ghaemiyeh.com
سرشناسه : رضوانی علیاصغر، ۱۳۴۱
عنوان و نام پدیدآور : غدیر از آدم تا خاتم/ تالیف علیاصغر رضوانی.
مشخصات نشر : قم: مسجد مقدس جمکران ۱۳۸۷.
مشخصات ظاهری : ۱۱۰ص.
فروست : سلسله مباحث یادمان غدیر
شابک : ۱۰۰۰۰ ریال 978-964-973-174-2
یادداشت : چاپ دوم: ۱۳۸۹ (فیپا ).
موضوع : علیبن ابیطالب (ع)، امام اول، ۲۳ قبل از هجرت - ۴۰ق -- اثبات خلافت
موضوع : Ali ibn Abi-talib, Imam I
موضوع : غدیر خم
موضوع : امامت -- جنبههای قرآنی
موضوع : ولایت -- جنبههای قرآنی
موضوع : پیامبران -- جانشینی
شناسه افزوده : مسجد جمکران (قم)
رده بندی کنگره : BP۲۲۳/۵/ر۶غ۳۵ ۱۳۸۷
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۴۵۲
شماره کتابشناسی ملی : ۱۶۳۲۷۱۹
غدیر محور همبستگی اسلامی و زیربنای تفکّر شیعی است. غدیر تبیین کننده جریان اصیل وصایت رسول مکرم اسلامصلی الله علیه وآله میباشد که اسلام راستین را تداوم بخشید و زلال معرفت، ولایت، تسلیم و رضا را در جان مؤمنین جاری و حیات ثمربخش را به آنان هدیه نمود.
غدیر در طول تاریخ مورد بیمهریهایی از طرف دوستان و مورد تهاجم از طرف دشمنان دین قرار گرفت ولی با عنایت و تدبیر پیروان واقعی غدیر حفظ و فرهنگ شد. هم اکنون که در نظام مقدّس جمهوری اسلامی همّت مسؤولان و مردم متدین ایران اسلامی بر غدیری شدن تمامی این سرزمین اسلامی است، بر آن شدیم مجموعه پیش روی که توسط استاد ارجمند حاج علی اصغر رضوانی تألیف گردیده را به زیور طبع بیاراییم.
امید است مورد قبول حضرت حقّ و توجّه مولایمان حضرت حجّت «عجل اللَّه تعالی فرجه الشریف» قرار گیرد.
لازم است از عنایات ویژه تولیت محترم حضرت آیت اللَّه وافی و دیگر عزیزان همکار در مجموعه انتشارات برادران دیلمی، امیر سعید سعیدی، آشتی، بخشایش، تلاشان و … در به ثمر رسیدن این مجموعه فعالیت نمودهاند، کمال تشکر و امتنان را داریم و ان شاء اللَّه خوانندگان گرامی ما را از نظرات ارشادی خود محروم نفرمایند.
مدیر مسوؤل انتشارات مسجد مقدّس جمکران حسین احمدی
باید به یک اصل مهم در شرایع و ادیان الهی توجه کرد و آن، اصل وصایت است که انبیای گذشته از حضرت آدمعلیه السلام تا پیامبر اسلامصلی الله علیه وآله همگی وصی و جانشین داشتهاند و به دستور وحی به اصل وصایت و تعیین وصی عمل کردهاند. این موضوع در قرآن کریم، در شرح حال پیامبران و نیز به صورت کلی بارها یاد شده است. از طرف دیگر در قرآن کریم تصریح شده است که سنت الهی تبدیل و تحویل و دگرگونی بردار نیست. بنابراین پیامبر ما صلی الله علیه وآله نیز باید مانند دیگر پیامبران به دستور وحی به اصل وصایت عمل نماید و وصی و جانشین خویش را به امتش معرفی کند تا به سنت غیر قابل تبدیل الهی عمل شده باشد. پیامبر اسلامصلی الله علیه وآله به اقتضای پیامبری و به امر خداوند متعال وصی خود را معرفی نمود و جز این هم نمیتوانست انجام دهد؛ زیرا که خداوند میفرماید: «فَلَنْ تَجِدَ لِسُنَّتِ اللَّهِ تَبْدِیلاً».
پایه اصلی تشیع بر قایل بودن به عصمت و لزوم وصی برای پیامبرصلی الله علیه وآله و تعیین آن از جانب خداوند به وسیله پیامبرصلی الله علیه وآله است که در قرآن کریم و روایات به آن تصریح شده است. جا دارد به این موضع به طور اختصار بپردازیم.
علی اصغر رضوانی
از موضوعات مورد اختلاف بین علمای عامه و شیعه مسأله ضرورت وجود حجّت خدا و ولیّ اللَّه الاعظم و قطب عالم امکان در هر زمان تا روز قیامت است؛ خواه این حجّت نبیّ باشد یا امام. علمای عامه این مسأله را قبول ندارند ولی علمای شیعه، به تبع ادله عقلی و نقلی بر این موضوع پافشاری میکنند.
برای اثبات ضرورت وجود حجّت، از طریق عقل و قرآن و حدیث میتوان آن را به اثبات رساند ولیکن ما در اینجا تنها به مبحث قرآنی آن اشاره میکنیم:
قرآن کریم در دو سوره به موضوع «لیلة القدر» و نزول قرآن و ملائکه و روح در آن شب اشاره کرده است.
«إِنّا أَنْزَلْناهُ فِی لَیْلَةِ الْقَدْرِ * وَما أَدْراکَ ما لَیْلَةُ الْقَدْرِ * لَیْلَةُ الْقَدْرِ خَیْرٌ مِنْ أَلْفِ شَهْرٍ * تَنَزَّلُ الْمَلائِکَةُ وَالرُّوحُ فِیها بِإِذْنِ رَبِّهِمْ مِنْ کُلِّ أَمْرٍ * سَلامٌ هِیَ حَتّی مَطْلَعِ الْفَجْرِ»؛ «ما آن [قرآن] را در شب قدر نازل کردیم. و تو چه میدانی شب قدر چیست؟! شب قدر بهتر از هزار ماه
است. فرشتگان و روح در آن شب به اذن پروردگارشان برای [تقدیر]هر کاری نازل میشوند. شبی است سرشار از سلامت [و برکت و رحمت] تا طلوع سپیده.»
از سوره فوق به خوبی استفاده میشود که ملائکه در هر شب قدر به جهت تمام امور بر زمین فرود میآیند. به این موضوع در سوره دخان نیز اشاره شده است.
«حم * وَالْکِتابِ الْمُبِینِ * إِنّا أَنْزَلْناهُ فِی لَیْلَةٍ مُبارَکَةٍ إِنّا کُنّا مُنْذِرِینَ * فِیها یُفْرَقُ کُلُّ أَمْرٍ حَکِیمٍ»؛(1)«حم. سوگند به این کتاب روشنگر. که ما آن را در شبی پر برکت نازل کردیم؛ ما همواره انذار کننده بودهایم. در آن شب هر امری بر اساس حکمت [الهی] تدبیر و جدا میگردد.»
شکّی نیست که ملائکه در زمان حیات پیامبرصلی الله علیه وآله بر آن حضرت نازل میشدند، و لذا او محلّ امور تکوینی و تشریعی بوده است، ولی سخن درباره بعد از وفات آن حضرت است، و سؤال این است که آیا تا کنون در هر شب قدر، ملائکه بر زمین فرود آمده و خواهند آمد؟ یا با انقطاع وحی بر پیامبرصلی الله علیه وآله نزول ملائکه در شب قدر نیز منقطع گشته است؟ در صورتی که جواب مثبت باشد، سؤال دیگری مطرح است و آن اینکه بعد از پیامبر اسلامصلی الله علیه وآله ملائکه بر چه کسی نازل شده و فرود میآیند؟
نسبت به سؤال اوّل میگوییم: در سوره قدر جمله به صورت مضارع «تنزّل» به کار رفته است که دلالت بر دوام و استمرار دارد، خصوصاً آنکه باب «تفعّل» نیز این معنا را میرساند آن گونه که علمای ادبیات به آن اشاره کردهاند.
خلاصه مطلب اینکه: ماه رمضان تا روز قیامت استمرار دارد، و لذا لیلة القدر نیز تا روز قیامت استمرار و ادامه دارد
1) 1. سوره دخان، آیات 1 - 4.
و در نتیجه فرود آمدن ملائکه و روح هم تا روز قیامت ادامه دارد.
مفسّر سنّی رشید الدین میبدی میگوید: «علما و مفسّران در وقت «لیلة القدر» اختلاف کردهاند: برخی معتقدند که تنها در عصر رسول خداصلی الله علیه وآله بوده و بعد از او برداشته شده است. ولی عموم صحابه و علما میگویند: «لیلة القدر» تا روز قیامت باقی است.» (1)
شیخ طبرسی از ابوذر غفاری نقل میکند که فرمود: به رسول اللَّه خدا صلی الله علیه وآله عرض کردم: «آیا لیلة القدر چیزی است که در عصر انبیا است که ملائکه و روح در آن شب نازل میشوند و بعد از وفات آنها برداشته خواهد شد؟ حضرت فرمود: خیر، «لیلة القدر» تا روز قیامت دوام و استمرار دارد.» (2)
نسبت به سؤال دوم میگوییم: سؤال ما از منکرین وجود امام کامل و معصوم در هر عصر و زمان این است که: این ملائکه و روح که در هر سال در شب قدر بر زمین فرود میآیند، بر چه کسی وارد میشوند؟ چارهای نیست که انسان با کمترین تأمّل و تدبّر به این سؤال این گونه پاسخ دهد که در هر زمان باید امام کامل و معصومی باشد تا محلّ نزول ملائکه و روح گردد.
و لذا امام باقرعلیه السلام بنابر نقلی فرمود: «ای گروه شیعه! با خصم خود
به سوره «انّا انزلناه» استدلال و احتجاج کنید که پیروز خواهید شد، پس سوگند به خدا که این سوره از برای حجّت خدای تبارک و تعالی بر خلق بعد از رسول او است، این سوره همانا مدرک دین شما، و نهایت علم ما است. ای جماعت شیعه! با آیه «حم * وَالْکِتابِ الْمُبِینِ * إِنّا أَنْزَلْناهُ فِی لَیْلَةٍ مُبارَکَةٍ إِنّا کُنّا مُنْذِرِینَ» بحث کنید؛ زیرا این آیات اختصاص به والیان امر دارد … » (1)
کلینیرحمه الله به سند خود از امام باقرعلیه السلام نقل میکند که فرمود: «به خدا سوگند، همانا هر کس که تصدیق کند لیلة القدر را علم پیدا میکند که از برای ما است؛ زیرا رسول خداصلی الله علیه وآله با اشاره به علیعلیه السلام هنگامی که رحلتش نزدیک شد فرمود: «این ولیّ شما بعد از من است، اگر او را اطاعت کنید به رشد خواهید رسید، و لکن هر کس ایمان به آنچه در لیلة القدر است نیاورد منکر به حساب میآید، و هر کس ایمان آورد و بر غیر رأی ما باشد، نمیتواند راست بگوید جز آنکه اعتراف نماید که آیه برای ما است و ماییم مصداق آن. و هر کس که به این مطلب قائل نباشد دروغگو است؛ زیرا خداوند - عزّ وجلّ - بزرگتر از آن است که امور را با روح و ملائکه بر شخص کافر فاسق بفرستد. اگر بگویند: آنها را بر خلیفهای که روی زمین است میفرستد، که حرف نا مربوطی است. و اگر بگویند: آنان بر کسی فرود نمیآیند، این حرف نیز صحیح نیست؛ زیرا هیچگاه چیزی بر معدوم فرستاده نمیشود. و اگر بگویند - و زود است که بگویند -: این چیزی نیست، به طور حتم به گمراهی شدیدی دچار شدهاند.» (2)
وی هم چنین به سند خود از امام باقر صلی الله علیه وآله نقل میکند که امیرالمؤمنینعلیه السلام به ابن عباس فرمود: «همانا در هر سال لیلة القدر است، در آن شب امر یک سال نازل میشود، برای آن امر والیانی است بعد از رسول خداصلی الله علیه وآله.
ابن عباس میگوید: آنان چه کسانیاند؟ حضرت فرمود: من و یازده نفر از صلب من که همگی امام و محدّثند.» (1)
صدوق به سند خود از امام باقرعلیه السلام از پدرش از پدرانشعلیهم السلام از امیرالمؤمنینعلیه السلام نقل میکند که فرمود: از رسول خداصلی الله علیه وآله شنیدم که به اصحاب خود میفرمود: «به لیلة القدر ایمان آورید؛ زیرا برای علی بن ابی طالب و یازده فرزند از نسل او است.» (2)
از مجموعه احادیثی که در ذیل سوره قدر و سوره دخان وارد شده، به دست میآید که ملائکه و روح که فرشتهای خاص است در شبهای قدر بر ولی عصرعلیه السلام نازل میشوند و مقدرات یک سال مردم را بر آن حضرت عرضه میکنند، و این امر در هر سال تکرار خواهد شد.
امام جوادعلیه السلام فرمود: «خداوند در ابتدای خلقت دنیا لیلة القدر را خلق نمود، در آن شب اولین نبیّ و اولین وصی را آفرید، و به طور حتم حکم کرده که در هر سال شبی باشد که تفسیر و تفصیل امور بر مردم در آن شب نازل گردد … »
آنگاه فرمود: «و به خدا سوگند! به طور حتم روح و ملائکه در شب قدر با تفسیر امور بر آدم فرود آمدند. و به خدا سوگند که آدم از دنیا نرفت جز آنکه برای او وصیّ بود. و هر پیامبری بعد از آدم تفسیر امور در شب قدر بر او نازل میشد … » (3)
ابن حجر مکّی در ذیل حدیث ثقلین میگوید: «در احادیث امر به تمسّک به اهل بیتعلیهم السلام اشاره به عدم انقطاع شخصی است از اهل بیت تا روز قیامت که قابلیت و اهلیت برای اقتدا و تمسّک به او باشد، همانگونه که کتاب عزیز این گونه است، و لذا اهل بیتعلیهم السلام به عنوان امان اهل زمین معرفی شدهاند.» (1)
آنچه از سوره قدر و دخان و روایاتی که در ذیل آن رسیده استفاده میشود عبارت است از:
1 - ضرورت وجود نظام و تقدیر در عالم از اولین زمان خلقت، که «لیلة القدر» ظرف تقدیر و تنظیم امور به شمار میآید.
2 - ضرورت وجود قوّه و قدرت تنفیذی برای تقدیر که همراه ظرف تقدیر باشد.
3 - ضرورت وجود حجّت که همان تنفیذ کننده مقدّرات به اذن خدا است و او خلیفه خدا، نبیّ یا وصیّ نبیّ است.
4 - ضرورت وجود واسطه داخلی برای عالم که واسطه فیض الهی است، که عبارت است از ولیّ و حجّت خدا، و وجود او مقدّم بر وجود دیگران است.
5 - ضرورت استمرار این سنّت الهی بدون وقفه تا پایان تاریخ بشریت.
از جمله آیاتی که دلالت بر ضرورت وجود امام معصوم در هر زمانی دارد، آیات گواهان و شهادت است.
1) 9. الصواعق المحرقه، ذیل حدیث ثقلین.
از آیات بسیاری استفاده میشود که خداوند در بین هر امّتی، کسی را به عنوان شاهد و گواه قرار داده تا در روز قیامت بر آنها احتجاج کند. اینک به برخی از این آیات اشاره میکنیم:
1 - «فَکَیْفَ إِذا جِئْنا مِنْ کُلِّ أُمَّةٍ بِشَهِیدٍ وَجِئْنا بِکَ عَلی هؤُلآءِ شَهِیداً»؛(1)«چگونه است حال در [روز محشر] آنگاه که از هر طایفهای گواهی آوریم و تو را [ای پیامبر] بر آنان گواه خواهیم.»
2 - «وَیَوْمَ نَبْعَثُ مِنْ کُلِّ أُمَّةٍ شَهِیداً ثُمَّ لا یُؤْذَنُ لِلَّذِینَ کَفَرُوا وَلا هُمْ یُسْتَعْتَبُونَ»؛(2)«و آن روز را که ما از هر امّتی گواهی برانگیزیم، آنگاه به کافران اجازه سخن داده نشود و توبه آنان نیز پذیرفته نگردد.»
3 - «وَیَوْمَ نَبْعَثُ فِی کُلِّ أُمَّةٍ شَهِیداً عَلَیْهِمْ مِنْ أَنْفُسِهِمْ وَجِئْنا بِکَ شَهِیداً عَلی هؤُلاءِ»؛(3)«روزی که ما در هر امّتی از میان خودشان گواهی بر آنان برانگیزیم و تو را [ای محمّد] بر این امّت گواه آوریم.»
از این آیات استفاده میشود که در هر زمان و برای هر امّتی، خداوند افرادی معصوم از خطا و اشتباه قرار داده است تا در روز قیامت بر اعمال آن امّت گواهی دهند. کسی که قرار است شاهد باشد، در شهادتش نزد خداوند نباید اشتباه کند. اینان کسانیاند که در امر هدایت بشر حجّت خداوند در روی زمینند. حجّت باید عالم به شریعت و قادر بر هدایت خلق، و از طرفی محیط به اعمال قوم خود باشد تا به طور صحیح شهادت دهد. شاهد هر امّت و قومی باید زنده بوده، معاصر با آن قوم باشد همانگونه که قرآن از زبان حضرت عیسیعلیه السلام نقل میکند: «وَکُنْتُ عَلَیْهِمْ شَهِیداً ما دُمْتُ فِیهِمْ
فَلَمّا تَوَفَّیْتَنِی کُنْتَ أَنْتَ الرَّقِیبَ عَلَیْهِمْ وَأَنْتَ عَلی کُلِّ شَیْءٍ شَهِیدٌ»؛(1)«و تا زمانی که در میان آنان بودم مراقب و گواه شان بودم ولی هنگامی که مرا از میانشان برگرفتی تو خودت مراقب آنان بودی و تو بر هر چیز گواهی.»
از این آیه استفاده میشود که اعلان نتایج شهادت و گواهی در روز قیامت است، ولی احاطه به مورد آن که همان اعمال مردم است در دنیا و در خلال معاشرت و حاضر بودن شاهد با امت خود است. به همین جهت است که شاهدی را که خداوند به او در روز قیامت احتجاج میکند باید هم عصر کسانی باشد که قرار است برای آنها شهادت دهد. با این بیان نمیتوان شاهدان بر امتها را منحصر در انبیا دانست؛ زیرا انبیا همیشه وجود نداشتهاند، بلکه آنچه ضرورت دارد، وجود شاهدی معاصر و زنده در هر عصر و زمان و برای هر امّتی از پیامبر یا امام و حجّت معصوم، تا در روز قیامت حجّت خدا برای مردم باشد و شهادت بر اعمال آنها دهد.
فخر رازی در ذیل آیه: «وَنَزَعْنا مِنْ کُلِّ أُمَّةٍ شَهِیداً» (2)، میگوید: «مقصود از آیه این است که ما یک نفر را از هر امّتی امتیاز دادیم تا بر آنان شهادت دهد. برخی گفتهاند که مقصود انبیا است، شهادت میدهند که دلایل را بر قوم شان ابلاغ نمودند، و در روشن نمودن آنها نهایت کوشش را از خود به خرج دادهاند، در نتیجه اگر کوتاهی وجود دارد از ناحیه خود مردم است … برخی دیگر میگویند: بلکه آنان شاهدانی هستند که در هر زمان بر مردم شهادت میدهند که از جمله آنها انبیایند.
این به واقع نزدیکتر است؛ زیرا خداوند به هر امّت و هر جماعتی این حکم، را تعمیم داده که از آنها کسانی را به عنوان شاهد قرار دهد، لذا داخل میشود در این حکم زمانهایی که نبیّ وجود نداشت که از آن به عصر فترت تعبیر میشود، همانند زمانهایی که بعد از رسول خداصلی الله علیه وآله آمد … » (1)
و نیز همو در ذیل آیه شریفه «وَیَوْمَ نَبْعَثُ فِی کُلِّ أُمَّةٍ شَهِیداً عَلَیْهِمْ»،(2)میگوید: «هر جمع و قرنی که در دنیا حاصل میگردد، لازم است که کسی به عنوان شاهد در میان آنها وجود داشته باشد. شاهد در عصر رسولصلی الله علیه وآله خود حضرت بود، به دلیل قول خداوند متعال: «وَکَذلِکَ جَعَلْناکُمْ أُمَّةً وَسَطاً لِتَکُونُوا شُهَدآءَ عَلَی النّاسِ وَیَکُونَ الرَّسُولُ عَلَیْکُمْ شَهِیداً» (3)و نیز لازم است که در هر زمانی بعد از رسول، شاهد در میان امّت باشد. از این بیان، روشن میشود که هر عصری خالی از شاهد بر مردم نیست، و آن شهید باید از خطا مصون باشد، وگرنه احتیاج به شاهد دیگری دارد و در نتیجه به بینهایت منتهی خواهد شد، که این باطل است … » (4)
نتیجه اینکه: لازم است در هر زمانی که شاهدی معصوم در میان هر قومی باشد. حال در قوم حاضر، شاهد این امت کیست؟ آیا کسی غیر از امام زمان حجة بن الحسن المهدیعلیه السلام است؟
از آیات قرآن صفاتی چند برای شاهد هر امّت در روز قیامت استفاده میشود:
1 - شاهد از جنس بشر است:
در سوره نحل آمده است: «شَهِیداً عَلَیْهِمْ مِنْ أَنْفُسِهِمْ»،(1)از این آیه و آیات دیگر استفاده میشود که شهید و شاهد باید از جنس خود بشر باشد، همانگونه که در آیات دیگر کلمه «من» تبعیضیه به کار رفته است: «من کلّ امّة»؛ یعنی شاهد همانند پیامبران از جنس بشر است، نه از جنس ملائکه، یا جن یا کتاب آسمانی یا لوح محفوظ. و این مؤیّد آن معنایی است که در آیه «یَوْمَ نَدْعُوا کُلَّ أُناسٍ بِإِمامِهِمْ»،(2)ذکر کردیم که امام در این آیه باید شخص باشد نه کتاب یا لوح محفوظ.
2 - شاهد در هر زمان یکی است:
در آیات شهادت از صیغه مفرد استفاده شده است: شهیداً، همانگونه که در آیه سوره اسراء به این نکته اشاره شده است؛ زیرا میفرماید: «کُلَّ أُناسٍ بِإِمامِهِمْ». و این به نوبه خود دلالت دارد بر اینکه نمیتوان شاهد بر هر امّت را، کلّ امّت اسلامی یا جماعت مؤمنینی که آمر به معروف و ناهی از منکرند، دانست؛ زیرا با وحدت شاهد که از آیه استفاده شد، سازگاری ندارد.
3 - دارای احاطه علمی ربّانی باشد:
از آنجا که موقعیت شاهد، شهادت بر اعمال امّت خود به کفر و تکذیب یا ایمان و تصدیق است، و اینها حالاتی است قلبی؛ در حالی که حواس عادی که در ما وجود دارد و نیز قوای مرتبط به ما تنها متحمل صورتهای افعال و اعمال است، لذا باید شاهد، احاطه غیبیه به امور بندگان داشته باشد. و از این جهت است که باید شاهد
بر هر امّت، احاطه علمی ربّانی به حقایق اعمال بندگان خدا داشته باشد؛ زیرا ارزش اعمال در میزان الهی به نیّات و انگیزههای باطنی است. پس باید شاهد از افراد عادی نباشد، بلکه از کسانی باشد که مورد تأیید خاص خداوند بوده و از جمله کسانی باشد که رضایت الهی بر آن تعلق گرفته که از علم غیب مطلع گردد. و واضح است که این کرامت سزاوار همه امت نیست، بلکه خاص اولیای طاهرین از امت است … (1)
4 - شاهد دارای علم کتاب است:
اطلاع یافتن از باطن های افراد برای شهادت در روز قیامت، با اسباب طبیعی و متعارف امکانپذیر نیست، لذا به علم خاصی احتیاج است که خداوند متعال به برخی از بندگان خود عطا میکند تا بتواند بر اسباب طبیعی فائق آید و بالاتر از آنها بر اموری مطلع شود که آن اسباب را راهی نیست، در نتیجه باید مرتبهای از ولایت تکوینی را به اذن خداوند دارا باشد تا بتواند از اسباب طبیعی گذشته و به امور غیر طبیعی اطلاع پیدا کند. این نوع از علم را که از اسباب غیر طبیعی به دست میآید در قرآن از آن به «علم الکتاب» تعبیر شده است. همانگونه که در قصه آوردن تخت بلقیس توسط آسف بن برخیا از یمن به فلسطین در کمتر از یک چشم بر هم زدن، این علم خاص و ولایت تکوینی را مشاهده میکنیم. قرآن منشأ این قدرت تکوینی را که در حدّ اعجاز است اطلاع آسف بن برخیا از «علم الکتاب» میداند و میفرماید: «قالَ الَّذِی عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْکِتابِ أَنَا آتِیکَ بِهِ قَبْلَ أَنْ یَرْتَدَّ إِلَیْکَ طَرْفُکَ فَلَمّا رَآهُ مُسْتَقِرّاً عِنْدَهُ قالَ هذا
1) 21. المیزان، ج 1، ص 321.
مِنْ فَضْلِ رَبِّی»؛(1)«کسی که نزد او دانشی از کتاب بود چنین گفت: پیش از آنکه تو چشم بر هم بزنی، من آن را در این مجلس حاضر میکنم. ناگهان سلیمان تخت را در برابر خود حاضر دید و گفت: این نعمتی است از جانب خدا بر من.»
آصف بن برخیا وصیّ حضرت سلیمانعلیه السلام بود. او خواست که به مردم بفهماند که حجّت بعد از او آسف است، لذا کاری کرد که از او تصرفی تکوینی که منشأ آن علم الکتاب است از او صادر شود تا مردم به او اعتماد نموده و او را حجّت بدانند.
نتیجه: کسی که قرار است شاهد بر قوم خود باشد باید نزد او «علم کتاب» باشد تا بتواند از طریق اسباب غیر طبیعی بر ضمایر افراد امت خود آگاهی داشته باشد. خداوند متعال میفرماید: «وَیَقُولُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَسْتَ مُرْسَلاً قُلْ کَفی بِاللَّهِ شَهِیداً بَیْنِی وَبَیْنَکُمْ وَمَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْکِتابِ»؛(2)«و کافران بر تو اعتراض کنند که تو رسول خدا نیستی، بگو تنها گواه بین من و شما خدا و کسانی که نزدشان علم کتاب است خواهد بود.»
از روایات فریقین که در ذیل این آیه و آیات شهادت وارد شده به خوبی به دست میآید که مقصود از شاهد در هر امّت امام معصوم است که اوّل آنها در این امت علی بن ابی طالبعلیه السلام و آخر آنها حضرت مهدیعلیه السلام میباشد.
کلینی به سند خود از امام صادقعلیه السلام در تفسیر آیه 41 از سوره نساء نقل میکند که فرمود: این آیه تنها در امّت محمّدصلی الله علیه وآله نازل شده
است؛ زیرا در هر قرنی از آنان امامی است از ما که شاهد بر آنان است، و محمّدصلی الله علیه وآله نیز شاهد بر ما است.(1)
صدوق در «معانی الاخبار» به سندش از ابو سعید نقل میکند که از رسول خداصلی الله علیه وآله در مورد آیه: «قالَ الَّذِی عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْکِتابِ» سؤال نمودم، فرمود: او وصیّ برادرم سلیمان بن داوود است. عرض کردم: ای رسول خدا! مقصود از آیه «قُلْ کَفی بِاللَّهِ شَهِیداً بَیْنِی وَبَیْنَکُمْ وَمَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْکِتابِ» کیست؟ فرمود: آن برادرم علی بن ابی طالب است.(2)
از جمله آیاتی که از آنها ضرورت وجود امام معصوم در هر عصر و زمانی استفاده میشود، آیه انذار است.
خداوند متعال میفرماید: «وَیَقُولُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَوْ لا أُنْزِلَ عَلَیْهِ آیَةٌ مِنْ رَبِّه إِنَّما أَنْتَ مُنْذِرٌ وَلِکُلِّ قَوْمٍ هادٍ»؛(3)«کسانی که کافر شدند میگویند: چرا آیه [و معجزهای] از پروردگارش براو نازل نشده؟! تو فقط بیم دهندهای و برای هر گروهی هدایت کنندهای است.»
از صریح آیه فوق استفاده میشود که به طور عموم برای هر قومی هدایت کنندهای است به حقّ و حقیقت که در هر عصر و زمانی باید وجود داشته باشد. این حقیقت با آیات دیگر و روایات معتبر و براهین عقلی سازگاری دارد؛ زیرا مقتضای ربوبیت الهی آن است که خداوند متعال در هر عصر و زمانی برای مردم حجتی قرار
دهد تا آنان را به حقّ و غایت و هدف از خلقت، هدایت و رهنمون سازند. خداوند میفرماید: «الَّذِی خَلَقَ فَسَوّی * وَالَّذِی قَدَّرَ فَهَدی ؛(1)«همان خداوندی که آفرید و منظّم کرد و همان که اندازهگیری کرد و هدایت نمود.» این سنّت در نوع انسان نیز جاری است؛ به این معنا که خداوند مردم را خلق نمود و هر چیز را در جای خود قرار داد، و تقدیر نمود که آنان را به کمالاتشان راهنمایی کند. و به طور حتم این هدف را از راه اسباب طبیعی که همان وجود هادیان معصوم از هر خطا و اشتباه است، دنبال میکند.
آیه فوق دلالت دارد بر اینکه زمین هیچگاه از هادی به حقّ خالی نمیگردد، خواه نبیّ باشد یا غیر نبیّ. اطلاق آیه در «وَلِکُلِّ قَوْمٍ هادٍ» حصر مصداق هادی را در انبیا نفی میکند، همانگونه که زمخشری در ذیل آیه شریفه در تفسیر «کشّاف» به آن اشاره کرده است؛ زیرا در غیر این صورت لازم میآید در عصر هایی که از نبیّ خالی است، حجّت و هادی برای بشر وجود نداشته باشد.
هادی اوّل در اصطلاح قرآن کیست؟ با مراجعه به قرآن پی میبریم که امر هدایت به حقّ بالإصاله از آن خداوند متعال است، آنگاه خداوند به هر کس که اراده کند، با ایجاد قابلیت در او تفویض میکند. «قُلْ هَلْ مِنْ شُرَکآئِکُمْ مَنْ یَهْدِی إِلَی الْحَقِّ قُلِ اللَّهُ یَهْدِی لِلْحَقِّ أَفَمَنْ یَهْدِی إِلَی الْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ یُتَّبَعَ أَمَّنْ لا یَهِدِّی إِلّا أَنْ یُهْدی فَما لَکُمْ کَیْفَ تَحْکُمُونَ»؛(2)«بگو: آیا هیچ یک از معبودهای شما به سوی حقّ هدایت میکند؟ بگو: تنها خدا به حقّ هدایت میکند. آیا کسی که
هدایت به سوی حقّ میکند برای پیروی شایستهتر است؛ یا آن کس که خود هدایت نمیشود مگر هدایتش کنند؟ شما را چه میشود، چگونه داوری میکنید؟!.»
از آیه به طور صریح استفاده میشود که امر هدایت منحصر به خداوند است؛ زیرا ربوبیت از برای او است. و هر کس که قرار است به این مقام برسد باید از جانب خداوند منصوب باشد، لذا خداوند متعال میفرماید: «وَجَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً یَهْدُونَ بِأَمْرِنا»؛(1)«و ما آنان را امامانی قرار دادیم که به امر ما هدایت میکنند.» و آیاتی دیگر نیز بر این مطلب دلالت دارد و این مؤیّد مطلبی است که در علم کلام به آن اشاره شده است که امامت، عهد و منصب الهی است و خدا به هر کس که اراده و مشیتش تعلق گرفته، و دارای قابلیتهای ذاتی باشد افاضه میکند.
همانگونه که اشاره شد، آیه فوق به طور صریح بر وجود هادی «علی الاطلاق» در هر زمان برای اتمام حجّت بر خلق در روی زمین دلالت دارد. حال ببینیم که مصداق هادی در این آیه کیست؟
همان طور که گفته شد نمیتوان هادی در آیه را به کتاب آسمانی معنا کرد؛ زیرا قبل از حضرت نوح کتاب تشریعی نبوده است، همانگونه که مصداق هادی را لوح محفوظ گرفتن معنا ندارد؛ زیرا تنها یک لوح محفوظ وجود دارد، نه اینکه برای هر قومی یک لوح باشد. و نیز همانگونه که اشاره شد؛ نمیتوان هادی را در نبیّ خلاصه کرد. و نیز نمیتوان مصداق هادی را خداوند قرار داد؛ زیرا
1) 29. سوره انبیا، آیه 73.
گرچه خداوند هادی «علی الاطلاق و بالاصاله» است، ولی از آنجا که در آیه فوق به صورت مبهم آمده و دلالت بر تعدّد دارد، نمیتوان مصداق آن را خداوند قرار داد، خصوصاً با در نظر گرفتن این نکته که هدایت خداوند به طور مستقیم و بدون واسطه نخواهد بود، بلکه توسط هادیانی از جنس خود بشر انجام خواهد گرفت که آنها از خداوند به جهت ارتباط خاص با او، تلقی میکنند، و سپس به مردم انتقال میدهند.
نتیجه این میشود که لازم است در هر زمانی زمین خالی از حجّت نباشد؛ خواه نبیّ باشد یا امام. و از آن جهت که این حجّت در عصر ما حاضر نیست، ناچار با اعتقاد به وجود او، قائل به غیبت و استتار او میشویم.
خداوند متعال میفرماید: «وَإِنْ مِنْ أُمَّةٍ إِلّا خَلا فِیها نَذِیرٌ»؛(1)«و هیچ امتی نبوده جز آنکه در میانشان ترساننده و رهنمایی بوده است.»
از آیه فوق استفاده میشود که در هر زمانی باید در بین مردم انذار دهندهای باشد. امام باقرعلیه السلام فرمود: «ای جماعت شیعه! خداوند تبارک و تعالی میفرماید: «وَإِنْ مِنْ أُمَّةٍ إِلّا خَلا فِیها نَذِیرٌ». عرض شد: ای اباجعفر! مگر نذیر این امت محمدصلی الله علیه وآله نیست؟ حضرت فرمود: آری، راست میگویی، امّا آیا محمّد در زمان حیاتش انذار کننده همه مناطق بود؟ … » (2)
حضرتعلیه السلام به قرینه صدر روایت درصدد اثبات لزوم وجود امام معصوم و هادی «علی الاطلاق» در طول زمان تا روز قیامت است. میفرماید: پیامبرصلی الله علیه وآله امکان نداشت که به تنهایی همه امّت خود را هدایت کند، لذا از صحابه در این امر مهم کمک میگرفت. پس همانگونه که در زمان حیاتش برای هدایت از مردم کمک گرفت، برای بعد از وفاتش نیز از افرادی معصوم برای هدایت بشر کمک میگیرد، کسانی که در خطّ او قرار داشته و از هر گونه خطا و اشتباه در امان باشند. تنها فرقی که بین مبلّغ از جانب پیامبرصلی الله علیه وآله در زمان حیات و بعد از حیات است، در این است که در قسم اوّل لازم نیست که مبلّغ معصوم باشد؛ زیرا با حضور پیامبرصلی الله علیه وآله هر زمان که خطا و اشتباهی از آنان سر زند حضرت کنترل کرده یا عزل مینماید، به خلاف نذیر و مبلّغی که بعد از وفات حضرت درصدد تبیین شریعت است؛ زیرا از آنجا که بعد از نصب، امکان عزلش نیست، لذا باید از مقام عصمت و کمالات علمی و اخلاقی برخوردار باشند. در تفسیر علی بن ابراهیم در ذیل آیه فوق میخوانیم: «برای هر زمانی، امامی است.» (1)
خداوند متعال میفرماید: «وَمِمَّنْ خَلَقْنا أُمَّةٌ یَهْدُونَ بِالْحَقِّ وَبِهِ یَعْدِلُونَ»؛(2)«و از جمله کسانی که آفریدیم فرقهای به حقّ هدایت مییابند و به حقّ بر میگردند.»
فخر رازی در ذیل آیه فوق در تفسیرش از جبائی نقل میکند:
«این آیه دلالت دارد بر اینکه هیچ زمانی خالی نیست از کسی که قیام و عمل به حقّ کرده و مردم را به آن هدایت میکنند.» (1)
میرزا محمد مشهدی در تفسیر «کنز الدقائق» میگوید: «آیه دلالت دارد بر اینکه در هر قرنی یک نفر معصوم وجود دارد؛ زیرا دلالت دارد بر اینکه هادی ها و عادل ها بعضی از خلقند نه تمام آنها، و آن بعضی که معصوم نیست هادی و عادل کلّی نیست» (2)
کلینیرحمه الله به سند خود از عبداللَّه بن سنان نقل میکند که از امام صادقعلیه السلام درباره قول خداوند - عزّ وجلّ - «وَمِمَّنْ خَلَقْنا أُمَّةٌ یَهْدُونَ بِالْحَقِّ وَبِهِ یَعْدِلُونَ» سؤال کردم. حضرت فرمود: «مقصود از آیه ائمهعلیهم السلام است.» (3)
خداوند متعال میفرماید: «یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَکُونُوا مَعَ الصّادِقِینَ»؛(4)«ای مؤمنین تقوا پیشه کرده و همراه با صادقین باشید.»
این آیه مؤمنین را امر میکند که همواره با صادقین بوده و از آنان به طور مطلق متابعت کنند. صادقین کسانیاند که قائل به حقّ بوده و به آن عمل میکنند، به رسول خداصلی الله علیه وآله اقتدا کرده و الگوی عملی سیره آن حضرتند.
در مقصود از صادقین در آیه فوق دو احتمال است:
1 - مقصود جمیع مؤمنین باشد، این احتمال غیر معقول است؛
خصوصاً آنکه رسول خداصلی الله علیه وآله اعتراف نمود به اینکه دروغگویان بر او در زمانش بسیار شدهاند تا چه رسد به زمان بعد از رسول خداصلی الله علیه وآله.
2 - اینکه مقصود از صادقین برخی از مؤمنین باشند. این معنا صحیح است.
حال باید به دنبال شناسایی این عدّه باشیم و اینکه آنان دارای چه خصوصیاتی اند تا با تمییز آنها از غیر، امتثال امر الهی کرده، با آنها همراهی کنیم.
سؤالی که قبل از هر چیز مطرح است اینکه: آیا مفاد آیه، مخصوص زمان نزول آن است و یا اینکه تا استمرار و بقای دین اسلامی باقی است؟
در جواب میگوییم: قول به اختصاص آیه به زمان نزول آن، مخالف حکمت خداوند و لطف و رحمت او به بندگان است؛ زیرا خداوندی که پیامبرش را بعد از مدّتها به سوی مردم فرستاده تا آنان را از ظلمات خارج کند، آیا صحیح است که به حال خود رها کرده تا بار دیگر به تاریکی و جهالت بازگردند؟ جواب به طور حتم منفی است. نتیجه اینکه باید در هر زمانی افرادی «صادق علی الاطلاق» باشند که امر به اطاعت آنها علی الاطلاق شده باشد، تا با اقتدا و هدایت به دستوراتشان، به حقّ و حقیقت و سعادت نایل آییم. پس صادقین در آیه همان حاملین وحی و خلفای رسول و امینان شرع و حامیان دین و ائمه هدایت و چراغهای هدایتند، کسانی که خداوند رجس و پلیدی را از آنان دور کرده و از هر عیب و نقصی پاکشان نموده است. و اینان کسانی غیر از اهل بیت معصوم
پیامبرعلیهم السلام نیستند، که آخر آنها مهدی موعودعلیه السلام است، و ما در این زمان باید همراه ایشان باشیم.
خداوند متعال میفرماید: «أَطِیعُوا اللَّهَ وَأَطِیعُوا الرَّسُولَ وَأُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ»؛(1)«خدا و رسول و صاحبان امری که از میان خود شما است را اطاعت نمایید.»
از آیه فوق نیز به خوبی استفاده میشود که در هر عصر و زمانی باید امام معصومی در قید حیات باشد تا او را اطاعت نماییم، اطاعتی که همانند اطاعت از پیامبر بلکه اطاعت از خداوند است.
مقصود از «اولی الامر» در آیه فوق همان صاحبان شأن و حقّ امر و نهی است، کسانی که زمام امور مردم و اختیار آنان به دستشان است، که همان ائمه معصومینعلیهم السلام میباشند. این آیه از آنجا که بر وجوب اطاعت به طور مطلق و بدون هیچ قید و شرطی دلالت دارد، مستلزم عصمت اولی الامر است، وگرنه سر از تناقض در میآورد؛ زیرا اطاعت خدا و رسول بدون هیچ قید و شرطی واجب است، حال اگر اولی الامر معصوم نباشد و در برخی از امور به گناه یا اشتباه و سهو و نسیان بیفتد و در عین حال اطاعت او به طور مطلق واجب باشد، مستلزم تناقض در جعل حکم به وجوب اطاعت است، تناقض محال است، در نتیجه: باید اولی الامر معصوم باشد. و از آن جا که صاحب امر حقیقی این امت که شأن امر و نهی به دست او است به جهت مصالحی از دیدگاه مردم غایب است، بنابراین باید
1) 38. سوره نساء، آیه 59.
معتقد به وجود امامی باشیم که صاحب ولایت کلیّه الهی و امر و نهی باشد، هر چند از دیدگان امّت غایب است.
از جمله کسانی که ما را در این معنا راهنمایی نموده، فخر رازی مفسّر معروف اهل سنّت است. او میگوید: «خداوند متعال در این آیه امر به اطاعت اولی الأمر به طور جزم نموده است، و هر کس که به طور جزم و قطع، امر به اطاعت او از جانب خداوند شده باشد باید از خطا مصون باشد؛ زیرا در غیر این صورت، اگر با فرض اقدام بر خطا، باز خداوند ما را امر به متابعت نموده است، در نتیجه لازم میآید که خداوند امر به فعل خطا کرده باشد. خطا از آن جهت که خطاست، منهی عنه است. و این منجرّ به اجتماع امر و نهی در فعل واحد به اعتبار واحد میشود که محال است. نتیجه اینکه: اولی الامر در آیه باید معصوم باشد.» (1)
فخر رازی گرچه تا اینجا با ما موافقت نموده، ولی در ادامه راه از آنجا که نمیخواهد آیه به نفع شیعه تمام شود به مخالفت پرداخته و ادّعا کرده که مراد از اولی الامر در آیه اهل حلّ و عقد از بزرگان امّت است، کسانی که به مسائل و احکام اسلامی آگاهی کامل دارند، لذا اگر بر مسألهای اجتماع کردند، نتیجهای که از این اجتماع حاصل میشود از هر عیب و نقصی مبرّا است. ما در بحث امامت خاصّه به ادلّه فخر رازی پرداخته و به آنها پاسخ خواهیم داد.
از جمله آیاتی که دلالت بر ضرورت وجود حجّت و امام معصوم در هر عصر و زمان در روی زمین دارد، آیه «امام» است.
1) 39. تفسیر فخر رازی، ج 10، ص 144.
خداوند متعال میفرماید: «یَوْمَ نَدْعُوا کُلَّ أُناسٍ بِإِمامِهِمْ فَمَنْ أُوتِیَ کِتابَهُ بِیَمِینِهِ فَأُولئِکَ یَقْرَؤُنَ کِتابَهُمْ وَلا یُظْلَمُونَ فَتِیلاً * وَمَنْ کانَ فِی هذِهِ أَعْمی فَهُوَ فِی الْآخِرَةِ أَعْمی وَأَضَلُّ سَبِیلاً»؛(1)«[به یاد آور]روزی را که هر گروهی را به پیشوای شان میخوانیم. کسانی که نامه عملشان به دست راستشان داده شود آن را [با شادی و سرور]میخوانند و به قدر رشته شکاف هسته خرمایی به آنان ستم نمیشود.»
از آیه فوق استفاده میشود که هر کس در روز قیامت همراه با امامش بوده و او را با پیشوایش میخوانند؛ چه امام هدایت و یا امام ضلالت. پس باید در هر زمانی امام به حقّ و حقیقت که از مقام عصمت برخوردار است وجود داشته باشد تا با اعتقاد به او و پیروی از دستوراتش رستگار شده و نامه عملش به دست راستش داده شود. و به تعبیر دیگر از اصحاب الیمین گردد که خداوند متعال در قرآن کریم درباره آنان میفرماید: «وَأَصْحابُ الْیَمِینِ ما أَصْحابُ الْیَمِینِ * فِی سِدْرٍ مَخْضُودٍ * وَطَلْحٍ مَنْضُودٍ * وَظِلٍّ مَمْدُودٍ * وَماءٍ مَسْکُوبٍ * وَفاکِهَةٍ کَثِیرَةٍ … »؛(2)«و اصحاب یمین و خجستگان! چه اصحاب یمین و خجستگانی! آنان در سایه درختان [سدر] بیخار قرار دارند. و در سایه درخت [طلح پر برگ [درختی خوشرنگ و خوشبو]. و سایه کشیده و گسترده. و در کنار آبشارها و میوههای فراوان … »
کسانی که اعتراف و اعتقاد به حقّ ندارند بر دو دستهاند:
الف) کسانی که معتقد به امام باطلند، امامی که مردم را به دوزخ دعوت میکند. همانگونه که قرآن درباره آنان میگوید: «وَجَعَلْناهُمْ
أَئِمَّةً یَدْعُونَ إِلَی النّارِ»؛(1)«ما [با رها کردنشان به حال خود] آنان را امامانی قرار دادیم که مردم را به دوزخ دعوت میکنند.»
از این دسته افراد قرآن به «اصحاب الشمال» تعبیر کرده است، آنجا که میفرماید: «وَأَصْحابُ الشِّمالِ ما أَصْحابُ الشِّمالِ * فِی سَمُومٍ وَحَمِیمٍ * وَظِلٍّ مِنْ یَحْمُومٍ * لا بارِدٍ وَلا کَرِیمٍ»؛(2)«و اصحاب شمال، چه اصحاب شمالی! [که نامه اعمالشان به نشانه جرم شان به دست چپ آنان داده میشود]. آنان در میان بادهای کشنده و آب سوزان قرار دارند. و در سایه دودهای متراکم و آتشزا، سایهای نه خنک است و نه آرام بخش.»
ب) کسانی که اعتقاد به هیچ امامی ندارند که اگر در عدم انتخاب امام بر حقّ قصور دارند داخل در «اصحاب الشمال» خواهند بود.
از آیه «یَوْمَ نَدْعُوا کُلَّ أُناسٍ بِإِمامِهِمْ» استفاده میشود که هر کس باید امام به حقّ که واجب الاطاعه است داشته باشد و لذا هیچ زمانی از وجود او خالی نیست، امامی که بدون معرفت و متابعت از او فلاح و رستگاری برای انسان نخواهد بود.
این معنا از برخی روایات نیز استفاده میشود:
از رسول خداصلی الله علیه وآله نقل شده که فرمود: «من مات ولم یعرف إمام زمانه مات میتة جاهلیة»؛(3)«هر کس بمیرد در حالی که امام زمان خود را نشناخته، او به مرگ جاهلیت از دنیا رفته است.»
همانگونه که اشاره کردیم از آیه مورد بحث استفاده میشود که در هر زمانی ضرورت دارد که امام به حقّ و معصومی وجود داشته باشد تا انسانهای حقّ طلب به او اقتدا کرده، به سعادت برسند. ولی احتمالات دیگری در مورد این آیه داده شده که آنها را مورد بررسی قرار میدهیم:
1 - اینکه مراد از «امام» در آیه، «لوح محفوظ» باشد. ولی این احتمال باطل است؛ زیرا مستفاد از آیه آن است که برای هر طایفه و قومی امام است، در حالی که «لوح محفوظ» یکی بیش نیست و اختصاص به برخی از افراد ندارد.
2 - اینکه مراد از «امام» در آیه مورد بحث «کتاب آسمانی هر قوم» باشد، که این احتمال نیز باطل است؛ زیرا شامل همه انسانها از اوّل خلقت تا پایان تاریخ بشریّت است، در حالی که اوّلین کتاب مشتمل بر شریعت، کتاب حضرت نوحعلیه السلام است و قبل از او چنین کتابی بر مردم نازل نشده است، و لذا نمیتوان مراد از «امام» در آیه را کتاب هر قوم دانست؛ چون شامل اقوام قبل از حضرت نوح نمیشود.
1 - سیوطی به سندش از امام علیعلیه السلام و او از رسول خداصلی الله علیه وآله نقل کرده که در تفسیر آیه «یَوْمَ نَدْعُوا کُلَّ أُناسٍ بِإِمامِهِمْ» فرمود: «یدعی کلّ قوم بإمام زمانهم وکتاب ربّهم وسنّة نبیّهم»؛(1)«هر قومی به امام زمان و کتاب پروردگار و سنّت نبیّ شان فرا خوانده میشوند.»
2 - و نیز از ابن عباس نقل کرده که در تفسیر آیه «یَوْمَ نَدْعُوا کُلَّ
1) 45. درّ المنثور، ج 5، ص 317.
أُناسٍ بِإِمامِهِمْ» گفت: «إمام هدی وإمام ضلالة»؛(1)«مقصود از آیه، امام هدایت و امام ضلالت است.»
1 - کلینیرحمه الله به سندش از امام باقرعلیه السلام نقل کرده که فرمود: «زمانی که آیه «یَوْمَ نَدْعُوا کُلَّ أُناسٍ بِإِمامِهِمْ» نازل شد، مسلمانان عرض کردند: ای رسول خدا! آیا شما امام همه مردم نیستی؟ حضرت فرمود: «من فرستاده خدا به سوی همه مردم میباشم، ولیکن زود است که بعد از من امامان بر مردم از بین اهل بیتم بیایند، آنان در بین مردم قیام میکنند ولی تکذیب میشوند و امامان کفر و ظلال و متابعین آنان، به امامان از اهل بیتم ظلم میکنند. هر کس که ولایت آنان را داشته و از آنان متابعت و پیروی کرده و تصدیق گفتارشان کند از من و با من است و زود است که مرا ملاقات نماید. آگاه باشید! و هر کس که به آنان ظلم کرده و تکذیب شان کند از من و با من نیست و من نیز از او بیزارم.» (2)
2 - شخصی به نام بشر بن غالب بر امام صادقعلیه السلام وارد شد و درباره آیه «یَوْمَ نَدْعُوا کُلَّ أُناسٍ بِإِمامِهِمْ» از حضرت سؤال نمود. امام فرمود: «امامی است که مردم را به هدایت دعوت کرده و مردم نیز دعوت او را پذیرفتهاند. و امامی است که مردم را به ضلالت دعوت کرده و او را اجابت نمودهاند، آنان در بهشت و اینان در دوزخند. و این همان گفتار خداوند است که فرمود: «فَرِیقٌ فِی الْجَنَّةِ وَفَرِیقٌ فِی السَّعِیرِ».(3)
در قرآن کریم کلمه «امام» در اصطلاحات گوناگون به کار رفته است:
کلمه «امام» بر امام به حقّ که از جانب خداوند منصوب میشود در قرآن به کار رفته است.
خداوند متعال میفرماید: «وَجَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً یَهْدُونَ بِأَمْرِنا»؛(1)«ما آنان را پیشوایانی قرار دادیم که به امر ما هدایت میکنند.»
و نیز درباره حضرت ابراهیمعلیه السلام میفرماید: «إِنِّی جاعِلُکَ لِلنّاسِ إِماماً»؛(2)«به طور حتم من تو را برای مردم پیشوا قرار دادم.»
اطلاق دیگر کلمه «امام» بر پیشوایان ضلالت و گمراهی است، که مردم را به کفر و دوزخ دعوت میکنند.
خداوند میفرماید: «فَقاتِلُوا أَئِمَّةَ الْکُفْرِ»؛(3)«پس با امامان کفر قتال کنید.»
و نیز در جایی دیگر میفرماید: «وَجَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً یَدْعُونَ إِلَی النّارِ»؛(4)«ما [با رها کردنشان به حال خود] آنان را رهبرانی قرار دادیم که مردم را به دوزخ دعوت میکنند.»
و نیز عنوان «امام» بر صحیفههای حضرت موسیعلیه السلام یعنی
تورات اطلاق شده است، آنجا که میفرماید: «وَمِنْ قَبْلِهِ کِتابُ مُوسی إِماماً وَرَحْمَةً»؛(1)«و از قبل او کتاب موسی است که امام و رحمت میباشد.»
خداوند متعال میفرماید: «وَکُلَّ شَیْءٍ أَحْصَیْناهُ فِی إِمامٍ مُبِینٍ»؛(2)«و هر چیزی را در امام مبین [لوح محفوظ] شماره نمودهایم.»
سؤال محوری که در مورد آیه «امام» مطرح است اینکه: این امام به حقّ که حجّت خدا بر خلق در هر عصری است چه خصوصیّات و صفاتی باید داشته باشد؟
با تأمّلی در آیه مورد بحث و آیات دیگر پی میبریم: امام به حقّ کسی است که اهلیّت و قابلیت احتجاج به او در روز قیامت را دارا میباشد. یعنی میتواند مردم را به هدایت رسانده و آنان را به حقّ و حقیقت رهنمون سازد. و به تعبیر دیگر شاهد بر اعمال انسانها بوده و اطاعت او مستلزم اطاعت خداوند است.
حال باید دید چه کسی چنین صفاتی را در خارج دارد؟ چه کسی است که خود به هدایت مطلق رسیده و قابلیت و اهلیّت دستگیری مردم را نیز دارد؟
مکتب اهل بیتعلیهم السلام و پیروان آنان به این سؤال به خوبی پاسخ میدهند، آنان معتقدند که در هر زمانی باید امام معصومی در روی زمین وجود داشته باشد تا زمین خالی از حجّت نباشد. و امام زمان ما
در این عصر و زمان حضرت حجة بن الحسن المهدی - ارواحنا فداه - است. کسی که امامت او به نصّ از رسول اکرمصلی الله علیه وآله و امامان بعد از آن حضرت به اثبات رسیده و نیز از او معجزات فراوانی که دلالت بر امامت او داشته باشد، صادر شده است.
از جمله آیاتی که مربوط به امامت عامه بوده و دلالت بر یکی از گزاره های امامت دارد، آیاتی است که مربوط به وجوب نصب امام از جانب خداوند میباشد؛ زیرا در بحث امامت، این موضوع مطرح است که آیا نصب امام و جانشین پیامبرصلی الله علیه وآله لازم است که از جانب خداوند به طور مستقیم باشد یا خیر؟ در این مبحث به این موضوع میپردازیم.
متکلمان برای توحید افعالی اقسامی را ذکر کردهاند که یکی از آنها توحید در حقّ الطاعه است؛ یعنی تنها کسی که اطاعت او بالذات و به طور مستقل واجب است خداوند متعال میباشد و اطاعت دیگران در صورت لزوم در طول اطاعت خداوند و به اذن او واجب است؛ زیرا اطاعت، از شؤون مالکیت است، و از آنجا که مالک حقیقی انسان خدا است پس اطاعت او نیز ذاتاً واجب است. لذا خداوند متعال وجوب اطاعت پیامبرش را به اذن خود دانسته و
میفرماید: «وَما أَرْسَلْنا مِنْ رَسُولٍ إِلّا لِیُطاعَ بِإِذْنِ اللَّهِ»؛(1)«هیچ رسولی را نفرستادیم مگر به جهت آنکه به اذن الهی از او اطاعت کنند.»
از این آیه به طور وضوح استفاده میشود که اطاعت پیامبرصلی الله علیه وآله فرع بر اطاعت خدا و در طول است.
و نیز در جایی دیگر میفرماید: «مَنْ یُطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ أَطاعَ اللَّهَ»؛(2)«هر کس رسول را اطاعت کند، قطعاً خدا را اطاعت کرده است.»
همچنین از اقسام توحید افعالی، توحید در حاکمیّت است؛ یعنی حکومت، حکمرانی و حاکمیّت بالاصاله و ذاتاً برای خداوند است؛ زیرا حاکمیّت هرگز منفکّ از تصرّف در نفوس و اموال و ایجاد محدودیت نیست، در حالی که تصرف و محدودیت در غیر، حقّ کسی است که بر دیگران ولایت و سلطه دارد و در غیر این صورت تصرّف عدوانی است حقّ ولایت و سلطنت که بالاصالة و ذاتاً برای خداوند است، لذا حاکمیت نیز از آنِ او است، و هر کس که قرار است بر مردم حکومت کند باید از جانب او اذن داشته باشد.
خداوند متعال به این موضوع اشاره کرده و دو نوع حاکمیّت را در قرآن برای خود ذکر کرده است:
الف) حاکمیت تشریع و قانونگذاری؛ آنجا که میفرماید: «إِنِ الْحُکْمُ إِلّا للَّهِِ أَمَرَ أَلاَّ تَعْبُدُوا إِلّا إِیّاهُ»؛(3)«و تنها حکم فرمای عالم خداوند است و امر فرموده که جز آن ذات یکتا را نپرستید.»
ب) حاکمیت در تکوین؛ آنجا که میفرماید: «ما عِنْدی ما تَسْتَعْجِلُونَ بِهِ إِنِ الْحُکْمُ إِلّا للَّهِِ»؛(1)«عذابی که شما بر آن تعجیل دارید به دست من نیست، فرمان جز برای خدا نخواهد بود.»
علامه طباطباییرحمه الله میفرماید: «از آنجا که تأثیر از آنِ خداوند متعال است، حکمی که نوعی تأثیر و جعل است نیز از برای او است، خواه آن حکم در حقایق تکوینی باشد یا در شرایع وضعی و اعتباری، و این معنا با آیات قرآن نیز تأیید میشود آنجا که میفرماید: «إِنِ الْحُکْمُ إِلّا للَّهِِ»، «أَلا لَهُ الْحُکْمُ»، «لَهُ الْحَمْدُ فِی الْأُولی وَالْآخِرَةِ وَلَهُ الْحُکْمُ»، «وَاللَّهُ یَحْکُمُ لا مُعَقِّبَ لِحُکْمِهِ». از این آیات استفاده میشود که اگر برای غیر خدا حکمی هست باید بعد از حکم خدا و به اذن او باشد و هرگز با اراده و مشیّت او منافاتی نداشته باشد … » (2)
ابو الأعلی مودودی نیز میگوید: «حاکمیت تنها برای خداوند است و تنها حاکم حقیقی او است. با همین فرض است که نظام اسلامی داخل در نظام دمکراسی نیست، بلکه حکومت الهی میباشد.» (3)
با مراجعه و تدبّر در آیات قرآن پی میبریم که امامت و حکومت به امر خداوند است و به هر کس که صلاح بداند واگذار میکند. اینک به بررسی برخی از آیات در این باره میپردازیم:
خداوند متعال در قرآن کریمش میفرماید: «وَإِذْ قالَ رَبُّکَ لِلْمَلائِکَةِ إِنِّی جاعِلٌ فِی الْأَرْضِ خَلِیفَةً قالُوا أَ تَجْعَلُ فِیها مَنْ یُفْسِدُ فِیها وَیَسْفِکُ الدِّماءَ وَنَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِکَ وَنُقَدِّسُ لَکَ قالَ إِنِّی أَعْلَمُ ما لا تَعْلَمُونَ … »؛(1)و «[به خاطر بیاور هنگامی را که پروردگارت به فرشتگان گفت: " من در روی زمین، جانشینی [= نمایندهای] قرار خواهم داد ". فرشتگان گفتند: " پروردگارا! آیا کسی را در آن قرار میدهی که فساد و خونریزی کند؟! ما تسبیح و حمد تو را به جا میآوریم، و تو را تقدیس میکنیم ". پروردگار فرمود: " من حقایقی را میدانم که شما نمیدانید ".»
«خلیفه» در لغت بر کسی اطلاق میشود که به جای دیگری قرار میگیرد. خلیل بن احمد فراهیدی میگوید: «خلیفه کسی است که به جای کسی که قبل از او است قرار گرفته و قائم مقام او گردد.» (2)
این کلمه به صیغه مفرد دو مورد در قرآن کریم استعمال شده است: یکی در همین آیه و دیگری در آیه: «یا داوُدُ إِنّا جَعَلْناکَ خَلِیفَةً فِی الْأَرْضِ فَاحْکُمْ بَیْنَ النّاسِ بِالْحَقِّ»؛(3)«ای داوود! ما تو را خلیفه و [نماینده خود] در زمین قرار دادیم؛ پس در میان مردم به حقّ داوری کن.»
ولی به صیغه جمع در موارد بسیاری به کار رفته است.(4)
کلمه «خلافت» و مشتقات آن در قرآن کریم به معنای جانشین گذشتگان در زندگانی دنیا به کار رفته است. و این معنایی است که قراین موجود در آیات بر آن دلالت دارد، جز آنکه مقصود به خلافت در آیه مورد بحث که به صیغه مفرد آورده شده، به معنای جانشینی خالق و جاعل؛ یعنی خداوند متعال به کار رفته است. به تعبیر دیگر مقصود از خلافت در آیه مورد بحث «خلافت الهی» است. که این مطلب را به چند دلیل میتوان اثبات نمود:
1 - اطلاق کلمه «خلیفه» بدون اضافه و اشاره به شخص، که تأکید میکند انسان خلیفه و جانشین کسی است که او را خلیفه قرار داده است. این مثل آن است که رئیس یک حکومت میگوید: «من تو را جانشین خود قرار دادم.» مفهوم عرفی آن این است که مخاطب، جانشین همان رئیس حکومت است که او را خلیفه قرار داده است.
2 - مباحثه ای که بین ملائکه و خداوند متعال بود نیز شاهد این مطلب است که مقصود از خلافت، جانشینی خداوند است؛ زیرا آنان سؤال از خلیفهای کردند که در زمین افساد و خونریزی خواهد کرد. خداوند به آنها خبر داد که شما چیزی را که من میدانم نمیدانید. و نیز با تعلیم دادن حضرت آدمعلیه السلام به اسمائی و امتحان ملائکه به دست میآید که مقصود از خلافت، جانشینی خداوند است.
3 - خداوند قبل از آنکه او را خلق کند عنوان خلیفه را بر او اطلاق نمود، و این با خلافت از غیر خدا در امور دنیوی سازگاری
ندارد.
4 - در آیهای که مربوط به حضرت داوودعلیه السلام بود خداوند متعال متفرّع بر خلافت او امر به حکم کردن بین مردم به حقّ نمود: «فَاحْکُمْ بَیْنَ النّاسِ بِالْحَقِّ»، این تفریع با معنای خلافت الهی سازگاری دارد.
خلافت، نشانگر این مطلب است که خلیفه جانشین دیگری است در شؤونات آن شخص. حال اگر خلافت به طور مطلق باشد اقتضا دارد که جانشینی او شامل تمام شؤونات و اموری که مربوط به دیگری است شود، به حدّی که کمّاً و کیفاً تمام شؤونات او را در برگیرد.
به همین جهت است که خلیفه و جانشین مطلق، عالم به صفات و شؤون کسی است که او را خلیفه قرار داده است. همانگونه که واجب است قدرت کافی برای تصرّف در آن شؤونات و امور داشته باشد. این مطلب در مورد خلافت الهی نیز جاری است. کسی که قرار است خلیفه و جانشین خداوند به طور مطلق باشد، باید به اسماء حسنای الهی و صفات علیای او علم و معرفت داشته باشد، تا اینکه ممکن شود بر او اطلاق خلیفه الهی کرد. همانگونه که متوقف بر این است که به عموم مخلوقات معرفت داشته باشد تا متمکّن از تدبیر آنان بوده و قدرت اداء حقّ استخلاف را داشته باشد. به همین جهت است که خداوند به حضرت آدمعلیه السلام تمام اسماء را یاد میدهد. علمی که او را در اعمال و اجرای وظیفه جانشینی مخلوقات از طرف خداوند کمک خواهد کرد.
این علم تنها در محدوده اطلاع از الفاظ و معانی ذهنی آن خلاصه
نشده است، بلکه علم به حقایق و مصادیق خارجی اشیاء و عموم موجودات بوده است. و لذا است که ملائکه از رسیدن به این مقام عاجز مانده و اعتراف به عجز آن نمودند.
از آنجا که خلافت در آیه مطلق بوده و مقیّد به هیچ گونه قیدی نیست، در نتیجه حضرت آدمعلیه السلام خلیفه و جانشین مطلق الهی در تمام شؤونات و امور است. مقامی که احتیاج به علم لدنی از جانب خداوند متعال و معرفت شهودی به موجودات و حقایق دارد. علمی که اکتسابی نبوده و بدون واسطه، خلیفه از خداوند متعال اخذ خواهد کرد، تا بتواند به وظایف «خلافة اللّهی» خود از جانب خداوند بر موجودات عمل کند، و آنان را هدایت تکوینی و تشریعی و باطنی نماید.
«اسم» چیزی است که خبر از معنا میدهد و توسط آن، چیزی شناخته میگردد. سخن در این است که مقصود از «اسماء» در آیه مورد بحث که خداوند متعال به حضرت آدمعلیه السلام تعلیم داد چیست؟
در اینجا چهار احتمال وجود دارد:
1 - الفاظ اسماء الهی.
2 - مفاهیم ذهنی اسماء الهی.
3 - اعیان خارجی موجودات که حکایت از وجود خداوند دارد.
4 - اسماء مخلوقات.
احتمال اول و دوم و چهارم صحیح نیست؛ زیرا در آن وقت، نه کسی خلق شده و نه لغتی برای موجودی وضع شده بود. و مفاهیم ذهنی نیز قابل نقل و انتقال و اخبار نیستند. در نتیجه احتمال سوّم
صحیح است؛ یعنی مقصود از اسمائی که خداوند حضرت آدمعلیه السلام را از آنها مطّلع ساخت، همان احاطه پیدا کردن شهودی به حقایق و اعیان موجودات بود.
در اینکه مصداق «خلیفه» در آیه مورد بحث کیست دو احتمال وجود دارد:
1 - اینکه مراد از «خلیفه» حضرت آدمعلیه السلام باشد؛ زیرا او خلیفه و جانشین خداوند در شؤونات او است.
2 - اینکه مصداق «خلیفه» عموم مردم و انسانها باشند و لفظ مفرد در معنای جمع به کار رفته است.
احتمال اوّل از جهاتی رجحان دارد:
1 - با سیاق آیه موافقت و سازگاری دارد.
2 - خداوند به ملائکه خبر داد که در ذریّه حضرت آدمعلیه السلام کسانی خواهند بود که اهل فساد و خونریزی هستند و لذا احتیاج به امام و خلیفه و رهبری از جانب من دارند تا آنها را به هدایت برساند. گرچه به یک معنا همه انسانها در روی زمین خلیفه خدا هستند، ولی این به معنای جانشینی امّتهای پیشین است، همانگونه که در تعدادی از آیات به آن اشاره شده است. خداوند متعال میفرماید: «هُوَ الَّذِی جَعَلَکُمْ خَلائِفَ فِی الْأَرْضِ»؛(1)«اوست که شما را جانشینانی در زمین قرار داد.»
قاضی بیضاوی در تفسیر آیه مورد بحث میگوید: «خلیفه کسی است که جانشین و نایب دیگری میشود. و (هاء) در خلیفه برای
1) 65. سوره فاطر، آیه 39.
مبالغه است، و مراد از آن آدمعلیه السلام است؛ زیرا او خلیفه و جانشین خدا در روی زمین است. و هر پیامبری اینچنین است که خداوند او را جانشین خود در روی زمین برای آباد کردن و سیاست بر مردم و تکمیل نفوس آنان و تنفیذ امر در میان مردم قرار میدهد. ولی این نه به جهت این است که خداوند احتیاج به نایب دارد، بلکه از آن جهت است که مردم فیض الهی را بدون واسطه خلیفه و جانشین نمیتوانند کسب و از آن بهرهمند شوند.
طبری به سندش از ابن عباس و ابن مسعود و تعدادی از اصحاب پیامبرصلی الله علیه وآله نقل کرده که خداوند - جلّ ثناؤه - به ملائکه فرمود: «إِنِّی جاعِلٌ فِی الْأَرْضِ خَلِیفَةً» ملائکه گفتند: پروردگار ما! آن خلیفه کیست؟ خداوند فرمود: او کسی است که برایش ذریّه ای است که در زمین افساد خواهند نمود. آنان به یکدیگر حسد ورزیده و همدیگر را به قتل خواهند رساند.
آنگاه طبری میگوید: «تأویل آیه بنابر این روایت، این است که خداوند میفرماید: من در روی زمین کسی را از طرف خود قرار میدهم که جانشین من برای حکم در میان خلق باشد و آن خلیفه، حضرت آدم و کسانی هستند که قائم مقام او در اطاعت خدا و حکم به عدل در بین خلقند.» (1)
سیوطی به سندش از ابن زید نقل کرده: «هنگامی که خداوند آتش را خلق کرد ملائکه ضجّه شدیدی کشیدند و عرض کردند: پروردگار ما! چرا آتش را خلق کردی؟ خداوند فرمود: برای کسی خلق کردم که از خلقم مرا معصیت کند. در آن هنگام کسی به جز
1) 66. جامع البیان، ج 1، ص 264.
ملائکه خلق نشده بود. ملائکه عرض کردند: ای پروردگار ما! آیا ممکن است زمانی بر ما بیاید که تو را معصیت کنیم؟ خداوند فرمود: هرگز. ولی من اراده کردهام تا در روی زمین مخلوقاتی را بیافرینم و بر آنها خلیفه و جانشین قرار دهم، مخلوقاتی که خونریزی کرده و در روی زمین فساد خواهند نمود … » (1)
نتیجه اینکه: مقصود از «خلیفه» حضرت آدمعلیه السلام و مقصود از «أَ تَجْعَلُ فِیها مَنْ یُفْسِدُ فِیها» ذریّه حضرت آدمعلیه السلام است.
شکی نیست خلافتی که از جانب خداوند در آیه به آن اشاره شد، اختصاص به شخص حضرت آدمعلیه السلام ندارد، بلکه در هر زمانی از این نوع خلیفه و جانشین خداوند در روی زمین خواهد بود. این مطلب را از قراینی چند میتوان به اثبات رسانید:
1 - جمله اسمیه «إِنِّی جاعِلٌ فِی الْأَرْضِ خَلِیفَةً» دلالت بر دوام و استمرار دارد.
2 - جمله «أَ تَجْعَلُ فِیها مَنْ یُفْسِدُ فِیها وَیَسْفِکُ الدِّماءَ» دلالت بر وجود جمعیتی دارد که تولید نسل داشته و در حال گسترش و ادامه حیات و زندگی هستند. در نتیجه سنّت خلافت باید به طور مستمر وجود داشته باشد. خصوصاً آنکه در میان این موجودات همانگونه که ملائکه فهمیدند، افساد و قتل مستمر خواهد بود.
همان طور که از این آیه استفاده میشود که این مقام ارزشمند به هر کس و با هر خصوصیت و حالت اعطا نمیشود؛ زیرا قرار است که او جانشین خداوند در روی زمین برای اصلاح و هدایت افراد
1) 67. درّ المنثور، ج 1، ص 94.
مفسد و قاتل گردد، و کسی که خود مفسد است چگونه میتواند از جامعه بشری رفع فساد نماید.
نتیجه اینکه: خلافت و جانشینی خداوند برای نوع آدم جعل شده است نه شخص حضرت آدم. و این بدان معنی است که در هر عصر و زمانی در میان نوع انسانها کسی یافت میشود که صلاحیت رسیدن به این مقام را دارا است، و او غیر از امام معصوم و ولیّ اللَّه الأعظم نخواهد بود.
خداوند متعال میفرماید: «وَإِذِ ابْتَلی إِبْراهِیمَ رَبُّهُ بِکَلِماتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قالَ إِنِّی جاعِلُکَ لِلنّاسِ إِماماً قالَ وَمِنْ ذُرِّیَّتِی قالَ لا یَنالُ عَهْدِی الظّالِمِینَ»؛(1)«به یادآور آن هنگامی را که خداوند ابراهیم را به اموری چند امتحان فرمود و همه را به جای آورد. خدا به او فرمود: من تو را به پیشوایی خلق برگزیدم. ابراهیم عرض کرد: و از نسلم [نیز به این سمت برگزین؟] خداوند فرمود: عهد من [امامت] به ستمکاران نمیرسد.»
از چند جای این آیه استفاده میشود که امامت منصبی الهی است و لذا امامت هر شخصی باید به اذن و اراده خداوند باشد:
الف) در جمله «إِنِّی جاعِلُکَ لِلنّاسِ إِماماً» جعل و نصب امام را به خود نسبت داده است. پس باید امام از جانب خدا منصوب شود.
ب) در ذیل آیه از امامت به «عَهْدِی» تعبیر شده است که دلالت دارد بر اینکه «امامت» عهدی الهی است که بین خداوند و شخصی معصوم ازطرف او بسته میشود.
1) 68. سوره بقره، آیه 124.
حضرت موسیعلیه السلام از خداوند متعال میخواهد تا برادرش هارون را وزیر و جانشین او قرار دهد. خداوند از قول حضرت موسیعلیه السلام میفرماید: «قالَ رَبِّ اشْرَحْ لِی صَدْرِی * وَیَسِّرْ لِی أَمْرِی * وَاحْلُلْ عُقْدَةً مِنْ لِسانِی * یَفْقَهُوا قَوْلِی * وَاجْعَلْ لِی وَزِیراً مِنْ أَهْلِی * هارُونَ أَخِی … »؛(1)«موسی عرض کرد: پروردگارا! شرح صدر به من عطا فرما و کار مرا آسان گردان. عقده زبانم را برایم بگشا تا مردم سخنم را به خوبی بفهمند و نیز از اهلم یکی را وزیر و معاون من قرار ده، برادرم هارون را … »
خداوند متعال در جواب حضرت موسیعلیه السلام نفرمود: به آرای مردم رجوع کن، تا وزیرت را انتخاب کنند، بلکه فرمود: «قَدْ أُوتِیتَ سُؤْلَکَ یا مُوسی ؛(2)«ای موسی آنچه از ما خواستی به تو عطا شد.»
خداوند متعال خطاب به حضرت داوودعلیه السلام میفرماید: «یا داوُدُ إِنّا جَعَلْناکَ خَلِیفَةً فِی الْأَرْضِ فَاحْکُمْ بَیْنَ النّاسِ بِالْحَقِّ»؛(3)«ای داوود! ما تو را در روی زمین مقام خلافت دادیم تا در میان خلق خدا به حقّ حکم کنی.»
در این آیه نیز خداوند جعل منصب خلافت را به خود نسبت داده و متفرّع بر این جعل، او را امر میکند که بین مردم به حقّ حکم نماید.
و نیز میفرماید: «وَجَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً یَهْدُونَ بِأَمْرِنا»؛(1)«و آنان را پیشوای مردم قرار دادیم تا خلق را به امر ما هدایت کنند.»
در این آیه نیز نصب و جعل امامت را خداوند به خود نسبت داده است.
اگر کسی اشکال کند که همین تعبیر درباره ائمه ضلالت نیز به کار رفته است آنجا که خداوند میفرماید: «وَجَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً یَدْعُونَ إِلَی النّارِ»؛(2)«و ما آنان را امامانی قرار دادیم که به دوزخ دعوت میکنند.»
در پاسخ میگوییم:
اوّلاً: در جای خود به اثبات رسانده ایم که جبر باطل است و هرگز خداوند متعال کسی را از طرف خود برای ضلالت مردم نصب و جعل نکرده است، بلکه این مردمند که برخی از آنان به اختیار خود فاسد شده و سبب فساد دیگران میگردند.
ثانیاً: این آیه از متشابهات است و لذا باید با ارجاع آن به محکمات قرآنی تفسیر نمود. و همان معنایی را که برای آیه «یُضِلُّ مَنْ یَشاءُ وَیَهْدِی مَنْ یَشاءُ» میکنیم برای آیه مورد سؤال نیز میتوان کرد. به این معنا که خداوند عدهای را به جهت طغیان و سرکشی به حال خود رها میکند، و لذا به نهایت ظلالت و گمراهی رسیده و دیگران را نیز به دوزخ دعوت میکنند.
ثالثاً: ممکن است تعبیر به «جعل» در ائمه ظلالت از باب مقابله باشد، همانگونه که در آیه «وَمَکَرُوا مَکْراً وَمَکَرْنا مَکْراً» خداوند مکر را از باب مقابله به خود نسبت داده است.
رابعاً: در مورد امامت به حقّ، خداوند تعبیر به هدایت کرده است: «یَهْدُونَ»، ولی در مورد امامان به ضلالت تعبیر به دعوت کرده است: «یَدْعُونَ إِلَی النّارِ» و بین این دو تعبیر فرق واضحی است.
خامساً: در مورد امامان هدایت، هدایتشان به امر خدا است و لذا در آیه آمده است: «یَهْدُونَ بِأَمْرِنا»، ولی در مورد امامان ظلالت اینگونه تعبیری نیامده است.
1 - ابن هشام نقل میکند: جماعتی از قبیله «بنی عامر بن صعصعه خدمت رسول خداصلی الله علیه وآله رسیدند. حضرت آنان را به خداوند متعال دعوت و خود را بر آنان عرضه نمود. شخصی از آنان به نام «بحیرة بن فراس» به رسول خداصلی الله علیه وآله عرض کرد: به من بگو اگر ما با تو بر اسلام بیعت کنیم، آن گاه که بر دشمنانت غلبه کردی، آیا ما بعد از تو حقّی در امر خلافت داریم؟ حضرت فرمود: امر امامت و خلافت و جانشینی من به دست خداست و هر جا که صلاح بداند قرار میدهد. او در جواب پیامبرصلی الله علیه وآله عرض کرد: آیا ما گلو های خود را هدف تیر و نیزهها قرار دهیم تا شما به پیروزی برسی، ولی در خلافت و جانشینی تو سهمی نداشته باشیم؟ ما این چنین دینی را نمیپذیریم … » (1)
2 - ابن کثیر نیز به سند خود نقل میکند که قبیله «کنده» به خدمت رسول خداصلی الله علیه وآله شرفیاب شده، عرض کردند: اگر تو بر دشمنانت ظفر یافتی ما را در خلافت و جانشینی بعد از خود سهیم میگردانی؟
1) 74. تاریخ طبری، ج 2، ص 84؛ سیره ابن هشام، ج 2، ص 32؛ سیره حلبی، ج 2، ص 3.
حضرت فرمود: ملک و سلطنت و حکومت برای خداوند است، هر کجا که صلاح بداند آن را قرار میدهد. آنان نیز به رسول خداصلی الله علیه وآله عرض کردند: ما را به دینی که آوردهای حاجتی نیست.(1)
همو نقل میکند که «عامر بن طفیل» و «اربد بن قیس» در مدینه خدمت رسول خداصلی الله علیه وآله رسیدند، عامر بن طفیل عرض کرد: ای محمّد! اگر من اسلام آورم چه امتیازی برایم قرار خواهی داد؟ حضرت فرمود: هر امتیازی که مسلمانان دارند، به تو نیز خواهم داد. عامر گفت: آیا امر خلافت و جانشینی بعد از خود را به من وا میگذاری؟ پیامبرصلی الله علیه وآله فرمود: امر امامت برای تو و قومت نخواهد بود.(2)
خداوند سبحان در قرآن کریم برای افرادی حقّ ولایت قرار داده است:
خداوند سبحان میفرماید: «اَللَّهُ وَلِیُّ الَّذِینَ آمَنُوا … »؛(3)«خداوند، ولی و سرپرست کسانی است که ایمان آوردهاند … »
خداوند سبحان میفرماید: «اَلنَّبِیُّ أَوْلی بِالْمُؤْمِنِینَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ»؛(4)«پیامبر نسبت به مؤمنان از خودشان سزاوارتر است.»
خداوند سبحان میفرماید: «إِنَّما وَلِیُّکُمُ اللَّهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِینَ آمَنُوا الَّذِینَ یُقِیمُونَ الصَّلاةَ وَیُؤْتُونَ الزَّکاةَ وَهُمْ راکِعُونَ»؛(1)«سرپرست و ولیّ شما، تنها خداست و پیامبر او و آنها که ایمان آوردهاند؛ همانها که نماز را برپا میدارند، و در حال رکوع، زکات میدهند.»
خداوند سبحان میفرماید: «أَطِیعُوا اللَّهَ وَأَطِیعُوا الرَّسُولَ وَأُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ»؛(2)«اطاعت کنید خدا را! و اطاعت کنید پیامبر خدا و اولو الأمر [= اوصیای پیامبر] را.»
برخی از اهل سنّت در ردّ نظریه نصّ به آیاتی از قرآن تمسّک کردهاند:
محمّد یوسف موسی میگوید: «گاهی استدلال میشود بر سلطه امّت و این که امّت منشأ سلطه و سیادت است. به اینکه قرآن در بسیاری از آیات، خطابهای خود را متوجّه عموم مؤمنان میکند، بدان دلیل که امّت را صاحب حقّ در تنفیذ امور میداند و این، همان معنای حقّ سلطه امّت است.» (3)
این استدلال از جهاتی باطل است:
1 - خطابهای قرآن کریم در تکالیف - اعم از واجب عینی یا کفایی - متوجه مؤمنان است و این گونه تکالیف، طبیعت ولایی ندارد که تنفیذ آن منوط به حاکم باشد تا این که نتیجهگیری شود: قرآن حقّ سلطه را برای امّت قرار داده است.
آری، در برخی از موارد این گونه توهّم میشود؛ همانند آیه شریفه «الزّانِیَةُ وَالزّانِی فَاجْلِدُوا کُلَّ واحِدٍ مِنْهُما مِائَةَ جَلْدَةٍ»؛(1)«زن زناکار و مرد زناکار را هر کدام صد تازیانه بزنید.»
و نیز آیه: «وَالسّارِقُ وَالسّارِقَةُ فَاقْطَعُوا أَیْدِیَهُما … »؛(2)«دستان مرد و زن دزد را قطع کنید.»
هم چنین آیه: «وَالَّذِینَ یَرْمُونَ الْمُحْصَناتِ ثُمَّ لَمْ یَأْتُوا بِأَرْبَعَةِ شُهَداءَ فَاجْلِدُوهُمْ ثَمانِینَ جَلْدَةً»؛(3)«و آنان که به زنان پاک مؤمن نسبت زنا دهند؛ آنگاه چهار شاهد بر ادعای خود نیاورند آنان را به هشتاد تازیانه کیفر دهید.»
ولی با دقّت و تأمّل در آیات پی میبریم که خطاب آیات فوق به مجموع امّت نیست، تا از آنها حقّ سیادت برای امّت استفاده شود، بلکه خطاب به اولی الأمر و کسانی است که حقّ قضاوتِ بین مردم را دارند.
2 - اگر حقّ سلطه برای امّت است، باید امام در حکمرانی اش از همه امّت رضایت بگیرد، در حالی که اهل سنّت معتقدند ولایت امام به بیعت برخی از اهل حلّ و عقد و حتّی یک نفر از علمای اهل حلّ و عقد نیز منعقد میشود.
3 - حاصل این نظریه آن است که هر کس متولّی امر امّت از جانب مردم شد، ولایتش شرعی و اطاعتش واجب است، هر چند فاسق و جائر باشد، در حالی که این دیدگاه منافات دارد با آیات و روایاتی که از دوستی و همکاری با ظالمین نهی کرده، و از حرمت اطاعت کسی که به غیر از احکام الهی حکم میکند سخن میگوید.
4 - با جمع بین آیات فوق و برخی از آیات دیگر؛ مانند: « … وَلِیَعْلَمَ اللَّهُ مَنْ یَنْصُرُهُ وَرُسُلَهُ بِالْغَیْبِ … »،(1)استفاده میشود حقّ سلطه و سیادت از برای خداوند متعال است، ولی وظیفه مردم است که خدا و پیامبرش را یاری و اطاعت کنند.
در برخی از آیات، اشاره شده به این که از برخی آیات، استفاده شده که خلافت از برای مجتمع است نه شخص معین؛ مثل قول خداوند متعال: «وَإِذْ قالَ رَبُّکَ لِلْمَلائِکَةِ إِنِّی جاعِلٌ فِی الْأَرْضِ خَلِیفَةً … »؛(2)«و یادآور زمانی را که پروردگارت به ملائکه فرمود: همانا من در روی زمین خلیفه قرار میدهم.»
از این تعبیر استفاده کردهاند چون انسان خلیفه و جانشین خدا در روی زمین است، پس حقّ سلطه نیز برای خود اوست.
در جواب میگوییم:
اوّلاً: از این آیات چنین استفاده میشود که بشر جانشین خداوند در آبادانی روی زمین است و این معنا ربطی به سلطه انسان بر خود ندارد. از همین رو میبینیم هنگامی که خلافت به معنای حکومت است، خداوند آن را به مردم نسبت نمیدهد، بلکه میفرماید:
«یا داوُدُ إِنّا جَعَلْناکَ خَلِیفَةً فِی الْأَرْضِ فَاحْکُمْ بَیْنَ النّاسِ بِالْحَقِّ»؛(1)«ای داوود! ما تو را جانشین خود در روی زمین قرار دادیم، پس بین مردم به حقّ حکم کن.»
ثانیاً: آیات خلافت عامّه - تکویناً نه تشریعاً - دلالت بر تفویض آبادانی زمین به بشر دارد؛ زیرا تشریع بر شرایطی خاص متوقف است.
خداوند متعال میفرماید: «إِنَّ اللَّهَ یَأْمُرُکُمْ أَنْ تُؤَدُّوا الْأَماناتِ إِلی أَهْلِها وَإِذا حَکَمْتُمْ بَیْنَ النّاسِ أَنْ تَحْکُمُوا بِالْعَدْلِ»؛(2)«خدا به شما امر میکند که البته امانتها را به صاحبانشان برگردانید و چون میان مردم حکم میکنید به عدالت داوری کنید.»
از آیه فوق چنین استفاده کردهاند که مقصود از امانت، حکومت بین مردم است، به قرینه تفریعی که در آیه آمده است: «وَإِذا حَکَمْتُمْ» به این معنا که حکم و حکومت بین مردم امانت است و آنها صاحب و مالک تدبیر آن هستند؛ زیرا مخاطب این حکم آنانند و هر کس از طریق مردم انتخاب شد باید به عدل رفتار کند.
در جواب میگوییم: آیه شریفه بر فرض که خطابش به عموم مردم است، دلالت دارد بر این که مردم وظیفه دارند حکومت را به اهلش - که از جانب خدا منصوب است – وا گذارند، نه آنکه بگویند ما در آن حقّ داریم و بخواهند خود حاکم برگزینند.
برخی سؤال میکنند که چرا قرآن کریم سخنی از ولایت و امامت و وصایت به میان نیاورده است با وجودی که در موضوعات بسیاری که اهمیّت آن به مسئله امامت نمیرسد بحث کرده است؟ به تعبیر دیگر: چگونه است که قرآن کریم سخن از خلافت اسلامی و رهبری جامعه اسلامی و امامت به میان نیاورده در حالی که این مسئله از خطیر ترین مسائل اسلام به حساب میآید؟
ولی با دقّتی کوتاه در آیات قرآنی پی میبریم که قرآن در تمام موضوعات مربوط به امامت؛ اعمّ از کلّی و جزئی و مصداقی بحثهای فراوان کرده و به این مسئله مهمّ پرداخته است. اینک درصدد آن هستیم که به اصل مسئله خلافت و امامت و انتخاب اوصیای الهی بعد از انبیا اشاره کنیم که این مسأله سنّت دائمی الهی بوده و قرآن اکیداً به آن اشاره کرده است.
اصطفا در لغت از ماده «صفو» یعنی اختیار و خالص از چیزی است. و اصطفاء یعنی انتخاب کردن چیز خالص.
و در اصطلاح اسلامی: اصطفاء و انتخاب برخی از افراد از جانب خداوند به این است که او را تصفیه و خالص از هر گونه شوائب موجود در غیر کرده و او را بر دیگران ترجیح دهد.
با مراجعه به آیات قرآن کریم پی میبریم که سنّت الهی بر این قرار گرفته که اوصیا انبیا را به معنای عام آن که مرادف با حجّت خدا بوده و شامل نبیّ و امام و وصیّ میشود از ذریّه آنان قرار دهد. هیچ پیامبری نیست جز آنکه وصیّ یا اوصیا داشته و خداوند آنان را از آل و ذریّه پیامبران قرار داده است، خواه آن اوصیا پیامبر باشند یا خیر. اینک به برخی از آنها اشاره میکنیم:
1 - خداوند متعال میفرماید: «إِنَّ اللَّهَ اصْطَفی آدَمَ وَنُوحاً وَآلَ إِبْراهِیمَ وَآلَ عِمْرانَ عَلَی الْعالَمِینَ * ذُرِّیَّةً بَعْضُها مِنْ بَعْضٍ وَاللَّهُ سَمِیعٌ عَلِیمٌ»؛(1)«به حقیقت خدا برگزید آدم و نوح و خانواده ابراهیم و خاندان عمران را بر جهانیان. فرزندانی هستند برخی از نسل برخی دیگر و خدا به اقوال و احوال همه شنوا و دانا است.»
2 - و نیز میفرماید: «وَوَهَبْنا لَهُ إِسْحاقَ وَیَعْقُوبَ کُلاًّ هَدَیْنا وَنُوحاً هَدَیْنا مِنْ قَبْلُ وَمِنْ ذُرِّیَّتِهِ داوُدَ وَسُلَیْمانَ وَأَیُّوبَ وَیُوسُفَ وَمُوسی وَهارُونَ وَکَذلِکَ نَجْزِی الْمُحْسِنِینَ * وَزَکَرِیّا وَیَحْیی وَعِیسی وَإِلْیاسَ کُلٌّ مِنَ الصّالِحِینَ * وَإِسْماعِیلَ وَالْیَسَعَ وَیُونُسَ وَلُوطاً وَکُلاًّ فَضَّلْنا عَلَی الْعالَمِینَ * وَمِنْ آبآئِهِمْ وَذُرِّیّاتِهِمْ وَإِخْوانِهِمْ وَاجْتَبَیْناهُمْ وَهَدَیْناهُمْ إِلی صِراطٍ مُسْتَقِیمٍ * ذلِکَ هُدَی اللَّهِ یَهْدِی بِهِ مَنْ یَشآءُ مِنْ
1) 89. سوره آل عمران، آیات 33 و 34.
عِبادِهِ وَلَوْ أَشْرَکُوا لَحَبِطَ عَنْهُمْ ما کانُوا یَعْمَلُونَ * أُولئِکَ الَّذِینَ آتَیْناهُمُ الْکِتابَ وَالْحُکْمَ وَالنُّبُوَّةَ»؛(1)«و ما به ابراهیم، اسحاق و یعقوب را عطا نمودیم و همه را به راه راست بداشتیم و نوح را نیز پیش از ابراهیم و از فرزندانش داوود و سلیمان و ایّوب و یوسف و موسی و هارون هدایت نمودیم و این چنین نیکوکاران را پاداش نیک خواهیم داد.
و هم زکریا و یحیی و عیسی و الیاس و هم اسماعیل و یسع و یونس و لوط همه از نیکوکارانند. و ما همه آن پیغمبران را بر عالمیان شرافت و برتری دادیم. و نیز برخی از پدران و فرزندان و برادران آنها را فضیلت داده و بر دیگران آنان را برگزیدیم و به راه راست هدایت نمودیم. این است هدایت خدا که به آن هر یک از بندگانش را میخواهد هدایت میکند و اگر به خدا شرک آورند اعمال آنان را نابود میسازد. آنها [پیغمبران] کسانیاند که ما آنان را کتاب و فرمان و مقام نبوّت عطا کردیم.»
3 - «هُنالِکَ دَعا زَکَرِیّا رَبَّهُ قالَ رَبِّ هَبْ لِی مِنْ لَدُنْکَ ذُرِّیَّةً طَیِّبَةً إِنَّکَ سَمِیعُ الدُّعاءِ * فَنادَتْهُ الْمَلائِکَةُ وَهُوَ قائِمٌ یُصَلِّی فِی الْمِحْرابِ أَنَّ اللَّهَ یُبَشِّرُکَ بِیَحْیی مُصَدِّقاً بِکَلِمَةٍ مِنَ اللَّهِ وَسَیِّداً وَحَصُوراً وَنَبِیّاً مِنَ الصّالِحِینَ»؛(2)«در آن هنگام زکریا [که کرامت مریم را مشاهده کرد]عرض کرد: پروردگارا مرا به لطف خویش فرزندانی پاک سرشت عطا فرما که همانا تویی مستجاب کننده دعا. و هنگامی که او در محراب ایستاده، مشغول نیایش بود، فرشتگان او را صدا زدند که: خدا تو را به یحیی بشارت میدهد، [کسی] که کلمه خدا [= مسیح] را تصدیق میکند، و رهبر خواهد بود، و از هوسهای سرکش برکنار، و پیامبری از صالحان است.»
4 - «لَقَدْ أَرْسَلْنا نُوحاً وَإِبْراهِیمَ وَجَعَلْنا فِی ذُرِّیَّتِهِمَا النُّبُوَّةَ وَالْکِتابَ»؛(1)«ما نوح و ابراهیم را فرستادیم، و در دودمان آن دو، نبوّت و کتاب قرار دادیم.»
5 - «وَوَهَبْنا لَهُ إِسْحاقَ وَیَعْقُوبَ وَجَعَلْنا فِی ذُرِّیَّتِهِ النُّبُوَّةَ وَالْکِتابَ وَآتَیْناهُ أَجْرَهُ فِی الدُّنْیا وَإِنَّهُ فِی الْآخِرَةِ لَمِنَ الصّالِحِینَ»؛(2)«و [در اواخر عمر] اسحاق و یعقوب را به او بخشیدیم و نبوّت و کتاب آسمانی را در دودمانش قرار دادیم و پاداش او را در دنیا دادیم و او در آخرت از صالحان است.»
6 - «وَوَرِثَ سُلَیْمانُ داوُدَ وَقالَ یا أَیُّهَا النّاسُ عُلِّمْنا مَنْطِقَ الطَّیْرِ وَأُوتِینا مِنْ کُلِّ شَیْءٍ إِنَّ هذا لَهُوَ الْفَضْلُ الْمُبِینُ»؛(3)«و سلیمان وارث داوود شد، و گفت: ای مردم! زبان پرندگان به ما تعلیم داده شده، و از هرچیز به ما عطا گردیده، همانا این فضیلت آشکاری است.»
7 - «أُولئِکَ الَّذِینَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَیْهِمْ مِنَ النَّبِیِّینَ مِنْ ذُرِّیَّةِ آدَمَ وَمِمَّنْ حَمَلْنا مَعَ نُوحٍ وَمِنْ ذُرِّیَّةِ إِبْراهِیمَ وَإِسْرآئِیلَ وَمِمَّنْ هَدَیْنا وَاجْتَبَیْنا إِذا تُتْلی عَلَیْهِمْ آیاتُ الرَّحْمنِ خَرُّوا سُجَّداً وَبُکِیّاً»؛(4)«آنها پیامبرانی بودند که خداوند مشمول نعمت شان قرار داده بود، از فرزندان آدم، و از کسانی که با نوح بر کشتی سوار کردیم، و از دودمان ابراهیم و اسرائیل، و از کسانی که هدایت کردیم و برگزیدیم. آنها کسانی بودند که وقتی آیات خداوند رحمان بر آنان خوانده میشد، به خاک میافتادند، در حالی که سجده میکردند و گریان بودند.»
8 - «أَمْ یَحْسُدُونَ النّاسَ عَلی ما آتاهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ فَقَدْ آتَیْنا آلَ
إِبْراهِیمَ الْکِتابَ وَالْحِکْمَةَ وَآتَیْناهُمْ مُلْکاً عَظِیماً»؛(1)«یا اینکه نسبت به مردم [= پیامبر و خاندانش]، و از آنچه خداوند از فضلش به آنها بخشیده، حسد میورزند؟ ما به آل ابراهیم، [که یهود از خاندان او هستند نیز] کتاب و حکمت دادیم و حکومت عظیمی در اختیار آنها [پیامبران بنی اسرائیل]قرار دادیم.»
9 - « … وَاجْعَلْ لِی وَزِیراً مِنْ أَهْلِی * هارُونَ أَخِی … »؛(2)« … و وزیری از خاندانم برای من قرار ده. برادرم هارون را … »
با مراجعه به آیات قرآن پی میبریم که ذریّه انبیا و اهل بیت آنانعلیهم السلام مورد توجه خاص و عنایت ویژه الهی بوده و بدین جهت قابلیّت مقام نبوّت و امامت و وصایت را داشتهاند. اینک به برخی از آیات اشاره میکنیم:
1 - پیامبر خدا در ابتدای بعثت مأمور میشود که انذار و تبلیغش را از خاندان نزدیکش شروع کند: «وَأَنْذِرْ عَشِیرَتَکَ الْأَقْرَبِینَ».(3)
2 - خداوند متعال اراده تکوینی اش بر عصمت و طهارت اهل بیت پیامبرعلیهم السلام تعلّق گرفته است: «إِنَّما یُرِیدُ اللَّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَیُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً»؛(4)«همانا خداوند میخواهد پلیدی و گناه را از شما اهل بیت دور کند و کاملاً شما را پاک سازد.»
3 - خداوند متعال چنان قابلیّتی به ذریّه و اهل بیت پیامبر اسلام علیهم السلام داده که میتوانند در هنگام مباهله شرکت داده شوند:
«فَمَنْ حَاجَّکَ فِیهِ مِنْ بَعْدِ ما جآءَکَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أَبْنآءَنا وَأَبْنآءَکُمْ وَنِسآءَنا وَنِسآءَکُمْ وَأَنْفُسَنا وَأَنْفُسَکُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَتَ اللَّهِ عَلَی الْکاذِبِینَ»؛(1)«هر گاه بعد از علم و دانشی که [درباره مسیح]به تو رسیده، [باز] کسانی با تو به محاجّه و ستیز برخیزند، به آنها بگو: بیایید ما فرزندان خود را دعوت کنیم، شما هم فرزندان خود را، ما زنان خویش را دعوت نماییم، شما هم زنان خود را، ما از نفوس خود دعوت کنیم، شما هم از نفوس خود، آنگاه مباهله کنیم، و لعنت خدا را بر دروغگویان قرار دهیم.»
4 - خداوند به حضرت رسولصلی الله علیه وآله خطاب کرده و میفرماید: به مردم بگو که من جز مودّت ذوی القربی چیز دیگری از شما نمیخواهم: «قُلْ لا أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبی ؛(2)«بگو: من هیچ پاداشی بر رسالتم از شما درخواست نمیکنم، جز دوست داشتن نزدیکانم [= اهل بیتم].»
5 - و نیز پیامبرصلی الله علیه وآله را امر میکند که تأکید و سفارش خصوصی نسبت به اهلش درباره نماز داشته باشد: «وَأْمُرْ أَهْلَکَ بِالصَّلاةِ وَاصْطَبِرْ عَلَیْها»؛(3)«خانواده خود را بر نماز فرمان ده، و بر انجام آن شکیبا باش.»
از این آیات استفاده میشود که سنّت خداوند در روی زمین آن است که خداوند اوصیای انبیا را از ذریّه پاک و طیّب و طاهر آنان انتخاب میکند. و این سنّت از حضرت آدمعلیه السلام ادامه داشته است که برخی از اوصیای انبیا غالباً نبیّ بودهاند. جز اوصیای پیامبر اسلامصلی الله علیه وآله
که چون قرار نیست بعد از او پیامبری باشد اوصیای آن حضرت تنها وظیفه امامت و وصایت دارند و وحی بعد از آن حضرت قطع شده است.
حال سؤال اساسی و مهم این است که چگونه وصایت و امامت بین ذریّه انبیا به ارث گذارده میشود؟ آیا به انتخاب مردم است، یا به اراده و مشیت الهی توسّط انبیا و اوصیای قبل؟
با نظری گذرا به آیات قرآن پی میبریم که انتخاب اوصیا از جانب خداوند متعال صورت پذیرفته است.
اینک به برخی از این آیات اشاره میکنیم:
1 - خداوند متعال درباره کیفیت انتخاب یوسفعلیه السلام به عنوان جانشین یعقوب و پیامبری برای بنی اسرائیل میفرماید: «وَکَذلِکَ یَجْتَبِیکَ رَبُّکَ وَیُعَلِّمُکَ مِنْ تَأْوِیلِ الْأَحادِیثِ وَیُتِمُّ نِعْمَتَهُ عَلَیْکَ وَعَلی آلِ یَعْقُوبَ کَما أَتَمَّها عَلی أَبَوَیْکَ مِنْ قَبْلُ إِبْراهِیمَ وَإِسْحاقَ إِنَّ رَبَّکَ عَلِیمٌ حَکِیمٌ»؛(1)«و این گونه پروردگارت تو را بر میگزیند، و از تعبیر خوابها به تو میآموزد، و نعمتش را بر تو و خاندان یعقوب تمام و کامل میکند، همانگونه که پیش ازاین، بر پدرانت ابراهیم و اسحاق تمام کرد، به یقین، پروردگار تو دانا و حکیم است.»
2 - و نیز از زبان حضرت موسیعلیه السلام نقل میکند که میفرماید: «وَاجْعَلْ لِی وَزِیراً مِنْ أَهْلِی * هارُونَ أَخِی * اُشْدُدْ بِهِ أَزْرِی * وَأَشْرِکْهُ فِی أَمْرِی * کَیْ نُسَبِّحَکَ کَثِیراً * وَنَذْکُرَکَ کَثِیراً * إِنَّکَ کُنْتَ
1) 103. سوره یوسف، آیه 6.
بِنا بَصِیراً * قالَ قَدْ أُوتِیتَ سُؤْلَکَ یا مُوسی ؛(1)«و وزیری از خاندانم برای من قرار ده. برادرم هارون را. با او پشتم را محکم کن. و او را در کارم شریک ساز. تا تو را بسیار تسبیح گوییم، و تو را بسیار یاد کنیم. چرا که تو همیشه از حال ما آگاه و بینایی. فرمود: ای موسی! آنچه را خواستی به تو داده شد.»
3 - در مورد حضرت داوودعلیه السلام میفرماید: «یا داوُدُ إِنّا جَعَلْناکَ خَلِیفَةً فِی الْأَرْضِ فَاحْکُمْ بَیْنَ النّاسِ بِالْحَقِّ»؛(2)«ای داوود! ما تو را خلیفه [و نماینده خود] در زمین قرار دادیم، پس در میان مردم به حقّ داوری کن.»
اگر سنّت الهی در اوصیا و جانشینان انبیا آن است که آنان را از ذریّه طیّب و طاهر شان انتخاب کند، حال چگونه ممکن است که ادعا کنیم این سنّت نسبت به پیامبرصلی الله علیه وآله و امت اسلامی تغییر کرده باشد؟
خداوند متعال میفرماید: «فَلَنْ تَجِدَ لِسُنَّتِ اللَّهِ تَبْدِیلاً وَلَنْ تَجِدَ لِسُنَّتِ اللَّهِ تَحْوِیلاً»؛(3)«هرگز برای سنّت خدا تبدیل نخواهی یافت، و هرگز برای سنّت الهی تغییر نمییابی.»
ابوالحسن ندوی در اعتراض به شیعه میگوید: «عقیده شیعه
امامیه در مسئله امامت و خلافت با اهداف خدا و رسول او سازگاری ندارد؛ زیرا آنان به حکومت موروثی معتقدند.» (1)
اوّلاً: مقصود از آنکه امامت و وصایت اوصیای انبیا در ذریّه و اهل بیت آنان قرار میگیرد آن است که خداوند به آنان قابلیت داده تا پذیرای این مقام گردند. اگر مراد از وراثت آن است که بگوییم: به صرف اینکه اینها اولاد پیامبرند و امام علیعلیه السلام داماد او است باید امام باشند گرچه قابلیت این مقام را نداشته باشند، قطعاً شیعه امامیه به این معنا معتقد نیست.
ثانیاً: اگر آن گونه که ابوالحسن ندوی میگوید: حکومتِ موروثی شعار حکومتهای مادی است و انبیا الهی باید از آن منزّه باشند،(2)چه فرق است بین پیامبر اسلامصلی الله علیه وآله و دیگر پیامبران؟ با آنکه حکومت وراثتی را با در نظر گرفتن قابلیتها در انبیای گذشته مشاهده میکنیم:
خداوند متعال میفرماید:
«أَمْ یَحْسُدُونَ النّاسَ عَلی ما آتاهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ فَقَدْ آتَیْنا آلَ إِبْراهِیمَ الْکِتابَ وَالْحِکْمَةَ وَآتَیْناهُمْ مُلْکاً عَظِیماً»؛(1)«یا حسد میورزند با مردم چون آنها را خدا به فضل خود بهرهمند نمود که البته ما بر آل ابراهیم کتاب و حکمت فرستادیم و به آنها فرمانروایی بزرگ عطا کردیم.»
از سوی دیگر مشاهده میکنیم که حضرت ابراهیمعلیه السلام امامت را برای ذریّه خود درخواست کرده است، آنجا که خداوند میفرماید: «وَإِذِ ابْتَلی إِبْراهِیمَ رَبُّهُ بِکَلِماتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قالَ إِنِّی جاعِلُکَ لِلنّاسِ إِماماً قالَ وَمِنْ ذُرِّیَّتِی قالَ لا یَنالُ عَهْدِی الظّالِمِینَ»؛(2)«[به یاد آر]هنگامی که خداوند ابراهیم را به اموری چند امتحان فرمود و همه را به جای آورد. خدا به او فرمود: من تو را به پیشوایی خلق برگزیدم. عرض کرد: این پیشوایی را به فرزندان من نیز عطا خواهی کرد؟ فرمود: [آری، اگر شایسته باشند]عهد من هرگز به ستمکاران نمیرسد.»
در این آیه، خداوند حکومت و امامت موروثی و نَسَبی را به طور مطلق نفی نکرده است، بلکه آن را از خصوص ستمگران از ذریّه حضرت ابراهیمعلیه السلام سلب نموده است.
ثالثاً: ممکن است سرّ اینکه امامت و نبوّت و وصایت در نسل پیامبرصلی الله علیه وآله قرار گرفته این باشد که از جهتی نسل پیامبرصلی الله علیه وآله نسلی طیّب و طاهر، و خانواده او خانوادهای الهی است و از طرف دیگر پیامبرصلی الله علیه وآله به جهت نبوّت و کمالاتش در قلوب مردم جا گرفته و در میان آنها از محبوبیّت خاصی برخوردار است، مردم در صورتی که کسی را دوست داشته باشند وابستگان او را نیز دوست دارند. و کسی که مورد محبّت قرار گرفت درصدد اطاعت از فرامین او برخواهد آمد.
از همین رو بهترین افراد برای امامت و جانشینی و یا نبوّت، ذریّه و نسل پیامبرانند، هرچند این مقامات را ما بدون شرط ندانسته، برای آن قابلیتها و شرطهایی را لازم میدانیم که از جمله آنها، عصمت و علم لدنّی و برتری در جامعه است.
با مراجعه به تاریخ انبیای الهی از حضرت آدمعلیه السلام تا حضرت خاتم صلی الله علیه وآله پی میبریم که نه تنها هر یک از انبیا، وصی یا اوصیایی برای خود داشته، بلکه وصیّ او از ذریّهاش بوده است. و این نه به جهت مجرّد قرار گرفتن آن در نسل و ذریّه پیامبر بوده، بلکه این امر همراه با وجود قابلیتها و اهلیت ها بوده است. اینک اوصیای برخی از انبیا را مورد بررسی قرار میدهیم:
الف) مسعودی نقل میکند: «چون حوّا به شیث حامل شد، نور در پیشانیاش درخشان گشت، و هنگامی که او را زایید آن نور به فرزندش منتقل شد. و چون رشد کرده و کامل شد، آدم بر او وصیّت نمود و اعلام کرد که او حجّت خدا برای بعد از خود و خلیفه خدا در روی زمین خواهدبود … » (1)
ب) یعقوبی میگوید: «چون وقت وفات آدم فرا رسید فرزندش شیث و فرزندان اورا دور خود جمع نمود و برآنها درود فرستاد و دعا به برکت نمود، و بر شیث وصیت کرد … و او را امر نمود تا در میان اولادش قائم مقام او باشد. آنان را به تقوای الهی و حسن عبادت خدا امر کرده و از معاشرت با قابیل لعین و اولادش نهی نمود … » (2)
او هم چنین میگوید: «شیث بعد از مرگ آدمعلیه السلام به انجام وظایف خود قیام نمود. او قومش را به تقوای خداوند سبحان و عمل صالح امر میکرد.» (3)
عبداللَّه بن عباس میگوید: «چون هنگام وفات آدم رسید به شیث عهد و وصیت نمود و ساعات شب و روز و عبادت خلوت در هر ساعت از شبانه روز را به او تعلیم داد و او را خبر از وقوع طوفان داد. و ریاست بعد از آدم به او رسید. خداوند بر او 50 صحیفه نازل کرد.» (1)
انوش فرزند شیث در زمان آدمعلیه السلام متولد شد. و چون هنگام وفات شیث شد بر فرزندش انوش وصیت نمود، و او را خبر داد به نوری که از جانب خود به سوی او منتقل شده است … (2)
یعقوبی مینویسد: «انوش فرزند شیث بعد از پدرش قیام به حفظ وصیت پدر و جدّش نمود و عبادت خود را به نحو احسن انجام داد. و قومش را نیز به حسن عبادت امر نمود.» (3)
طبری مینویسد: «انوش، جانشین پدرش در سیاست و حکومت داری و تدبیر امور رعیت شد.» (4)
و در جای دیگر مینویسد: «چون وقت وفات شیث شد فرزندان خود و نوادگانش را که عبارت بودند از: انوش، قینان، مهلائیل، یرد، اخنوخ، و از زنان و فرزندانشان، دور خود جمع کرد، بر آنان درود فرستاده و دعا به برکت نمود … و به فرزندش انوش وصیت کرد که تقوا پیشه کرده و قومش را به تقوای الهی و حسن عبادت سفارش نماید و سپس از دنیا رحلت نمود.» (5)
مسعودی مینویسد: «انوش دارای فرزندی به نام قینان شد. او کسی بود که در پیشانیاش نور هویدا بود و بر مردم عهد گرفت.» (1)
چون هنگام وفات انوش فرا رسید به فرزندش قینان وصیت نمود، و نور به قینان منتقل شد و او را از سرّی که در او به ودیعت گذارده بود باخبر ساخت. و قینان به سیره پدرش رفتار کرد.(2)
یعقوبی مینویسد: «قینان فرزند انوش در حالی که مردی لطیف، باتقوا، و مقدس بود، در قوم خود قیام به انجام وظیفه کرد. او قوم خود را به اطاعت از خدا و حسن عبادتش و متابعت از وصیت آدم و شیث سفارش نمود. و چون مرگش فرا رسید فرزندان خود و فرزندان پسرش مهلائیل و یرد و متوشلح و لمک و زنان آنان و فرزندانشان را جمع کرده و بر آنان درود فرستاد و دعا به برکت نمود. آنگاه به مهلائیل وصیت نمود … » (3)
یعقوبی مینویسد: «بعد از قینان مهلائیل قیام به وظایف خود نمود و قوم خود را به اطاعت خداوند متعال و متابعت از پدرش دعوت نمود. و چون مرگش فرا رسید بر فرزندش یرد وصیت نمود آنگاه از دنیا رحلت کرد.» (4)
مهلائیل به فرزندش وصیت کرده و مصحف را تعلیم او داد. و نیز چگونگی تقسیم زمین و آنچه در عالم حادث میشود را تعلیم او نمود. و کتاب سرّ الملکوت را که ملک به آدم تعلیم داده بود
تسلیم به او کرد، کتابی که مهر خورده نزد یکدیگر گذارده و از همدیگر به ارث میبردند.» (1)
مسعودی میگوید: «مهلائیل دارای فرزندی به نام یارد (یوارد) شد. او نور را به ارث برده و به او عهد و وصیت شد … » (2)
پدرش بر او وصیت نمود و او را از سرّ مکنون و انتقال نور به او خبر داد. او مردی خوش سیرت بود.(3)
یعقوبی مینویسد: «بعد از مهلائیل، یرد (یوارد) به وظایف او قیام نمود. او مردی مؤمن و کامل العمل برای خداوند سبحان و عبادت برای او بود. شبانه روز بسیار نماز به جای میآورد … » (4)
چون مرگش فرا رسید به فرزندش اخنوخ (ادریس) وصیت و عهد نموده و علومی را که نزدش بود به او نیز تعلیم داد و مصحف سرّ را به او تسلیم کرد.(5)
طبری میگوید: « … او اوّلین پیامبر بعد از آدم و حامل نور محمّدی بود … » (6)
مسعودی میگوید: «بعد از یرد (یوارد) فرزندش اخنوخ قیام به وظایف او نمود و او همان ادریس پیامبر است، که صابئه گمان میکنند که او هرمس است. او کسی است که خداوند - عزّ وجلّ - در کتابش خبر از مقام رفیع و عالی او داده است … بر او سی
صحیفه نازل شده بود، و بر شیث بیست و نه صحیفه نازل شد که در آن تهلیل و تسبیح بود.» (1)
یعقوبی مینویسد: «اخنوخ (ادریس) اوّلین کسی بود که به قلم خط نوشت و او همان ادریس پیامبر است. به فرزندانش سفارش نمود تا عبادت را خالص برای خدا انجام دهند و صدق و یقین را پیشه نمایند، آنگاه خداوند او را به سوی خود بالا برد.» (2)
خداوند متعال درباره ادریس در قرآن کریم میفرماید: «وَاذْکُرْ فِی الْکِتابِ إِدْرِیسَ إِنَّهُ کانَ صِدِّیقاً نَبِیّاً * وَرَفَعْناهُ مَکاناً عَلِیّاً»؛(3)«و در این کتاب، از ادریس [نیز]یاد کن، او بسیار راستگو و پیامبر [بزرگی]بود. و ما او را به مقام والایی رساندیم.»
ابن سعد از ابن عباس نقل کرده که گفت: «اوّلین پیامبری که بعد از آدم مبعوث شد، ادریس؛ یعنی اخنوخ فرزند یرد بود. اخنوخ دارای فرزندانی؛ از جمله متوشلح بود که به او وصیت نمود … » (4)
ادریس به فرزندش متوشلح وصیّت نمود؛ زیرا خداوند به او وحی نموده بود که وصایت را در او قرار دهد.(5)
مسعودی مینویسد: «بعد از اخنوخ فرزندش متوشلح به وظایف او قیام نمود، شهرها را آباد کرد در حالی که نور در پیشانیاش بود.» (6)
طبری میگوید: «اخنوخ، متوشلح را جانشین خود بر امر
خداوند قرار داد. و قبل از آنکه به آسمانها رود اهل بیتش را وصیت نمود … او اوّل کسی بود که سوار بر اسب شد؛ زیرا روش پدرش را در جهاد پیمود، و نیز طریق پدرانش را در عمل به اطاعت خدا دنبال کرد.» (1)
طبری میگوید: «چون هنگام وفات متوشلح رسید به فرزندش لمک وصیت نمود. «لمک» به معنای جامع است. و او پدر نوح بود که به او وصیت و عهد شده و صحف و کتابهای مهر زده شده که برای ادریس بود به او واگذار شد و وصیت به او منتقل گشت.» (2)
یعقوبی مینویسد: «لمک بعد از پدرش به عبادت و طاعت خدا قیام نمود … و چون مرگش فرا رسید، نوح، سام، حام، یافث و زنانشان را فراخواند، تنها کسانی که از اولاد شیث باقی مانده بودند … متوشلح بر آنان درود فرستاد و به برکت دعا نمود و عرضه داشت: از خداوندی که آدم را آفرید میخواهم که به شما از برکت پدرمان آدم عطا نماید و در اولاد شما مُلک و حکومت قرار دهد … » (3)
خداوند متعال درباره نبوّت حضرت نوح میفرماید: «وَلَقَدْ أَرْسَلْنا نُوحاً وَإِبْراهِیمَ وَجَعَلْنا فِی ذُرِّیَّتِهِمَا النُّبُوَّةَ وَالْکِتابَ … »؛(4)«ما نوح و ابراهیم را فرستادیم، و در دودمان آن دو، نبوّت و کتاب قرار دادیم.» و نیز میفرماید: «وَلَقَدْ أَرْسَلْنا نُوحاً إِلی قَوْمِهِ فَلَبِثَ فِیهِمْ أَلْفَ
سَنَةٍ إِلّا خَمْسِینَ عاماً»؛(1)«و ما نوح را به سوی قومش فرستادیم، و او در میان آنها هزار سال مگر پنجاه سال، درنگ کرد.»
یعقوبی مینویسد: «خداوند - عزّ وجلّ - در زمان حیات جدّش اخنوخ که همان ادریس نبیّ بود به او وحی فرستاد. و قبل از آنکه خداوند ادریس را به آسمان برد او را امر کرد که قومش را انذار کرده و آنان را از معاصی که انجام میدادند، نهی نموده و آنان را از عذاب برحذر دارد. او مردم را بر عبادت خداوند متعال دعوت نمود …
نوح بعد از خروجش از کشتی 360 سال زندگی کرد. و هنگام وفات خود که رسید، سه فرزندش سام، حام، و یافث و فرزندان دیگرش را دور خود جمع کرد و آنان را وصیت کرده و به عبادت خداوند متعال امر نمود … » (2)
ابن اثیر مینویسد: «نوح به فرزندش سام که بزرگترین فرزنداش بود وصیت کرد.» (3)
مسعودی مینویسد: «خداوند برای سام، فرزند نوح، ریاست و کتابهای فرستاده شده از آسمان را قرار داد … » (1)
یعقوبی مینویسد: «سام فرزند نوح، بعد از پدرش به عبادت خداوند و طاعت او قیام نمود … و هنگامی که زمان وفاتش رسید به فرزندش ارفخشد وصیّت نمود.» (2)
مسعودی میگوید: «قیّم بعد از سام در روی زمین فرزندش أرفخشد بود.» (3)
یعقوبی میگوید: «ارفخشد پسر سام قیام به عبادت خداوند متعال و طاعت او نمود، و بعد از گذشت 185 سال از عمرش، خداوند به او فرزندی به نام شالح عنایت نمود. اولاد نوح در شهرها پراکنده شدند … » (4)
یعقوبی میگوید: «چون وقت وفات أرفخشد رسید اولاد و اهل خود را جمع کرده و آنان را به عبادت خداوند متعال و اجتناب از معاصی فراخواند. و به شالح فرزند خود فرمود: وصیت مرا قبول کن، و در بین اهلت بعد از من قیام کرده و عمل به طاعت خداوند متعال کن. این را گفت و از دنیا رحلت نمود.» (5)
او همچنین میگوید: «شالح فرزند أرفخشد در بین قومش قیام کرده و آنان را به طاعت خداوند متعال امر نموده و از معاصی نهی کرد، و از آنچه به اهل معاصی از مصیبت و عذاب خواهد رسید برحذر داشت. خداوند متعال بعد از گذشت 130 سال به او فرزندی داد که نامش را «عابر» گذاشت. هنگام مرگش که فرا رسید به فرزندش عابر وصیت کرده و او را دستور به اجتناب از کارهای فرزندان قابیل لعین داد و آنگاه از دنیا رحلت نمود.» (6)
این چهار نفر که ذکر شدند همگی از اوصیای نوح بودند ولی پیامبر نبودند.
قبیله «عاد» از ذریّه نوح نبیّ به درجهای بالا از پیشرفت رسیدند، ولی شیطان توانست در آنها راه پیدا کرده و به عبادت بتان تشویقشان نماید.
خداوند متعال از بین افراد قبیله خودشان، حضرت هودعلیه السلام را برای عبادت خدا مبعوث نمود. حضرت هودعلیه السلام آنها را تنها به عبادت خداوند و عمل به دین اسلام که پروردگار عالمیان تشریع کرده بود، دعوت نمود …
خداوند متعال میفرماید: «وَإِلی عادٍ أَخاهُمْ هُوداً قالَ یا قَوْمِ اعْبُدُوا اللَّهَ ما لَکُمْ مِنْ إِلهٍ غَیْرُهُ إِنْ أَنْتُمْ إِلّا مُفْتَرُونَ … »؛(1)«[ما] به سوی [قوم] عاد، برادرشان هود را فرستادیم، [به آنها] گفت: ای قوم من! خدا را پرستش کنید، که معبودی جز او برای شما نیست شما فقط تهمت میزنید [و بتها را شریک او میخوانید] … »
و نیز میفرماید: «وَاذْکُرْ أَخا عادٍ إِذْ أَنْذَرَ قَوْمَهُ بِالْأَحْقافِ وَقَدْ خَلَتِ النُّذُرُ مِنْ بَیْنِ یَدَیْهِ وَمِنْ خَلْفِهِ أَلاَّ تَعْبُدُوا إِلاَّ اللَّهَ إِنِّی أَخافُ عَلَیْکُمْ عَذابَ یَوْمٍ عَظِیمٍ … »؛(2)«[سرگذشت هود] برادر قوم عاد را یاد کن، آن زمان که قومش را در سرزمین احقاف بیم داد در حالی که پیامبران زیادی قبل از او در گذشتههای دور و نزدیک آمده بودند که: جز خدای یگانه را نپرستید [و گفت:] من بر شما از عذاب روزی بزرگ میترسم … »
و نیز میفرماید: «کَذَّبَتْ عادٌ فَکَیْفَ کانَ عَذابِی وَنُذُرِ * إِنّا أَرْسَلْنا عَلَیْهِمْ رِیحاً صَرْصَراً فِی یَوْمِ نَحْسٍ مُسْتَمِرٍّ * تَنْزِعُ النّاسَ کَأَنَّهُمْ
أَعْجازُ نَخْلٍ مُنْقَعِرٍ»؛(1)«قوم عاد نیز پیامبر خود را تکذیب کردند، پس [ببینید] عذاب و انذار های من چگونه بود. ما تندباد وحشتناک و سردی را در یک روز شوم مستمر بر آنان فرستادیم … که مردم را همچون تنههای نخل ریشهکن شده، از جا بر میکَند.»
و قبیله ثمود نیز از ذریّه حضرت نوح بودند. آنان بعد از قوم عاد زندگی کرده و قصرهای زیبایی را بین شام و مدینه بنا نمودند. ولی بعد از مدتی طغیان و سرکشی کرده و به عبادت بتها مشغول شدند. خداوند متعال از بین قبیله خود، صالح را به جهت بشارت و انذار فرستاد …
خداوند متعال در این باره میفرماید: «وَإِلی ثَمُودَ أَخاهُمْ صالِحاً قالَ یا قَوْمِ اعْبُدُوا اللَّهَ ما لَکُمْ مِنْ إِلهٍ غَیْرُهُ هُوَ أَنْشَأَکُمْ مِنَ الْأَرْضِ وَاسْتَعْمَرَکُمْ فِیها فَاسْتَغْفِرُوهُ ثُمَّ تُوبُوا إِلَیْهِ إِنَّ رَبِّی قَرِیبٌ مُجِیبٌ … »؛(2)«و به سوی قوم ثمود، برادرشان صالح را [فرستادیم]، گفت: ای قوم من! خدا را پرستش کنید، که معبودی جز او برای شما نیست. اوست که شما را از زمین آفرید، و آبادی آن را به شما واگذاشت، از او آمرزش بطلبید، سپس به سوی او بازگردید، که پروردگارم [به بندگان خود]نزدیک، و اجابت کننده [خواستههای آنها] است … »
بعد از حضرت نوحعلیه السلام یکی پس از دیگری اوصیا برای هدایت مردم از طرف خداوند متعال مأمور به وظیفه و هدایت خلق بودند، تا آنکه خداوند متعال حضرت ابراهیمعلیه السلام را مبعوث به شریعت حنیفیه نمود.
خداوند متعال میفرماید: «وَإِبْراهِیمَ إِذْ قالَ لِقَوْمِهِ اعْبُدُوا اللَّهَ وَاتَّقُوهُ ذلِکُمْ خَیْرٌ لَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ تَعْلَمُونَ … »؛(1)«ما ابراهیم را [نیز]فرستادیم، هنگامی که به قومش گفت: خدا را پرستش کنید و از [عذاب]او بپرهیزید که این برای شما بهتر است اگر بدانید … »
و هنگامی که حضرت ابراهیمعلیه السلام خواست از مکه کوچ کند به فرزندش اسماعیل وصیت نمود تا در کنار بیت الحرام اقامت کرده و حجّ و مناسک مردم را برپا دارد. و به او فرمود: خداوند تعدادش را زیاد کرده و نسلش را پر ثمر کرده، و در اولادش برکت و خیر قرار خواهد داد.(2)
و چون هنگام وفات اسماعیلعلیه السلام فرا رسید به برادرش اسحاق وصیّت نمود. و همینطور وصیت از پدر به فرزند یا به برادر و یا یکی از افراد خانواده منتقل میشد.
حضرت داوودعلیه السلام به فرزندش سلیمانعلیه السلام وصیت نمود و به او فرمود: «من در راه تمام اهل زمین حرکت میکنم … پس به وصیت های پروردگارت عمل نما و میثاق ها و عهدها و وصیت های او را که در تورات آمده عمل کن.» (3)
خداوند متعال در این باره میفرماید: «وَلَقَدْ آتَیْنا داوُدَ وَسُلَیْمانَ عِلْماً وَقالاَ الْحَمْدُ للَّهِِ الَّذِی فَضَّلَنا عَلی کَثِیرٍ مِنْ عِبادِهِ الْمُؤْمِنِینَ * وَوَرِثَ سُلَیْمانُ داوُدَ … »؛(4)«و ما به داوود و سلیمان، دانشی عظیم دادیم، و آنان گفتند: ستایش از آن خدایی است که ما را بر بسیاری از بندگان مؤمنش برتری بخشید. و سلیمان وارث داوود شد … »
حضرت زکریاعلیه السلام به سنّ پیری رسیده بود و همسر او نیز زنی نازا بود، لذا از خداوند متعال فرزندی درخواست کرد که وارث او گردد. خداوند متعال در این باره میفرماید: «کهیعص * ذِکْرُ رَحْمَتِ رَبِّکَ عَبْدَهُ زَکَرِیّا * إِذْ نادی رَبَّهُ نِدآءً خَفِیّاً * قالَ رَبِّ إِنِّی وَهَنَ الْعَظْمُ مِنِّی وَاشْتَعَلَ الرَّأْسُ شَیْباً وَلَمْ أَکُنْ بِدُعآئِکَ رَبِّ شَقِیّاً * وَإِنِّی خِفْتُ الْمَوالِیَ مِنْ وَرآئِی وَکانَتِ امْرَأَتِی عاقِراً فَهَبْ لِی مِنْ لَدُنْکَ وَلِیّاً * یَرِثُنِی وَیَرِثُ مِنْ آلِ یَعْقُوبَ وَاجْعَلْهُ رَبِّ رَضِیّاً * یا زَکَرِیّا إِنّا نُبَشِّرُکَ بِغُلامٍ اسْمُهُ یَحْیی لَمْ نَجْعَلْ لَهُ مِنْ قَبْلُ سَمِیّاً * قالَ رَبِّ أَنّی یَکُونُ لِی غُلامٌ وَکانَتِ امْرَأَتِی عاقِراً وَقَدْ بَلَغْتُ مِنَ الْکِبَرِ عِتِیّاً * قالَ کَذلِکَ قالَ رَبُّکَ هُوَ عَلَیَّ هَیِّنٌ وَقَدْ خَلَقْتُکَ مِنْ قَبْلُ وَلَمْ تَکُ شَیْئاً * قالَ رَبِّ اجْعَلْ لِی آیَةً قالَ آیَتُکَ أَلاَّ تُکَلِّمَ النّاسَ ثَلاثَ لَیالٍ سَوِیّاً * فَخَرَجَ عَلی قَوْمِهِ مِنَ الْمِحْرابِ فَأَوْحی إِلَیْهِمْ أَنْ سَبِّحُوا بُکْرَةً وَعَشِیّاً * یا یَحْیی خُذِ الْکِتابَ بِقُوَّةٍ وَآتَیْناهُ الْحُکْمَ صَبِیّاً * وَحَناناً مِنْ لَدُنّا وَزَکاةً وَکانَ تَقِیّاً * وَبَرّاً بِوالِدَیْهِ وَلَمْ یَکُنْ جَبّاراً عَصِیّاً * وَسَلامٌ عَلَیْهِ یَوْمَ وُلِدَ وَیَوْمَ یَمُوتُ وَیَوْمَ یُبْعَثُ حَیّاً»؛(1)
«کهیعص. [این آیات] یادی است از رحمت پروردگار تو نسبت به بنده اش زکریا. در آن هنگام که پروردگارش را در خلوتگاه [عبادت]پنهان خواند. گفت: پروردگارا! استخوانم سست شده و شعله پیری تمام سرم را فرا گرفته، و من هرگز در دعای تو، از اجابت محروم نبوده ام. و من از بستگان بعد از خودم بیمناکم [که حقّ پاسداری از آیین تو را نگه ندارند]و [از طرفی]همسرم نازا و عقیم است، تو از نزد خود جانشینی
1) 156. سوره مریم، آیات 1 - 15.
بر من ببخش. که وارث من و دودمان یعقوب باشد، و او را مورد رضایتت قرار ده. ای زکریا! ما تو را به فرزندی بشارت میدهیم که نامش «یحیی» است، و پیش از این هم نامی برای او قرار ندادهایم. گفت: ای پروردگار من! از کجا برای من فرزندی خواهد بود، در صورتی که همسرم ناز است. و من هم از شدت پیری به فرتوتی رسیدهام. فرمود: این گونه است؛ پروردگارت گفته این بر من آسان است؛ و قبلاً تو را آفریدم در حالی که چیزی نبودی. عرض کرد: پروردگارا! نشانهای برای من قرار ده، فرمود: نشانه تو این است که سه شبانه روز قدرت تکلّم با مردم نخواهی داشت؛ در حالی که زبانت سالم است. او از محراب عبادتش به سوی مردم بیرون آمد، و با اشاره به آنها گفت: [به شکرانه این موهبت،]صبح و شام خدا را تسبیح گویید. ای یحیی! کتاب خدا را با قوت بگیر. و ما فرمان نبوّت [و عقل کافی] در کودکی به او دادیم. و رحمت و محبّتی از ناحیه خود به او بخشیدیم، و پاکی [دل و جان] و او پرهیزکار بود. او نسبت به پدر و مادرش نیکوکار بود، و جبار[و متکبر]و عصیانگر نبود. سلام بر او، آن روز که تولّد یافت و آن روز که میمیرد، و آن روز که زنده برانگیخته میشود.»
خداوند متعال میفرماید: « … قَدْ جاءَکُمْ رَسُولُنا یُبَیِّنُ لَکُمْ عَلی فَتْرَةٍ مِنَ الرُّسُلِ أَنْ تَقُولُوا ما جاءَنا مِنْ بَشِیرٍ وَلا نَذِیرٍ فَقَدْ جاءَکُمْ بَشِیرٌ وَنَذِیرٌ وَاللَّهُ عَلی کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ»؛(1)«رسول ما، پس از فاصله و فترتی میان پیامبران، به سوی شما آمد، در حالی که حقایق را برای شما بیان
1) 157. سوره مائده، آیه 19.
میکند، تا مبادا [روز قیامت] بگویید: نه بشارت دهندهای به سراغ ما آمد، و نه بیم دهندهای! [هم اکنون، پیامبر] بشارتدهنده و بیم دهنده، به سوی شما آمد! و خداوند بر همه چیز تواناست.»
«فترت» در لغت به معنای مدتی است که بین دو زمان قرار میگیرد. و در اصطلاح اسلامی به معنای فاصلهای است که بین بعثت دو پیامبر قرار دارد.
پیامبر اسلامصلی الله علیه وآله بعد از مدت زمانی که از پیامبری حضرت عیسیعلیه السلام میگذشت مبعوث به رسالت شد. ولی در این مدت، انبیا و اوصیایی وجود داشتند که شریعت حضرت عیسی یا دین حنیف حضرت ابراهیم علیهما السلام را تبلیغ مینمودند.
حلبی در سیره خود نقل کرده که بعد از حضرت اسماعیلعلیه السلام کسی به جز محمّدصلی الله علیه وآله به شریعت مستقل مبعوث نشد. امّا خالد بن سنان و بعد از او حنظله، این دو به تقریر و تبلیغ شریعت حضرت عیسی مبعوث بودند.(1)
مسعودی و دیگران نقل کردهاند که رسول خداصلی الله علیه وآله درباره خالد بن سنان عبسی فرمود: «او پیامبری بود که قومش او را ضایع نمودند.» (2)
احمد بن حنبل و دیگران خبری از صحابی محترم، سلمان فارسی نقل کردهاند که در آن، سخن از ملاقات او با یکی از اوصیای حضرت عیسیعلیه السلام در سرزمین عموریه(3)به میان آمده است. او
میگوید: « … من به صاحب عموریه ملحق گشتم و از خبرم او را مطلع ساختم. او گفت: نزد من اقامت نما. من با مردی که بر هدایت اصحاب و امر آنان بود اقامت نمودم. او گفت: سپس امر خدا بر او نازل شد. و چون حاضر گشت به او گفتم: من با فلان شخص بودم که فلان شخص مرا وصیت به فلان شخص نمود و همین طور تا اینکه فلان شخص مرا به تو وصیت کرد. حال تو مرا به چه کسی وصیت و امر میکنی؟ او به من فرمود: ای فرزندم! به خدا سوگند! من از کسی که ما بر آن بودهایم اطلاع ندارم و لذا به آن امر نمیکنم، ولی زمانی پیامبری بر تو سایه میافکند که او مبعوث به دین ابراهیمعلیه السلام است. او در سرزمین عرب خروج خواهد کرد … او دارای علاماتی است که برکسی مخفی نمیباشد. او از هدیه استفاده میکند ولی از مال صدقه نمیخورد. بین دو کتفش مهر نبوّت است. اگر تو توانستی در آن شهرها به او ملحق شوی این کار را انجام بده. او این را گفت و از دنیا رحلت نمود … » (1)
در عصر فترت و نبود رسولان، اوصیایی از آباء و اجداد پیامبرصلی الله علیه وآله وظیفه رهبری جامعه جزیرة العرب را بر عهده داشتند، اینک به شرح حال برخی از آنان در این عصر و زمان اشاره میکنیم:
یعقوبی میگوید: «الیاس بن مضر مردی باشرف بوده و فضیلتش آشکار بود. او اوّلین کسی بود که بر فرزندان اسماعیل به جهت تغییر
1) 161. مسند احمد، ج 4، ص 442 و 443؛ سیره ابن هشام، ج 1، ص 227.
سنّتهای پدرانشان انکار کرد، و از او کارهای زیبایی ظاهر شد، به طوری که نسبت به کارهای او به حدّی رضایت پیدا کردند که به هیچ یک از اولاد اسماعیل چنین رضایتی نداشتند. او آنان را به سنّتهای پدرانشان بازگردانید تا اینکه سنّت آنان به طور تمام به اوّل خود بازگشت.
او اوّلین کسی بود که شتران را برای خانه خدا به هدیه میفرستاد، و او اولین کسی بود که بعد از وفات ابراهیمعلیه السلام رکن را قرار داد. و عرب او را تعظیم مینمود … » (1)
بنابر این، الیاس یکی از اوصیای رسولان صاحب شریعت بود که در حفاظت شریعت حضرت ابراهیمعلیه السلام میکوشید.
حلبی میگوید: «او بزرگمردی با حُسن و عظیم القدر بود که عرب به جهت علم و فضلش به او رجوع میکرد. او همیشه میگفت: وقت خروج پیامبری از مکه به نام «احمد» نزدیک شده است. پیامبری که مردم را به سوی خدا و نیکی و احسان و مکارم اخلاق دعوت نماید. او را متابعت کنید تا بر عزّت و شرف تان اضافه گردد. و هرگز آنچه را آورده تکذیب نکنید؛ زیرا برحقّ است.» (2)
بلاذری و دیگران نقل کردهاند: «او مردی عظیم القدر در بین عرب بود. او چنان شخصیتی بود که زمان مرگش را به جهت تعظیمش مبدأ تاریخ قرار دادند، تا زمان عام الفیل که آن واقعه مبدأ تاریخ عرب شد. کعب در ایام حج برای مردم خطبه میخواند
و میفرمود: «ای مردم! بفهمید، و گوش فرا دهید و فرا گیرید … همانا آسمان بنا شده و زمین گسترده شده است و ستارگان نشانههایی هستند که بیهوده آفریده نشدهاند تا روی خود از آنها برگردانید … صله رحم کنید … به عهد خود وفا کنید … حرمت این حرم را به پا دارید و به آن تمسّک نمایید؛ زیرا برای آن به زودی خبری خواهد بود و از آن، خاتم انبیا مبعوث گردد. خبرش را موسی و عیسی رساندهاند …
آنگاه گفت: ای کاش من شاهد نجوای دعوتش بودم!» (1)
قوم خزاعه در مکه حکمرانی میکرده و متولّی امر بیت اللَّه الحرام بودند تا آنکه قصی بن کلاب به حدّ رشد رسید. قومش را جمع کرده و با کمک گرفتن از قومی دیگر با قبیله خزاعه جنگیدند تا اینکه ولایت بیت اللَّه الحرام را به دست گرفتند … او قبایل قریش را از بالای درّهها و کوهها جمع کرد، و برای آنها در مکه «دار الندوه» را بنا نمود تا در آن اجتماع کرده و در امورشان مشورت نمایند، و بیت اللَّه الحرام را به گونهای ساخت که کسی هرگز آن را آن گونه نساخته بود.(2)
ابن سعد نقل میکند: «قصی خطاب به قریش کرده و فرمود: ای جماعت قریش! همانا شما همسایگان خدا و اهل خانه او و اهل حرم هستید، و حاجیان، مهمانان خدا و زائران خانه اویند و آنان
سزاوارترین مهمانان به کرامتند، پس برای آنان طعام و آب در ایّام حجّ فراهم سازید … » (1)
حلبی میگوید: او اولین کسی بود که در مزدلفه آتش روشن کرد تا مردم هنگام کوچ کردن از عرفه آنجا را مشاهده نمایند … » (2)
اینها همان کارهایی بود که حضرت ابراهیمعلیه السلام انجام میداد.
بعد از فوت قصیّ، فرزندش عبدمناف جانشین او شد. او که اسمش مغیره بود قریش را وصیت به تقوای الهی و صله رحم نمود.(3)
یعقوبی میگوید: «ریاست به عبدمناف فرزند قصیّ منتهی شد. او مردی جلیل القدر و دارای شرف عظیم بود.» (4)
ابن سعد میگوید: «هاشم بعد از پدرش دارای شرف شده و جلیل القدر گشت. قریش، ریاست و سقایت و مهمانداری حجّاج را به او واگذار کردند. هنگامی که ایّام حجّ میشد در میان قریش میایستاد و برای آنان خطبه میخواند … » (5)
ابن سعد میگوید: «عبدالمطلب زیباترین مرد قریش از حیث صورت و از حیث جسم، کشیده ترین آنان بود. او در حلم و سخاوت برترین مردم به حساب میآمد … او مردی خداشناس
بود و ظلم و فجور را بس کاری عظیم میدانست. و هیچ پادشاهی نبود جز آنکه او را اکرام کرده و شفیع مینمود … » (1)
مسعودی میگوید: «از جمله کسانی که اقرار کننده به توحید و اثبات کننده جزا در قیامت و ترک کننده تقلید بود، عبدالمطلّب بن هاشم است … » (2)
او کسی بود که در عالم رؤیا مأمور به حفر چاه زمزم شد.(3)
هنگامی که لشکر ابرهه با فیل هایش به قصد تخریب خانه خدا آمدند، در ملاقاتی که با او داشت تقاضای استرداد شتران خود را کرد. ابرهه گفت: چرا از من نمیخواهی که برگردم؟ او در جواب فرمود: «أنا ربّ الإبل، ولهذا البیت الّذی زعمت أنّک ترید هدمه، ربّ یمنعک منه»؛ «من صاحب این شترانم و برای این خانهای که تو گمان میکنی که میتوانی آن را خراب کنی پروردگاری است که تو را از این کار منع خواهدکرد.» او از این کلام وحشتی در دلش افتاد.
آنگاه عبدالمطلب اولاد خود و کسانی که با او بودند را جمع کرده و به طرف درب خانه خدا روانه شد و آن را گرفت و فرمود: « … ای پروردگار من! همانا بنده، زاد و توشه خود را حفظ میکند، تو نیز راحله خود را حفظ فرما و از گزند دشمنان برحذر دار … در این وقت بود که خداوند بر سر اصحاب فیل پرندگان ابابیل را فرستاد.(4)
بلاذری میگوید: « … و چون آمنه، محمّد را زایید کسی را به سوی عبدالمطلب فرستاد و به او پیام رساند که برای تو فرزندی
متولد شده است. عبدالمطلب خوشحال با فرزندانش به سوی آمنه آمد. و چون فرزند را دید او را گرفته و در پارچهای پیچیده و داخل کعبه نمود و این اشعار را خواند:
الحمد للَّه الّذی أعطانی
هذا الغلام الطیّب الأردان
أعیذه بالبیت ذی الأرکان
من کلّ ذی بغی وذیشنئان
وحاسد مضطرب العنان(1)
ابن عساکر و ابن اثیر نقل کردهاند که به این اشعار ابیاتی را اضافه کرد که در آخر آن چنین آمده است:
أنت الّذی سُمّیت فی الفرقان
فی کتب ثابتة المبان
أحمد مکتوب علی اللسان(2)
حلبی میگوید: «عبدالمطلب در عصر جاهلیت شراب (خمر) را بر خود حرام کرده و شخصی مستجاب الدعوه بود. او را به جهت سخاوتش فیّاض مینامیدند … و نیز از حکما و حلمای قریش به حساب میآمد.» (3)
عبدالمطلب اولاد خود را به ترک ظلم و ستم امر مینمود و آنان را بر مکارم اخلاق تحریض میکرد و از امور پست نهی مینمود. همیشه میفرمود: از این دنیا ظالمی خارج نمیشود تا آنکه از او انتقام گرفته شود و به سزای اعمالش برسد. تا اینکه مردی ظالم از اهل شام بدون آنکه به عقوبت برسد هلاک شد. این خبر را به عبدالمطلب رساندند او فکر کرد و گفت: به خدا سوگند! همانا
ورای این دار خانهای است که محسن درآن به سزای احسانش و بدکار به جزای بدی هایش خواهد رسید.» (1)
عبدالمطلب کسی بود که بعد از آمدن قحطی طولانی در شبه جزیره عربستان مردم به او پناه آورده و به او گفتند: خداوند مکرّر ما را به خاطر تو سیراب کرده است، از خدا بخواه که ما را سیراب گرداند. عبدالمطلب با رسول خداصلی الله علیه وآله به طرف بیابان حرکت کردند و بعد از مقداری مناجات و خواستن از خدا، باران فراوانی برای آنان نازل شد.(2)
مجلسی نقل میکند که برای عبدالمطلب، جدّ رسول خداصلی الله علیه وآله بستری در سایه بان کعبه پهن میشد و هیچ یک از اولاد او به جهت جلالت قدر عبدالمطلب بر روی آن نمینشست، به جز رسول خداصلی الله علیه وآله که میآمد و بر روی آن مینشست. عموهای آن حضرت میآمدند تا او را از آن مکان دور سازند، که جدّش عبدالمطلب میفرمود: فرزندم را رها سازید. آنگاه دستی بر کمر او میکشید و میفرمود: همانا برای این فرزندم شأنی است.(3)
یعقوبی مینویسد: «عبدالمطلب به فرزندش زبیر وصیت به حکومت و امر کعبه نمود و به ابوطالب وصیت رسول خداصلی الله علیه وآله و سقایت زمزم کرد. و به او فرمود: من در میان شما شرف عظیم گذاردم … » (4)
در دهمین سال هجرت، رسول خداصلی الله علیه وآله قصد زیارت خانه خدا را نمودند، فرمان حضرت مبنی بر اجتماع مسلمانان، در میان قبایل مختلف و طوایف اطراف، اعلان شد، گروه عظیمی برای انجام تکلیف الهی (ادای مناسک حج) و پیروی از تعلیمات آن حضرت، به مدینه آمدند. این تنها حجّی بود که پیامبر بعد از مهاجرت به مدینه، انجام میداد، که با نامهای متعدد، در تاریخ ثبت شده است؛ از قبیل: حجةالوداع، حجةالاسلام، حجة البلاغ، حجة الکمال و حجة التمام.
رسول خداصلی الله علیه وآله غسل کردند، دو جامه ساده احرام، با خود برداشتند: یکی را به کمر بسته و دیگری را به دوش مبارک انداختند، و روز شنبه، 24 یا 25 ذیقعده، به قصد حج، پیاده از مدینه خارج شدند. تمامی زنان و اهل حرم خود را نیز، در هودج ها قرار دادند. با همه اهل بیت خود و به اتفاق تمام مهاجران و انصار و قبایل عرب و گروه بزرگی از مردم، حرکت کردند.(1)بسیاری از مردم به علّت شیوع بیماری آبله از عزیمت و شرکت در این سفر باز ماندند با وجود این، گروه بیشماری با آن حضرت، همراه شدند. تعداد
1) 182. طبقات ابن سعد، ج 3، ص 225؛ مقریزی، الامتاع، ص 511؛ ارشاد الساری، ج 6، ص 329.
شرکت کنندهها را، 114 هزار، 120 تا 124 هزار و بیشتر، ثبت کردهاند؛ البته تعداد کسانی که در مکه بوده، و گروهی هم که با علیعلیه السلام و ابوموسی اشعری از یمن آمدند، به این تعداد افزوده میشود.
بعد از انجام مراسم حج، پیامبرصلی الله علیه وآله با آن جمعیت کثیر، آهنگ بازگشت به مدینه کردند. هنگامی که به غدیر خم رسیدند، جبرئیل امین، فرود آمد و از جانب خدای متعال، این آیه را آورد: «یا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما اُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ … »؛(1)«ای رسول ما! آنچه از جانب پروردگارت به تو نازل شده به مردم ابلاغ کن.» جحفه، منزلگاهی است که راههای متعدد، از آنجا منشعب میشود. ورود پیامبر و یارانش به آنجا، در روز پنجشنبه، هجده ذیالحجّة صورت گرفت.
امین وحی، از طرف خداوند به پیامبر امر کرد تا علیعلیه السلام را ولی و امام معرفی کرده و وجوب پیروی و اطاعت از او را به خلق ابلاغ کند.
آنان که در دنبال قافله بودند، رسیدند، و کسانی که از آن مکان عبور کرده بودند، باز گشتند. پیامبرصلی الله علیه وآله فرمود خار و خاشاک آنجا را برطرف کنند. هوا به شدت گرم بود، مردم قسمتی از ردای خود را بر سر و قسمتی را زیر پا افکندند و برای آسایش پیامبر، چادری تهیه کردند.
اذان ظهر گفته شد و پیامبر، نماز ظهر را با همراهان، ادا کردند. بعد از پایان نماز، از جهاز شتر، محل مرتفعی ترتیب دادند.
1) 183. سوره مائده، آیه 67.
پیامبر با صدای بلند، همگان را متوجه ساخت و خطبه را اینگونه آغاز فرمود: «حمد، مخصوص خداست، یاری از او میخواهیم، به او ایمان داریم، و توکّل ما بر اوست. از بدیهای خود و اعمال نادرست به او پناه میبریم. گمراهان را جز او، پناهی نیست. آن کس را که او راهنمایی فرموده گمراه کنندهای نخواهد بود. گواهی میدهم معبودی جز او نیست و محمّد بنده و فرستاده اوست.
پس از ستایش خداوند و گواهی به یگانگی او فرمود: ای گروه مردم! خداوند مهربان و دانا مرا آگاهی داده که دوران عمرم به سر آمده است. هر چه زودتر دعوت خدا را اجابت و به سرای باقی خواهم شتافت. من و شما هر کدام برحسب آنچه بر عهده داریم، مسئولیم. اینک اندیشه و گفتار شما چیست؟
مردم گفتند: «ما گواهی میدهیم که تو پیام خدا را ابلاغ کردی و از پند دادن ما و کوشش در راه وظیفه، دریغ ننمودی، خدای به تو پاداش نیک عطا فرماید!»
سپس فرمود: «آیا به یگانگی خداوند و اینکه محمّد بنده و فرستاده اوست، گواهی میدهید؟ و اینکه بهشت و دوزخ و مرگ و قیامت تردید ناپذیر است و اینکه مردگان را خدا بر میانگیزد، و اینها همه راست و مورد اعتقاد شما است؟»
همگان گفتند: «آری! به این حقایق، گواهی میدهیم.»
پیامبرصلی الله علیه وآله عرض کرد: «خداوندا! گواه باش».
پس، با تأکید فرمود: «همانا من در انتقال به سرای دیگر و رسیدن به کنار حوض، بر شما سبقت خواهم گرفت و شما در کنار حوض بر من وارد میشوید؛ پهنای حوض من به مانند مسافت بین «صنعا»
و «بصری» است، در آنجا به شماره ستارگان، قدح ها و جامهای سیمین، وجود دارد. بیندیشید و مواظب باشید، که من پس از خودم دو چیز گرانبها و ارجمند در میان شما میگذارم، چگونه رفتار میکنید؟»
در این موقع، مردم بانگ برآوردند: یا رسولاللَّه! آن دو چیز گرانبها چیست؟
فرمود: «آنچه بزرگتر است کتاب خداست، که یک طرف آن در دست خدا و طرف دیگر آن، در دست شماست. بنابراین آن را محکم بگیرید و از دست ندهید تا گمراه نشوید. آنچه کوچکتر است، عترت من میباشد. همانا، خدای دانا و مهربان، مرا آگاه ساخت، که این دو هرگز از یکدیگر جدا نخواهند شد، تا در کنار حوض بر من وارد شوند؛ من این امر را از خدای خود، درخواست نمودهام، بنابراین بر آن دو پیشی نگیرید و از پیروی آن دو باز نایستید و کوتاهی نکنید، که هلاک خواهید شد».
سپس دست علیعلیه السلام را گرفت و او را بلند نمود، به حدّی که سفیدی زیر بغل هر دو نمایان شد. مردم او را دیدند و شناختند.
رسولاللَّهصلی الله علیه وآله اینگونه ادامه داد: «ای مردم! کیست که بر اهل ایمان از خود آنها سزاوارتر باشد؟»
مردم گفتند: «خدای و رسولش دانا ترند.»
فرمود: «همانا خدا مولای من است و من مولای مؤمنین هستم و بر آنها از خودشان اولی و سزاوارترم. پس هر کس که من مولای اویم، علی مولای او خواهد بود.»
و بنا به گفته احمد بن حنبل (پیشوای حنبلی ها)، پیامبر این جمله را چهار بار تکرار نمود. سپس دست به دعا گشود و گفت:
«بارخدایا! دوست بدار، آنکه او را دوست دارد و دشمن بدار آن که او را دشمن دارد. یاری فرما یاران او را و خوارکنندگان او را خوارگردان. او را معیار، میزان و محور حقّ و راستی قرار ده».
آنگاه پیامبرصلی الله علیه وآله فرمود: «باید آنان که حاضرند، این امر را به غایبان برسانند و ابلاغ کنند.»
قبل از پراکنده شدن جمعیت، امین وحی، این آیه را بر پیامبرصلی الله علیه وآله نازل نمود: «أَلْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتِی وَرَضِیتُ لَکُمُ الاِسْلامَ دِیناً»؛(1)«امروز دین شما را کامل نمودم و نعمت را بر شما تمام کردم و دین اسلام را برای شما پسندیدم.» در این موقع پیامبرصلی الله علیه وآله فرمود: «اللَّهاکبر، بر اکمال دین و اتمام نعمت و خشنودی خدا به رسالت من و ولایت علیعلیه السلام بعد از من.»
جمعیت حاضر، از جمله بعضی از بزرگان حاضر که بعداً خلافت را از آن خود دانسته به امیرالمؤمنین، این گونه تهنیت گفتند: «مبارک باد! مبارک باد! بر تو ای پسر ابیطالب که مولای من و مولای هر مرد و زن مؤمن گشتی».(2)(3)
ابنعباس گفت: «به خدا سوگند، ولایت علیعلیه السلام بر همه واجب گشت».
حسّان بن ثابت گفت: «یا رسولاللَّه! اجازه فرما تا درباره علیعلیه السلام اشعاری بسرایم» پیامبرصلی الله علیه وآله فرمود: «بگو با میمنت و برکت الهی.» در این هنگام، حسّان برخاست و چنین گفت: «ای گروه بزرگان قریش!
در محضر پیامبر اسلام، اشعار و گفتار خود را درباره ولایت، که مسلّم گشت بیان مینمایم.» و اینگونه اشعار خود را سرود:
ینادیهم یوم الغدیر نبیّهم
بخم فاسمع بالرسول منادیا(1)
«ندا داد در روز غدیر خم پیامبرشان، پس به ندای رسول گوش فرا دهید».
تا آخر اشعار.
اجمالی از واقعه غدیر را که همه امت اسلامی، بر وقوع آن اتفاق دارند، بیان نمودیم. شایان ذکر است که در هیچ جای جهان، واقعه و داستانی به این نام و نشان و خصوصیات، ذکر نشده است.
1) 187. الغدیر، ج 1، ص 31-36.
اکثر مسلمانان بعد از وفات رسول خداصلی الله علیه وآله از نصّ ایشان اعراض نموده و آن را انکار کرده یا به فراموشی سپردند، در حالی که قرآن مردم را به متابعت از آن دعوت کرده بود، و در نتیجه گرفتار مشکلات و مصیبتهای فراوانی شدند.
1 - خداوند متعال میفرماید: «یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا اسْتَجیبُوا للَّهِِ و لِلرَّسُولِ إِذا دَعاکُمْ لِما یُحْییکُمْ»؛(1)«ای کسانی که ایمان آوردهاید دعوت خدا و پیامبر را اجابت کنید هنگامی که شما را به سوی چیزی میخواند که شما را حیات میبخشد».
2 - و نیز میفرماید: «وَ ما کانَ لِمُؤْمِنٍ و لا مُؤْمِنَةٍ إِذا قَضَی اللَّهُ و رَسُولُهُ أَمْراً أَنْ یَکُونَ لَهُمُ الْخِیَرَةُ مِنْ أَمْرِهِمْ و مَنْ یَعْصِ اللَّهَ و رَسُولَهُ فَقَدْ ضَلَّ ضَلالاً مُبیناً»؛(2)«هیچ مرد و زن با ایمانی حق ندارد هنگامی که خدا و پیامبرش امری را لازم بداند، اختیاری [در برابر فرمان خدا]داشته باشد، و هر کس نافرمانی خدا و رسولش را کند به گمراهی آشکار گرفتار شده است».
3 - و نیز میفرماید: «وَ رَبُّکَ یَخْلُقُ ما یَشآءُ و یَخْتارُ ما کانَ لَهُمُ
الْخِیَرَةُ»؛(1)«پروردگار تو هر چه میخواهد میآفریند، و هرچه بخواهد برمی گزیند، آنان [در برابر او]اختیاری ندارند».
طبیعی به نظر میرسد که انکار نصّ شرعی و الهی بر امام معصوم و واگذاری آن بر امّت، دارای عواقب و خطراتی خواهد بود که از روشنفکران اهل سنت نیز پوشیده نمانده است. اینک به نقل برخی از عبارات آنها میپردازیم:
او میگوید: «نحوه فکر اهل سنت در مسئله سیاست و اصول حکم، یا به تعبیری جامع تر نظام بیعت، بسیاری از چالشها را ایجاد نمود. سه خلیفه اوّل هر کدام به طریقی بر خلاف طریق دیگری حکم کردند، حال چگونه ممکن است که رأی اسلام را از عملکرد گوناگون آنان استنباط کرده و جمهور مسلمین بر آن اتفاق داشته باشند».(2)
او نیز میگوید: «هنگامی که معاویه به فکر افتاد تا خلافت را بعد از خودش برای فرزندش یزید به ارث گذارد، در نظام اسلامی بدعت گذارده و در آن تقلید جدیدی ایجاد نمود که با آن، سنت سلف را تغییر داد، و خلافت را شبیه پادشاهان فارس و بیزنطیها نمود، و خلافت را - آن گونه که جاحظ گفت - به پادشاهی قیصر و کسری تبدیل نمود».(3)
او نیز میگوید: «هر چه که به اسم اسلام از تسلّط و زور در عصر
خلفا جائر اتفاق افتاد، دین خدا از آن متبرّی است، و گناه آن تا روز قیامت به گردن کسانی است که چنین حکومتی داشتند».(1)
او در عین حال که از طرفداران عثمان است به روش معاویه در حکومت داری اعتراض کرده و میگوید: « … معاویه در حکومت طریقه استبداد را پیش گرفت، و بر بقیه اعضای شورا و بر جماعت مسلمین از انصار و مهاجرین در سالی که آن را «سال جماعت» نامیدند، استبداد به خرج داد؛ سالی که سال جماعت نبود بلکه سال تفرقه و قهر و جبر و غلبه بود. سالی که در آن، امامت به پادشاهی کسروی منتقل شد و خلافت، منصبی قیصری گشت … ».(2)
او میگوید: «جهمیّه و مشبّهه در تأخیر علیّ - کرّم اللَّه وجهه - غلوّ کرده و حقّش را ضایع کردند و در گفتار خود لجاجت به خرج دادند، گرچه تصریح به ظلم خود نکردند و خون او را بدون حقّ و از روی تعدّی بر زمین ریختند … و او را به جهت جهل شان از امامت امامان خارج کرده و در جمله امامان فتنهگر قرار دادند، و بر خلافت او به جهت اختلاف مردم اسم خلافت نگذاشتند و در عوض یزید بن معاویه را به جهت اجماع مردم بر او مستوجب خلافت دانستند … ».(3)
او مینویسد: «خدا و رسولش راست گفتهاند که بعد از رسول خداصلی الله علیه وآل
خلفایی خواهند آمد که به هدایت و دین حقّ قضاوت نمیکنند و سنتهای هدایت را تبدیل مینمایند … ».(1)
او میگوید: «یزید فرزند معاویه در اسلام آثار قبیحی را از خود به جا گذارد؛ اهل مدینه و بزرگان قوم و بقیه صحابه را در روز حرّه در آخر دولتش به قتل رسانید، و حسین و اهل بیتش را در اول دولتش به قتل رسانید. و ابن زبیر را در مسجدالحرام محاصره کرد و حرمت کعبه و اسلام را بر پا نداشت … ».(2)
او همچنین در «المحلّی» میگوید: «پادشاهان بنی امیه تکبیر را در نماز اسقاط کردند و خطبه نماز عید فطر و قربان را مقدم داشتند تا آنکه این مطلب بر روی زمین پخش شد. لذا صحیح است که بگوییم عمل هیچ کس به جز رسول خدا حجّت نیست».(3)
او در تفسیر آیه شریفه: «وَ ما جَعَلْنَا الرُّؤْیَا الَّتی أَرَیْناکَ إِلاَّ فِتْنَةً لِلنَّاسِ و الشَّجَرَةَ الْمَلْعُونَةَ فِی الْقُرْآنِ و نُخَوِّفُهُمْ فَما یَزیدُهُمْ إِلاَّ طُغْیاناً کَبیراً»؛(4)«و ما آن رؤیایی را که به تو نشان دادیم، فقط برای آزمایش مردم بود؛ همچنین (شجره) درخت نفرین شده را که در قرآن ذکر کردهایم. ما آنها را بیم داده [و انذار] میکنیم، اما جز طغیان عظیم، چیزی بر آنها نمیافزاید!»
روایاتی از ابن جریر، از سهل بن سعد، و از ابن ابی حاتم و ابن مردویه و بیهقی در «الدلائل» و ابن عساکر از سعید بن مسیّب،
و روایت ابن ابی حاتم از یعلی بن مرّه و از ابن عمر، درباره خواب پیامبرصلی الله علیه وآله نقل کرده که بنی امیه از منبر او همانند بوزینه بالا میرفتند. این خواب بر او دشوار آمد و خداوند این آیه را نازل کرد … (1)
او در کتاب «مرآة الاسلام» میگوید: « … خداوند مکه را در قرآن حرمت داده و نیز مدینه پیامبرصلی الله علیه وآله را محترم شمرده است؛ ولی بنی امیه مدینه و مکه را مباح کردند. از یزید بن معاویه شروع شد که او سه بار مدینه را مباح کرده، غارت نمود. عبدالملک بن مروان نیز به حجاج بن یوسف اجازه داد تا مکه را مباح گرداند و چه جنایاتی که در آنجا انجام داد. همه اینها برای این بود که بلاد مقدّس برای فرزندان ابوسفیان و بنی مروان خاضع گردد. ابن زیاد با امر یزید بن معاویه، کشتن حسین و فرزندان و برادرانش و به اسارت گرفتن دختران رسول خداصلی الله علیه وآله را مباح کرد … مال مسلمانان ملک خلفا شد و آن گونه که دوست داشتند انفاق مینمودند، نه آنگونه که خدا دوست میداشت … ».(2)
او همچنین میگوید: «طغیان و سرکشی، اصلی از اصول حاکم بین شرق و غرب عالم شد. زیاد و فرزندانش در روی زمین فساد میکردند تا حکومت را برای بنی امیه قرار دهند، و بنی امیه برای آنان این فساد را مباح کرده بود. و حجّاج بعد از زیاد و فرزندش وارد عراق شد و عراق را پر از شرّ و منکر نمود».(3)
او همچنین در کتاب «الفتنة الکبری» میگوید: «علیّ نزدیکترین مردم به پیامبرصلی الله علیه وآله بود. او تربیت شده پیامبرصلی الله علیه وآله و جانشین او بر ودیعه اش بود. او به حکم عقد اخوّتی که با پیامبر بسته بود برادر او بود. او داماد پیامبرصلی الله علیه وآله و پدر ذرّیه رسولصلی الله علیه وآله بود. او صاحب پرچم پیامبرصلی الله علیه وآله و جانشین او در بین اهل بیتش بود. و به نصّ حدیث نبوی منزلتش نزد پیامبر، همانند منزلت هارون نزد موسی است. اگر تمام مسلمانان چنین میگفتند و به حکم این مطلب علیّ را انتخاب مینمودند، هرگز از حقّ دور نمیشده و منحرف نمیشدند …
و همه چیز نشانگر کاندیداتوری علی بر خلافت بود … خویشاوندی او با پیامبرصلی الله علیه وآله، سابقه او در اسلام، جایگاه او در بین مسلمین، بلاهای حسنی که در راه خدا کشیده، و سیره او که هرگز در آن انحراف و اعوجاج نبوده است و شدّتش در دین و فقاهت و فهمش نسبت به کتاب و سنت و استقامت رأیش، همگی زمینه ساز امامت و خلافت او بود … بنی هاشم از امر خلافت به طور عمد دور شدند و قریش بودند که آنان را چنین کردند؛ زیرا از آن میترسیدند که برای بنی هاشم جماعتی جمع شود، و نمیخواستند که خلافت به دست قبیلهای دیگر غیر از قبیله خودشان قرار گیرد».(1)
دکتر میگوید: «هر چه مردم میخواهند درباره معاویه بگویند، ولی او فرزند ابوسفیان رهبر مشرکان در جنگ احد و خندق است. او فرزند هند است که باعث قتل حمزه بود، که شکم او را دریده و جگر او را بیرون آورد، امری که نزدیک بود پیامبر به جهت آن جان تهی کند … ».(2)
«حکومت بنی امیه تنها اصول خلافت و تعلیمات آن را تغییر نداد، بلکه حکومت آنان منجرّ به واژگون شدن اساس مبدأ اسلام شد».(1)
او در جایی دیگر میگوید: «با به دست گرفتن خلافت توسط معاویه در شام حکومت بت پرستی سابق باز گشته و جای دمکراسی اسلامی را گرفت … ».(2)
و در جایی دیگر میگوید: «و این چنین بت پرستی مکه بازگشته و سر از شام درآورد».(3)
او همچنین میگوید: «بنی امیه به جز عمر بن عبدالعزیز، اهل بت پرستی بوده و به مراعات نکردن شرع و ارکان دین مباهات میکردند؛ همان دینی که اعتراف به داشتن آن میکردند … آنان کرسی خلافت را با جرایم دو چندان خود ملوّث نمودند و در دریاهای خون غوطهور ساختند … ».(4)
وی در کتاب «ضحی الاسلام» میگوید: « … نظر اهل سنت به خلافت متعادل تر و قویتر و نزدیکتر به عقل است! گر چه باید آنان را مؤاخذه شدید نمود بر این که نظریه خود را به طور محکم و قوی پیاده نکردند، آنان از امامان خود به طور صریح انتقاد نکردند، و هنگامی که ظلم نمودند در مقابلشان نایستادند، و هنگامی که ستم کردند آنان را در راه مستقیم قرار ندادند، و احکامی که بتواند
جلوی ظلم خلیفه بر امت را بگیرد وضع نکردند، بلکه در مقابل آنها تسلیمی داشتند که ناخوشایند بود، و لذا آنان بزرگترین جنایت را بر امت وارد ساختند».(1)
او نیز در کتاب «یوم الاسلام» میگوید: «رسول اسلام در آن مرضی که با آن از دنیا رحلت نمود، اراده کرد که متولّی امر مسلمین بعد از خود را تعیین کند آنجا که بنابر نقل صحیحین فرمود: بیاورید تا نامهای بنویسم که بعد از من گمراه نشوید … ولی آنان امر خلافت را برای هر کسی از مسلمانان که قصد داشته باشند قرار میدهند، و لذا تا این زمان در امر خلافت اختلاف وجود دارد. اسلام در عصر رسول خداصلی الله علیه وآله قوی و متین بود، ولی چون از دنیا رحلت نمود معرکه های خانمانسوز شروع شد».(2)
او همچنین میگوید: «از مظاهر خلاف، اختلافی بود که صحابه در مورد متولّی امر خلافت بعد از رسول خداصلی الله علیه وآله پیدا کردند، و این خود ضعف لیاقت آنها را میرساند؛ زیرا قبل از آنکه پیامبرصلی الله علیه وآله دفن شود اختلاف نمودند … ».(3)
او همچنین در کتاب «فجر الاسلام» مینویسد: «چون بنی امیه خلافت را به دست گرفتند، عصبیت همانند عصر جاهلیت به حال خود بازگشت».(4)
او میگوید: « … خلیفه دمشق گوشهایش در جاهلیت اولی از
صوت کنیزان و آواز خوانان و آلات لهو و لعب پر شده بود. او به طور علنی و مخفیانه مرتکب گناه میشد … و فحشاء را بین مردم گسترش میداد … ».(1)
او نیز مینویسد: «ابوسفیان عقیده کفر آمیزش را هنگامی که عثمان بن عفان به حکومت رسید ابراز داشت، آنجا که گفت: حکومت بعد از تیم وعدی به شما رسید، پس به مانند توپ آن را دست به دست کنید و میخ های آن را در بنی امیه قرار دهید؛ زیرا خلافت ملک و حکومت است و من نمیدانم که بهشت و دوزخی باشد.(2)و عثمان گر چه او را طرد نمود ولی چیزی نگذشت فکر نکنم که ریسمان های این خانواده کافر بر جایگاههای خلافت قرار گرفت، و زمانی که این خانواده متولّی امر حکومت شدند نفسهای مسموم آنها در بیشتر احیان ظاهر شد».(3)
او نیز میگوید: «من معاویه را از سمّ دادن به حسن - علیه السلام - تبرّی نمیکنم؛ زیرا این مرد اصلاً مسلمان نبود، بلکه به تمام معنای کلمه جاهلی بود که استعداد ارتکاب هر گونه گناهی در راه فرزندش یزید را داشت. این مردی که آزاد شده در فتح مکه بود مُرد بعد از آنکه برخی از بزرگان صحابه؛ همچون حجر بن عدی و اصحابش را به نحو مرگ صبر به قتل رسانید. او مُرد بعد از آنکه از مردم برای فرزندش یزید بیعت گرفت، و لذا امر خلافت به پادشاه جاهلی منتقل شد که با آن آل معاویه خلافت را یکی پس از دیگری به ارث
بردند».(1)
او در کتاب خود «معاویه فی المیزان» مینویسد: «قیام دولت بنی امیه بعد از عصر خلافت، حادثهای عظیم و پرخطر در تاریخ اسلام و تاریخ عالم بود».(2)
طبری مدرکی را از سعید بن سوید نقل میکند که معاویه خطاب به مردم گفت: «من با شما نجنگیدم تا روزه داشته، نماز خوانده، حجّ به جا آورده و زکات دهید؛ زیرا من میدانم که شما این اعمال را انجام میدهید، ولی من با شما قتال کردم تا امیر بر شما گردم».(3)
او مینویسد: «بعد از وفات رسول خداصلی الله علیه وآله نظام خلافت به طور جدیدی ظهور پیدا کرد … و باب اجتهاد در آن راه پیدا نمود. نحوه خلافت مورد بحث و جدل و اجتهاد بین عموم مسلمین قرار گرفت، و آرا و نظریات متعددی حول آن پدید آمد و فرقهها و جماعت های سیاسی و دینی بر محور شکلگیری خلافت و طریقه اختیار خلیفه و خانهای که از آن اختیار میشود پدید آمد، و این اختلاف منجرّ به ظهور شکلها و نمونههای مختلفی از خلافت شد … ».(4)
این مشکلات و اختلافات، همه از عوارض و آثار انکار نصّ بر امامت اهل بیت و در رأس آنان علی بن ابی طالب بوده است.
او درباره عصر بنی امیه میگوید: «در این عصر شما انقلابی گسترده، بلکه ریشهای در تطبیق خلافت به عنوان نظام حکومتی مشاهده میکنید. حکومتی که از جوهر اولش به عنوان یک عمل دینی دور شده است. در این عصر بود که خلیفه برای خود کاخ میسازد، و سریر انداخته و شرطه برپا میدارد … در این عصر است که معاویه سنّت جدیدی را به راه انداخته است و برای پیاده کردن و تثبیت آن تمام حیلهها را به کار گرفته، تا این نظام بین عموم مسلمانان مورد متابعت قرار گیرد».(1)
او در تفسیر «المنار» مینویسد: « … چگونه بنی امیه حکومت اسلام را فاسد نمود و قواعد آن را خراب کرد، و برای مسلمانان حکومت شخصی ابدی جعل نمود، پس وزر آن و وزر هر کس که به آن عمل کرده و عمل میکند تا روز قیامت بر گردن او است».(2)
او میگوید: «چون بنی امیه آمدند و خلافت اسلامی، سلطنتی خانوادگی و دائمی در بنی امیه شد، این موضوع از وحی و دستورات اسلام نبود، بلکه از تعلیمات جاهلیت بود که درخشندگی روح اسلامی را خاموش کرد».(3)
او نیز میگوید: «عثمان به سوی رحمت پروردگارش رفت، ولی دولتی اموی را برای بعد از خودش با تمهیداتی که خصوصاً در شام فراهم کرد، برپا گذاشت. و نیز با عنایت به افکار اموی که با روح
اسلام سازگاری نداشت حکومت موروثی را تأسیس نمود».(1)
او در جای دیگر میگوید: «دائره اسلام بعد از آن گسترش یافت، ولی بدون شک از روح تهی شد. و اسلامِ گسترش یافته در صورتی که از روح تهی باشد چه ارزشی دارد؟ و اگر قوّتی که در طبیعت این دین نهفته است نبود و نیز فیضی که در بنیه روحی آن است نمیبود به طور حتم در ایام خلافت بنی امیه کافی بود که اسلام به طور کلّ نابود گردد و آخرین لحظات حیات خود را طیّ کند».(2)
او نیز میگوید: «این تصور نسبت به حقیقت حکومت داری تا حدودی بدون شک در عهد عثمان تغییر پیدا کرد. از بدی طالع او اینکه عثمان در سنین پیری به خلافت رسید، و لذا نسبت به مسلمات اسلام نقطه ضعف از خود نشان داد. و در مقابل کید مروان و کید امیه که در پناه او انجام میدادند ارادهاش برای مقابله با آنان ضعیف بود. عثمان همّتش این بود که امامی باشد که به او آزادی تصرف در اموال مسلمین به بذل و بخشش داده شده است. عثمان در پاسخ به اعتراض منتقدین خود در اعمال این سیاست میگفت: «اگر من چنین نکنم پس در چه چیزی امام شمایم؟!».
همانگونه که همّ او این بود که در مسلّط نمودن بنی معیط و بنی امیه از نزدیکانش بر گردن مردم آزاد باشد، که در بین آنان حَکَم، تبعید شده رسول خداصلی الله علیه وآله بود، به مجرد اینکه حقّ او است که اهلش را اکرام کرده و به آنان نیکی کند و حقوقشان را مراعات نماید».(3)
او در جایی دیگر میگوید: «عثمان از بیت المال مسلمین به همسر دخترش حارث بن حکم در روز عروسیاش دویست هزار درهم بخشید. چون صبح شد زید بن ارقم خزینهدار اموال مسلمین در حالی که حزن در صورتش نمایان و چشمانش اشکبار بود به نزد عثمان آمد و از او خواست که از ادامه کارش او را عفو کند.
چون عثمان از سرّ قضیه آگاه شد که به جهت بخشش به دامادش از اموال مسلمین ناراحت شده است با تعجب به او گفت: ای فرزند ارقم! آیا به جهت اینکه من به رحمم صله دادهام گریه میکنی؟ آن مردی که روح اسلام را درک کرده بود به او گفت: نه ای امیرمؤمنان! بلکه گریهام بدین جهت است که گمان میکنم تو این مال را در عوض آنچه در راه خدا در زمان حیات رسول خداصلی الله علیه وآله انفاق کردهای برداشتی. به خدا سوگند! اگر صد درهم به او داده بودی باز هم زیاد بود.
عثمان از اینکه این شخص قلبش به این اندازه گسترش و طاقت ندارد که ببیند از اموال مسلمین به اقوام خلیفه مسلمین داده میشود، به او گفت: کلید ها را رها کن ای فرزند ارقم؛ زیرا ما کسی غیر تو را به زودی برای این کار خواهیم یافت».(1)
او در جایی دیگر میگوید: «مثالها درباره سیره و روش عثمان در بیعدالتیها بسیار است. به زبیر یک روز ششصد هزار داد، و به طلحه دویست هزار. و به مروان بن حکم خمس خراج افریقا را بخشید. و چون به جهت این رفتارش گروهی از صحابه و در رأس آنان علی بن ابیطالب او را اعتراض و سرزنش کردند در جواب
1) 226. العدالة الاجتماعیة، ص 159.
گفت: برای من قوم و خویش و رحم است. باز بر او انکار کردند و از او پرسیدند: مگر برای ابوبکر و عمر، خویش و رحم نبوده است؟ او در جواب گفت: ابوبکر و عمر در منع از اقوام شان مورد محاسبه قرار میگیرند و من در عطا کردن به اقوامم. بعد از آن، صحابه در حالی که غضبناک بودند از نزد او برخاستند».(1)
این مشکلات همه از انکار نصّ الهی بر امامت و خلافت خلیفه مسلمین صورت گرفت. اگر مسلمانان نصّ بر امامان بعد از رسول خداصلی الله علیه وآله را انکار نمیکردند هرگز به این مصیبتها گرفتار نمیشدند، مصیبتهایی که علمای اهل سنت به آن اعتراف کرده و از آنها گله دارند، مصیبتهایی که هرگز جامعه شیعی به جهت پیروی از اهل بیتعلیهم السلام به آن مبتلا و گرفتار نشد.
1) 227. العدالة الاجتماعیة، ص 187.