ghaemiyeh.com
سرشناسه:پوروهاب، مسلم
عنوان و نام پدیدآور:مسافر گمشده/ مولف مسلم پوروهاب.
مشخصات نشر:قم : مسجد مقدس جمکران، ۱۳۸۶.
مشخصات ظاهری:[۳۶]ص.؛ ۹ × ۲۱ سم.
شابک:۲۰۰۰ریال964-973-057-5:
وضعیت فهرست نویسی:فاپا(چاپ دوم)/ برونسپاری.
یادداشت:چاپ دوم.
یادداشت:چاپ سوم: ۱۳۸۹(فیپا).
یادداشت:عنوان روی جلد: مسافر گمشده کرامتی از امام زمان عجل الله فرجه الشریف.
یادداشت:کتابنامه به صورت زیرنویس.
عنوان روی جلد:مسافر گمشده کرامتی از امام زمان عجل الله فرجه الشریف.
موضوع:داستانهای فارسی -- قرن ۱۴
شناسه افزوده:مسجد جمکران (قم)
رده بندی کنگره:PIR۷۹۹۲ /و۴۷۷۳م۵ ۱۳۸۶
رده بندی دیویی:۸فا۳/۶۲
شماره کتابشناسی ملی:۲۰۹۴۱۵۷
مسافر گمشده
مولف مسلم پوروهاب
سرشناسه:پوروهاب، مسلم
عنوان و نام پدیدآور:مسافر گمشده/ مولف مسلم پوروهاب.
مشخصات نشر:قم : مسجد مقدس جمکران، ۱۳۸۶.
مشخصات ظاهری:[۳۶]ص.؛ ۹ × ۲۱ سم.
شابک:۲۰۰۰ریال964-973-057-5:
وضعیت فهرست نویسی:فاپا(چاپ دوم)/ برونسپاری.
یادداشت:چاپ دوم.
یادداشت:چاپ سوم: ۱۳۸۹(فیپا).
یادداشت:عنوان روی جلد: مسافر گمشده کرامتی از امام زمان عجل الله فرجه الشریف.
یادداشت:کتابنامه به صورت زیرنویس.
عنوان روی جلد:مسافر گمشده کرامتی از امام زمان عجل الله فرجه الشریف.
موضوع:داستانهای فارسی -- قرن ۱۴
شناسه افزوده:مسجد جمکران (قم)
رده بندی کنگره:PIR۷۹۹۲ /و۴۷۷۳م۵ ۱۳۸۶
رده بندی دیویی:۸فا۳/۶۲
شماره کتابشناسی ملی:۲۰۹۴۱۵۷
از آنجا که انسان همیشه در آمال و آرزو به سر میبرد تا به خواستههای درونیاش برسد؛ برای رسیدن به این مقصود راه تلاش را پیش گرفته و ناملایمات راه را به طرق مختلف پشت سر میگذارد و بسته به اهمّیت هدف، سعی و کوشش میکند.
حال اگر این آمال و آرزو، اهدافی خدایی در پی داشته باشد، تحمل ناملایمات نه تنها سخت نبوده، بلکه بسیار آسان است و لذّتی ماندگار دارد، برخلاف اهداف غیر الهی که طیّ مسیرش پراضطراب و پر مشقّت و رسیدن به هدف، لذّتی گذرا دارد.
در مبحث دیدار با امام زمانعلیه السلام عدّهای به اشتباه رفته، هدف را فقط دیدار با آن حضرت میپندارند، غافل از اینکه دیدار، بدون معرفت و شناخت میسّر نمیباشد.
دیدار با امام زمانعلیه السلام بیش از آنکه به زمان و مکان خاصی متعلّق باشد، به حالات روحی و معنوی شخص بر میگردد که تا چه حدّ در انجام واجبات و مستحبّات و ترک گناهان تلاش نموده است، چرا که این گناهان است که همانند لکههای ابر، جلوی چشمانمان را گرفته، دل را از سفیدی به سیاهی برده و ما را از نعمت دیدار خورشید عالمتاب و قطب عالم امکان حضرت صاحب الزمانعلیه السلام محروم ساخته است.
باید خورشید را شناخت تا برای دیدنش تلاش نمود و هر چه شناخت بیشتر باشد تلاش به مراتب بیشتر خواهد بود و این کار میسر نمیباشد، مگر با ترک گناه و انجام واجبات.
خود آن حضرت میفرمایند: «اگر نامههای اعمال شیعیان که هر هفته به دست ما میرسد، سنگین از بار گناهان نبود این دوری و جدایی به درازا نمیکشید».(1)
با نگاهی گذرا به شرح حال کسانی که در طی دوران غیبت کبرای مولا امام زمانعلیه السلام سعادت شرفیابی به حضور
1) 1) بحار الانوار، ج 53، ص 177.
مقدّسشان را داشتهاند و یا از کرامات و عنایات خاصه آن حضرت بهرهمند گشتهاند، میتوان دریافت که بیشترین و مهمترین عامل در حصول این توفیق الهی، همان رعایت تقوای الهی و عمل به دستورات اسلامی و یکرنگی و صفای دل میباشد.
آنچه در این مجموعه میخوانید گوشهای است از کرامات بینهایت حضرت صاحب الزمانعلیه السلام ولیعصر از کتاب نجمالثاقب، که نشان میدهد مولایمان هیچگاه ما را از یاد نبرده، با بزرگواری گوشه چشمی به درماندگان نموده است. امید است با عمل به دستورات خداوند متعال و ائمه معصومینعلیهم السلام لیاقت شناخت واقعی مولایمان را داشته، به وظایفمان در عصر غیبت عمل کنیم.
ان شاء اللَّه
بسم اللَّه الرحمن الرحیم
همه امیدم را از دست داده بودم. سایه مرگ هر لحظه در مقابل چشمانم رژه میرفت. از تشنگی زبانم خشک شده بود. برای چندمین بار آخرین خربزهای را که به همراه داشتم، از زیر قبایم بیرون آوردم و به دهانم نزدیک کردم. به یاد سفارشی افتادم که آن سوار به من کرده بود:
«خربزه دیگر را البته مصرف مکن که به کارت خواهد آمد»
نمیتوانستم چشم از آن بردارم، آن را دوباره با احتیاط زیر قبایم پنهان ساختم و به اطراف چشم گرداندم.
پس کی این بیابان لعنتی تمام میشود. چند روز است که هرچه میروم به جایی نمیرسم.
دوباره صدای مهربانش در گوشم طنین انداخت:
نزدیکِ غروب به سیاه خیمهای خواهی رسید؛ آنها تو را به قافله خواهند رسانید. با خود گفتم: پس چرا آن خیمه را نمیبینم؟ همه جا بیابان است! همه جا...
آه خدای من دارم آن را میبینم. آری! همان است؛ همان خیمه سیاه، من موفق شدم، آری! موفق شدم. دیدی؟
با عجله از جا برخاستم. باید خود را به آن میرساندم. تمام قدرتم را در پاهایم جمع کردم و به سوی خیمهای که در مقابل چشمانم خودنمایی میکرد، حرکت کردم. هنوز کاملاً به آن نزدیک نشده بودم که دیدم چند نفر با شتاب به سویم میآیند. در تمام عمرم به
اندازه آن لحظه احساس خوشحالی نکرده بودم، آری نجات یافته بودم. سایه مرگ را میدیدم که ناامیدانه از من دور میگشت. با تعجّب نگاهی به من انداختند. یکی از آنان با صدایی که خشمگین به نظر میرسید، چیزی از من پرسید که متوجّه معنی آن نشدم. زیرا آنها به زبان پارسی صحبت میکردند و من از نژاد عرب بودم. وقتی سکوت مرا دیدند نگاهی به هم انداختند و بعد به طرفم حملهور شدند و با زور مرا به سمت خیمهای که از دور دیده میشد، کشیدند و در بیرون چادر روی زمین انداختند. ناگهان مردی میانسال، با قامتی کشیده که شمشیری به کمر بسته بود از درون چادر بیرون آمد. لحظهای سرا پایم را از نگاهش گذراند و جملاتی را با دوستانش ردّ و بدل نمود. دوباره رو به من کرد و به زبان خودمان گفت: کیستی و از کجا میآیی؟
من که از تشنگی و گرسنگی نای حرف زدن نداشتم، با اشاره به او فهماندم تا کاسهای آب به من بدهند. یکی از آنان کاسهای آب برایم آورد و من یکباره آن را سر کشیدم. خنکی آب، جگرم را که از تشنگی میسوخت، لرزاند. حس کردم کمکم زندگی به وجودم باز میگردد، لذا رو به آنان کردم و گفتم: نام من سیّد محمد است و از زیارت امام رضاعلیه السلام میآیم.
او که گویی عربی میدانست از پاسخم چنان خشمگین شد که احتمال دادم با شمشیر دو نیمم کند. دست برد و یقه قبایم را محکم گرفت و به سمت خود کشید و در آن حال گفت: ای سیّد دروغگو! تو فکر میکنی ما آنقدر نادانیم که حرفهایت را باور کنیم. مشهد کجا و اینجا کجا؟ اگر کسی در این بیابان خدا از تشنگی و گرسنگی نمیرد از چنگال جانوران وحشی
جان سالم به در نخواهد برد. آن وقت تو میگویی که از مشهد تا اینجا را طی چند روز تنها، آن هم بدون آب و غذا سر کردهای و انتظار داری ما هم حرفهایت را باور کنیم؟ اگر جانت را دوست داری و تا هلاکت نکردهام به ما بگو برای چه کسی جاسوسی میکنی؟
بی آنکه توجهی به گفتههایم داشته باشد، شمشیرش را از غلاف بیرون کشید و برای کشتن من بالا برد. از وحشت تمام بدنم سست شد و خربزهای را که از روی قبا با دستم گرفته بودم بر زمین افتاد. در همان حال با تعجّب نگاهی به خربزه کرد و از من پرسید: این چیست که زیر قبایت پنهان کرده بودی؟
در آن لحظه، آن سوار آشنا، همانگونه که سوار بر اسب بود در مقابل دیدگانم ظاهر شد و در حالی که به رویم لبخند میزد گفت:
خربزه را مصرف مکن که به کارت خواهد آمد.
حالا میفهمیدم که منظور آن سوار چه بود، حتماً وجود این خربزه مرا از مرگ نجات خواهد داد، از این رو به آنان گفتم: روز قبل آن را در میان بوتههای حنظل(1)کندهام و با خوردن دو عدد از آن تا کنون زنده ماندهام.
با حیرت نگاهی به هم انداختند و همان مرد شمشیر به دست خم گردید و آن را از روی زمین برداشت و با شمشیر دو نیم کرد و نصفش را نزدیک دهانش برد و مقداری از آن را با احتیاط خورد. آثار تعجّب در سیمایش کاملاً معلوم بود در حالی که شیرینیاش را مزه
1) 2) میوهایی بسیار تلخ و سمّی
میکرد آن را به طرف دوستانش گرفت و آنها نیز مبهوت به آن خیره شدند و مقداری از آن را خوردند و از شیرینی آن در حیرت ماندند. مدتی طولانی درباره آن با هم صحبت کردند و سپس آن مرد شمشیر به دست در حالی که چشم از نیمه خربزه بر نمیداشت، به درون چادر رفت و با اشاره او دو نفر به سویم آمدند و مرا در میان گرفته و به داخل چادر بردند و در گوشهای نشاندند و قرصی نان با مقداری خرما و آب برایم آوردند.
نان و خرما را با ولع تمام خوردم و در حالی که چشم به شمشیر آن مرد داشتم، در دل گفتم: اگر در حال سیری با شمشیر این مردمان بمیرم، بهتر از آن است تا گرسنه خوراک جانوران این بیابان شوم و از سویی، گفتههای آن سوار آویزه گوشم بود و مرا به زنده ماندن امیدوار میکرد:« آنها تو را به قافله خواهند رساند».
وقتی دیدند که دست از غذا کشیدهام، دوباره همان مرد که برایم معلوم شده بود رئیس آنهاست رو به من کرد و گفت: حالا بگو که این خربزه را از کجا آوردهای و اگر آنچه را که میگویی، حقیقت نداشته باشد، تو را با بدترین شکنجهها خواهم کشت.
از لحن کلامش فهمیدم در آنچه میگوید صادق است و با کسی شوخی ندارد. بنابراین گفتم: سالها بود که آرزو میکردم به زیارت مرقد مطهر امام رضاعلیه السلام نایل شوم. ولی از روی تنگدستی فرصتی پیش نمیآمد تا اینکه شنیدم کاروانی به همین قصد عازم مشهد است. دل به زیارت زدم و پای پیاده با توشهای اندک در پی کاروان راه افتادم. چون اهل کاروان مرا دیدند، رعایت حالم را کردند و به میان خود راه دادند تا به شهر مشهد رسیدیم. چند روزی را در آن شهر ماندم و به زیارت و گردش
گذراندم تا اینکه کاروان آماده بازگشت شد. در حالی که دوستانم راه عراق را در پیش گرفته بودند، من در کوچه پس کوچههای شهر برای به دست آوردن قرصی نانی سرگردان بودم و هر چه میگشتم راه به جایی نمیبردم و از سویی میدانستم که اگر خود را به کاروان نرسانم از سرمای زمستان در آن شهر تلف خواهم شد و پس از آن نیز تا پایان فصل سرما کاروان دیگری به عراق نخواهد رفت.
هنگام ظهر خسته و مانده خود را به حرم مطهر رساندم و پس از خواندن نماز ظهر به سمت ضریح مبارک آقا رفته و به ناله و زاری پرداختم و از او یاری خواستم.
تصمیم گرفتم دست خالی و با پای پیاده خود را به کاروانی که نیم روز از من جلوتر بود برسانم.
آیا فکر نمیکردی که ممکن است نتوانی خود را به دوستانت برسانی یا به واسطه شب گرفتار جانوران شوی؟
آری! ولی چاره دیگری برایم نمانده بود، حداقل میدانستم که اگر به آنها ملحق شوم، کمکم خواهند کرد.
چرا از اول این کار را نکردی تا این همه از دوستانت عقب نمانی؟
خجالت میکشیدم و هرچه میکردم نمیتوانستم خود را راضی کنم تا دست کمک به سوی آنان دراز کنم.
پس از آن با اینکه گرسنه بودم با عجله از شهر بیرون آمدم و به سمت راهی که صبح آن روز کاروان رفته بود، دویدم تا جایی که از تشنگی و گرسنگی نای رفتن در من
نبود و زمانی که به خود آمدم دیدم که گرفتار مصیبتی دو چندان شدهام. یکی اینکه هوا رو به تاریکی میرفت و دیگر اینکه راهم را گم کرده بودم و چهار طرفم را بیابانی خشک و بی آب و علف احاطه کرده بود و جز بوتههای حنظل چیزی در آن پیدا نمیشد، حتی مشتی علف، که با آن ساعتی را زنده بمانم. در آن حال به این امید که شاید در بین بوتههای حنظل هنداونهای باشد بیش از پانصد عدد از آنها را شکستم، اما سودی نداشت. کاملاً نا امید گردیدم و منتظر مردن نشستم و به گریه و زاری پرداختم. ناخودآگاه نگاهم به تپهای که در مقابل من بود افتاد و در آن حال ندایی در درونم به من میگفت تا خود را به بلندای آن تپه برسانم. با هر مشقّتی بود به آنجا رسیدم، با کمال تعجّب چشمهای را دیدم که آب از آن جاری میشود. تمام وجودم لبریز سپاس خداوند
گردید. مقداری آب از آن چشمه نوشیدم و سپس وضو گرفتم و نماز خواندم تا چنان چه اگر مرگ به سراغم آمد، بینماز نمرده باشم.
صبر کن سیّد! چیزهایی میگویی که اگر به دیگران بگوییم به ما میخندند.
سروران من، من جز واقعیت به شما حرفی نمیزنم و آنچه را میگویم عین حقیقت است. چه علّتی هست تا لازم باشد به شما دروغ بگویم.
باز به زبان خودشان چند دقیقهای را باهم گفتگو کردند و از رفتارشان معلوم بود که از گفتههایم راضی نیستند. سپس یکی دیگر از آنان که احمد خطابش میکردند در حالی که با لبخندش میخواست به من بفهماند که گفتههایم را باور ندارند با کلماتی بریده و کوتاه گفت: گوش کن سیّد، تو اول به ما میگویی که در
بیابانی راهت را گم کرده بودی که جز بوتههای حنظل چیزی در آن پیدا نمیشد، حتی یک مشت گیاه؛ بعد میگویی که چشمهای در بالای تپهای در همان بیابان قرار داشت که آب از آن جاری بود. اگر این حرفها را دیگران به تو میزدند، باور میکردی؟ ما میدانیم چشمهای در این بیابان نیست و وجب به وجب این خاک را میشناسیم.
آن مرد شمشیر به دست لحظهای نگاهش را به من
دوخت و از جا برخاست و در برابرم نشست و به آرامی گفت: شب را چگونه گذراندی؟
این بار در صدایش محبّتی بود که به من قوّت دل میداد و وحشتم را از برق شمشیری که در دستش بود میریخت. نمیدانم چرا احساس میکردم او حرفهایم را باور دارد و نسبت به او نظر خوشایندی داشتم، خصوصاً اینکه حرفهایم را به دقت گوش میداد و لحظه به لحظه به من نزدیکتر میشد. لذا در جواب گفتم: پس از فرا رسیدن شب از هر سو صدای زوزه جانوران مختلف به گوش میرسید، اندک امیدی که برای زنده ماندن داشتم، از دست دادم و با وحشت انتظار لحظهای را میکشیدم که با دندانهای تیز جانوران تکه تکه شوم، خصوصاً که سایه آنها را در زیر نور ماه با چشم میدیدم و از برقی که از چشمان برخی از جانوران میدرخشید، لرزه بر
بدنم افتاده بود. در آن لحظه چه کاری میتوانستم انجام دهم، جز روی آوردن به درگاه خداوند؟ طپشهای قلبم با یاد او آرام گرفت، برای اینکه صیادم را در لحظههای آخر نبینم و بیشتر شکنجه نشوم، چشمانم را بستم و روی خاک دراز کشیدم و وقتی چشم گشودم که خورشید دامن گشوده بود و نور خود را به عالم خاکی میپاشید.
این حرفها را بس کن مرد! چه کسی باور میکند که کسی تمام شب و تنهای تنها، در میان جانوران درنده و وحشی تا صبح سر کرده باشد، آنگاه زنده از آنجا بیرون آید.
یعنی تو حرفهای او را باور میکنی؟ تو باور میکنی که
در این بیابان بی آب و علف چشمهای وجود داشته باشد؟ تو باور میکنی که جانوران گرسنه این کویر از گوشت انسانی بگذرند؟ گوش کن صادق! این مرد جاسوس است و از طرف دشمنان ما برای خبرچینی آمده است و چون اسیر ما شده است، این داستانها را سرهم میکند.
نگاه غضبناکش را به سوی احمد دوخت و به او گفت: در مورد آن خربزه چه میگویی؟ آیا تا امروز چنین خربزهای را به چشم دیده بودی؟ به خدا سوگند در حرفهای این مرد حکمتی است که من و تو آن را نمیفهمیم، پس بهتر است تمام آنها را بشنویم و بعد به قضاوت بنشینیم. سپس رو به من کرد و گفت: بعد چه شد سیّد که به این سمت آمدی؟
وقتی بیدار شدم و خود را زنده و سالم دیدم، از
مهربانی خداوند مدتها گریه کردم و از سویی گرسنگی امانم را بریده بود و هیچ قدرتی برای رفتن در خود نمیدیدم و اگر هم قدرتی در من بود نمیدانستم که باید به کدام سمت حرکت کنم. دوباره دست دعا به سوی خداوند برداشتم و از امام هشتمعلیه السلام که به عشق زیارت او این همه بلا را به جان خریده بودم، تقاضای کمک کردم. ناگاه صدای شیهه اسبی به گوشم رسید و سواری از دور نمایان شد. اول خیال کردم که او مرا در هنگامی که از شهر خارج میشدم، دیده است و تعقیبام کرده است تا در فرصتی مناسب به من دستبرد بزند و اگر حالا ببیند چیزی به همراه ندارم، از غضب مرا خواهد کشت. از این رو بسیار ترسیده بودم؛ امّا نه نیرویی برای مقاومت در خود میدیدم و نه پایی برای فرار کردن.
دوباره خود را به خدا سپردم تا آنکه آن سوار نزد من
رسید و با سلامی به تمام آشوبهای دلم خاتمه داد.
با یک خیز، یقه احمد را گرفت و محکم به سوی خود کشید و به او گفت: به خدا اگر یکبار دیگر دهانت را باز کنی با همین شمشیر سر از تنت جدا خواهم کرد. آنگاه در حالی که او را به عقب هول داد، با تشویش و نگرانی به من گفت: ادامه بده برادر! بگو پس از آن چه اتفاقی افتاد و آن سوار به کدام سمت رفت؟
از اضطراب لحظه به لحظهای که در آن مرد که صادق خوانده میشد، پدید آمد، مبهوت مانده بودم و از خود میپرسیدم: چرا این گونه برای شنیدن داستانی که
باور کردنش مشکل است، بیتابی میکند. امّا جوابی برایش پیدا نمیکردم جز اینکه ادامه سرگذشتم را برایش بازگو کنم: آری! محبّتی در گفتن سلامش بود که دغدغه درونم را آرام میساخت. جواب سلامش را دادم و خیره به جمالی شدم که مانندش را هرگز ندیده بودم. با قامتی میانه و سیمایی سبزهگون که چشم قادر به تماشایش نبود و نوری چون خورشید از اطرافش میتابید.
چنان ملتهب به نظر میرسید که جرأت نکردم بیشتر از این منتظرش بگذارم:
سرگذشتم را مختصر به او گفتم و او در میان ناباوری
به من فرمودند:
در کنار تو، سه عدد خربزه است، چرا نمیخوری؟
من که روز قبل برای یافتن هندوانهای بیش از پانصد حنظل را شکسته بودم و چیزی نصیبم نشده بود گمان کردم که آن سوار مسخرهام میکند لذا رو به او کردم و گفتم: چرا این گونه ریشخندم میکنی؟ اگر یاریام نمیکنی، بگذار به حال خود باشم.
دوباره با همان کلام مهربانش فرمودند: به عقب نگاه کن.
گفتهاش را باور نداشتم، امّا از روی ضعف و گرسنگی سرم را به سمتی که اشاره کرده بود، برگرداندم و در کمال تعجّب بوتهای دیدم که سه خربزه بزرگ بر آن آویزان بود. لحظهای گمان کردم باز حنظل است و از روی ضعف آنها را خربزه میبینم. امّا صدای پر محبّتش را
شنیدم که میگفت: به یکی از آنها سدّ جوع کن، نصف یکی را ظهر بخور و نصف دیگر را با خربزه صحیح دیگر همراه خود ببر و از این راه به خط مستقیم روانه شو! فردا قریب به ظهر، نصف خربزه را بخور و خربزه دیگر را البته مصرف مکن که به کارت خواهد آمد. نزدیک به غروب به سیاه خیمهای خواهی رسید. آنها تو را به قافله خواهند رسانید.
به اینجای داستان که رسیدم آن مرد (صادق) در حالی که میگریست، از چادر بیرون دوید و صدای ناله و زاری به گوش میآمد.
تمام آنهایی که در آنجا بودند از پریشانی او دچار شگفتی شده بودند. به خود جرأت دادم و از چادر بیرون آمدم. دیدم که در فاصله چند قدمی از چادر دو زانو روی خاک نشسته و پیشانیاش را به خاک میمالید و
مدام به پارسی چیزی میگوید. رو به رویش نشستم و در حالی که میترسیدم بر من غضب کند، دست روی شانهاش گذاشتم و آرام گفتم: چرا این گونه زاری میکنی؛ برادر مگر آن سوار چه کسی بود؛ آیا او را میشناسی؟ با شنیدن صدایم سر از خاک برداشت و چنان به من زل زد که مرگم را حتمی دانستم و به همان حال گفت: به کدام سو رفت؟ به کدام سو؟ و بغضی را که در گلویش مانده فرو داد و با چشمانی بیتاب و لبریز از اشک نگاهم کرد.
نمیدانم، وقتی فهمیدم که آن سوار راست میگوید از شادی سر از پا نشناختم و تمام حواسم مشغول خربزهها شد و زمانی به خود آمدم که او رفته بود.
ناگهان خود را در آغوش من انداخت و در حالی که میگریست به من گفت: خوش آمدی برادرم! چه
سعادتمند بودی تو! به خدا آن سوار را بدان گونه که میگویی دیشب در خواب دیده بودم، و محکمتر مرا در آغوش فشرد و پس از آن در مقابل دیدگان تمام کسانی که آنجا بودند و ناباورانه چشم به ما داشتند، دست و پایم را بوسید. بر خلاف دفعه قبل با احترام مرا به درون چادر باز گرداند و بر صدر نشانید و سپس، سخنان زیادی بین آنها ردّ و بدل شد و من همچنان حیرت زده به آنها نگاه میکردم. امّا یکباره تمام سرها به طرف من برگردانده شد. همگی از جا برخاسته و به سمت من آمدند و در یک چشم بر هم زدن، لباسهایم را برای تبرّک پاره کردند. باز صادق به یاریام شتافت و مرا از دست آنان نجات داد و من وقتی دیدم که آن جماعت تکههای لباسم را میبوسند تازه فهمیدم چه بر سر من گذشته است و آن مرد سوار، کسی جز مولایم
صاحبالزمانعلیه السلام نبوده است.
پس از آن، دو شب و دو روز از من پذیرایی کردند و لباسهای نو به من پوشاندند و روز سوم ده تومان به من دادند و مرا به قافلهای رساندند و من هنوز در حسرت روزی به سر میبرم که نتوانسته بودم مولایم را بشناسم.