ghaemiyeh.com
سرشناسه : اوسطي حسين عنوان و نام پديدآور : دوازده گفتار درباره دوازدهمين حجت خدا حضرت مهدي (ع) / تاليف حسين اوسطي.
مشخصات نشر : تهران: مشعر ۱۳۸۷.
مشخصات ظاهري : ۲۹۵ ص.
شابك : ۲۰۰۰۰ ريال : 978-964-540-053-6
وضعيت فهرست نويسي : فاپا
يادداشت : چاپ اول: ۱۳۸۶(فيپا).
يادداشت : چاپ دوم.
يادداشت : كتابنامه به صورت زيرنويس.
موضوع : محمدبن حسن (عج)، امام دوازدهم ۲۵۵ق -
موضوع : مهدويت
رده بندي كنگره : BP۵۱/الف۸۳د۹ ۱۳۸۷
رده بندي ديويي : ۲۹۷/۹۵۹
شماره كتابشناسي ملي : ۱۰۹۷۷۱۰
«يا أَيُّهَا الْعَزِيزُ مَسَّنا وَ أَهْلَنَا الضُّرُّ وَ جِئْنا بِبِضاعَةٍ مُزْجاةٍ فَأَوْفِ لَنَا الْكَيْلَ وَ تَصَدَّقْ عَلَيْنا» (يوسف: 88)
جلوه گل عندليبان را غزل خوان مىكند ديدن مهدى هزاران درد درمان مىكند
مدّعى گويد كه با يك گل نمىگردد بهار من گلى دارم كه عالم را گلستان مىكند
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ إِنَّما أَنْتَ مُنْذِرٌ وَ لِكُلِّ قَوْمٍ هادٍ (1)
سپاس و حمد، پروردگارى را سزا است كه براى تكامل بندگان خود جهانى بس عظيم را خلق نمود و آنرا مهد پيدايش و پرورش انسان قرار داد و در آن انواع نعمتها را گسترش داد بطورى كه جوابگوى تمامى نيازها و خواستههاى بشرى در بُعْدِ زندگى و ادامه حيات گرديد.
حمد و ثناء، لايق خداوندى است كه براى ارتقاء روحى و سير معنوى بندگان خود و واصل شدن آنان به قُلِّه رفيع اخلاق و سير و سلوك، يعنى تحصيل معرفت الهى و تخلّق بهاخلاق حضرت حقّ و مهر و محبت ورزيدن به ذات لايزال ربوبى، رسولان و رهبران آسمانى را مجهّز به وحى و آيات بيّنات برانگيخت.
براى اينكه بعداز حضرت ختمى مرتبت محمد بن عبداللَّه اين واسطه و رابطه بين خالق و مخلوق قطع نگردد، امامانى معصوم و مسلّح به سلاح علم لدنّى را بهوسيله وحى، و گفتار و كلمات پيامبر عظيم الشأن خود، به امت اسلامى معرّفى نمود، و مسلمانان را با نام و نشانههاى بارز و روشن آنان آشنا ساخت.
آرى خداوند متعال، جهان را به عنوان مدرسه و دانشگاه قرار داده و رسولان و
1) 1. رعد: 7.
امامان را معلّمين و اساتيد آن، تا بندگانش بتوانند به عنوان دانشجو از اين بستر آماده، خود را به كمال برسانند و در قرآن به اين مطلب اشاره شده و مىفرمايد:
«اللَّهُ الَّذِي خَلَقَ سَبْعَ سَماواتٍ وَ مِنَ اْلأَرْضِ مِثْلَهُنَّ يَتَنَزَّلُ اْلأَمْرُ بَيْنَهُنَّ لِتَعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ وَ أَنَّ اللَّهَ قَدْ أَحاطَ بِكُلِّ شَيْءٍ عِلْماً». (1)
خداوند همان كسى است كه هفت آسمان را آفريد، و از زمين نيز همانند آنها را خلق نمود، فرمان او در ميان آنها پيوسته فرود مىآيد تا بدانيد خداوند بر هر چيزى تواناست. و اينكه علم او به همه چيز احاطه دارد.
و نيز با صراحت تمام اعلان نموده كه «وَلِكُلِّ قَوْمٍ هادٍ» (2)
هر قوم و گروهى يك هادى ومرشدى كه از جانب خداوند منصوب باشد، خواهند داشت.
با تأسف فراوان بايد اعتراف كرد كه اين انسانهاى نمونه و مرشدان الهى مورد بىمهرى بسيارى از مسلمانان قرار گرفتند، و همين أمر باعث شد كه ظالمان و دژخيمانى همچون حجّاج ابن يوسفها و متوكّلها و...، حكومت و قدرت را به دست بگيرند و خود را به عنوان امير المؤمنين معرفى نمايند و جانشينان واقعى رسول خدا را به اشكال مختلف از بين ببرند و ملت اسلامى را از فيض وجود و حضور پر بركت آنان محروم سازند. خداوند متعال نعمتهاى مادى و معنوى خود را به بندگان أرزانى داشت و آن را به كمال رساند، و نعمتى را كه خداوند به بندگانش عطا مىكند هرگز آن را بىجهت نمىگيرد مگر آنكه بندگان صلاحيت خود را از دست بدهند و نسبت به آن نعمت إلهى ناشكر و ناسپاس گردند، در سوره مباركه انفال به اين واقعيّت اشاره شده و مىفرمايد:
«ذلِكَ بِأَنَّ اللَّهَ لَمْ يَكُ مُغَيِّراً نِعْمَةً أَنْعَمَها عَلى قَوْمٍ حَتَّى يُغَيِّرُوا ما بِأَنْفُسِهِمْ وَ أَنَّ اللَّهَ سَمِيعٌ عَلِيمٌ»(3)
خداوند، هيچ نعمتى را كه به گروهى داده تغيير نمىدهد جز آنكه آنها خودشان را تغيير دهند.
قهراً مردم در اثر سوء عمل خودشان، وجود حاكمانى همچون على بن ابىطالب، امام صادق، على بن موسى الرضا و...، را كه همه جوابگوى مسائل دينى و تفسيرى و اعتقادى و عرفانى آنان بودند و هم عدل و داد را بطورى واقع در جامعه پياده مىكردند، از دست دادند.
اما از آنجائى كه اراده و مشيت الهى و بلكه حكمت پروردگار تعلّق گرفته به بقاء حجّت و وجود يك انسان كامل كه او بتواند بحقّ، خليفه اللَّه باشد تا مصداق آيه «إِنِّي جاعِلٌ فِي اْلأَرْضِ خَلِيفَةً» (1)
منتفى نگردد. دوازدهمين خليفه و جانشين رسول خدا صلى الله عليه و آله را كه آخرين سلسله امامان و هاديان معرفى شده از جانب وحى و رسول خدا صلى الله عليه و آله بوده از انظار مخفى داشت، و با اين كار، او را از دسترس ظالمان و ستمگران خود كامه مصون و محفوظ نمود.
گرچه امام وحجّت خدا در پشت پرده غيبت به تمامى شئونات و امورات وابسته به امامت مشغول است و او همچون خورشيدى است در پشت ابر كه باعث برقرارى نظام، در منظومه شمسى است، و نور خود را از پشت ابر به تمامى جمادات و نباتات و حيوانات و انسانها منتشر مىنمايد، و همه آنها از وجودش بهرهمند مىگردند.
امام عصر و حجتالهى نيز وجود مباركش اگر چه در پشت پرده غيبت قرار گرفته، أمّا، براى نظام جهان خلقت مفيد است و به بركت وجودش رزق و روزى تمام جانداران
1) 1. بقره: 30.
داده مىشود، و نسبت به انسانها نيز توجه و عنايتهاى ويژهاى دارد از قبيل هدايتهاى معنوى و دادرسىها و دستگيريها براى مضطرين وملتمسين در اطراف و اكناف عالم، و با دعاهاى خود و بلكه با كارهاى مخفيانه خود، نقشههاى شوم و خطرناك دشمنان اسلام را باطل نموده، و باعث دوام اسلام و مسلمين، و بهخصوص مكتب تشيّع و پيروان آن مىگردد.
آرى اگر امروز بعداز گذشت چهارده قرن از ظهور و بروز اسلام و نزول قرآن مىنگريم كه اسلام و مكتب تشيّع برقرار است آن هم با وجود دشمنان قدرتمند و كينه توزى در هر عصر و زمانى همچون معاويه و فرزند خبيث او، يزيد كه يكى قسم مىخورد و مىگويد: واللَّه كارى بكنم كه نام محمد صلى الله عليه و آله در زير خاك مدفون گردد و ديگرى واقعه طفّ و كربلاء را به پا مىكند و به خيال خام خود، اصل و ريشه رسالت و امامت را نابود گرداند.
مع ذلك ما شاهد بقاء اسلام و مسلمين و مكتب اهل بيت عصمت و طهارت هستيم و اين حاكى از اين است كه يك انسان الهى و روح بزرگى براى حفظ دين و ديانت در تلاش و تكاپو است و در همين رابطه از وجود نازنين حضرت مهدى عليه السلام نقل شده كه مىفرمايد: إنَّا غَيْرُ مُهْمِلينَ لِمُراعاتِكُمْ وَلا ناسِيْنَ لِذِكْرِكُمْ (1)
ما توجه خودمان را از شما بر نمىداريم و شما را فراموش نخواهيم كرد.
اگر حضرت خضر آن عبد صالح و غائب از انظار، براى حفظ يك كشتى، تا بدست ظالم نيفتد و يا باقى ماندن گنجى تا صاحبان آن بزرگ شوند و نيز براى حفظ ايمان پدر و مادرى، خود را به تكاپو مىاندازد و كارهاى عجيب و غريبى انجام مىدهد تا مصالح ضعيفان و صاحبان حق پايمال نشود. قطعاً حجت غائب ما حضرت مهدى- ارواحنا فداه- ضمن هزاران هزار دادرسيها وكار سازيها براى بيچارگان وصاحبان ايمان، مخصوصاً براى استغاثه كنندگان بهدرگاه آن حضرت، براى حفظ اسلام و مكتب تشيّع بهمراتب سعى و تلاش بيشترى خواهند كرد.
1) 1. مكيال المكارم و امامت و مهدويت كه از احتجاج طبرسى نقل مىنمايد.
مخفى نماند كه غيبت امام عصر با توجه به اينكه بسيارى از كارهاى مربوط به مقام امامت د رحال غيبت انجام مىگيرد امّا فيض حضور امام را از مردم سلب نموده و آنان را در فراق محبوب خود به سوز و گداز افكنده است.
و از سوى ديگر، وضع آشفته و نابسامان جوامع بشرى و شيوع ظلم و بى عدالتى در اطراف و اكناف آن، و كم رنگ شدن دين و ديانت و بلكه انسانيت و شرافت در بين مردم، و مشاهده بىوفائيها و جنايتها و ضايع نمودن حقوقها در جوامع اسلامى و حتّى از ناحيه بعضى از مدعيّان تشيّع و پيروان اهل بيت عصمت و طهارت، طبيعى است كه قلب حضرت را در غم و غصّه فرو برده و روح بزرگ ايشان را در فشار قرار مىدهد.
و نيز صاحبان ايمان و پيروان واقعى مكتب اهل بيت و امام زمان، سخت در ناراحتى و غربت و فشار واقع مىشوند، زيرا از يك طرف دشمنان اسلام سعى مىكنند آنان را به انزوا بكشند و ضربات خود را بر آنان وارد سازند و از طرف ديگر خناسّهاى زمانه با وسوسههاى خود مىكوشند تا اين افراد را به وادى شك و ترديد رهسپار نمايند.
مهمترين وظيفهاى كه بر آحاد مسلمين و بهويژه شيعيان و پيروان اهل بيت عليهم السلام متوجه است اين است كه: اعتقادات خود را از كتاب و سنّت بگيرند و با ادلّه عقليه آن را تحكيم نمايند و در اين رابطه از مطالعه كتب سودمند و يا حضور درجلسات علماء و دانشمندان غفلت ننمايند زيرا قوىترين عامل براى جهت بخشى به حركت و سير انسانى آراء و عقائد او است.
آرى بشر بر أساس افكار و عقائد خويش حركت مىكند و طبق آن عمل مىنمايد اسلام، تعليم و تربيت را از فكر و انديشه آغاز كرد و قبل از هر چيز، در مقام اصلاح عقائد بر آمد، پيامبر عظيم الشأن اسلام صلى الله عليه و آله با شعار «قُولُوا لا إِلهَ إِلَّا اللَّهُ» دعوت خود را شروع كرد زيرا اگر توحيد براى مردم معلوم گردد و به صورت يك اعتقاد و ايمان در آيد بهطور قهرى، از هر گونه شركى از قبيل بت پرستى، آدم پرستى، ماه پرستى و... احتراز
مىكنند و همچنين عقيده به توحيد، نيّت و قصد انسان را به مرحله خدا خواهى مىرساند كه در اعمال و كردار جز راه او و جلب رضاى او به جهت ديگرى متمايل نمىگردد.
و نيز عقيده به رسالت و نبوّت، روح تعبّد را در انسان زنده مىكند و چون انبياء را واسطه بين خالق و خلق مىدانند با آرامش كامل و رضايت خاطر به وظائف دينى و انسانى خود مشغول مىگردد.
و امّا عقيده به حضرت مهدى عليه السلام و اين كه فردى خواهد آمد كه عدل و عدالت را گسترش مىدهد، و ظلم و فسق و فجور را از روى زمين محو مىكند و تمامى مستضعفان جهان را از دست مستكبران و خود كامگان نجات مىبخشد و... قطعاً چنين عقيده و ايمانى باعث مىشود اولًا: خود را از صحنههاى ظلم و ستم و فساد و گناه دور نگه دارد چون مىداند كه آن مصلح كلّ، با هر ظلم و فسادى مقابله و برخورد خواهد كرد. ثانياً:
فكر وانديشه انسان را وسيع، و جهان انديش مىسازد و لذا مىنگريم در عصر حاضر كه زمان غيبت امام عليه السلام است، يگانه فرقه و گروهى كه غم مظلومين و محرومين عالم را مىخورند و در اين رابطه هيچ مرز و حصرى قائل نيستند پيروان مكتب اهل بيت عليهم السلام و معتقدين به حضرت مهدى و منتظرين امام زمان مىباشند.
ثالثاً: اعتقاد به حضرت مهدى و به حيات و غيبت ايشان و نيز آشنا شدن با خصوصيات و ويژگىهاى حضرتش باعث مىشود از وسوسههاى شياطين و نوشتههاى مسموم و دعوت بعضى از شيادان و حيلهگران در امان بمانند زيرا با شناخت حق و آشنا شدن با آن، ديگر جائى براى جولان دادن باطل باقى نمىماند. منتهى بايد شيعيان در كنار مسائل شعار گونه و مسائل احساساتى، خود را مسلّح كنند به سلاح شعور و آگاهى، و با اين مسئله مهّم اعتقادى بر اساس دليل و برهان آشنا گردند و خوشبختانه افراد كثيرى را مشاهده مىكنيم كه در اين رابطه از ايمانى برخوردار گرديدهاند كه غيبت امام عليه السلام در آنان هيچ ضغف و فتورى ايجاد نكرده، و با يك قاطعيّت تمام و روح اميدوار و با نشاط، به انتظار سپيده دم صبح و طلوع خورشيد ولايت و امامت مىباشند، و با تمام وجود با ظلم و بىعدالتىها مقابله مىكنند و در مقابل ناملايمات صبر مىنمايند، مع ذلك فرياد بر مىآورند:
أَيْنَ بَقِيَّةُ اللَّهِ الَّتِي لا تَخْلُو مِنَ الْعِتْرَةِ الْهادِيَةِ، أَيْنَ الْمُعَدُّ لِقَطْعِ دابِرِ الظَّلَمَةِ، أَيْنَ الْمُنْتَظَرُ لِإقامَةِ الْأَمْتِ وَالْعِوَجِ، أَيْنَ الْمُرَتجى لِإزالَةِ الْجَوْرِ وَالْعُدْوانِ، أَيْنَ الْمُدَّخَرُ لِتَجْدِيدِ الْفَرائِضِ وَالسُّنَنِ، ... أَيْنَ مُعِزُّ الْأَوْلِياءِ وَمُذِلُّ الْأَعْداءِ ... (1)
«كجاست بجا مانده خدا كه از عترت هدايتگر و راهنما خالى نمىگردد، كجاست آن كه آماده ريشه كن ساختن ستمگران است؟ ... كجاست ذخيره الهى براى نو كردن فريضهها و سنّتهاى دين ... كجاست عزّت بخش دوستان و خوار كننده دشمنان ...»
آنچه مسلم است و جاى هيچ شك و ترديدى نيست اين است كه: آينده كاروان بشريت آيندهاى روشن و نورانى است، و روزى خواهد آمد كه شايستگان وارثان زمين، و مستضعفان، إمامان و زمامداران مىباشند، و حكومت عدل و داد در سر تا سر گيتى برقرار مىگردد و مردم با رعايت حقوق يكديگر در أمن و امان زندگى مىكنند، علاقه وتمايل مردم به عبادت و بندگى خدا و نيز به پاكان عالم همچون أهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام زياد مىگردد.
و شكل و شمايل جوامع بشرى بهطور كلّى تغيير مىكند، ظلم و جور، جاى خود را به عدل و داد، و دورى از پاكان، جاى خود را به نزديك شدن به آنها، و تمرّد و فسق، جاى خود را به ايمان و تقوى واگذار مىكند.
اگر از قرآن اين مطلب استفسار گردد (كه آيا چنين جامعه و حكومت زيبائى محققّ مىگردد؟) قرآن با صراحت مىگويد: «بَلْ نَقْذِفُ بِالْحَقِّ عَلَى الْباطِلِ فَيَدْمَغُهُ فَإِذا هُوَ زاهِقٌ». (2)
«ما حق را بر سر باطل مىكوبيم تا آن را هلاك سازد و اينگونه باطل محو و نابود مىشود.» و اگر از روايات اسلامى أعم از روايات وارده از طرق أهل سنّت و يا شيعه،
سؤال شود، بطور اتفاق خواهند گفت: آينده جهان تحت يك حكومت عدل و داد قرار خواهد گرفت آنهم بدست افراد پاكان و صلاحيّت دار.
و اگر در اين رابطه از ساير اديان و مذاهب توضيح بخواهيم، آنها نيز مىگويند:
يك انسان كامل و قدرتمندى كه مىتواند مستضعفان جهان را از دست مستكبران نجات بخشد، خواهد آمد، و پيروان زبور و تورات و انجيل همه و همه به انتظار آنروز فرخنده و صبح اميد بهسر مىبرند: «وَ لَقَدْ كَتَبْنا فِي الزَّبُورِ مِنْ بَعْدِ الذِّكْرِ أَنَّ اْلأَرْضَ يَرِثُها عِبادِيَ الصَّالِحُونَ». (1)
و اگر آينده بشريّت را از جبر تاريخ سؤال كنيم و بهعبارت ديگر از فطرت و نهاد انسانها (كه از زشتىها بيزار و عاشق خوبىها است) بپرسيم، يقيناً صداى بشارتآميزى بهگوش خواهد رسيد كه مأيوس نباشيد زيرا آنچه كه فطرت تو طالب آن است يعنى عدالت، صداقت، امانت، حقيقت و زدوده شدن ظلمها و جنايتها و حقكشىها از جامعه بشرى، و خلاصه: خاتمه يافتن كذبها و تهمتها و دغلكارىها، در انتظار تو است.
و مولاى ما امير المؤمنين عليه السلام به اين جبر تاريخ و يا نداى فطرت در كلام خود اشاره نموده و مىفرمايد: لَتَعطِفَنَّ الدُّنْيا عَلَينا بَعْدَ شِماسِها عَطفَ الضَّرُوسِ عَلَى وَلَدِها، وَتَلاعَقيبَ ذلِك: وَنُرِيدُ انْ نَمُّنَ عَلَى الَّذينَ اسْتُضْعِفُوا فِي الاْرْضِ وَنَجْعَلَهُم أئِمَّةً وَنَجْعَلَهُمُ الْوارِثِينَ (2)
دنيا پس از چموشى (همچون شترى كه از دادن شير به دوشندهاش خود دارى مىكند و براى بچهاش نگه دارى مىكند) بما خانواده روى مىآورد، سپس آن حضرت بهدنبال اين سخن اين آيه را تلاوت كرد: مىخواهيم بر مستضعفين زمين منّت گذاريم و آنها را پيشوايان زمين و وارثان آن قرار دهيم.
و اگر گوش دل بهفرياد شهيدان بسپاريم و چشم دل را باز نموده و قطرات خون آنها را كه بر روى زمين نقش آفرينى كرده و خواهد كرد، بنگريم، اين پيام بهگوش مىرسد:
«وَ مَنْ قُتِلَ مَظْلُوماً فَقَدْ جَعَلْنا لِوَلِيِّهِ سُلْطاناً» (1)
«آن كس كه مظلوم كشته شده براى ولّى او سطله و حق قصاص قرار داديم.»
يعنى روزى خواهد آمد كه ولى تمامى شهدا قيام كند و انتقام اين خونها را از ستمگران بستاند و بالاخره در يك جمله اين صداى خداى بزرگ و خواسته تمامى بندگان است كه:
«وَ الْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقِينَ»، (2)«فَانْتَظِرُوا إِنِّي مَعَكُمْ مِنَ الْمُنْتَظِرِينَ» (3)
از خداوند متعال مىخواهيم كه هر چه زودتر، لباس فرج به قامت حجّت خود، يعنى آن انسان كاملى كه همه انبياء و امّتها، و تمامى مؤمنان و مستضعفان، به انتظار او مىباشند، بپوشاند و با طلوع آن خورشيد عالم تاب، جهان و جهانيان را غرق نور و سرور بگرداند، آمين رب العالمين.
حسين اوسطى
گفتار اول: اثبات وجود حجّت خدا، حضرت مهدى از ديدگاه عقل
اثبات وجود حضرت مهدى- ارواحنا فداه-
لازم است قبل از پرداختن به بحث اثبات وجود حضرت مهدى به دو نكته توجه شود:
نخست، بحث پيرامون مهدويت و اثبات وجود حضرت، بحثى كاملًا اسلامى است و روى سخن با مسلمانان جهان و پيروان مذاهب مختلف اسلامى است، يعنى كسانىكه خدا و رسول خدا و قرآن و سنت را پذيرفتهاند و هر دستور و يا گفتارى از اين ناحيه برسد، انجام مى دهند و در مقابل آن تسليم هستند. بنابراين بحث مهدويت بهعنوان حجة خدا و خليفه رسول اللَّه با كسى كه خدا و يا رسول خدا را قبول ندارد معنى ندارد؟
البته مىتوان با چنين فردى كه منكر دين و خدا است از اين زاويه وارد بحث شد كه آينده تاريخ و سرانجام كاروان بشريت، به عدل و داد و رفع ظلم و ستم گرايش پيدا مىكند.
اينك با توجه به اين كه بحث مهدويت يك بحث اسلامى است، طبعاً مىتوان در تمامى مباحث مربوط به حضرت مهدى از مدارك مورد قبول مسلمانان، همچون قرآن و كلام پيامبر صلى الله عليه و آله استفاده كرد و به آن استدلال نمود.
هرچند در بعضى از مباحث مهم در رابطه مهدويت- مانند اثبات وجود حجّتالهى- هم دليل عقلى وجود دارد و هم نقلى كه ان شاءاللَّه به آن اشاره خواهد شد.
دوم: برآحاد مسلمين در هر عصر و زمانى واجب و ضرورى است كه مسئله امامت را، دنبال كنند و امام زمان خود را بشناسند.
لزوم پيگيرى اين مسئله به جهت اين است كه اولًا، بايد توجه كند كه احكام الهى را از چه كسى اخذ مىكند و به فرمان چه كسى گردن مىنهد و آيا كسانى كه بهعنوان مصادر احكام الهى براى خود برگزيده راهى بهسوى «اللَّه» دارند؟ وآيا مى توانند امامت و رهبرى او را با دليل مورد قبولى به اثبات برسانند و بگويند همه گفتههاى اين فرد صحيح و از جانب خداوند متعال است؟
آنچه مسلم است اختلاف فراوانى بين ائمه و پيشوايان أهل سنت يعنى مالك و ابوحنيفه و شافعى و احمد حنبل وجود دارد و نيز بين مكتب اهل بيت و ديگران اختلافاتى به چشم مى خورد و هيچ عقلى نمىپذيرد كه بدون دليل روشن و مورد قبولى گفته شود كه آنچه ابوحنيفه مىگويد، احكام ناب اسلامى است، و يا ديگرى ادعا كند كه هر چه مالك و يا احمد حنبل مىگويد، اسلام حقيقى است. خلاصه آن كه هيچ انسان با شعورى تجويز نمىكند كه دين الهى را كه انبياء و شخص پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله با آن همه زحمات و صدمات تبيين نمودهاند، به راحتى به زيد و عمرو بكر واگذار نمائيم و اين مطلب ضرورت بحث امامت و رهبرى را در هر عصر و زمانى براى ما به اثبات مىرساند و آن را از همه نيازهاى آدمى مهمتر مىگرداند، زيرا اگر آب و خوراك سالم به بدن نرسد، جسم ما در معرض خطر مىافتد اما اگر دست ما از ائمه راستين و امامان بهحق كوتاه گردد و بهدنبال امام ضالّ و مضلّ حركت كنيم سرانجام گمراه و به شقاوت ابدى مبتلا خواهيم شد (1)مگرنه اين كه قرآن با صراحت مىگويد هر انسانى در روز قيامت با امام و پيشواى خودش محشور مىگردد (2)
1) 1. قرآن براى بيدارى ما گوشزد مىنمايد كه همانگونه كه امام هادى و ائمه راستين وجود دارد متقابلًا ائمهكفر وضالّ و مضلّ هم وجود دارد تا ما انسانها چشم خود را باز نموده و عقل خود را بهكار گرفته تا از سرچشمه وحى الهام گيريم، امامى انتخاب نمائيم كه دين مرضّى پروردگار را براى ما بازگو نمايد، «فاعتبروا يا اولى الأبصار» حشر: 2.
2) 2. «يوم ندعو كل اناس بامامهم» اسراء: 71.
اگر قيامت چشم باز كنيم و ببينيم كه امام و رهبر ما از ائمه ضلال است چه بايد كرد؟! (1)
قرآن راه صحيح را براى رسيدن به خدا و رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم و اسلام واقعى با دو آيه در قرآن بيان نموده يكى در سوره شورى آيه 23 «قل لا اسئلكم عليه أجراً الا المودة في القربى» كه مى فرمايد: بگو: من چيزى بعنوان اجرت رسالت از شما نمىخواهم جز مودت ورزيدن به ذوى القربى كه زير بناى متابعت و پيروى آنها است و ديگر در سوره فرقان آيه 57 «قل ما اسئلكم عليه من اجر الا من شاء ان يتخذ الى ربه سبيلًا» آنچه بهعنوان پاداش رسالت خواستم براى اين بود كه هر كه مايل است راه صحيحى براى خود انتخاب كند، بتواند. آيا راهى جز راه متابعت و عشق ورزيدن به على عليه السلام و زهراى مرضيه عليها السلام و فرزندان ايشان باقى مىماند؟ كه يگانه مصداق ذوى القرباى رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم مىباشند؟
روايتى را شيعه و سنى از رسول خدا صلى الله عليه و آله نقل نمودهاند و مورد قبول همگان است بهطورى كه علامه امينى در الغدير (2)مىنويسد (... لَم يَختَلِفْ في ذلِكَ إثنانَ ولا انّ أحداً خالَجَهُ في ذلكَ شَكٌّ) دو نفر مسلمان هم در اين حديث اختلاف ندارند و نسبت به صدور اين حديث از رسول خدا صلى الله عليه و آله احدى يافت نمىشود كه شك و شبههاى داشته باشد و علامه امينى حدود ده كتاب از صحاح و مسانيد أهل سنت نام مىبرد كه اين حديث را نقل نمودهاند. متن حديث از اين قرار است:
قال رسول اللَّه صلى الله عليه و آله: مَن ماتَ وَلَم يَعرِفْ امامَ زَمانِهِ ماتَ مِيتَةً جاهلّيةً.
كسى كه بميرد و امام زمان خويش را نشناسد، مرگ او مرگ جاهليت است.
كلينى قدس سره محدث بزرگ جهان تشيع در اصول كافى (3)نيز چندين روايت نزديك به
1) 1. در سوره فرقان از آيه 27 به بعد حال كسانىكه راه صحيحى براى وصول به رسول خدا صلى الله عليه و آله و دين الهى اخذ ننمودند اينگونه بيان نموده: «ويوم يعضّ الظالم على يديه يقول يا ليتني اتخذت مع الرسول سبيلًا يا ويلتى ليتني لم اتخذ فلاناً خليلًا لقد اضلّني عن الذكر بعد اذ جاءني وكان الشيطان للانسان خذولًا وقال الرسول يا ربّ انّ قومي اتخذوا هذا القرآن مهجوراً».
2) 2. الغدير جلد 10 ص 360.
3) 3. اصول كافى: ج 1 ص 376.
همين مضمون از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله نقل نموده كه من جمله اين حديث است كه راوى از امام صادق عليه السلام سؤال مىكند (1)آيا اين روايت (من مات...) را پيامبر صلى الله عليه و آله فرمودهاند؟
حضرت فرمود: بلى، عرض مىكند مراد از مرگ جاهليت چيست؟ يعنى مىميرد در حالىكه امام خود را نشناخته و به او جاهل بوده؟ و يا به مرگ جاهليه جهلاء (همچون مردمى كه در زمان جاهليت بهسر مىبردند و فاقد دين و شرف و انسانيت بودند) خواهد مرد؟
حضرت فرمود: مراد از جاهليت كفر و نفاق و ضلال است.
و علامه امينى در توضيح ذيل حديث يعنى (ميتة جاهلية) مىنويسد (2)(إنّما هِيَ شَّرُ ميتةٍ، ميتَةُ كُفْرٍ وَالِحادٍ) بدترين نوع مرگ است يعنى مردن در حال كفر و عناد و لجاج.
مفاد اين روايت هر مسلمانى را ملزم مىكند تا مسأله امامت، مخصوصاً امام زمان خويش را پىگيرى كند و اگر آن امامى را كه بايد بشناسد و از او پيروى كند نشناخت و با حق آشنا نشد و از دنيا رفت، اسلام او مقبول نيست و هم چون افراد زمان جاهليت است كه اسلام نياوردند و در حال كفر و الحاد از دنيا رفتند.
يكى از ائمه جماعات تهران كه مورد وثوق بود براى من نقل كرد:
علامه امينى از نجف به تهران آمده بود. من به ديدن ايشان رفتم و تقاضا نمودم كه شبى به منزل ما تشريف بياورند. آقاى امينى اجابت نمودند، وعدّهاى از علماء را هم به افتخار ايشان دعوت نمودم. شب موعود فرا رسيد و از ايشان تقاضا كردم مطلبى را بيان فرمايند، ايشان فرمودند: براى مطالعات بعضى از كتب، مدتى در حلب (3)به سر مىبردم
يكى از تجارِ فهميده و منطقى از اهل سنت با من آشنا شد و شبى از من دعوت بهعمل آورد. علماء طراز اول شهر و قضات عالى رتبه و بعضى از اساتيد دانشگاه و عدّهاى از تجّار نيز در آنجا حضور داشتند. پس از شام، عالم بزرگ و مفتى أعظم شهر گفت: آقاى امينى اين بحث امامت چه ريشه و اساسى در اسلام دارد كه شيعيان و علماى تشيّع آنرا رها نمىكنند؟ من به ايشان گفتم: آيا اين حديث را كه از رسول خدا صلى الله عليه و آله نقل شده (مَن ماتَ وَلَمْ يَعرِفْ امامَ زَمانِه ماتَ ميتةً جاهليةً) قبول دارى؟ گفت: بلى. به او گفتم: براى پىگيرى و بررسى بحث امامت همين حديث بس است، وى ساكت شد و چيزى نگفت.
از او سؤال كردم: فاطمه زهراء عليها السلام چگونه بانوئى است؟ وى گفت: (إنّها مَطهّرةٌ بِنَصّ الْكِتاب) (به صراحت) قرآن مطهره و معصوم است چون در شأن اهل بيت آيه تطهير نازل شده و حضرت زهراء از بزرگترين مصاديق أهل بيت رسول اللَّه صلى الله عليه و آله است.
به او گفتم: چرا فاطمه زهراء عليها السلام در حال خشم و غضب از حاكمان وقت از دنيا رفت؛ آيا آنان امام امت و خليفه بهحق رسول خدا نبودند يا حضرت زهراء امام خود را نشناخت و فوت كرد؟ عالم بزرگ حلب ديد اگر بگويد غضب و خشم حضرت زهراء عليها السلام كار صحيحى بوده بايد خط بطلان به جبين حاكمان آن وقت بكشد و اين برخلاف اعتقاداتشان مىباشد و اگر بگويد كار حضرت زهراء عليها السلام خطا بوده و او بدون معرفت به امام خويش از دنيا رفته، با مقام عصمت و طهارت ايشان كه مورد قبول قرآن است منافات دارد، به همين دليل، براى خلط بحث گفت: آقاى امينى بحث ما چه ربطى به موضوع غضب و خشم حضرت زهراء نسبت به حكام زمان خودش دارد؟ افرادى كه در مجلس حضور داشتند از حيث علم و دانش اشخاص برجسته و فهيمى بودند، و متوجه شدند كه آقاى امينى با طرح اين سؤال چه ضربه محكمى به عقايد آنان وارد ساخت، و گفت كه شما نه فقط امام زمان خود را نشناختهايد بلكه در حقانيّت افرادى كه آنان را خليفه رسول خدا صلى الله عليه و آله مىدانيد نيز در شك و ترديد بهسر مىبريد، صاحب منزل كه كنارى ايستاده بود رو به عالم بزرگ حلب كرد و گفت: شيخُنا اسْكُتْ قَدِ افْتَضَحْنا، يعنى ديگر ساكت شو كه ما را رسوا كردى.
بحث تا نزديك سحر بهطول انجاميد وعدّهاى از اساتيد دانشگاه و قضات و تجّار به سجده افتادند و مستبصر شدند و از راهنمائى علامه امينى تشكر نمودند.
غرض از نقل اين حكايت اين بود كه اهل سنت همانند شيعه حديث (مَن ماتَ
وَلَمْ يَعرِفْ امامَ زَمانِهِ ماتَ مِيتةً جاهليةً) را قبول دارند. با توجه به اين حديث معلوم مىشود در هر عصرى و زمانى امامى وجود دارد كه بايد به وجود او معرفت داشت و مسلمين بايد بدانند معالم دين را از چه كسى اخذ مىكنند و در حال حاضر امام عصر آنان كيست؟ (1)
براى ضرورت و لزوم پىگيرى شناخت امام همين بس كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله براى هدايت امت، دو يادگار از خود بهجا گذاشت و فرمود: اگر به اين دو ثقل يعنى قرآن و عترت تمسّك بجوئيد هرگز گمراه نمىشويد و اين روايت كه به (حديث ثقلين) معروف است مورد قبول همه مسلمانان است. (2)بنابر اين بايد تفحّص و تحقيق نمود كه اهل بيت چه كسانى هستند و تا قيامت و تا كنار حوض كوثر از قرآن جدا نمىشوند و همتاى قرآن و يگانه وسيله هدايت امت هستند؟ انشاء اللَّه در مباحث بعدى پيرامون اين حديث بيشتر صحبت مىشود.
در بحث اثبات وجود امام از طريق عقل و نقل، بايد گفت آنچه مسلم و مورد قبول همه انسانها است اين است كه موجودات بزرگ و كوچك كه اطراف ما را از شش جهت احاطه كردهاند وجود آنها براى بهرهمندى انسانها است. تابش آفتاب باعث رشد گياهان و رسيدن ميوهجات و حبوبات براى استفاده انسان مىشود و اين حركت منظم ماه و خورشيد باعث شناخت روز و ماه و سال مىشود و ابر و باد و مه و خورشيد و فلك براى بهرهمندى انسان مسخّر شدهاند.
در ذهن انسان با شعور، مخصوصاً موحدين و خدا شناسان از هر كيش و قومى اين سئوال مطرح است كه اين انسان كه مخدوم و مورد احترام اين همه مخلوقات الهى است براى چه هدفى خلق شده است؟
به حكم عقل حكمت پرودگار، با چنين وضعى كه تمام اجزاى هستى در خدمت انسان هستند، بايد هدف مقدسى براى انسان در نظر گرفته شده باشد و آن هدف و غايت براى انسانها غير از رسيدن بهكمال و وصول به مقام عبوديت و علم و معرفت به اسماء و صفات الهى چيز ديگرى نيست. قرآن كريم اين حقيقت را چنين مطرح نموده است.
«اللَّهُ الَّذِي خَلَقَ سَبْعَ سَماواتٍ وَ مِنَ اْلأَرْضِ مِثْلَهُنَّ يَتَنَزَّلُ اْلأَمْرُ بَيْنَهُنَّ لِتَعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ وَ أَنَّ اللَّهَ قَدْ أَحاطَ بِكُلِّ شَيْءٍ عِلْماً» (1)
«خداوند همان كسى است كه هفت آسمان را آفريد و از زمين همانند آنها را نيز آفريد، فرمان او پيوسته در ميان آنها فرود مىآيد تا بدانيد خداوند بر هر چيز تواناست و اينكه علم او به همه چيز احاطه دارد.»
اينك كه معلوم گشت هدف از خلقت انسان، رسيدن به كمال علم و عرفان و عبوديت است اين سئوال مطرح مىشود كيست كه بتواند اين انسان را به آن هدف مقدس خود برساند؟ هزاران فرقه و مسلك در جوامع بشرى انسان را به سوى خويش دعوت مىكنند كه هر كدام مىگويند: بهدنبال ما بيائيد، رياضت كش و مرتاض هندو مىگويد: دست از كار و كسب و تشكيل خانواده بكش و به دنبال من در گوشه جنگل بنشين تا به كمال برسى. ديگرى مىگويد: كمال انسانى در سايه سرمايهدارى است، سومى مىگويد: رشد و كمال انسان به آزاد بودن او از هر قيد و بند با اين اختلاف فراوان در افكار و عقايد بشرى، هر انسان موحّد و خداشناسى قاطعانه حكم مىكند كه بايد فردى از جانب خداوند كه مسلّح به سلاح علم و وحى بوده و از اسرار خلقت جهان و انسان آگاه باشد، براى راهنمائى و هدايت بشر مشخص شود در غير اين صورت جهان و
1) 1. طلاق: 12.
خلقت آن، هم چون مدرسهاى مىماند كه با مصالح بسيار عالى ساخته شده اما معلم و مدرّس نداشته باشد و يا مانند بيمارستانى است كه سالنها و اطاقهاى عمل جراحى و همه امكانات لازم را داشته باشد اما دكتر و طبيب نداشته باشد و هر عاقلى حكم مىكند كه ساختن اين مدرسه و بيمارستان عبث و بيهوده است.
آرى جهان مدرسه است و انسان دانشآموزان اين مدرسه و بايد معلم و مربى وجود داشته باشد كه اين دانش آموزان را به اهداف عاليه واصل گرداند و آن مربى، كسى جز حجت خدا نيست. در غير اين صورت خلقت جهان عبث و بيهوده خواهد بود.
هشام آن شاگرد زبر دست امام صادق عليه السلام با دلايل ساده اما مستحكم، عمرو بن عبيد را كه منكر وجود حجت خدا بود. قانع كرد كه جهان بدون حجت خدا همچون بدن انسان است بدون قلب. خلاصه حكايت از اين قرار است كه هشام به عالم بصرى گفت:
آيا تو چشم دارى؟ جواب داد: بلى. هشام پرسيد: چه فايدهاى دارد؟ او فوايد چشم را بيان كرد و به همين منوال سؤال از دست و پا و زبان و گوش و فوايد آنها كرد و او جواب داد. در آخر پرسيد: تو قلب هم دارى؟ (1)جواب داد: بلى، هشام فرمود: قلب، چه فايدهاى دارد؟ او گفت: اگر خطائى براى اعضا رخ دهد مثلًا شبحى را از دور مىنگريم و نمىدانيم كه جماد است يا نبات يا حيوان و يا انسان، به قلب مراجعه مىكنيم و آن رفع شبهه مىكند مثلًا مىگويد: چون آن شبح حركت مىكند جماد نيست و چون روى دو پا حركت مىكند حيوان نيست و انسان است و نيز گوش صدائى را از پشت ديوار مىشنود و نمىفهمد كه صاحب صدا كيست؟ نيروى عقل بلا فاصله مىگويد: اين صداى فلان شخص مىباشد.
هشام فرمود: خداوند حكيمى كه براى بدن يك انسان با داشتن چند عضو مختصر، امامى قرار داده كه شبهات را براى آنها رفع نمايد آيا مى توان گفت براى كاروان بشريت،
1) 1. مراد از قلب نيروى عقل و فكر انسان است.
با اين همه اختلافات و سليقههاى متفاوت، امامى و راهنمائى معيّن ننموده است؟ عمرو بن عبيد مات و مبهوت ماند و نتوانست چيزى بگويد.
امام صادق عليه السلام از اين مناظره با خبر شد. روزى كه عدّهاى از اصحاب در محضر حضرت بودند، فرمودند: اى هشام! مناظره خود را با عمرو بن عبيد براى ما نقل كن. هشام براى رعايت ادب و حياء ساكت شد (اشاره به اينكه در مجلسى كه شما هستيد، صحيح نيست من سخن بگويم) حضرت فرمود: وقتى چيزى را از شما مىخواهيم، انجام دهيد.
هشام واقعه را نقل نمود (1)امام فرمود: اين استدلال را چه كسى به تو آموخته بود؟ عرض كرد: از شما ياد گرفتم. حضرت فرمود: بهخدا قسم اين دليل، در صحف ابراهيم و موسى مذكور است.
يونس بن يعقوب مىگويد: چند روز قبل از موسم حج بود امام صادق عليه السلام در كنار مسجد الحرام، خيمهاى زده بود. شخصى از شام آمد و داخل خيمه حضرت شد و گفت:
من شخص فقيه و متكلمى هستم و از شام آمدم تا با اصحاب تو مناظره كنم. با اينكه عدّهاى از اصحاب امام از قبيل حمران بن اعين و هشام بن سالم و قيس، در خيمه حاضر بودند، هشام بن حكم كه جوانى بيش نبود، از راه رسيد. حضرت براى هشام جا باز كرد و فرمود: هشام با زبان و دل، يار و ناصر ما مىباشد، و به مرد شامى فرمود: با اين جوان صحبت كن. شامى به هشام گفت: پيرامون لزوم امام و حجت خدا بحث كن. هشام پرسيد:
آيا خدا مصلحت بندگان را بهتر مى داند يا مردم؟ شامى گفت: خدا، هشام پرسيد: چه كسى اين مصالح عباد را از جانب خدا به مردم مىرساند؟ شامى گفت: رسول خدا صلى الله عليه و آله هشام پرسيد: بعد از رسول خدا چه كسى، شامى گفت: كتاب و سنت، هشام گفت: آيا كتاب و سنت امروزه براى رفع اختلافات كافى است؟ شامى گفت: بلى، هشام پرسيد: پس چرا بين ما و شما اختلاف هست بهطورى كه تو براى دفاع از نظريات خودت از شام به
1) 1. اصول كافى كتاب الحجة: ج 1، ص 170.
اينجا آمدى؟ شامى ساكت شد.
امام صادق عليه السلام به شامى فرمود: (مالَكَ لا تَتَكلَّم؟) چرا صحبت نمىكنى و ساكت شدى؟
شامى گفت: اگر بگويم: اختلاف نداريم كه دروغ است و اگر بگويم: كتاب و سنت اختلافات را بر طرف مىكند كه كلامى باطل و خلاف واقع است (چون كتاب و سنت را هر كسى به نفع خود توجيه مىكند) و اگر بگويم اختلاف هست ولى همگى حق مىگوئيم، كتاب و سنت عبث و بيهوده خواهد شد.
ولى اجازه دهيد من اين سئوالات را از هشام بپرسم تا ببينم چه جوابى مىدهد امام صادق عليه السلام فرمود: از او سئوال كن كه شخص با اطلاعى است. شامى گفت: مصلحت مردم را خدا بهتر مىداند يا خود مردم؟ (عين سئوالات هشام را يك به يك به هشام برگرداند) تا رسيد به اينجا كه كلام و مصالح عباد را چه كسى به ما مىرساند؟ هشام فرمود: زمان رسول خدا يا اكنون؟ شامى گفت: در حال حاضر. هشام فرمود: (هذا الْقاعِدُ الّذي تَشُدُّ اليهِ الرِّحال) اين مرد كه اينجا نشسته و از اطراف و اكناف مىآيند و سؤالات خود را مطرح مىكنند و قانع مىشوند و شك و شبهه آنان مرتفع مىگردد. شامى گفت: از كجا بدانم كه ايشان همين گونه است كه تو مىگوئى؟ هشام گفت: هر چه مىخواهى از او بپرس تا حجّت بر تو تمام گردد، شامى متوجه امام شد و با حضرت صحبت كرد و امام عليه السلام از سفر او و اتفاقاتى كه در راه افتاده بود خبر داد و تماماً مورد تصديق شامى قرار گرفت و در خاتمه شامى مستبصر شد و شهادت به امامت و حقانيت حضرت داد. (1)
اين دو مناظره مستدلّ كاملًا روشن مىسازد كه خلقت بشر منهاى حجت خدا يك كار عبث و بيهودهاى خواهد بود و نتيجه خلقت جهان كه براى وصول انسان به كمالات علمى و عملى است عبث خواهد شد.
آرى عقل براساس حكمت الهى و نظام جهان خلقت حكم مىكند بر ضرورت وجود يك انسان كامل تا كاروان بشريت را به سر منزل مقصود راهنمائى نمايد.
1) 1. اصول كافى ج 1، ص 172.
دليل ديگرى كه ضرورت وجود حجت خدا را در هر عصر و زمانى به اثبات مىرساند، مشاهده حركت هر موجود بهسوى كمال خويش است، كه از آن به هدايت عامه و حركت بهسوى هدف تعبير مىشود علامه طباطبائى قدس سره از اين راه لزوم حجّت و امام را در هر عصر و زمانى به اثبات مىرساند، ايشان در اين رابطه مىفرمايد:
طبق قانون ثابت و ضرورى هدايت عمومى، هر يك از انواع آفرينش از راه تكوين و آفرينش به سوى كمال و سعادت نوعى خود هدايت و رهبرى مىشود.
نوع انسان نيز كه يكى از انواع آفرينش است از كلّيت اين قانون عمومى مستثنى نيست و از راه غريزه واقع بينى و تفكر اجتماعى، در زندگى خود به روش خاصى بايد هدايت شود كه سعادت دنيا و آخرتش را تأمين نمايد.
به عبارت ديگر بايد يك سلسله اعتقادات و وظائف عملى را درك نموده و روش زندگى خود را با آنها تطبيق كند تا سعادت و كمال انسانى خود را بهدست آورد و گفته شد كه راه درك اين برنامه زندگى كه (دين) ناميده مى شود، راه عقل نيست بلكه راه ديگرى است به نام (وحى و نبوّت) كه در برخى از پاكان جهان بشريّت به نام انبياء (پيغمبران خدا) يافت مىشود.
پيغمبران وظائف انسانى مردم را به وسيله وحى از جانب خدا دريافت داشته و به مردم مىرسانند، تا در اثر به كار بستن آنها تامين سعادت كنند. روشن است كه اين دليل چنان كه لزوم و ضرورت چنين دركى را در ميان افراد بشر به ثبوت مىرساند، همچنين لزوم و ضرورت پيدايش افرادى كه پيكره دست نخورده اين برنامه را حفظ كنند و در صورت لزوم به مردم برسانند، به ثبوت مىرساند.
چنان كه به اقتضاى عنايت خدائى لازم است اشخاصى پيدا شوند كه وظائف انسانى را از راه وحى درك نموده به مردم تعليم كنند، همچنان لازم است كه اين وظائف انسانى آسمانى براى هميشه در جهان انسانى محفوظ بماند و در صورت لزوم به مردم عرضه و تعليم شود، يعنى پيوسته اشخاصى وجود داشته باشند كه دين خدا را آن طورى كه نازل
شده نگهدارى نموده و صحيح و سالم بر مردمان عرضه بدارند. (1)
اين دليل و برهان محكم، براى فهم همگانى به توضيح و شرح احتياج دارد لذا توجه شما را به نكاتى چند جلب مىنمايم.
نخست: شكى نيست كه هر نوعى از انواع موجودات از راه تكوين و آفرينش به سوى كمال و سعادت نوعى خود هدايت مىشود.
اين دانه گندم است كه در دل خاك با شرائط مناسبى قرار مىگيرد و شروع به رشد و نموّ كرده تا بوتهاى كامل و داراى خوشه و دانه مىشود.
و اگر هستهاى مانند گردو در دل زمين قرار گيرد راه منظم و مشخصى را پيموده و بالاخره درختى برومند و بارور مىشود و اگر نطفه حيوانى در رحم مادر قرار گيرد شروع به تكامل نموده و سرانجام موجودى كامل از همان حيوان پديد مىآيد.
هرگز دانه گردو در مسير تكامل بهصورت گاو و گوسفند در نمىآيد كما اينكه نطفه گوسفند نيز مبدّل به درخت انار و چنار نخواهد شد قرآن در اين رابطه مىفرمايد:
«وَلِكُلٍّ وِجْهَةٌ هُوَ مُوَلِّيها» (2)
هر كدام هدف و غايتى دارد كه آن را پيش مىگيرد.
قرآن در تعليم خود اين رهسپارى و كشش را كه در هر نوعى از موجودات مشاهده مىشود و راه كمال خود را در پيش گرفته و مىرود، به هدايت الهى نسبت مىدهد.
«قالَ رَبُّنَا الَّذِي أَعْطى كُلَّ شَيْءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدى (3)
موسى به فرعون گفت:
پرودگار ما كسى است كه به هر موجودى، آنچه را لازمه آفرينش او بوده داده، سپس هدايت كرده است همين مطلب را نيز در سوره مباركه اعلى بيان كرده است: «سَبِّحِ اسْمَ رَبِّكَ اْلأَعْلَى* الَّذِي خَلَقَ فَسَوَّى* وَ الَّذِي قَدَّرَ فَهَدى .
آيا اين قانونى كه بشر خواهان آن است يعنى قانونى كه بتواند جلو هرگونه خود كامگىها و تبعيضها را بگيرد و همه افراد جامعه در آسايش و امنيت كامل بسر ببرند
مىتوان بهوسيله عقل و خرد به آن رسيد؟
در جواب بايد گفت: انسان بهوسيله عقل از ساير انواع موجودات امتياز پيدا مىكند و بهواسطه خرد به تفكر پرداخته و از تمام مخلوقات و موجودات براى رفاه خود استفاده نموده، در فضاى بىكران آسمانها اوج مىگيرد و در اعماق درياها شناور مىشود و جماد و نبات و حيوان را به استخدام خويش در مىآورد.
اما چنين قانونى كه مورد قبول همه انسانها باشد وجود ندارد و چنانچه انسان با نهاد خدادادى و از طريق آفرينش و تكوين با چنين قوانينى آشنا بود همانگونه كه لزوم اين قوانين را با نهاد خدا دادى درك مىكند بايد هر انسان با عقل خود آن قوانين را درك مىكرد همانگونه كه سود و زيان خود را درك مىكند.
بنابر اين قانونى كه سعادت جامعه بشرى را تأمين كند خرد درك نمىكند و چون به مقتضاى نظريه هدايت عمومى دانستيم كه وجود چنين دركى در نوع بشر ضرورى است ناگزير دستگاه درك كننده ديگرى در ميان نوع بشر بايد وجود داشته باشد كه وظايف واقعى و جامع الاطراف را به آنان بفهماند و در دسترس همگان گذارد و اين شعور و درك چيزى غير از (شعور وحى) كه مافوق شعور عقل و حس است نمىتواند باشد.
پس انسان بر اساس قانون هدايت عمومى و وصول به كمال خويش محتاج به وحى و دين است كه بهوسيله انبياء و حجج الهى ارائه مىشود.
دوم، بديهى است كه نوع انسان از اين قانون كلى مستثنى نيست و هدايت تكوينى كه در همه انواع آفرينش حكومت مىكند در مورد انسان نيز حاكم است.
انسان به حسب طبع اوّلى، سعادت خود را در آزادى مطلق مىنگرد و مىخواهد زير بار هيچ قانون و مقرراتى نرود كما اينكه شما كودكان را مشاهده مىكنيد كه در رسيدن به خواستههاى خود به چيزى جز زور و گريه متوسل نمىشوند و در مقابل هيچ قانونى تواضع نمىكنند.
اما او كم كم احساس مىكند كه سازمان وجودىاش يك سازمان اجتماعى است و نيازمندىهاى بىشمار دارد كه هرگز به تنهايى توانايى رفع آنها را ندارد. در اين هنگام احساس مىكند كه بايد بخشى از آزادى خود را در برابر سودى كه از ديگران مىبرد از
دست بدهد و معادل آنچه از رنج ديگران بهره مىگيرد، از رنج خود بهره بدهد.
و خلاصه ادامه حيات خود را و نيز اداره زندگى خويش را مرهون اجتماع مىبيند و ناچار آنرا مىپذيرد.
سوم، انسان به دنبال پذيرفتن ساختار اجتماعى، وجود قانون را لازم مىشمرد تا وظيفه هر يك از افراد را معين نمايد و كيفر متخلف را مشخص سازد، در غير اين صورت انسان بهحسب سرشت خود كه طالب آزادى مطلق است، بهسوى هرج و مرج مىرود و هرگز با اين وضع افراد جامعه به سعادت واقعى نخواهند رسيد.
چهارم، همانگونه كه از راه عنايت و لطف الهى لازم است اشخاصى پيدا شوند كه وظايف انسانى را از راه وحى درك نموده و به مردم برسانند همچنان لازم است كه اين وظايف آسمانى براى هميشه در جهان انسانى محفوظ بماند و در صورت لزوم به مردم عرضه و تعليم شود.
بهعبارت ديگر همانگونه كه لازم است افرادى در جامعه يافت شوند كه متصدى اخذ و دريافت احكام از جانب خدا باشند كه از آنها به (نبى و رسول) تعبير مىشود، بايد اشخاصى نيز باشند كه متصدى حفظ و نگهدارى دين آسمانى باشند و از جانب خدا به اين مقام اختصاص يافته كه از آنها به (امام) نام برده مىشود.
دكتر كربن كه مصاحبههاى ارزندهاى با استاد فقيد علامه طباطبائى داشته در رابطه با لزوم حجت و امام در هر عصرى نظريه جالبى ارائه مىدهد كه از مبحث فوق اتخاذ شده است.
ايشان مىگويد: مذهب تشيع (بهعلت وجود مهدى موعود عليه السلام) تنها مذهبى است كه رابطه را ميان خدا و خلق براى هميشه نگه داشته و بهطور استمرار و پيوسته ولايت را زنده و پا بر جا مىدارد؛ زيرا مذهب يهود، نبوّت را كه رابطهاى است واقعى ميان خدا و عالم انسانى در حضرت كليم عليه السلام ختم كرده و پس از آن به حضرت مسيح و حضرت محمد صلى الله عليه و آله اذعان ننموده و رابطه مزبور را قطع مىكند و همچنين نصارى در حضرت مسيح متوقف شده، و اهل سنت از مسلمين نيز در حضرت محمد صلى الله عليه و آله توقّف نموده و با
ختم نبوت در ايشان ديگر رابطهاى ميان خالق و خلق قائل نمىباشد، و تنها مذهب تشيع است كه نبوت را با حضرت محمد صلى الله عليه و آله ختم شده مىداند ولى ولايت را كه همان رابطه هدايت و تكميل مىباشد بعد از حضرت ختمى مرتبت براى هميشه زنده مىداند- رابطه اى كه از اتصال عالم انسانى به عالم الوهيّت حكايت مىكند و بعد از حضرت محمد صلى الله عليه و آله بهواسطه ولايت جانشينان وى زنده بوده و خواهد بود. (1)
همان دلايلى كه وجود انبيا را ضرورى مىداند، لزوم استمرار ولايت را نيز لازم و ضرورى مىشمارد. اگر پيامبر عظيم الشأن اسلام سلسله نبوت را ختم نمىكرد، لازم بود تا قيامت انبياء و رسولان در ميان مردم باشند، ولى چون با وجود ايشان نبوت ختم شد بايد مسئله ولايت براى هميشه برقرار باشد.
عقل بديهى حكم مىكند كه اگر فرد مصلحى با زحمات توان فرساى خويش در طول ساليان دراز، طرحى را پياده كرده و روش جديدى را براى جامعه بشرى ابداع نموده، طبعاً بايستى براى بقاء و استمرار طرح و روش مزبور بلكه رشد و بالندگى آن نيز چاره انديشى كند، هرگز عقل سليم نمىپذيردكه شخص با زحمات بسيار، بنائى را تأسيس كند ولى براى حفظ آن از خطرات آينده هيچ نوع پيشگيرى به عمل نياورد و متولّى و مسئولى را براى حفظ آن بنا معرفى نكند. (2)
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله، بزرگترين شخصيت جهان بشريت است، با آوردن شريعت خود،
1) 1 مدرك سابق نقلًا از مكتب تشيع سالانه دوم ص 20 و 21.
2) 2 موسّس و بانى مدرسه عالى شهيد مطهرى سپهسالار سابق واقع در ميدان بهارستان تهران كه در عصر خود مدرسه نسبتاً بزرگ و ساختمانى با شكوه بوده، براى حفظ و حراست و تحكيم بناى آن در وقف نامه دستورات قابل توجهى داده مثلًا توصيه كرده كه در آمد موقوفات در درجه اول در تحكيم بناى مدرسه مصرف گردد و براى آن متولّى و ناظر قرار داده و ساير دستوراتى كه در وقف نامه آمده البته مورد مذكور نمونهاى از هزاران موارد ديگر است كه براى همگان معلوم و مشهود است و چون اين حقير وقفنامه مدرسه مزبور را ديده بودم آن را بعنوان مثال مطرح كردم.
تحوّلى عظيم در اجتماع بشرى ايجاد كرد و تمدّنى كاملًا نو را پىريزى نمود. تعاليم حيات بخشى را بهعنوان يك شريعت جاودانه به بشر عرضه كرده و باصراحت خود را آخرين پيامبران معرفى نموده و احكام شريعت خود را از اصول و فروع و حلال و حرام تا قيامت برقرار و غير قابل تغيير دانسته است.
بنابر اين هرگز معقول نيست كه ايشان شريعتى ابدى را پايه گذارى كند ولى براى رهبرى آن پس از خود، و حفظ و حراست آن در تمام اعصار فكرى نكرده باشد.
پيامبرى كه از بيان كوچكترين مسئله در زمينه سعادت بشر دريغ نكرده چگونه معقول است براى شريعتى جهانى و ابدى فردى را معين نكند كه متولّى اين شريعت باشد و در موقع لزوم و يا فراهم آمدن شرائط، آن شريعت را به جهانيان ارائه دهد. (1)
در اين گفتار بحث پيرامون اثبات وجود حجت خدا از ديدگاه عقل است كه در اين زمان مصداق آن تنها حضرت مهدى عليه السلام است قبل از ورود در اين بحث به دو مطلب توجه شود: 1- بحث مهدويت يك بحث اسلامى است ولذا سخن ما با مسلمانان است.
2- آحاد مسلمانان بايد دنبال بررسى و تحقيق از امام باشند زيرا بايد بدانند كه احكام الهى را از چه شخصى مىگيرند آيا او راهى بهسوى اللَّه دارد؟ و از اين گذشته روايت مورد قبول وارد شده كه عدم شناخت امام زمان مساويست با مرگ جاهليت و كفر و الحاد.
علامه امينى از همين حديث استفاده كرده و پاسخى كوبنده به علماى حلب داده و بر آحاد مسلمين است كه طبق حديث معروف و مشهور ثقلين كه محدثين عامه و خاصه نقل نمودند و راه نجات را منحصر به پيروى از قرآن و عترت دانسته است، براى شناخت عترت سعى و تلاش بنمايند.
1) 1. اين استدلال زيبا و روشن از كتاب منشور عقايد اماميه تاليف استاد عاليقدر و عالم فرزانه و كارشناس مسائل كلامى در عصر حاضر حضرت آيت اللَّه سبحانى مد ظله العالى اقتباس شده است.
به سه مطلب توجه كنيد: 1- منافع وجودى بسيارى از مخلوقات مربوط به انسان است. 2- هدف از خلقت انسان كه موجود برتر است؟ براى وصول به كمال است.
3- مكتبهاى سرمايهدارى و كمونيسم و تاركان دنيا نمىتوانند وى را به سعادت و كمال برسانند بلكه تنها حجت خدا كه مىتواند انسان را به قلّه رفيع كمال خويش برساند.
در ادامه دو مناظره زيبا از هشام نقل شد كه با دليل محكم عقلى لزوم حجت خدا را اثبات مىنمود و وجود يك انسان كاملى كه جوابگوى همه مسائل بوده و رفع اختلافات نمايد و آگاه از اسرار خلقت باشد را لازم مىشمرد.
و سپس به دليل و برهان ديگرى تحت عنوان (هدايت عامه) و اينكه اين قانون كلّى ما را با لزوم امام، و حجت خدا آشنا مى سازد كه علامه طباطبائى از اين برهان براى اثبات امام در هر عصرى استفاده نموده و سپس توضيحى پيرامون اين برهان داده شد و كلامى از پرفسور كربن در ويژگى مذهب تشيع و عدم انقطاع واسطه فيض بين خالق و مخلوق آورده شد كه قابل توجه است در خاتمه به يك دليل روشنى اشاره شد كه هرگز معقول نيست يك فرد مصلحى با زحمات فراوان تحوّلى ايجاد كند ولى در فكر عامل نگهدارنده او نبوده باشد و اصولًا اين افراد مهمترين مسئله را فراهم آوردن اسباب و عوامل بقاء آن مىدانند در اين گفتار از پنج طريق براى اثبات وجود امام و حجت خدا در هر عصر و زمانى وارد شديم كه هر يك براى صاحبان عقل و انديشه كافى است تا در مقابل حق و حقيقت تواضع كنند و به حجت خدا در هر عصر و زمانى ايمان پيدا كنند.
1- مخاطب ما در بحث مهدويت چه كسانى هستند؟
2- به چه دليلى پيگيرى شناخت امام بر مسلمان واجب و لازم است؟
3- علامه امينى در رابطه با حديث (من مات ولم يعرف امام زمانه...) چه مىفرمايد؟
4- يكى از ادله عقلى در اثبات وجود حجت، وضع خلقت جهان بود، تقرير آن چگونه است؟
5- هشام بن حكم در بصره با چه كسى مناظره كرد؟
6- هشام در آن مناظره از چه راهى وارد شد و وجود حجت خدا را چگونه ثابت كرد؟
7- هشام چگونه فقيه شامى را محكوم نمود و او را امام شناس كرد؟
8- مراد از قانون (هدايت عمومى و حركت بهسوى هدف) چيست؟
9- كمال انسان در سايه چه قانونى تأمين مىشود و آيا اين قانون را مىتوان از طريق عقل بهدست آورد؟
10- پرفسور كربن ويژگى مذهب تشيع را در چه مىداند؟
11- مهمترين مسئله براى بنيانگذاران بناهاى مهم و پايهگذاران نهضتهاى اصلاحى چيست؟
12- در اين گفتار مجموعاً از چند طريق بهعنوان دليل عقلى براى اثبات امام و حجت خدا در هر عصرى استفاده كرديم؟
گفتار دوم: اثبات وجود حجت خدا حضرت مهدى از ديدگاه نقل
ضرورت وجود امام زمان از ديدگاه قرآن
در مباحث گذشته وجود يك انسان كامل و حجت خدا كه واسطه بين خالق و مخلوق باشد و از دين و شريعت اصيل وناب حفاظت نمايد، از طرق مختلف به اثبات رسيد، و دريافتيم كه به حكم عقل، خلقت عالم بدون وجود حجّت الهى كارى عبث و بيهوده است.
در اين گفتار با يارى و توفيق الهى مسئله رهبرى و مهدويت را از ديدگاه آيات و روايات بررسى مىكنيم تا معلوم شود خداوند متعال و پيامبر عظيم الشأن اسلام تا چه اندازه به اين مطلب عنايت داشتهاند و امت اسلام را با اين مسئله حياتى و بنيادى آشنا ساختهاند تا جائى كه به تعداد پيشوايان آسمانى و نام آنها و بهخصوص به مهدى موعود و ويژگيهاى او با صراحت تمام اشاره شده است.
در قرآن آيات زيادى داريم كه يا به مسئله امامت و رهبرى اهلبيت عليهم السلام مربوط مىشود و يا به عظمت و فضائل آنان اشاره مى كند تا از اين طريق، شخصيتهاى ممتاز جهان اسلام را به امت اسلامى معرفى نمايد. قرآن كريم مىفرمايد: «إِنَّما يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً» (1)
«خداوند مىخواهد پليدى و
1) 1 احزاب: 33.
گناه را از شما اهل بيت دور كند و كاملًا شما را پاك سازد.»
«وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِكَ إِلَّا رِجالًا نُوحِي إِلَيْهِمْ فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّكْرِ إِنْ كُنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ» (1)
پيش از تو، جز مردانى كه به آنها وحى مى كرديم، نفرستاديم اگر نمىدانيد از آگاهان بپرسيد.
«يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَ كُونُوا مَعَ الصَّادِقِينَ» (2)
«اى كسانى كه ايمان آوردهايد از (مخالفت فرمان) خدا بپرهيزيد، و با صادقين باشيد.»
«فَمَنْ حَاجَّكَ فِيهِ مِنْ بَعْدِ ما جاءَكَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَ أَبْناءَكُمْ وَنِساءَنا وَ نِساءَكُمْ وَ أَنْفُسَنا وَ أَنْفُسَكُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَتَ اللَّهِ عَلَى الْكاذِبِينَ» (3)
«هرگاه بعد از علم و دانشى كه به تو رسيده، افرادى با تو به محاجه و ستيز برخيزند، به آنها بگو: بيائيد ما فرزندان خود را دعوت كنيم و شما هم فرزندان خود را، ما زنان خويش را شما هم زنان خود را ما، نفوس خود را شما نيز نفوس خود را دعوت نمائيد، آنگاه مباهله كنيم، و لعنت خدا را بر دروغ گويان قرار دهيم.»
«أَ فَمَنْ يَهْدِي إِلَى الْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ يُتَّبَعَ أَمَّنْ لا يَهِدِّي إِلَّا أَنْ يُهْدى فَما لَكُمْ كَيْفَ تَحْكُمُونَ» (4)
«آيا كسى كه بهسوى حق هدايت مىكند براى پيروى شايستهتر است، يا آن كسى كه خود هدايت نمىشود، مگر هدايتش كنند؟ شما را چه مىشود، چگونه داورى مىكنيد؟» و دهها آيه ديگر كه در جاى خود مطرح شده و پيرامون آنها توضيحاتى داده شده.
در اينجا با اشاره به دو آيه از آيات مذكوره و با بيان نظريات محدّثين و مفسرين شيعه و سنى در رابطه با شأن نزول آنها و معنى و مفهوم آنها توضيحى داده مىشود تا
براى امت اسلام معلوم گردد كه خداوند متعال براى بعد از رحلت رسول خدا صلى الله عليه و آله فرد خاصى را معيّن نموده و به مسئله رهبرى عنايت ويژهاى مبذول داشته است.
آيه اول: «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللَّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ إِنَّ اللَّهَ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الْكافِرِينَ» (1)
اى پيامبر آنچه از طرف پرودگارت بر تو نازل شده است به مردم برسان، و الّا رسالت او را انجام ندادهاى، خداوند تو را از شرّ مردمان در امان نگه مىدارد و خداوند كافران را هدايت نمىكند.
هر مسلمان منصف كه خود را اسير تعصبهاى مذهبى و پيش داورىها ننمايد، با توجه به قرائن و شواهد موجود در آيه فوق بهطور قطع حكم مىكند كه آيه به مسئله رهبرى و امامت بعد از رحلت رسول اكرم صلى الله عليه و آله مربوط است. به برخى از آنها ذيلًا اشاره مىشود:
1- سوره مائده در اواخر عمر رسول خدا صلى الله عليه و آله نازل شده است.
2- در آيه تكليفى را بر دوش پيامبر مىگذارد و با خطاب اى پيامبر «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ» شروع مىشود.
3- آنچه از جانب پروردگار نازل شده و دستور داده شده به مردم برسان «بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ».
4- اگر از ابلاغ اين دستور خوددارى كنى، رسالت الهى را ابلاغ ننمودهاى.
5- خداوند تو را از خطرات احتمالى حفظ مىكند كه معلوم مىشود در تبليغ آن، احتمال خطر و وقوع فتنه در بين مسلمانان وجود داشته است.
6- در آخر آيه كسانى كه در برابر اين مطلب لجاجت كنند و به آن كفر بورزند با جمله «وَ اللَّهُ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الْكافِرِينَ» مورد تهديد قرار گرفتهاند.
اكنون اين پرسش مطرح مىشود كه آن چيزى كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله مأموريت يافته به مردم و بهقدرى مهم است كه اگر انجام نگيرد، رسالت انجام نگرفته چيست؟ تا جائىكه
1) 1. مائده: 67.
پيامبر را در صورت عدم تبليغ تهديد نموده- حال آنكه پيامبر هرگز تخلف از دستور الهى نمىكرد- و به او اطمينان داده مىشود كه خداوند تو را از خطرات احتمالى حفظ مىنمايد، اين چه مطلب مهمّى بوده كه با چنين لحنى در آخر عمر حضرت نازل شده است؟ (1)
آيا مى توان گفت كه مسئله به شرك و توحيد و بتشكنى كه از ابتداى بعثت مطرح بوده مربوط مىشود. آيا مىتوان گفت مسئله مربوط به احكام بوده، حال آن كه احكام نماز و روزه و جهاد و حج و زكات و... پيش از آن مطرح شده و تفصيل داده شده و هرگز درباره يك حكم شرعى حتى مثل نماز كه ستون دين است با چنين لحنى با رسول خدا صلى الله عليه و آله سخن گفته نشده است.
آيا مىتوان گفت مسئله مربوط به اهل يهود و نصارى و يا منافقين بوده و حال آنكه اسلام از ابتداى ورود در مدينه با آنها مبارزه كرده و برخورد نموده و آيات فراوانى در اين رابطه نازل شده و پيامبر هرگز در برخورد با آنها وحشت نداشته است.
پس نزول آيه در اواخر عمر حضرت و خوف ايشان از كار شكنىهاى منافقان و مساوى بودن ابلاغ اين مسئله با تمامى رسالت الهى، دلالت كامل دارد كه اين موضوع، چيزى غير از تعيين جانشين براى پيامبر صلى الله عليه و آله و سرنوشت آينده اسلام و مسلمين نخواهد بود.
در تفسير نمونه آمده دانشمندان اهل تسنن، اعم از مفسّر و محدّث و مورّخ و جمع كثيرى از صحابه مثل ابو سعيد خدرى و ابن عباس و جابر بن عبداللَّه انصارى و ابوهريره و حذيفه و ابن مسعود و ديگران نقل كردهاند كه آيه «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ...» درباره على عليه السلام و ماجراى روز غدير نازل گرديده است. (2)
1) 1 در تفسير الميزان ج 5 ص 167 آمده: مورد قبول تمامى أهل نقل است كه سوره مائده آخرين سوره طولانى است كه در اواخر عمر شريف پيامبر نازل گرديده و لذا روايات شيعه و سنى مىگويد: آيات سوره مائده ناسخ هست اما منسوخ ندارد. در تفسير نمونه از ج 6 المنار ص 116 نقل مىكند: اين سوره در حجة الوداع و بين مكه و مدينه نازل شده است.
2) 2. توجه داشته باشيد كه رواياتى كه در بالا اشاره شد فقط رواياتى است كه مىگويد: آيه «يا ايها الرسول...» درباره على عليه السلام نازل شده و الّا رواياتى كه درباره جريان غدير و خطبه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم و معرفى على عليه السلام به عنوان وصى و ولى نقل شده به مراتب بيش از آن است، علامه امينى رحمه الله در الغدير حديث غدير را از 110 صحابى و 84 تابعى با اسناد و مدارك نقل نموده آنهم از 360 دانشمند و كتاب معروف اسلامى و حديث غدير يكى از قطعىترين روايات متواتر اسلامى است كه جاى هيچگونه شك و ترديد باقى نمىگذارد و همچون خورشيد در وسط روز، ولايت و امامت على بن ابيطالب عليه السلام را براى مسلمانان معلوم و مشخص مىنمايد.
آيه دوم: «إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ» «سرپرست و رهبر شما تنها خدا است و پيامبر او، و آنها كه ايمان آوردهاند و نماز را بر پا مىدارند و در حال ركوع زكات مى پردازند.»
آيه شريفه با كلمه (انّما) شروع شده كه دربردارنده معناى «حصر» خواهد بود يعنى فقط خدا و رسول خدا و كسانىكه ايمان آوردهاند و نماز مىخوانند و در حال ركوع زكات مىدهند ولىّ، و سرپرست شما مىباشند.
كلمه (ولى) را در آيه نمىتوان بهمعناى دوست و ناصر گرفت زيرا دوستى و يارى كردن مخصوص كسانى نيست كه در حال ركوع زكات بدهند بلكه دستور است كه همه مسلمانان يكديگر را دوست بدارند و يار و ياور همديگر باشند خواه زكات بر آنها واجب باشد يا خير و خواه زكات را در حال نماز و ركوع بپردازند يا در حال ديگر.
پس معلوم مىشود كه مراد از (ولى) در اين آيه شريفه بهمعناى سرپرستى و امامت و رهبرى در امور مادى و معنوى است خصوصاً اينكه ولايت كسانىكه در نماز و در حال ركوع زكات مىدهند در رديف ولايت خدا و رسول خدا قرار گرفته است كه قرآن با صراحت در رابطه با پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و ولايت ايشان مى فرمايد: «النَّبِيُّ أَوْلى بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ» (1)
«پيامبر نسبت به مؤمنان از خودشان سزاوارتر است»، و بالاخره مىنگريم كه ولايت خداوند و پيامبر صلى الله عليه و آله و كسانىكه در نماز و در حال ركوع زكات مىدهند در يك كلمه «وَلِيُّكُمُ» و با يك تعبير اداء شده بنابر اين آيه شريفه با بيانى صريح و روشن
1) 1. احزاب: 6.
دلالت مىكند بر ولايت و امامت گروه و يا فرد خاصى كه در حال ركوع نماز خود، زكات پرداخته و صدقه داده است.
عالم بزرگ و دانشمند فرزانه سيد شرف الدين در كتاب گران سنگ خود (المراجعات) مىنويسد، (1)روايات متواتر از ائمه طاهرين داريم كه آيه در حق على عليه السلام نازل شده و نيز عدهاى از بزرگان اهل سنت در كتابهاى خود رواياتى نقل نمودهاند كه دلالت مىكند براينكه: نزول آيه مربوط به على عليه السلام مىباشد و اين موضوع در صحيح نسائى و اسباب النزول امام واحدى و مسند ابن مردويه و كنزل العمّال نقل شده و اين روايات به قدرى مشهور است كه عدهاى از علماء اهل سنت مانند امام قوشجى در مبحث امامت شرح تجريد مىگويد: اجماع داريم براينكه آيه «إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللَّهُ...» در حق على بن ابىطالب عليه السلام نازل شده است.
سپس سيد شرف الدين از تفسير كبير امام ثعلبى- كه از جايگاه بسيار بالائى در نزد اهل سنت برخوردار است- روايتى را كه ايشان در ذيل آيه «إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللَّهُ...» از اباذر غفارى نقل نموده، نقل مىنمايد:
ابوذر مىگويد مطلبى را از رسول خدا صلى الله عليه و آله شنيدم و شاهد بودم كه اگر دروغ بگويم هر دو گوشم كر باد و هر دو چشمم كور باد، حضرت فرمودند: «عَلِىٌ قائِدُ البَرَرَةَ وَقاتِلُ الْكَفَرة مَنصُورٌ مَن نَصَرَهُ مَخْذُولٌ مَنْ خَذَلَهُ». على عليه السلام پيشواى نيكو كاران و كشنده كافران است هر كس او را يارى كند خدا ياريش خواهد كرد و هركس دست از ياريش بردارد خدا دست از يارى او برخواهد داشت.
سپس ابوذر اضافه كرد: اى مردم، روزى با رسول خدا صلى الله عليه و آله در مسجد نماز مىخواندم، سائلى وارد شد و از مردم تقاضاى كمك كرد، چيزى به او داده نشد، دست به آسمان بلند كرد و عرضه داشت: خداوندا! در مسجد رسول تو كمك خواستم، كسى
1) 1. المراجعات: ص 162.
جوابم را نداد در همين حال على عليه السلام كه در حال ركوع نماز بود با انگشت كوچك دست راست خود اشاره كرد، سائل نزديك آمد و انگشتر را از دست آنحضرت بيرون آورد، در اين هنگام پيامبر صلى الله عليه و آله سر بهسوى آسمان بلند كرد و گفت: خداوندا! برادرم موسى از تو خواست كه به او شرح صدر بدهى و كارها را بر او آسان سازى و گره از زبانش بگشائى تا مردم گفتارش را بفهمند و نيز تقاضا كرد كه برادرش هارون را وزير و ياورش قرار دهى و بهوسيله او نيرويش را زياد كنى و در كارهايش شريك سازى (1)و خواستههاى او را عطا كردى، خداوندا من محمّد برگزيده توام، سينه مرا گشاده و كارها را بر من آسان ساز، و از خاندانم، على عليه السلام را وزير من گردان تا بهوسيله او پشتم قوى و محكم گردد.
ابوذر مىگويد: هنوز دعاى پيامبر صلى الله عليه و آله تمام نشده بود كه جبرئيل نازل شد و آيه:
«إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا...» را بر حضرت خواند. (2)
در تفسير نمونه ج 4 ص 425 آمده، كتابهاى معروفى كه اين حديث در آن نقل شده از سى كتاب تجاوز مىكند كه همه از منابع اهل تسنّن است كه مقدارى از آنها را با ذكر صفحات نقل مىنمايد.
كمتر آيهاى در قرآن وجود دارد كه در رابطه با شأن نزول آن، اينهمه روايات از شيعه و سنى نقل شده باشد، تاجائى كه فقط از كتاب غاية المرام (3)تعداد 24 حديث در اين باره از طريق اهل تسنن و 19 حديث از طريق شيعه نقل مىنمايد.
آيا مىتوان اين همه روايات را ناديده گرفت؟ حال آنكه معمولًا مفسرين شيعه و سنى در شأن نزول آيات به يك و يا دو روايت بسنده مىكنند.
بنابر اين، آيه «إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللَّهُ...» يكى از آياتى است كه بهطور روشن و قطعى، دلالت بر ولايت و امامت على عليه السلام مىكند و به عبارت ديگر اين آيه به وضوح اهميّت
1) 1. مراجعه شود به سوره طه از آيه 25 تا آيه 36.
2) 2. علامه امينى در جلد 2 الغدير ص 52 نام بيست نفر از بزرگان و مشاهير اهل سنت را مىبرد كه نزول آيه «انما وليكم اللَّه...» را مربوط به على عليه السلام مىدانند و عدهاى از اين بيست نفر روايت ابوذر را كه در بالا نقل شده آوردهاند، براى اطلاع از نام آنها و كتابهاى آنها با ذكر صفحات و خصوصيات ديگر به كتاب مذكور مراجعه شود.
3) 3. تأليف سيد هاشم بحرانى متوفّى 1107 هجرى.
امامت و خلافت را بعداز رسول خدا صلى الله عليه و آله مىرساند و نيز دلالت كامل دارد كه بايد مسئله رهبرى امّت اسلامى از جانب خداوند متعال تعيين گردد.
آرى اين مسئله به قدرى روشن و آشكار بوده كه حسان بن ثابت آن شاعر معروف در عصر پيامبر صلى الله عليه و آله واقعه را به شعر درآورده و مىگويد: بهترين و عالىترين ولايت را خداوند متعال براى على عليه السلام اعلان نموده است.
فأنْتَ الذى أعْطَيْتَ إذْ كنْتَ راكعاً زكاةً فَدَتْكَ النّفسُ يا خيرَ راكعٍ
فَأنْزَلَ فيكَ اللَّهُ خيرَ ولايَةٍ وبيّنها في محكماتِ الشَّرائِعِ (1)
يعنى تو بودى كه در حال ركوع زكات دادى، جان بهفداى تو باد اى بهترين ركوع كنندگان! به دنبال آن خداوند بهترين ولايت را درباره تو نازل نمود و در ضمن قرآن و آيات، آنرا به ثبت رساند.
از اين بحث كوتاه و مختصر معلوم شد كه اولًا خداوند متعال در نصب امام و رهبرى كه بتواند همچون رسول خدا عهدهدار رهبرى و جوابگوى مسائل دينى و دنيوى و اخروى همگان باشد، اقدام نموده و چنين كسى را معيّن كرده است.
ثانياً اعلان و ابلاغ آنرا با رسالت برابر دانسته و ثالثاً به او ولايتى همطراز با ولايت خود و رسولش داده است.
با توجه به اهميت فوقالعاده امامت و رهبرى در جامعه بشرى و تأثير آن در سراسر زندگى مادى و معنوى همگان، و معرفى فردى كه لياقت جانشينى پيامبر صلى الله عليه و آله را داشته باشد هم در تصدّى و اداره حكومت اسلامى و هم در جواب گوئى به احتياجات دينى آنها، قطعاً تعيين چنين فردى منحصر به زمان خاصى مثل زمان حيات على بن ابيطالب عليه السلام نمىشود بلكه بايد تعيين چنين امامى براى هر عصرى از أعصار تا انقراض كاروان
1) 1 علامه امينى در الغدير جلد 2 ص 59 اين اشعار حسان را از خطيب خوارزمى و شيخ الإسلام حمّونيى و گنجى و سبط بن جوزى و جمال الدين زرندى كه از علماى اهل سنت مىباشند نقل مىنمايد.
بشريت، از جانب خداوند انجام شود. بيان نام و ويژگىهاى آن امامان راستين، بهعهده رسول خدا صلى الله عليه و آله گذارده شده، چنانكه تفصيل مسائل ديگر از قبيل نماز و روزه و حج و زكات و نيز تفصيل بعضى از مسائل اعتقادى از قبيل حال محتضر و سؤال در قبر و خصوصيات و مواقف قيامت و... بهعهده رسول خدا صلى الله عليه و آله گذارده شده است. و پيامبر عظيم الشأن همانگونه كه به امامت و خلافت على بن ابىطالب عليه السلام تصريح نموده، در ضمن روايات فراوان و كلمات خويش بارها تعداد و حتى نام و خصوصيات جانشينان خود را براى تمامى زمانها بيان نموده كه در بحث روائى به آنها اشاره خواهيم كرد.
بنابراين قرآن پيروان خود را باصراحت به يك امام و رهبر صالح كه داراى ولايت از جانب خداوند باشد ارجاع مىدهد و گاهى از آنان به اهل ذكر و صادقين و گاهى اهلبيت و ذوىالقربى و گاهى راسخين در علم و... تعبير نموده است.
قرآن كريم به اندازهاى مسأله امامت را با اهميت شمرده كه علامه طباطبائى قدس سره در ذيل آيه «إِنَّ هذَا الْقُرْآنَ يَهْدِي لِلَّتِي هِيَ أَقْوَمُ»، (1)
«اين قرآن به راهى كه استوارترين راههاست هدايت مىكند» در بحث روائى در مقام تفسير آيه دو راويت نقل مىكند كه در يكى آمده (يهدي الى الولاية) و در ديگرى آمده (يهدي الى الإمام) (2)
يعنى قرآن پيروان خود را بهسوى امامت و ولايت راهنمائى مىكند.
يكى از روشهايى كه قرآن براى معرّفى امامان صالح و شايسته اتخاذ نموده و مردم را بهسوى آنها هدايت كرده اين است كه به پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله مىفرمايد: «بگو من اجرت و پاداشى براى رسالتم از شما درخواست نمىكنم، جز دوست داشتن نزديكان و اهلبيتم» «قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى . (3)
و در سوره فرقان مىفرمايد: «قُلْ ما أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ مِنْ أَجْرٍ إِلَّا مَنْ شاءَ أَنْ يَتَّخِذَ إِلى رَبِّهِ سَبِيلًا» «بگو من در مقابل ابلاغ دين و رسالت هيچگونه پاداشى از شما نمىطلبم مگر كسى كه بخواهد راهى بهسوى پرودگارش برگزيند.»
اين دو آيه در كنار هم به روشنى بيان مىكند كه راهى بهسوى خدا و دين و حقيقت نيست مگر به پيروى از ذوى القربى كه همان اهلبيت رسول خدا مىباشند. «هذا كِتابُنا يَنْطِقُ عَلَيْكُمْ بِالْحَقِّ».
در اين رابطه روايات فراوان نقل شده است و علماى بزرگ كتابهاى ارزندهاى در اين رابطه تاليف كردهاند از جمله احاديث ثقلين و سفينه و طير و منزلت و اينكه على نفس رسول اللَّه صلى الله عليه و آله وصى حضرت و اعلم امت و اقضى الناس و... است.
تعداد امامان بحق و معصوم در روايات فراوان نقل شده است. فقط رواياتى كه تعداد امامان و خلفاى رسول خدا صلى الله عليه و آله را دوازده نفر مىداند. 271 حديث است كه بخشى از اين روايات از كتابهاى صحيح بخارى و صحيح ترمذى و صحيح مسلم و صحيح ابى داود و مسند احمد و ديگر كتابهاى معتبر اهلسنت نقل شده است. تنها احمد حنبل اين روايات را از 34 طريق نقل مىكند، اينك به يك روايت كه از صحيح بخارى نقل شده توجه نمائيد:
... جابر بن سمرة قال سمعت النبى صلى الله عليه و آله يقول: يَكُونُ أثنى عَشَرَ أميراً، فَقالَ كَلِمةً لَم أسْمَعها فَقالَ أبي: إِنّه قالَ: كُلّهُم مِنْ قُريشٍ. جابر مىگويد: از پيامبر صلى الله عليه و آله شنيدم كه فرمود: دوازده امير خواهد آمد و سپس كلمهاى را گفتند كه من نشنيدم، پدرم به من گفت: حضرت فرمودند: تماماً از قريش خواهند بود.
و نيز 40 حديث نقل شده كه عدد ائمه را با عدد نقباء بنى اسرائيل و حواريين عيسى عليه السلام منطبق كرده كه عدد آنها نيز دوازده بود.
اين مقدار روايات كه از حدّ تواتر نيز مىگذرد دليل بارز و روشنى است بر حقانيت مذهب شيعه اثنى عشريه، چون عدد 12 با عقيده هيچيك از فرق اسلامى قابل انطباق نيست، خصوصاً اينكه در برخى از اين روايات آمده اينها از قريش هستند و در برخى
ديگر آمده كه از هاشم هستند و در برخى ديگر آمده عزت و بقاء اسلام وابسته به آنهاست.
همچنين 133 روايت دلالت مىكند براينكه ائمه دوازده نفرند و نخستين آنها على بن ابيطالب عليه السلام است، در ينابيع المودّه تاليف شيخ سليمان بلخى قندوزى حنفى از علماء عامه چنين نقل شده است: قالَ رَسولُ اللَّهِ صلى الله عليه و آله يا عَلّىُ أنتَ وَصيّى حَربُكَ حَربى وَسِلْمُكَ سِلْمى وَأنتَ الإمامُ وأبو الأئمةِ الأحدى عَشَر الذّينَ هُم المُطَهَّرون الْمَعصُومونَ وَمِنْهُم الْمهدى الّذى يَملُاء الأرض قِسْطاً وَعَدلًا. رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: اى على تو وصى من هستى، جنگ تو بهمنزله جنگ من است، سلم تو بهمنزله سازش من است و تو امام و پدر يازده امام هستى كه آنها از طهارت و عصمت برخوردارند و يكى از آنها مهدى است كه زمين را از قسط و عدل پرخواهد كرد.
و نيز 91 حديث دلالت مىكند بر اينكه ائمه دوازده نفرند اوّل آنها على عليه السلام و آخر آنها مهدى عجل اللَّه فرجه الشريف است.
در كمال الدين شيخ صدوق آمده است: امام سجاد عليه السلام از پدرش و ايشان از جدّش نقل مىكند كه رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: الأئمةُ مِنْ بَعدى اثنا عَشَرَ اوَّلُهُم أنتَ يا عَلِىّ وَآخرُهُم الْقائمِ... امامان دوازده نفرند، اولى آنها تو هستى يا علي، و آخر ايشان قائم.
همچنين در 94 حديث، فقط آخرين حلقه از اين سلسله را بيان نموده و چنين فرموده است: آخَرُهُم الْمَهدي
از مناقب ابن شهر آشوب نقل شده كه امام صادق عليه السلام مىفرمايد: قال النبى صلى الله عليه و آله إنّ اللَّهَ تعالى أخَذَ ميثاقى وَميثاقَ اثنى عَشَرَ اماماً بَعدى وَهُم حُجَجُ اللَّهِ عَلى خَلقِهِ، الثّانى عَشَرَ مِنْهُم الْقائِمُ الّذى يَملَاء بِه الْأرض قِسْطاً وَعَدلًا كَما مُلِئَتْ ظُلماً وَجَوراً. پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود:
خداوند متعال از من و دوازده امام بعد از من ميثاق و عهد گرفته (كه به شرائط رسالت و امامت عمل كنند) و اينها حجتهاى الهى بر خلق هستند دوازدهمين آنها قائم است كه زمين را بعد از ظلم و جور، پر از قسط و عدل مىكند.
120 حديث نيز دلالت مىكند كه ائمه دوازده نفرند و رسول خدا صلى الله عليه و آله تا امام حسين عليه السلام را اسم برده و سپس فرموده: نه نفر ديگر از فرزندان حسين عليه السلام خواهند بود.
در كفاية الأثر آمده است: عبداللَّه بن عباس قالَ سَمِعْتُ رَسول اللَّه صلى الله عليه و آله يَقولُ: أنا وَعلىٌّ وَالْحَسَنُ وَالْحُسينُ وَتِسْعَةُ مِنْ وُلْدِ الْحُسَينِ مُطَهّرُون مَعصُومون.
107 حديث ديگر نيز همانند احاديث قبل است و مىافزايد كه نهمين فرزند امام حسين عليه السلام، قائم و مهدى آنها است.
در كشف اليقين علامه حلى به نقل از مسند احمد حنبل نقل شده كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله بهامام حسين عليه السلام فرمود: هذا ابنى امامٌ، أخُوامامٍ، أبوأئمةٍتِسعةٍ، تاسِعُهُمقائِمُهم. اين حسين فرزندم، امام است و برادر امام است و پدر نه نفر از امامان است كه نهمين آنان قائم است.
در 185 حديث آمده كه مهدى از نسل على بن الحسين عليه السلام است.
و در 103 حديث آمده كه مهدى از نسل امام باقر عليه السلام است.
و نيز در 103 حديث آمده كه مهدى از نسل امام صادق عليه السلام است و 99 حديث مىگويد كه او ششمين فرزند امام صادق عليه السلام است.
همچنين در 101 حديث آمده كه مهدى از نسل امام كاظم عليه السلام است و 98 حديث مىگويد كه او پنجمين فرزند امام كاظم عليه السلام است.
95 حديث مهدى را از فرزندان على بن موسى الرضا عليه السلام مىداند.
90 حديث مهدى را سومين فرزند امام جواد عليه السلام شمرده است.
و در 90 حديث آمده كه مهدى از فرزندان امام هادى عليه السلام است.
و بنابرنقل 148 حديث، مهدى فرزند امام عسكرى است.
و قابل توجه اينكه در پنجاه حديث نام تمامى اين دوازده نفر نقل شده است و ما به ذكر يك روايت بسنده مىكنيم.
... جابر بن عبداللَّه انصارى مىگويد وقتى آيه «أَطِيعُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي اْلأَمْرِ مِنْكُمْ» نازل شد به پيامبر صلى الله عليه و آله عرض كردم: خدا و رسول را مىشناسيم، اين اولى الأمر كه طاعت اينها قرين طاعت خدا و رسولش قرار گرفته چه كسانى هستند؟
حضرت فرمود: اينها خلفاء من و ائمه مسلمين خواهند بود اول آنها على بن ابىطالب بعد حسن بعد حسين بعد على بن الحسين بعد محمد بن على كه در تورات معروف است به باقر و تو او را خواهى ديد و سلام من را به ايشان برسان، بعد جعفر بن محمد الصادق و
بعد موسى بن جعفر و بعد على بن موسى وبعد محمد بن على و بعد على بن محمد و بعد حسن بن على و بعد فرزند حسن بن على- صلوات اللَّه عليهم اجمعين- آنكه نام او نام من و كنيه او كنيه من است و بعد از غيبتى به دست او مشرق و مغرب زمين فتح خواهد شد .... (1)
نكاتى كه از اين احاديث استفاده مىشود:
اولًا: اين احاديث با اين كثرت بيانگر يك غيب گوئى و معجزه از رسول خدا صلى الله عليه و آله است كه تا حدود 250 سال بعد از خود را بيان نموده است.
ثانياً: اينكه حضرت فرمودند: خلفاء من دوازده نفرند اين عقيده و مذهب، با عقائد هيچيك از فرق اسلامى جز مذهب اماميه اثنا عشريه قابل انطباق نيست.
زيرا اهل سنت معمولًا اكتفاء مىكنند بر خلفاء چهارگانه (يعنى ابابكر و عمر و عثمان و على) و اگر بخواهند خلفاء بنى اميه را بر آنها بيفزايند بيش از دوازده نفر مىشوند (2)و اگر بخواهند با خلفاء بنى العباس منطبق كنند كه خلافت آنها با عصر رسول خدا صلى الله عليه و آله فاصله داشته و عددشان بيش از سى نفر است.
از آنجا كه اين روايات در مقابل چشم علماء و محدثين بوده و نخواستند اعتراف به حق كنند و يا مرعوب ساختههاى ذهنى خود بودند با تشويش خاطر دست به تاويلاتى خندهآور زدهاند، مثلًا قاضى عياض دوازده نفر را منطبق نموده با ابابكر و عمر و عثمان و على عليه السلام و معاويه و يزيد بن معاويه و عبدالملك مروان و چهار فرزندان او يعنى وليد، سليمان، يزيد، هشام و دوازدهمين را با وليد بن يزيد بن عبدالملك منطبق نموده و مدعى شده كه در زمان خلافت اين گروه مسلمانان اجتماع بر خلافت آنها داشته و اسلام در عزت بسر مىبرده است.
و ابن حجر هم كلام قاضى عياض را بهترين توجيه براى اين روايات دانسته است. (3)
1) 1. آنچه از تعداد امامان تا اينجا ذكر شد تماماً از كتاب شريف و ارجمند منتخب الأثر نقل شده كه تاليف عالم جليل القدر حضرت آيت اللَّه صافى گلپايگانى مد ظله العالى است.
2) 2. زيرا از معاويه تا مروان بن محمد بن مروان بن حكم كه آخرين خليفه اين سلسله بود چهارده نفر مىشوندكه با چهار خليفه مجموعاً هيجده نفر خواهند شد.
3) 3. منتخب الأثر: ص 18، پاورقى.
اين افراد خواستهاند يك عدد دوازدهاى درست كنند و دانسته يا نادانسته، از اين نكته غافل شدند كه در اين روايات دوازده نفر را از قريش و بلكه از بنى هاشم معرفى مىكند و نيز در مقام مدح و تجليل از آن دوازده نفر آنها را تشبيه به نقباء بنى اسرائيل و حواريين عيسى كرده است. آيا مىتوان اين افراد را با معاويه منطبق كرد كه در مقابل على ايستاد و آن همه خونريزى كرد؟ و آيا مىتوان با يزيد منطبق كرد كه ريحانه رسول خدا صلى الله عليه و آله و يارانش را آنگونه به قتل رساند؟ و آيا مىتوان عبدالملك را خليفه رسول خدا دانست كه شخصى مثل حجاج را والى و حاكم بر مسلمين كرد؟
و بالاخره آيا مىتوان وليد بن يزيد بن عبدالملك را خليفه رسول خدا دانست كه مبالغه در شرب خمر مىكرد حتى اراده كرد به حج برود و بالاى بام كعبه شراب بخورد و بهقدرى مرتكب محرمات شد كه مردم با او دشمن شدند.
نقل شده كه تفألّى به قرآن زد و قرآن را باز كرد تا از آينده خود آگاه شود اين آيه آمد «وَ اسْتَفْتَحُوا وَ خابَ كُلُّ جَبَّارٍ عَنِيدٍ» قرآن را هدف تير قرار داد و آنرا پاره كرد و سپس اين اشعار را خواند:
تُهَدِّدنى بِجبّارٍ عَنيدٍ فَها أنَا ذاك جَبارٌ عنيدٌ
إذا ما جئتَ ربَّكَ يَومَ حَشرٍ فَقُل يا رَبِّ مَزَقّنى الْوَليُد (1)
و بعد از اين جسارت علنى به قرآن، زياد زنده نماند و بهدرك واصل شد. آيا در زمان خلافت اينها اسلام عزيز بود و مسلمانان همگى آنها را قبول داشتند؟ چنان كه ملاحظه كرديم، نام دوازده نفر در روايات به انحاء مختلف ذكر شده و هرگز قابل انطباق با ديگران نيست، «فَاعْتَبِرُوا يا أُولِي اْلأَبْصارِ».
ثالثاً: از اين روايات استفاده مىشود كه آن فرقه ناجيه در ميان فرق اسلامى كه معروف است و وارد شده است كه امت اسلامى 73 فرقه مىشوند و يك فرقه آنها اهل نجاتند، غير از فرقه ناجيه اثنا عشريّه نخواهد بود.
1) 1 تتمة المنتهى ص 91.
رابعاً: اگر اين روايات را ضميمه كنيم به روايت متفق عليه، ثقلين و نيز روايت سفينه و آيه شريفه «يَوْمَ نَدْعُوا كُلَّ أُناسٍ بِإِمامِهِمْ» معلوم مىگردد كه خلافت اين دوازده نفر تا آخر دنيا بر قرار است و هرگز زمانى نخواهيم داشت كه اهل بيت در كنار قرآن نباشند و يا كشتى نجات امّت از حركت باز بماند.
خامساً: اين روايات فراوان دلالت دارد كه نام و اسم حضرت مهدى از زمان رسول خدا و ائمه اطهار تا زمان ولادتش بر سر زبانها بوده و تمامى ائمه بدون استثناء از حضرت مهدى نام برده و درباره ايشان سخن گفتهاند. (1)
احاديث حضرت مهدى در كتاب مسند حنبل متوفاى 241 و صحيح بخارى متوفاى 256 كه قبل از تولد حضرت قائم عليه السلام نوشته شده و نيز در كتاب مشيخه تاليف حسن بن محبوب كه از مؤلفان شيعه است و به گفته، مرحوم طبرسى متجاوز از صد سال قبل از غيبت كبراى امام تاليف شده آمده جزوه امام زمان موسسه در راه حق ص 16.
روايات در مورد مهدى موعود عليه السلام و خصوصيات ايشان مثل رواياتى كه در رابطه با ظهور حضرت مهدى عجل اللَّه فرجه الشريف وارد شده و در رابطه با اسم مهدى، شمايل مهدى، غيبت مهدى، وقايعى كه قبل از ظهور در عالم واقع مىشود- بعد از ظهور دنيا را پر از عدل و قسط خواهد كرد- زهد و عدالت حضرت- نزول عيسى عليه السلام از آسمان- فضل و ثواب انتظار حضرت مهدى عجل اللَّه فرجه الشريف، تكاليف شيعه در زمان غيبت، محدّثين شيعه و سنّى احاديث بسيارى نقل نمودهاند. به عنوان مثال فقط 318 حديث در بيان طول عمر حضرت و 657 حديث در بشارت به ظهور حضرت مهدى عجل اللَّه فرجه الشريف وارد شده (2)و بيش از 300 روايات دلالت دارد براينكه وقتى ظلم سرتاسر جهان را گرفت حضرت بقية اللَّه خواهد آمد و جهان را زير لواى عدل
در مىآورد (به يَملَأ اللَّهُ الأرضَ قِسْطاً وَعَدلًا بَعدَ ما مُلِئَت ظُلماً وَجَوراً).
احاديث و اخبار مربوط به آن حضرت آنقدر زياد است كه كمتر موضوعى از مسائل اسلامى به اين پايه مىرسد وقطعيت اين احاديث از نظر شيعه و سنى مسلم است زيرا علاوه بر علماى شيعه، گروهى از علماى اهل تسنّن به تواتر و قطعى بودن آنها تصريح كردهاند كه در كتاب نويد أمن و أمان اسامى 17 نفر از مشايخ و بزرگان اهلسنت ذكر شده است. (1)
در رساله ارزنده و محققانه (در راه حق) مربوط به امام زمان عليه السلام از صاحب كتاب (الامام المهدى) (2)نقل شده است: اگر اخبار رسيده از طريق شيعه و سنى درباره امام مهدى عليه السلام شماره گردد به بيش از شش هزار روايت بر مىخوريم كه رقم بسيار بالائى است و حتى در مورد بسيارى از مسائل بديهى اسلام كه مسلمانها در آنها ترديدى ندارند و مورد قبول همه مىباشد، اين مقدار روايت وارد نشده است، بعيد است شخص مسلمانى به قرآن و سنت پيامبر صلى الله عليه و آله و كلمات و روايات حضرت ختمى مرتبت مؤمن و معتقد باشد و با وجود اين همه روايات در رابطه با حضرت مهدى عليه السلام فرزند امام حسن عسكرى عليه السلام ترديد كند خصوصاً كه دليل قاطع و محكم عقلى نيز بر لزوم حجت خدا وجود دارد.
«إِنَّ فِي ذلِكَ لَذِكْرى لِمَنْ كانَ لَهُ قَلْبٌ أَوْ أَلْقَى السَّمْعَ وَ هُوَ شَهِيدٌ». (3)
در اينجا به دو شاهد تاريخى در اين رابطه اشاره مىكنيم:
نخست، شعراى بزرگى كه قبل از ولادت حضرت مهدى عليه السلام در اين رابطه شعر گفتند.
دوم: سوء استفادههايى كه از نام (مهدى) قبل از ولادت حضرت شده و يا كسانى كه به اشتباه محمد حنفيه را مهدى موعود مىدانستند.
اين شواهد تاريخى تماماً گوياى اين مطلب است كه نام (مهدى) در عصر پيامبر و
دوران ائمه زياد بر سر زبانها بود و نيز موضوع مهدى موعود از يك اصالت ويژه برخوردار مىباشد.
از جمله شعرايى كه قبل از ولادت حضرت مهدى درباره ايشان شعر سرودهاند، اسماعيل حميرى (متوفاى 173 ه. ق) كه مىگويد:
وأشْهِدُ ربّى أنّ قولَكَ حُجّةٌ عَلَى الْخلقِ طُرّاً مِنْ مُطيعٍ وَمُذنِبٍ
بِأنّ وَلِىَّ الأمرِ والقائمَ الذّى تَطَّلعَ نَفسى نَحوَهُ بِتطَرُّبٍ
له غيبةٌ لا بدّ من أنْ يَغيبها فَصَلّى عليه اللَّه مِن مُتَغَيِّبٍ
فَيَمْكُثُ حيناً ثُمَّ يَظهَر حينَه فيملأ عَدلًا كلّ شرقٍ ومغربٍ
پروردگارم را گواه مىگيرم كه قول تو (اى امام صادق) بر همه خلق چه مطيع و چه گنه كار حجت است كه فرمودى: ولى امر و قائمى كه جانم مشتاق او است، غيبتى دارد كه بدون ترديد غائب خواهد شد، درود الهى بر آن شخص غائب باد، مدتى در پس پرده غيبت مىماند و سپس ظهور مىكند و شرق و غرب جهان را پر از عدل و داد مىكند. (1)
و نيز كميت، شاعر مبارز و نستوه شيعى (متوفاى 126 هجرى قمرى) شعرى در مورد امام موعود در محضر امام باقر عليه السلام سرود و از زمان قيام آن گرامى سئوال نمود:
متى يقوم الحق فيكم متى يقوم مهديّكم الثاني (2)
أضحكنى الدهر وابكانى والدهر ذو صرفٍ والوان
چه وقتى حق قيام مىكند وبالاخره چه وقتى مهدىّ شما اهلبيت يعنى امام
1) 1 الغدير: ج 2، ص 246 و از كمال الدين صدوق نقل مىكند كه سيد حميرى در امر غيبت، گمراه بود و معتقد به غيبت محمد حنفيّه بود و مذهب كيسانية داشت با امام صادق عليه السلام ملاقات كرد و علائم امامت و وصايت را در ايشان مشاهده كرد و از مسئله غيبت سئوال كرد، حضرت فرمود: آن غائب، دوازدهمين از ائمه است محمد حنفيه از دنيا رفته و پدرم امام باقر عليه السلام شاهد دفن او بود، سيد مستبصر شد و اشعارى سروده كه برخى از آنها ابيات فوق است كه خطاب به امام صادق عليه السلام مىكند و مىگويد واشهد ربى ان قولك حجة...
2) 2 الغدير: ج 2، ص 202 مراد از الثانى همان ثانى عشر است و اينكه الثانى آورده براى حفظ قافيه شعرى است چون ابيات قبل با ياء ختم شده در مطلع أبيات خود مىگويد:
ثانى عشر قيام مىنمايد و ظهور مىكند؟
قصيده دعبل خزاعى آن شاعر توانا، در محضر حضرت ثامن الحجج عليه السلام معروف و مشهور است:
خُرُوجُ امامٍ لا مَحالَة خارِجُ يَقُومُ عَلَى اسْمِ اللَّهِ بِالْبَركاتِ
يُمَّيِزُ فينا كُلَّ حَقٍّ وَباطلٍ وَيَجزى عَلَى النَّعماءِ وَالنَّقِماتِ (1)
خروج و ظهور امامى كه با مدد الهى حركت خواهد كرد و حق را از باطل جدا خواهد نمود حتمى است.
ملاحظه مىكنيد كه شعراء چگونه قبل از ولادت حضرت راجع به حضرت مهدى و آثار و بركات وجودى او سخن گفتهاند و اين تنها به جهت فراوانى روايات كه در اين رابطه در دست آنها بوده است قابل توجيه مىباشد.
و نيز همين كثرت روايات باعث شد كه قبل از ولادت حضرت مهدى بعضى به دروغ نام (مهدى) بر خود بگذارند و ادعاى مهدويت كنند و يا بعضى را به اشتباه مهدى غائب بدانند.
تا اينجا با برخى از روايات مربوط به حضرت مهدى عليه السلام آشنا شديم و دانستيم كه بخش عظيمى از آنها را اهل سنت نيز نقل نمودهاند و اين روايات دلالت مىكنند كه اولًا هرگز قافله بشريت خالى از حجت نمىماند، ثانياً امروز حجت خدا وجود نازنين حضرت مهدى عليه السلام است و ثالثاً وجود ايشان در پشت پرده منشاء بسيارى از خيرات و بركات و بلكه هدايتها و ارشادات است كه شرح آن در بحث فايده وجود امام در زمان غيبت خواهد آمد و از اين گذشته بحثى از جنبه دليل عقلى مطرح شد و دانستيم جهان خلقت بدون امام و حجت خدا عبث و بىهدف مىباشد.
1) 1 الغدير: ج 2، ص 360.
مىتوانيم از حديث ثقلين نيز براى اثبات وجود حجت خدا در هر عصر و زمانى الهام بگيريم و به آن استناد بجوئيم، و اين حديث شريف را بهعنوان يك دليل قاطع براى وجود امام و حجت الهى در هر عصر و زمانى در مقابل تمامى فرق اسلامى ارائه دهيم زيرا اين حديث را بسيارى از بزرگان اهلسنت نقل كردهاند بهطورى كه احتمال داده نمىشود كسى از مسلمانان اين حديث را نپذيرد. (1)
به 65 كتاب اهل سنت اشاره مي كند كه حديث را از زيد بن ارقم نقل نمودهاند.
به 7 كتاب اهل سنت اشاره مىكند كه حديث را از حذيفه نقل نمودهاند.
به 18 كتاب اهل سنت اشاره مىكند كه حديث را از جابر نقل نمودهاند.
به 10 كتاب اهل سنت اشاره مىكند كه حديث را از زيد بن ثابت نقل نمودهاند.
به 8 كتاب اهل سنت اشاره مىكند كه حديث را از على عليه السلام نقل نمودهاند.
به 15 كتاب اهل سنت اشاره مىكند كه حديث را از ابو سعيد نقل نمودهاند.
و نيز از فاطمه زهراء عليها السلام وحمزه اسلمى و ابن عباس و ابوذر و ام سلمه و ابو هريره و ديگران نيز نقل نمودهاند.
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله مىفرمايد: من در ميان شما دو چيز گرانبها مىگذارم اگر به آنها تمسك نمائيد هرگز بعد از من گمراه نمىشويد. كتاب خدا و اهلبيت من و اين دو از يكديگر جدا نمىشوند تا در حوض، بر من وارد شوند حضرت اين مضمون را در روز عرفه و مسجد خيف و حجة الوداع و لحظات آخر عمر بر منبر ايراد فرمودند.
از اين حديث شريف و كلام گران سنگ حضرت ختمى مرتبت چنين برداشت مىشود: همانگونه كه قرآن در كنار قافله بشريت باقى مىماند و خداوند آنرا حفظ خواهد كرد. اهل بيت نيز با اين قافله همراه خواهد بود تا روزى كه حتى يك فرد از انسانها باقى است. اين حديث شريف با داشتن قرائن و شواهد روشن، هم چون دليل عقلى و صدها و بلكه هزاران روايت در رابطه با لزوم حجت و بقاء آن و تعيين نام و مشخصات آن هرگز قابل اغماض نيست و هر منصفى را وادار مىكند كه در كنار قرآن، به حجت خدا كه از اهلبيت رسول خدا صلى الله عليه و آله است، ايمان آورد.
1) 1 در كتاب مهدى كيست ترجمه كتاب من هو المهدى ص 12 حديث ثقلين را از بزرگان اهل سنت با نام كتاب و نشانه صفحه نقل كرده كه در اينجا بطور فهرست و آمارى به بخشى از آن اشاره مىكنيم:
علامه طباطبائى قدس سره از حديث ثقلين نكاتى را استنباط كرده كه باقى ماندن عترت پيغمبر تا روز قيامت همانند قرآن در تمامى اعصار و زمانها يكى از آنهاست.
ايشان مىفرمايد:
زيد بن أرقم از پيغمبر صلى الله عليه و آله نقل كرده كه فرمود: گويا خدا مرا به سوى خويش دعوت نموده بايد اجابت كنم، ولى دو چيز بزرگ و وزين را در بين شما بر جا مىگذارم كتاب خدا و اهلبيتم، آگاه باشيد كه چگونه با آنها رفتار مىكنيد، آن دو امر هرگز از هم جدا نخواهد شد تا اين كه بر كوثر بر من وارد شوند.
حديث ثقلين از احاديث مسلم و قطعى است كه به سندهاى بسيار و عبارات مختلفى روايت شده است و سنى و شيعه به صحتش اعتراف و اتفاق دارند، از اين حديث و امثال آن چند مطلب مهم برداشت مىشود.
1- همچنان كه قرآن تا قيامت در بين مردم باقى مىماند، عترت پيغمبر نيز تا قيامت باقى خواهد ماند، يعنى هيچ زمانى از وجود امام و رهبر حقيقى خالى نمىگردد.
2- پيغمبر اسلام صلى الله عليه و آله به وسيله اين دو امانت بزرگ تمام احتياجات علمى و دينى مسلمين را تأمين نموده و اهلبيتش را به عنوان مرجع علم و دانش به مسلمين معرفى كرده و اقوال و اعمالشان را معتبر دانسته است.
3- قرآن و اهل بيت نبايد از هم جدا شوند و هيچ مسلمانى حق ندارد از علوم اهل بيت اعراض كند و خودش را از ارشاد و هدايت آنان بيرون نمايد.
4- مردم اگر از اهل بيت اطاعت كنند و به اقوال آنان تمسّك جويند، گمراه نمىشوند وهميشه حق نزد آنها خواهد بود.
5- جميع علوم لازم و احتياجات دينى مردم در نزد اهلبيت موجود است و هر كس از آنها پيروى نمايد به گمراهى دچار نمىشود و به سعادت حقيقى نايل مىگردد، يعنى اهل بيت از خطاء و اشتباه معصومند، از اين رو معلوم مىشود كه مراد از اهل بيت وعترت تمام خويشان و اولاد پيغمبر نيستند بلكه افراد معيّنى مىباشند كه از جهت علوم دين، كامل باشند و خطا و عصيان در ساحت وجودشان راه نداشته باشد تا صلاحيت رهبرى
داشته باشند و آنها عبارتند از على بن ابيطالب و يازده فرزندش كه يكى پس از ديگرى به امامت منصوب شدند چناچه در روايات نيز به همين معنا تفسير شده است. (1)
پس از اثبات ضرورت وجود حجت، اينك موقع آن رسيده كه به يك سلسله رواياتى كه از محدثين شيعه و اهلسنت نقل شده اشاره داشته باشيم از قبيل رواياتى كه دلالت مىكند براينكه اولين خلق الهى نور و وجود حضرت ختمى مرتبت محمد بن عبداللَّه صلى الله عليه و آله بوده و بعضى از اين روايات نور حضرت على عليه السلام را نيز ضميمه نور پيامبر صلى الله عليه و آله نموده و مىگويد اين دو نور پيش از همه خلق شدهاند. (2)
اين روايات به احاديث نور معروف شده كه بيانگر اولين مخلوق الهى است همانند اولين پرتو صادره از جرم خورشيد آن تودههاى آتش و شعلههاى سوزان است كه هر جسمى را ذوب مىكند ولى در اثر تنزل وطى مسافت- به نور- آفتاب كه براى موجودات مخصوصاً نباتات و حيوانات و انسانها فايده بخش است مبدّل مىگردد. و تمامى روشنائىها و فوايدى كه آفتاب دارد بر مىگردد به آن شعلههاى اوليه كه از جرم خورشيد صادر شده گرچه خود آن شعلههاى اوّليه با تمام قدرتى كه دارد از جرم خورشيد است و استقلالى از خود ندارد.
قبول اين سلسله مراتب پذيرفتن همان قانون عليّت و سبب و مسبّب است كه مورد قبول همه انديشمندان و فلاسفه مى باشد و هيچ برخوردى با مسئله شرك ندارد.
و براين اساس مىتوان گفت تمام موجودات به طفيل اين ذوات مقدسه بوجود آمده و تمامى آنها به وجود ولىّ خدا و قطب عالم امكان محتاجند با اينكه خود اين ذوات مقدسه از خود هيچ چيزى ندارند و نسبت به خداى بزرگ فقير محض مىباشند.
محدث بزرگ شيخ صدوق قدس سره نقل مىكند (1)كه پيامبر صلى الله عليه و آله به على عليه السلام مىفرمايد:
خداوند انبياء را بر ملائكه فضيلت داد و من را بر تمامى انبياء و رسولان فضيلت بخشيد و بعد از من اين مقام و برترى مخصوص شما و امامان بعد از شما است و سپس فرمودند: (يا عَلِىّ لَوْ لا نَحْنُ ما خَلَقَ اللَّهُ آدَمَ وَلا حَواء وَلا الْجَنَةَ وَلا النّارَ وَلا السَّماءَ وَلا الأرضَ) اگر ما نبوديم خداوند، نه آدم و نه حواء، نه بهشت و نه جهنم، نه آسمان و نه زمين را هرگز خلق نمىكرد.
چه زيبا است كه اين مطلب و مقام والاى اهلبيت را (كه تمامى مخلوقات وابسته به خلقت اين انوار الهى هستند و نيز بقاء و بر قرارى جهان وابسته به وجود آنها است) از زبان يكى از محدثين بزرگ اهل سنت يعنى جوينى شافعى (2)بشنويم.
ايشان حديثى را با نقل سلسله سند از امام زين العابدين عليه السلام نقل مىكند كه حضرت فرمودند: وَنَحْنُ الّذينَ بِنايُمْسِكُ اللَّهُ السَّماءَ انْ تَقَعَ عَلى الأرضِ الَّا بِإذنِه وَبِنايُمْسِكُ الأرضَ انْ تَميدَ بِأهلِها وَبِنا يُنزِّلُ الْغَيْثَ وَيَنْشُرُ الرَّحْمَةَ وَيَخْرُجُ بَرَكات الأَرض وَلَوْلا ما في الْأرضِ مِنّا لَساخَت بِأهلِها.
خداوند بهواسطه ما آسمان را از افتادن به زمين نگه مىدارد (مگر خداوند بر سقوط آن اذن دهد كه اراده حق حاكم است) و بهواسطه ما زمين را از اضطراب حفظ نموده و بهواسطه ما باران را نازل مىكند و رحمت خود را منتشر مىنمايد و بركات زمين رابيرون مىآورد و چنانچه زمين از وجود ما خالى گردد، اهل خود را فرو مىبرد.
مولاى متقيان على بن ابيطالب عليه السلام مىفرمايد: فَانَّا صَنائِعُ رَبِّنا والنَّاسُ بَعْدُ صَنائِع لَنا، (3)
ما تربيت يافتگان پروردگارمان هستيم و مردم تربيت يافتگان ما هستند.
رواياتى كه دلالت مىكند بر اينكه نور وجود حضرت ختمى مرتبت و پسر عم او
على بن ابيطالب عليه السلام اولين مخلوق بود و نيز خلقت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و اهل بيت پاك او قبل از خلقت عالم بوده و مخلوقات تماماً وابسته بهوجود اين ذوات مقدسه هستند بسيار است كه هم از محدثين اهل سنت از قبيل تاريخ ابن عساكر، فرائد السمطين، سيوطى و... نقل شده و هم از محدثين بزرگوار شيعه از قبيل كلينى و صدوق و ديگران و اگر كسى بخواهد از تواتر اين اخبار آگاه شود مىتواند به كتاب عبقات مراجعه كند.
مخفى نماند كه در كتاب فرائد السمطين جوينى شافعى اين عالم معروف و مشهور اهل سنّت، بعضى از احاديث مبشّره به حضرت مهدى عليه السلام را روايت كرده است و در مقام مدح آن حضرت در ديباچه كتاب مىگويد:
الْحُجَةُ الْقائِمُ بِالحقِ، الْعارِفُ بِحقائقِ ما صَدَرَ مِنَ الكافِ وَالنونِ، الْمُحيطُ عِلْماً بِدقائقِ ما جَرى بِهِ الْقَلمُ وَنَفَثَ بِه النونُ، سُبحانَه مِنْ لطيفٍ خَبير زَرَعَ في اراضي الايجادِ وَالتّكوينِ جَنَّةُ الْوِلايةِ فَاخْرَجَ شَطْأها بِعَلِيّ الْمرتَضى سِيف اللَّهِ لمنتضى وآزَره بِالأئمةِ الْمعصومينَ مِن ذرّيتِه أهلِ الْهدايةِ وَالتقّوى فَاسْتَغلظَ بِميامِنِ اجتهادِ اولياءِ اللَّهِ الصالحين، ذَوِى الْمجاهِداتِ وَالْمُكاشِفاتِ الْمُجدّينَ في قَمْعِ الْهَوى فَاسْتَوى عَلى سُوقِهِ بِالْمَهدي الْهادي الْمَكينِ الْامين. (1)
ملاحظه مىكنيد كه اگر پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و اهلبيت پاك او را از اين رهگذر بشناسيم، نحوه شناخت ما و معرفت و عرفان ما نسبت به اين خاندان طهارت كاملًا تغيير مىكند، و عوض اينكه در مقام اثبات وجود آنان باشيم خود را و بلكه تمامى موجودات را وابسته به آنان مىنگريم و احتياج خودمان را نسبت به آن ذوات مقدسه نه فقط در جهت هدايت و راه يابى بلكه در تمامى ابعاد وجودى احساس خواهيم كرد و در اين موقع است كه زمزمه مىكنيم و مىگوئيم:
از رهگذر خاك سر كوى شما بود هر نافه كه بر دست نسيم سحر افتاد
1) 1. وابستگى جهان به امام زمان عليه السلام: ص 28 در پاورقى و اضافه مىكند كه: اين عالم سنى، يكى از علماى اهل سنت است كه معتقد به امامت ائمه اثنىعشر عليهم السلام است.
روشن از پرتو رويت نظرى نيست كه نسيت منّت خاك درت بر بصرى نيست كه نيست
ناظر روى تو صاحب نظرانند وليك بوى گيسوى تو در هيچ سرى نيست كه نيست
در پايان اين گفتار به نقل از امام صادق عليه السلام مىپردازيم. (1)
فِي الْاصِل كُنَّا نُجُوماً يُسْتَضاءُ بِنا وفِي الْبَرّيةِ نَحْنُ الْيَوْم بُرهانُ
نَحْنُ الْبُحُورُ الْتي فيها لِغائِصها دُرٌ ثَمينٌ وَياقوتٌ وَمَرجانُ
مَساكِنُ الْخُلْدِ وِالْفَردوسِ نَملِكُها وَنَحْنُ لِلخُلْدِ وَالْفَردوسِ خُزّانُ
مَنْ شَدَّ عَنَّا فَبرهُوتُ مَكانَتُه وَمَنْ أتانا فَجَنَّاتٌ وَرِضوانُ
ما ستارگان بوديم كه از نور ما بهرهمند مىشدند واكنون نيز در اين جهان راهنماى گمشدگان مىباشيم، مثل ما مثل آن درياهائى است كه غواصهاى آن از درّهاى گران قيمت و ياقوت و مرجان بهرمند مىشوند اصولًا جايگاههاى عالى هم چون خلد و فردوس در اختيار ما است و ما نسبت به خلد و فردوس نگهبان و مالكيم هركس كه از ما اعراض بكند جايگاهى غير از برهوت ندارد در عوض هر كس به دنبال ما آيد و از ما تبعيت كند جاى او بهشت و رضوان خواهد بود.
بعداز بيان ادله عقليه در رابطه ضرورت وجود حجّت خدا به بيان ادله نقليه پرداختيم و ابتدا به مسئله نصب امام و لزوم آن از ديدگاه قرآن وارد شديم و به چند آيه اشاره كرديم و سپس مقدارى پيرامون آيه تبليغ و آيه ولايت بحث شد و بحمد اللَّه
1) 1 أعيان الشيعة در بحث حالات و گفتار امام صادق عليه السلام و نيز امامت و مهدويت: ج 2، ص 26.
ضرورت وجود امام نيز از ديدگاه قرآن براى هر صاحب انصافى روشن و معلوم گرديد، و اصولًا قرآن پيروان خود را به دنبال يك انسان كاملى كه داراى ولايت مطلقه بوده و جواب گوى امور دينى و دنيوى همگان باشد فرستاده است.
سپس بحث را از ديدگاه روايات بررسى كرديم، روايات در اين زمينه از جهات مختلف وارد شده:
الف- على عليه السلام اعلم امت و اقضى الناس است.
ب- خلفاء من دوازده نفرند.
ج- نام اولين و آخرين آنها.
د- نه نفر از فرزندان امام حسين عليه السلام.
ه- مهدى فرزند چندمين امام صادق و امام كاظم و امام رضا عليهم السلام مىباشد.
و- 50 حديث كه نام همه 12 نفر را برده و به حديث جابر در موقع نزول آيه
«أَطِيعُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي اْلأَمْرِ مِنْكُمْ» اشاره نموديم.
و سپس پنج مطلب مهم از اين روايات استفاده شد آنگاه وارد شديم در نقل روايات در خصوص حضرت مهدى عليه السلام، آنهم در ابعاد مختلف كه تواتر آن حتى از ديدگاه بعضى علماء اهل سنت قطعى است، كثرت آن به حدّى است كه مىگويند:
روايات مذكوره بيش از شش هزار حديث است و به دو شاهد تاريخى اشاره شد:
1- گفتار شعرا پيرامون حضرت مهدى.
2- سوء استفاده فرصت طلبان از نام مهدى.
كه اين دو مطلب بهترين شاهد است براى اينكه نام مهدى و اعتقاد به آن از زمان رسول خدا بهطور مداوم در بين مسلمانان برقرار بوده.
گذشته از روايات مذكوره، از روايت ثقلين استفاده مىشود كه عترت پيامبر همچون قرآن با كاروان بشريت خواهد بود كما اينكه علامه طباطبائى قدس سره به اين نكته اشاره مىكند و سپس مطالب ارزنده ديگرى را نيز از اين حديث شريف استفاده نموده.
و در خاتمه اشاره كرديم به روايات نور كه دلالت مىكند بر اينكه وجود موجودات و وصول فيض از جانب خداوند به مخلوقات تماماً به بركت اين ذوات مقدسه مىباشد.
و قابل توجه است كه بعضى از علماء اهل سنت نيز همانند جوينى به اين روايات اشاره نموده كه اشارهاى به برخى از آنها شد و صاحب كتاب فرائد السمطين به اين مقام والاى اهلبيت مخصوصاً حضرت مهدى عليه السلام تصريح نموده است.
آرى جايگاه اهلبيت با توجه به اين روايات از يك عظمت و جلالت فوق العاده برخوردار مىشود كه امام صادق عليه السلام در اشعار زيباى خود به گوشه اى از اين مقام والا اشاره فرموده: فى الاصل كنّا نجوماً...
1- آيهاى در رابطه امامت و رهبرى ذكر كنيد.
2- آيه تبليغ در كجا نازل شده است.
3- (ولى) در آيه «إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللَّهُ...» به چه معنائى است؟
4- حسان بن ثابت كيست و در موقع نزول آيه «إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللَّهُ...» چه كرد؟
5- تعداد رواياتى كه خلفاء رسول خدا را دوازده نفر مىداند، چه مقدار است؟
6- چند روايت وارد شده كه نام تمامى دوازده امام ذكر شده است؟
7- قاضى عياض دوازده امام را با چه كسانى منطبق نموده و اشكال آن در چيست؟
8- يكى از شعرايى كه قبل از ولادت حضرت مهدى درباره ايشان شعر گفته را نام ببريد؟
9- از حديث ثقلين براى ضرورت وجود حجت خدا در تمام اعصار و ازمنه چگونه استفاده مىشود؟
10- علامه طباطبائى چند مطلب از حديث ثقلين استنباط مىكند؟
11- مراد از روايات نور چيست؟
12- از روايات نور چه مطالبى برداشت مىشود؟
13- امام صادق عليه السلام در اشعار خود چه فرموده است؟
14- خلاصه گفتار دوم را بيان فرمائيد؟
گفتار سوم: كسانى كه با حضرت مهدى ملاقات كردهاند
كسانى كه به ملاقات حضرت راه يافتند
با اينكه در رابطه اثبات وجود مقدس حضرت بقية اللَّه ارواحنا فداه از ديدگاه عقل و نقل مورد بحث قرار گرفت و مطلب به وضوح براى صاحبان فكر و انديشه روشن گرديد مع ذلك راه ديگرى هست كه مىتوان گفت براى توده مردم قابل فهم و اطمينان بخشتر مىباشد و آن عبارت است از بررسى و تحقيق پيرامون كسانىكه به خدمت حضرت رسيدند و جمال نورانى و زيباى امام خود را مشاهده نمودند.
اين افراد از گروهاى مختلف و در زمانهاى متفاوت بودند كه به اين نعمت عظمى نائل گرديدند و ما بطور اجمال به آنها اشاره خواهيم داشت:
1- كسانى كه در زمان طفوليت و مدت مصاحبت ايشان با پدر بزرگوارشان امام عسكرى عليه السلام به خدمت حضرت رسيدند و ايشان را ملاقات نمودند.
عدّهاى از اين افراد كسانى بودند كه در داخل خانه امام عسكرى عليه السلام راه داشتند از قبيل حليمه خاتون عمّه امام عسكرى عليه السلام (1)و نسيم و ابو نصر كه خادم منزل امام عسكرى بودند كه هر دوى اينها از وجود حضرت مهدى كرامتى را نقل مىكنند و نيز عقيد كه غلام امام عسكرى و نيز تربيت شده حضرت بوده كه در لحظات آخر عمر حضرت دستور مىدهد به آوردن آب مصطكى... (2)
گروه ديگرى از بزرگان اصحاب و راويان بودند كه اينها نيز در زمان حيات امام عسكرى عليه السلام به ملاقات حضرت مهدى عليه السلام شرفياب شدند، كه به دو مورد اشاره مىشود:
الف: شيخ صدوق از معاوية بن حكيم و محمد بن ايوّب و محمد بن عثمان كه هر سه از مفاخر روات بودند نقل مىكند: ما چهل نفر بوديم و خدمت امام عسكرى عليه السلام رسيديم و فرزندش را به ما نشان داد و فرمود: اين امام شما بعد از من است و جانشين من بر شما است از او پيروى كنيد و الا هلاك خواهيد شد و بعد از امروز ديگر او را نمىبينيد. (1)
ب: و نيز شيخ صدوق از احمد بن اسحاق قمى كه از بزرگان علما و روات است به سند خود نقل نموده: روزى به خدمت امام عسكرى عليه السلام شرفياب شدم و قصد داشتم از امام بعدى سئوال كنم ولى قبل از اينكه سئوال خود را مطرح كنم امام عسكرى عليه السلام فرمود:
اى احمد هرگز زمين خالى از حجت خدا نمىشود و بهوسيله آن خيرات و بركات نازل مىگردد و بلاها دفع مىگردد، عرض كردم امام بعد از شما كيست؟ به داخل منزل رفت و چون بيرون آمد پسرى سه ساله بسيار جذّاب در دست حضرت بود امام فرمود: چون خيلى پيش ما عزيز هستى اين فرزند كه همنام جدش مىباشد به تو نشان دادم و اين زمين را پراز عدل و داد خواهد كرد، عرض كردم علامت امامت ايشان چيست؟ ناگاه ديدم كه آن طفل لب به سخن گشود و با كلام فصيح فرمود: أنَا بَقيةُ اللَّهِ في الأرضِ أَنا الْمُنْتَقِمُ وَأَنا الْمَهدي وَأَنا الْقائِمُ بِإذنِ اللَّهِ وَأَنا الْخاتَمُ وَانا الَّذي أمَلاءُ الْأرض قِسْطاً وَعَدلًا بَعدَ ما مُلِئَتْ ظُلماً وَجَوراً. (2)
2- كسانىكه در غيبت صغرى (3)به خدمت حضرت شرفياب شدند.
البته در هنگام فوت امام عسكرى عليه السلام و مخصوصاً موقع نماز خواندن بر پيكر پاك امام، و ظاهر شدن فرزندش مهدى عليه السلام و نماز خواندن بر پدر بزرگوارش طبيعى است كه
عدّه كثيرى شاهد اين منظره تاريخى بودهاند و شرحش در كتب آمده است. (1)
و اما پس از ورود در سرداب و شروع غيبت صغرى حضرت چهار نائب خاص داشت كه عبارت بودند: به ترتيب از عثمان بن سعيد و فرزندش محمد بن عثمان و حسين بن روح و ابو الحسن على بن محمد صيمرى و بعضى نيز سَمَرى نوشتهاند. (2)
كه اينها واسطه بين مردم و حضرت مهدى بودند و اگر مسئله اى پيش مىآمد، شيعيان از طريق نامه بهوسيله همين افراد از محضر امام عليه السلام استفاده مىكردند.
اين چهار نفر بسيار جليل القدر و بزرگوار بودند، اما عثمان بن سعيد وكيل امام هادى و امام عسكرى عليهما السلام نيز بوده است. (3)
احمد بن اسحاق مىگويد: از امام هادى عليه السلام پرسيدم اگر نتوانم به خدمت شما برسم سخن چه كسى را بپذيرم فرمود: اين ابو عمرو (عثمان بن سعيد عمرى) مورد اطمينان و امين است. هر چه بگويد، از من مىگويد و سپس احمد مىگويد: همين سئوال را از امام عسكرى عليه السلام پرسيدم حضرت همان جواب پدرشان را تكرار كردند (4)و ايشان بدستور امام متكفل كفن و دفن امام عسكرى شدند (5)و پس از امام عسكرى به فرمان حضرت مهدى عليه السلام به وكالت و نيابت ادامه دادند (6)و پيش از فوت خود فرزندش (محمد) را به امر امام جانشين خود و نائب حضرت معرفى كرد. (7)
و اما محمد بن عثمان از بزرگان شيعه، در تقوى و عدالت و بزرگوارى مورد قبول شيعيان بود بهطورى كه هيچكس در عدالت و امانت او ترديد نداشت. از ناحيه حضرت
1) 1. مراجعه شود به بحار الأنوار: ج 52، ص 67 و منتهى الآمال: ج 2، ص 276.
2) 2. در جلالت سفراء اربعه و شخصيت و تقواى آنها مراجعه شود به منتخب الأثر: ص 329 و جزوه امام زمان نوشته مؤسسه راه حق: ص 40 به بعد.
3) 3. بهجة الآمال: ج 5، ص 333.
4) 4. بحار: ج 51، ص 344.
5) 5. اعيان الشيعه: ج 2، ص 47.
6) 6. اعيان الشيعه: ج 2، ص 47..
7) 7. مدرك سابق.
توقيعى بهعنوان تسليت فوت پدرش صادر گرديد و امام عسكرى نسبت به او و پدرش اعلان اعتماد كرد (1)و فرمود: الْعَمْري وَابْنُه ثِقتانِ فَما ادّيا اليكَ فَعَنّي يُودّيانِ وَما قالا لَكَ فَعنّي يَقُولانِ فَاسْمَعْ لَهُما وَاطعهُما فَانَهُما الثِقَتانِ الْمَأمُونانِ.
محمد بن عثمان براى خود قبرى ترتيب داده بود كه هر روز داخل آن مىشد و يك جزء قرآن قرائت مىكرد و از مرگ خود خبر داد و شيعيان از نايب بعد استفسار كردند، فرمود: امام عليه السلام امر كرده كه حسين بن روح را براى سفارت و نيابت معرفى كنم.
عبداللَّه بن جعفر حميرى مىگويد: از محمد بن عثمان پرسيدم: صاحب الأمر را ديدهاى؟ فرمود: آخرين ملاقاتم با او كنار بيت اللَّه الحرام بود كه مىگفت: اللَّهمُ أَنْجِزْ لِي ما وَعْدتَني
و نيز فرمود: صاحب الأمر هر سال در حج حاضر مىشود او مردم را مىبيند و مىشناسد و مردم او را مىبينند ولى نمىشناسند.
و اما حسين بن روح نزد موافق و مخالف عظمت و بزرگى ويژهاى داشت و به عقل و بينش و تقوى و فضيلت مشهور بود و عموم فرقه هاى مذهبى به او توجه داشتند و در زمان نائب دوم محمد بن عثمان متصدى پارهاى از امور بود و محمد بن عثمان در موقع مرگ از طرف صاحب الأمر، ايشان را بهعنوان سفارت و نيابت معرفى كرد. (2)
و اما ابو الحسن سَمَرى: از كتاب منتهى المقال درباره ايشان نقل شده كه مىنويسد:
جلالت قدر او آنچنان زياد است كه نيازى به توصيف ندارد. (3)
غرض از اين توضيح مختصر پيرامون شخصيت و جايگاه نوّاب اربعه اين است كه:
بدانيم آنها افراد شناخته شده و مورد اعتماد عام و خاص و بعضاً وكيل امام هادى و عسكرى عليهما السلام بودند و براى هر يك از اينها از طرف ولى اللَّه اعظم نصّ خاص و توقيعى صادر گرديد و گذشته از همه اينها شيعه، گفتار هيچيك را نپذيرفت مگر بعد از ظهور و بروز معجزه به دست هر يك از آنان از طرف امام عصر عليه السلام. مثلًا جمعى از بزرگان و
مشايخ قم در بغداد به خدمت ابو الحسن سمرى رسيدند و ايشان فرمودند: خداوند به شما در مصيبت على بن بابويه قمى اجر عنايت فرمايد، او در اين ساعت از دنيا رفت، آنها ساعت و روز و ماه را ياداشت كردند، 17 يا 18 روز بعد خبر رسيد كه در همان ساعت على بن بابويه قمى در گذشته است. (1)
آرى اينها افراد ناشناختهاى نبودند و نيز افراد عادى و معمولى نبودند. آنها از حيث عدالت و تقوى و ايمان و بلكه گاهى مشاهده كرامات از آنها مورد اعتماد صد در صد همگان بودند و اينها با اين خصوصيات مدّعى ملاقات با امام عصر عليه السلام بودند.
در غيبت صغرى علاوه بر نواب اربعه، عده كثيرى به ملاقات حضرت راه يافتند كه مرحوم طبرسى در كفاية الموحدين صد و هشت نفر از آنها را ياد آور شده و به كيفيت تشرف آنها اشاره نموده و در انتهاى اين حكايات مىنويسد: اين جمّ غفير كه عدد ايشان زيادتر از حدّ تواتر است با اين همه دلايل و معجزات با آنكه همه آن اشخاص از صلحاء و پاكان زمان خود بودند از اعظم برهان و دليل است در مقام حجّت از براى كسانيكه طالب حقند. و چهلمين نفرى را كه نام مىبرد حكايت تشرّف ابن مهزيار اهوازى است (2)كه حكايت ايشان بهطور اختصار از اين قرار است:
مىگويد: بيست سفر به حج رفتم و تمام كوشش من، زيارت مولايم صاحب الأمر بود (چون حضرت در موسم حج شركت مىكند و در مواقف حضور دارند) اما به هدف خود نرسيدم، شبى در بستر خود خوابيده بودم كه ديدم شخصى مىگويد: امسال به حج برو (ظاهراً از اين جمله استفاده كرد كه امسال به مقصود خود خواهى رسيد) روز شمارى مىكردم تا ايّام حج فرا رسيد و به مدينه رفتم هر چه تفحّص كردم از فرزند امام حسن عسكرى عليه السلام اثرى نيافتم به مكه رفتم شبى قبل از تاريك شدن كامل هوا در طواف جوان خوش سيمائى را ديدم كه نور عبادت در پيشانيش آشكار است و دو حلّه سفيد پوشيده به
او نزديك شدم و سلام كردم و او جواب داد، از من پرسيد: اهل كجائى؟ عرض كردم:
اهواز، پرسيد از ابن خضيب چه خبر دارى؟ (1)گفتم: فوت كرده، سه مرتبه فرمود: رحمت خداوند بر او باد چه شبهايى كه بر مىخاست و رو به درگاه الهى مىآورد سپس پرسيد از ابن مهزيار چه خبر دارى؟ گفتم: خودم هستم فرمود: امانتى كه از ابا محمد حسن عسكرى عليه السلام باقى مانده كجاست؟ (2)
جدّش شبى در بيابان جهت پيدا كردن آبِ وضو مىگشت ناگاه از مسواك كه در دست داشت نورى تابيد و منظره آب را بهوسيله آن نور پيدا كرد.
ابتدا وحشت كرد ولى بعداً متوجه شد اين نور سوزاننده نيست وضو گرفت و نمازش را خواند و پس از مدتى آن نور خاموش شد و چون خدمت امام هادى عليه السلام رسيد جريان را براى حضرت نقل كرد و سؤال كرد آن نور چه بود؟
حضرت فرمود: اين نور ولايت ما اهل بيت مىباشد، آرى ابن مهزيار فرزند و نوه چنين شخصيتهاى بزرگ مىباشد كه ولايت را به ارث از آباء گرام خود برده است مهدى موعود نوشته دستغيب ص 80.
انگشترى كه به ارث به او رسيده بود به آن بزرگوار داد، ايشان گرفت و بوسيد و گريه مىكرد و روى نگين آن كه نوشته بود يا اللَّه يا محمد يا على نگاه مىكرد، فرمود: به چه قصدى به حج آمدى؟ عرض كردم به اميد ديدار امام عصر عليه السلام مىآيم، فرمود: من مأمورم كه تو را به امام عليه السلام برسانم چون پاسى از شب كه گذشت به كوه صفا بيا تا حركت كنيم، رفتم و در موقع آن جوان آمد و به دنبال او حركت كردم مقدارى از پستى و بلندىها را پشت سر گذارده فرمود: سحر است وقت نماز شب، ايستاديم به نماز باز حركت كرديم تا طلوع فجر فرمود: پياده شو و نماز صبح را اوّل وقت بخوانيم سپس حركت كرديم به يك وادى رسيديم كه نور از دور ساطع بود و بوى مشك به مشام مىرسيد در وسط آن خيمه اى بود كه نور از آن به آسمان برمىخاست آن جوان به من فرمود: پياده شو و مركبت را رها كن كه اينجا وادى امن است مقدارى جلو رفتيم فرمود: اينجا بايست تا برايت اذن دخول بگيرم رفت و برگشت، فرمود: داخل1) 1. ابن خضيب بنام جعفر بن احمد از مخلصان اهلبيت و مردى مجتهد سحر خيز و شب زندهدار بود مهدىموعود نوشته دستغيب.
2) 2. احتمالًا انگشترى بوده كه امام عسكرى عليه السلام به پدر ابراهيم بن مهزيار داده بود كه به ارث به فرزندش رسيدهو اصولًا ابن مهزيار از طائفهاى است كه آباء و اجدادش به أهلبيت ارادت خاصى داشتند.
شو! تا وارد خيمه شدم، نور جمال حضرت من را خيره كرد و خالى در رخسار ايشان بود و بسيار موقّر و با هيبت بودند، خود را روى قدمهاى حضرت انداختم و سلام دادم و ايشان جواب دادند.
عرض كردم پدر و مادرم فداى تو باد بعد از رحلت پدر بزرگوارتان امام عسكرى عليه السلام شهر به شهر در تفحص و جستجوى تو بودم كه خداوند اين نعمت را به من ارزانى داشت. (1)حضرت براى من و نزديكان من دعا فرمودند، مبلغى كه بيش از پنجاه هزار درهم بود به حضرت دادم ولى ايشان تبسم نمودند و فرمودند اين مال را در برگشتن كه سفرى طولانى خواهى داشت براى خود صرف كن... اين يك نمونه از ملاقاتهاى فراوانى است كه در زمان غيبت صغرى اتفاق افتاده است.
شمار كسانى كه در غيبت كبرى با حضرت ملاقات نمودند ونعمت تشرف براى آنان حاصل شده بسيار است. براى اطلاع و آگاهى مىتوان به كتب بحار الأنوار و نجم الثاقب و جنة المأوى و دار السلام وكشف الاستار و عبقرى الحسان و ديگر كتابهايى كه در اين موضوع نوشته شده مراجعه كرد. محدّث نورى قدس سره در باب هفتم كتاب نجم الثاقب صد حكايت نقل مىكند و اين عالم جليل القدر در آغاز آن مىنويسد: من هر چه شنيدم نقل نكردم بلكه در صدق و ديانت ناقلان دقّت نمودم و آنچه نقل نمودم از كسانى است كه داراى وثاقت و صداقت مىباشند و بسيارى از آنها صاحبان مقامات عاليه وكرامات باهرهاند (2)مثلًا در حكايت حاج على بغدادى مىنويسد اگر نبود در اين كتاب شريف مگر اين حكايت متقنه صحيحه كه در آن فوايد بسيار است و در اين نزديكىها
1) 1. بعضى از گفتگوها اين بود: فقلت سيدى لقد بعد الوطن وطال المطلب فقال يا بن المازيار، أبي ابو محمدعهد إليّ ان لا أجاور قوماً غضب اللَّه عليهم ولعنهم... وأمرني ان لا اسكن من الجبال الا وعرها ومن البلاد الا قفرها... ابن مهزيار مىگويد: چند روزى در آنجا ماندم و حضرت به من اذن خروج داد. در بازگشت از مكه تا منزل و مقصد به راحتى گذشت و هيچ ناملايمتى پيش نيامد.
2) 2. نجم الثاقب: ص 211.
واقع شده هر آينه كافى بود در شرافت و نفاست آن (1)و سپس توضيح مى دهد كه حكايت حاج على بغدادى را ابتداء از عالم فقيه و با تقوى جناب آقاى سيد محمد كاظمينى كه در حرم شريف كاظمين امام جماعت و ملاذ و ملجاء طلاب و غرباء و زوار بود شنيدم و خواستار ملاقات خود حاج على بغدادى شدم با مشكلاتى كه در سر راه بود بالاخره موفّق شدم گرچه حاج على از نقل آن حكايت اباء مىكرد، ولى با اصرار، بالاخره بيان كرد، حاجى نورى مىنويسد: از سيماى او آثار صدق و صلاح بهنحوى نمايان بود كه تمام حاضرين با تمام مداقّه كه در امور دينيه و دنيويه داشتند قطع پيدا كردند به صدق واقعه. (2)براى اطلاع از اصل حكايت به كتاب نجم الثاقب و مفاتيح الجنان مراجعه شود.
در عصر حاضر نيز تشرفاتى براى افراد روى داده كه فقيه عالىمقدار حضرت آقاى صافى گلپايگانى در كتاب اصالت مهدويت به چند نمونه از آنها اشاره نموده و نيز تشرّف متعلقه فاضل ارجمند جناب آقاى متقى همدانى كه مورد اعتماد علما و مجتهدين بود و اين حقير اصل حكايت را از خود جناب آقاى متقى شنيدم و بهصدق و صداقت و كمال مشهود بود (3)و نيز تشرّف دختر حضرت آيت اللَّه العظمى آقاى اراكى كه در حال طواف انجام گرفت با اينكه مكرراً از افراد شنيده بودم، از پسر بزرگوار آيت اللَّه اراكى، حضرت آقاى مصلحى كه يكى از اساتيد و مجتهدين است. پرسيدم و ايشان پس از تصديق آن فرمود: خواهرم اولًا تربيت شده پدرم هست و ثانياً در مقام افشا و بازگوئى نيست و نمىخواهد حكايت خود را منتشر سازد.
و خلاصه اگر كسى آستين همّت بالا بزند و بخواهد اين حكايات متقنه و مورد قبول را جمع آورى كند كه در تمام اعصار وامصار بهطور معمول، كم يا بيش اتفاق افتاده هر آينه مشتمل بر چندين جلد كتاب قطور خواهد شد و اگر احياناً در تكتك آنها بتوان
تشكيك كرد (با اينكه عقلا در مقابل كلام شخص عادل و موثق متعبد مى گردند و آنرا مىپذيرند) اما در كل اين حكايات به علم ويقين خواهيم رسيد كه وجود مقدس حضرت بقية اللَّه اعظم همانگونه كه در روايات آمده در پشت پرده غيبت موجود است و به و ظائف خود مشغول و توجه به اطراف و اكناف عالم دارند كه در موقع لزوم در آنجا حاضر و يا در جائى كه مصلحت مىبينند جمال نورانى خود را به بعضى، نشان مىدهند.
شرفيابى افراد به خدمت حضرت داراى جهات مختلفى است گاهى اضطرار و درماندگى سبب تشرف شده مانند تشرف سيد رشتى كه محدث قمى از استادش محدث نورى در مفاتيح نقل نموده و گاهى اين افراد مضطر، توجه به حضرت نمودند و استغاثه به حضرت نمودهاند و ملاقات بر قرار شده مثل قصه انار در بحرين و سه روز مهلت گرفتن براى دادن جواب شب سوم، شخصى بنام محمد بن عيسى با پا و سر برهنه به صحرا مىرود و چون آخر شب شد شنيد كه مردى به او خطاب مىكند...
و گاهى حضرت بهعنوان كمك رسانى جلوه نموده مثل آنچه براى علامه حلّى رخ داد، شرح واقعه از اين قرار است.
يكى از علماء اهل سنت كه در بعضى از فنون استاد بود كتابى در ردّ مذهب شيعه اماميه نوشته بود و گاهى هم براى گمراه نمودن مردم آنرا مىخواند اما حاضر نبود هرگز كتاب را از خود جدا سازد و به ديگرى بدهد كه مبادا علماء شيعه بر ردّ آن چيزى بنويسند. برخى مىگويند كه علامه نزد آن عالم سنّى درس خوانده بود و او به علّامه علاقه خاصى داشت. علّامه از او تقاضا كرد كه كتاب را براى مطالعه به وى دهد يا اين كه يكى از شاگردان علامه نزد آن عالم سنّى درس خوانده بود و با درخواست و تشويق علّامه، او از استادش تقاضاى مذكور را مطرح كرد. آن عالم سنّى براى اينكه مبادا كتاب استنساخ شود و بر آن ردّى نوشته شود، گفت: قسم ياد كردهام كه بيش از يك شب كتاب را به كسى ندهم، علامه همان مقدار را نيز غنيمت شمرد گرچه با يك شب هرگز امكان
استنساخ نبود، علامه مشغول استنساخ شد نيمى از شب گذشت و خواب بر علامه غلبه كرد. ادامه حكايت به دو صورت نقل شده است:
1- بىاختيار خواب علامه را گرفت و قلم از دستش افتاد، صبح روز بعد علّامه بيدار شد و بسيار افسوس خورد كه فرصت را از دست داده، اما به كتاب نگاه كرد و ديد تمام كتاب نوشته شده و در آخر آن نوشته (كتبه م ح م د ابن الحسن العسكرى صاحب الزمان).
2- ناگاه حضرت صاحب الأمر پيدا شد و به علامه فرمود كتاب را به من واگذار و تو خواب كن، وقتى علامه بيدار شد، ديد به بركت وجود صاحب الأمر تمامى كتاب نوشته شده است. (1)
گاهى نيز تشرفاتى حاصل شده كه علت آن بر ما معلوم نيست مثل شرفيابى سيد مهدى بحر العلوم در حرم حضرت أمير عليه السلام (2)و نيز حركت علّامه حلّى در شب جمعه به سمت كربلاء و ملاقات با حضرت (3)و از همه مهمتر ملاقاتى كه براى حاج على بغدادى در باز گشت از كاظمين به بغداد رخ داد.
آرى، سرّ اينگونه ملاقاتها كه براى بعضى از نيكان و زبدگان دست مىدهد براى ما روشن نيست، اينطور نيست كه هر كس داراى صفات عاليه و كمالات روحى شود به خدمت حضرت برسد؛ زيرا انسانهاى ممتاز و خداى جوئى هم بودهاند كه توفيق شرفيابى برايشان حاصل نگرديد. (4)
اينك كه معلوم گرديد اولًا در زمان غيبت كبرى عدّه كثيرى از افراد به خدمت حضرت مهدى رسيدهاند كه گروه فراوانى از علماء بزرگ و يا صلحا و نيكان بودند. ثانياً:
1) 1. قصص العلماء تنكابنى: ص 358.
2) 2. بحار الانوار: جلد 53، ص 302.
3) 3. قصص العلماء تنكابنى: ص 359 و منتخب الأثر: ص 417.
4) 4. نقل شد كه از آيت اللَّه ميرزا جواد تهرانى آن مجسمه تقوى و اخلاص در موقعى كه به جبهههاى حق عليه باطل رفته بود، سئوال شد آيا شما به خدمت حضرت رسيدهاى و او را زيارت كردهاى فرموده بود من ايشان را نديدهام اما خوشحالم كه او من را مىبيند.
اين ملاقاتها در زمانهاى مختلف و در اماكن و بلاد متفاوت رخ داده است. ثالثاً:
جهات و أسباب اين تشرفات متفاوت و مختلف بوده است. در اينجا پرسشى پيش مىآيد كه ذيلًا به آن مىپردازيم.
دانستيم كه صدها بلكه هزاران انسان مضطر و يا مؤمن به خدمت حضرت رسيدند و گاهى هم اين ملاقاتها نقل گرديده و ديگران مطلع شدهاند. آيا اين ملاقاتها با توقيعى كه از طرف ناحيه مقدسه صادر گرديده و بهوسيله نايب چهارم جناب على بن محمد سمرى (صيمرى) اعلان گرديده منافات ندارد؟
ابتدا مىپردازيم به متن توقيع كه در كتاب منتخب الأثر از كتاب غيبت شيخ طوسى نقلنموده (1)كه على بنمحمد سمرى قبل از وفاتخود اينتوقيع را براىمردمقرائت نمود:
بَسْمِ اللَّهِ الرّحمنِ الرَّحيمِ يا عليُ بنُ محمد السَّمَري اعْظَم اللَّهُ أجرَ اخوانِك فيكَ فَانّكَ مَيِّتُ ما بينَك وَبَينَ ستةِ أيامٍ فَاجْمَعْ أمرَكَ وَلا تُوصِ الى أحدٍ فَيَقُومَ مَقامَكَ بَعْدَ وَفاتِك فَقَد وَقَعَتِ الْغَيبَةُ التَّامَة فَلا ظُهُورَ الَّا بَعْدَ اذنِ اللَّهِ...
سَيأتي لِشيعتي مَنْ يدّعي الْمُشاهِدةَ قَبْلَ خُروجِ السُّفياني وَالصَّيحَة وَهُو كَذابٌّ مفترٍ.
(بنام خداوند بخشنده مهربان اى على بن محمد سمرى خداوند اجر و پاداش دوستان و برادرانت را بيفزايد، شما در شش روز آينده فوت خواهى كرد كار خود را مرتّب كن و بهعنوان نايب خاص و جانشينى خود، كسى را معرفى نكن، غيبت كبرى شروع مىشود و هر زمان كه خداوند اراده كند، ظهور خواهم كرد...
عدّهاى پيش از خروج سفيانى و صيحه آسمانى، ادعاى مشاهده و ملاقات من را خواهند نمود كه اينها دروغگو خواهند بود).
ملاحظه مىكنيد كه در ذيل اين نامه، آمده هر كس در زمان غيبت كبرى وقبل از
1) 1. منتخب الأثر: ص 400.
خروج سفيانى و صيحه آسمانى كه هر دو از علائم ظهور حضرت است ادعاى ملاقات نمايد، او دروغگو و حقه باز است ولذا بايد ديد كه اين جمله را با آن همه حكايات فراوان چگونه بايد توجيه كرد.
در پاسخ به اشكال فوق مىگوئيم اولًا اين روايت نمىتواند با آن همه حكايات متواتره كه ناقلين آنها از نيكان و مورد وثوق مىباشند معارضه كند زيرا اين اخبار متواتر قطعى است ولكن توقيع مذكور بر فرض صحّت سند، ظنى است، على الخصوص كه مفاد آن هم مربوط به احكام شرعيه نيست.
ثانياً تمام علماء شيعه اتفاق دارند كه مشاهده و ملاقات با حضرت براى عدّه كثيرى اتفاق افتاده حتّى خود شيخ طوسى كه ناقل توقيع مى باشد نيز وقوع شرفيابى را پذيرفته است.
ثالثاً با توجه به اعتراف تعداد كثيرى از اوليا و نيكان درباره تشرّف مىتوان گفت كه مراد از (كذّاب مفتر) عموميت ندارد، بلكه حمل مىشود بر موردى كه طرف، ادعاى نيابت و سفارت داشته باشد و شاهد بر اين معنى اين است كه امام عصر خطاب به على بن محمد سمرى مىفرمايد كه كسى را بهعنوان نيابت و سفارت مشخص نكند.
رابعاً امكان دارد جمله (كذّاب مفتر) را حمل كنيم بر ادعاى ملاقات اختيارى كه هر وقت بخواهد مىتواند به خدمت حضرت برسد (كه چنين قدرت و سمتى در غيبت كبرى به احدى داده نشده است).
خامساً، از جمله (من يدعّي المشاهدة) استفاده كنيم و بگوئيم: كسانى را تكذيب كنيد كه ادعاى مشاهده دارند و در مقام تثبيت مقام و موقعيتى براى خود هستند.
در خاتمه به دو نكته توجه فرمائيد:
اول: پيروان مكتب اهل بيت و عاشقان حضرت مهدى عليه السلام بايد اهل فكر و تعقّل و انديشه باشند كه ائمه پيروان خود را نسبت به اين مطلب بسيار تحريص و ترغيب نمودهاند، مبادا از فرط عشق و علاقه به حضرت مهدى، چشم بسته و فكر نكرده دنبال شخص فرصت طلبى حركت كنيم و پس از مدتها بفهميم كه خطا رفتيم و اشتباه كردهايم.
ملاك و معيار را روش بزرگان و علماء قرار دهيم يعنى بنگريم كه بزرگانى همچون آيات عظام حاج شيخ عبدالكريم حائرى و آقاى بروجردى و آقاى گلپايگانى و امام خمينى اين انسانهاى شيفته و عاشق حضرت مهدى چگونه قدم برداشتهاند ما نيز به همان منوال حركت كنيم.
على عليه السلام در نامه 31 نهج البلاغه به فرزندش امام حسن عليه السلام توصيه مىكند:
... وَالْأخْذُ بِما مَضى عَلَيهِ الاوَّلون مِنْ آبائكَ، وَالصّالحُونَ مِنْ أهلِ بيتِكَ... (يكى از توصيههاى حضرت على عليه السلام به فرزندش اين است كه: راهى را كه صلحا و نيكوكاران قبل از تو رفتهاند برو). آرى اين نصيحت مولايمان امير المؤمنين عليه السلام بايد براى علاقمندان حضرت مهدى عليه السلام مورد توجه قرار گيرد زيرا شيادان و شياطين به اشكال مختلف از اين شور و عشق مردم به حضرت مهدى سوء استفاده مىنمايند و آنها را به بيراهه سوق مىدهند.
دوم: نكته قابل توجهى كه بايد به آن توجه نمود و از روايات فراوان نيز استفاده مىشود اين است كه برنامه الهى و حكمت پروردگار در عصر حاضر بر اساس غيبت و مخفى بودن ولى اللَّه استوار شده و اگر در بعضى موارد چهره تابناك خود را نشان داده بر اساس مصلحت بوده و قبلًا اشاره كرديم كه اينطور نيست هر كس خود را مهذّب نمود و صاحب تقوى و ورع شد به خدمت حضرت برسد بنابر اين نبايد انتظار داشته باشيم كه اگر به مسجد جمكران و يا مسجد سهله و يا عرفات و مشعر رفتيم، بايد به خدمت حضرت برسيم. گاهى شاهد هستيم كه گروهى با عبارتهاى نامناسبى حضرت را مخاطب قرار مىدهند كه «مهدى آمدم... اما به من توجه نكردى!» ما بايد به وظائف خودمان در زمان غيبت عمل كنيم و او خود مى داند كه با ما چگونه برخورد كند. (1)
تو بندگى چو گدايان به شرط مزد مكن كه خواجه خود روش بنده پرورى داند
يكى از راههاى اثبات وجود حضرت بقية اللَّه اعظم كه براى تمام اقشار و توده مردم قابل فهم است بررسى كسانى است كه به محضر حضرت مهدى تشرّف يافته و ايشان را ملاقات نموده و اينها به چند دسته تقسيم مىشوند:
1- كسانى كه در زمان حيات امام عسكرى عليه السلام ايشان را زيارت كردند مانند حليمه خاتون و نسيم و ابو نصر و عقيد و نيز معاوية بن حكيم و محمد بن ايوب و محمد بن عثمان و احمد بن اسحاق قمى و ديگران.
2- كسانى كه در غيبت صغرى با حضرت ملاقات كردند عدّه كثيرى بودند كه در رأس آنها چهار نائب خاص حضرت بودند كه تمامى آنها از جلالت و وثاقت خاصى برخوردار بودند و صاحب كفاية الموحدين صد و هشت حكايت را نقل مىكند كه آنها تماماً در غيبت صغرى به خدمت امام عليه السلام رسيدند كه يكى از آنها جناب ابن مهزيار است.
3- كسانى كه در غيبت كبرى به ملاقات حضرت نائل گرديدند در زمانهاى مختلف و اماكن و بلاد متفاوت كه تعداد آنها از حدّ تواتر مىگذرد فقط محدّث نورى در كتاب نجم الثاقب به صد حكايت اشاره نموده كه به صحّت آنها اعتراف مىنمايد.
در ادامه، پرداختيم به توقيعى كه از ناحيه مقدسه رسيده و مىفرمايد: مدّعى مشاهده را تكذيب نمائيد و جوابهاى متعددى بر اين روايت داده شد و جمله مذكور به معناى قابل قبولى توجيه گرديد.
در خاتمه به دو مطلب اشاره نموديم:
اول: بايد پيروان مكتب اهل بيت، اهل فكر وانديشه باشند و دنبال هر صدائى نروند.
دوم: حكمت الهى در حال حاضر بر مخفى بودن حجت خدا اقتضاء مىكند و نبايد ما توقع داشته باشيم با مختصر عمل صالحى، به ملاقات حضرت نائل شويم.
1) 1 چنانكه گاهى ما در مقام دعا مىخواهيم مصلحت خودمان را براى خدا اثبات كنيم و حال آنكه اينگونه سخن گفتن با خداوند حكيم جسارت است. خداوند بيشتر از ما به مصالح ما آگاه است.
1- چه كسانى در اندرون خانه امام عسكرى با حضرت مهدى ملاقات كردند؟
2- مضمون حديثى كه شيخ صدوق از اسحاق بن احمد قمى نقل مىكند چيست؟
3- نواب اربعه را به ترتيب نام ببريد؟
4- ابن خضيب چه كسى بود؟
5- حكايت تشرّف على بن مهزيار را اجمالًا نقل كنيد؟
6- محدث نورى در نجم الثاقب چند حكايت در رابطه كسانى كه بهملاقات امام عليه السلام در غيبت كبرى نائل شدهاند نقل نموده است؟
7- توقيعى كه از طرف امام زمان براى سمرى رسيد چه بود؟
8- چگونه مضمون توقيع، با اين همه حكايات و اخبارِ ملاقات كه از پاكان نقل شده، قابل توجيه است؟
9- على عليه السلام به فرزندش چه توصيهاى مىكند؟
10- خلاصه گفتار سوم را بيان كنيد؟
گفتار چهارم: اثبات وجود حضرت مهدىاز طريق ظهور و بروز معجزات و كرامات از ناحيه مقدسه آن بزرگوار
ظهور و بروز كرامات از ناحيه مقدسه
يكى از نشانهها وبراهين روشن براى اثبات وجود نازنين حضرت مهدى عليه السلام ظهور و بروز كرامات و معجزات و دستگيرىها و شفا بخشيدنها و فرياد رسىهايى است كه در طول زمان غيبت آن امام مستور از ديدگان، واقع شده و در هر عصر و مكانى و بلكه براى هر عاشق و علاقمند آن جناب، بهوقوع پيوسته است. مواردى كه براى بزرگان و اهل دقت ثابت شده و مشهور گرديده در كتابها، فراوان است و چه بسيار جوان و پير و زن و مردى كه دست توسّل به دامن امام زمان حضرت مهدى عليه السلام زدند و مشكلات خود را با آن وجود مقدس در ميان گذاردند و جواب گرفتند و با عنايت آن حضرت، كشتى شكسته و آسيب ديده خود را به ساحل نجات رساندند. حكايات اسماعيل هرقلى و ابو الحسن كاتب و محمد بن عيسى بحرينى و شفا يافتن شيخ حرّ عاملى و كمك مالى كردن به بحر العلوم در مكه معظّمه و رفع مشكلات از شيخ حسين آل رحيم و در عصر حاضر شفا بخشيدن همسر جناب آقاى متقى در قم و صدها حكايات از اين قبيل كه توجه وعنايت حضرت به دوستان و گرفتارها در آنها كاملًا مشهود و ملموس بوده. آيا اين همه كرامات و معجزات كه از ناحيه مقدسه حضرت ظهور و بروز نموده خود دليل واضحى براى اثبات آن وجود مقدس در پشت پرده غيبت و نيز اشراف داشتن ايشان به اطراف و اكناف جهان در شب و روز نيست؟!
اين همه نقش عجب بر در و ديوار وجود هركه عبرت نكند، نقش بود بر ديوار
ممكن است كسى بگويد: درست است كه در موارد فراوان در هر زمان و مكانى اين فرياد رسىها و دستگيرىها مشاهده شده اما از كجا بدانيم كه دست باطل در كار نيست؟
قرآن براى مشخص نمودن حق از باطل، معيارها و ملاكهايى را ارائه نموده كه از اين طريق مىتوان به آسانى، حق را از باطل جدا نمود در برخى از آيات مىفرمايد: باطل رفتنى است و آنچه براى هميشه و استوار برقرار مىماند، حق است.
«وَ قُلْ جاءَ الْحَقُّ وَ زَهَقَ الْباطِلُ إِنَّ الْباطِلَ كانَ زَهُوقاً»، (1)«بَلْ نَقْذِفُ بِالْحَقِّ عَلَى الْباطِلِ فَيَدْمَغُهُ» (2)
و در سوره رعد براى شناخت حق و باطل مثال واضحترى زده شده است مىفرمايد: «أَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً فَسالَتْ أَوْدِيَةٌ بِقَدَرِها فَاحْتَمَلَ السَّيْلُ زَبَداً رابِياً وَ مِمَّا يُوقِدُونَ عَلَيْهِ فِي النَّارِ ابْتِغاءَ حِلْيَةٍ أَوْ مَتاعٍ زَبَدٌ مِثْلُهُ كَذلِكَ يَضْرِبُ اللَّهُ الْحَقَّ وَ الْباطِلَ فَأَمَّا الزَّبَدُ فَيَذْهَبُ جُفاءً وَ أَمَّا ما يَنْفَعُ النَّاسَ فَيَمْكُثُ فِي اْلأَرْضِ كَذلِكَ يَضْرِبُ اللَّهُ اْلأَمْثالَ». (3)
از اين آيات مشخص مىشود كه باطل جلوهاى مىكند و بلكه جولانى مىدهد اما دوام و ثبات ندارد بر خلاف حق كه ريشههاى آن در زمينه دلها و فطرتهاى بشرى قرار دارد و شاخههاى آن متصل به آسمان انديشه و عقول انسانها است. مثل معروفى است كه مىگويد: للباطل جولة و للحق دولة، باطل يك خود نمائى و جولانى مىدهد و سپس مضمحل مىشود اما دولت، و دوام، مختص به حق و حقيقت است.
1) 1 اسراء: 81، باطل رفتنى است.
2) 2 انبياء: 18، «بلكه ما حق را بر سر باطل مىكوبيم تا آن را هلاك سازد.»
3) 3 رعد: 17، «خداوند از آسمان آبى فرستاد و از هر درّه و رودخانهاى به اندازه آنها سيلابى جارى شد سپس سيل بر روى خود كفى حمل كرد و از آنچه در كورهها براى بدست آوردن زينت آلات يا وسائل زندگى آتش روى آن روشن مىكنند نيز كفهائى مانند آن به وجود مىآيد، خداوند حق و باطل را چنين مثل مىزند، اما كفها به بيرون پرتاب مىشوند ولى آنچه به مردم سود مىرساند آب يا فلز خالص در زمين مىماند، خداوند اين چنين مثال مىزند.»
بنابر اين مشاهده مىكنيم كه نداى توحيد از پيدايش بشر تا حال برقرار است و نداى انبياء همچون ابراهيم و موسى و عيسى و... استمرار دارد و قرآن و آيات محكم و متقن آن همچون زمان نزول تا حال جلوه گر است و عقول بشرى را به خود جذب نموده است، امّا در كنار مكتب توحيد و دعوت انبياء عظام و قرآن مجيد صدها مكتب و شعار و نوشته آمد و جولانى داد و براى هميشه به دست نسيان سپرده شد، بهطورى كه از آنها در تاريخ علوم هم اثرى نيست و همين تفاوت كاملًا حق را از باطل جدا مىسازد.
مسئله توسّل به ذوات مقدسه ائمه و نيز در عصر غيبت به وجود حضرت مهدى عليه السلام به يكى دو واقعه منحصر نيست تا احتمال اتفاق و تصادف دهيم و نيز به يك زمان خاص و محدودى منحصر نيست كه گفته شود چرا امروز از آن خبرى نيست بلكه در طول زمان و در اماكن متعدد و فراوان در خلوت و جلوت در شهر و بيابان دست استغاثه بسوى حضرت مهدى دراز شده و آن بزرگوار با رأفت و عطوفت تمام دست آنها را گرفته و از منجلاب و خطر رهانيده و گاهى دستگيرى حضرت به قدرى مشهور شده- مثل حكايت محمد بن عيسى در بحرين و شفا يافتن اسماعيل هرقلى- كه نه فقط مردم متوجه شدند بلكه حاكمان وقت هم يقين كردند كه در پشت پرده غيبت، امام و حجت الهى هست و مىتواند بر اساس ولايتى كه خداوند به او داده كارهاى مهمى انجام دهد. آيا با چنين نشانهها و آثار واضحى مىتوان در وجود آن امام بزرگوار و حقانيت او شك و ترديد نمود؟!
وقتى موسى و هارون به سوى فرعون و اطرافيانش آمدند و آنها را بهسوى خدا دعوت كردند و موسى معجزهاى همچون عصا و يد بيضاء نشان داد آنها قبول نكردند و نسبت سحر و ساحرى به آنها دادند جناب موسى فرمود: آيا شما حقّ را با سحر فرق نمىگذاريد؟ و حال آنكه ساحران هرگز پيروز نخواهند شد و چنانچه ساحرى بخواهد خود را به عنوان رسول اللَّه معرفى كند و سپس سحر خود را بهجاى معجزه و نشانه الهى وانمود كند، قطعاً خداوند او را رسوا مىكند و هرگز به مقصد نائل نخواهد شد. فرعون از
ساحران زمان دعوت به عمل آورد و در يك ميدان مسابقه و مبارزه در مقابل موسى قرار گرفتند، موسى فرمود: هر چه مىتوانيد، انجام دهيد و چون از اعمال خود فارغ شدند جناب موسى قبل از انداختن عصا فرمود: آنچه شما آورديد سحر است و خداوند بهزودى آن را باطل مىسازد زيرا خداوند هرگز عمل مفسدان را اصلاح نمىكند.
«قالَ مُوسى ما جِئْتُمْ بِهِ السِّحْرُ إِنَّ اللَّهَ سَيُبْطِلُهُ إِنَّ اللَّهَ لا يُصْلِحُ عَمَلَ الْمُفْسِدِينَ* وَيُحِقُّ اللَّهُ الْحَقَّ بِكَلِماتِهِ وَ لَوْ كَرِهَ الْمُجْرِمُونَ» (1)
آرى باطل در قالب سحر در اين ميدان جولانى داد اما وقتى موسى عصا را انداخت و اژدهائى شد، تمام ساختهها و بافتههاى ساحران را بلعيد و ساحران وقتى اين اثر وجودى را از آن اژدها ديدند فهميدند كه كار موسى سحر نيست و لذا با تمام وجود و از صميم قلب در آن صحنه مبارزه به خداى موسى و هارون ايمان آوردند. غرض از نقل اين مطلب همان جملهاى است كه حضرت موسى فرمود: آنچه شما آورديد سحر است و باطل و خداوند بهزودى آن را نابود مىكند و هرگز خداوند متعال باطل را در صحنه مبارزه با حق پيروز نمىگرداند. نكته ديگر آنكه اثر و آثار حقيقت وقتى ظاهر شد ديگر جاى شك و ترديد و تأمل نيست بايد به آن ايمان آورد چنانكه ساحران به خداى موسى ايمان آوردند آن هم با ديدن يك معجزه و اژدها شدن عصاى ايشان. نتيجهاى كه از اين بحث قرآنى گرفته مىشود اين است كه صاحبان ايمان در اطراف و اكناف جهان استغاثه مىكنند به فردى بهعنوان (ولى اللَّه، حجة اللَّه، امام زمان، سفير الهى، باب اللَّه) وهرگز خداوند اجازه نمىدهد دست شيطانى و باطل در اينجا فعّال باشد، با توجه به اينكه اين ظهور كرامات از صدر اسلام تا حال حاضر برقرار و مستمّر است و بعبارت ديگر مىگوييم:
آيا اين همه كرامات و داد رسىها كه بعضى از آنها را مىتوان گفت كه مافوق اژدها شدن عصاى موسى بوده آن هم به طور مكرّر چنين آثارى از وجود مقدس بقية اللَّه اعظم ظهور و بروز كرده آيا مىتوان در وجود مقدس او و نيز دادرسى و عنايت ايشان نسبت به مضطرين و گرفتارها تشكيك نمود؟!
1) 1. رجوع شود به آيات 74 الى 82 سوره يونس و سوره طه.
توجه شما را به يك واقعهاى كه براى بزرگان و علماء به اثبات رسيده و حتى مردم بغداد و حله و سامرا متوجه شدند و حاكمان وقت نيز اين معجزه را از امام عصر ارواحنا فداه به وضوح دريافتند و پى به حقانيت مذهب تشيع و وجود امام عصر و مهدى موعود در پشت پرده غيبت بردند، جلب مىنمايم اين حكايت را از كتاب نجم الثاقب (1)تأليف عالم ربانى آقاى ميرزا حسين نورى نقل مىكنيم منتهى با عبارتى كه براى مردم امروز ما آشناتر باشد و الّا مطلب و اصل واقعه تغيير نخواهد كرد.
عالم فاضل على بن عيسى اربلى در كتاب خود بنام كشف الغّمه مىنويسد: گروهى از دوستان مورد اعتماد حكايتى را نقل نمودند كه در حلّه، شخصى بهنام اسماعيل هرقلى (2)بود كه در زمان ما فوت كرد و من او را نديدم اما پسرش (شمس الدين) (3)براى من حكايت كرد كه در سنين جوانى پدرم توثهاى (4)كه به مقدار يك مشت بود در ران چپش بيرون آمد و در فصل بهار مىتركيد و از آن خون و چرك بيرون مىآمد و درد و رنج آن پدرم را از هر كارى باز مىداشت به حلّه رفت و خدمت سيد بن طاوس (5)رسيد و ناراحتى خود را به ايشان گفت، سيد جراحّان حلّه را حاضر نمود ولى همه گفتند: توثه بالاى رگ اكحل قرار گرفته و چنانچه توثه را ببريم رگ اكحل بريده مىشود و زنده نخواهد ماند و خلاصه علاج آن كه فقط بريدن آن است با خطر زيادى مواجه است.
سيد به اسماعيل گفت من قصد بغداد دارم همراه من بيا شايد اطباء بغداد كه تواناترند كارى بكنند ولى متأسفانه اطباء بغداد نيز همان را گفتند كه جراحان حلّه گفته بودند.
1) 1. نجم الثاقب: ص 228.
2) 2. حلّه يكى از بلاد و شهرهاى عراق است و هرقل يكى از قراء و محلات شهر حلّه است.
3) 3. حاجى نورى در پايان حكايت مذكور از كتاب أمل الآمل نوشته شيخ حرّ عاملى نقل مىكند كه: محمد بن اسماعيل پسر اسماعيل هرقلى عالمى فاضل و از شاگردان علامه حلّى بوده است.
4) 4. ظاهراً مراد از توثه همان دمل بزرگ است.
5) 5. از اعاظم علماء شيعه است و داراى تاليفات فراوان متوفاى 664 ه.
اسماعيل دلگير شد، سيد بن طاووس به عنوان دلدارى به او گفت: نمازت با وجود اين خون صحيح است و صبر كردن در مقابل اين درد و رنج اجر و ثواب خواهد داشت.
اسماعيل گفت: حال كه چنين است من به سامرا مىروم و دست توسّل به دامن ائمه هدى مىزنم (1)سپس به سامرا مىرود بعد از زيارت امام على النقى و امام حسن عسكرى عليهما السلام، به سرداب مىرود و شب را در آنجا با استغاثه به صاحب الأمر مشغول بوده و مىگويد: صبح به طرف دجله رفتم جامه خود را شستم و غسل زيارت كردم و ابريقى كه داشتم پر از آب كردم و مجدداً متوجه حرم مطهر شدم هنوز به شهر و قلعه نرسيده بودم كه ديدم چهار سوار مىآيند فكر كردم از شرفاء اطراف سامرا مىباشند وقتى جلو آمدند ديدم دو نفر جوان كه يكى از آنها تازه موى به صورتش روئيده بود و نيز يك پير مرد بسيار پاكيزه و تميز كه نيزهاى بهدست داشت و چهارمى شمشيرى حمايل كرده و روى آن لباسى كه معروف بود به (فرجى) پوشيده است وتحت الحنك انداخته (2)و نيزهاى در دست دارد پير مرد طرف راست و آن دو جوان طرف چپ آن فرجى پوش قرار گرفتهاند فرجى پوش به من فرمود: فردا روانه مىشوى؟ گفتم: بلى، گفت: جلو بيا تا ببينم چه چيز تو را آزار مىدهد؟ با خود گفتم: من شستشو كردهام و از سوى ديگر عرب باديه نشين احتراز از نجاست ندارد و لباس من هنوزتر است لذا تمايل به جلو رفتن نداشتم اما ايشان خودش خم شد و مرا به طرف خود كشيد و دست بر آن جراحت نهاد و فشرد بهطورى كه بدرد آمد در همين حال آن پيرمرد به من گفت: افْلَحتَ يا اسماعيلُ يعنى رستگار شدى.
من گفتم: افْلَحْتُم، يعنى رستگار باشيد ولى تعجب كردم كه نام من را از كجا مىدانند مجدّداً آن پيرمرد به من فرمود: امام است امام، به سرعت جلو رفتم ران و ركابش را بوسيدم امام حركت كرد من نيز با جزع و فزع به دنبال ركاب او در حركت بودم به من فرمود: برگرد عرض كردم از شما جدا نمىشوم باز فرمود: برگرد كه مصلحت تو در
برگشتن است من نيز گفتم: از شما جدا نمىشوم، آن پيرمرد گفت: اسماعيل شرم نمىكنى، امام دو مرتبه به تو مىفرمايد برگرد و تو بر نمىگردى؟! من ايستادم، چند قدم كه از من دور شدند، حضرت روى به من كرد و فرمود: چون به بغداد رسيدى، مستنصر (1)تو را مىطلبد و به تو عطائى خواهد كرد از او قبول نكن و بهفرزندم (رضى) (2)بگو: تو را به على بن عرض معرفى كند و من به او سفارش مىكنم كه هر چه بخواهى به تو بدهد.
من در همان مكان ايستادم تا از نظر من غائب شدند، ساعتى با حال تأسف در آنجا نشستم و سپس به سمت شهر و حرم عسكريين روانه شدم چون مردم من را مضطرب و متغيّر ديدند گفتند: مشكل دارى؟ گفتم: نه، با كسى نزاع كردى؟ گفتم: نه، شما به من بگوئيد: اين سواران را كه از اينجا گذشتند ديديد؟
گفتند: ايشان از شرفا مىباشند گفتم: نه، بلكه يكى از آنها امام عصر عجل اللَّه فرجه الشريف بود پرسيدند: آن شيخ و پيرمرد و يا صاحب لباس فرجى گفتم: صاحب فرجى گفتند زخمت را به او گفتى؟ حكايت را نقل كردم، لباس من را بالا زدند و ران من را ديدند كه اثرى از زخم باقى نمانده بود مردم ازدحام كردند و پيراهن من را پاره پاره كرده خبر به (ناظر بين النهرين) (3)رسيد و آمد از نزديك بررسى كرد و رفت و واقعه را به بغداد گزارش داد من شب را در سامرا ماندم، صبح حركت كردم، چون بهبغداد رسيدم ديدم جمعيّت كثيرى در انتظار من هستند و هر كس وارد مىشود اسم او را مىپرسند و چون من را شناختند مجدداً پيراهن من را پاره پاره كردند و به عنوان تبرك بردند و بالاخره سيد بن طاووس با گروهى رسيدند و من را از دست مردم خلاص نمودند.
سيد فرمود: تو شفا يافتى؟ عرض كردم: بلى، ران من را ديد، چون زخم را قبلًا ديده بود و از آن اثرى نديد ساعتى از خود بيخود شد، چون به حال عادى برگشت فرمود: خبر
تو به وزير رسيده و از من خواسته كه نزد او برويم، رفتند، سيد فرمود: اين مرد، برادر من و از بهترين اصحاب من مىباشد، وزير گفت: قصه را برايم نقل كن چون قصه را نقل نمودم، وزير به دنبال اطباء فرستاد چون حاضر شدند، به آنها گفت: شما زخم اين مرد را ديده بوديد؟ گفتند: بلى پرسيد كه دواى آن چيست؟ همه گفتند علاج آن منحصر است در بريدن آن زخم ولى زنده ماندن او بعيد است پرسيد: اگر نميرد تا چه مدتى آن زخم خوب مىشود؟ گفتند: اقلًا دو ماه آن جراحت باقى ميماند و جاى آن هرگز موى نخواهد روئيد، باز پرسيد: شما چند روز است كه او را نديديد، گفتند: با امروز ده روز است.
وزير ران را برهنه كرد و به اطباء نشان داد ديدند با ران ديگر اصلًا تفاوتى ندارد.
يكى از اطباء كه نصرانى بود فرياد برآورد و گفت: (وَاللَّهِ هذا مِنْ عَمَلِ الْمَسيحِ) يعنى بهخدا قسم كه اين از معجزات حضرت مسيح است.
خبر به خليفه رسيد وزير من را به نزد او برد، مستنصر گفت: قصه را بيان كن، چون نقل كردم دستور داد كيسهاى كه در آن هزار دينار بود به من بدهند و گفت: اين را بگير و مصرف كن، گفتم: دانهاى از آنها را قبول نمىكنم خليفه گفت از چه كسى مىترسى؟
گفتم از آن كسى كه من را شفا بخشيده زيرا به من فرمود از ابو جعفر چيزى قبول نكنى، خليفه ناراحت شد و گريست. (1)
صاحب كتاب كشف الغمّة از پسر اسماعيل هرقلى نقل مىكند كه پدرم هر سال به سامرا مىرفت تا شايد يكبار ديگر چهره زيباى امام خود را ببيند و اين عمل چهل بار تكرار شد اما شرف زيارت دست نداد.
بعد از اين كه شيخ حرّ عاملى كه يكى از علما و محدثين بزرگ جهان تشيّع است حكايت اسماعيل هرقلى را نقل مىكند، مىنويسد مانند اين جريان در زمان ما و نيز در گذشته از آن حضرت بهطور متواتر و قطعى براى ما واصل گرديده است. (2)
اگر شيخ حرّ عاملى آن مرد بزرگ مىنويسد: اينگونه كرامات و معجزات در زمان ما و گذشته بطور متواتر نقل شده اين حقير نويسنده كتاب حكايتى را كه حاكى از لطف و عنايت بارز حضرت بقيه اللَّه اعظم است و براى همسر عالم فاضل و موثق جناب حاج آقاى متقى همدانى واقع شد (1)و حكايت با واسطه براى من نقل شد اما خوشبختانه از جناب حاج آقاى متقى وقت گرفتيم و بعد از نماز مغرب و عشا با دو دوست عزيزم جناب آقاى شاكرى و جناب آقاى قاسمى و به همراه خانوادهها به منزل ايشان رفتيم و حكايت را بهطور مستقيم و شفاهى خودشان براى ما نقل نمود.
اما چون آيت اللَّه صافى از ايشان درخواست نموده كه اصل واقعه را براى ايشان بنويسد (2)بهتر اين است كه ما نيز به عين نوشته حاج آقاى متقى بسنده كنيم عين متن آن را در اينجا نقل مىكنيم: بعد از حمد و صلوات و سلام بر اهل بيت پاك مىنويسد: مناسب ديدم توسلى را كه به حضرت بقية اللَّه فى الارضين حجة ابن الحسن العسكرى نموده و توجهى كه آن جناب فرمودند ذكر نمايم چون موضوع كتاب در اثبات وجود آن حضرت است از طريق معجزات و خرق عادات.
روز دوشنبه هجدهم ماه صفر از سال هزار و سيصد و نود و هفت امر مهمّى پيش آمد كه سخت مرا و صدها نفر ديگر را نگران نمود يعنى همسر اينجانب (محمد متقى همدانى) در اثر غم و اندوه و گريه و زارى دو سال كه از داغ دو جوان خود كه در يك لحظه در كوههاى شميران جان سپردند در اين روز مبتلا به سكته ناقص شدند. البته طبق دستور دكترها مشغول به معالجه و مداوا شديم ولى نتيجه اى به دست نيامد. تا شب جمعه بيست و دوم ماه صفر يعنى چهار روز بعداز حادثه سكته شب جمعه تقريباً ساعت يازده
رفتم در غرفه خود استراحت كنم. پس از تلاوت چند آيه از كلام اللَّه و خواندن دعائى مختصر از دعاهاى شب جمعه، از خداوند تعالى خواستم كه امام زمان حجة ابن الحسن- صلوات اللَّه عليه و على آبائه المعصومين- را مأذون فرمايد كه به داد ما برسد و جهت اينكه متوسل به آن بزرگوار شدم و از خداوند- تبارك وتعالى مستقيماً حاجت خود را نخواستم اين بود كه تقريباً از يك ماه قبل از اين حادثه دختر كوچكم فاطمه از من خواهش مىكرد كه من قصهها و داستانهاى كسانى كه مورد عنايت حضرت بقية اللَّه- روحى وارواح العالمين له الفداء- قرار گرفته و مشمول عواطف و احسان آن مولا شدهاند را براى او بخوانم من هم خواهش اين دختر ده ساله را پذيرفتم و كتاب نجم الثاقب حاجى نورى را براى او خواندم.
در ضمن من هم به اين فكر افتادم كه مانند صدها نفر ديگر چرا متوسل به حجت منتظر امام ثانى عشر عليه السلام- نشوم لذا همانطور كه در بالا تذكر دادم در حدود ساعت يازده شب به آن بزرگوار متوسل شدم و با دلى پراز اندوه و چشمى گريان به خواب رفتم، ساعت چهار بعد از نيمه شب جمعه طبق معمول بيدار شدم، ناگاه احساس كردم از اطاق پائين (1)كه مريض سكته كرده ما آنجا بود صداى همهمه مىآيد سر و صدا قدرى بيشتر شد سپس ساكت شدند. اذان صبح به قصد وضو پايين آمدم ناگهان ديدم صبيه بزرگم كه معمولًا در اين وقت در خواب بود بيدار و غرق در نشاط و سرور است تا چشمش به من افتاد گفت: آقا مژده بده؟ گفتم: چه خبر است؟ من گمان كردم خواهرم يا برادرم از همدان آمدهاند.
گفت: بشارت، مادرم را شفا دادند. گفتم: كى شفا داد؟ گفت: مادرم چهار ساعت بعداز نيمه شب با صداى بلند و شتاب و اضطراب ما را بيدار كرد چون براى مراقبت مريض دختر و برادرش حاج مهدى و خواهر زادهاش مهندس غفارى كه اين دو نفر اخيراً از تهران آمده بودند تا زن بيمار را براى معالجه به تهران ببرند ناگهان داد و فرياد زن بيمار كه مىگفت: بر خيزيد آقا را بدرقه كنيد برخيزيد آقا را بدرقه كنيد. مىبيند كه تا اينها از خواب برخيزند آقا رفته، خودش كه چهار روز بود نمىتوانست حركت كند از
1) 1. در همين اطاق جناب آقاى متقى براى ما حكايت رابعداز گذشت پنج ماه از اصل واقعه نقل مىنمود.
جاى برخواست دنبال آقا تا دم در حياط مىرود.
دخترش كه مراقب حال مادر بود در اثر سر و صداى مادر كه آقا را بدرقه كنيد بيدار شده بود دنبال مادر تا دم در حياط مىرود تا ببيند كه مادرش كجا مىرود، دم در حياط مريض به خود مىآيد ولى نمىتواند باور كند كه خودش تا اينجا آمده از دخترش زهرا مىپرسد كه زهرا من خواب مىبينم يا بيدارم؟
دخترش پاسخ مىدهد كه مادر جان تو را شفا دادند. آقا كجا بود كه مىگفتى آقا را بدرقه كنيد ما كسى را نديديم. مادر مىگويد: آقاى بزرگوارى در لباس اهل علم، سيد عالى قدرى كه نه جوان و نه پير به بالين من آمد گفت: برخيزيد خدا تو را شفا داد.
گفتم: نمىتوانم برخيزم. با لحنى تندتر فرمود: شفا يافتى برخيز. من از مهابت آن بزرگوار برخاستم، فرمود: تو شفا يافتى ديگر دوا نخور و گريه هم مكن.
چون خواست از اتاق بيرون رود من شما را بيدار كردم كه او را بدرقه كنيد. ولى ديدم شما دير جنبيديد خودم از جا برخاستم و دنبال آقا رفتم.
بحمد اللَّه تعالى پس از اين توجه و عنايت، حال مريض فوراً بهبود يافت و چشم راستش كه در اثر سكته غبار آورده بود برطرف شد. پس از چهار روز كه ميل به غذا نداشت تقاضاى غذا كرد. ليوان شيرى به او دادند و در اثر فرمان آن حضرت كه گريه مكن، غم و اندوه از دلش بر طرف شد و ضمناً خانم مذكوره از پنج سال قبل رماتيسم داشت از لطف حضرت عليه السلام شفا يافت با آنكه اطباء نتوانسته بودند معالجه كنند.
ناگفته نماند كه در ايام فاطميّه در منزل، مجلسى بعنوان شكرانه اين نعمت عظمى منعقد كرديم. موضوع را به آقاى دكتر دانشور يكى از دكترهاى معالج وى توضيح دادم.
دكتر اظهار فرمود: آن مرض سكته كه من ديدم از راه عادى قابل معالجه نبود مگر آنكه از طريق خرق عادات و اعجاز شفا يابد. الحمد للَّهرب العالمين و صلى اللَّه على محمد وآله المعصومين لا سيما امام العصر و ناموس الدهر، قطب دايره امكان سرور و سالار انس و جان، صاحب زمين و زمان، مالك رقاب جهانيان، حجة بن الحسن العسكرى- صلوات اللَّه و سلامه عليه وعلى آبائه المعصومين الى قيام يوم الدين- ابن محمد تقى متقى همدانى.
بعد از براهين و ادلّهاى كه براى اثبات وجود حجت خدا در هر عصر و زمانى از ديدگاه عقل و نقل و نيز اثبات وجود مقدس حضرت مهدى عليه السلام كه حجّت خدا در عصر حاضر مىباشد مطرح گرديد مناسب ديده شد كه در اين مقام نامهاى كه حضرت آيت اللَّه شيخ مرتضى حائرى آن فقيه و دانشمند بزرگوار و نقاّد مباحث علمى و داراى سجايا و خلقيّات والاى انسانى كه از حيث علم و عمل مورد قبول عام و خاص بود در رابطه با اثبات حجت خدا در هر عصر و زمانى به ستاد برگزارى جشنهاى ميلاد حضرت مهدى عليه السلام فرستاده كه با وجود اختصار به دليل زيبايى در اين زمينه اشاره فرمودند نقل كنيم تا علاقه مندان از آن استفاده نمايند البته جاى نقل اين نامه در گفتار اوّل و يا دوم بود كه بحث پيرامون اثبات حجت خدا بود از طريق عقل و نقل ولى اكنون كه با ادلّه اثبات وجود حجت الهى از طرق مختلفه آشنا شديد خوب است در اين نامه دقت بهعمل آيد كه راه تازهاى را در اين راستا گشوده است گرچه متن نامه براى توده مردم قابل فهم نيست امّا صلاح ديده شد كه عين نامهاى كه از آيت اللَّه شيخ مرتضى حائرى در رابطه با اثبات حجت خدا به ستاد برگزارى جشنهاى ميلاد امام عصر ارسال گرديده نقل نماييم و آن چنين است:
مقام محترم ستاد برگزارى جشنهاى ميلاد حضرت خليفة اللَّه حجة بن الحسن المهدى- صلوات اللَّه عليه وعلى جده وآبائه الطاهرين-.
پس از اهداء سلام و تحيّات اينجانب بهواسطه دنباله كسالت قلب و اعصاب از قسمت زيادى از وظائف، بركنارم و لذا از نوشتن مقاله مفصلى كه تا حد تشخيص نالايق خودم تناسبى با مقام معظم ولى اللَّه اعظم و مولاى مكرّم داشته باشد معذرت مىطلبم ولى براى اينكه تا حدّ خيلى پايينى قيام به وظيفه نوكرى نموده باشم چند كلمه راجع به اين موضوع ارجمند مىنويسم بعونه تعالى وتوفيقه.
غير از هزارها دليل كه از امناء وحى رسيده و از تورات گرفته تا امام يازدهم بيان فرموده و همه بشارت بهوجود مبارك او دادهاند. و غير از عدّه زيادى كه پيش از غيبت و در غيبت صغرى و غيبت كبرى خدمتش رسيدهاند كه تنها در كتاب نجم الثاقب صد
حكايت راجع به آنها كه در غيبت كبرى خدمت رسيدهاند ذكر مىكند. و غير از آن كسانىكه خود اينجانب مىدانم كه خدمتش رسيده و بعضى از آنها در اين زمان هستند كه نام آنها برده نمىشود.
يك دليل قرآنى ذكر مىشود كه خصوص اين دليل را نديدهام كسى به اين بيان ذكر كرده باشد و آن آيه 30 تا 33 سوره بقره است كه اول آن جمله شريفه «وَإِذْ قالَ رَبُّكَ لِلْمَلائِكَةِ إِنِّي جاعِلٌ فِي اْلأَرْضِ خَلِيفَةً» مىباشد كه خلاصه آن اين است كه خداوند بهفرشتگان فرمود كه من قرار دهنده جانشينى در روى زمين هستم فرشتگان گفتند: آيا آفرينشى در روى زمين مىكنى كه در آن فساد و خونريزى مىكنند؟ چون مىدانستند كه خلقت خليفه تنها نخواهد بود، و مقصود اين است كه شايد آگاه شوند كه خداوند متعال چه حكمتى در مقابل اين فساد دارد حق متعال اسماء را (ظاهراً خصوصيات و حقائق موجودات) را به آدم تعليم فرمود وملائكه نمىدانستند و به آدم فرمود: آنان را از اين حقائق آگاه نمايد.
پس از آن، ملائكه دانستند راز آفرينش بشر و خليفة اللَّه را و اينكه فسادى كه از لوازم خلقت بشرى است در مقابل خلقت (خليفة اللَّه) چيزى نيست، و بيان دلالت از چهار راه است.
1- مىگويند و ظاهر كلام نيز چنين است كه جمله اسميّة دلالت بر دوام دارد يعنى جملة «إِنِّي جاعِلٌ فِي اْلأَرْضِ خَلِيفَةً» من در روى زمين خليفه و جانشينى قرار دهنده هستم، اين جمله تمام اعصار و ازمنه را خواهد گرفت.
2- بودن علّت قرار دادن خليفهاى كه تدارك فساد جامعه بشرى باشد به وجود جانشين خدا در روى زمين كه عالم به حقائق موجودات است در همه اعصار، زيرا فساد جامعه بشرى در اعصار توسعه آن زيادتر و خيلى بيشتر است.
3- با قطع نظر از تدارك فساد بشرى قابليّت درك حقائق موجودات و تعليم آن به فرشتگان دائم و هميشگى است، پس بايد اين لطف دائم باشد چون فائده آن دائم و هميشگى است.
4- از آيه شريفه معلوم مىشود كه ممكن است يكى از موجودات بشرى بهقدرى
بلند پايه باشد كه عارف به حقائق موجودات بوده به حدّى كه فرشتگان از او بايد تعلّم نمايند. بنابر اين بايد هميشه موجود باشد چون با وجود قابليت قطع فيض از واجب الوجود كه آماده فيض است قبيح است و مسلّماً افاضه مىفرمايد. (1)
1/ ج 1/ 1402 مرتضى حائرى
ظهور و بروز كرامات از ناحيه مقدسه، دليل روشن ديگرى است بر وجود حضرت مهدى عليه السلام اين كرامات به وفور در زمانهاى مختلف و اماكن و بلاد متعدد مشاهده شده، هر صاحب خردى حكم مىكند كه در پشت پرده، شخصى كه از ولايت الهيه برخوردار است وجود دارد و به دو مطلب قرآنى اشاره شد 1- باطل دوام ندارد 2- باطل نمىتواند با حق مقابله كند تا چه رسد از طريق باطل كسى بخواهد خود را رسول و سفير الهى معرفى كند.
پس استغاثه به عنوان حجت خدا و ولّى خدا و جواب گرفتن و مشاهده الطاف آن بزرگوار نمىتوان گفت: دست باطل در كار است و اين بروز و ظهور كرامات از طرف غير حجت خدا است.
و سپس به نمونه از اينگونه الطاف بىشمار كه از ناحيه مقدسه بقية اللَّه اعظم صادر گرديد اشاره شد يعنى لطفى كه از جانب ولى اللَّه اعظم حضرت مهدى ارواحنا فداه به اسماعيل هرقلى شد و نيز به نمونه در عصر حاضر اشاره شد كه مربوط مىشود به توجه عنايات حضرت به خانم متقى و در خاتمه، نامهاى كه از حضرت استاد آيت اللَّه شيخ مرتضى حائرى قدس سره به ستاد برگزارى جشنهاى ميلاد حضرت مهدى عليه السلام فرستاده و از آيه «إِنِّي جاعِلٌ فِي اْلأَرْضِ خَلِيفَةً» استدلال نموده براى لزوم حجت خدا در هر عصر از اعصار نقل شد.
1) 1. گرچه همانگونه كه قبلًا اشاره كرديم بعضى عبارتها و جملات نامه احتياج به توضيح داشت. و از فهم همگان مقدارى دور است ولى بهتر اين بود كه امانت در نقل را رعايت كنيم تا صاحب نظران و انديشمندان بهتر بتوانند از اين نامه بهرهبردارى كنند.
1- چطور از ظهور كرامات مىتوان بهوجود صاحب الزمان و حجت خدا پىبرد؟
2- از آيه 17 سوره رعد چه برداشت مىشود؟
3- از آيات 74 تا 82 سوره يونس چه برداشت مىشود؟
4- اسماعيل هرقلى در حلّه به چه كسى مراجعه نمود؟
5- اطباء درباره بيمارى اسماعيل چه گفتند؟
6- امام عليه السلام به اسماعيل چه فرمود؟
7- شفا يافتن اسماعيل در عصر كدام خليفه از خلفاى عباسى بود؟
8- محدث بزرگ شيخ حرّ عاملى بعد از نقل حكايت اسماعيل هرقلى چه مىگويد؟
9- همسر آقاى متقى به چه مرضى مبتلا شد؟
10- امام زمان به خانم متقى چه فرمود؟
11- آقاى متقى بهعنوان تشكر از عنايت امام زمان چه كرد؟
12- دكتر دانشور در اين باره چه گفت؟
13- خلاصه گفتار را بيان نمائيد.
گفتار پنجم: استغاثه و توسل به خاندان عصمت و طهارات و حضرت مهدى اروحنا فداه
استغاثه و توسل به ذوات مقدسه
در بحث ظهور و بروز كرامات امام عصر سؤالى مطرح مىشود و آن اينكه اگر خداوند به بعضى از بندگان برگزيده و ممتاز خود قدرت فوق العادهاى مرحمت كند و او بتواند دردها را درمان كند و استغاثهها را جواب. بدهد آيا با مسئله توحيد منافات دارد؟ (1)
خداوند متعال جهان را بر اساس اسباب و مسببات قرار داده است. اگر كسى گرسنه شد بايد به سراغ غذا برود و اگر تشنه شد بايد به آب پناه ببرد و اگر بيمار شد بهسوى دارو و درمان برود و...
و اين خداوند متعال است كه اين خواص را درون گياهان و ريشه درختان قرار داده يعنى در روغن زيتون و عسل و سيب و انجير و گل گاو زبان و سبزيجات و ميوهجات و... خاصيت درمانى قرار داده است و همچنين در زهر و سمّ مار خواصى را به وديعه
1) 1. گرچه يك دليل واضح و روشن آن همان وقوع كرامات و جواب گوئىهائى است كه از ناحيه اين ذوات مقدسه در پى استغاثهها و توسلات مردم در زمانهاى مختلف و اماكن متفاوت محقق شده و چنانچه جنبه الهى و دينى نداشت هرگز اين شفا بخشىها و درمان دردها و داد رسىها واقع نمىشد كه جهت آن در مباحث گذشته معلوم گرديد.
گذارده كه مىتواند بعضى از دردهاى صعب العلاج بشرى را درمان كند. (1)
اينك سؤال اين است كه اگر كسى دنبال اين اسباب برود، آيا مورد سرزنش عقلا قرار مىگيرد؟ و آيا مىتوان گفت كه بر خلاف دستورات شرع مقدس حركت كرده است؟ و آيا مىتوان به او نسبت شرك داد و بگوييم اين عمل با توحيد منافات دارد؟
قطعاً جواب اين سؤالها، منفى است.
پيروان مكتب اهل بيت و شيعه اثنا عشريه مدعّى هستند كه بر اساس ادلّه فراوان خداوند متعال به نفوس قدسيه همانند انبياء عظام و ائمه اطهار عليهم السلام قدرتى داده كه ديگران فاقد آن مىباشند. (2)
و سپس بندگان را به آنها ارجاع داده وبا اين بزرگان عالم خلقت مرتبط ساخته است.
قرآن با صراحت تمام براى بعضى از انبياء و بلكه انسانهاى ممتاز اين قدرت فوقالعاده را بيان نموده و آنها را داراى نيروى تصرف در جهان خلقت معرفى مىنمايد، در اين رابطه به دو نمونه اشاره مىشود.
1- در رابطه با حضرت مسيح عليه السلام آمده است؟ «أَنِّي قَدْ جِئْتُكُمْ بِآيَةٍ مِنْ رَبِّكُمْ أَنِّي أَخْلُقُ لَكُمْ مِنَ الطِّينِ كَهَيْئَةِ الطَّيْرِ فَأَنْفُخُ فِيهِ فَيَكُونُ طَيْراً بِإِذْنِ اللَّهِ وَ أُبْرِئُ اْلأَكْمَهَ وَ اْلأَبْرَصَ وَ أُحْيِ الْمَوْتى بِإِذْنِ اللَّهِ وَ أُنَبِّئُكُمْ بِما تَأْكُلُونَ وَ ما تَدَّخِرُونَ فِي بُيُوتِكُمْ إِنَّ فِي ذلِكَ لَآيَةً لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ». (3)
«من نشانهاى از طرف پروردگار شما، برايتان آوردهام، من از گِل چيزى به شكل پرنده مىسازم سپس در آن مىدمم و به فرمان خدا پرندهاى مىگردد، و با اذن خدا كور مادر زاد و مبتلايان به برص يعنى پيسى را بهبودى مىبخشم و
مردگان را به اذن خدا زنده مىكنم و از آنچه مىخوريد و در خانههاى خود ذخيره مىكنيد، به شما خبر مىدهم، مسلّماً در اينها، نشانهاى براى شما است اگر ايمان داشته باشيد.»
حضرت عيسى مىفرمايد من گِل را به صورت كبوتر و پرنده مىسازم و من در آن مىدمم من كور مادر زاد و بيمار مبتلا به برص را شفا مىدهم و من مرده را زنده مىكنم و بالاخره من از غيب به شما خبر مىدهم منتهى اين قدرت را خداوند در وجود من قرار داده و براى به كارگيرى آن نيز با اذن و رضايت او بكار گرفته مىشود. پس معلوم مىشود خداوند به ايشان اين قدرت و توان را داده و اگر بندگان مبتلاى خود را به اين انسانهاى ممتاز ارجاع بدهد مانعى ندارد؟
آيا مىتوان گفت: بهرهگيرى از خواص گل گاوزبان براى درمان مانعى ندارد اما پناه بردن به حضرت عيسى براى بهرهگيرى از قدرت نفسانى و الهى او شرك محسوب مىشود!!
2- در سوره مباركه نمل حكايت خبر آوردن هدهد را براى سليمان بازگو مىكند، و سليمان را از مملكتى بهنام سبا و پادشاه آن بهنام بلقيس و از اوضاع و احوال حكومت و مملكت مطلع مىسازد. سليمان به اطرافيان خود مىگويد: كدام يك از شما تخت او را براى من حاضر مىكنيد قبل از اينكه آنها تسليموار پيش من آيند؟ فردى كه از طائفه جنّيان بود و قرآن از آن به (عفريت) نام برده گفت: من آن را مىآورم قبل از اينكه از جاى خود برخيزى اما انسانى كه به تعبير قرآن به او علم و دانشى داد شده بود به حضرت سليمان گفت: پيش از آنكه چشم بر هم بزنى آنرا نزد تو خواهم آورد. (1)
در روايات آمده آن شخص عاصف بن برخيا بود و نكته قابل توجه اين است كه فردى عادى از چنين قدرتى برخوردار است و مىتواند در جهان خلقت دخل و تصرّف كند و به چشم برهم زدنى تخت بلقيس را از فرسخها فاصله حاضر كند و حضرت سليمان هم از قدرت و توان او استفاده مىنمايد و مىفرمايد: «يا أَيُّهَا الْمَلَؤُا أَيُّكُمْ يَأْتِينِي
1) 1. نمل: 40، «قَالَ الَّذِي عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْكِتَابِ أَنَا آتِيكَ بِهِ قَبْلَ أَنْ يَرْتَدَّ إِلَيْكَ طَرْفُكَ».
بِعَرْشِها» «اى بزرگان كدام يك از شما تخت او را براى من مىآوريد» معلوم مىشود كه صاحبان چنين قدرتى در بين حاضرين متعدّد بودهاند. (1)
آيا خداوند متعال اين قدرت فوق العاده را به بعضى از بندگان خود داده كه هيچ استفاده از آن نشود؟ يقيناً اينطور نيست حضرت سليمان از آنها خواست كه اين كار را براى او انجام دهند و واژه توسل چيزى غير از اين نيست كه از بزرگى و صاحب نفسى و صاحب قدرتى بخواهيم كه ما را كمك نمايد. با توجه به اينكه اين افراد بزرگ تمام قدرت و توانائى آنها از جانب خدا است ما كه به آنها مراجعه مىكنيم معتقديم كه آنها هر چه دارند از خدا است و خودشان نيز اعتراف مىكنند كه ما هر چه داريم از جانب خداوند است و لذا اين قدرت خدادادى را در مسير غير رضاى خداوند بهكار نمىگيرند.
بنابراين استمداد و كمكخواهى از اين افراد هيچگونه تضادى با مسأله توحيد ندارد.
اگر نگاهى به روايات كتاب اصول كافى باب الحجة در رابطه با علم و توانائىهاى ائمه عليهم السلام داشته باشيم و مضامين زيارتها مخصوصاً زيارت جامعه كبيره را در نظر بگيريم مىتوان تصوير و يا شبحى از وفور علم و قدرت و توانائى آنها در ذهن ايجاد كنيم.
در اين گفتار كوتاه فقط به دو نكته در اين خصوص اشاره مىشود:
محدث بزرگ شيخ كلينى در اصول كافى (باب الحجة) رواياتى نقل نموده كه اسم اعظم الهى داراى 73 جزء است و 72 جزء آن در اختيار ائمه اطهار عليهم السلام است.
و حال آنكه عاصف بن برخيا كه توانست تخت بلقيس را با يك چشم برهم زدن مقابل سليمان حاضر كند از يك جزء اسم اعظم برخوردار بود، تفاوت ره از كجاست تا بهكجا!!
1) 1. درخواست حضرت سليمان از آن گروه براى احضار تخت بلقيس دليل نمىشود كه خود حضرت توانائى چنين كارى را نداشته زيرا محتمل است كه مىخواسته اين كار از طريق پرورش يافتههاى او و اطرافيان او انجام بگيرد.
دوم: مقايسه بين آيه: «قُلْ كَفى بِاللَّهِ شَهِيداً بَيْنِي وَ بَيْنَكُمْ وَ مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْكِتابِ». (1)
با آيه: «قالَ الَّذِي عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْكِتابِ». (2)
مفسرين شيعه مىگويند مراد از «مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْكِتابِ» حضرت على بن ابىطالب عليه السلام است و روايات هم در اين رابطه متعدد وارد شده مخصوصاً علامه طباطبائى در الميزان (3)با دليل محكم و قاطعى ثابت مىكند كه مراد از «من عنده علم الكتاب» كسى غير از على عليه السلام نمىتواند باشد.
و روايتى را از أبى سعيد خدرى نقل مىكند (4)و مىگويد: به رسول خدا صلى الله عليه و آله عرض كردم: مراد از آيه «قالَ الَّذِي عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْكِتابِ» كيست؟ فرمود: وصى برادرم، سليمان بن داود. عرض كردم يا رسول اللَّه مراد از آيه «قُلْ كَفى بِاللَّهِ شَهِيداً بَيْنِي وَ بَيْنَكُمْ وَ مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْكِتابِ» كيست؟ فرمود: برادرم على بن ابيطالب عليه السلام.
اين روايت و نظير آن بيان مىكند كه در صدر اسلام نيز مقايسه بين اين دو آيه در بعضى از اذهان مطرح بوده است. آرى در آيه اول (علم) نكره است و به مختصر علم از كتاب نيز اطلاق مىشود، اما در آيه دوم با اضافه شدن علم به (الكتاب) كه الف و لام دارد و مفيد عموم است مراد تمامى علم كتاب خواهد بود.
براى روشن شدن مطلب به يك مثال توجه كنيد اگر گفته شود: آبى از دريا، مىتوان آنرا به قطرهاى از آب دريا اطلاق كرد اما اگر گفته شود آب دريا فقط در جائى بهكار مىرود كه تمامى آب دريا را اراده كرده باشيم.
آرى پيش عاصف علمى از كتاب بود اما على بن ابىطالب عليه السلام از تمام علم كتاب
1) 1. رعد: 43.
2) 2. نمل: 40.
3) 3. مفسرين عامه سعى كردهاند كه «من عنده علم الكتاب» را منطبق كنند با چند نفر از علماء اهل كتابمانند تميم دارى و جارود مخصوصاً روى عبداللَّه بن سلام پافشارى مىكنند كه علامه طباطبائى مىفرمايد: سوره رعد به اتفاق فريقين مكّى است و هرگز در مكه از علماء اهل كتاب ايمان نياوردهاند...
4) 4. الميزان: ج 11، ص 427.
برخوردار مىباشد.
شاعر مىگويد:
ميان ماه من تا ماه گردون تفاوت از زمين تا آسمان است
و شايد همين مطلب باعث شده كه از رسول خدا صلى الله عليه و آله سؤال مىشود مراد از «مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْكِتابِ» كيست و مراد از «مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْكِتابِ» كيست، بنابر اين بايد اعتراف كرد:
اگر مقدارى از علم كتاب كه در نزد عاصف بود و توانست آن قدرت نمائى را بكند و خواسته سليمان را جامه عمل بپوشاند مولاى متقيان على بن ابيطالب عليه السلام چه قدرتى خواهد داشت؟!
و به حمد اللَّه مظاهر اين قدرت نمائى ها به وفور از ائمه اطهار مشاهده شده و با كمترين توجه خود مهمترين مشكلات را حل نمودند كه صدها نمونه آن در كتب مسطور است. (1)
به ذره گر نظر لطف بو تراب كند به آسمان رود و كار آفتاب كند
متأسفانه گروهى از مسلمانان كه در اين قرون اخير پيدا شده و معروف شدهاند به فرقه وهابيت (2)مسئله توسّل را شرك دانسته و به پيروان قرآن جاهلانه و يا مغرضانه مشرك اطلاق مىكنند گرچه خوشبختانه قاطبه اهل سنت با آنان هم فكر و همراه نيستند.
ولذا لازم است براى رفع اتهام از پيروان اهل بيت و آگاهى بخشيدن به وهابىها اگر
1) 1. حكايت نجات ابو الحسين كاتب از دست فرمانرواى ظالم و شفا يافتن شيخ حرّ عاملى در سن ده سالگى از جمله اين حكايت است كه در منتهى الآمال شرح آن آمده است.
2) 2. بررسى پيدايش فرقه وهابيت در عربستان و بهائيت در ايران و بعضى ديگر از ممالك اسلامى آن همهمزمان، گوياى آن است كه اين دو فرقه دو حزب بودهاند كه با دست اجانب پيدا شدند. براى اثبات اين مطلب به كتاب آئين وهابيت تاليف استاد عاليقدر آيت اللَّه سبحانى مد ظله العالى و ديگر كتبى كه در اين زمينه نوشته شده مراجعه نمائيد.
زمينه تنبّه در آنها وجود داشته باشد و يا لا اقل اتمام حجت بيشتر براى آنان، به نكاتى اشاره كنيم.
قرآن در آيات فراوانى به مسؤوليتهايى كه به ملائكه واگذار شده است اشاره مىكند:
1- قبض ارواح 2- سؤال در قبر 3- با نفح صور اول همگان را مىميرانند 4- با نفخ صور دوم تمامى را زنده مىكنند 5- وضع ميزان در قيامت 6- سوق انسانها به جهنم و بهشت 7- نزول وحى و دفع شياطين از مداخله در آن 8- تأييد و تقويت مؤمنين در جنگ 9- استغفار براى تطهير صاحبان ايمان 10- نشر و انتشار ابرها.
و در سوره نازعات آمده «فَالْمُدَبِّراتِ أَمْراً» كه تدبير امور و حوادث عالم به دست اينها است.
در اين مورد تفاوتى ندارد بگوئيم: مراد مطلق ملائكه است- كه در تفسير الميزان اين قول را نسبت داده به اكثر مفسرين و بعضى ادعاى اتفاق كردهاند- يا بگوئيم: مراد ملائكه چهارگانه هستند كه هر يك تدبير بخشى از جهان هستى را در اختيار دارند.
علّامه طباطبائى بحثى را مطرح مىكند تحت عنوان (انَّ الْمَلائكةَ وَسائِطَ في التَّدبيرِ) كه مىفرمايد: ملائكه و فرشتگان هم در ابتداء خلقت اشياء و نيز حوادث كنونى دنيا و هم در عالم آخرت و حتى در مسائل نزول وحى و تشريع و... كار ساز بودهاند و خداوند تدبير اين امور را به آنها واگذار كرده است. (1)
و سپس مىفرمايد: وساطت ملائكه و سببيّت آنها براى تحقق يافتن حوادث امور مهّم در جهان خلقت منافات با توحيد ندارد زيرا سببيّت آنها در طول سببيّت پروردگار است (نه در عرض آن).
جاى بسى تعجب است كه اگر خداوند متعال اين قدرت و امكانات را در اختيار
1) 1. جزء 30 الميزان: ص 283.
يك انسان الهى همچون انبيا و اوليا قرار دهد، يعنى آن انسانى كه معلم و مسجود ملائكه قرار گرفت بايد گروهى فرياد برآورند كه اينگونه اعتقاد و فكر و انديشه شرك است!! و با توحيد منافات دارد؟
قرآن گاهى بهطور دستور و امر و گاهى به نحو نقل حكايت از انبيا كه مناديان توحيد بودند مردم را براى رفتن بهسوى اللَّه و پيمودن راه كمال و آمرزش گناهان و بهبود يافتن بيماران به خانه انبياء و بزرگان و مقرّبان درگاه ربوبى، ارجاع مىدهد و مسئله توسّل را مطرح مىنمايد.
در يك جا بهطور عام صاحبان ايمان و تقوى را براى رفتن بهسوى خدا به تمسّك و توسّل يافتن به وسيله دستور مىدهد و مىفرمايد: «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَابْتَغُوا إِلَيْهِ الْوَسِيلَةَ» «اى كسانىكه ايمان آوردهايد از خدا بپرهيزيد، و وسيلهاى براى تقرب به او بجوئيد.»
وسيله چيزى است كه باعث تقرّب جستن انسان به مطلوب و خواستهاش مىباشد و لذا ايمان و جهاد و نماز و صوم و زكات و...، مىتوانند وسيله براى تقرب الى اللَّه قرار گيرند. (1)
و نيز مىتواند وسيله استمداد نمودن از مقام والاى اولياى الهى باشد. در بعضى روايات وارد شده: إنَّ رَسُولَ اللَّهِ آخَذَ بِحُجْزَةِ رَبِّهِ وَنَحْنُ آخِذُونَ بِحُجْزَتِهِ وَأنتُم آخذونَ بِحُجْزَتِنا (2)
(رسول خدا صلى الله عليه و آله به وجود پروردگار تمسّك مىكند و ما ائمه به وجود پيامبر و شما به وجود ما تمسّك مىنمائيد) و نيز آمده: در تفسير آيه «وَابْتَغُوا اليهِ الْوَسِيلَه»:
تَقَرّبُوا اليهِ بِالإمامِ، بهوسيله امام بهخدا نزديك شويد. (3)
موضوع توسل و روايات در اين رابطه در منابع روائى شيعه به قدرى روشن است كه نياز به نقل احاديث نيست مهم بررسى اين موضوع از ديدگاه اهل سنت و روايات آنان است.
در تفسير نمونه (1)از كتاب وفاء الوفاء تاليف دانشمند معروف سنى (سمهودى) نقل شده كه مدد گرفتن و شفاعت خواستن از پيامبر صلى الله عليه و آله و از مقام ايشان، هم پيش از خلقت او جايز است و هم بعد از تولّد و هم بعد از رحلتش. و سپس به توسل نمودن آدم ابوالبشر به پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله اشاره مىكند. و نيز از نسائى و ترمذى دو دانشمند معروف اهل سنت بهعنوان شاهد براى جواز توسل نقل كرده، نابينائى از پيامبر درخواست دعا براى شفاء بيمارىاش كرد حضرت فرمود اين گونه بگو: اللّهُمَ إنّي اسْئَلُكَ وَاتَوَّجَهُ اليكَ بِنَبِيّكَ مُحَمَّدٍ نَبي الرَّحْمَةِ يا مُحَمَّدُ انّي تَوجَّهتُ بِكَ الَى اللَّهِ رَبّي في حاجَتي لِتَقْضِيَ لِي مضمون اين دعا اين است كه يا رسول اللَّه ما به تو روى آوردهايم براى رفتن بهسوى خدا در رابطه با قضاء حاجاتمان.
و نيز سمهودى اضافه مىكند كه شخصى در زمان خلافت عثمان يعنى بعد از رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله آمد كنار قبر پيامبر و با همان جملات قبل (اللّهُمَ إنّي اسْئَلُكَ وَاتَوَجَّهُ إليْكَ بِنَبِيِّكَ...) به حضرت توسل يافت و مشكل او حلّ شد. نويسنده مذكور 26 حديث در اين رابطه نقل مىكند.
كه در بعضى از آنها از امام شافعى پيشواى معروف اهل تسنن نقل مىكند كه به اهل بيت پيامبر عليهم السلام توسل مىجسته و چنين مىگفته:
آلُ النَّبِيّ ذَريعَتي وهُمْ الَيهِ وَسيلَتي أرْجُوبِهِم أعطى غَداً بِيَدِ الْيَمين صَحيفَتي (2)
و نيز از تفسير روح المعانى تاليف آلوسى كه يكى از مفسرين معروف و مشهور اهل سنت است نقل شده كه ايشان بعد از بحث طولانى در موضوع توسّل و تجزيه و تحليل آن مىنويسد: من هيچ مانعى در توسل به پيشگاه خداوند به مقام پيامبر صلى الله عليه و آله نمىبينم چه در حال حيات حضرت و چه بعد از رحلت ايشان، سپس اضافه مىكند:
توسّل جستن به مقام غير پيامبر نيز مانعى ندارد به شرط اينكه او حقيقتاً در پيشگاه خدا مقامى داشته باشد. (1)
در كتاب شبهاى پيشاور (2)از حافظ ابو نعيم و ثعلبى و ديگران از اهل سنت نقل مىكند كه مراد از (وسيله) در آيه شريفه، عترت و اهل بيت رسول خدا صلى الله عليه و آله مىباشد.
و سپس از ابن ابىالحديد نقل مىكند: كه فاطمه زهرا عليها السلام در قضيه غصب فدك در حضور مهاجر و انصار (در مقام معرفى خودشان و نيز اشاره به تفسير و تأويل آيه شريفه) فرمود: احْمَدُ اللَّهَ الَّذي لِعَظَمَتِهِ وَنُورِهِ يَبْتَغي مَنْ في السَّمواتِ وَالأرضِ اليهِ الْوَسيلَة، وَنَحْنُ وَسِيلَتُهُ فِي خَلْقِهِ (حمد مىكنم خدائى را كه آن قدر بزرگ و عظيم است و نور وجودش شدت دارد كه تمامى موجودات آسمانى و أرضى بايد براى رفتن بهسوى او وسيله و واسطه براى خود فراهم آورند و ما عترت پيامبر، آن وسيلهها هستيم).
نظير اين جمله نيز در الميزان از ابن شهر آشوب نقل شده كه على بن ابيطالب عليه السلام در توضيح و تفسير آيه «وَابْتَغُوا إِلَيْهِ الْوَسِيلَةَ» فرمود: أَنَا وَسيلَتُه (آن وسيله كه مردم بايد بهواسطه آن بهسوى خدا حركت كنند من مىباشم).
قرآن بعضى از گناهكاران را ارجاع مىدهد به در خانه انبياء و مقرّبان الهى با اينكه در توبه باز است و هرگز قرآن گنه كار را مأيوس نمىكند (3)مع ذلك آنان را به در خانه
مقرّبان درگاه الهى ارجاع مىدهد و مىفرمايد: «وَ لَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جاؤُكَ فَاسْتَغْفَرُوا اللَّهَ وَ اسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللَّهَ تَوَّاباً رَحِيماً» (1)
(اگر اين مخالفان هنگامى كه به خود ستم مىكردند به نزد تو مىآمدند و از خدا طلب آمرزش مى كردند و پيامبر هم براى آنها استغفار مىكرد خدا را توبه پذير و مهربان مىيافتند).
نظير اين آيه در اواخر زيارت جامعه كبيره آمده كه خطاب به ائمه اطهار عليهم السلام مىگوئيم: يا وَلِىَّ اللَّهِ أنَّ بَيني وَبَيْنَ اللَّهِ عَزَّ وَجَلَّ ذُنوَباً لا يَأْتي عَلَيْها الّا رِضاكُم، (اى ولىّ خدا من گناهانى كردهام كه مشمول رحمت ولطف الهى قرار نمىگيرم مگر اينكه شما خانواده از من خوشنود شويد.)
فرزندان يعقوب بعد از آگاهى يافتن از برادرشان يوسف و با پيدا شدن ايشان تمامى گناهان آنها ظاهر گرديد با شرمسارى فراوان به نزد پدر آمدند و عرض كردند: «قالُوا يا أَبانَا اسْتَغْفِرْ لَنا ذُنُوبَنا إِنَّا كُنَّا خاطِئِينَ» (2)
اى پدر از خدا آمرزش گناهان ما را بخواه كه ما خطا كار بوديم.
حضرت يعقوب نفرمود: خودتان مستقيماً از خدا طلب مغفرت نمائيد اگر اين عمل بوى شرك مىداد يقيناً حضرت يعقوب كه منادى توحيد و دشمن سر سخت شرك است مىفرمود خودتان از خدا بخواهيد چرا از من مىخواهيد و مىگوئيد: يَا أَبَانَا؟ اما آن حضرت در جواب فرمود: «سَوْفَ أَسْتَغْفِرُ لَكُمْ رَبِّي» (3)
«بهزودى براى شما طلب مغفرت خواهم كرد.»
اينگونه آيات كاملًا دلالت دارد بر اينكه قرآن توسل و استغاثه به كسانى را كه در نزد پرودگار مقامى دارند تجويز نموده و بلكه بر آن تحريص و ترغيب مىنمايد.
قرآن از قول حضرت يوسف نقل مىكند: «اذْهَبُوا بِقَمِيصِى هَذَا فَأَلْقُوهُ عَلَى وَجْهِ أَبِي يَأْتِ بَصِيراً» (1)
پيراهن من را ببريد و بر صورت پدرم بگذاريد تا بينا شود وقتى پيراهن را آوردند بر صورت پدر گذاشتند بلا فاصله بينا شد. (2)
اين آيه و واقعه دلالت مىكند كه متعلقات بزرگان و مقرّبان درگاه الهى از قبيل لباس و قلم و... كار ساز است تا آن جائى كه همين اشيا مىتواند چشم نابينائى را بينا كند.
اگر بگويند پيراهن يوسف در زمان حيات او چنين عملى را انجام داده ولى پس از مرگ او چنين استغاثه و توسلى جايز نيست بايد گفت آيا توجه به غير خدا در زمان حيات بزرگان عالم جايز است و شرك نيست اما در زمان فوت آنان شرك محسوب مىشود؟!
بعضى از بزرگان اهلسنت گفتند توسل به نام پيامبر و اهل بيت طاهرين او عليهم السلام آن هم هزاران سال قبل از ولادت ايشان براى آدم كار سازى كرد و موجب قبول توبه او گرديد، «فَاعْتَبِروا يا اولِى الأْبصارِ».
روزى ابوحنيفه امام و پيشواى حنفىها در خدمت امام صادق عليه السلام بود و غذا مىخورد، امام صادق عليه السلام بعداز خوردن غذا دست خود را بلند كرد و گفت: الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمين خداوندا اين نعمت از جانب تو و پيامبر تو بوده ابوحنيفه گفت: آيا براى خدا، شريك قرار مىدهى؟ حضرت فرمود: واى بر تو، خداوند متعال در كتاب خود فرموده: «وَ ما نَقَمُوا إِلَّا أَنْ أَغْناهُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ مِنْ فَضْلِهِ» (3)
و در جاى ديگر فرموده: «وَ لَوْ أَنَّهُمْ رَضُوا ما آتاهُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ قالُوا حَسْبُنَا اللَّهُ سَيُؤْتِينَا اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ وَرَسُولُهُ» (4)
1) 1 يوسف: 93.
2) 2 «فَلَمَّا أَنْ جَاءَ الْبَشِيرُ أَلْقَاهُ عَلَى وَجْهِهِ فَارْتَدَّ بَصِيراً».
3) 3 توبه: 74، «آنان از پيامبر خلافى نديدهاند و هيچ لطمهاى از اسلام نخورده بودند بلكه بر عكس در پرتوحكومت اسلام از نعمتهاى مادى و معنوى برخوردار شدند و به تعبير آيه شريفه از فضل خداوند و فضل رسول خدا بهرهمند بودند. در اين آيه، فضل و تفضلات رسول خدا در كنار فضل الهى قرار گرفته.»
4) 4 توبه: 59، ترجمه آيه: «اگر به آنچه خدا و پيامبرش به آنان داده راضى باشند و بگويند خداوند براى ما كافىاست و بزودى خدا و رسولش از فضل خود به ما مىبخشد براى آنها بهتر است.» ملاحظه مىكنيد در اين آيه نيز فضل رسول خدا در كنار فضل الهى آمده و نيز عطا و بخشش رسول خدا در كنار عطا و بخشش الهى قرار گرفته باز تكرار مىكنيم كه قبول داريم پيامبر اكرم هر چه دارد از جانب خدا است و آنچه مىكند به عنايت الهى است. اما آنانكه مىگويند: در كنار فضل الهى ديگر سخن از ديگران نشود و در مقابل لطف خدا ديگر سخن از الطاف ديگران بهميان نيايد كه شرك مىشود كه ابو حنيفه چنين اشكالى را به امام صادق عليه السلام مىكند اين دو آيه كاملًا اين طرز تفكر را ردّ نموده و فضل رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم را در كنار فضل الهى مطرح نموده است.
ابو حنيفه عرض كرد به خدا سوگند گويا اين دو آيه را در قرآن نخواندهام و اكنون از شما شنيدم! امام صادق عليه السلام فرمود: چرا هم خواندهاى و هم شنيدهاى منتهى خداوند درباره تو و امثال تو فرموده: «أَمْ عَلى قُلُوبٍ أَقْفالُها». و نيز فرموده: «كَلَّا بَلْ رانَ عَلى قُلُوبِهِمْ ما كانُوا يَكْسِبُونَ» (1).
گرچه دانستيم كه در مشكلات و سختىها و نيز آمرزش گناهان از بزرگان و مقرّبان درگاه الهى مىتوان استغاثه كرد و از آنها مدد گرفت اما بايد بدانيم كه مهمترين توسّل ما به ائمه عليهم السلام پيروى كردن از آنان و راه و روش آنها را دنبال كردن است كه گاهى در كلمات ائمه مشاهده مىشود كه از اين افراد تعريف و تمجيد فراوان به عمل آمده و حتى در غيبت كبرى نعمت عظماى تشرف به خدمت ولى اللَّه اعظم براى اين انسانهاى مطيع و پيرو ائمه دست داده كه يك نمونه بسيار بارز و روشن آن تشرف حاج على بغدادى به خدمت حضرت بقية اللَّه اعظم امام زمان عليه السلام مىباشد.
امام هشتم عليه السلام از رسول خدا صلى الله عليه و آله نقل مىكند كه پيامبر صلى الله عليه و آله فرمودند: امامان از نسل حسين عليه السلام هستند مَنْ اطاعَهُم فَقَد اطاعَ اللَّهَ وَمَنْ عَصاهُمْ فَقَد عَصَى اللَّهَ هُمُ الْعُروَةُ الْوُثقى وَهُمُ الْوَسيلةُ الَى اللَّهِ تَعالى هر كسى از اينها پيروى كند از خدا پيروى نموده و كسانى كه با اينها مخالفت نمايند با خدا مخالفت كردهاند و اينها آن دستگيره محكم و وسيله
1) 1 مطففين: 14 ترجمه آيه: «چنين نيست كه آنها مىپندارند بلكه اعمالشان همچون زنگار، بر دلهايشان نشسته است.»؛ بحار الأنوار: ج 10، ص 216.
مستحكم مىباشند براى راهيابى وتقرّب جستن بسوى خداوند. (1)
اين روايت دلالت مىكند بر اينكه توسل يافتن حقيقى به ائمه اطهار عليهم السلام همان پيروى كردن از اوامر و نواهى آنها است و اگر ائمه عليهم السلام، وسيله ما براى رفتن بهسوى خدا مىباشند مراد همان پيروى از دستورات آنان مىباشد.
به مناسبت بحث ظهور كرامات از ناحيه مقدسه و نيز معمول بودن توسل يافتن به امام زمان عجل اللَّه فرجه الشريف در بين اهل ايمان خوب است كه بحث توسل از جهت قرآن و روايات و عقل ريشه يابى شود.
در ابتدا گفتيم كه اگر خداوند، قدرت و امكاناتى را در تحت اختيار افرادى قرار دهد و سپس مردم را براى رفع گرفتارى به آنها ارجاع دهد منافاتى با توحيد ندارد كما اينكه در گياهان، خواصّى را قرار داده و بيماران را به آن ارجاع مىدهد.
و سپس براى اثبات اين مطلب از ديدگاه قرآن و روايات، به دو آيه اشاره شد:
1- عيسى بن مريم عليهما السلام مىگويد: من به اذن الهى بيمارى پيسى و كورى را شفا مىدهم و مردگان را زنده مىكنم.
2- واقعه آوردن تخت بلقيس بهوسيله عاصف، آن هم به يك چشم بههم زدن.
و در روايات نيز به دو نكته اشاره شد:
اول: روايات مىگويد: اسم اعظم الهى 73 جزء دارد و 72 جزء آن نزد ائمه عليهم السلام است و حال آنكه در نزد عاصف يك جزء از آن بود كه توانست آنگونه قدرت نمايى كند.
دوم: مقايسهاى بين آيه: «قالَ الَّذِي عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْكِتابِ» با آيه: «مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْكِتابِ» و اشاره شد به روايتى كه ابو سعيد خدرى از رسول خدا نقل مىنمايد.
فرقه وهابيت كه در قرون اخير پيدا شده با مسئله توسل مخالفند، آنها مىگويند
1) 1. تفسير نور الثقلين: ج 1، ص 126.
خداوند متعال قدرت و نيروئى به مخلوقات خود نداده است. امّا آيات فراوانى داريم كه بيانگر قدرت ملائكه است تا جائى كه تدبير در جهان خلقت مىنمايند.
به عقيده وهابيان، استغاثه از ديگران در قرآن و اسلام نيامده است. در جواب بايد گفت: اولًا قرآن دستور مىدهد كه براى رفتن بهسوى خدا وسيله بجوئيد. و از برخى بزرگان اهل سنت مانند ابو نعيم و ثعلبى نقل شده كه مراد از (وسيله) در آيه شريفه عترت رسول خدا صلى الله عليه و آله است. و نيز در آيه 64 نساء آمده كه برخى از گنه كاران تا استغفار نكنند و پيامبر نيز براى آنها استغفار نكند خداوند آنها را نمىآمرزد و همچنين فرزندان يعقوب از پدر تقاضاى دعا و استغفار نمودند و گفتند: يا أبانا اسْتَغْفِرْ لَنا... اگر توسل منافات با توحيد داشت قطعاً يعقوب كه از مناديان توحيد است اين نحوه توسل را محكوم مىنمود. علماى اهل سنت نظير سمهودى در وفاء الوفاء و نسائى و ترمذى و آلوسى و ابن أبىالحديد به توسل كردن تصريح مىكنند و آن را منافى توحيد نمىدانند. در قرآن با صراحت آمده كه پيراهن يوسف باعث بينائى پدر يعنى يعقوب گرديد. در خاتمه به دو نكته اشاره شد، اول: حديثى بسيار ارزنده كه امام صادق عليه السلام در جواب به ابو حنيفه بيان نموده. دوم: توسل به ائمه عليهما السلام منحصر به استغاثه جستن به آنها نمىشود بلكه بهترين توسل اقتداء نمودن به افعال و كردار ائمه عليهما السلام و به كارگيرى فرامين و دستورات آنان است.
1- اگر خداوند متعال خاصيتى را در گياهى قرار داد و بيمار براى استفاده از آن خاصيت به آن گياه روى آورد، مشرك است؟
2- خداوند به عيسى بن مريم عليهما السلام چه قدرتى داده بود؟
3- سليمان از حاضرين در مجلس چه درخواستى كرد؟
4- عاصف در جواب سليمان عليه السلام چه گفت؟
5- اسم أعظم داراى چند جزء است و چه مقدار از آنها در نزد ائمه اطهار عليهم السلام است؟
6- تفاوت بين «الَّذِي عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْكِتابِ» با «مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْكِتابِ» چيست؟
7- ابو سعيد خدرى از رسول خدا چه پرسيد؟
8- وهابيت در چه مملكتى و بر چه مبنايى شكل گرفت؟
9- مقدارى از قدرت و نيروهاى فرشتگان را بشماريد.
10- بعضى از بزرگان اهل سنت را كه مسئله توسل را تجويز نمودند نام ببريد.
11- حضرت زهرا عليها السلام در رابطه با وسيله بودن عترت پيامبر صلى الله عليه و آله چه فرموده؟
12- مفاد آيه 64 سوره نساء چيست؟
13- فرزندان يعقوب از پدر چه تقاضائى نمودند؟
14- چشمان يعقوب چگونه بينا شد؟
15- ابو حنيفه چه اشكالى به امام صادق عليه السلام نمود و حضرت چه جوابى داد؟
16- بهترين توسلات به ائمه عليهم السلام كدام است؟
17- خلاصه بحث را بيان نمائيد؟
گفتار ششم: پيرامون غيبت امام زمان
غيبت حضرت مهدى عليه السلام
مسئله غيبت حضرت مهدى عليه السلام يكى از مباحث مهم مهدويّت است. بحث غيبت حضرت مهدى عليه السلام از زمان پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله تا دويست و پنجاه سال عصر ائمه عليهم السلام در كلام يكايك اين معصومين مطرح بوده... زرارة مىگويد: از امام صادق عليه السلام شنيدم كه مىفرمود: إنَّ للقائم غيبةٌ قَبَل أن يَقَومَ... (1)
براى حضرت قائم غيبتى خواهد بود. و حتى به نحوه غيبت كه ابتدا كوتاه و سپس دراز مدت خواهد بود اشاره شده است.
امام صادق عليه السلام مىفرمايد: لِلْقائِمِ غَيْبَتانِ احَدهُما قَصيرةٌ وَالاخْرى طَويلَةٌ... (2)
و تا آنجا مسئله غيبت مورد توجه خاص و عام بوده كه گروهى از راويان و اصحاب ائمه عليهما السلام كه معمولًا احاديث را جمعآورى مىكردند هرگاه روايات مربوط به حضرت مهدى عليه السلام را در رسالهاى نقل مىكردند، نام آن رساله را (كتاب الغيبة) مىگذاردند كه به برخى از آنها ذيلًا اشاره مىشود:
1- كتاب غيبت، تأليف ابوالحسن طاطارى از اصحاب امام كاظم عليه السلام.
2- كتاب غيبت، تأليف ابوالفضل ناشرى معاصر با امام جواد عليه السلام.
3- كتاب غيبت، تأليف حسن بن على بن ابىحمزه بطائنى همزمان با امام رضا عليه السلام.
4- كتاب غيبت، تأليف ابراهيم بن صالح انماطى.
5- كتاب غيبت، تأليف على بن حسن فضّال از اصحاب امام هادى و عسكرى عليهما السلام.
6- كتاب غيبت، تأليف اعرج كوفى. (1)
بزرگانى كه بعد از ولادت حضرت و بعد از غيبت صغرى پيرامون حضرت كتاب نوشتهاند نام كتاب خود را (كتاب الغيبة) گذاردهاند كه به چند نمونه اشاره مىشود:
1- كتاب غيبت، تاليف فضل بن شاذان نيشابورى كه بهگفته محدث نورى بعد از ولادت حضرت تاليف شده و بهگفته صاحب كتاب الذريعة تأليف كتاب مقارن با وفات امام عسكرى عليه السلام و آغاز غيبت صغرى بوده است.
2- كتاب غيبت شيخ مفيد متوفاى 413.
3- كتاب غيبت سيد مرتضى متوفاى 436.
4- كتاب غيبت شيخ طوسى متوفاى 460.
شيخ بزرگ صاحب كتاب الذريعة نام 42 كتاب را مىبرد كه دانشمندان شيعه پيرامون غيبت حضرت مهدى عليه السلام كتاب نوشتهاند و نام كتاب خود را (غيبت) نهادهاند.
علامه مجلسى نيز از دانشمندان متأخّر كه جلد سيزده بحار را بهوجود اقدس امام زمان عليه السلام اختصاص داده به (غيبت بحار) معروف شده است. (2)
شخص امام عصر عليه السلام به بحث غيبت عنايت خاصى دارد زيرا شيخ صدوق قدس سره كه يكى از اركان محدثين شيعه و از بزرگان جهان تشيع و فقاهت است در مقدمه كتاب كمالالدين و تمام النعمه (3)مىنويسد: مدتى در نيشابور توقف داشتم، حال آنكه زن و فرزند و برادران همه در شهر رى بودند و شبى در فكر رفته بودم كه چرا اينگونه اتفاق
افتاده (ظاهراً اين جدائى باعث غم و غصه ايشان شده بود و برايش مشكل ايجاد كرده بود) و با همين فكر بخواب رفتم و در عالم رؤيا ديدم كه در مسجدالحرام هستم و مشغول طواف كردن در اطراف بيت بودم و بعد از شوط هفتم استلام حجر نمودم و دعاى آن را خواندم: امانَتي ادَّيْتُها وَمِيثاقي تَعَاهَدْتُهُ لِتَشْهَدَ لي بِالْمُوافاةِ، «اين امانت و پيمان من است با تو، تا در موقعش به آن شهادت دهى»، آنگاه مولايم صاحب الزمان را ديدم كه بر در خانه كعبه ايستاده بود و من با حالى پريشان به نزد ايشان رفتم. حضرت به چهره من نگاه كرد و فرمود: چرا در باب غيبت كتابى تاليف نمىكنى تا اندوهت زائل گردد؟ عرض كردم: يابن رسول اللَّه رسالههائى تاليف نمودهام (اشاره به اينكه در خلال مباحث و تأليفات در اين موضوع نيز بحث كردهام)، حضرت فرمود: كتابى مستقل پيرامون غيبت بنويس و غيبتى كه براى بعضى از انبيا رخ داده در آن كتاب متذكر شو، شيخ صدوق مىنويسد وقتى بيدار شدم تا طلوع فجر به دعا و گريه پرداختم و چون صبح دميد به تأليف اين كتاب مشغول شدم.
سئوال اول: آيا غيبت حضرت منافات با تبيين احكام و تشريح مسائل اسلامى ندارد؟ با اينكه يكى از وظائف امام و حجّت الهى، تبيين احكام است.
بايد گفت: گرچه حضور حضرت و دسترسى به حجت خدا، بركات فراوانى دارد كه يكى از آنها اخذ احكام از سرچشمه زلال ولايت و امامت است ولى غيبت حضرت هيچ اختلالى در آشنائى مردم با حلال و حرام و آگاهى از مسائل مختلف اسلام ايجاد نمىكند زيرا اصول اساسى اسلام و احكام سياسى و اجتماعى و اقتصادى و فرهنگى و نيز ساير ابعاد آن در طول رسالت پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و نيز در عصر امامان معصوم عليهم السلام (تا سال 260 هجرى) كه در جامعه حضور داشتند با تمام مشكلاتى كه از ناحيه خلفاء جور و دشمنان متوجه آنان بود) تبيين گرديد و به مرحله تدوين رسيد.
بهطورى كه امروزه صاحب نظران و محققان اسلامى بهوسيله اين منبع عظيم علوم و آثارى كه از اين ذوات مقدسه بهدست ما رسيده قادرند در تمامى ابعاد اسلامى جوابگو بوده باشند و حتى در مسائل مستحدثه يعنى مسائلى كه با پيشرفت علم و صنعت براى افراد جامعه مطرح مىشود با الهام گرفتن از اصولى كه از ائمه رسيده، حكم الهى و يا لا اقل وظيفه مكلّفين را بيان نمايند و بالاتر اينكه اگر زمينه يك حكومت واحد جهانى براى فقيه جامع الشرائط فراهم آيد به بركت همين آيات و روايات و علوم واصله از ائمه اطهار قدرت و توانائى اداره آنرا خواهد داشت. (1)
پس غيبت امام عصر عليه السلام منافاتى با تبيين احكام و آگاهى مكلّفين بهوظائف خود ندارد.
سئوال دوم: براى غيبت حضرت مهدى چه دليل و فلسفه را مىتوان مطرح كرد؟
پاسخ: آنچه مسلم است غيبت بر اساس حكمت الهى صورت گرفته و ما به همه اسرار آن واقف نيستيم عبد اللَّه بن فضل هاشمى ميگويد شنيدم كه امام صادق عليه السلام مىفرمايد: براى صاحب اين امر (يعنى حضرت قائم) غيبتى خواهد بود كه گروهى به شك مىافتند. به امام صادق عرض كردم غيبت ايشان براى چيست؟ حضرت فرمود:
مأذون نيستيم كه جهت آنرا بيان كنيم.
عرض كردم: در غيبت امام چه حكمتى است؟ حضرت فرمود: حكمت غيبت نمودن حجج الهيه در زمانهاى قبل مىباشد و همانگونه كه حكمت كارهاى خضر معلوم نشد مگر موقع جدا شدن موسى از خضر. سپس امام صادق عليه السلام فرمود: اى پسر فضل، مسئله غيبت يكى از اسرار الهى است.
1) 1. اصولًا از روايات وكلمات ائمه هدى عليهم السلام از قبيل روايت عمر بن حنظله و ديگر روايات مشخص مىشود كه ائمه عليه السلام در رابطه بيان احكام در مقام اين بودهاند كه اصول و كليات آنرا بگويند و استخراج و استنباط فروعات را به صاحب نظران موكول نمايند تو گوئى كه زمان غيبت امام را با طول مدت كاملًا در نظر داشتهاند.
وچون خدا را حكيم مىدانيم بايد اعتراف كنيم كه غيبت نيز داراى حكمتى است (1)گرچه به حسب اين روايت راز و رمز واقعى و علت واقعى غيبت امام عليه السلام، بعد از ظهور حضرت كشف خواهد شد.
البته با توجه به يك مطلب تاريخى شايد بتوان مقدارى به سرّ غيبت پىبرده و احتمالًا كلام امام صادق عليه السلام را كه فرمود: حكمت غيبت بعداز ظهور حضرت معلوم مىگردد. ناظر به آن دانست، و آن اين است كه: حكومت اسلامى توسط پيامبر عزيز اسلام صلى الله عليه و آله و امير مؤمنان على عليه السلام پياده شد تا جلوههاى آنرا بشر ببيند و از غير آن بيزار گردد و در زير لواى اين حكومت عدل، ابعاد مختلف مسائل اسلامى اعم از مسائل اقتصادى و سياسى و اجتماعى و فرهنگى، در جامعه تحقق يابد.
اما از سوى مردم براى اينگونه حكومت آمادگى وجود نداشت. اگر مردم آماده پذيرش آن بودند امام غائب نمىشد و به اجراى قانون الهى مىپرداخت و حكومت عدل اسلامى سراسر جهان را فرا مىگرفت و بعيد نيست بعضى از رواياتى كه قيام و ظهور قائم آل محمد صلى الله عليه و آله را نزديك معرفى مىكند (2)و يا امر به انتظار نموده و در تمام اعصار مردم را بهحال آماده باش در مىآورد براى اين است كه اگر مردم احياناً حالت پذيرش پيدا كردند بلا فاصله حضرت ظهور خواهد كرد.
خواجه نصير الدين طوسى در كشف المراد مىنويسد (3)سبب غائب شدن امام از انظار، خود مردم مىباشند و علامه حلّى اعلى اللَّه مقامه در مقام شرح و توضيح اين عبارت مىنويسد:
لطف بودن وجود امام وابسته به سه امر است: 1- خداوند چنين امامى را خلق نمايد
1) 1. بحار الأنوار: ج 52، ص 91.
2) 2. مثل روايتى كه منتخب الأثر از منتخب كنز العمال نقل مىكند كه به عوف بن مالك گفته مىشود: امت بههفتاد و سه فرقه منشعب مىگردد و يك فرقه اهل نجات است و فتنهها دنبال يكديگر پيدا مىشوند تا مردى از اهل بيت من كه به او مهدى گفته مىشود خروج كند و اگر او را درك كردى از او متابعت كن تا اهل نجات بوده باشى.
3) 3. كشف المراد: ص 226 «باب اثبات امامت از طريق لطف.»
كه از حيث علم وقدرت بتواند رهبرى انسانها را بدست بگيرد. 2- شخص امام، تمامى مشكلات و سختىهاى اين امامت را متحمّل گردد. 3- رعيّت او را كمك كنند و نسبت به اوامر و نواهى او تسليم بوده باشند، اگر رعيت آمادگى پذيرفتن چنين امامى را نداشتند غيبت يك مسئله طبيعى است و قرآن با صراحت به اين حقيقت اشاره نموده و مىفرمايد:
«إِنَّ اللَّهَ لا يُغَيِّرُ ما بِقَوْمٍ حَتَّى يُغَيِّرُوا ما بِأَنْفُسِهِمْ» (1)
متأسفانه اين رمز تا هنگام ظهور پنهان است و در آن وقت مردم جهان در مىيابند كه علت غيبت در وجود خودشان نهفته بوده و از آن غافل بودند و چنانچه در اعصار و زمانهاى قبل، خود را آماده مىساختند امام بر آنها ظاهر مىشد امّا در صدد اصلاح و آمادگى خود بر نيامدند و به رژيمهاى گوناگون و مسلكهاى فاسد دل بستند و گمان كردند كه آنها مىتوانند دردى را دوا كنند. روايتى از امام كاظم عليه السلام نقل شده (2)كه حضرت در تفسير و توضيح آيه شريفه «أَنْ تَقُولَ نَفْسٌ يا حَسْرَتى عَلى ما فَرَّطْتُ فِي جَنْبِ اللَّهِ» (3)
مىفرمايد: جنب اللَّه امير المؤمنين على عليه السلام و نيز اوصياء بعد از او هستند تا مىرسد به آخرين آنها كه حضرت مهدى عليه السلام مىباشد و زمان ظهور، مردم انگشت ندامت به دندان مىگزند و مىگويند:
واى بر ما كه چه كوتاهى كرديم نسبت به امامان خود و نيز كوتاهى و سهل انگارى كرديم در فراهم آوردن زمينه براى حكومت عدل آنان.
البته معناى اينكه مىگوئيم مردم موجب غيبت امام عصر عليه السلام شدهاند آن نيست كه افرادى نيستند كه حضرت را يارى نمايند و مطيع و منقاد ايشان نباشند بلكه مراد حدّ نصابى است كه براى ظهور آن حضرت لازم است زيرا بسيارى از شايستگان هميشه آماده ظهور بوده و هستند اما جامعه بشريّت اين آمادگى را در حدّ نصاب دارا نيست با توجه بهاينكه انقلاب حضرت مهدى عليه السلام يك انقلاب منطقهاى و جزئى نيست بلكه حضرت مىخواهد جوامع بشرى را از شرقى و غربى همه و همه را اصلاح نمايد و اگر در چنين شرائطى حضرت ظهور كند قطعاً حكومت وانقلاب عظيم و جهانى ايشان محقق
نخواهد شد و لذا غيبت ادامه پيدا مىكند و غيبت صغرى به غيبت كبرى منتهى مىگردد و خداوند بهوسيله غيبت، امام زمان را از قتل حفظ مىنمايد تا زمينه ظهور حضرت فراهم آيد و آمادگى در جامعه حاصل گردد.
سئوال سوم: چه نفعى بر وجود حجت مستور و غايب از انظار مترتّب است؟
معمولًا كسانى اين سئوال را طرح مىكنند كه شئون امام را در مرجعيت دينى و زعامت اجتماعى منحصر مىكنند و حال آنكه اين موضوع يكى از شئونات امامت و ولايت است و طبق مدارك اسلامى (1)وجود امام و حجت خدا حالت قلب را دارد نسبت به اعضاى بدن (2)كه با تعطيل شدن قلب، تمامى اعضاء از كار مىافتند و نيز ارتباط موجودات عالم با وجود حجت خدا همانند ارتباط كرات منظومه شمسى است نسبت به خورشيد. (3)
امام سجاد عليه السلام مىفرمود: ما پيشوايان مسلمين و حجت بر اهل عالم و سادات مؤمنين و رهبر نيكان و صاحب اختيار مسلمين هستيم ما باعث امان براى اهل زمين هستيم بهواسطه ماست، آسمان بر زمين فرود نمىآيد اگر ما روى زمين نبوديم اهلش را فرو مىبرد و سپس فرمود: از روزى كه خدا آدم را آفريد تا حال هيچگاه زمين از حجت خالى نشده منتهى گاهى حجت ظاهر بوده و گاهى مستور تا قيامت نيز از حجت خالى نخواهد شد.
1) 1. همانگونه كه قبلًا نيز اشاره شد نبايد فراموش كنيم كه بحث پيرامون حضرت مهدى عليه السلام يك بحث اسلامىاست و لذا در مقام استدلال در موضوعات مربوط به مسئله مهدويت مىتوان از وحى و روايات كه مورد قبول تمامى مسلمانان است استفاده نمود.
2) 2. در گفتار اوّل گذشت كه هشام براى عمرو بن عبيد عالم بصرى از همين طريق وارد شد و لزوم وجود حجّترا ثابت نمود.
3) 3. روايات متعددى داريم كه دلالت مىكند بر اينكه استفاده مردم از وجود امام عليه السلام در زمان غيبت همانند بهره بردن مردم است از خورشيد در هنگامى كه ابر جلوى آنرا گرفته است.
سليمان كه راوى خبر است مىگويد به امام سجاد عليه السلام عرض كردم مردم چگونه از وجود امام غايب منتفع مىگردند؟ فرمود: همانگونه كه از خورشيد در موقعى كه زير ابر است بهره مىبرند (1)در علوم طبيعى و فلكى ثابت شده كه خورشيد مركز منظومه شمسى است و جاذبه آن حافظ زمين و ساير كرات منظومه از سقوط مىباشد و حرارت آن سبب حيات و زندگى حيوانات و نباتات و انسانها است و نورش روشنى بخش زمين مىباشد واين فوايد مهم خورشيد بر وجود آن مترتب مىگردد خواه در پشت ابر باشد يا ظاهر.
رشد و نمو موجودات زنده، تغذيه وتوليد آنها، حسّ و حركت و جنبش، آبيارى زمينهاى مرده، غرّش امواج دريا، وزش حيات بخش بادها، ريزش زندگى آفرين باران و برف، صداى زمزمه آبشارها، نغمه هاى مرغان، زيبائى خيره كننده گلها، گردش خون در عروق انسانها، و طپش قلبها، عبور برق آساى انديشه از لابلاى پردههاى مغز و هزاران فعل و انفعالات در جهان طبيعت تماماً وابسته است به وجود خورشيد و شعاع آن، خواه خورشيد ظاهر باشد و خواه پشت ابرها پنهان. بله گاهى مشاهده مىشود كه قسمتى از آثار نياز به تابش مستقيم خورشيد دارد اما اينگونه آثار در مقابل آثار وجود خورشيد و شعاع آن خواه ظاهر باشد يا پشت ابر بسيار ناچيز است.
اساس خلقت وابسته به اين ذوات مقدسه است. شاهد بر اين مطلب كلام رسول خدا است كه خطاب به على عليه السلام مىفرمايد: يا عَلّىُ لَوْ لا نَحْنُ ما خَلَقَ اللَّهُ آدَمَ وَلا حَواءَ وَلا الجَنَّة وَلا النّارَ وَلا السماءَ ولا الأرضَ. (2)
امام صادق عليه السلام همين مطلب را در قالب شعر بيان نموده و ائمه عليهم السلام را اينگونه معرفى مىنمايد:
في الأصلِ كنَّا نُجُوماً يُستَضاءُ بِنا وَفي البَرِّيةِ نَحْنُ الْيومِ بُرهانُ
نَحْنُ البُحُورُ الَّتى فيها لِغائِصها دُرُّ ثَميْنٌ وَياقُوتٌ وَمَرجانُ
مَساكِنُ الْخلدِ والفِرْدُوسِ نَملِكُها وَنَحْنُ لِلخُلدِ وَالْفِردُوسِ خُزاّنُ
مَن شَّدَعنَّا فَبرهُوتُ مَكانَتُه وَمَن أتانا فَجَنَّاتُ وَرِضوانٌ
از رهگذر خاك سر كوى شما بود هر نافه كه بر دست نسيم سحر افتاد
على عليه السلام در نهج البلاغه مىفرمايد: يَنْحَدِرُ عَنّي السَّيْلُ وَلا يَرْقى الَّى الطَّيرُ چشمههاى زلال و آب حيات بخش از قله رفيع وجود من سرا زير مىشود و بشريت سيراب مىگردد.
سيل بركات هستى از منبع فيّاض به قلّه رفيع اين ذوات مقدسه ريخته مىشود و سپس از آنجا به ساير ممكنات واصل مىگردد و اين مطلب در دعاى عديله اينگونه تعبير شده: بِيُمْنِهِ رُزِقَ الْوَرى وَبِوُجُودِهِ ثَبَتَتِ الأْرضُ وَالسَّماءُ، آرى خداوند بزرگ چنين مقامى را به اين بزرگان عطا كرده و آنان را واسطه فيض رسانى خود قرار داده با اينكه مىتوانست خود شخصاً فيوضات را به مخلوقات برساند «وَ آتاكُمْ ما لَمْ يُؤْتِ أَحَداً مِنَ الْعالَمِينَ» و اين مطلب هيچگونه با توحيد منافات و تضادى ندارد.
علامه طباطبائى قدس سره در ذيل آيه «وَ إِذِ ابْتَلى إِبْراهِيمَ رَبُّهُ بِكَلِماتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قالَ إِنِّي جاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِماماً» (1)
بحثى دارد تحت اين عنوان كه ابراهيم بعد از نبوت و رسالت (كه شأن آن هدايت ظاهرى مردم است تا انسانها را ارائه طريق بنمايد) به مقام امامت، منصوب مىگردد كه شأن امامت چيزى است ما فوق ارائه طريق و هدايت ظاهرى. و سپس اضافه مىكند كه در قرآن هر جا متعرض معنى و حقيت امامت شده آن را بهعنوان هادى و هدايتگر تفسير نموده مانند آيه: «وَ وَهَبْنا لَهُ إِسْحاقَ وَ يَعْقُوبَ نافِلَةً وَ كُلًّا
1) 1. الميزان جلد اوّل، ص 275 ذيل آيه 124 بقره و نيز در ذيل آيه 73 سوره أنبياء به همين مطلب اشارهنموده است.
جَعَلْنا صالِحِينَ* وَ جَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنا» (1)
و نيز آيه: «وَ جَعَلْنا مِنْهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنا لَمَّا صَبَرُوا وَ كانُوا بِآياتِنا يُوقِنُونَ» (2)
و در اين آيات هدايت را مقيّد نموده به (أمر) و أمر الهى در آيه: «إِنَّما أَمْرُهُ إِذا أَرادَ شَيْئاً أَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ» (3)
و نيز آيه: «وَ ما أَمْرُنا إِلَّا واحِدَةٌ كَلَمْحٍ بِالْبَصَرِ» (4)
بيان شده كه عالم امر عالم تجرّد است و وقايع و حوادث در آن عالم دفعى است و تدريج و تدرّج كه از لوازم عالم خلق است در آنجا نيست.
با اين مقدمات معلوم مىگردد كه مقام امامت گذشته از ارشاد و هدايت ظاهرى، يك نوع هدايت و جذبه معنوى است كه با نورانيت و بصيرتى كه خداوند متعال به او عطا نموده در دلهاى آماده و شايسته تأثير و تصرّف مىنمايد و اين صاحبدلان را بهسوى كمال، و اصل مىنمايد و به اصطلاح، آنها را هدايت بهمعناى ايصال الى المطلوب مىكند.
علامه طباطبائى قدس سره در كتاب شيعه در اسلام خود (5)در رابطه فوايد وجود امام در حال غيبت مىفرمايد:
كسانىكه اعتراض مىكنند كه شيعه وجود امام را براى بيان احكام دين و حقايق آيين و راهنمائى مردم لازم مىدانند و غيبت امام ناقض اين غرض است زيرا امامى كه بهواسطه غيبتش مردم هيچگونه دسترسى به وى ندارند فايدهاى بر وجودش مترتّب نيست ... به حقيقت معناى امامت پىنبردهاند.
زيرا در بحث امامت روشن شد كه وظيفه امام تنها بيان صورى معارف و راهنمائى ظاهرى مردم نيست و امام چنانكه وظيفه راهنمائى صورى مردم را به عهده دارد همچنان ولايت و رهبرى باطنى اعمال را به عهده دارد و اوست كه حيات معنوى مردم را تنظيم
مىكند و حقايق اعمال را بهسوى خدا سوق مىدهد، بديهى است كه غيبت و حضور جسمانى امام در اين باب تاثيرى ندارد و امام از راه باطن به نفوس و ارواح مردم اشراف و اتصال دارد اگر چه از چشم جسمانى ايشان مستور است و وجودش پيوسته لازم است اگر چه موقع حضور و اصلاح جهانيش تا كنون نرسيده است.
مىدانيم خورشيد يك سلسله اشعه مرئى دارد كه از تركيب آنها با هم هفت رنگ معروف پيدا مىشود و يك سلسله اشعه نامرئى كه بهنام (اشعه فوق بنفش) و اشعه (مادون قرمز) ناميده مىشود. همچنين يك رهبر بزرگ آسمانى خواه پيامبر باشد يا امام، علاوه بر تربيت تشريعى كه از طريق گفتار و رفتار تعليم و تربيت عادى صورت مىگيرد، يك نوع تربيت روحانى و از راه نفوذ معنوى در دلها و فكرها دارد كه مىتوان آن را تربيت تكوينى نام گذارد در آنجا الفاظ و كلمات و گفتار و كردار نقشى ندارد بلكه تنها جاذبه و كشش درونى كار مىكند.
در حالات بسيارى از پيشوايان بزرگ الهى مىخوانيم كه گاهى بعضى افراد منحرف و گناهكار با برخورد و ارتباطى اندك با آن ذوات مقدسه، بهكلّى تغيير مسير مىدادند و از گمراهى و ضلالت به سوى نور و صراط مستقيم هدايت مىشدند.
اين دگرگونىهاى تند و سريع و همه جانبه، اين انقلابهاى جهش آسا و فراگير آنهم با يك نگاه يا ارتباطى اندك (البته براى آنها كه در عين آلودگى، يك نوع آمادگى نيز دارند) نتيجه جذبه ناخود آگاه است كه گاهى از آن به نفوذ شخصيّت تعبير مىشود.
اشخاصى با يك برخورد و ملاقات با افرادى كه داراى روح بزرگ و عالى بودند چنان بىاختيار و ناخود آگاه تحت تأثير آن قرار مىگيرند كه كاملًا متحول مىشوند.
اين تأثير گذارى قابل توجيه نيست مگر اينكه بپذيريم كه اين تأثير گذارى نتيجه شعاع اسرار آميزى است كه از درون ذات انسانهاى بزرگ برمىخيزد.
برخورد (اسعد بن زراره) با پيامبر صلى الله عليه و آله در كنار خانه كعبه و تغيير جهت مسير و طرز تفكّر او و با توجه بهاينكه دشمنان سر سخت پيامبر صلى الله عليه و آله نام آن حضرت را ساحر
مىگذاردند و مردم را بهخاطر آن از نزديك شدن به او باز مىداشتند، مع ذلك اين افراد جذب به حضرت مىشدند و شيفته ايشان مىگرديدند اينها همه حاكى از نفوذ شخصيت پيامبر صلى الله عليه و آله در افراد مختلف است.
همچنين آنچه درباره تأثير كلام امام حسين عليه السلام روى فكر (زهير) در مسير كربلا نقل شده و يا كشش عجيب و فوق العاده كه (حر بن يزيد رياحى) در خود احساس مىكرد و با تمام شجاعتش مىلرزيد و سرانجام او را به صف شهداى كربلا وارد ساخت و يا داستان جوانى كه در همسايگى (ابو بصير) زندگى مىكرد و با پول فراوانى كه از خدمتگذارى به دستگاه بنى اميه بهدست آورده بود و به عيش و نوش مشغول بود، ولى با يك پيام امام صادق عليه السلام بكلى دگرگون شد و مسير خود را عوض كرد و نيز توفيق عجيبى كه براى عالم جليل القدر سيد شبّر در تأليفات رخ مىدهد و مىگويد: تماماً به بركت توجه امام كاظم عليه السلام است كه در عالم رؤيا قلمى بهمن داد و فرمود: أكتب، (بنويس) از آن وقت اين بركت در قلم و تاليفات من پيدا شد (1)و عنايت و توجهّى كه امام صادق به (مفضل بن عمرو) كرد و تمامى اسرار موجوداتى كه در جلسات متعدّد براى او بيان كرده بود در لحظه در سينه و ذهنش حاضر گرديد، همه و همه نشانهاى از همين تأثير ناخودآگاه است كه مىتوان آنرا شعبهاى از ولايت تكوينى پيامبر و امام دانست.
استاد بزرگوار ما فقيه عاليقدر حضرت آقاى شيخ مرتضى حائرى قدس سره وقتى توجه امام صادق عليه السلام را به مفضل بن عمرو بيان نمود فرمودند: لحظهاى از اينگونه توجهات ائمه را نمىتوان با شصت سال دويدن مقايسه كرد.
به ذرهگر نظر لطف بو تراب كند به آسمان رود و كار آفتاب كند
ما قطبهاى مغناطيس زمين را با چشم خود نمىبينيم ولى اثر آنها را روى عقربههاى قطب نما، در درياها و صحراها و آسمانها كه راهنماى بشريت است و
1) 1 سيد شبر يكى از علماء بزرگ شيعه است و در بغداد زندگى مىكرده و 52 سال يا 54 سال بيشتر عمرنكرده غير از زعامت دينى و فصل خصومات و جواب به سؤالات و تدريس و نيز كارهاى شخصى خود به قدرى كتاب تاليف نموده كه به ايشان مجلسى ثانى لقب داده شده.
ميليونها مسافر را به مقصد ميرساند كاملًا مشاهده مىكنيم. اگر اين قطبهاى مغناطيسى اينگونه بتواند هزاران عقربه قطبنما را هدايت كند؛ آيا جاى تعجب است اگر گفته شود (آنهم بر اساس آيات قرآن و دليل و برهان) حضرت مهدى عليه السلام در پشت پرده غيبت با امواج معنوى و جاذبه وجودى خويش، افكار و جانهاى زيادى را كه در دور يا نزديك قرار دارند هدايت مىكند؟!
گرچه دو فايدهاى كه براى وجود امام غائب مطرح شد بسيار مهم و ارزنده بود با اين وجود حضرت شخصاً و گاهى بهوسيله أعوان و انصار مخصوص خود در امور اجتماعى و داد رسى از بيچارگان و رفع مشكلات از آحاد جامعه و احياناً رفع مشكلات كه براى جامعه مسلمين و يا شيعيان پيش مىآيد، اقدام مىنمايد.
اصولًا معنى و مفهوم غايب بودن حجّت خدا انزوا نمودن و كنارهگيرى از كارهاى اجتماعى نيست بهترين شاهد براى اين مطلب حكايت ملاقات موسى بن عمران كه ولّى ظاهر بود با ولّى غائب از انظار كه به نام خضر معروف است اين مرد الهى به گونهاى بود كه حتّى موسى با او آشنا نبود و تنها با راهنمائى خدا او را شناخت و از عملش بهره گرفت.
چنانكه مىفرمايد: «فَوَجَدا عَبْداً مِنْ عِبادِنا آتَيْناهُ رَحْمَةً مِنْ عِنْدِنا وَ عَلَّمْناهُ مِنْ لَدُنَّا عِلْماً* قالَ لَهُ مُوسى هَلْ أَتَّبِعُكَ عَلى أَنْ تُعَلِّمَنِ مِمَّا عُلِّمْتَ رُشْداً» (1)
موسى و همراهش با بندهاى از بندگان ما كه او را مشمول رحمت خود قرار داده بوديم، و از جانب خويش به او علمى آموخته بوديم، در كنار دريا آشنا شد موسى به ايشان گفت: آيا اجازه مىدهى همراه تو باشم تا از علوم رشد آفرين خود بما بياموزى.
قرآن سپس شرحى از كارهاى مفيد و سودمند آن شخص را بيان مىكند كه كاملًا دلالت مىكند بر اينكه مردم از آثار و بركات او بهرهمند بودهاند با اينكه كاملًا مستور از انظار بوده تا جائى كه حضرت موسى هم او را نمىشناخت و از جايگاه او مطلع نبود.
1) 1 كهف: 65- 66.
حضرت موسى بن عمران عليه السلام با راهنمائى پرودگار با خضر آشنا مىگردد و از او تقاضاى مصاحبت و استفاده از علم و دانش وى را مىكند.
قطعاً اين شخص كه فردى همچون موسى بن عمران، از وى مىخواهد كه از او بهرهمند شود بايد از اولياء خدا باشد و از نظر علم برتر و به راز و رمز عالم آگاهتر باشد (ولو در بعضى از علوم و فنون) كه وقتى موسى از او اجازه مىخواهد كه پيروى او را بكند و از علوم او استفاده كند در جواب مىگويد: تو نمىتوانى با من صبر كنى، چگونه خواهى توانست كارهايى را كه از اسرار آنها خبر ندارى تحمل نمائى؟
بررسى حالات اين ولى خدا كه از ديدگان پنهان بوده در همان چند لحظه كوتاه از زندگى حساس او كه با حضرت موسى گذرانده است (از قبيل سوراخ كردن كشتى و كشتن طفلى كه ظاهراً تقصيرى نداشت و ساختن ديوار در كنار دهى كه أهل آن حاضر نشدند مقدارى غذا به آنها بدهند كه شرح آن در سوره مباركه كهف آمده) ما را به نكاتى آشنا مىسازد:
1- اين ولى زمانى پنهان از ديدگان بود، كسى او را نمىشناخت و اگر خدا او را معرفى نمىكرد كسى با او آشنا نمىشد بنابر اين شرط ولّى خدا بودن، اين نيست كه حتماً مردم او را بشناسند.
2- اين ولى خدا با اينكه از ديدگان غايب و پنهان بود هرگز از حوادث زمان و اوضاع جهان غفلت نداشت و بر اساس ولايتى كه از جانب خداوند به او داده شده بود در اموال و نفوس تصرّف مىكرد و در خير و مصلحت عباد اقدام مىنمود.
3- نكته جالب اينكه نه تنها خود او غايب بود بلكه تصرّفات او نيز از ديدگان عادى پنهان بود، اگر مردم و سرنشينان كشتى از تصرف او و معيوب ساختن كشتى آگاه مىشدند هرگز به او اجازه نمىدادند كه دست به چنين كارى بزند و نيز اگر مردم شاهد قتل نفس او بودند هرگز رهايش نمىكردند و ... از اينكه او همه اين كارهاى شگفت آور را در دل اجتماع انجام داد و احدى متوجه كار او نشد مىتوان فهميد كه نه تنها خود او پنهان بود بلكه تصرّف او در اوضاع و حوادث نيز بر مردم پنهان بود، آنها تنها اثر فعل او را
مىديدند نه كار او را.
4- هدايت و رهبرى كه از شئون اولياء الهى است گاهى بهصورت فرد سازى است و گاهى بهصورت (جمع سازى) و نيز گاهى در ظاهر و گاهى در پنهان و خفاء انجام مىگيرد. مگر پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله نبود كه حدود سه سال مخفيانه دعوت مىكرد و وظيفه او (فرد سازى) بود و سپس مأمور به اعلان گرديد و مگر حضرت نوح نبود كه عرضه مىدارد «ثُمَّ إِنِّي أَعْلَنْتُ لَهُمْ وَ أَسْرَرْتُ لَهُمْ إِسْراراً» (1)
(حقيقت توحيد و راه مستقيم را براى آنان آشكارا و نهان بيان كردم) كه دعوت در خفا همان هدايت فرد است و فرد سازى.
مفاد آيه «وَ جَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنا» (2)
اين است كه: هر طور كه خدا به امامان دستور مىدهد آنان وظيفه هدايت را انجام مىدهند چه پنهان و چه آشكارا.
حضرت ولى عصر عليه السلام نيز همانند خضر شخص ناشناختهاى است كه اقدام به كارهاى سودمندى براى بشريت و ضعفاء انجام مىدهد پس غيبت امام به معنى انفصال وجدائى او از جامعه نيست.
واينك مىپردازيم به برخى از رواياتى كه دلالت دارد بر كمك رسانى و توجه ائمه عليهم السلام براى رفع مشكلات مردم بهطورى كه براى مردم محسوس نبود.
رميله مىگويد: در زمان خلافت امير المؤمنين عليه السلام تب شديدى بر من عارض شد و چون روز جمعه رسيد مقدارى تب فرو كشيد و با خود گفتم چيزى بهتر از اين نيست كه خود را شستشو بدهم و بروم پشت سر على عليه السلام نماز گذارم همين كه حضرت شروع به خطبه كرد تب شدت پيدا كرد بعد از نماز حضرت وارد دارالاماره شد و من نيز با ايشان داخل شدم حضرت به من توجهى كرد و فرمود: چرا ناراحتى و به خود مىپيچى؟
حال خود را براى حضرت بيان كردم كه تب شديدى داشتم و امروز مقدارى بهتر بودم و به نماز آمدم ولى مجدّداً حالم سنگين شد حضرت فرمود: رميله هيچ مؤمنى نيست كه وقتى مريض مىشود ما نيز براى مرض او مريض و براى حزن و اندوه او اندوهگين مىشويم و آنان دعائى نمىكنند مگر ما براى استجابت آن آمين مىگوئيم و اگر ساكت بماند ما برايشان دعا مىكنيم.
رميله مىگويد: عرض كردم اين مطلب مربوط مىشود به دوستان و مؤمنانى كه در همين شهر و در اطراف شما هستند؟ و حال آنكه دوستان شما و صاحبان ايمان در اطراف و اكناف عالم پخش هستند براى آنها چه عنايتى مىشود؟
حضرت فرمود: هيچ مؤمنى در شرق و غرب اين زمين نيست الا اينكه از حال او مطلع هستيم و از ديد ما غائب نيست.
روايات و شواهدى كه دلالت مىكند بر كمك رسانى و توجه امام عصر عليه السلام در رفع مشكلات مستضعفان و شيعيان اهل بيت عصمت و طهارت عليه السلام فراوان است به يكى دو نمونه از آنها اشاره مىشود.
على عليه السلام مىفرمايد: فتنههايى كه وقوع آنها به شما خبر داده شده بهزودى ظاهر مىگردد. هر يك از خانواده ما كه با آن فتنهها برخورد كنند با چراغى روشن و بر روش پاكان و شايستگان حركت نموده تا در نتيجه گرهها را بگشايد و ملتهاى اسير را آزاد كند و گمراهان را پراكنده نمايد (1)شارحين نهج البلاغه مىگويند: مراد امام از جمله (الا وَ مَنْ ادرَكَها مِنّا) و (گره گشائى، آزاد نمودن اسيران...) مربوط به حضرت مهدى عليه السلام است.
چون حضرت از كارهائى كه آن فرد از اهلبيت در زمان وقوع فتنه انجام مىدهد
1) 1. خطبه 150 نهج البلاغه متن كلام حضرت اينگونه است: هذا إبّانُ وُرودِ كلِّ مُوعودٍ وَدُنّوٍ من طلعةِ مالا تَعرِفُونَ، الا وَإنّ مَن أدركَها منّا يسرِى فيها بِسراجٍ مُنيرٍ وَيَحذُوا فيها عَلى مِثالِ الصَّالحين لِيَحُلَّ فيها رِبقاً وَيُعتِقَ فيها رِقّاً وَيصدَعَ شعَباً وَيشعَبَ صَدْعاً في سُتْرَةٍ عَنِ النّاسِ لا يُبْصِرُ القائِفُ أثَرَهُ وَلَو تابَعَ نَظَرَهُ.
خبر مىدهد: (في سُتْرَةٍ عَنِ النّاسِ...) او پنهان از انظار بهسر مىبرد بهطورىكه جستجوگران با تمام سعى و كوشش خود نمىتوانند اثرى از او بيابند، و يگانه فردى كه از اهلبيت غايب از انظار مىباشد حضرت مهدى عليه السلام مىباشد.
بر اساس روايات تمامى ائمه عليهم السلام اقدامات آشكار و پنهان در مسير اصلاح جامعه مسلمين دارند. از احتجاج طبرسى نقل شده كه حضرت مهدى عليه السلام مىفرمايد: إنّا غَيْرُ مُهْمِلينَ لِمُراعاتِكُم، وَلا ناسينَ لِذِكرِكُم وَلَولا ذلِك لَنَزَلَ بِكُم اللآواءُ وَاصُطَلمكُم الأعداءُ. (1)
(ما در مراعات شما كوتاهى نمىكنيم و شما را فراموش نمىنمائيم، و اگر اين نبود، شرّ و ناملايمات بر شما نازل مىشد و دشمنان بر شما مستولى مىگرديدند).
بعداز نزول آيه «أَطِيعُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي اْلأَمْرِ مِنْكُمْ» جابر از رسول خدا مىخواهد كه مراد از اين اولى الأمر چه كسانى مىباشند؟ پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در اين حديث نام دوازده جانشينان خود را مىبرد و مىفرمايد: اينها اولى الأمر هستند و چون به دوازدهمين آنان مىرسد مىفرمايد: نام او نام من و كنيه او كنيه من است و از انظار غايب است، جابر عرض مىكند: آيا شيعيان از وجود ايشان بهره مىبرند؟ پيامبر فرمود: آرى، سوگند به آن كسىكه مرا به پيغمبرى برانگيخت در دوران غيبت او، از نور او روشنى مىگيرند و به ولايت او بهرهمند مىشوند مانند خورشيد كه در پشت ابر است و مردم از نور او استفاده مىكنند. (2)
وجود مقدس امام زمان حضرت مهدى عليه السلام در پشت پرده غيبت مشغول راهنمائىها دستگيرىها و... مىباشد و وظيفه خود را انجام مىدهد و هرگز غايب بودن امام بهمعناى انزوا و كنار گرفتن از همه كارهاى ارشادى و تعليمى و اجتماعى...
نخواهد بود.
ابو نصر كه خادم امام عسكرى عليه السلام مىباشد مىگويد: من روزهاى اول ولادت حضرت مهدى عليه السلام به خدمتشان رسيدم، صورت ايشان مثل قرص ماه روشنائى داشت. به او سلام كردم، جواب من را داد. ايشان به من نگاهى كردند و فرمودند: (أتَعْرِفُني آيا مرا مىشناسى؟ گفتم: (أنت سيدّى و ابن سيدّى) تو آقاى من، فرزند آقا و مولاى منى فرمود: نه، اين مقدار نخواستم، عرض كردم پس چه؟ فرمود: (أنَا خاتِمُ الأْوصِياءِ بي يَرْفَعُ الْبَلاءُ عَنْ شِيعَتي من خاتم اوصياء هستم يعنى همان كسانىكه يكى پس از ديگرى آمدند و حافظ نظام عالم بودند، من آخرينشان هستم كه بعد از من ديگر كسى به اين عنوان و با اين منصب نخواهد آمد، و به وجود من، از شيعيان بلا دفع مىشود. (1)
روشن از پرتو رويت نظرى نيست كه نيست منّت خاك درت بر بصرى نيست كه نيست
ناظر روى تو صاحب نظرانند وليك بوى گيسوى تو در هيچ سرى نيست كه نيست
محاسبات عقلى و اجتماعى ثابت مىكند كه اعتقاد بهوجود امام اگر چه غايب از انظار بوده باشد اثر عميقى در تداوم آيين و مذهب خواهد داشت. زيرا هر جامعهاى كه براى خود سازمان و تشكيلاتى دارد، وجود رهبر براى آن ضرورى است اگر چه آن رهبر به عللى محبوس و زندانى يا در تبعيد و يا بيمار باشد، چرا كه مردم در اين هنگام دست بهدست هم داده و به كارهاى خود ادامه مىدهند و بهمجرّد اينكه رهبر از دنيا برود، تفرقه و پراكندگى و تشتّت قوا در ميان آنها حكمفرما خواهد شد.
در جنگ احد، زمانى كه صدايى به اشتباه و يا غرض ورزى بلند شد: الا قَدْ قُتِلَ
1) 1. كفاية الموحدين: ج 2، ص 793.
مُحَمَدٌ (محمدكشته شد) اتحاد وپيوستگى مسلمين از همگسسته شد وهر كدام به گوشهاى گريختند و بهمحض اينكه مطلع شدند كه پيامبر زنده است (و آن صداى قبلى شيطانى و دروغ بوده) بار ديگر از گوشه و كنار به صحنه نبرد آمدند و دفاع را از سر گرفتند.
بهطور كلّى در ميدانهاى نبرد، تلاش هر گروه آن است كه پرچم خود را در برابر حملات دشمن برافراشته و در حال اهتزاز نگه دارند و سربازان دشمن مىكوشند پرچم طرف مقابل را سرنگون نمايند زيرا برافراشته بودن پرچم به سربازان دلگرمى مىبخشد و مهمتر از پرچم، مقرّ فرماندهى است كه اگر آن نابود شود يك لشگر عظيم و بزرگ، متلاشى مىگردد.
رهبر يك جنبش عدالتخواهى اگر چه در ميان پيروان خود نباشد مىتواند موجب فشردگى و بههم پيوستگى صفوف معتقدان به نهضت باشد.
به عنوان مثال در نهضت هندوها كه منجر به استقلال هندوستان شد رهبر آنها (گاندى) در زندان دشمن و دولت استعمارگر بود. اما نهضت «عدم همكارى با دولت استعمارگر بريتانيا» با شدّت ادامه يافت. مردم هند گاندى را در ميان خود نمىديدند، اما گاندى زنده بود و نفوذ و قدرت معنوى او همچنان مردم هند را بههم پيوند مىداد و از اين نمونه در نهضتها بسيار فراوان است. در عصر خودمان شاهد بوديم كه امام خمينى را به بورساى تركيه تبعيد كردند و مردم از ايشان خبرى نداشتند اما مىدانستند كه زنده است و نهضت ادامه داشت و پانزده سال با نبود رهبر در ميان مردم روز به روز بر وحدت و پيوستگى مردم افزوده شد تا شاه مجبور بهفرار شد و امام قدس سره به وطن بازگشت.
شيعيان بر اساس عقيدهاى كه به وجود امام عليه السلام وزنده بودن او دارند هر چند او را در ميان خود نمىبينند، امّا خود را تنها نمىدانند و در هر لحظه و ساعت به انتظار ظهور او نشسته و با اميد فراوان او را مىخوانند.
علاوه بر همه فوايد وجود حضرت مهدى عليه السلام در زمان غيبت، كه هر يك از اهميّت زيادى برخوردار است، اينك به فايده ديگرى اشاره مىشود و آن اين كه طبق اعتقاد شيعه كه برگرفته از روايات فراوان است، امام بهطور مداوم در دوران غيبت مراقب حال پيروان خويش است و با تكيه بر يك الهام الهى و ولايت و نيرويى كه خداوند به آنها عطا نموده از وضع اعمال شيعيان آگاه مىگردد و به تعبير روايات، همه هفته و طبق بعضى از روايات هر روز برنامه اعمال آنها به نظر مبارك امام مىرسد و از چگونگى رفتار و كردار و گفتار آنها آگاه مىشود.
اين عقيده اولًا سبب مىشود كه همه معتقدان و علاقهمندان به مقام والاى امامت و ولايت در يك حال مراقبت دائمى قرار گيرند و به هنگام ورود در هر كارى توجه به آن «نظارت عالى» داشته باشند و اثر تربيتى اين باور، بسيار زياد و قابل توجه است وثانياً: بر مبناى اين عقيده، رهبر و امام ما، نه فقط زنده است و با ظهور خود عدل و قسط را در جهان بر پا مىنمايد، بلكه او از حالات ما و مشكلات فردى و اجتماعى ما آگاه است و براى اصلاح امور دوستان و پيروان خود اقدام خواهد نمود.
مسئله غيبت مورد توجه خاص پيامبر و ائمه اطهار عليهم السلام بوده و لذا در كلمات خود به غيبت حضرت مهدى عليه السلام و كيفيت آن اشاره نمودهاند و عدهاى از اصحاب ائمه و نيز بزرگانى مانند شيخ مفيد و شيخ طوسى كتاب غيبت تأليف نمودهاند و حكايت تأليف كتاب كمال الدين بيانگر توجه ويژه حضرت مهدى به مسئله غيبت است. سپس در رابطه با غيبت، سؤالاتى مطرح شد:
1- آيا غيبت امام منافات با تبيين احكام دارد؟
در پاسخ گفته شد: البته اگر حاضر بودند بهتر و شفّافتر بيان احكام مىشد امّا چون ائمه عليه السلام كليات احكام را بيان نمودند و مجتهدين مىتوانند وظائف عباد را استخراج كنند لذا منافاتى در اين رابطه وجود ندارد.
2- فلسفه غيبت چيست؟
طبق روايت عبداللَّه بن فضل هاشمى حكمت غيبت، بعد از ظهور معلوم مىگردد، مع ذلك مىتوان گفت: علت و سبب غيبت خود مردم مىباشند با اينكه گوشهاى از حكومت عادلانه را در تاريخ انبيا و پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و چند سال حكومت حضرت على عليه السلام ديدند ولى خود را براى تحقّق يافتن چنين حكومتى براى هميشه آماده ننمودند.
3- چه فائدهاى بر وجود امام در حال غيبت مترتّب مىگردد؟
وجود امام و آثارىكه بر آن مترتب مىشود منحصر نيست به زعامت دينى و اجتماعى تا گفته شود با غيبت ايشان ديگر فايدهاى براى وجود مستور حضرت نخواهد بود كما اينكه خورشيد در حال مخفى شدن در پشت ابر فوايد زيادى دارد و هرگز فايده آن منحصر نمىشود به تابش آفتاب همين تشبيه در روايات و من جمله در روايت سليمان اعمش از امام سجاد عليه السلام آمده مگر نه اين است كه جرم خورشيد جنبه محورى براى سيارات منظومه شمسى دارد؟ وجود امام طبق روايات فراوان در حفظ و نظام اين جهان مؤثر است و در اين رابطه به كلام رسول خدا صلى الله عليه و آله و على عليه السلام و اشعار امام صادق عليه السلام اشاره شد، و ديگر از فوايد وجود حضرت هدايت و جذبه معنوى است كه بر نفوس اشراف دارد و بر دلهاى آماده تأثير و تصرف مىنمايد كه علامه طباطبائى قدس سره به اين مطلب اشاره نموده و در توضيح كلام علامه به اشعه نامرئى خورشيد و جذبه قطبهاى مغناطيسى اشاره شد و سپس مواردى از هدايتهاى معنوى و جذبههاى باطنى كه از پيامبر اكرم و ائمه صادر شده و براى ما معلوم گرديده، بيان گرديد.
و از همه اينها گذشته حضرت مهدى شخصاً و يا بهواسطه ياران خاص خود، شبانه روز در رفع مشكلات و داد رسى درماندگان و اصلاح امور مسلمين اقدام مىنمايد و جمع آورى حكاياتى كه در اين رابطه به ما واصل شده مستلزم تأليف چندين جلد كتاب خواهد بود، غايب شدن حجت خدا از انظار بهمعناى انزواى او از كارهاى فردى و اجتماعى نيست، و بهترين نمونه آن خضر است كه در چند لحظه سه كار مهم را انجام داد و در سوره كهف شرح آن آمده و ما نيز به پنج نكته در اين رابطه اشاره نموديم، امام زمان و ديگر ائمه كارهاى ناپيدايى در مسير اصلاح امور مسلمين و ايجاد جذبههاى معنوى
دارند كه چند حديث در اين رابطه نقل شد.
در خاتمه اشاره كرديم كه وجود و حيات امام و رهبر اگر چه در زندان و تبعيد باشد و يا در پس پرده غيبت به سر ببرد، روح بخش و باعث اميد امت و پيروان خويش خواهد بود. خصوصاً آن رهبر و امامى كه از حالات فردى و اجتماعى دوستان خويش با خبر باشد.
1- براى اهمّيت مسئله غيبت حضرت مهدى عليه السلام در نظر أهلبيت عليهم السلام به كلامى از ايشان اشاره نماييد.
2- يكى از كسانىكه قبل از ولادت حضرت مهدى عليه السلام، كتاب غيبت نوشته نام ببريد؟
3- در كتاب الذريعة نام چند نفر از علماء كه كتابى تحت عنوان (غيبت) نوشتهاند، ذكر گرديده است؟
4- چه چيزى باعث شد كه شيخ صدوق قدس سره كتاب كمال الدين را تأليف نمود؟
5- فلسفه غيبت چيست؟ و مراد خواجه طوسى كه فرموده: وَعَدَمُهُ مِنَّا چه مىباشد؟
6- چند مورد از فايدههاى وجود امام عليه السلام را در زمان غيبت ذكر كنيد.
7- در روايات فايده وجود حضرت در زمان غيبت به چه چيزى تشبيه شده است؟
8- علامه طباطبائى فايده وجود حضرت را چگونه ذكر كرده است؟
9- يكى از مواردى كه ائمه اطهار با جذبه معنوى و هدايت باطنى، ياران خود را راهنمايى كردهاند بيان كنيد؟
10- خدمات حضرت مهدى در زمان غيبت به آحاد جامعه را بيان كنيد.
11- حضرت خضر در زمانى كه با حضرت موسى همراه بود چه كارهايى انجام داد؟
12- از حكايت موسى و خضر پنج نكته برداشت مىشود به يكى از آنها اشاره كنيد.
13- حديث رميله چه مطلبى را بهما مىآموزد؟
14- روايتى مبنى بر كمك رسانى حضرت مهدى عليه السلام در زمان غيبت ذكر كنيد.
15- ابو نصر از زمان صبابت حضرت مهدى عليه السلام چه مطلبى را نقل نموده؟
16- اعتقاد به حيات و زنده بودن رهبر و امام براى پيروانش چه فايده دارد؟
17- خلاصه بحث را بيان كنيد؟
گفتار هفتم: پيرامون طول عمر حضرت مهدى
مسأله طول عمر
در اين جا سؤال پيش مىآيد كه اگر حضرت مهدى عليه السلام از سنه 255 تا بهحال در قيد حيات باشد قهراً عمرى بيش از هزار سال خواهند داشت آيا اين طول عمر را مىتوان قبول كرد؟ و آنرا با قوانين و قواعد طبيعى منطبق ساخت؟ و آيا مدارك و ادّله اسلامى آنرا تأييد مىنمايد؟
شيعه و نيز عده كثيرى از علماء اهل سنت بر اساس ادلّهاى كه در دست است و به آنها اشاره خواهيم كرد فرمودند: طول عمر كاملًا قابل قبول است و با مدارك شرعى و نيز قوانين طبيعى در تضاد نيست.
بعضى از اهل سنت مىگويند: مهدى موعود در نزديكى ظهور، بهدنيا مىآيد و در آن عصر و زمان متولد مىگردد. و گاهى مشاهده مىشود كه بعضى از اين آقايان بدون تأمل و دقّت در اين مسئله حملهاى شديد به شيعه كرده و آنها را به جهل و نادانى نسبت دادهاند و گفتهاند: چگونه مىتوان به يك چنين مسئله عجيب و غريب يعنى طول عمر معتقد شد؟ منتهى فقط به استبعاد و استعجاب اكتفاء نموده و هرگز براى مدّعاى خود دليلى اقامه ننمودهاند.
در جواب اين سؤال گرچه بزرگان و انديشمندان از جهات مختلف داد سخن داده و موضوع طول عمر و امكان آنرا از ديدگاه علم و وحى توضيح دادهاند كه مىتوان به كتابهاى بحار الانوار و كمال الدين و كنز الفوائد (البرهان على صحة طول عمر
الامام صاحب الزمان) و منتخب الاثر و نويد امن و امان و داد گستر جهان و...
مراجعه نمود.
اوّلًا: عجيب بودن چيزى نمىتواند دليل بر امتناع و محال بودن آن چيز شود، بسيارى از امور است كه بهمراتب عجيبتر از طول عمر است ولى به آن معتقد هستيم مثلًا خلقت انسان از خاك و نطفه و القاء روح به آن. منكرين معاد، بازگشت انسان را عجيب دانستند و گفتند:
«إِذا مِتْنا وَ كُنَّا تُراباً وَ عِظاماً أَ إِنَّا لَمَبْعُوثُونَ» (1)
هنگامى كه ما مرديم و خاك و استخوان شديم آيا برانگيخته خواهيم شد؟! و يا احياناً استخوان پوسيده را در قبرستان پيدا مىكردند و بهدست مىگرفتند و با استعجاب زيادى مىگفتند: «مَنْ يُحْيِ الْعِظامَ وَ هِيَ رَمِيمٌ» (2)
چه كسى اين استخوانها را زنده مىكند در حالىكه پوسيده است؟!
قرآن در جواب اين افراد مىگويد: «يا أَيُّهَا النَّاسُ إِنْ كُنْتُمْ فِي رَيْبٍ مِنَ الْبَعْثِ فَإِنَّا خَلَقْناكُمْ مِنْ تُرابٍ...» (3)
اى مردم اگر در رستاخيز شك داريد ما شما را از خاك آفريديم در واقع مىگويد استعجاب، دليل بر انكار قيامت نخواهد شد زيرا از وقوع قيامت و بازگشت انسانها در عالم آخرت عجيبتر خلقت انسانها از خاك و از عدم است، روزى كه خاك بوديم خداوند قادر متعال به ما لباس وجود پوشاند و به ما چشم و گوش و زبان داد و نيروى فكر و شعور و عقل مرحمت كرد حال كه به اين مرحله رسيديم براى بار دوّم نمىتواند ما را براى روز بازپسين برگرداند؟!
اصولًا اسرار و راز و رمز خلقت براى بشر معلوم نشده نيروى الكتريسته كه از آن
فوايد فراوان برده مىشود در متن اين خلقت بوده است امّا پس از قرنها مردم به وجود آن پىبردند و اگر به آنها گفته مىشد كه نيرويى در آينده كشف مىشود كه هم آب را مبدّل به يخ مىكند و هم آنرا بهجوش مىآورد و هم روشنايى مىدهد و هم نيروى محرّكه مىشود و... انكار مىكردند. امروزه بعضى گمان مىكنند كه بشر به بام علم و صنعت قرار گرفته و از يك سو دل اتم را شكافته و از سوى ديگر كهكشانها را مشاهده مىكند و فاصله بين اجرام سماوى را اندازهگيرى مىكند. امّا اهل بينش و دانش اعتراف مىكنند كه ما آگاهى و علم ناچيزى نسبت به خلقت داريم و به تمام اسرار و شگفتىهاى جهان خلقت آگاه نيستيم. دانشمند محقّقى كه ساليان دراز پيرامون اسرار خلقت بدن و جسم انسان مطالعه مىكند و عمر خود را در اين راه بهكار مىگيرد كتابى تحت عنوان (انسان موجود ناشناخته) مىنويسد بنابر اين چگونه مىتوان به مجرّد اينكه چيزى در نظر ما عجيب آمد آنرا انكار كنيم؟
قرآن به تمامى انسانها، نوابغ و صاحبان فكر و انديشه خطاب مىكند و مىفرمايد:
«وَ ما أُوتِيتُمْ مِنَ الْعِلْمِ إِلَّا قَلِيلًا» (1)
جز اندكى از دانش به شما داده نشده است.
اين جمله را آنگاه مىفرمايد كه از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله از حقيقت روح سؤال مىشود در جواب گفته مىشود روح از عالم امر و فرمان الهى است و شما از دانش اندكى بهرهمند گرديدهايد. يعنى انسان از حقيقت خود و روح و نفس خود كه شبانه روز با آن عجين است بى خبر است چه رسد به اسرار مخلوقات و جهان خلقت. و با وجود آگاهى اندكِ انسان از راز و رمز جهان خلقت چطور مىتواند چيزى را كه باعث تعجب او گرديده، انكار كند و آنرا نفى نمايد (2)؟!
1) 1. اسراء: 85.
2) 2. امروز ابدانى را در قبر مشاهده كردهاند كه صاحبان آن هزار سال است از دنيا رفتهاند و بدن آنها تازه و سالم مانده مثل قبر جابر بن عبد اللَّه انصارى و شيخ صدوق و حر بن يزيد رياحى و...، آيا علم مىتواند به علت آن واقف گردد؟! و آيا بقاء ابدان اين افراد با اينكه بدن در عرض چند روزى متلاشى مىشود و از استخوانهاى او هم باقى نمىماند امر عجيبى نيست؟!
مسئله طول عمر و حتى نگه داشتن انسان را در شرايط و نشاط جوانى از مدّتها پيش مورد توجّه اطبّا و صاحبان فكر و انديشه قرار گرفته و پيرامون آن آزمايشها، و مقالات فراوانى از خود بهجاى گذاردند، و تا كنون كسى طول عمر و طولانى نمودن آن را محال و غير ممكن ندانسته است.
دكتر فورد نوف يكى از مشاهير پزشكان كه راجع به امكان طولانى كردن عمر و تازه كردن جوانى در روى حيوانات آزمايشهاى فراوانى نموده مىگويد: ششصد آزمايش موفقيّتآميز انجام دادهام و اطمينان مىدهم كه در آينده نزديك تجديد قواى پيران و برطرف ساختن گرد و غبار سالخوردگى و خميدگى قامت آنها عملى خواهد شد، چنانچه ديررس ساختن پيرى و طولانى كردن عمر با حفظ صحّت قلب و دماغ تا آخر عمر بلكه تغيير صفات و شخصيّات و عادات ممكن خواهد شد. (1)
زيست شناس معروف فرانسوى (بلوفر) در ضمن مطالعات مداوم خود پيرامون زنبور عسل متوجه مسئله حيرت انگيزى شد و آن طولانى بودن عمر ملكه زنبوران (يعنى عمر ملكه چهار صد برابر عمر ديگر زنبوران است) آن هم توأم با نيرومندى و جوانى.
وى در ضمن مطالعه دريافت كه ملكه زنبوران از خوراك مخصوصى كه توسط كارگران فراهم مىآيد در تمام عمر تغذيه مىنمايد در صورتى كه ديگر زنبوران فقط در سه روز نخستين زندگى خود از اين مائده اسرارآميز برخوردارند.
آقاى بلوفر اين زيست شناس فرانسوى با مطالعات شبانه روزى خود براى رسيدن به رمز طول عمر ملكه و بالاخره با تجارب 14 ساله خود ثابت كرد كه علّت طول عمر ملكه زنبوران همان شهد شاهانه است كه از موّاد مخصوص (مثل كربن، هيدروژن، ازت، و ويتامين ب و...) تركيب شده و حتى از اين تركيبات، مادّهاى بنام (آپى سرم) ساخت و با تجويز آن در اشخاص فرسوده و پيران به نتايج حيرت آورى دست پيدا كرد.
(بلوفر) با اتكاء بر صدها تجربه اعلام داشت كه تأثير شهد شاهانه در انسان گو اينكه
1) 1. نويد امن و امان به نقل از مجله كلّ شىء، و تفسير طنطاوى: ج 17، ص 224.
از پيرى جلوگيرى نمىكند ولى دوران جوانى را طولانى و توأم با تندرستى و نيرومندى مىسازد. (1)
چطور حيوانى همچون زنبور عسل بتواند براى طولانى شدن عمر ملكه خود به غذائى دست بيابد كه عمر ملكه را به چهار صد برابر عمر عادى زنبوران افزايش دهد امّا نسبت به انسان كه اشرف مخلوقات است و آن هم حجت خدا كه داراى علوم خدادادى مىباشد؟ از استفاده غذائى كه عمر او را طولانى كند جايز ندانيم؟!
بعضى از دانشمندان بر اساس آزمايشهائى كه روى مگسهاى ميوه انجام دادهاند عمر آنها را به نهصد برابر افزايش دادهاند. (2)
اگر چنين آزمايشى با موفقيت بر روى انسان داده مىشود و عمر طبيعى انسان را هشتاد سال بگيريم به هفتاد و دو هزار سال خواهد رسيد. (3)
پس امكان عادى طول عمر در جهان علم صد در صد مورد قبول و غير قابل انكار است.
نه فقط در انسان، افرادى ديده شده كه از عمر طولانى و غير عادى برخوردار شدند، در ساير موجودات زنده مانند نباتات و حيوانات نيز افرادى ديده شده كه از ساير انواع خود عمرهاى طولانىترى پيدا كردهاند. مثلًا در كالفرنيا درخت كاجى است به طول سيصد قدم كه محيط آن سى قدم مىباشد و عمرش شش هزار سال است و يا ماهىهائى در اقيانوس اطلس در شمال اروپا ديده شده كه عمر آنها را سه مليون سال
1) 1. نويد امن و امان به نقل از اطلاعات شماره 8930.
2) 2. منتخب الاثر ص 278 به نقل از مجله الهلال.
3) 3. ما در اين مقام اكتفاء به چند نمونه از آزمايشها و گفتار دانشمندان نموديم و چنانچه افرادى بخواهند در اين رابطه بطور مبسوط از سخنان و مقالات آنها مطلع گردند مىتوانند به كتاب نويد امن و امان و داد گستر جهان و ديگر كتابها كه در اين رابطه توضيح بيشترى دادهاند مراجعه نمايند.
برآورد كردهاند و مارهائى كه عمر چند هزار ساله دارند. (1)
وجود افراد استثنائى نشان مىدهد كه براى عمر افراد، حد و مرزى كه تخلّفناپذير باشد وجود ندارد، درست است كه اكثر انسانها قبل از صد سالگى مىميرند، ولى مأنوس بودن ما به اين مقدار از عمر دليل نمىشود كه تجاوز از صد سال امكان ندارد زيرا افراد زيادى ديده شده كه صد سال بيشتر زندگى كردهاند.
وجود انسانهاى صد وپنجاه ساله و صد و هشتاد ساله و دويست ساله كه حتى در عصر خودمان گه و گاه يافت مىشوند دليل روشنى است بر اينكه عمر انسان حدّ و مرزى ندارد، زيرا فرق نمىكند كه انسان دويست سال زندگى كند يا دو هزار سال هر دو نامأنوس و غير متعارف است.
عمر طولانى از نظر تاريخ مورد تأييد است زيرا تاريخ افراد زيادى را نشان مىدهد كه از عمر طولانى برخوردار شدهاند يكى از كتابهائى كه در خصوص اشخاص معمّرين نوشته شده و از مآخذ و مصادر و كتب تراجم و رجالى به شمار مىآيد كتابى است كه ابو حاتم سجستانى متوفاى 250 به نام (المعمّرون) تأليف كرده و نيز كتاب (الآثار الباقيه) تاليف ابو ريحان بيرونى و نيز مسعودى مورخ مشهور عدهاى از افراد را كه داراى طول عمر بودند در كتاب خود نام برده از جمله: آدم 930 سال- شيث 912 سال- انوش 960 سال- قينان 920 سال- مهلائل 700 سال- لوط 732 سال- ادريس 300 سال- متوشالح 960 سال- نوح 950 سال- ابراهيم 195 سال- كيومرث 1000 سال- جمشيد 600 يا 900 سال- عمر بن عامر 800 سال و عاد 1200 سال. (2)
از تورات فعلى كه حجت است بر ملت يهود و نصارى نام عدهاى از معمّرين از قبيل
آدم 930 سال- شيث 912 سال- انوش 905 سال آمده است.
و از همه مهمتر و يقين آورتر قرآن مجيد است كه با صراحت خبر از عمر طولانى برخى از انسانها و يا غير انسانها داده است مثلًا در رابطه با حضرت نوح مىفرمايد:
«وَلَقَدْ أَرْسَلْنا نُوحاً إِلى قَوْمِهِ فَلَبِثَ فِيهِمْ أَلْفَ سَنَةٍ إِلَّا خَمْسِينَ عاماً فَأَخَذَهُمُ الطُّوفانُ» (1)
ما نوح را به سوى قومش فرستاديم و او در ميان آنان نهصد و پنجاه سال درنگ كرد و سرانجام طوفان آنان را فرا گرفت و بنابر بعضى از احاديث، عمر حضرت نوح در زمان رسالت و اضافه نمودن عمر ايشان در قبل از رسالت و بعد از طوفان به 2500 سال مىرسد و ظاهر آيه هم اين است كه زمان رسالت نوح در بين قوم خود تا فرا رسيدن طوفان 950 سال بوده است.
و نيز در رابطه با حضرت عيسى مىفرمايد: «... وَما قَتَلُوهُ يَقِيناً* بَلْ رَفَعَهُ اللَّهُ إِلَيْهِ وَ كانَ اللَّهُ عَزِيزاً حَكِيماً* وَ إِنْ مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ إِلَّا لَيُؤْمِنَنَّ بِهِ قَبْلَ مَوْتِهِ» (2)
«قطعاً عيسى را نكشتند بلكه خدا او را به سوى خود بالا برد و خداوند توانا و حكيم است و هيچيك از اهل كتاب نيست مگر اينكه قبل از مرگش به او ايمان مىآورد.»
در ذيل اين آيه رواياتى از عامه و خاصه رسيده كه در زمان ظهور حضرت مهدى عليه السلام، حضرت عيسى از آسمان نزول مىكند و اهل كتاب بهطور عموم به حيات و زنده بودن او ايمان مىآورند.
مفسر بزرگ علامه طباطبائى مىنويسد (3)روايات پيرامون نزول عيسى عليه السلام در زمان ظهور مهدى عليه السلام بهطور مستفيض از عامه و خاصه نقل شده است. احمد حنبل و بخارى و مسلم و بيهقى نقل مىكند كه قال رسول اللَّه صلى الله عليه و آله: كَيْفَ أنْتُمْ اذا نَزَلَ فيكُمْ ابْنُ مَرْيَم وَامامُكُمْ مِنْكُم؟ چگونه است حال شما آن موقعى كه پسر مريم يعنى حضرت عيسى از آسمان نزول كند و در ركاب مهدى و نماز جماعت ايشان شركت كند و امام از شما باشد كه اشاره به اين است كه حضرت عيسى اقتدا به حضرت مهدى مىكند و ايشان را
يارى مىنمايد.
از اين آيه شريفه و نيز روايات آن كاملًا استفاده مىشود كه حضرت عيسى زنده است و تا كنون بيش از دو هزار سال از عمر شريفش مىگذرد.
(و نيز در رابطه با حضرت يونس مىگويد: «فَلَوْ لا أَنَّهُ كانَ مِنَ الْمُسَبِّحِينَ* لَلَبِثَ فِي بَطْنِهِ إِلى يَوْمِ يُبْعَثُونَ» (1)
اگر يونس در شكم ماهى تسبيح ما را نمىكرد هر آينه در همان شكم ماهى تا قيامت باقى مىماند گرچه از آيه بهطور صراحت استفاده نمىشود كه آيا زنده باقى مىماند و يا همانجا مىمرد اما در بعضى از تفاسير آمده كه او زنده مىماند.
و در رابطه با ابليس بعد از تمرد او از سجده نمودن بر آدم و رانده شدن از درگاه ايزد متعال از پروردگار تقاضاى عمر طولانى آن هم تا قيامت نمود با اينكه عمر آنها قطعاً اين مقدار تداوم نداشته و الَّا از خداوند درخواست نمىكرد و خداوند متعال به او مهلت داد و فرمود: «إِنَّكَ مِنَ الْمُنْظَرِينَ» تو از مهلت داده شدهگانى منتهى تا وقت معلوم و معيّنى.
اگر بنا شود قرآن درباره يك عنصر خبيث و اغواگر، طول عمر چند هزار سال را تأييد كند و از آن بهعنوان يك واقعهاى كه محقّق شده خبر دهد، چطور درباره انسانى مانند ولىّ خدا و بنده شايسته إلهى غير ممكن است؟
سيد بن طاووس با بعضى از اهل سنت در رابطه با طول عمر امام زمان عليه السلام بحث مىكردند و آنها استعجاب مىكردند. به آنها فرمود اگر كسى بيايد و بگويد اى مردم من روى دجله بغداد بدون وسيله خاصى، راه مىروم، مردم تعجب مىكنند و قهراً جمع كثيرى براى تماشا كنار دجله مىروند و اگر مشاهده كردند كه راست مىگويد و روى آب بدون وسيله حركت مىكند و چنانچه شخص ديگرى همان ادعا را تكررا نمايد اين بار تعجب مردم كمتر مىشود و از اجتماع آنها در كنار دجله كاسته مىشود و اگر شخص
1) 1. صافّات 144.
ثالث و رابعى بيايد و همين ادعا را بكند تعجّب مردم منتفى مىگردد و كسى براى تماشا به كنار دجله نخواهد رفت. سپس سيد بن طاووس مىفرمايد: مسئله طول عمر امام زمان از همين قبيل است چون شما اهل سنت در احاديث خود نقل مىكنيد ادريس زنده است و در آسمان است و خضر از زمان موسى و بلكه قبل از آن زنده است تا حال حاضر و عيسى بن مريم زنده است و در آسمان است آيا بعد از اين سه نمونه ديگر جاى تعجب است اگر بر اساس ادلّه گذشته معتقد شويم به طول عمر يكى از فرزندان و اوصياء پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله كه آن فرزند پيامبر مىآيد و شرق و غرب عالم را پر از عدل و داد مىكند و اگر بنا شود كه تعجب كنيم بايد از گسترش عدل و داد به دست حضرت مهدى عليه السلام آن هم بعد از پر شدن جهان از ظلم و جور تعجب كرد نه از طول عمر حضرت. (1)
و لذا بعضى از مشاهير و بزرگان اهل سنت بر اساس وجود افرادى از معمّرين كه نام آنها در قرآن و يا احاديث اسلامى آمده تصريح مىكنند كه طول عمر حضرت مهدى امرى است كاملًا قابل قبول مثلًا حافظ گنجى شافعى (2)براى اثبات طول عمر حضرت مهدى عليه السلام استدلال نموده به بقاء عيسى و خضر و إلياس و بقاء دجّال (3)و إبليس (4)كه به زودى كلام ايشان و ديگر علماء اهل سنت را در اين رابطه نقل خواهيم كرد.
فرد مسلمان و معتقد به قرآن مىداند كه آيات فراوانى در قرآن آمده كه مىگويد خداوند هر چه اراده كند انجام مىدهد (5)و ملت يهود را سخت مذمت مىكند كه
1) 1. منتخب الاثر: ص 275، نقلًا از كشف الحجه سيد بن طاووس، فصل 79.
2) 2. البيان باب 25 طبق نقل منتخب الاثر ص 276.
3) 3. در روايات اهل سنت مثل صحيح مسلم و غيره آمده كه دجّال از زمان حضرت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم تا ظهورحضرت مهدى زنده است گرچه اين مطلب از ديدگاه علماء و دانشمندان شيعى مورد بحث است و در جاى مناسب خود خواهد آمد شما ملاحظه مىكنيد كه علماء اهل سنت در طول عمر دجّال استعجاب نمىكنند اما از طول عمر حضرت مهدى عليه السلام تعجب مىنمايند؟!
4) 4. نظير كلام حافظ گنجى نيز از بيهقى كه امام الحرمين بوده و همچنين از ابن جوزى نقل شده است.
5) 5. يس: 82، «انّما أَمرُهُ اذا ارادَ شَيئاً انْ يَقُولَ له كَن فَيكُون».
مىگويند دست خدا بسته شد (1)و مكرر گوشزد مىكند كه خداوند بر هر چيزى قادر است (2)و گاهى به مواردى اشاره مىكند كه خداوند بقاء و حفظ فردى را اراده كرده است. حال آنكه تمامى علل و اسباب ظاهرى در جهت نابودى او بودهاند، مثل حفظ يوسف در چاه و موسى در آب و ابراهيم در آتش و اسماعيل در وادى غير ذى زرع و برگرداندن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله را به وطن خويش يعنى مكه مكرمه و پيروزى ايشان بر تمامى مشركان سرزمين حجاز.
در ميان اهل سنت افراد معدودى از قبيل ابن حجر و محب الدين خطيب هستند كه اصولًا سعى مىكنند فاصله بين شيعه و سنى را زياد كنند و گاهى ديده مىشود كه اعتقاد به طول عمر حضرت را نسبت مىدهند به افرادى كه جاهلترين انسانها است (3)؟! با اينكه عدّهاى از مشاهير و بزرگان اهل سنت اعتراف كردهاند كه مهدى موعود فرزند امام حسن عسكرى عليه السلام است.
برخى ديگر از آنها گفتهاند حضرت مهدى به دنيا نيامده و با شيعه موافقت ندارند امّا حملهاى به شيعه و اعتقاد آنها نكرده و اعتقاد به طول عمر را يك مسئله غير ممكنى ندانستهاند.
امروزه دشمنان اسلام سعى در فاصله انداختن بين شيعه و سنى دارند و برخى نيز آگاهانه يا نا آگاهانه به دنبال تحقق بخشيدن به آرمانهاى آنها قلم بهدست مىگيرند و به ايجاد فاصله و بغض بين شيعه و سنى مىافزايند. اگر اين افراد بر اساس مزدورى و عناد اينگونه مطالب را مىنويسند و دنبال مىكنند كه نمىتوان با آنها بحث و گفتگو نمود، و امّا اگر در جستجوى حقيقت هستند به آنها مىگوييم: شما مسلمانيد و معتقد به قرآن و خداوند را فَعَّال ما يَشاء مىدانيد و اراده او را حاكم بر همه عوامل طبيعى مىدانيد چطور جرأت نموده و اينگونه جسارت به گروهى از مسلمانان مىكنيد كه چيزى را مىگويند كه
گذشته از اينكه از طريق قوانين طبى و تاريخى مورد تأئيد است از ديدگاه قرآن و روايات نيز مورد تصديق است و نمونه هائى كه در متن قرآن آمده و شما به آن معتقد هستيد و گاهى همان آيات را در نماز و غير نماز قرائت مىكنيد آيا بين اين اعتقاد شما و بين آن جسارتهاى شما منافاتى نيست؟ «فَاعْتَبِرُوا يا أُولِي اْلأَبْصارِ».
در بحث اثبات وجود مقدس حضرت مهدى عليه السلام گذشته از ادلّه عقلى و نقلى كه در مباحث قبل ملاحظه نموديد، دانستيم كه گروه فراوانى از اخيار و نيكان و احياناً از علماء ربّانى به خدمت حضرت رسيدند و با ايشان سخن گفتند و از اين طريق، مشكلات علمى و اجتماعى خود را حل نمودند كه حكايات آنان در كتب آمده و هر يك به تنهائى كافى است كه ما ايمان بياوريم به وجود آن حضرت تا چه رسد كه تعداد اينها از حدّ تواتر گذشته و تماماً خبر از ملاقات و ديدار حضرت مهدى عليه السلام دادهاند با وجود اينهمه افراد صالح و شايستهاى كه در طول تاريخ غيبت به محضر امام شرفياب شده، و يا به مقصد و مقصود خود نائل گرديدهاند ديگر چه جائى براى استعجاب نمودن از طول عمر حضرت مهدى عليه السلام باقى خواهد ماند.
گروه كثيرى از علما و بزرگان اهل سنت در اين عقيده با شيعه وحدت نظر دارند و مىگويند كه حضرت مهدى عليه السلام فرزند امام حسن عسكرى عليه السلام است و در سال 255 هجرى به دنيا آمده است. عالم بزرگوار آية اللَّه صافى در كتاب خود منتخب الأثر، نام 65 نفر از علماء اهل سنّت را به همراه كتابشان ذكر كرده است.
و چنانچه مشاهده مىشود بعضى طول عمر حضرت را امر عجيب و غريبى دانستهاند و معتقدين به آن را به جهل و نادانى نسبت دادهاند، بايد بدانيم كه اين كلام جسورانه، كلام و سخن افراد معدودى است و همانگونه كه قبلًا گفته شد، احتمال غرض ورزى و ايجاد شكاف و اختلاف افكندن بين شيعه و سنى در كلام آنها داده مىشود و الَّا
بايد اين افراد، عدّه كثيرى از دانشمندان و فرزانههاى خود را به جهل و نادانى نسبت دهند. (1)
و اينك مىپردازيم به نقل چند نفر از علماء عامه بر اساس نقل منتخب الأثر كه مهدى موعود را فرزند امام عسكرى عليه السلام دانستهاند و مىگويند: ولادت ايشان در گذشته واقع شده است.
1- ابن صباغ مالكى در كتاب فصول المهمّة مىنويسد: ابوالقاسم محمّد، حجة بن الحسن در شهر سرّمن راى در نيمه شعبان سال 255 هجرى به دنيا آمد از كنيزى به نام نرجس.
2- ابن خلكان در كتاب وفيات الاعيان مىنويسد، ولادت حضرت مهدى عليه السلام روز جمعه، نيمه شعبان سال 255 هجرى بوده، و چون پدرش از دنيا رفت، ايشان پنج سالش بوده و نام مادرش خمط و يا نرجس بوده است.
3- ابن حجر هيثمى كه شافعى مذهب است در كتاب صواعق خود بعد از ذكر بعضى از حالات امام عسكرى عليه السلام مىنويسد أبى محمد فرزندى را غير از ابى القاسم محمد از خود باقى نگذاشت.
4- شيخ شمس الدين صاحب كتاب تاريخ كبير (2)و تذكرة الخواص راجع به مهدى موعود عليه السلام مىنويسد: (هو محمد بن الحسن بن على بن محمد بنعلى بن موسى الرضا بن جعفر بن محمد بن على بن الحسين بن على بن ابيطالب عليهم السلام) و بعد از اينكه نسب حضرت مهدى عليه السلام را به جدش على بن ابيطالب مىرساند مىگويد: كنيه ايشان ابو عبداللَّه و ابو القاسم است و او حجّت و صاحب زمان و قائم و منتظر مىباشد و سپس به روايتى از رسول خدا صلى الله عليه و آله اشاره مىكند كه حضرت فرموده: اگر از دنيا باقى نماند مگر يك روز، فردى از اهل بيت من خواهد آمد و دنيا را پر از عدل و داد نمايد.
5- نورالدين دشتى كه حنفى مذهب است و صاحب كتاب شرح كافية و شواهد
النبوّة است، ايشان گذشته از اينكه به ولادت ايشان از امام عسكرى اعتراف مىكند و مىگويد: ايشان حجة بن الحسن الامام الثانى عشر است مىپردازد به نقل حوادث عجيب و غريبى كه در هنگام ولادت ايشان رخ داده از قبيل جستن روى كندههاى پا و دستها را به سوى آسمان بلند كردن و چون عطسه مىكند، مىفرمايد: الحمد للَّه رب العالمين و نقل كسيكه از امام عسكرى درخواست كرد امام بعد از شما كيست و ايشان به داخل اطاقى رفت و چون بيرون آمد يك پسر بچه سه ساله مثل ماه شب چهارده نورانى را در بغل گرفته و به آن شخص سائل نشان داد و فرمود: اگر نبود جايگاه خوبى كه نزد خدا دارى اين فرزند را به تو نشان نمىدادم...
6- شيخ حافظ ابو عبد اللَّه گنجى صاحب كتاب البيان فى اخبار صاحب الزمان و كتاب كفاية الطالب فى مناقب امير المؤمنين على بن ابيطالب، بعد از اينكه تصريح مىكند به اينكه: حضرت مهدى فرزند امام عسكرى است مىنويسد: دليل بر بقاء و طول عمر حضرت مهدى، بقاء و طول عمر حضرت عيسى و الياس و خضر است كه از اولياء خدا هستند و نيز بقاء دجّال و ابليس است كه از دشمنان خدا هستند...
7- شيخ محى الدين اندلسى در فتوحات خود مىنويسد: خروج و قيام مهدى حتمى است بعد از آنكه زمين پر از جور و ظلم شود. و اشاره مىكند به روايت مشهور و معروف از رسول خدا صلى الله عليه و آله (لو لم يبق من الدنيا الَّا يوم واحد...) كه بالاخره مهدى عليه السلام مىآيد و جهان را پر از عدل و داد مىنمايد.
وى در ادامه مىگويد: مهدى از فرزندان فاطمه و نواده حسين بن على است و فرزند حسن عسكرى است...
8- شيخ عبد الرحمان صاحب كتاب مرآة الاسرار و يكى از مشايخ صوفيّه در كتاب خود كه به زبان فارسى است مىنويسد: آن آفتاب دين و دولت، آن هادى جميع ملّت و دولت، آن قائم مقام پاك احمدى، امام بر حقّ ابو القاسم محمد بن الحسن المهدى قدس سره، وى امام دوازدهم است از ائمّه اهل بيت، مادرش امّ ولد بود، نرجس نام داشت ولادتش شب جمعه پانزدهم شعبان سنه خمس و خمسين و مأتين...
9- شيخ محمد بن ابراهيم جوينى، شافعى مذهب بوده، در كتاب فرائد السمطين
روايت دعبل خزاعى را از حضرت على بن موسى الرضا نقل مىكند. و سپس نقل مىكند كه امام رضا عليه السلام فرمود: امام بعد از من، فرزندم جواد تقى است و بعد فرزندش على الهادى النقى است و بعد فرزندش حسن عسكرى و بعد فرزندش (حُجة الْمَهدى الْمُنتظر في غَيبَتِهِ، الْمُطاعُ في ظُهورِهِ) حجت حق مهدى است كه بايد در زمان غيبت او به انتظارش بود و در زمان ظهورش از او اطاعت و فرمانبردارى نمود.
10- بهلول بهجت افندى قاضى و محقّق، صاحب كتاب (المحاكمة فى تاريخ آلمحمد) كه به زبان تركى نوشته و به فارسى ترجمه شده، در اين كتاب بعد از امامت اثنى عشر و بيان فضائل آنان مىنويسد: دوازدهمين امام در پانزدهم شعبانِ سالِ 255 متولّد گرديد، و اسم مادرش نرجس است و او داراى دو غيبت مىباشد، غيبت صغرى و غيبت كبرى و تصريح مىكند كه او زنده است تا خداوند به او اذن بدهد و ظاهر گردد و زمين را پر از عدل و داد كند، و ظهور ايشان مطلبى است كه تمامى مسلمانان بر آن اتفاق دارند و احتياجى به آوردن دليل نيست.
11- شيخ جلال الدين سيوطى در كتاب خود به نام (احياء الميّت بفضائل اهل البيت) مىنويسد يكى از ذرارى امام حسين، مهدى است كه در آخر الزمان مبعوث خواهد شد، سپس مىنويسد: امام اول على بن ابيطالب عليه السلام و نام يك يك ائمه را مىبرد تا مىرسد به امام يازدهم حضرت عسكرى، مىگويد: امام دوازدهم فرزند عسكرى است كه (محمد القائم المهدى) مىباشد و در رابطه با امام دوازدهم از پيامبر صلى الله عليه و آله و على عليه السلام و نيز از بقيه پدران ايشان كه همه از بزرگان بودهاند روايات داريم، و امام دوازدهم هم صاحب شمشير است و او قائم منتظر است.
12- شيخ احمد جامى در اشعار خود مىگويد:
من ز مهر حيدرم هر لحظه اندر دل صفا از پى حيدر، حسن ما را امام و رهنما است
همچو كلب افتادهام بر آستان بو الحسن خاك نعلين حسين بر هر دو چشمم توتيا است
عابدين تاج سر و باقر دو چشم روشنم دين جعفر بر حق است و مذهب موسى رواست
اى موالى وصف سلطان خراسان را شنو ذرّهاى از خاك قبرش دردمندان را دواست
پيشواى مؤمنان است اى مسلمانان تقى گر نقى را دوست دارى بر همه ملّت رواست
عسگرى نور دو چشم آدم است و عالم است همچو يك مهدى سپهسالار در عالم كجا است
شاعران از بهر سيم و زر سخنها گفتهاند احمد جامى غلام خاص شاه اولياء است
اين بود نمونهاى از كلمات علماء و بزرگان اهل سنت پيرامون ولادت حضرت مهدى عليه السلام و اعتراف آنان درباره طول عمر حضرت مهدى عليه السلام و اينكه با داشتن نمونههائى در قرآن، جاى هيچگونه استعجاب و شكّ و ترديدى باقى نمىماند.
امام سجاد عليه السلام مىفرمايد: في الْقائِم سُنَةٌ مِنْ نوحٍ وَهِىَ طُولُ الْعُمْرِ (1)
قائم ما اهل بيت (يعنى حضرت مهدى موعود عليه السلام) يك خصلت و شباهت به حضرت نوح دارد و آن طول عمر آن حضرت است.
بعد از اثبات وجود حيات حضرت مهدى عليه السلام مسئله طول عمر مطرح است بعضى از اهل سنت طول عمر حضرت را مسئله عجيب و غير قابل قبول دانستهاند، اما فقط استعجاب نمودهاند و هيچ دليلى بر عدم امكان آن نياوردهاند با وجود اين كه استعجاب دليل بر امتناع نمىشود. خلقت انسان از خاك بسيار عجيب است امّا اين امر واقع شده است و قرآن از همين طريق به منكرين معاد جواب داده و اصولًا مىدانيم كه انسان با تمام
1) 1. كمال الدين صدوق ج 2 باب 46 ح 5.
ترقيات علمى از راز و رمز جهان خلقت بىخبر است كما اينكه قرآن به انسانها حتى نوابغ خطاب مىكند و مىگويد «وَ ما أُوتِيتُمْ مِنَ الْعِلْمِ إِلَّا قَلِيلًا» بنابر اين چطور مىتوان چيزى را كه دليلى بر امتناع آن نداريم انكار نمائيم، و از اين گذشته اطباء و محققين براى طولانى كردن عمر تلاش مىكنند و آزمايشهاى زيادى در اين رابطه انجام دادهاند و نيز برخوردند به ملكه زنبوران كه در اثر غذاى خاصى كه برايش فراهم مىشود، عمرش چهار صد مرتبه بيشتر از ديگران است و نيز عمر مگسهاى روى ميوهها را به نهصد برابر افزايش دادهاند پس اعتقاد به طول عمر، يك اعتقاد مخالف علم نيست و بلكه فرضيهها و تجربههايى كه به عمل آمده كاملًا دلالت بر امكان آن مىكند.
شاهد ديگر براى امكان طول عمر و بلكه وقوع آن تاريخ است و نيز تورات و از همه مهمتر قرآن است كه درباره نوح و عيسى و ابليس قائل به طول عمر مىباشد و حتى بنابر احتمالى از آيه 144 سوره صافات استفاده مىشود كه اگر يونس در دل ماهى تسبيح نمىكرد تا قيامت در شكم ماهى زنده مىماند و سيد بن طاووس با استشهاد به همين آيات و موارد در مناظره با بزرگان اهل سنت غالب و پيروز شد كما اينكه بعضى ديگر از بزرگان اهل سنت بر اساس همين افرادىكه در قرآن با عمر طولانى معرفى شدهاند اعتراف مىنمايد كه طول عمر حضرت مهدى كاملًا قابل قبول است.
از همه اينها گذشته در رابطه طول عمر حضرت مىتوان از آيات فراوانى استفاده كرد، آن آياتى كه دلالت مىكند بر اينكه هر چرا خدا بخواهد مىشود و خواسته او بر تمام علل و اسباب عالم مادى حاكم است كما اينكه او خواست ابراهيم را از ميان آتش سالم بيرون بياورد كه بيرون آمد و خواست يوسف را بر تخت سلطنت بنشاند كه نشاند با توجه به اينكه در بحث طول عمر حضرت مهدى با بعضى از اهل سنت مقابل هستيم و آنها تماماً در مقابل آيات قرآن تسليم و تواضع مىكنند.
و سپس اشاره كرديم به اينكه با آنهمه براهين عقلى و نقلى كه در مباحث گذشته مطرح شد، خصوصاً ملاقاتهاى فراوانى كه ناقل آنها از صلحا و شايستگان مىباشند، جائى براى ترديد در طول عمر حضرت باقى نمىماند.
و در خاتمه گفته شد كه عده كثيرى از علماء اهل سنت نيز اعتراف كردهاند
كه حضرت مهدى عليه السلام فرزند امام عسكرى است و در سال 255 متولد شده و مىگويند:
با داشتن نمونههائى از افراد كه آنان داراى طول عمر بودهاند و در قرآن مطرح شده است و نيز با در دست داشتن رواياتى در اين رابطه جاى هيچگونه استعجابى نيست.
و امام سجاد عليه السلام مىفرمايد: قائم ما شباهتى به حضرت نوح دارد و آن هم طول عمر ايشان است.
1- كسانىكه طول عمر حضرت مهدى را امر عجيب دانسته و قبول نكردهاند آيا دليلى براى گفتار خود دارند؟
2- منكرين معاد از چه امرى اظهار شگفتى مىنمودند و قرآن به آنها چه جوابى داده است؟
3- انسان تا چه حدّى از اسرار عالم و مخلوقات آگاهى دارد؟
4- دكتر فورد پيرامون طولانى شدن عمر و امكان آن چه مىگويد؟
5- عمر ملكه زنبوران چند برابر زنبوران ديگر است؟
6- نتيجه آزمايشى را كه روى مگسهاى ميوه به عمل آوردند چه بود؟
7- كتاب (المعمّرون والوصايا) تأليف چه كسى است؟
8- يكى از كسانى كه طول عمر داشته و در تاريخ ثبت است و يا در تورات آمده، نام ببريد.
9- از عمر درخت كاجى كه در كاليفرنيا مىباشد چند سال مىگذرد؟
10- كدام حيوان دريايى سه ميليون سال عمر نموده؟
11- قرآن در رابطه با نوح و عيسى و يونس چه فرموده است؟
12- مناظره سيد بن طاوس با بعضى از بزرگان اهل سنت پيرامون طول عمر امام زمان چه بود؟
13- بعضى از مشاهير و بزرگان اهل سنت را كه طول عمر حضرت مهدى را قابل قبول مىدانند، نام ببريد.
14- از آياتى كه دلالت مىكند بر حاكميّت اراده و مشيّت الهى در بحث طول عمر حضرت مهدى عليه السلام چگونه استفاده كرديم؟
15- دليل پنجم ما در بحث طول عمر حضرت مهدى عليه السلام چه بود؟
16- نام يكى از علماى اهل سنّت را كه به ولادت امام مهدى در سال 255 معتقد است، نام ببريد.
17- امام سجاد عليه السلام شباهت حضرت مهدى عليه السلام را با نوح پيامبر در چه امرى دانسته است؟
18- خلاصه بحث را بيان كنيد.
گفتار هشتم پيرامون مسئله انتظار
انتظار در قرآن و روايات
قرآن و روايات، آينده تاريخ و سرانجام كاروان بشريّت را روشن و زيبا معرّفى مىكند و به صاحبان ايمان بشارت مىدهد كه حكومت زمين متعلق به آنها و مستضعفان خواهد بود، و هيچ قدرتى نمىتواند بر خلاف آن گام بردارد.
سپس دستور انتظار مىدهد و به مردم مىفرمايد: كه منتظر برقرار شدن حكومت عدل و داد، و نابودى كفر و نفاق و الحاد باشند.
قرآن مىفرمايد: «وَ لَقَدْ كَتَبْنا فِي الزَّبُورِ مِنْ بَعْدِ الذِّكْرِ أَنَّ اْلأَرْضَ يَرِثُها عِبادِيَ الصَّالِحُونَ» (1)
همانا در زبور، پس از ذكر (تورات) نگاشتيم كه زمين را بندگان شايسته من به ارث مىبرند. و نيز مىفرمايد: «وَ نُرِيدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَى الَّذِينَ اسْتُضْعِفُوا فِي اْلأَرْضِ وَ نَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَ نَجْعَلَهُمُ الْوارِثِينَ» (2)
ما خواستهايم كه بر مستضعفان زمين منّت نهيم و آنان را پيشوايان و وارثان زمين قرار دهيم. و نيز مىفرمايد: «يُرِيدُونَ لِيُطْفِؤُا نُورَ اللَّهِ بِأَفْواهِهِمْ وَ اللَّهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَ لَوْ كَرِهَ الْكافِرُونَ» (3)
مىخواهند نور خدا را با دهانهايشان خاموش كنند و خداوند تمام كننده نور خويش است هرچند كافران را خوش نيايد. و
بالاخره قرآن در يك جمله به صاحبان ايمان نويد مىدهد و پيروان خود را به انتظار دعوت مىنمايد و مىفرمايد:
«قُلِ انْتَظِرُوا إِنَّا مُنْتَظِرُونَ» (1)
بگو منتظر باشيد كه ما هم منتظريم.
«فَتَرَبَّصُوا إِنَّا مَعَكُمْ مُتَرَبِّصُونَ» (2)
منتظر باشيد كه ما هم با شما منتظريم.
«فَانْتَظِرُوا إِنِّي مَعَكُمْ مِنَ الْمُنْتَظِرِينَ» (3)
منتظر باشيد كه من هم با شما منتظرم.
اين آيات، از يك جامعه سالم و آينده روشن براى انسانها خبر مىدهد و به انتظار و صبر و شكيبائى براى فرا رسيدن آن روز مبارك دعوت مىنمايد.
احاديث فراوانى بيانگر اين است كه صالحان و مؤمنان در آينده داراى يك حكومت عادلانه، و جامعهاى قرين با آرامش و آسايش و اقبال مردم به تقوى و ايمان خواهد بود و منجى و مصلح آن، يكى از فرزندان رسول خدا يعنى مهدى آل محمّد صلى الله عليه و آله مىباشد و بخش عظيمى از اين روايات را محدثين اهل سنت نقل نمودهاند.
از راويان شيعه و سنى نقل شده كه رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمودند: لَوْ لَمْ يَبَقَ مِنَ الدُّنيا الَّا يومٌ واحدٍ لَطَوَّلَ اللَّهُ ذلِكَ الْيومَ حتّى يَخْرُجَ رَجُلٌ مِنْ وُلدى يُواطى اسْمُه اسْمى وَكنيتهُ كُنْيَتي يَمْلَا الأَرضَ عَدلًا وَقِسطاً كما مُلِئتْ جَوْراً وظُلْماً (4)
اگر از دنيا جز يك روز نماند خداوند متعال آن روز را طولانى مىكند تا مردى از فرزندان من بيرون آيد كه نامش نام من و كنيهاش كنيه من است، زمين را پر از عدل و داد نمايد همانگونه كه از جور و ظلم پر شده باشد.
و در روايتى ديگر رسول خدا صلى الله عليه و آله انتظار فرج را بهترين عبادت دانسته و فرمودهاند:
أفْضَلَ الْعِبادَةِ انْتِظارُ الْفَرَجِ (5)
بشر در زندگى اجتماعى و فردى خود مرهون نعمت انتظار است و چنانچه شخصى از انتظار تهى گردد زندگى برايش معنى و مفهومى نخواهد داشت.
ارزش هر انسانى مربوط مىشود به ارزش و اهميّت آن انتظارى كه مورد نظر او است يكى منتظر پايان سال و گرفتن رتبه و حقوق است، ديگرى در انتظار اخذ مدرك و فردى در انتظار خريد منزل و ماشين و... و يك محقق و متفكّر منتظر است كه با تأليف و زحمات خود مشكلات علمى را حل نمايد و آن پزشك دلسوز منتظر ديدن نتيجه طبابت خود در مريض است همچنين حزبها و رژيمها، تماماً به انتظار تحقق يافتن اهداف خويش هستند و بالاخره دو لشكر كه در مقابل يكديگر قرار مىگيرند هر دو به انتظار پيروزى خودشان هستند.
انتظارى كه بر اساس تعليمات وحى، از سوى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و ائمه اطهار عليهم السلام به پيروان خودشان توصيه شده، انتظار گسترش عدل و علم و توحيد و ايمان و برابرى و برادرى در تمامى نقاط كره زمين است تا همه مردم تحت حكومت و قانونى واحد، در امن و امان زندگى كنند.
تمامى مردم براى تحقق اهداف خود، در حركت و تلاش هستند. هر انسانى براى رسيدن به خواسته مورد انتظار خود بهسر مىبرد و تلاش مىكند تا زودتر و بهتر به آرزوى خود واصل گردد.
اسلام از اين عامل حركت آفرين استفاده نموده و مسلمانان را به نابودى ظلم و استكبار و برقرارى حكومت عدل اسلامى در زير سايه (انتظار) دعوت نموده، چنانكه
قرآن كريم مىفرمايد: «قُلْ كُلٌّ مُتَرَبِّصٌ فَتَرَبَّصُوا فَسَتَعْلَمُونَ مَنْ أَصْحابُ الصِّراطِ السَّوِيِّ وَ مَنِ اهْتَدى (1)
«بگو همه ما و شما در انتظاريم (گروهى در انتظار پيروزى حق و تحقق يافتن وعدههاى الهى و ديگرى در انتظار نابودى اهل حق) حال كه چنين است انتظار بكشيد، امّا به زودى مىدانيد چه كسى از اصحاب صراط مستقيم و چه كسى هدايت يافته است.»
بله اگر در زمانى و يا شرايطى قرار بگيريم كه نتوانيم عملًا با ظلم و جور و نابسامانىها مبارزه كنيم و بدانيم كه به نتيجه مطلوب نمىرسيم، بايد در جهت خود سازى بكوشيم و خود را و اهل منزل خود و زير مجموعه خود را طورى تربيت كنيم كه وقتى حضرت بقية اللَّه اعظم ظهور كرد، در زمره اعوان و انصار او باشيم، و خلاصه اين كه انتظار حكومت عدل و انتظار ظهور حضرت مهدى عليه السلام به معناى دست روى دست گذاردن و انزوا گزيدن و دورى از مسائل اجتماعى نيست، بلكه همانند تمامى انتظارها انتظار براى حكومت داد گستر نيز با عمل و سعى فراوان مقرون خواهد بود.
همچنان كه منتظران يك عزيز سفر كرده، منزل را از حيث نظافت و فراهم آوردن وسايل پذيرائى و استراحت مسافر، مهيّا مىسازند و شخصى كه در انتظار كسب نمره خوب و قبولى در آخر سال مىباشد از خواب و استراحت خود مىكاهد و به مطالعه و تحصيل علم مىپردازد، و مادرانى كه در انتظار داشتن فرزندى برومند مىباشند. تمامى مشكلاتى را كه در مسير بچه دارى هست به جان مىخرند تا روزى فرارسد كه جوانى با شخصيّت و با سواد را در مقابل خود مشاهده كنند.
بدين ترتيب، انتظار ظهور يك مصلح جهانى و برقرارى حكومت عدل در سراسر زمين به مراتب جديت و تلاش بيشترى را مىطلبد.
اينك با مراجعه به لسان روايات در رابطه با انتظار حضرت مهدى ارواحنا فداه خواهيم ديد كه انتظار را اولًا: از مقوله عمل و تلاش قرار داده و ثانياً: آنرا يك كار سخت و دشوار معرّفى نموده است.
على عليه السلام مىفرمايد: الْمُنْتَظِرُ لِامرِنا كالمُتشحِّطِ بِدمهِ في سبيلِ اللَّهِ (2)
كسى كه منتظر
دولت ما مىباشد مانند كسى است كه در راه خدا به خون خود غوطهور است.
قال الصادق عليه السلام: انَّ لَنا دُولَةً يَجِىءُ اللَّه بِها اذا شاءَ ثُمَّ قالَ: مَنْ سَرَّ انْ يَكُونَ مِنْ اصحابِ الْقائِم فَلْيَنْتَظِرْ وَلْيَعْمَلْ بِالْوَرَع وَمَحاسِنِ الاخلاقِ وَهُو مُنتَظِرُ (1)
البته براى ما دولتى است كه هر وقت خداوند بخواهد محقق مىگردد و هر كس دوست دارد كه از اصحاب حضرت قائم عليه السلام باشد بايد منتظر باشد، و منتظر هم بايد خود را به ورع و اخلاق نيك مجهّز نمايد.
در بحث گذشته دانستيم كه انتظار، به معناى حركت و تلاش براى رسيدن به مطلوب و يا لااقل آماده شدن براى آن است. ولى قابل توجه است كه (انتظار فرج) در ضمن روايات، به عنوان يكى از مسائل اعتقادى شمرده شده و شاهد بر اين مطلب روايت ابوالجارود است. وى كه يكى از مواليان و علاقهمندان اهل بيت بوده، خدمت امام باقر عليه السلام عرض كرد: شما مىدانيد كه من از محبّين و پيروان شما هستم حضرت فرمود: بله همينطور است. عرض كرد: سؤالى دارم چون نابينا هستم و از راه رفتن عاجزم و نمىتوانم زياد خدمت شما برسم جواب من را بدهيد حضرت فرمود: سؤال خود را مطرح كن، عرض كرد: آن دين و اعتقادى كه شما براى خود و خانواده خود پسنديدهاى به من نيز بياموز تا آنگونه باشم. حضرت فرمود: سؤالت كوتاه است امّا محتواى زيادى دارد، (آرى آن دين و اعتقاد و راه و روش صحيح عبارت است از): شهادت به وحدانيت خدا (لا اله الا اللَّه) و شهادت به رسالت حضرت محمّد صلى الله عليه و آله (وانّ محمد رسول اللّه) و اين كه به تمامى آنچه حضرت محمد صلى الله عليه و آله آورده اقرار كنيم و در مقابل آن تسليم و خاضع باشيم، دوست داشتن دوستان ما و بيزارى از دشمنان ما و تسليم بودن در مقابل دستورات و فرامين ما، و در انتظار قائم ما بودن، سپس فرمود: والاجتهاد والورع يعنى بعد از همه اين مراحل، بايد جديت و تقوى داشته باشيد و جديّت در مسير اعتلاى كلمه توحيد و
1) 1. فيه ايضاً ص 498.
پياده كردن احكام اسلام آن است كه لا اقل در تهذيب و آمادگى خودمان براى ظهور امام زمان بكوشيم.
معنى و مفهوم (انتظار) اين است كه با قول و عمل از خدا بخواهيم: اللّهُمَ انَّا نَرْغَبُ الَيْكَ في دَولَةٍ كَريمةٍ تُعِزُّ بِها الْاسْلامَ وَاهْلَهُ وَتُذِلُّ بِها النِفاقَ وَاهْلَهُ وَتَجْعَلُنا فيها مِنَ الدُعاةِ الى طاعَتِكَ وَالْقادَةِ الى سَبِيلِكَ وَتَرْزُقُنا بِها كَرامَةَ الدُنيا والاخرة. (1)
يكى از اصول مهم تربيتى مكتب وحى و سنت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و اهل بيت پاك او، القاء روح اميد در پيروان خود و مبارزه با حالت يأس است، در خصوص روش قرآن در اين رابطه به چند نمونه اشاره مىشود قرآن كريم خطاب به جوانى كه با مشكلات گوناگون از قبيل شغل و خانه و فراهم آوردن خرج زندگى و... در پرتگاه سقوط قرار گرفته و مىخواهد از تشكيل خانواده و ازدواج مأيوس شود، مىفرمايد: «وَ أَنْكِحُوا اْلأَيامى مِنْكُمْ وَ الصَّالِحِينَ مِنْ عِبادِكُمْ وَ إِمائِكُمْ إِنْ يَكُونُوا فُقَراءَ يُغْنِهِمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ وَ اللَّهُ واسِعٌ عَلِيمٌ» (2)
مردان و زنان بى همسر خود را، همسر دهيد همچنين غلامان و كنيزان صالح و درستكارتان را، و چنانچه فقير و تنگدست باشند خداوند از فضل خود آنان را بىنياز مىسازد خداوند گشايش دهنده و آگاه است.
در ميدان جنگ چه بسا با ديدن كثرتِ دشمن و تجهيزات آنان، حالت يأس بر انسان عارض گردد، در اينجا نيز قرآن سرباز مسلمان و با ايمان را مخاطب قرار مىدهد و مىفرمايد: «إِنْ يَكُنْ مِنْكُمْ عِشْرُونَ صابِرُونَ يَغْلِبُوا مِائَتَيْنِ» (3)
«اگر بيست نفر از شما صاحبان ايمان، صبور و شكيبا باشيد بر دويست نفر از دشمن كافر پيروز خواهيد شد»، و يا به گنه كارى كه در گناه غوطهور مىباشد و گمان مىكند كه تمامى روزنههاى آشتى بين
او و خداوند مسدود است. نويد مىدهد و مىفرمايد: «قُلْ يا عِبادِيَ الَّذِينَ أَسْرَفُوا عَلى أَنْفُسِهِمْ لا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ يَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِيعاً إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِيمُ» (1)
«بگو: اى بندگان من كه بر خود اسراف و ستم نمودهايد از رحمت خدا نا اميد نشويد كه خدا گناهان را مىآمرزد، زيرا او بسيار آمرزنده و مهربان است.»
حضرت يعقوب پس از ساليان دراز كه در فراق يوسف ناله زد و برادران يوسف، از بازگشت يوسف و بلكه حيات او مأيوس بودند، خطاب مىكند و مىفرمايد: «يا بَنِيَّ اذْهَبُوا فَتَحَسَّسُوا مِنْ يُوسُفَ وَ أَخِيهِ وَ لا تَيْأَسُوا مِنْ رَوْحِ اللَّهِ إِنَّهُ لا يَيْأَسُ مِنْ رَوْحِ اللَّهِ إِلَّا الْقَوْمُ الْكافِرُونَ» (2)
پسرانم برويد و از يوسف و برادرش جستجو كنيد و از رحمت خدا مأيوس نشويد كه تنها گروه كافران از رحمت خدا مأيوس مىشوند.
و چنانچه گروهى از مسلمانان مرتد شوند و از امت اسلامى فاصله بگيرند و به صف دشمنان بپيوندند قرآن به جامعه مسلمين بشارت مىدهد و مىفرمايد اگر اينها رفتند، بهتر از آنان جاى آنها را خواهند گرفت و با قاطعيت اعلام مىكند: «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا مَنْ يَرْتَدَّ مِنْكُمْ عَنْ دِينِهِ فَسَوْفَ يَأْتِي اللَّهُ بِقَوْمٍ يُحِبُّهُمْ وَ يُحِبُّونَهُ أَذِلَّةٍ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ أَعِزَّةٍ عَلَى الْكافِرِينَ يُجاهِدُونَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ وَ لا يَخافُونَ لَوْمَةَ لائِمٍ ذلِكَ فَضْلُ اللَّهِ يُؤْتِيهِ مَنْ يَشاءُ وَ اللَّهُ واسِعٌ عَلِيمٌ». (3)
روش اولياء خدا و اهل بيت عصمت و طهارت نيز چنين است. برنامههاى تربيتى سلسله جنبان رسالت و امامت و عقل و انديشه، حضرت ختمى مرتبت صلى الله عليه و آله كه براى
1) 1. زمر: 53.
2) 2. يوسف: 87.
3) 3. مائده: 54. آيات در اين زمينه فراوان است از قبيل آيه «ان الذى فرض عليك القرآن لرادّك الى معاد» كه به پيامبر نويد بازگشت به مكه و فتح آن را مىدهد و آيه «... انّا نبشرك بغلام عليم قال أبشر تمونى على ان مسنّى الكبر فَبِمَ تبشّرونَ قالوا بشرناك بالحق فلا تكن من القانطين قال ومَنْ يقنطُ من رحمة اللَّه الا الضّالون» حجر آيه 54 و 55 و 56.
همگان الگو و اسوه است هنگامى كه از كوه حرا سرازير مىشود، يك تنه در مقابل انبوه شرك و الحاد، نخوت و تكبر قرار گرفته و فرياد برمىآورد: بگوئيد (لا اله الا اللَّه) تا رستگار شويد و در همان اوائل بعثت اعلان مىكند كه مكتب من باقى مىماند و بعد از من جانشينان به حق من، اهداف مرا دنبال مىكنند، آن شخصيت والاى عالم ملك و ملكوت با گفتار و كردار خود روح اميد را در مردم مىدمد و با تمام وجود، جلوى يأس و نااميدى را مىگيرد.
فرزند بزرگوارش يعنى زينب كبرى كه در مهد ولايت و عصمت و امامت پرورش يافته از همين روش استفاده مىكند و در مجلس يزيد در حالىكه اسير دست دشمن كينهجو قرار گرفته با وجود از دست دادن برادران و ياران و اسارت در دست دشمنان به يزيد روى مىكند و مىفرمايد: ثمّ كِدْ كَيْدَكَ وَاجْهدْ جَهْدَكَ فَو اللَّه الّذى شَرَّفَنا بِالْوحىِ وَالكِتابِ والنُبوّة وَالْانتِخابِ، لاتَدرُكُ امَدَنا ولا تَبْلُغُ غايَتَنا وَلا تَمْحُوا ذِكرنا وَلا يَرْخَصُ عنكَ عارُنا. (1)
يعنى اى يزيد، تمام مكر و حيلهات را به كار گير و سعى خود را بكن، قسم به خدايى كه ما را انتخاب نموده و مفتخر ساخته به وحى و كتاب و نبوت نمىتوانى به عمق ارزشى وجود ما واصل شوى و نيز نمىتوانى نام و ياد ما را محو كنى، و هرگز آن عار و نكبتى كه در اثر رفتارت، با ما نصيب تو شد نمىتوانى از خود بزدائى.
اين بخشى از آيات و گفتار بزرگان دين بود كه نشان مىدهد اوّلًا: آنان تلاش مىكردند كه نگذارند انسان مأيوس شود و از حركت و فعاليت در مسير رسيدن به اهداف خود جدا گردد زيرا يأس عامل همه بدبختىها و شكستها است ثانياً: آنچه وحى الهى و يا بزرگان دين مطرح كردند و نويد دادند جامه عمل پوشيده و محقق شده است. امروز مشاهده مىكنيم نام اهل بيت و آثار آنها در هر گوشه و كنارى به چشم مىخورد و از همه مهمتر مهر و محبت اهل بيت بر دل ميليونها انسان آزاده و مؤمن حكومت مىكند امّا از معاويه و دودمان او هيچ خبرى نيست.
1) 1. امامت و مهدويت: ص 378، نقلًا از احتجاج طبرسى چاپ بيروت ص 309.
دانستيم كه مكتب آسمانى و رهبران الهى پيروان خود را با القاء اميد، با نشاط و فعّال نگه مىدارند اكنون با بررسى روايات انتظار مىنگريم كه اولياء دين با بيان يك واقعيّت قطعى، يعنى ظهور يك مصلح جهانى و دادگستر در زمين و ترغيب مسلمانان و صاحبان ايمان نسبت به انتظار آن شخصيّت والا و طلوع خورشيد جهان تاب و لزوم آمادگى براى آن قيام و نهضت بزرگ، اولًا هرگز اجازه نمىدهد پيروان مكتب قرآن و اهل بيت، با ديدن ظالمينى همچون معاويهها و منصورها و متوكّلها مأيوس گردند و يا از بقاء اسلام و مسلمانان نااميد شوند و ثانياً اعتقاد به وجود منجى و صاحب خود باعث مىشود كه با تمام وجود در مقابل دشمن مقاومت نمائيم، همانگونه كه مشاهده مىكنيد در طىّ قرنها پيروان ائمه عليهم السلام با همه وجود در مقابل ناملايمات ايستادند و حتى حاضر شدند كه خون بدهند و مكتب را حفظ كنند و به نسل بعدى بسپارند، اين پايدارى معلول همان انتظار است كه در روايات از آن به بهترين اعمال تعبير شده است. در خاتمه به يك حديث شريف توجه مىكنيم. على عليه السلام مىفرمايد: انْتَظِرُوا الْفَرَجَ وَلا تَيأَسُوا مِنْ رَوْحِ اللَّهِ فَانَّ احَبَّ الْاعمالِ الى اللَّهِ عزّ وجلَّ انتظار الْفرجِ (1)
در انتظار فرج باشيد و از رحمت الهى مأيوس نشويد كه بهترين عمل در نزد پروردگار ما انتظار فرج است.
در آن نفس كه بميرم در آرزوى تو باشم بدان اميد دهم جان كه خاك كوى تو باشم
به وقت صبح قيامت كه سر زخاك برآرم به گفتگوى تو خيزم به جستجوى تو باشم
حديث روضه نگويم گل بهشت نبويم جمال حور نجويم دوان به سوى تو باشم
1) 1 خصال شيخ صدوق.
مى بهشت ننوشم ز دست ساقى رضوان مرا به باده چه حاجت كه مست روى تو باشم
آينده كاروان بشريّت از ديدگاه قرآن و روايات، آيندهاى روشن است كه حكومت در دست صالحان قرار مىگيرد و همه در امن و امان در زير سايه دين زندگى مىكنند.
اسلام پيروان خود را به انتظار براى فرارسيدن آن روز فرخنده دعوت نموده و در روايت مورد اتفاق و قبول همگان آمده كه اگر از دنيا يك روز هم باقى مانده باشد، حكومت عدل برقرار خواهد شد و انتظار چنين روزى را بهترين عمل معرفى نموده است.
اصولًا همه مردم با انتظار زندگى مىكنند و ارزش انسانها بستگى دارد به اهميّت آنچه به انتظارش مىباشد پيروان مكتب اهل بيت در انتظار يك مصلح جهانى و اصلاح تمامى نقاط روى زمين مىباشند و لذا بايد در هر شرايطى تلاش و جديّت به خرج دهند.
روايات انتظار فرج منتظر واقعى را همانند مجاهد و رزمندهاى قرار داده كه براى خداوند در خون خود غوطهور شده است، ضمناً بنابر حديث ابو الجارود كه از امام باقر عليه السلام نقل نموده، (انتظار فرج) يكى از مسائل اعتقادى و مهم مىباشد كه بايد هر مؤمنى به آن معتقد شود، نتيجه مهمّى كه بر انتظار مترتب مىشود اين است كه: افراد را اميدوار مىكند و از يأس و نااميدى جدا مىسازد و اصولًا يكى از تعاليم حيات بخش اسلام، اميد بخشيدن به افراد است. پيامبر و فرزندان پاك او همواره در شرايط سخت و مأيوس كننده با اميد و نشاط صحبت كردهاند كه در اينباره به شيوه تربيتى رسول خدا صلى الله عليه و آله و سخنان زينب كبرى در مجلس يزيد اشاره شد.
روايات انتظار چنين حالتى را در انسان زنده مىكند و اجازه نمىدهد كه مسلمانان بر اثر سركشى و ستم سردمداران ظالم، از آينده روشن خود مأيوس گردند. در خاتمه به روايت حضرت على عليه السلام اشاره شد كه مىفرمايد: در انتظار فرج باشيد و از رحمت الهى مأيوس نشويد.
1- آيهاى را كه آينده زمين را از آنِ صالحان مىداند، ذكر كنيد.
2- در روايات براى انتظار فرج چه فضيلتى بيان شده است؟
3- پيروان مكتب اهل بيت در انتظار چه روزى به سر مىبرند؟
4- براى اثبات اين كه انتظار از مقوله عمل و جديّت و تلاش است، چه دليلى اقامه شد؟
5- انتظار، در كلام على عليه السلام به چه چيزى تشبيه شده است؟
6- از حديثى كه أبوالجارود از امام باقر عليه السلام نقل نموده چه مطلبى به اثبات مىرسد؟
7- قرآن به كسى كه مىخواهد ازدواج كند ولى مشكلات فراوان در مقابل خود مىنگرد چه توصيهاى مىنمايد؟
8- قرآن با گنه كاران آلوده چگونه سخن گفته است؟
9- آيه 54 مائده چه مىفرمايد؟
10- زينب كبرى سلام اللَّه عليها در مجلس يزيد چه فرمود؟
11- عامل مهمّ استقامت پيروان قرآن و مكتب اهل بيت عليهم السلام در مقابل ظالمين چيست؟
12- حضرت على عليه السلام درباره انتظار فرج چه مىفرمايد؟
13- خلاصه بحث را بيان فرمائيد.
گفتار نهم: وظيفه اهل ايمان در زمان غيبت امام زمان
وظايف ما در زمان غيبت چيست؟
مطلبى كه هميشه مورد سؤال صاحبان ايمان بوده و علاقهمندان به مكتب اهل بيت و عاشقان و معتقدين به امام زمان حضرت مهدى ارواحنا فداه از آن پرسش مىكنند اين است كه: آيا در عصر غيبت، علاوه بر انتظار، تكاليف ديگرى متوجه ما مىباشد؟ آنچه مسلّم است پيروان و معتقدين به وجود مبارك امام زمان در زمان غيبت وظائف و تكاليفى دارند كه بايد نسبت به آنها آگاهى پيدا كنند و به آن عمل كنند و آنچه مربوط به اعتقاد و التزام قلبى است، با آن آشنا شوند و معتقد به آن باشند.
در اين گفتار به برخى از آن وظايف به طور گذرا اشاره مىشود.
اوّل: آنچه در عصر غيبت بر همگان واجب است شناخت امام زمان بر اساس دليل و برهان است زيرا روايتى كه از رسول خدا صلى الله عليه و آله نقل شده و مورد قبول عامه و خاصه مىباشد حاكى از آن است كه اگر كسى بميرد و امام زمان خود را نشناسد به مرگ جاهليّت مرده است و علامه امينى در جلد دهم الغدير اين روايت را با مضامين مختلف از كتب اهل سنّت نقل نموده و نيز كلينى رضوان اللَّه عليه در اصول كافى چندين روايت به همين مضمون آورده است (1)بنابر اين اولين و مهمترين وظيفه ما در عصر غيبت اين است كه با امام خود آشنا بشويم و او را بر اساس عقل و برهان بشناسيم و احياناً اگر در بعضى از
1) 1. اصول كافى: ج 1، ص 376، باب من مات وليس له امام.
خصوصيات وجود حضرتش از قبيل طول عمر، شك و ترديدى داريم از بزرگان و انديشمندان بپرسيم و رفع اشكال كنيم و خلاصه ارتباط خودمان را با وجود مقدّسش تنها به ذكر نام آن حضرت منحصر نكنيم. بلكه علاوه بر آن، بايد زير بناى شعار خودمان را به شعور و آگاهى محكم و تقويت نمائيم مخصوصاً امروز مسئله مهدويت مورد توجه قرار گرفته و دشمنان از اين ناحيه حمله مىكنند تا ايمان جوانان ما را متزلزل نمايند، امروز شبهاتى كه در قرون گذشته مطرح بوده و علماى كلامى ما مطرح نمودند و جواب دادند، غالباً مورد توجّه نيست و دشمن هم از آن طريق وارد نمىشود امّا مسئله مهدويت و غيبت حضرت و بعضى ديگر از خصوصيات ايشان دسيسه دشمنان قرار گرفته و شياطين روزگار از اين طريق افراد را وسوسه مىكنند.
لذا ما علاوه بر توصيه به آحاد مسلمانان و پيروان مكتب اهل بيت مبنى بر تحكيم اين عقيده و ايمان به حضرت مهدى، به گويندگان و خطباى مذهبى و نيز نويسندگان و صاحبان قلم، خاضعانه عرض مىكنيم كه در اين امر مهم اعتقادى گامى برداريد و توده مردم را با اين مسئله اصيل اسلامى بهتر آشنا سازيد و حتّى المقدور در اين مقام از نقل خواب و رؤيا و حكايات، آن هم از اشخاصى كه مورد وثوق و اطمينان نيستند، پرهيز كنيد زيرا اعتقاد ما به حضرت مهدى و مهدويت اعتقادى است كه پشتوانه آن آيات فراوانى است در قرآن، و بيش از هزاران روايات كه از پيامبر و ائمه معصومين، براى ما رسيده و نيز ادلّه عقلى است كه لزوم حجتخدا در جهان خلقت را اثبات مىكند، و هرگز احتياجى به نقل خواب و يا مطالب واهى در اين رابطه نداريم و چنانچه چنين مسئله محكم و متّقن اسلامى با داشتن چنين پشتوانههاى فراوان با افسانه آميخته شود، قطعاً از اوج و عظمت خود ساقط مىگردد و چنينكارى به صلاح و مصلحت شيعيان نخواهد بود.
بهحمد اللَّه بزرگان و دانشمندان در گذشته و حال، در رابطه با مسائل مربوط به حضرت بقية اللَّه اعظم و ابعاد وجودى ايشان كتابهاى مفيد و سودمندى نوشتهاند كه علاقهمندان مىتوانند كمال استفاده را از آنها داشته باشند.
دوّم: وظيفه ديگر ما در زمان غيبت امام عليه السلام برقرارى ارتباط بين خود و امام است.
قبل از اينكه به مصاديق اين ارتباط بپردازيم نظر شما را جلب مىكنم به حديثى شريف از امام باقر عليه السلام كه در تفسير آيه شريفه «اصْبِرُوا وَ صابِرُوا وَ رابِطُوا» فرمودند: اصبروا على اداء الفرائض وصابروا عدوّكم ورابطوا إمامكم (المنتظر). (1)
امام باقر عليه السلام فرمودند: در مقابل انجام واجبات صبور و شكيبا باشيد، و در مقابل دشمن پايدار و ثابت قدم و بين خود و امام زمان خود رابطه برقرار كنيد.
بنابراين حديث شريف و نيز نهاد و عقل هر انسانى حكم مىكند بر اينكه پيروان بايد با رهبر و پيشواى خود ارتباط داشته باشند بر شيعيان لازم است كه در عصر غيبت يك پل ارتباطى بين خود و امام زمان خود برقرار كنند.
ممكن است اين پرسش پيش آيد كه اين پل ارتباطى را چگونه و با چه عملى مىتوان برقرار كرد. در پاسخ به اين پرسش به چند مورد اشاره مىكنيم.
1- در مواقع دعا و بعد از نماز و نيز در وقتى كه به ياد امام عليه السلام مىافتيم، براى سلامتى حضرت و مخصوصاً براى فرج آن امام دعا كنيم در يكى از توقيعاتى (2)كه به دست محمد بن عثمان نايب خاص دوّم امام زمان در غيبت صغرى رسيد آمده است: براى تعجيل فرج بسيار دعا كنيد زيرا فرج شما نيز در سايه فرج امام زمان انجام مىگيرد. (3)
قابل توجّه است كه امامان معصوم ما نيز براى فرج قائم آل محمد دعا مىكردند.
هروى مىگويد: از دعبل شنيدم كه مىگفت: وقتى كه قصيده خودم را نزد امام رضا عليه السلام
1) 1. غيبت نعمانى، ص 199 و آيه شريفه 200 از سوره آل عمران است كه ترجمه آن چنين است «اى كسانىكه ايمان آوردهايد در برابر مشكلات و هوسها استقامت كنيد و در برابر دشمنان پايدار باشيد و بين قوا و افراد اجتماع ارتباط برقرار كنيد و ازخدا بپرهيزيد، شايد رستگار شويد.»
2) 2. توقيع عبارت است از نامههايى كه از ناحيه مقدسه رسيده است.
3) 3. منتهى الآمال به نقل از احتجاج طبرسى.
خواندم كه مطلع آن چنين بود:
مَدارِسُ آياتٍ خَلَتْ مِنْ تِلاوَتٍ وَمَنْزِلُ وَحيٍ مَقْفَرُ الْعَرَصاتِ
و در ادامه، با اشاره به قيام امام مهدى عليه السلام و جدا شدن حق از باطل و رسيدن هر يك از پيروان حق و باطل به جزاى خويش، گفتم:
خُرُوجِ امامٍ لامَحالَةَ خارِجُ يَقُومُ عَلَى اسْمِ اللَّهِ بِالْبَركاتِ
يُمَّيِزُ فينا كُلُّ حَقٍّ وَباطِلٍ وَيَجْزِي عَلَى النَّعماءِ وَالنّقِماتِ
امام هشتم عليه السلام با شنيدن اين دو بيت شديداً گريه كرد (بكى الرضا بكاءً شديداً) و سپس سربلند كرد و فرمود: اى خزاعى، روح القدس اين دو بيت را به زبانت جارى نموده و او تو را كمك كرده كه توانستى اينگونه شعر بگوئى. (1)
محدّث قمى قدس سره اضافه مىكند وقتى دعبل اين دو بيت را خواند، حضرت برخاست و سر خود را خم كرد و كف دست راست خود را بر سر نهاد و گفت: اللَّهُمَ عَجِّلْ فَرَجَهُ وَمَخْرَجَهُ وَانْصُرنا بِهِ نَصْراً عَزيزاً، براى تعجيل فرج آن امام همام و آن منجى بشريت دعا كرد. (2)
ص: 506 نقل شده.
و امام هشتم عليه السلام امر مىفرمودند به دعا كردن از براى حضرت صاحب الامر بهاين طريق اللَّهُمَ ادْفَعْ عَنْ وَلِيِّكَ وَخَليفَتِكَ وَحُجَّتِكَ عَلى خَلْقِكَ وَلِسانِكَ الْمُعَبِّرِ عَنْكَ النَّاطِقِ بِحِكْمَتِكَ... امِتْ بِهِ الْجُورَ وَاظْهِرْ بِهِ الْعَدْلَ وَزَيِّنْ بِطُولِ بَقائِهِ الْارضَ، تا آخر دعا. (3)و نيز محدّث قمى در صفحات آخر مفاتيح دعاى ديگرى از سيد بن طاووس نقل نموده كه در زمان غيبت خوانده شود و سيد بن طاووس توصيه مىكند كه از مزاياى اين دعا غفلت نكنيد كه ما اين دعا را از فضل الهى شناختيم. ابتداى آن دعا اين است:
اللَّهُمَ عَرِفَّنِي نَفْسَكَ فَانَّكَ انْ لَمْ تُعَرِّفْنِي نَفْسَكَ لَمْ اعْرِفْ رَسُولَكَ اللَّهُمَ عَرِّفْنِي رَسُولَك فَانَّكَ انْ لَمْ تُعَرِّفْنِي رَسُولَكَ لَمْ اعْرِفْ حُجَّتَكَ اللَّهُمَ عَرِّفْنِي حُجّتَكَ فَانَّكَ انْ
لَمْ تُعَرِّفْنِي حُجَتَك ضَلَلْتُ عَنْ دِينِي اللَّهُمَ لاتُمِتْنِي مِيتَةً جاهِلِيةً ...
و امّا دعاى جامع و كوتاهى كه مىتوان هر شب و روزى لبهاى خود را به آن مترنّم سازيم و با دعا براى ولى نعمت خودمان و امام زمانمان ارتباطى بين خود و امام عصر برقرار كنيم، اين دعاى معروف است:
اللَّهُمَ كُنْ لِوَلِيّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيهِ وَعَلى آبائِهِ فِي هذِهِ السَّاعَة وَفِي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلِيلًا وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ ارْضَك طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فِيها طَويلًا (1)
2- گاهى از طرف حضرت، صدقه بدهيم، چنان كه براى سلامتى خود و خانواده خود صدقه مىدهيم و بدين وسيله از برخى امراض و حوادث ناگوار در امان مىمانيم.
چه كسى عزيزتر و گرانقدرتر از وجود حضرت بقية اللَّه اعظم (اروحنا فداه) است؟ كمترين اثر اين صدقات آن است كه محبت و علاقه ما را به ساحت مقدس امام آشكار مىكند.
نقل شده كه پير زنى با مختصر كلافى كه در دست داشت به سوى بازار رفت براى خريد يوسف به او گفتند: بعضى يوسف را با مبلغهاى گزاف خريدارند و نوبت به آنها نمىرسد، شما با اين مختصر كلاف چه مىگوئيد؟ پير زن جواب داد: مىدانم يوسف را به من نمىدهند امّا با اين كار خود ثابت مىكنم كه من هم از علاقهمندان و مشتريان يوسف مىباشم.
هركس به زبانى سخن از حمد تو گويد بلبل به غزل خوانى و قمرى به ترانه
3- در زمانى كه به يكى از مشاهد مشرفه و اماكن مقدّسه مىرويم، لا اقل يك نوبت به نيابت از طرف امام عصر به زيارت آن امام، داخل حرم شويم و اگر به مكّه
1) 1 محدث قمى اين دعا را در ضمن اعمال شب 23 ماه مبارك از بعضى معصومين در مفاتيح الجنان نقل مىكند.
مشرف هستيم از طرف آن بزرگوار يك عمره و يا لا اقل يك طواف انجام دهيم، بعضى از صاحبان ايمان و عاشقان امام زمان فردى را اجير مىكنند كه از طرف حضرت مهدى عجل اللَّه فرجه الشريف به حج برود و مناسك را تماماً انجام دهد. اين كارها كه گاهى كوچك به نظر مىآيد، ارتباط روحى و باطنى ما را با امام عصر برقرار مىسازد.
فراموش نمىكنم كه در سال 1364 شمسى كه آتش جنگ بين ايران و عراق شعلهور بود، در مكّه براى اداء نماز صبح در مسجد الحرام نشسته بودم. شخص عربى از من حدّ طواف را پرسيد، دانستم كه او شيعه است و از عراق آمده است.
پس از كمى گفتگو، پرسيد: تَزُورُ مَشْهَدَ الرِّضا؟ آيا به زيارت امام رضا مىروى؟
عرض كردم بلى. يك تسبيح صد دانه تربت (كه آن ايّام بسيار كمياب بود زيرا مهر و تسبيح كربلا به ايران نمىآمد و زائرى رفت و آمد نمىكرد) به من داد گفت: وقتى به زيارت امام رضا رفتى يك سلام به نيابت بده، گفتم: اسم شما چيست؟ تا از طرف شما سلام بدهم و زيارت كنم، گفت: به نيابت از طرف حضرت مهدى عليه السلام زيارت كن (نه از طرف من) گفتم: مانعى ندارد، هم از طرف امام زمان وهم از طرف شما سلام مىدهم.
آن شيعه عراقى كه دلش پر مىزند براى زيارت امام رضا عليه السلام امّا مىگويد: به نيابت از طرف امام زمان سلام بده. آيا جا دارد كه اين شيعه عراقى و علاقهمند به حضرت مهدى يوسف زهرا را خطاب كند و عرضه بدارد:
«يا أَيُّهَا الْعَزِيزُ مَسَّنا وَ أَهْلَنَا الضُّرُّ وَ جِئْنا بِبِضاعَةٍ مُزْجاةٍ فَأَوْفِ لَنَا الْكَيْلَ وَتَصَدَّقْ عَلَيْنا» (1)؟
زيرا او با اين كار خود، علاقه و عشق خود را به ساحت مقدس امام زمان ثابت نموده و ارتباطى بين خود و امام زمانش برقرار ساخته است.
شيعيان در زمان غيبت امام زمان (عج) بايد به نحوى علاقه و شور و عشق خود را به محضر امام عليه السلام ثابت كنند. عالم و فقيه بزرگوار حضرت آيت اللَّه ميلانى كه يكى از مراجع
1) 1. يوسف: 88.
تقليد در عصر خود و مورد علاقه بزرگانى از قبيل علامه طباطبائى و ديگران بوده در برقرارى ارتباط بين شيعيان و امام زمان در جلسه درس اخلاق خطاب به طلاب علوم دينيّه فرمودند: لازم و واجب است بر شما كه در شبانه روز لا اقل چند دقيقه با امام خودتان سخن بگوئيد و با او خواستهها و مشكلات خود را مطرح كنيد و براى او دعا كنيد و از اين طريق ما وظيفه غلامى و سربازى خود را ادا نموده و ابراز علاقه به ساحت مقدسش نمودهايم، او هم قطعاً به وظيفه بزرگوارى و آقائى خودش آگاه است.
دلبرا گر بنوازى به نگاهى مارا خوشتر از آن كه دَهى منصب شاهى ما را
به من بى سر و پا گوشه چشمى بنما كه محال است جز اين گوشه پناهى مارا
به دلِ تار من اى چشمه خورشيد بتاب نبود بدتر از اين روز سياهى مارا
از ازل در دل من تخم محبت كشتند نبود بهتر از اين بذر گياهى ما را
گرچه از پيش گه خاطر عاطر دوريم هم مگر ياد كند لطف تو گاهى مارا (1)
خيلى مناسب است كه بعد از نماز صبح، دعائى را كه در مفاتيح بعد از دعاى ندبه نقل شده بهعنوان ابراز ادب و سلام به پيشگاه امام زمان بخوانيم. آن دعا اينگونه آغاز مىشود: اللَّهُمَ بَلِّغْ مُولاىَ صاحِبَ الزَّمانِ صَلَواتُ اللَّهِ عَلَيْهِ عَنْ جَمِيعِ الْمُؤمِنِينَ وَالْمُؤمِنات ....
سوّم: از وظائف ما شيعيان در زمان غيبت اين است كه توجّه داشته باشيم در پشت پرده غيبت، امام و اربابى داريم كه خداوند توانائىهاى زيادى در اختيارش گذارده و او مىتواند خاك را به نظر كيميا كند و داراى مقامى هست كه با يك دعا و توجّه مىتواند تحول و انقلابى در جامعه و خانواده و يا افراد ايجاد كند و با تمام اين توانايىها مانند آباء ارجمند و جدّ بزرگوارش پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله، هم كريم است و هم نسبت به مؤمنين رئوف و مهربان. لذا جا دارد كه در مواقع اضطرار و پريشانىها از آن بزرگوار استغاثه نموده و
1) 1. اشعار از سرودههاى فقيه و فيلسوف بزرگ حضرت آيت اللَّه شيخ محمد حسين اصفهانى قدس سره مىباشد.
كمك بگيريم. در مباحث گذشته (1)اشاره كرديم كه اولًا استغاثه هرگز با توحيد منافاتى ندارد و ثانياً: افراد زيادى در طول تاريخ اسلام در اين خانه را زدند و جواب مثبت گرفتند كه به يكى، دو مورد اشاره نموديم و ثالثاً: همين ظهور و بروز كرامات و معجزات و دادرسى از بيچارگان و درماندگان دليل واضحى بود براى اثبات وجود حضرت مهدى ارواحنا فداه.
آنچه را كه در اين مقام مىخواهيم مطرح كنيم اين است كه ما شيعيان و پيروان مكتب اهل بيت در زمان غيبت از چنين شخصيت والائى براى حلّ مشكلات غفلت نكنيم و مبادا به هر سوئى برويم و هر درى را بكوبيم و دست نياز پيش هر كسى دراز كنيم، جز درب خانه آن امام رئوف و رحيم.
پيشتر اشاره كرديم كه در رجال كشى (2)نقل مىكند: رميله (3)كه يكى از اصحاب امير المؤمنين عليه السلام بوده مىگويد: تب شديدى بر من عارض شد. چون روز جمعه احساس كردم مقدارى سبكتر شدهام و تبم كاهش يافته با خود گفتم: چيزى بهتر از اين نيست كه غسل كنم و به نماز جمعه كه به امامت حضرت على عليه السلام منعقد مىشود بروم، اين كار را انجام دادم و به مسجد رفتم، امّا همين كه حضرت به منبر رفت، تبم، شديد شد و حالم مجدّداً دگرگون شد، بعد از نماز حضرت هنگام خروج از مسجد، متوجّه من شد و فرمود:
ناراحتى چه شده؟ وضع بيمارى خودم را برايش بازگو كردم. حضرت فرمود: مؤمنى نيست كه مريض شود و محزون گردد مگر اينكه ما نيز مريض و محزون مىشويم و مؤمنى نيست كه دعا كند، مگر اينكه ما براى او (آمين) مىگوئيم و از خداوند، استجابت دعاى او را خواستار مىشويم و مؤمنى نيست كه ساكت و خاموش باشد مگر اينكه ما
براى او دعا مىكنيم. عرض كردم: آيا اين لطف و بزرگوارى شما تنها شامل حال كسانى مىشود كه در اين شهر به سر مىبرند؟ (اشاره به اينكه اين توجه شما مخصوص همين اطرافيان و آشنايانى است كه دور شما را گرفتهاند؟) و يا عموميّت دارد و شامل همه اهل ايمان است؟ حتى آنهايىكه در شرق و غرب زمين زندگى مىكنند، حضرت فرمود: (يا رُمَيْلَةُ، لَيْسَ يَغِيبُ عَنَّا مُؤمِنٌ فِي شَرْقِ الْارْضِ وَلا فِي غَرْبِها) اى رميله! هيچ مؤمنى در شرق و غرب زمين نيست كه از ديدگاه و منظر ما مخفى باشد.
و نيز پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله به ابُوالْوَفاء فرمود: هرگاه در كار خود درمانده شدى، استغاثه كن به حضرت حجة عليه السلام كه او تو را درمىيابد و او فرياد رس و پناه دهنده است براى هر كسى كه به او استغاثه كند. (1)
همچنين از وجود مبارك مهدىِ آل محمّد نقل شده كه مىفرمايد: انّا غيرُ مُهملينَ لِمراعاتِكم ولا ناسين لِذِكْركم، (2)
ما توجه خودمان را از شما برنمىداريم و شما را فراموش نمىكنيم.
با وجود لطف و بزرگوارى اين بزرگان و ذات حضرت بقية اللَّه اعظم حيف است كه شيعيان مضطر و گرفتار از اين آستان كرم غافل شوند و از فيض آن بىبهره بمانند.
در استغاثه به امام زمان (عج) آمده: دو ركعت نماز بخوان و برو زير آسمان رو به قبله بگو: سَلامُ اللَّهِ الْكامِلُ التَّامُ الشَّامِلُ وَصَلَواتُه الدَّائِمَةُ وَبَرَكاتُهُ الْقائِمةُ التامَة عَلى حُجّةِ اللَّهِ وَوَلِيّهِ فِي ارْضِهِ وَبِلادِهِ، وَخَلِيفَتِهِ عَلى خَلْقِهِ، تا آخر دعا. (3)
اى عروة الوثقاى من دنياى من عقباى من
محبوب بىهمتاى من يابن الحسن يابن الحسن
ماه معين من توئى حبل المتين من توئى
درّ ثمين من توئى يابن الحسن يابن الحسن
چهارم: يكى از مسائلى كه لازم است صاحبان ايمان در زمان غيبت رعايت نمايند و نسبت به آن دقيق و محتاط باشند اين است كه كارى نكنند كه قلب ولى اللَّه اعظم آزرده شود و ايشان مغموم و آزرده خاطر گردند، زيرا روايات فراوانى داريم كه دلالت مىكند بر اينكه تمامى اعمال و كردار ما به محضر امام عليه السلام عرضه مىشود و ايشان از تمامى اعمال ما با خبر است و طبيعى است كه وقتى اعمال زشت و يا گناه و معصيتى را از شيعيان خود و كسانى كه دم از علاقه و محبت او مىزنند، مىنگرد، خاطر ايشان مكدّر مىشود.
در روايتى به نقل از امام صادق عليه السلام آمده است كه ايشان خطاب به ياران خود فرمود: چرا پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله را اذيت و آزار مىكنيد؟ عرض شد: چگونه ما پيامبر را ناراحت مىكنيم؟ (و حال آنكه سالهاست از بين ما رفته و رحلت فرمودهاند).
حضرت فرمود: مگر نمىدانيد اعمال شما عرضه مىشود بر ايشان و هرگاه با اعمال زشت شما برخورد كند و از آنها آگاه گردد، ناراحت مىشود؟ پس تلاش كنيد كه موجب خرسندى پيامبر شويد. (4)
اينجاست كه زنگ خطر براى دوستان امام زمان به صدا در مىآيد كه مبادا با نِفاق و مكر و حيله خودمان و يا سهل انگارى در نماز و بىمبالاتى در حفظ حجاب و... دل آن يگانه محبوب را آزرده كنيم و در عين حال فرياد برآوريم كه (عَجِّلْ عَلى ظُهورِكَ).
يكى از دوستان روحانى (5)مىفرمودند: وقتى كه عالم جليل القدر، مير جهانى قدس سره «3» به اصفهان منتقل شد، بنده گاهى به خدمتشان مىرسيدم تا از ايشان بهرهمند شوم، يكبار كه خدمتشان رسيدم، فرمودند: شبى در عالم رؤيا حضرت صديقه كبرى عليها السلام را ديدم، به من فرمودند:
دلى شكستهتر از من در آن زمانه نبود در اينزمان دل فرزند من شكستهتر است
گرچه ناراحتىهاى حضرت مهدى عليه السلام علل مختلفى دارد همچون سلطه ظالمين بر عدّهاى ضعيف و بىپناه، شيوع انواع گناهها و معاصى در جوامع بشرى و فرا نرسيدن زمان فرج وو، امّا يك علت ناراحتى حضرت كه مىتوان گفت قلب ايشان را در فشار قرار مىدهد اين است كه دوستان و كسانى كه عشق و علاقه به ائمه اطهار و بهخصوص به ولىّ اللَّه اعظم دارند، چرا بايد آلودگى به گناه و يا بىاعتنائى به واجبات داشته باشند؟!
پنجم: يكى از وظائف مهم شيعيان و پيروان مكتب اهل بيت عصمت و طهارت در زمان غيبت، انتخاب طريق صحيح است كه ما را با فرامين و دستورات ائمه طاهرين آشنا كند. علاقمندان به اهل بيت و خصوصاً به امام زمان، حضرت مهدى (عج) زياد هستند، امّا متأسفانه گروه گروه شده و هر گروه و دستهاى براى خود راه جداگانهاى را پيش گرفتهاند و از راهنما و رهبر خود پيروى مىكنند، حال آن كه خود ائمه اطهار براى چنين زمانى وظيفه دوستان خود را معيّن و مشخص نمودهاند تا مبادا در چنين عصرى كه حجت خدا در پس پرده غيبت است آنان در دام صيادان و شيادان بيفتند و عدهاى هوا پرست و رياست طلب با دامهاى شيطانى خود آنان را فريب دهند.
اكنون بايد ديد آن راه صحيح و صراط مستقيم كه مورد تأييد امامان بزرگوار ما مىباشد كدام است؟ يگانه راهى كه در زمان غيبت ما را به ساحل نجات مىرساند و مورد رضايت و خوشنودى امام زمان است، پيروى كردن از يك عالم فقيه و مجتهد جامع الشرائط است كه از عدالت و تقواى كامل برخوردار باشد و بتواند احكام الهى را كه ائمه اطهار براى دوستان خود بيان كردند از لابلاى آيات و روايات استخراج نمايند و در دسترس علاقهمندان به مكتب اهل بيت قرار دهند. ائمه اطهار عليهم السلام ما را به چنين اشخاصى رجوع دادهاند و آنان را حاكم قرار دادهاند و مخالفت با آنها را به منزله مخالفت با خودشان دانستهاند. اينك چند حديث در اين رابطه نقل مىكنيم.
1- عمر بن حنظله مىگويد: به امام صادق عليه السلام عرض كردم: دو نفر از شيعيان باهم نزاعى دارند و براى رفع اختلاف به سلطان و يا قضات حكومتى مراجعه مىكنند، آيا اين
كار درست است؟
حضرت فرمود: كسى كه نزاع و دعواى خود را نزد اينها ببرد و به حكم و قضاوت آنها رجوع كند، در واقع به طاغوت پناه برده و از او طلب قضاوت و حكم نموده و حال آنكه بايد به طاغوت كفر ورزيد و از آنان دورى گزيد. (امام صادق به اين آيه استشهاد كرد: «يُرِيدُونَ انْ يَتَحاكَمُوا الَى الطَّاغُوتِ وَقَدْ امِرُوا انْ يَكْفرُوا بِهِ» (1)
و حتى اگر طاغوت حكم به حق كند و شخصى به حق خودش برسد، آن مال، براى او حرام است چون به حكم طاغوت و قضاوت او به اين مال رسيده است.
راوى عرض مىكند: پس براى قضاوت و رفع نزاع چه بكنند؟ حضرت فرمود:
بروند نزد كسى كه از خود شما شيعيان است و احاديث ما و احكام ما را نقل مىكند و در حلال و حرام ما صاحب نظر است و شناخت كامل نسبت به احكام ما دارد. بايد شيعيان به حكم صادره از سوى چنين شخصى خوشنود باشند و من آنها را بر شما حاكم قرار مىدهم و چنانچه اين افرادى كه احكام ما را بيان مىكنند و در مابين شما قضاوت و حكومت مىنمايند، مورد قبول آنها واقع نشوند بدانيد كه به حكم الهى بىاعتنائى شده و در واقع، حكم ما را نپذيرفتهاند و كسانى كه حكم ما را ردّ نمايند، فرمان خدا را ردّ نمودهاند و در حدّ شرك قرار مىگيرند. (2)
ملاحظه مىكنيد اولًا، امام عليه السلام پيروان خود را به افرادى ارجاع داده كه ناقل و راوى احاديث امامان معصوم باشد، آن هم با اين خصوصيت كه در فهم احكام الهى صاحب نظر باشد.
ثانياً: در موقع دعوى و نزاع كه قطعاً حكم بهنفع يك طرفِ نزاع صادر مىشود و طرف ديگر بىبهره مىماند، وظيفه داريم كه در مقابل حكم چنين مجتهدى تسليم باشيم و به اين انسانهاى والا مراجعه كنيم، اگر چه بر عليه ما حكم كنند. براى آشنا شدن با احكام الهى و كيفيت آن مانند روزه و نماز و تجارت و... كه بيانگر همان صراط مستقيم است و دين مورد مرضى خدا و ائمه است به طريق اولى بايد از اين افرادِ خاص
تبعيّت كنيم.
ثالثاً: امام عليه السلام طبق اين روايت فرموده كه اگر طاغوت به حقّ هم، حكم كند، صاحب مال نمىتواند در آن مال تصرّف كند چون اساس آن محكمه بر باطل است و الهام از مصادر وحى نمىگيرند از اين جمله روايت، و اين فرموده امام صادق عليه السلام استفاده مىشود كه پيروان ائمه بايد براى پيدا كردن راه و طريق دين و عبوديت به در خانهاى بروند كه اساساً مورد قبول ائمه مىباشند و فريب بعضى از مطالب مانند ذكر و ورد و...
را نخوردند زيرا شياطين براى اغواء انسانها با نشان دادن تابلو حقّ و ارائه يك مسئله اسلامى، افراد را به ورطه هلاكت مىكشانند و نيز گاهى مشاهده مىشود كه مردم به دنبال فردى مىروند و به او ارادت مىورزند تا از او در جهت بيان اخلاق و يا مرثيه و روضهخوانى استفاده كنند، امّا آن شخص در حوادث مهم و مسائل قابل توجّه اجتماعى و يا دينى ابراز نظر مىكند. اين افراد بايد توجّه داشته باشند كه نبايد در احكام و مسائل شرعى از آنان تقليد كنند و به نظر يك مجتهد جامع الشرائط كه نايب عام امام زمان است بىاعتنائى شود.
2- احمد بن اسحاق مىگويد به امام هادى عليه السلام عرض كردم: از چه كسى احكام دين را بگيرم و قول و كلام چه كسى را در بيان دين قبول كنم؟ حضرت فرمود: از عثمان بن سعيد كه ملقب است به (عُمرى احكام دين خود را بگيريد زيرا او نزد من ثقه و مورد اطمينان است و هرچه از من نقل مىكند صحيح نقل مىكند. احمد بن اسحاق مىگويد همين سؤال را از امام حسن عسكرى پرسيدم حضرت فرمود: (الْعُمْرى وَابْنُه ثقَتانِ فَما ادَّيا الَيكَ عَنّي فَعَنِّي يُؤدِيَّانِ وَما قالا لَكَ فَعَّنى يَقُولانِ فاسْمَعْ لَهُما وَاطِعْهُما فَانَّهما الثِّقْتانِ المأمُونانِ) عثمان بن سعيد و فرزندش محمد بن عثمان ثقه و مورد اطمينان هستند هرچه از من نقل كنند، كلام من است. سخن آنها را گوش كن و از آنها اطاعت كن. (1)
با مراجعه به كتب رجال معلوم مىگردد كه اين پدر و پسر از چه مقام والاى علمى و
1) 1. وسائل الشيعه: ج 18، ص 100.
اطلاع دينى برخوردارند. بر اثر تقوى و ورع فراوان، هر دوى آنها به نيابت خاصّه امام زمان نائل شدند. پدر يعنى عثمان بن سعيد عمرى اولين نايب خاص حضرت مهدى شد و فرزندش محمد بن عثمان دومين نايب آن حضرت بود.
آرى براى اخذ معالم دينى و براى سير و سلوك الى اللَّه بايد از اين مردان بزرگ علم و عمل و مورد قبول ائمه اطهار پيروى كرد.
در روايتى كه از كافى نقل شده آمده است: (الفقهاء أمناء الرّسل...) آنهائى مورد قبول و امين رسولان الهى هستند كه فقيه باشند، البته فقيهى كه مقام علمى خود را با پيروى از هوى و هوس آلوده نسازد و دنيا و رياست و جاه را به آخرت خود ترجيح ندهد.
3- شيخ صدوق رحمة اللَّه عليه نقل مىكند كه اسحاق بن يعقوب به محمد بن عثمان عُمرى نايب دوم امام زمان در زمان غيبت صغرى نامهاى داد و در آن نوشت: چند مسئله است كه مىخواستم از حضرت مهدى جواب بگيرم، جواب به خط حضرت آمد كه متضمّن مطالبى بود از جمله در آن چنين آمده بود:
امَّا الْحَوادِثُ الْواقِعَة فَارْجِعُوا فِيها الى رُواةِ حَديِثِنا فَانَّهُم حُجَّتى عَلَيْكُم وَأَنا حُجَّةُ اللَّه عَلَيهم. (1)
(در مسائل و حوادثى كه پيش مىآيد مراجعه كنيد به راويان حديث ما كه آنان حجت من هستند بر شما و من حجت خدايم بر آنان).
بنابر اين ائمه اطهار- سلام اللَّه عليهم اجمعين- و شخص ولى اللَّه اعظم حضرت مهدى عليه السلام شيعيان و پيروان خود را به درِ خانه راويان احاديث ارجاع دادهاند آن هم راويانى كه داراى نظر و تشخيص هستند و مىتوانند روايت صحيح را از غير صحيح جدا كنند و در موقع تعارض، مىتوانند دنبال چاره بروند و با متن و لسان ائمه آشنا هستند كه از اين افراد تعبير مىكنيم به فقيه و مجتهد جامع الشرائط.
در عين حال، به مقام علمى آنها بسنده نشده بلكه بايد از تعبّد و تقواى كامل برخوردار باشند. لذا طبرسى در كتاب احتجاج از امام عسكرى عليه السلام نقل مىكند كه حضرت فرمودند: فَامَّا مَن كانَ مِنَ الْفُقَهاءِ صائِناً لِنفْسِهِ حافظاً لِدِينهِ مُخالِفاً عَلى هَواهُ
1) 1. كمال الدين، باب 45، ح 4.
مُطيعاً لِأمر مُولاهُ فَلِلْعَوامِ انْ يُقَلِدُوهُ وَذلكَ لايَكُونُ الَّا بَعضَ فُقَهاءِ الشِّيعةِ لاجَميعَهُم. (1)
«از فقيهانى كه خويشتن دار و حافظ دين و ايمان خود مىباشند و با خواستههاى دل مخالفت مىكنند و مطيع امر الهى هستند بايد پيروى و تقليد نمود و آن هم گروه خاصى از فقيهان خواهند بوده.»
از اين روايات چنين برداشت مىشود كه در زمان غيبت امام زمان و حتى زمان حضور امام در صورتى كه دسترسى به امام نداشته باشيم، بايد براى سير و سلوك و اخذ احكام و حوادثى كه پيش مىآيد به اين فقهاى عظام و مردان الهى و عالمان ربانى مراجعه كنيم. سعدى مىگويد:
عابد و زاهد و صوفى همه طفلان رهند مرد اگر هست بهجز عالم ربّانى نيست
اهل ايمان علاقهمندند كه وظائف خود را در زمان غيبت امام زمان عليه السلام بدانند و گاهى هم از اين مطلب سؤال مىكنند البته يكى از وظائف مهم مسلمانان، مسئله انتظار است كه بحث آن و نيز بيان ثمرات آن در گفتار قبلى گذشت، وظيفه ديگرى كه از اهميّت خاص، و ويژهاى برخوردار است اين است كه معرفت خود را به امام زمان، بر پايه ادلّه محكم قرار دهيم و اگر شعار مىدهيم آنرا با شعور توأم نمائيم و سپس بين خود و امام زمان ارتباط برقرار نمائيم، چنان كه امام باقر عليه السلام در ذيل آيه 200 سوره آل عمران مىفرمايد رابِطُوا امامَكُمْ الْمُنْتَظَر و عقل هر انسانى نيز حكم مىكند كه با پيشواى خود بايد ارتباطى روحانى داشته باشد.
امّا آن ارتباط چگونه برقرار مىگردد؟ گاهى به دعا كردن براى حضرت مخصوصاً براى فرج ايشان- و گاهى بهوسيله خواندن دعاهائى كه از ائمه در اين رابطه به ما رسيده است، از قبيل دعاى (الهم كن لوليك الحجة بن الحسن) تا آخر و گاهى براى آن حضرت صدقه بدهيم و با اين كار ابراز علاقه نمائيم و چنانچه به يكى از مشاهد مشرفه
1) 1. ميزان الحكمة، ج 8، ص 285.
رفتيم از طرف حضرت مهدى عليه السلام نيز زيارت كنيم. بعضى براى حضرت حج بهجا مىآورند و يا نائب مىگيرند و از اين طريق نيز مىتوان علاقه و ارتباط روحى خودمان را به اثبات برسانيم. حكايت آن مرد عراقى در مسجدالحرام بهترين شاهد در اين مورد است. فقيه بزرگوار آيت اللَّه ميلانى به طلاب توصيه مىكردند به صحبت كردن و درد دل نمودن با امام خويش، اگر چه در شبانه روز چند دقيقه باشد. خوب است گاهى با اشعار مناسب و دلنشين، با آن امام بزرگوار زمزمهاى داشته باشيم و نيز صبحها بعد از فريضه دعاى (اللّهم بلغ مولاى صاحب الزمان تا آخر) را به عنوان ابراز ادب و تجديد بيعت با مقام عظماى ولايت بخوانيم.
و از ديگر وظائف شيعيان در عصر غيبت استغاثه نمودن به حضرت در مواقع اضطرار و پيشآمدها است كه ايشان در صورت مصلحت دستگيرى خواهند كرد و شاهد بر اين مطلب احاديث رميلة و ابوالوفاء و آنچه از حضرت مهدى عليه السلام رسيده كه فرمود: انّا غير مهملين لمراعاتكم... مىباشد.
يكى ديگر از وظائف ما در عصر غيبت آن است كه كارى نكنيم كه باعث آزردگى قلب امام زمان (عج) شود، زيرا روايات فراوان داريم كه خانواده عصمت و طهارت از اعمال و كردار ما با خبر هستند و اعمال ما به خدمت امام عصر عليه السلام عرضه مىشود، و لذا امام صادق عليه السلام فرمود: چرا با عمل خود پيامبر اكرم را ناراحت مىكنيد؟ همچنين خوابى كه عالم بزرگوار، مير جهانى ديده بود، در اين رابطه قابل توجه است.
و امّا وظيفه بسيار مهمّ شيعيان در زمان غيبت تشخيص راه صحيح است و راه را ائمه عليهم السلام براى ما معيّن نمودهاند و آن پيروى از مجتهد جامع الشرائط است، آن هم مجتهدى خدا ترس و مخالف با خواستههاى دل و مطيع امر مولاى خود و پيمودن ديگر راهها جايز نيست، اگر چه تحت لواى ذكر و دعا و سير و سلوك باشد.
1- اگر كسى بميرد و امام زمان خود را نشناخته باشد، چگونه از دنيا رفته است؟
2- بهترين راه براى شناخت امام زمان عليه السلام كدام است؟
3- امام باقر عليه السلام در ذيل آيه «اصبروا وصابروا ورابطوا» چه مىفرمايد؟
4- هروى از دعبل چه نقل نموده است؟
5- دعاى (اللّهم ادْفعْ عن وَلِيّك...) از كدام امام نقل شده است؟
6- مصرع دوّم اين بيت چيست؟ هر كس به زبانى سخن از حمد تو گويد.
7- آن مرد عراقى در مسجد الحرام چه تقاضائى داشت؟
8- آيت اللَّه ميلانى به طلّاب چه توصيهاى مىكرد؟
9- بعد از نماز صبح چگونه به آستان مقدس امام زمان عرض ادب كنيم؟
10- پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله به ابوالوفاء چه فرمود؟
11- حديث (انا غير مهملين لمراعاتكم ولا ناسين لذكركم) از چه امامى رسيده؟
12- عالم جليل القدر، مير جهانى چه خوابى ديده بود؟
13- از روايت عمر بن حنظله چه نكتهاى برداشت مىشود؟
14- امام هادى عليه السلام به احمد بن اسحاق چه فرمود؟
15- مرحوم طبرسى از امام عسكرى عليه السلام چه روايتى را نقل كرده است؟
16- خلاصه بحث را بيان كنيد.
گفتار دهم: وقايع قبل از ظهور
نامعين بودن زمان ظهور
از روايات فراوان چنين برداشت مىشود كه براى ظهور وقتى معيّن نشده، بلكه ائمه اطهار عليهم السلام تعيين كننده وقت ظهور را تكذيب نمودهاند و به ما نيز دستور دادهاند كه آنها را تكذيب كنيد، فضيل مىگويد: از امام باقر عليه السلام سئوال كردم: آيا ظهور مهدى عليه السلام وقت معينى دارد؟
حضرت در پاسخ سه مرتبه فرمود: كَذَبَ الْوَقَّاتُون، كذب الوقاتون، كذب الوقاتون. (1)
با وجود نا مشخص بودن زمان ظهور، در متون اسلامى روايات فراوانى داريم كه در آنها براى ظهور حضرت صاحب الأمر- عجل اللَّه تعالى فرجه- علائم ونشانههائى ذكر شده است. ما در مقام شمارش يكايك آنها نيستيم و با توجه به اينكه بعضى از اين علائم و نشانهها و روايات آنها خالى از رمز و اشاره نيست، (2)ما نيز از ميان علائم و
نشانههاى ظهور دو مورد را در اين گفتار بيان مىكنيم:
اول: شيوع فساد در جوامع، دوم: شيوع ظلم و جور در اقطار زمين.
قبل از ورود به اين مبحث بايد يادآور شويم كه بعضى از اين علائم ونشانهها حتمى است وبه هيچ قيد و شرطى وابسته نيست و قبل از ظهور بايد واقع شود، (1)و برخى از همين علائم حتمى مقارن و يا بعداز ظهور با فاصله بسيار كم محقق مىگردد، مانند نداى آسمانى كه قبل از ظهور، در شب بيست و سوم ماه مبارك، جبرئيل با صداى بلند بهطورى كه شرق و غرب آن صدا را بشنوند، ندا مىكند: الحق مع علي وشيعته.
امام صادق عليه السلام مىفرمايد: حضرت قائم در كنار خانه كعبه ظاهر گردد و چون آفتاب برآيد، منادى از آسمان ندا كند: اين مهدى آل محمد است و آباء طاهرين او را يك به يك نام مىبرد و شرق و غرب اين صدا را مىشنوند و به مردم توصيه مىكند با ايشان بيعت كنيد و اين ندا بعداز ظهور به گوش مىرسد. (2)
اين نوع از علائم حتمى دليل واضحى است بر اين كه بلافاصله حضرت صاحب الأمر ظهور مىنمايد، ولى بعضى ديگر از اين علائم حتمى فقط حاكى از اين است كه ظهور تا اندازهاى نزديك شده، اما دلالتى ندارد كه بعداز حدوث آن علامت، بلافاصله حضرت صاحب الأمر ظهور نمايد.
يكى از علائم ظهور شيوع فساد و گناه و غربت اسلام مىباشد و بعضى از روايات، شيوع فساد را علامت ظهور معرفى كرده و بعضى روايات ديگر آن را از نشانههاى
آخر الزمان و اشراط الساعة دانسته است و بعضى از بزرگان (1)احتمال دادهاند كه مراد از هر دو عنوان يك چيز بيش نيست كه همان شيوع گناه قبل از ظهور حضرت است. بعضى از اين مفاسد كه در احاديث آمده عبارتند از: 1- شراب خوارى و خريد و فروش مسكرات آشكارا انجام مىگيرد 2- ربا خوارى رواج مىيابد 3- زنا و اعمال شنيع ديگر متداول و آشكار مىگردد. 4- قساوت قلب شيوع پيدا مىكند. 5- تقلّب زياد مىشود.
6- نفاق فراوان مىگردد. 7- رشوه خوارى رواج پيدا مىكند. 8- ريا كارى متداول مىشود. 9- مردمان بدعت در دين مىگذارند. 10- غيبت و سخن چينى رواج مىيابد.
11- بىعفتى و بىحيائى شايع مىگردد. 12- زنان از حجاب كناره گرفته و با لباس زننده و جذاب در اجتماع آشكار مىگردند. 13- امر به معروف و نهى از منكر تعطيل مىگردد و صاحبان ايمان توانايى جلوگيرى از گناهان را نخواهند داشت. 14- كفر و الحاد رواج پيدا مىكند. 15- به اسلام و قرآن عمل نمىشود. 16- فرزندان، حرمت پدران و مادران را رعايت نكرده و به آنها بىحرمتى مىكنند. 17- كوچكتر احترام بزرگتر را رعايت نمىكند و بزرگتر نيز به كوچكتر ترحم نمىنمايد. 18- صله رحم انجام نمىشود.
19- خمس و زكات پرداخت نمىشود و يا به مصرف صحيح نمىرسد. 20- بيگانگان و اهل باطل بر مسلمانان چيره مىشوند. 21- مسلمانان در لباس و گفتار و كردار از كفار و اجانب پيروى مىكنند. 22- حدود الهى تعطيل مىگردد. 23- مكر و حيله شيوع پيدا مىكند. 24- مساجد از حيث بنا آباد، و از حيث محتوا خراب خواهند بود. 25- مردم دين خود را به دنيا مىفروشند. 26- اوقات نماز سبك شمرده مىشود. 27- طلاق زياد مىشود. 28- لجاجت و عناد زياد مىگردد. 29- در شهوات مردان بهمردان اكتفاء مىكنند و زنان به زنان. 30- با زبان به يكديگر اظهار علاقه مىكنند و در دل با يكديگر در نزاع و جنگ هستند و... (2)
امام صادق عليه السلام از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله نقل مىكند كه فرمود: چگونه است حال شما (جامعه اسلامى) آن روزى كه زنان شما فاسد و جوانان شما فاسق شوند و امر به معروف نكنيد و نهى از منكر ننمائيد؟ عرض شد: يا رسول اللَّه چنين روزگارى خواهد آمد؟
حضرت فرمود: روزى مىرسد كه بدتر از اين خواهد شد در آن روز مردم را به منكر، امر مىكنيد و از كارهاى خوب و معروف نهى مىنمائيد. اصحاب با تعجب عرض كردند:
امت اسلامى به چنين وضعى مبتلا خواهند شد؟ حضرت فرمود: بدتر از اين خواهد شد، در آن روز كار خوب را بد مىدانيد و كارهاى بد را، خوب. (1)
امروز ما مسلمانان اكثر قريب به اتفاق مفاسد ياد شده را در جوامع بشرى و بلكه در امت اسلامى شاهد هستيم و جوامع بشرى و نيز جامعه اسلامى از شش جهت، هدف تيرهاى آلوده و مفسده خيز قرار گرفتهاند و با تأسف و تأثر فراوان بايد گفت كه امروز دنياى اسلام با اين مفاسد خو گرفته و با سرعت در گرداب مفاسد فرو مىرود. ناگفته نماند كه با انقلاب اسلامى ايران بسيارى از مفاسد در ايران تعطيل شد، امّا متاسفانه بر اساس تسامح وتساهل بعضى از مسئولين بخشى از مفاسد بار ديگر به جامعه ما برگشت ولى اميدواريم كه سران حكومت و صاحب منصبان، در حفظ دستاوردهاى انقلاب و برقرارى احكام اسلامى بكوشند ومرز و بوم مملكت اهل بيت و امام زمان را از تهاجم دشمنان كه اصولًا از طريق فرهنگ و رسانههاى عمومى وارد مىشوند، حفظ نمايند و مسئولين در تحقق بخشيدن احكام اسلام سعى و تلاش خود را بنمايند.
با توجه به اخبار و رواياتى كه از ائمه اطهار و در رأس آنها حضرت ختمى مرتبت در رابطه شيوع مفاسد و گناه در آخر الزمان و قبل از قيام قائم آمده، درمىيابيم كه آن
1) 1. وسائل الشيعه، ج 11 ص 396.
رهبران آسمانى با چشم نهانبين خود، وضع امت اسلام را بيش از هزار سال قبل پيشبينى كرده و با وضوح بيان نمودند كه امت اسلام نه فقط گناه و مفاسد مرتكب مىشوند، بلكه كار آنها بهجائى مىرسد كه كار زشت و گناه را خوب و پسنديده، مىنگرند و شخص گنهكارى را كه به عفاف جامعه لطمه مىزند يك فرد هنرمند مىدانند!! طبيعى است كه چنين جامعهاى تا چه حدّ از اسلام و احكام آن بىخبر خواهند بود. چنين افرادى خود را مسلمان مىدانند امّا از اسلام اطلاعى ندارند و لذا وقتى وجود مقدس حضرتمهدى ظهورمىكند واحكام اسلام وحقيقت قرآن رابيانمىكند، گروهى تصورشان ايناست كهحضرت مهدى دينجديد آورده، حال آن كه پيامبر صلى الله عليه و آله در روايتى مىفرمايد: مهدى پاى خود را جاى پاى من مىگذارد و تخطّى از آن نخواهد كرد. (1)
آرى قبل از ظهور به نحوى حقيقت اسلام و واقعيت قرآن مستور مىگردد كه با آمدن حضرت مهدى و تبيين اسلام ناب محمدى، مردم گمان مىكنند كه آن حضرت دين جديد آورده است.
البته مخفى نماند كه مهجور ماندن اسلام بدين معنى نيست كه در جهان اسلام، درس تفسير و فقه و اخلاق بهطور كامل تعطيل مىگردد. بلكه ظاهر اين است كه هر گروهى قرآن را به رأى خود و بر اساس مسلك و مذهب خود تفسير مىكند وهر فقيهى بر اساس قياس و استحسان آنگونه كه جوّ حاكم بر جامعه مىپسندد، حكم مىكند چنان كه امروزه عدّهاى از مسلمانان گروه ديگرى را بهوسيله مواد منفجره مىكشند و متأسفانه اين عمل را باعث تقرّب خود به خدا مىدانند و حال آن كه قرآن كريم با صراحت مىفرمايد: «وَمَنْ يَقْتُلُ مُؤمِناً مُتَعَمِّداً فَجَزاؤه جَهَنَّمُ خالِدَاً فيها»، (2)
«كسىكه مؤمنى را عمداً بكشد براى هميشه در جهنم خواهد بود.» مگر امروز مشاهده نمىكنيم كه در همين قرون اخير فرقههايى پيدا شدهاند گروه كثيرى از مسلمانان را مشرك مىدانند و احيانا بعضى از فقيهان خود فروخته و مزدور آنان، ريختن خون ديگر مسلمانان را مباح
مىشمارند و خلاصه اينگونه احكامى كه در اسلام بدعت گذارى شده با اسلام واقعى ارتباطى ندارد، كم نيست. با چنين وضعى طبيعى است كه با ظهور حضرت مهدى وبسط حكومت او در تمامى نقاط روى زمين، عدّهاى خيال كنند كه ايشان دين جديد آوردهاند
در كتاب شريف غيبت نعمانى بابى وجود دارد تحت عنوان «حضرت قائم مردم را دعوت جديد مىنمايد و اسلام همانگونه كه در ابتداى ظهور آن غريب بوده، مجدداً به غربت كشيده مىشود.» (1)وسپس شش روايت در اينباره نقل مىكند از آن جمله حديث ابوبصير است كه مىگويد: به امام صادق عرض كردم: مراد امير المؤمنين از اين كلام كه فرمود: إنَّ الإسلامَ بَدَءَ غَريباً وَ سَيَعُوُد كَما بُدِأَ فَطُوبى لِلْغُربَاء (اسلام در اوايل بعثت براى مردم آشنا نبوده و يك امر جديدى بود و در آينده اسلام به همين غربت مبتلى مىشود خوشا بهحال آنهايىكه در اين زمان با اسلام آشنا هستند) چيست؟ امام صادق عليه السلام فرمودند: وقتى حضرت قائم ظهور مىكند، مردم را به احكام جديدى دعوت مىكند، همانگونه كه پيامبر صلى الله عليه و آله مردم را به احكام جديدى دعوت نمود.
يعنى همانطورى كه مردم جاهليت از احكام نوين و حيات بخش اسلام خبر نداشتند و احكام اسلام براى آنها مسائل و مطالب جديدى بود، در زمان حضرت مهدى- سلام اللَّه عليه- بههمين منوال خواهد بود زيرا مردم بقدرى از مسائل اسلامى فاصله گرفتهاند كه نسبت به آن بيگانه شدهاند ودعوت حضرت گرچه دعوت به اسلام است، اما دعوت جديدى به نظر خواهد رسيد.
طبيعى است كه اگر كسى بخواهد در چنين جامعهاى و در ميان چنين افرادى كه از
1) 1. غيبت نعمانى: ص 320.
احكام و دين فاصله گرفتهاند، از منتظرين واقعى امام زمان باشد (كه معناى انتظار واقعى در مبحث انتظار ذكر شد) با مشكلات متعدّدى برخورد خواهد كرد و در بعضى از روايات انتظار آمده است: شخصى كه منتظر حكومت عدل الهى است و خود را براى آن آماده مىسازد، همانند كسى است كه در راه خدا در خون خود غلطان است. (1)
يكى ديگر از علائم ظهور كه بيش از سيصد روايت درباره آن نقل شده اين است كه ظلم سر تا سر جهان را فرا مىگيرد و جوامع بشرى از آتشى كه ظالمين برافروختهاند بهستوه مىآيند و بعداز فراگير شدن ظلم و جور در همه نقاط (... بعد ما مُلِئت ظلماً وجوراً) آن مصلح و منجى حقيقى ظهور خواهد كرد و عدل و داد را بر روى زمين برقرار مىنمايد.
البته بايد توجه داشته باشيم كه معناى اين روايات آن نيست كه مردم ظالم و متجاوز خواهند شد، بلكه ظلم و جور جهان را فرامىگيرد. به عنوان مثال، يك نفر ديكتاتور مثل صدام يك ملت چند مليونى را به خفقان مىكشد و يا چند نفر از سران حكومتهاى جهانخوار و استعمارگر يك قاره را با كشورهاى متعدد و صدها ميليون جمعيت، از لحاظ اقتصادى و نظامى تحت سلطه خود درمىآورد و بهعنوان دفاع از حقوق بشر و آزادى، هر نوع ظلم و ستمى را بر آنها روامىدارد.
از سوى ديگر آحاد مردم در اثر كنارهگيرى از دين و بىخبرى از احكام و دستورات الهى و نيز متابعت از غرايز سركش و طغيانگر، نسبت به يكديگر اجحاف نموده و حق ديگران را پايمال مىنمايند.
اين روند ظلم و ستم، هم از ناحيه سردمداران خود كامه و ديكتاتور و هم از ناحيه آحاد جامعه در حال رشد و توسعه است و حتى احتمال تضاد و اصطكاك بين سران جهانخوار وجود دارد كه بر اثر آن چه بسا آتش جنگ جهانى مجدّداً برافروخته شود.
1) 1. بحار: ج 52، ص 123 «از على عليه السلام: الْمُنْتَظِرُ لِأمرِنا كَالْمُتَشَحِط بِدَمِهِ في سَبيلِ اللَّهِ.»
چنان كه گفتيم، شيوع ظلم در چنين زمانى معلول هوى پرستىها و خود كامگىهاى گروهى از حكام زمان مىباشد امّا نبايد فراموش كنيم كه بخشى از ظلم در جوامع بشرى معلول جدائى انسانها از مكتب وحى وعمل نكردن به دستورات حيات بخش آن و فرورفتن در منجلابهاى فساد و گناه مىباشد زيرا جامعهاى كه افراد و آحاد آن مبتلا به گناه و فساد شدهاند أثر وضعى آن تسلط اشرار است. با مراجعه به تاريخ مشاهده مىكنيم كه در هر جامعهاى كه فساد رواج يابد، اجانب و ستمگران و ديكتاتورها بر آن قوم سلطه پيدا مىكنند و بهطور كلّى يكى از نقشههاى شوم سلطهگران جهان خوار براى رسيدن به مقصود خود ترويج و تهاجم فرهنگى و شيوع فساد است و اين حقيقت را پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله وائمه اطهار عليهم السلام مكرّراً گوشزد نمودهاند (1)كه در اينجا به ذكر يك حديث بسنده مىكنيم.
رسول خدا صلى الله عليه و آله مىفرمايد: زمانى بر مردم خواهد آمد كه صورت آنان صورت آدمى و دلهاى آنها دلهاى شياطين است، همانند گرگهاى درنده خون يكديگر را مىريزند و از انجام كارهاى بد، خوددارى نمىكنند. پيروان خود را به شك و شبهه مىكشانند و اگر با آنان سخن بگويد به آنها دروغ خواهد گفت و اگر از نزد آنها برود، غيبت و بدگوئى آنها را مىكند، سنت واقعى پيامبر صلى الله عليه و آله نزد اينها بدعت و بدعتهاى خودشان را سنت رسول خدا مىدانند و كسانى را كه حليم و بردبار هستند، خائن مىگمارند و بر عكس خائن را حليم و بردبار مىشمارند صاحبان ايمان در بين آنها كوچك و حقيرند امّا فاسق در نزد آنها صاحب شرف و عظمت. بچههاى آنان پاى از گليم خود دراز نموده و باعث اذيت و آزار ديگران مىشوند و زنان آنها بىپروا و بىباك، با خوى و خباثت خود، نزديكان و اهل خود را به رنج مىآورد، پيران و سالخوردگان امر به معروف و نهى از منكر نمىكنند، پناه بردن به اين مردم غير از خوارى و اعتماد نمودن به آنها غير از ذلت چيز ديگرى نيست در چنين زمانى خداوند باران رحمت خود را قطع نموده و موقعى باران مىفرستد كه براى آنها سودى ندارد و نيز اشرار
1) 1. به رواياتى كه وضع آخر الزمان را بيان مىكنند مراجعه شود.
را بر آنها حاكم و امير مىسازد كه مردم را به بدترين و رنج آورترين كارها مىگمارند، بچههاى آنها را مىكشند و زنانشان را به بيگارى وادار مىنمايند و در اين هنگام نيكان دعا مىكنند، اما مستجاب نمىشود. (1)
بدين ترتيب معصومين عليهم السلام به مردم هشدار دادهاند كه در صورت ارتكاب فساد و گناه، ظالم و ديكتاتور بر آنان مسلط مىشود.
آن روزى كه جوامع بشرى از يك سو در فساد و جدائى از عالم وحى و ديانت غوطهور شده و از سوى ديگر، ظلم و ستم هر كاشانه و آشيانه را فراگيرد، ظهور حضرت مهدى عليه السلام نزديك خواهد بود.
در آخر الزمان دين دارى و حفظ حريم احكام الهى بسيار مشكل مىشود و اعتقادات حقّه اسلامى مورد دستبرد شياطين قرار مىگيرد و مردم در معرض يك امتحان و آزمايش عظيم قرار مىگيرند.
سدير صيرفى مىگويد: به همراه مفضّل بن عمرو و ابو بصير و ابان بن تغلب بر امام صادق عليه السلام وارد شديم، ديديم امام روى خاك نشسته و مانند مادرى كه فرزند خود را از دست داده و دلش سوخته گريه مىكند و مىگويد: سيّدى غيبتك نَفَتْ رقادى وَضَيَّقتَ عَلَّىَ مهادي... اى آقاى من، غيبت تو خواب را از ديدگانم ربوده و بستر استراحت را بر من تنگ نموده و آرامش از دلم رخت بربسته... سدير مىگويد: چون امام را با اين حال پريشان و گريان ديدم با خود گفتم: حتماً حادثه ناگوارى پيش آمده به حضرت عرض كرديم: آيا اتفاقى افتاده كه شما اينگونه گريه مىكنيد؟
حضرت فرمود: امروز به كتاب جفر كه وقايع مهم جهان تا قيامت در آن درج شده نگاه مىكردم، و اخبار مربوط به غيبت قائم آل محمّد و طول عمر ايشان و امتحانى كه براى صاحبان ايمان در آن زمان پيش مىآيد و شبهاتى كه در اثر طولانى شدن غيبت
1) 1. سفينة البحار: ج 1، ص 556 «مادّه زمن».
عارض مىشود وعدّهاى از دين دست مىكشند، مشاهده مىكردم كه باعث دگرگونى حال من شد. (1)
از بعضى روايات چنين برداشت مىشود كه ظهور حضرت مهدى- ارواحنا فداه- ونصرت الهى بعداز يك حالت يأس و نااميدى حاصل مىگردد براى توضيح مطلب لازم است كه نظر شما را به معنى و تفسير اين آيه شريفه جلب كنم كه مىفرمايد: «حتّى اذا استيئس الرّسلُ وظّنوا أَنهم قد كُذِّبُوا جاءهم نصُرنا فَنُنَجِّىَ من نشاءُ ولا يُرَّدُ بأسُنا عن القوم المجرمين». (2)
گرچه توضيح و تفسير اين آيه احتياج به بحث مفصّلى دارد امّا يكى از اقوال كه در تفسير آمده و با ظاهر آيه نيز قابل تطبيق است اين است كه پيامبران به دعوت خود ادامه مىدادند و متقابلًا دشمنان هم مخالفت مىكردند و صاحبان ايمان كه در سختى بهسر مىبردند و منتظر آن نصرت الهى بودند كه رسولان و پيامبران به آنها خبر داده بودند به شك و شبهه مىافتند و بلكه با خود فكر مىكنند كه پيامبران به آنها به دروغ وعده نصرت الهى را دادهاند در چنين حالى خداوند مىفرمايد: يارى ما به سراغ آنها آمد، آنان را كه خواستيم نجات داديم و عذاب و مجازات ما هم شامل گنه كاران و مجرمين مىشود. از اين آيه به خوبى استفاده مىشود كه براى صاحبان ايمان در عصر انبياء گذشته نيز چنين صحنههاى خطرناك و آزمايشهاى سختى پيش مىآمده اما در نهايت نصرت الهى بر آنها نازل مىشده چنانكه فرزندان يعقوب، بعد از مأيوس شدن از حيات يوسف، و بازگشت او به آغوش خانواده، يوسف را يافتند ودر كنار او زندگى شيرينى را آغاز نمودند.
و قابل توجه اين كه امام صادق عليه السلام به نقل از پدران از امير مؤمنان عليهم السلام نقل مىكند كه
حضرت آيه فوق «حَتَّى اذا اسْتَيْئَسَ الرُّسُلُ وَظَنُّوا انَّهُم قَد كُذِبُوا» را منطبق نموده با وضع صاحبان ايمان در آخر الزمان و قبل از ظهور حضرت مهدى عليه السلام و جمله «جائهم نصرنا» را با ظهور قائم آل محمد عليهم السلام منطبق ساخته و فرموده: وذلك عند قيام قائمنا المهدى. (1)
بر مردان و زنان مؤمن لازم است كه اعتقادات خود ومن جمله اعتقاد به حضرت مهدى موعود را از منابع صحيح مانند قرآن و روايات و نيز با أدلّه روشن و براهين عقلى، محكم كنند تا در پيش آمد اينگونه آزمايشها در دام وسوسهها و ظنّ و گمانهاى شيطانى قرار نگيرند و خداى نكرده بدون معرفت و اعتقاد به امام زمان خود از دنيا نروند كه اگر چنين اتقاقى بيفتد به مرگ جاهليت مردهاند يعنى فاقد دين و شرف و انسانيت از دنيا خواهند رفت.
دوّمين اثرى كه بر يك جامعه فرو رفته در فساد و گناه و زير چكمههاى ظالم استخوانش خورد شده و به ستوه آمده اين است كه به دنبال يك انسان كامل و رهبر بزرگ مىگردد كه آنها را نجات ببخشد و غل و زنجيرها را از دست و پاى آنها باز نمايد.
اگر در حال حاضر گروهى از اهل ايمان در صبح جمعه امام خود را صدا مىزنند و ندا مىدهند: أينَ طامِسُ آثارِ الزَّيْغِ وَالْاهواء أينَ قاطِعُ حَبائلِ الْكِذْبِ وَالإْفْتِراءِ أينَ مُبيدُ الْعُتاةِ والْمَردَةِ أينَ مُستأصِلُ أهلِ الْعِنادِ وَالتّضليلِ وَالإِلحادِ... كجاست آن كس كه انحرافات و هوى و هوسها را محو نمايد؟ كجاست آن كسى كه جلوى دروغها و دروغ بافىها را بگيرد؟ كجاست آن آقايى كه ريشه لجاجتها و گمراهىها و بىدينى را
1) 1. منتخب الأثر: ص 314 كه از ينابيع المودة حديث را نقل نموده.
نابود كند.
در آنروز تمامى مردم از سياه و سفيد، شرقى و غربى، و در هر سلك و حزب و مسلكى كه هستند فريادشان به (اين المنجى)، كجاست نجات بخش بشريت؟ بلند خواهد شد و اين يكى از مهمترين زمينهسازىها براى ظهور مصلح كبير جهانى است، زيرا شرط اساسى براى يك انقلاب جهانى پذيرش و آمادگى جوامع است. با وجود فراهم آمدن چنين زمينهاى مىتوان گفت سلاحهاى ظالمين كاربرد نخواهد داشت. ما فراموش نمىكنيم كه در دوازده بهمن 1357 شمسى وقتى رهبر كبير انقلاب ايران حضرت امام خمينى قدس سره در فرودگاه مهرآباد فرود آمدند، با اينكه هنوز حكومت ايران در دست طاغوتيان بود و ارتش و قواى مسلحه در ظاهر تحت فرمان آنها بود، امام خمينى از فرودگاه تا بهشت زهرا را در ميان ميليونها جمعيت حركت مىكند ودر آنجا سخنرانى مىكند و صريحاً مىفرمايد: من به دهان اين حاكمان ظالم مىزنم...
البته ما نمىگوئيم كه سلطه و پيروزى حضرت مهدى- سلام اللَّه عليه- دقيقاً همانند پيروزى انقلاب ايران خواهد بود، زيرا ممكن است بهشكل ديگرى پيروزى براى حضرت حاصل شود قرآن هلاكت فرعون و فرعونيان را و سپس پيروزى موسى و بنىاسرائيل را در قرآن بيان فرموده، (1)حال آنكه قبل از غرق شدن فرعونيان هيچ كس نمىدانست كه آن حكومت جبار چگونه نابود مىشود. آنچه مىتوان گفت اين است كه بايد در جهان زمينه پذيرش يك مصلح كلّ، فراهم آيد و اين زمينه بعداز شيوع فساد و ظلم قطعاً فراهم خواهد آمد.
تصريح روايات بر اين كه قبل از ظهور حضرت مهدى عليه السلام فساد و ظلم شيوع پيدا مىكند، هرگز بدان معنا نيست كه ما در مقابل اين همه گناه و ظلم ساكت و نظارهگر باشيم،
1) 1. نور: 55، مىفرمايد: «وعد اللَّه الذين آمنوا منكم وعملوا الصالحات ليستخلِفنهم في الأرض كمااستخلف الدين من قبلهم...» «خداوند به كسانىكه ايمان آورده وكار شايسته انجام مىدهند وعده داده كه حتماً آنها را حكمران روى زمين خواهد كرد همان گونه كه به پيشينيان، خلافت روى زمين را بخشيد.»
چه رسد به آن كه احياناً شخصى بگويد بايد به وضع موجود راضى شد زيرا بعداز چنين وضعى امام زمان- عجل اللَّه تعالى فرجه- ظهور مىكند، در واقع روايات از يك حادثهاى كه در آخر الزمان واقع مىشود خبر مىدهد.
كما اينكه پيامبر صلى الله عليه و آله از قتل اباذر و عمار و جنگ ناكثين و قاسطين و مارقين با على عليه السلام خبر داد، اما وظيفه مردم در قبال ظلم و جور، مطلب ديگرى است كه بايد در جاى خودش بحث شود و بهطور اجمال بايد بدانيم كه امر به معروف و نهى از منكر در هر عصر و زمانى از بزرگترين وظائف مسلمانان است و اگر مسلمانان به فرموده قرآن بهترين امّت هستند، (1)به خاطر امر به معروف و نهى از منكر است و اين فريضه از بزرگترين فرائض الهى شمرده شده (2)و اقامه اين فريضه الهى احتياج به مقدماتى دارد كه اگر انجام آن براى ما ميسور باشد قهراً آن مقدمات نيز واجب مىشود و بايد دنبال تحقّق بخشيدن به آن مقدمات باشيم و نمىتوان گفت كه اين حكم الهى در زمان خاصى بهطور مطلق خواسته نشده است. مبادا شيطان بعضى را بفريبد و به كسانى كه براى امر به معروف و نهى از منكر و براى دفاع از حريم اسلام برخواستهاند و فرياد زدهاند و احياناً به زندان و شكنجهگاه رفته و يا جان به جان آفرين سپردهاند، نسبتهاى ناروا بدهد و يا بگويند كه آنان وظيفهاى غير از سكوت نداشتند، حال آنكه آنان دنبال انجام وظيفه امر به معروف و نهى از منكر بودند كه قرآن و سنّت براى آنان مقرّر نموده است.
با وضع آشفته جوامع بشرى و گسترش ظلم و فساد و فراموش شدن تعاليم حيات
1) 1. آل عمران: 110 «كنتم خير امة أخرجت للناس تأمرون بالمعروف وتنهون عن المنكر وتؤمنون باللَّه». شما بهترين امتى بوديد كه آفريده شدهايد زيرا امر بمعروف و نهى از منكر مىكنيد و بهخدا ايمان داريد.
2) 2. نهج البلاغه حكمت 374 بعداز اينكه حضرت افراد را تقسيم نموده و فرموده: بعضى انكار منكر مىكنند بادست و زبان و قلب و بعضى با قلب و در مقابل بعضى تارك آن هستند و نهى از منكر نمىكنند نه با دست و نه قلب كه اينها در واقع ميت الاحياء مردگانى هستند در ما بين زندهها حركت مىكنند سپس در اهميّت اين فريضه مىفرمايد: وما أعمال البّر كلُّها والجهاد في سبيل اللَّه عند الامر بالمعروف والنهى عن المكنر الا كنفثةٍ في بحرٍ لجّي تمامى اعمال نيكو و حتى جهاد در راه خدا در مقابل امر به معروف و نهى از منكر هم چون قطرهاى است نسبت به درياى پهناور.
بخش انبيا جا دارد كه محبوب خودمان حضرت بقية اللَّه اعظم را با ابيات مولانا در ديوان شمس تبريزى مخاطب قرار دهيم و به محضر ايشان عرضه داريم:
بنماى رخ كه باغ و گلستانم آرزوست بگشاى لب كه قند فراوانم آرزوست
يعقوب وار وااسفاها همى زنم ديدار خوب يوسف كنعانم آرزوست
باللَّه كه شهر بىتو مرا حبس مىشود آوارگى كوه و بيابانم آرزوست
زين همرهان سست عناصر دلم گرفت شير خدا و رستم دستانم آرزوست
جانم ملول گشت زفرعون و ظلم او آن نور روى موسى عمرانم آرزوست
دى شيخ با چراغ همى گشت گرد شهر كز ديو و دد ملولم و انسانم آرزوست
گفتم كه يافت مىنشود جستهايم ما گفت آنكه يافت مىنشود آنم آرزوست
گويا ترم زبلبل، امّا ز رشك جام مُهر است بر دهانم و افغانم آرزوست
وقت ظهور حضرت معلوم نيست و اگر كسى وقت آن را اعلان نمايد از طرف ائمه اطهار عليه السلام دروغگو معرفى شده، امّا نشانههايى در روايات به عنوان علائم ظهور آمده البته بعضى از آنها بهطور حتم بايد واقع شود تا مهدى موعود ظهور كند و وقوع بعضى از آنها قبل از ظهور محتمل است. در اين گفتار به دو علامت از علائم ظهور اشاره شد:
نخست، شيوع فساد و گناه بهطورى كه اسلام به غربت مىافتد. در اين رابطه به 30 مورد از مفاسد اجتماعى اشاره نموديم و سپس به روايتى كه امام صادق عليه السلام از پيامبر صلى الله عليه و آله نقل مىكند اشاره شد و گفتيم: امروز ما آن غيب گوئىهاى رهبران آسمانى را شاهد هستيم و مىنگريم كه تا چه حدّى مردم از حقائق اسلام دور شدهاند و اسلام عزيز مهجور مانده است. در روايات آمده است كه اسلام در ابتداء غريب بود و بار ديگر به غربت خواهد افتاد، بله اگر اسلام به اين غربت بيفتد و مردم آنگونه از اسلام واقعى دور شوند، اين موجب مىشود كه هنگام ظهور حضرت مهدى تصور كنند حضرت آنها را به دين جديدى دعوت مىكند، حال آنكه پيامبر مىفرمايد: مهدى پاى خود را جاى پاى
من مىگذارد.
دوم: شيوع ظلم و جور در جوامع بشرى است و اين شيوع ظلم از دو ناحيه است:
1- حكام خود كامه و ستمگر 2- تعدّى و تجاوز آحاد مردم به يكديگر، زيرا مردمى كه از تعاليم آسمانى دور شوند حقوق يكديگر را رعايت نخواهند كرد و عجيب اين است كه در روايات آمده كه سلطه اشرار، معلول عمل زشت و گناهان آحاد مردم است.
در چنين جامعهاى كه ظلم و فساد همه جا را گرفته اولًا: مردم در آزمايش سختى قرار مىگيرند كه حديث سدير صيرفى از امام صادق عليه السلام بخشى از آن را توضيح داده است. در اثر طولانى شدن غيبت گروهى به شك و ترديد مىافتند و بلكه از آمدن مهدى آل محمد عليهم السلام مأيوس مىشوند، در چنين زمانى بر هر مؤمنى لازم است كه در صدد تحكيم عقيده خود نسبت به حضرت مهدى باشد.
ثانياً: شيوع ظلم و فساد يكى از عواملى است كه زمينه را براى ظهور حضرت فراهم مىآورد زيرا مردم به ستوه مىآيند و براى پذيرش يك رهبر عادل و انسان كامل و دلسوز آماده خواهند شد.
البته نبايد از يك مطلب مهم غافل شد و آن اينكه اهل ايمان نبايد دست از امر به معروف و نهى از منكر بكشند، به بهانه اينكه هر چه فساد و گناه زيادتر شود زمينه براى ظهور حضرت، آمادهتر مىگردد، چنين فكرى قطعاً شيطانى است و وظيفه ما در رابطه با امر به معروف و نهى از منكر هرگز تعطيل نمىگردد.
1- امام باقر عليه السلام در پاسخ به كسى كه سئوال كرد: آيا ظهور حضرت مهدى عليه السلام وقت معينى دارد، چه فرمود؟
2- يكى از نشانههايى را كه حقيقت آن براى ما معلوم نيست و احتمالًا اشاره به حادثه خاصى باشد، نام ببريد؟
3- دو مورد از موارد و نشانههاى حتمى را اسم ببريد؟
4- در ابتداى ظهور حضرت در كنار كعبه، منادى چه ندائى سر مىدهد؟
5- پنج مورد از موارد شيوع فساد را در قبل از ظهور بيان كنيد؟
6- امام صادق عليه السلام در رابطه با آينده امّت از پيامبر اكرم عليه السلام چه روايتى را نقل نموده است؟
7- يك روايت در رابطه با غربت اسلام ذكر كنيد؟
8- حدود رواياتى كه بر شيوع ظلم و ستم در تمامى نقاط روى زمين دلالت مىكند چه مقدار است؟
9- شيوع فساد از چه ناحيهاى در جوامع، حاصل مىگردد؟
10- سدير صيرفى، حال امام صادق عليه السلام را چگونه ديد و از ايشان چه نقل مىكند؟
11- از آيه 110 سوره يوسف چه برداشت مىشود؟
12- چه عاملى زمينهساز ظهور حضرت مىگردد؟
13- آيا در زمان شيوع ظلم و فساد وظيفه امر به معروف و نهى از منكر تعطيل خواهد شد؟
14- مضمون اشعار ديوان شمس تبريزى را بهطور خلاصه بيان كنيد؟
15- خلاصه اين گفتار را بيان نمائيد؟
گفتار يازدهم: ويژگىهاى حكومت حضرت مهدى
برقرارى عدالت
آنچه مسلّم است حضرت مهدى عليه السلام حكومتى را برقرار خواهد كرد كه انبياء عظام و حضرت ختمى مرتبت و آباء ارجمندش يعنى ائمه اطهار عليهم السلام به دنبال آن بودند و لذا بايد ديد اين بزرگان در صدد ايجاد چه نوع حكومتى بودهاند؟
قرآن كريم غرض نهايى انبيا و يگانه هدف عالى آنان را اقامه قسط و عدل معرّفى مىكند و مىفرمايد: «لَقَدْ أرسَلْنا رُسُلَنا بِالْبَيَّناتِ وَأنْزَلْنا مَعَهُم الْكِتابَ وَالْمِيزانَ لِيَقُومَ الْناسُ بِالْقِسْطِ» (1)
ما رسولان خود را با دلائل روشن فرستاديم و با آنها كتاب و ميزان (يعنى قوانين عادلانه را كه بتوانند حق را از باطل تشخيص دهند)، نازل نموديم تا مردم به عدالت قيام كنند.
همچنين در سوره بقره هدف از بعثت انبيا را داورى نمودن بين مردم در اختلافاتى كه پيش مىآيد، دانسته و فرموده: «فَبَعَثَ اللَّهُ النَّبِيّينَ مُبَشِّرينَ وَمُنْذِرينَ وَأنْزَلَ مَعَهُم الْكِتابَ بِالْحَقِّ لِيَحْكُمَ بَيْنَ النَّاسِ فِيما اخْتَلَفُوا فيهِ» (2)
كه در اينجا هم به مسأله برقرارى عدل و عدالت در جامعه اشاره دارد. بنابراين، ويژگى حكومتى كه انبيا به دنبال آن بودند عدالت خواهى و عدالت پرورى است، حكومتى كه تحقق ايده و خواسته صاحبان
ايمان و در رأس آنها رسولان و امامان عليهم السلام است و در سوره حج اينگونه ترسيم شده:
«الَّذينَ إنْ مَكَّناهُم في الأْرضِ أقامُوا الصَّلاةَ وَآتَوُا الزَّكاةَ وَأمَرُوا بِالُمَعْروفِ وَنَهَوا عَنِ الْمُنْكَرِ وَلِلَّهِ عاقِبَةُ الأُمور» كسانىكه هرگاه در زمين به آنها قدرت بخشيديم نماز را بر پا مىدارند و زكات مىدهند و امر بهمعروف و نهى از منكر مىكنند و پايان همه كارها از آنِ خداست.
در اين آيه هم حكومتى را مورد توجّه نيكان و پاكان معرفى مىكند كه در آن ارتباط مردم با خداى خود و نيز با محرومين جامعه برقرار شود و يكديگر را به خوبىها توصيه نمايند و از بدىها باز دارند و چنين جامعهاى قطعاً عدالت محور خواهد شد.
براى آگاهى از ماهيت حكومتى كه مورد نظر پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و مورد توجه و خواسته تمامى ائمه بوده و هست، كافى است به محتواى مكتب اسلام و بايدها و نبايدهاى آن و بهويژه بهمسائل اخلاقى اسلام كه بشريت را از ظلماتِ وهم و صفات زشت به عالم نور و تزكيه نفس مىرساند و او را يك فرد ايثارگر و خداىجو قرار مىدهد، نگاهى بيفكنيم، خواهيم ديد كه آن حكومت عادلانه و عدلپرور چيزى غير از پياده نمودن احكام اسلام نيست.
با نگاهى به فقه اسلام در بخش معاملات و سياسات درمىيابيم كه تا چه اندازه دقّت بهعمل آمده تا جلو ظلمها و اجحافها گرفته شود خودكامگىها و خودخواهى را بگيرد آيا با رعايت نمودن احكام قضا و شهادات و شرائط قاضى و قواعد فقهى عدالت اجتماعى برقرار نمىگردد؟
حتّى احكام عبادات از قبيل اباحه مكان و لباس و قربانى و احرامى ووو كه مورد ابتلاى اهل ايمان است بر مبناى ظلمستيزى مقرّر شده و از تصرّف به مال و ملك و حق مردم بهطور عدوانى جلوگيرى مىكند.
همچنين با نگاهى به مسائل حقوقى اسلام از قبيل حق والدين بر فرزند وبالعكس،
حق زوج بر زوجه وبالعكس، حق راعى بر رعيت وبالعكس، حق كارفرما بر كارگر وبالعكس، حق همسايگان بر يكديگر و حتّى حقوق حيوانات بر انسانها. (1)و با توجّه به اين مسائل حياتى و بهكار بستن آنها واقعاً زندگى بشرى رنگ و بوى ديگرى پيدا مىكند اگر بر اين دو يعنى فقه و حقوق اسلامى، دستورات اخلاقى را ضميمه كنيد و محبّت و ايثار و نوع دوستى و گذشت و عفو بر جامعه حاكم گردد آيا جايى براى تعدّى و تجاوز باقى مىماند؟ آيا بوى بهشت و بهشتيان از چنين جامعهاى به مشام نمىرسد؟
مسؤوليت همه مكلّفين از پير و جوان، زن و مرد، در آشكارا و نهان، در شهر و بيابان، امر بهمعروف و نهى از منكر است كه تارك آن، مرده متحرك معرفى شده و انجام آن از بزرگترين تكاليف دانسته شده و در اهميت آن همين بس كه على عليه السلام مىفرمايد:
وَما أعمالُ البرِّ كُلُّها وَالْجَهادُ في سبيلِ اللهِ عِنْدَ الأمر بِالْمَعروفِ وَالنَّهيِ عَنِ الْمُنْكرِ إلّاكَنَفَثةٍ في بَحرٍ لُجّىٍ. (2)
تمامى كارهاى نيك حتى جهاد در راه خدا در مقابل امر بهمعروف و نهى از منكر مانند قطرهاى از آب دهان در برابر درياى موّاج مىباشد.
اگر امر بمعروف و نهى از منكر با اين شدّت بر همگان واجب شد براى اين است كه عدالت و حق در همه جا پياده شود و پليس و ناظر آنهم خود مردم باشند و اين نظارت عمومى باعث شود كه كسى از خط سير عدل و حق پا فراتر نگذارد. و همچنين اسلام به همگان دستور مىدهد كه به يكديگر توصيه حق و توصيه صبر داشته باشيد «تَواصَوا بِالْحَقِّ وَتَواصَوا بِالْصَّبرِ» و نيز يكديگر را نصيحت كنيد.
قرآن به پيروان خود دستور مىدهد كه با دشمن خود بر اساس عدالت رفتار كنيد، مبادا بغض و عداوت، باعث شود كه افراد را از عدالت و رعايت آن، حتى در مورد دشمنان خود دور گرداند (3)زيرا يكى از عوامل ظلم و حقكشىها همين بغض و كينهتوزى نسبت به يكديگر است.
بهترين براى آن حكومتى كه مورد علاقه انبيا و ائمه اطهار عليهم السلام بوده حكومت كوتاه على بن ابيطالب عليه السلام است، (1)كه در اين مدّت كوتاه با وجود شعلهور شدن آتش در جنگهاى، جمل و صفين و نهروان، عدالت على عليه السلام در اداره حكومت برقرار بود حتّى عدالت در ميدان جنگ و در برخورد با دشمن نيز كاملًا رعايت مىشد در صفين بعد از باز پس گرفتن شريعه و در اختيار داشتن آب استفاده از شريعه و آب را براى لشگر معاويه آزاد مىكند در حالى كه معاويه استفاده از آب را براى لشكريان على عليه السلام ممنوع كرده بود.
ايشان در زمان حكومتش سيره پيغمبر اكرم را كه مدتها فراموش شده بود احيا نمود، مساوات و عدالت اجتماعى را اجرا كرد، تمامى امتيازات را از بين برد، حكمرانان و فرمانروايان بىبند و بار را عزل نمود، اموالى را كه از بيت المال بهغارت رفته بود و يا املاك و مستغلاتى را كه مقام خلافت بخشيده بود پس گرفت و هر كسى را كه از مقررات دينى تخلّف مىنمود مجازات مىكرد. با تمام شجاعتى كه داشت بىاندازه مهربان و رئوف بود در جنگها زنان و كودكان و ناتوانان را نمىكشت و اسير نمىگرفت فراريان را تعقيب نمىنمود، هرگز علاقه به ريختن خون نداشت بلكه عاشق هدايت شدن و رستگارى مردم بود، هنگام عصر به دشمن حمله مىكرد كه زخمىها خود را بهكنار كشند و اگر كسى مىخواهد از ميدان فرار كند از تاريكى شب استفاده كند و با فرا رسيدن شب افراد كمترى كشته شوند.
به عناوين و القاب بىاعتنا بود. هنگامى كه حضرت بهسمت اهل شام براى جهاد مىرفت به شهر انبار نزديك شد، مردم بهجهت تعظيم و احترام از مركبهاى خود پياده شدند و مقابل حضرت بهعنوان احترام با شتاب حركت مىكردند حضرت فرمود: اين چه كارى است كه انجام مىدهيد؟ گفتند: ما اميران خود را اينگونه تعظيم و تجليل مىكنيم، حضرت فرمود: اميران شما از اين عمل سودى نمىبرند و شما هم خود را به
1) 1. در تتمه المنتهى مدّت خلافت حضرت را چهار سال و نه ماه و چند روز مينويسد.
زحمت مىافكنيد.
و بالاخره على عليه السلام براى بدست آمدن خلافت اسلامى در شورايى كه عمر براى بعد از مرگ خود طرّاحى كرد حاضر نبود بر خلاف عقيده خود كلمهاى را اظهار كند و حاضر نبود در ازاى به دست آوردن سلطنت و حكومت حتى بر مورى ظلم نمايد. و هنگام فرارسيدن شهادت با جمله (فُزْتُ وَرَبِّ الْكَعْبَه) با دنيا و مظاهر آن وداع مىكند. (1)
اصولًا نام على با، واژه عدالت دو كلمه لازم و ملزوم هستند آنچنان كه دانشمند مسيحى با شناخت شخصيت والا و الهى على، شيفته او مىگردد و با افتخار، براى معرّفى او به جهان بشريت، قلم بهدست مىگيرد و كتابى با نام (صوت العدالة الانسانيه) تأليف مىكند و نيز ديگرى مىگويد:
ماتَ عَلِىُّ بنُ ابيطالِب لِشِدَّةِ عِدالِتِه ماتَ وَالصَّلاةُ بَيْنَ شَفَتَيْهِ ماتَ وَفي قَلْبِهِ الشَّوقُ إلى رَبِّهِ.
از اين بحث دو مطلب براى ما روشن مىگردد تمام انبيا و اولياى الهى در آرزوى تحقق يافتن و بلكه در مقام اقامه حكومت عادلانه و عدالتگستر بودهاند گرچه متأسفانه بسيارى از آنها در مسير برقرارى چنين حكومتى از دنيا رفتند و يا آنان را كشتند.
بنابراين اگر ما انبياء و ائمه عليهم السلام را مناديان عدالت و عاشقان عدل و داد و شهيدان راه برقرارى قسط و عدل بدانيم هرگز گزافگوئى نكردهايم البته ناگفته نماند كه انبياء عظام با زحمات طاقتفرساى خود اولًا هر يك به سهم خود مردم را بيدار كردند و از ظلم و ستم و طاغوت و طاغوتيان متنفّر ساختند و در واقع زمينه را براى برقرارى حكومت عادلانه آماده كردهاند و ثانياً اگر به عدالت اجتماعى بهطور كامل دست نيافتند و به آن حكومت ايدهآل نرسيدند ولى توانستند عدّهاى را چه كم و چه زياد دعوت به ايمان نمايند و آنان را با عدل و عدالت آشنا كنند زيرا شيوه انبيا اين نيست كه يا حكومت بهدست ما بيفتد و الّا ما كارى با مردم نداريم، خير اينطور نيست انبياء همچون طبيبانى دلسوز هستند كه اگر
1) 1. براى توضيح و دستيابى به امورى كه فهرست وار پيرامون عدالت خواهى و حكومت على عليه السلام گفته شد به كتاب موسوعة الامام على بن ابيطالب ج 4 و كتاب الفصول المأئه و... مراجعه شود.
يك مريض هم پيدا كنند به مداواى او مىپردازند و خلاصه اگر نتوانند عدالت اجتماعى را برقرار كنند به برقرارى عدالتهاى خانوادگى و بلكه فردى مىپردازند و مىگويند:
«يا أيّهَا الّذينَ آمنُوا قُوا انْفُسَكُم وَأهلِيكُمْ ناراً وَقُودُهَا النَّاسِ وَالْحِجارَةِ عَلَيها مَلائِكَةٌ غِلاظٌ شِدادٌ لا يَعْصُونَ اللَّهَ ما امَرهُم وَيَفْعَلُونَ ما يُؤمَرُونَ». (1)
در اين آيه شريفه مىفرمايد: خود و خانواده خود را از آتش جهنم نجات دهيد و در جاى ديگر مىفرمايد: اگر رفيق و مصاحبى يافتى دو نفره والّا يك نفره، قيام كن و خود را متصف به ايمان و عدالت بگردان «قُلْ إنَّما أعِظُكُم بِواحِدَةٍ أنْ تَقَومُوا لِلَّهِ مَثْنى وَفُرادى ..» (2)
و بعد هم توصيه مىكنند از كمى جمعيت خود وحشت نكنيد (وَلا تُستَوحشُوا في طَريقِ الْهُدى لِقلَّةِ أهلِهِ) (3)
و بر اساس همين تلاش انبياء عظام مىنگريم هزاران هزار انسانهاى مؤمن و خداىجو و عادل پيدا شد و بلكه امّتهاى بزرگى همچون يهود و نصارى و ديگران در جهان شكل گرفتند.
انبيا و اولياى الهى به دلايل گوناگون نتوانستند حكومت كاملًا عدل محور، را پياده كنند امّا حضرت مهدى عليه السلام طبق روايات فراوان بر اساس فراهم آمدن شرائط و مرتفع شدن بسيارى از موانع به اين قلّه رفيعه يعنى برقرارى حكومت دادگستر نائل خواهد شد و براى بشريت بعد از بهرهمند شدن از مزاياى آن حكومت و زندگى راحت در زير سايه چنين حكومتى، ثابت مىشود كه خداوند حكيم از ابتداى خلقت و رسالت آدم ابوالبشر چنين حكومت و زندگى را براى بندگان خود خواسته بود ولى انسانها با سوء اختيار خود بهشت دنيوى خود را به جهنم سرا و زد و خورد و ظلم و ستم سپرى كردند و آنروز تأسف مىخورند و پشت دست خود را مىگزند كه چرا دنبال انبياء نرفتند و جواب مثبت به آنان ندادند. (4)
همان گونه كه از مطالب قبل دانستيم آن حكومت مورد علاقه همه انبيا و ائمه اطهار عليهم السلام در زمان ظهور حضرت بقية اللَّه اعظم (عج) برقرار مىشود و مردم طعم حكومت الهى را مىچشند.
ولى بسيارى از صاحبان ايمان و منتظران حضرت دوست دارند بدانند كه كيفيّت حكومت حضرت مهدى عليه السلام در روايات اهلبيت چگونه ترسيم شده كه در بيش از سيصد روايت آمده: (يملأ اللَّه الأرض به قسطاً وعدلًا) بهوسيله حضرت مهدى، خداوند متعال زمين را پر از عدل و داد مىكند.
حضرت مهدى عليه السلام در كنار خانه كعبه به فرمان الهى ظهور مىكند. پرچم و شمشير و عمامه و پيراهن پيامبر با اوست و به قتل دشمنان خدا و اسلام مىپردازد و از ستمگران انتقام مىگيرد. ياران ويژه او سيصد و سيزده نفرند كه در مكه به او ملحق مىشوند. اينها مردانى جنگجو و سلحشور و صالح و با ايمان، و راهبان شب و شيران روزند. دلهاى آنان همچون آهن، محكم، و در اطاعت از آن حضرت كوشا مىباشند و به هر مقصدى حركت كنند پيروز مىشوند.
امام بعد از مدّتى به سوى مدينه حركت مىكند و در آنجا به مبارزه مىپردازد و سپس با سپاه خود به سوى عراق و كوفه ميرود در كوفه با سيّد حسنى ملاقات مىكند (1)سيد حسنى و سپاهيان او با امام بيعت مىكنند و عيسى مسيح عليه السلام از آسمان فرود مىآيد و امام را يارى مىكند و در نماز به ايشان اقتدا مىنمايد.
1) 1. سيد حسنى از بزرگان شيعه است كه از ايران و ناحيه ديلم و قزوين قيام مىكند هرگز ادعاى امامت نداردبلكه مردم را به روش ائمه معصومين دعوت مىنمايد پيروان زيادى پيدا مىكند و بهسوى كوفه حركت مىكند و مسير را از فسق و فجور پاك ميكند وقتى به كوفه مىرسد به او خبر مىدهند كه امام قائم با ياران خود به نواحى كوفه آمدهاند و چون با امام ملاقات مىكند امام را مىشناسد امّا براى آشنائى لشگريان خود با امام از حضرت مىخواهد مواريثى كه از پيامبران نزد اوست ارائه دهد حضرت ارائه مىكند و نيز معجزاتى آشكار مىنمايد نتيجةً سيد حسنى و لشكريان او به جز گروهى از آنان با امام بيعت مىكند. بحار الانوار: ج 53، ص 15، كفاية الموحدين: ص 842.
امام عليه السلام كوفه را مركز حكومت خود قرار مىدهد و شرق و غرب جهان را فتح مىكند و اسلام را در همه جا حكمفرما مىسازد.
در حكومت امام، بركات زمين آشكار و ثروت و نعمت و محصولات فراوان و فقر از بين مىرود بهطورىكه براى دادن زكوات و صدقات فقيرى پيدا نمىكنند، عدل و امنيّت در همه جا سايه گستر مىشود حتى اگر پيرزنى، طبقى از طلا و جواهر بر سر گيرد و تنها از شهرى به شهرى برود كسى مزاحم او نمىشود، گنجينههائى كه در زمين نهفته است مورد استفاده قرار مىگيرد، حضرت با دست كشيدن بر سر افراد، عقلهاى آنان را كامل مىكند، دين با تمامى ابعاد خود جلوهگر مىشود بدعتها بهوسيله حضرت و اصحابش از بين مىرود مردم به عبادات رو مىآورند، كسى نيست بغض اهل بيت در دلش بوده باشد.
در حكومت حضرت، نماز، زكات، امر بهمعروف، نهى از منكر بهوضوح انجام مىگيرد، و اين چهار بهعنوان شاخصه حكومت امام قرار مىگيرد زيرا در روايتى كه از حاكم حسكانى (يكى از بزرگان اهل سنت است و 210 آيه از قرآن و 1163 حديث در فضائل اهلبيت آورده) نقل شده (1)كه از امام باقر عليه السلام نقل مىنمايد كه: ابى عبيده حذاء از حضرت سؤال كرد: چگونه صاحب الأمر را بشناسيم؟ حضرت اين آيه را تلاوت كرد «الَّذينَ إنْ مَكَنَّاهُم فِي الأَرْضِ أقامُوا الصَّلاةَ وَاتَوُا الزَّكاةَ وَامَرُوا بِالْمَعْرُوفِ وَنَهَوا عَنِ الْمُنْكَرِ وَلِلَّهِ عاقِبِةُ الأْمُورِ» (2)
سپس حضرت فرمود: هر وقت مردى از ما اهلبيت را ديدى كه برنامههائى را كه اين آيه اعلام مىكند اجراء مىنمايد از او پيروى كنيد كه او صاحب امر است.
در حديثى كه از امير المؤمنين عليه السلام نقل شده (3)كه حضرت مهدى در موقع بيعت امورى را با مردم شرط مىكند از جمله اين است كه: دزدى نكنند، مرتكب زنا نگردند، فحش و دشنام ندهند، هتك حرمت كسى را ننمايند، به خانهاى هجوم نبرند، كسى را
بهغير حق نزنند، طلا و نقره و گندم و جو را ذخيره نكنند، شراب نخورند، خز و حرير نپوشند، راهزنى ننمايند و راه را نا امن نسازند، موادّ غذائى را احتكار نكنند و امر بهمعروف و نهى از منكر نمايند.
و نيز حضرت در ضمن بيعت، با خود شرط مىكند، كه مانند آنها عمل نمايد، مثل آنها لباس بپوشد و بر مركبى كه آنان سوار مىشوند سوار شود و به اندك، راضى گردد و حاجب و دربانى براى خود قرار ندهد و نيز از ويژگىهاى حكومت حضرت مهدى عليه السلام اين است كه: بر كارگزاران سخت مىگيرد، تا مبادا در انجام وظيفه خود كوتاهى كنند و يا انتظار رشوه و هديه از جانب مردم داشته باشند.
مردم با هم مهربان مىشوند، بارانهاى نافع در موقع مىبارد، توجه مردم به خدا زياد مىشود، ويرانهها آباد مىگردد، و دلهاى مردم شادمان مىگردد و... (1)
و مىتوان شاخصه حكومت حضرت مهدى را در يك جمله گفت و آن همان است كه در صدها روايات آمده كه قسط و عدل در جامعه گسترش پيدا مىكند و آنچه كه در جامعه حكم فرما مىشود قانون ونظم است.
دو چيز در زمان ظهور حضرت مهدى عليه السلام در جامعه واقع مىشود كه مىتوان گفت:
زمينه ساز گسترش عدالت در جامعه مىشود.
اوّل: ارتقاء سطح علمى بهطورى كه قابل مقايسه با قبل از ظهور نخواهد بود زيرا طبق روايتى كه از امام صادق عليه السلام نقل شده (2)مىفرمايد: علم بيست و هفت حرف است و تمامى علومى را كه بهوسيله پيامبران انتشار يافته نتيجه دو حرف از آن 27 حرف است وقتىكه حضرت قائم قيام مىكند آن 25 حرف ديگر منتشر مىسازد.
دوّم: رشد عقل انسانها است، امام باقر عليه السلام مىفرمايد: زمانىكه قائم ما قيام نمايد دست مبارك خود را بر سر مردم مىگذارد و عقول آنها بر سر ايشان جمع، و نيروى فكر و تعقّل آنان كامل مىگردد. (1)
در جامعهاى كه عقل و علم حكمفرما است و فرهنگ حاكم، فرهنگ علمى و عقلانى است قهراً اخلاق نيكو، مهر و محبت ورزيدن به يكديگر، رعايت قانون، شوق به عبوديت و بندگى خدا، حكمفرما خواهد شد در واقع گسترش عدالت در جامعه بهطور جبر و فشار نيست بلكه زمينههاى گسترش عدالت در جامعه فراهم مىآيد، در جامعهاى كه شاخصه آن دانش و بينش بوده باشد كجا پروندههاى جنائى و حقوقى متراكم خواهد شد و در جامعهاى كه عقول افراد آن رشد يافته جائى براى گسترش فساد و ظلم و تعدّى باقى نمىماند.
سئوال مىشود كه در حكومت حضرت مهدى عليه السلام وضع كافران و منافقان و بطور كلى غير مسلمانان چه خواهد شد؟ آيا اينها تماماً از بين برداشته مىشوند و كشته مىشوند؟
در پاسخ به اين سئوال گفته مىشود: انسانها در هر مذهب و كيشى كه هستند وقتى مىنگرند جامعهاى بر اساس عدالت و ارتقاء علمى برقرار شده و گنجينههاى طبيعت در آن كشف شده و وضع مردم از فقر و نابسامانىها نجات يافته و امنيّت در شهر و روستا و بيابانها برقرار است و در كنار همه اين امور ملّت نصارى با اين كثرت جمعيّت در روى زمين، مشاهده مىكنند كه پيامبر عظيم الشأن آنها آمده و پشت سر حضرت مهدى نماز مىخواند و او را يارى مىكند قهراً مردم فوج فوج به اسلام و نيز به محور و قطب آن يعنى وجود امام زمان ايمان مىآورند آن هم با رغبت، كما اينكه در صدر اسلام بعد از آگاهى مختصرى از احكام اسلام و روش و شيوه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله براى مردم حاصل شد، آنان
1) 1. كمال الدين، ج 2، باب 58، حديث 22.
فوج فوج به اسلام گرايش پيدا كردند كه قرآن خبر مىدهد و مىفرمايد: «يَدْخُلُونَ فِي دينِ اللَّهِ أفْواجاً». (1)
وحال آنكه وضع جامعه و بسط وعدالت و رفاه و آگاهى از تعاليم حيات بخش اسلام در زمان ظهور حضرت مهدى عليه السلام قابل مقايسه با صدر اسلام نيست.
بنابراين اگر انسانها با عقل و فكر حركت كنند و نيز اگر حكومت آن عصر را با حكومتهاى طاغوتى قبل مقايسه كنند قطعاً به اسلام و امام زمان ايمان مىآورند و بلكه خوشحالند از اين نعمت عظمى كه براى آنها پيش آمده. بله در هر عصر و زمانى نيز گروهى معاند و لجوج و خودخواه و كوته فكر هستند كه مىخواهند فكر خود را بر همگان تحميل كنند و خلل در حكومت و جامعه ايجاد كنند با چنين افرادى بايد برخورد شود كما اينكه عقلاء، اين برخورد را منصفانه و به نفع جامعه مىدانند كه امام زمان- عجل اللَّه تعالى فرجه الشريف- قطعاً با چنين افرادى برخورد خواهد كرد و اين ميكربهاى خطرناك و مزاحم را از سر راه بر مىدارد.
صدها چراغ دارد و بىراهه مىرود بگذار تا بيفتد و بيند سزاى خويش
حضرت امير مؤمنان على عليه السلام خبر داده كه در آينده مردم و اهل دنيا به ما رو مىآورند و سرانجام به در خانه ما زانو خواهند زد حضرت مىفرمايد:
لَتَعْطِفَنّ الدُّنيا عَلَينا بَعْدَ شِماسِها عَطْفَ الضَّرُوسِ على وَلدِها. و تلا عقيب ذلك:
«وَنُريدُ أنْ نَمُنَّ عَلَى اْلّذينَ اسْتُضْعِفُوا فِي الأْرض وَنَجْعَلَهُمْ أئمَةً وَنَجعَلَهُم الْوارِثينَ». (2)
دنيا پس از چموشى همچون شترى كه از دادن شير به كسى كه او را مىدوشد
خوددارى مىكند و شير را براى بچه خود نگه مىدارد به ما خانواده روى مىآورد (1)
آرى يكروز مىرسد كه انسانها در هر كيش و مذهبى كه هستند به ما اهل بيت متمايل مىگردند گرچه در گذشته زمان به ما جفا و بىوفايى نمودهاند، و اين است حقيقت آن آيهاى كه مىگويد: روزى فرا مىرسد كه خداوند متعال مستضعفين را پيشوايان و حكمفرمايان زمين قرار مىدهد.
و سپس اين آيه را تلاوت نمودند، مىخواهيم بر مستضعفين زمين منّت بگذاريم و آنها را پيشوايان زمين و وارثان آن قرار دهيم.موضع مولايمان على عليه السلام در زمان حيات و شهادتش با الآن خيلى تفاوت كرده، آنروز جنازه حضرت را مخفيانه دفن مىكنند كه مبادا به جنازه و قبر حضرت جسارتى شود، امّا امروز دانشمندان مسيحى همچون جرج جرداق و دانشمندان مادّى هم چون شبلى شميل مديحه سراى حضرت مىباشند. اگر آن روز ريحانه پيامبر صلى الله عليه و آله را به همراه فرزندان و اصحاب با وفايش با لب تشنه سر از بدنشان جدا ساختند، امروزه ميليونها نفر در اطراف و اكناف جهان به او عشق مىورزند و حتى عدّهاى از غير مسلمانان متوجّه عظمت و جلالت حضرت شدهاند، تا جائى كه با نذر و توسّل به ايشان از خداوند حاجات خود را مىگيرند.
اگر آن روز امام صادق عليه السلام را نشناختند و با آشكار نمودن چهرهاى همچون ابو حنيفه بر چهره حضرتش پرده و حجاب افكندند، امروز علم و دانش شاگردان امام صادق در روايات و احاديث واصله از ايشان چشم خردمندان و دانشمندان را خيره نموده است.
و امّا در رابطه با كلام على عليه السلام پيرامون كيفيّت حكومت حضرت مهدى عليه السلام مراجعه شود به خطبه 126 نهج البلاغه كه تمام شارحين نهج البلاغه متفقاً مىگويند: (2)(فرازهائى از اين خطبه به عصر ظهور حضرت قائم عليه السلام و) گرچه اصل خطبه
بهحوادث مهمّ آينده مربوط است. امّا بخشى از فرازهاى آن اختصاص به عصر ظهور حضرت مهدى عليه السلام دارد.
در اين كلام حضرت با اشاره به چهار خصوصيت و ويژگى مهمّ حكومت حضرت مهدى عليه السلام مىفرمايد: يَعْطِفُ الْهَوى عَلَى الْهُدى إذا عَطَفُوا الْهُدى عَلَى الْهَوى وَيَعْطِفُ الرَّأىَ عَلَى الْقُرآنِ إذا عَطَفُوا الْقُرآنَ علَى الرَّأيِ... فيُرِيكُم كَيْفَ عَدْلُ السِّيرةِ ويُحِيى مَيِّتَ الكِتابِ وَالسُّنَّةِ.
اوّل: خواستههاى دل و هوى و هوسها را به سوى هدايت الهى سوق مىدهد بعد از آنكه مردم، هدايت الهى را و تعاليم اصيل اسلامى را تحت الشعاع خواستههاى دل خود قرار دادهاند. اكنون گروهى نه فقط به دنبال خواستهاى دل حركت مىكنند و از آن متابعت مىنمايند، بلكه به هوى و هوسهاى نفسانى خود رنگ دين و خدا و اسلام مىزنند و پيروى از نفس اماره را بهعنوان (اله) تلقّى مىكنند پروردگار به پيامبر اكرم خطاب مىكند و مىفرمايد: «أرأيْتَ مَنْ اتَّخَذَ الهَهُ هَواهُ أفأنتَ تَكُونُ عَلَيهِ وَكيلًا». (1)
(آيا ديدى كسى را كه هواى نفس خود را معبود خويش قرار داده؟! آيا تو مىتوانى او را هدايت كنى؟)
حضرت استاد بزرگوار آيت حق، شيخ مرتصى حائرى قدس سره اين آيه را براى شاگردان خود مىخواند و مىفرمود: كسىكه خواستهاى دل خود را رنگ خدائى زده و آنرا دين و صراط مستقيم تصوّر مىكند، هيچ كسى او را نمىتواند به راه راست سوق دهد حتّى نفس گرم شخص شخيص حضرت ختمى مرتبت صلى الله عليه و آله نيز در او اثرى نمىگذارد، اگر اين حالت در يك فرد پيدا شود اينگونه از حق و حقيقت دور مىگردد، پس آن گاه كه جامعه به اين صورت در آيد چه مىشود؟! از اين كلام مولى على عليه السلام استفاده مىشود كه قبل از ظهور وضع جامعه مسلمين در چنين شرايطى قرار مىگيرد و حضرت با ظهور خود، هدايت الهى و احكام اصيل اسلامى را حاكم مىكند و خواستهاى دل را به سوى هدايتها و ارشادها سوق مىدهد.
1) 1. فرقان: 43.
دانستيم كه در عصر ظهور حضرت مهدى عليه السلام، جلو هوى پرستىها گرفته مىشود و خواستهاى نارواى دل، به موازين شرعى و دستورات الهى سوق داده مىشود، ممكن است كسى سئوال نمايد كه آيا در عصر حكومت حضرت بهطور كامل هوى پرستىها و تمايلهاى بىجا از ميان مىرود؟ و آيا نفس امّاره ديگر وجود ندارد تا مردم را به اعمال زشت و ناپسند دعوت نمايد؟
در پاسخ به اين سئوال مىتوان گفت: بسيار بعيد است كه در عصر ظهور مطلقا نفس امّاره از بين برود و مردم تماماً از افراط و تفريط در تمايلات و غرائز نجات بيابند زيرا سرشت انسانها از عقل و شهوت تركيب شده و آياتى همچون «إنَّا هَدَيْناهُ السَّبيلَ إمَّا شاكِراً وَإمَّا كَفُوراً» «إنَّ النَّفَسَ لأَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ إلَّا ما رَحِمَ رَبيّ» «وَنَفْسٍ وَما سَوَّاها فَألْهَمَها فُجُورَها وَتَقْويها» و... در عصر حضور نيز، حكمفرما و برقرار خواهد بود.
امّا پيروان هوى و هوس به دو دسته تقسيم مىشوند گاهى اين افراد از شخصيتهاى سرشناس و چهرههاى معروف اجتماعى و سياسى است و مىخواهد به آمال و آروزى خود برسد اگرچه نظم اجتماع و وحدت جامعه در هم بريزد همانند بنيانگذاران سقيفه بنى ساعده و طلحه و زبيرها اينگونه اشخاص باعث فتنه و اخلال در نظم و آرامش بوده و هستند گاهى از طريق قلم و مطبوعات و گاهى از طريق سخنرانى و تبليغات و گاهى از طرق ديگر جامعهاى را به آشوب مىكشند و مردم را به جان يكديگر مىافكنند، اين نوع هوى پرستىها و خود كامگىها قطعاً در حكومت حضرت مهدى جمع آورى مىشود و هرگز اجازه داده نمىشود كه يك نفر مقاله نويس و يا رئيس قبيله و يا رهبر حزب و سازمانى هر جور كه دلخواه او است عمل كند.
امّا در مواردى، هوىپرستى در زندگى و روش شخصى افراد است از قبيل چشم چرانىها و دستبرد به مال مردم وضايع كردن حقى از هم نوع و...، گرچه با ارتقاء علم و عقل، مردم نسبت به يكديگر مهربان و نيكوكار مىشوند، امّا اين نوع هوى پرستىها ظاهراً در بعضى از افراد وجود خواهد داشت ولى سيطره قانون در همه جا حتى در بيابانها و صحراها باعث مىشود كه اين نوع هوى پرستان نيز نتوانند هرگونه كه دلشان
مىخواهد عمل كنند.
مثلًا در روايات آمده (1)اگر پيرزنى طبقى طلا و جواهر بر سر گيرد و به تنهائى و پياده از شهرى به شهرى برود كسى مزاحم او نمىگردد و در ثروت او طمع نمىكند.
اين روايت دلالت نمىكند كه تمامى افراد در آن عصر اهل تقوى و عدالت خواهند بود بلكه بدان معناست كه اگر كسى هم بخواهد به ثروت اين پيرزن آن هم در بيابانها تعرّض كند، از سيطره قانون و پليس خوف دارد چون در روايات آمده تمام كره زمين در مقابل امام زمان مانند كف دستى مىماند كه به تمامى نقاط اشراف كامل دارد و بر اساس شمشير و عدالت با مردم برخورد مىكند و هيچگونه اغماضى در اين راه نخواهد كرد. (2)
و نيز حضرت يارانى دارد مصمّم و قوى كه آنان را در شهرها و مركز استانها مىگمارد، و برنامه آنها رفع ظلم و اجحاف و نيز آباد كردن بلاد و روى زمين است و حضرت آنها را در همه حال مىنگرد و آنان نيز حضرت را مىبينند. (3)
آرىاگرحضرتمهدى عليه السلام وياران او كهمسئوليتى بسگران دارندومىخواهند چهره جهان را دگرگون نمايند غير از اين باشند، قادر به انجام مأموريت خود نخواهند بود.
چه زيبا فرمود مولاى ما على عليه السلام در رابطه با چهره حكومت مهدى موعود كه:
يَعْطِفُ الْهَوى عَلَى الْهُدى إذا عَطَفُوا الْهُدى عَلَى الْهَوى آن حضرت خواستهاى دل و هوى و هوس مردم را به سوى هدايت الهى و قانون بر مىگرداند بعد از اينكه مردم به دنبال هوسهاى خود مىرفتند و از هدايتهاى الهى غافل شده بودند اين مربوط به جمله اوّل على عليه السلام در نحوه حكومت حضرت قائم.
دوّم: مسلمانان از هر فرقه و گروهى و از هر مسلك و مذهبى كه هستند آرا و نظريات خود را بر قرآن تحميل مىكنند و آيات قرآن را با نظريات خود تطبيق مىدهند، جبرى مسلك، قرآن را طرفدار جبر مىداند، و تفويضى طرفدار تفويض، اشاعره براى
افكار خودشان به قرآن استناد مىكنند و معتزله براى راه و روش خود نيز به قرآن تمسّك مىجويد، البته اين بلاى بزرگى كه بر امّت اسلام وارد شده با داشتن كتابى همچون قرآن كه مىتواند محور وحدت امت اسلامى شود متأسفانه هر گروهى آيات آنرا سپر براى دفاع افكار خود قرار دادهاند و اين تفرقه و تشتّت كه در امت اسلام مشاهده مىشود، معلول عدم پيروى از مفسرين و عالمان قرآن است كه در كلام پيامبر بهطور تواتر آنها را معرفى كرده و فرموده:
(إنّي تارِكٌ فيكُمُ الثِّقْلَيْن كِتاب اللَّهِ وَعِتْرَتي كتاب خدا و عترت مىتواند شما را به سر منزل مقصود برساند و در كنار حوض كوثر شما را بهمن ملحق نمايد.
آرى زمانىكه حضرت مهدى عليه السلام ظهور مىكند، تمامى آراء و نظريات باطل برچيده مىشود و تمام افراد با معناى حقيقى قرآن آشنا مىشوند و خلاصه اين طور نخواهد بود كه افراد و گروهها اوّل براى خود رأى و نظريّه بسازند و آماده كنند و سپس از قرآن شاهد بياورند بلكه به محضر قرآن مىروند تا بنگرند قرآن چه نظريهاى را براى آنها مىپسندد تا آنرا سرمشق زندگى و عقايد و افكار خويش قرار دهند و بنا به فرمايش على عليه السلام در زمان ظهور مهدى عليه السلام اين امر مهمّ واقع مىشود و تمامى اقشار پيروى از قرآن مىكنند آنهم قرآنى كه از طرف عترت و اهلبيت پيامبر صلى الله عليه و آله تفسير مىگردد.
سوّم: حضرت مهدى عليه السلام سيره و روش دادگرانه را به جهانيان نشان خواهد داد و مردم با حقيقت واژه (عدل- عدالت) آشنا مىشوند و آنرا در تمامى شئونات زندگى خود لمس مىكنند.
چهارم: در عصر حكومت حضرت، تمامى احكام قرآن و سنّت نبوّى صلى الله عليه و آله كه به فراموشى سپرده شد احياء مىگردد و مورد توجّه حكومت و مردم قرار مىگيرد.
امام صادق عليه السلام مىفرمايد: زمانى كه به حضرت قائم اذن ظهور داده مىشود حضرت بالاى منبر مىرود و مردم را بهسوى خود دعوت مىكند و به خداوند متعال قسم مىخورد كه بر اساس سنّت و روش پيامبر عمل نمايد. (1)
1) 1. منهاج البراعة، ج 8، ص 352.
مطلبى كه در اينجا نبايد از آن غفلت نمود اين است كه كسى چون على بن ابىطالب كه خود مجسّمه عدل و عدالت خواهى است و دوست و دشمن او را به عظمت و پاكى مىشناسند و حتى حاضر نشد براى برادر خود مقدارى از حريم عدالت پا فراتر نهد و بيت المال را بهطور مساوات تقسيم نمود و درباره معاويه فرمود: تلاش و جدّيت خواهم كرد تا زمين را از اين شخص وارونه و اين جسم كج انديش پاك سازم (1)و بالاخره آن كسى كه وقتى مىشنود در گوشه از مملكت اسلامى خلخال از پاى يك زن غير مسلمان كه در تحت حمايت حكومت اسلام زندگى مىكرده درآوردهاند پريشان مىشود و ناراحتى خود را ابراز مىدارد، اين چنين مردى سخن از حكومت عادلانه و عدل پرور فرزندش مهدى سر مىدهد، گوئى آنچه شخصيّتى مثل على عليه السلام در آرزوى آن است، بهدست حضرت مهدى جامه عمل مىپوشد.
تفاوت بسيار وجود دارد ميان آن كه حكومتى را، مردم عادلانه بدانند، با حكومتى كه على عليه السلام آنرا عادلانه بداند و درباره آن بفرمايد: فَيُريكُم كَيْفَ عَدْلُ السِّيرةِ، روش دادگرانه را به شما نشان خواهد داد. دو نام است كه هميشه با كلمه (عدل) قرين بوده 1- نام على عليه السلام 2- نام مهدى عليه السلام امّا نكته قابل توجه آن است كه على عليه السلام نيز به انتظار حكومت حضرت مهدى عليه السلام است.
اللَّهم أرِنَا الطلعة الرّشيدة والغرّةَ الحميدة واجعلنا من أعوانه وأنصاره آمين ربّ العالمين.
اى شاهد حسن غيب يزدانى اى مظهر اقتدار سبحانى
اى مصلح عالم، اى جهان آرا اى پرتو آفتاب ربّانى
1) 1 نهج البلاغه، نامه 45، «سأجهد في أن اطهرّ الارض من هذا الشخص المعكوس والجسم المركوس».
بازآى و جهان بهعدل و داد آراى تا چند درون پرده پنهانى
اين خانه شرع را عمارت كن از لطف كه مىكشد بويرانى
اى مظهر سرّ آدم و خاتم اى با تو عصاى پور عمرانى
بازآى و بگير كشور دين را زين گم شدگان تيه نادانى
اى مهر سپهر علم و دين بازآى عالم شده شام تار ظلمانى
اى رهبر عالم اى كه صد خضر است از شوق لقاى تو بيابانى
ما تشنه جرعه وصال تو تو چشمه كوثرى و رضوانى
لطفى كن و خلق را زغم برهان بنماى رخ اى جمال سبحانى
تو ظلّ خداى فرد يكتائى تو منبع لطف وجود و احسانى
ما را سر خوان جود و احسانت بپذير تو از كرم بهمهمانى (1)
در خاتمه اين گفتار لازم است به يك نكته مهمّ اشاره شود و آن اينكه: علاوه بر آيات و روايات كه از يك انقلاب عظيمى در جوامع بشرى و برقرارى حكومت عادلانه و برطرف شدن ظلم و جور در روابط انسانها خبر مىدهند، قانون هدايت عمومى و روند تاريخ نيز انسانها را به چنين مدينه فاضلهاى بشارت مىدهد، و قافله بشرى خواه ناخواه به سوى يك اجتماع مقرون به سعادت گام بر مىدارد، گرچه اين مطلب احتياج به توضيح بيشترى دارد ولى براى طولانى نشدن كلام، به اختصار بسنده مىكنيم.
هر غريزه و خواستى را كه خداوند متعال و حكيم، در بشر قرار داده اولًا بىحكمت نبوده و قطعاً فوائد و آثار مفيدى بر آن مترتّب مىباشد و ثانياً مطلوب و خواسته او يا در جهان، موجود است و يا در آينده به وجود مىآيد (2)اگر انسان در خود احساس گرسنگى و تشنگى مىكند، غذا و آب در خارج موجود است و اگر در خود احساس نياز به پژوهش و كشف مجهولات مىكند، راه عالم شدن و طلب علم در خارج براى رسيدن به مطلوب موجود است و انسان مىتواند به مطلوب خود نائل گردد.
با توجه به اين دو مقدمه مىنگريم كه هر انسانى در نهاد خود احساس مىكند كه از بدىها و ظلم و ستمها متنفّر است و به خوبىها و عدالت گرايش دارد، اگر چه از زمان وقوع اين ظلم و يا عدالتخواهى، قرنها گذشته باشد و هيچ ربطى به زمان و عصر حاضر نداشته باشد.
آرى اين فطرت انسان است كه عاشق خوبىها و نيكان است و متنفّر از زشتىها و بدكاران پس معلوم مىشود كه انسان از حيث كشش باطنى طالبِ عدل و داد و سعادت و زيبائىهاست و از هر ظلم و ستم و حقكشى و تعدّى و اجحاف متنفّر مىباشد.
و اين خواسته و طلبى كه در نهاد انسانها نهفته بهترين دليل است براى تحقق يافتن مطلوب آن يعنى روزى خواهد آمد كه جامعه بشرى پر از عدل و داد شده و همگان با صفا و صميميّت در كنار يكديگر زندگى خواهند كرد.
روزى خواهد رسيد كه انسان هم، مانند همه انواع آفرينش به موجب قانون هدايت عمومى، به كمال خود كه همان عدالت و سعادت و جامعه عادلانه مىباشد خواهد رسيد، علامه طباطبائى رحمه الله دراينباره مىفرمايد:
بشر از روزى كه در بسيط زمين سكنى ورزيده، پيوسته در آرزوى يك زندگى اجتماعى مقرون به سعادت (به تمام معنى) مىباشد و به اميد رسيدن چنين روزى قدم بر مىدارد و اگر اين خواسته تحقّق خارجى نداشت هرگز چنين آرزو و اميدى در نهاد وى نقش نمىبست، چنانكه اگر غذائى نبود، گرسنگى نبود، و اگر آبى نبود، تشنگى تحقّق نمىگرفت، و اگر تناسلى نبود، تمايل جنسى تصوّر نداشت از اين روى، به حكم ضرورت (جبر) آينده جهان روزى را در بر خواهد داشت كه در آن روز جامعه بشرى پر از عدل و داد شده و با صلح و صفا همزيستى نمايد و افراد انسانى، غرق فضيلت و كمال شوند و البته استقرار چنين وضعى بهدست خود انسان خواهد بود و رهبر چنين جامعهاى منجى جهان بشريت و به لسان روايات (مهدى) خواهد بود. (1)
1) 1. شيعه در اسلام، انتشارات قدس رضوى، ص 323.
آنچه مسلّم است حضرت مهدى برقرار كننده حكومتى خواهد بود كه انبياء عظام و اجداد بزرگوار ايشان به دنبال آن بودند و آيه سوره 25 حديد و 41 سوره حج بيانگر آن است. بهعبارت ديگر آن حضرت بنيانگذار حكومتى خواهد شد كه با تعاليم حيات بخش اسلام منطبق باشد زيرا رعايت فقه و حقوق و اخلاق اسلامى، دنياى ما را به مدينه فاضله و بهشت برين، مبدّل مىسازد به عنوان مثال، اگر مسئله أمر بهمعروف و نهى از منكر در جامعه پياده شود، نتيجه زيبائى در جامعه از خود مىگذارد. با نگاهى اجمالى به حكومت كوتاه مدّت على عليه السلام خواهيد ديد كه اسلام چگونه حكومتى را براى مردم طراحى نموده است. در ادامه بحث، به دو مطلب اشاره شد اوّل: اينكه اگر انبياء به حكومت دلخواه خود نرسيدند از هدايت مردم غافل نشدند و هزاران هزار مؤمن و خداپرست در جهان پرورش دادهاند. دوّم: با دورنماى حكومت حضرت از ديدگاه قرآن آشنا شديم چهره حكومت حضرت مهدى از ديدگاه روايات و شرطى را كه حضرت مهدى با پيروان خود در موقع بيعت مىنمايد، بيان كرديم.
در عصر ظهور دو چيز ارتقاء پيدا مىكند 1- سطح علم و دانش 2- نيروى فكر و تعقّل؛ و طبعاً در چنين جامعه زمينه شيوع فساد فراهم نيست و همين دو چيز باعث مىشوند كه غير مسلمانان به اسلام گرايش پيدا كنند بله اگر گروهى بخواهند بعد از اتمام حجّت، لجاجت بهخرج بدهند با آنها برخورد خواهد شد.
در كلام مولايمان على عليه السلام فرازهائى آمده كه شكل و ساختار حكومت حضرت مهدى را نشان مىدهد. حضرت مىفرمايد: اهل دنيا بعد از سركشىهايى كه با ما خواهند داشت، بهما رو مىآورند و بهسمت ما تمايل پيدا مىكنند.
و در فراز ديگر چهار خصيصه را براى حكومت حضرت مهدى عليه السلام بيان مىكند اوّل: هوى پرستىها و خواستههاى دل را به هدايتها و صراط مستقيم برمى گرداند.
دوّم: آراء و نظرياتى كه بر قرآن تحميل شده است و هر فرقهاى قرآن را با رأى خود تفسير مىنمايند، به رأى واحد بر مىگرداند كه آن تفسير قرآن از ديدگاه اهلبيت و عترت
پيامبر صلى الله عليه و آله است كه به دليل حديث ثقلين كه مورد قبول همگان است پيامبر صلى الله عليه و آله فقط آنها را معلم و مفسر قرآن معرفى نموده است.
سوّم: حضرت مهدّى عليه السلام سيره و روش دادگرانه را به جهانيان نشان خواهد داد.
چهارم: احكام واقعى اسلام كه به دست نسيان سپرده شده، مجدّداً زنده مىگرداند و آنها را به مرحله عمل وارد مىسازد.
نكته قابل توجهى كه در كلام على عليه السلام وجود دارد، اينكه شخصيتى مثل على عليه السلام كه خود مظهر عدل است و تمام حركات و سكنات او براى تحقق يافتن عدالت بوده و سرانجام در همين راه شهيد گرديد، چنين شخصيتى مىفرمايد: مهدى با ظهور خود آن حكومت عادلانه را به بشريت نشان مىدهد. در خاتمه به قانون هدايت عامّه و جبر تاريخ اشاره كرديم، كه بر اساس آن، قافله بشريت قطعاً در آينده به يك مدينه فاضله خواهد رسيد، زيرا عدالت خواهى و تنفّر از ظلم و تعدّى در نهاد بشر نهفته و هر غريزهاى كه در انسان هست، قطعاً مطلوب آن نيز دير يا زود محقق مىگردد و بهعبارت ديگر، بر اساس قانون هدايت عامّه كه هر نوعى را به كمال خود راهنمائى مىكند و سوق مىدهد، نوع انسان نيز روزى بهدست حضرت مهدى به كمال خود واصل مىگردد و مدينه فاضله را بنيان مىنهد. در اين رابطه كلام جامع و ارزنده علامه طباطبائى را نقل نموديم.
1- حكومت مورد قبول قرآن و انبيا در آيه 25 حديد و آيه 213 بقره چگونه تعريف شده است؟
2- چه بايد كرد تا عدالت اجتماعى در جامعه حاكم گردد؟
3- على عليه السلام بعد از سلطه يافتن بر شريعه آب در صفّين چه دستورى صادر نمودند؟
4- چرا على عليه السلام هنگام عصر به دشمن حمله مىكرد؟
5- دانشمند مسيحى كه چندين جلد كتاب در شخصيت و فضائل على عليه السلام نوشته، كيست و كتاب خود را چه ناميده است؟
6- انبياء عظام زمانى كه به حكومت دلخواه خود نرسيدند، چه نقشى را در جامعه ايفا مىكردند؟
7- چند مورد از ويژگىهاى حكومت حضرت را از ديدگاه روايات بيان كنيد؟
8- حضرت در ضمن بيعت با مردم چه شرطى را مطرح خواهند كرد؟
9- بنا به فرموده امام صادق عليه السلام، علم چند حرف است؟
10- آيا كافران و تبهكاران همگى كشته مىشوند؟
11- على عليه السلام در حكمت 209 نهج البلاغه چه مىفرمايد؟
12- در كلام على عليه السلام چهار ويژگى براى حكومت حضرت مهدى عليه السلام مطرح شده، آنها را نام ببريد.
13- آيا در حكومت حضرت مهدى عليه السلام هيچگونه طغيان و هوىپرستى يافت نمىشود؟
14- جبر تاريخ و قانون هدايت عامّه چه بشارتى به انسانها مىدهد؟
15- كلام علامه طباطبائى در رابطه با قانون هدايت عامّه چه بود؟
16- خلاصه اين گفتار را بيان كنيد؟
گفتار دوازدهم: پاسخ به سئوالات
توضيحى پيرامون چند مورد از علائم حتمى ظهور
همانگونه كه با مطالعه مقالات و مباحث گذشته ملاحظه كرديد بحث (مهدويت در اسلام) يك بحث مبسوط و مهمّى است و از قرآن و رويات و عقل ريشه مىگيرد و داراى ابعاد گوناگون از قبيل (غيبت، انتظار، كيفيت حكومت حضرت و...) مىباشد، مطالعه و يا بر رسى چنين مطالب مهمّ اسلامى بىشك موجب طرح سؤالاتى براى مخاطبان خواهد شد كه بايد به آنها پاسخ داده شود.
اين سؤالات گاهى به مباحث اصلى (مهدويت) مربوط مىشود كه در خلال مقالات گذشته سؤالات مهمى از قبيل (فلسفه غيبت چيست؟ فايده امام غايب چيست و...) مطرح شد و جواب كافى به آنها داده شد.
امّا گاهى نيز سئوالاتى براى بعضى افراد و چه بسا دوستان و علاقهمندان به امام زمان پيش مىآيد كه ربطى به مسائل اصلى (مهدويت) ندارد و به حواشى اين بحث مربوط است و افراد مىخواهند اطراف و زواياى بحث مهدويت برايشان روشن گردد، لذا مناسب ديده شد كه بعضى از اين سؤالات را مطرح نموده، و به آنها پاسخ داده شود.
در روايات فراوانى سخنى از خروج دجال و سفيانى و سيد حسنى و نداى آسمانى بهميان آمده و آنها را از علائم حتمى شمرده است، براى روشن شدن مطلب پيرامون
اين چهار علامت حتمى، توضيحاتى داده شود.
پاسخ: همانگونه كه در سؤال آمده، حوادثى كه قبل از ظهور حضرت واقع مىشود از آنها به علائم ظهور تعبير شده و آنها به دو بخش تقسيم مىشود (1)1- غير حتمى، يعنى حوادثى كه احتمال وقوع آن داده مىشود و چنانچه واقع شد مىتوان به نزديكى ظهور، اميدوار شد، و اين علائم زياد است مثلًا خراب شدن بغداد بعد از آنكه در كمال آبادى باشد، يكى از اين علائم است كه امروز مىنگريم در اثر خود كامگىهاى صدام ملعون كه آتش جنگ را بين ملت عراق و ايران روشن نمود و زمينه ورود اجانب و كفار را به مملكت عراق و به خصوص بغداد فراهم نمود و هر روز شاهد انفجارهاى متعدّد و خرابى آن مىباشيم.
خروج خراسانى از خراسان كه باعث فتنه عظيمى خواهد شد نيز از علائم غير حتمى شمرده شد.
2- علائم حتمى، يعنى حوادثى كه قبل از ظهور حتماً به وقوع مىپيوندد كه در رأس همه آنها شيوع ظلم و فساد وگناه است كه در گفتار دهم تحت عنوان (علائم قبل از ظهور) به تفصيل گذشت و بيش از سيصد روايت نقل شد كه بنابر آنها، حضرت مهدى عليه السلام بعد از پر شدن دنيا از ظلم و جور ظهور مىكند، و نيز حوادث ديگرى (مثل دجّال و خروج سفيانى و سيد حسنى و نداء آسمانى) از اين علائم خواهد بود.
از بعضى از روايات استفاده مىشود كه علائم حتمى نيز ممكن است تغيير كند و حضرت قبل از وقوع آنها ظهور كند، مثلًا امام صادق عليه السلام در ضمن حديثى مىفرمايند:
فَتَوقَّعُوا الْفَرَجَ كُلَّ صَباحٍ وَمساءٍ انتظار فرج و اميد ظهور حضرت را در هر صبحگاهان و شامگاهان داشته باشيد (2)اگر وقوع اين حوادث قطعى و يقينى باشد، ديگر انتظار در هر
صبح و شامى، معنى و مفهوم نداشت.
و نيز امير المؤمنين عليه السلام از رسول خدا صلى الله عليه و آله نقل مىكند: مهدى از ما اهلبيت است و خداى تعالى امر او را در يك شب اصلاح مىكند (1)از اين روايات استفاده مىشود كه نبايد در هر شب و روزى از ظهور حضرت نااميد بود زيرا ممكن است كه ظهور حضرت در يك شب واقع شود اگر چه علائم ظهور واقع نشده باشد و به طور كلى رواياتى كه تحريص و ترغيب مىكند كه هميشه در حال انتظار باشيد و نيز آيه شريفه مىفرمايد «يَمْحُوا اللَّهُ ما يَشاءُ وَيُثْبِت وَعِنْدَهُ أُمّ الكِتابِ» (2)
(خداوند هر چه را بخواهد محو، و هر چه را بخواهد اثبات مىكند، و ام الكتاب- كه به لوح محفوظ معنى شده- نزد اوست.)، شاهد بر همين مطلب است، بنابراين ما بايد در هر روز و شبى و در هر ساعت و لحظهاى انتظار فرج داشته باشيم و در امر ظهور حضرت با تمام وجود دعا كنيم تا شايد انشاءاللَّه در ظهورش تعجيل شود و صاحبان ايمان و منتظران حضرتش خوشحال و مسرور گردند. با توجّه به مطلب فوق كه امر فرج حضرت مهدى وابسته به اراده الهى است و هر لحظه ممكن است اذنِ ظهور بدهد اگر چه بعضى از نشانههاى حتمى واقع نشده باشد. در روايات فراوانى (3)اشاره شده كه چند چيز حتماً قبل از ظهور واقع مىشود مانند خروج سفيانى و دجّال و سيد حسنى و نداى آسمانى و فرورفتن لشكر سفيانى در سرزمين بيدا لذا مناسب است براى آگاهى از اين حوادث، و آشنائى با افراد مذكور، توضيح مختصرى پيرامون آنها ارائه كنيم.
يكى از علائم حتمى كه از روايات متعددى استفاده مىشود آن است كه پيش از
ظهور حضرت مهدى عليه السلام، مردى از نسل ابو سفيان خروج مىكند، او خود را در شكل صلحا جلوه مىدهد و دائماً ذكر الهى مىگويد ولى شخص بسيار خبيث و پليدى است، و در نتيجه گروه كثيرى را فريب مىدهد و با خود همراه مىكند و بعضى از مناطق مثل شام و فلسطين و اردن را تصرّف مىنمايد و گروه زيادى از شيعيان را به قتل مىرساند، به ويژه در كربلا و نجف افراد بسيارى را مىكشد، و ياران او اعلان مىكنند كه هر كس سر يكنفر از شيعيان على بن ابى طالب را بياورد هزار درهم جايزه به او داده مىشود، گروهى از لشكريان خود را كه حدود سيصد هزار نفر خواهند بود به سمت مكّه روانه مىكند و چون بهمدينه مىرسند سه روز در آنجا خرابى و قتل عام مىكنند و از آنجا بهسمت مكّه حركت مىكنند چون به زمين (بيدا) كه منطقهاى است بين مدينه و مكه مىرسند با تمامى سلاح و وسائلى كه دارند در زمين فرو مىروند كه در روايات يكى از علائم حتميه را همين فرو رفتن لشكر سفيانى در بيدا تحت عنوان (خسف الارض) معرّفى نموده بعد از آگاه شدن سفيانى از هلاكت لشگريانش، از شام بهسمت كوفه حركت مىكند و در آنجا به خرابى و فساد مشغول مىشود و چون لشكر حضرت مهدى عليه السلام به كوفه مىرسند او بهطرف شام مىگريزد حضرت گروهى را به دنبال او مىفرستد و سرانجام در بيت المقدس او را به قتل مىرسانند. (1)
از ديگر علائم حتمى خروج دجّال است كه در روايات فراوانى به آن اشاره شده است. دجّال در نزديكى ظهور حضرت مهدى عليه السلام، خروج مىكند، او را توصيف كردهاند به اينكه: مردى است كافر و داراى يك چشم مىباشد آنهم در پيشانى و جبين او نوشته شده كه او كافر است و همگان از كفر او آگاهند در زمان خروج او قحطى و گرانى قيمت مردم را آزار مىدهد او در سِحر بسيار ماهر و قوى است مردم در پيش روى او كوه سياهى مىنگرند كه آن را كوه نان و نيز كوه سفيدى در پشت سر او احساس مىكنند كه چشمههاى آب زلال از آن روان است كه آن را كوه آب تصوّر مىنمايد از نهرها و درياها عبور مىكند و شياطين دور او را مىگيرند و با نغمههاى جذّاب گروه
1) 1. بحار الانوار، ج 52، باب علامات ظهور و كفاية الموحدين، ج 2، ص 841.
كثيرى را به دنبال خود در مىآورد و با صدائى كه تمام جهانيان مىشنوند ندا مىكند: من خداى بزرگ شما هستم كه شما را آفريده و روزى براى شما مىرساند به سوى من بشتابيد و گروهى مخصوصاً ملّت يهود از او متابعت مىكنند، و سرانجام ميان لشكر او و لشكر حضرت قائم جنگ واقع مىشود و شخص دجّال بهدست حضرت مهدى و يا به دست حضرت عيسى كشته مىشود. در مورد اينكه دجّال در زمان پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله متولّد شده و داراى عمر طولانى خواهد بود يا آن كه در همان نزديكى ظهور حضرت مهدى متولد مىگردد، دو نظريّه بين صاحب نظران موجود است.
نخست اين كه مىگويند: دجّال زمان رسول خدا متولّد شد و نام او عبد اللَّه و يا صائد بن صيد، مىباشد و در روايات عامه و خاصه چنين آمده كه پيامبر صلى الله عليه و آله با بعضى از اصحاب به خانه او رفت و او را به اسلام و ايمان دعوت نمود و او گفت: من از تو سزاوارتر به نبوّت و رسالت هستم و طبق روايتى حضرت به فرشتهاى دستور مىدهد كه او را به يكى از نواحى زمين منتقل سازد تا موقع خروجش فرا برسد عامّه طبق روايتى كه از صحيح مسلم و سنن ابى داود نقل شده به همين نظريه معتقدند و مىگويند: دجال از زمان پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله تا ظهور مهدى موعود زنده است و او را يكى از معمّرين دنيا مىدانند.
مرحوم صدوق در كتاب كمال الدين (1)در اين مقام با علماء عامه سخنى دارد بسيار زيبا و لطيف گرچه مربوط مىشود به مسئله طول عمر امام زمان امّا حيف است كه به اين احتجاج زيبا اشاره نكنيم مضمون كلام ايشان اين است كه: اهل عناد و لجاج بر اساس نقل خبر مذكور، غيبت و طول عمر دجال را تصديق مىكنند با اينكه او عنصرى كافر و فاسد است امّا طول عمر حضرت قائم عليه السلام را با آن همه روايات و بيان خصوصيات انكار مىكنند، با اين كه او را منجى و اصلاح كننده جامعه بشرى مىدانند در پاسخ به آنها
1) 1. باب 47، ذيل حديث 2.
مىگوئيم: شما تصديق مىكنيد كه دجّال و ابليس عمرى بيشتر از عمر اهل زمانه داشته باشد اما چنين حالتى را براى قائم آل محمد عليهم السلام روا نمىشماريد و طول عمر حضرت مهدى را يك امر محال و واهى مىپنداريد؟!!
دوّم: بعضى معتقدند كه دجّال بهمعناى دروغگوى فتنهانگيز است كه در هر عصر و زمانى به شكلى خود را جلوه مىدهند و اين افراد هم در عصر انبياء گذشته بودند و هم در عصر پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و ائمه عليهم السلام و هم امروز، خلاصه دجّال، نام شخص معيّنى نيست.
شاهد بر اين مطلب اينكه در كتب روايى آمده كه پيغمبر اسلام مردم را از فتنه دجّال مىترسانيد و مىفرمود: پيامبرى را خدا مبعوث نكرد الّا اين كه قوم خودش را از فتنه دجال مىترسانيدند. (1)
و از سنن ابى داود نقل شده كه پيغمبر صلى الله عليه و آله فرمود: قيامت بر پا نمىشود تا اينكه سى نفر دجّال كه خود را پيغمبر مىپندارند، ظاهر شوند.
و نيز از انجيل يوحنا چنين نقل شده است: كسىكه مسيح بودن عيسى را انكار كند او دجّال است از اين شواهد و قرائن استفاده مىشود كه دجّال اسم شخص معينى نيست و به هر دروغگو و گمراه كنندهاى اطلاق مىشود. (2)
البته روايات فراوانى حاكى است كه قبل از ظهور حضرت مهدى يك دجّال كه منشأ فتنه انگيزى و فساد و خرابى مىشود پيدا خواهد شد و در دروغگويى و حقّهبازى سرآمد تمامى دجّالهاى تاريخ خواهد بود و چنين جلوه مىدهد كه آب و نان مردم بهدست او است، و مردم بهطورى اغفال مىشوند كه گمان مىكنند آسمان و زمين در اختيار او است امّا اين كه آن دجّال، همان دجّال زمان پيامبر صلى الله عليه و آله يعنى صائد بن صيد باشد، معلوم نيست و حديثى هم كه مىگويد همان دجال زنده مىباشد تا موقع ظهور حضرت
از نظر سند ضعيف است و قابل اعتماد نيست و اگر هم پيامبر صائد را ديده و از او تعبير به دجال كرده مراد همان دجال لغوى است يعنى درغگوى فتنهانگيز، و بهعنوان يكى از مصاديق دجّال به اصحاب خود معرفى كرده و چون بعداً از خروج دجّال آخرالزمان خبر داده، اين دو مطلب سبب اشتباه مردم شده و مردم گمان كردهاند كه دجّال آخر الزمان همان صائد، خواهد بود و او زنده و داراى عمر طولانى است. (1)
آنچه درباره دجال از روايات استفاده مىشود و بهطور قاطع مىتوان گفت اين است كه: در نزديكى ظهور حضرت مهدى فرد فتنهانگيزى پيدا مىشود و گروه كثيرى را منحرف مىسازد و فتنه او بالا مىگيرد تا آنجا كه ادعاى نبوت و بلكه الوهيت مىكند و سرانجام به دست حضرت مهدى و اصحاب ايشان نابود و هلاك مىگردد، و امّا درباره ساير خصوصيات او از طول عمر و غيره، مدرك قابل اعتمادى در دست نيست، واللَّهالعالم.
يكى ديگر از علائم حتمى كه در روايات آمده، قيام و نهضت سيد حسنى مىباشد و ايشان در روايات به جوانى خوش سيما توصيف شده كه از ناحيه ديلم و قزوين خروج مىكند و از شيعيان اهلبيت و پيرو حق است هيچ انگيزهاى براى خروجش ندارد، جز اصلاح و نجات مردم از دست ظلم و فسق و فجور و احياى دين مبين اسلام و هرگز ادّعاى امامت و مهدويت ندارد، عدّهاى شجاع و قوى دل، اطراف او جمع مىشوند و كارش بالا مىگيرد، و سيد حسنى همچون يك سلطان عادل در ميان آنها حكمفرمائى مىكند، كم كم بر عدّهاى از ستمگران و طاغيان غلبه پيدا مىكند و از قزوين تا كوفه را از لوث وجود ظالمان پاك مىسازد و در كوفه خبردار مىشود كه حضرت مهدى ظهور نموده و از مدينه به كوفه آمده، سيد حسنى با اصحاب خود بهخدمت حضرت مشرف
1) 1. مراجعه شود به بحار، ج 52، ص 197 تا 278 و كفاية الموحدين، ج 2، ص 839، و دادگستر جهان، ص 223.
مىشوند و او كاملًا به حقانيت و صداقت امام مهدى عليه السلام يقين پيدا مىكند و لكن براى اطمينان اصحاب خود از حضرت مطالبه دلائل امامت و مواريث انبيا مىكند و حضرت آنها را ارائه مىكند و پيروان سيّد كه تا حدود صد هزار نقل شده به حضرت ايمان مىآورند، فقط گروه قليلى كه حدود چهار هزار نفر مىباشند ايمان نمىآورند حضرت به آنها سه روز مهلت مىدهد و آنها را موعظه و ارشاد مىكند و حجت بر آنها تمام مىگردد، ولى متأسفانه آنها يا از روى لجاج و يا همانند خوارج نهروان از روى جهل و خودخواهى ايمان نمىآورند كه بهدستور حضرت به هلاك مىرسند. (1)
يكى ديگر از علائم حتمى كه در روايات آمده بر خواستن صدائى است از آسمان كه شرق و غرب عالم آنرا مىشنوند و طبق روايات دو صدا از آسمان به گوش مىرسد.
اوّل: قبل از ظهور حضرت در شب بيست و سوّم ماه مبارك بهوسيله جبرئيل كه همگان مىشنوند كه ندا مىكند (الْحَقُّ مَعَ عَلِيٍ وَشِيعَتِه) و در وسط روز شيطان صدا مىزند (الْحَقُ مَعَ عُثْمانٍ وَشِيعَتِهِ).
دوّم: ندائى است كه مقارن ظهور در جهان طنين مىافكند. امام صادق عليه السلام مىفرمايد: حضرت قائم در مكه داخل مىشود و در كنار خانه كعبه قرار مىگيرد و چون آفتاب بلند شود از جانب خورشيد ندائى بر مىخيزد كه اهل زمين و آسمان مىشنوند، مىگويد: اين مهدى آل محمد است و او را با نام و كنيه جدش پيامبر ياد مىكند و پدران او را تا على بن ابىطالب نام مىبرد و سپس توصيه مىكند كه با او بيعت كنيد و با او مخالفت نكنيد كه گمراه خواهيد شد.
و در نزديكى غروب، شيطان فرياد مىزند: پروردگار شما در وادى يابس وارد شده و او عثمان بن عنبسه، از فرزندان يزيد بن معاوية بن ابى سفيان است (كه همان سفيانى مىباشد) با او بيعت كنيد تا هدايت شويد. (2)
قبل از ورود به اصل سؤال و جواب عرض شد: طبيعى است كه براى هر پژوهشگرى آنهم نسبت به موضوع مهمّ اسلامى مانند (مهدويت) سؤالاتى پيش خواهد آمد. گاهى اين سؤالات و پرسشها مربوط مىشود به مسائل مهم و اصيل مهدويت كه در خلال مباحث گذشته مطرح نموديم. و گاهى مربوط مىشود به حواشى اين بحث كه طرح آنها و آگاهى از پاسخ آنها خالى از لطف نيست و بلكه در بعضى موارد مىتواند مانع بعضى از شيطنتها گردد، البته در اين گفتار به برخى از اين سؤالها مىپردازيم.
سؤال: توضيحى پيرامون امورى كه از علائم حتمى ظهور معرفى شده داده شود.
پاسخ: علائم ظهور به دو بخش تقسيم مىگردد. حتمى مانند خروج دجّال و صيحه آسمانى ووو، وغير حتمى مثل خرابى بغداد و خروج خراسانى ووو، (البته شيوع فساد و ظلم در جوامع بشرى دو نشانه ظهور بوده كه در گفتار دهم به تفصيل گذشت). در رابطه با علائم و نشانههاى حتمى بايد توجّه داشت كه از كلام على عليه السلام و نيز امام صادق عليه السلام و همچنين آيه 39 رعد استفاده مىشود كه امكان ظهور حضرت بدون وقوع علائم حتميّه وجود دارد.
سپس اشاره شد به سفيانى كه يكى از علائم حتميه شمرده شده و اينكه: ظهور و بروز او در منطقه شامات خواهد بود و دست به فساد و كشتار مردم مىزند و نسبت به شيعيان و نابودى آنان تلاش فراوان مىكند.
و سپس مقدارى از اوصاف و نشانههاى دجّالى كه قبل از ظهور حضرت مهدى عليه السلام بيان شد و نيز گفته شد دجّال به معناى دروغگو و حقّهباز است و در زمانهاى پيامبران و نيز پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله دجّالى بوده و در عصر ظهور نيز دجّالى پيدا مىشود، و آنچه در احاديث اهل سنت آمده كه دجّال زمان پيامبر داراى طول عمر خواهد بود تا ظهور حضرت مهدى مورد اعتماد نيست.
و امّا سيّد حسنى مرد بزرگ و پيرو مكتب اهل بيت است و بعد از خروج از ناحيه ديلم و قزوين زمين را از لوث ظالمين تا كوفه پاك مىكند و سرانجام خود و اصحابش به
ياران امام زمان ملحق مىگردند.
و امّا درباره نداى آسمانى، عرض شد كه دو مرتبه صدا در آسمان ظاهر مىشود، يكى در شب بيست و سوم ماه مبارك رمضان، و ديگرى مقارن ظهور در حالى كه حضرت مهدى عليه السلام در كنار كعبه قرار گرفته و اذن ظهور صادر مىشود.
1- بررسى و تحقيق پيرامون مسائل مهمّ، موجب چه امرى مىشود؟
2- علائم ظهور به چند بخش تقسيم مىگردد؟
3- از كلام امام صادق كه فرمود (توقّعوا الفرج كلّ صباح ومساء) چه استفاده مىشود؟
4- دو علامت از نشانههاى حتمى ظهور را نام ببريد.
5- سفيانى در كجا هلاك مىگردد؟
6- آن دجّالى كه قبل از ظهور حضرت مهدى عليه السلام خروج مىكند چه اوصافى دارد؟
7- آيا دجّال از زمان پيامبر صلى الله عليه و آله تا ظهور حضرت مهدى عليه السلام عمر مىكند؟ كلام شيخ صدوق در اين رابطه با علماء عامّه چيست؟
8- سيّدحسنى از حضرت مهدى عليه السلام چه تقاضايى مىكند؟
9- دانستيم كه دو صدا و ندا قبل از ظهور، در عالم انجام مىگيرد، بفرماييد: مفاد و مضمون آن دو ندا چيست؟
سؤال: بعضى از اهل ايمان پيرامون دعاى ندبه از حيث سند و احياناً بعضى از فرازهاى دعا پرسش مىكنند تا با اعتماد بيشترى از اين دعا بهرهگيرى نمايند، و ضمناً جلو تاخت و تاز برخى از فرصتطلبان گرفته شود.
پاسخ: عالم جليل القدر و كارشناس مسائل مهدويت حضرت آية اللَّه صافى گلپايگانى در خصوص اين دعا، جزوهاى را تحت عنوان فروغ ولايت در دعاى ندبه تاليف نمودهاند كه هم پيرامون سند اين دعا بحث نمودهاند و هم توضيحات كافى
پيرامون بعضى از فرازهاى اين دعا دادهاند، و اين حقير خلاصهاى از مطالب اين جزوه را با اضافات مختصرى اينجا مىآورم و چنانچه كسى طالب توضيح بيشتر باشد به جزوه مذكور مراجعه نمايد.
قبل از ورود در پاسخ، لازم است به يك مطلب مهم توجه شود و آن اين است كه معتبر دانستن دعاى شريف ندبه از اصول دين نيست و چنانچه از اعتبار كافى برخوردار نباشد به صحّت عقائد شيعه هرگز خللى وارد نمىسازد.
موضوعى مانند موضوع مهدويت كه از ادّله و براهين عقليه و هزاران روايات و دليل نقلى برخوردار است و حتى از مسلّمات اسلامى به حساب مىآيد را نمىتوان آنرا، با صحت يك دعا و يا يك حديث مرتبط ساخت تا موضوع مهدويّت مورد شكّ و ترديد قرار گيرد، گاهى شياطين و كج فكران با ايجاد شك و ترديد در صحت يك مسئله فرعى افراد عوام را به بيراهه مىكشند و آنها را گمراه مىسازند و متأسفانه مشاهده مىشود كه يكى از بيمارىهاى خطرناك، بيمارى شك پذيرى در مسائل مذهبى است.
البته پىگيرى بعضى از مسائل مثل دعاى ندبه براى اطمينان بيشتر به دعاى مذكور و بهعبارت ديگر پىگيرى و تحقيق در مسائل اسلامى حتى پيرامون بحث از سند و دلالت يك روايت بلا اشكال مىباشد، بلكه مستحسن و مطلوب است.
در رابطه با سند اين دعا بايد گفت كه اوّلًا: سيد ابن طاووس (1)اين دعا را در كتاب اقبال نقل نموده و نيز در كتاب مزار محمد بن المشهدى تاليف شيخ جليل محمد مشهدى حائرى (2)نقل شده، و هر دو بزرگوار فرمودهاند (انَّهُ لِصاحِبِ الزَّمانِ صَلَواتُ اللَّهِ عَلَيْهِ وَعَجَّلَ اللَّهُ فَرَجَه وَفَرَجَنا بِهِ وَيُسْتَحبُّ أنْ يُدعى بِهِ فِي الأْعيادِ الأْرْبَعَة)... اين دعا مربوط است به صاحب الزمان و مستحب است در اعياد چهارگانه يعنى عيد فطر و قربان و
غدير و جمعه خوانده شود و همچنين در مزار قديم كه ظاهراً از تاليفات قطب راوندى (1)نقل شده است.
و نقل دعا در مثل هر يك از اين سه كتاب، دليل بر اين است كه: آن شخصيتهاى بزرگ و متبحّر و حديث شناس، اين دعا را معتبر دانستهاند.
و قبل از همه اينها محمد بن حسين بزوفرى (2)كه از مشايخ شيخ مفيد است، و مفيد از ايشان روايت بسيارى نقل نموده (3)در كتاب دعاى خود، دعاى ندبه را روايت نموده است.
پس معلوم مىشود كه اين دعاى شريف در زمان غيبت صغرى نيز خوانده شده است.
علّامه مجلسى با تتبّع و اطلاع وسيعى كه در اخبار و نيز در رجال و معرفت اسانيد دارد گذشته از نقل دعاى ندبه در بحار و تحفة الزائر، در كتاب زاد المعاد خود پيرامون اين دعا مىفرمايد:
و امّا دعاى ندبه كه مشتمل است بر عقائد حقّه و تأسف بر غيبت حضرت قائم عليه السلام به سند معتبر از حضرت امام جعفر صادق عليه السلام منقول است كه مستحب است اين دعا را در چهار عيد يعنى جمعه، عيد فطر، عيد قربان، عيد غدير بخوانيد.
قطعاً كسى چون علامه مجلسى چنين شهادت محكمى را بدون مأخذ و مصدر معتبر بيان نمىكند.
تا اينجا معلوم شد كه دعاى ندبه اولًا قبل از سيد بن طاووس در كتب ادعيه ذكر
1) 1. از اعلام قرن پنجم است و در كتاب الكنى و الالقاب او را توصيف مىكند به عالم متبحر و فقيه و مفسّرو محقق و ثقه جليل القدر و از اعاظم محدثين شيعه.
2) 2. بر وزن غضنفرى به فتح اول و دوم و سكون واو و فتح فاء.
3) 3. آية اللَّه بروجردى كه در علم رجال و حديث و معرفت طبقات بسيار خبير و آگاه بوده ميفرمود: يكى ازطرق معرفت رجال، شخصيت تلامذه است يعنى وقتى مثل مفيد رحمة اللَّه عليه از كسى زياد روايت نقل كند و قدحى هم بر او نشده باشد، خود دليل است بر اينكه چنين شخصى مورد وثوق و اعتماد در نزد او مىباشد.
شده، و ثانياً مستند به حضرت صادق عليه السلام مىباشد و خواندن آن در اعياد اربعه مستحب است.
ثانياً: روايات متعددى داريم كه معروف شده به روايات (مَنْ بَلَغَ) و عامه و خاصه اين روايات را نقل نمودهاند و فقهاء بزرگوار ما براى اثبات حكم استحبابى در مواردى كه آن حكم از مدرك محكمى برخوردار نيست به روايات من بلغ تمسك جستهاند و فتواى به استحباب دادهاند. مفاد اين روايات اين است كه اگر براى عملى از جانب خدا و يا رسول خدا ثوابى نقل شده و شخصى آن عمل را به اميد آن ثواب انجام دهد به ثواب مىرسد اگر چه آن نقل و حديث مذكور صحيح نباشد و حكمى از جانب خدا و رسول خدا (و يا ائمه اطهار كه بيانگر احكام الهى هستند) صادر نشده باشد. در اين باره به يك روايت اشاره مىكنيم، امام باقر عليه السلام مىفرمايد: اگر ثوابى از جانب خدا براى شخصى نقل شد و آن شخص عمل مذكور را براى رسيدن به آن ثواب انجام داد، ثواب مذكور براى او ثبت مىشود، اگر چه حديث، صحيح نبوده باشد. (1)
فقهاء عظام بر اساس اين روايات، در ادلّه سنن و مستحبات تسامح مىكنند و اگر حديث ضعيفى هم بر استحباب عملى دلالت كند و يا در بعضى موارد فقيهى و محدثى، عملى را مستحب بداند، معمولًا حكم به استحباب مىكنند، چنان كه در كلام سيد بن طاووس و محمد بن مشهدى و بزوفرى آمده بود كه خواندن دعاى ندبه در اعياد اربعه مستحب است.
بنابراين، اگر بر فرض، سندى براى آن نيابيم و يا آن سند ضعيف باشد، استحباب خواندن دعاى مذكور بهوسيله اخبار «من بلغ» ثابت مىگردد.
نكته سوّم آن است كه مطالب كلّى اين دعا دربردارنده موضوع نبوّت و خلافت و ولايت على عليه السلام است. و فضائل و فداكارىهاى مولايمان على عليه السلام و مخالفتهائى كه اهل
1) 1. سفينة البحار مادّه بلغ، متن حديث از اينقرار است: عن أبي جعفر، يَقُولُ: مَنْ بَلَغَه ثَوابٌ مِنَ اللَّهِ على عَمَلٍ فَعَمِلَ ذلِكَ الْعَمَل التماسَ ذلِكَ الثَّواب اوتيه وَإنْ لَمْ يَكُنْ الْحَدِيثُ كَما بَلَغَه.
كينه و نفاق و جاه پرستان نسبت به ايشان اعمال نمودند، با بيانى رسا شرح مىدهد و سپس با لسان عاشقانه و ملتمسانه حضرت مهدى عليه السلام را مخاطب قرار مىدهد، همانند شخصى كه چراغ برداشته و در شب تاريك، گمشده و محبوب خود را مىجويد و با آن محبوب سخن مىگويد. در پايان دعا نيز با خدا مناجات مىكنيم و مىگوئيم اللَّهُمَّ أنْتَ كَشَّافُ الْكُرَبِ وَالْبَلْوى .. و خواستههاى خود را به درگاه حضرت حق متعال مطرح مىنمائيم.
هر يك از اين مطالب از پشتوانه عقلى و نقلى اعم از آيات و روايات برخوردار است و چنانچه حضرت مهدى را مخاطب قرار مىدهيم يا با كلمه (ايْنَ) و يا با كلمه (يَا ابْنَ) مىگوئيم: كجاست آن اقامه كننده عدل و نابود كننده ظالمين كه صدها روايت نيز حضرت را به چنين وصفى تعريف نموده و يا در آخر دعا با خداوند خود راز و نياز مىكنيم و حاجاتى را از درگاه ايزد متعال مىخواهيم كه آيات و روايات ما را به اين كار تشويق نموده و يك عمل عبادى است. پس مىتوان گفت متن دعاى ندبه و مطالب كلّى مندرج در آن خود بهترين مجوّز براى قرائت و بهرهگيرى از آن است، هر چند درك معدودى از جملات آن ممكن است براى عموم آسان نباشد و يا احياناً اشكالى در اذهان ايجاد كند كه بهحمد اللَّه بزرگان و صاحبنظران در اينباره جواب كافى دادهاند.
رابعاً: شك نيست كه هر يك از ما انسانها اگر عزيزى را از دست بدهيم و يا مصيبتى بر ما وارد شود بىاختيار ناله مىزنيم و اشك مىريزيم و گاهى اين ناله و افغان مدّتها بلكه سالها بهطول مىانجامد و عقلاء چنين فردى را ملامت نمىكنند.
كدام مصيبتى در عالم از مصيبت غيبت امام بالاتر كه صاحبان ايمان ببينند ظالمين ستمگر و دژخيمان بىرحم بر سر مردم مسلط مىباشند و فساد و گناه، هر شهر و كوى و برزن را فرا گرفته و نيكان و ابرار در كنج انزوا، خاموشى گزيدهاند و دروغ پردازان مزدور بوق و كرنا بهدست گرفته و جولان مىدهند و... آيا در چنين حالى اگر نيكان و دلسوختگان دور هم بنشينند و با هم در فراغ آن مصلح كل، و منجى عالم بشريّت، و
عزت بخش به مؤمنان، و نابود كننده كفر و نفاق و الحاد بگريند و بنالند، روا نيست؟
سيد بن طاووس در اقبال بعد از دعاى وداع ماه رمضان- كه جدا شدن از ماه مبارك براى مؤمنين و مؤمنات سخت است- مىفرمايد: وظيفه شيعه در چنين حالى و در چنين وقتى يعنى در زمان غيبت امام عليه السلام اين است كه اندوهگين باشد به خاطر محروم بودن از بركات فيض حضور و آثار ظهور حضرت مهدى عليه السلام...
امام صادق عليه السلام در عصر خود و در زمانى كه هنوز قائم آل محمد متولد نشده، وقتى كه در پس پرده غيب به وقايع و حوادث آينده جهان مىنگرد، از يك سوى غيبت قائم آل محمد و طول عمر ايشان را مشاهده مىكند و از سوى ديگر دورى مردم از دين و استيلاى ظالمين بر آنها و ورود شبهات و خروج مردم را از صحنه شريعت سخت بهگريه مىافتد تا آنجا كه قائم آل محمد را مخاطب قرار مىدهد و مىفرمايد: سيّدى غَيبتُك نَفَتْ رُقادى وَضَيَّقَتْ عَلَىَّ مِهادى... (1)
آقاى من غيبت تو، خواب را از من ربوده و خوابگاهم را بر من تنگ نموده...
آرى، اگر نبود مگر فراغ و جدايى از آثار و بركات زيباى حكومت حضرت مهدى، جا داشت كه صبحگاهان و شامگاهان در فراغ آن حضرت بناليم و گريه كنيم تا چه رسد كه در زمان غيبت حضرت هزاران بلا و مصائب بر جامعه بشرى و بهخصوص براى مؤمنين پيش مىآيد و ظاهراً گريه امام صادق عليه السلام نيز براى دورى از آن حكومت عدل الهى و ابتلاى نيكان به انواع بلايا و مصائب است.
بنابراين چه مانعى دارد كه مؤمنين در صبح جمعه دور هم بنشينند و در انتظار مولايشان مهدى و ظهور آن حضرت كه باعث برطرف شدن هر نوع ظلم و تعدّى است گريه كنند و گاهى با امام خودشان راز و نياز كنند و بگويند: أينَ مُبيدُ العُتاةِ وَالْمَرَدَةِ أيَنَ
1) 1. بخشى از اين حديث شريف در گفتار دهم كه مربوط بود به وقايع قبل از ظهور كه سدير صيرفى نقل نمودهاز امام صادق و ما از كتاب شريف كمال الدين باب 33 حديث 51 نقل نموديم، گذشت.
مُسْتَأصِلُ أهلِ الْعِنادِ والتَّضْلِيلِ والإلحادِ أيَنَ مُعِزُّ الأوْلِياءِ وَمُذِلُّ الأعداء...، كجاست آن نابود كننده متكبران و متمردان؟ كجاست ريشه كن كننده لجبازان و گمراه كنندگان و بى دينان؟، كجاست عزيز كننده دوستان و ذليل كننده دشمنان. (1)
و گاهى هم با خداى خويش راز و نياز كنند و بگويند: اللَّهُمَّ وَنَحنُ عَبيدكَ التّائِقونَ إلى وَليّك المُذكِّر بِكَ وَبِنَبِيِّكَ خَلَقْتَهُ لَنا عِصْمَةً وَمَلاذاً وأقَمْتَهُ لَنا قِواماً وَمَعاذاً وَجَعَلْتَهُ لِلْمُؤمنِينَ مِنّا إماماً فَبَلِّغْهُ مِنّا تَحِيَّةً وَسَلاماً وَزِدْنا بِذلِكَ يا ربّ اكراماً. (2)
«بارالها، ما بندگان ناتوان توئيم كه به ولّى تو، كه تو و پيامبرت را به ياد ما مىآورد، مشتاقيم، همان كه او را براى ما پناهگاه آفريدى و براى بقاى ما، ملجأ و نگهدار، و براى مؤمنين پيشواى مفترض الطاعة قراردادى، از طرف ما به آنحضرت سلام و درودى بفرست و كرامت خود را بدين وسيله بر ما بيفزاى.
صاحبان ايمان در ضمن دعاى افتتاح در شبهاى ماه مبارك رمضان در فراق مولايشان حضرت مهدى عليه السلام به درگاه خداوند شِكوه مىكنند، ما نيز با آنان هم صدا مىشويم و در خاتمه اين بحث اين جملات را زمزمه مىكنيم.
اللَّهم إنّا نَشكو اليك فَقْدَ نَبِيّنا صَلواتُكَ عليه وآله وَغَيْبَةَ وَلّينا وَكَثْرَةَ عدوِّنا وَقِلَّةَ عَدَدِنا وَشِدَّةَ الْفِتَنِ بِنا وَتَظاهُرَ الزَّمانِ عَلَيْنا فَصَّلِ على محمد وآله وأعِنّا على ذلك بِفَتْحٍ مِنْكَ تُعَجِّلُه وَبِضُرٍّ تَكْشِفُه وَنَصْرٍ تُعِزُّهُ وَسُلطانِ حَقٍّ تُظْهِرهُ وَرَحْمةٍ مِنْكَ تُجَلِّلُناها وَعافِيَةٍ مِنْكَ تُلْبِسُناها بِرَحْمَتِكَ يا أرْحَمَ الرّاحمين.
سؤال: مقدارى پيرامون سند و مضمون دعاى ندبه توضيح داده شود تا اهل ايمان و علاقمندان به امام زمان با آرامش و آگاهى بيشترى آن را بخوانند.
پاسخ: براى توضيح كامل بايدمراجعه شود به رساله فروغ ولايت تأليف حضرت
آيةاللَّه صافى (مدّظله) ولكن براى روشن شدن مطلب به طور اختصار به چند نكته اشاره مىشود:
1- مسأله مهم اعتقادى مانند موضوع مهدويت كه از ادلّه فراوان برخوردار است هرگز با صحّت و سقم يك دعا و يا يك حديث خللپذير نمىگردد.
2- دعاى ندبه در اقبال سيّد بن طاوس كه از علماى قرن هفتم بوده ثبت شده تا مىرسد به بَزَوْفِرى، كه استاد شيخ مفيد بوده و در عصر غيبت صغرى مىزيسته و فرمودند خواندن آن در اعياد اربعه مستحب است. علامه مجلسى غير از بيان استحباب خواندن آن، مستند نموده به امام صادق عليه السلام و قطعاً چنين محدث متتبّعى بدون دليل اين نسبت را نمىدهد كما اينكه كسانى كه حكم به استحباب نمودهاندنيز بايد دليل شرعى در دست داشته باشند والا حكم به استحباب جايز نيست.
3- احاديث (من بلغ) مىتواند دليل و مدركى براى استحباب خواندن دعاى ندبه بوده باشد.
4- مضامين كلّى اين دعا مورد تأييد و تصدى آيات و روايات است.
مثلًا در اين دعا مقدارى به فضائل على عليه السلام و نيز برخورد امّت با آن حضرت پرداخته كه مورد قبول روايات فريقين و تاريخ است وو ..
5- اصولًا گريه بر فراق عزيزمان و يا محروم ماندن از فيوضات معنوى، امرى است طبيعى بلكه مورد قبول عقلا و در اين مقام اشاره شد به حديثى كه حاكى از گريه شديد امام صادق عليه السلام مىكرد و چون از حضرت جهت گريه را پرسيدند، فرمود: توجّهى به زمان غيبت حضرت مهدى كردم و نيز به مشكلات صاحب ايمان در آن عصر وو.
سؤالات از اين پرسش و پاسخ
1- اسم چهار نفر از بزرگان برده شد كه حكم به استحباب خواندن دعاى ندبه نمودهاند. آنها چه كسانى بودند؟
2- علّامه مجلسى دعاى ندبه را از كدام امام نقل مىكند؟
3- مفاد احاديث (من بَلَغَ) چيست؟
4- مقدارى به مضامين كلّى اين دعاى شريف اشاره نماييد.
5- صاحبان ايمان در دعاى افتتاح در فراق مولايشان حضرت مهدى چگونه به درگاه الهى شكوه مىكنند؟
سئوال: آنگونه كه مشهور است حضرت مهدى عليه السلام از نامها و لقبهاى متعددى برخوردارند. براى آگاهى علاقمندان و صاحبان ايمان در اين زمينه توضيح داده شود.
پاسخ: خوب است قبل از ورود در جواب، نظر عزيزان را به دو مطلب جلب كنم.
اوّل اينكه: نام و لقب و كنيه ائمه عليهم السلام هر يك حاكى از يك مقام و منزلتى است براى آنان كه آگاهى بر آن، معرفت و عرفان ما را نسبت به مقامات ائمه اطهار مىافزايد اگر در زيارت جامعه كبيره به خانواده عصمت و طهارت خطاب مىكنيم (فَما أحلى أسمائكم) چه زيباست نامهاى شما، براى اين است كه اين نامها و لقبها، حاكى از آن معانى بلند و بالا مىباشد، شيخ صدوق رحمة اللَّه عليه رواياتى را نقل نموده (1)كه معانى اين اسماء تا حدودى در آنها منعكس شده به عنوان مثال فاطمه را فاطمه مىگويند چون دوستان او از آتش جهنم فاصله خواهند داشت (2)و نيز اگر به دختر پيامبر، زهراء گفته شده براى اين است كه در موقعى كه در محراب عبادت قرار مىگيرد نور وجودش براى اهل آسمانها جلوهگر خواهد شد و اگر به امام چهارم لقب سجّاد داده شد براى اين است كه در شبانه روز هزار ركعت نماز مىخواند و در موضع سجده ايشان آثار سجده ظاهر مىگرديده. (3)
بنابراين، بحث پيرامون اسما و القاب حضرت حجّت (عجّ) اوّلًا بر معرفت ما نسبت به مقامات و ابعاد وجودى حضرت مىافزايد. و ثانياً: با آگاه شدن بهمعانى اين اسماء و القاب، تأويل بعضى از آيات براى ما روشن مىگردد كه در خلال بحث به آن اشاره خواهيم كرد.
و ثالثاً: پاسخ بعضى از سئوالاتى كه پيرامون مهدويت براى بعضى پيش مىآيد، معلوم مىگردد.
دوّم: آشنائى ما با نامها و لقبهاى ائمه أطهار عليهم السلام باعث مىشود براى ناميدن فرزندان خود از آنها استفاده كنيم و اسامى و القاب امامان خود را در جامعه شيوع دهيم و نبايد شيعيان و علاقهمندان به خاندان عصمت و طهارت از اين مسئله مهمّ غافل شوند و براى فرزندان خود نامى را كه معانى زيبندهاى ندارد و يا مطابق با فرهنگ غرب است، انتخاب كنند و متأسفانه امروز مىنگريم كه چنين وضعى پيش آمده و نامهاى زيبا و معنى دارى مانند (على، حسن، حسين، صادق، كاظم و...) در برخى موارد كنار گذارده شده و نامهاى غيراسلامى جايگزين آنها شده، يكى از اساتيد بنده كه چندين سال از وجودش بهرهمند بودم، اسمش عبدالعلى بود، ايشان مىفرمودند: همين كه در روز قيامت من را صدا بزنند: عبد العلى بيا، براى من كافى است.
آرى اين اسم او را در صحنه قيامت و در مقابل پيامبر اكرم و ائمه اطهار عليهم السلام سرافراز مىكند، امّا اسمهاى غيراسلامى و بىمعنى انسان را شرمنده مىسازد.
اسماء و القاب حضرت مهدى عليه السلام را مىتوان به چند دسته تقسيم نمود. (1)
1) 1. نامها و لقبها و كنيههاى حضرت فراوان است، محدّث نورى 182 عدد آنها را اسم مىبرد و مىفرمايد: اينها نامهائى است كه براى حضرت از قرآن و كتب سماوى و اخبار اهل بيت استفاده شده و بعضى بر اساس استنباط خود نامهائى را مطرح كردهاند كه ما از آوردن آنها احتراز نموديم.
اوّل: اسم و كنيهاى كه در روايات متعددى نهى شده از اينكه حضرت را با اين نام و كنيه بخوانيم و آن همان نام و كنيه مشهور و معروف جدّ بزرگوارش پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله مىباشد، و بر اساس همين روايات بعضى از فقها مىگويند: در زمان غيبت ذكر نام حضرت مهدى جايز نيست و عدّهاى از علما ادعاى اجماع نمودند بر حرمت نام بردن حضرت، حتّى پيامبر اكرم كه كراراً نام جانشينان خود را برده و ائمه بعد از خود را يك به يك اسم مىبرد، مع ذلك به نام دوازدهمين امام كه مىرسد مىفرمايد: آن امامى كه (اسْمُهُ اسْمي وَكُنْيَتُهُ كُنْيَتي نام او، نام من است و كنيه او كنيه من.
با توجه به اين روايات در مىيابيم كه سرّى در كار است كه ما آنرا درك نمىكنيم و بايد مانند ساير احكام فقهى آنرا تعبداً بپذيريم تا حضرت ظهور كند و سرّ اين مطلب را فاش نمايد.
با اين بيان ديگر براى ما مهم نيست كه افراد معدودى كه عدّه آنها از انگشتان يك دست تجاوز نمىكنند (1)قائل بهجواز شوند و بگويند: چطور مىتوان پذيرفت كه نام و كنيه حضرت مهدى را نبايد بهزبان آورد و حال آنكه در روايات صريحاً آمده: نام و كنيه او، نام و كنيه رسول خدا است و نام پيامبر صلى الله عليه و آله براى همگان معلوم و روزى چندبار بالاى مأذنهها برده مىشود، در جواب مىگوئيم: آرى، از اين روايات مىتوان دريافت كه نام و كنيه حضرت مهدى عليه السلام چيست، امّا بر اساس رواياتى كه مخاطب قرار دادن حضرت مهدى را با اين نام نهى كرده، بايد گفت كه ذكر ايننام و كنيه براى حضرت مهدى، حرام و يا خلاف احتياط است.
دوّم: بعضى از اسماء حضرت با ساير انبيا و ائمه مشترك است مثلًا حضرت را با القابى چون (حجة اللَّه، خليفة اللَّه، داعى اللَّه) (2)
خطاب مىكنيم و اين عناوين بر همه انبيا و امامان اطلاق مىشود، امّا در اثر طول عمر حضرت مهدى و كثرت اطلاق حجت خدا و
خليفة اللَّه بر ايشان، در حال حاضر اين الفاظ اختصاص به حضرتش پيدا نموده و نيز كلمه (داعى اللَّه) انس بيشترى با وجود امام عصر دارد زيرا دعوت به سوى خدا و اجابت مردم از آن دعوت بهطور كامل در زمان حكومت حضرت مهدى انجام مىگيرد در حديثى كه از امام صادق عليه السلام در تفسير سوره شمس رسيده مىفرمايد: مراد از شمس، على بن ابى طالب است و مراد از (ضحيها) (1)
قيام حضرت قائم عليه السلام است (2)آرى آنروزى كه ولايت و حكومت خاندان عصمت همانند نور خورشيد همه جا را فرا مىگيرد و دعوت الى اللَّه به گوش همگان مىرسد، زمان ظهور و حكومت حضرت مهدى خواهد بود.
يكى از اسماء امام زمان (عج)، ناطق است، در زيارت عاشورا مىخوانيم... أن يرزُقَنّي طَلَبَ ثارِكُم مَعَ امامٍ هدىً ظاهرٍ ناطِقٍ بِالْحَقِ مِنْكُمْ و نيز پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در ضمن حديثى كهنام ائمه را براى سلمان ذكر مىكند، امام دوازدهم را اينگونه نام مىبرد:
(حجّة ابن الحسن المهدي الناطق القائم بحقّ اللَّه) (3)
بنابر اين يكى از اسماء حضرت عنوان (ناطق) است، در حالى كه ما پيامبر و يا امامى كه خاموش باشند نداشتيم و اصولًا رسالت و نبوت با مسئله تبليغ در كنار هم قرار مىگيرند و قرآن هم مىفرمايد:
«وَما على الرَّسُولِ الّا البلاغ» (4)
وثانياً: ساليان دراز است كه حضرت در خفا بهسر مىبرند و از بيانات و سخنان ايشان محروم هستيم، پس چطور به ايشان لقب (ناطق) اطلاق شده و او را ناطق به حق معرّفى كردهاند؟
در پاسخ مىتوان همان علتى را كه در اختصاص (داعي اللَّه) نسبت به حضرت
مهدى عليه السلام گفته شد در اينجا نيز بگوئيم، زيرا آن گوينده و ناطقى كه سخن خود را به گوش همه جهانيان مىرساند و حجّت را بر يكايك انسانها تمام مىگرداند، وجود مقدس امام زمان خواهد بود.
عالم جليل القدر و محّدث بزرگ حاج ميرزا حسين نورى توجيه ديگرى نيز براى اين لقب ذكر نموده، مىفرمايد: ائمه اطهار و پدران بزرگوار امام زمان، مهر خموشى بر لب زده بودند و آنگونه كه بايد، اسرار و معارف و حكم را براى مردم بيان كنند، يا بهجهت تقيّه، و يا براى نيافتن مخاطب. (1)حضرت مهدى تمام آن علوم و اسرار را ظاهر مىكند و چيزى از حقايق را ناگفته نمىگذارد.
در دعاى افتتاح از خداوند متعال مىخواهيم: اللَّهم أظهِر بِه دِينك وسنّة نبيّك حتى لا يسْتَخفِيَ بِشيءٍ مِنَ الْحقِّ مَخافَةَ أحَدٍ مِنَ الْخلقِ.
در تفسير آيه: «وَاشْرَقَتِ الارضُ بنورِ ربّها» (2)
از امام صادق عليه السلام نقل شده (3)با قيام قائم ما، زمين نورانى مىشود و ظاهر اين است كه اين روشنائى، به گسترش علوم بهوسيله امام زمان اشاره دارد. مخفى نماند كه يكى از اسماء امام زمان (عج) نور آلمحمد مىباشد نكتهاى كه ذكر آن خالى از لطف نيست آن است كه آن بزرگوار بنابر قولى كه بعضى آن را مشهورتر مىدانند در سال 256 هجرى قمرى متولّد گرديده كه بهحساب ابجد، تاريخ تولّد ايشان مطابق با كلمه نور خواهد شد.
مشهورترين القاب حضرت مهدى است، معناى آن «هدايت يافته» است. خداوند حكيم، اگر پيامبران و امامان را براى هدايت و ارشاد خلق مىفرستد، قبلًا آنها را به آگاهى و اطلاع كامل از دين و شريعت و احتياجات مردم در مسير تكامل مسلّح و مجهّز خواهد
نمود، زيرا آنان تامهدى نباشند نمىتوانند هادى باشند.
ذات نايافته از هستى بخش كى تواند كه شود هستى بخش
گر چه نام (مهدى) براى حضرت قائم، شهرت پيدا كرده امّا در روايات به تمامى ائمه عليهم السلام اطلاق (مهدى) شده زيرا تمام آنها از طرف خداوند متعال داراى علم و دانش بودند و به راز و رمز دين و تفسير و تأويل آيات آگاه، يكى از آياتى كه دلالت بر امامت و حقانيت مكتب اهل بيت عليهم السلام مىكند اين آيه است كه مىفرمايد: «أفَمَنْ يَهدي إلى الحقِّ أحَقُ أنْ يُتَّبَعَ أمَّنْ لا يَهَدِّي إلّاأنْ يُهْدى فَما لَكُمْ كَيْفَ تَحْكمُونَ» (1)
آيا كسى كه هدايت بهسوى حق مىكند براى پيروى شايستهتر است، يا آن كسى كه خود هدايت نمىشود مگر هدايتش كنند، شما را چه مىشود، چگونه داورى مىكنيد.
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله بعد از تشكيل حكومت و بهدست گرفتن قدرت، هم زعامت امّت را در دست داشت و هم هدايتگر انسانها بود، هم مملكت دارى مىكرد و هم مردم را ارشاد مىفرمود، بنابراين كسى مىتواند جانشين و خليفه رسول خدا بشود كه هم لياقت زمام دارى و بهدست گرفتن حكومت را داشته باشد و هم جوابگوى مسائل دينى باشد و بتواند مردم را به قلّه رفيع كمالات برساند.
بنابر اين نبايد امامت را تنها بهمعناى زمامدارى بگيريم و بگوييم كه ديگران نيز حق حاكميت دارند، زيرا امام بايد به تمام راز و رمز مكتب و نيازهاى بشرى آگاه باشد و جواب گوى آنها باشد و تنها همان دوازده نور پاك كه همه آنها (مهدى) بودند و از جانب خداوند متعال مسلّح به سلاح علم مىباشند، چنين ويژگىهايى را دارا هستند خوشبختانه عدّهاى از بزرگان اهل سنت درباره امام على عليه السلام اعتراف نمودهاند كه ايشان اعلم امّت مىباشند، و مىگويند: در آگاهى و قضاوت و تقوى كسى در امّت اسلام هم
1) 1 يونس 35.
طراز او نيست و خداوند به او علم و دانش داده و لذا ما به آنها اعتراض مىكنيم و مىگوئيم شما بر اساس همين اعتراف و اقرار خودتان بايد قائل شويد به خلافت بلا فصل على عليه السلام، «نه اينكه ايشان را چهارمين خليفه بدانيد. بنابراين، اعتقاد و شعار شيعه آن است كه جانشين رسول خدا صلى الله عليه و آله بايد (مهدى) باشد.
مهدى زمان ما كه در حال حاضر در خفا بهسر مىبرد روزى ظهور خواهد كرد و زمام حكومت جهانى را بهدست مىگيرد، و سراسر زمين در زير لواء و پرچم مهدويت قرار مىگيرد، و نظم و امنيّت را در همه جا مستقر مىسازد، و نيز از حيث تبيين مسائل اسلامى و تفسير قرآن و بيان معارف حقّه، بشريّت را به كمال مىرساند، بنابراين مهدى زمان ما بهمعناى واقعى مهدويت خود را نشان خواهد داد.
سوّم: نامهائى كه اختصاص دارد به حضرت مهدى عليه السلام، اين نامها فراوان است، ولى ما به چند اسم اختصاصى اكتفا مىكنيم.
بقيّة اللَّه: در بعضى از روايات، آيه شريفه: «بَقِيَّةُ اللَّهِ خَيْرٌ لِكُم إنْ كُنْتُم مُؤمِنين» (1)
به حضرت منطبق شده كه يكى از آن روايات، به نقل از امام باقر عليه السلام مىخوانيم: چون به حضرت اذن ظهور داده مىشود و خروج مىكند، تكيه بر خانه كعبه مىزند و سيصد و سيزده يار حضرت حاضر مىگردند، اوّلين سخنى را كه حضرت مطرح مىكند اين آيه شريفه است: «بَقِيَّةُ اللَّهِ خَيْرٌ لَكُمْ إنْ كُنْتُمْ مُؤمِنينَ»، سپس مىفرمايد: أنَا بَقِيَّةُ اللَّهِ وحُجَّتُه وَخَليفَتُهُ عَلَيكُم، و سلام نمىكند بر او سلام كنندهاى مگر با اين عنوان، و مىگويد:
1) 1 هود 86.
السلام عليكم يا بَقيِّةَ اللَّه في أرضِه. (1)
و امّا وجه تسميه حضرت به (بقية اللَّه) يا از آن جهت است كه وجود مباركش به اراده الهى باقى مانده و يا به جهت اين است كه ايشان يگانه شخصى است كه از تبار انبيا و ائمه در روى زمين باقى مانده و لذا به حضرت مهدى عليه السلام (بَقِيَّةُ الأْنبياءِ وَنُورُ الأْصفِياءِ) اطلاق شده، و نيز به حضرت لقب (وارِثْ) اطلاق شده است زيرا او وارث علوم گذشتگان و اشياء ويژه انبيا و ائمه عليهم السلام مىباشد، مانند عصاى موسى انگشتر سليمان، شمشير و عمامه رسول خدا، و قرآنى كه على عليه السلام جمعآورى كرده و مصحف حضرت زهرا عليها السلام و...
امام صادق عليه السلام به يعقوب بن شعيب فرمود: آيا پيراهن حضرت قائم آل محمّد را كه در آن خروج مىكند بهتو نشان بدهم؟ عرض كردم: بلى، حضرت صندوقچهاى را طلب كرد و از درون آن پيراهن كرباسى را بيرون آورد و پهن كرد و در آستين چپ آن مقدارى خون بود، فرمود: اين پيراهن رسول خدا است و آن روزى كه دندان حضرت را شكستند در تن حضرت بوده و حضرت قائم در حالىكه اين پيراهن را بر تن دارد، خروج ميكند، راوى مىگويد: پيراهن و خونى كه در آن بود بوسيدم و سپس حضرت در جاى خود گذاشت.
يكى از اسماء حضرت مهدى عليه السلام، (قائم) است يعنى كسىكه روى پا ايستاده است.
در بيان علّت تسميه حضرت مهدى عليه السلام به (قائم)، چند وجه گفته شده كه اكثراً از روايات گرفته شده: 1- ايشان همچون عبدى است كه در مقابل مولاى خود ايستاده و منتظر صدور امر است، زيرا حضرت در شب و روز به انتظار دستور حق متعال براى ظهور است و در روايات هم آمده كه امر ظهور حضرت در يك شب اصلاح و صادر مىگردد.
اين گونه انتظار ظهور، ما را به ياد بعضى از منتظرين مىاندازد كه شبها، شمشير
1) 1 نور الثقلين، ج 2، ص 392.
خود را بالاى سر خود مىگذاردند كه اگر نداى آسمانى بهگوششان رسيد و حضرت ظهور كرد اينها لحظهاى تأمل نكنند و شمشير بهدست به يارى حضرت بشتابند.
2- ايشان را قائم مىگويند چون قيام به حقّ مىكند و اسلام واقعى را در جامعه پياده مىنمايد.
3- قيام حضرت بعد از يأس واقع مىشود، يعنى قيامى كه مردم هرگز تصوّر وقوع آنرا نداشتند، چون، بسيارى از مردم و حتى كسانىكه معتقد به حضرت بودند مىگويند:
هر كس بوده ديگر از دنيا رفته و خبرى از او نيست. در چنين وضعى حضرت قيام مىنمايد.
4- ابو حمزه ثمالى به امام باقر عليه السلام عرض كرد: مگر شما خانواده، قائم به حق نيستيد؟ امام فرمود: چرا، عرض كرد: پس چرا صاحب الأمر را قائم ناميدهاند؟ حضرت فرمود: چون جدّم حسين عليه السلام را شهيد كردند، ملائكه به گريه افتادند و به خداوند عرض كردند: بار الها فرزند پيامبر و بهترين انسانها را كشتند. پروردگار فرمود: من انتقام اين خون را خواهم گرفت هر چند بعد از گذشت مدت زمانى باشد، خداوند متعال حجابها را از جلو چشم ملائكه بر مىدارد، نور فرزندان حسين كه امامان بعد از او مىباشند به ملائكه نشان داده شد و يكى از آن انوار در ميان آنها ايستاده و مشغول به نماز بود، حضرت حق فرمود: بهوسيله اين فردى كه ايستاده، انتقام خواهم گرفت. (1)
بنابراين، وجود مقدّس امام زمان از آن هنگام، ملقب به قائم بوده، و اين معناى اخير براى قائم مرادف است با معناى (منتقم) كه يكى ديگر از اسماء حضرت مهدى عليه السلام است، اين مطلب در دعاى ندبه اينگونه آمده: أينَ الطالِبُ بِذُحُولِ الْانبياء وأبناء الانبيا؟
أينَ الطالِبُ بِدَمِ المقتول بِكَربَلا.
گاهى ديده مىشود كه بعضى از اهل ايمان هنگام شنيدن لقب (قائم) از جا بر مىخيزند و حالت ادب و احترام در مقابل حضرت بهخود مىگيرند، آيا اين عمل،
1) 1. نجمالثاقب، ص 46، از كمال الدين صدوق نقل مىنمايد.
يك وظيفه است براى ما كه موقع شنيدن اين نام، بايد از جا بر خيزيم يا اينكه اين برخاستن، فقط يك ادب و احترام است؟
در روايات چيزى بهعنوان دستور، نسبت به برخاستن نداريم، ولى بعضى از محدثين حديثى را نقل نمودهاند كه امام صادق عليه السلام در موقع شنيدن اسم قائم از جا بر خاسته است، محدث قمى رحمه اللَّه از استادش محدّث نورى نقل مىكند: از محدّث جزائرى اين مطلب سئوال شد و ايشان در جواب فرمودند: روزى در مجلس حضرت صادق عليه السلام اسم مبارك آنجناب برده شد، پس حضرت به جهت تعظيم و احترام از جا برخاست و سپس محدّث قمى از كتاب تكملة أمل الأمل نقل مىكند: دعبل خزاعى وقتى قصيده تائيّه خود را نزد امام رضا عليه السلام خواند و به اين بيت رسيد:
خُروجُ امامٍ لا مُحالَةَ خارِجٌ يَقُومُ عَلَى اسْمِ اللَّه بالْبَركاتِ
امام هشتم از جا برخاست و بر روى پاهاى مبارك خود ايستاد و سر نازنين خود را بهسوى زمين خم كرد و كف دست راست خود را بر سر نهاد و فرمود: اللَّهم عَجِّلْ فَرَجَهُ وَانْصُرنا بِهِ نصراً عَزيزاً.
قابل توجّه است كه محدّث قمى كه خود در فنّ حديث، متبحّر و كارشناس است در باب تكاليف عباد نسبت به امام عصر عليه السلام مىفرمايد: يكى از تكاليف، بر خاستن از براى تعظيم شنيدن اسم مبارك آن حضرت است، خصوصاً اگر اسم مبارك قائم عليه السلام باشد، چنانچه بسيارى از علاقهمندان به امام زمان و بلكه تمامى آنان، هنگام شنيدن نام (قائم) از جا برمىخيزند و به ساحت مقدّس امام عصر عليه السلام اظهار ادب و احترام مىنمايند. محدث قمى مىفرمايد: اين عمل شيعيان خود كاشف است از وجود مأخذ و اصلى براى اين عمل. (1)
در نتيجه مىتوان گفت: برخاستن از جا در موقع شنيدن نام مقدس امام عصر و بهخصوص نام حضرت قائم عليه السلام يك ادب و احترام است به آنحضرت و از اين جهت، عمل نيكو و پسنديدهاى خواهد بود.
1) 1. منتهى الآمال، ج 2، ص 332.
گاهى مشاهده مىشود كه به وجود مبارك حضرت بقية اللَّه اعظم- عجل اللَّه تعالى فرجه الشريف- «قلب عالم امكان» گفته مىشود و گاهى هم اطلاق قطب مىكنند گر چه در اين خصوص روايتى ظاهراً نقل نشده امّا از مناظرهاى كه هشام بن حكم شاگرد برومند امام صادق عليه السلام با عالم بزرگ بصره عمرو بن عبيد داشت و شرح آن در گفتار اوّل اين كتاب گذشت چنين برداشت مىشود كه مىتوان امام عصر را قلب و قطب، براى خلقت انسانها دانست و بلكه مىتوان بر اساس بعضى از ادلّه لزوم حجّت- كه در گفتار اوّل مورد بحث قرار گرفت- امام زمان را قلب و قطب عالم امكان دانست. در دعاى عديله هنگام ذكر نام مقدس حضرت مهدى سلام اللَّه عليه مىفرمايد:
الّذي بِبَقائِهِ بَقِيَتِ الدُّنيا وَبِيُمْنِهِ رُزِقَ الْوَرَى وَبِوُجُودِهِ ثَبَتَتِ الْارْضُ وَالسّماء آن مهدى منتظرى كه با ماندگارى او جهان مانده است و از بركت وجود او تمامى آفريدگان، روزى دريافت مىكنند و بهوجود او زمين و آسمان استوار مانده.
ملاحظه مىكنيد كه اين جملات و معانى، با كلمه قلب و قطب كاملًا سازگار است.
محدّث نورى در رابطه با كلمه (قطب)- كه معمولًا عرفا از اين اسم زياد استفاده مىكنند- جملهاى را از عالم بزرگوار كفعمى نقل مىكند و مىفرمايد: ايشان در ضمن دعاى ام داود كه آمده: اللَّهمَ صَلِّ عَلَى الْابْدالِ والْاوتادِ مىفرمايد: دنيا خالى نيست از يك قطب و چهار اوتاد و چهل ابدال و هفتاد نجيب و سيصد و شصت صالح كه قطب حضرت مهدى عليه السلام (1)است. ملاحظه مىكنيد كه طبق اين نقل، شخصيتى همچون كفعمى با آن عظمت و كمالات به حضرت مهدى اطلاق «قطب» نموده، بنابراين اگر حضرت را با نام (قلب و قطب) بناميم و يا در اشعار خود بياوريم، مانعى در كار نيست.
ابا صالح يكى از كنيههاى مشهور حضرت مهدى عليه السلام است، محدّث نورى رحمه الله نقل مىكند كه در ميان عرب از واژه ابا صالح زياد استفاده مىشود، مخصوصاً در مقام
1) 1. نجمالثاقب، ص 46.
استغاثه جستن به صاحب الامر و روايتى را از امام صادق عليه السلام نقل مىكند كه هر گاه در راه گم شدى، ندا كن (يا صالِحُ يا أبا صالِح ارْشُدُونا إلى الطَّريقِ رَحِمَكُمُ اللَّه). (1)
شعراء اين كنيه را در اشعار خود زياد مىآورند و ما نيز در خاتمه اين بحث با چند بيت شعر دست توسّل به ذيل عنايت حضرت بقية اللَّه اعظم دراز مىكنيم، و در اين ظلمات دنيا از او طلب ارشاد مىكنيم و ايشان را با كنيه ابا صالح صدا مىزنيم، اميد است، مشمول عنايات ايشان قرار گيريم.
ابا صالح دلم سامان ندارد مگر هجران تو پايان ندارد؟
ابا صالح بيا دردم دوا كن مرا از ديدنت حاجت روا كن
ابا صالح مرا با رو سياهى به خود راهم بده با يك نگاهى
ابا صالح فقيرم من، فقيرم بده دستى كه دامانت بگيرم
ابا صالح تو خوبى من بدم، بد مرا از درگهت ردّم مكن ردّ
ابا صالح چه خوش زيبنده باشد كه تو لعل لبت پر خنده باشد
ابا صالح عزيز آل ياسين بيا در جمع ما امشب تو بنشين
سؤال: پيرامون اسماء والقاب حضرت مهدى عليه السلام توضيح داده شود.
پاسخ: مقدّمة به دو نكته اشاره شد:
1- اسماء والقاب ائمه عليهم السلام هر يك داراى معنى و مفهوم عالى و زيبايى هستند كه حاكى از مقامات ايشان مىكند، آشنايى با اين معانى، معرفت ما را نسبت به اين خانواده و به خصوص حضرت مهدى عليه السلام زياد مىكند.
2- بر علاقهمندان اهلبيت لازم است كه از اسماء والقاب اين خانواده براى فرزندانشان انتخاب كنند.
1) 1. مدرك سابق، باب نهم، ص 421.
امّا اسما و القاب حضرت مهدى عليه السلام فراوان است، حاجى نورى 182 اسم و لقب و كنيه آورده، بعضى از آنها را در زمان غيبت امام، نبايد به زبان بياوريم.
و بعضى ديگر اسماء و القابى است كه بر تمامى حجج الهى اطلاق مىشود مانند (حجّةاللَّه، خليفة اللَّه ووو) منتهى اطلاق اين اسماء بر حضرت مهدى عليه السلام ويژگى دارد كه توضيح داده شد.
و سپس به مشهورترين لقب حضرت كه (مهدى) است اشاره شد و با معناى بلند و بالاى آن آشنا شديم و گفته شد: پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله غير از منصب حكومتدارى، مسؤوليت هدايت و ارشاد مردم را داشت تا آنها را با راه راست آشنا سازد و بايد جانشين او نيز داراى هر دو جنبه باشد و آن كسى است كه از جانب خدا مسلح به علم و هدايت و رشاد بوده باشد يعنى (مهدى) باشد تا بتواند هادى شود.
برخى از اسماء حضرت، اسماء مختصه به ايشان است مثل (بقية اللَّه ووو) كه توضيحى پيرامون (بقيةاللَّه) و (القائم) داده شد و اينك چرا به حضرت (قائم) مىگويند به چهار مطلب اشاره شد، و خوب است كه در موقع شنيدن اين اسم (قائم) بهعنوان احترام ازجا برخيزيم كما اينكه امام هشتم عليه السلام طبق روايتى چنين كردند.
در خاتمه توضيحاتى پيرامون كلمات (قطب، قلب، اباصالح) داده شد و اينكه مىتوان حضرت مهدى عليه السلام را به هر يك از اين اسما، مخاطب نمود و او را صدا زد.
1- بررسى و آشنايى با معانى اسما و القاب ائمه و به خصوص حضرت مهدى عليه السلام چه فائدهاى دارد؟
2- سه اسم از اسماء حضرت مهدى عليه السلام را كه با ساير حجج الهى مشترك است نام ببريد.
3- با اينكه حضرت مهدى عليه السلام در حال غيبت به سر مىبرد، چطور به ايشان (ناطق) گفته مىشود؟
4- جانشين پيامبر صلى الله عليه و آله چرا بايد (مهدى) بوده باشد؟
5- چرا به حضرت مهدى عليه السلام (قائم) گفته مىشود؟
6- امام هشتم عليه السلام با شنيدن شعر دعبل كه اشاره به خروج و قيام حضرت مهدى شده بود، چه كرد؟
7- يك بيت شعر كه با كلمه (اباصالح) شروع مىشود، بياوريد.
سؤال: آيا عقيده به مهدى موعود بهعنوان يك منجى و مصلح در آخر الزمان، اختصاص به مسلمانان دارد يا در ساير اديان نيز چنين عقيدهاى وجود دارد؟
پاسخ: پيروان بسيارى از اديان و مذاهب معتقدند كه در يك عصر تاريك و بحرانى كه فساد و ظلم همه جا را فراگرفته، يك نجات دهنده بزرگ جهانى قيام خواهد كرد و با مدد غيبى وضع آشفته را اصلاح مىكند.
هر ملّتى او را با لقب مخصوصى مىشناسد و او را از ملت خود مىدانند، يهوديان او را بهنام سرور ميكائيلى و مسيحيان بهنام مسيح موعود و زرتشتيان بهنام سوشيانس (بهمعناى نجاتدهنده جهان) و مسلمانان بهنام مهدى منتظر مىشناسند.
توجّه داشته باشيد كه اولًا: مهدىِ منتَظر از نسل ابراهيم است كه بنى اسرائيل نيز از همان دودمان و خاندان مىباشند، امّا بنى هاشم از نسل اسماعيل است و بنى اسرائيل از نسل اسحاق ولى هر دو به يك شجره متصل مىگردند و نيز مهدى منتظر، از طريق مادرش نرجس خاتون كه شاهزاده و رومى بوده با عيسويان انتساب پيدا مىكند.
و اما در انتساب حضرت با ايرانيان كه آئين زرتشت در بين آنها رواج داشته از طريق مادر حضرت امام سجّاد شهربانو كه دختر يزدگرد پادشاه ساسانى بوده برقرار مىگردد.
وثانياً: آنچه را كه در اين اديان و مذاهب وعده داده شده، مطابق است با روايات اسلامى، از باب نمونه به موارد مختصرى اشاره مىشود.
در كتاب (ديد) كه نزد هندويان از كتب آسمانى است آمده: پس از خرابى دنيا
پادشاهى در آخر الزمان پيدا مىشود كه پيشواى خلائق باشد و نام او منصور (1)باشد و تمام عالم را بگيرد و بهدين خود در آورد و همه كس را از مؤمن و كافر بشناسد و هر چه از خدا خواهد بر آيد.
در كتاب (زند) كه از كتابهاى مذهبى زردشتيان است چنين آمده: آنگاه فيروزى بزرگ از طرف ايزدان برانگيخته مىشود، و اهريمنان را منقرض مىسازند و تمام اقتدار اهريمنان در زمين است و در آسمان راه ندارند و بعد از پيروزى ايزدان و بر انداختن تبار اهريمنان، عالم كيهان به سعادت اصلى خود رسيده بنى آدم بر تخت نيكبختى خواهد نشست.
همچنين در تورات، در سفر تكوين از دوازده امام كه از نسل اسماعيل بوجود مىآيند سخن گفته شده است.
و در مزامير حضرت داود عليه السلام آمده است:... و امّا صالحان را خداوند تأييد مىكند... صالحان وارث زمين خواهند بود و در آن هميشه ساكن خواهند بود. (2)
مخفى نماند كه اگر مطالعه تورات و انجيل و كتابهاى مذهبى زرتشتيان و نيز بررسى عقائد هندوها و مصريان قديم بازگوى اين مطلب استكه در آينده تاريخ ظهور يك انسان بزرگ و اصلاحگر و نجات دهنده مظلومان از دست ظالمان امرى است حتمى و طلوع چنين شمس عدالت گسترى به انسانها بشارت داده شده است.
1) 1 طبق روايتى كه در بحار: ج 51، ص 30 از امام باقر عليه السلام نقل شده: آيه 33 سوره اسراء كه مىفرمايد «وَمَنْقُتِلَ مَظْلُوماً فَقَدْ جَعَلْنا لِوَلِيّهِ سُلْطاناً فَلا يُسْرِفْ فِي الْقَتْلِ إنَّهُ كانَ مَنْصُوراً» مراد از آن كسىكه مظلوم كشته شده امام حسين عليه السلام است و مراد از ولىّ منصور حضرت قائم عليه السلام. ظاهراً جهت اينكه به امام زمان منصور مىگويند براى اين است كه: خداوند او را يارى مىكند و زمينه پيروزى را فراهم مىآورد خصوصاً اينكه: با انداختن رعب و ترس در دلِ دشمنانِ حضرت ايشان را پيروز مىگرداند و در زيارت عاشورا و دعاى ندبه نيز به امام عصر- عجل اللَّه تعالى فرجه الشريف- اطلاق منصور شده.
2) 2 مؤسسه در راه حق جزوه امام زمان، ص 9 و 10.
ولى آنچه مسلم است در اين خصوص سهم دين مقدس اسلام و مذهب تشيّع بيش از ساير مذاهب و اديان است، زيرا روايات اسلامى در اين خصوص به تفصيل نام او را معرفى نموده و او را فرزند امام حسن عسكرى دانسته و نسب ايشان را تا على بن ابى طالب و فاطمه زهرا عليهما السلام بيان كرده و آثارى كه قبل از ظهور واقع مىشود شرح داده و كيفيّت حكومت ايشان و اين كه از كجا شروع به قيام مىكند به تفصيل ذكر شده و نيز خصوصيات ديگرى كه در روايات به تفصيل آمده تا از اين مقام و منصب سوء استفاده نشود و دروغگويان ادعاى مهدويت نكنند.
در خاتمه به اين نكته توجه نمائيد كه لزومى ندارد براى اثبات مهدى موعود به بشارتهاى كتب عهدين و يا ساير كتب مذهبى از اديان و مذاهب گذشته استدلال كنيم، زيرا بهقدرى براى اثبات حضرت مهدى عليه السلام دليل عقلى و نقلى داريم كه احتياجى به اين بشارتها نيست، بلكه هدف ما تأكيد بر اين نكته است كه عقيده به ظهور يك نجات دهنده جهانى، يك عقيده مشترك دينى است و همه پيامبران به آن بشارت دادهاند و تمامى ملل در انتظار او مىباشند.
سؤال: آيا در ساير اديان و مذاهب، سخنى از منجى و مصلح جهانى به ميان آمده؟
يا اين موضوع اختصاص به دين مبين اسلام دارد؟
پاسخ: در بسيارى از مكاتيب و اديان مىنگريم كه به انتظار يك مصلح جهانى مىباشند و هر يك براى آن مصلح، نامى نهادهاند، شما به كتاب (ديد) كه در نزد هندويان از كتب آسمانى به حساب مىآيد و كتاب (زند) كه از كتابهاى مذهبى زردشتيان است و نيز به تورات و مزامير داود مراجعه كنيد خواهيد ديد كه هر يك به نحوى خبر از آمدن يك انسان بزرگ و اصلاحگر جامعه بشرى داده است.
البته توضيح كامل اين مطلب و بيان خصوصيّات آن منجى، و شرائط و علائم ظهور ايشان ووو، در روايات اسلامى و به خصوص در احاديث اهل بيت عصمت و طهارت آمده است.
1- نام بعضى از مكاتيب و مذاهبى كه به آمدن مصلح كلّ، اشاره دارند، ببريد.
2- در مزاميز داود، پيرامون آينده جهان چه مطلبى آمده؟
با توجّه بهاينكه در گذشته، چه زمان حيات ائمه اطهار عليهم السلام و چه در زمانهاى بعد افرادى پيدا شدند كه يا خود ادعاى مهدويت داشتند و يا گروهى او را بهعنوان مهدى موعود مىخواندند مثلًا گروهى از مسلمانان، محمد حنفيه را امام و مهدى مىپندارند و گروه ديگرى محمد بن عبد اللَّه بن حسن را مهدى غايب مىدانند، و بعضى از اسماعيليه، اسماعيل فرزند امام صادق را مهدى مىخوانند و خلاصه از اين قبيل گروهها و افرادى كه به اين عنوان ظهور و بروز كردند و يا آنان را به اين عنوان خواندند در تاريخ اسلام فراوان هستند. (1)
اكنون اين پرسش پيش مىآيد كه چگونه و با چه معيارى مىتوان مهدى واقعى را تشخيص داد؟
چه بسا نام فردى (محمد) و از تبار هاشم نيز باشد و در اثر قيام و نهضت، طوفان و انقلابى برپا كرده باشد و نهضت او در اذهان مردم جلوه نموده و او را مهدى موعود دانستهاند، چگونه مىتوان به اينها گفت: شما در مسير باطل گام بر داشتهايد و با امام واقعى خود آشنا نشدهايد؟
پاسخ: در طول تاريخ اسلام، چه قبل از ولادت حضرت قائم و چه بعد از آن، افرادى بودهاند كه نام آنها (محمد) و احياناً كنيه آنها (ابوالقاسم) بوده گروهى از جهّال آنان را مهدى موعود پنداشتهاند، و بعضى از آنان كه فرصت طلب بودند، از عقيده پاك مردم كه از مصدر وحى سرچشمه مىگرفت، بهرهبردارى كرده و خود را به عنوان مهدى موعود وانمود كردهاند و بعيد نيست كه بعضى از آن افراد قصد سوئى نداشته، بلكه
1) 1 براى اطلاع بيشتر مراجعه شود به كتاب دادگستر جهان، ص 49.
مىخواستند به اين وسيله از ستمكاران انتقام بگيرند و امّت را رهايى ببخشند.
البته مخفى نماند كه ادّعاى مهدويت، و اينكه كسى خود را مهدى موعد بنامد و يا اجازه دهد كه ديگران او را اين گونه بخوانند، خود جرم بزرگى است و در واقع به بازى گرفتن عقيده پاك و صحيح مردم است، اگر چه قصد آنان، از بين بردن ستمكاران و كمك به مظلومين باشد. و متأسفانه اين حوادث سبب شد كه احاديث مجعولى هر چند اندك در تعريف و توصيف مهدى و علائم ظهور، در بين مردم شايع گردد تا بتوانند بهوسيله آن روايات به خواسته خود نائل گردند. (1)
امّا در رابطه با شناخت مهدى واقعى بايد گفت كه نشانههاى حضرت قائم عليه السلام در اسم و كنيه و لقب حضرت خلاصه نمىشود تا هر فردى با داشتن نام (محمد) و يا كنيه (ابوالقاسم) و يا لقب (مهدى) بتواند از اين جايگاه رفيع، سوء استفاده نمايد، بلكه آن مهدى موعود و آن عزيز غايب از انظار نشانههاى بسيارى دارد كه حقانيت او در موقع ظهور همچون خورشيد در آسمان براى همگان واضح و روشن مىگردد.
به چند نمونه از آن نشانهها كه در دهها و صدها روايات ذكر شده، اشاره مىكنيم:
1- او يازدهمين فرزند پيغمبر صلى الله عليه و آله و دهمين فرزند على عليه السلام و نهمين فرزند امام حسين عليه السلام و هشتمين فرزند امام سجاد عليه السلام و هفتمين فرزند امام باقر عليه السلام و ششمين فرزند امام صادق عليه السلام و پنجمين فرزند امام كاظم عليه السلام و چهارمين فرزند امام رضا عليه السلام و سوّمين فرزند امام جواد عليه السلام و دومين فرزند امام هادى عليه السلام و فرزند بلا فصل امام عسكرى عليه السلام خواهد بود.
2- مهدى موعود داراى دو غيبت خواهد بود، ابتدا غيبت كوتاه و سپس غيبت دراز مدت.
3- مادرش بهنام نرجس، نواده قيصر روم خواهد بود.
4- ولادت او هم چون ولادت موسى بن عمران بهطور مخفى و معجزآسا واقع مىشود.
1) 1. براى آگاهى از اين روايات به پاورقى كتاب دادگستر جهان، ص 52 مراجعه شود.
5- او با وجودى كه عمر طولانى دارد، در سيماى يك جوان، ظاهر مىگردد.
6- هنگام ظهور او، عيسى بن مريم از آسمان نزول مىكند و در نماز جماعت به حضرت مهدى اقتدا مىنمايد و او را يارى مىكند.
7- او بعد از ظهور سراسر زمين را تحت سيطره خود در مىآورد و عدل و داد را در همه جا برقرار مىسازد.
8- مهدى موعود از كنار خانه كعبه مقارن با ندا و صيحه آسمانى ظهور مىكند.
9- ياران خاص او 313 نفرند كه در كنار حضرت حاضر مىشوند.
10- بعد از ظهور، علم و عقل مردم به سرعت تكامل مىيابد و مردم به اسلام و عبادت روى مىآورند و در كمال امنيت بهسر مىبرند و يك دشمن اهل بيت يافت نمىشود و.. .. (1)
سؤال: با توجّه به اينكه بعضى در طول تاريخ ادعاى مهدويت كردهاند، و يا گروهى معتقد به مهدويت فرد خاصى شدهاند و احياناً اين افراد اصلاحاتى درجامعه خودشان به عمل آوردهاند با چه ملاك و معيارى مىتوان حق را از باطل تشخيص داد و فريب مدعيان دروغگو را نخورد؟
جواب: مسأله مهدويت با نام و كنيه و لقب تمام نمىشود كه اگر كسى نام او مهدى بود مثلًا بتواند از اين مقام، سوء استفاده نمايد. در روايات اسلامى، مهدى موعود را از ابعاد مختلف معرفى نموده از قبيل انساب حضرت و شمائل ايشان، علائم قبل از ظهور و كيفيت حكومت ايشان و برقرارى عدل و قسط در تمام روى زمين و دهها علائم و نشانههاى ديگر كه در موقع ظهور، مانند آفتاب، حقانيت ايشان براى همگان ثابت مىگردد.
اصولًا امام، كسى است كه بتواند بر كرسى تعليم و تربيت بنشيند و بر اساس علم
1) 1. مراجعه شود به غيبت نعمانى، كمال الدين صدوق، منتخب الأثر، بحار الانوار، مهدى كيست.
خدادادى خود، جوابگوى هرگونه سؤالات مردم بوده باشد و مدّعيان دروغگو براى يك لحظه هم در چنين مقامى نمىتوانند قرار بگيرند.
1- نام بعضى را كه يا ادعاى مهدويت كرده و يا او را مهدى موعود دانستهاند، ببريد.
2- آيا كسى مىتواند شرعاً و عقلًا به بهانه اصلاح جامعه و رفع ظلم، ادعاى مهدويت كند؟
3- ده خصيصه و ويژگى براى شناخت مهدى واقعى بيان شد، به بعضى از آنها اشاره كنيد.
4- يك تفاوت مهم و روشنگر براى شناخت مهدى واقعى از ديگر مدّعيان را بيان كنيد.
اصولًا هر فردى مىتواند خود را به شكل روحانى، ارتشى، فقير، ثروتمند و... در آورد و با پوشيدن لباس خاص و يا با آرايش سر و صورت، خود را به عنوان يكى از شخصيتهاى مذكور معرّفى نمايد، امّا هرگز كسى نمىتواند به دروغ لحظهاى در مسند تدريس بنشيند و رياضى يا فقه تدريس كند. مىتوان يك فردى را با پوشاندن لباس روحانى بهشكل يك عالم و فقيه درآورد، امّا او براى يك لحظه هم نمىتواند زبان بگشايد و در مقام تعليم و تدريس بنشيند، الْمَرءُ مَخْبُوءٌ تَحْتَ لِسانِهِ.
تا مرد سخن نگفته باشد عيب و هنرش نهفته باشد
بنابراين محال است كسى بتواند به دروغ خود را استاد رياضى معرفى كند و در كرسى تدريس بنشيند، تا چه رسد كه كسى بخواهد خود را جاى امام زمان و حجت خدا وانمود كند، آن انسانى كه داراى علم لدنّى، و خدادادى است و به راههاى آسمانها هم چون راههاى زمين آشنا است، آرى مهدى واقعى آن شخصيت والائى است كه مانند
پدران و اجداد بزرگوارش جوابگوى مسائل و خواستههاى مردم مىباشد و لذا كسانىكه از اين عنوان (مهدويت) سوء استفاده كردند، به سرعت رسوا شدند و پيروان آنها مضمحل شدهاند و از آنان حتى يك نفر هم بهعنوان طرفدار باقى نماندهاند، بنابراين كسى نمىتواند خود را بهعنوان مهدى موعود وانمود كند.
ميان ماه من تا ماه گردون تفاوت از زمين تا آسمان است
مىدانيم كه اغلب مردم در حال حاضر غير مسلمان هستند و در ميان مسلمانان نيز افراد خودخواه، فرصت طلب، لجوج و معاند كم نيستند.
درنتيجه بين دعوت حضرت مهدى عليه السلام و خواستههاى آنان تضادّ حاصل مىشود.
آيا حضرت اين جمعيّت انبوه را خواهد كُشت؟ و آيا افراد باقى مانده كه هر يك دهها و بلكه صدها نفر از فاميل و نزديكان و دوستان خود را از دست دادهاند، به حكومت حضرت و شخص امام عليه السلام دلبستگى پيدا مىكنند؟
پاسخ: در مباحث گذشته به اين سؤال پاسخ داده شد، امّا از آنجا كه اين سؤال زياد به ذهنها خطور مىكند در اينجا با تفصيل بيشتر به جواب آن مىپردازيم.
اولًا: يكى از القاب حضرت مهدى عليه السلام لقب منجى است كه در كتابهاى عتيق نيز به همين عنوان آمده و در ضمن عقائد بعضى از فرقههاى غير مسلمان نيز مشاهده مىشود كه آنان نيز بهانتظار يك (منجى) مىباشند يعنى منتظرند كه فردى بيايد و بشريت را نجات ببخشد و از شرك و كفر و الحاد و نابسامانىهاى اجتماعى رها سازد.
بنابراين نبايد فراموش كنيم كه ظهور حضرت موجب نجات بشريّت است، نه نابودى آنان.
و ثانياً: شرايط اجتماعى و وضع و حال مردم در زمان ظهور براى ما معلوم نيست ممكن است كه جوامع بشرى در شرق و غرب، در اثر جنگها و خونريزىها، و ظلم و ستمى كه بر آنها وارد شده، قيام و نهضت حضرت را همچون چشمه زلالى بدانند كه
تشنهلبان با تمام وجود آنرا در برگيرند. مثلًا از امام صادق عليه السلام نقل شده (1)(لا يكُونُ هذا الأمر حتّى يَذْهَبَ تِسْعَةُ أعْشار النّاسِ) قائم آل محمد عليهم السلام ظهور نمىكند مگر وقتىكه از هر ده نفر، نه نفرشان هلاك گردند، آيا مردم در چنين وضعى حكومت عادلانه و قوانين حيات بخش امام عصر را نخواهند پذيرفت؟
ما در عصر و زمان خودمان شاهد بوديم كه ملت ايران با تمام اختلافاتى كه در بين اقوام و احزاب وجود داشت براى نجات يافتن از حكومت طاغوت و ستمگر پهلوى چگونه با آغوش باز از امام خمينى استقبال نمودند و شعار (مرگ بر شاه) سردادند.
و ثالثاً: جزء اعتقاد ما پيروان قرآن و مكتبِ اهل بيت است كه تا حجّت و دليل روشن براى مردم از جانب خداوند اقامه نشود و راه حق از باطل معلوم نگردد، هرگز آنان مؤاخذه و عقوبت نخواهند شد چنان كه قرآن كريم مىفرمايد: «قُلْ فَلِلَّهِ الْحُجَةُ الْبالِغَة» (2)
(بگو: دليل رسا و قاطع براى خداست). يعنى دليلى از جانب خداوند براى مردم اقامه مىگردد كه جاى هيچ گونه بهانهاى باقى نمىگذارد.
وهمين مضمون در آيه ديگر اينگونه آمده است: «وَمَا كُنَّا مُعَذِّبينَ حَتَّى نَبْعَثَ رَسُولًا». (3)
ما مردم را هرگز عذاب نمىكنيم مگر اينكه رسول خودمان را براى او فرستاده و حجّت را بر او تمام نماييم.
بنابراين، همانگونه كه پيامبر صلى الله عليه و آله با ادّله و معجزات خود، حجت را بر همگان تمام كرد، وجود مقدس بقية اللَّه اعظم نيز قطعاً چنين خواهد كرد و با پيروى از جدّ بزرگوارش حجّت را بر همگان تمام مىكند و هرگز كسى بىجهت كشته نخواهد شد خصوصاً مسيحيان عالم كه جمعيت انبوهى از افراد روى زمين را تشكيل مىدهند، هنگامى كه ملاحظه كنند كه حضرت مسيح از آسمان فرود آمده و در اين قيام و نهضت جهانى حضرت مهدى را يارى مىنمايد، ديگر چه عذرى مىتوانند بياورند؟
امّا با تمام اين اوصاف، گروهى خيره سر و لجوج و خودكامه در هر جامعه
و عصرى وجود دارند كه زير بار حق و حقيقت نمىروند و چنانچه اين افراد از موقعيت اجتماعى هم بر خوردار باشند، فتنه و آشوب ايجاد خواهند كرد، برخورد حضرت مهدى با اين افراد، قاطعانه خواهد بود و اينگونه افراد بهدست ياران حضرت مهدى نابود مىگردند و تعداد آنها نسبت به تمام جمعيّت روى زمين، قطعاً اندكى بيش نيست.
سؤال: آيا در حكومت حضرت مهدى عليه السلام بيشتر مردم كشته مىشوند؟
پاسخ: اوّلًا، حضرت مىآيد براى نجات بشريّت و لذا يكى القاب ايشان (منجى) است، نه براى هلاكت آنان.
ثانياً: طبق بعضى از روايات، وضع مردم در اثر شيوع فساد و ظلم از يك سو و از طرف ديگر وقوع جنگهاى بزرگ و مهيب، بسيار آشوب مىباشد و گرد و غبار خستگى و افسردگى بر چهرهها مشاهده مىشود، با آمدن يك رهبر دلسوز و مصلح، همه و همه با آغوش باز استقبال مىكنند.
ثالثاً: يكى از سنتهاى الهى اين است كه: بدون اتمام حجّت، بندگان خود را مؤاخده و عذاب نمىكند.
رابعاً: مسيحيان جهان كه يك جمعيّت انبوهى را تشكيل مىدهند با ديدن حضرت مسيح به عنوان يار و مددكار حضرت مهدى، موجب مىشود كه به امام زمان گرايش پيدا كنند و به او معتقد گردند.
بله گروهى هر چند نسبت به كلّ افراد روى زمين اندك و قليل مىباشند، داراى عناد و خيرهسرى مىباشند و انسانهاى لجوجى هستند و مىخواهند به راه فاسد و باطل خود ادامه دهند و چه بسا از موقعيتى برخوردارند كه بتوانند جامعه را به آشوب بكشند، در اين صورت، امام عليه السلام و ياران ايشان هرگز چنين اجازهاى را به آنها نخواهند داد.
1- از لقب (منجى) بودن حضرت چه استفاده مىشود؟
2- وضع نابسامان جامعه بشرى موجب مىشود براى پذيرش دعوت حضرت مهدى عليه السلام براى اين مطلب شاهدى از انقلاب اسلامى ايران آورديم، آن شاهد چه بود؟
3- از آيه 15 سوره مباركه اسرا چه استفاده مىشود؟
4- برخورد اصحاب حضرت مهدى عليه السلام با معاندين و لجوجهاى جامعه چگونه خواهد بود؟