ghaemiyeh.com
سرشناسه:مرکز تحقیقات رایانه ای قائمیه اصفهان،1390
عنوان و نام پدیدآور:بیان حق/ مرکز تحقیقات رایانه ای قائمیه اصفهان
ناشر چاپی : بیت معظم له
مشخصات نشر دیجیتالی:اصفهان:مرکز تحقیقات رایانه ای قائمیه اصفهان 1390.
مشخصات ظاهری:نرم افزار تلفن همراه ، رایانه و کتاب
موضوع:آیا فهم قرآن آسان است؟ - نقش عقل در احکام الهی - صراط مستقیم - سند سازی و سند سوزی
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ
الحَمْدُ للَّهِِ رَبِّ العالَمِینَ وَ الصَّلوةُ وَ السَّلامُ عَلی سَیِّدِنا وَ نَبِیِّنا أبِی القَاسِمِ مُحَمَّدصلی الله علیه وآله وَ اللَعْنُ الدائِمُ عَلی أعْدائِهِمْ أجْمَعِینَ مِنَ الآن إلی قِیامِ یَومِ الدِّینَ.
قَالَ جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدٍ الصَّادِقُعلیه السلام:
«عُلَمَاءُ شِیعَتِنَا مُرَابِطُونَ بِالثَّغْرِ الَّذِی یَلِی إِبْلِیسُ وَ عَفَارِیتُهُ یَمْنَعُونَهُمْ عَنِ الْخُرُوجِ عَلَی ضُعَفَاءِ شِیعَتِنَا وَ عَنْ أَنْ یَتَسَلَّطَ عَلَیْهِمْ إِبْلِیسُ وَ شِیعَتُهُ النَّوَاصِبُ»(1)
علماء دین همواره مرزبانان معارف اهل بیتعلیهم السلام بوده و در اعتلای مقاصد بزرگ اسلامی مجاهدانه کوشیدهاند و در هر زمان که گروهی از شیاطین و شیطان صفتان به مرزهای مقدّس اسلام حمله نمودهاند این بزرگواران با کمال شجاعت و فطانت در این راه قدم برداشته و از مرزهای اعتقادی تشیّع محافظت نمودهاند چرا که پیامبر معظّم اسلامصلی الله علیه وآله این وظیفه را بر عهده عالمان دینی گذاشته
1) بحارالأنوار، علّامه مجلسی ج2 ص5 باب8 ح8.
و فرمودهاند:
«إذا ظَهَرَتِ البِدَعُ فِی أمَّتِی فَلْیُظْهِرِ العالِمُ عِلْمَهُ فَمَنْ لَمْ یَفْعَلْ فَعَلَیْهِ لَعْنَةُ اللَّهِ».(1)
مرحوم آیة اللَّه حاج سیّد حسن فقیه امامیقدس سره نیز یکی از علمائی بودند که با استناد به ثقلین یعنی قرآن و احادیث اهل بیت عصمت و طهارتعلیهم السلام با گفتاری جذاب و منطقی و قلمی شیوا و متین به بیان حق پرداخته و با روشی عقلانی به مبارزه با انحرافات میپرداختند و مردم را به صراط مستقیم راهنمایی و از مرزهای عقائد محافظت مینمودند.
این مجموعه شامل چند گفتار در پاسخ به شبهاتی است که از طرف شبهه افکنان ایراد شده است.
باشد تا چراغی فرا روی جویندگان حق و حقیقت بر افروزد.
و السلام علی من أتبع الهدی
1) کافی، محدّث کلینی ج1 ص54 باب البدع و الر؟ی و المقاییس ح2.
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ
الحَمْدُ للَّهِِ رَبِّ العالَمِینَ وَ الصَّلوةُ وَ السَّلامُ عَلی أشْرَفِ السُّفَراءِ المُقَرَّبِینَ حَبِیبِ إِلهِ العالَمِینَ وَ شَفِیعِ المُذنِبِینَ أبِی القاسِمِ مُحَمَّدصلی الله علیه وآله ، وَ اللّعْنُ الدَّائِمُ عَلی أعْدائِهِمْ وَ مُخالِفِیهِمْ وَ مُعانِدِیهِمْ أجْمَعِینَ مِنَ الْآنَ إلی قِیامِ یَومِ الدِّین.
بی شک قرآن کتابی است الهی و آسمانی «ذلِکَ الْکِتابُ لا رَیْبَ فیهِ»(1)، کتابی است خواندنی(2)، کتابی که حقّ را از باطل جدا میسازد(3)و فراموش شدهها را به یاد میآورد(4)، درمان همه بیماریهای اخلاقی و فکری و حتّی جسمی جامعه بشری(5)و جبران کننده همه کمبودها
1) بقره / 2 .
2) قرآن «شَهْرُ رَمَضانَ الَّذی أُنْزِلَ فیهِ الْقُرْآنُ» بقره / 185 .
3) فرقان «تَبارَکَ الَّذی نَزَّلَ الْفُرْقانَ عَلی عَبْدِهِ» فرقان / 1 ؛ فصل «إِنَّهُ لَقَوْلٌ فَصْلٌ» طارق / 13 .
4) ذکر «وَ هذا ذِکْرٌ مُبارَکٌ» انبیاء / 50 ؛ تذکره «وَ إِنَّهُ لَتَذْکِرَةٌ لِلْمُتَّقینَ» حاقّه / 48 ؛ ذکری «فَإِنَّ الذِّکْری تَنْفَعُ الْمُؤْمِنینَ» ذاریات / 55 .
5) شفاء «وَ نُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ ما هُوَ شِفاءٌ» اسراء / 82 .
است(1)و راهنما و راهگشای مؤمنین و متّقین میباشد(2)و خود هم ظاهر و هم مُظهِر همه حقایق عالم وجود است(3)، رابطه بین خالق و مخلوق و ریسمانی ناگسستنی(4)، و روشنگر همه اسرار هستی(5)و حافظ مرزهای عقیده و ایمان(6)و حاوی بینِشها از جانب خداوند(7)و نیز مشتمل بر علوم و حکمتهای متعالیه است(8).
کتابی است بزرگ و بلند مرتبه و با برکت(9)و شکوهمند و گرامی و با کرامت(10)و حقیقتی است بطلان ناپذیر(11)و بالاخره نشانهای است از خداوند و معجزه و شاهد صدقی است برای پیغمبرصلی الله علیه وآله(12)و ناظر و
1) رحمت «هُوَ شِفاءٌ وَ رَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنینَ» اسراء / 82 .
2) هُدی «ذلِکَ الْکِتابُ لا رَیْبَ فیهِ هُدیً لِلْمُتَّقینَ» بقره / 2 ؛ هادی «یَهْدی إِلَی الرُّشْدِ» جن / 2 .
3) نور «وَ اتَّبَعُوا النُّورَ الَّذی أُنْزِلَ مَعَهُ» اعراف / 157 .
4) حبل «وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَمیعًا» آل عمران / 103 .
5) مبین «تِلْکَ آیاتُ الْکِتابِ الْمُبینِ» یوسف / 1؛ بیان «هذا بَیانٌ لِلنَّاسِ» آل عمران / 138؛ تبیان «وَ نَزَّلْنا عَلَیْکَ الْکِتابَ تِبْیانًا لِکُلِّ شَیْءٍ» نحل / 89 .
6) قیّم «قَیِّمًا لِیُنْذِرَ بَأْسًا شَدیدًا» کهف / 2 .
7) بصائر «هذا بَصائِرُ مِنْ رَبِّکُمْ» اعراف / 203 .
8) حکیم «وَ الْقُرْآنِ الْحَکیمِ» یس / 2 .
9) عظیم «وَ لَقَدْ آتَیْناکَ سَبْعًا مِنَ الْمَثانی وَ الْقُرْآنَ الْعَظیمَ» حجر / 87 ؛ علیّ «وَ إِنَّهُ فی أُمِّ الْکِتابِ لَدَیْنا لَعَلِیٌّ حَکیمٌ» زخرف / 4 ؛ مبارک «وَ هذا ذِکْرٌ مُبارَکٌ» أنبیاء / 50 .
10) عزیز «إِنَّهُ لَکِتابٌ عَزیزٌ» فصلت / 41؛ کریم «إِنَّهُ لَقُرْآنٌ کَریمٌ» واقعه / 77؛ مجید «وَ الْقُرْآنِ الْمَجیدِ» ق / 1.
11) حقّ «وَ إِنَّهُ لَحَقُّ الْیَقینِ» حاقّه / 51 .
12) برهان «قَدْ جاءَکُمْ بُرْهانٌ مِنْ رَبِّکُمْ» نساء / 174 .
حاکم بر همه کتب آسمانی(1)
کتابی با این اوصاف، کتاب عادّی و معمولی نیست و نمیتواند باشد زیرا این کتابی است که باید بر مغزهای اندیشمندان جهان و دلهای مردم با ایمان تا روز قیامت حکومت کند و شگفتیهای آن باید همه نوابغ روزگار را به حیرت وا دارد.
شخصی از امام صادقعلیه السلام سؤال کرد:
«مَا بَالُ الْقُرْآنِ لایَزْدَادُ عَلَی النَّشْرِ وَ الدَّرْسِ إِلّا غَضَاضَةً؟
فَقَالَ: لِأَنَّ اللَّهَ تَبَارَکَ وَ تَعَالَی لَمْ یَجْعَلْهُ لِزَمَانٍ دُونَ زَمَانٍ وَ لا لِنَاسٍ دُونَ نَاسٍ فَهُوَ فِی کُلِّ زَمَانٍ جَدِیدٌ وَ عِنْدَ کُلِّ قَوْمٍ غَضٌّ إِلَی یَوْمِ الْقِیَامَةِ»(2)
به چه جهت قرآن هر چه بیشتر منتشر و تدریس میشود، بر تازگی او افزوده میشود؟
حضرت فرمودند: زیرا خداوند این کتاب را برای زمان خاصّ و مردم خاصّی نازل نفرموده، این قرآن تا قیامت در
هر زمان و نزد هر قومی تازگی دارد.
و این معجزه باقیه در صورتی میتواند تازگی خود را برای هر قوم و ملّتی حفظ کند که در هر زمان مردم به موازات پیشرفت علم و رشد تمدّنها از قرآن حقایقی را دریافت کنند که مردم پیشین از آن حقایق آگاهی نداشتهاند.
روی این اصل در هیچ زمانی مردم نمیتوانند اظهار کنند که همه معانی و اسرار قرآنی را درک کردهاند.
بیجهت نیست که مولای متّقیان أمیرالمؤمنینعلیه السلام در مورد قرآن میفرمایند:
«وَ بَحْرًا لایُدْرَکُ قَعْرُهُ».(1)
قرآن دریایی است که به عمق او نمیتوان رسید.
اگر قرآن همانند کتاب اوّل ابتدایی ساده و همه کس فهم بود، مردم در برداشت از قرآن اختلاف پیدا نمیکردند و هرکس برای اثبات حقّانیّت خویش از قرآن استفاده نمیکرد. ما میبینیم شیعه و سنّی، أشعری و معتزلی و غیرهم، هر کدام آیات قرآن را سند افکار و عقاید خویش میدانند با اینکه در میان هر فرقه دانشمندان بزرگ و مغزهای متفکّری وجود دارند. رمز این اختلاف همان است که حضرت
1) نهج البلاغه : خطبه 198.
علیعلیه السلام به عبداللَّه بن عبّاس فرمودند:
«لا تُخَاصِمْهُمْ بِالْقُرْآنِ فَإِنَّ الْقُرْآنَ حَمَّالٌ ذُو وُجُوهٍ».(1)
به وسیله قرآن با مخالفین مبارزه نکن، زیرا قرآن چند پهلو است و ممکن است یک جمله یا یک کلمه از کلمات آن دارای احتمالات متعدّده باشد.
(وَ إذَا جاءَ الإِحتِمالُ بَطَلَ الإِستِدلالُ).
حال ممکن است گفته شود که قرآن کریم که به جهت هدایت مردم نازل شده نباید آن چنان پیچیده و مشکل باشد که عامّه مردم نتوانند استفاده کنند، ولی جواب این است که در زمان خود رسول اکرمصلی الله علیه وآله، آن حضرت به صرف تلاوت قرآن اکتفا نمیکرده و با آن که قرائن خارجی در فهم آیات قرآن بسیار مؤثّر بود، در عین حال آن بزرگوار قرآن را به مردم تعلیم میداد.
در آیات قرآن میخوانیم :
« هُوَ الَّذی بَعَثَ فِی الأُمِّیِّینَ رَسُولًا مِنْهُمْ یَتْلُوا عَلَیْهِمْ آیاتِهِ وَ یُزَکِّیهِمْ وَ یُعَلِّمُهُمُ الْکِتابَ وَ الْحِکْمَةَ وَ إِنْ کانُوا مِنْ قَبْلُ
1) نهج البلاغه، سیّد رضی نامه 77 .
لَفی ضَلالٍ مُبینٍ».(1)
در این آیه میفرماید: پیغمبر اکرمصلی الله علیه وآله کتاب و حکمت را به آنها تعلیم میداد، اگر قرآن کتابی ساده و همه کس فهم بود تلاوت آیات آن برای مردم کافی بود، ولی میبینیم پس از تلاوت نوبت به تعلیم میرسد.
پیغمبر اسلامصلی الله علیه وآله که معلّم و مفسِّر و مبیِّن قرآن بود، پس از خود عترت پاک خویش را همچنان که در امر خلافت معرّفی کرد، برای امور فرهنگی و علوم دینی نیز به جای خود منصوب فرمود و با جملاتی مانند:
«أَنَا مَدِینَةُ الْعِلْمِ وَ عَلِیٌّ بَابُهَا فَمَنْ أَرَادَ الْمَدِینَةَ فَلْیَأْتِ الْبَاب».(2)
به مردم اعلام کرد کسانی که مایلند از علم من استفاده کنند، کلید خزینه علم من علیعلیه السلام است و راه ورود به کشور پهناور علم من علیعلیه السلام است و از دریچه علم علیعلیه السلام باید به علم من واقف شوند.
برای توضیح بیشتر ناچاریم از ذکر یک مثال:
قرآن همچون داروخانهایست که هزاران نوع داروی شفابخش در آن موجود است که هر یک درمان دردی یا دردهایی است.
طبعًا این داروخانه با این سرمایه عظیم به دکتری متخصّص نیازمند است که همه داروها را بشناسد و خاصیّت و أثر هر یک را بداند و به مقدار و زمان مصرف هر کدام آگاهی داشته باشد تا بتواند به خواستههای هر بیماری جواب مثبت بدهد، حال اگر یک انسانی ناآگاه وارد این داروخانه شد، گر چه ظاهرًا همه داروها را میبیند ولی چگونه ممکن است به هر بیماری، آنچه را که نیاز دارد بدهد و خواسته همگان را به طور صحیح تأمین کند؟!
حتّی اگر فردی أمّی دارویی به بیماری داد و اتّفاقًا بیمار شفا یافت، شرعًا و قانونًا مسئول است و عقلای عالم او را ملامت میکنند.
ما به وضوح مشاهده میکنیم که در قرآن ضمن آیات زیادی امر به نماز شده و حال آن که کیفیّت مطرح نشده است. امر به زکات شده و حدّ و نصاب و مقدار پرداخت آن ذکر نگردیده است. حلیّت بیع مطرح گشته ولی شرایط صحّت آن یادآوری نشده است. حرمت ربا به طور کلّی تصریح شده ولی از استثناءات آن سخنی به میان نیامده و... .
و این پیغمبر اسلامصلی الله علیه وآله است که باید آن ها را تبیین کرده و توضیح بدهد و او نیز با حدیث متواتر و غیر قابل انکار:
«إِنِّی تَارِکٌ فِیکُمُ الثَّقَلَیْنِ کِتَابَ اللَّهِ وَ عِتْرَتِی أَهْلَ بَیْتِی مَا إِنْ
تَمَسَّکْتُمْ بِهِمَا لَنْ تَضِلُّوا».(1)
این گونه امور را به اهلبیت خودعلیهم السلام واگذار نمود؛ بنابر این این کتاب آسمانی بزرگ توأم با تبیین و تفسیر رسول و خاندان گرامیشعلیهم السلام قابل استفاده است.
آنچه سبب جنگ خوارج در نهروان با حضرت علیعلیه السلام شد نیز همین جهت بود، همان طور که أمیرالمؤمنینعلیه السلام در نهج البلاغه رمز این جنگ افروزی را عدم درک صحیح از قرآن میشمارد و آن را به شدّت تخطئه کرده و میفرمایند:
«هَذَا الْقُرْآنُ إِنَّمَا هُوَ خَطٌّ مَسْتُورٌ بَیْنَ الدَّفَّتَیْنِ لَا یَنْطِقُ بِلِسَانٍ وَلا بُدَّ لَهُ مِنْ تَرْجُمَانٍ»(2)
این کتاب آسمانی خطّی است نوشته شده بین دو جلد که به زبان سخن نمیگوید و ناچار برای آن توضیح دهنده لازم است.
خوارج خود عرب بودند و قرآن به زبان مادری آنها بود و لکن در عین حال حضرت میفرمایند باید قرآن برای آن ها تبیین شود که آن را درست بفهمند و به اشتباه نیفتند و نفوس مردم را به مخاطره نیندازند.
اگر قرآن به دست اُمّیّین بیفتد چه خواهد شد؟!
با توجّه به مطالب فوق چگونه میتوان انتظار داشت که افراد ناآگاه بتوانند به مفاهیم عالیه قرآنی دست پیدا کنند:
آنجا که عقاب پر بریزد
از پشّه لاغری چه خیزد
بزرگترین آفت علم آنست که بازیچه نااهلان قرار گیرد و افراد غیر متخصّص بخواهند با نداشتن بضاعت علمی نسبت به آن اظهار نظر کنند. متأسّفانه کتب آسمانی دیگر نیز از این آفت بزرگ مصون نبودهاند چنان که خداوند میفرماید:
«وَ مِنْهُمْ أُمِّیُّونَ لَا یَعْلَمُونَ الْکِتبَ إِلَّا أَمَانِیَّ وَ إِنْ هُمْ إِلَّا یَظُنُّونَ».(1)
گروهی از آنها (یهود) افراد عوامی هستند که از کتاب خدا جز یک مشت خیالات واهی و حدسهای بیدلیل چیزی نمیدانند و تنها به پندارهایشان دل بسته و آن چه را از طرف مغرضین به آنها القاء میشود، عینًا بازگو میکنند.
گذشتِ زمان نشان داد آنچه به مسیحیان جرأت داد که ردّ بر قرآن
1) بقره / 78 .
بنویسند و شبهاتی را نسبت به آیات قرآن وارد سازند و ذهن مسلمانان را مَشوب و عقاید آنان را به قرآن سُست کنند و بیاعتبار جلوه دهند، همانا اکتفا کردن آنان به ظواهر قرآن بود و الّا اگر به قرآن شناسان مراجعه مینمودند، به خود اجازه نمیدادند زبان اعتراض به قرآن باز کنند.
و آنچه سبب شد عامّه خدا را به صفاتی که لایق شأن حضرت باری تعالی نیست متّصف نمایند و پیامبران خدا را که باید الگو و اُسوه متّقین و مَظهر و مُظهر صفات جلال و جمال خدا باشند، مجرم و گنهکار معرّفی کنند و دامن آن مردان پاک را به بدترین گناهان و رذائل بیالایند و آن بزرگواران را به نافرمانی و معصیت پروردگار متّصف نمایند، همان عدم درک صحیح از آیات و فاصله گرفتن از مفسّرین قرآن بود.
شاهد این گفتار آن است که مأمون عبّاسی آیاتی را که از آنها سوء استفاده شده و سند برای گناهان أنبیاءعلیهم السلام قرار گرفته بود، جمع آوری نمود و خدمت حضرت رضاعلیه السلام طرح کرد و حضرت یکی پس از دیگری، طوری آیات را تفسیر نمودند که به کلّی سوء تفاهمها مرتفع شد و معلوم شد أنبیاء همه منزّه از این گناهان بودهاند.(1)
1) التوحید، شیخ صدوق باب2 ح28 ؛ جهت آگاهی در این زمینه میتوان به کتاب «تنزیه الأنبیاء و الائمّة» مرحوم سیّد مرتضیقدس سره مراجعه نمود.
در این که قرآن کتابی است جامع « تِبْینًا لکُلِّ شَیْءٍ»،(1)و در نتیجه حاوی کلیّات تمام علومی میباشد که مورد استفاده همه انسانها است بحثی نیست؛ امّا:
آیا همه کس میتواند آن کلیّات را از قرآن استخراج کند؟!
آیا ممکن است یک فرد امّی با مراجعه به کتاب المنجد، از گنجینه علوم قرآن بهرهبرداری کند؟!
چگونه ممکن است کسی دوره کامل فلسفه را ندیده باشد و مدّعی باشد که من کلّیات امور فلسفی را از قرآن درک میکنم؟!
چگونه میتوان باور کرد کسی بدون تبحّر در علم کلام آیات مربوطه به این علم در قرآن را برّرسی کند؟!
چگونه ممکن است فردی که علم هیئت ندیده و از فضاشناسی بویی به مشامش نرسیده، فرازهای مهمّی که در قرآن در رابطه با فضا آمده را شناسایی کرده و گردش و کرویّت زمین و غیره را از قرآن استخراج نماید؟!
چگونه متصوّر است کسانی که ورقی از علم حقوق را مطالعه نکردهاند قادر باشند آمار آیات حقوقی قرآن را به دست آورند؟!
چگونه میتوان پذیرفت کسی که کلاسی از طبّ جدید و یا قدیم را
1) نحل / 89 .
طی نکرده، کتابی در طبّ از منظر قرآن تدوین کند؟!
یا چگونه میسّر است کسی مقرّرات ارتش را از دیدگاه قرآن جمع آوری کند و هیچ نوع اطّلاعی از فنون جنگی نداشته باشد؟!
پس یا باید بگوییم قرآن گویای این علوم نیست و یا باید متخصّصین هر علمی، در آیات مربوطه به رشته خود تحقیق کنند و این به این معنی نیست که کلیّات قرآن را با علوم خویش تطبیق دهند، که در این مورد بعدًا صحبت خواهیم کرد.
بالاخره این کتاب تشریعی همچون جهان هستی و کتاب تکوینی است. به طوری که ملاحظه میشود، این جهان دارای اسراری است که به تدریج به موازات علوم و تجربیّات یکی پس از دیگری فاش میشود ولی کسانی که کاشف این اسرار بودهاند افراد امّی نبودهاند، هر نابغه و مخترعی سرّی که متناسب با دانش اوست کشف میکند.
نیوتن قانون جاذبه و ادیسون نیروی الکتریسته را کشف میکند.
«تو خود حدیث مفصّل بخوان از این مجمل».
بدین جهت در قدرت هیچ مفسّری نیست که بتواند تفسیری جامع و کامل بنویسد، زیرا مفسّرین معمولًا در یک یا چند رشته ممکن است
تخصّص داشته باشند نه در همه علوم، بنابراین حکمت باری تعالی اقتضا میکند که برای تفسیر قرآن کسانی را معرّفی کند که جامع همه علوم و عالم به ماکان و مایکون باشند و بتوانند «سَلُونی قَبْلَ أَنْ تَفْقِدُونی اظهار کرده و رسوا نشوند؛ لذا این که بگوییم هر فردِ امّی قادر است قرآن را بفهمد به تمسخر شبیهتر است تا به واقعیّت.
به گفته بزرگان درک صحیح از معارف قرآنی مبتنی بر اموری است که هم اکنون به پارهای از آنها اشاره میشود، که برای هر یک جداگانه علوم و کتابهایی تدوین شده است:
به کمک این علم به مفاهیم الفاظی که در عصر نزول قرآن به کار میرفته آشنا میشویم و مفسّرین عالی مقام برای رسیدن به این هدف رنجهای فراوان تحمّل نمودهاند و لغات اشعار جاهلی را که در آن زمان استعمال شده پیدا کردهاند. زیرا در اثر مرور زمان ممکن است در مفاهیم الفاظ تغییری حاصل شده باشد و به استناد آیه کریمه:
« وَ مَا أَرْسَلْنَا مِنْ رسُولٍ إِلَّا بِلِسَانِ قَوْمِهِ»(1)
زبان قرآن همان زبان مردم آن عصر بوده پس باید با زبان همان مردم،
1) ابراهیم / 4: هیچ پیامبری را نفرستادهایم مگر به زبان قومش.
قرآن تفسیر شود.
در این زمینه کتابهایی نوشته شده که یکی از آنها کتاب «المقائیس»، تألیف أحمد بن فارس بن زکریّا، متوفّای 395 و دیگری «کتاب الْعَیْن»، تألیف خلیل بن أحمد نحوی، متوفّای 786 و کتاب «المفردات» راغب اصفهانی، متوفّای 502 میباشد و زمخشری در «کشّاف»، مرحوم شیخ طوسیقدس سره در «التبیان» و مرحوم طبرسیقدس سره در «مجمع البیان»، در تفسیر از همین شیوه استفاده نمودهاند.
به همین منظور به امر مولای متّقیان علیعلیه السلام، علم صرف، نحو، معانی، بیان و بدیع تأسیس شده است.(1)
در کلام عرب احیانًا الفاظ در معانی حقیقی خود به کار نمیروند و با قرینهای در معنای غیر حقیقی که تناسبی با معنای حقیقی داشته
1) مناقب آل أبی طالب، ابن شهر آشوب ج2 ص47 ؛بحارالأنوار، علّامه مجلسی ج40 ص169 ؛ أمیر المؤمنین برای أبی الأسود الدُؤَلی نوشتند: «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ، الکَلامُ کُلُّهُ ثَلاثَةُ أشْیاءٍ: إسْمٌ وَ فِعْلٌ وَ حَرْفٌ جاءَ لِمَعْنیً، فَالإسْمُ ما أنْبَأَ عَنِ المُسَمّی وَ الفِعْلُ ما أنْبَأَ عَنْ حَرَکَةِ المُسَمّی وَ الحَرْفُ ما أوْجَدَ مَعْنیً فِی غَیْرِهِ».
باشد استفاده میشوند.
مرحوم رضیقدس سره کتاب «مجازات القرآن» را برای بیان این گونه موارد تألیف نموده است.
زیرا آیات قرآن بعضی مفسِّر بعضی دیگر است:
«القُرآنُ یُفَسِّرُ بَعْضُهُ بَعْضًا» که علّامه طباطباییرحمه الله در المیزان از این شیوه استفاده فراوان بردهاند.
مفسّر باید بداند قرآن مجموعهای است به هم پیوسته که تنها یک هدف را تعقیب میکند، همانطور که خود قرآن میفرماید:
«وَ لَوْ کَانَ مِنْ عِنْدِ غَیْرِ اللَّهِ لَوَجَدُواْ فِیهِ اخْتِلافًا کَثِیرًا».(1)
اگر این قرآن از جانب غیر خدا بود هر آینه اختلاف و ناهماهنگی فراوان در آن دیده میشد.
آیات کاملًا با هم هماهنگی دارند و مفسِّر باید طوری آیات قرآن را تفسیر کند که با آیات دیگر تناقض پیدا نکند وکاملًا یک نواخت باشد.
1) نساء / 82.
باید توجّه داشت که گاهی اگر آیات بدون توجّه به قبل و بعد تفسیر شود بر خلاف مطلوب نتیجه میدهد. مانند کسی که نماز نمیخواند و در توجیه عمل خود میگفت: قرآن فرموده: «لَاتَقْرَبُواْ الصَّلوةَ» ؛به نماز نزدیک نشوید.
به او گفتند قرآن فرموده:
« لَاتَقْرَبُواْ الصَّلوةَ وَ أَنْتُمْ سُکرَی .(1)
در حال مستی به نماز نزدیک نشوید، نه اینکه اصلاً نماز نخوانید.
کُلُوا و اشرَبُوا را دُرِ گوش کرد
وَ لاتُسرِفُوا را فراموش کرد
در هر حال ممکن است در قبل یا بعد از یک آیه، قرائنی باشد که ما را با تفسیر آیه بهتر آشنا کند.
که بهترین قرینه برای حلّ بسیاری از معضلات قرآنی است، مشروط به اینکه با اسانید معتبره بدست آمده باشد. مثلًا در آیهای از قرآن
1) نساء / 43 .
میخوانیم:
«وَ عَلَی الثَّلَاثَةِ الَّذِینَ خُلِّفُواْ حَتّی إِذَا ضَاقَتْ عَلَیْهِمُ الْأَرْضُ بِمَا رَحُبَتْ وَ ضَاقَتْ عَلَیْهِمْ أَنفُسُهُمْ وَ ظَنُّوا أَن لا مَلْجَأَ مِنَ اللَّهِ إِلَّا إِلَیْهِ ثُمَّ تَابَ عَلَیْهِمُ لِیَتُوبُوا إِنَّ اللَّهَ هُوَ التَّوَّابُ الرَّحِیمُ».(1)
در این جا گر چه مفهوم آیه برای همه کس روشن است ولی جواب سؤالاتی که برای درک بهتر از این آیه پیش میآید جز با مراجعه به شأن نزول آن امکان پذیر نیست.
الف - این سه نفر چه کسانی بودند؟
ب - چرا تخلّف ورزیدند؟
ج - چگونه زمین بر آن ها تنگ شد؟
د - چگونه تحت فشار شدید روحی قرار گرفتند؟
ه - چگونه متوجّه شدند که پناهگاهی جز خدا نیست؟
و - مقصود از توفیق الهی که شامل حال آن ها شد چه بود؟
که در این مورد، سیوطی کتاب «درُّالمنثور» را تألیف کرد.
1) توبه / 118: و نیز بر سه تنی که [از پیوستن به مجاهدان تبوک باز پس نهاده شدند، تا آنگاه که زمین با همه گستردگیاش، بر آنان تنگ آمد و تنگدل شدند و دانستند که پناهی از خداوند جز به او نیست، سپس به آنان توفیق توبه داد تا توبه کنند، که بیگمان خداوند توبه پذیر مهربان است.
در قرآن قوانین و دستورات احیانًا به صورت کلّی مطرح شده ولی جزئیّات و خصوصیّات به سنّت واگذار شده و سیره همه مسلمین برای درک آن خصوصیّات مراجعه به روایات مربوطه بوده و در شیعه کتاب تفسیر «نور الثّقلین»(1)وتفسیر «برهان»(2)و غیرهما و در میان اهل سنّت تفسیر «درُّ المنثور»(3)و غیره به همین منظور تألیف شده است.
چه بسا افراد، افکار و عقاید خود را قبل از رجوع به قرآن قالب گیری کرده، سپس به قرآن مراجعه میکنند و قرآن را با افکار خود تطبیق میدهند، در حالی که باید افکار خود را به قرآن عرضه کنند و با قرآن تطبیق دهند همانطور که أمیرالمؤمنین علیه السلام در مورد برنامههای حضرت مهدی (أرواحنا فداه) میفرمایند:
«یَعْطِفُ الرَّأیَ عَلَی القُرْآنِ إذَا عَطَفُوا القُرْآنَ عَلَی الرَّأیِ».(4)
وقتی مردم برآنند که قرآن را با آراء خود تطبیق دهند، آن
بزرگوار آراء مردم را با قرآن تطبیق میدهد.
در هر صورت تفسیر باید با کمال بیطرفی و بدون هر عقیدهای از پیش ساخته انجام گیرد، زیرا هر نوع موضع گیری قبلی میتواند یک حاجب بزرگی بین مفسّر و درک مقاصد واقعی قرآن قرار گیرد، بدین جهت محدّثین شیعه و سنّی بالاتّفاق حدیثی را از رسول خداصلی الله علیه وآله نقل کردهاند که فرمود:
«مَنْ فَسَّرَ القُرْآنَ بِرَأْیِهِ فَلْیُتَبَوَّءْ مَقْعَدُهُ مِنَ النَّارِ».(1)
هر کس قرآن را با رأی خود تطبیق کند، پس باید جایگاه او از آتش پر گردد.
شرایط دیگری نیز ذکر کردهاند که باید به کتب مفصّله مراجعه شود.
کسانی که با تاریخ مسلّم اسلام آشنایی دارند، میدانند که رسول خداصلی الله علیه وآله در حال احتضار امر فرمودند، قلم و دوات را بیاورند تا به امر آن بزرگوار نامهای نوشته شود که مردم گمراه نشوند.
خلیفه دوّم با جمله «حَسْبُنا کِتَابُ اللَّهِ»(2)از این کار ممانعت کرد، ولی
دیری نپائید که جبر زمان همان خلیفه را وادار کرد بگوید:
«لَولا عَلِیٌّ لَهَلَکَ عُمَرُ».(1)
اگر علیعلیه السلام نبود هر آینه عمر هلاک میشد.
زیرا معلوم شد جامعه به افراد عالمی نیازمند است، تا بتوانند آیات قرآن را درست و بجا پیاده کنند، و آشکار گردید که قرآن تا به وسیله راسخین در علم تبیین نشود، نمیتوان از آن بهرهبرداری کرد.
در نهایت غرض از طرح این که قرآن برای ما کافی است، جدا کردن دست مردم از دامن اهلبیت پیغمبرعلیهم السلام بود و بالاخره اگر فهم قرآن آسان بود و کتاب خدا ما را کافی بود، چرا اهل سنّت و پیروان خلیفه اقدام به نوشتن تفسیر کردند؟!
و چرا برای فراگرفتن تفسیر دست به دامن ابن عبّاس - شاگرد أمیرالمؤمنینعلیه السلام - شدند؟!
و چرا کعب الأحبارها را بر اهلبیت پیغمبرعلیهم السلام برگزیدند و در تفسیر حتّی به اسرائیلیّات دل خوش کردند؟!
1) کافی، شیخ کلینی ج7 ص424 باب النوادر ح6 ؛ الطرائف فی معرفة مذاهب الطوائف، سید بن طاووس ص516 ؛ الغدیر، علّامه امینی ج3 ص97 ؛ فرائد السمطین، حموی ج1 ص337 .
در عصر و زمان ما عینًا همین نغمه با لحن دیگری ساز شده و گروهی ادّعا میکنند که فهم قرآن آسان است. آن ها نیز هیچ هدفی جز جدا کردن مردم از مکتب اهل بیتعلیهم السلام ندارند و هیچ انگیزهای جز فاصله انداختن بین مردم و حوزههای علمیّه را دنیال نمیکنند. از طرفی دم از آسان بودن قرآن میزنند و از طرف دیگر خود به شرح و تفسیر قرآن میپردازند.
همچنان که به شدّت با تقلید مبارزه میکنند و خود کتاب فقهی و فقه استدلالی برای دیگران مینویسند.
اگر واقعًا مردم نباید تقلید کنند، چرا مردم را به حال خود وانمیگذارند و جلسات درس تشکیل میدهند و چرا جزوه و کتاب منتشر و به قرآن و احادیث استدلال میکنند و ... ؟!
کسانی که خود از ابن تیمیّه حرّانی تقلید میکنند و در فقه و تفسیر گفتههای وی را نشخوار مینمایند، چرا ندای امّی بودن سر میدهند و دم از استقلال فکری میزنند و چنین وانمود میکنند که حرفهای تازهای دارند و فکرهای بکری را ارائه میدهند؟!
امّی به افرادی اطلاق میشود که ذهنشان از هر مکتبی خالی و فکرشان تحت تعلیم کسی یا کسانی قرار نگرفته باشد، نه آنکه کلمات و مقالات دیگران را تقلید کرده و سخنان رهبرانشان را همچون نوار ضبط صوت بازگو کنند.
همچنین ممکن است گفته شود، قرآن کریم خود گویای آسان بودن قرآن است، آنجا که در سوره قمر، چهار نوبت میفرماید:
«وَ لَقَدْ یَسَّرْنَا الْقُرْآنَ لِلذِّکْرِ فَهَلْ مِنْ مُدَّکِرٍ»(1)
آسان کردیم قرآن را برای یادآوری، آیا یادآورندهای هست؟!
لکن اگر کمی دقّت کنیم به این نتیجه میرسیم که آیه کریمه در مقام بیان مطلب دیگری است و غرض آن است که هر گاه الفاظ سلیس و روان و به زبان مردم باشد، هم زودتر میتوان فرا گرفت و سریعتر تلفّظ میشود و هم این که پس از خواندن و یا شنیدن نیز میتوان آن ها را به راحتی تکرار کرد و پس از گذشت زمان میتوان به سهولت آن ها را به یاد آورد.
و اگر الفاظ مُغلَق و مشکل و نامأنوس باشد، زبان هنگام تلفّظ به آن ها، دچار مشکل شده و دیری نمیگذرد که به دست فراموشی سپرده میشود.
یکی از امتیازات قرآن نسبت به کلمات کاهنان همین بود که الفاظ و
1) قمر / آیات 17 ، 22 ، 32 و 40 .
عبارات آنان مرکّب از کلماتی ناآشنا و قافیه دار بود، ولی قرآن که ابزار هدایت کافّه مردم عالم است، عباراتی سلیس و شیوا و جذّاب دارد که خواننده و شنونده را شدیدًا تحت تأثیر قرار میدهد.
برای این که نقش سهولت عبارات را در فراگیری، خاطرنشان سازیم نظر خوانندگان محترم را به داستان زیر معطوف میداریم:
گویند «منصور دوانیقی» خلیفه معروف بنیعبّاس حافظهای بس قوی داشت؛ حافظه وی به حدّی بود که اگر یکبار شاعری قصیدهای را میخواند، او حفظ میکرد و بلافاصله از آغاز تا پایان میخواند.
علاوه بر این منصور غلامی داشت که اگر قصیدهای را دو بار میخواندند از بر میکرد و کنیزی هم داشت که هرگاه شعری را سه نوبت میشنید حفظ میشد و فورًا تکرار میکرد.
منصور چون مرد بخیلی بود و حاضر نبود طبق معمول به شعراء صِله بدهد، شرافتمندانه خود را از پرداخت صله و جایزه به شعراء و ادباء آسوده گرداند، هرگاه شاعری میآمد تا قصیده و اشعار خود را در حضور او بخواند، خلیفه به وی میگفت: اگر قبلًا کسی این اشعار را حفظ داشته باشد، یا ثابت شود که شعر از شاعری دیگر است، ما از پرداخت صله خودداری خواهیم کرد، لکن اگر کسی آن را قبلًا از بَر نداشت و معلوم شد که شعر از شاعر دیگر هم نیست ما به اندازه وزن طوماری که شعر در آن نوشته شده، صله خواهیم داد.
هر شاعری که وارد میشد، به اطمینان اینکه شعر از خود اوست و کسی از آن اطّلاع ندارد شرائط را میپذیرفت و با اجازه خلیفه اشعار خود را میخواند.
همین که اشعار او به پایان میرسید، چون یکبار به وسیله شاعر خوانده شده بود، طبعًا خود خلیفه آن را حفظ شده بود، به شاعر میگفت: من این قصیده را از بَر دارم، آن گاه تمام قصیده را از حفظ میخواند و به غلام خود که در این مواقع آماده کار بود و دو بار این قصیده را استماع کرده بود و حفظ شده بود دستور میداد او هم آن قصیده را از حفظ بخواند. غلام فورًا همه را تحویل میداد.
در این هنگام خلیفه به شاعر میگفت: چنانکه میبینی نه تنها من و این غلام اشعاری که خواندی حفظ داریم، بلکه این کنیز که در پس پرده نشسته هم، آن را از حفظ دارد. سپس با اشاره خلیفه کنیز هم که سه بار از شاعر و خلیفه و غلام اشعار را شنیده بود قصیده را از اوّل تا آخر میخواند.
شاعر بیچاره نگونبخت حیرت زده، بدون دریافت چیزی سر به زیر انداخته، با حسرت از دربار خلیفه خارج میشد.
«أصمعی» شاعر توانا، ظریف و مشهور عرب، که از ندماء و از حضّار مجلس خلیفه بود و نظارهگر این حق کشی بود از این وضع به تنگ آمد و تصمیم گرفت این عادت ناپسند را از خلیفه رفع کند.
أصمعی اشعاری مشتمل بر لغات مغلق و کلمات مشکل ساخت و آنها را در یک ستون سنگی شکستهای نوشت و در عبائی پیچید و بار شتری کرده و خود نیز تغییر لباس داده، به صورت یک نفر عرب بیابانی در حالی که نقاب زده و جز دو چشمش پیدا نبود، به نزد خلیفه آمد و با لحنی که منصور تشخیص ندهد گفت:
خداوند سایه خلیفه را پاینده بدارد. من خلیفه را در قصیدهای مدح کردهام و اجازه میخواهم که آن را بخوانم.
خلیفه هم طبق معمول گفت: برادر عرب! با شعراء عرب عهد و پیمانی داریم و آن اینکه اگر قصیده از شاعر دیگری باشد چیزی به تو نخواهم داد و چنانچه از خودت بود، به وزن آنچه شعرت را در آن نوشتهای، صله دریافت خواهی کرد.
أصمعی هم قبول کرد و سپس شروع به خواندن قصیدهای نمود که پر از الفاظ غریب و نامأنوس و جملات غامض و پیچیده بود، از جمله چند بیت زیر است:
صوت صفیر البلبل
هیّج قلب الثمل
الماء و الزهر معاً
مع زهر لحظ المقل
والعود قد دندن دلی
والطبل طبطبطلی
والرقص قد طبطبلی
والسقف سقسقسقلی
فلو ترانی راکباً
علی حمار أهزل
یمشی علی ثلاثةٍ
کمشیة العرنجلی
والنّاس ترجمجملی
فی السوقٍ بالقلقللی
والکلّ کعکع کعکعی
خلف و من حولللی
لکن مشیت هادیاً
من خشیة العقنقلی
إلی لقاء ملکٍ
معظّم مبجّل
یأمری بخلعةٍ
حمراء کالدم دملی
أجرّ فیها ماشیاً
مبغددٍ للزبل
أنا الأدیب الالمعی
من حیّ أرض الموصل
نظمت قطعاً زخرفت
بعجز الأدبللی
أقول فی مطلعها
صوت صفیر البلبل
وقتی أصمعی قصیده را به پایان رساند خلیفه نتوانست این اشعار عجیب ناهموار را حفظ کند و برای اوّلین بار در کار خود متحیّر ماند.
سرانجام منصور شاعر را مخاطب ساخت و گفت: ای برادر عرب! معلوم شد که شعر را خودت گفتهای و پیش از تو کسی آنها را از حفظ ندارد. اکنون ما میخواهیم به وعده خود عمل کنیم.
أصمعی گفت: من مردی فقیرم. از شدّت فقر ورق کاغذی پیدا نکردم که شعرم را بر آن بنویسم. مدّتی بود که یک ستون شکستهای از عهد
مرحوم پدرم در خانه ما افتاده بود که احتیاجی به آن نداشتیم، من هم از روی ناچاری و فقر قصیدهام را روی آن نوشتهام و اینک بار شتر کرده با خود آوردهام.
خلیفه از دیدن ستون سنگی که وزنی گران داشت، در شگفت ماند که تمام موجودی خزانه سلطنتی جواب گوی این جایزه نیست، ولی از آنجا که این کار به ظرافت شبیهتر بود تا به حقیقت، خلیفه با فراست دریافت که این صحنه ساختگی است. رو کرد به یکی از حضّار و گفت: گمان من این است که این عرب «أصمعی» باشد، خواسته است شیرین کاری کند.
به دستور خلیفه نقاب را از صورت أصمعی برداشتند و این صحنه موجب تنبّه خلیفه گردید.
در هر صورت چون پیغمبر اسلامصلی الله علیه وآله امّی بود و مأمور به نوشتن نبود.
«وَ لَا تَخُطُّهُ بِیَمِینِکَ».(1)
و از طرفی میبایست قرآن را بدون کم و زیاد به مردم ابلاغ نماید و راهی جز حفظ قرآن نداشت و خداوند هم به آن بزرگوار وعده داد که آیات قرآن را بزودی برای تو میخوانیم، پس آن را فراموش نخواهی کرد:
1) عنکبوت / 48: [ای پیامبر!] با دست خود نمینوشتی.
« سَنُقْرِئُکَ فَلَا تَنسَی .(1)
لذا خداوند منّان برای این که به وعده خود عمل کند و رسول خداصلی الله علیه وآله بدون مشقّت قرآن را حفظ کند میفرماید:
« فَإِنَّمَا یَسَّرْنَاهُ بِلِسَانِکَ لِتُبَشِّرَ بِهِ المُتَّقِینَ وَ تُنْذِرَ بِهِ قَوْمًا لُّدًّا».(2)
ما قرآن را بر زبان تو آسان ساختیم تا پرهیزکاران را به وسیله آن بشارت دهی و دشمنان سرسخت را (از عذاب خدا) بترسانی.
همین سهولت عبارات بود که موجب شد عدّه زیادی از صحابه پیغمبر اسلامصلی الله علیه وآله حافظ قرآن شوند به طوری که در زمان حیات رسول خدا هفتاد نفر در «بئر معونه» و پس از رسول خدا در روز «یمامه» (در جنگ با مسیلمه) به همین مقدار از حافظین قرآن کُشته شدند.
به هر حال روانی و آهنگ دلپذیر قرآن، عامل مهمّی برای حفظ و از بر کردن قرآن بود.
شاهد این گفتار حدیثی است که از امام صادقعلیه السلام نقل شده:
«لَو لا تَیَسّرَهُ لَمّا قَدَرَ أَحَدٌ مِنَ خَلْقِه أَنْ یَتَلَفَّظَ بِحَرْفٍ مِنَ
القُرآنِ وَ أنّی لَهُمْ ذلک وَ هُوَ کَلام منْ لَمْ یَزَلْ وَ لا یَزال».(1)
«اگر خداوند قرآن را بر زبانها آسان نساخته بود کسی قدرت نداشت به حرفی از حروف آن تلفّظ کند و چگونه میتوانستند در حالی که قرآن سخن خداوند ازلی و ابدی است».
نکته قابل توجّه این است که همان کسانی که برای جدا کردن مردم از اهلبیتعلیهم السلام، آسان بودن قرآن را مطرح کرده و به این آیه استناد میکنند، همان آقایان در مقام بلند پروازی و تحکیم موقعیّت علمی خودشان و اثبات اینکه ما از قرآن مطالبی فهمیدهایم که دیگران نفهمیدهاند، اظهار میدارند:
«کسانی که در قرون اوّل اسلام به تفسیر قرآن پرداختند، غالبًا غیر عرب بوده، از رموز و لطائف این لغت آگاهی درستی نداشتند و از سایر علوم مربوطه مانند «سیاسةُ المُدُن»، «علم الاجتماع»، «معرفة النّفس» و «تهذیب النفس» نیز بهرمند نبودند، از این رو هدف قرآن را که انسان سازی است، درک نمیکردند.
نشناختن دقائق لغت، از کنایات و استعارات و جز اینها
1) تفسیر روح البیان، اسماعیل حقّی بروسوی ج8 ص433 .
و عدم معرفت اهداف عالیه قرآن، باعث گردید که تفسیرهای سطحی و بیگانه از مقاصد کتاب خدا و نقل اقوال رجال، بدون استناد به ادلّه عقلیّه و استشهاد به خود قرآن که: «القُرآنُ یُفَسِّرُ بَعْضُهُ بَعْضًا»، تألیف کردند»(1)
از عبارت فوق استفاده میشود که قرآن نیاز به تفسیر دارد و یکی از چیزهایی که میتواند قرآن را تفسیر کند خود قرآن و یکی ادّله عقلیّه است و ضمناً تفسیر نیاز به فراگرفتن علوم دیگر هم دارد مثل «سیاسةُ المُدُن» و غیره.
لازم به توضیح است که مفسّرین اوّلیّه عبارتند از: حضرت مولای متّقیان أمیرالمؤمنینعلیه السلام، ابن عبّاس، ابن مسعود، زید بن ثابت، اُبَیّ ابن کعب، جابر بن عبداللَّه انصاری و غیرهم.
آیا کدام یک از اینها غیر عرب بودند؟!
آیا امیرالمؤمنینعلیه السلام و ابن عباس که از قریش بودند غیر عرب بودند؟! آیا اُبَیّ ابن کعب انصاری و خزرجی، که ابن أثیر در اسد الغابة(2)ده پشت او را نقل میکند که عرب بودند، آیا او غیر عرب بود؟!
آیا زید بن ثابت انصاری خزرجی که در همان کتاب(1)پدر و اجداد عربِ او را نیز تا ده پشت میشمارد، او غیر عرب بود؟!
آیا عبداللَّه بن مسعود که از انصار و از قبیله مُضَر بود و باز در اسد الغابة چهارده پشت او را میشمارد، غیر عرب بود؟!
آیا جابر بن عبداللَّه انصاری که در اسد الغابة(2)هفت پشت او را ذکر میکند و نسب او را به خزرج میرساند، او غیر عرب بود؟!
آیا حضرت علیعلیه السلام که بنیانگذار ادبیّات عرب بود، کنایات و مجازات و استعارات قرآن را نمیدانست؟ !
آیا ابن عباس که او را «حَبرُ الاُمّة» و «ترجمان القرآن» و «فارس القرآن» و «بحر الاُمّة» و «شیخ المفسرین» لقب دادهاند و آگاهترین افراد نسبت به اشعار جاهلی بود، مفاهیم قرآن را درک نمیکرد؟!
آیا زید بن ثابت که ابن اثیر درباره او مینویسد: «کَانَ مِنْ أعْلَمِ الصَّحابَةِ وَ الرَّاسِخِینَ فِی العِلمِ»(3)، به تفسیر قرآن آگاه نبود؟!
آیا ابن مسعود که حضرت علیعلیه السلام درباره او فرمودند:
«عَلِمَ القُرآنَ وَ السُّنَةَ ثُمَّ انتَهی وَ کَفی بِذلِکَ عِلمٌ».
یعنی برای او همین بس که عالم به قرآن و سنّت بود، مراد و معانی
قرآن را لمس نمیکرد؟!
نتیجه مباحث گذشته آن است که این ادّعا که فهم قرآن آسان است، به هیچ وجه قابل قبول نیست و این مطلب نه به این معنی است که نباید قرآن را فهمید، بلکه طِلسم و رمزی است که کسی عمق آن را به هیچ وجه درک نمیکند، لکن باید کوشید با ابزاری که در تفاسیر بیان شده است، به معارف و احکام قرآن و پندها و دیگر مطالب عالیه آن آگاهی پیدا کرد و آن ها را در زندگی به کار گرفت. «و صلّی اللَّه علی محمّد و آله الطاهرین»
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ
ألْحَمْدُ للَّهِِ الَّذی هَدانا سَبِیلَ الرَّشادِ وَ أرْشَدَنا طَرِیقَ السَّدادِ وَ الصَّلوةُ وَ السَّلامُ عَلی أفْضَلِ الْأنْبِیاءِ وَ شَفِیعَ العِبادِ یَوْمَ المِیعادِ مُحَمَّد بْنِ عَبْد اللَّه صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِه وَ سَلَّم وَ عَلی وَصِیِّهِ خَیْرَ الْأوصِیاءِ الَّذی هُوَ بِکُلِّ قَوْمٍ هادٍ وَ عَلی أوْلادِه المَعْصُومِینَ صَلَواتُ اللَّهِ عَلَیْهِمْ أجْمَعِینَ وَ اللَعْنُ عَلی أعْدائِهِمْ إلی یَومِ التَّنادِ.
از دیر زمانی این بحث مطرح بوده است که با وجود عقل چه نیازی به دین میباشد؟ و با توجّه به رشد فکری انسانها، چه احتیاجی به وحی است؟ و بالاخره بعضی بر آن شدند که تعقّل، ما را از تعبّد بینیاز میسازد.
در میان فرقهها گروهی به نام «براهمه» وجود داشتند که 500 الی 700 سال قبل از میلاد زندگی میکردند و آنان عقیده داشتند که چون فلاسفه قادرند با استناد به دلائل عقلی و منطقی
برای ما قانونهای سودمندی که مصون از خطا و اشتباه باشد وضع کنند، ما را از وحی و انبیاء مستغنی و بینیاز میسازند.
«شهرستانی» در کتاب ملل و نحل(1)شرح افکار و دلائل آن ها را به تفصیل نقل کرده است.
این طرز تفکّر نشأت گرفته از مسئولیّت گریزی انسان است، در قرآن میخوانیم:
«یُریدُ الْإِنْسانُ لِیَفْجُرَ أمامَهُ».(2)
انسان میخواهد جلو راه خود را باز کند.
همان انسانی که دل سنگ را میشکافد و تونلهای طولانی را ایجاد مینماید و اجازه نمیدهد کوهها با آن عظمت سدّ راه او بشوند، وقتی در مسیر زندگی احساس کرد اموری سدّ راه دلخواه او هستند، تلاش میکند آن سدها را از سر راه خود بردارد و نابود سازد و از آنجا که دین و وحی و انبیاء، انسانها را مهار میکنند و تا حدودی از آزادی آن ها میکاهند، انسانها هم سعی میکنند به بهانههای گوناگون با این امور به مبارزه برخیزند، گاه دین را به مسخره میگیرند و گاهی انبیاء را تکذیب و یا مورد حمله قرار میدهند.
«أ فَکُلَّما جاءَکُمْ رَسُولٌ بِما لا تَهْوی أنْفُسُکُمُ اسْتَکْبَرْتُمْ
فَفَریقًا کَذَّبْتُمْ وَ فَریقًا تَقْتُلُونَ»(1)
اگر پیامبری چیزی را که مطابق دلخواه شما نیست بیاورد زیر بار نمیروید پس گروهی را تکذیب و گروهی را به کشتن میدهید.
در هر زمان به شکلی این موضعگیریها تجدید میشود و شبهاتی پوسیده به صورت افکاری نو، خودنمایی میکند و احیانا عدهای ناآگاه را جلب و جذب مینماید، همانطور که شبهات براهمه پس از دو هزار و اندی سال، در عصر ما در قالب تفسیر خاتمیّت مطرح گردیده و خاتمیّت به این صورت تفسیر شده است که پس از پیغمبر اسلامصلی الله علیه وآله چون عقل مردم به حدّ کمال میرسد، دیگر به دین نیازی ندارند و تعبّد جای خود را به تعقّل میدهد و دوران دین، سپری میگردد و متفکّرین با قدرت تفکّر خویش جامعه را اداره میکنند.
این گفتار بهترین دلیل و شاهدی است که میتواند ثابت کند هنوز مردم از رشد فکریِ صحیحی برخوردار نیستند، چرا که گویندگان این سخن بدون تأمّل و اندیشه به گفتار دم زدهاند، بدین جهت ما ناچاریم برای سست بودن بنیان این طرز تفکّر، ابتدا به توضیح معنای دو واژه تعقّل و تعبّد بپردازیم، سپس قضاوت را به عهده خوانندگان بگذاریم.
1) بقره / 87.
تعبّد از ریشه عبادت و عبادت به معنی پرستش و پرستش به معنای منتهای کوچکی و خضوع است که لازمه آن بندگی میباشد و بندگی همان اطاعت محض و تسلیم صرف است. این که خدا میفرماید:
«اعْبُدُوا اللَّهَ».(1)
خدا را پرستش و بندگی کنید.
یعنی نهایت فروتنی و تواضع را نسبت به خداوند از خود نشان دهید و از هر جهت مطیع محض و پیرو اوامر و مقرّرات او باشید و این خود یک امر طبیعی است که حتّی در حیوانات هم بطور محسوس دیده میشود، که وقتی قدرتی بزرگتر از نیروی خود مشاهده کنند و نیروی خود را در مقایسه با قدرت او ناچیز ببینند، ناخودآگاه حالت تسلیم به خود خواهند گرفت و اراده را از خود سلب کرده، تحت اراده و اختیار او قرار میگیرند، و در نتیجه هرچه او میخواهد انجام میدهند، نه هرچه خود بخواهند، همچون اسیری در مقابل حاکم، و سربازی در مقابل فرمانده و بردهای در مقابل مالک
1) نساء / 36.
(عَبدًا مَمْلوکًا لایَقْدر عَلی شَیء).
انسانها وقتی خداوند را به بزرگی، عظمت و عزّت بشناسند و چیزی و کسی را از او بزرگتر ندانند، همه موجودات را مقهور او ببینند، قدرت ناچیز خود را در مقابل قدرت نامتناهی و لایزال او هیچ بدانند، او را غنی مطلق و خود را فقیر و نیازمند به او احساس کنند و به مالکیّت حقیقی او اعتراف کنند، طبعاً سر تسلیم در مقابل او فرود خواهند آورد که این کرنُش و تواضع را عبادت گویند، و ابراز و اظهار آن را تعبّد نامند.
علّت این که عبادت را به بندگی ترجمه میکنند، آن است که انسان یا حیوان تا زمانی که یَلِه و رها و بدون قید و بند باشد، خود مختار است؛ ولی پس از این که در بند شخص دیگری قرار گرفت اختیار و اراده از او سلب میگردد و ناچار تحت اختیار و اراده دیگری قرار میگیرد. حتّی اگر شیری در قفس بیفتد، در همه ابعاد زندگیش محدود خواهد شد. یا میبینیم اگر اسبی را در جنگل رها سازند در خُفت و خواب، خورد و خوراک، سکون و حرکت، تُندی و کُندی و غیره آزاد است، ولی وقتی گرفتار بند و افسار شد، تمام این اختیارات از او گرفته میشود و جز به اراده صاحبش هیچ کاری انجام نمیدهد.
انسان نیز تا وقتی خدا را نشناخته است، همچون چهارپائی که در جنگل دنیا یَله و رها شده باشد، احساس آزادی میکند و برای انجام
خواستههای نفسانیش هیچ مانعی بر سر راه خود نمیبیند، امّا او هر چه بیشتر نسبت به خدای خود شناخت پیدا کند به همان میزان از آزادی او کاسته میشود، تا جایی که همانند ملائکه مقرّبین میگردد که:
«ما تَشاؤُنَ إلّا أنْ یَشاءَ اللَّهُ».(1)
هیچ نمیخواهند مگر آنچه را خدا بخواهد.
گویا که اصلاً از خود ارادهای ندارد. رمز عصمت أنبیاء و أئمّه هدیعلیهم السلام نیز همین بندگی و در بند خدا بودن است بر خلاف گنهکاران که بندها را پاره میکنند و خود را به اصطلاح آزاد میسازند، ولی ناگفته نماند که این آزادی نیست بلکه نامقدّسی است که هزاران قید و بند مادّی را به همراه دارد و طبعًا باعث هواپرستی، شهوتپرستی، مالپرستی، ریاستپرستی و بالاخره دنیاپرستی و ... میشود. و این همان است که امام موسی بن جعفرعلیه السلام اشاره میفرمایند، و مرحوم محدّث قمّیقدس سره آن را از مرحوم علّامهقدس سره در منهاج الکرامة نقل میکند:
«روزی حضرت موسی بن جعفرعلیه السلام گذارشان به خانه بُشر حافی در بغداد افتاد، در همین زمان صدای آهنگ موسیقی
1) انسان / 30
و غنایی از آن جا به گوش حضرت رسید، به ناگاه کنیزی در حالی که مقداری زباله در دست داشت از آن خانه خارج شد، وقتی که زبالهها را در بیرون خانه میگذاشت حضرت به او فرمودند: ای کنیز! صاحب این خانه آزاد است یا بنده؟
گفت: آزاد است.
حضرت فرمودند: راست گفتی، اگر بنده بود از مولای خود میترسید! وقتی کنیز وارد خانه شد، بشر در حالی که بر سر سفره شراب نشسته بود از وی علّت دیر آمدنش را پرسید، کنیز در جواب وی گفت مردی به من رسید و چنین و چنان گفت. بشر که حضرت را شناخته و منظور ایشان را متوجّه شده بود، با پای برهنه به سوی حضرت دوید و پس از ملاقات حضرت به دست ایشان توبه کرد و از آن بزرگوار پوزش طلبید و از شدّت شرمندگی در حضور امامعلیه السلام به گریه افتاد»(1)
شاید علّت این که در ابتدای نماز و قبل از قرائت، رکوع، سجده و تشهّد، تکبیر واجب یا مستحب است این باشد که از همان ابتدای امر خداوند را به بزرگی یاد کنیم تا آمادگی بیشتری برای پرستش
1) الکنی و الألقاب، محدّث قمی ج2 ص168 به نقل از منهاج الکرامة، علّامه حلّی ص59.
و بندگی او پیدا نماییم.
با توجّه به آن چه گفته شد روشن گردید که معنای حکم تعبّدی در اصطلاح مذاهب الهی، مخصوصًا در اصطلاح فقهاء اسلام آن است که انسان کاری را به خاطر دستور پروردگار انجام دهد با اطمینان به این که آن دستور خالی از حکمت نیست؛ اگرچه آن حکمت برای ما نامعلوم باشد و شاید علّت این که در پارهای از آیات قرآن کریم فلسفه بعضی از قوانین الهی و احکام تعبّدی مطرح شده، این باشد که مردم فکر نکنند احکام خدا مبنای عقلایی ندارد و صرفًا به منظور تسلیم کردن انسان است؛ شیعه را در این مورد عقیده چنان است که حکمت و عدل خداوند اقتضاء میکند هیچ حکمی بدون حکمت نباشد و مرحوم صدوققدس سره نیز به همین جهت کتاب ارزشمند «علل الشرایع» را تدوین کرده و فلسفه احکام را از دیدگاه روایات تبیین نموده است.
در نامهای که حضرت رضاعلیه السلام در جواب محمّد بن سنان نوشتهاند آمده است:
«نامه تو به من رسید، یادآوری کرده بودی که بعضی از اهل قبله گمان میکنند، خداوند تبارک و تعالی هیچ چیز را
حلال یا حرام نکرده، مگر برای تعبّد و پرستش بندگان، و علّت دیگری بیش از این ندارد، به طور قطع کسانی که چنین عقیدهای دارند گمراهند و گرفتار خسارت و زیان آشکاری هستند»(1)
ما مییابیم هر چه را که خداوند تبارک و تعالی حلال فرموده، مصلحت و بقاء بندگان در آن بوده است و به آن نیاز داشته و از آن بینیاز نبودهاند، و آن چه را خداوند حرام فرموده، مورد نیاز مردم نبوده بلکه مایه فساد و موجب نابودی و هلاکت آن ها بوده است.
متأسّفانه چون اغلب وظائف تعبّدی، در ظاهر علّت محسوسی ندارد بعضی فکر میکنند این گونه احکام، بدون هیچ گونه حکمت و فلسفهای به مردم تحمیل شده است، بدین جهت به خود اجازه نمیدهند چشم بسته احکام را بپذیرند در صورتی که به هیچ وجه، منطقی نیست که ما هر حکمی را که فلسفه آن را نفهمیدیم، پوچ و بیهوده و باطل قلمداد کنیم و به مجرّد این که نتوانستیم علل و عوامل قوانین الهی را کشف کنیم به آن ها مهر ابطال بزنیم.
این برداشت غلط که از کلمه تعبّد شده و گمان میکنند هر کجا گفته شد: «این حکم تعبّدی است» منظور این است که عاری و خالی
1) علل الشرائع، شیخ صدوق ج2 ص592 باب 374 ح43.
از حکمت میباشد، موجب شده بسیاری از احکام خدا را با کمال وقاحت زیر سؤال ببرند.
ریشه این نوع برخورد با احکام الهی را در خداشناسی این افراد باید جستجو کرد و تا تجدید نظر در شناخت خداوند نکنند، انتظاری جز این از آن ها نمیرود.
نتیجه آن که «تعبّدی بودن» منافاتی با مصلحت داشتن ندارد، بلکه همه اوامر و نواهی خداوند تعبّدی بوده با توجّه به این که همه آن ها توأم با حکمت و مصلحت است، حال چه کشف شده و چه کشف نشده باشد.
ممکن است این سؤال پیش بیاید که آیا از نظر عقلی جایز است انسان، قانونی را که حکمت و مصلحت آن را نمیداند، چشم بسته و بدون چون و چرا بپذیرد؟!
آیا این منطقی است که در مقابل فرمانی که هیچ آگاهی از فلسفه آن نداریم، تسلیم محض باشیم؟!
جواب: در فلسفه، قانونی هست که میگوید: «الإمْتِناعُ بِالإخْتیار، لا یُنافِی الإخْتِیار» یعنی اگر یک امر غیر اختیاری مبتنی بر امری
اختیاری باشد، منافاتی با اختیاری بودن آن امر ندارد، مثلاً اگر کسی با اراده و اختیار خود مادّهای سمّی و مهلک بخورد، سپس آن ماده سمّی، بدون اراده و اختیار خورنده در جسم وی اثر گذاشته و او را هلاک کند، آیا مرگ او را اختیاری میدانیم یا غیر اختیاری؟ اگر مرگ او را به داروی سمّی مستند کنیم ممکن است مرگ او را غیر اختیاری بدانیم ولی چون تأثیر آن ماده سمّی بر اساس خوردن آن موجب هلاکت شده و خوردن آن نیز کاملاً اختیاری بوده، هر عاقلی این مرگ را اختیاری میداند.
در مورد بحث نیز میگوییم: امری که به ظاهر غیر عقلایی است اگر براساس امر عقلایی انجام گیرد، آن امر نیز عقلایی خواهد بود؛ از باب مثال اگر بیماری با اراده خود جسم و جان خویش را در اختیار فردی بیتجربه قرار داده و اجازه دهد او را بیهوش کرده با تیغ شکمش را پاره کند و قلب، ریه و یا اعضاء دیگر او را بیرون آورد، آیا این کار عاقلانه است؟ هرگز! ولی اگر بیمار به پزشک معالج مراجعه کند، در حالی که به تخصّص، تجربه، تعهّد و دلسوزی او معتقد باشد و جسم و جان خود را برای درمان در اختیار او قرار دهد، این کار صد در صد عقلایی و حکیمانه است.
خلاصه آن که این واگذاری اگر با قطع نظر از علم و آگاهی پزشک باشد، غیر عاقلانه است، ولی اگر بر اساس خصوصیّاتی که ذکر شد
واگذار شود یقینًا حکیمانه خواهد بود.
در مورد بحث نیز اگر کسی از دیگری کورکورانه و بدون آن که صلاحیّت او را در نظر داشته باشد تقلید کند، کاری غیر عقلایی است.
قرآن کریم نیز در مورد مردم جاهلی به عنوان اعتراض میفرماید:
«وَ إذا قیلَ لَهُمُ اتَّبِعُوا ما أنْزَلَ اللَّهُ قالُوا بَلْ نَتَّبِعُ ما ألْفَیْنا عَلَیْهِ آباءَنا أوَ لَوْ کانَ آباؤُهُمْ لا یَعْقِلُونَ شَیْئًا وَ لا یَهْتَدُونَ».(1)
آن ها از پدران خود تقلید میکنند هر چند پدران آن ها مردمی جاهل و گمراه باشند.
چرا این تقلید مورد مذمّت است؟ زیرا پشتوانه علمی و الهی ندارد و بر مبنا و اساس خردمندانهای استوار نیست، ولی در مورد پیغمبر اسلامصلی الله علیه وآله خداوند در قرآن میفرماید:
«فَلا وَ رَبِّکَ لا یُؤْمِنُونَ حَتَّی یُحَکِّمُوکَ فیما شَجَرَ بَیْنَهُمْ ثُمَّ لا یَجِدُوا فی أنْفُسِهِمْ حَرَجًا مِمَّا قَضَیْتَ وَ یُسَلِّمُوا تَسْلِیمًا».(2)
به خدا سوگند ایشان به حقیقت ایمان نمیرسند، تا وقتی تو را در اختلافاتشان داور قرار دهند، و پس از آن در دلهای
خویش تنگی و سستی از حُکمی که تو بریدی پیدا نکنند و در باطن آن را گردن نهند.
در اینجا چرا تسلیم بی چون و چرا شدن در مقابل حکم پیغمبر یک ارزش است؟ زیرا گفتار پیغمبر متّکی به وحی الهی است و از هر خطا و خلل در امان است.
«ما یَنْطِقُ عَنِ الْهَوی إنْ هُوَ إلّا وَحْیٌ یُوحی .(1)
اصولاً روش عقلای عالم از اوّلین زمانی که حقوق و قوانین تدوین شده، تا کنون این بوده و هست که از قوانین تبعیّت میکردهاند بدون این که از علل واقعیّه این قوانین اطّلاعی داشته باشند و به همین اندازه اکتفا نمودهاند که این قوانین مورد تصویب بزرگان قوم و عقلای کشور است.
پس از بیان این مقدّمه، میگوییم:
«ما متعبّد به قوانینی هستیم که آن ها را از جانب خدای حکیم میدانیم و کوچکترین تردیدی نداریم که تمامی آن به گونهای است که اگر عقلای عالم به فلسفه آن آگاهی پیدا کنند قطعًا بر آن ها صحّه خواهند گذاشت، و این گونه تعبّد عین تعقّل است».
1) نجم / 3و4.
«تعقّل» از ریشه عقل است و عقل به معنی بستن و مهار کردن و نگه داشتن است، بدین جهت طنابی را که با آن دست شتر را میبندند «عقال و عقیله» مینامند. «عقل» در اصطلاح نیرویی است که به وسیله آن حسن و قبح و حق و باطل را تشخیص داده و مجهولات را از معلومات کشف و خیر و شرّ و نفع و ضرر را با آن میشناسند و چون این نیرو شهوات و خواستههای نفسانی را مهار میکند آن را عقل مینامند.
در قرآن 49 مورد واژه عقل با مشتقّات مختلفش بکار رفته است و در کتب حدیثی حدود 126 حدیث از اهل بیت عصمت و طهارتعلیهم السلام در مورد عقل جمعآوری شده است.
یکی از امتیازات عقل، حجیّت آن است. نخست لازم است با واژه «حجیّت و حجّت» آشنا شویم.
حجیّت: در اصل لغت به معنی غلبه و پیروزی است و در اصطلاح، دلایلی است که بطور قاطع مقصود را اثبات و مخالف را مغلوب میسازد، «راغب اصفهانی» در مفردات گوید:
«الحُجَّةُ: الدَّلالَةُ المُبَیِّنَةُ لِلْمَهَجَّةِ، أی المَقْصَدِ المُسْتَقیمِ وَ الِّذی یَقْتَضی صِحَّةَ أَحَدَ النَّقیضَینِ».(1)
حجّت: راهنمایی کرن به یک هدف درست است بطور روشن و بدون ابهام و چیزی است که به صحّت یکی از دو طرف نقیض حکم میکند.
به طور مثال: در حضور قاضی یکی مدّعی طلب از دیگری است و دیگری اظهار میکند که هیچگونه بدهی به مدّعی ندارد؛ این دو مطلب با هم متناقض است، اگر یکی از طرفین دلیل قاطعی بر حقانیّت خود داشته باشد که بتواند صحّت اظهارات خود را اثبات کند، آن دلیل را حجّت گویند، زیرا به این وسیله بر خصم خود پیروز میشود.
و اگر میگوییم عقل حجیّت دارد به این معنا است که عقل میتواند صحّت ادعای ما را اثبات و ما را بر خصم پیروز کند.
در حدیثی حضرت امام موسی بن جعفرعلیه السلام به هشام میفرمایند:
«یا هِشامُ! إنَّ للَّهِِ حُجَّتَیْنِ: حُجَّةً ظاهِرَةً وَ حُجَّةً باطِنَةً، فَأمَّا
1) مفردات الفاظ قرآن، راغب اصفهانی ص218.
الظَّاهِرَةُ فَالرُّسُلُ وَ الْأنْبِیاءُ وَ الأئِمَّةُعلیهم السلام وَ أمَّا الباطِنَةُ فَالعُقُولُ».(1)
ای هشام! خداوند بر مردم دو نوع حجّت دارد، حجّت آشکار و پنهان، حجّت آشکار و پیدا، پیامبران و ائمّهعلیهم السلام هستند و حجّت پنهان و ناپیدا، عقلهای مردم است.
در حدیثی دیگر آمده که ابن سکّیت از حضرت علی بن موسی الرضاعلیهما السلام پرسید:
«مَا الحُجَّةُ عَلَی الخَلْقِ الیَوْمَ؟ فَقَالَعلیه السلام: العَقْلُ، یَعْرِفُ بِه الصَّادِقَ عَلَی اللَّهِ، فَیُصَدِّقُهُ وَ الکاذِبَ عَلَی اللَّهِ، فَیُکَذِّبُهُ».(2)
امروز حجّت خدا بر مردم چیست؟ فرمود: عقل است، با این حجّت کسانی را که صادقانه چیزی را به خدا نسبت میدهند میشناسی و آن ها را باور میکنی و هم چنین کسانی را که به خدا دروغ میبندند میشناسی و آن ها را تکذیب میکنی.
اکنون که حجیّت عقل را دانستیم، ضروری است بدانیم حجیّت عقل تا چه حدّی است، آیا در حدّی است که حقّ قانونگذاری به آن واگذار شده و آیا میتواند در سرنوشت خود و مردم دخالت کند؟!
و آیا شرع قوانین عقل را امضاء میکند، یا این که عقل تنها میتواند احکام و قوانین الهی را کشف و شناسایی کند؟!
اگر گفتیم خدا به ما عنایت فرموده است و جعل قوانین را به عهده عقل ما واگذار کرده که با فکر، اندیشه، تدبّر و تعمّق، مصالح و مفاسد را بررسی کنیم و بر این اساس قوانینی را تدوین کرده و سپس به مرحله اجرا در آوریم، در این صورت عقل جاعل و مقنّن خواهد بود و ما حق داریم بدون اتّکاء به وحی، خود سرنوشت خویش را تعیین کنیم؟!
و اگر گفتیم قانونگذاری، حق خدا است و این حق به کسی واگذار نشده و آن چه وظیفه عقل است تنها به دست آوردن حکم خدا است، بنابر این همان طور که حکم خدا را میتوان از کتاب و سنّت و اجماع بدست آورد همچنین «میتوان حکم خدا را به وسیله عقل تحصیل کرد» و معنی اجتهاد همین است که فقیه تلاش کند و تمام نیروی فکری خویش را بکار بیندازد تا از مسیر کتاب یا سنّت پیغمبرصلی الله علیه وآله یا اجماع یا دلیل عقل، حکم خدا را به دست آورده و به آن
عمل کند، نه به ساختههای عقل خود.
بنابر این عقل در این جا کاشف و مبیّن خواهد بود و شیعه عقل را کاشف میداند.
باید دانست که در مکتب تشیّع همان طور که اشاره کردیم زیر بنای احکام و اوامر و نواهی الهی حسن و قبح و مصالح و مفاسد واقعیّه است و مبنای حکم عقل نیز همان حسن و قبح و مصالح و مفاسد واقعیّه است، یعنی تا عقل بطور قطعی و مسلّم، بدون شک و ابهام، حسن و قبح و مصالح و مفاسد امور را ارزیابی نکند، مجوّز انجام آن ها را صادر نمیکند.
با ذکر این مقدمه به این نتیجه میرسیم که هر کجا یک حکم شرعی وجود داشته باشد دلیل بر این است که در این حکم، مصلحتی وجود دارد و نیز هر کجا حکمی قطعی و بدون خدشه عقلی وجود داشته باشد، آن نیز دلیل بر این است که در این حکم هم مصلحتی وجود دارد، بالاخره هم شرع و هم عقل ناظر به همان مصلحت میباشند؛ پس هرگاه در جایی به یک حکم شرعی دست یافتیم، مسلّماً حکم عقل نیز در آنجا همان خواهد بود. و اگر جایی
به حکمی عقلی رسیدیم در آنجا حکم شرع نیز همان خواهد بود. و قاعدهای که معروف است به قاعده «ملازمه بین حکم عقل و شرع» ناظر به همین مطلب است و این رابطه ناگسستنی بین شرع و عقل را به این بیان ذکر میکند:
«کُلَّما حَکَمَ بِهِ العَقْلُ حَکَمَ بِهِ الشَّرْعُ وَ کُلَّما حَکَمَ بِهِ الشَّرْعُ حَکَمَ بِهِ العَقْلُ».
این قاعده خود یک حکم مسلّم عقلی است زیرا خداوندی را ما با دلائل قطعی و عقلی شناختهایم که هم آفرینش جهان در قبضه قدرت و مشیّت اوست و هم فرمانروایی بر عالم هستی از آن اوست
«ألا لَهُ الْخَلْقُ وَ الْأَمْرُ».(1)
قطعًا بر مبنای رحمت واسعهای که بر خود واجب فرموده،
«کَتَبَ رَبُّکُمْ عَلی نَفْسِهِ الرَّحْمَةَ».(2)
ما را در مورد امور زندگی بدون تکلیف و سرگردان نگذارده است.(3)
چرا که او حکیم علی الاطلاق است و مُحال است حکمی عاری و خالی از مصالح برای ما صادر کند.
ما چون اوّلاً حاکمیّت را منحصر به خداوند میدانیم و ثانیًا عقل را شایسته قانون گذاری نمیدانیم، بدین جهت عقل را فقط به عنوان کاشف میشناسیم نه قانون گذار. امّا این که قانون گذاری را منحصر به خدا میدانیم، بدین جهت است که خداوند در چندین مورد از قرآن حکم به غیر ما أنزل اللَّه را محکوم کرده، یعنی باید حکم از طرف پروردگار نازل شود تا قابل اجرا باشد؛ و اگر کسی حکمی کرد که از طرف خدا نازل نشده باشد حکم کننده کافر است به جهت این که خود را در قانون گذاری شریک خدا قرار داده است(1)و ظالم است به خاطر عدم صلاحیّت، حقوق انسانها را ضایع کرده(2)و فاسق است چون از حدود وظایف خود خارج شده(3)و کفر و ظلم و فسق از بدترین صفات رذیله انسان است؛ از طرفی خداوند حکم کردن را به خود اختصاص داده و در قرآن به دو تعبیر این اختصاص مطرح شده است:
1 - «إنِ الْحُکْمُ إلّا للَّهِِ».(4)
1) مائده / 44؛ «وَ مَنْ لَمْ یَحْکُمْ بِما أنْزَلَ اللَّهُ فَأُولئِکَ هُمُ الْکافِرُونَ».
2) مائده / 45؛ «وَ مَنْ لَمْ یَحْکُمْ بِما أنْزَلَ اللَّهُ فَأُولئِکَ هُمُ الظَّالِمُونَ».
3) مائده / 47 ؛ «وَ مَنْ لَمْ یَحْکُمْ بِما أنْزَلَ اللَّهُ فَأُولئِکَ هُمُ الْفاسِقُونَ».
4) انعام / 57 و یوسف / 40و67.
2 - «لَهُ الْحُکْمُ».(1)
و شاید علّت این اختصاص آن باشد که خداوند حکم و قانون خود را به عنوان بهترین حکم و قانون معرّفی نموده و میفرماید:
«وَ مَنْ أحْسَنُ مِنَ اللَّهِ حُکْمًا لِقَوْمٍ یُوقِنُونَ».(2)
چه کسی بهتر از خداوند میتواند حکم کند و تنها مردم با ایمانند که میتوانند در این مورد قضاوت کنند.
و بدیهی است که عقل بهترین را انتخاب میکند.
امّا این که میگوییم عقل صلاحیّت قانون گذاری را ندارد، برای این است که قانون گذاری برای جَعل قوانینی که مصالح و مفاسد واقعی در آن ها رعایت شود، باید واجد شرایطی باشد و بشر با نداشتن آن شرایط حق قانون گذاری ندارد که از جمله آن شرایط «اطّلاعات کافی» است که نوع انسانها از آن محرومند. برای اثبات این مسئله به مطالب ذیل توجه فرمایید.
نیروی عظیم عقل هم چون نیروهای نهفته در خاک میماند که به برکت آن، زمین استعداد پرورش انواع مختلف گیاهان و درختان را بدست میآورد، و اگر باران رحمت بر آن ریزش نکند آن زمین، مرده و بی حرکت باقی میماند،
«وَ تَرَی الْأَرْضَ هامِدَةً فَإِذا أنْزَلْنا عَلَیْهَا الْماءَ اهْتَزَّتْ وَ رَبَتْ وَ أنْبَتَتْ مِنْ کُلِّ زَوْجٍ بَهیجٍ».(1)
میبینی آن گاه که آب از آسمان بر زمین فرو ریخت، به جنبش در میآید و آمادگی برای رشد گیاهان پیدا میکند آن وقت است که جفت جفت گیاهان با طراوت در آن روییده میشود.
عقل نیز به دو نیرو نیازمند است تا کاملاً شکوفا شود:
اوّل: نور علم و معرفت.
دوّم: نیروی تقوا و پرهیزکاری.
در مورد علم و معرفت، حضرت علیعلیه السلام میفرمایند:
«المَعْرِفَةُ لِقاحُ العَقْلِ».
علم پیوند عقل است.
1) حج / 5
یعنی تا علم به عقل پیوند نخورد به ثمر نمینشیند، و این نیروی بالقوّه به فعلیّت نمیرسد. پیامبران الهی نیز با خوراک دانش نیروی عقل مردم را برانگیختند
«هُوَ الَّذی بَعَثَ فِی الْأُمِّیِّینَ رَسُولًا مِنْهُمْ یَتْلُوا عَلَیْهِمْ آیاتِهِ وَ یُزَکِّیهِمْ وَ یُعَلِّمُهُمُ الْکِتابَ وَ الْحِکْمَةَ وَ إنْ کانُوا مِنْ قَبْلُ لَفی ضَلالٍ مُبینٍ».(1)
او در میان مردم درس ناخوانده، پیامبری از خودشان برانگیخت که آنان را پاک کند و کتاب خدا و علم دین را به آنان بیاموزد گرچه آنان قبلاً در گمراهی بودهاند.
از این آیه استفاده میشود که بالا بردن سطح فکر مردم از طریق علم و تزکیه نفس باید انجام بگیرد. از مولای متّقیان علیعلیه السلام در نهج البلاغه آمده:
«وَ واتَرَ الَیْهِمْ أنْبیائَهُ لِیَسْتَأدُوهُمْ میثاقَ فِطْرَتِه وَ یُذَکَّرُوهُمْ مَنْسِیَّ نِعْمَتِهِ وَ یُثیرُوا لَهُمْ دَفائِنَ العُقُولِ»(2)
خداوند پیامبران را یکی پس از دیگری بسوی مردم فرستاد تا از آن ها بخواهد به پیمان فطری که با خدا بستهاند عمل کنند و نعمتهای فراموش شده خداوند را به یاد آن ها
آورند و عقلهای نهفته آنان را برانگیزند.
در آیه «هُوَ الَّذی بَعَثَ فِی الْأُمِّیِّینَ ...»(1)که ذکر شد، تزکیه قبل از تعلیم آمده است و شاید اشاره به این باشد که نخست باید انسان تزکیه شود تا قابلیّت یادگیری در او پیدا گردد. و باز در قرآن کریم آمده:
«یا أیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا إنْ تَتَّقُوا اللَّهَ یَجْعَلْ لَکُمْ فُرْقانًا».(2)
ای افراد با ایمان اگر تقوی پیشه کنید ما برای شما وسیله جدا کردن حق و باطل را قرار میدهیم.
و میفرماید:
«وَ اتَّقُوا اللَّهَ وَ یُعَلِّمُکُمُ اللَّهُ».(3)
شاعر میگوید:
انارَةُ العَقْلِ مَکْسُوفٌ بِطَوعٍ هَوی
وَ عَقْلُ عاصِی الهَوی یَزْدادُ تَنْویرًا
نور عقل بواسطه پیروی از هوای نفس به تیرگی میگراید و نور عقلِ شخصی که با هوای نفس مخالفت کند افزوده میشود.
با این مقدمه کوتاه کمکم به این نتیجه میرسیم که عقلها در اثر آلودگی و بیمایگی شایستگی قانون گذاری را ندارد.
قرآن کریم به رسول گرامی خود اجازه پیروی از هواهای نفسانی مردم را نمیدهد و اعلام میکند افرادی که تن به وحی نمیدهند، آنان از هوای نفس خویش پیروی میکنند. سپس اطاعت از هواهای نفسانی را محکوم میکند و میفرماید:
«فإِنْ لَمْ یَسْتَجیبُوا لَکَ فَاعْلَمْ أنَّما یَتَّبِعُونَ أهْواءَهُمْ وَ مَنْ أضَلُّ مِمَّنِ اتَّبَعَ هَواهُ بِغَیْرِ هُدًی مِنَ اللَّهِ»(1)
هرگاه به دعوت تو جواب مثبت ندادند، در این صورت بدان که این مردم، تنها پیرو هوای نفس خویشند و چه کسی گمراهتر است از آن که بدون راهنمایی خداوند از هوای نفس خود پیروی کند.
خداوند به پیغمبر خود دستور میدهند که به آن چه از جانب او نازل میشود حکم کند نه به خواستههایمردم.
1) قصص / 50.
«و أنِ احْکُمْ بَیْنَهُمْ بِما أنْزَلَ اللَّهُ وَ لا تَتَّبِعْ أهْواءَهُم».(1)
و در جای دیگر فلسفه این نهی و محکومیّت را چنین بیان میفرماید:
«وَ لَوِ اتَّبَعَ الْحَقُّ أهْواءَهُمْ لَفَسَدَتِ السَّماواتُ وَ الْأَرْضُ وَ مَنْ فیهِنَّ».(2)
اگر حق تابع هوای نفس آنان میشد، آسمان و زمین و کسانی که در آن ها زندگی میکنند به تباهی کشیده میشدند.
در حدیثی آمده، اگر هواهای نفسانی، عقل را تیره و آلوده نمیکرد (و خواستههای مردم اموری عقلانی و سودمند و ذی مصلحت بود)، پس به چه دلیل خداوند پیروی از خواستههای مردم را نهی و محکوم نموده است.
متأسفانه امیال و غرائز نفسانی، منافع و لذّتهای زودگذر، آداب و رسوم غلط و مسائل اقتصادی، گاهی عقل را در چگونگی تشخیص به خطا گرفتار میکند و مسیر عقل را منحرف میسازد.
گرچه اثبات بی مایگی عقل نیاز به دلیل و اقامه برهان ندارد (به این دلیل که امری وجدانی است و همگان آن را درک میکنند، چرا که هرکس به خود مراجعه کند، خود را مواجه با انبوهی از سؤالات و مجهولات میبیند که نه خود میتواند جواب گوی آن ها باشد، نه دیگران، و نه با سرپنجه فکر خویش میتواند گرههای کور آن مجهولات را بگشاید و نه عقل دیگران آنقدر کشش دارد که بتواند پردههای جهل و ابهام را عقب زده و حقایق را روشن سازد) ولی در عین حال بد نیست بطور اختصار به پارهای از دلائل اشاره کنیم.
قرآن میفرماید:
«وَ ما أُوتیتُمْ مِنَ الْعِلْمِ إلّا قَلیلًا».(1)
بجز اندکی از دانش، به شما داده نشده است.
برای اثبات این مدّعی خداوند مواردی از اشتباهات و برداشتهای غلط انسانها را با استفاده از واژه «حَسِبَ» و مشتقات آن ذکر فرموده است.
1) اسراء / 85.
«قُلْ هَلْ نُنَبِّئُکُمْ بِالْأَخْسَرینَ أعْمالًا؛ الَّذینَ ضَلَّ سَعْیُهُمْ فِی الْحَیاةِ الدُّنْیا وَ هُمْ یَحْسَبُونَ أنَّهُمْ یُحْسِنُونَ صُنْعًا»(1)
آیا آگاه کنم شما را به زیانکارترین شما از نظر عمل؟! آن ها کسانی هستند که در زندگی دنیا تلاش بیراهه میکنند و گمان میکنند که کارهای خوب انجام میدهند.
«یَحْسَبُ أنَّ مالَهُ أخْلَدَهُ»(2)
گمان میکند که مالش او را جاوید میکند.
«و لا تَحْسَبَنَّ الَّذینَ قُتِلُوا فی سَبیلِ اللَّهِ أمْواتًا بَلْ أحْیاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ».(3)
گمان نبرید آنان که در راه خدا کشته شدند مرگانند که آن ها زندهاند و نزد خدای خود روزی میخورند.
«أ فَحَسِبْتُمْ أنَّما خَلَقْناکُمْ عَبَثًا وَ أنَّکُمْ إلَیْنا لا تُرْجَعُونَ».(1)
آیا گمان میبرید که ما شما را بیهوده آفریدیم و شما بسوی ما باز نمیگردید.
«وَ تَرَی الْجِبالَ تَحْسَبُها جامِدَةً وَ هِیَ تَمُرُّ مَرَّ السَّحابِ...».(2)
و در آن روز کوهها را بنگری و آن را جامد و ساکن تصور کنی در صورتی که مانند ابر در حرکتند ... .
«و الَّذینَ کَفَرُوا أعْمالُهُمْ کَسَرابٍ بِقیعَةٍ یَحْسَبُهُ الظَّمْآنُ ماءً حَتَّی إذا جاءَهُ لَمْ یَجِدْهُ شَیْئًا...».(3)
اعمال کافران همچون سراب در بیابان است، که آدم تشنه گمان میکند آب است، تا وقتی که به آن میرسد میفهمد چیزی نیست.
«یَحْسَبُهُمُ الْجاهِلُ أغْنِیاءَ مِنَ التَّعَفُّفِ»(1)
و از فرط عفاف چنان احوالشان بر مردم مشتبه شود که هر کس از حال آنان آگاه نباشد پندارد غنی و بی نیاز هستند.
«أ یَحْسَبُ الْإِنْسانُ ألَّنْ نَجْمَعَ عِظامَهُ؛ بَلی قادِرینَ عَلی أنْ نُسَوِّیَ بَنانَهُ».(2)
آیا انسان گمان میبرد که ما استخوانهایش را جمعآوری نمیکنیم، آری ما توانایی داریم سر انگشتان او را نیز مرتّب کنیم.
«أمْ حَسِبَ الَّذینَ اجْتَرَحُوا السَّیِّئاتِ أنْ نَجْعَلَهُمْ کَالَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ سَواءً مَحْیاهُمْ وَ مَماتُهُمْ ساءَ ما یَحْکُمُونَ».(3)
آیا آنان که مرتکب اعمال زشت شدند گمان کردند که رتبه آنان را مانند کسانی که به خدا ایمان آورده و نیکوکار شدند قرار میدهیم تا در مرگ و زندگی یکسان باشند (هرگز
چنین نیست). حکم آن ها اندیشهای بسیار جاهلانه است.
«وَ لا تَحْسَبَنَّ اللَّهَ غافِلًا عَمَّا یَعْمَلُ الظَّالِمُونَ...».(1)
و هرگز مپندار که خدا از کردار ستمکاران غافل است.
«و لا یَحْسَبَنَّ الَّذینَ یَبْخَلُونَ بِما آتاهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ هُوَ خَیْرًا لَهُمْ بَلْ هُوَ شَرُّ لَهُمْ».(2)
آنان که بخل نمودهاند از آن چه که خداوند از فضل خود به آنان داده، گمان نکنند که این بخل به نفع آن ها است بلکه به ضرر آنهاست.
«وَ تَحْسَبُونَهُ هَیِّنًا وَ هُوَ عِنْدَ اللَّهِ عَظیمٌ».(3)
و کاری را سهل و کوچک میپندارند، در حالی که نزد خدا بسیار بزرگ است.
تضاد و تناقض افکار و مکاتب مختلفی که هر یک گویای یک نوع طرز تفکّر است، خود شاهد تحیّر و عدم آگاهی از واقعیّات است و این منحصر به علم خاصّی نیست. اگر با هر رشته از رشتههای مختلفه علوم آشنا شویم، به طور وضوح ناهماهنگی آراء و افکار را مشاهده میکنیم، چه در علوم الهی و چه غیر الهی، مثلاً در فلسفه، در مورد علم الهی، «مرحوم حاجی سبزواریقدس سره» هشت نظریّه از فلاسفه بزرگ اسلامی نقل میکند، یا در رابطه با مکتبهای سیاسی، «دکتر بهاء الدّین بازارگاد» 178 مکتب سیاسی را نام میبرد.
شاهد گویای این تضادها زیربناهای گوناگونی است که هر یک از مکتب سازان، برای مکتب خویش برگزیدهاند.
یک نفر غریزه جنسی را اصل قرار داده و مکتب «فرویدیسم» را پایه گذاری میکند، یکی انسان و خواسته هایش را اصل میداند و مکتب «اومانیسم» را برمی گزیند و دیگری انتخاب را به عنوان اصل میشناسد و میگوید انسان را به حال خود واگذارید تا برای خود تصمیمگیری کند و مکتب «اگزیستانیالیسم» را تأسیس میکند، چهارمی اظهار میدارد که اصالت با فرد است و «دموکراسی» را پیشنهاد میکند، پنجمی به جمع اصالت میدهد و مکتب «سوسیالیسم» را میسازد، ششمی معتقد است که اصالت هم با
جمع است هم با فرد و مکتب «سوسیال دموکرات» را پایه ریزی میکند و ...
اینها همه نشانگر آن است که هیچ یک از آن ها نتوانستهاند به طور کامل همه ابعاد وجودی بشر را ارزیابی و بر اساس آن مکتب سازی کنند یا بُعد مادّی را گرفته و بُعد معنوی را فراموش کردهاند و یا بُعد فردی را مورد نظر قرار داده و بُعد اجتماعی را نادیده گرفتهاند و بالعکس، نیرویی را مورد بحث قرار داده و از نیروهای دیگر غفلت کردهاند. و اینجاست که انسان به حقیقت کلام خدا پی میبرد که فرمود:
«إنَّ هذَا الْقُرْآنَ یَهْدی لِلَّتی هِیَ أقْوَمُ»(1)
این قرآن شما را به سوی مکتبی راهنمایی میکند که از همه مکاتب عالَم جامعتر و کاملتر و اداره کنندهتر است.
اکنون جای این سؤال است که اگر قانون گذاری به عقل واگذار شود به کدام یک از عقلها باید مراجعه کرد، در حالی که هر حکمی از هر عقلی صادر شود عقلهای مخالف آن را طرد خواهند کرد. و
1) اسراء / 9.
بدین جهت قرآن کریم میفرماید:
«و اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَمیعًا وَ لا تَفَرَّقُوا»(1)
همه به ریسمان خدا (دین) چنگ بزنید و فرقه فرقه نشوید.
بسیار مشاهده شده است دانشمندی در یک مورد نظریّهای را اظهار کرده و پس از مدّتی با تجدید نظر در مبانی فکری خود از رأی قبلی خود انصراف پیدا میکند و به اشتباه خود اعتراف مینماید، یا دانشمندان معاصر وی با دلائل منطقی و کوبندهای او را تخطئه میکنند، یا در اثر رشد علمی با گذشت زمان بیاساس بودن اندیشههای او بر ملا میشود.
اصولاً پایه گذاری علم منطق بر همین اساس بود همان طور که «مرحوم حاجی سبزواری» در منظومه منطق میفرماید:
قانُون آلِی یَقی رِعایَتُه
عَنْ خَطَأ الفِکْرِ وَ هذا غایَتُه
هدف از تدوین علم منطق که بنیان گذار آن ارسطو است پیشگری از خطای در فکر بود، چرا که فکر انسان خطاپذیر است و همانطور که نمونههایی از آن ذکر شد گاهی دچار خطا میشود.
1) آل عمران / 103.
با توجه به آن چه ذکر شد و با توجه به این که قانون کامل و جامع، قانونی است که با فطرت بشر و با همه نوامیس خلقت و کلیه سنن طبیعت هماهنگ باشد (مانند آیین نامه راهنمایی و رانندگی و جدول بندیهای خیابانها، که متخصّصین همه آن ها را هماهنگ با سیر طبیعی اتومبیلها تنظیم میکنند)، لازم است قانون گذار از کلیه روابط و پیوستگیهای موجودات و تأثیر و تأثّری که جهان خارج و جسم و جان ما در یکدیگر دارد، از همه استعدادها و شایستگیهایی که در افراد یا جامعه هست، از همه اصولی که میتواند انسان را به کمال مطلوب برساند، از موانعی که سر راه تکامل انسان قرار دارد و از خواص اشیاء و بازتاب اعمال، آگاهی کامل داشته باشد.
بشری که از هیچ کدام از اعماق زمین و طبقات آسمان و اسرار پیچیده روح و ریزه کاریهای آفرینش اعضاء و جوارح بدن و ارتباط انسان و جهان و عوامل قرب به خدا و موجبات ارتقاء مقام در عالم آخرت و ... خبر ندارد، چگونه میتواند قانون گذار باشد و با این عقل نارسا قانون کارسازی را تدوین نماید؟!
بشر با این همه تضاد افکار چگونه میتواند مطمئن باشد که قانون مورد نظرش مفید و توأم با مصلحت است. بعلاوه اگر هرکس قرار باشد با عقل خود قانونی را وضع و اجرا نماید هرج و مرج به وجود خواهد آمد. ناگفته نماند که منشأ اکثر مشکلات جامعه نیز همین
اختلاف نظرها است.
جای بسی شگفتی است که چگونه بشر به خود جرأت قانون گذاری در احکام الهی میدهد در حالی که حتی خیر و صلاح خود را نمیداند و نفع و ضرر خود را تشخیص نمیدهد، همان طوری که در قرآن میفرماید:
«کُتِبَ عَلَیْکُمُ الْقِتالُ وَ هُوَ کُرْهٌ لَکُمْ وَ عَسی أنْ تَکْرَهُوا شَیْئًا وَ هُوَ خَیْرٌ لَکُمْ وَ عَسی أنْ تُحِبُّوا شَیْئًا وَ هُوَ شَرُّ لَکُمْ وَ اللَّهُ یَعْلَمُ وَ أنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ».(1)
جنگ (با کفّار) بر شما واجب شده است با این که آن را ناخوش دارید، چه بسیار چیزی را نپسندید در حالی که آن برای شما خوب است و چه بسیار چیزی را دوست میدارید در صورتی که برای شما بد است، خدا میداند و شما نمیدانید.
از این آیه کریمه به وضوح کشف میشود که شرط اساسی قانون گذاری «علم» است.
1) بقره / 216.
نیروهای فراوان و هزینههای سنگینی در مجامع علمی جهان برای کشف مجهولات و اسرار معنوی و مادّی نظام عالم هستی به کار گرفته میشود و اگر همه چیز برای انسانها کشف شده بود، صَرف آن همه هزینه بیهوده و هدر دادن آن همه نیرو غیر عقلائی بود.
از همه مهمتر اکثر دانشمندان بزرگ و منصف، پس از رسیدن به اوج مراحل علمی ناچار شدند به جهل خود شجاعانه اعتراف کنند، که خود نیاز به کتاب جداگانهای دارد. از باب نمونه، «کامیل فلاماریون» در کتاب خود «قوای طبیعت مجهوله» در باب محدودیّت دانش بشر مینویسد:
«.... ما فکر میکنیم، لکن حقیقت فکر چیست؟ کسی قدرت جواب این سؤال را ندارد. ما راه میرویم امّا حقیقت فعالیّت و کارهای عضلات چگونه است؟ کسی نمیداند.
من میدانم اراده من نیرویی غیر مادّی است، (بلکه تمام خواص روحی من غیر مادّی است)، با این حال
هر موقع که اراده میکنم دستم را بلند کنم میبینم ارادهام، مادّهام را حرکت میدهد، امّا چگونه و با چه واسطه ارادهام دستم را حرکت میدهد؟ و اراده مجرد، تعلّق به مادّه میگیرد؟ کسی پیدا نمیشود جواب این سؤالم را نیز بدهد؟ به من بگویید چگونه اعصاب بصری، صُوَر خارجیّه را به فکر انتقال میدهد؟ حقیقت این فکر چگونه ادراک میشود؟ محلّ آن کجاست؟ فعالیّت مغزی چگونه صورت میگیرد و حقیقت آن چیست؟ میتوانم از این قبیل سؤالات را تا ده سال بر شما متوجّه کنم، در حالی که بزرگترین دانشمندان و متفکّرین شما نمیتوانند کوچکترین سؤالاتم را پاسخ گویند...»(1)
یکی از خصوصیّات روحی بشر به طوری که از قرآن کریم استفاده میشود آن است که هرگاه انسان خود را از جهت اقتصادی یا علمی و جز این ها بینیاز ببیند به خود مغرور شده، پا را از گلیم خود درازتر
1) به نقل از کتاب اسلام و حقوق بشر پاورقی صفحه 30، تألیف زین العابدین قربانی.
میکند، قرآن میفرماید:
«کَلّا إنَّ الاِْنْسانَ لَیَطْغی أنْ رَآهُ اسْتَغْنی ».(1)
باز انسان از کفر و طغیان نمیایستد چون که به دارایی (دنیای ناچیز) میرسد غافل از این که اساس این قدرتها سست و بیاعتبار است.
سالیانی دراز، بسیاری از فلاسفه که با فلسفه یونان آشنا بودند و مبانی فکری آن ها بر اساس آن فلسفه پایهگذاری شده بود، پارهای از مسلّمات دین مبین اسلام را انکار و یا توجیه میکردند، به جرم این که با باورهای علمی آن ها تطبیق نمیکرد. و شاید علّت بوجود آمدن علم کلام به همین دلیل بود که متکلمین مقیّد بودند معارف عقلی را با شرع تطبیق دهند، ولی فلاسفه مسأله عقلی و نظری را مورد بحث قرار میدادند چه با شرع منطبق میشد یا نمیشد.
هرگز فراموش نمیشود فلاسفهای که تحت تأثیر «هیئت بطلمیوسی» (که بر اساس حدس پایهگذاری شده بود) قرار گرفته بودند چگونه به شدّت معراج جسمانی رسول اکرمصلی الله علیه وآله را میکوبیدند و با استناد به این که رفتن به آسمان محال است (زیرا خرق و التیام لازم میآید) معراج جسمانی را جزء محالات تلقی میکردند؛ و روی
1) علق / 6 و 7.
همین اصل عدّهای از آن ها اصل معراج و گروهی جسمانی بودن آن را منکر بودند، تا زمانی که ارکان هیئت بطلمیوسی در هم ریخت و در فضاشناسی، حسّ به جای حدس قرار گرفت و تلسکوپها اختراع شد و انسانها عملاً به کُرات سفر کردند و معلوم شد آنان چه خیانتی به مقدّسات دین نمودند و چقدر از مسلمان را نسبت به مسائل دینی سست و بیعقیده کردند که ریشه اصلی آن جهل به واقعیّت بود.
و نیز از یاد نمیرود با «فرضیه داروین» که تنها در حد یک تئوری میتوانست ارزش داشته باشد، چه تبلیغاتی بر ضدّ دین به راه انداختند و چه حقایقی را زیر پا گذاشتند، تا پس از چندی که دانشمندان دنیا، بیاعتباری این فرضیّه را به اثبات رساندند؛ هنوز در خاطرهها باقی است.
قبل از به صحنه آمدن قانون «لاوازیه»، معاد و مسأله زنده شدن مردگان را به عنوان این که اعاده معدوم محال است و چیزی که از بین رفته است بازگشتن آن غیر ممکن است، به باد استهزاء و مسخره میگرفتند و بالاخره موجودات نامرئی، مانند ملائکه و جن و موجودات ذرهبینی را از زبان وحی نمیپذیرفتند و میگفتند چون دیده نمیشوند پس وجود ندارد تا وقتی که میکروسکپها به بازار آمد و بشر با چشم مسلّح به عالم ذرّات راه یافت، معلوم شد ممکن است چیزهایی در عالم، وجود داشته باشد و چشم ما آن ها را نبیند و
ندیدن دلیل بر نبودن نیست.
تمام این قضاوتهای بیمورد به خاطر جهل و نادانی بشر است و همه این اعتراضات بر اساس اطّلاعات محدودی است که انسانها را از مجهولات نامتناهی و غیر محدودش غافل میکند و به او جرأت اعتراض میدهد، همچنان که جهل ملائکه سبب شد که به خداوند عالم در مورد خلقت آدم اعتراض کنند و خداوند به آن ها فرمود:
«إنّی أعْلَمُ ما لا تَعْلَمُونَ».(1)
من چیزی میدانم که شما نمیدانید.
یعنی اعتراض شما معلول جهل شما است خداوند در قرآن میفرماید:
«فَلَمَّا جاءَتْهُمْ رُسُلُهُمْ بِالْبَیِّناتِ فَرِحُوا بِما عِنْدَهُمْ مِنَ الْعِلْمِ وَ حاقَ بِهِمْ ما کانُوا بِهِ یَسْتَهْزِؤُنَ».(2)
هنگامی که پیامبران آن ها با معجزات روشن آمدند، به علم (ناچیزی) که نزدشان بود دل خوش کردند یعنی به استناد علم ناچیز خود وحی را به باد مسخره گرفتند.
و هنوز هم دیده میشود گروهی چشم انتظار یک نظریّه یا یک
فرضیّهاند که از غَرب برای آن ها به سوغات آورده، آن را به صورت چماقی بر سر دین فرود آورند و عجولانه فرضیّههای تثبیت نشده را بر وحی ترجیح دهند و شگفتی در این است که اگر دانشمندان غربی از اعماق دریاها خبری بدهند و یا از کهکشانها و تعداد ستارگان آماری دهند و لو مطابق واقع نباشد، چشم بسته میپذیرند ولی مسلّمات وحی را با دیده انکار و تردید مینگرند!
تنها چیزی که صحت و واقعیّت داشتن اندیشهها را تضمین میکند «قرآن» است، زیرا قرآن خود به صراحت اعلام میکند:
«ذلِکَ الْکِتابُ لا رَیْبَ فیهِ».(1)
در این کتاب آسمانی هیچ گونه شک و تردیدی راه ندارد.
و این ادّعایی است که هیچ متفکّر و اندیشمندی قدرت چنین ادّعایی را نداشته و ندارد.
پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله و ائمه هدیعلیهم السلام نیز قرآن را به عنوان میزان به پیروان خود معرفی کردهاند و به تعبیرات گوناگون، بیاعتباری احادیثی که با قرآن مخالفت دارد را اعلام کردهاند.
1) بقره / 2.
«ما وافَقَ کِتَابَ اللَّهِ فَخُذُوهُ وَ ما خالَفَ کِتابَ اللَّهِ فَدَعُوهُ».(1)
آنچه با کتاب خدا موافق است آن را گرفته (و به آن عمل کنید) و آنچه که با کتاب خدا مخالف است آن را رها کنید.
«کُلُّ حَدیثٍ لا یُوافِقُ کِتَابَ اللَّهِ فَهُوَ زُخْرُفٌ».(2)
هر حدیثی که موافق کتاب خدا نباشد آن حدیث دروغ است.
«ایُّهَا النّاسُ! ما جائَکُمْ عَنّی یُوافِقُ کِتابَ اللَّهِ فَأنَا قُلتُهُ وَ ما جائَکُمْ یُخالِفُ کِتابَ اللَّهِ فَلَمْ أقُلْهُ».(3)
ای مردم آنچه از من به شما میرسد که موافق با قرآن باشد من آن را گفتهام و هر چه از من به شما رسید که مخالف قرآن باشد من آن را نگفتهام.
«ما أتاکُمْ مِنَّا مِنْ حَدیثٍ لا یُصَدِّقُهُ کِتابَ اللَّهِ فَهُوَ باطِلٌ»(1)
حدیثی که از ما به شما میرسد که کتاب خدا آن را تصدیق نکند باطل است.
بعضی از علم زدگان قدیم که معجزات را با علوم ناقص خودشان نمیتوانستند تطبیق دهند، صریحًا معجزات را انکار مینمودند.
«کَذَّبُوا بِما لَمْ یُحیطُوا بِعِلْمِهِ»(2)
هر چیزی را که احاطه علمی به آن نداشتند تکذیب و یا حمل بر سِحر مینمودند.
«وَ إنْ یَرَوْا آیَةً یُعْرِضُوا وَ یَقُولُوا سِحْرٌ مُسْتَمِرُّ ».(3)
و اگر معجزهای میدیدند، روبر میگرداندند و میگفتندکه سحر دامنهداری است.
و اکنون که شیوه مبارزه با مذهب تغییر کرده و از مذهب بر ضدّ مذهب سوء استفاده میشود، علمگرایان به فکر توجیه معجزات و کرامات افتادهاند که هم به کفر و ارتداد متّهم نشوند و هم در واقع
معجزات را نپذیرفته باشند و هر معجزهای را به گونهای هر چند واهی توجیه میکنند که زیر بار نیروهای ناشناخته خداوند نروند، که این خود بحث جداگانه و مفصّلی را میطلبد. خدا در قرآن میفرماید:
«فَأَمَّا الَّذینَ فی قُلُوبِهِمْ زَیْغٌ فَیَتَّبِعُونَ ما تَشابَهَ مِنْهُ ابْتِغاءَ الْفِتْنَةِ وَ ابْتِغاءَ تَأْویلِهِ وَ ما یَعْلَمُ تَأویلَهُ إلَّا اللَّهُ وَ الرَّاسِخُونَ فِی الْعِلْمِ »(1)
آنان که انحراف روحی دارند به دو جهت از متشابه قرآن پیروی میکنند، اوّل به خاطر فتنهجویی و دوم به خاطر یافتن تأویل آن (تأویلی که متناسب با اهداف و اهواء آن ها باشد)، در حالی که جز خدا و راسخون کسی تأویل آن را نمیداند.
امیرالمؤمنین علیعلیه السلام میفرمایند:
«وَ آخَرُ قَدْ تُسَمَّی عالِمًا وَ لَیْسَ بِه، فَاقْتَبَسَ جَهائِلَ مِنْ جُهَّالٍ وَ أضالِیلَ مِنْ ضُلاَّلٍ وَ نَصَبَ لِلنَّاسِ أشْراکًا مِنْ حَبائِلِ غُرُورٍ وَ قَوْلِ زُورٍ قَدْ حَمَلَ الْکِتابَ عَلَی آرائِهِ وَ عَطَفَ الحَقَّ عَلی أهْوائِهِ ... ».(2)
و دیگری خویش را دانشمند و عالم میداند، و چنین نیست
او نادانیها را از نادان فرا میگیرد و گمراهیها را از گمراهان و برای مردم از رشتههای غرور و خود فریبی و سخنان دروغ، دامها قرار میدهد همان که قرآن را بر اندیشهها و آراء شخصی خود حمل و حق را بر خواستههای خویش منطبق میکند.
در حالی که معجزات دو نقش مهم و اساسی را در مسائل اعتقادی ایفا میکند:
اوّل: قدرت، حاکمیّت، سبب سازی و سبب سوزی خداوند را به اثبات میرساند.
دوّم: بزرگترین دلیل بر حقانیّت انبیاء و اوصیاء و گویاترین سند برای رسالت و امامت آن ها است.
نمیدانیم آنان که برای وحی اعلام جرم میکنند و بالاخره آن را در محکمه عقل خویش محکوم و زندانی میکنند، آیا به خاطر آن است که وحی محدودیّت آفرین است و از انسانهای افسار گسیخته سلب آزادی میکند و نیروهای غضب و شهوت آن ها را مهار میکند؟!
باید بگوییم عقل نیز اگر آلوده نباشد و حجابهای نفسانی آن را از
کار نینداخته باشد شریک جرم وحی است و آن نیز باید همچنان محکوم گردد، زیرا عقل گرایان اگر بار سنگین قانون گذاری را به دوش عقل بگذارند، عقل نیز محدودیّت آفرین است، چون قانون نیز چیزی جز مرزبندی نیست و بالاخره بسیاری از آزادیها را محدود میکند.
و اگر جرم وحی آن است که دوران آن سپری شده و امروز اقتضای پذیرش آن را ندارد و وحی در رابطه با زمان جاهلیّت بوده و با رشد و آگاهی جامعه، جایی برای حاکمیّت وحی باقی نمانده است، آنگاه باید ببینیم اگر با رشد جوامع بشری آثار جاهلیّت محو شده و اثری از عقائد، اخلاق و عملکرد مردم جاهلی دیده نمیشود، در این صورت ما نیز با وحی وداع نموده، حاکمیّت را به عقل وا میگذاریم.
ولی متأسفانه به وضوح میبینیم که نه تنها آثار جاهلیّت محو نشده، که تمام انحرافات جاهلیّت را در چهره جامعه امروز به مراتب بیشتر و گستردهتر و مدرنتر میبینیم؛ کدام یک از ویژگیهای جاهلیّت، آن روز بوده است که امروز نیست؟ و بدین جهت است که یک نویسنده مصری کتابی با عنوان «جاهلیّة القرن العشرین» (جاهلیّت قرن بیستم) نوشته و این دو زمان را با هم مقایسه کرده است. اگر آمار جنایتهای جامعه جهان امروز را بررسی کنیم، قطعًا به این نتیجه خواهیم رسید که ضرورت و نیاز به وحی، امروز هزارها
برابر بیش از دوران جاهلیّت است. بر همین اساس دانشمندان امروز به این نتیجه رسیدهاند که نه تنها دوران دین و وحی سپری نشده، بلکه تنها درمان دردهای غیر قابل علاج جامعه، همان دین الهی و حاکمیّت پروردگار جهان است.
مبارزه شدیدی که در مآخذ اسلامی با بدعت و قیاس انجام گرفته، بهترین دلیل بر عدم جواز مداخله عقل در احکام الهی است. از باب نمونه موارد ذیل را بیان میکنیم:
در مورد بدعت، حضرت علیعلیه السلام در نهج البلاغه میفرماید:
«إنَّما بَدْءُ وُقُوعِ الفِتَنِ أهْواءٌ تُتَّبَعْ وَ أحْکامٌ تُبْتَدَعُ یُخالِفُ فِیها کِتابُ اللَّهِ وَ یَتَولَّی عَلَیْها رِجالٌ رِجالًا عَلَی غَیْرِ دِینِ اللَّهِ فَلَوْ أنَّ الباطِلَ خَلَصَ مِنْ مِزاجٍ الْحَقِّ لَمْ یَخْفَ عَلَی المُرْتادِینَ.
وَ لَوْ أنَّ الحَقَّ خَلَصَ مِنْ لَبْسِ الباطِلِ انْقَطَعَتْ عَنْهُ أَلْسُنُ المُعْانِدِینَ وَ لکِن یُؤخَذُ مِنْ هذَا ضِغْثٌ فَیُمْزِجانِ فَهُنالِکَ یَسْتَوْلِی الشّیْطانُ عَلَی أوْلِیائِهِ وَ یَنْجُوا الَّذِینَ سَبَقَتْ لَهُمْ مِنَ اللَّهِ الحُسْنی .(1)
1) نهج البلاغه، سیّد رضی خطبه 50.
همواره آغاز پیدایش فتنهها، پیروی از هوسهای آلوده و احکام و قوانین مجعول و من درآوردی است که با کتاب خدا مخالفت دارد و جمعی بر خلاف آیین حق به حمایت از آن بر میخیزند.
اگر باطل از حق جدا میگردید، بر آنان که پی جوی حقیقتاند پوشیده نمیماند؛ و چنانچه حق از باطل خالص میشد زبان معاندان از آن قطع میگردید؛ ولی قسمتی از حق و قسمتی از باطل را میگیرند و به هم میآمیزند، اینجاست که شیطان بر دوستان خود چیره میشود و تنها آنان که مورد رحمت خدا بودهاند نجات مییابند.
و در مورد قیاس از امام صادقعلیه السلام نقل شد که فرمود:
«انَّ دینَ اللَّهِ لا یُصابُ بالعُقُولِ النّاقِصَةِ».(1)
همانا با عقلهای ناقص نمیتوان به دین خدا دست یافت.
«السُّنَّةُ اذا قِیسَتْ مُحِقَ الدّینُ».(2)
از آن چه که گذشت به این نتیجه میرسیم که نقش عقل در مورد
احکام الهی تنها کشف و شناسائی احکام است، البته با ضوابطی که در علم اصول برای آن ذکر شده، و مجاز نیست در حریم و محدوده وحی قدم گذارد.
بنابراین، نه حق جعل و تشریع دارد، نه حق نسخ و نقض. پیغمبر اسلامصلی الله علیه وآله نیز که عقل کل و تربیت شده وحی است به حسب ظاهر به خود اجازه نمیدهد به اتّکاء عقل و تشخیص خود حکمی صادر کند، همان گونه که در مورد تغییر قبله، پیامبر اسلامصلی الله علیه وآله با آن که به توجّه به سوی کعبه در نماز به شدّت علاقمند بود، اقدام به چنین عملی نکرد و پیوسته در انتظار وحی بود، تا بالاخره از طرف خداوند حکمِ تغییر قبله به این صورت به وی ابلاغ شد:
«قَدْ نَری تَقَلُّبَ وَجْهِکَ فِی السَّماءِ فَلَنُوَلِّیَنَّکَ قِبْلَةً تَرْضاها فَوَلِّ وَجْهَکَ شَطْرَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ».(1)
ما توجّه تو را بر آسمان به انتظار وحی و تغییر قبله مینگریم و تو را به قبلهای که بدان خوشنود شوی بگردانیم پس رو کن به طرف مسجد الحرام. و صلّی اللَّه علی محمّد و آله أجمعین.
1) بقره / 144.
أعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّیْطانِ الرَّجِیمِ(1)
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمَ
وَ لا حَوْلَ وَ لا قُوَّةَ إلّا بِاللَّهِ العَلیِّ العَظِیمِ، حَسبُنَا اللَّهُ وَ نِعمَ الوکیلُ نِعمَ المولی و نِعمَ النصیرُ. رَبِّ اشرَح لِی صَدری وَ یَسِّرْ لِی أمْرِی وَ احْلُلْ عُقْدَةً مِنْ لِسانِی، یَفقَهُوا قَولِی وَ الصَّلوةُ وَ السَّلامُ عَلی أشْرَفِ السُّفَراءِ المُقَرَّبِینَ، حَبِیبِ إلهِ العالَمِینَ وَ شَفِیعِ المُذنِبِینَ أبِی القاسِمِ مُحَمَّد، صَلّی اللَّهُ عَلَیهِ وَ آلهِ وَ سَلَّمَ وَ اللَّعنُ الدائِمُ عَلی اَعدائِهِم و مُخالِفِیهِم وَ مُعانِدِیهِم أجْمَعِینَ مِنَ الآن إلی قِیامِ یَوْمِ الدّینِ.
خطرناکترین مبارزههائی که با مذهب شده است و میشود مبارزاتی است که به اسم مذهب با مذهب صورت میگیرد. همانطور که خود آن ها اسمش را هم «مذهب علیه مذهب»
1) متن سخنرانی مرحوم آیت اللَّه حاج سید حسن فقیه امامیقدس سره در تاریخ چهارشنبه 22 / 5 / 1376.
گذاشتهاند، یعنی چون مذهب در اعماق جان مردم ریشه دارد و در فطرت مردم است لذا مبارزه با آن موفقیّت پذیر نیست، ولی چنانچه رنگ مذهبی به افکار و عقائدشان بدهند، زودتر موفّق میشوند.
و اوّل گروهی که به این گونه مبارزات پرداخته صوفیّه بوده و هستند، که با ذکر خدا و به اسم عرفان (عرفان یعنی شناخت خدا) با ریشه و اساس مذهب، مبارزه میکنند. البته گاهی با تصوّف مبارزه شده و این ها پشت پرده رفتهاند، ولی استعمارگران زمینهها را مجددًا مساعد کردهاند و میکنند و این ها به تلاش میافتند و باز همان افکار صوفیانه را زنده میکنند، امّا تقویت تصوّف از جانب استعمار هم به این دلیل است که استعمار، خواهان ریشه کن کردن مذهب است و بهترین راه برای این هدف آن است که از راه مذهب بجنگند و مبارزه کنند.
در گذشته و قرون قبل مطالبی بوده، آن مسائل با یک مقدار اضافاتی دو مرتبه تجدید شده و از شرق به غرب رفته و اسمش را عوض کردهاند و مجددًا به شرق مراجعت کرده است.
البتّه این معنی را میدانید گروهها در هر رشتهای از علوم که وارد
بحث میشوند معمولًا اختلاف نظریّه پیدا میکنند؛ مثلًا در کتب ادبیّات، نحویّین دو دسته میشوند، یک عدّه کوفی و یک عدّه بصری. طبیعی است اختلاف نظر پیدا میشود.
یا در ریشههای مذهبی یک عدّه شیعه میشوند و یک عدّه سنّی.
متکلّمین نیز دو دسته میشوند؛ بعضی أشاعره میشوند و بعض دیگر معتزله.
باز فقهاء هم دو دسته میشوند؛ یک دسته اخباری و دسته دیگر اصولی میشوند و اصولیها نیز دو فرقه میشوند؛ یک عدّه از آنها مصوّبهاند و یک عدّه دیگر مخطئه.
معمولًا در تمام رشتهها این اختلافات هست، که فلسفه هم از آن مبّرا نیست، یک عدّه تابع دلائل عقلی هستند که از این ها تعبیر به فلاسفه مشّاء میکنند و عدّه دیگری میگویند باید از طریق الهامات غیبی راه را پیدا بکنیم، و این ها را اشراقیّین میگویند.
و اهل تصوّف هم میگویند ما ادلّه عقل را قبول نداریم و حاکمیّت عقل را منکرند. مولوی از آن افرادی است که تابع این مکتب است. برای کامل روشن شدن مطلب به یک مورد اشاره میکنم:
او در تمثیل ید طولائی دارد، مثال میزند مَثَل رومیها و چینیها که در نقاشی با هم مسابقه گذاشتند، چینیها در نقّاشی مسلّط بودند
ولی رومیها آن تسلّط را نداشتند، قرار مسابقه گذاشتند و سالنی را انتخاب کردند، نصف این سالن را در اختیار رومیها گذاشتند و نصف دیگرش را در اختیار چینیها و دیواری بین آن ها قرار دادند، تا بعد دیوار را از وسط سالن بردارند و نقّاشیها را با هم مقایسه کنند، ببینند کدام بهتر نقّاشی کردهاند، نه رومیها میدانستند چینیها چه میکنند و نه چینیها از عملکرد رومیان آگاه بودند. شروع کردند و هر کدام مشغول به کار شدند، چینیها زحمت فراوان کشیدند و هر چه قدرت داشتند برای یک نقّاشی بسیار سطح بالا صرف کردند و رومیها هم این طرف مشغول بودند امّا نقّاشی نمیکردند بلکه سالنی که در اختیارشان بود را آئینه کاری میکردند. بعد که دیوار را برداشتند تمام نقش و نگارهایی که چینیها بر روی دیوار نقّاشی کرده بودند در این آئینهها منعکس شد بدون این که رومیها زحمت نقّاشی به خود بدهند.
مولوی میگوید، انسان باید قلبش را مثل آئینه صاف کند تا انوار الهی در آن درخشش پیدا کند، اینها تابع این مسلک هستند.(1)
1) مثنوی، دفتر اوّل، قصّه مری کردن رومیان و چینیان در علم نقّاشی و صورتگری.
فلاسفه که پیرو عقل بوده و برای عقل حاکمیّت قائل بودند، گفتند: ممکن است عقل اشتباه بکند، انسان جایزالخطا است، از کجا بفهمیم که این حکم عقلی صحیح است یا باطل؟ میزان میخواهد.
خلاصه با قدرت فکری ارسطو علم منطق را (که او را میزان مینامند) تدوین کردند و میگفتند اگر کسی علم منطق را رعایت کند دیگر خطا در استدلالهایش راه نمییابد.
حاجی سبزواری میفرماید:
قانُونُ آلِیٍ یَقِی رِعایَتُهُ
عَنْ خَطَأِ الفِکْرِ وَ هذا غایَتُهُ
تا آن جا که میفرماید:
ألَّفَهُ الحَکِیمُ رَسْطالِیسُ
مِیراثُ ذِی القَرْنَیْنِ القِدِّیسُ
وَ المُلْهمُ المُبْتَدِعُ القَدِیمُ
حَقٌّ عَلِیمٌ مَنّهُ عَظِیمُ
او میگوید: ارسطو آمد و منطق را درست کرد، به نام علم میزان، که حق و باطل افکار را با منطق بسنجند.
این ها راهشان را رفتند، نوبت رسید به آقایان اهل اشراق، گفتند: ما تابع الهامات قلبی هستیم، هر چه به قلبمان القاء شد همان حق است. آن وقت سؤال پیش آمد که به قلب من چیزی القاء میشود، به قلب شما خلافش القاء میشود، و به قلب شخص سوّمی مطلب
دیگری القاء میشود ممکن است به تعداد نفرات مختلف، القاءات مختلف باشد، حال کدامشان حق است؟
این ها باید یکی از سه جواب را بدهند:
یا بگویند تمام آن چه که به قلب القاء میشود باطل است، که اگر این را بگویند باید سفره مکتبشان را برچینند و دیگر نمیتوانند ادّعا کنند که ما تابع القاءات قلبی هستیم، چون همهاش باطل است.
یا باید بگویند بعضی از آن ها درست است و بعضی دیگر باطل. که اگر بخواهند چنین بگویند، میگوییم: میزانش چیست؟ این ها فکر نکردند که میزان حق و باطل آن چیست. و مثل فلاسفه مشّاء یک علمی را ابداع نکردند که بتوانند بین القاءات حق و باطل را تشخیص بدهند، لذا تنها راهی که برای آن ها ماند این بود که بگویند هر چه به قلب هر کس خطور کرد حق است.
آن که به قلبش خطور کرده خدا بپرستد حق است، آن که به قلبش خطور کرده مسیحی باشد حق است، آن که به قلبش خطور کرده یهودی باشد حق است، آن که به قلبش خطور کرده بت بپرستد حق است، آن که به قلبش خطور کرده گوساله بپرسد حق است، آن که بودائیست حق است، آن که گبر است او حق است. یعنی هر که هر عقیده و هر فکری به قلبش القاء شد، میشود حق...
آن وقت در این جا چند اسم میشود برایش گذاشت:
یکی «کثرت گرائی» در مقابل «بنیاد گرائی». بنیاد گرا میگوید: یک راه حق و بقیّهاش باطل است، ولی کثرت گرا میگوید: همهاش حق است. میخواهی سنّی باش، میخواهی شیعه! میخواهی زیدی باش، میخواهی اسماعیلی! میخواهی حنفی باش، میخواهی مالکی یا حنبلی هر راهی که دلت میخواهد برو!
اسم دیگر آن را، باید بگوئیم: «تساهل دینی»، یعنی بی قیدی، هرچه شد، شد. مقیّد به مسلک و مذهب خاصّی نیست، این اسمش تساهل دینی است.
اسم دیگر آن، «همه دینی» است، آن ها اوّل معتقد به همه خدائی هستند بعد هم معتقد میشوند به همه دینی. هر چیز را میگویند خداست، و هر دینی را هم میگویند بر حق است؛ حدّ و مرز ندارد. که در نتیجه یعنی هیچ! همه یعنی هیچ کدام! کما این که ابن عربی و همه پیروانش در حرفهایشان میگویند: هیچ...
اکنون من عین عبارات ابن عربی را برایتان بیان میکنم، توجّه کنید ببینید بالاخره همه دینی و کثرتگرائی منتهی میشود به هیچ دینی و بی دینی.
ابن عربی اشعاری دارد، میگوید:
لَقَدْ کُنْتُ قَبْلَ الیَوْمِ أنْکَرْتُ صاحِبی
إذا لَمْ یَکُنْ دِینِی إلی دِینِه دان
جلوتر کسانی که همنشین من بودند، اگر دین دیگری داشتند، من انکار میکردم، مثلًا من سنّی و او شیعه بود، او را رد میکردم.
وَ أصْبَحَ قَلْبِی قابِلًا کُلَّ صُورَةٍ
فَمَرعی لِغَزْلانٍ وَ دَیْرًا لِرُهْبان
و حال آن که امروز دیگر عقیدهام عوض شده، هر صورتی که به قلب من القاء بشود، میپذیرم و قلب من، هم یک بیشهایست که آهوها در آن زندگی میکنند، و هم یک دیری است که مسیحیها در آن عبادت میکنند.
وَ مَعْبَدَ أوثانٍ وَ کَعْبَةَ طائِف
وَ الْواحَ تَوراةٍ وَ مُصْحَفَ قُرآن
الآن قلب من معبد بتها است، یعنی دل من، هم بتکده است و هم کعبه برای کسانی که طواف میکنند. سینه من، هم صفحاتی است از تورات و هم اوراقی است از قرآن، همه چیز یکی است، فرقی نمیکند.
أدِینُ بِدینِ الحُبِّ کَیْفَ تَوَجَّهت
رَکائِبُه فالحبُّ دِینی وَ ایمانی(1)
تنها چیزی که برای من مطرح است، عشق و محبّت است، بقیّهاش حرف است، خدا و بت و کعبه و بتخانه و قرآن و تورات و انجیل و ... این ها مطرح نیست.
این نظر یک شخصیّت بزرگ عرفانی است که صیت شهرتش جهان گیر است.
عبارت عجیب دیگری از ابن عربی نقل میکنند که میگوید:
«فَمَنْ أرادَ العُثُور عَلی هذِهِ الحِکْمَةِ الإلیاسِیَّةِ...»
هر کسی که مایل است آگاهی بر حکمت الیاسی پیدا بکند.
«... فَلْیَنْزِلْ مِنْ حُکْمِ عَقْلِهِ إلی شَهْوَتِهِ لِیَکُونَ حَیَوَانًا مُطْلَقًا حَتّی یَکْشِفَ ما تَکْشِفُهُ کَلَّ دابَّةٍ»(2)
میباید حکم عقل را بگذارد کنار، بیاید به طرف دل تا بشود یک حیوان یک پارچه، هر چه را هر جنبدهای دریافت کرد او هم دریافت میکند.
این ها آمدند به جنگ عقل، اوّل عقل را محکم کوبیدند که یک وقت با قدرت عقل این ها را محکوم نکنند، بعد هم پیروی از کثرت
دینی را دنبال کردند.
و امّا چند نکته است که در مبارزه با عقل دارند.
مولوی عقل را بی اعتبار کرده، میگوید:
پای استدلالیان چوبین بود
پای چوبین، سخت بی تمکین بود(1)
یعنی کسانی که استدلال عقلی میکنند، مثل آدمهایی هستند که پایشان، پای چوبی است، پای اصلی نیست. پای چوبی هم که اعتبار ندارد، پس دلائل عقلی هم اعتبار ندارد.
و جالب این است که خود این شعر یک استدلال عقلی و منطقی است، میگوید: پای استدلالیان چوبین بود (صغری ، پای چوبین سخت بی تمکین بود (کبری پس پای استدلالیان بی تمکین بود (نتیجه).
شما که با عقل مبارزه میکنی خودت صغری و کبری میچینی و شکل اوّل تشکیل میدهی و استدلال میکنی، پس این شعر هم به قول خودت بیاعتبار است.
از آن طرف توهین میکند به مقام عقل، میگوید:
1) مثنوی، دفتر اوّل، نالیدن ستون حنانه.
هم مزاج خر شدست این عقل پست
فکرش این که، چون علف آرد بدست(1)
عقل را به خر تشبیه میکند و آن هم میگوید عقل پست، و بعد هم میگوید عقلی که همیشه به فکر علف است. حال این کدام عقلی است که به فکر علف است، محلّ بحث است، که اصلًا روی چه حسابی این مطلب گفته شده!
سعدی میگوید:
زان گه که عشق دست تطاول دراز کرد
معلوم شد که عقل ندارد کفایتی(2)
قائل است که اصلًا عقل کفایتی ندارد.
سنائی میگوید:
چند از عقل ترّهات انگیز
چند از این طبع و چرخ رنگ آمیز(3)
عقل را منشأ ترّهات و حرفهای بیهوده میداند.
شاه نعمت اللَّه ولیّ میگوید:
عاشق شو و عقل را رها کن
کز عقل دنی، وفا نیابی(1)
اصولًا بحث کفر و اسلام در مقام عرفان مطرح نیست. آدم عارف دیگر برایش اهمیّتی ندارد که این یهودی است یا مسیحی است یا بت پرست.
ملاّی رومی در اشعارش میگوید:
از کفر و از اسلام برون، صحراییست
ما را به میان آن فضا، سودائیست
عارف چو بدان رسی، سر را بنهد
نه کفر نه اسلام، نه آنجا، جائیست(2)
خیلی عجیب است! موقعی که شرح فصوص را میخوانیم، میگوید: اصلًاجناب موسی که به برادرش هارون اعتراض کرد چرا گذاشتی این ها گوساله بپرستند، نمیخواست بگوید که گوساله را نمیتوانند بپرستند، بلکه میخواست بگوید چرا نگذاشتی این ها گوساله را به عنوان خدا پرستش کنند.(3)
انسان مبهوت میشود از این سبک تفکّری که به اسم دین و به اسم عرفان مطرح میشود!
حافظ میگوید:
همه کس طالب یارند، چه هوشیار، چه مست
همه جا خانه عشق است، چه مسجد، چه کنشت(1)
میگوید: ما کاری نداریم این جا که میرویم مسجد است یا مرکزی است که کفّار در آن عبادت میکنند، یعنی برای ما مسجد و کلیسا و ... فرقی نمیکند.
شبستری در شرح گلشن راز میگوید:
چو برخیزد تو را این پرده از پیش
نماند دین و آئین، مذهب و کیش(2)
پردهها که برداشته شود، کیش و مذهب مطرح نیست.
مسلمان گر بدانستی که بت چیست؟
بدانستی که دین در بت پرستیست(3)
منصور حلّاج قبله عارفان (که توقیع از جانب حضرت بقیّة اللَّه در مذمّت و لعنش رسیده است)(4)صریح میگوید:
اکنون که پنجاه ساله هستم، تا بحال هیچ مذهب نگرفتهام.(5)
پس همه دینی یعنی هیچ دینی. منتهی اوّل مانند ابن عربی همه ادیان را مطرح میکنند، بعد هم خبری جائی نیست.
کدام دین؟! کدام آئین؟! مذهب کجا؟! این حرفها مطرح نیست، همه با هم برادر و برابرند.
و ابن روزبهان هم (که متأسّفانه اصفهانی و از ناصبیهای درجه یک بوده است و مرحوم قاضی نور اللَّه از او تعبیر به زبّال اصفهانی میکند) در کتابی به نام «عبهر العاشقین» میگوید:
«کفر و دین از سرای عشق محجوب است».(1)
یعنی وقتی که انسان افتاد در وادی عشق، دیگر کفر و دین برایش مطرح نیست.
این مکتب از شرق آرام آرام به غرب رفت و طرفدارانی پیدا کرد و میدانید که غرب بستر بیدینی است، بستر ضدِّ مذهب و تخمدان کفر است. آن ها خودشان لاابالیگری و آزادی مطلق را دوست دارند، کشورهای شرقی را هم به آزادی و لاابالیگری دعوت میکنند و بهترین مکتبی که درس لاابالیگری به این ها میدهد، مکتب تصوّف
1) عبهر العاشقین ص144.
است. تصوّف با این توجیهی که بیان کردم به غرب رفت و طرفدارانی پیدا کرد.
و دیگر آن که در مکتب تصوّف وقتی انسان به کمال رسید، دیگر نه نماز، نه روزه، نه حجّ، نه زکات، تکلیف به کلّی ساقط میشود. میگوئیم: چرا؟ میگویند: کسی که دیوانه میشود دیگر تکلیف ندارد!
سؤال: آقایان متصوّفه! شما که میگویید اگر آدمی به مقام بلند و والای عرفانی رسید، دیگر میشود دیوانه و تکلیف ندارد، آیا میشود سر سفره یک دیوانه نشست و اموالش را خورد؟!
چطور برای وقتی که میخواهد نماز بخواند، میگویید: دیوانه است و تکلیف ندارد، ولی وقتی سفره میاندازد، آن هم سفرههای رنگین، سر سفرهاش میروید و غذایش را میخورید! در عبادت کردن خدا، دیوانه است تکلیف ندارد، ولی در مسائل مادّی و شکم پرستی از أعقل عقلاست، میشود رفت و سورش را خورد ...
لذا تکلیف که نیست، دین هم که هر چه دلت بخواهد! هر راهی که میخواهی بروی برو! این را گفتند: «کثرتگرائی تصوّف» و گفتند: «پلورالیسم».
یک دانشمند غربی هم پیدا شد به اسم «پروفسور ریچاردز
گلین»(1)(رئیس دپارتمان تحقیقات دینی دانشگاه استرلینگ) و کتابی نوشت به اسم «به سوی یک الهیات چند دینی»(2)، بعد از نوشتن این کتاب هم یک مقاله مفصّل که محصول کتابش بود، تألیف کرد و این مقاله در دنیا پخش شد، آن وقت صوفیهای ایران و روشنفکر مآبهای غرب زده بیدین آن را ترجمه کردند. اسمش را چه بگذارند؟! «صراط های مستقیم».
او میگوید: به هر کانالی میخواهی بروی برو، راه مستقیم است و این یعنی موضعگیری در مقابل صریح قرآن.
تمام قرآن در سوره حمد خلاصه میشود و سوره حمد قسمت معظمش کفر ستیزی است:
«إیَّاکَ نَعْبُدُ وَ إیَّاکَ نَسْتَعینُ؛ اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقیمَ؛ صِراطَ الَّذینَ أنْعَمْتَ عَلَیْهِمْ غَیْرِ الْمَغْضُوبِ عَلَیْهِمْ وَ لَا الضَّالِّینَ»
خدا سه صراط را معرفی میکند: اوّل صراط مستقیم، دوّم صراط مغضوب علیهم، سوّم صراط ضالّین. نمازگزار از خدا میخواهد، خدایا! یک راه را به ما نشان بده که آن «صِراطَ الَّذینَ أنْعَمْتَ عَلَیْهِمْ» باشد، و آن دو راه دیگر مستقیم نیست و من نمیخواهم. این در متن
قرآن است ولی شما میگویی صراطهای مستقیم، این درست موضعگیری در مقابل قرآن است. «مغضوب علیهم» یهودند، و «ضالّین» مسیحیّون، اسلام صراط مستقیم است.
ما میگوئیم فقط اسلام:
«وَ مَنْ یَبْتَغِ غَیْرَ الْإِسْلامِ دینًا فَلَنْ یُقْبَلَ مِنْهُ».(1)
چطور در مقابل صریح قرآن که آن همه کفر ستیزی دارد، آن همه از بتها و بت پرستان مذمّت و آن ها را تهدید به عذاب الهی میکند، موضعگیری میکنید؟! اصلًا فلسفه بعثت أنبیاء مبارزه با صراطهای انحرافی و هدایت کردن مردم به سوی صراط مستقیم است.
با تمام این ها مبارزه کردن؟! و این حقایق را زیر پا گذاشتن؟!
قرآن مناظرههای ابراهیمعلیه السلام با نمرود را نقل میکند، مناظرههای حضرت موسیعلیه السلام با فرعون را نقل میکند. اگر قرار است تمام صراطها صراط مستقیم باشد، ما به ابراهیمعلیه السلام اعتراض میکنیم: تو چه کار داشتی با نمرود؟! چرا محاجّه با نمرود کردی؟! به موسیعلیه السلام اعتراض میکنیم، میگوئیم: چرا با فرعون مبارزه و محاجّه نمودی؟!
همانطوری که مولوی با آن داستان عجیب و غریب به موسیعلیه السلام اعتراض میکند:
1) آل عمران / 85.
دید موسی یک شبانی را به راه
کو همی گفت ای خدا و ای اله(1)
که همین را سند کردهاند.
این آقایان از یک طرف میگویند: کسی که در مشرب اشراق وارد شد و قرار شد پیرو تکثّر دینی باشد، قول احدی برایش حجّت نیست؛ فقط اشراقات و الهمات قلبی، همان طوری که در متن مقالهشان نوشتهاند، دو صفحه آن طرفتر میگوید: قول مثنوی حجّت است. یک بام و دو هوا؟! دو صفحه بعد چطور قول مثنوی حجّت میشود؟! این داستان «دید موسی یک شبانی را به راه» که مولوی نقل کرده، سندش کجاست؟! مأخذش چیست؟! در کدام کتاب آسمانی و در کدام روایت متواتره است، که یک سند محکم برای تکثّر دینی شده؟! این معقول است یک شبانی را که بیراهه میرود و خدا را دارای دست و پا میداند، موسیعلیه السلام هدایتش نکند و بگذارد همین طور به راه کجش ادامه بدهد؟! پس فلسفه بعثت أنبیاء چیست؟!
میگویند ما تکثّر دینی را مطرح میکنیم به خاطر این که بین مردم
1) مثنوی، دفتر دوّم، انکار کردن موسیعلیه السلام بر مناجات شبان.
دنیا صلح و صفا و یگانگی بشود. یک تعبیر راجع به عقل دارد، یک تعبیر راجع به عشق، میگوید: عقل کثرت اندیش است ولی عشق وحدت کیش. یعنی آنهایی که تابع عشق بودند اختلاف نداشتند؟!
یکی از اختلافات ریشه دار عجیب در ایران، که هنوز هم سر و صدایش هست، دعوای حیدری و نعمتی بود. دو نفر از عرفای بزرگ، شاه حیدر و شاه نعمت اللَّه ولیّ بودند، یک عدّه از ایرانیها در مکتب عرفان، تابع شاه حیدر بودند، عدّه دیگری تابع شاه نعمت اللَّه ولیّ. از تفریحات شاه عبّاس در قزوین این بود گروهی از این فرقه و گروهی از فرقه دیگر دعوت میکرد و به جنگ هم میانداخت تا دعوا کنند. در سراسر ایران و مخصوصًا در اصفهان هم این نزاع عجیب بود. این دو فرقه حتّی علامتهایشان با هم فرق میکرد. این است عشق وحدت کیش؟!
این همه فرقه گرائی که در تصوّف است در کدام مکتب میتوان پیدا کرد؟! قادریّه، ذهبیّه، خاکساریّه، نعمت اللّهی و ... به تعداد نفوس متصّوفه، فرقه گرائیست. شما که میخواهید وحدت درست کنید پس چرا هر کدام یک راهی میروید؟! ای کسانی که تابع عشق وحدت کیشید، و عقل کثرت اندیش را کنار میگذارید و میروید سراغ عشق، آن وقت این است وحدتتان؟! این طور وحدت درست میکنید؟! آن هم با استناد به حرفهای مزخرف لا یعنی.
میگوید: «اگر قرار باشد که تمام مردم دنیا منحرف باشند به جز شیعه اثنی عشری، پس این اسم «الهادی» چطور میشود؟! خدا مگر هادی نیست؟!»
صفت الهادی خدا را دیدی و صفت المضّل خدا را نه!
«یُضِلُّ بِهِ کَثیرًا وَ یَهْدی بِهِ کَثیرًا».(1)
قرآن هدایتگر است و مضّل.
محصول این مقاله را بیان میکنم، البتّه وقتی محصول مقاله را بیان کردم، أنبیاءعلیهم السلام باید سفرهشان را جمع کنند، علماء باید سفرهشان را جمع کنند، تمام کسانی که رسمیّت رهبری دینی دارند باید سفرههایشان را جمع کنند و در آخر خود این آقایانی که این مقالهها را برای ارشاد مردم - به عقیده خودشان - مینویسند باید سفرهشان را جمع کنند.
شما اگر همه طریقها را حق میدانید، راه خود را بروید، چرا مقاله برای انحراف مردم مینویسید؟! مگر شما این مقالهها را برای که نوشتهاید؟ میخواهید یک عدّه از دانشجوها و جوانهای مسلمان را منحرف کنید؟! چکارشان دارید؟! این راه انحرافی که دارند میروند، بروند. یا مسلماناند یا گبرند یا مسیحیاند و یا یهودی. مگر شما همه
1) بقره / 26.
این ها را حق نمیدانید؟ بگذارید بروند، شما چکارهاید؟ چه کسی میگوید مقالههای غربی و حرفهای حلّاج و ابن عربی و غیرهم را نشخوار کنید؟
(خدا به جوانان این مملکت از این عناصر خطرناک و مزدوری که این طور سم پاشی میکنند و افکار جوانهای ما را از بین میبرند رحم کند.) آن عبارت خطرناک و عجیب، که در نهایت منجر به کفر و لاابالیگری است، را نقل میکنم و قضاوت را به عهده خود شما میگذارم:
«نه تشیّع اسلام خالص و حق محض است، نه تسنّن (گر چه پیروان این دو طریقه هر کدام در حق خود چنان رأیی دارند) نه أشعریّت حقّ مطلق است نه اعتزالیّت؛ نه فقه مالکی، نه فقه جعفری؛ نه تفسیر فخر رازی، نه تفسیر طباطبائی؛ نه زیدیّه و نه وهّابیه؛ نه همه مسلمانان در خداشناسی و پرستششان عاری و بری از شرکند، و نه همه مسیحیان درک دینیشان شرکآلود است. دنیا را هوّیتهای ناخالص پر کردهاند، و چنان نیست که یک سو حقّ صریح خالص نشسته باشد و سوی دیگر ناحق غلیظ خالص».(1)
1) مجله کیان، شماره 36، صفحه 12.
این بر خلاف صریح قرآن است که
«فَما ذا بَعْدَ الْحَقِّ إلَّا الضَّلالُ».(1)
حق در مقابلش ضلالست و یک حق بیشتر نیست بقیّهاش همه ضلالت است.
یک روایت هم بیان نمائیم، این روایت متواتر است و شیعه و سنّی نقل کردهاند و از نظر اعتبارش بحثی نیست.
از مولا أمیرالمؤمنین علیّ بن ابیطالبعلیه السلام، نقل میکند:
«قال سمعت رسول اللَّهصلی الله علیه وآله إنَّ أمَّةَ مُوسی افْتَرَقَتْ بَعْدَهُ عَلی إحْدَی وَ سَبْعِینَ فِرْقَةً فِرْقَةٌ مِنْها ناجِیَةٌ وَ سَبْعُونَ فِی النَّارِ وَ افْتَرَقَتْ أمَّةُ عِیسی بَعْدَهُ عَلی إثْنَیْنِ وَ سَبْعِینَ فِرْقَةً فِرْقَةٌ مِنْها ناجِیَةٌ وَ احَدَی وَ سَبْعُونَ فِی النَّارِ وَ إنَّ أمَّتِی سَتَفْتَرِقُ بَعْدِی عَلی ثَلاثٍ وَ سَبْعِینَ فِرْقَةً فِرْقَةٌ مِنْها ناجِیَةٌ وَ اثْنَتانِ وَ سَبْعُونَ فِی النَّارِ».(2)
شنیدم از پیامبر اسلامصلی الله علیه وآله که فرمود: بعد از موسی یهودیها هفتاد و یک فرقه شدند فقط یک فرقه اهل نجاتند و هفتاد فرقه در آتش و بعد از حضرت عیسی هفتاد و دو فرقه شدند یک فرقه اهل نجات هستند و هفتاد و یک
فرقه در آتش. امّت من هم هفتاد و سه فرقه میشوند، یک فرقه اهل نجاتند و هفتاد و دو فرقه ضالّ و مضلّ هستند.
این فرمایش رسول اللَّهصلی الله علیه وآله است، و این حرفی که آقایان میزنند مخالف صریح روایت پیامبرصلی الله علیه وآله است.
ما با عقل به جنگ این آقایان نمیآئیم تا عقل ما را تخطئه کنند، ما با قرآن (که برهان قاطع است و شفای هر بیماری اعم از اعتقادی و قلبی و اخلاقیست) و روایات مسلّمه رسول خداصلی الله علیه وآله به جنگ این ها میآئیم. ما یا باید پیغمبر خداصلی الله علیه وآله را کنار بگذاریم و بگوییم تمام این ها بیهوده است؛ یا سخنان خدا و رسول را قبول کنیم و این ها را از صحنه اسلام بیرونشان کنیم. بگوییم ما مسلمانیم و کاری با شما نداریم! شما هر چه میخواهی باش. مسلمان تابع قرآن است، مسلمان تابع رسول اللَّهصلی الله علیه وآله است، رسول خداصلی الله علیه وآله میفرمایند: یک فرقه حقّند، بقیّه باطلند و شما میگویید همه حقّند.
حال یا آن ها درست میگویند یا پیغمبرصلی الله علیه وآله! اختیار با شما است هر کدام را میخواهید انتخاب کنید...
«و صلّی اللَّه علی محمد و آله الطاهرین»
أعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّیْطانِ الرَّجِیمِ(1)
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمَ
وَ لا حَوْلَ وَ لا قُوَّةَ إلّا بِاللَّهِ العَلیِّ العَظِیمِ، حَسبُنَا اللَّهُ وَ نِعمَ الوکیلُ نِعمَ المَولی و نِعمَ النصیرُ. رَبِّ اْشرَح لِی صَدری وَ یَسِّرْ لِی أمْرِی وَ احْلُلْ عُقْدَةً مِنْ لِسانِی، یَفقَهُوا قَولِی.
وَ الصَّلوةُ وَ السَّلامُ عَلی أشْرَفِ السُّفَراءِ المُقَرَّبِینَ، حَبِیبِ إلهِ العالَمِینَ وَ شَفِیعِ المُذنِبِینَ أبِی القاسِمِ مُحَمَّد، صَلّی اْللَّهُ عَلَیهِ وَ آلهِ وَ سَلَّمَ وَ اللَّعنُ الدائِم عَلی اَعدائِهِم و مُخالِفِیهِم وَ مُعانِدِیهِم أجْمَعِینَ مِنَ الآن إلی قِیامِ یَوْمِ الدّینِ.
قالَ اللَّه تَبَارَکَ وَ تَعالی
1) متن سخنرانی مرحوم آیت اللَّه حاج سید حسن فقیه امامیقدس سره در تاریخ چهارشنبه 29 / 5 / 1376.
«هُوَ الَّذی أرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدی وَ دینِ الْحَقِّ لِیُظْهِرَهُ عَلَی الدِّینِ کُلِّهِ وَ لَوْ کَرِهَ الْمُشْرِکُونَ»(1)
خداوند همان کسی است که رسول خودش را فرستاد، که این رسول مردم را هدایت کند و خدا دین حق را هم بوسیله این پیغمبر به مردم ابلاغ کرد. بنابر این، دینی که پیغمبر اسلام ابلاغ کرده است، دین اسلام است و این دین طبق تعبیر قرآن، دین حق است.
چرا خداوند پیامبر اسلام را فرستاد؟!
«لِیُظْهِرَهُ عَلَی الدِّینِ کُلِّهِ».
زیرا این دین را بر تمام ادیان دیگر غلبه دهد ولو این که مشرکین هم ناراحت بشوند.
ألف و لام «الدین»، الف و لام جنس است، و با کلمه «کل» مؤکّد شده است.
دو نکته در این جا برای ما قابل توجّه است.
نکته اوّل: این دین، دین حقّ است، کامل هم هست لذا دیگر احتیاجی به مکمل ندارد؛
«الْیَوْمَ أکْمَلْتُ لَکُمْ دینَکُمْ وَ أتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتی وَ رَضیتُ
1) توبه / 33 و صف / 9.
لَکُمُ الْإِسْلامَ دینًا».(1)
نکته دوّم: این دین سیطره و هیمنه بر همه ادیان دارد؛ یعنی این دین ناسخ تمام ادیان گذشته است و تا این دین هست نوبت به ادیان دیگر نمیرسد. از آن طرف قرآن میفرماید:
«وَ ما أرْسَلْناکَ إلّا کَافَّةً لِلنَّاسِ».(2)
پیغمبر! تو برای همه مردم فرستاده شدی.
یعنی مسیحیها هم باید بیایند زیر لوای اسلام، یهودیها هم باید بیایند زیر لوای اسلام، مشرکین، صبّیها، و تمام قشرهای مختلف باید بیایند زیر لوای اسلام و غیر از این دین پذیرفته نیست؛
«وَ مَنْ یَبْتَغِ غَیْرَ الْإِسْلامِ دینًا فَلَنْ یُقْبَلَ مِنْهُ».(3)
و این دین حاکمیّت بر تمام ادیان دارد. یعنی امروز که خورشید اسلام طلوع کرده، تمام ادیان دیگر مانند ستارگان تحت الشعاع خورشیدند و در آسمان تشریع، دیگر نقشی نمیتوانند داشته باشند. با این طلوع، تمام ادیان دیگر باید غروب کنند و معنای «وَ ما أرْسَلْناکَ إلّا کَافَّةً لِلنَّاسِ» همین است. معنای «لِیُظْهِرَهُ عَلَی الدِّینِ کُلِّهِ» همین است، یعنی این دین باید بر همه ادیان غالب بشود و ادیان
دیگر نمیتوانند نقشی داشته باشند.
مطلب دیگر این است که وقتی خدا میفرماید:
«فَما ذا بَعْدَ الْحَقِّ إلَّا الضَّلالُ»(1)
بعد از حق دیگر چیزی غیر از گمراهی نیست.
یعنی اگر گفتیم اسلام حق است، غیر از اسلام هر چه هست ضلال و گمراهی است.
پس ما طبق آیات کریمه قرآن نمیتوانیم بگوییم غیر از یک دین که آن عبارت از دین مبین اسلام است، دین دیگری بر حق است؛ تمام آن ها دیگر گمراهی و ضلالت است و کسی حق ندارد دنبال ضلال برود، همه باید پیرو حق باشند، چون خاصیّت حق این است وقتی آمد بقیّه باید بروند؛
«إنَّ الْباطِلَ کانَ زَهُوقًا».(2)
تعبیری که خود قرآن دارد، میگوید:
«بَلْ نَقْذِفُ بِالْحَقِّ عَلَی الْباطِلِ فَیَدْمَغُهُ فَإِذا هُوَ زاهِقٌ».(3)
آقایان در کتاب حدود و دیات فقه خواندهاند، ضرباتی که به مغز وارد میشود گاهی پوست سر را خراش میدهد و گاهی گوشت زیر پوست را هم میشکافد، گاهی به آن پرده که روی استخوان هست میرسد. گاهی هم آن پرده پاره میشود و به استخوان میرسد، گاهی استخوان فرق هم شکسته میشود و ضربت به دماغ میرسد. ضربه مغزی وقتی مهلک است که به دماغ برسد، دیگر قابل علاج نیست. این چنین ضربتی را میگویند «دامغه»، یعنی ضربت به مغز رسیده است.
قرآن میفرماید: در جریان حق و باطل، ما حق را به سر باطل میکوبیم و ضربت حق آنچنان به باطل اصابت میکند، که به دماغ باطل میرسد «فَإِذا هُوَ زاهِقٌ» باطل دیگر محو میشود. حساب حق و باطل این است.
«وَ مَنْ یَبْتَغِ غَیْرَ الْإِسْلامِ دینًا فَلَنْ یُقْبَلَ مِنْهُ».(1)
اگر کسی غیر از اسلام دین دیگری را طالب باشد، از او پذیرفته نیست.
مراجعه میکنیم به تاریخ زندگی رسول گرامی اسلامصلی الله علیه وآله و ائمّه هدیعلیهم السلام میبینیم پیغمبر اسلامصلی الله علیه وآله با یهود محاجّه کرده است، با
1) آل عمران / 85.
مسیحیها محاجّه کرده است، با مشرکین و بت پرستان محاجّه کرده است، با تمام ارباب ادیان بحث و جدال داشته و دستور هم داشته است:
«ادْعُ إلی سَبیلِ رَبِّکَ بِالْحِکْمَةِ وَ الْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَ جادِلْهُمْ بِالَّتی هِیَ أحْسَنُ»(1)
کتاب احتجاجات مرحوم طبرسیقدس سره را که خواندید، متوجّه میشوید أئمّهعلیهم السلام با ارباب ادیان مختلفه بحث و مناظره داشتهاند.
أمیر المؤمنینعلیه السلام و أئمّهعلیهم السلام با دهریّین و کسانی که اصلًا معتقد به خدا نبودند و با ارباب ملل و نحل، مناظرات و بحثها داشتند.
در دوران امام صادقعلیه السلام بازار بحث بسیار داغ بود، امام صادقعلیه السلام با افراد گوناگون بحثها داشتند. چرا؟!
حضرت رضاعلیه السلام در جلسه مأمون - علیه اللعنة - با سنّیها آن بحثهای عجیب را داشتند؛ در آن جلسه که مأمون از تمام ارباب ادیان دعوت کرد، امام هشتم با همه این ها بحث و جدل داشتند، چرا؟!
اگر همه این ها بر حق بودند ما به پیغمبرصلی الله علیه وآله اعتراض داشتیم، به أئمّهعلیهم السلام اعتراض داشتیم، آقا این ها هر کدام راه حق را میروند، چه
1) نحل / 125.
کار با این ها دارید؟! بگذارید بروند، چرا بحث میکنید؟! چرا مناظره میکنید؟!
این بزرگواران میخواستند حق را اثبات کنند و نسبت به باطل بیتفاوت نباشند؛ اگر باطل نبود که این ها بحث نمیکردند، میخواستند با باطل مبارزه کنند و از حریم اسلام و تشیّع حمایت کنند و کردند. دست آخر هم خدا وعده میدهد:
«وَعَدَ اللَّهُ الَّذینَ آمَنُوا مِنْکُمْ وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ لَیَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِی الْأَرْضِ کَمَا اسْتَخْلَفَ الَّذینَ مِنْ قَبْلِهِمْ وَ لَیُمَکِّنَنَّ لَهُمْ دینَهُمُ الَّذِی ارْتَضی لَهُمْ»(1)
آن دینی که خدا از آن راضی است، دین اسلام است؛
«وَ رَضیتُ لَکُمُ الْإِسْلامَ دینًا»(2)
آن دینی که باید جهانی بشود و همه مردم باید زیر لوای آن دین قرار بگیرند دین اسلام است. اگر حق نبود یا اسلام حق بود و دیگر ادیان هم حق بودند، دین معنی نداشت، «لَیُمَکِّنَنَّ لَهُمْ دینَهُمُ الَّذِی ارْتَضی لَهُمْ» معنی نداشت.
پس به این نتیجه میرسیم که بعد از پیغمبر اسلامصلی الله علیه وآله یک دین بر حق بیشتر نیست و تمام ادیان، تمام نحلهها، تمام ملل باطلند و فقط اسلام حق است و بس. کسی مجاز نیست به غیر از دین اسلام دینی داشته باشد.
پیغمبرصلی الله علیه وآله فرمود: ملّت اسلام هم هفتاد و سه فرقه میشوند، فقط یک فرقه حقّند؛ آن را هم به اتّفاق عامّه و خاصّه میفرماید:
«الْحَقُّ مَعَ عَلِیٍّ وَ عَلِیٌّ مَعَ الحَقِّ یَدُور حَیْثُما دار».(1)
بنابر این اسلام با غیر مسلمین سر جنگ دارد. کافی است شما سوره برائت را بخوانید؛ این سوره «بسم اللَّه» ندارد. از همان اوّلش روشن است، اعلام جنگ است با مشرکین، اعلام جنگ است با اهل کتاب و موضع گیریهای خیلی سختی دارد:
«وَ قاتِلُوا الْمُشْرِکِینَ کَافَّةً کَما یُقاتِلُونَکُمْ کَافَّةً».(2)
با مشرکین بجنگید.
«فَاقْتُلُوا الْمُشْرِکینَ حَیْثُ وَجَدْتُمُوهُمْ».(3)
هر جا پیدایشان کردید آن ها را به قتل برسانید.
«إنَّمَا الْمُشْرِکُونَ نَجَسٌ».(1)
مشرکین انسانهای پلیدی هستند.
«یا أیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا قاتِلُوا الَّذینَ یَلُونَکُمْ مِنَ الْکُفَّارِ وَ لْیَجِدُوا فِیکُمْ غِلْظَةً»(2)
بروید با آن کفّاری که در کنار شما هستند بجنگید و این ها خشونت را در سیما و چهره شما باید مشاهده کنند.
«قاتِلُوا الَّذینَ لا یُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ لا بِالْیَوْمِ الْآخِرِ وَ لا یُحَرِّمُونَ ما حَرَّمَ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ لا یَدینُونَ دینَ الْحَقِّ مِنَ الَّذینَ أُوتُوا الْکِتابَ حَتَّی یُعْطُوا الْجِزْیَةَ عَنْ یَدٍ وَ هُمْ صاغِرُونَ».(3)
آنهایی که به دین حق ایمان ندارند چه کسانی هستند؟ «مِنَ الَّذینَ أُوتُوا الْکِتابَ» یهودیها هستند؛ مسیحیها هستند؛ زرتشتیها هستند.
با این ها نمیتوانیم کنار بیاییم، اسلام کفر ستیزی دارد. با مشرک
اعلام جنگ میدهد، با اهل کتاب اعلام جنگ میدهد. این ها را «نَجَس»(1)توصیف میکند.
با منافقین اعلام جنگ میکند، همانهایی که تظاهر به اسلام میکنند:
«وَ لَمَّا یَدْخُلِ الْإیمانُ فِی قُلُوبِکُمْ».(2)
«یا أیُّهَا النَّبِیُّ جاهِدِ الْکُفَّارَ وَ الْمُنافِقینَ وَ اغْلُظْ عَلَیْهِمْ وَ مَأْواهُمْ جَهَنَّمُ وَ بِئْسَ الْمَصِیرُ».(3)
این ها را باید چطور توجیه کرد؟! ما میتوانیم بگوییم همه این ها درست میگویند. هر کسی هر راه کجی میرود کارش نداشته باشید، بگذارید برود! این با قرآن سازش ندارد.
در بین مسلمین آنهایی که پیرو اهل بیتعلیهم السلام نیستند چه؟!
حدیث از امام باقرعلیه السلام است فرمودند:
«لَیْسَ عِنْدَ أحَدٍ مِنَ النَّاسِ حَقٌّ وَ لا صَوابَ وَ لا أحَدٌ مِنَ النَّاسِ یَقْضی بِقَضاءٍ الّا مَا خَرَجَ عَنَّا أهْلَ البَیْتِ».(4)
خیلی کلام عجیبی است! حضرت میفرماید:
حق و صواب پیش احدی نیست و هیچ کس نمیتواند قضا و حکمِ بجا بکند غیر از ما اهل بیت.
ما اگر هفتاد و سه فرقه را میبینیم نمیتوانیم غیر از راهی که اهل بیتعلیهم السلام رفتند برویم، یادگار پیغمبرند؛ مبیّن قرآنند.
امام باقرعلیه السلام فرمود:
«کُلُّ ما لَمْ یَخْرُجْ مِنْ هذا البَیْتِ فَهُوَ باطِلٌ».(1)
هر چه که از غیر این بیت (یعنی از غیر اهل بیت پیغمبرصلی الله علیه وآله) صادر میشود، باطل است.
آب صاف و پاک را امام باقرعلیه السلام روی دست ما ریختهاند.
پس اگر کسی مدّعی بود که هر کس هر راهی را رفته است اشکالی ندارد، این بر خلاف قرآن است، بر خلاف سیره پیغمبرصلی الله علیه وآله و أئمّه هدیعلیهم السلام است. آن ها جنگ داشتند؛ جنگ فرهنگی داشتند؛ حتّی مبارزات نظامی داشتند و در آینده هم دارند؛ عقیده ما این است حضرت مهدی - عجل اللَّه تعالی فرجه الشریف - که تشریف میآورند، با
1) بحار الأنوار، علّامه مجلسی ج2 ص94 باب14 ح32.
قدرت نظامی با تمام ارباب ادیان درگیری دارند.
حالا ما اجازه بدهیم و بگوییم: هر کس، هر راهی را که میخواهد برود، برود. کارش نداشته باشیم، یهودی، یهودی باشد؛ مسیحی، مسیحی باشد؛ سنّی، سنّی باشد؛ آتشپرست هم آتشپرست باشد؛ بتپرستها را هم بگذارند به حال خودشان باشند.
من تعجّب میکنم! این آقایانی که جزوه صراط های مستقیم را تدوین کردهاند، یک جمله دارند که با هیچ عقلی سازگار نیست، گر چه معتقد به قضاوت عقل نیستند، ولی با هیچ مذهبی هم سازش ندارد و درست نقطه مقابل قرآن است.
این آقایان در این جزوه با کمال صراحت میگویند اصحاب هر فرقه یعنی: بتپرست، مسیحی، یهودی، صبّی، زرتشتی و تمام این کسانی که از این اسمهای اخیر دارند (مارکسیسم، ماتریالیسم) هر که هست، مجازند که همچنان بر طریقه خود بمانند.(1)
ما از این آقایان سؤال میکنیم، شما که حکم دادید این ها مجازند، بر چه مبنایی حکم کردید؟! امام هستید؟! پیغمبرید؟! و یا مرجع تقلید؟!
شما خودتان در همین جزوه، دو بار اعتراف کردهاید که در مشرب
1) مجله کیان، شماره 36، صفحه 12.
شما حرف احدی برای دیگران حجّت نیست. پس شما چه حقّی دارید برای دیگران تعیین تکلیف کنید؟! وقتی که خود شما اقرار دارید که حرف احدی برای دیگران حجّت نیست، چرا حرف میزنید؟! چه حقّی دارید بگویید که هر فرقه مجازند. این جواز را شما روی چه مبنائی اعلام کردید؟! موضع خودتان را مشخّص کنید!
شما خودتان همه را رد کردید؛ میگویید: نه تشیّع، نه تسنّن، نه فقه جعفری، نه فقه مالکی، نه فقه حنفی، نه، نه، نه، هیچ کدام حق نیست.
اگر میگویید که همه حقّند، که خود شما رد کردید، اگر میگویید که همه باطلند، این چه فتوایی است شما دادید که مجازند اصحاب هر فرقه همچنان بر طریقه خود بمانند. یعنی شما اجازه فرمودهاید که هر کسی در باطل خویش بماند و ادامه به راه باطل بدهد. آیا این با منطق ادیان سازش دارد؟! اگر میگویید بعضی حقّند و بعضی باطل، این را خودتان قبول ندارید. و بر فرضی که بعضی حق باشند و بعضی باطل، وجه تمایز بین حق و باطل چیست؟!
از این شهر به آن شهر، از این مملکت به آن مملکت میروید، اعلام موجودیّت میکنید، اظهار نظر میکنید. کار شما طبق عقیده خودتان یک کار لغوی است. کسی که حرفش برای احدی حجّت نیست، لغو نیست که این گوشه و آن گوشه سخنرانی بکند و خط
فکری به جوانهابدهد؟!
آن وقت برای این که مقداری این عقیده را ترمیم کرده باشند، استدلالی دارند، استدلالشان این است که این افکار و عقائدی که هست آلوده شده به افکار بشری است. بله، ما هم این عقیده را داریم، گفتیم: اگر به عنوان مثال رفتید در یک روستا و مردم این روستا از یک قنات استفاده میکنند، این قنات از این خانه به خانه دیگر میرود، از این باغ در آن باغ، از اوّل روستا در این خانهها میگردد تا آخر از روستا برود، برسد به آن جا که زمینهای زراعتی را اشراب بکند، آن کسی که بخواهد، یک آب گوارای زلال بخورد، کجا باید برود؟!
این آقایان میگویند: در مذاهب و ادیان، افکار بشری رخنه کرده است و دیگر قداست ندارد، ما هم همین را میگوییم، ولی ما خوشبختانه سرچشمه داریم؛ از قرآن استفاده میکنیم، از احادیث اهل بیتعلیهم السلام که دست نخورده است استفاده میکنیم.
آن ها که میروند در کشورهای غربی از فلاسفه غربی مثل «هیک» استفاده میکنند، افکارشان با دست بشری آلوده شده است. آنهایی که سراغ مولوی و ابن عربی میروند، سراغ هر کسی میروند غیر از اهل بیتعلیهم السلام، آنها هستند که از آبهای دست خورده استفاده میکنند.
میگوییم: آقای نویسنده محترم! سراغ علیعلیه السلام بروید، سراغ
نهج البلاغة بروید، به طرف قرآن بروید که آب را از سرچشمه بردارید. دکتر «هیک» که نمیتواند آن طوری که امیرالمؤمنینعلیه السلام اسلام را شناخته است بشناسد!
خودتان سر نخها را نشان دادید که از چه کسانی اقتباس کردهاید، گفتار چه کسانی برایتان حجّت بوده است، سرمشق زندگی شما چه کسانی بودهاند. هیچ کدام این ها عصمت نداشتهاند، هیچ کدام قداستی که بشود به افکارشان صحّه گذاشت، نداشتهاند.
بنابر این، این مطلب برای ما هضم نمیشود، برای احدی هم هضم نمیشود که شما چه حقّی دارید فتوا بدهید که: هر فرقه مجازند همچنان بر طریقه خود باقی بمانند و پافشارند. مجازند یعنی چه؟! یعنی شما به بت پرست میگویید پرستش بت کن. پس سفره تبلیغات أنبیاءعلیهم السلام را باید در طول تاریخ برچینیم، بگوئیم: ابراهیم، بیهوده آمدی! جناب نوح، بیهوده آمدی! عیسی، بیهوده آمدی! موسی بیجا آمدی و رفتی در دربار فرعون معجزه نشان دادی.
این حرفی است صد در صد باطل و برای پیروان ادیان آسمانی غیر منطقی و غیر قابل قبول و منتهی الیه آن بیقیدی و در نهایت، آزادی مطلق است و آزادی مطلق با عبودیّت و رقیّت پروردگار هیچ سازشی ندارد. مملکت را به طرف آزادی به معنی بیبند و باری کشاندن با این افکار، زیبنده نیست.
دیگر آن که بعضی از دوستان آن طوری که بعد با هم صحبت کردیم و مطالبی را که از گذشتگان با استناد به اشعارشان عرض کردیم، باورشان نمیشود، یک افرادی در هزار سال پیش، در پانصد سال پیش بودهاند و همین حرفها را زدهاند، این یک ایدهایست از ایدههای تصوّف، که مردم را به صلح مطلق دعوت میکند و در مقابل أدیان موضعگیری دارد.
«لا تَنْظُرْ إلی مَنْ قالَ وَ أنْظُرْ إلی ما قالَ»(1)
شخصیّت گوینده نباید شما را تحت تأثیر قرار بدهد که بگویی: مگر میشود فلان فیلسوف، فلان عارف، فلان شخصیّت، این حرفها را گفته باشد؟! حافظ این حرفها را زده باشد؟! مگر میشود مولوی این مزخرفات را گفته باشد؟!
بیان نمودم که ابن عربی صاف و صریح میگوید:
«اوائل من با کسانی که همفکر خودم نبودند میجنگیدم، ولی از این به بعد بنایم بر این است که دیگر بیشهای باشیم که همه نوع جانوری در آن زندگی میکند»(2)
لذا است که این مطالب مجددًا باید مورد بحث و بررسی قرار بگیرد و ابعاد مختلف گفتار این روشنفکرانی که مردم را به آزادیهای
مشئوم دعوت میکنند باز هم رسیدگی بشود ان شاء اللَّه.
«و صلّی اللَّه علی محمد و آله الطاهرین»
بِسْمِ اللَّه الرَّحْمنِ الرَّحیمِ(1)
الحَمْدُ للَّه رَبِّ العالَمینَ وَ الصلوةُ وَ السّلامُ عَلی سَیِّدنا أحْمَد وَ نبیِّنا أبی القاسِمِ مُحَمَّد، وَ اللَعنُ عَلی أعْدائِهِمْ أجْمَعینَ.
خلافت یا «خلافة عن اللَّه» است یا «خلافة عن الرسول» و یا «خلافة عن الناس».
در نزد ما این سه نوع خلافت به دو نوع بر میگردد، چون خلافت از پیغمبر همان، خلافت از خداست.
پیغمبر خلیفة اللَّه است و بدون اذن خدا کسی را به جای خود نصب نمیکند.آن خلیفه بعد از پیغمبر که «خلیفة عن النبیّ» است آن
1) متن سخنرانی مرحوم آیت اللَّه حاج سید حسن فقیه امامیقدس سره به مناسبت عید سعید غدیر خم 1430 ق.
هم در حقیقت «خلیفة اللَّه» است.
پس ما دو نوع خلافت داریم: «خلافة عن اللَّه» و «خلافة عن الناس».
سه فرق بین اینها وجود دارد:
فرق اوّلش این است که خلافة عن اللَّه توأم با قداست است. یعنی مشروط به قداست است.
به این دلیل در قرآن کریم خلافة عن اللَّه و خلافة عن رسول اللَّه را با عدم فساد توأم کرده است؛ مثلًا آن جایی که خدا میفرماید:
«إنّی جاعِلٌ فِی الْأَرْضِ خَلیفَةً»(1)
ملائکه چه گفتند؟ آن چیزی که در ذهن ملائکه بود، این بود که خلافة عن اللَّه نمیتواند توأم با فساد باشد لذا اعتراض کردند و گفتند:
«أ تَجْعَلُ فِیها مَنْ یُفْسِدُ فیها وَ یَسْفِکُ الدِّماءَ».(2)
خداوند در جواب اینها چیزی گفت که قانع شدند. فرمود: «إنّی أعْلَمُ ما لاتَعْلَمُونَ».(3)
من میدانم چه کسی را میخواهم خلیفه قرار بدهم، شما نمیدانید، چون نمیدانید، اعتراض میکنید؛ حق هم دارید. ولی من که نمیآیم هر کس را به عنوان خلیفه انتخاب کنم.
آن وقت خداوند اسماء را به آدم یاد داد و دستور داد که آن اسماء را برای ملائکه بگو تا آرام بگیرند. آدم اسماء ائمهعلیهم السلام را برای ملائکه گفت و آن ها را قانع کرد.(1)
پس میبینیم در آن جا که بنا است خدا خلیفه تعیین کند، ملائکه مسأله فساد را مطرح کردند که نکند آن خلیفه فاسد باشد، و گفتند: ما این انسان را میشناسیم، اینها فاسد هستند و خلیفه نمیتواند فاسد باشد. خدا جواب میدهد که من میدانم چه کسی را انتخاب کنم که فاسد نباشد.
یا در رابطه با هارون که حضرت موسیعلیه السلام به هارون گفت:
«اخْلُفْنی فی قَوْمی وَ أصْلِحْ وَ لاتَتَّبِعْ سَبیلَ الْمُفْسِدینَ».(2)
فساد و خلافت با هم سازش ندارد، من تو را خلیفه کردم به شرط عدم الفساد.
پس ببینید آن جایی که مسأله خلافة اللَّه یا خلافة عن النبیّ ذکر شده، قداست و عدم فساد مطرح است و این شرط در خلیفة اللَّه
است. ولی در خلافة عن الناس این مسأله مطرح نیست.
اینهایی که میگویند مردم باید رأی بدهند؛ قداست را در نظر نمیگیرند. میگویند: ما خودمان جمع میشویم رأی میدهیم، مردم هر کسی را انتخاب کردند همان خلیفه باشد.
امّا فرق دوّم این است که خلیفة الرسول تا وقتی که دین آن پیغمبر بر قرار باشد، دوام دارد.
بنابر این تا دین موسیعلیه السلام برقرار است خلافت از موسیعلیه السلام هم دوام دارد. دین حضرت موسیعلیه السلام مدّت و اجل معیّن داشت. «لِکُلِّ أُمَّةٍ أجَلٌ»(1)تا آن اجل باقی است، خلافت هم اثرش باقی است. آن مدّت که تمام شد، دیگر خلافت هم منتفی است.
دین خدا وقتی موقّت باشد، پیغمبرش هم موقّت است، خلیفهاش هم موقّت است. ولی اگر دین دوام داشت، پیغمبر هم دوام دارد، خلافتش هم دوام دارد.
اگر گفتیم اسلام دینی است که تا قیامت برقرار است، سنّت پیغمبرصلی الله علیه وآله هم تا قیامت برقرار است. خلافة عن الرّسول هم تا
1) اعراف / 34.
قیامت برقرار است و ثُبات و دوام دارد. ولی در آن جایی که خلافة عن الناس باشد آن جا دوام ندارد.
مثلًا فرض کنید یک انتخاباتی شروع میشود، مردم قرار است رأی بریزند و یکی از کاندیدها را انتخاب کنند. این انتخاب چهار سال اعتبار دارد، بعد از چهار سال آن کسانی که نماینده مردم بودند برکنار میشوند و دیگر برای آن ها بقاء و ثُباتی نیست.
مرحوم امامقدس سره یک جملهای فرمودند راجع به مسأله مشروطیّت، گفتند: خیلی خوب، در دوران مشروطه یک عدّهای جمع شدند و یک گروهی را انتخاب کردند و قوانینی هم جعل کردند، ولی آن مردمی که در آن زمان بودند، برای خودشان نماینده انتخاب کردند، برای ما که حق نداشتند نماینده انتخاب کنند...
بنابر این آن نمایندهها، تا زمانی نماینده بودند که آن مردم حیات داشتند. مردمی که آن وقت در قید حیات بودند بر ما ولایت نداشتند، ما برای خودمان یک شخصیّت تازهای هستیم. آن ها رأی دادند به ما چه مربوط؟!
بنابر این آراء مردم آن زمان برای ما سندیّت ندارد، ما برای خودمان مستقل هستیم. ما هم باید بنشینیم برای خودمان افرادی را انتخاب کنیم. آن ها نمیتوانسنتد برای ما تصمیم بگیرند.
خلافت مردمی ثُبات ندارد ولی خلافة اللَّه یا خلافة عن النبیّ ثُبات دارد.
فرق سوّمی که بین خلافة عن اللَّه و عن الناس است این که خلافت ناس قابل عزل است و خلافة اللَّه قابل عزل نیست. مثلًا مردم آمدند با عثمان بیعت کردند، چندی که گذشت خود این مردم عثمان را عزل کردند، بنابر این همین طور که نصبش با مردم است عزلش هم با مردم است و قابل عزل است.
یکی از آقایان بحث خیلی جالبی کرده با شخصی از اهل سنّت. خدا رحمتش کند، مرد ملّایی بود به نام شیخ الاسلام، در اصفهان زندگی میکرد و من هم ایشان را دیده بودم. خیلی آدم زرنگ و خوش درک و فهمی بود.
گفت: در مسجدالحرام نشسته بودیم، یکی از این سنّیها آمد برای بحث کردن از من پرسید: شما مذهبتان چیست؟
من نگفتم شیعه هستم و نگفتم سنّی هستم، گفتم: عقایدم را میگویم شما خودتان تشخیص بدهید.
گفتم: «أشْهَدُ أنْ لا الهَ اِلّا اللَّه وَحْدَهُ لا شَریکَ لَهُ وَ أشْهَدُ أنَّ مُحَمَّدًا
عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ وَ أشْهَدُ أنَّ أبابَکرٍ وَ عُمَرَ وَ عَلیًّا خُلَفاءُ اللَّه».
مدّتی نگاه کرد، گفت: اگر بگوید من سنّی هستم چرا عثمان را رها کردم؟ اگر بخواهد بگوید شیعه هستم، چرا خلفاء را اسم بردم؟ تعجّب کرد!
از من سؤال کرد که پس عثمان چه شد؟ گفتم: «النَّاسُ عَزَلُوهُ» مردم عزلش کردند، دیگر من او را به خلیفه بودن قبول ندارم.
گفت: «ما للنّاسِ وَ لِلْعَزْلِ؟» مردم چه حقّی دارند عزل کنند؟ بلافاصله گفتم: «ما للنَّاسِ وَ للنَّصْبِ؟!» چه طور شد که مردم اختیار ندارند عزل کنند امّا اختیار دارند نصب کنند؟!
یعنی اگر مردم بتوانند عزل کنند، بر نصب هم قادرند. تو که اجازه نمیدهی که مردم عزل کنند پس اجازه هم نداری بگویی مردم نصب کنند، خیلی ناراحت شد و سکوت کرد.
بنابر این آن نصب مردمی، با خود مردم و آراء مردم هم عزل میشود.
مردم دوازده میلیون رأی به ریاست جمهوری بنی صدر دادند و همین مردم هم عزلش کردند.
امّا سابقه ندارد و سراغ نداریم که یک کسی خلیفة اللَّه یا خلیفة النبیّ باشد و عزل شده باشد.
مطلبی که میخواستم بیان کنم این است که، خلفایی که برای پیامبر میشمارند به اعتراف خودشان خلفاء عن الناس هستند و اگر چنانچه مردم حق دارند خلیفه تعیین کنند آن خلفائی که در آن زمان انتخاب کردند، هیچ ارتباطی با ما ندارد!
شما میگویید خلیفة الناس بودند! کدام ناس؟ اگر ما را میگویید که ما کسی را انتخاب نکردیم، و اگر آن ها را میگویید، آن خلیفه برای خودشان حجّت است. آن ها حق ندارند که از جانب ما بیایند رأی بدهند و با آراء خودشان خلیفه انتخاب کنند.
بسیار مطلب مهمّی است که اگر خلافت در آن زمان مردمی بود به درد امروز نمیخورد؛ چون آن مردم رفتند و آراء خودشان را هم همراه خود بردند، باید یک فکری برای ما بکنید.
حالا میخواهیم بدانیم علّت این که مردم خلیفة اللَّه و خلیفة النبی را رها کردند و خلافة الناس را مطرح نمودند چه بود؟
همیشه در طول تاریخ حقّ و باطل با هم درگیر بودهاند، از زمان هابیل و قابیل این اختلافات بین حقّ و باطل بوده و هنوز هم ادامه دارد معلوم هم نیست تا چه موقع ادامه داشته باشد.
آن کسانی که مدافع باطل هستند، باید چهار کار انجام بدهند تا بتوانند مطرح شوند. دو مورد از آن ها در مورد خود باطل و دو مورد دیگر در رابطه با رقیبش است، اثباتًا و نفیًا. این چهار کار خلاصه میشود در دو عنوان: یکی «سند سازی» و دیگری «سند سوزی».
توضیح مطلب:
اوّل: دلائلی برای مشروعیّت خود بیاورد.
دوّم: دلائلی را برای عدم لیاقت طرفش ارائه کند و اثبات کند که
طرف لیاقت ندارد. این ها را «سند سازی» میگویند.
دیگر هم «سند سوزی» است یعنی:
اولًا: دلائل صحیح طرف حق را خنثی کند.
ثانیًا: نقاط ضعف خودش را هم از بین ببرد.
توضیحاتش را از قرآن برایتان اجمالًا بیان میکنم.
مثلًا نمرود میخواهد حقّانیّت خودش را ثابت کند؛ و خود را جای خدا بگذارد.
موقعی که حضرت ابراهیمعلیه السلام با او بحث میکنند. نمرود میگوید: ربِّ تو کیست؟ حضرت ابراهیمعلیه السلام میفرماید: «رَبِّیَ الَّذی یُحْیی وَ یُمیتُ».(1)
او میخواهد یک سند ارائه کند که من هم این کار را میکنم، اگر زنده کردن و میراندن دلیل بر خدایی است من هم خدا هستم. چه طور؟ دو زندانی را میآورد یکی از آن ها را آزاد میکند یکی از آن ها را هم محکوم به اعدام میکند. میگوید: دیدید من هم آن را که آزاد کردم زندهاش کردم و آن کسی را که کشتم، میراندم. پس: «أنا
1) بقره / 258.
أُحْیی وَ أُمیتُ».(1)
نمرود برای خدایی خودش سند میآورد به همان سندی که حضرت ابراهیمعلیه السلام برای خداوندی خدا ارائه میکند؛ این سند سازی برای جا انداختن و اثبات حقّانیّت خودش است.
بعضی وقتها باید که سند سازی بکند برای این که رقیبش باطل است. پرونده درست بکند تا رقیبِ خود را محکوم کند.
مثلاً در قرآن داریم که فرعون ادّعای خدایی میکرد، حضرت موسیعلیه السلام میخواست او را نفی کند، این مبارزه شروع شد. حالا فرعون باید سند ارائه کند برای این که حضرت موسیعلیه السلام لیاقت پیغمبری ندارد.
سند میخواهد صادر کند چه میگوید؟ میگوید:
«إنَّ هذا لَساحِرٌ عَلیمٌ ؛ یُریدُ أنْ یُخْرِجَکُمْ مِنْ أرْضِکُمْ بِسِحْرِهِ»(2)
پرونده سازی میکند میگوید: اولًا حضرت موسیعلیه السلام ساحر
است. ثانیًا میخواهد به وسیله سحرش شما را از وطنتان آواره کند.
این دو نقطه ضعف را برای حضرت موسیعلیه السلام پرونده سازی کرد.
اهل باطل سند سوزی هم باید داشته باشند، سند سوزی یعنی چه؟ یعنی آن دلیلی که حق اقامه میکند را باطل کند که آن رقیب نتواند استناد به این سند داشته باشد؛
از قرآن مثال میزنم: سندِ نبوّت پیغمبر اسلامصلی الله علیه وآله اعجاز قرآن بود.
این معجزه در دست پیغمبرصلی الله علیه وآله است و باید با آن حقّانیّت خودشان را اثبات کنند، آن وقت باطل باید این سند را از دست پیغمبرصلی الله علیه وآله خارج کند تا حضرت برای حقّانیّت خودشان به قرآن استناد نکنند.
باطل به توسّط ولید بن مغیره آمد و این سند را سوزاند، چگونه؟
«إنَّهُ فَکَّرَ وَ قَدَّرَ ؛ فقُتِلَ کَیْفَ قَدَّرَ ؛ ثُمَّ قُتِلَ کَیْفَ قَدَّرَ ؛ ثمَّ نَظَرَ ؛ ثُمَّ عَبَسَ وَ بَسَرَ ؛ ثُمَّ أدْبَرَ وَ اسْتَکْبَرَ ؛ فَقالَ إنْ هذا إلّا سِحْرٌ یُؤْثَرُ ؛ إنْ هذا إلّا قَوْلُ الْبَشَرِ».(1)
1) مدّثّر / 18 الی 24: چرا که او (ولید بن مغیره) اندیشید و رفتار بدی نمود؛ پس مرگ بر او باد چگونه رفتار غلطی نمود؛ باز مرگ بر او باد که چه فکر خطائی نمود؛ سپس باز اندیشه کرد؛ آنگاه روی در هم کشید و ترشرویی کرد؛ سپس روی برتافت و گردن کشید؛ و گفت این جز جادویی اثر گذار نیست؛ این آیات از گفتار آدمی نیست.
یعنی این قرآنی که سند حقّانیّت پیغمبرصلی الله علیه وآله است، از جانب خدا نیست، سحر است، مؤثّر هم هست و تحوّل ایجاد میکند و نیست مگر کلام آدمی؛ این یک نوع سند سوزی است. یعنی آمده این سندی که دست پیغمبرصلی الله علیه وآله بوده را انگ زده تا آن را باطل کند و پیغمبرصلی الله علیه وآله را خلع سلاح کند.
دیگر آن که طرفداران باطل باید آثار جرمشان را محو کنند.
مثلًا هابیل و قابیل؛ هابیل حق است و قابیل باطل. این باطل میآید آن حق را میکُشد. این یک سند جرم است بعد میخواهد این سند را محو کند با راهنمایی کلاغ زمین را میکَنَد و جسد برادرش را زیر خاک محو میکند.(1)
این مقدمه را دانستید، شواهدش را هم از آیات قرآن بیان کردیم.
1) مائده / 30 و 31: «فَطَوَّعَتْ لَهُ نَفْسُهُ قَتْلَ أخیهِ فَقَتَلَهُ فَأَصْبَحَ مِنَ الْخاسِرینَ ؛ فَبَعَثَ اللَّهُ غُرابًا یَبْحَثُ فِی الْأَرْضِ لِیُرِیَهُ کَیْفَ یُواری سَوْأةَ أخیهِ قالَ یا وَیْلَتی أ عَجَزْتُ أنْ أکُونَ مِثْلَ هذَا الْغُرابِ فَأُوارِیَ سَوْأةَ أخی فَأَصْبَحَ مِنَ النَّادِمینَ».
حالا به نقطه اصلی میرسیم، اختلاف ما با اهل تسنن سَرِ چیست؟
ما میگوییم خلیفه بعد از پیغمبرصلی الله علیه وآله امیرالمؤمنینعلیه السلام است بعضیها در مقابلش میگویند: ابوبکر خلیفه است. حالا مدافعین از ابوبکر باید چهار سند تهیّه کنند؛ دو سند بسازند و دو سند بسوزانند.
اوّل میآیند سند سازی میکنند برای مشروعیّت خودشان. ما شیعه میگوییم خدا و پیغمبرصلی الله علیه وآله، علیعلیه السلام را معرفی کردند، بسیار خوب حالا آن ها چه سندی دارند بر این که ابوبکر خلیفه است؟
باید سند سازی کنند، از طرف خدا و پیغمبرصلی الله علیه وآله که سند ندارند، یعنی هیچ جا نیست که ابوبکر را خدا یا رسول خداصلی الله علیه وآله خلیفه کرده باشند. پس یک سند باید جای خدا و پیغمبرصلی الله علیه وآله بگذارند و مشروعیّت خودشان را اثبات کنند. چه کار کردند؟
گفتند «شوری و «آراء مردم» و حال آن که هیچ سندی برای حجیّت چنین انتخابی ندارند. چرا که دعوای این ها با دلیلشان سازگار نیست. هر کجا دیدیم که دلیل با مدّعی سازش ندارد، باید آن دلیل را کنار بگذاریم.
این ها ادّعا میکنند ابوبکر خلیفة اللَّه است و حال آن که نه خدا او را خلیفه کرده و نه پیغمبرصلی الله علیه وآله، پس چیست؟ خلیفة الناس است. و خلیفة الناس بر فرض این که حجّت باشد، تنها برای مردم زمان خودشان است. ارتباطی با ما ندارد.
ما هم ناس هستیم امّا نه آن ناسی که رأی داده باشیم و آن مردمی که رأی دادند فقط برای خودشان است.
پس این جا یک سند درست کردند برای اثبات حقّانیّت ابوبکر که این سند قابل قبول نیست، به خاطر این که با مدّعا سازش ندارد و خلیفة الناس برای ما حجّت نیست.
سند سازی در ابعاد دیگر هم مطرح بود لکن غرض ما بیان یک مورد بود.
یک سند سازی دیگر باید بکنند برای عدم قابلیّت حضرت علیعلیه السلام تا بتوانند خودشان را به جای حضرت علیعلیه السلام بگذارند، سندشان چه بود؟
امیرالمؤمنینعلیه السلام هیچ نقطه ضعفی نداشت که این ها بخواهند به آن استناد کنند، گفتند: علیعلیه السلام جوان است و چون جوان است،
لیاقت برای خلافت ندارد.
این بحث جوانی نشأت گرفته از کجاست؟ همان افکار جاهلی که میگفتند اگر کسی از چهل سال سنّش کمتر باشد، نمیتواند هیچ پستی را اشغال کند، سند برای کنار زدن امام علیعلیه السلام جوانیاش بود. آیا این قابل قبول است؟!
ما میبینیم در قرآن کریم بنی اسرائیل آمدند پیش پیغمبرشان و گفتند: «ابْعَثْ لَنا مَلِکًا»(1)
یک پادشاه میخواهیم، از خدا بخواه که یک پادشاه برای ما معیّن کند. خداوند طالوت را انتخاب کرد که جوانترین افراد بنی اسرائیل بود. حتّی آن ها هم نگفتند این جوان است و به درد نمیخورد.
از نظر اسلامی هیچ سندی برای این که جوانی مانع از حکومت باشد نداریم، پس این سند هم باطل است.
و امّا سند سوزیهایی که در رابطه با کار امیرالمؤمنینعلیه السلام و خاندان پیغمبرعلیهم السلام انجام شد:
فدک را غصب کردند، فاطمه زهراعلیها السلام قباله فدک را پیش ابوبکر
1) بقره / 246.
آوردند و ابوبکر اجبارًا امضاء کرد که فدک را به فاطمه زهراعلیها السلام برگردانید. در راه که بر میگشتند، عمر پرسید: به چه دلیل شما مالک هستید؟ قباله را نشان دادند، قباله را گرفت پاره کرد. یک دفعه طولی پاره کرد بعد سند را روی هم گذاشت یک مرتبه دیگر هم عرضی پاره کرد. یعنی قباله را چهار قسمت کرد.
فاطمه زهراعلیها السلام فرمودند: خدا شکمت را پاره کند که قباله من را پاره کردی.(1)دعای حضرت هم مستجاب شد و ابولؤلؤ شکم عمر را با خنجر یک مرتبه طولی و یک مرتبه عرضی پاره کرد، عین همان کیفیّتی که نامه فاطمه زهراعلیها السلام را پاره کرده بود.
این اسمش چیست؟ «سند سوزی» است، سند را پاره کرد تا بتواند ابوبکر را به جای علیعلیه السلام قرار بدهد. پس بنابر این، باید آن مدارکی که طرفِ مقابلِ باطل دارد را باطل کنند، بسوزانند تا بتوانند حقّانیّت خودشان را مطرح کنند.
مرحله چهارم سند سوزی است به این معنا که نقاط ضعف باطل را کتمان و محو کنند، که دیگر آثاری از آن نقاط ضعف باقی نماند.
1) الغدیر، علّامه امینی ج7 ص194 ؛ سیرة الحلبیة، حلبی ج3 ص488 (چاپ بیروت دارالمعرفة 1400ق).
و عجیب این است که به غیر از ما، خود این حضرات عامّه هم ناخواسته نقطه ضعفهای زیادی از عمر گرفتهاند، که جدای از بحث ما است.
امّا کلّاً سندهایی که برای جنایات خلفاء هست را از بین میبرند تا کسی به آن ها استناد نکند.
حکمت این که گفتند خلافت به واسطه شوری است، این است که کسی نتواند اَنگِ غصب به این ها بزند.
بنابر این اگر کسی سؤال کرد، علّت این که آمدند به جای «انتصاب»، «انتخاب» را مطرح کردند چیست؟ باید گفت علاوه بر سند سازی برای خلافت ابوبکر، سند سوزی برای نقطه ضعفهای خلفاء را هم مدّ نظر داشتند.
این مسأله «سند سازی» و «سند سوزی» هنوز هم ادامه دارد. الآن در حال حاضر هم کسانی که مدافع باطل هستند کارشان همین است. حالا سند سازی کجاست، سند سوزی کجا؟
آن ها این است که به خلفاء حق میدهند تا با آراء مردم سر کار بیایند و این بر خلاف ضرورت مذهب است. و تعجّب است که بعضی میتوانند با قلم یا با زبان این خلاف ضرورت را ابراز کنند!
مثلًا یک نوع از سند سازی این گونه است که «بازرگان» در کتاب «ایدئولوژی و اسلام» مبنا را بر دموکراسی قرار میدهد و میگوید سیاست دنیا بر دموکراسی است، همیشه مردم باید رأی بدهند.
آن وقت میگوید: دین اسلام هم دموکراسی بوده، پس مردم باید رأی میدادند.
و همچنین شاگردش «شریعتی» و شاگردهای شاگردش که دیگران باشند...
میخواهند بین شیعه و سنّی اصلاح بدهند، میگویند علیعلیه السلام امامت دارد و ابوبکر خلافت و مردم حق داشتند بر این که خلیفه تعیین کنند و تعیین کردند. خلافت ارتباطی با امامت ندارد.
این مطلب بر خلاف اجماع شیعه و بر خلاف تمام روایاتی است که از اهل بیتعلیهم السلام نقل شده است.
ما تعجّب میکنیم از این حرفها که یک آدم عاقل، چه طور فکر نمیکند که این حرف باطل است!
الف. چرا باطل است؟ برای این که فاطمه زهراعلیها السلام تا زمان حیاتشان با این ها بیعت نکردند؟! ایشان معصومه بودند، میشود بگوییم فاطمه زهراعلیها السلام بر خلاف شرع عمل کرده است؟!
موقعی هم که میخواستند از دنیا بروند اعلام نارضایتی کردند، صحیح بخاری میگوید: فاطمه زهراعلیها السلام از دنیا رفت در حالی که بر این ها غضب کرده بود.(1)
ب. صحیح بخاری ج4 ص42 باب دعاء النبی.
ج. صحیح بخاری ج 8 ص3 کتاب الفرائض.
1) الف. صحیح بخاری ج5 ص82 باب غزوة خیبر.
چه طور میشود مردم بیایند رأی بدهند، یک خلیفه را انتخاب کنند، مشروع هم باشد و فاطمه زهراعلیها السلام مشروعیّت او را قبول نکنند؟! این مطلب را چه طور میشود تصوّر کرد؟! نه شیعه این حرف را میتواند بزند، نه سنّی.
اگر مشروعیّت داشت اوّل کسی که با ابوبکر بیعت میکرد، فاطمه زهراعلیها السلام بودند، معصومه است، کسی است که أحدی نمیتواند نقطه ضعفی از او داشته باشد. چه طور این شوری و این انتخاب مشروعیّت داشت و فاطمه زهراعلیها السلام زیر بار نرفت؟! این سؤال بی پاسخ است.
ب. جواب دوّم این است که ائمّهای که با خلفای بنی امیّه و بنی عباس معاصر بودند، اختلافشان برای چه بود؟ برای امامت بود؟! آن ها که خودشان نمیگفتند ما امام هستیم و امامت هم چیزی نیست که آن ها بتوانند ادّعا بکنند. پس دعوایشان برای امامت و امر دینی بود یا سرِ ریاست و خلافت؟!
چرا حضرت موسی بن جعفرعلیهما السلام با هارون مشکل داشتند و چهارده سال زندان تحمّل کردند؟! این مبارزه برای چه بود؟! او
میدانست که مسأله، مسأله خلافت است و اهل بیتعلیهم السلام مدّعی خلافتند و لو مردم به ایشان رأی نداده باشند. او میدانست این ها مدّعی هستند، زندانشان میکرد که مبادا یک وقتی ادّعا کنند.
اگر چنانچه مردم انتخابشان مشروعیّت داشت هرگز میآمدند موسی بن جعفرعلیهما السلام مخالفت نشان بدهند تا در زندان بیفتند؟!
ج. یا مسأله حضرت رضاعلیه السلام که مأمون به ایشان گفت ریاست حق شماست. میخواهم آن را به شما برگردانم. مأمون نمیدانست که مردم باید به حضرت رضاعلیه السلام رأی بدهند، تا حضرت رضاعلیه السلام خلیفه بشوند! این را نمیدانست؟! پس این که میگوید حق شماست با این که مردم رأی ندادند، این یعنی چه؟!
به علاوه مأمون گفت: من آن را به شما واگذار میکنم. حضرت فرمودند: این حق توست یا حق تو نیست؟ اگر خلافت حق تو نیست، چرا میخواهی واگذار کنی؟ و اگر حق من است پس چرا تو آن را غصب کردهای؟
د. الآن خود امام زمان - عجل اللَّه تعالی فرجه الشریف - چرا مخفی هستند؟ خوب حتمًا فکر کردهاید، ایشان مدّعی خلافت انتصابی هستند. منتهی اگر ظهور کنند و بخواهند خلافتی که حقّشان است را قبضه کنند آن وقت ببینید که دنیا با ایشان چه خواهد کرد! میگذارند ایشان زنده بمانند؟!
این آقایانی که به خودشان اجازه میدهند و میگویند مردم میتوانند خلیفه تعیین کنند، امامت را نشناختهاند.
اگر بخواهیم امامت را بفهمیم باید سراغ زیارت جامعه برویم و ببینیم کسی که میخواهد امام بشود چه شرائط سنگینی باید داشته باشد. مردم حتّی نمیتوانند آن خصوصیّات و صفات را درک کنند.
این کار، کار بشر نیست که بخواهد امتیازات یک کسی را پیدا کند که لایق امامت باشد. جز خدا کسی نمیتواند این کار را انجام بدهد و از میان میلیاردها نفر چهارده نفر را انتخاب نماید.
بنابر این معلوم میشود مسأله خلافت مردمی نیست، انتخابی نیست، انتصابی است.
اما سند سوزی که الآن طرفداران باطل میکنند این است، نگاه میکنند ببینند که استناد شیعه برای امامت ائمهعلیهم السلام به چه دلائلی است، آن دلائل را خنثی کنند و بسوزانند.
آن حادثهای که میتوانست سند محکمی باشد برای حقّانیّت امیرالمؤمنین علیعلیه السلام بلکه از قویترین و روشنترین سندها بود مسأله غدیر خم است. اینجا دو راه وجود دارد:
یک راه این که اصلًا انکار کنند و بگویند حدیث غدیر خم صحّت ندارد.
این که امکانپذیر نیست! از صدر اسلام مسأله غدیر خم در السنه محدّثین و شعراء و... مطرح بوده.
خداوند «علّامه امینیقدس سره» را رحمت کند، این مرد خیلی زحمت کشید و تواتر حدیث غدیر را هم از زبان شعراء هر قرن و هم از طریق احادیث شیعه و اهل سنت اثبات کرد.
همه را در کتاب الغدیر جمع آوری کرده. این کتاب بیست جلد
بوده که یازده جلدش چاپ شده و بقیّهاش هنوز باقی مانده که امیدوارم چاپ بشود.
شرح حال مرحوم «میر حامد حسینقدس سره» را که حتمًا میدانید، مرد عجیبی بود. این قدر نوشت تا دست راستش خشک شد، آن قدر با دست چپش نوشت تا آن هم خشک شد و زمانی که هر دو دست از کار افتاد، کتاب را روی سینه میگذاشت و برای پسرش میخواند، او مینوشت.
ایشان یک بحث روی حدیث ثقلین و احادیث دیگر کرده که همگی از اسناد امامت و خلافت امیرالمؤمنینعلیه السلام است. شاید در میان علماء شیعه کسی این قدر روی دلائل امامت کار نکرده باشد.
بنابر این از نظر سند هیچ مشکلی ندارد و قابل بحث نیست. و امّا راجع به دلالت حدیث غدیر:
آنهائی که میخواهند در دلالتش خدشه کنند، میگویند: کلمه «مَولی که پیغمبر در حدیث «مَنْ کُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلیٌّ مَوْلاهُ»(1)فرموده به معنای «دوست» است. این طور سند سوزی کردند در روایتی که صراحت در ولایت دارد.
1) احتجاج طبرسی ج1 ص55 ؛ الغدیر، علّامه امینی ج1 ص8.
حالا ما این جا یک سری مباحث قرآنی، روایی و تاریخی داریم که روی هر کدام باید جداگانه بحث کنیم و این سند را تقویت کنیم و إن شاء اللَّه جواب شبهاتی را که برای محو سند ساختهاند را بدهیم.
مظلومترین انسانها علیعلیه السلام است، مظلومترین سندها سند غدیر خم است.
حالا ما ادلّهای داریم بر این که منظور پیامبرصلی الله علیه وآله مسأله دوستی نیست:
آیا میشود پیغمبر اسلامصلی الله علیه وآله هفتاد هزار نفر را معطّل کنند و بگویند علیعلیه السلام را دوست داشته باشید؟!
قبل از این که مسأله غدیر خم پیش بیاید پیغمبر اسلامصلی الله علیه وآله در مراحل عدیدهای راجع به محبّت حضرت علیعلیه السلام بحث کرده بودند و هیچ واهمهای نداشتند.
موقعی که پیغمبرصلی الله علیه وآله آن جلسه خانوادگی را تشکیل دادند، چهل نفر را دعوت کردند و نبوّت خود را اعلام نمودند، تقریبًا همان اوائل بعثتشان بود که از جانب خدا اعلام شد:
«وَ أنْذِرْ عَشیرَتَکَ الْأَقْرَبینَ»(1)
در آن جلسه فرمودند هر کس اوّلین کسی باشد که به من ایمان
1) شعراء / 214.
بیاورد او خلیفه من است و هیچ کس غیر از امیرالمؤمنینعلیه السلام بیعت نکرد.
از آن جا شروع شد به معرّفی، اظهار محبّت و سفارش در حقّ امیرالمؤمنین که علیعلیه السلام را دوست داشته باشید:
«مَنْ أحَبَّکَ فَقَدْ أحَبّنی»(1)
از اوّل بعثت تا برسد به زمان شهادت رسول خداصلی الله علیه وآله بیست و سه سال طول کشید، چهار سال اوّل که بعثت بود و تبلیغ نشده بود، میماند نوزده سال. پیغمبرصلی الله علیه وآله در طول تمام این نوزده سال از حضرت علیعلیه السلام تجلیل میکردند و خوفی هم نداشتند. حال که در غدیر خم که بنا به اعلام است از مردم میترسند که اگر امیرالمؤمنینعلیه السلام را منصوب کنم چه خواهند کرد، زیرا آن وقتی که در اوّل بعثت اقوام را جمع کردند هنوز حاکمیّت پیغمبرصلی الله علیه وآله و سیطره حکومت اسلامی مطرح نشده بود. دشمن احتمال این که پیغمبرصلی الله علیه وآله به حکومت برسند را نمیداد و از سفارش در مورد امیرالمؤمنینعلیه السلام ترسی نداشت چون آن ها گمان میکردند حکومتی در کار نیست.
ولی روز غدیر خم که مسأله جدّی شد و فهمیدند که پیغمبرصلی الله علیه وآله در شرف ارتحال به سوی خداست و موقعیّت حسّاسی است، حالا
1) بحارالانوار ج21 ص84 ح9 باب25.
علیعلیه السلام به ریاست میرسد و زمام حکومت را در دست میگیرد، آن وقت احساس خطر کردند، قرآن میفرماید:
«وَ اللَّهُ یَعْصِمُکَ مِنَ النَّاسِ».(1)
این خیلی حرف مهمّی است «خدا تو را از مردم حفظ میکند» یعنی ابلاغ کن نه به تو آسیبی میرسد و نه به علیعلیه السلام.
اگر مسأله مولی به معنای محبّت بود قبل از عید غدیر پیغمبر بارها و بارها امیرالمؤمنینعلیه السلام را معرفی میکردند و سفارش مینمودند که علیعلیه السلام را دوست داشته باشید و نمیترسیدند. چه حادثهای است در غدیر خم که اگر ابلاغ کند مردم به او حمله میکنند و به او اعتراض مینمایند؟!
«بَخٍ بَخٍ لَکَ یا عَلی».(2)
علیعلیه السلامرا به جای خودشان خلیفه قرار بدهند. یکی از شواهد دیگر این بود که پیغمبرصلی الله علیه وآله یک عمّامه به نام «سحاب» داشتند، در موقعی که میخواستند اِعمال ولایت بکنند این عمّامه را بر سر میگذاشتند. آن روز هم این عمّامه را روی سرشان گذاشتند و برای آن خطبه عجیب غدیر خم آمدند.
اینها قرائن و شواهدی است نشانگر این که امیرالمؤمنینعلیه السلام در نظر پیامبرصلی الله علیه وآله مولای به معنای «حاکم» است نه مولای به معنای «دوست» و قرائن زیاد دیگری هم هست، ولی آنهائی که طرفدار باطل هستند برای آن که رأی بیشتری از اهل سنّت بگیرند، گفتند: مولا معانی زیادی دارد و اذا جاء الاحتمال بطل الاستدلال. این که فرمودهاند «مَنْ کُنْتُ مَوْلاهُ» یعنی «مَنْ کُنْتُ مَحْبُوبَه».
با این ادلّه معلوم میشود موضوع، مسأله محبّت نیست ولی این طور این سند و دلیل را میسوزانند و از محتوا و معنا خالی میکنند تا امیرالمؤمنینعلیه السلام از این آیه شریفه «بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إلَیْکَ...»(1)و از آن بیان پیغمبر که «من کنت مولاه...» نتوانند استفاده کنند. این ظلمی است که به غدیر خم شده و این ظلم را اوّل سنّیها کردند و بعد هم متسنّنین،
1) مائده / 67.
کسانی که میخواهند از اهل سنّت حمایت کنند این تحریف معنوی را مطرح کردند و این سند را سوزاندند.
عالیترین سند ولایت، غدیر خم است. امام صادق و حضرت رضاعلیهما السلام و دیگران تأکید داشتند که این مراسم را احیاء کنند. مثلًا در هیچ جا امام رضاعلیه السلام اطعام و هدیه ندادند مگر در رابطه با مسأله غدیر خم.
اهل بیتعلیهم السلام خیلی عظمت و اهمیّت برای غدیر خم قائل بودند و واقعًا هم همین طور است.
من تعجّب میکنم از کتابهایی که در مورد غدیر نوشته شده، در هر کدامشان یک بعدی از مسأله غدیر را مطرح کردهاند.
یک حدیث کوچک و این قدر بحث؟! معلوم میشود که مطلب بسیار سنگین است.
یکی از سبب سوزیهای شان این است ما استناد میکنیم به آیه شریفه تطهیر:
«إنَّما یُریدُ اللَّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ
تَطْهیرًا»(1)
این آیه در دست ما یک سند متقنی است، میگوییم در شأن اهل بیتعلیهم السلام است. حالا این را چه طوری باید از دست مردم گرفت؟
سنّیها میگویند: «اهل بیت» یعنی زنهای پیغمبرصلی الله علیه وآله. ما شاهد داریم. اگر بخواهند این سند را از دست ما در بیاورند، باید شاهدش را خنثی کنند. شاهد چیست؟ شاهدش حدیث کساء است. حدیث کساء این آیه را با این پنج نفری که زیر عبا بودند تطبیق کرده.
هر کسی که میخواهد آن سندی که دست ماست را باطل کند حدیث کساء را انکار میکند. با این که جای انکار هم نیست. دو جلد کتاب یک جلد راجع به سند، یک جلد راجع به دلالت حدیث کساء چاپ شده است.
ببینید این حدیث متواتر را چه طور با کمال جرأت انکار میکنند، میگویند سندش کجاست؟! سندش را ببینید، ولی این ها بیمار هستند. «فِی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ»(2)انکار میکنند تا این قرینه و شاهدی که در دست ماست بر این که این آیه شریفه مربوط به اهل بیتعلیهم السلام است را خنثی کنند، این میشود سند سوزی.
یکی از آیاتی که ما به آن استناد میکنیم آیه شریفه «إنَّما وَلِیُّکُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذینَ آمَنُوا الَّذینَ یُقیمُونَ الصَّلاةَ وَ یُؤْتُونَ الزَّکوةَ وَ هُمْ راکِعُونَ»(1)است که به دنبالش «وَلِیّ» را معرفی کرده است، آن کسی است که در رکوع به سائل انگشتر اعطا کرد.
اگر یک کسی آمد و خواست این سند را باطل کند و بسوزاند، میآید روی حدیث انگشتر بحث میکند، انگشتر را زیر سؤال میبرند که ما نتوانیم به این آیه تمسّک کنیم و این سند را میخواهند از دست ما بگیرند، بسوزانند.این سند سوزی است.
و چیزهای دیگری که الآن مورد بحث است دانه دانه آن آیاتی که ما برایش سند داریم روی همه آن ها یک إنْ قُلْت میگذارند که ما نتوانیم به این آیات تمسّک بکنیم و حقّ خودمان را اثبات بکنیم.
برای نقطه ضعفهایی که مخالفین اهل بیتعلیهم السلام داشتند سند هست، این سندها را باید بسوزانند که آثار ضلالت و گمراهی آن ها محو بشود. مدام میگویند زیارت عاشوراء نخوانید، چرا؟!
1) مائده / 55.
چون آن کسی که زیارت عاشوراء میخواند میبیند لعن در زیارت عاشوراء هست این شخص حسّاس میشود که چرا این ها را باید لعنشان کرد. «اللّهُمَّ اللعَنْ مُعاوِیَةَ و...».
باید این اثر محو بشود، این سند سوزی انجام بگیرد، برای این که ما سندی بر ضلالت آن ها نداشته باشیم و این سند در دست مردم نباشد.
مثلًا میگویند زیارت ناحیه سند ندارد، چرا؟!
برای این که سند اثبات میکند که باید عزاداری کرد. اینها میخواهند بگویند عزاداری نکنید، اگر بپرسند سندش چیست؟! جواب میدهند که سندش زیارت ناحیه است. میگویند: ضعیف است. چرا ضعیف است؟! چون میخواهند اسناد مسأله عزادارای را مخدوش کنند.
طرفداران باطل قبلًا درب خانه فاطمه زهراعلیها السلام را آتش زدند و چون این یک سندی بود برای باطل کردن حکومت آن ها.
در این زمان، یکی آمد گفت: مسأله احراق بیت واقعیّت ندارد!
دیگری گفت: اصلاً خانه فاطمه زهراءعلیها السلام درب نداشته است که بخواهند بسوزانند.
من از این حرف احمقانه تعجّب میکنم. کدام خانهای است که درب نداشته باشد! در حدیث است: «وَ سَدَّ الابْوابَ الّا بابَه» پیغمبرصلی الله علیه وآله درب خانه تمام اصحاب را به روی مسجد بستند مگر باب خانه امام علیعلیه السلام. آن وقت اینها میگویند اصلاً درب نداشت! این حرف احمقانه را میزنند برای این که سند جنایات خلفاء را محو کنند.
ببینید این چهار مرحله که باید باشد تا یک باطل بتواند به جای حق بنشیند، الآن در حال اجرا است و اسنادی که اهل بیتعلیهم السلام به آن تمسّک میکردند، این ها آثارش محو میشود.
سند سازی برای دشمن و سند سوزی برای حق، الآن انجام میگیرد، چه باید کرد؟!
این بحث کلیدی است که من سر نخهایش را دست شما دادم، تحقیق و توسعه بحث با خود شماست و اگر بخواهیم آن را ادامه
بدهیم یک کتاب برایش کم است ولی مجموعهای است که باید إن شاء اللَّه خودتان تحقیق بکنید و ریشه این انکارهایی که میشود، مثل این که حدیث ضعیف است و... را بیابید.
هر کس را دیدید یکی از ویژگیهای شیعه را انکار کرد، بدانید هدفش یا سند سازی است و یا سند سوزی...
خدا ان شاء اللَّه تشیّع را از گزند این حوادث مصون و محفوظ بدارد.
«و صلّی اللَّه علی محمّد و آله الطاهرین»
(1) دو برادر دو آیت تقوا *** دو برادر دو سید والا
دو برادر دو عالِم آگاه *** دو برادر دو فانی یکتا
دو برادر دو الگوی کامل *** از وفاداری برادرها
دو برادر دو استاد ادب *** دو برادر مدرسان وفا
دو برادر زاِیل شاه غدیر*** دو برادر ز نسل عاشورا
دو برادر دو پیرو حیدر *** دو برادر مدافع زهرا
دو برادر دو جلوهگاه ثُبات *** بروح پاکشان بحق صلوات
هر دو بیگانه گشته با دنیا *** متوکّل به لطف ذات خدا
متعصّب به شیعه بودن خود *** با علی دیده عالی اعلا
با کلام و دلیل محکمشان *** موقع بحث در مناظرهها
خُرد شد هیبت بهائیت *** مفتضح شد مرام صوفیها
لرزه افتاد بر تن سنّی *** زار و بیچاره دشمن مولا
بر تلاش خدایی این دو *** جای دارد بگویم این آوا
بیتکبّر بپاس آن زحمات *** بروح پاکشان بحق صلوات
1) لازم به ذکر است اشعار بر اساس قافیه به ترتیب حروف الفباء در آمده است.
بیتکبّر صبور مردمدار *** با ادب مهربان و خوش رفتار
از تبار ابوذر و سلمان *** پایدار هم چو میثم تمّار
جانشان زخم دار اذیّتها *** خود ولی بردبار و بیآزار
خادم آل مصطفی بودن *** فخرشان بود و کردهاند اقرار
زندگیشان نمای روشنی از *** زندگانی عترت اطهار
مرگشان همه ممات آل رسول *** ثلمهای سخت در همه اقطار
تا بگیرد دستمان عرفات *** بروح پاکشان بحق صلوات
عمرشان وقف آل پیغمبر *** فکرشان نشر مذهب داور
راهشان راه حضرت زهرا *** خطشان خط حضرت حیدر
پایشان جز بحق نرفته رهی *** دستشان دستگیر هر مضطر
حرفشان مدح آل حیدر بود *** همه جا دم بدم به هر منبر
خصمشان دشمنان اهل البیت *** متنفر ز ثانی کافر
چشمشان اشک ریز داغ حسین *** قلبشان خون ز غصّه مادر
عشق زهرا بود دلیل ثبات *** بروح پاکشان بحق صلوات
آمدم با همه توان امشب *** تا شود شاد روحشان امشب
روح این دو و هر کسی که بود *** هر کجایی از این جهان امشب
در دلش مهر حضرت زهرا *** گشته در زیر گل نهان امشب
مدح زهرا کنم به عشق علی *** دم بدم با همه توان امشب
در حریم تو ای ابوالعباس *** که شدم بر تو میهمان امشب
تو مدد کن که مدح او گویم *** بحق صاحب الزمان امشب
مدح آن برتر از تمام صفات *** بحضور مقدسش صلوات
عصمت حیّ داور است زهرا *** قدر و یاسین و کوثر است زهرا
مدح بانو کجا و همچو منی *** برتر از فکر و باور است زهرا
او عزیز دل رسول خداست *** نور چشم پیمبر است زهرا
قدر او را فقط علی داند *** که همه هست حیدر است زهرا
در جزا قدر او شود معلوم *** محشر روز محشر است زهرا
قبله قبله، کعبه کعبه *** مروه و سعی و مشعر است زهرا
سرّ خلقت دلیل رمز و ثبات *** بحضور مقدّسش صلوات
سرّالاسرار حضرت یزدان *** روح طاها و رحمت رحمان
مثل او تا ابد نمیآید *** تا که باشد خدای جاویدان
بندگی را نموده او معنی *** به حقیقت نشانه ایمان
مادر پاکی و نجابت و شرم *** دختر جود و رحمت و احسان
کیست زهرا روایتی روشن *** کیست زهرا حقیقتی پنهان
کیست زهرا ولایت و توحید *** کیست زهرا معانی قرآن
دافع همُّ و رافع درجات *** بحضور مقدّسش صلوات
سروده شاعر و مداح اهل بیتعلیهم السلام آقای علی پاکدامن
ای سرا پا مهربانی و وفا *** ای وجودت وقف آل مصطفی
ای فقیه عالم اهل عمل *** ای صبوری شما ضرب المثل
در مقام علم تو داد سخن *** خود گواهی ده نباشد کار من
فقها باید سخنرانی کنند *** علما باید دُر افشانی کنند
ای ز اخلاقت همه غرق عجب *** اوستاد درس اخلاق و ادب
هم چو من صدها هزاران در جهان *** شده مفتون شما و خُلقتان
شاهد این گفته من مردمند *** مردمی که از غمت سر در گمند
دوست و دشمن همه حیران تو *** در وداع رفتنت گریان تو
عمر خود را صرف قرآن کردهای *** جان خود را ظرف جانان کردهای
ای مرام تو مرام اهل بیت *** ظاهر و باطن غلام اهل بیت
بر مرامت پایداری کردهای *** هم چو کوهی استواری کردهای
تو دفاع از خطّ زهرا کردهای *** مشت خصم مرتضی وا کردهای
مانده در یاد همه رفتار تو *** حکمت پنهان در گفتار تو
مانده از تو بهر یاران یادگار *** حوزههایی با شرف چون ذوالفقار
خیریهها حوزهها مدیون تو *** هر حسینی تا ابد ممنون تو
راه تو راه امیر المؤمنین *** راه زهرا راه ختم المرسلین
راهتان را ارج والا مینهیم *** با یقین این ره ادامه میدهیم
تو فدائی ولایت بودهای *** جز به یاحیدر لبت نگشودهای
تا به جایی که بگفتی با همه *** دیده پر اشک بین زمزمه
هر که میخواهد که خوشحالم کند *** مرهمی بر قلب رنجورم زند
وقت تشییع تن من دیده تر *** سینه سوزان گیرد از عمق جگر
ذکر یاحیدر که من با حیدرم *** کس نباشد غیر حیدر سرورم
رفتی و با رفتنت هر دل شکست *** حسرت دیدار تو بر دل نشست
رفتی و باور ندارم رفتنت *** بیخبر شعر جدایی خواندت
الوداع ای مهربان مثل پدر *** از چه این گونه تو رفتی بیخبر
خسته و رنجور فرزندان تو *** مات و حیرانند شاگردان تو
دوستانت قلبشان پر غم شده *** در عزایت قامتشان خم شده
گر چه ما از رفتن تو سوختیم *** از حضورت درسها آموختیم
دل شکسته از فراق روی یار *** یادمان دادی تو درس انتظار
یادمان دادی به چشمان ترت *** گریه را بر داغ زهرا مادرت
ای عطاء اللَّه بگرفته تو را *** از عطای ضامن آهو رضا
با رضا آغاز و پایان تو بود *** در کف او رشته جان تو بود
سروده شاعر و مداح اهل بیتعلیهم السلام آقای علی پاکدامن
آیت بر حق امامی احمد آیین بود و رفت *** وا اسف در شهر ما او هادی دین بود و رفت
ناشر اسلام ناب احمدی بود از ورع *** واعظی با غروشان از علم تکوین بود و رفت
با دلی آکنده از عشق و عطوفت آن عزیز *** خلق و خویش با محبان مهر آگین بود و رفت
چون پناه خستگان مولای درویشان علی *** بر غم بیچارگان الحق که تسکین بود و رفت
حامی راه ولایت بود در دوران عمر *** دشمنی با دشمنان آل یاسین بود و رفت
خواست تا «آذین» رقم سازد زمان فوت او *** هاتفی گفتا که او باغر و تمکین بود و رفت
از میان جمع آنگه شد یکی بیرون و گفت *** «آیت اللَّه امامی حامی دین بود و رفت»
«1389»
اثر شاعر اهل بیتعلیهم السلام حاج سید مرتضی منصوری
متخلّص به «آذین»
زِ شهرِ نصف جهان یک جهان، طراوت رفت *** دریغ و درد، که آن سرو با صلابت رفت
زِ بوستان محمد زِ گلشنِ علوی *** بلند سایه نخلِ بلند قامت رفت
از آسمان فقاهت، که انجم افروز است *** منیر کوکبِ رخشانِ نیک طلعت رفت
امامی آن گُهرِ شاهوار علم و ادب *** صدف شکست و به دیدار حق سلامت رفت
ربود صبر و قرار از دلم غمی جانگاه *** که صاحبِ هنرِ صبر و استقامت رفت
بهار نصف جهان شد خزان از این فقدان *** صفا ز شهر صَفاهانِ با طراوت رفت
به خلق و خوی حسن، در عمل حسن رفتار *** به حُسنِ عاقبت آن یار خوش سعادت رفت
از آن مراست، زِ هجران او دو چندان غم *** که آن که، کرد ز روح خدا اطاعت رفت
زمان شناس و بصیر و خبیر و مخلص بود *** کسی که داشت به نهضت سرِ ارادت رفت
دو صد مؤسسه خیر را مؤسس بود *** نمود آن که به مردم هزار خدمت رفت
ز مادحان ولایت شنیدم این نغمه *** که روضه خوان حسینی، از این ولایت رفت
ز دل نمیرود آن کس که نام نیکو داشت *** اگر چه عالم وارسته سوی جنّت رفت
سیاه جامه بپوشید اصفهان، از غم *** که جان ز جسم کریمان با کرامت رفت
گریست «مهدی» و در سوگ یار، با خود گفت *** به آن که از دل و جان داشتم ارادت، رفت
فتاد چون «الف» قامتش ندا آمد *** «امامی آن گل طوبی بسوی جنّت رفت»
سال وفات 1432 = الف + 1431
شعر از شاعر اهل بیتعلیهم السلام آقای سید مهدی طباطبائی
امیر لشکر صاحب زمان رفت *** فقیه اهل بیت از این جهان رفت
ز داغ آیت اللَّه امامی *** فغان شیعیان تا آسمان رفت
سروده شاعر اهل بیتعلیهم السلام حاج محمّد حسن زاده
ای باعث افتخار مهدویّت *** ای قلب تو بیقرار مهدویّت
سیّد حسن فقیه امامی *** ای چهره ماندگار مهدویّت
هر لحظه زندگی تو گشت *** بر پایه و بر مدار مهدویّت
دنیای تو زندگی تو وقف *** تا آن که شود نثار مهدویّت
فکر تو و ایده تو این بود *** پاینده شود شعار مهدویّت
چون خار شدی به چشم دشمن *** ای لاله لالهزار مهدویّت
تو فوق توان خود نمودی *** همت پی اقتدار مهدویّت
اما همه جا همیشه گفتی *** با دیده اشکبار مهدویّت
کم کاری ما خدا ببخشد *** سوگند به انتظار مهدویّت
افکار تو جاودانه ماند *** آثار تو یادگار مهدویّت
با یاد شما و هر که بوده *** از ریشه و از تبار مهدویّت
فریاد زنم ز عمق جانم *** اینست فقط شعار مهدویّت
ما پیرو صاحب الزمانیم *** هر سوی به عشق او روانیم
اثر شاعر و مداح اهل بیتعلیهم السلام آقای علی پاکدامن
آیت اللَّه امامی عالِم با اقتدار *** کرد رحلت زین جهان آن سیّد والا تبار
اصفهان شد غرق ماتم در غم جانسوز او *** قلب یاران شد غمین، چشم محبّان اشکبار
عالِمی کز منطق گویا و حلم و علم او *** عالَم اسلام دارد بر جهانی افتخار
در فصاحت در بلاغت بود الحق کم نظیر *** آن ابر مردی که در دل داشت مهر هشت و چار
روز و شب از فیض خدمت بود دائم در تلاش *** تا نماید عقدهای را باز اندر روزگار
ای دریغا رفت زین عالَم به جنّت با شتاب *** ارجعی بشنید چون از حضرت پروردگار
تا که رفت آن عالِم عامل از این دار فنا *** زین مصیبت قلب «حدّاد» حزین شد داغدار
سرودۀ شاعر و مداح اهل بیتعلیهم السلام آقای حسن حدّاد
دل هر عاشقی مجنون حیدر *** بود از بدو خلقِ عالم ذَرّ
همه ذرات عالم را یکایک *** ببینی دون ذکر او مهالک
هر آن شیئی که عالَم بر فروزد *** به ذکر یا علی هر دم بسوزد
ز آدم تا به خاتم را پناه است *** ولیکن نالههاشان عمق چاه است
امامی رفته از دنیا به سویش *** که بیند در قیامت ماه رویش
چو مولایش حسن مجروح رفته *** تمامی سینهاش از ظلم رسته
بگیرد دست وی را شاه مطلق *** جناب حیدر آن مولای بر حق
بزرگ آیت حق سیّد بلند مقام *** سمّی پاک حسن عالم امامی نام
سلیل ختم رسولان محمّد محمود *** مطیع امر خدا ذوالجلال و الاکرام
فقیه شرع نبی عالم علوم و فنون *** ملاذ خلق خدا سیّد خجسته مرام
مدرسی که بتدریس علم فقه و اصول *** کلام نافذ او بود جمله خیر کلام
مجاهدی که برای خدا ز سعی عمل *** به بسطه شرع پیمبر ز جان نمود قیام
مصاحبی که بگاهِ سخن ببزم حضور *** گرفتهاند از او بهرهها خواص و عوام
محدّثی که بمنبر بمنطقی گویا *** ز شرح صدر به اثبات حق نمود ابرام
معاشری که ز خلق نکو بمجلس انس *** گشاده جبهه او بود و چهرهاش بسّام
مبارزی که مجدانه باثبات قدم *** نمود سعی به تثبیت جبهه اسلام
زهی تدیّن آن مرد حق که از جان کرد *** تمام عمر پی اعتلای دین اقدام
ز حسن خلق و مقام رفیع و صدیق سخن *** یقین که ورد زبانهاست نام او مادام
بر آن فقیه مؤید تحیت و تحسین *** بر آن سلیل محمّد ز حق درود و سلام
در آن نفس که شنید ارجعی الی ربک *** وجود او همه لبیک شد در آن هنگام
عروج کرد روانش بعرش علیین *** گرفت در ملکوت خدا علوّ مقام
به روز اوّل ماه ربیع ثانی بود *** هزار و چار صد و سی و دو گرفت آرام
نوشت خامه «ماهر» بسوگ فقدانش *** که در بهشت برین رفت آن نکو فرجام
اثر شاعر اهل بیتعلیهم السلام حاج علی غفراللهی «ماهر»
باور نمیکردیم صبحی بی تو خیزیم *** با دست خود بر جسم پاکت خاک ریزیم
جانان ما یک عمر با ما زیستی تو *** باور کنم آیا که در ما نیستی تو
باور کنم آیا که ما را ترک گفتی *** باور کنم بی ما درون خاک خفتی
رفتی به جنّت روی پیغمبر ببینی *** رخسار سیلی خورده مادر ببینی
سروده شاعر اهل بیتعلیهم السلام
حاج محمّد حسن زاده «راضی اصفهانی»
آیت اللَّه امامی داده جان *** تسلیت ای مهدی صاحب زمان
تسلیت از شیعان، بر تو یا صاحب زمان
شد جهان شیعه غرق ماتمش *** گشتهتر چشم ملائک در غمش
تسلیت از شیعان، بر تو یا صاحب زمان
در عزایش سینهها سوزان بود *** زین مصیبت دیدهها گریان بود
تسلیت از شیعان، بر تو یا صاحب زمان
شمع جمع شیعیان جان داده است *** یاور صاحب زمان جان داده است
تسلیت از شیعان، بر تو یا صاحب زمان
شعر از شاعر اهل بیتعلیهم السلام
حاج محمّد حسن زاده «راضی اصفهانی»
به ابجد از پی تاریخ رحلتش بیتی *** نوشت خامه برنا برای اهل سخن
«امامی ساکن وادی سرمدی باشد *** و یا به جانب احمد نموده روی حسن»
1432 ق = 865 + 567
شاعر اهل بیتعلیهم السلام
استاد حاج میرزا فضل اللَّه خان اعتمادی «برنا»
شیعه را خاموش شد دیگر چراغ انجمن *** تیره شد تنها نه چشم انجمن، چشم وطن
اهل علم و معرفت را عالِم آزاده رفت *** اصفهان را ابر رحمت رفت از بر وای من
عالِم علم اصول و فقه و توحید کمال *** نور چشم اهل دین عبد خدای ذوالمنن
مظهر حُسن و جمال و علم و تقوا و ادب *** رو حسن، خلقش حسن، نامش حسن
دوستان را ارتحال این فقیه اهلبیت *** رفت روح عزّت و ایمان و آزادی ز تن
گشته دار العلم در فقدان او بزم عزا *** اصفهان گردیده در هجران او بیت الحزن
بر فراز دوش اهل اصفهانش دیدهاند *** در حقیقت بر روی بال ملک بود این بدن
کاش جای پیکر نورانی آن جان پاک *** پیکر رنجور ما پوشیده میشد از کفن
هر طرف رو کرد بر اهل فضیلت نور داد *** هر کجا بگشود لب افشاند گوهر از دهان
پیکر نورانی او در کفن پیچیده شد *** جسم جدّش زیر سم اسب از جور و فتن
در کنار قتلگه انگشت جدّش را برید *** تا برد انگشتر او را به غارت اهرمن
خیز ای سیّد حسن از بهر جدّت گریه کن *** گریه کن بر غربت جدّت چو شمع انجمن
در غم شخصی که عمری سوخت از بهر حسین *** شیعه چون پروانه گردیده است کارش سوختن
سروده شاعر اهل بیتعلیهم السلام حاج غلامرضا سازگار
رفتی و مانده در دل یاران غمت هنوز *** آید به گوش، زمزمه ماتمت هنوز
ریزد روایت نبوی از دمت هنوز *** جاریست بر زبان سخن محکمت هنوز
سیّد حسن به حُسن خصالت سلام ما *** از کوثر کلام تو لبریز جام ما
یک سال در فراق تو بر دوستان گذشت *** با اشک و سوز و ناله و آه و فغان گذشت
با ماتم تو روز و شب اصفهان گذشت *** بر دار سر ز خاک و نظر کن چسان گذشت
خالی میان اهل تولّاست جای تو *** جا دارد ار همیشه بگریم برای تو
گویند اهل فضل، که ما را پدر چه شد *** یاران، فقیه عترت خیر البشر چه شد
بین ستارگان فضیلت، قمر چه شد *** سیّد حسن، امامی نیکو سیر چه شد
پیوسته دل به حکمت او پایبند باد *** نامش چو آفتاب، به گیتی بلند باد
ای روح بخش دل، سخن دل ربای تو *** وی چشم اهل فضل و ادب جای پای تو
ای نور، ابتدای تو و انتهای تو *** ای حامل پیام الهی صدای تو
برخیز و باز درس ولایت به ما بگو *** درس اصول و فقه و روایت به ما بگو
رفتی به غرفههای جنان پا گذاشتی *** ما را میان حاله غم واگذاشتی
یاران خویش را به جهان جا گذاشتی *** در قلب دوستان غم عظمی گذاشتی
«میثم» ز دور چهره گذارد به خاک تو *** گوید سلام بر تو و بر روح پاک تو
سروده شاعر اهل بیتعلیهم السلام حاج غلامرضا سازگار
به مناسبت یکمین سالگرد مرحوم آیة اللَّه امامی
آیت اللَّه امامی مقتدای مسلمین *** مرجع ارباب ایمان ملجاء اهل یقین
عالم وارسته آن دانا دل صاحب کمال *** آن حَسن نامی که با حُسن صلابت بُد قرین
نور ایمان بود از مهر جمالش جلوه گر *** همچنان جدّ کبار خویش خیر المرسلین
بود استادی مسلّم در فنون صرف و نحو *** در فن تدریس هم میبود کم مثل و قرین
بس مهارت بودیش در منطق و فقه و اصول *** آفرین بر روح پاکش صد هزاران آفرین
در فراق آن ادیب ارجمند حق شعار *** قلب شاگرادن او گردیده با محنت عجین
گشته تا خاموش شمع هستی او میکشند *** اهل علم از این غم جانگاه آه آتشین
سالها باید که زاید مام گیتی همچو او *** گوهر دریای عرفان بود آن دُرّ سمین
اصفهان غرق عزا گردیده در فقدان او *** زین مصیبت جمله احبابند زار و دل غمین
اوّل ماه ربیع الثانی آن عالی مقام *** ارجعی را چون شنید از خالق جان آفرین
گفت لبیک و شتابان رفت از این محنت سرای *** یافت با لطف خدا در روضه رضوان مکین
جای دارد جمله مداحان شهر اصفهان *** ز اینکه میباشند در فقدان او ماتم نشین
سال شمسی یکهزار و سیصد و هشتاد و نه *** دیده بست از این جهان آن افتخار اهل دین
نی فقط جمع محبان زین مصیبت خون دلند *** «اشتری» هم گشته از این غم پریشان و حزین
اثر شاعر و مداح اهل بیتعلیهم السلام
حاج مرتضی اشتری اصفهانی
آیت اللَّه امامی آن فقیه راستین *** اسوه ایمان و تقوا مقتدای مؤمنین
رخت بر بست از جهان و در غم فقدان او *** مؤمنین را دیدهها گریان و دلها شد غمین
در میان دوستان گردید خالی جای او *** در فراق او بسوزند أصدقا و أقربین
از گلستان فقهات شد خزان زیبا گلی *** کز فراقش بلبل این باغ را دل شد حزین
سیدی والا تبار و صاحب اخلاق نیک *** عالِمی خدمت گزار و ملجا مستضعفین
بود استاد زبردست و توانا آن جناب *** در اصول و فقه و در تفسیر قرآن مبین
جامع معقول و منقول و فقیهی تیز رأی *** گاهِ استنباط قولش بود مقبول و متین
در کلام و حکمت و فنّ معانی و بیان *** داشت استدلال زیبا و بیانی دلنشین
گشت شهر اصفهان در ماتم او سوگوار *** تا به زیر خاک شد آن گوهر والا دفین
گریهها دارن زین پس مَدرس و محراب او *** در فراقش میکشن از سینه آه آتشین
رحلتش را تسلیت گوییم بر صاحب زمان *** کز وفاتش ثلمه افتادس در ارکان دین
سالها باید که مردی هم چو او پیدا شود *** خود به آسانی نمیگردد کس او را جانشین
زین سرای پر بلا شد جانب دار القرار *** در جنان گردید با اجداد پاک خود قرین
غیر نیکویی کسی در زندگی از او ندید *** علم خود را ساخت با اعمال نیکویش عجین
روح پاکش با سَمیّ او حسن محشور باد *** اعطه خیر الجزا یا من یحب المحسنین
سالها بگذشت و طلاّب علوم حوزهها *** میشدند از خرمن اخلاق و علمش خوشه چین
سیرهای با دیگران جذّاب و خوش برخورد داشت *** با خواص و با عوامش بود رفتار این چنین
عالم وارستهای چون او نمیرد، «جانثار» *** این سخن در نهج فرموده امام اوّلین
سروده شاعر اهل بیتعلیهم السلام
حجة الاسلام و المسلمین حاج شیخ رمضانعلی جانثاری
یَلِ عصر حکمت فقیه امامی *** ابر مرد اُمّت فقیه امامی
شده غصّه دار چنین عالِمی *** تمامی ملّت فقیه امامی
به محوِ همه فرقههای دَنی *** قَدر شخص غیرت فقیه امامی
به حوزات علمیّه با درس خود *** نمودار سنّت فقیه امامی
به تحقیق و تدریس هر فنّ علم *** فرا سوی دقّت فقیه امامی
ز اهداف او پایبندیّ حوزه *** به بحث و به همّت فقیه امامی
جناب حَسن از تبار عطاء *** گلستان عزت فقیه امامی
نمایِ خرد، منطق و عقل و دانش *** حسن خو و سیرت فقیه امامی
نداده جوابی به خواهان خلق *** جز از روی رأفت فقیه امامی
فِرق را یکایک به عجز آورد *** ز صبر و فتوّت فقیه امامی
ز لطف امامان اثنی عشر *** یم فخر و شوکت فقیه امامی
به پروندهاش حُب زهرا و حیدر *** بود اُوج ثروت فقیه امامی
همه رحمت حیّ یزدان به او *** شد از روی منّت فقیه امامی
ز بس بوده اُنسش به آل رسولصلی الله علیه وآله *** رود سوی عترت فقیه امامی
دیده بست از دار دنیا *** آیت اللَّه امامی
رفته دیگر از بر ما *** آیت اللَّه امامی
وامصیبت، وامصیبت
اسوه تقوا و ایمان *** عالِم و عامل به قرآن
راد مرد خیر احسان *** پر گشیدی سوی جانان
وامصیبت، وامصیبت
شیعه اثنی عشر را *** بوده او شمع هدایت
خورده عمری خون دلها *** در دفاع از ولایت
وا مصیبت، وامصیبت
چون پدر از داغ بابا *** شیعه محزون در غم او
محضر مهدی بگویم *** تسلیت در ماتم او
اثر شاعر اهل بیتعلیهم السلام
حاج محمّد حسن زاده «راضی اصفهانی»
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس