كه به اين نعمت عظمى فيضياب شدم. دو طرف گنبد مطهر را كه به خرج من شيخ عبد الحسن تهرانى مرحوم، ايوان و ستون و سقف ساخته و كاشىكارىهاى خوبى كرده است. ديدم الحق بسيار خوب ساخته است. از خشتهاى طلاى گنبد مطهر عسكريين عليهما (1)السلام هم خيلى زياد آمده است، مشغول طلا كردن ايوانهاى كاظمين هستند. انشا الله.
فرشهاى حضرت خوب نبود. گفتم اندازه بگيرند انشا الله تعالى. از قالى فراهان و ...
بافته بياورند بيندازند. انشا الله تعالى بعضى تعميرات از ديوارهاى دور صحن و غيره داشت.
حكم شد به شيخ محمد كه همه را برآورد كرده بعرض برساند. انشا الله تعالى ساخته و تعمير شود. خلاصه رفتيم توى ضريح (2)دو گنبد طلا به يك اندازه كوچك دارد طلاى گنبد، از آقا محمد خان مرحوم است. بناى گنبد از شاه اسمعيل صفوى است. آينهكارى ميان از ميرزا شفيع صدر اعظم است. امامين كاظمين عليهم السلام هردو در يك ضريح هستند.
ضريح بزرگى است. گويا فولاد است. اما، ميان آن ضريحى نقره دارد. توى گنبد آينهكارى است. ازاره (3)كاشى معرق است. بسيار خوب مثل مينا و جواهر [است]، نماز زيارت، نماز ظهر و عصر را بالاى سر كرديم. [343] آقا على از پيش آمده قرق كرده بود. معير، على رضا خان، نوكرها همه بودند. نماز خوبى خوانده شد. بعد رخت سردارى پوشيده، حاجى رحيم خان هم بود برگشته سوار شديم. رانديم براى مقبره ابو حنيفه كه امام اعظم
مىگويند. مشير الدوله و ... بودند رانديم بعد سوار كالسكه شده، الى لب شط رفتيم.
ميرزا احمد خان، ابراهيم خان، سياچى، امين السلطان، وزير خارجه، حسام السلطنه، مشير الدوله، حاجى عمو، و ... بودند. من سواره آنها پياده آمدند. كوچهها را خلوت و تميز كرده بودند. اينجا دهى است كه در اطراف امام اعظم قدرى آبادى كردهاند. اهالى اينجا همه سنى متعصب هستند. تا رسيديم به نزديك قلعه امام اعظم. قلعه كوچكى چهار برجى سختى با آجر ساختهاند. خيلى محكم است از درش داخل شديم. بالا خانه مزينى، در سردر ساخته بودند، كه يعنى من بروم آنجا بنشينم. خدام زيادى همه با تركيبهاى نحس نجس صف كشيده بودند. مصطفى افندى كه امام مسجد اينجا و متولى قبر است، با شنل (1)ماهوتى يقه (2)گلابتون، بخورى در دست، جلو بود. مرد سياه چهره [اى] شبيه به هندىها با ريش سياه توپى، كمى كوتاه و لاغر، چشمهاى درشت شهلاى سياه، عمامه (3)كوچك، معلوم بود خيلى متعصب و پدر سوخته است. يك نفر ديگر هم قباى گلابتون پوشيده او هم گويا متولى و خادم بود. اول داخل مسجدى، شديم. به طور مساجد سنىها، طاق زده طولانى، بناى خوبى بود. منبرى داشت بطور اهل سنت. قالىهاى كوچك كوچك كردستانى زيادى انداخته بودند. از آنجا داخل توى گنبد ابو حنيفه مىشود. بناى عالى است. بنا از سلطان مراد است ضريح نقره دارد، كه سلطان مراد ساخته است. قنديل نقره خوبى هم، سلطان عبد العزيز خان فرستاده است بالاى سرش بود، يك جفت شمعدان نقره بزرگى هم كه بسيار خوب زرگرى كردهاند، سلطان مجيد مرحوم فرستاده است. در گوشه [اى] بود شمع هم داشت قنديل و اسباب زياد بود. قدرى ايستادم. نمىدانستم چه بگويم. خود پاشا و متولىها هم خجالت مىكشيدند. كه براى چه اينجا آمدهايم خلاصه بيرون آمده رفتم باز سوار كشتى بخار شده رانديم. اما كشتى بوى بدى مىداد. حركتش هم بسيار بطئى (4)بود. مشير الدوله، پاشا پيش من بودند. تيمور، پيشخدمتها در همين كشتى بودند. با پاشا خيلى صحبت شد از همه
طرف. دو ساعت به غروب مانده وارد منزل شديم. از همه بدتر اين است كه، حالا بايد سوار شده برويم به اردوى عثمانىها [344] براى تماشاى مشق و از همه بدتر اين است، كه حالا حرم بايد برود كاظمين. امين السلطان را گذاشتم كه حرم را هر طور است، با نظم ببرند.
خودم قدرى نارنگى خورده، سوار اسب شده. معيّر، تيمور، يحيى خان، و ... بودند جلال شاه پسر آقا خان محلاتى كه از هند آمده است، عريضه [اى] آورده بود. يحيى خان آورد عريضهاش را گرفتم. (چرتىها) هم همراهش بودند. جلال شاه پسره فربهى بود. تركيب حركات و آوازش به ميرزا كاظم شمس برادر چرتى بزرگ شبيه بود. اما اين قدرى چاقتر و بلندتر بود. خلاصه سوار كالسكه شده رانديم، براى اردو، اردو هم خيلى دور بود. تا رسيديم به اول صف قشون عثمانىها كه طرف دست چپ ايستاده بودند. با همه پاشايان و ...
والى پاشا، وزير خارجه، حسام السلطنه، شهاب الملك [و] ساير صاحب منصبان ما، قتيقر مهندس، نايب روس، اقبال الدوله. ايرانى، عثمانى از همه جور اشخاص بودند.
در اول صف نظام سوار اسب شدم. صف نظامشان خيلى ممتد بود. هر فوجى را به قدر دويست و پنجاه نفر قرار دادهاند. موزيكان در بعضى افواج [و] شيپورچى در بعضى افواج داشتند. اسلحه خوب [و] لباسشان هم خوب بود روى هم رفته خوب بودند. چند عراده توپ و چند قاطرى هم داشتند، چادرى كه براى ما زده بودند، خيلى دورتر از انتهاى صف نظاميان بود. خيلى راه رفتيم تا به چادر رسيده پياده شده نشستيم. چاى خورديم اما حالا يك ساعت به غروب مانده بود. تا قشون كه خيلى دور بود، آمدند. مشق جزئى كرده سربازشان مشق مجزائى كردند. چند تير شليك آتش قطار و ... كردند. غروب شد باروتشان (1)بسيار بد بود.
دود گند غريبى مىكرد. و صدا هم نداشت. بسيار بد باروتى داشتند. بعد به طور دفيله (2)آمدند. از جلو گذاشتند. نافذ پاشا، ميرلوا، در آخر همه آمد. تعظيم كرده، اتمام مشق را به عرض رساند. بعد از اتمام [مشق] به پاشاى بغداد و كمال پاشا و مشير پاشا و سايرين حمايل و نشان داده شد. مشير الدوله آورده گردنشان انداخت. بعد شب شد. سوار كالسكه عثمانى شده، آمديم يك ساعت و نيم از شب رفته وارد منزل شديم. حرم هم هنوز از زيارت
نيامده بودند. خيلى گرسنه بودم. بعد انيس الدوله و ... آمدند. دستهدسته بعد از شام رفتيم پشت بام. [345]
آتشبازى خوبى كردند. اگرچه در بين شام [كه] هنوز نخورده بودم، باز، خودسر، آتشبازى كردند و ضايع. فى الجمله كرده بودند. باز خوب بود. الحمد الله خوش گذشت.
بعد خوابيديم.Nauch afrin
امروز خيال رفتن حضرت سلمان و تماشاى كاخ كسرى را با كشتى بخار از روى آب دجله داشتيم. صبح از خواب برخاسته، دير سوار شديم. رفتيم به كشتى بخار بزرگ كه مال عثمانىهاست. كشتى كثيفى است. جمعيت زياد بود. هاشم، امين الملك، آقا على، سياچى، آقا وجيه، عكاسباشى، على رضا خان، محمد على خان، يحيى خان، سارى اصلان، ميرشكار، ميرزا على خان، محمد على خان، ميرزا حسين خان، محمد تقى خان گشاد، وزير خارجه، دبير، حسام السلطنه، دبير الملك، عباس ميرزا، كشيكچى باشى، آقا سليمان، مدحت پاشا، كمال پاشا، مير محمد تقى خان گشاد (1)، عرفانچى، امين السلطان، دهباشى، سقاباشى، آقا دائى، محقق، عبد القادر خان، مظفر الدوله، پاشا خان، حسن خان، قره پاپاق، مجد الدوله، قهوهچى باشى، حسن قهوهچى، خلاصه خيلى بودند. كلب حسين، مليجك، ميرزا عبد الله، رانديم طرفين بغداد بسيار بناهاى خوب پيدا بود. از صبر گذشتيم. صبر را باز كرده بودند. طرف دست چپ كه بغداد نو باشد. سربازخانه خوبى تازه پاشا ساخته است. پيدا بود. سرايه پاشا هم نزديك به سربازخانه بود اما چندان خوب نبود.
مكتبدار الصنايع كه تازه ساخته بودند، پيدا بود. عمارت (اداره كشتىهاى بحريه) (مدرسه مستنصريه) خانه حاجى ميرزا هادى جواهرى رفتم. مدرسه مستنصريه كه از بناهاى (2)المستنصر خليفه است، ديوارش با كتيبههائى كه از آجر درآورده بودند بدخط، خوب پيدا بود. ظاهرا بىعيب به نظر آمد. از درونش خبرى نشد. مجلس حضرت امام موسى كاظم را هم جائى در اينجاها تيمور ميرزا نشان داد. كنار شط قونسول خانه انگليسها، عمارت
بسيار خوبى بود. باغ و باغچه داشت. زنهاى فرنگى ... ايستاده بودند پيدا بودند. بعد خانه اقبال الدوله، كه از همهجا بهتر بود ديده شد. خانه ميكائيل ترجمان انگليس، خانه قشنگى بود. بعضى از يهودىها خانه خوب داشتند. بعد كمكم خانهها بد و پست [شد] بعد به نخلستان و باغات مىرسد. [346] طرف دست راست كه بغداد كهنه و كرخ هم ميگويند، بيمارخانه تازه [اى] پاشا شروع كرده و ساخته است. كشتىساز خانه دارند. خانه عباس ميرزا بود خانه قشنگ محقرى بود. بعد خانههاى ديگر. و بناهاى ديگر بود. در آخر او هم به خانههاى محقر و بد به نخلستان باغات مىرسد. قدرى كه رانديم باغات و نخلستانها هم تمام مىشود. طرفين شط، همهجا چاه كنده و با اسب و دلو، آب مىكشند. هرچه باغ و زراعت و ... طرفين شط، هست همه را با دلو چاه آب مىدهند همهجا اعراب و بچه عربها وقفه بودند. بچههاى عرب لخت دم شط بازى مىكردند. همهجا صداى دلو كه آب مىكشيدند، متصل مىآيد. جرجر صداى غمناكى دارد. در شط بعضى جزيرهها پيدا مىشود، كه روى او را سبزيكارى و زراعت كردهاند. مرغآبى، پرلا، غاز، مرغ سقا، حقار، در كنار شط شغال زياد ديده مىشد چند تير گلوله و ... انداختم نخورد. دو مرغ ماهىخور كه در انزلى هم زياد بود، در هوا زدم. كشتى چون آب كم است خيلى با احتياط مىرفت. گاهى هم به گل مىنشست دير حركت مىكرد. هى رانديم، موزيكان هم مىزدند. خلاصه خيلى رانديم. تا رسيديم به جائى كه رودخانه دياله، داخل شط مىشد. از طرف چپ از آنجا هم خيلى رانديم و به محاذى سلمان نمىرسيديم. به غروب هم سه ساعت مانده بود. مشير الدوله را خواستم، با پاشا حرف بزند كه امروز برگرديم، روز ديگر به سلمان مىرويم. پاشا گفته بود تا اينجا آمدهايم نزديك است. باز، رانديم قدرى رفتيم طرف دست چپ شط طاق كسرى، پيدا شد.
حضرت سلمان هم پيدا شد. طرف دست راست بعضى آثار (1)بود. گفتند شورهخانه و باروت (2)خانه عثمانىهاست. سوارهها و ابراهيم خان نايب با اسب من، كه ديشب آمده بودند، كناره پيدا شدند. قهرمان خان تفنگدار با تفنگداران ديگر كه، آنها هم شب آمده بودند، با بعضى غلامها. كشتى ايستاد اول من، مشير الدوله، پاشا به قايق نشسته رفتيم. من سوار
اسب شده دواندم. آفتاب گرمى بود. چتر (1)نبود اذيت كرد. از عقب رساندند. صحرا همه بوتههاى خار بزرگ و ساير جنس بوته است زياد مثل جنگل اما اسب خوب مىرود. درّاج در ميان بوتهها مثل گنجشك است. حساب ندارد. تفنگ دهباشى را از عقب آورد، نزديك طاق كسرى يك دراج نر [347] پريد، روى هوا زدم افتاد. رفت توى بوته، دير پيدا كردند، آوردند. خوب زدم. پاشا هم ديد اما وقت [و] فرصت نبود. حيف حيف به تعجيل رفتيم تماشاى طاق را كردم. ديگر اين بنا به تعريف و توصيف قلم نمىآيد. اول آثار دنيا بوده است.
خراب شده است. اما وضع ايوان، و ارتفاع طاق و صنعت بنا و معماران زمان حالا پيدا است.
خيلى مرتفع است و خيلى عرض و طول دارد. انشاء الله معيّنا بعد از اين خواهم نوشت. به تعجيل اطرافش را گشته از كنار شط دو ميدان اسب فاصله دارد. مقبره سلمان، در طرف مابين غرب و شمال طاق است. به فاصله يك ميدان اسب. مقبره حذيفه (2)بالاتر در طرف شرق طاق است. به حذيفه فرصت نشد بروم ... به سلمان رفتم. فاتحه مختصرى خوانده شد. مقبره محقرى دارد دوسه نخل دارد خدام عرب فقير هيچ ندانى دارد. اغلب مردم در كشتى ماندند.
بعد از زيارت به تعجيل رو به كشتى راندم. اشخاصى كه نيامدند به سلمان و در كشتى ماندند، امين الملك، محمد تقى خان گشاد، عرفانچى، عكاس باشى، ميرزا محسن خان، مجد الدوله، مىگفتند وقتى كه مىخواست بيرون آمده، سوار اسب بشود، شلوغ شده بود، كم مانده بود توى شط بيفتد. تا كمر هم به آب فرو رفته بود. اين هم نيامد به سلمان، پاشايان ديگر هم نيامدند آقا على هم نيامد آقا سليمان هم نيامد خلاصه خيلى نيامدند آنهائى هم كه آمدند، پيش و پس، شلوغ، دست پاچه. وقتى كه نزديك كشتى شدم. سارى اصلان، تيمور ميرزا، امين نظام، يوسف سقاباشى، كلب حسين، عبد القادر خان، حسن خان، ديدم مىروند. گفتم اگر مىرويد كه به كشتى باز بيائيد برگرديد به كشتى، و الا برويد. زيارت كرده، از خشكى بيائيد. آنها هم رفتند از خشكى بيايند. بعد فردا معلوم شد شب را در سلمان مانده بودند. فردا آمده بودند، از خشكى. خلاصه سوار كشتى شديم باز تا مردم به قايق بنشينند و بيايند طول كشيد يك ساعت به غروب مانده قدرى بيشتر روانه
طرف بغداد شديم رانديم و رانديم. آفتاب غروب كرد. عكس ستارهها بسيار مشعشع توى شط پيدا بود. ماه شب اول رمضان المبارك را در توى آب ديدم. وقت رفتن نماز ظهر و عصر را توى كشتى خواندم. نماز مغرب و عشا را هم توى كشتى كردم. عرفانچى در رفتن و آمدن، روزنامه (لاتوركى) فرانسه را مىخواند. نارنگى پرتقال، چاى، همه چيز الحمد الله خورده شد. با صحت مزاج الحمد اله تعالى، آب دجله انصافا برنده است. خلاصه شب تاريك شد.
هى رانديم آثارى از بغداد و چراغ و نخل خرما پيدا نبود. بسيار مشوش بوديم از خيالات اهل اردو. در اين بين كشتى متصل به گل مىنشست. باز خلاص شده مىرفتيم اما يك بار بد به گل نشست [348] اميد خلاصى نبود. بسيار مشوش شديم همه، كه آيا الى صبح چطور در اينجا بمانيم. بسيار هم گرسنه بوديم. از شب هم چهار ساعت رفته بود. آخر از بركت سيد الشهداء عليه السلام، كشتى از گل درآمده به راه افتاد. اول آبادى بغداد كه رسيديم، فشنگ زيادى از كشتى ما انداخته، كه بدانند ما رسيديم. من هم رفتم بالاى بام كشتى، كه همه پاشايان و ... و ... آنجا بودند بسيار سرد بود. وزير خارجه غذائى خورده خوابيده بود. باز بيدار شده بود. خلاصه رسيديم از بغاز بغداد، گذشته از صبر گذشتيم. چراغانها خاموش شده بود. دبير الملك هم شب در سلمان مانده بود. صبح از راه خشكى آمده بود باز قدرى بود.
رسيديم به اسكله، و منزل، زنها همه چادر به سر. از اول غروب كه از زيارت آمده بودند آنجا جمع بودند. مشوش بودند، زياد، خواجهها، غلامبچهها و ... و ... همه مشوش بودند. بسيار گرسنه بودم، شام آوردند الحمد الله با اشتهاى تمامى خورده، درّاجى كه زده بودم كباب كرده خورديم. بعد خوابيدم. الحمد الله تعالى على السلامة بالاتر از عمارت ما به پانصد قدم يا هزار قدم كارخانهاى پاشا ساخته است [كه] با بخار حركت مىكند. برنج رزّازى (1)مىكند و پاك مىكند. پنبه را از غوزه درآورده پاك و حلاجى (2)مىكند. و آب هم از شط كشيده به باغ نجيب پاشا، كه منزل ما است مىريزد.
در منزل بودم ناهار گرم خورديم. بعد از ناهار قونسولهاى فرانسه، انگليس، ايطاليا، هولاند، ايران و ... كه در بغداد بودند، مشير الدوله و والى پاشا،
آوردند حضور معرفى كردند. عكاس باشى، عكس همه را هم انداخت. اسامى قونسولها و وابستگان آنها از اين قرار است: كرنت هربرت جنرال قونسول انگليس، دكتر هىّ حكيم سركارى، دكتر كالويل حكيم قونسول، مستر اولم نايب قونسول، ميكائيل مترجم.
بستامو، شبيه است به عصمت خانم، چشمابرو، رنگ، كوتاهى قد، اما اين چاق است.
موسيو كيز قونسول فرانسه، روژيه، نايب، اشيل مورا، مترجم، قونسول ايطاليا، مسيو وارطان. قونسول، حبيب مترجم. قونسول هولند كه در بوشهر مىنشيند، او هم اينجا آمده بود موسيو آنكله انگليسى كه از تهران همراه آمده است. [349] خلاصه بعد از رفتن قونسولها، قونسول و اتباع قونسول ايران را آوردند. بعد قدرى معطل شديم اخبار شد برويم زيارت. اسباب دير حاضر شد. بالاخره رفتيم به قايق نشسته مشير الدوله، يحيى خان، بودند رفتيم. سوار كالسكه شديم، رانديم. نوكر كمى بود. همه زيارت و جاهاى ديگر بودند.
گردوخاك زيادى بود. رسيديم به زيارت. امين الملك، على رضا خان، آقا على در زيارت بودند. زيارت كرديم نماز كردم. بعد توى ايوان چاى خورده، قدرى پرتقال خوردم.
دو ساعت به غروب مانده بود، درى نقره ميراخور ساخته بود فرستاده بود كاظمين، امروز ديدم. نصب كردهاند بعد سوار كالسكه شده، به تعجيل رانديم، به منزل ملّا عباس روضهخوان كه اصلش تهرانى است، سالها است در كاظمين است، ديده شد. خلاصه رسيديم منزل. رفتيم بالاى مهتابى. كشتى كوچكى ساخته بودند، در كنار شط مىخواستند به آب بيندازند براى تماشاى او رفته بودم. والده شاه، مادر عباس ميرزا زنها آمدند بالا. مادر عباس ميرزا، چيز غريبى شده است. زرد و لاغر چشمها وقيده، مثل اين است كه از كاسه مىخواهد درآيد. لاغر، بيچاره دلم سوخت. قدرى صحبت از قديم شد، بعد رفتيم پائين مادر عباس ميرزا مىگفت: هفت سال است به زيارت كاظمين نرفتهام ده سال است به كربلا نرفتهام. بسيار خباثت است. خلاصه شب شد شام خورده خوابيديم ...enis
امروز ناهار را منزل خورده. بعضى كارها داشتم، به ملتزمين ركاب انعام داده شد. قريب هفت هزار تومان به مدارس و ساير عثمانىها انعام داده شد، به قدر پنج هزار تومان. بعد اسب حاضر شد. از در بالا سوار كالسكه شده رانديم براى مزار شيخ عبد القادر گيلانى، و از آنجا به اردوى عثمانى بايد رفت. سردارى ماهوت سياه،
هيكلهاى مرواريد انداخته بوديم. شمشير جهانگشا، خلاصه وزير دبير، مشير، يحيى خان، شهاب، رحمت الله، برادرهايش و ... و ... پيشخدمتها و ... همه بودند.
رانديم از بالاى اردوى عثمانىها راه كالسكه بود. كالسكه عثمانى را هم سوار بودم. از دروازه خراب بغداد وارد شديم. قلعه بغداد كليتا خراب است. بعضى ديوارها هست اما قلعه غريبى (1)بوده است كلا از آجر و مستحكم ديوار رو به طرف شهر، دورتادور، كلا طاق نماى دو مرتبه مسقف و جاى مستحفظ و قراول و قلعه دارها بوده است، كه دايم منزل مستحفظين در همانجا بوده است و از سوراخها دايم بيرون قلعه را تماشا مىكردهاند. توى قلعه همهجا صحرا و بيابان و خراب است. آبادى بغداد همان [350] در كنار شط است.
پشتها همه خراب و ويران است. دست راست گنبدى بود. بالاى گنبد را به طور درازى ساخته بودند تا به حال اين قسم بنائى در عراق و آن صفحات نديده [بودم] گفتند مزار شيخ عمر است بعد يحيى خان گفت: قبر شيخ شهاب الدين سهروردى است پاشا به او گفته بود، خلاصه قدرى هم رانديم. داخل كوچه و محله شديم. اما من همانطور در ميان كالسكه نشستهام و بىجهت سوار [اسب] نشدم. قدرى كه رفتم به كوچه بسيار تنگى رسيديم. كه يك پيچ هم كالسكه بايد بخورد. چهار اسب بزرگ كبود هم كه از اسلامبول آوردهاند به قدر فيل بودند. اسبها از پيچ نرفتند. ايستادند هرچه كالسكهچى زور زد نشد. خدائى شد دست راست يك كوچه بود. كالسكه محاذى همانگير كرده بود. در كالسكه را باز كردند خودى به آن كوچه انداختم. بوى بدى از آن كوچه مىآمد. بسيار بد. كالسكه هم نمىرفت آخر با دست كالسكه را اينور آنور كردند. به زور كالسكه رفت و كالسكه عيب هم كرده، از معجزه شيخ عبد القادر، بعيد نيست اين نوع امور. خلاصه سوار اسب شدم. رانديم رسيديم به در مقبره. پياده شده وارد شديم. حياطى صحنى، دورتادور طاقنما جمعيت زيادى از زن و مرد عثمانى و ... در صحن حياط [و] پشتبامها بودند پاشايان و حسام السلطنه و ... همه بودند دور مقبره، جلو خان، و غلام گردشى، تازه سلطان عبد العزيز ساخته است.
طرههاى (2)بزرگ دارد. منار بزرگى، هم براى گفتن اذان ساخته بودند. از درى وارد شديم
خدمه و ... زيادى داشت. متولى مقبره آقا سيد على و پسرش كه مىگفتند شيعه است.
اسمش سيد سلمان بود در جنب مقبره مثل امام اعظم مسجد عالى ساختهاند محراب و منبر دارد. اينجا زياد جمعيت در رمضانها و ... مىشود. مردم سنى بسيار به شيخ اعتقاد دارند.
خود مقبره هم [داراى] گنبد عالى بود. ضريح نقره داشت. قنديل، شمعدان و ... بناى اين گنبد و مسجد و ... از سلطان سليمان، و سلطان احمد و ساير سلاطين گذشته روم است. گفتم زيارتى بخوانند. گفتند: چيزى نداريم. بعد يك نفر به عربى زيارتنامه [اى] ساخته بود كه اتحاد دولتين اسلام را شيخ زياد بكند. و چه بكند، بعد از اين مزخرفات رفتم مسجد. درويش كلفت بلند مهيب سياهى ريشش سفيد و كم، پير هم بود. از اهل مغرب (1)بود گوشه مسجد نشسته بود. رفتم، پيش او، ايستاد. گيج بود. حرفهاى پرت مىزد.
مىگفت: مالكى هستم و اين مغربىها گربه و سگ [و] موش همه چيز مىخورند. گربه براق فربهى، متولى قبر شيخ دارد، كه اين درويش چندى است، اصرار دارد، او را گرفته، بخورد. در اين فقره گربه كه به او بدهند بخورد زياد صحبت شد. پاشا، وزير خارجه، حسام السلطنه، دبير الملك، مشير الدوله و ... و ... خيلى دور درويش بوديم. و صحبت گربه بود. بعد برگشتيم. سوار اسب، بعد كالسكه شده به تندى رانديم [351] براى اردوى عثمانىها، چادرى بالا زده بودند رفتم آنجا. قدرى هندوانه خوردم، چاى خورديم.
توپهاى عثمانى را آوردند، نشانه در راه دور گذاشته بودند. توپها بعضى خان دارد.
بعضى از ته پر مىشد. با گلولههاى پيكانى نارنجك كه در نشانه كه مىرسيد مىتركيد، انداختند. با درجه قراول مىرفتند (2). خوب انداختند. اما يك تير كه درست به نشانه بخورد نينداخته، همه كوتاه و سر مىكرد. گاهى كمانه مىخورد. من هم رفته دو تير قراول رفته انداختم. شلوغ مىكردند درجه مىآوردند. فلان نشد كه به نشانه بزنم. بعد باز قدرى توپ انداختند. بعد يك نصفه فوجى آمد. قدرى مشق سرنيزه بىمزه كردند. مثل مشق سربازهاى كوچك نايب السلطنه. بعد سوار شده به كالسكه، رفتم منزل. در بين راه توى كالسكه يك هيكل مرواريد پاره شد، جمع كردم. شب را شام خورده به حسب استمرار
خوابيدم.uchi
امروز تلگرافى، يحيى خان از مستوفى الممالك آورد، كه سهام الدوله درتگه (1)فتحى كرده است. اسير و سرى آورده است. گوسفند [آورده است].
بايد از دجله گذشته، اردو برود كاظمين عليه السلام. از يك فرسنگ كمتر راه است. صبح برخاستم هوا ابر و سرد بود رخت پوشيده آمديم اتاق. تا حرم سوار قايق و روانه شوند، بسيار طول كشيد. بعد كه رفتند از دسته شش ساعت گذشته بود. ما هم رفتيم بيرون. بايد در كشتى بخار بزرگ نشسته گردش كنيم.
دم اسكله، كشيشهاى ارمنى و خاخامهاى يهودى آمده بودند ايستاده بودند. تعارف بكنند.
كشيش ارمنى پدر سوخته يك نطقى به زبان عربى ساخته بود. نوشته را دست گرفته هى مىخواند. روده درازى مىكرد. هواى سرد، وقت دير، مىخواهم به كشتى بروم، گرسنه هم هستم. حالا اين متصل چس نفسى مىكند. بالاخره زود رفتم، نشستم به قايق رفتم كشتى، مشير الدوله، پاشاى بغداد، على بيك، بودند. يحيى خان هم بود. رفتم كشتى، سياچى، باشى، على رضا خان، ميرزا على خان، عرفانچى معيّر الممالك، هاشم، ميرزا محمد خان، يك برادر انيس الدوله، پسر امين الدوله رختدار، امين السلطان، دهباشى، شاهزاده و ... بودند. ناهار را در كشتى خوردم. الى دم خانه اقبال الدوله رفتم قدرى به تأنى گردش كرديم. دوربين به زنهاى فرنگى و ... انداختيم تماشا داشت.
بعد برگشتم رو به بالاى دجله رفتيم. از محاذى كاظمين عليه السلام خيلى گذشته، الى باغ فرجات رفتيم. دست راست ما بود اطراف اين باغ مىگويند، دراج زياد است. پاشا به اصرار ما را به باغ فرجات برد. بسيار باغ كثيفى بود. عمارت بدى ساخته بودند معلم فرنگى آنجا آوردهاند. بعضى اسباب فلاحت با چرخ كه، اسباب در او است پهلوى [هم] ريخته بودند. چيزى نديديم [و] نفهميديم نخل زيادى داشت. زود برگشتيم. باز به كشتى الى اينجا از كاظمين از يك فرسنگ قدرى كمتر است. طرفين رودخانه همهجا آبادى و نخل و باغ دارد. دست راست سدى هم از قديم ساختهاند، براى طغيان آب. خيلى از ديوارش حالا هست. اغلبى هم خراب شده است. خلاصه در كشتى ميوه همهچيز زياد خورديم.
1) . قسمتها و طوايفى از تركمنها
الحمد الله تعالى گردش بامزه شد. برگشتم نيم ساعت به غروب مانده، از اسكله كه آن روز به امام اعظم رفتيم سوار اسب شده، رفتيم اردو كه نزديكى كاظمين افتاده است. امروز نشد به زيارت مشرف شويم. منزل خاكآلودى غريبى بود. شب بعد از شام خوابيديم.eruse
امروز بايد به منزل حر برويم. سمت كربلا، صبح برخاستم. رخت سردارى الماس و و ... پوشيده سوار اسب شده رفتم زيارت. از راهى كه كوچه تنگى بود. گردوخاك غريبى بود رفتم داخل صحن شديم. به زيارت مشرف شديم.
همه آنجا بودند بعد از زيارت آمديم در ايوان ايستاديم. آقا سيد صادق علماى كاظمين را به حضور آورد. شيخ الشريعه قاجار، و شيخ محمد، برادر شيخ عبد الحسين مرحوم هم گاهى معرفى مىكردند. خيلى ايستاديم. دور ما را علما و ... احاطه كردند. مشير الدوله انعام و خلاع (1)علما و ... را رسانده بود. [353]
به توسط آقا سيد صادق انعام به فقرا و ... زياد داده شد. به دستيارى شيخ محمد يس عرب كه از اجله علماى كاظمين است. انصافا مرد وارسته (2)عالمى است تقسيم شود.
ريش شيخ هم سفيد است. قد كوتاهى دارد. خلاصه اسامى علمائى كه بودند از اين قرار است: شيخ محمد حسن ياسين عرب، شيخ حسن شوشترى، آقا ميرزا اسمعيل پيش نماز، آقا سيد احمد، آقا شيخ محمد ولد آقا شيخ محمد على، آقا شيخ صالح پيش نماز، آقا سيد محمد ولد آقا سيد محسن، آقاى حاجى ميرزا باقر، آقا ميرزا محمد همدانى، آقا شيخ مهدى شيخ عبد الغفار، آقا شيخ محمد (3)پسر مرحوم سيد العلما، آقا سيد ابو الحسن داماد شيخ محمد حسن قزوينى خدام كاظمين عليهما السلام، شيخ طالب كليددار، شيخ عيسى برادر كليددار، شيخ حسن پسر كليددار، شيخ جواد رئيس خدام، شيخ سلمان سركشيك، حاجى محمد هادى چراغچى باشى، شيخ محمد مؤذن باشى، شيخ هادى، قاپوچى باشى، شيخ محمد، برادر ديگر كليددار، خدام هفتاد نفر، بعد از آن آمديم بيرون سوار شديم از كوچه درآمده سوار كالسكه شده رانديم.
براى آثار (اكرگوف) كه قصر نمرود و خورنق هم مىگويند. اما اعراب اكرگوف، مىگويند. اغلب سوارهها را مرخص كرديم. با صد سوارى، سارى اصلان، ميرشكار، آئى، امين نظام، تفنگدارها، على رضا خان، محمد على خان، سياچى، آقا وجيه، مليجك، ميرزا عبد الله، ميرزا على خان. الى سر ناهار بود. تيمور ميرزا، يحيى خان، شاهزاده، ميرزا محمد خان، مملى، پسر نصرت الدوله، حبيب الله خان، مظفر الدوله، خلاصه در صحرا به ناهار افتاديم. قبيله اعراب بنى تميم، در اطراف خيلى بودند. آنجائى كه ناهار خورديم نزديكى دو سه چادر سياه عرب بود. با دوربين ديدم. گربه سفيد و سياه كوچكى در توى چادر هست. عربى كه مرد اين چادرها بود آمد. ريش كوسه داشت. اسمش عوسجه، بود.
خيك آبى تعارف آورد. گربهاش را هم آورد، ول كرد باز رفت چادر. خلاصه ناهار خورديم بعد رانديم، براى آثار. راه كالسكه بسيار بد بود. اين زمينها را در طغيان شط فرات آب مىگيرد. مثل دريا مىشود معلوم بود كه اين زمين را آب بايد بگيرد. گوش ماهى كوچك زياد داشت. زمينها همه سوراخ موش و جاى پاى شتر و ... در وقت باران بسيار بسيار، بد راهى است. شغال دستهدسته در اين صحرا راه مىرود، و مىدود. چيز غريبى است. قافله شتردار از حلب مىآمد. خيلى مال التجاره داشت. سى و پنج روز است از حلب درآمده بودند.
تيمور ميرزا، با اعراب به زبان عربى خوبى حرف مىزد. مرغى اينجا ديده شد ما بين ما قراقرا، و قلقويروق چيز عجيبى است. خلاصه رسيديم پاى اكروگوف. بناى عجيب و غريبى است. به قدر كوه دوشانتپه است. حالا كه خراب شده آنچه از آثار باقى است [354]، دورش دويست و ده قدم بود. همه اين آثار را از خشت خام ساختهاند. اما چه خشت خامى كه قطرش يك وجب مىشود. طول به قدر [آجر] نظامى و هر چند كه ده خشت بالا رفته است، لاى آن حصير و بوريا گذاشتهاند. براى استحكام كه الحال بىعيب باقى است آن بوريا. ارتفاعش حالا بيست و پنج ذرع بايد باشد. مثل كوهى است در صحرا.
در اطراف هم آثار خرابه بسيار است، كه بالمّره منهدم شده است. اما آجرهاى بزرگ در زمين است، معلوم مىشود بناى آجركارى هم بوده است. و در نقشه فرنگيان به همين اسم اكرگوف در اين مكان معين كرده، در همه نقشهها نوشتهاند. خلاصه در سايه اين بنا نشسته نماز كردم، ميوه، چاى خورديم. آقا دائى و ... بودند زنهاى عرب آمدند. تيمور ميرزا با آنها
حرف زد. پول داديم. كثيف بودند. زنهاى عرب رقص غريبى مىكنند يك دختر بزرگ، مىرود دوش يك زنى مىايستد. رقاصى مىكند، دور هم زنهاى زياد، تضيف ميخوانند با آهنگ خوش، آخرش را يا اما يا اما يعنى اى مادر مىگويند. تيمور ميرزا به زنهاى كثيف عرب پول مىداد، كه محمد على خان را بوسه بدهند. محمد على خان را ماچ مىكردند.
خلاصه از دور دو گنبد پيدا بود. سمت ما بين شمال و مغرب. زنهاى عرب گفتند امامزاده هستند. اسم يكى صالحين و ديگرى ابراهيم بن على. سه ساعت چيزى كم به غروب مانده سوار شديم رو به منزل، اما بلدى نداريم و اينجا كه آمدهايم سه فرسنگ و نيم از منزل دور شدهايم. از كاظمين تا خر دو فرسنگ است اما از اينجا كنار افتادهايم. خيلى راه است و من به خيال خودم كه خر در صحرا واقع است و، اردو آنجاست اما خر در كنار دجله بغداد است.
خلاصه قدرى رو به صحرا رانديم. گاهى مىنشستيم. گاهى راه خيلى بد بود. همه سوراخ موش و جاى پاى مال، سوار اسب مىشديم. حالا رو به جنوب مىرويم چند دراّجى پريد از نىزارهاى كمى، يكى را آقا خليل زنده گرفت. يكى را هم من زدم يك گربه كوهى صحرائى، وقتى هم از صحرا درآمد قدرى مىدويد. مىايستاد. آدم (1)سياچى زنده گرفت.
آورد دم كالسكه بسيار بزرگ بود. باز، ولش كردم رفت. بيچاره خيلى ترسيده بود.
شغال زياد بود. يك دسته آهو هم ديديم. اما كمكم وقت تنگ و غروب مىشود. [355]
و هيچ اثرى از جاده و اردو نيست. بسيار اسباب وحشت شد. اگر آفتاب غروب مىكرد محال بود اردو پيدا شود و تا صبح در صحرا بايد بمانيم. سارىاصلان [و] سوارهها را فرستادم، بدوانند جلو هر يكى به طرفى برود اردو را پيدا كنند. ميرشكار فضولى مىكرد برخلاف جهت مىگفت: بيائيد من ميدانم، اردو كجاست. و حال آنكه اين جاها را هرگز نديده و بلد نبود. خلاصه خودم به كالسكهچى در جلو شيشه بود گفتم او را بيايد و برود همه مردم دستپاچه شده بودند. خيلى واهمه كرديم. مبادا اردو پيدا نشود. بالاخره غلامى آمد.
گفت اردو را ديديم. غروبى اردو از دور ديده شد. رانديم يك ساعت از شب رفته رسيديم.
شام خورديم. خوابيديم. از راه متعارف كه به خر مىروند. از اين قرار آبادى و آثار دارد، سمت راست مكانى است، كه متصل به شط فرات مىشود و آبادى آنها بدين تفصيل است
1) . نوكر- خدمتكار
[اتبا] پشت كورهها قشلاق اعراب (وهلكله) است و همه دزدند، رضوانيه تا كاظمين چهار فرسنگ است و شكارگاه است. قلعه جوهر آقا تازه ساختهاند. ده انبار است از بناهاى جعفر برمكى است. كه آنجا مىنشسته، حالا آبادى قليلى دارد آبش [را] از فرات مىآورند.
آبادى ابو قريب، كه از راه دور است دست چپ مسجد براسا، مزار شيخ جنيد، مقبره زبيده زن هارون قبر معروف كرخى، در بغداد جنده خانه، و بچهخانه، و ميخانه زياد است.
اغلب اهل اردو شبها به لباس تبديل به هرزگى مىرفتند. قفهچىهاى بغداد، همه لحافكش هستند. هركس قفه سوار مىشد، قفهچى مىگفت: حاجى ... (1)مىروى يعنى به جندهخانه مىروى. كه برويم، يا جاى ديگر. قرمساق باشى (2)بغداد صالح چاووش است. حكيم الممالك چندى است ناخوش است. حكيم طولوزون مىگفت زبان كوچكش بزرگ شده است. بايد ببرم. و الا خفه مىشود از مرا صد الاطلاع نقل شد و مؤلف معجم البلدان و مرا صد الاطلاع هردو ياقوت است. ولى مرا صدرا مختصر كرده. بعد نوشته است بعضى فوايد دارد، و تفصيل عقر قوق، را اينطور نوشته است عقر قوق او، عقرى است كه اضافه شده است به قوق كه يك كلمه شده است و گفتهاند كه او قريهاىست از نواحى دجيل و چنين نيست. بلكه او قريهاى است از نواحى نهر عليل ميان او و ميان بغداد چهار فرسنگ است و در جانب او تل عظيمى است كه ديده مىشود از پنج فرسنگ، بلكه بيشتر. و در وسط او بنائى است از خشت و نى كه آن بنا مرتفعتر از آن تل است و منهدم شده است. آن بنا از باران و آنچه كه از آن بنا خراب شده است در اطراف او مثل يك تل مرتفعى است. اين نقل قول از صاحب مراصد شد. اما صحيح آن است كه من خود نوشتم. اين هم خوب نوشته است و از اين معلوم مىشود كه اين بنا بسياربسيار قديم است. چرا كه ششصد سال متجاوز است كه ياقوت اين بنا را مخروبه نوشته است. كى آباد بوده است؟ الله اعلم بحقايق الامور [356]
امروز بايد رفت به مسيّب كه در كنار فرات باشد 9 فرسنگ راه است. صبح زود از خواب برخاستم سوار اسب شده، بسيار سرد بود.
پاشايان، حسام، وزير، مشير و ... بودند. قدرى صحبت شد. بعد سوار كالسكه خودم شده
رانديم، رو به مغرب راه كالسكه بسيار خوب بود. صحرا صاف، رانديم، رانديم، عقب كالسكه، تيمور ميرزا و جمعى مىآمدند. متصل عباس ميرزا و تيمور ميرزا با هم حرف مىزدند. دست تكان مىدادند دعوا داشتند، سرخانه [اى] كه عباس ميرزا از ورثه رضا قلى ميرزا خريده است. تيمور مىگويد خانه مال من است. او مىگويد خريدهام.
محمد على خان مىگفت كه تيمور به عباس ميرزا مىگفته است، تو چه چيزى [هستى] محمد تقى ميرزا در تهران است. پنج [برابر] مثل تو، در شكمش پيه دارد. عباس ميرزا گفته بود: سگى دارم در بغداد به اندازه تو مىريند. خلاصه اول رسيديم به يك خان خرابه، بعد از خرابه نيم فرسنگى كه رفتم، چاه آبى بود. آبش هم گفتند بد نيست. قدرى تلخ بوده است. از آنجا كه دو فرسنگى رفتم به خان ميرزا هادى [كه] سمت دست راست جاده (1)است رسيديم. قدرى خراب است چند خانوار هم دور خان هست. از آنجا كه دو فرسنگ ديگر رفتيم خان محمودى است. معير الممالك چادرهايش را اينجا زده بود. گويا شب اينجا مىماند. دبير الملك هم چادر پوشش را توى صحن خان زده است. او هم گويا شب آنجاست اين خان را تازه تعمير و ساختهاند. خوب ساختهاند. ناتمام است خانوار هم داشت. دو فرسنگ هم كه از اينجا گذشتيم خان (بئرنوس) است خان خوب آبادى بود.
خانوار هم داشت. از آنجا كه مىرود الى دو فرسنگ ديگر مىرود خان مزراقچى است.
خان آبادى است خانوار دارد، نهر خشك بزرگى داشت مشهور به نهر اسكندريه. اعراب زيادى در اين خانات بودند. در محاذى خان مزراقچى دست چپ، مسافت دو ميدان اسب، خانى پيدا بود مسما به صباوه. راه حلّه از آنجاست. و از اين خان مزراقچى نخلهاى كنار مسيب پيدا بود امروز توى كالسكه، نارنگى [و] پرتقال خورديم. دو قليان كشيديم.
گنبد طفلان مسلم بن عقيل هم پيدا بود طرف دست چپ دو گنبد است، از كاشى. از بناهاى حسين خان سردار است. خلاصه رانديم به ده مسيّب بعضى سواره نظام متوقف اينجا كه، ميانش خوشگل هم داشت. [357] آمده بودند با قائم مقام اينجا (مصطفى بيك) يكبار رسيديم به كنار فرات. بسيار عريض به نظر آمد. رودخانه بزرگى است. قدرى آبش گلآلود است. مثل دجله بغداد صاف نبود. اما جريانش معلوم بود. و تند هم مىرود. آب بغداد
1) . اصل: جعده
جريانش معلوم نيست. سوار اسب شده رانديم. تا به چادر رسيديم. كنار فرات زدهاند جاى باصفائى است. امروز هوا ابر بود يك ساعت به غروب مانده رسيديم. نماز كرديم. شب هم ابر بود. قدرى هم باريد. گربهها همه كنار فرات بازى مىكردند. يك كشتى بخار بزرگ، و يك [كشتى] بسيار كوچك بخار به قدر كشتى سلطنتآباد، در اينجا هست. بعضى ناوهاى بادبانى هم مثل كشتىهاى انزلى، بعضىها دارند. درّاج زيادى توى اردو زنده گرفتند.
اطراف طفلان مسلم و ... خيلى دراّج دارد شب را خوابيديم ...enis
مريمى، امروز در توى تخت، مهمان گوز گلدى شده بود. توى تخت بول كرده بود.
در مسيب اطراق شد.
حاجى ميرزا على نقى عرب شيخ زين العابدين مازندرانى، آقا سيد حسين كليددار حضرت عباس، آقا سيد احمد شيخى پسر آقا سيد كاظم رشتى، شيخى معروف، و بعضى علماى ديگر زياد بودند. از كربلا آمده بودند. آقا سيد صادق آمده، معرفى كرد اما آقا سيد احمد شيخى، بعد از آنها تنها آمد، به حضور. همان جور شيخىهاى كرمان و ...
به همان سبك پاشاى بغداد آمد برود كربلا با مشير الدوله. رؤف پاشا هم آمد، مرخص شد.
از همين شط فرات با كشتى مىرود اسلامبول. عصرى رفتيم زيارت طفلان مسلم.
نزديك بود. معير با زن و بچه تازه رسيده بودند. اين گنبد صحن و ... همه خراب است.
گفتيم معير الممالك، بسازد. توى ضريح قدرى بوى رطوبت و تعفن مىداد. زود برگشتيم.
يكى از طفلان، ضريح برنجى دارد. وزير لشكر ساخته است. ديگرى ضريح ندارد. خلاصه برگشتن از صحرا انداختيم، خلوت رفتم منزل. در صحرا قبيله [اى] از ايل شمّر افتاده بودند.
ايستاديم. خيلى تماشا كرديم. جوجه، كره، سگ، خروس، گوسفند، خر و ... داشتند بچههاى لخت، زنها به بينىشان حلقه بزرگى به قدر قفل بزرگ آويزان كردهاند. [358]
دهباشى نذر كرده بوده است، پياده برود كربلا، رفت. عليرضا خان هم امشب رفت كربلا سياچى پيش قهوهچى باشى، تيمور ميرزا، امين الملك. آقا على و ... و ... و ... همه رفتهاند. اما راه را شب اغلب بنه و ... گم كرده بودند. قهوهچى باشى شب با بارهايش، در ميان صحرا الى صبح خوابيده است. شب بعد از شام مردانه شد. عرفانچى آمد روزنامه خواند. متولى مقبره طفلان مسلم محمد رضا بيگ است. شخصى است بسيار فضول،
متصل مىگفت: اگر اينجا را شهر نكنم از چشمهايم التزام مىدهم. دستى هم روى چشم مىگذاشت. شب خوابيديمBlolinde . سيد يا جدا) از كاظمين به اين طرف پيدا شده است.
انشا الله تعالى بايد رفت به كربلاى معلا.
پنج فرسنگ ميگويند راه است. چون كه خواستم از صبر مسيب برويم، كشتى بخار بسيار كوچكى آوردند. سه چهار نفر عثمانى تويش بود. خيلى سبك هم بود. يك نفر انگليسى هم كه چرخها را راه مىانداخت بود. من، يحيى خان، محمد على خان، امين السلطان، رفته نشستيم. بوى روغن [و] زغال مىآمد عفونت داشت. راه هم نمىرفت. بسيار به تأنى.
تا از محاذى حرم خانه گذشتيم، يك ربع طول كشيد. بسيار خجالت كشيدم. بعد رد شده به كشتى بخار بزرگى رسيديم. اسمش فرات است. كشتى تازه خوبى بود. دو لوله بخار داشت.
يك نفر انگليسى كپيتانش بود. كشتى آراسته [اى] بود از آن هم كه گذشتيم، كشتى ما به گل نشست قدرى معطل شد. عملجات (1)به آب رفتند، با رخت. با دست كشتى را بلند مىكردند.
از عقب از كشتى فرات با قايق، شخصى آمد. معلوم بود زغال هم آورد. تدبيرى كرد، رفتيم، آن طرف آب سوار اسب شديم. مجد الدوله، معير و ... بودند. آنطرف آب اين رودخانه اغلب جاها خيلى گود است. بعضى جا [ها] عمق ندارد تا زانوى آدم است. خلاصه سوار شده از دم كاروانسرائى گذشتيم. حاكم مسيب هم گويا در همين كاروانسرا بالاخانه [اى] است، آنجا مىنشيند. مسيّب آبادى چندانى ندارد. گذشتيم سوار كالسكه شده رو به مغرب رانديم.
از روى پل نهر حسينيه، كه به كربلا مىرود گذشتيم آب زيادى داشت ده سنگ بيشتر، كه از فرات بريدهاند. سلطان سليمان رومى ساخته است. صحراى صافى شن، بوم كويرى (2)دارد. ديشب قدرى باريده بود. گردوخاك كم بود. صحرا كمكم بسيار مهموم و مغموم مىشود. دلگير صحرائى است بسيار! طرفين راه مثل كوير مسيله، تپه تپه دارد، رويش بوته گز سبز شده است.
قدرى راه رفته ناهار را در طرف چپ راه خورديم. وضو هم گرفتيم، بعد سوار كالسكه
شده رانديم. [359]
خيلى رانديم. صحرا حالتش يك جور بود تا از دور باغات نخلستان كربلا پيدا شد. سر راه مقبره عون پسر حضرت زينب كه اينجا شهيد شده است. طرف دست چپ بود. پياده شده زيارت كرديم. اين راه زوار نيست، كه آمديم. زوار هرگز از اين راه نمىآيد، و عون را زيارت نمىكند، از ترس عرب. از اينجا تا شهر كربلا دو فرسنگ است. رفتم توى صحرا، شنزارها نشسته، تجديد وضو كرده. شمشير بسته سردارى الماس پوشيديم. باز رفته به كالسكه نشستيم رانديم. بين راه، ميرزا حسن كليددار حضرت سيد الشهدا عليه السلام با خدام آمدند.
ميرزا حسن مرد ريش سفيدى است. ريشش هم زياد است. مرد خوشروئى است مىگويند آدم خوبى است. رانديم، رانديم بين راه به قدر ربع ساعت باران تگرگ آمد. مردم را تر كرد.
امروز هوا ابر بود. بعد باران زده، ايستاد. رسيديم به اول راه و باغات كربلا مشير الدوله، مدحت پاشا، كمال پاشا و ... بودند. پلى بود مشهور به پل سفيد كه روى نهر حسينيه است، گذشتيم. بعد سوار شديم به اسب، نهر حسينيه دست راست مىافتد. كه به فاصله پنجاه قدم از نهر حسينيه نهرى كوچك درآورده، به طرف دست چپ كه همه نخلستان خوب و باغات است، مىبرند. سابق اين راه بسيار سنگ و بد و همه نهر بوده است كه [با] بسيار زحمت مردم مىرفتند. براى آمدن ما اين راه را ساختهاند. حالا عرض راه ده ذرع است و نهرها را هم همه از زير اين راه بردهاند. كه حالا كالسكه و ... خوب مىرود طرفين راه همه باغات و نخلستان است. خوب نخلهائى دارد اين راه از پل سفيد الى دروازه نجف. يك فرسنگ بيشتر است و از پل سفيد الى دروازه نجف طرفين راه را همه آدم بود. از زن و مرد همه عجم بودند. مثل اين بود كه وارد شهر كاشان يا اصفهان شديم. داد و فرياد غريبى مىكردند يك علم و دهل هم آورده بودند. مىزدند. داد و فرياد غريبى بود. بسيار مشعوف بودند. علمهاى حضرت عباس را جلو آوردند. حالت غريبى داشتم. گيج بودم نمىدانستم كجا مىروم.
عرب، عجم، هندى، عثمانى از هر طايفه، هر جور اشخاص بودند. خلاصه از دروازه نجف وارد شديم.
كربلا قلعهاى دارد از آجر سخت. حسين خان سردار ايرانى (1)يعنى قزوينى حاكم ايروان
1) . در بالاى همين كلمه در متن اصلى ايروانى هم نوشته شده است.
ساخته است. كوچه [اى] بود قدرى وسعت داشت و قرق بود، اما باز تماشاچى زياد بود.
خانهها را روى هم ساختهاند. كوچههاى تنگ، چيز غريبى است. تا رسيديم در صحن پياده شديم. داخل صحن شديم حالت غريبى دارد. داخل رواق و روضه و ضريح و تخت قبه شديم. [360]
شكر بارى تعالى را كرديم. ميرزا حسين كليددار زيارتنامه مىخواند. چون مرد پيرى است بد مىخواند. كلمات فهميده نمىشد. در بالاى سر حضرت نماز ظهر و عصر را كردم.
نماز زيارت خوانده شد. حضرت على اكبر در توى ضريح حضرت، در پائين پاى حضرت، همه زيارت شد. شهداى هفتاد و دو تن در پائين پاى حضرت على اكبر در صحن يعنى توى گنبد دفن هستند. زيارت شد. بعد برگشتم سوار شده، به زيارت حضرت عباس (ع) رفتيم.
يك راسته بازار تنگ بدى است، الى دم صحن حضرت عباس. داخل شديم آنجا هم صحنى است وسيع، گنبد كاشى بلند كه از بناهاى امين الدوله صدر اصفهانى است. آنجا هم زيارت شد. آنجا هم زيارتنامه را آقا سيد حسين كليددار حضرت عباس خواند اين هم بد خواند. برگشتيم از همان راه و كوچه، جمعيت زيادى بود. يك قطار قاطر بار هم نمىدانم مال كه بود، جلو كوچه را گرفته بود. كالسكههاى حرم هم جلو [را] گرفته بودند مدتى آنجا ايستاديم توى كوچه. بعد رفتيم اردو، نزديك شهر است. سمت راه نجف اشرف زدهاند.
عرفانچى و ... بودند حرم بسيار دير آمد. شب شام را مردانه خورديم. عرفانچى روزنامه خواند بعد حرم آمد شب را خوابيديم. زعفران باجى خورشيد، پيرزنها همه رفتهاند كربلا ماندهاند.
گلى سياه، بىبى پيرزن، مادر بزرگ شيرازى كوچكه، دختر آخوند كه شهرستانك، اسب پايش را زد، ننه غلام رضا، زينب باجى، گيس سفيد (1)گلبن خانم، ميرزا باجى، گلين خانم و اينها از تهران پيش آمده بودند. اينجاها هستند. زن هندى انيس الدوله كه در گرگان اسير سوارههاى ما شده بود. مرخص شده كربلا بود. آمد اندرون [او را] ديدم.
ننه غلام رضا كرمانشاهان آمد [ه بود] از كربلا، دوباره با حرم آمد اينجا.
ناهار را منزل خورديم. چهار به غروب مانده زيارت رفتيم. سر راه زياد شلوغ بود. ما رسيديم به صحن مقدس زيارت كرديم. نماز كرديم
1) . گيس سفيد: كسى كه بانوى خانه را در كارهاى خانه همراهى مىكرد.
دعا كرديم. انشا الله مستجاب است. بعد رواق حضرت را گشتم، خراب است. انشاء الله بايد تعمير شود. فرش، قالى و نمد [است] گنبد مطهر بد است. بايد انشاء الله نو بشود. بعد رفتم دور حجرات صحن را گشتم، شيخ عبد الحسين مرحوم [361] با پول ما تعمير كرده است.
خوب ساخته است. اما ازاره (1)هاى كاشى بايد سنگ بشود، انشاء الله. رطوبت زياد است ازارهها ريخته، مقبره خود شيخ هم در يكى از حجرات است. مقبره ميرزا موسى وزير طهران در ايوانى است بزرگ در سمت حجرات رو به جنوب، شمعدان و چراغ [و] مستحفظ [و] قارى داشت. قبر معير الممالك مرحوم در رواق حضرت اطاق كوچك آينهكارى قشنگى است.
قبر (ميرزا تقى خان امير) مرحوم، ساعد الملك، پسرش ميرزا حسن خان برادرش هر سه در حجره [اى] از رواق است. قبر محمد خان امير مرحوم، محمد على ميرزا، حاجى ميرزا آقاسى و ... و ... خيلى است در رواق، قبر ميرزا آقا خان را نديدم. گفتند، امروز به قتلگاه رفتيم. آن طرف حبيب بن مظاهر، پله مىخورد خيلى گود [است]. اطاقى است كوچك آينهكارى نقاشى [شده] متولى دارد؛ در توى آن گودى هم باز درى است، دراز. بلند مىكنند مثل قلمدان. زمينى است، گود در اينجا، حضرت كه از اسب افتاده بودند، در محل مدفن، حالا زانو، زانو، تشريف به اين گودال آورده بودند. زير پاى حبيب بن مظاهر درى است بزرگ، كه از رواق بازمىشود. حجرهاى است كوچك، قبر حاجى آقا يوسف آقا باشى آنجا بود. (شيخ كوره) حافظ قرآن، روى قبر حاجى نشسته بود. مىگفت حاجى يوسف به من چيزى نداده است. من خودم اينجا بيخود قرآن مىخوانم. خلاصه برگشتيم. باز در صحن مىگشتيم، سقاخانه [اى] مادر سلطان عبد المجيد خان ساخته است، خادم داشت.
قند داشت. شربت مىدادند. سقاخانه خوبى ساخته است. بعد از سقاخانه تكيه درويش هست. جاى خوبى بود. تالار بزرگى [و] تميزى بود. دراويش زيادى بود [ند].
بزرگى داشتند. بزرگان آنها را دده (2)مىگويند، بكتاش هستند. طريقتشان به سلمان فارسى، و جناب امير المؤمنين مىرسد، مذهبشان سنى است. اما هيچ مذهبى ندارند. بجز خوردن [و] خوابيدن و تنبلى و مفتخورى، چيز ديگر ندارند. هيچ مذهب ندارند. بعد سوار شده برگشتم
منزل. از ديشب ببرى خان گم شده بود. رفته بود توى اردو. رفته بود چادر والده شاه، روى پوش خوابيده بود. از صبح الى وقتى كه زيارت رفتم، هرچه گشتند. پيدا نشد. بعد پيدا شده بود. بسيار ذوق كردم. شب را بعد از شام عرفانچى آمد. روزنامه خواند. بعد خوابيدم.zaki
دلبر ناخوش است. امين السلطان تب دارد، حاجى ميرزا على حكيم الممالك را از روز آخر كاظمين الى حال نديدهام.
امروز صبح سوار شده، از صحرائى انداخته به حر رفتيم.
پاشايان وزير خارجه، حسام السلطنه، يحيى خان، پيشخدمتها يعنى محمد على خان، رضا خان، ميرزا على خان، امين الملك هاشم، محمد تقى خان گشاد، ميرزا حسين خان و ...
مشير الدوله تب كرده است. تيمور ميرزا هم بود همهجا از صحرا مابين مغرب به شمال رانديم.
يك فرسنگ چاقى راه بود [362] ميرشكار، سارى اصلان ساير نوكرها همه بودند. بين راه كلاغ زيادى بود. صحرا هم صاف بود. جاى اسب انداختن بود. جلفه را هم سوار بودم دو كلاغ نشسته بود، اسب انداختم. سر تاخت يك كلاغ را روى هوا زدم، افتاد. همه عثمانيها مىديدند. بسيار خوب زدم. بعد رانديم دو سه تير ديگر در تاخت به كلاغ انداختم، نخورد، تيمور ميرزا هم انداخت، نزد. على بيگ افندى را گفتم بزند. روى اسب نمىتوانست تفنگ بيندازد. پياده شده يك كلاغ زده بود. خلاصه رسيديم به حر دورش ديوارى مربع دارد گنبدى در وسط صحن است، از آجر و خاك. دو نفر عربى متولى بودند. توى گنبد بيرون صحن بسيار بد نگاه داشته بودند. ناتميز بود. گويا مردم مثل كاروانسرا هرچه مال داشته اينجا مىبستند. پهن و ... زياد بود. زيارتنامه [را] عربى خواند. اما خيلى طول داد. بعد آمديم بيرون قبر حر، ضريح (1)برنجى داشت. به پاشا سفارشى شد نگذارد مال (2)آنجا ببندند.
مستحفظ درست بگذارد. بعد رفتيم بالاتر در صحرا، سر نهر حر، كه از نهر حسينيه سوا كردهاند. به ناهار افتاديم. آنطرف نهر ايلات عرب (زكاريد) زيادى افتاده بودند. يك نفرشان را آوردند. به تيمور عربى حرف زد. معلوم شد زكاريد پانصد، ششصد خانوار هستند. و زارع و گوسفنددار هستند. به زيارت قبر حر، زوّار بسيار كم مىآيند. اينجاها مخوف است. دزدگاه
است. اهالى كربلا سالى يك روز به هيئت اجتماع بيرون آمده. به زيارت حر مىآيند.
خلاصه بعد از ناهار سوار شده. همهجا از كنار نهر حر از دروازه حر، رو به شهر رفتيم، اين اراضى و زمينها خالصه دولت است. پاشا ارزان به مردم مىفروشد. كه كمكم باغ و نخلستان بكنند.
مىگفت اراضى كه امسال در كربلا فروختم با وجود [اين كه] ارزان فروختيم پنجاه هزار تومان شد. قدرى كه رفتيم به اول باغات رسيديم. اين نهر حر از كوچه وسيعى مىآيد. طرفين كوچه باغ و نخلستان است، زمينش سبز [است] نخلها زياد، درخت انار، انجير، توت، توت ابريشم و ... زياد داشت. خيلى راه، باغات رفتيم بعد از پل كوچكى گذشته پيچيديم [وارد] كوچه ديگرى شد، رسيديم به دروازه حر داخل شهر شده كوچهها تنگ خانهها مطبق (1)[بود]. [363]
تا رسيديم به در خانه مولود سلطان خانم، مشهور به عمه مقبوله (2)كه والده شاه اينجا منزل دارد. از آنجا داخل صحن حضرت شديم. مشير الدوله حاجى رستم خان و ... بودند زيارت كرديم. نماز كرديم. آقا سيد كاظم روضهخوان حضرت ايستاد. روضه مختصرى خواند، گريه شد. اما در حضور حضرت درست نمىتوان گريه كرد. بعد آمديم منزل از راه متعارفى، دو ساعت به غروب مانده رسيديم منزل. حرم هنوز نرفته بود. داد و فرياد غريبى بود. اندرون رفتند. عصرى زود آمدند. باز قال و مقال غريبى، آقا سليمان از دست زاغى، حاجى بلال از دست شمس الدوله، و هما خانم داشتند. زياد كج خلق شدم.
از تلگراف كرمانشاهان الحمد الله، خبر رسيد [كه] در كرمانشاهان و توابع شش ساعت باران باريده است، كامل. بسيار بسيار مشعوف و خوشحال شدم. از التفات خدا و توجه ائمه هدى صلوات الله اجمعين، شب بعد از شام قرق شد، محقق آمد قدرى كتاب خواند، از احوالات سيد الشهدا. بعد خوابيديم.
از راهى كه به حضرت عباس مىرود. از صحن حضرت سيد الشهدا به يك صفه مىرسد.
سقف، كه دست چپ و راستش حجره دارد در حجره دست چپش، ملا آقاى دربندى، آقا سيد مهدى طباطبائى دفن هستند. در حجره دست راست، آقا سيد مهدى
برادر آقا سيد ابراهيم مجتهد قزوينى و خود سيد ابراهيم قزوينى و شيخ محمد حسين قزوينى مدفون هستند و شيخ محمد حسين صاحب فصول اصفهانى.
صبح دير از خواب برخاستيم. پنج به غروب مانده ناهار خورديم آقا سيد صادق، مشير الدوله، علماى كربلا را حضور آوردند.
حاجى ميرزا على نقى، آقا ميرزا زين العابدين گويا برادر آقا ميرزا صالح كربلائى است كه تهران است، حاجى ميرزا ابو القاسم، آقا ميرزا تقى شهرستانى، حاجى ميرزا حسين، آقا سيد مصطفى استرآبادى، شيخ زين العابدين، ملا حسين اردكانى، كه از اجله علما و مجلس درس دارد در كربلا، آقا شيخ محمد رضا، آقا شيخ صالح. بعد از رفتن علما پسر آقا خان محلاتى جلال شاه دو گلدان خوب، يكى طلا يكى نقره كه در اسب دوانى بمبئى (1)برده بود. از جانب آقا خان آورده بود. خوب گلدانهائى بودند [گلدانها] تحويل امين السلطان شد. آقا سيد احمد شيخى هم آمد. اديب الملك، براى جميع شيخيهاى عراق و عرب، پول تعارف، كاغذها نوشته با آداب تمام به (دولچه) داده است. او هم مىرساند. به همان آدابى كه اديب الملك ياد داده است. خلاصه سوار شده رفتيم زيارت.
زيارت سيد الشهدا عليه السلام را كردم. نماز خواندم توى ضريح مقدس رفتم. خط جناب امير را بالاى ضريح گذاشتم. قرآن خط امام زين العابدين (ع) كوچك بود توى ضريح حضرت بود، ميرزا حسن آورد زيارت كردم. يك قرآن بزرگى خيلى بزرگ، كه در هند تمام شده است، محمد على خان افتخار الدوله هندى كه يكى از راجهها يا شاهزادگان هند بوده است و در آخر [عمر] در كربلا مجاور بوده [است] همين جا او گذاشته است. عجب چيزى است همچه قرآنى در دنيا [364] كسى تمام نكرده است. از خط و تذهيب و پركارى چيز غريبى است. پانزده هزار تومان [بايد] خرج شده باشد. تماشا كردم. روضهخوانى ايستاد، روضه خواند. سمت بالاى سر حضرت در جرزى دو نيم ستون كوچكى است از مرمر، سرگردى دارد. يك ذرع طول كمتر دارد. آنجا را مقام مريم، كه حضرت عيسى را زائيده است آنجا مىدانند. يعنى مولودگاه حضرت عيسى است. يك سنگ سياه مايل به قرمزى، سنگى هم گرد، وسط بالاى اين جرز چسباندهاند. گفتند اين سنگ خودش از خراسان مىغلتيده است
1) . اصل: بمبائى. از شهرهاى هندوستان
با زوّار آمده است اينجا. پانزده سال قبل از اين، و آنجا كار گذاشتهاند.
بالاى اين پرده مرواريدى، انيس الدوله، پيش از اين فرستاده است، آويزان كردهاند.
تاجها جقههاى مرصّع از هند سلاطين فرستادهاند. آويزان كردهاند. پنجه طلا، نقره، شمشير، سپر، و ... زياد آويزان كردهاند. در ضريح گنبد حضرت عباس زياد شمشير و سپر آويزان است. با پنجه نقره و طلا يك دست [و] يك سر از نقره شبيه سر و دست غلام سياهى، از گنبد حضرت عباس آويزان است. سياه هم شده است نقرهاش. مىگويند سياهى نذرى كرده بود. ادا نكرده بود. دستش و سرش ... (1)و افليج شده بود، بعد اين دست و سر را ساخته، فرستاده است. خلاصه دم در صحن حضرت ايستاديم. عكاسباشى عكسى از بالا، ما را و جمعى را انداخت. سردارى الماس بزرگ تن من بود، از آنجا رفتيم حضرت عباس.
بعد از زيارت توى ضريح رفتيم. بعد تيمور ميرزا گفت قبر حضرت عباس زير ضريح در سردابى است. اما بسيار مشكل است رفتن [به آنجا]، كليددار هم گفت: نمىتوان رفت. همت كرده، گفتم برويم. من، حسام السلطنه، ايشيك آقاسى باشى، امين الملك، يحيى خان، على رضا خان، محمد على خان، كليددار، پسر كليددار، سياچى، آقا وجيه، تيمور ميرزا، مليجك هم با ميرزا عبد الله آمده بودند، كشيكچىباشى. رفتيم از در رواق درى بود زمينى، قفلى (2)داشت. در را باز كردند. پله زيادى مىخورد. به زمين مىرفت. خيلى گود بود [و] تاريك. در دست هريك شمعى بود. رفتيم پائين. سردابى [با] راهرو تنگى بود. قدرى كه رفتيم نقب (3)درازى [و] مطّولى كم عرض [با] سقف كوتاه، كه يكنفر به زور مىرفت خمخم و خيلى ترسيدم. قدرى ترديد [365] در رفتن كردم، بالاخره رفتم. از نقب طولانى گذشته، وارد محوطه شدم. اما هيچ منفذ (4)ديگر نداشت. كم ماند [ه بود] خفه بشويم.
پله مىخورد و بالاتر محوطه ديگرى بود. قبر مطهر حضرت عباس كه در روى خاك بود.
پيدا بود. رويش هم خاك بود. يحيى خان را گفتم، جهت رفتن يك مشت خاك از روى
قبر برداشت. خاك را به دستمالى ريخته زود آمديم، بيرون. هوا بسيار خفه بود. اما على رضا خان از نقب نيامده بود به سر قبر مطهر من كه رفتم باقى آمده بودند. خاك برده بودند.
امين الملك يك آجر آورده بود. خلاصه برگشتيم منزل. امروز حاجى هاشم نمازى، حاجى ابو الحسن بهبهانى، كه از تجار معتبر ايران، ساكن بمبئى (1)هستند، به حضور آمدند.
با جلال شاه آمده بودند. بناى گنبد متبركه امام حسين (ع) اولا از آل بويه بوده بعد از خلافت عباسيان مخفف و محقر ساخته بودند. آقا محمد خان مرحوم از نو ساخته، بزرگ كردند.
گنبد را طلا گرفتند. نقره ضريح از خاقان مغفور (2)است. طلاى منارهها كه از نصف به بالاست از زن خاقان مرحوم، از دختر مصطفى خان عمو، آينه را مردم به شراكت ساختهاند. نقره ضريح حضرت عباس از والده شاه مرحوم محمد شاه است. اما نقرهاش بسيار نازك است كه همه ريخته است.
شب را خوابيديم.chirasi petit . زاغى را امروز زيارت برده بودند، به علت جنگى كه با سليمان ديروز كرده بود. دختر مولود سلطان خانم را زياد تعريف مىكنند، كه خوشگل است.
هنوز نديدهام حيف كه زن يكى از خدام است.
ناهار را منزل خورديم. صبح حمام سرتن شورى مختصرى رفتم. حاجى حيدر بود. بعد آمده ناهار خورديم. بعد از ناهار طرف عصرى سوار كالسكه شده رفتيم به زيارت ابا عبد الله الحسين صلوات الله عليه و آله اجمعين الطاهرين.
نماز را در بالا سر حضرت كرديم. بعد از نماز حرم را قرق كردند. در را هم بستند. من و ميرزا حسين كليددار جسارت كرده به توى ضريح حضرت رفته از توى ضريح هم درى بود، كوچك ميرزا حسين باز كرد شمعى در دست ميرزا حسن بود. رفتيم توى ضريح. اما قبر منور مطهر دورش يك رديف آجرى بود. كه بايد پاى را روى آجر گذاشت. و الا نمىشد روى قبر گذاشت. من از طرفى ميرزا حسن از طرفى، به زحمت رفتيم ميرزا حسن شمع را كج ميكرد من از دست او مىگرفتم. كتاب دعا را ميرزا حسن گم كرده بود. بعد به زحمت پيدا كرد. تنگ نفس هم داشت. خيلى اذيت به او شد. خسخس غريبى مىكرد. من به طور عجيبى روى آجرها
نشسته بودم. جا تنگ بود، سرم به تخته ضريح مىخورد. جاى نشستن بسيار مشكل بود. به زحمت زيادى نشستيم. اما ديوانه شده بوديم. نمىدانستيم چه كنيم. حضور قلب هم به هم نمىرسيد. كتاب دعا را گرفته خودم خواندم، [366] تخته روى قبر مطهر را ميرزا حسن كشيد [و] دست برده دو سه مشتى تربت صحيح، از روى قبر مطهر برداشتم. همانجا به دستمال سفيدى ريخته، ميرزا حسن مهر كرد. آمديم بيرون. عباى سفيدى ميرزا حسن از جانب حضرت سيد الشهدا خلعت به من داده بود. پوشيدم بيرون آمدم حالت غريبى دست داد. بسته تربت را به جيب گذاشته، منزل به امين السلطان سپردم. خودم هم مهر كردم. رختهائى كه در بدن داشتم كلجه (1)ترمه زمردى زير سنجاب، قباى زرى سفيد بوته كوچك اصفهانى شلوار برك سفيد، كلاه ماهوتى جوراب سفيد، همه را در منزل كنده توى بقچه [اى] پيچيده گذاشته، به رختدار سپردم كه نگاه دارند عباى خلعتى هم سفيد شانه زر است. به امين السلطان سپرده شد. خلاصه آمده دم در صحن يعنى دم در گنبد مطهر ايستاديم. همه بودند.
حاجى ملا باقر واعظ تهرانى روضه خواند. ملا باقر واعظ شيرازى هم روضه خواند. بعد آمديم بيرون كه برويم. گفتند حرم آمد. يك دور صحن را گشتيم. پاشايان ايرانى [و] عثمانى همه بودند. مجيد پاشاى بابان كه مرد پير لاغرى است، حاكم حلّه است، آمده بود او هم بود، پاشاى بغداد و ... همه بودند. قدرى گشتم طرف قبر ميرزا موسى و ... بعد حرم آمدند. ما رفتيم منزل.
ملا آقا بزرگ تهرانى را على رضا خان آورد. امروز قبل از زيارت حاجى ميرزا جواد، برادر مجتهد مرحوم تبريز از نجف اشرف آمده بود، مشير الدوله به حضور آورد. از تهران خبر رسيده است. حاجى مشهدى قلى آقاى قاجار، نصر الله خان پسر امين الدوله، ميرزا عبد الباقى منجم باشى گيلانى، آقا سيد جعفر روضه خوان مردهاند. محقق امروز از راه آب به نجف اشرف رفته است. يعنى عصرى رفت. آجودان باشى مرخصى مكه رفته است.
مىخواهد برود. شب خوابيديم.tardji ]763[
امروز بايد انشاء الله تعالى به نجف اشرف رفت. منزل اول خوانشور است شش فرسنگ راه است سنگين، صبح سه ساعت از دسته گذشته بود، سوار شديم. همهجا رو به مشرق مىرانديم. سوار كالسكه شدم. حسام السلطنه،
1) . يك نوع جامه از پوست
وزير، مشير، پاشاى بغداد و ... آمده [بودند] صحبت كرديم. راه همه ريگ بوم و صاف براى كالسكه بسيار خوب است. رانديم در راه امروز توى صحرا چند ريشه و كنده خرما بود جوانه (1)زده بودند، سبز بود. معلوم نشد چطور شده است. در صحرا بىخود درآمده است. گاهى هم صحرا بوته مىشد، كم. اغلب ريگ بود. الى دو فرسنگ و نيم كه رفتيم، دست چپ ابتداى بركه و آب و نى و چمن ايلات اعراب با حشم و مال زيادى افتاده بودند. از قبيله هنديه از طايفه بنى حسن و خزاعل اينها مال حراّن هستند جاى هميشه اينها نيست، اعراب امروز اغلب تفنگ هم داشتند. تفنگ فتيله [اى] چخماقى مسقطى بود. دست راست جاده توى رمل به ناهار افتاديم. طولوزون روزنامه خواند. عرفانچى و ... بودند ممالك (2)، حاجى ميرزا على پيدا نيستند. بعد از ناهار با كالسكه از جاده گذشته دست چپ طرف آب و نى و ... رفتيم.
تيمور ميرزا پيدا شد. و سياچى مياچى و ... [بودند] قدرى راه رفتم بازبرگشتيم. از راه نيزار، لجن بدى زده دوباره از جاده (3)گذشته، دست راست رفتيم. سوار كالسكه بوديم. پيش از اين كه سوار كالسكه بشويم يك غاز تيمور ميرزا باقوش گرفت، با تماشا. يك كلاغ هم من روى هوا خوب زدم. قدرى كه با كالسكه راندم، باز تيمور آمد گفت غاز در صحرا نشسته است.
سوار اسب شدم. دويده تيمور قوش انداخت. غاز ديگرى هم گرفت، خيلى باتماشا، بعد خيلى رانديم، غاز، مرغ سقا، حقار، زياد از حد در توى رمل مىنشيند. حقار هم تيمور گرفت.
بعد باز به كالسكه نشستم رانديم. بريا كنار آب آنطرف جاده دست چپ كنار آب بركه نمرودى، بسيار باصفا، آب صاف شيرين توى آب نىزار زيادى بود. كنار آب همهجا چمن است، به طول، اما عرض چمن صد قدم صد و پنجاه قدم مىشود. چمن هم حالا خشك است. خلاصه يوسف سقاباشى را اسب گفتم سوار شد، راند توى آب، خيلى با اسب توى آب رفت گل و لجن ندارد. اسب همهجا مىرود. كوه هم نيست چندان، اين آب از فاضلاب فرات گويا راهى پيدا كرده است، اينجاها را مرداب كرده است. برج و تپه نمرودى كه در اوايل شهر بابل است، از دور آن طرف مرداب پيدا بود با دوربين نگاه كردم. برج بلندى روى تپه، كه تپه هم گويا دستى
باشد ساختهاند. فرنگيان برس نمرود مىگويند. مقبره ذا لكفل پيغمبر هم محاذى همين برج، آن طرف آب است كه يهوديها آنجا زياد هستند. لب آب هندوانه خورده، چاى خوردم.
نماز كردم. عرفانچى [368] ميرزا على خان امين السلطان و ... بودند بعد سوار شده، با سوارهها به آب زدم. خيلى توى آب رانديم، الى خان شور كه منزل است. مملى، حبيب الله خان ...
سياچى و ... جلو بودند. به مرغهاى كنار آب تفنگ مىانداختند، و نمىزدند. سياچى و تيمور [و] على بيگ كه شكار صحرا رفته بودند آمدند. غاز، آنقوط و ... آوردند. خلاصه نيم ساعت به غروب مانده وارد منزل شديم. چادرها را توى رمل بالاى خوانشور زدهاند. خوانشور مثل قلعه خيلى محكمى است. برج و ... (1)دارد. همه را از آجر ساختهاند. گفتند مرحوم شيخ مرتضى با پول حاجى شهاب الملك ساخته است. كاروانسراى ديگرى كوچكتر از اين كه چسبيده به همين است، از بناهاى حاجى محمد حسين خان صدر اصفهانى بوده است. خلاصه راه امروز زيبا و باصفا است. شب بعد از شام قرق شد. عرفانچى آمده روزنامه خواند شب را خوابيديم.Bakeri كلاغ زيادى امروز در راه بود.
چهارشنبه امروز بايد به نجف اشرف رفت. صبح سوار شديم به كالسكه رانديم. رو به جنوب پنج فرسنگ راه است. پاشاى بغداد، مشير الدوله، پيش رفته بودند. كمال پاشا، حسام السلطنه، وزير خارجه و ... بودند صحبت شد. قدرى راه كه با كالسكه رفتم، تيمور ميرزا آمد. غاز زيادى در توى صحرا بود سوار شديم. معير، امين الملك، امين خلوت، مجد الدوله، تيمور، سياچى، مياچىها، ميرشكار، على بيگ و ...
و ... همه بودند. رانديم. چند قوش تيمور به غاز انداخت يكى را گرفت، آخر از دستش ول شد رفت. يكى ديگرا برد دور گرفت دسته غاز پانصد پانصد مىپريدند. توى صحرا مىنشستند. دست راست جاده است. اين صحرا كه مىرويم و همچين مرغ سقا زياد از حد.
تا چشم كار مىكرد غاز و مرغ سقا بود. دسته غاز زيادى نشسته بودند. پياده شدم با گلوله تفنگ محمد زمان بيگ تير اول [را] در زمين انداختم، نخورد. تير دوم [را] روى هوا زدم. از بال يكى افتاد خيلى دور بود. هزار قدم مىشد. بسيار خوب زدم رفتند سرش را بريدند. يك گرگ بزرگى در صحرا درآمد. سياچى اسب انداخت، متصّل به گرگ مىرسيد تفنگ نمىانداخت. اسبش از
1) . يك كلمه ناخوانا
گرگ رد مىشد. بازمىرسيد، تفنگ نمىانداخت، بزند. آخر پسر ابراهيم خان نايب زد، گرگ را. بعد به ناهار افتاديم. صحراى امروز صاف و ريگ بوم است. يعنى ماسه بوم [369] اما بوته شور كه شتر مىخورد، و علف كمى دارد. رد آهو زياد بود. اما خودش را ما نديديم.
بعد از ناهار سوار كالسكه شده رانديم. هوا گرم بود. مير شكار، سياچى، مياچى، تيمور و ...
رفتند به صحرا براى آهو، آهو ديده بودند. مير شكار، سياچى اسب هم تاخته ماغ (1)آهو را گرفته بودند. اما نزده بودند. آقا وجيه يك كفتار زده بوده است، حبيب الله خان سرتيپ يك نر آهو زده بود. تيمور ميرزا در منزل آورد. خلاصه طرف دست چپ باغات و نخلستان مسجد كوفه و ... از دور پيدا بود. گنبد و مغازهها و خانههاى (ذى الكفل) پيغمبر هم نمايان بود. به اردو رسيده، ديدم.
امروز صبح قبل از سوارى در سراپرده، بعضى از علماى نجف كه به استقبال آمدند، به حضور آمدند البته ديدم. از اين قرار بودند: حاجى سيد محمد تقى بحر العلوم، ريش سفيد محرابى، خوشرو، آقا سيد على بحر العلوم، ريش قرمز داشت، بسيار خوشرو، سيد جليل القدرى است. برادر آقا سيد محمد تقى است، آقا سيد جواد بحر العلوم، شيخ محمد حسين نواده شيخ جعفر، حاجى شيخ جعفر تهرانى، آقا سيد محمد پسر حاجى سيد محمد تقى بحر العلوم، آقا سيد باقر پسر آقا سيد على بحر العلوم آقا سيد ابو القاسم كاشانى، آقا سيد صادق هم بود. خلاصه رانديم، رانديم دو فرسنگ مانده، گنبد و منارههاى حضرت على ابن ابى طالب، اسد الله الغالب صلوات الله عليه و اله اجمعين نمايان شد. حالت غريبى دست داد. رانديم يك فرسنگ مانده پياده شده، تجديد وضوئى شد. پرتقالى خورده شد. قليانى كشيده شد. باز سوار شده رانديم. تا نزديك شهر رسيديم.
پاشا، مشير الدوله و ... آمدند صحبت شد. از دم (وادى السلام) رد شده، علماى نجف و مشايخ، طلاب زياد استقبال آمده بودند، مثل شيخ رازى و ساير، كه اسامى آنها نوشته خواهد شد انشاء الله. جمعيت زيادى بود اما همه، آخوند و معمم. رسيديم به دروازه كوفه.
شهر قلعه [اى] دارد محكم از آجر، حاجى محمد حيدر خان صدر اصفهانى ساخته است.
دم دروازه از كالسكه پياده شده با همه نوكرها [و] وزرا [و] پاشايان و ... همانطور پياده
1) . براى كلمه ماغ معنى مناسب پيدا نشد.، ظاهرا در اصطلاح شكارچيان به معنى ردّ شكار باشد.
مىرفتيم. داخل دروازه شده، راسته بازار وسيع پاك تميز قشنگى داشت به بازار نرسيده، اول ميدانى است طولانى، در گوشه آن سربازخانه است. بالاخانه جلو ميدان است. حاكم عثمان آنجا مىنشيند. خلاصه بازارها قرق بود اما، جو [و] كاه زيادى در بازار ريخته بودند.
همانطور رانديم. يعنى پياده رفتيم تا به در صحن مبارك رسيديم، داخل شديم. در حقيقت به بهشت برين [وارد شديم]. صحن گشاد با روحى، دو مرتبه، از كاشى معرّق از بناهاى صفوى است. گنبد و بارگاه حضرت در وسط ايوان طلا، منارههاى طلا. اما بالاى سر درب صحن اسم نادر شاه را نوشتهاند. مىشود بناى صحن از نادر باشد. سه سمت صحن باز است. يك سمت صحن كه رو به مشرق است بسته است. به رواق حضرت و طاق زدهاند مثل دالان راه دارد. [370] گنبد طلا كه از كارهاى نادر شاه است، روحى داده بود. از دست چپ به كفش كن رسيده، رفتم بالا كليددار كه آقا سيد جواد، پسر آقا سيد رضاى مرحوم است، كه پدرش را شب در خانهاش سه سال قبل كشتهاند. پسرى است جوان، ريش دارد، اما دلچسب، و آدم خوبى است. اذن دخول و زيارتنامه خواند، خوب و شمرده مىخواند. داخل ضريح كه شديم مثل بهشت بود. روح و صفائى داشت، كه محال است هيچ جاى دنيا هيچ باغى به اين صفا باشد.
بناى گنبد، گويا از صفوى است. كاشى معرّق غريبى توى گنبدكار كردهاند. كه هيچ همچه كاشى در دنيا نمىشود. مثل مينائى كه در سر قليانهاى اعلا درست مىكنند. از او هم بهتر قنديل طلا، نقره، شمعدان و ... بسيار است، پردههاى زياد از اطراف آويزان، ضريح حضرت از نقره است گويا پيشكش صفوىها باشد فرشهاى ابريشمى قالى كه صفوى يعنى شاه عباس انداخته است و رقم هم دارد (كلب آستان على عباس) مثل اين است كه امروز از كارخانه درآمده است.
بسيار فرشهاى خوبى است كه ساعت دو به غروب مانده وارد شديم بالاى سر حضرت، نماز ظهر و عصر و نماز زيارت خوانده شد الحمد الله تعالى به اين توفيق رسيديم، شكر خدا را واقعا حظى كرديم، كه كمتر همچه چيزى نصيب مىشود. بعد رفتم سر قبر آقا محمد شاه مرحوم، صاحب قران ميرزا كه متولى سر قبر است عمامه سفيد كوچكى به سر بسته بود همان صاحب قران ميرزاست كه طهران بود هيچ تفاوتى نكرده است، به جز عمامه. قبر آقا محمد شاه مرمر بزرگى منبت در رويش، پهلويش قبر مادر فتحعلى شاه مرحوم قبر والده والده ما هم
اينجاست، قبر سليمان خان قاجار جد ما هم اينجا است. قبر قاسم خان پدر والده ما هم اين جا است. اما در اطاق كوچكى است، شمعدان و ... دارد (1)از آنجا رفته جلو در ضريح رواق را تاجرى ترك حاجى حمزه تبريزى آينهكار [ى] بسيار بسيار بسيار خوبى كرده است خيلى خوشم آمد هنوز ناتمام است خيلى همت و كار كرده است آنجا ايستادم زياد تعريف كردم، خود حاجى حمزه هم حاضر بود آوردند، خيلى التفات شد به او. نشان التفات شد، با خلعت؛ مردى است كوتاه عمامه دارد ريش داشت. ترغيب شد كه باز آينههائى كه ناتمام است بسازد.
انشاء الله خواهد ساخت. حكيم الممالك را توى ضريح ديدم گلويش باد مىگيرد. گوشت زيادى دارد. خلاصه باز برگشته پياده رفتم. دم دروازه سوار اسب شده از توى وادى السلام عبور كرده، وادى السلام يك شهرى است از مرده، چهارطاق (2)زيادى، قبور زيادى، يك گنبد كاشىكارى در وسط دارد، قبر هود و صالح است [371] خيلى رانديم تا از ميان اين قبور گذشتيم. حرم با كالسكه در صحرا ايستاده بودند. رفتند، به زيارت. سوراخ زياد از قبور داشت با احتياط رانديم. پياده بودند. اردو و چادرها را نزديك قبرستان وادى السلام زدهاند.
سمت مغرب شهر، جاى بسيار بدى خاك، بىآب، خفه، چادر زدهاند به دريا دويست قدم راه نيست. لب دريا را گذاشته، اينجا افتادهاند. زياد كجخلق شدم شام را هم مردانه خوردم. عرفانچى روزنامه خواند، ميرزا على خان، گربهها همه بودند. مهتاب خوبى بود.
شب حرم دير آمد. شب را خوابيديم. آقا يعقوب امروز در ضريح ديده شد. از راه پشتكوه و حلّه به نجف اشرف آمده است.
صبح، اسب دير آوردند. جلو آمدم.
بعد اسب آوردند سوار شده، رفتم كنار دريا، قدرى كه از چادرها دور شدم، تپه كثيف خاكى كوچكى دور دريا را احاطه دارد. از آن تپه پائين آمده، مسطح ميشود. بعضى جاها تپه مثل گالى شده. مشرف به درياست. امين السلطان، پسر فراشباشى، يك نفر نايب، يحيى خان، ميرزا على خان و ... بودند. رفتم قدرى راه نزديك لب دريا جاى چادرها و اردو
را مشخص كرديم. رفتند چادرها را آورده، لب دريا جاى خوب زدند. اسب الى دويست قدمى توى دريا مىرود. بعد گود مىشود. معقول دريائى است. موج هم دارد، آب صاف خيلى باصفاست بىبو و نقص، مرغهاى زياد ماهىخوار، روى دريا مىپريدند. طول دريا از شمال به جنوب است عرض دريا از مشرق به مغرب است. طول اين دريا دو برابر مرداب انزلى است. عرضش پاره جا كمتر. آبش را مىتوان خورد. تلخ نيست. قدرى شور است.
آخر اين دريا جزيره زياد دارد. اما از اينجا ديده نمىشود. در آخر اين درياچه رودخانه جارى مىشود. مىرود به درياچه كوچك ديگر مىريزد. بعد از آن هم رودخانه درمىآيد، داخل فرات مىشود سماوه در آنجا واقع است. اصل اين درياچه و آب هم از فاضلاب فرات است. خلاصه آفتابگردان زدند ناهار خورديم. قدرى نشسته بعد سوار شده رفتم، از دروازه كوچكى كه رو به مغرب است و [رو به] دريا به زيارت. اين قلعه دو دروازه دارد.
يكى همان ديروزى بود كه وارد شديم، يكى هم اين است از كوچه بسيار تنگى رفتيم. اما تميز و خوب بود. زيارت كرديم. همه بودند. نماز كرديم. رفتيم توى ضريح. در بالاى سر حضرت. جاى دو انگشت (1)حضرت را كه ضريح را درانده است بوسه داده، زيارت كردم. نشان صورت حضرت را درآجا گذاشتم تبرك بشود. شمشير جهانگشا را هم گفتم آنجا بگذارند انشاء الله تبرك بشود [372] باز رفتم سر قبر آقا محمد خان، قدرى نشستيم قبر فرمانفرماى فارس هم در رواق است، قبر محمد حسن خان برادر شوهر فخر الدوله هم گفتند اينجاست، در رواق است، پائين آمده سر قبر شيخ مرتضى رفتم. در سر راهرو يعنى درى كه به صحن وارد مىشود، رو به مشرق اطاقى است، دو پله مىخورد بالا مىرود دفن است.
بعد برگشته آمده سوار شديم. از لب دريا از ميان جمعيت مختلف كه رخت مىشستند، شنا (2)مىكردند، گذشته رفتيم منزل. كاهوى بسيار بسيار خوب اعلائى دارد نجف. با سكنجبين خورديم. شكر بارى تعالى را كرديم. حرم يك ساعت از شب رفته آمدند. دو باغ در لب درياى
نجف، تازه احداث دو باغى كردهاند. نخلهاى تازه، سبزىكارى زياد از هر جور مثل دولاب عمل مىآوردند. اين باغى بوده است آبش را با گاو چاه مىريزند، به زمين باغ، خلاصه شب خوابيديم.nouchafrin
شب بعد از شام مردانه شد بغير از موچول خان كس ديگر نبود. از ناخوشى خودش كه در سفر كشيده بود تعريف ميكرد.
امروز صبح سوار شده رفتيم به مسجد كوفه، مسجد قبر مسلم بن عقيل، هانى بن عروه. شهر كوفه رو به مشرق رفتم، از صحراى بالاى وادى السلام انداختيم رفتيم، تا رسيديم به نهر وكيل الملك مرحوم كه ميخواهد آب شيرين از فرات بياورد، به نجف. اما حاصلى الى حال نبخشيده است بىفايده شده است. انشاء الله تا بعد چه شود، پلى خاكى داشت ازآجا عبور كرديم. تيمور ميرزا، امين الملك، هاشم، ميرزا على خان، عرفانچى، پاشايان، يحيى خان و ... امين السلطان بودند قدرى كه راه رفتيم.
گرسنه شدم. در صحرا ناهار افتاديم ناهار خورده بعد سوار كالسكه شده، رو به مسجد كوفه رانديم. تا رسيديم به نهر بزرگ قديمى يا خندق و قلعه كوفه بوده است. الله اعلم. آنجا سوار اسب شده، داخل خرابههاى كوفه شدم الحمد الله تعالى كه شهرى است خراب. بجز تل خاك چيزى نيست. مثل شهر رى آجرهاى كوچك ريخته است. رسيديم مسجد كوفه.
وزير خارجه، حسام السلطنه، پاشايان، والى پاشا، كامل پاشا، على پاشا، دم در مسجد ايستاده بودند. پياده شدم. اول بعضى محوطههاست براى بستن مال (1)و ... چاه آب و آبانبار و شير گذاشتهاند، آبانبار جاى متعفنى بود. بعد داخل مسجد مىشود. جائى است بزرگ، دورتادور پنجره و مثل طاقنما طور، [373] شبيه اطراف مدرسه دار الفنون تهران.
اما بىستون دراز، اينجا پايه و طاقنما طورى است، دورتادور يعنى شبستان است.
وسط مسجد كه حياط (2)باشد مقامهاى اوليا و انبيا و امامهاست. كه در هريك سكوئى از آجر ساختهاند. با يك محراب (3)بلندى كه قبله را مشخص كردهاند. بايد در هر مقام دو ركعت
نمازى كرد. يك ميل سنگى به ارتفاع دو زرع در مقام امام محمد تقى عليه السلام بود كه به كلفتى يك بغل آدم است. هركس او را بغل مىكرد اگر دستش بهم نمىرسيد، مىگفتند حرامزاده است. يعنى همچه مىگويند. والى پاشا مردم را برده بود آنجا مىگفت: ميل را بغل كنند، شوخى مىكرده است. محرابى كه حضرت امير المومنين (ع) را ضربت زدهاند، در سمت ديوار رو به جنوب كه قبله است بود. مردم و وزرا آن قدر يادگار در اطراف محراب و ديوارها و غيره نوشته بودند. با زغال و مركب و ... كه حساب نداشت. كمال فضولى و بىادبى است.
بعد رفتم. از ديوار سمت مشرق مسجد، درى است مىرود به مقبره مسلم ابن عقيل. آنجا هم حياطى بزرگ و محوطهاى است، طاقنما طور، دورتادور امام، مقبره در گوشه است. گنبدى دارد ضريحى دارد برنجى كه مادر آقا خان محلاتى ساخته است. خادم و زيارتنامه خوان داشت. زيارت كرديم. چهار تا تخممرغ شترمرغ از ميان ضريح از بالا آويزان كرده بودند، گويا وقف كردهاند. از اره توى گنبد انشاء الله بايد سنگ شود. توى گنبد هم با بالاى گنبد بايد كاشى بشود. فرش هم بايد از تازه بيندازند. روبروى مسلم مقبره و گنبد ديگر است. قبر (هانى) است. آنجا هم رفته زيارت شد، اما قبرهائى ضريحى چيزى ندارد. همان قبر است فقط پيداست. حكم شد اينجا را امين الملك تعمير كند و ضريح چوبى بگذارد. بعد آمدم در محراب و مقام حضرت امير عليه السلام. نماز ظهر و عصر را خواندم. بعد سوار شده رفتم كنار ... (1)و فرات يك ميدان اسب بود. كنار اين آب را تازه بناى آبادى گذاشتهاند. ده سال پيش از اين هيچ آبادى نبوده است. از آب فرات نه از رودخانه اصلى فرات بلكه از فاضلاب [آن] و شعبهاى است از فرات كه نشر كرده است به اينجا نهر مىكشند. به زمين مىنشيند. باغ و نخلستان سبزى كارىهاى خوب از هر قسم [دارد] پنبه، درخت هلو و ... ميوهجات، كاهو، درخت گزهاى بزرگ، از هر جور درخت كاشتهاند بسيار خوب زراعت مىشود. كل رعيتش هم از عجم است بوشهرى، خراسانى، اصفهانى، تبريزى از همه ولايات آمده اينجا زراعت مىكنند.
چند دراجى هم از توى باغات پريد. امين خلوت باقوش گرفت حالش خوب نيست. براى شكار از باغات گذشته رفتيم، كنار آب چمن بود. عرض آبادى و باغات كم است. اگر دويست ذرع بشود. اما به طول رودخانه آبادى است اينور و آنور آب [است] [374] مقبره حضرت
1) . يك كلمه نامفهوم.
يونس (ع) اينطرف آب لب آب بود گنبد و بارگاهى داشت. نرفتم به زيارت. يك مرغ سقاى خرى در آب نشسته بود. سياچى سوار رفت نزديك با چهار پاره زد افتاد روى آب. آدم (1)آقا وجيه محمد قزوينى كه خيلى ناپاك است، گفتيم لخت شد، اسب را هم لخت كرده سوار شد زد به آب. قدرى كه اسب رفت به شنا، افتاد. باز بيرون آمد الى آنطرف آب رفت. در اين بين مرغ سقائى كه سياچى زده بود توى آب بود. محمد از اسب پائين آمده، مرغ را با يك دستش گرفت. با يك دست هم دم اسب را گرفت اسب، شنا كرده اسب و آدم و مرغ همينطور آمدند.
اين طرف خيلى كار كرد. خلاصه كسانى كه از كربلا از روى آب به نجف مىآيند، بايد از همين جا از پهلوى مقبره يونس بيرون آمده، در مسجد كوفه سوار الاغ بشوند، يا پياده بروند شهر نجف. اما محقق كه يك روز پيش از ما از كربلا درآمده بود [كذا] از راه آب به نجف بيايد هنوز نرسيده است بسيار تعجب كردم. نمىدانم چه شده است. خلاصه سوار شده از كوچه باغى كوچك و كم طول گذشته به صحرا افتاديم رفتيم، مسجد سهله اينجا هم مثل مسجد كوفه است اما كوچكتر به همان تركيب است وسط اين هم مقامات انبيا و اوليا دارد كه همانطور سكو و محراب ساختهاند قدرى ايستاده برگشتم سوار كالسكه شده از دم مقبره كميل بن زياد كه بسيار چهار ديوار كوچكى بود، گذشته از همان راهى كه صبح آمده بوديم رفتيم به منزل شب خوابيديم.iuchi
امروز صبح كه برخاستم هوا ابر و تر و تازه بود.
از نصف شب دريا به تلاطم (2)آمده امواج زيادى پيدا شده بود. دريا صدا مىكرد. بسيار بسيار باصفا هوائى بود، مثل بهشت. امواج مثل درياى مازندران مىزد. از امروز بنا شده است، قرق حرمهاى مبارك از صبح الى ظهر براى حرم خانه و ما بشود. كه ديگر رفتن و آمدن حرم به شب نيفتد. حرمها زود رفتند، به زيارت ما ناهار خورديم بعد از ناهار علماى نجف را مشير الدوله به حضور آورد كه اسامى آنها نوشته مىشود از اين قرار است (3)[375] بعد كه اين علما رفتند آقا سيد حسين ترك تبريزى كه عالم فاضلى است و ريشش قرمز است و قدرى طبيعتا
به ملا آقاى دربندى شبيه است، با حاجى ميرزا جواد برادر مجتهد مرحوم تبريز به حضور آمدند بعد رفتيم به زيارت يعنى حرم برگشت. ما رفتيم زيارت كرده، نماز كردم. توى ضريح رفتم.
جاى دو انگشت مبارك را زيارت كردم. شمشير جهانگشا را آنجا براى تبرك گذاشته بودند، ديدم. تربت سيد الشهدا عليه السلام را كه خودم برداشته بودم. با خاك مرقد حضرت عباس، در دستمالها بود. مهر شده بود بالاى ضريح حضرت گذاشتم كه باز بردارم. جقه برليان الماس سرم را پيشكش آستانه حضرت امير المومنين (ع) كردم. در بالاى سر حضرت روى ديوار كه دست نرسد جائى معين شد كه كار بگذارند، رويش آئينه باشد. امروز حكم شده بود خزانه حضرت را كه از ايام وهابى الى حال درش بسته است و كسى باز نكرده است قريب هفتاد سال مىشود باز كنند. و ثبتش را بردارند و دوباره مهر دولت ايران و عثمانى بشود. كه حيف و ميل نشود. درش در رواق است. رو به ما بين جنوب و شرق خراب مىكردند و [درى] باز مىكردند. ميرزا زكى مستوفى وزير درب حرم مامور شد كه ثبت بردارد. پرده يعنى روپوش گلابتوندوز از عهد عضد الدوله ديلمى كه براى مقبره حضرت در وقتى كه از گچ بوده است فرستادهاند، يعنى عضد الدوله فرستاده است، الى حال در روى ضريح حضرت آويخته است.
بدون عيب، هشتصد سال مىشود كه پيشكش كردهاند. ضريح نقره حضرت هم كه اول نوشتم از صفوى است امروز امين الملك، خطوط ضريح را خواند به اسم منوچهر خان معتمد الدوله نوشتهاند. خلاصه آمديم بيرون. يك ناودان طلائى هم از بام حضرت روبروى مغرب، آويزان است. ناودان رحمت مىگويند. از آنجا رفتم قدرى صحن را گشتم. از دالان پشت صحن بالاى سر حضرت كه مىروى، در حجرات رو به مشرق جائى است [كه] دراويش بكتاشى مىنشينند. شيخى داشتند اسلامبولى، مردى بود بلند قامت، خواجهمنش، به رحمت الله شكارچى مرحوم شبيه بود. ريش كوسه سفيدى داشت بسيار كم، خالهاى زياد گوشتى در صورت، رنگ زرد، مذهب حنفى سنى، مخلوط به درويشى [داشت]. خلاصه برگشته سوار شديم. بيرون دروازه سوار كالسكه شده، تند رانديم به منزل يك ساعت نيم به غروب مانده وارد منزل شدم، كاهو خوردم. عرفانچى روزنامه خواند. گربه كوچكهاى ما ديشب در قفس نبودهاند [376] نصف شب رفتهاند آبدارخانه بازى مىكردند، آقا دائى ديده [بود] و دوانده بود به سراپرده. آقا ابراهيم باز تب مىكند. على رضا خان تب و لرز كرده است در نجف.
حاجى ابراهيم خان پسر فراشباشى نايب السلطنه مرحوم كه چندين سال است اينجا مجاور است، درويش است. شبها سه ساعت از شب رفته مىگويند مىآيد به صحن مقدس آنطرف تكيه بكتاشىها روى طاقنمائى مىنشيند. بسيار [ى] از مردم اردو و نوكرها مثل وزير لشكر و ساير خرها و الاغها اعتقاد غريبى (1)به اين مرد خر دارند. او هم در كمال تكبر مىنشيند. كسى را هم اذن جلوس نمىدهد. مردم دستش را مىبوسند [و] از ضرته و فسقهاش مىخورند و مىروند. عجب مردمان خر نافهمى هستند. خدا همه را انشاء الله هدايت كند، اما نه ميرزا هدايت. شب باران آمد هوا ابرست. اسامى علمائى كه امروز به حضور آمدند و در نجف هستند از معاريف (2)و در سياهه (3)سابق اين [را] ننوشتهام از اين قرار است.
سواى علمائى كه در خانشور به حضور آمدند كه اسامى آنها نوشته شد:
شيخ رازى عرب، مردى است ريش سفيد بلند قد، شيخ مهدى عرب از اجله علماست، آقا سيد حسين بحر العلوم، ملا محمد ايروانى، شيخ منصور برادر شيخ مرتضى، حاجى ميرزا محمد صادق اصفهانى بسيار مرد فضولى است، در تهران مكرر به حضور آمده، فضولىها كرده [است] حالا چندى است در نجف مجاور است، حاجى ميرزا ابو القاسم همشيره زاده حاجى سيد اسد الله، نوه حاجى كلباسى پسر آقا سيد مهدى اصفهانى، شيخ محمد حسين نوه شيخ محمد حسن نجفى، شيخ محمد كاظمينى، آقا سيد حسين ترك كوهكمرى، از اجله علماست، آقا ميرزا حسن شيرازى از اجله علما است، در استقبال آمده بود.
اما امروز نبود (4). خلاصه شب خوابيديم باران زيادى آمد.enis ]773[
تفصيل مسجد كوفه و سهله و مقامات و بناى آنكه به خط ميرزا على خان نوشته مىشود:
(محوطه بزرگ مسجد كوفه كه قلعه مانند با آجر ساخته شده است. معلوم نيست كى بنا كرده [است] و در چه تاريخ ساختهاند. آنچه از روى تحقيق مىگويند ديوار سمت قبله، كه
محراب حضرت ولايت مآب عليه السلام آنجا واقع است از قديم مانده لكن از دو طرف ديوار كشيده. بناى كهنه را حفظ كردهاند. پايههاى جلو صفه قبلى هم قديمى است. دو مرتبه سقف آن افتاده است. سقفى كه حالا موجود است از بناى سيد بحر العلوم مرحوم است. سمت شرقى طاقهاى دور را شخصى، تاجر مسقطى تقريبا صد و بيست سال پيش از اين ساخته است.
در سمت غربى هفت حجره از مرحوم ملا محمود كليددار نجف است. چهار حجره حاجى صالح تاجر نجفى ابو ... (1)بنا كرده باقى را متدرجا ايرانىها ساختهاند. بناى طاقهاى سمت شمال فقط از تجار و زوّار ايرانى است. تعميرات حجرات دوره كه همه خراب و شكسته بود و محل كشتى نوح كه در وسط مسجد است، بالتمام به توسط مرحوم شيخ عبد الحسين و از وجوه جمعى او ساخته شده است. مقامات مسجد كه در هريك دو ركعت نماز وارد است از اين قرار است:
1- مقام ابراهيم عليه السلام 2- مقام حضرت رسول الله صلى الله عليه و اله كه در ليلة المعراج در آسمان چهارم محاذى اين مقام نماز خواندهاند 3- مقام آدم (ع) 4- مقام جبرئيل (ع) 5- مقام حضرت زين العابدين (ع) 6- مقام نوح (ع) 7- محراب امير المومين (ع) كه مقتل آن حضرت است 8- محراب ديگر آن حضرت كه به فاصله سى قدم در صفه ديگر واقع است و اختلاف كردهاند كه شهادت در اين محراب واقع شده باشد 9- مقام حضرت صادق (ع) 10- دكة القضا كه محل مرافعه و حكومت امير المومنين (ع) بوده است 11- بيت الطشت موضع معجزه معروف حضرت در باب دختر حامله 12- مقام خضر عليه السلام آنچه به حدس معلوم مىشود اين مسجد مسقف بوده و اين مقامات موضع بعضى ستونها است. بناى محرابها كه در مقامات ساختهاند مختلف است [378] و معلوم نيست كى ساخته است. غالبا به توسط مرحوم سيد بحر العلوم تعمير شده سنگهاى مقامات كه اعمال هر مقام را نوشته و در محرابها نصب كردهاند، خط ميرزا عبد العلى يزدى خوشنويس معروف است. على نقى خان پسر محمد تقى خان يزدى فرستاده است، مگر دو سنگ كه حاجى اسمعيل نام نصب كرده است.
بقعه حضرت مسلم (ع) در ضلع مسجد مابين مشرق و جنوب واقع است. اصل بناى بقعه
1) . يك كلمه نامفهوم
از مرحوم (1)شيخ محمد حسن مجتهد از پول هند ساخته [است]. ايوان و تعميرات و طارمى و غيره از جناب شاهنشاه مرحوم شيخ عبد الحسين مباشر بوده است. در سمت مشرق بقعه هانى بن عروه است، به شرح بقعه مسلم. اصل بقعه شيخ محمد حسين و اضافات را شيخ عبد الحسين ساخته است. در سمت شمال مقبره حضرت خديجه صغرى دختر امير المومنين (ع) است.
در سمت قبله، متصل به بقعه مسلم مقبره مختار است، و به فاصله صد قدم خانه امير المومنين واقع است، كه براى علامت گنبد كاشى كبودى ساخته شده است. درب اين خانه پهلوى قبر حضرت بوده كه نزديك مقام هفتم معين است، و حالا براى علامت سنگى نصب كردهاند. سه باب دكان خارج مسجد كه سمت باب الفيل واقع است، مرحوم شيخ عبد الحسين از پول جمعى خودش ساخته [است]. حوض آب شور كه باز همينجا واقع است از سيد محمد تقى بحر العلوم است. حوض آب شيرين را آقا سيد اسمعيل بهبهانى مجتهد از جانب حاجى اسمعيل بهبهانى اعمى (2)بانى شده است.) (3)مسجدى هم هست (كه آن) صعصعه مىگويند اما كوچك و مخروبه است و مسجد حنانه.
امروز در منزل بوديم. صبح هوا ابرى بود.
خوب هوائى بود. آب دريا موج غريبى داشت. بعد از ناهار باد تند آمد. باران هم آمد رعد و برقى شد. هوا سرد شد. باد همه تجيرها (4)را انداخت چادرها را انداخت، اما حرم كلا به مسجد كوفه رفته بودند. محقق امروز ديده شد. با خانلر خان افشار با هم از راه آب آمده بودند.
چون خانلر خان، در قبايل اعراب سمت ذى الكفل و ... آشنا و دوست داشته است، چند شبى در چادرهاى اعراب مهمان شدهاند. حاجى ميرزا على مقدس ناخوش است.
ميرزا ابو الفضل كاشى را [379] فرستاده بودم او را ببيند. مىگفت ابتداى استسقاى دقّى (5)
است. اگر معالجه نكند خطر دارد. بايد شراب بخورد. ميرزا على خان محمد على خان مرخص شدند بروند پيش حاجى و او را معالجه كنند. رفته بودند عصرى آمدند. حاجى را راضى به معالجه كرده بودند و حتى به خوردن كنياك (1)كه از جمله مسكرات سخت است. انشاء الله معالجه مىشود. خلاصه، افشار بيگ را در منزل گذاشتم [تا] چادرهاى حرم را كه آب دريا گرفته بود، بكند، عقبتر بزند. بعد سوار كالسكه شده رفتم زيارت. چاپار تهران آمده بود.
كاغذهاى آنها را خواندم. مىگفت همهجا در راه باران آمده است. بسيار ذوق كردم. خلاصه باران زمينها را تر كرد. گردوخاكى الحمد الله امروز نبود. رفتيم زيارت، نماز كردم.
بعد از آداب زيارت رفتم سر قبر آقا محمد خان، يك جعبه جواهرى كه از خزانه حضرت درآمده بود، پاشاى بغداد، وزير خارجه، مشير الدوله، آمدند حضور آورده، باز كردند. تماشا كردم.
خيلى اسباب جواهر نفيسه داشت. اغلب از نادر شاه افشار بود كه بعد از فتح هندوستان فرستاده بود. از جمله دو الماس بزرگ بود. يكى سيكانى، ديگر تراش هندى. روآينه. زير تراش كوچك، كلفت. بسيار الماسهاى خوبى بودند، پرقيمت. البته دو الماس پنجاه هزار تومان ارزش داشت. زمردهاى خوب، ياقوت كبود خوب، لعل خوب، ياقوت، خيلى چيزهاى خوبى بود. بعد از تماشا از در باز بالا كه روز اول آمده بودم، سوار شده از توى وادى السلام رفته، سوار كالسكه شدم. باز از دم دروازه كوچكى رو به دريا به تندى زياد رانده، رفتيم منزل كاهو خوردم. عرفانچى، بود روزنامه خواند. ميرزا على خان و ... بودند. حرم يك ساعت از شب رفته از مسجد كوفه، برگشته، خلاصه شب را خوابيديم.Esfehani بزرگه.
امروز ناهار منزل خورده شد.
هوا ابر بود، بعد از ناهار سوار شده رو به مغرب كنار راه دريا را گرفته، به گردش رفتم.
از در اندرون سوار شدم. وقتى كه اندرون رفتم، حرم هم زيارت رفته بودند. رسيدم، به چادر شكوه السلطنه، سه زن چادر به سر ديدم. از قراين فهميدم شمس الدوله، دختر خاقان مغفور است. از تاج الدوله به عمل آمده [است] دو نفر ديگر، عروسهاى او بودند.
يكى دختر مرصّع خانم زن حاجى محمد قلى خان آصف الدوله است. ديگر [ى] قد درازى بود.
مىگفت دختر محمد خان قرائى كلهكن است. [380] هردو بد گل بودند، يعنى نه چندان.
1) . اصل: كونياك
از ما رو مىگرفتند. قدرى ايستاده صحبت كرده، رفتم. خلاصه سوار شده رانديم. سياچى، آقا وجيه، مملى، ميرزا على خان، عرفانچى، موچول خان، ميرزا عبد الله، بودند، ابراهيم خان. نيم فرسنگ رفتيم، كنار دريا پياده شدم كه قليان كشيده شود. پرتقال بخورم.
وضو بگيرم. از طرف پائين دريا، رعد و برقى شد هوا منقلب شد. ترسيديم ببارد. برخاسته به تعجيل رو به منزل رانديم. بين راه يحيى خان را ديدم. رفتم از درياى روبروى اندرون با اسب، دم ديوانخانه پياده شدم. حرم برگشت. وضو گرفته، سوار كالسكه شده رانديم.
براى زيارت وارد شديم. همه بودند زيارت كردم. ضريح را باز كردند، رفتم اندرون.
شمشير جهانگشا، نشان صورت حضرت، تربتهاى مخصوص سيد الشهدا (ع) (و) حضرت عباس، دعاى صباح خط جناب امير المومنين، كه همه را گذاشته بودم، تبرك بشوند، درآوردم. عباى سفيد خلعتى، حضرت را پوشيده، آمدم بيرون. نماز كردم.
بالاى سر حضرت، با قرآن رحلى بزرگ خط ثلث، كه بسيار بسيار خوب نوشتهاند، با قلم درشت. سوره الرحمن را خواندم. والده شاه هم، جقه خوبى پيشكش كرده بودند، روى ضريح بود. عزّت الدوله، هم جقه گذاشته است. يك صفحه جواهر خوب، كه روى طلا داشت، مثل نصف جلد كتاب، از خازن الدوله مرحومه، زن فتحعلى شاه، در پهلوى جاى دو انگشت حضرت، ديدم. وزير خارجه چادر مخملى (1)گلدوزى اعلا تمام كرده بود، براى خودش در سفر داشت. امروز ديدم. هنديها، يعنى ديوارهاى چادر را پيشكش حضرت كرده بود. در ازاره (2)توى گنبد ميخكوب مىكردند. اما يك طرف را بيشتر نمىبيند. باقى را هم قرار شد وزير درست كرده، بفرستد. اما تعجب اينجاست همين پرده چادرها به اندازه قد ازاره گنبد بود. مثل اين بود كه اندازه گرفته، ساختهاند. خلاصه دو پسر سپهدار كه آمده در نجف مجاور شدهاند، با عمامه ديده شدند يكى حسن جان است كه در مدرسه نظامى تهران تربيت شد، و شاگرد (گير شيش) معلم توپخانه بود. و بهترين شاگردهاى علم توپخانه بود و هندسه، حالا اينجا از طلاب و آخوندهاى فكسنى (3)شپش كش شده است. ديگرى يوسف خان است
برادر ميرزا عبد الله ناظم ميزان، او هم اينجا داخل طلاب است گويا اسمش ميرزا على اكبر است، او را هم حضور آوردند. خلاصه [381] رفتيم سر قبر آقا محمد خان، جواهراتى كه ديشب از خزانه حضرت درآمده بود، مدحت پاشا، مشير الدوله، آنجا گذاشته بودند، ديدم.
از طلا سفلدان مانند قنديل است. خيلى بزرگ چيزى ساخته بودند. فيروزههاى بزرگ زيادى داشت. اما چندان خوب نبود. جواهرات ديگر هم داشت. پيشكش على مراد خان زند بود.
چهار قبّه مرصع، بسيار خوب اعلا براى چهار گوشه ضريح از شاه سلطان حسين صفوى، شمشير جواهر و ... از نادر پارهاى جواهرات، عطر سوز بزرگ مرصع خيلى اعلا از نادر شاه، قنديل مرصّع، زنجير طلاى بزرگ خيلى اعلا با جواهرات و مرواريدهاى درشت جورغلطان خوب، پيشكش زينب بيگم دختر شاه طهماسب صفوى، اين قنديل را حيفم آمد در خزانه بگذارم. دادم بردند، از بالاى ضريح جاى خوبى آويزان كردند. رفتم ديدم، بسيار خوب شده است. بعد آمديم سوار كالسكه شده رانديم به منزل. انيس الدوله، زبيده رفته بودند وادى السلام و زيارت، الحمد لله، در بالاى گلدسته طلاى حضرت، در پنج وقت نماز، موذنها بانگ اشهد انّ عليا ولى الله (1)را به آواز بانگ بلند مىگفتند.
خلاصه شب را خوابيديم. امشب باران زيادى آمد دريا صدا مىكرد.chirasi
سهشنبه امروز از خدمت حضرت با كمال ملال و تاسف و زياد از حد، تكّدر و دلواپس مرخص شده رو به كربلا رفتيم. صبح از خواب برخاسته، رفتم حمام رخت پوشيديم. زمينها، چادرها همه تراست. سوار كالسكه شده دم دروازه دريا سوار اسب شده رفتم زيارت، همه بودند. زيارت با افسوس كرده، ميرزا حسن شيرازى كه از اجلّه علماست و به استقبال هم نيامده بود. حضور هم نيامده بود، و نديده بودم. در صحن، مشير الدوله او را آورد، ديدم. ملاى وارستهاى است. به نظرم آدم خوبى آمد بسيار هم مىگويند فهيم است. شباهت به شكل شيخ سعدى شاعر مرحوم شيرازى دارد. قدرى صحبت شد. به گوش ما هم دعائى خواند. بعد سوار شده از دروازه وادى السلام رفتم بيرون. جمعيت زيادى بودند در شهر. بازار بيرون شهر در روى كوه يا تپه مشهور به جودى، كه مىگويند كشتى نوح اينجا قرار گرفته است. صلوات زيادى بطور عجيب
1) . اصل: اشهد و ان على ولى الله
مىكشند. معلوم بود كه هيچ دلشان نمىخواست ما برويم. خلاصه سوار كالسكه شده رانديم، همهجا از پهلوى نهر وكيل الملك مىرفتيم. [382] يك فرسنگ كه رفتيم نهرى است كه شيخ محمد حسن نجفى مرحوم، از پول هند آب فرات را به شهر نجف مىخواسته است بياورد. ناقص مانده بود وكيل الملك مىخواست به اتمام برساند و آب او را بياورد تا خيلى راه هم آب آن نهر قديم نهر وكيل الملك را پر كرده بود. ديدم آب زيادى داشت صاف [و] خوب.
نهر وكيل الملكى را گود انداختهاند كه به زمين نجف ... نهر شيخ محمد حسن از روى كف زمين مىآيد. گودى ندارد خلاصه به آب زبيده كنار نهر در زمين خشك به ناهار افتاديم.
عرفانچى و ... بودند طولوزون با نايب روسى و معلم موزيك، از راه آب به سياحت ذى الكفل، حله، شهر بابل، رفته است. محقق از مهمانى [اى] كه به خانه شيخ عبد المحسن بن هزّال، شيخ وانيزه، رفته بود تعريف مىكرد با مهمانى شيخ طايفه چلّوب، كه همه شيعه هستند.
بعد از ناهار سوار كالسكه شده، رانديم هوا گرم (و) خفه بود. مگس و پشه زيادى بود.
رانديم، رانديم. ذى الكفل، را با دوربين تماشا كردم يك مناره بلندى دارد، گنبدش مخروطى بسيار بلند است، دورش قلعه دارد ميان آن يهودىها منزل دارند. بيرون قلعه خانوار زيادى بودند محقق مىگفت شيعه هستند.
عرفانچى، پهلوى كالسكه روزنامه مىخواند. امروز حاجى ميرزا على مقدس، را ديدم جلو كالسكه مىدويد. با اسب مىگريخت، از ما. فرستاديم ميرزا على خان را آوردند. ديدم خيلى زرد و لاغر شده است. بيچاره يك ساعت به غروب مانده از خانشور گذشته، قدرى بالاتر توى جمعيت چادر زده بودند. به منزل رسيديم. هندوانه ابو جهل (1)
اگر حنظل خورى از دست خوشخوىبه از شيرينى از دست ترشروى
، امروز در صحرا زياد بود كوچك تازه گفتند، دوا است، زياد چيدند. آقا ابراهيم چند روز ناخوشى دلپيچه داشت.حالا خوب است. مىخواست مكه برود، مانع شديم. در وادى السلام قبور بسيار است.
بعضى را گفتند، اسامى آنها را. حاجى عمه والده مير آخور، عمو جان مرحوم، پدر على رضا خان، خان خانان، دائى حاجى سلمان، خواجه آقا محمد حسن بزرگ، آقا محمد حسن كوچك، حيدر قلى خان، يوزباشى، قاسم خان قولر آقاسى،
1) . هندوانه ابو جهل- حنظل ميوه بسيار تلخ و بد مزهاى است و از تلخى ضرب المثل است سعدى فرمايد:
ميرزا على اكبر خان قورخانچى. [383] خلاصه وارد منزل شديم. پائينتر از خانشور بود.
آبگوشتى بار كرديم. شب خوابيديم. امشب هم باران آمد. صداى رعد و برق زيادى امشب مىآمد.okolbeke
چهارشنبه. امروز بايد به كربلا برويم. صبح زود از خواب برخاستم رفتيم حمام. بعد سوار شديم. پنج فرسنگ راه است. صبح بسيار بسيار سرد بود باد سردى مىآمد. به كالسكه عثمانى نشستيم [و] رانديم والى پاشا، كمال پاشا، حسام السلطنه، وزير خارجه، مشير الدوله، تيمور و ... بودند، صحبت شد.
قدرى كه راه رفتيم خواستم سوار بشوم برويم شكار غاز و ... قدرى كه رفتم باد بسيار سرد مىآمد، برگشتم. به كالسكه نشستم قدرى كه رفتيم به ناهار افتاديم تا چادر بزنند، توى كالسكه نشستم. بعضى كاغذهاى وزير خارجه را ملاحظه كردم، خودش هم بود. با مشير الدوله حرف زديم. دندانم امروز درد ميكند. دولت روس به دول انگليس و ...
اعلام كرده است، كه عهدنامه بعد از جنگ (سواستيپول) را حالا قبول ندارم كسر شأن من است.
حالت عثمانى خيلى بد است. بعد رفتم توى سراپرده آفتابگردان، در كباب خوردن دندان پيشرو خيلى درد گرفت. به طورى كه زياد اذيت كرد، الى منزل بسيار اذيت كرد. بعد از ناهار سوار كالسكه شده، رانديم براى منزل. عرفانچى دم كالسكه روزنامه فرنگى مىخواند. دندانم خيلى اذيت مىكرد. سياچى روى اسب كلاغى (1)زد. دسته اعرابى با علم و دهل پيدا شدند. فرستاديم، معلوم شد عجم هستند. از طايفه بلوچ سواحل [خليج] فارس.
خاقان مغفور اينها را اينجا فرستاده است. بعد از وهابّى، كه حول نجف را محافظت كنند، رئيسشان حالا محمد على خان نامى است. در سواحل آب كوفه مىنشينند. مىگفته است:
هزار خانواريم خلاصه كالسكه ما به راه افتاد. نزديك كربلا كالسكه ايستاد. توى كالسكه وضوئى گرفته، سردارى گلابتون زردى پوشيديم. ميرزا على خان و ... بودند. پرتقالى خورديم قليانى كشيديم. به راه افتاديم كالسكه ما به ردّ كالسكه والده شاه افتاد. از بىراهه رفته بودند. زمين چمن، نهر، نهر خشك زيادى بود. زمين ناهموار بسيار بد گذشت.
آخر سوار اسب شدم. باد سردى مىآمد. دو ساعت هم به غروب مانده است. اردو جاى اولى
1) . اصل: غلاغى
نيست. دورتر افتاده است. رانديم براى زيارت سواره، همان جمعيت آخوند [و] مردم و ... و بعينها بودند. رفتم زيارت. حاجى رضا قلى خان برادر سپهسالار پيدا شد. گفت سه روز است آمدهايم با سلطان خانم همشيره حسام السلطنه. به مكه مىخواهند بروند. وارد صحن مقدس شديم. رفتيم توى ضريح نماز كردم. [384] بنا شد الى روز بيست و سوم [شهر رمضان] انشا الله اينجا بمانيم. بيست و چهارم [رمضان] برويم معير و ... بودند بعد از زيارت آمديم منزل.
كاهو خوردم. زنها آمدند و حرف زدند. وقتى كه مىآمدم انيس (1)را ديدم سوار خر سفيدى بود. زيارت مىرفت. بسيار خندهام گرفته، پيرزنها، زعفرانباجى، و ... پياده از عقب مىرفتند. چون امروز حرم به زيارت نرفتند. شب را خوابيديم بسيار بسيار سرد بود.
صبح برخاستم باز، دندان گاهى درد مىكرد. گاهى خوب بود. خيلى اذيت مىكرد. سر حمام مردانه رفتيم. عرفانچى و ...
بودند. جارچى داد مىزد. گفتم [او را] بزنند. گفتند قاطر عكاسباشى با بار گم شده است.
جار مىزند. بسيار سرد بود باد سرد بد زننده [اى] مىآمد. ناهار خورده. بعد از ناهار كاغذهاى زيادى از خراسان، سيستان تهران كه بود، خوانده شد. جواب مىنوشتم. حرم دير رفتند زيارت، دير هم آمدند. دو ساعت به غروب مانده رفتيم زيارت. قاضى و اعضاى مجلس كربلا در دم سراپرده بودند. وكيل الملك از كرمان، دو قوش طرلان، پانصد تومان، شال، نمد، قالى فرستاده بود. نايب آجودان از راه بندر عباس و آب دجله آمده بود. به حضور آوردند. خلاصه رفتيم زيارت. دم كفشكن حضرت، شاهزاده هندى برادر محمد نجف ميرزاى مرحوم كه در ايران بود اينجا مجاور است. اسمش زاهد الدين شاه است. دم كفشكن، ايستاده بود. يحيى خان آورده بود. پاشا و ... همه بودند حسام السلطنه، و ... شاهزاده را كه ديدم، چيز غريبى [و] عجيبى بود، كه انسان از ديدن او (2)بىاختيار چنان خنده مىكرد، كه فرضا [اگر] يك عزيزش در روبرويش بميرد، در آن ساعت اين شخص را باين هيئت ببيند، محال است كه خنده نكند. جبه زردى، گلابتوندوز، كهنه، تنگ، مندرس كوتاهى دربرداشت كلاه غريب و عجيبى كه به وصف و تحرير نمىآيد [در سر داشت] نه عمامه بود نه
چفيه عگال (1)عربى بود، نه عجمى بود، نه رومى، نه فرنگى بود نه هندى، از اطراف كلاه هم پارچه دور گوش و سر و بر شاهزاده آويزان بود. كلاه گشاد شل مل يك جقه بزرگ كثيف مندرسى، همه تخمهها بدلى بزرگ، بر روى برنج كاركرده بودند. جقه هم شل [و] كج شده روبروى سرش زده بود. ريش نه سفيد نه سياه، نه بلند نه كوتاه، نه محرابى نه مورچهاى، رنگ نه بنفش، نه سفيد، نه سياه، نه فهوه [اى] نه آبى، نه زرد، تنبان سفيد چرك، جورابهاى پشمى كلفت كثيف كهنه. خلاصه شاهزاده به طورى جلوه كرد [385] كه به هيچوجه [از خنده] خوددارى نمىشد كرد. به طورى مرا خنده گرفت كه كم مانده بود خفه شوم. دو شيشه عطرى با يك انفيه دان طلاى فرنگى كهنه مندرس، بعد از تعظيم هندى تقديم كرد. نمىتوانستم نگاه به صورتش بكنم. تا آمديم در حضرت، زيارتنامهخوان اذن دخول مىخواند. خدّام زيادى در اطراف ايستاده بودند. مردم زيادى از امراء [و] اعيان بودند. شاهزاده هم پشت سر من ايستاده است. خنده چنان بر من مستولى شد، كه كممانده بود خفه شوم و اشك از چشمان من مىآمد. كم مانده بود نعره بزنم. زيارتنامهخوان هم هى طول كلام مىدهد. كم مانده رسوايى بار بيايد. به يك طورى خوددارى كردم رفتيم توى ضريح، شاهزاده هم بازآمد ايستاد.
باز هم در زيارت خندهام گرفت. در سر نماز خندهام گرفت. بعد از نماز، به حضرت عباس رفتيم. آنجا هم شاهزاده بود. باز اسباب مضحكى شده بود. امروز به واسطه همين شاهزاده حقيقتا همه به خنده گذشت، و شيطانى شده بود براى ما، و نمىگذاشت به هيچوجه حالتى دست بدهد. خلاصه از حضرت عباس برگشته، رفتيم منزل. غروبى رسيديم كاهو خوردم.
زنانه شد زنها آمدند ماهتابان خانم، قمر السلطنه آمد با انيس الدوله و ... حاجى قاسم بيگ ياور فوج دوم امشب رفته است زيارت. آمده چاى خورده مرده است. آجودان باشى مىگفت، يعنى فردا مىگفت: چوخ لى كجه بيات يدى الدى. يعنى شام شب مانده خورده مرده است.
خلاصه شب خوابيديم ...enis
صبح از خواب برخاسته مردانه حمام رفتيم.
عرفانچى روزنامه خواند. بعد آمدم بيرون. حرم دير، به زيارت رفتند. يعنى اسب دير آوردند.
1) . اصل: اگال- چپيه. چفيه عقال. عگال: دستار بزرگى است كه بر سر مىبندند و بر روى آن عگال يا عقال مىاندازند.
متصل آدم مىرفت كه اسب بياورد. والده شاه آمد. شاهزادههاى كربلائى را حضور آورد.
يعنى حرم كه رفتند والده شاه رسيد. چادر گلين خانم، گلين خانم زيارت نرفته بود. به همين جهت ديوانخانه را قوروق كرديم. والده شاه آمد هزار پيرزن مندرس كهنه، عقب سرش.
حاجى شاهزاده معروف زن حاجى ميرزا آقاسى، سلطان بيگم خانم دختر نايب السلطنه مرحوم كه خواهر (1)نصرت الدوله است. زن عيسى خان والى مرحوم. ام الخاقان، دختر فرمانفرماى فارس. واقعا زن بامزهاى است. تيمور ميرزاى مادهاى است. نوه ام الخاقان دختر خوبى بود. بانمك بود. عمه مقبوله (2)زن مرحوم سيد سعيد كليددار حضرت عباس، با دخترش كه زن يكى از خدام است. دخترش رخت عربى خوشگلى پوشيده، گيسوها ريخته، سرخ و سفيد بود خوش قد و بالا و تركيب [بود]. اما در هردو رو يك سالك داشت. يعنى جاى سالك مانده بود. روى هم رفته چيز خوبى بود. دختر اسمعيل ميرزاى پسر حاجى محمد ولى ميرزاى مرحوم هم بود. دختر بانمك خوبى بود. او هم رخت [386] عربى پوشيده بود و شوهر هم داشت. مهرنوش خانم كه قديم زن ايلخانى بود در عهد شاه مرحوم، با همين ابرو و چشم او را مكرر ديده بودم. حالا هم با همان غمزه و ابرو و چشم آمده بود. اما پير يائسه (3)غريبى است. اسمعيل ميرزا از پسرهاى بزرگ حاجى محمد ولى ميرزاست. يك چشم احول (4)بابا [قورى] عمامه كوچك سفيد، بسيار كريه منظر است. بسيار كثيف شاهزادهاى است. شاهزاده شمس الدوله كه در نجف بود حاجيه والده سيف الملك كه در نجف بود. زنها هم آمده بودند. زن پير تلخى بود. والده شاه [به او] مىگفت شاه بىبى.
تا باز بپرسم كه دختر كيست. اينجا خواهم نوشت. شاهزاده رشتى خودمان، چند نفر زن ديگر بودند. كه در خاطرم نماند فرستادم دولچه را، تيمور ميرزا را آورد با ام الخاقان و ... قدرى صحبت بىمزه كردند. تيمور تب داشت. ناخوش بود. بعد والده شاه و ... رفتند
باز مردانه شد. به شاهزاده هندى ديروزى انگشترى لعل زرد داده بودم. با همان جقه و لباس آوردند حضور، در سراپرده. اما مثل ديروز خنده نشد. رضا خان، خواجه دروغى قديمى، كه معروف است و سالهاست اينجا مجاور است، يحيى خان آورد ديدم چيز غريبى است.
ريش كوتاهى از زير گلو درآورده، قطار موى سفيد، عمامه كوچك، بسيار كوچك. خان همان خواجه است كه قديم بود. پدر سوخته حالا صاحب ريش و اولاد است. به على بسيار شبيه شده بود. بسيار خنده داشت. عكس شاهزاده هندى و رضا خان را حكم شد بيندازند. بعد سوار كالسكه شده رفتم زيارت. موافق معمول هر روزه برگشته آمديم منزل.
الحمد لله تعالى على كل حال. برادرهاى انيس الدوله از بغداد كه ما آمديم رفته بودند زيارت سامرّه. حالا در كربلا ملاحظه شدند. تازه برگشتهاند. امروز حاجى مير محمد حسين ناظم التجار آذربايجان كه اصفهانى است زيارت آمده است. به حضور رسيد. ملاحظه شد.
تا مدتى اينجاها خواهد بود. خلاصه شب خوابيديم. با دامادش كه او هم تاجر معتبر است.
امروز صبح كه برخاستم دندانم، پيش رو، به شدت درد مىكرد. امروز الى شب خيلى اذيت كرد. و زياد از اين جهت كسل بودم. نمىدانم از چه چيز است ناهار و غيره نمىتوانستم بخورم. خلاصه حرم امروز كلا به حر و خيمهگاه رفتهاند، كه از آنجا برگشته به زيارت حضرت بروند. من ناهارى با دندان درد خوردم.
بعد سوار كالسكه شده رفتم زيارت. زيارت شد. در توى ضريح بالا سر حضرت نمازى كردم.
بعد بيرون آمده باز در بالا سر نماز ظهر و عصر را كردم. قدرى ايستادم آخوند ملا حسين [387] اردكانى را خواسته بودم، براى پول فقرا كه داده بودم برساند. قدرى صحبت علمى هم شد. بعد رفتم زيارت حبيب بن مظاهر. به قتلگاه هم رفتم. در حقيقت معراج بود. بعد رفتم در صحن گردشى كردم. چسبيده به رواق رو به جنوب مقبره شاهزادههاى هند است. آينهكارى كرده، جاى كوچكى بود. يك متولى هندى هم داشت. قدرى صحبت شد. از آنجا دور چرخ زده، از دم مقبره شيخ عبد الحسين گذشتم. حجره (اى) بود رو به مغرب، آينهكارى خوب كرده، قبر آقا محمد صالح كرمانشاهانى است. بعد از آن حجره (اى) بود گفتند قبر اعتماد الدوله عيسى خان مرحوم است. درش بسته بود از دم قبر ميرزا موسى و ... گذشته رفتيم به حضرت عباس زيارت كرده برگشتم منزل، دم سراپرده شيخ عبد المحسن ابن هزال
شيخ انيزه، كه سنى است و شيخ چلّوب كه شيعه است، هردو خيلى معتبر هستند. به منزل محقق چند شب بود آمده بودند، به حضور رسيدند. حاجى محمد صادق تاجر كسمائى كه از تبريز به زيارت آمده بود. به حضور آمد ميرزا حسنعلى يوغورت در تهران مرده است.
محمد تقى بيگ نايب كالسكهخانه كه در قصر فيروزه هنگام آمدن عتبات اسب [او را] لگد زد به رويش، او هم مرده است. دندان درد زياد اذيت مىكند. انشاء الله سيد الشهداء حكم به معالجه بفرمايند. بد دردى است. الحمد لله تعالى خوب شد دندانم. الحمد لله الحمد الله. از حرم حضرت عباس كه مىروى از راه ديگرى است نزديكتر از راه اوّلى، كه به حضرت سيد الشهداء رفتم. قدرى از بازار مىروى، بعد مىروى از دم تلگرافخانه كه در دست راست است مىگذرد دست چپ هم خانه حاكمنشين كربلا است. ميانه تلگرافخانه و سرايه حاكم ميدانى است، آقا سيد حسين نامى از اولاد صفوى، در صحن حضرت عباس نماز جماعت مىخواند. آدم خوبى بود. شباهت صورى و معنوى با نظام العلماى ما دارد.
امروز مراجعت از كربلاست، به مسيّب است. صبح از خواب برخاستيم سوار شده از سمت شرقى شهر كربلا از دم كورهها صحرائى شده، رانديم. نخواستم روز آخر از راه شهر و كوچهباغ و جمعيت زياد مردم بروم.
از بس عرضهچى (1)گدا قال و مقال دارد [كه] آدم بيزار مىشود. به زيارت هم مشرف نشدم.
سوار كه شدم ظهير الدوله انگشت به مقعدكنان آمد. عمزه مىكرد پياده راه مىرفت. مثل شتر. مرخصى مكه معظمه داشت. در كربلا مىماند. كه بعد از راه درياى فارس (2)مىخواهد برود. يعنى از شط بغداد به بصره و از آن راه مرخص شده، ماند. شاهزاده هندى سوار كره ماديان بسيار كوچكى بود. با كلاه، و تاج جقه زده بود و با جوراب بدون كفش سوار شده بود مشايعت آمد و مرخص شد. آجودان باشى هم در كربلا مانده از راه جبل و بّر عرب (3)و نجد به مكه معظمه برود. سيد خياط قديمى ما هم ماند كه به مكّه برود [388] افشار بيگ هم با نظاره ماندهاند، كه باز به نجف اشرف بروند بعد از عقب بيايند، تهران. زن
عموى انيس الدوله و مريمى هم ماندند كربلا. كه بعد بيايند. برادرهاى انيس الدوله هم ماندهاند كه بروند نجف اشرف. خلاصه هرچه مىگفتند از اين سمت راه نيست، نهر است، فلان است، گوش نكرده بلد هم نخواستم، جلو افتادم گفتم مردم مىآيند والى پاشا و پاشاها و همه نوكرها يحيى خان، ميرزا على خان، عرفانچى و ...، آقا على بودند راندم همهجا دورتر از باغات كربلا صحرائى، مىراندم همه اين صحرا زراعت بوده است، و هست زمينهاى بد نهر زياد، نهرهاى گود غير گود كوچك، بزرگ كه همه از نهر حسينيه جدا شده است، متصل از نهر مىگذشتم، دوتا قلقويروق روى هوا خوب زدم. راندم دو فرسنگ كه رفتم به اصل نهر حسينيه رسيديم. از يك نهر بزرگ و يك پل كوچك گذشتيم به اصل نهر حسينيه رسيديم. آن طرف نهر جاده راه مسيب بود. راهى پيدا كرده زديم به نهر بسيار گود بود، اما گل نداشت. اسب خوب گذشت. آب الى نصف چكمه ما را گرفت. رفتيم آن طرف. همهجا از صحرا رفتيم متصل نهر بود بزرگ [و] كوچك بسيار اذيت كرد. كاروانسرائى بود سر راه مشهور به خان آتشى. على رضا خان، سياچى و ... هم بودند صحبت مىكرديم در صحرا به ناهار افتاديم. امين السلطان و ... بودند. باد، مىآمد گردوخاك به آفتابگردان مىتپاند. به زحمت ناهارى خورديم. دندانم هم درد مىكرد. اما بهتر بود. بعد از ناهار سوار شده باز به راه افتاديم. صحرا از بس نهر بود، از اصل راه مىرفتيم. اين راه راه زوارى است. اما كالسكه نمىرود. آن بود كه راه عون، را ساخته بودند براى كالسكه. و ما از اين راه آمديم. امروز همهجا سواره مىرفتيم با پاشايان [و] يحيى خان زياد صحبت شده مشير الدوله، كربلا و عقب مانده است. تا رسيديم نزديكى مسيّب. اردو پيدا شد. سه چهار درّاج پريد. يكى را زدم. ماده بود. بعد باز رانده از پل نهر حسينيه گذشته، رفتم منزل. اردو اين طرف فرات افتاده است. چادرهاى ما را لب آب جاى خوبى زده بودند. از بس خسته بوديم، حكم به اطراق فردا شد. امروز عربها ريخته بودند، سر پيش خانه، دو فراش را زده بودند. چادر گلدوزى والده شاه را پاره كرده، برده بودند.
از قرارى كه پسر فراشباشى تقرير ميكرد، بعضى تكه چادرها را پس گرفته بودند. ديشب خيلى دزدى در اينجا شده است. [389] شب بعد از شام مردانه شد. عليرضا خان، ميرزا على خان، محمد على خان، سياچى، بودند. صحبت شد بعد خوابيديم. محمد حسن خان يوزباشى،
پدر محمد على خان هم در كربلا مانده است، كه بعد بيايد. حاجى آقا باباى حكيم در كربلا بود.
ناخوش بود. همراه ما هم به نجف نيامد. كربلا مانده است، كه بعد بيايد.
شير محمد مير غضب باشى، هم در كربلا مانده است. رضا قلى خان نايب ايشك آقاسى باشى هم مانده است. آقا سيد صادق هم كربلا تشريف دارند، بعد خواهند آمد.
امروز در مسيب اطراق شد. صاحب ديوان بارخانه [اى] پيشكش، خربزه، گزترشى، و ... فرستاده بود. آدم امام جمعه اصفهان هم آمده بود. معمم بود. مشير الدوله از كربلا آمد. مىگفت در شهر كربلا، دو ميخانه، يهودىهاى پدر سوخته باز كرده بودند. همه را خراب كرده [و] يهودىها را حبس كرده است. ناهار خورده شد. چهار ساعت به غروب مانده سوار كشتى كوچك بخار شديم. پاشا هم آمد نشست.
سياچى، يحيى خان، محمد على خان، امين السلطان، عرفانچى، قهوهچى باشى، بودند.
بوى بخار هيزم و كثافت كشتى را مىزد به ما. سر درد آورد. خربزه اصفهانى، پرتقال خورديم.
كشتى بسيار يواشيواش مىرفت. سربالاى رودخانه رفتيم الى ابتداى نهر حسينى. عرفانچى روزنامه مىخواند، كشتى بسيار محقر و كوچكى بود. بدبو، سردردآور، خلاصه برگشتيم بمنزل، تند. اين دفعه آمديم رفتم منزل. اغلب بارها امشب مىرود. قال و مقال غريبى بود. بار صندوق خانه، جواهرات و ... آبدارخانه، همه متفرقه نصف شب راه افتادند. متصل صداى تفنگ مىآمد. اهل اردو مىانداختند. معركه غريبى بود. دزد و عرب هرزه مسيّب هم معروف است. خيلى هم شب جلو بارها آمده بودند. حكيم طولوزون كه به حلّه و ذى الكفل و ... بابل رفته بود، امروز آمد. از احوالات آنجا تعريف مىكرد. سياحتى كه كرده است، گفتم بنويسد در آخر اين روزنامه انشاء الله نوشته خواهد شد.
امروز بايد يكسر رفت به عمارت قصر ناصرى بغداد. صبح زود برخاسته هوا ابرى بود. باران هم مىآمد. رخت پوشيديم.
گربهها را وقت اذان، بيچارهها را بردند. بسيار هم سرد بود. سوار شدم. رانديم. نوكرها حسام السلطنه، مشير الدوله، يحيى خان، امين السلطان را گذاشتيم حرم را رد بكنند.
از صبر (1)رانديم. آنطرف صبر، از بازار كثيف گذشته، توى صحرا سوار كالسكه شده رانديم.
1) . پل
رانديم، به همان ترتيب كه آمده بوديم، از خانات عرض راه مىگذشتيم. آن طرف خان محمودى به ناهار افتاديم. آن طرف مرزاقچى (1)ناهار خورديم. در صحرا عرفانچى روزنامه خواند طولوزون هم بود. پيشخدمتها اغلب بودند. على رضا خان، حكيم الممالك، عكاس باشى ... و ... حكيم الممالك باز كسل است. تيمور ميرزا هم بود. ناخوش است. مىگفت امشب در خان محمودى مىمانم. بعد از ناهار سوار كالسكه شدم مجد الدوله هم بود. با كمال كثافت. خلاصه رانديم، رانديم، رانديم، بسيار راه دورى است.
در راه زواّر زيادى از خراسان مسقط تهران و ... مىرفتند كربلا. عباس بيگ تفنگدار قرهباغى ما هم، با عيالش از تهران مىآمد. [390] به مكه مىخواهد برود. ملاحظه شد.
محمد رحيم خان ننر را ديدم تا سّر من راى (2)همراه است بعد مىرود به نجف. از خشكى به مكه مىخواهد برود مىگفت زنم از تهران آمده است، كربلا گذاشتهام. زنش كه دختر اعتضاد السلطنه است. خلاصه توى كالسكه كتاب گلستان [و] بوستان شيخ را مىخواندم. پرتقال خورده شد. قليان و ... هرچه مىكرديم راه تمام نمىشد.
تا آخر از كاروانسرا مخروبه [اى] كه آخرترين خانات است، گذشتيم دو ساعت به غروب مانده بود از خور گذشته رفتيم به اسكله بنا بود ما به كشتى نشسته به بغداد برويم. حرم (3)هم كلا در كشتى ديگر بنشينند. بغداد بيايند. وقتى كه رسيدم به اسكله همان يك كشتى براى ما بود.
پاشاى بغداد هم آنجا بود. بسيار خجل بود كه كشتى حرم نرسيده بود. اما الحمد لله كه نرسيده بود. خوب شد. حرم سوار كشتى نشد. در آخر كه كشتى آمد بسيار كشتى بخار كوچك كندروئى بود. اسمش (الوس) بود حرم نصفش در او جا نمىگرفت. ابراهيم خان را فرستاديم كه برود حرم را از راهى كه مىآمدند ببرد به اسكله بغداد، با قايق. و ... ببرند عمارت صفاهان. رفتم كشتى. در خور، حاجى جابر خان حاكم محمره را كه از محمره آمده بود، مدتى بغداد بود، يحيى خان به حضور اورد. قدرى صحبت شد. حاجى، معقول كارى كرده است.
دو كشتى بخار بزرگ خوبى خودش خريده، به آب درياى فارس انداخته است. بعد او رفت.
خلاصه در كشتى، محمد على خان، على رضا خان كشيكچى باشى و ... بودند. نماز كردم.
هندوانه خوردم. رانديم يك ساعت و نيم از شب رفته، به عمارت ناصريه رسيديم. آب شط گل آلود زيادى شده بود و آبش هم خيلى بود بغداد تاريك بود. رسيديم به عمارت نماز كرديم.
حرم بسيار دير آمد. سه ساعت و نيم از شب رفته حرم آمد. شام خورديم، عمارت بوى گچ و نم مىداد. سردرد مىآورد. شب [در] تالار خوابيدم بسيار بسيار اذيت كرد، بوى عفونت گچ.
صبح مثل آدمهاى گيج با سردرد شديد، از خواب برخاستم. بىاختيار رفتم بيرون. ببرى خان و بچههايش را لله گربه خوب آورده بود. چيتى بزرگ را سقا، بسيار دير آورد. صبر را براى آمدن كشتى تاوه بريده بودند. مردم زيادى معطل شدند. يكى دو نفر هم باز به توى شط پرت شده بود [ند] اما گفتند آدم تلف نشده بود. الى صبح قال و مقال بود. بار هيچكس نرسيده بود. همه بىشام، بىرختخواب و ... بودند. خيلى هم دزدى شده بود. سردارىهاى مفتول دوزى امين خلوت و پسرش را و پسر امين الدوله را با قدرى اسباب نقره آنها را برده بودند. آدم حاجى آقاى فراشخلوت را زخم زده بودند. [391] اموالش را برده بودند. معركه، شلوغ بوده است. كاظم خان فراشباشى صاف و پاك ديوانه و مصروع شده است. امروز در صحرا دم كالسكه آمد چيزها گفت، خندههاى بىمعنى كرد. پناه بر خدا، خيلى حالتش بد است. گويا هيچچيزى نشود. دم صبر مسيّب بعد از حرم حاجى ميرزا على مقدس با رختدار مىخواستند، از صبر بگذرند مالى (1)تنه زده بود به حاجى، حاجى افتاده بود زمين. سرش، رويش، بينى شكسته بود. رختدار مىگفت خون زيادى آمد از حاجى مقدس. خلاصه اتاقهاى قصر ناصرى بوى گچ و رطوبت زيادى مىداد به طورى كه سر را گيج مىكرد، خيلى بد.
با وجود اين شب را [در] همان تالار خوابيدم. نصف شب كم مانده بود غش كنم، از بوى رطوبت. در را بازمىكردند سرد مىشد خلاصه صبح با كمال سردرد و گيجى برخاستم.
امروز رفتم چادر و اسبابها را به آلاچيق و چادر برديم. در وسط باغ، زدهاند. ناهار خورده بعد از ناهار قرار رفتن زيارت داده شد. رفتيم، حاجى جابر خان پسرش، ميرزا مهدى، وزيرش در باغ بودند. ديدم. رفتم زيارت، نماز كردم. زيارت كردم. تلگراف از تهران زده بودند كه بيست ساعت باران و برف
1) . مال: چهارپا
باريده است. بسيار بسيار ذوق كردم. در خدمت امامين عليهما السلام (1)اظهار تشكر كردم.
بعد آمده در جلو ايوان طلا كه خودم ساختهام، نشستيم پرتقال [و] چاى خورديم.
پسر سيد طالب كليددار پسر كوچكى است. هفت ساله بسيار شيرين است. خوشرو.
با پسر شيخ عيسى برادر سيد طالب حرف عربى، فارسى مىزدند. گوش كرديم. بعد سوار شده از راه بازار كاظمين كه آمده بوديم، دوباره رفتيم. معقول بازارى دارد. خيلى خوب. همه چيز دارد از خوردنى و غيره قدرى عطر ميخك و ... خريدم. چادر والده شاه در صحرا بود.
رفتم منزل. شب بر سبيل استمرار، خوابيديم.chirasi امروز در ضريح حضرت كه بودم، شخصى آمد تو، مىجست هوا مىرقصيد. به طور و لحن غريبى ذكر و دعا و توصيف امامين را مىكرد. كه بسيار خنده داشت به اين عبارت مىگفت و مىجست نقى تقى زكى فلان و ... و ... و بعد مىرفت گوشش را دم ضريح مىگذاشت. يعنى امامين جواب او را مىدهند.
بسيار ديوانه بود. اسمش شيخ ابا بكر است. از سلسله دراويش است. در بغداد مىنشيند.
مىگفت خدمت محمد شاه مرحوم رسيدهام.
امروز مىرويم به سلمان و طاق كسرى.
اسب و چادر آشپزخانه مختصرى فرستاديم. از راه خشكى خودمان با كشتى مىرويم. يك كشتى بزرگ بخار ما نشستيم. كشتى بخار كوچك الوس نام را حرم نشست. از حرم خانه تنها انيس الدوله است. زعفران باجى، زبيده، اقل بگه، فخرى جان، چهره، زرين تاج، خلاصه رخت پوشيده رفتم بيرون، اما دير بود. چهار و نيم از دسته رفته بود. مريم جهود دلال كه در قديم در وليعهدى، هميشه اندرون سروستان مىآمد حالا پانزده سال است [392] به اين طرفها آمده، دم در بود روى باز، به همان فربهى بود. دعا مىكرد او را ديدم. تعجب كردم كه هنوز زنده است. پاشا هم بود، به قايق نشسته رفتيم، كشتى بزرگ. پاشا، مشير الدوله، يحيى خان، و ... همراه بودند وزير خارجه را هم حاضر بود همراه برديم. كار داشتيم بنا نبود او بيايد، اما همراه برديم. رفتم توى كشتى امين الملك، على رضا خان، عرفانچى، حكيم طولوزون، عكاس باشى، حكيم الممالك، سياچى، آقا وجيه، مليجك رختدار، ميرزا عبد الله، دهباشى، آقا دائى، در كشتى بودند. امين السلطان همراه من آمد. رسيديم
1) . اصل: عليه السلام
در اتاق نشستيم. باد سردى مىآمد. صبح كه مىآمدم، حاجى جابر خان، دو خواجه سياه كوچك فرستاده بود. يكى اسمش آقا فرج است، سياه خوبى بود. ديگرى آقا فتحعلى قدرى ناخوش بود. اسمش را آقا صندى (1)گذاشتم. عكاس باشى شيشههاى عكس، كه ديروز انداخته بود آورد ديدم. ديدم عكاس باشى متغير است. گفت: مرا چرا حكيم طولوزون بايد بزند. بسيار تعجب كردم از اين حرف، كه حكيم طولوزون چطور مىشود، عكاس باشى را بزند. تحقيق شد از محمد على خان و ... گفتند: قبل از آمدن من، به كشتى طولوزون، عكاس، پيشخدمتها، امين الملك، همه روى نيمكت در اطاق كشتى نشسته بودند. حكيم به عكاس باشى گفته است، عكس قونسول فرانسه مقيم بغداد را چرا نمىدهى. عكاس گفته است نمىدهم. حكيم گفته بود حكما بايد بدهى. گفته بود نمىدهم. حكيم گفته بود اگر ده تومان بدهد مىدهى. يا نه؟ عكاس جر آمده گفته بود نمىدهم. قونسول فرانسه چه داخل آدم است [كه] من به او عكس بدهم. شأن من اجّل از آن است. اگر قونسول پروس بود مىدادم. حكيم برآشفته بود. عكاس را به تخت سينهاش زده بود. كه برخيز از اينجا به جهنم برو. اينجا ننشين. عكاس هم نشسته بوده است. باز حكيم گفته بود: چرا با من شوخى مىكنى؟ و باز كجخلق شده بود. عكاس عذرخواهى كرده بود. گذشته بود.
بعد حكيم الممالك وارد شده بود حكيم گفته بود. به برادرت بگو با من شوخى نكند. و حكيم برافروخته بود. عكاس برخاسته بود، حكيم بيخ گلوى عكاس را گرفته [393] فشار داده چسبانده بود، عكاس را به كنج ديوار. دو سيلى مضبوطى به عكاس آشنا كرده بود. عكاس هم فحش داده بود. امين الملك و ... اصلاح كرده بودند. خلاصه چيز بامزه عجيبى شده بود.
كشتى به راه افتاد. امين نظام را به كشتى انيس الدوله فرستاديم كه آنجا ريش سفيدى بكند.
سارىاصلان، حسنيقلى خان، عباد الله خان هم بودند كشيكچى باشى و ... رانديم ناهار خورده شد. آب زياد است و گلآلود. از شهر بغداد گذشته، رفتيم. وزير خارجه مشير الدوله، امين الملك حضور آمدند. كاغذهاى مفصل ميرزا محبّعلى، كه از سر حد پشتكوه نوشته بود. خوانده شد. كه با پاشا حرف بزنند خيلى طول كشيد. در اين بين كشتى بخار بزرگى از بصره، آدم و مال زيادى مىآورد، گذشت. من نديدم. خرقه ترمه سفيد بوته درشت
1) . اصل: سندى. نام اين شخص كه در صفحات بعد مىآيد (صندل) است.
زير خز خودم را. به پاشا دادم، پوشيده بود. بافين (1)سرش خيلى خنده داشت. وقتى كه مى آمديم، در شط بغداد كشتى بخار بزرگى، به قدر همين كه ما نشستهايم، مال حاجى جابر خان بود آمد، گذشت، رفت، به بغداد. باد سردى مىآمد. حكيم روزنامه خواند. عرفانچى
پرتقال خورده شد. دو ساعت و نيم به غروب مانده، رسيديم، به ساحل سلمان. چادرها را تازه كنار شط مىزدند. قايق نشسته رفتيم، به خشكى.
ابراهيم خان نايب اسب آورد. سوارههاى سارىاصلان و ... بودند رفتيم طاق كسرى، درّاج پريد دو عدد دراج زدم قدرى رفتم، طرف صحرا، سارىاصلان گفت آهو است. قدرى گشتيم كه آهو را پيدا كنيم، نديديم. بعد طرف ديوار قلعه قديم مدائن، كه حالا تل خاكى است.
آن ديوارها از خشت بوده است. آنجاها قدرى گشتيم. ديوار طولانى مدورى بود. نزديك به شط دندانم خيلى درد مىكرد. اذيت مىكرد. خواستم بروم سلمان زيارت خيلى هم راه رفته بودم. سياچى از عقب دواندوان آمد زمين هم خورده بود از اسب. گفت دراّج زيادى پائين است. دو تا يوزپلنگ هم خواباندهام آدم خودم را گذاشتهام. بيائيد. ما هم رفتيم. زمينهاى اينجا خيلى بد است همه سوراخ موش و ... نمىتوان اسب را حركت داد. رفتيم، رفتيم، وقتى رسيديم، آدم سياچى نشان داد. زير بوته، گفت خوابيدهاند. ما را كه ديدند، برخاسته رفتند. شغال بودند. هوا هم سرد بود. كم مانده [بود] غروب بشود رفتم چادر، نماز كردم.
حرم رسيده بودند. سلمان رفته بودند. عرفانچى روزنامه خواند بعد حرم آمد شام خورديم بعد از شام باز مردانه شد. عر [فانچى] آمد روزنامه خواند. على رضا خان محمد على خان سياچى و ... بودند. بعد خوابيديم. سرباز سوادكوهى را توى كشتى گذاشته بودند، كه با طناب (2)مىكشيدند. هفت ساعت بلكه بيشتر از شب گذشته وقتى ما خواب بوديم رسيده بودند.
غلامبچهها، باشى، سنقرى و ... آقا على، بشير خان، بودند بعد خوابيديم ...enis
چند فرسنگى كه از سلمان بالا مىرود، به عزيزيه مىرسد و سلمان هم جزء توابع عزيزيه است. [394]
صبح دير از خواب برخاستيم رفتيم حمام.
بعد سوار شده رفتيم حضرت سلمان [را] زيارت كرديم. هاشم از راه خشكى آمده بود. قوش هم داشت. ديشب رسيده بود. از سلمان رفتيم حذيفه يمانى، و قبر عبد الله انصارى (1). در يك محوطه بود. چهار نخل خرما هم در توى حياطش (2)، بود يكى را تازه باد انداخته بود. هنوز برگش سبز بود. خلاصه از آنجا برگشته آمديم، هنوز به حذيفه نرفته، به طاق كسرى رفتم.
امين سلطان را فرستاده بودم. طول و عرض و ارتفاع طاق را با طناب ذرع كند. چند نفر بالاى طاق فرستاده بود ذرع و پيمان كرده بودند. رستم بيگ تفنگدار و ... از اين قرار است كه مىنويسم:
طول فرش انداز قطر پايه ديوار طاق قطر پايه درگاه قطر پايه درگاه دست چپ ايوان 48 ذرع دست راست 7 ذرع سمت شط 4 ذرع و نيم 7 ذرع و يك چارك و يك چارك عرض دهنه طاق ارتفاع طاق دهنه پايه طاق از ابتدا تا انتها 24 ذرع و نيم 32 ذرع 90 ذرع طول درگاه سمت شمال عرض هر درگاهى سمت شمال 6 ذرع 4 ذرع
عكاس باشى، عكس همهجا را انداخته بود. بعد آمده سوار كشتى شديم. سربازهاى مازندرانى را هم به كشتى صفاهان آورديم. اضافه امروز كه در كشتى شده است، هاشم، محمد زمان بيگ تفنگدار، سربازهاى مازندرانى است. در بين راه رسيديم به كشتى بزرگ بخار انگليسى كه در كنار شط به گل نشسته بوده است. گويا ديشب راه افتاده بود. بسيار بسيار بد به گل نشسته بود. به بصره مىرود. آدم زيادى از فرنگى عرب مسافر و بار در ميانش بود. اسب زيادى هم تويش بود. همه معطل و سرگردان بودند بسيار مشكل بود، بيرون برود. از نزديكش گذشتيم. خيلى تماشا كردم. بيچارهها مضطرب بودند.
همانطور ماندند ناهار خورديم، به اشتها. دندانم هم خوب است. يك حواصيل (3)در كنار شط نشسته بود. خيلى هم دور بود. با گلوله زنى محمد زمان بيگ، سر دست
انداخته زدم. جابجا خوابيد و مرد. كنار شط گربههاى خانگى، چند تا ديدم راه مىروند گربههاى قشنگى بودند. يكى به ببرى خان زياد شبيه است. خلاصه رانديم بچهها [در] كناره قالومقال و بازى مىكردند. باغات خوب در طرف دست راست بود. از نخل و مركبات درختهاى كنار كه سدر مىگويند، خيلى بزرگ سبز و خرم توى باغات بود. تا رسيديم به دم خانه اقبال الدوله، تيمور ميرزا را با يك نفر فرنگى ديدم، توى باغچه حياط (1)ايستادهاند. اشاره به تيمور كردم. او هم اشاره كرد چيزى نفهميدم. از وقتى كه به كربلا رفتيم الى حال، اقبال الدوله را نديدهام. مىگويند ناخوش است گويا تمارض كرده است. [395]
از راه خشكى كه به سلمان مىروند، رودخانه دياله سر راه است كه حكما مردم بايد از آنجا بگذرند با كشتى، و به سلمان بروند. نه اين است كه همه را از خشكى بروند. خلاصه غروبى منزل رسيديم. حاجى رحيم خان و ... دم اسكله بودند. رفتم اندرون. به چادر ببرى خان. گربهها همه را آوردند. خيلى ذوق كردم. حرمها آمدند. امروز مشير الدوله در كشتى عرض كرد كه جلال شاه پسر آقا خان محلاتى مىخواهد داماد سلطنت واقع شود.
چون خانواده هستند قبول شد. تا بعد چه شود. خلاصه شام خورده خوابيديم.pechendi
روز شنبه غره شوال عيد رمضان، ناهار را در تالار يعنى در عمارت قصر ناصرى خورديم. پيشخدمتها و ... بودند تيمور ميرزا مىگفت، من به سامره نمىآيم. مىخواهم بروم [به] شهروان. گفتم برو. (ميرزا على اكبر كارخانه) هم مرخص شد برود تهران.
حكيم الممالك هم باقسوه الممالك كجاوه ساخته به تهران مىخواهند بروند. چون حكيم ناخوش است، مرخص شد، برود. تيمور ميوه درخت موز از خانه اقبال الدوله آورده بود. شهريار جادهها متن 154 روز جمعه بيست و نهم[شهر رمضان]
شه انگور با هم، آويزان است. اما ميوهاش بعينها مثل بامياست كه گبرها در سلطنتآباد كاشتهاند. خلاصه بعد از ناهار سلام عام شد. جقه آويز الماس [نشان] استعمال شد. همه نوكرها با لباس رسمى بودند. همه حاضر شدند. رو به طرف خيابان و باغ سلام شد.
حكيم الممالك، قهوهچى باشى با شال [و] كلاه و ... بودند قليان سلام تهران را حكيم الممالك آورد. سارىاصلان با سپروتپز (2)، ميرزا محسن خان، سياچى، با آلات
جواهر ايستاده بودند. باشى غلام بچه، دولچه غلامبچه. با عصاهاى مرصع در سمت رحمت الله خان و ... ايستاده بودند. پاشاى بغداد، كمال پاشا، كل پاشايان و اعيان و اشراف و وجوه بغداد، با لباسهاى رسمى ايستاده بودند. والى پاشا، كمال پاشا، ناظم افندى بالا ايستاده بودند، سايرين پائين. با افواج رومى، صاحب منصبان ايرانى، شاهزادهها و ... همه بالا پائين پر بودند. فوج ايرانى توپچى، ايرانى و ... هم طرف ديگر ايستاده بودند. خيلى سلام باشكوهى بود. مخاطب سلام وزير دول خارجه بود. خيلى حرف زديم. بعد نقيب باشى ما، خطبه عربى و فارسى بسيار خوبى، كه ديروز در كشتى وزير خارجه مسوده (1)كرده بود، دست گرفته خوب خواند بعد از نعت پيغمبر (ص) و اسمى از خلفاى راشدين برده، اسم مبارك جناب امير المومنين على بن ابى طالب را به آواز بلند ادا كرد. كمال فرح و انبساط به همه اهل تشيع دست داد. بعد اسم ما را ادا كرد. در آخر اسمى هم از سلطان عبد العزيز خان پادشاه روم ذكر كرده.
مفتى و قاضى و علماى سنى هم همه در پائين سلام ايستاده بودند. خلاصه همچه سلامى در هيچ زمانى نشده بود الحمد الله تعالى. [396] بسيار خوش و باشكوه گذشت. بعد از اتمام سلام رفتيم، زيارت كاظمين (ع). بعد از زيارت نماز كرديم. بعد در گوشه ايوان طلاى خودمان نشستيم. يوسف بيگ قهوهچى والده شاه چاى آورد. با پرتقال خورديم. حرمها رسيدند.
ما هم رفتيم دوباره از همان در ايوان طلا توى ضريح. انيس الدوله كنيزها، زن و خانواده معير الممالك، حرم دسته دوّم هم همه آمدند. شلوغ (2)شد. خيلى ايستاده، تماشاى زيارت زنها را كردم. زن سيد طالب كليددار كه دختر هلاكو ميرزاى پسر شجاع السلطنه مرحوم است، اينجا بود. روبندش را بالا كردند. زن فربهى [و] جوان خوشگلى است. اما چشمش يك خوابيدگى گويا داشت. شيخ عيسى، برادر كليددار، زيارت نامه براى زنها مىخواند، خواجه سياه معير الممالك هم زيارتنامه مىخواند. زبانش نمىگشت. بسيار خنده داشت.
شيخ عيسى يك پسر چهار ساله كوچك بسيار بامزه داشت. ميان زنها مىدويد [و] بازى مىكرد، با رخت عربى. خلاصه آمدم بيرون سوار شده رفتيم. امروز هم سيصد تومان (3)
به علاوه انعامات سابق، باز به خدام داده شد. يعنى گرفتند. طمع اينها چيز غريبى است. رفتيم منزل، تالار عمارت ناصرى. معير الممالك اسباب جواهر و چيزهاى ديگر آورده بود. قدرى اسباب خريديم. تيمور ميرزا و همه بودند. ميرزا هادى معدل، پيشكار مشير الملك از فارس آمده بود. پيشكش ديده شد. عجب مرد قرمساقى (1)است. با همان كشتى آمده بود، از بصره كه آن روز ما به سلمان مىرفتيم. آمد از ما گذشت، رفت، بغداد. جلال شاه يك جعبه تفنگ خوب، كه هر لوله گلوله زنى دو لوله ساچمه زنى، در يك جعبه بود. پيشكش آورده بود. بسيار خوب تفنگى بود. عكاس باشى يك آلبوم بزرگى از عكسهاى اسكندريه و مصر و سويس آورده بود.
شخصى فرنگى آورده بود. تماشا كردم. الى يك ساعت از شب گذشته رفتند. ميرزا على خان، حكيم الممالك، سياچى، عكاس باشى، بودند. حرم دير آمدند، بعد رفتم. شام خوردم.
بعد از شام آمديم بالاى مهتابى عمارت، زنها هم بودند. آتش بازى كردند تماشا شد.
اما دير كردند و كم و بد بود. بعد آمده خوابيديم. مادر عباس ميرزا نارنگى زياد، و دو تا تو سرخ فرستاده بود. يك تو سرخش را پاره كردم، خوردم. عجب ميوه [اى] بود. الى حال به اين طعم و مزه خوبى توى سرخ نديده بودم. تويش هم سرخ [و] خوش رنگ بود. به عباس ميرزا يك نشان تصوير و خلعت داده شد. يك شال و انگشتر هم براى مادر عباس ميرزا فرستادم. امروز [به] مشير الدوله هم خلعت، شمسه مرصع، و انگشترى الماس التفات شد، وزارت عدليه اعظم وزارت وظايف و اوقاف به او التفات شد.
امروز بايد از بغداد رفت رو به سامره. صبح از خواب برخاستم شش فرسنگ راه است. اول گفتند به نيكجه منزل خواهد شد. كه از توابع بغداد و عظيميه است. بعد منزل (رادخاله) شد [397] قرار شده، قدرى بالاتر از نيكجه بوده است.
خلاصه سر حمام رخت پوشيده آمديم به باغ. مادر عباس ميرزا، شال و انگشتر التفاتى را استعمال كرده بود. با انيس الدوله در خيابان بودند. قدرى صحبت شد. بعد من رفتم بيرون.
سوار قايق شده رفتيم، به كشتى بخار، كه از راه آب به منزل برويم. راحتتر بود. حرم و مردم اردو همه از ساحل همين، شط از راه خشكى مىروند. وضع راه خشكى را نفهميدم كه چطور است رسيديم به كشتى. ميرزا على خان، عرفانچى، ميرزا محمد خان، موچول خان،
1) . اصل: قرمصاق
حاجى رحيم خان، يحيى خان، مشير الدوله، امين السلطان، محمد نقى خان گشاد، مشير الدوله، مكرر شد، كشيكچى باشى، عكاس باشى، محقق، دهباشى، قهوهچى باشى، مليجك و ... بودند. پسر امين الدوله، قدرى در كشتى معطل شديم. والى پاشا آمد.
عباس ميرزا آمد. مرخص شد رفت، خانهاش. به قفه نشسته رفت. بعد رانديم.
ناهار را در كشتى خورديم پنج ساعت از دسته رفته بود كه به راه افتاديم. از سواحل كاظمين (ع) و امام اعظم و فرجات و ... گذشتيم. اما همهجا طرف دست راست ما كنار شطآباد بود. با اسب و دولچه آب مىكشيدند. اغلب جاها خانوار [و] باغ، نخل و آبادى بود. طرف دست چپ، كه سواحل كاظمين باشد، چندان آباد نبودند. ندرتا چاه و دلو آبكش و خانوار و باغ، پيدا بود. والى پاشا يك گلوله (1)در جمعيت زياد غازها كه روى آب نشسته بودند انداخت. با تفنگ زد. كشتى را نگه داشته، قايقى رفت غاز را گرفت، آورد. مرغ زياد روى آب بود. مرغآبى، سقا، قرهغاز متعارفى، حواصيل، كلاغ، پرلاى كم، خلاصه رانديم رانديم، حاجى شهاب الملك را با سوارههايش، كنار شط ديديم بعد رفتند. بعد خيلى كه رفتيم سياچى، آقا وجيه، ميرزا عبد الله، باشى غلامبچه، مملى، را ديديم در كناره اسب مىدواندند. دراج زيادى بوده است، در كناره ساحل شط، خوك هم بوده است، مردم شكار مىكردهاند، خلاصه هى رانديم، خوردنى، عصرانه، چاى صحبت، روزنامه عرفانچى همه، تمام شد و به منزل نمىرسيديم آخر غروبى، چادرها پيدا شد، كه اردو خيلى خوب در كنار شط افتاده بود.
چراغها مىسوخت عكس چراغها، افتاده بود، به آب. نيم فرسنگ به اردو مانده، جزيره درازى در شط پيدا شد. بعد نزديك اردو باز جزيره تمام شد. شط وسيع شد. كشتى ما از محاذى چادر و سراپرده ما خيلى گذشت. بالاتر تاريك و شب بود. به قايق نشسته، امين السلطان آبگوشتى هم در كشتى پخته بود. به قايق گذاشته، پاشا، مشير الدوله، امين السلطان، [بودند] نشستيم رفتيم دم سراپرده [398] پائين آمديم شام خورديم الحمد لله بسيار خوش گذشت.
شب خوابيديم. مادر عباس ميرزا پتاوى (2)زيادى با چند دسته گل بنفشه فرستاده بود.
روز دوشنبه سوم [شهر شوال] امروز بايد برويم به غازانيه (1). چهار فرسنگ و نيم راه است. يعنى از روى آب به اين مسافت بود [از راه] خشكى بايد نزديكتر باشد. صبح سوار قايق شده، رفتيم به كشتى بزرگ. پاشا، مشير الدوله و اشخاص ديروزى همه بودند.
بجز محمد تقى خان گشاد به علاوه سياچى، آقا وجيه، ميرزا عبد الله، مجد الدوله، معير الممالك و پسرش، على رضا خان و ... نشستيم ناهار خورديم پنج از دسته گذشته، رانديم دو ساعت و نيم به غروب مانده به منزل رسيديم. طرف دست راست، امروز باز آبادتر است.
دست چپ كمى آباد بود. اول به آبادى منصوريه رسيديم. خيلى آباد بود. نخلستان زيادى هم داشت. بعد به سعديه [رسيديم]. بعد منزل، كه غازانيه است. اين آبادىها وصل به هم نيست. در هر فرسنگى يك آبادى است. خلاصه عرفانچى روزنامه خواند. ناهارى به اشتها الحمد لله خورديم. مجد الدوله قصيده خوبى گفته بود. آمد به لحن غريبى خواند. معير هم بودند. بسيار خنده شد. به منزل كه رسيديم، كشتى لب آب پهلوى چادر رفت، چسبيد. رفتيم بيرون. هنوز حرم نرسيده بود. نماز كرديم. بعد نيم ساعت به غروب مانده باز به قايق نشستيم عرفانچى، عكاس باشى، سياچى، حسين قهوهچى بودند. رفتيم آن طرف شط پياده، قدرى گردش كرديم. روبروى اردو خيلى گشتيم. بعد باز سوار قايق شده، بالا رفتيم بعد باز پائين آمديم. حرم رسيده بود. دم آب كنيزها راه مىرفتند، جر آمدم قايق را پائينتر برديم.
از زير چادر عزت الدوله رانديم. كنيز تركمان عزت الدوله از گال (2)لب شط پائين آمده، مىخواست آب بردارد. ما را ديد، هيچ، رو نمىگرفت. بسيار خجالت كشيديم. شخصى هم لب شط نشسته بود. عمل قبيحه ميكرد. در بين كار رسيديم، پدر سوخته همه چيزش پيدا بود.
سرباز [و] ديگران هم مشغول بودند. بسيار خجالت كشيديم. رفتيم منزل زاغى، تاج الدوله، بلنده با هم جنگيده بودند، بلنده با تاج الدوله ... (3)بوده است. ديروز عرض و داد شد. جر آمدم زاغى را دواندم. ديروز در كالسكه توران آغا (4)با دختر نديم السلطنه جنگ كرده بودند.
عزت الدوله بچه [اى] از يحيى خان امروز سقط مىكرده است. يكى از خواجههائى كه حاجى جابر آورده بود و اسمش را صندل (1)گذاشته بودم ناخوش بود امروز فوت شد. [399] شب ...enis باشى غلامبچه، يك دراج زده بود. در كربلا امروز آجودان باشى على قلى خان افشار ارومى كه در ركاب بود، و در كربلا مرخص شد به مكه معظمه برود فوت شده است. از قرار خبرى كه در يعقوبيه از تلگراف رسيد.
امروز بايد رفت به خان نجار، شش فرسنگ راه است. اما چون ما با آب مىرويم. درست فرسنگ خاكى را نمىتوان معين كرد. ساعت آب را اينطور آمديم، پنج ساعت و نيم از دسته رفته، سوار كشتى شده، رانديم. يك ساعت و نيم به غروب مانده بود، وارد چادر شديم. چون رودخانه اعوجاج دارد دير رسيديم. خلاصه صبح اسب سوار شده، خيال شكار داشتيم. مشير الدوله آمد كسل بود. مىگفت والده شاه با عزت الدوله امشب اين منزل بايد بمانند [از] عزت الدوله خون زياد رفته است. ضعف دارد.
احوالش بد است. اوقاتم تلخ شد. در اين بين نورى، نايب ناظر آمد. ميان مردم داد مىزد.
الحمد الله احوالش خوب است. صبح بچه خوره انداخته است. خلاصه قدرى راه، كج كرده به صحرا رفتيم. به بوتهزارى رسيديم. بوتههائى مثل جارو داشت. دراّج زيادى اينجا پريد. نورى، چرتىها، قوشچىها، سوارهها، هاشم باقوش و ... همه بودند. قوش انداختند ايلدرم را انداختم برد، اما برگشت. امين خلوت آدمش، قوش انداخت. دراج را زد به بوته، توله (2)چرتى، از دهن توله گرفت، زنده بود، داديم به آدم هاشم، انداخت هوا، قوش انداخت. قوش رفت. دراج افتاد توى بوته، هاشم، داد زد به آدمش به آواز بلند كه:
پسر چرا همچه (3)مىكنى. قوش ضايع شد. بعد خوكى درآمد. چند سوارى عقب كردند.
نتوانستند كارى بكنند. جلو اين بوتهزارها، گال بزرگى بود. آن طرف گال زمين مثل هزار دره، پست و بلند بود. پائين رفتم از راهى رفتم بالا. به جلگه صافى كوير (4)مانند افتاديم. باد سردى
از پيش رو مىآمد. همه پيشخدمتها، حسام السلطنه و ... و ... بودند ديدم صحرائى است صاف، بوته بوته هم ندارد، كه احتمال دراج باشد. امين السلطان و ... را گفتم بروند كشتى را نگاه دارند. ناهار را هم ببرند توى كشتى. خودم هم دوانده، از تختهاى حرم گذشتم، رسيديم كنار شط. كشتى طرف منزل پشت سرما مانده بود. رانديم باز، رو به طرف منزل، قدرى رفتم كشتى آمد كناره تخته گذاشته، رفتيم توى كشتى. همراهان هم آمدند.
اشخاص ديروزى همه بودند به جز مجد الدوله، سياچى، مملى، يحيى خان كه مانده است پيش عزت الدوله، موچول خان، اضافه بر ديروزى امين الملك، ابراهيم خان نايب، حاجى حكيم، آقا على، كه چند روز قولنج بوده است حالا خوب شده است. خلاصه ناهار خورديم. عرفانچى روزنامه خواند. عكاس باشى چند شيشه از عكسها را به قيد (1)روى كاغذ انداخت. قدرى از اشعار سعدى را منتخب مىكردم. ميرزا على خان مىنوشت، تفنگ زيادى، به مرغ سقا و ... انداختم، نخورد. طرف دست راست، امروز آبادى نخلدار بود. اما ايلات عرب خيلى بودند. چادر زده بودند. همهجا با دلو و اسب و گاو. از شط آب مىكشيدند. و همچنين طرف دست چپ. خلاصه رانديم طرف دست راست شط، امروز، اغلب گالهاى بلند بزرگ بود. صارم الدوله با جمعى كنار گال [400] گويا ناهار مىخوردند. ايستاده بودند. گذشتيم يك فرسنگ به خان نجار مانده طرف دست چپ شط، جمعى ديده شدند. با دوربين نگاه كردم. ميرزا ... (2)را شناختم ايستاده بود جمعى زن و مرد و غيره هم بودند چند قفه هم بود. قاطر [و] اسب توى قفه مىگذاشتند. به اين طرف شط، چادر و اردو زده بودند. مىخواستند بيايند، منزل كنند. ايلات عرب زيادى هم بود.
در اين طرف كه چادر زده بودند آنها از راه يسار شط، از طرف كاظمين (ع) آمدهاند. از راه دجير يا دجيل و در اين مكان لابد، بايد با قفه از آب بگذرند. به طرف خان نجار رو به سامره بروند.
خلاصه حاجى حكيم رخت عربى پوشيده بود يك غزل شيخ را هم آمد، نشست آهسته خواند.
بعد رسيديم منزل. كنار چادر، نزديك به قايق نشسته، رفتم چادر، هنوز حرم نيامده بود.
نماز كردم. چادرها را جاى خوب كنار شط زدهاند. امروز در سواحل اينجا سنگ و ريگ بود.
جاى اردو دراج زيادى بوده است. خيلى زنده گرفتند. يكى غلامبچه كرد آورده بود.
يكى حاجى بلال آورد. امروزه راه خشكى هر ده هورده زياد داشته است. و از يك آبى هم كه اسمش عظيمه است بايد مردم بگذرند.
هر وقت كوههاى سرحد را برف بزند، اين آب جارى مىشود. از گدارش اسب مىزدند.
مىگذشتند. كالسكه و ... هم گذشته بودند. عربهاى زيادى با ... و ... (1)باز زياد توى آب مىآمدهاند، كه مردم را بگذرانند ... (2)هاى مختلف عجيبى مردم از عربها نقل مىكردهاند.
شيرازى كوچكه عصرى پرحرف مىزد [او را] زدم. رفت. كجخلق شدم. باشى غلامبچه، باز يك دراج آورده، گفت زدهام. سياچى هم آمد مىگفت دراج زيادى امروز ديديم.
و زياد مردم شكار كرده بودند. البته سيصد دراج گرفته بودند، و زده بودند. شب خوابيديم.
ايلات عربى كه امروز اين دست شط بودند: البو فراج، از طوايف عشيرة العزه عشيره (3)خسرج، بوجوارى. سعود، حبور. امروز سارى اصلان عقب گراز اسب دوانده، پرزور زمين خورده است.
امروز بايد به سامرّه برويم شش فرسنگ راه است.
مىگويند، از خشكى. صبح دير از خواب برخاسته، رفتيم حمام. ببرى خان را امروز به زبيده گفتم توى كالسكه بگذارد بياورد. بعد آمديم بيرون، سوار كشتى شديم. اشخاص ديروز همه بودند. به جز محمد على خان [اينها] اضافه [بودند] حسام السلطنه، وزير خارجه، مجد الدوله، مير شكار، باشى غلامبچه، كوچولو، بىخود، مردك، رانديم رانديم همه جا طرفين راه از عشاير عرب بودند. چهار فرسنگ كه رانديم، دست راست قلعه خرابه [اى] به نظر آمد. ديوار و بروجش بود. خيلى بزرگ است. اسمش را پرسيديم. گفتند (جاليسيه) يا (جالوسيه) است كه هارون الرشيد، بنا كرده بود. قبل از اينكه به اين قلعه برسيم باز در دست راست، كاروانسرائى قريب به شط ديده شد. گفتند اسمش مزراقچى است. [401]
امروز جزيره و شعبات در شط زياد بود. دست راست جزيره كوچكى بود كه به خشكى هم
راه داشت. نور محمد خان پيشخدمت از بالاى كشتى، گفت دراج دارد. گفتم كشتى ايستاد.
رفتيم لب آب. از تخته گذشتم. آنطرف آدم زيادى هم با من گذشته، فضولتا: معير، امين الملك، عرفانچى، آقا وجيه، مليجك، ميرزا على خان، محقق، ناصر قلى خان، مير شكار، باشى غلامبچه، كوچولو، على رضا خان، عكاس باشى، آقا على، دهباشى، آن طرف كه رفتم سياچى رسيد. عبد القادر خان پيدا شد. پياده رفتم. آنجائى كه بوته زيادى بود. غلام على خان رفت. دراج بپرانديك خوك بزرگى، از زير بوته برخاست دويد.
تفنگ چهار پاره [را] تا از مير شكار گرفته، انداختم، دور شد. قدرى راه رفتيم. يك دراج پريد.
انداختم. دور بود نخورد. ريگهاى بسيار، بسيار، خوب در كناره و سواحل بود. بهتر از ريگهاى كنار درياى مازندران. خيلى خوبتر. قدرى جمع كردند. كشتى از كناره، دورتر رفته بود. كوچولو را دادم، آدم سياچى سوار كرد، برد منزل، سياچى آمد [به] كشتى، خلاصه من سوار قايق شده، رفتم، [به] كشتى. حضرات هم ماندهاند در ساحل. محقق، (1)امين حضور، عكاس باشى، دهباشى، با من آمدند. آنهاى ديگر ماندند. قايقى بردند، همه توى يك قايق پر شدند. يكىيكى را از ساحل، به دوش گرفته مىآوردند. بسيار خنده داشت. زياد خنديدم.
خيلى طول كشيد تا حضرات را به كشتى آوردند. قايق به گل نشست. به زور حركت دادند.
آخر آمدند. رانديم. امروز در بين راه نزديك همان قلعه خرابه جاليسه، در شط آثار پل قديم پيدا بود. هنوز چند پى از آجر در ميان شط دست راست بود، خلاصه رانديم يك ساعت به غروب مانده است طرف دست راست، نزديك شط، از دور آثار برج بلند كم قطرى پيدا شد. و در اين بين در شط جزيزه بزرگى پيدا شد، كه شط را دو قسمت كرد. كشتى ما به علت كمى آب ترديد در رفتن پيدا كرد. آخر از طرف شاخه دست راست راند. قدرى كه رفت در محاذى چادرهاى زيادى از اعراب، به گل نشست. نيم ساعت به غروب مانده، به گل نشست. هرچه منتظر شديم، بيرون نيامد. بالاخره بالاى كشتى را قرق كردند. رفتيم بالا. ناخدا هرچه مىكرد كشتى تكان نمىخورد. غلام على خان، و بعد دهباشى را عقب او به قايق گذاشته، طرف سامره و اردو، فرستاديم. كه به مردم خبر بكنند، كه كشتى به گل نشسته است. و اسب و ... بياورند.
بعد آمدم پائين به اطاق، چند فشنگ هم انداختيم. چاره نشد. نماز كرديم. بعد شامى،
1) . در اصل روى اين اسم خط كشيده شده است معلوم مىشود محقق حضور نداشته است.
الحمد الله تعالى خورده شد. كباب جوجه، نان خوب، تخممرغ آبپز، اما مردم كشتى هيچ چيز ندارند. و اين روزنامه (1)را حالا كه سه ساعت و نيم از شب رفته است مىنويسم، متصل عمله كشتى كار مىكنند و صداى زنجير و خرطخرط مىآيد. اما كشتى حركت ندارد. محقق مىگفت عرفانچى در كاظمين، وقتى كه مىخواستيم، به كربلا برويم، يك نفر زن گداى عرب را ... (2)است. خيلى خنديديم. هنوز هيچ اثرى از اسب يا اردو نيست. امشب را در اين كشتى لابدا بايد ماند الى صبح. [402] در اين بين دادوفريادى شد. كشتى قدرى به راه افتاد. باز مثل خر، به گل نشست. و در اين بين صداى ابراهيم خان نايب و اسبها، و ...
آمد كه به كناره رسيدند. غلام على خان هم رسيد. آمد توى كشتى با محمد على خان، تفنگى هم دوش محمد على خان بود. گفت غلام على خان آمد. ما هم آمديم. سوارههاى زيادى، اسبهاى مردم در كشتى بودند با اسبهاى من. گفتيم كه اسبها بروند، در چادر عربها بمانند. صبح مىرويم چون ابراهيم خان [و] غلامعلى خان گفتند سه فرسنگ راه است. [و] شب تاريك [و] سرد. اسبها را بردند. بنا شد حسام السلطنه، حاجى رحيم خان بروند، اردو. آنها اسب آوردند. الى لب كشتى سوار شده، رفتند،. بعد عزم ما جزم شد كه خودمان هم برويم. رخت و چكمه پوشيده، آدم فرستاديم، اسبها را دوباره آوردند. شلوغ (3)شد.
سگ صاحبش را نمىشناخت. اغلبى با ما آمدند. من سوار قايق شده، قدرى رفتم. اسب آوردند، سوار شدم. كلاه فرنگى دو گوش زير خز، سرم گذاشتم. كسانى كه با ما نيامدند، و كشتى ماندند، عثمانىها يكجا، وزير خارجه با اتباع، معير الممالك، با پسرش.
على خان پسر والى، مشير الدوله، سقاها با اسباب آبدارخانه، آقا حسينقلى قهوهچى باشى با آقا حسن قهوهچى، آقا حسن رختدار، استاد عبد الله خياط، آقا دائى، محمد زمان بيگ و رضا قلى بيگ تفنگدار، ميرزا محمد رضاى شربتدار. خلاصه سوار اسب جلفه، يا كرند حسام السلطنه شده رانديم. از فانوسهاى كشتى هم به دست پيشخدمتها و ...
داديم. ابراهيم خان، غلام على خان با يك عرب جلو بودند. بلدى مىكردند. قدرى رو به
شمال رفتيم. به جاده رو به مغرب رفتيم. بسيار كسل خواب بوديم. اما شب بىمزه [اى] بود. مهتاب كم مانده بود غروب كند. يك فرسنگ كه رانديم، مهتاب غروب كرد. عرب را هم مرخص كرده، رانديم. تا رسيديم به يك چراغى كه از دور روشنى مىداد. نزديك كه شد دهباشى بود. براى من رختخواب و شام مىآورد. آقا على خواجه را هم انيس الدوله فرستاده بود. دو فرسنگ ديگر كمتر كه رانديم، دست راست منار متوكل در تاريكى بود، ديده مىشد. گنبد مطهر هم پيدا بود. تا رسيديم نزديكى قلعه شهر سامره قلعه آجرى سختى بنظر آمد.
از پهلوى قلعه، گذشته پائين رفتم. اردو نيم فرسنگ پائينتر كنار شط افتاده است. بالاخره هشت ساعت از شب رفته بود، به در سراپرده رسيديم. آقا محراب، بعضى خواجهها بودند. [403] هما خانم، باقرى، زبيده، انيس الدوله، بلنده، زبيده، فلان و ... بودند.
بسيار به زنها و ... بد گذشته بود. نارنگى خورده قليانى كشيده خوابيديم در منزل خان نجار و اين منزل آذوقه بسيار بسيار كم است. به مردم زياد بد گذشته است. كاه خروارى بيست تومان، گير نمىآمد وقس عليهذا. شب در راه با حسام السلطنه و ... صحبت مىكرديم.
حرم امروز زيارت كرده بودند. امروز والى پاشا، يك تفنگ يك لوله، كار ينگى دنيا پيشكش كرد. كه فشنگ برنجى دارد. با گلوله كه هر دفعه ده گلوله از بغل تفنگ تو مىكنند.
ده تير پشت هم مىاندازند. تفنگش دو تاست با فشنگ زياد. سپرده شد به آبدارخانه.
صبح با كسالت از خواب برخاستم. از بىخوابى ديشب. ناهار را منزل خوردم. آه و ناله مردم از بىآذوقگى (1)به آسمان مىرفت. پاشا هم در كشتى مانده، نيامده است. از ترس مطالبه سيورسات (2)شاكر بيگ نايب والى، با مشير الدوله آمدند اما كارى از اينها هم ساخته نشد. اشخاصى هم كه در كشتى مانده بودند، عصرى غروبى وارد شدند. خلاصه، بعد از ناهار سوار شده رفتيم، زيارت. قلعه، دروازه، دارد از در دروازه [اى] كه طرف اردو بود وارد قلعه شديم. توى قلعه همه خراب، چند خانوارى هم كه هستند، همه از آجر و سقطهاى (3)شهر خرابه سامره آورده، خانههاى بد [و] كثيف ساختهاند.
كوچههاى بسيار تنك [و] بد. دويست سيصد خانوار توى قلعه اگر باشند. باقى توى قلعه، همه باز است و خالى.
وارد صحن مقدس شديم. گنبد حضرت عسكريين (ع) را كه طلا كردهايم.
بسيار بسيار خوب و قشنگ و خوش تركيب است. گنبد بزرگ خشت طلا زيادى برده است.
حضرت سه صحن دارد. دو تا بزرگ يكى كوچكتر. صحنها را همه ما تعمير كرده [ايم]. طاق نماها را كاشى خوب كردهاند. به دست شيخ عبد الحسين مرحوم. اغلب تعميرات اينجا را الحمد لله تعالى، من به دست شيخ عبد الحسين مرحوم كردهام. خلاصه خداّم كمى، يعنى به قدر سى نفر با سيد على كليددار، كه ريش محرابى سياهى، و روى آبله و ابروى سياه و چشم شهلاى سياهى دارد، با قدرى علمها در دست آمدند. همه اين پدر سوختهها، سنى هستند. اما كليددار مىگفت من شيعه هستم. شيخ محمد برادر شيخ عبد الحسين مرحوم، و آخوند ميرزا محمد باقر سلماسى پسر ملا زين العابدين سلماسى، كه مدت مديدى است در اينجا توطن دارد، آمدند عالمى از شيعه همين است. در اينجا وارد به رواق [و] از آنجا وارد ضريح و تحت قبّه عسكريين شديم. زيارت خوانده [شد و] توى ضريح رفته، طواف مراقد مطهره بهعمل آمد [بعد] بيرون آمده زيارت حليمه خاتون، خوانده، بعد بالاى سر، نماز ظهر و عصر خوانده شد بعد رفتيم به مقام غيبت حضرت صاحب الامر (ع). ابتدا گنبد كاشىكارى از بناهاى مرحوم محمد على ميرزا مرحوم حاكم كرمانشاهان زير گنبد مسجد است. تويش همه گچكارى، يادگار زيادى، باز مردم نوشتهاند. بعد درى است كه داخل زيرزمين مىشود، كه حضرت غايب شدهاند. بيست پله مىخورد تا پائين. بعد محوطهاى است كوچك به سقف يك روزنه دارد. بعد از آن هم [404] محوطه مسقف كوچكى است مثل ايوان كه يك روزنه درازى از بغل ديوار دارد، كه روشنى مىافتد و آينهكارى است. (1)آنجا درى است، در چوبى از بناهاى الناصر بالله (2)خليفه عباسى كه تاريخش 606 هجرى قمرى (3)كه ششصد
و هشتاد و يكسال است پيش از اين بنا شده [است]. هنوز آن در بىعيب مانده، و اطراف دركه تاريخ و غيره نوشتهاند، چنان خوب منبتكارى و از چوب درآوردهاند، كه عقل حيران مىماند. و اين آيات و عبارات كه بعضى خوانده شده (1)[است] آنجا نوشتهاند (در ضلع سمت راست) (بسم الله الرحمن الرحيم) قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى) (سوخته است) (نزوله حسنا) دوره در: انّ الله غفور شكور هذا ما امر بعمله سيدنا و مولانا الامام المفترص طاعته على جميع الانام، ابو العباس احمد الناصر لدين الله، امير المومنين و خليفه رب العالمين الذى طبق البلاد احسانه و عدله و عمر العباد برّه و فضله قرن الله اوامره الشريفه استمرارا بالتنحج و اليسر و جنوده بالتائيد و النصر و جعل لايامّه المخلده حدا لا يكون اجوده و لا براية الممجده سعدا محتوا بزيادة فى عز يخضع له الاقدار فيطعه عواصيها و ملك خشع له الملوك ليملكه نواصيها يتولى الملوك الحسين بن سعدا الموسوى يرجو الحيات) ضلع سمت چپ (فى ايامه المخلده و يتمنى انفاق بقية عمره فى الدعاء لدولتة المؤيده استجاب الله ادعيه فى ايامه الشريفه السنيه) زير در بعد از وضع آنچه سوخته است (من سنه ست و ستمائه الهلاليه و حسبنا الله و نعم الوكيل و صلى الله على سيدنا و خاتم النبين و على اله الطاهرين.) (2)
(بسم الله الرحمن الرحيم) قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى وَ مَنْ يَقْتَرِفْ حَسَنَةً نَزِدْ لَهُ فِيها حُسْناً إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ شَكُورٌ. هدا ما امر بعمله سيدنا و مولانا الامام المفترضه طاعته على جميع الانام ابو العباس احمد الناصر لدين الله المبين امير المومنين و خليفه رب العالمين الذى طبق البلاد احسانه و عدله و غمر العباد بّره و فضله قرن الله و اوامره الشريفه. بالنحج و اليسر و جنوده بالتأئيد و النصر جعل لايامه المخلده خدا لا يلوى جواده و لرايبه الممجده سعدا محتوما بزياده فى عرتخضع له الاقدار فيطيعه عواصيها و ملك تخشع له الملوك فتملكه نواصيها يتولى المولوى الحسين ابن سعد الموسوى الذى يرجو الحياه فى ايامه المخلده و يتمنى انفاق عمره فى الدعاء لدولته المؤيده. استجاب الله له دعوته، فى ايامه الشريفه، السنيه من سنه ست و ستمائه الهلاليه [606 هجرى قمرى].
و اين در، پربزرگ نيست و تركيب در مربع بالاى در، هلالى وسط درها شبكه [اى] است، از چوب طول يعنى ارتفاع در، تخمينا دو زرع عرض در هم بهم چنين، بعد داخل محوطه بسيار كوچكى كه جاى چهار نفر آدماست، كه بزور بنشيند، مىشوند. آنجا را شيخ محمد، كاشىكارى كرده است. اسم ما را هم نوشته است. آنجا چراغى روشن كرده، آنجا رفتم. در آنجا يك چاهى است، دور چاه مرمر است. دهن چاه كوچك است. همينقدر است كه يك نفر توى چاه برود. گودى چاه دو زرع مىشود، كه حضرت آن ميان غيبت فرمودهاند. بوى عطر خوشى از توى چاه مىآمد.
دو ركعت نماز آنجا كردم. قدرى نشستم به شيخ محمد حكم شد شبكه مطلائى ساخته روى چاه بگذارد، كه كسى من بعد توى چاه نرود. بعد آمدم بيرون، رفتم بالاى پشتبام. گنبد را درست تماشا كرده، الحق گنبد مطهر ثانى ندارد. بسيار بسيار خوب است. از بالاى بام اطراف و توى قلعه سامره هم پيدا بود. توى قلعه بسيار خراب است. اطراف شهر قديم سامره همه خرابه است. و پيدا بود بسيار شهر عظيمى بوده است. قلعجات زيادى كه همه ديوارهاى آن، و بروجش باقى است. از آجر و خشت پيدا بود. آنطرف شط [405]
آثار قلعه و بروجى از دور پيدا بود. خلاصه بعد پائين آمديم. مشير الدوله و حسام السلطنه، را براى آذوقه خواسته بودم. حسام آمد مشير الدوله را، هى مىگفتند مىآيد، معلوم شد ديشب در كشتى شيطانى شده است، يا چه شده است، نمىتوانست داخل حرم شود. بعد آمد.
خلاصه سوار شده از دروازه ديگر، كه رو به شمال است، از در و جلو خانه خوبى كه حاجى محمد صالح كبّه كه از تجار معتبر است، و در بغداد مقام دارد و براى زوار ساخته است. كرايه مىدهد. خانه خيلى قشنگى است. در قلعه سامره منحصر است، خانه خوب به همين خانه.
معير الممالك هم آنجا منزل كرده است. او امروز عصر از كشتى آمده است. ناخوش هم شده است. خلاصه رفتم بيرون. از قلعه خرابه آجرى بسيار خوش ساختى گذشتم. خيلى بناى عالى بوده است. حال هم ديوارها و بروج باقى است. بسيار خوش وضع بوده است. آنطرف قلعه و بيرون برج بلندى است. مثل مناره [اى] كه متوكل عباسى ساخته است. منارهاى است از بيرون مارپيچ است. كه راه دارد آدم بالا مىرود الى كلّه برج، و در سر برج مثل تخته فيل جاى نشيمن است. برج از ته كلفت است. كمكم كه بالا مىرود باريك مىشود. ده مرتبه دارد، همه از آجر است. تخته و اين پيچپيچ راه را چنان با وقوف و خوب ساخته بودند، كه مال و اسب و قاطر يقينا الى بالاى برج مىرفته است. حال چون راه خراب است مال نمىرود.
اما آدم حالا هم خوب مىرود. اما راه خراب است. آدم به وحشت بالا مىرود، و در وقت
بالا رفتن سر گيج مىخورد. خيلى مشكل است، تا بالا [ى برج] رفتن. اما مردم خيلى آن بالا بودند [آنها را] پائين كردند. خان پيرمرد آن بالا بود. عكاس باشى عكس مىانداخت.
خان پيرمرد واقعا بىعار است. من هم الى دو مرتبه بالا رفتم. اما سرم گيج خورد. نتوانستم بيشتر بالا بروم. همان جا ايستادم. عكاس باشى يك عكس ما را همانجا انداخت. از پائين انداخت. على رضا خان، آقا وجيه، غلامعلى خان، اسحق خان، يوسف سقاباشى، مليجك، ميرزا عبد الله، ميرزا على خان، بودند. در همان پيچپيچ چاى (1)[و] پرتقال خوردم چرتى و سياچى هم بودند بالا رفتند. بعد پائين آمدند. عربى آمد. به عربى گفت: ساربان عباى مرا برد، مىشناسم ساربان هم مىگريخت. من سياچى و چرتى و ... را فرستادم [كه] ساربان را بگيرند [او] گريخته بود. با سياچى و چرتى هم نزاع كرده بود. محمد رحيم خان زند، زير مناره آمده مرخصى مكه مىخواست. گفتم برود. از آنجا سوار شده، از خرابهها، رانده غروبى رفتيم منزل. شب را بعد از شام گويا مردانه شد. بعد خوابيديم.Bakeri ]604[
جمعه هفتم [شهر شوال] صبح از خواب برخاسته (2)سوار شده، رفتيم، رو به بالاى شط. به گردش خرابههاى شهر سامره و ... كسالت زياد از نبودن آذوقه و سيورسات داشتيم. ميان مردم همهمه غريبى بود. اغلب مردم مالهاشان و خودشان، چه از راه خان نجار به يعقوبيه [و] چه از راه قراتپه، به قصر شيرين رفته، و فرستادند. معركه [اى] بود خلاصه رانديم، اول به خرابه عمارتى كه از آجر ساخته بودند، رسيده، تركيب طاق كسرى بود، اما كوچك. قلعه خرابه و ديوار خرابه زياد بود. اما هيئت قلعهها معلوم بود. جميعا خرابه شهر است الى دو فرسنگ راه كه رفتيم باز به دو قلعه رسيديم، كه در كنار شط روى بلندى ساخته شده است. ديوار و بروجش بودند. آنجا كنار يك شاخه از شط ناهار خورديم. سياچى مياچى، على رضا خان، عكاس باشى، باشى غلامبچه، يوسف و ... اينجاها، شط در بعضى جا [ها] مثل رودخانه كرج [و] جاجرود به سنگهاى زياد مىخورد، [و] صدا مىدهد. يكجا گدار هم داشت. اسب هم زدند، آن طرف رفتند. دهى در اين نزديكى بود سناس نام [مردم] زيرزمين كاه سراغ كرده بودند، قاطرچىها آدم حسام السلطنه عسكر و ...
ريخته بودند، كاه را مىبردند پول هم مىدادند. پسر شاطر باشى هم از قاطرچى حسام السلطنه كتك خورده بود. آنجا بالاى شط همهجا گالهاى بزرگ بود. كه آن طرفش همه خرابه شهر و قلاع است. جزيره گز دارى، به نظر آمد، كه حالا به علت كمآبى مىتوان آنجا رفت. اسمش زنگور بود احتمال شكار داده شد. رفتيم تيهوى زيادى توى گزها بود. دراج هم پريد. دوتا من زدم. عبد القادر خان قوش مىانداخت. يك دراج كج پريد، من هم كج شدم، از عقب، كون گوشه تيز قنداق تفنگ را هم گذاشتم، روى استخوان بازو تفنگى بىخود انداختم. لگد بدى زد به استخوان دست [و] بازو بسيار بسيار درد كرد. به طورى كه دست را حركت نمىشد داد. چند تير هم بعد از درد دست انداختم. بدتر شد. ديگر نتوانستم شكار كنم.
لب شط آمدم. پائين فرش انداخته آفتاب گردان زدند. نماز كردم. عكاس باشى چند شيشه عكس ما را كروپ (1)انداخت. عربى را با خيك آوردند دو خيك داشت باد كرد [و] سرش را بست. انداخت توى آب خودش هم افتاد روى خيك مثل قورباغه (2)شنا كرد (3)رفت آنطرف آب بازبرگشت اينطرف. عكسش را انداختند بعد سوار شده از ده سناس [و] الحاوى گذشته رفتم منزل. غروبى يعنى وقت اذان، وارد چادر شديم حرم تازه از زيارت برگشته بودند.
من امروز زيارت نرفتم. والده شاه هنوز با عزت الدوله نيامدهاند. امشب رسيدند با حالت بد.
عزت الدوله خوب شده است. اما دو روز و دو شب [407] در كشتى الوس مانده بودند.
كشتى به گل نشسته بود. خيلى از مكان كشتى ما پائينتر، قايق كشتى هم شكسته بود. مراوده با ساحل نداشتند. يحيى خان، طولوزون، والده شاه، عزت الدوله با اتباع، همه مانده بودند.
شام [و] ناهار نداشتند. رختخواب نداشتند گريه مىكردهاند. آخر يك قفهگير آورده بودند.
بواسطه قفه كمكم بيرون آمده بودند. بعضى پياده، بعضى سوار خر بعضى كالسكه [و] اسب اينطور آمده بودند، سامره. شب را خوابيديم. هوا هممهتاب و خوش است.
امروز بايد به خان نجار برويم. و مراجعت است به سمت تهران انشا الله تعالى. صبح رفتم حمام سر تن شورى. صبح سوار اسب شده رانديم،
براى زيارت. امروز صبح سر حمام طولوزون را ديدم. صحبتهاى عجيب از توقف خودش و والده شاه در كشتى، تعريف مىكرد. زياد بد گذشته بوده است. خلاصه رسيديم به زيارت، اول رفتيم به مقام غيبت صاحب الامر، حسام السلطنه، مشير الدوله، پاشا و ... و ... بودند.
وزير خارجه و ... [بودند.] بيست پله را پائين رفتيم. از مرمر است. زن معير، عصمت الدوله آنجا بودند. زنها را تپاندند توى محوطه كوچكى، من رفتم بالاى چاه، دو ركعت نماز كردم.
ميرزا على خان نوشتههاى دور در را خواند و نوشت. [من] رفتم پيش زن معير، قدرى ايستاديم. آمدم كه بروم بيرون، گفتند حرم آمده است. قدرى هم ايستاديم. بعد رفتيم. حرم در مسجد زنانه بودند. من با زيارتنامه خوان رفتيم تو. زيارتها خوانده شد. نماز كردم.
زنها همه آمدند. زيارت مىكردند. من هم آنجا بودم. باز در بالاى سر نماز كردم. ضريح امامين [از] فولاد است. از بناهاى شاه سلطان حسين صفوى [است]. بسيار خوب ساختهاند.
اول مرقد و صندوق امام على النقى است. دوم صندوق امام حسن عسكرى. سوم در توى همين ضريح، صندوق نرجس خاتون، والده صاحب الامر است. رو به طرف مشرق، ضريح حليمه خاتون است، دختر امام محمد تقى است. چسبيده به ضريح حضرت. ضريح از برنج است. بناى گنبد حضرت و صحن و ... از بناهاى احمد خان دنبلى است. توى گنبد آينه كارى خوبى است. از محمد على خان هندى، پادشاه لكناهور، يا وزير بوده است.
گنبد مطهر از بناهاى ما است. عجب گنبد طلاى خوبى است. يك چهل چراغ هجده لاله هم از ما با روشنائى پيشكش شده است. آويزان از رواق [است]. قنديل و ... هيچ [چيز ديگر] نيست، لخت است. [408] بعد آمدم سوار شده، از در دروازه ديگر رفتم [به] كالسكه نشسته رانديم. خيلى دور نرفتم. كنار راه به ناهار افتاديم. امين السلطان و ... بودند. زواّرى از جلو مىگذشت پرسيدند، زوار شيرازى و ... بودهاند، ميرزا جانى مشرف اصطبل، دوستى بيگ جلودار تركمان به مكه مىخواهند بروند. با اردو بودهاند. در كربلا اقامت كردند. حالا آمدهاند صاحب زيارت. بعد به مكه خواهند رفت. بعد سوار كالسكه شده، رانديم در محاذى برجى كنار شط، كه كشتى ما به گل نشسته بود، سوار اسب شده، يك آهو هم درآمد. سياچى تازى كشيد. چيزى نشد. قلعه خرابه [اى] بود دورتادور برج و ديوارش بود. به قدر ارگ تهران مىشد. همان قلعه جاليسه است، كه نوشته بودم. از ميان قلعه گذشته، رسيديم لب شط.
جنگل و گراز، خار، و ... بودند. دراج زيادى بود. خيلى بود. از بس زياد بود. هرچه انداختم نخورد. خوك زيادى هم درآمد. نشد بزنيم. دراجى زير بوته گزى نشست. توى جنگلى به دهباشى گفتم از آنجا بيابپران. يكبار از زير پاى اسب او، خوك بزرگى درآمد. دهباشى زياد ترسيد، داد زد. تفنگ دو لوله ساچمهزنى دست من بود، هردو لوله را نزديك زدم به شكم گراز نيفتاد. گريخت. رفت جنگل ديگر. بعد سارىاصلان و ... بيرونش آورده بودند، زده بود به رودخانه، شط و گذشته بود، آنطرف آب با آن زخم. بعد عرق زياد داشتم. آمده به جاده (1)به كالسكه نشستيم. رانديم. همهجا نهر بزرگ خشك قديم، كه معروف به نهروان است. خيلى عريض [است] از دست راست مىگذرد. اين نهر را يك فرسنگ از منزل به اين طرف ديدم. اما اين نهر گويا خيلى از بالاها مىآيد. در قديم، حالا خراب است.
دست راست مقبره كوچك نزديك همين نهر بود. پسر شاطر باشى گفت: مقبره ابراهيم بن مالك اشتر است. شاطر باشى بزرگ هم امروز بود. خدمت مىكرد اما احوالاتش به [آقا] عباس پيشخدمت مرحوم شبيه شده است. امروز از پهلوى خان مزراقچى گذشتيم. دست راست بود. آباد است. اما سكنه [اى] ندارد. اينجا راه نصف مىشود. خلاصه نزديك غروب پياده شده، با حالت عرق در صحرا نماز كرديم. محمد على خان، على رضا خان و ... بودند.
حرم كه گذشت بعد ما سوار شده، رانديم رسيديم منزل. [چادر] لب شط زدهاند شب را خوابيديم. [409]
بايد به غازانيه (2)برويم. پنج فرسنگ راه است. صبح برخاسته (3)سوار كالسكه شديم رانديم. از خان نجار گذشته، طرف دست راست در صحرا به ناهار افتاديم. سياچى مياچى، باشى كوچك و ... پيشخدمتها بودند. آهوى زنده آوردند. بعد از ناهار ول كردم. پهندشت بيابان را گرفته، رفت. بعد باز سوار كالسكه شده، رانديم. جلگه صافى بود. بعد افتاد به يك دره سيلاب، بزرگى بود. طرفين گال بزرگ بود.
بوته كاروانكش زيادى بود. سيلاب را، الى يك فرسنگ گرفته، رفتم. آخر سيلاب
ميرشكار آمد كه شكارگاه دراّج و ... طرف دست راست، كنار شط است. سوار شده رفتم.
از نهر عظميه گذشتم. آبش كم شده است. زمين شكسته و پست و بلند بدى داشت. [از آنجا] رد شده، داخل جنگل گززار (1)قوشچىها و ... حاجى على نقى بودند. اول ايلدرم (2)را چرتى كوچك انداخت، به درّاجى خوب برد، زد به بوته، رسيديم. قوش را گرفتم. بوته را خود قوش پيدا كرد. انداختم رفت گرفت. بعد تفنگ دست گرفتيم. متصل دراّج بود، كه مىپريد مثل گنجشك، مردم قوش انداختند. من هم سه تا، زدم. خوك زيادى هم درآمد.
خوك مرا معطل كرد. والا پنجاه دراج مىزدم. آخر يك قبان بزرگى درآمد اسب بونين يوغون (3)را سوار بودم. عقب كردم. نيم فرسخ دواندم. گززار [و] جنگل بود. نمىشد اسب دواند.
ابراهيم خان هم سوار اسب كهر خانهزاد بود. زمين پرزورى خورد. آئى، دهباشى، هم عقب من بودند. رسيديم به خوك. ايستاد. من هم اسب را نگاه داشتم، كه با گلوله بزنم. خوك آمد براى من، كه اسب را بزند. من از جلو خوك عقب رفته، رد كردم. رفت طرف دهباشى و ...
با گلوله زدم. پايش زخمى شد. باز دويد، به عقب ميرشكار و ... آمدند، جلويش را گرفتند.
ايستاد. چهارپارهزنى ميرشكار را از صادق گرفته، زدم به كمرش جابجا خوابيد. زنده بود.
سرش را بريديم. بسيار عرق كرده بودم. رفتم به جاده (4)، كه برويم منزل. كالسكه ما را جلو برده بودند. خيلى بد گذشت. عرق زياد داشتم. باد هم مىآمد. زمين هم گاهى صاف بود. گاهى زمين خراب شده بود، مثل اينكه زلزله از هم بپاشاند. به اشكال اسب مىرفت. راه كالسكه طرف دست چپ از دور پيدا بود. همين طور الى دو فرسنگ، عرقدار رانديم. از تخت حاجى ميرزا على مقدس گذشتيم. امين حضور آقا وجيه رفته، بعضى سوالات از حاجى كردند. بالاخره كالسكه رسيد. [410] سوار شده رانديم به منزل.
صحرا كاروانكشهاى بزرگ، زياد داشت. اغلب صحرا نزديك به شط خراب شده بود. زمين پارچه، پارچه بود. نزديك غروبى وارد منزل شديم. چادرها را لب شط زدهاند. حمام را داديم
گرم كردند. رفتيم، [حمام] رخت عوض كرده، آمديم بيرون. سر خوك را آورده بودند. دادم عكاس باشى، عكس [آن] را صبح بياندازد. شب شام مىخورديم، كشتى پاشا آمد، گذشت.
موزيكان زدند بعد از شام مردانه شد. عكاس، ميرزا على خان، محمد على خان و ... بودند.
حاجى ميرزا على آمد، نشست. از زمين خوردن خودش در جسر مسيب، تعريف مىكرد.
بينىاش، يك طرف رويش، كج شده بود. خيلى خنديديم. مهتاب خوبى بود.
بعد خوابيديم.tardji
كاظم خان فراشباشى، در سامره آمده است. توى ضريح زيارت نامه خوانهاى والده شاه را زده و بيرون كرده است. [و] گفته است من بايد براى والده شاه زيارت نامه بخوانم. بياضى (1)درآورده زيارتنامه مفصلى خوانده است. سيد بيگم زن باشى، دختر شهربانو خانم مرحوم، در تهران مرده است.
بايد برويم به يعقوبيه، چهار فرسنگ راه بود. صبح سوار كالسكه شده رانديم. پاشا و مشير الدوله [و] حسام السلطنه و ... بودند، صحبت شد.
رو به طرف مشرق آمده، از شط جدا شديم. امروز ميرشكار محمد رحيم خان زند، حاجى شيخ على ناظر، تاج الدوله با زنش، از منزل سوار شده، رفته طرف بغداد، كه به مكه بروند.
هريك از دايره جمع به راهى رفتندما بمانديم و خيال تو بيك جاى مقيم رانديم. بين راه تيمور ميرزا ديده شد. تعجب كردم. بنا بود شهروان برود در يعقوبيه مانده بود. صحبت شد. رسيديم به ده علىآباد. نخلستان و باغات زيادى دارد. جاى معتبرى است. از كوچهباغها گذشتيم. يعنى به علىآباد نرسيده از نهر و پلى، گذشتيم.
سوار اسب شدم. همين طور سواره مىرفتيم. نهر گودى و پل ديگرى، توى كوچهباغ بود.
يك نفر شتر ديوانى را با بار انداخته بودند، توى نهر و مىخواستند، درآورند نمىشد. اوقاتم تلخ شد. يحيى خان را گذاشتم آنجا. شتر را درآوردند. از باغات ده بيرون آمديم. نخلستان بىديوارى بود. آنجا به ناهار افتاديم. حرمها آمده گذشته [و رفتند]. حاجى حيدر ريشى زد.
1) . اصل: بيازى. بياض بمعنى سفيدى و همچنين نسخههائى از ادعيه بوده است كه در اماكن متبركه تلاوت مىشده است.
بعد از ناهار سوار اسب شده، قدرى كه رفتيم، نهر ديگرى جلو بود. يك پل كوچك داشت. اين طرف جمعيت غريبى ايستاده بودند. كالسكه، فروقون، كجاوه، تخت بار شتر، قاطر، پياده، معركه بود. ايستادم، خيلى. تا همه را رد كردم. رفتند آن طرف، آن وقت خودم رفتم. پاشا هم چفيه اگال كرده، پياده ايستاده بود. بار رد مىكرد. خلاصه گذشتيم. قدرى رفتيم.
يك پل ديگر هم بود. از او هم گذشته، سوار كالسكه شدم. دست چپ طرف صحرا گفتند: دراّج دارد. اما باد مىآمد. [411] نرفتم. دست راست ده بزرگى موسوم به حديبيه بود. دست چپ كاروانسرائى بود، مشهور به خوان گناطر (1)يعنى قناطر، به عربى يعنى پلها. خلاصه آفتاب گردانهاى ناهارگاه، حرم را ديدم. دست چپ زدهاند. از كالسكه درآمده سوار [اسب] شده، رفتم، آنجا. ديدم سوار كالسكه شده، مىروند. قدرى خفيف شده، دوباره آمده سوار كالسكه شده رانديم. رسيديم [به] منزل. دو ساعت و نيم به غروب مانده رسيديم.
يحيى خان گفت تلگلرافى از كربلا، زدهاند [كه] در چهارم شهر شوال، آجودان باشى در آنجا فوت شده است. [و] در مقبره صادق خان برادر شهاب الملك دفن كردهاند. بسيار تعجب كردم. بعد غروب شد زنها [و] گربهها و ... همه آمدند. صحبت شد بعد شب [شد] بعد از شام مردانه شد. عرفانچى و ... بودند. عرفانچى مرخص شد. فردا به چاپارى برود كرمانشاهان عروسى كند، دختر عماد الدوله را. بعد خوابيديم.salar
در يعقوبيه اطراق شد. به تماشاى عكسهاى قديم خودمان و تنبلى گذشت. ديروز پاشا مىگفت: در عماره [و] بصره، ناخوشى وباى شديد پيدا شده است. در نجف و بغداد هم جزئى هست، تيمور ميرزا هم ديروز مىگفت: شبى كه اردو، سمت سامره رفت، من در كاظمين بودم. اقبال الدوله هم بود، شاهزاده هندى تازه با كشتى از هند وارد بغداد شده است. برادر همان شاهزادهاى است كه [در] تهران بود و برادر آنكه در كربلا ديدم. تيمور مىگفت شب آورديم، كاظمين. زياد خنده داشت. دو نفر آدمش، شب آفتابگردان هندى بزرگ سر چوب كرده، هرطرف رويش را مىكرد نگاه مىداشتند ... كه روى شاهزاده به روشنى نيفتد. دو نفر آدم ديگرش هريك، يك پر طاووس در [د] ست بادش مىزدند.
بطور گبرگه زورخانه مىچرخاندند، كه پشّه روى شاهزاده ننشيند. خودش هم تاجى سرش
1) . اصل: گناتر
بود. جقه بزرگ بدلى، دو شمشير هم بسته بود. خلاصه غروبى زنانه شد. همه زنها بودند.
غلامبچهها [بودند] گربهها بازى مىكردند. غلامبچهها همه به علاوه ليلا و گوزگلدى، اشتراشتران بازى كردند. كون گوزگلدى را با سنقرى بهم زدند، همهمه [اى] شد. بعد شب شام خورده، مردانه شد. بعد خوابيديم.Chirasi ]214[
از يعقوبيه بايد رفت به شهروان. هشت فرسنگ است. صبح خيلى زود برخاسته رفتيم، حمام. رخت پوشيده، سوار اسب شديم.
از صبر گذشتيم. على رضا خان، سارىاصلان، با غلامان سر صبر بودند. بنه را نگاه داشته بودند. صبر خلوت بود. آب شط يعقوبيه بسيار بسيار كم شده است. در زمانى كه آمديم، حالا سه ذرع بيشتر آبش كمتر است. [با] اسب خوب مىتوان [به آب] زد، از صبر گذشته، آنطرف سوار كالسكه شدم. پاشا، مشير الدوله، وزير خارجه، و ... بودند. صحبت شد.
در هنديه، اعراب مجددا طغيان كردهاند ... سمت مسجد كوفه، نزديك مقبره يونس، كه يك روز در توقف نجف اشرف، وقتى كه به مسجد كوفه رفتم، عصرانه و چاى خوردم. همانجا اعراب دويست نفر از عسكر نظام را كشتهاند. پاشا از بغداد و ... قشون مأمور كرده است. اما اين قشون كه من ديدم از عهده اعراب نمىتواند برآيد. خلاصه محمد رحيم خان قاجار شامبياتى [و] محمد حسين خان قاجار دولّو، صاحب چال طرخان، آمده مرخص شده، به مكه معظمه مىروند. خلاصه در كالسكه نشسته رانديم. قدرى كه رفتم سمت دست چپ به ناهار، افتاديم. بعد از ناهار، باز سوار شده به كالسكه، رانديم. سر ناهار شعر غزل شيخ [را] منتخب مىكردم. ميرزا على خان مىنوشت. مجد الدوله، امين الملك و ... پيشخدمتها بودند.
با مجد الدوله شوخى زيادى شد. بسيار خنديدم در وقت دست شستن. به يوسف سقا باشى گفتم، قرق بكند. لگدى به مجد الدوله و ديگران زد. قال و مقالى شد. بعد گفتند على بيگ پشت آفتاب گردان است. قدرى سكوت شد. على بيگ چندى بود ناخوش بود. امروز راه افتاده است.
خلاصه يك ساعت و نيم به غروب مانده رسيديم به منزل مالها [و] مردم ... زياد خسته شدند.
شب بعد از شام مردانه شد. يحيى خان، طولوزون آمده روزنامه انگليسى مصور خواندند.
امشب قبل از شام چفيه اگال عربى بسته بودم عجب چيز گرمى است. بعد شب خوابيديم ...enis نصف شب. [413] صداى استخوان خوردن گربه، از پشت آلاچيق
مىآمد. به فخرى جان گفتم چراغ بردار برو، ببين كدام گربه است. رفت. دير كرد. بعد آمد ببرى خان را آورد. روى تخت يك گنجشك زنده، تازه گرفته بود. آنكه استخوان مىخورد چيتى بزرگ بود. يك قل قويرق مال سيد اسماعيل خان بود. روى چادر گذاشته بود، چيتى آورده مىخورده است. ببرى خان گنجشك را گذاشت رفت بيرون مهتاب هم بود، بشير خان را بيدار كردند. گنجشك را دادم. داد به ببرى خان آمد. نمىدانم كجا گرفته است، گنجشك را. خيلى عجيب است. سياچى امشب كه آمد. غاز، قلقويرق، دراج يك ماهى گير كوچك پردم [كه] رنگ آبى قشنگ [داشت] كه در تهران گاهى جنس كوچكش را زدهام. اين بزرگتر بود. زنده آورده بود. از نوك (1)پرش زده بود. گفتم زنده نگاه دارد. امروز توى كالسكه نزديك منزل كه مىآمدم، طرف دست راست به صحرا نگاه كردم. ديدم قرهقوش بسيار بسيار بزرگى، مثل چرخ فلك روى هوا، يعنى نزديك زمين چرخ مىخورد، به تندى تمام درست نگاه كردم. مرغ كوچكى را كه قمرى بود، عقب كرده، مىخواهد بگيرد. مثل ترمتاى كه قازالاق را عقب مىكند. بعينها، همانطور. آنقدر چرخاند تا قمرى را گرفت. نشست زمين، به خوردن. يك كلاغ هم از آسمان آمده جلو قرهقوش با كمال ادب نشست. كه هر وقت فضله (2)
زكاة مال به دركن كه فضله رز راچو باغبان ببرد بيشتر دهد انگور
[اى] از قرهقوش زياد بماند او بخورد. خيلى تعجب داشت. شب بعد از شام مردانه شد.محقق و ... بودند. بعد خوابيديم ...enis
در شهروان اطراق شد وزير خارجه [و] مشير الدوله، آمدند. با معير قرار انعام و خلعت عثمانىها كه از اسلامبول آمده بودند، داده شد.
خيلى شد. رفتم چادر والده شاه. يحيى خان، تيمور ميرزا، مجد الدوله، بودند. شوخى زيادى با هم كردند. يعنى فحش به هم مىدادند. تصحيح مسوده (3)روزنامه سفر كه بايد در تهران چاپ شود كردم. خيلى طول كشيد بعد آمدم منزل. شب شد بعد از شام مردانه شد محقق و ...
آمدند بعد خوابيديمespehani كوچكه.
روز جمعه چهاردهم [شهر شوال] رفتيم قزل رباط. چهار فرسنگ و نيم است.
امروز هوا خفه و ابر است، اما ابر خفيف و باد تندى مىآمد. سرد [بود] گردوغبار زيادى بود.
توى كالسكه نشستم. شكار مىخواستم بروم. از جهت باد نشد. ميرزا نصر الله گركانى مستوفى، به مكه مىرود. ديشب از تهران اينجا رسيده بود. دم كالسكه آمد. زياد صحبت شد.
شانزدهم رمضان از تهران آمده است. از پائين آمدن نرخها، و بارندگى تعريف مىكرد.
شكر خدا را كردم. بعد او رفت [به] يعقوبيه. ما هم رانديم. قدرى كه راه رفتم، كنار نهرى به ناهار افتاديم. نهر ديگرى، بالاتر بود. يك پل داشت. باز، بنه و مردم زياد جمع شده بودند.
مامورين زيادى رفت كه مردم را [414] رد كند. مشير الدوله هم مامور شده بود. دهباشى هم رفت. حرم هم رسيدند. مىروند. دهباشى آخر آمد، گفت: يك لنگه يخدان سرپل به مشير الدوله و من و صاحب جمع خورد. هر سه افتاديم زمين. پاى مشير الدوله درد آمد.
يحيى خان روزنامه اسلامبول را مىخواند.
بعد از ناهار سوار شده رانديم، الى منزل. باد و گردوخاك بود. دم منزل ملك نياز خان، حسن خان قصرى، آمدند. ديده شدند. بسيار خوشحال شدم. رفتم منزل. وارد شديم.
باد تجيرها (1)را انداخته بود. نماز كرده حكيم [و] يحيى خان آمدند. روزنامه خواندند.
بعد شب شد. بعد از شام مردانه شد. على رضا خان بود. محمد على خان بود. درس مىخوانده است. عكاس [و] محقق و ... بودند. هواى مهتاب بسيار خوب بود. چفيه اگال عربى بسته [بودم] چون هوا سرد بود رفتيم اندرون. زياد گشتيم. بعد آمده، خوابيدم. على رضا خان، امشب مىگفت: فرقونى كه به خانه شاگردان دادهاند، تويش معركه مىكردند.
رذالت (2)غريبى مىكردند، كه همه كس به تماشا مىايستاد. سياچى و رحمت الله خان، امروز شكار رفتهاند، با اين باد. امشب با خواجهها كجخلق شده براى كشيك و ...
بعد خوابيديم. حبيب الله خان تنكابنى (3)به مشرق، منزل قزل رباط رفته بوده است.
از علف چمن صحرا، و زيادى آهو و مرغهاى زياد زياد، تعريف مىكرد. سه تا آهو هم زده بود.
روز شنبه پانزدهم [شهر شوال] بايد رفت به خانقين چهار فرسنگ راه است. صبح تيمور ميرزا آمد. تكليف مىكرد، كه همهجا از لب رودخانه برويم. الى خانقين شكار بكنيم.
هوا هم خيلى آرام و خوب بود. حقيقتا تنبلى كرده سوار كالسكه شده راندم. پاشايان و ... و ...
همه بودند. صحبت شد. رانديم. تا رسيديم به درهماهورها بالاى تپه. به ناهار افتاديم.
از باران سابق زمينها معقول سبز و خرم شده بود. چشمانداز غريبى داشت. بنه و مردم جاده (1)را پر كرده بود. با دوربين تماشا كردم. به صحراها، حرمها و ... آمده گذشتند ناهار خورديم.
يحيى خان، حكيم طولوزون، بودند. روزنامه خواندند. بعد از ناهار باز سوار كالسكه شده رانديم. على مراد خان، (عزيز الله خان قلعه زنجيرى) و ... آمدند. محمد حسن خان كلهر، آمده بود. ديده شدند. نخواستم از توى ده خانقين و پل بروم. سياچى و آئى را فرستادم، جلو بروند. از رودخانه گدار پيدا كنند [كه] به ده نرفته از صحرا برويم. سياچى رفت و آمد راه بوده است. [415]
به قول نقّال به خامه ريگى (2)، رسيده بالاى خامه ريگ خانقين پيدا شد. با اردو سوار اسب شده، از طرف دست چپ خانقين رانديم. مشير الدوله، والى پاشا، كمال پاشا، على بيگ و ... بودند. صحبتكنان رفتيم از ده و ... قدرى دور شده، پشت رودخانه پياده شده، سوار اسب رخش شدم. زديم به آب. آب زيادى بود. اما اسب خوب سينه زد. بعد، از چند نهرى هم گذشته، رفتيم چادر. دو ساعت به غروب به اينجا وارد شديم. آنطرف رودخانه و پل اردو افتاده است. حاجى حيدر ريش زد. اسب بسيار خوبى كردهاى جاف آورده، مىفروختند. ابراهيم خان آورد. سيصد تومان خريده شد. بسيار اسب خوبى است. شش ساله است. قزل است. بسيار خوب اسبى است. اسمش هم جهانپيما، گذاشته شد (3). آقا على آشتيانى را فرستاده بوديم [كه] سر پل و ده را قرق كند. مىگفت اهل بنه آخر جمع شده، مرا سنگ مىزدند. امين خلوت، نورى تيمور، قوشچىها، و ... امروز همه از كنار رودخانه خانقين آمده بودند، مىگفتند: دراّج زيادى بود غاز، انقوت، اردك، درنا، تيهو و ... بوده است.
شكار كرده بودند. كنار رودخانه جنگل و نى [و] بيد و ... بوده است. ايلات و اكراد سنجابى، و ... همهجا كنار رودخانه قشلاق كرده بودند. چادر زيادى زده بودند. امروز سنجابىهاى زيادى، به عرض آمده بودند. حاتم خان سنجابى، محمد رحيم خان، پسر حسن خان سنجابى را كشته است. [و] فرارا به خاك روم آمده، از پاشا مطالبه شد. خلاصه، شب بعد از شام مردانه شد. يحيى خان و ... آمدند. بعد خوابيديم.chemsdole امروز، زعفران باجى [و] زبيده، براى جاى چادر دعوا كرده بودند. امروز پاشا مىگفت: در يمن طوايف اعراب اسير به والى يمن، ياغى شدهاند. او را محاصره كردهاند. از دولت عثمانى هشت هزار قشون مأمور دفع آنها شده است.
در خانقين اطراق شد. چادر ترمه را هم به علاوه چادرزرى زده بودند. بعد از ناهار، وزير خارجه، والى پاشا، كمال پاشا، ناظم افندى، مشير الدوله، را در چادر ترمه خواسته، بعد از اظهارات رسمى، همه را نشانده، خودم روى صندلى نشستم. صحبت زياد شد. از حرفهاى دوستى، و سرحدى و ... زياد گفتگو شد. پاشا هم عرايضى كرد. بعد رفتند. الى عصرى به صحبت و غيره گذشت، با پيشخدمتها، و تيمور ميرزا و ... عصرى زنانه شد. شب بعد از شام، مردانه شد. محقق و ... آمدند.
محقق روزنامه خواند. امشب معير الممالك، پاشا و عثمانىها را مهمانى ميز فرنگى كرده است.
پاشا بعد از شام نطقى در اتحاد دولتين كرده، (تواس) زده بود. يعنى شراب خورده بود. [416]
امروز به همراهان على بيگ، كه از اسلامبول آمدهاند، و به خود پاشاها و ...
باز قوطىهاى انفيه الماس اعلا، انگشتر الماس [و] شال [و] چهار هزار تومان پول، به نوكرهاى سلطان و ... التقات زيادى شد. شب خوابيديم ...enis
سركار على (1)امشب پيدا شده، سواره على (2)مىزند، دور سراپرده. آخر خودش را به عثمانىها رساند. عجب مردى است. بيچاره امين خلوت كه پا ... (3)را آنجا باز كرده است.
امروز روز بسيار مباركى بود. بايد به قصرشيرين، به
خاك خودمان برويم. صبح برخاسته، بعد از حمام و رخت پوشيدن، سوار كالسكه شديم.
هوا ابر بود. اما بسيار خوش هوا بود. پاشايان و ... همه بودند. صحبت شد، قدرى كه رانديم، در ماهورى به ناهار افتاديم. يحيى خان روزنامه خواند. بعد كه خواستيم سوار شويم، پياده، مدحت پاشا و ... آمدند. وداع كرده، مرخص شدند، رفتند. ما هم رانديم. همهجا، دره و ماهور و پست و بلند است. بعد سوار كالسكه شده، رانديم. قدرى كه رانديم، به ناهارگاه حرم رسيديم. سوار اسب شده، رفتيم ناهارگاه حرم. آقا سليم خواجه، در سر درّه بول مىكرد. من كه گذشتم، همانجا نشسته بود. برنخاست. محمد على خان هم بود.
خلاصه رفتم توى زنها. واقعا تماشاى (1)زيادى داشت. كلّ زنها، خانمها، كنيزها، پيرزنها، و ... غلامبچهها، خانهشاگرد [ها] همه در چادرها نشسته [و] ايستاده بودند.
قدرى ايستادم. ببرى خان، آنجا [در] چادر زبيده بود. قدرى در صحرا راه رفت. بعد برگشتم.
سواره از صحرا و درّه [و] ماهور زده رانديم. چرتىها، تيمور، هاشم، حبيب الله خان، و ...
بودند. قدرى تيهو پيدا شد. نشد بزنيم. بعد رانديم. خيلى از درّه [و] ماهور رفته، تا باز، به راه رسيديم. سوار كالسكه شدم. سواره احمدوند، كه رئيس آنها است، فقيه قادر، و جوانمير است، كه در خاك روم هميشه هرزگى مىكردهاند. ملك نياز خان، اطمينان داده، آورده بود. به نظر رسيد. فقيه قادر، بعينها مثل عمر است و [مثل] شمر ذى الجوشن، جوانمير، سبيل بزرگى دارد. ريش مىتراشد. جوانى است. پدر سوخته غريبى است. قدرى فرمايش شد. امروز پسر محمد بيگ جاف كه اسمش محمود بيگ است، آمده بود. با پاشا، و ...
دم كالسكه آمد. صحبت شد. جوان خوب [و] خوشگلى است. سوار ماديان عربى خوبى بود. خنجرى زده بود كه دسته خنجر به زير چانهاش مىخورد. با تجمل آمده بود. باطنا بسيار ميل خدمت به اين دولت را دارد. خلاصه، بديع الملك ميرزا، پسر عماد الدوله آمده بود.
صحبت شد. خلاصه وارد منزل شديم. اينطرف رودخانه الوند، چادر زدهاند. جلو چادر به رودخانه و صحرا باز بود. بسيار خوش هوا و ملايم و خوش روح بود. خيلى خوب منزلى است. [417]
قدرى صحبت شد، على رضا خان آقا على و ... نماز كرده، زنانه شد. گربهها همه
1) . اصل: تماشائى
بودند. بازى مىكردند. شب بعد از شام مردانه شد. اقبال الدوله، تفنگ و طپانچه، تمام اسباب، در يك جعبه فرستاده بود. تفنگ و طپانچهاش نيزه دارد، و يك لوله هستند. تفنگش دهن گشادى دارد. خوب تفنگى است. گلوله زن است. يحيى خان روزنامه خواند.
بعد خوابيديمmesume . و سر شام بودم. ببرى كوچكه يك موش كوچكى گرفته بود. آورد بازى كرد، كشت. اما نخورد.
امروز بايد به سرپل ذهاب، يعنى در آبادى قرهبلاغ [كه] اردو زدهاند [برويم.] خلاصه صبح سوار اسب شده، رانديم. بالاى تپه بلندى ايستاديم.
ده قصر پيدا بود. مشير الدوله، وزير خارجه، حسام السلطنه، بودند. دستور العمل باغى، در آن طرف رودخانه دادم. كه انشاء الله تعالى بسازند. نخل [و] مركّبات بكارند. مشير الدوله را فرستادم حسن خان قصرى، و ملك نياز خان را، ببرد نشان بدهد [و] التزام بگيرد، كه بسازند.
كارپرداز بغداد هم، حاجى ميرزا حسين خان آمد. مرخص شد، رفت بعد رانديم. از توى خرابه عمارتى قصرشيرين رفتم. درست نگاه كردم. اين عمارت گنبد و سقف [و] طاقى گرد داشته است. و ميانش حوض بوده است. حوضخانه بوده است. و از روى ديوار سنگهاى بزرگ، حجارى كرده، مثل نو. آسياب آب را از دو فرسنگى از رودخانه بريده، به اين حوضخانه و عمارات و قصور مىآوردهاند. كه آن ديوارها و آثار نهر و در روى ديوار و ... هنوز باقى است.
قدرى بالاتر از اين عمارت، به ناهار افتاديم. هواى ملايم گرم خوبى داشت. يحيى خان [و] پيشخدمتها و ... بودند. بعد از ناهار قدرى سواره رفتم. بعد، به كالسكه نشسته رانديم.
سنگراهها را خوب جمع كردهاند. سياچى، تيمور ميرزا، هاشم، باشى غلامبچه، و ...
رفته بودند، به رودخانه (ريجاب) شكار دراج. شكار هم كرده بودند. آب گرم گوگردى معدنى، هم مىگفتند از زمين مىجوشد. خلاصه رسيديم، نزديك اردو. سوار اسب شدم.
حاجى هاشم خان، پسر مصطفى قلى خان مرحوم، برادر شاطر باشى، ابو طالب خان، پسر شاطر باشى، پسر محمد حسين خان، برادر شاطر باشى، آمده بودند. از تهران به زيارت مىروند. ديده شدند. رفتيم منزل. عصرى رسيديم. چادرها را كنار رودخانه زده بودند.
بسيار بسيار صفا داشت. جلو، آنطرف رودخانه درختهاى كوچك [و] بزرگ خاردار و ...
بود. مرغهاى قشنگ از جنس ماهىخوار، و آقاچ، دارد. ابلق سياه و سفيد بسيار مقبول (1)، خوشآواز بودند. اما ماهىخوار بودند. تا به حال نديده بودم، [418] به اين قشنگى.
چاى خورده، نماز كرديم. اندرون گشتيم. بيرون خيلى گشتيم. بسيار باصفا بود. شب بعد از شام مردانه شد. پيشخدمتها، يحيى خان، آمدند. معير بود. يحيى خان قدرى روزنامه خواند.
بعد خوابيديم.
بايد رفت به پاى طاق. صبح برخاستم.
يحيى خان فرستاده بود، ميرزا هدايت الله امام جمعه مشهد و ميرزاى ناظر حضرت، آمدهاند، به عتبات و مكه بروند. رخت پوشيده، زنها رفتند. حضرات آمدند. ايستاده، قدرى صحبت شد. ميرزاى ناظر همان بنيه را دارد، ما شا الله خيلى پير است اما با بنيه. عرق زيادى مىكرد. كه مىريخت از سرش. بعد از ناهار ما هم سوار شده از آب گذشته، رفتيم، به شكارگاه دراج. كه وقت آمدن رفتيم. حسام السلطنه، وزير خارجه، مشير الدوله، يحيى خان، و ... بودند. توى نىها و ... را گشتيم دو (يلبه) (2)زدم. يك دراّج ماده روى هوا، خوب زدم. دراج بسيار كم پريد. بعد به ناهار افتاديم. همان جائى كه وقت رفتن به عتبات.
بعد از شكار عصرى كنار رودخانه چاى خوردم، بعد از شكار، و لرز كردم. ناهار خورده شد.
شكر و حمد خدا را بهجا آورده. طولوزون بود. قدرى روزنامه خواند. بعد سوار شده رفتم طرف منزل. همهجا از صحرا، در صحرا، روى تپه كوچكى آثار عمارتى بود از سنگ. در صحرا هم، دو ديوار سنگى، آثارش بود. از اين گذشته از محاذى ده سليمان بيگ، كه جزء قلعه شاهين حاجى شهباز خان كلهر است، كه در دست راست بود. گذشته رفتم، به زير (دخمه داوود) على رضا خان، آفتاب گردانى زده، آنجا به ناهار افتاده بود. نهر آبى هم مىگذشت.
محمد خان، و پسر (تلخه) والى و ... هم، آفتابگردان عليحده زده، به ناهار افتاده بودند.
زير دخمه، قدرى ايستادم. درويشها در دخمه بودند. صياد بيگ كرمانشاهانى، كوه رو، بيست ذرع هم بالاتر از دخمه، توى يك سوراخى ايستاده بود. كه الى پائين كه سى ذرع مىشد.
همهجا صاف مثل ديوار بود. آمد پائين، به طورى كه به عقل نمىآيد. زياد تعجب كردم.
بعد برگشته آمديم، از تنگه (كل داوود) گذشته سوار كالسكه شدم. رانديم، براى منزل. منزل در زير تنگه، پاى طاق افتاده است. توى اردو معتمد الدوله فرهاد ميرزا ملاحظه شد. كه تازه از كردستان آمده بود. قدرى صحبت شد. جاى مادر ما را خوب جائى زدهاند. توى درّه است.
يك طرف جلو چادرهاى ما، اندرون، همه باز (1)است، به كوه مىرود. امروز هوا زياد گرم بود. اغلب مردم رفتهاند ميان طاق [و] كرند و ... حرم هم رسيدند. درخت بيد و درخت خار دارد. زياد است. پلى دادم رحيم كنكن ساخت. كه آن طرف بگذريم. گربهها آمدند بازى كردند. زنها آمدند گشتند. صحبت شد. قدرى از آب گذشته، [419] بالاى كوه رفتم شب شام خورده خوابيديم.
در اينجا اطراق شد. [پاىطاق] صبح رفتم حمام سرتن شورى. يحيى خان آمد [گفت] تلگرافى، مستوفى الممالك زده بود از تهران. كه شب چهارشنبه هجدهم شوال سردار كل، عزيز خان در آذربايجان يعنى تبريز، بعد از بيست روز ناخوشى فوت شده است. سردار قريب هشتاد سال عمر داشت. بسيار افسوس خوردم.
بعد آمديم بيرون. ناهار خورده، بعد از ناهار وزير خارجه، مشير الدوله، دبير، حسام السلطنه، معتمد الدوله، آمده، نشسته، زياد صحبت و گفتگوى دولتى شد. بعد الى غروبى به صحبت و ... گذشت. كالسكهها را امروز به زور عمله و اسب توپخانه كرمانشاهان و ... معير برد، به ميان طاق امين الملك، و ... و ... هم رفتهاند. شب حاجى حسن سقا، را معير از (ميانطاق) فرستاده بود. كه اينجا جا نيست. آب هم نيست. گفتم بروند پيش خانه به كرند. بعد از شام مردانه شد. بعد خوابيديم ...enis
بايد به ميانطاق برويم، انشاء الله. رفتن ميان طاق موقوف شد. به كرند رفتيم. صبح از خواب برخاستم. باد سردى مىآمد. بعد از حمام سوار اسب رخش شده، رانديم. آدم والده نايب السلطنه چادر، [و] روبنده والده نايب السلطنه را، صبح با بارها داده، بردهاند. والده نايب السلطنه، بدون چادر مانده بود. آقا سليمان، آقا حسن، ماندند. او را از عقب همه حرم آوردند. تا رفته، دوباره چادرش را از توى بارش، آوردند خيلى خنده داشت. رانديم. مشير الدوله، بود. ديگر كسى نبود. پيش رفته بودند. از راه
1) . اصلواز
ساخته طاق كه الحق خوب راهى است، گذشتم. هوا گاهى باد مىآمد. خيلى سرد [بود] بعد كه باد نمىآمد. گرم بود. رسيديم، به ميان دره. زمينها هنوز از باران و برف سابق نم دارد. كوه دست راست هم، در قلهاش برف هست. الى كرند. در زمين درهها هم تكتك، هنوز برف بود. ميان درهها و ... سبز و خرم بود. بسيار باصفا. به ده ميان طاق نرسيده، دست چپ، به ناهار افتاديم. يك جاده، ميرزا على خان، سياچى، آقا وجيه، و ... بودند معير، و امين الملك هم [كه] شب را [در] ميان طاق بودند، آمدند.
در بين خوردن ناهار، حرمها سواره آمده، گذشتند. تماشا كردم. چرتى هم، بود.
عكاس باشى [هم] بود. بعد سوار كالسكه شدم. رانديم. از والده شاه كه توى كالسكه تعارفى سلطان نشسته بود، گذشتيم. كالسكه غريبى است، مثل جعبه عطر مىباشد. بسيار قشنگ و كوچك، و به زمين نزديك. حرم هم به ناهار افتاده بودند. گذشته، رانديم. نزديك ده كرند سوار شده، رفتم چادر دو ساعت [و] چيزى كم به غروب مانده، وارد شديم.
هوا بسيار سرد بود. آتش كرديم. حرم و ... هم رسيدند. شب بعد از شام خوابيديم.Bakeri
در كرند اطراق شد. ديشب بسيار سرد بود.
اياز (1)بود. صبح سر حمام، تاجگل گفت: قجه پيرمرد ريش سفيد، كه هميشه جوجه [از] ده مىآورد. قوجه بىعار [كه] اين سفر همراه ما بوده است، [در] همه زيارتگاهها، صد سال متجاوز عمر داشت. [420] در مشاهد مقدسه نماند. ديشب اينجا در كرند مرده است. و در كرند دفنش كردند. امروز ناهار را اندرون خوردم. چادر قلندرى نوى ماهوت را زدند.
آنجا ناهار خوردم، الى غروبى آنجا بودم. مختلف گذشت، بعد از ناهار مردانه شد. سرم قدرى درد مىكرد. كسل خيالى هم بودم. محمد صالح خان نام كلهر كه در كار عماد الدوله، افساد مىكرد، به يحيى خان حكم شد. گرفته آوردند. چوب زيادى خورد. طولوزون هم روزنامه خواند. بعد آمدم بيرون. مشير الدوله، مظفر الدوله را به حضور آورد، از تعزيه سردار كل مرحوم. بعد صاحب جمع قاطر خريده بود آورد. به توسط حاجى رحيم خان، خلعت گرفت. بعد على رضا خان، اسبى كه به فراشان سواره داده بوديم و با ابراهيم خان از اسبان
1) . اياز: نسيم شب
ملك نياز خان، آوردند، ديدم. بعد زنانه شد. در گرد تونقال (1)آتش نشستيم زنها جمع شدند. گربهها بودند. شب، عماد الدوله از ماهىدشت آمده بود. بعد از شام [مجلس] مردانه شد. يحيى خان، محقق، على رضا خان، آمدند. بعد خوابيديم
بايد رفت به هارونآباد صبح سوار شده به كالسكه. همه نوكرها بودند به جز حسام السلطنه، كه پيش رفته بود. معتمد الدوله، محمد باقر خان را كه متصدى قلعه شاهآباد مريوان است، به حضور آورد. احوالات قلعه آنجا كه تازه بنا شده است، پرسيده شد.
بعد، عماد الدوله كه ديشب وارد شده بود دم كالسكه احضار شده. فرمايشات زيادى، از هر بابت به او شد. بعد قدرى رانده، كنار راه دست چپ به ناهار افتاديم. هوا سرد بود.
حكيم طولوزون، يحيى خان، روزنامه فرنگى خواندند. زمينهاى اينجا. الحمد لله تعالى همه از بارانهاى سابقتر است. و همهجا را زراعت كردهاند. اكثر زراعات اينجاها ديم است. و از قرارى كه عرض شد، تخمى پنجاه تخم مىدهد. بعد از ناهار سوار كالسكه شده رانديم. تا رسيديم، به اول خاك كلهر. محمد حسن خان سرتيپ كلهر، محمد رضا خان سرتيپ زنگنه، با خوانين كلهر، و زنگنه و لر زنگنه، به حضور رسيدند. بعد قدرى رانده به هارونآباد رسيديم. دست چپ در بغله كوه، عمارت خوبى محمد حسن خان سرتيپ، ساخته است. سابقا نوشته بودم، حالا به اتمام رسيده بود. مهدعليا منزل كرده بود، آنجا. اردو بالاتر از ده، افتاده بود. [421] نزديك ده، سوار اسب شده، رفتم، به اردو، به چادر. دو ساعت به غروب مانده وارد منزل شديم. هواى هارونآباد، از كرند قدرى گرمتر است. اما باز آتش و تونقال لازم بود، [آتش] شد. بعد از شام مجلس مردانه شد مشغول بعضى نوشتجات (2)[كه] وزير خارجه، فرستاده بود. شديم. بعد خوابيديمLuchi . جوانمير، احمدوند، از طاق بالا نيامده بود. بايد ملك نياز خان بياوردش.
بايد رفت به ماهىدشت. صبح زود برخاسته، رخت پوشيده، سوار كالسكه شده، رانديم. همه نوكرها حاضر بودند.
با حسام السلطنه، وزير خارجه، عماد الدوله، معتمد الدوله، مشير الدوله، فرمايش مىكرديم. هوا صاف و خوب بود. لكن باد سردى مىآمد. چون در وقت آمدن، هيئت ارضى و فاصله كوهها، و فراسخ و اسامى دهات، و ... همه بتفصيل نوشته شده است، در مراجعت ديگر لازم نيست نوشته شود. مگر منازلى كه نوشته نشده باشد. از كنگاور به سمت ملاير و عراق كه انشاء الله تعالى نوشته خواهد شد. خلاصه رانديم. دو فرسنگى كه راه طى شد، به امين السلطان حكم شد، برود ناهار بيندازد. كنار دست راست جاده، نزديك گردنه نعلشكن، مىخواست ناهار بيندازد. نزديك به ناهارگاه حرم بود. آنجا نيفتاده، دوباره رانديم.
رفتم بالاى گردنه به ناهار افتاديم. آفتابگردان عقب بود. تا رسيد و زدند، باد سرد شديدى كه مىآمد، زياد اذيت كرد. درخت بلوطى را امين حضور [و] ميرزا على خان [و] پيشخدمتهاى ديگر، با فراشها و ... خواستند، آتش بزنند. كه گرم بشويم. هرچه كردند آتش نگرفت.
زحمت بىحاصلى كشيدند. دود زيادى خوردند. بعد رفتيم توى آفتابگردان، گرم بود.
ناهار خورديم. حكيم طولوزون، روزنامه (لاتوركى) اسلامبول را مىخواند. احوالات جنگ پروس و فرانسه بود. و حكيم طولوزون زياد دلتنگ بود. و افسوس از بدبختى و طنش مىخورد.
بعد از ناهار سواره از گردنه، پائين رفتم. چون راه ساخته را، كالسكه و عراده و بار گرفته بود.
از راه قديم، مشهور به نعل شكن، كه همه يكپارچه، سنگ است. رانديم. قدرى كه رفتم پياده شده، پياده رفتم. سواره بسيار خطر داشت. سابقا كل زواّر، و قافله بايد از اين راه بگذرند.
در حقيقت نعلشكن نبود. گردنشكن بود.
آدم اگر سوار برود زمين خواهد خورد، شك ندارد. اما الحمد الله راه بسيار خوبى، از زير راه قديم ساختهاند، كه كالسكه به راحتى مىرود. [422] در وقت آمدن در اين كوهها و جنگلهاى بلوط، كبك زيادى بود. اما حالا يك دانه نيست. همه رفتهاند، سرحد زهاب به قشلاق. خلاصه از راه بد گذشته، دوباره سوار شدم. داخل جلگه زبيرى شدم. سوار كالسكه شده، رانديم. يك ساعت و نيم به غروب مانده وارد ماهىدشت شديم. شب بعد از شام [مجلس] مردانه شد. پيشخدمتها آمدند. حاجى ميرزا على مقدس، آمده بود. هنوز دماغ حاجى كج است، از صدمه صبر مسيّب. انشاء الله كمكم راست خواهد شد.
بعد خوابيديم ...enis
روز سهشنبه بيست و پنجم [شهر شوال] در ماهىدشت اطراق شد. صبح كه برخاستيم [ديديم] ديشبش باران زيادى مخلوط به برف آمده است. صبح هم كه برخاستم، باز هوا ابرى بود. و مىباريد، برف و باران. اما زمين به طورى گل شده بود، كه راه نمىشد رفت. به هر كفشى، نيم من گل، مىچسبيد اما الحمد الله، اتفاقا اطراق بود.
و الا نمىشد امروز، مردم و مال و بنه و ... برود و منزل فردا هم شهر كرمانشاهان است.
گل [و] فلان عيبى ندارد لازم شد، در اين مقام شكر بارى تعالى را بهجا بياورم، كه الى امروز، بر سر چادرها، و اردوى ما، چه در خاك ايران و چه [در] خاك روم، ابدا باران و برفى نيامده بود. اما اوقاتى كه در خاك روم بوديم، در خاك ايران همهجا بارانهاى نافع و برف آمده بود. و اگر خدا نكرده يك باران شديدى در سمت سرمن رأى، كربلا [يا] نجف يا در مراجعت از حضرت صاحب، در راهها، بخصوص يعقوبيه و شهر (وان) و زهاب و ...
مىباريد، اردوى به اين سنگينى چه مىشد، كه يك كالسكه و يك عراده، و يك شتر، در اين راههاى طولانى و پست و بلند و زمينهاى نرم، كه تا گوش اسب به گل مىرفت بيرون نمىرفت، و همه تلف مىشدند و يكبار، به منزل نمىرسيد خلاصه كمال شكرگزارى از اين جهت حاصل است. خلاصه امروز، وزير خارجه [و] يحيى خان، به حضور آمدند. چون ترديدى، در عمل حكومت كرمانشاهان بهم رسيده بود. به وزير خارجه حكم شد استخاره از قرآن بكند. استخاره در ماندن بديع الملك ميرزا، پسر دوم عماد الدوله. [استخاره] خوب آمد.
بسيار جوان قابل [و] عاقلى است. از خوب آمدن استخاره خوشحال شديم، كه هم شاهزاده بديع الملك، شخص كافى است، هم خانواده عماد الدوله اوضاعشان بر هم نخورده است. خلاصه بعد از آن قدرى راه رفتم هوا گاه ابر گاهى آفتاب، گاهى [423] مىباريد. قدرى شعر شيخ منتخب شد. شب بعد از شام مردانه شد. پيشخدمتها مشاعره كردند. آقا وجيه، ميرزا على خان طرفى، پسر امين خلوت و عكاس باشى طرفى [ديگر] بيست تومان هم گذاشته بوديم هرطرف كه طرف ديگر را بست و مغلوب كرد ببرد. حاجى ميرزا على مقدس هم ثالث بود كه طرفين اشعار مكرر نخوانند، و شلتاق نكنند. بالاخره طرف ميرزا على خان مغلوب شد تنخواه (1)
1) . تنخواه: پول نقد
را آنطرف بردند، ده دو (1)به حاجى ميرزا على مقدس رسيد از بابت حق السعى.
بعد خوابيديمSemsedole .
بايد به عماديه كرمانشاهان برويم. صبح از خواب برخاسته، هوا گرفته بود. شب هم، برف و باران آمده بود. صبح هم مىآمد. رخت پوشيده، رفتم، توى كالسكه، خرقه هم پوشيده، بسيار سرد بود. برف هم مىآمد.
اطراف گرفته و مه بود. رانديم، دو فرسنگى كه رفتيم، دست چپ در دامنه كوهى، به ناهار افتاديم. زمين زياد گل بود. هوا گاهى بازمىشد، گاهى ابر، گاهى باران، گاهى برف و تگرگ. هواى خوبى بود. حكيم طولوزون، يحيى خان، بودند. روزنامه خواندند.
بعد سوار شده رفتم. به كالسكه نشسته رانديم. هوا به همان تركيبها بود، الى عماديه. در راه از شاهزادگان كرمانشاهان، علماى كرمانشاهان، مثل آقا عبد الله، آقا محمد ابراهيم و ...
استقبال آمدند. بعد نزديك شهر، تجار [و] كسبه و اهل شهر استقبال آمده بودند. شيشه نبات، كه رسم قديم ايران است، به طرف كالسكه انداخته، مىشكستند. الحمد الله كه در كالسكه، بوديم. اگر سوار اسب بوديم. يقينا اسب، رم مىكرد. چنانچه اسبهاى سايرين بسيار، رم مىكردند. صداى شكستن شيشه نبات، ناله گوسفندهائى (2)كه قربانى مىكردند، با فرياد و همهمه (3)زن و مرد، مخلوط شده بود. سامعين را خوش نمىآمد. بخصوص از كشتن گوسفندها، كه اين هم رسم بىمعنى قديم است، كه حيوانى را در سر راه، بكشند. بىجهت (4)و جزء تشريفات ورود و خروج سلطان و ... قرار بدهند. زنهاى اين شهر، روبندى سياه، كه از موى اسب مىسازند، و اسم او را پيچه مىگويند، بر روى خود، مىآويزند. كه كسى رويشان را نبيند. چنانچه رسم اسلام است، كه زنها در پرده باشند. اما اين پيچه، طورى است، قدرى كه زن سرش را بلند مىكند، كه نگاه كند، بينى او مثل چوب (دهاچه) پيچه را بلند مىكند.
كل روى زن آشكارا پيدا مىشود. و هيچ اين اسباب حايل صورت زن نمىشود. زنهاى
عراق عرب (1)همهمه اين نوع [424] روبند، دارند. اگر اين رسم را موقوف كنند، بسيار خوب است. چيزى اختراع كنند كه حايل صورت باشد. خلاصه چون هوا سرد بود، گاهى برف و تگرگ مىآمد. همهجا با كالسكه آمديم. از سر قبر آقا گذشته، همهجا از طرف مغرب شهر گذشته، بطرف عماديه، رفتيم. ديوار قلعه قديمى به نظر آمد كه دور شهر را محيط بوده است. حالا خراب است. از عماد الدوله سؤال شد، گفت از بناهاى مرحوم محمد على ميرزا بود. عمارتهاى ديوانى شهر، كه مشهور به كاخ است، خيلى بلند، از توى شهر پيدا بود.
بسيار به نظر عمارت معتبرى آمد. شهر كرمانشاهان بسيار آباد و معتبر است. از شهر بغداد بسيار آبادتر است. اگر مثل شط بغداد رودخانه اينجا بود، و اين خانهها را در طرفين رودخانه به درازى مىساختند، البته طول آبادى از سه فرسنگ متجاوز مىشد. چون اين شهر در توى دره، و روى تپههاست. به نظر نمىآيد. دو مساوى بلكه، بيشتر از آبادى بغداد است. چون كالسكه از پل قرهسو، بايد مىگذشت و به عماديه مىرفت، قدرى راه دور شد. از پل گذشتيم. نزديك عماديه، دره بود. اسب به واسطه گل ليز مىخورد. پياده شدم، رفتم. باز سوار شدم. دم در عمارت، سردر پائين، باز نهرى بود، و گل هم بود. ابراهيم خان را جلو فرستادم، ببيند (2)راه چطور است. سد كوچكى، در نهر بود، روى سد، گل و ليز بود. من هم سواره رفتم. اسب دست و پائى رفت. [و] كم ماند [ه بود] بيفتد، و ما زمين بيفتيم الحمد اله خوددارى كرده، نيفتاديم. گذشته، رفتيم، عمارت در سر در كوچك پائين منزل كرده، بخارى بود. گرم [و] خوب [بود] نماز كرديم. عرفانچى پيدا شد. از يعقوبيه براى عروسى كردن [با]، دختر عماد الدوله پيش [از ما] آمده بود. ملاحظه شد. از اين قرار از عروسى خودش تعريف كرد.
لازم شد اعمالى كه كرده است، بنويسم. اولا سه روزه، از يعقوبيه، به چاپارى، به كرمانشاهان آمده است. و در خانه مرتضى قلى ميرزا، پسر عماد الدوله منزل داده بودند.
بلافاصله به عماد الدوله پيغام داده است: كه ميدانى من چرا آمدهام؟ براى عروسى دختر تو است. عماد الدوله اول عذر آورده بود، كه حالا نمىشود. اگر هم بشود بايد مهمانى [و] ساز و نقاره باشد. [425] عرفانچى گفته بود، من پول نخواهم داد. اگر عماد الدوله خرجش
را بدهد، بسيار خوب بكند. عماد الدوله هم قبول كرده، آتش بازى [و] مهمانى و ...
ساز و نوازى راه انداخته بودند. شب عروسى عماد الدوله، به سمت ماهىدشت به استقبال آمده بود. عرفانچى را، حمام دامادى با ساز و ... برده بودند. شب عروسى برادر عماد الدوله، كه اسمش محمد رحيم ميرزا، است دست بدست داده بود. اما عوض اينكه عروس را بياورند خانه عرفانچى، عرفانچى را مثل عروس، با آتش بازى [و] ساز و نقاره برده بودند. قبل از دست به دست دادن، در جائى كه همه شام مىخوردند، او را هم برده بودند. آتشبازى مىكردند. پاچه خيزك (1)مىانداختند. [كه] به كلاه و گردن مردم مىرفت. پدر و مادر عرفانچى را، و عماد الدوله را، فحش مىدادند مردم. به عرفانچى گفته بودند شام نخور. [او كه] گرسنه بوده است، يك نان بزرگ را لوله كرده، با پنير خورده بود. بعد [كه] برده بودند، اندرون، شيرينپلو آورده بودند. كه با عروس بخورد. يك قاب شيرينپلو خورده بود. ينگهها (2)، گيس سفيدها (3)، گفته بودند اين گاو است، يا داماد. اين چه چيز است. زنى كه آفتابه لگن آورده بود. عرفانچى پنج هزار [دينار] توى لگن [براى او] ريخته بود. زنكه بد گفته [و] نگرفته بود. گل كمرى كه از جانب عروس، سر حمام با رخت بايد مىگذاشتند، خودشان نداشتهاند. عرفانچى گفته بود، من دارم. گل كمر خودش را به پانصد تومان، [به آنها] فروخته بود. دوباره [گل] كمر را هم صاحب شده بود. صبح عروسى عرفانچى، مقوّم (4)و دلال و ... آورده [بود و] آنچه عروس از هر چيز جهيز آورده بود، داده بود قيمت كرده بودند. خلاصه كارهاى غريبى كرده است.
بعد از شام خوابيديم.Bolende
توقف در عماديه. صبح رفتم، پياده به قصر بالا. زمين زياد گل بود. نمىشد راه رفت. تا رسيديم بالا به زحمت بسيار، پيشخدمتها بودند. اغلب مردم شهر هستند. عزت الدوّله شهر است. والده شاه هم در خانههاى، صارم الدوله در شهر است. امروز در همان بالاخانه بوديم. كارى نداشتيم. امين السلطان،
قدرى از اسبابهاى مختلف مثل دوربينها، دستكش و ... خيلى اسباب كه، هرچه تصور شود، بود. كه در آبدارخانه آورده است. در اين سفر نمونه [اى] از آنها را آورده بود.
تماشا كردم، از عطريات و ... بعضى را برديم، اندرون. به حرم خانه تقسيم شد. امين السلطان، الحق نوكر بسيار قابلى است. از عهده هرگونه خدمات برمىآيد. خصوص در خدمت مخصوص خودش مثل ندارد. نظم عمل سيورسات خانه كه مناسب شغل او نداشت.
اما نظمش بسيار لازم بود. عمل قاطرخانه، [و] شترخانه، از بغداد، در مراجعت به او محول شد. در كمال نظم به راه برد. و مىبرد. كه در قوه ديگرى نبوده. خلاصه عصرى رفتيم [426] اندرون شب شام خورده خوابيديم.zahrasoltan
صبح رفتم، باز سر در بالا. ناهار خورده، بعد از ناهار، حسام السلطنه، معتمد الدوله، وزير خارجه، دبير الملك، شهاب الملك، امين نظام، حاجى سعد الدوله، و ... عماد الدوله، مشير الدوله، معتمد الملك، مشير لشكر، به حضور آمدند. بعضى كارها و فرمايشات داشتيم. حكم شد. فوج دوم (1)را از اينجا، مرخص كرديم. [كه] از راه همدان به آذربايجان بروند، با سواره شاهسون. الى غروبى مشغول كار بوديم، غروبى رفتيم، اندرون. هوا صاف و سرد است. شب بعد از شام در باغ آتشبازى كردند. بعد خوابيديم ...enis
امروز در شهر در خانههاى صارم الدوله، مهمان مهدعليا، هستيم، به ناهار. رفتيم. اسب آوردند. دم حمام، سوار شده، رانديم.
اسب حركت قبيحى، كرد. زنها يك دفعه خنديدند با صداى بلند. بعد رفتيم، بيرون باغ.
سواره از رودخانه گذشتيم. خيلى آب داشت. بعد سوار كالسكه عثمانىها شده رانديم.
نوكرها بودند. از عماديه به شهر، يك فرسنگ سبك است. نزديك شهر سوار اسب شديم.
جمعيت زيادى از زن و مرد بود [ند] معركه مىكردند. داخل كوچه شده، كوچهها را سنگفرش كردهاند. عماد الدوله مىگفت امسال تازه سنگ فرش كردهام. كوچه قدرى تنگ بود ديوارهاى بلند [داشت] روى ديوارها پر بود از زن. بسيار احتياط داشت، كه زنى يا بچه [اى] از بالا بيفتد روى ماها. الحمد الله به خير گذشت. از پهلوى مسجد خوبى گذشتيم. گفتند
1) . اصل: 2
از بناهاى ... (1)عماد الدوله هم، مسجد خوبى ساخته است. خلاصه از دم خانه محمد رضا خان سرتيپ زنگنه، و تلگرافخانه گذشته، داخل ميدان توپخانه شديم. ميدان خوبى است. دور [آن] حجرات است، و جاى توپها. اما اين قدر جمعيت توى ميدان و پشتبامهاى ميدان بود، كه نمىشد معلوم كرد ميدان را، چه قسم ساختهاند. جميع سطح ميدان و بامها و ... آدم بود.
افواج قزوين و ... بودند، موزيكانچىها بسيار خوب مىزدند. از ميدان گذشته، كوچه تنگى را هم عبور كرده، داخل خانه صارم الدوله شديم. حسام السلطنه، معتمد الدوله، يحيى خان، نورى، تيمور ميرزا، سياچى، آقا وجيه، مملى، عماد الدوله، صارم الدوله، مجد الدوله، ناصر قلى خان، و ... بودند، عمارت بدى نبود. معيلانه بود. حياط (2)بزرگى بود. با باغچه و حوض [و] نرده دور باغچهها، يك طرف رو به مشرق، عمارت بلندى ساخته است. كه پله زيادى مىخورد [و] بالا مىرود. ماهتابان خانم ... ميرزا نبى خان [427] از آنجا شهر و صحرا پيداست. رفتم آن بالا. اما زياد سرد بود. آمديم پائين. خلاصه در تالار كوچكى رو به جنوب نشستيم. والده شاه بود. مريم شاه هم بود. ناهار زيادى، چيده بودند، خورديم، با شاهزادهها. بعد از ناهار رفتيم، حياط ديگرى، صارم الدوله، ساخته است، حياط طولانى، چشمانداز به شهر و ... دارد. حوضها دارد. جاى خوبى است. سرد بود. زود برگشته، آمديم. باز به اتاق، نشستم. تيمور، مجد الدوله، قدرى با هم شوخى كردند. صارم الدوله، آلبوم عكسهاى مختلف آورد، تماشا كرديم. الى غروب، آنجا بوديم. نماز كرده، آمديم، بيرون. پياده از ميدان توپخانه رفتيم، به عمارت دولتى. باز همانطور، جمعيت بود.
ديوانخانههاى بسيار خوبى، خلوتهاى خوبى، دالانهاى خوبى، ساختهاند. عمارت (بيدستان) كه خود عماد الدوله مىنشيند، رفتيم. به اطاق مخصوص عماد الدوله رفتيم.
اتاقى است گرم، زمستانى، تركيب صفحه پيچاز (3)ساخته شده است. كتابخانه عربى و فرنگى داشت. عكس صورتهاى ما، و ... زياد بود. مخلفات زياد، توى اتاقش بود. اتاق را هم كاغذهاى خوب چسباندهاند. اندرونى شاهزاده هم، نزديك همين عمارت است. اما نرفتيم،
آنجا دوباره برگشته، به ديوانخانه دولتى رفتيم. از آنجا، از زيرزمين، پله مىخورد، مىرود، به عمارت عرش آئين. عمارات خوب دارد. بخصوص حوضخانه دارد. ستون زيادى دارد.
حوض در ميان [است] بسيار خوش تركيب ساختهاند. تابستان بايد خيلى سرد باشد. دو رو، است حوضخانههاى، مرمر يكپارچه دارد، از آنجا گذشته، به زير عمارت كاخ رفتيم. كه خيلى بلند است. و شبيه است، تركيبا به عمارت شمس العماره تهران، اما كوچكتر از آن است. هوا سرد بود. ديگر بالا، عمارت نرفتم. در ديوانخانه دولتى در تالارش، دو ستون يك پارچه، از سنگ معدن حاجىآباد كرمانشاهان، دارد. مثل سنگ سماق است. خلاصه وارد محوطه شديم. مثل باغ بود. از آنجا گذشته داخل حياط خلوت عمارت، و تالار باغ محمد على ميرزاى مرحوم، شديم. تالار خوبى است. رو به باغ. باغ بسيار بزرگ مشّجرآباد خوبى است. از همه درختها و ميوهها، دارد. مرتبه، مرتبه، مىرود الى پائين. جدول آب از ميان خيابان، همهجا آبشار مانند، مىرود. بسيار باغ خوش قطع خوبى است. پياده با شاهزادهها و ... صحبتكنان، الى آخر باغ رفتيم. آنجا سوار كالسكه شده، رانديم، به عماديه [هوا] بسيار سرد بود. شب بعد از شام آتش بازى كردند. بعد خوابيديم ...mesume
رفتم بيرون. امر تازه [اى] نبود. به كار و صحبت گذشت.
حكيم طولوزون ديروز به چاپارى به تهران رفته است. شب، ماه غره ذيقعده را رؤيت كرديم در اندرون بعد [سوره] يس را در كتاب دعا (1)پيشكش عماد الدوله خواندم. شب آتشبازى خوبى بود. خوابيديم.enis ]824[
صبح سوار شده، رفتم طاقبستان. ناهار را بالاخانه خوردم.
بخارى [را] آتش كرده بودند. دود كرده بود. نورى، ناهار گرم بسيار خوبى، پخته بود.
عكاس باشى، محمد على خان، سياچى، مياچى، چرتى، امين السلطان، آقا دايى، آقا وجيه، بودند امين الملك، هوا امروز خوب گرم بود. آب چشمه بسيار كم بود. و لجن [و] بوى تعفن داشت. بعد از ناهار، سوار شده رفتم، دامنه كوه را گرفته، قدرى رفتم. مشير الدوله، مشير لشكر، آمدند، قدرى از كارهاى، عماد الدوله، و اصلاحى كه ميانه او و رعيت كرده بودند، عرض كردند. و به جميع عرايض رعيت شهرى، يعنى كسبه رسيده بودند. و احقاق
1) . در متن اصلى (دعا كتاب) به صورت مقدم و مؤخر آمده است.
حق كرده بودند. عكاس باشى هم، مامور شد برود، خلعت عماد الدوله را ببرد. امين الملك نيامده بود. مشير الدوله [و] مشير لشكر، رفتند. ما رفتيم توى دره تنگ سنگى اطرافش كوههاى، سنگى سخت بود. خوب جاى محفوظى بود، از باد. و ... سبزه، و چمن هم داشت. جاهاى نشيمن خوب داشت. نماز كردم. چاى خورده، قدرى ميوه خوردم.
كبوترهاى صحرائى، در شكافهاى اين كوه، آشيان داشتند. تعجب در اين است [كه] يك كبوتر سفيد دم سياه بازيكن شهرى، آمده با اين كبوتران وحشى، انس (1)گرفته، جفت شده، با كمال خوشحالى، و تر دماغى پرواز مىكرد. و از كيد عدو، و بند و قيد مردمان خوشذات، جنس دوپا، آسوده احوال، سير و گشت مىنمود. و از اطراف اين درّه، در سنگها اثرهاى آبشار، و آبها زياد بود. معلوم مىشود. در بهار آبهاى زياد، از اين كوه در جريان است. اما حالا آب كمى داشت. خلاصه عصرى سوار شده، رفتيم، رو به منزل. از همين دره كه نشسته بوديم، شهر كرمانشاهان و مزارع و ... همه پيدا بود. چشمانداز خوبى داشت. در صحرا، با تفنگ رضا قلى تفنگدار، پسر سهراب خان نقدى مرحوم، در سر تاخت اسب، يك كلاغى را در روى هوا زدم، افتاد. امروز صبح در سر سوارى، بهرام بيگ، پسر سرخيل ايل جاف، اسب عربى بسيار بسيار خوبى، پيشكش فرستاده بود. كرند، چهار دست [و] پا سفيد بسيار است خوبى بود. آوردند. اسمش را غرّه گذاشتم. چون در غرّه ذيقعده آورده بودند. خلاصه، سوار كالسكه شده، راندم. در بين راه از كسبه شهرى باز به عرض آمده بودند. بسيار كجخلق شدم. [429] و سبب كجخلقى ما، از اين قرار است: بعد از ورود به كرمانشاهان در روز ورود، عارض شدند. چند صنفى از اصناف شهرى، كه اگر در اين روزنامه عرض آنها، و رسيدگى (2)كه شد، تفصيل داده شود، از مطلب دور مىافتيم. اما مختصرا مىنويسم كه دقتهاى زياد، در عرايضشان كردم. و آنچه را كه محق بودند، احكامش (3)موافق قاعده و عدل صادر شد، و از چند نفرى كه شاكى بودند، مثل دو نفر از شاهزادههاى معتبر، و فراشباشى، حاكم و كلانتر شهر همه را حكم شد، كه همراه اردو به تهران بروند، و هرگز در اين شهر نمانند.
و يك نفر وزير و پيشكارى مثل مشير لشكر، نوكر كاردانى التفات شد. كه ميانه رعيت و حاكم، ثالث و حكم باشد. با وجود اين احكام عدل، بنا به خبث طبيعت، و هرزگى، عارض بودند، كه فلان حاكم را نمىخواهيم. ديگر [ى] را مىخواهيم. چون بعد از احقاق حق، اين عرض و جسارت خارج از تكليف رعيت و نوكر است. حكم شد مفسدين عارضين را بگيرند، و به محبس دولتى بيندازند. جمعى را گرفته و به محبس انداختند. خلاصه، آمديم منزل.
شب را بعد از شام خوابيديم. امروز معيّر الممالك، با عيال و ... از راه همدان رفتند [به] تهران.
دبير الملك هم از اين راه رفته است.Tardje
بايد رفت به بيستون، انشاء الله تعالى.
صبح از خواب برخاسته، رخت پوشيده، سوار اسب شده، رفتيم. نزديك قصر عماد الدوله پياده شده، پيشخدمتها و يحيى خان و ... بودند. پياده شدم. آقا عبد الله، آقا محمد ابراهيم، و ساير علما آمدند، ايستاده، توى باغچه، قدرى صحبت شد. عماد الدوله، خلعت شمسه دارى، پوشيده [بود]. از قريه سياهبيد، گذشته، دست چپ به ناهار افتاديم.
حاجى ميرزا على هم آمد. سر ناهار عرفانچى روزنامه خواند. زنش را هم عرفانچى آورده است.
ناهارگاه را زير درخت بادام تلخ كوچكى، انداخته بودند. در اين صحرا، بجز اين درخت هيچ درختى نيست، تعجب داشت. كهنه و فلان هم عوام الناس بسته بودند. كه اين درخت مثلا نظر كرده است. خلاصه بعد از ناهار سوار به كالسكه [430] رانديم يك ساعت و نيم به غروب مانده، وارد منزل شديم. زير كوه بيستون افتاديم. خيلى شكر الهى را بجا آوردم. پنجاه و پنج نفر مقصرين كرمانشاهى، كه در ديروز حبس شده بودند، با قراول اينجا آورده بودند. عماد الدوله واسطه شده، بخشيديم. و مرخص شدند. ديگر وقايع رونداد. محقق، محمد تقى خان گشاد، كرمانشاهان ماندهاند. خواهند آمد. شب بعد از شام مردانه شد. عرفانچى و ... آمدند.
بعد خوابيديم، فتح الله خان امرائى كه حاكم لرستان بود، فوت شده است. ميرزا على خان، مىگفت ميرزا اسد الله، پسر ميرزا موسى رشتى نايب مرحوم، كه سابق وزير مازندران بود، در تهران فوت شده است. اسكندر خان سردار قاجار كه اغلب حاكم مراغه بود، او هم در آذربايجان فوت شده است.
[امروز] بايد رفت به صحنه. صبح سوار شده به
كالسكه كه خيلى سرد بود. هواى صاف، يخبندان، رانديم. از پل رودخانه گاماساب، و ده نادرآباد گذشته، عماد الدوله، مشير الدوله، تيمور ميرزا، پيشخدمتها، معتمد الدوله و ...
بودند. يك حقار، نشسته بود. تيمور ميرزا، بالابان انداخت. دور كرد حقار را، خيلى بالا برد، تا بالاى كوه بيستون، آنجا گرفت. آورد پائين. من توى كالسكه تماشا مىكردم. همه مردم، هم ديدند. و همه حظى كردند. خوب گرفت، بعد رانديم كنار دست چپ، خير، در كنار دست راست راه، به ناهار افتاديم. پهلوى باتلاقى بود. اردك زيادى آمده، مىنشست. نشد بزنيم.
هوا سرد بود. عرفانچى و ... بودند. بعد از ناهار از باتلاق گذشته سوار كالسكه شدم. قدرى كه راندم، تيمور ميرزا، آمد. اصرار كرد، كه حقار زياد است، هوا هم خوب است.
سوار بشويد شكار بكنيم. من هم سوار شدم، به اسب جلقه، ناهارگاه حرم، نزديكى دهى سر راه بود. كنار نهرى، دست چپ بودند. رفتم ناهارگاه حرم، قدرى ايستادم. خواجهها و ... زنها، همه بودند. محمد على خان، هم با ميرزا سيد كاظم ريش، در آفتابگردان بسيار بسيار كثيفى ناهار، ميل مىفرمودند. محمد على خان هم آمد. يك حقار ديگر هم، باز روى هوا خوب گرفت. حقار، درنا، اردكهاى ياشلباش، و اقسام مختلف. در اين جلگه چمچهمار (1)بسيار هست. خلاصه، زن عرفانچى كنار رودخانه آفتابگردان زده، به ناهار افتاده بود. يك تخت دارد، دو كجاوه روپوش ماهوت قرمز دارند، تازه، خوش رنگ.
خلاصه اردك زياد بود. آنچه تفنگ انداختم، دور بود نخورد. بعد از باتلاق خواستم رد بشوم.
روى لجن يخ كرده بود. اسب فرو رفت. مىترسيد. خواستم از نصف راه اسب را برگردانم، زدم به دهنش اسب دستها را بلند كرد، پاهايش رفت به لجن، تفنگ هم دست من بود. از كون اسب ليز خورده افتادم زمين. تفنگ طرفى افتاد [و] خودم [هم] طرفى اما الحمد الله تعالى عيب و نقصى نكرد، بهيچوجه. جائى درد نيامد. [431]
بعد در دامنه كوهى، در جلو، قره چادر زيادى، به نظر آمد. رفتم به آن طرف.
از دم چادرها گذشته، از ايل شاهسون اينانلو، بودند. وضعشان خيلى تماشا داشت.
بعد از رودخانه گذشته، باز سوار كالسكه شديم، رانديم الى منزل. از دم ده صحنه گذشته، رفتيم اردو. اردو خيلى كم شده است. اغلب چادرها را هم، از زور سرما، در تويش آتش كردهاند.
1) . اصل: مال
سياه شده است. به نظر نمىآيد كه چادر است. على را از كرمانشاهان، امين خلوت از منزلش خودش بيرون كرده است. او هم رفته است، منزل امين الملك، و او را بيزار از زندگى كرده است. خلاصه هوا سرد بود. آتش كردند. شب بعد از شام مردانه شد. بعد خوابيديم.Uchi
امروز بايد رفت به كنگاور. سارىاصلان اصرارى كرد، كه بايد در خانه توى قصبه بيفتيد. صحرا سرد است. ما هم قبول كرديم. او پيش رفته است. خلاصه صبح بسيار سرد بود. سوار كالسكه شده رانديم. عماد الدوله، فرهاد ميرزا، امروز را هم الى كنگاور مىآيند. ساير مردم هم بودند، رانديم. صبح حمام سرتن شورى هم رفتيم. حاجى حيدر، ملك محمد، بودند. حرم پيش از ما رفت. خلاصه خيلى راه كه رانديم.
دست چپ در دامنه كوهى به ناهار افتاديم. باد سرد شديدى مىآمد. كه آتش اثر نداشت.
هوا صاف است، اما سرد. در كوههاى اينجاها برف زياد است. توى آفتابگردان تپيده (1)، ناهار خورديم. عرفانچى روزنامه خواند. حاجى ميرزا على، با سروروى بسته آمد. خنديديم، موچول خان، دكتر، آقا على و ... و ... همه بودند. بعد از ناهار سوار شده، رفتيم. نشستيم به كالسكه. رانديم. تا از گردنه بيد سرخ با كالسكه بالا رفتيم. اينجاها زمين كمى برف داشت.
و گل و تر بود زمين. اسبهاى كالسكههاى حرم [و] والده شاه اغلبى مانده بودند. يك تخت از حرم هم، قبل از ناهار ما شكسته بود. آدمهايش را دادم سوار كردند. بردند. خلاصه آن طرف گردنه هم، دست راست برف زيادى بود. همه كوهها برف دارد. اما كوههاى دست چپ بعضى جاها اغلب برف ندارد. عرفانچى دم كالسكه روزنامه پطر را مىخواند. خلاصه رانديم، رانديم، تا رسيديم، به كنگاور. دو ساعت و نيم به غروب مانده وارد شديم. نزديك ده سوار اسب شده. رفتيم به عمارت پدرى [و] اجدادى و ... سارىاصلان، كه فرج الله خان و امان الله و ... و ... باشد پياده شده، رفتم داخل عمارت و حياط (2)باغچه شديم.
سى و يكسال قبل از اين كه من 9 ساله بودم، در ركاب شاهنشاه مرحوم، محمد شاه در سفر اصفهان، در مراجعت به كنگاور، آمديم در همين عمارت، منزل كرده بوديم، با شاه مرحوم. و درست در خاطرم بود. بعينها آنچه آن وقت ديده بودم موجود بود [432] رفتيم
در تالار (1)نشستيم يك ايوان تالارى است در جلو تالار ديگر، در عقب بخارى هم داشت، آتش كرده بودند. دو بالاخانه در جنبين تالار بود. يكى از آنها تلگرافخانه بود. چند اطاق هم زير بالاخانه بود. يك اطاق بسيار كوچكى سياه شده هم، رو به جنوب گويا داشت. در قهوه خانه آن مبال (2)ما را چادر زده بودند. حوض در جلو تالار بود. سكوئى بود، جلو تالار، زير سكو، باغچه مربع طولانى بود. ديوارها كوتاه [و] صحراى كنگاور پيدا بود. سياچى، را از سوارى فرستاده بودم بيايد، گربهها را گوشت داده، در اطاقى بيندازد، و درش را ببندد (3).
گربهها را، سياچى آورد. قدرى گشتند [و] چيزى خوردند، باز بردند به اتاق انداختند.
عكاس باشى، ميرزا على خان، محمد على خان و ... بودند. از سياچى پرسيدم، اندرون چطور جائى است. سياچى گفت: اندرون نيست، صحرا است. محمد على خان و دهباشى را فرستادم بروند ببينند (4). رفتند [و] آمدند. گفتند خيلى مغشوش است. خودم برخاسته رفتم اندرون. يك صحرائى را [با] كوچههاى (5)زياد و خانههاى دور از هم [و] حياطهاى متعدد [ديدم]. كه من نتوانستم همه را بگردم. بعضى جاها تجير كشيدهاند. بسيار بسيار بىحفاظ.
چيز غريبى بود. اگر ده تا زن آنجا گم مىشد كسى پيدا نمىكرد. بسيار جر آمدم. به غروب هم چيزى نمانده است. اما الحمد الله حرم نرسيده بود. آمدم دست و پائى شد. تجيرهاى جلوى سكوى حياط (6)را برداشته، بردند روى ديوارها كشيدند. چادر قلندرى زيادى آورده، در باغچه جلو زدند. اندرونهائى كه معين شده بود موقوف شد. در همين حياط و بالاخانهها و ... گفتم زنها منزل كنند. در اين بين كه نشسته بوديم، در تالار سياچى و ... گفتند، دود مىآيد. تالار هم دودى شد، گفتيم سقف سوخته است. دهباشى [و] سارىاصلان و ...
رفتند بالا. معلوم شد سقف تالار سوخته است. حالا در هواى سرما، ديگر جائى نداريم. خرقه
پوشيده، آمديم بيرونها، در اين بين يك دسته زن كه، تختهاشان عيب كرده بود.
حاجى فيروز جلو انداخته، آورد. همه را توى اطاق كردم. بعد دسته انيس الدوله [و] كنيزهاى ما آمدند. توى تالار ما جمع شدند. بعد از آن دسته ديگر زنها آمدند، ريختند توى حياط.
همهمه غريبى شد. يك طرف قال و مقال زنها و هركس، پى جائى مىگردد. همه چادر به سر فرياد مىكنند. يك طرف فرّاشان توى حياط چادر مىزنند [و] فرش مىاندازند.
مىآورند [و] مىبرند. يك طرف خواجهها قرق مىكنند. فراشهاى در اندرون بار مفرش [و] يخدان حرم را مىآورند [و] مىبرند [و] مىدوند. يكطرف سارىاصلان و دهباشى، عمله، بنّا ريختهاند پشتبام. ترقترق (1)پشتبام را خراب مىكنند. و از بخارى آب مىريزند [به] زمين. صدا مىآيد. يك طرف موزيكانچىها دم در موزيكان پرروزى مىزنند، كه گوش آدم مىرود. يك طرف غلامبچهها عقب گربهها مىروند، كه بگيرند، ببرند، قايم بكنند.
يكطرف فرشكشى و اسبابكشى از تالار براى من مىكنند، كه بياورند به همان اطاق كوچك سياه كه شب را لابدا آنجا منزل بكنم. يك طرف كشيكچى باشى، يحيى خان، ديگرى، ديگرى، عرايض مىفرستند. خواجهها مىآورند مىبرند. يك طرف خواجهها داد و فرياد مىزنند.
من هم از بس داد زدهام صدايم گرفت [433] يكطرف خانه شاگردان، اسباب چاى (2)[و] كرسى و اسباب مىآورند. مىبرند، [و] داد مىزنند. يك محشرى بود. بالاخره دو ساعت، سه ساعت از شب رفته. هركس آرامى گرفتند. و از صدا افتادند. به يك طورى جابجا شدند.
من هم در همان اطاق كوچك خوابيدم. الى صبح چنان سرد بود اين اطاق كه حساب نداشت.
خوابم نبرد، از سرما. دو پنجره هم داشت اطاق. الحمد الله [به] خير گذشت.
همچه گفتند [كه] ميرزا حسنعلى خان، منشى باشى قديم در تهران مرده است.
بايد رفت به، ولاسجرد، كه خاك تويسركان (3)است دو فرسنگ و نيم راه است. صبح سوار شده رفتيم. قدرى راه كه رفتيم، در صحرا سوار كالسكه شدم. سارىاصلان مرخص شد. [كه] دو شبى در كنگاور بماند. عماد الدوله و فرهاد ميرزا،
همراه هستند. خلاصه رانديم، ميل، به طرف دست راست، مابين شمال و مشرق، رسيديم، به رودخانه خرمرود، كه از كوه الوند مىآيد. و از تويسركان و اين كنار رودخانه خرمرود، دهات زيادى، مال حاجى مراد خان ياور فوج ملايرى، است. اين دهات حاجى مراد خان اينجا پيدا نبود. خيلى بالاتر است. در اينجا اين رودخانه از ما بين ده (كوچه) (1)كه مال خدابنده افشار است، و ده طاهرآباد [و] حسينآباد خالصه، كه جزء كنگاور است، مىگذرد.
كوچه، دست راست است. دو، ده خالصه [هم] دست چپ. پلى هم روى اين رودخانه، تازه ساختهاند. پلى محكم است. چهار چشمه دارد. حاجى جواد تاجر اصفهانى ساخته است.
دست راست به ناهار افتاديم. ده ديگرى بود، در دست راست، اسمش كودى بود (2). جزء كنگاور است. ناهار خورديم. بعد سوار كالسكه شده، باز رانديم، رو به شمال. هوا صاف و آفتاب خوبى بود. گرم بود. رسيديم نزديكى منزل. ده ولاسجرد، بسيار آباد و خوب است.
خانوار زيادى داشت. دست چپ بود. باغاتش كم است. در نزديك دامنه كوهى، مثل تپه ماهور بزرگ، بالاتر از ده، اردو افتاده بود. پنج ساعت به غروب مانده، وارد منزل شديم.
چادر سراپرده جمع قشنگى بودند. قدرى شعر شيخ منتخب كرديم. نوشتجات (3)وزير خارجه، ميرزا محمد رئيس وزارت خارجه، نوشتجات كرمان و ... ملاحظه شد. يحيى خان بود.
احكام نوشت. نزديك غروب، در گودال جلو چادر، هيزم آوردند. روشن كردند. در وقت قرق زنها دود زيادى مىكرد بسيار از دود اذيت كشيديم. اعتضاد السلطنه از تويسركان آمده بود.
يعنى شب آمده است، به اردو. شب بعد از شام مردانه شد، پيشخدمتها آمدند.
ميرزا على خان، آقا على، عكاس باشى، على رضا خان، محمد على خان، سياچى، آقا وجيه، يحيى خان، موچول خان، بودند. حاجى ميرزا على مقدس، هم بود. گفتم:
حاجى بيا بنشين. من روزنامه فرنگى مىخوانم. يحيى خان ترجمه مىكند. گوش كن.
آمد نشست. رفت زير كرسى. لحاف را هم كشيد روى بينى خود. به عبارت تركى گفت: بهبه عجب شد. خيلى سردم بود. خسته هم بودم. اگر اذن هم نمىدادند، مىخواستم بنشينم.
بچهها (1)آتش بياوريد. [434] كرسى را بهم بزنيد. مىگفت: من چرا بايد زير كرسى ننشينم.
بخصوص از اين طرف، پائين كرسى، جاى رذل (2)است. هركس اين سمت كرسى بنشيند.
جاى رذلى است. موچول خان، يحيى خان، من [و] ساير [ين] از خنده مرديم، مىگفت:
چرا مىخنديد. مگر بد است. من زير كرسى بنشينم. چه عيب دارد. من رفيق شاه هستم.
من لله (3)باشى هستم. من مثل گيس سفيد هستم. در بچگى (4)شاه فلان جا را مىشستم.
چرا ننشينم. زير كرسى. خلاصه اينقدر نامربوط گفت، كه از خنده مرديم. بعد رفت. ما هم قدرى با ميرزا على خان و ... شعر منتخب كرده، بعد خوابيديم.lakeri
محقق امروز آمده بود. در ولاسجرد خوانين تكلو مىنشينند. اين طايقه در قديم، در عهد سلاطين صفويه، امراء و خوانين و سرداران معتبر داشتهاند. حالا ندارند.
بايد رفت به (فرسفج) كه ملكى ميرزا شفيع مستوفى مرحوم، است. اما حالا پيش حاجى مراد خان ياور و اولادش، گرو گذاشتهاند. سه فرسنگ سبك راه بود. صبح سوار شده رانديم، به كالسكه عماد الدوله باز همراه است. از نصف راه مرخص شد. رفت. يعنى بعد از ناهار، با ملك نياز خان، و محمد حسن خان كلهر. و ...
اعتضاد السلطنه، با كلاه پوست منحوسى، و عينك آمد. خيلى صحبت شد از تهران و ...
هيجدهم رمضان، از تهران درآمده است. در همدان و اينجاها بوده است. خيلى صحبت شد.
سليم لال هم، پيدا شد. فرهاد ميرزا، هم الى اين منزل بازآمد. خلاصه رانديم. راه خوبى بود. طرفين راه كوه و دره و تپه است. الى ده باقرآباد وقف، كه دست خسرو ميرزا است. قدرى سربالا است. اما معلوم نيست. سربالائى گردنه مانند مىشود. آنوقت سرازيرى است.
اما كم، باز معلوم نمىشود. مىرود الى منزل. كه از دست چپ پيداست. به مسافت دو فرسنگ است. كه قصبه (توى) و (سركان) و دهات متعلق به آن همه، در دامنه، و درههاى الوند، پيدا بودند. الى دامنه الوند، جلگه و صحراست. اما جلگه و صحرا را، كوه از اطراف احاطه
دارد. بايد در بهار و تابستان بسيار، مملكت خوش هواى بانزهتى باشد. خلاصه جمعيت زيادى از دهات و تويسركان به تماشا آمده بودند. با كالسكه الى نزديك ده فرسفج، رفتيم.
سرازيرى بود. سوار اسب شدم. اسب كوچك جلف بدتركيب لاغرى، ابراهيم خان آورد.
سوار شدم. قدرى كه رفتم، لابدا پياده شده، سوار اسب ديگر شدم. از ميان ده رفتيم.
كاروانسراى خوبى در كنار ده، در بالا بود، شاه عباسى است. چون اين ده [435] سر راه زوّار است، كه از عراق (1)به عتبات عاليات مىروند. ده آبادى است. عمارات خوب دارد.
رودخانه از جلو ده مىرود. پلى هم دارد. رفتم منزل، درخت تبريزى زياد، و باغات دارد.
رفتيم، چادر. سه ساعت به غروب مانده رسيديم. ميرزا على خان، عرفانچى و ... بودند.
عرفانچى روزنامه خواند. ديشب نوبه (2)كرده است. سياچى زره [و] كلاهخود [و] ساعدبند [و] زلق و ... آورده بود. شخصى در كردستان ساخته است. زره [و] كلاهخود را به غلام على خان، پوشانده، رفتيم، اندرون قرق كردند. غلامبچهها قرق مىكردند. غلام على خان رفت.
الى دم در اندرون. باز برگرداندم. اين دفعه از خجالت دويد. زنها خنديدند. فرياد زيادى شد.
غلام على خان زمين خورد. كلاهخود افتاد. بعد باز زمين خورد. زلق افتاد زمين. خيلى خنده شد. بعد عصرش زنها آمدند. موزيكان خوبى زدند. دهات دست چپ و راست امروز از ولاسجرد الى اين منزل از اين قرار است. دست راست. قلعه نو [متعلق به] معين الدوله، لا ميان، ايضا مينجان، ايضا كليان، برفيان، ايضا كارخانه ميرزا معين منشى، چاشته، حوزه سيم، و ... و ... و ... دست چپ، گنجوران [متعلق به] خوانين تكلو، قشلاق سنگ سفيد، [متعلق به] ميرزا شفيع مرحوم، قلى لاله عليا، سفيد، مباركآباد، [متعلق به] سليم ميرزا، موشلوق [متعلق به] حاجى سعد الدوله، از بغداد تلگراف كرده بودند، كه بين كاظمين و بغداد هشتاد نفر عرب را كشته است. خلاصه، بعد خوابيديم. يعنى بعد از شام مردانه شد پيشخدمتها آمدند. عرفانچى روزنامه خواند. شب خوابيديم.ferengi
در اين منزل اطراق شد. صبح برخاستم، هوا ابر بود.
اما ملايم بود. ناهار را منزل خورده، با وجود ابر و سردى هوا، سوار شديم. رو به طرف تويسركان
از فرسفج، به اينجا دو فرسنگ و نيم راه است. كالسكه هم نمىرفت. سواره مىرفتيم.
حسام السلطنه، فرهاد ميرزا معتمد الدوله، اعتضاد السلطنه، مجد الدوله، تيمور ميرزا، بودند.
صحبتكنان مىرفتيم. در كنار رودخانه [اى] كه از الوند به فرسفج مىآيد، حقار كبود و سفيد بود. تيمور ميرزا چند دست بالابان، و چرخ انداخت. بردند هوا، بسيار خوب گرفتند.
زياد تماشا دارد. رانديم از قريه فريازان، كه حاجى سعد الدوله در اينجا سهم دارد.
رد شده در محاذى باغ ميرزا شفيع مستوفى مرحوم، در صحرا افتاديم. آفتابگردان زدند.
دوربين سهپايه بزرگ آورده، دهات و شهر توى و ... [سركان] را تماشا كردم. بسيار ميل داشتم، بروم، همهجا را بگردم. اما دور بود و سرد. كالسكه هم نمىرفت. مراجعت منزل اشكالى بهم ميرساند. خلاصه با دوربين تماشا كردم. بسيار جلگه آباد پرحاصلى است. در بهار و تابستان گويا بهترين ييلاقات و گردشگاهها باشد. [436] اطراف كوه است. به سمت شمال كوه الوند است. رودخانههاى زيادى از الوند، به دهات اينجا و اين جلگه جارى است. باغات زياد دارد. ميوههاى، خوب عمل مىآيد. بخصوص سيب سرخ اينجا، مشهور است، به خوبى. و آلوچه، توت سفيد و ساير ميوههاى ييلاقى بسيار خوب، عمل مىآيد.
حاصل گندم، جو و ... آبى و ديمى زياد است. هميشه غله در اين ولايت ارزان بوده است. به علت خشكسالى پارسال تا حالا با وجود بارندگىهاى به موقع، باز گندم خروارى هفت تومان است.
اول شهر (توى)، را ملاحظه كردم. در دامنه كوه الوند افتاده است. طول شهر بيشتر از عرض [آن] است. يعنى طولانى است. خانههاى خوب داشت، بازار و كاروانسراهاى معتبر خوب، دارد. در آخر شهر قلعه [اى] بود. در تويش عمارات داشت. سابق مجلس شاهزادگان كه خسرو ميرزا، جهانگير ميرزا، مصطفى قلى ميرزا، احمد ميرزا [باشند]، بوده است. در اول دولت ما، كه شاهزادگان را مرخص فرموديم. باز هم همين قلعه محل سكناى اولاد و عيال آنها است. اطراف شهر هم مزارع و باغات زيادى دارد.
از (توى) كه مىگذرد، قريه آرتيمان، در بغله كوه افتاده است. خانههاى اين قريه به طول افتاده است. اما مرتبه به مرتبه روى هم ساختهاند. خانههاى بسيار عالى قشنگ و به اين تركيب كه روى هم افتاده است، بسيار باصفا و خوشمنظر است. و اطرافش كلا باغات است.
از آنجا مىگذرد [و] به قريه سركان، مىرود. كه در درّه [اى] از درههاى الوند واقع است.
(مقبره ابو الحسن، كه از صحابه حضرت پيغمبر است. در سركان است. چنارهاى بزرگ دارد.
دراويش زياد، تابستان به آنجا مىروند.) (1)درّه [اى] بسيار وسيع به نظر آمد. مملو از درخت و باغات و خانوار. سركان هم توى دره را پر كرده بود. اطراف و دورها مملو از دهات و باغات بود، كه دوربين درست تشخيص نمىداد. و هوا هم تاريك و مه بود. ده قلعه شيخ، و رودآور و ... و ... در جلو پيدا بود. و قلعه جعفر بيگ، كه از دهات ميرزا شفيع مرحوم است.
رودآور در قديم شهر بوده است. كه حال هم آثار خرابههاى او هست. تپه [اى] در صحرا پيدا بود. در همان نواحى رودآور، از پشت تپه، سر برجى پيدا بود. مثل برج طغرل شهر رى، به همان تركيب خياره دارد، بنائى شده بود، از اهالى و معتبرين توى، سركان استماع شد، كه شبها در دامنه كوه نزديك شهر، (توى) روشنائى پيدا مىشود. كه الى صبح به همان تركيب بدون كم و زياد برقرار است. هر قدر دورتر بروند روشنتر به نظر مىآيد. هرچه نزديكتر بروند مفقود و معدوم مىشود. خود شاهزاده اعتضاد السلطنه [437] هم عرض كرد در همين چند شب خود تجربه كردم و ديدم. اما مىگفت بايد از شهر خارج شد، و ديد. يعنى توى شهر پيدا نيست. بعضى مردم مىگويند، از چراغهاى شهر است، اين شعله.
اما شاهزاده مىگفت من به دقت ديدم. از چراغ نيست. از كوه و زمين است. حتى مىگفت با دوربين دو چشم ديدم. دود هم درمىآمد. خلاصه نماز كردم. چاى خوردم.
بعد سوار شديم. باز رفتم. كنار رودخانه، باد تند سردى، بسيار شديد از پيش رو، مىوزيد.
بسيار اذيت كرد. تيمور ميرزا باز يك حقار بدبختى، را پيدا كرد. بالابان را انداخت. حقار بلند شد. به دور گردن بالابان هم، دور مىكرد. در اين بين حقار، يك ماهى كه خورده بود، از دهنش انداخت بيرون كه خودش [را] سبك بكند، و بلند بشود. كه بالابانها بالاى سر او را گرفته، لگدى زد، از بالا آورد پائين. خلاصه خيلى سرد بود. قدرى به درشكه نشستم.
باد از جلو بود فايدهاى نكرد دوباره سوار شده دواندوان آمديم منزل باد بدى مىآمد. تجيرها را خواباند شب بعد از شام مردانه شد. پيشخدمتها آمدند. عرفانچى روزنامه خواند.
بعد خوابيديم ... امروز چرتىها، در (توى)، مهمان سليم لال بودند. از همان آفتابگردان
1) . قسمت داخل پرانتز در متن اصلى بالاى سطر نوشته شده است.
رفتند. سليم لال امروز اسامى دهات را مىگفت چاخانچىگرى مىكرد. تفصيل كوه (خان كورمز) يعنى وجه تسميه او را سليم لال به اينطور مىگفت: كه در قديم يك نفر خان ترك با زنش، و يك نفر نوكرش بالاى اين كوه به گردش رفته بودند. خان در طرفى نشسته بود.
نوكر، زن خان را برد، پشت سنگى به دم كار گرفت. زن مىگفت به نوكر، خان كر.
نوكر مىگفت: خان كرمز آسوده باش. از آن وقت اسم كوه خان كورمز شد.
بايد رفت به جميلآباد، ملكى محمد حسين خان ملايرى است. دو فرسنگ و نيم راه است. صبح برخاستم، برف زيادى مىآمد. مردانه رفتيم حمام. رخت پوشيده آمديم. سوار كالسكه شديم، رانديم. راه كالسكه خوبى بود.
الى يك فرسنگ و نيم درهماهور بود. ماهورها نزديك راه بودند. به ناهار افتاديم.
دست چپ راه، كنار راه، گاهى باز برف مىآمد. معتمد الدوله مرخص شد. رفت كردستان.
بعد از ناهار باز سوار كالسكه شده، رانديم. اين دره ماهور، يك سربالائى كوچكى شد.
بعد سرازيرى شد. قدرى صحرا وسعت به هم رساند. اما باز اطراف كوه بود. كوههاى طرف دست راست بزرگتر، و بعضى كوههاى سنگى داشت. منزل پيدا بود. خلاصه رانديم. پنج به غروب مانده وارد منزل شديم.
دهاتى كه در دست راست و چپ امروز بود، از اين قرار است دست راست (حاجى تو)، ملك ميرزا محمد رضا، يعقوب شاه، ملك حاجى هادى، زاغه، [ملك] نامدار خان زند.
بوستان در، درواز، ملك امير خان، احمدآباد [ملك] اسمعيل ميرزا، برجى ميان راه ساخته بودند، براى زوار. برج مربعى بود. بلند. زيرش آبانبار بالايش هم مسكون است. [438] دست چپ، ميان ده، ملك محمد حسن خان قاجار، بابا كمال به اشتراك خالصه و محمد حسين خان، سياه درّه [ملك] رشيد خان، سرخه ده، ايضا. باد زيادى منزل مىآمد.
شب هم آمد. بسيار بد. اغلب مردم در توى ده مىافتند (1) [باد] سراپرده اندرون و ... را خواباند چادر زعفران باجى را هم باد انداخته بود. شب بعد از شام مردانه شد. به جز عرفانچى و پسر ... (1)و الى هيچكس ديگر نبود. عرفانچى، قدرى روزنامه خواند. باد الى صبح آمد. شهريار جادهها متن 205 روز دوشنبه هشتم[شهر ذيقعده]
1) . يك كلمه ناخوانا
خوابيديم. كوچكChirasi
بايد رفت به حسينآباد. دو فرسنگ راه بود.
ملك قاسم خان ساخلو نايب آجودان و ساير شاملوهاست. صبح برخاستم هوا ابر [بود]. و برف هم مىآمد. سرد بود. رخت پوشيده، رفتيم، سوار كالسكه شدم. عباى ماهوت زير سنجاب [را] كه تازه دوختهايم پوشيده، رفتيم، توى كالسكه. برف هم مىباريد. خانلر خان آمد.
مرخص شد، رفت، اسدآباد با مشير الدوله، بعضى فرمايشات شد. باد هم مىآمد. با برف باد و مه بود. خلاصه پيشخدمتها، تيمور ميرزا، سايرين، تركيبهاى غريبى، سر و روى خودشان را پيچيده بودند، تماشا داشت، [و] خنده داشت. الى يك فرسنگ، كه رانديم. راه، طرفينش دره، ماهور، كوه، نزديك بود. راه كالسكه خوبى بود. بعد به بلندى رسيديم.
سرازير مىشد به جلگه حسنآباد. جلگه خوب بود. كالسكه هم مىرفت. با كالسكه پائين رفتيم. تپه در جلو توى صحرا بود. به امين السلطان، حكم شد، برود بالاى آن، آفتابگردان بزند، ناهار بياندازند. رفتم بالا. باد شديد سردى مىآمد. به زحمت ناهار خورديم. از گردنه كه پائين آمديم، دامنه كوه دست راست ده پير غيب بود.
ملكى خسرو ميرزا، زير تپه توى صحرا آبادى و باغى بود تازهساز، مشهور به عباسآباد مال آقا خان تفنگدار، است. در دست چپ هم دهى بود. سيد شهاب، آن هم ملكى آقا خان تفنگدار، است. عرفانچى روزنامه خواند. يحيى خان. حاجى ميرزا على، و ... بودند.
بعد از ناهار، از تپه پياده رفتم، پائين. سوار كالسكه شدم. باز برف مىآمد. باد و مه، گاهى بازمىشد. اما متصل برف بود. و ابر و باد، پنج به غروب مانده، وارد منزل، كه حسينآباد است، شديم. چادر زده بودند، رفتيم، آلاچيق، زير كرسى. صاحب ديوان از اصفهان آمده بود. اما من نديدم. الى غروب برف، باد [و] ابر بود خلاصه، شب بعد از شام مردانه شد.
پيشخدمتها آمدند. بعد خوابيديم ...enis ]934[
امروز بايد به دولتآباد ملاير، برويم.
چهار فرسنگ سبك راه است. صبح از خواب برخاسته.، هوا ابر و سرد بود. باد بسيار سردى مى آمد. رخت پوشيده، رفتم، سوار كالسكه شديم. با مشير الدوله صحبتكنان رفتم. از امور عرايض ديوانخانه، و مردم عرض مىكرد. صارم الدوله را خواستم. مامور به حكومت لرستان
شد. صاحب ديوان آمد. از تفصيل اصفهان عرض مىكرد. از تنگى آذوقه آنجا و گرانى شديدى كه رو داده بود. بسيار متاثر شدم. قرار شد در منزل، مجلس بشود. فكرى براى تا سر خرمن سال نو آنجا بشود، كه جنس از ولايات ديگر به آنجا برسانند.
بعد رانديم. هوا بسيار سرد شد. باد و مه مىآمد. برف هم مىآمد. راه كالسكه خوب بود.
اطراف دره ماهور بود. گاهى هم وسعت پيدا مىكرد. قدرى كه راه رفتم، چپ به درّه رفته به ناهار افتاديم. اما از زور باد سردى، كه مىآمد، از كالسكه پائين نيامدم. آتش كردند اما تاثيرى نداشت، از سرما، حاجى ميرزا على، عرفانچى، محقق، سياچى، مياچى، با چرتىها و ...
بودند. ناهار را به زحمت تمام توى كالسكه خورديم. ميرزا على خان هم بود. بعد از ناهار، رانديم. قدرى سربالا رفته، سرازيرى شد. از دم ده، كركان، خالصه، و بعد از ده مهرآباد خالصه، كه هردو خيلى معتبر و آباد و پرجمعيت [و] پرباغ بودند، گذشتم. زنهاى خوشگل زيادى داشت. از دولتآباد، مستقيلين زيادى، از هرجور، از شاهزاده و ... و ... مىآمدند.
سواره باجلان را خواسته بودم آمدند.
از علماى بروجرد، مثل ميرزا هبت الله، پسر ميرزا محمود آقا، محمد واحد العين، برادرزاده ميرزا محمود، ميرزا فخر الدين، و ... بعد علماى ملاير آمدند. سالار پسر شيخ الملك، آمد با اولاد امجاد، يك اسبى هم پيشكش آورده بود كرند. يك چشمش زاغ بود. در ده گنبد، مىنشيند. ده گنبد دست راست در جلگه بود. ده معتبرى است خلاصه رسيديم به جمعيت مستقبلين شهرى بسيار رعيت معتبرى داشته. فوج ملاير [و] تويسركان كه سپرده عسكر خان زند، است، ايستاده بودند. بسيار جوانهاى خوبى بودند. بعد با كالسكه الى دم منزل، كه باغ عيسى خان بيگلربيگى مرحوم، است. حالا كاظم پسر آن مرحوم اينجا مىنشيند.
املاك و تيول دارند. در اين ملاير است. جوان خوبى است. قابل نوكرى است. منزل باغى است، كه عمارتى در وسط دارد. براى حرم چادر زدهاند. منزل ما، در اطاق كوچكى بود.
سفيدكارى سقف تخته [اى] بخارى داشت. آتش بخارى خيلى مىچسبيد. برف كمى مىآمد.
وقتى كه سفر سلطانيه دوم مىرفتيم، دوازده سال قبل باز در همين مكان، منزل كرده بودم.
شكر بارى تعالى را بهجا آوردم. خلاصه شب بعد از شام خوابيديم.nauchafrin ببرى خان، چيتى برزگه مست شدهاند. در كمال شدت. دهات دست راست و چپ از اين قرار است:
دست راست: زيرابه، ملك اولاد حاجى سيد اسد الله ... (1)تكلآباد خالصه [است]، گلدسته، خالصه، خليلآباد، قلعه آقا بيگ حاجىآباد، دست چپ: جوكار، [ملك] حاجى محمد باقر خان، قوشبلاغ، [ملك] اولاد جهانگير ميرزا، حسنآباد، رعيتى است.
تاجر بيگ و مباركآباد، [ملك] اولاد جهانگير ميرزا، پريشان، كه در دامنه كوه واقع است، ده خوبى است، [ملك] اولاد حاجى جعفر خان معمار مرحوم، و حاجى صائب تاجر ملايرى و متفرقه، [440] دولتآباد هم خالصه ديوان است. بازار و دكاكين و ... دارد.
در اين منزل اطراق شد. صبح برخاستم.
برف شديدى الحمد الله تعالى مىآمد. زمين همه سفيد شده بود. الى غروب باريد. گاهى تند، گاهى كم. از اطاق به بيرون نرفتيم. بعد از ناهار مشير الدوله، يحيى خان و ... آمدند. بعضى فرمايشات بود. حكم شد. بعد پيشخدمتها بودند. عكاس باشى و عرفانچى، محقق بودند حاجى رحيم خان صندوقدار هم ايستاده بود من چيز مىنوشتم يكبار عرفانچى و عكاس باشى، خنده پرزورى كردند. بلند شدم، گفتم چه خبر است؟ هى مىگفتند محقق، و اشاره به طرف او مىكردند. حاجى رحيم خان توسط (2)خرقه [اى] براى خسرو ميرزا مىكرد. رفت بيرون.
بعد معلوم شد محقق، به پشت حاجى رحيم خان نگاه مىكرده است. خلاصه الى غروب به صحبت و ... گذشت. قدرى دلتنگ بودم و كسل خيالى. از آن جهت شام را بيرون، مردانه خورديم. عكاس باشى، يحيى خان، محمد على خان، موچول خان، محقق، عرفانچى، چرتى كوچك، بودند. عرفانچى روزنامه خواند. بعد شب را به كسالت خوابيدم.
بايد رفت، به پرىخالصه. كه آخر خاك ملاير است، و اول خاك عراق است. چهار فرسنگ راه است. صبح برخاسته باز برف مىآمد. اما هوا بعد، باز شد. آفتاب خوبى شد. قبل از سوارى، ميرزا فخر الدين بروجردى، و امام جمعه، و ساير علماى ملاير را ديدم. بعد سوار اسب شده، قدرى رفتم. بعد سوار كالسكه شده، رانديم، رو به مشرق. زمين كوهها همه سفيد بودند، از برف. دست چپ نزديك قصبه دولتآباد، كوههاى سخت سنگى بلند بود و درّه بود، رو به شمال. از اين دره راه است،
جاده متعارفى كه مىرود، به ده ازنا، و خالصه ملاير [و] از آنجا، به ديزآباد، و سارو، و سياوشان عراق، كه راه قافله است. قدرى راه رفتيم. به ده جوراب خالصه رسيديم، دست چپ بالاى ده، به ناهار افتاديم. پيشخدمتها هم بودند. كوه دست چپ كه ذكر شد كه راه درّهاش به (ازناو) و ... مىرود در مقابل همين ده جوراب دره و دربند ديگرى بهم مىرساند رو به شمال، كه مىرود به ده ازنوله، اربابى، پروز ايضا جوزان قليچ خان مرحوم. [441] توسكن (1)عليا و سفلاى خالصه، مانيزان، اربابى. قجرآب، كمرآب، اين كوه را گرمكوه مىگويند. كه از دولتآباد، كشيده الى بالاى جوراب. اطرافش سنگهاى سخت است.
اما از پشت سر مىگويند راه دارد. كه بالاى اين كوه مىروند. و بالايش مسطح است. در بهار، خيلى پرگل و گياه و باصفاست. شيخ الملك، حاكم سابق ملاير، در عهد خاقان مغفور، سالى يكبار با عيال خودش، بالاى اين كوه مىرفته است. چند شب مىمانده است [و] عيش مىكرده است. لاله سرنگون زيادى در بهار، مىگويند دارد. مغاره [اى] در اين كوه هست، كه هر قدر ميانش مىروند، به آخرش نمىرسند. با چراغ بايد بروند. از اين مغاره آبى مىچكد، مثل قند روسى، متحجر مىشود. و طعم تلخى دارد. شوخيتا توى چاى ريخته به مردم مىدهند. بلكه خود شخص برداشته توى چاى (2)مىريزد. بعد از خوردن مىفهمد، قند نيست.
خلاصه، بعد از ناهار سوار كالسكه شده، از توى ده جوراب رانديم. بنه و ... راه را گرفته بود.
راه هم تنگ بود. كالسكه به زحمت رفت. ميان ده، تپه بلندى است روى آن تپه قديم قلعه بوده است. بسيار محكم، اما خراب كردهاند. حالا به جز ديوار خرابه در روى تپه، چيزى نيست. زنهاى خوشگل بسيار، در اين ده هست. باغات خوب دارد. از اينجا گذشته، همهجا دست راست كوهاى نرم بلند است. به فاصله نيم فرسنگ، پشت اين كوهها به محال و خاك بروجرد منتهى مىشود.
راهى كه متداول است، به بروجرد مىرود. از دولتآباد مىرود. ثامن (3)خاك ملاير،
از آنجا از دره كرك (1)گذشته، به بروجرد مىرسد. دست چپ همهجا همان كوه سخت سنگى است. از دولتآباد بالاتر، ابتدا شد. در اين جاها به كوه لشكردر، معروف است.
الى تنگه توره، كه جزء محال كزاز، است بعدا از اين دهنه، كه فاصله مىشود. اينكوه لشكردر، كوه ديگر به همين تركيب سنگى، و بلند و سخت، رو به مشرق مىرود.
معروف به كوه (راستبند) است خلاصه. فاصله اين دو كوه همهجا نيم فرسنگ بيشتر و كمتر است.
دهاتى در دست راست و چپ، امروز ديده شد. از اين قرار است، دست راست:
اول ناميله، خرمآباد، [ملكى] حاجى خاله، داويجان خالصه، در بالاى داويجان قشلاق بوركى، ملك سالار [است] بعد جوراب بود، كه ذكر شد. بعد از آن بيجنآباد، قلعه خليفه، مرويل، ميشن خالصه، كمازان خالصه، اين دهات در كنار رودخانه افتاده است.
بعد گوشه [ملكى] آقا خان تفنگدار، بعد قلعه خان [ملكى] قاسم خان شاملو. (گنجهدر) (نهندز) (كساوند) خالصه [442] بعد (زنگنه سفلى) خالصه كه كنار رودخانه بود. بعد زنگنه عليا، كه كنار جاده (2)بود. خالصه بود، ده بسيار معتبرى بود. بعد (پرىدر) بعد پرى خالصه كه منزل بود. دست چپ، بعد از وضع (ناوله) و ... كه نوشتيم، ديگر آبادى ندارد. مگر در دامنه كوه (لشكردر) محاذى زنگنه سفلى ده است، موسوم به قپان، وريها، و گلپرآباد، املاك قليچ خان مرحوم. در زنگنه عليا ميرزا سيد احمد وزير عراق پسر ميرزا موسى مرحوم وزير تهران، با على نقى خان صمصام الملك، سرتيپ فوج كزار آمده بودند. ملاحظه شد [ند] قدرى فرمايش شد. بعد رسيديم [به] منزل. در چادر سرد بود. كرسى و آتش درست شد. شب بعد از شام مردانه شد. عرفانچى روزنامه خواند. بعد خوابيديم.uchi
امروز بايد رفت به فرّوحصار (3)خالصه، كه جزء عراق و بلوك كزار است پنج فرسنگ راه بود. صبح سر حمام بودم. كاغذى عرفانچى به امين السلطان نوشته بود، آوردند، ديدم. نوشته بود، زنم به حالت بدى ناخوش است.
مرخص بكنند، دو شب در پرى بمانم، اذن دادم. بيچاره عرفانچى به معركه افتاده است. خلاصه رخت پوشيده آمديم، بيرون. سوار كالسكه شده، رانديم. هوا صاف، آفتاب و ابر بود. سرد هم بود. يحيى خان ساير وزرا شاهزادگان و ... امروز به ده گر جائى [كه] ملكى قاسم خان است، رفتهاند. براى اجلاس تحقيق فقره كسر خالصه و ...
چون شاهزاده اعتضاد، ديشب در آن ده بوده است. خلاصه رانديم، راه كالسكه بد نبود.
اما گل زيادى، امروز بود. جميع مالها [ى] مردم [و] كالسكهها و ... همه گل شده بودند. برف امروز در كوهها و زمين، بيشتر از ملاير بود. طرفين راه به فاصله دو ميدان اسب، بيشتر [به] كوه منتهى مىشد. كوه دست چپ، همان كوه (لشكر در) است. مال زيادى امروز زمين مىخورد، به گل فرو مىرفت. دست چپ جاده (1)به ناهار افتاديم. برفها را باد، زده به گودالها ريخته بود. اسب غرق مىشد. به زحمت رفتيم به ناهارگاه. بعد از ناهار سوار كالسكه شديم. در سر ناهار ناصر قلى خان، حاجى ميرزا على مقدس را بلند مىكرد، راه مىبرد، پهلوان خر، شده بود. [443] خلاصه رانديم، تا رسيديم، به در بند و دهنه توره، از آنجا رو، به شمال رانديم. دست چپ در دامنه كوه درخت و آبادى [و] عمارتى بود، مسمى به (صادق على) مال على نقى خان سرتيپ، است. ده نيست باغ و عمارتى است. خلاصه رودخانه داخل اين دربند مىشد و به توره و پايين مىرفت. نزديك ده توره فوج كزار ايستاده بود ميرزا سيد احمد گفت: كالسكه نمىرود. پلى است در جلو مانع است. اما راه كالسكه را از بالاى ده ساخته بودند. خلاصه سوار اسب شدم. از توى ده رفتم. اين ده توره، است.
ملكى على نقى خان كزارى. ده معتبرى است. كوچه يخ داشت. راه بدى بود. بسيار بااحتياط رفتيم. از پل بسيار بسيار بدى [كه] سنگهاى رويش خراب، [و] درّه [و] تپه شده بود، رد شده. همهجا از راه بد، بيراهه، يخدار، برف دارد رفتيم. تا به راه كالسكه افتاديم. از بالاى ده (حقار) خواستم بروم كه به توى ده نيفتيم، آخر راه بود، لابد (2)باز توى ده افتاديم. اسب على رضا خان لغزيد، كون نشست دو سه مرتبه خان را جنباند. كم ماند [ه بود] زمين بزند.
بلند شد. خلاصه از توى ده با راه بسيار بد، آمديم، الى منزل. زمين هم گل [و] تر [بود]. حرم
هم به صعوبت آمدند. دهاتى كه امروز در طرفين راه بود از اين قرار است: دست راست: سپردر، قلعهنو، گنداب، بيغش، خالصه [است] چشمه على محمد، كه آخر خاك ملاير است. و گردنه كوچكى دارد، كه آن طرف گردنه خاك عراق است.، كزار، در خاك عراق [است]. جلاير، قرهبنياد، گل زرد، كلّه، حرّان دست چپ: خاك ملاير كرجائى، قاسمآباد قوشتپه، ده چانه در خاك عراق، خرخب، زيرآباد، سنگ سفيد، شب بعد از شام مردانه شد پيشخدمتها آمدند قدرى صحبت شد بعد خوابيديم.Esfehani ,Gland
بايد (نمك كور) برويم. كه ملك مستوفى الممالك است. سه فرسنگ راه است. صبح كه برخاستم برف شديدى مىآمد.
يعنى از ديشب مىباريده است. زمين هم سفيد بود. رخت پوشيده، سوار اسب شديم. چون راه بنه و يخ هم بود. سواره از صحرائى رانديم، با اعتضاد السلطنه، حسام السلطنه، شهاب الملك، مشير الدوله، صحبت مىكرديم. خيلى از صحرا رانديم [444] برف زيادى داشت. به زحمت مىرفتيم. تا رسيديم به رودخانه [اى] كه از طرف بالا، يعنى روبروى مامى آمد [و] به عقب مىرفت. از رودخانه گذشتيم. خواستيم باز صحرائى بشويم. نهر عميقى (1)كه از همين، رودخانه سوا شده بود. مانع از عبور شد. عقب سر ما پلى بود، بزرگ. كه روى اين رودخانه بود. لابدا بايد دوباره از رودخانه بگذريم، برويم، از پل برويم. برگشتيم از رودخانه گذشتيم. خيلى معطل شديم، تا بنه و مردم را پس و پيش كردند. راهى باز شد. رفتيم.
از پل گذشتيم. آن طرف خيلى شلوغ (2)[بود] سوار كالسكه شده، قدرى كه رانديم، در كنار دست چپ به ناهار افتاديم. بعد از ناهار سوار كالسكه شده رانديم. طرفين راه كوه است، بلند.
اما به فاصله نيم فرسنگ، بيشتر [يا] كمتر، راه كالسكه خوب بود. دست چپ و راست، ده و آبادى زياد بود. سه ده در دست راست بود. (مهاجران) مىگفتند. خلاصه رانديم برف گاهى مىآمد، گاهى بازمىشد. اما باد بسيار بسيار سردى مىآمد. راه قدرى هردههورده بود.
تا نزديك (نمككور) رسيديم. توى كوچه ده رابنه، گرفته بود. يخ هم بود. از كالسكه درآمده، سوار اسب شدم. امين خلوت بود. از كناره ده رانديم. بسيار بسيار باد سردى مىآمد. به طورى
كه آدم را مىكشت. اسب دواندوان، رفتم توى چادر. بعد حرم هم آمدند. وقايعى روى نداد. طرف عصرى برف شديدى آمد. باز ايستاد. شب هم باريده بود. يحيى خان، مشير الدوله، پيش رفتند، به سلطانآباد. شب بعد از شام مردانه شد. على رضا خان [و] ساير پيشخدمتها و ... آمدند. اخبار تلگرافى مفصلى از پاريس رسيده بود. كه قشون فرانسه در بيرون شهر در صحرا به قدر دويست هزار نفر، به سردارى (بورباكى) و (تروشو) حاكم پاريس و ... و رؤساى جمهورى، با قشون پروس جنگ كرده بودند. روز اول [و] دوم پروسها را شكست فاحشى، داده بودند. بعد سرداران پروس، با قشون زيادى، پىدرپى به كمك رسيده، فرانسوى (1)ها را كلا شكست داده، همه را كشتند، و اسير [و] متفرق كردند.
تروشو زخم كارى برداشته. همچنين سردار ديگر فرانسه [و] اولياى دولت جمهورى هم اسير شده [اند] بعد پاريس هم تسليم شد. [آنها] شهر را گرفته همه قشون آنجا را هم اسير كردهاند با كمال افتضاح. از استرآباد هم تلگراف رسيده بود كه قشون روس كه در (قزلسو) كنار بحر خزر (2)بودند. با تركمان تكه آخالى و ... جنگ كردهاند [و] قشون روس كلا اسير و مقتول شدهاند. بيست نفر جان بيرون برده است.
سه شهر معظم فرانسه را هم سيل برده است. از آن جمله شهر (ليل)، است كه در سرحد بلژيك (3)در شمال فرانسه واقع بود. خلاصه شب را خوابيديم.Chems
مهدى سلطان فضول، ياور موزيكانچىهاى شهرستانكى، در منزل (پرى) فوت شده است. [445]
امروز بايد به سلطانآباد برويم. سه فرسخ سبك، بود. صبح برخاسته رخت پوشيده، سوار كالسكه شديم. هوا مه و تاريك بود. هيچ چيزى معلوم نشد. راه، قدرى كه رفتيم خوب بود. صاف براى كالسكه. تا يك فرسنگ و نيم بعد سرازيرى كمى شد. طرفين راه كوه سنگى به نظر آمد. زمين يخ [زده] و ليز بود. سوار اسب شدم. اسب هم خيلى به احتياط بايد رانده مىشد. شتر [و] قاطر زيادى هم لغزيده افتاده بودند.
اما الحمد الله هوا باد نداشت. گرم بود. باز سوار كالسكه شدم. الى شهر. اغلب سرازير [و] سربالا بود. گاهى با كالسكه مىرفتم. نزديك شهر قدرى مه باز (1)شد. دست راست كوههاى سنگى بلند، پيدا بود. سه ده طرف دست راست است. تا چشم كار مىكرد باغات، و اشجار و آبادى بود. اسم سه ده از اين قرار است: سينجان فيجان [و] گرهرود. دست چپ هم كوه سنگى بود. اما درست پيدا نبود. زمين برف زيادى دارد. الحمد لله تعالى همهجا تا چشم كار مىكند سفيد است. به قدر يك چارك برف در زمين بود. زمين كوهها سياهى نداشت.
لذتى داد. الحمد الله اين برف تازه باريده است. يعنى پريشب، به سلطانآباد نرسيده، نزديك شهر باغات دارد. با كالسكه گذشته، چون كوچه يخ [زده] بود. از آنجا گذشته سوار شديم.
حاجى سيد محمد باقر، حاجى سيد محسن، علماى عراق آمده بودند، مشير الدوله [و] يحيى خان [هم] آمدند. رفتم داخل شهر شده، عمارات ديوانى را خوب تعمير كرده بودند.
ناهار خورديم در اطاق ... دارى (2)بخارى روشن كرده بودند. منزل كرديم امروز كل موى مردم و حيوان از مژه چشم الى هرجا كه مو بود كه باد مىخورد، يخ كرده بود، [و] سفيد شده بود.
اگر موى مقعد و زهار، هم در بيرون بود حالت مژه و ... را پيدا مىكرد. ريش شهاب الملك طور غريبى شده بود. مخصوصا احضار شد، تماشا كردم، موى سبيل و ريش [و] مژه يال و گوش قاطر [و] شتر بسيار، بسيار، خنده داشت، بسيار بامزه [بود]. خلاصه شب بعد از شام مردانه شد. يحيى خان و ... آمدند قدرى روزنامه خواند يحيى خان بعد خوابيديم. بسيار بسيار بسيار سرد بود هوا،Bolande . هوشنگ ميرزا، حاكم گلپايگان [و] خوانسار امروز آمده بود.
محمد امين ميرزا را، كه مستوفى الممالك موقتا حاكم (كمره) كرده است او هم شب، شنيدم آمده است.
امروز كه روز سهشنبه شانزدهم [شهر ذيقعده] است در سلطانآباد اطراق شد.
به عرايض و كارهاى صاحب ديوان رسيدگى شد از عراقىها و ... اقسام مختلف پيشكش آورده بودند. يحيى خان آورد و، به كارهاى ديگر رسيدگى شد الى غروبى. بيرون بودم.
هوا مه و ابر بود. چنان سرد بود كه همچه چيزى ديده نشده بود. آب گرم حمام بلغارى، تا
به زمين مىرسيد، فورا يخ مىكرد. دنيا (و اجرام فلكى) (1)همه يخ بود [446] سه ساعت از شب رفته صداى قالومقال زيادى آمد از پشتبام سر در تالار عمارت ديوانخانه، صداى امين السلطان، مليجك، پسر فراشباشى رحيم كنكن و ... و ... معلوم شد، در گوشواره (2)بالاخانه تالار، كه حاجى بلال، منزل كرده بوده است. بخارى به مرور آتش گرفته است.
تا امشب خبر شدهاند. امين السلطان خبر شده، مردم را برده، كه خاموش كند.
رحيم كنكن، با پنج نفر فراش، دو قراول و يك سقا، از بالاى بام، تيرها كه سوخته بود، از زير پايشان دررفته، همه افتاده بودند، پائين، روى هم، تير و خاك و هوار، هم روى آنها ريخته بود. از بالا هم براى آتش آب مىريختند روى اين افتاده، آب مىريخت. على رضا خان هم بوده است. به هزار مرارت يكىيكى اينها را از زير خاك كشيده بيرون آورده بودند.
الحمد لله تعالى با وجودى كه از هفت ذرع راه افتاده بودند، روى هم توى خاك، آتش از بالا هم رويشان ريخته بود، كسى عيب نكرده بود. مگر چند نفرى از فراش و سقا كه دست و كمرشان شكسته بود. رحيم كنكن هيچ عيب نكرده بود. تا من خوابيدم قالومقال همانطور بود. زياد از حد صدا و قالومقال بود. يك شورشى، خلاصه خوابيديم.fekri
باز در سلطانآباد، اطراق شد. امروز همه را بكار گذشت. وزرا و شاهزادگان و ... به حضور آمدند. صاحب ديوان هم بود. با محمد امين ميرزا، و هوشنگ ميرزا، بعضى فرمايشات داشتيم، شد. امروز هم زياد سرد بود اما آفتاب شد. عصرى هوا بد نبود. رفتيم بالاى برج قدرى با دوربين تماشاى شهر و اطراف را كرديم. قلعه شهر مربع است. به قدر ارگ تهران مىشود. ارگ كوچكى هم دارد، كه عمارات ديوانى در ارگ واقع است. شهر را بسيار به قاعده ساختهاند. كوچهها راست به يك اندازه، تقسيم آبها و نهرها به نظم و قاعده، خانههاى بسيار عالى دارد. خيلى معتبر [است] خانوار اين شهر، هزار و پانصد خانه مىشود. تجار از آذربايجان و ... در اين شهر آمده، تجارت قالى و ... مىكنند. قالى زيادى همه ساله از مملكت عراق به خارج مثل، مملكت روسيه و عثمانى و ... مىفرستند. تجارت عمده دارند. در عراق پنبه زياد كاشته مىشود. و از هر قسم حاصل
به عمل مىآيد. [447] بلوكات و دهات بسيار معتبر در عراق هست. خلاصه علماى عراق هم امروز به حضور آمدند، ميرزا عبد الرحيم شيخ الاسلام اصفهان، هم كه بعضى نوشتجات (1)از علماى اصفهان داشت، به حضور آمد و از اصفهان آمده بود. خلاصه شب بعد از شام مردانه شد. يحيى خان و ... آمدند. احكام زيادى كه صاحب ديوان براى، اصفهان عرض كرده بود نوشته شده بود، ملاحظه كرده، مهر شد. بعد خوابيديم.Mesume ميرزا احمد خان برادرزاده صاحب ديوان هم از شيراز به حضور رسيده بود. ملاحظه شد.
امروز روز پنجشنبه هجدهم [شهر ذيقعده] بايد به مصلحآباد برويم. چهار فرسنگ سنگين راه بود. صبح برخاسته رخت پوشيده از در ارگ سوار شديم. از مال وينه حرمخانه و ... خيلى شلوغ (2)و جنجال بود. على هم صداى زيادى مىكرد. شلوغ بود تا از دروازه بيرون رفتيم. جمعيت زيادى بود سوار كالسكه شده، رو به شمال رانديم. طرف دست چپ قدرى كه رفتيم، ده معظمى به نظر آمد، در دامنه كوه، اسمش مرزن جيران از جزء كزار است. همهجا طرف دست چپ كوهستان است. به فاصله يك فرسنگ بيشتر و كمتر، پشت اين كوهها، محال بزچلو، و شراح (3)است. طرف دست راست هم به فاصله دو فرسنگ، سه فرسنگ، كوهستان است. محال فراهان است. و همچنين دهات سر راه و ... همه جزء فراهان بود. و منتهى مىشود به بلوك محلّات. قدرى كه رانديم يعنى به قدر يك فرسنگ به ناهار افتاديم. كنار دست چپ اينجاها برف در زمين بود. بعد از ناهار صاحب ديوان، هوشنگ ميرزا و ... و ... مرخص شده، رفتند. ما هم رانديم، از توى ده مشهد كه ملك عباسقلى خان خواهر (4)زاده سپهدار است، گذشتيم ده معمورى بود. دست راست ده، امامزاده [اى] بود مسمّى به محمد عابد، پسر امام موسى كاظم (ع) است. گنبدش را و جلو خانش را خيلى از قديم ساخته است. حرم در اين امامزاده به ناهار افتاده بودند. گنبد [آن] مخروطى است. بطور [كلّه] قند اما خيلى خوب ساختهاند. و عجب كاشىكارى داشته
بوده است، اين بناها. اما حالا ريخته است. از اين ده كه گذشتيم كمكم برف زمين كم شد.
به طورى كه زمين هم، تر بود هم، خشك، ملمّع بود. رفتهرفته برف كمتر مىشد تا آخر زمين خشك شد. اما بارندگى به شدت اينجاها شده بود. چون زمينش شورهزار و كوير (1)بود، برف آب شده بود. اما در اغلب جاها زراعت بود، و آبادى و دهات معمور زياد در جنبين راه به نظر آمد. هوا امروز صاف و آفتاب خوبى بود [448] گرم هم بود بعد از ده مشهد، نيم فرسنگ كه گذشتيم، به ده، ابكآباد، رسيديم. ملك جناب آقاست، يعنى مستوفى الممالك. ده معظمى بود از آنجا گذشته همهجا طرفين راه آبادى بود، الى منزل. بعد از ميان ده كمالآباد، گذشته به منزل كه مصلحآباد، است رسيديم. دو ساعت به غروب مانده.
دهاتى كه امروز در طرف دست راست و چپ بود از اين قرار است (2). شب بعد از شام مردانه شد شعر [و] غزل شيخ منتخب شد.
بعد خوابيديمZEHRASULTAN نزديك صبح مىگفت از دماغم خون مىآيد.
رفت [به] چادرش، كنيزى آمد، يعنى اقل بگه.
دست راست: ميقان- مشهد محمد عابد (سه دانگ وقف امامزاده، باقى اربابى) ابكآباد [ملكى جناب آقا]- و يسمه [ملكى] قوام الدوله- استروان [ملكى] ميرزا سيد حسين و محمد حسن قائم مقام- حرآباد [ملكى] جناب آقا- كمالآباد [ملكى] حاجى ميرزا سيد احمد و ساير ورثه حاجى ميرزا كاظم شمسآباد- كمالآباد [ملكى ورثه] حاجى ميرزا جعفر مصلحآبادى.
دست چپ: مرز نجيران- مهرآباد- شاهآباد- وزيرآباد- سيچان- قلعهنو- مزيدآباد- مشهد الكوبه- آهنگران- نظمآباد- خليجآباد- ولاسجرد.
بايد به آشتيان رفت چهار فرسنگ و نيم راه است. صبح از خواب برخاسته سوار كالسكه شديم. با حسام السلطنه، اعتضاد السلطنه، وزير خارجه، مشير الدوله، مجد الدوله، صحبت مىكرديم از امور دولتى ... بعد رانديم
رانديم هوا امروز آفتاب و صاف و گرم بود. جلگه خوبى دارد، وسيع صاف. جلگه هم بوته گون دارد. دست راست و چپ و اطراف همه كوه است. اما خيلى مسافت زياد.
بخصوص دست چپ از دور كوه بزرگ سنگ دارى بلند [و] طولانى پيدا بود. كه قريه كنگران [449] و زنجيران سرابند، معدن سنگ، شرّاب، سفيد آب در آن سمت است. در اين جلگه آهو زياد است. سياچى و حبيب الله خان براى شكار آهو رفته بودند. سياچى مىگفت آهوى زيادى ديدم. از پنج قدمى هم چهار پاره به آهو انداخته بود، نزده بود. اوقاتش تلخ بود.
خلاصه دست چپ به ناهار افتاديم. يحيى خان روزنامه خواند، حاجى ميرزا على [به] تركيب عربى، دستمالى به سر انداخته بود. [و] حرفهاى عجيب و غريب مىزد. برادرهاى انيس الدوله (1)عقب مانده بودند [و] به نجف اشرف رفته بودند. پيدا شدند. مىگفتند از راه نببح و سارو آمدهايم. و از زيادى برف در آن صحراها زياد تعريف مىكردند، مىگفتند افشار بيگ، هم از عقب مىآيد. يعنى به كرمانشاهان رسيده است. مىگفتند در خاك عراق عرب (2)به هيچوجه باران نيامده است. خشكى غريبى است. مفتىهاى بغداد با دايره [و] دنبك و بعضى طورها (3)به مصلّا به طلب باران بيرون رفته بودند. از قبور شيخ عبد القادر و امام اعظم، استمداد كرده بودند. قدرى ابرى هم كه در آسمان بوده است مرتفع شده، آفتاب شديدى شده بود. خلاصه بعد از ناهار سوار كالسكه شده رانديم. تا رسيديم به قريه فيضآباد، كه در دست ميرزا محمد على مشرف توپخانه است. ده خوبى بود. اما آبش بسيار كم بود. خانوارش به نظر زياد مىآمد. اما بىبضاعت. از فيضآباد كه قدرى گذشتيم، جلگه مبدل به هر ده ماهور شد. الى آشتيان به همينطور بود. جلگه يك گردنه بسيار كوچكى هم داشت. كه قابل گفتن گردنه نيست. اما براى اسبهاى كالسكه و عراده و قاطرهاى تخت و بارى و شتر بارى، كه پنج ماه است در زير بارند، الحق به نظر كوه البرز (4)مىآمد. خيلى به صعوبت گذشته زمين گل هم داشت. خلاصه نزديك قريه آشتيان كه در حقيقت شهر معظمى
است. از كالسكه سوار اسب شدم. از زير قريه از توى كوچههاى تنگ و يك پل (1)كوچكى، كه روى رودخانه كوچكى، كه از ميان آشتيان مىآيد، گذشته، به اردو رفتيم. اگرچه مستوفى الممالك، قلعه و عمارتى خارج از قصبه آشتيان دارد و مىشد در آنجا منزل كرد، اما براى اينكه پسفردا باز در چادر خواهيم بود، و سرما [خواهيم داشت] خواستيم عادت به عمارت نشود مهدعليا در آنجا منزل كرده بودند. خلاصه سه ساعت به غروب مانده وارد چادر شديم. مستوفى الممالك بار خانه زيادى، از هر قبيل مركبّات مازندران و ... فرستاده بود، براى همه نوكرها و .. هم، پول بارخانه فرستاده بود، كل بارخانهها (2)را هم در طرفى كود (3)كردند، كلشهاى بارخانه را هم طرفى ريختند [450].
عصرى قرق شد. زنها آمدند. زعفران باجى بارخانهها را تقسيم كرد شلوغ (4)شد گربهها توى كلشها بازى مىكردند. تختهها سوخته شدند. بعد كلشها را هم آتش زديم.
خلاصه قريه آشتيان در دامنه كوهى واقع است. خانههاى عالى خوبى، روى هم رفته در دامنه ساخته شده دو درّه، و دامنه كوه را خانهها پر كرده است. خلاصه شب بعد از شام، مردانه شد.
پيشخدمتها آمدند. بعد خوابيديم.Zaki شب باد تند و زيادى مىآمد. الى صبح معركه بود. [با] سرماى زياد.
در آشتيان اطراق شد. امروز باد سرد شديدى مىآمد، كه از چادر و آلاچيق نمىشد بيرون رفت، مىخواستيم امروز سوار شده آشتيان را تماشا كنيم. ممكن نشد. زير كرسى توى آلاچيق تاريك، الى غروب نشستيم. عصرى حمام سر و تن شورى مختصرى رفتيم. عصرى باد ايستاده بود. حاجى رحيم خان، عبد القادر خان، دولچه و ... از سلطانآباد، از راه ابراهيمآباد، به قم رفتهاند. امروز به كسالت و بطالت گذشت. قدرى دراز كشيدم. قدرى كتاب جغرافياى فرانسه، با دكتر و يحيى خان خواندم. بعد شب خوابيديم ...enis عصرى حمام سر تن شورى مختصرى رفتيم.
روز يكشنبه بيست و يكم [شهر ذيقعده] بايد به دستجرد برويم، سه فرسنگ و نيم راه بود، صبح هوا صاف و آفتاب خوبى بود. اما سوز كمى مىآمد. رخت پوشيده در سراپرده ايستاديم. از اين قرار رؤساى آشتيان و غيره به حضور آمدند: آقا ميرزا جعفر مجتهد، با بعضى علماى ديگر، مثل ملا حسين [و] ملا ابراهيم، ميرزا محمد، كه در قديم وكيل يزد و كرمان بود، از جانب خان بابا خان سردار مرحوم، حالا مرد مسنى است. بيكار است. از جهت (1)پيرى مجاور آشتيان است. [451] ميرزا حسين خان، برادر ميرزا نصر الله گرگانى، ميرزا تقى برادر ميرزا زين العابدين البرز مرحوم، مردى است هفتاد و پنج ساله و جهان گرديده، مىگفت به ولايات هند و سند و ... سياحت رفته بوده است. ميرزا على نقى برادر ايضا ميرزا شفيع سلطان نايب آشتيان، خلاصه سوار اسب شده، با حسام السلطنه، وزير خارجه، مشير الدوله، اعتضاد السلطنه، مجد الدوله، صحبت مىكرديم، رفتيم، رو به، بلندى كه آشتيان را تماشا بكنيم. اما هوا باد سردى داشت. اذيت مىكرد. نشد زياد تماشا بكنم.
الى نزديك قلعه، مستوفى الممالك و قوام الدوله، رفتند قدرى تماشاى خانهها را كرده، برگشته سوار كالسكه شدم. از باد سرد سرم قدرى سرما خورد، و رانديم رو به مشرق، راه كالسكه خوب بود. اما همهجا پست و بلند و ماهور بود. طرفين راه همه كوههاى كوچك سنگى و غير سنگى بود. قدرى كه راه رفتم، سرازير و بلندى بود. كالسكه حرم گير كرده بود. طرف دست چپ روى تپه به ناهار افتاديم. پيشخدمتها و ... همه بودند.
يحيى خان، روزنامه خواند. حاجى ميرزا على بود. نامربوط زيادى مىگفت. بعد از ناهار سوار شده، از بلندى بالا رفته، سوار كالسكه شده، رانديم. همهجا سرازيرى بلند و پست بود. و كمى برف در كوهها و زمين بود. به طورى كه چشم را مىزد. كوههاى قشنگ در طرفين راه بود. تا رسيديم، به ده كوچكى توى دره بود. اسمش رازآباد بود گفتند ملك مستوفى الممالك است. بعد قدرى كه رانديم دست چپ، توى درهّ ده كوچك ديگرى بود موسوم به (سررود) بعد چند ده ديگر ديديم. موسوم به موشه [و] (ورسان). بعد رسيديم توى درّه. حرم به ناهار افتاده بود. از اينجا راه رو به شمال شد. باز درّه است. اما اينجا قدرى گشاد شد. تا به ده (زىزكان) كه در طرف دست چپ در دامنه كوه است، رسيديم.
1) . اصل: جهة
اينجا اگرچه اطراف همه كوه و پيش رو هم بود و سد و حايل بود. كوه البرز قدرى و كوه دماوند، تا نصفه پيدا شد. پر برف سفيد، دماوند ارتفاع خودش را نمود. به اين معنى كه از اين نقطه تا زير كوه دماوند سى و پنج الى چهل فرسنگ (1)راه است. اين كه نوشتم غلط است. بعد از حساب صحيح پنجاه فرسنگ درست است. خلاصه پشت كوه زىزكان ده عامره است. و تفصيلى در اين ده است كه لابدا بايد نوشته شود. هركس در اين ده اسم ماست ببرد [452] و بخصوص اگر بگويد ماست داريد، اذيت زيادى به آن گوينده مىكنند. بلكه احتمال خطر هم دارد. چنانچه بعضى از اهل عامره در سلطانآباد به عرض آمده بودند، در منزل مشير الدوله، كه ديوانخانه عدليه اعظم است معتمد الملك هم آنجا نشسته بوده است.
معتمد الملك يا كس ديگر سؤال كرده بوده است، كه اينجا ماست خوب دارد يا نه.
عارضين عامره برخاسته (2)از مجلس رفته بودند، با خشونت. اما در اين روزنامه علت آن را (3)كه چرا عامره از لفظ ماست بدش مىآيد [را] نمىنويسيم هركس بخواهد دليل آن را بداند خودش برود عامره و ماست بخواهد تا معلومش شود. خلاصه رانديم به قريه جوزا رسيديم.
اينجاها خاك خلج قم است. كه جزء عراق [عجم] است فوج خلج به سركردگى محمود آقا، كه تربيت شده مدرسه سنسير پاريس است، ديده شد. بسيار فوج آراسته [اى] بودند. بعد به منزل كه دستجرد است رسيديم، رفتيم، به چادر. دستجرد، ده بسيار معتبرى است. باغات خوب دارد. در عامره رنگرزى زياد دارند. و خودشان هم كرباس درست مىكنند. از اطراف هم كرباس آورده، آنجا رنگ مىكنند. خانوار زيادى دارد. شب، بعد از شام مردانه شد پيشخدمتها و ... آمدند. دكتر قدرى روزنامه خواند. بعد خوابيديم.Uchi چاپار تهران رسيده بود. مطالب آورده بود. امروز همه را خوانده جواب نوشته، فورا چاپار را معاودت داديم.
بايد رفت به قاضى، چهار فرسنگ راه است. هوا بسيار گرم و خوب بود. از دم سراپرده الى دم كالسكه، مسافتى بود پياده رفتيم.
سوار كالسكه شده، رانديم، رو به شمال. [453] راه پست و بلند بود. قدرى رفتيم.
طرف دست راست، در دامنه نزديك جاده (1)ده عيسىآباد بود. امامزاده بود. گنبد قديم سازى داشت، كاشى بود. خوب بنائى بود. اسم امامزاده زكريا بود. ميگفتند پسر امام موسى كاظم (ع) است. از نزديك امامزاده گداى زيادى ديده شد. به حسام السلطنه پول دادم، ببرد تقسيم بكند. گداها، زنها دورش را گرفته [بودند]. كم مانده بود از اسب پائينش بياورند. با وزير خارجه، اعتضاد السلطنه، حسام السلطنه [و] مشير الدوله، زياد صحبت شد. راه كالسكه از بغله و پست و بلند شد [از كالسكه] پياده شده، سوار شدم.
دست چپ باغات و محل جهرود است، كه جزء خلج است. و عراق دم راه پيدا بود.
بسيار بسيار درّه باصفائى است. همه باغات از هر جور درخت ميوه و غيره و عرض دره بسيار وسيع [است]. دهات زياد [دارد]. در بهار بايد مثل بهشت باشد. طول دره به قدر يك فرسنگ بيشتر بود. عرض دره به قدر نيم فرسنگ كمتر و بيشتر بود. بسيار باصفا بود. قدرى راه رفته، طرف دست راست، روى تپه، يعنى كوهى به ناهار افتاديم. حرم آمده، گذشتند.
(عكاسباشى عكس يكنفر پيرمرد خوانسارى را كه بسيار فقير بود انداخت) (2)عرفانچى پيدا شد، كه در پرى به علت ناخوشى زنش مانده بود. بشدت لاغر شده، و سياه شده، از سرما تعريف كرد، كه از پرى از راه (ازنوله) و ديزآباد و سارو [و] آهنگران و سياووشان آمده است. يك نفر آدمش در راه از سرما مرده بود. چند نفر را سرما دست و پا برده بود.
در ديزآباد هم كه نصف شب وارد شد، و در راه يك ذرع برف بوده است، بعد از ورود به ده مىخواستند، كه قدرى گرم بشوند، براى جزئى حرفى، ميانه آدم عرفانچى، و كدخدا جنگ مىشود. يكبار [ه] نصف شب، هزار نفر رعيت، با چوب و چماق ريخته فحش زياد، به عرفانچى داده، بلكه كتك هم زده بودند، و رفته بودند، بالاى بام كه خانه را بر سر عرفانچى خراب كنند. عرفانچى بيرون آمده با هزار زحمت و التماس، آنها را از سر باز كرده بوده است. (سر ناهار خون زيادى از دماغم آمد) (3)خلاصه بعد سوار شده رانديم. همهجا
پست و بلند بود، و طرف دست چپ همه ده، و آباد بود. ميرزا حبيب الله برادر ميرزا نصر الله گركانى، كه قديم مستوفى ما بود. دم راه آمده بود. در ده سناوند كه از همين بلوك خلج است، دست چپ بود، مىنشيند. آمد دم كالسكه، مىلنگيد. گفت اسب، پايم را معيوب كرده است. چند بچه كوچك هم داشت، لباسهاى قرمز و ... پوشانده بود.
خيلى مىناليد، از دست مردم و ... رانديم، تا رسيديم به ده قاضى، كه مال اولاد محمد حسين خان خلج است، مال حاجى عيسى خان است. سه برادر هستند. على اكبر خان، حاجى عيسى خان، حاجى آقا خان، حاجى عيسى خان، در ده قاضى كه ملك اوست، عمارت بسيار عالى ساخته است. هنوز ناتمام است. [454] ملك نىزار مال على اكبر خان و حاجى آقا خان است. اينها خانواده معتبرى هستند، در خلج. خلاصه وارد منزل شديم.
چيز تازه [اى] الحمد لله رو نداد. نصر الله قوشچى ديوانه، از ماهىدشت الى حال، به فلج گرفتار شده است. به فلاكت تمام مىآيد. در سلطانآباد، اعتضاد السلطنه و مجد الدوله و امينى بازى كردند. اعتضاد السلطنه از امينى و مجد الدوله 800 تومان برده است. الى صبح نشسته بودند. خلاصه شب شد. خوابيديم. از سناوند و ... كه رد شديم به ده (رازوند)، و باغك رسيديم بعد به قاضى. پاى گربه چيتى كوچكه را لگد كردهاند، مىلنگيد.
ناخوش هم بود. خوب توى تخت گذاشته مىآورند.
صبح برخاستيم امروز بايد به حضرت معصومه (ع) برويم شش فرسنگ تمام راه است. رانديم با وزرا و شاهزادگان صحبت كرديم.
حسام السلطنه، بنا شد به خراسان برود. خلاصه همه ما رو به شمال مشرق مىآمديم، راه كالسكه خوب بود قدرى، پست و بلند بود. بعد هموار است. دست راست از دور كوههاى سنگى سياه بلند، اما نه چندان بلند، برف هم داشتند، پيدا بود. محال جاسب و اردهال كرمجكان قم در آن دامنه و درههاست، ييلاق قم است. (نىزار) هم همان طرفهاست. از راه به آن كوهها فاصله زياد بود. پنج فرسنگ كمتر بيشتر، دست چپ هم، اوايل به فاصله دو فرسنگ كمتر بيشتر، منتهى به كوهها و تپههاى كوچك سرخ و سفيد رنگ مىشود. كمكم در آخر راه نزديك جلگه مىچسبد به تپههاى ... (1)كوره هم طرف راست هم
1) . يك كلمه نامفهوم
[طرف] چپ زمين امروز خشك بود. اما سابقا باريده بوده است. دست راست، در نزديك ده ساليان كه وقف نجف اشرف است به ناهار افتاديم پسر حاجى آقا خان خلج يك ميش [و] يك قوى سفيد بزرگ شكار كرده آورده بود. ميش را در كوههاى علىآباد، نزديك (خرتپه) كه نزديك محلات است و آنجاها شكارگاه مشهور است مىگفت زده است، قو را در رودخانه قم. اما هيچ وقت رسم نبود، قو اينجاها كسى ببيند. قو در كنار درياى بحر خزر (1)زياد است از آنجا اينجا آمده است. خلاصه بعد از ناهار باز سوار كالسكه شده رانديم. هوا بسيار گرم بود. خيلى رانديم. تا به رودخانه قم رسيديم. آبش الحمد لله تعالى زياد، (سر راه يك كاروانسراى سنگى بسيار قديم مخروبه بود) (2)نزديك شهر سوار اسب شدم، جمعيت زيادى به تماشا و استقبال آمده بودند. به علت گرانى امسال، از اطراف هم فقراى زياد، در اين شهر جمع شدهاند. حاجى ملّا صادق مجتهد قمى [455] آقا حسين قمى، به استقبال آمده بودند. صحبت زياد كرديم، با آنها. متولىباشى، ساير علما هم همه آمده بودند. در شهر منزل نكردهايم. در روبروى عمارات ديوانى نزديك شهر آنطرف رودخانه توى چهار ديوارى (3)چادر زده بودند. رفتم منزل دو ساعت به غروب مانده وارد شديم.
حاجى رحيم خان ديده شد. دولچه ديده شد. خان نايب برادر محقق از تهران آمده است.
ملاحظه شد. شب بعد از شام مردانه شد. پيشخدمتها آمدند. بعد خوابيديم.Bakeri
توقف شد. بعد از ناهار رفتم زيارت، پياده، از رودخانه پلى بسته بودند، گذشته، از عمارات ديوانى رد شده، به زيارت رفتم. پيشخدمتها [و] نوكرها همه بودند. شاهزاده اعتضاد، مشير الدوله، شهاب الملك، سارى اصلان و ... و ... بودند. حسام السلطنه امروز نبود. وزير خارجه هم نبود. دبير الملك، هم امروز آمده بود. متولى باشى و غيره بودند. رفتيم زيارت، نماز ظهر و عصر را هم در بالاى سر حضرت معصومه (ع) كرديم. سر مقبره شاه مرحوم، خاقان مغفور، رفتم. بعد سر مقبره عين الملك مرحوم هم رفتم. بسيار متأسف شدم. سر قبر
حاجب الدوله مرحوم هم رفتم. در رواق حضرت مدفون است. سنگ مرمر كوچكى تازه ساخته آورده است، پسرش روى قبر گذاشته است. از اندازه قبر بسيار كوچكتر است.
قصيده [اى] هم كه آخرش همه حاجب الدوله است، گفتهاند. در روى مرمر نوشتهاند، آنجا هم تأسف خوردم. قبر شعاع السلطنه مرحوم، هم در اطاق خاقان مغفور است.
اطاقى است بلندتر از مقبره خاقان مرحوم، آنجا سوزنى (1)انداخته قارى نشانده بودند. پرسيدم، اصل قبر شعاع آنجاست يا نه، گفتند قبر پائين است. يعنى متولى قبر خاقان كه اسمش ميرزا على اكبر است، گفت كه اول كه خواستيم مقبره، براى شعاع السلطنه اينجا بكنيم، يك سنتى درآمد. بعد شاهزاده را روى همان سنتى دفن كرديم. زياد خنديديم.
شاهزاده اعتضاد هم زياد خنديد. لفظ سنتى لفظ قبيحى است. بعد معلوم شد قبرى كه بكنند، و مقبره ساخته قديم درآيد آن را (2)سنتى مىگويند. شعاعى مرحوم، از بس شلوغ و بامزه بود، در مردنش هم بايد مضمون خنده باشد. آمديم منزل، حرم همه رفتند، زيارت. دبير الملك آمد. جواب ولايات بعضى احكام كه به همه ولايات لازم بود حكم شد، بنويسد. بعد الى عصرى به صحبت گذشت، شب بعد از شام مردانه شد. عرفانچى روزنامه خواند.
على رضا خان، عكاس، بودند. بعد خوابيدم ...enis تيمور ميرزا امروز يك درناى بزرگ، با يك بچه درنا، كه نوكش (3)كج بود، گرفته بود، آورد. يك قرهقوش پير بزرگى هم با چرخ ديروز گرفته بود. او هم زنده بود. [456] زعفران باجى، كلب حسين، با، بارها، آدم (4)زبيده، با، بارها، آقا مردك غلامبچه، آقا على خواجه، ميرزا باجى، انيس الدوله، حاجى رحيم خان با صندوقخانه، يحيى خان، عزت الدوله [و] عبد القادر خان و ...
رفتند تهران.
در قم توقف شد .. مثل ديروز بعد از ظهر به زيارت رفتم و برگشتم. شب بعد از شام مردانه شد. عكاسباشى و ... آمدند. سياچى
[هم آمد] عصرى معير الممالك آمده بود، از تهران. ديده شد. بعد از شام از بينى من در وقت دست شستن خون آمد. از دماغ انيس الدوله هم خون زيادى آمد. امروز هم از بينى انيس الدوله خون زيادى آمده بود. پيشخدمتها كه آمدند، بعد رفتم، اندرون. قدرى گشتم. الى دم در رفتم. با باشى و كوچولو [به] چادر زنها رفتم. بازآمدم بيرون. خيلى نشستيم. عكاسباشى صحبت مىكرد [كه] ديشب، يك زن آمده بود پيش عكاس، صحبتشان بجاى نازك هم رسيده بوده است. اما عكاسباشى مىگفت زنكه پنجاه ساله بود. الى ساعت پنج نشستيم. بعد خوابيديم.mesume قرار نانى براى فقراى قم گذاشتم. صد و پنجاه خروار غلّه داديم، كه به دست آقا حسين و متولى باشى، به فقراء برسانند. الى پنجاه روز، روزى به هزار و هشتصد نفر فقير نان مجانا بدهند. پانصد خروار گندم، هم به فقراى اصفهان داده شد.
ميرزا سيد يوسف، نايب الحكومه قم عزل شد [و] عباس قليخان قاجار، پسر محمد ولى خان قاجار مرحوم، نايب الحكومه شد.
بايد به پل دلاك برويم. چهار فرسنگ راه بود.
هوا آفتاب و گرم بود. زبيده گفت گربه چيتى بزرگه نيست. هرچه گشتند پيدا نشد. تا سوار شديم به كالسكه. مشير الدوله، متولىباشى و ... و ... و ... بودند. ميرزا سيد احمد هم مرخص شد [كه] به عراق برود. رانديم. جمعيت زيادى در طرفين راه بود. از خاكفرج كه گذشتيم جمعيت ديگر نبود. با وزير خارجه، اعتضاد السلطنه، مشير الدوله صحبت مىكرديم. روى تپه كنار دست چپ به ناهار افتاديم. معير و ... بودند. عرفانچى روزنامه خواند. بعد از ناهار سوار شده، به كالسكه رانديم. باز عرفانچى، دم كالسكه روزنامه مىخواند، الى نزديك منزل. بعضى فقرا از بلوكات اصفهان، به علت گرانى با زن و بچه براى تحصيل معاش رو به تهران مىرفتند. بين راه كاروانسرائى تازه مىساختند، قلعه كشيده بودند. بسيار خوب و بجا و به موقع. سابقا ميرزا زين العابدين البرز مستوفى بناى آبادى، اينجا [را] گذاشته بوده است. حالاها مستوفى الممالك گويا خريده، مشغول آبادى است. بعد رسيديم به منزل. راه كالسكه خوب است. جلگه است.
طرفين راه از دور، كوه و تپه دارد. غلام على خان را بين راه به قم فرستاديم [كه] چيتى را پيدا كند. در منزل هم عرفانچى روزنامه خواند [457] بعد زنها آمدند. زياد حرف مىزنند.
اوقات تلخ مىكنند. بعد از شام مردانه شد. عرفانچى آمد روزنامه خواند. ميرزا على خان، محقق، سياچى [و] عكاس و ... بودند بعد خوابيديم. غلام على خان آمد. اثرى از چيتى بزرگه پيدا نبود. دلگير شدم كه اينهمه راه برويم، در قم [گربه] گم بشود.
بايد رفت به حوض سلطان. صبح برخاستيم ديشب كم خوابيدم، از بس خواجهها، تفنگدارها، خورخور، و سرفه مىكردند. دم صبح هم باران شديد مىآمد. صبح كه برخاستم، هوا ابر بود. باز باريد. سوار كالسكه شدم، خير، سوار اسب شدم. خان بابا خان چهار محالى، محمد مهدى خان چهار محالى را مشير الدوله به حضور آورده [بود]. اسب عربى كبود خوبى هم پيشكش آورده بودند. با وزير، اعتضاد الدوله، صحبت كرديم. باران تند شد. سوار كالسكه شدم. امين الملك پسر اشرف خان ماكوئى، كه سواره كرد و ترك را به استرآباد برده بود، برگشته است.
به حضور آورد. كريم خان كه خلعت براى يمين الدوله [و] آصف الدوله برده بود در اول سفر ما اينجا آمده است، به حضور آمد. صحبت از فارس مىكرد، با زبان بىزبانى بعضى چيزها حالى مىكرد. دست چپ به ناهار افتاديم. پيشخدمتها همه بودند. عرفانچى روزنامه خواند. بعد سوار كالسكه شده، قدرى كه رفتم، باز سوار اسب شده، تنها با معير الممالك، صحبت كرده [به] سمت چادرهاى، ناهارگاه حرم سمت دست راست، نزديك صدرآباد، خرابه، كه حالا محمد خان حاكم سابق يزد [آن را] آباد كرده است، رفتم. بعد معيّر رفت، من رفتم ناهارگاه حرم. همه بودند. ببرى خان هم بود.
قدرى ايستاديم. بيرون باران مىآمد. زنها همه بودند. باشىغلامبچه، هم سواره به تاخت آمد. بعد رفتم، كاروانسرا آبانبار و ... ساخته آب جارى آورده بود، خوب جائى شده بود. باز سوار كالسكه شده رفتيم. باران مىآمد. رفتيم رفتيم خيلى راه بود. دو ساعت به غروب مانده، وارد حوض سلطان و كاروانسراى صدرآباد شديم. هوا قدرى باز شد.
محمد على خان [و] على رضا خان و ... بودند. در قم كيفيتى، براى على رضا خان رو داده بود. محمد على خان تعريف مىكرد. على رضا خان، محمد على خان [و] على رفته بودند حمام عمارت ديوانى، على رضا خان قبل از حمام به بيت الخلا رفته است. تا نشسته بود روى خلا، صدايى از توى خلا درآمده، خان ترسيده بود. بعد از توى خلا
گربه بزرگى درآمده، جسته بود، بيرون. خان مقعد نشسته، برخاسته فرار كرده بود.
خلاصه شب خوابيديم ...Chirasi كوچكه [458]
بايد (بكنار گرد) رفت. شش فرسنگ بلكه بيشتر راه است. آن قدرى كه اين راه امروز ما را زحمت داد، و خسته كرد، در اين سفر كمتر جائى به اينطور ما را خسته كرد. راه كالسكه اغلب خوب بود. نزديك (زيان) و (كنارگرد) و نزديك رودخانه شور قدرى بد بود. قدرى هم سواره آمديم. هوا صاف و آفتاب بود. باد قدرى سرد مىوزيد. از مغرب به مشرق طرف دست چپ راه، به ناهار افتاديم.
خلاصه يك ساعت نيم به غروب مانده، به منزل كه خيلى بالاتر از ده (كنارگرد) افتاده بودند، رسيديم. امروز خيلى دور بود خسته شديم. شب به استمرار همه شب گذشت.
به حضرت عبد العظيم (ع) بايد رفت. صبح سوار كالسكه شده رانديم. راه قدرى سربالا [و] پائين بود. همه بودند، در ركاب. هوا صاف بود. ببرى خان و دولچه، او را صبح، بشير خان به كالسكه گذاشته، با كنيز زبيده، و مليجك يكسر بردند تهران. ناهار [را] در صحرا خورده، احكام زيادى دبير فرستاده بود، مهر كردم. بعد رانديم عرفانچى همهجا روزنامه خواند. زن عرفانچى در قم مانده است.
ناخوشى او عود كرده است. خلاصه نايب السلطنه، ميرزا كاظم، حكيم رشتى، لله (1)باشى، آمدند. ما شاء الله نايب السلطنه چاق و خوب شده بود. محمد تقى ميرزائى پيدا شد. بسيار بسيار فربه شده است. به طورى كه هيچ حركت نمىتواند بكند. اغلب كسان مردم (2)آمده بودند، و غيره، و بچههاى اهل اردو را جلو آورده بودند. عباس ميرزا، پسر فخر الملك، هم آمده بود. خلاصه وارد حضرت عبد العظيم شديم. زنها باز شكوه از گرانى داشتند. رفتم زيارت. شكر خدا كرده، آمديم، باغ شاهزاده اعتضاد، على رضا خان ديروز آمده بود. چادر زده بودند به قاعده، يحيى خان، از شهر آمده بود. حاجى محمد حسن بيگ، ميرزا مهدى [و] ميرآخور، الله قلى خان، آقا محسن، ميرزا طاهر، اسحق ميرزا، ميرآخور وليعهد. كاظم خان فراشباشى، احوالش بهتر شده، آمده بود. با ميرآخور زياد
صحبت شد. خيلى خنده داشت. آقا موچول پسرش هم بود. [459] حكم دستخط ميرآخورى باز به امير آخور داده شد، با خلعت شمسهدار. بابا پيره اندرون آمده بود.
در كمال خوبى مانده است. خلاصه عصرى زنانه شد. زنها آمدند تماشاى فواره ديوانيه شاهزاده را كردند. شب بعد از شام خوابيدم.Nouchafrin
روز سهشنبه غره ذى حجه (1)
الحمد لله تعالى به تهران مىرويم. صبح برخاستم.
رفتم. حمام رخت پوشيده، آمدم، بيرون، توى آلاچيق نشستم. دبير احكام [را كه] فرستاده بود، مهر شد. امير آخور با خلعت مشمّس پوشيده آمده، نشست. حاجى ميرزا على آمد، با ميرآخور زياد شوخى كرد. خنديدم. معير و ... بودند. حاجى رحيم خان، از شهر آمد. اسباب جواهر آورده بود. با آقا كثير خان تفنگدار و شاهزاده.
زن حاجى رحيم خان پسر زائيده است. زن ميرزا طاهر، ميرزا را كتك مضبوطى زده است.
ميرزا دو شب مفقود شده، به جندهبازى رفته بود. در مراجعت، ميرزا توى حياط (2)مىآيد، مىبيند، كنيزها دور ميرزا را احاطه كرده، حالت بدى دارند. گيس سفيدى (3)يزدى دارد، او آمده به ميرزا گفته بود. آقا تو چكاره [اى] گفته بود، مستوفى پادشاه، كتابدار [و] اسلحهدار هستم. باز پرسيده بود چكاره [اى] باز ميرزا اين جواب را داده بود. گيس سفيد گفته بود تو ... (4)فيل شورى ميرزا كجخلق شده بود. زنش درآمده بود. حكم كرده بود، بزنيد. كه ميرزا را انداخته بودند [و] زياد زده بودند. ناهار را خورده بعد از ناهار رخت پوشيده شمشير، جقه و ... [بستم و] رفتم. صدر العلما [و] امام جمعه آمده بودند. ملاحظه شدند.
ميرزا محمد خان عمواقلى، ديده شد. اشخاص عجيب و غريب ديده شدند. سوار كالسكه شده راندم. حسام السلطنه، وزير خارجه، مشير الدوله، سايرين، نوكرها، همه بودند.
هوا صاف بود اما باد گندى مىآمد. گردوخاك زيادى بود. از حضرت عبد العظيم الى ميدان عالىقاپوى ديوانخانه تهران آدم بود. از طرفين راه، هيچ وقت همچه جمعيتى
نديده بودم. زن [و] مرد زياد، گداى زياد از حد چه مال خود تهران، چه از اطراف كه قحطى بود، آمده اينجا، ريختهاند. محشرى بود. دادوفرياد قالومقال زياد بود.
زنهاى گداى سليطه (1)زياد داشت از گرانى نان و از دست وزير فرياد مىكردند.
الى ديوانخانه [460] به همين اوضاع مبتلا بوديم. همهجا از كنار خندق با كالسكه الى دم دروازه ناصرى، آمديم، آنجا سوار اسب شديم. كوچه شمس العماره مملو بود از زن و مرد، نايب السلطنه، نصرت الدوله، صاحب منصبان و ... زياد از حد بودند.
افواج هم ايستاده بودند. موزيكانچى [و] نقارهخانه و ... جلو بودند. خلاصه وارد ميدان شديم. مستوفى الممالك، مؤيد الدوله، ملكآرا [و] سپهدار و ... و ... و ... هزار نفر بودند پياده شده، رفتيم، تخت مرمر، هوا سرد بود، نشستيم. حاجى آقا اسمعيل با هزار زحمت، قليان آورده، خطيب قرمساق (2)خطبه را زياد طول داد. كم مانده بود سرما بخورم ديگر براى قصيده سامى (3)ننشسته (4)برخاستم آمدم ديوانخانه. بسيار باصفا بود. اما آب ديوانخانه هيچ نمىآمد. معير باز خجل بود. اما خواهد آمد. پيشخدمتها سفرى، حضرى بودند. رفتم اطاق عاج پرزل را آوردم. قدرى از پاريس و ... گفتم، خجالت مىكشيد. گفت الياس باغبان معروف هم، از وبا مرده است. وزرا و ... آمدند صحبت شد. در باب گندمها و ...
نسقچىباشى زياد ناخوش بوده است. حالا خوب بود، آمده بود. رفتند. بعد رفتم پائين.
شير من، كه مرده بود، (اندرى) ايطاليائى، شير را درست كرده، روى تخته ايستاده واداشته بود. بعينها شير، يك طاقه شال دادم. بعد رفتيم اندرون خلوت، لله (5)باشى آنجا بود، با دخترهاى پيانوزن، همه ناخوش شده بودند. حالا خوب بودند. لاغر [و] ضعيف، گربه فقيرى آنجا بود. با گربه كوره، چند تركمانى كه حيدر قلى خان فرستاده بود آنجا بودند.
كوچك، كور، كچل ديده شدند. آمدم بيرون، ديوانخانه را معمار باشى خوب تعمير
كرده است. رفتم اندرون ببرى خان و ... را ديدم گربههاى شهرى همه بودند اما كثيف شده بودند. گربه كوفته هم بود. شب بالاخانه شام خورديم، انيس الدوله بود. بعد از شام از دماغش خون آمد، رفت. امشب كسل خيالى بودم. احوالم هم سست بود. شب را بد خوابيدم. ابتداى گل بنفشه در تهران است. قاسم، قرقچى قديمى كند (1)، و اسد الله قرقچى برادر نظر بيگ مرحوم [كه] او هم قرقچى كند بود، هر دو مردهاند. الحمد لله تعالى شكر خدا را كه سفر بخير و خوبى انجام يافت باز هم الحمد لله تعالى.
پايان روزنامه سفر به عتبات عاليات [461]
1) . كند- كن- از قراء اطراف تهران كه اكنون ضميمه تهران بزرگ است.
بعد از ورود به تهران وقايعى كه روى داده است از اين قرار است: اولا بعد از دو روز ميرزا عيسى ملعون وزير تهران را در خلوت درب خانه حبس كرده حكم شد به حسابش برسند. امين الملك به جاى او وزير تهران شد. علاء الدوله نسقچىباشى با وجود ناخوشى سختى كه داشت فراشباشى شد. كاظم خان كه سفيه بود با پسرش عزل شدند.
حكومت قزوين كه با علاء الدوله بود به سپهدار التفات شد. آقا سردار پسرش را فرستاد. بعد از چهار پنج روز سركار آقا مستوفى الممالك از وزارت و استيفا كليتا عزل شد. مستوفى الممالكى را به ميرزا كاظم خان نظام الملك نورى، پسر صدر اعظم سابق التفات شد.
ميرزا داوود خان برادرش نايب او شد. طايفه (نوريه) دوباره به هيجان آمده جنبوجوشى كردند. ميرزا تقى خان خوئى كه داروغه دفترخانه بود عزل شد. وزارت لشكر هم جزء رياست كل قشون به خود (نصرت الدوله) التفات شد و در كار خود مستقل گرديد.
(محمد على خان صاحب جمع) عزل شد و به حسابش رسيدگى (1)شد. صاحب جمعى به امين السلطان التفات شد.
عمل چاپارخانهها از (شهاب الملك) گرفته به (ميرزا على خان منشى حضور) التفات شد. عمل چاپخانهها و روزنامه دولتى و ... از (اعتضاد السلطنه) انتزاع و به (محمد حسن خان عرفانچى) التفات شد. حكومت عراق و كمره به (يحيى خان معتمد الملك) التفات شد.
(اسد اله ميرزا) از مازندران عزل و مازندران (2)به (عليرضا خان عضد الملك) داده شد.
عربستان و بروجرد را به مجد الدوله التفات شد. (معز الدوله) احضار شد. نايب مجد الدوله رفت. در بينى كه بايد برود، سلخ ذيحجه يك خراج (3)سختى در پشت درآورده بسترى شد
الى حال كه هشتم محرم است، خوابيده است اطبا مأيوس از حياتش هستند. تا چه شود.
حسام السلطنه مأمور خراسان شد، يك روز بعد از ورود به تهران به ناخوشى نقرس مبتلا شد.
هنوز هم خوابيده است.
حاجى سيف الدوله، نايب شده به خراسان رفت. نايب الوزاره حاكم گيلان، و كل اعيان گيلان و طوالش را خواسته بوديم آمدهاند.
مستوفى الممالك بعد از عزل چندى در خانهاش نشست. بعد از شهر بيرونش كرديم به يوسفآباد. چندى آنجا ماند. بعد رفتنش به آشتيان، لزوم به هم رسانيد به محصلى مشير الدوله به آشتيان رفت. غره محرم. يوسفآباد و ... به مشير الدوله سپرده شد كه خراب نشود. ميرزا مسيح از شاهرود بسطام عزل و آنجا را به امين خلوت سپرديم.
ميرزا قهرمان در رياست دفتر آذربايجان مستقل شد. پسر (نصرت الدوله) سلطان حميد ملقب به (نظام الدوله) شده براى رياست قشون آذربايجان مأمور شد.
بعد از ورود، همه به خشكى گذشت. حالتها بسيار بد بود.
الحمد لله تعالى از بركت جناب سيد الشهدا عليه السلام از غره محرم هوا انقلاب به هم رسانيد. الى پنجم محرم، شب و روز پىدرپى بارانهاى نافع آمد. به كوهستان برف زيادى زد. در قزوين و خمسه، همدان، عراق، همهجا باريد. آنقدر وجد و سرور حاصل شد كه حد نداشت. در پنج شبانهروز، گاهى مىباريد، گاهى مىايستاد اما خيلى باريد. انشا الله باز هم خواهد آمد. امسال تحويل شب بيست و نهم ذيحجه بود.
دو ساعت و نيم به دسته مانده، تحويل حمل بود. اما چون قرب محرم بود، تحويلى نشد.
شاهى، خلعت داده نشد، به هيچ وجه لوازم عيد به عمل نيامد. سنه (قوىئيل) شد.
سنه 1288.
حاجى بيگم خانم، مشهور به (جانباجى) عمه بزرگ ما بود در سن هفتاد سالگى در ذيحجه ناخوش شد. سلخ ذيحجه فوت شد. مرغ كاشان و فيلستان ورامين تيولات او بوده به محمد على خان زين دارباشى سپرده شد.
(نور محمد خان) از تحويلدارى كشيك خانه عزل شد. (آقا على گرجى) امين صره از تحويلدارى نظام عزل شد. اغلب ولايات از جهت گرانى و خشكسالى، فارس،
خراسان، يزد، اصفهان و ... و ... حالتشان بسيار، بسيار بد است. از اين جهت متصل اوقات تلخ است. به خصوص خراسان و همهجا. تهران هم حالش بد است.
گرانى كمال زحمت را ميدهد به ما. خدا انشا الله خودش همه را درست خواهد كرد.
پيوستى كه متن آن از نظر مىگذرد كتابچه سياههاى از اشياى نفيس پيوستى در خزانه حضرت مولى الموحدين امير المؤمنين على بن ابى الطالب است و همانگونه كه در متن سفرنامه آمده است به دستور ناصر الدين شاه قاجار در هنگام زيارت، صورت بردارى گرديده است:
نمره 3845 صورت قسمتى از جواهرات خزانه مباركه حضرت ولايت مآب امير المؤمنين و امام المتقين روحى و ارواح العالمين له الفداه است كه در سنه 1287 موقعى كه شاه شهيد ناصر الدين شاه مغفور نور الله مضجعه به خاكبوسى عتبه مقدسه مشرف بوده با استحضار والى بغداد و ديگر كارگزاران دولت عثمانى حسب الامر، ثبت برداشتهاند.
عليهذا جزو كتب كتابخانه موضوع (1)و در ضمن اسناد دولتى ضبط مىشود. تا در دفتر مخصوص نقل و تحويل بشود. العبد موسى مرات الممالك.
1) . موضوع: جدا مىشود
هو به واسطه ابتلاى به ناخوشى چاكر درگاه آسمانجاه خود بنفسه نتوانست از عهده تحرير اين كتابچه مباركه برآيد و لكن نهايت مراقبت را نموده و با نسخه اصل مقابله كرده تصحيح نموده. چاكر درگاه آسمان جاه محمد زكى گيلانى سنه 1296 مهر (محمد زكى)
آ آبانبار (كاروانسرا): 227
آجودانباشى: 21، 142، 145، 159، 174
آخوند ملا حسين اردكانى: 144
آخوند ميرزا محمد باقر سلماسى: 165
آدران: 9؛ 10
آدم (ع): 134
آذربايجان- آذربايجانى: 27، 31، 47، 53، 74، 144، 183، 191، 195، 215، 233
آرتيمان (مكان): 203
آشتيان: 217- 220، 233
آصف الدوله: 94، 227
آغاغنى (خواجه باشى): 55، 56
آفچه مشهد (محل): 20
آقرود (محل): 19
آقا ابراهيم: 16- 18، 52، 60، 84، 86، 132، 139
آقا ابراهيم كوچك: 1
آقا بيگ: 208
آقا جوهر: 1، 110
آقا حسن: 1، 183
آقا حسن رختدار (پسر حاجى خليل تاجر): 1، 58، 163
آقا حسن قهوهچى: 163
آقا حسين: 226
آقا حسينقلى (قهوهچى باشى): 163
آقا حسين قمى: 224
آقا خان تفنگدار: 206، 210
آقا خان محلاتى: 94، 119، 130، 154
آقا خليل: 109
آقا دايى: 1، 10، 99، 110، 132، 150 163، 193
آقا رجب: 8
آقا سردار: 232
آقا سليمان (خواجه باشى): 1، 7، 16، 84، 99، 101، 118، 183
آقا سليم خواجه: 1، 11، 180
آقا سيد ابراهيم مجتهد قزوينى: 64، 119
آقا سيد ابو الحسن: 107
آقا سيد ابو القاسم كاشى: 125
آقا سيد احمد شيخى: 107، 112، 119
آقا سيد اسمعيل بهبهانى: 135
آقا سيد باقر: 125
آقا سيد جعفر روضه خوان: 122
آقا سيد جواد (بحر العلوم): 125، 126
آقا سيد جواد (كليددار): 249
آقا سيد حسن: 84
آقا سيد حسين بحر العلوم: 133
آقا سيد حسين ترك تبريزى: 131
آقا سيد حسين ترك كوه كمرى: 133
آقا سيد حسين روضهخوان: 37، 64
آقا سيد حسين كليددار: 112
آقا سيد رضا: 126
آقا سيد صادق: 53، 60، 66، 107، 112، 119، 125، 147
آقا سيد على (متولى): 89، 105
آقا سيد كاظم روضهخوان: 118
آقا سيد محسن: 107
آقا سيد محمد: 107، 125
آقا سيد محمد تقى: 125
آقا سيد مصطفى استرآبادى: 119
آقا سيد مهدى اصفهانى: 133
آقا سيد مهدى طباطبايى: 118
آقا شيخ صالح (پيشنماز): 107، 119
آقا شيخ محمد: 107
آقا شيخ محمد رضا: 119
آقا شيخ محمد على: 107
آقا شيخ مهدى شيخ عبد الغفار: 107
آقا صندى: 151
آقا عباس (پيشخدمت): 171
آقا عبد الله (خواجه): 3، 64، 195
آقا عبد الله (از علماى كرمانشاهان): 188
آقا على آشتيانى: 1، 178
آقا على خواجه: 1، 28، 31، 32، 37، 46، 58، 66، 69، 81، 82، 96، 99، 101، 103، 146، 152، 160، 162، 164، 180، 197، 200، 225
آقا على گرجى: 233
آقا عنبر خواجه: 3، 41
آقا فتحعلى: 151
آقا فرج: 151
آقا كثير خان تفنگدار: 5، 6، 229
آقا محراب: 1، 164
آقا محسن (پيشخدمت): 8، 228
آقا محمد ابراهيم (از علماى كرمانشاهان): 188، 195
آقا محمد تقى: 64، 67
آقا محمد حسن كوچك: 139
آقا محمد خان قاجار: 96، 121، 128، 136، 138
آقا محمد صالح كرمانشاهى: 144
آقا موچول موچول خان
آقا موسى (پسر حاجى على): 9
آقا ميرزا اسمعيل (پيشنماز): 107
آقا ميرزا تقى شهرستانى: 119
آقا ميرزا جعفر مجتهد: 220
آقا ميرزا حسن شيرازى ميرزا حسن شيرازى
آقا ميرزا زين العابدين: 119
آقا ميرزا صالح كربلايى: 119
آقا ميرزا محمد همدانى: 107
آقا وجيه: 1، 6، 9، 10، 23، 46، 99، 120، 125، 131، 137، 150، 157، 158، 162، 168، 172، 184، 187، 192، 193، 200
آقا يعقوب: 24، 30، 52، 127
آقا يوسف (سقاباشى): 1، 3
آل بويه: 121
آنكله انگليسى (موسيو): 103
آهنگران (محل): 217، 222
آين مرك (محل): 14
آئى (برادر ميرشكار): 3، 9، 84، 92، 93، 108، 172، 178
ا ابراهيمآباد: 219
ابراهيم افندى (نايب بغداد): 93
ابراهيم بن على: 109
ابراهيم بن مالك اشتر: 171
ابراهيم خان نايب: 3، 9، 10، 47، 71، 97، 100، 125، 137، 148، 152، 160، 163، 172، 178، 184، 189، 202
ابراهيم عليه السلام: 134
ابكآباد (محل): 217
ابو الحسن (مقبره): 204
ابو السيف ميرزا: 23
ابو العباس احمد الناصر لدين لله (خليفه عباسى):
166
ابو الفضل ميرزا (پسر ظل السلطان): 78
ابو القاسم بيگ تفنگدار: 7
ابو حنيفه (امام اعظم نعمان بن ثابت كوفى): ب، 89، 91، 93، 96، 97، 105، 107، 157، 218
ابو خميس (زيارتگاه): 88
ابو سعيده (محل): 89
ابو صبرى (نهر): 86، 87
ابو طالب خان: 181
ابو فمين (محل): 90
ابو قداره (والى پشتكوه لرستان): 38
ابو قريب: 110
ابو كرمه (محل): 89
ابو مشاعل (محل): 89
احتشام الدوله: 27
احمدآباد (محل): 205
احمد افندى: 93
احمد بيگ (رئيس اداره بلديه بغداد): 93
احمد خان (پسر ناصر الملك): 51
احمد خان دنبلى: 170
احمد ميرزا: 203
احمدوند (طايفه): 61، 85، 180، 185
اديب الملك، فريدون آقا: 1، 10، 119
اربابى (محل): 209
ارجه رط (محل): 20
اردهال (محل): 223
ارمنى: 55، 84، 91، 92، 106
اروته خان (محل): 89
ازنا (محل): 209
ازنوله (محل): 209، 222
استاد حيدر على: 7
استاد عبد الله خياط: 53، 163
استرآباد: 213، 227
استران (محل): 29
استروان (محل): 217
اسحق خان: 26، 168
اسحق ميرزا: 228
اسدآباد (محل): 32- 34، 36، 206
اسد الله خان (پيشخدمت تجريشى): 8، 64
اسد الله قوشچى: 53
اسد الله قرقچى: 231
اسد الله ميرزا: 11، 232
اسفرجان (محل): 13
اسفندآباد (محل): 34
اسكندر خان سردار قاجار: 195
اسكندريه (نهر): 111
اسلامبول (روزنامه): 177
اسلامبول، اسلامبولى: 53، 85، 93، 104، 112، 132، 176، 179، 250، 251
اسمعيلآباد (محل): 10، 13
اسمعيل ميرزا: 143، 205
اشرف خان ماكويى: 227
اشرف مهندس: 5
اشيل مورا: 103
اصغرآباد: 11
اصفهان، اصفهانى: ح، 2، 78، 79، 81، 114، 122، 144، 147، 206، 207، 216، 226، 234
اصفهانى بزرگ،Esfehani grand : 13، 58، 136، 212
اصفهانى كوچك،Esfehani peti : 81، 20، 25، 27، 58، 176
اعتضاد الدوله: 227
اعتضاد السلطنه: 3، 7، 148، 200، 201، 203، 204، 211، 212، 217، 222- 224، 226، 228، 230
اعتماد الدوله (عيسى خان): 144
اعتماد السلطنه: ه، 23
اعراب (ايل): 95، 100، 108، 110، 111.
123، 135، 140، 175، 179
افشار بيگ: 1، 33، 35، 42، 46، 136
145، 218
افغانى: 55
اقبال الدوله: ب، 78، 90، 96، 98، 100، 106، 154، 174، 181
اقدسيه: 3
اقل بگه،Okolbeke : 12، 44، 140، 150، 217
اكبر شاه هندى: 238
اكرگوف (قصر نمرود، كاخ خورنق): 108
الاقولاق (كوه): 32
البرز (كوه): 218، 221
البوحميه (عشيره): 89
البو عامر (محل): 90
البو فراج (عشيره): 89
الحاوى (محل): 169
العزه (عشيره): 161
الفره (عشيره): 90
الفه (رودخانه): 74، 75
الله قلى خان: 6، 228
اللهوردى خان (پل): 81
المستنصر (خليفه): 99
الوس (كشتى): 148، 150، 169
الوند (رودخانه): 75، 180
الوند (كوه): 25، 32، 200، 201، 203، 204، 209
الياس: 230
ام الخاقان: 143
امام جمعه اصفهان: 147
امام جمعه تهران: 6، 229
امام جمعه همدان: 31
امام حسن عسكرى، حضرت عسكريين: 96، 165، 170
امام حسين (ع)، ابا عبد الله حسين، حضرت سيد الشهداء: ب، ج، 34، 52، 102، 114، 118، 119، 121، 122، 132، 137، 145، 233
امام زاده باقر: 11
امام زاده زكريا: 222
امام زاده محمد: 84
امام زين العابدين (ع): 119، 134
امام على (ع)، امير المؤمنين، مرتضى على (ع)، حضرت على بن ابى طالب: 25، 86، 90.
94، 116، 125، 130، 132، 134، 135، 137، 155، 235، 236
امام على النقى: 170
امام محمد تقى (ع): 130
امام موسى كاظم (ع): 88، 95، 216، 222
امان الله خان: 24، 25، 31، 197
امروله، امر الله (كوه): 35
اميرآباد (محل): 13، 22
امير خان: 205
امين: 75
امين الدوله: 11، 106، 115، 122، 149، 157
امين الرعايا قزوينى: 54
امين السلطان، ميرزا على خان: 1، 3، 4، 6، 7، 10، 14، 15، 27، 31، 40، 44، 46، 53، 57- 59، 69، 78، 85، 86، 97- 99، 106، 113، 117، 119، 122، 124، 127، 129، 133، 136، 137، 139، 140، 146، 147، 150، 153، 156، 157، 160، 162، 168، 170، 173، 175، 184، 186، 187، 190، 191، 193، 198، 200- 202، 206، 207، 210، 215، 227، 232
امين الملك: 1، 12، 13، 20، 31، 37، 40، 53، 99، 101، 103، 112، 117، 120، 121، 124، 129، 130، 132، 150، 151، 160، 162، 175، 183، 184، 193، 197، 227، 231
امين حسين: 10
امين حضور: 1، 4، 38، 40، 47، 49، 162، 172، 186
امين خلوت: 1، 11، 37، 124، 130، 149، 159، 178، 179، 187، 197، 233
امين نظام: 36، 65، 101، 108، 151، 191
امينى: 223
انبار (محل): 110
اندرى ايتاليايى: 230
انزلى: 44، 100، 112، 128
انگليس، انگليسى: 43، 100، 102، 103.
113، 140، 175
انيس الدوله: 1، 8، 12- 14، 15، 17، 24 25، 29، 35، 46، 49، 50، 52، 53، 59، 60، 82، 95، 99، 103، 106، 112، 115، 120، 133، 138، 141، 142، 144، 150- 152، 155، 156، 159، 164، 175، 176، 179، 183، 186، 191، 193، 199، 206، 218، 219، 225، 226، 231، 251
اورته خان (محل): 90
اوچى،Uchi : 601، 131، 185، 197، 210، 221
اوزان نازليان (محل): 47
اويس: 17، 30، 32
اوين: 70
ايران، ايرانى، ايرانيان؛ الف، د، ه، ح، 2، 56، 57، 69، 79، 80، 81، 86، 91، 93، 98، 102، 103، 121، 132، 134، 141، 155، 187، 188
ايروان: 114
ايرين (محل): 11
ايشيك آقاسى باشى: 16، 40، 49، 120 شهريار جادهها متن 265 فهرست اعلام
ا، ايتاليايى: 100، 102، 103، 230
ايلخانى: 143
اينانلو: 42
ايوان (محل): 68، 75
ايوانكيف: 31
ب باباپيره: 228
بابا كمال (محل): 205
بابا قاپوچى: 24
باب الفيل: 135
بابل (شهر): 123، 139، 147
باجلان (سواره): 207
بادخوره (محل): 34
بازباشى: 8
بازن (مارشال): 67
باشى غلام بچه باشى (غلامبچه): 1، 3، 9، 17، 58، 106، 152، 155، 157، 159، 161، 162، 168، 171، 181، 226، 227
باغك (محل): 223
باغله تيلهكش (محل): 64
باقرآباد (محل): 201
باقر كاشى: 45
باقرى،Bakeri : 63، 86، 124، 164، 168، 184، 224
بان زرده (كوه): 75
بايروند (طايفه): 62
بايره (محل): 75
ببرى خان: 3، 9، 25، 44، 45، 52، 53 88، 94، 117، 149، 154، 161، 176، 180، 207، 231، 227، 228
بحر خزر، درياى بحر خزر: 213، 224
بختيارى: 61
بخوبران (محل): 44
بدر السلطنه: 58، 60
بدرئى (محل): 66
بدوان فرانسوى: 52
بديع الملك ميرزا: 180، 187
براسا (مسجد): 94، 95، 110
برج طغرل: 204
برخوردار خان: 39
برس نمرود: 124
برفآباد (محل): 67
برفآباد (رودخانه): 67
برفيان: 202
برقانيه (محل): 89
برناج (محل): 41- 44، 52، 59
بروجرد: 29، 207، 209، 210، 232
برياج (محل): 41
بزچلو (محل): 216
بزرگ خان: 26
بزكدار (محل): 64
بزنيه جرد (محل): 23
بزنيه رود خمسه (محل): 24
بستامو (محل): 103
بسطام: 57، 233
بسيطه (محل): 88
بشير خان: 1، 31، 78، 152، 176، 228
بشيره (محل): 73، 75
بصره: 145، 156، 174
بغداد: ب، 26، 53، 69، 70، 80، 82، 85، 89، 90- 95، 98- 100، 102، 104، 110، 111، 145، 147- 152، 156، 167، 173- 175، 181، 189، 191
بكتاش، بكتاشى: 116، 132، 133
بلژيك: 213
بلغارى: 214
بلدروز (محل): 89
بلدروز (نهر): 85، 88
بلوك مرهّ (كوه): 19
بلمانه (محل): 64
بلنده (فاطمه)Bolande : 63، 66، 113، 158، 164، 190، 214
بلوچ (طايفه): 140
بل وردى (محل): 50
بمبئى (محل): 119، 121
بندر عباس: 141
بنى تميم (طايفه): 89، 90، 108
بنى حسن (طايفه): 123
بنى زيد (عشيره): 89، 90
بوجوارى (عشيره): 161
بورباكى (سردار فرانسوى): 213
بوركى (قشلاق): 210
بوستان: 148
بوستان در (محل): 205
بوشهر، بوشهرى: 103، 130
بوبهار (محل): 50
بويوكآباد (محل): 22- 24
بهار (محل): 31
بهاء الدين افندى (سرهنگ): 93
بهتوئى (طايفه): 61
بهرام بيگ: 194
بهروز (محل): 90
بهلول پاشا ماكويى: 27، 31
بيات: 21
بياج (محل): 33
بيت الطشت: 134
بيجار (محل): 47
بىجانبه (محل): 64
بيجنآباد (محل): 210
بىچينگ (محل): 21
بىخود (خواجه): 161
بيدستان (عمارت): 192
بيد سرخ (گردنه): 38، 39، 197
بيستون (كوه): 29، 41- 44، 47- 51، 53، 56، 61، 62، 195، 196
بيغش (محل): 212
بيگدلى (طايفه): 18، 19
بيگم خانم خاله: 78
بيوك خان افشار: 33
پ پارس: 57
پاريس: 4، 82، 213، 221، 230
پاريس (عهدنامه): 85
پاشا خان (پاشاى بغداد): 74، 77، 99، 110، 122- 125، 129، 141، 150، 152، 155، 157، 158، 173- 175، 177- 180
پايروند (طايفه): 59
پاى طاق (محل): 71، 72، 80، 93، 182، 183
پرندك (محل): 11
پروّ (كوه): 62
پروانه (محل): 89
پروز (محل): 209
پروس: 5، 67، 151، 213
پرويز ميرزا: 1
پرى (محل): 208، 211، 213، 222
پرىدر (محل): 210
پريشان (محل): 208
پستادربند (محل): 20
پسقلعه (محل): 70
پشتكوه لرستان: 38، 127، 15
پشندى فشندى: 60، 154
پطر (روزنامه): 7، 197
پلادين (محل): 9
پلدلاك (محل): 226
پل سفيد: 114
پلنگآباد (محل): 19
پنجرد (محل): 14
پوكاب (محل): 69
پهلوان شريف: 78
پيرغيب (محل): 206
پىرياى (محل): 64
پيغمبر (ص)، رسول الله: 134، 155، 204
ت تاجآباد (محل): 32
تاج الدوله: 30، 136، 158، 173
تاج الملوك: 251
تاجر بيگ (محل): 208
تاجگل: 20، 27، 184
تاجىآباد (محل): 32
تارچى،Tardjie : 02، 25، 27، 122، 149، 173، 195
تاوه (كشتى): 149
تبريز: 6، 130، 132، 145، 183
تپه گلچه (محل): 47
تپه مصّلا: 28
تجريش: 8
تخت شيرين (محل): 47
تخت مرمر: 230
ترك: 47، 82، 227
تركاشوند: 41
تركمان: و، 13، 27، 158
تروشو (حاكم پاريس): 213
تفرش عراق: 19
تكلآباد (محل): 208
تكلو (طايفه): 201، 202
تكه (طايفهاى تركمن كه در آخال سكونت دارند): 106، 213
تكيه درويش: 116
تلخه والى: 182
تنگ سليم (محل): 67
توران آغا: 158
توره (محل): 210، 211
توسكن سفلى (محل): 209
توسكن عليا (محل): 209
توللّى (طايفه): 61
تويسركان (توى و سركان): 25، 27- 29، 35، 199- 204، 207
تهران، طهران: ح، ز، 2، 3، 9، 14، 26، 27، 30، 35، 38، 44، 47، 49، 51- 53، 66، 69، 75، 78، 79، 82، 85، 96، 103، 111، 115، 116، 119، 122، 126، 129، 133، 136، 137، 141، 145، 148، 149، 154، 169، 170، 173، 174، 176، 177، 181، 183، 193- 195، 199، 201، 215، 221، 224- 226، 228- 234
تيمور پاشا: 27، 31
تيمور ميرزا: و، 9، 23، 27، 33- 35، 37، 40، 45، 46، 53، 67، 69، 70، 71، 73، 74، 76، 85، 86، 90، 92، 96، 97، 99، 101، 108، 109، 111، 112، 117،
120، 123- 125، 129، 140، 143، 148، 154، 173، 174، 176، 178، 179، 180، 181، 192، 196، 203، 204، 225
تيميان (محل): 29
ث ثامن، (محل): 209
ج جاجرود (رودخانه): 70، 168
جاسب (محل): 223
جاف (ايل): 194
جاليسيه، جالوسيه، جاليسه (قلعه): 161، 162، 170
جام: و، 27
جاموس سوكن (محل): 88
جامه شوران (محل): 64
جانباجى: 233
جان محمد خان (سرتيپ): 12، 17، 18
جايدر (محل): 42
جبرئيل (ع): 134
جبور (عشيره): 89
جزّانى (محل): 90
جعرانى (عشيره) 89
جعفرآباد (محل): 8 و 9
جعفر برمكى: 110
جعفر خان بيگ نايب: 53، 204
جگرلو (محل): 77
جلال الدوله: 30
جلال الدين ميرزا: 30
جلال شاه: 94، 119، 121، 154، 156
جلالهمند (محل): 75
جلاير (محل): 212
جليلوند: 42
جمال،djemal : 64، 88
جميلآباد (محل): 205
جهانآباد (محل): 22، 23
جهانگير خان: 19، 24، 29
جهانگير ميرزا: 26، 30، 203، 208
جهرود (محل): 222
جوانمير: 180، 185
جوراب (محل): 209، 210
جوزا (محل): 221
جوزان (محل): 209
جوكار: 208
جوهر آقا آقا جوهر
چ چاشته (محل): 202
چال طرفان (محل): 175
چالكه (محل): 75
چال ميدان تهران: 78
چانه (محل): 212
چاه انكرليته (محل): 67
چاه بلك (محل): 67
چاه زبر (محل): 67
چاه زرد (محل): 66
چرتى، چرتىها: 1، 3، 45، 46، 59، 65، 94، 159، 168، 180، 184، 193، 204
چرتى كوچك: 58، 73، 172، 208
چركسى: 80
چشمهآباد شاهى: 9
چشمهسراب (محل): 47
چشمه سفيد (محل): 64، 68
چشمهعلى: 6
چشمه على محمد (محل): 212
چشمه قصابان (محل): 31
چشمهمند على (محل): 64
چشمه ياروئى (محل): 64
چغابلك (محل): 64
چغاسرخ (تپه): 62
چقكود (محل): 57
چلبى (نهر): 89
چلگزى (محل): 19
چلّوب (طايفه): 139
چمچال (محل): 42
چمچهمال (محل): 44، 62
چمنآرا (كنيز انيس الدوله): 8
چميطان (كوه): 48
چنار (محل): 34
چنگر (محل): 68
چنگيز ميرزا: 15
چهر (محل): 50
چهره: 150
چهل نابالغان نهاوند (كوه): 42
چيچكلو (محل): 11
ح حاتم خان سنجابى: 179
حاجب الدوله: 225
حاجى (محل): 84
حاجىآباد (محل): 49- 51، 61، 193، 208
حاجى آقا اسمعيل يوغورت: 7 و 230
حاجى آقا باباى حكيم: 15، 24، 31، 53.
147، 160
حاجى آقا خان خلج: 223، 224
حاجى آقا فراشخلوت: 149
حاجى آقا يوسف آقا باشى: 116
حاجى ابراهيم خان: 133
حاجى ابو الحسن بهبهانى: 121
حاجى اسمعيل بهبهانى: 9، 134، 135
حاجى بلال: 1، 13، 31، 118، 161، 315
حاجى بيگم خانم: 233
حاجىتو (محل): 205
حاجى جابر خان: 148، 149، 151، 152، 159
حاجى جعفر خان معمار: 208
حاجى جعفر صاحب جمع: 53
حاجى جواد تاجر اصفهانى: 200
حاجى حسن سقا: 183
حاجى حسين ميرزا: 29
حاجى حمزه تبريزى آينهكار: 127
حاجى حمزه خان: 25
حاجى حيدر: 16، 121، 173، 178، 197
حاجى خاله: 210
حاجى خليل تاجر عرب: 58
حاجى رحيم خان (صندوقدار): 7، 23، 96، 154، 157، 163، 184، 208، 219، 224، 225، 229
حاجى رستم خان: 118
حاجى رضا قلى خان: 141
حاجى سلمان: 139
حاجى سيد ابراهيم لاريجانى: 11
حاجى سيد اسد اله: 133، 208
حاجى سيد محسن: 214
حاجى سيد محمد باقر: 214
حاجى سيد محمد تقى بحر العلوم: 125
حاجى سيف الدوله: 233
حاجى شاهزاده (دختر محمد على ميرزا): 30
حاجى شهباز خان كلهر: 6، 182
حاجى شيخ جعفر تهرانى: 125
حاجى شيخ على ناظر: 173
حاجى صالح تاجر نجفى: 134
حاجى صائب تاجر ملايرى: 208
حاجى صفر على خان شاهسون: 5
حاجى عبد العظيم قزوينى: 11
حاجى عبد الكريم: 9
حاجى على آقا: 9، 10، 82
حاجى على خان زنگنه: 60
حاجى على خان چلبيانلو: 86
حاجى على رضاى كور: 20
حاجى على نقى: 1، 45، 172
حاجى عمران (سرهنگ): 93
حاجى عمو: 97
حاجى عمه: 139
حاجى عيسى خان: 223
حاجى غلام على: 1، 7، 24
حاجى فيروز: 1، 199
حاجى قاسم بيگ: 142
حاجى قره (پل): 84
حاجى كريم (قلعه): 61، 63
حاجى كلباسى: 133
حاجى كلبعلى: 1
حاجىلو: 22
حاجى محمد باقر خان: 208
حاجى محمد حسن بيگ: 228
حاجى محمد حسين خان صدر اصفهانى: 124
حاجى محمد حيدر خان صدر اصفهانى: 125
حاجى محمد صادق تاجر كسمايى: 145
حاجى محمد صالح كبّه: 167
حاجى محمد على خان: 36
حاجى محمد ولى ميرزا: 143
حاجى محمد هادى چراغچى باشى: 107
حاجى مراد خان ياور: 200، 201
حاجى مشهدى قلى آقايى قاجار: 122
حاجى ملا باقر واعظ تهرانى: 122
حاجى ملا رضا: 32
حاجى ملا صادق مجتهد قمى: 224
حاجى ملا على: 7
حاجى مهدى خواجه: 1، 4
حاجى ميرزا آقاسى: 116، 143
حاجى ميرزا ابو القاسم: 119، 133
حاجى ميرزا باقر: 107
حاجى ميرزا بيگ: 1
حاجى ميرزا جعفر مصلحآبادى: 217
حاجى ميرزا جواد: 122، 132
حاجى ميرزا حسين خان مشير الدوله
حاجى ميرزا رحيم: 79
حاجى ميرزا سيد احمد: 217
حاجى ميرزا على حكيم الممالك
حاجى ميرزا على مقدس: 23، 26، 29، 52، 123، 135، 139، 149، 172، 173، 186، 188، 195، 197، 200، 206، 207، 211، 218، 220، 229
حاجى ميرزا على نقى عرب: 24، 32، 112، 119
حاجى ميرزا نقى خان عارف: 23
حاجى ميرزا كاظم: 217
حاجى ميرزا لطف اله: 214
حاجى ميرزا محمد صادق اصفهانى: 133
حاجى ميرزا هادى جواهرى: 95، 99
حاجى مير محمد حسين ناظم التجار: 144
حاجى هادى: 205
حاجى هاشم نمازى: 121، 181
حاجى وزير: 83
حارثه: 77
حافظ افندى (مستوفى نظام): 93
حايطه (سواره): 86
حب حب (محل): 90
حبور (عشيره): 161
حبيب الله خان تنكابنى (سرتيپ): 11، 45، 58، 108، 124، 125، 177، 180، 218
حبيب بن مظاهر: 116، 144
حبيب مترجم: 103
حديبيه (محل): 174
حذيفه يمانى (مقبره): 101، 153
حر (محل، مقبره): 107، 109، 117، 144
حر (نهر): 117، 118
حرآباد: 217
حرّان (محل): 123، 212
حرير (محل): 71
حسامآباد (محل): 35
حسام السلطنه: 3، 4، 6، 9، 11- 14، 16، 24، 25، 30، 32، 34، 35، 41- 43، 47، 49، 54، 64، 65، 71، 83، 84، 86، 87، 89، 95، 97- 99، 104، 105، 110، 117، 120، 122، 124، 140، 141، 147، 160، 161، 163، 164، 167- 169، 170، 173، 181- 183، 185، 186، 191، 192، 203، 212، 217، 220، 222- 224، 229، 233
حسام الملك: 32
حسنآباد (محل): 7، 18، 67، 206، 208
حسن افندى: 93
حسن بيگ (ميرآلاى): 93
حسن جان: 137
حسن خان: 78، 99، 101
حسن خان امين نظام: 11
حسن خان باشماقچى: 1
حسن خان سنجابى: 179
حسن خان قصرى: 177، 181
حسن على خان گروسى: 26
حسن قهوهچى: 1
حسينآباد (محل): 8، 36، 200، 206
حسين بيگ (قائم مقام): 93
حسين بيگ (مين باشى): 93
حسين پاشا (مفتش ميرلوا): 93
حسين خان: 30، 31
حسين خان (سرتيپ): 20
حسين خان سردار ايرانى: 11، 114
حسينقلى خان قاجار: 8، 27، 36، 38، 60، 151
حسين قهوهچى: 158
حسينيه (نهر): 113، 114، 146، 147
حشمت الدوله: 9، 56
حضرت خديجه صغرى: 135
حضرت داوود: 74
حضرت زينب: 114
حضرت صاحب الامر (ع): ه، 165، 170، 187
حضرت صادق (ع): 134
حضرت عباس بن على (ع)، حضرت ابو الفضل (ع): ب، ج، 112، 114، 115، 118، 120، 121، 132، 137، 142- 145
حضرت عبد العظيم (ع): ذ، 7، 9، 228
حضرت على اكبر (ع): ج، 115
حضرت عيسى: 119
حضرت معصومه (ع): 223، 224
حضرت يونس (ع): 131
حقار (محل): 211
حكيم الممالك، (حاجى ميرزا على): 1، 3، 7، 17، 34، 43، 82، 110، 117، 127، 148، 150، 151، 154
حكيم رشتى: 228
حكيم رياضى: 15
حكيم كاشى: 1، 3، 40
حلّب (شهر): 53، 108
حلوان (محل): 75
حلّه (محل): 122، 127، 139، 147
حليمه خاتون (دختر امام محمد تقى): 165 170
حمدى بيگ (شيخ قبيله شهّر): 82، 93
حمدى پاشا: 93
حمرين (كوه): 85، 88
حمض (محل): 89
حنانه (مسجد): 135
حنفى سنى: 132
حوض سلطان (محل): 89، 202، 227
حويد (محل): 89
حويدز (محل): 89
حيدر خان خزل: 38
حيدر قلى خان: 139، 230
حيدره (محل): 31
خ خازن الدوله: 137
خاقان مغفور فتحعلى شاه قاجار
خاكريز (محل): 33
خان آتشى (كاروانسرا: 146
خان بابا خان چهار محالى: 34، 220، 227
خان بنى سعد (محل): 89
خان بئرنوس (محل): 111
خان پيرمرد: 12، 168
خان سلطان تركمان: 3
خانشور، خوانشور (محل): 122، 124، 133، 139، 140
خانقين: 74، 78، 79، 81، 82، 84، 178، 179
خان كورمز (كوه): 29، 35، 205
خانلر خان افشار (سرهنگ): 15، 32، 34، 35، 135، 206
خان محمودى (محل): 111، 148
خان مزراقچى (محل): 111، 171
خان ميرزا هادى (محل): 111
خان نايب (برادر محقق): 10، 224
خان نجّار: 159، 160، 164، 168، 169، 171
خانه بيگ: 84
خانىآباد زرند (محل): 13
خاوه (محل): 42
خدابنده (محل): 38
خدابنده افشار: 200
خديجه (عطردان): 242
خراسان، خراسانى: ح، و، 2، 13، 24، 27، 86، 119، 130، 141، 148، 223، 233، 234
خراسان (رودخانه): 88، 89
خرتپه (محل): 224
خرخب (محل): 212
خرمآباد (محل): 42، 210
خرمرود (رودخانه): 200
خرنآباد (محل): 89
خزاعل (طايفه): 123
خزل (محل): 42
خزل كلهر (طايفه): 38
خزل نهاوند (محل): 38
خسرج (عشيره): 161
خسرو خان: 68
خسرو ميرزا: 23، 26، 30، 54، 55، 68، 72، 201، 203، 206، 208
خضر (عليه السلام): 134
خلج (طايفه): 18
خلج قم (محل): 42، 221- 223
خليجآباد: 217
خليج فارس، درياى فارس: و، 142، 145، 148
خليفآباد (محل): 44
خليفهكندى (محل): 20
خليفهكندى (كوه): 20
خليلآباد: 208
خليلى: 1
خمسه (محل): 64، 233
خواجه آقا محمد حسن بزرگ: 139
خواجه سياه: 4
خواجه صندل: 159
خوارج: 84، 90
خوانسار، خوانسارى: 214، 222
خوان گناطر (كاروانسرا): 174
خورشيد (محل): 115
خورنق (قصر): 96، 108
خوش ناباد (محل): 22
خولى: 77
خوئى (طايفه): 47
خياجيك صفىآباد (محل): 19
خياوآباد: 10
خيرآباد (محل): 10
د دار الصنايع (مكتب): 99
دار الفنون: 129
داريوش: 48
دال خانىپشت (كوه): 35
داويجان (محل): 210
دبير الملك: ز، 20، 26، 34، 35، 45، 49، 94، 99، 102، 105، 111، 183، 191، 195، 224، 225، 228، 229
دجله: 99، 102، 106، 109، 111، 141
دجيل (محل): 110
دخان (محل): 21
دخمه داوود: 74، 75، 182
دخمه كيكاووس: 39، 41- 43
دده سياه (مادر غلام على خان): 36
دربند: 70
درّكه (محل): 64، 70
درواز (محل): 205
دروازه ناصرى: 230
دروّ فرامان (محل): 62
درويش افندى (مدير اوقاف): 93
دره جزين (محل): 22
دره عباس (محل): 28
دره كرك (محل): 210
دزّه (محل): 31
دستجرد (محل): 14، 220، 221
دكة القضا: 134
دلبر: 20، 25، 27، 117
دلشاد ميرزا: 78
دلگشا (محل): 64 شهريار جادهها متن 276 فهرست اعلام
داوود (محل): 75
دماوند (كوه): 221
دوره (محل): 89
دوزلاغ (كوه): 19
دوستى بيگ جلودار: 170
دوشان تپه: 2- 6، 51، 108
دولاب (محل): 5
دولتآباد: 206- 210
دولتيار (محل): 75
دولچه غلام بچه باشى: 1، 33، 119، 143، 154، 219، 224، 228
دونوشك (كوه): 75
دوولو (محل): 20
دهباشى (ميرزا عبد الله): 1، 16، 71، 99، 101، 106، 112، 150، 157، 162، 164، 171، 172، 177، 198، 199
ده پيرخير (محل): 38، 59
ده لر (محل): 38
دهلكيه (عشيره): 89
دهنيه (عشيره): 89
ديار بكر: 53
دياله (رودخانه): 84، 85، 88، 89، 100، 154
ديزآباد (محل): 209، 222
ديزه (محل): 75
ديژمان (محل): 68
ديم تراكى افندى (مدير قرانتين): 93
دينارآباد: 9
دينور (محل): 42، 44، 46، 47
دينور (رودخانه): 43
ذ ذالكهديه (محل): 67
ذباب اواشق (محل): 89
ذى الكفل پيغمبر (مقبره، محل): 124، 125، 135، 139، 147
ر رادخاله (محل): 156
رازآباد (محل): 220
رازوند (محل): 223
رازيان (محل): 19
راستبند (كوه): 210
رائف افندى: 93
رباط: 11، 12، 25
رباطكريم: 9، 10، 12، 13
رچهرچه: 45
رحمانآباد: 17
رحمتآباد: 36
رحمت الله: 3، 6، 24، 46، 104
رحمت الله خان: 11، 155، 177
رحمت الله شكارچى: 132
رحيمآباد: 11
رحيم كنكن: 183، 215
رستم بيگ تفنگدار: 64، 153
رسول بيگ: 53
رشيد خان: 205
رضا خان: 117، 144
رضا قلى بيگ تفنگدار: 163، 194
رضا قلى خان نايب: 11، 147
رضا قلى ميرزا: 70، 111
رضوانيه (محل): 110
رضىآباد (محل): 15
روانسر (محل): 51
رودآور (محل): 204
رودبار: 72
روژيه: 103
روس، روسى، روسيه: 1، 13، 80، 85، 139، 140، 209، 213، 215
روم، رومى: 0، 58، 69، 73، 78، 79، 82، 83، 142، 179، 180، 187
رومى (افواج): 155
رى: 129، 204
ريجاب (محل): 69، 72، 75، 181
رئوف پاشا: 80، 82، 112
ز زاغه (محل): 31، 205
زاغى،Zaki : 4، 117، 118، 121، 158، 219
زاويه (محل): 13، 85، 88
زاهد الدين شاه: 141
زايندهرود: 22، 67
زبيه (عشيره): 90
زبيده: 33، 44، 76، 138، 139، 150، 161، 164، 179، 180، 225، 226، 228
زبيده (مقبره زن هارون الرشيد): 110
زبيرى (محل): 186
زردآبه (محل): 69
زردشت: 57
زرد، زرده (كوه): 61، 75
زرقان (محل): 22
زرند (محل): 14، 15
زره (محل): 22
زرينتاج: 150
زعفران باجى: 52، 115، 141، 150، 179، 205، 225
زكاريد (ايل عرب): 117
زنجيران سرابند (محل): 218
زنگاليان (كوه): 75
زنگنه (طايفه): 51، 60، 61، 64، 65، 185
زنگنه سفلى: 210
زنگنه عليا: 210
زنگور (جزيره): 169
زواره (كوه): 68
زهاب (رودخانه): 77، 81
زهابى (مفتى بغداد): 94
زهرا سلطان،Zahrasoltan : 6، 27، 58، 191، 217
زهره (محل): 89
زهيرى (عشيره): 89
زيان (محل): 228
زيبرى (محل): 66
زيرآباد (محل): 212
زيرآبه (محل): 208
زىزكان (محل): 220
زىزكان (كوه): 221
زين العابدين افندى (مفتش): 93
زين العابدين خان: 60
زين العابدين سلماسى: 165
زينب باجى: 115
زينب بيگم: 138، 238
س سادات: 64، 65
سارو (محل): 209، 218، 222
سارىاصلان: 8، 36، 38، 65، 79، 94، 101، 108، 109، 117، 151، 152، 154، 161، 171، 175، 197، 199، 224
سارىقبه (كوه): 19
ساعد الملك: 116
سالار (پسر شيخ الملك): 26، 60، 207، 210
سالار،Salar : 72، 67، 174
ساله (محل): 89
ساليان (محل): 224
سامان (كوه): 20
سامان سنجابى: 66
سامان كلهر: 66
سامره: 144، 154، 156، 160- 162 164، 167- 169، 173، 174
ساوه: 14، 15، 17- 19
سپردر (محل): 212
سپهدار: 137، 230، 232
سپهسالار: 24
سبحىآباد زردآب (محل): 44
سرآب ندر خان (محل): 64
سرآسياب دولاب: 4
سراب جعفر قلى (محل): 64
سراب حاجى عباس (محل): 64
سراب سرنور (محل): 66
سراب سليد (محل): 64
سراب ماران (محل): 38
سراب نيلوفر (رودخانه): 53، 62
سراب همت (محل): 64
سرايه پاشا: 99
سرپلذهاب: ه، 72، 73، 75، 79، 181، 186، 187
سرچشمه (عمارت): 3
سرخآباد (محل): 24، 25
سرخهده (محل): 205
سرخيجه (محل): 57
سررود (محل): 220
سرطاق: 75
سر قبر آقا (محل): 60، 63، 188
سركان (توى و سركان): 204
سركار على: 179
سرّمن راى (محل): ه
سرنور (رودخانه): 67، 68
سعد: 49
سعد الدوله: 29، 42، 191، 202، 203
سعدى شيرازى: ج، 27، 138، 148، 160، 175، 187، 200، 217
سعديه (محل): 158
سعود (عشيره): 161
سعيدآباد: 11
سعيد افندى (متولى): 93
سفته (محل): 90
سفرنامه ابن بطوطه: الف
سفيد (كوه): 62، 63
سفيدآب (محل): 218
سقا باشى: 99
سلطانآباد: 10، 213- 215، 219، 221، 223
سلطان احمد: 105
سلطان بيگم خانم: 143
سلطان حميد: 233
سلطان خانم: 118، 121، 141
سلطان سليم: 25
سلطان سليمان روسى: 105، 113
سلطان عبد العزيز خان: 97، 104، 155
سلطان عبد المجيد خان: 97، 116
سلطان مراد: 97
سلطانيه: 207
سلطنتآباد: 2- 4، 27، 112، 154
سلماسى: 47
سلمان فارسى (مقبره) 99- 101، 150، 152- 154، 156
سليمان بيگ (محل): 182
سليمان خان قاجار: 33، 127
سليمانيه (محل): 92
سليمجرد (محل): 17
سليم لال: 21، 26، 29، 201، 204، 205
سليم ميرزا (محل): 202
سماوك (محل): 23
سماوه (محل): 128
سمنگان (محل): 44
سناس (محل): 168، 169
سنان بن انس: 77
سناوند (محل): 223
سنجابى (ايل): 26، 51، 65، 67، 68، 73، 76، 78، 179
سنجبيه (محل): 89
سنجيه: 87
سند: 220
سنسل (محل): 89
سنسير (مدرسه): 221
سنقرى: 1، 10، 152، 175
سنقور كليايى (محل): 35
سنى: 84، 89، 105، 116، 145، 155
سوادكوهى: 3، 152
سوادكوهى (فوج): 92
سوار (محل): 64
سواكند (محل): 6
سود (محل): 89
سوسننقى (محل): 19
سوعانلق (محل): 17
سولقان (محل): 70
سومار (محل): 68
سياچى: 1، 3، 4، 7، 10، 16، 23، 25، 28، 31، 32، 34، 35، 38، 41، 44، 45، 46، 53، 57، 58، 65، 69، 70، 73، 79، 82، 94، 97، 99، 106، 109، 112، 120، 123، 124، 125، 131، 137، 140، 146، 147، 150، 152، 154، 157، 160، 161، 162، 168، 170، 171، 176، 177، 178، 181، 184، 192، 193، 198، 200، 202، 207، 218، 225، 227
سياووشان (محل): 209، 222
سياهبيد (محل): 49، 64، 195
سياهبيد سفلى: 50
سياهبيد عليا: 50
سياهدره: 205
سيچان (محل): 217
سيد ابو طالب روضهخوان: 13، 24، 37
سيد اسمعيل خان: 176
سيد اسمعيل سفير: 1
سيد العلماء: 107
سيد بيگم: 173
سيد جعفر: 67
سيد جليل: 67
سيد سعيد كليددار: 143
سيد سلمان: 105
سيد شهاب (محل): 206
سيد صادق مجتهد: 13
سيد طالب كليددار: 150، 155
سيد عبد الحسين: 64
سيد على بحر العلوم: 125
سيد على كليدار: 165
سيد كاظم رشتى: 112
سيد محمد تقى بحر العلوم: 134، 135
سيد مصطفى آخوند: 15
سيستان و بلوچستان: 5، 141
سيستانه (محل): 29
سيف الدوله: 20
سيف الملك: 143
سيلآباد (محل): 19
سينجان (محل): 214
سيواستوپول، سواستوپول: 85، 140
سهام الدوله: 106
سهراب خان نقدى: 194
سهلآباد: 11
سهله (مسجد): 131
ش شاپور: 56، 57
شاكر افندى: 93
شاكر بيگ: 164
شاكر بيگ بيگلربيكى: 93
شامبياتى: 19
شاملو (طايفه): 206
شاهآباد: 217
شاهآباد مريوان (قلعه): 185
شاه اسمعيل صفوى: 96
شاه بىبى: 143
شاهرود: 233
شاهزاده هندى: 144، 145
شاه سلطان حسين صفوى: 138، 170، 237، 239، 248، 249
شاهسون (محل): 44
شاهسون (سواره): 191
شاهسون اينانلو (ايل): 196
شاهسون بغدادى: 12، 42، 51، 59
شاهسون كندى: 17، 18
شاه طهماسب صفوى: 138، 238
شاه عباس صفوى: 126، 249
شاه عباسى (كاروانسرا): 202
شاه ملكى (محل): 50
شبديز: 54
شجاع السلطنه: 155
شرابّ (محل): 218
شراح (محل): 216
شط العرب: 42
شعاع السلطنه: 225
شكر الله خان قاجار: 11
شكوه السلطنه: 3، 60، 136
شلمرّان (معدن): 37
شلووزالو آب: 65
شمّر (قبيله): 112
شمر بن ذى الجوشن: 77، 180
شمسآباد: 217
شمس الدوله،Chemsdole : 4، 52، 58، 118، 136، 143، 179، 188، 213
شمس العماره: 193، 230
شميران: 2، 8، 60، 69، 70
شور (رودخانه): 228
شورين (محل): 26
شوهرى: 6
شهاب الملك: 49، 98، 104، 124، 125، 174، 191، 212، 214، 224
شهربان (محل): 85
شهربانو خانم: 173
شهرستانك: 2، 9، 27، 115، 213
شهرستانه (محل): 28، 29
شهروان (محل): ه، 84، 85، 88، 89، 154، 173، 175، 176
شيخ (نهر): 89
شيخ ابا بكر: 150
شيخ الشريعه قاجار: 94، 107
شيخ الملك (حاكم ملاير): 209
شيخ انيزه، وانيزه: 139، 145
شيخ جعفر: 125
شيخ حمزه بار فروش: 7
شيخ جنيد: 110
شيخ جواد (رئيس خدام): 107
شيخ چلّوب: 145
شيخ حسن: 107
شيخ حسن شوشترى: 107
شيخ رازى عرب: 125، 133
شيخ زين العابدين مازندرانى: 112، 119
شيخ سلمان (سركشيك): 107
شيخ شهاب الدين سهروردى: 104
شيخ طالب كليددار: 96، 107
شيخ عبد الحسين تهرانى: 14، 94، 96، 107، 116، 134، 135، 144، 165
شيخ عبد القادر گيلانى: ب، 89، 91، 92، 103، 104، 218
شيخ عبد المحسن ابن هزّال: 139، 144
شيخ على: 60
شيخ على خان زنگنه: 48
شيخ عليخانى: 48، 70، 74
شيخ على ميرزا: 26
شيخ عمر: 104
شيخ عيسى: 78، 96، 107، 155
شيخ كوره: 116
شيخ مرتضى: 124، 128، 133
شيخ محمد: 14، 94، 96، 107، 165، 167
شيخ محمد حسن: 60، 139
شيخ محمد حسن قزوينى: 107
شيخ محمد حسن مجتهد: 135
شيخ محمد حسن نجفى: 133، 139
شيخ محمد حسين: 125، 133، 135
شيخ محمد حسين صاحب فصول اصفهانى:
119
شيخ محمد حسين قزوينى: 119
شيخ محمد عارف: 79
شيخ محمد كاظمينى: 133
شيخ محمد مؤذن باشى: 107
شيخ محمد ياسين عرب: 107
شيخ منصور: 93، 133
شيخ مهدى عرب: 133
شيخ هادى: 107
شيراز: 216
شيرازى،Chirasi : 82، 138، 150، 170، 175
شيرازى كوچكه،Peti chirasi : 85، 115، 121، 161، 206، 228
شير محمد مير غضب باشى: 147
شيرمردان (معدن): 37
شيرين: 48، 55
شيعه: 84، 89، 105، 139، 145، 165
ص صاحب جمع: 45، 184
صاحب ديوان: 215، 216
صاحب قران ميرزا: 126
صادق: 172
صادق خان: 174
صادق شاطر: 76
صارم الدوله: 37، 48، 62، 74، 95، 160، 190، 192، 206
صالح: 127
صالح بيگ اميرآبادى: 93
صالح پاشا: 93
صالح چاووش: 110
صالحين (امامزاده): 109
صائب افندى (منشى باشى): 93
صباوه (محل): 111
صحنه (محل): 37، 39
صدرآباد: 227
صدرآباد (كاروانسرا): 227
صدر العلماء: 229
صدمره (محل): 42
صعصعه (مسجد): 135
صفاهان (كشتى): 148، 153
صفوى، صفويه: 126، 145، 201
صمصام الملك، على نقى خان: 210
صياد بيگ كرمانشاهانى: 182
ط طاق بستان: 51- 50، 54، 57- 58، 193
طاق بسطام: 53- 54، 57
طاق كسرى: 72، 99- 101، 150، 152، 153، 168
طارم (محل): 18
طاهرآباد (مكان): 36، 200
طرفونآباد (مكان): 33
طلسم (مكان): 69
طوالش (مكان): 55، 233
طوع الطيف (مكان): 64
طولوزون: 5، 9، 10، 12، 15، 41، 43، 52، 57، 67، 69، 110، 123، 139، 147، 148، 150، 151، 169، 170، 171، 175، 178، 182، 184- 186، 188، 193
طونه (رودخانه): 80
ظ ظل السلطان: 20، 78
ظهير الدوله: 11، 13، 39، 145
ع عاشقلو (محل): 20، 22، 25
عالىقاپو (ميدان): 229
عامره: 221
عايشه: 23، 25، 27، 29، 31، 33، 40 51
عباد الله خان: 36، 151
عباسآباد (محل): 29، 206
عباس بيگ تفنگدار قرهباغى: 148
عباسقلى خان قاجار: 216، 226
عباس ميرزا: 69، 71، 90، 99، 100 103، 111، 156، 157، 228
عباسى، عباسيان (خلفا): 95، 121
عبد الرحمن بيگ: 93
عبد القادر خان: 53، 99، 101، 162، 169، 219، 225
عبد الله انصارى: 153
عبد الله پاشا (ميرلوا): 93
عبد الله خان: 15، 17، 27
عبدالآباد: 14، 15
عثمانلو (طايفه): 80، 81، 86
عثمانوند (طايفه): 62
عثمانى، عثمانىها: 1، 8، 21، 78، 80- 82، 84، 85، 98- 100، 103- 105، 113، 114، 117، 126، 132، 140، 163، 176، 179، 191، 215، 235
عثمانى (افواج): 91
عجم، عجمى: 74، 79، 82، 114، 130، 140، 142
عراق: 30، 186، 202، 208، 210، 212، 214- 216، 222، 233
عراق عجم: 221
عراق عرب: 2، 56، 57، 119، 189، 218
عراقى، عراقىها: 78، 214
عرب، عربى: 78- 80، 82، 84، 89، 90، 94، 96، 101، 106، 109، 114، 142، 147، 153، 155، 163، 164، 168، 169، 174، 177، 180، 192، 194، 202، 218، 227، 245،
عرب (صحرا): 145
عربستان: 232
عرفانچى، محمد حسن خان: د، ه، 1، 3، 4، 6- 10، 12، 14، 19- 21، 28، 31، 32، 34، 36، 39، 41، 44، 46، 53، 59، 63، 64، 99، 101، 102، 106، 112، 115، 117، 123، 124، 127، 129، 132، 136، 137، 139- 142، 146- 148، 150، 152، 156- 158، 160، 162، 163، 174، 189، 190، 195- 197، 202، 204- 208، 210، 211، 222، 225- 228
عروس،eruse : 701
عزت الدوله: 4، 20، 43، 78، 137، 158- 160، 169، 190، 225، 250
عزيز الدوله: 30، 52
عزيز اله خان قلعه زنجيرى: 178
عزيز خان: 183
عزيزيه: 152
عسكر خان زند: 207
عصمت الدوله (زن معيّر): 4، 170
عصمت خانم: 103
عصمتيه: 11
عضد الدوله ديلمى: 132
عظيميه (رودخانه): 156، 161، 172
عقر، عقرقوق (محل): 89، 110
عكاس باشى: 1، 10، 12، 28، 31، 34، 41، 47، 48، 57، 59، 81، 99، 101، 103، 120، 141، 148، 150،
151، 153، 157، 158، 162، 168، 169، 173، 177، 184، 187، 193، 198، 200، 208، 222، 225- 227،
عماد الدوله، عماد: ه، 38، 39، 41- 52، 54، 56- 58، 60- 63، 174، 180، 184- 187، 189، 190، 193، 195، 197، 199، 201
عماديه: 50، 51، 53، 54، 57، 59، 62، 64، 188- 191، 193
عماره (محل): 174
عمان: 61
علاء الدوله: 59، 232
على: 20، 197، 216
علىآباد (محل): 11، 64، 84، 173، 224
على اكبر خان: 223
على بيگ (تشريفاتچى باشى): 80- 82، 86، 106، 124، 175، 178، 179
على بيگ افندى: 117
على پاشا: 129
على خان: 14، 20، 28، 163
على رحمان: 41
على رضا خان گروسى: 11، 20، 27، 28، 32، 45- 47، 50، 53، 57- 59، 65، 69، 75، 76، 96، 99، 103، 106، 108، 112، 120- 122، 132، 139، 146، 148- 150، 158، 162، 168، 171، 175، 177، 180، 182، 184، 185، 200، 211، 213، 215
على رضا خان عضد الملك: 232
على قلى خان افشار اروسى: 159
على كچل: 10
على كرده: 75
على مراد خان زند: 138
على نقى خان: 134
على نقى خان كزازى: 211
عمر: 180
عمر افندى: (سرهنگ): 93
عمرانيه (محل): 89
عمه مقبوله: 118، 143
عنبر خواجه: 10
عوسجه (قبيله): 108
عون (مقبره): 114، 146
عيدى بيگ (دفتردار): 93
عيسىآباد: 222
عيسى خان (بيگلر بيگى): 143، 207، 223
عيسى الكش (چشمه): 64
عين الملك: 224
غ غازانيه (محل): 158، 171
غازياوه (محل): 20
غرقآباد: 18- 20
غلام على خان (سرتيپ): 22، 36، 88، 162، 163، 168، 202، 226، 227
ف فارس: ح، 20، 61، 128، 143، 155، 227، 233
فانو افندى: 93، 195
فتح الله خان امرائى: 39
فتح عليخان بغدادى: 12، 17، 62
فتحعليشاه، خاقان مغفور: 30، 121، 126، 136، 137، 140، 209، 224، 225
فخر الدوله: 17، 128
فخر الملك: 5، 12، 31، 228
فخرى جانfakri jan : 73، 150، 176، 215
فرات: 108- 113، 123، 128، 129، 139
فرانسه، فرانسوى: 10، 14، 55، 67، 82، 85، 102، 103، 151، 213، 219
فراهان: 96، 216
فرج (محل): 226
فرجات (محل): 106، 157
فرج الله خان: 197
فرسفج: 201- 203
فرنگى،ferengi : 23، 202
فرنگى، فرنگستان: د، 4، 55، 59، 69، 78، 80، 91، 92، 100، 106، 108، 124، 142، 153، 154، 179، 185، 192، 200
فرمانفرماى فارس: 143
فرهاد [كوهكن]: 35، 42، 48، 49
فرهان: 93
فره حصار: 210
فريازان (محل): 203
فريق نافذ پاشا: 93
فشندى)Pechendi( : 06، 154
فضل الله خان ياور: 23
فقيه قادر: 180
فهمى افندى: 58
فيروزآباد (محل): 64
فيضآباد (محل): 22، 218
فيض الله بيگ، ميرآلاى حاجى: 93
خيلستان، ورامين: 233
فينجان (محل): 214
ق قارمينآباد (محل): 22
قازان چاكى (رودخانه): 20
قازلىآباد (محل): 19
قاسمآباد (محل): 9، 14
قاسمآباد قوش تپه (محل): 212
قاسم خان: 127، 211
قاسم خان شاملو: 210
قاسم خان قولر آقاسى: 139
قاسم قرقچى: 231
قاضى (محل): 221، 223
قاضى القضات بغداد: 92
قانلى داغ (كوه): 22
قپان، (محل): 210
قتيقر مهندس: 98
قجرآب: 209 شهريار جادهها متن 289 فهرست اعلام
: 168
قراچه داغى (طايفه): 47
قراباغى: 23
قراداغى (محل): 85
قراگوزلو: 22، 32
قراوالى (كوه): 48
قرباغستان: 64
قرهبلاغ (محل): 73، 74، 181
قره بنياد (محل): 212
قره پاپاق: 99
قرهدائى (محل): 20
قرهسو، قراسو: 51، 52، 61، 62، 65.
189
قزل ارسلان: 26
قزل رباط: 83- 85، 88، 177
قزلسر: 213
قزوين: 2، 5، 53، 58، 92، 114، 192، 222، 233
قصر النسوس: 37
قصرشيرين: 76- 79، 81، 168، 179- 181
قصرفيروزه: 4، 6، 12، 25، 145
قصر قاجار: 11، 44
قصر ناصرى: 92، 94، 95، 147، 149، 154
قصر نمرود: 108
قلعه آخوند: 68
قلعه امام اعظم: 97
قلعه خان (محل): 210
قلعه خليفه (محل): 210
قلعه زنجيرى: 64، 66، 71
قلعه شاهين: 75، 182
قلعه شيخ (محل): 204
قلعه نو: 9، 202، 212، 217
قليچ خان: 209، 210
قلى لاله عليا (محل): 202
قم: 2، 219، 223- 228
قمر السلطنه: 142
قوام الدوله: 217، 220
قوة الممالك: 1، 154
قوجه: 1، 53
قوره توزهاب (محل): 77
قوشبلاغ (محل): 208
قهرمان خان تفنگدار: 32، 100
قيطانيه (محل): 19
ك كاشان: 2، 114
كاشانتو (محل): 44
كاظم [پسر عيسى خان بيگلر بيگى]: 207
كاظم خان فراشباشى: 15، 149، 173، 228، 232
كاظم خان لله باشى: 30
كاظمين: ب، ح، 78، 91، 92، 94- 96، 98، 103، 106، 107، 109، 110، 113، 117، 155، 157، 174، 202
كاكاوند: 41
كالويل [حكيم قونسول]: 103
كامل پاشا [وزير موقوفات]: 236
كدخدا فتاو (محل): 75
كچل (كوه): 69
كرآزهيرات (مكان): 89
كربلا: ب، ج، ه، 2، 6، 52، 92، 93، 103، 107، 112- 115، 118، 119، 131، 138، 140، 141، 143- 148، 159، 163، 174، 187
كرج (رودخانه): 9، 168
كرخ [بغداد كهنه]: 100
كرخه (رود): 42، 95
كرخى (از عشاير): 89
كرد، اكراد، كردستان: 49، 51، 60، 65، 80، 82، 84، 97، 179، 183، 202، 205، 227
كرده: 60
كرزان: 29
كركان (محل): 207
كرمان: 2، 7، 112، 141، 200، 220
كرمانشاهان: ه، 2، 29، 35، 38، 39 42، 45- 47، 53، 58- 60، 62- 65، 115، 165، 174، 183، 187- 189، 193- 195، 197، 218
كرمجكان (محل): 223
كرند، كرندى: 62، 67- 72، 183، 184
كرنت هربرت [جنرال قونسول انگليسى]: 103
كرهكند (محل): 44
كريمآباد: 66
كريم خان، سرتيپ: 29، 78، 227
كريه (محل): 80، 82
كزار: 210، 212، 216
كزار (فوج): 210
كساوند (محل): 210
كفرآور (محل): 68
كلب حسين خان: 37، 99، 101، 225
كلبعلى خواجه: 7
كل داوود (محل): 75، 183
كل سرپل: 75
كل محرما و (كوه): 75
كلّه (محل): 212
كلهر (ايل): 39، 60، 65، 68، 71، 75، 185
كليان (محل): 202
كليايى (محل): 38
كمازان (محل): 210
كمالآباد (محل): 217
كمال افندى: 82
كمال پاشا: 80، 82، 89، 98، 99، 114، 124، 129، 140، 155، 178، 179
كمرآب: 209
كمره: 214
كميچه (محل): 47
كميل بن زياد: 131
كنارگرد (محل): 228
كند، كن: 231
كنگاور: 29، 34- 38، 42، 186، 197، 200
كنگران (محل): 218
كنشت (محل): 58، 59، 62
كوچولو (غلامبچه): 1، 16، 161، 162، 226
كودانه سرچغا (مكان): 69
كوده (مكان): 50، 64
كودى (مكان): 200
كوره (مكان): 50
كوفه: 125، 129، 131، 133، 135 136، 140، 175
كوكاب (مكان): 71
كولهبانان (كوه): 68
كونستان [نقاش فرانسوى]: 82
كوه سنگى: 214
كوءور (محل): 84
كيخسرو: 75
كيز، مسيو [قونسول فرانسه]: 103
كيزهرود: 42
كيكاوس: 73
كهريز (محل): 50، 62، 64، 84
كهك (محل): 19
كيومرث ميرزا: 52
گ گاكيه (محل): 50
گاماسب، رودخانه: 41- 43، 48، 50، 62، 196
گاوبنده (محل): 57
گجرات: 79
گرجائى (محل): 211، 212
گرگان: 115
گرمكوه: 209
گروس: 26، 31، 47
گرهرود (محل): 214
گل اندوك: 2
گلبن خانم: 115
گلپايگان: 214
گلپرآباد (محل): 210
گلدزد (محل): 212
گلدسته (محل): 208
گلستان سعدى (كتاب): 27، 148
گلعذار (كنيز): 36
گلى سياه: 115
گلينخانم: 143
گنجوران (محل): 202
گنجه در (محل): 210
گنداب (محل): 212
گوران: 64، 65، 71
گوزگلدى: 112، 175
گوشان (محل): 64
گوشه (محل): 210
گوشيران (محل): 64
گهواره (محل): 71
گيرشيش [معلم توپخانه]: 137
گيلان: 1، 6، 14، 55، 68، 75، 233
ل لاتوركى [روزنامه فرانسوى]: 102
لارنس انگليسى: 43
لاكرىLakeri : 61، 23، 57، 201
لالهبان (محل): 65، 67
لاميان (محل): 202
لر، لرها: 51، 61، 64، 74، 80، 185
لرستان: 22، 29، 37- 39، 41، 64، 67 68، 195، 206
لشكر در، (كوه): 210، 211
لعلى (محل): 31
لله باشى: 3، 6، 201، 228، 230
لوچى اوچى
لوشان (محل): 64
ليل [از شهرهاى فرانسه]: 213
ليلا: 175
م مارانتو (محل): 44
مازندران- مازندرانى: 21، 72، 131، 153، 162، 195، 219، 232
مأمون: 75
مانيزان (محل): 209
ماهتابان خانم: 142، 192
ماهردو (محل): 89
ماهىدشت: 61- 66، 68، 185- 187، 190، 223
مباركآباد (محل): 202، 208
متز (شهر): 67
متوكل عباسى: 167
متولى باشى: 226
مجد الدوله: 11، 14- 16، 23، 25، 26، 28، 34، 42، 53، 58، 99، 101، 113، 124، 148، 158، 160، 161، 175، 176، 192، 203، 217، 220، 223، 232
مجدى: 35، 49
مجمع (عشيره): 90
مجيد پاشاى بابان: 122
محب عليخان (ميرزا): 9، 60، 151
محقق: 24، 27، 28، 31، 32، 58، 99.
135، 139، 145، 157، 162، 163، 177، 179، 185، 195، 201، 207، 208، 227
محلّات: 216، 224
محمد ابراهيم تاجر: 10، 11
محمد الملك: 11
محمد امين ميرزا: 6، 214، 215
محمد باقر خان (پسر ظهير الدوله): 39، 185
محمد بيگ: 93
محمد بيگ جاف: 180
محمد تقى بيگ (نايب كالسكه خانه): 6، 145
محمد تقى خان گشاد: 52، 58، 99، 101، 117، 157، 158، 195
محمد تقى خان يزدى: 134
محمد تقى ميرزا: 111، 228
محمد حسن خان قاجار: 19، 205
محمد حسن خان قائم مقام: 217
محمد حسن خان قراگزلو: 74
محمد حسن خان كلهر (سرتيپ): 38، 66،
67، 128، 178، 185، 201
محمد حسن خان يوزباشى: 146
محمد حسين خان: 10، 11، 181، 205، 223
محمد حسين خان خلج: 223
محمد حسين خان قاجار دوّلو: 175
محمد حسين خان ملايرى: 205
محمد خان (حاكم سابق يزد): 15، 27، 53، 182، 227
محمد خان قرائى كلهكن: 136
محمد رحيم خان: 58، 148، 179
محمد رحيم خان زند: 49، 168، 173
محمد رحيم خان قاجار (شامبياتى): 11، 19، 175
محمد رحيم ميرزا (برادر عماد الدوله): 190
محمد رضا بيگ: 112
محمد رضا خان زنگنه (سرتيپ): 39، 65، 185، 192
محمد رفيع بيگ: 34
محمد زكى گيلانى: 251
محمد زمان بيگ تفنگدار: 124، 153، 163
محمد زهابى افندى (مفتش): 93
محمد سلطان خان زرندى: 21
محمد شاه (قاجار): 121، 126، 150، 197
محمد صالح خان كلهر: 184
محمد على خان: 1، 4، 8، 10، 14، 21.
25- 27، 32، 46، 52، 53، 57، 59، 69، 71، 79، 88، 94، 99، 109، 111، 113، 117، 120، 136، 140، 146، 147، 149، 151، 152، 161، 163، 171، 173، 177، 180، 193، 195، 196، 198، 200، 208، 227
محمد على خان افتخار الدوله هندى: 119، 170
محمد على خان زيندار باشى: 233
محمد على خان صاحب جمع: 232
محمد على ميرزا (شاهزاده): 55، 56، 60، 61، 72، 81، 116، 165، 189، 193
محمد عابد (امامزاده): 216، 217
محمد قربان خان: 15
محمد مراد خان زرندى (سرتيپ): 13، 21، 22
محمد مهدى خان چهارمحالى: 227
محمد مهدى ميرزا (پسر مؤيد الدوله): 26، 30
محمد نجف ميرزا: 141
محمد واحد العين: 207
محمد والى: 247
محمد ولى خان قاجار: 226
محمّره (محل): 148
محمود آقا: 221
محمود افندى (معاون والى بغداد): 93
محمود بيگ: 180
محمود ميرزا: 26
مختار (مقبره): 135
مخيصه (محل): 89
مداين (محل): 152
مدحت پاشا (والى بغداد): 80، 82، 92، 99، 114، 138، 180، 236، 250
مدينه (شهر): 90
مرادآباد (محل): 51
مراد حاصل (محل): 57
مراد خان ياور: 29
مراديه (محل): 90
مراصد الاطلاع (كتاب): 110
مراغه: 195
مرتضى قلى ميرزا (پسر عماد الدوله): 189
مرجانيه (محل): 84
مردآزما (تپه): 80
مردك: 1، 58، 161، 225
مرزن جيران (محل): 216، 217
مرصّع خانم: 136
مرغ كاشان (محل): 233
مرك (محل): 21
مرك (رودخانه): 64
مرويل (محلّ): 210
مرهم درّه (محل): 32
مريانج (محلّ): 31
مريم جهود: 150
مريم شاه: 192
مريم [مقام] (محل): 119
مريمى: 13، 112، 146
مرزاقچى (محلّ): 148، 161
مزلقان چاى (محلّ): 18، 20
مزلقانچاى (رودخانه): 19، 20
مزيدآباد (محلّ): 217
مستنصريه (مدرسه): 99
مستوفى الممالك: و، 4، 5، 7، 27، 106، 183، 212، 214، 217، 219، 220، 226، 230، 232، 233
مسقط، مسقطى: 134
مسلم بن عقيل: 111، 112، 129، 130.
134، 135
مسيّب (محل): 110- 113، 145- 147، 149، 173، 186
مسيله (كوير): 113
مشهد (شهر): و، 27
مشهد (محلّ): 216، 217
مشهد الكوبه (محلّ): 217
مشير الدوله (حاجى ميرزا حسين خان) وزير خارجه: 53، 59، 62، 80، 84- 86، 89، 90، 95، 97، 98، 100، 102- 107،
110، 112، 117- 119، 122- 125، 131، 136، 138، 140، 146، 147، 150، 154، 156- 159، 163، 164، 167، 170، 173، 175- 179، 181- 186، 191، 193، 196، 206، 208، 212- 214، 217، 220، 222، 224، 226، 227، 229، 233، 236
مشير الملك: 156
مشير پاشا: 98
مشير لشكر (لشكرى): 191، 193، 195
مشيريه (محل): 89، 90
مشيريه (نهر): 90
مصطفى افندى (رئيس تلگراف بغداد): 93، 97
مصطفى بيگ: 111
مصطفى پاشا (ميرآراى): 93
مصطفى خان عمو: 121
مصطفى قلى خان: 22، 181
مصطفى قلى ميرزا: 203
مصلحآباد (محل): 216
مظفر الدوله: 74، 77، 99، 108، 184
مظهر افندى: 93
مظهر پاشا (حاكم كربلا): 92، 93
معتمد الدوله، فرهاد ميرزا: 9، 22- 24، 34، 37، 41، 47، 49، 183، 185، 186، 191، 192، 196، 197، 199، 201، 203، 205
معتمد الدوله، منوچهر خان: 132
معتمد الملك: 191، 221
معجم البلدان (كتاب): 110
معدن سنگ (محل): 218
معروف كرخى: 95، 110
معز الدوله: 232
معصومه،mesume : 1، 4، 23، 27، 51، 181، 193، 216، 226
معمار باشى: 230
معين التجار، حاجى محمد حسين: 54
معين الدوله: 202
معير الممالك: د، 1، 5، 6، 9، 11، 13.
14، 16، 19، 24، 26، 29، 31، 37، 55، 57، 63، 66، 67، 74، 78، 90، 95، 96، 106، 111- 113، 116، 124، 141، 155، 158، 162، 163، 167، 170، 176، 179، 182، 183، 195، 226، 227، 229، 230، 251
مغارى (كوه): 46
مغرب (مراكش): 105
مقاعد پاشا (ميرلوا): 93
مقداد (مقبره): 86
مكه معظمه: ج، 122، 141، 145، 148.
159، 170، 173، 175، 177، 182
ملا آقا بزرگ تهرانى: 122
ملا آقاى دربندى: 118، 132
ملا ابراهيم: 220
ملا باقر واعظ شيرازى: 122
ملا حسين: 220
ملا حسين اردكانى: 119
ملا عباس روضهخوان: 103
ملاگرد (محل): 23
ملا محمد ايروانى: 133
ملا محمود كليددار: 134
ملاير: 25، 27، 30، 186، 207، 209، 211، 212
ملايرى (فوج): 200، 207- 209
ملكآرا: 30، 230
ملك قاسم خان ساخلو: 206
ملك محمد: 16، 197
ملك نياز خان: 68، 70، 71، 73، 85، 177، 180، 181، 185، 201
ملكه،meleke : 12
ملكه انگليس: 55
مليجك: 1، 3، 6، 16، 46، 99، 120، 150، 157، 160، 162، 168، 215، 228
مملى: 38، 45، 65، 73، 108، 124، 137، 150، 160، 192
مندليچ (محل): 68
منصور دوانقى: 89
منصوريه (محل): 88، 89، 158
منوچهرى (محل): 31
موچول خان: 1، 9، 10، 28، 46، 129 137، 156، 160، 197، 200، 201، 208، 229
موچولو ميرزا: 9
موسى: 15
موسى مرات الممالك: 235
موشلوق (محل): 202
موشه (محل): 220
مؤيد الدوله: 26، 30، 230
مهاجران: (محل): 212
مهدى بيگ (محل): 84
مهدى ساعتساز: 15
مهدى سلطان: 213
مهد عليا: 4، 191، 219، 250
مهرآباد (محل): 207، 217
مهرنوش خانم: 143
مهروز (نهر): 85
مياچى: 41، 45، 123- 125، 193، 207
ميان دربند (محل): 61
ميان طاق (محل): 72، 183
ميرآخور، امير آخور: 103، 139، 228، 229
ميرزا آقا خان: 116
ميرزا ابو الفضل (كاشى): 1، 135
ميرزا احمد خان: 97، 216
ميرزا اسد اله: 195
ميرزا باجى: 115
ميرزا تقى: 220
ميرزا تقى خان امير كبير: 116
ميرزا تقى خان خوئى: 232
ميرزا جانى: 170
ميرزا حبيب الله: 223
ميرزا حسن: 94، 116، 119، 121، 122
ميرزا حسن شيرازى، ميرزاى شيرازى: 133، 138
ميرزا حسن على خان (منشى باشى): 199
ميرزا حسن على يوغورت: 145
ميرزا حسن كليددار: 114
ميرزا حسين خان: 99، 117، 220
ميرزا حسين خان كليددار: 115، 121
ميرزا داوود خان: 232
ميرزا زكى (وزير انيس الدوله): 53
ميرزا زكى مستوفى: 132
ميرزا زين العابدين البرز: 220، 226
ميرزا سليم خان: 50
ميرزا سيد احمد (وزير عراق): 210، 226
ميرزا سيد حسين: 217
ميرزا سيد كاظم ريش: 196
ميرزا سيد يوسف: 226
ميرزا شفيع: 202
ميرزا شفيع سلطان (نايب آشتيان): 220
ميرزا شفيع صدر اعظم: 96
ميرزا شفيع مستوفى: 201، 203، 204
ميرزا طاهر: 228، 229
ميرزا عبد الباقى منجم باشى گيلانى: 122
ميرزا عبد الرحيم (شيخ الاسلام اصفهان): 216
ميرزا عبد العلى يزدى (خوشنويس): 134
ميرزا عبد الله: 1، 3، 7، 46، 99، 120.
137، 150، 157، 158، 168
ميرزا عبد الله ناظم ميزان: 13، 138
ميرزا عبد الوهاب مستوفى گيلانى: 5، 11، 14، 15
ميرزا على اكبر: 138، 225
ميرزا على اكبر خان قورخانچى: 140
ميرزا على اكبر خان كارخانه: 154
ميرزا على خان افشار بيگ: 9
ميرزا على خان امين السلطان
ميرزا على نقى: 220
ميرزا عيسى وزير: ز، 232
ميرزا فخر الدين بروجردى: 207، 208
ميرزا قهرمان: 233
ميرزا محسن خان: 69، 101، 154
ميرزا محمد (رئيس وزارت خارجه): 200
ميرزا محمد (پسر قائم مقام): 30، 220
ميرزا محمد خان: 11، 25، 58، 106، 108، 116، 156
ميرزا محمد خان عمو اقلى: 229
ميرزا محمد رضا (شربتدار): 163، 205
ميرزا محمد على خان: 31، 79
ميرزا محمد على (مشرف توپخانه): 218
ميرزا محمد على همدانى: 24
ميرزا محمود آقا: 207
ميرزا مسيح: 233
ميرزا معصوم خان: 5
ميرزا معين منشى: 202
ميرزا موسى رشتى سرحددار: 58، 195
ميرزا موسى (وزير تهران): 116، 122، 144، 210
ميرزا مهدى: 149، 228
ميرزا ناظر حضرت: 182
ميرزا نبى خان: 192
ميرزا نصر اله گركانى مستوفى: 8، 177، 220، 223
ميرزا هادى خان: 39، 58
ميرزا هادى معدل: 156
ميرزا هبت الله: 207
ميرزا هدايت الله (امام جمعه مشهد): 133، 182
ميرشكار: 3، 9، 15، 19، 24، 35، 40، 41، 44- 46، 65، 74، 78، 87، 93، 98، 108، 109، 124، 125، 161، 162، 172، 173
مير عزيزى (محل): 44
ميرلوا: 93
ميشن (محل): 210
ميقان (محل): 217
ميكائيل (مترجم): 100، 103
ميمونآباد (محل): 11
مينجان (محل): 202
ن نادرآباد (محل): 44، 196
نادر شاه افشار، نادر شاهى: 43، 126، 136، 138، 236، 239
ناصبى: 84
ناصر الدين شاه قاجار: الف، ب، ج، د، ز، 235
ناصر الملك: 4، 31، 51
ناصر خان: 32
ناصر خسرو قباديانى: الف
ناصر قلى خان: 162، 192، 211
ناصرى (عمارت): 156
ناصريه (محل): 149
ناظم افندى [شارژ دافر عثمانى]: 1، 13، 58، 82، 90، 155، 179
نافذ پاشا: 98
نامدار خان زند: 205
نامليه (محل): 210
نانكلى شهريار [سواره]: 86
ناوله (محل): 210
نايب الامايه [پسر عماد الدوله]: 62
نايب السلطنه (كامران ميرزا): 4- 7، 105، 133، 228، 230
نببح (محل): 218
نجف اشرف: 2، 114، 115، 122، 124، 125، 127، 129، 131- 134، 137، 139، 140، 143، 145- 148، 174، 175، 187، 218، 224، 236
نجيب پاشا: 92، 102
نخلدار (محل): 160
نديم السلطنه: 158
نرجس خاتون: 170
نرسى شاه: 56، 57
نصرآباد (محل): 11، 23
نصر الله خان: 6، 122
نصر الله قوشچى: 53، 223
نصر الله ميرزا [پسر ملكآرا]: 30
نصرت الدوله: 3، 4، 6، 108، 143، 230، 232، 233
نصرت سواد كوهى: 5
نصير بيگ: 53
نصيرى، نسيرى: 84، 89
نظاره افشار بيگ: 8، 13، 145
نظام الدوله: 233
نظام العلماء: 6، 145
نظام الملك (ميرزا كاظم خان نورى): 228، 232
نظاميه: 4
نظر بيگ: 231
نظمآباد: 217
نعلشكن (گردنه): 66، 186
نقيب باشى: 1، 155
نقيب على افندى: 93
نگار خاتون (محل): 22
نگار خانم: 23، 30، 31
نگارستان: 33
نمرودى (بركه): 123
نمككور (محل): 212
ننه غلام رضا: 115
نوآ (كوه): 69
نواب عاليه (مسجد): 60
نوبران (محل): 18- 20، 31
نوح: 134
نور الدين (محل): 19
نور الله اصانلو: 8
نور على بيگ: 17
نور محمد خان: 1، 162، 233
نورى: 24، 45، 76، 159، 178، 192
نوريه (طايفه): 232
نوشآفرين،Nauchafrin : 4، 34، 36، 69، 99، 129، 207، 229
نهاوند، نهاوندى: 29، 36، 38، 41، 42، 61
نهرخدريه (محل): 90
نهر عليل (محل): 110
نهروان (جنگ): 86، 90، 171
نهندز (محل): 210
نياوران: 2
نىزار: 223
نيشابور: 24 شهريار جادهها متن 301 فهرست اعلام
(محل): 156
و وادى السلام: 125، 127، 129، 136، 138
وارطان مسيو: 103
والى پاشا: 95، 98، 102، 129، 130، 140، 146، 155، 157، 164، 178، 179، 248، 249
وامافهگل (تنگه): 74
وان (شهر): 187
وجيهه (محل): 89
وردو (محل): 29
ورده (محل): 15
وركر (محل): 50
ورمزيار (طايفه): 35
ورىها (محل): 210
وزيرآباد: 217
ورسان (محل): 220
وشوان (محل): 67
وكيل الملك: 129، 139، 141
ولاسجرد: 199- 202، 217
ولى الله درويش: 31
ولى خان: 1
وندهلقان (محل): 19
وهابى: 140، 236
وهلكله (ايل يا طايفهاى از اعراب): 110
وسيمه (محل): 217
ه هادى خان زرندى: 13
هارونآباد: 42، 65- 69، 185
هارون الرشيد: 75، 110، 161
هارونيه: 88، 89
هاشم [پسر فراشباشى]: 40، 99، 106، 129، 153، 154، 180، 181
هاشمآباد: 6
هاشم باقوش: 159
هاشميه (محل): 90
هانى بن عروه: 129، 130، 135
هداوند (سواره): 86
هرسم: 68
هرمز: 56، 57
هزارچم (محل): 72
هلاكو ميرزا: 155
هلند (هولاند): 102، 103
هليلان (محل): 42، 62
هما خانم: 9، 21، 118، 264
همدان، همدانى: 18، 20، 23- 29، 31، 45، 191، 195، 201، 233
همدانىHamedani : 09
همس،hems : 72
هند، هندى، هندوستان: 55، 78، 97، 114، 115، 119، 120، 123، 135- 137، 139، 141، 142، 174، 220، 236
هنديه (محل): 175
هنيره پيانوزن (مسيو): 52
هود: 127
هوشنگ ميرزا: 214- 216
هويزه: 42
هىّ حكيم: 103
ى ياران (كوه): 75
ياقوت حموى: 110
ياور ميرزا محسن: 70
يحيى خان: 1، 5، 6، 9، 10، 13- 17، 24، 27، 28، 31، 32، 35، 38، 41، 43- 47، 49، 62، 63، 65، 69، 71، 90، 94، 103، 104، 106، 108، 113، 117، 120، 127، 137، 141، 144، 146- 148، 150، 157، 159، 160، 169، 173- 185، 187، 188، 195، 199- 201، 206، 208، 211، 213، 214، 216، 218- 220، 225، 228
يزد، يزدى: ح، 2، 220، 224، 229
يعقوب شاه (محل): 205
يعقوبيه: ه، 86- 89، 159، 168، 173- 175، 177، 187، 189
يمن: 179
يمين الدوله: 227
ينگى دنيا: 164
يوسفآباد: 233
يوسف سقا باشى: 1، 24، 25، 49، 88، 101، 123، 137، 155، 175، 168
يونس، مقبره: 175
يهود، يهودى: 91، 100، 106، 124، 139، 147