دیوان آتش دل ضامن اصفهانی

ghaemiyeh.com

مشخصات كتاب

سرشناسه : وزنه اصفهاني، محمود، - ۱۳14.

عنوان قراردادي : ديوان

عنوان و نام پديدآور : ديوان آتش دل/ محمود وزنه متخلص به ضامن اصفهاني.

با مقدمه‌ و شرح حال بقلم عزيز اله مسعودي.

مشخصات نشر : [اصفهان]: چاپخانه مشتاقي، 1346

تايپ و ويرايش : مركز تحقيقات رايانه اي قائميه اصفهان

مشخصات ظاهري : 256ص.

موضوع : شعر فارسي -- قرن 20

رده بندي كنگره : PIR۷۵۷۳/۵/د۹ ۱۳۳۸

رده بندي ديويي : ۸فا۱/۶

مقدمه

اثر طبع شاعر شهير:

آقاي محمود وزنه متخلص به ضامن اصفهاني

شامل: قصائد - مصائب - غزليات - رباعيات

چاپ دوم

«حق چاپ محفوظ و مخصوص مؤلف است»

نقد هستي را به نرد عشق جانان باختم***ز آتش دل سوختم تا آتش دل ساختم

چون راه هر كسي بسوي عالم فناست***شادم از اينكه شعري و عكسي ز من بجاست

اين عكس پرشكوه كه در آتش دلست***تصوير ضامن است كه مداح مرتضاست

تمثال شاعر شهير

آقاي محمود وزنه متخلص به ضامن اصفهاني

در اين كتاب اگر بارادت كني نظر***بحريست پر حقيقت و درجيست پر گهر

از من اگر كه هست قصوري در اين مقال***دارم اميد عفو ندارم سر جدال

آنانكه در ز لعل گهر بار سفته اند***در روزگار اين سخت نغز گفته اند

بلبل به باغ و جغد به ويرانه تاخته***هر كس بقدر همت خود خانه ساخته

بنام خداوند بخشنده مهربان

مقدمه جلد اول:

در دورانيكه صورت زيبا و فريبنده ي لذائذ ظاهري و زودگذر زندگاني بيش از بيش توجه افراد بشر را جلب و از تفكر و تعمق بيشتر در امور ديني و معنوي باز داشته است و در راهيكه مسلماً به تباهي منتهي خواهد شد ميكشاند.

كسانيكه بدنيائي بالاتر از دنياي ماديات ايمان دارند موظفند هر جا به هر عنوان روزنه ي اميدي مشاهده نمودند آنرا گرامي و مغتنم شمارند شايد بوئي از بهشت حقيقت از آن بمشام جان برسد.

شعر و ادبيات و كتابهاي مفيد را نيز ميتوانيم از روزنه هاي اميد بدانيم چه اگر بطور صحيح از اين عوامل بهره برداري و استفاده شود بطور يقين تا حد زيادي از سقوط اجتماع جلوگيري مينمايد.

آنچنانكه فضاي سرپوشيده احتياج به وسيله تهويه دارد تا ساكنين آن مسموم نشوند جامعه نيز به كتاب هاي مفيد و يا لااقل بي ضرر محتاج است و هر چه تعداد آنها بيشتر باشد خطر مسموميت افكار عمومي كمتر خواهد شد.

بهمين دليل دانشمندان صاحب نظر و خردمندان با فضل و هنر وظيفه دارند زحمت و پشتكار افرادي را كه فقط با سرمايه ي عشق و علاقه هدف مقدسي را دنبال نموده اند ناديده نگرفته و ايشان را مورد تشويق قرار دهند.

اكنون با توجه به اين مقدمه نظر اهل ذوق و كساني را كه به مدايح و مراثي آل عصمت و طهارت عليهم السلام علاقمند مي باشند (به كتاب آتش دل) و شرح حال

آقاي محمود وزنه متخلص به ضامن كه اين اثر را جمع آوري نموده اند معطوف و قضاوت در مورد چگونگي اشعار و جديت و پشتكار آقاي وزنه را بخوانندگان محترم واگذار مينمايد.

آقاي محمود وزنه فرزند علي در سال 1314 شمسي در بخش سه اصفهان متولد شده و پس از گذراندن دوران كودكي به شغل شريف نجاري مشغول گرديده است بيش از 15 سال از سنين عمر او نگذشته است كه پدرش دار فاني را بدرود گفته آقاي محمود وزنه با تحمل بار سنگين زندگي ضمن انجام كار و تأمين معاش خود و عائله اش در اثر پاكي سرشت و علاقه ي باطني به محافل و مجالس اهل ذوق راه يافت و از هر خرمني خوشه ئي بدست آورد تا اينكه بكمك صداي گرم و دلنشين در ميان مداحان و مرثيه خوانان كه غالباً بدون هيچگونه نظر مادي فقط باميد تقرب بخاندان عصمت و طهارت عليهم السلام با بيان مناقب و مصائب ايشان گوش جان شيعيان را نوازش ميدهند مقام شايسته ئي بدست آورد و مورد توجه اهل دل قرار گرفت و اكنون نيز با گردآوري و طبع نشر كتاب (آتش دل) كه ثمره ي چندين سال پشتكار و زحمت و ميباشد ديده ي دل دوستان خويش را روشن ساخته است

اميدوار است مورد توجه ائمه اطهار عليهم السلام واقع شود. در خاتمه سعادت و موفقيت تمام كساني را كه بهر عنوان وسيله ي پيشرفت جوانان و علاقمندان بمذهب را فراهم ميسازند از خداوند توانا مسئلت مينمايد.

ارديبهشت ماه 1343 - عزيز اله مسعودي

بنام خداوند جان آفرين***حكيم سخن در زبان آفرين

مقدمه جلد دوم:

سپاس بي حد و حصر و ستايش بي پايان مر خداوندي را سزاست كه خوان جهان را بگسترد و بندگان خود را از اين سفره ي بي منتها متنعم ساخته نه كسي را آن عقل كه پي بكنه ذات شريفش برد نه كسي را آن زبان كه شكر نعمتش گويد الحق كه در مقابل عظمت خداوند بي همتا عقل ها قاصر و زبانها الكن است.

چنانكه بزرگان نكته سنج گفته اند:

جهان را بلندي و پستي توئي***ندانم كه ئي هر چه هستي توئي

پس از ستايش حضرت پروردگار درود فراوان بروان پاك محمد ابن عبدالله صلي الله عليه و آله و سلم و ابن عم او علي ابن ابيطالب عليه السلام و يازده فرزندان گرامش من الا آن الا قيام يوم الدين

باري گر چه در دنياي متمدن كنوني عقلا و فضلا و دانشمندان و شعرا و ادبيان سخن پرور والا قدر عالي طبع بسيار هستند ولي هزار نكته ي باريكتر ز مو اينجاست كه شخصي ضمن انجام كار و مشقت سنگين بار زندگي شاعري گردد روشن روان كه با قلبي آكنده از ولاي چهارده معصوم عليهم السلام در پاي سخن را متلاطم گرداند به مصداق آنكه گفته اند (رسد آدمي بجايي كه بجز خدا نه بيند)

آقاي محمود وزنه متخلص به ضامن اصفهاني يكي از آن افرادي ميباشد كه شاعريست پخته و اشعار شيوايش در كتاب آتش دل شاهد عرايض اينجانب است،

قصائدش دلنشين غزلياتش دلربا قطعات و رباعياتش دلنواز مصائبي كه در باره ي ائمه اطهار گفته بس جانسوز و دل گداز است جاي بسي خوشبختي است كه چون آتش جاويدان عشق در طور دلش پاي تا سر شعله ور گرديد و با قلبي تابناك دلي دردناك بمدايح و مصائب عترت اطهار پرداخت اميدواريم آتش عشقش آنچنان شعله ور گردد كه اين آتش دل را در سر تا سر عالم امكان به نزد اهل ادب بيش از پيش جلوه گر سازد.

گر چه اين بنده ي ناقابل بيانم در توصيف بلبلان گلستان ادب الكن است و بقولي معروف قطره بعمان بردن ميباشد ناچار اينجا لازم دانستم شمه ي از احوالات اين شاعر شهير معاصر آقاي محمود وزنه متخلص به (ضامن) اصفهاني را كه با طبع جوان عالم پير را زندگي نوين بخشيده به شرف عرض دوستان حقيقت و پيروان طريقت برسانم (آقاي محمود وزنه) در سال 1314 خورشيدي در بخش 3 اصفهان پا بعرصه ي وجود نهاد و در سال 1332 موفق گرديد كه از يم انديشه گوهر مدح ائمه اطهار را برشته نظم درآورد و در سال 1346 جلد دوم ديوان آتش دل را در دسترس اهل ذوق و صاحبان شوق بگذارد.

در پايان سعادتمندي آنكساني را از درگاه ايزد متعال خواهانم كه اينگونه افراد را تشويق مينمايند.

شهريور ماه 1346 احمد وزنه

مرثيه ، قصيده ، قطعه و مثنويات

در توحيد و نعت نبي اكرم صلي الله عليه و آله و سلم و مدح حضرت علي عليه السلام

بنام خداوند بخشنده و مهربان

در توحيد و نعت نبي اكرم صلي الله عليه و آله و سلم و مدح حضرت علي عليه السلام

ز حمد خالق اول سازم انشا***كه از او يافتم اين طبع گويا

سزاوار است حمدش را بگويم***چو ذكرش هست ورد جمله اشيا

سر از حكمش ز جان و دل نپيچم*** كه هستي را بدستش هست برپا

اگر چشم حقيتق بين گشائي***نبيني غير ذات حق تعالي

نظر كن از طريق بنده بودن***كه از هر سو شود مولي هويدا

خدا را تا بچشم دل به بيني***دل از جان كن ز سر تا پا مصفا

خدا را كس نشايد گشت منكر***بهر عصر و بهر دوران بهر جا

برندش سجده اندر ملك عالم***بهر صبح و مسا هر پير و برنا

چه خوش باشد كه بعد از حمد خالق***بگويم نعت شاهنشاه بطحا

حبيب حق ابوالقاسم محمد***كه همچون حق بود ذاتش مبرا

نبي نازل ز درگاه الهي***نبي را از الف گرديده تا پا

پس از نعت نبي مدح علي را***در اين بستان بگويم بلبل آسا

علي سر خدا صهر پيمبر***علي شاه ولايت زوج زهرا

علي باب شبير و شبر آمد*** علي بر يازده دُر دانه دريا

علي سر قضا را هست آگاه***علي راز قدر را هست دانا

علي آگه ز اسرار نهاني***علي آگه ز پنهان و ز پيدا

علي باب يتيمان دل افكار***علي شوهر بود بر بيوه زنها

علي بر فرق ضامن ز ابر رحمت***همي بارد به دنيا و به عقبي

در مصيبت مولي الكونين حضرت اباعبدالله الحسين عليه السلام

در مصيبت مولي الكونين حضرت اباعبدالله الحسين عليه السلام

حق چو اندر عالم ذر عاشقان زا زد صلا***از وفا آمد حسين و زد مي از جام بلا

چون بنوشيد آنمي سرشار را مستانه گفت***در جهان كس نيست جز من قائل قالوا بلا

تا كه از برج بلا ماه محرم شد پديد***از حجاز آمد شه بطحا بدشت كربلا

داشت از كفار چون مرآت دين زنك ظلام***داد آن آئينه را از خون يارانش جلا

خيمه زد ابر بلا باريد باران ستم***بر سر اهل و عيال شاه با عز و علا

منجي عالم ز طوفان حوادث آن زمان***در محيط رنج و غم از راه كين شد مبتلا

پيكرش در كربلا ماند و سرش آمد بشام***گه به ني ميخواند قرآن گاه در طشت طلا

زين مصيبت تا قيامت جن و انس و وحش و طير***زار و گريان و پريشان در خفا و در ملا

هر كه چون ضامن ز جان شد ذاكر سبط رسول***شافعش گردد بمحشر شاه اورنك ولا

قصيده در مدح و منقبت مولاي متقيان علي عليه السلام

قصيده در مدح و منقبت مولاي متقيان علي عليه السلام

شبي در خلوتي ديدم رخ آرام جانم را***همان سر و دل آرامي كه زيور كرده جانم را

بديدم تا جمالش را جمال بي مثالش را***خدا گفتم كمالش را ز كف دادم عنانم را

من سرگشته نالان كجا دارم دريغ از جان***كنم جان در رهش قربان نگار مهربانم را

كجا عقل من حيران گذارد تا در اين دوران***خورد از كينه اي ياران سك نفس استخوانم را

بآب ور نك اين دنيا نباشد دل مرا اصلا***دهم جانرا ز سر تا پا كه بينم جان جانم را

باين دنياي نامقبل چرا عاقل شود مايل***هوسراني مكن ايدل ز جان بشنو بيانم را

در اينصحراي بي پايان بغير از خسرو خوبان***كه بتوند كند درمان غم درد نهانم را

الا اي باغبان گل گذشتم از گل و سنبل***بعشق صاحب دلدل چو بلبل بين فغانم را

خدا را سجده آوردم كه ترك سيم و زر كردم***كنم مدح ثنا هر دم علي روح روانم را

علي عالي اعلا ولي والي والا***مه يثرب شه بطحا كه سود آرد زيانم را

ز هر جا رشته بگسستم به مهر مرتضي بستم***بدامانش بود دستم همان جان جهانم را

بلطف خالق عادل ثنا خوانم ز جان و دل***بهر منزل به هر محفل شه گيتي ستانم را

بوصف شير يزداني كنم دائم در افشاني***كه اندر باغ رضواني دهد آنشه مكانم را

ز مدح شاه اژدر در نپيچم سر بهر محضر***بطعن فرقه اي ابتر كجا بندم دهانم را

بدل مهر علي دارم بجان حب جلي دارم***بسر عشق ولي دارم كس ار برد زبانم را

لوايش بر سرم سايه دلم زو غرق پيرايه***عطايش داده سرمايه همين طبع روانم را

نه سلطانم نه مسكينم نه دلشادم نه غمگينم***براه دين و آئينم نمايم طي زمانم را

منم آن ضامن نالان كه همچونه بلبل دستان***ثنا خوانم بهر بستان شه كون و مكانم را

در مدح علي ابن ابي طالب و مصيبت شهداي كربلا

در مدح علي ابن ابي طالب و مصيبت شهداي كربلا

ساقي بيار باده گلگون مكر را***لبريز كن به عشق علي ساغر مرا

زانباده ئي كه هست در آن حب مرتضي***زانباده ئي كه ساقي آن هست حيدرا

زانباده ئي كه روز ازل انبيا زدند***من طالبم كه هست بسي روح پرورا

زانباده ئي كه مهر از آن كسب نور كرد***گرديد فيض بخش بهر خشك و هر ترا

زان باده ئي كه قطره ئي از آن مسيح خورد***آسوده شد ز چنگ يهودان كافرا

ز انباده ئي كه خورد خليل خدا از آن***گلزار بر خليل خدا گشت آذرا

ز انباده ئي كه نوح نجي را نجات داد***كشتي او رسيد به ساحل ز داورا

ز انباده ئي كه موسي عمران چشيد از او***با وي كلام گفت خداوند اكبرا

مقصود باده هست مرا حب مرتضي***كو هست بر سراسر آفاق سرورا

آن سروري كه در حرم آمد تولدش***گرديد خانه زاد خداي توانگرا

آنسروريكه خواند رسولش براي خويش***داماد و ابن عم و وصي و برادرا

آنسروريكه خفت به جاي نبي شبي***تا جان بدر برد ز لعينان ابترا

آنسروريكه ضربت تيغش بفرق عمر***بودي ز طاعت ثقلينش فزونترا

آنسروريكه در شب معراج از وفا***خاتم گرفت از كف آن پاك مظهرا

غير از علي كه بود در آن غزوه احد***يار و معين شخص شريف پيمبرا

گر دست حق نبود چرا پس بعهد مهد***از هم دريد پيكر غرنده اژدرا

مرحب بسان اختر جوزا دو نيم شد***آن دم كه شد به غزوه ي خيبر مظفرا

اسلام با شكوه شد آندم كه شير حق***با دست خود گرفت در از حصن خيبرا

در هر دلي كه هست ولاي علي و آل***آتش بر او حرام بود روز محشرا

شاها پدر بدي تو به اطفال بي پدر***بودي تمام بيوه زنان را تو شوهرا

پس از چه روز گذر ننمودي بكربلا***آندم كه شد حسين تو بي يار و ياورا

آه از دمي كه از ستم قوم بد شعار***شد كشته شبه احمد مختار اكبرا

در جنب نهر علقمه از بهر جرعه آب***گشتي جدا دو دست علمدار لشگرا

آندم كه تير حرمله بيرونشد از كمان***بر هم بدوخت كنف شه و حلق اصغرا

از بعد قتل اكبر و عباس و اصغرش***بر قتل شه شتاب نمودند يكسرا

آن سينه ئي كه داده بر آن بوسه مصطفي***شد چاكچاك از دم شمشير و خنجرا

از بس نشست بر تن پاكش سنان و تير***زخمش ز اختران فلك شد فزونترا

از جور كوفيان جفا جوي پر ز كين***گرديد واژگون شه دين از تكاورا

آه از دميكه شمر لعين شد بقتلگاه***خنجر نهاد از پي قتلش بحنجرا

از خيمه زينب آمد و بيسر تنش بديد***لختي گريست بر سر نعش برادرا

گفتا ز جاي برخيز برادر كه خواهرت***گرديده هم سفر بگروه ستمگرا

من ميروم ولي بخدا ميسپارمت***اي كشتۀ بخاك و بخون گشته اندرا

ضامن بگريه آمد و زين ماجرا گذشت***از خامه سر شكست و به پيچيد دفترا

تغزل در مدح مولاي متقيان علي عليه السلام

ساقي بده به رنگ لب يار مي مرا***مطرب نواز كابل و شهناز و ششترا

يكدم ز راه شوق و شعف با نوا بزن***گاهي بچنگ چنگ و گهي عود و مضمرا

ز آهنگ زابلم بصفاهان نماي روي***تا آوري ز مهر مرا شور بر سرا

از راستي مپيچ و بكن روي در عراق***لحن هدي بزن بكن از جاي خود مرا

شور حسينيم بفكنده است در حجاز***زين نغمه ي نكو بكنم مدح حيدرا

آن خسرويكه مدح ورا گفته در ازل***اندر كتاب خويش خداوند اكبرا

شاهيكه مولدش بحريم خدا شدي***بود اين سبب كه بوده بخلاق مظهرا

غير از علي كه بود كه پيش از تولدش***مادر رها نمود ز چنگ غضنفرا

شاهيكه خواند است خدايش وكيل خويش***باشد وصي و بن عم پاك پيمبرا

دست علي نبود اگر دست كردگار***بر گو چسان دريد ز هم چسم اژدرا

اسلام زنده شد بيد قدرت علي***روزيكه كرد فتح يهودان خيبرا

كمتر غلام درگه او يوسف و خليل***وز خيل انبياي دگر اوست بر ترا

نامش نمود نقش سليمان به خاتمش***زان روبه وحش و طير جهان گشته مهترا

خاك قدوم او همه كحل بصر كنند***جن و ملك به صبح و مسا جمله يكسرا

آنخسرويي كه قاسم الارزاق ماسواست***بر خلق مظهر است و به خلاق مظهرا

يكقطره از شراب ولايش هر آنكه خورد***مستانه مي رود به جنان روز محشرا

تا روح در بدن بودم ضامنا مدام***دم مي زنم ز مدح علي شير داورا

شرح آمدن سيد الشهداء عليه السلام بكربلا

از ني نوا نواي حسين زد بسر مرا***شور غمش مرا زده آتش به پيكرا

تا شد به دشت كرببلا سبط مصطفي***يگباره گشت بي كس و بي يار و ياورا

بستند آبرا برويش فرقه ي لعين***با آنكه بود يكسره اش مهر ماه را

يك سو ز تير حرمله ي ملحد لعين***شد پاره حلق كودك ششماهه اصغرا

لب تشنه از قفا سر شه را بريد شمر***تن روي خاك ماند و به ني شد وز اسرا

آه از دمي كه رأس شهنشاه ملك دين***زد بر سنان ز كينه سنان ستمگرا

زينب بقتلگه شد و در خاك و خون طپيد***جسم شريف زاده ي زهراي اطهرا

گفت اي بخون بديد كه ببريده از قفا***رأسي كه نور داده بخورشيد خاورا

اندر محيط خونكه نموده است غوطه ور***اين پيكري كه فاطمه پرورد در برا

ماندي غريب و بي كس و تنها در اينديار***من مي روم بشام خراب اي برادرا

ضامن خموش باش و بيكفن ز كف قلم***ترسم شرر ز آه تو افتد به دفترا

مرثيه در مصيبت حضرت باب الحوائج ابوالفضل العباس عليه السلام

مي ندانم چه دلي داشت شه كرببلا***آن دمي كز ستم فرقه ي بيشرم و حيا

واژگون شد ز سر زين بروي خاك زمين***پيكر ماه بني هاشم و شمع شهدا

آنزمان زاده زهرا شه مظلوم حسين***بر سر نعش برادر بشد از راه وفا

جسم او ديد دو صد پاره و فرقش شده چاك***هر دو دست از بدن اطهر او گشته جدا

از ره مهر سرش بر سر زانو بنهاد***ناله سر كرد شه تشنه كه ايجان اخا

از غم مرك تو و كينه اين قوم جهول***خيز و بنگر به حرم ناله ي طفلان مرا

بودي از جان تو مرا مير و علمدار سپه***اي بخون غرقه ز جور و ستم قوم دغا

بعد قتل تو شدم بيكس و بي يار و معين***اي برادر لب خود را بوصيت بگشا

پس چنين گفت ابوالفضل كه ايشاه زمان***دارم اكنون دو وصيت زمنت گوش نما

خاك و خون پاك كن اول ز دو چشمان ترم***تا به بينم دم آخر رخ دلجوي تو را

ثانياً تا بودم جان مبرم سوي حرم***زانكه خجلت كشم از دخترت اينور خدا

شه نبردش بحرم چونكه نشد بردارد***جسم صد پاره و صد چاك وي از خاك ملا

ضامنا گريه نما بهر علمدار حسين***گر بخواهي كه شود شافع تو روز جزا

قصيده در مصيبت امام هفتم حضرت موسي ابن جعفر عليه السلام

شيعيان آمد مرا شرحي زنو در خاطرا***كز شرارش همچو ني صد شور دارم در سرا

گوش دل بگشا اگر خواهيكه از من بشنوي***شرح جانسوز و غم افزا با دو چشمان ترا

گريه كن هر جا كه ديدي يك غريبي را اسير***ز كف ظالم بزنجير ستم بي ياورا

ياد آور آن غريبي را كه در زندان كين***زير زنجير جفا بودي بحال مضطرا

گوشه زندان هارون با هزاران رنج و غم***هفت سال از راه كين بد آن امام و رهبرا

خون جگر بودي در آن زندان تاريك عدو***سالها موسي ابن جعفر زاده پيغمبرا

همدمي ز حلقۀ زنجير كين بر سر نداشت***مونسي جز رنج و غم هرگز نبودش در برا

آنزمان از درگه حق مرك خود كردي طلب***مستجاب آمد دعاي او بنزد داورا

چونكه رفت از دار دنيا از جفاي دشمنان***مرغ روحش سوي جنت باز كردي شهپرا

با خبر از مرك او شد چونكه هارون دغا***چار حمالش فرستاد آن لعين ابترا

آمدند آن چار تن حمال در زندان كين***تا كه بردارند تن آزردۀ آن سرورا

كاش بودي يك نفر اندر زمين كربلا***تا كه بردارد ز خاك تيره جسم بي سرا

آه و واويلا كه اندر قتلگه سلطان دين***دريم خون غوطه ور شد از جفاي لشگرا

شور محشر شد بپا آندم كه آمد بر سرش***در درياي حقيقت زينب غم پرورا

جسم آنشه را بديد از جور و ظلم كوفيان***پاره پاره از دم شمشير و تير و خنجرا

آن تن صد پاره را چونجان خود در برگرفت***در مناجات آنزمان شد با خداي اكبرا

پس چو قرآن بر گرفتي جسم شه را رويدست***در مناجات آنزمان شد با خداي اكبرا

گفت يا رب كن قبول اين هديه از آل رسول***چونكه در راه تو شد مقتول قوم كافرا

ضامن از اين گفته ي جانسوز ترسم در جهان***شورشي بر پا شود مانند روز محشرا

مرثيه در مصيبت حضرت سيد الشهدا عليه السلام

فلك ويران شوي ويرانه كردي جمله دلها را***ز گردش او فني سرگشته كردي اهل دنيا را

فلك آندم كه از كوه ستم آتش فشان گشتي***بسوزاندي خيام عترت سلطان بطحا را

چرا عرش برين نامد بفرش آندم كه افكندند***ز صدر زين بخاك و خون تن فرزند زهرا را

ز داغ لاله رويان حسين تشنه كام آخر***سمندروار در آذر مكان دادي دل ما را

از اين داغ جهان افروز تا محشر بسوزاندي***دل محزون ما و قلب پاك آل طاها را

ز ماهي تا بمه زين غم روان كردند طفلانش***خروش و آه و واويلا فغان و شور و غوغا را

فزون بر عترت خير البشر جور و جفا كردي***جواب آخر چه خواهي داد در محشر شه ما را

ز دست كينه ات آل پيمبر شد اسير اي چرخ***چرا بيرون نهادي از گليم خويشتن پا را

ز چشم شيعيان ضامن بجاي اشك خون بارد***بر هر مجلس كه انشا سازم اين شرح غم افزا را

مرثيه در مصيبت حضرت امام حسين عليه السلام بزبان لري

مو ندونم سي چه گشتن بصف كرببلا***كر كل خسرو دين فرقه ي بي شرم و حيا

نترم شرح دهم ورنه ئي گودم كه چه كرد***زاده ي سعد بكر علي آن شير خدا

كر زهرا لوشط تشنه او بيد ولي***لشگر كوفه ز او سير و بصد نشو و نما

اي بوم از چه نگريم سي چه دلخون نشوم***كه سر جمله عزيزان حسين گشت جدا

مو ز داغ دو كرس تا بصف روز نشور***شيونم ايرو هر شو ز زمين تا به سما

بهر يك جرعه او دست گوس از چپ و راست***چون بريدن قد سروس بزمين وست زپا

سي چه بر فرش نويد عرش هماندم كه حسين***ز سر زين بروي خاك اويدي ز جفا

خاك عالم بدوهنم لوشط خسرو دين***تشنه جان داد ز بيداد لعينان دغا

روز اهل حرمس تير تر از شو گرديد***چو ببريد سرس شمر جفا جو ز قفا

زين كلس چاشونيلي همه بر سر گردن***كود كونس همه خون در تيه ها جاي بكا

دور كلس گريه كنان در حرم از داغ كو***جوه هامون بدريدن همه با شور و نوا

مو بميرم سي دل خون ررس كز ره كين***داغ هفتاد و دو تن ديد پياپي به ملا

چونكه زيدن بحريمس تش كين رم دادن***آهواي ختن از خيمه به صحرا ز خطا

مو چو دونم چه بگويم كه حسين بن علي***خس ز حق خواسته از روز الست رنج و بلا

نه همين ترك و لر و گبر و نصارا و يهود***در غمس ناله كنان اشك فشان صبح و مسا

عالم و جاهل و مرد و زن عالم همه دم***زين مصيبت به خروش و به نوا و به عزا

در عزايس يگريويد و بوينيد چسان***پشت اين چرخ كهن تا ابد آويد دوتا

ضامن از مرثيه ات خلق جهاني شو و روز***خون دل جمله بردن روي خاك از تپه ها

وله ايضاً

جز طريق حق ره ديگر نمي پوئيم ما***جز حقيقت در طريق حق نمي جوئيم ما

تا طريق حق پرستي راه مردان حق است***هر طريقي را در اين عالم نمي پوئيم ما

حمد خالق نعت احمد مدح باب هفت و چار***فاش گويم بهر سيم و زر نمي گوئيم ما

سير گلشن را بياد عارض اكبر كنيم***ورنه هر گلرا در اين بستان نمي بوئيم ما

مهر اكبر تا كه ما را رويد از صحراي دل***چون گياه خود سرو خود رو نميروئيم ما

اشك ما زينروست جاري زانكه جز با اشك چشم***نامه جرم و خطاها را نمي شوئيم ما

ز استماع مدح اكبر ضامن اشك شوق ريز***زانكه تنها در عزاي او نمي موئيم ما

قصيده در مدح و مصيبت شاهزاده علي اكبر

خواهم از بهر سخن در رشته آرم در ناب***آتش اندازم بجان باد و آتش خاك و آب

طرفه اشعاري سرايم از محيط طبع خويش***تا رقم سازد قلم در وصف جانان در كتاب

كيست آنجانانه كاينسان كلك مشگ آور ز شوق***مينگارد وصف زلفش با هزاران آب و تاب

زهرۀ چرخست رخسارش بزير ابر زلف***يا كه پنهان كرده مهر و ماه را زير سهاب

از گلستان است بتو لست اين خرامان سرو ناز***يا سپهر دين احمد را فروزان آفتاب

شبه احمد شبل حيدرا كبر نيكو خصال***شمع بزم خاص و عام و نور چشم بوتراب

زاده ي ليلا و فرزند حسين ابن علي***سرو بستان بتول و نوگل ختمي مآب

مصطفائي خلق و خو و مرتضائي رنك و بو***حضرت شهزاده اكبر باشد آن عاليجناب

علم و حلم از مجتبي دارد شجاعت از حسين***در عبادت همچو سجاد است آن در خوشاب

جز امامت با امامان فرق اكبر بيش نيست***از علي تا حجت قائم شه مالك رقاب

زد مي باقي ز ميناي فنا در نينوا***آفرين بر رسم و رايش كاينچنين شد زود ياب

وامصيبت از زماني كاندر آن دشت بلا***شد مصمم بهر رزم فرقه ي دور از صواب

همچو مه آمد به پيش مهر آن رعنا جوان***تا كه اذن رزم آن كفار بستاند ز باب

كرد حاصل اذن و رزم آن گروه از باب خويش***همچو حيدر ساخت آندم جاي بر پشت عقاب

در صف پيكار الحق بر اين راكب رواست***آسمان مركب شود جوز اعنان و مه ركاب

گشت چونخورشيد صمصامش عياندر كارزار***جان خفاشان ز بيم افتاد اندر التهاب

زد چنان بر قلب لشگر كز شرار تيغ او***تار و پود مشركين از هم گسستي باب باب

بسكه مركب راند آنراكب فرستاد آنزمان***نيمي از كفار را در قعر دوزخ در عذاب

مرتعش از تشنه كامي شد چو شبل شير حق***روبهان از بهر قتلش آمدندي با شتاب

آه از آنساعت كه آنقوم لعين از چارسوي***تير افكندند بر جسم شريفش چونشهاب

منقذ ابن مره ناگه از كمينگه شد برون***كردمنشق تاركش را بي سئوال و بيجواب

چون ز صد زين نگون شد قامت رعناي او***از فلك اشك ملايك گشت جاري بر تراب

كرد زينب در عزايش جامه ي نيلي ببر***گشت ليلا همچو مجنون در غمش بيصبر و تاب

آتش داغش نه تنها شعله ور شد در حرم***جان عالم تا قيامت زين مصيبت شد كباب

شد سراسر پيش چشم شاهدين عالم سياه***كرداكبر دست و پا را چون ز خون سر خضاب

تا كه جسمش در حرم آرد بميدان شد روان***شاه او رنك ولايت بدر خورشيد احتجاب

شه ز طوفان بلا افتاده ديدي آنزمان***زورق جسم جوانش در يم خون چون حباب

گفت يا رب اكبرم را بين كه اندر راه دين***از جفاي چرخ پير از پا در آمد در شباب

بس كن ايضامن كه داغ مرك اكبر را حسين***لاله سان در سينه دارد تا صف يوم الحساب

در توصيف بردباري و صبر بي بي عالم حضرت زينب عليها السلام

شدند جن و ملك مات ز استقامت زينب***كه صبر سوده سر عجز پيش طاقت زينب

چنان بكار برادر نمود صبر و تحمل***كه محو و مات شدايوب از شهامت زينب

ز بعد جد و پدر ديد داغ مام و برادر***رواست شيعه كند گريه خون بحالت زينب

شد از فراق حسين و ز داغ تازه جوانان***سپيد موي سياه و خميد قامت زينب

بكوفه خواند يكي خطبه آن سلاله عصمت***بسان باب كبارش بدي بلاغت زينب

اسر جور و جفا بود و داشت صولت حيدر***يزيد شوم بلرزيد از صلابت زينب

چنان اساس يزيد آنزمان يزيد بر هم***كه گشت خيره ملك نيز از شجاعت زينب

بدين مصيبت عظمي نكرد ترك تهجد***بين بدرگه حق طاعت و عبادت زينب

بهر كجا كه خورد پرچم عزاي شهيدان***بود براي غم و درد بي نهايت زينب

كسيكه در غم زينب شريك گشته بعالم***بحشر ميبرد او بهره از شفاعت زينب

غمين مباش تو ضامن بروز حشر ز عصيان***برد بسوي جنانت همي كرامت زينب

تمام عمر نما مدح اهل و بيت پيمبر صلي الله عليه و آله و سلم***مصوني از غم اندوه در حمايت زينب

در مناقب و مصائب عقيله بني هاشم حضرت زينب سلام الله عليها

خدا ز صبر و تحمل سرشته طينت زينب***گشاي چشم بصيرت ببين حقيقت زينب

نديده چشم فلك تا كنون بعرصه ي عالم***زني بجاه و جلال و شكوه و سطوت زينب

زبان عقل كجا دم زند ز مدح و ثنايش***بجز خدا نزند دم كس از فضيلت زينب

در آنزمان كه مصمم بدشت كرببلا شد***فلك دو دست گشود از پي اذيت زينب

بپيش ديده ي او شد شهيد اكبر و اصغر***ببين تحمل و صبر و قرار و طاقت زينب

دمي كه از غم سلطاندين بآه و فغان شد***گريست ديده ي جن و ملك بحالت زينب

رود بجنت موعود شاه و خرم و خندان***هر آنكسي كه كند گريه در مصيبت زينب

بحشر از غم و انده مصون بود ضامن***از آنكه شامل حالش شود شفاعت زينب

مرثيه

مرا با خامه و دفتر هزاران مطلبست امشب***ز قتل شاه دين ياران مرا جان بر لبست امشب

بخاطر آمدم آنشب كه زينب گفت با افغان***براه كوفه بيمارم گرفتار تبست امشب

سر مهر افسر سلطان دين را ديد زيب ني***بگفتا كز غمت زار و پريشان زينبست امشب

سرت گاهي بدير و گه تنور خولي كافر***گهي بر نوك ني در ذكر يارب ياربست امشب

ز جدم مصطفي بشنيده ام كايد شب هجران***گمانم اي سر ببريده از كين آنشبست امشب

دمي غافل مباش اي ضامن از درد و غم زينب***اگر چه اندر اين ميدان ترا غم مركبست امشب

قصيده در مدح و مصيبت حضرت علي اكبر عليه السلام

رخشنده روز و شب چو مه و مهر خاور است***از جان هر آنكه را كه بدل مهر اكبر است

اكبر كه هست زاده ي ليلاي دلغمين***آرام جان حضرت زهراي اطهر است

اي جان عالمي بفدايش كه گفته اند***مرآت حق نما و شبيه پيمبر است

زيبد كه گويمش ز جلال و مقام و شان***فرمانرواي بوذر و سلمان و قنبر است

كسب ضياء شمس و قدر ميكنند از او***چون پاي تا بسر همه انوار داور است

پشت فلك مدام بي بوسه ي درش***چون حلقه هاي زلف شب آساش چنبر است

اندر سپهر شرع نبي گشته آفتاب***در برج دين حق مه و خورشيد و اختر است

در كربلا ز خيمه به ميدان چه شد روان***گفتي بسوي گله ي رو به غضنفر است

آن لحظه كوفيان همه گفتند كاين سوار***رزم آور و دلير و شجاع همچو حيدر است

چون شد فداي دين بصف كين باذن باب***روز جزا به نزد خدا فخر مادر است

در آتش دل از چه نسوزيم ما ز جان***كز داغ مرك اوست جهاني پر آذر است

ما را چو در طريق غمش پاي همتست***در هر دو كون سايه اقبال بر سر است

دست طلب كسي كه به دامان او زند***ايمن ز حادثات به صحراي محشر است

سجين بود به حشر مقام عدوي او***جاي محب او به لب حوض كوثر است

با اشگ و آه ضامن محزون بروزگار***در آذر غمش به فغان چون سمندر است

در مدح و منقبت علي ابن ابيطالب صلوات الله و سلامه عليه

در دو عالم شير حق فرمان رواست***لطف او بر درد بي درمان دواست

سرّ حق در سينه ي شير حق است***شير حق فرمان روا بر ماسواست

آن كه ز آدم تا به خاتم هر زمان***انبيا و اوليا را رهنماست

آنكه از نور رخش در كسب فيض***ماه و خورشيد و دگر ارض و سماست

آن كه اندر پرده ي لاريب حق***همنشين با ابن عمش مصطفاست

آنكه اندر وصف او از قول حق***جمله قرآن از الف تا حرف ياست

گفت با احمد سخن ز اسرار غيب***آنكه واقف از همه اسرارهاست

چون يدالله فوق ايديهم بود***دست او الحق فراز دستهاست

زد قدم بر دوش پاك مصطفي***آنكه هر جا دست او مشگل گشاست

كعبه زينت يافت از مولود او***مفتخر زين رو به عرش كبرياست

در قيامت كي به دوزخ مي رود***هر كه را در دل ولاي مرتضاست

هر كه زد دستي به دامان علي***شك نباشد شافعش روز جزاست

گفت ضامن در مديح شير حق***بند بندم همچو ني اندر نواست

در مصيبت باب الحوائج الي الله حضرت علي اصغر

چشميكه اشك افشان بحال اصغر است***سرچشمه ي فيض خداي اكبر است

از دامنش دست توسل بر مدار***تاج كرم زيرا كه او را بر سر است

هر كس كه از جان مهر او دارد بدل***سر تا به پا رخشان چو ماه انور است

زيبد كه گويم خالق ارض و سماست***چون ثاني حيدر ولي داور است

هم زمزم و ركن و مقام است و منا***هم مروه و ميقات و خيف و مشعر است

سعي و صفا دارد صفا از عارضش***تنها نه از او كعبه غرق زيور است

ياقوت لعل جانفزايش قوت دل***فيض لبش تسنيم حوض كوثر است

هندوي خالش در ره آب بقا***بر خضر و الياس و سكندر رهبر است

گر كشته شد در كودكي او را چه غم***خود حجت كبراي روز محشر است

فارغ بود چون ضامن از هول جزا***آنرا كه مي از حب او در ساغر است

بميدان بردن سيد الشهدا علي اصغر عليه السلام را

آن شهنشاهي كه دين را خونبهاست***اصغرش از خواهر غمديده خواست

آن زمان شاهنشه دنيا و دين***رنگ اصغر ديد همچون كهرباست

برد اصغر را سوي ميدان كين***گفت اي قوم اصغرم نور خداست

روي دستم بي توان و طاقت است***اين ز پا افتاده مهمان شماست

همچو ماهي او تلظي مي كند***قطره آبي گر رسانيدش رواست

ناگه از پيكان بدادش حرمله***آنچنان آبي كه دل زان در نواست

شه نظر بر جانب اصغر نمود***ديد حلقش پاره از تير جفاست

كرد بر روي پدر اصغر نظر***ديد در غم پادشاه كربلاست

بر رخ بابش تبسم كرد و گفت***كودك ششماهه كي اين آب خواست

اين بگفت و مرغ روحش از بدن***رفت در جائي كه روح مصطفاست

بس كن اي ضامن فغان و آه و غم***نام اصغر بهر هر دردي دواست

آمدن زينب خاتون عليها سلام در قتلگاه

زينب آمد قتلگه سالار خود را ديد و رفت***با دو صد شيون گلوي شاه دين بوسيد و رفت

با تن صد پاره ي سلطان دين گفت اين كلام***كي برادر خواهرت بزم عزا را چيد و رفت

از غم مرگ تو و عباس و عون و جعفرت***خواهر غمديده ات نيلي بتن پوشيد و رفت

اي برادر جان ليلا را كند اين غم كباب***كز گلستان جوانش نو گلي ناچيد و رفت

پادشاها با كه گويم كودك ششماهه ات***نوك پيكان از جفا جاي لبن نوشيد و رفت

نوعروست را چه گويم كز جفاي كوفيان***بر سر بالين قاسم اشك غم پاشيد و رفت

حضرت سجاد بيمار عاقبت از ظلم كين***عازم اندر شام ويران از جفا گرديد و رفت

ضامن بيچاره آخر با دو صد شور و نوا***در عزاي شاه خوبان همچو ني ناليد و رفت

مرثيه در مصائب حضرت سيد الشهدا

هر كه را ميبينم اين ايام گرم شيون است***هر دو چشمش پر بكا و رخت ماتم بر تن است

مرز نو از برج ماتم شد هلال غم پديد***كز زمين آه و فغان تا عرش حي ذو المنست

اهل عالم بهر آن شاهي پريشانند كه او***مسكنش در يثرب و در نينوايش مدفنست

باشد اين شور و نوا از شورش شاه حجاز***كز غمش مانند شبها تيره صبح روشنست

سوزدم دل از زماني كاندر آندشت بلا***از ره كين خاتم جم در كف اهريمنست

از براي قتل آن سرور در آن ميدان كين***كوفيانش ايسرند و شاميانش ايمنست

با سپاه كوفيان گر شاهدين پيكار داشت***پس چرا بر تن لباس كهنه جاي جوشن است

بسگه بر جسمش بيامد تيغ كين از كوفيان***ني بجا ماندي تن و ني بر تنش پيراهن است

عاقبت در خاك و خون از ظلم كين شد غوطه ور***آن حسيني كز وجودش هر دو عالم گلشن است

هر كه بشنيد اين مصيبت را ز جان و دل بگفت***در صفاهان نوحه گر اندر عزايش ضامن است

در مصيبت حضرت اباالفضل العباس عليه السلام

ديد شاه تشنه عباسش ز زين افتاده است***با تن بيدست و با حال حزين افتاده است

شد شتابان تا ببالين علمدارش رسيد***ديد اندر خاك و خون از ظلم كين افتاده است

از ره ياري سرش در بر گرفت آنشاه و گفت***خيز و بين كاندر عزايت حور و عين افتاده است

اي برادر خيز و بنگر كر غم مرگت چسان***اشك غم از ديده روح الامين افتاده است

شاهدين جسم برادر خواست آرد در حرم***ديد صد چاك از جفا اندر زمين افتاده است

عاقبت شه بي برادر آمد اندر خيمه ها***چون سلمانيكه از دستش نگين افتاده است

آن زمان آمد سكينه در بر باب و بگفت***دخترت از داغ عمو دلغمين افتاده است

من نخواهم از عمو آب اي پدر بر گو كجا***اندر اين صحرا عمويم بي معين افتاده است

شاه دين گفتا كه عمويت ز جور مشركين***غرق در خون بر لب ماء معين افتاده است

در عزايش ضامن از بس آه و افغان بر كشيد***شورشي در روضه ي خلد برين افتاده است

مرثيه در مصيبت حضرت علي اكبر عليه السلام

اكبر چو از پدر بحرم اذن جنگ يافت***از برج خيمه گاه بميدان چو مه بتافت

خورشيد تيغ بر كفش از ظلمت غلاف***بر قتل آن گروه ستم پيشه ره بيافت

چون بوتراب شبه نبي ريخت بر تراب***سر از تن سپاه به هر جانبي شتافت

آه از دمي كه منقذ بي رحم بي حيا***با تيغ تير تارك اكبر ز كين شكافت

از صدر زين گرفت مكان چون برويخاك***گردون به پيكرش كفن از خاك و خس ببافت

هر كس شنيد شرح غمش ضامنا به دهر***در پاي روضه اش ز غم و گريه رخ نتافت

در مصيبت شهداي كربلا سلامه الله عليهم اجمعين

فلك ز جور تو تا حشر شيعه گريانست***چرا جفاي تو بيرون ز حد امكان است

ز سوز ساز مخالف به نينوا اي چرخ***چگونه عترت طاها چو ني بافغانست

سپاه كوفي و شامي بكربلا سيراب***عيال خسرو بطحا بخيمه عطشانست

شهيد قوم دغا شد چو قاسم داماد***خروش تازه عروسش بسوي كيوان است

براي قتل ابوالفضل باوفا كلثوم***ببحر اشك بصر همچو حوت غلطان است

رباب غمزده از بهر اصغر بي شير***به آتش غم خود در حرم گدازان است

فداي غربت سلطان دين شوم كاندم***غريب و بيكس و تنها ميان ميدانست

پي رضاي خدا عاقبت شه مظلوم***قتيل خنجر آن قوم نامسلمان است

بداد تن ببلا و بروي خاك افتاد***چو ديد روز جزا خود شفيع عصيان است

بس است ضامن از اين ماجرا زبان دركش***كه شاه تشنه لبان محو و مات يزدان است

در توصيف باب الحوائج حضرت علي اصغر عليه السلام

هر كس كه همچو ماه متوسل باصغر است***حاجات او روا بر خلاق اكبر است

در هر دلي كه مهر مه روي او بود***روشن بروز و شب چو مه و مهر خاور است

داني نوا بچنگ رباب از چه ساز كرد***ميگفت همچو ني بسرم شور داور است

از داغ لعل خشك چو ياقوت احمرش***هر دم ز خون دل بصر شيعيان تر است

اي جان ما فداي مقامش كه گفته اند***مرآت ذات خالق و ثاني حيدر است

ضامن ترا چه غم ز گنه گرددت شفيع***شهزاده اي كه حجت كبري محشر است

در مناقب و مصائب باب الحوائج اباالفضل العباس

چو آسمان زمين زيور اباالفضل است***با بام عز و علا بستر اباالفضل است

ز صبح روز ازل تا شب ابد الحق***فروغ شمس و قمر ز اختر اباالفضل است

سزد به مهر زند طعنه ماه تابنده***چو پرتوي ز رخ انور اباالفضل است

سپهر با عظمت باس قدي كمان چو هلال***هميشه تا به ابد چاكر اباالفضل است

براه بندگي ذات حق بود هشيار***كسيكه مست مي از ساغر اباالفضل است

چو شبل شير حق و باب حاجتش خوانند***اميد شاه و گدا بر در اباالفضل است

شهنشهان جهان بر درش گدايانند***از آنكه تاج كرم بر سر اباالفضل است

دو صد هزار سكندر چو حاتم طائي***رهين منت سيم و زر اباالفضل است

دم مسيح روانبخش زنده دل بي شك***ز خاك درگه جانپرور اباالفضل است

هر آنصدف كه بپرورد گوهري در بر***يقين بدان محكش گوهر اباالفضل است

به گاه رزم عدو بهر ياري اسلام***صفوف جن و ملك لشگر اباالفضل است

شرار آتش دوزخ به روز رستاخيز***ز برق تيغ شرر آور اباالفضل است

ببينكه فاطمه خواندش بجان و دل فرزند***اگر چه ام البنين مادر اباالفضل است

چو گشت پشت و پناه حسين بي ياور***خداي هر دو جهان ياور اباالفضل است

فراز شاخه گل گرم صد نوا بلبل***ز شور داغ رخ احمر اباالفضل است

لباس امر شفاعت به عرصه محشر***بدستياري حق در بر ابوالفضل است

به حشر فخر شهيدان كربلا يكسر***بكيش اهل ادب ز افسر ابوالفضل است

رهين همت آنم كه اندر اين عالم***غلام درگه مدحتگر ابوالفضل است

ز پايه شعر بشعرا روان كند ضامن***چو از وداد ثنا گستر ابوالفضل است

در مدح و مصيبت حضرت زينب عليها السلام

آفتاب عالم آرا دخت حيدر زينب است***سايه ي امن و امان ماه منور زينب است

بانوئي كاندر حريم پاك يزدان از ازل***شد بجان مرتضي روح مصور زينب است

آسمان دين حق را در دو عالم صبح و شام***روشني بخش مه و خورشيد و اختر زينب است

گوهر درياي دانش قلزم علم و عمل***دخت پاك حضرت زهراي اطهر زينب است

مخزن صبر و شكيب و طاقت حلم خدا***منبع جود و سخا خاتون محشر زينب است

آن يگانه گوهري كاندر ميان بحر غم***ديد از دشمن جفا و كجور بيمر زينب است

آنكه اندر كربلاي پر بلا هر دم ز كين***داشت در دل ماتم عباس و اكبر زينب است

بانوئي كاندر مناي قرب حق با چشم تر***ديد داغ يار و انصار و برادر زينب است

آنكه شد از كينه قوم لعين در كربلا***بيكس و بي مونس و بي يار و ياور زينب است

شيعيان خاكم بسر كز بهر قتل شاه دين***سينه بريان ديده گريان تيره معجر زينب است

آنكه اندر قتلگه چونجان خود در بر گرفت***پيكر صد پاره ي سلطان بيسر زينب است

آنكه با صد شورش و افغان و ماتم از وفا***بوسه ها زد شاه خوبانرا بحنجر زينب است

ضامنا ذكر مصيبت كن تو از جان روز و شب***زانكه زين غم تا قيامت زار و مضطر زينب است

در مناقب و مصائب عصمت صغري حضرت زينب سلام الله عليها

گوهر درياي عصمت دخت حيدر زينب است***بنت زهرا خواهر شبير و شبر زينب است

قوت قلب رسول و راحت جان علي***از شرف محبوبه خلاق اكبر زينب است

در سپهر شرع احمد تا ابد از ماه رخ***نور بخش انجم و مهر منور زينب است

آسمان عفت و عصمت مه برج حيا***محرم اسرار حق خاتون محشر زينب است

ابر جودش گر ببارد بر سر اهل جهان***قدسيان گويند بحر در و گوهر زينب است

آنكه بودي روز و شب اندر پي اوراد حق***يار قرآن حامي شرع پيمبر زينب است

يادم آمد از زماني كز جفاي قوم دون***در زمين كربلا محزون مضطر زينب است

آه از آنساعت كه از داغ جوانان حسين***در خروش و ناله و افغان بي مر زينب است

گاه اندر خيمه ها در ماتم از جور فلك***گاه از داغ جوانان تيره معجر زينب است

گاه از جور و جفاي قوم دون در دشت كين***اشك ريزان از براي عون و جعفر زينب است

گاه بهر قاسم داماد در شور و نوا***گه جگر خون از غم عباس و اكبر زينب است

گاه اندر قتلگه از داغ شاه تشنه گان***چون سمندر ز آه و افغان غرق آذر زينب است

گاه از بيداد ظلم كوفيان با اشك و آه***بوسه زن بر جسم بي رأس برادر زينب است

ضامنا چون ني مكن شور و نوا در هر زمان***بلبل گلزار آنسلطان بي سر زينب است

در توصيف ماه بني هاشم حضرت اباالفضل العباس عليه السلام

ما را كه بجز قافله غم جرسي نيست***در سينه به غير از ره افغان نفسي نيست

چون بلبل شوريده ي گلزار رسوليم***ما را به گلستان جهان خار و خسي نيست

در ماتم عباس مه و سال و شب و روز***جز ناله و افغان به دل ما هوسي نيست

شاديم كه مهرش ز دل و جان بخريديم***چونمهروي اندر دل هر بوالهوسي نيست

ما غمزدگان را ز پي عقده گشائي***جز درگه عباس علي ملتمسي نيست

ما را به جز از ماه بني هاشم ابوالفضل***در هر دو جهان چشم اميدي بكسي نيست

ريزيم چون ضامن بغمش اشك كه ما را***جز دست عطايش به جز دادرسي نيست

تغزل در مدح خاتم اوصيا حضرت حجة بن الحسن

بهتر از كوثر نگارا آن لب ميگون توست***سرو دلجو در دو عالم قدرت موزون توست

ني من مسكين شدم ديوانه از عشق رخت***صد هزاران همچو ليلي در جهان مجنون توست

خاك راهت را زليخا مي كند كحل بصر***يوسف يعقوب را داند اگر مفتون توست

بگذرد از آب حيوان خضر و آيد سوي تو***گر بداند آب حيوان قطره ي جيحون توست

هر كه دارد موي اسود روي ابيض در جهان***كي قرين روي و موي دلكش ميمون توست

اي شه ملك ملاحت اي مه برج وقار***پرده از رخ برفكن بين عالمي دلخون توست

خسروا مقرون توئي با ذات پاك كبريا***ذات پاك كبريا هم خسروا مقرون توست

از ازل تا گشته ئي فرمانرواي شيعيان***تا ابد هر شيعه ئي فرمان بر قانون توست

در جزا شاد است و خرم در بر پروردگار***هر كه از هجران بعالم روز و شب محزون توست

كي تواند ضامن از مدح و ثنايت دم زند***زانكه قرآن مدح تو از خالق بيچون توست

ذكر مصيبت خرابه شام زبانحال حضرت رقيه خاتون

فلك خرابه كجا منزل عزيزانست***چگونه جاي عزيزان بكنج ويرانست

بشهر شام مگر منزلي نبود اي چرخ***كه در خرابه مكان حريم يزدانست

فغان كه عترت شمع هدا به ويرانه***چراغ محفلشان دود آه طفلانست

دري ز گنج سعادت بكنج ويرانه***ز هجر باب گرامي به بحر حرمانست

گهي ز رنج سفر گرم گريه و زاري***گهي ز دوري روي پدر به فقدانست

بخواب رفت و پدر را بديد و شد بيدار***دو باره ديد جدا از شه شهيدانست

بگريه گفت بزينب كه باب مظلومم***چرا جدا ز من بي نواي نالانست

بگفت زينبش آتش مزن تو بر جانم***مرا ز آه تو افغان بسوي كيوانست

مكن ز دوري آنشاه بيش از اين شيون***كه از شرار فغانت دلم گدازانست

يزيد شوم بداختر چو آن خبر دريافت***بگفت اينچه خروشست و اينچه افغانست

به آن لعين ستم پيشه آنزمان گفتند***كه اين خروش غم افزاي آن يتيمانست

بگفت آنسك ابتر كه اين سر بي تن***بريد نزد همان كز غمش پريشانست

در آن خرابه ببردند آن سر انور***كه مهر و مه زرخش روز و شب درخشانست

گرفت رأس پدر را رقيه در آغوش***بحالتي كه سرشگش روان بدامانست

نهاد غنچه ي لب را به لاله ي رويش***بگفت گلشن روي تو از چه پژمانست

فداي اين سر پر خون از ره كينه***گهي بشاخ شجر گه به ني فروزانست

گهي بدير و گهي در تنور خاكستر***گهي بطشت و گهي زير چوب خزرانست

گهي ز بزم عدو در خرابه ي بي سقف***پي تسلي ياران چو مهر تابانست

مرا جدا ز تو اي باب زندگي سخنست***بپاي رأس توام جان سپردن آسانست

دريغ و درد كه آن طفل عاقبت جانداد***به پيش آنسر بي تن كه شاه شاهانست

مدام ضامن از اين داغ لاله سان سوزد***كه آن گهر ز چه رود در خرابه پنهانست

مرثيه در مصيبت حضرت رقيه در خرابه شام

باز جغد غم مرا جا در دل ديوانه كرد***اين دل ويرانه را از ناله اش غمخانه كرد

يادم آمد از زماني كز جفاي شاميان***گوهري از گنج وحدت جايدر ويرانه كرد

آن سه ساله دختر سلطان مظلومان حسين***ناله از هجر پدر چون استن حنانه كرد

ساخت بستر خاك و بالش خشت و شد در خواب ناز***ديد باب و شكوه ها از زاده مرجانه كرد

گفت چون از خواب خوشبيدار از درياي چشم***در اشكشرا روان آنگوهر يكدانه كرد

گفت با زينب چه شد بابم كه از داغش مرا***مرغ دل در آذر غم چون سمندر لانه كرد

زينبش گفتا بافغان رفته آن شه در سفر***گر چه هجرانش تو را از خويشتن بيگانه كرد

چون يزيد بي حيا از آن خبر آگاه شد***ساكنش از آه و افغان در همان كاشانه كرد

عاقبت با امر آنسك رأس پر نور حسين***نزد ياران در خرابه جلوه ي شاهانه كرد

آه از آنساعت كه آن طفل يتيم بينوا***يك نظر بر رأس پاك خسرو فرزانه كرد

مويكند و مويه كرد و با هزاران شور و شين***خويشرا بر گرد شمع روي او پروانه كرد

آنزمان سر را ببر بگرفت و جانداد از غمش***جان بقربانش كه جانقرباني جانانه كرد

تا نيفتادي ز پا از دست آن سر را نداد***الحق آندختر بعالم همت مردانه كرد

ضامن از اين داغ عالمسوز ديگر دم مزن***كآتش غم رخنه بر هر عاقل و ديوانه كرد

مرثيه حضرت رقيه عليها السلام در خرابه شام

طوطي طبعم ز نو خوش نغمه ي مستانه كرد***وز نواي جانگدازش عالمي ديوانه كرد

يادم آمد از زماني كان يزيد بي حيا***جاي آل الله را در گوشه ي ويرانه كرد

دخت شاه دين رقيه با هزاران رنج و غم***گفت يا زينب مرا غم در ضميرم خانه كرد

عمه امشب كنج اين ويران ز غم جان ميدهم***چونكه ما را از اين فلك آواره از كاشانه كرد

آل عصمت را بشد صبر و قرار از كف برون***چونكه ياد از باب خود آنگوهر يكدانه كرد

آنقدر آندلغمين افغان كشيدي اي جگر***كز فغان خويشتن ويرانه را غمخانه كرد

گرم افغان بود با زينب گه نا گه از جفا***رأس بابش را نمايان فرقه ي بيگانه كرد

آنزمان رأس پدر در بر گرفت و از غمش***اشك غم از ديده گان چون سبحه صد دانه كرد

گفت بابا پيكر صد پاره ات بر گو كجاست***كين يزيد امشب سرت شمع و مرا پروانه كرد

گو كدامين سنگدل پر خاك و خونكرد از جفا***اين دو زلف عنبر افشاني كه زهرا شانه كرد

اي پدر جان گريه كردم از فراقت آنچنان***كز فراق شخص احمد استن حنانه كرد

با پدر گرم نوا بودي كه ناگه آن حزين***مرغ روحش ياد گلزار جنان مردانه كرد

اندر آن ويرانه اول جان سپرد آنشب ز غم***پس رها از كف سر پر خون آن جانانه كرد

ضامن از اين داغ جانسوز غم افزا در جهان***عاقل و ديوانه را دل خون تر از پيمانه كرد

مصيبت آمدن اهلبيت بكوفه و از كوفه بشام در مجلس يزيد

شيعيان جغد غم آمد در دلم كاشانه كرد***خاك عالم بر سرم آتش بجانم خانه كرد

چون عيال الله را از قتلگه دادند عبور***زينب از غم ناله ها چون استن حنانه كرد

بر تن سلطاندين آن لحظه چونكردي نظر***اشك حسرت را نثار كشته ي جانانه كرد

گفت كي صد پاره تن ديديكه آخر ظلم كين***بر سر ني رأس تو شمع و مرا پروانه كرد

چونروان گشته اند در كوفه با صد شور و شين***ظلمها بر آشنايان فرقه بيگانه كرد

در درياي حقيقت لعل مرجانرا شكفت***خطبه اي خواند و كليدش قفل دين دندانه كرد

گرم افغان بود در محمل كه ناگه رأس شاه***در حضورش بار ديگر جلوه ي جانانه كرد

گشت از خود بيخود و بر چوب محمل زد سرش***كرد پر خونگيسوانيرا كه زهرا شانه كرد

آه از آنساعت كه از كين عترت اطهار را***وارد دار العماره زاده ي مرجانه كرد

سفره اي گسترد تا پا شد نمك بر زخمشان***وه چه ظلمي بر عيال خسرو فرزانه كرد

آمدند از كوفه اندر شام در بزم يزيد***آنسك بيدين شراب از كينه در پيمانه كرد

ناگهان شد صوت قرآن زانسر بي تن بلند***گفته ي حق را يزيد دون بگوش افسانه كرد

در غضب شد آنلعين و چون خزرا نر از كين***با لب و دندان آنشه آشنا مستانه كرد

زينب از اين غم گريبانرا دريد و در اشك***جاري از ابر بصر چون سبحه صد دانه كرد

آنچنانظلميكه زينب ديد هرگز كس نديد***در ره دين الحق آنزن همت مردانه كرد

بس كن اي ضامن كه از نظم تو و داغ حسين***سيل اشك شيعيان ملك جهان ويرانه كرد

غفلت نامه و اشاره بمدح حضرت علي و مصيبت علي اصغر عليه السلام

هر كه امروز از فقيران ثروتي پيدا كند***كار خود را سخت اندر عرصه فردا كند

خواجه خواهد ملك هستي آيدش زير نگين***بيخبر از آنكه مسكين ناله در شبها كند

ايكه گرم خوردو خراب و عيش و نوشي روز و شب***بين كه سائل بهر ناني ديده را دريا كند

يك نفس بر خود بيابين سر كشانرا زي رخاك***رخنه مار و مور اندر پيكر آنها كند

همچو آنان عاقبت از اين جهان بيرون شوي***مرد بايد بهر رفتن ديده را بينا كند

لوح دلرا پاك كن آئينه سان از رنك كبر***تا تو را از روشنائي غيرت بيضا كند

هر كه اندر مزرع دنيا فشاند دانه اي***حاصلش را خرمن اندر عرصه عقبا كند

رو بزن دستي به دامان شهي كز جان و دل***خدمت كاشانه اش را آدم و حوا كند

آن وصي مصطفي كز بهر تعظيم درش***روز و شب قدرا كمان اين گنبد خضرا كند

آن شهنشاهي كه در روز جزا با امر حق***پرچم عفو گناه شيعيان برپا كند

آن ولي حق كه فرزندش بدشت كربلا***هستي خود را فداي خالق يكتا كند

تا بماند دين حق جاويد هفتاد و دو تن***از ره صدق و صفا قربان حق بكجا كند

بعد يارانش نظر كردي چو اندر خيمه ها***ديد باقي مانده اصغر كز عطش غوغا كند

در بغل قنداقه اصغر گرفت و شد روان***تا طلب آبي بر او از لشگر اعدا كند

سبط احمد اصغرش را برد سيرابش كند***ني كه تير حرمله اندر گلويش جا كند

هر كه چون ضامن بدل دارد ولاي هشت و چار***از عذاب روز رستاخيز كي پروا كند

ذكر آمدن ذو الجناح درب خيام حرم و گفتگوي سكينه خاتون

شورشي بر سر آن جمع پريشان آمد***چون ز ميدان فرس شاه شهيدان آمد

بس خروشيد ز هجران همان راكب خويش***تا سكينه ز حرم با دل سوزان آمد

در بر مركب بي راكب شاهنشه دين***با دو صد ناله و با ديده گريان آمد

گفت بر گو كه چه شد باب كبار من زار***بر سرش گو كه چه از كينه ي عدوان آمد

ذوالجناها پدرم تا كه شد از خيمه برون***با تو اندر صف كين با لب عطشان آمد

گو به لعل لب خشك پدرم آب رسيد***يا كه از تشنه لبي بر لب او جان آمد

گوئيا داد جوابش باشارت كه ز كين***در كف شمر لعين خنجر بران آمد

آنچنان رأس شه تشنه بريدي ز قفا***كز غمش جن و ملك زار و پريشان آمد

زين مصيبت بجهان ضامن دلخسته مدام***در خروش و تعب و ناله و افغان آمد

قصيده در مدح و منقبت ولي عصر عجل الله تعالي فرجه

آنكه قائم دين احمد از قوام او بود***آنكه ايمان دائم از لطف دوام او بود

آنكه فخر اوليا و انبيا باشد از او***مهدي صاحب زمان نام گرام او بود

فخر نرجس در گلستان جنان از او بود***عسگري هم شاد و خرم از مقام او بود

جان فداي آن شهنشاهي كه سرو قامتش***در دو عالم افتخار باب و مام او بود

شيعيان را بر وجود نازنينش افتخار***ماسوي را احترام از احترام او بود

شرع پيغمبر شكوه دين كه باشد با نظام***از جلال و از شكوه و از نظام او بود

صبح و شامي را كه بيني اسود و ابيض مدام***از طفيل روي و موي مشك فام او بود

تخت جم ملك سكندر افسر افراسياب***همچو گاهي در بر قدر غلام او بود

نازم آنرنديكه از جانروز و شب اندر جهان***باده ي حبش همي شرب مدام او بود

فارغ از هول جزا گردد كسي كز جان و دل***چون من بيدست و پا دائم بدام او بود

مدح او نبود كه گويم عرش افرش رهش***زانكه عرش از فيض خاص و لطف عام او بود

كي من مسكين توام دم زنم از مدح او***چون كه قرآن يك كلامي از كلام او بود

در جهان خوفي ندارد ضامن از چشم حسود***چون دو عالم حجت قائم امام او بود

در مدح و مناقب حجتة ابن الحسن امام زمان عليه السلام

ميدهد پيك صبا مژده كه جانان آمد***مالك ملك جهان خسرو زيشان آيد

شب هجران بسر آيد برسد صبح وصال***بگذرد موسم اندوه چو جانان آيد

هست اميد كه آخر شب تار همه را***از افق ز امر خدا صبح فروزان آيد

ماه برج عظمت نير انجم پرتو***از پس پرده برون با رخ رخشان آيد

آخر اين نوگل نرجس چمن آراي بتول***در گلستان جهان سرو خرامان آيد

آخر از دشت و دمن دور شود زاغ و زغن***سوي گلزار و چمن مرغ خوش الحان آيد

زهق الباطل و جاء الحق آنشه روزي***از فلك باز بگوش همه خلقان آيد

تا دهد دين مبين را ز چه كفر نجات*** بهر يعقوب جهان خسرو كنعان آيد

قائم آل محمد صلي الله عليه و آله و سلم شه اقليم وجود***صاحب عصر و زمان حجت يزدان آيد

والي ملك ولايت ولي الله عظيم***رهبر خلق جهان سرور دوران آيد

تا كند جلوه بظلمات جهان سر تا سر***از سپهر شرف آن شمس درخشان آيد

واقف سير صمد واسطه غيب شهود***وارث تيغ دو دم حامي قرآن آيد

پرچم نصر من الله چو بر كف گيرد***روز پيروزي و فتح همه خوبان آيد

رايت فتح و ظفر در كف اسلام نهد***هر زمان دلدل آنشاه بجولان آيد

شهرياري كه بكف تيغ دو پيكر دارد***از پي كشتن دجال بميدان آيد

يوسف مصر بقا موسي عيسي دم اوست***گر بيايد بتن اهل جهان جان آيد

هادي شرع نبي پادشه كون و مكان***مظهر خلق جهان مظهر سبحان آيد

گوهر بحر كرم مخزن الطاف خدا***بهر اين ملت بيچاره ز احسان آيد

ضامن اندر دو جهان هيچ مخور غم كه ز مهر***ضامن خلق جهان شافع عصيان آيد

مرثيه

آشنايان را ستم بس فرقه ي بيگانه كرد***در دل ويران امت جغد غم كاشانه كرد

در احد از سنك كين دندان آنشاهي شكست***كز فراغش آه و افغان استن حنانه كرد

خسرويرا ابن ملجم تاركش از كين شكافت***كزيد قدرت كليد قفل دين دندانه كرد

بانوئي را از ستم پهلو شكستند اهل جور***كاتش داغش بدلها تا قيامت خانه كرد

شد شبير و شبر از آب و ز بي آبي شهيد***زين مصيبت خاك بر سر عاقل و ديوانه كرد

مرحبا بر ضامن محزون كه با صد شور و شين***طوطي طبعش بگلزار مصيبت لانه كرد

مرثيه در مصيبت حضرت علي اصغر عليه السلام

هر زمان يادم از آن كودك بي شير آيد***از كمان خانه ي غم بر جگرم تير آيد

كي روا بود كه در معركه ي كرببلا***تير كين بر گلوي اصغر بي شير آيد

اشك خونين من از ديده بدفتر ريزد***هر كجا در غم او خامه بتحرير آيد

دوخت بر كتف پدر حلق پسر دست قضا***تا چه بر حرمله از پنجه ي تقدير آيد

واي بر قوم لعيني كه نگفتند بخويش***آخر از كودك ششماهه چه تقصير آيد

زين ستمكاري آن فرقه ي روباه صفت***همچو سيلاب سرشك از بصر شير آيد

بهر آنطفل صغير از جگر دشمن و دوست***تا به فرداي جزا ناله شب گير آيد

گرد شمع شب هجرش ز پي صبح وصال***ضامن از غصه چو پروانه ز جان سير آيد

مرثيه در مصيبت حضرت علي اصغر عليه السلام

ز بي شيري نه اصغر دم زنان بود***ز سوداي شهادت در فغان بود

ز شوق باغ رضوان مرغ روحش***ميان مهد زرين پر زنان بود

نه آتش بر دلش سوز عطش زد***شرار عشق جانانش بجان بود

هزاران چشمه هاي آب حيوان***بزير لعل عطشانش نهان بود

چو مه تا آورد مهرش در آغوش***به برج خيمه بي تاب و توان بود

برآرم ناله از دل بهر آندم***كه در آغوش شاه تشنگان بود

چسان گويم كه آن بي شير نالان***گرفتار جفاي رو بهان بود

يكي تير سه شعبه از ره كين***بدست حرمله اندر كمان بود

به حلق كودكي زد تير بي داد***كه آن كودك يقين جان جهان بود

بظاهر گر اسير خاكيان شد***به باطن رهبر افلاكيان بود

دريغا بعد كشتن از تن او***جدا رأسش ز بيداد خسان بود

ز دشت كربلا تا شام ويران***سر نورانيش زيب سنان بود

بريز اشك از بصر ضامن كه آندم***سحاب از داغ مرگش خون فشان بود

قصيده بمناسبت ميلاد حضرت حجة بن الحسن عليه السلام

بمشتاقان دهم اينمژده كز رحمت نگار آمد ***ز خلوتخانه يزدان برون بي پرده يار آمد

خدا را شكر ميگويم زليخا وار كز ياري***بكنعان بار ديگر يوسف نسرين عذار آمد

بهر باغ و بهر بستان گذر كردم من حيران***گلستان بي گل رويش مرا بر ديده خار آمد

صبا تا نكهتي آورد از زلفش در اين عالم***سراسر بيقرارانرا همي بر تن قرار آمد

چو از گلزار ختم انبيا شد نوگلي پيدا***نهال آرزوي جمله مشتاقان ببار آمد

الا اي آنكه ميگفتي زيك گل كي بهار آمد***بيا بنگر كه از يك گلهراران نوبهار آمد

يقين دارم كه داغ لاله گردد تازه تر امروز***كه آن زيبا نگار ما طرف لاله زار آمد

در اين عبد همايونفر من دلداده دانستم***ز روي و موي آنسرور همين ليل و نهار آمد

تولد گشت مولوديكه جن و انس و وحش و طير***ز شور مستي چشمش سراسر ميگسار آمد

مرا بر گوش هوش آمد ندا از عالم بالا***كه امروز از حريم حق شه والا تبار آمد

ولي ايزد منان امام مهدي قائم***كه بهر جمله غمخواران طبيب غمگسار آمد

بفرش از عرش رحماني چو مهر و ماه نوراني***دليل آب حيواني باهل روزگار آمد

خديو كاخ او ادنا امير يثرب و بطحا***شهنشاه جهان آرا بخلفان آشكار آمد

پناه جمله ي قرآن معين دين و هم ايمان***كليد روضه ي رضوان قسيم نور و نار آمد

چراغ بزم ميخواران فروغ ديد ي ياران***شفابخش گنهكاران بامر كردگار آمد

بگو با كهتر و مهتر بامر خالق اكبر***به شهر شرع پيغمبر در اين مه شهريار آمد

بگو با حق پرستاني كه شب تا صبح بيدارند***جمال حق ضياء ديده ي شب زنده دار آمد

بهار جود احساني كه ابناي بشر الحق***بخوان نعمتش هر دم سراسر ريزه خوار آمد

بگو با ناتواناني كه از غم جمله بيمارند***روان جان دواي درد هر بيمار زار آمد

از اين بهجت محبانرا جهانر شك جنا نگرديد***بپيش دشمنانش زندگاني ناگوار آمد

شب ياران آنسرور بود چون روز نوراني***بچشم منكرانش روز روشن شام تار آمد

بعشق شمع رويش ضامن دلداه چون بلبل***در اين بستان بصد شور و نوا پروانه وار آمد

قصيده در مدح قمر بني هاشم حضرت اباالفضل العباس

مژده اي دل كه صبا نكهت جانان دارد***اين نسيمي است كه از روضه رضوان دارد

مي وزد باد صبا از طرف چين گويا***نكهت چين سر طره ي جانان دارد

از رخ ابيض و از طره ي اسود دلداد***هم شب تار و همي صبح فروزان دارد

زير گيسوي شب آساش عيان مي بينم***صبح صاد ق ز پي شام غريبان دارد

آهوي چشم سيه مست همان شير شكار***ابرويش هست كمان تيرزمژگان دارد

عقده از دل بزدايد چو گشايد لب را***رانكه ياقوت لبش لعل بد اخشان دارد

از پي كسب ضياء ماه بني هاشم را***سر بخاك قدمش تير اركان دارد

هست ماه رخ او ماه شب چاردهم***كز ره مهر عيان چارم شعبان دارد

چهره بگشود كه عشاق سراسر دانند***جلوه ي شمس و قمر از رخ رخشان دارد

جز همان باب حوائج مه خورشيد لقا***كه نظر جانب عشاق ز احسان دارد

بهر هر مور ضعيفي كه پناهنده ي اوست***زير خاتم به يقين ملك سليمان دارد

بر سر خوان عطايش همه ابناي بشر***متنعم ز كرم آن شه زيشان دارد

بر در قصر جلالش ز پي خدامي***از ره صدق و صفا بوذر و سلمان دارد

حق به عباس علي منصب سقائي داد***زانكه چون خضر بكف چشمه حيوان دارد

جان فدايش كه ز جان خسرو جانبازانرا***در صف ماريه سر در خط فرمان دارد

غير مهرش نبود در دل ما كز ياري***بهر بيماري ما داروي درمان دارد

هر كه هست بدل مهر ولاي عباس***كي دگر هول جزا و غم نيران دارد

در جزا چشم محبان به اباالفضل بود***چون نظر جانب افراد مسلمان دارد

چه شود گر كه به ضامن ز كرم لطف كند***زان براتي كه شفا بهر گناهان دارد

مرثيه در مصيبت ماه بني هاشم اباالفضل العباس عليه السلام

طوطي طبع ز نو حال پريشان دارد***بهر طفلان شه تشنه صد افغان دارد

آه از آندم كه سكينه به صف كرببلا***ناله العطش از خيمه به كيوان دارد

رفت آندم به بر حضرت عباس و بگفت***تشنگي در جگرم آتش سوزان دارد

همچو مه در برآن مهر روانشد عباس***با همان اختر اشكي كه بدامان دارد

گفت شاها ز عطش دختر غم پرور تو***ديده اشك فشان و دل بريان دارد

رخصتي تا كه رسانم به حرم ماء معين***زانكه در خيمه سكينه لب عطشان دارد

داده شد اذن به عباس چو ديد از ياري***شوق جانبازي جانان بسر از جان دارد

رفت آندم بفرات و ز وفا مشك تهي***ساخت لبريز و نظر جانب طفلان دارد

چون بريدند دو دستش ز يمين و ز يسار***رشته ي مشك پر از آب بدندان دارد

ديد دشمن ز پي ريختن آب از مشك***در كمين گه بكمان ناوك پران دارد

آنزمان زورق جسمش به يم خون افتاد***گشت ناميد و نظر بر شه خوبان دارد

جان عالم بفدايش كه پس از قتل بكف***رشته بندگي شاه شهيدان دارد

ضامن از دامن عباس مكش دست كه او***نظر از لطف به هر گبر و مسلمان دارد

زبانحال بي بي حضرت زينب با جسد برادر در قتلگاه

خوش آنسري كه پر از شور در نواي تو باشد***خوش آنبصر كه پر از اشك در نواي تو باشد

شها توئي كه سر دوش احمد مختار***هميشه منزل مأواي با صفاي تو باشد

دم مسيح كه جان پرور است و روح افزا***مرا معين و معلوم شد ز ناي تو باشد

ز خلق هر دو جهان خويش كرده بيگانه***هر آنكسي كه بجان و دل آشناي تو باشد

فتاده در يم خون زورق تنت عريان***چگونه باورم آيد قد رساي تو باشد

زهي بقدر و مقامت كه از ره ياري***بقاي دين خداوند از فناي تو باشد

ز فرش جانب عرش برين روان بينم***شرار آه يتيمان ز خيمه هاي تو باشد

به هر كجا كه سر انورت روان گردد***به پاي همت خود زينب از قفاي تو باشد

رضا شوم كه اسير مخالفان گردم***رضاي من همه آنست در رضاي تو باشد

بس است ضامن از اين شرح غم فزا بگذر***كه شاه دين به جزا شافع خطاي تو باشد

در توصيف سيد مرسل و عقل كال خاتم انبيا صلي الله عليه و آله و سلم

خلقتي كاول عيان از پرده ي اسرار شد***عالمي از نور رويش مطلع الانوار شد

گشت ظاهر نور خلاق دو عالم بي حجاب***عقل كل چون آشكار از پرده اسرار شد

مصطفي ختم رسل سر حلقه اهل يقين***كز وجودش ملك عالم سر بسر گلزار شد

آفتابي كز ازل همره نبودش سايه ئي***مه رخسارش ضيابخش شبان تار شد

واقف علم لدني كاشف سرو علن***صادر و مصدر به هر اوراد و هر اذكار شد

كان حكمت بحر رحمت ساحل امن و امان***آسمان جود و بخشش بحر گوهر بار شد

گوهر درياي وحدت هادي راه نجات***ناخداي كشتي دين رهبر احرار شد

ماسوا را بس بود اين فخر كز امر خداي***رهسپار ليلة الاسرا شه ابرار شد

آنشبي كز فرش عازم شد به عرش كبريا***در تجلي از جمالش گنبد دوار شد

بهر همخواني احمد آن زمان در لامكان***آشكار از پرده دست حيدر كرار شد

عرش و فرش و كرسي و لوح و قلم و كون و مكان***ظاهر از يمن قدومش سر بسر يكباره شد

مهر و ماه و اختر و پروين و كوكب در فلك***روشن از رخسار او از ثابت و سيار شد

سال و ماه و هفته و ليل و نهار و هر چه هست***حمله پيدا از حبيب قادر غفار شد

آب و خاك باد و آتش كز ازل آمد پديد***پير و حكمش سراسر تا ابد هر چار شد

جن و انس و وحش و طير و نور و مار و مور***از دم جانبخش احمد جمله برخوردار شد

جنت و غلمان و كوثر طوبي رضان و حور***ظاهر از نور جمال احمد صلي الله عليه و آله و سلم مختار شد

كائنات از خوان وجودش ريزه خوار از جزء و كل***ممكنات از فيض عامش غرق در انهار شد

كاخ دين حق كه همچون كوه باشد استوار***اين بنا را خاتم پيغمبران معمار شد

احمد و محمود ابوالقاسم محمد كز شرف***شهريار شهر دين ايزد دادار شد

جز رسول هاشمي و عترت اطهار او***كي كسي آگه ز سر خلق جبار شد

در مديح مصطفي و عترتش جز كردگار***كس در اين عالم نشايد لايق گفتار شد

در طريق بندگي شايد بحق ملحق شود***هر كه چون منصور اناالحق گوفرازدار شد

من به مكتبخانه اي هرگز نرفتم در جهان***اين سعادت شاملم از عترت اطهار شد

ساغرم از ساقي كوثر وصي مصطفي***در محيط علم و دانش اينچنين سرشار شد

جاي دارد گر بگويد در فلك خيل ملك***دست افشان پاي كوبان بهر اين اشعار شد

خامه در معراج مدحش خواست تا پويا شود***چون براق طبع ضامن عاجز از رفتار شد

در مدح و منقبت حجت قائم و اشاره بمصيبت سيد الشهدا

در گلستان جهان در وصف جانان چون هزار***نغمه هاي زير و بم بي پرده دارم صد هزار

حلقه ي زلفش بود زنجير دل يغماي جان***آهوي چشمش بود ضيغم شكار و شيرخوار

زورق جسمم به درياي فراقش غرق شد***كيست تا آرد مرا زين بحر محنت بر كنار

بسكه ديدم از مخالف راست شد ساز ستم***پنجه ي غم در جهان بگسسته از من پود و تار

خويش را دائم تسلي ميدهم كايد زغيب***قائم آل محمد حجت پروردگار

كاش ميگشتي ميسر وصل جانان كز فراق***لاله سان گرديده ام در ملك عالم داغدار

گر بيايد در جهان آن يوسف مصر بقا***چشم من روشن شود چون ديده يعقوب زار

گر شبي از ماه رويش پرده بردارد ز مهر***گرد شمع عارضش جان ميدهم پروانه وار

دارم اميدي كه آيد آن خديو انس و جان***گيرد از مرآت دين مصطفي گرد و غبار

ياد آرد از حسين و ظلم آن قوم شرير***خرمن كفار را سوزد ز برق ذوالفقار

واي از اين چرخ ستمگر كز ره ظلم و ستم***كينه ي ديرينه را در كربلا كرد آشكار

چون خزان شد گلشن ختمي ماب از راه كين***جاي دارد خون ببارم همچو باران بهار

بعد قتل نو جوانان خسرو دنيا و دين***شد مصمم بهر رزم آن گروه بد شعار

قطب ايمان نقطه ي پرگار ميدان را گرفت***اصل دين شد رو برو با مشركين نابكار

از پي اتمام حجت حجة حق آنزمان***كرد آغاز سخن بر آن سپه ز انجام كار

گفت نشناسيد اگر اي قوم بي پروا مرا***من حسينم كز طفيلم هست هستي برقرار

جد من باشد محمد باب نيكويم علي***مادرم زهرا اخايم مجتبي شاه كبار

من عزيزم كاين چنين گرديده ام از ظلمنان***بي كس و بي مونس و بي ياور و بي غمگسار

هست آيا كس نمايد اين زمان ياري من***چون بود ياري من ياري ذات كردگار

غير سنگ كين ندادندش ستمكاران جواب***گشت جاري خون دل از جبحه آن شهريار

تير زهر آلوده ئي در سينه اش تا پر نشست***شد نگون از صدر زين آن خسرو والاتبار

آنزمان شمر لعين بد گهر از راه كين***سر بريد از پيكر آن قاسم جنات و نار

زورق جسمش ميان بحر خون شد غوطه ور***بر سنان رأس منيرش زد سنان در آن ديار

ضامنا در ماتم شاهنشه لب تشنه گان***باش گريان سال و ماه و هفته و ليل و نهار

قصيده در مناقب عصمت كبري فاطمه زهرا عليها سلام

اي بهين بانوي عالم در درج اقتدار***وي مهين خاتون محشر ماه برج افتخار

علت غائي عالم عصمت كبري حق***بنت احمد زو حيدر مام پاك هفت و چار

مخبر سر قضا و واقف راز قدر***كاشف اسرار احمد محرم پروردگار

كعبه ي اهل صفا و قبله ي اهل دعا***نقطه ي پرگار هستي شافع روز شمار

اصل ايمان معني دين مركز احكام حق***سيرت شرع محمد صورت صورتنگار

چون توئي بنت پيمبر جايدارد گويمت***انبيا و اوليا را گشته ئي آموزگار

هاجر و حوا و مريم فضه ات را از شرف***گشته هر يك دمبدم از جان و دل خدمتگذار

مالك هستي آمد از جود وجودت در وجود***بي وجود جود تو هستي ندارد اعتبار

اي سپهر عفت و عصمت مه برج جلال***قطب ايمان بانوي خلوتسراي كردگار

مهر و مه تا حشر بودي در خسوف و در كسوف***گر نبخشيدي ضيا بر هر دو در ليل و نهار

از پي كس سعادت روز و شب نه آسمان***ريزدت بر آستان دايم كواكب بيشمار

تا ملايك در فلك سازند كحل ديدگان***هر زمان جبريل از كوي تو ميرويد غبار

سر بخاك مقدمت بنهاده اند افلاكيان***خاكيانرا دل نباشد از چه بهرت بيقرار

گر بدامانت نميزد نوح دست التجا***كشتيش از بحر هرگز ره نبردي در كنار

يونس از مهر ترا منزل نميدادي بدل***كي ز بطن حوت ميآمد برون در روزگار

بر تو گر يوسف نميشد ملتجي در قعر چاه***تا ابد از جور اخوان بود در آنچه دچا

ايهزاران چونخليل اندر پناهت در امان***همچو اسماعيل سازم جان بدرگاهت نثار

ديده برخوان عطايت تا ابد دارم چو مور***زانكه ميباشد ترا صدها سليمان ريزه خوار

نعمتي خوشتر چه باشد از ثناي چون توئي***فخر اين نعمت مرا بس در بر خرد و كبار

هر كجا مدح ترا گويم من از صدق و صفا***فرش آن محضر شود بال ملايك ز افتخار

منكر مدح تو و طبع مرا خواهم ز حق***بي سئوال و بي جواب اندر جزا در قعر نار

در صف محشر كه هر كس بر كسي دارد اميد***من اميدم بر تو باشد با دو چشم اشكبار

چون سمندر ز آتش غم سوخت ضامن در جهان***ز ابر رحمت از عنايت بر سرش لختي ببار

قصيده در مدح علي عليه السلام

جلوه حق را بچشم دل توان ديد آشكار***در حقيقت چشم حق بين از مظاهر بر مدار

چشم دل بگشا ز جان سر تا بپا شو محو حق***تا به هر صورت ببيني جلوه صورت نگار

هر نفس اي بيخبر كو كومزن چونفاخته***دل تهي زاغيار كن تا گرددت يار آشكار

ايكه بهر كعبه گل رنجه سازي جان خويش***كعبه دل باشدت خلوتسراي آن نگار

زاين و آن تا چند پرسي محفل ليلي كجاست***همچو مجنون بايدت بگذشتن از شهر و ديار

از چه گيري گوش پند زاهدان خشگ را***مي بنوش و از دل و جان سر بپاي خم گذار

گر بخواهي آتش جانسوز دلسازي خموش***بايد از آن آب آتش فام گردي ميگسار

جامه تلبيس بر كن خلعت تقوي بپوش***مست مي از جام وحدت شو كه گردي هوشيار

همچو حر بامات آنخورشيد رخ بايد شوي***كز فروغ روي خود بنموده مه را شرمسار

ابر زلف و ماه رخسارش شد از روز ازل***تا شبانگاه ابد سرمايه ليل و نهار

تا بمحراب دو ابرويش كني از جان نماز***بايدت از خون دل سازي وضو در روزگار

تا بدار هر دو عالم زنده دل باشي بكن***گرد شمع عارضش جانرا فدا پروانه وار

پافشاري بايدت تا سر كني از جان و دل***كوري چشم رقيت ايدوست در كويش نثار

در قمار عشق اي دل جان ببايد باختن***تا بري عمر ابد در ملك عالم زين قمار

عشق مطلف كيست داني سرور اهل يقين***آنكه شد از دست و تيغش پايه دين استوار

قطب ايمان قلب امكان محور دين مبين***پادشاه هر دو عالم حيدر دلدل سوار

ركن احسان رايت بخشش مقام فضل و فيض***كعبه دانش صفاي عقل سعي افتخار

زمزم جود و سخا ميقات علم و معرفت***ساقي تسنيم و كوثر قاسم جنات و نار

نقش بند كاف و نون صهر محمد سر حق***زوج ام الاوليا باب كبار هفت و چار

ما همه چونجسم بيجانيم و او روح روان***ما هم نقشيم و او نقاش هر نقش و نگار

شمه يي از دست و تيغش كرد انشا جبرئيل***لا فتي الا علي لا سيف الا ذوالفقار

چون ببردم نامي از شمشير آتش بار او***گشت در ملك جهان اشعار نغزم آبدار

هر كه خواهد هر چه گويد من بقدر فهم خويش***مدح او ميگويم و با كس ندارد هيچكار

در گلستان ثنايش بلبل آسا دم زنم***وز مديحش صد هزاران نغمه دارم چون هزار

يا علي كلب درت ضامن منم كز جان و دل***در صفاهان كرده ام مدح و ثنايت را شعار

مرثيه در مصيبت شاهزاده علي اكبر

شبه احمد شبل حيدر اكبر نسرين عذار***آندلارامي كه بودش صد چو يوسف جان نثار

چونزصدر زين نگونشد بر زمين آنمه جبين***آمد از برج حرم شه بر سرش خورشيدوار

ديد از شمشير منقذ گشته منشق تاركش***زد بسر دست مصيبت لاله سان شد داغدار

با هزاران رنج و محنت آنزمان سلطاندين***بر سر زانو سرش بنهاد با حال افكار

گفت با اكبر كه ليلا را چه گويم از غمت***گشته مجنون گاه و گه گريان چو ابر نوبهار

اي گل گلزار زهرا سرو بستان حسين***رفتي آخر از كفم از كينه قوم شرار

خيز بابا تا رويم اندر حرم بنگر چسان***آتش هجرت شرر زد بر دل خرد و كبار

بود شاه تشنه اندر گفتگو با اكبرش***ديدنا گه روح اكبر شد سوي دار القرار

عاقبت شه پيكر صد پاره آن مه لقا***با فغان در خيمه آوردي بر ليلاي زار

بود اندر خيمه ليلا از فراق اكبرش***مو كنان زاريكنان شيونزنان آن بيقرار

خواست تا آيد ببالين جوانش آن حزين***ديد نتواند كه آيد رفته از كف اختيار

ضامنا بس كن كه آتش زد بعالم داغ او***تا قيامت سال و ماه و هفته و ليل و نهار

مرثيه در مصيبت حضرت باب الحوائج علي اصغر

كس نديدم جز گروه نابكار***تا زند پيكان به حلق شير خوار

تشنه جان داد اصغر اندر كربلا***از جفاي آن گروه بد شعار

كس ندادش آب غير از حرمله***تير كين زد بر گلوي آن فكار

آن لعين با تير كين بر هم بدوخت***حلق اصغر كتف آن شاه كبار

بر رخ سلطان مظلومان حسين***خنده بنمود اصغر آندم غنچه وار

يعني آب از تير كين دادند مرا***اين ستمگر قوم دور از كردگار

اين بگفت و مرغ روحش پر گشود***سوي جنت در بر زهراي زار

شه بياورديش در پشت حرم***دفن كرد او را به قلب داغ دار

ضامنا رو تا تواني گريه كن***بهر اصغر سال و مه ليل و نهار

در مدح و منقبت شير كردگار علي ابن ابيطالب

اي بهين تمثال رضوان وي مهين نقش بهار***يك جهان خلد بريني يك قيامت لاله زار

زلف دلجويت پريشان كرده جمع عاشقان***بسكه خود را حلقه سازد چون زره داودوار

طره طرار تو بنموده دلها را اسير***ابروي خونبار تو بنموده جانهاراشكار

صورتت را هر كه بيند از طريق بندگي***ميكند صورت پرستي را از اين معني شعار

بلبل از دوري به افغان غنچه خونين دل ز هجر***لاله از داغ تو باشد در گلستان داغدار

روزي اندر باغ گفتم بلبل شوريده را***چيست بهتر ز عشق گل گفت اينسخن بر شاخسار

مدح سلطان عرب مير عجم سالار دين***سر يزدان صهر احمد حيدر دلدل سوار

شير يزداني كه از بيمش به هنگام جدال***رو بهان را شد به عرش از فرش بانك الفرار

آن شهنشاهي كه چون خورشيد از ابر غلاف***تيغ او سر زد به قتل مشركين در كارزار

من چه گويم رانكه وصف دست و تيغش گفته حق***لافتا الا علي لا سيف الا ذوالفقار

ذات او با ذات حق مقرون شد از روز ازل***تا ابد هست آفرينش از وجودش برقرار

مالك ملك دو گيتي مقتداي شيخ و شاب***منبع فيض و كرامت قاسم جنات و نار

مخزن لطف و عنايت معدن جود و سخا***مركز دين محور ايمان مدار روزگار

مرجع و ملجاء عالم پيشواي هر دو كون***مظهر آيات قرآن مظهر صورت نگار

زهره وش با صد هزاران وجد مير قصد به مهد***گر ثنايش را بخوانم نزد طفل شيرخوار

گر نسيم رحمتش بر شوره زاري بگذرد***تا ابد رويد دمادم ني شكر از شوره زار

لطف و قهرش را بنازم كز طريق عدل و داد***يك برانگيزد ترشح يك برانگيزد شرار

بند بندم گر شود از تيغ دشمن باب باب***كي كنم خوف از نظر تنگان شوم نابكار

كار عاشق اين بود كز بهر معشوق گرام***همچو ميثم جان دهد از جان و دل بالاي دار

لطف حق تا يار باشد گويمش مدح و ثنا***همچو ني در وصف او دارم نوا از پود و تار

ساز سوز عشق سازم در صفاهان دمبدم***تا شود از طبع سرشارم مخالف شرمسار

نيش دشمن نوش گردد دوستانش را مدام***شهد شيرين در مذاق دشمنانش زهر مار

بر دعاي دوست و دشمن ختم كن ضامن سخن***بيش از اين آتش مبار از گفته هاي آبدار

مرثيه در مصيبت امام حسن مجتبي عليه السلام

در ماتم حسن شه با عز و اقتدار***بلبل به باغ نوحه سراغنچه سوگوار

تنها نه اشك ماست روان ز آتش غمش***از داغ مرك اوست بود لاله داغدار

شيري كه خورده بود ز پستان مادرش***خونشد ز زهر و ريخت بطشت آنبزر گوار

آندم كه ريخت لخت جگر در ميان طشت***زينب كشيد آه و بزد لطمه بر عذار

بر حالت برادر با جان برابرش***سيلاب اشك چشم روان كرد در كنار

تا شد ز فرش ناله زينب بسوي فرش***يكباره گشت ثابت و سيار بي قرار

افلاكيان شدند جگر خون چو خاكيان***خيل ملك گريست چو باران نوبهار

كثلوم بي نوا بفغان جامه بر دريد***چون زينب حزين به غم و غصه شد دچار

قاسم بصد خروش بزد دست غم به سر***گفتا يتيم گشتم و بي يار و غمگسار

آه از دمي كه زينب محزون دلغمين***آمد بر حسين شهنشاه با وقار

گفتا بيا ببين ز جفاي سپهر دون***بر سينه حسن زده الماس كين شرار

آمد حسين و ديد حسن را به پيچ و تاب***گفتا كه يا اخا ز چه رو گشته ئي فكار

پس در جواب سبط نبي شاه ممتحن***گفتا چه گويم از ستم چرخ كجمدار

يك جرعه آب خوردم از اين كوزه و مرا***در هم گسست آتش اين آب پود و تار

اما ز تشنگي به صف كربلا تو را***آتش زنند بر جگرت قوم بد شعار

عون و حبيب و اكبر و عباس و اصغرت***گردد شهيد از ستم قوم نابكار

رأس تو را سنان به سنان ميزند ز كين***جسمت بروي خاك بماند در آن ديار

از جور كوفيان جفا جو شوند اسير***اهل و عيال تو همه يكسر به حال زار

ضامن به دهر ز آتش اين داغ سال و ماه***خون از بصر بريز به هر ليل و هر نهار

قصيده در مناقب حضرت مولي الموالي علي بن ابيطالب عليه السلام

بريخت طوطي طبعم ز لعل لب شكر***به ياد عارض گلگون ساقي كوثر

ز راه صدق و صفا دم زنم در اين بستان***پي مديح علي پادشاه اژدر در

شهي كه كون و مكان را شد از ازل باني***به دست خالق خلاق ماسوا يكسر

امير يثرب و بطحا علي عمراني***ولي ايزد منان گزيده ي داور

به امر شير خدا شرزه شير با آهو***چرند هر دو بصحرا و كوه و دشت و كمر

به حكم او بشود صعوه همدم شاهين***به امر او شود عنقاي پشه را هم پسر

به نزد حق نشدي توبه اش قبول آدم***نكرده بود اگر نام مرتضي از بر

به فرق مور نهد افسر سليماني***ز لطف بي حد خود خسرو ملك لشگر

به مهر اوست شدي مرده زنده از عيسي***به حب اوست ز موسي عصا شدي اژدر

برند روز جزا امت محمد را***به سوي خلد برين با ولايت حيدر

الا كه گوئيم از درگهش مكش پا را***به غير شخص علي كيست رهبر و سرور

علي كه زورق طبعم به قلزم مدحش***ز بيم ره فكنده است اين زمان لنگر

در بيت آورم از گفته ي صغير اينجا***ولي ز هر چه تصور كني بود برتر

اگر هر آينه غالي نمي شدم بخداي***كه جز خداي نميخواندمش بنام دگر

زبور و مصحف و توراة را بود بيشك***علي بجمله ي آيات صادر و مصدر

عليست آنكه بود شمه يي در اوصافش***كتاب خالق اكبر ز اول و آخر

عليست آنكه ز اسرار حق بود آگاه***بحكم آنكه سلوني بگفت بر منبر

عليست آنكه بيانش كلام حق باشد***كه مي برند از او بهره كهتر و مهتر

عليست آنكه بگاه تولدش بي شك***بخواند بر سر دست نبي نبي از بر

عليست آنكه زدم تا بدم دريد از هم***به عهد مهد ز سر پنجه پيكر اژدر

عليست آنكه پي حفظ مصطفي خفتي***شبي ز راه محبت ميانه بشر

عليست آنكه سر ره به مصطفي بربست***بسان شير و گرفتي ز دستش انگشتر

عليست آنكه به معراج هم غذا گرديد***به ابن عم گرامش رسول عالي فر

عليست آنكه فرو ريخت از حرم اصنام***دمي كه پاي نهادي به دوش پيغمبر

عليست آنكه ببرداشت جوشن از ياسين***عليست آنكه به سر داشت ز انما افسر

عليست آنكه ز برق حسام خونريزش***فكند رعشه بر اندام مرحب و عنتر

عليست آنكه به هنگام رزم در ميدان***بگرد سم سمندش نمي رسد صرصر

عليست آنكه به مهر و بقهر او فردا***روند مؤمن و كافر به سوي خلد و سقر

عليست آنكه بمعراج مدح او نرسد***براق طبع منش هر چه ميزند شهپر

عليست آنكه به ضامن سخن كند الهام***كه بهر آل محمد شود ثنا گستر

پس از مديح علي پادشاه جن و بشر***مرا ز شاه شهيدان رسيد بر خاطر

شهي كه عزم عراق از حجاز يكسر كرد***كه جان دهد بره دين خالق اكبر

نه جان خويش كه جان تمام يارانش***براه دين كند ايثار ز اكبر و اصغر

فغان و آه از آندم كه شاه مظلومان***بدشت كرببلا گشت بيكس و ياور

شدند از پي قتلش بعرصه ي پيكار***سپاه بيحد و بيمر ز ايمن و ايسر

يكي زدش ز جفا سنگ كين به پيشاني***يكي زدش ز خطا بتع بر سر انور

يكي زدش ز جفا تير كينه بر سينه***يكي ز زخم زبان ميزدش بدل نشتر

بآسمان تنش زخم از نجوم افزون***ز حربه هاي همان قوم ملحد كافر

دميكه دريم خون گشت سرنگون از زين***بريد خنجر شمرش ز راه كين حنجر

ز دست جور عدو شد به نينوا برپا***براي قتل شه تشنه شورش محشر

بس است شرح غم شاه تشنه لب ضامن***كه سوخت ز آتش اين داغ خامه و دفتر

در مدح و مناقب حضرت علي و اشاره بمعراج خاتم انبيا صلي الله عليه و آله و سلم

اگر كه حق دمدم عمر نوح را يكسر***تمام عمر كنم مدح خواجه قنبر

حديث ليلي و مجنون مرا چكار آيد***ثناي حيدر كرار ميكنم از ر

اگر سعادت جاويد شاملم گردد***بيمن مدح علي پا نهم به هفت اختر

كجا رود بسقر هر كه را بدل باشد***بقدر ذره يي از مهر ساقي كوثر

نمي رود بجان هر كه را بدل نبود***ولاي خواجه كونين فاتح خيبر

شه سرير ولايت مروج اسلام***علي عالي اعلا خديو دين پرور

نگويمش چو نصيري خداي بي همتا***ز بيم آنكه نگردم در اينزمان كافر

بحق حق كه بحق شير حق بود ملحق***بگو بمنكر او بنگر و بكن باور

هنوز مادر گيتي نزاد فرزندي***كه همچو او بشود فخر دودمان پدر

بروز رزم كه صمصام او شود عريان***لباس مرك بپوشد به پيكر لشگر

شهيكه تيغ كجش كرد پشت دينراراست***خميد قامت دشمن ز بيم آن سرور

ز خوان مكرمتش بهره ور همه عالم***بشكر نعمت او وحش و طير و جن و بشر

زمين كعبه ز يمن قدوم آن مولا***شده است قبله حاجات از شرافت و فر

نوشته با قلم صنع بر در رضوان***نبي مدينه علم و عليست او را در

شبي كه ختم رسل كرد عزم عرش از فرش***كه از صفاي جمالش فلك شود زيور

رسيد در فلك چهارم آن خجسته خصال***عيان قطار بعير آمدش بمد نظر

به جبرئيل امين گفت احمد مختار***كه اي مرا تو بدينراه مونس و ياور

تأملي بنما تا كه اين قطار بعير***ز پيش ما بنمايند اين زمانه گذر

جواب ختم رسل گفت حضرت جبريل***كه اي يگانه حبيب خداي جن و بشر

خلاص مي نشوند آخر اين قطار بعير***اگر كه صبر كني تا بعرصه ي محشر

نبي امي مكي سپس چنين فرمود***ز بارشان شده اي تا به اينزمان مخبر

ز راه صدق و صفا گفت جبرئيل امين***كه تا بحال بمن كس نداده است خبر

بگفت ختم رسل در جواب جبرائيل***كه هست مدح و ثناي ولي حق حيدر

بعوج مدح و ثنايش كجا تو ره يابي***اگر ز صبح ازل تا ابد زني شهپر

اگر نبود وجود علي عمراني***نه عرش بود و نه فرش و نه كشتي و لنگر

پناه كون و مكان حامي كلام الله***معين دين مبين يار كهتر و مهتر

نجات يافت دو سرور به دوستي علي***يكي ز قلزم طوفان يكي دگر ز آذر

خلاص مي نشدي يوسف از چه كنعان***اگر نبود معينش وصي پيغمبر

شدند پيرو فرمان مرتضي از جان***شعيب و يوشع و شعيا و خضر و اسكندر

علي به يونس غمديده دافع غم شد***علي بجمله رسولان حق شدي ياور

علي به اهل سماوات سيد و مولا***علي بخلق جهانست سرور و رهبر

عليست حامي شرع محمد محمود***عليست هادي احكام و شاه دين پرور

عليست آنكه بكف داشت از فتحنا تيغ***عليست آنكه ز طاها بسربدش افسر

عليست آنكه نپيچيد سر ز فرمانش***نه آب و آتش سوزان نه خاك و نه صرصر

عليست آنكه بدرگاه رفعتش خورشيد***براي كسب ضيا سر نهاده بر عقبر

عليست آنكه بمنبر دم از سلوني زد***كجا رواست چنين دعوي از كس ديگر

عليست آنكه بايماي او كند مأوا***پسر ز پشت پدر در مشيمه ي مادر

عليست آنكه بدستش امور هستي را***بصبح روز ازل داده خالق اكبر

عليست آنكه نبي بي وضو نبردش نام***مرا چه حد كه بگويم ثناي آنسرور

عليست آنكه در اوصافش آورد ضامن***ز بحر طبع گهر زا همي درو گوهر

بحر مقطع در توصيف حضرت علي بن ابيطالب عليه السلا

ز لطف داورقلم بدفترزنم مكرر***بنام حيدر

امام و رهبرامير قنبربه پور آذر***معين در آذر

قسم برويشرخ نكويشبه تار مويش***برنك و بويش

روم بسويشبخاك كويشمي از سبويش***كشم دو ساغر

مكن تو نالهمريز ژالهبروي لاله***بكن حواله

مي دو سالهدو صد پيالهكه من رساله***بخوانم از بر

شه سخنگونگار دلجوبت سيه مو***مه نكو رو

ز تيغ ابروز خال هندوبباغ مينو***بداد زيور

بباغ پر گلبه پيش سنبلبه صوت بلبل***بسان سلسل

ز شور و كابلنواي طغرلفكنده غلغل***ز مدح حيدر

علي اعليولي واليبه امر يكتا***تمام اشياء

از او هويدابروز عقبيشفيع ما ها***بود سراسر

امير و اكرمعظيم و اعظمعليم و اعلم***وصي خاتم

پناه آدمبود مسلمبه هر دو عالم***امير و سرور

بدست قدرتبه پاي همتبتيغ و صولت***بجاه و رفعت

بدين شجاعتبدون منتبخيل سرعت***گرفت خيبر

بملك سرمدوصي احمدحكيم بخرد***به عرش ايزد

فكند مسندپس از محمدفزونشدش حد**شه فلك فر

بامر سبحانبه تيغ برانبجنگ گردان***چو شير غران

سر اميرانزدي بميدانچو گو بچوگان***علي صفدر

علي به يحييعلي بشعييعلي بموسي***علي به عيسي

به پير و برناچو ذات يكتاپناه و ملجاء***انيس و ياور

علي بقرآندليل و برهانعلي بدوران***پناه خوبان

علي برضوانبامر يزدانبرد محبان***ز لطف بيمر

علي وزير استعلي منير استعلي مشير است***علي خبير است

علي كبير استعلي دبير استعلي دلير است***به سد بربر

شهنشه دينپناه آئينمعين ياسين***بضامنت بين

بوقت تلقينفتاده غمگينبقلب خونين***ز هول محشر

قصيده در ميلاد قمر بني هاشم اباالفضل العباس

برآورم ز محيط سخن در و گهر***كشم برشته ي نظم و شوم ثنا گستر

بيمن مولد شاهي كه بر بني هاشم***شده است ماه درخشان و خسرو خاور

يگانه گوهر درياي معرفت عباس***كه شد به چارم شعبان تولد از مادر

زهي مهي كه عيان كرد از سپهر جلال***ستاره ئي كه ز خورشيد گشته روشنتر

به ماه چهره او را نميدهم نسبت***كه ماه كسب ضياء ميكند از آنسرور

بسرو قامت او را كجا قرين سازم***كه پيش هر قدمش سرفكنده بر عنبر

ز گلستان علي نوگلي پديد آمد***چنانكه باغ و چمن گشت پر گل احمر

زهي شهي كه ز مولود با سعادت او***نشاط و وجد و شعف شد بطارم اخضر

از اين تولد مسعود حضرت عباس***شده است عالم هستي بخرمي زيور

دو لب ز بهر سخن چونكه وا كند از هم***برون بجاي سخن آيد از لبش شكر

سرور سينه ام البنين اباالفضلي***كه فضل او شده شامل بكهتر و مهتر

بفضل و حكمت و عقلش دو صد فلاطون مات***بعلم و حلم و عمل هست پيرو حيدر

مقام شامخ او بين كه از دل و از جان***بشاه تشنه لبان گشت مونس و ياور

نزاده مادر گيتي دلاوري مثلش***ز هر شجاع و دليري بود دلاورتر

بگاه رزم عدو همچو حيدر كرار***ز چارسو فكند لرزه بر تن لشگر

خيال شرق كند گر سمند هشيارش***ز غرب ميگذرد همچو شعله ي آذر

فكند صيت شهامت بزهره و كيوان***شهي كه مخزن جود است و قلزم گوهر

رهين منت او گشت بوذر و سلمان***غلام درگه او هست خضر و اسكندر

ولي چو فاطمه قنداقه اش بحيدر داد***گرفت شاه ولايت چو جان خود در بر

بداد بوسه دو چشم و دو دست عباسش***ز بعد بوسه فرو ريخت اشك شه ز بصر

بگفت فاطمه طفل مرا مگر نقصي است***كه بوسه دادي و گشتي شها بغم اندر

جواب داد شهش طفل من ندارد نقص***وليك زخم درونم بود ز جاي دگر

بدشت كرببلا هر دو دست عباسم***جدا شود ز دم تيغ فرقه كافر

زهي به همت عباس كز ره ياري***براه دين مبين داد دستش از پيكر

فتاد دست شريفش به كربلا اما***فراشت رايت اسلام تا صف محشر

بس است بهر شفاعت به روز رستاخيز***دو دست حضرت عباس در بر داور

اگر سعادت جاويد خواهي اي ضامن***بگير دامن عباس و غم مخور ديگر

من اين قصيده بوصفش ز جان و دل گفتم***كه خواندام ز صفاهان به نينوا يكسر

مرثيه در مصيبت شهداي دشت كربلا

بنالم از غم شاه شهيد و لعل عطشانش***و يا خون از بصر ريزم بحال جمله يارانش

چو اندر خاك و خونغلطيد اكبر شبه پيغمبر***ميان خيمه ليلا همچو مجنو نشد ز هجرانش

گرفتي از حسين اذن و بميدانشد روا نقاسم***نميدانم چه بر سر آمد از سم ستورانش

بحكم زاده مرجانه از عباس نام آور***جدا شد هر دو دست از تن بشد هم دست دندانش

بياد آرم لب عطشان اصغر را و خونگريم***كه دادش حرمله آبي ولي از نوك پيكانش

چو نوبت بر شه دين خسرو لب تشنگان آمد***شرر زد بر دل گردون فغان و آه طفلانش

سيه گرديد عالم پيش خواهرش زينب***چو عازم ديد سوي رزم كين شد شاه خوبانش

بزد بر قلب لشگر همچو بابش فاتح خيبر***هزارانجوي خونجاري شد از شمشير برانش

فغان و آه از آنساعت كه آن سلطان خوبان را***نگون از صدر زين كردند اندر خاك ميدانش

قيامت شد بپا آندم كه زينب قتلگه آمد***تني را ديد عريان كرده دشمن تير بارانش

كشيد اندر بغل آن پيكر صد چاك عريانرا***فراز آورد روي دست و سوي عرش يزدانش

بگفتا يا رب اين قرباني از ما كن قبول ايندم***كه اعداي ستم گستر بخون كردند غلطانش

پس از قتل شه دين قوم بي پرواي بداختر***بسوي شام بردند اهل بيت زار و حيرانش

بشهر شام از كوفه چو وارد گشت آل الله***ملامت ما شنيدندي ز قوم نامسلمانش

يزيد اندر خرابه جاي دادي آل عصمت را***عجب مهمان نوازي كرد آن بيدين ز مهمانش

چو ضامن گشت ذاكر بر حسين ابن علي از جان***كند او را شفاعت در قيامت شاه مردانش

قصيده در مدح مولانا علي ابن ابي طالب عليه السلام

هر كه عاشق شد بعالم كس نديد آسايشش***عاشق بيچاره را دلبر برد آرامشش

دلبري دارم كه از زيبائي و رعنائيش***خلق عالم بسته دل بر گيسوان دلكشش

همچو مو در آتش غم سوزم و پيچم بخويش***در فراق تار موي پيچ اندر پيچشش

چون سمندر تا گرفتم آشيان در نار غم***سوختم در نار هجر خال همچون آتشش

تا ابد يوسف اسير حسن عالمگير اوست***در ازل از بسكه حق افزود بر آلايشش

پا كشد زاهد ز مسجد سر گذارد پاي خم***گر بنوشد جرعه يي از آن شراب بيغشش

تا جهان باقيست باشد سال و مه ليل و نهار***مهر و مه حر با صفت حيران روي مهوشش

آفرين بر صنع داور كاينچنين داماد عقل***نوعروس طبع را هر دم كند آرايشش

هيچ داني كيست دلبر آنكه ميباشد مدام***فرش يكسر بستر و عرش الهي بالشش

مرتضي كز امر او گر سر بپيچد چرخ پير***بي سخن يكباره واماند فلك از گردشش

تا ز برج كعبه پيدا شد مه رويش ز مهر***در فلك شد مهر و مه غرق ضيا از تابشش

در چنين روزي كه باشد روز ميلاد علي***چون شود با ما اگر اين چرخ باشد سازشش

اي خوشا آنكسكه باشد از ره صدق و صفا***در طريق حق پرستي همچو حيدر كوششش

جنبش تقدير در تدبير آن سرور بود***ورنه اندر ملك عالم كس نديدي جنبشش

دلدلش را گر زند مهميز هنگام نبرد***سطح غبرا را تو گفتي كي بود گنجايشش

گر شوم پامال سم مركبش در خاك راه***دست كي بردارم از فتر اك خنك سركشش

تا به منبر از سلوني دم زد اندر روزگار***نزد ارباب معاني بكر شد فرمايشش

ابر نيساني به بيند گر سحاب رحمتش***تا ابد گردد خجل الحق بپيش بارشش

دست حاجت بر بسوي آنشهنشاهيكه هست***صد هزاران حاتم طائي گداي بخشش

عقل را ديدم كه بيش از خويش ميخواند رجز***نام نيكوي علي بردم نمودم خامشش

تا بود از كاف و نون نام و نشان خواهم ز حق***چاكر شر اشاد و خرم منكر شرا ناخوشش

همتي كن كز صفاهان ضامن آيد در نجف***چون همين باشد بعالم منتهاي خواهشش

در جوارت خواهد آندم كز ره مهر و وفا***خواهي از حق مادحترا خسروا آمرزشش

مرثيه در مصيبت باب الحوائج علي اصغر عليه السلام

اصغري در صف كين بود كه همچون بابش***آفريده است خداوند جهان تايابش

از عطش گرم نوا گشت چو در چنك رباب***باز آهنك حرم كرد ز ميدان بابش

آندم از برج حرم خسرو افلاك حشم***در برآورد چو مهر آن مه عالم تابش

وه چه ماهي كه ضيا تا بابد وام برند***مهر و مه روز و شب از مهر رخ مهتابش

كودك مكتب حق بود كه از كشته شدن***درسي آموخت بدنيا و اولوالالبابش

بهر بي شيري اصغر ز بصر خون ريزم***يا كه از تشنگي لعل لب عنايش

ساز سوز عطشش برد به ميدان ز حرم***كرد پيكان بلا از ره كين سيرابش

پيش مادر بحرم در دل گهواره نخفت***تير كين كرد در آغوش پدر در خوابش

طفل شش ماهه كه ديد است كه از تشنه لبي***جان سپارد لب آب و ندهد كس آبش

جرعه آبي نرساندند بر آن طفل صغير***خواستند از ره كين تشنه لب و بيتابش

ضامن از شرح غم نوگل گلزار حسين***لاله سان داغ نهادي به دل احبابش

تغزل در نعت حضرت ختمي مرتبت صلي الله عليه و آله و سلم

ماه مرا بين كه نيست مثل و قرينش***مهر چو حربا شده است محو جبينش

صنع خدا را نگر كه در همه عالم***چشم فلك تا كنون نديده قرينش

از پي كسب ضياء بين كه مه و مهر***يك به يسار آمده است يك به يمينش

نور وجود از طلوع شمس رخ اوست***ظلمت امكان ز موي پر خم و چينش

پادشه شهر حسن اوست كه باشد***يوسف مصري گداي گوشه نشينش

سر نهمش جاي پاي از دل و از جان***زانكه بود كحل ديده خاك زمينش

پيرو حكمش قضا چون قدر آمد***از چه نباشم رهين راي رزينش

بنده ي آن شه شدم كه خالق سبحان***خواند ز فرشش بسوي عرش برينش

خلقت اول شهي كه از شرف و شان***ملك دو گيتي بود به زير نگينش

ختم رسولان محمد صلي الله عليه و آله و سلم آنكه ز رفعت***ناسخ اديان شده است دين مبينش

در يتمي كه در سفينه هستي***خوانده خداوند جن و انس امينش

احمد امي كه صد هزار مدرس***بهره ورند از كلام و نطق متينش

طوطي طبع شكر فشان تو ضامن***دم نتواند از لب شكرينش

قصيده در بي اعتباري دنيا و مدح و منقبت علي عليه السلام

جهان صحرا و غم حاصل خلايق گوسفندانش***بود گرگ اجل اين گله را تا حشر چوپانش

عروس چرخ مينائي شبي را صبح ننمايد***اگر داماد را نستاند از راه ستم جانش

لباس اطلس و قاقم در اول هر كه را پوشد***نمايد آخر اين بيداد گر از كينه عريانش

كسي هرگز نشد ايمن ز كيد و مكر اين ايام***چو اين دنياي حيلت گر وفا نبود بدورانش

كسي كز آب و رنك اين جهان يك لحظه خندانشد***فلك بنمايد آخر با دو صد نيرنك گريانش

خوشا آنكس كه پابند جهان هرگز نخواهد شد***خوشا آنكسكه دنيا را ز كف بنهاد دامانش

الا ايدل مشو مهمان اين نان كور مهمانكش***كه جز خون جگر هرگز نباشد بر سر خوانش

ز جان و دل بجاي پاي سر نه در ره عقبي***كه غير از رنج و محنت نيست دنيا را بپايانش

از اين چرخ ستمگستر وفا هرگز مجو ايدل***كه غير از خشت بيداد و ستم نبود بايوانش

بكش پا از هوسراني بنه سر در ره شاهي***كه در دنيا و ما فيها خدا بنموده سلطانش

علي عالي اعلا ولي والي والا***شهنشاهي كه شاهانند سر تا سر گدايانش

علي آن شاه اژدر در علي آن فاتح خيبر***علي آن صاحب افسر كه جبريلست دربانش

علي مولاي دين پرور علي بر ما سوا سرور***علي حق را بود مظهر به پيدا و بپنهانش

علي شاهي كه از جودش بيامد در وجود آدم***علي شاهي كه سازد مور را همچون سليمانش

علي شاهي كه برهاندي ز آذر پور آذر را***علي شاهي كه يار نوح شد هنگام طوفانش

علي شاهي كه يونسرا ز بطن حوت برهاندي***علي شاهي كه يوسف را رها كردي ز زندانش

علي شاهي كه دارد مهر او عيساي بن مريم***علي شاهي كه دارد حب او موسي بن عمرانش

علي شاهي كه از ياري محمد را فدائي شد***علي شاهي كه احمد را بشد هم خوان و هم شانش

علي شاهي كه خود گفتي سلوني بر سر منبر***علي شاهيكه وصفشرا بقرآن گفته يزدانش

علي شاهيكه هرگز عقل نتوان گفت مدحش را***علي شاهيكه جز حق گس نشايد شد ثنا خوانش

علي شاهيكه يك پرتو ز انوارش بود انجم***علي شاهيكه مهر و مه بود چنگوبچو گانش

علي شاهيكه از حكمش زمين پا را برون ننهد***علي شاهيكه نه گردون نپيچد سر ز فرمانش

علي شاهيكه در هر جا بهر صورت بود ظاهر***علي شاهيكه در يك شب چهل تن خواند مهمانش

علي شاهيكه گستر داشت خوان نعمتش هر دم***علي شاهيكه يكسر گشته عالم غرق احسانش

علي شاهيكه سائلرا بدادي خاتم از رفعت***علي شاهيكه قاتلرا بدادي شير و هم نانش

علي شاهي كه بر دشمن ز راه لطف شد ضامن***علي شاهي كه شد ضامن غلامي از غلامانش

مرثيه در مصيبت حضرت سيد الشهدا

بخاطر آمدم از شاه دين و ظلم عدوانش***روا باشد بگريم خون براي لعل عطشانش

فغان و آه و واويلا از آنساعت كه شاهدين***بدشت كربلا وارد شدي با جمله يارانش

سر ره بر حسين بستند اول كوفيان اما***در آخر از جفا و كين نمودند تير بارانش

بروي خاك افكندند از كين پيكر شاهي***كه باشد عرش كمتر پايه ئي از قصر ايوانش

بريدي شمر بي دين رأس آن شاهي كه جبريلش***بعهد مهد بود از جان و دل گهواره جنبانش

سنان بي حيا زد بر سنان رأس منيري را***كه خورشيد جهان بگرفته نور از روي رخشانش

تنش در كربلا ماند و سرش شد جانب كوفه***نمودي خولي دون در تنور خانه مهمانش

خوشا به حال ضامن كز غم سلطان مظلمومان***شب و روز اشك ميريزد ز چشمان محبانش

در توصيف عشق و مدح سلطان عشق علي عليه السلام

همچو ني صد شور سازم در جهان ز افغان عشق***تا بكي سوزد دلم از آتش پنهان عشق

سر خط آزادي كون و مكان دارم ولي***نيستم رخصت كه در عالم كنم جبران عشق

لطف جانانم بود تا سايه افكن بر سرم***در سپهر زندگي باشم مه رخشان عشق

پاي بند زلف دلبر گشته ام از جان و دل***سرنپيچم اي محبان از خط فرمان عشق

در ازل چون ريخت گرد ماه رويش ابر زلف***از سحاب ديده ريزم تا ابد باران عشق

آن نگار دلربا و آن بت گيسو كمند***بر دلم زند از كمان ابرويش پيكان عشق

با خيال چشم مستش نيستم آگه ز خويش***بسكه باشم روز و شب حيران و سرگردان عشق

در هواي دانه اي خالش مرا شد مرغ دل***چون سمندر آشيان در آتش سوزان عشق

جاي دارد گر به شيريني ز شور لعل يار***عقل دور انديش را سازم بلا گردان عشق

سالها باشد كه نشناسم سر از پا پا ز سر***ني همين امروز را گرديده ام حيران عشق

آن شه گردون غلام و آنمه انجم حشم***كرده با يك گوشه چشمش مرا دربان عشق

مرتضي صهر محمد صلي الله عليه و آله و سلم سر يزدان شاه دين***زوج زهرا باب شبير و شبر سلطان عشق

سال و مه ليل و نهار از جان و دل ضامن كنم***مدح شاهنشاه عالم سرور مردان عشق

در مصيبت سلطان عشق حضرت اباعبدالله الحسين

اسب همت تاختم در عرصه ي ميدان عشق***تا سر اندازم چو گو اندر خم چوگان عشق

نيمه جاني بيشتر نبوود مرا در دام غم***آنهم اي دل سازمش سر تا بپا قربان عشق

عاشقانرا نيست در عالم بغير از وصل يار***هيچ درماني براي درد بي درمان عشق

ميزند بانگ اناالحق بر سر دار فنا***هر كه چونمنصور سنجد نكته از ميزان عشق

صد چو افلاطون شود طفل دبستانش بدهر***در حقيقت هر كه خواند سطري از ديوان عشق

بايدش از خار غم مجروح گردد پاي دل***هر كه خواهد نوگلي را چيند از بستان عشق

هر كه چون عشاق چشم دل گشايد بنگرد***در جهان گسترده هر دم سفره احسان عشق

عشقبازي در جهان هرگز نيامد چون حسين***تا كه در ميدان جانبازي دهد جولان عشق

شاه اورنگ ولايت ماه برج دين حق***يوسف مصر شهادت خسرو كنعان عشق

آمد از بطحا بدشت كربلا از جان و دل***در مناي قرب جانان جان كند قربان عشق

شد ز بيداد مخالف كشته اندر نينوا***زاده زهرا حسين ابن علي سلطان عشق

جان بقربانش كه اندر عالم زر بسته بود***از ره صدق و صفا با يار خود پيمان عشق

زورق طبع تو اي ضامن براه وصف او***غرق درياي سخن گرديده از طوفان عشق

مرثيه در مصيبت حضرت اباعبدالله الحسين

مرا تا گفته غم غمخوار و همدم***نميخواهم سراسر ملك عالم

غمم همدم غمم مونس غمم يار***جدا از من كجا ميگردد اين غم

بسي گشتم به هامون و در و دشت***انيسي بهتر از اين غم نديدم

به هر كس عهد بستم عهد بشكست***بغير از غم كه عهدش هست محكم

بنازم همت غم را كه هر دم***مرا بر زخم دل گرديده مرحم

كدامين غم؟ غم آن لاله روئي***كه گلزار جهان از اوست خرم

عزيز مصطفي فرزند زهرا***حسين ابن علي مير معظم

همان مهر حجازي ماه بطحا***كه بر دشت بلا گشتي مصمم

فغان و آه از آنساعت كه آمد***به دشت كربلا شاه مكرم

سپاه رو به آئين بداختر***به بستند آب را بر روي ضيغم

نكردند اكتفا آن قوم بي دين***به عطشاني شاهنشاه اعظم

در آن صحرا بخاك و خون نمودند***تن ياران او از كينه توأم

ز ضرب تيغ منقذ فرق اكبر***به ميدان بلا بشكافت از هم

به زير سم مركب توتيا شد***تن قاسم گل گلزار عالم

جدا شد از تن سقاي طفلان***ز دست و تيغ دشمن دست و پرچم

چنان تيري به حلق اصغر آمد***كه سر زد در جنان بر قلب خاتم

سر از آن شه بريدندي كه ميكرد***دو صد عيسي بن مريم زنده از دم

ز ابر ديده ضامن خون ببارد***از اين ماتم محرم تا محرم

در مدح و منقبت علي عليه السلام

تا چو طوطي نغمه زن در گلشن ختمي مآب***در سپهر زندگي از روشني چون آفتابم

خوفي از پيري ندارم چونكه اندر ملك عالم***نفس را كشتم به تير عقل و در عهد شبابم

در ازل يك جرعه خوردم از شراب مهر حيدر***تا ابد در هر دو عالم مست از آن جام شرابم

هر دم از ميناي عشقش هست صهبا همچو پيلم***گر چه اندر مدح پاكش كمتر از بال زبانم

چونكه نور مهر او را دارم اندر دل ز جان***زينسبب هر روز و هر شب شمع بزم شيخ و شابم

بلبل آسا تا زبانم گشته اندر مدح حيدر***در گلستان دو عالم افتخار ام و بابم

مطلع مدح و ثنايش را بدفتر چون نوشتم***از شميم نام پاكش كان عنبر شد كتابم

هر زمان اسب سخن را آورم اندر تكاپو***سنجر از يكسو عنان گيرد معزي هم ركابم

تا غلام شاه عالم حيدر دلدل سوارم***كافرم گر زير بار منت افراسيابم

جاي آن باشد كه گردد قيصر و خاقان غلامم***چون زجان و دل غلام خسرو مالك رقابم

تا ملك را خاك كويش توتياي ديده باشد***جز ره كويش نباشد در جهان راه شتابم

از فروغ ماه رويش وز براي ابر زلفش***همچو گيسوي بنان هر لحظه اندر پيچ و تابم

تا علي را مدح خوانم تا بوصفش درفشانم***كي دگر باشد مرا انديشه از يوم الحسابم

چون چشم خارجي نشتر بود مدح و ثنايش***تا نفس در سينه دارم مدح خوان بوترابم

ضامنا لب از مديح مرتضي هرگز نبندم***گر بسايندي چو گندم زير سنك آسيابم

مرثيه در مصيبت حضرت اباعبدالله الحسين

شبي كه ياد شهنشاه بحر و برگردم***بسان بلبل شوريده ناله سر كردم

شبي كه آتش هجرش شرر بجانم زد***ز آه و ناله جهاني پر از شرر كردم

شبي كه تيغ زبان در غمش شدي عريان***لباس ماتم او را ز جان ببر كردم

شبي كه خاطرم آمد ز لعل عطشانش***سرشك ديده روان در دل سحر كردم

شبي كه ضامن بي دل مصيبتش خواند***چو مرغ غمزده ئي سر به زير پر كردم

مرثيه زبانحال امام عليه السلام

چنان ز داغ شه تشنه ناله سر كردم***كزين فغان جگر خود پر از شرر كردم

شنيده ام كه شه تشنه لب چنين فرمود***من از ازل بره دوست ترك سر كردم

به پيش تير جفا در صف بلا هر دم***تن شريف جوانان خود سپر كردم

شد از جفاي خصان نخل دين چو پژمرده***ز خون حنجر خود زنده آن شجر كردم

چه غم از پيرهن كهنه از تنم بردند***لباس امر شفاعت ز حق به بر كردم

براي آنكه كنم جان فداي دين يكسر***من از مدينه سوي كربلا گذر كردم

همان تن و سرو دستي كه خون حق بودي***فداي دين مبين در همين سفر كردم

شها بحال پريشان ضامن از ياري***شبي نگر كه ز غم ناله تا سحر كردم

در مدح و منقبت علي عليه السلام

تا كه در مدح علي نطق و بياني دارم***در بر اهل سخن نام و نشاني دارم

تا شكر ريز بود طوطي طبعم به يقين***بر سر چرخ چه عنقا طيراني دارم

تا بگلزار ثنايش شده ام مدح سراي***غنچه وش روز و شبان تنك دهاني دارم

تا مرا هست بدل مهر علي خسرو دين***صدر ايوان جنان جاه و مكاني دارم

حاجتي نيست مرا تا كه در ايندير كهن***بهر مدحش سخن عطرفشاني دارم

كي مرا هست بسر شوق زر و سيم جهان***تا ز مدح شه دين رتبه و شأني دارم

منكر مهر علي را پي قتلش ز بيان***همچو صياد بكف تير و كماني دارم

با ولاي شه دين پير نگردم همه عم***تا بود روح به تن طبع جواني دارم

منت از كس نبرم تا كه بگلزار سخن***سوسن آسا به سر شاخه زباني دارم

چونمديحش بنمودم همه دم پيشه خويش***در دو عالم من از او خط اماني دارم

ضامنا فخر من اين بس بود اندر دو جهان***تا كه در مدح علي طبع رواني دارم

قصيده در مدح حضرت اميرالمؤمنين علي عليه السلام

تا كه از جان دامن داماد پيغمبر گرفتم***سر خط آزادي هنگامه ي محشر گرفتم

شادم از اين كز ره صدق و صفا در هر زمان***پيشه خود مدح حيدر خواجه قنبر گرفتم

كافرم غير از علي را گر كه اندر ملك عالم***بهر خود فرمانروا و رهبر و سرور گرفتم

كان عود خشم و مشك تر سراسر شد كتابم***تا بكف از بهر مدحش كلك مشك آور گرفتم

گنج عرفان كان دانش مخزن علم و ادب را***بهر مدح مرتضي از خالق اكبر گرفتم

گر چه هست روسيه ليكن بيمن مهر حيدر***ره بخورشيد درخشان و مه و اختر گرفتم

تا شدم در گلشن مدحش چو طوطي شكرافشان***از نهال آرزومندي دمادم بر گرفتم

تا كه بر درگاه شاه انس و جان خدمتگذارم***در بر اهل معاني زينت و زيور گرفتم

كوري چشم حسودان خاك پاي قنبرش را***از شرف در ملك اين عالم بسر افسر گرفتم

سربسر آذر شود كوثرا گر چون پور آذر***با ولاي مرتضي جا در دل آذر گرفتم

گفت جبريل اين سخن كز بهر حفظ گاو وماهي***زير تيغ مرتضي از امر حق شهپر گرفتم

بيم آن باشد كه افتد لرزه بر اندام چرخ***داستان قلعه ي خيبر چو در خاطر گرفتم

من بلوح سينه امروز از براي روز محشر***نام پاك مرتضي بر هم زن خيبر گرفتم

گر كه ترك جان و سر كردم براه عشق آنشه***ليك دانم زندگي در عالم ديگر گرفتم

ني ز محشر خوف دارم ني ز دوزخ ترس و بيم***تا كه در دل مُهر مهر ساقي كوثر گرفتم

يا علي بعد از ثنايت شورشي در سر گرفتم***شرح دشت كربلا را باز در خاطر گرفتم

هر زمان اندر عزاي شاه مظلومان حسينت***بافغان همچون سمندر جاي در آذر گرفتم

يادم آمد از حسين تشنه كام و زير خنجر***شيعيان را خون دل از هر دو چشم تر گرفتم

گفت شاه تشنه اندر كربلا در راه جانان***ترك عباس علمدار و علي اكبر گرفتم

بعد قتل نوجوانان در مناي قرب يزدان***پيش تير حرمله قنداقه اصغر گرفتم

تا بدشت كربلا كردم من از بطحا نزول***از ره صدق و صفا ترك سرو پيكر گرفتم

تا كه بنمايم وفا عهدي كه با حق بسته ام***خاك دشت كربلا را بالش و بستر گرفتم

خواستم تا شيعيانم را شوم شافع به محشر***در ازل امر شهادت را من از داور گرفتم

خسروا از راه ياري يك نظر بنما به ضامن***كز شرار آه و افغان جاي در اخگر گرفتم

مرثيه و بيان حضرت سيد الشهدا عليه السلام

فرياد از آنزمان كه شه تشنه در حرم***گفتا به خواهرش كه توئي يار و ياورم

از جور كوفيان به بيابان كربلا***چون كشته گشت قاسم داماد و اكبرم

خواهر ز بعد قتل جوانان گل عذار***عازم ز خيمه ها بسوي قوم كافرم

آمد پس از وداع حرم سوي قوم دون***گفت اي سيه منم كه به خلاق مظهرم

خشكيده از عطش لب معجز نماي من***با آنكه هست آب روان مهر مادرم

در ظاهر اين زمان ز عطش دم زنم ولي***من خود سبب به چشمه حيوان و كوثرم

خواهيد اگر مرا بشناسيد اي سپاه***آئينه جمال خداوند اكبرم

مير عرب پناه عجم ماه برج دين***شاهنشه دو عالم و سبط پيمبرم

دخت نبي است مادر و بابم بود علي***نامم بود حسين و حسن را برادرم

من باني بناي جهان گشتم از ازل***من شافع گناه خلايق به محشرم

در تحت امر من بود آتش چو با و خاك***آب بقاست زير لب خشك اطهرم

اي واي بر شما كه شد از تيغ ظلمتان***گلهاي مصطفي همه پرپر برابرم

ليلا به خيمه گشته چو مجنون ز غم پريش***چون تيغ كين نمود دو تا فرق اكبرم

آه رباب شد ز حرم بر فلك چو ديد***تير ستم نشست به حلقوم اصغرم

مي دانم از قفا ز جفا ميكند جدا***در قتلگاه شمر لعين سر ز پيكرم

اندر حضور خواهر و طفلان بي نوا***سازد سنان به نوك سنان رأس انورم

من خود نموده ام بالست اينچنين قبول***كفتد بخاك پيكر و برني رود سرم

خود خواستم ز حق كه اسير بلا شوند***اهل و عيال غمزده زار و مضطرم

ضامن بگو بخلق كه گفت اين سخن حسين***من جرعه نوش جام شهادت ز داورم

تغزل در مدح امير المؤمنين علي عليه السلام

ما كه سر بسر از جان پيروان قرآنيم***امت رسول الله بندگان يزدانيم

زوج پاك زهرا را سر حق تعالي را***آن ولي والا را سر به خط فرمانيم

بهر آن صدف كز او يازده گهر آمد***دمبدم ز لعل لب در و گوهر افشانيم

بر علي شه مردان باب هفت و چار از جان***در جهان بهر عنوان روز و شب ثنا خوانيم

ما غلام آنشه را از طريق جانبازي***سرفكنده بر پايش همچو گوي چوگانيم

حاجتي بشاهان نيست ما هم گدايانرا***زانكه شاه شاهانرا در صف غلامانيم

قلزم عطايش را در زمان سيرابيم***سفره نوالش را ريزه خوار احسانيم

كي در اينخراب آباد گنج زر طلب سازيم***تا به بحر مدح او غرق در غلطانيم

در ازل باو داديم دل بياد صبح وصل***تا ابد بشام هجر در غمش پريشانيم

ما همه چنان حر با هر زمان در اين صحرا***مهر عارض او را محور مات و حيرانيم

پيش تير مژگانش سينه را سپر كرديم***پيش تيغ ابرويش در گذشته از جانيم

تا كه گندم خالش در بهشت رخ ديديم***پا كشيده چون آدم سر بسر زرضوانيم

كي چو خضر و هم الياس چشمه بقا جوئيم***تا كه از لب لعلش سير آب حيوانيم

همچو يوسف اي ضامن در چه زنخدانش***بسته بر دو گيسوئيم خفته كنج زندانيم

در مدح و مصيبت ماه بني هاشم حضرت اباالفضل العباس

ما كه شبل حيدر را دمبدم ثنا خوانيم***در لباس فقريم و خسروان دورانيم

سربسر همه بر سر افسر شهي داريم***تا بدرگه عباس كمترين گدايانيم

صد چو حاتم طائي ريزه خوار خوان ماست***تا بخوان جود او او در زمانه مهمانيم

ميكند صد افلاطون كسب معرفت از ما***چونكه پور حيدر را كودك دبستانيم

ما طريق عشقش را جاي پا ز سر پوئيم***تا كه ديگران بينند پيروان ايمانيم

بر مه بني هاشم روي التجا داريم***روز محشر از اين باب ما مصون ز نيرانيم

تا به مشرق دل تافت مهر روي او ما را***در جهان چو مهر و ماه روز و شب فروزانيم

او چو شمع رخشان و ما همه چو پروانه***كز شرار عشق او هر زمان گدازانيم

او چو نقطه قطب و ما هم چو پرگاريم***كز ره ادب او را سر بخط فرمانيم

تا بگلشن ايمان خط سبز او ديديم***فارغ از گل و سنبل بي خبر ز بستانيم

جنت جمال او جلوه گر چو بر ما شد***كي دگر چو شيخ شهر در هواي رضوانيم

سبزه زار مدحش را طوطي شكر خواريم***گلشن ثنايش را بلبل خوش الحانيم

باغ عشق آنشه را مرغ نغمه پردازيم***بزم هجر آن مه را همچو شمع سوزانيم

از شرار داغ او بسكه اشك غم ريزيم***در سراچه فاني همچو ابر نيسانيم

چونكنار شط افتاد هر دو دستش از پيكر***خاك غم بسر ريزيم تا بدار كيهانيم

همچو لاله اندر دل داغ مرك او داريم***بهر اهل عطشانش از دو ديده گريانيم

زين مصيبت عظما تا بعرصه فردا***دمبدم بهر محفل گرم آه و افغانيم

در عزاي آن سرور همچو ضامن مضطر***ما كه روز و شب جمعيم تا ابد پريشانيم

مرثيه در مصيبت حضرت سيد الشهدا عليه السلام

خواهم كه سيل اشك روان از بصر كنم***وز ناله ملك دل همه زير و زبر كنم

در خاطر آيدم چو ز احوال كشته گان***بر عرش و فرش آه و فغان رهسپر كنم

گلهاي مصطفي همه پرپر چو گشته اند***چون مرغ پر شكسته سرم زير پر كنم

اندر عزاي جمله شهيدان شاه دين***درياي پر ز خون دل جن و بشر كنم

آري سزد كه خون دل از داغ اكبرش***هر شب روان ز ديده خود تا سحر كنم

دائم ز داغ حضرت عباس نوجوان***تا روز حشر ديده ز خونابه تر كنم

هر دم كه ياد آورم از اصغر صغير***تيري ز غم بسينه فرو تا به پر كنم

نيلي چو شد ز سيلي كين روي دخترش***دود از شرار ماتم او شعله ور كنم

از بهر آه و ناله جانسوز كودكان***فرياد آه و ناله به اوج قمر كنم

خواهم كه شرح ماتم زينب كنم بيان***ترسم شرار غم به دل بحر و بر كنم

هر كه كشم ز سينه خروش از غم حسين***كروبيان عرش علا را خبر كنم

در پاي روضه شه دنيا و دين به دهر***خلق زمين و اهل سما خون جگر كنم

بشنيده ام حسين لب تشنه جان سپرد***در حيرت آيدم كه چه خاكي بسر كنم

دائم ز راه صدق به بستان ماتمش***طوطي صفت خروشم و هي ناله سر كنم

داني چو ني ز چيست كنم ضامنا نوا***خواهم به نينوا ز صفاهان سفر كنم

مرثيه

شيعيان من ذاكر سلطان دينم***نوحه گر بر سبط خير المرسلينم

از شرار داغ شاه تشنه كامان***دل كباب و سينه بريان و غمينم

در عزاي اكبر و عباس و اصغر***بر فلك شد دود آه آتشينم

همچو ني اندر نوا و شور و غوغا***از براي زينب زار حزينم

بلبل آسا در گلستان مصيبت***در فغان از بهر زين العابدينم

آه از آن ساعت كه شاهنشاه خوبان***گفت با لشكر كه من سلطان دينم

از چه بينم در يم خون اي لعينان***نو جوانان رشيد مه جبينم

گه بخيمه نزد طفلان گه بميدان***بر سر نعش عزيزانم نشينم

آخر اي بي آبرو قوم ستمگر***من حسينم من پناه مسلمينم

زاده زهراي اطهر سبط احمد***نور چشمان اميرالمؤمنينم

از چه اندر اين بيابان بعد ياران***لحظه ديگر بخاك و خون عجينم

بر سنان سازد سنان از راه كينه***اين سر مه طلعت مهر آفرينم

واي بر حال شما اي قوم بيدين***روز محشر من شفيع المذنبينم

ضامن اندر ماتم شاه شهيدان***گرم افغان تا بروز واپسينم

مرثيه در مصيبت باب الحوائج حضرت علي اصغر عليه السلام

فرياد از آن زمان كه علي اصغر حسين***از سوز تشنگي بحرم شد بشور و شين

تا لعل خشگ گشته او تر كند ز آب***قنداقه اش گرفت ببر شاه خافقين

آوخ كه آن زمان ز حرم زاده بتول***آمد بسوي معركه زد تكيه بر سنين

گفت اي گروه شد بتلذي ز تشنگي***اين طفل بي گنه كه مرا هست نور عين

خاكم بسر كه حرمله تيري رها نمود***بر حلق شير خواره علي اصغر حسين

تير از گلوي اصغر و از كتف شاه دين***ره يافت در جنان بعلي صفدر حنين

ضامن خموش باش كه ترسم شود غمين***شاهيكه عرش و فرش از او يافت زيب و زين

قصيده در مدح و منقبت علي ابن ابيطالب عليه السلام

هر آنكسي كه غلام علي شود از جان***غلام حلقه بگوشش شود دو صد خاقان

هر آنكسي كه بدل مهر مرتضي دارد***بپيش خالق اكبر چه نالد از عصيان

كسيكه منكر مهر علي بود بي شك***خطا ز مادر او بوده اندر اين دوران

كسيكه دست گدائي زند بدامانش***نگين پادشهي ميدهد ورا ز احسان

زهي بطوطي طبعم كه اندر اين گلزار***پي ثناي علي گشته بلبل دستان

زبان ز عهد صباوت گشوده ام از شوق***براي منقبت شير بيشه امكان

خوشا بحال كسي كاندرين جهان هر دم***كند ثناي علي را به هر زبان عنوان

شهنشي كه ملايك به گاه مولودش***شدند نزد نبي جمله تهنيت گويان

بكعبه طلعت او تافت تا شود معلوم***كه هست صاحب اين خانه خسرو خوبان

علي صفا و علي مروه و علي زمزم***علي منا و علي مشعر و علي جانان

علي عليم و علي عالم و علي اعلم***علي عظيم و علي اعظم و علي سلطان

علي دبير و علي داور و علي دارا***علي رحيم و علي راحم و علي رحمان

علي سلوك و علي سالك و علي مسلك***علي امين و علي ايمن و علي ايمان

علي طبيب و علي طالب و علي مطلوب***علي حكيم و علي حاكم و علي درمان

علي شفيع و علي شافع و علي اشفع***علي دليل و علي هادي و علي برهان

علي گشايش قفل غم از دل غمگين***علي كليد در هشت جنت و رضوان

عليست شمس درخشان و ماه تابنده***عليست اختر ميمون و انجم رخشان

عليست آنكه بمردانگي علم افراشت***عليست آنكه قدم زد بعرصه ميدان

عليست آنكه بهر غزوه ها بدي فاتح***عليست آنكه بريدي سر از تن عدوان

عليست آنكه هلال حسام او افكند***بيك اشاره دو صد رعشه بر تن گردان

عليست آنكه غلام درش بود ضامن***بهر دو كون خصوصاً سراي جاويدان

شها زبان من الكن بود در اوصافت***كه هست مدح تو قرآن و مادحت يزدان

مرثيه در مصيبت حضرت اباعبدالله الحسين

پس از مديح علي با دو ديده گريان***به خاطرم برسيد از شهنشه عطشان

شهي كه كوفي و شامي ز راه كين بستند***بدشت ماريه آب روان بر آن سلطان

ندانم از چه نشد عرش سرنگون بر فرش***در آن زمان كه شد از زين بخاك و خون غلطان

هلال خنجر شمر از قفا بريدش سر***به حالتي كه بدي محو خالق سبحان

سنان بنوك سنان كرد آن سر پر نور***كز او گرفته ضياء ماه و انجم و كيوان

فتاد زلزله در عرش آنزمان كز فرش***بگوش اهل سما خورد ناله طفلان

فغان و آه و از آندم كه آل پيغمبر***شدند از غم او گرم ناله و افغان

ز برج خيمه در آمد در آنزمان ماهي***كه آسمان ولايت از او بود تابان

سرور سينه زهرا شفيعه محشر***يگانه بانوي عالم حبيبه يزدان

بجستجوي برادر به قتلگه آمد***چنان كه ماه رود نزد نير رخشان

تن شريف برادر چو دريم خون ديد***ز ابر ديده فرو ريخت گوهر غلطان

نشست بر سر بالين شاه دين زينب***گرفت پيكر صد پاره اش ببر از جان

بگريه گفت چه شد رأس انورت شاها***كه جسم پاك تو بي سر فتاده در ميدان

بگو به خواهرت اي نور ديده زهرا***شده است جسم شريف تو از چه رو عريان

ز دست جور خسان هست از نجوم افزون***به آسمان تنت زخم نيزه و پيكان

بريز خون ز بصر ضامن از غم شاهي***كه هر چه داشت بكف داد در ره جانان

در مدح و منقبت علي ابن ابيطالب عليه السلام

شبي بكلبه من آمد از وفا جانان***رسيد موسم وصل و برستم از هجران

به عشق عارض گلگون آن سمن سيما***شدم بشور و نوا همچو بلبل دستان

حكايتي كه از جور فلك همي ديدم***يكايك از دل و جان گفتمش من نالان

بپاسخ از صدف لعل در فشان گرديد***كه از چه روشده ئي نفس را پي فرمان

عنان نفس بكش ورنه عاقبت از كين***كشان كشان كشدت تا بعرصه حرمان

قدم براه حقيقت گذار و شو دلشاد***و گرنه راه خطا ميكند تو را حيران

كسي ز راه خطا كي رسيده بر مقصد***مگر رها شود از مكر و حيله شيطان

دليل ره شودت خسروي كه از ياري***رساند خضر نبي را بچشمه حيوان

علي عالي اعلا امام دين پرور***ولي والي والا حقيقت ايمان

در آنزمان من شرمنده با دو صد اميد***بكف ز راه حقيقت گرفتمش دامان

بگفتم از ره صدق و صفا كه اي مولا***توئي كه مظهر خلقي و مظهر يزدان

توئي ولي خداوند قادر متعال***توئي وصي نبي و مروج قرآن

توئي كه بر سر آدم نهاده ئي افسر***توئي كه ياور خاتم شدي بهر ميدان

توئي كه نوح نبي يافت از تو راه نجات***چنانكه زورق او گشت فارغ از طوفان

توئي كه برداً سلام تو بر خليل آمد***در آنزمان كه رها شد ز آتش سوزان

توئي كه از دم جان بخشت عيسي مريم***بجسم مرده به بخشيد هر زماني جان

توئي كه در بر چشم جهانيان گرديد***عصا بامر تو اژدر ز موسي عمران

توئي كه يوسف يعقوب را شدي ياور***در آن چهي كه فتاد او ز كينه اخوان

توئي كه طفل يتيم از محبتت شاها***به پيش نعش پدر ميدود همي خندان

توئي كه بهر وجود تو در ازل بنمود***خداي عالم و آدم بناي كون و مكان

توئي كه روز و شب اي خسرو جهان آرا***ز فيض دمبدمت مهر و مه بود تابان

توئي صفا و توئي مروه و توئي زمزم***توئي امين و توئي مأمن و توئي ايمان

توئي قسيم و توئي قاسم و توئي قسام***توئي كريم و توئي رحمت و توئي احسان

توئي ولي و توئي والي و توئي والا***توئي دليل و توئي هادي و توئي برهان

توئي خديو و توئي قاضي و توئي سالار***توئي رؤف و توئي رهبر و توئي رحمان

توئي ظهير و توئي ظاهر و توئي باطن***توئي امير و توئي سرور و توئي سلطان

توئي عظيم و توئي اعظم و توئي دانا***توئي امام و توئي برحق و توئي رضوان

توئي بهشت و توئي كوثر و توئي طوبا***توئي صراط و توئي محشر و توئي ميزان

توئي مراد و توئي مقصد و توئي مقصود***توئي طبيب و توئي شافع و توئي درمان

منم كه بهر مديح تو گوهر مضمون***ز حق بطبع روانم همي شود الحان

منم كه در وصف عشاق آتش عشقت***كشد زبانه مرا از زبان بگاه بيان

منم كه زنك غم از چهره جهان شويم***بهر كجا كه مديح تو را كنم عنوان

منم كه شور بشعرا فكندم از اشعار***الا الخصوص بمدح تو اي شه مردان

مراست ورد زبان نام ناميت شاها***كه در جزا برهاني مرا تو از نيران

كسيكه مهر ولاي تو را بدل دارد***بكيش اهل معاني چه نالد از عصيان

كرم نما و بضامن عنايتي فرما***كه دمبدم بثناي تو دم زند از جان

قصيده بمناسبت مولود حضرت اباعبدالله الحسين عليه السلام

مهي ز برج شرف گشت طالع و تابان***كه مهر و ماه فلك را نموده او رخشان

يگانه در دو درياي رحمت داور***سوم امام مبين باني چهار اركان

اصول پنج حس و شش جهات و هفت اختر***رياض هشت بهشت و نظام نه گردان

پي مدايح آنشاه عشري از اعشار***زبان عقل كجا ميتوان كند عنوان

شهي كه ذات خدا خونبهاي او باشد***روا بود كه كنم جان بمقدمش قربان

حسين فاطمه نور دو ديده حيدر***قدم نهاد در عالم بجلوه رحمان

شداست قابله لعيا چو بهر اين مولود***بخلد فخر و مباهات كرده بر حوران

ز فرش جانب عرش برين مسمم شد***بدست ياري جبريل و گفته يزدان

شدند جمله ز ديدار حضرتش در عرش***ملائك از دل و جان پاي كوب و دست افشان

بوجد و عيش و طرب سر بسر قرين گشتند***صفوف جني و انسي ز آشكار و نهان

ز فيض اوست كه شد توبه اش قبول آدم***ز جود اوست كه شد نوح ناجي از طوفان

زعون اوست سليمان بوحش و طير آمد***خديو و رهبر و سرخيل و سرور و سلطان

همين شهي است كه بر پور آذر آذر را***نمود برداًسلام و رهاندش از فقدان

به بحر رحمت او انبيا همه سيراب***بخوان نعمت او اوليا همه مهمان

ز بهر ياري دين محمد محمود***بعرصه گاه وجود آمد آنشه زيشان

بروي خلق جهان باز شد در رحمت***ز بحر حق چو عيان گشت گوهر غلطان

سحاب جود و عطايش هميشه ميبارد***بفرق عالم هستي بدون شك و گمان

امين هر دو جهان يار كهتر و مهتر***پناه اسفل و اعلا معين پير و جوان

اصول عالم هستي قوام غيب و شهود***كليد كنز خفي حافظ همه قرآن

قسيم جنت و دوزخ كتاب فضل و كمال***شفيع منعم و مسكين مراد خلق جهان

چنان به حشر شود يار و ياور است***كه بگذرد ز سر جرم شيعيان رحمان

اگر تو شيعه آن سر پاك يزداني***عجب مدار كند گر شفاعت شيطان

شهي كه كون و مكان را شد از ازل باني***بقاي نام گرامش هميشه جاويدان

معاندان جنابش چو غنچه خونين دل***مواليات وجودش چو گل بود خندان

موافقان مديحش ز حادثات ايمن***منافقان ثنايش هميشه در خزلان

تو را چه غم دگر اي ضامن از صف محشر***به حالتي كه حسين است شافع عصيان

مرثيه در مصيبت حضرت سيد الشهدا عليه السلام

در هر كجا كه نوحه سرايان شاه دين***چون ني برآورند نوا از دل حزين

از بهر كسب فيض ملك آيد از فلك***چون ميبرند نام شهنشاه ملك دين

در زير پاي مستمعين پاي روضه اش***فرشست ز امر حق پر جبريل بر زمين

خلق جهان ز خرمن فيض مدام او***تا روز حشر صبح و مسا گشته خوشه چين

در محفي كه نام ورا بر زبان برند***هر درد بي دوا بدوا ميرسد يقين

مهر حسين ميبرد از جان غبار غم***كاينگونه بسته نقش به دلهاي مسلمين

چون اسم اعظم است سليمان ز راه صدق***نام حسين نقش نموده است بر نگين

بر درگهش برند شهان دست التجا***چون هست شافع همه در روز واپسين

مهر و مهيكه نورفشان گشته روزو شب***بنهاده اند هر دو بدرگاه او جبين

مقتول دين حق شد و از هستيش گذشت***الحق نيايدش ز ازل تا ابد قرين

ضامن بهر دو كون مرا كي بود غمي***مهر حسين تا كه بخونم بود عجين

مرثيه در مصيبت دو طفلان حضرت اباعبدالله الحسين

فلك لختي سبكتر ظلم بر سلطان بطحا كن***عنان ظلم را دركش حيا از روي زهرا كن

چه خواهي گفت در محشر جواب سبط پيغمبر***اگر پرسد كه گفت اين ظلمها بر آل طاها كن

نكردي رحم بر طفلان و سوزاندي خيامش را***برو شرم از علي و از رسول حقتعالي كن

مه و مهر تو گردد منكسف آخر كه گفت از كين***ز برج خيمه اختر ها بنات النعش صحرا كن

بكلثوم از ره ياري بفرمود آنزمان زينب***دو كودك گم شد اي خواهر بيا با من تو پيدا كن

در آن صحرا چو زينب يافت طفلانرا بافغان گفت***بيا خواهر تماشاي ستمكاري اعدا كن

بحال اين دو طفل خونجگر خواهر بصد افغان***سرشك از ديدگا جاري سحاب آسا بقبرا كن

دو گل از گلشن وحدت بزير خار جان دادند***تو هم ضامن از اين ماتم چو بلبل شور و غوغا كن

مرثيه در مصيبت سيد الشهداء عليه السلام

جان بقربان شهي كامدش اندر ره دين***تير بر سينه بي كينه و سنگش به جبين

دعوي عشق كند آنكه بميدان بلا***خويش را از دل و جان ساخته قرباني دين

عاشق حق نكند سلطنت ملك طلب***زانكه ملك دو جهان است ور ازير نگين

روبرو گشت شه دين چو بآن قوم دغا***كفر و دين شد بصف ماريه آنگاه قرين

تشنه لب بود حسين وز آب كسي نخواست***ظاهراً آب طلب كرد ز كفار لعين

چشمه آب بقا اوست كه با سوز و عطش***تشنه گان را دهد آب و نخورد ماء معين

اسم اعظم بود آنسركه سنان زد بستان***شاه عالم بود آن تن كه بخونگشت عجين

كيست مقتول كه قاتل بردش سر زقفا***كيست مظلوم كه ظالم كشدش تن بزمين

او حسين است كه هر گونه بر او ظلم شود***قدرش افزون بشود در بر خلاق مبين

كيست جز حضرت عباس كه از بهر حسين***از تن افتاد دو دستش ز يسار و ز يمين

بس كن اي ضامن اينشرح جهانسوز كه سوخت***در جنان قلب پيمبر دل زهراي حزين

آمدن حضرت اباعبدالله الحسين در كربلا

از حجاز آهنگ دشت نينوا دارد حسين***در سر از شوق شهادت شورها دارد حسين

آمد از بطحا چو اندر كربلاي پر بلا***عهد هنگام الستش را وفا دارد حسين

ساقي بزم شهادت شد به دشت كربلا***باده باقي ز ميناي فنا دارد حسين

در مناي قرب جانان از ره صدق و صفا***راز دل با خالق ارض و سما دارد حسين

بهر قرباني به همره در مناي قرب دوست***اصغرش را در كف مشگل گشا دارد حسين

يوسف مصر شهادت اكبر نسيرين عذار***در كف بيداد آن قوم دغا دارد حسين

جسم قاسم را در آن صحراي پر خوف و خطر***زير سم اسب دشمن توتيا دارد حسين

چون فتاد از جسم عباس علمدارش دو دست***پرچم نصر و من الله را به پا دارد حسين

عون و عبدالله و جعفر را در آن ميدان كين***از دل و از جان براه حق فدا دارد حسين

بعد قتل جمله يارانش براه عشق دوست***سر بنوك ني چو خورشيد سما دارد حسين

محو اثبات خدا شد چونكه از سر تا بپاي***بر سرير سروري قدر و بها دارد حسين

حج بدل بر عمره كرد و در مناي قرب حق***زمزم و سعي و صفاي باصفا دارد حسين

تشنه جام بقا بودي نه بر آب فرات***سر اين راز نهان را با خدا دارد حسين

گر ز بيداد مخالف كشته شد در كربلا***ليك خلاق جهانرا خونبها دارد حسين

طبع ضامن رتبه موري ندارد نزد او***زانكه صدها چون سليمانرا گدا دارد حسين

عرض حاجت بحضرت اباعبدالله الحسين عليه السلام

آرزو دارم ببوسم خاك كويت يا حسين***بر دلم ترسم بماند آرزويت يا حسين

همتي كن خسروا كز جان و دل با اشك و آه***جاي پا با سر بپويم راه كويت يا حسين

جمله شاهان چون گدايان از طريق بندگي***روز و شب بنهاده هر دم رو بسويت يا حسين

باشد از صبح ازل تا شام هنگام ابد***مهر و مه يك پرتوي از نور رويت يا حسين

آية و الشمس و وليل است در ام الكتاب***شمعه از شرح و صف روي و مويت يا حسين

زمزم و تسنيم و كوثر همچو آب زندگي***آبرو بگرفته يكسر ز آبرويت يا حسين

مست و مدهوش آمد و بيگانه شد از خويشتن***هر كسي يك جرعه نوشيد از سبويت يا حسين

كشته گشتي گر ز بيداد خسان در كربلا***زنده باشد تا ابد نام نكويت يا حسين

پيش هر شيئي كه ضامن شرح احوالت سرود***اشك ريزد ز استماع گفتگويت يا حسين

قصيده در توصيف و شهادت حضرت سيد الشهداء عليه السلام

جان فداي نام نيك دلربايت يا حسين***علت هستي توئي هستي فدايت يا حسين

در بر اهل يقين روشن بود كامد قصير***كسوت امكان ببالاي رسايت يا حسين

در ازل چون مبتلاي عشق جانان گشته ئي***تا ابد شد خلق عالم مبتلايت يا حسين

چونولايترا توئي صاحب لوااندردو كون***نقش دلهاي محبان شد ولايت يا حسين

انبيا و اوليا و اوصيا و ازكيا***ريزه خواران سر خوان عطايت يا حسين

جز تو و آبا و ابناي تو نبود در جزا*** شافعي بر شيعيان باوفايت يا حسين

خود بخود در هر نفس بيگانه شد از خويشتن***هر كه از صدق و صفا شد آشنايت يا حسين

آشيان گيرد چو عنقا بر فراز قاف قدر***طايري كز جان زند پر در هوايت يا حسين

از شرف كوس شهنشاهي زند اندر جهان***هر كه از راه حقيقت شد گدايت يا حسين

فرش درگاهت بعرش كبريا پهلو زند***كعبه دارد آبرو از كربلايت يا حسين

زمزم و ركن و مقام و مروه و سعي و صفا***چون حرم آمن بود از خاك پايت يا حسين

طوطياي چشم عالم خاك راه زائرت***داروي هر درد بي درمان شفايت يا حسين

قسمت ما كن كه تا از اشك و جاروب مژه***رفت و رو سازيم صحن باصفايت يا حسين

تر كنم از اشك چشم و خون دل دامان دهر***از براي لعل خشك جانفزايت يا حسين

گر نمودي جان خود را در ره جانان نثار***در دو عالم حق بود خود خونبهايت يا حسين

تا سنان زد بر سنان رأس تو اندر كربلا***مهر و مه شد منكسف پيش لقايت يا حسين

جاي دارد تا بمحشر عرش رحماني بفرش***جاي باران خون ببارد از برايت يا حسين

روز و شب افلاكيان چون خاكيان با شور و شين***تا قيامت نوحه گر زين ماجرايت يا حسين

موپريشان ديده گريبان سينه برياندلكباب***جن و انس و وحش و طير اندر عزايت يا حسين

همچو ني از هر رگ ضامن بهر صبح و مسا***شور و غوغائي برآيد در نوايت يا حسين

زبانحال رباب با حضرت علي اصغر عليه السلام

گفتا رباب ممتحنبا اصغر شيرين سخنايكودك بي شير من***بر سينه ام ناخن مزن

اي غنچه خندان مناي بلبل بستان منايمرغ خوش الحان من***ايطوطي شكرشكن

اي ماه نورافشان مناي نير تابان مناي اختر رخشان من***اينور چشم بوالحسن

اي سرور افلاكيانايرهنماي خاكياناي مقتداي شيعيان***اي واقف سر و علن

اي ثاني شير خدااي نور مشكواة هدااي شافع روز جزا***باب المراد مرد و زن

اي كعبه و سعي و صفاايزمزم و ركن و مناهستي تو از نور و ضيا***مرآت حي ذو المنن

در اينجهان و آنجهانبر عاشقان در هر زمانياقوت لعلت قوت جان***اي در غلطان عدن

من مانده ام حيران تومن گشته ام گريان تومن جانكنم قربان تو***ايگلرخ سيمين بدن

چون ني مكن شور و نواكز سوز سازد از وفابس ناله ها بر شد زما***شد كربلا بيت الحزن

بينم دو چشمان ترتيا لعل خشك اطهرتگريم بحال مضطرت***با ناله و رنج و محن

زين كوفيان نابكارزين روبهان گرگ هاربابت بود يعقوب زار***اي يوسف گل پيرهن

شهزاده اكبر كشته شدعون دلاور كشته شدعباس و جعفر كشته شد***از جور قوم پرفتن

اي مهر و ماه بينظيرآيد از اين قوم شريربر حنجرت از كينه تير***ناشسته لب را از لبن

اي نور دل آرام جانرأس منيرت بر سنانچونمهر و مه گردد عيان***از كينه چرخ كهن

اي مه لقاي نازنيناي اصغر زار حزينبي سر بماند بر زمين***جسم تو بي غسل و كفن

ايراحت جان حسينايعرش حق را زيب و زيندر ماتمت با شور و شين***رخت عزاپوشم بتتن

من موكنان مويه كنانبر سينه و بر سر زنانبا ناله و آه و فغان***بي تو روم اندر وطن

ضامن بصد رنج و تعباز اين مصيبت روز و شبگريد عجم نالد عرب***اجر تو با شاه زمن

قصيده بمناسبت ميلاد با سعادت حضرت علي بن موسي الرضا

دهيد مژده كه از لطف ايزد منان***دوباره لاله و ريحان برآمد از بستان

گلي از گلشن ختم رسل در اين عالم***شكفت در نظر خلق تازه و خندان

بيار ساقي گل چهره باده گل گون***بياد اين گل احمر كه رسته در امكان

ز گلستان امامت شكفته ريحاني***كه برده رونق بازار لاله نعمان

بباغ و راغ و چمن بر سرير گل بلبل***بياد قامت سروش همي كشد افغان

صفاي گلشن رويش مرا نمودستي***به گلستان جهان همچو بلبل دستان

كسي كه آرزوي كوي او بدل دارد***كجا بسر بودش عشق روضه رضوان

قدم نهاد در عالم به ماه ذي قعده***شهنشهي كه بود نور خالق سبحان

فلك ز مولد او سر بسر پر از اختر***جهان ز مقدم او سر بسر پر از ريحان

مقام شامخ او را ببين كه جبرائيل***نهاده سر به در بارگاه آن سلطان

رضا كه هست قضا و قدر به فرمانش***رضا كه هست ملايك بدر گهش دربان

رضاست آنكه ز خاك رهش مه و خورشيد***هميشه تا به ابد روز و شب بود تابان

رضاست آنكه گذارند سر بدرگاهش***ز راه صدق و صفا صد چو بوذر و سلمان

رضاست آنكه دهد منصب شهنشاهي***به هر گدا كه به او التجا برد از جان

رضاست آنكه يقين مونس غريبانست***رضاست آنكه بود يار خيل بي ياران

شها توئي كه بامر تو شير شادروان***دريد پيكر آن بوالفضول بي ايمان

توئي كه درد من از خاك پاي خدامت***ز راه لطف و كرم گشت خسروا درمان

توئي كه ضامن آهو به نزد صيادي***يكي نظر بنما سوي ضامن از احسان

بر آن سرم كه بخواني دوباره از ياري***مرا بشهر خراسان ز شهر اصفاهان

قصيده در مدح و منقبت حضرت علي بن موسي الرضا عليه السلام

بعشق عارض ليلي وشي چنان مجنون***ز شهر پا كشم و سر نهم سوي هامون

نشان راه حقيقت ز اهل دل پرسم***كه بهر ليلي خود جان دهند چون مجنون

سياه تر بود از تار طره دلدار***مرا ز سيلي ايام عارض گلگون

چو شمع گريم و سوزم بسان پروانه***بياد وصل و ز هجران طالع ميمون

ز شوق روز وصالش شبان تار از حجر***ز ابر ديده بدامان روان كنم جيحون

مر است آب بصر تا كه داروي دردم***زهر طبيب تمنا چرا كنم معجون

مريض عشق شهي گشته ام كه نتواند***كند علاج چنين درد عقل افلاطون

شبي نشد نرسد دود آه من بر ماه***ز هجر ماه رخ آن نگار مهر افزون

حيات من شده مانع ز ديدن جانان***خوش آنزمان كه رود روح از تنم بيرون

بهشت طلعت او برده با يكي جلوه***بگلستان جهان آبروي آذر يون

ز جلوه هاي خط و خال مصحف رويش***ربوده صبح و مسا رنگ و آب انكليون

بود ز روز ازل تا شب ابد بي شك***طفيل خال و خطش نقش هاي گوناگون

خوش است كز صدف طبع آورم هر دم***پي ثناي شه طوس گوهر مضمون

همي ز قلزم انديشه زورق طبعم***بر آورد به لب لعل لولو مكنون

چگونه از يم انديشه در نيفشانم***بمدح شاه خراسان كه بدبحق مقرون

ولي خالق سبحان وصي پيغمبر***شهي كه هست گداي گداي او قارون

يگانه ئي كه دو عالم سه روح و چهار اركان***بسان پنج حس و شش جهت بر او مفتون

قوام عالم امكان و قبله هفتم***امام هشتم ما و نظام نه گردون

ز مدح او نتوان گفت عشري از اعشار***كه مدح اوست بقرآن و مادحش بي چون

فداي قدر و مقامش شوم كه ز رفعت***نظير او نبود زير گنبد وارون

فغان و آه كه شد از مدينه اندر طوس***جفا كشيد ز جور سپهر بوقلمون

شد از طريق ستم پور موسي جعفر***بشهر طوس گرفتار زاده هارون

ز فرش ناله او سوي عرش رحمان شد***دمي كه خورد ز كين زهر سوده مأمون

ز تاب آتش آن زهر شد بصد افغان***شرر بجان خود افروخت از درون و برون

پريد مرغ روانش بروضه رضوان***تنش بخاك خراسان شد عاقبت مدفون

اميد ضامن از آن ضامن غريبان است***كه ساغرش بود از باده سنن مشهون

قصيده در مدح و مصيبت حضرت موسي بن جعفر عليه السلام

بيمن طبع گهر بار و طالع ميمون***بهر رگم سخن از قلزم ادب مشهون

بنزد مردم دانا بود در اين عالم***بسان پيكر بي روح شعر بي مضمون

مرا چه فايده اوصاف وامق و عذرا***مرا چه سود حكايت ز ليلي و منجون

مرا چكار بتوصيف خسرو شيرين***بپيش من همه اينها فسانه است و فسون

سخن سرا شوم از جان و دل ز پا تا سر***بنام نامي شاهي كه بد بحق مقرون

ولي ايزد دادار موسي جعفر***كه سجده برد بپيشش سپهر بوقلمون

گداي درگه آنشاه كي طمع دارد***به تخت و تاج شهان و بدولت قارون

طفيل ذات شريفش بيامدي بوجود***بهر چه مينگرم زير گنبد وارون

نظير احمد مختار از جمال و جلال***قرين حيدر كرار از مقام و شئون

به مدح خواجه كونين زاده زهرا***گهر ز قلزم انديشه آورم بيرون

كشم برشته ز درياي طبع گهر بار***بگاه مدحت او درو لؤلؤ مكنون

بجاي نطق و بيان ريزم اندر اوصافش***زهر دو لعل چو مرجان عقيق گوناگون

بگاه مدح و ثنايش چو گل شوم خندان***بوقت رنج و غمش همچو غنچه ام دلخون

مراست لاله صفت داغ مرك او بر دل***سزد كه ديده كنم در عزاي او جيحون

چگونه اشك بريزم ز داغ آنشاهي***كه بود مظهر آيات و مظهر بي چون

فغان و آه از آندم كه گوشه زندان***چو ني بشور و نوا شد ز كينه هارون

ز جور ظلم عدو شد برنج و غم دمساز***چنانكه ناله او رفت جانب گردون

فلك چگونه نهادي بگردنش زنجير***شهي كه بود بدستش مدار كن فيكون

دريغ و درد كه بر آن امام دين پرور***جفا و كينه بيداد شد ز حد افزون

بخواست مرك خود از حق بناله و افغان***ز بسكه ديد عداوت ز فرقه ملعون

حيات خويش بدل ساخت بر ممات آخر***كنار دجله بغداد شد تنش مدفون

بس است ضامن از اين شرح غم فزا بگذر***كه جن و انس و ملك گشت در غمش محزون

مرثيه در مصيبت حضرت سيد الشهداء عليه السلام

شهي كه ماء معين است مهر مادر او***بكربلا ز چه شد تشنه كام و خشك گلو

نداشت در صف كين بعد قتل يارانش***بغير خواهر غمديده ياور و دلجو

نمود رو بحريم و وداع آخر كرد***شنيد زينب محزون ز جان و دل از او

فغان و آه از آندم كه شاه مظلومان***پس از وداع حرم كرد سوي ميدان رو

شكست آينه پاك حق نما آندم***كه بر جبين شه تشنه خورد سنك عدو

يكي زدش ز جفا تير كينه بر سينه***يكي زدش ز ره ظلم نيزه بر پهلو

فتاد زورق جسمش به بحر خون اما***فراشت رايت دين خداي از نيرو

هنوز گرم مناجات ذات بي چون بود***كه سر جدا ز تنش كرد شمر كافر خو

مدام گريه كند ضامن از غم آنشاه***چو هست اشك عزايش بزخم دل دارو

مرثيه در مصيبت حضرت قمر بني هاشم

روز عاشورا وزير آمد چو اندر نزد شاه***بر در برج حرم مقرون شد آندم مهر و ماه

زاده ام البني گفتا بفرزند بتول***سوز آه تشنه گان بنموده روزم را سياه

رخصتي فرما بعباس علمدارت شها***تا روم ميدان برآرم دودمان اين سپاه

اذن رزم روبهان بر شبل شير حق نداد***ليك سقاي حرم بر جانب شط يافت راه

خضر آب زندگي چون گشت وارد بر فرات***باد و لعل خشك و چشم تر بشط كردي نگاه

كرد كف را پر از آن آب روان اما نخورد***يادش آمد از لب خشك امام دين پناه

ظرفي از دريا پر از ماء معين كرد از وفا***تا رساند در حرم بر كودكان بي گناه

وامصيبت از زماني كز ره ظلم و ستم***شد مصمم بهر قتلش آن گروه كينه خواه

چون جدا شد هر دو دستش از يمين و از يسار***گفت يا رب خود تو ميباي ز احوالم گواه

تير كين تاريخت آب از مشك بر روي تراب***گشت ناميد و ز زين افتاد با حال تباه

آل طاها را بعرش از فرش آندم شد روان***بانك واويلا و فرياد فغان و دود آه

تا نفس در سينه داري ضامنا چون ني بنال***زين مصيبت هفته و ليل و نهار و سال و ماه

قصيده در بي اعتباري دنيا و اشاره بمدح علي عليه السلام

الا كه منع مرا ميكني ز ناداني***طريق بندگي حق تو از كجا داني

يكي نصيحت شيرين كنم تو را اكنون***اگر بگوش دلت همچو در بگنجاني

به ملك و مال جهان از چه ميشوي مقرور***ببين بياد فنا حشمت سليماني

چه شد جلال فريدون و افسر نوذر***كجاست خسرو و كاوس و تخت سلطاني

چه شد غرور شه افراسياب و كو سهراب***كجاست رستم كو بازوي نريماني

ز جمله پادشهان جهان اگر خواهي***بدست گرگ اجل گشته سر بسر فاني

تو را كه نيست ز گرگ اجل دمي مهلت***بعرصه گاه جهان از چه گرم جولاني

غرور و كبر و تكبر بكن ز خود بيرون***بساز پيشه خود شيوه مسلماني

بكار هر كه بعالم گره فتاد از جان***گشاي بهر خدا آن گره بآساني

عنان نفس بكش رو به سوي عقل آور***كه عاقبت كشدت نفس بر پريشاني

قرارگاه تو باشد بزير خاك آخر***در اين جهان ز چه رو ميكني هوسراني

بفكر عاقبت خويش بايدت باشي***نه آنكه در طلب كينه دير ظلماني

مخور فريب جهان سود آن زيان باشد***بيا برو ره عقبا كه جاودان ماني

بقاي عمر گرامي اگر كه ميخواهي***بگير دامن مهر علي عمراني

شهي كه روز ازل تا شب ابد گرديد***به عرش و فرش خداوند باعث و باني

علي عالي اعلا ولي والي قدر***خديو يثرب و بطحا و كيل يزداني

ولي خالق سبحان وصي پيغمبر***امير كون و مكان شاه عالي وداني

خليفه دو جهان يار كهتر و مهتر***ذخيره دل و جان گنج علم سبحاني

محيط جود و سخائي كه منعم و مسكين***بخوان نعمتش آيند بهر مهماني

زهي به همت آن شه كه جبرئيل امين***بر آستان شريفش نهاده پيشاني

مقام شامخ او بس بود كه عزرائيل***ببام قصر جلالش كند نگهباني

خوشا بحال كسي كاندرين جهان هر دم***ز بهر مدح علي ميكند ثنا خواني

عليست آنكه ز درياي رحمتش عشاق***كشند رشته به گوهر گه درافشاني

عليست آنكه مه و مهر و انجم و افلاك***ستاده اند بدر بار او به درباني

عليست آنكه ز نور جمال او خورشيد***دهد ضيا به نجوم و به ماه نوراني

عليست آنكه در اوصاف رتبه و شانش***زبان عقل نشايد كند سخنراني

عنان اسب سخن ضامنا بكش كاينجا***بسا قصيده غرا سروده قاآني

خداي گفته ثناي علي چو در قرآن***تو را چه حد كه كني دعوي سخن داني

مرثيه در مصيبت حضرت سيد الشهداء عليه السلام

گريه اندر ماتم خون خدا بايد كني***گر عوض خواهي دو دنيا بيريا بايد كني

از ره كبر و ريا دم از ولاي او مزن***با ولايش خويشتن را آشنا بايد كني

در ره جانان نديدم باوفاتر از حسين***همچو او در راه دين جانرا فدا بايد كني

بهر خشنودي زهرا در عزاي شاه دين***ناله و آه و فغان صبح و مسا بايد كني

ايكه نوشي آب سرد خشگوار اندرجهان***ياد لعل خشگ سبط مصطفي بايد كني

چون بياد آري ز دشت كربلا و ظلم كين***لعنت حق بر گروه اشقيا بايد كني

جن و انس و وحش و طير از بهر او گريانشدند***هم چو آنان چشم خود را پر بكا بايد كني

ضامن اندر ماتم سلطان مظلومان حسين***روز و شب اندر جهان چون ني نوا بايد كني

مرثيه در مصيبت حسين ابن علي عليه السلام

داني كه چيست درمان بر درد و بيدوائي***اشگ عزا كه ريزد از چشم پر بكائي

اشگي كه در عزاي نور دل پيمبر***از ابر ديده ريزد با ناله نينوائي

گر خون ز ديده باري در ماتم شه دين***اندر جهان فاني ترويج دين نمائي

شاهيكه از دل جان ختم رسل دمادم***زد بوسه بر گلويش گفتا چه خوش صفائي

شد كشته از جفاي بن سعد شوم كافر***لب تشنه در زمين پر كينه و بلائي

شد پاره پاره جسمش از نوك تير و خنجر***سر از تنش جدا كرد شمر از ره جفائي

اي ضامن پريشان الحق كه از دل و جان***در ماتم شهيدان مداح باوفائي

در مدح و منقبت علي ابن ابي طالب عليه السلام

علي ايكه در دو عالم تو امام انس و جاني***علي ايكه روز محشر تو شفيع شيعياني

علي اي ولي والا علي اي حكيم دانا***علي اي طبيب جانها تو شفاي جسم و جاني

تو بديل حي سبحان تو كفيل جمله قرآن***تو دليل آب حيوان تو عياني و نهاني

تو ولي كبريائي تو وصي مصطفائي***تو پناه ماسوائي تو اميد عارفاني

تو ز سر حق خيبري تو اميري و دليري***تو دليري و منيري تو فراز لامكاني

تو كتاب رحمت استي تو خديو حشمت استي***تو سپهر عزت استي تو سحاب درفشاني

تو نيازي و تو مطلق تو خليفه ئي و برحق***تو شجاع يوم خندق تو كشنده خساني

تو اصول اصل ديني تو بدين حق معيني***تو پناه مسلميني تو بجسم شرع جاني

تو امين انبيائي تو معين اوليائي***تو انيس باوفائي تو شهنشه جهاني

تو معلمي بعالم تو عليمي و تو اعلم***تو عظيمي و تو اعظم تو يگانه زماني

تو رحيمي و تو رحمان تو دوائي و تو درمان***تو بجسم ماسوا جان تو بچشم دل عياني

تو ز حال ضامن آگه تو دواي دردش ايمه***تو بكشور سخن شه تو مروج بياني

قصيده در نصايح و مدايح حضرت علي بن ابيطالب عليه السلام

سرفكن از جان و دل در پيش پاي ديگري***تا تواني شد بعالم پيشواي ديگري

تا گريبان ترا هرگز نگيرد دست جور***پا مزن از راه نخوت پشت پاي ديگري

دستگيري كن ز پا افتاده را از جان و دل***در جواني بهر پيري شو عصاي ديگري

گر بخواهي پاي تا سر فارغ از هر غم شوي***شو بعالم از دل و جان غم زداي ديگري

تا كه اندر ملك هستي مشگلت آسان شود***باش از راه كرم مشگل گشاي ديگري

روز و شب چونمهر و مه شو فيض بخش عالمي***تا شود روشن ضميرت از ضياي ديگري

نوع خود را در مصلاي عبادت كن دعا***تا كه گردد شامل حالت دعاي ديگري

دل تهي كن از حسد و ز پاي تا سر گوش باش***تا بري فيض از بيان جانفزاي ديگري

بر كسي هرگز مكن ظلم و ستم در روزگار***تا كه همچون ني ننالي از جفاي ديگري

خويشرا از كبر و كين بيگانه كن اي بيخبر***تا شوي در هر مقامي آشناي ديگري

آنچه را از بهر خود داري روا اندر جهان***از ره ياري روا دار از براي ديگري

ديده معني گشابنگر كه در منهاج عشق***ديگري از شوق سازد جانفداي ديگري

پافشاري كن بسر پيما طريق دوست را***غير جانان دل چه سازي مبتلاي ديگري

اي خوشا آن بنده كاندر ضميرش از نخست***جز رضاي حق نمي گنجد رضاي ديگري

منكه از الطاف يزدان بي نيازم از كسان***كي دگر از بهر زر گويم ثناي ديگري

غير مدح مرتضي و ع ترت اطهار او***نيست طبعم در جهان مدحت سراي ديگري

جز كف مشگل گشاي ساقي كوثر علي***چشم اميدم نباشد بر عطاي ديگري

بي نوائي را كه بنوازد ز راه مكرمت***بي نياز از او شود صد بي نواي ديگري

دوش در خواب از مه رخسار مهر افروز او***فاش ديدم عالم بي منتهاي ديگري

هست معمارش نبي بنا علي گر ذات حق***غير از اين عالم نمايد صد بناي ديگري

چون نصيري چشم حق بين گر كه سني وا كند***جز علي هرگز نمي بيند خداي ديگري

نيست جز صهر محمد در خفا و در ملا***انبيا و اوليا را مقتداي ديگري

غير مهر مرتضي در كشور دل از ازل***تا ابد نبود مرا فرمانرواي ديگري

در طريق دين يزدان شرع پاك مصطفي***گمرهان را كيست جز او رهنماي ديگري

جز ولي حق وصي مصطفي زوج بتول***نيست در كون و مكان صاحب لواي ديگري

گر تو در مرآت اشيا بنگري با چشم دل***جز لقاي مرتضي نبود لقاي ديگري

كس نديد و نبيند زير اين چرخ كبود***غير شخص مرتضي خيبر گشاي ديگري

كشتي ايجاد ضامن جز ولاي بوتراب***بي سخن الحق ندارد ناخداي ديگري

مدايح و مصائب ثامن الحجج علي ابن موسي الرضا عليه السلام

اي شهنشاه خراسان هادي راه هدائي***اي ولي حي سبحان گمرهان را رهنمائي

كعبه اهل صفائي قبله اهل دعائي***زمزم و ركن و منائي مروه و سعي و صفائي

باني ارض و سمائي ممكن واجب نمائي***شمع بزم اوليائي نور چشم انبيائي

نوگل موسي ابن جعفر سرو بستان پيمبر***زاده زهراي اطهر شبل شاه انمائي

خضر و الياس مسيحا يونس و داود و شعيا***يوسف و يعقوب و يحيي جمله را فرمانروائي

عالم خلق دو عالم رهنماي نسل آدم***فخر آدم تا بخاتم افتخار ماسوائي

هم اصول اصل ديني هم بدين حق معيني***هم پناه مسلميني هم بدرد ما دوائي

شهر شرع مصطفي را ماه و خورشيد و سما را***عرش و فرش كبريا را زيب و زيور از ضيائي

مظهر خلاق سبحان مظهر آيات قرآن***مخبر اسرار پنهان محرم راز خدائي

مرجع و ملجاء خوبان مركز انوار يزدان***معدن الطاف رحمان مخزن جود و سخائي

مالك ملك جهاني مقتداي انس و جاني***محور كون و مكاني منبع فيض و عطائي

در درياي كرامت نور مشكواة امامت***شافع روز قيامت قائل قالو بلائي

اي صفات ذات بيچون كرده ئي ما را جگر خون***چونكه از بيداد مأمون كشته زهر جفائي

جان بقربان مقامت نقش دل نام گرامت***خواص و عام از جان غلامت بر رضاي حق رضائي

خسروا شاهان گدايت جمله دربان بر سرايت***من چه گويم در ثنايت زانكه خود عين ثنائي

همتي كن كز صفاهان بار ديگر از دل و جان***ضامن آيد در خراسان چون تواش مشگل گشائي

قصيده در مدح حضرت علي بن ابيطالب عليه السلام

تا مرا اندر جهان شد نقش دل نام علي***سر همي از جان نهادم پاي احكام علي

نامه اعمال من در حشر كي دارد قصور***با ولاي مرتضي و همت نام علي

تا نشان دارد ز خال و زلف پر خم مرغ دل***ميزند پر در هواي دانه و دام علي

هر كه نوشد جرعه از ساغر حب علي***كام دل حاصل كند از لعل بسام علي

اي خوشا آن بنده كز جان و دل سر تا بپا***مست شد از باده جان پرور جام علي

چشم حق بين گر گشائي در حقيقت بنگري***پاي تا سر هست مرآت حق اندام علي

حب دنيا ذره ئي ره در دلش هرگز نيافت***جزبه عشق حقيقت برد آرام علي

يوسف و يونس نمي جستند ره بهر نجات***شامل ايشان نميشد گر كه اقدام علي

دين يزدان شرع احمد تا ابد در روزگار***فروشوكت يافتند از دست و صمصام علي

جنت و دوزخ بروز حشر باشد ز امر حق***از شرار تيغ و از رخسار گل فام علي

از دم صبح ازل تا موسم شام ابد***پايه اقبال باشد بر سر بام علي

مهر و مه در آسمان هر سال و مه صبح و مسا***نوربخش خلق عالم گشته از وام علي

جن و انس و وحش و طير و آب و آتش خاك و باد***سال و ماه و روز و شب هستند خدام علي

كعبه و سعي و صفا و مروه و خيف و منا***چون حرم آمن بود از يمن اقدام علي

غرق بحر جود و انفاقند اندر هر دو كون***خاص و عام از فيض خاص و نعمت عام علي

شهر ياران جهان هستند يكسر بهره ور***از محيط بي كران فيض اكرام علي

طوطي طبع مرا ضامن بگلزار سخن***ميرسد بر گوش جان هر لحظه الهام علي

قطعه

الا اي مظهر ذات الهي***تو از حال من محزون گواهي

بجز ماه لقاي حق نمايت***ببرج دل ندارم مهر ماهي

ندارم جز تو اندر هر دو عالم***معين و ياور و پشت و پناهي

شهنشاها گداي كوي خود را***ز راه مرحمت بنما نگاهي

مرا غير از تو و ابناي خاصت***بملك جان نباشد پادشاهي

بجز مهر مه رويت نرويد***ز صحراي دل ضامن گياهي

مثنويات

مرثيه در مصيبت حضرت فاطمه زهرا عليها سلام

عزيز مصطفي زهراي اطهر***دم رحلت چنين گفتا به حيدر

چو بر بستم ز دنيا ديده امشب***تسلا كن دل كلثوم و زينب

نوازش از حسين و از حسن كن***پس آنگه جسم زارم را كفن كن

بده غسل و بكن دفنم شبانه***كه فارغ گردم از رنج زمانه

علي آندم لب چون غنچه بشگفت***بزهرا دخت پيغمبر چنين گفت

كه هر كس شب بميرد ميگذارند***چو روز آيد بخاكش ميسپارند

چرا بايد كه شاهنشاه لولاك***تن زهراي خود را شب كند خاك

جواب مرتضي گفتا بزاري***خبر از ظلم اعدا مر نداري

ز بعد باب مظلومم پيمبر***بپهلويم زدندي تخته ي در

فغان از ظلم اين قوم جفا جو***كه آزردند مرا از كينه بازو

عمر بگشود دست كين بسويم***كبود از ضرب سيلي كرد رويم

ميان در و ديوار از ره كين***بكشتند محسنم را قوم بي دين

سيب گرديده بهر مرگ زهرا***فشار در ز جور قوم اعدا

نخواهم كس شود آگه ز حالم***كه من چون طاير بشكسته بالم

ز جور اين لعينان خواهم امشب***به جانان جان خود بسپارم امشب

چو آندم بنت احمد ديده بربست***علي زين غم به آه و ناله بنشست

ولي گريم بحال نور عينش***شهيد كربلا يعني حسينش

سه روز اندر ميان دشت كين بود***تن پاكش بخاك و خون مكين بود

كسي نامد تنش بردارد از خاك***مگر بيمار او با چشم نمناك

ز قطعه بوريا جسمش كفن كرد***نهانش زير خاك آن ممتحن كرد

به حالش ديده ضامن پر آبست***ز داغ اهل عطشانش كبابست

هميشه خون ببارد تا بمحشر***كه فرزند علي گرديده بي سر

در مصيبت حضرت علي اكبر شبه پيغمبر

روز عاشورا بدشت كربلا***رفت اكبر نزد شاه باوفا

گفت بابا اذن ميدانم بده***اذن قربان كردن جانم بده

شاه دين اذنش بداد و شه روان***سوي ميدان بهر رزم كوفيان

زير پايش در تكاپو مركبش***دل ربايد ذكر يارب ياربش

ظالمي گفتا كه حيدر آمده***ديگري گفتا پيمبر آمده

زد به لشگر بانگ بن سعد لعين***كين بود فرزند خير المرسلين

اين نه حيدر نه پيمبر اكبر است***شبه احمد شبل شير داور است

پس بگفتا آن گل گلزار دين***كي گروه ملحد شوم لعين

با چه تقصير اندر اين دشت بلا***بسته ايد آب روان بر روي ما

اين فرات از جده ام زهرا بود***آنكه شافع در صف فردا بود

از چه رو پس اي گروه ناصواب***بر عزيزانش ز كين بستيد آب

در حرم عطشان همه اطفال او***جملگي را كهربائي گشته رو

تشنه آب روان اهل حرم***خاصه دخت شه سكينه خواهرم

پس چو شير حق كشيدي ذوالفقار***زد بقلب آن گروه نابكار

از دم شمشير خون بار آنزمان***بس بكشتي زان سپاه رو بهان

از عطش شد مرتعش آن مه لقا***شد روان در نزد باب با وفا

كي پدر از تشنه كامي الا امان***شاه دين خاتم نهادش در دهان

بار ديگر شد سوي ميدان جنگ***بهر رزم فرقه بي نام و ننگ

وامصيبت كاندر آن ميدان كين***از جفاي آن گروه مشركين

تاخت بيرون از كمين گه ناگهان***بهر قتل اكبر رعنا جوان

منقذ بن مره آن شوم لعين***فرق او منشق نمود از تيغ كين

چون ز زين روي زمين اكبر فتاد***آتش از غم بر دل حيدر فتاد

آه از آن ساعت كه با صد شور و شين***شد ببالين علي اكبر حسين

بر سر نعش جوانش چون رسيد***از جگر افغان و آهي بر كشيد

نوجوانش را گرفت اندر كنار***بوسه زد او را دمادم بر عذار

گفت با اكبر چنين شاه زمان***كز غم مرگ تو شد پشتم كمان

خيز و بابا تا رويم اندر حرم***ديده بر راه تو دارد خواهرم

خواهرت باشد تو را چشم انتظار***گريد از هجرت چو باران بهار

همچو مجنون در حرم ليلاي زار***لاله سان از داغ مرگت داغدار

شد از اين غم تا صف يوم الحساب***ديده گريان سينه بريان دل كباب

آه از آن ساعت كه شاه بحر و بر***كرد وارد در حرم نعش پسر

آل پيغمبر بصد آه و فغان***زين مصيبت موكنان مويه كنان

از غم آن يوسف آل عبا***در حرم غوغاي محشر شد بپا

بس كن اي ضامن تو ديگر زين سخن***كاتش افكندي به جان مرد و زن

مرثيه در مصيبت حضرت علي اصغر عليه السلام

شنيدستم كه شاه تشنه كامان***بدشت كربلا از ظلم عدوان

ببر قنداقه اصغر گرفتي***ز داغش لاله سان آذر گرفتي

ببرد از خيمه اصغر را بميدان***بلشگر گفت آن سلطان خوبان

گلي دارم ز گلزار پيمبر***از آن ترسم شود از غصه پرپر

در اين صحرا گلم پژمرده گشته***ز تاب تشنگي افسرده گشته

گل من تشنه بر آب روان است***كه چون بلبل بصد آه و فغان است

گل من تشنه بر آب زلال است***كه همچون طاير بشكسته بال است

بصد شور و نوا چون ني رباب است***چو اصغر در فغان از بهر آب است

دهيد از بحر حق يك جرعه آبش***كه روي دست بابش برده خوابش

فغان و آه و واويلا كه آندم***به پيش چشم شاهنشاه عالم

ز دست حرمله تير از كمان جست***بحلقومش بجاي آب بنشست

از اين غم همچو ضامن تا بمحشر***بريزم اشك و بيزم خاك بر سر

كشته شدن امام حسين عليه السلام و گفتگوي هلال با شمر غدار

آه از آن ساعت كه شاهنشاه دين***از حرم شد جانب ميدان كين

گه زدي بانگ از پي ماء معين***گه كشيدي ناله هل من معين

زان ستم كاران بيدين و لئام***كس نداد آندم جوابي بر امام

جاي آب و جاي پاسخ زان سپاه***تيغ و حنجر آمدي بر جسم شاه

ظالمي زد سنگ بر پيشانيش***گشت پر خون عارض نورانيش

از كمان حرمله بر قلب او***تير زهرآلوده ئي چون شد فرو

از سر زين بر سر اغبر فتاد***لرزه بر اندام هفت اختر فتاد

آن زمان مردي خداجو خوش خصال***كش روا نام نكو بودي هلال

شد عبورش از كنار قتلگاه***ناگه افتدش نظر بر جسم شاه

ديد عرشي را بفرش افتاده است***رخ بخاك قتلگه بنهاد است

با خدا راز و نيازش را بديد***محو حق شه را ز سر تا پا بديد

گه بذكر خالق سبحان بدي***گه بظاهر العطش گويان بدي

چون دو چوب خشك لب بر هم زند***دمبدم از تشنه كامي دم زند

گفت اي واحسرتا سلطان دين***تشنه لب باشد ز جور مشركين

تا كند تر لعل خشك آنجناب***شد بر بن سعد دون با صد شتاب

در بر بن سعد دون گفت اين سخن***حاليا جان ميدهد شاه زمن

رخصتي ده تا رسانم با ادب***جرعه آبي بر حسين تشنه لب

آن لعين لختي نمودي چون سكوت***شد هلال از مهر بر دريا چو حوت

ظرفي از شط پر نمود آن دلغمين***شد بسوي رحمت اللعالمين

ناگهان شمر شوم كافر با هلال***گر چه اينسو بينمت با صد هلال

گفت ميخواهم كه با صد شور و شين***جرعه آبي را رسانم بر حسين

گفت رو زحمت مكش اي بي خبر***من بدادم آب بر آن خونجگر

گفت اي ظالم چسان داديش آب***گفت گر گويم ز جان گردي كباب

گفت اي بيدين بگو خون شد دلم***گفت بر دلخونيت من مايلم

گر بخواهي شرح حال آن امام***گويمت تا در جهان سوزي مدام

من كنون زان تشنه كام بي نوا***سر جدا كردم ز پيكر از قفا

وامصيبت در كف شمر پليد***چون هلال آن رأس مهر افسر پديد

بركشيد از دل خروش و زد بسر***همچو من شد در عزايش نوحه گر

بس كن اي ضامن از اين غم كز فلك***اشگ حسرت بر سمك ريزد ملك

مصيبت حضرت علي ابن موسي الرضا عليه السلام

مظهر حق مظهر دين مبين***قبله هفتم امام هشتمين

چون مصمم شد براي شهر طوس***با هزاران ناله و آه فسوس

گفت با اهل و عيالش كز وفا***بهر من گرديد مشغول عزا

جملگي در آه و در افغان شدند***وز كلام شاهدين گريان شدند

عرض كردند اي شه عالي جناب***قلب ما را زين سخن كردي كباب

بر سر راه مسافر در جهان***كس نكردي ناله و آه و فغان

پس چنين فرمود آنسلطان دين***با عيال مضطر زار حزين

اينكه بگرفتم عزاي خويشتن***زين سفر ديگر نيايم در وطن

من يقين دارم كه اندر اين سفر***ميشوم از زهر مأمون خون جگر

آنزمان بيرون شد از شهر و وطن***آن امام مسلمين شاه زمن

الغرض از جور چرخ آبنوس***گشت وارد عاقبت در شهر طوس

خواند مأمون از ره ظلم و ستم***در سراي خود امام محترم

تا كه اندر خانه مأمون رسيد***آنزمان از سينه آهي بر كشيد

آه از آنساعت كه مأمون دغا***ريخت زهر كينه در كام رضا

وامصيبت زهر بيداد عدو***زد شرر از راه كين بر جان او

شد برون از خانه مأمون دون***با دلي از زهر كين لبريز خون

آمد اندر خانه اش با قلب چاك***زاده زهرا همان سلطان پاك

با اباصلت آن امام ارجمند***گفت باب خانه را ايندم به بند

فرشهاي حجره را برچين كه من***آورم ياد از شهنشاه ز من

آن امامي كز ره جور و جفا***شمر دون ببريد رأسش از قفا

رأس پاكش را سنان زد بر سنان***خواهرش شد در عزايش موكنان

زورق جسمش ز جور قوم دون***غوطه ور شد در ميان بحر خون

اهلبيت مضطرش از راه كين***شد اسير فرقه شوم لعين

بس كن اي ضامن تو اين شور و نوا***كاتش افكندي بجان ماسوا

زبانحال حضرت زينب در گودال قتلگاه با نعش برادر

الا اي كشته صد پاره پيكر***ز جا برخيز و بنگر حال خواهر

چو زخم جسمت از انجم فزونست***دل عالم ز داغت غرقه خون است

پس از مرگت نخواهم زندگاني***بميرد خواهرت در نوجواني

در اين صحرا غريب و خوار و زاري***بغير از ساربان همدم نداري

ز من خواهد پدر هر دم سكينه***چه گويم در جواب آن حزينه

تو گشتي كشته اندر اين بيابان***منم گشتم اسير ظلم عدوان

تو و اين جسم در خون گشته غلطان***من و آن عابد بيمار نالان

تو و اين پيكر پر زخم شمشير***من و آن گريه ها و آه شبگير

تو و اين قامت شهزاده اكبر***من و آن ناله ليلاي مضطر

تو و اين قاسم ناگشته داماد***من و آن نوعروس گشته ناشاد

تو و اين هر دو دست مير لشگر***من و آن كينه هاي قوم كافر

تو و اين اصغر از غم كبابت***من و آن آه جانسوز ربابت

تو و اين كربلا با جسم ياران***من و آن جمع طفلان پريشان

تو و اين ساربان نامسلمان***من و آن كاروان شام ويران

تو و شط فرات و لعل عطشان***من و سوز درون و چشم گريان

تو و رأس كه از كين بر سنان است***من و جسمي كه از غم ناتوان است

تو و طشت طلا و مجلس عام***من و سنگي كه آيد از لب بام

براه كوفه اي شيرين شمايل***سرت گردد مرا چون در مقابل

چنان كوبم سرم بر چوب محمل***كه از خون خاك ره گردد پر از گل

سري كز وي دو عالم پر ز شور است***گهي زير قدح گه در تنور است

سري را كز شرف بوسيده زهرا***گهي اندر شجر گه دير ترسا

خداوندا باين سر روز محشر***ببخشا شيعيان را جمله يكسر

خصوصاً ضامن دلخون محزون***كه از انجم گناهش باشد افزون

ذكر توسل بر اباعبدالله الحسين عليه السلام

وامصيبت رأس شاه تشنگان***زد سنان از كينه بر نوك سنان

بودي آن رأس منير پر ز نور***گه بنوك نيزه گاهي در تنور

گه بدي در كوفه گه بازار عام***گه بدير راهبان بودش مقام

گه بدي زير قدح گه بر شجر***گه بشهر شام و گه در طشت زر

آه از آنساعت كه در بزم يزيد***خواند آياتي ز قرآن مجيد

جز سر پر خون آن شاه شهيد***صوت قرآن از سر بي تن كه ديد

آنزمان چون زد يزيد بي ادب***چوب خزرانش ز كين بي لعل لب

زينب از آه و افغان پر كشيد***زد گريبان چاك و گفتا با يزيد

مر نه اين سر زاده شير خداست***مر نه اين سر نور ذات كبرياست

باشد اين سر نو گل باغ رسول***باشد اين سر سرو بستان بتول

ميزني ظالم حضور خواهرش***چوب خيزران بر لبان اطهرش

آخر اين رأسي كه دور از پيكر است***ساقي كوثر شفيع محشر است

چوب تلخ و لعل شيرين مشگل است***بزم كفر و سرور دين مشگل است

دم بكش ضامن از اين گفتار خويش***كآتش افكندي بدلهاي پريش

آمدن حضرت سيد الشهداء و بردن علي اصغر بميدان

شد بدشت كربلاي پر بلا***شاهدين بي يار و ياور از جفا

گفت در ميدان بصد رنج و محن***هست آيا كس كند ياري من

دادش آندم طفل بي شير رباب***از دل گهواره با افغان جواب

كي پدر نبود تو را گر ياوري***هست بر جا در حريمت اصغري

گر ندارم پاي رفتن سوي جنگ***خود در آغوشت بگيرم بيدرنك

خواهم اكنون با تو همدستي كنم***از مي جام بقا مستي كنم

آخر اي دردي كش صهباي عشق***در سرم بنگر كنون سوداي عشق

عشق جانان برده از من صبر و تاب***ني ز مادر شير ميخواهم نه آب

پيچ و تابم اي پدر از آب نيست***از غم جانان بچشمم خواب نيست

گشته سر تا پاي من محو نگار***عاشقان را كي بود صبر و قرار

گلشنت را خود منم كبك دري***آسمان دين حق را مشتري

شه چو بشنيد اين خروش جانگزا***آمد از ميدان بسوي خيمه ها

طوطي شكر فشانش را ز جان***در برآرود و بميدان شد روان

آمد آن شه تا بگويد اين كلام***با سپاه ملحد شوم لئام

گفت اين قوم لعين بي حيا***من گنهكارم اگر نزد شما

بسي گنه باشد علي اصغرم***كز عطش پژمرده شد اندر برم

بعد ياران اي سپاه ناخلف***نوگلي از باغ دين دارم بكف

از چه اين گل از عطش پژمرده است***غنچه لعل لبش افسرده است

آخر اي آهن دلان ناثواب***از براي حق دهيدش جرعه آب

وامصيبت حرمله از جاي جست***تير كين را بر كمان خويش بست

آنزمان زد آن ستمكار شرير***تير زهر آلوده بر طفل صغير

بس كن اي ضامن قلم را سرشكن***لال شو از اين مصيبت دم مزن

زبان حال حضرت سكينه خاتون با نعش پدر بزرگوار خود

بخاطر رسيدم كه اندر عراق***ز جور و جفاهاي اهل نفاق

ببالين جسم شه نينوا***سكينه برآورد چون ني نوا

كه اي راحت جان ضياء بصر***ز جا برخيز و احوال زارم نگر

دلم سوزد اي شه كه شمر پليد***لب شط لب تشنه رأست بريد

چه سان بينم ايندم من دلغمين***سرت زيب ني پيكرت بر زمين

دهم جان بر اين پيكر چاكچاك***كه بي سر فتاده است بر روي خاك

ز ماهي روان كرده ام تا به ماه***گهي بانگ افغان گهي دود آه

ز داغ تو هرگز ندارم شكيب***مرا شد غم و رنج و محنت نصيب

بگيريم كه گريد بر احوال من***زمين و زمان و دگر مرد و زن

بسوزم ز سوز فراغت پدر***كه سوزد بر احوال من خشگ و تر

بميرم پدر بهتر از زندگيست***كه مردن بپاي تو پايندگيست

ز بس مويه كرد و ز بس موي كند***شرر بر دل اهل عالم فكند

دريغا شد از سيلي شمر دون***رخ ارغواني او نيل گون

ندارد چو ضامن غم نشأتين***هر آنكس كه دارد ولاي حسين

جمع شدن پنج نور مقدس در گودال قتلگاه

شيعيان امشب شب روز عزاست***شام عاشوراي سبط مصطفي است

امشب است آن شب كه اندر كربلا***جسم شاه دين بود از سر جدا

امشب است آن شب كه شاه بحر و بر***دريم خون گشته از كين غوطه ور

امشب است آن شب كه اطفال حسين***گرم افغانند با صد شور و شين

امشب است آنشب كه زين العابدين***بي پدر شد از جفاي مشركين

امشب است آنشب كه زينب دلغمين***گشته از هجران شاهنشاه دين

امشب است آنشب كه ليلا با فغان***همچو مجنون گشته از داغ جوان

امشب است آنشب كه با صد غم رباب***بهر اصغر گشته گريان چون سحاب

امشب است آنشب كه با چشمان تر***نوعروس از بهر قاسم زد بسر

امشب است آنشب كه شد در قتلگاه***خاتم پيغمبران با اشگ و آه

امشب است آنشب كه شير كردگار***باشد از بهر حسينش اشگبار

امشب است آنشب كه زهراي حزين***در عزاي شاهدين شد دلغمين

امشب است آن شب كه از راه وفا***شد ببالين برادر مجتبي

امشب است آن شب كه اصحاب كسا***انجمن بگرفته اندر كربلا

امشب است آن شب كه با صد شور و شين***گفتگو در قتلگه دارد حسين

نزد جد و باب و مام و هم اخا***اين سخن گويد بصد رنج و بلا

آه و واويلا كه اين قوم پليد***تو جوانانم نمودندي شهيد

بعد قتل اكبر رعنا جوان***قاسمم شد كشته از تيغ و سنان

اصغر و عباس و عونم كشته شد***جسمشان در خاك و خون آغشته شد

از جفا و كينه قوم شرير***عاقبت شد اهلبيت من اسير

بس كن اي ضامن تو اين آه و فغان***باشد اجرت با شه لب تشنگان

مصيبت آمدن اسرا در خرابه شام

اين شيندستم كه در شام بلا***شد خرابه منزل آل عبا

اندر آن ويرانه با حال فكار***جمله با افغان و چشم اشكبار

بر حسين و جمله ياران او***سربسر مويه كنان آشفته مو

يكطرف زينب بآه و شور و شين***يكطرف اندر فغان بنت الحسين

يكطرف ليلاي زار ناتوان***از غم اكبر بفرياد و فغان

يكطرف از بهر اصغر اشگبار***با هزاران غم رباب دلفكار

يكطرف بيمار زار خون جگر***گرم آه و ناله از بهر پدر

آه از آنساعت كه شد گرم فغان***آن سه ساله دختر شيرين زبان

گفت با زينب چه شد بابم حسين***خواهم آيد در برم آن نور عين

زينب آهي بر كشيدي از جگر***كي رقيه رفته بابت در سفر

بسكه باريد اشگ از هجران باب***شد در آن ويرانه آن دختر بخواب

ديد اندر خواب باب مهربان***كاندر آغوشش كشيدي همچو جان

گفت بابا حالت زارم ببين***هم اسيرم هم غريبم هم غمين

از فراغت اي پدر خون شد دلم***در خرابه گشت بابا منزلم

شه گرفتنش همچو جان اندر كنار***بوسه ها زد آن حزين را بر عذار

ناگهان بيدار شد از خواب ناز***گفت با زينب چه شد آن سرفراز

آل پيغمبر شدند اندر خروش***خون شاه دين مگر آمد بجوش

آن خروش آمد چو برگوش يزيد***كرد رو بر طاهر و گفت آن پليد

باشد اين افغان و غوغا از كجا***گفت طاهر با يزيد بي حيا

هست اين شيون ز اطفال پريش***دختري در خواب ديده باب خويش

گفت تا نزدش برند رأس حسين***تا شود خاموش تر اين شور و شين

آه از آنساعت كه آمد رأس شاه***در خرابه نزد دخت بي گناه

چون رقيه رأس باب خود بديد***از جگر افغان و آهي بركشيد

شد جگر خون كودك بي صبر و تاب***در بغل بگرفت رأس پاك باب

گفت بابا طفل افكارت به بين***كودك غمديده زارت به بين

اي پدر كردي ز ما قطع نظر***بي تو ما خواريم و زار و خونجگر

از جفاي آن گروه بد نهاد***عاقبت رأس شه از دستش فتاد

بس خروش و ناله آن دلريش كرد***جان فداي رأس باب خويش كرد

گفت ضامن با دو چشم خون فشان***داغ او تا حشر دارم لاله سان

در جزا گردد شفيعم شاه دين***سازدم با شيعيان خود قرين

نوحه هاي سينه زني

نوحه آمدن حضرت اباعبدالله الحسين عليه السلام در زمين كربلا

شيعه بيا از ره صدق و صفا***گريه بكن بهر شه كربلا

شاه حجازي بعراق عرب***ساز سفر كرد كه خشگيده لب

در صف كين از دل و جان با ادب***عهد الستش بنمايد وفا

آه و فغان كز ستم قوم دون***جور و جفا شد بشه دين فزون

عرش بفرش از چه نشد سرنگون***از سر زين شد چو بخاك بلا

واي كه آخر بصف دشت كين***كشته شد از خنجر شمر لعين

ماه عرب مهر عجم شاه دين***اختر نوراني برج حيا

جسم شريفش ز جفاي خسان***گشت چو ماهي بيم خون طپان

رأس منيرش بسنان زد سنان***اهل و عيالش بفغان زين عزا

نوحه وارد شدن حضرت سيد الشهدا عليه السلام در زمين كربلا

شيعه بكن گريه كه ماتم رسيد***ماه غم افزاي محرم رسيد

خسرو دين آمده در كربلا***كز ستم فرقه شوم دغا

كشته شود در ره دين خدا***آتش اين داغ بعالم رسيد

كوفي و شامي ز ره كبر و كين***جمله پي قتل شهنشاه دين

صف به صف آمد ز يسار و يمين***واي كه بهر شه دين غم رسيد

داغ ابوالفضل و علي اكبر***آتش سوزان زده بر پيكرش

ناله جانسوز علي اصغرش***تا بسر طارم اعظم رسيد

نوحه در مصيبت حضرت اباعبدالله الحسين عليه السلام

زاده زهرا بصف كربلا***شد بكف قوم لعين مبتلا

سرور دين پادشه انس و جان***نور مبين رهبر خلق جهان

تشنه لب از جور و جفاي خسان***آمده اندر صف دشت بلا

سبط نبي زاده زهرا حسين***سر خدا پادشه خافغين

كشته شد از خنجر و تيغ و سنين***واي از اين ماتم و اين ماجرا

آه كه از كينه قوم شرير***اهل و عيالش ز صغير و كبير

جمله شدندي ز ره كين اسير***خاك دو عالم بسرم زين عزا

نوحه در مصيبت حضرت علي اصغر عليه السلام

در حرم علي اصغر نزد شاه دين پرور***همچو مرغ در آذر ميزدي همي پرپر

غنچه دهان بشگفت درز لعل لب مي سفت***با پدر چنين ميگفت دارم عشق حق بر سر

ني ز شير و ني از آب گشته ام چنين بي تاب***سوي من پدر بشتاب از حرم بميدان بر

اي شهنشه والا آخر اندر اين صحرا***بهر حق فدا بنما اصغر از پي اكبر

وامصيبت از اين غم كان شهنشه عالم***در برش گرفت آندم شد بسوي آن لشگر

حرمله چنان زد تير بر گلوي آن بي شير***بي گناه و بي تقصير كشته شد مه انور

ضامنا بصد افغان بهر اصغر عطشان***در فلك ملك گريان تا بعرصه محشر

نوحه آمدن حضرت علي اكبر عليه السلام بميدان جنگ

گفت با پدر اكبر رخصتي كه چون حيدر***زين سپاه بداختر سر بريزم از پيكر

پور مظهر معبود نور احمد محمود***حاصل از پدر بنمود اذن رزم آن لشگر

از حرم بميدان شد روبرون به عدوان شد***دمبدم رجز خوان شد همچو حيدر صفدر

نزد فرقه مردود آن زمان چنين فرمود***جز زيان ندارد سود رزم سبط پيغمبر

آب و خاك و باد و نار تحت امر او هر چار***عرش خالق جبار فرش پاي او يگسر

شبل بي مرتضايم من شبه مصطفايم من***وجه كبريايم من نام من بود اكبر

بعد از آن رجزخواني از طريق انساني***چون علي عمراني زد بقلب آن لشگر

همچو شير حق غريد ره به روبهان ببريد***دست و سر همي باري از حسام آن سرور

نوحه زبانحال حضرت علي اصغر عليه السلام

ناخن زند اصغر بر سينه مادر***گوئيا بصد افغان گويد آن مه تابان

تشنه ام من مضطر

پرپر زند اصغر***بر دامن خواهر

بي قرار و بي تابست***زانكه تشنه آبست

زد عطش بر او آذر

آن صغير عطشان از حرم به ميدان***بردش از وفا بابش شايدا دهند آبش

قوم شوم بداختر

آه و واي از اين غم***كز جفا در آندم

جاي آب و جاي شير***زد بحلق اصغر تير

حرمله سگ ابتر

نوحه آمدن حضرت اباعبدالله الحسين عليه السلام در كربلا

چون حسين وارد كربلا شد***شورش روز محشر بپا شد

شيعيان نوبت ماتم آمد***عيش و شادي نهان شد غم آمد

خاك غم بر سر عالم آمد***آه خلق زمين تا سما شد

آه از آندم كه از جور عدوان***شبه احمد علي ماه تابان

اكبر مه لقا شد بميدان***فرق او از ره كين دو تا شد

شد ز جورو جفاي لعينان***قد شمشاد قاسم بميدان

طوطيا زير سم ستوران***عيش او از ره كين عزا شد

از جفاي گروه ستم گر***كشته شد قاسم و عون و جعفر

هر دو دست از تن مير لشگر***بهر يك جرعه آبي جدا شد

وامصيبت از آندم كه اصغر***نوگل باغ سبط پيمبر

قوت قلب زهراي اطهر***در حرم از عطش در نوا شد

زاده مصطفي شاه خوبان***نور چشم علي ماه تابان

تشنه لب از دم تيغ عدوان***رأس پاكش جدا از قفا شد

هر كجائي بپا شد عزايش***جمع ياران پريشان برايش

ضامن بي نوا در نوايش***روز و شب نوحه گر از وفا شد

نوحه در وداع حضرت سيد الشهداء عليه السلام

در خيمه چون شاه دين شد***گفت اين دم آخرين شد

گفتا شه دين با خواهر***در وقت وداع آخر

كي زينب زار مضطر***ايندم ببرند از من سر

زينب ز غمش غمين شد

خواهر ز وفا و ياري***بيمار مرا سالاري

در وقت شتر سواري***طفلان مرا غمخواري

چون شاه تو بي معين شد

چون قوم لعين كافر***كشتند و ز كينه اكبر

هم قاسم و عون و جعفر***هم طفل صغيرم اصغر

سيراب و ز تير كين شد

لب تشنه و جسم افكار***بي مونس و يار و غمخوار

بر چنگ گروه خون خوار***در دشت بلا گرفتار

شه در صف مشركين شد

از كينه و ظلم عدوان***شد خسرو دين بميدان

از تيغ و سنان و پيكان***جسمش به يم خون غلطان

قرباني راه دين شد

نوحه زبانحال امام با نعش برادر

گفتا شه دين با آه و فغان***بالين سر عباس جوان

چون قوم لعين از راه جفا***دست از بدنت كردند و جدا

فرق تو به شد از كينه دو تا***پشتم ز غمت گرديده كمان

برخيز و ز جا نور بصرم***بين بهر توشد خونين جگرم

اي غرقه بخون بين چشم ترم***كز ماتم تو خون كرده روان

رفتي و شدم تنها من زار***از هر مژه ام در ليل و نهار

گريم ز غمت چون ابر بهار***گشتي چو شهيد از تيغ و سنان

نوحه زبان حال امام با نعش برادر ابوالفضل عليه السلام

ماه بني هاشمشمع شهيدانمشبل شه مردان

سقاي طفلانم

اي زاده حيدرعباس نام آوردر ماتمت بنگر

در آه و افغانم

پشت ز غم بشكستزين غصه قلبم خستداغت بدل بنشست

كين سان گدازانم

از كينه عدوانجسمت بخون غلطانچون جمع دل ريشان

زين غم پريشانم

اندر حرم زينبروزش بود چون شبريزد به مه كوكب

اي مهر تابانم

اي صفدر ميدانآب آور طفلانبرخيز و غم بنشان

ز اطفال عطشانم

نوحه زبان حال امام با خواهرش زينب سلام الله عليها

گفتا شه خوبانبا زينب نالانمن ميروم ميدان

خواهر خداحافظ

اي يار و غم خوارمهستي مددكارمعزم سفر دارم

خواهر خداحافظ

زاري مكن خواهرافغان مكش ديگرهستي تو ام ياور

خواهر خداحافظ

اي راحت جانماز بعد يارانمعازم به ميدانم

خواهر خداحافظ

نوحه زبانحال امام با خواهرش حضرت زينب سلام الله عليها

سلطان مظلومانآن حامي قرآنگفتا بصد افغان

خواهر خداحافظ

اي غم نصيب زاربر عابد بيمارهستي معين و يار

خواهر خداحافظ

از جور اين لشگرگشتم من مضطربي يار و بي ياور

خواهر خداحافظ

از كينه عدوانچون كشته شد يارانمنهم روم ميدان

خواهر خداحافظ

نوحه زبانحال حضرت ابوالفضل عليه السلام با حضرت اباعبدالله الحسين عليه السلام

گفتا ابوالفضل از وفا با خسرو بي قرينه

كز جور سپاه كينه***لب تشنه بود سكينه

واي از ستم اين اعدا***ده اذن جدالم شاها

شه دادش اذن و شد روان بر جانب ميدان

آن سرور خوبان***آن ياور طفلان

زد در صف قوم كربلا***با صولت شير داور

با نيزه زد بر قلب آن قوم ستم گستر

عباس نام آور***آن نوگل حيدر

از هر طرفي عيان شد***كفار لعين نهان شد

آخر روان شد در فرات آن ماه تابنده

با روي رخشنده***با قلب آكنده

تا آورد از دل و جان***آبي ز براي طفلان

مشگي پر از آب روان كرد از ره احسان

آن صفدر ميدان***با ديده گريان

شايد كه رساند آبي***بر لعل لب بي تابي

ناگه سپاه كوفيان شد حمله ور از كين

بر قتل آن غمگين***با نيزه و ژوبين

آمد بتنش ز عدوان***شمشير و سنان و پيكان

شد پاره پاره پيكرش از كينه قوم كافر

از زين بشد به اغبر***زد نعره كه اي برادر

آخر ز جفاي اعدا***شد خاك بلايم مأوا

نوحه زبانحال سكينه خاتون با پدر بزرگوارش

گفتا سكينه با پدر كي باب بزرگوارم***اي خسرو تاج دارم

بگذر تو از ميدان كين بين حال دلفكارم***من تاب غمت ندارم

اي مهر و مه مدينه***بين حال دل سكينه

اي يادگار مرتضي اي سبط رسول اكبر***اي پادشه دو عالم

يك لحظه بنشين در برم اي نور چشم خاتم***مگذار و مرا تو در غم

كن ترك سپاه كافر***بر اهل حريمت بنگر

بر دامنت بنشان مرا آخر تو مرا سالاري***بنما تو غمگساري

دست يتيمي بر سرم بابا تو بكش ز ياري***مر مهر مرا نداري

بگذر ز جدال عدوان***مشكن دل زار طفلان

نوحه در مصيبت حضرت سيد الشهداء عليه السلام

جغد غم آمد مرالانه بويرانه كرداين دل ويرانه را***ز ناله غم خانه كرد

خسرو غم زد علم***بار دگر بر دلم

لشگر اندوه و غم***ملك دلم زين الم

يكسره ويرانه كرد

ز سيل اشگ ندم***گشته كنارم دويم

غم شه ذوالكرم***بدامن دم بدم

چو سبحه در دانه كرد

شهنشه شيخ و شاب***امير مالك رقاب

شفيع يوم الحساب***چسان تمناي آب

ز قوم بيگانه كرد

خديو آل عبا***دليل راه هدا

بعرصه كربلا***هستي خود از وفا

نثار جانانه كرد

به ملك عالم مرا***چو ضامن بينوا

هميشه صبح و مسا***داغ شه نينوا

بطور دل خانه كرد

نوحه وداع كردن امام حسين عليه السلام با خواهرش

خواهر جان الوداع الوداع***خواهر جان الوداع الوداع

سلطان دشت كربلا***گفتا بزينب از وفا

هستم ز بعد اقربا***عازم برزم اشقيا

خواهر جان الوداع الوداع

خواهر بياور اينزمان***يك كهنه پيراهن ز جان

كز جور ظلم كوفيان***در بر نمايم با فغان

خواهر جان الوداع الوداع

اي خواهر غم پرورم***هستي تو يار و ياورم

شمر از قفا برد سرم***صد پاره گردد پيكرم

خواهر جان الوداع الوداع

نوحه زبانحال حضرت سكينه خاتون سلام الله عليها با پدر بزرگوارش

هنگام ميدان رفتن سلطان مظلومان

آن مظهر يزدان***آن مظهر قرآن

گفتا سكينه اينچنين با ناله و افغان

اي نير تابان***ايماه مهر افشان

بگذر ز سفر پدر جان***از خيمه مرو بميدان

بنما نظري بحالم***مگذار و مرا به افغان

اي خسرو دنيا و دين هستم پريشانت

كو جمع يارانت***چونشد جوانانت

پرپر شده يكسر همه گلهاي بستانت

از ظلم عدوانت***جانم بقربانت

اي شمع شبان تارم***بين حال دل فكارم

زين قوم لعين حذر كن***من طاقت غم ندارم

گشتي غريب و بي كس و بي يار و بي ياور

كو قاسم و اكبر***كو عون و كو جعفر

بنگر بحال مضطر اطفال غم پرور

اي شاه بي لشگر***از اين سفر بگذر

بعد از تو اسيرم بابا***بر چنگ گروه اعدا

از ساز مخالف سوزم***فكري ز برايم بنما

نوحه در مصيبت حضرت علي اكبر عليه السلام

اي اكبر اي شبل شبر يزدان***سپرده ي جان از وفا بجانان

ز دست بي داد قوم اعدا***ز دنيا رفتي بسوي عقبا

چه سازم با ناله هاي ليلا***كز اين غم ريزد گهر بدامان

تو بودي سرو روان عالم***قدت را بينم چگونه شد خم

مجنون شد ليلاي زار از اين غم***كه گشتي مقتول ظلم عدوان

صد افغان كين سان بخون طپيدي***ز دنيا بابا نظر بريدي

علي جان كام از جهان نديدي***كشتندت اين قوم نامسلمان

پس از تو طاقت دگر ندارم***نظر كن بنگر بحال زارم

از اين غم بر سينه داغ و دارم***كه دادي جان با دو لعل عطشان

كشيدي دست از جهان فاني***گذشتي آخر ز زندگاني

نديدي كامي بنوجواني***ز حجرت عالم به آه و افغان

نوحه حضرت شاهزاده علي اكبر عليه السلام

اكبر شه مصطفيشبل علي مرتضيشد كشته اندر كربلا

واحسرتا واحسرتا

شهزاده كامد دليلبر خضر و الياس و خليلخاكم بسر چون شد قتيل

از كينه قوم دغا

زان فرقه پر شور و شرآن زاده خير البشرشد صورت شق القمر

فرق منيرش از جفا

آمد حسين خونجگربا لعل خشگ و چشم ترغلطان بخون جسم پسر

ديد از جفاي اشقيا

بر سينه سلطان دينچون لاله شد داغش مكينزد بوسه او را بر جبين

اندر حرم شيون كنانليلاي مضطر موكنانزينب ز غم مويه كنان

در ماتم آن مه لقا

از داغ آن سرو روانبا ناله و آه و فغانبر سينه و بر سر زنان

خلق زمين اهل سما

ضامن دمادم از فلكاز اين مصيبت بر سمكاشگ از بصر ريزد ملك

بس كن تو اين شور و نوا

نوحه زبان حال سكينه خاتون سلام الله عليها با حضرت ابوالفضل عليه السلام

گفتا سكينه با عمو كي عموي نازنينم

من دختر شاه دينم***بنگر ز عطش غمينم

آب آور طفلاني تو***سقاي يتيماني تو

عمو ز تاب تشنگي بنگر كه چسان بيتابم

من تشنه جرعه آبم***از سوز عطش كبابم

اي نوگل باغ حيدر***آبي بحرم بياور

هستي عمو سقاي ما لب تشنگان ز ياري

ما جمله را سالاري***غم خوار و غمگساري

اي عموي تاج و دارم***من تاب عطش ندارم

آندم روان شد از حرم عباس نام آور

چون ساقي كوثر***با ديدگان تر

شد سوي سپاه عدوان***سقاي حرم به افغان

نوحه زبانحال سكينه خاتون سلام الله عليها با پدر بزرگوارش

بابا مرو بميدانبين آه زار طفلانلب تشنه ام پدر جان

بگذر ز رزم عدوان

شهزاده اكبرت كوسردار لشگرت كوشش ماهه اصغرت كو

كشتندشان لعينان

اي شاه بي قرينهبين حالت سكينهكز جور اهل كينه

گر ديده ام پريشان

بعد از تو من يتيممدر رنج و غم مقيمماز غصه دل دو نيمم

منما مرا در افغان

نوحه در مصيبت حضرت رقيه سلام الله عليها

رقيه اي بلبل خوش الحان***سپرده جان عاقبت بجانان

اي عمه اي دخت شاه بطها***ز داغت زينب بشور و غوغا

چه سازم كز جور ظلم اعدا***فتادي چون گنج و كنج ويران

ز جا برخيز اي نوبهار زينب***نظر كن بر حال زار زينب

شكستي قلب فكار زينب***شرر زد داغ تو بر دل و جان

روز و شب از بسكه غصه خوردي***ز هجر باباي خود بمردي

بويران جان عاقبت سپردي***از اين غم كردي مرا پريشان

سراسر عالم فداي مويت***شمر از كين سيلي بزد برويت

نيلي شد آن عارض نيكويت***طپانچه خوردي ز دست عدوان

دل از جان از اين جهان بريدي***بدوران كامي تو هم نديدي

بمقصد رفتي تو و رسيدي***من ماندم زين غم بآه و افغان

نوحه وارد شدن اهلبيت در مجلس يزيد

داغ شه دين بر دل عالم زده آذر***گريم بفغان در غم او تا صف محشر

در شام بلا رأس شهنشاه شهيدان***در طشت طلا سفت ز لب آيه قرآن

برداشت يزيد از راه كين چوب خيزران

آن كافر بدخوآن شوم سيه روآن رذل جفا جو

زد بر لب و دندان حسين زاده حيدر

از فرش سوي عرش روان كرد سكينه***زين داغ جهان سوز دو صد آه زمينه

رو كرد سوي زينب محزون حزينه

با حال پريشانبا ديده گريانبا ناله و افغان

گفت عمه به بين ظلم يزيد سگ ابتر

آندم بفغان زينب دلخون پريشان***بر خواست و بنشاند ز مهر آنمه تابان

گفتا به يزيد اي سگ مردود بدايمان

اي بي خبر از ديناي زشت بدآئيناي درخور سجين

بر دار خزيران ز لب سبط پيمبر

روز همه اطفال بود يكسره چون شب***از خون جگر زابر بصر جمله چو زينب

بر ماه رخ مهر فشان ريخته كوكب

با قلب ز غم چاكبا قامت چون تاكبا ديده نمناك

آنسان كه بشب گرد مه چارده اختر

اي شيعه بزن بر سر و در شور و نوا باش***سرگرم عزاي شه دين صبح و مسا باش

چون ضامن از اين غم همه دم نوحه سرا باش

با آه شرر باربا گريه بسياربا حالت افكار

تا وارهي از وحشت هنگامه محشر

نوحه واقعه كربلا

يا فاطمه اي عصمت كبراي داور***زهراي اطهر

اي بنت خير المرسلين زوج حيدر***زهراي اطهر

در كربلاي پر بلا سلطان بطحا***از ظلم اعدا

شد بي كس و بي مونس و بي يار و ياور***زهراي اطهر

شد كشته اكبر يوسف مصر شهادت***با آن رشادت

بابش چو يعقوب حزين زين غصه مضطر***زهراي اطهر

ليلاي مجنون در حرم از اين مصيبت***با رنج و محنت

بنشسته اندر آذر غم چون سمندر***زهراي اطهر

بهر علمدار حسين زينب بافغان***آن زار نالان

بر سينه و بر سر زنان با ديده تر***زهراي اطهر

از داغ مرك اصغر بي شير عطشان***با چشم گريان

چون ني رباب بينوا افغان كند سر***زهراي اطهر

ضامن از اين غم روز و شب گرديد دمادم***در ملك عالم

تا شاه دين گردد شفيعش روز محشر***زهراي اطهر

النوحه

زهراي اطهر بنت پيمبر***رفت از جهان سوي جنان با ديده تر

محبوب داور خاتون محشر***شد از جفاي مشركين آزرده خاطر

در نوجواني از دار فاني***شد سوي رضوان در بر بابش پيمبر

از ضرب سيليگرديده نيليماه رخ پر نور آن مهر منور

چون بازويش خستچشم از جهان بستبا پهلوي بشكسته از آن تخته در

از بهر زهرابا شور و غوغااز ديدگان ريزد گهر شاه فلك فر

در آه و فغانبا چشم گريانگرديده زين غم هر نفس شبير و شبر

كلثوم و زينباز جور كوكببر سينه و بر سر زنان در هجر مادر

زين غصه هر دمدر ملك عالمجن و ملك زار و پريشان گشته يكسر

از هجر رويش در آرزويش***ضامن كشد آه و فغان تا روز محشر

نوحه زبانحال فاطمه زهرا سلام الله عليها

يا علي ايكه توئي شوهر غم پرور من***لحظه ئي از ره ياري بنشين در بر من

آخر عمر من است اي شه خوبان بشنو***شرح احوال من و درد دل مضطر من

تازيانه زده بر بازوي من قنفض دون***نيلي از سيلي كين گشته رخ انور من

پهلوي زار مرا ظالمي از در بشكست***خون دل آيد از اين داغ ز چشم تر من

ايكه هستي بجزا ساقي كوثر بنگر***از مي غم شده سرشار كنون ساغر من

اي پسر عم ز جفا و ستم قوم دغا***در جواني برود روح من از پيكر من

مرغ روحم چو پرد از قفس تن بجنان***شب كفن كن ز وفا اين بدن اطهر من

شب بخاكم بسپار و منما شيون و شين***بعد دفنم تو مكش پاي وفا از سر من

دل تسلا بنما زينب محزون مرا***هر زمان از تو بپرسد كه چه شد مادر من

بر حسين و حسن و زينب و كلثوم حزين***ياوري كن همه دم اي ولي داور من

مرثيه زبانحال حضرت سيد الشهداء عليه السلام

شاه گفتا كربلا امروز ميدان من است***عيد قربان من است

روز عاشورا و روز عهد و پيمان من است***عيد قربان من است

اكبر و عباس و قاسم كشته شد در راه دين***از جفاي مشركين

بهر جانبازي مهيا طفل عطشان من است***عيد قربان من است

همچو ماهي در يم خون نوجوانان غوطه ور***جمله از كين سر بسر

در اشگ شوق جاري از دو چشمان من است***عيد قربان من است

در حرم گه پيش طفلانم گهي در قتلگاه***پيش چشم آن سپاه

رأس پر خون جوانان روي دامان من است***عيد قربان من است

اندر اين دشت بلا از بس بود قحطي آب***قلب طفلان شد كباب

تشنه آب روان بيمار نالان من است***عيد قربان من است

زينب و كلثوم و ليلا جمله گريان در حرم***كز ره ظلم و ستم

زير سم اسب دشمن جسم عريان من است***عيد قربان من است

بر سنان تا رأس پر نورم سنان سازد عيان***از جفاي كوفيان

از حرم تا عرش اعظم آه طفلان من است***عيد قربان من است

گه بنوك نيزه گاهي بر شجر گه در تنور***در ره حي غفور

از لب لعل چو مرجان سوت قرآن من است***عيد قربان من است

در ميان طشت زر در مجلس ابن زياد***آن لعين بد نهاد

زير چوب خيزران گه در دندان من است***عيد قربان من است

جن و انس و وحش و طير از اين مصيبت شد كباب***تا صف يوم الحساب

بس كن اي ضامن كه عالم جمله گريان من است***عيد قربان من است

قصائد مخمسات

در مدح و منقبت مولي الموالي حضرت علي عليه السلام

ساقي از خم وحدت ساغرم نما لبريز***از خودم نما بيخود تا بروز رستاخيز

باده ام دما دم ده تا بكي كني پرهيز***خيز و كن بپا بزمي همچو خسرو پرويز

تا شود ز عيش و نوش طبع دلكشم گويا

مطرب از چه ترك ترك از موافقان كردي***مر بگوش جان حرفي از منافقان كردي

از چه ناله ني را در گلو نهان كردي***مر تو آن نئي كز ني نغمه ها عيان كردي

خيز و لب بنه بر ني شورشي بكن برپا

شوري از حجاز آور در نوا تو از ياري***نغمه ز كابل ساز زابلي اگر داري

ساز چنكو دف كن ساز مطرب از مددكاري***بايد آورد صد شور زخمه تو از تاري

از حسينيم كن راست پرده ها تو بي پروا

عندليب طبعم را ميل باغ و بستان است***همچو بلبل شيد از شعف غزل خوان است

بار ديگر از شادي همچو غنچه خندان است***از دو لعل مرجانش در و گوهر افشان است

در مديح شاه دين سر خالق يكتا

سرور فلك اورنگ خسرو ملك لشگر***شير بيشه هيجا شاه ملك دين حيدر

مظهر صفات حق جانشين پيغمبر***مظهر همه قرآن نور ايزد داور

كز وجود او گردون روز و شب بود پويا

صبح ما بود ابيض از تجلي رويش***شام ما بود اسود از سياهي مويش

ذره بود شكر از دو لعل دلجويش***رشك روضه رضون خلق و خوي نيكويش

از نهال موزونش منفعل بود طوبي

خسروا شد از نورت روشن عرصه آفاق***بهر ماسوا يكسر هم تو قاسم الا ارزاق

هم تو بر شهنشاهان از كرم كني انفاق***هم تو خالق مخلوق هم تو بنده خلاق

هم تو سرور و سالار هم تو سيد و مولا

هم تو رهبر اسلام هم تو حامي قرآن***هم تو عيسي مريم هم تو موسي عمران

هم تو يوسف يعقوب هم تو خسرو كنعان***هم تو خضر و هم الياس هم تو چشمه حيوان

وزدم مسيحايت زنده دل دو صد عيسي

خسروا توئي مقرون با صفات يزداني***كي دهم ترا نسبت با بهشت رضواني

حق بود گواه من زانكه برتر از آني***لايق ثنايت نيست ضامن صفاهاني

قطره كي توان دم زد در برابر دريا

وداع حضرت سيد الشهداء با خواهرش زينب سلام الله عليها

گفتا حسين سرور دين با دو صد نوا***با خواهر حزين بغم گشته مبتلا

بشنو وداع من تو كنون از ره وفا***چون ميروم بجانب ميدان اشقيا

گردم شهيد نيزه و شمشير و خنجرا

خواهر توئي كه زاده زهراي اطهري***اخت حسين دخت علي شير داوري

بر كودكان بيكس مضطر تو مادري***بر عابدين زار عليلم تو ياوري

بر ني كنند چونكه سرم قوم كافرا

پس شد روان بجانب ميدان كوفيان***با لعل خشك و ديده تر حال ناتوان

گفت اين سخن شهنشه دين با دو صد فغان***كي كوفيان دون ممنم آن شاه انس و جان

كز ظلمتان غريبم و بي يار و ياورا

شد كشته از جفاي شما در برابرم***عون و حبيب و قاسم و عباس و اكبرم

تير جفا زديد بحلقوم اصغرم***از بس بلا و جور و ستم ديده خواهرم

گرم فغان شد است باحوال مضطرا

ناگه سپاه كوفي و شامي ز راه كين***شد حمله ور بقتل شهنشاه ملك دين

با سنگ و چوب و نيزه و شمشير آتشين***تير از كمان حرمله ملحد لعين

بر قلب شه بيامد و بنشست تاپرا

آن دم كه شاه تشنه لب از صدر زين فتاد***گفتي بفرش يكسره عرش برين فتاد

زين غم شرر باهل سما و زمين فتاد***بر جسم شه چو ديده شمر لعين فتاد

خنجر ز راه كينه نهادش بحنجرا

آه از دمي كه رأس شهنشاه بحر و بر***زد بر سنان سنان ستمكار بد گهر

شد خواهرش بخيمه از اين ظلم باخبر***آندم بقتلگه شد و با هر دو چشم تر

جسم عزيز فاطمه بگرفت در برا

گفت اي شهيد كينه اين قوم نابكار***برخيز و بين شها كه چسان با دل فكار

گرديده ام اسير لعينان اين ديار***بنگر بحال زينب محزون بيقرار

كز كين بود بچنگ لعينان ابترا

ضامن ز شرح ماتم سلطان كربلا***هر دم بآه و ناله و غم گشته مبتلا

گريد بصبح و شام از اين داغ بر ملا***خواهد رهانيش ز غم و محنت و بلا

حق محمد صلي الله عليه و آله و سلم و علي آن شاه صفدرا

زبانحال بي بي عالم حضرت زينب سلام الله عليها

زينب چو ديد بر سر ني رأس شاه دين***زد دست غم بسينه و گرديد دلغمين

گفت اي شهيد راه خدا وي شه مبين***با من بگو چگونه بريدند ز راه كين

رأسي كه داده نور بخورشيد خاورا

رأسيكه فيض بخض مه و مهر و اختر است***رأسيكه عرش و فرش ز نورش منور است

رأسيكه ناز پرور زهراي اطهر است***رأسيكه راحت دل و جان پيمبر است

از تن جدا نمود چسان شمر كافرا

گريم براي رأس تو يا بهر پيكرت***با دست غم بسينه زنم بهر اكبرت

يا مادري كنم بيتيمان مضطرت***ايكاش ميشدي بفداي تو خواهرت

تا ننگرد بلجه خونت شناورا

اين پيكري كه شمع شبستان ماسواست***اين پيكري كه نور چراغ ره هداست

اين پيكري كه سرو گلستان مرتضاست***اين پيكري كه نوگل گلزار مصطفاست

بي سر چرا فتاده چنين روي اقبرا

با جسم پاره پاره سلطان سر جدا***بودي هنوز گرم فقان زينب از وفا

كامد بقتلگه ز ره كينه و جفا***شمر لعين شوم ستمكار بي حيا

زد كعب ني بكنف همان دخت حيدرا

آه از دمي كه از ستم قوم ناصواب***گشتند اسير جور و جفا آل بوتراب

اشگ از فلك بريخت ملك بر سر تراب***ضامن رقم نمود چو اين شرح در كتاب

از خامه خون چكيد بدفتر مكررا

قصيده در تولد حضرت رسول صلي الله عليه و آله و سلم

تا بر گرفت دختر طبعم ز رخ نقاب***كردم ز راه شوق بساقي من اين خطاب

كز جاي خيز و ريز بساغر شراب ناب***زان باده ئي كه نشعه او سازدم خراب

آن سان كه فيل را نشناسم من از ذباب

اي ساقي فرشته فر اي ترك بي نظير***افتاده م ز پا ز ميم خيز و دست گير

تا از سر نشاط زنم نعره همچو شير***مرغ سحر مرا شب دوشين بزد صفير

كامروز بهر باده كشان گشت فتح باب

شد روز مولد شه اقليم اقتدار***ختم رسل سپهر كرم نور كردگار

از يمن مقدم شه اورنگ افتخار***يك بار شهر فارس بشد منتفي ز نار

مواج شد سماوه ولي ساوه شد سراب

شد از گل رخش همه آفاق گلستان***شاهان روزگار فتادند از بيان

بس قصر ها علاوه شد از مهر در جنان***رنجور و دلغمين بشد ابليس و همرهان

بر فرقشان ز عرش بباريد بس شهاب

طاق مداين از قدم مصطفي شكست***علم فتن چو فرقه كاهن شدي ز دست

هر جا كه بود رشته سحري ز هم گسست***قلب منافقان ز قدوم نبي بخست

جان موافقان شد از آن نور كامياب

تا ختم انبيا ز جبين پرده بر گرفت***عرش برين ز مقدم او زيب و فر گرفت

اين پير زال دهر جواني ز سر گرفت***نخل مراد عالي و داني ثمر گرفت

چون بر گرفت از رخ نيكوي خود حجاب

سلطان جن و انس حبيب خدا رسول***كهف امام ملا ز جهان كعبه قبول

ز امر خدا چو آيت حق شد بما نزول***شد گاه شادكامي و عيش دل ملول

كامد براي خلق بشير از ره ثواب

يكدانه سروري كه بود فخر انبيا***يكدانه گوهري كه بود قلزم سخا

يكدانه گوهري كه بود نور كبريا***يكدانه خسروي كه بود جان ماسوا

گنج كرم محيط ادب شاه شيخ و شاب

هادي دين رسول امين ختم مرسلين***شاهيكه در جهان شد از او دفع كفر و كين

خورشيد آسمان رسالت سپهر دين***ختم رسل كه در دو جهانش نبد قرين

جز شير حق امير عرب مالك الرقاب

اي سر نهاده بر در درگاه احمدي***خواهي كه پي بري تو باسرار ايزدي

نور خدا ببين ز مه نور احمدي***ضامن بگير دامن مهر محمدي

شاهي كه نازل آمده بروي ز حق كتاب

در مدح علي عليه السلام و مصيبت حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام

باز از سر پر شورم آهنگ فغان دارم***سربسته سخن تا كي در سينه نهان دارم

پيرانه حكايت ها از طبع جوان دارم***يك شمه از شرح عشاق بيان دارم

در مدح علي اكنون شرحي بزبان دارم***كز جان و شرف شد او بر خلق دو عالم تاج

شاهي كه بعالم شد فرمانده پس از احمد***ماهي كه فزود او را بر نور رخش ايزد

بر كون و مكان آمد هم كامل و هم بخرد***بر خلق جهان باشد هم ارفع و هم امجد

وز شوكت و فر زد او بر چرخ شرف مسند***الحق كه سزد او را شايسته چنين معراج

سلطان سلاطين بود كز روز ازل از جان***سر پاي لواي او سائيده همه شاهان

بيش نعمتش مسكين صد حاتم و نوشيروان***بحر كرمش را نيست در هر دو جهان پايان

پا از سر كوي او هرگز نكشد انسان***صد بار گوش سازند بر دار چنان حلاج

بر درگه او جبريل مانند غلام آمد***گفتا كه ز حق بر حق پيوسته سلام آمد

آتش بخليل از او برداً و سلام آمد***يونس ز نهنگ بحر چون طفل زمام آمد

با مهر علي يحيي رأسش بكلام آمد***يوسف ز چه كنعان از وي بشدي اخراج

از بيم علي بگرفت دين نبوي آرام***بشكست و بيفكند او از طاق حرم اصنام

وز تيغ كج حيدر شد راست ره اسلام***آري نبد ار تيغش ز اسلام نبودي نام

الحق رسدش از حق هم وحي و همي الهام***كز گوهر ايمان است درياي علي مواج

شاها پس از اوصافت از كرببلا گويم***وز ماه بني هاشم شمع شهدا گويم

با حال پريشانم زان بحر حيا گويم***شرحي ز غم عباس چون ني بنوا گويم

در وصف ابوالفضلت ماتم كه چها گويم***دانم بجز از جانان هرگز نبدش منهاج

اذن از شه دين بگرفت آنگه سوي عدوان شد***خورشيد رخش تابان در عرصه ميدان شد

خفاش صفت دشمن از بيم گريزان شد***از بهر جدل خصم آندم كه رجز خوان شد

سرهاي لعينانش چون گوي بچوگان شد***وز تيغ شرر بارش بگرفت سرو تن باج

آخر بفرات آمد با عارض نوراني***ميخواست خورد زان آب از شدت عطشاني

گفتا چه شد اي عباس آئين مسلماني***تو آب روان نوشي طفلان به پريشاني

زان ماء معين مشگي پر ساخت بآساني***بيرون ز فرات آمد با چشم ز خون مواج

آوخ كه ز بيداد آن قوم ستمگستر***افتاد دو دست او يك باره اش از پيكر

بر ديده اش آمد تير بشكافت عمودش سر***افغان كه فتاد از زين از كينه آن لشگر

وز ركبه او چون ريخت بر خاك درو گوهر***گفتي كه بمشك اندر پيوسته بدش اوداج

اينجا بغفان زد بانك بر خسرو خوبانش***كي جان اخا عباس قربان تو شد جانش

پس داد بر او پاسخ شاهنشه عطشانش***وانگه ز حرم آمد با حال پريشانش

بالين سر عباس با ديده گريانش***ديدي كه ز تير خصم گرديده تنش آماج

گفتا به علمدارش كردي تو پريشانم***داغ غم مرگ تو آتش زده بر جانم

آخر تو ز جان بودي سقاي عزيزانم***برخيز و رسان آبي بر حنجر طفلانم

رفتي تو و من اكنون در چنگ لعينانم***بعد از تو عدو سازد خرگاه مرا تاراج

اي آنكه براه حق دادي سر و دست و تن***وز راه وفا گشتي مقتول ره ذو المن

در كرببلايت شد هم مسكن و هم مدفن***شاهان جهان يكسر بگرفته تو را دامن

در ملك صفاهانست با ديده تر ضامن***كز بهر صف محشر گرديده تو را محتاج

قصيده در مدح علي عليه السلام و مصيبت شاهزاده علي اكبر

ساقي ز خم وحدت برخيز و بياور مي***زان باده كه از مستيش دوران غم آيد طي

مي ده كه نمي خواهم تخت جم و تاج كي***در ملك جهان غافل گردم ز مي و ني كي

خم خم بده و هي هي***من من بده و پي پي

كز شور و نوا با طبع***سازم همه دم كنكاج

بي پرده و بي پروا از شور و نواي ساز***وز نغمه داودي بازير و بم آواز

تا زابل و تا كابل نازم همه بر شهناز***طوطي صفت از گفتار ريزم شكر اهواز

در مدح شهنشاهي***كز رتبه بود ممتاز

خاك قدمش باشد***بر فرق سلاطين تاج

سلطان عرب حيدر سالار عجم يكسر***ساقي مي كوثر بر ذات خدا مظهر

بر شرع نبي رهبر بر كهتر و بر مهتر***هم ناصر و هم ياور بطال بت و بت گر

عمر افكن و اژدر در***خيبر شكن و صفدر

شاهي كه به پيغمبر***هم خوان شده در معراج

از كتم عدم آدم پيدا شد از آن مولا***ادريس و شموئيل و حزقيل و دگر يحيي

داود و سليمان و نوح نبي و عيسي***هم خضر و هم الياس و هم صالح و هم موسي

هم يونس و هم يوسف***هم يوشع و هم شعيا

داماد محمد را***در هر دو جهان محتاج

الحق كه علي باشد حلال همه مشگل***طاعات ملائك هست بي حب علي باطل

با رأي علي رويد از خاك زمين حاصل***درياي دو عالم را جز او نبود ساحل

ما را كه جز از مهرش***نبود هوسي در دل

دم از سخن عشقش***هر دم زده چون حلاج

گويم پس از اوصافش با گريه و با زاري***كي چرخ ستمگستر تا كي بجفا كاري

از جور و جفاي تو كارم شده غمخواري***خون شد دلم از دستت وز ديده بشد جاري

بر خسرو مظلومان***ظلم از چه روا داري

كز تير و كمان غم***كردي دل ما آماج

گيرم همه دم زين غم كاندر صف كين از جان***گفتا بپدر اكبر كي پادشه خوبان

تا كي بحرم بينم طفلان تو را عطشان***وز سوز عطش يكسر در ناله و در افغان

ده رخصت ميدانم***تا همچو شه مردان

از خون تن كفار***اين دشت كنم مواج

رخصت ز پدر بگرفت بر پشت فرس بنشست***بازوي يداللهي بگشود و كمر بر بست

از بهر جدال خصم بر تيغ دو دم زد دست***شيرازه لشگر را از چار طرف بگسست

پشت سپه كفار***از تيغ كجش بشكست

برخواست بعرش از فرش***فرياد و فقان ز افواج

چون شير خدا زد بانگ بر آن سپه روباه***گفت ايكه ز حق ناحق گرديده همه گمراه

نبود بحريم حق از سوز عطش جز آه***سرگرم رجز بودي كز راه جفا ناگاه

منفذ بسرش زد تيغ***خون شد دل آل اله

بر شبه نبي گرديد***خاك صف كين معراج

از برج حرم خورشيد آمد بر مه سيما***بنشست و ببر بگرفت سرو قد آن رعنا

سلطان زمن گفتا آندم بسهي بالا***برخيز و كنون بنگر مجنون تو شد ليلا

بر شور و نوا كلثوم***زينب به دو صد غوغا

حيف از تو كه كشتندت***اين مردم كج منهاج

تنها نه ز داغ او رفت از كف شه آرام***عالم بفغان گريد در ماتم آن ناكام

از جور و جفاهاي آن فرقه بد فرجام***خون شد جگر شيعه سال و مه و صبح و شام

ضامن زد از اين ماتم***آتش بدل ايام

روز همه را چون شب***بنمود از اين غم داج

آمدن حضرت سيد الشهدا عليه السلام در ميدان اشقياء

طوطي طبع من از بس همچو بوتيمار شد***اين دل غمديده ام منقار موسيقار شد

در خموشي جام صبر و طاقتم سرشار شد***آتش غم شعله ور بس بر من افكار شد

روز روشن پيش چشمم همچو شام تار شد

نيست داغي در دلم جز داغ شاه كربلا***شورشي در سر ندارم جز نواي نينوا

ميزنم دم در عزاي نور چشم مرتضي***ميكنم ياد از زماني كز جفاي اشقيا

بعد قتل نوجوانان بيكس و بي يار شد

آنزمان خورشيد برج دين در آمد از حرم***جمله خفاشان روان گشتند بر سوي عدم

آن شه گردون غلام و آن مه انجم حشم***پشت زين بنشست و اسبش سوي ميدان زد قدم

روبرو آن سيد ابرار با اشرار شد

با سپاه مشركين سلطان دين كرد اين خطاب***كز چه رو بر عترت عطشان من بستيد آب

بر شه بطحا نيامد زارن لعينان چون جواب***از نيام آورد بر كف تيغ خون ريز آنجناب

خصم جان مشركين چون حيدر كرار شد

زد بقلب روبهان مانند شير كردگار***خيمه زد ابر اجل بر فرق قوم نابكار

ريخت چون برك خزان و همچو باران بهار***دست و سرهاي لعينان از يمين و از يسار

شعله ور تيغ شرر بارش چو در پيكار شد

گوش خزرا كر شد از واحسرتاي كوفيان***سطح قبرا پر شد از بانك فرار شاميان

فرقه ئي را دريم خونهاي خود كردي طپان***عده ئي را جانب دوزخ فرستاد آنزمان

خود تو گفتي روز خشم ايزد قهار شد

آه از آن ساعت كه آمد يادش از عهد الست***پا تهي كرد از ركاب وزان سپه برداشت دست

لشگر كفار آندم پشت زين محكم نشست***زين سبب بر شاه خوبان زان سپه آمد شكست

كامدش ياد از الست و محو و مات يار شد

بس پياپي آمدش پيكان و شمشير و سنين***شد مشبك پيرهن بر جسم افكار حسين

چون فتاد از زين بفرش آنعرش حق را زيب و زين***مصطفي در آه و افغان مرتضي در شور و شين

در جنان در ماتم آن نوگل بي خار شد

قدسيان نيلي ببر كردند در عرش برين***حوريان كشتند يكسر مو پريش و دل غمين

كشتي نوح نبي در بحر غم گشتي مكين***صبر ايوب صبور از دست رفت و شد حزين

عالمي در ماتم سلطان دين غمخوار شد

وامصيبت وامصيبت آوخ آوخ آه آه***كز ره ظلم و ستم شد شمر دون در قتلگاه

سر بريد از پيكر سلطان بي جرم و گناه***بس كن اي ضامن كه چون شب روز عالم شد سپاه

جن و انس و وحش و طير از اين مصيبت زار شد

آمدن سيد الشهدا بميدان و مصيبت حضرت علي اصغر

چون شد بكربلا شه دين بي معين و يار***بر ني نهاد سر ز غريبي در آن ديار

هل من معين بگفت ز غم آن بزرگوار***گرم فغان شدي بحرم طفل شير خوار

يعني هنوز هست تو را ياد و غمگسار

چون شه شنيد ناله جان سوز آتشين***آهنگ خيمه كرد ز ميدان پر زكين

آمد ز راه مهر بر زينب حزين***گفت اي ستم كشيده محزون دل غمين

رو آور اصغرم كه برم سوي كارزار

شه بر گرفت اصغر خود را و شد روان***بار دگر بعرصه گه آن شاه انس و جان

با رنج و درد و محنت و با حال ناتوان***گفت اي سپاه گشته ز بيداد ظلمتان

بي شير و تشنه كام همين كودك فكار

اين بي پناه از چه اسير غم و بلاست***از تاب تشنگي رخ او همچو كهرباست

آخر مگر نه كودك شش ماهه بي گناست***گر تر كنيد لعل خشگ او رواست

چون سوز تشنگي زده بر پيكرش شرار

آوخ كه تير حرمله اش آمدي جواب***تا پر نشست بر گلوي او بجاي آب

آنسان بدوخت حلق پسر را بكنف باب***وز كتف شه گذشت همان تير چون شهاب

سر زد بقلب شير خدا باب هفت و چار

تا باشد اين جهان و شب و روز او بجاست***چشم بشر بفرش ز داغش پر از بكاست

جمع ملك بعرش پريشان از اين عزاست***هر كس كه همچو ضامن از غصه در نواست

ايمن بود ز دوزخ و فارغ ز سوز و نار

در توصيف حضرت حجت و مصيبت امام حسين عليه السلام

اي شاه زمان ماه زمين حجت دادار***اي پرتو نور تو همه مشرق انوار

اي يوسف پنهان شده ما را تو ز ديدار***اي دين خداوند جهان را تو مددكار

وقت است كه دين را بدهي رونق بازار

در دهر نماند است بجز نام ز قرآن***دين از كف ما رفت و نشان نيست ز ايمان

عالم همه بيروي تو يكسر شده ويران***ايشاه عرب مير عجم سرور دوران

تا كي ز فراق تو بود ديده گهر بار

شاها نبود جز تو كسي حامي اسلام***در ياري دين كيست كند همچو تو اقدام

اكنون كه نمانده است ز اسلام بجز نام***شايسته بود گر بزني دست بصمصام

بر خاك بريزي سرو دست از تن كفار

ايسرو گلستان امامت تو ز قامت***بخرام و بعالعم بنما شور قيامت

تا كي بكشد شيعه ز كفار ملامت***برخيز و بتازان فرس اي شه ز كرامت

كن دفع مخالف تو ز شمشير شرربار

اي وارث اورنگ ولايت شه ذيشان***اي صاحب تيغ دو سراي سرور مردان

اي تيغ كجت راست نمايد ره ايمان***ما را نبود جز تو دگر اي مه تابان

بر دايره كون و مكن نقطه پرگار

اي نور دل فاطمه اي حجت داور***اول برسان كوفي و شامي تو بكيفر

كين فرقه ز راه ستم و كينه بي مر***بس ظلم نمودند بفرزند پيمبر

در كرببلا گشت حسين بيكس و بي يار

آخر بصف كرببلا فرقه گمراه***لب تشنه بريدند سر از پيكر آنشاه

زين واقعه زينب بحرم گشت چو آگاه***چون ني بنوا آمد از آن شور و بصد آه

زد دست مصيبت بسر و گشت دل افكار

از برج حرم ماه حجازي بدر آمد***از مهر حسين ابن علي را ببر آمد

در ماتم آن شه ز وفا نوحه گر آمد***گفتا كه ببين خواهر خود خونجگر آمد

برخيز كه خواهم زنمت بوسه بر خسار

هر كه شه دين را بزند دست بدامن***شافع شودش روز جزا در بر ذوالمن

وز قهر خدا در صف محشر شود ايمن***در ماتم او نوحه سرا تا شده ضامن

بروي بيقين نار جحيم است چو گلزار

قصيده در مناقب علي و مصائب حسين ابن علي عليه السلام

ساقي دهدم گر ز كرم باده احمر***زان باده كه خوردند رسولان همه يكسر

جان را كنم از نشعه آن باده معطر***صد شور و نوا آورم از طبع سخن ور

در مدح علي خسرو دين ساقي كوثر

باني بناي دو جهان مظهر ايزد***سلطان زمان ماه زمن كامل بخرد

از جد و پدر هست علي ارفع و امجد***غير از شه دين بن عم و داماد پيمبر

كس دم ز سلوني نزند بر سر منبر

شاهيكه ز خاك قدمش بر سر آدم***بنهاده ملك روز ازل تاج مكرم

سلطان نجف شير خدا مير معظم***عمر افكن و خيبر شكن و ياور خاتم

شيريكه بكف داشت ز حق تيغ دو پيكر

در هر دو جهان غير علي دادرسي نيست***ما را بجز از شوق لقايش هوسي نيست

جز درگه سلطان نجف ملتمسي نيست***فرياد رس روز جزا هيچ كسي نيست

جز مهر علي شمس شرف خواجه قنبر

اي آنكه توئي در دو جهان خسرو نامي***اي شرع نبي را ز ازل رهبر و حامي

ايسرور دين فخر رسولان گرامي***از بعد تو در كرببلا كوفي و شامي

بستند ره چاره بفرزند تو يكسر

كشتند لعينان همه ياران حسينت***در خون بفكندند جوانان حسينت

بر خاك كشيدند عزيزان حسينت***گشتند پريشان همه طفلان حسينت

شد اهل حريمش همه محزون و مكدر

آبي كه مباحست بهر وحش بيابان***بستند لئيمان بروي خسرو عطشان

شرمي ننمودند ز پيغمبر يزدان***ناياب چو شد آب روان بر همه طفلان

فرياد عطش رفت بر اين طارم اخضر

آوخ كه پس از قتل همه سرو قدانش***در عرصه پيكار ز بيداد خسانش

در لجه خون گشت نگون كشتي جانش***زينب ز حرم شد ببر روح روانش

گفتا ز چه كشتند تو را قوم ستمگر

شاها ز چه رو جسم شريفت شده عريان***كو پيرهن كهنه كه دادم بتو از جان

بردند بغارت ز تنت قوم بدايمان***خاكم بسراي شه كه تو را با لب عطشان

كشتند لب شط ز جفا فرقه ابتر

ضامن بعزاي شه دين نوحه سرا باش***چون ني تو بصد شور دمادم بنوا باش

سرگرم فغان در غم شاه شهدا باش***امروز در انديشه فرداي جزا باش

تا وارهي از وحشت هنگامه محشر

مسدس ذكر حديث شريف كسا

اي همايون كوكب بخت من زار نزار***بين مرا در چنگ غم از برج پا بيرون گذار

ناله ها از ناي جان تا كي برآرم چون هزار***از جفاي جغد غم دارم فغان بيش از هزار

غصه هجران در اين ويران سراي روزگار***كرده روز روشنمرا تيره تر از شام تار

بس چو بوتيمار شد كنج خموشي منزلم***گشت چون منقار موسيقار از حسرت دلم

چند خواهي پرده جور و جفا را حايلم***نيست در صحراي دل جز درد و محنت حاصلم

رنج و غم هر شب بود تا صبح شمع محفلم***ترسم آخر جان سپارم زين الم پروانه وار

خوش بود همت بگيرم از خداي پنج تن***آنكه خلقت كرد هستي را براي پنج تن

وانگهي از فيض خاص كبرياي پنج تن***طوطي طبعم زند پر در هواي پنج تن

تا بگلزار سخن گويم ثناي پنج تن***نخل توحيدم برآرد از درايت برگ و بار

بارها از جان و دل اي دوستان در هر مكان***از سخن سنجان و از دانشوران نكته دان

سر بسر ذكر كسا بشنيده ام با گوش و جان***آن حديث معتبر را خواهم از نسل جوان

حاليا با همت پير خرد سازم بيان***تا زدايد زنگ محنت از دل خورد و كبار

گوهر گنج سعادت منبع جود و سخا***عقل كل ختم رسل بنمود از روي صفا

بيت بنت خويش را از مقدم خود پر ضيا***گفت با زهراي اطهر كز ره مهر و وفا

خيز و اينك از براي باب خود آور كسا***كين زمان گرديده از ضعف بدن حالم فكار

پس اطاعت كرد زهرا امر باب مستطاب***گشت در ابر كسا آن لحطه پنهان آفتات

كامد ازده مجتبي فرمانرواي شيخ و شاب***گفت با مادر پس از عرض درود بيحساب

بر مشامم بوي گل آيد مگر ختمي مآب***كرده از گلزار رخ مشكوي ما را لاله زار

گوهر درياي عصمت شد ز مرجان درفشان***كرد با آن معدن حلم و حيا اينسان بيان

باب احسان كان بخشش پادشاه انس و جان***احمد و محمود ابوالقاسم محمد اين زمان

كلبه ما را ز مقدم كرده گلزار جنان***خفته در زير كسا آن خسرو ذولا اقتدار

سبط اكبر شبل حيدر آن امام بن امام***رهسپر سوي كسا شد با هزاران احترام

بعد از آني كز ادب بنمود بر جدش سلام***كرد حاصل از نبي اذن ورود آن نيك نام

هم قرين با مهر شد زير كسا ماه تمام***تا كه در بحر دين را گوهر آمد در كنار

لحظه ديگر عيان گرديد از در شاهدين***اصل ايمان حامي اسلام يار مسلمين

معني قرآن حسين ابن امير المؤمنين***گفت با مادر پس از عرض سلام آندم چنين

كلبه ما دارد اكنون بوي خير المرسلين***لعل لب زهرا گشود و سفت در شاهوار

كز طفيل مقدم فرخنده خير البشر***سر بسر مشكوي ما دارد صفا و زيب و فر

حاليا زير كسا مقرون بود شمس و قمر***پس شفيع المذنبين سوي كسا شد رهسپر

اذن بگرفت از نبي بعد از سلام آن خوش سير***كرد آندم با ادب جا در كنار شهريار

ناگهان از در درآمد مظهر حق بوالحسن***گفت پس با زهره زهراي اطهر اينسخن

كين زمان از كلبه ما ميوزد مشگ ختن***مر در اين دار الشفا باشد رسول مؤتمن

گفت زهرا آري آري با حسين و با حسن***همنشين زير كسا باشد حبيب كردگار

از پي ديدار احمد قبله اهل قبول***گشت آندم رهسپر سوي كسا زوج بتول

خواست رخصت مرتضي از مصطفي اصل اصول***كرد حاصل چونكه از راه وفا اذن دخول

ديد گرد ماه مهر افروز رخسار رسول***انجمن دارند ياران از وفا سياروار

عصمت حص زوج حيدر بنت ختم النبيا***بانوي امكان شفيع حشر ام الاولياء

كرد با عز و جلال و جاه تا عزم كسا***از پدر بگرفت اذن و شد بپيش اقربا

پنج تن را چون ببالاشان كسا آمد رسا***فرش بر عرش برين شد مفتخر زين اعتبار

با ملائك آنزمان فرمود حي ذوالمننن***با شما سازم بيان از وصف ايشان يك سخن

كز ازل در ملك عالم آنچه خلقت شد زمن***تا ابد باشد سراسر از براي پنج تن

محرم راز من و داناي هر سر و علن***كيست غير از آل ياسين با چنين عز و وقار

عرش و فرش و كرسي و لوح و قلم شمس و قمر***ثابت و سيار و انوار و ظلم ابر و مطر

جن و انس و وحش و طير و بهر و بر كوه و كمر***آب و خاك و باد و آتش بيش و كم زير و زبر

دوزخ و رضوان و كوثر حور و قلمان زيب و فر***عز و دولت رنج و راحت سال و مه ليل و نهار

قبله و محرب و طاعت كعبه و ركن و حرم***مروه و سعي صفا و زمزم و خيف و ختم

آنچه اندر بدو عالم آمد از كتم عدم***خلق شد بهر وجود پنج نور محترم

با ولاي پنج تن كي بنده بيند روي غم***ايخوشا آنكس كه از جان گشتشان خدمتگذار

سر بسر كر و بيان با صد هزاران وجد و حال***عرض كردند اي خداوند رئوف بي مثال

كيستند اين پنج تن كز رتبه و جاه و جلال***در سما و در سمك هستند فرد بي همال

آمد از حق بر ملائك در جواب اين سئوال***فاطمه با باب و فرزندان و شوي تا جدار

پس ملائك از بيان خالق جان آفرين***با ادب گفتند يكسر از دل و جان آفرين

سبقت از خيل ملك بگرفت جبريل امين***ز امر حق تا بر قدوم پنج تن سايد جبين

آيه تطهير آورد از سما اندر زمين***با درود و تهنيت بنمود بر ايشان نثار

فرقه ئي را كز شرف گشتي ملك دربانشان***جمله قرآن از الف تا يا بود در شانشان

بهره ور گشتند عالم دمبدم ز احسانشان***دشمن از برق ستم آتش بزد بر جانشان

گرد جور ظلم كين بنشست بر دامانشان***هر يكي را از مخالف يك جفائي شد دچار

گوهر دندان پيغمبر ز سنگ كين شكست***پهلوي خاتون محشر از در و ديوار خست

تيغ بيداد و ستم بر تارك حيدر نشست***بندبند مجتبي را از هر چون از هم گسست

ديده از هستي بپوشاند و ز دينارخت بست***شد از اين دار فنا يكسر سوي دار القرار

وامصيبت از جفاي كوفيان پر فتن***نامه بنوشتند پي در پي بسلطان زمن

كي عزيز مصطفي فرزند خاص بوالحسن***وي رخ نورانيت مرآت حي ذوالمنن

ساز آهنگ عراق اي شاخوبان از وطن***از حجاز آخر بسوي نينوا شد ره سپار

تا كه با اهل و عيالش آمد اندر كربلا***اول از كبر و غرور و كينه آن قوم دغا

آب را بر روي او بستند از راه جفا***قبل از آني كاندر آن صحرا كند خرگه بنا

خيمه زد ابر ستم باريد باران بلا***مانده در درياي محنت آن قسيم نور و نار

بود در رنج و محن تا روز عاشورا رسيد***آنزمان از تيغ و خنجر اكبرش گشتي شهيد

پيكر عبد له و قاسم بخاك و خون طپيد***شد جدا دست و علم از جسم عباس شهيد

تير زهرآلوده حلق اصغر عطشان دريد***بعد ياران كرد آن شه عزم رزم و كارزار

ناله هل من معين آندم برآورد از جگر***كس جوابش را ندادي زان سپاه بدگهر

جز سنان و شمر و خولي اي عجب خاك بسر***عاقبت از پا درآمد زاده خير البشر

بس كن اي ضامن ز شر اين مصيبت درگذر***كز شرار طبع و نظمت گشت عالم داغدار

قصيده واقعه دير راهب

روزي اندر محضري ديدم من زار نزار***واعظي بر عرش منبر در برخورد و كبار

يك حكايت نقل كرد آنخسته جان دلفكار***من بنظم آورده ام با قلب از غم داغدار

گوش جان بگشا و بشنو با دو چشم اشگبار

راهبي از جان و دل عمري بصد شور و نوا***منتظر بودي كه آيد كاروان كربلا

بر فراز دير خود ناگه بديد آن بينوا***آل طاها را اسير فرقه شوم دغا

از فراز آمد نشيب و شد سوي قوم شرار

گفت با سر كرده آن كاروان با صد فغان***اين سر پر خون كه از كين بر سنان دارد سنان

امشبش بخشيد بر اين دلفكار خسته جان***ميدهم زر ميستانم سر من بي خانمان

تا بگردم گرد شمع عارضش پروانه وار

عاقبت زر داد و سر از فرقه كافر گرفت***مرد نصراني سر سلطان دين در برگرفت

برد اندر دير و خون از ديدگان تر گرفت***چون سمندر ز آه و افغان جاي در آذر گرفت

گشت اندر ماتم سلطان خوبان سوگوار

چون برون شد از كف راهب قرار و صبر و تاب***گفت آندم با سر شاهنشه مالك رقاب

روي و مويت را چرا از خاك و خون بينم خضاب***شست با مشك و عبير و عنبر و عود و گلاب

رأس ماه برج دين مهر سپهر افتخار

گرم افغان بود نصراني كه ناگه از وفا***با نداي طرقو يك هودج آمد از سما

شش زن از هودج برون شد با دو چشم پربكا***آسيه مريم صفورا ساره حورا هاجرا

حلقه ماتم زدندي گرد رأس شهريار

با خروش واحسينا شش زن معجر سياه***از وفا پروانه سان بر گرد شمع روي شاه

نوحه گر بودند كامد از سما با اشك و آه***حضرت زهراي اطهر نوربخش مهر و ماه

زد بسر دست مصيبت شد چو ياران اشگبار

ناگهان آمد بگوش مرد نصراني ندا***كين زمان بر بند چشم و لحظه شو در خفا

ديده چون بربست راهب آمدي صاحب عزا***رأس پر خون را ببر بگرفت ام الااوليا

گشت اندر ماتم آرام جانش بي قرار

گفت زهرا جان فداي اين سر نورانيت***از چه بينم مادرا در دير اين نصرانيت

كي سرت ببريد و كي زد سنك بر پيشانيت***نوجوانانت چه شد كو ياوران جانيت

كو عزيزاني كه بودندت بجان خدمتگذار

خسرو لب تشنه آندم غنچه لب را شگفت***از دو لعل همچو مرجانش در و گوهر بسفت

با زبان حال نزد مادر غمديده گفت***ياورانم هر يك اندر كربلا در خاك خفت

از جفاي آن ستمكاران شوم نابكار

راهب دل خون محزون گشته بودي چون خموش***وز نداي طرقو چون رفته بود آندم ز هوش

ناگهان آمد بهوش از بعد آن آه و خروش***ديد نايد آن خروش و ناله اش ديگر بگوش

باز آمد در حضور آنشه ولا تبار

با دو صد آه و فغان و ناله و رنج و محن***با سر دلبند زهرا نور چشم بوالحسن

آنزمان در دير خود ميگفت هر دم اين سخن***كي سر بي تن بفرما نام نيكويت بمن

تا بدانم از كجائي اي شه ذوالاقتدار

مي ندانم يوسفي يا موسي عيسي دمي***يا خليلي يا ذبيحي يا دليل آدمي

يوشع و شعيا و هودي يا كه پور مريمي***خضر و الياس و سكندر يا نجي يا خاتمي

افتخار مرسليني يا كه فخر روزگار

گفت آندم پادشاه خافقينم راهبا***من بعرش و فرش خالق زيب و زينم راهبا

مصطفي و مرتضي را نور عينم راهبا***درره دين كشته تيغ و سنينم راهبا

قائل قالو بلي و قاسم جنات نار

من حسينم كز ره كين در زمين كربلا***اكبرم فرق منيرش تا بابرو شد دو تا

دست عباس علم دارم ز پيكر شد جدا***جسم قاسم شد بزير سم مركب طوطيا

چاك شد از تير كين حلقوم طفل شيرخوار

شد اسير قوم بيدين عترت اطهار من***در غل و زنجير دشمن عابد بيمار من

در فغان و رنج و محنت كودكان زار من***غم پي غم ديده از بس خواهر غمخوار من

همچو موي خود پريشان گشته در ليل و نهار

ضامنا در اين مصيبت كم ز نصراني مباش***بي خبر از آه و افغان در مسلماني مباش

همچو جمع شيعيان دور از پريشاني مباش***در عزاي شاهدين غافل ز حيراني مباش

شور و غوغا كن بگلزار مصيبت چون هزار

در ولادت حضرت حجة ابن الحسن العسگري عليه السلام

باز جهان شد جوان ز فرياد بهار***زندگي از سر گرفت جمله اشجار پار

شد به گلستان ز نو صنع خدا آشكار***زاغ برون شد ز باغ بجايش آمد هزار

كرم نوا شد هزار بحمد پروردگار

شاهد بستان گرفت از رخ نيكونقاب***جمله عشاق را فكند در پيچ و تاب

نرگسي شهلا گشود چشم خمارين ز خواب***طره سنبل شدي پر خم و پر پيچ و تاب

بلبل شيدا زند نغمه بهر شاخسار

جانب بستان چميد كبك دري از دمن***صلصل و تيهو بباغ خرم و خندان چو من

قبره و فاخته گرم نوا در چمن***بسكه خوش الحان بود طوطي شكرشكن

خنده زند در چمن گل ز يمين و يسار

رشك بهشت برين ساحت بستان بود***صف بصف اندر چمن لاله و ريحان بود

بر سر هر شاخه گل بلبل دستان بود***بسكه ز الطاف حق مرغ خوش الحان بود

بگوش گردون رسد زمزمه مرغزار

چمن بود چون بهشت زفر ارديبهشت***زفر ارديبهشت چمن بود چون بهشت

ساقي حوري سرشت خيمه بزن طرف كشت***خيمه بزن طرف كشت ساقي حوري سرشت

باده چو خون خروس از خم وحدت بيار

باده گلگون خوش است خاصه در اطراف باغ***خيز ز جا ساقيا باده بكن در اياغ

وزمي عشرت ببر از دل مادرد و داغ***تا كه چو بلبل كنم در چمن باغ و راغ

زمزمه بوالمليح نغمه دراج و سار

طوطي طبعم ز نو ساز طرب ساز كرد***به روي عشاق باز در طرب باز كرد

شور و نوا ساز كرد ناز بشهناز كرد***ناز بشهناز كرد شور و نوا ساز كرد

كرد ز شوق و شعف مدح شه باوقار

علت ايجاد خلق باني كون و مكان***هادي پير و جوان رهبر خلق جهان

نور سراج وجود پادشه انس و جان***خسرو دنيا و دين مهدي صاحب زمان

محرم اسرار حق سبط رسول كبار

تا كه ز الطاف حق نيمه شعبان رسيد***بر تن اهل جهان بار دگر جان رسيد

درد دل شيعيان جمله بدرمان رسيد***سربسر عشاق را دلبر جانان رسيد

شد بخلايق نزول آن شه با اقتدار

قائم آل نبي پرده ز رخ برگرفت***گلشن دين مبين زينت و پور گرفت

خلد برين از شرف رونق ديگر گرفت***عالم فرسوده باز زندگي از سر گرفت

تا كه عيان شد ز غيب خاتم هشت و چهار

وارث ختم رسل صاحب تيغ دودم***حدوث ذاتش يقين قرين بود با قدم

اگر نبودي نبود جهان ز كتم عم***چو زد ز روز ازل بقاف عزت قدم

بود يقين تا ابد هماي عز و وقار

وجود او گر نبود آدم و حوا نبود***گر نبدي دم ز او روح در اعضا نبود

كرسي و لوح و قلم و عرش معلا نبود***انجم و خورشيد و ماه ابر و مطرها نبود

داده بدستش خدا در دو جهان اختيار

اي شه دنيا و دين حامي قرآن توئي***سرور خلق جهان صاحب دوران توئي

ما همه اندر جهان مورو سليمان توئي***عيسي مريم توئي موسي عمران توئي

يوسف كنعان توئي ما همه يعقوب زار

كرده شها دوريت پشت فلك را كمان***تير فراقت نشست در جگر شيعيان

خون دل ما بريخت در غمت از ديدگان***ضامن دلخسته را از غم دوران رهان

تا كه بگويد مدام مدح تو با افتخار

قصيده در مدح و مصيبت حضرت علي اكبر عليه السلام

الا كه در باغ دين سرو دلا را توئي***بگلشن مصطفي نو گل رعنا توئي

راحت جان حسين زاده ليلا توئي***يوسف مصر حيا اكبر زيبا توئي

خجل بر قامتت نهال باغ جنان

توئي كه شبل علي شبيه پيغمبري***توئي كه در برج دين مهر و مه و اختري

توئي كه كان كرم بحر در و گوهري***توئي كه از جان و دل بباب خود ياوري

فغان كه داغت نهند بر دل شه كوفيان

در آنزماني كه تو قدم بميدان زني***ز برق تيغت شرر بقلب گردان زني

سر لعينان دين چو گو بچوگان زني***به پيكر شاميان چو تيغ بران زني

رسد بگوش فلك ز كوفيان الا امان

فغان و آه از دمي كه در صف كربلا***بحكم بن سعد دون منفذ شوم دغا

كند ز تيغ جفا فرق منيرت دوتا***بخاك و خون افكند جسم شريف تو را

ز داغ مرگت شود خون جگر شيعيان

در آن زمان شاه دين شود ببالين تو***ز غصه در هم شود چو زلف پرچين تو

شود ز راه وفا حزين و غم گين تو***كشد فغان از جگر بجسم خونين تو

نهد در آن سرزمين بناي آه و فغان

گهي كند همچو ني شور و نوائي ز غم***گهي جگر خون شود ز دست ظلم و ستم

نديده كس تا كنون چنين جفا و الم***بجز شهنشاه دين كه كشته شد دمبدم

تمام يارن او ز ضرب تيغ و سنان

مگو دگر ضامنا مصيبتي اين چنين***كه تا فلك شد فغان ز داغ سلطان دين

همين بود بس تو را كه گشته ئي خوشه چين***ز خرمن آنكه شد شهيد دين مبين

شود شفيعت حسين پادشاه انس و جان

در مدح و منقبت علي عليه السلام

المنت لله كه از رحمت رحمان***دي رفت و بهار آمد و دهر است گلستان

سر زد بچمن بار دگر لاله و ريحان***گلزار بود سبز و خوش و خرم و خندان

از لطف خداوند جهان قادر سبحان

اشكوفه باشجار كند جلوه بصد رنگ***گل ميبرد از لوح دل غمزده گان زنگ

بلبل زده بر شاخه گل تيكه باورنگ***از بس بچمن آمده مرغان خوش آهنگ

داود صفت شور برانگيخته مرغان

باغ و چمن و راغ بود پر گل و سنبل***از شوق رخ گل بنوا آمده بلبل

از فرش بعرش است روان نغمه صلصل***برخيز و بياور بت من جام پر از مل

كاتش بزنم بر سر هستي من حيران

ساقي بكن از لطف بر اين خسته حواله***زان باده جان بخش بده يك دو پياله

تا آنكه من از نشعه صهباي دو ساله***برخيزم و خوانم بر عشاق رساله

در مدح علي خسرو دين مظهر يزدان

شاهي كه ز مخلوق بود ارفع و امجد***كز مرتبه برنه فلك انداخته مسند

هم مظهر خلق آمد و هم مظهر ايزد***سر صمد لم يزلي صهر محمد

سلطان عرب مير عجم سرور مردان

ايوب و ذبيح اله و حزقيل و يشوعا***ادريس و شموئيل دگر يوشع شعيا

داود و سليمان و خليل الله و يحيي***يعقوب و شعيب آدم و خضر عيسي و موسي

بنهاده علي را همه سر در خط فرمان

اي جان جهاني بفداي قدم تو***آدم بوجود آمده از فيض دم تو

بر لوح قضا و قدر آمر قلم تو***جبريل امين ميكشد از جان علم تو

ميكال بكرياس تو بنهاده سر از جان

مريخ و عطارد زحل و ثابت و سيار***لوح و قلم و كرسي و نه گنبد دوار

در و گهر و بحر و بر گلشن و گلزار***يكسر همه از بهر تو گرديده پديدار

هستي تو به هستي ز ازل باني و بنيان

شاهان جهان يكسره هستند حقيرت***چشم فلك اي شاه نديد است نظيرت

خورشيد ضياء ميبرد از روي منيرت***برتر بود از طارم افلاك سريرت

قدر تو و اوصاف تو را كي كنم عنوان

شاها نظري كن سوي ضامن كه معيل است***از جور فلك خسته و دل ريش و عليل است

دستش ز كرم گير كه از غصه ذليل است***بر رزق خلايق كف پاك تو كفيل است

بنواز گداي در خود از ره احسان

قصيده در مدح و منقبت حجت قائم عليه السلام

اي برده لبت رونق بازار بدخشان***وي مانده بگل پيش قدت سرو خرامان

ديدار تو خوشتر بود از روضه رضوان***خواهم بفداي تو كنم دين و دل از جان

جان را چكنم بي رخ نوراني جانان

از نور تو روشن بود اين مهر جهان تاب***وز ماه جمال تو خجل آمده مهتاب

تا كي شوم از طره پر تاب تو بي تاب***اي روي تو پر نور و دو زلف تو پر از تاب

حر با صفت ين خلق برخسار تو حيران

از آتش هجران توام سوخته تا چند***بر عاشق بي چاره چنين ظلم تو مپسند

بازآ و بزن بر من غمديده تو لب خند***اي زلف تو پر مشك و دهان تو پر از قند

قدر تو و اوصاف تو را كي كنم عنوان

ياقوت لبت قوت دل و جان بود ايشاه***دل زنده شود از دم جان بخش تو اي ماه

از حال دل ما نشوي از چه تو آگاه***ما را نبود ز آتش هجران تو جز آه

برخيز و بيا آه دل غمزده بنشان

اي آفت دل راحت جان لعبت كشمير***آهوي دو چشم تو بزنجير كشد شير

از ديدن رخسار تو يوسف نشود سير***وز هجر تو يعقوب فلك گشت زمين گير

مشتاق لقاي تو همه عالم امكان

مرغان سحر خيز همه نغمه سرايند***از شوق خط و خال تو در شور و نوايند

هر جا بتكاپو همه اردوي صبايند***باز آي كه مشتاق تو خورشيد لقايند

در ملك جهان دل شده گان با دو صد افغان

صبح ازل از عارض ماه تو هويدا***شام ابد از جعد سيه فام تو پيدا

سوداي تو از جان همه باشد بسر ما***اي بر زده هجر تو شرر بر همه دلها

بر خلق ز رحمت بنما جلوه رحمان

اي نور دل عسگسري و زاده نرجس***بر جمله عشاق توئي روح و توئي حس

نقش خط و خالت نكشد هيچ مهندس***شمع رخ پر نور عيان ساز بمجلس

تا آنكه چو پروانه شوم پاي تو قربان

شاها بگدايان نظر لطف ضرور است***روزي كه بيائي بجهان روز سرور است

ما را بسر از جلوه رخسار تو شور است***با حشمت تو ملك سليمان پر مور است

بنما نظر لطف بر اين جمع پريشان

اي آنكه بود بر سر افلاك لوايت***جبريل امين خادم و دربان سرايت

خلق دو جهان ريزه خور خوان عطايت***ضامن بصفاهان همه دم گفته ثنايت

كز لطف رهانيش به محشر تو ز عصيان

در مدح و منقبت حضرت حجة بن الحسن عليه السلام

اي قلزم دين را دو جهان در يگانه***تا كي بسراغ تو روم خانه بخانه

از دوري رخسار تو اي شاه زمانه***قمري وش و طوطي صفت از ناله ترانه

بر عرش برين كرده ام از فرش روانه

عمري بود از هجر كنم گريه و زاري***سيلاب سرشگم شده از هر مژه جاري

يك شب بنما بر من دلخسته زياري***تاري ز همان طره پرچين تتاري

كز غصه پريشانم و دل چاك چوشانه

در صحن چمن شور برانگيخته صلصل***بر شاخه گل گرم نوا آمده بلبل

مرغان خوش الحان همه يكباره بغلغل***از عشق تو چون من همه دم ساخته طغرل

ساز دف و چنگ و ني و طنبور چقانه

بر روي قمر عقرب زلفت زده نشتر***داغ لب لعلت بدل لاله زد آذر

جانها همه در نار غمت همچو سمندر***تا خال سپندت بنشست است به مجمر

مرغ دلم افتاده بآتش پي دانه

شمشير دو ابروي تو آشوب جهان است***چشم سپهت آفت دل فتنه جان است

تير مژات را دل عشاق مكان است***تا ابرو و مژگان تو چون تيرو كمان است

پيكان غمخت را همه دلهاست نشانه

بحر دو جهان را نبود غير تو ساحل***بر كشتي جانها همه دم لطف تو شامل

از جان بخدا مهر تو را دل شده مايل***دل خلوت اسرار و توئي محرم هر دل

دل خانه يارست و توئي صاحب خانه

تنها نه ز هجرت بفغان آمده ضامن***تنهاي محبان تو را غم شده مسكن

برخيز و بتازان فرس اي مظهر ذوالمن***كز بيم دم تيغ كجت لشگر دشمن

يكباره بدوزخ بگريزند شبانه

يا بنت محمد ابن عبدالله ادركني

اي بهين بانوي عالم بنت ختم انبيا***وي مهين خاتون محشر زوج شاه اوليا

مادر شبير و شبر شيعيان را رهنما***عصمت كبراي حق مرآت ذات كبريا

حاجت ما كن روا يا فاطمه يا فاطمه

خلوت خاص خدا را از ازل زينت فضا***مهر و مه را تا ابد صبح و مسا نور و ضيا

نير برج سعادت نور مشكواة هدا***در درج جود و بخشش گوهر بهر سخا

بر محبان كن عطا يا فاطمه يا فاطمه

علت غائي عالم باني عرض و سما***فرش درگاهت زند صد طعنه بر عرش علا

خاك كويت در فلك چشم ملك را طوطيا***سر ز فرمانت قد هرگز نپيچد چون قضا

درد ما را كن دوا يا فاطمه يا فاطمه

هستي هستي توئي اي شافع روز جزا***جن و انس از جان غلامت در خفا و در ملا

داروي هر درد بيدرمان طبيب ماسوا***شيعيان را چون تو هستي از كرم مشگل گشا

مشگل ما حل نما يا فاطمه يا فاطمه

حرمت ختم رسل باب نكويت مصطفي***حق شان شوهر والاتبارت مرتضي

هم بحق نور چشمت پادشاه كربلا***ضامن غمديده را در اين سرا و آن سرا

كن ز چنگ غم رها يا فاطمه يا فاطمه

يا حضرت صديقه كبري مددي

عصمت حق بنت احمد زوج شاه اوليا***مام شبير و شبر فرمان رواي ماسوا

علت هستي عالم شافع روز جزا***قرض مقروضين ز راه مرحمت بنما ادا

حق فرزندت رضا يا فاطمه يا فاطمه

فخر اصحاب كسا نور دل ختمي مآب***افتخار شيعيان آرام جان بوتراب

اصل ايمان معني دين حامي ام الكتاب***اينجهان را سربسر تا عرصه يوم الحساب

دست تو دارد بپا يا فاطمه يا فاطمه

محرم اسرار پنهان مقتداي قدسيان***مركز احكام احمد حامي اسلاميان

مرجع و ملجاء خوبان رهبر خلق جهان***منبع جود و كرم مشگل گشاي شيعيان

ده مريضان را شفا يا فاطمه يا فاطمه

مظهر آيات قرآن مظهر پروردگار***زهرت الزهراي اطهر قاسم جنات و نار

جن و انس و وحش و طير از خوان جودت ريزخوار***حاجت ما را تو از لطف و عطاي خود برآر

حق شاه كربلا يا فاطمه يا فاطمه

كعبه خلق دو عالم قبله اهل صفا***زمزم و ميقات مشعر مروه و خيف و منا

مايه انفاق و احسان چشمه فيض خدا***يك نظر بنما بضامن از ره لطف و عطا

حق بابت مصطفي يا فاطمه يا فاطمه

«تضمين ها»

تضمين يك بند از وصال شيرازي

آه از دمي كه از ستم ظلم قوم دون***دشت بلا ز خون حسين گشت لاله گون

عرش برين بفرش نشد از چه سرنگون***زينب چه ديد پيكري اندر ميان خون

چون آسمان و زخم تن از انجمش فزون

شاهنشي كه شد ز ازل همتش بلند***دشمن بكربلا تن او بر زمين فكند

از كوفيان دون ز جفا آمدش گزند***بي حد جراحتي نتوان گفتنش كه چند

پامال پيكري نتوان ديدنش كه چون

كوفي در آنديار ز كين شامي از جفا***بر پيكرش زدند ز بس از ره خطا

شمشير و تيرهاي شرر بار جان گزا***خنجر در او نشسته چو شهپر كه بر هما

پيكان از او دميده چو مژگان كه از جفون

زينب بصد خروش و بصد ناله و محن***ديد او فتاده در يم خون خسرو زمن

با جسم پاره پاره سلطان بي كفن***گفت اين بخون طپيده نباشد حسين من

اين نيست آنكه در بر من بوده تا كنون

يا رب ندانم اين بود آن غمگسار من***يا اينكه هست روشني شام تار من

گر باشد اين حسين گل نوبهار من***يكدم فزون نرفت كه رفت از كنار من

اين زخمها به پيكر او چون رسيده چون

در قتلگاه از ستم فرقه لعين***از بسكه آمدست بر او تير آتشين

گويا نباشد اين بدن شاه ملك دين***گر اين حسين قامت او از چه بر زمين

ور اين حسين رايت او از چه سرنگون

گر بود اين حسين شهنشاه انس و جان***آخر چرا ز كينه و بيداد اين خسان

گرديده همچو حوت بگرداب خون طپان***گر اين حسين من سر او از چه بر سنان

ور اين حسين من تن او از چه غرق خون

در جستجوي پيكر سلطان دين پناه***از خيمه يكسر آمده ام تا بقتلگاه

ترسم نباشد اين بدن شاه كم سپاه***يا خواب بوده ام من و گم گشته است راه

يا خواب بوده آنكه مرا گشته رهنمون

اي پاره پاره تن كه چنان باغ لاله اي***خون از تنت روان بزمين ژاله ژاله اي

ظلم جان شد است تو را مر حواله ئي***ميگفت و ميگريست كه جان سوز ناله ئي

آمد از حنجر شه لب تشنگان برون

كي عندليب گلشن جان آمدي بيا***ره گم نگشته خوش بنشان آمدي بيا

خواهر ز خيمه ها بفغان آمدي بيا***در قتلگاه سينه زنان آمدي بيا

ضامن بست است شرح جفاهاي قوم دون

تضمين با وصال شيرازي در مصيبت

زينب بقتلگاه چو آمد بصد شتاب***ديد اوفتاده روي زمين پور بوتراب

فرياد بيكسي همه دم دارد آنجناب***آمد بگوش دختر زهرا چون اين خطاب

از ناقه خويش را بزمين زد باضطراب

از دل كشيد ناله و افغان ز سر گرفت***گوهر ز ماتم شه دين از بصر گرفت

اند كنار شمس مكان چون قمر گرفت***چون خاك جسم پاك برادر ببر گرفت

بر سينه اش نهاد رخ همچو آفتاب

شه را چو ديد دريم خون سر ز تن جداست***افزون جراحت بدنش از ستاره هاست

با حالتي حزين و دو چشمي كه پر بكاست***گفت اي گلو بريده سر انورت كجاست

وز چيست گشته پيكر پاكت بخون خضاب

دارند بسك با تو لعينان سر ستيز***گويا عيان شداست كنون روز رستخيز

بر كودكان زار نباشد ره گريز***اي مير كاروان گه آرام نيست خيز

ما را رسان بمنزل مقصود و خوش بخواب

اي كسوت مديح ببالاي تو قصير***از بس كشيده ام ستم از فرقه شرير

موي سيه سپيد شدم در جهان پير***من يك تن ضعيفم و يك كاروان اسير

وين خلق بي حميت و دهري پر انقلاب

اي زورق فتاده بدرياي پر ز خون***اطفال بينواي تو بي صبر و بي سكون

طفلان غم نصيب تو را غم بود فزون***از آفتاب پوشمشان يا ز چشم دون

اندوه دل نشانمشان يا كه التهاب

برخيز و حال زينب محزون خراب بين***ليلاي زار را بنوا چون رباب بين

اهل و عيال خود همه در پيچ و تاب بين***زين العباد را ز دو آتش كباب بين

سوز تب از درون و برون سوز آفتاب

چون رأس انورت بسنان زد سنان به جبر***خورشيد و مه شدند نهان هر دو ز برابر

كي اين ستم كنند يهود و مجوس و گبر***گر دل بفرقت تو نهم كو شكيب و صبر

ور بي تو رو بشام كنم كو توان و تاب

ضامن عنان بگير تو از اسب طبع خويش***زيرا وصال خورد ز پيكان غصه نيش

گفتا بگفت با شه دين زينب پريش***دستم ز چاره كوته و راه دراز پيش

نه عمر من تمام شود نه جهان خراب

تضمين مرثيه حسيني در مصيبت اباعبدالله الحسين عليه السلام

باز غمگين طوطي طبعم در اين گلزار شد***زان جفا كز كين بسيط احمد مختار شد

زين مصيبت روز عالم همچو شام تار شد***روز عاشورا چو شاه كربلا بي يار شد

بي علمدار و سپه بي مونس و غمخوار شد

وامصيبت شد مصمم شاهدين از خيمه ها***بهر رزم آن گروه ملحد شوم دغا

تا كند در راه جانان آنزمان جانرا فدا***كرد عزم لشگر كفار سبط مصطفي

وارد رزم عدو با تيغ آتش بار شد

بركشيد از دل خروش و كرد بر لشگر خطاب***كز چه بر اطفال عطشانم بود قحطي آب

بر شه دين چون نيامد زان ستمكاران جواب***زد همي بر قلب لشگر همچو بابش بوتراب

تا هزاران زين تهي زان فرقه كفار شد

از شرار تيغ خون ريزش ز عدوان سر بسر***بر فلك برخواست از هر سو خروش الحذر

آوخ از اين غم كه آن نور دل خيرالبشر***همچو ماهي عاقبت شد دريم خون غوطه ور

سر نهادي روي خاك و محو و مات يار شد

گفت يا رب اين من و اين كربلاي مشركين***اين تن صد پاره من غرق در خون بر زمين

برود گرم گفتگو يا خالق جان آفرين***شمر مردود دغا از بهر قتل شاهدين

وارد اندر قتله گه با خنجر خونبار شد

ديد شاهي بر زمين بنهاده رخ از روي عشق***گشته از جان محو و مات صورت نيكوي عشق

اي عجب آنكس كه نامد بر مشامش بوي عشق***از قفا ببريد چون رأس شهيد كوي عشق

در تزلزل زين مصيبت گنبد دوار شد

آه و واويلا كه رأس خسرو دشت بلا***بر سنان كردي عيان از كين سنان بيحيا

زين مصيبت آتش غم زد بجان ماسوا***نور خورشيد فلك مستور گرديد از جفا

چون بنوك ني سر شاهنشه ابرار شد

آه از آنساعت كه بن سعد ستمكار پليد***گفت بر خرگاه آل مصطفي آتش زديد

آنزمان بر خيمه هاي شاهدين آتش رسيد***سوخت قلب ماسوا را ظلم بيداد يزيد

شعله ور آتش چو اندر خيمه بيمار شد

زان ستمها كامدي بر شاهدين از كوفيان***خلق عالم در نوا اهل سما شد در فغان

خون بجاي اشك جاري شد ز جشم انس و جان***خاك غم كردند زين ماتم بسر كروبيان

چون روان در شام ويران عترت اطهار شد

عاقبت از كينه ديرينه اين چرخ پير***آل طاها را به بستند از صغير و كبير

با دو صد خواري بزنجير ستم قوم شرير***حضرت سجاد از بيداد خصم دون اسير

با حريم خاص حق در كوچه و بازار شد

شيعيان شد كشته سبط مصطفي خاكم بسر***اهل بيتش شد اسير فرقه پر شور و شر

ضامن از اين غم نه تنها خون ببارد از بصر***تا قيامت چون حسيني نوحه گر جن و بشر

در عزاي نور چشم حيدر كرار شد

تضمين غزل حافظ زبانحال ليلا با حضرت علي اكبر عليه السلام

ليلا كه شرح او ز هزاران شنيده ئي***گفتا به اكبر از چه ز من دل بريده ئي

بنما نظر بحال دل غم رسيده ئي***از من جدا مشو كه توام نور ديده ئي

آرام جان و مونس قلب رميده ئي

اي مونس دلم چه كنم بي تو در جهان***از داغ هجر خويش مكن قامتم كمان

پا از سرم مكش مرو از پيشم اين زمان***از دامن تو دست ندارند عاشقان

پيراهن صبوري ايشان دريدة

بر باب و مام خويش تو هستي پسند از آنك***آواز حسن توست بكيوان بلند از آنك

باشد بروزگار بمجمر سپند از آنك***كز چشم زخم دهر مبادت گزند از آنك

در دلبري بغايت خوبي رسيدة

ضامن مشو خموش برآور چو ني نوا***از داغ يوسف شه كنعان كربلا

اشگ از بصر بريز چو يعقوب بي نوا***زان سرزنش كه كرد تو را دوست حافظ

پيش از گليم خويش مگر پا كشيده

تضمين غزل حافظ

اي سر به سجده در بر حق عذر خواه باش***اي پاي در طريق پيمبر براه باش

اي چشم بر عطاي علي در نگاه باش***اي دل غلام شاه جهان باش و شاه باش

پيوسته در حمايت لطف اله باش

برگو بآن گروه كه غافل ز داورند***پابند نفس گشته و از عقل ناصرند

مردان حق بحشر زهر كار مخبرند***از خارجي هزار بيك جو نمي خرند

گو كوه تا بكوه منافق سپاه باش

از حادثات گر چه ندارم ره گريز***با نفس خويش بر سر آنم كنم ستيز

جز مهر مرتضي بجهان باشدم چه چيز***چون احمدم شفيع بود روز رستخيز

گو اين تن بلا كش من پر گناه باش

آنرا كه در طريق علي پاي ز سراست***در هر دو كون خلعت شاهيش در بر است

فارغ ز هول دوزخ و ايمن ز محشر است***آنرا كه دوستي علي نيست كافر است

گو زاهد زمانه و گو شيخ راه باش

طوطي صفت شوم به نواي تو يا علي***شكر فشان شوم به ثناي تو يا علي

دردم شود دوا به شفاي تو يا علي***امروز زنده ام بولاي تو يا علي

فردا به روح پاك امامان گواه باش

اي آنكه همچو من رسدت هر زمان بلا***داني كه درد ما بكجا ميشود دوا

بار سفر به بند سوي مشهد از وفا***قبر امام هشتم سلطان دين رضا

از جان ببوس و بر در آن بارگاه باش

آمد بخواب در نظرم گلشني فراخ***نه خار و خس در او شده پيدا نه سنگ لاخ

بر من ندا رسيد از آن باغ و قصر و كاخ***دستت نميرسد كه بچيني گلي ز شاخ

باري بپاي گلبن ايشان گياه باش

هر كس كه ذكر حق همه دم با ادب كند***تحصيل بنده گي بجهان روز و شب كند

پيدا بود كه قرب تمنا ز رب كند***مرد خدا شناس كه تقوا طلب كند

خواهي سفيد جامه و خواهي سياه باش

ضامن بدهر طاعت الله پيشه كن***آئين رهروان نكو خواه پيشه كن

رسم و رسوم مردم آگاه پيشه كن***حافظ طريق بندگي شاه پيشه كن

وانگاه در طريق چو مردان راه باش

تضمين غزل خواجه حافظ

هر زمان فتنه در اين دهر دو در مي بينم***فتنه و شر بسر راه گذر مي بينم

سود اين خلق جهان را بضرر مي بينم***اين چه شور است كه بر دور قمر مي بينم

همه آفاق پر از فتنه و شر مي بينم

جاهل از جهل كند عمر گرانمايه تمام***زاهد از كبر فتادست پي دانه بدام

مي ندانم كه بگويم سخن از حال كدام***هر يكي روز بهي مي طلبد از ايام

علت آنست كه هر روز بتر مي بينم

هر كسي بر سر اين دهر كهن پابند است***قيمت عمر گرانمايه چه داند چند است

چند روزي بجهان شاد و خوش و خرسند است***ابلهانرا همه شربت ز گلاب و قند است

قوت دانا همه از خون جگر مي بينم

آنكه تن پرورد و هيچ ندارد وجدان***گشته غافل ز جزا و ز حق و از نيران

مرد با علم و هنر رنج برد در دوران***اسب تازي شده مجروح بزير پالان

طوق زرين همه بر گردن خر مي بينمم

فرقه ئي ريخته خون ضعفا در ساغر***عده ئي مست جهالت شده از پا تا سر

دسته ئي هيچ ندارند ز اقوام خبر***دختران را همه جنك است و جدل با مادر

پسران را همه بدخواه پدر مي بينم

خواجه كي ديده بحال دل مضطر دارد***بسكه بيچاره طمع بر در و گوهر دارد

كي دگر خوف ز هنگامه محشر دارد***هيچ رحمي نه برادر به برادر دارد

هيچ شفقت نه پدر را به پسر مي بينم

ضامن از خويش رها خصلت ضحاكي كن***خويش را همسفر مردم افلاكي كن

خواجه را گوي بمسكين نظر از پاكي كن***پند حافظ بشنو خواجه برو نيكي كن

كه من اين پند به از در و گوهر مي بينم

تضمين سعدي

غير آزار در اين عالم ظلماني نيست***گوهر دين بكف آور كه وراثاني نيست

آدمي نيست كه او را بجهان فاني نيست***ايها الناس جهان جاي تن آسائي نيست

مرد دانا بجهان داشتن ارزاني نيست

محو ذات ازلي باش تو از پا تا سر***تا چو مردان خدا آيدت از غيب خبر

خواب غفلت ز چه رو ميروي اي نوع بشر***خفتگانرا خبر از زمزمه مرغ سحر

حيوانرا خبر از عالم انساني نيست

تا تواني يتيمان لب ناني برسان***دستگيري ز وفا كن بحق بيوه زنان

تيشه عقل بزن بر سر نفس از دل و جان***داروي تربيت از پير طريقت بستان

كادمي را بتر از علت ناداني نيست

اي خوش آنكس كه در انديشه عقبا باشد***فارغ از محنت و رنج و غم دنيا باشد

حاصل كشته امروز بفردا باشد***روي هر چند پريچهره و زيبا باشد

نتوان ديد در آئينه كه نوراني نيست

هر كه از نفس گريزد بجهان پيروز است***شاد و خرم همه دم همچو شب نوروز است

هر كس حق طلبد مرد سخن آموز است***شب مردان خدا روز جهان افروز است

روشنانرا به حقيقت شب ظلماني نيست

گر بخواهي شب ديجور تو گردد روشن***گر بخواهي ز بد حادثه گردي ايمن

گر بخواهي بسر سدره بسازي مسكن***پنجه ديو ز بازوي رياضت بشكن

كين بسر پنجه گي ظاهر جسماني نيست

گر بطاعت نشوي چون علي عمراني***ميتون كرد به مهرش دل خود نوراني

اي برادر بطلب علم و ادب تا داني***طاعت آن نيست كه بر خاك نهي پيشاني

صدق پيش آر كه اخلاص به پيشاني نيست

عارفان عمر نكردند تلف در من و ما***تا بكي عمر گرانمايه كني صرف هوا

مرد حق جو نشود پير و ابليس دغا***حذر از پيروي نفس كه در راه خدا

مردم افكن تر از اين غول بياباني نيست

رهروان راه ثوابند و بري از گنهند***روشني بخش جهاني همه چون مهر و مهند

بنده طاعت حقند و بما پادشهند***عابد و زاهد و صوفي همه طفلان رهند

مرد اگر هست بجز عالم رباني نيست

گر تو خواهي نكند بر تو پيشاني روي***از ره صدق و صفا كن به مسلماني روي

نفس دون ميكشدت جانب ويراني روي***با تو ترسم نكند شاهد روحاني روي

كالتماس تو بجز خواهش نفساني نيست

گر چو قارون و سكندر بشوي از زر و زور***بايد آخر ز جهان رفت سوي اهل قبور

تا كي از بيخبري بر زر و زوري مغرور***خانه پر گندم و يك جو نفرستاده بگور

غم مرگت چو غم برك زمستاني نيست

آنكساني كه بعالم ز خدا بيخبرند***روز و شب راهزن و در طلب سيم و زرند

در حقيقت نتوان گفت كه آنان بشرند***ببري مال مسلمان و چو مالت ببرند

بانك و فرياد برآري كه مسلماني نيست

بندگي كن ز ره صدق و صفا يزدانرا***گر نداري چو سكندر هوس دورانرا

همچو حاتم بنما باز در احسانرا***آخري نيست تمناي سر و سامانرا

سر و سامان به از اين بي سر و ساماني نيست

هر كه را سيم و زري نيست خدائي دارد***از خلايق بري و راه بجائي دارد

چونكه عريان شود آئينه صفائي دارد***آنكس از دزد بترسد كه منائي دارد

عارفان جمع نكردند و پريشاني نيست

آنكه را مهر حقيقت بعنايت زده اند***آنكه را لانه بيازار كرامت زده اند

آنكه را خانه بافلاك سعادت زده اند***آنكه را خيمه بصحراي قناعت زده اند

گر جهان زلزله گيرد غم ويراني نيست

يك قدم در ره حق كون و مكاني ارزد***يك نظر بر رخ دلدار بجاني ارزد

يك ترحم ز كرم باغ جناني ارزد***يك نصيحت ز سر صدق جهاني ارزد

مشنو ار در سخنم فايده جاني نيست

روز نوراني خود از چه كني شام به لهو***صد خطر هست بهر ره كه نهي گام به لهو

از چه رو ميبري آغاز بانجام به لهو***حاصل عمر تلف كرده و ايام به لهو

گذرانيده بجز حيف و پشيماني نيست

هر كه را اشك بدامان همه شب بهر خداست***در ره بندگي حق بره خوف و رجاست

گوهر اشك حقيقت بخدا آب بقاست***تا به خرمن برسد كشت اميدي كه تو راست

چاره كار بجز ديده باراني نيست

ضامنا در بر دريا سخنان چون جوئي***شاعران جمله چو كوهند و تو همچونموئي

جمله را در خم چوگان سخن چون گوئي***سعديا گر چه سخندان و مصالح گوئي

بعمل كار برآيد به سخنداني نيست

تضمين با غزل فروغي بسطامي

اكنون كه بدرياي سخن در خوشابم***آبادي پيري بود از عهد شبابم

جز در ره ميخانه نبوده است شتابم***چندان بسر كوي خرابات خرابم

كاسوده ز انديشه فرداي حسابم

اي آنكه توئي در دو جهان پشت و پناهم***بي روح تو اي روح روان عمر نخواهم

هر با صفت از جان بجهان محو تو ماهم***گر كار تو فضل است چه پرواز گناهم

ور شغل تو عدل است چه حاصل ز ثوابم

از آتش هجر تو بود جوش و خروشم***بار غمت از جان كشم ايدوست بدوشم

خاك سر كوي تو به رضوان نفروشم***افسانه دوزخ همه باد است بگوشم

تا ز آتش هجران تو در عين عذابم

تا بر رخ نيكوي تو نقش خط و خالست***تا ابروي خونريز تو مانند هلالست

قد الف آساي من از هجر چو دالست***آه سحر و اشگ شبم شاهد حالست

كز عشق رخ و زلف تو در آتش و آبم

تا در غم عشق تو بدادم دل و جانرا***هم صبر و شكيبائي و هم تاب و توانرا

چون سر و علم ساخته م قد كمانرا***نخجير نمودم همه شيران جهانرا

تا آهوي چشمت سك خود كرده خطايم

در ملك جهان درد فزون كرده مرا عشق***باريكتر از موي جفون كرده مرا عشق

ز اشك بصر اندريم خون كرده مرا عشق***سر سلسله اهل جنون كرده مرا عشق

تا برده ز دل سلسله موي تو تابم

بر گرمي عشق تو مرا دل نشود سرد***دست طلب از دامن مهرت نكشد مرد

با ياد تو از خلق جهاني شده ام فرد***گر چشم سيه مست تو تحريك نميكرد

آب مژه بيدار نميساخت ز خوابم

چون نيست بجز جام به عالم اثر از جم***مست از مي عشق تو شوم ني مي در غم

خواهم ز مي جام تو گردم خوش و خرم***ز آن پيش كه دوران شكند كشتي عمرم

ساقي فكند كاش بدرياي شرابم

با دختر رز خود ز چه سرگرم نكردم***ز آن روي كه جز باده دلم نرم نكردم

در ميكده لب باز ز آزرم نكردم***بر منظر ساقي نظر از شرم نكردم

تا جام شراب آمد و برداشت حجابم

مطرب ز مي و ني همه اميد توان ديد***بي پرده دو صد پرده ناهيد نتوان ديد

از جام فنا باده جاويد توان ديد***گفتم كه بشب چشمه خورشيد توان ديد

گفت ار بگشايند شبي بند نقابم

گلزار سخن از تو شد آباد فروغي***ضامن شده از گفته ات ارشاد فروغي

هر طفل دبستان نشد استاد فروغي***از تنگي دل هر چه زدم داد فروغي

شكر دهنان هيچ ندادند جوابم

تضمين غزل پروين اعتصامي

طوطي طبع ز نو طرفه نوائي دارد***نغمه زير و بم روح فزائي دارد

هر زمان در بر عشاق صلائي دارد***هر كه با پاك دلان صبح و مسائي دارد

دلش از پرتو اسرار صفائي دارد

خم مكن قامت سروازره تزوير چو تاك***اهل تقوا شو و از صدق جبين ساي بخاك

از پي خلعت ديبا منما خويش هلاك***زهد با نيت پاك است نه با جامه پاك

اي بس آلوده كه پاكيزه ردائي دارد

از پي لهو و لعب ساكن هر بزم مشو***حاصلي نيست بجز كشته خود وقت درو

پا بزن بر سر هستي ره مقصود برو***سوي بتخانه مرو پند برهمن مشو

بت پرستي مكن اين ملك خدائي دارد

سوخت پروانه بر شمع و شراري افروخت***جامه عشق بقامت ز همين شيوه بدوخت

درس جانبازي خود بر همه عالم آموخت***شمع خنديد بهر بزم و از آن معني سوخت

خنده بيچاره ندانست كه جائي دارد

نفس اماره بكس خضر مراحل نشود***عقل را رهبر خود ساز كه غافل نشود

ديو در ملك بدن خسرو عادل نشود***هيزم سوخته شمع زه منزل نشود

بايد افروخت چراغي كه ضيائي دارد

واي بر ما كه ندانيم گنه را ز ثواب***روز و شب مست و خرابيم در اين دير خراب

نيست خوفي ز جز او ز حساب و ز عقاب***گرك نزديك چراگاه و شبان رفته بخواب

بره دور از رمه و عزم چرائي دارد

بنده ئي كز دل و جان جانب يزدان نرود***رهسپار است به نيران و برضوان نرود

هركه را هست دو نان در بر دو نان نرود***مرو هرگز بدر قصر سليمان نرود

تا كه در لانه خود برگ و نوائي دارد

در كف نفس دني عقل گرت هست مده***باش هشيار و عنانت بكف مست مده

گوش بر هرزه گر پرده درپست مده***گوهر وقت بدين خيرگي از دست مده

آخر اين در گرانمايه بهائي دارد

از ازل تا به ابد يكسره از غيب و شهود***همه هستند خدا را بقيام و بقعود

جمله اشياء جهان جانب حق برده سجود***فرخ آن شاخك نورسته كه در باغ وجود

وقت رستن هوس نشو و نمائي دارد

ضامنا خوشه ئي از خرمن عمرت بر چين***پند پيران بشنو تا كه جواني و ببين

ز استماع سخن پير شود شاد غمين***صرف باطل نكند عمر گرامي پروين

هر كه چون پير خرد راهنماي دارد

تضمين غزل حسان در مدح امام زمان

آخر اي آرام جان اي يار سيم اندام ما***بي تو از كف رفت صبر و طاقت و آرام ما

اشك غم شد قوت صبح و خون دل شد شام ما***صرف شد در شام هجرت سر بسر ايام ما

بر لب آمد جان ما و بر نيامد كام ما

كشتي ما بيتو افتاده است در درياي گل***رخ عيان بنما و از ما رشته غم را گسل

بين ز چشم ما رود خون در فراغت متصل***ما همه مستيم و دل جامست و باده خون دل

ساقي غم ميكند لبريز هر دم جام ما

در هوايت عالمي گرديده شاها خون جگر***خون دل هر دم فرو ريزند عشاق از بصر

آخر اي سالار دين وي زاده خير البشر***سوي اين سرگشته گان با مهرباني كن نظر

تا شود از يمن مهرت چرخ گردون رام ما

شمة باشد بشهت از سبزه زار خرمت***قطره كوثر بود در روز محشر از يمت

اي كه صد عيسي ابن مريم زنده گردد از دمت***شب شد آخر روز ما در انتظار مقدمت

وه چه طولانيست ايمه در فراقت شام ما

سوي اين خيل گدايان پادشاها كن نظر***كاتش هجرت بزد بر عالم هستي شرر

كلبه ما گشته ويران بي تو اي گنج گهر***ميشود اين كلبه رشك غرقه جنت اگر

سايه اندازد هماي رحمتت بر بام ها

ايكه باشد دست هر شاه و گدا بر دامنت***هست گنج جود و احسان و عطا بر دامنت

چون شفاعت را نهادستي خدا بر دامنت***همتي اي پاكدامان دست ما بر دامنت

تا دراين دوران وا نفسا نلغزد گام ما

ضامنا در نزد جانان از پريشاني مگو***شرح حال خويشتن تا چند گفتن موبمو

در دلت بگذار باشد تا بمحشر آرزو***دور از انصافست اگر خواهي حساناوصل او

بس بلند است اين ردا بر نارسا اندام ما

جز ره كويش نباشد هر زمان رفتار من***فارغم از هول محشر گر شود او يار من

شادم از اين كز ازل شد مدح جانان كار من***باشد از گرد فراموشي مصون اشعار من

گر بطومار محبان ثبت گردد نام ما

تضمين غزل سعدي

تو اگر دمي نشيني سر خوان آدميت***نروي بهر دو كان ز دو كان آدميت

بشنو بگوش جانت سخنان آدميت***تن آدمي شريف است بجان آدميت

نه همين لباس زيباست نشان آدميت

شده خرمن آدميت ز چه خوشه بر نچيني***بجهان ز آدميت تو اگر جدا نشيني

دل و جان ز پاي تا سر همه جسم مرده بيني***اگر آدمي بچشم است و دهان و گوش و بيني

چه ميان نقش ديوار و ميان آدميت

شب و روز وماه و سالت گذرد اگر بعزت***همه دم بملك سر مدبري از وجود لذت

نروي ز كبر و نخوت نفسي بخواب غفلت***خور و خواب و خشم و شهوت شغبست و جهل و ظلمت

حيوان خبر ندارد ز جهان آدميت

ز ادب اگر بعالم تو كتاب حق بخواندي***بنر بحشمت الله كه حقش كجا رساندي

تو كه عقل خويشتن را بر نفس دون نشاندي***مگر آدمي نبودي كه اسير ديو ماندي

كه فرشته ره ندارد بمكان آدميت

بجهان كسي كه خود را بره خطا نبيند***بيقين كه قهر حق را بصف جزا نبيند

بخدا كه خويشتن را ز خدا جدا نبيند***رسد آدمي بجائي كه بجز خدا نبيند

بنگر كه تا چه حد است مكان آدميت

ز طريق عقل بگذر ره عشق جوزهمت***پر و بال خود بيارا كه چو مرغ حق بعزت

ز هواي نفس سركش برسي بعوج رفعت***طيران مرغ ديدي تو ز پاي بند شهوت

بدر آي تا به بيني طيران آدميت

تو اول چو ابر آور جلوات برق و رعدي***كه كني تگرگ رحمت چو معطر نثار بعدي

نه اگر بدهر ضامن ز شقاوت ابن سعدي***به نصيحت آدمي شو نه بخويشتن كه سعدي

از آدمي شنيد است بيان آدميت

تضمين اشعار سنائي

ايكه ميخواهي هر دم ز حي ذوالمنن***خلعت تقوا بپوش و جامه نخوت بكن

فقر ميبايد تو را گر فخر ميخواهي چو من***برگ بي برگي نداري لاف درويشي مزن

رخ چو عياران ميارا جان چو نامردان مكن

گر كه از درد فراق يار در تاب و تبي***گوش جان بگشاي تا گويم ترا يك مطلبي

از كلام عارفي روشن دلي شيرين لبي***روزها بايد كه تا گردون گردان يك شبي

عاشقي را وصل بخشد يا غريبي را وطن

در حقيقت پيرو حق شو بهر آئين و كيش***كن ز سر تا پاي از جان ياري هر دلپريش

چند خواهي در جهان بيرنج گنج از بهر خويش***هفته ها بايد كه تا يك مشت پشم از پشت ميش

زاهدي را خرقه گردد يا حماري را رسن

تا تواني ره مده جز مهر جانانرا بدل***در جهان از هر كه باشد رشته الفت گسل

مزرع عقباست دنيا كشت بنما متصل***ماهها بايد كه تا يك پنبه دانه ز آب و گل

شاهدي را حله گردد يا شهيدي را كفن

تا بكام جان رساني قطرئي از جوي عشق***اشگها از ديده بايد ريخت اندر كوي عشق

گر نئي قابل نبايد بر مشامت بوي عشق***سالها بايد كه تا يك كودكي از روي عشق

عالمي دانا شود يا شاعري شيرين سخن

هست اين عالم بر هر عالمي همچون سراب***پس در اين صورت نشايد از سرابي يافت آب

خدمت پيران ببايد كرد در عهد شباب***عمرها بايد كه تا يك سنك اصلي ز آفتاب

در بدخشان لعل گردد يا عقيق اندر يمن

آنكه ميخواهد ز دانش بوعلي سينا شود***چشمه هاي علم جوشان است اگر جويا شود

بي عمل از علم هر كس لاف زد رسوا شود***قرنها بايد كه تا صاحب دلي پيدا شود

با يزيدي در خراسان يا اويسي در قرن

نخل توحيد خدا در خود بهر عنوان نشان***حب شرع مصطفي در خويش چون سلمان نشان

خيز و اندر مزرع دل ريشه ايمان نشان***هر چه بيني جز هوا آن دين بود بر جان نشان

هر چه يابي جز خدا آن بت بود بر هم شكن

چون خليل از جان كسي كز كعبه دل بت شكست***در دو عالم آتش سوزان سراپايش نخست

هر كه شد پابند دين از دست هر محنت برست***شيعه ديندار شود تا زنده ماني زانكه هست

هر چه جز دين مردگي و هر چه جز سنت حزن

ضامن از حق دين طلب كن تا بروز رستخيز***عقل را رهبر نما از نفس بي پروا گريز

با كمال معرفت هر نيك و بد را ده تميز***مژه در چشم سنائي چون سناني باد تيز

گر سنائي زندگي خواهد زماني بي سنن

تضمين غزل حاجب در بي اعتباري دنيا

حاتم از اين دار فاني چشم خود پوشيد و رفت***گرد اين عالم سكندر با سپه گرديد و رفت

مي ز ميناي فنا جمشيد جم نوشيد و رفت***هر كه آمد گل ز باغ زندگاني چيد و رفت

عاقبت بر سستي خلق جهان خنديد و رفت

زين ستمگر چرخ دون مهر و وفائي كس نديد***كرده از بيداد خود موي سيه مويان سفيد

تار و پود جملگي را پنجه محنت دريد***كس در اين ويران سرا يكدانه حاصل برنچيد

هر كه آمد دانه تخم هوس پاشيد و رفت

اي برادر گر ز فولاد است بر تن جوشنت***يا كه همچون پور دستان هست خفتان بر تنت

عاقبت زين دار فاني قعر گور است مسكنت***سر چرا عاقل فرود آرد بتاج سلطنت

بايد آخر پاي خود را در كفن پيچيد و رفت

سركشانرا سست بين در خاك غم نيروي هم***نوجوانان نوعروسان محو و مات روي هم

همنشين با مار و موران گشته همچونموي هم***بسكه در گل گلعذاران خفته در پهلوي هم

همچو شبنم ميتوان بر روي گل غلطيد و رفت

اي مسلمان تا بكي داري در اين عالم هوس***كن بدل مهر علي مرتضي در هر نفس

تا بفريادت رسد شاهنشه فرياد رس***گر تو هم از رفتن راه عدم ترسي مترس

بسكه آسانست اين ره ميتوان خوابيد و رفت

هر كه چون قارون لواي حب دنيا برفراشت***غير تخم كينه اندر مزرع دنيا نكاشت

ضامن دلخون زاينغم خامه را از كف گذاشت***حاجب اندر دار دنيا ميل آسايش نداشت

چند روزي آمد و ياران خود را ديد و رفت

تضمين غزل صابر همداني

ايكه دائم اين فلك سرگرم زورت ميكند***گاه چون موسي روان در كوه طورت ميكند

ميكني دعوي كه همچون سلم و طورت ميكند***دعوي بيجا ز قرب يار دوري ميكند

اين صفت بي بهره از فيض حضورت ميكند

گر شوي از جاه و رفعت شهريار شهر بلخ***ميكند آخر اجل تار وجودت نخ بنخ

در مذاقت آب شيرين را كند ترياك تلخ***گر چه صيادي ز صيد خانگي بگذر كه چرخچ

گر همه بهرام گوري صيد گورت ميكند

تا غبار كينه بر آئينه قلبت نشست***سينه بي كينه اهل معاني را بخست

تيشه جور و جفايت قلب عالم را شكست***نفس سركش از همانساعت كه يابد بر تو دست

غافل از ياد خداوند غفورت ميكند

گر اميري يا وزيري يا كبيري يا دلير***تا تواني بينوايان جهان را دستگير

رو ره ارباب عرفان تا تو هم گردي خبير***نور عرفان گر تو را گردد ضيابخش ضمير

روشني بخش دل اهل شعورت ميكند

در جهان تا چند و كي در فكر تخت و افسري***غافل از درماندگان در جستجوي گوهري

كي ترحم بر يتيم بينواي مضطري***گر نميسازي دلي خرم مرنجان خاطري

ورنه ماتم رخنه در بزم سرورت ميكند

گر كني ظلم و ستم بر مردمان ناتوان***گر نسازي مشگلي حل از براي شيعيان

گر نداري چشم بخشايش تواند ز اينجهان***ز انتقام منتقم هرگز نماني در امان

شيرا گر باشي فلك مغلوب مورت ميكند

هر نفس در ملك عالم سال و مه ليل و نهار***هر غباري را كه بيني از يمين و از يسار

هر كبوتر را كه شهبازي كند هر دم شكار***هر گياهي كز زمين سر ميزند در نوبهار

آگه از آينده يوم النشورت ميكند

تا بكي گرم غروري اندر اين دير خراب***اين جهان دريا بود ما اندر او همچون حباب

ميدهم پيرانه پندي بر تو در عهد شباب***كسب فيض از ذكر قرآن كن كه فهم اين كتاب

فارغ از توراة و انجيل و زبورت ميكند

تا تواني از خداوند جهان ايمان طلب***كن بدل مهر علي مير عجم شاه عرب

تا زهر غم خويشتن را وارهاني زين سبب***گر تو با روشندلي گردي مصاحب روز و شب

شهره آفاق همچون ماه و هورت ميكند

ضامنا بس كن سخن از مردن و از قعر گور***تا بكي گوئي ز مردن مردمان را در حضور

اهل اين دير كهن گرديده غافل از نشور***گر بخواني اين غزل بر تربت پاك ظهور

آفرين صابر به طبع نوظهورت ميكند

تضمين غزل فواد كرماني

داني كه چيست ايمان از نفس خودرميدن***داني كه چيست عرفان طعم ادب چشيدن

داني كه چيست طاعت با ياد حق خزيدن***داني كه چيست وحدت در كثرت آرميدن

دل بر خداي بستن وز ماسوا بريدن

تا كي بدار دنيا از غصه دل غميني***آهنك آسمان كن تا كي بغم نشيني

از مزرع دو دنيا جز كشته برنچيني***چشمي بجو كه هر سو روي خدا به بيني

زان رو كه كور چشمي است روي خدا نديدن

آخر روي بعقبي از اين جهان فاني***رواي بشر ره حق تا اندر اين جهاني

از قول حق بقرآن خوان آيه تا تواني***تحصيل بنده گي كن تا بنده گي بداني

كاين بود قصد خالق از بنده آفريدن

دل بست بجانان مهر از جهان گسستن***تا چند و كي بغفلت عهد خدا شكستن

تا كي ز قيد و بند دام جهان نرستن***داني كه چيست لذت با عارفان نشستن

سمع خدا گشودن صوت خدا شنيدن

چون طالبان عقبي غير از خدا نجويند***جز ياد حق تعالي از بهر كس نمويند

در هر بليه باشند جز ذكر حق نگويند***مردان عاقبت جو كوي هوا نپويند

كافتادنست در خاك اندر هوا دويدن

تا كي در اين زمانه سرگرم جاه و رفعت***اموال اين جهان را رنج و غمست و محنت

خواهي اگر بعالم عيش و خوشي و لذت***بگذار هر چه داري در رهن علم و حكمت

كاخر زيان نيابي زين كيميا خريدن

كو حشمت سليمان چون شد قباد و قيصر***گيرم كه چون سكندر سازي جهان مسخر

آخر روي ز دنيا بي تاج و تخت و لشگر***زين باغ بي تحمل همچون نسيم بگذر

كز گلستان دنيا شرط است گل نچيدن

ضامن تو درد دل را اندر جهان چگوئي***تا راه علم و دانش از جان بسر نپوئي

هرگز نميتواني درمان دل بگوئي***درمان درد دل را گر از فواد جوئي

درمان درد دل نيست جز درد دل كشيدن

تضمين غزل جابر

اي ماه كه مهر تو مرا يار مدام است***در گلشن جان همچو تذروي بخرام است

با ياد لب نوش تو كي باده حرام است***امشب كه ز لطف تو مرا باده بجام است

صد شكر كه باروي توام عيش تمام است

پابند سر زلف تو شد هر كه ز بنياد***ويرانه دل ساخته او تا ابد آباد

درس خط و خال تو مرا ساخته ارشاد***در دست صبا طره مشگين تو افتاد

يا رايحه خلد برينم بمشام است

در وصف رخ و زلف تو اي آيت ظلمن***عقلم شده حيران و زبانم بود الكن

دلهاي محبان همه در زلف تو مسكن***پا مال شد مور پي دانه وليكن

مرغ دل عاشق ز پي دانه بدام است

سوداي تو تنها نه مرا ساخته عاشق***محو رخ زيباي تو عذرا شد و وامق

هر سر نشود در خم چوگان تو لايق***گر خاك ره عشق شود عاشق صادق

المنت و لله كه در عين مقام است

درچين سر زلف تو دلها همه شد گم***روشن بود از روي تو مهر و مه و انجم

ازشور لبت آمده جانها بطلاطم***باشد تن تو نرم تر از اطلس و قاقم

در حيرتم از آنكه دلت همچو رخام است

خواهم بفداي تو كنم جان گران را***بي روي تو اي دوست نخواهم دل و جان را

با خاك قدومت چكنم گنج روان را***كي ميطلبد خواجه گي كون و مكانرا

آنكس كه بدربار تو اي شاه غلام است

آوخ كه نمانده است مرا جز دل پر خون***از جور فلك چند كنم ديده چو جيحون

از سيلي ايام به بين عارض گلگون***غافل مشو ايدوست ز بي مهري گردون

زيرا كه چنان توسن بگسسته لگام است

بگرفته بكف گرگ اجل تيرو كمانرا***تا آنكه كند صيد همه پير و جوانرا

چون تاك كند قامت هر سرو روان را***با آنكه بصد جهد بزد جمع جهانرا

در دهر حكايت نه ز جمشيد و نه جام است

اي شاه نجف وي به قضا و قدر آمر***ضامن به ولاي تو و ابناي تو صابر

باشد برضاي تو رضا و شده شاكر***صد شكر كه با مهر علي ساغر جابر

دائم پر از آن باده چون خون حمام است

تضمين با غزل گلزار اصفهاني

آنكه وصف خلق و خويش خالق بكتا كند***فخرها بر امهات و ناز بر آبا كند

صلب آدم بطن حواكي چو او پيدا كند***آن حجازي ماه من چون پرده از رخ واكند

آفتاب و ماه را از نور خود رسوا كند

شير را در عهد او واپس كشد آهو ز پيش***بر سر يك جو شود آبش خور هر گرگ و ميش

آنكه همچون طره اش بنموده دلها را پريش***از هلال ابروان بر منكران عشق خويش

معجز شق القمر ظاهر به يك ايما كند

چون براندازد ز ماه طلعت نيكو نقاب***ميبرد از عارض خورشيد عالم تاب تاب

آن كمان ابرو كه ميبارد همي تير شهاب***ترك چشمش خون بريزد از خلايق بيحساب

لعل او عيسي صفت اموات را احيا كند

قهر او گردد بعالم در خور قابيليان***لطف او شامل شود بر حالت هابيليان

مهر او احيا نمايد دوده حن قيليان***از پي اتمام حجت بهر اسرائيليان

همچو موسي ز آستين ظاهر يد و بيظا كند

غير آن سرور گدايانرا بعالم شاه كو***جز همان خضر مسيحادم دليل راه كو

روزما دلدادگان شب شد طلوع ماه كو***نار نمرودي فروزان شد خليل اله كو

تا كه آتش بر محبان لاله حمرا كند

شهريار شهر شرع مصطفي فخر انام***مالك الملكي كه چون آرد برون تيغ از نيام

گيرد از آئينه دين مبين زنگ ظلام***آن وزير حق چو بنشيند بر اسب انتقام

مات شاهان جهان رازان رخ زيبا كند

در شهود از غيب نايد از چه آن فرخ سير***عالمي در انتظارش گشته از غم خون جگر

آتش حجرش بزد بر خرمن دلها شرر***گر بگيرد جان ما را در بهاي يك نظر

تا قيامت شادمان ما را از اين سودا كند

اوست شاه انس و جان و اوست مير شيخ و شاب***اوست درياي عطا و اوست بحر درناب

اوست ميزاب سخا و اوست ميزان حساب***هر كه امروز از شراب وصل او شد كامياب

كي بدل انديشه از هنگامه فردا كند

اي كه خواهي قرب حق غر از طريقش ره مپوي***در دو عالم جز ولايش مأمني هرگز مجوي

جز گياه مهر آن مه را در اين بستان مبوي***هر كه را بر سر نباشد شوق ديدارش بگوي

ماتم ايمان خود را در جهان برپا كند

اي وزير حق نظر كن بندگان زار را***خاصه در شهر صفاهان ضامن افكار را

از حجاب غيب ظاهر كن بما رخسار را***ترسم اي گل هجر رويت هستي گلزار را

چون سموم مهرگان فصل خزان يغما كند

تضمين غزل شكيب

كنم هر دم در اين عالم ستايش حي سبحانرا***كز او جستم من نالان بدرد خويش درمانرا

نخواهم بي رخ جانان صفاي باغ و بستانرا***بصد خون جگر دادم جلا آئينه جانرا

مگر يك دم در آن بينم رخ نيكوي جانانرا

مرا تا ياد از آن زلف و رخ و چشمانمست آمد***سر و جان و تن و روحم دمادم مي پرست آمد

بتار زلف آن دلبر دلم تا پاي بست آمد***شبي در خواب خوش ديدم سر زلفش بدست آمد

نميدانم چه تعبير است اين خواب پريشانرا

نخواهم بي سر زلفش عبير و عود و مشگ تر***نخواهم بي لب لعلش مي گلرنك از كوثر

نخواهم بي خط سبزش بهار لاله و احمر***هواي روضه كويش مرا افتاده اندر سر

كه چون آدم ز كف دادم بهشت و حور و غلمانرا

بجز نامش مرا بر لب نباشد در جهان نامي***بياد نرگس مستش بياور ساقيا جامي

ندارم ديگر اي ياران شكيب و صبر و آرامي***ز لعل آن پري خواهد بافوسن مدعي كامي

بدستان اهرمن خواهد برد مهر سليمانرا

خوشا آنكس كه زنك دل بمهريار خود شويد***حديث گلشن رويش چو بلبل در چمن گويد

صفاي كعبه و زمزم بسعي از كوي او جويد***طريق عشق ليلي را مگر مجنون بسر پويد

كه جاي پا نميبينم من اين دشت و بيابانرا

كشم از درويش آوا كنم چون بلبلان غوغا***من دل داده در دنيا بهر دشت و بهر صحرا

بغير از عشق آن رعنا نباشد در سرم سودا***مكن منع من شيدا كه عشق آن بت ترسا

كشد سوي كليسا از طريق كعبه صنعانرا

الا اي زاهدار خواهي كه سر عشق را داني***ببايد خويش را از قيد و بند نفس برهاني

ندارد جز زيان سودي علوم علم يوناني***كتاب عشق بازي را گر از يا تا الف خواني

ز روي و موي آن داني حديث كفر و ايمانرا

كجا از جهل و ناداني رسي بر لطف يزداني***چرا از نفس شيطاني شود عقل بشرفاني

رسد مور از سبكجاني بدربار سليماني***ز طبع و خوي حيواني نداني قدر انساني

بچشم عالي و داني مقامي باشد انسانرا

اگر خواهي تو در دوران بيابي ضامنا عرفان***برو از مكتب يزدان بخوان سر تا بپا قرآن

مگو هرگز پي احسان سخن در وصف اين و آن***شكيب از مدح هر سلطان نگردد مشگلي آسان

ثناگو از دل و از جان شهنشاه خراسانرا

علي عالي اعلا ولي والي والا***رضا مهر جان آرا رضا ماه فلك پيما

امير يثرب و بطحا خديو كاخ اوادنا***سرور سينه زهرا فروغ ديده عيسي

كه بينم عبد آن مولا دو صد موسي بن عمرانرا

تضمين غزل صغير اصفهاني در مدح حضرت حجة بن الحسن عليه السلام

يوسف مصر امامت كاين جهان كنعان اوست***چشم يعقوب فلك صبح و مسا گريان اوست

جان فداي آنكه جان عالمي قربان اوست***حجت قائم كه جبريل امين دربان اوست

او بفرمان خدا و چرخ در فرمان اوست

بي خليل الله اعظم نار نمرودي مدام***سوخت جان شيعيان را در جهان از خاص و عام

اين شرر را مينمايد بهر ما برداًسلام***مطلع فجري كه يادش هردم از ما صدسلام

حجت عصري كه هم والعصر اندر شان اوست

گوهر دين بهر ايمان در درج اقتدار***صورت شرع نبي آئينۀ صورت نگار

مخبر اسرار پنهان محرم پروردگار***آسمانش خوان جودو خاص و عامش ريزه خوار

مهر و مه را خواهي ارداني دو قرص از خوان اوست

كفر و كين دور از شه دين كرده با هم اتفاق***مشركين ريزند بهر شيعيان طرح نفاق

آنكه از درد فراقش طاقت ما گشته طاق***چارأم و هفت اب را شيح تزويج و طلاق

سه ولد را پرورش در دامن احسان اوست

چون كند پادر ركاب ميمنت آن شهريار***ميكند ظلمات را روشن ز برق ذوالفقار

گيرد از آئينه دين مبين گرد و غبار***اي خوشا دوران او هر چند دور روزگار

ز ابتدا تا انتها چون بنگري دوران اوست

آن مه برج سعادت خسرو جن و ملك***آخر آيد در شهود از غيب نبود جاي شك

پرچم شادي فرازد بر سما و بر سمك***يكه تاز عرصه ايجاد كاين گوي فلك

تا ابد در گردش از يك لطمه چوگان اوست

آب و خاك و باد و آتش سال و مه صبح و مسا***پيرو حكمش سراسر در خفا و در ملا

كس نداند وصف اوصافش مگر ذات خدا***شاه ايوان علووشان كه خود عرش علا

با علو قدر ادنا پايه ايوان اوست

ايكه داري دمبدم در انتظارش اشگ و آه***كن ظهورش را طلب از درگه خاص اله

از براي ياري اسلاميان آن دين پناه***تا نيايد كي رود ظلم از جهان اي عدل خواه

عدل از ديوان چه خواهي عدل در ديوان اوست

چون امامت ختم شد روز ازل الحق بوي***ميرسد امر ظهور آخر ز غيب از حق بوي

ميشود در دهر هر شيئي يقين ملحق بودي***فيض بي پايان مبدۀ ميرسد مطلق بوي

وانچه بر هر كس رسد از لطف بي پايان اوست

خرم آن روزيكه عالم از قدومش گلشن است***كلبه تاريك ما از نور رويش روشن است

جان فداي آن دلي كو مهر او را مسكن است***خوش بفرداي جزا از لغزش پا ايمن است

هر كه را دست ولا امروز بر دامان اوست

هست بر اندام آن شه كسوت امكان قصير***ماسوا بر ذل درگاه جلالش مستجير

ضامن از داغ گل رويش بعالم گشته پير***خوش تو را كلب در خود خواند از شفقت صغير

حجت قائم كه جبريل امين دربان اوست

غزليات

حمد بي پايان سپاس بي عدد خلاق را***كين چنين بنمود بر من بخشش و انفاق را

آري آري بنده ميبايد كه اندر هر نفس***شكر گويد از ره صدق و صفا خلاق را

دارم از لطف و عطا و بخشش و احسان او***در طريق عاشقي اين طبع بي اغراق را

درج دانش را بكف دارم ز درياي ادب***كين چنين پر در نمودم انفس و آفاق را

عهد ميثاقي كه با خلاق بستم در ازل***تا عبد من نگسلم اين عهد و اين ميثاق را

لحظه ئي غافل بعالم نيستم از ياد حق***زانكه حق يارست و ياور بنده مشتاق را

طوطي شكر فشان طبع ضامن از بيان***در مذاق اهل دل شيرين كند ترياق را

دوش در خواب از وفا ديدم رخ جانانه را***فخرها كردم چو ديدم گوهر يكدانه را

شانه بر گيسو بزد با پنجه مشگل گشا***تار و پود گيسويش ميداد رونق شانه را

رشته از مهر خود بر گردنم زنجير كرد***كودمادم ميكشد سويش من ديوانه را

خواستم تا كلبه ام را بهر او زينت كنم***ديدم از نور جمالش كرده روشن خانه را

رفتم از بهرش بيارم شمع و گل ديدم كه او***داده رونق از صفا شمع و گل و پروانه را

جانب ميخانه رفتم آورم مي بهر او***پير مي خواران بگوشم گفت اين افسانه را

ضامن از درگاه جانان تا تواني پا مكش***كن تشكر دمبدم اين منصب شاهانه را

طوفان حوادث شكند كشتي جان را***در قلزم حرمان فكند پير و جوان را

آنكس ببرد كشتي جان جانب ساحل***كز دست رها ساخته دامان جهان را

در ملك جهان مرد خدا فاش توان ديد***با ديده حق بين همه پيدا و نهان را

صاحب نظر آنست كه در ظلمت عالم***روشن كند از نور حقيقت دل و جان را

تحصيل عبادت كن و از بندگي حق***آور بكف خويش همه كون مكان را

بايد به عمل صرف شود علم و گرنه***بيهوده مكش روز و شب اين بار گران را

ضامن بسر نفس بزن پا ز حقيقت***با عقل خود از دست مده تاب و توان را

هر دو گيسويت نگارا ميكشد سويت مرا***ميكشد سويت نگارا هر دو گيسويت مرا

گه زابرويت مرا گاهي ز مژگان ميكشي***ميكشي گاهي ز مژگان گه ز ابرويت مرا

چشم جادويت مرا بنموده جانا رام خود***رام خود بنموده جانا چشم جادويت مرا

خال هندويت مرا بنموده هر دم محو خود***محو خود بنموده هر دم خال هندويت مرا

لعل دل جويت مرا دل ميربايد هر زمان***هر زمان دل ميربايد لعل دلجويت مرا

نطق حق گويت مرا بنموده ضامن در جهان***در جهان بنموده ضامن نطق حق گويت مرا

يكدم گر افكني بمن اي مه نگاه را***بنشانيم ز لطف غم و اشگ و آه را

جانا ز مهر پرده بر افكن ز روي ماه***تا آنكه در حجاب كني مهر و ماه را

نازم به آن دو آهوي ضيغم شكار تو***كز تير غمزه كشت من بيگناه را

دلهاي عاشقان همه پر خون شد و پريش***چون شانه ميزني سر زلف سياه را

ديدم كنار لعل لبت خال دلفريب***مانند خضر راه نما گشته راه را

با يك نگاه محو تو گشتم بروزگار***جانا مكن دريغ ز ضامن نگاه را

درويش بي نوايم و گم كرده راه را***ياران نشان دهيد بمن خانقاه را

از كعبه و كنشت و كليسا گذشته ام***تا برده ام بساقي مستان پناه را

بگذشته ام ز مسجد و ميخانه ميروم***هرگز كسي نديده ز من اشتباه را

پيمانه ئي اگر دهدم پير مي فروش***بر بام نه فلك بزنم بارگاه را

مرغ دلم بسوخت در آتش ز هجر دوست***بگرفته ام گواه از اين غم اله را

هر صبح و شام ورد زبانم كلام اوست***هرگز نميدهم ز كف اين عز و جاه را

دايم از اين خوشم كه كنم روز و شب ز عشق***آه و فغان و گريه بيگاه و گاه را

كردم روان ز فرش بعرش برين ز غم***گه بانگ ناله را و گهي دود آه را

از شاهي دو كون گذشتم چو در جهان***كردم گدائي در آن پادشاه را

مهر ولاي دوست مرا آب زندگي است***زين خضر رهنما بجهان جسته راه را

ضامن شهيد عشق شهي گشته ام كه او***كشت از خدنگ هر مژه صد بيگناه را

ساقي ز راه لطف نظر كن بسوي ما***لبريز كن ز باده وحدت سبوي ما

از ما مكن دريغ ز خم خانه الست***مي ده كه تا مزيد كند آبروي ما

ما را غبار غم بذدايد ز لوح دل***گر باده الست رسد بر گلوي ما

زاهد بمسجد از چه تفحص كني زما***در كوي ميفروش بكن جستجوي ما

هرگز بهشت آرزوي ما نبوده است***ديدار روي دوست بود آرزوي ما

شاديم تا ابد ز ازل چون فشانده است***يك قطره ئي ز قلزم جودش بجوي ما

همچون مسيح از دم خود روح ميدميم***هر دم كه وصف يار بود گفتگوي ما

ضامن بگو به مفتي خود بين بيا ببين***خيزد خروش عشق دمادم ز كوي ماچ

تيشه كينه اين چرخ كند ريشه ما***بشكند عاقبت از سنك ستم شيشه ما

نوشد از قلزم حرمان ز ره جور و جفا***از ازل آب ستم تا به ابد ريشه ما

دل ما يكسره نيزار غم و شير فلك***در جهان رخنه نمود است در اين بيشه ما

همچو منصور در اين دار فنا از ره صدق***سال و مه و صبح و مسا عشق بود پيشه ما

جاي پا سر بره عشق نهاديم ز جان***روز و شب بود همين شيوه هميشه ما

شاهد غمزده گانست همين بيت كه هست***سنك ما سينه ما ناخن ما تيشه ما

ضامن از پرتو مهر مه رخسار علي***گوهر افشان شده دائم يم انديشه ما

اي خضر رهنما نظري كن بسوي ما***ما را توئي دليل گذر كن بكوي ما

اي قلزم وقار توئي كشتي نجات***بسر ساحل اميد رسان آرزوي ما

ماه جمال خويش عيان كن ز راه مهر***كز ابر ديده ريخته پروين بروي ما

اي گوهر وجود ز درياي جود خويش***يك قطره اي فرست ز رحمت بجوي ما

امروز بر ولاي تو داريم التجا***كايد بحشر عفو تو در جستجوي ما

از راه لطف ضامن دل خسته را ببين***كز غم ضعيف تر بود از تار موي ما

همچو منصور بود دار بقا منزل ما***غير از اين نيست بصحراي جنون حاصل ما

جغدوش جاي بويرانه گرفتيم ز غم***پاي تا سر همه جان است غم اندر دل ما

در شب هجر پي صبح وصال رخ دوست***زيور از ناله و آه است همي محفل ما

تا ابد دست ز جانان نتوان باز كشيم***چون سرشتند زاول بولايش گل ما

درد دل با كه توان گفت بغير از جانان***كيست جز او كند آسان دو جهان مشگل ما

پاي تا سر شده مجروح دل از پنجه درد***جاي غم نيست اگر غصه شود قاتل ما

هست از هجر رخ دوست چو ضام بجهان***درد دريا و ستم كشتي و غم ساحل ما

ساقي ز جاي برخيز و بساغر كن شراب***لخت جگر ز آتش دل كرده ام كباب

اي پير مي فروش ز خم خانه الست***مستانه ساز بيخودم از خويش در شباب

هر شب اگر مرا مي گلرنگ آوري***ديگر به روزها نكنم ميل آفتاب

قبل از طلوع شمس كنم جلوه چون قمر***هر شب كه تا به صبح بنوشم شراب ناب

روزي بگفته ئي بسرت پا نهم شبي***شبها كنم بياد تو اي ترك ترك خواب

تا چند روز و شب من دلداده در فراق***جانا ز مهر برفكن از ماه رخ نقاب

برخيز و پشت آن فرس پيل تن نشين***اي شهسوار مات رخت ساز شيخ و شاب

خضر بقا توئي و بما بي تو گشته است***سرتاسر جهان همه يكباره چون سراب

بس ضامن از فراق تو زابر بصر گريست***غبرا چو بحر گشت و خلايق همه حباب

بعشق آن صنم باشم من اندر پيچ و تاب امشب***ز هجر وصل او هر دم زنم فال از كتاب امشب

بريزم اشك بر رخسار همچون ابر نيساني***كه شايد يكنفس آيد مرا آنمه بخواب امشب

صبا صنعان صفت بگذر بكوي آن بت ترسا***بگو كز مهر بردارد ز ماه رخ نقاب امشب

بياد ماه رخسار بت حوري سرشت من***بزن مطرب دف و چنك و ني ورودورباب امشب

ز شور اندر نوا كن ساز ساز سوز ناي ني***تو هم ساقي بده با ياد آن دلبر شراب امشب

چو يعقوب از غم آن يوسفم در چاه تن زندان***ز تاب بي توانائي شدم در التهاب امشب

ز بس در كنج تنهائي بسر بردم من حيران***ز سوز آتش هجران بود قلبم كباب امشب

بيا آخر تو اي شوخ كمان ابرو بكن رحمي***بزن پيكان مژگانت بچشم چون شهاب امشب

الا اي شهسواران گشته يكسر مات رخسارت***عيان كن ز ابر گيسويت به ضامن آفتاب امشب

الا اي ناي بي همتاي ناياب***بسوي عاشق بيچاره بشتاب

از آن روزي كه دادي طره را تاب***شدم بي طاقت و بي صبر و بي تاب

بعشق چشم مستت مست گشتم***نه در عالم شدم مست از مي ناب

ز هجرانت شدم بيگانه از خويش***كجا دارم خبر از خويش واحباب

عيان چوگان گيسو كن كه پيشش***بسازم دين و دل چون گوي پرتاب

به اميدي كه از يك در درآئي***سرم را حلقه سان كوبم بهر باب

بيا اي كشتي درياي رحمت***مرا از بهر اشگ غم تو درياب

شب و روز و مه و سال از غم تو***رود از ديدگانم خون چو سيلاب

بفرمانت مه و خورشيد و كوكب***به حكمت خاك و باد و آتش و آب

شبي در كلبه ضامن طلوع كن***كه گردد شام ظلمانيش مهتاب

همچو گيسويت نگارا طره طرار نيست***همچو ابرويت بعالم خنجر خونخوار نيست

فتنه چنگيز دارد چشم مستت بي سخن***همچو مژگانت سپاهي در صف پيكار نيست

دانه خال لبت صياد صيد جان بود***هيچ صياد از پي صيدي چنين طرار نيست

اي نگار دل فريب و اي بت شيرين كلام***در جهان همچون لبانت تنك شكربار نيست

اي در درياي دانش وي سپهر عقل و هوش***پيش گفتارت كسي را طاقت گفتار نيست

هيچكس در ملك عالم جز تو اي داناي راز***در علوم علم و دانش واقف از اسرار نيست

لب فرو بند از سخن ضامن تو با اين طبع خام***تا نگردد پخته طبعت لايق اشعار نيست

اي فلك از ستم تست دل ما تنگ است***نه دل ما كه دل مردم دنيا تنگ است

سر نهادم سوي صحرا من مجنون ديدم***آنقدر ريخته ديوانه كه صحرا تنگ است

ميل آن نيست كه از طبع دهم داد سخن***اندرين ملك جهان بسكه نظرها تنگ است

تا كه در رشته كشم بهر سخن در خوشاب***زورق طبع مرا پهنه دريا تنگ است

كي من امروز كنم شكوه ز مردان خداي***خلق اين خلق جهان در غم فردا تنگ است

تا كي از فرش بعرش است روان فريادم***كز غم مردم نادان دل دانا تنگ است

چون نمودم همه دم خوف خدا را در دل***سينه پاك مرا ره بمن و ما تنگ است

تا كه در دل بودم مهر علي خسرو دين***كي مرا ره بسوي سايه طوبا تنگ است

حيدر صف شكن و صفدر و خيبر گيري***كه سم اسب ورا عرصه غبراتنگ است

ضامن از تنگي دل شكوه مكن دم دركش***با ولاي شه دين كسي ره عقبا تنك است

دوستان از غم ايام دل ما تنك است***بلكه دلهاي محبان همه يكجا تنگ است

چون گلوي بت و چون ناي ني اندر عالم***در گلوها ز ستم ره به نواها تنك است

گر بصحرا دل مجنون پي ليلي تنك است***دل ما غم زده گان در غم ليلا تنك است

گر ز هجر رخ يوسف دل يعقوب گرفت***خلق ما بهر همان دلبر يكتا تنك است

آن چنان خواجه ز حسرت نظرش تنك برد***كه بپيشش همه سر تا سر دنيا تنك است

ما نخواهيم زر و سيم جهانرا هرگز***جمله دلها ز پي زلف دل آرا تنك است

ضامن از بس شده ئي نغمه سرا چون بلبل***بهر مرغان بگلستان جهان جا تنك است

هم ره باد صبا بوي گل و ياسمن است***يا شميمي ز سر طره دلدار من است

اين نسيم از چمن يوسف گل پيرهن است***يا بهمراه صبا نافه مشك ختن است

اي صبا رو بسر كوي دلارام و بگوي***صحبت دوري روي تو به هر انجمن است

ديده بربست ز حسن رخ سيمين ز قنان***هر كه از جان بجهان محو تو سيمين بدن است

بي گل روي تو اي يوسف گل گشته ما***سربسر عالم هستي همه بيت الحزن است

تا كه از مهر در آفاق بود نام و نشان***مهر تو شمع و دل جمع محبان لگن است

اي همائي كه تو را جا بسر سدره بود***بي تو گلزار جهان منزل زاغ و زغن است

گر سليمان زماني ز چه دور از تو مدام***خاتم دين مبين در كف هر اهرمن است

عاشقان را بدل از طعنه اغيار چه باك***تا تو را پنجه زور آور دشمن شكن است

نه همين سر به رهت ضامن دلخون فكند***صد چو يوسف به غمت كشته خونين كفن است

يعقوب وار يوسف كنعانم آرزوست***حر با صفت مدام مهر درخشانم آرزوست

جمع است پيش من غم و اندوه روزگار***تا صبح و شام زلف پريشانم آرزوست

نقاش صنع ابروي جانان كمان كشيد***از آن كمان ناوك مژگانم آرزوست

چون مرغ نيم بسملم از تير غمزه اش***زابروي دوست خنجر برانم آرزوست

خال و خطش ربوده ز من دين و عقل و هوش***قرباني نگار شدن آنم آرزوست

لعل لبش بس است مرا آب زندگي***كي گفته ام كه چشمه حيوانم آرزوست

صد يوسفش ز عشق بچاه ذقن فتاد***من هم ز دوست سيب زنخدانم آرزوست

با ياد قامتش كه بود سرو باغ حسن***كي در بهار سير گلستانم آرزوست

تا مهر مهر اوست مرا نقش لوح دل***ديگر كجا به روضه رضوانم آرزوست

دائم ز دوري رخ آن ليلي مراد***مجنون و زار سر بيابانم آرزوست

ضامن به حشر ضامن آهوست ضامنم***بار دگر چو خاك خراسانم آرزوست

ايخوشا آنكس كه هرگز فكر مال و جاه نيست***جز طريق حق پرستي در جهانش راه نيست

هر كه را روشن بود از شمع جانان بزم دل***ديگرش حاجت بروز و شب ز مهر و ماه نيست

در لباس فقر ميباشد مقام سلطنت***زين سبب درويش را كمتر ز قرب شاه نيست

كي چو اسكندر شود از آب حيوان نااميد***هر كه همچون خضر اميدش بجز الله نيست

بهر درد بي دوا درمان مجو از هر طبيب***جز خدا از درد بي درمان كسي آگاه نيست

تا نسوزد دل نيايد چشمه چشمت بجوش***فاش گويم هر نفس كز دل برآيد آه نيست

كور مادر زادمي بيند بچشم دل ولي***با دو چشم باز نادان با خبر از چاه نيست

كي ز دوزخ بيم دارد هر كه را از خوف حق***غير اشك ديده و خون جگر همراه نيست

خوف و بيمي در دلش از قابض الارواح نيست***هر كه هرگز خودپسند و خودسر و خودخواه نيست

پا بكش از هر طريق و سر بنه بر درگهي***كز شرف جبريل را جز فخر از آندر گاه نيست

هر كه چون ضامن بدل دارد ولاي مرتضي***وقت رحلت زين جهانش جاي هيچ اكراه نيست

گفتم به نفس غير ستم حاصل تو نيست***عقل مرا مبر كه قرين با گل تو نيست

شادم كه مهر دوست بخونم بود عجين***نيكو سعادتي است ولي شامل تو نيست

ساقي بگو بدختر رز مست عشق دوست***هرگز بروزگار دلش مايل تو نيست

از هجر دوست گشته دو چشمان من پر آب***برگو بخواب ديده ما منزل تو نيست

زاهد بحشر سوي جنانت نمي برند***مهر ولاي دوست اگر در دل تو نيست

گر عاشقي بدوست چرا در دل سحر***چون نور صبح روشني محفل تو نيست

بيچاره را بگو به جز از مهر شير حق***راهي براي حل شدن مشگل تو نيست

شاهي كه گفته است نبي در مديح او***از ما نباشد آنكه ز جان قائل تو نيست

اي آنكه هست مدح تو قرآن و مادحت***مانند كردگار كسي مقبل تو نيست

كشتي نشسته گان غمت را به بحر عشق***چشم اميد جز بتو و ساحل تو نيست

در روزگار شد هدف سنگ كودكان***ديوانه كه از دل و جان عاقل تو نيست

ضامن چو ني مدام بصد شور گويدت***هرگز نواي من بجهان قابل تو نيست

داني كه آب و رنك چرا در گل تو نيست***رحمي كه گفته است خدا در دل تو نيست

در مزرع جهان ز ستم تخم كين مكار***جز كشت خويش وقت درو حاصل تو نيست

از قيد و بند نفس رها تا نگشته ئي***عقل بسيط خوش بجهان شامل تو نيست

خواهي كه زورقت شود از بحر غم رها***جز درگه ولي خدا ساحل تو نيست

گر در طريق حيدر و آلش قدم نهي***پا بر سرير چرخ زدن مشگل تو نيست

باشد اگر بسينه تو را مهر مهرشان***هرگز جحيم روز جزا منزل تو نيست

ضامن ز درگه شه مردان كجا روي***جز دست شير حق دو جهان حايل تو نيست

با تو هر كس لاف يكرنگي زند يكرنگ نيست***اين نصيحت بشنو از من گر دلت چونسنك نيست

بين كه شد موي سياهم همچو كافور سفيد***ايكه گفتي در جهان فوق سياهي رنك نيست

همچو قارون در غم سيم و زري تا چندو كي***حاتمي خو شو گرت از نيكنامي ننك نيست

از مقام عقل بالا رو اگر مرد رهي***چون براه عشق هرف منزل و فرسنك نيست

در روش ماهي صفت ميباش و خور آب زلال***آب گل از كجروي جز در خور خرچنك نيست

از هجوم حادثات گيتي دامن فراخ***گفت ضامن همچو من در اين جهان دل تنك نيست

سرمايه گفتار من اي دوست سلام است***لبيك مرادم ز اديبان كلام است

آنكس طلبد رخصت گفتار كه از جان***مردانه بدرگاه ده و چار غلام است

بر دوش كسي هست يقين بار غم عشق***كورا قد سرو الف آساش چو لام است

از آه دل و ناله جانسوز من زار***پا تا سر جسمم همه در زنك ظلام است

از پرتو مهر علي و آل چو ضامن***در حشر مرا نار سقر برداً سلام است

ايخوشا آندل كه از جان پاي تا سر روشن است***نور عرفان دارد و ز آسيب عالم ايمن است

در سپهر زندگي كي دارد از ظلمات بيم***هر كسي را طور دل زانوار قرآن روشن است

در طريق دين حق هر كس نهد سر جاي پاي***بنده ئي از بندگان خاص حي ذولمن است

هر كه در انگشت دارد خاتم كبر و غرور***كي توان گفتش سليمان بلكه او اهريمن است

ايكه در عالم بهر بزمي نداني جاي خويش***جاي گل در گلستان و جاي خس در گلخن است

طوطي شكرشكن چون نغمه زن گردد بباغ***كي دگر زاغ و زغن را آشيان در گلشن است

با ولاي ثامن ضامن مخور غم ضامنا***ضامن آهو ترا در هر دو عالم ضامن است

عاشق از گيسوي دلبر دست و دل بردار نيست***كفر زلفش گر ستاند دين و دل دشوار نيست

زاهد از طاعت ز حق خواهد بهشت جاودان***آرزوي عاشقان جز عارض دلدار نيست

بسته ام تا سيم دل بر تار گيسوي نگار***با كم از زخم زبان و طعنه اغيار نيست

باغبانا چند ميگوئي حديث از باغ و گل***جز گل رخسار جانان اندر اين گلزار نيست

گندم خالش برضوان رهزن آدم بود***پيش عالم اين سخن را نيم جوانكار نيست

همت منصور را نازم كه در معراج عشق***جز انا الحق در زبانش بر فراز دار نيست

هست دانا را بعالم شعر شيرين قوت جان***ليك نادان از جهالت طالب اشعار نيست

چون صدف بربند ضامن لعل لب را از سخن***مشتري بر در اشعارت در اين بازار نيست

در سرم هرگز هواي درهم و دينار نيست***زين سبب با هيچكس در اين سرايم كار نيست

ني مرا باشد هواي سيم و زر اندر جهان***سيم و زر از بهر من جز منحت بسيار نيست

اي بسا آنان كه از ميناي اين چرخ كبود***مست دنيا گشته اند و فكرشان هشيار نيست

خواجه شب در كاخ زرين گرم عيشست و سرور***با خبر از كلبه مسكين دل افكار نيست

ايكه غافل از اجل دل بسته بر دنياي دون***غير آزار و ستم در كار اين مكار نيست

من از اين دارم عجب كاين مردم غافل ز مرك***خواب غفلت رفته اند و چشمشان بيدار نيست

اي توانگر بايدت احسان كني بر ناتوان***گر ضعيفي را شوي ياور بدوران عار نيست

وه چه خوش ميگفت ضامن اين سخن را در جهان***همچو من كس در درونش آه آتش بار نيست

جان براه بت يكدانه ندادن غلط است***بلكه در مجلس اغيار ستادن غلط است

بي صفاي رخ جانان و دو عناب لبش***لب خود بر لب پيمانه نهادن غلط است

ني همي بي رخ او باده زدن هست غلط***بلكه در گوشه ميخانه فتادن غلط است

بسوي گيسوي ورا عنبر دلان ندهد***بردن نام وي و عنبر لادن غلط است

مه جبينان جهان را بنظر سنجيدم***غير دلبر بكسي ديده گشادن غلط است

ضامنا دل تو ندادي بكس اين نيست عجب***دل بر آن دلبر جانانه ندادن غلط است

اين شبنمي كه بر ورق گل فتاده است***اشك من است ز ديده بلبل فتاده است

اين صوت جان گداز كه بيني بباغ و راغ***آه من است بسينه طغرل فتاده است

زاهنگ دل خراش من بينواي زار***صد شورشي به پهنه كابل فتاده است

تنها نشور عشق تو باشد بسر مرا***عشق تو كابليست بزابل فتاده است

در گلستان عشق تو اي نوبهار حسن***مست از مي فراق تو سلسل فتاده است

بنگر ز عشق روي تو اي مه بگلستان***از بلبلان هزار شورش و غلغل فتاده است

ضامن غم زمانه مخور تا تو را بسر***شوري ز عشق صاحب دلدل فتاده است

از بسكه ناي طبع من افغان كشيده است***بر لب ز عشق يار مرا جان رسيده است

كي همچو من ز دل و جان كسي بدهر***با نقد جان بلاي بت خود خريده است

چشم فلك ز روز ازل تا كنون بخويش***در ورطه زمانه به مثلم نديده است

بر دهر دون كجا چو من خسته دل كسي***در بهر محنت غم دوران طپيده است

معشوقه ام كجاست كه بيند چسان ز غم***عاشق درون آه و ستم آرميده است

بر قامتم ز راه ستم چرخ كج مدار***پيراهني ز محنت دوران بريده است

ضامن كسي ز گلشن وصل نگار خود***هرگز گلي بعرصه دوران نچيده است

اي كه ما را هوسي جز هوس روي تو نيست***روز و شب ديدۀ ما جز بره كوي تو نيست

ز ابر گيسو بدر آور مه رخسار ز مهر***كارزوي همه جز آرزوي روي تو نيست

حل شود مشگل ما چهره اگر بنمائي***ايكه جز خدمت مردم همه در خوي تو نيست

حاجيان مكه روند و بطواف كعبه***كعبۀ ما به جز از عارض دلجوي تو نيست

زمزم و سعي و صفا يافت صفا از رخ تو***زين سبب قبله ما جز خم ابروي تو نيست

خضر و الياس ز لعل تو زدند آب حيات***كي توان گفت كه كوثر همه از جوي تو نيست

كي بساحل رسدش كشتي جان در دو جهان***هر كه را ديدۀ دل از دل و جان سوي تو نيست

كسي دهندش بجزا در پي بيتي بيتي***ضامن از صدق و صفا گر كه ثنا كوي تو نيست

ايكه راز همه پيش نظرت مبهم نيست***گر وجود تو نباشد اثر از عالم نيست

آدم از خاك رهت خلق شد از روز ازل***تا ابد غير در خلوت دل محرم نيست

در پي گندم خال لبت اي حور سرشت***هر كه از باغ جنان پانكشد آدم نيست

كي اميد است بسر منزل مقصود رسد***هر كه پيمان ارادت بتواش محكم نيست

بي خط سبز تو و چشمۀ حيوان لبت***گلستان دو جهان سبز و خوش و خرم نيست

غير وصل تو ز حق هيچ تمنا نكنم***جز دو عناب لبت زخم مرا مرهم نيست

باولاي تو بحق اي شده حق را ملحق***ذره ئي در دل ضامن بدو عالم غم نيست

بسته ام تا روز و شب دل در خم گيسوي دوست***فارغ از كون و مكانم خادم اندر كوي دوست

دست حاجت كي برم در پيش هر دون پروري***چشم دل تاباشدم در هر دو عالم سوي دوست

پيش شمع قامتش جان ميدهم پروانه وار***يكشبي گر بنگرم آن عارض دلجوي دوست

يوسف دل آيد از چاه زنخدانش برون***گر گذارد فتنه هاي نرگس جادوي دوست

كعبه و سعي و صفا بر حاجيان دارد صفا***قبله گاه عارفان ميباشد آن ابروي دوست

نور و ظلمت كاندرين عرض و سما بينم عيان***هر دو باشد از طفيل روي يار و موي دوست

مهر و ماه و اختر و پروين كوكب را بعرش***روز و شب بخشيده نور از مهر ماه روي دوست

زاهدان را باشد ارزاني بهشت جاودان***عاشقانرا باغ رضوانست رنگ و بوي دوست

هر چه در باغ جنان گلهاي گوناگون بود***جمله را ميدانم اي ياران ز خلق و خوي دوست

آيۀ انا فتحنا در كتاب كردگار***شمۀ ميباشد از نيرو و از بازوي دوست

خضر خال جان فضايش گر چه ضامن دلرباست***مي خورم آب حيات از آن لب نيكوي دوست

دلم افتاده بر زلف كمندت***رهائي نيستش از قيد و بندت

دلم گرديده چون مجمر پر آذر***ز دست داغ آن خال سپندت

تو شيرين كن مرا اوقات تلخم***از آن لعل شكر بار چو قندت

مرا عمريست كوتاه و دراز است***شب هجران چو گيسوي بلندت

بكيش عاشقان گيرم در آغوش***بميدان سخن سم سمندت

بگريد ضامن غمديده هر شب***ز هجران دو لعل نوش خندت

مجلس ما همه از نورو ضياء آباد است***شادي ماهمه اينجاست كه غم بر باد است

بسكه اين مجلس ما غرق بانوار حق است***روشن از پرتو او چشم و دل افراد است

از بس اين جشن فرح بخش و نشاط انگيز است***گنج ويرانۀ عالم دل آدم شاد است

يا رب اين جشن چه جشنيست كه هر سو نگرم***از زمين تا بفلك بانك مبارك باد است

نوعروس فلك از شوق و شعف چون داماد***محو شيرين روشان يكسره چونفر هاداست

زهره اندر فلك از وجد و طرب چنك زنان***بهر اين جشن فرح زاي نكو بنياد است

ضامن از طوطي طبع شكرينت امروز***كلبه دهر چه گلزار ارم آباد است

هر كه را نيست ادب نيست بشر حيوانست***بي ادب را نتوان گفت كه او انسانست

هيچكس يوسف يعقوب بصورت نشود***هر كه را سيرت زيباست مه كنعانست

باده عشق گواراست به آنكس كه مدام***زآتش آه و فغان مرغ دلش بريانست

هر نهالي كه ره راست كند پيشه خويش***قصر شاهان جهانرا بسر ايوانست

ملك هستي به بر بي بصران هست بهشت***در بر بابصران يكسره چون نيرانست

زنده درهر دو جهانست و نميرد هرگز***هر كسي كز دل و جان در ره دين قربانست

ميهمان را نزند زخم زبان هر كه ز صدق***دعوي دين كند و در طلب ايمانست

اكرم الضيف نبي گفت و ندانم ز چه رو***ميزبان در پي آزردن هر مهمانست

هر سخن گو نشدي بلبل نطاق و ليك***طوطي طبع تو ضامن بدوصد افغان شد

قد بزير بار دين چون تاك كردن همت است***دانه را ايمن زهر خاشاك كردن همت است

پيشه خود شيوه ضحاك كردن نارواست***كاوه آسا لوح دل را پاك كردن همت است

تا شوي در هر دو عالم رستگاراي عقل مند***ترك نفس كافر بي باك كردن همت است

چون گرفت آئينۀ دل در جهان زنك ضلام***روشش از صيقل ادراك كردن همت است

همچو گل بر اين تن رنجور در گلزار دهر***جامه تلبيس را صد چاك كردن همت است

آشيان هرگز در اين صحراي پر وحشت مكن***مرغ قدسي دانه بر افلاك كردن همت است

صاحب آثاران عالم را بچشم دل دمي***يك نگاهي دردل اين خاك كردن همت است

در شب هجران جانان از پي صبح وصال***ذكر حق با ديده نمناك كردن همت است

بهر فردا اي دل امروز از طريق بندگي***پيروي از سيد لولاك كردن همت است

ضامن از راه ادب هر لحظه در ميدان عشق***اسب طبع خويش را چالاك كردن همت است

ساقي از الطاف مي در جام كردن همت است***پيروي از پير درد آشام كردن همت است

باده وحدت علي رغم رقيب اي دوستان***با كمال معرفت در كام كردن همت است

در خراب آباد عالم اي برادر همچو كوه***محكم از جان پايه احكام كردن همت است

هر چه داري در ره تحصيل دين ايثار كن***پيروي از مكتب اسلام كردن همت است

روز و شب باسر طريق شرع احمد را بپوي***در ره دين يكقدم اقدام كردن همت است

در طواف كعبه هر دم از ره صدق و صفا***خويشتن را جان من احرام كردن همت است

بهر خوشنودي حق از مهر در هر سال و ماه***با نوازش لطف بر ايتام كردن همت است

از طريق مهرباني در سراي روزگار***گاه گاهي ديدن از ارحام كردن همت است

تا بكي بيگانه سازي خويش را از آشنا***در حقيقت خدمت اقوام كردن همت است

تا شوي در هر دو عالم بهره ور از هر ثواب***ترك آثام اندرين ايام كردن همت است

همچو ضامن بهر پيري ايجوان دانش طلب***فكري از آغاز در انجام كردن همت است

سجده بر خاك در ميخانه كردن همت است***دين و دل سودا بيك پيمانه كردن همت است

حب دنيا جز زيان سودي نمي بخشد تو را***بهر عقبا ترك اين ويرانه كردن همت است

جز بتار طره دلدار بر كس دل مبند***جان نثار مقدم جانانه كردن همت است

آشنا هرگز مشو با حاسدان خودپسند***خويش را از ناكسان بيگانه كردن همت است

همچو ني با صد نوا در هجر وصل آشنا***ناله ها چون استن حنانه كردن همت است

همچو عنقا از طريق معرفت زين خاكدان***بر فراز قاف عزت لانه كردن همت است

پيروان شرع احمد را دمادم از وداد***بهر خدمت قد علم مردانه كردن همت است

سعي بنما تا بيابي در درج دين حق***جستجو زين گوهر يكدانه كردن همت است

گرد شمع جمع عشاق پريشان دل ز جان***ضامن آسا خويش را پروانه كردن همت است

ماهي كه مهر پرتو نور لقاي اوست***حر با صفت نگاه من اندر قفاي اوست

از جان بچشم دل بنگر پاي تا به سر***مرآت ذات حق بحقيقت لقاي اوست

بيگانه شد ز خويش كسي كز طريق عشق***سر تا بپاي از دل و جان آشناي اوست

بنشانده خضر خال تا بلب چشمه بقا***مرغ دل فكار من اندر هواي اوست

بر خال و خط او نه همين مبتلا منم***عشاق بينوا همگي مبتلاي اوست

بي شك دم مسيح روانبخش زنده دل***از لعل روح پرور معجز نماي اوست

همچون سكندر از چه بظلمات اندري***آب بقا ز لعل لب جان فضاي اوست

تنها نه جان من بلب آورده عارضش***تنها اسير سلسله دلرباي اوست

جان جهان فداي مقامش كه در دو كون***الحق رضاي حق همه اندر رضاي اوست

ركن و مقام و سعي و صفا زمزم و حجر***آمن همه بسان حرم از صفاي اوست

سر جاي پاي در راه او نه كه جبرئيل***كمتر غلام درگه دولت سراي اوست

سلطان دين علي ولي خدا صهر مصطفي***كز قول حق نبي همه مدح و ثناي اوست

اندر دو كون ز امر خداوند ذوالجلال***يكسر امور در كف مشگل گشاي اوست

ضامن چو مور ريزه خور خوان خسرويست***كش صد هزار همچو سليمان گداي اوست

هر كه امروز فرداي جزا ياد كند***كاخ زرين بجهان بهر چه بنياد كند

شاد گردد بجزا هر كه درين ملك جهان***دل ناشاد كسي را زكرم شاد كند

از بد حادثه آزاد شود هر كه ز جان***بندۀ غم زده ئي را ز غم آزاد كند

گر بصحراي جنون عشق حقيقي نبود***شور شيرين چه ثمر در سر فرهاد كند

مرد حق را دو جهان غير حقيقت بخدا***كس بدادش نرسد هر چه كه فرياد كند

در حقيقت سوي جانان نگران باش كه او***دل ويران تو از مهر خود آباد كند

الف قامت ضامن نشود دال اگر***راستي را بجهان پيشه خود شمشاد كند

شانه بر گيسوي پرچين تا كه دلبر ميزند***طعنه در بازار چين بر مشگ و عنبر ميزند

گر نقاب از ماه رويش بفكند يك سونگار***مهر و مه ديگر كجا در آسمان سر ميزند

از كمان ابرويش گر تير مژگان بگذرد***بي امان سر بر دل خورشيد خاور ميزند

مي گماري گر ببيند مستي چشمش بدهر***كي دگر دستي به جام و لب بساغر ميزند

خضر در ظلمات خطش رفت و خورد آب حيات***كاتش حسرت از اين غم بر سكندر ميزند

خال هندويش ببيند گر در اين عالم خليل***آشيان در قلب آذر پور آذر ميزند

غنچه لعل لبش را چون گشايد در كلام***طوطي شيرين سخن كي دم ز شكر ميزند

در جنان از قامت طوبا مثالش بيدريغ***طعنه بر غلمان نگار حور منظر ميزند

ضامنا هر كس كه اوصاف محمد عليه السلام را شنيد***چون بلال از جان دم از الله اكبر ميزند

در هر دو جهان ما را جز يار نميگنجد***در دل چو بود نورش زنگار نمي گنجد

انوار نمي گنجد در سينه پر زنگار***در سينه پر زنگار انوار نمي گنجد

از صبح ازل ما را تا شام ابد در دل***جز مهر ولاي دوست ديار نمي گنجد

خلوت كه جانانست دل هاي محبانش***آنجا كه بود دلدار اغيار نمي گنجد

علم و عمل اي زاهد اين هر دو بود با هم***گر نيست تو را كردار گفتار نمي گنجد

از جهل و خطا بگذر در كبر و ريا منگر***با شرع نبي هرگز اين چار نمي گنجد

هر كس كه بدامانش زد دست طلب ضامن***در باغ جنان گنجد در نار نمي گنجد

آنان كه دل ز دنيا با ياد حق بريدند***چون طايران حق جو سوي بقا پريدند

مرغان باغ جنت از شور زار دنيا***بس دامها بديدند يكدانه برنچيدند

حربا صفت چو گشتند محو لقاي جانان***مهر ولاي او را بانقد جان خريدند

مردان حق ندارند زين دهر دون تمنا***زيرا كه راه عقبا با چشم دل بديدند

پاي سعادت الحق در راه حق نهادند***دست از جهان فاني يگبارگي كشيدند

بار سفر ببستند از اين جهان و رفتند***بس طعنه ها كه آنان از آن و اين شنيدند

ضامن مباش غافل از كاروان عقبا***همراه كاروان شو بنگر كجا رسيدند

مرا ساقي مي باقي چو در پيمانه ميريزد***بنازم همت او را كه استادانه ميريزد

بريز اي ساقي مستان به جامم باده الوان***كه بر دامانم از مژگان ز غم دردانه ميريزد

بهنگامي كه بر زلفش زند جانانه ام شانه***هزاران دل از آن شانه زهر دندانه ميريزد

نه تنها زلف پر چينش جهانرا كرده پرآشوب***هزاران فتنه از آن نرگس مستانه ميريزد

چنان شمشير ابرويش بخونريزي بود ماهر***كه خون آشنا و مردم بيگانه ميريزد

كمان ابرويش نازم كه ناوكهاي مژگانرا***شهاب آسا پي قتل من ديوانه ميريزد

نه تنها ضامن از هجرش سمندر وار ميسوزد***به عشق شمع رخسارش پر پروانه ميريزد

آيا شود كه يار ز من باخبر شود***آري اگر كه ناله من با اثر شود

ياقوت لعل يار بود قوت دل ولي***هر تشنۀ كه ميمكدش تشنه تر شود

هر تير كينه ئي كه بشد از كمان او***اين قلب چاك چاك من او را سپر شود

گفتم بنفس پيروي عقل كن بگفت***خر مهره كي شبيه به در و گهر شود

رندي كه دم زند ز سخن پيش عارفان***كي پير سالخوردۀ صاحب هنر شود

هر كس كه خواست آب بقا را خورد چو خضر***بايد براه دوست بسر ره سپر شود

هر تو نهال را كه كند غرس باغبان***در هر بهار ميوه نيكش ثمر شود

كي سوزدم جگر پي اموال روزگار***دائم ز هجر يار مردا ديده تر شود

گر شرح حال خويش بگويم بكافري***سوزد دلش بحال من و خونجگر شود

ضامن صبور باش و ز حافظ شنو سخن***ترسم كه اشك در غم ما پرده در شود

آه يتيم گر ز زمين شعله ور شود***يگباره نه فلك همه زير و زبر شود

نخلي كه در بهار پر از بارو بر شود***فصل خزان مصون ز جفاي تبر شود

هر نونهال ميوه نيكو برآورد***با سعي باغبان به بهاران ثمر شود

طفلي كه از مشيمه مادر شود برون***همراه كاروان ز سراي دو در شود

روزي بكار خويش گره گر تو را فتاد***كاري مكن ز جهل كه از بد بتر شود

دست قضا گرفت گريبان هر كه را***گر عارف زمانه بود كور و كر شود

هر كس نجست خضر رهي بهر خود بدهر***شكي نباشدش كه رهش دورتر شود

از زاهدان خشك مپرسيد سر عشق***كي طفل ني سوار باوج قمر شود

غير از ولاي حيدر و آلش به هر دو كون***كو رهبري چنين كه مرا راهبر شود

طفلي نزاد مادر گيتي بروزگار***چون شير كردگار كه او حيه در شود

در روزگار فخر پسر باشد از پدر***غير از علي كه بود كه فخرپدر شود

ضامن بگير دامن سلطان دين علي***زيرا كه خاك در كف او سيم و زر شود

بدهر فاني چرا بشر دليري كند***درسر پيري كجا معركه گيري كند

دست قضا و قدر مي زندش بر زمين***در بر هر ناتوان هر كه دليري كند

زهره ندارد كسي در بر گرگ اجل***كوس دليري زند يا كه اميري كند

صعوه كجا پنجه در پنجۀ شاهين زند***رو به شل كي توان دعوي شيري كند

تا كه تواني بگير دست ز هر ناتوان***همت عهد شباب ياري پيري كند

دعوي مردانگي از چه كند در جهان***هر كه به پيش صغير ناز كبيري كند

مرد هنرور كيست كز ره صدق و صفا***پيش كبيران دهر پيشه صغيري كند

بگذرد از شاهي كون و مكان بيدريغ***در بر شاه جهان هر كه وزيري كند

دولت جاويد يافت هر كه چو ضامن ز صدق***بر در درگاه حق عجز فقيري كند

عالم اگر نبود ز عالم نشان نبود***عالم اگر نبود زمين و زمان نبود

عالم اگر نبود خداوند لايزال***مشتاق آفرينش كون و مكان نبود

عالم اگر نبود كه گويد كلام حق***هرگز كسي براه حقيقت روان نبود

عالم اگر نبود كه تفسير دين كند***ما را خبر ز دين نبي در جهان نبود

عالم اگر نبود كه رهبر شود بخلق***ما راد گر ز قلزم هرمان امان نبود

عالم اگر نبود كه باشد پناه ما***ما را بسر هنوز هواي جنان نبود

عالم اگر نبود بگيتي ز شاعران***آثاري از بلاغت و نطق و بيان نبود

عالم اگر نبود ز ضامن بروزگار***اشعار دل پسند و بيان روان نبود

هر كه بر شور عشق حيدر كرار دارد***كي بعالم خوف و بيم از چرخ كج رفتار دارد

هر كه را دردل نباشد مهر شير حق علي***گو چه فرق اندر جزا با فرقه كفار دارد

هر كه از صدق و صفا دم از ولايش ميزند***در قيامت گو چه غم از دوزخ و از نار دارد

دست حاجت ار بري بر نزد شاهي كز شرف***قد پي تعظيم او خم گندب دوار دارد

منبع جود و كرم درياي احسان مرتضي***آنكه خدام درش از پادشاهي عار دارد

آنكه از بهر يتيمان وز براي بيوگان***زاسمان جود و بخشش ابر گوهر بار دارد

ضامن از درگاه شاه اوليا رخ بر متاب***زانكه بر سويت نظر آن سيد ابرار دارد

از ازل ديده من جز بنواي شاه نبود***غير مهر مه روي تو مرا ماه نبود

آهوي چشم مرا اي بت طناز بدهر***جز بصحراي تواش راه چراگاه نبود

بارها عرصه اين دهر كهن پيمودم***همچو من در غم تو عاشق جانكاه نبود

خواستم كز غم هجران تو آهي بكشم***ديدم اين سينه من لايق آن آه نبود

مي خورد تير ملامت ز كمان خانه غم***آنكه از مستي چشمان تو آگاه نبود

از صباوت بدل ضامنت اي نور بصر***جز ره مهر ولاي تو دگر راه نبود

هر كه چون لاله بدل داغ تو دلبر دارد***كي ميسر شودش تا ز تو دل بردارد

هر كه چون خضر بنوشد ز لبت آب حيات***كي سر آب بقاء همچو سكندر دارد

ذره مهر تو را هر كه بدل داشت بدهر***كي توان گفت حذر از صف محشر دارد

آنكه غرق است بدرياي ولاي تو مدام***كي سر تخت جم و افسر نوذر دارد

عاشقي را كه تواش در دو جهان معشوقي***كافر است جز تو اگر دلبر ديگر دارد

سرور و رهبر و حامي و مددكار گرفت***هر كه از صدق بكف دامن حيدر دارد

خوفي اندر دل ضامن نبود در دو جهان***تا بدل مهر علي ساقي كوثر دارد

هر كه از بخل و حسد هم نوع خود را خار دارد***در دو عالم كي تماسي با گل و گلزار دارد

ايكه داري همچو بلبل دعوي نطق و بيان***بلبل اندر باغ و بستان كي چنين كردار دارد

گر تو همچون بلبل استي عاشق رخسار گل***رو بگلشن بين چسان گل در كنارش خار دارد

خارشو تا گل شوي در پيش چشم اهل عرفان***ور نه در گلزار عالم باغبانت عار دارد

همچو خورشيد فلك شو فيض بخش اهل عالم***تا تو را روشن دو عالم ايزد دادار شود

همچو عقرب نيش كمتر زن بقلب ناتوانان***گر بخواهي در جزا حق ايمنت از نار دارد

هر درختي خشك گردد تيشه ميآيد بفرقش***اره كي برد نهالي را كه دائم بار دارد

هر نهالي راست رو شد سقف ايوان شد مكانش***گر ره كج پيشه سازد تيشه باوي كار دارد

گوش كن گفتار ضامن ورنه زين اشعار شيرين***از دو لعل شكر افشان در جهان بسيار دارد

الا اي آنكه فكرت را بجز درهم نميباشد***در اين صحراي بي پايان بغير از غم نميباشد

گمان كن در زبر دستي تو شمكوس شميلادي***بدرد مرك هرگز حيله رامرهم نميباشد

اگر بر زور مينازي اجل گيرد گريبانت***گرفتم آنكه نيرويت كم از رستم نميباشد

اگر يك روز مهلت از اجل خواهي ترا گويم***بهايش را سراسر مالك اين عالم نميباشد

بكش لختي عنان بر درگه سلطان خوباني***كه برتر از لواي او دگر پرچم نميباشد

در اين دهر خطرانگيز ضامن را بود تا جان***بيانش را بغير از حيدر و خاتم نميباشد

دلم بياد سر زلف يار افتد و خيزد***بسان ناقه كه در زير بارافتد و خيزد

نشد شبي كه سر مرا نهم به بستر راحت***چو گوي درخم چوگان يارافتد و خيزد

نواي عشق توام ميكشد بجانب بستان***چو بلبلي كه بهر شاخسار افتد و خيزد

هواي مستي چشمت فتاده بر دل زارم***چنانكه مست بهر ره گذار افتد و خيزد

ز هجر دوري رويت ز پا بيفتادم***بگير دست كه بيمار زار افتد و خيزد

غزال نرگس مستت دلم فراري داد***چو آهوئي كه بهر كوهسار افتد و خيزد

نظر به ضامن دل خسته كن ز راه محبت***كه از فراق تو زار و نزار افتد و خيزد

ايكه شاهان جهان جمله تو را دربانند***روز و شب بر سر خوان نعمت مهمانند

ژنده پوشان ره كوي تو با فقر و فنا***هر يك از رتبه بشاهان جهان سلطانند

يوسف مصر بقائي تو و يوسف زنخان***گوشه چاه زنخدان تو در زندانند

در پي خال لب نوش تو اي آب حيات***خضر و الياس و سكندر همه سرگردانند

عاشقانت همه ناديده بهشت رخ تو***فارغ از طوبي و از حوري و از غلمانند

يك نظر كن سوي عشاق كه پروانه صفت***همه بر شمع جمال تو بلا گردانند

جمله مرغان خوش الحان بچمن چون ضامن***از براي گل رخسار تو در افغانند

تا چو حربا رخ خورشيد تو حيرانم كرد***در بيابان جنون بي سر و سامانم كرد

جلوه حسن تو اي صدر نشين ملكوت***فارغ از حوري و از روضۀ رضوانم كرد

سالها در طلب كوي تو بودم چون مور***تا كه عشق آمد و برتر ز سليمانم كرد

كافرم گر بكسي غير تو ايمان آرم***زانكه كفر خم زلف تو مسلمانم كرد

گفته بودم نخورم باده و مستي نكنم***ياد چشمان خمار تو پشيمانم كرد

منم آن يوسف صادق كه خم ابرويت***گوشۀ چاه زنخدان تو زندانم كرد

آخر اي ماه ملاحت ز ره مهر ببين***همچو يعقوب فراق تو پريشانم كرد

در فراق تو كنارم دويم است از چپ و راست***چشمه چشم بسي اشك بدامانم كرد

ضامن از دانه خال لب آن نوش دهان***دمبدم گوي كه خوش مرغ خوش الحانم كرد

هواي قرب جانان هر كه از پا تا بسر دارد***نظر از سيم و زر بندد ز دنيا دست بردارد

مس جانرا خدا جو از عبادت كيميا سازد***نه همچون خواجه اندر سر هواي سيم و زر دارد

بنازم همت عاشق كه از هجران معشوقش***سهاب آسا روان سيل سرشگش از بصر دارد

نسيم وصل جانان ميوزد روزي بدل خوني***كه از هجران ز سر تا پا فغان در هر سحر دارد

چو اندر باغ نخلي ريشه اش بر آب ره يابد***از اين رو باغبان زان نخل اميد ثمر دارد

اگر خواهي بداني كيست آن دلبر بجان گويم***نكونامي كه بر كف رايت فتح ظفر دارد

يقين دانم حيات جاودان يابد از آن سرور***كسي كز بهر چوگانش بتن چون گوي سر دارد

علي عالي اعلا امم ثامن ضامن***ولي والي والا كه بر شاهان نظر دارد

كجا از در براند ضامن دل خون محزون را***شهنشاهي كه از حال دل آهو خبر دارد

بتي دارم كه چون يوسف مرا در چاه ميخواهد***ز ماهي دود آهم را روان بر مه ميخواهد

هزاران دل بيك موبسته در چاه زنحدانش***هنوز آشفته گان عشق را در چاه ميخواهد

ندانم كي دل سنگش ز آهم نرم ميگردد***همي دانم كه از من هر نفس صد آه ميخواهد

بيغما كفر گيسويش دل و دين برده از دستم***چه سازم باز دل آن دلبر دلخواه ميخواهد

سپاه زنك را در روم رويش داده خوش منزل***كه اندر جبه لشگر خيمه و خرگاه ميخواهد

چو اسكندر مراز آن خال همچون خضر و الياسش***بظلمات از پي آب بقا گمراه ميخواهد

سر ياري بمسكينان ندارد آن بلند اختر***كه از دامان خود دست مرا كوتاه ميخواهد

خوشا روزيكه آن شيرين من فرهاد نالانرا***لبش را با لبم چون كهربا و كاه ميخواهد

كسي كز جان غلام شاه عشق از پاي تا سر شد***كجا ديگر در اين عالم جلال و جاه ميخواهد

رموز عشق محمود و اياز آنكس خبر دارد***كه برتر از گهر در كلام شاه ميخواهد

بنازم عشق ليلي را كه مجنون ساخت مجنون را***چنين عشق و جنوني ضامن از الله ميخواهد

همچو ظلمت كز فروغ شمس روشن ميگريزد***جاهل از هر عالم و عالم ز كودن ميگريزد

جاهل گمراه نادان در فرار از پير دانا***همچو شام تيره ئي كز صبح روشن ميگريزد

هر كه چون من سيم دل بر تار زلف يار بندد***كي دگر از دام اين زنگي پرفن ميگريزد

ناوك مژگان جانان بگذرد از جسم و از جان***همچو پيكاني كه از خفتان و جوشن ميگريزد

در بيابان جنون با رأي عقل از نفس سركش***من گريزانم چه سنگي كز فلاخن ميگريزد

گر گذارد بتپرستي يك قدم در صحن مسجد***از بت و بتخانه و دير و برهمن ميگريزد

چون بطرف باغ و بستان ميوزد باد بهاري***خار و خس از صحن گلشن سوي گلخن ميگريزد

طوطي طبعم چو گردد نغمه زن بر شاخه گل***بي سخن زاغ و زغن از باغ و گلشن ميگريزد

اردوي ارديبهشت چونخيمه اندر فرودين زد***لشگر دي مه بسداري بهمن ميگريزد

اين غزل را در گوشش عارف دانا نمايد***گر چه گوهر ناشناس از طبع ضامن ميگريزد

هر آنكسي كه غزل عاشقانه ميسازد***نوا و نقمۀ چنك و چغانه ميسازد

ببين چگونه بعشق جمال گل بلبل***بطرف باغ چو قمري ترانه ميسازد

هماي بخت و سعادت اگر كند ياري***ز باب بر سر افلاك لانه ميسازد

ز عاشقان گله هرگز مكن تو اي زاهد***كه عشق در دل عشاق خانه ميسازد

خرابي دلت آنروز ميشود آباد***كه مرغ عشق در او آشيانه ميسازد

ز استخوان تن خويش عاشق صادق***براي طرۀ دلدار شانه ميسازد

سمن بري كه دو گيسو نموده ارغمار***يقين كه بهر من او تازيانه ميسازد

خوشم كه ناوك مژگان آن كمان ابرو***هميشه سينه ما را نشانه ميسازد

نبسته دل به جهان تا كنون بكس ضامن***بياد دلبر خود با زمانه ميسازد

آب بقاست لعل لب جانفزاي يار***كز او گرفت عمر ابد خضر كامكار

سيمين و تابناك بود مهر و مه ولي***سيمين مهر و ماه كجا و رخ نگار

روشن ز نور عارض او گشته عرش و فرش***هر سال و ماه و هفته و هر ليل و هر نهار

آسمان رواج داده بعالم متاع حسن***كاتش كند ز گرمي بازار او فرار

رفتم بباغ و راغ بياد گل رخش***آواز مرغ زار شنيدم ز هر كنار

رفتم بصد اميد به چينم گلي ز شاخ***ديدم كه لاله از غم او گشته داغدار

بلبل بشاخ گل به ترنم بياد اوست***كز نغم ميبرد ز دل عاشقان قرار

پنهان ز چشم سر شده گر آن صنم ولي***در پيش چشم دل بيقين هست آشكار

ضامن بگو به يار بيا و ببين چسان***جان جهانيان بلب آمد ز انتظار

ايكه مستي در جهان از باده كبر و غرور***رو بفكر توشه باش از بهر هنگام نشور

تا بكي باشي بفكر مال دنياي دني***كس نبردي مال دنيا را بهمره سوي گور

بايدت از بهر ناني تن دهي در زير كار***تا ز كس منت نيايد بر تو اندر هرامور

آخر از اين دهر دون بگذر كه ميگردد ترا***مسكنت در زير خاك و هم نشينت مارومور

يكنظر كن سوي گورستان ببين از جور چرخ***پادشاهان جهان هر يك بسان سلم و طور

با عروس مرگ اسكندر شدي دست و بغل***آنكه عالم را مسخر كرد بهر خود بزور

ضامنا تا چند در خوابي دمي بيدار باش***ميزند بر هم تو را باد اجل بزم سرور

ما كه اعمي گشته ايم دلغمين و خونجگر***در خراب آباد عالم فارغيم از گنج زر

شكر حق گوئيم ما زين رو كه اعمي گشته ايم***تا نيفتد يكنظر ما را بناموس بشر

كور نابينا بچشم دل ببيند چاه را***ليك بينا باشد از نخوت زهر ره بيخبر

گر نشد بينا دليل راه نابينا چه غم***با عصا و با توكل بگذرد از هر خطر

ما ز پا افتادگان را كس نگردد دستگير***غير خلاق خلايق آن خداد دادگر

در مديح شير يزدان تا كه ما دم ميزنيم***از دهان ما بدامان دمبدم ريزد گهر

در طريق دين احمد ضامنا در روزگار***چشم دل باز است ما را گر نباشد چشم سر

تا بتار طرۀ جانان گرفتارم هنوز***از فراق ماه رخسارش دل افكارم هنوز

از براي خال هندويش بعالم روز و شب***از ره صدق و صفا سرگرم گفتارم هنوز

در جهان نزد محبانش گل خوشبو منم***نزد بدخواهان جانان گر ز غم خوارم هنوز

در بر اهل ادب شادم از اين كز جان و دل***مهر جانان را بنقد جان خريدارم هنوز

كي كنم خوفي ز محشر ضامنا زيرا كه من***خادم درگاه شاهنشاه ابرارم هنوز

ايكه بغير از تو نيست چشم اميدم بكس***ببين چه مرغي ز غم افتاده ام در قفس

بسكه ز عشقت مدام در قفس روزگار***آه و فغان كرده ام فتاده ام از نفس

نوگل خندان من توئي كه اندر جهان***لطف تو شامل شود شها بهر خار و خس

اي شه اقليم جان اي كس ما بي كسان***بيكس و يار و معين منم بدادم برس

مرا كه در دل بود مهر تو اي نور حق***كجا كنم در جهان ميل هوا و هوس

ضامن دلخون منم كه ميكنم طوطيا***غباري از خيزدت شها ز سم فرس

ايكه باشد چشمه چشم ترت دلجوي خويش***جسم جان از پاي تا سر شوي ز آب جوي خويش

دست كين بر روي كس بيرون نياور ز آستين***تا نسازي نيلي از سيلي رخ نيكوي خويش

خاطر جمعي پريشان تا نسازي نيستي***لاغر و افسرده و آشفته همچون موي خويش

خواهي ار روزي نگردي بنده احسان خلق***روزي خود را بكف آور تو از بازوي خويش

نفس بد فرجام دون را از حصار تن بران***با سپاه عقل و تيغ عشق و با نيروي خويش

چون شدي سر تا بپا با آشنايان آشنا***ره مده از جان و دل بيگانه را در كوي خويش

كعبۀ دل را صفا از سعي بنما چون خليل***تا كه خلق خوش برآري دمبدم از خوي خويش

همت پير خود بر گو ثناي هشت و چار***در شباب از طبع بكر و از دم حق گوي خويش

ابيض محمود ضامن نامۀ اعمال ساز***تا كه چون موي اياز اسود نسازي روي خويش

اي دل گدات دولت دين باشد و شاه باش***در هر مقام پيرو امر اله باش

با سر طريق عشق به پيما و زين روش***بر تخت بخت در دو جهان پادشاه باش

بيگانه شو ز نفس و بعقل آشنا ز جان***زين رو خداي را همه دم در پناه باش

اطعام كن مدام به ايتام و زين ثواب***در هر دو كون از پي دفع گناه باش

نور و ضيا ز فيض بخلقان به بخش ونيز***در سال و ماه صبح و مسا مهر و ماه باش

در گلستان دهر بشو خار و در عوض***در باغ مخلد لاله رخسان را گياه باش

ضامن چو خواجه شعر بگو از ره ادب***وانگاه در طريق چو مردان راه باش

اي بشر در باغ عالم نوگل بي خار باش***مردم آزاري مكن كمتر پي آزار باش

يا بنزد باغبان نشو و نما كن همچو گل***يا بپيش اهل عرفان تا قيامت خار باش

يا مطيع نفس دون شو يا ببر فرمان عقل***يا غلام خواجه شو يا بنده دادار باش

يا طواف كعبه كن يا ره رو بتخانه باش***يا به مسجد آشن يا خانۀ خمار باش

يا چو حاتم پيشه كن لطف و كرم جود و سخا***يا چو قارون در زيان از سود هر دينار باش

يا خليل آسا ز جان از كعبه دل بت شكن***يا بآتش غوطه ور هر دم سمندروار باش

يا بعالم كاوه حداد شو از راه صدق***يا كه چون ضحاك دائم همنشين مار باش

يا مگو هرگز انا الحق يا مشو پابند جان***يا كه چون منصور انا الحق گو فراز دار باش

يا چو مردان طريقت در حقيقت دم بزن***يا بشو لال و سراسر خالي از گفتار باش

يا چو بوتيمار ضامن شو خموش و دم مزن***يا كه دل روزن تر از منقار موسيقار باش

اين جهان دايه و اين خلق همه طفلانش***واي از اين دايه كه پر زهر بود پستانش

از چه بيدار نگردد بشر از خواب گران***كه خداوند جهان خلق نمود انسانش

حيف از اين عمر كه در راه خطا صرف شود***در حقيقت تو بپايان برسان دورانش

چيست دنياي دني هست پر از محنت و غم***پس رها ساز ز كف از دل و جان دامانش

رفت شداد كجا با همه رب النوعي***كرده از پيرهن گبر فلك عريانش

كوسكندر كه سراسر همه آفاق گرفت***كرده با خاك زمين گرگ اجل يكسانش

كو جلال و حشم و مال و منال خسرو***بكجا رفت فريدون وچه شد گردانش

كو همان شمع سوار و بكجا شد عطرد***گونريمان و چه شد سام وچه شد دستانش

كو دو بازوي تهمتن بكجا شد سهراب***كو فلامرز و جهانگير وچه شد جولانش

هر كه يك لحظه كند خنده در اين دار فنا***ميكند چرخ فلك تا به جزا گريانش

دل بر اين چارصباي هوس انگيز مبند***قصه آنست كه شيرين بشود پايانش

گربدرياي محن غرق شود مرد خداي***باولاي شه مردان چه غم از طوفانش

(ضامن) از سعدي شيراز سخن گوي كه گفت***صاحبا عمر عزيز است غنيمت دانش

ساقيا دلم چون خم ميزند دمادم جوش***دين و دل ز من بستان جرعۀ ميم بفروش

از خمار مي تا كي در فغان شوم چو ني***خم خمم بياور مي تا رها شوم از جوش

از ره كرم ساقي ده مرا مي باقي***تا بكي ز مشتاقي بار غم كشم بر دوش

باده از الست آور دمبدم بده ساغر***تا شوم من مضطر مست و بيخود و مدهوش

خواهم آرم از گفتار نغمه همچو موسيقار***تا بكي چو بوتيمار گوشه ئي شوم خاموش

طوطي شكر بارم در مديح دلدارم***همچو ني نوا دارم گر دهي تو بر من گوش

نغمه هاي زير و بم دمبدم زنم هر دم***زآنكه بسته ام محكم سيم دل بتار موش

آن نگار بي پروا كافرو مسلمانرا***دين و دل كند يغما حلقه حلقۀ گيسوش

دلبر مسلسل مو فتنه جو و آتش خو***مهر و مه بود چون گوهر دو در خم ابروش

آن شهنشه خوبان وان مه سپهر جان***هوشم از سر اي ياران برده نشۀ داروش

سر خالق اكبر صهر شخص پيغمبر***شاه ملك دين حيدر بر درش بدرمان كوش

دم مزن دگر ضامن طبع تو بود الكن***جامۀ ريا بركن خلعت حقيقت پوش

چشم دل را باز كن بنگر بپيش پاي خويش***تا عيان گردد مكان و منزل و مأواي خويش

تا بكي در خواب غفلت لحظه ئي بيدار شو***باز كن در راه عقبا ديده بيناي خويش

عاقبت گرگ اجل صياد صيد جان شود***همچو شير شرزه سازي از چه ناخنهاي خويش

كو رسوم رستم و زلزال زال و كبر طوس***جمله را در خاك بنگر قامت رعناي خويش

مرغ دل را از چه سازي در پي آب و هوا***بايد اينجا واكني در باغ رضوان جاي خويش

مزرع دنيا براي آخرت تخمي بكار***حاصل امروز را برچين تو در فرداي خويش

همچو خورشيد فلك شو فيض بخش عالمي***تا كه آيد بر تو فيض از خالق يكتاي خويش

گر بگيري دست هر افتاده از پا را بدست***بر فراز نه فلك شايد گذاري پاي خويش

همچو موسي طور دل را پاك كن آئينه سان***تا كني فرعون نفست مهلك درياي خويش

شعر بي مضمون چو جسم مرده باشد ضامنا***گوهر مضمون برآر از طبع گوهر زاي خويش

اي جوان دوران پيري ميرسد هشيار باش***از چه رو در خواب غفلت رفته ئي بيدار باش

در جواني دست هر پيري ز راه مهر گير***وز طريق مهرباني با غمش غمخوار باش

تا تواني زابر رحمت تشنه ئي سيراب كن***وندر اين دنيا و آن دنيا مصون از نار باش

پرده از اسرار مردم برمدار اندر جهان***در حقيقت پيروي از حق كن و ستار باش

گر مقام نيك ميخواهي ز حي لايزل***زهد و تقوا پيشه كن چون ميثم تمار باش

روسفيدي جان من گر خاهي اندر نشأتين***شمع بزم تيره روزان در شبان تار باش

صدق سلماني طلب ساز و صفات بوذري***وز ره صدق و صفا چون جابر انصار باش

در طريق حق پرستي شو زجان ثابت قدم***همچو سلمان در مسلماني نكورفتار باش

بنده دام هوس تا چند خواهي مرغ دل***در هواي عشق جانان جعفر طيار باش

تارمق داري به تن غير از طريق حق مپوي***تا نفس داري بدين احمد مختار باش

از علي و يازده فرزند او امداد خواه***وز مديح عترت اطهار برخوردار باش

(ضامن) ار خواهي رهائي قنبر آسا در جهان***از دل و از جان غلام حيدر كرار باش

بتي دارم كه گيسوي كمندش***ببسته دست و پايم را ببندش

نهادم سر بكويش از دل و جان***شوم پامال آن سم سمندش

به آذر چون سمندر خانه سازم***پي آن دانۀ خال سپندش

مرا آذر شود برداً سلاما***اگر بوسم دو لعل نوش خندش

مصفا كرده ام آئينۀ دل***كه بينم ماه روي دل پسندش

كجا (ضامن) تو با اين عمر كوتاه***به چنگ آري سر زلف بلندش

سوختم پروانه سان در عشق دلبر پاي شمع***ساختم با سوختن شب تا سحر در پاي شمع

تار زلفش كرده يغماي دل ديوانه را***كز نواي طبع گشتم نغمه آور پاي شمع

چون سمندر آشيان گيرد بآذر مرغ دل***هر زمان كايد سر از زلف بخاطر پاي شمع

فتنه چشمان مستش كرده مدهوشم چنان***كز كف ساقي ندارم ميل ساغر پاي شمع

هر شب از داغ گل روي نكويش ميزند***خار غم در سينه ام تا صبح نشتر پاي شمع

جذبه عشقش نه تنها كرده حيرانم بدهر***بلكه نشناسم سر از پا پاي از سر پاي شمع

رشتۀ الفت ز هر جانب گسستم در جهان***دل به مهر يار بستم تا به محشر پاي شمع

ايكه ميپرسي ز عاشق شرط وصل يار چيست***كشته پروانه را از عشق بنگر پاي شمع

لب فرو بند باز سخن (ضامن) كه ترسم زين غزل***آتش اندازي ز تو پروانه را در پاي شمع

دارم ز سير باغ و تماشاي گل فراغ***كز هجر او مراست بدل همچو لاله داغ

خرم دمي كه جان دهم و بنگرم رخش***از اين و آن چرا كنم از يار خود سراغ

چون رو كنم بباغ كه بر جاي بلبلان***يكجا زغن نشته و يكسو نشسته زاغ

با خط سبز يار و رخ چون بهشت او***كي جلوه در نظر كندم طرف باغ و راغ

ما را بس است سير گلستان روي او***از بهر ديگران بگذاريم سير باغ

از دل زدايدم غم و اندوه روزگار***ساقي اگر ز لطف كند باده در اياغ

شبهاي تار من همه چون روز روشن است***از جام مي بدست اگر آيدم چراغچ

كي گوش ميكنم سخن زاهدان خشك***پير مغان گرم كند از باده تر دماغ

ضامن بپاي خم پس از اين سر نهد مدام***برگو به آن كسي كه بگيرد از او سراغ

چنان ز جور فلك در جهان شدم غمناك***كه سينه ام شده از درد و رنج و غم صد چاك

ز دست جور مخالف خروش افغانم***رسد ز عالم خاكي بطارم افلاك

ز تند باد حوادث در آتش و آبم***كجاست گرگ اجل تا مرا كشد در خاك

بقاي عمر من اندر فناي من باشد***كه از جانب اجل در جهان ندارم باك

ز تنگ ناي لحد كي چو ني نوا دارد***كسيكه آينه سان كرده لوح دل را پاك

چگونه روز جزا قد علم كند چون سرو***كسيكه قامت او از گنه بود چون تاك

بگوش جان شنوم هر چه عقل خود گويد***كه همچو نفس دني نيست دشمن سفاك

دليل ره شودم مهر آن شهنشاهي***كه عقل مي نكند قدر قدرتش ادراك

مرا چه غم بجزا ضامنا كه در دل هست***ولاي آل محمد صلي الله عليه و آله و سلم شهنشه لولاك

يارب ز طعنه هاي حسودان بوالفضول***تا كي بروزگار من خسته دل ملول

گشتم گه شباب ز غم پير و ناتوان***از بس زنند زخم زبانها مرا جهول

بر مه خورم قسم كه مرا خواهم اين زمان***خورشيد عمر در فلك تن شود افول

من راضيم بمرك ندانم اجل كجاست***خرم دمي كه در بر من او كند نزول

گر مرغ روح از قفس تن پرد چه غم***با لطف حق بقصر جنان ميشوم دخول

در عشق يار منت اغيار تا كجا***خواهم فناي خويش خدايا بكن قبول

ضامن براه عشق كجا پي برد كسي***در اين طريق واله و مفتون بود عقول

در قمار عشق ايدل نقد جانرا باختم***بردم از سر تا بپا خود را بغم انداختم

عشق را نازم كه اندر ملك عالم سربسر***نقد هستي را بنرد عشق جانان باختم

در شب هجران جانان از پي صبح وصال***همچو آهن در شرار ناله ها بگداختم

سوخت جانم ز آتش دل پاي تا سر بسكه من***روز و شب با سوختن در هجر جانان ساختم

يافتم در ملك عالم تا طريق عاشقي***جاي پا از جان و دل باسر در اين ره تاختم

سالها پروانه سان گشتم بگرد عارفان***تا ز نور شمع دانش لوح دل پرداختم

در هواي ناصر دين شاه ايمان قطب شرع***خويش را منصوروش بردار غم افراختم

ضامنا عمري تفحص كردم اندر روزگار***خضر راهي جز ولاي مرتضي نشناختم

بسكه با سوز درون همچون سمندر ساختم***پاي تا سر زآتش دل مرغ جان بگداختم

شهرۀ شهر است اين مطلب كه از صدق و صفا***سال و مه صبح و مسا با درد هجران ساختم

گوي سبقت را بدر بردم ز ميدان سخن***نقد جانرا تا مشق روي دلبر باختم

تا شد از علم و درايت سينه ام كانون عشق***زنگ آزر و آرزو از لوح دل پرداختم

از كمان معرفت با همت نام علي***ناوك دل دوز بر چشم حسود انداختم

چون زدم باراي دانش دم ز مدح مرتضي***رايت عرفان ببام نه فلك افراختم

ماند در معراج مدحش رفرف طبعم ز راه***بسكه خنك عشق را اندر ثنايش تاختم

اندر اين ظلمات عالم خضر راهي ضامنا***غير مهر سر حق صهر نبي نشناختم

روز ما را كرده ترك ترك درد آشام شام***مي ندانم كي شود آن يار دل آرام رام

غير خون دل مرا نبود ز داغش قوت صبح***جز سرشك ديده در هجرش ندادم شام شام

از كمند زلف ايدل در پي يغماي جان***پاي تا سر دارد اين صياد سيم اندام دام

دور از چشمانن مستش كي درآيم از خمار***گر دهد ساقي مرا ز آغاز تا انجام جام

ديگرم با كوثر و تسنيم و زمزم كار نيست***گر بگيرم از لب لعلش من ناكام كام

در تمام عمر ياران از پي وصلش ز شوق***راه عشقش را گذارم اندر اين هنگام گام

خواهم اندر كاف و نون هر دم ز عين وش وقاف***قامت همچون الف را در بر اسلام لام

جان بقربان مقام شهرياري كز ازل***ميشوند از فيض خاصش تا ابد اطعام عام

كيست جز درياي رحمت كان احسان بوتراب***كز ره ياري دهد هر لحظه بر اتيام تام

با ولاي شير حق هر شيرخواري شير خورد***بوي خوش سازد از آن فرزند استشمام مام

مرحبا بر طبع ضامن كين چنين گويد بدهر***مدح شاهي كز نهيبش نيت از اصنام نام

اين جهان زندان تاريكست و من زندانيم***زير زنجير ستم در اين جهان فانيم

زورق جسمم بدرياي فنا شد غوطه ور***كي بساحل ميرسد اين كشتي طوفانيم

گشته ام پروانۀ شمع شب هجران مدام***تا رسم روزي بوصل آن مه نورانيم

همچو حر با محو آن خورشيد رخ تا گشته ام***گشته يكسر خلق عالم مات از اين حيرانيم

در فراق حجت حق يوسف آل عبا***كنج اين بيت الحزن يعقوب زار ثانيم

من كه يارب سيل اشگم شد روان يعقوب وار***كي ز چاه غيب آيد يوسف كنعانيم

ضامن آسا از دل و جان پاي تا سر در جهان***منتظر بر حجت حق از ره انسانيم

گر بخواهم شرح حال خويش را سازم رقم***اشگ گلگون بر كتابم ريزد از نيش قلم

بس گهر ريزد بدامان چشمۀ چشم ترم***گوئيا گرديده ام در ملك عالم غرق يم

تير بيداد و ستم تا راست آمد در دلم***قامت سروم كمان آسا از اين غم گشته خم

نوبهار عمرم از طوفان محنت شد خزان***يارب اين چرخ ستمگر دودمانم زد بهم

اي شه اقليم جان خون شد دلم سر تا بپا***تا بكي بنشينم از داغ تو در ظلم و ستم

اي سپهر دين و ايمان را مه و مهر مدام***روز روشن را نميدانم من از شب زين الم

شد افول ايمه ببرج تن مرا خورشيد عمر***چند ميخواهي ز هجرانت مرا در رنج و غم

تا بكي بنشينم از غم سر بزانو صبح و شام***خيز و بر چشمم قدم بگذار از راه كرم

پرده از رخ برفكن كن پاي همت در ركاب***از حدوث ذات پاكت گشته مقرون با قدم

با هزاران آه و افغان از پي صبح وصال***اين ثنا را شام هجران كلك ضامن زد رقم

ما گدايان شمع روي شاه را پروانه ايم***با شهنشه آشنا وز منكرش بيگانه ايم

تا كه دست شه بپا دارد لواي عدل و داد***گرد شمع قامتش از جان و دل پروانه ايم

كعبه دل چونكه ما را شد مقام حضرتش***فارغ از دير و كليسا و بت و بتخانه ايم

در ازل بر چرخ رفعت زد لواي خسروي***تا ابد ما مفتخر زين همت شاهانه ايم

در خم چوگان حكمش سر چو گو افكنده ايم***پيرو فرمان امرش سربسر مردانه ايم

از كرم گسترده تا خوان عطايش در جهان***سال و ماه و روز و شب از صدق در شكرانه ايم

تا كه ما را مرغ دل پر در هوايش ميزند***كي دگر در جستجوي نان و آب و دانه ايم

از خدا خواهيم همت كز مديحش دم زنيم***چونكه ما غرق نعم ز آن خسرو فرزانه ايم

كلك ضامن تا بدفتر نقش زد نام علي***بي خبر ما ديگر از هر قصه و افسانه ايم

اي نفس تا كجا ز بيت ميكشانيم***ترسم مرا بخاك مذلت نشانيم

از جور چرخ وز ستم نفس بي حيا***در روزگار سير از اين زندگانيم

اي عقل همتي كن و دست مرا بگير***خواهم ز چنك نفس ستمگر رهانيم

نخل مراد من ز الم گشته سرنگون***طي شد بهار عمر و چو برك خزانيم

بر ملك اينجهان بخدا پشت پا زنم***گر دست گيردم ز كرم يار جانيم

از بهر سيم و زر ز چه گويم ثناي كس***در مدح مرتضي بود اين در فشانيم

روزم سياه تر بود از شب شها ببين***از محنت زمانه رخ رعفرانيم

ضامن مگو بخلق بگو با شه نجف***زين پير زال پير شد آخر جوانيم

من از جفاي فلك آنچنان پريشانم***كه در جهان بلب آمد ز دست غم جانم

چنان ز سيلي ايام صورتم نيلي است***كه مي رسد بفلك بانك آه و افغانم

بسان صعوه اسيرم به چنگل شهباز***كه فارغ از گل و ريحان و باغ و بستانم

گواه حال تباهم بود رخ زردم***كه خون دل شب تار آيد از دو چشمانم

شكست كشتي عمرم چنانكه در عالم***هنوز در يم حرمان ز بيم طوفانم

ز شش جهت سپه غم ره فرارم بست***خوش آنزمان كه بگيرد اجل گريبانم

نه مستحق جحيمم نه در خور رضوان***غلام قبله ي هفتم شه خراسانم

مرا بهر دو جهان ضامنا چه غم كز شوق***به مدح ضامن آهو ز جان ثنا خوانم

در فراق رخ دلبر ز بس افغان كردم***دود آه دل غم ديده بكيوان كردم

روز من تيره تر از شب بود از بس بجهان***لاله سان داغ و را در دل نالان كردم

موي اسوده شده ابيض ز فراق رويش***چه دهم شرح غمش را كه چه با جان كردم

بتماشاي من آيند هم خلق جهان***بس خروش غم و افغان من حيران كردم

نوبهارم همه يكسر شده از غصه خزان***بسكه آتش بدل و سينۀ بريان كردم

در غم عارض گلگون و خط سبز نگار***رخ خود زرد چنان برك زمستان كردم

تا ببينم رخ ليلي وش خود چون مجنون***جاي در جلد سگ گله چوپان كردم

كوري منكر حسنش همه شب تا به سحر***همچو ضامن گهر اشگ بدامان كردم

تا درآن حلقه زلف تو گرفتار شديم***جمله انگشت نماي سر بازار شديم

تا بسر عشق تو داريم چه حاجت بطبيب***شكر و لله كه باين درد گرفتار شديم

تا كه در سلسله زلف تو دلها بستيم***ما پريشان شده گان محرم اسرار شديم

از لب لعل مسيحا دمت اي دوست ز شوق***نقد جان داده و يك بوسه خريدار شديم

در ازل مهر رخت تا فته اندر دل ما***زين سبب تا به ابد مشرق انوار شديم

اي طبيبا نظري كن سوي عشاق ز مهر***كز غم نرگس مستت همه بيمار شديم

شور عشق تو شرر زد جگر ضامن را***آنچنان سوخت كه ما جمله خبردار شديم

اگر اين نفس بگذارد كه من با عقل بنشينم***ز نخل آرزومندي پس از عمري ثمر چينم

برو اي نفس بي پروا كه پند تو ننيوشم***تو آن نفس بد انديشي كه داري رخنه در دينم

خراب آباد دنيا را دلم هرگز نميخواهد***بسي زين زال رستم كش در اين ويرانه غمگينم

بنزد حق چرا از خواجه گويم شكوه اي ياران***كه او برتر ز قارون است و من كمتر ز مسكينم

برو اي خواجه خود بين كجا داري خبر از من***كه شب تا صبح ميريزد ز ابر ديده پروينم

دل از هجر شهنشاهي بود ويران در اين عالم***كه صدها گنج قارون را در اين ويرانه مي بينم

بدل يك آرزو دارم كه وقت رحلت از دنيا***ولي حق وصي مصطفي آيد ببالينم

شود يار و معين و مونسم از راه دلجوئي***دمي كاندر مزار خويش مي خوانند تلقينم

الا اي آنكه ميگفتي بوقت مرك مي آيم***بيا كز دوري رويت برآمد جان شيرينم

ز دامان علي كي دست بردارم من اي ضامن***كه ميباشد مرا مهرش دو عالم دين و آئينم

هر صباحي كه من از خواب گران برخيزم***با خيال رخ آن سرو روان برخيزم

چند چون شمع نشينم بغمش اشك فشان***همچو پروانه ازين جان گران برخيزم

گر شبي بنگرم آن ابروي محرابي او***صبح صادق ز پي بانگ اذان برخيزم

در بر ناوك مژگان همان شير شكار***با قد خم شدۀ همچو كمان برخيزم

الف قامت من دال شد از بار غمش***زير اين بار گران از سر جان برخيزم

آن چنان در غم عشقش بجهان افتادم***كه ندانم من غم ديده چسان برخيزم

گر نسيم سر كويش بمشامم بوزد***با رخ زرد چنان برك خزان برخيزم

گر بميرم ز فراق رخ آن ماه جبين***در هوايش ز لحد ناله كنان برخيزم

يكشب از مهرا گر پيش من آن ماه نشست***از زمين تا بفلك رقص كنان برخيزم

تا ز عشقش بسر سدره بسازم مسكن***همچو ضامن ز سر خان جهان برخيزم

گر جرعۀ بكام ز جام فنا كنم***كي همچو خضر خواهش آب بقا كنم

ز اموال روزگار بجائي نمي رسم***دولت همين كه فخر ز فقر و فنا كنم

تا كي بدوش خويش كشم بار جرم خلق***خرم بود دمي كه سفر زين سرا كنم

تا درس عشق يار مرا شد بگوش جان***كي گوش بر نصيحت شيخ ريا كنم

خون جاي اشك ريزدم از ابر ديده گان***هرگه نظاره ئي به رخ بينوا كنم

پاداش ميدهند مرا روز رستخيز***كاري كه در جهان برضاي خدا كنم

در روزگار هر كه جفا ميكند بمن***من در عوض باو همه مهر و وفا كنم

عاجز شدم ز طعنه اغيار در جهان***اين درد بي دوا بكجا من دوا كنم

هر درد بي دوا كه مرا ميرسد بجان***درمان آن ز مدح شه انما كنم

ضامن بكار خويش مرا گر گره فتاد***رو در نجف به جانب مشگل گشا كنم

كي چو پرگار در اين دايره سرگردانم***تا چو حر با رخ خورشيد تو را حيرانم

ايكه پيش گل رويت گل عالم خار است***چهره بگشاي كه من بلبل اين بستانم

دوري غنچه خندان لبت كرده مدام***لاله سان خون جگر و شمع صفت گريانم

تا خط سبز تو اي حور بهشتي ديدم***فارغ از سبزه و از لاله و از ريحانم

جزبۀ گندم خال لبت اي عيسي دم***همچو آدم سوي عالم كشد از رضوانم

كفر گيسوي تو و مستي چشم سيهت***هر دو برده است ز كف دين و دل و ايمانم

يوسف مصر ملاحت تو و من يعقوبم***شهرۀ شهر تو از حسني و من ز افغانم

ايكه در بهر غمت رفته فرو كشتي نوح***بي تو در خون دل و اشك بصر غلطانم

در شب وصل پس از هجر چو پروانه ز جان***گرد شمع رخت اي دوست بلا گردانم

گر چه غرقم به محيط غم و اندوه ولي***لب فرو بسته درون پر گهر رخشانم

ديگر از قلزم غم بيم ندارم ضامن***زورق طبع رها ميكند از طوفانم

ما گدايان در آن خسرو يكدانه ايم***از عنايت در خود اين منصب شاهانه ايم

گرد شمع عارض گلگون پور عسگري***در دو عالم از ره صدق و صفا پروانه ايم

باولاي مهدي صاحب زمان در هر زمان***بر كليد قفل غم ها سر بسر دندانه ايم

بسكه از جام فراغش مست هجران مانده ايم***گه بدير و كعبه گاهي ساكن ميخانه ايم

تا كند پادر ركاب آن سرور دنيا و دين***از براي جانفشاني در رهش مردانه ايم

در جهان مانند ضامن با دو صد شور و نوا***بهر آن از ديده پنهان سر بسر ديوانه ايم

خسروا تا علم از عشق تو افراخته ايم***سروري ما به جهان غير تو نشناخته ايم

ديگران دل به زر و سيم جهان باخته اند***ما بياد سر گيسوي تو دل باخته ايم

فرقه اي مدح كسان از پي دينار كنند***ما به مدح تو و آباء تو پرداخته ايم

بر سر شاخ زند فاخته كوكو ز فراق***ما مگر در ره عشق تو كم از فاخته ايم

آخر اي ماه من از مهر دمي آي و ببين***روز و شب با غم هجران تو ما ساخته ايم

پادشاها نظري سوي گدايان فرما***كز فراق تو بدامان گهر انداخته ايم

ضامن از اسب سخن راه تو پيمود ولي***ما در اين مرحله با سر برهت تاخته ايم

ساقي بدهر توبه من از مي نميكنم***بالله كه ترك جام پيا پي نميكنم

تا نام باده در عدد آمد دوازده***از خالق استغاثه بجزمي نميكنم

زاهد مدام منع مرا ميكند ولي***هي مي خورم مي و حذر از وي نميكنم

بس باده روح پرور و دلكش بود بجز***با مي روان مردۀ خود حي نميكنم

تا پير مي فروش دهد ساغر ميم***هرگز طمع به جام جم و كي نميكنم

آيد چو بهمن و رسد اسفند و فروردين***خوفي ز آذر و حذر از دي نميكنم

ارديبهشت آيد و عالم شود بهشت***در باغ و راغ ترك مي و ني نميكنم

هر دم نواي عشق برآرم ز ناي طبع***بيهوده عرم را بجهان طي نميكنم

جز راه وصل يار بميدان عاشقي***ضامن به اسب طبع دگر هي نميكنم

در ره عشق تو اي دوست ز پا افتادم***دارم اميد كه آئي و كني دلشادم

تا ببوسم لب شيرين تو در صبح وصال***بي ستون شب هجران تو را فرهادم

يك نفس از غم هجران تو غافل نشوم***گر چه در ملك جهان رنجبر افرادم

ني من امروز سر از پا نشناسم ز فراق***ديرگاهيست در اين راه بدام افتادم

يا علي در دل ضامن بجز از حب تو نيست***شادم از آنكه بمهر تو ز مادر زادم

در اين جهان من اگر شاداگر كه ناشادم***براه عشق تو اي دوست دين و دل دارم

به بخش بوسه شيرين مرا كه از تلخي***به بيستون غمت روز و شب چو فرهادم

مرا ز ناله جان سوز دل بود آگاه***كه از فراق تو برپاست بانك و فريادم

براي منكر آهوي چشم فتانت***بكف گرفته كمان و بسان صيادم

ز قيد و بند غمت كي رها شون حاشا***مگر ز دست وصالت كني تو آزادم

نظر به ضامن دل خسته كن تو از ياري***دمي نماي ترحم به حال ناشادم

ساقيا اكنون كه ميخواني سوي ميخانه ام***تاز خود بيخود شدم پر كن ز مي پيمانه ام

متصل پيما بمن مي از شراب سلسبيل***تا رود بيرون مرا جغد غم از ويرانه ام

مي ز ميناي الستم ده كه تا از مستيش***دم زنم از شاه خوبان خسرو فرزانه ام

تا شوم گرم نوا مانند بلبل در چمن***كر كنم گوش فلك از نعره مستانه ام

دوش دل در وصف جانان پاي تا سر خوش سرود***غير مهر ماه رويش نيست اندر خانه ام

در غم هجران آن ليلي روش اندر جهان***از ره صدق و صفا مجنون صفت ديوانه ام

گر مرا خواند غلامي از غلامان درش***در دو عالم ايمن از اين همت شاهانه ام

تا كه اندر مزرع دل تخم مهرش كشته ام***فخر باب و مام خود از نعمت جانانه ام

خوش بوصف شاه خوبان مهدي صاحب زمان***در گذشت از اوج رفعت همت مردانه ام

ضامن اندر ملك هستي از محيط طبع خويش***در برآرم بهر وصف گوهر يكدانه ام

من در اين عالم چو مرغي گير دام افتاده ام***بس فغان و ناله كردم از كلام افتاده ام

طاير روحم به پرواز است و من اندر قفس***در كف بيدادگر هر صبح و شام افتاده ام

چشم من آهو صفت در گردش است اما چه سود***در كف صياد غم ناديده كام افتاده ام

چرخ كجرفتار هم با اينهمه حيلت گري***فخر با من ميكند بس چون رخام افتاده ام

نوگلي بودم ولي از جور چرخ كجمدار***خار و زار اندر ميان خاص و عام افتاده ام

نيست غير از دود آه و ناله و افغان و غم***در سيه چالي كه من گم گشته ام افتاده ام

دوش خوش ميگفت ضامن اين سخن كز جان و دل***تا غلام حيدرم كي از مقام افتاده ام

من از طفليتم دل بر جهان هرگز نيستم***كنار عين و شين و قاف جانانم نشستم

دريغ از جان ندارم اي محبان گوش بگشائيد***به نقد جان خريدار مي از جام الستم

غلام آن شهنشاهم كه از راه وفا گفتا***زامر حق از طاق حرم بتها شكستم

همين بس باشدم كاندر جهان هر روز و هر شب***كتاب مدح شاهنشاه دين باشد بدستم

رقيب از درد مي ميرد مگو ديگر تو اي ضامن***كه من از جان و دل شير خدا را مي پرستم

بيا جانا كه از جان جان هم جانان هم باشيم***بوقت ناتواني درد هم درمان هم باشيم

بيا تا در دبستان ادب از راه عرفاني***براه علم و دانش در خط فرمان هم باشيم

تو همچون يوسف و من همچو يعقوب دل افكارم***بيا تا ماه هم كنعان هم زندان هم باشيم

در اين صحراي بيپايان بهر صبح و مسا هر دم***بفكر محنت و رنج غم دورانت هم باشيم

بميدان محبت روز و شب اي جان شيرينم***ز جان و دل چه گوئي در خم چوگان هم باشيم

چه خوش باشد كه اندر ورطۀ پرشور اينعالم***بگرد دين هم آئين هم ايمان هم باشيم

بيا ضامن كه همچون ليلي و مجنون در اين صحرا***ز جان و دل نگهدار هم و خواهان هم باشيم

بيا كز مهرباني يار هم غمخوار هم باشيم***در اين گلزار بي پايان گل بيخار هم باشيم

بيا تا در گلستان محبت از ره ياري***گل هم بلبل هم غنچه گلزار هم باشيم

بيا تا ليلي و مجنون هم گرديم و در عالم***بصحراي جهان ديوانه و هشيار هم باشيم

بيا فرهاد هم شيرين هم جانان هم گرديم***شب يلداي غم درمان هم بيمار هم باشيم

بيا تا دانۀ هم دام هم صياد هم باشيم***دمادم مرغ خوش الحان و خوش رفتار هم باشيم

بيا تا ماه هم خورشيد هم صياد هم گرديم***شب و روز و مه و سال از پي ديدار هم باشيم

بيا ضامن درون كعبه بنشينيم و با افغان***ز دست غم بذكر خالق جبار هم باشيم

باز خواهم كه قدم در ره ميخانه زنم***دل بساقي دهم و يك دوسه پيمانه زنم

از بد حادثه در گوشه ميخانه مدام***تكيه از مستي مي بر خم و خمخانه زنم

در بر اهل خرابات ز خوشحالي خويش***بوسه بر جام بياد لب جانانه زنم

انقدر باده بنوشم كه ز هجران نگار***مست صحبا شوم و نعرۀ مستانه زنم

بايدم باده كنم نوش ز ميناي الست***تا بكي نيش ستم بر دل ديوانه زنم

منت از كس نبرم تا كه بگلزار جهان***دست بر دامن آن خسرو فرزانه زنم

تا بيانم شده ضامن همه در مدح علي***بر سر از همت او افسر شاهانه زنم

منگر باين فقيري و اين سر بزيريم***رزمي فراهم آور و بنگر دليريم

اندر حضور پير خراباتيان مرا***بنموده سرفراز همين سر بزيريم

چون رشته ئي ز فقر بگردن نموده ام***هر دم كنند قيصر و خاقان حقيريم

تا گشته ام اسير بدربار شاه عشق***فارغ ز هر دو كون من از اين اسيريم

من نفس خويش كشته ام اندر جوانيم***كانديشۀ ز او نكنم وقت پيريم

اين بس بود مرا كه زند طعنه در جهان***بر حاتم و سكندر و قارون فقيريم

پا بر فراز چرخ زنم ضامنا ز شوق***گر دست شير حق بكند دست گيريم

طوطي شيرين كلامم از نوا افتاده ام***سرو سرسبز جهانستم ز پا افتاده ام

يوسف دهرم ولي از جور اخوان حسود***همچو يعقوب بلاكش از نوا افتاده ام

نزد ارباب معاني سرفرازم از بيان***پيش نادان گر چه از قدر و بها افتاده ام

بود مجنون گر بعشق ليلي اندر كوه و دشت***من پي ليلاي ليلي از صفا افتاده ام

از براي آنكه پيغامي ز جانان بشنوم***گوش دل بگشوده در راه صبا افتاده ام

كي هم آغوش سعادت ميشودم در روزگار***تا از آن لعل لب جانان جدا افتاده ام

ضامنا از هجر جانان تا بكي گويم سخن***من كه بس افغان كشيدم از صدا افتاده ام

لاله سان تا كه بدل داغ تو دلبر دارم***قدرتي نيست مرا تا ز تو دلبر دارم

كفر گيسوي تو يغماي دل و دينم كرد***كافرم جز تو اگر دلبر ديگر دارم

ترك چشم تو اگر ترك هلاكم بكند***حق گواهست از اين غصه چه بر سر دارم

كاميابست ز لعل لب تو دانه خال***من ز داغش بجگر شعله آذر دارم

غنچه لعل لبت تا شده چون تنگ شكر***كي چو طوطي به جهان ميل بشكر دارم

حاجتي نيست مرا آب حيات از ظلمات***تا ز لعل لب تو چشمه كوثر دارم

آنقدر سوختم از آتش هجران رخت***كاشيان در دل آذر چو سمندر دارم

تا غلامي تو گشته است مرا شامل حال***كي سر تخت كي و افسر نوذر دارم

ضامنا از چه خورم غم بجهان در همه عمر***تا بدل مهر علي شافع محشر دارم

نفس دون هرگز نگردد رهنماي خويشتن***عقل را بايد بسازي آشناي خويشتن

خانه دل را بنود معرفت روشن نما***ديو را بيرون كن از خلوت سراي خويشتن

ايكه روز روشن اندر ره نبيني چاه را***با دو چشم پر ضياي با صفاي خويشتن

در طريق حق پرستي كور مادر زاد را***بين چشم دل ببيند پيش پاي خويشتن

دست حاجت پيش اين خلق جهان هرگز مبر***گر كه داراي چشم اميد از خداي خويشتن

كيست جز يزدان كه درد بيدوا درمان كند***در رضايش بايدت باشد رضاي خويشتن

گر خليل آسا شكستي در جهان بتها ز دل***همچو موسي معجز آري از عصاي خويشتن

با ولاي مرتضي در شعر ضامن روح دم***همچو عيسي از دم معجز نماي خويشتن

تا شدم پروانه سان مقتول يار خويشتن***مهر او را كرده ام شمع مزار خويشتن

تا بتار طره اش پيوند كردم سيم دل***بارها بگسستم از هم پود و تار خويشتن

بي قد سرو و رخ ماهش ندانم در جهان***چون كنم با درد و رنج بيشمار خويشتن

آنچنان افتاده ام در ششدرغم كين زمان***بسته ام از چار سو راه فرار خويشتن

بس فشردم در تهي دستي چو ني ناي گلو***تنك شد راه نفس بر جسم زار خويشتن

زاتش هجران چنان پروانه خاكستر شدم***تا رسم بر شمع روي گل عذار خويشتن

در جهان هرگز ندارم ضامنا از هيچكس***آرزوئي غير يار غم گسار خويشتن

تا بدست نفس دارم اختيار خويشتن***هر زمانم عقدۀ افتد بكار خويشتن

ديده ام از بس بعالم رنج و محنت سال و ماه***گشته ام صبح و مسا زار و نذار خويشتن

بس زابر ديده باريدم سرشك از درد و غم***نهرها جاري نمودم در كنار خويشتن

چون فرو ريزد گهر از چشمۀ چشم ترم***گشته ام هر روز و هر شب شرمسار خويشتن

آنچنان در بحر غم افتاده ام كاندر جهان***نيستم آگه دگر از حال زار خويشتن

بس جفاها ديده ام در گردش ليل و نهار***گشته يكسان در برم ليل و نهار خويشتن

ضامن از گلزار عالم هيچكس يك گل نچيد***تا خزان باد اجل گردش بهار خويشتن

تا شدم پروانه عشق نگار خويشتن***شمع جانم سوخت در شبهاي تار خويشتن

رنج و محنت ها كشيدم در جهان از اين و آن***تا بدست آورده ام مهر نگار خويشتن

در رضاي دوست ديدم چون رضاي خويشرا***زين سبب دادم ز كف صبر و قرار خويشتن

خون دلها خورده ام در ملك عالم كز وفا***وقت رحلت سازم او را غمگسار خويشتن

سالها پروانه سان گردغمش گرديده ام***تا شود مهرش مرا شمع مزار خويشتن

زندگي را در سراي جاودان گيرم ز سر***گر خزان كردم بعالم نوبهار خويشتن

چون شدم در جمع عشاقان شير حق علي***مي كشم عيسي صفت بر دوش دار خويشتن

كي كنم انديشه ضامن زآخرت چون در ازل***نام پاك مرتضي كردم شعار خويشتن

نيستم آگه چرا از حال زار خويشتن***داده ام از كف عنان اختيار خويشتن

هر شب از هجران جانان اشك ريزم تا سحر***تا ببينم عارضش در شام تار خويشتن

صد نوا آورده ام بي پرده اندر ساز هجر***تا مگر يكشب رسم بروصل يار خويشتن

قامتم چون تاك خم شد زير بار زندگي***با كه گويم شرح اين غم جز نگار خويشتن

در سپهر زندگي از صدق همچون مهر و ماه***مهر ورزي را همي كردم شعار خويشتن

ضامن از فقر و فنا غافل مشو در هر زمان***تا بكام خود بيابي روزگار خويشتن

هر كه در دام بلا افتد بپاي خويشتن***كرده ظلمي كين چنين بيند سزاي خويشتن

خون دل ريزد بجاي مي بجامش نفس دون***عقل را هر كس نسازد رهنماي خويشتن

قامتش گردد حلال آسا كمان از تير چرخ***هر كه خم سازد نهالي از جفاي خويشتن

گر بگيرد نوجواني دست هر افتاده اي***وقت پيري گرددش بي شك عصاي خويشتن

همچو صياد از چه در دنبال صيدي هر زمان***هان ببين گرگ اجل را در قفاي خويشتن

ايمن از سنك حوادث نيستي چون نيستي***خيرخواه تيره روزان از ضياي خويشتن

نزد هر ناكس نريزد اشك حسرت بر جبين***هر كه دارد چشم اميد از خداي خويشتن

هر كسي را آه و افغان از جفاي دشمن است***من برآرم ناله از دل ز آشناي خويشتن

غير اشگ چشم و دود آه و خون دل نديد***غم گساري در جهان ضامن براي خويشتن

خواجه را برگو بعالم كم بنا بنياد كن***فكر عقبا باش و ترك اين خراب آباد كن

صرف باطل از چه سازي عمر خود اي بيخبر***در شباب از عهد پيري ناتواني ياد كن

همچو مهر از مهرباني ذره پرور شو ز مهر***از طريق حق پرستي بينوا را شاد كن

همچو بيد از بي بري تا كي بري سر سوي پا***خويش را از سرفرازي سرو چون شمشاد كن

زير بار كج روي قد خم مكن مانند تاك***خويش را از راستي مانند سرو آزاد كن

دور كن يكدم ز خود كبر و ريا بخل و حسد***بر خلايق كمتر اي بيدادگر بيداد كن

در خط فرمان داور باش و از صدق و صفا***همچو نوشيروان عادل پيشه عدل و داد كن

گر كشيدي رنج و آوردي بكف گنجي ز علم***سعي بنما در عمل بر مردمان امداد كن

از چراغ علم بنما خانه دل پر صفا***در عمل نور و ضياء صبح و مسا ايجاد كن

كسب نور معرفت كن در حقيقت صبح و شام***زين قبل پس گمرهانرا دمبدم ارشاد كن

از طريق بندگي با زهد و تقوا هر زمان***در عبادت پيروي از سيد سجاد كن

گر بخواهي واقف از هر فن شوي ضامن بدهر***همچو در در گوش از جان پند هر استاد كن

اي توانگر ناتوان را از كرم دلشاد كن***زين عمل در باغ رضوان خانه اي بنياد كن

چند هستي روز و شب در جستجوي گنج زر***يك زمان هم از دل ويران مسكين ياد كن

گر كه داري علم و دانش حس و بينش عقل و هوش***نوع خود را از ره صدق و صفا ارشاد كن

تا شوي در هر دو عالم ايمن از قهر خدا***بنده اي را در جهان از بند غم آزاد كن

گر بخواهي چشم حق بين از خداي خويشتن***دست گيري چون عصا از كور مادرزاد كن

گر نشان خواهي ز كسر او ز عدل و داد او***رو سراغش را ز آب دجلۀ بغداد كن

تا خليل آسا شود آذر تو را برداً سلام***لعن بر نمرود و بر فرعون و بر شداد كن

تا ز شاگردي به استادي رسي در هر مقام***قد علم بنما و از جان خدمت استاد كن

تا نفس در سينه د اري ضامن از خوف خدا***هر سحرگه آه و افقان ناله و فرياد كن

افتاده كار دل بسر زلف يار من***كافتد هزار عقده دمادم بكار من

از صبح تا بشام و ز شب تا سحر مدام***سيلاب اشك ميگذرد از كنار من

تا رفت ماه عارض او زير ابر زلف***دل شد پريش و گشت سيه روزگار من

با يك نگاه آن بت عارت گر از غرور***يغما نبود طاقت و صبر و قرار من

آن مه شبي ز مهر چو آيد بكلبه ام***گردد چو روز روشني شام تار من

گر آن همان سدره نشين ياد ما كند***شبها ز بخت ميشود اينجا شكار من

كي همچو خضر چشمه حيوان كنم طلب***آب بقاست زير لب لعل يار من

از كعبه و كنشت كشم پا و سر نهم***در راه آنكه هست بر او انتظار من

هر سال و ماه و هفته و هر ليل و هر نهار***شادم كه عشق اوست بعالم شعار من

از بعد مرك تا صف محشر بقعر گور***چون ني نواي عشق كند پود و تار من

ضامن مكن دريغ بگو در هواي دوست***رويد گيهاه مهر ز خاك مزار من

ساقي امشب اين دل ويرانه ام آباد كن***باده گلگون بجامم تا خط بغداد كن

مردم از غم يار جاني تا كي اندر انتظار***اين دل ناشادم از يمن قدومت شاد كن

ايكه خواهي زاتش حسرت نسوزي در جهان***خويش را از صدق همچون كاوه حداد كن

گر شبي در بستر مهتاب با دلبر شدي***پنچه در زلفش بجاي شانه شمشاد كن

گر بخواهي صبح وصلش را ز بعد شام هجر***خويش را از بند هر غم همچو سرو آزاد كن

شعر شيرين ساز و آور ضامنا چون ني نوا***بار ديگر شور شيرين در سر فرهاد كن

اي دل از جان گشته ام سر تا بپا غرق سنن***جز سخن هرگز نارم خسروي در ملك تن

روشني بخش مه و خورشيد و اختر گشته ام***در سپهر دل مرا تا مهر جانان شد وطن

تا بهر بستان چو بلبل نغمه زن زان گل شوم***ميگريزد از شرار طبع من زاغ و زغن

گرد شمع روي يارانش ز جان پروانه ام***دشمنانش را بدلها پاي تا سر شعله زن

بي ستون از خسرو شيرين حكايت ميكند***بي ستون طبع من از خسرو شيرين دهن

ليلي و مجنون كه باشد وامق و عذرا كدام***من بعشق روي دلبر دمبدم گويم سخن

كيست دلبر آنكه از جان گشته از سر تا بپا***همچو حر با محو خورشيد لقايش مرد و زن

مرتضي شاه ولايت باب علم مصطفي***زوج زهرا حامي اسلام سلطان زمن

غم مخور ديگر تو اي ضامن كه گردد در جزا***شافعت صهر محمد سر حي ذوالمنن

ساقي من الست بكن در سبوي من***لبريز ريز آتش و تركن گلوي من

از شور باده ساز مرا در نوا كه خلق***مستانه بشنوند همي گفت و گوي من

چون نام باده در عدد آمد دوازده***كن غرق بحر مي همه دم خلق و خوي من

امروز چون ز صدق كنم جستجوي دين***عفو خدا به حشر كند جستجوي من

شادم از آنكه هست ز درياي حب دين***يك قطره ئي ز رحمت رحمان بجوي من

زاهد بهشت آرزو از حق كند ولي***جز وصل دوست نيست دگر آرزوي من

از جور پنجه غم و از سوز ساز عشق***آيد خروش از بن هر تار موي من

ضامن مرا ز حشر مترسان كه در دو كون***باشد مي ولاي علي در سبوي من

دور از هجران رويت آخر اي آرام جان***خون بجاي اشك جاري شد مرا از ديده گان

خامه بر احوال من گريد بدامان كتاب***چونكه ميبيند ز هجران ميكنم آه و فغان

آتش داغت بعالم لاله سان دارم بدل***يكزمان هم ز آتش لطف آتش دلرانشان

تا بكي ديوانه سان سر در گريبان از فراق***كاش ميگشتي ميسر وصلت اي روح روان

هر كه چون مجنون قدم بنهاد در وادي عشق***ميتوان در راه جانان بگذرد از خانمان

نار عشقت مي ندانم با دل ضامن چه كرد***اين قدر دانم كه از من بردۀ تاب و توان

اي نگارا عارض است اين يا بود خلد برين***خرمن گيسوست داري يا كه باشد مشك چين

تيغ ابرويت بود جانا هلال ماه تو***يا زرفعت ذوالفقار مرتضي را شد قرين

تير مژگان تو هر دم كز كمان مه گذشت***دود آهم رفت از داغش سوي عرش برين

ترك چشمت ترك خونريزي نميخواهد كند***من كه مردم زنده ام كن اي نگار نازنين

خال جانبخش لبت بر خضر و الياس بقا***رهنما گرديده تا سرچشمۀ ماه معين

كفر گيسويت ندانم كز چه رو اندر جهان***از من خونين جگر دارد سر يغماي دين

مي ندانم قامتست اين يا بود سرو روان***اين قدر دانم بپيشش سرو باشد شرمگين

هر كه بيند سرو اندام ترا گويد همي***آفرين بر قد رعناي تو و جان آفرين

ضامنا تا گشتۀ كلب در سلطان عشق***فارغي از دوزخ و از هول روز واپسين

سزد كه سر فكنم پيش پاي درويشان***لباس فقر بود چون رساي درويشان

اگر سعادت كونين آرزو داري***مدار پاي طلب از سراي درويشان

كسي بود بسرش افسر شهنشاهي***كه هست از دل و از جان گداي درويشان

هزار طعنه زند بر سخاوت حاتم***كسيكه فيض برد از سخاي درويشان

رواست گر بسليمان گرم كند موري***ز دانه ئي كه برد از عطاي درويشان

بجز طريق حقيقت بحق حق نبود***در اين سراي دو در رسم و رأي درويشان

مرام و مسلكشان چون بجز حقيقت نيست***لقاي حق بود الحق لقاي درويشان

طريق بندگي خالق آنكسي پويد***كه از وداد كند جان فداي درويشان

بساز ساز ره كويشان كه ميباشد***دم وجود نوائي ز ناي درويشان

به صبح روز ازل تا ابد حق از رفعت***ببام عز و علا زد لواي درويشان

چو هست مهر عليشان به كعبه دلها***بود صفاي صفا از صفاي درويشان

علي بخيل دراويش تا بود مولا***روا بود كه بگويم ثناي درويشان

بقاي سلطنت فقر از علي خواهم***فناي منكر دين از خداي درويشان

مس وجود طلا سازد آن زمان ضامن***كه آيدش مدد از كيمياي درويشان

اي بشر تا كي بعالم جستجو***در پي آب و هوا و رنگ و بو

از براي مال دنياي دني***تا به كي ريزي بعالم آبرو

اي توانا در دل هر ناتوان***همچو عقرب نيش كمتر كن فرو

غافل از گرگ اجل شير افكني***كمتر از رو به شوي در پيش او

تا كه عزرائيل آيد بر سرت***كي دگر مهلت دهد بر گفتگو

ناگهان گرگ اجل مي ريزدت***شربت مرگ عاقبت اندر گلو

كس نماند زنده ضامن عاقبت***كل و شيئي هالك الا وجهه و

طوطي عشق جانان خوش اندر اين زمانه***در اين دل پر از خون بگرفته آشيانه

از ناي طبع زارم با صد نوا و افغان***دود شرار عشقش هر دم كشد زبانه

تا لطف عام جانان شامل بود بحالم***از خود نميرهانم اين منصب شهانه

برگو به مفتي شهر من عاشق نگارم***تا كي ز راه تزوير گيري ز من بهانه

من رند باده خوارم كاري بكس ندارم***ني چون توام ستمكار بر مردم زمانه

در پيش چشم مردم خود را كني چه سلمان***هستي اگر مسلمان پس كو از او نشانه

ضامن بگو بزاهد زين زهد خشك بگذر***تا كي بگوش مردم خواني همين فسانه

تا تو از ميناي عشقت مي بجامم كرده اي***سرفراز اندر دو عالم زين مقامم كرده اي

شادم از اين كز ره ياري تو اي سلطان عشق***بر در دولت سراي خود غلامم كرده اي

كاخ دانش را دو عالم چون توئي حسن و حسين**پخته از الطاف خود اين طبع خامم كرده اي

كمتر از آنم كه حمدت را كنم ورد زبان***خود تو اي آرام جان شيرين كلامم كرده اي

تا نمود استي مرا مداح آل مصطفي***در سپهر معرفت ماه تمامم كرده اي

اي خداوند خداوندان اين دير كهن***جان بقربانت كه ذاكر بر امامم كرده اي

ضامنم من كز طفيل فيض خاص و لطف عام***شمع نور افشان بزم خاص و عامم كرده اي

ساقي امشب با يكي پيمانه مستم كرده اي***در ميان باده خواران مي پرستم كرده اي

مطرب مجلس خموش و باده خواران محو من***تا تو از سكر شرابت مست مستم كرده اي

از نواي ناي طبعم هر دم آيد اين سخن***نيست بودم با يكي پيمانه هستم كرده اي

در ميان باده خواران شادم از اين كز وداد***پر ز مي ساغر از آن جام الستم كرده اي

باشد از من دين و دل قربانت اي آرام جان***تا كه در ميخانه يكسر پاي بستم كرده اي

تا دهي مي از شراب سلسبيلم ساقيا***ماهي درياي رفعت را بشستم كرده اي

ساقيا خدمتگر ميخانه ات ضامن منم***چون خمار باده بودم نيز مستم كرده اي

دوش با دل گفتمي ايدل چرا ديوانه اي***گفت اين ديوانگي ارزد به صد فرزانه اي

من باين ديوانگي صد گنج قارون ديده ام***مر نداني جاي هر گنجيست در ويرانه اي

عاشق سر گشته ام مانند مجنون در جهان***ميكنم آه و فغان از دوري جانانه اي

عشق را نازم كه از هجران ختم انبيا***اشك ريزد همچو باران استن حنانه اي

هر كه شد سر گشته اند در وادي عشق و جنون***با خبر گردد ز شمع و سوزش پروانه اي

مردمان منع ام كنند (ضامن) از اين ديوانگي***من چرا گنجم بگوش افسانه از بيگانه اي

من كه هرگز نشدم از پي آزار كسي***دارم اميدم نگردم به جهان خوار كسي

دوست دارم كه چو زنبور عسل فيض دهم***نه چنان عقرب جراره به آزار كسي

دارم اميد ز حق تا كه بتن جان دارم***دست حاجت نبرم از پي دينار كسي

تا كي از فقر بتن خلعت شاهي دارم***كي دگر هست مرا منت دستار كسي

گر نبودم به جهان نوش از آن خشنودم***نزدم نيش ستم بر دل افكار كسي

ايكه چون صبح بود طالع نيكت روشن***شو چراغي ز محبت به شب تار كسي

مرد آنست ز افتاده بگيرد دستي***بار خود را نگذارد بسر بار كسي

گر تو خواهي بشوي محرم مخلوق خدا***تا تواني مدران پردۀ اسرار كسي

از دل و جان بجهان پيشه خود نيكي كن***نيكبخت آنكه شد از مهر مدد كار كسي

ضامنا تا شده اي بلبل بستان علي***حاجتي كي بودت بر گل گلزار كسي

چون قلم ساز علم قد پي فرمان كسي***تا شوي محرم هر مطلب پنهان كسي

خاطر جمع اگر بهر خود از حق طلبي***باش غمخوار باحوال پريشان كسي

تا شود درد تو درمان ز سر صدق بدهر**پافشاري بنما از پي درمان كسي

تيشه عقل بكف گير و بكن ريشه نفس***پا مزن از ره كين بر سر سامان كسي

خانمان سوز شوي ز آتش آه سحري***گر ز بيداد تو بر چرخ شد افغان كسي

بندۀ خاص خدا باش و مكش منت خلق***مرد حق جو نشود ريزه خوار خوان كسي

هر نفس شكر نعم كوي ز جان يزدان را***تا بعالم نشوي مستحق نان كسي

خواهي ار قفل غمت را ز خداوند كليد***جز ده و چار مزن دست بدامان كسي

همچو ضامن بطلب مهر شهنشاه نجف***تا نگردي چو گدايان پي احساس كسي

سر ز همت بفكن درخم چوگان كسي***اسب نخوت ز چه تازي سوي ميدان كسي

هيچ گه ظلم بكس از ره بيداد مكن***تا كه چون گونخوري لطمۀ چوگان كسي

پاي تا سر همه از آتش دوزخ سوزي***گر ز برق ستمت سوخت دل و جان كسي

تا كه از جور فلك ظلم نبيني همه عمر***در كف غصه مينداز گريبان كسي

بشكند پشت ترا قهر خدا روز جزا***گر گسستي به جهان رشتۀ ايمان كسي

نيلي از سيلي كين عارض طفلان تو نيست***تا كه آزرده نسازي رخ طفلان كسي

خويش را جلوه گر از نور و ضيا ساز چو مهر***تا شوي ماه فروزان بشبستان كسي

سعي كن گوهر دانش ز يم علم برآر***تا كه عاجز نشوي در بر عرفان كسي

ضامنا اهل درايت همه تحسين گويند***ز استماع سخن طبع خوش الحان كسي

خانمان سوز تو هرگز نشود آه كسي***گر نباشي ز ستم دشمن و بدخواه كسي

روزي از روزي خود شام به بي شامي ده***تا بحق تو بحق ره نبرد آه كسي

تا ابد روز تو چون مهر فروزنده شود***گر شبي را ز ره مهر شوي ماه كسي

هيچ گه بهر كسي چاه مكن از ره كين***تا نيفتي همۀ عمر تو در چاه كسي

گر بخواهي گل گل خانه عشاق شوي***سعي كن تا نشوي خار سر راه كسي

تا هواخواه تو باشد دو جهان لطف خداي***باش از راه وفا يار و هواخواه كسي

سعي كن كز اثر بخت بلندت همه عمر***نگسلاني به جهان رشته كوتاه كسي

بندۀ خالق خود باش و از اين راه طلب***آنچه را مي طلبي از در درگاه كسي

دولت فقر ز حق خواه چو ضامن كه بدهر***خويشتن را ندهي رنجه پي جاه كس

زاهد از كبر چو پيمانه چه دلخون باشي***باش هشيار كه مست از مي گلگون باشي

همچو حر با ز ره مهر بماه رخ دوست***بايدت صبح و مسا واله و مفتون باشي

پافشاري كن و با سر بره عشق شتاب***گر پي ليلي مقصود چو مجنون باشي

قوت دل خون جگر ساز چو ياقوت ز جان***تا بدرياي سخن لؤلؤ مكنون باشي

در بر اهل ادب دعوي دانش ز تو نيست***مگر از علم سراسر همه جيحون باشي

دردل از جان چو صدف گوهر دانش پرور***تا كه سر تا بقدم جوهر مضمون باشي

تا صدف وار گهر بار ز مرجان كردي***سعي كن كزيم عرفان همه مشحون باشي

ضامنا گوئي اگر شعر بسيك حافظ***هيچ خوشدل نپسندد كه تو محزون باشي

سوزدم از پاي تا سر سوز دردم تا بكي***با سپاه درد و محنت هم نبردم تا بكي

چون سمندر ز آتش غم سوز و سازم تا كجا***مي ندانم خو كنم با سوز دردم تا بكي

همچو ني شور و نوا سازم بعالم تا كجا***ساز افغان را نمايم ساز هر دم تا بكي

موي اسود بايد ابيض سازم از غم تا كجا***نيلي از سيلي شود رخسار زردم تا بكي

در فراق وصل جانان دل پريشم تا كجا***جاي پا باسر در اين ره ره نوردم تا بكي

همچو گرد كاروان وامانده گردم تا كجا***گرد عالم گردباد آسا بگردم تا بكي

همنشين با دود آه و سيل اشگم تا كجا***گرم تر از نار دوزخ آه سردم تا بكي

نقد هستي را چو ضامن پاك بازم تا كجا***در غمار عشق ايدل محو نردم تا بكي

براه ميكده افتاد ديده ام لب بامي***دو ماه يگشبه ديدم بيك فروغ تمامي

چنان بدام خط و خال او فتادم من***كه مرغ پي پر و بالي براي دانه بدامي

گشود چشم سيه مست خود خمارآلود***گذشتم از سر تنگ و سبو و شيشه و جامي

نهال قامت سروش بديدم و گفتم***گمانم آنكه قيامت بپا نموده قيامي

ز بعد آنكه شدم محو و مات رخسارش***سرودمش ز دل و جان در آن ميانه سلامي

من گداي حزين گفتمش كه اي شاها***تو شاه كشور حسني و يوسفت چو غلامي

در اين زمانه دگر (ضامن) از چه غم داري***به حالتي كه تو را هست مهر ماه تمامي

تو كه از كمند گيسو همه را بدام داري***ملكي مهي ندانم تو صنم چه نام داري

چه دهم رخ تو نسبت به فروغ ماه گردون***كه دو ماه اول مه به مه تمام داري

نروي بسير بستان نكنم نظر به سروري***كه تو ام بسرو قامت همه دم قيام داري

تو به من بگفتي اي جان كشمت به تير مژگان***به همين خوشم كه اكنون سر انتقام داري

به جز از تو نيست نازم كه كني تو بي نيازم***چه شود كه سرفرازم بر خاص و عام داري

متحيرام چه گويم كه تو گاه درفشاني***دو هزار وحي منزل به يكي كلام داري

من بينوا كه باشم كه كنم غلاميت را***تو كه خيل شهر ياران بدرت غلام داري

تو كه كفر زلفت اي مه زندم ره دل و دين***دگر از چه بهر قتلم تو بكف حسام داري

دل مبتلاي (ضامن) شده فارغ از دو عالم***كه تواش بزلف پر خم همه دم بدام داري

خال هندويت سپنديست بمجمر داري***في المثل يا كه خليل است در آذر داري

خرمن هستيم از داغ همان خال بسوخت***كش تو او را بلب چشمۀ كوثر داري

هر دو لعل لب تو آب حياتست مگر***كز پيش صبح و مسا خضر و سكندر داري

مي ربايد ز كفم باد اجل خرمن عمر***يكنفس گر نظر خود تو ز من برداري

زورق عمر مرا بيم ز طوفان نبود***تا بدرياي كرامات تو لنگر داري

راه افغان من از آتش دل سوخته است***تا كي اين داغ روا بر من مضطر داري

در جهان خرم از آنم كه تو در روز جزا***جلوۀ شمس و قمر تابش اختر داري

يا علي مدح تو را پيشه نمودم همه دم***تا كه آسوده مرا در صف محشر داري

ضامن از جان سرو پا ز آتش دل سوختۀ***گوئيا جاي در آذر چه سمندر داري

تا بدنيا مايلي كي ياد عقبا ميشوي***گر ز صورت بگذري آگه ز معنا ميشوي

گر ز سر بيرون كني بخل و حسد فسق و فجور***وانگهي در ملك عالم اهل تقوا ميشوي

گر عصاي خويش سازي اژدها بي خضر راه***كي در اين ظلمات عالم همچو موسي ميشوي

چون شناگر نيستي پايابت از كف ميرود***ماهيان را طعمه اندر قعر دريا ميشوي

تا كه آگه نيستي ز احوال خود امروز را***كي دگر واقف از آن اسرار فردا ميشوي

تا توني پرده از اسرار مردم بر مدار***كآقبت آيد ترا روزيكه رسوا ميشوي

دستگيري كن ز پا افتاده را ز جان و دل***بهر هنگامي كه اندر گور تنها ميشوي

لب فرو بند از سخن ضامن تو با اين طبع خام***كي در عالم بي عمل از علم دارا ميشوي

اي توانا ناتوان را بايدت ياري كني***ني كه از بيداد خود بر وي ستمكاري كني

گر نميگيري ز جان دست ز پا افتاده را***از چه آخر خون دل از ديده اش جاري كني

در خراب آباد عالم كاخ زرين بهر خويش***غافل از درماندگان تا چند معماري كني

گر دل ويران مردم سازي آباد از كرم***به كه صد مسجد بنا از بهر دين داري كني

گر بخواهي نازل آيد بر تو وحي كردگار***همچو موسي بايدت از طور دل زاري كني

تا كه اسرارت نسازد فاش ستار العيوب***عيب مردم در جهان بايد كه ستاري كني

در جزا از راه ياري (ضامنا) يارت علي است***گر در اين عالم يتيمي را تو غم خواري كني

لاله سان دارم بدل داغ از غم جانانه اي***جغدوش دارم مكان در گوشۀ ويرانه اي

سر نسايم در جهان بر آستان سيم و زر***تا گهر ريزم بدامان در غم جانانه اي

حلقۀ زنجير زلفش كرده يغماي دلم***كاين چنين دارم به عالم حالت ديوانه اي

در فراق چشم مستش با هزاران درد و غم***هر دم از خون جگر پر ميكنم پيمانه اي

تا به صحراي غمش سر گشته ام چون گردباد***كي چو بلبل سازم اندر باغ و بستان لانه اي

بارها با عقل گفتم شرط وصل يار چيست***گفت بنگر پاي شمعي كشتۀ پروانه اي

چون گدايان عور و عريانم مبين (ضامن) بدهر***دارم اندر هر دو عالم خلعت شاهانه اي

ببند راه سرشگم بتا به لب خندي***گشاي لعل لب از هم كه بهتر ازقندي

رقيب ميزندم طعنه روز و شب جانا***كه از چه بر سر كوي بتان تو پا بندي

گذشتم از حرم و كعبه و كنشت اي دوست***من آن نيم كه بگيرم ز زاهدان پندي

به لب رسيد ز عشق تو جان شيرينم***چه رشته ايست بگردن مرا تو افكندي

توئي كه از خط و خال و دو زلف مشگينت***به شهر حسن و لطافت مرا خداوندي

شود بدار جهان نقل مجلس عشاق***ز ضامن اين غزل نغز گر تو بپسندي

ايكه خواهي در دو عالم خويشرا ايمن كني***بايد از نور حقيقت طور دل روشن كني

عقل را ظلم است بنمائي غلام نفس دون***خاتم جم از چه در انگشت اهريمن كني

كشتي عقل است بر ساحل رساند مرد را***پس چرا با خويشتن اين دوست را دشمن كني

چونكه اندر مزرع دنيا فشاني دانه ئي***حاصل آن كشته را وقت درو خرمن كني

كي دگر خوفي ز رهزن باشدت در هر طريق***گر بجاي پاي با سر طي ره ذوالمن كني

نار دوزخ چون خليل آيد ترا برداًسلام***گر بدل حب علي را يكسر سوزن كني

گر ز دنيا با ولاي ضامن آهو روي***در جزا و را چو ضامن بهر خود ضامن كني

اي فلك تا چند ميخواهي كه آزارم كني***من گل گلزار عشقم كي توان خوارم كني

همچو ابليس اي فلك از بسكه هستي حيله باز***ترسم آخر بار جرم خلق را بارم كني

عقل را پابند نفس دون نكردم لحظه ئي***تا تو نتواني دمادم رخنه در كارم كني

لب فرو هرگز نبندم در طريق عاشقي***گر چه منصور از ره كين بر سر دارم كني

درد عاشق را بغير از مرگ درمان كي بود***نسخه ننويس از برايم زانكه بيمارم كني

پاي تا سر دردل از جان دارم عشق يار را***كي تواني در جهان سرگرم اغيارم كني

من غلام حيدر دلدل سوارم اي فلك***من حماري نيستم كز كين تو افسارم كني

نيست در بازار ضامن جز متاع عاشقي***مشتري چون نيستي كي رو ببازارم كني

«رباعيات»

اشاره

همچو صنعان شدم ز سر تا پا***مات و مبهوت آن بت ترسا

تا شدم آشناي آن دلير***دل بريدم ز جمله تنها

سحر در خواب ديدم يار دلجو را***لبش بر خود گرفته خال هندورا

از آن ترسم نمايد عالمي مجنون***مه من گر نمايد طاق ابرو را

الا اي دل مشو پابند دنيا***كه بايد عاقبت شد سوي عقبا

مشو ايمن ز كيد و مكر ايام***كه در او مهرباني نيست اصلا

يا رب بحق احمد مختار و حيدرا***يارب بحق فاطمه دخت پيمبرا

يارب بحق خون حسين و حسن ببخش***ما را ز لطف بيحد خود روز محشرا

سقاي تشنگان خلف شاه شيخ و شاب***لب تشنه شد شهيد چو ا زكين كنار آب

از جان و دل بدهر ز سر تا بپا مرا***چون لاله داغ اوست همي تا صف حساب

سرور مردان عالم حيدر است***لنگر عرش و ولي داور است

آن شهي كز ضربت شمشير او***مادحش روح الامين تا محشر است

كسي كز جان غلام هشت و چار است***كجا ديگر برنج و غم دچار است

كسي كز ساغر ايشان خورد مي***به دنيا و به عقبا رستگار است

ز احمد تا احد يك ميم راه است***چه ميم آن ميم كه عالم را پناه است

كسي آگه نشد ز اسرار آن ميم***علي دانا محمد هم گواه است

سلطان جن و انس علي شير داور است***لنگر بعرش خالق و بر فرش زيور است

آنخسرويكه دوش نبي جاي پاي اوست***مدحش به هل اتي ز خداوند اكبر است

شهنشاهي كه پير جبرئيل است***بعرش و فرش رحماني كفيل است

بظلمات جهان چون خضر و الياس***ره دين محمد را دليل است

داني ز چيست عرصۀ گيتي پر از صفاست***ميلاد با سعادت عباس باوفاست

شاهيكه صد هزار سليمان بدون شك***بر درگه جلال و مقامش كم از گداست

مولد شاهي ز لطف حق بعالم شد پديد***كاين چنين شاهنشهي چشم فلك هرگز نديد

گر نبودي لطف او ما را نبودي آرزو***گر نبودي جود او ما را نپيمودي اميد

مولد سلطان خوبان است و ما را روز عيد***چشم گردون تا كنون هرگز چنين عيدي نديد

تا قيامت خلق عالم غرق وجود و شاديند***زين نكو مولود فرخ فال و زين عيد سعيد

در مه ذيقعده بدري چون هلالي شد پديد***كافتاب از شرم رويش پرده بر عارض كشيد

عيد مولود رضا آمد كه از الطاف او***تا صف محشر بود هر روز ما را روز عيد

سلام من بجمال محمد محمود***سلام من بعلي سر خالق معبود

سلام من بشبير و شبر دو فخر بتول***سلام من پس از ايشان به بندگان ودود

دست من و دامان خداوند ودود***دل بردگري نبندم الا معبود

دارم بحضورش سر تسليم فرود***دم ميزنم از حمد شه غيب و شهود

المنة لله كه ز الطاف خداوند***گشتيم درين نيمه شعبان خوش و خرسند

طي شد شب هجران و كنون صبح وصال است***چون مهدي موعود ز رخ پرده برافكند

سراي ملك جهان زيب وفر گرفت امروز***لقاي حق چو ز خود پرده برگرفت امروز

امام مهدي قائم عليه السلام چو آمد از نرجس***ملك ز مولد او بال و پر گشود امروز

ز بسم الله ساز طبع خويش چون ناقوس***ز رحمان رحيمم هست بر سر چتر چون نطاوس

سلام و عشق و رخصت گويم و فرصت طلب سازم***كه چون بلبل شوم گويا بذكر قادر قدوس

خضري كه غلامش بود اسكندر و الياس***در هر دو جهان هست يقين حضرت عباس

درياري دين كرد چو دست و سرش ايساز***از جان و دل آدم زندش بوسه بكرياس

مرا مهر حيدر بدل هست و بس***كه حاجت ندارم من از هيچكس

ز محشر ندارم دگر خوف و بيم***ولاي علي باشدم دادرس

زاهد از راه ريا خرقه تزوير مپوش***دهمت پند شنو از من و ميدار بگوش

در مصلاي عبادت ز سر صدق برو***تا چو مردان خدا آيدت از غيب سروش

ساقي مي دو ساله بياور بصبح و شام***تا از مه دوهفته بگويم سخن مدام

ماهي كه مهر او بدل از جان خريده ام***شاهي كه بر غلام درش گشته ام غلام

ما كه در جهان هر دم گرم آه و افغانيم***نوگلان وحدت را بلبل خوش الحانيم

راه عشق ايشان را جاي پا بسر پوئيم***الحق از دل و از جان پيروان ايشانيم

ساقيا پيما بمن مي دمبدم***لوح دل را پاك كن از زنگ غم

اين مي سرشار را از دست تو***ميچشم تا غم رود سوي عدم

آرزو دارم نگردم در جهان رسواي خلق***زانكه سر عاشقي را كرده ام حاشاي خلق

جز بدل با كس نگفتم در جهان اسرار عشق***ترسم آخر دل كند اسرار من رسواي خلق

سرور تشنه لبان ديد كه عباس جوان***لعل خشگيده فتاده است لب آب روان

آنزمان گشت پريشان و چنين كرد بيان***مرگ عباس جوان پشت مرا كرده كمان

زمين و زمان گشته در زيب و زين***ز مولود سلطان عالم حسين

تولد شد از بنت ختمي مآب***مه برج دين خسرو خاف و غين

اي تهي از علم رو دانش بجو***كمتر از همنوع خود غيبت بگو

در كتاب حق چنين بنوشته است***گل شيئي هالك الا وجهه

ساقيا پيما به من پيمانه اي***لطف كن بر عاشق ديوانه اي

از خم وحدت ميم ده تا شوم***مدح خوان خسرو فرزانه اي

اي ريزه خوار خوانت از ماه تا بماهي***از بهر ما گدايان غير از تو نيست شاهي

روشن روان ما كن از نور ماه رويت***چون در سپهر عالم نبود بجز تو ماهي

ضامن از آتش دل جامه بجان دوخته ئي***روز و شب شمع صفت شعله بر افروخته ئي

همچو پروانه ز پا تا بسرت سوخت بگو***اين روش را زكجا وز كه بياموخته ئي

«رباعيات به آهنگ دشتي»

فلك هر دم كند بر ما ستم را***مخالف مينوازد ساز غم را

بياور ساقيا از مهرباني***خمار آلوده گان را جام جم را

چو دلبر زلف پرچين را دهد تاب***شوم بي طاقت و بي صبر و بي تاب

مه روييش عيان گردد چو از مهر***شب ما را كند از جلوه مهتاب

مرا ساقي بياور باده كوپ كوپ***كه تا نوشم من لب تشنه لپ لپ

كجا از يك دو ساغر ميشوم مست***بياور خم خم و پيماي كوپ كوپ

شب از گيسوي دلبر دل رها نيست***سحر آهم ز هجرانش جدا نيست

چه روز آيد بياد ماه رويش***دو چشمم جز بخورشيد سما نيست

مرا با مردم دنيا چه كار است***چو از جان در دل من مهر يار نيست

همان ياري كه در دنيا و عقبا***بشهر شرع احمد شهر يار است

فلك اف باد بر اين رسم و رايت***كه ايمن كسي نباشد از جفايت

تو با ما كينه ديرينه داري***كه ميسوزيم ما يكسر بپايت

بتي دارم كه بي مثل و قرين است***نهال قامتش خلد برين است

رخ مهر آفرينش را دو عالم***سزاوار هزاران آفرين است

بتي دارم كه با گل هم قرين است***دو صد بلبل مدامش همنشين است

ز جان پا تا بسر در هر دو عالم***مرا مهرش بخون دل عجين است

بتي دارم كه در عالم تميز است***بكرياس درش مريم كنيز است

بدنيا و بعقبا نزد جانان***خود و اهل و عيال او عزيز است

چه دارم تا گذارم بهر وارث***بغير از غم ندارم بهر وارث

در اين صحرا بجز تخم محبت***دگر بزري نكارم بهر وارث

تو كه داري ز طاها بر سرت تاج***نظر كن بر من مسكين محتاج

از بس آه و فغان كردم بعالم***چو شب گرديده روز روشنم داج

چه خوش باشد ز دست غم كنم كوچ***از اين عالم بآن عالم كن كوچ

چو در دل دارم از جان مهر حيدر***بگلزار ارم يكدم كنم كوچ

بكف دارم بشب از باده مصباح***كه روشن سازدم ز اسرار الواح

مي عشق علي را هر كه نوشد***بقفل گنج غم آورده مفتاح

دلم را دلبري خون كرده از رخ***دهم جان گر بگيرد پرده از رخ

بميدان ملاحت آن پري زاد***ز خوبان گوي چوگان برده از رخ

مرا بر لاله هر دم ژاله آيد***چو ني از استخوانم ناله آيد

بآذر چون سمندر لانه سازم***چو دلبر را بلب تب خاله آيد

چو طبعم در فغان چون بلبل آيد***بشور از اين نوا صد صلصل آيد

بجان دارم چو مهر لاله روئي***مرا از باغ دل بسوي گل آيد

مرا چون ني نوا از دل برآيد***بلب جان آمدم كي دل برآيد

ز هجران گل رويش چو بلبل***صد افغان از من بي دل برآيد

هزارن تير كين گر بر من آيد***كجا بر من گزند از دشمن آيد

بجز دين نبي هرگز مپندار***كه سر در خط فرمان ضامن آيد

كسي كز جان غلام مرتضي شد***ز سر تا پا دلش غرق صفا شد

بدنيا و بعقبا همچو ضامن***يقين دارم كه فارغ از بلا شد

الهي بر تو دارم چشم اميد***ترحم جز تو از كس ديده ناديد

شود مور از سليمان پر چشم تر***اگر از خرمنت يك خوشه برچيد

بتي دارم كه در عالم نباشد***به هر جا پا گذارد غم نباشد

به ابر زلف پرچين طلعت او***ز مهر و ماه و اختر كم نباشد

خوشا آنانكه هرگز غم ندارند***بعشق زلف دلبر جان سپارند

به پا گردد چو هنگام قيامت***پي ديدار جانان سر برآرند

خوشا آنان كه يك دلبر گرفتند***ز خوبان جهان دل بر گرفتند

پي ديدار جانان جان سپردند***حيات جاودان از سر گرفتند

دل از گيسوي دلبر شكوه دارد***كه جانان يك نظر بر ما ندارد

اگر يكشب ببينم روي ماهش***ز ابر ديدگان دلخون نبارد

دو عناب لبت بيچاره ام كرد***ز شهر خويشتن آواره ام كرد

شرار آتش عشق تو هر دم***اثر بر اين دل صد پاره ام كرد

نويسم با غم بسيار كاغذ***فرستم جانب دلدار كاغذ

دهم پيك صبا را كز ره لطف***ببر از من بسوي يار كاغذ

دو ابروي كحت همچون دو خنجر***مرا بر دل زند هر لحظه نشتر

دو آهوي دو چشمت جون دو اژدر***پي قتلم مهيا گشته يكسر

چه سازم كز فراق روي دلبر***پريشان گشته ام چون موي دلبر

معاذ الله كه دست از وي بدارم***نبينم تا خم ابروي دلبر

شدم بيمار عشق نرگس يار***باين دردم من محزون گرفتار

ندارد عاشق بيچاره درمان***بغير از لعل شكر بار دلدار

ز هجر يار سيم اندام طناز***بغم گرديده ام هر لحظه دمساز

از اين ره نوجواني كرده ام پير***مرا اينسان بانجام آمد آغاز

الا اي آنكه در عالم روي كژ***چو كژدم تا كجا هر دم روي كژ

چو سرو از راستي شوشاد و خرم***چرا چون تاك دائم خم روي كژ

به پيش من جهان يكسر بود ژاژ***در اين ويرانه گنج زر بود ژاژ

بجان و دل مرا غير از سنن نيست***اگر باشد ز پا تا سر بود ژاژ

ز داغ لاله روئي دارم الماس***كه صد اسكندرش باشد بكرياس

بظلمات خطش از خضر خالش***همي آب بقا ميجويد الياس

كنم از چرخ دو هر لحظه تشويش***كه دارد بس ستم در گردش خويش

برد گرگ اجل زين گله هر دم***ز صحراي جهان گه بره گه ميش

بجانان تا شدم عاشق ز اخلاص***شنيدم طعنه ها از عام و از خاص

ببستم سيم دل بر تار مويش***چو سر تا پاي مويش گشته رقاص

دلم را بده ئي جانا ز عارض***مرا بنموده ئي شيدا ز عارض

شب تار مرا چون روز روشن***پر از نور و ضياء بنما ز عارض

لباسي بهر من آورده خياط***كه روز از شب نميدانم ز نشاط

طبيب درد من تا اشگ چشم است***چه حاجت بر فلاطون و بسقراط

من از غم ميكنم اندر جهان حظ***نه تنها ميكنم ز آه و فغان حظ

ز رنج و محنت اندر هجر جانان***بعالم ميكنم در هر زمان حظ

ز هجران تو سوزانم چنان شمع***ز غم هر لحظه گريانم چنان شمع

دمي از راه لطف و مهرباني***بيا بنگر گدازانم چنان شمع

نگارا كي مرا باشد سر راغ***نخواهم جز گل روي تو از باغ

ز هجر غنچه لعل لب خويش***نهادي لاله آسا بر دلم داغ

سزد ساقي سر مست از مي صاف***لبالب ساغرم سازد ز الطاف

از آن مي نوشم و گويم ضامن***مزن از علم و دانش بي عمل لاف

الا اي شاه انفس ماه آفاق***ز انفاس دمت كن بر من انفاق

عيان كن ماه رخ از مهرباني***كي حر با گشته بر خورشيد مشتاق

شب و روز و مه و سال از سر خاك***رود آه و فغانم تا به افلاك

ز هجران همان سرو خرامان***نهال قامتم گرديده چون تاك

كنم جاري دو صد جيحون زهر رگ***ز دست غم ببارم خون ز هر رگ

ز داغ لاله روئي غنچه لعلي***جهان را سازمش گلگون ز هر رگ

چو جمع دل پريشانها بهر حال***ز دست غم ندارم حال و احوال

قد سرو الف آساي من گشت***بزير بار غم چون تاك و چون دال

كمند زلف دلبر بسته پايم***نميدانم ز دستش كي رهايم

بدل هرگز ندارم آرزوئي***كه جانان را سزاوار فدايم

ز سيب غبغبت بوئي شنيدم***ز هر سيبي چنين بوئي نديدم

پشيمانم چرا از چين و تاتار***عبير و عنبر سارا خريدم

من از دنياي دون مهري نديدم***گلي از گلستان او نچيدم

بهر گلشن كه رفتم پاي هر گل***هزاران خار و خس يكباره ديدم

بسي گشتم سراسر گرد عالم***نديدم با وفائي بهتر از غم

نجستم بر جراحات دل خويش***بغير از اشگ چشمم هيچ مرهم

ندانم درد دل را با كه گويم***شفاي جان بعالم از كه جويم

چه خوش باشد ره حق از دل و جان***بجاي پا بسر هر دم بپويم

كجا از فيض لطف شاه مظلوم***شوم در روز رستا خيز محروم

چو از منقار طبعم همچو طوطي***شكر ريزم بمدح چارده معصوم

مرا ليلي وشي بنموده مجنون***كه از جانم ز سر تا پاي دلخون

بغير از هر دو عناب لب يار***ندارد عاشق بيچاره معجون

شنيدم از لب جانبخش جانان***بآهنگ حجازي صوت قرآن

ز شور لعل شيرين پيش پايش***بفكندم دين و دل را از سر جان

الا اي يار گل رخسار دلجو***نديدم همچو تو سروي سخنگو

ندارد لاله زار باغ رضوان***گلي همچون گل روي تو خوشبو

طبيبي كز غمش گل خوار گشته***دلم از داغ او بيمار گشته

دو ابروي كجش چون تيغ حيدر***پي قتلم يقين خونخوار گشته

در اين هنگام كه ديوان آقاي محمود وزنه متخلص به ضامن اصفهاني بزيور طبع آراسته گرديد لازم دانستم تاريخ اين كتاب را در چند شعر زير بمصرع آخر بگنجانم

سيد عباس حسيني

هر كه شد اندر جهان مست از مي جام علي***مژده رحمت شنيد از لعل بسام علي

عشق را نازم كه چون در خانۀ سرپا نهد***مرغ دل را افكند از شوق در دام علي

در حقيقت فاش گويم كيست عاشق چيست عشق***آتش دل عشق و ضامن عشق نام علي

ايكه خواهي پي بري بر معني شرع رسول***كن چو ضامن در گوش خويش احكام علي

آنكه اندر آتش دل گفته از يا تا الف***حمد حق نعت محمد صلي الله عليه و آله و سلم مدح اكرام علي

آنكه در ملك سپاهان زنده كرد عظم زميم***با دم جانبخش و يمن عشق و اقدام علي

ز آتش دل مشعل فرهنگ را روشن نمود***في المثل شرع نبي را برق صمصام علي

خواستم تاريخ چاپ آتش دل از خرد***جبرئيل فكرتم فرمود ز الهام علي

زد رقم كلك حسيني در مه شمسي و گفت***ملك دل بنمود احيا ضامن از نام علي

منتشر كردم كتابي در جهان عهد شباب***همت پير خرد در مدح آل بوتراب

گشته ام شرمنده و دارم تشكر از صغير***زانكه الحق كرد بر من او ز دانش فتح باب

در طريق قاف دانش اين سخن سنجيده ام***طبع او عنقا و طبع من كم از بال ذباب

سالها عصي ز راه لطف بودي رهبرم***لطف حق يار و معينش در صف يوم الحساب

وزنه و مسعودي از طبع روان خوش گفته اند***هر دو تغريض كتابم از ره و رسم ثواب

گفته تاريخش حسيني خواهم از حق در جزا***شافعش ام الكتاب و ياورش ختمي مآب

ز اتحاد و كوشش مشتاقي روشن روان***در صفاهان جميع شد اين گنج پر در خوشاب

عذر خواهد ضامن از دانشوران نكته سنج***گر توارد يا قصوري يافت شد در اين كتاب

غلطنامه

صفحه *** سطر *** غلط *** صحيح

21زر***ذر

615طپيد***بديد

914يا***پا

918جون***خون

109تپه***تيه

1218و*** -

1311و*** -

164كو***كه او

1712خواست***يافت

1815شريفش***عطايش

237سر***بر

281فرمان***قربان

289بسير***سير

3012و*** -

3115وصلش***هجرش

333آمد***آيد

3515ناي***عزاي

461 براه***بنام

854 - ***و

1191و***ر

1304بيش***پيش

13015اوصات***اوصاف

14010و*** -

14010نسل***طبع

14217ختم***حتم

2093ز ماهي***روان اشگم بماهي آه را

24314نروي***نروم

24720گشود***گرفت