ghaemiyeh.com
سرشناسه : بيستونی محمد، 1337 ، خلاصه كننده عنوان و نام پديدآور : تدبر درقرآن شامل زمينهها، كليدها، اصول ../ به اهتمام محمد بيستونی
مشخصات نشر : قم : بيان جوان 1385.
مشخصات ظاهری : [354] ص 14/5×10/5سم.
شابك : 15000 ريال 9648399557
وضعيت فهرست نويسی : فاپا
يادداشت : اين كتاب برگزيده كتاب "پژوهشی پيرامون تدبر در قرآن" تاليف ولیالله نقیپورفر است.
يادداشت : كتابنامه به صورت زيرنويس
عنوان ديگر : پژوهشی پيرامون تدبر درقرآن موضوع : قرآن تحقيق
شناسه افزوده : نقیپورفر، ولی الله ، پژوهشی پيرامون تدبر درقرآن
رده بندی كنگره : BP65/3/ن7پ4012
رده بندی ديويی : 297/15
شماره كتابشناسی ملی : م84-47194
سَيِّدِنا وَ نَبِيِّنا مُحَمَّدٍ
رَسُولِ اللّهِ وَ خاتَمِ النَّبِيّينَ وَ اِلى مَوْلانا
وَ مَوْلَى الْمُوَحِّدينَ عَلِىٍّ اَميرِ الْمُؤْمِنينَ وَ اِلى بِضْعَةِ
الْمُصْطَفى وَ بَهْجَةِ قَلْبِهِ سَيِّدَةِ نِساءِ الْعالَمينَ وَ اِلى سَيِّدَىْ
شَبابِ اَهْلِ الْجَنَّةِ، السِبْطَيْنِ، الْحَسَنِ وَ الْحُسَيْنِ وَ اِلَى الاَْئِمَّةِ التِّسْعَةِ
الْمَعْصُومينَالْمُكَرَّمينَ مِنْوُلْدِالْحُسَيْنِ لاسِيَّما بَقِيَّةَاللّهِ فِى الاَْرَضينَ وَ وارِثِ عُلُومِ
الاَْنْبِياءِ وَالْمُرْسَلينَ،الْمُعَدِّلِقَطْعِدابِرِالظَّلَمَةِوَالْمُدَّخِرِ لاِِحْياءِ الْفَرائِضِ وَمَعالِمِالدّينِ،
الْحُجَّةِبْنِالْحَسَنِ صاحِبِ الْعَصْرِ وَ الزَّمانِ عَجَّلَ اللّهُ تَعالى فَرَجَهُ الشَّريفَ فَيا مُعِزَّ
الاَْوْلِياءَوَيامُذِلَالاَْعْداءِاَيُّهَاالسَّبَبُالْمُتَّصِلُبَيْنَالاَْرْضِوَالسَّماءِقَدْمَسَّنا
وَ اَهْلَنَا الضُّرَّ فى غَيْبَتِكَ وَ فِراقِكَ وَ جِئْنا بِبِضاعَةٍ
مُزْجاةٍ مِنْ وِلائِكَ وَ مَحَبَّتِكَ فَاَوْفِ لَنَا الْكَيْلَ مِنْ مَنِّكَ وَ
فَضْلِكَ وَ تَصَدَّقْ عَلَيْنا بِنَظْرَةِ رَحْمَةٍ مِنْكَ
اِنّا نَريكَ مِنَ الْمُحْسِنينَ
بِسْمِاللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيم
توفيق نصيب گرديد از مؤسسه قرآنى تفسير جوان بازديد داشته باشم و مواجه شدم با يك باغستان گسترده پرگل و متنوع كه بطور يقين از معجزات قرآن است كه اين ابتكارات و روشهاى نو و جالب را به ذهن يكنفر كه بايد مورد عنايت ويژه قرار گرفته باشد القاء نمايد تا بتواند در سطح گسترده كودكان و جوانان و نوجوانان و غيرهم را با قرآن مجيد مأنوس به طورى كه مفاهيم بلند و باارزش قرآن در وجود آنها نقش بسته و روش آنها را الهى و قرآنى نمايد و آن برادر بزرگوار جناب آقاى دكتر محمد بيستونى است كه اين توفيق نصيب ايشان گرديده و ذخيره عظيم و باقيات الصالحات جارى براى آخرت ايشان هست. لازم مىدانم از زحمات طاقتفرسا و تلاش مستمر چندين ساله ايشان در رابطه باطرح و اجراى برنامههاى فنّى و تخصصى و علمى همراه با ذوق و سليقه خوب خدادادى در مورد روش انس با قرآن و مبانى پژوهشى قرآنى تقدير و تشكر نمايم و بحمداللّه و المنّة اثر مطلوب در جامعه داشته و موجب آسان شدن و سرعت پيدا كردن قرائت و فهم مفاهيم عاليه قرآن و زنده و نورانى شدن دلهاى علاقمندان به قرآن گرديده است و انشاءاللّه از مصاديق «مَنْ اَحْياها فَكَأَنَّما اَحْيَاالنّاسَ جَميعا» (32 / مائده) خواهند بود.
به اميد اين كه همه اقدامات با خلوص قرين و مورد توجه ويژه حضرت بقيةاللّه الاعظم ارواحنافداه باشد.
مرتضى مقتدايى
به تاريخ يوم شنبه پنجم ماه مبارك رمضانالمبارك 1427
نماينده محترم مجلس خبرگان رهبرى
بسم اللّه الرحمن الرحيم
وَ الَّذينَ جاهَدوُا فينا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنا وَ اِنَّ اللّهَ لَمَعَ الْمُحْسِنينَ
(69 / عنكبوت)
خداوند را بندگانى است كه در راه او تلاشگر و نيكوكارند و همانها هستند كه از هدايت و نصرت الهى برخوردارند. حدود 35 سال از نخستين ديدارم با نورچشم گرامى و عزيزم جنابآقاى دكتر محمد بيستونى در مسجدالرّضاى عليهالسلام شيراز مىگذرد و با روحيّه تعهّد، اخلاص و فداكارى ايشان آشنائى كافى دارم. قبل از انقلاب از جوانان پيشگام در مبارزات بوده و مكرّر بازداشت و زندانى مىشدند و پس از پيروزى، خطيرترين كارها را در صحنههاى مختلف با توكّل بهخدا و بعنوان انجام وظيفه به عهده مىگرفتند. اينجانب موفقيّتهاى چشمگير و ارزشمند آقاى دكتر بيستونى از جمله تحقيقات و تأليفات جالب و جذّاب مؤسسه قرآنى تفسيرجوان خصوصا ابداع روش اُنس باقرآن ازطريقكارگاههاىآموزشى تفسير و تحقيق موضوعى قرآن كريم را مرهون مجاهدات و صالحات ايشان مىدانم. نكته قابل توجّه اينكه مشاراليه فرصت جوانى را مغتنم دانسته و در راه خدا گذرانيدند. و اكنون بحمداللّه جوانان عزيز ميهن اسلامى از نتايج كار و تلاش مستمر وى بنحو شايستهاى بهرهمند مىباشند. اميد است اقشار مختلف خصوصا نسل جوان با استفاده از آثار اين وجود گرانمايه، معارف دينى خود را ارتقاء بخشند و مسئولين محترم فرهنگى جامعه با حمايت بىدريغ خود گام مؤثرى در اشاعه فرهنگ قرآنى و اسلامى بردارند.
شيراز سيد على اصغر دستغيب
28/12/84
قرآنكريمدستورالعمل «زندگى با عزت»، «حسن عاقبت» و «بهشت سراسر عافيت» مىباشد. درجات بهشت به تعداد آيات قرآن است و طبق فرموده پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله در قيامت خطاب مىشود «قرآن بخوانيد و از درجات بهشت بالا برويد» (اِقْرَأْ وَ أْرَقَ). قطعا منظور از اين «قرائت»، كه براساس بيان خود قرآن در آيه 68 سوره مؤمنون، آيه 24 سوره محمد صلىاللهعليهوآله ، آيه 82 سورهنساء و آيه29 سوره ص، صرفاروخوانى يا حفظ آن نيست بلكه تفكروتدبّر درآيات و تأملدرمحتواىآنهاو پيادهكردن مفاهيمقرآن در فرهنگ زندگى در همه ابعاد فردى، اجتماعى، سياسى، اقتصادى و...پيش نياز «رفتارباقرآن» مىباشد.
امام المتقين، قرآن ناطق، على بن ابيطالب عليهالسلام در همين رابطه بيان زيبايى دارند و مىفرمايند: «لا خَيْر فى قِرائَةٍ لَيْسَ فيها تَدَبُّر». خير و بركت فقط در «خواندن» نيست، بلكه تدبّر، فهم و عمل به آيات قرآن، زمينه ساز نزول خير مادى و معنوى در دنيا و آخرت مىباشد.
اينجانب براى اطمينان قلبى خود، در ملاقات حضورى كه پيش از ماه مبارك رمضان سال جارى با مرجع عاليقدر حضرت آيةاللّه سيستانى «زيد عزه» در نجف اشرف داشتم، از معظمٌ له سؤال نمودم كه اگر فرصت محدودى در روز براى «كار با قرآن» داشته باشيم آيا اولويت در قرائت سريع و ختم دورهاى قرآن است يا قرائت آيات كمتر همراه با ترجمه، لغتشناسى، درك مفاهيم و مراجعه به تفسير؟ اين بزرگوار در پاسخ شفاهى كه بلافاصله آن را در قالب استفتاء مكتوب نمودم، تصريح كردند كه: قطعا قرائت آيات كمتر به همراه تدبّر و توجه به معنى و تفسير اولويت داشته و ثواب بيشترى دارد.
لذا در راستاى تحقق اين هدف، تصميم گرفتم كتاب بسيار خوب و كاربردى «تدبّر در قرآن» تأليف استاد ارجمند و دانشمند فرزانه جناب آقاى ولى اللّه نقىپورفر را با اجازه ايشان، خلاصه و سادهسازى نموده و با اعرابگذارى كامل آيات، روايات و كلمات عربى به علاقمندان و قرآنپژوهان خصوصا جوانان عزيز اهداء نمايم. اميدوارم اين قبيل تلاشهاى قرآنى براى همه ما ذخيره جاودان باشد .
دكتر محمد بيستونى
بهمن ماه 1384 محرم الحرام 1427
«تدبّر» در لغت «ژرف انديشى و عاقبت انديشى» مىباشد . اين واژه چهار بار در قرآن به كار رفته است: در سه آيه: قرآن كريم مخاطبين خود را به تدبّر در اعماق و مقاصد پيام خويش دعوت نموده است، آهنگ و سياق اين آيات نوعى توبيخ و اعتراض را به همراه دارد:
«أَفَلَمْ يَدَّبَّرُوا الْقَوْلَ...» (1)(پس چرا در اين سخن «قرآن»، ژرف نينديشيد؟) .
«اَفَلا يَتَدَبَّروُنَ الْقُرآنَ أَم عَلى قُلُوبٍ أَقْفالُها» (2)(پس چرا در قرآن ژرف نمىانديشند؟ مگر بر دلهايى قفلهاى آن چيره گشته است؟) .
«اَفَلا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ وَ لَوْ كانَ مِنْ عِنْدِ غَيْرِ اللّهِ لَوَجَدُوا فيهِ اخْتِلافا كَثيرا»(3)
مقدمه
(پس چرا در اين قرآن ژرف نمىانديشند؟ و اگر از نزد غيرخدا مىبود، در آن ناهماهنگى و تضاد بسيارى مىيافتند) .
مخاطبين اين آيات كسانى هستند كه به حقانيّت الهى اين كتاب به ديده ترديد نگريسته و يا منكرِ آن مىباشند و نيز كسانى هستند كه به تقليد و بدونِ معرفت، به آن ايمان آوردهاند، و در حقانيتش انديشه نمىنمايند.
در آيه چهارم، محتواى پرخير و بركت قرآن را بيان مىكند تا به
واسطه تدبّر در آن، از بركات عظيم آن بهرهمند گردند: «كِتابٌ اَنْزَلْناهُ اِلَيْكَ مُبارَكٌ لِيَدَّبَّروُا اياتِهِ وَ لِيَتَذَكَّرَ اوُلُوا الاَْلْبابِ »(1)
با دقت و تأمل در اين آيات و سياق آن درمىيابيم كه: «الهى بودنِ قرآن» بدون «تدبّر در آن» معلوم نخواهد گشت، و نيز بدون «تدبّر در قرآن» نمىتوان از ذخائر بيكران و پرخير و بركت كلام خدا بهرهاى جست و همچنين نمىتوان از ظلمت شك و ترديد و حيرت و سرگردانى نفاق، خود را رهانيد و به ايمانى راسخ و يقينى استوار، دست يافت. و نيز بدون «تدبّر در قرآن» عمق و مغز آيات را نمىتوان دريافت و به حقايق شگفتانگيز و حيرتآورش پىبرد ؛ آن كه در آيات به تدبّر مىنشيند، مىتواند با تمام وجود و با تمام مشاعرش، در جاى جاى قرآن، حضور خدا را حس كند و دل و جانش را از نور خدا سرشار نمايد (تعبير «لَوَجَدُوا» اين معنى را به خوبى نشان مىدهد) .
كسانى حقيقتا به اسلام و قرآن ايمان دارند كه، كتاب خدا را آنگونه كه شايسته است تلاوت مىنمايند: «اَلَّذينَ اتَيْناهُمُ الْكِتابَ يَتْلُونَهُ حَقَّ تِلاوَتِهِ اوُلئِكَ يُؤْمِنُونَ بِهِ... »(2)
بنابراين آن كه اين تلاوت راستين و پيروى از قرآن را نداشته باشد از ايمان تهى و در زمره سرمايه باختگان خواهد بود: «...وَ مَنْ يَكْفُرْ بِهِ
فَاوُلئِكَ هُمُ الْخاسِرُونَ »(1)
ضرورت انس با قرآن
با مقايسه اين آيه شريفه با آيه 29 سوره ص كه هدف از نزول و وسيله بهرهمندى از قرآن را «تدبّر در آيات» معرفى مىنمايد ؛ درمىيابيم كه «تلاوت راستين»، «جريانِ تدبّر در آيات» مىباشد.
انس مستمر با قرآن و بهرهگيرى دائم از رهنمودهاى آن در همه حوزههاى فكرى و اجرايى زندگى فردى و اجتماعى، نيازمند طى مراحلى است كه فهرستوار به آنها اشاره مىشود:
1 شناخت شأن قرآن كريم و معصوم عليهالسلام كه خود، چند مرحله است:
در عالم هستى ؛
در ميان بشر و شناخت شأن خويش ؛
در عالم آخرت .
2 شناخت مفاهيم انس با قرآن .
3 شناخت زمان، مكان و حالات مناسب انس با قرآن .
4 شناخت كليدهاى انس با قرآن.
5 شناخت اصول اساسى و قواعد برداشت از قرآن.
6 شناخت شيوه برداشت از قرآن.
7 آموزش عملى نحوه به كارگيرى آگاهىهاى مذكور
1) 121 / بقره .
در برداشت از قرآن.
طى اين مراحل براى هر قشر و صنفى و با هر توان ذهنى، روحى و علمى ميسّر است و همگان، مكلف به طى اين مراحل هستند ؛ چرا كه همه مكلفان، اعم از جنّ و انس، مسلمان و غيرمسلمان و مجتهد و غير مجتهد، شديدا دعوت به تدبّر در قرآن شدهاند:
«اَفَلا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ...»، پس چرا در اين قرآن عميقانمىانديشند؟ (1)، اين شدّت دعوت، گاه به صورت تشويق اكيد، گاه به صورت توبيخ شديد «اَفَلَمْ يَدَّبَّروُا الْقَوْلَ»، (2)و گاه مانند آيه زير، به صورت توصيه ملايم و همراه با مفاهيم گوناگون خصوصا مفهوم تدبّر، در قرآن مطرح شده است:
توصيه: «كِتابٌاَنْزَلْناهُاِلَيْكَ مُبارَكٌ لِيَدَّبَّروُا اياتِهِ وَ لِيَتَذَكَّرَ اوُلُوا الاَْلْبابِ» ؛(3)آن كتاب باعظمتى كه به سويت فرو فرستاديم بسيار پر خير و بركت است تا كه مردم در آياتش عميقا بينديشند و صاحبان عقل آزاد از بند شهوت، به آياتش متذكّر شوند .
اين اصرار در دعوت به انس با قرآن، از شدّت نيازى است كه انس و جن به هدايت تشريعى خداوند عالم دارند (4)؛ چرا كه عقل و تجربه بشرى ضعيفتراز آناست كه مستقلاً و بدونراهنمايى خالقش راه رشد و تعالىى.
وجود عقل، عاملى است كه مردم مىتوانند مستقيما اعجاز را درك كنند. حال اين درك يا با تعقل مستقيم حاصل مىشود كه شأن اولواالالباب است و يا با تعقل غيرمستقيم حاصل مىشود كه آن، درك عموم مردم است كه با ارشاد و توضيح اولواالالباب، خود در حدّ فهم و ادراك خويش، به اعجاز قرآن پى مىبرند و اينگونه نيست كه مردم صرفا به تعبّد و تقليد از أولواالالباب به خدايى بودن قرآن ايمان بياورند.
هرچه سلامت فكرى و روحى مردم بيشتر شود، توان بيشترى براى فهم مستقيم اعجاز قرآن، برايشان ميسر مىشود و اين همان نكتهاى است كه با كنار هم قرار دادن دو آيه تدبّر، حاصل مىشود:
«اَفَلا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْانَ؟ وَ لَوْ كانَ مِنْ عِنْدِ غَيْرِ اللّهِ لَوَجَدُوا فيهِ اخْتِلافا كَثيرا»(1)
«اَفَلا يَتَدَبَّروُنَ الْقُرْآنَ؟ اَمْ عَلى قُلُوبٍ اَقْفالُها»(2)؛ پس چرا عميقا در اين قرآن نمىانديشند؟ مگر بر دلها، قفلهاى قلوب زده شده است؟!
نكته بسيار مهم ديگر آن كه، آيه اخير نشان مىدهد كه:
تدبّر در قرآن، عمدتا امرى است قلبى نه صرفا ذهنى و فكرى ؛
عواملى قفل دلها بوده و مانع تدبّر مىشوند ؛
اين قفلها كليدهايى دارند كه بايد آن را تحصيل كرد ؛
كليدهاى اساسى تدبّر، عمدتا روحى و عملى (قلبى) هستند نه فنّى و تخصّصى. .
پس امكان تدبّر و امكان درك اعجاز براى همگان وجود دارد. عمده آن است كه طريق انس با قرآن و تدبّر در آن را به تناسب توان ذهنى و تخصصى افراد، به آنان آموزش دهيم تا هر كه فراخور حال خويش و با روشى صحيح از ذخاير بيكران قرآن، مستمرا بهرهمند شود.
به كارگيرى روش صحيح، از طريق طى مراحل هفتگانهاى كه گذشت، امكانپذير است.
نخستين قدم براى انس با قرآن، شناخت مفاهيمى است كه نحوه ورود به قرآن را به ما نشان مىدهند. اين مفاهيم را خود قرآن به ما معرّفى مىكند، همچنان كه شأن خويش و مفسّرين را خود به ما معرّفى نمود.
اين مفاهيم در هفت عنوان اساسى، آمدهاست:
1 قرائت ؛
2 تلاوت ؛
3 ترتيل ؛
4 تدبّر ؛
5 استماع و انصات ؛
6 تفسير ؛
7 تأويل ؛
پنج عنوان اول، براى متعلّم قرآن و عنوان ششم و هفتم براى معلّم قرآن است كه از مرحله تعلّم قرآن، به مرحله تعليم قرآن رسيده است.
«قرائت»، «ترتيل» و «تأويل»، مفاهيمى منحصر به فرد در قرآن
ضرورت انس با قرآن
مىباشند و چهار مفهوم اساسى ديگر: «تلاوت»، «تدبّر»، «استماع و انصات» و «تفسير»، هر يك مفاهيم مشابهى را در زير مجموعه خود دارند كه به نحو زير مرتّب مىشوند:
1/1- قرائت ؛
2/1 تلاوت: درس، تمسيك، استمساك ؛
3/1 ترتيل ؛
4/1 تدبّر: تفكّر، عقل، فقه، تفقّه، فهم، عبرت، سير و نظر، سياحت، علم، ذكر، ذكرى، تذكّر ؛
5/1 استماع و انصات: وَعْى .
1/2 تفسير: تبيين، تفصيل، تصريف، تيسير، تعليم، تذكير؛
2/2 تأويل .
از ميان اين مفاهيم، شاخصترين مفهوم، «تدبّر» است كه همه مفاهيم را به نحوى گرد خويش، جمع مىكند و خود، محور مفاهيم انس با قرآن مىشود.
اينك با مفاهيمى كه به متعلّم قرآن بستگى دارد مىپردازيم:
«قرائت» در لغت به معنى جمع كردن و به هم پيوستن است و مقصود از آن در سخن، جمع و پيوستن حروف و كلمات مىباشد كه با به هم پيوستن حروف، كلمات با معنى و با پيوستن كلمات و حروف با هم، جملههاى مفيد، ساخته مىشود.
«قرائت» در اصطلاح علم قرائت و در اصطلاح قاريان قرآن، تلفّظ
كلمات قرآن است به كيفيتى كه قاريان معتبر، ادا نمودهاند. اما در فرهنگ قرآن و حديث، «قرائت»، خواندن و مطالعه كردن مىباشد در حدّى كه قارى به معنى كلمات و جملات در سطح عرفى، آگاه باشد و به صرف تلفّظ حروف و كلمات، «قرائت» اطلاق نمىشود. تدبّر در آيات و روايات معصومين عليهمالسلام مطلب فوق را به روشنى نشان مىدهد:
«اِقْرَأْ كِتابَكَ كَفى بِنَفْسِكَ الْيَوْمَ عَلَيْكَ حَسيبا(1)؛...».
«فَاسْئَلِ الَّذينَ يَقْرَؤوُنَ الْكِتابَ مِنْ قَبْلِكَ(2)؛...».
«...وَ قُرْانا فَرَقْناهُ لِتَقْرَاَهُ عَلَى النّاسِ عَلى مُكْثٍ(3)؛...».
«وَ اِذا قُرِءَ الْقُرْآنُ فَاسْتَمِعُوا لَهُ وَ اَنْصِتُوا لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُونَ(4)؛...».
امام صادق عليهالسلام مىفرمايد:
«مَنْ قَرَأ الْقُرآنَ فَهُوَ غَنِىٌّ وَ لا فَقْرَ بَعْدَهُ وَ اِلاّ ما بِهِ غِنىً» ؛ هر كه قرآن بخواند پس او بىنياز است در حالى كه بعد از آن هيچ فقرى (برايش) نخواهد بود، والاّ هيچ غنايى (برايش) وجود ندارد.
پيامبر گرامى اسلام صلىاللهعليهوآله مىفرمايد:
«مَنْ قَرَأَ الْقُرْآنَ قَبْلَ أَنْ يَحْتَلِمَ فَقَدْ أُوتِىَ الْحُكَمْ صَبِيّا» (1)هر كه قرآن بخواند قبل از اين كه به سن بلوغ رسد پس بىشك به او در حال كودكى، حكمت داده شده است.
«اِذا أَحَبَّ اَحَدُكُمْ أَنْ يُحَدِّثَ رَبَّهُ فَلْيَقْرَأِ الْقُرْآنَ» (2)؛ هرگاه يكى از شما دوست داشت كه با پروردگارش سخن گويد پس بايد قرآن بخواند.
«اِنّى لاََعْجَبُ كَيْفَ لا أَشيبُ اِذا قَرَأْتُ الْقُرْانَ» (3)؛ من در شگفتم، چگونه پير نمىشوم (از شدّت هول و هراس) وقتى كه قرآن مىخوانم.
«أَنْتَ تَقْرَأُ الْقُرْآنَ، ما نَهاكَ، فَاِذا لَمْ يَنْهَكَ فَلَسْتَ تَقْرَؤُهُ» (4)؛ تو مادامى قرآن مىخوانى كه تو را نهى كند، پس هرگاه تو را نهى ننمود بدان كه آن را نمىخوانى.
آيه اوّل: حسابگرى، فرع علم به كتاب است و علم به كتاب، از «قرائت» حاصل مىشود.
آيه دوّم: سؤال از قاريان كتاب در صورتى است كه آنان علم به كتاب داشته باشند و الاّ عملى لغو خواهد بود. بنابراين، «قرائت» (خواندن) نظر به معانى نيز دارد نه تلفّظ صرف.
آيه سوّم: يكى از علل تدريجى بودن نزول آيات، قرائت با تأنّى براى مردم مىباشد تا آنان كه به تدريج پيام قرآن را درك كنند و درغيراين صورت، «قرائت» به معنى تلفظ، نيازى بهتدريج در نزول ندارد .
آيه چهارم: كسب رحمت الهى بر اثر «استماع و انصات»، فرع بر درك معانى قرآن براى مستمع و قارى قرآن است.
در اين احاديث، غناى معنوى، كسب حكمت الهى، تكلّم با خداوند، حصول پيروى و مخاطب نهى قرآن واقع شدن، همه از «قرائت» به دست مىآيد و از تلفظ بدون درك معانى، حصول آن مقاصد امكان ندارد.
احاديث فراوان راجع به ثواب قرائت سورهها، احاديث تعيين درجات بهشت با ميزان قرائت قرآن و احاديث ديگر، همه به درك معانى قرآن و بالاتر، عمل به قرآن نظر دارند. علاوه بر موارد فوق، آيات فراوانى كه دستور به تدبّر، تفكّر، تعقّل، فقه و فهم آيات و... مىدهند به همراه احاديثى كه پاداش اعمال را منوط به ميزان معرفت، عمل و تعقّل آن مىكنند، اين مفهوم تأكيد بر «قرائت» (مطالعه در حدّ درك معانى تحتاللفظى آيات) را دارد.
پس از توضيحات فوق، روشن مىشود كه دستور قرائت قرآن، براى مؤمنان در سوره مزّمّل به معنى خواندن آيات در حدّ درك ظاهرى از قرآن (در حدّ درك عرف عرب زبان) است و تلفّظ آيات، مقدمه «قرائت» است، نه به معنى قرائت است. همانگونه كه نگاه به قرآن، همراه داشتن قرآن و از رو خواندن قرآن و... عبادت بهحسابمىآيدوثواباخروى دارد؛ تلفظ آيات نيزداراى ثواب و اجر معنوىاست.
تحليل احاديث
در آيه قرائت، مؤمنان موظّفند به قدر آنچه ميسّر است قرآن بخوانند:
«...فَاقْرَؤُا ما تَيَسَّرَ مِنَ الْقُرْآنِ»(1)اين «مقدار ميسّر» هم نظر به كميّت، كيفيت و زمان آيات دارد.
در احاديث، حداقل قرآن براى مؤمنان در يك شبانه روز ده آيه است: «مَنْ قَرَأَ عَشَرَ آياتٍ فى لَيْلَةٍ لَمْ يَكْتَبْ مِنَ الْغافِلينَ» (2)، نشان مىدهد كه ده آيه در هر شب، حداقل مقدار قرائت است و كمتر از آن از وجود مؤمن غفلت نمىكند. حداقل كيفيت ميسور در قرائت از نظر علمى، درك تحتاللفظى معانى آيات است و مرتبه اوّل درك معانى قرآن مىباشد و از نظر روحى اقل مراتب خشوع قلب و صفاى باطن در پى دارد. در تفسير آيه قرائت، از امام رضا عليهالسلام وارد شده است: «ما تَيَسَّرَ لَكُمْ مِنْ خُشُوعِ الْقَلْبِ وَ صَفاءِ السِّرِّ» (3)، مقصود از «ما تَيَسَّرَ مِنَ الْقُرْآنِ»، آنچه كه از خشوع قلب و صفاى باطن براى شما ميسّر است مىباشد.
حداكثر مقدار قرائت در احاديث، در ايّام معمول، ختم قرآن در يك ماه است كه كمتر از يك ماه مطلوب نيست، (4)ليكن اين امر استثنائا در ماه مبارك رمضان به تقليل يك ختم در سه روز اجازه داده شده است. (5)
در روايات اهل سنّت به نقل از پيامبر صلىاللهعليهوآله آمده است:
«لا يَفْقَهُ مَنْ قَرَأَ الْقُرْآنَ فى اَقَلٍّ مِنْ ثَلاثٍ» (6)، هيچ فهمى نخواهد
داشت كسى كه قرآن را در كمتر از سه روز بخواند.
رعايت مخارج حروف و قواعد زيباخوانى (تجويد قرآن)، چرخاندن صوت در گلو و قرائت توأم با حزن، از جمله نكات ديگر در حوزه كيفيّت قرائت است.
در رواياتى به اين معنا اشاره شده است پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله مىفرمايد: «تَعَلَّمُوا الْقُرْآنَ بِعَرَبِيَّتِه وَ اِيّاكُمْ وَالنَّبْزَ فيهِ (يعنى الهَمْزَةَ)» (1)؛ قرآن را با تلفظ عربى آن فراگيريد و مراقب تلفظ همزه باشد.
«زَيِّنُوا الْقُرْآنَ بِأَصْواتِكُمْ» (2)قرآن را با صوت خويش زينت بخشيد.
ازامامصادق عليهالسلام آمدهاست:«اِنَالْقُرْآنَنَزَلَبِالْحُزْنِفَاقْرَؤُهُبِالْحُزْنِ»(3)بىشك قرآن با حزن نازل شده است پس آن را با صداى حزين بخوانيد.
همچنين از امام صادق عليهالسلام روايت شده است:
«اِنَّ اللّهَ عَزَّ وَ جَلَّ اَوْحى اِلى مُوسَى بْنَ عِمْرانَ عليهالسلام : اِذا وَقَفْتَ بَيْنَ يَدَىَّ فَقِفْ مَوْقِفَ الذَّليلِ الْفَقيرِ، وَ اِذا قَرَأْتَ التَّوْراةَ فَاَسْمعينها بِصَوْتٍ حَزينٍ» (4)
مقدار و نحوه قرائت قرآن
خداوند عزّ و جلّ به حضرت موسى بن عمران عليهالسلام وحى فرمود كه هرگاه در برابرم ايستادى، همچون عبد ذليل فقير بايست و هرگاه كه تورات را مىخوانى پس با صوتى حزين، تورات را به سمع من برسان».براى دست يافتن به زيبايى صوت و قرائت مطلوب، عوامل زير مؤثر است:ن
1 رعايت مخارج حروف ؛
2 رعايت قواعد تجويد ؛
3 حنجره مناسب ؛
4 ايمان و تقوا .
مورد اوّل و دوم، شرط علمى عملى زيبايى صوت است كه با تمرين فراوان حاصل مىشود. مورد سوّم موهبتى وراثتى است كه مىتوان آن را تا اندازهاى با تمرين به دست آورد.
عامل عمده، شرط چهارم است كه به ميزان ايمان و تقواى افراد بستگى دارد و هرچه ايمان و تقوا و خشيت الهى در فرد فزونى گيرد، صوت قارى قرآن، دلنشينتر خواهد شد.
صوتى كه از روحى متّقى و خدا ترس و عاشق برمىخيزد، آن چنان نافذ و گيراست كه انسان را مدهوش مىكند.
امام صادق عليهالسلام مىفرمايند: «كانَ عَلِىُبْنُ الْحُسَيْنِ عليهالسلام أَحْسَنُ النّاسِ صَوْتا بِالْقُرْآنِ، وَ كانَ السَّقّاؤُونَ يَمُرُّونَ، فَيَقِفُونَ بِبابِهِ، يَسْتَمِعُونَ الْقُرْآنَ» (1)؛ امام سجّاد عليهالسلام بهترين مردم در تلاوت (زيباى) قرآن بود. چون سقّايان درگذر بودند و به درب خانه آن حضرت مىرسيدند، (بدون توجه به سنگينى بار خود) ايستاده و به صورت قرآن ايشان گوش مىدادند.
در حديث ديگر آمده است: «سُئِلَ النَّبِىُّ صلىاللهعليهوآله : أىُّ النّاسِ أَحَْسنُ صَوْتا بِالْقُرْآنِ؟ قالَ صلىاللهعليهوآله : مَنْ اِذا سَمِعْتَ قِراءَتَهُ رَأَيْتَ أَنَّهُ يَخْشَى اللّهَ» (2)از پيامبر اسلام صلىاللهعليهوآله سؤال شد: چه كسى از مردم، قرآن را زيباتر مىخواند؟ فرمودند: آن كس كه چون قرائتش را بشنوى، ببينى كه از عظمت مقام الهى در خوف و هراس به سربرد. .
«جَهْر و اِخْفات» نكته ديگرى است كه در قرائت و متناسب با حال و هواى آن بايد از سوى قارى مراعات شود ؛ گاهى بايد قرآن را با زمزمه بخواند كه در اين حال نبايد به جهر در قرائت بپردازد و گاهى نياز به جهر در قرائت است كه در اين حال نبايد قرآن را زمزمه كند و گاه نياز به استماع قرآن دارد كه در اين حال، برخورد احسن، استماع قرآن مىباشد نه قرائت آن، ليكن به هر حال هر مؤمنى در شبانهروز، يك بار بايد قرآن را قرائت كند. (1)
همانگونه كه در روايات آمده، ريا و نفاق، آفتى است كه قارى خوش صدا را تهديد مىكند.
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله مىفرمايد: «اَكْثَرُ مُنافِقى أُمَّتى قُرّاؤُها» ؛ اكثريّت منافقين امّت من از قاريان مىباشند!
اگر قرائت قرآن از تدبّر و خشيّت الهى و انقلاب روحى تهى شد، كمكم اين وسيله تحول روحيه، خود اصالت پيدا كرده و محور مىشود و معيار ارزش قرار مىگيرد. از اين به بعد به موازات مقبوليت و مورد توجه واقع شدن نزد مردم، صوت زيبا وسيله خودنمايى و غرور مىگردد و به صورت پلى براى رسيدن هر چه بيشتر به اميال نفسانى و حبّ دنيا درمىآيد. دنياطلبى در باطن و صلاح و مقبوليّت ظاهرى، تعارضى را در وجود قارى پديد مىآورد كه سرانجام به نفاق مستمر مىانجامد و اين ورطهاى است كه قاريان فراوانى را در كام خويش فروبلعيدهاست.
اين از شگردهاى مستمر و پنهان شيطان است كه هر عبادت برجسته را اگر نتواند از انسان سلب كند از حقيقتش تهى ساخته و صورت ظاهرى .
1) از آيه «فَاقْرَؤوُا ما تَيَسَّرَ مِنَ الْقُرْآنِ» و روايات كه قبلاً گذشت، حداقل يك بار قرائت نيز استفاده مىشود .
عبادت را معيار ارزش معرفى كرده و انسان را مغرور به ظاهر عبادت مىكند.
براى مصون ماندن از ريا و شكلگيرى نفاق در سوره مزّمّل بر حفظ دو رابطه با «خدا و خلق خدا» از طريق نماز، استغفار، زكات و انفاق تأكيد شده است:
«فَاقْرَؤُا ما تَيَسَّرَ مِنَ الْقُرْاآنِ... فَاقْرَؤُا ما تَيَسَّرَ مِنْهُ وَ اَقيمُوا الصَّلاةَ وَ اتُوا الزَّكوةَ وَ اَقْرِضُوا اللّهَ قَرْضا حَسَنا وَ ما تُقَدِّمُوا لاَِنْفُسِكُمْ مِنْ خَيْرٍ تَجِدوُهُ عِنْدَ اللّهِ هُوَ خَيْرا وَ اَعْظَمَ اَجْرا وَ اسْتَغْفِروُا اللّهَ اِنَّ اللّهَ غَفُورٌ رَحيمٌ»(1)؛... .
«تلاوت» در لغت پيروى كردن است، به نحوى كه بين تابع و متبوع چيزى جز تبعيّت نباشد. حال اگر متابعت، امرى مادى باشد مصدرش «تُلُوّ و تِلو» خواهد بود و اگر متابعت به واسطه «قرائت» يا «تدبّر در معنى» باشد مصدرش تلاوت خواهد بود. از نظر قرآن كريم و احاديث نيز، تلاوت قرائتى است كه به عمل منجر شود.
در حديثى پيامبر صلىاللهعليهوآله : «يَتْلُونَهُ حَقَّ تِلاوَتِهِ» را، «يَتَّبِعُونَهُ حَقَّ اِتّباعِهِ»، تفسير كردهاند. (2)
در سوره بقره اين معنى آمده است: «اَتَأْمُرُونَ النّاسَ بِالْبِرِّ وَ تَنْسَوْنَ اَنْفُسَكُمْ وَ اَنْتُمْ تَتْلُونَ الْكِتابَ اَفَلا تَعْقِلُونَ»(3)؛ آيا مردم را به نيكى فرمان
مىدهيد و خود را فراموش مىكنيد، حال آن كه شما كتاب را تلاوت مىكنيد! پس چرا تعقّل نمىكنيد (و هواى نفستان را مهار نمىزنيد).
توبيخ تلاوت كنندگان، نشانگر عدم جدايى تلاوت قرآن از حوزه عمل است. نظير اين آيه، حديثى است كه مىگويد: «رُبَّ تالِ الْقُرْآنِ وَ الْقُرآنُ يَلْعَنُهُ» (1)؛ چه بسيار تلاوتكنندگانى كه قرآن آنان را لعنت مىكند.
اين حديث، وضعيت كسانى را كه برخلاف ادعاى تلاوت قرآن، فاقد عمل بودند و برخلاف قرآن رفتار كردهاند، روشن مىكند.
آيه 121 سوره بقره، «تلاوت به حق» را شرط اساسى ايمان به قرآن خوانده است و به خوب فهميدن پيام قرآن و درست عمل كردن به آن نظر دارد.
خوب فهميدن پيام قرآن، قرائتى است در حدّ تدبّر و درست عمل كردن، تبعيّتى است در حدّ پيروان پيامبران. در قرآن كريم مىخوانيم:
«كِتابٌ اَنْزَلْناهُ اِلَيْكَ مُبارَكٌ لِيَدَّبَّروُا اياتِهِ وَ لِيَتَذَكَّرَ اوُلُوا الاَْلْبابِ»(2).
«وَ كَاَيِّنْ مِنْ نَبِىٍّ قاتَلَ مَعَهُ رِبِّيُّونَ كَثيرٌ فَما وَهَنُوا لِماآ اَصابَهُمْ فى سَبيلِ اللّهِ وَ ما ضَعُفُوا وَ مَا اسْتَكانُوا وَ اللّهُ يُحِبُّ الصّابِرينَ»(3)؛ و چه بسيار از پيامبرانى كه در كنار آنان، جنگاوران خدايى مسلك فراوانى جنگيدند و هرگز بدانچه در راه خدا به آنان رسيد، سستى به خود راه ندادند و هرگز از خويش ضعف و ذلت نشان ندادند و خدا صابران .
را دوست دارد.
امام صادق عليهالسلام در تفسير «تلاوت به حق» را تدبّر در قرآن دانسته و مىفرمايد: «يَتْلُونه حَقَّ تِلاوَتِهِ...، اِنَّما هُوَ تَدَبُّرُ آياتِهِ...» .(1)
و تبعيّت در حد پيروان انبياء، تفسيرى است كه در قرآن آمده است:
«... مِنْ اَهْلِ الْكِتابِ اُمَّةٌ قائِمَةٌ يَتْلُونَ اياتِ اللّهِ اناءَ اللَّيْلِ وَ هُمْ يَسْجُدُونَ» (2).
از مفاهيم مشابه «تلاوت»، مفهوم «درس»، «تمسيك»، و «استمساك» است:
«درس قرآن» به معنى «مرور مكرّر قرآن، رجوع مكرّر به قرآن» است كه يكى نظر به انس عميق با قرآن و ديگرى نظر به الگو قراردادن قرآن در صحنه عمل و اجرا دارد.
«درس قرآن» ميثاقى است در برابر كتاب آسمانى كه از امت هر پيامبرى گرفته شده است: «...اَلَمْ يُؤْخَذْ عَلَيْهِمْ ميثاقُ الْكِتابِ اَنْ لا يَقُولُوا عَلَى اللّهِ اِلاَّ الْحَقَّ وَ دَرَسُوا ما فيهِ...»(3)آيا ميثاق بر ايشان اخذ نشده است كه جز حق را به خداوند (كتاب خدا) نسبت ندهند و آنچه كه در كتاب خداست مكرّر كرده و به آن رجوع كنند. هر مسلمانى موظّف است كه
آنقدر به امر قرائت قرآن اهتمام ورزد كه گويى آن را مندرس و كهنه كرده است! و آنقدر به قرآن به عنوان مرجع حلّ مشكلات و نابسامانىها و ارائه راه سعادت، رجوع كند كه گويى قرآن را پير و فرتوت كرده است و هرگز قرآن از كثرت رجوع كهنه نمىشود و از كثرت مرور عجايبش پايانى نمىپذيرد: «و لا تَخْلُقُهُ كَثْرَةُ الرَدِّ...» (1)؛ و هرگز كثرت رجوع، قرآن را كهنه و پوسيده نمىكند.
«لا تَفْنى عَجائِبُهُ وَ لا تَنْقَضى غَرائِبُهُ...» (2)هرگز شگفتىهاى قرآن تمام نمىشود و هرگز امور اسرار آميزش پايان نمىپذيرد.
«درس قرآن» سنّتى است كه معلّمان قرآن بدان متّصفند. از اين رو سزاوار آنند كه در سلك علماى ربّانى قرار گيرند:
«...وَ لكِنْ كُونُوا رَبّانِيّينَ بِما كُنْتُمْ تُعَلِّمُونَ الْكِتابَ وَ بِما كُنْتُمْ تَدْرُسُونَ»(3)؛ وليكن وجودهايى ربّانى باشيد به واسطه آن كه كتاب خدا را پيوسته تعليم مىدهيد و بهواسطه آن كه پيوسته درس قرآن مىخوانيد.
«تمسيك» و «استمساك»، با لغت «امسكَ» قريبالمعناست، جز آن كه «أمسك» أخذ شديد و محكم را گويند و «تمسيك» مبالغه و كثرت «امساك» است و «استمساك» نيزنظر بهطلب «امساك» و مبالغه در «امساك»
دارد كه به پيامبر صلىاللهعليهوآله دستور امساك شديد به وحى شده است :
«تمسيك به قرآن» وصفى است كه قرآن كريم براى مصلحان الهى برگزيده است: «فَاسْتَمْسِكْ بِالَّذى اُوحِىَ اِلَيْكَ اِنَّكَ عَلى صِراطٍ مُسْتَقيمٍ»(1)
«تمسيك به قرآن» نظر به درك عميق و يقينى پيام قرآن و عزم قاطع براى عمل به پيام و دستور قرآن است كه به مرتبه بالايى از تدبّر و عمل نظر دارد. يقين به حقّانيّت تامّه قرآن و عزم قاطع بر عمل، شرط اساسى اصلاح در جامعه است. در اين راه ملامت ملامتگران خللى در عزم راسخ مصلحان پديد نمىآورد و جوّ اجتماعى غلط و آلوده، آنان را از ادامه راه بازنمىدارد:
«اَلَّذينَ يُبَلِّغُونَ رِسالاتِ اللّهِ وَ يَخْشَوْنَهُ وَ لا يَخْشَوْنَ اَحَدًا اِلاَّاللّهَ وَ كَفى بِاللّهِ حَسيبا»(2)جهت تبيين رسالت سنگين مصلحان الهى، قرآن كريم در ادامه آيه اشاره به حادثهاى هولانگيز از تاريخ بنىاسرائيل فرموده و به ما هشدار مىدهد:
«وَ اِذْ نَتَقْنَا الْجَبَلَ فَوْقَهُمْ كَأَنَّهُ ظُلَّةٌ وَ ظَنُّوا اَنَّهُ واقِعٌ بِهِمْ خُذوُا ما اتَيْناكُمْ بِقُوَّةٍ وَاذْكُرُوا ما فيهِ لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ»(3)؛ و ياد آوريد زمانى را كه كوه را بر سر آنان (بنىاسرائيل) همچون سايبانى بركشيديم و گمان بردند كه قطعا كوه بر ايشان فرود آينده است و آنان را راه گريزى نيست. .
(در يك چنين صحنه هول و هراس، از آنان پيمان گرفتيم) آنچه را كه به شما داديم با قوّت به دست گيريد و محتوياتش را يادآورى كنيد شايد كه تقوا پيشه كنيد».
ماجرا از آن جا آغاز شد كه خداوند در طور سينا، تورات را به عنوان كتاب قانون زندگى بنىاسرائيل بر حضرت موسى عليهالسلام نازل كرد، ليكن بنىاسرائيل از باب بىاعتنايى، راحتطلبى و عناد و سركشى، از اطاعت و التزام به فرامين تورات سرباز زدند و شانه خالى كردند. در اين جا بود كه براى تنبيه بنىاسرائيل دنياطلب، كوه با غرش وحشتناكى از جا كنده شده بر سر آنان قرار گرفت و نفس از همه بريد و تمام اعتراضهاى بنىاسرائيل را به سكوتى مرگبار بدل كرد. در اين صحنه است كه فرمان مىرسد كه شما بايد جهت عمل به دين خدا تعهّد بسپاريد و به محتويات كتابش عمل كنيد. گرفتن چنين تعهّدى در چنين شرايط به اين معناست كه در صورت عدم پذيرش تعهّد، كوه را بر سرتان خواهم كوبيد !
ديدن معجزات الهى در صحنههاى سرنوشت ساز، حجّت را بر بنىاسرائيل تمام كرده، راهى جز ادامه رسالت الهى ندارند و الاّ عذاب خواهند شد:
«سَلْ بَنىاِسْرائيلَ كَمْ اتَيْناهُمْ مِنْ ايَةٍ بَيِّنَةٍ وَ مَنْ يُبَدِّلْنِعْمَةَ اللّهِ مِنْ بَعْدِ ما جاءَتْهُ فَاِنَّ اللّهَ شَديدُ الْعِقابِ»(1).
معنى ديگر قرارگرفتن كوه بر سرشان، گوشزد كردن مسؤوليت .
1) 211 / بقره .
سنگين هر مسلمان در برابر كتاب آسمانى است و اين كه نعمت عظيم پيروزى انقلاب، نابودى طاغوت، فرعون زمانه شكر مناسبش، به عهده گرفتن مسؤوليت عظيم قرآنى و در استمرار بخشيدن به انقلاب اسلامى مىباشد و در غير اين صورت بايد، منتظر عذاب خدا باشيم كه همچون كوه بر سرمان كوفته شود !
وقتى كوتاهى در برابر فرامين تورات، چنين پاسخى را از جانب خداى واحد قهّار داشته باشد، كوتاهى در برابر قرآن كريم، كتاب جامع و مهيمن الهى، چگونه پاسخى خواهد داشت؟!
تدبّر در دو آيه فوق، نشان مىدهد كه فقره «خُذُوا ما آتَيْناكُمْ بِقُوَّةٍ وَاذْكُرُوا ما فيهِ» تفسير «يُمَسِّكونَ بِالْكِتاب» است. اخذ با قوّت قرآن، معنى مطابقى «تمسّك به قرآن» و ذكر محتويات قرآن، لازمه استمرار «تمسّك به قرآن» مىباشد.
از امام باقر عليهالسلام سؤال شد: «فى قَوْلِه تَعالى: خُذُوا ما آتَيْناكُمْ بِقُوَّةٍ، أَقُوَةٌ مِنَ الاَْبْدانِ أَمْ قُوَّةٌ فِى الْقُلُوبِ؟ قالَ: فيهِما جَميعا» مقصود از «قوّه» در اين آيه قوّت جسمى است يا قوّت قلبى؟ حضرت فرمود: مقصود خداوند هر دو قوّه است.
ترتيل
«اَلرَّتْل» ريشه تَرْتيل به معنى جمع شدن و هماهنگى و نظام يافتن زيباى چيزى بر طريقى مستقيم است. از اين رو، به شخصى كه دندانهايش از هماهنگى و تركيب و نظام سالم و زيبايى برخوردار باشند مىگويند: رَجُلٌ رَتَّلُ الاَْسْنان .
اين معنى باب مجرّد را اگر به باب تفعيل بريم، معنى «تَرْتيل» كه «جمع كردن و هماهنگىونظامبخشى زيباى چيزى برطريقىمستقيم»است، بهدست خواهد آمد.
«طريق مستقيم» نسبت به هر چيزى، معنايى متناسب با آن را خواهد داشت. همانگونه كه دندانها با نظمى خاصّ و براساس بنيادى محكم و صحيح، به منظور خرد كردن و هضم مناسب غذا چيده شده است و ترتيب دندانها با توجّه به اين هدف خاصّ، شكل گرفته است، آيات قرآن نيز از نظم و چينش خاصّى برخوردار است كه باهدف درمان فكر و روح بشر، و هدايت و ارشاد آنها به قلّههاى كمال انسانيّت، هماهنگ شده است. با اين توضيح، ترتيل قرآن «نظم و چينش زيباى آيات، هماهنگ با تأمين نيازهاى فكرى روحى بشر و با هدف درمان فكر و روح و ثبات بخشى به قلب مؤمنان و هدايت و ارشاد آنها به كمال انسانيّت» خواهد بود.
اين معنى از «ترتيل» به خداوند منتسب است:
«كَذلِكَ لِنُثَبِّتَ بِه فُؤادَكَ وَ رَتَّلْناهُ تَرتيلاً»(1)
بدين سان قرآن را يكباره فرونفرستاديم. به اين دليل كه از راه نزول تدريجى، دل پرالتهاب تو را ثبات بخشيم، و (دليل ديگر آن كه) آن را ما به نحو زيباى خاصّى چيده و نظام بخشيدهايم .
از آن جا كه قرآن با روح بشر، سر و كار دارد، اين چينش و انتظام هم در بخش الفاظ قرآن و هم در حوزه محتوا و معانى آيات و هم در .
1) 32 / فرقان .
«هماهنگى الفاظ با معانى آيات» (1)مطرح است كه هم زيبايى ظاهر و هم عمق باطن را گوياست: «اَلْقُرْآنُ ظاهِرُهُ أنيقٌ وَ باطِنُهُ عَميقٌ» (2)؛ قرآن، ظاهرش بسيار زيبا و باطنش بسيار عميق است.
بخش الفاظ و موسيقى قرآن، مقدمهاى است براى ورود به حوزه معانى قرآن تا با توجه به چينش و نظام خاصّ معانى آيات، به ژرفانديشى و انديشه در نتايج و آثار پيام قرآن بپردازيم، ترتيل قرآن، فقط يك بار آن هم به پيامبر اسلام، دستور داده شده است : «وَ رَتِّلِ الْقُرانَ تَرْتيلاً» (3).
در سوره مزّمّل، دستور «ترتيل» به پيامبر است و دستور «قرائت» به مؤمنان و اين خود، اشاره به سنگينى امر ترتيل دارد.
قيام در شب و ترتيل قرآن، دو امر اساسى است كه توان به دوش كشيدن بار رسالت عظيم الهى را به پيامبر صلىاللهعليهوآله مىدهد: «اِنّا سَنُلْقى عَلَيْكَ قَوْلاً ثَقيلاً»(4).
از آثار عظيم ترتيل قرآن معلوم مىشود كه رعايت حدود ترتيل در حد مطلوب، كارى پيامبرگونه است و تنها اولياى الهى از عهده اداى حق ترتيل برمىآيند. با توجه به اسناد ترتيل به خداوند در آيه 32 فرقان، معنى .
اسناد ترتيل به پيامبر در آيه چهارم مزّمّل روشن مىشود.
«پيروى از نظم و چينش زيباى الهى آيات و سير در فضاى فكرى روحى كه آيات قرآن در آن جارى مىباشند».
رعايت مخارج حروف به همراه مراعات آهنگ كلمات و تركيبات و لحن آيات و موسيقى ملكوتى قرآن به همراه سپردن فكر و روح خويش به جريان ملكوتى قرآن بدان گونه كه خداوند مىفرمايد: «اَللّهُ نَزَّلَ اَحْسَنَ الْحَديثِ كِتابامُتَشابِها مَثانِىَ تَقْشَعِرُّ مِنْهُ جُلُودُ الَّذينَ يَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ»(1).
سراسر وجود قارى قرآن به لرزه درآيد و دل منقلب گشته و سخت از پيام قرآن اثر پذيرد، همه و همه، حسّاسيّت و دشوارى جمع ميان اين حدود در امر قرائت قرآن را نشان مىدهد.
همانگونه كه گذشت، رعايت ترتيل در دو حوزه لفظ و معنا مطرح است. ترتيل در حوزه الفاظ قرآن به رعايت موارد زير بستگى دارد:
1 مخارج حروف ؛
2 آهنگ كلمات و موسيقى آيات ؛
3 تقطيع مناسب آيات (آنگونه كه حضرت جبرئيل، وقف و ابتدا كرده است) ؛
4 پرهيز از شتاب در قرائت ؛
5 تداوم و پيوستگى در قرائت.
ترتيل در حوزه معانى قرآن، به رعايت موارد زير بستگى دارد: .
1) 23 / زمر .
1 توجه به معانى و نظم و چينش آيات در سطح ترجمه، تفسير و تأويل، از طريق طرح سؤالات در سه حوزه ترجمه، تفسير و تأويل ؛
2 تأنّى در برابر سؤالات برخاسته از آيات در سه حوزه ترجمه و تفسير و تأويل، و حوصله بخرج دادن در طول مسير تدبّر ؛
3 تدبّر و تمركز بر روى آيات و سؤالات حاصله بطور نظام يافته و منطقى؛
4 خود را مخاطب قرآن ديدن ؛
5 محزون كردن جان خويش از هشدارهاى قرآن ؛
6 كاوش پيگير در آيات جهت درمان درد خويش .(1)
اين مراحل ترتيل در لفظ و معنا، همه نكاتى است كه از معصوم عليهالسلام در تفسير آيه «وَ رَتِّلِ الْقُرانَ تَرْتيلاً» به ما رسيده است:
«سَأَلْتُ اَبا عَبْدِاللّه عليهالسلام عَنْ قَوْلِ اللّه عَزَّ وَ جَلَّ : «وَ رَتِّلِ الْقُرانَ تَرْتيلاً» قالَ: قالَ اميرُالْمُؤمِنينَ عليهالسلام : بَيِّنْهُ تِبْيانا وَ لا تُهَذِّهِ هَذَّ الشِعْرِ وَ لا تَنْثُرْهُ نَثْرَ الرَّمْلِ،وَلكِنِاقْرَعُوا بِهِقُلُوبَكُمُالْقاسِيَةُوَلايَكُنْ هَمُأحَدِكُمْ آخِرَالسُّورَةِ» (2)؛ از امام صادق عليهالسلام از تفسير آيه «وَ رَتِّلِالْقُرانَ تَرْتيلاً» سؤال كردم، حضرت فرمود: امير مؤمنان عليهالسلام فرموده است: آيات قرآن را به روشنى تلفّظ نما و همچون شتاب در قرائت شعر، قرآن را به شتاب مخوان و همچون ريگ، آن را پراكنده مكن! و با آن دلهاى سخت خويش را سخت .
بكوبيد و مبادا فكر و خيال احدى از شما (رسيدن به) انتهاى سوره باشد» .
فقره اوّل، دوم، سوم و پنجم، «ترتيل در لفظ» را توضيح مىدهد و فقره چهارم «ترتيل در معنا» را مىرساند.
در حديث ديگرى مشابه حديث فوق، تعبير «قِفُوا عِنْدَ عَجائِبِهِ» بعد از فقره «و لا تَنْثُرُوهُ نَثْرَ الرَّمَلِ» (1)آمده است .
به جاى تعبير «اِقْرَعُوا بِهِ قُلُوبَكُمُ الْقاسِيَةَ» و در بعضى از روايات، «اَفْزِعُوا بِه قُلُوبَكُمُ الْقاسِيَةَ»، (2)«اَفْرِغُوا بِهِ قُلُوبَكُمُ الْقاسِيَةَ»، (3)«حَرِّكُوا بِهِ الْقُلُوبَ»،(4)و «جَرِّحُوا بِهِالْقُلُوبَ» (5)نيز آمده است.
در حديثى از امام صادق عليهالسلام پرسيدند «فى قَوْلِه تَعالى: «وَ رَتِّلِ الْقُرانَ تَرْتيلاً»؟ قالَ: هُوَ أَنْ تَتَمَكَّثَ فيهِ وَ تُحَسِّنَ بِهِ صَوْتَكَ» ؛ ترتيل اين است كه در آيات درنگ نمايى و با آن صوت خويش را زيبا گردانى.
همچنين مىفرمايد: «اِنَّ الْقُرْآنَ لا يُقرَءُ هَذْرَمَةً وَ لكِنَّ يُرَتَّلُ تَرْتيلاً. فَاِذا مَرَرْتَ بِآيَةٍ فيها ذِكْرُ الْجَنَّةِ فَقِفْ عِنْدَها، وَ سَلِ اللّهَ الْجَنَّةَ وَ اِذا مَرَرْتَ بِآيةٍ فيها ذِكْرُ النّارِ فقِفْ عِنْدَها وَ تَعَوَّذْ بِاللّهِ مِنَ النّارِ»(6)؛ به يقين قرآن با سرعت خوانده نمىشود وليكن به نحو خاصّى ترتيل مىشود. پس هرگاه .
به آيهاى گذر كردى كه در آن يادى از بهشت بود، در آن انديشه و فكر كن و بهشت را از خدا طلب نما و هرگاه به آيهاى رسيدى در آن يادى از آتش دوزخ بود، درنگ كن و به تفكّر بپرداز و از آتش دوزخ به خدا پناه بر.
برخلاف سنّت معمول كه خواندن با شتاب «ترتيل» ناميده مىشود دستور تأنّى و طمأنينه در قرائت، جزئى از رعايت ترتيل قرآن است.
در خطبه متّقين، توضيحات ديگرى از «ترتيل قرآن» آمده است:
«وَ اَمَّا اللَّيْلَ فَصافّونَ أَقْدامَهُمْ، تالينَ لاَِجْزاءِ الْقُرْآنِ يُرَتِّلُونَها تَرْتيلاً. يَحْزَنُونَ بِهِ أَنْفُسَهُمْ يَسْتَشيرُونَ بِه دَواءَ دائِهِمْ، فَاِذا مَرُّوا بِآيَةٍ فيها تَشْويقٌ رَكِنُوا اِلَيْها طَمُعا، وَ تَطَلَّعَتْ نُفُوسُهُمْ اِلَيْها شِوْقا، وَظَنُّوا أَنَّها نَصْبَ أَعْيُنِهِمْ. وَ اِذا مَرُّوا بِآيَةٍ فيها تَخْويفٌ أَصْغَوْا اِلَيْها مَسامِعَ قُلُوبِهِمْ، وَ ظَنُّوا أَنَّ زَفيرَ جَهَنَّمَ وَ شَهيقَها فى أُصُولِ آذانِهِمْ» (1)«و امّا در شب، پس قدمهايشان را به صف كشيدهاند (قيام در نماز)، درحالى كه اجزاء قرآن را به شيوههاى خاصّى ترتيل مىكنند و با قرآن، جانشان را محزون مىكنند و با آن (ترتيل و تلاوت) داروى دردشان را با زير و رو كردن آيات، طلب مىكنند. پس هرگاه به آيهاى گذر كنند كه در آن «تشويق» است با چشم داشت به آن ميل مىكنند و جانشان از شوق، به سوى آن پر مىكشد و باور دارند كه بهشت در برابر ديدگانش قرار دارد. و هرگاه به آيهاى گذر كردند كه در آن «تخويف» بيم دادن است، گوشهاى دلشان را با حسّاسيّت به شنيدن آيات عذاب مىسپارند و باور دارند كه صداى جهنّم و نعره آن، .
1) نهج البلاغه، خطبه 193 .
در عمق گوششان طنينانداز است...» .
آداب ترتيل قرآن، به خوبى در فقرات اين خطبه شريفه، تبيين شده است.
با توضيحات فوق، معلوم مىشود كه «ترتيل» به معنى «أداء الحروف و حفظ الوقوف» كه به حضرت على عليهالسلام نسبت داده شده و در منابع اهل سنّت آمده است معنى ناقصى از «ترتيل لفظى» است و معنى جامع ترتيل عمدتا همانى است كه از حضرت على عليهالسلام و از منابع معتبر شيعه نقل شد.
تذكّر بهالگوهاى ملكوتى ترتيل قرآن، راه عملى رعايت ترتيل را بهطور واضح به ما مىآموزد: اميرمؤمنان عليهالسلام علاوهبرخطبه متّقين، در خطبه 97 اين بزرگواران را چنين توصيف مىكنند :
«لَقَدْ رَأَيْتُ أَصْحابَ مُحَمَّدٍ صلىاللهعليهوآله فَما أَرى أَحَدا يُشْبِهُهُمْ مِنْكُمْ. لَقَدْ كانُوا يُصْبِحُونَ شُعْثا غُبْرا وَ قَدْ باتُوا سُجَّدا وَ قِياما يُراوِحُونَ بَيْنَ جِباهِهِمْ وَ خُدُودِهِمْ، يَقِفُونَ عَلى مِثْلَ الْجَمَرِ مِنْ ذِكْرِ مَعادِهِمْ! كَأَنَّ بَيْنَ أعْيُنِهِم رُكَبَ المِعْزى مِنْ طُولِ سُجُودِهِمْ! اِذا ذُكِرَ اللّهُ هَمَلَت أعيُنُهُم حَتّى تَبُلَّ جُيُوبُهُمْ، وَ مادُوا كَما يَميدُ الشَّجَرُ يَوْمَ الرّيحِ الْعاصِفِ، خَوْفا مِنَ الْعِقابِ وَ رَجاءً مِنَ الثَّوابِ!» (1)به خدا قسم، اصحاب رسول خدا صلىاللهعليهوآله را ديدم، پس احدى از شما را نمىبينم كه به آنان شبيه باشد. به خدا قسم كه با موى ژوليده و غبارآلوده صبح مىكردند (كنايه از زهد و عدم وابستگى به دنيا) در حالى كه شب را به حال سجده و قيام سپرى كرده بودند، با حالتى كه گاه، گونه .
1) نهج البلاغه، خطبه 97 .
بر زمين ساييده، و گاه به سجده، فرو مىافتادند و از ياد روز قيامت، گويى بر مجمرى از آتش ايستادهاند! و مابين دو چشمشان از طول سجده، به زانوان بز مىماند! هرگاه خدا ياد شود اشك از چشمانشان آن چنان سرازير مىشود كه سينههايشان را تر مىكند و همچون لرزش درخت در روز طوفانى، به جهت خوف از عذاب و اميد به پاداش، سخت بر خود مىلرزند!
اين توصيفات، نمونه عملى «جَرِّحُوا بِهِ الْقُلُوبَ»، «اَفْزِعُوا بِهِ قُلُوبَكُمُ الْقاسِيَةَ» و... را به خوبى نشان مىدهد. (1)
«تَدَبُّر» از ريشه «دُبُر» به معنى انديشيدن در پشت و ماوراء امور مىباشد كه «ژرف انديشى» و «عاقبت انديشى» را نظر دارد كه نتيجهاش «كشف حقايقى است كه در ابتداى امر و نظر سطحى، به چشم نمىآمد» .
در «مفردات» مىگويد: «التَّدبيرُ»: «التَفْكيرُ فى دُبُرِ الاُمُور» كه معنى «تَدَبُّر» چنين خواهد بود: «التَّفكُّرُ فى دُبُرِ الاُمُورِ»: (انديشيدن در پشت امور) .
«مختار الصحاح» مىگويد:
«التَّدبيرُ فى الاَمْرِ»: «النَّظَرُ اِلى ما تَؤُلُ اِلَيْهِ عاقِبَتُهُ»، و «التَّدبُّرُ»: «التَّفَكُّر فيه».
1) نهج البلاغه، خطبه 97.
كه «تدبير»: «با دقت نگريستن به آنچه كه عاقبت امر به آن بازمىگردد»، و «تدبّر»: «تفكر در عاقبت امر» مىباشد.
«مصباح المنير» مىگويد:
«الدُّبُر: خِلافُ القُبُلِ مِنْ كُلِّ شَىءٍ وَ مِنْهُ يُقالُ لاِآخِرِ الاَْمْرِ دُبُرٌ وَ أصْلُهُ ما أَدْبَرَ عَنْهُ الاِنْسانُ، و «تَدَبَّرْتُهُ تَدَبُّرا» «نَظَرْتُ فى دُبُرِهِ وَ هُوَ عاقِبَتُهُ وَ آخِرُهُ» كه «دُبُر» خلاف جلو از هر چيز مىباشد و از اين رو به آخر امر «دُبُر» گفته مىشود و اصل آن، هر آنچه انسان از آن اعراض نمايد و به آن پشت كند و «تَدَبَّرتهُ تَدَبُّرا»، «در پشت آن با دقّت نگريستم كه عاقبت و آخر امر مىباشد».
در فرق «تدبّر و تفكر» ابى هلال عسكرى در «فوق اللغويه» مىگويد: «تدبّر»، «تصرف در قلب با نظر كردن در عواقب امور» مىباشد، امّا «تفكر»، «تصرف در قلب با نظر كردن در دلائل امور» مىباشد كه «مجمعالبيان» نيز همين نكته را ذكر مىنمايد: «التَّدَبُّرُ تَصَرُّفُ الْقَلْبِ بِالنَّظَرِ الَى الْعَواقِبِ، وَ التَّفَكُّرُ تَصَرُّفُ الْقَلْبِ بِالنَّظرِ الَى الدَّلائِلِ»
نكته ديگر آن كه «تدبّر در قرآن»، به «پيگيرى سير آيات، يكى پشت سر ديگرى و دقت در باطن ارتباط آنها نيز نظر دارد، چرا كه كشف انسجام و هماهنگى، و عدم وجود اختلاف، نيازمند پيگيرى و بررسى آيات در يك سوره و آيات يك سوره باكل قرآن دارد تامعلومگردد كتابىكه در طول 23 سال در فراز و نشيبهاى زندگى پيامبر در شرايط بسيار متفاوت از يكديگر، مطرح گشته است نمىتواند ساخته و پرداخته ذهن بشر بلكه هر موجود مادى باشد كه پيوسته محكوم به تغيير و تحول
تدبّر
و حركت از نقص به سوى كمال نسبى خويش هستند».
پس در امر «تدبّر در قرآن»، «كاوش و انديشه در كشف مفاهيم و روابط ناپيداى موجود در هر يك از آيات و ارتباط با يكديگر و آن آيات با آيات ديگر سور قرآن» مد نظر مىباشد.
«فكر» همچون مأمور تجسسى است در خدمت «عقل» كه با كمك معلومات خويش و ديگران به كشف مجهولات مىپردازد و راههاى رسيدن به مقاصد را شناسايى كرده، و بر عقل عرضه مىكند : «دَليلُ الْعَقْلِ التَّفَكُّرِ» (1)؛ تفكّر، راهنماى عقل است.
كار «فكر»، «تفكّر» است و اعم از «تدبّر» مىباشد، زيرا «تدبّر» به معنى «تفكّر در وراى ظاهر و در عاقبت امر» است تا چهره باطن امور جلوهگر شده و عاقبتش آشكار شود، ولى «تفكّر» اعم از «بررسى ظواهر و بواطن امور» و اعمّ از «بررسى علل و اسباب امور و نتايج و عاقبت» آن است كه به طور مطلق به راهيابى و كشف مجهولها، نظر دارد: «كَذلِكَ يُبَيِّنُ اللّهُ لَكُمُ الاْياتِ لَعَلَّكُمْ تَتَفَكَّرُونَ. فِىالدُّنْياوَالاْخِرَةِ» (2).
«تفكّر» امرى قهرى است و انسان بىفكر معنى ندارد. عمده مطلب در ارزش تفكّر : 1 مربوط به حوزهاى است كه «فكر» در آن حوزه به جستجو و كشف مجهول مىپردازد. (اين كه آيا كشف اين مجهول چه مشكلى را در امر دنيا
و آخرت مرتفع مىكند و به چه نياز ضرورى انسان پاسخ مثبت مىدهد، ميزان ارزش فكر را نشان مىدهد).
2 به مبانى و قواعد فكر است كه متفكّر، به آنها ايمان دارد و پاىبند مىباشد، اين كه اين مبانى ارزشى، نسبت به حيات انسان چقدر از ارزش واقعى برخوردارند، ميزان ارزش تفكّر را نشان مىدهد (اين مبانى ماده فكر است كه آيا يقينى است يا ظنّى، يا تخيّلى و يا توهّمى؟) .
3 به صحّت نتيجهاى است كه مبتنى بر مقدّمات يقينى و واقعى به دست آمده است كه آيا اين نتيجه يا نتايج، از اين مقدّمات به دست مىآيد يا نه ؟
4 به نيّت و غرضى است كه متفكّر در اعمال فكرش آن را جستجو مىكند كه آيا اين حركت فكرى به قصد قرب و كسب رضاى خداست و يا اين كه اغراض ديگرى در كار است ؟
نقش «عقل» و بالاتر، نقش قرآن كريم، ارزيابى و هدايت افكار براساس موارد چهارگانه فوق است.
ويژگى عقل، سنجش و ارزيابى افكار و كنترل تمايلات و غرايز است ولى تأثيرات سوء وراثت، تربيت خانوادگى و محيطى، در كار عقل ايجاد اختلال مىكند، بلكه اغلب عقل افراد، به جاى برخورد فعال در سنجش افكار و كنترل تمايلات، خود تحت تأثير ارزيابى و كنترل تمايلات خويش و خواسته ديگران قرار گرفته و در جهت باطل، به اسارت هواى نفس درمىآيند.
عقل
حضرت على عليهالسلام مىفرمايد: «وَ كَمْ مِنْ عَقْلٍ أَسيرٍ تَحْتَ هَوى أَميرٍ» (1)
در اين جاست كه قرآن كريم مستقيما و يا از طريق حاملينش، نقش آزادسازى و فعال كردن عقلها را برعهده دارد، زيرا هدايت افكار، اساسش هدايت عقول است:
«لَقَدْ اَنْزَلْنا اِلَيْكُمْ كِتابا فيهِ ذِكْرُكُمْ اَفَلا تَعْقِلُونَ»(2)؛ به حقيقت قسم، به سوى شما كتابى را فروفرستاديم كه در آن ياد (و عزّت و شرف) شما نهفته است پس چرا تعقّل نمىكنيد (اين عقل را در حوزه قرآن خرج نمىكنيد)؟
«اِنّا اَنْزَلْنهُ قُرْءنا عَرَبِيّا لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ»(3)
«نُورٌ عَلى نُورٍ يَهْدِىاللّهُ لِنُورِهِ مَنْيَشاءُ»(4)؛ نورى غيرقابل وصف (وحى) بر نورى غيرقابل وصف (عقل) سيطره دارد كه خداوند هر كه را بخواهد (شايستگى داشته باشد) به نورش (نور عقل و نور وحى) هدايت مىكند.
كار انبياء و سپس، اهل قرآن، كه تلبّس به نور عقل و وحى دارند ايجاد انقلاب روحى و بكار انداختن ذخاير مدفون عقول بشريّت مىباشد:
«فَبَعَثَ فيهِمْ رُسُلَهُ... وَ يَثيرُوا لَهُمْ دَفائِنَ الْعُقُولِ» (5)
قرآن كريم تفكّرات بشرى را در موارد چهارگانه (در بحث تفكّر مطرح .
شد) نقد و بررسى مىكند و ضعف و انحراف آنها را آشكار ساخته و طريق صحيح تفكّر را به بشريت مىآموزد و با هشدارها و موعظهها دل را منقلب كرده و عقل رحمانى را از بند شهوات آزاد مىكند . (1)
«تدبّر» با توجه به ويژگىاش، كه به «عمق و عاقبت» نظر دارد، از فكر در خدمت عقل رحمانى فعال حاصل مىشود. بنابراين در «تدبّر در قرآن»، رعايت موارد صحت و ارزشمندى فكر به همراه نظارت و كنترل عقل مطرح است.
«فقه» رسيدن به معرفت و علمى پنهان از طريق معرفتى محسوس است كه در حوزه قرآن، رسيدن به باطن قرآن، با اتّكا بر ظواهر قرآن است:
«اِنْ مِنْ شَىْءٍ اِلاّ يُسَبِّحُ بِحَمْدِه وَ لكِنْ لا تَفْقَهُونَ تَسْبيحَهُمْ»(2)
«تفقّه» فقه است كه با تلاش و كوشش بسيار، همراه است: «فَلَوْلا نَفَرَ مِنْ كُلِّ فِرْقَةٍ مِنْهُمْ طائِفَةٌ لِيَتَفَقَّهُوا فِى الدّينِ»(3).
اين مفهوم، فقط در همين آيه، در حوزه تماميّت دين به كار رفته است كه احاطه به مجموعه، عقايد، اخلاق و احكام كارى است كه رنجهاى اجتهادى بسيارى را طلب مىكند و فقيه در دين كسى است كه اين جامعيّت علمى را از راه تفقّه به دست آورده باشد.
«فهم» درك حقيقت امور است كه با الهام الهى و يا به وسيله عقل رحمانى براىانسان حاصلمىشود: «فَفَهَّمْناهاسُلَيْمنَوَكُلّااتَيْناحُكْما وَ عِلْما»(1). فهم احسن حكمموردقضاوتداوود عليهالسلام و سليمان عليهالسلام راخداوند بهسليمان عليهالسلام الهام فرمود: «فَهْما لِمَنْ عَقَلَ وَ لُبّا تَدَبَّرَ» (2)؛ اسلام مورد فهم است براى كسى كه تعقل مىكند و مايه درك حقيقت است براى كسى كه تدبّر كند.
«علم»، مطلق ادراك حقيقت اشياست كه راه تصوّرات ذهنى و يا كشف و شهودقلبىوادراكاتحضورىبهدستمىآيد: «كُلٌ قَدْعَلِمَ صَلوتَهوَتَسْبيحَهُ» (3)؛ هر موجودى به يقين، به نماز و تسبيحش علم دارد!
«عبرت» عبور از ظواهر حوادث و رسيدن به پيام آنها و درس گرفتن از آن در حوادث و امور مشابه است. «عبرت» از حوادث، نصيب كسانى است كه از مقام عظمت الهى، در خشيت به سربرند. اينان كسانى هستند كه چشم دلشان بينا و عقلشان آزاد از هوسورزى است :
«اِنَّ فى ذلِكَ لَعِبْرَةً لِمَنْيَخْشى» (1).
«فَاعْتَبِروُا يا اُولِىالاَْبْصارِ»(2).
«لَقَدْ كانَ فى قَصَصِهِمْ عِبْرَةٌ لاُِولِىالاَْلْببِ»(3).
«سياحت»، جريان مستمر آب در مكان واسع است. مرد سانح و سيّاح كسى است كه همچون آب در مكانى وسيع در گشت و گذار مستمر باشد.
قرآن كريم يكى از ويژگىهاى مؤمنان را پس از اسلام، ايمان، توبه و عبادت، «سياحت» مىشمارد كه معنى آن اين است كه مؤمن دائما اهل گشت و گذار معنوى در حوزههاى مختلف دين خداست (حوزه معارف الهى اخلاق و احكام) و هرگز در يك حوزه محدود و محصور نمىشود: «اَلتّاآئِبُونَ الْعابِدوُنَ الْحامِدوُنَ السّاآئِحُونَ الرّاكِعُونَ السّاجِدوُنَ الاْمِروُنَ بِالْمَعْروُفِ وَ النّاهُونَ عَنِالْمُنْكَرِ وَ الْحافِظُونَ لِحُدوُدِ اللّهِ»(4)؛ «مُسْلِماتٍ مُؤْمِناتٍ قانِتاتٍ تائِباتٍ عابِداتٍ سائِحاتٍ»(5).
اين تردّد مستمر در حوزههاى مختلف معنوى است كه صلاحيّت امر به معروف و نهى از منكر و توان حفظ حدود الهى را به مؤمن بخشيده و او را به مقام پاسدار دين خدا نايل مىكند.
اين «سياحت» يا در شكل انديشه و تحقيق و پژوهش در حوزههاى دين خدا يا تلبّس مستمر به عباديّات و يا در هر دو شكل، جلوهگر مىشود.
بستر اين سياحت معنوى، دقّت نظر در معاشرتها و در برخورد با حوادث و عبرتآموزى از آن است و سير و سفر در زمين نيز زمينه اين سياحت معنوى را فراهم مىكند: «اَفَلَمْ يَسيروُا فِىالاَْرْضِ فَتَكُونَ لَهُمْ قُلُوبٌ يَعْقِلُونَ بِها»(1).
هجرت مكانى نيز زمينهسازاين سياحت و سير و سلوك معنوىاست.
«وَ مَنْ يُهاجِرْ فى سَبيلِ اللّهِ يَجِدْ فِى الاَْرْضِ مُراغَما كَثيرا وَسَعَةً»(2).
«سير و نظر» حالت مؤمن سيّاح است كه بر هر چه مىگذرد، از دين خدا و يا عالم خلقت، با دقّت و حساسيت نظر مىكند تا از آيات و پيام خدا غافل نماند و تذكّرات و هشدارها را به گوش جان بشنود و بدان عمل كند.
قرآن، ذكر جامع و كامل حقايق الهى است و از اين رو مؤمن، بلكه بشر را به يادآورى حقايق فراموش شده، مىكشاند.
«وَ ما هِىَ اِلاّ ذِكْرى لِلْبَشَرِ»(3)
«اِنّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَ اِنّا لَهُ لَحافِظُونَ»(4)
ذكر حقايق دنيا و آخرت، ما را به تذكّر (پذيرش ذكر) مىرساند و
«تذكّر»، خود زمينه مساعدى براى انس با قرآن فراهم مىكند و در ادامه، قرآن كه معدن ذكر حقايق است حالت هشيارى و تذكّر بهحقايق را وسعت و استمرار مىبخشد:
«اِنَّماتُنْذِرُ مَنِاتَّبَعَالذِّكْرَ وَ خَشِىَ الرَّحْمنَ بِالْغَيْبِ»(1).
«وَ لَقَدْ يَسَّرْنَا الْقُرْاآنَ لِلذِّكْرِ فَهَلْ مِنْ مُدَّكِرٍ»(2).
«ذكرى» كثرت در «ذكر» و مبالغه در «ذكر» مىباشد كه سهم ذاكرين، مؤمنين، متقين، عابدين و اولواالالباب (3)مىباشد.
«استماع» گوش سپردن به همراه پذيرش قلبى است، حال آن كه (سَماع) صرف شنيدن است ولو بدون اراده باشد، ولى «استماع» بدون اعمال اراده حاصل نمىشود و «انصات» سكوت به جهت استماع است.
استماع و انصات ادبى است كه بايد در مجلس انس با قرآن مراعات شود:
«وَ اِذا قُرِءَ الْقُرْاآنُ فَاسْتَمِعُوا لَهُ وَ اَنْصِتُوا لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُونَ»(4)
استماع و انصات
.در آيه شريفه، «انصات» به قرينه همراهى با «استماع» تأكيد بر سكوت ظاهرى و تذكّر به تمركز باطنى دارد، چرا كه «استماع» بدون سكوت
ظاهرى امكان تحقق ندارد. پس «استماع و انصات» گوش فرادادن به همراه سكوت ظاهرى و تمركز بخشيدن به فكر جهت دريافت عميق پيام قرآن است.
اين نحوه برخورد در شنيدن قرائت قرآن، توجّه و تدبّر در پيام قرآن را در پى دارد و سپس رقّت قلب و انقلاب روحى و خوف و خشيت توأم با اشك را به همراه دارد: «اَللّهُ نَزَّلَ اَحْسَنَ الْحَديثِ كِتابا مُتَشابِها مَثانِىَ تَقْشَعِرُّ مِنْهُ جُلُودُ الَّذينَ يَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ ثُمَّ تَلينُ جُلُودُهُمْ وَ قُلُوبُهُمْ اِلى ذِكْرِ اللّهِ ذلِكَ هُدَى اللّهِ يَهْدى بِهِ مَنْ يَشاءُ»(1). علماى مسيحى جستجوگر و آخرتطلبى كه اهل تواضع هستند اين چنين منقلب مىشوند: «وَ اِذا سَمِعُوا ماآ اُنْزِلَ اِلَى الرَّسُولِ تَرىآ اَعْيُنَهُمْ تَفيضُ مِنَ الدَّمْعِ مِمّا عَرَفُوا مِنَ الحَقِّ»(2)؛ و هرگاه آنچه را كه به سوى رسول خدا نازل شده است بشنوند، چشمانشان را مىبينى كه از اشك لبريز گشته است! به جهت معرفتى كه از حق دارند.
ادب «استماع و انصات» اقتضاى آن دارد كه در طول قرائت سكوت كنيم تا از بركات قرآن بهرهمند شويم و الاّ نتيجه بىتوجّهى به آن محروميت از بركات قرآن خواهد داد. ابراز احساسات و تكبير گفتن در پس هر قطعه قرائت قارى، برخلاف دستور قرآن و برخلاف تفسير معصوم صلىاللهعليهوآله از آيه است. از زراره نقل شده است: «سَمِعْتُ اَبا عَبْدِاللّهِ عليهالسلام يَقُولُ: يَجِبُ الاَْنْصاتُ لِلْقُرْآنِ فِى الصَّلوةِ وَ غَيْرِها، وَ اِذا قُرِئَ .
عِنْدَكَ الْقُرْآنَ، وَجَبَ عَلَيْكَ الاِْنْصاتُ وَ الاِْسْتِماعُ». (1)
همانگونه كه در نماز جماعت در حال قيام در پى هر قطعهاى از قرائت امام جماعت حق شعار و تكبير را نداريم همين معنى بايد در غير نماز مراعات شود.
دلايل ديگر اين كه تكليف تدبّر در آيات منوط به هر قطعه از آيات نيست، بلكه سير فكرى عميق در جريان آيات، شرط ضرورى تدبّر است ؛ در حالى كه شعار و تكبير جريان تدبّر را قطع كرده و انسان را از عمق به سطح مىكشاند و در نتيجه، انسان از بركات آيات محروم مىماند، بركتى كه از بستر حزن و گريه و انقلاب روحى پديد مىآيد، در حالى كه شعار دادن و تكبير بر سر هر فقره، ناقض حال گريه و حزن است. دليل ديگر، حال انبياء و اولياء در برخورد با قرائت قرآن است كه دليلى قاطع بر مردود بودن ابراز احساسات و شعار و تكبير مىباشد:
«اوُلئِكَ الَّذينَ اَنْعَمَ اللّهُ عَلَيْهِمْ مِنَ النَّبيّينَ... اِذا تُتْلى عَلَيْهِمْ اياتُ الرَّحْمنِ خَرُّوا سُجَّدا وَ بُكِيّا» (2).
سنّت غلط تكبير بر سر هر فقره، امرى است كه از ديار اهل سنّت به جامعه شيعه نفوذ كرده و خلاف سيره متشرّعه است و بايد مرتفع گردد.
قرآن كريم در چند مورد، عملكرد جن را در برخورد با قرآن كريم بسيار ستوده است، در حالى كه در همان موارد را توبيخ كرده و به او .
توصيههايى مىكند اين مايه شرمسارى ماست كه بايد نحوه برخورد با قرآن را از جنّيان بياموزيم. آنان وقتى براى اولين بار در مجلس قرائت پيامبر حضور يافتند به خوبى ادب حضور را فهميده به يكديگر دستور «انصات جهت استماع» را تذكّر دادند (حال آن كه ما با وجود دستور انصات به دادن شعار مىپردازيم!) و از بركت اين ادب در ظرف يك جلسه به حقيقت قرآن پى برده و به پيامبر ايمان آوردند و سپس جهت انذار قوم خويش، عازم شدند: «وَ اِذْ صَرَفْنا اِلَيْكَ نَفَرا مِنَ الْجِنِّ يَسْتَمِعُونَ الْقُرْآنَ فَلَمّا حَضَروُهُ قالُوا اَنْصِتُوا فَلَمّا قُضِىَ وَلَّوْا اِلى قَوْمِهِمْ مُنْذِرينَ. قالُوا ياقَوْمَنا اِنّاسَمِعْنا كِتابااُنْزِلَ مِنْ بَعْدِ مُوسى مُصَدِّقا لِما بَيْنَ يَدَيْهِ يَهْدى اِلَى الْحَقِّ وَ اِلى طَريقٍ مُسْتَقيمٍ. يا قَوْمَنا اَجيبُوا داعِىَ اللّهِ»(1)
برخورد انحرافى ديگر، حركات بعضى از صوفيان است كه هنگام استماع قرآن و يا ذكر خدا، حالت غشوه به خود مىگيرند و از خود بىخود مىشوند كه حالتى شيطانى است و معصوم عليهالسلام اين امر را به ما گوشزد مىكند:
«عَنْ جابِرٍ عَنْ اَبى جَعْفَرٍ عليهالسلام قُلْتُ: اِنَّ قَوْما اِذا ذُكِّرُوا شَيْئا مِنَ الْقُرْآنِ اَوْ حُدِّثُوا بِهِ صَعِقَ اَحَدُهُمْ حَتّى يُرى انَّ اَحَدُهُم لَوْ قُطِّعَتْ يَداهُ وَ رِجْلاهَ لَمْ يَشْعُرْ بِذلِكَ. فَقالَ عليهالسلام : سُبْحانَ اللّهِ ذاكَ مِنَ الشَّيْطانِ!، ما بِهذا نُعِتُوا، اِنَّما هُوَ اللّينُ وَ الرِّقَّةُ وَ الدَّمْعَةُ وَ الْوَجَلُ» (2)؛ جابر مىگويد به .
حضرت باقر عليهالسلام گفتم: به راستى قومى هستند كه هرگاه چيزى از قرآن را متذكّر شوند يا به آنان گفته شود، يكى از آنان بىهوش مىشود به گونهاى كه اگر دستها و پاهايش قطع شود آن را احساس نمىكند. حضرت فرمود: پاك و منزه است خدا! (از ايجاد اين گونه تأثيرات بر روح مستمع قرآن)، آن حالت از شيطان است و هرگز به اين صفت اهل قرآن (در قرآن) توصيف نشدند، صرفا (توصيف قرآن از آنان) همان تأثّر و نرمش و رقّت قلب و اشك چشم و احساس شور و اضطراب قلب است. تعبير «انّما هُوَ اللّينُ وَ...» به آيههاى 2 سوره انفال، 35 سوره حجّ و 23 سوره زمر نظر دارد.
«وَعْى در قرآن» خوب شنيدن و خوب فهميدن و خوب حفظ كردن پيام و معانى قرآن در فكر و عمل مىباشد كه حكايت از ظرفيّت وسيع فكرى و روحى مستمع قرآن، دارد و در ادامه جريان «استماع و انصات» حاصل مىشود:
«...وَ تَعِيَها اُذُنٌ واعِيَةٌ» (1)
«اَلا اِنَّ أَسْمَعَ الاَْسْماعِ ما وَعىَ التَّذْكيرَ وَ قَبِلَهُ» (2)؛ به هوش باشيد كه شنواترين گوشها، آن گوشى است كه تذكّرات را خوب دريابد و بپذيرد .
«يا كُميلُ اِنَّ هذِهِ الْقُلُوبُ اَوْعِيَةٌ فَخَيْرُها أَوْعاها...» (3).
قرآن كريم سه مرتبه ترجمه، تفسير و تأويل دارد كه يكى بر ديگرى مرتّب مىباشد و هريك را اصول و شرايط و مراحلى است كه شرح آن، فرصتى ديگر مىطلبد.
مراحل ترجمه آن مستلزم داشتن شرايط زير است:
1 لغت: بررسى معنى ريشه و هيأت، بررسى لغت در سياق آيات و معنى نهايى ؛
2 تركيب نحوى؛
3 تركيب بلاغى .
1 معادليابى لغت ؛
2 معادليابى تركيب نحوى ؛
3 معادليابى تركيب بلاغى.
طى هر مرحله نيازمند مشورت با متخصّص درجه يك آن مرحله است. بنابراين بايد شش تن از متخصصّان مشاور به مترجم كمك كنند.
1 مشكل محكم و متشابه، عام و خاصّ، مطلق و مقيد و... را حل كند ؛
2 مشكل آيات احكام را با ارجاع به رساله مراجع حل كنند.
1 مفسّر باشد ؛
2 تشكيل شورايى از متخصصّان به رياست مفسّر ؛
3 داشتن ديدگاه تفسيرى مناسب ؛ همچون نظر گاه علامه طباطبايى.
الف تفسير موضوعى ؛
ب تفسير سورهاى ؛
ج تفسير مزجى .
1 عنوان سوره ؛
2 موضوع مجموعه آيات و سوره ؛
3 هدف از مجموعه آيات و سوره ؛
4 مخاطب از مجموعه آيات و سوره ؛
5 روابط درونى آيات ؛
6 ارتباط آيات با يكديگر ؛
7 ارتباط سوره با كلّ قرآن ؛
8 مكّى و مدنى بودن سورهها ؛
9 شأن نزول و وضعيت زمان نزول ؛
(10) رجوع به روايات و جمعبندى نتايج به دست آمده ؛
(11) رجوع به تفاسير به عنوان مشورت نهايى.
مفاهيمى براى معلّم قرآن
حوزههاى تأويل عبارتند از:
1 خواب ؛
2 حوادث آينده ؛
3 حقيقت حوادث ؛
4 آيات قرآن.
1 مفسّر باشد ؛
2 به عنصر زمان علم داشته باشد ؛
3 از ايمان و تقواى بالايى برخوردار باشد.
از آنجا كه قرآن طبيب است و ما بيمار و از آنجا كه قرآن طعام روح است و ما نيازمندِ آن و از آنجا كه حالات و اوضاع روحى در شرايط مختلف و اوقات شب و روز متفاوت مىباشد، در برخورد با قرآن و تدبّر در آن، نيازمند «سَماعِ قرآن» هستيم و گاه «طالبِ قرائت» آن، از اين رو، تدبّر در قرآن» از دو طريق «سَماع يا قرائتِ قرآن» صورت مىگيرد. (1)
1) «أَلا مَنِ اشْتاقَ اِلَى اللّهِ فَلْيَسْتَمِعْ كَلامَ اللّهِ» به هوش باشيد هركس شوق ديدار خدا را دارد به قرآن گوش فرا دهد (كنزالعمال، خ 2472) «اذا أحَبَّ أَحَدُكُم أنْ يُحدِّثَ رَبَّهُ فَلْيَقرَأِ الْقُرآنَ» هرگاه يكى از شما علاقه داشت كه با پروردگار سخن گويد، قرآن بخواند (كَنْزُالْعُمّال، خ 2258) .
تدبّر از طريقِ سَماعِ قرآن به «شيوه استماع و انصات» و از طريق «شيوه ترتيل حاصل مىشود: «وَ اِذا قُرِءَالْقُرْآنُفَاسْتَمِعُوالَهُ وَاَنْصِتُوالَعَلَّكُمْ تُرْحَمُونَ»(1)(هرگاه قرآن خوانده شود پس به آن گوش فرا دهيد و ساكت باشيد شايد كه مورد رحمت الهى قرار گيريد).
«وَ رَتِّلِ الْقُرآنَ تَرْتيلاً »(2)(و قرآن را به شيوه ترتيلى مخصوص، تلاوت نما)
«استماع» گوش فرادادن به همراه پذيرش، و «انصات» سكوت توأم با تمركز فكر و آرامش باطنى مىباشد. «ترتيل» پيروى و تبعيّت لفظى و معنوى از چينِش خاصِ آيات و سير فكرى و روحى در فضاىِ آن، مىباشد.
همانگونه كه اين روش را در عملكرد رسول خدا صلىاللهعليهوآله مشاهده مىكنيم كه گاه به يكى از اصحاب مىفرمودند قرآن بخواند تا او استماع كند چرا كه در آن شرايط، تأثير «استماع و انصات» بيش از «ترتيل» مىباشد حتى گاه شرايط روحى به گونهاى است كه انسان صرفا بايد «استماع» كند و گاه برعكس، نيازمند «شيوه ترتيل» مىباشد، از اين رو، بايد با توجه به اوضاع نفسانى خود و با توجه شرايط خارجى يكى از آن دو شيوه را برگزيد:
الف: وقتى كه در تنهايى به سرمىبريم تنها «شيوه ترتيل» امكانپذير است. .
ب: وقتى در جمع قرار گرفتهايم و كسى قرآن را قرائت مىنمايد «شيوه استماع و انصات» مطرح خواهد بود.
قرآن ديدار با خداست، از اين رو، بايد زندهترين حالات و اوقات را به قرآن اختصاص داد و در خدمت قرآن به سر برد ؛ براى زندهترين حالات، وقت خاصى را نمىتوان معين كرد، ليكن با توجه به تحولات شب و روز، اغلب مىتوان با كمى دقت در برنامه ريزى روزانه، مناسبترين حالات را با مناسبترين اوقاتِ طبيعت، همزمان نمود.
وقتِ طلوع و غروبِ خورشيد، دو وقت مهم، در تحولات شبانه روزى است كه يكى جانشين ديگرى مىگردد و اوضاع و شرايط جوّى خاصى را پديد مىآورد كه با قبل از خود، بسيار متفاوت است ؛ اين جريان طبيعى بر وجودهاى لطيف و حساس، تأثيرات عميقى را مىتواند به جاى گذارد و به انسان، طلوع و غروبِ زندگى و گذرِ سريعِ عمر را هشدار دهد و انسان را سخت به انديشه در عاقبت زندگى و مقصد حركتش وادار نمايد ؛ از اين رو، آغاز تحوّل تا حصول تحوّل در اين دو وقت، جهت تدبّر در قرآن، خلوت و مناجات با پروردگار و محاسبه با نفس بسيار تأكيد شده است: «وَ اِذاقُرِءَالْقُرْآنُفَاسْتَمِعُوالَهُ وَاَنْصِتُوالَعَلَّكُمْ تُرْحَمُونَ. وَاذْكُرْ رَبَّكَ فى نَفْسِكَ تَضَرُّعا وَ خيفَةً وَ دُونَ الْجَهْرِ. مِنَ الْقَوْلِ بِالْغُدُوِّ وَالاْصالِ وَ لا تَكُنْ مِنَ الْغفِلينَ . اِنَّ الَّذينَ عِنْدَ رَبِّكَ لا يَسْتَكْبِرُونَ عَنْ عِبادَتِه وَ يُسَبِّحُونَهُ وَ
لَهُ يَسْجُدُونَ »(1)(و هرگاه قرآن خوانده شود پس به آن گوش فرا دهيد و ساكت باشيد شايد شما موردِ رحمت واقع شويد. پروردگارت را در وجودت، با حالت ناله و زارى، و خوف و هراس، و بدون آشكار كردن سخن در صبحگاه و بعد از عصر، ياد نما و از بىخبران مباش، زيرا كسانى كه نزد پروردگارت بسر مىبرند به هيچوجه از عبادتش سرپيچى نكرده و بزرگى نمىورزند و او را از هر عيب و نقص تنزيه و تقديس مىنمايند و صرفا به او سجده مىكنند).
اين دو وقت، از اوقات دعاست، از اين رو شيطان، سعى فراوان در اغفال انسان از اين دو وقت دارد؛ (2)در روايات نيز همچون ؛ آيه شريفه، تأكيد شده است مبادا از اين اوقات غفلت شود: «اذا تَغَيّرتِ الشَّمسُ فَاذْكُرِ اللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ انْ كُنْتَ مَعَ قَوْمٍ يَشْغَلُونَكَ فَقُمْ وَادْعُ»(3)؛ (هر وقت خورشيد متغيّر گشت پس خداى عزيز و جليل را ياد كن و اگر با قومى هستى كه تو را سرگرم مىكنند پس از ميانشان برخيز و دعا نما) .
وقتِ مهمِ ديگر، كمى از دو ثلث آخر شب، خصوصا ثلث آخر مىباشد كه از ارزشمندترين و مؤثرترين اوقاتِ مناجات و انس و تدبّر در قرآن مىباشد كه در سوره مزّمّل بر آن تأكيد شده است. (4).
در آيات بىشمارى، بر خصوص اين سه وقت، جهت كسب توان روحى تأكيد شده است: «وَ اذْكُرِ اسْمَ رَبِّكَ بُكْرَةً وَ اَصيلاً. وَ مِنَ اللَّيْلِ فَاسْجُدْ لَهُ وَ سَبِّحْهُ لَيْلاً طَويلاً»(1)؛ (نام پروردگارت را صبحِ زود و بعد از عصر ياد نما و در پارهاى از شب او را سجده كن و او را شبى طولانى تسبيح نما) .
شرايط و كليدهاى تدبّر در قرآن دو قسم مىباشند: «كليدهاى عام، كليدهاى خاص»، «كليدهاى عام»، حداقل شرايطى است كه براى تدبّر در قرآن موردنياز مىباشد و همهاقشار ازهرصنف و گروه را دربرمىگيرد ؛ در اين سطح كه اولين مرتبه تدبّرِ در قرآن است، تنها شرطِ ضرورى علمى، آگاهى به ترجمه آيات و يا استفادهاز ترجمهاى معتبر مىباشد.
در روايتى از امام حسين عليهالسلام ، مراتبِ فهم و تدبّر قرآن، به همراهِ نكته فوق، مطرح گشته است: «كِتابُ اللّهِ عَزَّ وَ جلَّ عَلى أرْبَعَةِ أَشْياءَ عَلَى العِبارَةِ وَ الاِْشارَةِ وَ اللَّطائِفِ وَ الْحَقايِقْ فَالْعِبارَةُ لِلْعَوامِ، وَ الاِْشارَةُ لِلْخَواصِّ، وَ اللَّطائِفُ لِلاَْوْلياءِ وَ الحَقائِقُ لِلاْنبياء» (2)
(كتاب خداى عزيز و جليل بر چهار چيز مستقر گشته است: عبارت و اشارت و لطائف و حقايق، پس عبارت قرآن براى توده مردم و اشارت آن براى خواص، و لطائف آن براى اولياء خدا و حقايق آن
ص: 87
براى انبياء الهى است).
xمقصود از «عبارت» همان حدّ «ترجمه» مىباشد كه سهم تودههاى مردمى است .
xمقصود از «اشارت قرآن» با توجه به قيدِ خواصّ، حد «تفسير» را نظر دارد كه در حوزه صلاحيت متخصصين قرآن و مجتهدين تفسير مىباشد كه به ابزار و «كليدهاى مخصوص» تفسير قرآن، مجهز مىباشند.
xمقصود از لطائف قرآن نكات و برداشتهايى است كه از حدّ فهم نوع علماى تفسير فراتر بوده، شرط «ولايت الهى» را طلب مىكند. آنان كه دل به خدا سپردهاند و سرپرستى فكر و دل و جوارحشان را خدا بر عهده گرفته است و از حواريون معصومين عليهمالسلام به شمار مىروند، به حوزه لطائف قرآن راه يافته از آن بهرهمند مىگردند، از نمونه اين بزرگواران، مىتوان «سيدعلى آقاى قاضى طباطبايى (استاد تفسير علامه طباطبايى)، علامه طباطبايى و حضرت امام خمينى» را نام برد.
xمقصود از حقايق قرآن، ذات قدسى و مكنون ملكوتى قرآن مىباشد كه اتصال و تماس با آن، معصوم عليهمالسلام را سِزد و دست ديگران از آن حوزه «لَدى اللّهى» كوتاه مىباشد.
«لا يَمَسُّهُ اِلاَّ الْمُطَهَّروُنَ»(1)
(آن حقيقت قرآن را جز پاك شدگان، مسّ نمىنمايند .
1) 79 / واقعه .
درنمىيابند ) .
تعبير «مُطَهَّر» به جاى «مُتَطَهِّر»، مقام عصمت را نظر دارد ؛ آنان كه خدا عهدهدار تطهيرشان گشته است.
با توجه به مطالب گذشته، شرايط يا كليدهاى تدبّر در قرآن را در دو بخش كلى مطالعه مىكنيم .
بخش اوّل: كليدهاى عام تدبّر
بخش دوم: كليدهاى خاص تدبّر
«كليدهاى عام»، تودههاى مردمى، را نظر دارد.
«كليدهاى خاص»، مراتب علماء و اولياء و معصومين را دربرمىگيرد .
تعبير «كليدها» از آيه تدبّر (24 / محمّد) استفاده شده است: «اَفَلا يَتَدَبَّرُونَ القُرآنَ اَمْ عَلى قُلُوبٍ أقْفالُها» اين آيه به خوبى نشان مىدهد :
تدبّر، امرى قلبى است نه صرفا ذهنى و علمى ؛
عواملى قفلِ دل بوده، مانع تدبّر مىگردند ؛
اين قفلها كليدهايى دارند كه بايد آن را تحصيل كرد ؛
كليدهاى اساسى تدبّر عمدتا قلبى هستند نه ذهنى و عملى!
مسواك زدن، قدم اوّل، در تحصيل شرايط مىباشد، از رسول خدا صلىاللهعليهوآله روايت شده است: «نَظِّفُوا طَريقَ القُرآنِ، قيلَ يا رَسُولَ اللّهِ وَ ما طَريقُ القُرآنِ؟، قالَ: أَفْواهُكُمْ، قيلَ بِماذا؟ قالَ بِالسِّواكَ» (1)(مسير قرآن را پاك نماييد، سؤال شد: مسير قرآن كدام است؟ فرمودند: دهانتان، سؤال شد: با چه چيزى؟ فرمودند: با مسواك زدن) .
طهارت، شرط تلاوت و تدبّر راستين قرآن مىباشد همانگونه كه شرط اساسى نماز به شمار مىرود. نظافت بدن و لباس، قدم اول است سپس دهان كه مسير قرآن مىباشد قدم دوم به حساب مىآيد، قدم سوم طهارت شرعى است: وضو يا غسل و در صورت فقدانِ آب، تيمم ؛ اين طهارت، سمبل طهارت روحى است. كه در آيه وضو و غسل و تيمم به روشنى اين معنى بيان گشته است: «ما يُريدُ اللّهُ لِيَجْعَلَ عَلَيْكُمْ مِنْ حَرَجٍ وَ لكِنْ يُريدُ لِيُطَهِّرَكُمْ وَ لِيُتِمَّ نِعْمَتَهُ عَلَيْكُمْ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ» (خدا نمىخواهد تا بر شما حكمى سخت، قرار دهد وليكن مىخواهد به واسطه وضوء، غسل و تيمم تا اين كه شما را پاك نمايد و براى اين كه نعمتش را بر شما تمام كند، شايد كه شما شكر نماييد).
1) جلد 1، اَبْوابُ السِّواك، ب 7، ح 1 .
آيه 6 سوره مائده در بيان علت و فلسفه طهارت به خوبى اين معنا را، مىنماياند ؛ با اين همه تأكيدات معلوم مىشود انس و رفاقت با قرآن و تدبّر راستين در آن بدون طهارت حاصل نخواهد شد: «لا يَقْرَءِ الْعَبْدُ القُرآنَ اذا كانَ عَلى غَيْرِ طَهُورٍ حَتّى يَتَطهَّرَ»(1)(بنده خدا، در شرايطى كه بر غير طهارت باشد، قرآن نمىخواند نبايد بخواند تا آن كه طهارت را به دستآرد) .
بانوان و مشكل طهارت
مسأله مهمى كه در ارتباط با بانوان مطرح است عذر ماهيانه آنان به مدت 7 الى 10 روز مىباشد، بىتوجهى خانمها به بَدَل نماز در اين مدت از يك طرف و توهم ناپاكى روح و ممنوعيت قرآن از طرف ديگر موجب گشته، به كلى از بركات اين دو گنج عظيم روحى فاصله بگيرد و در محروميت تغذيه روحى به سر برند.
اين دورى، موجب ركود روحى و صدمه قابل توجه در فرصتِ قريب به يك چهارم عمرشان مىباشد كه خسارتى بس عظيم و جبرانناپذير مىباشد ؛ چگونه مىشود، انسان از دو بعد جسم و روح برخوردار باشد و هر دو بُعد نيازمند تغذيه و رشد، و قرآن و نماز هم دو غذاى .
1) (ج 4، ب 13، ح 2) تعبير «العبد» گوياى اين است كه شرط بندگى و ادب مناسب حضور، طهارت مىباشد از اين رو، در حديث آمده است: «مَنْ أحدَثَ وَ لَمْ يَتَوَضَّأ فَقَدْ جَفانى...» حديث قدسى (ج 1، ب 11، ح 2) (هر كه حدثى از او سرزند و وضوء نگيرد پس به من جفا نموده است) .
اصلى روح انسان باشد و در عين حال يك چهارم عمر، در محروميت از آن به سربرد.
مُعاويَةُ بنْ عمّار از امام صادق عليهالسلام نقل مىنمايد: «اَلْحائِضُ تَقْرَأُ الْقُرآنَ وَ تَحْمَدُ اللّهَ»(1)؛ (زن حائض قرآن مىخواند و خدا را حمد مىگويد).
به دلايل ذيل و همانگونه كه «درصحيحه معاوية بن عمار، محمد بن مسلم، زرارة و ديگران» بيان شده است نه تنها منعى براى حائض نسبت به تلاوت و تدبّر در قرآن وجود ندارد، بلكه تشويق نيز شده است و حتى براى رعايت حدود حرمت مس خطوط قرآن و كراهت مس اوراق آن، امام باقر عليهالسلام در صحيحه «محمد بن مسلم» راهنمايى مىفرمايند: «جنب و حائض قرآن را از وراى لباس بگشايند و هرچقدركهمىخواهند جز آيه سجده (يا سوره سجده) را بخوانند» .(2)
«عَنْ زُرارَةَ عَن أبى جَعْفر عليهالسلام : اذا كانَتِ الَمْرأَةُ طامِثا فلا تَحِلُّ لَها الصَّلوةُ وَ عَلَيْها اَنْ تَتَوَضَّأَ وُضُوءَ الصَّلوةِ عِنْدَ وَقْتِ كُلِّ صَلوةٍ ثُمَّ تَقْعُدَ فى مُوْضِعٍ طاهِرٍ فَتَذْكُرَ اللّهَ عَزَّ وَ جَلَّ وَ تُسَبِّحَهُ وَ تُهَلِّلَهُ وَ تَحْمَدَهُ كَمِقدارِ صَلوتِها ثُمَّ تَفْرُغَ لِحاجَتِها».(3)
(زراره از امام باقر عليهالسلام نقل مىنمايد: هرگاه زن حايض شد پس نماز بر او جايز نيست و بر اوست كه هنگام وقت هر نماز، مشابه وضوى نماز، .
وضوء بگيرد، سپس در جايگاهى پاك بنشيند، پس خداى عزيز و جليل را به قدر نمازش ياد كند و تسبيح و تهليل و حمد گويد سپس به جهت حاجتش از عبادت فارغشود) .
اگر در روايات، ايمان زن را ناقص مىشمارند به جهت يك هفته تعطيلى عبادت در عرض يك ماه مىباشد كه نوع خانمها به آن تن در دادهاند و از بدل نماز و انس و تدبّر در قرآن غافل ماندهاند و اين اختصاصى به خانمها ندارد، هر كسى در امر عبادات، به خود تعطيلى دهد گرفتار نقصان در ايمان خواهد شد و با جبران از آن نقصان ايمان، نجات خواهد يافت.
مُعاويَةُ بنْ عمّار از امام صادق عليهالسلام نقل مىنمايد: «الحائِضُ تَقْرَأُ الْقُرآنَ وَ تَحْمَدُ اللّهَ»(1)؛ (زن حائض قرآن مىخواند و خدا را حمد مىگويد) .
حكم تحرير الوسيله: در تحرير حضرت امام خمينى، حكم به كراهت قرائت قرآن توسط حائض شده است ؛ كراهت در مستحبّات به معنى نقصان ثواب مىباشد نسبت بهزمانىكه عذر برطرف شدهاست، نه اين كه به معنى ناخشنودى خدا تلقى گردد، همچون كراهت نماز جمعه براى فرد مسافر كه ثواب شركتش در نماز، كمتر از فرد مقيم مىباشد، ليكن قطعا ثوابش از حال نماز انفرادى بيشتر است، چه ثوابى بالاتر از شركت در جماعت مسلمين در نماز جمعه! .
1) (ب 38، ح 1) .
بارى، آثار تعطيلى مستمر در فكر و روح خانمها، بسيار جانكاهتر از آن است كه به تصور آيد، اين كه در احاديث خصوصا در نهج البلاغه از زنان نكوهش شدهاست و ايمانشان، ناقصمعرفىگشتهاستكسانى را ناظر است كه اين جريان تغذيه روحى به كنارى افتادهاند و در نتيجه، آتش بيار معركه جنگ جمل (1)و منع كننده از شركت در جنگ با قاسطين و ناكثين و مارقين گشتهاند و همتشان زر و زيور دنيا شده است كه «اِنَّ النِّساءَ هَمُّهُنَّ زينَةٌ الحَيوةِ الدُّنيا» (2).
و اين اختصاصى به زن ندارد، بلكه هر آن كه از ارتباط با خدا از طريق قرآن و نماز منعزل شود چنين سرنوشتى خواهد داشت: «خُلِقَ هَلُوعا.اِذا مَسَّهُ الشَّرُّ جَزوُعا. وَ اِذا مَسَّهُ الْخَيْرُ مَنُوعا. اِلاَّ الْمُصَلّينَ...»(3)
(انسان طبعا بسيار حريص و بخيل آفريده شده است، هرگاه كه شر او را فراگيرد بسيار جزعكننده مىگردد و هرگاه خير او را مس نمايد بسيار منع كننده مىشود مگر آنان كه نمازگزارند...) .
اولاً: روح، زن و مرد ندارد و هر دو در انسانيّت يكسان مىباشند .
ثانيا: حيض تأثيرى در انسانيت زن نمىگذارد و او را نجس نمىكند.
ثالثا: روح زن، همچون روح مرد نيازمند تغذيه دائمى مىباشد.
رابعا: نماز و قرآن دو غذاى مستمر روح انسان مىباشند. .
خامسا: به علت شرايط خاص براى نماز، براى حائض ذكر خدا، به جاى نماز آمده است تا رزق روحش را تأمين نمايد.
سادسا: قرآن، بدلى برايش متصور نيست و از اين رو شرايط خاص نماز را ندارد پس خود، غذاى روح خواهد بود.
سابعا: اگر حائض در شرايط روحى نامساعدى قرارداشته باشد بيشتر به روزق روحى نيازمند است نه آن كه از آن محروم گردد !
روح عبادات در اسلام، توجّه وجودى عابد به سوى خدا مىباشد. (1)
اللّه، غايت فعاليت هر موجودى است ؛ از آن جا كه انسان در كارهايش خواه ناخواه رو به جهتى از جهاتِ جغرافيايى دارد، براى انطباق جهت ظاهرى عمل با جهت قلبىاش و وحدتبخشى ظاهر و باطن وجود انسان، خانه كعبه، سمبل توجهات مسلمين به سوى خدا قرارداده شده است.
اين سمبل، مايه تذكرى است براى انسانِ غافل، تا توجه قلبىاش را در زندگى و برنامههايش به سوى خدا گرداند و از جهات رو به غيرِ حق، بيرون كشد و توجهاش را معطوف كمال خوبىها و زيبايىها و قداستها نمايد. بنابراين طبيعى است قرآنى كه ديدار با خداست از شرايط تدبّرش، استقبال قبله باشد تا با حقيقت عمل هماهنگ شود. اين توجه، آنقدر همت انسان را بالا مىبرد و آنقدر شخصيت و ارزش به انسان مىبخشد كه
1) ر. ك: الميزان و نمونه، ذيل آيه 144 142 سوره بقره.
ديگر حاضر نمىشود به هر پستىاى، تن در دهد و آلتِ دست هر عنصر طغيانگرى بشرى و جنى، واقع گردد.
در برخورد با قرآن تمام دستگاههاى ادراكى انسان، بهرهمند مىشوند و هر يك رزق خاصى را به دست مىآورند ؛ از اين رو، نظر كردن به قرآن و آياتش خود عبادت محسوب مىشود و تأثير فراوانى در روشنى و نورانيت چشم دارد.
از آثار نظر به قرآن، تمركز حواس، در پىگيرى جريان فكرى روحى آيات و توجّه و دقت و تدبّر در آيات و ارتباط آنها مىباشد از اين رو در روايات آمده است: «لَيْسَ شَىْءٌ أَشَدُّ عَلَى الشَّيْطانِ مِنَ الْقِراءَةِ فِى الْمُصْحَفِ نَظَرا» .(1)
(بر شيطان، نگاهى شديدتر از قرائت قرآن از روى مصحف، وجود ندارد!) .
«نظر»، فكر همراه دقت، مىباشد .
«قُلْتُ لَه جُعِلْتُ فِداكَ، اِنّى أَحْفَظُ الْقُرآنَ عَلى ظَهْرِ قَلْبى أَفْضَلُ اَوْ أَنْظُرُ فِى الْمُصْحَفِ؟ قالَ عليهالسلام بَلِ اقْرَأُهُ وَ انْظُر فِى الْمُصْحَفِ فَهُوَ أَفْضَلْ ،أما عَلِمْتَ أنَّ النَّظَرَ فِى الْمُصْحَفِ عِبادَةٌ» (2)(اسحاق بن عمار مىگويد به امام صادق عليهالسلام گفتم: فدايت گردم، من قرآن را بر صفحه دلم حفظ مىنمايم پس آيا آن را از حفظ بخوانم، افضل است يا اين كه در مصحف
بنگرم؟ فرمودند: بلكه آن را بخوان و در مصحف بنگر، پس آن افضل است، مگر ندانستى كه «نظر در مصحف» عبادت است؟!) .
از جمله شرايط هنگام تدبّر، قرائت دعاى شروع و ختم تلاوت قرآن مىباشد. در صحيفه سجاديه دعاى ختم قرآن، به تفصيل و با محتوايى بسيار عميق آمده است، ليكن دعاى افتتاح، موجود نيست كه با توجه به خصوصيات صحيفه، قطعا جزء حدود بيست دعايى از صحيفه است كه با كمال تأسف مفقود شده است. (1)
در اين زمينه ادعيه از معصومين عليهمالسلام فراوان است از جمله دعاى مختصر و پربار امام صادق عليهالسلام مىباشد كه مىفرمايند: «اللّهُمَّ انّى نَشَرْتُ عَهْدَكَ وَ كِتابَكَ، اَللّهُمَّ فَاجْعَلْ نَظَرى فيهِ عِبادَةً وَ قِرائَتى فيهِ فِكْرا وَ فِكْرى فيهِ اعْتِبارا، وَ جَعَلَنى مِمَّنِ اتَّعَظَ بِبَيانِ مَواعِظِكَ فيهِ وَاجْتَبَ مَعاصِيِكَ، وَ لا تَجْعَلْ عَلى بَصَرى غِشاوَةً وَ لا تَجْعَلْ قِرائَتى قِرائَةً لاتَدَبُّرَ فيها بَل اِجْعَلْنى أتَدَبَّرُ آياتِهِ وَ أحْكامِهِ آخِذا بِشَرائِعِ دينِكَ وَ لا تَجْعَلْ نَظَرى فيهِ غَفْلَةً وَ لا قِرائَتى هَذَرا، اِنَّكَ أنْتَ الرَّؤُفُ الرَّحيمُ» ؛ (بار خدايا من عهدنامه و كتاب تو را گشودم، بارخدايا پس نگاه مرا در آن عبادت و قرائت مرا در آن تفكّر و تفكّر مرا در آن عبرت قرار ده، و مرا از كسانى بگردان كه به سبب روشنى هشدارها و مژدههايت در آن، متأثر گشته و از موجبات عصيان تو دورى گزيده است. و هنگام قرائت من بر گوش دلم
1) رجوع كنيد به مقدمه صحيفه سجاديه .
مهر مزن و بر چشم دلم حجاب قرار مده و قرائت مرا قرائتى كه هيچ تدبّرى در آن نيست، قرار مَدِه، بلكه مرا چنان كن كه در آيات و احكامش ژرف بينديشيم به شرايع دينت دست يازم، و نگاه مرا در آن بىخبرى قرار مده و نه قرائت مرا بيهوده گويى، چراكه فقط تو دلسوز و رحيم مىباشى).
در روايتى آمده است كه حضرت امير عليهالسلام قرآن را چنين ختم مىكرد: «اللّهُمَّ اشْرَحْ بِالْقُرآن صَدْرى وَ اسْتَعْمِل بِالْقُرآنِ بَدَنى وَ نَوِّر بِالْقُرآنِ بَصَرى وَ أطْلِقْ بِالْقُرآنِ لِسانى وَ أَعِنّى عَلَيهِ ما أَبْقَيْتَنى فَاِنَّهُ لا قُوَّةَ اِلا بِكَ» . (1)
(بار خدايا سينهام را با قرآن بگشا و بدنم را به واسطه قرآن بكارگير، و ديدهام را به سبب قرآن منوّر بگردان و زبانم را به واسطه قرآن روان ساز و بر آن مرا يارى فرما، مادامى كه مرا باقى گذاشتهاى چرا كه هيچ حائل از گناه و نه قدتر بر طاعتى نيست مگر به واسطه تو).
از شرايط تلاوت راستين، پناهنده شدن به خداوند مىباشد كه در قرآن بر آن تأكيد شده است:
«فَاِذا قَرَأْتَ الْقُرْانَ فَاسْتَعِذْ بِاللّهِ مِنَ الشَّيْطانِ الرِّجيمِ. اِنَّهُ لَيْسَ لَهُ سُلْطانٌ عَلَى الَّذينَ امَنُوا وَ عَلى رَبِّهِمْ يَتَوَكَّلُونَ»(2)
(پس هرگاه قرآن مىخوانى پس به خدا از شر شيطان سنگسار شده، پناه بر چرا كه او بر كسانى كه ايمان آورند و بر پروردگارشان
تكيه مىكنند، هيچ تسلّطى ندارد) .
كمال مطلق، وقتى حاصل مىشود كه انسان، در مسير دستيابى به آن، با يگانه مظهر اين اهداف، «اللّه» پيوندى برقرار كند و با تكيه و استمداد از او، به پيش رود ؛ چرا كه «اللّه» تنها كمال مطلق، تنها ذات مقدس پايدار و ابدى است و نه تنها كمالمطلوب انسان، بلكه كمال مطلوب همه موجودات، در همه عوالم هستى مىباشد: «اَللّهُ لا اِلهَ اِلاّ هُوَ الْحَىُّ الْقَيُّومُ...»(1)
(اللّه، معبود و معشوقى غيرِ او نيست در حالى كه هَمُو يگانه زنده پايدار ابدى است).
«بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيم» سمبل شروع و ختم با ياد او، يارى از او و بانشان ازاو مىباشد،ازاينرو گرامىترينوعظيمترينآيه،لقبگرفته است.
اين كشتى نوح عليهالسلام است كه در آن طوفان سهمگين و هولناك جريانش و لنگرش با «بسم اللّه» محقق گشته است كه حاوى اسم اعظم الهى مىباشد:
«وَ قالَ ارْكَبُوا فيها بِسْمِ اللّهِ مَجْريها وَ مُرْسها...»(2)
( نوح فرمود سوار كشتى شويد كه جريان آن و لنگرش با بسماللّه محقق است...).
در بيان امام حسين عليهالسلام معلوم گشت قرآن چهار مرتبه فهم و تدبّر را داراست كه مرتبه «عبارت» سهم عموم مردم و مرتبه «اشارت» سهم علماء و «لطائف» سهماولياء و «حقايق قرآن» سهمانبياء و معصومين عليهمالسلام مىباشد ؛ كليدهاى خاص نظر به سه مرتبه اخير دارد كه جنبه تخصصى به خود مىگيرد و بر دو قسم كلى مىباشند:
1-كليدهاى علمى
2-كليدهاى روحى و عملى
«علماء» مجتهدين در تفسير قرآن مىباشند كه هر دو قسم از كليدها، براى آنان واجب و ضرورى است، چرا كه تلاش و كوشش علمى در كنار طهارت روحى، شرط اساسى درك «اشارات قرآن» مىباشد.
طريق علماء در امر تدبّر در قرآن، عموما عقلى اجتهادى مىباشد و گاهى نيز از طريق شهودى، توفيق تدبّر در قرآن پيدا مىكند.
«اولياى الهى» عموما همان مجتهدين در تفسير قرآن مىباشند كه كليدهاى علمى براى آنان نيز، ضرورت دارد. ليكن به واسطه تعالى روحى و رسيدن به مرتبهاى از مراتب ولايت الهى، به حوزه لطايف قرآن راه يافتهاند و از دو طريق عقلى و شهودى متناسب با مقام ولايتشان در قرآن تدبير مىنمايند.
«انبياء و معصومين عليهمالسلام به واسطه مقام عصمت و طهارت و اتصال با حقيقت ملكوتى قرآت از بسيارى از كليدهاى علمى بىنياز بوده، طريقى
كليدهاى هنگام تدبّر قرآن
شهودى براى تدبّر در قرآن، در اختيار دارند .
تذكر: كسانى كه در طريق كسب كليدهاى علمى و روحى گام برمىدارند جزء محققّين از مرتبه اول محسوب مىشوند چرا كه هنوز به درجه علماء مجتهد نرسيدهاند، از اين رو توجه به نظر علماء برجسته تفسير، در امر تدبّر و تعمق در قرآن براى آن ضرورى است.
1/1 تسلط بر قرآن و روايات ذيل آيات
مفسر قرآن براى تدبّر، نيازمند آگاهى وسيع و جزيى از جايگاه مباحث و موضوعات مطرح شده در قرآن مىباشد از اين رو تشخيص آيه از روايت و آگاهى اجمالى بر جايگاه آن در قرآن و حفظ قابل توجه بسيارى از آيات، علامت تسلط بر قرآن مىباشد كه از تلاوت و انس بسيار فراوان با قرآن و ختمهاى مكرر آن به دست مىآيد.
براى اين تسلّط «حفظ كل آيات» ضرورت ندارد ليكن فضيلتى مهم به شمار مىرود.
2/1 لغت معتبر قريب به عصر قرآن
فهم معانى دقيق واژههاى قرآن، قدم دوم در تدبّر مىباشد چرا كه واژهها، مجراى كاوش و تدبّر، و دريچه ورود به حوزه ملكوتى قرآن مىباشند و پس از تسلط بر قرآن و روايات از مهمترين كليدها به شمار مىآيد.
براى كشف مراد خداوند، نيازمند فهم ريشه لغوى، معنى حقيقى واژه و موارد استعمال آن در صدر اسلام مىباشيم چرا كه زبان و لغت
پيوسته به مرور زمان و به واسطه آميزش با زبان و فرهنگهاى ديگر، دستخوش دگرگونى و تحول بوده، واژهها، معانى تازهاى به خود مىگيرند.
توجه به موارد استعمال واژه در قرآن، نكته مهم ديگرى است كه ما را در بهرهجويى از معانى متعدد لغوى و اختيار معنى مناسب با سياق آيه، يارى مىدهد ؛ استفاده از نكته سنجىهاى مفسرين محقق در لغت و توجه به روايات ذيل آيات، اين بهرهمندى را به كمال خود نزديك مىگرداند.
از فرهنگهاى معتبر، «المفردات» راغب اصفهانى (م 503 ق)، «تاج العروس» زَبيدى، شرح قاموس (1145 1205 ق)، «لسان العرب» ابن منظور (م 711 ق) و «الصحاح» جوهرى (م 400 ق) مىباشد.
3/1- ادبيات عرب
آگاهى بر «صرف و نحو، معانى، بيان و بديع» امرى بسيار ضرورى در كنار فهمِ معانىِ دقيق واژههاى قرآن مىباشد و از يكديگر جدايى نمىپذيرند.
«صرف» نظر به شناسنامه كلمات و «نحو» نظر به جايگاه واژهها در جمله و نقش معنايى آنها دارد.
«معانى، بيان و بديع» جنبههاى فصاحت و بلاغت آيات و زيبايىهاى هنرى قرآن را مورد توجه قرار مىدهند. «معانى» به فصاحت واژهها، بلاغت تركيب آيات و كيفيت چينش واژهها و جملات نظر دارد و با توجه به اهداف آيات و مقاصد هدايت الهى، ما را به مقتضاى حال مخاطب آيات و انگيزههاى درونىاش آگاه مىنمايد. «بيان» به اسلوبهاى سخن در
كليدهاى علمى
آيات مىپردازد و علت اختيار آن شيوه هنرى را در ارتباط با اهداف آيات و مخاطب آن جستجو مىكند ؛ شيوههاى مختلف مورد بحث در علم بيان، براى ارائه يك معنى، «حقيقت و مجاز، تشبيه و استعاره و كنايه» مىباشد كه هر يك، از زيبايى، ظرافت و تأثير خاصى در شنونده، برخوردار مىباشند.
«بديع» نظر به زيبايىهاى لفظى و معنوى كه دارد نقش اساسى در سخن ندارد، بلكه بر زيبايى سخن مىافزايد برخلاف «معانى، بيان» كه نقش مهمى را در پيامرسانى و تأثر و تحول روحى مخاطب، بازى مىكند.
يك مفسّر، بايد در علم صرف و نحو، صاحب نظر و در علم فصاحت و بلاغت (معانى، بيان و بديع) از تشخيص و لطافت روحى و ذوق مناسبى، برخوردار باشد ؛ از كتب معتبر «دلائل الاعجاز» و «اسرار البلاغة» شيخ عبدالقاهر جرجانى، «مطّول» و «مختصر المعانى» تفتازانى مىباشد ؛ از جمله كتب در عصر حاضر، از «جواهر البلاغة» هاشمى، «البلاغة الواضحه» على الجارم، مىتوان نام برد. از تفاسير مناسب در بلاغت قرآن «تلخيص البيان فى مجازات القرآن» شريف رضى (406 359 ق)، «درة التنزيل و غرّةالتأويل» الخطيب الاسكافى (م 421 ق)، «الجمّان فى تشبيهات القرآن» ابن تاقيا بغدادى (485 100 ق)، الاشاره الى ايجاز فى بعض انواع المجاز» عزّ بن عبدالسلام «660 578 ق»، «بديع القرآن» ابن أبى الاصبغ و «كشاف» زمخشرى و تفسير أبى السعود مىباشد.
از كتب در زمينه صرف و نحو قرآن، «املاء ما منَّ به الرحمن» ابوالبقاء عكبرى (616 538ق)، «البيان فى غريب اعراب القرآن» ابن انبارى
(577 513ق) و تفاسير «مجمع البيان» طبرسى، «البحرالمحيط» ابوحيان، «روحالمعانى» آلوسى مىباشد.
4/1 منطق و روشهاى تحقيق (1)
«منطق» قانون تفكر صحيح است كه از شرايط شيوهها و اقسام «تعريف و استدلال صحيح» سخن مىگويد و معيارهاى تشخيص صحت و خطاى «صورت تفكر» را مطرح مىنمايد، از اين رو فراگيرى آن در امر تدبّر ضرورى مىباشد.
علاوه بر آن، آگاهى بر روشهاى تحقيق در علوم، خصوصا در حوزه علوم انسانى، براى تدبّر در مباحث متنوع قرآن بسيار ضرورت دارد كه به علم «متدلوژى يا روششناسى» موسوم مىباشد.
آگاهى بر منطق نوين خصوصا منطق رياضى نيز جهت فهم و دفع شبهات فكرى، بسيار مفيد بلكه ضرورى است.
تذكر: منطق صورى صرفا به صورت و شكل فكرى و استدلال مىپردازد و كارى به مواد و روشهاى تفكر ندارد.
در منطق جديد، ضرورت آزادى محقق و متفكر از عوامل درونى و بيرونى مؤثر در نتايج تحقيق مطرح مىشود، چرا كه به نقش حساس محيط روانى، تربيتى و اجتماعى محقق، در نتايج تحقيقاتش عنايت دارد، ليكن از چگونگى رهايى تفكر از تأثيرات وراثت و محيط سخن به ميان.
1) در مبحث منطبق، كلام، فلسفه، عرفان، فقه و اصول فقه از كتاب «آشنايى با علوم اسلامى» شهيد مطهرى بسيار استفاده شده است .
نمىآورد و از ارائه روش تربيتى آزادى تفكر و هدايت آن به سمت تفكر سالم عاجز مىباشد و در واقع اين نقش اساسى مذهب و رسولان الهى است كه با تكيه بر «ادراكات بلاواسطه و حضورى» (مواد تفكر) و با روش «طرح سؤال از مسائل زندگى» (انسان، جهان، خدا، دنيا و آخرت و روابط انسان را همه اينها) فكر را به جريان انداخته با تزكيه، تعليم و تذكر، انسان را تربيت كرده او را از اسارت وراثت و محيط نجات مىبخشد و به آزادگى مىرساند:
«قُلْ اِنَّما اَعِظُكُمْ بِواحِدَةٍ اَنْ تَقُومُوا لِلّهِ مَثْنى وَ فُرادى ثُمَّ تَتَفَكَّرُوا»(1)
(بگو فقط شما را به يك امر مهم موعظه مىكنم به اين كه دوتا دوتا يا تك تك، به خاطر خدا بپاخيزيد سپس به تفكر بپردازيد).
اگر تفكر فردى يا جمعى، به انگيزه حقيقتطلبى و به خاطر خدا (حقيقت مطلق) صورت نگيرد در دام گرايشهاى خاص و اميال نفسانى فرد و جامعه گرفتار مىشود و به انحراف مىگرايد، دراين جا ديگر با وجود شكل صحيح استدلال و روش علمى مناسب، نتايج تحقيقات متأثر از اميال نفسانى گشته، در مسير تباهى به كار خواهد رفت. (2)
5/1- فلسفه
زندگى هر كس مبتنى بر نگرش و ديدگاه خاص او نسبت به خود و جهان و مبدأ و مقصد هستى، استوار مىباشد اين مجموعه نگرش كلى و .
مرتبط به هم «فلسفه زندگى» هر كسى را تشكيل مىدهد و در واقع هر انسانى از نوعى انديشه فلسفى برخوردار است.
«فلسفه» دانشى عقلى است كه در كاربرد عام، همه دانشهاى مبتنى بر تعقل و تجربه را دربرمىگيرد (1)
كليدهاى علمى
كه در برابر علوم نقلى مطرح مىشود از اين رو قدما فلسفه را بر دو قسم «نظرى و عملى» تقسيم مىنمودند، «فلسفه نظرى» در مورد حقيقت و واقعيت اشياء بحث مىكند و «فلسفه عملى» افعال انسان را آنچنان كه بايد و شايسته است مورد بررسى قرار مىدهد.«فلسفه نظرى» شامل سه بخش «الهيات» (فلسفه عليا)، «رياضيات» (فلسفه وسطا) و «طبيعيات» (فلسفه سفلا) مىباشد «الهيات» خود مشتمل بر دو فن «امور عامه» و «الهياتبه معنى اخص» مىباشد، هر يك از رياضيات و طبيعيات نيز به اقسام زيادى تقسيم مىشوند.
«فلسفه عملى» نيز به سه بخش «علم اخلاق»، «علم تدبير منزل» و «علم سياست مدن» تقسيم مىشود .
«فلسفه» در كاربرد خاص، صرفا نظر به «الهيات» دارد كه قدما آن را فلسفه حقيقى و يا فلسفه اولى و يا علم اعلى» مىناميدند كه عنوان بحث ما نيز به همين كاربرد خاص نظر دارد و آن علمى است كه همه هستى رابه عنوان موضوع واحد مورد مطالعه قرار مىدهد و درباره كلىترينى
1) اين اصطلاح شايع در ميان مسلمين بود .
مسايل آن بحث مىكند. (1)
6/1 كلام
«كلام» علمى است كه از عقايد و جهانبينى اسلامى بحث نموده، عهدهدار شرح و بسط، استدلال و دفاع از آن است و عمده مباحث آن در سه حوزه توحيد، نبوت و معاد مىباشد كه به «اصول دين» موسوم است.
علم كلام از مباحث جبر و اختيار و قضاء و قدر الهى آغاز گشت و در ادامه مباحث، توحيد و نبوت و معاد را در برگرفت ؛ بر اثر درگيرى فكرى ميان مسلمين چهار مكتب كلامى جلوهگر شدند: «شيعه، معتزله، اشاعره و مرجئه».(2)
7/1 عرفان
«عرفان» كوششى، علمى عملى است از طريق قلب، تا كه انسان به معرفتى حضورى و شهودى، نسبت به حقيقت هستى نايل گشته در اثر تصفيه و تزكيه نفس به وصال حقيقت رسد و همچون قطرهاى به آن بپيوندد؛ و به تعبير «ابنسينا»: «منصرف ساختن ذهن است از ما سوى اللّه و توجه كامل به ذات حق براى تابش نور حق بر قلب» (3). .
1) «فلسفه» در فرهنگ غرب به معانى متعددى اخذ شده است كه اغلب جز اشتراك لفظى وجه مشترك ديگرى ندارد، براى توضيح بيشتر، ر.ك: شهيد مطهرى، آشنايى با علوم اسلامى، بخش فلسفه و اصول فلسفه و روش رئاليسم .
2) منبع سابق بخش كلام .
3) نقل به معنى از نمط نهم «اشارت بوعلى سينا» به بيان «شهيد مطهرى» آشنايى با علوم اسلامى «بخش عرفان» .
«عرفان» دستگاهى علمى فرهنگى است كه داراى دو بخش مىباشد:
بخش عملى: روابط و وظايف انسان را با خود و جهان و خدا بيان مىكند و به علم «سير و سلوك» موسوم مىباشد.
بخش نظرى: عهدهدار تفسير خدا و جهان و انسان، همچون فلسفه مىباشد ليكن در استدلالات، به جاى تكيه بر مبادى و اصول عقلى، بر مبادى و اصول كشف و شهود، تكيه مىكند و سپس آنها را با زبان عقل توضيح مىدهد.
8/1 اخلاق
«علم اخلاق» علمى است كه از رفتارها، حالات تو ملكات شايسته و ناشايست سخن مىگويد: اين كه چه حركت و حالت و خصلتى بد يا خوب، سزاوار يا ناسزا، شمرده مىشود بستگى به نوع بينش و مبادى و اصولى دارد كه شخص بدان ملتزم مىباشد. اين اصول و مبادى در علم «فلسفه اخلاق» از آن سخن به ميان مىآيد و جنبه زيربنايى نسبت به علم اخلاق دارد ؛ در فرهنگ وحى، مسائل اخلاقى، در ضمن دستورات دينى جلوهگر بوده، بلكه غيرقابل انفكاك از آن مىباشد: پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله : «بُعِثْتُ لاُِتَمِّمَ مَكارِمَ الاَْخْلاقِ» ؛ (برانگيخته شدم براى اين كه ارزشها و بزرگ منشىهاى اخلاق را به اتمام رسانم).
9/1 علم رواية الحديث (مصطلح الحديث و رجال)
قرآن و احاديث معصوم عليهمالسلام دو منبع اساسى در استنباط عقايد و احكام جميع روابط انسانى مىباشند كه از دو جهت كلى «متن» و «سند» مورد بررسى واقع مىشوند.
كليدهاى علمى
«سند قرآن» قطعى و «مسأله اختلاف قرائتها» و بحث از «كيفيت جمعآورى قرآن»، بحث مجدد آن را ضرورى مىنمايد تا روشن گردد كه اين شبهه، ربطى به سند قرآن ندارد چرا كه صرفا تحريف به كم شدن آيات، ادعا شده است نه افزايش آن ؛ ديگر آن كه شبههاى است باطل كه در ذهن كجانديشان مسلمان و مستشرقين ناآگاه و اكثرا مغرض نقش بسته است.
«اختلاف قرائتها» كارى به قطعيت قرآن ندارد و صرفا به اختلاف لهجه در قرائت مربوط مىباشد و مسأله سوم نيز مشكلى نداشته خود به روشنى قطعيت سند را نشان مىدهد.
قطعيت سند قرآن به تناسب در علم «تاريخ قرآن»، «اصول استنباط» و «كلام» بحث مىگردد.
سند احاديث، جز روايات اندكى قطعى نبوده، نيازمند تتبع و بررسى مىباشد تا صحت انتساب حديث به پيامبر صلىاللهعليهوآله و ائمه عليهمالسلام روشن گردد ؛ علمى كه عهدهدار اين مسأله مىباشد علم «رواية الحديث يا اصول الحديث»(1)ناميده مىشود. اين علم خود به دو شاخه تقسيم مىگردد:
«علم رجال» كه صداقت و عدالت ناقلين حديث و طبقات آنان را مورد تحقيق قرار مىدهد. .
1) اين علم به غلط «دراية الحديث» ناميده شده است حال آن كه «درايه» نظر به فهم محتواى حديث دارد نه سند آن .
«علم مصطلح الحديث» كه از «كيفيت نقل حديث» از لحاظ تواتر يا وحدت نقل، اتصال يا انقطاع سند و «مراتب نقل حديث» از لحاظ صحت نقل رجال حديث و ضعف نقل و اصطلاحات مربوط به اين خصوصيات بحث مىنمايد. (1)
10/1- علم اصول و مبانى استنباط و فقه دين
معيارهاى بررسى متن قرآن و حديث و ميزان ارزش آن دو منبع اساسى در فهم دين و احكام شريعت اسلام، در «علم اصول» مورد بحث و بررسى قرار مىگيرد ؛ در كنار اين دو منبع، منابع مطرح شده ديگر همچون «عقل، اجماع، شهرت روايى و فتوايى، قياس و استحسان و غيره» مورد ارزيابى گشته، اعتبار يا عدم اعتبار، ميزان ارزش دليليت آنها و محدوده به كارگيرىشان، براى فهم دين و استخراج احكام اسلام، مشخص مىگردد.
با اين توجه، ضرورت آگاهى بر اصول استنباط و صاحب نظر بودن در آن، در امر تدبّر در قرآن و تفسير آن، روشنتر از آن است كه نيازمند دليل باشد.
فقه احكام اسلامى، بخشى از «فقه دين» است كه ضرورت «فقه و تفقه در دين» در لسان فقهاء منحصرا در حوزه احكام عملى و اجتهاد در آن، خلاصه مىگردد.
«علم اصول» نيز به عنوان ابزار استنباط در اين حوزه، مورد تحقيق وى.
1) براى توضيحات بيشتر رجوع كنيد:«رواية الحديث و درايةالحديث» كاظم شانهچى.
بررسى واقع گشته است، حال آن كه اين حوزه صرفا هشت درصد آيات قرآن را شامل مىشود (حدود 500 آيه) ؛ و بقيه قرآن كه شامل معارف، عقايد، تربيت و اخلاق و غيره مىباشد از حوزه استنباط به دور مانده است، از اين رو، تحقيق در ابزار خاص استنباط آنها، علاوه بر اصول ضرورى معمول در حوزه احكام عملى، به غفلت سپرده شده، كارى جدّى در آنها صورت نگرفته است، در حالى كه «فقه دين و فقه قرآن و حديث» به اصولى فراتر از اصول معهود، نيازمند مىباشد، چنان كه در بحث منطق گذشت، تدبّر در «اصول اعتقادات» امرى تعقلى بوده، خود اين تعقل، به تفكر و به روشهاى صحيح تفكر و تعقل نيازمند مىباشد كه در جريان دعوت انبياء به آنها اشاره شده است ؛ آنان با تكيه بر حضوريات و فطريات مردم، با طرح سؤالهاى اساسى زندگى، بر فضاى غفلتزا و عقول راكدشان، هجوم آورده، آنان را به انديشيدن در حقيقت خود و جهان، دنيا و آخرت، وادار مىنمودند: «اَتُتْرَكُونَ فى ما ههُنا امِنينَ . فى جَنّاتٍ وَ عُيُونٍ . وَ زُرُوعٍ وَ نَخْلٍ طَلْعُها هَضيمٌ» (1)؛ (آيا در اين دنيا در حال امنيت رها مىشود؟ در باغها و چشمهسارها و زراعتها و نخلى كه شكوفهاش با لطافت است و از كوهها خانههايى به سرگرمى مىتراشيد؟)
«اَيَحْسَبُ الاِْنْسانُ اَنْ يُتْرَكَ سُدًى. اَلَمْ يَكُ نُطْفَةً مِنْ مَنِىٍّ يُمْنى. ثُمَّ كانَ عَلَقَةً فَخَلَقَ فَسَوىّ. فَجَعَلَ مِنْهُ الزَّوْجَيْنِ الذَّكَرَ وَ الاُْنْثى. اَلَيْسَ ذلِكَ بِقادِرٍ عَلى اَنْ يُحْيِىَ الْمَوْتى»(2)؛ (آيا انسان خيال مىكند كه بيهوده، رها .
مىشود؟ مگر نطفهاى نبود كه از آب گنديدهاى پديد آمد سپس علقهاى شد پس خدا او را آفريد پس هماهنگ نمود پس از آن، دو زوج، زن و مرد را پديد آورد؟ آيا چنان كسى توان آن را ندارد كه مردگان را زنده كند؟) .
رسالت «تفقه در دين» در وسعت حوزههاى شناخت، معارف، عقايد و نظامات و احكام اسلامى، ضرورت ارائه طرحى كلى و جامع و مستند از اسلام را مطرح مىنمايد ؛ طرحى كه همه حوزهها را دربرگيرد و ترتيب منطقى آنها و ارتباط منسجمشان را توضيح دهد و در پى آن سير منطقى و مستند مباحث هر يك از حوزهها، از شروع تا ختم را ارائه نمايد.
11/1 علم اصول فقه
«اصول فقه» همان اصول مصطلحى است كه در حوزههاى علميه تدريس مىشود و در خدمت همه حوزهها، خصوصا فقه احكام قرار دارد كه در ابتداى بحث قبل به آن اشاره شد.
به تعبير شهيد صدر: «علم اصول فقه، علم به عناصر مشتركى است كه براى استنباط جعل شرعى به كار مىآيد» .(1)
در پايان علم اصول، بحث اجتهاد و تقليد و شرايط آن دو مطرح مىگردد.
12/1 علم فقه احكام
«فقه احكام» بخشى از قرآن و سنت است كه گستردهترين تحقيقات فقهاء و علماى اسلام را از آغاز تاكنون به خود اختصاص داده است و در .
1) دروس فى علم الاصول، جلد 2، صفحه 11 .
واقع عميقترين تدبّرها در پانصد آيه از قرآن و روايات ذيل آنها صورت گرفته است، از اين رو آگاهى بر نظرات آنها و كيفيت استدلال و برداشت آنها از قرآن زمينه مساعدى را براى تدبّر صحيح در قرآن فراهم مىآورد.
13/1 تاريخ اسلام
«اسلام» دينى است جامع كه همه شئونات زندگى فردى و اجتماعى، اعم از معارف، عقايد، نظامات و احكام را دربرمىگيرد(1)و هدفش دگرگونى اساسى در همه حوزهها مىباشد از اين رو «اسلام» نه يك مكتب اعتقادى، كه يك نهضت فراگير است و «قرآن»، كتاب اين نهضت، بيانگر و توضيح دهنده اهداف، مسايل و مراحل نهضت و پاسخگوى تمام نيازهاى فكرى روحى و معرفتى عملى رهيافتگان و هدايتگر بشريت گمراه و سرگشته به صراط آزادى از غير و بندگى خدا مىباشد.
پيامبر اسلام صلىاللهعليهوآله در كنار شرح و بسط و تفسير قرآن، عالىترين نمونه عينى انسان آرمانى اين مكتب است كه سيره و رفتارش در مراحل مختلف نهضت، الگوى عملى قرآن به شمار مىآيد كه سه سؤال اساسى ؛ «به كجا بايد رفت؟ از كجا بايد آغاز كرد؟ و چه بايد كرد؟» را در فرد و جامعه ، پاسخ مىدهد ؛ از اين رو آگاهى بر تاريخ بعثت پيامبر صلىاللهعليهوآله تا .
1) «نظامات»، مقصود نظام تربيتى، اخلاقى، اجتماعى، سياسى، اقتصادى و حقوقى قضايى و جزايى، مىباشد و مقصود از «احكام» دستورالعملها در همه اين زمينهها، مىباشد .
رحلت حضرت و اوضاع منطقهاى و جهانى معاصر آن براى درك پيامها و اشارات قرآن، شأن نزول آيات ؛ و چگونگى تطبيق آيات بر مصاديق خارجى، بسيار ضرورى مىباشد. در كنار تاريخ پيامبر صلىاللهعليهوآله آگاهى بر تاريخ ائمه معصومين عليهمالسلام بسيار ضرورت دارد چرا كه آنان جانشين پيامبر صلىاللهعليهوآله ، مفسر مخصوص و چهره عملى قرآن، امام امت اسلامى و نشاندهنده شأن تأويل آيات (تطبيق بر مصاديق جديد)، مىباشند: «ياعَلىُّ أَناأُقاتِلُ النّاسَ عَلَىالتَّنزيلِ وَ أَنْتَ تُقاتِلُهُمْ عَلَى التَّأويلِ» (ص) ؛ (اى على، من بامردم بر سر تنزيل قرآن مىجنگم و تو با آنان بر سر تأويل قرآن خواهى جنگيد) .
شرايطگوناگون و بسيارمتنوع هريكاز ائمه با يكديگر و با دوران پيامبر صلىاللهعليهوآله ، نمونههاى بسيار متنوع و روشنگرى از چگونگى تطبيق و پياده كردن قرآن را به ما نشان مىدهد و اين از بركات عظيم ائمه معصومين عليهمالسلام مىباشد كه موضعگيرى صحيح، در برابر شرايط گوناگون را به ما آموختهاند ؛ از اين رو، بىجهت نيست كه يكى از فقهاى بزرگ اهلسنّت عليهالسلام مىگويد: «اگر سيره على عليهالسلام نبود، ما چگونگى برخورد با گروههاى منحرف مسلمان را نمىدانستيم و از احكام آگاه نمىشديم» (1)؛ با كمال تفسيرى اهل سنت، از مكتب تفسيرى ائمه معصومين عليهمالسلام بركنار بوده، در آغاز از اقوال علماى يهودى و .
1) «وَ قَدْ فُتِحَ الحَرْبِ بَيْنَكُم وَ بَيْنَ أَهلِ القِبْلَةِ وَ لا يَحْمِلُ هذا العَلَمَ الا البَصَر وَ العِلْمِ بِمَواضِعِ الحَقِّ..» (نهج، خ 173) .
مسيحى تازه مسلمان همچون «عبداللّه بن سلام، كعب الاحبار، تميم دارى، وهب بن منبه و ابن جريج»، تغذيه گرديد (1)شگفتى انسان را برمىانگيزد و ريشههاى اسرائيليات را در جريان تفسير نشان مىدهد. اين انحراف از مكتب تفسير اهل بيت عليهمالسلام ضايعات بسيار عظيمى را در فهم قرآن پديد آورد كه به اين زودى قابل جبران نيست.
دفاع از اين پايهگذاران تفسير و گنهكار جلوه دادن مفسرين بعدى در نقل اسرائيليات!، در عين تعجب چيزى از گناه اين انحراف بزرگ و شرمندگى آن نمىكاهد (2)جريانى كه به قصد دور كردن مردم از اهلبيت عليهمالسلام صورت پذيرفت و با تبليغ بيش از حد و مبالغهآميز در شخصيت ابن عباس و عمده كردن او در تفسير قرآن، شخصيت عظيم و غيرقابل انكار على عليهالسلام ، استاد ابن عباس، را عملاً به فراموشى .
1) به اعتراف ذهبى در «التفسير و المفسرون»، مواضع بسيارى از صحيح مسلم، ابوداوود، ترمذى و نسايى از سخنان كعب الاحبار آكنده است (ج 1، ص 189) و تفسير طبرى مملو از سخنان ابن جريج، مسيحى تازه مسلمان و تاريخ طبرى سرشار از اقوال «عبداللّه بن سلام» مىباشد كه بسيارى از مفسرين آنها را در كتب تفسيرشان آوردهاند. (ر.ك: جلد 1، صفحه 198، 186) .
2) منطق «ذهبى» در كتابش بسيار عجيب و شنيدنى است (ج 1، ص 191) و عجيبتر از آن، تحليلش در علت انحراف جريان تفسير مىباشد، وى مدعى است شيعه و خوارج از سال 41 در برابر جمهور مسلمين، مبدأ ظهور بدعتها و كذب و افتراها در حوزه حديث و قرآن گشتند! (ج 1، ص 158)، جهت اطلاع بيشتر از ص 63 تا 90 و 157 تا 203، ج 1، «التفسير و المفسرون» مطالعه شود .
انداختند (1)، جريانى كه هماكنون نيز خوراك فكرى آلودهاى براى معاندين و مغرضينى همچون «سلمان رشدى» فراهم آورد. (2)
كليدهاى علمى
دورى از فرهنگ اهل بيت عليهمالسلام تا بدانجاست كه «شيخ محمد عبده» اعتراف مىكند در مسافرتى به لبنان در هتلى براى اولين بار با كمال تعجب با كتابى به نام «نهج البلاغه» سخنان على عليهالسلام آشنا مىشود و از عظمت محتوايش در شگفتى فرو مىرود! و سپس به شرح و نشر آن مىپردازد.
14/1 تاريخ عمومى جهان و تاريخ تمدن و اديان
بخش مهمى از قرآن «قصص انبياء» از آدم عليهالسلام تا رسول خدا صلىاللهعليهوآله تشكيل مىدهد، مطالعه تاريخ زندگى بشر و تمدنها و خصوصا تاريخ اديان الهى و اديان منحرف، زمينه بسيار مفيدى براى فهم و درك اشارات قرآن پديد مىآورد، چرا كه قرآن به دقت و لطافت و اختصار، سرگذشت و سرنوشت اقوام گذشته در برابر انبياء را، منعكس مىنمايد كه كشفى
1) ذهبى با وجود اعتراف به شأن على عليهالسلام و عدم درك ابن عباس در سن بلوغ، زمان پيامبر را (13 ساله در زمان رحلت پيامبر)، وى را بعد از ابن عباس و ابن مسعود معرفى مىنمايد به اين عذر كه شيعه از او به دروغ روايات زيادى نقل مىكند و ديگر اين كه روايت صحيح از او بسيار كم است، چرا؟ چون شيعه مقصر است؟ عجبا! مگر او چهره شاخص اسلام و خليفه چهارم نبود، پس چرا جمهور از او روايت صحيح نقل نكردند! (ج 1، ص 64، 88 تا 90) .
2) ابن كثير در تفسيرش، ج 4، ص 17 اعتراف مىكند، خليفه دوم مستمع سخنان كعب الاخبار و عامل نشر آنها در ميان مردم بود! به نقل از ذهبى (ج 1، ص 163) .
بعضى از آنها به آگاهى بر تاريخ، نيازمند است وديگر اين كه در اين ميان يكى از چهرههاى اعجاز قرآن آشكار مىشود و آن، چگونگى گزينشگرى قرآن از حوادث تاريخى و گزارش آن است كه به طور كلى از جهت شيوه خبرنگارى، محتواى گزارش و هدف از آن، با طبيعت گزارشدهندگى بشر متفاوت و از نقائصو ضعف آن بركنار مىباشد. (1)
نكته ديگر در آگاهى بر تاريخ، كشف صدق گزارش قرآن است كه دليلى ديگر بر حقانيّت قرآن به شمار مىآيد. مطالعه تاريخ جهان و اديان از زمان ظهور اسلام تاكنون ما را به ريشهيابى جريانهاى انحرافى و تفسيرىرهنمون مىشود؛ خصوصا جريانات انحرافىكه بعداز رنسانس و شروع هجوماستعمار غرب به ممالكاسلامى،درميان مسلمين،پديد آمد.
قرآن كريم خود در آيات بسيارى، تأكيد بر سير در زمين جهت تحقيق و بررسى در چگونگى سرنوشت اقوام بشرى دارد تا حقيقت دعوت قرآن و بطلان عقايد و رفتار منكرين اسلام روشن گردد: «اَوَ لَمْ يَسيروُا فِى الاَْرْضِ فَيَنْظُروُا كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ الَّذينَ مِنْ قَبْلِهِمْ كانُوا اَشَدَّ مِنْهُمْ قُوَّةً وَ اَثاروُا الاَْرْضَ وَ عَمَروُها اَكْثَرَ مِمّا عَمَروُها وَ جاءَتْهُمْرُسُلُهُمْ بِالْبَيِّناتِ فَما كانَ اللّهُ لِيَظْلِمَهُمْ وَ لكِنْ كانُوا اَنْفُسَهُمْ يَظْلِمُونَ»(2)؛ (و چرا در زمين سير نكردند پس به دقّت بنگرند، سرنوشت كسانى كه قبل از آنها مشركين .
بودند، چگونه شد؟ آنان از نظر قدرت از ايشان شديدتر بودند و زمين را زير و رو كردند و آن را آباد نمودند بيش از آنچه كه ايشان آن را آباد كردند و رسولان آنها روشنگرىها را آوردند، پس هرگز خدا چنين نيست كه به ايشان ستم نمايد وليكن آنان خود، به خود ستم روا مىداشتند).
15/1 علم تاريخ و فلسفه آن
«علم تاريخ»، از روشها و معيارهاى تحقيق و بررسى حوادث گذشته سخن مىگويد و در پى آن به تحقيق و بررسى جهت كشف قوانين حاكم بر پيدايش و رشد و اعتلاء و انحطاط جوامع بشر مىپردازد (1)كه به كمك آن مىتوان، حوادث آينده جوامع بشرى را با توجه به سير حوادث در حال حاضر پيشبينى نمود و يا اين كه با توجه به قوانين اعتلاء و سقوط جوامع و عوامل پديدآورنده آن، مسير حركت جوامع بشرى را به سمت اهداف مورد نظر كشاند.
«فلسفه تاريخ» به نگرش كلى جريان حوادث و سير جوامع بشرى و قوانين حاكم بر آن، توجه دارد و ديگر آن كه مراحل كلى سير جوامع و سرنوشت نهايى جوامع بشرى را توضيح مىدهد و در واقع به .
1) اين تعريف تلفيقى است از دو نظر كه يكى به «روشهاى تحقيق» نظر دارد و ديگرى به «كشف قوانين»، تعريف دوم با «علم تاريخ» تناسب بيشترى دارد چرا كه روشهاى تحقيق در علوم، به طور كلى در «علم متدلوژى يا روششناسى» بحث مىگردد .
نوعى پيشگويى مىپردازد (1)كه از نوع نگرش و اعتقاد افراد و مكاتب ناشى مىشود همچنان كه، حكومت جهانى حضرت مهدى عليهالسلام حكايتگر پيشبينى اسلام، نسبت به آينده مىباشد. با اين توجه، ضرورت آگاهى از تاريخ نقلى و تحليلى و همچنين علم تاريخ و فلسفه آن، بستر مساعدى براى فهم و تدبّر در آيات را پديد مىآورد كه به هيچوجه مفسّرازآن بىنيازنمىباشد.
در آيه گذشته «اَفَلَم يَسيرُوا» به روش برخورد با حوادث تاريخى (فكرى يا بصرى)، «فى الارضِ» به وسعت سير و مطالعه، «فَانظُرُوا» به روش تحقيق و كيفيت تحقيق، «كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ الَّذينَ مِنْ قَبْلِهِمْ» به نتايج تحقيق و قوانين حاكم بر سرنوشت اقوام نظردارد،كه درآيات بىشمارى اين نكات را تكرار مىنمايد (2)و در جريان بيان حوادث عملاً آنها را .
1) اين تعريف تلفيقى از دو نظر است كه يكى «فلسفه تاريخ» را نوعى علم مىشمارد كه قدرت «كشف قوانين و پيشبينى آينده» را دارد و ديگرى آن را به علت عدم تكرار پذيرى كل جهان، خارج از علم و مبتنى بر نگرش فلسفى و اعتقادى مىشمارد كه اگر به علم غيب مسلح باشد، مىتواند حوادث و سرنوشت جهن را «پيشگويى» و نه «پيشبينى»، نمايد و الا صرف يك عقيده شخصى يا گروهى بدون دليل خواهد بود. براى توضيح بيشتر رجوع كنيد: «جامع و تاريخ» و «فلسفه تاريخ» شهيد مطهرى، «جامعه و تاريخ در قرآن» آقاى مصباح يزدى و «فلسفه تاريخ» دكتر سروش .
2) ر.ك:(109/يوسف، 46/حج، 44/فاطر، 21و82/غافر، 10/محمد) اين آيات نوعى گله و شكايتدرعدمتحقيق درتاريخراباخود دارد. آيات ديگر: (137 / آلعمران) 11 / انعام، 36 / نحل، 42 / روم) تشويق به تحقيق را به همراه دارد و آيه 20 عنكبوت، تحقيق در ابتداى خلقت را تشويق مىنمايد .
به كار مىگيرد. (1)
اصطلاح «قِصّة» در فرهنگ قرآن، «پىجويىو تحليل و بررسى حوادث مهم تاريخ انبياء براساس بينش الهى» مىباشد كه هدف از آن «عبرت و درس گرفتن از حوادث، براى زندگى جارى خود، و تذكر و بيدارى، و تحوّل و تثبيت دل مؤمنين مىباشد» .(2)
16/1 تاريخ علوم
تاريخ علوم، بهطوركلى و علوم انسانى و علوم پايه آن بالخصوص (3)چشمانداز روشنى از جريان سير و تحول يك علم را در برابر محقق مىگشايد و نكات پنهان بسيارى را در حوزه آن علم، آشكار مىنمايد كه در درك مسايل موجود علم و روابط ميان آنها و اهداف و ريشههاى مسايل و علل پيدايش آنها، بسيار مفيد مىباشد.
از اين رو مطالعه «تاريخ فلسفه، كلام، عرفان، فقه و اصول منطق و متدلوژى روانشناسى و جامعهشناسى و اقتصاد و سياست و حقوق و اخلاق»، ضرورت دارد كه در واقع شناسنامه كلى آنها را برايمان روشن مىگرداند. .
17/1 علم به زمان و عصر خود
قرآن خورشيدى است كه ناظر بر مشكلات فردى و اجتماعى هر عصر و عهدهدار درمان آنها مىباشد. (1)
«العالِمُ بِزَمانِهِ لا يَهْجُمُ عَلَيْهِ اللَّوابِسْ».
(بر عالم به زمان خود، افكار آلوده و شبهات هجوم نخواهد آورد) .
و اساسا شأن الهى عالم و خصوصا مفسر قرآن، اقدام به درمان مشكلات فكرى روحى مردم مىباشد كه بدون معاشرت، امكان نخواهد داشت، همان شأنى كه رسول خدا دارا بود: «طبيبٌ دَوّارٌ بِطبِّهِ» .
18/1 علوم انسانى
قرآن در جريان هدايت و رهبرى فرد و جامعه، حقايقى بىشمار از مسايل روانى و اجتماعى مطرح مىنمايد كه در حوزه روانشناسى، روانكاوى و جامعهشناسى قرار دارد دركنار اين مسايل، مباحث بسيارى از سياست و حكومت و اقتصاد و حقوق و قضاوت و جزاء مطرح شده است كه براى درك پيام قرآن در ارائه خط مشى كلى و موضوعات و احكام آنها و نقد و بررسى يافتههاى علوم مذكور، بايد به محتوايشان آگاهى داشت ؛ خصوصا در بخشهايى از قرآن، كه محور مباحث، يكى از اين عناوين باشد تسلط بر مباحث آنها، ضرورت دارد و آگاهى اجمالى و كلى كفايت نمىكند. .
1) «يَجْرى كَما تَجِرى الشَّمْسُ وَ الْقَمَرُ...»: قرآن بر فراز قرون و اعصار همچون خورشيد و ماه جارى است. امام باقر عليهالسلام الميزان 35، ذيل آيه 7، سوره آل عمران .
«روانشناسى» مطالعه علمى رفتارها و فرايندهاى ذهنى فرد، مىباشد كه شامل مباحث «رشد، ادراك و شعور، يادگيرى و يادآورى، انگيزش و هيجان، شخصيت و منش، تعارض و انطباق با محيط، بهداشت روانى و رفتار اجتماعى» مىباشد كه بر اساس پنج نگرش متفاوت (1)مورد تحليل و بررسى واقع مىشود.
«جامعهشناسى»، به مطالعه علمى چگونگى تكوين اجتماعات و نهادهاى اجتماعى و شكلگيرى حكومتها مىپردازد و از قوانين حاكم بر حركتهاى اجتماعى و علل پيدايش و رشد و اعتلاء و سقوط جوامع، بحث مىنمايد.
«علم حقوق» به بررسى ضوابط و احكام مدنى و قضايى و كيفرى ميان افراد و جوامع بشرى مىپردازد؛ مبانى علم حقوق در بحث «فلسفه حقوق» مورد بررسى واقع مىشود: مباحثى از قبيل «منشأ حقوق فردى و اجتماعى چيست؟ آيا حقوق صرف قرارداد هستند يا اين كه از حقيقتى برخوردارند؟ منشأ جرم و جنايتها چيست؟ آيا بايد به تربيت مجرم پرداخت يا بايد او را به تناسب جرم، مجازات كرد؟ و غيره»، درد.
1) مكتب «ساختمانگرايى» نگرش عصبى و زيستشناسى به شعور و عناصر تشكيل دهنده آن، «كنش گرايى» توجه به يادگيرى و سازگارى با محيط «سلوك و رفتار» نفى دروننگرى و توجه به شرطى شدن، «روانكاوى» توجه به ضمير ناخودآگاه، «گشتالت يا كلنگرى» تكيه بر تجربههاى ذهنى. براى توضيح هر يك ر.ك: «درآمدى بر روانشناسى» اتكين سون، «روانشناسى عمومى» دكتر شعارىنژاد.
فلسفه حقوق مورد بحث واقع مىشود.
«علم اقتصاد» از قوانين حاكم بر روابط اقتصادى و مسايل آن گفتگو مىنمايد و طرق بالا رفتن توليد و قدرت اقتصادى و رفاه مادى را مورد بررسى قرار مىدهد ؛ در كنار علم اقتصاد، مكتبهاى اقتصادى مطرح مىشوند كه مبتنى بر نگرشهاى فلسفى به انسان و جامعه و طبيعت و مسأله مالكيت، نظام معيشتى و سيستم اقتصادى خاصى را پيشنهاد مىكنند ؛ سياستگزارى اقتصادى هر نظام سياسى از ضرورتهاى اجتماعى بينالمللى و بينش فلسفى آن نظام، ناشى مىشود.
19/1 ملكه استنباط
ملكه استنباط نورانيتى موهوبى اكتسابى است كه از چهار عامل «وراثت، عنايت خدا، تعليم و تربيت صحيح و سعى و تلاش وافر» ناشى مىشود .
«وراثت» نظر به مهارت مولد، تغذيه حلال و مناسب و استعدادهاى موروثى و سهم عقلانى دارد.
«تعليم و تربيت صحيح» نظر به روشهاى صحيح تفكر و تعقل دارد تا كه فرد را منطقى بارآورد و برخورد صحيح با وهم و خيال فكر و عقل و احساس و قلب را فراگيرد.
«سعى و تلاش وافر» به اجتهاد مستمر علمى نظر دارد كه موجب بارورى و رشد و نضج عقل فطرى مىگردد .
در كنار اجتهاد مستمر علمى، تجربه عملى باعث فزونى عقل و قدرت سنجش و ارزيابى و تحقق ملكه استنباط مىشود: «العَقْلُ غَريزَةٌ
يَزيدُ بِالعِلْمِ وَ التَّجارِبِ» (1)
(عقل غريزهاى است كه با علم و معرفت و تجربه فزونى مىگيرد).
«عنايت خدا» نظر به الطالف الهى دارد كه به ايمان و تقواى انسان به او عطاء مىشود: «اِتَّقُوا فِراسَةَ الْمُؤْمِنِ فَاِنَّهُ يَنْظُرُ بِنُورِ اللّهِ» (ص)
(از فراست و تيزهوشى مؤمن پروا گيريد چرا كه او با نور الهى مىنگرد).
«ياآ اَيُّهَا الَّذينَ ءَامَنُوآا اِنْ تَتَّقُوا اللّهَ يَجْعَلْ لَكُمْ فُرْقانا»(2)
(اى كسانى كه ايمان آوردهايد اگر از (مخالفت فرمان) خدا بپرهيزيد براى شما وسيلهاى براى جدايى حق از باطل قرار مىدهد).
عمدهترين شرايط و كليدها در امر تدبّر، امورى قلبى و روحى هستند و نقش گشودن قفلها و رفع موانع قلوب را برعهده دارند.
«اَفَلا يَتَدَبَّروُنَ الْقُرْآنَ اَمْ عَلى قُلُوبٍ اَقْفالُها»(3)
(آياآنهادر قرآن تدبّرنمىكنند؟ يا بردلهايشان قفل نهاده شده است).
اين كليدها موجب طهارت روحى مىباشد كه حوزههاى «معارف (شناختها) «عقايد (باورهاى قلبى)» «خلق و خو و ملكات» و «كردارها» در برمىگيرد. (4)
كليدهاى روحى و عملى
ى«اِنَّهُ لَقُرْاآنٌ كَريمٌ. فى كِتابٍ مَكْنُونٍ. لا يَمَسُّهُ اِلاَّ الْمُطَهَّروُنَ»(1)
(به يقين آن همان قرآن بسيار بزرگوار در كتابى پوشيده است كه آن را جز پاك شدگان درنمىيابند مسّ نمىكنند ) .
«مسّ قرآن» همان تماس تنگاتنگ و بىواسطه با حقيقت ملكوتى قرآن مىباشد كه شرط آن، كمال تطهير است كه اهل بيت و معصومين عليهمالسلام (مطهرون) آن را دارا هستند و ديگران به نسبت طهارت روحى و تمسك به رهنمودهاى آنان از صلاحيت تدبّر در قرآن، در حدّ «اشارات و يا لطائف قرآن» برخوردار مىباشند. اين طهارت دو جنبه نفى و اثبات را دربردارد:
الف: پاكبودن ازآلودگى اعتقادىوفساداخلاقى
ب: آراستگى به كمالات فكرى و روحى
اين دو جنبه به نحو كلى در «آيةالكرسى» مطرح شده است:
«فَمَنْ يَكْفُرْ بِالطّاغُوتِ وَ يُؤْمِنْ بِاللّهِ فَقَدِ اسْتَمْسَكَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقى لاَانْفِصامَ لَها وَ اللّهُ سَميعٌ عَليمٌ»(2)
«شيطان و طاغوت» مظهر تمام زشتىها و آلودگىهاست و «اللّه» مظهر جميع خوبىها و كمالات و ارزشهاى متعالى است ؛ تركيب كفر به مظاهر طغيان و شيطنت، با ايمان به مظهر قداست و تعالى، طهارت مطلوب را پديد مىآورد.
1/2 اساس طهارت روحى
آنچه اين دو جنبه را محقق مىسازد تعقل سالم، بدون تأثر از اميال و غرايز و تأثّرات بيرونى مىباشد.
«كِتابٌ أنْزَلناهُ اِلَيْكَ مُبارَكٌ لِيَدَّبَّرُوا آياتِهِ وَ .
لِيَتَذَكَّرَ أوْلُوالاَْلبابِ»(1)(2)
(آن كتابى بسيار با بركت است كه آن را به سوى تو فرو فرستاديم تا مردم در آياتش ژرف بينديشند و تا صاحبان خرد متذكر شوند).
اين صفت را به تعبير قرآن «اُولُوالاَْلْبابِ» دارا مىباشند ؛ «اَلْباب» جمع «لُبّ» است كه خالص هر چيزى را گويند و در فرهنگ قرآن «عقل آزاد از بند شهوات و محيط» مورد نظر مىباشد كه اساس تمام ارزشهاى الهى است.
پس با توجه به «سوره ص و سوره واقعه» دو دسته، صلاحيت تدبّر در قرآن را دارند: «مُطَهَّرُونَ» و «اُولُواالاَْلْبابِ».
«مُطَهَّرُونَ» بالاترين سهم از حقايق قرآن را در اختيار دارند و از اولواالالباب و از كمال عقل و خرد برخوردار مىباشند.
پس اين دو عنوان دو جنبه از شخصيّت مفسّر قرآن را مطرح مىنمايد.
2/2 رابطه ايمان و عقل
كمترين حد «اجتناب و انابة»، نفرت از زشتىها و عشق به زيبايىهاست كه هر انسانى به طور فطرى آن دو را داراست: «فَاَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْويها»(3)و بر اين اساس است كه تفكر سالم شكل مىگيرد:
«قُلْ اِنَّمااَعِظُكُمْ بِواحِدَةٍ اَنْ تَقُومُوا لِلّهِ مَثْنى وَ فُرادى ثُمَّ تَتَفَكَّرُوا...»(4)
كليدهاى روحى و عملى
ى(بگو شما را فقط به يك موعظه سفارش مىكنم به اين كه به خاطر خدا دو تا دوتا و تك تك بپاخيزيد سپس تفكر نماييد) .
«قيام اللّه» حركت به عشق خدا و بانيّت پاك مىباشد كه زمينهساز تفكر سالم است و تفكر سالم، هدايتگر عقل، در مسير صحيح مىباشد: «دَليلُ الْعَقْلِ الْتَفَكُّرُ»(1)
در فرهنگ قرآن، رابطهاى ناگسستنى ميان «ايمان و تعقل» و در مقابل، ميان «كفر و عدم تعقل» برقرار مىباشد: «وَ ماكانَ لِنَفْسٍ اَنْ تُؤْمِنَ اِلاّ بِاِذْنِ اللّهِ وَ يَجْعَلُ الرِّجْسَ عَلَى الَّذينَ لا يَعْقِلُونَ»(2)؛ (و هيچ نفسى جز به اجازه خدا نمىتواند ايمان آورد و او پليدى كفر و شرك را بر كسانى قرار مىدهد كه عقلشان را به كار نمىگيرند). يعنى كه نتيجه طبيعى عدم تعقل، كفر و شرك مىباشد، اين معنى با در نظر گرفتن آيه سوره انعام، بيشتر تأكيد مىشود: «كَذلِكَ يَجْعَلُ اللّهُ الرِّجْسَ عَلَى الَّذينَ لا يُؤْمِنُونَ»(3)؛ (بدان گونه خدا پليدى را بر جان كسانى قرار مىدهد كه به حقيقت ايمان نمىآورند).
در سوره انفال، شرورترين جنبنده در نزد ذات مقدس الهى كسانى هستند كه از شنيدن سخن حق كر و از دفاع از آن لال مىباشند، آنان كه تعقل نمىكنند:
«اِنَّ شَرَّ الدَّوآابِّ عِنْدَ اللّهِ الصُّمُّ الْبُكْمُ الَّذينَ لا يَعْقِلُونَ»(4)
از اين روست كه فرمودهاند: دين ندارد آن كه عقل ندارد: «لا دينَ لِمَنْ لا عَقْلَ لَهُ» (ص) .با توجه به رابطه فوق معلوم مىگردد كه «ايمان» با .
بىشعورى و عدم تعقل سازش ندارد و «تعقل» عنصر لاينفك از «ايمان» محسوب مىشود:
«ألْعَقْلُ ما عُبِدَ بِهِ الرَّحْمنُ وَ اكْتُسِبَ بِهِ الْجَنانُ»(1)
از اين جا دو نكته مهم به دست مىآيد:
الف امكان ندارد كسى محقق و انديشمند باشد در عين حال به دين خدا پايبند نباشد و يا لااقل، مسير حركتش به ديانت حق منجر نشود. (2)
ب سر انحطاط جامعه مسلمين، توقف انديشه سالم و ريشه گرفتن تفكر شيطانى مىباشد و راه عظمت و تعالى اسلامى براه انداختن جريان انديشه سالم با الهام از پيشروان اين راه، اهل بيت عليهمالسلام مىباشد. با توجه بهنكته فوق يكىازاهدافاساسى نزول قرآن و تفسيرآنتوسطپيامبر صلىاللهعليهوآله ايجاد جريان تفكرى سالم، در جامعه است كه شأن اولواالالباب مىباشد: «وَ اَنْزَلْنا اِلَيْكَ الذِّكْرَ لِتُبَيِّنَ لِلنّاسِ ما نُزِّلَ اِلَيْهِمْ وَ لَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُونَ»(3)
(و به سوى تو ذكر را فرو فرستاديم تا براى مردم روشن گردانى آنچه را كه به سوى آنان به تدريج فرو فرستاده شده است و شايد ايشان تفكر نمايند). .
1 شهود به حقانيت قرآن
در سوره رعد، اولين خصوصيت اولوالالباب، درك شهودى به حقانيت و حقيقت قرآن مىباشد: «اَفَمَنْ يَعْلَمُ اَنَّما اُنْزِلَ اِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ الْحَقُّ كَمَنْ هُوَ اَعْمى اِنَّما يَتَذَكَّرُ اوُلُواالاَْلْببِ»(1)؛ (پس آيا آن كه به شهود مىداند كه به يقين آنچه به سوى تو از جانب پروردگارت نازل شده است، حق مىباشد (2)مانند كسى است كه او كور است؟ فقط صاحبان خرد متذكر مىشوند) .
تعبير «يَعْلَمُ» در برابر «أَعْمى» علم شهودى را مىرساند ؛ در آيهاى ديگر تعبير «يَرى» آمده است: «وَ يَرَى الَّذينَ اُوتُوا الْعِلْمَ الَّذى اُنْزِلَ اِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ هُوَ الْحَقَّ وَ يَهْدى اِلى صِراطِ الْعزيزِ الْحَميدِ»(3)؛ (و آنان كه به ايشان علم داده شده است مىبينند كسى كه به سوى تو از جانب پروردگارت فرو فرستاده شده است همان حق است و به سوى شاهراه خداى عزتبخش بسيار ستوده هدايت مىكند).
2 رسوخ در علم
با توجه به تعبير «الباب» كه عقول خالص را مىرساند و با توجه به آيه «راسخان در علم»، «اولواالالباب از علمى مستحكم و .
ريشهدار برخوردارمىباشند. (1)
«وَ الرّاسِخُونَ فِى الْعِلْمِ يَقُولُونَ امَنّا بِهِ كُلٌّ مِنْ عِنْدِ رَبِّنا وَ ما يَذَّكَّرُ اِلاّ اوُلُوا الاَْلْبابِ»(2)؛ (و آنان كه در علم استحكام يافتهاند مىگويند به آن ايمان آورديم هر يك از نزد پروردگار ما مىباشد و جز صاحبان خرد آن متذكر نمىشوند.
3 و 4 و 5 اهل ذكر و فكر و مناجات
ذكر دائم و تفكر مستمر در خلقت آسمانها و زمين و مناجات با خدا سه صفت ديگر اولواالالباب مىباشد: «اِنَّ فى خَلْقِ السَّمواتِ وَ الاَْرْضِ وَ اخْتِلافِ اللَّيْلِ وَ النَّهارِ لاَياتٍ لاُِولِى الاَْلْبابِ. اَلَّذينَ يَذْكُرُونَ اللّهَ قِياما وَ قُعُودا وَ عَلى جُنُوبِهِمْ وَ يَتَفَكَّرُونَ فى خَلْقِالسَّمواتِ وَ الاَْرْضِ رَبَّنا ما خَلَقْتَ هذا باطِلاً سُبْحانَكَ فَقِنا عَذابَ النّارِ»(3)؛ (بهيقين درآفرينش آسمانها و زمين و رفتوآمد شب و روز آيات بىشمارى است براى صاحبان خرد آنان كه پيوسته خدا را در حال قيام و نشسته و بر پهلو خوابيده ياد مىنمايند و پيوسته در آفرينش آسمانها و زمين تفكر مىكنند، پروردگار اين نظام را هرگز به باطل نيافريدى، تو پاك و منزهى از اين كه خلقت را به بيهوده آفريده باشى پس ما را از عذاب آتش حفظ فرما...).
اين آيات شريفه، همان آياتى است كه شب زندهداران، در دل نيمههاى شب در حال آماده شدن براى راز و نياز با محبوبشان زير لب زمزمه .
مىكنند آنانكه عشق بهخدا از درونشان زبانهكشيده، سراسر وجودشان را به تسخير خود درآورده است و آنان را به قيام در شب و مناجات كشانده است:
«رَبَّنا اِنَّنا سَمِعْنا مُنادِيا يُنادى لِلاْيمانِ اَنْ آمِنُوا بِرَبِّكُمْ فَآمَنّا رَبَّنا فَاغْفِرْ لَنا ذُنُوبَنا وَ كَفِّرْ عَنّا سَيِّئاتِنا وَ تَوَفَّنا مَعَ الاَْبْرارِ...»(1)
(پروردگارا! ما شنيديم ندا كنندهاى را كه براى ايمان ندا مىكرد كه به پروردگارتان ايمان آوريد، پس ايمان آورديم، پروردگارا پس گناهانمان را بپوشان و از وجودمان آلودگىهايمان را بِزُداى و با ابرار بميران...) .
6 وفاى به عهد
«اَلَّذينَ يُوفُونَ بِعَهْدِ اللّهِ وَ لا يَنْقُضُونَ الْميثقَ»(2)
(آنان كه به عهد الهى وفا، مىكنند و پيمانهاى محكم را نقض نمىنمايند).
7 برقرارىپيوندها
«وَالَّذينَ يَصِلُونَ ما اَمَرَ اللّهُ بِه اَنْ يُوصَلَ»(3)
(و آنان كه وصل مىنمايند آنچه را كه خدا به آن فرمان داده است كه وصل شود).
8 و 9 خوف و خشيت خدا و روز بازپرسى
«وَ يَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ وَ يَخافُونَ سُوءَ الْحِسابِ »(4)
(و از پروردگارشان هراسى توأم با تعظيم دارند و از بدى حساب مىترسند). .
«خشيت» خوفى است كه از درك مقام عظمت الهى سرچشمه مىگيرد و اختصاص به علما دارد: «اِنَّما يَخْشَى اللّهَ مِنْ عِبادِهِ الْعُلَمؤُا»(1)
(فقط علماى از بندگان خدا از خدا خشيت دارند).
10 و 11 و 12 صبر، اقامه نماز و انفاق
«...وَ الَّذينَ صَبَرُوا ابْتِغاءَ وَجْهِ رَبِّهِمْ وَ اَقامُوا الصَّلوةَ وَ اَنْفَقُوا مِمّا رَزَقْنهُمْ سِرّا وَ عَلانِيَةً»(2)؛ (... و كسانى كه به جهت كسب رضاى پروردگارشان صبر نمودند و نماز را برپا كردند و از آنچه كه به آنان روزى داديم در حالت پنهان و آشكار انفاق نمودند...».
13 دفع بدى با خوبى
«...وَ يَدْرَؤُنَ بِالْحَسَنَةِ السَّيِّئَةَاوُلئِكَ لَهُمْعُقْبَىالدّارِ...»(3)
(... و با خوبى بدى را دفع مىنمايند آنان عاقبت خانه هستى سهم ايشان است) .
14 و 15 و 16 حقيقت طلبى، آزاد انديشى و شرح صدر
«اولواالالباب» تشنه حقيقتاند از اين رو در جستجوى آن به هر كجا سَرَك مىكشند. و از هركس سراغ آن را مىگيرند بدينجهت، در پى حقيقت به هر سخنى گوش فرامىدهند و از بهترين و زيباترين آن پيروى مىنمايند.
«فَبَشِّرْ عِبادِ .اَلَّذينَ يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ .
اَحْسَنَهُ اوُلئِكَ الَّذينَ هَديهُمُ اللّهُ وَ اوُلئِكَ هُمْ اوُلُوا الاَْلْبابِ»(1)جل
در آيه 125 سوره انعام به نقش اساسى «شرح صدر» در هدايت انسان تأكيد مىكند: «فَمَنْ يُرِدِ اللّهُ اَنْ يَهْدِيَهُ يَشْرَحْ صَدْرَهُ لِلاِْسْلمِ وَ مَنْ يُرِدْ اَنْ يُضِلَّهُ يَجْعَلْ صَدْرَهُ ضَيِّقا حَرَجا كَأَنَّما يَصَّعَّدُ فِى السَّماآءِ كَذلِكَ يَجْعَلُ اللّهُ الرِّجْسَ عَلَى الَّذينَ لا يُؤْمِنُونَ»(2)؛ (پس هر كه را خدا بخواهد كه او را هدايت كند سينهاش را براى اسلام مىگشايد و هركه را بخواهد كه او را گمراه كند سينهاش را بسيار تنگ و در سختى قرار مىدهد گويا كه در آسمان به سختى حركت مىكند بدانگونه خدا پليدى را بر جان كسانى كه ايمان نمىآورند قرار مىدهد).
17 زهد به دنيا و عشق به آخرت
اولواالالباب فناى زندگى دنيا و حقيقت پايدار آخرت را به نور عقلشان درمىيابند و براساس ابديتطلبى و حقيقتطلبى فطريشان، زندگى آخرت را برمىگزينند و دل به دنيا نمىبندند در عين حال كه با تلاش مستمر از دنيا توشه آخرت را فراهم مىنمايند: «اَلَمْ تَرَ اَنَّ اللّهَ اَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً فَسَلَكَهُ يَنابيعَ فِى الاَْرْضِ ثُمَّ يُخْرِجُ بِهِ زَرْعا مُخْتَلِفا اَلْوانُهُ ثُمَّ يَهيجُ فَتَريهُ مُصْفَرّا ثُمَّ يَجْعَلُهُ حُطاما اِنَّ فى ذلِكَ لَذِكْرى لاِوُلِى الاَْلْبابِ»(3)؛ (آيا نديدى .
كه خدا از آسمان آبى را فرو فرستاد پس آن را به صورت چشمه سارهايى در زمين روان ساخت سپس به واسطه آن زراعتى كه رنگهايش متفاوت است بيرون مىآورد سپس به نهايت خود رسيده خشك مىگردد پس آن را زرد مىبينى سپس آن را خاشاك خرد شده مىگرداند، به يقين، در آن تذكّر فراوانى براى صاحبانخرد وجوددارد).
«اِنَّ أَهْلَ الْقُرآنِ فى اَعْلى دَرَجَةٍ مِنَ الادَميّيّنَ ما خَلاَ النَّبييّنَ وَ الْمُرْسَلينَ فَلا تَسْتَضْعِفُوا أَهْلَ الْقُرآنِ حُقُوقَهُمْ فَاِنَّ لَهُمْ اللّهِ الْعَزيزِ الْجَبّارِ لَمَكانا»(1)
(بى شك اهل قرآن در بالاترين درجه بشرى جز مقام انبياء و رسولان قرار دارند، پس حقوق اهل قرآن و مقامشان را تضعيف نكنيد چرا كه براى آنان از جانب خداى عزّت بخش و جبرانكننده، موقعيّت عظيمى مىباشد).
«أشْرافُ أُمَّتى حَمَلَةُ الْقُرآنِ وَ أَصحابُ اللَّيْلِ» (2)
(بزرگان امت من حاملين قرآن و ياران شب مىباشند).
«حامِلُ الْقُرآنِ، حامِلُ رايَةِ الاسلامِ مَنْ أكْرَمَهُ فَقَد أكْرَمَ اللّهَ وَ مَنْ أَهانَهُ فَعَلَيْهِ لَعْنَةُ اللّهِ» (3)؛ .
(حامل قران، حامل پرچم اسلام مىباشد هر كه او را گرامى بدارد پس به واقع خدا را گرامى داشته است و هر كه او را خوار نمايد پس لعنت خدا بر او مستقر گشته است).
1/1 احاطه به قرآن و احاديث ؛
2/1 شناخت لغت قريب به عصر نزول قرآن ؛
3/1 شناخت ادبيّات عرب ؛
4/1 شناخت منطق و روشهاى تحقيق ؛
5/1 شناخت اصول استنباط همه قرآن و آيات احكام ؛
6/1 شناخت فقه استدلالى ؛
7/1 شناخت علم الحديث، علم مصطلح الحديث (علم درايه و علم رجال) ؛
8/1 شناخت تاريخ اسلام (تاريخ پيامبر صلىاللهعليهوآله و ائمّه عليهمالسلام )؛
9/1 شناخت تاريخ قرآن و حديث (نزول اجمالى، تدريجى، كتابت، جمعآورى و تنظيم، اختلاف قرائت و... تاريخ حديث در شيعه و اهل سنّت) ؛
10/1- شناخت تاريخ تفسير و روشهاى تفسير مفسّران ؛
11/1- شناخت تاريخ معاصر ؛
12/1- زمان شناسى ؛
13/1- ملكه استنباط .
1/2 شناخت تاريخ عمومىوتاريخ تمدنها؛
2/2 شناخت تاريخ اديان ؛
3/2 شناخت تاريخ و فلسفه تاريخ ؛
4/2 شناخت تاريخ علومتجربىخالص (طب،نجوم،زمينشناسىو...) .
5/2 شناخت علوم انسانى (در حدّ كارشناسى دانشگاه) ؛ (روانشناسى، جامعهشناسى، اقتصاد، مديريت، سياست و...) ؛
6/2 شناخت علم كلام ؛
7/2 شناخت فلسفه (نظرى و عملى) ؛
8/2- شناخت عرفان (نظرى و عملى) ؛
9/2 شناخت اخلاق و فلسفه اخلاق.
1 تفصيل صفات
1/1 شهادت به حقّانيّت قرآن ؛
2/1 رسوخ در علم ؛
3/1 اهل ذكر و فكر و مناجات ؛
4/1 وفاى به عهد (عهد فطرى، عهد دينى و عهد انسانى) ؛
5/1 برقرارى ارتباطات الهى (ايمانى، خويشى و انسانى) ؛
6/1 خوف و خشيت از خدا و روز قيامت ؛
كليدهاى تخصصى روحى و علمى و صفات ويژه اولواالالباب
7/1 پايبندى به صبر و صلاة و انفاق ؛
8/1 دفع بدى با خوبى ؛
9/1 حقيقتطلبى، آزاد انديشى و شرح صدر ؛
10/1- دنيا گريزى و عشق به آخرت ؛
2 اجمال صفات
1/2 احسن قول (دعوت به سوى خدا، عمل صالح و همطراز ديدن خود با مسلمانان) ؛
2/2 احسن دين (تسليم امر خدا، احسان و تبعيّت از روحيّه خليل اللّه) ؛
«كِتابٌ اَنْزَلْناهُ اِلَيْكَ مُبارَكٌ لِيَدَّبَّروُا اياتِهِ وَ لِيَتَذَكَّرَ اوُلُوا الاَْلْبابِ »(1)
«اَفَلا يَتَدَبَّروُنَ الْقُرْآنَ»(2)
قرآن براى مردم نازل شده است و آنان، مخاطب پيامها و دستورالعملهاى قرآن مىباشند ؛ نظرى گذرا بر خطابهاى، «يا بنى آدَمَ»، «يا مَعْشَرَ الجِنِّ وَ الاِْنْس»، «يا أَيُّهَاالاِْنْسانُ»، «يا عِبادِ»، «يا أَهْلَ الكِتابِ»، «يا بَنى اِسْرائيلَ»، «يا أَيُّهَا الرُّسُلُ»، «يا أيُّهَا النَّبىُّ»، «يا أَيُّهَالرَّسُولُ»، «يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا»، و تعبيرات ديگر، به روشنى مقصود ما را شهادت مىدهد.
در اين خطابها، قرآن به زبانِ توده مردمى از هر قشر و طبقه و از هر كيش و آيين و از هر قوم و قبيله و نژاد كه باشند، سخن مىگويد ؛ چرا كه مسؤوليت هدايت تمام بنى آدم را تا روز قيامت بر عهده دارد و در مقابل، مردم مسؤوليت تبعيت و اطاعت را بايد به گردن بگيرند، اين مسؤوليت دو طرفه، در كنار اين خطابهاى مستقيم به انبياء و مؤمنين، كفار و مشركين و تودههاى مردمى، به ناچار قابل فهم بودن خطابها را به ضرورت، مطرح مىنمايد كه شبهه در آن، بسيار شگفتانگيز مىنمايد. ء.
«...لَنْ يَفْتَرِقا...» (حديث / ثقلين)
«لا يَمَسُّهُ اِلاَّ الْمُطَهَّرُونَ» (1)
قرآن كريم، در ين قابل فهم بودن خطابهايش براى اقشار مردمى، قرين دائمى «عترت» مىباشد از اين رو، اين دو سرمايه و گوهر گرانبها (ثَقَلين) دو چهره از يك حقيقت مىباشند كه نبايد ميانشان جدايى افكند و از آن جا كه تدبّر گسترده و فراگير در قرآن، علاوه بر طهارت فطرى، نيازمند آشنايى با روشهاى صحيح تدبّر و قبل از آن، اصول اساسى تدبّر، مىباشد و از طرفى فهم قرآن مراتب بىشمارى دارد و نفوس مردمى نيز از نظر مراتب فهم، يكسان نبوده و از آلودگى نيز بركنار نمىباشند و قرآن نيز داراى محكم و متشابه و عاموخاص و غيره مىباشد، پس به ناچار بايد در فهم قرآن، از معصومين عليهمالسلام يارى جست كه به حقيقت قرآن، دست يافتهاند و تمام مراتب فهم قرآن را طى كردهاند، تا اصول تدبّر و روشهاى آن را به ما بياموزند:
«ما مِنْ أَمْرٍ يَخْتَلِفُ فيهِ اثْنانٍ وَ لَهُ أَصْلٌ فى كِتاب اللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ لكنْ لا تَبْلُغُهُ عُقُولُ الرِّجالِ»(2)؛ (هيچ امرى نيست كه دو نفر در آن اختلاف نمايند مگر درحالى كه بر آن اصلى در كتاب خداست، وليكن عقولِ اشخاص بدون آموزش از معصوم عليهمالسلام به نهايت آن نمىرسد). ).
«...وَ اِنَّهُ لَكِتابٌ عَزيزٌ»(1)
قرآن معجزه و سند ابدى دين خداست از اين رو، هرگونه تحريف لفظى به زيادت يا نقصان در آن راه ندارد چرا كه مظهر مطلق عزت و حقانيت خداست:
«وَ اِنَّهُ لَكِتابٌعَزيزٌ. لا يَأْتيهِ الْباطِلُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ لا مِنْ خَلْفِه تَنْزيلٌ مِنْ حَكيمٍ حَميدٍ»(2)؛ (و بى شك آن به راستى كتابى است شكستناپذير و نفوذناپذير كه باطل نه از پيش رويش حال و نه از پشت سرش آينده به سراغ آن نمىآيد چرا كه فروفرستادهاى است از جانب خداى بسيار فرزانه بسيار ستوده).
و خدا به عزت خويش، حفظ و صيانت آن را از هر نقض و عيبى، خود بر عهده گرفته است: «اِنّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَ اِنّا لَهُ لَحافِظُونَ»(3)
(به يقين ما خود اين ذكر را به تدريج فرو فرستاديم و به يقين ما آن را حفظ كنندهايم). .
«...قُرْآنا عَرَبِيّا غَيْرَ ذى عِوَجٍ»(1)
«...وَ رَتَّلْناهُ تَرتيلاً»(2)
قرآن با همين الفاظش از جانب خدا بر قلب مبارك پيامبر به وحى نازل شده است و اين مرتبه لفظى، تنزل آن حقيقت ملكوتى قرآن مىباشد كه در پيشگاه خداست: «اِنّا جَعَلْناهُ قُرْاآنا عَرَبِيّا لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ. وَ اِنَّهُ فى اُمِّ الْكِتابِ لَدَيْنا لَعَلِىٌّ حَكيمٌ»(3)؛ (بى شك ما آن را به صورت قرآنى عربى با فصاحت و بلاغت قرار داديم شايد كه شما تعقل نماييد و به يقين آن در حالى كه در مرجع كتاب در پيشگاه ماست به راستى بسيار والايى فرزانه است) .
«...وَ ما هِىَ اِلاّ ذِكْرى لِلْبَشَرِ»(4)
«...يَجْرى كَما تَجْرى الشَّمسُ وَ القَمَرُ...»(5)
قرآن، خورشيد جارى در بستر زمان مىباشد و همه مكانها و زمانها را تا قيامت، در هنگام نزول مدنظر داشت چرا كه مظهر احاطه و نظارت الهى بر گذشته و حال و آينده مىباشد از اين رو، پيام قرآن مقيد به هيچ مكان و زمانى، حتى زمان و مكان نزول نمىباشد ؛ .
در غير اين صورت قرآن نمىتوانست براى آيندگان، پيامى داشته باشد.
«وَ لَوْ أَنَّ الايَةَ اِذا نَزَلَتْ فى قَوْمٍ ثُمَّ ماتَ القَوْمُ ماتَتِ الايَةُ، لَما بَقَىِ الْقُرآنِ شَىْءٌ وَ لكِنَّ القُرآنَ يَجْرى أَوَّلُهُ عَلى آخِرِهِ ما دامَتِ السَّمواتُ وَ الاَْرْضُ وَ لِكُلِّ قَوْمٍ آيَةٌ يَتْلُونَها هُمْ مِنْها مِنْ خَيْرٍ اَوْ شَرٍّ»(1)؛ (و اگر آيه هرگاه درخصوص قومى نازل شود سپس آن قوم بميرند، آيه نيز مىميرد، كه بىشك از قرآن ديگر چيزى باقى نخواهد ماند، وليكن قرآن از اول تا آخرش جريان دارد مادامى كه آسمانها و زمين استمرار دارند و براى هر قومى آيهاى است كه آن را تلاوت مىنمايند بايد تلاوت نمايند يا از آن پيروى خواهند نمود در حالى كه ايشان نسبت به آن آيه در خير يا شرّ خواهند بود).
«...يَهْدى اِلَى الرُّشْدِ»(2)
«...وَ يُزَكّيهِمْ وَ يُعَلِّمُهُمُالْكِتابَ وَالحِكْمَةَ...»(3)
«بُعِثْتُ لاُِتَمِّمَ مَكارِمَ الاَْخْلاقِ»(4)
قرآن كتاب هدايت و تربيت فرد و جامعه است به سوى رشد و تعالى و بروز ارزشهاى الهى در وجود انسان و صحنه اجتماع ؛ از اين رو هر آنچه كه در اين حوزه ضرورى است در قرآن مطرح گشته است .
«تِبْيانا لِكُلِّ شَىْءٍ»(1)و هر چه كه نقشى در امر تربيت و هدايت ندارد به كنار گذاشته شده است ولو كه براى مردم بسيار جذاب و شنيدنى باشد.
«كِتبٌ اُحْكِمَتْ ءَايتُهُ ثُمَّ فُصِّلَتْ مِنْ لَّدُنْ حَكيمٍ خَبيرٍ»(2)
قرآن كريم در ميان مردمى نازل شد كه «اسب و شمشير و زن» بالاترين محبوب آنان به حساب مىآمد و افق نگاهشان از مظاهر مادى طبيعت، فراتر نمىرفت و در خصلتهاى آلوده و زشت غرق بودند و علم و معرفت و معنويات، مورد تحقير و اهانت بود و جهل و ماديگرى و آلودگى، معيار مباهات و تكريم:
«بِأَرْضٍ عالِمُها مُلْجَمْ وَ جاهِلُها مُكْرَمْ»(3)
( پيامبر در سرزمينى مبعوث شد كه عالمش به لجام كشيده شده و جاهلش مورد تكريم بود!) .
در چنين فضايى با چنين معيارها وبينشى پست و منحط، طبعا الفاظ متداول در حوزه مفاهيم مذكور و در حيطه مظاهر مادى به كار مىرفت.
در چنين شرايطى، قرآن كريم به زبان اين چنين مردمى نازل شد و براى القاء مفاهيم و معيارها متعالى خويش، همين الفاظ متداول را به كار گرفت و چشماندازى جديد از مفاهيم را براى اين الفاظ مطرح نمود كه تا آن زمان سابقه نداشت و فرهنگ خاص خويش را در حوزه لغات عربى .
پديد آورد در عين حال كه به معانى اصلى الفاظ عنايت داشت و از آن، در اين تحول مفاهيم الفاظ بهره مىجست؛ از اين رو، براى درك بار معنايى الفاظ قرآن، هرگز رجوع به كتاب لغت معتبر، كفايت نمىكند و بايد به نحوه كاربرد آن لغت در سياق آيات نيز توجه نمود و فضاى آيات را مورد توجه قرارداد كه در اين توجه، مقاطع آيات كمك بسيارى در درك صحيح روند آيات و فضاى مفاهيم، مىنمايد ؛ و در واقع اين نكته، مهمترين مسئله در كشف مفاهيم الفاظ قرآن و مقاصد قرآن از بكارگيرى اين الفاظ، شمرده مىشود كه نيازمند احاطه بر آيات، و انس مستمر با مفاهيم و فضاى آيات مىباشد كه در اين انس، احاديث ذيل آيات، نيز كمك شايانى مىنمايند.
توجه به سياق آيات، دامنه معنى لغوى را «وسعت داده و يا ضيق» مىنمايد و معنى متناسب رااز ميانمعانىمتعدد در كتب لغت، مشخص مىكند و در بسيارى از موارد با توصيف عناوين به كار رفته و بيان مصداق خارجى آن، مقصود خويش را از لغت و عنوان مذكور، برملا مىنمايد و با كاربرد واژههاى مشابه و متضاد در سياقهاى متفاوت يا كنار هم، خصوصيت هر يك از واژهها را روشن مىنمايد كه در بسيارى از كتب لغت، كارى جدى در اين زمينه صورت نگرفته است.
«اَفَلا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْاآنَ وَ لَوْ كانَ مِنْ عِنْدِ غَيْرِ اللّهِ لَوَجَدُوا فيهِ اخْتِلافا كَثيرا»(1)
«كِتابُ اللّهِ ... وَ يَنْطِقُ بَعْضُهُ بِبَعْضٍ وَ يَشْهَدُ بَعْضُهُ عَلى بَعْضٍ وَ لا يَخْتَلِفُ فِىاللّهِ...»(2)
(كتاب خدا... و بعضى از آن به بعضى ديگر گوياست و بعضى از آن بر بعضى ديگر شهادت مىدهد و در امر يا سبيل خدا اختلاف نمىنمايند) .
«تعارض»، «تنافى دو دليل در مدلول و محتوى» مىباشد و «تزاحم»، «تنافى دو دليل در امتثال و عمل» است .(3)
اصل نهم: كليدها و شيوههاى تدبّر(4)
تدبّر در قرآن، نيازمند كليدها و شيوههاى خاص خويش مىباشد كه بايد آنها را تحصيل نمود و به آنها آگاهى يافت، اين كه اين كليدها كدامند و شيوهها چه هستند و از چه منبع يا منابعى بهدست مىآيند، بايد مورد توجه و تحقيق جدى متدبّر قرآن قرار گيرد. .
1) 82 / نساء .
2) نهج، خ 133 .
3) جهت توضيح بيشتر به كتاب تدبّر در قرآن تأليف ولى اللّه نقىپور فر، صفحه 312 تا 327 مراجعه كنيد .
4) مقصود ازاين اصل، بيان كليدها و شيوههانيست، بلكه توجه به آنها موردنظر است ؛ درمورد اصل بعد نيز توجه به فراگيرى و آگاهى به آفات تدبّر است نه اين كه آن آفتها در اين بحث به تفصيل مطرح گردد .
عدم جدى گرفتن اين كليدها و شيوهها و يا عدم تحقيق جدى در بررسى كليدها و شيوههاى معتبر، بلبشوى عظيمى را در فهم قرآن در طول تاريخ اسلام پديد آورده است و عملاً آثارى كه مورد انتظار از فهم و تدبّر در قرآن بود حاصل نگشته است، بلكه انحرافات و انشعابات فراوانى را در ميان مسلمين به وجود آورده است: جماعتى منبع فهم قرآن را صرفا نقلياتى مىدانند كه از پيامبر صلىاللهعليهوآله و صحابه و حتى تابعين مطرح گشته است و گروهى ديگر عقل را نيز ضميمه كردهاند كه دامنهاش، حتى خوشآيندها و سليقههاى شخصى را نيز دربرمىگيرد.
در اين ميان، عدهاى ديگر ظواهر قرآن را به كنارى نهاده، رو به باطن قرآن آوردند و رأى و نظرهاى بدون استناد صحيح فراوانى را عرضه كردند و فتنه فهم غلط از قرآن را هرچه بيشتر دامن زدند و عدهاى هم بودند كه علومتجربى را معيار قرارداد در سوق دادن آيات به سوى آن علوم، تلاشها به خرج دادند.
در اين اوضاع بحرانى، گروهى ديگر قدعلم كرده، هرچه خلاف ظواهر قرآن است، انكار نمودند و به تكفير ديگران پرداختند ؛ طائفهاى نيز در برابر همه اينها قد علم كرده، تدبّر در قرآن را ممنوع كرده، آن را صرفا به معصومين اختصاص دادند و به ناچار همچون «ظاهريه» و اصحاب حديث، به هر آنچه كه در كتب اربعه و يا بالاتر در كتب شيعه به ائمه عليهمالسلام منتسب است، وسيله فهم قرآن قلمداد نمودند و عقل را محكوم كرده، اجتهاد را منتفى دانستند ؛ و در اين اواخر نيز گروهى تازه به دوران
رسيده، كليد فهم قرآن را صرفا عربى دست و پا شكسته و شركت در جريان اعتراض به طاغوت تصور نمودند و از اين راه بر خويش، هر نوع تحليل و تفسيرى را در زمينه قرآن، جائز دانستند و بلكه خود را تنها جريان صاحب صلاحيت در فهم قرآن اعلام نمودند و ديگران را به ارتجاعى بودن و جمود داشتن متهم كردند و تحصيل كليدهاى علمى قرآن را شوخى تلقى كرده به استهزاء پرداختند و كليدهاى روحى را نيز در زندان رفتن و مخالف رژيم بودن خلاصه نمودند، در اين جريان، كار به جايى رسيد كه فهم صاحب الميزان از قرآن، تخطئه مىشد ليكن فرد ملحد بىدين، با جرأت، به خود اجازه تفسير قرآن و نهجالبلاغه را مىداد و در اين زمينه، شيوه استدلال نيز بسته به ميل و رغبت افراد، تفاوت مىنمود !
در طول اين جريانات، گروهى نيز بودند كه فهم ادبى را كليد اساسى فهم قرآن تلقى مىنمودند .
در برابر اين اوضاع بلبشو، شيعيانى آگاه و بصير به نظرات اهلبيت عليهمالسلام متوسل شدند تا به كليدها و شيوههاى تدبّر، آگاهى يابند و از خطر تفسير به رأى در امان بمانند، اينان براساس آموزش اهل بيت عليهمالسلام قرآن را منبع اساسى تدبّر با توجه به احاديث، معتبر دانستند و حكم قطعى عقل و فهم عرفى از ظواهر را در كنار قرآن و احاديث، محترم شمردند و جريانى سالم را پديد آوردند كه ثمرهاش، اجتهاد مستمر به طور كلى و ظهور تفسيرهايى همچون الميزان در حوزه همه معارف و
احكام قرآن، به نحو مشخص بود كه بايد از بركات و دست آوردهاى اين اجتهاد مستمر و بالخصوص تفسير الميزان در فهم قرآن و كليدها و ابزار ضرورى آن و شيوههاى فهمش، بهرهمند گشت.
«اَفَلا يَتَدَبَّروُنَ الْقُرْآنَ اَمْ عَلى قُلُوبٍ اَقْفالُها»(1)
شناخت آفتها و موانع تدبّر نقش مهمّى در بكارگيرى روشها و كليدهاى مناسب فهم قرآن خواهد داشت.
بررسى تاريخ تفسير و جريانات فكرى مختلف در آن، ما را با مجارى انحراف و بدعت آشنا كرده، با پختگى و استوارى در حوزه فهم قرآن، قدم خواهيم زد ؛ اين نكته مهم را در بيان معصومين عليهمالسلام ملاحظه مىكنيم:
«اِعْلَمُوا عِلْما يَقينا أَنَّكُمْ... لَنْ تَمَسَّكُوا بِميثاقِ الكِتابِ حَتّى تَعْرَفُوا الَّذى نَبَذَهُ وَ لَنْ تَتْلُوا الكِتابَ حَقَّ تِلاوَتِهِ حَتّى تَعْرِفُوا الَّذى حَرَّفَهُ فَاذا عَرَفْتُمْ ذلِكَ عَرَفْتُمْ البِدَعَ وَ التَّكَلُّفَ وَ رَاَيْتُمْ الفِرْيَةَ عَلَى اللّهِ وَ التَّحْريفَ، وَ رَأَيْتُمْ كَيْفَ يَهْوى مَنْ يَهْوى وَ لا يَجْهَلَنَّكُمُ الَّذينَ لا يَعْلَمُونَ» (2)
(به علم يقينى بدانيد كه قطعا شما... هرگز عهد و ميثاق كتاب را با قدرت به دست نخواهيد گرفت تا آن كه بشناسيد كسى را ميثاق كتاب را به كنارى انداخته است و هرگز كتاب را به حقيقت تلاوت نخواهيد نمود تا آن كه بشناسيد كسى را كه قرآن را تحريف مىنمايد پس هرگاه آن را).
شناختيد، بدعتها و تكلف در فهم قرآن را خواهيد شناخت و افتراء بر خدا و تحريف را با چشم بصيرت خواهيد ديد و خواهيد ديد چگونه سقوط مىكند آن كه بايد سقوط كند و مبادا شما را كسانى كه علم ندارند به جهالت افكنند).
«وَ اعْلَمُوا اَنَّكُمْ لَنْ تَعْرِفُوا الرُّشْدَ حَتّى تَعْرِفُوا الَّذى تَرَكَهُ وَ لَنْ تَأْخُذُوا بِميثاقِ الكِتابِ حَتّى تَعْرِفُوا الَّذى نَقَضَهُ وَ لَنْ تَمَسّكُوا بِه حَتّى تَعْرِفُوا الَّذى نَبَذَهُ»(1)
مىبينيم كه آفتشناسى را حضرت در تمام حوزههاى دين به ضرورت مطرح مىنمايد كه به عنوان مقدمهاى جدى و ضرورى بايد به آن عنايت شود ؛ در ادامه، هر دو حديث، راه چاره خروج از بدعتها و تحريفها را مطرح مىنمايد كه رجوع به اهل بيت عليهمالسلام مىباشند: «فَاتَمِسُوا ذلِكَ مِنْ عِنْدِ أَهْلِهِ فَاِنَّهُمْ عَيْشُ العِلْمِ وَ مَوْتُ الجَهْلِ هُمُ الَّذينَ يُخْبِرُكُمْ حُكْمُهُمْ عَنْ عِلْمِهِمْ وَ صَمْتُهُمْ عَنْ مَنْطِقِهِمْ وَ ظاهِرُهُمْ عَنْ باطِنِهِمْ، لا يُخالِفُونَ الدينَ وَ لا يَخْتَلِفُونَ فيهِ فَهُوَ بَيْنَهُمْ شاهِدٌ صادِقٌ وَ صامِتٌ ناطِقٌ»(2)؛ (پس آن را از نزد اهلش درخواست نماييد چرا كه موجب رونق علم و مرگ جهل مىباشند، آنان كسانى هستند كه حكمشان از عملشان و سكوتشان از منطقشان و ظاهرشان از باطنشان خبر مىدهد، هرگز با دين حق مخالفت نمىكنند و هرگز در امر دين اختلاف نظر پيدا نمىكنند پس او قرآن درميانشان شاهدى صادق .
و صامتى ناطق مىباشد!) .
بادقت نظر در آيات معلوم مىگردد كه «تدبّر» غير از «تفسير مصطلح» مىباشد و ميان آن دو تفاوتهاى بارزى وجود دارد:
الف: در «تدبّر در قرآن» همه اقشار مردمى در هر رتبه از فهم درك، و مراتب علمى و روحى كه باشند، شركت دارند و صرف بهرهمندى از ترجمه، براى اصل تدبّر كفايت مىكند حال آن كه «تفسير» به مجتهدين در فهم قرآن، اختصاص دارد كه حداقل به «كليدهاى علمى تدبّر» مجهز مىباشند.
نكته فوق در آيات دعوت به تدبّر، به روشنى ديده مىشود كه عموم مردم حتى منافقين و مشركين را مورد خطاب قرار مىدهند:
«اَفَلَمْ يَدَّبَّروُا الْقَوْلَ اَمْ جاءَهُمْ ما لَمْ يَأْتِ اباءَهُمُ الاَْوَّلينَ»(1)
«اَفَلا يَتَدَبَّروُنَ الْقُرْآنَ اَمْعَلى قُلُوبٍ اَقْفالُها»(2)
«اَفَلا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْاآنَ وَ لَوْ كانَ مِنْ عِنْدِ غَيْرِ اللّهِلَوَجَدُوا فيهِ اخْتِلافا كَثيرا»(3)
ب: در «تدبّر»، فكر و دل هر دو شركت دارند ليكن «تفسير» جريانى است فكرى كه لزوما، با جريان قلبى همراه نيست.
ج: «تدبّر» يك جريانى روحى فكرى است كه با قرائت آهنگين و يا .
استماع آيات، زمينهسازى شده با كاوش در آيات ادامه يافته، به استخراج داروى درد خويش و بكارگيرى آن ختم مىگردد كه «قرائت» زمينه آن و «عمل» نتيجه آن مىباشد (قرائت فهم عمل) ؛ اين مسأله با توجه به حديث معصوم عليهالسلام در توضيح معنى «حق تلاوت» به روشنى معلوم مىگردد، حال آن كه در امر تفسير «آن مقدمه و اين نتيجه» الزامى نيست.
د: در تدبّر، كافر و مشرك نيز شركت دارند حال آن كه «تفسير» به مسلمان آن هم مجتهدين، اختصاص دارد.
ه : در بسيارى از موارد تدبّر، رجوع به احاديث لزومى ندارد بلكه امكان ندارد چرا كه به تخصص نياز ندارد بلكه گاهى اصلاً معنى ندارد آن جا كه متدبّر در آيات، «شخص كافر و مشرك» باشد و مىخواهد به حقيقت دست يابد، حال آن كه در «تفسير» رجوع به احاديث معصوم عليهمالسلام امرى اساسى و ضرورى است و بدون احاديث و تسلّط بر آنها، نمىتوان به تفسير پرداخت .
«جريان تدبّر»، همان «جريان تلاوت راستين قرآن»، مىباشد كه از «قرائت» شروع و با «فهم عميق» ادامه يافته و به «عمل» ختم مىگردد ؛ اين معنى، همانگونه كه در مقدمه مباحث گذشت در تفسير آيه «يَتْلُونَهُ حَقَّ تِلاوَتِهِ» وارد شده است:
«فى قَوْلِهِ تَعالى: يَتْلُونَهُ حَقَّ تِلاوَتِهِ: يُرَتِّلُونَ آياتِهِ وَ يَتَفَقَّهُونَ مَعانِيَهُ وَ يَعْمَلُونَ بِأحْكامِهِ وَ يَرْجُونَ وَعْدَهُ وَ يَخْشَونَ عَذابَهُ وَ يَتَمَثَّلُونَ قِصَصَهُ وَ يَعْتَبِرُونَ أمْثالَهُ وَ يَأْتُونَ أَوامِرَهُ وَ يَجْتَنِبُونَ نَواهِيَهُ، وَ ما هُوَ
وَاللّهِ بِحِفْظِ آياتِهِ وَ سَرْدِ حُرُوفِهِ وَ تِلاوَةِ سُوَرِهِ وَ دَرْسِ أعْشارِهِ وَ أخْماسِهِ، حَفِظُوا حُرُوفَهُ وَ أَضاعُوا حُدُودَهُ وَ اِنَّما هُوَ تَدَبُّرُ آياتِهِ، يَقُولُ اللّهُ تَعالى: «كِتابٌ أنْزَلْناهُ اِلَيْكَ مُبارَكٌ لِيَدَّبَّرُوا آياتِهِ...» (1)
در اين حديث شريف و پر محتوى: «تلاوت به حق»، صرفا «تدبّر در آيات» معنى شده است كه «ترتيل آيات، فهم معانى، عمل به احكام، اميد به وعده الهى، خشيت از عذاب، تجسم نمودن قصص، عبرت از نمونه حوادث، اجراى اوامر و دورى از محرمات» را شامل مىشود با آن كه نه معنى لغوى «تلاوت» و نه معنى لغوى «تدبّر» چنين وسعت معنى را با خود دارد از اين جا معلوم مىگردد كه مقصود «جريان تلاوت راستين قرآن» مىباشد كه با «جريان تدبّر در آيات» وحدت دارد كه از قرائت شروع با فهم ادامه و به عمل ختم مىشود.
براى انس با قرآن، پنج عنوان «قرائت»، «تلاوت»، «ترتيل»، «استماع و انصات» و «تدبّر» در قرآن آمده است: (2)
«فَاقْرَؤُا ما تَيَسَّرَ مِنَالْقُرْاآنِ»(3)
«اُتْلُ ما اوُحِىَ اِلَيْكَ مِنَ الْكِتابِ»(4).
« وَ رَتِّلِ الْقُراآنَ تَرْتيلاً»(1)
«اِذا قُرِءَ الْقُرْاآنُ فَاسْتَمِعُوا لَهُ وَ اَنْصِتُوا...»(2)
«اَفَلا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْاآنَ»(3)
1 «قرائت»: از ريشه «قَرءَ» به معنى «جمع كردن و به هم پيوستن» مىباشد و مقصود از آن در سخن، «جمع و پيوستن حروف و كلمات» مىباشد كه با به هم پيوستن حروف، كلمات بامعنى و با پيوستن كلمات و حروف با هم، جملات مفيد ساخته مىشود.
به همين جهت «هر جمع و پيوندى»، «قرائت» نمىباشد و همچنين تلفظ حرفى واحد را قرائت نمىگويند.
2 «تلاوت»: از ريشه «تَلى يَتْلُو» به معنى «در پى آمدن، دنبال كردن» است بهنحوى كه مابين تابع و متبوع، چيزى جز تبعيّت نباشد، دين متابعت يا امرى مادى است و يا به معناى پيروى در قرائت و تدبّر در قرآن است.
مثال پيروى مادى و پيروى در حكم: «وَ الْقَمَرِ اِذا تَليها»(4)
(قسم به ماه آنگاه كه در پى خورشيد رود و در حكم نورانيت، از آن تبعيت نمايد). مثال پيروى در حكم فقط: «وَ يَتْلُوهُ شاهِدٌ مِنْهُ...» (5)
(و شاهدىاز خاندان پيامبر او را الگومىگيرد و از او متابعتمىنمايد) .
مثال پيروى در قرائت و تدبّر معنى: «مِنْ اَهْلِ الْكِتابِ اُمَّةٌ قائِمَةٌ يَتْلُونَ اياتِ اللّهِ اناءَ اللَّيْلِ وَ هُمْ يَسْجُدُونَ» .
(بعضى از اهل كتاب، امتى بپاخواستهاند كه آيات خدا را در اوقات شب درحالى كه به سجده رفتهاند با قرائت و تدبّر در معنى، دنبال مىكنند).
مثال پيروى در قرائت و تدبّر و عمل:
«اَلَّذينَ اتَيْناهُمُ الْكِتابَ يَتْلُونَهُ حَقَّ تِلاوَتِهِ اوُلئِكَ يُؤْمِنُونَ بِهِ»(1)
(كسانى كه به آنان كتاب داديم آن را به حق تلاوت مىنمايند، چرا كه آنان به آن ايمان دارند).
در اين مورد، حديث ديگرى از پيامبر «حق تلاوت» را «پيروى راستين در عمل» معرفى مىنمايد:
«فى قَوْلِهِ تَعالى: «... يَتْلُونَهُ حَقَّ تِلاوَتِهِ...»: يَتَّبِعُونَهُ حَقَّ اتّباعِهِ»(2)
مىبينيم اين آيه شريفه، نظر به تلاوت جامع در پيروى لفظى، معنوى و عملى دارد. پس «تلاوت قرآن»، «متابعت از قرآن در قرائت و دنبال كردن معانى و پيروى در عمل» مىباشد ؛ بنابراين، «هر تلاوتى»، «قرائت» مىباشد اما «هر قرائتى» لزوما «تلاوت» محسوب نمىشود ؛ و اساسا «تلاوت» در مواردى به كار مىرود كه مطالب قرائت شده، وجوب پيروى را در پى آورد، از اين رو گفته نمىشود: «تَلَوْتُ رُقْعَتَكَ»: «نامهات را تلاوت كردم»، بلكه صحيح آن،«قَرَأْتُ رُقْعَتَكَ» مىباشد ؛ اين معنى را به وضوح در آيات مىبينيم: «اَتَأْمُرُونَ النّاسَ بِالْبِرِّ وَ تَنْسَوْنَ اَنْفُسَكُمْ وَ اَنْتُمْ تَتْلُونَ الْكِتابَ اَفَلا تَعْقِلُونَ»(3)؛ (آيا مردم را به نيكى فرمان مىدهيد و خود را فراموش مىكنيد حال آن كه شما كتاب را تلاوت مىكنيد! پس چرا تعقل نمىكنيد و هواى نفستان را مهار نمىزنيد ) .
در آيه شريفه با توبيخ، سؤال مىكند كه: «تلاوت كتاب»،.
چرا «موجب عمل» نگشته است و چرا هواى نفس را مهار ننموده است ؟
در قرآن كريم، آن جا كه از «قرائت» و «تأنى و دقت» نيز مقصود باشد فعل قرائت با قيد اضافى آورده مىشود: «وَ قُرْانا فَرَقْناهُ لِتَقْرَاَهُ عَلَى النّاسِ عَلى مُكْثٍ وَ نَزَّلْناهُتَنْزيلاً»(1)؛ (و قرآنى عظيم را نازل كرديم كه جدا جدايش نموديم قطعه قطعه نازل كرديم به اين مقصود كه آن را بر مردم با تأنى و درنگ بخوانى و به اين دليل كه به نحو خاصى آن را نازل كرديم).
3 «ترتيل»: از ريشه «رَتَلَ» بهمعنى «جمعشدن و هماهنگى و نظاميافتن چيزى بر طريقى مستقيم» مىباشد ؛ از اين رو به شخصى كه دندانهايش از هماهنگى و تركيب و نظام سالمى برخوردار باشد مىگويد: «رَجُلٌ رَتَلُ الاسنانِ».
اين معنى باب مجرد را اگر به باب تفعيل بريم معنى «ترتيل» به دست خواهد آمد: (2)«جمع كردن و هماهنگى و نظامبخشى چيزى بر طريق مستقيم»، «طريق مستقيم» نسبت به هر چيزى، معنايى متناسب با آن را خواهد داشت.
همانگونه كه دندانها با نظمى خاص و براساس بنيادى محكم و صحيح، به منظور خرد كردن و هضم مناسب غذا چيده شده است و ترتيب دندانها با توجه به اين هدف خاص، شكل گرفته است، آيات قرآن .
نيز از نظم و چينش خاصى برخوردار مىباشد كه با هدف درمان فكر و روح بشر و هدايت و ارشاد آنها به قلّههاى كمال انسانيّت، هماهنگ گرديده است، از اين رو، «ترتيل قرآن»:
«نظم و چينش خاص آيات، هماهنگ با تأمين نيازهاى فكرى روحى بشر، با اهداف درمان فكر و ثبات بخشى به قلب مؤمنين و هدايت و ارشاد آنها به قلههاى كمال بشرى» خواهد بود. اين معنى از «ترتيل» به خداوند منسوب مىباشد: «كَذلِكَ لِنُثَبِّتَ بِه فُؤادَكَ وَ رَتَّلْناهُ تَرتيلاً»(1)(بدينسان قرآن را يكباره فرو نفرستاديم به اين دليل كه از اين راه، دل پر التهاب تو را ثبات بخشيم و دليل ديگر اين كه آن را ما به نحو خاصى، چيده و نظام بخشيدهايم).
از آن جا كه قرآن با روح بشر، سر و كار دارد، اين «چينش و انتظام» هم در بخش «الفاظ قرآن» و هم در حوزه «محتوا و معانى آيات» مطرح است كه هم زيبايى ظاهر و هم عمق باطن را گوياست. (2)
و در واقع، بخش الفاظ، انتظامش، مقدمهاى است براى ورود به حوزه معانى قرآن تا كه با توجه به چينش و نظام خاص معانى آيات، به ژرفانديشى و بررسى نتايج و آثار پيام قرآن بپردازيم.
با اين توضيحات، معنايى كه «راغب» در «مفردات خويش» براى ترتيل آورده است نه با معنى باب مجرد آن هماهنگ است و نه با كاربرد واژه در قرآن، سازگارى دارد: «الرَّتَلُ: اتِّساقُ الشَىْءِ وَ انتظامُهُ عَلَى استِقامَةٍ يُقالُ رِجُلٌ رَتَلُ الاَسْنانِ». «التَّرْتيلُ: ارْسالَ الكَلِمَةِ مِنَ الْفَمِ بِسُهُولَةٍ وَ .
اسْتِقامَةٍ قالَ تَعالى «وَ رَتِّلِ الْقُرآنَ تَرتيلاً، وَ رَتَّلناهُ تَرتيلاً» (ترتيل: فرستادن و خارج نمودن كلمه از دهان با سهولت و به شيوه صحيح مىباشد. چرا كه خداى تعالى مىفرمايد: وَ رَتِّلِ الْقُرآنَ...). اين معنى و اين استشهاد، هر دو ناقص مىباشد كه در ادامه توضيح خواهيم داد.
معنى «مفردات» به بخشى از معنى ترتيل آن هم جزء مقدمى آن نظر دارد، حال آن كه عمده، بخش معنى قرآن مىباشد كه به غفلت سپرده شده است.
اين غفلت شگفت آور در اكثر تفاسير و كتب لغت به چشم مىخورد (1)با وجود اين كه آيات و احاديث در مورد «ترتيل» به وضوح، اينگونه تلقى از «ترتيل» را مردود مىشمارد.
1 روش ترتيل
2 روش استماع و گوش سپردن
1 رعايت مخارج حروف ؛
2 رعايت تجويد و زيبايى قرائت ؛
3 رعايت تقطيع آيات ؛
4 پرهيز از شتاب در قرائت ؛
5 پيوستگى و تداوم در قرائت ؛ .
1) در بحث اقوال در معنى ترتيل، بعضى از نظرات مفسرين و كتب لغت، خواهد آمد .
1 توجهبهچينشآياتدرچهارحوزهترجمه،تفسير،تأويلوطرحسؤال؛
2 تأنّى در برابر آيات و سؤالات مطرح شده ؛
3 تدبّر در آيات ؛
4 خود را مخاطب قرآن ديدن ؛
5 محزون كردن جان خويش ؛
6 كاوش در آيات، در جهت درمان درد خويش
خود را مخاطب قرآن ديدن
«أنَْتَ تَقْرَأُ الْقُرآنَ ما نَهاكَ فَاذا لَمْ يَنْهَكَ فَلَسْتَ تَقْرَؤُهُ» (1)
(تو مادامى قرآن مىخوانى كه تو را نهى كند پس هرگاه تو را نهى نكرد پس تو آن را نمىخوانى!)
در جريان تدبّر از پس كندو كاو و پى بردن به پيام قرآن، بايد خود را مخاطب پيامها و انذار و بشارتهاى آن ببينيم.
قرآن نه كتابى است صرفا براى مطالعه و نه فيلمى است جهت تماشا، بلكه همچون كارگردانى است كه متناسب با واقعيت نفسانى و شرايط فكرى روحى مخاطب، نقشى از او را در صحنههاى خويش به نمايش مىگذارد.
از اين رو، ما به عنوان مخاطب قرآن بايد خود را صاحب نقشى در صحنههاى مطرح شده در قرآن ببينيم ؛ در اين صحنه بايد ببينيم ما با .
1) (ص) (كنز العمال، خ 16252) .
توجه به شرايط فكرى، روحى و اخلاقى كه هماكنون در آن به سر مىبريم، چه نقشى را ايفاء مىكرديم و چه موضعى را اتخاذ مىنموديم و در چه راهى قدم مىگذاشتيم .
با اين توجه، صحنههاى قرآن، برايمان ملموس و عينى شده، هشدارها و بشارتهايش تا عمق جانمان تأثير مىگذارد.
در اين جاست كه ما با آينه قرآن شخصيت خويش و نهايت كارهايمان را به عينه مشاهده كرده، از چهره خويش به هراس مىافتيم و در اين جاست كه نالهمان به آسمان برمىخيزد و وحشت زده به متكلم قرآن پناهنده مىشويم تا با كلامش مارا درمان نمايد.
به عنوان مثال، جريان قصه موسى عليهالسلام با فرعون و موسى عليهالسلام با بنىاسرائيل را مورد تدبّر قرار مىدهيم:
شخصيت «فرعون» را مىبينيم، عنصرى كه مردم به بردگى او تن داده، ذليل او مىباشند، جبارى كه قدرت نظامى سياسى وحشتناكى را پديد آورده، هر صدايى را در نطفه خفه مىكنند ؛ با اطرافيانى كه مأمور چاپلوسى و تعريف و تمجيد از او مىباشند ؛ در كنار اينها، ثروت سرشار مصر، همه در اختيار او قراردارد ؛ در شرايطى كه هيچ كس قدرت منازعه با او را ندارد و اصلاً فكر مقابله را به خود راه نمىدهد.
در برابر موسى عليهالسلام را مىبينيم، به همراه برادرش، با قيافه دو چوپان
ساده، با نمد چوپانى و كلاه روستايى (1)و سر و وضع ژنده و عصاى چوپانى در دست.
موسى عليهالسلام شروع به صحبت مىكند:
«فرعون آيا مايل هستى كه از آلودگى پاك شوى؟!، و تو را به سوى پروردگارت هدايت كنم تا از مقام عظمتش، خشيت يابى؟»:
«هَلْ لَكَ اِلى اَنْ تَزَكّى. وَ اَهْدِيَكَ اِلى رَبِّكَ فَتَخْشى»(2)
در اين درگيرى، واقعا ببينيم آيا اگر ما در شرايط فرعون بوديم و آن قدرت و امكانات را داشتيم، از موسى عليهالسلام سخنى را مىپذيرفتيم؟، يا اين كه پناه بر خدا كمتر از فرعون عمل نمىكرديم و دست كمى از او نداشتيم ؟
آخر وقتى ما تحمل شنيدن يك انتقاد از فرزند خود و يا كم سنتر از خود را نداريم و اجازه انتقاد به آنان نمىدهيم، و حتى حاضر نيستيم از بزرگتر از خويش انتقادى بشنويم، با اين كه نه از قدرت فرعون برخورداريم و نه كمترين زرق و برقهاى او را در اختيار داريم، پس چگونه مىتوانستيم در آن شرايط با تواضع و فروتنى تسليم موسى عليهالسلام شويم؟ و آيا جز جواب فرعون را به حضرت مىداديم ؟
«آيا ما به دو بشرى همانند خود ايمان آوريم در حالى كه قوم آن دو .
صرفا برده ما هستند و اطاعت امر ما را مىكنند؟!» (1)
«مگر تو همان بچهاى نيستى كه در ميان خود تو را به عنوان فرزند بزرگ كرديم ؟(2)(حالا براى ما مربى شدهاى؟!) .
«آيا من از اين (آدمى) كه پست و بىمقدار است و حرف زدن بلد نيست، بهتر نيستم؟!».
«اگر راست مىگويد» پس چرا بر او گردنبندهايى از طلا آويخته نشده است؟! يا (همچون پادشاهان) فرشتگانالهى به حالت منظم و صف كشيده بههمراه او نيامدهاند (اگر راست مىگويدكه از جانب خداى عالم آمدهام)؟».
فرعون غرق شده، بنىاسرائيل از دريا گذر كرده در سرزمين صحراى سينا به سر مىبرند، خوراكشان به اعجاز، پيوسته «مَنّ و سَلْوى» است، مرغ بريان با يك نوع حلواء.
كار تغذيه يكنواخت، به جايى مىرسد كه ديگر بنىاسرائيل طاقت نياورده با اعتراض مىگويند: «ما هرگز بر يك نوع غذا، صبر نخواهيم كرد، پس براى ما از خدايت بخواه كه برايمان از آنچه كه درزمين مىروياند بيرون آورد، از سبزيجات آن، خيار آن گندم و عدس و پياز آن».
«لَنْ نَصْبِرَ عَلى طَعامٍ واحِدٍ فَادْعُ لَنا رَبَّكَ يُخْرِجْ لَنا مِمّاتُنْبِتُ الاَْرْضُ .
مِنْبَقْلِها وَ قِثّائِها وَ فُومِها وَ عَدَسِها وَ بَصَلِها»(1)
تعبير «لَنْ = ابدا» و تعبير «رَبَّكَ» به جاى «رَبَّنا»، نشان دهنده نزول شخصيت آنان و ضعف و زبونى روحى و فساد اعتقاديشان مىباشد كه چقدر ماديگرا شدهاند و براى ادامه انقلاب، شرايط رياضت اقتصادى، مخالف هستند و ديگر برايشان، آزادى ؛ استقلال و نظام الهى، به قيمت تحمل فشار و سختىها معنى ندارد، و حاضرند اين شرافت و عزت را از دست ندهند و يا كم رنگ شود ولى به رفاه مادى برسند.
تعبير «ابدا» بىطاقتى شديد آنان را نشان مىدهد، اين قوم چنان به پستى گراييدهاند و دل به دنيا سپردهاند كه همهچيز را از ياد بردهاند: نعمت عظيم هلاكت فرعون، رهبرى الهى، آزادى و... را به هيچ مىگيرند و بر درخواستهاى ذليلانه خود پاى مىفشرند.
دراين شرايط، ديگراز شلاق توبيخو سرزنش موسى عليهالسلام و موعظهاش كارى ساخته نيست: «...اَتَسْتَبْدِلُونَ الَّذى هُوَ اَدْنى بِالَّذى هُوَ خَيْرٌ اِهْبِطُوا مِصْرا فَاِنَّ لَكُمْ ما سَأَلْتُمْ»(2)؛ (آيا شما چيزى را كه پستتر است عوض مىگيريد در مقابل چيزى كه ارزشمند است؟ در شهرى با ذلت فرود آييد چرا كه قطعا براى شماست آنچه را كه درخواست مىنماييد...).
حال ما خود را در شرايط موسى عليهالسلام و بنىاسرائيل قرار دهيم: آيا واقعا ما بر يك نوع غذا، طاقت مىآورديم؟ و اعتراضى نمىنموديم و به نهضت ادامه مىداديم و ياور موسى عليهالسلام بوديم؟، و يا اين كه از جلوداران معترضين به موسى عليهالسلام به حساب مىآمديم ؟ .
«... وَ يَسْتَشيرُونَ بِهِ دَواءَ دائِهِمْ...» (1)
(و به واسطه تلاوت ترتيلى و محزون كردن خويش، داروى دردشان را در قرآن با زير و رو كردن جستجومىكنند).
پس از توجه به جريان آيات و طرح سؤال و درنگ و فهم و تدبّر پيامِ آيه و مخاطب آيات ديدن خود و تحزين نفس، نوبت كاوش براى استخراج داروى درد خويش از ميان آيات مورد تدبّر قرار گرفته، فرامىرسد چرا كه قرآن در كنار بيان دردها، بلافاصله از درمان آن، سخن مىگويد. طبابت افكار فاسد و ارواحآلودهبشرى، شأناساسى قرآن و معصوم عليهمالسلام مىباشد ؛ طبابتى كه درمان بزرگترين دردهاى بشرى را برعهده دارد: «اِنَّ فيهِ شِفاءً مِنْ أَكْبَرِ الدّاءِ، وَ هُوَ الكُفْرُ وَ النِّفاقُ وَ الغَىُّ وَ الضَّلالُ»(2)؛ (به راستى در آن بهبودى از بزرگترين امراض، وجود دارد و آن كفر است و نفاق و تباهى است و گمراهى).
درد و مرض هايى كه حيرت حيوانى و قساوت صخرهاى (3)را به .
1) على عليهالسلام (نهج، خ 193) .
2) على عليهالسلام (نهج، خ 176) .
3) هيچ بندهاى به مجزاتى عظيمتر از قساوت قلب مبتلا نگشته است: (ما ضُرِبَ عَبْدٌ بِعُقُبَوبَةٍ أَعْظَمَ مِنْ قَسْوةِ القَلْبِ» امام باقر عليهالسلام (بحار، ج 78، ص 168). از عوامل قساوت قلب: 1 آرزوهاى طولانى، 2 ارتكاب گناه، 3 گوش دادن به اباطيل، 4 كثرت سخن در غير ذكر خدا، 5 ترك عبادت، 6 ترك اجتماع مسلمين (نماز جمعه و غيره)، 7 نظر به بخيل، 8 سخن بيش از حد با زنان 9 همنشينى با اغنياء و خوشگذرانان و...، 10- جدال با احمق، 11 به دنبال عيس و لذت، وقت سپردن 12- قصابى و كفن فروشى، 13-.. (ميزان الحكمه، ج 8، ص 239 و...) .
ارمغان آورده است: «... فَهُمْ فى ذلِكَ كَالاَنْعامِ السّائِمَةِ وَ الصُّخُورِ القاسِيَةِ» (1)
آن كه از درد غفلت و سرگشتگى به خود آمده است و خود را محروم از روشنايى حكمت و خاموشى از جرقههاى علوم انسانيت مىبيند، چه عاشقانه و دردمند روى به معشوق مىآورد و درمان مىطلبد: «يا مَنْ اسْمُهُ دَواءٌ وَ ذِكْرُهُ شِفاءٌ وَ طاعَتُهُ غِنىً اِرْحَمْ مَنْ رَأْسُ مالِهِ الرَّجاءُ وَ سِلاحُهُ البُكاءُ...» (2)
(اى كسى كه نامش دارو و يادش بهبودى و طاعتش بىنيازى است، رحمت نما كسى را كه سرمايهاش اميد و سلاحش گريه و ناله است...» .
اين طلب، عاشق را به خلوت شب، كشانده به مناجات با معشوق و انس با قرآن مىنشاند، چرا كه معشوق از خلال قرآنش سخن مىگويد و در آن به نهايت تجلّى كرده و به درمان نشسته است: «اَلا مَنِ اشتاقَ اِلَى اللّهِ فَلْيَسْتَمِعْ كَلامَ اللّهِ» (ص)؛ (به هوش باشيد هر كه شوق به سوى خدا دارد پس بايد به سخن خدا گوش فرادهد).
«اِذا اَحَبَّ أَحَدَكُمْ أَنْ يُحَدِّثَ رَبَّهُ فَلْيَقْرَءِ القُرآنَ»(3)
(هرگاه يكى از شما شوق داشت كه با پروردگارش سخن تازه كند پس بايد قرآن بخواند) .
«فَتَجَلّى لَهُمْ سُبْحانَهُ فى كِتابِهِ مِنْ غَيْرِ اَنْ يَكُونُوا رَأَوْهُ...»(4)
(پس برايشان او خداوند كه پاك و منزه است در كتابش به نهايت و عظمت تجلّى نموده است، بدون اين كه بتوانند او را ببينند). ).
سخنبامعشوق و ديدار بااو ودلسپردن بهكلامش،زنگاراز دلشسته، سنگينى گوش را به حق شنوى و شب كورى را به بينايى مبدّل مىسازد:
«اِنَّ اللّهَ سُبْحانَهُ جَعَلَ الذِّكْرَ جَلاءً لِلْقُلُوبِ تَسْمَعُ بِهِ بَعْدَ الوَقْرَةِ وَ تُبْصِرُ بِهِ بَعْدَ العَشَوة»(1)
«اِنَّ هذِهِ القُلُوبَ تَصْدَأُ كَما يَصْدَأُ الحَديدُ، قيلَ: يا رَسُولَ اللّهِ فَما جِلاؤُها؟، قالَ بِتِلاوَةِالقُرآنِ» (2)(3)
(به راستى اين دلها، زنگار مىگيرند، همانگونه كه آهن زنگ مىزند، گفتهشد: اى رسول خداپس جلاى آنهابه چيست؟ فرمود:بهتلاوت قرآن).
«جِلاءُ هذِهِ القُلُوبِ ذِكْرُ اللّهِ وَ تِلاوَةِ القُرآنِ» (4)
(مايه جلا و صيقلى اين دلها، ياد خدا و تلاوت قرآن است).
چرا بايد تنها دل به قرآن سپرد ؟
آخر، «معشوق دلها احدى را با چيزى همچون قرآن، موعظه نكرده است و جز به قرآن چيز ديگرى را جلاء دهنده دلها قرار نداده است».
«اِنَّ اللّهَ سُبْحانَهُ لَمْ يَعِظْ أَحَدا بِمِثْلِ هذا القُرآنِ... وَ ما لِلْقَلْبِ جِلاءٌ غَيْرُهُ» (5)
آنچه موجب حيات دلهاست «موعظه»، آنچه غرور و سركشى را مىشكند «ياد مرگ و قيامت»، آنچه چشم را بينايى مىبخشد «صحنههاى دلخراش زندگى دنيا» و آنچه به احتياط و هشيارى مىكشاند «هجوم .
روزگار و سرنوشت شوم گذشتگان» (1)مىباشد ؛ و آنچه موجب استمرار همه اينهاست، «طاعت حق و تقواپيشگى از آلودگىهاى و محرّمات الهى» است.
اين همه و بسيارى ديگر در اين مسير، در نسخه طبيب دلها گنجانده شده است.
قرآن با شناساندن حقيقت فقر انسانى، فناى دنيا، واقعيت مرگ، حسابگرى قيامت، وسعت رحمت حق، نظارت و احاطه علمى با اقتدار همه جانبه الهى، خباثت شيطان و عداوت دائمى او، بيان حقيقت و باطن جرم و جنايت و گناه و پليدى و ظلم و خيانت كه زبانههاى سركش آتشند (2)و...، و بيان حقيقت طاعت و ايمان و احسان و طهارت كه نسيم رحمت است و گل و بوستان الهى (3)و بيان حقيقت طاعت و ايمان كه فساد و تباهى و جرم و جنايت، آثار ويرانگرش صرفا متوجه خود مفسدين و جنايتكاران است نه ديگران، آن هم نه در قيامت، بلكه از لحظه نيت ارتكابگناهو آلودگى كه دم به دم و لحظه به لحظه در كام عذاب فرو مىروند، (4)
كاوش در آيات براى درمان خويش
ش1) اَحْى قَلْبَكَ بِالمَوْعِظَةِ وَ أَمِتْهُ بِالزَّهادَةِ وَ قَوِّهِ بِاليَقين وَ نَوِّرْهُ بِالحِكْمَةِ وَ ذَلِّلْهَ بِذِكْرِ الْمَوْتِ وَ قَرِّرْهُ بِالفَناءِ وَ بَصِّرْهُ فَجائعَ الدُّنيا وَ حَذِّرْهُ صَوْلَةَ الدَّهْرِ وَ فُحْشَ تَقُلُّبِ اللَّيالى وَ الايّامِ، وَاعْرِضْ عَلَيْهِ أَخْبارَ الماضينَ و...» نامه پربار على عليهالسلام به فرزندش (نهج،نامه 31).
2) «اِنَّما يَأْكُلُونَ فىبُطُونِهِمْنارا» (10/نساء)،«هَلْ يُجْزَوْنَ اِلاّ ما كانُوا يَعْمَلُونَ» (147/نساء) و آيات بىشمار ديگر.
3) «فَرَوْحٌ وَ رَيْحانٌ وَ جَنَّتُ نَعيمٍ» (89 / واقعه).
4) «اِنَّ جَهَنَّمَ لَمُحيطَةٌ بِالْكافِرينَ ٍ» (49 / توبه، 54 / عنكبوت). « اِلاّ اَنْفُسَهُمْ وَ ما يَشْعُرُونَ» (26 / انعام) .
قرآن با بيان همه اينها و شكلهاى گوناگون، در قالب قصص انبياء، تجربه زندگى و تاريخ و آينده بشر، با زبان رحمت و دلسوزى و گاه با شلاق انذار و اعلان خطر، دلهاى قساوتپيشه را نرم كرده به درمانش مىپردازد.
در اين مسير، با ارائه طريق نجات و سلامتى، بيمار را از انتحار و خودكشى و يأس از رحمت خداوند، مانع مىشود.
آخر وقتى انسان وضعيت بحرانى و وخيمش را از طريق قرآن متوجه مىشود و عاقبت را نظر مىكند، از وحشت و اضطراب نزديك است كه قالب تهى كند، اين حالت فزونى مىگيرد، وقتى كه استحكام و ريشه دوانى آلودگىها را در فكر و عقل و قلب و روحش، مشاهده نمايد.
اين حالت، عجز تام و استيصال زايدالوصفى را درپى مىآورد، در اين حال و هواست كه نداى ربانى آن رؤف رحيم، آن عزيز كريم، آن اهل تقوى و مغفرت، انسان را به خود مىآورد و به او نويد رحمت مىدهد و راه وصول به حق را مىنماياند و جبران مافات را تضمين مىكند: «قُلْ ياعِبادِىَالَّذينَ اَسْرَفُوا عَلى اَنْفُسِهِمْ لا تَقْنَطُوامِنْ رَحْمَةِ اللّهِ اِنَّ اللّهَ يَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَميعا»(1)(بگو اى بندگان من، كسانى كه بر جان خويش، زيادهروى نمودند، از رحمت خدا، مأيوس نشويد چرا كه خداوند، همه گناهان و آثارشان را پاك مىكند و مىآمرزد).
اگر استغفار و اعتراف به آلودگى، به همراه حزن و اندوه، و گريه بر .
1) 53 / زمر .
بيچارگى خود (1)با توسل به حق، ضميمه نشود، و با اطاعت و اجراى اوامر الهى درنياميزد، توان شكستن سدها و برچيدن پايگاههاى فساد و تباهى را در وجود خويش نداشته، يأس و نااميدى بر او مستولى خواهد شد: «... لَولا ما أَرْجُو مِنْ كَرَمِكَ وَسَعَةِ رَحْمَتِكَ وَ نَهْيِكَ اِيّاىَ عَنِ القُنُوطِ لَقَنَطْتُ عِنْدَما أَتَذَكَّرُها»(2)
در اين مرحله يا راه انتحار را پيش مىگيرد و يا خود را به تمامى در اختيار شياطين قرارداده، سينهاش را به وسعت، پايگاه كفر و تباهى، مىگرداند: (3)
«مَنْ شَرَحَ بِالْكُفْرِ صَدْرا فَعَلَيْهِمْ غَضَبٌ مِنَ اللّهِ وَ لَهُمْ عَذابٌ عَظيمٌ»(4)
اثر طاعت حاصل از انس با قرآن و اتصال و مناجات با حق «رقّت قلب، صفاى باطن و صلابت روحيه» مىباشد كه رقت و نرمش نسبت به مؤمنين، صفاى از آلودگى و صلابت در حق و بىباكى در راه خدا از سرزنش ملامتگران، خواهد بود:
«اِنَّ لِلّهِ آنِيَةً فِى الاَْرْضِ، فَأَحَبُّها اِلَى اللّهِ، ما صَفا مِنْها وَ رَقَّ وَ صَلُبَ وَ هِىَ الْقُلُوبُ، فَأَمّا ما رَقَّ مِنْها، فَالرِّقَّةُ عَلَى الاِْخْوانِ، وَ أَمّا ما صَلُبَ مِنْها .
1) «تَعَرَّضْ لِرِقَّةِ القَلْبِ بِكَثْرَةِ الذِّكْرِ فِى الْخَلَواتِ» امام باقر عليهالسلام (بح، ج 78،ص 164)، (براى رقت قلب به كثرت ذكر در خلوتها روى آوريد). «عَوِّدُوا قُلُوبَكُمُ الرِّقَّةَ، وَأكْثِرُوا مِنَ التّفَكُّرِ وَالْبُكاءِ مِنْ خَشْيَةِاللّهِ» (ص)(بح، ج83،ص 351) (دلهايتان را به رقت تمرين دهيد و تفكروگريهاز خشيتخدارازيادكنيد).
2) امام سجاد عليهالسلام (دعاى ابوحمزه) .
3) قصه «برصيصا» عابدبنىاسرائيلىگرفتارشيطان درسورهحشر، قصهسندىبنشاهك جلادهارون دريأسازرحمت خداو....
4) 106 / نحل .
فَقُوْلُ الرَّجُلِ فِى الْحَقِّ، لا يَخافُ فِى اللّهِ لَوْمَةَ لائِمً(1)وَ أَمّا ما صَفا فَما صَفَتْ مِنَ الذُّنُوبِ» (2)
تدبّر، در دو سطح عمومى و خصوصى مطرح بود، در هر يك از دو سطح، مسلمان و غيرمسلمان مىتوانستند شركت كنند.
در سطح عمومى، براى غير مسلمان كليد اساسى، عقل سالم و ترجمه دقيق و بليغ مىباشد و براى مسلمان، علاوه بر آن «اصول حاكم بر متدبّر» غير از احاطه بر آيات و روايات، ضرورى است.
در سطح تخصصى، تمام كليدهاى تدبّر و اصول اساسى تدبّر براى دو گروه مطرح مىباشد (3)جز آن كه اصل صحت اعتقادات براى محقق غيرمسلمان، به عنوان راهنما، مىتواند مطرح باشد.
جهت نمونه تدبّر، به عنايت الهى، سوره حمد را با بهكارگيرى روش طرح سؤال، مورد تدبّر قرار مىدهيم بعضى از سؤالات در حد پاسخگويى با امكانات عمومى است و بعضى ديگر، آشنايى با ابزار تخصصى را نياز دارد، مقدار نياز به اين ابزار، بستگى به نوع سؤالات تفاوت مىكند. .
1) در حديثى ديگر «أَصْلَبْها فى ذاتِ اللّه» (ص) (كَنْز، خ 5 و 1224) .
2) على عليهالسلام (بِح، ج 7، ص 60 و 56) .
3) محقق غيرمسلمان در ابتدا، موظف به رعايت اصول كلى تحقيق كه در همه علوم مشتركا مطرح است، مىباشد، گرچه او متضمن تحقيق به اصول حاكم بر محتواى قرآن، پى مىبرد، اگر به درستى شيوه تحقيق را طى كرده باشد .
ما در اين نمونهها، بدون تأكيد بر سطح سؤال، آنها را پىمىگيريم:
«بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ. اَلْحَمْدُ لِلّهِ رَبِّ الْعالَمينَ. اَلرَّحْمنِ الرَّحيمِ . مالِكِ يَوْمِ الدّينِ. اِيّاكَ نَعْبُدُ وَ اِيّاكَ نَسْتَعينُ. اِهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقيمَ. صِراطَ الَّذينَ اَنْعَمْتَ عَلَيْهِمْ غَيْرِ الْمَغْضُوبِ عَلَيْهِمْ وَ لاَ الضّالّينَ»
«معنى دقيق كلمه» علت گزينش و جايگاه آن، ارتباطات در جمله، آيه و آيات و سؤالات اساسى ديگر:
1 معناى «اللّه، رحمن و رحيم» چيست ؟
2 چرا در ميان اسماء الهى، اين سه اسم با اين ترتيب خاص آمدهاند؟ و چرا اين ذكر در صدر سورهها تكرار شده است ؟
3 معناى «حمد، رب، عالمين و دين» چيست ؟
4 چرا حمد به اللّه نسبت داده شده است ؟
5 چرا در «بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ» و «اَلْحَمْدُ لِلّهِ» گوينده سخن ملحوظ نيست ؟
6 رابطه ميان «اللّه، رَبِّ الْعالَمينَ، اَلرَّحْمنِ ،الرَّحيمِ و مالِكِ يَوْمِ الدّينِ» چيست؟
7 «نَعْبُدُ، اِهْدِ، الصِّراطَ، الْمُسْتَقيمَ، اَنْعَمْتَ عَلَيْهِمْ، غَيْرِ، الْمَغْضُوبِ، وَ لاَ الضّالّينَ» چه معنى مىدهد ؟
8 چرا جمله «نَعْبُدُ و نَسْتَعينُ» به صيغه فعلى آمدهاند و همچون «اَلْحَمْدُلِلّهِ» شكل اسمى ندارند ؟
طرح بعضى از سؤالات در مورد سوره حمد
9 چرا در «اِيّاكَ نَعْبُدُ وَاِيّاكَ نَسْتَعينُ» سخن از غيبت به خطاب، مبدل گشته است؟
(10) چرا به جاى «أَعْبُدُ»، «نَعْبُدُ» آمده است ؟
(11) استعانت از ابزار، با استعانت صرف به خداوند، چگونه سازگار است ؟
(12) چرا هدايت در صراط مطرح است نه هدايت به سوى صراط ؟
(13) چرا هدايت در صراط مطلوب است نه حفظ ونگهدارى در صراط ؟
(14) چرا به جاى «صراط»، واژههاى «طريق و يا سبيل» نيامده است ؟
(15) چرا براى «مغضوبين»، تعبير «غير» و براى «ضالين»، تعبير «لا» جهت نفى آمده است ؟
(16) چرا در «الَّذينَ اَنْعَمْتَ عَلَيْهِمْ» نعمت به خدا منتسب است؟ و در «مَغْضُوبِ» نسبت مجهول است؟ و در «ضالّين» به خود آنان نسبت داده است ؟
(17) عنوان سوره چيست؟ و چه رابطهاى با محتواى آن دارد؟
(18) موضوع و هدف سوره چيست؟ و مخاطب آن كيست ؟
سؤال 1: معناى «اللّه رحمن و رحيم» چيست؟ (1)
الف: «اللّه» اسم عَلَم، اصلش «اله» يا «وِلاه» يا «لِياه» است كه به عنوان صفت مشبه، به كار رفته است. .
1) تحقيقات لغوى عمدتا از كتاب گرانقدر «مفردات» راغب استفاده شده است .
بنابر اوّل: يا از فعل أَلَهَ (عبادت كرد)، يَأْلَهُ مىباشد كه «اِله» به معنى «معبود» خواهد بود.
و يا از فعل أَلِهَ (متحير گشت)، يَأْلَهُ مىباشد كه «اِله» به معنى «ذاتى است كه عقول از درك كنه ذاتش در حيرت و سرگشتگى به سرمىبرند».
بنابر دوّم: از فعل وَلِهَ (شيفته گشت) يَوْلَهُ مىباشد كه «وِلاه» به معنى «ذاتى است كه از رؤيت ديدگان در حجاب قراردارد».
هر چهار معنى مؤيدات بسيارى از قرآن و روايات دارد كه به جهت وضوح و اطلاله كلام از ذكر آن خوددارى مىكنيم پس «اللّه»، «ذاتى است كه معبود همه پديدههاست و آنها شيفته و بىقرار و مشتاق به سوى اويند و از درك كنه ذات كبريايش در حيرت و از ديدار ذاتش در حجاب قراردارند».
با اين معنى دقيق، مىبينيم چشمانداز و تصوير روشنى از اسم جلاله الهى، در برابر افكار و عقول جلوهگر مىشود.
ب: «رَحْمن» صيغه مبالغه از ريشه «رحمت» مىباشد، به معنى كسى كه رحمت فراوانى را ابراز مىدارد.
اين معنى در فرهنگ قرآن چهره روشنى مىيابد: كسى كه همه اشياء و مخلوقات حتى كفار را زير پوشش رحمت عام خويش قرار داده است:
«...وَ رَحْمَتى وَسِعَتْ كُلَّ شَىْءٍ فَسَاَكْتُبُها لِلَّذينَ يَتَّقُونَ وَ
طرح بعضى از سؤالات در مورد سوره حمد
يُؤْتُونَ الزَّكوةَ وَ الَّذينَ هُمْ بِاآياتِنا يُؤْمِنُونَ»(1)
(و رحمت من هرچيزى را فراگرفتهاست پسآن را براى كسانىكه پيوسته تقوى پيشهمىكنند و زكاتمىدهند و براى كسانىكه آنان به آيات ما ايمان دارند، ثبت و مقررخواهيمنمود).
«...رَبَّنا وَسِعْتَ كُلَّ شَىْءٍ رَحْمَةً وَ عِلْما»(2)
ت: «رحيم» صفت مشبهه از ريشه «رحمت» مىباشد كسى كه رحمت ثابت و پايدار دارد.
در فرهنگ قرآن، اين صفت الهى صرفا مؤمنين را شامل مىشود كه شكر رحمت واسعه ناشى از رحمانيت الهى را به جاى مىآورند، نيمه دوم آيه قبل اين نكته را به خوبى گوياست در سوره احزاب نيز اين معنى تأكيد مىشود:
«... وَ كانَ بِالمُؤْمِنينَ رَحيما» (3)
(و او صرفا نسبت به مؤمنين رحيم است). توجه به اين نكات در اين سه اسم الهى بسيارى از سؤالات ديگر را پاسخ مىدهد.
سؤال 2: چرا در ميان اسماء الهى اين سه اسم با اين ترتيب خاص آمدهاند؟ و چرا اين ذكر در صدر سورهها تكرار شده است ؟
الف: اسم «اللّه» جامع جميع صفات شؤون الهى است ؛ به همين جهت برجستهترين اسم براى معبود پديدههاست كه در فرهنگ قرآن و اسلام .
مطرح است و شأن خالقيت به اين اسم جامع برمىگردد:
«اَللّهُ خالِقُ كُلِّ شَىْءٍ وَ هُوَ عَلى كُلِّ شَىْءٍ وَكيلٌ»(1)
با اين توجه، ما مخلوق اللّه و بنده او هستيم پس در حين شروع در هر كارى و طلب نيرو و انرژى براى حركت در مسير بندگى، مناسب است به اين اسم و شأن جامع الهى متوسل شويم و بگوييم: «بِسْمِ اللّهِ».
«اللّه» خالق هستى، همه مخلوقات را از رحمت واسعهاش بهرهمند ساخته است پس سزاوار است به اين شأن جامع نيز كه فراگير است اشاره كنيم و لطف و رحمت بىدريغش را مدنظر قرار دهيم: «بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ».
با توجه به عنايت خاص الهى نسبت به مؤمنان و شاكران سزاوار است به اين شأن برجسته نيز كه پاسخ تمام مطلوبها و نيازهاى متعالى انسان مؤمن را در بردارد اشاره كنيم: «بِسْمِاللّهِ الرَّحْمنِالرَّحيمِ» .
اين صفت «رحيميت» در واقع هدف از خلقت هستى و رحمانيت الهى را نشان مىدهد كه غرض از خلقت، بهرهمندى مخلوقات خصوصا انسان و جن از عنايت خاص او مىباشد و اگر مخلوقى برخلاف اين هدف الهى به غضب دچار گشت به سوءاختيار خويش بوده است، از اين رو نتيجه رحمانيت با اين كه در مورد بعضى از مخلوقات، كفر به رحمت الهى است و مناسب بود ذكر غضب و عذاب نيز در پى رحيميت او بيايد ليكن به جهت ناگزيرى اين نتيجه و عدم مطلوبيت، و فرعى بودن آن در نظام خلقت .
1) 62 / زمر .
مطرح نگرديد.
ب: با توضيح فوق، روشن مىشود كه «بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ» شعارى است كه مجموعه مسايل مبدأ خلقت، مسير خلقت و مقصد خلقت و تمام وظايف بندگى و كيفيت سير در مسير بندگى را مطرح مىنمايد، مبدأ خلقت از «اسماللّه» و مسير خلقت از «رحمانيت الهى» روشن مىگردد كه برجستهترين جلوه رحمانيت نعمت «بعثت انبياء» و سپس «خلقت انسان» و سپس تعليم تكلم و بخشيدن قدرت تكلم به او مىباشد:
«اَلرَّحْمنُ. عَلَّمَ الْقُرْآنَ. خَلَقَ الاِْنْسانَ. عَلَّمَهُ الْبَيانَ» (1)
پس «تمام وظايف بندگى» در نعمت نبوت نهفته است و «كيفيت سير» نيز علاوه بر نعمت نبوت در استعانت به اين اسماء نهفته است.
«رحيميت» نيز عنايت خدا در زندگى دنيا و آخرت را نشان مىدهد و در واقع رحيميت دليل و سند زندگى ابدى پس از مرگ، و دليل معاد و قيامت است چرا كه رحيم ابدى بدون مرحوم ابدى معنى ندارد، و فقدان رحيميت ابدى نيز نقصى است كه ذات مقدس كمال غنا و لطف و رحمت، از آن برى مىباشد.
پس با توضيحات فوق روشن مىگردد كه «بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ» خلاصه تمام قرآن است از اين رو، اين خلاصه در ابتداى هر سوره آمده است تا تفصيلى از اين خلاصه در بعضى يا همه حوزههاى آن .
1) 1 4 / الرحمن .
مطرح گردد.
سؤال 3: معناى «حَمْد، رَبّ، عالَمين، و دين» چيست؟
«حَمْد» ستايشى است كه نسبت به ارزش و زيبايى اختيارى، ابزار شود از اين رو علت آمدن اين واژه به جاى «مدح» كه به مطلق زيبايى نظر دارد، روشن مىگردد.
«رَبّ» در اصل از «تربيت» است كه آن «پرورش دادن چيزى تا كمال خويش» مىباشد پس «ربّ» به معنى پروردگار متربى تا كمال نهايىاش مىباشد ؛ در بعضى از استعمالات قرآن به معنى صاحب اختيار و سيد و آقا مىباشد (1)كه در سوره حمد با توجه به ذكر «اللّه» صرفا شأن تربيت را نظر دارد.
«عالَمين» جمع «عالَم» به معنى مجموعهاى از هر صنف يا نوع از موجودات مىباشد پس «عالمين» مجموعه اصناف و انواع موجودات هستى را نظردارد.
در قرآن كريم به معنى اصناف و مجموعه انسانها و جنيان نيز آمده است:
«اِنَّ اللّهَ اصْطَفى ادَمَ وَ نُوحا وَ الَ اِبْراهيمَ وَ الَ عِمْرانَ عَلَى الْعالَمينَ»(2)
«...يا مَرْيَمُ اِنَّ اللّهَ اصْطَفيكِ وَ طَهَّرَكِ وَ اصْطَفيكِ عَلى .
نِساءِ الْعالَمينَ»(1)
ليكن اين معنى با سياق آيات سوره حمد كه شأن اللّه را در جهان هستى دنبال مىكند مناسبتى ندارد.
اين معنى فراگير از «عالمين» در سوره اعراف و سور ديگر آمده است:
«اَلا لَهُ الْخَلْقُ وَ الاَْمْرُ تَبارَكَ اللّهُ رَبُّ الْعالَمينَ»(2)
«دين» از ريشه دانَ يَدينُ، به معنى «گردنسپارى و انقياد در چهارچوب و ضوابطى خاص» مىباشد. (3)
از اين رو، در استعمالات قرآنى، گاه بر جنبه گردنسپارى و انقياد آن تأكيد مىشود و گاه بر ضابطه و قانونمندى در آن.
هر دو استعمال را يك جا آيه سوره توبه جمع نموده است:
«قتِلُوا الَّذينَ لا يُؤْمِنُونَ بِاللّهِ... وَ لا يَدينُونَ دينَ الْحَقِّ...»(4)
فعل «يَدينُونَ» بر گردنسپارى و كلمه «دين» بر شريعت و قانون الهى تأكيد دارد. در سوره يوسف به معنى «قانون مملكتى» نيز آمده است:
«ما كانَ لِيَأْخُذَ اَخاهُ فى دينِ الْمَلِكِ»(5)
«دين» را از آن رو به شريعت الهى يا به قانون مملكتى اطلاق مىكنند كه بايد مورد اطاعت و انقياد واقع گردد، «فرد دين» نيز يعنى كسى كه .
قانون خدا را پذيرفته و در برابر آن تعهد سپرده است و احكام و فرامين آن را به گردن گرفته است تا در خويش و جامعه پياده كند.
به قرض هم «دَيْن» مىگويند، زيرا بر عهده انسان قرارگرفته است و انسان مسؤول و متعهد اداى آن مىباشد.
با توضيحات فوق روشن مىگردد برخلاف معناى مرسوم «يَومِ الدّينِ» به معنى روز جزاء معناى آن «روز گردنسپارى و انقياد تام در برابر حاكميت الهى»، است كه هول و هراسى عظيم را در وجود مخاطب خويش القاء مىكند.
اين معنى از «يَوْمِ الدِّين» و هول و هراس عظيم آن را سوره انفطار شاهد است:
«...يَصْلَوْنَها يَوْمَ الدّينِ...وَ ما اَدْريكَ ما يَوْمُ الدّينِ...يَوْمَ لا تَمْلِكُ نَفْسٌ لِنَفْسٍ شَيْئا وَ الاَْمْرُ يَوْمَئِذٍ لِلّهِ»(1)
(در روز انقياد و گردنسپارى به خدا، با بريان شدن داخل آن جهنم مىشوند!... و چه چيزى تو را آگاه نمود كه روز انقياد چيست؟ سپس چهچيزى تو را آگاه نمود كه روز انقياد چيست؟ (2)روزى است كه هيچ نفسى بر هيچ نفسى حتى خودش مالك چيزى نمىباشد و فرمان در آن روز مختص اللّه است) . .
مىبينيم «مقهوريت نفوس» و «قاهريت مطلقه الهى» در معنى «يَوْمِ الدِّينِ» به خوبى منعكس است. با اين توجه معنى «روز جزا» نتيجه انقياد و گردنسپارى هولانگيزدر روز قيامتمىباشد نهمعنى مطابقى آن.
در احاديث آمده است كه امام سجاد عليهالسلام آنقدر آيه «مالِكِ يَوْمِ الدّينِ» را تكرار مىنمودند كه نزديك بود جان خويش را بر سر آن گذارند .
آيه سوره انفطار هم قرائت «مَلِكِ يَوْمِ الدّينِ» و هم قرائت «مالِكِ يَوْمِ الدّينِ» را تأييد مىنمايد.
سؤال 4: چرا «حمد به «اللّه» نسبت داده شده است ؟
«اللّه» زيباست ؛ «اِنَّ اللّهَ جَميلٌ»، و خالق هستى، و آنچه از اسم و صفت ارزشمند و زيباست از آن اوست: «وَ لِلّهِ الاَسْماءُ الحُسْنى» (1)، و مخلوق خالق زيباست: «اَلَّذى أَحْسَنَ كُلَّ شَىْءٍ خَلَقَهُ» (2): و هر آنچه زيبايى از مخلوق سرمىزند از خدا سرچشمه مىگيرد و از جانب اوست: «ماآ اَصابَكَ مِنْ حَسَنَةٍ فَمِنَ اللّهِ»(3)و حمد نيز نظر به زيبايى اختيارى خلقت دارد، چه طبيعت و چه انسان و فعل او ؛ از اين رو، هر حمد و ستايشى از هر ستايشگر نسبت به هر محمودى از آن خداست و در حقيقت به او برمىگردد ؛ پس، «أَلْحَمْدُ لِلّهِ».
سؤال 5: چرا در «بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ» و «اَلْحَمْدُ لِلّهِ» گوينده سخن ملحوظ نيست ؟ .
ابتدا به هر عملى با ياد خدا و نشان از او و با طلب استعانت از خدا، شأن هر موجودى در جهان خلقت مىباشد ؛ مگر نه اين كه هر موجودى خالق خويش را مىشناسد و فقر وجوديش را با غناى خالق مرتفع مىسازد و به حمد و ستايش و تنزيه و تقديس و نماز او مىپردازد: «كُلٌّ قَدْ عَلِمَ صَلاتَهُ وَ تَسْبيحَهُ...»(1)؛ (هر يك از پديدهها، به يقين نماز و تسبيحش را مىداند!».
«اِنْ مِنْ شَىْءٍ اِلاّ يُسَبِّحُ بِحَمْدِه وَلكِنْ لا تَفْقَهُونَ تَسْبيحَهُمْ»(2)
(هيچ چيزى نيست مگر آن كه به همراه ستايش او، خدا را از هر عيب و نقصىمبرامىشناسد مىداند وليكن شماتسبيح آنان را درنمىيابيد).
«يَسْئَلُهُ مَنْ فِى السَّمواتِ وَ الاَْرْضِ كُلَّ يَوْمٍ هُوَ فى شَأْنٍ»(3)؛ (هر كه در آسمانها و زمين است از او درخواست مىكند، هر روزى، او در امرى مهم است) .
از اين رو، با وجود آن كه گوينده ذكر بَسمَله (بِسْمِ اللّهِ...) و حمد، فرد يا گروهى در نماز يا غيرنماز مىباشند گوينده اين ذكر و حمد، نيامده است تا افاده عموم كند و شأن الهى را در جهان خلقت مطرح نمايد و به شكل فعلى و يا شبه فعلى نيامد تا ازليت و ابديت اين جريان ذكر و حمد و استعانت را تذكر دهد.
و ديگر اين كه ذكر و حمد از هر ذاكر و حامدى در حد فهم و شعور .
محدود اوست نه لايق ذات مقدس الهى، و به جاى تسبيح و تحميد و تقديس، تنقيص و محدوديت را با خود دارد. از اين رو ،براى ذكر و حمدى در شأن مقام اولوهيت و فراتر از تعينات و حدود موجودات، بدون ذكر، ذاكر و حامد و بدون ذكر صيغه فعلى يا شبه فعلى آمده است: (1)«بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ. اَلْحَمْدُ لِلّهِ رَبِّ الْعالَمينَ». نكته ديگر در حذف متعلّق بسماللّه مىتواند وسعت معنى محذوف باشد كه أَبْتَدِء، أَذْكُرُ، أَسْتَعينُ، أَتَوَسَّمُ و... را دربرمىگيرد .
در سوره صافات آمده است كه صرفا عباد مخلص خدا، صلاحيت توصيف او را دارا هستند و خداوند از توصيف غيرآنان پاك و منزهاست:
«سُبْحانَ اللّهِ عَمّا يَصِفُونَ. اِلاّ عِبادَ اللّهِ الْمُخْلَصينِ»(2)
توصيف اين بزرگواران چگونه است ؟
«لا اُحْصى ثَناءً عَلَيْكَ أَنْتَ كَما أَثْنَيْتَ عَلى نَفْسِكَ!»(3)
( خدايا توان آن را ندارم ستايش و ثنايى بر تو را بشماره درآورم، شما خود همانگونهايد كه خود بر خويش ستايش نمودهايد!) .
تنها اينها هستند كه به تمامى، عجز مخلوق و عظمت و كبريايى خالق را درمىيابند و او را از هرگونه عوارض مخلوق پيراسته، به درستى توصيف مىنمايند و در نهايت «ما عَرَفْناكَ حَقَّ مَعْرِفَتِكَ». .
1) معمولاً متعلق «بِسْمِ اللّهِ...» را فعل ابْتَدِأُ يا أَسِمُ يا أَذْكُرُ و... يا به صورت اسمى، اِبْتِدائى يا تَوَسُّمى، اخذ مىنمايد، ليكن بر اين محدوديت فاعل بايد دليل اقامه نمود حال آنكه باتوضيحات فوق اين ذكر اختصاصى به انسان ندارد و پديدهها را نيز شامل مىشود .
2) 159 160 / صافات .
3) رسول خدا (ص) .
سؤال 6: رابطه ميان «أاللّه، رَبِّ الْعالَمينَ، أَلرَّحْمنِ الرّحيمِ وَ مالِكِ يَوْمِ الدِّينِ» چيست؟ اللّه، به هر چيزى خلقت مناسبش را عطا كرده است و تحت تربيت خود آنان را مرحله به مرحله به كمال نهايىشان هدايت مىنمايد: «رَبُّنَا الَّذى اَعْطى كُلَّ شَىْءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدى»(1). پس به دليل خلقت و به دليل ربوبيت، حمد و ستايش مختص اوست: «اَلْحَمْدُلِلّهِ رَبِّ العالَمينَ» .اين ربوبيت با دو شأن رحمت عام نسبت به همه موجودات و رحمت خاص نسبت به شاكران (و غضب نسبت به كافران) (2)آنان را به زيبايى تربيت مىنمايد پس: «اَلرَّحْمنِ الرَّحيمِ».
و اينگونه تربيت، دليل سومى بر اختصاص تام ستايش به اوست.
اين ربوبيت الهى در محدوده جهان طبيعت و فرصت عمر محدود خلاصه نمىگردد و به جهان ابدى آخرت كشيده مىشود تا شاكران (و كافران)(3)به تمامى و به كمال، پاسخ انگيزهها و اعمال خويش را بيابند پس «مالِكِ يَوْمِ الدِّينِ» .ت.
1) 50 / طه .
2) ربوبيت الهى با انذار و بشارت و با اعمال رحمت و غضب همراه است ليكن غضب چنانكه گذشت مطلوب الهى نيست و از روى ضرورت و به حكم عدالت و عزت و حكمت الهى، اعمال مىشود كه در شكل «بلاء و استدراج و هلاكت» در دنيا و «عذاب جهنم» در آخرت جلوهگر است .
3) ربوبيت الهى با انذار و بشارت و با اعمال رحمت و غضب همراه است ليكن غضب چنانكه گذشت مطلوب الهى نيست و از روى ضرورت و به حكم عدالت و عزت و حكمت الهى، اعمال مىشود كه در شكل «بلاء و استدراج و هلاكت» و «عذاب جهنم» در آخرت جلوهگر است.
و اين نكته دليل چهارمى است كه حمد و ستايش از آن اوست.
اين جريان از ذكر خلقت زيباى الهى آغاز گشته با توجه به ربوبيت با سلاح رحمانيت (خصوصا بعثت انبياء) و رحيميت ادامه مىيابد و با تأكيد بر مقصد نهايى و تحقق كمال ربوبيت و رحيميت خاتمه مىيابد كه مبدأ و مسير و مقصد، همه را دربرگرفته است.
سؤال 7: «نَعْبُدُ وَ اِيّاكَ نَسْتَعينُ. اِهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقيمَ. صِراطَ الَّذينَاَنْعَمْتَ عَلَيْهِمْغَيْرِالْمَغْضُوبِ عَلَيْهِمْ وَلاَالضّالّينَ» چه معنى مىدهد؟
الف: «نَعْبُدُ» از ريشه عَبَد متخذ از اصطلاح طريقٌ مَعَبَّدٌ (راه از سنگلاخ كوبيده شده و هموار) است كه عبد وجودى است كه سنگلاخهاى وجودش كوبيده شده امر الهى به راحتى جارى مىشود و به اجرا درمىآيد، به عبارت ديگر «عَبْد» مظهر اطاعت و بندگى را نظر دارد كه با عبادتها و اطاعتها از اوامر الهى، هر چه بيشتر موانع فكرى، خلقى و روحى، عابد مرتفع گشته، به رنگ و صبغه زيباى الهى مزيّن مىگردد:
«صِبْغَةَ اللّهِ وَ مَنْ اَحْسَنُ مِنَ اللّهِ صِبْغَةً وَ نَحْنُ لَهُ عابِدُونَ»(1)
(رنگ الهى را ملتزم شويد و كيست كه در رنگ، از خدا زيباتر است؟ و ما صرفا او را عبادت كنندهايم).
ب: «اِهْدِ» از ريشه هدايت مىباشد، به قرينه سياق كه مطلوب هدايتيافتگان را بيان مىكند، هدايتهاى بالاتر در حوزه ارائه طريق و ايصال الىالمطلوب را نظر دارد كه اولى فكرى است و عمدتا در حوزه وظيفه رسولخدا صلىاللهعليهوآله و دومى وحى و عملى است كه صرفا در حوزه شأن الهى قرار دارد: .
1) 138 / بقره .
«وَ اِنَّكَ لَتَهْدى اِلى صِراطٍ مُسْتَقيمٍ»(1)
«اِنَّكَ لا تَهْدى مَنْ اَحْبَبْتَ وَ لكِنَّ اللّهَ يَهْدى مَنْ يَشاءُ» (2)
(و به يقين تو هر كه را دوست بدارى نمىتوانى هدايت كنى وليكن خدا هر كه را بخواهد هدايت مىنمايد).
ت: «صِراط» از ريشه «سَرَط» مىباشد كه به جهت قرب مخرج «ص» با «ط» به تناسب «س» به «ص» مبدل گشته است.
«سِراط» به معنى راه آسان طلب و بسيار آسان مىباشد، اصل آن از اصطلاح «سَرَطْتُ الطَّعامَ وَ زَرَدْتُهُ» مىباشد يعنى كه غذا را بلعيدم، پس راه خدا، صراط است چرا كه روندهاش راه را مىبلعد، راهى كه راحت الحلقوم است و به راحتى أخذ و جذب (وطىّ) مىشود و يا برعكس «صراط» راهى است كه روندهاش را مىبلعد و در خود فرومىكشد.
پس راه خدا، خود از جاذبه و كشش فطرى برخوردار است و به روندهاش شتاب مىدهد، برخلاف راه مغضوبين و ضالين كه سنگلاخى است و روندهاش را به زحمت مىاندازد.
ث: «مستقيم» به معنى بسيار پايدار و طالب پايدارى است كه به معنى «راست» نيز در مورد «راه» استعمال مىشود پس در مقابل، راه مغضوبين، كج و معوج و در واقع بيراهه مىباشد كه روندهاش را به وارونگى و سقوط مىكشاند :
«اَفَمَنْ يَمْشى مُكِبّا عَلى وَجْهِهِ اَهْدى اَمَّنْ يَمْشى سَوِيّا عَلى صِراطٍ مُسْتَقيمٍ»(3)؛ (پس آيا كسى كه نگونسار بر چهره در سنگلاخ راه .
مىرود! هدايت يافتهتر است؟، (1)يا آن كه راست قامت بر راهى بسيار آسان و جذاب و بسيار پايدار قدم برمىدارد؟) .
ج: «أَنْعَمْتَ عَلَيْهِمْ» از ريشه اِنْعام مىباشد كه به معنى رساندن احسان به ذوىالعقول مىباشد و نسبت به حيوانات به كار نمىرود، پس حكايت از ارزش و قدر و قيمت ذاتى و متعالى آن دارد كه در شأن موجودات برتر از طبيعت حيوانى مىباشد و راحتى و وسعت و نرمى و لطافت و عزت زندگى مادى يا معنوى را پديد مىآورد ؛ چرا كه اسماء اين فعل، «نِعْمَه، نَعْماء، نَعيم و ناعِمَة» مىباشد كه در مقابل «نِقْمَة» (امر زشت و منكر و سخت و عذابآور) «ضُرّ» (سختى و دشوارى و بلا) و «شَرّ»، «ضَرّاء» (مبالغه ضُرّ)، «جَحيم» (آتش سوزان و شعلهور) و «خاشِعَةٌ عامِلَةٌ ناصِبَةٌ» (ذليل عامل رنج كش) آمده است:
«وَ مَنْ يُبَدِّلْ نِعْمَةَ اللّهِ مِنْ بَعْدِ ما جاءَتْهُ فَاِنَّ اللّهَ شَديدُ الْعِقابِ»(2)
«فَرُبَّ كَلِمَةٍ سَلَبَتْ نِعْمَةً وَ جَلَبَتْ نِقْمَةٍ...»(3)
«اِذا اَنْعَمْنا عَلَى الاِْنْسانِ اَعْرَضَ وَ نَا بِجانِبِه وَ اِذا مَسَّهُ الشَّرُّ»(4)
«وَ لَئِنْ أَذَقْناهُ نَعْماءَبَعْدَ ضَرّاءَ مَسَّتْهُ لَيَقُولَنَّ ذَهَبَالسَّيِّاتُ عَنِّى...»(5)
«اِنَّ الاَْبْرارَ لَفى نَعيمٍ . وَ اِنَّ الْفُجّارَ لَفى جَحيمٍ»(6)
«وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ خاشِعَةٌ. عامِلَةٌ ناصِبَةٌ...وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ ناعِمَةٌ» .
«نعمت بخشيدن» گاه به عنوان امتحان مطرح مىگردد و جنبه ارزشى ندارد، بلكه مىتواند وسيله كسب ارزشها قرار گيرد كه در (83 / اسراء ؛ 51 / فصلت) آمده است: «اِذا اَنْعَمْنا عَلَى الاِْنْسانِ...» و گاه به عنوان مدال افتخار و ارزش آمده است.
ح: «غَيْر»، براى غيريت و بيگانگى ميان دو شىء مىآيد، پس آمدن «غير» بر سر مغضوبين، بيگانگى تام و تمام ميان «اَلَّذينَ أَنْعَمْتَ عَلَيْهِمْ» و «ألْمَغْضُوبِ عَلَيْهِمْ» را نشان مىدهد ؛ تقابل ميان اين دو گروه، خود مؤيد و قرينه بر اين معنى مىباشد.
خ: «أَلْمَغْضُوبِ عَلَيْهِم» كسانى كه غضب الهى بر جانشان مستقر شده است كه به شهادت موارد كاربرد آن در قرآن، كسانى را نظر دارد كه يكسره از رحمت الهى محروم مىباشند و به عذاب ابدى گرفتار و ديگر اميدى به بازگشت آنان نيست و به تعبير قرآن، مردگان در قبر مىباشند كه حتى پيامبر خدا نيز نمىتواند آنها را هدايت نمايد، چرا كه از مسير حق بسيار دور افتادهاند:
«فَاِنَّكَ لا تُسْمِعُ الْمَوْتى»(1)
«وَ ما اَنْتَ بِمُسمِعٍ مَنْفِى الْقُبُورِ»(2)
«اِنَّما يَسْتَجيبُ الَّذينَ يَسْمَعُونَ وَ الْمَوْتى يَبْعَثُهُمُ اللّهُ»(3)
«...اُولآئِكَ شَرٌّ مَكانا وَ اَضَلُّ عَنْ سَواآءِ السَّبيلِ»(4)
ذ: «ضالين» منحرفان از مسير حق مىباشند كه نتيجه آن، گم كردن راه حق و گم شدن در بيابان ظلمات مىباشد، از اين رو، اشتقاقات فعلى .
اين واژه با حرف «عَنْ» كه براى درگذشتن و تجاوز از حدّ به كار مىرود، استعمال مىشود:
«اِنَّ الَّذينَ يَضِلُّونَ عَنْ سَبيلِ اللّهِ لَهُمْ عَذابٌ شَديدٌ»(1)
سؤال 8: چرا جمله «نَعْبُدُ و نَستَعين» به صيغه فعلى آمدهاند و همچون «أَلْحَمدُ لِلّهِ» شكل اسمى ندارند ؟
«نَعْبُدُ» و «نَستَعين» فرد با اعتقاد سالم به شأن الهى را نشان مىدهد كه به شأن بندگى خدا و استعانت از او، متلبس گشته است، اين فرد چون راه بندگى را در پيش گرفته است و تا قله بندگى راه فراوانى را در پيش دارد لذا تعبير اسمى «نَحْنُ عِبادُك» به كار نرفت چرا كه معنى ثبات و استقرار را مىرساند كه هنوز حاصل نشده است حتى رسول خدا صلىاللهعليهوآله كه در نماز مدال افتخار «عبدخدا» بودن برايش مطرح است او نيز اين تعبير را به شكل مضارع بايد در نماز بيان كند كه نشان مىدهد، قله بندگى تام و تمام عيار، نهايت نداشته، جريان بندگى و عبادت خدا دائمى است و اين خود، ردّ افكار كسانى است كه خود را با ادعاى وصال به حق، بىنياز از عبادت و التزام به احكام شريعت مىدانند؛ آنجاكه رسول خدا صلىاللهعليهوآله در مسير قرارداد و به نهايت سيرش نرسيده است ديگر چه جاى ادعا براى ديگران باقى مىماند.
شكل مضارع «نَسْتَعين» نيز استمرار جريان اضطرار و عجز از بندگى و عبادت آن گونه كه بايد و شايد را مىرساند كه پيوسته بايد از او استمداد طلبيد و در جزء جزء اعمال و سير خويش به عنايت و لطف او نظر داشت چرا كه: .
1) 26 / ص .
«ما اَصابَكَ مِنْ حَسَنَةٍ فَمِنَ اللّهِ...»(1)؛ (هر آنچه از حسنه به تو اصابت كند پس از جانب خداست).
«لا حَوْلَ وَ لا قُوَّةَ اِلاّ بِاللّهِ...» ؛ (هيچ حائلى از گناه و هيچ نيرويى بر طاعت و عبادت جز به واسطه خدا، وجود ندارد).
سؤال 9: چرا در «اِيّاكَ نَعْبُدُ وَ اِيّاكَ نَسْتَعينُ» سخن از غيبت به خطاب، مبدّل گشته است ؟
خطاب الهى و حضور در بارگاه مقدس او را شرافتى است كه نامحرمان و جاهلان به شأن و مقام الهى را نشايد، آن كه فعل خدا را زيبا نبيند و ربوبيت مطلقه و فراگير الهى را نشناسد و رحمت عام و خاص الهى را نچشيده باشد و روز انقياد و فرمانبردارى تام قيامت، ايمان نداشته باشد، صلاحيت خطاب نمودن خدا را ندارد ؛ از اين رو، پس از سير معرفتى و ايمانى، لياقت خطاب و حضور در بارگاه قدس حاصل مىشود پس: «اِيّاكَ نَعْبُدُ وَ اِيّاكَ نَسْتَعينُ» .
مرورى گذرا بر آيات قرآن نشان مىدهد كه خطابات الهى يا به مؤمنان است و يا به تودههاى مردم، و هرگز ربطى مستقيم بدون واسطه «پيامبر يا مؤمنين» كفّار را مورد خطاب قرار نمىدهد يك خطاب به كفار در آيات آمده است كه ناظر به صحنه قيامت و سرزنش شديد آنان مىباشد كه در آن صحنه هولناك اين خطاب بسيار شكننده و خردكننده است:
«يا اَيُّهَا الَّذينَ كَفَروُا لاتَعْتَذِروُا الْيَوْمَ اِنَّما تُجْزَوْنَ ما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ»(2)
سؤال 10: چرا به جاى «أَعْبُدُ» «نَعْبُدُ» آمده است ؟ .
اعتراف به شؤون الهى، الزامات و تعهدات بندگى را به دنبال دارد و تكتك معترفين را مكلّف به اجراى فرامين الهى مىگرداند: «اَلَمْ اَعْهَدْ اِلَيْكُمْ يا بَنى آدَمَ اَنْ لا تَعْبُدُوا الشَّيْطانَ اِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُبينٌ.وَ اَنِ اعْبُدُونى هذا صِراطٌ مُسْتَقيمٌ»(1)
اين تعهدات با هر فردى، به طور شخصى و جداى از ديگران مطرح است و هر كسى شخصا تعهدات و تكاليفى را در برابر خدا برعهده مىگيرد ؛ چرا كه هركس به تنهايى مسؤول اعمال خويش مىباشد و بار كسى را ديگرى برنخواهد داشت:
«وَ لا تَزِرُ وازِرَةٌ وِزْرَ اُخْرى»(2)
«لَقَدْ جِئْتُمُونا فُردى كَما خَلَقْنكُمْ اَوَّلَ مَرَّةٍ»(3)
با اين توجه مناسبت داشت كه ابراز بندگى به نحو تكتك و جدا جدا مطرح گردد و گفته شود: اِيّاكَ أَعْبُدُ، حال چرا به جاى «أَعْبُدُ»، «نَعْبُدُ» آمده است؟
سورهانبياء و مؤمنون اين نكته را روشن مىنمايند: «اِنَّ هذِه اُمَّتُكُمْ اُمَّةً واحِدَةً وَ اَنَا رَبُّكُمْ فَاعْبُدُونِ» (4)
«اِنَّ هذِهِ اُمَّتُكُمْ اُمَّةً واحِدَةً وَ اَنَا رَبُّكُمْ فَاتَّقُونِ»(5)
مسؤوليت فردى تك تك افراد، بايد در ضمن امت واحده، برعهده گرفته شود و الاّ تقطّع افراد به شكل احزاب و دستهجات متفرق، نمىتواند بندگى و تقواى الهى را در پى آورد، امرى كه ادامه هر دو آيه از آن .
شكايت دارد، پس بايد در تشكل ايمانى امت واحد اسلامى، خدا را بندگى نمود.
امت بدون امام، معنى ندارد و امت واحد نيز ضرورتا، امامت واحد را مطرح مىنمايد. پس در هر زمانى براى امت اسلامى، امامى واحد مطرح است، امامت واحد نيز بدون عصمت و تعيين از قبل، امكان تحقق ندارد، چرا كه بر امامى غيرمعصوم، بهطور عادى امكان وحدت رأى وجود ندارد.
پس به ناچار در هر زمانى، براى امت اسلامى، امامى واحد مطرح است، امامت واحد نيز بدون عصمت و تعيين از قبل، امكان تحقق ندارد، چرا كه بر امامى غيرمعصوم، به طور عادى امكان وحدت رأى وجود ندارد.
پس به ناچار در هر زمانى، امت اسلامى زير سايه امامى معصوم قرار دارد، كه بايد او را بشناسد و از او پيروى نمايد چرا كه شرط مسلمانى و شرط صحت بندگى و عبادتها مىباشد و از اين روست كه رسول خدا فرمودهاند:
«مَنْ ماتَ وَ لا يَعْرِفُ اِمامَهُ ماتَ ميتَةٌ جاهِليَّةً»(1)
الزام به شناخت امام در شرايط وجود مدعيان دروغين در هر زمان، تعيين و انتصاب از قبل را با خود به همراه دارد والاّ امكان شناخت امام غيرمعصوم و غيرمعيّن و وحدت بر او عملاً در هر زمانى وجود ندارد.
در عصر غيبت، امامت واحد زيرپرچم امام عصر حضرت حجت عليهالسلام بايد تحقق يابد و الاّ امامتى جاهلى خواهد بود. .
1) امام صادق عليهالسلام ، از رسول خدا صلىاللهعليهوآله (كافى، ج 2، ص 20) .
تأكيد فراوان در برقرارى نماز به شكل جماعت، خود ضرورت اين وحدت امت، زير سايه امام واحد را به خوبى نشان مىدهد.
با اين توضيحات روشن مىگردد كه اعتصام به ريسمان الهى به شرط وحدت و يكپارچگى مىباشد و الاّ اعتصامى محقق نخواهد گشت:
«وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللّهِ جَميعا وَ لا تَفَرَّقُوا...»(1)
سؤال 11: استعانت از ابزار با استعانت صرف به خداوند، چگونه سازگار است؟ آنچه از امكانات و ابزار عامل رشدى كه در اين جهان طبيعت، خداوند نهاده است بايد به كار گرفته شود و اين سنت قطعى و جارى خداست:
«أبَى اللّهُ أَنْ يُجْرِىَ الاُمُورَ اِلاّ بِأَسْبابِها»(2)
با اين توجه، پس استعانت صرفاز خدا چهمعنى مىدهد؟
با دقت در بيانات قرآن و حديث روشن مىگردد، معنى توحيد در اين زمينه اين است كه با وجود استفاده از ابزار، خدا را مسبب الاسباب بدانيم و تأثير علل طبيعى و مادى را در گرو اذن خدا، ببينيم از اين رو بر خدا نه بر اسباب تكيه كنيم و با وجود استفاده از ابزار، صرفا او را صاحب عنايت بدانيم:
«اِنَّ اللّهَ هُوَ الرَّزّاقُ ذُوالْقُوَّةِ الْمَتينُ »(3)
«اَللّهُ خالِقُ كُلِّ شَىْءٍ وَ هُوَ عَلى كُلِّ شَىْءٍ وَكيلٌ» (4)
در اين زمينه، سخن رسول خدا صلىاللهعليهوآله به عرب شتر گم كرده، گوياست كه «اعْقِلْ وَ تَوَكَّلْ» ؛ «عقال شتر را به زمين بكوب ليكن بر خدا تكيه كنر.
(نه بر ميخ كوبيده شده)» !
سؤال 12: چرا هدايت در صراط مطرح است نه هدايت به سوى صراط؟
هدايت، گاه به سوى صراط است و گاه در صراط مىباشد كه دوّمى استمرار هرچه بيشتر عنايت و هدايت الهى را نظر دارد با توجه به پاسخ سؤال 10 روشن گشت كه به دليل سوره يس و غيره كسى كه در جريان بندگى خدا، قرار گرفت، در واقع در صراط مستقيم قرار گرفته است، از اين رو، ديگر معنا ندارد هدايت به سوى صراط را طلب نمايد، بلكه نيازمند هدايت در صراط مستقيم مىباشد:
«اَنِ اعْبُدُونى هذا صِراطٌ مُسْتَقيمٌ» (1)
«اِنَّ اللّهَ رَبّى وَ رَبُّكُمْ فَاعْبُدُوهُ هذاصِراطٌ مُسْتَقيمٌ»(2)
سؤال 13: چرا هدايت در صراط مطلوب است نه حفظ و نگهدارى در صراط ؟
طلب هدايت به جاى طلب حفظ و نگهدارى در صراط، اشاره به عدم توقف و سير مستمر انسان دارد كه امرى جبرى است و لذا ضرورت هدايت و راهنمايى در مسير مطرح است نه حفظ و نگهدارى انسان:
«يا اَيُّهَا الاِْنْسانُ اِنَّكَ كادِحٌ اِلى رَبِّكَ كَدْحا فَمُلاقيهِ»(3)
(اى انسان به يقين تو به سوى پروردگارت با رنج و كوشش در حركتى پس او را لاجرم ديدار كنندهاى).
«لَتَرْكَبُنَّ طَبَقا عَنْ طَبَقٍ»(4)؛ (بى شك مرحلهاى را از پى جدا شدن .
از مرحلهاى طى خواهيد نمود).
اين سير جبرى، جهت آن بهاختيارانسان مىباشدكه يا به سوء اختيارش بهطرف دوزخ رود يا به عنايت خدا به جنت و رضوان الهى رسد.
تا مادامى كه هواى نفس انسانى در كار است و تا مادامى كه شيطان، به كار شيطنت و اغواگرى مىپردازد خطر سقوط و بيرون افتادن از صراط، انسان را تهديد مىكند، بنابراين، ضرورت طلب دائمى هدايت در صراط، براى انسان مطرح خواهد بود، سرنوشت نهايى «شيطان، بلعم باعورا» و ديگرانى كه در صراط مستقيم بودند سپس ساقط شدند و به منجلاب بيچارگى و عذاب ابدى هبوط كردند، اين اضطرار به عنايت دائمى خداوند، در جريان حركت در صراط را بازگو مىكند، تا زمانى كه مرگ، اين رفيق شفيق، در رَسَد و جريان هدايت يافتگى ما را قطعى نمايد كه در اين جاست كه انسان از خطر جسته و به فوز و فلاح رسيده است: «فُزْتُ وَ رَبِّ الكَعْبَةِ»(1)
«اَفَما نَحْنُ بِمَيِّتينَ.اِلاّ مَوْتَتَنَا الاْوُلى وَ ما نَحْنُ بِمُعَذَّبينَ . اِنَّ هذا لَهُوَ الْفَوْزُ الْعَظيمُ»(2)؛ (پس آيا ما جز مرگ اولمان ميرندهايم؟ و ما هرگز معذّب نخواهيم بود، بىشك اين پيروزى عظيم مىباشد).
سؤال 14: چرابهجاى «صراط»،واژههاى«طريقو ياسبيل»نيامدهاست؟
«طريق» راهى است كه بايد آن را با تلاش و كوشش، كوبيده و هموار نمود، چرا كه از ريشه «طَرْق» به معنى سخت كوبيدن مىباشد حال آن كه راه خدا حقيقتش راهى است بسيار سهل و پرجاذبه كه به روندهاش هرچه .
بيشتر شتاب مىدهد، چرا كه اين راه، راه فطرت و سرشت الهى است:
«فَاَقِمْوَجْهَكَلِلدّينِ حَنيفافِطْرَتَاللّهِ»(1)
تلقّى سختى راه، از نفس امّاره انسان ناشى مىشود كه نمىخواهد به زير اطاعت خدا و فرامين او درآيد .
«سَبيل» به معنى راه آسان است، ليكن با توجه به كاربردهاى آن در قرآن برخلاف صراط، به شكل جمع نيز به كار رفته است كه نشان مىدهد راهها به سوى خدا وجود دارد، ليكن همه آنها در صراط قرار دارند كه همچون شاهراهى است كه روندهاش را در خود فرومىكشد و به سيرش شتاب مىدهد.
راههاى متعدد در مسير خدا با توجه به شرايط مختلف فكرى روحى، نامخانوادگى و اجتماعى افراد مطرح است كه هركس از وضعيت خاصى، حركت به سوى خدا را آغاز مىنمايد و تكاليفى خاص خويش، علاوه بر تكاليف مشترك مسلمانى را برعهده دارد ؛ پس سبيل به خصوصيات و خاستگاه فردى و اجتماعى مؤمنين نظر دارد، حال آن كه در صراط وجه اشتراك كلى مؤمنين و وحدت مسير آنها مدّ نظر مىباشد ؛ از آن جا كه محتواى سوره، بيان رؤس كلى و فهرست مسايل اساسى قرآن مىباشد از اين رو، مناسبت داشت كه تعبير «صراط» به كار گرفته شود.
علاوه بر آن، در صورت عدم ذكر «صراط مستقيم»، نكته جاذبه راه، راست و با استقامت بودن را كه كه سالكش را به استقامت مىكشاند و از كجى و انحراف، مانع مىشود و او را به پاى وامىدارد، از دست مىرفت.
سؤال 15: چرا براى «مغضوبين» تعبير «غَيْر» و براى «ضالين»، .
1) 30 / روم .
تعبير «لا» جهت نفى آمده است.
در سؤال 7 پاسخ آن گذشت.
سؤال 16: چرا در «اَلَّذينَ أَنْعَمْتَ عَلَيْهِمْ» نعمت به خدا منتسب است؟ و در «مَغْضُوب»، نسبت مجهول است؟ و در «ضالّينَ»، به خود آنان نسبت داده است؟
در مورد نعمت دادهشدگان، و غضب شدگان، پاداش قطعى عملشان مطرح است كه به خدا منتسب مىباشد، ليكن با اين توجه كه هدايت يافتگى مؤمنين به عنايت مستمر خدا صورت گرفته است از رو، نسبت نعمت صريحا به خداوند داده شده است، در حالى كه مغضوبين، به سبب فساد و تبهكارى خويش، مستوجب غضب الهى گشتهاند از اين رو، صريحا به خداوند منتسب نشده است، علت ديگر، بيان عدم مطلوبيت غضب در جهان خلقت از جانب خدا مىباشد كه به حكم عدالت و حكمت الهى بايد صورت پذيرد، از اين رو در صدر سوره نيز از آن خوددارى شد.
دليل ديگر، مقام و جايگاه اين سوره مىباشد كه سخن از حمد و ستايش خداوند و سخن از رحمت و عنايت او مىباشد لذا غضب به خداوند منتسب نگشت.
در اسناد ضلالت به خود گمراهشدگان، نظر به عملكرد آنان دارد نه پاداششان، چرا كه هنوز استقرارشان در مسير ضلالت قطعى نشده است و اميد به هدايت آنان مىرود و اينان همان «كوران و كرانى» مىباشند كه قرآن در تقسيمبندى روحى مردم مطرح مىنمايند: «فَاِنَّكَ لا تُسْمِعُ الْمَوْتى وَ لا تُسْمِعُ الصُّمَّ الدُّعاءَ اِذا وَلَّوْا مُدْبِرينَ . وَ ما اَنْتَ بِهادِ الْعُمْىِ عَنْ
ضَلالَتِهِمْ اِنْ تُسْمِعُ اِلاّ مَنْ يُؤْمِنُ بِاآياتِنا فَهُمْ مُسْلِمُونَ»(1)
تقابل ميان «مردگان، كران و كوران» نشاندهنده امكان هدايت دو دسته اخير مىباشد كه با توجه به سوره حمد همان «ضالين» مىباشند، ليكن «مردگان» كسانى هستند كه آگاهانه و به عمد راه كفر و تباهى را اختيار كردهاند:
«وَ جَحَدُوا بِها وَ اسْتَيْقَنَتْها اَنْفُسُهُمْ ظُلْما وَ عُلُوّا فَانْظُرْ كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ الْمُفْسِدينَ»(2)«اَفَرَاَيْتَ مَنِ اتَّخَذَ اِلهَهُ هَويهُ وَ اَضَلَّهُ اللّهُ عَلى عِلْمٍ وَ خَتَمَ عَلى سَمْعِهِ وَ قَلْبِهِ وَ جَعَلَ عَلى بَصَرِهِ غِشاوَةً»(3)
سؤال 17: عنوان سوره چيست و چه رابطهاى با محتواى آن دارد ؟
عناوين سوره «سَبعا مِنَ المَثانى»، «حَمْد»، «فاتِحَةُ الكِتاب» «اُمُّ القُرآن» مىباشد.
تعبير اوّل، كه به معنى «يك هفتاى با عظمت فراتر از وصف بشرى از قرآن مورد تمجيد» است كه در سوره حجر همتراز همه قرآن مطرح شده است چرا كه چكيده و خلاصه تمام مباحث قرآن مىباشد:
«وَ لَقَدْ اتَيْناكَ سَبْعا مِنَ الْمَثانى وَ الْقُرْانَ الْعَظيمَ»(4)
سوره «حَمْد» است چرا كه تمام ادله اختصاص حمد به خدا را به همراه بيان جامع تمام شؤون الهى از مبدأ تا معاد را با خود دارد و علاوه بر آن كيفيت حمد لسانى و حمد عملى را به ما مىآموزد.
«فاتِحَةُ الكِتابِ» است چرا كه همچون فهرست و مقدمهاى جامع، در .
مورد محتويات قرآن مىباشند ؛ اين عنوان در احاديث مكررا به كار رفته است كه دليل بر خدايى بودن چينش سور نيز مىباشد.
«أُمُّ القُرْآن» است چرا كه با توجه به محتواى سوره و با توجه به آيه محكم و متشابه (كه محكمات را أُمُّ الكِتاب مىنامد) اين سوره جزء آيات محكم مىباشد و هيچ آيه متشابهى در اين سوره وجود ندارد و ديگر اين كه، مرجع كلى تمامى قرآن مىباشد.
سؤال 18: موضوع و هدف سوره چيست؟ و مخاطب آن كيست ؟
«موضوع سوره» با توجه به عنوان حمد و سياق آن «بيان شأن كلى خالق و مخلوق، نسبت به يكديگر مىباشد».
هدف سوره، آموزش كيفيت حمد و ستايش و بندگى خدا، از جهت فكرى و عملى مىباشد.
«مخاطب سوره» از معرفتهايى برخوردار است، اين معرفتها نسبت به خالقيت الهى ؛ ربوبيت او در هستى و درك و چشيدن رحمت بيكران و عنايت خاص خداوندى و باور به قيامت، در كنار درك شأنيت انحصارى ستايشها مخصوص خداوند است.
«وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ نَزَّلَ مِنَ السَّماءِ ماءً فَاَحْيابِهِ الاَْرْضَ مِنْ بَعْدِ مَوْتِها لَيَقُولُنَّ اللّهُ قُلِ الْحَمْدُ لِلّهِ بَلْ اَكْثَرُهُمْ لا يَعْقِلُونَ»(1)
«وَ لَئِنْ سَاَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ السَّمواتِ وَ الاَْرْضَ لَيَقُولُنَّ اللّهُ قُلِ الْحَمْدُلِلّهِ بَلْ اَكْثَرُهُمْ لا يَعْلَمُونَ»(2)
ليكن همانگونهكه درآيات، مشاهده مىكنيم، درك انحصار ستايشها و كرنشها براى خداوند خالق هستى، برايشان مفهوم نبود، ريشه اين مسئله: «عدم علم و علم تعقل» مىباشد كه مقاطع آيات به آن اشاره دارند. .
پس، مخاطب اين سوره از «علم و عقل» برخوردار است و اهل انديشه و تفكر مىباشد كه مبدأ و مسير و مقصد هستى را مىشناسد اين شأن در اواخر سوره آلعمران، به «أُولُواالاَْلْبابِ» نسبت داده شده است:
«اِنَّ فى خَلْقِ السَّمواتِ وَ الاَْرْضِ وَ اخْتِلافِ اللَّيْلِ وَ النَّهارِ لاَياتٍ لاُِولِى الاَْلْبابِ. اَلَّذينَ يَذْكُرُونَ اللّهَ قِياما وَ قُعُودا وَ عَلى جُنُوبِهِمْ وَ يَتَفَكَّرُونَ فى خَلْقِ السَّمواتِ وَ الاَْرْضِ رَبَّنا ما خَلَقْتَ هذا باطِلاً سُبْحانَكَ فَقِنا عَذابَ النّارِ»(1)
پس معلوم مىشود، مخاطب اين سوره «اُولُواالاَْلْباب» (2)هستند كه اهل فكر و ذكر و تعقل و علم و آگاهى مىباشند پس بايد خود را به سطح اولواالالباب رساند تا صلاحيت خطاب اين سوره را به دست آوريم.
الف: «وَلْتَكُنْ مِنْكُمْ اُمَّةٌ يَدْعُونَ اِلَىالْخَيْرِ وَ يَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ...» (3)
در آيه شريفه «مِنْ» در «مِنْكُم» را بعضى از مفسرين به معنى تبعيض و بعضى ديگر به معنى بيان جنس گرفتهاند كه در صورت اول مسؤوليت دعوت به خير و امر به معروف و نهى از منكر بر عهده گروهى خاص، خواهد بود در معنى دوّم، مسؤوليت اين امر خطير بر عهده تك تك مسلمين مىباشد و اختصاصى به گروه خاصى نخواهد داشت.
توجه به آيات قرآن و احاديث در اين زمينه، به وضوح نشان مىدهد .
كه امرِ «دعوت به خير و امر به معروف و نهى از منكر»، در شأن و وظيفه هر مؤمنى مىباشد و سخن به عدم تفاوت در نتيجه بحث بنابر هر يك از دو تركيب، صحيح بهنظر نمىرسد چرا كه هر مؤمنى مجموعه ارتباطاتى را با محيط خانوادگى و اجتماعى خويش دارد و در اين مجموع ارتباطات همواره احتمال وقوع خطاها و كجروىها وجود دارد كه مسؤوليت تذكر به آنها بر عهده كسانى است كه در صحنه حضور دارند و از آن مطلع مىباشند كه گاه صرفا خود انسان ناظر كجروى و گناه و آلودگى مىباشد، خصوصا در مواردى كه در داخل خانوادهها و در دايره محدودى برملا مىشود ؛ پس در همه صحنههاى اجتماعى و خانوادگى هر كسى به ميزان درك و شعور و معرفت ايمانى خويش مسؤوليت دعوت به خير و تذكر و توصيه به حق و توصيه به صبر و امر به معروف و نهى از منكر را برعهده دارد.
ادله بيانيه بودن «مِنْ» از اين قرار است:
1 آيه 110 همين سوره آلعمران كه پس از 6 آيه از آيه مورد بحث ما مطرح است، خصلت «امر به معروف و نهى از منكر» را به همه مؤمنين نسبت مىدهد:
«كُنْتُمْ خَيْرَ اُمَّةٍ اُخْرِجَتْ لِلنّاسِ تَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ تَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ وَ تُؤْمِنُونَ بِاللّهِ...» ؛ (شما بهترين امتى هستيد كه از قبرستان بشريت و از دل ظلمات به نفع مردم، بيرون كشيده شدهايد كه پيوسته امر به معروف و نهى از منكر مىنماييد و به خدا ايمان داريد).
مىبينيم شأن مستمر امر به معروف، را آيه شريفه به همه امت نسبت
مىدهد و مخاطبين اين آيه همان مخاطبين آيه مورد بحث ما مىباشند .
2 سوره عصر شهادت مىدهد كه هر انسانى در خسارت غوطهور است مگر كسانى كه ايمان آورند و اعمال صالح انجام دهند و يكديگر را به حق و صبر و شكيبايى توصيه كنند.
اين «توصيه به حق و صبر» همان شأن «دعوت به خير و امر به معروف» مىباشد كه هر كه از اين معنى بركنار باشد در خسارت سرمايههاى انسانى الهىاش گرفتار شده است ؛ پس اين توصيه برعهده همه مىباشد.
3 در احاديث وارده در اهميت اين واجب، مؤمنى را كه امر به معروف و نهى از منكر نمىكند ضعيفالايمان و مورد بغض خداوند معرفى مىكند كه اين امر، حكايت از شمول اين واجب بر همگان دارد: «اِنَاللّهَ عَزَّوَجَلَّ لَيُبْغِضُ الْمُؤْمِنَ الضَّعيفَ الَّذى لا دينَ لَهُ، فَقيلَ: وَ مَا الْمُؤْمِنُ الضَّعيفُ الَّذى لا دينَ لَهُ؟ قالَ: اَلَّذى لايَنْهى عَنِ المُنْكَرِ...»(1)
4 تشبيه بر رسول خدا كه جامعه را به كشتى در دل دريا، مثل مىزند نشان مىدهد جلوگيرى از تخريب در هر گوشه اين كشتى، متوجه همه افراد، خصوصا كسانى است كه به مورد نزديكتر و آگاهتر و از قدرت بيشترى برخوردارند به هرحال، اين مسئله امرى عمومى بوده و در شأن تك تك مؤمنين مىباشد ولو اين كه اقدام عملى بر رفع مشكل در هر صحنهاى، با حضور عدهاى با كفايت، كفايت مىكند ليكن بهرحال اين .
1) (ص) (وسائل، ج 11، ص 397) .
وظيفه براى هر كسى در طول زندگى، به كرات ضرورتش مطرح مىگردد خصوصا آن جا كه صرفا او ناظر صحنه بوده باشد.
5 ادله ضرورت تعلم احكام و ضوابط دين (1)و ادله تكليف در حد وسع و به ميزان امكان فهم و شعور و دارائىهاى خدادادى، (2)تحقيق شرط علمى دعوت به خير و امر به معروف و نهى از منكر را تأكيد مىكنند.
پس وقتى آگاهى ضرورت داشت، در پى آن، نشر آگاهى و ادامه آن، تحقق عملى و رفع موانع آن، واجب مىگردد، پس همه مكلف به كسب آگاهى در حوزه دين مىباشند و هركس به ميزان توان وجودى و آگاهى در مسير دعوت به خير و امر به معروف و نهى از منكر، بايد قدم بردارد.
ب: «ذلِكَ لِيَعْلَمَ اَنّى لَمْ اَخُنْهُ بِالْغَيْبِ وَ اَنَّ اللّهَ لا يَهْدى كَيْدَ الْخاآئِنينَ. وَ ماآ اُبَرِّءُ نَفْسىآ اِنَّ النَّفْسَ لَأَمّارَةُ بِالسُّوآءِ اِلاّ ما رَحِمَ رَبّىآ اِنَّ رَبّى غَفُورٌ رَحيمٌ»(3)
گوينده سخن در آيات فوق كيست ؟
مشهور مفسرين آن را به يوسف عليهالسلام نسبت دادهاند و اين از شگفتىهاى تفسير است. دلايل عمده بر اين نظر سخنان عميق و .
موحدانهاى است كه در آيات فوق مشاهده مىشود كه از آن زن هوسران مشرك، اين سخنان نمىتواند سرزند.
با تدبّر در جريان سير آيات و واقعيتهاى روانى انسان، معلوم مىگردد گوينده نه يوسف عليهالسلام ، بلكه همسر عزيز مصر مىباشد:
1 آيه فوق ادامه جريان محاكمه در حضور پادشاه مصر است كه در آن صحنه اصلاً يوسف عليهالسلام حضور ندارند تا گوينده آن سخنان باشد، بلكه حضرت در زندان ماند تا پروندهها بررسى شده، در فضاى روشنى با عزت تمام با پادشاه روبرو شود.
2 تعبير «ذلك» بدون شاهدى از سياق آيه به يوسف عليهالسلام در زندان و اين سخن، جريان تشكيل دادگاه فاصله انداخته است.
3 برگشت «ذلك» به سخن حضرت جهت اثبات اين كه پادشاه يا همسر اين زن بداند كه من در غياب او به او خيانت نكردم، بسيار عجيب است، چرا كه در آيات قبل از جريان زندان، به روشنى معلوم مىگردد كه همه اطرافيان و حتى زنان سرشناس شهر، بهبىگناهى وپاكى يوسف عليهالسلام واقف گشتند و مسئله شبههاى نداشت تا حضرت، اثبات عدم خيانت نمايد:
«حشَ لِلّهِ ما هذا بَشَرا اِنْ هذآا اِلاّ مَلَكٌ كَريمٌ»(1)
«يُوسُفُ أَعْرِضْ عَنْ هذا وَاسْتَغْفِرى لِذَنْبِكِ»(2)
(يوسف از اين مسئله اعراض كن و خانم شما نيز از گناهت استغفار كن!). .
اما خيانت به پادشاه در غياب او هم بىمعنى است چرا كه مسئله ناموسى به پادشاه ربطى ندارد تا در فرض وقوع، خيانت به اين محسوب شود، ديگر اين كه از ابراز علاقه زنان سرشناس شهر و اعتراف صريح همسر عزيز در برابر زنان و كوچك تلقى كردن گناه زن از جانب شوهرش و اعلان صريح زن مبنى بر ادامه اصرار خويش در تسليم نمودن يوسف عليهالسلام ، همه و همه نشان مىدهد كه وقوع حادثه در فضاى آلوده دربار و اعيان شهر، حتى عيب كوچكى تلقى نمىشد تا چه رسد كه خيانت به پادشاه، در غياب او به حساب آيد و اصلاً در غياب پادشاه، سخن بىمعنايى است مگر پادشاه همسر آن خانم بود كه خيانت در غياب او مطرح باشد، علاوه بر آن، از سخنان زنان هوسران و سرشناس شهر برمىآيد كه طلب كامگيرى همسر عزيز از غيرشوهرش، عيبى نداشت بلكه عيب اينجا بود كه آن فرد، غلام باشد! كه از حيث اجتماعى موجودى بىاعتبار و بىشخصيت و ذليل تلقى مىشد و دون شأن آن خانم بود كه به يك فردى از اين طبقه ابراز علاقه كند!: «وَ قالَ نِسْوَةٌ فِى الْمَدينَةِ امْرَأَتُ الْعَزيزِ تُراوِدُ فَتيها عَنْ نَفْسِه قَدْ شَغَفَها حُبّا اِنّا لَنَريها فى ضَللٍمُبينٍ»(1)؛ (و عدهاى از زنان در شهر گفتند كه همسر عزيز با غلامش نسبت به نفس او مراوده دارد كه عشق غلام به صميم قلبش رسيده است بىشك ما او را در گمراهى روشنگرى مىبينيم).
4 استبعاد كلمات توحيدى از همسر عزيز مصر، خود، موجب شگفتى .
1) 30 / يوسف .
است چراكه آن جا كه «سَحَره» با يك برخورد كوتاه با حضرت موسى عليهالسلام متحول مىشوند و به اوج ايمان دست پيدا مىكنند و آن جا كه كنيزكى بىحياء در زندان امام هادى عليهالسلام ظرف دو روز متحول مىشود، چگونه زنى كه بسيار هشيار و زيرك و روانشناس مىباشد (1)پس از سالها ارتباط از نزديك با حضرت و مشاهده عجايب معنوى و روح ملكوتى حضرت، آن هم با گذشت حدود 14 سال از زندان يوسف عليهالسلام و ديدن استقامت حضرت در عدم پاسخگويى به مطلوب آن زن، متحول نشود و آن سخنان را كه بارها و بارها در رفتار و كردار و سخنان يوسف ديده است بازنگويد: «ثُمَّ بَدَا لَهُمْ مِنْ بَعْدِ ما رَأَوُا الاْيتِ لَيَسْجُنُنَّهُ حَتّىحينٍ» (2)(سپس بعد از آنكه معجزات فراوانى را از حضرت مشاهده نمودند امر چنين ظاهرشدكه بايداو را تامدتى زندانىكنند تاغائلهابراز علاقه خانمها به او فروكش كند! يا آنكه يوسف عليهالسلام تسليم هوس همسر عزيز شود!) .
5 عدم تبرئه نفس از جانب حضرت يوسف عليهالسلام در يك چنين جايگاهى كه همه فاسدند و غرق در تباهى، خود نسبتِ بسيار شگفتى است، معنا ندارد يوسف پاك و مقدس به عناصر آلوده بگويد من نفسم را تبرئه نمىكنم اصلاً حضرت با اصرار از زندان خارج نشد تا پاكى و.
قداستش را به دستگاه آلوده پادشاه و شخص او بفهماند و آنان را محكوم نمايد، اين جا جايى نيست كه حضرت يوسف، از عجز بندگى در عدم ارتكاب گناه، سخن گويد، (1)در اين شرايط اين گونه سخن گفتن از جانب يوسف پاك و مطهر، راه عذر و بهانه و كوچك شمردن گناه را براى عناصر آلوده فراهم مىنمايد: «وقتى كه يوسف نيز در معرض خطر است پس طبيعى است كه ما به گناه آلوده شويم»!
حال آنكه اينجا جاى استيضاح و شرمنده نمودن احساس شديد گناه را در وجود آنان پديدار كردن، مىباشد تا تحولى بنيادين در آنان شكل گيرد كه مىبينيم در مورد همسر عزيز شكل گرفت و متحول گشت.
6 روايات در مورد همسر عزيز نشان مىدهد كه آن زن از پس آزادى حضرت از زندان، متحول شده است كه با توجه به آيه موردبحث، شروع تحول از همين صحنه دادگاه بوده است.
7 ممكن است اشكال شود اگر سخن مذكور از همسر عزيز باشد پس چطور قبل از دادگاه بوده است.
جواب اين اشكال را قرآن كريم در تحول روحى ملكه سبأ روشن!
1) مفسران مناجات حضرت را در خلوت شاهد بر صدر سخن فوق از حضرت گرفتهاند: «.. اِلاّ تَصْرِفْ عَنّى كَيْدَهُنَّ اَصْبُ اِلَيْهِنَّ وَ اَكُنْ مِنَ الْجهِلينَ» (33 / يوسف) در حالى كه هر سخن جايى و هر نكته مقامى دارد! مقام خلوت و مناجات را با آن مقام اثبات بىگناهى و محكوم نمودن فساد طبقه حاكمه را يكى گرفتن، قياسى است معالفارق، بلكه قياسى محرّم است!
مىگرداند كه با وجود ديدن نامه ملكوتى حضرت سليمان مزين به ذكر بسم اللّه ملكه را به تكريم وامىدارد و با وجود ديدن انتقال تختش از مسير هزاركيلومترى و عجايب ديگر هنوز به حقانيت رسالت و دعوت حضرت اعتراف مىنمايد چراكه هنوز آثار شرك و بتپرستى در وجودش مانع از اعتراف مىگردد تا آن كه با ديدن صحنه نهر شيشهاى بالاخره به اعتراف درمىآيد.
«وَ صَدَّها ما كانَتْ تَعْبُدُ مِنْ دُونِ اللّهِ اِنَّها كانَتْ مِنْقَوْمٍ كافِرينَ» (1)
(و او ملكه را از اعتراف مانع شد آنچه كه او از غيرخدا مىپرستيد، چرا كه او از قومى حق پوش و كافر بود) .
با اين توجّه، تشكيل دادگاه و اعتراف شديد زنان اشراف، به همراه عظمتهاى يوسف عليهالسلام و استقامت شديد او، سد روحى همسر عزيز را در پذيرش حق، يكباره شكست و اين چنين مخلصانه به صداقت يوسف عليهالسلام اعتراف نمود.
تعبير «لَمْ أَخُنْهُ بِالْغَيْبِ» به عدم خيانت به يوسف عليهالسلام نسبت به كتمان حقايق، نظر دارد در حالى كه او در زندان به سر مىبرد.
ت: «اَلا بِذِكْرِ اللّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ» (2)
(به هوش باشيد كه صرفا با ياد خدا پيوسته دلها آرام مىگيرند) .
انحصار آرامش دل به ياد خدا، اين سؤال را پيش مىكشد: پس اين آرامشى كه اهل دنيا در روآوردن به لذات و غرايز و جلوههاى زينت دنيا،.
احساس مىكنند، چيست ؟(1)
دقت در تعبيرات آيه و توجه به حقيقت لذتها در زندگى، تناقض ظاهرى آيه با واقعيتهاى روانى را مرتفع مىگرداند: آيه با تعبير فعل مضارع، استمرار آرامش دل را به ياد خدا منحصر مىنمايد و آرامش لحظهاى را در كنار لذات دنيا نفى نمىنمايد، ديگر اين كه احساس لذت از جلوههاى شهوات و آلودگىها با تخيل استمرار و بقاء آنها همراه است وقتى كه انسان به گذرا بودن و فناپذيرى آنها پى ببرد ديگر دل مضطرب باتكيه برامرفانى و زودگذر هرگز آرامش پيدا نمىكند و اضطراب از او رخت برنمىبندد، چراكه انسان در پى لذت و بهرهورى ثابت و ابدى است و توجه به تغيير و تحولات دائمى امكانات، تمام تكيهگاههاى انسان را درهم فرو مىريزد و آرامش او را سلب مىنمايد و حزن نسبت به گذشته و خوف و ناامنى را در وجودش نسبت به آينده مبهم، پديد مىآورد تا آنكه به تكيهگاهى دست يابد كه ديگر تغييرناپذير و فانى نباشد: «وَ تَوَكَّلْ عَلَى الْحَىِّ الَّذى لا يَمُوتُ» (2)(و به خداى زنده تكيه كن كه هرگز نمىميرد) .
با توجه به اين نكته مىيابيم كه آرامش مستمر و آرامش حقيقى جز با ياد خدا هرگز پديد نمىآيد مگر در شرايط تخيل ابدى بودن لذتهاى دنيايى كه آن هم گذرا و موقتى مىباشد. .
مرتبه لطائف قرآن به اولياء الهى اختصاص دارد، اينكه مرز ميان مرتبه اشارات و لطائف قرآن چيست؟ در حديث امام حسين عليهالسلام بيان نشده است، جز آن كه «اشارات» به «خواص» نسبت داده شده است و «لطائف» به «اولياء الهى» كه اجمالاً نشان مىدهد مرتبه «اشارات» عمدتا با عقل فطرى و ابزار تخصصى به دست مىآيد ليكن مرتبه «لطائف» شأنى از ولايت الهى را مىطلبد و نورانيتى ربانى را نياز دارد تا لطائف آيات، مكشوف گردد.
معيار ما براى اين تفكيك، لطائف تفسيرى بود كه از ائمه معصومين و اولياء الهى رسيده است لطائفى كه نوع مفسران متخصص از درك آن عاجز مانده بودند كه در نمونههاى زير روشن مىگردد:
1 «وَ ما كانَ اللّهُ لِيُعَذِّبَهُمْ وَ اَنْتَ فيهِمْ وَ ما كانَ اللّهُ مُعَذِّبَهُمْ وَ هُمْ يَسْتَغْفِرُونَ»(1)درنهجالبلاغه، حضرتعلى عليهالسلام درتفسيرآيه مىفرمايد:
«در زمين دوامان از عذاب خدا، قرارداشت درحالىكه(اكنون)يكىاز آن دو برداشتهشدهاست پسديگرىرا اخذكنيد پس بهآن محكم دست گيريد».
اما امانى كه برداشته شد پس او رسول خدا صلىاللهعليهوآله بود و اما امان باقى مانده پس استغفار مىباشد چراكه خداى تعالى مىفرمايد:
«وَ ما كانَ اللّهُ لِيُعَذِّبُهُمْ وَ اَنْتَ فيهِمْ وَ ما كانَ اللّهُ مَعَذِّبَهُمْ وَ هُمْ يَسْتَغْفِرُونَ» (2).
2 «اِنَّ اَوَّلَ بَيْتٍ وُضِعَلِلنّاسِ لَلَّذى بِبَكَّةَ مُبارَكا وَ هُدًى لِلْعالَمينَ». (1)
در تفسير عياشى آمده است كه: «منصور دوانيقى خواست كه از اهل مكه، خانههايشان را بخرد تا در مسجدالحرام وسعت ايجاد كند، آنان زيربار نرفتند، پس آنان را تشويق نمود، باز امتناع ورزيدند در نتيجه، با اين شرايط اوضاع بر منصور تنگ شد، پس نزد امام صادق عليهالسلام آمده گفت: «من از اينان چيزى از خانهها و آستانههايشان را درخواست كردم تا در مسجدالحرام وسعت ايجاد كنيم در حالى كه در اين امر، مردم مانع شدند پس ناراحتى شديدى مرا فراگرفته است»، پس حضرت فرمود: «نبايد آن مسئله تو را مغموم كند در حالى كه حجت و دليل تو بر آنان در آن مسأله چيره است» پس منصور پرسيد: «و به چه چيزى بر آنان دليل آورم؟» پس حضرت فرمود: «به كتاب خدا»، پس پرسيد: «در چه موضعى از قرآن؟»، پس حضرت فرمود: «سخن خدا كه "اِنَّ اَوَّلَ بَيْتٍ وُضِعَ لِلنّاسِ لَلَّذى بِبَكَّةَ..." در حالى كه خداوند به تو خبر داده است كه اول خانهاى كه براى مردم قرار داده است همانى است كه در مكه قرار دارد، پس اگر مردم قبل از خانه كعبه (آن زمينها را) در اختيار داشتند پس آستانه و صحن منزلشان به آنان اختصاص دارد و اگر خانه كعبه از قديم در ميان آنان بوده است پس صحن خانه كعبه به خود او اختصاص دارد!». (2)
در حديثى ديگر، حادثهاى مشابه از امام موسى كاظم عليهالسلام آمده است: .
همين كه "مهدى عباسى" در مسجدالحرام بنا احداث نمود، منزلى در چهارگوش مسجد باقى ماند پس آن را از صاحبانش درخواست نمود، آنان امتناع كردند، پس از فقهاء موضوع را پرسيد، همه به او گفتند كه سزاوار نيست كه چيزى را به غصب در مسجدالحرام داخل كنى، پس علىبنيقطين به او گفت: اىاميرمؤمنان! مننامهاى بهموسىبنجعفر عليهالسلام مىنويسم تا تو را به حقيقت امر در اين مسئله، خبر دهم پس به والى مدينه نوشت كه از موسى بن جعفر عليهالسلام در مورد خانهاى بپرسد كه مىخواهيم آن را در مسجدالحرام داخل نماييم و صاحبان آن بر اين كار امتناع مىورزند. راه خروج از اين مشكل چگونه است ؟
والى آن را به ابىالحسن عليهالسلام گفت، پس ابىالحسن عليهالسلام (امام موسى كاظم) فرمود: «آيا بايد جواب را در اين مسأله داد؟» پس والى گفت: «دستور را چارهاى از جواب نيست»، پس حضرت به او فرمود: «بنويس " بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ"، اگر كعبه به مهمانى مردم فرود آمده است پس مردم به صحن كعبه اولويت دارند و اگر مردم همانانى هستند كه به صحن كعبه فرود آمدهاند پس كعبه به صحن خويش اولى است!».
صاحب الميزان مىفرمايد: «اين دو روايت دربرگيرنده استدلال لطيفى هستند و گويا كه "منصور" آغازگر توسعه مسجدالحرام بود سپس امر به دست "مهدى" به اتمام رسيد». (1)
3 «وَ اَنَّ الْمَساجِدَ لِلّهِ فَلا تَدْعُوا مَعَ اللّهِ اَحَدا» (2).
در تفسير عياشى آمده است كه: «معتصم از امام جواد عليهالسلام در مورد سارق پرسيد كه از چه موضعى واجب است كه قطع شود؟ پس حضرت فرمود: «قطع واجب است كه از مفصل ريشه انگشتان باشد پس كف دست باقى بماند»، پس معتصم پرسيد: «دليل بر آن چيست؟» حضرت فرمود: «سخن رسول خدا صلىاللهعليهوآله كه سجده بر هفت جزء (از اعضاء) مىباشد: صورت و دو دست و دو زانو و دو پا، پس اگر دست از مفصل كف دست (مچ) يا مفصل بازو (مرفق) قطع شود براى دزد دستى نمانده است كه بر آن سجده صورت گيرد در حالى كه خداوند فرموده است: «وَ اَنَّ الْمَساجِدَ لِلّهِ» (سجدهگاهها متعلق به خداست) و مقصود به سجدهگاه، همين اعضاى هفتگانه است كه بر آنها سجده صورت مىگيرد پس «فَلا تَدْعُوا مَعَ اللّهِ اَحَدا» و هرچه كه براى خدا باشد پس نبايد قطع شود!». (1)
4 «ثُمَّ لَتُسْئَلُنَّ يَوْمَئِذٍ عَنِ النَّعيمِ» .(2)
در اصول كافى آمده است كه ابىحمزه مىگويد: «ما جماعتى نزد امام صادق عليهالسلام بوديم پس ما را به طعامى دعوت نمود كه برايمان به لذتبخشى و گوارايى آن، سابقهاى نبود و خرمايى را نيز برايمان آورد كه از صفا و نيكويىاش، همه چهرهها به آن مىنگريست پس كسى گفت: بىشك از اين نعيمى كه به آن نزد فرزند رسول خدا، متنعم شديد مورد پرستش قرار گرفت، پس امام صادق عليهالسلام فرمود: به يقين خداى عزيز و.
جليل، بزرگوارتر و بالاتر از اين است كه طعامى را بخوراند پس آن را به شما گوارا قرار دهد سپس از شما در مورد آن پرسش نمايد، جز اين نيست كه از شما مىپرسد از آنچه كه به واسطه محمد و آل محمد صلىاللهعليهوآله بر شما ارزانى داشته است».
در حديثى ديگر از امام صادق عليهالسلام مىفرمايد: «خداوند بزرگوارتر از آن است كه از مؤمن در مورد أكل و شربش سؤال نمايد».
در حديثى مشابه از امام رضا عليهالسلام آمده است كه فرمود: «هيچ نعيم حقيقى در دنيا وجود ندارد»، پس بعضى از فقهاء حاضر در مجلس گفتند: «پس سخن خداى تعالى "لَتُسْئَلُنَّ يَوْمَئِذٍ عَنِ النَّعيمِ" (چيست)؟، اين نعيم در دنيا جز آب سرد چيز ديگرى نيست»، پس امام رضا عليهالسلام در حالى كه صدايش را بلند نمود، فرمود: «و اين گونه آن را شماها تفسير نموديد و آن را بر انواع مختلفى قرار داديد، پس بعضى گفتند: «آن آب سرد است» و غير آنان گفتند: «آن طعام نيكوست» و ديگران گفتند: «آن خواب نيكوست» در حالى كه پدرم از پدرش امام صادق عليهالسلام مرا حديث نمود كه سخن شماها در نزد امام صادق عليهالسلام در مورد سخن خدا «ثُمَّ لَتُسْئَلُنَّ...» مطرح شد پس حضرت غضب نموده فرمود: «خداوند هرگز از بندگانش در مورد آنچه كه بر آنان تفضل نموده است سؤال نمىكند و به واسطه آن بر آنان منت نمىنهد چراكه منت گذاردن به نعمت داده شده از مخلوق قبيح است پس چگونه ممكن است كه به خالق نسبت داده شود آنچه را كه مخلوقين به آن خشنود نمىباشند، وليكن «نعيم» حب ما اهل بيت و دوستى ماست كه خداوند بعد از توحيد و نبوت از بندگانش در مورد آن
سؤال مىنمايد و به جهت اين كه اگر بنده به آن وفا كند او را به نعيم بهشتى كه زوالنداردخواهدكشاند». (1)
5 «قُلْ اَعُوذُ بِرَبِّ النّاسِ. مَلِكِالنّاسِ... مِنَ الْجِنَّةِ وَ النّاسِ»(2).
در حديث «عنوان بصرى» در جلد اول بحار، (3)امام صادق عليهالسلام حقيقت عبوديت را براى «عنوان» توضيح مىدهد كه با توجه به نكات مندرج در حديث، تفسيرى لطيف از سوره ناس مىباشد: «... به حضرت گفتم: "يا ابا عبداللّه حقيقت عبوديت چيست؟"». فرمود: «سه چيز است: (اوّل) اين كه بنده براى خويش در آنچه كه خداوند به او بخشيده است، مالكيتى نبيند، چراكه بندگان را مالكيتى نمىباشد، مال را مال خدا مىبيند، آن را هر جايى كه خداوند به آن امر فرموده است قرار مىدهند و (دوّم) اين كه بنده براى خويش تدبيرى را (جداى از تدبير مالك خويش) نينديشد و (سوّم) اين كه تمام اشتغالش در آن چيزى باشد كه خدا به آن امر فرموده و يا اين كه نهى نموده است.
پس هرگاه عبد براى خويش در آنچه كه خداى تعالى به او بخشيده است، مالكيتى نبيند، انفاق كردن براى او آسان و راحت خواهد بود، در آنچه كه خداى تعالى به او امر كرده است كه در آن مورد انفاق نمايد.
و هرگاه بنده تدبير نفس خويش را بر مدبر خويش واگذار نمايد،.
حوادث ناگوار دنيا بر او سبك و آسان خواهد گرديد.
و هرگاه بنده به آنچه كه خداى تعالى به آن امر فرموده و يا نهى نموده است، مشغول گردد، (ديگر) از اين دو مسأله به سوى جر و بحث رياكارانه و فخر و مباهات با مردم، فراغت پيدا نخواهد كرد».
پس هرگاه خداوند بنده را به اين سه، كرامت بخشيد بر او "دنيا و ابليس و خلق"، حقير و سبك خواهد شد و دنيا را به عنوان مسابقه در كثرت اندوزى و فخرفروشى طلب خواهد نمود و آنچه را كه نزد مردم است به جهت عزت جويى و برترىطلبى، نخواهد خواست و ايامش را به بيهودگى رها نخواهد كرد، پس اين اولين درجه تقواست، چراكه خداى تبارك و تعالى مىفرمايد: «تِلْكَ الدّارُ الاْخِرَةُ نَجْعَلُها لِلَّذينَ لا يُريدوُنَ عُلُوّا فِى الاَْرْضِ وَ لا فَسادا وَ الْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقينَ». (1)؛ (آن خانه آخرت است كه آن را براى كسانى كه برترىطلبى در زمين را اراده نمىكنند و نه فساد را، قرار مىدهيموعاقبت زندگى به متقين اختصاص دارد).
سه مرحله عبوديت، نظر به سه مرحله ربوبيت (صاحب اختيارى)، ملوكيت (سياستمدارى و تدبير) و الوهيت (امر به عبادت نمودن) خداوندى دارد كه «رب الناس، ملك الناس، و اله الناس» به آنها اشاره مىكند.
آثارى كه در اواسط سخن، حضرت نتيجه مىگيرند به لطافت علمشان مىباشد كه از ظاهر آيه به سادگى به دست نمىآيد، ليكن با توجه به استدلالهاى لطيف حضرت به روشنى از آيات نتيجه گرفته مىشود. .
1) 83 / قصص .
اثر نهايى در سخن حضرت در خود سوره منعكس است كه استعاذه به اين سه شأن الهى، انسان را از شرّ وسوسه گران خناس جنى و انسى نجات مىبخشد كه در سخن حضرت، «دنيا» اضافه شده است و در واقع وسوسهگرى دنيا بر اثر تحريكات شيطان جنى و انسى و نفس اماره پديد مىآيد و خود عامل مستقل به حساب نمىآيد.
6 «وَ اخْتارَ مُوسى قَوْمَهُ سَبْعينَ رَجُلاً لِميقاتِنا فَلَمّا اَخَذَتْهُمُ الرَّجْفَةُ...» (1)
در تفسير برهان از حضرت وليعصر عجل اللّه تعالى فرجه الشريف در انتصابى بودن امامت، تفسيرى لطيف ذيل آيه شريفه آمده است كه از تلفيق آيات 55 / بقره و آيه فوق استفاده شده است:
«سعدبن عبداللّه قمى مىگويد، به حضرت گفتم: پس اى مولاى من به من خبر دهيد از علتى كه مردم را از برگزيدن امام براى خويش، منع مىكند؟ حضرت فرمود: «امام مصلح يا مفسد؟» گفتم: «مصلح» فرمود: «پس آيا امكان دارد كه اختيار آنان بر شخص مفسد قرار گيرد بعد از آنكه كسى از آنچه كه به ذهن ديگرى از صلاح و فساد، خطور مىكند، آگاهى ندارد؟»، گفتم: آرى (امكان دارد)، فرمود: «آن همان علتى است كه آن را به صورت استدلالى يقينى برايت ايراد مىكنم: به من خبر ده از رسولانى كه خداوند آنان را به خلوص و صفاى باطن برگزيده است و بر آنان كتاب را نازل كرده است و با عصمت مؤيّد نموده است، چراكه آنان برترين و.
1) 155 / اعراف .
آگاهترين امتها هستند و راهيافتهترين از انبياء به برگزيدن و اختيار نمودن كسى همچون موسى عليهالسلام و عيسى عليهالسلام ، آيا امكان دارد با وجود وفور عقلشان و كمال علمشان، وقتى تصميم به برگزيدن كسى نمايند، اين كه اختيار اين دو نبى بر منافق واقع شود در حالى كه آن دو گمان مىكنند كه او مؤمن است؟» .
گفتم: نه!، پس حضرت فرمود: «اين موسى كليم خداست كه با وجود وفور عقلش و كمال علمش و نزول وحى بر او، از بزرگان قومش و از چهرههاى بزرگ لشكرش براى ميقات پروردگارش هفتاد مرد را از كسانى كه شكى در ايمان و اخلاص آنان نبود، برگزيد، پس اختيارش بر منافقين واقع گشت! چراكه خداوند مىفرمايد: «وَ اخْتارَ مُوسىقَوْمَهُ سَبْعينَرَجُلاًلِميقاتِنافَلَمّا اَخَذَتْهُمُ الرَّجْفَةُ...» (1)
(و موسى عليهالسلام از ميان قومش هفتاد مرد را براى ميقات ما برگزيد پس همين كه زلزله صاعقه آنان را فراگرفت...) .
«وَ اِذْ قُلْتُمْ يامُوسى لَنْنُؤْمِنَ لَكَ حَتّى نَرَى اللّهَ جَهْرَةً فَاَخَذَتْكُمُ الصّاعِقَةُ وَ اَنْتُمْ تَنْظُرُونَ». (2)(و ياد آوريد وقتى گفتيد اى موسى، هرگز تو را تصديق نخواهيم كرد تا آنكه خدا را آشكار ببينيم پس صاعقه شما را فراگرفت در حالى كه مىنگريستيد منتظر بوديد).
«يَسْئَلُكَ اَهْلُ الْكِتابِ اَنْ تُنَزِّلَ عَلَيْهِمْ كِتابا مِنَ السَّماآءِ فَقَدْ سَئَلُوا مُوسى اَكْبَرَ مِنْ ذلِكَ فَقالُوآا اَرِنَا اللّهَ جَهْرَةً.
فَاَخَذَتْهُمُ الصّاعِقَةُ بِظُلْمِهِمْ». (1)
(از تو اهل كتاب درخواست مىكنند كه بر آنان كتابى را به تدريج از آسمان فرود آورى، پس به واقع از موسى بزرگتر از آن درخواست نمودند پس گفتند: خدا را آشكارا به ما نشان بده پس آنان را صاعقه به سبب ستمشان فراگرفت». (2)
پس همين كه اختيار كسى را كه خداوند او را به نبوت برگزيده است، واقع بر افسد نه اصلح، يافتيم در حالى كه او گمان دارد كه آن فرد اصلح است نه افسد، فهميديم كه حق اختيار امام براى احدى سزاوار نيست مگر بر كسى كه آگاه است به آنچه كه سينهها آن را پنهان نمودهاند و باطنها پوشيده داشتهاند و درونها به آن منصرف خواهند شد و فهميديم كه ارزشى براى اختيار مهاجرين و انصار نيست بعد از آنكه اختيار انبياء بر صاحبان فساد واقع گشت وقتى كه اهل صلاح را اراده كرده بودند» .
7 «وَاغْفِرْلاَِبى اِنَّهُ كانَ مِنَ الضّالّينَ»،(3)«رَبَّنَا اغْفِرْلى وَ لِوالِدَىَّ وَ لِلْمُؤْمِنينَ يَوْمَ يَقُومُ الْحِسابُ». (4)
ازجمله برداشتهاىلطيف، اثبات موحدبودن پدرحضرتابراهيم عليهالسلام به دلايل لطيفى توسط علامه بزرگوار طباطبائى مىباشد كه به عنايت الهى اين معضل معركهآرا را با دلايل روشن قرآنى گشودند، خلاصه.
استدلال آن بزرگوار از اين قرار است:
الف: لفظ «اب» در عرف لغت و در فرهنگ قرآن هم بر پدر و هم بر عمو و هم بر پدرخوانده، اطلاق مىشود، حال آن كه لفظ «والِد» بر پدر حقيقى، اطلاق مىشود.
ب: آزر كه «أبِ» ابراهيم مىباشد به صريح آيه 86 سوره شعراء گمراه بود و به بيان صريح آيه 114 سوره توبه «ابِ» ابراهيم مشرك بود و سپس دشمن خدا شد:
«... فَلَمّا تَبَيَّنَ لَهُ اَنَّهُ عَدُوٌّ لِلّهِ تَبَرَّأَ مِنْه ...» (1)
ت: به بيان صريح آيه 113 / توبه، پيامبر و مؤمنين حق ندارند براى مشركان، طلب مغفرت نمايند ولو آن كه از خويشان نزديك باشند بعد از آن كه مشخص شود كه آنان از اهل جهنم هستند:
«ما كانَ لِلنَّبِىِّ وَ الَّذينَ امَنُوآا اَنْ يَسْتَغْفِروُا لِلْمُشْرِكينَ وَ لَوْ كانُوآا اُولى قُرْبى مِنْبَعْدِماتَبَيَّنَ لَهُمْاَنَّهُمْاَصْحابُالْجَحيمِ»(2)
ث: آيه 114 سوره توبه نشان مىدهد كه طلب استغفار ابراهيم عليهالسلام براى «ابِ» خويش محدود به مهلتى بود كه «ابِ» او آن را به حضرت وعده داده بود تا كه ايمان آورد ليكن وقتى براى حضرت شرك و دشمنى «اب» با خدا روشن گشت از او بيزارى جست: «وَ ماكانَ اسْتِغْفارُ اِبْراهيمَ لاَِبيهِ اِلاّ عَنْ مَوْعِدَةٍ وَعَدَهاآ اِيّاهُ فَلَمّا...» .
ج: آيه سوره شعراء طلب مغفرت حضرت را نسبت به «أبِ» خويش،.
وقتى كه در خانه پدر و در جوانى به سر مىبرد مطرح مىنمايد، كه با بيان سوره توبه پس از مدت كوتاهى، تبرى حاصل شد.
ح: آيه سوره ابراهيم با كمال تعجب در سن پيرى بعد از تولد اسماعيل عليهالسلام و اسحاق و بعد از ساخته شدن خانه كعبه، از طلب مغفرت حضرت نسبت به پدر و مادر حقيقىاش (والِدَىَّ) خبر مىدهد.
سن حضرت در اين زمان با توجه به تولد حضرت اسماعيل در حدود 100 سالگى و ساخته شدن خانه در حدود 120 سالگى و تبديل شدن اطراف كعبه به شهر، نزديك 130 سال مىباشد كه در آيات منعكس است:
«رَبِّ اجْعَلْ هذا بَلَدا امِنا». (1)
«رَبِّ اجْعَلْ هذَا الْبَلَدَ امِنا». (2)
«اَلْحَمْدُ لِلّهِ الَّذى وَهَبَ لى عَلَى الْكِبَرِ اِسْمعيلَ وَ اِسْحقَ... رَبَّنَا اغْفِرْلى وَ لِوالِدَىَّ». (3)
آيه سوره بقره نشان مىدهد هنگام ساختن خانه، شهرى در ميان نبوده است.
آيه سوره ابراهيم كه مشتمل بر طلب مغفرت براى والدين خويش مىباشد نشان مىدهد كه منطقه تبديل به شهر شده است.
پس با توجه به ممنوعيت استغفار براى مشركين و روشن شدن.
دشمنى «ابِ» ابراهيم در جوانى، اين طلب استغفار حضرت در واپسين سالهاى عمر خويش نسبت به «والدين» خويش نه «أب»، دليل قطعى است كه اولاً؛ آزر پدر حقيقى ابراهيم عليهالسلام نبوده است و ثانيا پدر و مادر حضرت موحد بودهاند كه به تأييد آن احاديث بسيارى از اهل بيت عليهمالسلام رسيده است كه «آباء انبياء مشرك نمىباشند».(1)
نمونه تدبّر در مرتبه حقيقت قرآن
حقيقت قرآن به انبياء و معصومين عليهمالسلام اختصاص دارد كه از مقوله لفظ و ظهور لفظى بيرون است و به باطن و حقيقت قرآن مستقيما نظر دارد و از طريق الفاظ قرآن نمىتوان آن حقايق را توضيح داد مگر همچون خوابى كه به واقعى اشاره دارد كه تفسير آن خواب و تطبيقش بر واقعيت آن به توان بالاى معنوى نيازمند است ؛ به هر حال ما را به آن حوزه راهى نيست ليكن در احاديث گاه بياناتى است كه به اشاره و از دور، از حقايق قرآن قدرى خبر مىدهد كه به عنوان نمونه يكى از آنها را كه در تفسير «ن و القلم» وارد شده است ذكر مىنماييم:
«در معانىالاخبار از امامصادق عليهالسلام درتفسيرحروف مقطعهدر قرآن آمده است كه حضرت به سفيان ثورى فرمود: «و اما "ن" پس آن نهرى در بهشت است، خداوند عزيز و جليل فرمود: جامد شود، پس مداد گرديد سپس به قلم گفت: "بنويس" پس قلم سطر به سطر در لوح محفوظ آنچه را .
1) اين ادله مستفاد از نكته سنجىهاى علامه ذيل آيات سوره بقره، ابراهيم و شعراء مىباشد .
كه واقع است و آنچه را كه تا روز قيامت واقع خواهد شد، نوشت، پس مداد، مدادى از نور است و قلم، قلمى از نور است و لوح، لوحى از نور است».
سفيان گفت: به حضرت گفتم: «اى فرزند رسول خدا، امر لوح و قلم و مداد را بيشتر توضيح دهيد و به من از آنچه كه خداوند به شما تعليم داده است، بياموزيد» ؛ پس حضرت فرمود: «اى پسر سعيد اگر تو لايق جواب نبودى پاسخ تو را نمىدادم، پس "نون" فرشتهاى است كه به قلم (پيام را) مىرساند كه او (قلم) فرشتهاى است و قلم (نيز، پيام را) به لوح مىرساند و او (نيز) فرشتهاى است و لوح (نيز، پيام را) به اسرافيل مىرساند و اسرافيل (نيز، پيام را) به ميكائيل مىرساند و ميكائيل (نيز، پيام را) به جبرئيل مىرساند و جبرئيل (نيز، پيام را) به انبياء و رسولان مىرساند».
سفيان مىگويد: سپس حضرت فرمود: «برخيز از سفيان چرا كه من (ديگر) بر تو ايمن نيستم!». (1)
تعبير «ايمن نيستم» از حضرت نشان مىدهد، حتى شنيدن گزارشى از حقيقت قرآن در توان افراد سطح بالا نيست تا چه رسد به تودههاى مردم كه ممكن است به گوينده نسبتهاى ناروا وارد نمايند. 2.
1) تفسير الميزان، جلد 19، صفحه 376، نظير اين حديث همين تفسير، جلد 18، صفحه 182.
موضوع صفحه
متنتأييديه حضرت آيتاللّه مرتضى مقتدايى ··· 5
متن تقريظ حضرت آيةاللّه سيد على اصغر دستغيب ··· 6
مقدمه ··· 7
قرآن كتاب انديشه و عمل است··· 9
تدبّر و اهميّت آن··· 9
تدبّر و تلاوت راستين قرآن··· 12
ضرورت انس با قرآن··· 13
مفاهيم انس با قرآن··· 21
1 مفاهيمى براى متعلّم قرآن··· 22
2 مفاهيم جهت معلّم قرآن··· 23
قر ا ئت··· 23
1 قر آن··· 24
2 احاديث··· 25
تحليل آيات··· 26
تحليل احاديث··· 27
مقدار و نحوه قرائت قرآن··· 29
تلاوت··· 38
1 درس··· 42
2 تمسيك و استمساك··· 44
فهرست مطالب
موضوع صفحه
متنتأييديه حضرت آيتاللّه مرتضى مقتترتيل··· 49
تدبّر··· 63
تفكّر··· 66
عقل··· 69
فقه و تفقّه··· 72
فهم··· 73
علم··· 74
عبرت··· 74
سياحت و سير و نظر··· 75
ذكر، ذِكرى و تذكّر··· 78
استماع و انصات··· 79
وعى··· 86
مفاهيمى براى معلّم قرآن··· 87
تفسير و تأويل··· 87
بحث ترجمه··· 88
مرحله اوّل: شناخت زبان قرآن··· 88
مرحله دوم: زبان مقصد··· 88
شرايط ترجمه··· 89
شرايط مترجم قرآن··· 89
فهرست مطالب
موضوع صفحه
بحث تفسير··· 89
رعايت مراحل و موضوعات مورد بحث در تفسير··· 90
بحث تأويل··· 91
شرايط تأويلگر··· 91
شيوههاى تدبّر در قرآن··· 92
زمانهاى مناسب تدبّر در قرآن··· 94
كليدهاى تدبّر در قرآن··· 98
بخش اوّل: كليدهاى عام تدبّر··· 102
بخش دوم: كليدهاى خاص تدبّر··· 102
كليدهاى عامل تدبّر در قرآن :··· 103
1 كليدهاى قبل از تدبّر:··· 103
1/1 مسواك زدن··· 103
2/1 طهارت داشتن··· 104
بانوان و مشكل طهارت··· 105
2 كليدهاى هنگام تدبّر قرآن··· 112
1/2 استقبال قبله··· 112
2/2 از رو خواندن قرآن··· 113
3/2 دعاى شروع و ختم تدبّر··· 115
4/2 پناهندگى به خدا (استعاذه)··· 117
5/2 استمداد و يارى جستن از خدا (تسميه)··· 118
فهرست مطالب
موضوع صفحه
كليدهاى خاصّ تدبّر··· 120
1 كليدهاى علمى··· 122
1/1 تسلط بر قرآن و روايات ذيل آيات··· 122
2/1 لغت معتبر قريب به عصر قرآن··· 122
3/1- ادبيات عرب··· 124
4/1 منطق و روشهاى تحقيق··· 126
5/1- فلسفه··· 129
6/1 كلام··· 132
7/1 عرفان··· 132
8/1 اخلاق··· 134
9/1 علم رواية الحديث (مصطلح الحديث و رجال)··· 135
10/1- علم اصول و مبانى استنباط و فقه دين··· 137
11/1 علم اصول فقه··· 141
12/1 علم فقه احكام··· 142
13/1 تاريخ اسلام··· 143
14/1 تاريخ عمومى جهان و تاريخ تمدن و اديان··· 149
15/1 علم تاريخ و فلسفه آن··· 152
16/1 تاريخ علوم··· 155
17/1 علم به زمان و عصر خود··· 156
فهرست مطالب
موضوع صفحه
18/1 علوم انسانى··· 157
19/1 ملكه استنباط··· 161
2 كليدهاى روحى و عملى··· 163
1/2 اساس طهارت روحى··· 166
2/2 رابطه ايمان و عقل··· 168
تفصيل صفات اولواالالباب··· 172
1 شهود به حقانيت قرآن··· 172
2 رسوخ در علم··· 174
3 و 4 و 5 اهل ذكر و فكر و مناجات··· 175
6 وفاى به عهد··· 177
7 برقرارى پيوندها··· 177
8 و 9 خوف و خشيت خدا و روز بازپرسى··· 178
10 و 11 و 12 صبر، اقامه نماز و انفاق··· 178
13 دفع بدى با خوبى··· 179
14 و 15 و 16 حقيقت طلبى، آزاد انديشى و شرح صدر··· 179
17 زهد به دنيا و عشق به آخرت··· 181
اهل قرآن در روايات··· 182
كليدهاىتخصّصىعلمىوفنّىبراىهمهقرآنبراىمباحث خاصّقرآن··· 184
1 براى همه قرآن··· 184
فهرست مطالب
موضوع صفحه
2 كليدهاى تخصصى براى مباحث خاص قرآن··· 185
كليدهاىتخصصىروحىوعملى و صفات ويژه اولواالالباب··· 186
1 تفصيل صفات··· 186
2 اجمال صفات··· 187
اصول اساسى تدبّر در قرآن··· 188
اصل اول: قابل فهم بودن براى مردم··· 188
اصل دوّم: عدم جدايى از عترت··· 190
اصل سوّم: عدم تحريف قرآن··· 192
اصل چهارم: خدايى بودن لفظ و چينش قرآن··· 193
اصل پنجم: ابدى بودن پيام··· 194
اصل ششم: هدايت و تربيت فرد و جامعه··· 196
اصل هفتم: فرهنگ اصطلاحات قرآن··· 197
اصل هشتم: عدم تعارض و تزاحم··· 200
اصل نهم: كليدها و شيوههاى تدبّر··· 201
اصل دهم: آفتهاى تدبّر··· 226
فرق تدبّر و تفسير··· 209
تدبّر، تلاوت راستين و ترتيل··· 212
فرق «قرائت، تلاوت و ترتيل»··· 214
1 «قرائت»··· 215
فهرست مطالب
موضوع صفحه
2 «تلاوت»··· 215
3 « ترتيل»··· 220
شناخت شيوهها و مراحل برداشت از قرآن··· 224
روش ترتيل بردو وجه است: ترتيل لفظىومعنوى··· 224
ترتيل لفظى··· 224
ترتيل معنوى··· 225
خود را مخاطب قرآن ديدن··· 226
موسى عليهالسلام با فرعون··· 228
موسى عليهالسلام با بنى اسرائيل··· 231
كاوش در آيات براى درمان خويش··· 235
نمونههاى تدبّر··· 246
نمونههاى تدبّر در مرتبه عبارات و اشارات قرآن··· 248
طرح بعضى از سؤالات در مورد سوره حمد··· 249
پاسخها··· 251
نمونههايى ديگر··· 303
نمونههاى تدبّر در مرتبه لطائف قرآن··· 320
نمونه تدبّر در مرتبه حقيقت قرآن··· 343
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيم
1- اعرابگذارى كامل «همه» آيات، روايات و كلمههاى عربى .
2- طرح جلد ابداعى و گرافيكى جديد متناسب با «جمعيت هدف هر كتاب».
3- صفحهآرايى شعرگونه و چشمنواز تا خواننده به دليل پرش مرتب چشم «خسته» نشود.
4- آزاد بودن «هرگونه نسخه بردارى» و چاپ از روى آثار مكتوب و كپى رايت نرم افزارها.
5- همه محصولات مؤسسه پساز فروش و استفاده، حتىاگر آسيبديدهباشد، «پسگرفته مىشود».
6- فروش اقساطى به قيمت نقد و با تعيين اقساط «توسط خريدار».
7- امضاى «حداقل يك مجتهد جامع الشرايط» به نشانه تأييد محتوا قبل از چاپ اخذ مىشود.
8- آثار مؤسسه به افراد بىبضاعت به طور «رايگان» تقديم مىگردد.
9- همه «آموزشهاى تخصصى قرآنى» گروه مؤسسات قرآنى تفسير جوان «رايگان» است.
10- براى هيچ يك از آثار، حقالتأليف دريافت نمىشود.
11- تنوع تخصصى محصولات متناسب «با جامعه هدف يعنى كودك، نوجوان، جوان، زنان،
خانواده و مساجد».
12- نشر نهايى آثار پس از نشر آزمايشى و موفقيت در طرح پايلوت (Pilot Plan) در
«جمعيت مخاطب هدف» صورت مىگيرد.
xxx
درصورتى كه هركس از صدراسلام تاسال 1420 هجرىقمرى (سال تأسيسمؤسسه قرآنىتفسيرجوان) يكنمونه كتابقرآنى را با جمع
«12 ويژگى» مذكور، به اين مؤسسه ارائه دهد، براى هموطنان داخل كشور مبلغ «000/000/10 تومان» و براىافراد مقيمخارجاز
كشور مبلغ «000/10 دلار» جايزه به عنوان حقالكشف تعلق مىگيرد.
(قيمتگذارى كل محصولات مؤسسه برمبناى 12 ويژگى اشاره شده،انجام مىشود)
دكتر محمد بيستونى
رئيس هيئت مديره گروه مؤسسات قرآنى تفسير جوانشامل:
[مؤسسه قرآنى قصص (تخصصىكودكان)، مؤسسه قرآنى نور پيامبران (تخصصىنوجوانان)، مؤسسه قرآنى تفسيرجوان
(تخصصى جوانان)، مؤسسه قرآنى رضوان (تخصصى زنان)، مؤسسه قرآنى شعيب نبى اللّه (تخصصى خانواده)،
مؤسسه قرآنى مساجد جوان (تخصصى مساجد)، مؤسسه قرآنى انعام الهى (تخصصى تغذيه، گلها و
گياهاندارويى)، مؤسسه طبقرآنى مائدهطلايى (تخصصىطبسنتى باآموزههاى قرآنى) مؤسسه قرآنى و علم زندگى
(تخصصىاعجازعلمىقرآن)،مؤسسهخيريهعاطفه(تخصصىاحداثكتابخانه،مراكزورزشىوغسالخانهدرروستاهاومناطقمحروم)]