ghaemiyeh.com
سرشناسه:خدامیان آرانی، مهدی، ۱۳۵۳ -
عنوان و نام پدیدآور:آخرین عروس [کتاب] : زندگی نرجس علیهماالسلام (مادر امام زمان علیهالسلام)/ مهدی خدامیان آرانی.
مشخصات نشر:قم: وثوق، ۱۳۹۲.
مشخصات ظاهری:۱۴۴ص .
فروست:اندیشه سبز ؛ ۲۹ .
شابک:۳۸۰۰۰ ریال: 978-600-107-039-6
یادداشت:چاپ چهارم.
یادداشت:عنوان روی جلد : آخرین عروس نرجس، مادر امام زمان از روم تا سامرا.
یادداشت:کتاب حاضر با حمایت نهاد کتابخانههای عمومی کشور ، اداره کل منابع برای استفاده در کتابخانههای عمومی منتشر شده است .
یادداشت:کتابنامه : ص. [۱۳۰] - ۱۳۸ .
عنوان روی جلد:آخرین عروس نرجس، مادر امام زمان از روم تا سامرا.
موضوع:نرجس خاتون(س) -- سرگذشتنامه
موضوع:محمدبن حسن (عج)، امام دوازدهم، ۲۵۵ق -
شناسه افزوده:نهاد کتابخانههای عمومی کشور. اداره کل منابع
رده بندی کنگره:BP۵۲/۲ /ن۴خ۴ ۱۳۹۲
رده بندی دیویی:۲۹۷/۹۷۹
شماره کتابشناسی ملی:۲۴۷۱۱۱۲
آخرین عروس
زندگی نرجس علیهماالسلام (مادر امام زمان علیهالسلام)
مهدی خدامیان آرانی
تصویر
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَ-نِ الرَّحِیمِ
صدای رعد و برق به گوشم میرسید، بلند شدم از پشت میلهها به بیرون نگاه کردم. همه جا تاریک بود و باران تندی میبارید.
نمیدانم چه شد که ناگهان بغضم ترکید. چند ساعتی بود که بازداشت شده بودم. شاید بخواهی بدانی ماجرا چه بود.
بهار سال 87 بود و من در شهر مدینه، مهمان پیامبرِ مهربانیها بودم. در حرم پیامبر با چند جوان عرب در مورد آقا سخن گفته بودم؛ غافل از این که سخن گفتن در مورد آقا در این شهر جرم است.
وهّابیها به من گفتند که تو را به دادگاه میبریم و باید محاکمه شوی. حدّاقل سه ماه در زندان خواهی بود.
حالا باید منتظر دادگاه میماندم. نمیدانم چه شد که یاد مادرِ آقا افتادم. اشک در چشمانم حلقه زد و گفتم: «بانو! خودت کمکم کن!».
آن شب نذر کردم اگر نجات پیدا کنم، کتابی برای بانو بنویسم تا جوانان با ایشان و ولادت فرزندش بیشتر آشنا شوند.
فکر میکنم یک ساعت بیشتر نگذشته بود که من آزاد و رها، دست بر پنجرههای
بقیع گرفته بودم و اشکِ شوق میریختم...
امروز خدا را شکر میکنم که توفیقم داد تا به نذر خود عمل کنم و کتابم را بنویسم.
این کتاب را آخرین عروس نام نهادم، زیرا همه میدانند که حضرت نرجس(علیها السلام) تا قبل از آغاز روزگار غیبت، آخرین عروسِ حضرت زهرا(علیها السلام) بوده است.
نمیدانم از آقا چگونه تشکّر کنم که لطف و عنایت کرد و حالا کتاب، مهمانِ دستِ مهربان شماست.
برای ظهور آقا بیشتر دعا کنید.
مهدی خُدّامیان آرانی
قم، خرداد 1389
این بار میخواهی مرا کجا ببری؟
حق با توست، باید بدانی مقصد ما در این سفر کجاست.
آماده باش، میخواهم تو را به شهر «سامرّا» در شمال کشور عراق ببرم. ما به قرن سوّم هجری میرویم. سفری به عمق تاریخ!
چرا سامرّا؟ چرا قرن سوّم؟
میدانی که در طول سفر جواب همه سولهای خود را میگیری؛ برای همین تصمیم خود را بگیر و همراه من بیا!
همسفر خوبم!
ما وقت زیادی نداریم، باید سریع حرکت کنیم. سوار بر اسب خود میشویم و به سوی عراق پیش میتازیم.
مدّتی میگذرد، دشتها و بیابانها را پشت سر میگذاریم. فکر میکنم ما دیگر به نزدیکی سامرّا رسیده باشیم.
آن برجِ متوکّل است که به چشم میآید، این علامتِ آن است که راه زیادی تا مقصد نداریم.(1)
اکنون به دروازه شهر رسیدهایم، بهتر است وارد شهر بشویم.
1) 1. . شماره 9 6 5 4 3000 سامانه پیامکوتاه و سایت www.M12.ir راههای ارتباط شما با نویسنده میباشد.
سامرّا چه شهر آبادی است! خیابانها، بازارها و ساختمانهای زیبا!
هر جا را نگاه میکنی، قصرهای باشکوه میبینی!
آیا میخواهی نام بعضی از قصرها را برایت بگویم: قصر عروس، قصر صبح، قصر بستان.
خدا میداند که حکومت عبّاسی چقدر پول برای ساختن این قصرها مصرف کرده است. فقط در ساختن قصر عروس، سی میلیون درهم خرج شد، یعنی چیزی معادل 150 میلیارد تومان.(1)
در داخل شهر قدم میزنیم، تو از زیبایی این شهر تعجّب کردهای! اینجا عروس شهرهای دنیاست و میدانم دوست داری از تاریخ این شهر باخبر شوی.(2)
الآن عبّاسیان بر جهان اسلام حکومت میکنند. آنها در ابتدا به اسم انتقام گرفتن از قاتلان امام حسین(علیه السلام) قیام کردند و حکومت اُمویان را سرنگون ساختند؛ امّا وقتی شیرینی حکومت را چشیدند، بزرگترین ستمها را به امامان نمودند.
حتماً شنیدهای که «هارون»، خلیفه عبّاسی، امام کاظم(علیه السلام) را سالها در بغداد زندانی کرد و سرانجام آن حضرت را شهید کرد.
وقتی «مأمون» به خلافت رسید پایتخت خود را به خراسان انتقال داد و امام رضا(علیه السلام) را مجبور کرد تا ولایتعهدی را قبول کند و آن حضرت را مظلومانه به شهادت رسانید. امام جواد(علیه السلام) هم به دست یکی دیگر از خلفای عباسی به شهادت رسید.
وقتی حکومت به دست «متوکّل» رسید پایتخت خود را به سامرّا منتقل کرد و امام هادی(علیه السلام) را از مدینه به این شهر آورد. الآن امام هادی(علیه السلام) همراه با تنها فرزندش، حسن عسکری(علیه السلام) در این شهر زندگی میکنند.(3)
البته فکر نکنی که امام هادی(علیه السلام) این شهر را برای زندگی انتخاب کرده است،
1) 2. . وأمر برفع منارة؛ لتعلو أصوات الموّنین فیها وحتّی یُنظر إلیها من فراسخ: معجم البلدان ج 3 ص 175.
2) 3. . فمن ذلک: القصر المعروف بالعروس، أنفق علیه ثلاثین ألف ألف درهم... والغریب عشرة آلاف ألف درهم... والصبح خمسة آلاف ألف درهم... فذلک الجمیع مئتا ألف ألف وأربعة وتسعون ألف ألف درهم: معجم البلدان ج 3 ص 175؛ الشاه والعروس: قصران عظیمان بناحیة سامرّاء، أنفق علی عمارة الشاه عشرون ألف ألف درهم، وعلی العروس ثلاثون ألف ألف درهم: معجم البلدان ج 3 ص 316؛ بنی قصر العروس بسامّراء وأنفق علیه ثلاثون ألف ألف درهم: سیر أعلام النبلاء ج 12 ص 36؛ بناء قصر العروس بسامرّاء، وتکمّل فی هذه السنة، فبلغت النفقة ثلاثین ألف ألف درهم: تاریخ الإسلام ج 17 ص 24.
3) 4. . بعد أن لم یکن فی الأرض کلّها أحسن منها [من سامراء] ولا أجمل ولا أعظم ولا آنس ولا أوسع ملکاً منها: معجم البلدان ج 3 ص 176.
بلکه حکومت عبّاسیان او را مجبور به این کار ساخته است.
وقتی به مردم نگاه میکنی میبینی که بیشتر آنها تُرک هستند. تعجّب میکنی، اینجا کشوری عربی است، پس این همه تُرک اینجا چه میکنند؟
خوب است از آن پیرمرد که آنجا ایستاده است این سول را بپرسیم:
-- پدر جان! چرا در این شهر این همه تُرک زندگی میکنند؟
-- مگر نمیدانی اصلاً این شهر برای آنها ساخته شده است؟
-- نه، ما خبر نداریم.
-- مأمون در حکومت خود به ایرانیها خیلی بها میداد؛ امّا آنها به اهلبیت(علیهم السلام) علاقه زیادی نشان میدادند و همین باعث مشکلات زیادی در نهادهای حکومتی میشد؛ برای همین بعد از مأمون، عبّاسیان تصمیم گرفتند از ترکهای کشور ترکیه - که بیشتر آنها سُنی مذهب بودند - استفاده کنند. آنها سربازان تُرک را استخدام کردند و به بغداد آوردند.
-- اگر این تُرکها به بغداد آورده شدند پس چرا حالا در سامّرا هستند؟
-- شهر بغداد گنجایش این همه جمعیّت را نداشت. در ضمن ترکها در این شهر به مال و ناموس مردم رحم نمیکردند. عبّاسیان دیدند که اگر این وضع ادامه پیدا کند مردم شورش خواهند کرد. برای همین آنها شهر سامرّا را ساختند و نیروی نظامی خود را - که همان ترکها بودند - به سامرّا منتقل کردند و سپس خودِ عبّاسیان هم به اینجا آمدند.(1)
-- یعنی الآن سامرّا پایتخت جهان اسلام شده است؟
-- مگر نمیدانی در حال حاضر خلیفه مسلمانان - مُعتَزّ عبّاسی - در این شهر است؟
1) 5. . کان المتوکّل قد أشخصه مع یحیی بن هرثمة بن أعین من المدینة إلی سرّ من رأی، فأقام بها حتّی مضی لسبیله: فتوفّی بها علیهالسلام ودُفن فی داره: الکافی ج 1 ص 498، الإرشاد ج 2 ص 297، بحار الأنوار ج 50 ص 197، أعلام الوری ج 2 ص 109، کشف الغمّة ج 3 ص 169، 19، الفصول المهمّة ج 2 ص 1075، منهاج الکرامة ص 72، وراجع اللباب فی تهذیب الأنساب لابن الأثیر ج 2 ص 340.
-- پس این کاخهای باشکوه برای خلیفه است؟
-- آری. او در این شهر کاخهای زیادی ساخته است. اصلاً میدانی چرا این شهر را «سامرّا» نامیدهاند؟
-- نه.
-- اصل اسم این شهر «سُرَّ مَنْ رأی» بوده است. یعنی «شاد شد هر کس اینجا را دید»، مردم برای راحتی تلفّظ، آن را خلاصه کردند و به آن «سامرّا» گفتند. عبّاسیان پول زیادی صرف ساختن این شهر کردند.(1)
ما دیگر به جوابهای خود رسیدهایم. از پیرمرد تشکّر میکنیم و به راه خود ادامه میدهیم.
-- آقای نویسنده! چقدر مرا در این شهر راه میبری؟
-- حوصله کن، عزیزم!
-- من میخواهم به خانه امام هادی(علیه السلام) بروم، ساعتی است که مرا در این شهر میچرخانی.
-- اینجا یک شهر نظامی است، ما به راحتی نمیتوانیم به خانه امام برویم. خطر دارد، میفهمی! خطر کشته شدن!
تو از شنیدن این سخن من تعجّب میکنی.
عبّاسیان هر گونه رفت و آمد به خانه امام را بازرسی میکنند، آنها امام هادی و امام حسن عسکری(علیه السلام) را در شرایط بسیار سختی قرار دادهاند.
اکنون ما به محلّه «عَسکَر» میرسیم. اینجا یکی از محلّههای بالاشهر سامرّا است.
حتماً میدانی «عسکر» در زبان عربی به معنای «لشکر» است، در این محلّه
1) 6. . إنّ جیوش المعتصم کثروا حتّی بلغ عدد ممالیکه من الأتراک سبعین ألفاً، فمدّوا أیدیهم إلی حرم الناس وسعوا فیها بالفساد، فاجتمع العامّة ووقفوا للمعتصم وقالوا: یا أمیر المونین، ما شیء أحبّ إلینا من مجاورتک؛ لأنّک الإمام والحامی للدین، وقد أفرط علینا أمر غلمانک، وعمّنا أذاهم، فإمّا منعتهم عنّا أو نقلتهم عنّا... وساق من فوره حتّی نزل سامرّاء، وبنی بها داراً وأمر عسکره بمثل ذلک: معجم البلدان ج 3 ص 177؛ وکان الخلفاء بعده یسکنونها إلی أن انتقلوا بعد ذلک إلی بغداد: الأنساب للسمعانی ج 3 ص 202؛ وأمر المعتصم بإنشاء مدینة سامرّاء: سیر أعلام النبلاء ج 10 ص 293؛ بعثنی المعتصم سنة 219 وقال لی: اشتر لی بناحیة سامرّاء موضعاً أبنی فیه مدینة، فإنّی أتخوّف أن یصیح هواء الحربیة صیحة فیقتلون غلمانی حتّی أکون فوقهم: تاریخ الطبری ج 7 ص 231؛ وکان سبب ذلک أنّه قال: أتخوّف هواء الحربیة أن یصیحوا صیحة فیقتلون غلمانی، فأُرید أن أکون فوقهم: الکامل فی التاریخ لابن الأثیر ج 6 ص 451؛ فجدّدها المعتصم وبناها سنة عشرین، وسمّاها سرّ من رأی: تاریخ ابن خلدون ج 3 ص 257.
فقط فرماندهان لشکر عبّاسیان زندگی میکنند.
تعجّب کردهای که چرا تو را به اینجا آوردهام!
مگر نمیدانی که امام در همین محل زندگی میکند. آیا تا به حال فکر کردهای چرا امام یازدهم به «عسکری» مشهور شده است؟
علّت این نامگذاری این است که امام در همین محلّه زندگی میکند.(1)
عبّاسیان، امام و خانوادهاش را مجبور کردهاند در اینجا باشند تا بتوانند همه رفت و آمدها را به خانه او زیر نظر بگیرند.
نمیدانم آیا شنیدهای امام از مردم خواسته است که به او سلام نکنند؟ آری، در این شهر سلام کردن به امام جرم است!
حتماً شنیدهای وقتی کسی را به جایی تبعید میکنند او باید در وقتهای معینی به نزد مأموران دولتی رفته و حضور خودش در آن شهر را اعلام کند. امام در روزهای دوشنبه و پنج شنبه باید به نزد خلیفه برود.(2)
وقتی که امام از خانه خارج میشود تا خود را به قصر برساند عدّهای از شیعیان از فرصت استفاده میکنند و در راه میایستند تا امام را ببینند.
امام به آنها پیغام داده است که هرگز به او سلام نکنند زیرا این کار برای آنها بسیار خطرناک است و سزایی جز کشته شدن ندارد.(3)
میدانم که باور کردن آن سخت است، چرا باید سلام کردن به فرزند پیامبر جرم باشد؟ این همان مظلومیّتی است که تا به حال کسی به آن توجّه نکرده است!
هر چند امام حسین(علیه السلام) در روز عاشورا غریب و مظلوم بود؛ امّا یارانی وفادار داشت که تا آخرین لحظه بر گرد وجودش همچون پروانه میچرخیدند.
امّا جانم فدای غربت امامی که در این شهر تنهای تنهاست، هیچ یار و یاور و آشنایی ندارد، دوستان او هم غریب و مظلومند!
آیا دوست داری قصّه چوب شکسته شده را برایت بگویم تا با مظلومیّت امام خود
1) 7. . سامرّاء بلد علی دجلة فوق بغداد بثلاثین فرسخاً، یقال لها سرّ من رأی، فخفّفها الناس وقالوا سامرّاء: معجم البلدان ج 3 ص 173.
2) 8. . سمعت مشایخنا یقولون: إنّ المحلّة التی یسکنها الإمامان علی بن محمّد والحسن بن علی علیهماالسلام بسرّ من رأی، کانت تسمّی عسکر، فلذلک قیل لکلّ واحد منهما العسکری: علل الشرائع ج 1 ص 241، بحار الأنوار ج 50 ص 113؛ عسکر سامرّاء، قد تقدّم ذکر سامراء بما فیه کفایة، وهذا العسکر یُنسب إلی المعتصم، وقد نسب إلیه قوم من الأجلاّء، منهم علی بن محمّد بن علی بن موسی بن جعفر بن محمّد بن علی بن الحسین بن علی بن أبی طالب رضی اللّه عنه، یُکنّی أبا الحسن الهادی، ولد بالمدینة، ونُقل إلی سامراء، وابنه الحسن بن علی، ولد بالمدینة أیضاً، ونقل إلی سامراء، فسُمّیا بالعسکریّین لذلک: معجم البلدان ج 4 ص 123.
3) 9. . وکان یرکب إلی دار الخلافة بسرّ من رأی فی کلّ اثنین وخمیس...: دلائل الإمامة ص 429، الغیبة ص 215، الخرائج والجرائح ج 2 ص 782 مناقب آل أبی طالب ج 3 ص 533 بحار الأنوار ج 50 ص 251.
بیشتر آشنا شوی؟
در این روزگار هر خانه نیاز به هیزمهای زیادی دارد تا با آن غذا بپزند و در فصل سرما خانه را با آن گرم کنند.
شخصی به نام «داوود بن اسود» برای خانه امام عسکری(علیه السلام) هیزم تهیّه میکرد. یک روز امام او را صدا زد و به او چوب بزرگی داد و گفت: «این چوب را بگیر و به بغداد برو و به نماینده من در آنجا تحویل بده».
داوود خیلی تعجّب کرد، آخر بغداد شهر بزرگی است و هیزمهای زیادی در آن شهر وجود دارد، چه حکمتی است که امام از او میخواهد این همه راه برود و این چوب را به بغداد ببرد.
به هر حال سوار بر اسب خود شد و به سوی بغداد حرکت کرد.
در میانه راه به کاروانی برخورد کرد، او خیلی عجله داشت. شتری جلویِ راه او را بسته بود، با آن چوب محکم به شتر زد تا شتر کنار برود و راه باز شود ولی چوب شکست. شکسته شدن چوب همان و ریختن نامهها همان!
گویا امام در داخل این چوب نامههایی را مخفی کرده بود و داوود از آن خبر نداشت.
وای! اگر مأمور اطلاعاتیِ عبّاسیان این صحنه را ببیند چه خواهد شد؟
خون همه کسانی که اسمشان در این نامهها آمده است ریخته خواهد شد.
داوود سریع از اسب پیاده شد و همه نامهها را جمع کرد و با عجله از آنجا دور شد.
در این نامهها، جواب سولهای شیعیان نوشته شده بود؛ ولی امام عسکری(علیه السلام) برای ارسال آنها با مشکلات فراوانی روبرو بوده است.
فکر میکنم با شنیدن این داستان با گوشهای از شرایط سختی که بر امام میگذرد آشنا شدهای.(1)
1) 10. . اجتمعنا بالعسکر وترصّدنا لأبی محمّد علیهالسلام یوم رکوبه، فخرج توقیعه: ألا لا یسلّمنّ علیَّ أحد، ولا یشیر إلیَّ بیده، ولا یومئ، فإنّکم لا تونون علی أنفسکم...: الخرائج والجرائح ج 1 ص 439، بحار الأنوار ج 50 ص 269.
اکنون، ما آرام آرام در محلّه عسکر قدم برمیداریم، من میخواهم درِ خانه امام را به تو نشان بدهم.
از تو میخواهم وقتی به آنجا رسیدیم بیتابی نکنی! نگویی که میخواهم امام را ببینم. گفته باشم این کار خطرناک است!
قدری راه میرویم. نسیم میوزد، بوی بهشت به مشام میرسد، آنجا خانه آفتاب است.
با بیقراری و وجدی که داری سلام میکنی:
سلام بر آقا و مولای من!
سلام بر نور خدا در زمین!
تو میخواهی به سوی بهشت بروی، من دست تو را میگیرم!
کجا میروی؟
تو به خود میآیی و سپس میگویی: دستِ خودم نبود! بعد از یک عمر آرزو ، به اینجا رسیدهام، امامِ من در چند قدمی من است و من نمیتوانم او را ببینم!
آنجا چند مأمور ایستادهاند. آنها به ما نگاه میکنند. زود اشک چشمانت را پاک کن! باید فکری بکنیم.
-- شما کجا میروید!
-- ما به درِ خانه قاضی شهر میرویم.
-- چرا رفیقت گریه کرده است؟
-- بعضی از نامردها، همه سرمایه ما را گرفتهاند.
وقتی این را میگویم، آنها اجازه میدهند که برویم. بیا تا به درِ خانه قاضی برویم که حرف من دروغ نباشد.
خانه قاضی آنجاست. تو به من نگاه میکنی و میگویی: چقدر قشنگ جواب دادی! این نامردها، همه سرمایه ما را گرفتهاند.
ناراحت نباش، ما باید برای روزگاری که امام زمان(علیه السلام) از دیدهها پنهان میشود آمادگی پیدا کنیم. من شنیدهام امام دوازدهم ما، غیبتی طولانی خواهد داشت.
اگر همه شیعیان میتوانستند به راحتی امام خود را ببینند و با او ارتباط داشته باشند در دوران غیبت فرزندش نمیدانستند چه کنند؛ امّا الآن شیعیان کمکم برای روزگار غیبت آماده میشوند.
تو اکنون تا درِ خانه امام آمدی، ولی نتوانستی او را ببینی، تو میتوانی در روزگار غیبت هم دوام بیاوری!
بیا به مسجد شهر برویم تا در آنجا نماز بخوانیم. مسجد کجاست؟ این که دیگر سول نمیخواهد. مسجد در کنار برج متوکّل واقع شده است.
آن برج آن قدر بلند است که به راحتی میتوانی آن را ببینی.
چه مسجد بزرگی! چقدر با صفا! چند نهر آب از میان آن عبور میکند.(1)
این مسجد چقدر شلوغ است. مردم در صفهای مرتّب نشستهاند و منتظر آمدن خلیفه میباشند.
با آمدن خلیفه همه از جا بلند میشوند. آنها اعتقاد دارند که این خلیفه، نماینده خدا بر روی زمین است.
آنها خیال میکنند همه اسلام در این خلیفه جلوه کرده است. هر کس با خلیفه مخالف باشد با اسلام مخالف است! امروز این حکومت، ادامه حکومت پیامبر است و همه باید آن را تأیید کنند!
آنها فراموش کردهاند که این حکومت، بسیاری از فرزندان پیامبر را شهید کرده است.
1) 11. . عن داود بن الأسود وقّاد حمام أبی محمّد، قال: دعانی سیّدی أبو محمّد فدفع إلیَّ خشبة کأنّها رجل باب مدوّرة طویلة ملء الکفّ، فقال: صر بهذه الخشبة إلی العُمرَی. فمضیت، فلمّا صرت إلی بعض الطریق عرض لی سقّاء... فانشقّت، فنظرت إلی کسرها فإذا فیها کتب، فبادرت سریعاً فرددت الخشبة إلی کُمّی، فجعل السقّاء ینادینی ویشتمنی ویشتم صاحبی، فلمّا دنوت من الدار راجعاً استقبلنی عیسی الخادم عند الباب... یا سیّدی، لم أعلم ما فی رجل الباب، فقال: ولم احتجت أن تعمل عملاً تحتاج أن تعتذر منه؟ إیّاک بعدها أن تعود إلی مثلها، وإذا سمعت لنا شاتماً فامضِ لسبیلک التی أُمرت بها، وإیّاک أن تجاوب من یشتمنا أو تعرّفه مَن أنت، فإنّنا ببلد سوء ومصر سوء، وامضِ فی طریقک، فإنّ أخبارک وأحوالک ترد إلینا: مناقب آل أبی طالب ج 3 ص 528، مدینة المعاجز ج 7 ص 643، بحار الأنوار ج 40 ص 283.
امروز خلیفه، فرزند پیامبر را در خانهاش زندانی کرده و آزادی را از او گرفته است.
کسی حق ندارد به این چیزها فکر کند. فکر کردن در این روزگار جرم است.
تعجّب میکنی که چگونه هزاران نفر پشت سر یک ستمگر نماز میخوانند؟
مگر نمیدانی سالهاست که این مردم، پشت هر کس و ناکسی نماز میخوانند؟(1)
فقط ما شیعیان هستیم که میگوییم باید امامِ جماعت، عادل باشد.(2)
بیا جلو برویم تا خلیفه را ببینم. نگاه کن! این خلیفه که خیلی جوان است.(3)
نماز جماعت برپا میشود، من و تو، پشت سر خلیفه نماز میخوانیم. این نماز برای این است که جانمان در امان باشد و کسی به ما شک نکند.
به سجده میروم، از خدا میخواهم یک آشنا در این شهر پیدا کنیم تا بتوانیم چند روزی در این شهر بمانیم.
به طرف درِ مسجد حرکت میکنیم. همین که از مسجد بیرون میرویم، پیرمردی به سوی ما میآید. به دلم افتاده که او از شیعیان است. او فهمیده است که ما در این شهر غریب هستیم. از ما دعوت میکند و ما را به خانه میبرد.
خیلی زود همه چیز روشن میشود، حدس من درست بود. او از شیعیان امام عسکری(علیه السلام) است. نام او بِشر انصاری است. به هر حال ما میتوانیم چند روزی در این شهر بمانیم.
تو رو به او میکنی و میگویی:
-- چگونه میشود به خانه امام برویم؟ من میخواهم آن حضرت را ببینم.
-- این کار بسیار خطرناکی است، پسرم!
-- من همه خطرات آن را به جان میخرم.
-- عزیزم! با رفتن ما به خانه امام عسکری(علیه السلام) برای آن حضرت دردسر درست میشود. چند مدّت پیش عدّهای از شیعیان به خانه امام رفتند، وقتی خبر به خلیفه
1) 12. . وبنی مسجداً جامعاً فأعظم النفقة علیه... واشتقّ من دجلة قناتین شتویّة وصیفیّة، تدخلان الجامع وتتخلّلان شوارع سامرّاء: معجم البلدان ج 3 ص 175.
2) 13. . من أصل الدین الصلاة خلف کلّ برٍّ وفاجر: سنن الدارقطنی ج 2 ص 44؛ صلّوا خلف کلّ برٍّ وفاجر: السنن الکبری للبیهقی ج 4 ص 19، عمدة القاری ج 11 ص 48، نصب الرایة ج 2 ص 33، الجامع الصغیر ج 2 ص 97، کنز العمّال ج 6 ص 54، کشف الخفاء ج 2 ص 29؛ وصلِّ خلف کلّ إمام: السنن الکبری للبیهقی ج 8 ص 185، مجمع الزوائد ج 2 ص 67، المعجم الکبیر ج 20 ص 183، الجامع الصغیر ج 1 ص 166، الکامل لابن عدی ج 2 ص 280.
3) 14. . قال الصادق علیهالسلام: ثلاثة لا یُصلّی خلفهم... المجاهر بالفسق وإن کان مقتصداً: کتاب من لا یحضره الفقیه ج 1 ص 379، الخصال ص 154، وسائل الشیعة ج 8 ص 314، مستدرک الوسائل ج 6 ص 463، بحار الأنوار ج 85 ص 23، جامع أحادیث الشیعة ج 6 ص 412؛ رجل یقارف الذنوب وهو عارف بهذا الأمر أصلّی خلفه؟ قال: لا: تهذیب الأحکام ج 3 ص 31، وسائل الشیعة ج 8 ص 316، الخلاف للطوسی ج 1 ص 560، المعتبر ج 2 ص 306، نهایة الأحکام ج 2 ص 140، ذکری الشیعة ج 4 ص 389، روض الجنان ص 364، ذخیرة المعاد ج 1 ص 302، الحدائق الناضرة ج 10 ص 11؛ عن الرضا علیهالسلام: لا صلاة خلف الفاجر: عیون أخبار الرضا علیهاالسلام ج 1 ص 131، الخصال ص 604، بحار الأنوار ج 85 ص 72.
رسید امام را برای مدّتی زندانی کرد. آیا حاضر هستی برای امام مشکلی پیش بیاید؟
و تو به فکر فرو میروی. تو هرگز حاضر نیستی که به خاطر رسیدن به آرزویت، مشکلی برای امام پیش بیاید.
خورشید طلوع میکند، شهر سامرّا زیر نور آفتاب میدرخشد، میدانم که این شهر زیبا دیگر برای تو جلوهای ندارد، دلت گرفته است. طوری نگاهم میکنی گویی که پشیمان هستی همسفرم شدهای:
-- تو دیگر چه نویسندهای هستی؟
-- مگر چه شده است؟
-- مرا به این شهر آوردی که بیشتر دلم را بسوزانی و فقط مظلومیّت امامم را به من نشان بدهی! من دیگر در شهری که سلام به آفتاب جرم است نمیمانم.
-- حق با توست. من نمیدانستم که در این شهر، این قدر خفقان است.
تو وسایل خودت را جمع میکنی و میخواهی مرا تنها بگذاری و بروی.
تمام غمهای دنیا به سراغم میآید، من تازه به تو عادت کردهام. از همه دنیای به این بزرگی، دلخوشی من فقط تو بودی! تو هم که میخواهی تنهایم بگذاری!
سرانجام میروی و دل مرا همراه خود میکشانی. من تصمیم دارم تا دروازه شهر همراهت بیایم.
نگاهت میکنم. تو به جای این که به سوی دروازه بروی به سوی محلّه عسکر میروی. فکر میکنم میخواهی درِ خانه امام را برای آخرین بار ببینی.
من هم همراه تو میآیم. چند مأمور آنجا ایستادهاند. تو میایستی و لبخند میزنی. باید دوباره به بهانه رفتن به خانه قاضی از این کوچه عبور کنیم.
دوباره در کنار هم هستیم. از کوچه عبور میکنیم. عطر بال فرشتهها را میتوان
حس کرد، بوی باران، بوی آسمان، بوی بهشت به مشام میرسد.
کاش میشد فقط یک دقیقه به خانه امام میرفتیم. کاش میشد بر درِ خانه محبوب بوسهای میزدیم و میرفتیم.
آرام آرام از کنار خانه امام عبور میکنیم و سپس از کنار مأموران میگذریم. از خمِ کوچه که عبور میکنیم نفس راحتی میکشیم.
آنجا را نگاه کن!
آن مادر را میگویم که کنار کوچه ایستاده است، گویا خسته شده است. مقداری بار همراه خود دارد.
تو جلو میروی میخواهی به این مادرِ پیر کمک کنی. سلام میکنی و از او میخواهی تا اجازه بدهد وسایلش را به خانهاش ببری.
او قبول میکند و خیلی خوشحال میشود. من جلو میآیم و از تو میخواهم مقداری از آن وسائل را به من بدهی قبول نمیکنی و میگویی تو برو همان قلمت را نگه دار!!
معلوم میشود که هنوز از من دلخور هستی.
قدری راه میرویم. مادر میگوید که خانه من اینجاست. تو وسایلش را زمین میگذاری.
اکنون او نگاهی به تو میکند و میگوید: پسرم! اجر تو با مادرم، زهرا!
با شنیدن نام حضرت زهرا(علیها السلام) اشک در چشمانت حلقه میزند. مادر به تو خیره میشود میفهمد که تو آشنایی! غریبه نیستی!
او اصرار میکند که باید به خانهاش بروی. هر چه میگویی: «من باید بروم»، قبول نمیکند. او میخواهد تا با یک نوشیدنی، گلویی تازه کنی.
سرانجام قبول میکنی و میخواهی وارد خانه بشوی؛ امّا به سوی من میآیی. تو میخواهی مرا نیز همراه خود ببری.
میدانستم خیلی با معرفت هستی!
روی تخت در حیاط خانه نشستهایم. زیر درخت خرما!
مادر رفته است برای ما نوشیدنی بیاورد. رو به من میکنی و میخواهی که در مورد این مادر سول کنم.
مادر برای ما نوشیدنی آورده است: «بفرمایید. قابل شما را ندارد».
بعد از مدتّی، من رو به مادر میکنم و میگویم:
-- ببخشید! آیا شما از فرزندان حضرت زهرا(علیها السلام) هستید؟
-- آری، من دختر امام جواد(علیه السلام) هستم.
-- وای! شما خواهر امام هادی(علیه السلام) هستید؟ باورم نمیشود، درست شنیدم؟
-- بله، پسرم! درست شنیدی.
-- نام شما چیست؟
-- حکیمه.
-- چرا شما از مدینه به این شهر آمدید؟
-- من همراه برادرم امام هادی(علیه السلام) در مدینه زندگی میکردم؛ امّا خلیفه عبّاسی برادرم را مجبور کرد به این شهر بیاید. من هم به اینجا آمدم. مگر شما نمیدانید او در این شهر غریب است؟ دلخوشی او به من است.(1)
متوجّه تو میشوم؛ چرا از جای خود بلند شدی و دست به سینه گرفتهای!
باید در حضور دختر و خواهرِ امام به احترام ایستاد!
حق با توست، یادت هست وقتی قم میرفتیم، زیارت حضرت معصومه(علیها السلام) چنین سلام میگفتیم: «سلام بر تو ای دختر امام، ای خواهر امام، ای عمّه امام».(2)
حکیمه هم مانند حضرت معصومه(علیها السلام) است: او دخترامام جواد(علیه السلام)، خواهر امام هادی(علیه السلام) و عمّه امام عسکری(علیه السلام) است.
1) 15. . محمّد بن جعفر أمیر المونین المعتزّ باللّه بن المتوکّل بن المعتصم، ولد سنة اثنتین وثلاثین ومئتین، ولم یلِ الخلافة قبله أصغر منه، بویع له بالخلافة عند عزل المستعین باللّه وهو ابن تسع عشرة سنة، وکانت خلافته ثلاث سنین وستّة أشهر وأربعة عشر یوماً: فوات الوفیات ج 2 ص 308.
2) 16. . حکیمة بنت محمّد بن علی علیهماالسلام: روی محمّد بن یعقوب بسنده عن موسی بن محمّد بن القاسم بن حمزة بن موسی بن جعفر علیهالسلام قال: حدّثتنی حکیمة ابنة محمّد بن علی علیهماالسلام...: معجم رجال الحدیث ج 24 ص 215.
-- باید فرصت را غنیمت بشماری، باید بنویسی! تو باید جوانان را با حکیمه بیشتر آشنا کنی.
-- باشد. مینویسم. مقداری صبر داشته باش.
اکنون رو به حکیمه میکنم و میگویم: «آیا میشود برای جوانان خاطره زیبایی تعریف کنید تا آن را بنویسم».
او به فکر فرو میرود، دقایقی میگذرد. حکیمه رو به من میکند و میگوید: «فکر میکنم بهتر است خاطره آخرین عروس را برای شما بگویم».
میدانم تو هم دوست داری این خاطره را بشنوی.
خاطره آخرین عروس!
همسفرم! من و تو آمادهایم تا این خاطره را بشنویم. گویا حکیمه از ما میخواهد به سفری برویم. سفری دور و دراز!
باید به اروپا برویم، به سرزمین «روم»، قصر امپراتوری.
ما در آنجا با دختری به نام «ملیکا» آشنا میشویم...
-- مادر! به من چند روزی فرصت بده!
-- برای چه؟
-- میخواهم در مورد همسر آیندهام فکر کنم و تصمیم بگیرم.
-- این کار فکر کردن نمیخواهد. آخر چه کسی بهتر از پسر عمویت برای تو پیدا میشود؟
مادر نزدیک میآید و روی ملیکا را میبوسد. او آرزو دارد دخترش هر چه زودتر ازدواج کند. اگر این ازدواج صورت بگیرد به زودی ملیکا، ملکه کشور روم خواهد شد.(1)
همه دختران روم آرزو دارند که جای ملیکا باشند؛ امّا چرا ملیکا رویخوشی به این ازدواج نشان نمیدهد؟ آیا او دلباخته مرد دیگری شده است؟ آیا او عشقِ دیگری در دل دارد؟
مادرِ ملیکا از اتاق بیرون میرود. ملیکا از جا برمیخیزد و به سمت پنجره میرود. هیچ کس از رازِ دل او خبر ندارد.
درست است که او در قصر زندگی میکند؛ امّا این قصر برای او زندان است. این زندگیِ پر زرق و برق برایش هیچ جلوهای ندارد.
همه رویِ زرد ملیکا را میبینند و نمیدانند در درون او چه شوری برپاست. مادر
1) 17. . ...السلام علیکِ یا بنت ولیّ اللّه، السلام علیکِ یا أُخت ولیّ اللّه، السلام علیکِ یا عمّة ولیّ اللّه...: بحار الأنوار ج 99 ص 277.
خیال میکند که او گرفتار عشق دیگری شده است. امّا ملیکا گرفتار شک شده است.
او از کودکی به خدا و مسیح اعتقاد داشت و به کلیسا میرفت و مانند همه مردم به سخنان کشیشهای مسیحی گوش میداد.
کشیشها که همان روحانیّون مسیحی بودند مردم را به تَرک دنیا دعوت کرده و از آنها میخواستند تا به فکر آخرت خود باشند و از جمع کردن مالِ دنیا دوری کنند.
آن روزها چهره کشیشها برای ملیکا چهرهای آسمانی بود، کشیشها کسانی بودند که میتوانستند گناهان مردم را ببخشند.
ملیکا میدید آنها چنان از آتش جهنّم و عذاب خدا سخن میگویند که همه دچار ترس میشوند. مردم برای اعتراف به نزد آنها میرفتند تا خدا گناه آنها را ببخشد.
او که بزرگتر شد چیزهایی را دید که به دینِ آنها شک کرد. او میدید کشیشها که از تَرک دنیا سخن میگویند، وقتی به این قصر میآیند چگونه برای گرفتن سکّههای طلا، هجوم میآورند!
ملیکا چیزهای زیادی را در این قصر دیده بود. صدای قهقهه مستانه کشیشها را شنیده بود.
او بارها دیده بود که چگونه کشیشها با شکمهای برآمده، ظرفهای طلاییِ غذا را پیش کشیده و مشغول خوردن میشدند!
او به دینی که اینان رهبرانش بودند شک کرده بود، درست است که او دختری از خانواده قیصر روم بود؛ امّا نمیتوانست ببیند که دینِ خدا، بازیچه گروهی بشود که خود را بزرگانِ دین میدانند و نان حکومت روم را میخورند!
او از این کشیشها، مأیوس شده است امّا هرگز از خدا جدا نشده است.
او از این جماعت بدش میآید ولی خدا را دوست دارد و به عیسی(علیه السلام) و مریم(علیها السلام) عشق میورزد.
هر چه او به دینی که کشیشها از آن دم میزدند بیشتر شک میکرد، راز و نیازش با خدا بیشتر میشد.
ملیکا از خدا میخواهد او را نجات بدهد. او از همه چیز و همه کس خسته شده است ولی از خدا و دوستان خدا دل نکنده است. او منتظر است تا لطف خدا به سوی او بیاید.
او میداند که اگر با پسر عمویش ازدواج کند تا آخر عمر باید به وضع موجود، راضی باشد.
اگر روحانیّون بفهمند که ملکه آینده روم به قداست آنها شک دارد چیزی جز مرگ در انتظار او نخواهد بود.
آنها آن قدر قدرت دارند که حتّی ملکه آینده روم را میتوانند به قتل برسانند. آنها هرگز شمشیر به دست نمیگیرند تا ملکه را به قتل برسانند، بلکه اسلحهای بسیار قدرتمندتر از شمشیر دارند.
کافی است آنها به مردم بگویند که ملکه مرتّد شده و به دین خدا پشت کرده است، آن وقت میبینی چگونه مردمی که تا دیروز ساکت و آرام بودند، آشوب به پا کرده و به قصر حمله میکنند تا برای خشنودی و رضایت خدا، ملکه را بکشند.
فکر میکنم دیگر فهمیدی که چرا ملیکا نمیخواهد با پسر عمویش ازدواج کند. او از جنس این مردم نیست. خدا به او چیزی داده که به خیلیها نداده است.
خدا به ملیکا، قدرت فکر کردن داده است. گویا تنها عیب او این است که فکر میکند!!
امروز کسی نباید خودش فکر کند. روحانیّونی که نانِ حکومت میخورند به جای همه فکر میکنند. وظیفه مردم فقط اطاعت بدون چون و چرا از آنهاست. آنها میگویند که رضایت خدا و مسیح فقط در این اطاعت است.
در این روزگار هر کس که میفهمد باید سکوت کند وگرنه سزایش مرگ است.
آخر چگونه ممکن است خدا کلید بهشت را به کسانی بدهد که دم از خدا میزنند و از سفره حکومت قیصر نان میخورند؟
چند روز میگذرد و ملیکا خبردار میشود که باید خود را برای مراسم عروسی آماده کند.
پدربزرگ او، قیصر دستور داده است تا این عروسی هر چه زودتر برگزار شود. حتماً میدانی در روم به پادشاهی که کشور را اداره میکند «قیصر» میگویند. ملیکا، نوه قیصر روم است.
او دستور داده است تا سران و بزرگان از سراسر کشور در پایتخت جمع بشوند. پیشبینی میشود که تعداد آنها به چهار هزار نفر برسد.
سیصد نفر از روحانیّون کلیسا هم دعوت شدهاند تا در این مراسم حضور داشته باشند. قصر بزرگ و زیبایی برای این مراسم در نظر گرفته شده است.
قیصر میخواهد برای ملکه آینده روم جشن بزرگی بگیرد، جشنی که نشانه اقتدار و عظمت خاندانش باشد.
ملیکا هیچ چارهای ندارد، باید به این عروسی رضایت بدهد.(1)
اکنون، تمام قصر غرق نور است، عدّهای میرقصند و گروهی هم مینوازند. همه مهمانان آمدهاند و قیصر بر روی تخت خود نشسته است.
درِ قصر باز میشود، داماد در حالی که گروهی او را همراهی میکنند وارد میشود.
او به سوی قیصر میآید، خم میشود و دست قیصر را میبوسد و به سوی تخت دامادی میرود تا بر روی آن بنشیند.
همه کف میزنند و سوت میکشند، داماد افتخار میکند که امشب زیباترین دختر روم، همسر او میشود.
1) 18. . فقالت: أیّها العاجز الضعیف المعرفة بمحلّ أولاد الأنبیاء، أعرنی سمعک وفرّغ لی قلبک، أنا ملیکة بنت یشوعا بن قیصر ملک الروم، وأُمّی من وُلد الحواریّین، تُنسب إلی وصیّ المسیح شمعون، أُنبئک بالعجب، إنّ جدّی قیصر أراد أن یزوّجنی من ابن أخیه وأنا من بنات ثلاث عشرة سنة...: الغیبة للطوسی ص 208، بحار الأنوار ج 51 ص 6، أعیان الشیعة ج 2 ص 45، وراجع کمال الدین وتمام النعمة ص 418، روضة الواعظین ص 252، دلائل الإمامة ص 490، مدینة المعاجز ج 7 ص 514، بحار الأنوار ج 51 ص 11.
او میخواهد بر روی تخت بنشیند که ناگهان همه چیز میلرزد!
زلزلهای سهمگین، همه را به وحشت میاندازد. آن قدر سریع که فرصت فرار یا ماندن را به هیچ کس نمیدهد.
همه چیز در یک لحظه اتفاق میافتد، گرد و غبار همه جا را فرا میگیرد. پایههای تخت داماد شکسته و داماد بی هوش بر روی زمین افتاده است!
هیچ کس حرفی نمیزند، همه مات و مبهوت به هم نگاه میکنند، آیا عذابی نازل شده است؟
عروسی به هم میخورد، قیصر بسیار ناراحت میشود، چه راز و رمزی در کار است؟ هیچ کس نمیداند.(1)
شب از نیمه گذشته و سکوت همه جا را فرا گرفته است. نورِ مهتاب از پنجره بر اتاق ملیکا میتابد.
اکنون ملیکا خواب میبیند:
عیسی(علیه السلام) به این قصر آمده است. همه یاران او نیز آمدهاند.
آیا شمعون را میشناسی؟ او وصیّ و جانشین حضرت عیسی(علیه السلام) است و ملیکا هم از نسل اوست. شَمعُون، پدربزرگِ مادری ملیکا است.(2)
هر جا را نگاه میکنی فرشتگان ایستادهاند. در وسط قصر منبری از نور گذاشتهاند.
گویا همه، منتظر آمدن کسی هستند.
ملکیا در شگفتی میماند، به راستی چه کسی قرار است به اینجا بیاید که عیسی(علیه السلام) در انتظارش، سراپا ایستاده است؟
ناگهان در قصر باز میشود. مردانی نورانی وارد میشوند. بوی گل محمّدی به مشام میرسد. بانویی جوان و نورانی هم همراه آنها آمده است.
1) 19. . فجمع [جدّی قیصر] فی قصره من نسل الحواریّین من القسّیسین والرهبان ثلاثمئة رجل، ومن ذوی الأخطار منهم سبعمئة رجل، وجمع من أُمراء الأجناد وقوّاد العسکر ونقباء الجیوش وملوک العشایر أربعة آلاف...: نفس المصادر السابقة.
2) 20. . وأبرز من بهیّ ملکه عرشاً مساغاً من أصناف الجوهر، ورفعه فوق أربعین مرقاة، فلمّا صعد ابن أخیه وأحدقت الصلب وقامت الأساقفة عکفاً، ونُشرت أسفار الإنجیل، تسافلت الصلب من الأعلی فلصقت الأرض، وتقوّضت أعمدة العرش فانهارت إلی القرار، وخرّ الصاعد من العرش مغشیاً علیه، فتغیّرت ألوان الأساقفة وارتعدت فرائصهم، فقال کبیرهم لجدّی: أیّها الملک، اعفنا من ملاقاة هذه النحوس الدالّة علی زوال هذا الدین المسیحی والمذهب الملکانی. فتطیّر جدّی من ذلک تطیّراً شدیداً، وقال للأساقفة: أقیموا هذه الأعمدة وارفعوا الصلبان...: نفس المصادر السابقة.
عیسی(علیه السلام) به استقبال آنها میرود، سلام میکند و خوشآمد میگوید: «سلام و درود خدا بر تو ای آخرین پیامبر! ای محمّد!».
عیسی(علیه السلام) محمّد(صلی الله علیه و آله) را در آغوش میگیرد و از او میخواهد به قسمت پذیرایی قصر بروند.
همه مینشینند. چهره عیسی(علیه السلام) همچون گل شکفته شده و سکوت بر فضای قصر سایه افکنده است.
ملیکا فقط نگاه میکند. به راستی در اینجا چه خبر است؟
بعد از لحظاتی، محمّد(صلی الله علیه و آله) رو به عیسی(علیه السلام) میکند و میگوید: «ای عیسی! جانشین تو، شمعون دختری به نام ملیکا دارد، من آمدهام او را برای یکی از فرزندانم خواستگاری کنم».
محمّد(صلی الله علیه و آله) با دست اشاره به جوانی میکند که در کنارش نشسته است. ملیکا نگاه میکند جوانی را میبیند که صورتش چون ماه میدرخشد. این جوان، امام یازدهم شیعیان و نام او «حسن» است.
محمّد(صلی الله علیه و آله) منتظر جواب است. در این هنگام عیسی(علیه السلام) رو به شمعون، پدربزرگ ملیکا میکند و میگوید: «ای شمعون! سعادت و خوشبختی به سوی تو آمده است. آیا دخترت ملیکا را به عقد ازدواج فرزند محمّد در میآوری؟».
اشک شوق در چشمان شمعون حلقه میزند و بعد نگاهی به دخترش ملیکا میکند و میگوید: «آری، با کمال افتخار قبول میکنم».
محمّد(صلی الله علیه و آله) از جا برمیخیزد و بر بالای منبری از نور قرار میگیرد و خطبه عقد را میخواند: «بسم اللّه الرّحمن الرّحیم؛ امشب ملیکا، دختر شمعون را به ازدواج یازدهمین امام بعد از خود، حسن در آوردم. شاهدان این ازدواج، عیسی و شمعون و حواریّون و علی و فاطمه و همه خاندان من هستند».
وقتی سخن محمّد(صلی الله علیه و آله) تمام میشود همه به یکدیگر تبریک میگویند و همه جا
غرق نور میشود.(1)
ملیکا از خواب بیدار میشود. نور مهتاب به داخل اتاق تابیده است. او از روی تخت بلند میشود به کنار پنجره میآید: خدایا این چه خوابی بود من دیدم!
او میفهمد که عشقی آسمانی در قلب او منزل کرده است. او احساس میکند که حسن(علیه السلام) را دوست دارد.
یا مریم مقدّس! من چه کنم!
آیا این خواب را برای مادرم بگویم؟ آیا میتوانم پدر بزرگ را از این راز با خبر کنم؟
نه، او نباید این کار را بکند. ملیکا نمیتواند به آنها بگوید که عاشق فرزند محمّد(صلی الله علیه و آله) شده است؟
آخر چگونه ممکن است که نوه قیصر روم بخواهد با فرزند پیامبر مسلمانان ازدواج کند؟
مدّتهاست که میان مسلمانان و مسیحیان جنگ است. کافی است آنها بفهمند که ملیکا به اسلام علاقه پیدا کرده است، آن وقت او را مجازات سختی خواهند کرد!
هیچ کس نباید از این خواب با خبر بشود.
این عشق آسمانی باید در قلب ملیکا مثل یک راز بماند.
چند روزی گذشته است و عشق دیدار جگر گوشه پیامبر در همه وجود ملیکا ریشه دوانده است.
رنگ او زرد شده و خواب و خوراک او نیز کم شده است. همه خیال میکنند که او بیمار شده است.
1) 21. . جهت تحقیق در مورد این که شمعون وصی حضرت عیسی علیهالسلام بوده است به این متون مراجعه کنید: شمعون بن یوحنّا، وصیّ عیسی بن مریم، وکان أفضل حواریی عیسی بن مریم: کتاب سلیم بن قیس ص 252؛ فأخبرهم أنّه شمعون بن حمّون وصیّ عیسی بن مریم: بصائر الدرجات ص 310؛ هذا شمعون بن حمّون وصیّ عیسی بن مریم علیهالسلام: مناقب الإمام أمیر المؤمنین لمحمّد بن سلیمان الکوفی ج 1 ص 173، وراجع: دلائل الإمامة ص 56، الأمالی للمفید ص 106، الأمالی للطوسی ص 523، الاحتجاج ج 1 ص 391، الثاقب فی المناقب لابن حمزة الطوسی ص 225، مناقب أمیر المؤمنین ج 2 ص 84، الیقین للسیّد ابن طاووس ص 226، بحار الأنوار ج 6 ص 239 و ج 8 ص 5، تفسیر نور الثقلین ج 1 ص 603، زاد لمسیر لابن الجوزی ج 6 ص 266، بشارة المصطفی ص 334.
قیصر بهترین پزشکان را برای درمان ملیکا میآورد؛ امّا هیچ فایدهای ندارد. آنها درد او را نمیفهمند تا برایش درمانی داشته باشند.
ملیکا روز به روز لاغرتر میشود. چشمانش به گودی نشسته است. هیچ کس نمیداند چه شده است.
مادر برای او گریه میکند و غصّه میخورد که چگونه عروسی دخترش با زلزلهای به هم خورد. بعد از آن بیماریِ ناشناختهای به سراغ ملیکا آمده است.
امروز قیصر، پدربزرگ ملیکا به عیادت او آمده است:
دخترم! ملیکا عزیزم! صدای مرا میشنوی!
ملیکا چشمان خود را باز میکند. نگاهش به چهره مهربان پدربزرگش میخورد که در کنارش نشسته است. اشکِ چشم او بر صورت ملیکا میچکد:
-- دخترم! نمیدانم این چه بلایی بود که بر سر ما آمد؟ من آرزو داشتم که تو ملکه روم شوی؛ امّا دیدی که چه شد.
-- گریه نکن پدربزرگ.
-- چگونه گریه نکنم در حالی که تو را این گونه میبینم؟
-- چیزی نیست. من راضی به رضای خدا هستم.
-- دخترم! آیا خواستهای از من نداری؟
-- پدربزرگ! مسلمانان زیادی در زندانهای تو شکنجه میشوند. آنها اسیر تو هستند. کاش همه آنها را آزاد میساختی و در حقّ آنها مهربانی میکردی، شاید مسیح و مریم مقدّس مرا شفا بدهند!
قیصر این سخن را میشنود و به ملیکا قول میدهد که هر چه زودتر اسیران مسلمان را آزاد کند.
بعد از مدّتی به ملیکا خبر میرسد که گروهی از اسیران آزاد شدهاند. او برای این که پدربزرگ خود را خوشحال کند، قدری غذا میخورد. پدربزرگ خشنود میشود و
دستور میدهد تا همه مسلمانانی که در جنگها اسیر شدهاند آزاد شوند.
اکنون ملیکا دست به دعا برمیدارد و میگوید: «ای مریم مقدّس! من کاری کردم تا اسیران آزاد شوند، من دل آنها را شاد کردم. از تو میخواهم که دل مرا هم شاد کنی».
ملیکا منتظر است شاید بار دیگر در خواب محبوبش را ببیند. شاید یار آسمانیاش، حسن(علیه السلام) به دیدارش بیاید.(1)
ملیکا اعتقاد دارد که مسیح، پسر خداست، برای همین او خدا را به حقّ پسرش میخواند تا شاید خدا به او نگاهی کند و مشکلش را حل کند.
امشب دل ملیکا خیلی گرفته است. هجران محبوب برای او سخت شده است. نیمه شب فرا میرسد. همه اهل قصر خواب هستند.
او از جای بر میخیزد و کنار پنجره میرود. نگاه به ستارهها میکند. با محبوبش، حسن(علیه السلام) سخن میگوید: «تو کیستی که چنین مرا شیفته خود کردی و رفتی! تو کجا هستی، چرا سراغم نمیآیی! آیا درست است که مرا فراموش کنی».
بعد به یاد مریم مقدّس(علیها السلام) میافتد، اشک در چشمانش حلقه میزند، از صمیم دل او را به یاری میخواند.
ملیکا به سوی تخت خود میرود. هنوز صورتش خیس اشک است.
او نمیداند گره کار در کجاست؟ آن قدر گریه میکند تا به خواب میرود.
او خواب میبیند:
تمام قصر نورانی شده است. نگاه میکند هزاران فرشته به دیدارش آمدهاند. گویا قرار است برای او مهمانان عزیزی بیایند.
او از جای خود بلند میشود و با احترام میایستد. ناگهان دو بانو از آسمان میآیند. بوی گلِ یاس به مشام ملیکا میرسد.
1) 22. . وتفرّق الناس وقام جدّی قیصر مغتمّاً، فدخل منزل النساء وأُرخیت الستور، وأُریت فی تلک اللیلة کأنّ المسیح وشمعون وعدّة من الحواریّین قد اجتمعوا فی قصر جدّی ونصبوا فیه منبراً من نور یباری السماء علوّاً وارتفاعاً فی الموضع الذی کان نصب جدّی، وفیه عرشه، ودخل علیه محمّد صلیاللهعلیهوآله وختنه ووصیّه علیهالسلام، وعدّة من أبنائه. فتقدّم المسیح إلیه فاعتنقه، فیقول له محمّد صلیاللهعلیهوآله: یا روح اللّه، إنّی جئتک خاطباً من وصیّک شمعون فتاته ملیکة لابنی هذا، وأومأ بیده إلی أبی محمّد علیهالسلام ابن صاحب هذا الکتاب، فنظر المسیح إلی شمعون وقال له: قد أتاک الشرف، فصل رحمک برحم آل محمّد، قال: قد فعلت. فصعد ذلک المنبر فخطب محمّد صلیاللهعلیهوآله وزوّجنی من ابنه، وشهد المسیح علیهالسلام وشهد أبناء محمّد علیهمالسلام والحواریّون: الغیبة للطوسی ص 208، بحار الأنوار ج 51 ص 6، أعیان الشیعة ج 2 ص 45، وراجع کمال الدین وتمام النعمة ص 418، روضة الواعظین ص 252، دلائل الإمامة ص 490، مدینة المعاجز ج 7 ص 514، بحار الأنوار ج 51 ص 11.
ملیکا نمیداند راز این بوی یاس چیست؟
ملیکا یکی از آنها را میشناسد، او مریم مقدّس(علیها السلام) است، سلام میکند و جواب میشنود؛ امّا دیگری را نمیشناسد.
ملیکا نگاه میکند، خدای من! او چقدر مهربان است. چهرهاش بسیار آشناست.
مریم(علیها السلام) رو به او میکند و میگوید: «دخترم! آیا این بانو را میشناسی؟ او فاطمه(علیها السلام) دختر محمّد(صلی الله علیه و آله)است. مادر همان کسی که تو را به عقد او درآوردهاند».
ملیکا تا این سخن را میشنود از خود بیخود میشود. بر روی زمین مینشیند و دامن فاطمه(علیها السلام) را میگیرد و شروع به گریه میکند.
باید شکایت پسر را به پیش مادر برد.
مادر! چرا حسن به دیدارم نمیآید؟ او چرا مرا فراموش کرده است؟ چرا مرا تنها گذاشته است؟
اگر قرار بود که مرا فراموش کند چرا مرا این چنین شیفته خود کرد؟
مگر من چه گناهی کردهام که باید این چنین درد هجران بکشم؟
ملیکا همین طور گریه میکند و اشک میریزد. فاطمه(علیها السلام) در کنار او نشسته است و با مهربانی به سخنانش گوش میدهد.
فاطمه(علیها السلام) اشک چشمان ملیکا را پاک میکند و میگوید:
-- آرام باش دخترم! آرام باش!
-- چگونه آرام باشم. دردِ عشق را درمانی نیست، مادر!
-- دخترم! آیا میدانی چرا فرزندم حسن به دیدارت نمیآید؟
-- نه.
-- تو بر دین مسحیّت هستی. این دین تحریف شده است، این دین عیسی را پسر خدا میداند. این سخن کفر است. خدا هیچ پسری ندارد. خود عیسی(علیه السلام) هم از این سخن بیزار است. اگر دوست داری که خدا و عیسی(علیه السلام) از تو راضی باشند باید
مسلمان بشوی. آن وقت فرزندم حسن به دیدار تو خواهد آمد.
-- باشد. من چگونه باید مسلمان بشوم.
-- با تمام وجودت بگو: «اَشْهَدُ اَنْ لا الهَ الاّ اللّه، وَ اَشْهَدُ اَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللّه»، یعنی شهادت میدهم که خدایی جز اللّه نیست و محمّد بنده او و فرستاده اوست.
ملیکا این کلمات را تکرار میکند. ناگهان آرامشی بس بزرگ را در وجود خویش احساس میکند.
آری، حالا ملیکا مسلمان شده و پیرو آخرین دین آسمانی گشته است.
اکنون فاطمه(علیها السلام) او را در آغوش میگیرد، ملیکا احساس میکند گویی در آغوش بهشت است.
فاطمه(علیها السلام) در حالی که لبخند میزند رو به او میکند و میگوید: «منتظر فرزندم باش. من به او میگویم که به دیدارت بیاید».
ملیکا از شدّت شوق از خواب بیدار میشود. اشک در چشمانش حلقه میزند.
کجا رفتند آن عزیزان خدا؟!(1)
ملیکا از جا برمیخیزد و به سوی پنجره میرود، نگاهی به آسمان میکند. چشمانش به ستاره روشنی خیره میماند.
او با خود سخن میگوید: بار خدایا! مرا برای چه برگزیدهای؟ بین این همه مسیحی که در این سوی جهان بیخبر و غافل زندگی میکنند مرا انتخاب کردی تا به دست بانویم فاطمه(علیها السلام) مسلمان بشوم.
این چه سعادت بزرگی است! او بیاختیار به سجده میرود تا خدا را شکر کند.
او منتظر است تا شب فرا برسد و محبوبش به دیدارش بیاید.
نسیم میوزد و بوی بهشت میآید. حسن(علیه السلام) به دیدار ملیکا آمده است.
-- آقای من! دل مرا اسیر محبّت خود کردی و رفتی!
1) 23. . فلمّا استیقظت أشفقت أن أقصّ هذه الروا علی أبی وجدّی؛ مخافة القتل، فکنت أسرّها ولا أُبدیها لهم، وضرب صدری بمحبّة أبی محمّد علیهالسلام، حتّی امتنعت من الطعام والشراب، فضعفت نفسی ودقّ شخصی، ومرضت مرضاً شدیداً، فما بقی فی مدائن الروم طبیب إلاّ أحضره جدّی وسأله عن دوائی، فلمّا برح به الیأس قال: یا قرّة عینی، هل یخطر ببالک شهوة فأزودکها فی هذه الدنیا؟ فقلت: یا جدّی، أری أبواب الفرج علیَّ مغلقة، فلو کشفت العذاب عمّن فی سجنک من أُساری المسلمین وفککت عنهم الأغلال وتصدّقت علیهم ومنیتهم الخلاص، رجوت أن یهب المسیح وأُمّه عافیة. فلمّا فعل ذلک تجلّدت فی إظهار الصحّة من بدنی قلیلاً، وتناولت یسیراً من الطعام، فسرّ بذلک وأقبل علی إکرام الأُساری وإعزازهم...: نفس المصادر السابقة.
-- اگر من به دیدارت نیامدم برای این بود که تو هنوز مسلمان نشده بودی، بدان که هر شب مهمان تو خواهم بود.
از آن شب به بعد هر شب، حسن(علیه السلام) به دیدار ملیکا میآید. ملیکا در خواب او را میبیند و با او سخن میگوید.
کمکم ملیکا میفهمد که حسن(علیه السلام)، امام است، او با مقام امام آشنا میشود و میفهمد که خدا همه هستی را در دستِ امام قرار داده است.
حالِ ملیکا روز به روز بهتر میشود، خبر به قیصر میرسد. او خیلی خوشحال میشود. ملیکا دیگر با اشتها غذا میخورد و بعد از مدّتی سلامتی کامل خود را به دست میآورد.
او هر شب محبوب خود را میبیند، اگر چه این یک رواست؛ امّا شیرینی آن، کمتر از واقعیّت نیست.
او تمام روز منتظر است تا شب فرا برسد و به دیدار آفتاب نائل شود.
روزها میگذرد و او در انتظار وصال است.(1)
امشب فکری به ذهن ملیکا میرسد، او باید حرف دلش را به حسن(علیه السلام) بگوید. او تا کی میخواهد در هجران بسوزد؟ باید از محبوبش بخواهد که او را پیش خود ببرد.
روای امشب فرا میرسد، حسن(علیه السلام) به دیدار او میآید. ملیکا سر به زیر میاندازد و آرام میگوید:
-- آقای من! از همه دنیا دیدار شما مرا بس است؛ امّا میخواهم بدانم کی در کنار شما خواهم بود؟
1) 24. . فأُریت أیضاً بعد أربع عشرة لیلة کأنّ سیّدة نساء العالمین فاطمة علیها السلام قد زارتنی ومعها مریم بنت عمران وألف من وصایف الجنان، فتقول لی مریم: هذه سیّدة النساء علیها السلام أُمّ زوجکِ أبی محمّد، فأتعلّق بها وأبکی وأشکو إلیها امتناع أبی محمّد من زیارتی، فقالت سیّدة النساء علیها السلام: إنّ ابنی أبا محمّد لا یزورکِ وأنتِ مشرکة باللّه علی مذهب النصاری، وهذه أُختی مریم بنت عمران تبرأ إلی اللّه من دینکِ، فإن ملتِ إلی رضی اللّه تعالی ورضی المسیح ومریم علیهماالسلام وزیارة أبی محمّد إیّاک، فقولی: أشهد أن لا إله إلاّ اللّه، وأن أبی محمّداً رسول اللّه. فلمّا تکلّمت بهذه الکلمة ضمّتنی إلی صدرها سیّدة نساء العالمین، وطیب نفسی، وقالت: الآن توقّعی زیارة أبی محمّد، وإنّی منفذته إلیکِ: نفس المصادر السابقة.
-- به زودی پدربزرگ تو، سپاهی را برای مبارزه با لشکر اسلام میفرستد. گروهی از کنیزان همراه این سپاه میروند. تو باید لباس یکی از این کنیزان را بپوشی و خودت را به شکل آنها در آوری.
-- سرانجام این جنگ چه میشود؟
-- در این جنگ، مسلمانان پیروز میشوند و همه سربازان و کنیزان رومی اسیر میشوند. مسلمانان، کنیزان رومی را برای فروش به بغداد میبرند. وقتی تو به بغداد برسی من کسی را به دنبال تو خواهم فرستاد. تو در آنجا منتظر پیک من باش!
ملیکا از شوق بیدار میشود. اکنون او باید پای در راه بنهد و به سوی محبوب خود برود.
به راستی او چگونه میتواند از این قصر بیرون برود؟
ملیکا فکر میکند، به یاد یکی از کنیزان قصر میافتد که سالهاست او را میشناسد. ملیکا میتواند به او اعتماد کند و از او کمک بخواهد.
ملیکا با کنیز قصر صحبت کرده است و قرار شده که او برای ملیکا لباس کنیزها را تهیّه کند. همه چیز با دقّت برنامهریزی شده است.
خبر میرسد که سپاه روم به سوی سرزمینهای مسلمانان میرود، همه برای بدرقه سپاه در میدان اصلی شهر جمع شدهاند.
قیصر پرچم سپاه را به دست یکی از بهترین فرماندهان خود میدهد و برای پیروزی او دعا میکند.
سپاه حرکت میکند امّا ملیکا هنوز اینجاست.
تو رو به ملیکا میکنی و میگویی:
-- مگر قرار نبود که همراه آنها بروی؟
-- صبر داشته باش. من فردا از شهر خارج خواهم شد. امروز نمیشود، همه شک میکنند.
فردا فرا میرسد. ملیکا هوسِ طبیعت کرده است و میخواهد به دشت و صحرا برود.
او با همان کنیز مورد اطمینان از قصر خارج میشود. چند سوارهنظام آماده حرکت هستند.
آنها حرکت میکنند، ملیکا راه میانبری را انتخاب میکند تا بتواند زودتر به سپاه برسد. آنها با سرعت میروند.
نزدیک غروب میشود، سپاه روم در آنجا اتراق کرده است. ملیکا میخواهد سپاه روم را ببیند و سربازان را تشویق کند.
او ابتدا به خیمه کنیزان سپاه میرود. آنها مشغول آشپزی هستند. حواسشان نیست. باور نمیکنند که دختر قیصر روم به این بیابان آمده باشد.
ملیکا داخل خیمهای میشود و سریع لباسی را که همراه دارد به تن میکند. دیگر هیچ کس نمیتواند او را شناسایی کند. او شبیه کنیزان شده است.
او از خیمه بیرون میآید، یکی از کنیزان صدایش میزند که در آشپزی به او کمک کند.
هوا دیگر تاریک شده است. چند سربازی که همراه ملیکا بودند خیال میکنند که ملیکا امشب میخواهد در اینجا بماند.
صبح سپاه حرکت میکند، آن سربازها هر چه منتظر میشوند از ملیکا خبری نمیشود، نمیدانند چه کنند. به هر کس میگویند که دختر قیصر روم کجا رفت، همه به آنها میخندند و میگویند: «شما دیوانه شدهاید؟ دختر قیصر در این بیابان چه میکند؟».
سپاه به پیش میرود و ملیکا با هر قدم به محبوب خود نزدیک و نزدیکتر میشود.(1)
همسفرم! آنجا را نگاه کن، سپاه مسلمانان به این سو میآیند، جنگ سختی در میگیرد. در این هیاهو من دیگر ملیکا را نمیبینم!
نمیدانم چه سرنوشتی در انتظار اوست. اسبها شیهه میکشند، صدای شمشیرها به گوش میرسد، تیرها از هر سو میآیند، عدّهای بر روی خاک میافتند و در خون خود میغلتند.
هیچ کاری از دست ما برنمیآید، اگر اینجا بمانیم خیال میکنند که ما هم از سربازان روم هستیم. بیا تا اسیر نشدهایم با هم فرار کنیم! ما باید به سوی سامرّا برویم، گویا این عشق ملکوتی، فرجام زیبایی دارد.
چند روز میگذرد...
1) 25. . فانتبهت وأنا أنول وأتوقّع لقاء أبی محمّد علیهالسلام، فلمّا کان فی اللیلة القابلة رأیت أبا محمّد علیهالسلام وکأنّی أقول له: جفوتنی یا حبیبی بعد أن أتلفت نفسی معالجة حبّک، فقال: ما کان تأخّری عنکِ إلاّ لشرکک، فقد أسلمت وأنا زائرک فی کلّ لیلة إلی أن یجمع اللّه شملنا فی العیان، فلمّا قطع عنّی زیارته بعد ذلک إلی هذه الغایة: نفس المصادر السابقة.
ما الآن پشت دروازه سامرّا هستیم، متأسفانه دروازه شهر بسته است، مثل اینکه باید تا صبح اینجا بمانیم. نظر تو چیست؟
جوابی نمیدهی. وقتی نگاهت میکنم میبینم که خوابت برده است. من هم سرم را زمین میگذارم و میخوابم.
صدای اذان میآید، بلند میشویم، نماز میخوانیم. من که خیلی خستهام دوباره میخوابم؛ امّا تو منتظر میمانی تا دروازه شهر باز شود. بعد از لحظاتی، دروازه شهر باز میشود، پیرمردی از شهر بیرون میآید. او را میشناسی. به سویش میروی، سلام میکنی. حال او را میپرسی.
-- آقای نویسنده، چقدر میخوابی؟ بلند شو!
-- بگذار اوّل صبح، کمی بخوابم!
-- ببین چه کسی به اینجا آمده است؟
-- خوب، معلوم است یکی از برادرانِ اهل سنت است که میخواهد اوّل صبح به کارش برسد.
پیرمرد میگوید: «از کی تا به حال ما سُنی شدهایم؟».
این صدا، صدای آشنایی است. چشمانم را باز میکنم. این پیرمرد همان «بِشر انصاری» است که قبلاً چند روزی مهمان او بودیم.
یادم میآید دفعه اوّلی که ما به سامرّا آمدیم، هیچ آشنایی نداشتیم، او ما را به
خانهاش دعوت کرد. بلند میشوم، بِشر را در آغوش میگیرم و از او عذرخواهی میکنم، با تعجّب میپرسد:
-- شما اینجا چه میکنید؟ چرا در اینجا خوابیدهاید؟ چرا به خانه من نیامدید؟
-- ما نیمه شب به اینجا رسیدیم. دروازه شهر بسته بود. چارهای نداشتیم باید تا صبح در اینجا میماندیم.
-- من خیلی دوست داشتم شما را به خانه میبردم، امّا...
-- خیلی ممنون.
من تعجّب میکنم بِشر که خیلی مهماننواز بود، چرا میخواهد ما را اینجا رها کند و برود؟
ما هم گرسنه هستیم و هم خسته. در این شهر آشنای دیگری نداریم. چه کنیم؟
حتماً برای او کار مهمّی پیش آمده است که این قدر عجله دارد، خوب است از خودش سول کنم:
-- مثل اینکه شما میخواهید به مسافرت بروید؟
-- آری. من به بغداد میروم.
-- برای چه؟
-- امام هادی(علیه السلام) به من مأموریّتی داده است که باید آن را انجام بدهم.
-- آن مأموریّت چیست؟
-- من دیشب خواب بودم که صدای درِ خانه به گوشم رسید. وقتی در را باز کردم دیدم فرستادهای از طرف امام هادی(علیه السلام) است. او به من گفت که همین الآن امام میخواهد تو را ببیند.
-- امام با تو چه کاری داشت؟
-- سریع به سوی خانه امام حرکت کردم. شکر خدا که کسی در آن تاریکی مرا ندید. وقتی نزد امام رفتم سلام کرده و نشستم. امام به من گفت: «شما همیشه مورد اطمینان ما بودهاید. امشب میخواهم به تو مأموریّتی بدهم تا همواره مایه
افتخار تو باشد».
-- بعد از آن چه شد؟
-- امام نامهای را با کیسهای به من داد و گفت در این کیسه 220 سکّه طلاست و به من دستور داد تا به بغداد بروم. او نشانههای کنیزی را به من داد و من باید آن کنیز را خریداری کنم.
با شنیدن این سخن مقداری به فکر فرو میروم.
امام و خریدن کنیز!
آخر من چگونه برای جوانان بنویسم که امام میخواهد کنیزی برای خود بخرد.
در این کار چه افتخاری وجود دارد؟
چرا امام به بِشر گفت که این مأموریّت برای تو افتخاری همیشگی خواهد داشت؟
در همین فکرها هستم که صدای بِشر مرا به خود میآورد:
-- به چه فکر میکنی؟ مگر نمیدانی امام هادی(علیه السلام) میخواهد برای پسرش همسر مناسبی انتخاب کند؟
-- یعنی امام حسن عسکری(علیه السلام) تا به حال ازدواج نکرده است؟
-- نه، مگر هر دختری لیاقت دارد همسر آن حضرت بشود؟
-- یعنی این کنیزی که شما برای خریدنش میروید قرار است همسر امام عسکری(علیه السلام) بشود؟
-- آری، درست است او امروز کنیز است؛ امّا در واقع ملکه هستی خواهد شد.
من دیگر جواب سول خود را یافتهام. به راستی که این مأموریّت، مایه افتخار است.(1)
اکنون نگاهی به تو میکنم. تو دیگر خسته نیستی. میدانم میخواهی تا همراه بِشر بروی.
ما به سوی بغداد میرویم...
1) 26. . أخبرنی أبو محمّد علیهالسلام لیلة من اللیالی أن جدّکِ سیسیّر جیشاً إلی قتال المسلمین یوم کذا وکذا، ثمّ یتبعهم فعلیکِ باللحاق بهم متنکّرة فی زی الخدم مع عدّة من الوصایف من طریق کذا، ففعلت ذلک، فوقفت علینا طلائع المسلمین، حتّی کان من أمری ما رأیت وشاهدت، وما شعر بأنّی ابنة ملک الروم إلی هذه الغایة أحد سواک...: نفس المصادر السابقة.
فاصله سامرّا تا بغداد حدود 120 کیلومتر است و ما میتوانیم این مسافت را با اسب، دو روزه طی کنیم.
شب را در میان راه اتراق کرده و صبح زود حرکت میکنیم. در مسیرِ راه بِشر به ما میگوید:
-- فکر میکنم این کنیزی که ما به دنبال او هستیم اهل روم باشد.
-- چطور مگر؟
-- آخر امام هادی(علیه السلام) نامهای را به من داد تا به آن کنیز بدهم این نامه به خط رومی نوشته شده است.
-- عجب!
تو نگاهی به من میکنی. دیگر یقین داری این کنیزی که ما در جستجوی او هستیم همان ملیکا است. همان بانویی که دختر قیصر روم است و...
ما باید قبل از غروب آفتاب به بغداد برسیم و گرنه دروازههای شهر بسته خواهد شد. پس به سرعت پیش میتازیم.
موقع غروب آفتاب میرسیم. چه شهر بزرگی!
بغداد پایتخت فرهنگی جهان اسلام است. در این شهر، شیعیان زیادی زندگی میکنند. بِشر دوستان زیادی در این شهر دارد. به خانه یکی از آنها میرویم.
صبح زود از خواب بیدار میشوم. بِشر هنوز خواب است:
-- چقدر میخوابی، بلند شو! مگر یادت رفته است که باید مأموریّت خود را انجام بدهی؟
-- هنوز وقتش نشده است. امروز سه شنبه است؛ ما باید تا روز جمعه صبر کنیم.
-- چرا روز جمعه؟
-- امام هادی(علیه السلام) همه جزئیّات را به من گفته است. روز جمعه کشتی کنیزان از رود دجله به بغداد میرسد. عجله نکن!
دجله رود پر آبی است که از مرکز شهر میگذرد، از شمال بغداد وارد میشود و از جنوب این شهر خارج میشود. کشتیهای کوچک در آن رفت و آمد دارند.
اکنون ملیکا در راه بغداد است. خوشا به حال او! همه زنان دنیا باید به او حسرت بخورند.
درست است که الآن اسیر است؛ امّا به زودی همه فرشتگان اسیر نگاه او خواهند شد.
باید صبر کنیم تا روز جمعه فرا رسد.
چند روز میگذرد، همراه با بِشر به کنار رود دجله میرویم.
چند کشتی از راه میرسند، کنیزهای رومی را از کشتی پیاده میکنند. آنها در
آخرین جنگ روم اسیر شدهاند.
کنیزان را در کنار رود دجله مینشانند. چند نفر مأمور فروش آنها هستند.
ما چگونه میتوانیم در میان این همه کنیز، ملیکا را پیدا کنیم؟
بِشر رو به من میکند و میگوید: این قدر عجله نکن! همه چیز درست میشود.
بِشر به سوی یکی از مأموران میرود. از او سول میکند:
-- آیا شما آقای نَحّاس را میشناسی؟
-- آری، آنجا را نگاه کن! آن مرد قد بلند که آنجا ایستاده است، نَحّاس است.
ما به سوی او میرویم. او مسئول فروش گروهی از کنیزان است.
بِشر از ما میخواهد تا گوشهای زیر سایه بنشینیم. ساعتی میگذرد، کنیزان یکی پس از دیگری فروخته میشوند. فقط چند کنیز دیگر ماندهاند. یکی از آنها صورتش را با پارچهای پوشانده است.
یک نفر به این سو میآید، مثل اینکه یکی از تاجران بغداد است که هوس خریدن کنیز کرده است.
مرد تاجر رو به نحّاس میکند و میگوید:
-- من آن کنیز را میخواهم بخرم!
-- برای خریدن آن چقدر پول میدهی؟
-- سیصد سکّه طلا!
-- باشد، قبول است، سکّههای طلایت را بده تا بشمارم.
-- بیا این هم سه کیسه طلا! در هر کیسه، صد سکّه طلاست.
صدایی به گوش میرسد: آهای مردِ عرب! اگر سلیمانِ زمان هم باشی به کنیزی
تو در نمیآیم. پول خود را بیهوده خرج نکن! به سراغ کنیز دیگر برو.
نحّاس تعجّب میکند، این کنیز رومی به عربی هم سخن میگوید.
او جلو میآید و به کنیز میگوید:
-- درست شنیدم، تو به زبان عربی سخن میگویی؟
-- آری.
-- نکند تو عرب هستی؟
-- نه، من رومی هستم. ولی زبان عربی را یاد گرفتهام.
مرد تاجر جلو میآید و به نحّاس میگوید: حالا که این کنیز عربی حرف میزند، حاضر هستم پول بیشتری برایش بدهم.
بار دیگر صدای کنیز به گوش میرسد: یک بار به تو گفتم من به کنیزی تو در نمیآیم.
نحّاس رو به کنیز میکند و میگوید:
-- یعنی چه؟ آخر من باید تو را بفروشم و پول آن را تحویل دهم. این طور که نمیشود.
-- چرا عجله میکنی؟ من منتظر کسی هستم که او خواهد آمد.
-- چه کسی خواهد آمد؟ نکند منتظر هستی که جناب خلیفه برای خریدن تو بیاید؟
-- به زودی کسی برای خریدن من میآید که از خلیفه هم بالاتر است.
نحّاس تعجّب میکند، نمیداند چه بگوید، در همه عمرش کنیزی این گونه ندیده است.
اکنون بِشر از جای خود بلند میشود. او الآن یقین کرده است که گمشده خود را یافته است. خودش است. او ملیکا را یافته است!
ملیکا همان نرجس است!!
تعجّب نکن! او برای این که شناسایی نشود نام خود را تغییر داده است. اگر مسلمانان میفهمیدند که او دخترِ قیصر روم است هرگز نمیگذاشتند به محبوب خود برسد.
من فکر میکنم که در آن دیدارهایِ شبانه، امام از او خواسته است تا نام نرجس را برای خود انتخاب کند. وقتی او اسیر شد و مسلمانان از نام او سول کردند و او در جواب همین نام جدید را گفت.
آری، تاریخ دیگر این نام را هرگز فراموش نمیکند، به زودی «نرجس» مایه افتخار هستی خواهد شد!
ما هم دیگر نباید بانو را به نام اصلیاش صدا بزنیم؛ زیرا با این کار خود باعث میشویم تا همه به رازِ او پیببرند.
ما از این لحظه به بعد او را به نام جدیدش میخوانیم:
نرجس! چه نام زیبایی!
بِشر به سوی نحّاس میرود: من این خانم را خریدارم.
صدای کنیز به گوش میرسد: وقت و مال خویش را تلف نکن.
بِشر نامهای را که امام هادی(علیه السلام) به او داده بود در دست دارد، با احترام جلو میرود و نامه را به بانو میدهد و میگوید: بانوی من! این نامه برای شماست.
نرجس نامه را میگیرد و شروع به خواندن میکند. نامه به زبان رومی نوشته شده است. هیچ کس از مضمون آن خبر ندارد. نرجس نامه را میخواند و اشک میریزد.
چه شوری در دل بانو به پا شده است؟ خدا میداند. اکنون او پیامی از دوست دیده است، آن هم نه در خواب، بلکه در بیداری!
نحّاس رو به بانو میکند و میگوید: تو را به این پیرمرد بفروشم؟ نرجس رضایت میدهد، پیرمرد سکّههای طلا را به نحّاس میدهد.
نرجس برمیخیزد و همراه بِشر حرکت میکند. او نامه امام را بارها بر چشم میکشد و گریه میکند. گویی که عاشقی پس از سالها، نشانی از محبوب خود یافته است.
نرجس آرام و قرار ندارد، عطر بهشت را از آن نامه استشمام میکند.(1)
ما باید هر چه زودتر به سوی سامرّا حرکت کنیم...
1) 27. . قال بشر بن سلیمان النخّاس وهو من ولد أبی أیّوب الأنصاری أحد موالی أبی الحسن وأبی محمّد وجارهما بسرّ من رأی: أتانی کافور الخادم فقال: مولانا أبو الحسن علی بن محمّد العسکری یدعوک إلیه. فأتیته، فلمّا جلست بین یدیه قال لی: یا بشر، إنّک من ولد الأنصار، وهذه الموالاة لم تزل فیکم یرثها خلف عن سلف، وأنتم ثقاتنا أهل البیت، وإنّی مزکّیک ومشرّفک بفضیلة تسبق بها الشیعة فی الموالاة بسرٍّ أُطلعک علیه، وأنفذک فی ابتیاع أمة. فکتب کتاباً لطیفاً بخطٍّ رومی ولغة رومیة، وطبع علیه خاتمه، وأخرج شقّة صفراء فیها مئتان وعشرون دیناراً، فقال: خذها وتوجّه بها إلی بغداد، واحضر معبر الفرات ضحوة یوم کذا، فإذا وصلت إلی جانبک زواریق السبایا وتری الجواری فیها، ستجد طوائف المبتاعین من وکلاء قوّاد بنی العبّاس وشرذمة من فتیان العرب...: الغیبة للطوسی ص 208، بحار الأنوار ج 51 ص 6، أعیان الشیعة ج 2 ص 45 وراجع کمال الدین وتمام النعمة ص 418، روضة الواعظین ص 252، دلائل الإمامة ص 490، مدینة المعاجز ج 7 ص 514، بحار الأنوار ج 51 ص 11.
به شهر سامرّا میرسیم، نزدیک غروب است. وارد شهر میشویم. حتماً یادت هست که رفتن به خانه امام هادی(علیه السلام)جرم است! ما باید به خانه بِشر رفته و در فرصت مناسبی خود را به خانه امام برسانیم.
امشب هوا خیلی تاریک است و ما میتوانیم از تاریکی شب استفاده کنیم. نیمه شب که شد، آماده حرکت میشویم.
بِشر از ما میخواهد که خیلی مواظب باشیم و بدون هیچ سر و صدایی حرکت کنیم.
وارد محلّه عسکر میشویم و نزدیک خانه امام میایستیم. تو باور نمیکنی لحظاتی دیگر به دیدار امام خواهی رسید. اشکت جاری میشود.
صدایی به گوش میرسد: خوش آمدید!
بِشر وارد خانه میشود، زانوهای نرجس میلرزد، بوی گل محمّدی به مشامش میرسد. اینجا بهشت نرجس است. اشک در چشمان او حلقه زده است.
امام هادی(علیه السلام) به استقبال او میآید. نرجس سلام میکند و جواب میشنود.
امام هادی(علیه السلام) به روی او لبخند میزند و میگوید: آیا میخواهی به تو بشارتی بدهم که چشمانت روشن شود؟
امام میداند که نرجس در این سفر با سختیهای زیادی روبرو شده و رنج اسارت
کشیده است، اکنون باید دل او را با مژدهای شاد کرد.
ای نرجس! خشنود باش و خوشحال!
به زودی خداوند به تو فرزندی میدهد که آقایِ همه دنیا خواهد شد و عدالت را در این کره خاکی برقرار خواهد کرد.
نرجس میفهمد که او مادرِ مهدی(علیه السلام) خواهد شد، همان کسی که همه پیامبران به آمدنش مژده دادهاند. به راستی چه مژدهای از این بهتر!
گوش کن! نرجس سولی میکند:
-- آقای من! پدرِ این فرزند کیست؟
-- آیا آن شب را به یاد داری؟ شبی که عیسی(علیه السلام) و جدّم، پیامبر مهمان تو بودند. آن شب، پیامبر تو را برای چه کسی خواستگاری کرد؟
-- فرزندت حسن(علیه السلام) را میگویی!
-- آری، تو به زودی همسر او خواهی شد.
اینجاست که چهره نرجس از خوشحالی همچون گل میشکفد. خدا سرور مردان جهان را برای همسری با او انتخاب نموده است.(1)
قال بشر بن سلیمان: فامتثلت جمیع ما حدّه لی مولای أبو الحسن علیهالسلام فی أمر الجاریة. فلمّا نظرتْ فی الکتاب بکت بکاءً شدیداً وقالت لعمر بن یزید: بعنی من صاحب هذا الکتاب، وحلفت بالمحرجة والمغلظة أنّه متی امتنع من بیعها منه قتلت نفسها، فما زلت أشاحّه فی ثمنها حتّی استقرّ الأمر فیه علی مقدار ما کان أصحبنیه مولای علیهالسلام من الدنانیر فاستوفاه، وتسلّمت الجاریة ضاحکة مستبشرة...: نفس المصادر السابقة.
امام هادی(علیه السلام) در انتظار آمدن خواهرش حکیمه است. حتماً او را به یاد داری، همان بانویی که مدّتی قبل به خانهاش رفتیم.
حکیمه دارد به این سو میآید. امام هادی(علیه السلام) به استقبال خواهر میرود.
اکنون امام هادی(علیه السلام) با دست اشاره به نرجس میکند و به خواهر میگوید: «این همان بانویی است که در مورد آن با تو سخن گفته بودم».
حکیمه لبخندی میزند و به نزد نرجس میرود و او را در آغوش میگیرد.
حکیمه از شوق، اشکش جاری میشود. او خدا را شکر میکند که آخرین عروس این خاندان را میبیند.
حکیمه بارها و بارها از برادرش خواسته بود تا مقدّمات ازدواج امام عسکری(علیه السلام) را
1) 28. . فإذا رأیت ذلک فأشرف من البعد علی المسمّی عمر بن یزید النخّاس عامّة نهارک، إلی أن تبرز للمبتاعین جاریة صفتها کذا وکذا، لابسة حریرین صفیقین، تمتنع من العرض ولمس المعترض والانقیاد لمن یحاول لمسها، وتسمع صرخة رومیة من وراء ستر رقیق، فاعلم أنّها تقول: وا هتک ستراه، فیقول بعض المبتاعین علیَّ ثلاثمئة دینار، فقد زادنی العفاف فیها رغبةً، فتقول له بالعربیة: لو برزت فی زی سلیمان بن داود وعلی شبه ملکه ما بدت لی فیک رغبة، فأشفق علی مالک، فیقول النخّاس: فما الحیلة ولا بدّ من بیعکِ؟ فتقول الجاریة: وما العجلة، ولا بدّ من اختیار مبتاع یسکن قلبی إلیه وإلی وفائه وأمانته. فعند ذلک قم إلی عمر بن یزید النخّاس وقل له: إنّ معک کتاباً ملطّفة لبعض الأشراف کتبه بلغة رومیة وخطّ رومی، ووصف فیه کرمه ووفاءه ونبله وسخاءه، تناولها لتتأمّل منه أخلاق صاحبه، فإن مالت إلیه ورضیته فأنا وکیله فی ابتیاعها منک.
فراهم کند، حکیمه آرزو داشت تا عروسِ آن حضرت را ببیند.
امام هادی(علیه السلام) به او گفته بود باید صبر کنی تا نرجس بیاید، فقط اوست که شایستگی دارد مادر مهدی(علیه السلام) بشود.
حکیمه خیلی خوشحال است. به چهره نرجس نگاه میکند، یک آسمان نجابت و پاکی را در این چهره میبیند.
به راستی تو چه کردی که شایسته این مقام شدی، نرجس!
امام هادی(علیه السلام) از حکیمه میخواهد تا نرجس را به خانه خود ببرد و به او احکام اسلام را یاد بدهد.(1)
مدّتی میگذرد، وقت آن است تا مراسم ازدواج برگزار شود؛ ازدواج امام حسن عسکری(علیه السلام) و نرجس!
من با خود فکر میکنم که حتماً برای این ازدواج، جشن باشکوهی برگزار خواهد شد؛ امّا متوجّه میشوم که هیچ جشنی در کار نیست.
این ازدواج به صورت مخفی صورت میگیرد و فقط چهار نفر در این مراسم شرکت دارند: امام هادی و امام عسکری(علیه السلام) و نرجس و حکیمه.
شاید تعجّب کنی؟ تو تا به حال مراسم عروسی این طوری ندیدهای؟
عبّاسیان شنیدهاند سرانجام کسی میآید که همه حکومتهای ظلم و ستم را نابود میکند. آنها به خیال خود میخواهند کاری کنند که آن حضرت هیچ نسلی نداشته باشد.(2)
امروز امام هادی(علیه السلام) میخواهد ازدواج پسرش مخفی باشد تا دشمنان حسّاس نشوند.
همسفرم! ماندن ما در این شهر دیگر به صلاح نیست. باید به وطن خود برویم، میترسم مأموران حکومتی به ما شک کنند. من به تو قول میدهم که باز هم به اینجا بیاییم.
1) 29. . فلمّا انکفأت بها إلی سرّ من رأی، دخلت علی مولای أبی الحسن علیهالسلام، فقال: کیف أراکِ اللّه عزّ الإسلام وذلّ النصرانیة وشرف محمّد وأهل بیته علیهم السلام؟ قالت: کیف أصف لک یا بن رسول اللّه ما أنت أعلم به منّی، قال: فإنّی أحبّ أن أکرمک، فأیما أحبّ إلیک، عشرة آلاف دینار، أم بشری لکِ بشرف الأبد؟ قالت: بشری بولد لی، قال لها: أبشری بولد یملک الدنیا شرقاً وغرباً، ویملأ الأرض قسطاً وعدلاً کما مُلئت ظلماً وجوراً، قالت: ممّن؟ قال: ممّن خطبکِ رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله له لیلة کذا فی شهر کذا من سنة کذا بالرومیة. قال لها: ممّن زوّجک المسیح علیهالسلام ووصیّه؟ قالت: من ابنک أبی محمّد علیهالسلام، فقال: هل تعرفینه؟ قالت: وهل خلت لیلة لم یزرنی فیها منذ اللیلة التی أسلمت علی ید سیّدة النساء علیها السلام...: نفس المصادر السابقة.
2) 30. . فقال مولانا: یا کافور، ادع أُختی حکیمة. فلمّا دخلت قال لها: ها هی، فاعتنقتها طویلاً وسرّت بها کثیراً، فقال لها أبو الحسن علیهالسلام: یا بنتِ رسول اللّه، خذیها إلی منزلک وعلّمیها الفرائض والسنن فإنّها زوجة أبی محمّد وأُمّ القائم علیهالسلام: نفس المصادر السابقة.
من در خانه خود مشغول مطالعه هستم. به تو و خاطرات سفرمان فکر میکنم. از آخرین دیدار ما یک سال گذشته است.
صدای درِ خانه به گوشم میرسد. بلند میشوم در را باز میکنم. از دیدنت خیلی خوشحال میشوم. باور نمیکردم که این قدر با معرفت باشی که باز هم به من سر بزنی.
تو را به داخل خانه دعوت میکنم. ببخشید که اتاق من کمی نامرتّب است، هر طرف را نگاه میکنی کتاب است.
من با عجله کتابها را در گوشهای جمع میکنم. پسرم برایت نوشیدنی میآورد. اکنون تو گلویی تازه میکنی و میگویی:
-- خوب، کی حرکت میکنیم؟
-- مگر قرار است جایی برویم؟
-- تو به من وعده دادهای که دوباره مرا به سامرّا ببری؟
-- یادم آمد. من سر قول خودم هستم.
معلوم میشود که در تمام این مدّت به سامرّا فکر میکردی و در آرزوی دیدار امام بودی.
به امید خدا، فردا صبح زود حرکت خواهیم کرد.
صبح زود حرکت میکنیم. بیابانها، دشتها و کوهها را پشت سر میگذاریم. روزها و شبها میگذرد، ما در نزدیکی سامرّا هستیم.
وارد شهر میشویم. تو خودت خوب میدانی که ما نمیتوانیم الآن به خانه امام برویم. پس به خانه همان پیرمرد که نامش بِشر بود میرویم.
درِ خانه را میزنیم. بشر در را باز میکند، ما را در آغوش میگیرد و به داخل خانه دعوتمان میکند.
او برای ما نوشیدنی میآورد، ظاهراً خودش روزه است، ماه رجب سال 255 هجری است و روزه گرفتن در این ماه ثواب زیادی دارد.
از او سراغ امام هادی(علیه السلام) را میگیریم و حال آن حضرت را میپرسیم؟
اشک در چشمان بِشر حلقه میزند. او دارد گریه میکند. چه شده است؟
بِشر برای ما میگوید که سرانجام مُعتَزّ، خلیفه عبّاسی، امام هادی(علیه السلام) را مظلومانه شهید کرده است. اشک از چشمان ما جاری میشود. خدا هر چه زودتر دشمنان اهل بیت(علیهم السلام) را نابود کند.(1)
در مورد امام عسکری(علیه السلام) سول میکنیم. او برای ما میگوید که مُعتَزّ عبّاسی، آن حضرت را در شرایط بسیار سختی قرار داده است. هیچ کس حق ندارد به صورت علنی به خانه آن حضرت برود.
فقط بعضی از افراد به صورت بسیار مخفیانه با آن حضرت ارتباط دارند.
سول دیگر ما این است: آیا خدا به امام عسکری(علیه السلام) فرزندی داده است؟
بِشر در جواب میگوید: هنوز نه؛ ولی وعده خداوند هیچ گاه تخلّف ندارد.
ما میخواهیم به خانه امام برویم امّا بِشر ما را از این کار نهی میکند، مُعتَزّ، خیلفه خونریز عبّاسی به هیچ کس رحم نمیکند. او به برادر خود هم رحم نکرد و او را به قتل رسانید.(2)
یکی از کارهای او این است که وقتی مخالفان خود را دستگیر میکند سنگی
1) 31. . حتّی یخرج فیملأ الأرض قسطاً وعدلاً بعدما مُلئت ظلماً وجوراً: الأمالی للصدوق ص 419، وراجع الاعتقادات للصدوق ص 122، الخصال 396، صفات الشیعة ص49، کمال الدین ص 287، معانی الأخبار ص 124، کفایة الأثر ص 281، خاتمة المستدرک ج 1 ص 126، کتاب سلیم بن قیس ص 9، مناقب الإمام أمیر المؤمنین لمحمّد بن سلیمان الکوفی ج 2 ص 110، شرح الأخبار ج 3 ص 386، کتاب الغیبة للنعمانی ص 69، 83، 94، 195، دلائل الإمامة ص 442، الإفصاح للمفید ص 102، الفصول المختارة ص 269، الأمالی للطوسی ص 382، الغیبة للطوسی ص 46، 48، 50، الاحتجاج ج 1 ص 88، 378، مناقب آل أبی طالب ج 1 ص 243، العمدة لابن البطریق ص433، الفضائل لفضل بن شاذان ص 143، الطرائف فی معرفة مذاهب الطوائف ص 176، الملاحم والفتن ص 245، 280، المزار للشهید الأوّل ص 1، بحار الأنوار ج 24 ص 239 و ج 26 ص 263 و ج 27 ص 119 و ج 28 ص 53 و ج 30 ص 80 و ج 36 ص 226 و ج 37 ص 2 و 22 و ج 42 ص 79 و ج 50 ص 195 و ج 51 ص 10 و 29 و 49 و 84 و ج 52 ص 143، 208 و ج 56 ص 21 و ج 58 ص 40، الغدیر ج 2 ص 203، سنن أبی داود ج 2 ص 309، المستدرک للحاکم ج 4 ص 465، تحفة الأحوذی ج 6 ص 403، المصنّف ج 11 ص 373، صحیح ابن حبّان ج 15 ص 237، المعجم الأوسط ج 2 ص 55، المعجم الکبیر ج 10 ص 134 و 136 و ج 19 ص 33، موارد الظمآن للهیثمی ج 6 ص 130 و 132، الجامع الصغیر ج 2 ص 438، کنز العمّال ج 14 ص 267.
2) 32. . کانت وفاة أبی الحسن علی بن محمّد علیهالسلام فی خلافة المعتزّ، وذلک یوم الاثنین لأربع بقین من جمادی الآخرة سنة أربع وخمسین ومئتین وهو ابن أربعین سنة: بحار الأنوار ج 50 ص 207؛ وکان فی أیّام إمامته [الإمام الهادی علیهالسلام ]بقیّة ملک المعتصم... ثمّ ملک المعتزّ، وهو الزبیر بن المتوکّل، ثمانی سنین وستّة أشهر، وفی آخر ملکه استشهد ولیّ اللّه علی بن محمّد ودُفن فی داره بسرّ من رأی: دلائل الإمامة ص 157، 423، تاج الموالید للطبرسی ص 55، أعلام الوری ج 2 ص 109، کشف الغمّة ج 3 ص 190، بحار الأنوار ج 50 ص 206.
بزرگ بر پای آنها میبندد و آنها را در رود دجله میاندازد تا غرق شوند.(1)
شما نباید بدون برنامه ریزی به خانه امام بروید. شما تازه به سامرّا آمدهاید و جاسوسان شما را زیر نظر دارند، باید چند روزی صبر کنید.
چند روز میگذرد...
خورشید روز دوشنبه 27 رجب سال 255 طلوع میکند، امروز سالروز بعثت پیامبر است.(2)
از خیابان سر و صدای زیادی به گوش میرسد.
خیلی زود میفهمم که این سر و صدا برای شادی نیست، بلکه در شهر آشوب شده است!
خوب است از خانه بیرون برویم و از ماجرا با خبر بشویم.
همه سپاهیان بیرون ریختهاند، آنها شورش کردهاند.
اینها همان نیروهای نظامی این حکومت هستند و خودشان باید با شورشیان مقابله کنند، چه شده است که خودشان هم شورش کردهاند؟
آنها به سوی قصر مُعتَزّ میروند، شمشیر در دستهایشان میرقصد و فریاد میزنند: «یا پول یا مرگ».
منظور آنها چیست؟
میخواهم جلو بروم و از آنها سول کنم که ماجرا چیست. تو دستم را میگیری و مرا به گوشهای میبری و میگویی: کجا میروی؟ میخواهی خودت را به کشتن بدهی؟
بِشر را نشانم میدهی و از من میخواهی از او سول کنم که علّت این شورش چیست.
بشر برای ما میگوید که چوب خدا صدا ندارد، خداوند میخواهد مُعتَزّ را به سزای
1) 33. . فلمّا کان بعد أشهر من ولایته خلع أخاه الموّد باللّه إبراهیم من العهد، فما بقی إبراهیم حتّی مات، وخاف المعتزّ أن یتحدّث الناس أنّه سمّه، فأحضر القضاة حتّی شاهدوه وما به من أثر: سیر أعلام النبلاء ج 12 ص 533، تاریخ الإسلام ج 19 ص 281.
2) 34. . لکنّه بعث إلیه سعید بن صالح، فأدخله سعید منزله وضربه حتّی مات. وقیل: جعل فی رجله حجراً وألقاه فی دجلة: الکامل فی التاریخ ج 7 ص 173.
اعمالش برساند.
او که افراد زیادی را مظلومانه به قتل رسانید و امام هادی(علیه السلام) را نیز شهید کرده است، امروز برایش روز سختی خواهد بود.
ماجرا از این قرار است: مدّتی است که وزیرِ مُعتَزّ با مادرِ مُعتَزّ همدست شده و پولهای حکومت را برای خود برداشتهاند. آنها خزانه دولت را خالی کردهاند.
مادر خلیفه که به جواهرات بسیار علاقه دارد با پول حقوق سپاهیان برای خود جواهرات زیادی خریده است. یاقوت، لووو زبرجدهای زیادی را میتوان در قصر مادر خلیفه پیدا کرد.
ارزش جواهرات او بیش از یک میلیون دینار میشود (اگر قیمت یک مثقال طلا را بدانم، کافی است آن را ضرب در یک میلیون کنم تا بدانم ارزش این جواهرات چقدر میشود).(1)
سپاهیان که ماهها است حقوق نگرفتهاند دست به شورش زدهاند. بیشتر آنها تُرک هستند، اگر یادت باشد برایت گفتم که عبّاسیان، ایرانیها را از حکومت خود بیرون کردند و به جای آنها افرادی را از ترکیه آوردهاند.
«ابن وصیف» یکی از بزرگان تُرکها است که اکنون به نزد خلیفه میرود تا بتواند با صلح و صلاح اوضاع را آرام کند.
او به خلیفه خبر میدهد که وزیر او به وی خیانت میکند و پولهای خزانه را میدزدد و حقوق سپاهیان را نمیدهد؛ امّا خلیفه باور نمیکند.
در این میان وزیر از جا برمیخیزد و به سوی ابن وصیف میرود و به او فحش میدهد و او را کتک میزند. ابن وصیف بی هوش روی زمین میافتد.
خبر به گوش سپاهیان میرسد، ناگهان با شمشیرهای خود به قصر هجوم میآورند، وزیر را دستگیر میکنند. وقتی ابن وصیف به هوش میآید به فکر انتقام از خلیفه میافتد.
1) 35. . فیها - یعنی سنة خمس وخمسین - خُلع المعتزّ باللّه یوم الاثنین لثلاث بقین من رجب...: تاریخ مدینة دمشق ج 18 ص 323.
او به سپاهیان دستور میدهد تا خلیفه را از روی تخت پایین بکشند.
سپاهیان هجوم میبرند و با چوب و چماق خلیفه را میزنند و سپس پیراهن او را گرفته و به سوی حیاط قصر میکشانند و او را در آفتاب سوزان نگه میدارند. خون از سر و روی او میریزد.
ابن وصیف که الآن همه کاره قصر خلافت است، دستور میدهد تا مُعتَزّ را در اتاقی تاریک زندانی کنند و او را شکنجه دهند و هرگز به او آب و غذا ندهند تا بمیرد.
خلیفه مسلمانان به چه وضعی افتاده است! او فریاد میزند: «به من قطره آبی بدهید»، امّا هیچ کس جواب او را نمیدهد، او سه روز و سه شب تشنه و گرسنه در اینجا خواهد بود.
او که برای حکومت چند روزه خود، امام هادی(علیه السلام) را شهید کرد و شیعیان را به قتل رسانید، هرگز باور نمیکرد که سرانجامش، مرگی این چنینی باشد.
راست میگویند که چوب خدا صدا ندارد!(1)
ابن وصیف در فکر فرو رفته است، او میخواهد خلیفه جدید را انتخاب کند. باید کسی به عنوان خلیفه انتخاب شود که دیگر به سپاهیان بیاحترامی نکند.
او میداند که پایههای حکومت سست شده است و مردم از ظلمها و ستمها خسته شدهاند و جامعه مانند آتش زیرِ خاکستر است. اکنون باید از فردی کاملاً مذهبی استفاده کرد تا بتوان این فتنهها را خاموش کرد.
باید با ابزار دین مردم را آرام کرد.
فکری به ذهن او میرسد، مُعتَزّ پسر عمویی دارد که ظاهراً خیلی انسان باخدایی است. او روزها روزه میگیرد و شبها نماز میخواند. او بهترین گزینه برای خلافت است. اکنون او را به قصر میآورند.
1) 36. . لمّا قُتل خَشیت علی نفسها، فبعثت إلی صالح تستأمنه، فأحضرها فی رمضان وظفر منها بخمسمئة ألف دینار، وعذّبها علی خزائنٍ تحت الأرض فیها ألف ألف دینار وثلثمئة ألف دینار، ومقدار مکوک من الزبرجد لم یُرَ مثله، ومقدار مکوک آخر من اللووالعظیم، وجراب من الیاقوت الأحمر القلیل النظیر...: تاریخ ابن خلدون ج 3 ص 297.
باید برای او لقب خوبی انتخاب کرد تا مناسب او باشد. لقب «مُهتَدی» برای او انتخاب میشود. خیلی عجیب است این لقب چقدر به نام مهدی(علیه السلام) شبیه است!(1)
من فکر میکنم آنها شنیدهاند که به زودی «مهدی(علیه السلام)» خواهد آمد، برای همین از نام «مُهتَدی» استفاده میکنند.
سرانجام مُهتَدی به عنوان خلیفه انتخاب میشود و همه با او بیعت میکنند و او را بر تخت خلافت مینشانند.
مُهتَدی دستور میدهد تا موسیقی در تمام شهر سامرّا ممنوع بشود، زنانی که ترانه میخوانند از این شهر اخراج شوند.(2)
مردم این شهر خیلی خوشحال هستند؛ آنها میبینند بعد از سالها، یک حکومت کاملاً اسلامی روی کار آمده است که میخواهد احکام خدا را اجرا کند.
مردم او را به عنوان «العَدلُ الرَّضی» میشناسند. یعنی خلیفهای که همه وجودش عدالت است و خدا از او خیلی راضی است، مردم برای او همواره دعا میکنند.(3)
آنها برای خلیفه دعا میکنند و دوام حکومت او را از خدا میخواهند.
واقعاً باید به هوش اینها آفرین گفت! اینها دست شیطان را از پشت بستهاند!
ببین چگونه فتنهای بزرگ را آرام کردند، چگونه از ابزار دین استفاده کردند، مردم چقدر خوشحال هستند، خلیفههای قبلی فقط کارشان آدم کشی بود و همه فکرشان شهوترانی بود و زنان ترانهخوان را دور خود جمع میکردند؛ امّا مُهتَدی در این هوای گرم تابستان، روزه مستحبی میگیرد و شبها صدای گریهاش تا به آسمانها میرود!
این چنین است که دوباره شهر سامرّا آرامش خود را به دست میآورد.(4)
من با خودم فکر میکنم شاید این خلیفه جدید، آدم خوبی باشد، او که اهل نماز و طاعت است؛ شاید دیگر به امام عسکری(علیه السلام) سختگیری نکند.
1) 37. . کان صالح بن وصیف بن بغا متغلّباً علی المعتزّ، وکان کاتبه أحمد بن إسرائیل، وکانت أُمّه قبیحة، ووزیرها الحسن بن مخلّد، وکان أبو نوح عیسی بن إبراهیم من کبار الکتّاب وجباة الأموال، وطلب الأتراک أرزاقهم وشغبوا، فقال صالح للمعتزّ: هذه الأموال قد ذهب بها الکتّاب والوزراء، ولیس فی بیت المال شیء، فردّ علیه أحمد بن إسرائیل وأفحش فی ردّه، وتفاوضا فی الکلام، فسقط صالح مغشیاً علیه، وتبادر أصحابه بالباب فدخلوا منتضین سیوفهم، فدخل إلی قصره فأمر صالح بالوزراء الثلاثة فقیّدوا... وجرّوه إلی الباب وضربوه، وأقاموه فی الشمس فی صحن الدار، وکلّما مرّ به أحد منهم لطمه، ثمّ أحضروا القاضی ابن أبی الشوارب فی جماعة، فأشهدهم علی خلعه: تاریخ ابن خلدون د 3 ص 297؛ ولثلاث بقین من رجب منها خلع المعتزّ... فجرّوا برجله إلی باب الحجرة. قال: وأحسبهم کانوا قد تناولوه بالضرب بالدبابیس، فخرج وقمیصه مخرّق فی مواضع وآثار الدم علی منکبه، فأقاموه فی الشمس فی الدار فی وقتٍ شدید الحرّ. قال: فجعلت أنظر إلیه یرفع قدمه ساعة بعد ساعة من حرارة الموضع الذی قد أقیم فیه. قال: فرأیت بعضهم یلطمه وهو یتّقی بیده، وجعلوا یقولون: اخلعها... لمّا خلع دُفع إلی من یعذّبه، ومُنع الطعام والشراب ثلاثة أیّام...: تاریخ الطبری ج 7 ص 526.
2) 38. . وذلک آخر رجب من سنة خمس وخمسین، وبایعوا لمحمّد ابن عمّه الواثق، ولقّبوه المهتدی باللّه، عندما خلع المعتزّ نفسه: تاریخ ابن خلدون ج 3 ص 297؛ فیها - یعنی سنة خمس وخمسین - خُلع المعتزّ باللّه یوم الاثنین لثلاث بقین من رجب، وبویع محمّد بن الواثق وهو المهتدی: تاریخ مدینة دمشق ج 18 ص 323.
3) 39. . کان المهتدی ورعاً عادلاً صالحاً متعبّداً بطلاً شجاعاً، قویاّ فی أمر اللّه، خلیقاً لإمارة... أنّه ما زال صائماً منذ استُخلف إلی أن قُتل... وُجِد للمهتدی صفط فیه جبّة صوف وکساء، کان یلبسه فی اللیل ویصلّی فیه، وکان قد اطّرح الملاهی وحرّم الغناء وحسم أصحاب السلطان عن الظلم...: سیر أعلام النبلاء ج 12 ص 537؛ لأوّل ولایة المهتدی، أخرج القیان والمغنّیین من سامرّاء ونفاهم عنها، وأمر بقتل السباع التی کانت فی دار السلطان وطرد الکلاب...: تاریخ ابن خلدون ج 3 ص 297، وراجع الکامل فی التاریخ ج 7 ص 203.
4) 40. . فثار العوام والقوّاد، وکتبوا رقاعاً ألقوها فی المساجد: معاشر المسلمین، ادعوا لخلیفتکم العدل الرضیّ المضاهی عمر بن عبد العزیز أن ینصره اللّه علی عدوّه: سیر أعلام النبلاء ج 12 ص 529.
شاید او به تبعید امام پایان بدهد و اجازه دهد که به شهر خودش، مدینه برود. شاید او به فشارهایی که سالیان سال شیعیان را به ستوه آورده، پایان بدهد.
ولی تعجّب میکنم وقتی میبینم که خلیفه جدید نه تنها امام را آزاد نمیکند بلکه فشارها را زیادتر میکند. او دستور میدهد تا بر تعداد مأمورانی که خانه امام را زیر نظر داشتند افزوده شود.
گویا همه این روزهها و نمازهای خلیفه، بازی است، بازیِ خواب کردن مردم!!
این بهترین راه برای عوام فریبی است.
درست است خلیفه عوض شد و خیلی از سیاستها هم تغییر کرد؛ امّا سیاست اصلی آنها، هرگز تغییر نمیکند.
آیا میدانی آن سیاست چیست؟
نباید مردم با امامِ عسکری(علیه السلام) آشنا شوند. نباید جوانان با او ارتباط برقرار کنند. باید او در گمنامی کامل بماند. رفتن به خانه او جرم است، نامه نوشتن به او جرم است.
هر چیزی ممکن است با عوض شدن خلیفهها عوض شود؛ امّا این سیاست هرگز تغییر نخواهد کرد.
امروز روز چهاردهم شعبان است و ما مدّتی است که در این شهر هستیم. آرامش دوباره به شهر باز گشته است و مردم به زندگی عادی خود مشغولند.
میدانم خیلی دلت میخواهد امام را ببینی. امّا نمیدانی چه کنی؟
با خود میگویی حالا که نمیشود به خانه امام برویم چقدر خوب است که ما به خانه حکیمه (عمّه امام عسکری) برویم و از او در مورد امام سول کنیم. رو به من میکنی و میگویی:
-- یادت هست سال قبل که به اینجا آمدیم، چه ساعتی در کوچه با حکیمه
برخورد کردیم؟
-- فکر میکنم ساعت چهار عصر بود.
-- خوب است امروز عصر به همان کوچه برویم و به بهانه کمک کردن به او به خانهاش برویم.
-- چه فکر خوبی! آن وقت میتوانیم از او در مورد امام عسکری(علیه السلام) و بانو نرجس سول کنیم.
ما منتظر هستیم تا عصر فرا برسد.
خدا را شکر میکنیم که دوباره در خانه حکیمه هستیم. روی تخت وسط حیاط نشستهایم و مهمان خواهر آفتاب شدهایم.
امروز حکیمه هم روزه است. همه دوستانِ خوب خدا در ماه شعبان روزه میگیرند؛ امّا من و تو مسافر هستیم، و مسافر نمیتواند روزه بگیرد.
حکیمه برای ما سخن میگوید: «سن زیادی از من گذشته است، نمیدانم زنده خواهم بود تا فرزند امام عسکری(علیه السلام) را ببینم یا نه؟».
بعد آهی میکشد و میگوید: «من هر وقت به خانه آن حضرت میروم از خدا میخواهم به او پسری عنایت کند».(1)
در این هنگام، صدایِ در خانه به گوش میرسد. چه کسی در میزند؟
حکیمه از جای خود بلند میشود و به سمت در میرود. بعد از لحظاتی برمیگردد.
حکیمه لبخند میزند و خوشحال است. من از علّت خوشحالی او میپرسم. پاسخ میدهد: «امام عسکری(علیه السلام) از من دعوت کرده است تا امشب افطار به خانه او بروم».(2)
امشب شب جمعه است، شب نیمه شعبان که با شب یازدهم مرداد ماه مصادف
شده است.
شاید امشب امام عسکری(علیه السلام) دلتنگ عمّهاش، حکیمه شده است. آخر امام در این شهر غریب است. هیچ آشنای دیگری ندارد. شیعیان هم که نمیتوانند به خانه آن حضرت بروند.
حکیمه برای رفتن آماده میشود.
کاش میشد ما هم همراه او به خانه امام میرفتیم! خداوند دشمنان را لعنت کند که ما را از این فیض بزرگ محروم کردهاند.
حکیمه، اشکِ حسرت را در چشمان ما میبیند، دلش میسوزد. فکری به ذهنش میرسد. بعد از مدّتی حکیمه ما را صدا میزند. نگاه ما به دو کیسه بزرگ میافتد:
-- مادر! اینها را کجا میخواهی ببری؟
-- این دو کیسه را میخواهم به خانه امام عسکری(علیه السلام) ببرم، شما باید اینها را بیاورید.
-- چشم.
-- مأموران در بین راه، جلوی شما را میگیرند و داخل کیسهها را میبینند، شما با کمال خونسردی بایستید تا آنها به کار خودشان بپردازند. شما اصلاً به آنها کاری نداشته باشید.
اکنون تو خیلی خوشحال هستی. به این بهانه میتوانی امام خود را ببینی.
با هم حرکت میکنیم. از خانه بیرون میآییم. کیسهها قدری سنگین است؛ امّا تو سنگینی آن را حس نمیکنی.
چند مأمور جلوی راه ما را میگیرند. کیسهها را زمین میگذاریم. آنها با دقّت کیسهها را بازرسی میکنند. وقتی مطمئن میشوند که نامهای داخل آن نیست به ما اجازه میدهند که عبور کنیم.
من تعجّب میکنم، چگونه این مأموران به ما اجازه عبور دادند، فکر میکنم این
کار بانو حکیمه است. حتماً دعایی خوانده است که مأموران بیش از این مانع ما نشدند.
چند قدم جلو میرویم. اینجاخانه امام است، باور میکنی تا لحظهای دیگر مهمان آفتاب خواهی بود؟
بوی بهشت، بوی گل یاس، بوی باران...
اشک و راز و نیاز! چه شبی است امشب! در حضور امام مهربانیها هستیم. سلام میکنیم. جواب میشنویم...
امشب حکیمه در کنار امام عسکری(علیه السلام) افطار میکند. او هنگام افطار همان دعای همیشگیاش را میکند: «خدایا! این اهل خانه را با تولّد فرزندی خوشحال کن».
همه آرزوی حکیمه این است که مهدی(علیه السلام) را ببیند، این آرزو کی برآورده خواهد شد؟
ساعتی میگذرد، حکیمه دیگر میخواهد به خانه خود برگردد. او به نزد بانو نرجس میرود و با او خداحافظی میکند و به نزد امام میآید و میگوید:
-- سرورم! اجازه میدهی زحمت را کم کنم و به خانهام بروم؟
-- عمّه جان! دلم میخواهد امشب پیش ما بمانی. امشب شبی است که تو سالهاست در انتظار آن هستی.
-- منظور شما چیست؟
-- امشب، وقت سحر، فرزندم مهدی(علیه السلام) به دنیا میآید. آیا تو نمیخواهی او را ببینی؟
اشکِ شوق از چشمان حکیمه جاری میشود. او چگونه باور کند که امشب به بزرگترین آرزوی خود میرسد.(1)
حکیمه بیاختیار به سجده میرود و میگوید: «خدایا! چگونه تو را شکر کنم که
1) 43. . حدّثتنی حکیمة بنت محمّد بن علی بن موسی بن جعفر بن محمّد بن علی بن الحسین بن علی بن أبی طالب علیهمالسلام، قالت: بعث إلیَّ أبو محمّد الحسن بن علی علیهماالسلام فقال: یا عمّة، اجعلی إفطارکِ اللیلة عندنا...: کمال الدین وتمام النعمة ص 424، بحار الأنوار ج 51 ص 2.
امشب آخرین حجّت تو را میبینم».
اکنون حکیمه برمیخیزد و به سوی بانو نرجس میرود تا به او تبریک بگوید.
شاید هم میخواهد به او گلایه کند که چرا قبلاً در این مورد چیزی به او نگفته است.
حکیمه میآید و نگاهی به نرجس میکند. میخواهد سخن بگوید که ناگهان مات و مبهوت میماند!
مادری که قرار است امشب فرزندی را به دنیا بیاورد باید نشانهای از حاملگی داشته باشد، امّا در نرجس هیچ نشانهای از حاملگی نیست!! یعنی چه؟
او به نزد امام عسکری(علیه السلام) برگشته و میگوید:
-- سرورم به من خبر دادی که امشب خدا به تو پسری عنایت میکند، امّا در نرجس که هیچ اثری از حاملگی نیست.(1)
-- امشب فرزندم به دنیا میآید.
-- آخر چگونه چنین چیزی ممکن است؟
-- عمّه جان! ولادت پسرم مهدی(علیه السلام) مانند ولادت موسی(علیه السلام) خواهد بود!(2)
این جواب امام عسکری(علیه السلام) برای حکیمه، همه چیز را بیان کرد، از این سخن امام، خیلی چیزها را میشود فهمید. قصّه نرجس، همان قصّه «یوکابد» است.
از من میپرسی «یوکابد» کیست؟
او مادری است که هزاران سال پیش موسی(علیه السلام) را به دنیا آورد.(3)
آیا دوست داری تا راز تولّد موسی(علیه السلام) را برایت بگویم؟
شب چهارشنبه بود، فرعون در قصر خویش خوابیده بود. نسیم خنکی از رود نیل میوزید. آسمان، ابری و تیره شد، گویا رعد و برقی در راه بود.
فرعون در خواب دید که آتشی از سوی سرزمین فلسطین به مصر آمد. این آتش
1) 44. . فقال: یا عمّة، اجعلی إفطارک اللیلة عندنا، فإنّها لیلة النصف من شعبان، فإنّ اللّه تبارک وتعالی سیُظهر فی هذه اللیلة الحجّة، وهو حجّته فی أرضه...: کمال الدین ص 424، روضة الواعظین ص 256، مدینة المعاجز ج 8 ص 10، شرح أُصول الکافی ج 7 ص 335، الأنوار البهیة ص 335، أعیان الشیعة ج 2 ص 46، معجم أحادیث الإمام المهدی علیهالسلام ج 4 ص 352؛ بعث إلیَّ أبو محمّد علیهالسلام سنة خمس وخمسین ومئتین فی النصف من شعبان، وقال: یا عمّة، اجعلی اللیلة إفطارک عندی، فإنّ اللّه عزّ وجلّ سیسرّک بولیّه وحجّته علی خلقه، خلیفتی من بعدی. قالت حکیمة: فتداخلنی لذلک سرور شدید، وأخذت ثیابی علیَّ وخرجت من ساعتی حتّی انتهیت إلی أبی محمّد علیهالسلام 7 وهو جالس...:کمال الدین وتمام النعمة ص 424، بحار الأنوار ج 51 ص 2.
2) 45. . فقلت له: ومن أُمّه؟ قال لی: نرجس، قلت له: واللّه - جعلنی اللّه فداک - ما بها أثر ! فقال: هو ما أقول لکِ: دلائل الإمامة ص 497، کمال الدین ص 424، روضة الواعظین ص 256، مدینة المعاجز ج 8 ص 10، شرح أُصول الکافی ج 7 ص 335، الأنوار البهیة ص 335، أعیان الشیعة ج 2 ص 46، معجم أحادیث الإمام المهدی علیهالسلام ج 4 ص 352.
3) 46. . یا سیّدی، ولست أدری بنرجس شیئاً من أثر الحمل ! فقال: مِن نرجس لا من غیرها... لأنّ مثلها مثل أُمّ موسی، لم یظهر بها الحبل ولم یعلم بها أحد إلی وقت ولادتها: کمال الدین ص 427، الثاقب فی المناقب ص 201، مدینة المعاجز ج 8 ص 16، تفسیر نور الثقلین ج 4 ص 2133، أعیان الشیعة ج 2 ص 46، بحار الأنوار ج 51 ص 13.
وارد قصر شد و همه جا را سوزاند و ویران کرد.(1)
صدای رعد و برق در همه جا پیچید، فرعون از خواب پرید. او خیلی ترسیده بود.
وقتی صبح شد فرعون دستور داد تا همه کسانی که تعبیرِ خواب میکردند به قصر بیایند. فرعون خواب خود را برای آنها تعریف کرد.
تعبیر خواب برای همه روشن بود؛ امّا کسی جرأت نداشت آن را بگوید. همه به هم نگاه میکردند.
سرانجام یکی از آنها نزدیک فرعون رفت. فرعون با تندی به او نگاه کرد فریاد زد:
-- تعبیر خواب من چیست؟
-- قبله عالم! خواب شما از آیندهای پریشان خبر میدهد، آیا شما ناراحت نمیشوید آن را بگویم؟
-- زود بگو بدانم از خواب من چه میفهمی؟
-- به زودی در قوم بنی اسرائیل (که در مصر زندگی میکنند) پسری به دنیا میآید که تاج و تخت شما را نابود میکند.(2)
سکوت همه جا را فرا گرفت. عرق سردی بر پیشانی فرعون نشست. او به فکر چاره بود.
جلسه مهمّی در روز چهارشنبه تشکیل شد، بزرگان مصر در این جلسه حضور پیدا کردند. همه در مورد این موضوع نظر دادند.(3)
سرانجام این بخشنامه در دو بند صادر شد:
الف . همه نوزادان پسر که قبلاً به دنیا آمدهاند به قتل برسند.
ب . شکمهای زنان حامله پاره شده و نوزاد آنها اگر پسر باشد، کشته شود.(4)
مأموران حکومتی به خانههای بنیاسرائیل ریختند و با بیرحمی زیاد دستور فرعون را اجرا نمودند.(5)
1) 47. . «وَأَوْحَیْنَآ إِلَی أُمِّ مُوسَی» واسمها «یوکابد» من ولد لاوی بن یعقوب: تفسیر مقاتل بن سلیمان ج 2 ص 489.
2) 48. . إنّ فرعون رأی فی منامه أنّ ناراً قد أقبلت من بیت المقدس حتّی اشتملت علی بیوت مصر فأحرقتها وأحرقت القبط، وترکت بنی إسرائیل: فرج المهموم ص 27، بحار الأنوار ج 13 ص 14 و 51 و 75، التبیان للطوسی ج 1 ص 224، تفسیر مجمع البیان ج 1 ص 205، جامع البیان ج 1 ص 389، تفسیر ابن أبی حاتم ج 1 ص 106، تفسیر الثعلبی ج 1 ص 191، تفسیر الرازی ج 3 ص 69، الدرّ المنثور ج 5 ص 119، تفسیر الآلوسی ج 20 ص 43، تاریخ الطبری ج 1 ص 273، الکامل ج 1 ص 170.
3) 49. . إنّه یولد فی بنی إسرائیل غلام یسلبک ملکک ویغلبک علی سلطانک، ویخرجک وقومک من أرضک، ویذلّ دینک، وقد أظلّک زمانه الذی یولد فیه: فرج المهموم لابن طاووس ص 27، جامع البیان ج 1 ص 390، تاریخ الطبری ج 1 ص 272، الکامل فی التاریخ ج 1 ص 170.
4) 50. . ویوم الأربعاء أمر فرعون بذبح الغلمان: الخصال ص 388، علل الشرائع ج 2 ص 597، عیون أخبار الرضا علیهالسلام ج 2 ص 223، وسائل الشیعة ج 11 ص 354، بحار الأنوار ج 10 ص 81 و ج 13 ص 133، تفسیر نور الثقلین ج 1 ص 77.
5) 51. . لأنّ فرعون کان یشقّ بطون الحبالی فی طلب موسی: کمال الدین ص 427، الثاقب فی المناقب ص 201، مدینة المعاجز ج 8 ص 16، تفسیر نور الثقلین ج 4 ص 2133، أعیان الشیعة ج 2 ص 46، بحار الأنوار ج 51 ص 13.
چه خونهایی که بر روی زمین ریخته شد! باور کردن آن سخت است که در آن هنگام، هفتاد هزار نوزاد پسر کشته شدند.(1)
خداوند به بنیاسرائیل وعده داده بود که به زودی موسی(علیه السلام) ظهور میکند و آنها را از ظلم و ستم فرعون نجات میدهد؛ امّا آنها از همه جا ناامید شدند، فکر میکردند که موسی(علیه السلام) هم کشته شده است.
ولی وعده خدا هیچ وقت تخلّف ندارد. خدا برای تولّد موسی(علیه السلام) برنامه ویژهای داشت.
شاید شنیده باشی که نام مادرِ موسی(علیه السلام)، «یوکابد» بود.
یوکابد تا آن شبی که موسی(علیه السلام) را به دنیا آورد خودش هم از حامله بودنش خبر نداشت!!
تعجّب نکن! آن خدایی که عیسی(علیه السلام) را بدون پدر آفرید، میتواند کاری کند که یوکابد هم متوجّه حامله بودن خودش نشود، خدا بر هر کاری تواناست!
سرانجام موسی(علیه السلام) به دنیا آمد و فقط سه نفر از تولّد او با خبر شدند: پدر، مادر و خواهرش.(2)
امشب که شب نیمه شعبان است تاریخ تکرار میشود، همانطور که تا شب تولّد موسی(علیه السلام)، هیچ اثری از حاملگی در یوکابد نبود، در نرجس هم هیچ اثری نیست.(3)
حکومت عبّاسی میداند که فرزند امام عسکری(علیه السلام)، همان مهدی(علیه السلام) است و قرار است او به همه حکومتهای باطل پایان بدهد.
او دستور داده است تا هر طور شده از تولّد مهدی(علیه السلام) جلوگیری شود و به همین منظور، زنان زیادی را به عنوان جاسوس استخدام کرده است. آیا میدانی وظیفه این زنان چیست؟
آنها باید هر روز به خانه امام عسکری(علیه السلام) بروند و همسر آن حضرت را زیر نظر
1) 52. . لمّا کان بلغه عن بنی إسرائیل أنّهم یقولون: إنّه یولد فینا رجل یقال له موسی بن عمران یکون هلاک فرعون وأصحابه علی یدیه، فقال فرعون: لاقتلنّ ذکور أولادهم حتّی لا یکون ما یریدون: تفسیر القمّی ج 2 ص 135، تفسیر نور الثقلین ج 3 ص 378، بحار الأنوار ج 13 ص 25.
2) 53. . ذبح فی طلب موسی سبعین ألف ولید: تفسیر القرطبی ج 13 ص 251، بحار الأنوار ج 13 ص 53.
3) 54. . إنّ موسی علیهالسلام لمّا حملته أُمّه به لم یظهر حملها إلاّ عند وضعه، وکان فرعون قد وکّل بنساء بنی إسرائیل نساءً من القبط تحفظهن: تفسیر القمّی ج 2 ص 135، بحار الأنوار ج 13 ص 25.
داشته باشند. وظیفه آنها این است که اگر اثری از حامله بودن در نرجس دیدند سریع گزارش بدهند.
البته خوب است بدانی که این جاسوسان، زنان معمولی نیستند، آنها زنان قابله هستند. زنانی که فقط با نگاه کردن به چهره یک زن میتوانند تشخیص بدهند او حامله است یا نه. آنها میتوانند حتّی هفت ماه قبل از تولّد یک نوزاد، حامله بودن مادر او را بفهمند.
خلیفه نقشههایی در سر دارد و میخواهد اگر نرجس حامله شد هر چه زودتر او را همراه با فرزندش به قتل برساند.
او میخواهد نقش فرعون را بازی کند. مگر فرعون هفتاد هزار نوزاد پسر را به قتل نرساند؟
این حکومت برای باقی ماندنش حاضر است هر کاری بکند.
البته خلیفه فکر میکند تا هفت ماه دیگر، هیچ فرزندی در خانه امام عسکری(علیه السلام) به دنیا نخواهد آمد. این گزارشی است که زنان قابله به او دادهاند.
وقتی امام عسکری(علیه السلام) ماجرای تولّد موسی(علیه السلام) را برای حکیمه میگوید حکیمه متوجّه میشود که ماجرا چیست.
دشمنان نباید از تولّد نوزاد آسمانیِ امشب باخبر بشوند؛ برای همین خدا کاری کرده است که هیچ کس نتواند حامله بودن نرجس را حدس بزند.
حکیمه میخواهد نزد نرجس برود. او با خود فکر میکند که نرجس مقامی آسمانی پیدا کرده است.
حکیمه بوسهای بر دست نرجس میزند و میگوید: «بانوی من!».
نرجس تعجّب میکند و میگوید: فدای شما بشوم، چرا این کار را میکنی؟ شما دختر امام جواد(علیه السلام)، خواهر امام هادی(علیه السلام) و عمّه امام عسکری(علیه السلام) هستی. من باید دست شما را ببوسم. احترام شما بر من لازم است، شما بانویِ من هستید.
حکیمه لبخندی میزند. چگونه به او جواب بدهد.
نرجس عزیزم! من فدایت شوم! همه دنیا فدای تو!
دیگر گذشت زمانی که تو بوسه بر دستم میزدی و مرا شرمنده لطف خود میکردی.
حالا دیگر من باید بر دستت بوسه بزنم و احترام تو را بیشتر بگیرم؛ زیرا تو امشب بانویِ همه زنان دنیا میشوی!
تو مادر پسری میشوی که همه پیامبران آرزوی بوسه بر خاک قدمهایش را دارند.
فرزند توست که برای اهل ایمان آسایش را به ارمغان میآورد و ظلم و ستم را نابود میکند.(1)
خدا تو را برای مادری آخرین حجّت خودش انتخاب نموده و این تاج افتخار را بر سر تو نهاده است.
تو امشب فرزندی را به دنیا میآوری که آقایِ همه هستی است.(2)
ساعتی دیگر تا سحر نمانده است. گویا تمام هستی در انتظار است. شب هم منتظر آفتابِ امشب است.
آسمان مهتابی است و نسیم میوزد، همه شهر آرام است؛ امّا در این خانه، حکیمه آرامش ندارد، او در انتظار است.
گاهی از اتاق بیرون میآید و به ستارهها نگاه میکند، گاهی به نزد نرجس میآید و به فکر فرو میرود.
حکیمه به نرجس نگاه میکند. نرجس در مقابل خدا به نماز ایستاده است. حکیمه به نرجس نزدیکتر میشود؛ امّا هنوز هیچ خبری نیست که نیست!
به راستی تا سحر چقدر مانده است؟
حکیمه با خود فکر میکند که خوب است نماز شب بخوانم. سجادهاش را پهن میکند و مشغول خواندن نماز میشود و با خدای خویش راز و نیاز میکند.
ساعتی میگذرد، بار دیگر به نزد نرجس میآید، نگاهی به او میکند و به فکر فرو میرود.
او با خود میگوید: امام عسکری به من گفت همین امشب مهدی به دنیا میآید. صبح شد و خبری نشد!
1) 55. . فوثبتُ إلی نرجس، فقلبتها ظهراً لبطن فلم أرَ بها أثراً من حبل، فعدت إلیه فأخبرته بما فعلت، فتبسّم ثمّ قال لی: إذا کان وقت الفجر یظهر لکِ بها الحبل؛ لأنّ مثلها مثل أُمّ موسی لم یظهر بها الحبل: کمال الدین ص 427، الثاقب فی المناقب ص 201، مدینة المعاجز ج 8 ص 16، تفسیر نور الثقلین ج 4 ص 2133، أعیان الشیعة ج 2 ص 46، بحار الأنوار ج 51 ص 13.
2) 56. . قمتُ ودخلت إلیها، وکنت إذا دخلتُ فعلتْ بی کما تفعل، فانکببتُ علی یدیها فقبّلتهما، ومنعتها ممّا کانت تفعله، فخاطبتنی بالسیادة، فخاطبتها بمثلها، فقالت لی: فدیتک، فقلت لها: أنا فداکِ وجمیعُ العالمین، فأنکرتْ ذلک، فقلت لها: لا تنکرین ما فعلتُ، فإنّ اللّه سیهب لکِ فی هذه اللیلة غلاماً سیّداً فی الدنیا والآخرة، وهو فرج المونین. فاستحیَت: الهدایة الکبری ص 355، بحار الأنوار ج 51 ص 26.
ناگهان صدایی به گوش حکیمه میرسد. صدا بسیار آشناست. این صدای امام عسکری(علیه السلام) است: عمّه جان! هنوز شب به پایان نیامده است.
آری، امام به همه احوال ما آگاهی دارد و حتّی افکار ما را نیز میداند.
حکیمه سر خود را پایین میاندازد، او قدری خجالت میکشد. تا اذان صبح خیلی وقت مانده است.(1)
حکیمه نماز میخواند تا زمان سریع بگذرد، وقتی کسی منتظر باشد زمان چقدر دیر میگذرد.
نسیم میوزد، بوی بهار میآید، صدای پرواز کبوتران سفید به گوش میرسد. بوی گل نرجس در فضا میپیچد.
امام عسکری(علیه السلام) صدا میزند: «عمّه جان! برای نرجس سوره قدر را بخوان».(2)
حکیمه از جای برمیخیزد و به نزد نرجس میرود و شروع به خواندن میکند:
بِّسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَ-نِ الرَّحِیمِ. إِنَّ-آ أَنزَلْنَاهُ فِی لَیْلَةِ الْقَدْرِ . وَ مَآ أَدْراکَ مَا لَیْلَةُ الْقَدْرِ . لَیْلَةُ الْقَدْرِ خَیْرٌ مِّنْ أَلْفِ شَهْرٍ . تَنَزَّلُ الْمَل-ائکَةُ وَ الرُّوحُ فِیهَا بِإِذْنِ رَبِّهِم مِّن کُلِّ أَمْرٍ . سَلامٌ هِیَ حَتَّی مَطْ-لَعِ الْفَجْرِ .
به نام خداوند بخشنده و مهربان. و ما قرآن را در شب قدر نازل کردیم. و تو چه میدانی که شب قدر چیست؟ شب قدر بهتر از هزار ماه است. در آن شب فرشتگان به اذن خدا برای تقدیر همه کارها، فرود میآیند. آن شب تا به صبح سرشار از برکت و رحمت است.
اکنون من به فکر فرو میروم. دوست دارم بدانم چرا امام عسکری(علیه السلام) به حکیمه دستور خواندن سوره قدر را میدهد.
به راستی چه ارتباطی بین سوره قدر و مهدی(علیه السلام) وجود دارد؟
1) 57. . فجئتُ، فلمّا سلّمتُ وجلست، جاءت تنزع خفّی وقالت لی: یا سیّدتی، کیف أمسیتِ؟ فقلت: بل أنتِ سیّدتی وسیّدة أهلی. قالت: فأنکَرتْ قولی وقالت: ما هذا یا عمّة؟ قالت: فقلت لها: یا بنیة، إنّ اللّه تبارک وتعالی سیهب لکِ فی لیلتک هذه غلاماً سیّداً فی الدنیا والآخرة...: کمال الدین ص 427، الثاقب فی المناقب ص 201، مدینة المعاجز ج 8 ص 16، تفسیر نور الثقلین ج 4 ص 2133، أعیان الشیعة ج 2 ص 46، بحار الأنوار ج 51 ص 13.
2) 58. . وخرجتْ وأسبغت الوضوء، ثمّ عادت فصلّت صلاة اللیل، وبلغت إلی الوتر، فوقع فی قلبی أنّ الفجر قد قرب، فقمت لأنظر فإذا بالفجر الأوّل قد طلع، فتداخل قلبی الشکّ من وعد أبی محمّد علیهالسلام، فنادانی من حجرته: لا تشکّی، وکأنّک بالأمر الساعة قد رأیتِه إن شاء اللّه. قالت حکیمة: فاستحییت من أبی محمّد علیهالسلام وممّا وقع فی قلبی، ورجعت إلی البیت وأنا خجلة...: الغیبة للطوسی ص 235، مدینة المعاجز ج 7 ص 609، بحار الأنوار ج 51 ص 17؛ فأخذتُ فی صلاتی ثمّ أوترت، فأنا فی الوتر حتّی وقع فی نفسی أنّ الفجر قد طلع، ودخل قلبی شیء، فصاح أبو محمّد علیهالسلام من الصفّة: لم یطلع الفجر یا عمّة. فأسرعت الصلاة...: مدینة المعاجز ج 8 ص 23، بحار الأنوار ج 51 ص 26.
در این سوره میخوانیم که فرشتگان شب قدر از آسمان به زمین نازل میشوند.
این فرشتگان، سالیان سال در شب قدر بر مهدی(علیه السلام)، نازل خواهند شد.
امشب باید سوره قدر را خواند؛ زیرا امشب شب تولّد صاحبِ شب قدر است.
حکیمه در کنار نرجس نشسته است و مشغول خواندن سوره قدر است که ناگهان نوری تمام فضای اتاق را فرا میگیرد.
حکیمه دیگر نمیتواند نرجس را ببیند. پردهای از نور میان او و نرجس واقع شده است.(1)
ستونی از نور به سوی آسمان رفته است و تمام آسمان را روشن کرده است.(2)
حکیمه مات و مبهوت شده است. او تا به حال چنین صحنهای را ندیده است. او مضطرب میشود و از اتاق بیرون میدود و نزد امام عسکری(علیه السلام) میرود:
-- پسر برادرم!
-- چه شده است؟ عمّه جان!
-- من دیگر نرجس را نمیبینم، نمیدانم نرجس چه شد؟
-- لحظهای صبر کن، او را دوباره میبینی.
حکیمه با سخن امام آرام میشود و به سوی نرجس باز میگردد.
وقتی وارد اتاق میشود منظرهای را میبیند، بیاختیار میگوید: «خدای من! چگونه آنچه را میبینم باور کنم؟».
او نوزادی میبیند که در هالهای از نور است و رو به قبله به سجده رفته است!
این همان کسی است که همه هستی در انتظارش بود.
به راستی چرا او به سجده رفته است؟
او در همین لحظه اوّل، بندگی و خشوع خود را در مقابل خدای بزرگ نشان میدهد.
1) 59. . حتّی إذا کان فی آخر اللیل وقت طلوع الفجر، وثبتْ فزعةً، فضممتها إلی صدری وسمّیت علیها، فصاح أبو محمّد علیهالسلام وقال: اقرأی علیها «إنّا أنزلناه فی لیلة القدر»، فأقبلت أقرأ علیها...: کمال الدین ص 424، روضة الواعظین ص 256، مدینة المعاجز ج 8 ص 10، شرح أُصول الکافی ج 7 ص 335، الأنوار البهیة ص 335، أعیان الشیعة ج 2 ص 46، معجم أحادیث الإمام المهدی علیهالسلام ج 4 ص 352.
2) 60. . حتّی غِیبَت عنّی نرجسُ فلم أرها، کأنّه ضُرب بینی وبینها حجاب، فعدوت نحو أبی محمّد علیهالسلام...: نفس المصادر السابقة.
بوی خوش بهشت تمام فضا را گرفته است. پرندگانی سفید همچون پروانه بالای سرِ مهدی(علیه السلام) پرواز میکنند.(1)
حکیمه منتظر میماند تا مهدی(علیه السلام) سر از سجده بردارد. اکنون مهدی(علیه السلام) پیشانی از روی زمین برمیدارد و مینشیند.(2)
به به! چه چهره زیبایی!
حکیمه نگاه میکند و مبهوت زیبایی او میشود. به این چهره آسمانی خیره میشود. در گونه راست مهدی(علیه السلام) خالِ سیاهی میبیند که زیبایی او را دو چندان کرده است.(3)
حکیمه میخواهد قدم پیش گذارد و او را در آغوش بگیرد؛ امّا میبیند که مهدی(علیه السلام) نگاهی به سوی آسمان میکند و چنین میگوید:
اَشْهَدُ اَنْ لا الهَ الاّ اللّه
وَ اَشْهَدُ اَنَّ جَدّی رَسُولُ اللّه...
شهادت میدهم که خدایی جز اللّه نیست.
گواهی میدهم که جدّ من، محمّد پیامبر خداست و ...(4)
1) 61. . فإذا وضعته سطع له نور ما بین السماء والأرض، فإذا درج رُفع له عمودٌ من نور یُری به ما بین المشرق والمغرب: بصائر الدرجات ص 454، بحار الأنوار ج 26 ص 132، فإذا وقع علی الأرض سطع له نور من السماء إلی الأرض، فإذا درج رُفع له عمود من نور یُری به ما بین المشرق والمغرب: بصائر الدرجات ص 455، المحتضر ص 225، بحار الأنوار ج 26 ص 136.
2) 62. . وسمعت هذه الجاریة تذکر أنّه لمّا ولد السیّد رأت له نوراً ساطعاً قد ظهر منه وبلغ أُفق السماء، ورأت طیوراً بیضاً تهبط من السماء وتمسح أجنحتها علی رأسه ووجهه وسائر جسده ثمّ تطیر، فأخبرنا أبا محمّد علیهالسلام بذلک فضحک ثمّ قال: تلک ملائکة السماء نزلت لتتبرّک به، وهی أنصاره إذا خرج: کمال الدین ص 431، روضة الواعظین ص 260، الثاقب فی المناقب ص 584، الصراط المستقیم للعاملی ج 2 ص 235، مدینة المعاجز ج 8 ص 37، بحار الأنوار ج 51 ص 5.
3) 63. . ارجعی یا عمّة، فإنّکِ ستجدیها فی مکانها. قالت: فرجعت، فلم ألبث أن کُشف الحجاب بینی وبینها، وإذا أنا بها وعلیها من أثر النور ما غشی بصری، وإذا أنا بالصبی علیهالسلام ساجداً علی وجهه...: کمال الدین ص 424، روضة الواعظین ص 256، مدینة المعاجز ج 8 ص 10، شرح أُصول الکافی ج 7 ص 335، الأنوار البهیة ص 335، أعیان الشیعة ج 2 ص 46، معجم أحادیث الإمام المهدی علیهالسلام ج 4 ص 352.
4) 64. . علی خدّه الأیمن خال کأنّه کوکب دُرّی: کشف الغمّة ص 269، العقد النضید ص 29، بحار الأنوار ص 80، غایة المرام ص 114، کشف الخفاء ص 288، مجمع الزوائد ج 7 ص 319، المعجم الکبیر ج 8 ص 102، مسند الشامیین ج 2 ص 410، کنز العمّال ج 14 ص 268، الإصابة ج 6 ص 71، ینابیع المودّة ج 3 ص 200.
تو به من نگاه میکنی. دوست داری از ادامه ماجرا با خبر بشوی. امّا میبینی که من به گوشهای خیره شدهام. صدایم میزنی و میگویی:
-- کجایی؟ چرا دیگر نمینویسی؟
-- دارم فکر میکنم.
-- حالا چه موقع فکر کردن است؟ حالا بگو به چه فکر میکنی؟
-- به جوانی فکر میکنم که حرفهای بعضی از روشنفکران را خوانده است. او وقتی این کتاب را بخواند و ببیند که من نوشتهام: «مهدی(علیه السلام) در همان لحظه اوّل تولّد سخن گفت»، تعجّب خواهد کرد. او همه جا خواهد گفت: «این نویسنده خرافه مینویسد».
-- باید برای او جوابی پیدا کنی.
-- بیا با هم فکر کنیم.
بعد از مدّتی تو میگویی: «من جواب را یافتم».
من خیلی خوشحال میشوم. از تو میخواهم که جواب را برایم بگویی.
تو لبخندی میزنی و میگویی:
-- مثلاً من نویسندهام و تو همان جوان! حالا تو از من سول کن.
-- باشد. هر چه تو بگویی!
-- شما شیعهها چه حرفهای عجیب و غریبی میزنید، شما میگویید که مهدی(علیه السلام) وقتی به دنیا آمد سخن گفت.
-- نه، تو باید در نقش یک پرسشگر بدبین سوال کنی!
-- شما شیعهها چقدر خرافهپرست هستید! هر چیزی که علمایِ شما بگویند قبول میکنید. آخر یک نوزادی که تازه به دنیا آمده است چگونه میتواند حرف بزند؟
-- برادر عزیز! شما میگویی یک نوزاد نمیتواند سخن بگوید؟
-- بله. اینها همه دروغ است که به خوردِ شما میدهند.
-- یعنی سخن گفتن یک نوزاد دروغ است؟
-- خوب، معلوم است که دروغ است.
-- ببخشید شما قرآن همراه خود دارید؟
-- من حافظ کلّ قرآن هستم. من مسلمانی هستم که کتاب خدا و سنّت پیامبر را قبول دارم. من هر سه روز یک بار قرآن را ختم میکنم.
-- خدا از تو قبول کند. آیا برای فهمیدن قرآن هم همین اندازه تلاش میکنی؟
-- میدانستم میخواهی از بحث فرار کنی. فهم قرآن چه ارتباطی به بحث ما دارد؟
-- نه، اتفاقاً این خیلی به بحث ما مربوط است. شما گفتی قرآن را حفظ هستی. آیا میتوانی آیه 29 سوره مریم را بخوانی؟
-- آری. گفتم که من حافظ قرآنم. گوش کن: (فَأَشَارَتْ إِلَیْهِ قَالُوا کَیْفَ نُکَلِّمُ مَن کَانَ فِی الْمَهْدِ صَبِیًّا).
-- آفرین! آیه بعدی آن را هم برایم بخوان.
-- (قَالَ إِنِّی عَبْدُ اللَّهِ آتَانِیَ الْکِتابَ وَ جَعَلَنِی نَبِیاً ).
-- خوب حالا میتوانی این دو آیه را برایم ترجمه کنی؟
-- آری. خدا در اینجا قصّه مریم(علیها السلام) را میگوید. وقتی او عیسی(علیه السلام) را به دنیا آورد،
مردم به او تهمت ناروا زدند، زیرا مریم شوهر نکرده، مادر شده بود! خداوند به مریم(علیها السلام) وحی کرد که از مردم بخواهد تا با عیسی(علیه السلام) سخن بگویند.
-- خوب. مردم چه کردند؟
-- آنها گفتند ما چگونه با کودکی که در گهواره است سخن بگوییم؟ آنها باور نمیکردند که عیسی(علیه السلام) بتواند سخن بگوید.
-- بعد از آن چه شد؟
-- وقتی مردم در کنار گهواره عیسی(علیه السلام) آمدند، او با زبانی شیوا گفت: «من بندهای از بندگان خدا هستم که خدا مرا به پیامبری مبعوث کرده است».
-- برادر! آیا یادت هست که میگفتی سخن گفتن یک نوزاد خرافات است؟ آیا هنوز هم سر حرف خودت هستی؟ تو الآن گفتی که قرآن از سخن گفتن عیسی(علیه السلام) در گهواره خبر داده است، آیا این همان خرافهای بود که میگفتی؟
کاش همه شیعیان مثل تو، این گونه نسبت به قرآن شناخت داشتند. کاش جامعه ما در کنار خواندن قرآن به فهم قرآن نیز توجّه میکرد. کاش این قدر آموزههای قرآنی در میان ما غریب نبود!
یاد یکی از استادان خود افتادم. خدا رحمتش کند، من خیلی مدیون راهنماییهای او هستم. او بارها به من میگفت: «بهترین راه برای دفاع از حقّانیّت اهل بیت(علیهم السلام)، این است که به قرآن مراجعه کنی».
قرآن اشاره به سخن گفتن عیسی(علیه السلام) در گهواره میکند؛ امّا ممکن است یک نفر اشکال بگیرد که عیسی(علیه السلام) پیامبر بود و در گهواره سخن گفت، امّا مهدی(علیه السلام) که پیامبر نیست. چگونه باید جواب او را بدهیم؟
دانشمندان و نویسندگان اهل سنّت در کتابهای خود نوشتهاند: «مهدی از فرزندان فاطمه است و وقتی ظهور کند عیسی از آسمان نازل میشود و پشت سر
او نماز میخواند».(1)
پس وقتی عیسی(علیه السلام) میآید پشت سر مهدی(علیه السلام) نماز میخواند، معلوم میشود که مقام مهدی(علیه السلام)، بالاتر از عیسی(علیه السلام) است.
اگر عیسی(علیه السلام) به اذن خدا توانست در گهواره سخن بگوید مهدی(علیه السلام) هم به اذن خدا میتواند این کار را بکند.
1) 65. . إذا أنا بالصبی علیهالسلام ساجداً علی وجهه جاثیاً علی رکبتیه رافعاً سبابتیه نحو السماء، وهو یقول: أشهد أن لا إله إلاّ اللّه وحده لا شریک له، وأنّ جدّی رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله، وأن أبی أمیر المونین، ثمّ عدّ إماماً إماماً إلی أن بلغ إلی نفسه...: کمال الدین ص 424، روضة الواعظین ص 256، مدینة المعاجز ج 8 ص 10، شرح أُصول الکافی ج 7 ص 335، الأنوار البهیة ص 335، أعیان الشیعة ج 2 ص 46، معجم أحادیث الإمام المهدی7 ج 4 ص 352.
اکنون مهدی(علیه السلام)، سر خود را به سوی آسمان میگیرد و چنین دعا میکند: «بار خدایا! وعدهای را که به من دادی محقّق نما و زمین را به دست من پر از عدل و داد نما. بار خدایا! به دست من گشایشی برای دوستانم قرار بده».(1)
آری، مهدی در این لحظات برای ظهورش دعا میکند، او میداند که دوستانش سختیهای زیادی خواهند کشید. او برای دوستانش هم دعا میکند.
حکیمه جلو میرود تا مهدی(علیه السلام) را در آغوش بگیرد. به بازویِ راست مهدی(علیه السلام) نگاه میکند، میبیند که با خطّی از نور آیه 81 سوره «اسرا» بر آن نوشته شده است: «جَآءَ الْحَقُّ وَزَهَقَ الْبَاطِ-لُ: حق آمد و باطل نابود شد. به راستی که باطل، نابودشدنی است».(2)
حکیمه در فکر فرو میرود به راستی چه رمز و رازی در این آیه است که بر بازوی مهدی(علیه السلام) نوشته شده است؟
آیا میدانی سرگذشت این آیه چیست؟
بتپرستان در کنار کعبه صدها بت قرار داده بودند و آن بتها را به جای خدای یگانه میپرستیدند.
وقتی پیامبر در سال هشتم هجری شهر مکّه را فتح نمود به سوی کعبه آمد و همه آن بتها را سرنگون ساخت.
1) 66. . المهدیّ من عترتی ، من ولد فاطمة: الجامع الصغیر ج 7 ص 672 ، کنز العمّال ج 14 ص 264، فیض القدیر ج 6 ص 360 ، الدرّ المنثور ج 6 ص 58 ، الکامل لابن عَدیّ ج 3 ص 196 ، میزان الاعتدال ج 2 ص 87 ، ینابیع المودّة ج 2 ص 103 ، تحفة الأحوذی لمبارکفوری ج 6 ص 403 ؛ المهدیّ من ولد فاطمة: کشف الخفاء ج 2 ص 288 ، التاریخ الکبیر للبخاری ج 8 ص 406 ، الکامل لابن عَدیّ ج 3 ص 428 ، إکمال الکمال ج 7 ص 360 ، تهذیب الکمال ج 9 ص 437 ، تذکرة الحفّاظ ج 2 ص 464 ، سیر أعلام النبلاء ج 10 ص 663 ، میزان الاعتدال ج 2 ص 249 ، و ج 3 ص 160 ، تاریخ الإسلام للذهبی ج 17 ص 193 ، البدایة والنهایة ج 10 ص 162 ، تاریخ ابن خلدون ج 1 ص 314، ینابیع المودّة ج 2 ص 83 .
2) 67. . فقال علیهالسلام: اللّهمّ أنجز لی وعدی، وأتمم لی أمری، وثبّت وطأتی، واملأ الأرض بی عدلاً وقسطاً: کمال الدین ص 424، روضة الواعظین ص 256؛ ثمّ لم یزل یعدّ السادة الأوصیاء إلی أن بلغ إلی نفسه، ودعا لأولیائه بالفرج علی یدیه، ثمّ أحجم: الغیبة للطوسی ص 239، بحار الأنوار ج 51 ص 20.
وقتی پیامبر بتها را بر زمین میانداخت، این آیه را با صدای بلند میخواند.(1)
اکنون همان آیه به بازوی مهدی(علیه السلام) نوشته شده است، زیرا او کسی است که همه بتهای جهان را نابود خواهد کرد. بتهایی که بشر با دست خود ساخته یا با ذهن خود آفریده است و آنها را پرستش میکند.
امروز باید این آیه بر بازوی مهدی(علیه السلام) نوشته باشد تا همه بدانند که این دست و بازو با همه دستها فرق میکند. این دست، همان دستی است که پایان همه سیاهیها را رقم خواهد زد.(2)
مهدی(علیه السلام) در هالهای از نور است. حکیمه جلو میآید او را در پارچهای میپیچد و در آغوش میگیرد.
مهدی(علیه السلام) به چهره عمّه مهربانش لبخند میزند، حکیمه میخواهد او را ببوسد، بوی خوشی به مشامش میرسد که تا به حال آن را احساس نکرده است.(3)
شاید این بوی گل یاس است!
خوشا به حال حکیمه!
حکیمه اوّلین کسی است که چهره دلربای مهدی(علیه السلام) را میبیند. حکیمه قطراتی از آب را بر چهره مهدی(علیه السلام) مییابد، گویا موهای این نوزاد خیس است.
حکیمه تعجّب میکند. ولی به زودی راز قطرات آب بر چهره زیبای این کودک را مییابد.
نمیدانم آیا نام «رضوان» را شنیدهای؟ او فرشتهای است که مأمور اصلی بهشت است.(4)
لحظاتی پیش، «رضوان» به دستور خدا، مهدی(علیه السلام) را در آب «کوثر» غسل داده است.(5)
و تو میدانی که کوثر نهری است که در بهشت خدا جاری است.(6)
1) 68. . فإذا هو ساجد متلقیّاً الأرض بمساجده، وعلی ذراعه الأیمن مکتوب: «جَآءَ الْحَقُّ وَزَهَقَ الْبَ-طِ-لُ إِنَّ الْبَ-طِ-لَ کَانَ زَهُوقًا»، فضممته إلیَّ فوجدته مفروغاً منه، فلففته فی ثوب...: الغیبة للطوسی ص 239، بحار الأنوار ج 51 ص 19.
2) 69. . دخل رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله یوم فتح مکّة والأصنام حول الکعبة، وکانت ثلاثمئة وستّین صنماً، فجعل یطفّها بمخصرةٍ فی یده ویقول: جاء الحقّ وزهق الباطل، إنّ الباطل کان زهوقاً، جاء الحقّ وما یبدی الباطل وما یعید، فجُعلت تُکبّب لوجوهها: الأمالی للطوسی ص 336 بحار الأنوار ج 21 ص 116، التفسیر الأصفی ج 1 ص 693، التفسیر الصافی ج 3 ص 212، تفسیر نور الثقلین ج 3 ص 213؛ فجعل رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله کلّما مرّ بصنمٍ منها یشیر بقضیبٍ فی یده ویقول: «وَقُلْ جَآءَ الْحَقُّ وَزَهَقَ الْبَ-طِ-لُ إِنَّ الْبَ-طِ-لَ کَانَ زَهُوقًا»، فیقع الصنم لوجهه: الطبقات الکبری ج 2 ص 136، إمتاع الأسماع ج 1 ص 390 و ج 5 ص 74 و ج 7 ص 239، وراجع تاریخ ابن خلدون ج 2 ص 44؛ ولمّا دخل رسول اللّه صلیاللهعلیهوآلهالمسجد وجد فیه ثلاثمئة وستّین صنماً، بعضها مشدود ببعض بالرصاص... فرماها به وهو یقول: «قُلْ جَآءَ الْحَقُّ وَزَهَقَ الْبَ-طِ-لُ إِنَّ الْبَ-طِ-لَ کَانَ زَهُوقًا»، فما بقی منهم صنم إلاّ خرّ لوجهه، ثمّ أمر بها فأُخرجت من المسجد فطُرحت وکُسرت: الإرشاد ج 1 ص 138، الخرائج والجرائح ج 1 ص 97، کشف الغمّة ج 1 ص 219، کشف الیقین للعلاّمة الحلّی ص 143.
3) 70. . فی قوله عزّ وجلّ: «وَقُلْ جَآءَ الْحَقُّ وَزَهَقَ الْبَ-طِ-لُ». قال: إذا قام القائم ذهبت دولة الباطل: الکافی ج 8 ص 287، بحار الأنوار ج 24 ص 313 و ج 51 ص 62، التفسیر الصافی ج 3 ص 212، تفسیر نور الثقلین ج 3 ص 212.
4) 71. . ففتح عینیه وجعل یضحک ویناجینی بأصبعه، فتناولته وأدنیته إلی فمی لأُقبّله، فشممت منه رائحة ما شممت قطّ أطیب منها...: الغیبة ص 238، بحار الأنوار ج 51 ص 19.
5) 72. . النهایة للطوسی ص 85، مصباح المتهجّد ص 294، المهذّب لابن البرّاج ج 1 ص 96، الکافی ج 8 ص 105، الأمالی للصدوق ص 106، ثواب الأعمال ص 71، علل الشرائع ج 1 ص 165، فضائل الأشهر الثلاثة ص 85، کمال الدین ص 283، معانی الأخبار ص 117، روضة الواعظین ص 114، الاختصاص ص 345، النوادر للراوندی ص 253، جمال الأُسبوع ص 166 و 300، بحار الأنوار ج 6 ص 292 و 269 و 327 و 337 و ج 8 ص 146 و 207، عمدة القاری ج 10 ص 269، مسند الشهاب ج 2 ص 131، تخریج الأحادیث والآثار ج 3 ص 169، کنز العمّال ج 8 ص 472، تفسیر فرات الکوفی ص 437، الکشاف للزمخشری ج 3 ص 333، تفسیر السمرقندی ج 3 ص 126، تفسیر الثعلبی ج 1 ص 182، تفسیر الرازی ج 10 ص 210، تفسیر البحر المحیط ج 2 ص 416، البرهان للزرکشی ج 3 ص 445، تفسیر أبی السعود ج 7 ص 183، الکامل لابن عَدیّ ج 1 ص 405، تاریخ مدینة دمشق ج 30 ص 156، میزان الاعتدال ج 1 ص 272، الإصابة ج 8 ص 150، لسان المیزان ج 1 ص 462، البدایة والنهایة ج 6 ص 317، فلاح السائل ص 36.
6) 73. . أوّل من غسله رضوان خازن الجنان مع جمع من الملائکة المقرّبین بماء الکوثر: بحار الأنوار ج 8 ص 146، معجم أحادیث الإمام المهدی علیهالسلام ج 4 ص 240.
صدایی به گوش حکیمه میرسد: «عمّه جان! پسرم را برایم بیاور تا او را ببینم».
این امام عسکری(علیه السلام) است که در بیرون اتاق ایستاده است و میخواهد فرزندش را ببیند.
معلوم است پدری که سالها در انتظار فرزند بوده است اکنون چه شور و نشاطی دارد.
حکیمه مهدی(علیه السلام) را به نزد پدر میبرد، همین که چشم پسر به پدر میافتد سلام میکند. پدر لبخندی میزند و جواب او را با مهربانی میدهد.
حکیمه مهدی(علیه السلام) را بر روی دست پدر قرار میدهد.
امام فرزندش را در آغوش میگیرد و بر صورتش بوسه زده و به گوشش اذان میگوید.
امام دستی بر سر فرزند خویش میکشد و میگوید:
به اذن خدا، سخن بگو فرزندم!
همه هستی منتظر شنیدن سخن مهدی(علیه السلام) است. مهدی(علیه السلام) به صورت پدر نگاه میکند و لبخند میزند. پدر از او خواسته است تا سخنی بگوید.
به راستی او چه خواهد گفت؟
او باید چیزی بگوید که دل پدر شاد شود. این پدر سالها است که گرفتار ظلم و ستم عبّاسیان است.
صدای زیبایِ مهدی(علیه السلام) سکوت فضا را میشکند:
بسم اللّه الرّحمن الرّحیم
گویا او میخواهد قرآن بخواند!
گوش کن، او آیه پنجم سوره «قصص» را میخواند: «وَ نُرِیدُ أَن نَّمُنَّ عَلَی الَّذِینَ اسْتُضْعِفُوا فِی الْأَرْضِ وَ نَجْعَلَهُمْ أئِمَّةً وَنَجْعَلَهُمُ الْوَ رِثِینَ :
و ما اراده کردهایم تا بر کسانی که مورد ظلم واقع شدند، منّت بنهیم و آنها را پیشوای مردم گردانیم و آنها را وارث زمین کنیم».(1)
چرا مهدی(علیه السلام) این آیه را میخواند؟ چه رازی در این آیه وجود دارد؟
من با شنیدن این آیه به یاد خاطرهای افتادم. آیا دوست داری آن خاطره را برایت بگویم؟
حتماً شنیدهای پیامبر هر وقت دلش برای بهشت تنگ میشد به دیدار فاطمه(علیها السلام) میآمد.(2)
پیامبر به خانه فاطمه(علیها السلام) آمده بود، همه کنار پیامبر نشسته بودند. فاطمه و علی و حسن و حسین(علیهم السلام).
پیامبر از دیدن آنها بسیار خشنود بود و با آنان سخن میگفت.
در این میان نگاه پیامبر به گوشهای خیره ماند و اشک پیامبر جاری شد.
همه تعجّب کرده بودند. به راستی چرا پیامبر گریه میکرد؟
بعد از لحظاتی، پیامبر رو به آنها کرد و گفت: «أنْتُم المُستَضعَفُونَ بَعدی: شما بعد از من مورد ظلم و ستم واقع میشوید».(3)
پیامبر از همه ظلمهایی که در آینده نسبت به عزیزانش میشد خبر داشت. او میخواست تفسیر این آیه قرآن را بازگو کند.
آری، اهل این خانه مورد ظلم و ستم واقع خواهند شد، امّا خداوند آنها را به عنوان امام انتخاب خواهد کرد.
سرانجام این خاندان پاک به حکومت جهانی خواهند رسید و جهان را از عدالت راستین پر خواهند نمود، حکومتی پایدار که شرق و غرب دنیا را فرا میگیرد.
این وعده بزرگ خداست و خدا همیشه به وعدههای خود عمل میکند.
1) 74. . وإنّ الکوثر لیفرح بمحبّینا إذا ورد علیه... یخرج من تسنیم ویمرّ بأنهار الجنان، تجری علی رَضرَاض الدرّ والیاقوت...: کامل الزیارات ص 204، بحار الأنوار ج 8 ص 23 و ج 44 ص 290، جامع أحادیث الشیعة ج 12 ص 554، مکیال المکارم ج 2 ص 153.
2) 75. . فنادانی أبو محمّد علیهالسلام: یا عمّة، هلمّی فأتینی بابنی. فأتیته به، فتناوله وأخرج لسانه فمسحه علی عینیه ففتحها، ثمّ أدخله فی فیه فحنّکه، ثمّ أدخله فی أُذنیه، وأجلسه فی راحته الیسری، فاستوی ولیّ اللّه جالساً، فمسح یده علی رأسه وقال له: یا بنی، انطق بقدرة اللّه، فاستعاذ ولیّ اللّه علیهالسلام من الشیطان الرجیم، واستفتح: «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَ-نِ الرَّحِیمِ . وَ نُرِیدُ أَن نَّمُنَّ عَلَی الَّذِینَ اسْتُضْعِفُواْ فِی الْأَرْضِ وَ نَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَنَجْعَلَهُمُ الْوَ رِثِینَ * وَ نُمَکِّنَ لَهُمْ فِی الْأَرْضِ وَ نُرِیَ فِرْعَوْنَ وَ هَ-مَ-نَ وَ جُنُودَهُمَا مِنْهُم مَّا کَانُواْ یَحْذَرُونَ»...: الغیبة ص 235، مدینة المعاجز ج 8 ص 29، بحار الأنوار ج 51 ص 17، تفسیر نور الثقلین ج 4 ص 111.
3) 76. . کان النبیّ صلیاللهعلیهوآلهوسلم یُکثر تقبیل فاطمة علیهاالسلام ، فعاتبته علی ذلک عائشة فقالت: یا رسول اللّه، إنّک لتکثر تقبیل فاطمة ! فقال لها: إنّه لمّا عُرج بی إلی السماء ، مرّ بی جبرئیل علی شجرة طوبی ، فناولنی من ثمرها فأکلته ، فحوّل اللّه ذلک ماءً إلی ظهری ، فلمّا أن هبطتُ إلی الأرض واقعت خدیجة فحملت بفاطمة ، فما قبّلتها إلاّ وجدت رائحة شجرة طوبی منها: تفسیر العیّاشی ج 2 ص 212، بحار الأنوار ج 8 ص 142؛ کان رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله یُکثر تقبیل فاطمة علیهاالسلام ، فأنکرت ذلک عائشة ، فقال رسول اللّه: یا عائشة ، إنّی لمّا أُسری بی إلی السماء ، دخلت الجنّة ، فأدنانی جبرئیل من شجرة طوبی ، وناولنی من ثمارها فأکلته ، فحوّل اللّه ذلک ماءً فی ظهری ، فلمّا هبطت إلی الأرض واقعت خدیجة فحملت بفاطمة ، فما قبّلتها قطّ إلاّ وجدت رائحة شجرة طوبی منها: تفسیر القمّی ج 1 ص 365، تفسیر نور الثقلین ج 2 ص 502؛ رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله: أُسری بی إلی السماء ، أدخلنی جبرئیل الجنّة فناولنی تفّاحة ، فأکلتها فصارت نطفة فی ظهری ، فلمّا نزلت من السماء واقعت خدیجة ، ففاطمة من تلک النطفة ، فکلّما اشتقت إلی تلک التفّاحة قبّلتها: ینابیع المودّة ج 2 ص 131، ذخائر العقبی ص 36، تفسیر مجمع البیان ج 6 ص 37؛ رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله:... فأنا إذا اشتقت إلی الجنّة سمعت ریحها من فاطمة: الطرائف فی معرفة مذاهب الطوائف ص 111، بحار الأنوار ج 37 ص 65؛ رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله:... فأکلتها لیلة أُسری بی، فعلقت خدیجة بفاطمة ، فکنت إذا اشتقت إلی رائحة الجنّة شممت رقبة فاطمة: المستدرک ج 3 ص 156، کنز العمّال ج 12 ص 109، الدرّ المنثور ج 4 ص 153.
اکنون مهدی(علیه السلام) در آغوش پدر این آیه را میخواند تا همه بدانند او وعده خدا را محقّق خواهد کرد.
و اگر کسی اهل دقّت باشد میتواند امروز خیلی چیزها را بفهمد.
مهدی(علیه السلام) این آیه را میخواند تا با مادر خویش سخن بگوید.
همان مادر مظلومی که در مدینه به خانهاش حمله کردند و آنجا را به آتش کینه سوزاندند!
فاطمه(علیها السلام) اوّلین کسی بود که مورد ظلم و ستم واقع شد و حقّش را غصب کردند.
مهدی(علیه السلام) میخواهد با مادرش سخن بگوید:
ای مادر پهلو شکستهام! دیگر غمگین مباش که من آمدهام!
من آمدهام تا برای این مظلومیّت، پایانی باشم.
این وعده خداست.
چرا مهدی(علیه السلام) در آغوش پدر این آیه را میخواند؟ چرا یاد از مظلومیّت این خاندان میکند؟
کیست که مظلومیّت این خاندان را نداند؟
تو که خبر داری و خوب میدانی تا پیامبر زنده بود این خاندان عزیز بودند؛ امّا وقتی پیامبر رفت، ظلمها و ستمها آغاز شد. مسلمانان چقدر زود روز غدیر را فراموش کردند و حکومت سیاهیها فرا رسید و چه کارها که نکردند!
خدا به پیامبرِ خود خبر داده بود که بعد از او با فاطمه(علیها السلام) چه میکنند. دل پیامبر پر از غم شده بود.
شبی که پیامبر به معراج رفت، چشمانش به نورِ مهدی(علیه السلام) افتاد که در عرش خدا بود. در آن هنگام خدا به پیامبر گفت: «مهدی کسی است که با انتقام از دشمنان، دلهای دوستان تو را شفا خواهد داد. او "لاّت" و "عُزّی" را از خاک بیرون خواهد
آورد و آنها را به آتش خواهد کشید».(1)
میدانم میخواهی بدانی که "لاّت" و "عُزّی" چه هستند؟
آنها دو بُت بزرگ زمان جاهلیّت بودند که مردم آنها را به جای خدا پرستش میکردند.
این دو بت، نمادِ جهل مردم روزگار هستند.
لاّت و عُزّی، حقیقت کسانی است که بیجهت قداست پیدا میکنند و بتِ مردم میشوند و در سایه این قداست دروغین به ظلم و ستم میپردازند.
آنها در مقابل حق میایستند و تلاش میکنند تا حق را از بین ببرند.
به راستی چرا باید لاّت و عُزّی در آتش بسوزند؟
چرا خدا در شب معراج اشاره میکند که مهدی(علیه السلام) این دو بت را آتش خواهد زد؟ چرا؟
شاید این کنایه از مطلب دیگری باشد!
آیا میخواهی با کسانی که نمادِ لاّت و عُزّی هستند آشنا شوی؟
بیا بار دیگر به تاریخ نگاهی داشته باشیم!
در شهر مدینه بعد از وفات پیامبر، حوادث زیادی روی داد، کسانی که به عنوان جانشین پیامبر روی کار آمده بودند، ظلم و ستم را آغاز کردند...
پیامبر تازه از دنیا رفته بود و دو نفر تصمیم گرفته بودند از علی(علیه السلام) بیعت بگیرند. دو مرد به سوی خانه وحی میآمدند؛ اوّلی، رئیس بود و دوّمی، معاون!(2)
آنها به مردم گفته بودند تا هیزم زیادی جمع کنند. مردم هم به حرفهای آنها گوش کردند و مقدار زیادی هیزم کنار خانه فاطمه(علیها السلام) جمع نمودند.
به راستی آنها میخواستند با آن هیزمها چه کنند؟(3)
دوّمی درِ خانه فاطمه(علیها السلام) را محکم زد، فاطمه به پشت در آمد:
1) 77. . سمعت أبا عبد اللّه علیهالسلام یقول: إنّ رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله نظر إلی علیّ والحسن والحسین علیهمالسلام فبکی وقال: أنتم المستضعفون بعدی. قال المفضّل: فقلت له: ما معنی ذلک یا بن رسول اللّه؟ قال: معناه أنّکم الأئمّة بعدی، إنّ اللّه عزّ وجلّ یقول: «وَ نُرِیدُ أَن نَّمُنَّ عَلَی الَّذِینَ اسْتُضْعِفُواْ فِی الْأَرْضِ وَ نَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَنَجْعَلَهُمُ الْوَ رِثِینَ»، فهذه الآیة جاریة فینا إلی یوم القیامة: معانی الأخبار ص 79، وراجع دعائم الإسلام ج 1 ص 225، عیون أخبار الرضا علیهالسلام ج 1 ص 66، شرح الأخبار ج 2 ص 494، بحار الأنوار ج 24 ص 168 و ج 28 ص 50.
2) 78. . هذا القائم الذی یحلّ حلالی ویحرّم حرامی... وهو الذی یشفی قلوب شیعتک من الظالمین والجاحدین والکافرین، فیخرج اللاّت والعُزّی طریّین فیحرقهما...: عیون أخبار الرضا علیهالسلام ج 2 ص 61، کمال الدین ص 253، المحتضر ص 163، بحار الأنوار ج 31 ص 622 و ج 36 ص 245، تفسیر نور الثقلین ج 3 ص 120.
3) 79. . فقال عمر لأبی بکر: ما یمنعک أن تبعث إلیه فیبایع، فإنّه لم یبق أحد إلاّ وقد بایع، غیره...: کتاب سلیم بن قیس ص 149 ، الاحتجاج ج 1 ص 108 ، بحار الأنوار ج 28 ص 268 ، غایة المرام ج 5 ص 317.
-- کیستید و چه میخواهید؟
-- فاطمه! به علی بگو از خانه بیرون بیاید، و اگر این کار را نکند من این خانه را آتش میزنم !
-- آیا میخواهی این خانه را آتش بزنی ؟
-- به خدا قسم ، این کار را میکنم ، زیرا این کار برای حفظ اسلام بهتر است .(1)
-- چگونه شده که تو جرأت این کار را پیدا کردهای ؟ آیا میخواهی نسل پیامبر را از روی زمین برداری ؟(2)
-- ای فاطمه ! ساکت شو ، محمّد مرده است ، دیگر از وحی و آمدن فرشتگان خبری نیست ، همه شما باید برای بیعت بیرون بیایید ، حال اختیار با خودتان است ، یکی از این دو را انتخاب کنید: بیعت با خلیفه ، یا آتش زدن همه شما .(3)
هیچ کس باور نمیکرد که اینان میخواهند خانه فاطمه(علیها السلام) را به آتش بکشند . آنها این سخن را از پیامبر شنیده بودند: «هر کس فاطمه را آزار دهد مرا آزار داده است».(4)
پس چرا آنها میخواستند درِ خانه فاطمه(علیها السلام) را آتش بزنند؟
امّا بار دیگر صدای دوّمی در فضای مدینه پیچید:
-- ای فاطمه ! این حرفهای زنانه را رها کن ، برو به علی بگو برای بیعت با خلیفه بیاید .
-- آیا از خدا نمیترسی که به خانه من هجوم میآوری ؟(5)
-- در را باز کن، ای فاطمه! باور کن اگر این کار را نکنی من خانه تو را به آتش میکشم .(6)
فاطمه(علیها السلام) به یاری علی(علیه السلام) آمده بود، آنها چه باید میکردند؟
بعد از لحظاتی، دوّمی در حالی که شعله آتشی را در دست داشت به سوی خانه
1) 80. . وقلت لخالد بن الولید: أنت ورجالک هلمّوا فی جمع الحطب...: بحار الأنوار ج 28 ص 293 ، بیت الأحزان ص 120.
2) 81. . فجاء عمر ومعه قبس ، فتلقّته فاطمة علیهاالسلام علی الباب ، فقالت فاطمة : یا بن الخطّاب ! أ تراک محرّقا علیَّ بابی ؟ ! قال : نعم ! وذلک أقوی فیما جاء به أبوک: أنساب الأشراف ج 2 ص 268 ، بحار الأنوار ج 28 ص 389 .
3) 82. . ویحک یا عمر ! ما هذه الجرأة علی اللّه وعلی رسوله؟! أترید أن تقطع نسله من الدنیا وتطفی نور اللّه ؟...: الهدایة الکبری ص 407 ، بحار الأنوار ج 53 ص 18 .
4) 83. . کفی یا فاطمة ، فلیس محمّد حاضراً ولا الملائکة آتیة بالأمر والنهی والزجر من عند اللّه ، وما علیّ إلاّ کأحد من المسلمین ، فاختاری إن شئتِ خروجه لبیعة أبی بکر، أو إحراقکم جمیعاً...: الهدایة الکبری ص 407 ؛ فقالت فاطمة علیهاالسلام : یابن الخطّاب ! أ تراک محرّقا علیَّ بابی ؟ ! : أنساب الأشراف ج 2 ص 268 ، بحار الأنوار ج 28 ص 389 ؛ فقال : واللّه لأحرّقنّ علیکم أو لتخرُجُنّ إلی البیعة ...: تاریخ الطبری ج 3 ص 202 ، شرح نهج البلاغة ج 2 ص 56؛ فجاء فناداهم وهم فی دار علیّ ، فأبوا أن یخرجوا ، فدعا بالحطب وقال : والّذی نفس عمر بیده ، لتخرُجُنّ أو لأحرقنّها علی مَن فیها ، فقیل له : یا أبا حفص ، إنّ فیها فاطمة ! فقال : وإن ! !: الإمامة والسیاسة ج 1 ص 30، وراجع الاحتجاج ج 1 ص 207 ح 38 ، بحار الأنوار ج 28 ص 356.
5) 84. . فاطمةٌ بضعةٌ منّی، یوینی ما آذاها: مسند أحمد ج 4 ص 5 ، صحیح مسلم ج 7 ص 141 ، سنن الترمذی ج 5 ص 360 ، المستدرک ج 3 ص 159 ، أمالی الحافظ الإصفهانی ص 47 ، شرح نهج البلاغة ج 16 ص 272 ، تاریخ مدینة دمشق ج 3 ص 156 ، تهذیب الکمال ج 35 ص 250 ؛ فاطمةٌ بضعةٌ منّی، یریبنی ما رابها، ویوینی ما آذاها: المعجم الکبیر ج 22 ص 404 ، نظم درر السمطین ص 176 ، کنز العمّال ج 12 ص 107 ، وراجع: صحیح البخاری ج 4 ص 210 و 212 و 219 ، سنن الترمذی ج 5 ص 360 ، مجمع الزوائد ج 4 ص 255 ، فتح الباری ج 7 ص 63 ، مسند أبی یعلی ج 13 ص 134 ، صحیح ابن حبّان ج 15 ص 408 ، المعجم الکبیر ج 20 ص 20 ، الجامع الصغیر ج 2 ص 208 ، فیض القدیر ج 3 ص 20 و ج 4 ص 215 و ج 6 ص 24 ، کشف الخفاء ج 2 ص 86 ، الإصابة ج 8 ص 265 ، تهذیب التهذیب ج 12 ص 392 ، تاریخ الإسلام للذهبی ج 3 ص 44 ، البدایة والنهایة ج 6 ص 366 ، المجموع للنووی ج 20 ص 244 ، تفسیر الثعلبی ج 10 ص 316 ، التفسیر الکبیر للرازی ج 9 ص 160 و ج 20 ص 180 و ج 27 ص 166 و ج 30 ص 126 و ج 38 ص 141 ، تفسیر القرطبی ج 20 ص 227 ، تفسیر ابن کثیر ج 3 ص 267 ، تفسیر الثعالبی ج 5 ص 316 ، تفسیر الآلوسی ج 26 ص 164 ، الطبقات الکبری لابن سعد ج 8 ص 262 ، أُسد الغابة ج 4 ص 366 ، تهذیب الکمال ج 35 ص 250 ، تذکرة الحفّاظ ج 4 ص 1266 ، سیر أعلام النبلاء ج 2 ص 119 و ج 3 ص 393 و ج 19 ص 488 ، إمتاع الأسماع ج 10 ص 273 و 283 ، المناقب للخوارزمی ص 353 ، ینابیع المودّة ج 2 ص 52 و 53 و 58 و 73 ، السیرة الحلبیة ج 3 ص 488 ، الأمالی للصدوق ص 165 ، علل الشرائع ج 1 ص 186 ، کتاب من لا یحضره الفقیه ج 4 ص 125 ، الأمالی للطوسی ص 24 ، نوادر الراوندی ص 119 ، کفایة الأثر ص 65 ، شرح الأخبار ج 3 ص 30 ، تفسیر فرات الکوفی ص 20 ، الإقبال بالأعمال ج 3 ص 164 ، تفسیر مجمع البیان ج 2 ص 311 ، بشارة المصطفی ص 119 بحار الأنوار ج 29 ص 337 و ج 30 ص 347 و 353 و ج 36 ص 308 و ج 37 ص 67.
6) 85. . یا عمر، أما تتّقی اللّه عزّ وجلّ ؟! تدخل بیتی وتهجم علی داری...: کتاب سلیم بن قیس ص 386 ، بحار الأنوار ج 28 ص 229 .
فاطمه(علیها السلام) آمد.(1)
او فریاد میزد: «این خانه را با اهل آن به آتش بکشید» .(2)
هیچ کس باور نمیکرد ، آخر به چه جرم و گناهی میخواستند اهلِ این خانه را آتش بزنند ؟
چند نفر جلو آمدند و گفتند:
-- در این خانه فاطمه و حسن و حسین هستند .
-- باشد ، هر که میخواهد باشد ، من این خانه را آتش میزنم .(3)
هیچ کس جرأت نداشت مانع کارهای دوّمی شود . سرانجام او نزدیک شد و شعله آتش را به هیزمها گذاشت ، آتش شعله کشید .
درِ خانه نیم سوخته شد . او جلو آمد و لگد محکمی به در زد .(4)
فاطمه(علیها السلام) پشت در ایستاده بود... صدای ناله فاطمه(علیها السلام) بلند شد .
دوّمی درِ خانه را محکم فشار داد ، صدای ناله فاطمه(علیها السلام) بلندتر شد . میخِ در که از آتش، داغ شده بود در سینه فاطمه(علیها السلام) فرو رفت .(5)
بعد از مدّتی فاطمه(علیها السلام) بر روی زمین افتاد.(6)
فریادی در فضای مدینه پیچید: «بابا ! یا رسول اللّه ! ببین با دخترت چه میکنند ».(7)
اوّلی همه این صحنهها را میدید و هیچ اعتراضی نمیکرد، چرا که او خودش دستور این کارها را داده بود.
در آن روزِ آتش و خون، اوّلی و دوّمی با کمک هم، این صحنههای دردناک را آفریده بودند.
1) 86. . فقال : واللّه لأحرقنّ علیکم أو لتخرُجُنّ إلی البیعة ...: تاریخ الطبری ج 3 ص 202 ، شرح نهج البلاغة ج 2 ص 56 ؛ والّذی نفس عمر بیده ، لتخرُجُنّ أو لأحرقنّها علی مَن فیها ، فقیل له : یا أبا حفص ، إنّ فیها فاطمة ! فقال : وإن ! !: الإمامة والسیاسة ج 1 ص30، وراجع الاحتجاج ج 1 ص 207؛ فرأتهم فاطمة وأغلقت الباب فی وجوههم: تفسیر العیّاشی ج 2 ص 67 ، بحار الأنوار ج 28 ص 227 .
2) 87. . فجاء عُمَر ومعه قبس ، فتلقّته فاطمة علیهاالسلام علی الباب ، فقالت فاطمة : یا بن الخطّاب ! أتراک محرّقا علیَّ بابی ؟ ! قال : نعم ! : أنساب الأشراف ج 2 ص 268 ، بحار الأنوار ج 28 ص 389 .
3) 88. . فقال عمر بن الخطّاب: اضرموا علیهم البیت ناراً...: الأمالی للمفید ص 49 ، بحار الأنوار ج 28 ص 231 ؛ وکان یصیح: احرقوا دارها بمن فیها، وما کان فی الدار غیر علیّ والحسن والحسین: الملل والنحل ج 1 ص 57.
4) 89. . والذی نفس عمر بیده، تخرُجنّ أو لأحرقنّها علی مَن فیها، فقیل له: یا أبا حفص ، إنّ فیها فاطمة ! قال: وإن ! : الغدیر ج 5 ص 372 ، الإمامة والسیاسة ج 1 ص 19.
5) 90. . فضرب عمر الباب برجله فکسره، وکان من سعف، ثمّ دخلوا، فأخرجوا علیّاً علیهالسلام ملبّیاً...: تفسیر العیّاشی ج 2 ص 67 ، بحار الأنوار ج 28 ص 227 .
6) 91. . عصر عمر فاطمة علیهاالسلام خلف الباب، ونبت مسمار الباب فی صدرها، وسقطت مریضة حتّی ماتت: مومر علماء بغداد ص 181.
7) 92. . وصفقة عمر علی خدّها حتّی أبری قرطها تحت خمارها فانتثر...: الهدایة الکبری ص 407.
چه لزومی دارد که من نام آنها را ببرم. تو خودت آن دو نفر را خوب میشناسی.
اکنون من سول مهمّ دارم:
آیا آن دو نفر که خانه فاطمه(علیها السلام) را آتش زدند و او را مظلومانه شهید کردند، نباید سزای کار خود را ببینند؟
اگر مهدی(علیه السلام) در آغوش پدر از مظلومیّت این خاندان سخن میگوید، برای این است که قلبش داغدار مادرش فاطمه(علیها السلام) است.
مهدی(علیه السلام) هنوز در آغوش پدر است. پدر، گلِ نرجس را میبوید و میبوسد.
پدر گاه دست به چشمان زیبای فرزند خود میکشد و گاه با او سخن میگوید، گویا در این لحظه، تمام شادیهای دنیا در دل این پدر موج میزند.
پدر دستِ کوچک مهدی(علیه السلام) را در دست گرفته و آن را میبوسد. این همان دستی است که انتقام ظلمهایی را که بر حضرت زهرا(علیها السلام) و فرزندان او شده است، خواهد گرفت.
باید این دست را بوسه زد. این دست، دست خداست.
این همان دست است که همه زمین را پر از عدل و داد خواهد کرد در حالی که پر از ظلم و ستم شده باشد.
همسفرم!
آیا آنچه را من میبینم تو هم میبینی؟
پدر قدمهای مهدی(علیه السلام) را غرق بوسه میکند!
این کار چه حکمتی دارد؟
من تا به حال کمتر دیده یا شنیدهام که پدری، پایِ فرزندش را ببوسد.
وقتی امام عسکری(علیه السلام) بر پای مهدی بوسه میزند در واقع، تمام هستی بر قدمهای مهدی(علیه السلام) بوسه میزند.(1)
به راستی در این کار چه رمز و رازی نهفته است؟
من باید برای تو گوشهای از قصّه معراج را بگویم:
پیامبر به معراج رفته بود. او هفت آسمان را پشت سر گذاشته و به ملکوت رسیده بود.(2)
او از حجابها عبور کرده و به ساحت قدس الهی رسیده بود و خدا با او سخن گفت: «ای محمد ! تو بنده من هستی و من خدای تو ! تو نورِ من در میان بندگانم هستی ! من کرامت خویش را برای اَوصیای تو قرار دادم».
پیامبر در جواب گفت: «اَوصیای من، چه کسانی هستند؟».
خطاب رسید: «به عرش من نگاه کن!».
پس پیامبر به عرش نگاه کرد و در آنجا نورهایی را دید که بسیار درخشان بودند.
اینها نور دوازده امام(علیه السلام) بودند. در کنار نور آنها نور فاطمه(علیها السلام) قرار داشت.
خدا در عرش خود سیزده نور قرار داده بود، نورِ علی و فاطمه، حسن و حسین(علیهم السلام) و بقیه امامان تا مهدی(علیه السلام) را قرار داده بود.
پیامبر نگاه کرد و در میان همه این نورها، یکی را دید که ایستاده است و نور او از همه درخشندهتر است. به راستی این نور که بود؟
خداوند به پیامبر خود گفت: «این همان مهدی است، او قائم است، همان که انتقام خون دوستان مرا میگیرد و ظهورش دلهای مونان را شفا میبخشد. او دین مرا زنده میکند».(3)
امام عسکری(علیه السلام) بوسه بر پای مهدی(علیه السلام) میزد و این برای ما سول شد.
1) 93. . وهی تجهر بالبکاء وتقول: یا أبتاه یا رسول اللّه ، ابنتک فاطمة تُضرب؟!...: الهدایة الکبری ص 407 ؛ وقالت: یا أبتاه یا رسول اللّه، هکذا کان یُفعل بحبیبتک وابنتک؟!...: بحار الأنوار ج 30 ص 294 .
2) 94. . کتاب «فریاد مهتاب» را بخوانید.
3) 95. . فذهبت به إلیه، فقبّل وجهه ویدیه ورجلیه، ووضع لسانه فی فمه...: دلائل الإمامة ص 498، مدینة المعاجز ج 8 ص 28، معجم أحادیث الإمام المهدی علیهالسلام ج 4 ص 358.
اکنون میتوانیم به سول خود جواب بدهیم:
از همان لحظهای که خدا نور مهدی(علیه السلام) را در عرش خود آفرید آن نور ایستاده بود، او «قائم» بود. واژه «قائم» به معنای «ایستاده» است.
اصلاً وجود مهدی(علیه السلام) برای قیام و ایستادن است. هستی او برای برخاستن و قیام است.
بی جهت نبود که چون امام صادق(علیه السلام) نام مهدی(علیه السلام) را شنید از جا برخاست و دست بر سر گذاشت.
چه زیباست که تو هم وقتی نام او را میشنوی از جای خود بلند شوی و به نشانه احترام دست بر سر بگیری.
آری، امشب امام عسکری(علیه السلام) بر پای مهدی(علیه السلام) بوسه میزند، این پای مبارک، نمادِ حاکمیّت خداست، نمادِ پایان ظلم است. نماد آزادی و آزادگی واقعی بشر است.(1)
هنوز پرندگانی سبز رنگ بالای سر مهدی(علیه السلام) در حال پروازند. به راستی اینها از کجا آمدهاند؟ چقدر زیبایند!
حکیمه همین سول را میخواهد از امام عسکری(علیه السلام) بپرسد:
-- سرورم! این پرندگان از کجا آمدهاند؟
-- عمّه جان! اینها پرنده نیستند، اینها فرشتگان هستند.
-- اینجا چه میکنند؟
-- خبر به آنها رسیده است مهدی(علیه السلام) به دنیا آمده است. آنها آمدهاند تا فرمانده خود را بینند. زمانی که مهدی(علیه السلام) ظهور کند این فرشتگان به یاری او خواهند آمد و در واقع سربازان او خواهند بود.(2)
گویا این فرشتگان از کربلا به سامرّا آمدهاند. معمولاً فرشتگان در آسمانها
1) 96. . فتقدّم رسول اللّه ما شاء اللّه أن یتقدّم...: المحتضر ص 25، بحار الأنوار ج 18 ص 338.
2) 97. . یا محمّد ، أوصیاو المکتوبون علی ساق عرشی ، فنظرت وأنا بین یدی ربّی جلّ جلاله إلی ساق العرش ، فرأیت اثنی عشر نوراً ، فی کلّ نور سطر أخضر علیه اسم وصیّ من أوصیائی ، أوّلهم علیّ بن أبی طالب ، وآخرهم مهدی أُمّتی ، فقلت: یا ربّ، هواء أوصیائی من بعدی؟ فنودیت: یا محمّد، هواء أولیائی وأصفیائی وحججی بعدک علی بریّتی ، وهم أوصیاو وخلفاو وخیر خلقی بعدک ، وعزّتی وجلالی ، لأظهرنّ بهم دینی، ولأعلینّ بهم کلمتی ، ولأطهرنّ الأرض بآخرهم من أعدائی : علل الشرائع ج 1 ص 7، عیون أخبار الرضا علیهالسلام ج 2 ص 238، کمال الدین ص 256، بحار الأنوار ج 18 ص 346.
هستند، چه شده است که این فرشتگان از کربلا به اینجا آمدهاند؟
شاید فکر کنی که این فرشتگان برای زیارت امام حسین(علیه السلام) به کربلا آمده بودند و وقتی خبر تولّد مهدی(علیه السلام) را شنیدند به اینجا آمدند؟
آیا موافقی برای رسیدن به جوابِ بهتر به گذشته سفر کنیم.
به 194 سال قبل...
طوفان سرخ میوزید، دشت پر از خون بود، لالهها بر زمین افتاده بودند. امام حسین(علیه السلام) غریبانه، تنها و تشنه در وسط میدان ایستاده بود.
او از پشت پرده اشکش به یارانِ شهید خود نگاه میکرد. همه پر کشیدند و رفتند. چه با وفا بودند و صمیمی!
طنینِ صدای امام در دشت پیچید: «آیا یار و یاوری هست تا مرا یاری کند؟».(1)
هیچ جوابی نیامد. کوفیان، سرِ خود را پایین گرفتند. آری! دیگر هیچ خداپرستی در میان آنها نبود، آنها همه عاشقان دنیا بودند و به سکّههای طلای یزید فکر میکردند.
فریاد غریبانه را پاسخی نبود امّا...
صدای غربت حسین(علیه السلام)، شوری در آسمان انداخت. فرشتگان تاب شنیدن نداشتند. حسین(علیه السلام) بییار و یاور مانده بود.
در یک چشم به هم زدن، چهار هزار فرشته به کربلا آمدند. آنها به حسین(علیه السلام) گفتند: «ای حسین! تو دیگر تنها نیستی! ما آمدهایم تا تو را یاری کنیم، ما تمام دشمنان تو را به خاک و خون مینشانیم».
همه آنها، منتظر اجازه امام حسین(علیه السلام) بودند تا به دشمنان هجوم ببرند. امّا امام به آنها اجازه مبارزه نداد.(2)
همه فرشتگان تعجّب کردند. آنها گفتند:
1) 98. . در این قسمت وهمچنین در چند جای دیگر این کتاب ، از کتاب «حدیث شب میلاد» نوشته سیّد مجتبی بحرینی استفاده کردهام . از خداوند برای این نویسنده محترم، توفیقات بیشتری را خواهانم.
2) 99. . وسمعت هذه الجاریة تذکر أنّه لمّا ولد السیّد رأت له نوراً ساطعاً قد ظهر منه وبلغ أُفق السماء، ورأت طیوراً بیضاً تهبط من السماء وتمسح أجنحتها علی رأسه ووجهه وسائر جسده ثمّ تطیر، فأخبرنا أبا محمّد علیهالسلام بذلک، فضحک ثمّ قال: تلک ملائکة السماء نزلت لتتبرّک به، وهی أنصاره إذا خرج: کمال الدین ص 431، روضة الواعظین ص 260، الثاقب فی المناقب ص 584، الصراط المستقیم للعاملی ج 2 ص 235، مدینة المعاجز ج 8 ص 37، بحار الأنوار ج 51 ص 5.
-- مگر تو نبودی که در این صحرا فریاد میزدی: «آیا کسی هست مرا یاری کند». اکنون ما به یاری تو آمدهایم.
-- من دیدار خدا را انتخاب کردهام. میخواهم تا با خون خود، درخت اسلام را آبیاری کنم.
آن روز اسلام به خون حسین(علیه السلام) نیاز داشت. اگر او شهید نمیشد یزید اسلام را نابود میکرد و هیچ اثری از آن باقی نمیگذاشت. این خون حسین(علیه السلام) بود که جانی تازه به اسلام بخشید.
بعد از شهادت حسین(علیه السلام)، این چهار هزار فرشته در کربلا ماندند، آنها منتظرند تا مهدی(علیه السلام) به دنیا بیاید تا به دیدارش بیایند.
آنها سربازان مهدی(علیه السلام) هستند و آمادهاند تا در هنگام ظهورش او را یاری کنند.(1)
1) 100. . فلمّا رأی الحسین علیهالسلام أنّه لم یبق من عشیرته وأصحابه... هل من موحّدٍ؟ هل من مغیثٍ؟ هل من معینٍ؟: مثیرالأحزان ص 70 .
اللّه اکبر! اللّه اکبر!
این صدای اذان صبح است که به گوش میرسد، وقت نماز است. دو فرشته از طرف خدا به زمین میآیند. این دو از بزرگترین فرشتگان آسمانها هستند. گویا یکی از آنان جبرئیل است و دیگری روح القدس!
جبرئیل را که میشناسی؟
همان فرشتهای که امین وحی است و آیات قرآن را بر پیامبر نازل کرد.
روح القدس هم فرشتهای است که در شب قدر نازل میشود.
آیا میدانی آنها برای چه آمدهاند؟
آنها آمدهاند تا مهدی(علیه السلام) را به آسمانها ببرند. او را به عرش ببرند، هم اکنون خدا میخواهد مهدی(علیه السلام) را ببیند.
شاید بگویی که خدا در همه جا هست، پس چرا فرشتگان میخواهند مهدی(علیه السلام) را به عرش ببرند؟
شنیدهای که پیامبر هم در شب معراج به آسمانها سفر کرد. او به ملکوت خدا رفت و در آنجا خدا با او سخن گفت.
به راستی چرا خدا پیامبر را به معراج برد؟ خدا میتوانست با پیامبرش در روی زمین سخن بگوید.
خداوند میخواست تا همه اهل آسمانها، مقام پیامبر را با چشم خود ببینند.
خدا پیامبر خود را به یک مهمانی مخصوص دعوت کرده بود.
روز نیمه شعبان آغاز شده است و خدا یک مهمان عزیز دارد.
خدا آخرین حجّت خودش را میخواهد به همه فرشتگان و اهل آسمانها نشان بدهد.
در این لحظه، بهترین و بزرگترین فرشتگان آمدهاند تا مهدی(علیه السلام) را از هفت آسمان عبور دهند و او را به عرش خدا ببرند.
امام عسکری(علیه السلام) فرزندش را به جبرئیل و روح القدس میدهد و خودش مشغول نماز صبح میشود.
این چنین است که سفر آسمانی مهدی(علیه السلام) آغاز میشود...
نگاه کنید!
این زیباترین تابلویی است که من کشیدهام.
از هر پیامبر در او علامتی است.
از هر نقشی در او نشانی است و از هر گلستان در او گلی!
من با دست خودم او را آفریدهام.
ای جبرئیل بشتاب!
ای روح القدس برخیز!
بروید، زود هم بروید، مهدی مرا برایم بیاورید.
«قائم» را به نزد من آورید.
همان که صاحب الأمر، صاحب العصر، صاحب الزّمان است.
او پسر پیامبر من و فرزند علی و فاطمه است...
گل نرجس چقدر تماشایی است!
فَتَبَارَکَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخَالِقِینَ.
من باغبانی هستم که در وجود این گل، زیبایی همه گلها را نهادهام.
من میخواهم با یک گل، بهار بیاورم، آن هم بهاری که خزانی ندارد.
فرشتگانم! همه بر او سلام کنید که او بهارِ هستی است.
رسم است وقتی نوزادی به دنیا میآید او را روی دست فامیل و دوستان قرار میدهند و هر کسی هدیهای به عنوان چشمروشنی میدهد.
معلوم است هر کس که این نوزاد را بیشتر دوست داشته باشد هدیه و چشمروشنیِ بهتری میدهد.
هیچ کس مهدی(علیه السلام) را به اندازه خدا دوست ندارد.
خدا از اوّل هستی، منتظر آمدن این گل بود. به همه پیامبرانش مژده آمدن او را داده بود.
اکنون، مهدی(علیه السلام)، مهمان خدا شده است. به راستی خدا به او چه هدیه و چشم روشنی خواهد داد؟
جبرئیل متحیّر ایستاده است، فرشتگان منتظرند، همه هستی، منتظر است.
مهدی(علیه السلام) در پیشگاه خدا ایستاده است. که ناگهان، از غیب صدایی میرسد:
«مَرحَباً بِکَ عَبْدی...».(1)
خدا با مهدی(علیه السلام) با زبان عربی سخن گفت.
میدانم دوست داری بدانی معنای این جمله چه میشود.
همسفرم! ترجمه این جمله این است: «خوش آمدی بنده من!».
میبینم که نگاهم میکنی؟
تو به این ترجمه ساده قانع نمیشوی و انتظار داری تا این جمله را برای تو بیشتر
1) 101. . لقد نزل إلی الأرض من الملائکة أربعة آلاف لنصره، فلم یؤذن لهم: عیون أخبار الرضا علیهالسلام ج 1 ص 299، الأمالی للصدوق ص 192، الإقبال ج 3 ص 29، بحار الأنوار ج 44 ص 286 .
توضیح بدهم.
عزیزم! برای توضیح این عبارت باید مثالی بزنم:
فرض کن چند روزی است که با یک نفر آشنا شدهای. یک روز در خانه نشستهای و صدای زنگ خانه را میشنوی.
بلند میشوی و در را باز میکنی. میبینی همان دوست جدید توست. او را به داخل دعوت میکنی و به او میگویی: «خوش آمدی».
امّا یک وقت است یک دوستی داری که سالهاست او را میشناسی. او عزیزترین رفیق توست. او در زندگی بارها در مشکلات به تو کمک مادی و معنوی کرده است. تو خیلی مدیون او هستی و مدّتی است او را ندیدهای و دلت برایش تنگ شده است.
فرض کن که او الآن درِ خانه را میزند، برمیخیزی و به سوی درِ خانه میروی. باور نمیکنی. ذوق میکنی. او را در بغل میگیری. اشک شوق میریزی و با تمام وجودت میگویی: «خوش آمدی».
تو به هر دو نفر خوشآمد گفتی؛ امّا اگر تو عربزبان بودی، برای این دو موقعیّت هرگز از یک جمله استفاده نمیکردی!
در زبانعربی به آن کسی که تازه با او آشنا شدهایم، میگوییم: «اَهلاً و سَهلاً»؛ امّا به دوست عزیزی که برای دیدارش اشک شوق میریزیم، میگوییم: «مَرحَباً بِکَ».
جمله اوّل برای کسی است که تازه با او آشنا شدهای. تو میخواهی به او بگویی: « غریبی نکن! تو مهمان ما هستی».
امّا جمله دوّم فقط برای کسی است که با تمام وجود به او عشق میورزیم و او را دوست داریم. در واقع ما میخواهیم به او بگوییم: «عزیزم! این خانه، خانه خودت است، همه زندگیِ من از آنِ توست. تو به خانه خودت آمدهای».(1)
1) 102. . وکّل اللّه تعالی بقبر الحسین علیهالسلام سبعین ألف ملک یصلّون علیه کلّ یوم، شعثاً غبراً، من یوم قُتل إلی ما شاء اللّه، یعنی بذلک قیام القائم: کامل الزیارات ص 233، تهذیب الأحکام ج 6 ص 47، وسائل الشیعة ج 14 ص 415، مستدرک الوسائل ج 10 ص 241، بحار الأنوار ج 45 ص 222؛ کأنّی بالقائم علی نجف الکوفة وقد لبس درع رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله... وأربعة آلاف ملک هبطوا یریدون القتال مع الحسین علیهالسلام، فلم یون لهم، فهم عند قبره شعث غبر، یبکونه إلی یوم القیامة: کامل الزیارات ص 171 و 234، الأمالی للصدوق ص 737، وسائل الشیعة ج 14 ص 427، بحار الأنوار ج 52 ص 379.
میزبان وقتی به مهمان خود این کلمه را میگوید، میخواهد به او اعلام کند که تو در خانه من راحت باش، گویی که همه چیز از آن خودت است، اینجا خانه خودت است.(1)
همسفرم!
خدا در صبح روز نیمه شعبان مهدی(علیه السلام) را به عرش برده و به او گفته است: «مَرحَباً بکَ».
در واقع خدا با این سخن میخواسته چنین بگوید:
مهدیِ من! تو به عرش من آمدی. تو مهمان من هستی.
بدان که همه هستی، از آنِ توست!
و عرش من خانه توست.
آسمانها و زمین، عرش و فرش، همه از برای توست.
مهدی من! در اینجا غریبی نکنی!
قدم بگذار که خانه، خانه توست.
ما باید به این نکته توجّه کنیم که چرا خداوند به مهدی(علیه السلام) نگفت: «اَهلاً و سَهلاً».
این جمله را به غریبی میگویند که تازه با او آشنا شدهاند، امّا مهدی(علیه السلام) که غریبه نیست!
خدا به مهدی میگوید: «مَرحَباً بِکَ»، تا فرشتگان خیال نکنند مهدی(علیه السلام) غریبه است، نه، نور مهدی(علیه السلام) هزاران سال پیش در عرش خدا بوده است.
هنوز هیچ فرشتهای خلق نشده بود که این نور اینجا بود.
خدا همه محبّتی را که به مهدی(علیه السلام) دارد با این جمله نشان میدهد، خدا مهدی را دوست دارد و چه بسیار هم او را دوست دارد!
اکنون همه فرشتگان منتظرند تا ادامه سخن خدا را بشنوند. تا این لحظه خدا
1) 103. . لمّا وهب لی ربّی مهدی هذه الأُمّة، أرسل ملکین فحملاه إلی سرادق العرش، حتّی وقفا به بین یدی اللّه عزّ وجلّ، فقال له: مرحباً بک عبدی لنصرة دینی وإظهار أمری ومهدی عبادی...: الهدایة الکبری ص 357، مدینة المعاجز ج 8 ص 26، بحار الأنوار ج 51 ص 27، معجم أحادیث الإمام المهدی ج 4 ص 369.
فقط به مهدی(علیه السلام) خوشآمد گفته است.
بِکَ اُعطی
این دوّمین جملهای است که از ملکوت اعلی به گوش میرسد.
فرض کن یک نفر را خیلی دوست داری، وقتی او را میبینی به او میگویی: «به خاطر تو زندهام».
امّا یک وقت است که تو عاشق او شدهای، در اینجا یک واژه «فقط» را در اوّل جملهات میآوری و میگویی: «فقط به خاطر تو زندهام».
اضافه کردن واژه «فقط»، معنای جمله را تغییر میدهد.
آیا میدانی برای مفهوم واژه «فقط» در زبان عربی از چه واژهای استفاده میشود؟
عربها کار را خیلی راحت کردهاند، آنها به جای این که واژه مخصوصی برای مفهوم «فقط» درست کنند، با پیش انداختن قسمتی از جمله، این کار را میکنند.(1)
اُعطی بِکَ : به واسطه تو عطا میکنم.
بِکَ اُعطی : فقط به واسطه تو عطا میکنم. در این جمله، واژه «بِکَ» بر واژه «اعطی» مقدّم شده است.
خدا به مهدی(علیه السلام) میگوید:
بِکَ اُعطی
فقط تو محور عطا و بخشش من میباشی!
همه هستی و جهان را به طفیل وجود تو خلق کردهام.
تویی گل سرسبد عالم هستی!
1) 104. . اصل واژه «مَرحَباً» از ریشه «رحب» است که به معنای «وسعت و گشایش» میباشد.
من به هر کس، هر چه بدهم به خاطر تو میدهم.
گوش کن! سخن خدا ادامه دارد:
بِکَ اَغْفِرُ
به واسطه تو گناهان بندگانم را میبخشم. هر کس که بخواهد توبه کند و به سوی من بازگردد به واسطه تو، مهربانی خود را به او نازل میکنم.
تو تنها راه ارتباطی بندگانم با من میباشی.
هر کس که محتاج رحمت من است باید سراغ تو بیاید.
همسفرم! این جملههایی است که خدا با مهدی(علیه السلام) میگوید.
خدا به مهدی(علیه السلام) حکومت بر تمام جهان را میدهد و تمامی رحمتهای خود را به او عطا میکند.
از این لحظه به بعد هر خیری و برکتی به کسی برسد از راه مهدی(علیه السلام) میرسد.
اگر جبرئیل که بزرگترین فرشته خداست حاجتی داشته باشد باید بداند که خدا حاجت او را به واسطه مهدی(علیه السلام) میدهد. روزی همه بندگان به واسطه مهدی(علیه السلام) میرسد.
یادم باشد که اگر حاجت مهمّی دارم باید دست توسّل به مهدی(علیه السلام) بزنم، زیرا او بعد از خدا و به اذن خدا، همه کاره این عالم است.
اگر یک وقت شیطان مرا فریب داد و گناهی کردم، باید خدا را به حقّ مهدی(علیه السلام) قسم بدهم که گناهم را ببخشد، زیرا همه عفو و بخشش خدا به دست اوست.(1)
أهلاً وسهلاً: أی أتیت أهلاً لا غرباً وسهلاً لا حزناً: مجمع البحرین ج 1 ص 128؛ أتیت أهلاً لا غرباء، فاستأنس لا تستوحش: لسان العرب ج 11 ص 29، وراجع: تاج العروس ج 2 ص 18؛ أهلاً وسهلاً: منصوبان بفعلٍ محذوف، والأصل الأصیل فیهما أنّهما وصفان لموصوفین محذوفین؛ أی أنتم قوماً أهلاً، ونزلتم منزلاً سهلاً: شرح ابن عقیل ج 2 ص 184؛ قوله «أهلا»؛ أی أتیت أهلاً لا أجانب، و«سهلاً»؛ أی وطئت مکاناً سهلاً علیک لا وعراً: شرح الرضی علی الکافیة ج 1 ص 341.
هنوز خدا با مهمان عزیزش سخن میگوید. لحظاتی میگذرد...
اکنون وقت خداحافظی فرا رسیده است. مهمانی بزرگ خدا تمام شده است.
گوش کن! خدا با جبرئیل و روح القدس سخن میگوید: «ای فرشتگان من! مهدی را به نزد پدرش بازگردانید و به او بگویید که نگران فرزندش نباشد، من حافظ و نگهبان مهدی هستم تا روزی که قیام
1) 105. . رحب: الراء والحاء والباء أصل واحد مطّرد یدلّ علی السعة، ومن ذلک الرحب ومکان رحب، وقولهم فی الدعاء «مرحبا»؛ أتیت سعة: معجم مقاییس اللغة ج 2 ص 499؛ الرُّحب - بالضمّ - : السعة، تقول: فلان رحب الصدر. والرَّحب - بالفتح - : الواسع، وقولهم: مرحباً وأهلاً؛ أی أتیت سعةً وأتیت أهلاً، فاستأنس ولا تستوحش: الصحاح للجوهری ج 1 ص 134؛ الرُّحب - بالضمّ - : السعة، رحب الشیء رحباً ورحابةً فهو رحب ورحیب ورحاب وأرحب: اتّسع... ومعنی قول العرب «مرحباً»: انزل فی الرحب والسعة، وأقم عندنا ذلک... وفی قولهم «مرحبا»: أتیت أو لقیت رُحباً وسعةً لا ضیقاً: لسان العرب ج 1 ص 414؛ الرُّحب - بالضمّ - : السعة، یقال منه: فلان رحب الصدر. والرَّحب - بالفتح - : الواسع، وقولهم: «مرحباً وأهلاً»؛ أی أتیت سعةً: مختار الصحاح ص 130؛ رحب الشیء - ککرم - رُحباً - بالضمّ - ورحابةً ورحباً - محرّکة - فهو رحب ورحیب ورُحاب - بالضمّ - : اتّسع...: تاج العروس ج 2 ص 18.
کند و حق را به پا دارد و باطل را نابود کند».(1)
من با خود فکر میکنم: چه رمز و رازی در این سخن نهفته است؟ چرا خدا این پیام را برای امام عسکری(علیه السلام) میفرستد؟
مگر خطری جانِ مهدی(علیه السلام) را تهدید میکند؟ آیا دشمن نقشهای دارد؟ نمیدانم. باید صبر کنیم.
این راز را به زودی کشف میکنیم.
امام عسکری(علیه السلام) در کنار سجاده خود نشسته است.
او نماز خود را تمام کرده و به آسمان نگاه میکند.
نگاه کن!
او دست خود را بلند میکند و مهدی(علیه السلام) را از فرشتگان میگیرد.
مهدی(علیه السلام) در آغوش گرم پدر است.
پدر او را میبوسد و میبوید، مهدی بویِ آسمانها را گرفته است.
اکنون حکیمه وارد میشود، لبخندی بر لب دارد، او خیلی خوشحال است. حال نرجس خوب است و میتواند به فرزندش شیر بدهد.
امام عسکری(علیه السلام) مهدی(علیه السلام) را به حکیمه میدهد تا او را به نزد مادر ببرد. حکیمه مهدی(علیه السلام) را میگیرد و به سوی نرجس میرود:
نرجس تو دیگر ملکه تمام هستی شدهای!
همه جهان به تو افتخار میکند که تو عزیزترین مادر در نزد خدا هستی!
گل خودت را بگیر و او را با شیره جانت سیراب کن!
نرجس نوزادش را برای اوّلین بار در آغوش میگیرد.
شیرینترین لحظه برای یک مادر وقتی است که برای اوّلین بار فرزندش را در آغوش میگیرد و میخواهد به او شیر بدهد.
1) 106. . تقدیم ما حقّه التأخیر یفید الحصر: حاشیة الدسوقی ج 4 ص 493.
هیچ قلمی نمیتواند خوشحالی یک مادر را در آن لحظه روایت کند.
نرجس فرزندش را میبوسد و میبوید، او را در آغوشش میفشارد و به او شیر میدهد.(1)
هوا دیگر روشن شده است و هنوز مهدی(علیه السلام) در آغوش مادر است و مادر او را نوازش میکند. در این لحظهها هر مادری دوست دارد ساعتها با فرزندش خلوت کند و هزاران بار فرزندش را ببوسد و ببوید.
ببین که نرجس چگونه با مهدی(علیه السلام) سخن میگوید! او زلالترین عشقِمادری را نثار فرزندش میکند.
ناگهان صدای درِ خانه به گوش میرسد.
رنگ از چهره حکیمه میپرد، گویا او ترسیده است. چه خبر است؟ صدای در بار دیگر به گوش میرسد.
خدای من!
هر روز در همین وقتها، اوّلین جاسوس زن میآمد تا از خانه امام گزارشی برای خلیفه ببرد.
حکیمه چه کند؟ در خانه را باز کند یا نه؟
اگر این جاسوس بیاید و مهدی(علیه السلام) را ببیند چه خواهد شد؟
خلیفه جایزهای بسیار زیاد به کسی میدهد که خبرهای مخفی این خانه را به او برساند. اگر خلیفه خبر دار بشود که مهدی(علیه السلام)به دنیا آمده است حتماً او را شهید میکند.
آخر آنها چقدر بیرحم هستند، چرا میخواهند نوزادی را که تازه به دنیا آمده است به قتل برسانند؟
اضطراب تمام وجود مرا فرا میگیرد، قلم از دستم میافتد.
1) 107. . لمّا وهب لی ربّی مهدی هذه الأُمّة أرسل ملکین فحملاه إلی سرادق العرش، حتّی وقفا به بین یدی اللّه عزّ وجلّ، فقال له: مرحباً بک عبدی لنصرة دینی وإظهار أمری ومهدی عبادی، بک أعطی وبک أغفر...: الهدایة الکبری ص 357، مدینة المعاجز ج 8 ص 26، بحار الأنوار ج 51 ص 27، معجم أحادیث الإمام المهدی ج 4 ص 369.
حکیمه از سوز دل دعا میکند: خدایا خودت کمک کن!
او اشک در چشم دارد، با خود فکر میکند که مهدی(علیه السلام) را در کجا پنهان کنم؟
در یک چشم به هم زدن، پرندگانی زیبا حاضر میشوند؛ نه آنها پرندگانی معمولی نیستند؛ آنها فرشتگانی از عرش خدا هستند.
امام عسکری(علیه السلام) فرزندش را از نرجس میگیرد و با یکی از آن فرشتگان سخن میگوید. فکر میکنم که او با جبرئیل سخن میگوید: «مهدی را به آسمانها ببر و از او محافظت نما».
آن فرشته نزدیک میآید، مهدی(علیه السلام) را از دست پدر میگیرد و میخواهد به سوی آسمان پر بکشد.
امام نگاهی به چهره فرزندش میکند، اشک در چشمانش حلقه میزند و میگوید: «مهدی! من تو را به آن کسی میسپارم که مادرِ موسی، فرزندش را به او سپرد».
جبرئیل و دیگر فرشتگان به سوی آسمان پر میکشند و مهدی را با خود میبرند.(1)
خدای من! نرجس دارد گریه میکند!
او تازه میخواست نوزادش را در بغل بگیرد، امّا نشد.
امام عسکری(علیه السلام) متوجّه گریه نرجس میشود، رو به او میکند و میگوید: «گریه نکن! به زودی فرزندت در آغوش تو خواهد بود و او فقط از سینه تو شیر خواهد خورد».
نگاه نرجس به امام خیره میماند. امام برای او آیه چهاردهم سوره قصص را میخواند: «فَرَدَدْنَاهُ إِلَی أُمِّهِ کَیْ تَقَرَّ عَیْنُهَا وَ لاَ تَحْزَنَ:
1) 108. . أردداه أیّها الملکان، ردّاه ردّاه علی أبیه ردّاً رفیقاً، وأبلغاه فإنّه فی ضمانی وکنفی وبعینی، إلی أن أحقّ به الحقّ وأزهق به الباطل، ویکون الدین لی واصباً: نفس المصادر السابقة.
موسی را به مادرِ او باز گرداندیم تا قلب او آرام گیرد».(1)
چرا امام این آیه را برای نرجس خواند؟
این آیه چه حکایتی دارد؟ باید به تاریخ نگاهی بیاندازیم...
داستان یوکابد، مادرِ موسی(علیه السلام) را که یادت هست؟
روزی او در گوشه اتاق خود نشسته بود. او خیلی نگران جانِ فرزندش بود.
مأموران فرعون در جستجوی نوزادان پسر بودند. آنها هزاران نوزاد پسر را سر بریده بودند.
یوکابد به موسی(علیه السلام) نگاه میکرد و اشک میریخت. او رو به آسمان کرد و گفت: خدایا چه کنم؟
لحظهای بعد، صدایی به گوش او رسید: «ای مادر موسی! فرزند خود را در این صندوق بگذار و آن را به آب بیانداز».(2)
این صدا از سوی آسمان بود که به گوش یوکابد رسیده بود.
او نگاهی به اطراف خود انداخت. صندوقی را دید. فرشتگان این صندوق را از آسمان آورده بودند.
یوکابد فرزندش را در آن صندوق نهاد و به سوی رود نیل حرکت کرد و صندوق را در آب انداخت.
امواجِ سهمگینِ آب، صندوق را با خود بردند. این امواج به سوی دریا میرفتند.
مادر با حسرت به صندوق نگاه کرد، او با خود فکر کرد که سرانجام موسی چه خواهد شد؟ نکند او در دریا غرق شود؟
مادر بیتاب شده بود و مهرِ مادری در وجودش شعله میکشید و اشکش جاری شد. بار دیگر صدایی به گوشش رسید: «ما موسی را به تو باز میگردانیم و دل تو را
1) 109. . ردّیه إلی أُمّه یا عمّة، واکتمی خبر هذا المولود علینا، ولا تخبری به أحداً حتّی یبلغ الکتاب أجله. فأتیت أُمّه...: الغیبة ص 238، بحار الأنوار ج 51 ص 19.
2) 110. . علی رأسه، فصاح بطیرٍ منها فقال له: احمله واحفظه وردّه إلینا... فتناوله الطائر وطار به فی جوّ السماء، وأتبعه سائر الطیر، فسمعت أبا محمّد یقول: أستودعک الذی استودعته أُمّ موسی: کمال الدین ص 428، مدینة المعاجز ج 8 ص 18، بحار الأنوار ج 51 ص 13، تفسیر نور الثقلین ج 4 ص 113، معجم أحادیث الإمام المهدی علیهالسلام ج 4 ص 363.
شاد میکنیم».
مادر با شنیدن این سخن آرام شد و به خانه خود رفت.(1)
امّا امواج دریا موسی(علیه السلام) را به کجا برد؟
فصل بهار بود و ملکه مصر، هوس دریا کرده بود. او همراه با فرعون به کنار ساحل آمده بود تا هوایی تازه کند.
سایبانی برای ملکه در کنار ساحل درست کرده بودند. کنیزان زیادی در صف ایستاده بودند.
ملکه در کنار فرعون نشسته بود و به دریا خیره شده بود. نسیم بهاری میوزید. صدایِ موسیقی آب به گوش میرسید.
صندوقی در دریا شناور بود!
همه نگاهها به آن سو رفت. امواج دریا آرام آرام، صندوق را به طرف ساحل آورد.
کنیزان به سوی صندوق رفته و آن را باز کردند، نوزاد زیبایی را در صندوق یافتند و او را برای ملکه آوردند.
سالها از زندگی زناشویی ملکه با فرعون میگذشت امّا آنها بچّهای نداشتند.
وقتی ملکه نگاهش به موسی افتاد، خداوند مهرِ موسی(علیه السلام) را در دل او قرار داد. ملکه بیاختیار موسی(علیه السلام) را در بغل گرفت و او را بوسید و گفت: چه بچّه نازی!
سپس ملکه رو به فرعون کرد و گفت: ای فرعون! این بچّه را به عنوان فرزند خود قبول کن! ببین چه بچّه خوشگلی است!
فرعون میترسید این همان کسی باشد که قرار است تاج و تخت او را نابود کند، او میخواست این بچّه را هم به قتل برساند.
ملکه اصرار زیادی کرد و به او گفت: آخر تو بعد از گذشت این همه سال، نباید فرزند پسری داشته باشی که بعد از تو این تاج و تخت را به ارث ببرد؟
1) 111. . فبکت نرجس، فقال لها: اسکتی، فإنّ الرضاع محرّم علیه إلاّ من ثدیک، وسیُعاد إلیکِ کما رُدّ موسی إلی أُمّه، وذلک قوله عزّ وجلّ «فَرَدَدْنَاهُ إِلَی أُمِّهِ کَیْ تَقَرَّ عَیْنُهَا وَ لاَ تَحْزَنَ»: نفس المصادر السابقة.
با اصرار ملکه، فرعون در تصمیم خود دچار تردید شد. نگاهی به موسی کرد، خداوند در قلب او تصرّفی کرد و فرعون احساس کرد این بچّه را دوست دارد.(1)
آری، فقط خداست که همه دلها به دست اوست!
همه نگاه کردند و دیدند که فرعون، موسی(علیه السلام) را در بغل گرفته است و او را میبوسد و میگوید: پسرم!
همان لحظهای که موسی(علیه السلام) در بغل فرعون بود، نوزادان زیادی در مصر کشته میشدند.
قدرت و عظمت خدا را ببین که چگونه موسی(علیه السلام) را در آغوش فرعون حفظ میکند تا به وعده خود عمل کند.(2)
همه کنیزان به پایکوبی و رقص مشغول هستند، خدایِ دریا به فرعون پسری عنایت کرده است!!
در این هنگام، ناگهان صدای گریه موسی(علیه السلام) بلند شد، ملکه فهمید که این بچّه گرسنه است و باید به او شیر داد. او سریع افرادی را به سطح شهر فرستاد تا همه زنان شیرده را در قصر جمع کنند.
ملکه با موسی به قصر رفت. زنان زیادی آمده بودند امّا موسی(علیه السلام) از آنها شیر نمیخورد و فقط گریه میکرد.
فرعون غصّه میخورد و از گرسنگی فرزندش خیلی ناراحت بود!
به راستی چقدر کارهای خدا عجیب ولی با حکمت و زیباست!
فرعون که هفتاد هزار نوزاد را کشته است تا موسی(علیه السلام) به دنیا نیاید، برای گرسنگی موسی غصّه میخورد و ناراحت است.(3)
موسی(علیه السلام) خواهری داشت که از این موضوع باخبر شد. او به مادر خود خبر داد و از او خواست تا او هم برای شیر دادنِ فرزند نزد فرعون برود.
1) 112. . «أَنِ اقْذِفِیهِ فِی التَّابُوتِ فَاقْذِفِیهِ فِی الْیَمِّ فَلْیُلْقِهِ الْیَمُّ بِالسَّاحِلِ یَأْخُذْهُ عَدُوٌّ لِّی وَ عَدُوٌّ لَّهُو وَ أَلْقَیْتُ عَلَیْکَ مَحَبَّةً مِّنِّی وَ لِتُصْنَعَ عَلَی عَیْنِی» طه: 39.
2) 113. . وأنزل اللّه علی أُمّ موسی التابوت، ونودیت: ضعیه فی التابوت فاقذفیه فی الیمّ - وهو البحر - «وَ لاَ تَخَافِی وَ لاَ تَحْزَنِی إِنَّا رَآدُّوهُ إِلَیْکِ وَ جَاعِلُوهُ مِنَ الْمُرْسَلِینَ»...: تفسیر نور الثقلین ج 3 ص 379، التفسیر الصافی ج 3 ص 306، بحار الأنوار ج 13 ص 25.
3) 114. . وکانت المرأة الصالحة امرأة فرعون، وهی من بنی إسرائیل، قالت لفرعون: إنّها أیّام الربیع، فأخرجنی واضرب لی قبّة علی شطّ النیل حتّی أتنزّه هذه الأیّام. فضُربت لها قبّة علی شطّ النیل، إذ أقبل التابوت یریدها، فقالت: هل ترون ما أری علی الماء؟ قالوا: إی واللّه یا سیّدتنا، إنا لنری شیئاً، فلمّا دنا منها ثارت إلی الماء فتناولته بیدها، وکاد الماء یغمرها حتّی تصایحوا علیها، فجذبته وأخرجته من الماء، فأخذته فوضعته فی حجرها، فإذ ا هو غلام أجمل الناس وأسترهم، فوقعت علیها منه محبّة، فوضعته فی حجرها وقالت: هذا ابنی، فقالوا: إی واللّه یا سیّدتنا، واللّه مالکِ ولد ولا للملک، فاتّخذی هذا ولداً، فقامت إلی فرعون وقالت: إنّی أصبت غلاماً طیّبا، حلواً نتّخذه ولداً فیکون قرّة عینٍ لی ولک، فلا تقتله، قال: ومن أین هذا الغلام؟ قالت: واللّه ما أدری إلاّ أنّ الماء جاء به...: کمال الدین وتمام النعمة ص 148، بحار الأنوار ج 13 ص 39، تفسیر نور الثقلین ج 4 ص 114، قصص الأنبیاء للراوندی ص 152.
وقتی موسی(علیه السلام) در آغوش مهربان مادر خود قرار گرفت، شروع به شیر خوردن کرد. ملکه وقتی این صحنه را دید به سوی فرعون رفت و با شوقی زیاد فریاد زد: ای فرعون! بچّه ما شیر میخورد!
شادی تمام وجود فرعون را فرا گرفت.
ملکه نگاه کرد دید که موسی(علیه السلام) با چه آرامشی در آغوش این مادر خوابیده است. او رو به مادر موسی(علیه السلام) کرد و گفت: آیا حاضر هستی که بچه ما را به خانه خود ببری و او را برای ما بزرگ کنی؟ البته تو باید هر روز او را اینجا بیاوری تا ما بچّه خودمان را ببینیم؟
مادر موسی(علیه السلام) لبخندی زند و تقاضای ملکه را پذیرفت. ملکه دستور داد تا هدیههای بسیار ارزشمند به او دادند و او را همراه با نوزادش با احترام روانه خانه خودش کردند.
هنوز ظهر نشده بود که مادر در خانه خودش نشسته بود و موسی(علیه السلام) را در آغوش گرفته بود. او با خود فکر میکرد که چگونه خدا به وعده خود وفا کرد.
و قرآن چقدر زیبا در این آیه از آرامش مادر موسی(علیه السلام) سخن میگوید: «فَرَدَدْنَاهُ إِلَی أُمِّهِ کَیْ تَقَرَّ عَیْنُهَا وَ لاَ تَحْزَنَ: موسی را به مادرِ او باز گرداندیم تا قلب او آرام گیرد».(1)
نرجس وقتی این آیه را میشنود، اشک چشم خود را پاک میکند و قلبش آرام میشود.
درِ خانه با شدّت بیشتری کوبیده میشود، گویا آن جاسوس زن رفته و مأموران را خبر کرده است، گویا آنها شک کردهاند.
در را باز کنید!
حکیمه با سرعت میرود در را باز میکند، مأموران همراه با جاسوس زن وارد
1) 115. . فألقی اللّه فی قلب فرعون لموسی محبّة شدیدة، وکذلک فی قلب آسیة. وأراد أن یقتله، فقالت آسیة: «لاَ تَقْتُلُوهُ عَسَی أَن یَنفَعَنَآ أَوْ نَتَّخِذَهُ وَلَدًا»، وهم لا یشعرون أنّه موسی، ولم یکن لفرعون ولد...: تفسیر القمّی ج 2 ص 135، التفسیرالصافی ج 3 ص 306، تفسیر نور الثقلین ج 3 ص 379، بحار الأنوار ج 13 ص 26.
خانه میشوند.
آنها همه جای خانه را میگردند، به همه اتاقها سر میزنند، امّا هیچ چیز تازهای نمیبینند. همه چیز در شرایط عادی است، برای همین آنها ناامیدانه از خانه بیرون میروند.
همسفرم! من به راز سخنِ خدا پی میبرم.
آیا یادت هست وقتی مهدی(علیه السلام) در عرش بود و مهمانی خدا تمام شد، خدا به فرشتگان گفت: «به پدرِ مهدی بگویید که نگران نباشد، من حافظ و نگهبان مهدی هستم».(1)
خدا میدانست که به زودی مأموران به این خانه خواهند آمد و اینجا را بازرسی خواهند کرد.
امام عسکری(علیه السلام) نگران جانِ پسرش است، اگر فرعونِ زمان خبردار شود که مهدی(علیه السلام) به دنیا آمده است، حتماً او را شهید میکند.
هیچ کس نمیتواند مهدی(علیه السلام) را به شهادت برساند، زیرا خدا حافظ و نگهبان اوست.
خدا کاری خواهد کرد که خبر ولادت مهدی(علیه السلام) از دشمنان پنهان بماند.(2)
1) 116. . فقال: التمسوا له ظئراً تربّیه، فجاوا بعدّة من النساء قد قُتل أولادهنّ، فلم یشرب لبن أحد من النساء، وهو قول اللّه: (وَ حَرَّمْنَا عَلَیْهِ الْمَرَاضِعَ مِن قَبْلُ»: تفسیر القمّی ج 2 ص 136، بحار الأنوار ج 13 ص 26؛ فلمّا سمع الناس أنّ الملک قد تبنّی ابناً، لم یبق أحد من روس من کان مع فرعون إلاّ بعث إلیه امرأته لتکون له ظئراً أو تحضنه: کمال الدین ص 148، بحار الأنوار ج 13 ص 39.
2) 117. . فجاءت أُخته إلیه، فبصرت به عن جنب؛ أی عن بعد، وهم لا یشعرون، فلمّا لم یقبل موسی بأخذ ثدی أحد من النساء، اغتمّ فرعون غمّاً شدیداً... فجاءت بأُمّه، فلمّا أخذته فی حجرها وألقمته ثدیها، التقمه وشرب، ففرح فرعون وأهله، وأکرموا أُمّه: تفسیر القمّی ج 2 ص 136، تفسیر نور الثقلین ج 3 ص 379، بحار الأنوار ج 13 ص 26.
امروز یکشنبه، هفدهم ماه شعبان است. سه روز است که این نوزاد آسمانی به دنیا آمده است.
فرشتگان گاه گاهی او را از آسمان به نزد مادر میآورند و بعد از مدّتی او را به آسمان باز میگردانند.
امام عسکری(علیه السلام) در خانه خود نشسته است و به موضوع مهمّی فکر میکند؛ از طرفی باید ولادت مهدی(علیه السلام) از حکومت عبّاسی مخفی بماند و از طرف دیگر باید شیعیان از این موضوع با خبر بشوند.
شیعیان باید حجّت خدا را بشناسند، مهدی(علیه السلام) امام دوازدهم آنها است. باید مهدی(علیه السلام) را به آنها معرّفی کرد تا در آینده آنها دچار فتنهها نشوند.
امام عسکری(علیه السلام) میداند که در آینده عدّهای پیدا خواهند شد و این گونه با شیعیان سخن خواهند گفت: «امام یازدهم از دنیا رفت و هیچ فرزندی از او باقی نماند».
باید فتنه آنها را خنثی کرد.
این وظیفه بسیار سنگینی است که خدا بر عهده امام عسکری(علیه السلام) گذاشته است، وظیفهای که بسیار مهمّ و اساسی است.
تو خود میدانی که معرّفی مهدی(علیه السلام) به شیعیان باید با دقّت زیادی انجام شود.
کافی است یکی از جاسوسان خلیفه از این موضوع باخبر بشود و به خلیفه گزارش بدهد، آن وقت خلیفه برای به دست آوردن مهدی(علیه السلام)، ممکن است به کاری دست بزند: دستگیری امام عسکری(علیه السلام)، زندانی و شکنجه کردن او، کشتن نرجس و...
خدا باید کمک کند تا امام عسکری(علیه السلام) بتواند این مأموریّت را به خوبی انجام دهد.
شب هیجدهم شعبان است، هوا مهتابی است، زیر نور ماه همه جا به خوبی نمایان است.
من با خود فکر میکنم: چند مأمور در کوچهای که خانه امام در آنجا قرار دارد ایستادهاند. آنها همه چیز را زیر نظر دارند.
کمکم ابرهای سیاه آسمان را میپوشانند، دیگر مهتاب پیدا نیست، همه جا در تاریکی فرو میرود.
صدای رعد و برق به گوش میرسد، باران تندی میبارد.
سر تا پای مأموران خیس شده است، یکی از آنها میگوید:
-- زیر این باران، هیچ کس از خانه بیرون نمیآید، خوب است ما برویم و در جایی پناه بگیریم.
-- فکر خوبی است.
آنها خود را با عجله به مرکز فرماندهی میرسانند، میبینند که همه، از فرمانده گرفته تا مأمور، مست شدهاند و اکنون در خواب هستند، گویا اینجا بزم شراب برپا بوده است.
آنها وقتی این صحنه را میبیند نفس راحتی میکشند، هیچ کس تا صبح به هوش نمیآید، آنها با خود میگویند: میتوانیم این چند ساعت را راحت بخوابیم.
موقعی که اذان صبح را بگویند به محل نگهبانی خود خواهیم رفت.
در تاریکی شب، گروهی به سوی خانه امام عسکری(علیه السلام) میروند. در این کوچه هیچ نگهبانی نیست. آنها میتوانند به راحتی به خانه امام بروند.
گویا امام قبلاً از همه آنها دعوت کرده است تا امشب برای مسأله مهمّی به خانه او بیایند.
همه در حضور امام نشستهاند. امام میخواهد با آنها سخن بگوید، فرصت زیادی نیست، باید سریع به سراغ اصلِ موضوع رفت.
امام به آنها خبر میدهد که خدا به وعدهاش عمل کرده و امام دوازدهم شیعه به دنیا آمده است.
همه خوشحال میشوند، بعضیها به سجده میروند و خدا را شکر میکنند.
امام از جا برمیخیزد و از اتاق بیرون میرود، بعد از مدتّی، او در حالی که مهدی(علیه السلام) را روی دست گرفته است، وارد اتاق میشود.
همه از جای خود بلند میشوند و احترام میکنند. اشک در چشم آنها حلقه میزند.
چهره مهدی(علیه السلام) مانند ماه میدرخشد، خالی که در گونه راستش است مثل ستاره میدرخشد.
امام عسکری(علیه السلام) به آنان رو میکند و میگوید: «این فرزند من است و امامِ شما بعد از من است. او همان قائم است که قیام خواهد کرد و همه دنیا را پر از عدالت خواهد نمود».(1)
سخن امام عسکری(علیه السلام) کوتاه است، او پیام مهمّ خود را به شیعیان منتقل کرد. اکنون آنها میدانند که امام زمانشان کیست.
1) 118. . أردداه أیها الملکان رداه رداه علی أبیه ردا رفیقا وأبلغاه فإنّه فی ضمانی وکنفی وبعینی إلی أن أحق به الحق...: الهدایه الکبری ص 357، مدینة المعاجز ج 8 ص 26، بحار الأنوار ج 51 ص 27، معجم أحادیث امام المهدی ج 4 ص 369.
هر کدام از آنها باید سفیرانی باشند که در زمان مناسب این پیام را به دیگران برسانند.
آری، این پیام باید به همه برسد، به همه تاریخ!
خط امامت ادامه پیدا کرده است. دنیا هرگز بدون امام باقی نمیماند. اگر لحظهای امام معصوم نباشد دنیا در هم پیچیده میشود.(1)
مستحب است پدر برای فرزندش که تازه به دنیا آمده است «عَقیقِه» بکند.
میپرسی عقیقه یعنی چه؟
وقتی خدا به تو بچّهای میدهد گوسفندی تهیّه میکنی و آن را ذبح میکنی و با گوشتش غذایی تهیّه میکنی و آن غذا را به مردم میدهی. این کار باعث میشود تا بلاها از فرزند تو دور شود. به این کار عقیقه میگویند.(2)
امام عسکری(علیه السلام) میخواهد تا برای فرزندش، عقیقه کند، قلم و کاغذ در دست میگیرد و نامهای به بعضی از یاران نزدیک خود در شهرهای مختلف مینویسد و از آنها میخواهد تا گوسفندانی را خریداری نموده و برای مهدی(علیه السلام) عقیقه کنند. گویا سیصد گوسفند خریداری میشود و همه آنها به نیّت سلامتی مهدی(علیه السلام) ذبح میشوند.(3)
خیلی از شیعیان از این غذا میخورند و فقط چند نفری از راز ولادت مهدی(علیه السلام) باخبر میشوند.
تولّد حضرت مهدی(علیه السلام) باید مخفی بماند، مبادا دشمنان خبردار بشوند.
امروز جمعه، بیست و یکم ماه شعبان است. هفت روز است که مهدی(علیه السلام) به دنیا آمده است.
1) 119. . فإنّ اللّه عزّ وجلّ یخفی ولادته ویغیّب شخصه؛ لئلاّ یکون لأحد فی عنقه بیعة إذا خرج: کمال الدین ص 316، کفایة الأثر ص 225، الاحتجاج ج 2 ص 10، بحار الأنوار ج 44 ص 19 و ج 51 ص 132 و ج 52 ص 279؛ إنّ صاحب هذا الأمر هو الذی تخفی ولادته علی الناس ویغیب عنهم شخصه: کمال الدین ص 44، بحار الأنوار ج 51 ص 135.
2) 120. . عن أبی غانم الخادم قال: ولد لأبی محمّد علیهالسلام ولد فسمّاه محمّداً، فعرضه علی أصحابه یوم الثالث وقال: هذا صاحبکم من بعدی وخلیفتی علیکم، وهو القائم الذی تمتدّ إلیه الأعناق بالانتظار، فإذا امتلأت الأرض جوراً وظلماً خرج فملأها قسطاً وعدلاً: کمال الدین ص 431، بحار الأنوار ج 51 ص 5، جامع أحادیث الشیعة ج 14 ص 568، ینابیع المودّة ج 3 ص 323.
3) 121. . قلت لأبی الحسن الرضا علیهالسلام: إنّا روینا عن أبی عبد اللّه علیهالسلام أنّه قال: إنّ الأرض لا تبقی بغیر إمام، أو تبقی ولا إمام فیها؟ فقال: معاذ اللّه، لا تبقی ساعة، إذاً لساخت: کمال الدین ص 202، بحار الأنوار ج 23 ص 35، تفسیر نور الثقلین ج 4 ص 369؛ قلت لأبی عبد اللّه علیهالسلام: یمضی الإمام ولیس له عقب؟ قال: لا یکون ذلک، قلت: فیکون ماذا؟ قال: لا یکون ذلک، إلاّ أن یغضب اللّه عزّ وجلّ علی خلقه فیعاجلهم: کمال الدین ص 204، الإمامة والتبصرة ص 134، دلائل الإمامة ص 435، بحار الأنوار ج 23 ص 46.
حکیمه دلش برای دیدن مهدی(علیه السلام) تنگ شده است. او به سوی خانه امام عسکری(علیه السلام) میآید تا گل نرجس را ببیند.
حکیمه وارد خانه میشود و خدمت امام عسکری(علیه السلام) میرود. سلام میکند و جواب میشنود.
امام به او میگوید: فرزندم مهدی را برایم بیاور.
حکیمه به نزد نرجس میرود، سلام میکند و میبیند که مهدی در آغوش مادر آرام گرفته است. اکنون مهدی را برای امام عسکری(علیه السلام) میآورد.
پدر فرزندش را در آغوش میگیرد، او را میبوسد و با او سخن میگوید:
پسرم! عزیزم! برایم از کتابهای آسمانی بخوان!
و مهدی شروع به خواندن میکند. اوّل «صُحُف ابراهیم(علیه السلام)» را به زبان سریانی میخواند.
سپس کتابهای آسمانی نوح، ادریس و صالح(علیه السلام) را میخواند.
تورات موسی(علیه السلام) و انجیل عیسی(علیه السلام) و قرآن محمّد(صلی الله علیه و آله) را هم میخواند.
پدر با تمام وجودش به صدای فرزندش گوش میدهد.
مهدی(علیه السلام) بهترین قاری قرآن است!(1)
1) 122. . عن أبی عبد اللّه علیهالسلام: کلّ مولودٍ مرتهن بالعقیقة: الکافی ج 6 ص 24، کتاب من لا یحضره الفقیه ج 3 ص 484، تهذیب الأحکام ج 7 ص 441، مکارم الأخلاق ص 226؛ المولود إذا ولد عُقّ عنه وحُلق رأسه وتصدّق بوزن شعره ورقاً، وأُهدی إلی القابلة الرجل والورک ویُدعی نفر من المسلمین فیأکلون ویدعون للغلام: الکافی ج 6 ص 28، تهذیب الأحکام ج 7 ص 442، وسائل الشیعة ج 21 ص 423، جامع أحادیث الشیعة ج 21 ص 362.
همسفرم! دیگر موقع بازگشت است، خودت میدانی که ما نباید در این شهر زیاد بمانیم.
آماده سفر میشویم. ما نمیتوانیم به خانه امام عسکری(علیه السلام) برویم. از همین جا دست روی سینه میگذاریم و خداحافظی میکنیم.
از شهر بیرون میآییم. سواری را میبینیم که آشنا به نظر میآید. آیا تو او را میشناسی؟ سلام میکنم و میگویم:
-- آیا ما قبلاً همدیگر را جایی ندیدهایم؟
-- فکر میکنم در خانه امام عسکری(علیه السلام) همدیگر را ملاقات کردیم. آن شبی که امام عسکری(علیه السلام)، خبر ولادت فرزندش را به شیعیانش داد.
-- یادم آمد. شما از یاران امام عسکری(علیه السلام) هستید. اکنون کجا میروید؟
-- امام نامهای را به من داده است تا آن را به ایران ببرم.
-- چه جالب. ما هم داریم به ایران میرویم.
-- پس ما میتوانیم همسفران خوبی برای هم باشیم.
حرکت میکنیم....وقتی وارد خاکِ ایران میشویم او به من خبر میدهد که این نامه برای یکی از شیعیان شهر قم است. من خوشحال میشوم زیرا من هم به شهر قم میروم.
ما دشتها، کوهها و صحراها را پشت سر میگذاریم. روزها و شبها میگذرد.
حالا دیگر در نزدیکی شهر قم هستیم. قم پایتخت فرهنگی جهان تشیّع است. امروز شیعیان در سامرّا و بغداد و کوفه در شرایط سختی هستند؛ قم پایگاهی برای مکتب تشیّع شده است. شیعیان در این شهر از آزادیِ خوبی برخوردار هستند.
من رو به نامهرسان میکنم و میپرسم:
-- ببخشید، شما نامه را میخواهید به چه کسی بدهید؟
-- امام عسکری(علیه السلام) این نامه را به من داده تا به «احمد بن اسحاق قمّی» بدهم. آیا تو او را میشناسی؟
-- همه او را میشناسند او از علمای بزرگ این شهر است و همه به او احترام میگذارند. اهل قم او را «شیخ» صدا میزنند.(1)
-- من میخواهم به خانه او بروم.
خیلی خوشحال میشوم که میتوانم به او کمکی بکنم؛ شاید به این وسیله بتوانم از متن نامه باخبر شوم.
ابتدا برای زیارت به حرم حضرت معصومه(علیها السلام) میرویم. آن بانویی که خورشید این شهر است.
ساعتی در حرم میمانیم، نماز زیارت میخوانیم، اینجا بوی مدینه میدهد، تو بویِ گل یاس را میتوانی در اینجا احساس کنی.
بعد از زیارت به سوی خانه شیخ میرویم، در را میزنیم امّا متوجّه میشویم که شیخ در خانه نیست.
از آشنایان سول میکنیم که شیخ را کجا میتوانیم پیدا کنیم، جواب میدهند باید به خارج از شهر برویم. کنار رودخانه.
در آنجا مسجدی میسازند. او در آنجاست.
تو از من میپرسی: چرا مسجد را در خارج از شهر میسازند؟
1) 123. . عن حمزة بن أبی الفتح قال: جاءنی یوماً فقال لی: البشارة! ولد البارحة فی الدار مولود لأبی محمّد علیهالسلام، وأمر بکتمانه، وأن یعقّ عنه ثلاثمئة کبش: مستدرک الوسائل ج 15 ص 141، جامع أحادیث الشیعة ج 21 ص 365؛ وجّه إلیَّ مولای أبو الحسن علیهالسلام بأربعة أکبش، وکتب إلیَّ: بسم اللّه الرحمن الرحیم، عقّ هذه عن ابنی محمّد المهدی، وکل هناک وأطعم من وجدت من شیعتنا: مستدرک الوسائل ج 15 ص 145 بحار الأنوار ج 51 ص 28.
من نمیدانم چه جوابی به تو بدهم، صبر کن تا از یکی بپرسم.
به سمت خارج شهر حرکت میکنیم تا به کنار رودخانه برسیم.
نگاه کن، گویا همه مردم شهر در اینجا جمع شدهاند. همه مشغول کار هستند و در ساختن این مسجد کمک میکنند.
یکی از دوستانم را میبینم. صدایش میزنم و از او توضیح میخواهم. او میگوید:
-- مگر خبر نداری که این مسجد به دستور امام ساخته میشود؟
-- نه، من مسافرت بودم و تازه از راه رسیدهام.
-- چند ماه قبل نامهای از سامرّا به شیخ احمد بن اسحاق رسید. در آن نامه امام عسکری(علیه السلام) از شیخ خواسته شده بود تا مسجد بزرگی در این مکان ساخته شود.
-- چرا این مسجد در خارج از شهر ساخته میشود؟
-- این دستور امام است. این مسجد برای همیشه تاریخ شیعه است. روزگاری خواهد آمد که شهر قم بسیار بزرگ میشود و این مسجد در مرکز شهر خواهد بود.
به زودی ساختمان مسجد تمام میشود و تو میتوانی در آن نماز بخوانی.
شیعیان در طول تاریخ به این مسجد خواهند آمد و نماز خواهند خواند. شایسته است تو نیز وقتی به قم سفر میکنی در این مسجد نمازی بخوانی.
اینجا مسجد امام عسکری(علیه السلام) است.
به سوی شیخ احمد بن اسحاق میرویم تا فرستاده امام عسکری(علیه السلام)، نامه را تحویل بدهد.
او همان پیرمردی است که آنجا در کنار جوانان کار میکند. نزد او میرویم. سلام میکنیم و جواب میشنویم. نامهرسان به او خبر میدهد که نامهای از سامرّا آورده است.
چهره شیخ مانند گل میشکفد. او به سوی رودخانه میرود تا دست گِل آلود را
بشوید، فصل بهار است و در رودخانه آب زلالی جاری شده است.
اکنون شیخ نامه را تحویل میگیرد و بر روی چشم میگذارد.
همه میخواهند بدانند در این نامه چه نوشته شده است. شیخ عادت داشت که نامههای امام عسکری(علیه السلام) را برای مردم قم میخواند.
شیخ نامه را باز میکند و آن را میخواند، اشک شوق در چشمانش حلقه میزند.
همه منتظر هستند بدانند در نامه چه چیزی نوشته شده است؛ امّا شیخ نامه را در جیب خود میگذارد و به سوی خانه خود حرکت میکند. همه تعجّب میکنند؛ چرا او نامه را برای آنها نمیخواند؟ چرا؟
-- کجا میروی، آقای نویسنده؟
-- به خانه میرویم. ما از سفری طولانی آمدهایم و نیاز به استراحت داریم.
-- بعدها آن قدر فرصت داریم که استراحت کنیم. بیا برویم ببینیم ماجرای آن نامه چه بوده است؟
-- باشد. برویم.
راستش را بخواهی، من از این اخلاق تو خیلی خوشم میآید، به خاطر همین است که تو این قدر پیش من عزیز هستی!
به سوی خانه شیخ میرویم. خانه او پشت بازار است. ما وارد بازار میشویم. مغازههای زیادی است. با خود فکر میکنی در هنگام بازگشت برای خانواده خود سوغاتی بخری.
وارد کوچه باریکی میشویم، در کنار خانه شیخ میایستیم. درِ خانه را میزنیم، کسی در را برای ما باز میکند. وارد خانه شده و درون اتاق مینشینیم.
تو نگاهت به گوشهای خیره میماند. صدایت میزنم، متوجّه نمیشوی. نمیدانم به چه فکر میکنی.
دوباره صدایت میزنم، تو نگاهم میکنی و میگویی: «سادگی این خانه مرا به
فکر فرو برد. خانهای کوچک و ساده! چگونه باور کنم که اینجا خانه بزرگترین دانشمند جهان تشیع است؟».
درِ اتاق باز میشود و شیخ وارد میشود، ما از جا برمیخیزیم. سلام میکنیم و جواب میشنویم.
من سینهام را صاف میکنم و میگویم:
-- شما نماینده امام عسکری(علیه السلام) هستید. میخواستیم بدانیم در آن نامهای که صبح به دست شما رسید چه نوشته شده بود. شما چرا آن نامه را برای مردم نخواندید؟
-- آن نامهای خصوصی بود و نباید مردم از آن باخبر میشدند.
-- آیا میشود شما برای ما آن نامه را بخوانید؟
-- گفتم آن نامه خصوصی بود.
-- من دارم کتابی برای جوانان مینویسم، جوانان شیعه حق دارند بدانند در این نامه چه چیزی نوشته شده است.
-- گفتی که نویسندهای! باشد. من نامه را برای شما میخوانم تا آن را برای جوانان آینده بنویسی. روزگاری فرا میرسد که دشمنان مکتب شیعه به فکر غارت اعتقادات جوانان خواهند افتاد. آن روز باید قلم نویسندگان شیعه از این مکتب دفاع کند.
شیخ از جای خود بلند میشود و از اتاق بیرون میرود.
وقتی شیخ برمیگردد، نامه امام در دست اوست.
او نامه را بر چشم میکشد و آن را باز میکند و شروع به خواندن آن میکند: «به نام خدا. خداوند به وعده خود وفا نمود و فرزند من به دنیا آمد. تو این مطلب را نزد خودت نگه دار و به مردم قم نگو. من این خبر را فقط
به دوستان خصوصی خود گفتم و دوست داشتم که تو هم از آن با خبر شوی تا قلبت شاد شود همان طور که خدا قلب مرا شاد نموده است».(1)
با شنیدن این نامه خیلی به فکر فرو میروم. چرا امام عسکری(علیه السلام) دستور دادهاند که خبر ولادت مهدی(علیه السلام) در شهر قم هم منتشر نشود؟
اینجا که قم و مرکز تشیع است. بیشتر مردم از علاقهمندان به اهل بیت(علیهم السلام) هستند. چرا باید این خبر از آنها هم پنهان بماند؟
درست است که همه مردم این شهر شیعه هستند، امّا کشور ایران زیر نظر حکومت عبّاسیان اداره میشود. آنها در همه شهرها، جاسوسان زیادی دارند که تمام خبرها را به خلیفه گزارش میدهند.
حتماً شنیدهای که روزگاری گریه بر حسین(علیه السلام) جرم بود و حکمش اعدام!
ولی روزی که حسین(علیه السلام) در مدینه به دنیا آمد، همه مدینه غرق شادی شد. آری، هیچ گاه خبر ولادت او جرم محسوب نمیشد.
امّا اگر تو امروز خبر ولادت مهدی(علیه السلام) را بدهی، هم جانِ خود و هم جانِ امام خود را به خطر انداختهای.
به راستی که مهدی(علیه السلام) خیلی مظلوم است!
حکومت عبّاسی سالهاست امام عسکری(علیه السلام) را در سامرّا زندانی کرده است او زنان جاسوس استخدام کرده است تا اگر نرجس حامله بشود به او خبر بدهند.
این حکومت میخواهد هر طور شده است مهدی(علیه السلام) را به قتل برساند!
اکنون شیخ به من رو میکند و میگوید:
-- برای جوانان از روزگاری که مهدی(علیه السلام) از دیدهها پنهان شود، بنویس. آنها باید برای آن روزگار سخت آمادگی پیدا کنند.
-- مگر قرار است مهدی(علیه السلام) از دیدهها پنهان شود؟
1) 124. . فلمّا کان فی الیوم السابع جئت فسلّمت ثمّ جلست، فقال علیهالسلام: هلمّی ابنی، فجئتُ بسیّدی وهو فی ثیابٍ صفر، ففعل به کفعاله الأوّل، وجعل لسانه علیهالسلام فی فیه، ثمّ قال له: تکلّم یا بنی، فقال علیهالسلام: أشهد أن لا إله إلاّ اللّه... ثمّ قال له: اقرأ یا بنی ممّا أنزل اللّه علی أنبیائه ورسله، فابتدأ بصحف آدم فقرأها بالسریانیة، وکتاب إدریس، وکتاب نوح، وکتاب هود، وکتاب صالح، وصحف إبراهیم، وتوراة موسی، وزبور داود، وإنجیل عیسی...: بحار الأنوار ج 51 ص 26، مدینة المعاجز ج 8 ص 24، معجم أحادیث الإمام المهدی علیهالسلام ج 4 ص 369.
-- آری، خود پیامبر در سخنان خود به این نکته اشاره کرده است که فرزندم مهدی(علیه السلام)، از دیدهها پنهان خواهد شد و در آن زمان بسیاری از مردم دچار گمراهی خواهند شد.(1)
-- ما در آن زمان چه خواهیم کرد؟
-- آیا دیدهای که در روزهای ابری، چگونه خورشید به جهان روشنایی میرساند؟ اگر چه خورشید از دیدهها پنهان است؛ امّا به همه فایده میرساند. در آن روزگار، مهدی(علیه السلام) را نخواهید دید امّا از نور آن حضرت بهره خواهید برد.(2)
-- خدا خودش کمک کند تا فریب فتنههای آن روزگار را نخوریم.
تو با شنیدن این سخنان شیخ به فکر فرو میروی. معلوم نیست روزگار غیبت مهدی(علیه السلام) چقدر طول بکشد. شیعیان در آن زمان چه خواهند کرد؟
آنها باید منتظر ظهور مهدی(علیه السلام) باشند و برای ظهورش دعا کرده و با رفتار و کردار خود، زمینه آمدن آن حضرت را فراهم کنند.
دیگر وقت آن است که زحمت را کم کنیم، از شیخ تشکّر کرده و خداحافظی میکنیم.
تو به سوی خانه من میآیی. امشب من میزبان تو هستم.
صبح زود آماده رفتن میشوی. میخواهی به شهر خودت بروی. من دوست دارم بیشتر بمانی؛ امّا تو میخواهی به شهر خود بروی. خانوادهات منتظرت هستند.
در آغوشت میگیرم و به خدا میسپارمت.
خداحافظ، عزیز دل!
روزها و شبهای زیادی میگذرد...
خوب نگاه میکنم، واقعاً خودت هستی؟
درست دیدهام، خودت هستی. به سویت میآیم:
-- سلام، همسفر!
1) 125. . ذکره الشیخ فی فهرسته برقم 78 ص 70 قائلاً: «أحمد بن إسحاق بن عبد اللّه بن سعد بن مالک بن الأحوص الأشعری ، أبو علی ، کبیر القدر ، وکان من خواصّ أبی محمّد علیهالسلام ، ورأی صاحب الزمان علیهالسلام ، وهو شیخ القمّیّین ووافدهم »، وذکره النجاشی فی رجاله برقم 225 ص 91 قائلاً : «أحمد بن إسحاق بن عبد اللّه بن سعد بن مالک بن الأحوص الأشعری ، أبو علی القمّی ، وکان وافد القمّیّین ، وروی عن أبی جعفر الثانی وأبی الحسن علیهماالسلام ، وکان خاصّة أبی محمّد علیهالسلام »، وذکره البرقی فی رجاله ص 56 فی أصحاب الجواد علیهالسلام ، بعنوان : «أحمد بن إسحاق بن سعد بن عبد اللّه الأشعری ، قمّی» ، وذکر الکشّی فی اختیار معرفة الرجال ص 558 أنّه ثقة، وذکره الشیخ فی رجاله تارةً فی أصحاب الجواد علیهالسلام برقم 5526 ص 373 قائلاً : «أحمد بن إسحاق بن سعد الأشعری القمّی» ، وأُخری فی أصحاب العسکری علیهالسلام برقم 5817 ص 397 قائلاً : «أحمد بن إسحاق بن سعد الأشعری : قمّی ، ثقة» ، وراجع رجال ابن الغضائری ص 122، خلاصة الأقوال ص 62، رجال ابن داود ص 36، نقد الرجال ج 1 ص 105، طرائف المقال ج 1 ص 275، معجم رجال الحدیث ج 2 ص 52.
2) 126. . عن أحمد بن الحسن بن إسحاق القمّی قال: لمّا ولد الخلف الصالح علیهالسلام، ورد من مولانا أبی محمّد الحسن بن علی علی جدّی أحمد بن إسحاق کتاب، وإذا فیه مکتوب بخطّ یده علیهالسلام الذی کان یرد به التوقیعات علیه: وُلِد المولود، فلیکن عندک مستوراً، وعن جمیع الناس مکتوماً، فإنّا لم نظهر علیه إلاّ الأقرب لقرابته، والمولی لولایته، أحببنا إعلامک لیسرّک اللّه به کما سرّنا، والسلام: کمال الدین ص 433، بحار الأنوار ج 51 ص 16.
-- سلام، آقای نویسنده، حال شما چطور است؟
-- خوبم. شما کجا، اینجا کجا؟
-- دلم هوای زیارت حضرت معصومه(علیها السلام) را کرده بود.
معلوم میشود که از شهر خودت به قم آمدی تا دختر خورشید را زیارت کنی، آفرین بر تو!
صبر میکنم تا زیارت تو تمام شود و با هم به خانه برویم. وقتی از حرم بیرون میآییم تو رو به من میکنی و میگویی:
-- آیا میشود با هم به خانه شیخ برویم؟
-- کدام شیخ؟
-- همان شیخی که امام عسکری(علیه السلام) برای او نامه نوشته بود.
-- شیح احمد بن اسحاق را میگویی. باشد. امّا حالا تو خسته سفر هستی. فردا به آنجا میرویم.
-- یک حسیّ به من میگوید همین الآن باید به آنجا برویم.
-- باشد. همین الآن میرویم.
به سوی بازار حرکت میکنیم. وقتی به کوچه شیخ میرسیم، میبینیم که شیخ از خانه بیرون میآید. گویا او بارِ سفر بسته است. نزدیک میشویم، سلام کرده و میگویم:
-- ما داشتیم به خانه شما میآمدیم.
-- ببخشید من الآن میخواهم به مسافرت بروم.
-- به سلامتی کجا میروید؟
-- به امید خدا میخواهم به سامرّا بروم.
تا نام سامرّا را میشنوی، همه خاطرات آنجا برایت زنده میشود، دیدار گل نرجس، بوی بهشت، زیارت آفتاب!
رو به من میکنی. من با نگاهت همه چیز را میفهمم. تو میخواهی که همراه
شیخ به سامرّا برویم.
این چنین میشود که به سوی سامرّا حرکت میکنیم.
ما همراه با شیخ احمد بن اسحاق سفر کردهایم و اکنون در نزدیکی شهر سامرّا هستیم.
وقتی وارد شهر میشویم به سوی خانه همان پیرمردی میرویم که نامش بِشر بود.
آیا او را به یاد داری؟ همان پیرمردی که به دستور امام به بغداد رفت و بانو نرجس را به سامرّا آورد.
درِ خانه بِشر را میزنیم. او با دیدن ما خیلی خوشحال میشود و ما را به داخل خانه میبرد.
از اوضاع شهر سامرّا سول میکنیم. او برای ما میگوید که سپاهیان مُهتَدی - همان خلیفه زاهدنما - را کشتند و با خلیفهای جدید به نام مُعتَمد بیعت کردند. این خلیفه جدید بیشتر به فکر خوشگذرانی و عیّاشی است.(1)
من رو به بشر میکنم و در مورد امام عسکری(علیه السلام) و فرزندش مهدی(علیه السلام) سول میکنم.
خدا را شکر که آنها در سلامت کامل هستند، اکنون مهدی(علیه السلام) حدود سه سال دارد.
خوب است در مورد بانو نرجس هم سولی از او بکنم. نمیدانم چه میشود تا نام بانو را به زبان میآورم اشک در چشم بِشر حلقه میزند. من نگاهی به او میکنم و از او میخواهم توضیح بدهد.
بِشر برایم میگوید که نرجس آرزو میکرد مرگ او زودتر از مرگ امام عسکری(علیه السلام) باشد و اکنون بانو به آرزوی خود رسیده است. او در بهشت مهمان حضرت فاطمه(علیها السلام) است.(2)
1) 127. . قال رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله: المهدی من وُلدی، اسمه اسمی، وکنیته کنیتی، أشبه الناس بی خَلقاً وخُلقاً، تکونه له غیبة وحیرة، حتّی یضلّ الخلق عن أدیانهم...: الإمامة والتبصرة ص 120، کمال الدین وتمام النعمة ص 287، بحار الأنوار ج 51 ص 72، أعلام الوری ج 2 ص 226، ینابیع المودّة ج 3 ص 396؛ قال رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله: المهدی من وُلدی، تکون له غیبة وحیرة تضلّ فیها الأُمم، یأتی بذخیرة الأنبیاء...: کمال الدین وتمام النعمة ص 287، بحار الأنوار ج 51 ص 72.
2) 128. . وأمّا وجه الانتفاع بی فی غیبتی، کالانتفاع بالشمس إذا غیّبتها عن الأبصار السحاب: کمال الدین وتمام النعمة ص 485، الغیبة للطوسی ص2 292، الاحتجاج ج 2 ص 284، أعلام الوری ج 2 ص 272، الخرائج والجرائح ج 3 ص 1115، بحار الأنوار ج 52 ص 92، کشف الغمّة ج 3 ص 340.
نرجس از خدا خواسته بود که مرگش زودتر از محبوبش فرا برسد. امّا به راستی در این خواسته او چه رازی نهفته بود؟
شاید نرجس میخواسته است به دو بانوی بزرگ اقتدا کند، خدیجه(علیها السلام) قبل از پیامبر از دنیا رفت، فاطمه(علیها السلام) هم قبل از علی(علیه السلام)!
در فرصت مناسبی همراه شیخ به خانه امام عسکری(علیه السلام) میرویم، این سعادت بزرگی است که میتوانیم با امام دیداری تازه کنیم. این دیدار روح تازهای به ما میدهد.
امام محبّت زیادی به شیخ میکند و با او سخن میگوید و به سولهای او پاسخ میدهد.
بعد از لحظاتی شیخ سکوت میکند. هر کس جایِ او باشد دوست دارد که مهدی(علیه السلام) را ببیند، این آرزوی اوست؛ امّا نمیداند که آیا این آرزو را به زبان بیاورد یا نه؟
آیا من لیاقت دارم مهدی(علیه السلام) را ببینم؟ آیا خدا این توفیق را به من میدهد؟
شیخ در همین فکرهاست که ناگهان امام عسکری(علیه السلام) او را صدا میزند: «ای احمد بن اسحاق! بدان که از آغاز آفرینش دنیا تا به امروز، هیچگاه دنیا از حجّت خدا خالی نبوده است و تا روز قیامت هم، دنیا بدون حجّت خدا نخواهد بود. رحمتهای الهی که بر شما نازل میشود و هر بلایی که از شما دفع میشود به برکت حجّت خداست».(1)
اکنون شیخ رو به امام عسکری(علیه السلام) میکند و میگوید: «آقای من! امام بعد شما کیست؟».
امام عسکری(علیه السلام) لبخندی میزند و سپس از جا برمیخیزد و از اتاق خارج میشود.
بعد از لحظاتی، امام عسکری(علیه السلام) در حالی که کودک سه سالهای را همراه خود
1) 129. . أرادوا منه [من المهتدی] أن یخلع نفسه فأبی، فقتلوه وبایعوا المعتمد باللّه...: سیر أعلام النبلاء ج 12 ص 539؛ المعتمد علی اللّه الخلیفة أبو العبّاس، أحمد بن المتوکّل علی اللّه جعفر بن المعتصم... وانهمک فی اللهو واللعب، واشتغل عن الرعیة، فکرهوه وأحبّوا أخاه الموفّق: سیر أعلام النبلاء ج 12 ص 540.
دارد وارد اتاق میشود.
شیخ به چهره این کودک نگاه میکند که چگونه مانند ماه میدرخشد.
امام عسکری(علیه السلام) رو به شیخ میکند و میگوید: «این پسرم مهدی(علیه السلام) است که سرانجام همه دنیا را پر از عدل و داد خواهد کرد».(1)
اشک در چشم شیخ حلقه میزند. او نمیداند چگونه خدا را شکر کند که توفیق دیدار مهدی(علیه السلام) را نصیب او کرده است.
مشتاقانِ بیشماری آرزو دارند تا گل نرجس را ببینند و از این میان امروز او انتخاب شده است.
شیخ به فکر فرو میرود. او میفهمد که چرا توفیق این دیدار را پیدا کرده است.
شیعیان قم از تولّد مهدی(علیه السلام) خبر ندارند. اگر برای امام عسکری(علیه السلام) اتفاقی پیش بیاید، چه کسی باید برای مردم، امام بعدی را معرّفی کند؟ امروز او انتخاب شده است تا مهدی را ببیند و این خبر را به قم ببرد و مردم را به حقیقت راهنمایی کند.
مردم قم باید امام دوازدهم خود را بشناسند. چه کسی بهتر از او میتواند این مأموریّت را انجام بدهد؟ همه مردم قم به راستگویی او ایمان دارند.
شیخ به فکر فرو رفته است، او به مأموریّت مهمّ خود فکر میکند.
بعد از مدتّی، امام عسکری(علیه السلام) رو به او میکند و میگوید: «به خدا قسم! زمانی فرا میرسد که فرزندم از دیدهها پنهان میشود و روزگار غیبت فرا میرسد. در آن روزگار فتنههای زیادی روی میدهد و بسیاری از مردم، دین و ایمان خود را از دست میدهند. کسانی از آن فتنهها نجات پیدا خواهند کرد که در اعتقاد به امامت فرزندم ثابتقدم بمانند و برای ظهور او دعا کنند».(2)
شیخ که با دقّت به این سخنان گوش کرده است به فکر فرو میرود. به زودی روزگار غیبت آغاز خواهد شد، روزگاری که دیگر نمیتوان امام را دید، برای شیعیان
1) 130. . حضرت ولادة السیّد علیهالسلام، وأنّ اسم أُمّ السیّد صَقیل، وأنّ أبا محمّد علیهالسلام حدّثها بما جری علی عیاله، فسألته أن یدعو لها بأن یجعل منیتها قبله، فماتت قبله فی حیاة أبی محمّد علیهالسلام، وعلی قبرها لوح علیه مکتوب: هذا قبر أُمّ محمّد: کمال الدین وتمام النعمة ص 431، مدینة المعاجز ج 8 ص 36، بحار الأنوار ج 51 ص 5، معجم أحادیث المهدی ج 4 ص 372. در مورد وفات نرجس علیهاالسلام دو قول ذکر شده است: قول اوّل: وفات ایشان قبل از شهادت امام عسکری علیهالسلام، قول دوم: وفات ایشان را بعد از شهادت امام عسکری علیهالسلام، امّا قول اوّل ارحج است به دلیل اینکه اگر او بعد او شهادت امام عسکری علیهالسلام در سال 260 زنده بود باید در قضیّه مهاجرت مادر امام عسکری علیهالسلام به مکّه از ایشان یاد وحتّی حضور او ذکر میشد.
2) 131. . یا أحمد بن إسحاق، إنّ اللّه تبارک وتعالی لم یُخلِ الأرض منذ خلق آدم علیهالسلام، ولا یخلّیها إلی أن تقوم الساعة من حجّة للّه علی خلقه، به یدفع البلاء عن أهل الأرض، وبه ینزل الغیث، وبه یخرج برکات الأرض...: کمال الدین وتمام النعمة ص 384، مدینة المعاجز ج 7 ص 606، بحار الأنوار ج 52 ص 24، أعلام الوری ج 2 ص 249، کشف الغمّة ج 3 ص 334.
روزگار سختی خواهد بود، فتنهها از هر طرف هجوم خواهد آورد.
شیخ سخن امام عسکری(علیه السلام) را به دقّت بررسی میکند.
راه نجات از آن فتنهها مشخص شده است. هر کس بخواهد در آن روزگار، اهل نجات باشد، باید به دو ویژگی توجّه کند:
الف . ثابت بودن بر اعتقاد به مهدی(علیه السلام)
ب . دعا کردن برای ظهور مهدی(علیه السلام)
شیخ با خود میگوید که وقتی به قم بروم این سخن ارزشمند را برای مردم نقل خواهم کرد تا آنها به وظیفه خود آشنا شوند، او در همین فکر است که صدایی توجّه او را به خود جلب میکند: «اَنا بَقِیّةُ اللّه : من ذخیره خدا هستم».(1)
این صدا از کیست؟
درست حدس زدی، این امام توست که خود را معرّفی میکند.
چرا مهدی(علیه السلام) خود را این گونه معرّفی میکند؟
حتماً دیدهای بعضی افراد، وسایل قیمتی تهیّه کرده و آن را در جایی مطمئن قرار میدهند. آن وسایل، ذخیرههای آنها هستند.
خدا هم برای خود ذخیرهای دارد. او پیامبران زیادی برای هدایت بشر فرستاد. پیامبران همه تلاش خود را انجام دادند امّا آنها نتوانستند یک حکومت الهی را به صورت همیشگی تشکیل بدهند، زیرا زمینه آن فراهم نشده بود.
خدا مهدی(علیه السلام) را برای روزگاری ذخیره کرده است که زمینه ظهور فراهم شود و در آن روز، مهدی(علیه السلام)، حکومت عدل الهی را در همه جهان برپا خواهد نمود.
آری، مهدی(علیه السلام)، بَقیّةُ اللّه است، او ذخیره خداست. او یادگار همه پیامبران است.
همسفرم! امروز که مهدی(علیه السلام) در آغوش پدر است و بیش از سه سال ندارد، خودش را بَقیّةُ اللّه معرّفی میکند، فردا نیز خود را این گونه معرّفی خواهد کرد.
فردای ظهور را میگویم. فردایی که در انتظارش هستی.
1) 132. . یا بن رسول اللّه، فمن الإمام والخلیفة بعدک؟ فنهض علیهالسلام مسرعاً فدخل البیت، ثمّ خرج وعلی عاتقه غلام کان وجهه القمر لیلة البدر، من أبناء الثلاث سنین، فقال: یا أحمد بن إسحاق، لولا کرامتک علی اللّه عزّ وجلّ وعلی حججه، ما عرضت علیک ابنی هذا، إنّه سمیّ رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله وکنیّه: نفس المصادر السابقة.
وقتی که خدا به مهدی(علیه السلام) اجازه ظهور بدهد او به کنار کعبه میآید. آن روز فرشتگان دسته دسته برای یاری او خواهند آمد.(1)
جبرئیل با کمال ادب به نزد او خواهد رفت و چنین خواهد گفت: «آقای من! وقت ظهور تو فرا رسیده است».(2)
مهدی(علیه السلام) به کنار درِ کعبه رفته و به خانه توحید تکیه خواهد زد و این آیه را خواهند خواند: «بَقِیَّةُ اللَّهِ خَیْرٌ لَّکُمْ إِن کُنتُم مُّؤْمِنِینَ: اگر شما اهل ایمان هستید بقیّةُ اللّه برایتان بهتر است».(3)
آن روز صدای مهدی(علیه السلام) در همه دنیا خواهد پیچید: «من بقیةُ اللّه و حجّت خدا هستم».(4)
همسفرم! قرآن، چقدر زیبا، مهدی(علیه السلام) را معرّفی میکند: بَقِیَّةُ اللَّه.
از این به بعد هر وقت این آیه قرآن را میخوانی به یاد مهدی(علیه السلام) میافتی.
به راستی چرا خدا مهدی(علیه السلام) را برای ما این گونه معرّفی میکند؟
خدا میگوید که این آقا برای ما بهتر از همه است.
چرا؟
و تو باید ساعتها بلکه روزها به سخن خدا فکر کنی...
پایان
1) 133. . واللّه لیغیبنّ غیبةً لا ینجو فیها من الهلکة إلاّ من ثبّته اللّه عزّ وجلّ علی القول بإمامته، ووفّقه فیها للدعاء بتعجیل فرجه...: نفس المصادر السابقة.
2) 134. . فنطق الغلام علیهالسلام بلسانٍ عربیّ فصیح، فقال: أنا بقیّة اللّه فی أرضه، والمنتقم من أعدائه، فلا تطلب أثراً بعد عین یا أحمد بن إسحاق: نفس المصادر السابقة.
3) 135. . إذا قام القائم نزلت ملائکة بدر...: الغیبة للنعمانی ص 252.
4) 136. . فیقول له جبرئیل: یا سیّدی ، قولک مقبول ، وأمرک جائز...: مختصر بصائر الدرجات ص 182.
1 . معجم البلدان ، أبو عبد اللّه شهاب الدین یاقوت بن عبد اللّه الحموی الرومی ( ت 626 ه ) بیروت : دار إحیاء التراث العربی ، الطبعة الاُولی ، 1399 ه .
2 . سیر أعلام النبلاء ، أبو عبد اللّه محمّد بن أحمد الذهبی ( ت 748 ه ) ، تحقیق : شُعیب الأرنؤوط ، بیروت : مؤسّسة الرسالة ، الطبعة العاشرة ، 1414 ه .
3 . تاریخ الإسلام ، شمس الدین الذهبی ( ت 748 ه ) ، تحقیق : عمر عبد السلام تدمری ، بیروت : دار الکتاب العربی ، الطبعة الاُولی ، 1409 ه .
4 . الکافی ، أبو جعفر ثقة الإسلام محمّد بن یعقوب بن إسحاق الکلینی الرازی ( ت 329 ه ) ، تحقیق : علی أکبر الغفاری ، طهران : دار الکتب الإسلامیة ، الطبعة الثانیة ، 1389 ه .
5 . الإرشاد فی معرفة حجج اللّه علی العباد ، أبو عبد اللّه محمّدبن محمّدبن النعمان العکبریالبغدادی المعروف بالشیخ المفید (ت 413 ه ) تحقیق : مؤسّسة آل البیت ، قمّ : مؤسّسة آل البیت ، الطبعة الاُولی ، 1413 ه .
6 . بحار الأنوار الجامعة لدرر أخبار الأئمّة الأطهار ، محمّد بن محمّد تقی المجلسی ( ت 1110 ه ) ، طهران : دار الکتب الإسلامیة ، الطبعة الاُولی ، 1386 ه .
7 . إعلام الوری بأعلام الهدی ، أبو علی الفضل بن الحسن الطبرسی (ت 548 ه ) ، تحقیق : علی أکبر الغفّاری ، بیروت : دارالمعرفة ، الطبعة الاُولی ، 1399 ه .
8 . کشف الغمّة فی معرفة الأئمّة ، علی بن عیس الإربلی ( ت 693 ه ) ، بیروت : دار الأضواء ، الطبعة الثانیة ، 1405 ه .
9 . الفصول المهمّة فی أُصول الأئمّة ، محمّد بن الحسن الحرّ العاملی ( ت 1104 ه ) ، تحقیق : محمّد بن محمّد الحسین القائینی ، قمّ : مؤسّسه معارف إسلامی، الطبعة الاُولی ، 1418 ه .
10 . منهاج الکرامة فی معرفة الإمامة، الحسن بن یوسف بن المطهّر المعروف بالعلاّمة الحلّی (ت 726 ه ) تحقیق عبد الرحیم مبارک، مشهد مؤسّسة عاشوراء للتحقیقات والبحوث الإسلامیة، الطبعة الاُولی، 1379 ه .
11 . اللباب فی تهذیب الأنساب ، عزّ الدین علی بن محمّد بن محمّد بن الأثیر الجزری ( ت 630 ه ) ، تحقیق : إحسان عبّاس ، بیروت : دار صادر .
12 . تاریخ الطبریّ (تاریخ الاُمم والملوک) ، أبو جعفر محمّد بن جریر الطبری الإمامی (ق 5 ه ) ، تحقیق : محمّد أبو الفضل إبراهیم ، بیروت : دار المعارف .
13 . الکامل، عبد اللّه بن عدی (ت 365 ه )، تحقیق: یحیی مختار غزّاوی، بیروت : دار الفکر للطباعة والنشر والتوزیع، الطبعة الثالثة ، 1409 ه .
14 . الکامل فی التاریخ ، أبو الحسن علی بن محمّد الشیبانی الموصلی المعروف بابن الأثیر (ت 630 ه ) ، تحقیق: علی شیری ، بیروت : دار إحیاء التراث العربی ، الطبعة الاُولی، 1408 ه .
15 . تاریخ ابن خلدون ، عبد الرحمن بن محمّد الحضرمی (ابن خلدون) (ت 808 ه ) ، بیروت : دار الفکر ، الطبعة الثانیة، 1408 ه .
16 . علل الشرائع ، أبو جعفر محمّد بن علیّ بن الحسین بن بابویه القمّی المعروف بالشیخ الصدوق (ت 381 ه ) ، بیروت : دار إحیاء التراث ، الطبعة الاُولی، 1408 ه .
17 . دلائل الإمامة ، أبو جعفر محمّد بن جریر الطبریّ الإمامی (ق 5 ه ) ، تحقیق : مؤسّسة البعثة ، قمّ : مؤسّسة البعثة .
18 . الغیبة ، أبو جعفر محمّد بن الحسن بن علی بن الحسن الطوسی ( ت 460 ه ) ، تحقیق : عبّاد اللّه الطهرانی ، وعلی أحمد ناصح ، قمّ : مؤسّسة المعارف الإسلامیة ، الطبعة الاُولی ، 1411 ه .
19 . کتاب الغیبة ، الشیخ ابن أبی زینب محمّد بن إبراهیم النعمانی ( ت 342 ه ) ، تحقیق : علی أکبر الغفاری ، طهران : مکتبة الصدوق ، 1399 ه .
20 . الخرائج والجرائح ، أبو الحسین سعید بن عبد اللّه الراوندی المعروف بقطب الدین الراوندی (ت 573 ه ) ، تحقیق : مؤسّسة الإمام المهدی (عج) ، قمّ : مؤسّسة الإمام المهدی ، الطبعة الاُولی ، 1409 ه .
21 . مناقب آل أبی طالب (مناقب ابن شهر آشوب ) ، أبو جعفر رشید الدین محمّد بن علی بن شهر آشوب المازندرانی ( ت 588 ه ) ، قمّ : المطبعة العلمیة .
22 . مدینة المعاجز، السیّد هاشم البحرانی، (1107 ه )، تحقیق: عزّة اللّه المولائی الهمدانی، قمّ: مؤسّسة المعارف الإسلامیة، الطبعة الاُولی، 1413 ه .
23 . سنن الدارقطنی ، أبو الحسن علی بن عمر البغدادی المعروف بالدارقطنی ( ت 285 ه ) ، تحقیق : أبو الطیب محمّد آبادی ، بیروت : عالم الکتب ، الطبعة الرابعة ، 1406 ه .
24 . عمدة القاری شرح البخاری ، أبو محمّد بدر الدین أحمد العینی الحنفی (ت 855 ه ) ، مصر : دار الطباعة المنیریة .
25 . نصب الرایة ، عبد اللّه بن یوسف الحنفی الزیلعی (ت 762 ه) ، القاهرة : دار الحدیث ، 1415 ه .
26 . السنن الکبری ، أبو عبد الرحمن أحمد بن شعیب النسائی، تحقیق : عبد الغفّار سلیمان البنداری، بیروت : دار الکتب العلمیة ، الطبعة الاُولی ، 1411 ه .
27 . السنن الکبری ، أبو بکر أحمد بن الحسین بن علیّ البیهقی (ت 458 ه ) ، تحقیق : محمّد عبد القادر عطا ، بیروت : دار الکتب العلمیة ، الطبعة الاُولی ، 1414 ه .
28 . الجامع الصغیر فی أحادیث البشیر النذیر ، جلال الدین عبد الرحمن بن أبی بکر السیوطی ( ت 911 ه ) ، بیروت : دار الفکر للطباعة والنشر والتوزیع ، الطبعة الاُولی ، 1401 ه .
29 . کنز العمّال فی سنن الأقوال والأفعال ، علاء الدین علی المتّقی بن حسام الدین الهندی ( ت 975 ه ) ، ضبط وتفسیر : الشیخ بکری حیّانی ، تصحیح وفهرسة : الشیخ صفوة السقا ، بیروت : موّسة الرسالة ، الطبعة الاُولی ، 1397 ه .
30 . کشف الخفاء والألباس عمّا اشتهر من الأحادیث علی ألسنة الناس ، إسماعیل بن محمّد العجلونی الجراحی (ت 1162 ه) ، بیروت : دار الکتب العلمیة، 1408 ه .
31 . مجمع الزوائد ومنبع الفوائد ، نور الدین علی بن أبی بکر الهیثمی (ت 807 ه ) ، تحقیق : عبد اللّه محمّد درویش ، بیروت : دار الفکر ، الطبعة الاُولی ، 1412 ه .
32 . المعجم الکبیر ، أبو القاسم سلیمان بن أحمد اللخمی الطبرانی (ت 360 ه ) ، تحقیق : حمدی عبد المجید السلفی ، بیروت : دار إحیاء التراث العربی ، الطبعة الثانیة ، 1404 ه .
33 . کتاب من لا یحضره الفقیه ، محمّد بن علی بن بابَوَیه القمّی المعروف بالشیخ الصدوق ( ت 381 ه ) ، تحقیق : علی أکبر الغفّاری ، قمّ : موّسة النشر الإسلامی التابعة لجماعة المدرّسین ، الطبعة الثانیة .
34 . الثاقب فی المناقب ، أبو جعفر محمّد بن علیّ بن حمزة الطوسی (ت 560 ه ) ، تحقیق : رضا علوان ، قمّ : مؤسّسة أنصاریان ، الطبعة الثانیة ، 1412 ه .
35 . کمال الدین وتمام النعمة ، أبو جعفر محمّد بن علی بن الحسین بن بابَوَیه القمّی المعروف بالشیخ الصدوق ( ت 381 ه ) ، تحقیق : علی أکبر الغفّاری ، قمّ : موّسة النشر الإسلامی التابعة لجماعة المدرّسین ، الطبعة الاُولی ، 1405 ه .
36 . الخصال ، أبو جعفر محمّد بن علی بن الحسین بن بابویه القمّی المعروف بالشیخ الصدوق (ت 381 ه ) ، تحقیق : علی أکبر الغفّاری ، بیروت : مؤسّسة الأعلمی ، الطبعة الاُولی ، 1410 ه .
37 . وسائل الشیعة ، محمّد بن الحسن الحرّ العاملی ( ت 1104 ه ) ، تحقیق : مؤسّسة آل البیت ، قمّ : موّسة آل البیت لإحیاء التراث ، الطبعة الثانیة ، 1414 ه .
38 . مستدرک الوسائل ومستنبط المسائل ، المیرزا حسین النوری ( ت 1320 ه ) ، تحقیق : مؤسّسة آل البیت ، قمّ : موّسة آل البیت ، الطبعة الاُولی ، 1408 ه .
39 . جامع أحادیث الشیعة ، السیّد البروجردی ( ت 1383 ه ) ، قمّ : المطبعة العلمیة .
40 . تهذیب الأحکام فی شرح المقنعة ، محمّد بن الحسن الطوسی ( ت 460 ه ) ، تحقیق : السیّد حسن الموسوی ، طهران : دار الکتب الإسلامیة ، الطبعة الثالثة ، 1364 ش .
41 . الخلاف ، أبو جعفر محمّد بن الحسن المعروف بالشیخ الطوسی (ت 460 ه ) ، قمّ : مؤسّسة النشر التابعة لجماعة المدرّسین ، الطبعة الاُولی ، 1407 ه .
42 . المعتبر فی شرح المختصر، نجم الدین أبو القاسم جعفر بن الحسن المحقّق الحلّی، (ت 676 ه )، قمّ : مدرسة موّسة سیّد الشهداء، الطبعة الاُولی، 1364 ش.
43 . نهایة الإحکام فی معرفة الأحکام، الحسن بن یوسف بن علی المطهّر المعروف بالعلاّمة الحلّی (ت 736 ه )، قمّ: مؤسّسة إسماعیلیان للطباعة والنشر، تحقیق: السیّد الرجائی، الطبعة الثانیة، 1410 ه .
44 . ذکری الشیعة فی أحکام الشریعة ، محمّد بن جمال الدین مکّی العاملی المعروف بالشهید الأوّل (ت 786 ه ) ، تحقیق : مؤسسة آل البیت لإحیاء التراث ، قمّ : مؤسّسة آل البیت لإحیاء التراث ، الطبعة الاُولی ، 1419 ه .
45 . روض الجنان وروح الجنان (تفسیر أبو الفتوح الرازی) ، حسین بن علی الرازی (ق 6 ه ) ، مشهد : آستان قدس رضوی ، الطبعة الاُولی، 1371 ش .
46 . ذخیرة المعاد فی شرح الإرشاد ، العلاّمة المولی محمّد باقر السبزواری (ت 1090 ه ) ، قمّ : مؤسّسة آل البیت لإحیاء التراث .
47 . الحدائق الناضرة فی أحکام العترة الطاهرة ، یوسف بن أحمد البحرانی ( ت 1186 ه ) ، تحقیق : وإشراف : محمّد تقی الإیروانی ، قمّ : موّسة النشر الإسلامی التابعة لجماعة المدرّسین .
48 . عیون الأخبار ، أبو محمّد عبد اللّه بن مسلم بن قتیبة الدینوریّ (ت 276 ه ) ، القاهرة : دار الکتب المصریّة ، سنة 1343 ه .
49 . عیون أخبار الرضا ، أبو جعفر محمّد بن علی بن الحسین بن بابَوَیه القمّی المعروف بالشیخ الصدوق ( ت 381 ه ) ، تحقیق : الشیخ حسین الأعلمی ، 1404 ه ، بیروت : موّسة الأعلمی للمطبوعات .
50 . فوات الوفیات ، الکتبی (ت 764 ه )، تحقیق: علی محمّد وعادل أحمد، بیروت: دار الکتب العلمیة، الطبعة الاُولی، 2000 م .
51 . معجم رجال الحدیث ، أبو القاسم بن علی أکبر الخوئی ( ت 1413 ه ) ، الطبعة الخامسة ، 1413 ه ، طبعة منقّحة ومزیدة .
52 . أعیان الشیعة ، محسن بن عبد الکریم الأمین الحسینیّ العاملیّ الشقرائیّ (ت 1371 ه ) ، إعداد : السیّد حسن الأمین ، بیروت : دار التعارف ، الطبعة الخامسة، 1403 ه .
53 . روضة الواعظین ، محمّد بن الحسن بن علیّ الفتّال النیسابوری (ت 508 ه ) ، تحقیق : حسین الأعلمی ، بیروت : مؤسّسة الأعلمی ، الطبعة الاُولی ، 1406 ه .
54 . کتاب سلیم بن قیس ، سلیم بن قیس الهلالی العامری (ت حوالی 90 ه ) ، تحقیق : محمّد باقر الأنصاری ، قمّ : نشر الهادی ، الطبعة الاُولی ، 1415 ه .
55 . بصائر الدرجات ، أبو جعفر محمّد بن الحسن الصفّار القمّی المعروف بابن فروخ (ت 290 ه ) ، قمّ : مکتبة آیة اللّه
المرعشی ، الطبعة الاُولی ، 1404 ه .
56 . مناقب الإمام أمیر المؤمنین علیهالسلام ، محمّد بن سلیمان الکوفی القاضی (ت 300 ه ) ، تحقیق : محمّد باقر المحمودی ، قمّ : مجمع إحیاء الثقافة الإسلامیّة ، الطبعة الاُولی ، 1412 ه .
57 . تفسیر الثعلبی ، أبو إسحاق الثعلبی، (ت 427 ه)، تحقیق: أبو محمّد بن عاشور، بیروت : دار إحیاء التراث العربی، الطبعة الاُولی، 1422 ه .
58 . الأمالی ، محمّد بن علی بن بابویه القمّی (الشیخ الصدوق) (ت 381 ه ) ، تحقیق : مؤسّسة البعثة ، قمّ : مؤسّسة البعثة ، الطبعة الاُولی ، 1417 ه .
59 . الأمالی للطوسی ، أبو جعفر محمّد بن الحسن المعروف بالشیخ الطوسی (ت 460 ه ) ، تحقیق : مؤسّسة البعثة ، قمّ : دار الثقافة ، الطبعة الاُولی ، 1414 ه .
60 . الأمالی ، أبو عبد اللّه محمّد بن النعمان العُکبَری البغدادی المعروف بالشیخ المفید (ت 413 ه ) ، بیروت : دار المفید للطباعة والنشر والتوزیع، الطبعة الثانیة ، 1414 ه .
61 . الاحتجاج علی أهل اللجاج ، أبو منصور أحمد بن علی بن أبی طالب الطبرسی (ت 620 ه )، تحقیق: إبراهیم البهادری ومحمّد هادی به، طهران : دار الاُسوة ، الطبعة الاُولی ، 1413 ه .
62 . الیقین باختصاص مولانا علیّ بإمرة المسلمین ، أبو القاسم علی بن موسی الحلّی المعروف بابن طاووس (ت 664 ه ) ، تحقیق : محمّد باقر أنصاری ، قمّ : مؤسّسة دار الکتاب ، الطبعة الاُولی ، 1413 ه .
63 . تفسیر نور الثقلین ، عبد علیّ بن جمعة العروسی الحویزی (ت 1112 ه ) ، تحقیق : السیّد هاشم الرسولی المحلاّتی ، قمّ : مؤسّسة إسماعیلیان ، الطبعة الرابعة، 1412 ه .
64 . زاد المسیر فی علم التفسیر ، عبد الرحمن بن علی القرشی البغدادی المعروف بابن الجوزی (ت 597 ه ) ، تحقیق : محمّد عبد اللّه ، بیروت : دار الفکر ، الطبعة الاُولی، 1407 ه .
65 . بشارة المصطفی لشیعة المرتضی ، أبو جعفر محمّد بن محمّد بن علی الطبری (ت 525 ه ) ، النجف الأشرف : المطبعة الحیدریّة ، الطبعة الثانیة ، 1383 ه .
66 . الاعتقادات وتصحیح الاعتقادات ، أبو جعفر محمّد بن علیّ بن الحسین بن بابویه القمّی المعروف بالشیخ الصدوق (ت 381 ه ) ، تحقیق : عاصم عبد السیّد ، قمّ : المؤتمر العالمی لألفیة الشیخ المفید ، الطبعة الاُولی ، 1413 ه .
67 . صفات الشیعة ، أبو جعفر محمّد بن علیّ بن الحسین بن بابویه القمّی المعروف بالشیخ الصدوق (ت 381 ه ) ، تحقیق : مؤسّسة الإمام المهدی عج - قمّ : مؤسّسة الإمام المهدی عج ، الطبعة الاُولی ، 1310 ه .
68 . معانی الأخبار ، أبو جعفر محمّد بن علی بن الحسین بن بابَوَیه القمّی المعروف بالشیخ الصدوق ( ت 381 ه ) ، تحقیق : علی أکبر الغفّاری ، قمّ : موّسة النشر الإسلامی التابعة لجماعة المدرّسین ، الطبعة الاُولی، 1361 ه .
69 . کفایة الأثر فی النصّ علی الأئمّة الاثنی عشر ، أبو القاسم علیّ بن محمّد بن علی الخزّاز القمّی (ق 4 ه ) ، تحقیق: السیّد عبد اللطیف الحسینی الکوه کمری ، نشر بیدار ، الطبعة الاُولی، 1401 ه .
70 . المستدرک علی الصحیحین ، أبو عبد اللّه محمّد بن عبد اللّه الحاکم النیسابوری (ت 405 ه )، تحقیق : مصطفی عبد القادر عطا ، بیروت : دار الکتب العلمیّة ، الطبعة الاُولی ، 1411 ه .
71 . شرح الأخبار فی فضائل الأئمّة الأطهار ، أبو حنیفة القاضی النعمان بن محمّد المصری ( ت 363 ه ) ، تحقیق : محمّد الحسینی الجلالی ، قمّ : مؤسّسة النشر الإسلامی التابعة لجماعة المدرّسین ، الطبعة الثانیة ، 1414 ه .
72 . الإفصاح فی إمامة أمیر المؤمنین ، محمّد بن محمّد بن النعمان العکبری البغدادی (الشیخ المفید) (ت 413 ه ) ، قمّ : مؤسّسة البعثة ، الطبعة الاُولی ، 1412 ه .
73 . الفصول المختارة من العیون والمحاسن ، أبو القاسم علی بن الحسین الموسوی المعروف بالشریف المرتضی وعلم الهدی (ت 436 ه ) ، قمّ : المؤتمر العالمی بمناسبة ذکری ألفیة الشیخ المفید ، الطبعة الاُولی ، 1413 ه .
74 . عمدة عیون صحاح الأخبار فی مناقب إمام الأبرار (العمدة) ، یحیی بن الحسن الأسدی الحلّی المعروف بابن البطریق (ت 600 ه ) ، قمّ : مؤسّسة النشر الإسلامی ، الطبعة الاُولی ، 1407 ه .
75 . الفضائل ، أبو الفضل سدید الدین شاذان بن جبرئیل بن إسماعیل بن أبی طالب القمّی (ت 660 ه ه ) ، النجف الأشرف : المطبعة الحیدریّة ، الطبعة الاُولی، 1338 ه .
76 . الطرائف فی معرفة مذاهب الطوائف ، أبو القاسم رضی الدین علیّ بن موسی بن طاووس الحسنی (ت 664 ه ) ، قمّ : مطبعة الخیام ، الطبعة الاُولی ، 1400 ه .
77 . التشریف بالمنن فی التعریف بالفتن (الملاحم والفتن) ، أبو القاسم علیّ بن موسی الحلّی المعروف بابن الطاووس (ت 664 ه ) ، قمّ : تحقیق ونشر : مؤسّسة صاحب الأمر عج ، الطبعة الاُولی، 1416 ه .
78 . المزار ، أبو عبد اللّه محمّد بن محمّد بن النعمان العُکبَری الحارثی المعروف بالشیخ المفید ( ت 413 ه ) ، تحقیق : محمّد باقر الأبطحی ، قمّ : المؤتمر العالمی لألفیة الشیخ المفید ، الطبعة الاُولی ، 1413 ه .
79 . الغدیر فی الکتاب والسنّة والأدب ، عبد الحسین أحمد الأمینی (ت 1390 ه ) ، بیروت : دار الکتاب العربی ، الطبعة الثالثة ، 1387 ه .
80 . سنن أبی داود ، أبو داود سلیمان بن أشعث السِّجِستانی الأزدی ( ت 275 ه ) ، تحقیق : سعید محمّد اللحّام ، بیروت : دار الفکر للطباعة والنشر والتوزیع ، الطبعة الاُولی ، 1410 ه .
81 . المصنّف ، أبو بکر عبد الرزّاق بن همام الصنعانی (ت 211 ه ) ، تحقیق : حبیب الرحمن الأعظمی ، بیروت : المجلس العلمی .
82 . صحیح ابن حبّان ، علیّ بن بلبان الفارسی المعروف بابن بلبان (ت 739 ه ) ، تحقیق : شعیب الأرنؤوط ، بیروت : مؤسّسة
الرسالة ، الطبعة الثانیة ، 1414 ه .
83 . المعجم الأوسط ، أبو القاسم سلیمان بن أحمد اللخمی الطبرانی (ت 360 ه ) ، تحقیق : طارق بن عوض اللّه ، وعبد الحسن بن إبراهیم الحسینیّ ، القاهرة : دار الحرمین ، الطبعة الاُولی، 1415 ه .
84 . موارد الظمآن إلی زوائد أبی حبّان ، الحافظ نور الدین علی بن أبی بکر الهیثمی ( ت 807 ه ) ، تحقیق : حسین سالم أسد الدارانی ، دمشق : دار الثقافة العربیة ، الطبعة الاُولی ، 1411 ه .
85 . تاج الموالید (مجموعة نفیسة) ، الفضل بن الحسن الطبری (ت 548 ه ) ، قمّ : مکتبة بصیرتی ، الطبعة الاُولی، 1406 ه .
86 . تاریخ مدینة دمشق ، علی بن الحسن بن عساکر الدمشقی ( ت 571 ه ) ، تحقیق : علی شیری ، بیروت : دار الفکر للطباعة والنشر والتوزیع ، 1415 ه .
87 . الهدایة الکبری ، أبو عبد اللّه الحسین بن حمدان الخصیبی (ت 334 ه ) ، بیروت : مؤسّسة البلاغ ، الطبعة الرابعة ، 1411 ه .
88 . شرح اُصول الکافی ، صدر الدین محمّد بن إبراهیم الشیرازی المعروف بملاّ صدرا (ت 1050 ه ) ، تحقیق : محمّد خواجوی ، طهران : مؤسّسة مطالعات وتحقیقات فرهنگی ، الطبعة الاُولی ، 1366 ش .
89 . الأنوار البهیّة فی تواریخ الحجج الإلهیّة ، الشیخ عبّاس القمّی ( ت1359 ه ) ، تحقیق : مؤسّسة النشر الإسلامی ، قمّ : مؤسّسة النشر الإسلامی لجماعة المدرّسین ، الطبعة الاُولی ، 1417 ه .
90 . معجم أحادیث الإمام المهدیّ ، تحقیق : الهیئة العلمیّة فی مؤسّسة المعارف الإسلامیّة ، قمّ : الهیئة العلمیّة فی مؤسّسة المعارف الإسلامیّة ، الطبعة الاُولی، 1411 ه .
91 . تفسیر مقاتل بن سلیمان، أبو الحسن مقاتل بن سلیمان بن بشیر الخراسانی البلخی (ت 150 ه ) .
92 . فرج المهموم فی تاریخ علماء النجوم ، علی بن موسی الحلّی (السیّد ابن طاووس) (ت 664 ه) ، قمّ : منشورات الشریف الرضی .
93 . التبیان فی تفسیر القرآن ، أبو جعفر محمّد بن الحسن المعروف بالشیخ الطوسی (ت 460 ه ) ، تحقیق : أحمد حبیب قصیر العاملی ، النجف الأشرف : مکتبة الأمین .
94 . مجمع البیان فی تفسیر القرآن (تفسیر مجمع البیان) ، الفضل بن الحسن الطبرسی (أمین الإسلام) (ت 548 ه ) ، تحقیق : السیّد هاشم الرسولی المحلاّتی والسیّد فضل اللّه الیزدی الطباطبائی ، بیروت : دار المعرفة ، الطبعة الثانیة، 1408 ه .
95 . تفسیر الطبریّ (جامع البیان فی تفسیر القرآن) ، أبو جعفر محمّد بن جریر الطبریّ (310 ه )، بیروت : دار الفکر .
96 . تفسیر القرآن العظیم مسندا عن الرسول (تفسیر ابن أبی حاتم) ، عبد الرحمن بن أبی حاتم الرازی (ت 327 ه ) ، تحقیق : أحمد عبد اللّه عمّار زهرانی ، المدینة : مکتبة الدار ، الطبعة الاُولی ، 1408 ه .
97 . التفسیر الکبیر ومفاتیح الغیب (تفسیر الفخر الرازی) ، أبو عبد اللّه محمّد بن عمر المعروف بفخر الدین الرازی
(ت 604 ه ) ، بیروت : دار الفکر ، الطبعة الاُولی ، 1410 ه .
98 . الدرّ المنثور فی التفسیر المأثور ، جلال الدین عبد الرحمن بن أبی بکر السیوطی (ت 911 ه ) ، بیروت : دار الفکر ، الطبعة الاُولی ، 1414 ه .
99 . روح المعانی فی تفسیر القرآن (تفسیر الآلوسی) ، محمود بن عبد اللّه الآلوسی (ت 1270 ه ) ، بیروت : دار إحیاء التراث العربی .
100 . تفسیر القمّی، علی بن إبراهیم القمّی، (ت 329 ه )، تحقیق: السیّد طیّب الموسوی الجزائری، قمّ : منشورات مکتبة الهدی، الطبعة الثالثة، 1404 ه .
101 . تفسیر القرطبی (الجامع لأحکام القرآن) ، أبو عبد اللّه محمّد بن أحمد الأنصاری القرطبی (ت 671 ه ) ، تحقیق : محمّد عبد الرحمن المرعشلی ، بیروت : دار إحیاء التراث العربی ، الطبعة الثانیة، 1405 ه .
102 . المحتضر، حسن بن سلیمان الحلّی، (ق 8 ه )، تحقیق: سیّد علی أشرف، انتشارات المکتبة الحیدریة، الطبعة الاُولی، 1424 ه .
103 . الصراط المستقیم إلی مستحقّی التقدیم ، زین الدین أبو محمّد علیّ بن یونس النباطیّ البیاضیّ (ت 877 ه ) ، تحقیق : محمّد باقر المحمودی ، طهران : المکتبة المرتضویّة ، الطبعة الاُولی، 1384 ه .
104 . العقد النضید والدرّ الفرید فی فضائل أمیر المؤمنین وأهل بیت النبی، محمّد بن الحسن القمّی (ق 7 ه )، تحقیق: علی أوسط الناطقی، قمّ دار الحدیث، الطبعة الاُولی، 1423 ه .
105 . غایة المرام وحجّة الخصام فی تعیین الإمام ، هاشم بن إسماعیل البحرانی (ت 1107 ه ) ، تحقیق : السیّد علی عاشور ، بیروت : مؤسّسة التاریخ العربی ، 1422 ه .
106 . مسند الشامیّین ، أبو القاسم سلیمان بن أحمد بن أیّوب اللخمیّ الطبرانی (ت 360 ه ) ، تحقیق : حمدی عبد المجید السلفی ، بیروت : مؤسّسة الرسالة ، الطبعة الاُولی 1409 ه .
107 . الإصابة فی تمییز الصحابة ، أبو الفضل أحمد بن علی بن الحجر العسقلانی (ت 852 ه ) ، تحقیق: عادل أحمد عبد الموجود ، وعلی محمّد معوّض ، بیروت : دار الکتب العلمیّة ، الطبعة الاُولی ، 1415 ه .
108 . ینابیع المودّة لذوی القربی ، سلیمان بن إبراهیم القندوزی الحنفی (ت 1294 ه ) ، تحقیق : علی جمال أشرف الحسینی ، طهران : دارالاُسوة ، الطبعة الاُولی ، 1416 ه .
109 . فیض القدیر شرح الجامع الصغیر، محمّد عبد الرؤوف المناوی، تحقیق: أحمد عبد السلام، بیروت : دار الکتب العلمیة، الطبعة الاُولی، 1415 ه .
110 . میزان الاعتدال فی نقد الرجال ، محمّد بن أحمد الذهبی ( ت 748 ه ) ، تحقیق : علی محمّد البجاوی ، بیروت : دار الفکر .
111 . تحفة الأحوذی، المبارکفوری (ت 1282 ه )، بیروت : دار الکتب العلمیة، الطبعة الاُولی، 1410 ه .
112 . التاریخ الکبیر ، أبو عبد اللّه محمّد بن إسماعیل البخاری (ت 256 ه ) ، بیروت : دار الفکر .
113 . الإکمال (إکمال الکمال) ، علی بن هبة اللّه العِجلی الجُرباذقانی (ابن ماکولا) (ت 475 ه) ، بیروت : دار الکتب العلمیة ، 1411 ه .
114 . تهذیب الکمال فی أسماء الرجال ، یونس بن عبد الرحمن المزّی ( ت 742 ه ) ، تحقیق : الدکتور بشّار عوّاد معروف ، بیروت : مؤسّسة الرسالة ، الطبعة الرابعة ، 1406 ه .
115 . تذکرة الحفّاظ ، محمّد بن أحمد الذهبی ( ت 748 ه ) ، بیروت : دار إحیاء التراث العربی .
116 . البدایة والنهایة ، أبو الفداء إسماعیل بن عمر بن کثیر الدمشقی (ت 774 ه ) ، تحقیق : مکتبة المعارف ، بیروت : مکتبة المعارف .
117 . الأصفی فی تفسیر القرآن ، المولی محمّد محسن الفیض الکاشانی (ت 1091 ه ) ، تحقیق : مرکز الأبحاث والدراسات الإسلامیة ، قمّ : مکتب الإعلام الإسلامی ، الطبعة الاُولی ، 1376 ش .
118 . الصافی فی تفسیر القرآن (تفسیر الصافی) ، محمّد محسن بن شاه مرتضی (الفیض الکاشانی) (ت 1091 ه ) ، قمّ : مؤسّسة الهادی ، الطبعة الثانیة ، 1416 ه .
119 . الطبقات الکبری ، محمّد بن سعد کاتب الواقدی ( ت 230 ه ) ، بیروت : دار صادر .
120 . إمتاع الأسماع فیما للنبیّ من الحفدة والمتاع ، الشیخ تقی الدین أحمد بن علی المقریزی (ت 845 ه ) .
121 . مصباح المتهجّد ، أبو جعفر محمّد بن الحسن بن علیّ بن الحسن الطوسی (ت 460 ه ) ، تحقیق : علیّ أصغر مروارید ، بیروت : مؤسّسة فقه الشیعة ، الطبعة الاُولی ، 1411 ه .
122 . المهذّب ، عبد العزیز بن البرّاج الطرابلسی (ت 481 ه) ، قمّ : مؤسّسة النشر الإسلامی التابعة لجماعة المدرّسین ، 1406 ه .
123 . ثواب الأعمال وعقاب الأعمال ، أبو جعفر محمّد بن علی بن الحسین بن بابَوَیه القمّی المعروف بالشیخ الصدوق ( ت 381 ه ) ، قمّ : منشورات الشریف الرضی ، الطبعة الثانیة ، 1368 ه .
124 . فضائل الأشهر الثلاثة ، أبو جعفر محمّد بن علی بن الحسین بن بابَوَیه القمّی المعروف بالشیخ الصدوق ( ت 381 ه ) ، تحقیق : غلام رضا عرفانیان ، قمّ : مطبعة الآداب ، الطبعة الاُولی ، 1396 ه .
125 . الاختصاص ، المنسوب إلی أبی عبد اللّه محمّد بن محمّد بن النعمان العُکبَری البغدادی المعروف بالشیخ المفید (ت 413 ه ) ، تحقیق : علی أکبر الغفّاری ، بیروت : دار المفید للطباعة والنشر والتوزیع ، الطبعة الثانیة، 1414 ه .
126 . النوادر (مستطرفات السرائر) ، أبو عبد اللّه محمّد بن أحمد بن إدریس الحلّی (ت 598 ه ) ، تحقیق : مؤسّسة الإمام المهدی، قمّ : مؤسّسة الإمام المهدی ، الطبعة الاُولی ، 1408 ه .
127 . جمال الأُسبوع بکمال العمل المشروع ، رضی الدین علی ین موسی بن جعفر بن محمّد بن طاووس الحسنی الحسینی (ت 664 ه ) ، تحقیق جواد قیّومی ، قمّ : مؤسّسة الآفاق ، الطبعة الاُولی ، 1371 ه .
128 . مسند الشهاب ، أبو عبد اللّه محمّد بن سلامة القضاعی (ت 454 ه ) ، تحقیق : حمدی عبد المجید السلفی ، بیروت : مؤسّسة الرسالة ، الطبعة الاُولی ، 1405 ه .
129 . تخریج الأحادیث والآثار الواقعة فی تفسیر الکشّاف ، محمّد بن عبد اللّه بن یوسف الزیلعی ( ت 762 ه ) .
130 . تفسیر فرات الکوفی ، أبو القاسم فرات بن إبراهیم بن فرات الکوفی (ق 4 ه ) ، تحقیق : محمّد کاظم المحمودی ، طهران : وزارة الثقافة والإرشاد الإسلامی ، الطبعة الاُولی ، 1410 ه .
131 . الکشّاف ، محمود بن عمر الزمخشری (ت 538 ه ) ، بیروت : دار المعرفة .
132 . تفسیر السمرقندی، أبو لیث السمرقندی (ت 383 ه )، تحقیق : محمود مطرجی ، بیروت: دار الفکر .
133 . البحر المحیط ، محمّد بن یوسف الغرناطی (ت 745 ه) ، تحقیق : عادل أحمد عبد الموجود ، بیروت : دار الکتب العلمیة ، 1413 ه .
134 . تفسیر البرهان (البرهان فی تفسیر القرآن) ، هاشم بن سلیمان البحرانی (ت 1107 ه ) ، تحقیق: الموسوی الزندی ، قمّ : مؤسّسة مطبوعات إسماعیلیان ، الطبعة الثانیة، 1334 ه .
135 . تفسیر أبی السعود المسمّی بإرشاد العقل السلیم إلی مزایا القرآن الکریم، أبو السعود محمّد بن محمّد العمادی (ت951 ه )، بیروت: دار إحیاء التراث العربی.
136 . لسان المیزان ، أبو الفضل أحمد بن علی بن حجر العسقلانی (ت 852 ه ) ، بیروت : مؤسّسة الأعلمی ، الطبعة الثالثة ، 1406 ه .
137 . فلاح السائل ، علی بن موسی الحلّی (السیّد ابن طاووس) (ت 664 ه ) ، تحقیق : غلامحسین مجیدی ، قمّ : مکتب الإعلام الإسلامی ، الطبعة الاُولی ، 1419 ه .
138 . کامل الزیارات ، أبو القاسم جعفر بن محمّد بن قُولَوَیه ( ت 367 ه ) ، قمّ : موّسة نشر الفقاهة ، الطبعة الاُولی ، 1417 ه .
139 . مکیال المکارم فی فوائد الدعاء للقائم، میزرا أحمد تقی الموسوی الإصفهانی (ت 1348 ه )، تحقیق: السیّد علی عاشور، بیروت: مؤسّسة الأعلمی للمطبوعات، الطبعة الاُولی، 1421 ه .
140 . تفسیر العیّاشی، أبو النضر محمّدبن مسعود السلمی السمرقندی المعروف بالعیّاشی (ت 320 ه )، تحقیق : السیّد هاشم الرسولی المحلاّتی ، طهران : المکتبة العلمیّة ، الطبعة الاُولی ، 1380 ه .
141 . ذخائر العقبی فی مناقب ذوی القربی ، أحمد بن عبد اللّه الطبری (ت 693 ه ) ، تحقیق : أکرم البوشی ، جدّة : مکتبة الصحابة ، الطبعة الاُولی ، 1415 ه .
142 . دعائم الإسلام وذکر الحلال والحرام والقضایا والأحکام ، أبو حنیفة النعمان بن محمّد بن منصور بن أحمد بن حیّون
التمیمی المغربی ( ت 363 ه ) ، تحقیق : آصف بن علی أصغر فیضی ، قمّ : موّسة آل البیت ، بالاُوفسیت عن طبعة دار المعارف فی القاهرة ، 1383 ه .
143 . بیت الأحزان ، الشیخ عبّاس القمّی ( ت 1359 ه ) ، قمّ : دار الحکمة ، الطبعة الاُولی ، 1412 ه .
144 . أنساب الأشراف ، أحمد بن یحیی بن جابر البلاذری (ت 279 ه ) ، تحقیق: محمّد باقر المحمودی ، بیروت : دار المعارف ، الطبعة الثالثة.
145 . شرح نهج البلاغة ، عزّ الدین عبد الحمید بن محمّد بن أبی الحدید المعتزلی المعروف بابن أبی الحدید (ت 656 ه ) ، تحقیق : محمّد أبوالفضل إبراهیم ، بیروت : دار إحیاء التراث ، الطبعة الثانیة ، 1387 ه .
146 . الإمامة والسیاسة (تاریخ الخلفاء) ، أبو محمّد عبد اللّه بن مسلم بن قتیبة الدینوریّ (ت 276 ه ) ، تحقیق : علی شیری ، قم: مکتبة الشریف الرضی ، الطبعة الاُولی، 1413 ه .
147 . مسند أحمد ، أحمد بن محمّد بن حنبل الشیبانی (ت 241 ه ) ، تحقیق : عبد اللّه محمّد الدرویش ، بیروت : دار الفکر ، الطبعة الثانیة ، 1414 ه .
148 . صحیح مسلم ، أبو الحسین مسلم بن الحجّاج القُشَیری النیسابوری (ت 261 ه ) ، تحقیق : محمّد فؤاد عبد الباقی ، القاهرة : دار الحدیث ، الطبعة الاُولی ، 1412 ه .
149 . سنن الترمذی ( الجامع الصحیح ) ، أبو عیسی محمّد بن عیسی بن سورة الترمذی ( ت 279 ه ) ، تحقیق : عبد الرحمن محمّد عثمان ، بیروت : دار الفکر للطباعة والنشر والتوزیع ، الطبعة الثانیة ، 1403 ه .
150 . أمالی الحافظ ، الحافظ أبو نعیم أحمد بن عبد اللّه الإصفهانی (ت 430 ه ) .
151 . نظم درر السمطین ، محمّد بن یوسف الزرندی (ت 750 ه) ، إصفهان : مکتبة الإمام أمیر المؤمنین ، 1377 ش .
152 . صحیح البخاری ، أبو عبد اللّه محمّد بن إسماعیل البخاری (ت 256 ه ) ، تحقیق : مصطفی دیب البغا ، بیروت : دار ابن کثیر ، الطبعة الرابعة، 1410 ه .
153 . فتح الباری شرح صحیح البخاری ، أحمد بن علی العسقلانی (ابن حجر) (ت 852 ه ) ، تحقیق : عبد العزیز بن عبد اللّه بن باز ، بیروت : دار الفکر ، الطبعة الاُولی ، 1379 ه .
154 . مسند أبی یعلی الموصلی ، أبو یعلی أحمد بن علی بن المثنّی التمیمی الموصلی (ت 307 ه ) ، تحقیق : إرشاد الحقّ الأثری ، جدّة : دار القبلة ، الطبعة الاُولی ، 1408 ه .
155 . تهذیب التهذیب ، أبو الفضل أحمد بن علی بن حجر العسقلانی ( ت 852 ه ) ، تحقیق : مصطفی عبد القادر عطا ، بیروت : دار الکتب العلمیة ، الطبعة الاُولی ، 1415 ه .
156 . المجموع (شرح المهذّب) ، الإمام أبو زکریا محی الدین بن شرف النووی ( ت676 ه ) ، بیروت : دار الفکر .
157 . التفسیر الکبیر ومفاتیح الغیب (تفسیر الفخر الرازی) ، أبو عبد اللّه محمّد بن عمر المعروف بفخر الدین الرازی
(ت 604 ه ) ، بیروت : دار الفکر ، الطبعة الاُولی ، 1410 ه .
158 . تفسیر ابن کثیر (تفسیر القرآن العظیم) ، أبو الفداء إسماعیل بن عمر بن کثیر البصروی الدمشقی (ت 774 ه ) ، تحقیق : عبد العظیم غیم ، ومحمّد أحمد عاشور ، ومحمّد إبراهیم البنّا ، القاهرة : دار الشعب .
159 . الجواهر الحسان فی تفسیر القرآن (تفسیر الثعالبی)، عبد الرحمن بن محمّد بن مخلوف الثعالبی المالکی (ت 875 ه )، تحقیق: عبد الفتّاح أبو سنة، الطبعة الاُولی، 1418 ه .
160 . اُسد الغابة فی معرفة الصحابة ، أبو الحسن عزّ الدین علی بن أبی الکرم محمّد بن محمّد بن عبد الکریم الشیبانی المعروف بابن الأثیر الجزری (ت 630 ه ) ، تحقیق : علی محمّد معوّض ، وعادل أحمد ، بیروت : دارالکتب العلمیة ، الطبعة الاُولی ، 1415 ه .
161 . المناقب (المناقب للخوارزمی) ، للحافظ الموفّق بن أحمد البکری المکّی الحنفی الخوارزمی (568 ه )، تحقیق : مالک المحمودی ، قمّ : مؤسّسة النشر الإسلامی ، الطبعة الثانیة ، 1414 ه .
162 . السیرة الحلبیّة ، علی بن برهان الدین الحلبی الشافعی ( ت 11 ه ) ، بیروت : دار إحیاء التراث العربی .
163 . نوادر الراوندی ، فضل اللّه بن علیّ الحسینی الراوندی (ت 573 ه ) ، النجف الأشرف : المطبعة الحیدریة ، الطبعة الاُولی ، 1370 ش .
164 . الإقبال بالأعمال الحسنة فیما یعمل مرّة فی السنة ، أبو القاسم علی بن موسی الحلّی الحسنی المعروف بابن طاووس ( ت 664 ه ) ، تحقیق : جواد القیّومی الإصفهانی ، قمّ : مکتب الإعلام الإسلامی الطبعة الاُولی ، رجب 1414 ه .
165 . الملل والنحل ، أبو الفتح محمّد بن عبد الکریم الشهرستانی (ت 548 ه ) ، بیروت : دار المعرفة ، 1406 ه .
166 . شرح ابن عقیل، بهاء الدین عبد اللّه بن عقیل العقیلی الهمدانی المصری (ت 769 ه )، مصر المکتبة التجاریة الکبری، الطبعة الرابعة عشرة، 1348 ه.
167 . مؤتمر علماء بغداد ، بین السنّة والشیعة ، تحقیق السیّد مرتضی الرضوی ، القاهرة : 1399 ه .
168 . مثیر الأحزان ومنیر سبل الأشجان ، أبو إبراهیم محمّد بن جعفر الحلّی المعروف بابن نما (ت 645 ه ) ، تحقیق : مؤسّسة الإمام المهدی(عج) ، قمّ : مؤسّسة الإمام المهدی (عج) .
169 . معجم مقاییس اللغة ، أحمد بن فارس الرازی القزوینی ، قمّ : مکتبة الإعلام الإسلامی .
170 . الصحاح تاج اللغة وصحاح العربیة ، أبو نصر إسماعیل بن حمّاد الجوهری ( ت 398 ه ) ، تحقیق : أحمد عبد الغفّور العطّار ، بیروت : دار العلم للملایین ، الطبعة الرابعة ، 1407 ه .
171 . لسان العرب ، أبو الفضل جمال الدین محمّد بن مکرم بن منظور ( ت 711 ه ) ، قمّ : نشر أدب الحوزة ، الطبعة الاُولی ، 1405 ه .
172 . تاج العروس من جواهر القاموس ، محمّد بن محمّد مرتضی الحسینی الزبیدی (ت 1205 ه ) ، تحقیق : علیّ الشیری ،
بیروت : دار الفکر ، الطبعة الاُولی ، 1414 ه .
173 . مجمع البحرین ، فخر الدین الطریحی ( ت 1085 ه ) ، تحقیق : السیّد أحمد الحسینی ، طهران : مکتبة نشر الثقافة الإسلامیة ، الطبعة الثانیة ، 1408 .
174 . شرح الرضی علی الکافیة، رضی الدین الأسترآباذی (ت 686 ه )، تحقیق یوسف حسن عمر، طهران: مؤسّسة الصادق، 1395 ش .
175 . حاشیة الدسوقی علی الشرح الکبیر، شمس الدین الشیخ محمّد عرفة الدسوقی (ت 1230 ه )، بیروت: دار إحیاء الکتب العربیة.
176 . قصص الأنبیاء ، أبو الحسین سعید بن عبد اللّه الراوندی المعروف بقطب الدین الراوندی (ت 573 ه )، تحقیق: غلام رضا عرفانیان، مشهد : الحضرة الرضویّة المقدّسة ، الطبعة الاُولی ، 1409 ه .
177 . الإمامة والتبصرة من الحیرة، أبو الحسن علیّ بن الحسین بن بابویه القمّی (ت 329 ه ) ، تحقیق : محمّد رضا الحسینی ، قمّ : مؤسّسة آل البیت ، الطبعة الاُولی 1407 ه .
178 . مکارم الأخلاق ، أبو علی الفضل بن الحسن الطبرسی ( ت 548 ه ) ، تحقیق : علاء آل جعفر ، قمّ : مؤسّسة النشر الإسلامی ، الطبعة الاُولی ، 1414 ه .
179 . اختیار معرفة الرجال ( رجال الکشّی ) ، أبو جعفر محمّد بن الحسن المعروف بالشیخ الطوسی ( ت 460 ه ) ، تحقیق : میر داماد الإسترآبادی ، تحقیق : السیّد مهدی الرجائی ، قمّ : موّسة آل البیت لإحیاء التراث ، الطبعة الاُولی ، 1404 ه .
180 . رجال ابن الغضائری ، أبو الحسین أحمد بن الحسین بن عبید اللّه الغضائری الواسطی البغدادی ( ق 5 ه ) ، تحقیق : السیّد محمّد رضا الجلالی ، قمّ : دار الحدیث ، الطبعة الاُولی ، 1422 ه .
181 . خلاصة الأقوال ، الحسن بن یوسف بن علی بن المطهّر المعروف بالعلاّمة الحلّی ( ت 726 ه ) ، تحقیق : الشیخ جواد القیّومی ، قمّ : موّسة نشر الفقاهة ، الطبعة الاُولی ، 1417 ه .
182 . رجال ابن داود ، الحسین بن علی بن داود الحلّی ( ت 740 ه ) ، تحقیق : السیّد محمّد صادق آل بحر العلوم ، قمّ : بالاُوفسیت عن طبعة منشورات مطبعة الحیدریة فی النجف الأشرف ، منشورات الرضی ، 1392 ه .
183 . نقد الرجال ، مصطفی بن الحسین التفرشی ( القرن الحادی عشر) ، قمّ : موّسة آل البیت لإحیاء التراث ، الطبعة الاُولی ، 1418 ه .
184 . طرائف المقال فی معرفة طبقات الرجال ، علی أصغر بن شفیع الموسوی الجابلقی (ت 1313 ه) ، تحقیق : السیّد مهدی الرجائی ، قمّ : مکتبة آیة اللّه المرعشی النجفی .
185 . معجم أحادیث الإمام المهدیّ ، تحقیق : الهیئة العلمیّة فی مؤسّسة المعارف الإسلامیّة ، قمّ : الهیئة العلمیّة فی مؤسّسة المعارف الإسلامیّة ، الطبعة الاُولی، 1411 ه .