ghaemiyeh.com
سرشناسه: مرکز تحقیقات رایانهای قائمیه اصفهان، 1388
عنوان و نام پدیدآور: دانستنیهای کودکان/ واحد تحقیقات مرکز تحقیقات رایانهای قائمیه اصفهان.
مشخصات نشر: اصفهان: مرکز تحقیقات رایانهای قائمیه اصفهان، 1388.
مشخصات ظاهری: نرم افزار تلفن همراه و رایانه
وضعیت فهرست نویسی: فیپا
موضوع: آموزش و پرورش کودکان.
موضوع: والدین کودکان.
موضوع: کودکان-- روانشناسی.
موضوع: پرسشها و پاسخهای کودکان.
موضوع: روانشناسی تربیتی.
نویسنده: بهشتی احمد
سایت کتابخانه تبیان
مقدمه چاپ چهارم.
بحثی در خصوص تزکیه و تربیت در قرآن.
اکنون که برای چهارمین بار، این کتاب به زیور طبع آراسته میشود، جا دارد که هم درباره خود کتاب توضیح مختصری داده شود و هم درباره تزکیه و تعلیم در قرآن قدری بحث کنیم، هرچند که در کتاب تربیت از دیدگاه اسلام (1)درباره این مساله بحث شده است، ولی در این جا بحث جامعتر و گسترده تری مورد نظر است.
خواننده گرامی باید توجه داشته باشد که نگارش این کتاب به سالهای دهه پنجم از قرن حاضر تعلق دارد و طبعا شرایط و اوضاع و احوال آن زمان، با شرایط و اوضاع و احوال این زمان که در دهه هشتم این قرن به سر میبریم، تفاوت بسیار دارد و نباید خواننده عزیز تصور کند که شواهد و قراین و حوادثی که مطرح شده، تعلق به این زمان دارد.
در حقیقت در این کتاب، مطالبی با استناد به آیات و روایات و نظریات علمی مطرح شده که همیشهتر و تازه و شاداب است و کهنگی و فرسودگی ندارد و مطالبی به عنوان شاهد و نمونه از زندگی کسانی آورده ایم که از تربیت و تعلیم و تزکیه قرآنی به دورند
1) ص 95.
و به همین سبب، گرفتاریهایی پیدا کرده و ضربهها و لطمههای جبران ناپذیری خوردهاند.
طبعا این گونه مطالب با استناد به جراید و مطبوعات آن زمان، وارد کتاب شده و بیانگر شرایط اجتماعی و سیاسی آن زمان است وخود میتواند برای نسل حاضر، شاهد زندهای باشد که بدانند به برکت ایثار ملت و فداکاریها و مبارزات مستمر، جامعه ما در چه شرایطی بوده و اینک در چه شرایطی به سر میبرد.
بیان سرگذشتها و عواقبی که دامنگیر گذشتگان شده، میتواند برای آیندگان درس عبرت باشد تا بدانند که بازگشت به شرایط گذشته، نتیجه و ثمرهای جز همان بدبختیها ندارد.
برای انسان، درجا زدن و به گذشته بازگشتن، آن هم گذشته فاسد و تباه، خسارت و ضرر و زیان بزرگی است.
ما نباید مصداق این آیه قرآنی باشیم که پس از معرفی پیامبر اکرم ر به عنوان فرستاده خدا این سوال را مطرح میکند:
افان مات او قتل انقلبتم علی اعقابکم (1)، آیا اگر پیامبر خدا بمیرد یا کشته شود، شما عقب گرد میکنید؟ معلوم میشود دو گونه انقلاب داریم: انقلابی به پیش و انقلابی به پس.
همیشه باید در پی تحول و دیگرگونی باشیم.
کژیها را راست و سستیها را استوار و ناهمواریها را هموار و عیوب را اصلاح و نقصها را کامل کنیم، نه دست روی دست گذاشتن مطلوب است و نه بازگشت به جاهلیت.
عصر ستم شاهی این مملکت، عصر جاهلیت بوده و عصر انقلاب، عصر مبارزه با کژیها و ستیز با همه آثار انحراف و انحطاط است و همان به که از لابه لای کتبی نظیر کتاب حاضر که در آن دوران،
1) آل عمران ((3)) آيه 144.
از سر سوز و درد به قلم آمده و کژیها و نا استواریها را به نمایش گذاشته، چهره آن عصر را بشناسیم و قلب پاک جوانان را از آن، متنفر کنیم.
این کتاب که در آن دوران نگاشته شده، هم دردها را گفته و هم راههای درمان را.
مفاسدی که در آن زمان، دامنگیر بسیاری از خانوادهها و نسل جوان آن روز بوده، نتیجه نظام تربیتی طاغوتی و فاصله از نظام تربیتی اسلام است.
تکیه زدن نیروهای طاغوتی و ایادی استعمار بر مسندهای قدرت، نتیجهای جز تباهی ارزشها و بر باد رفتن مقدسات نداشته است و اینک که عوامل مزاحم بر افتادهاند، باید قدردان و شاکر نعمت و در راه رشد و تکامل، پویا و پرتلاش بود و فرصت را از عوامل شکست و انحطاط و انقلاب به اعقاب سلب نمود، هر چند خطر، همیشه در کمین است و اگر رگههای سکولاریزم و پلورالیزم و لیبرالیزم و فمینیزم و هرمنیوتیک که در لابه لای بسیاری از سخنان، مسموع و مشهود است، قطع نشود، بعد از انقلاب به پیش، نوبت انقلاب به پس و بعد از پیش روی و غلبه بر نهادهای جاهلیت طاغوتی، نوبت عقب نشینی و تسلیم میرسد.
حاشا و کلا که ملت مسلمان، چنین رویکرد شومی را متحمل شود و راهی بپیماید که خواب نا آرام دشمن را آرام و تب و لرز و اضطراب و آرامش را نقاهت و شفا بخشد.
برای بررسی این مساله، زیر هشت عنوان بحث میکنیم:.
الف) تعریف تزکیه و مقایسه آن با تربیت.
ب) اهمیت تزکیه در قرآن.
پ) تزکیه، هدف است یا وسیله؟
ت) ارتباط
تزکیه با ایمان، تقوا، جهاد و.
ث) اسباب تزکیه.
ج) ارتباط تزکیه و تعلیم.
چ) آثار تزکیه.
ح) اهداف تزکیه.
این بحثها صرفا قرآنی است و به همین جهت است که آیات متعددی در لابه لای بحثها مطرح و احیانا از کتب تفسیر نیز استفاده میشود.
راغب اصفهانی از واژه شناسان برجسته قرآن میگوید:
اصل الزکا النمو عن برکة اللّه تعالی و یعتبر ذلک بالامور الدنیویة و الاخرویة (1)، اصل زکات، رشد و نموی است که از برکت خداوندی باشد و این، هم به امور دنیوی اعتبار میشود و هم به امور اخروی.
اهل لغت میگویند:
زکا یزکو زکا و زکوا و زکی یزکی زکی الزرع: نما، هنگامی که فعل زکا و سایر هم ریشههای آن را به کشت و زرع نسبت دهیم، به معنای رشد و نمو آن است.
همین ریشه هنگامی که به باب تفعیل رود و به خداوند نسبت داده شود، به معنای تطهیر و نمو دادن و اصلاح است و هنگامی که به صورت جمله زکی ماله آورده شود، به معنای این است که شخص، زکات مال خود را داده است و هنگامی که به صورت زکی نفسه ذکر شود، به معنای این است که شخص، خود را ستوده و تبرئه کرده است.
در قرآن مجید، هم ثلاثی مجرد این ریشه به کار رفته و هم باب تفعیل آن.
نکته شایان توجه این که ملزوم رشد و نمو، پاکی است.
تا موجودی پاکیزه و صافی نباشد و عوامل مضاد و مزاحم از او دور نگردند، در خور رشد و نمو
1) راغب مى گويد: با زكا و طهارت نفس , انسان به گونه اى مى شود كه در دنيا مستحق اوصاف پسنديده و در آخرت , سزاوار مزد و پاداش مى شودمفردات راغب , ذيل واژه زكى .
نیست و به همین جهت است کسانی که میخواهند آراسته به فضایل و مکارم اخلاقی شوند، باید نخست رذایل را ریشه کن کنند و عوامل باز دارنده را از خود دور گردانند.
مگر ممکن است که دل، خانه و آشیانه شیاطین باشد و در عین حال، خانه و آشیانه فرشتگان گردد؟ هرگز فرشته، همنشین دیو و رذیلت، همنشین فضیلت و خوی نیک، همسایه خوی زشت نمیشود! خلوت دل نیست جای صحبت اغیار دیو چو بیرون رود فرشته در آید به همین جهت است که گاهی در کاربرد مشتقات واژه، تنها پاکی مورد نظر است و گاهی تنها رشد و نمو و گاهی هر دو.
در مورد دادن زکات مال، ممکن است تنها پاکی مال از حقوق دیگران، منظور باشد و ممکن است هم پاکی و هم افزونی مال، مورد توجه باشد.
در مورد تزکیه نفس و خودستایی، فقط پاک کردن نفس از اتهامات، منظور است و قطعا رشد و نموی در کار نیست.
اما آن جا که فعل تزکیه به خداوند یا رسول گرامی او نسبت داده میشود، تطهیر و نمو دادن و اصلاح مورد نظر است، چرا که ملزوم، بدون لازم و لازم بدون ملزوم تحقق ندارد.
این که راغب، رشد و نمو را مخصوص دنیا یا آخرت نمیکند، به خاطر این است که اگر موجود، استعداد رشد دو جهانی داشته باشد، محال است که به برکت خداوند، رشد و نمو کند و رشد و نمو او فقط دنیوی باشد و از رشد و نمو اخروی محروم گردد.
و اما تربیت از ماده ربا یربو ربا و ربوا گرفته شده که به معنای زیادت
و افزونی مال است و به همین جهت است که واژه ربا به معنای سودی است که ربا خوار به دست میآورد.
مشتقات تربیت در قرآن کریم، در دو مورد استعمال شده است:.
قال الم نربک فینا ولیدا و لبثت فینا من عمرک سنین (1)، آیا در دوران کودکی، تو را در میان جمع خود تربیت نکردیم و سالهایی از عمر خود را در میان ما نگذرانیدی؟! در این جا فرعون خودش را مربی موسی معرفی میکند و از این که متربی در برابر مربی قیام کرده و تاج و تخت او را به خطر انداخته، مورد عتاب و ملامت قرار میدهد.
سپس میگوید:
و فعلت فعلتک التی فعلت وانت من الکافرین (2)، و کاری را که نباید انجام دهی، انجام دادی (و یکی از ما را کشتی) و حال آن که تو از کسانی هستی که کفر نعمت میکنند.
آری فرعون دو منت میگذارد و دو اعتراض میکند:
دو منتش یکی نجات موسی از رود نیل و پرورش او و دیگری نگهداری او در میان خانواده برای سالهای متمادی است.
دو اعتراضش یکی سابقه آدم کشی و دیگری کفران نعمت است.
او با دو منت خود میخواهد بگوید که از موسی انتظار کمک دارد، نه انتظار مخالفت و با دو اعتراضش میخواهد بگوید:
کسی که سابقه آدم کشی دارد و کفران نعمت میکند، شایسته رهبری و رسالت نیست.
پاسخ موسی به فرعون، بسیار جالب است، او میگوید:.
فعلتها اذا وانا من الضالین (3)،
من اقدام به آدم کشی کردم، در حالی که از بیخبران بودم.
در حقیقت میخواهد با پاسخ به اشکال دوم فرعون، به ظاهر وانمود کند که آن موقع، راه حق را نمیدانسته و خداوند بعدا راه حق را به او نشان داده است، ولی در باطن، منظورش این است که کشتن آن قبطی حق بوده، و او از عواقب ناگوار آن، بیخبر بوده است، بنابراین، پاسخ وی به فرعون، توریه است، یعنی گفتن سخنی که باطنش حق است و ظاهر آن برای مخاطب، معنای دیگری افاده میکند، یعنی گوینده، زمانی که در بن بست قرار میگیرد، هم در باطن دروغ نمیگوید و هم به حسب ظاهر، مخاطبش را راضی میکند و از بن بست خلاص میشود.
سپس میگوید:
ففررت منکم لما خفتکم فوهب لی ربی حکما و جعلنی من المرسلین (1)، به دنبال حادثه قتل، چون از شما ترسیدم، فرار کردم وخداوند به من علم و دانش بخشید و مرا از فرستادگان قرار داد.
پس قیام و اعتراض موسی به خاطر فرمان حق و علم و آگاهی ناشی از رسالت است و لذا این جا پاسخ دومین اعتراض فرعون هم روشن میشود، چرا که کفران نعمت خداوند به مراتب، زشتتر از کفران نعمت فرعون است، وانگهی نعمتهایی که در اختیار فرعون است، همه از آن خداست، کاری که موسی کرده، در حقیقت، شکر نعمت است، نه کفر نعمت.
و اما پاسخ وی به منتهای فرعون چنین است:.
و تلک نعمة تمنهها علی ان عبدت بنی اسرائیل (2)، آیا تو که بنی اسرائیل را به نده و برده خود کردی، بر من منت میگذاری؟
یعنی
منشا نعمت و منت تو ظلمی است که بر بنی اسرائیل روا داشتهای و اگر بنی اسرائیل اسیر ظلم تو نمیشدند، من هم گرفتار تنور آتش و امواج نیل و ورود به کاخ شوم تو نمیشدم.
معلوم میشود که تربیت به معنای بزرگ کردن است و به همین جهت است که در آیه، اختصاص به دوران صغر و کودکی پیدا کرده است.
در دعای ابوحمزه ثمالی از ادعیه سحر ماه مبارک رمضان و از زبان امام سجاد (ع) که بزرگ ترین و برجسته ترین نیایش کننده عصر خویش است، چنین آمده: وارحمهما کما ربیانی صغیرا، اجزهما بالاحسان احسانا و بالسیئات غفرانا (2)، پروردگارا، همان گونه که آنها مرا در کودکی تربیت کردند، آنها را رحمت کن.
به آنها در برابر نیکی، پاداش نیکو و در برابر بدیها، آمرزش عطا کن.
از این بیان معصوم، استفاده میشود که تربیت با احسان و سیئه (نیکی و بدی) جمع میشود و به همین جهت، انسان مکلف است که پدر و مادر راکه تربیتش کرده و از خردسالی به بزرگسالی اش رسانیدهاند، دعای خیر کند و از خدا بخواهد که نیکیها و زحمات پسندیده آنها را پاداش دهد و بدیها و سیئاتی که از لحاظ وظیفه مادری و پدری مرتکب شدهاند، مشمول مغفرت خویش سازد.
بنابراین باید بگوییم: تزکیه و تربیت، مغایر یکدیگرند، چرا که تربیت،
مخصوص دوران کودکی است و تزکیه به دوران خاصی اختصاص ندارد.
از سوی دیگر، تربیت با سیئه جمع میشود، حال آن که تزکیه به هیچ وجه باسیئه سازگار نیست.
یکی از برنامههای مهم در نظام آفرینش، بعثت انبیاست.
بعثت، مکمل خلقت و تامین کننده اهداف آفرینش است.
اگر در نظام آفرینش، بعثت نباشد، قطعا اهداف آفرینش تحقق نمییابد، یعنی نظام آفرینش، نظامی عبث و بیهوده خواهد بود.
قرآن کریم برای بعثت انبیای عظام الهی، اهدافی ذکر کرده است.
این اهداف در چهار آیه تکرار شده است:
برنامهها و اهداف رسالت در این آیه عبارتند از: الف). تلاوت آیات و پی در پی آوردن آن به صورت نظامی صحیح.
ب). تزکیه.
پ). تعلیم کتاب و سنت، بنابراین که حکمت به معنای سنت نبوی باشد یا تعلیم کتاب و اسرار و فلسفهها و علل و نتایج آن، بنا بر معنای دیگری برای حکمت، و البته اینها نیز داخل در سنت میباشند، مگر این که سنت را به معنای احکام صادره از مقام رسالت بدانیم.
ت). تعلیم چیزهایی که مردم آنها را نمیدانستند.
البته اینها هم داخل در تعلیم کتاب و حکمت است و گویا از راه ذکر خاص
1) بقره ((2)) آيه 151.
بعد از عام میخواهد بفهماند که اگر پیامبران نبودند، بسیاری از علوم و حقایق بر بشر مخفی و مکتوم میماند.
در این آیه که از دعاهای حضرت ابراهیم خلیل است، تمام اهداف و برنامههای آیه قبل، بجز چهارم، آمده است.
در این آیه نیز به سه هدف و برنامه اشاره شده و هدف چهارم ذکر نشده است.
در این آیه هم فقط به سه هدف اشاره شده
و معلوم داشته که محیط بعثت و نشر آیات و احکام شریعت در میان مردم امی بوده و منظور از امی، مردم درس نخوانده یا مردم منسوب به ام القری یعنی مکه است.
در این چهار آیه، یکی از اهداف و برنامههای مهم پیامبر اسلام، تزکیه انسانها شمرده شده و در حقیقت میتوان گفت: تمام برنامههای او در تعلیم و تزکیه یا برابر اصطلاح روز در تعلیم و تربیت خلاصه میشود.
پ) تزکیه هدف است یا وسیله؟ از آیات قرآنی گاهی استفاده میشود که تزکیه هدف است نه وسیله و از برخی دیگر، عکس آن استفاده میشود.
الف آیات چهارگانه مربوط به اهداف و برنامههای بعثت که شرح آنها گذشت.
ب آیات مربوط به انفاق مال و صدقه و زکات.
در این گونه آیات، فایده و هدف انفاق و صدقه و زکات، تزکیه و تزکی اولی از ناحیه فاعل و دومی از ناحیه قابل ذکر شده است.
راغب اصفهانی درباره زکات میگوید:
زکات به چیزی گفته میشود که حق خداست و انسان، آن را از مال خود جدا میکند و به فقرا میدهد.
علت این که آن را زکات نامیدهاند، این است که در آن، امید برکت یا تزکیه و تنمیه نفس به خیرات و برکات است یا هر دو، چرا که هر دو خیر در زکات موجود است و خداوند در قرآن، زکات را با نماز همراه ساخته است (1).
قرآن مجید درباره گرفتن صدقه که همان زکات است به پیامبر اکرم میفرماید:
خذ من اموالهم صدقة تطهرهم و تزکیهم بها وصل علیهم (2)، از اموال آنها زکات بگیر
که وسیله تطهیر و تزکیه آنهاست و بر آنها درود بفرست.
و نیز میفرماید:
و سیجنبها الاتقی * الذی یوتی ماله یتزکی (1)، به زودی پرهیزکار ترین افراد که مالش را برای تزکیه شدن به فقرا میدهد، از آن، دور داشته میشود.
آیهای که به عفت و پاکدامنی مربوط است، چنان که میفرماید:
قل للمومنین یغضوا من ابصارهم ویحفظوا فروجهم ذلک ازکی لهم (2)، به مومنان بگو که چشمشان را از نگاه ناروا بپوشند و فروج و اندامشان را حفظ کنند که این به پاکی (جانشان) نزدیکتر است.
ت آیات مربوط به آداب معاشرت و راه و رسم زندگی.
وان قیل لکم ارجعوا فارجعوا هو ازکی لکم، (3)و اگر به شما گفته شود که بازگردید، باز گردید که برای پاکی شما بهتر است.
ذلکم ازکی لکم و اطهر واللّه یعلم و انتم لا تعلمون (4)، این دستور برای تزکیه و طهارت شما بهتر است، خداوند میداند و شما نمیدانید.
ث آیات مربوط به فضل و رحمت خداوند و تاثیر آن در تزکیه و پاکی نفوس.
و لو لا فضل اللّه علیکم و رحمته ما زکی منکم من احد ابدا (5)، اگر فضل و رحمت خداوند بر شما نبود، هیچ یک از شما هرگز تزکیه نمیشدید.
و لو لا فضل اللّه علیک و رحمته لهمت طائفة منهم ان یضلوک (6)، اگر فضل و رحمت خداوند بر شما نبود، گروهی از دشمنان، همت بر آن میگماشتند که تو
را گمراه کنند.
قرآن کریم در دو مورد، مساله غایت بودن فلاح برای تزکیه و تزکی را مطرح کرده است:
در سوره مبارکه شمس پس از ذکر چند سوگند میفرماید:
قد افلح من زکیهها (1)، رستگار شد کسی که نفس را تزکیه کرد.
و در سوره مبارکه اعلی میفرماید:
قد افلح من تزکی (2)، رستگار شد کسی که قبول تزکیه کرد.
از این دو آیه بر میآید که تزکیه وسیله فلاح است و فلاح به معنای ظفر و رسیدن به مطلوب است، اعم از مطلوب دنیوی و مطلوب اخروی که اولی رسیدن به سعادت دنیوی و دومی در بقای بدون فنا و بینیازی بدون فقر و عزت بدون خواری و علم بدون جهل خلاصه میشود (3).
باید توجه داشته باشیم که میان آیاتی که تزکیه را هدف قرار میدهند و آیاتی که تزکیه را وسیله قرار میدهند، منافاتی نیست، چرا که هر مرتبهای از مراتب تکامل، برای مرتبه پیشین، هدف و برای مرتبه بعدی وسیله است.
چه مانعی دارد که فلاح، غایت و هدف تزکیه و تزکیه، غایت و هدف اسباب و عواملی باشد که به اذن خداوند منجر به پاکی انسان میشوند.
همان طوری که گذشت، فلاح هدف تزکیه است.
در قرآن، امور متعددی به عنوان اسباب فلاح، مطرح شدهاند، مانند:
ایمان، اقامه نماز، انفاق در راه خدا، یقین به آخرت، ثقل موازین، پیروی نور قرآن، جهاد به جان و مال، اجابت دعوت خدا و رسول، زکات، اراده وجه اللّه، خودداری از بخل، توبه، عمل صالح، صبر و مصابره و مرابطه، ترک اعمال پلید،
ذکر خدا، عبادت، فعل خیر وب (1).
جای سوال است که آیا همه امور فوق در عرض تزکیه و همگی در مفهوم وسیع آن جمعند یا این که اینها اسباب تزکیه و تزکیه سبب فلاح است.
در صورت اول، تزکیه مفهوم جامعی است که همه آن امور را در بر دارد و خود، مقدمه فلاح است، یعنی هر یک از امور فوق، سهمی در تزکیه دارند و خود عاملی از عوامل فلاحند، حال آن که در صورت دوم، رابطه آنها با تزکیه و فلاح، رابطه طولی است، یعنی هر کدام از آنها عاملی از عوامل و سببی از اسباب تزکیهاند و تزکیه خود سبب مستقل و بسیط برای فلاح است.
به نظر میرسد که معنای دوم، به صواب نزدیکتر باشد و علت این که در آیات مربوط که بیش از بیست مورد است (2)به عنوان سبب بلاواسطه فلاح ذکر شدهاند، این است که اگر اسباب تزکیه فراهم شود، فلاح هم حاصل میشود و حذف سبب واسطه در صورت معلوم بودن آن، ضرری ندارد.
صرف نظر از این که چه اموری زمینه ساز تزکیه و فلاحند، در قرآن کریم گاهی فاعل تزکیه، به نده و گاهی پیامبر و گاهی خداست، شاهد این مطلب، آیات زیر است:
قد افلح من زکیها (3)، رستگار شد کسی که خود را تزکیه کرد.
در این آیه شریفه، فاعل تزکیه، خود به نده است.
خذ من اموالهم صدقة تطهرهم وتزکیهم بها (4)، از اموال آنها زکات بگیر که آنها را به وسیله آن، تطهیر و تزکیه کنی.
در این آیه، پیامبر اکرم که مامور به اخذ زکات از اموال مسلمانان است، فاعل تطهیر
و تزکیه معرفی شده است.
بل اللّه یزکی من یشا و لا یظلمون فتیلا (1)، بلکه خداوند هر که را بخواهد تزکیه میکند و به اندازه رشته هسته خرما به آنها ستم نمیشود.
باید توجه داشته باشیم که میان آیات سه گانه منافاتی نیست، چرا که اسباب تزکیه، اسباب طولی اند، نه اسباب عرضی.
خداوند، فاعل بعید تزکیه و پیامبر، فاعل متوسط و خود انسان به عنوان به ندهای وظیفه شناس فاعل قریب تزکیه است.
درباره فاعل بعید، آیات زیر در خور توجه است:
ولکن اللّه یزکی من یشا واللّه سمیع علیم (2)، ولی خداوند هر که را خواهد تزکیه کند وخداوند، شنوا و داناست.
و لا یکلمهم اللّه و لا ینظر الیهم یوم القیامة و لا یزکیهم (3)، خداوند در روز قیامت با آنها تکلم نمیکند و به آنها نمینگرد و آنها را تزکیه نمیکند.
و لا یکلمهم اللّه یوم ا القیامة و لا یزکیهم ولهم عذاب الیم (4)، خداوند در روز قیامت با آنها تکلم نمیکند و آنها را تزکیه نمیکند و برای آنها عذابی دردناک است.
و درباره فاعل متوسط، به جز آیهای که در مورد زکات ذکر شد، آیات مربوط به بعثت پیامبر گرامی اسلام، در خور توجه است، و درباره فاعل قریب، آیات 28 و 30 سوره نور و 232 سوره بقره قابل توجه است (5).
اصولا باید توجه داشته باشیم نظامی که قرآن کریم برای عالم آفرینش مطرح میکند، نظام طولی است، یعنی قبول این که اسبابی در عرض خداوند متعال داریم و قبول این که اسبابی در طول خداوند و البته به اذن او نداریم، انحراف از طریقه قرآن کریم
است.
قرآن توفی نفوس را گاهی به خداوند و گاهی به ملک الموت و گاهی به فرشتگان نسبت میدهد.
این که فاعل توفی نفوس، خداوند است، از آیه زیر استفاده میشود:
اللّه یتوفی الانفس حین موتها و التی لم تمت فی منامها (1)، خداوند، جانها رادر هنگام مرگ و خواب به طور تام و کامل میگیرد.
و اینکه فاعل توفی نفوس، ملک الموت است، مقتضای آیه زیر است:
قل یتوفهکم ملک الموت الذی وکل بکم (2)، بگو: ملک الموت که موکل بر شماست، جان شما را میگیرد.
و درباره اینکه فاعل توفی نفوس فرشتگانند، میفرماید:
الذین تتوفههم الملائکة ظالمی انفسهم (3)، آنهایی که فرشتگان جانشان را میگیرند، درحالی که به خود ستم کردهاند.
و نیز میفرماید:
الذین تتوفههم الملائکة طیبین یقولون سلام علیکم (4)، آنهایی که پاکیزهاند و فرشتگان جانشان را میگیرند و به آنها میگویند:
سلام بر شما.
مقصود از نظام طولی این نیست که در سلسله طولیه، سرانجام به خدا برسیم و خداوند هیچ تاثیری در واسطهها و ذی الواسطهها نداشته باشد، بلکه وجود واسطهها و ذی الواسطهها همه از آن اوست.
وجود او وجود مستقل و نفسی است و وجود بقیه، وجود ربطی و تعلقی است، بنابراین، هرگونه تاثیری از هر مخلوقی به اذن اوست و به همین جهت است که قرآن میگوید:
قل اللّه خالق کل شئ و هو الواحد القهار (5)، بگو: خداوند آفریننده هر چیزی است و او یگانه و قهار است.
آیا تزکیه مقدم است یا تعلیم؟ آیات بعثت را بررسی کردیم، از مجموع چهار آیهای که اهداف و برنامههای بعثت را بیان میکنند، در سه آیه تزکیه
بر تعلیم و در یک آیه، تعلیم بر تزکیه مقدم شده است (1).
ممکن است گفته شود:
در زبان عربی، واو برای مطلق جمع است، یعنی مانعی نیست که قبل و بعد واو با هم باشند و یا یکی از آنها مقدم و دیگری موخر باشد.
مطابق این بیان، تزکیه و تعلیم هر دو اهمیت دارند، نه تزکیه بدون تعلیم، کارآمد است و نه تعلیم بدون تزکیه، بلکه اینها باید با هم باشند.
ولی اگر واقعیت را بنگریم، به لحاظ این که تزکیه غایت تعلیم است، از نظر شرافت مقدم بر تعلیم است، هر چند تزکیه مترتب بر تعلیم و موخر ازآن است.
بنابراین تزکیه به اعتباری، مقدم بر تعلیم و به اعتباری موخر است.
این که در یک مورد، تعلیم قبل از تزکیه آمده، به اعتبار ترتب تزکیه بر تعلیم است و این که در سه مورد، تزکیه قبل از تعلیم آمده، به اعتبار این است که تزکیه غایت تعلیم و از نظر شرافت، مقدم بر آن است.
علامه طباطبائی در ذیل سوره جمعه (آیه 2) مینویسد:
در این آیه شریفه، مساله تزکیه را جلوتر از تعلیم کتاب و حکمت ذکر کرده و در دعای ابراهیم که چند سطر قبل نقل شد، تعلیم کتاب و حکمت را جلوتر از تزکیه ذکر کرد و این، بدان جهت بوده که آیه مورد بحث در مقام توصیف تربیت رسول خدا بر مومنین امت است و در مقام تربیت، تزکیه مقدم بر تعلیم علوم حقه و معارف حقیقیه است و اما در دعای ابراهیم، مقام، مقام تربیت نبود و تنها دعا و درخواست بود.
از خدا میخواست که این زکات
1) در سوره جمعه (آيه 2) و سوره بقره (آيه 151) و سوره آل عمران (آيه 164) تزكيه مقدم شده است و در بقره (آيه 129) تعليم تقدم يافته است .
و علم به کتاب و حکمت را به ذریهاش بدهد و معلوم است که در عالم تحقق و خارج، اول علم پیدا میشود، بعد تزکیه، چون تزکیه از ناحیه عمل و علم تحقق مییابد.
پس اول باید به اعمال صالح و اخلاق فاضله عالم شد و بعد به آنها عمل کرد تا به تدریج، زکات (پاکی دل) هم به دست آید (1).
در عبارت فوق، مولف بزرگوار تفسیر المیزان، تزکیه را به معنای پاکی از رذایل گرفته تا بدان وسیله، قلب انسان آماده پذیرش علوم حقه و معارف حقیقیه گردد.
معلوم است که طبق این معنا تزکیه بر تعلیم مقدم است، اما به لحاظ این که بدون علم و معرفت، پاکی از رذایل ممکن نیست، تعلیم بر تزکیه مقدم است.
پس علمی که بر تزکیه مقدم است، علم به فضایل و رذایل است و علمی که از تزکیه موخر است، علم و معرفت حقیقی است.
این معنا فی حد نفسه خوب است، ولی اگر تزکیه را به معنای جامع رشد و نمو بگیریم که از برکت خداوند است و شامل امور دنیوی و اخروی هر دو بشود، تزکیه و تعلیم جدای از یکدیگر نیستند و تزکیه غایت تعلیم است و بنابراین، به لحاظ غایت بودن، مقدم بر تعلیم و به لحاظ ترتب، موخر از تعلیم است.
جالب این است که خود مولف بزرگوار تفسیر مزبور در آغاز به چنین معنایی نظر دارد، چنان که میفرماید:
تزکیه آنها به معنای نمو صالح به آنها دادن از راه عادت دادن ایشان به اخلاق فاضل و اعمال نیکوست تا در انسانیتشان به سبب آن، کامل شوند و حال آنها در
1) ترجمه تفسير الميزان , ج28 , ص 179.
دنیا و آخرتشان استوار گردد و سعادتمندانه زندگی کنند و سعادتمندانه بمیرند (1).
قرآن کریم، هر جا که میخواهد آثار و برکات تزکیه و تزکی را ذکر کند، تکیه بر فلاح میکند و ما در بحث مربوط به تزکیه هدف است یا وسیله درباره معنای جامع فلاح بحث کردیم و دیدیم که فلاح، دستیابی به آرمانهای دنیوی و اخروی است.
کسی که اهل فلاح است، هم به سعادت دنیوی رسیده و هم به سعادت اخروی.
او صاحب بقا و عزت و بینیازی و علم است.
او از فنا و ذلت و فقر و جهل به دور است.
اینها همه آثار تزکیه است، هر چند قرآن کریم، همه را در فلاح خلاصه کرده و فرموده است:
قَدْ أَفْلَحَ مَنْ زَکَّاها(2)، رستگار است کسی که نفس خود را تزکیه کند.
قَدْ أَفْلَحَ مَنْ تَزَکَّی (3)، رستگار است کسی که قبول تزکیه کرد.
هر چند ممکن است این عنوان در عنوان قبل ادغام شود، ولی به لحاظ فرق میان فایده و غایت، میتوان آنها را از هم تفکیک کرد، چرا که غایت، مطلوب بالذات و فایده، مطلوب بالعرض است.
در صورتی که فلاح، غایت تزکیه باشد، باید معلوم شود که چه فوایدی به جز فلاح بر تزکیه مترتب میشود و در صورتی که فلاح از فواید تزکیه باشد، باید در جستجوی غایت آن بود.
می توان غایت تزکیه که همان مطلوب بالذات است را قرب به خدا و سرانجام، خود خدا دانست.
اصولا چیزی مطلوب بالذات است که همه چیز به خاطر او مطلوب باشد و خود او به خاطر چیز دیگری مطلوب نباشد.
چنین موجودی خیر مطلق
و منتهی الیه همه سلسله موجودات و مطلوب حقیقی و ذاتی تمامی مخلوقات و جملگی کائنات است، در این صورت، فلاح از فواید تزکیه است، نه غایت آن، چرا که فلاح نمیتواند مطلوب بالذات باشد.
انسان کامل در پی قرب و وصال است.
او میخواهد خلوت نشین بزم وصل و دیدار باشد.
او حلقه افتخار و رضوان من اللّه اکبر (1)را بر گردن دارد و هرگز دل خود را به حور و قصور و انهار و اشجار و غلمان بهشت، مشغول نمیدارد.
او دل به جمال مطلق و کمال مطلق و هستی مطلق بسته و طالب کوی محبوب و آستان در معشوق است.
از در خویش خدا را به بهشتم مفرست که سر کوی تو از کون و مکان ما را بس قبله روی عاشقان وارسته و دلهای سوخته و آنهایی که از بیم فراق، اشکشان جاری و آه جانسوزشان شعله ور است، اوست.
اینان اگر به غیر او توجه میکنند، به خاطر او و در راه اوست.
سیره پسندیده شان این است که از او به غیر توجه کنند، نه از غیر به او.
در این جا منظور ما از اهداف تزکیه، آن اموری است که منتهی به فلاح میشوند، یعنی فلاح را از آثار تزکیه و آن امور را از اهداف تزکیه شمرده ایم و البته غایت و مطلوب بالذات را حضرت حق دانسته ایم.
قرآن کریم، تمام اموری را که در فلاح و عدم فلاح موثرند، در آیات متعدد بیان داشته است.
همان طوری که قبلا بیان داشتیم، ممکن است امور مزبور از اسباب قریب تزکیه و از اسباب بعید فلاح باشند
1) توبه ((9)) آيه 72.
و ممکن است همه آنها در معنای جامع تزکیه جمع باشند و بنابراین، همه به منزله اجزا و ارکان تزکیه و از اسباب قریب فلاح شمرده میشوند، هر چند ترجیح احتمال اول، موجه تراست.
اکنون به منظور آگاهی بیشتر خوانندگانی که بیشتر به امر تزکیه و فلاح میاندیشند، آیاتی را که عوامل ثبوتی و سلبی فلاح را بر شمردهاند در این جامی آوریم.
در آغاز، خواننده گرامی را توجه میدهیم به عوامل سلبی فلاح و در درجه بعد به عوامل ثبوتی فلاح، هر چند سلب عوامل سلبی فلاح از عوامل ثبوتی و سلب عوامل ثبوتی از عوامل سلبی محسوب میشوند، به عنوان مثال، حفظ نفس از بخل و اجتناب از پلیدی، از عوامل ثبوتی شمرده شده، پس بخل و پلیدی از عوامل سلبی است.
1.انه لا یفلح الظالمون، (1)ستمکاران رستگار نمیشوند.
ظلم در قرآن به معنای جامع: ظلم به نفس و ظلم به غیر و شرک است.
تعبیر فوق در دو مورد در قرآن به کار رفته: یکی در مورد تعدی به ناموس دیگران که از مصادیق ظلم به نفس یا ظلم به غیر است و دیگری در مورد دروغ بستن به خدا و تکذیب آیات او که از مصادیق شرک یا ظلم به نفس است، همه اینها از عوامل سلبی فلاحند.
2.انه لایفلح المجرمون (2)، کسانی که مرتکب جرم شدهاند، رستگار نمیشوند.
جرم هم معنای عامی دارد.
جمله فوق در ذیل آیهای آمده که درباره دروغ بستن به خدایا تکذیب آیات اوست.
قرآن این گونه کارها را جرم و از موانع فلاح محسوب داشته است.
3.و لا یفلح الساحرون (3)* وَ لا یُفْلِحُ السَّاحِرُ حَیْثُ
أَتی (1)، ساحران رستگار نمیشوند * افسونگر هر جا باشد رستگار نمیشود.
از دو آیه فوق که اولی در مورد کسانی است که آیات وحی را سحر میشمارند.
و دومی در مورد کسانی است که میخواستند با سحر خود معجزه موسی را باطل کنند استفاده میشود که سحر نیز از موانع فلاح و رستگاری است.
کافران رستگار نمیشوند.
این آیه در مورد کسانی است که شرک در عبادت پیشه کردهاند.
معلوم است که کفر اعم از شرک است، چرا که هر مشرکی کافر است، ولی هر کافری لزوما مشرک نیست.
مفاد این آیه، این است که کفر نیز از عوامل سلبی فلاح است.
از این آیات، عوامل سلبی فلاح یعنی ظلم و جرم و سحر و کفر معلوم شد.
عوامل ثبوتی فلاح، در قرآن کریم، نوزده چیز است:
ایمان، چنان که میفرماید:
قد افلح المومنون (3)، مومنان رستگار شدهاند.
جالب این است که ایمان مومن، مطابق آیات قرآنی مظاهری دارد که عبارتند از: خشوع در نماز، اعراض از لغو، دادن زکات، حفظ فروج از محرمات، رعایت عهد و امامت و محافظت بر نماز.
اینها به دنبال آیه فوق، ذکر شده است.
2.اولئک علی هدی من ربهم و اولئک هم المفلحون (4)، آنان بر هدایت پروردگارند و آنان رستگارند.
در این آیه اشاره به پرهیزکاران شده که ایمان به غیب، اقامه نماز، انفاق، ایمان به قرآن و سایر کتب آسمانی و ایقان به آخرت، از ویژگیهای آنهاست.
3.فمن ثقلت موازینه فاولئک هم المفلحون (5)، کسانی که میزانهای آنها
سنگین است، رستگارند.
مطلب فوق در دو مورد در قرآن آمده و هر دو راجع به قیامت است که روز سنجش اعمال است.
عملی که از خلوصی بیشتر برخوردار است، وزینتر و ارزشمندتر است.
4.فالذین آمنوا به و عزروه و نصروه و اتبعوا النور الذی انزل معه اولئک هم المفلحون (1)، آنان که به پیامبر ایمان آورده و پاسدار عزت و حرمت او شده و پیرو نوری هستند که با او نازل گردیده، رستگارند.
5.لکن الرسول والذین آمنوا معه جاهدوا باموالهم و انفسهم و اولئک لهم الخیرات و اولئک هم المفلحون (2)، ولی پیامبر و کسانی که با او ایمان آوردهاند، با مال و جان خویش جهاد میکنند و برای آنان خیرات است و آنان رستگارند.
در این آیه، جهاد با مال و جان از ویژگیهای پیامبر و یارانش ذکر شده.
اهل جهاد، هم مشمول خیرات و هم اهل فلاحند.
6.انما کان قول المومنین اذا دعوا الی اللّه ورسوله لیحکم بینهم ان یقولوا سمعنا و اطعنا و اولئک هم المفلحون (3)، تنها سخن مومنان به هنگامی که به سوی خدا و رسولش فرا خوانده میشوند که میان آنها حکم کند، این است که میگویند:
شنیدیم و اطاعت کردیم و آنان رستگارند.
در این جا تسلیم در برابر حکم خداوند را از عوامل فلاح شمرده است.
آری، اهل ایمان این چنینند، هر چند حکم خدا به حسب ظاهر به زیانشان باشد.
مشتاق لقای خدایند، بهتر است و آنان رستگارند.
در این آیه، اراده وجه خداوند و اشتیاق لقای او از عوامل ثبوتی فلاح شمرده شده است.
8.أُولئِکَ حِزْبُ اللَّهِ أَلا إِنَّ حِزْبَ اللَّهِ هُمُ الْمُفْلِحُونَ (1)، آنان حزب خدایند، آگاه باشید که حزب خدا رستگارند.
در این آیه، دوستی با دوستان خدا و دشمنی با دشمنان خدا هر چند از خویشان نزدیک باشند از نشانههای حزب اللّه شمرده شده و سپس یکی از اسباب و عوامل ثبوتی فلاح را بودن در صف حزب اللّه معرفی کرده است.
در این آیه، خودداری از بخل از اسباب فلاح شمرده شده است.
10.فاما من تاب وآمن وعمل صالحا فعسی ان یکون من المفلحین (60) ، اما کسانی که توبه کرده و ایمان آورده و عمل صالح کردهاند، از رستگارانند.
در این آیه، توبه و ایمان و عمل صالح از عوامل ثبوتی فلاح شمرده شده است.
11.واتقوا اللّه لعلکم تفلحون (3)، در برابر خدا تقوا پیشه کنید، شاید رستگار شوید.
در این آیه، تقوا از عوامل ثبوتی فلاح محسوب شده است.
12.یا ایها الذین آمنوا اصبروا و صابروا و رابطوا واتقوا اللّه لعلکم تفلحون (4)، ای کسانی که ایمان آورده اید، شکیبا باشید و یکدیگر را به صبر و مقاومت سفارش کنید که رستگار میشوید.
در این آیه، علاوه بر تقوا که قبلا هم مطرح شد صبر و مصابره و مرابطه از اسباب و عوامل ثبوتی فلاح شمرده شده است.
صبر به معنای حبس نفس بر چیزهایی است که مقتضای عقل و شرع
است و عقل و شرع مقتضی حبس نفس از آنهایند (1).
مصابره به معنای تصبر و تحمل سختیها به طور دسته جمعی است.
یعنی صبر یکی بر صبر بقیه افراد افزوده میشود و قوت و قدرت فزونی میگیرد و خود صبر شدت مییابد (2).
مرابطه اعم از مصابره است، چرا که مرابطه به معنای ایجاد ارتباط میان نیروها و کارهای افراد در تمام شوون زندگی دینی است (3).
در جامعه تعاون و همکاری در تمام شوون زندگی ضرورت دارد و این، موجب قدرت و شوکت جامعه میشود، به خصوص اگر در فضایل اخلاقی باشد.
13.یا ایها الذین آمنوا اتقوا اللّه وابتغوا الیه الوسیلة و جاهدوا فی سبیله لعلکم تفلحون(4)، ای کسانی که ایمان آورده اید، در پیشگاه خدا تقوا پیشه کنید و به سوی او وسیله بجویید و در راهش جهاد کنید، باشد که رستگار شوید.
در این آیه، علاوه بر تقوا و جهاد که در برخی دیگر از آیات نیز مطرح است، توسل و جستن وسیله به سوی خداوند هم از عوامل ثبوتی فلاح شمرده شده است.
14.انما الخمر و المیسر و الانصاب و الازلام رجس من عمل الشیطان فاجتنبوه لعلکم تفلحون (5)، جز این نیست که شراب و قمار و بتها و تیرهای گرو بندی، پلیدیی از عمل شیطان است.
از آنها اجتناب کنید، باشد که رستگار شوید.
در این آیه شریفه، برخی از مصادیق پلیدی که از عمل شیطان است، آورده شده، سپس بیان کرده که اجتناب از پلیدی از اسباب فلاح است.
15.فاذکروا آلاء اللّه لعلکم تفلحون (6)، نعمتهای خدا را یاد کنید، باشد که رستگار شوید.
در این آیه، پس از ذکر چند مورد از نعمتهای
الهی مانند نزول قرآن و خلافت روی زمین بعد از نوح و افزودن نعمتها، توصیه کرده است که بندگان مومن، به یاد نعمتهای خدا باشند که خود یکی دیگر از اسباب رستگاری است.
16.اذا لقیتم فئة فاثبتوا و اذکروا اللّه کثیرا لعلکم تفلحون (1)، هنگامی که گروهی از دشمنان را دیدار میکنید، ثابت قدم باشید و خدا را بسیار یاد کنید، باشد که رستگار شوید.
در این آیه شریفه، ثبات قدم و استواری و پایمردی در راه جهاد با دشمنان دین و ذکر کثیر از عوامل ثبوتی فلاح شمرده شده است.
17.و اعبدوا ربکم و افعلوا الخیر لعلکم تفلحون (2)، پروردگارتان را پرستش کنید و کار نیکو به جای آورید، باشد که رستگار شوید.
در این آیه، عبادت و نیکوکاری از عوامل ثبوتی فلاح شمرده شده است.
18.و توبوا الی اللّه جمیعا ایها المومنون لعلکم تفلحون (3)، ای مومنان! همگی بازگشت به سوی خدا کنید، باشد که رستگار شوید.
در این آیه که مربوط به تخلق مومنان در مسائل جنسی به اخلاق اسلامی است، بازگشت به سوی خدا از عوامل ثبوتی فلاح شمرده شده، هر چند که قبلا هم به مساله توبه اشاره شده، ولی معلوم میشود که قرآن، تخلق مسلمانان در مسائل جنسی به اخلاق اسلامی را از مصادیق به ارز و پر اهمیت توبه و بازگشت به سوی خدا میداند.
19.وابتغوا من فضل اللّه و اذکروا اللّه کثیرا لعلکم تفلحون (4)، [پس از برگزاری نماز جمعه، در روی زمین پراکنده شوید] و از فضل خدا طلب روزی کنید و خدا را بسیار یاد کنید، باشد که رستگار شوید.
قبلا هم ذکر کثیر به همراه
ثبات قدم در راه جهاد مطرح شد.
در این جا هم ذکر کثیر به همراه طلب روزی از فضل خدا مطرح شده است و این خود اهمیت ذکر کثیر را به همراه تمام کارهای مهم دینی افاده میکند.
اکنون با توجه به آیاتی که در خصوص فلاح ذکر شد، میتوان امور موثر در فلاح را برشمرد:
ایمان، 2.
سنگینی و ارزشمند بودن عمل، 3.
پیروی نور قرآن، 4.
جهاد، 5.
توسل، 6.
تسلیم بودن در برابر خدا و رسول، 7.
اراده وجه اللّه و طالب لقا اللّه بودن، 8.
از حزب خدا بودن، 9.
خودداری از بخل، 10.
توبه، 11.
صبر و مصابره و مرابطه، 12.
اجتناب از رجس، 13.
ثبات قدم، 14.
عبادت، 15.
فعل خیر، 16.
تقوا، 17.
طلب روزی از فضل خداوند، 18.
ذکر کثیر، 19.
عمل صالح وب.
شهریور ماه 1376.
احمد بهشتی.
آنهایی که به طور مستقیم یا غیرمستقیم، با کودکان و جوانان اصلی ارتباط دارند و برای اصلاح رفتار و تعیین خط سیر اصلی زندگی آنان کوشش میکنند، یعنی پدر، مادر، معلم و گردانندگان جراید، دستگاههای فرستنده، سینماها وب همواره باید دو نکته اصلی را در نظر داشته باشند و با رعایت آن، وظیفه خود را به شایستگی انجام دهند.
نخست این که همه افراد به منزله چرخها و ابزارهای
ماشین اجتماع هستند که جامعه را به سمت جلو و به سوی تکامل و تمدن سوق میدهند، همین طوری که در یک واحد صنعتی، اگر یکی از چرخها و ابزارها و مهرهها از کار بیفتد یا کار خود را به صورت ناقص انجام دهد، کار دستگاه نیز ناقص یا متوقف خواهدشد، در واحد خانواده نیز از کار افتادن و یا قصور افراد، بزرگ ترین لطمه را به پیشرفت و تکامل اجتماع وارد میسازد و این مسالهای است که بسیار اهمیت دارد.
اگر بخواهیم این مساله را در سطح محدودتری بررسی کنیم، باید ملتهایی را که در یک مملکت زندگی میکنند مقیاس قراردهیم.
در این صورت هر فردی موظف است که به ملت و مملکت خود، صمیمانه و بیدریغ خدمت کند و اسباب پیشرفت و سربلندی ملت و مملکت خودرا فراهم سازد، لکن بهتر است مساله را در سطحی وسیعتر و در مقیاس خانواده بشری مورد مطالعه قراردهیم.
در این صورت، هر فرد و هر ملتی خود را عضو یک خانواده بزرگ سه میلیارد نفری میداند که هدفی جز ترقی و تعالی، نباید داشته باشد و در چنین شرایطی، کلیه ملل جهان، نه تنها باید مزاحم پیشرفت و ترقی این واحد بزرگ نباشد بلکه باید از راه تعاون و همزیستی مسالمت آمیز، کوشش ترقی خواهانه خود را به ثبوت رسانند.
متاسفانه در عصر ما به نام تمدن و پیشرفت، بزرگترین لطمهها، به حیثیت انسانی وارد میشود، آنهایی که با فرستادن سه انسان به حوزه جاذبه ماه، جهانی را غرق در اعجاب و حیرت واز این پیروزی بزرگ احساس غرور و افتخار میکنند، در صحنههای جنگ، پدیدآورنده
وحشتناک ترین خونخواری و سبعیت هستند! اگر باور ندارید حوادث خاورمیانه و خاور دور را مطالعه کنید.
بدون این که اهمیت موضوع را انکار کنیم، خاطرنشان میکنیم که به گردش درآمدن سه انسان در اطراف ماه، در برابر عظمت این جهان بزرگ، چندان کار مهمی نیست.
در منظومه شمسی ما به قول یک منجم هلندی چهل بیلیون ستاره وجود دارد که تنها نامگذاری آنها در صورتی که هر کدام یک ثانیه وقت لازم داشته باشد 1700 سال طول میکشد! چه کوتاه فکر است فضانوردی که میخواهد در این مسافرت کوتاه و محدود فضایی، خدا را بنگرد، درحالی که دیدار خدا با چشم سر امکان ندارد، بلکه با چشم عقل ممکن است.
و باز ملاحظه میکنیم که به نام خدمت به تمدن و مملکت چه لطمهها و زیانهایی به ملت ما وارد کردند:
دستهای بودند که عالماً و عامداً، یا اشتباها به تخدیر اعصاب مردم به ویژه جوانان میپرداختند.
کنسرتهای عمومی، فیلمهای سینمایی و تلویزیونی، انواع و اقسام موسیقیها، مواد افیونی و الکلی صرف نظر از این که به اقتصاد مملکت لطمه زد و انرژیها را خنثی ساخت، سلامت روحی و جسمی افراد را در معرض خطر قرار میداد.
مراکزی را به یاد آورید که در تهران در دوران ستم شاهی به نام کاخ جوانان به وجود آمده بود.
روزی که این مراکز تاسیس میشد، تصور میشد که راستی به منزله جلوگیری از سرگردانی و افسار گسیختگی نسل جوان، یعنی کودکان دیروز و به وجود آمدن تفریحات سالم و در نهایت تشویق آنها به مطالعه و شرکت در کنفرانسهای مفید و آموزنده و به وجود آمده
است، ولی ناگهان این مراکز در مسیری دیگر افتاد و کاخ جوانان، مرکز اجرای کنسرتها و سرگرمیهای زیان بخش شد.
نتیجه این طرز رفتار، این شد که دختران مملکت ما در حضور یک خواننده بیگانه سینهها را گشودند و از او تقاضا کردند که با روژ روی سینههای آنها را به عنوان یادبود امضا کند و یا بلوزهای خود را در حالی که به اوج هیجان رسیده بودند، به سوی او به وسط صحنه پرتاب کنند و او نیز با هیجانی شدیدتر کراوات خود را به سوی آنها پرتاب کند! هر انسان وطن دوستی وقتی میشنود که این کراوات، طوری پاره پاره شده بود که قطعات بزرگ آن از یک سکه دو ریالی بزرگتر نبود و هر قطعهای میان دختران به پانصد تومان خرید و فروش میشد، دچار شدیدترین تاثر میشود.
تازه اینها غیر از جیغ و فریادهایی است که دختران با شنیدن صدای خواننده مذکور، سر می دادند! کسانی بودند که برای زیارت جمال بیمثال یول براینر شبی تا صبح در اطراف هتل هیلتون بیدار ماندند و بدین وسیله بیشترین عواطف ننگین و آلوده خود را ابراز داشتند! مستمعان دلداده حمیرا خواننده معروف عرب برای حظ بیشتر پیش از شرکت در کنسرت، حشیش مصرف میکردند و در لحظات طوفانی استماع نواهای دل انگیز وی، دستمال در دهان خود میکردند تا بیاختیار جیغ نکشند! یکی از این خودباختگان هم وصیت کرده بود که در وقت مرگش به جای کفن، او را در نوارهایی که صوت حمیرا در آن ضبط شده است بپیچند! مردمی که در چنین محیطهای مسخ کننده و آلودهای بار آیند، هرگز نمیتوانند
دارای زندگی سالم باشند.
در نظر چنین مردمی، اخلاق پسندیده و عواطف پاک انسانی و مفاهیم مقدسی چون عدالت، شرافتمندی، عفت، وفاداری، همت، جوانمردی، فداکاری وب الفاظی توخالی بیش نیستند.
کسانی که عمدا یا اشتباها افراد را به این صحنهها میکشاندند و آنها را از داشتن یک زندگی سالم، بازمی داشتند، در درجه اول به ملت خود و درجه دوم به جامعه بشری خیانت میکردند و در حقیقت، انسانیت را از مسیر اصلی خود منحرف یا لااقل پیشرفت و سیر آن را کند یا متوقف میکردند.
طبقهای که دارای چنین زندگی ناسالم باشند، به انگلهایی میمانند که جامعه را با وجود خود رنج میدهند و به قول دکتر کارل: امروزه با وجود شکست ایدئولوژیها و آشوب جهانی، عقل و احساسات به ترقی خود ادامه میدهد.
بلاشک بشریت، جمع بیشماری از ضعفا و ناقص عقلان و ابلهان اخلاقی و دیوانگان و جنایتکاران و معلولان را به دنبال میکشد (1).
ولی شک نیست که در چنین محیطهایی ناسالم و آشفته، ترقی عقل و احساسات، بسیار به کندی صورت میگیرد و بشریت با به دنبال کشیدن این همه ضعیف، ناقص عقل، ابله اخلاقی، دیوانه، جنایتکار و معلول، به خودی خود از پا در میآید و فلج میشود.
قرآن کریم که سعادت بشر را در داشتن یک زندگی سالم و برانداختن انگلهای اجتماعی و تقویت روحی و جسمی انسان میداند و با برنامههای جاودانی خویش زمینه را برای ساختن اجتماع سالم و پیشرو فراهم میسازد درباره آن طبقهای که مزاحم ترقی و رشد انسانیت هستند و سررشته مفاسد را به دست دارند و مایلند که در جامعه، زشتیها و انحرافهای اخلاقی
1) 73. راه ورسم زندگى , ص 58.
رواج داشته باشد تا خود بهره برداریهای بلهوسانه شخصی بنمایند، چنین میگوید:
إِنَّ الَّذینَ یُحِبُّونَ أَنْ تَشیعَ الْفاحِشَةُ فِی الَّذینَ آمَنُوا لَهُمْ عَذابٌ أَلیم، کسانی که دوست دارند در میان مردم باایمان، زشتیها شایع شود، برای آنها عذابی دردناک است (1).
مربی وظیفه شناس کسی است که خود را مدیون اجتماع بداند و توجه داشته باشد که اگر درست به وظیفه تربیتی خود عمل کند و نونهالانی را که تحت تربیت او هستند، از نظر عقل و عواطف، درست بپروراند و آنها را از یک زندگی سالم برخودار گرداند، در حقیقت همچون یک مهندس متخصص که ابزارها و چرخهای یک واحد صنعتی را برای حرکت صحیح آن، تعمیر و اصلاح میکند توانسته است واحد بزرگ یا کوچک اجتماع بشری را در راه حرکت صحیح و ترقی و پیشرفت، یاری و مدد نماید و برای این واحد بزرگ یا کوچک انگل و طفیلی و عناصر مخل و سد راه ترقی بار نیاورد.
این خدمت به یقین بالاتر از خدمت یک پزشک یا مهندس و غیره است، چه اگر ما انسان سالم نداشته باشیم، هیچ یک از صنایع و علوم برای ما مفید نخواهد بود.
بررسی اجمالی و مطالعه سطحی زندگانی پارهای از ملتها نشان میدهد که زندگی فردی و اجتماعی آنان با شکستهای بسیار روبه رو شده است.
به قول دکتر آلکسیس کارل: نشانه این شکستها واضح است:
الکلیسم عمومی، سستی بنیان خانواده، وفور زنهای مطلقه و منحرف، فراوانی کودکان بیتربیت و معیوب، حسد و تشتت کامل در قلب هر گروه اجتماعی، در خانواده و کارگاه، و دفتر و کارخانه و شهر و حتی دانشگاه و بیمارستان و
1) 74. نور {24}آيه 19.
موسسات خیریه، و نفاق و ناتوانی در مشارکت برای یک امر اجتماعی.
این نشانهها معرف آشفتگیهای عمیقی در عقل و احساس و نماینده بدی پرورش فعالیتهای روانی است.
قسمت اعظم مردم دنیا فی الحال نمیتوانند خطمشی عاقلانهای در زندگی اختیار کنند (1).
نکته دیگری که باید به طور کامل مورد توجه مربی و کلیه عوامل تربیتی و محیط اجتماعی قرارگیرد، مساله سرنوشت کودکان و جوانان است.
باید توجه داشت که نمیتوان تعیین سرنوشت آنان را به دست قضا و قدر سپرد.
بسیاری از پدران و مادران، این طور فکر میکنند که خوشبختی یا بدبختی طفل، در آینده مربوط به سرنوشت اوست.
اگر سرنوشت طفل، خوشبختی است، هیچ قدرتی نمیتواند سرنوشت او را تغییر داده، از سعادت محرومش گرداند و بالعکس اگر سرنوشت طفل بدبختی و شقاوت است، کسی نمیتواند او را از مسیر بدبختی به مسیر خوشبختی بکشاند.
راستی اگر چنین است پس کوششهای پی گیر پیامبران و همه مصلحان اخلاقی و اجتماعی برای اصلاح و سعادتمند ساختن افراد و اجتماعات، بیهوده بوده است، در حالی که چنین نیست.
دنیای ما دنیای تلاش و کوشش است.
بزرگان گفتهاند:
خواستن توانستن است به هرچه نرسیدیم برای این است که نخواسته ایم.
اگر میبینیم نوباوگان اجتماع آن طور که باید و شاید بار نمیآیند و احیانا پشت پا به مقدسات میزنند و یا گرفتار انحرافاتی هستند، برای این است که نخواسته ایم آنها را صحیح تربیت کنیم، بلکه آنها را به دست قضا و قدر! سپرده ایم، چه اگر میخواستیم، بهتر از این تربیت میکردیم.
نکوهش مکن چرخ نیلوفری را برون کن ز سر، باد خیره سری
1) 75. راه ورسم زندگى ,ص 154.
را.
تو چون خود کنی اختر خویش را بد مدار از فلک، چشم نیک اختری را (1)خونسردی و ملایمت.
آنهایی که با کودکان تماس مستقیم دارند، برای رسیدن به هدف خود چارهای جز خونسردی و حفظ آرامش ندارند.
اگر آرامش و خونسردی خود را از کف دهند، احیانا کودک را به لجبازی و طغیان میکشانند.
توسل به خشونت، برای هیچ مقامی زیبنده نیست: زمامداران و رهبران دینی و مربیان اخلاقی و فرماندهان و مدیران کارخانهها و موسسات و دوایر، هیچ کدام از این قاعده مستثنا نیستند.
در عین حال برای آنهایی که عهده دار وظیفه حساس تربیت شدهاند، اهمیت این قاعده خیلی بیشتر است.
قرآن کریم اهمیت این موضوع را به پیشوای اسلام گوشزد میکند و او را به خونسردی و ملایمت و مهربانی به مردم فراخوانده میفرماید:
فَبِما رَحْمَةٍ مِنَ اللَّهِ لِنْتَ لَهُمْ وَ لَوْ کُنْتَ فَظًّا غَلیظَ الْقَلْبِ لاَنْفَضُّوا مِنْ حَوْلِک، به واسطه رحمتی از جانب خداوند با آنان مدارا کردی و اگر خشن و درشت خو بودی، از اطراف تو پراکنده میشدند (2).
از این جهت است که میبینیم بزرگ ترین مربی و معلم انسانیت حضرت محمد صلی الله علیه و آله حتی جسارتها و ستمگریهای مردم را به خود نادیده میگیرد و همه را مورد عفو و اغماض قرار میدهد.
عربی بادیه نشین به منظور دریافت کمک به مدینه آمده بود و به سبب این که پیامبر موفق نشد آن طوری که باید و شاید رفع احتیاجش کند، زبان به جسارت و بیادبی گشود.
پیشوای اسلام مردم را از تعرض به او بازداشت و او را به مهمانی دعوت کرد.
او وقتی که
زندگی ساده و بیپیرایه پیامبر خدا را دید، از گفتار خود نادم شد و زبان به عذرخواهی گشود.
پیغمبر اکرم از او خواست که در مسجد، در حضور جمعیت مسلمین معذرت خود را تکرار کند تا مسلمانان، کینه او را در دل نگیرند.
روز بعد، اعرابی در مسجد زبان به عذرخواهی گشود و اصحاب پیامبر تبسم کردند، آنگاه پیشوای عالیقدر اسلام فرمود:
مثل من و این گونه افراد، مثل همان مردی است که شترش رمیده بود و فرار میکرد.
مردم به خیال این که به صاحب شتر کمک بدهند، فریاد کردند و به دنبال شتر دویدند.
صاحب شتر مردم را بانگ زد و گفت: خواهش میکنم کسی به شتر من کاری نداشته باشد.
من خودم بهتر میدانم که از چه راه شتر خویش را رام کنم.
همین که مردم را از تعقیب بازداشت، رفت و یک مشت علف برداشت و آرام آرام از جلو شتر بیرون آمد، بدون این که نعرهای بزند و فریادی بکشد و بدود، تدریجا در حالی که علف را نشان میداد جلو آمد و بعد با کمال سهولت، مهار شتر خویش را در دست گرفت و روان شد.
اگر دیروز من شما را آزاد گذاشته بودم، حتما این اعرابی به دست شما کشته شده بود و در چه حال بدی کشته شده بود، در حال کفر وبت پرستی! ولی مانع دخالت شما شدم و خودم با نرمی و ملایمت، او را رام کردم (1).
موسیه (2)، دبیر دانشسرای پسران در شهر اتوی فرانسه، در کتاب چگونه روحهای محکم و زنده بسازیم مینویسد:
اشخاصی که کارشان پرورش کودکان و جوانان است، بیش
از تمام استعدادها و قوای شاگردان خود، با عقل و شعور آنان سرو کار دارند و مقصد مستقیم آنان پرورش و بینیاز کردن روح و قوه عاقله است و اگر منظور عالی تری دارند، یعنی میخواهند انسان شرافتمند و مرد کامل تربیت کنند، باز هم به دستیاری عقل و روح، رگ حساس آنها را میجویند و اراده شان را تحت تاثیر قرار میدهند، بنابراین شناسایی واضح و دقیقی از شرایط اخلاقی و تربیت عقلی و روحی خوب، وظیفه اهم و الزم هر مربی و آموزگار است.
ما نظرها و افکار خود را راجع به یک موضوع، تحت مداقه و تجربه آقایان میگذاریم و آن مساله این است:
چطور برای پرورش کودکان و جوانانی که در دست ما هستند، آن زندگی روحی و فکری را خلق کنیم که بتوان آن را اخلاقاً خوب و صحیح دانست (1).
این همان مسالهای است که ما در این کتاب، دنبال و کوشش میکنیم که مربیان و کلیه عوامل موثر اجتماعی را متوجه وظیفه حساس و مسئولیت سنگین خود سازیم، بلکه باید خاطرنشان کنیم که هدف عمده و اصلی پرورش، همان پرورش انسان شرافتمند و کامل و به تعبیر علمای آموزش و پرورش بسط شخصیت است.
برای رسیدن به چنین هدف مقدسی باید کودک را از غذای جسمی و روحی سالم برخوردار سازیم.
بهداشت جسمی او را به طور کامل رعایت کنیم تا با روح و جسم سالم بار آید و بتواند قدرت کامل برای به کارانداختن دقت و قوای دیگر خود داشته باشد.
به قول همان نویسنده: دقت که یکی از نمونههای فکری است، به اوضاع و احوال خارجی و مزاجی
1) 80. همان ,ص 9.
بستگی دارد (1).
اوضاع و احوال خارجی، یعنی اموری که حواس را تحریک میکند، از قبیل هیاهوی بیمقدمه، تغییر ناگهانی نور، پیدایش بیسابقه اشکال نامانوس، بوهای تندی که به مشام میرسد و بسیاری از حوادث دیگر که باعث تفرقه حواس میشود و انسان را از آموزش و پرورش کامل باز میدارد.
در محیط مطالعه و محیط تحصیل کودک، باید آرامش کامل برقرار باشد.
در عین حال برای داشتن روحی سالم، اوضاع و احوال مزاجی نیز بسیار موثر است.
کودکی که از ضعف عمومی یا کمبود غذا و ویتامینهای لازم و یا دردهای عضوی و موضعی یا ضعف شنوایی و بینایی رنج میبرد، نمیتواند به طور کافی، پیشرفت کند.
اصلاح این عیوب، از وظایفی است که کار مربی را کاملا آسان میکند.
به قول موسیه: دقت در تحت سه رکن اساسی بدن، یعنی خون و عضلات و اعصاب قرار میگیرد، علاوه بر اینها نظم و آهنگ دم زدن نیز درآن تاثیر شدید دارد (2).
هرگاه کودک دارای خونی پاک و سالم باشد، بدون تردید دارای دقت و فهمی عمیقتر است.
مابسلی (3)معتقد است:
گردش خون در دماغ (مغز) هنگامی که این عضو مشغول است، بسیار زیادتر از حال سکون و آرامش است (4).
کم خونی و کمی اکسیژن مورد لزوم برای تنفس و هوای کثیف، باعث ضعف فهم و دقت میشود و در چنین مواردی مربی نباید تصور کند که عقل، بیکاره و منحرف شده است.
یکی از روان شناسان، به نام ریبو اثبات کرده است که: دقت همیشه بر روی ماهیچهها و به وسیله ماهیچهها عمل میکند و نوع عمل آنها اساسا به شکل توقف و سکون میباشد (5).
به نظر وی برخی
1) 81. همان ,ص 10و11ش حدژچ س چت ك.
2) 82. همان , ص 11.
3) 83. همان ,ص 13حخخ ردرزحژح چزچح ك.
4) 84. روان شناسى عمومى , نشريه موسسه ملى روان شناسى ,جزوه شماره3 .
5) 85. فتح اللّه امير هوشمند, فلسفه آموزش و پرورش , انتشارات سازمان تربيت معلم و تحقيقات تربيتى , تهران1343 , ص 55. متن انگليسى عبارت فوق چنين است حخژ ح ر زحخژس چ حخژ ح ر حذچخ حخژ ذرزح ژحذرح ژخ ژچ حررخ : ژخ خ ذخخژ ش زحسب .
از جنبشهای عضلانی ظاهرا مهمل، از قبیل تکان دادن سر و دست و پا، یا بازیهای غیر ارادی با قلم و خط کش وب یا راه رفتن سریع که بدون دخالت اراده بر سرعت آن افزوده میشود، وسیله تولید قوایی هستند که مورد استفاده اعمال فکری قرار میگیرند.
جنبشهایی هم هستند که برای تمرکز دادن دقت بر روی موضوع معینی به کار میروند، مثل جنبش صورت و بدن وب، بنابراین برای تقویت و سلامت عضلات، کودک را باید به ورزشهای مفید و متنوع وادار کرد.
در مورد وضع عصبی نیز دو موضوع باید مورد توجه باشد:
یکی تحریک بیش از اندازه و دیگری انحطاط یا فرسودگی عصبی است.
کودکی که دچار ترس یا غضب یا یکی دیگر از عواطف حاد و مزاحم شده باشد، نمیتواند قوه دقت و فهم خود را به اندازه کافی به کار اندازد.
همچنین کودکی که دچار فرسودگی عصبی شده است و در نتیجه خود را غیر قابل برای تجمع حواس نشان میدهد و دچار برخی تخیلات ناروا گردیده است، باید از کار فکری ممنوع و به طبیب مراجعه داده شود تا سلامت خود را باز یابد.
انسان در موقع دقت سعی میکند از تعداد تنفسهای خود بکاهد، در حقیقت، دقت کامل وقتی صورت میگیرد که دم زدن تعطیل شود.
پس سالم نبودن ریهها و مجاری تنفسی و یک ابتلای ساده پلیپ ممکن است کودکی را تا سرحد کودنی تنزل دهد، در حالی که واقعا دارای هوشی سرشار است.
رعایت همه این نکات، برای تامین سعادت کودک، بر مربیان لازم است.
اجتماع باید کلیه وسایل را برای شکوفا شدن استعدادهای کودکان
فراهم سازد و تمام موانع را از سر راه آنها بردارد.
در این صورت بار گران مسئولیت به مقصد میرسد.
کوشش ما در این کتاب این است که با شرح و تفصیل بیشتری، جامعه را متوجه این مسئولیت گردانیم و در این راه از خداوند بزرگ یاری میطلبیم.
را باید در منش و شخصیت او و به عبارت دیگر، در واکنشهایی که در برابر پدیدههای مختلف از خود نشان میدهد، جستجو کرد.
در روان شناسی، شعبهای به وجود آمده است که به نام کاراکترلوژی (1)یا خصلت شناسی خوانده میشود.
این علم در عین این که ناقدان سرسختی دارد، طرفداران پرو پا قرصی نیز دارد.
بدیهی است که این علم، سعی میکند که افراد را آن چنان که هستند، بشناسد و اسرار درونی آنها را کشف کند.
یقینا شناسایی دقیق افراد و حتی خویشتن، فواید ارزندهای را در بر دارد.
شخصی که خود را بشناسد خیلی بهتر و سریعتر از افرادی که خود را نشناختهاند، میتواند در راه ترقی و تکامل، گام بردارد و نیازمندیهای خود را مرتفع سازد.
جمله تاریخی خود را بشناس! در تعلیمات سقراط حکیم، همچنان باقی مانده است و از نظر آیین مقدس اسلام خودشناسی مقدمه خداشناسی و خداشناسی وسیله یک زندگی آرام و خوش و دور از نگرانی و اضطراب است.
کاراکترلوژی در آموزش و پرورش، راهنمای خوبی است.
متصدیان آموزش و پرورش میتوانند در پرتو این علم در راه ایجاد دگرگونی مطلوب در افرادی که تحت تربیت هستند گامهای موثری بردارند وآنها را به شاهراه سعادت هدایت نمایند، زیرا تا خصوصیات جسمی و روانی افراد شناخته نشود و واکنشهای مختلفی
1) 86. منظور از اميل , همان كودك ايدآلى است كه بايد به روش روسو تربيت شود.
که در برابر پدیدههای مختلف، از خود نشان میدهند کشف نشود، آموزش و پرورش آنها به نحو مطلوب و مترقی، امکان پذیر نخواهدبود.
عیب عمده کار کسانی که وظیفه خطیر آموزش و پرورش را به عهده گرفتهاند، این است که مانند یک فرمانده مستبد همواره با جمله بکن و نکن! قدرت خود را به رخ افرادی که تحت تربیت آنها هستند میکشند و بدون این که به شخصیت و خصایل ذاتی و اکتسابی آنها احترام کنند، از آنها میخواهند که دستورها و تکالیف را بدون چون و چرا انجام دهند، به همین جهت میبینیم که همواره شکافی عمیق میان این دو طبقه که باید بیش از همه طبقات به یکدیگر نزدیک بوده و با یکدیگر تفاهم داشته باشند وجود دارد و نتیجه مطلوب نیز کمتر گرفته میشود.
برای رفع این عیب بزرگ است که کاراکترلوژی در خدمت آموزش و پرورش درآمده است:
محیط خانه یا محیط خصایل ارثی، محیط مدرسه یا محیط اکتسابات، محیط اجتماع یا محیط به کار بستن اکتسابات سه عامل مهم تشکیل شخصیت و منش افراد هستند و بر روی خصلت انسانی تاثیر به سزایی میگذارند.
به کار بستن اکتسابات، در عین حال جنبه آموزندگی دارد، یعنی در این حالت، اکتسابات انسان در نهاد آدمی رسوخ میکند و افقهای تازهای به روی انسان گشوده میشود و انسان از خویشتن، میآموزد.
از نظر آموزش و پرورش، توصیه میشود که انسان همواره تعادل میان اکتسابات و به کار بستن آنها را حفظ کند، یعنی هم دنبال دانشهای نو برود وهم آنچه را یاد گرفته است، به کار ببندد.
اگر صرفا به کار ببندد و
اکتساب و آموزش در کار نباشد، تعادل از دست میرود و ارزش مطالب آموختنی گذشته نیز کم میشود.
پیامبر اسلام، سفارش میکند که از گهواره تا گور دانش بجویید و کرارا در کلمات پیشوایان اسلام آمده است که علم بدون عمل، ارزشی ندارد.
خلاصه، عوامل مذکور در حقیقت، سرنوشت انسان را تعیین و مسیر زندگی او را رسم میکنند و برای شناسایی منش و شخصیت افراد و آموزش و پرورش صحیح آنان، ناگزیریم این عوامل را به طور کامل، مورد توجه و دقت قرار دهیم.
مطلبی که ما را نسبت به نوآموزان، نگران میکند این است که، آنها گاهی رو به فساد و تباهی میروند و دستخوش انحراف میگردند، بااین که مدرسه و محیط تشکل خصایل ارثی یعنی خانه، چنین اقتضایی را ندارند.
این جاست که ما باید به سراغ عوامل دیگر برویم و متوجه باشیم که نفوذ آنها هم شاید دست کمی از عوامل سه گانه مذکور نداشته باشد.
این عوامل خیلی آسان، بدون توجه مربیان کار خود را میکنند و مسیر زندگی اطفال و جوانان را درست بر خلاف مسیری که خانه و مدرسه رسم کردهاند، ترسیم میکنند.
از همین جا فرق عمده مردم عصر ما با مردم عصرهای گذشته روشن میشود.
این که میبینیم مردم گذشته کمتر از مقتضیات خانوادگی و تربیتی منحرف میشدند و مردم امروز، خیلی زیاد منحرف میشوند، علت آن را باید در ارمغانهای تمدن قرن طلایی جستجو کرد.
انسان از آغاز کودکی با یک سلسله داستانهای راست یا دروغ سر و کار دارد.
این داستانها را یا از زبان این و آن، یا از رادیو، تلویزیون و فیلمهای
سینما یا از کتابها، جراید و مجلات فرا میگیرد.
قهرمانان داستانهای شورانگیز، به خصوص اگر در آن داستانها جنبههای هنری به خوبی به کار رفته و از ذوقی لطیف و سرشار الهام گرفته باشد، فوق العاده در نظر انسان اهمیت پیدا میکند و انسان میکوشد تمام خصوصیات زندگی خود را با وضع آنها منطبق سازد.
کمتر کسی پیدا میشود که دارای استقامت باشد و تحت تاثیر قرار نگیرد.
در هر اجتماعی افراد زبده و برجسته، مورد توجه قرار میگیرند و توجه سایرین را به خود جلب میکنند، طبق اصول روان شناسی رفتار این قبیل افراد، در روحیه دیگران اثر میگذارد، اینها نیز به نوبه خود قهرمانانی هستند که در تعیین مسیر زندگی توده مردم نقش مهمی بازی میکنند.
بدون تردید، اینها اگر واجد صفات عالی و کمالات انسانی باشند، به خوبی میتوانند جامعه را به سوی کمال رهبری کنند و پیشوایان معنوی و روحانی برای جامعه خویش باشند، ولی باید به حال جامعهای تاسف خورد که افراد سرشناس و معروف آن و به عبارت دیگر، قهرمانان آن جامعه فاقد کمالات انسانی بوده و عناصری کثیف و آلوده باشند (1).
پیامبر عالی قدر اسلام با توجه به جنبههای روحی انسانها فرمود:
مردم به دین زمامداران خویش هستند.
روان شناسان میگویند:
قهرمان جویی از خصوصیات سنین تکلیف و شباب است.
همچنین شرکت در دستههای اجتماعی باشگاهها، دورهها، انجمنهای سری و غیره، در این دوره خیلی رایج است.
اکنون به تناسب نیازمندیهای هر طبقه از جامعه، نشریات مخصوصی به وجود آمده است:
برای کودکان، کتابها و مجلات مخصوصی منتشر میشود، جوانان هم به نوبه خود کتابها و مجلاتی دارند، بانوان
1) 87. فلسفه آموزش و پرورش , ص 55.
نیز از این رهگذر، بیبهره نماندهاند.
حوادث جالب توجه و اخبار وحشتناک و تکان دهندهای که احیانا با زرق وبرق و عکس و تفصیلات در اختیار مردم گذارده میشود! چیزی نیستند که بتوان از نظر دور داشت.
مسائل جنسی و جنایاتی که در حوزه امور جنسی رخ میدهد و به وسیله جراید و مجلات غربی با آب و تاب در دسترس عموم قرار میگیرد، بدون تردید تاثیر به سزایی در زندگی انسان دارد.
انتشار این قبیل مطالب، بشر را در ورطه سقوط قرارداده است.
برخی هنوز تردید دارند که آیا این قبیل مطالب را باید با وضوح و روشنی برای کودکان بیان کرد، یا به طور کلی آنها را در عالم بیخبری نگاه داشت.
شاید بهترین راه این باشد:
به جای این که این قبیل مطالب با آب و تاب نقل شود، نقل آنها به اجمال برگزار گردد و در عوض، عواقب شوم و ندامتها و بدبختیهایی که به دنبال دارد، با وضوح و تفصیل نقل شود، تا درس عبرت شود و جنبه آموزشی و پرورشی پیدا کند.
در مورد جنایات دیگر نیز همین رویه دنبال شود.
برای این که آموزش و پرورش به نحو مطلوبی صورت گیرد و نتیجه خوب بدهد، باید تمام دستگاههایی که روی خصلت و شخصیت افراد اثر میگذارند، به دقت کنترل شوند و با یک برنامه وسیع و همه جانبه، میان آنها هماهنگی کامل برقرار گردد، تا خانه، مدرسه، رادیو، تلویزیون، سینما، کتاب، مجله، روزنامه و سرانجام افراد سرشناس و قهرمان جامعه، یک ایدهآل به افراد بدهند و آنها را درراه صلاح و خوشبختی رهنمون گردند.
فیلمهای سینما و کتب
و مجلات و روزنامهها به ویژه آنها که به نام کودکان یا جوانان منتشر میشوند باید جنبه تجارت و بازرگانی به خود نگیرند و گردانندگان آنها با انواع دسیسهها و مخالفت با دین، وجدان، اخلاق و مقررات اجتماعی، در صدد بالا بردن تیراژ و جلب مشتریانی بیشتر نباشند وهمواره هدف مقدس اصلاح جامعه را بر تمام منافع شخصی مقدم دارند.
برنامههای رادیو و تلویزیون باید بیش از هر چیز، مورد توجه واقع شوند و زیر نظر متخصصان آموزش و پرورش قرار گیرند، تا نتیجه مطلوب از کار آنها گرفته شود و به جای این که به عنوان بهترین وسیله ارشاد و هدایت و تعلیم و تربیت صحیح و مترقی از آنها استفاده شود، احیانا وسیله اغوا و سوق دادن نوباوگان اجتماع به سوی فساد و بیبند و باری نباشند.
در مورد داستانها، مخصوصا دقت بیشتری لازم است، زیرا اصولا داستانها برای کودکان و حتی بزرگسالان، تاثیر تربیتی فراوانی دارند، از این رو باید قهرمانان داستانها، مظاهر کامل انسانیت و نمونههایی از صمیمیت و صفا و فداکاری و پاک طینتی و دینداری باشند.
امروز دیگر تنها با اصلاح برنامه مدارس و محیط خانه، نمیتوان منتظر بود که در جامعه ن طوری که باید و شاید افرادی شایسته تربیت شوند و در نتیجه منظور مربیان تامین شود.
روسو معتقد بود که باید اشخاص را به طور منفرد به دست معلم تربیت کرد و حتی او را از محیط خانه جدا نمود تا تحت تاثیر هیچ عاملی غیر از مربی خود واقع نشود، در کتاب امیل مینویسد:
هر چیز که از دست خداوند یا خالق طبیعت بیرون میآید،
خوب است، فقط دستهای بشر آن را فاسد و خراب میکند.
(1)ولی شک نیست که این عقیده نمیتواند جامه عمل به خود بپوشد. خواه ناخواه، افراد جامعه از دوران کودکی تا دوران جوانی و پیری، تحت تاثیر عوامل مذکور قرار خواهند گرفت و در شخصیت آنها اثر خواهد گذاشت.
بدین ترتیب تنها راه علاج تمام نگرانیهایی که اکنون متفکران را به خود مشغول ساخته است، کنترل تمام دستگاهها و برقرار کردن هماهنگی کامل میان آنهاست.
ب از خانهای غریو شادی برخاست، دوستان و خویشاوندان به فراخور حال خویش، هدیههایی تقدیم کردند، تبریک گفتند و در مراسم جشن، شرکت جستند، زیرا نخستین کودک خانواده پس از روزها و ماهها انتظار، قدم به عرصه زندگی گذاشته بود.
آری آقا و بانو، سرانجام پدر و مادر شدند و به دنبال آن، وظایف خطیری در زندگی پیدا کردند، وظایفی که به سرنوشت، سعادت و شخصیت یک انسان بستگی دارد، انسانی ناتوان و نیازمند به پرستار مهربان و فداکار، ولی دوست داشتنی، نور چشمی و جگر گوشهای با یک سلسله استعدادهای مختلف به دنیا آمده، به زندگی پدر و مادر رونقی تازه و صفا و گرمی بخشیده است و ساعتها والدین خود را سرگرم و مشغول میسازد.
از همین جا طرح آینده یک کودک ریخته میشود، آموزش و پرورش او آغاز میگردد، تجربهها میاندوزد، تجربههایی بسیار ساده و سطحی، یاد میگیرد که پستان مادر را بمکد، هنگام گرسنگی با ناله و گریه، توجه مادر را به خویش جلب کند، از دیدن قیافههای آشنا لبخند بزند، از دیدن قیافههای ناآشنا گریه کند، کم کم صدا و قیافه مادر را تشخیص دهد.
1) 88. ب-ق-ره {2}آي-ه 44 ژژخ-ح خ-ژرح-ح ث- ژژخ-ژچ-ذخ چزت ك ژژخپ چس اك ژژخدچححپ ك ژژخدچزس ژچتك ك.
الهای اول زندگی سپری میشود.
طفلک زبان بازکرده، حرف میزند، راه میرود، اسباب بازی را مال خود میداند، به کسی اجازه دست زدن به آنها را نمیدهد، غیر از پدر و مادر، با عدهای دیگر هم آشنا میشود، دلش میخواهد به گردش و تفریح رود و گاه گاهی با پدر و مادر، همکاری نماید، ولی هنوز هم وابسته ونیازمند است، آموزش و پرورش میخواهد، تا بتواند انسانی مستقل، تکامل یافته، اجتماعی و دارای صفات و ملکات نیکو شود، هنوز احتیاج به یک مربی لایق دارد که از میان استعدادها و توانشهای ضد و نقیض، تنها استعدادها و توانشهای خوب او را به ثمر برساند و بقیه را ریشه کن و یا دست کم ضعیف سازد.
مربی هر کس که باشد، پدر و مادر، معلم یا دیگری، موظف است قدم به قدم، طفل را دنبال کند و او را در شاهراه ترقی و تکامل و شکفته شدن غنچه استعدادهای نیکو یاری دهد، تا آن جا که بینیاز شود و در کوره زندگی به صورت فولادی آبدیده درآید، شلاق عادات و سنن زشت، روح و ذهنش را مکدر نسازد، راه و رسم زندگی را خوب بداند، خوب کار کند، خوب استراحت کند، بهداشت جسمی و روحی را رعایت کند، خوب معاشرت نماید، خوب فکر کند، دچار کشمکش روانی نگردد، وظایف فردی، اجتماعی، دینی و دنیوی را به نحو شایستهای انجام دهد، احساس ضعف و حقارت، مانند میکرب یا ویروس سرطان، او را شکنجه ندهد، محیط خود را بشناسد، اطلاعات کافی و تجربیات لازم را بیندوزد، طرز استفاده از منابع طبیعی و زندگی را بداند، برای جامعه و
خانواده عضوی مفید باشد، با زیباییهای طبیعت آشنا باشد، دارای فکر ابداعی و انتقادی و دید وسیع جهان بینی باشد وب، این است آنچه ما از آموزش و پرورش میخواهیم و دانشمندان این فن، پس از بررسیهای زیاد، آن را جسته، راههایی برای رسیدن به آن را نشان دادهاند.
ژان ژاک روسو معتقد بود که: امیل (1)باید مکتشف و یا مخترع شود و هرگز نباید تقلید کند، باید استعدادها و قوای مکنونه او بیدار شود و نباید وی متکی به حافظه و یا انبار کردن معلومات به شکل محفوظات در ذهن خود بشود.
باید حس اعتماد به نفس داشته باشد.
متکی به قوای خود بوده، از اتکای به دیگران دوری جوید (2).
برای تامین هدف آموزش و پرورش، در درجه اول، مربی باید با خود آشتی کند.
اصولا میان طرز فکر، رفتار و گفتار او نباید ضدیت و تناقضی باشد.
او باید بدون این که چیزی را تحمیل کند و با اعمال زور کودک را به انجام آن وادار نماید، در صدد اصلاح خویش برآید و از این راه اعتماد او را به خود جلب نماید، حس احترام او را برانگیزد و خود را در نظر او محبوب و دوست داشتنی جلوه گر سازد.
این جاست که به آسانی نتیجه مطلوب گرفته میشود و گامهای سریع در راه رسیدن به هدف، برداشته میشود، آری:.
درس معلم ار بود زمزمه محبتی جمعه به مکتب آورد طفل گریز پای را.
قرآن کریم این حقیقت را در چهارده قرن پیش، چنین بیان کرده است:
اتامرون الناس بالبر و تنسون انفسکم، آیا مردم را به نیکی امر میکنید و
خویشتن را از یاد میبرید؟ (1)راستی آیا هرگز فکر کرده اید که ضدیت و تناقض میان اندیشه، گفتار و رفتار مربی، بیش از هرچیز برای فردی که تحت تربیت است، ناگوار است؟ آیا میدانید که او با مشاهده چنین وضع ناگواری، سخت گیج و سرگردان میشود، اعتماد و ایمانش از وی سلب میگردد و به تدریج در صدد پیدا کردن بهانه و عذرتراشی برای شانه خالی کردن از زیربار وظایف و تکالیف برمی آید و این خوی زشت را در تمام مراحل و دوران زندگی پی میگیرد و زیانهایی غیر قابل بخشش و جبران ناپذیر به اجتماع و خود وارد میکند و بیماری او همچون بیماریهای اپیدمیک به دیگران نیز سرایت مینماید؟ به عقیده ما این بیبند و باریها، لاابالیگریها، افراط و تفریطها، وظیفه نشناسیها، رشوه خواریها، حق کشیها، جنایتها، دزدیها، قتل و غارتها و در نهایت، تمام کارهای خلاف انسانیت، غالبا ناشی از این است که اشخاصی که در حقیقت مورد توجه افراد تحت تربیت هستند و نقش مهمی را در تشکیل شخصیت آنها دارند، هنوز خود بهرهای از کمال و آدمیت نیافتهاند و صفات زشت خود را دانسته یا ندانسته به آنها منتقل میکنند.
این عوامل، یکی و دو تا نیستند:
پدر، مادر، همبازی، قهرمانان فیلمها و داستانها و رمانها، سرشناسان جامعه، معلم، کتاب، مجله، رادیو، تلویزیون، سینما، تئاتر و به طور کلی محیط زندگی، نیروها و عواملی هستند که کودک از مکتبشان درس میگیرد، این جاست که با کمال تاسف، باید همه گناهها را به گردن محیط فاسد انداخت، افرادی که در حقیقت داغ ننگ بر سیمای بشر هستند و با افکار
1) 91. ج-ان دي-وئى , م-ق-دم-ه اى ب-ر فلسفه آموزش و پرورش , ترجمه 1ك ح ك آريان پور, انتشارات كتابفروشى تهران , تهران1341 , ص 59.
منحط و پوسیده و رفتار زشت خود، بار غمی جانکاه بر دوش خردمندان و متفکران اجتماع میگذارند.
اگر ما میتوانستیم به آنهایی که خوی و اخلاق خود را به دیگران منتقل میکنند، به آنهایی که نام معلم، پدر، مادر، قهرمان وب روی خود گذاشتهاند، نام راهنما میدادیم و به آنها میفهماندیم که پیش از این که پدر، مادر، معلم، قهرمان وب باشند، راهنما و راهبر نوباوگان هستند و موظفند اگرچه سعادت خودشان را هم نخواهند برای سعادت انسانهای نیازمند و ناتوان، هرچه زودتر با خویشتن آشتی کنند و میان گفتار، کردار و اندیشه خود سازگاری و توافق برقرار کنند و به این همه نگرانیها و واکنشهای ناگوار خاتمه بخشند، شاید به مقصود نزدیک میشدیم و خواستهها و ایدهآلهای ما به صورت آرزو باقی نمیماند.
به همان نسبت که در فلسفه، مکاتب مختلفی به وجود آمده است، در فلسفه آموزش و پرورش نیز مکاتب مختلفی وجود دارد.
پیروان مکاتب مختلف فلسفی در آموزش و پرورش به تناسب مکتب فلسفی خود، دارای خط مشی و روش خاصی هستند:
از نظر طرفداران فلسفه طبیعی، (1)خود کودک و اعمال مکانیکی او، از نظر طرفداران اصالت روح یا ذهن گرایان، (2)فعالیتهای روحی، فکری و معنوی او، از نظر طرفداران ثنویت، (3)روح و جسم او، از نظر طرفداران اصالت عمل، (4)تجربیات او مورد نظر است.
شکاکان (5)هم خود را بیاطلاع از رموز تربیت میدانند.
علمای آموزش و پرورش، هریک پیرو یکی از این مکتبها بوده، به تناسب آن، اصول و روشهایی را پیشنهاد کردهاند.
نکتهای که در این جا باید مورد توجه واقع شود این است که اگر بنا باشد انرژیهایی
که در راه آموزش و پرورش طفل به هدر میرود و نیروهایی که صرف میشود، هر کدام خط سیری جداگانه داشته باشد و بر خلاف یکدیگر کوشش کنند، طفل دچار نگرانی و حیرت میشود و نتیجه مطلوب گرفته نمیشود، مثلا اگر مادری فرزند خود را از برف بازی منع کند و طفل هم اطاعت نماید، ولی در محیط مدرسه، برف بازی یکی از سرگرمیهای زنگ تفریح باشد و کودکان با شوق و رغبت، بدون هیچ مانعی برف بازی کنند، نتیجه چه خواهدشد؟ نتیجه این میشود که شخصیت مادر در نظر طفل کوچک شود، دیگر ارزش گفتههای او نیز از بین برود و سرپیچی از دستور مادر برای طفل امری عادی و خالی از اشکال شود.
پس باید روش خانه و مدرسه به طور کامل با یکدیگر هماهنگ باشند و هر دو یک هدف را تعقیب کنند.
معلمان و دستگاههای مختلف تربیتی بدون این که نیروی ابتکار خود را از دست دهند، باید روشهای خود را هماهنگ سازند و هدف واحدی را که عبارت از تکامل و ترقی افراد تحت تربیت است تعقیب نمایند.
این نکته را نیز نباید از نظر دور داشت که طبق آنچه گفته شد، کودک نوزاد، دارای استعدادهای مختلف است، حتی به یک موضوع در همه حال یک واکنش از خود نشان نمیدهد.
تمام نیروهایی که در کار آموزش و پرورش او هستند، باید سعی کنند که میان نیروهای باطنی او نیز هماهنگی برقرار سازند.
این جاست که در نتیجه هماهنگی میان گفتار، کردار و اندیشه هر مربی، هماهنگی روشها و نیروهای مختلف که دست اندر کار تربیت طفل هستند و برقراری
هماهنگی میان نیروهای درونی طفل، هدف آموزش و پرورش به معنای واقعی تامین میشود و نتیجه آن که عبارت از اصلاح فرد و جامعه است به طور قطع تامین خواهد شد.
امیدواریم با توجه به نکاتی که گوشزد شد و میشود، بتوانیم تحولی تازه در آموزش و پرورش نسل آینده به وجود آوریم و اصالت مذهبی و ملی خودرا در برابر سیل بنیان کن مفاسد تمدن غرب حفظ کنیم.
بر هر فردی لازم است احساس مسئولیت کند، تصمیم بگیرد و کوشش پی گیری را در راه رفع اشکالات آموزش و پرورش، به کار اندازد و مسئولیتها را به گردن دیگران نیندازد.
باید توجه داشته باشیم که: توافق محیط اجتماعی با ضروریات تعلیم و تربیت، در وهله اول مستلزم تصفیه پر دامنهای است:، دیر زمانی است که مصرف گوشت چهار پایان مبتلا به سل و سیاه زخم و مشمشه قدغن شده است، امروز نیز باید طبقه جوان علیه بیماریهای روانی که از فیلمها و مجلات سرچشمه میگیرد، محافظت شوند.
وقتی این تصفیه انجام شد باید به تعلیم پدران و مادران و معلمان پرداخت.
معلمان و پدران و مادران عموما حسن نظر دارند، ولی اغلب به علت جهل خود، خطا میکنند.
باید از هم اکنون پدران و مادران آینده را از یک طرف و معلمان فردا را از طرف دیگر، با روش صحیح زندگی و تربیت کودک آشنا کرد.
پرورش گوسفندان و پرندگان از تربیت فرزندان آدمی خیلی آسانتر است، مع هذا کسی که میخواهد به پرورش چهارپایان بپردازد، باید مدتی رادر یک قریه یا یک آموزشگاه کشاورزی تعلیم بگیرد و هیچ فرد عاقلی با مطالعه مجلات
و کتاب حساب یا فلسفه، خود را آماده این کار نمیکند، باوجود این برخی دختران جوان امروز (مادران فردا) به این نقیصه مبتلایند، زیرا آنان چیزی خارج از برنامه درسی نمیدانند و با جهل کامل از وظایف همسری و مادری، به آستانه زناشویی پا میگذارند (1).
معلم کسی است که معلم زاده شده باشد.
این جمله قابل بحث و پژوهش است، زیرا درست مثل این است که گفته شود، مهندس یا پزشک کسی است که مهندس یا پزشک زاده شده باشد، در حالی که میدانیم هیچ کس روزی که از مادر زاده شده است، مهندس یا پزشک نبوده، بلکه پس از سالها تحصیل و کوشش پی گیر، شایسته احراز عنوان مهندس یا پزشک شده است.
دستهای از روان شناسان معتقدند که همه چیز آدمی معلول وراثت است.
طبق این نظر، گفتار سابق قابل تصدیق است، ولی در برابر این نظر، دستهای هم همه چیز آدمی را معلول عوامل محیطی (2)میدانند، سرانجام آلپرت (3)روان شناس آمریکایی که از افراط و تفریط، دوری جسته است میگوید:
تمام خصوصیات وجودی انسان، هم معلول وراثت و هم معلول محیط است.
وی شخصیت افراد بشر را به مربعی تشبیه میکند که مساحت آن، حاصل ضرب قاعده در ارتفاع است و عقیده دارد شخصیت هر فرد، حاصل ضرب وراثت در محیط است.
نظریه اخیر مقبولتر است، بنابراین باید گفت: معلم هم به سان همه مردم حاصل ضرب وراثت در محیط است و همان طوری که عامل وراثت در ساختمان معلم موثر است، عامل محیط هم موثر است، نه آن کسی که معلم زاده شده بدون تربیت، شایسته معلمی است و نه
آن کسی که معلم زاده نشده با تربیت و تحت تاثیر عوامل محیطی میتواند معلم شود.
خوب است این بحث را به اهل فن واگذاریم: البته پیش از پرداختن به نقش معلم باید هدف از تعلیم و تربیت را دانست، آن گاه بر مبنای آن، به توضیح مطلب پرداخت.
به طوری که علمای تعلیم و تربیت گفتهاند:
هدف تعلیم و تربیت، ایجاد دگرگونی مطلوب در شخص تربیت یافته است این کار، گاهی عمدی و گاهی غیر عمدی است، مثلا مرگ یکی از بستگان، اگر وسیله تنبیه انسان شود، تربیت غیر عمدی است.
در حقیقت عامل تربیت، و یا قابل کنترل و تدریس شدنی و یا غیر قابل کنترل و تدریس نشدنی است.
باتوجه به هدف تعلیم و تربیت، کم و بیش وظیفه معلم روشن میشود.
معلم باید بکوشد که موجود ناقص و بیتجربهای را به سرحد ترقی و تکامل برساند و او را برای زندگی نوین آماده سازد.
با توجه به این که اجتماع، همواره رو به تکامل میرود و مقتضیات محیط اجتماعی هر نسلی از نسل پیشین پیچیدهتر میگردد، روشن میشود که وظیفه معلم، چقدر سنگین است، چه در این صورت موظف است تنها به یاد دادن مشتی فرمول خشک و یا قاعده و دستور قناعت نکند و هم ش این نباشد که شاگرد، مانند دستگاه ضبط صوت مطالب را گرفته و ضبط نماید و در جلسه امتحان آنها را طوطی وار تحویل دهد، چنان که متاسفانه در بسیاری از معلمان، هنوز این رسم کهنه مشاهده میشود.
جان دیوئی (1)که شهرت جهانی اش مدیون دستگاه آموزش و پرورش اوست، در کتاب مقدمهای بر فلسفه
1) 100. همين كتاب , ص 70.
آموزش و پرورش میگوید:
دوره آموزش و پرورش به منزله مقدمه زندگانی فرد نیست، بلکه عین زندگانی است.
معلم یا مربی پرورشی، حق ندارد که در دوره آموزش کودک، او را از مقتضیات سنی خود محروم سازد و او را به کسب اموری وادارد که از حوصله و احتیاجات موجود او بیرون است.
در عین آن که کسی را که برای زندگانی فردا آماده میسازیم، نباید زندگانی امروز او را فدای فردا کنیم و نقد را به نسیه بفروشیم.
او باید مطابق تمایلات بچگانه خود رفتار کند و گرفتار محدودیتهای طاقت فرسا نباشد و در ضمن عملهای کودکانه، راه و رسم بزرگتران را بیاموزد و استعدادهای درونی خود را تا سرحد امکان، توسعه داده و آشکار سازد (1).
معلم باید احساس مسئولیت کند و بداند که سرنوشت افرادی که به زودی وارد جامعه خواهند شد، به دست او سپرده شده است و باید تا آن جا که ممکن است، آنها را برای این زندگی آماده کند و بکوشد تا برای جامعه، انسان واقعی بسازد، نه گرگان و درنده خویان آدم نمایی که به هیچ وجه نشود آنها را انسان نامید و در حالی که ظاهری آراسته و جالب توجه دارند باطنی مخوف و وحشتناک داشته، منافق و ریاکار، مردم فریب و نیرنگ باز، دروغگو و دزد، غارتگر و هتاک، خیره سر و نابکار و بباشند.
معلم باید مانند سربازی فداکار، در راه خدمت به انسانها انسانهایی که به کمک تربیت به اوج ترقی و تعالی میرسند و بر اثر غفلت و بیتوجهی در حضیض پستی و نابخردی سقوط میکنند بکوشد و با از خود گذشتگی از این
1) 101. راه ورسم زندگى ,ص 164.
رهگذر، طرفی ببندد.
معلم باید مانند یک پزشک، نبض یکایک نوآموزان را در دست داشته باشد و در راه ریشه کن ساختن صفات زشت آنها که از هر بیماری، خطرناکتر و وحشتناکتر است از جان و دل بکوشد و صفات عالی انسانی را در نهادشان پرورش داده، شاگردان را به گوهر هنر و فضیلت بیاراید.
معلم، زمامدار مستبد، خود سر و مطلق العنان کلاس نیست، تا نوآموزان کورکورانه از او پیروی کنند، بلکه پدری مهربان و دلسوز و پیشوایی روحانی و عالی قدر است که حس احترام نوآموزان را به خود جلب مینماید و با احترام متقابل و راهنماییهای عاقلانه و عالمانه، آنها را به شاهراه سعادت رسانیده، از پرتگاه سقوط و انحراف حفظ میکند.
بدیهی است که اگر معلم بخواهد تمام وظایف خطیر خود را به شاگردان از راه خطابه و پند و اندرز عملی کند و از این راه، دور نمای آیندهای روشن و امیدبخش را در برابر چشمان آنها نمایان سازد شاید کمتر بتواند به نتیجه رسیده، موفقیتی کسب کند.
معلم باید سمبل فضیلت باشد و شاگردان به حد کافی به او ایمان داشته، معتقد باشند که او مظهر صفات پسندیده و عالی انسانی است و از هرگونه بینظمی و عیب اخلاقی منزه است و هر پند و اندرزی که به آنها میدهد، در درجه اول خودش به آن عمل میکند و واعظ غیر متعظ و عالم بیعمل نیست.
معلم اگر حایز چنین شرایطی باشد، شاگردان به او تاسی جسته میکوشند از کارهای نیک واخلاق پسندیده و خداپسندانه او پیروی کنند و نسخه وجود خود را برابر با اصل وجود او گردانند.
کتهای که تاکنون به آن اشاره نشده است و علمای تعلیم و تربیت از آن غفلت دارند، موضوع ایمان است.
بدون تردید هر بشری به پناهگاه روحی احتیاج دارد، تا در پناه آن به روان خود آرامش بخشیده، از نگرانیها، نومیدیها، دلهرهها، اضطرابها، تشویشها و حتی خودکشیها رهایی پیدا کند.
ایمان به مبدأ و معاد به انسان آرامش روحی میبخشد و او را در برابر شکستها و حوادث خرد کننده، امیدوار میسازد و راه پیروزی و سربلندی را به روی او میگشاید.
وظیفه معلم است که عملا درس ایمان را به نوآموزان بدهد و آنها را از عقاید پوچ و خرافی و بیبند و باری و بیایمانی دور سازد، تا در آینده دچار شرارت، دزدی، چاپلوسی، خودفروشی، خیانت، نومیدی وب نگردند و از پناهگاه روحی برخوردار باشند و همه جا برای جامعه خود خدمتگزاری امین و دلسوز بوده، خدا را حاکم بر کردار، گفتار و پندار خود بدانند.
تصدیق میکنید که بسیاری از بیعفتیها، عربده کشیها، چاقوکشیها، دزدیها، خیانت کاریها معلول نبودن روح ایمان یا ضعف ایمان در جامعه است.
چرا نباید از تیغه فساد ناپذیر عدالت آسمانی، برای استقرار اصول اخلاقی و شرف و فضیلت و آدمیت استفاده کرد؟ و بهتر و مفیدتر این که، این کار از دبستانها و دبیرستانها به دست معلمان وظیفه شناس و خدا ترس آغاز شود.
در حالی که افسارش کرده بودند و عوعو کنان و زوزه کشان، از هواپیما پیاده میشد، به اطرافیان حمله میکرد و آنها را گاز میگرفت.
آیا راستی او سگ بود؟ مسافران و کسانی که به استقبال آمده بودند، محو تماشای او شده و
از کارها و حرکات او در شگفت مانده بودند! چیز جالبی بود! نظیر این منظره را هرگز ندیده بودند و یا خیلی کم دیده بودند.
عدهای هم از شدت تاثر، قطرههای بلورین اشک، از چشمانشان سرازیر بود.
بیچاره لوری، دختر بچه نه سالهای بود که از مدتها پیش فراموش کرده بود که مثل همه کودکان میتواند رشد کند، درس بخواند، بازی کند، تفریح کند و از زندگی لذت ببرد.
او مثل سگها زوزه میکشید و مردم را گاز میگرفت، زیرا شخصیت خود را گم کرده و در آستانه از دست دادن آخرین حس انسان بودن قرارگرفته بود! پزشکان به مادرش گفته بودند:
او خود را یک سگ فرض میکند و دچار بیماری تعدد شخصیت شده است و اگر درمان نشود، برای همیشه باید روانه تیمارستان شود.
مادر بیچارهاش افسار او را به دست گرفته، از لابلای جمعیت عبور میداد.
او شنیده بود که در فلوریدا، بیمارستان دکتر مونتاباری، تنها بیمارستان مجهزی است که میتواند بیمارانی نظیر لوری را بستری و درمان کند.
هنگامی که با زحمت بسیار، خود را به بیمارستان مزبور رساند، ماجرای اسف انگیز زندگی طفل بیگناه و معصوم خود را این طور شرح داد:
پدرلوری مردی بداخلاق، عصبانی و کم گذشت بود.
با مختصر بهانهای داد و فریاد راه میانداخت، گاهی صدای جیغهای وحشیانه او تا خانه همسایه هفتم میرسید.
در همین موقع، من و لوری کوچولو را کتک کاری میکرد.
سگ ما هم با مشاهده این صحنه دلخراش از شدت ترس به زیر میز پناه میبرد و آهسته آهسته زوزه میکشید.
لوری کوچولو هم کم کم از سگ یاد گرفت که
هنگام بروز حادثه به زیر میز پناه برد.
من نمیتوانستم این وضع ناگوار را تحمل کنم.
تازه لوری دو سال داشت که هیولای شوم طلاق ولی در مورد من و همسرم، یگانه وسیله آسایش و نجات از یک زندگی تلخ من و همسرم را از هم جدا کرد و برای مدتی مختصر آرامشی در زندگی من و کودک معصومم پدید آمد.
برای رهایی از تنهایی و بیکسی، تصمیم گرفتم برای زندگی خود شریکی انتخاب کنم.
از این رو با مردی پیمان همسری بستم، ولی این یکی هم دست کمی از همسر اولم نداشت و تندخوتر و عصبانیتر از اولی از کار درآمد.
او نیز مثل اولی با مختصر بهانهای از کوره در میرفت و من و لوری و سگش را کتک کاری میکرد.
لوری، چشم دیدن نوزاد را نداشت، از او سخت متنفر بود.
روزی پس از بازگشت از دبستان، مثل سگ به برادر ناتنی خود حمله ور شد و میخواست او را گاز بگیرد.
من فکرکردم حسادتش او را وادار کرده است که ادا و اطوار سگان را تقلید کند، ولی جریانات و حوادث بعدی نشان داد که او راستی خود را در قالب یک سگ میبیند و به کلی از انسانها گریزان است.
در مدرسه روی دفترش مکرراً مینوشت: سگها بهتر از آدمها هستند.
دکتر مونتاباری، بیمارانی را که دستخوش تعدد شخصیت شده بودند، بسیار دیده بود، ولی هیچ یک به اندازه لوری او را دچار حیرت و شگفتی نکرده بود.
در بیمارستان دکتر مونتاباری، لوری همچنان حرف نمیزد، با بچهها انس نمیگرفت، زوزه میکشید، از انسانها میگریخت و شبها تخت خواب خود
را رها میکرد و مثل سگها روی روزنامه نزدیک در اتاق میخوابید! کوشش دکتر مونتاباری این بود که به لوری بفهماند که همه انسانها بد سیرت و کج خلق و مردم آزار نیستند.
در میان همین انسانها، افرادی خیراندیش، نوعدوست و مردم نواز پیدا میشوند که گاهی برای سعادت و آسایش دیگران، از سعادت و آسایش خویش چشم پوشی میکنند.
همین انسانها هستند که اکنون برای نجات لوری و بازگردانیدن او به جرگه انسانها سخت در کوشش و تلاش هستند و علی رغم انسانهای خیره سر و بدسگال و فرومایه، کارهایی میکنند که جز نفع نوع بشر و ارضای تمایلات انسان دوستی خود، هیچ گونه نتیجهای برای آن متصور نیست.
دکتر مونتاباری برای رسیدن به این منظور شبانه روز کوشید تا این که در روز جشن مادر، از لوری خواست تا به مادرش تلفن کند و به او تبریک گوید.
او مدادی به دندان گرفت و شماره تلفن را گرفت و همین که صدای مادرش را شنید چند بار عوعو کرد، ولی چند روز بعد، هنگامی که به طرف کودکی پرید و او را گاز گرفت و مشاهده کرد که کودک او را گاز نگرفت، به ا و گفت، احمق! این نخستین کلمهای بود که بر زبان لوری جاری میشد.
دکتر او را به دفتر طلبید و گفت: لوری! تو چه بخواهی، چه نخواهی، یک انسان هستی.
برخیز و به مادرت تلفن کن و با او صحبت کن لوری ناگهان از جا پرید و به گردن دکتر آویخت و گفت: ترا دوست دارم.
و بدین ترتیب توانست جای خود را در میان انسانها باز کند
و سگها را بر انسانهای واقعی ترجیح ندهد.
با مختصر توجهی روشن میشود که در جامعه ما اطفالی که چون لوری گرفتار تنبیه و خشونت غیر عاقلانه پدران و مادران و احیانا متصدیان آموزش و پرورش میباشند، متاسفانه کم نیستند.
ما پیش از این که مساله تنبیه و خشونت را از نظر روان شناسان و علمای آموزش و پرورش مورد بحث قراردهیم، برای نشان دادن مضرات غیر قابل تحمل و جبران تنبیه و خشونت، سرگذشت لوری را برای پدران و مادران و مربیانی که به سعادت و خوشبختی کسانی که تحت تربیت دارند علاقه مند هستند، آیینه عبرت قرار دادیم تا بخوانند و عبرت گیرند و تحت تاثیر خشم و غضب، کورکورانه تنبیه و خشونت را حربه انتقام یا تنها راه تعلیم و تربیت و راهنمایی افرادی که تحت تربیت دارند به کار نبرند و توجه کنند که تنبیه و خشونت، پیش از آن که وسیله تکامل و هدایت باشد، عامل شکست و انحطاط و بدبختی آنان بوده، و آنان را دچار واماندگی و حالاتی میسازد که لوری بیچاره مدتی با آن دست به گریبان بود.
درکتاب روان شناسی رشد و پرورش کودک آمده است:
تنبیه بدنی و تعیین جریمه و تکالیف شاق، ریشه درد را خشک نمیکند، بلکه علائم درد را موقتا تسکین میدهد، گاه نیز این معامله با کودک، عقده معلم را تسکین میبخشد و در همه موارد علت ناسازگاری را وخیمتر میسازد.
در دنیای امروز بهترین روش در آموزش و پرورش، روش آزادی است.
روشهایی که هدف آنها تربیت طفل از راه اعمال نفوذ است، به کلی غلط و در دنیای متمدن،
نامقبول شناخته شده است.
در کتاب روان شناسی کودک مینویسد:
در اواخر قرن 17 جان لاک در 1693 روشهای تادیبی را برخلاف روشهای طبیعی که در آموزش و پرورش متداول بود، پیشنهاد کرد.
لاک میگفت: به تمایلات طبیعی کودک نباید توجه داشت، بلکه برای سعادت آینده او باید عادات لازم را با فشار و سرسختی در او ایجاد نمود، چنین روشی هنوز در بسیاری از جامعهها من جمله ایران متداول است و تقریبا نیم قرن بعد، ژان ژاک روسو فرانسوی در کتاب امیل خود که در 1762 انتشار یافت برعکس لاک روش آزادی را در تعلیم و تربیت کودک اظهار داشت و گفت: نباید هیچ نوع نفوذی در مورد تربیت طفل اعمال شود، پس از روسو، پستالیزی از اهالی سویس و هربات و فربل از اهالی آلمان روشهایی پیشنهاد کردند.
روسو در کتاب امیل مینویسد:
اگر تنبیه به خصوص تنبیهات سخت را به منزله محرک بخواهند به کار برند مضرات دیگر از قبیل ترس و در هم شکستن شخصیت که بالمال منجر به حالات عصبی و ناراحتیهای عاطفی خواهدشد، نیز در بر دارد (1).
با این که مساله آموزش و پرورش به طور کامل مورد توجه اولیای بزرگ اسلام است، با وجود این از تنبیه و خشونت نهی فرموده، به مربیان مهر ومحبت را سفارش کردهاند.
شخصی نزد امام هفتم، موسی بن جعفر (ع) راجع به کودک خود شکایت کرد، حضرت فرمود:
لا تضربه و اهجره و لا تطل، او را مزن، ازاو قهر کن، ولی طول مده و زود آشتی کن (2).
پیامبر عالی قدر اسلام فرمود:
اکرموا اولادکم و احسنوا آدابکم یغفرلکم، فرزندان خود را گرامی دارید
و آداب خود را نیکو کنید تا آمرزیده شوید (1).
امام صادق (ع) میفرماید:
لیرحم الرجل لشدة حبه لولده، مرد بر اثر شدت محبت به فرزند خود، مورد رحمت واقع میشود (2).
ب آن روز هوا خیلی سرد بود.
دانش آموزان از شدت سرما میلرزیدند و یکی پس از دیگری وارد کلاس میشدند.
بخاری نفتی میسوخت و کلاس را گرم میکرد.
در این میان دو تن دانش آموز با گریه وارد کلاس شدند و مستقیما به طرف بخاری رفتند.
ضربه شلاق ناظم، دستهای یخ زده و منجمد آنان را بیجان کرده بود.
شدت درد به قدری بود که گاهی بدون این که حرارت بخاری را احساس کنند، دستهای خود را به دیواره بخاری که از شدت حرارت سرخ شده بود گرفته، ناله میکردند! کلاس آرام و بیسر و صدا شده بود.
همه دانش آموزان از این که احساس میکردند که ممکن است خود آنها هم به همین سرنوشت دچار شوند، رنج میبردند.
نمونه این منظره در برخی از آموزشگاهها به چشم میخورد.
تردیدی نیست که این گونه تنبیهها به طور موقت، جلو نافرمانی و سر به هوایی کودکان را میگیرد و آنها را رام و مطیع میگرداند و همچنین خشم مربیان را فرومی نشاند.
اما در این جا این نکته اساسی جلب توجه میکند که آیا تنبیه و خشونت، باید به کلی ترک شود با این که به عکس، این وضع همچنان باید ادامه پیداکند؟ از یک طرف عذر متصدیان آموزش و پرورش این است که بدون توسل به تنبیه، کنترل اطفال ممکن نیست و نتیجه ترک تنبیه، پیدایش هرج و مرج در زندگی کودکان است، روی
همین اصل میبینیم حتی جان لاک هم اعمال نفوذ را در تربیت روا میشمارد.
بعضی از دانشمندان ما هم تنبیه و خشونت را روا میشمردند، چنان که غزالی معتقد بود که معلم باید حتی الامکان با ترساندن طفل، او را تادیب کندو چنانچه موثر نشد او را بزند.
صاحب قابوسنامه (1)معتقد است که: معلم باید با هیبت باشد و کودک را در صورت کاهلی، بزند تا وی بر خود کاملا مسلط شود، چنانچه معلم طفل را بزند، پدر نباید شفقت ورزد، جامی به فرزند خود میگفت:.
دار ادب درس معلم نگاه
تا نشوی طبلک تعلیم گاه/.
سیلی او گرچه فضیلت ده است گر تو به سیلی نرسانی به است (2).
تقریبا کار به جایی رسیده بود که همه یا اکثر دانشمندان اعتراف داشتند که: جور استاد به ز مهر پدر.
اینها همه به جای خود درست است، ولی نباید فراموش کرد که شلاقها و سیلیهای پدران و مادران و مربیان، گاهی هم آثاری وخیم در روحیه طفل به جای میگذارد و عوض این که آنان به سوی کمال رهبری شوند، به انحطاط و بدبختی میگرایند و سقوط میکنند.
این روش تربیتی گاهی اثرش در جامعه و ملت هم آشکار میشود.
نتیجه همین روش تربیتی طوری زندگی مردم ایران باستان را فلج کرده بود که هرودت درباره آن مینویسد:
یک نوع فرمانبرداری مطلق و یک قسم تسلیم و انقیاد صرف، به وسیله پرورش و عادت، در میان مردم ایران، متمکن شده بود که تخلف از آن، به خاطر هیچ کس نمیرسید (3).
جرج راولین، نویسنده انگلیسی مینویسد:
یکی از معایب آموزش و پرورش ایران، تولید حس عبودیت و بندگی
بیحد و حصر و اطاعت کورکورانه است که به نظر مردم امروز، متباین با مردانگی و شوون انسانی است (1).
فرق آموزش و پرورش ایران باستان و یونان در این بود که در یونان به تناسب حکومت، در آموزش و پرورش، روش دموکراسی به کار برده میشد، ولی در ایران باستان چنین نبود.
شک نیست که قضاوت یک جانبه و پیروی بیقید و شرط از طرفداران آزادی تنبیه، یا طرفداران ممنوعیت آن، صحیح نیست.
باید دید هدف آموزش و پرورش چیست، آن گاه هشیارانه در راه تامین هدف با کمال احتیاط گام برداشت.
ما طی مقالات گذشته این هدف را بیان داشته ایم.
اکنون نیز یادآور میشویم که هدف، تکامل و به اصطلاح ایجاد دگرگونی مطلوب در نوباوگان و به طور کلی همه افرادی است که تحت تربیتند.
فردی که تحت تربیت است، اگر کار زشتی را مرتکب شد، یا نافرمانی از او سرزد، یا از روی علم و عمد مرتکب شده است، یا از روی جهل و خطا.
در صورت دوم، پرورشکار لایق، با تذکری دوستانه و یادآوری مضرات خطاکاری و نافرمانی، او را آگاه میکند و پیش از آن که اشتباه و خطای او به صورت عادت درآید، مانع آن میشود بدیهی است که در چنین موردی توسل به تنبیه و خشونت، نتیجهای جز در هم کوبیدن شخصیت او نداشته و هیچ گونه اثر تربیتی نخواهد داشت.
بزرگ ترین مربی عالم بشریت، پیشوای عالی قدر اسلام، هنگامی که عربی بیابان گرد از روی جهل و خطا، مسجد، خانه خدا را آلوده کرد، کمترین خشم و غضبی از خود نشان نداد، و چون دیگران خواستند او
1) 109. همان , ج1 ,ص 709.
را ملامت کنند فرمود:
چیزی که به یک دلو آب پاک میشود، نیازی به خشونت و ملامت شما ندارد.
در صورت اول، وظیفه پرورشکار این است که در درجه اول از راههای مختلفی که به نظر او در تربیت و تکامل تربیت شونده موثر است، در صدد دستگیری و راهنمایی او برآید.
ممکن است بدون این که او را معرفی کند و مخاطب سازد، راجع به مضرات آن کار زشت یا نافرمانی، با افراد کلاس، صحبت کند و به طور غیرمستقیم اسباب تنبه او را فراهم سازد، یا این که به طور خصوصی با او تماس گیرد و در محیط صمیمیت و صفا و دوستی، او را راهنمایی و متنبه سازد، یا این که به اشخاصی که واجد صفات خوب هستند جایزه بدهد.
بدین ترتیب، ممکن است در محیط آزاد، به تربیت شونده مجال تفکر و تنبه داده شود و نیازی به اعمال نفوذ و ایجاد محیط استبداد و دیکتاتوری و وحشت پیدا نشود.
به خصوص که اگر از کارخانه تنبیه و ملامت و بدگویی، آدم بیرون میآمد، تا کنون دنیای پر غوغای ما اصلاح شده و هیچ گونه نگرانی باقی نمانده بود! آخرین اقدامی که از طرف پرورشکار لایق انجام میگیرد، توسل به تنبیه و خشونت است، آن هم چون منظور انتقام گرفتن نیست، بلکه منظور تکامل تربیت شونده است باید طوری اجرا شود که هدف، فدای خشم و غضب پرورشکار نشده و زیر پا گذاشته نشود.
حداقل آن قهری زودگذر، ملامتی عاقلانه، و در نهایت، حداکثر آن، تنبیه است.
فرمایش امام موسی کاظم (ع) نیز بر این نکته تاکید داشت (1).
شاید منظور جان لاک
1) 110. مسعود رضوى , روان شناسى رشد و پرورش كودك , سازمان انتشارات و خدمات فرهنگى , تهران بى تا, كتاب دوم , ص 46.
و دستهای از دانشمندان ما در مورد تجویز تنبیه، همین باشد، به خصوص که دانشمندان ما از سرچشمه پرفیض اسلامی سیراب میشدند و بعید است که غیر از این منظوری داشته باشند و اگر در اسلام دستوری در مورد تنبیه کودکان، در پارهای از روایات وارد شده، مربوط به همین موارد استثنایی است، نه این که قانونی کلی و عمومی باشد.
در این جا ناگزیریم به جای این که کودک متخلف را ملامت و یا تنبیه کنیم، چند نکتهای هم به معلمان و پدران و مادران یادآوری کنیم و بهتر است رشته سخن را به دست دکتر آلکسیس کارل فرانسوی بدهیم: خانواده به طور کلی محیط تربیتی رقت انگیزی شده است، زیرا پدر و مادر امروزی از روان شناسی کودک و دوره جوانی، اطلاعی ندارند و بیش از حد لزوم، ساده لوح یا عصبانی یا ضعیف و یا خشنند و شاید بسیاری از آنان مطالبی به کودکانشان میآموزند و قبل از هرچیز به مشاغل و امور و سرگرمیهای خود میپردازند.
فراوانند کسانی که در خانه و خانواده خود مناظری از بیادبی و مجادله و خودپسندی و بدمستی را میبینند و بسیاری اگر در خانه خود ندیدهاند، از دوستان خویش آموختهاند، مدارس نیز هنوز نمیتوانند وظیفه آنان را ایفا کنند، زیرا آموزگاران نیز رفتارشان بهتر از پدران و مادران نیست، بدین سبب است که در چهره طبقه جوان، همچون آینه ای، اثر بیلیاقتی مربیان منعکس شده است.
تعلیم و تربیت عملا به آمادگی برای امتحانات و تمرین ساده حافظه، منحصر گشته است و بدین ترتیب اغلب جز چارپایی براو کتابی چند، نمیپرورد (1).
برای تربیت و
1) 111. روان شناسى عمومى , نشريه موسسه ملى روان شناسى , جزوه شماره 8.
اصلاح کودک، مربی از دو سلاح موثر میتواند استفاده کند:
یکی سلاح تنبیه و دیگری سلاح تشویق و پاداش.
ما در گذشته، درباره تنبیه و آثار مثبت و منفی آن گفت و گو کردیم.
در این گفتار، هدف ما ارزیابی آثار نیک و بد تشویق و پاداش و حدود استفادههایی است که مربی میتواند از این دو سلاح بکند.
تردیدی نیست که تنبیه و خشونت، باعث تاثر روحی کودک میشود و این تاثر روحی، اگر از راه صحیح و به اندازه لازم برانگیخته شده باشد، سبب عبرت طفل میشود و با احساس پشیمانی، به طور جدی تصمیم میگیرد که کاری نکند که احیانا تنبیه و خشونت و سرزنش به دنبال داشته باشد.
همچنین تشویق و پاداش باعث نشاط و شادی کودک میشود و در صورتی که این نشاط و شادی از راه صحیح و به اندازه لازم ایجاد شده باشد، کودک با اشتیاق تمام میکوشد که همواره کارهایی را که از طرف مربی، او را مورد تشویق و پاداش قرار میدهد، انجام دهد و در آسمان زندگی بدرخشد.
مربی لازم است توجه داشته باشد که از یک سو باید عقل کودک را احیا کند و قوه تمیز و تشخیص او را به کار اندازد، تا بتواند نیک و بد را با عقل خود، از هم جدا سازد و مقلد فاقد تشخیص مربی و بزرگ ترها نباشد و از سوی دیگر، برای این که او را به نیکی عادت دهد و از بدی دور گرداند، به عواطف او متوسل شود و با تحریکهای عاطفی، به مقاصد خویش جامه عمل بپوشاند.
تحریکهای عاطفی از راه تنبیه و
خشونت و سرزنش و تشویق و پاداش صورت میگیرد:
با کجروی کودک میتوان با یک اخم، یک خشونت، یک قهر زودگذر و یا در صورت لزوم، یک قهر دیر گذر، تهدید، ملامت و سرانجام تنبیه بدنی، او را از عواقب وخیم کجروی آگاه کرد، ولی نباید خونسردی و متانت را از دست داد، چه در این صورت، کار مربی به افراط کشانیده میشود و صرف نظر از این که خشم و غضب از عواطف مزاحمی است که برای انسان صدمههای جسمی و روحی شدید دارد، کودک را نیز دچار ناراحتی میسازد و از شکوفا شدن غنچههای استعدادش جلوگیری میکند.
پیشوای عالی قدر اسلام پانزده قرن پیش، در زمینه تربیت کودکان مسالهای را مطرح میکند که شایسته است به عنوان ارزنده ترین برنامه تربیتی مورد توجه و استفاده قرارگیرد:
الولد سید سبع سنین، و عبد سبع سنین و وزیر سبع سنین، فان رضیت خلائقه لاحدی وعشرین والا فاضرب علی جنبه فقد اعذرت الی اللّه (1)منظور پیامبر ما این است که کودک در هفت سال اول زندگی سرور پدر و مادر است و آنها ناگزیرند خواستههای او را صمیمانه اجرا کنند، در هفت سال دوم زندگی، همچون به بندهای باید مجری اوامر باشد و از خود هیچ گونه مخالفتی ابراز ندارد و این خود مستلزم داشتن برنامههای صحیح تربیتی است، در هفت سال سوم، نه سرور است و نه به نده.
او دیگر به مرحله تکامل رسیده و از نظر عقل و احساسات، در آستانه استقلال زندگی قرار گرفته است، از این رو باید در خانواده همچون وزیر مشاور باشد و در حکومت خانواده در مسائل خانوادگی
1) 112. جان ديوئى , مقدمه اى بر فلسفه آموزش و پرورش , ترجمه اكح كآريانپور, انتشارات كتابفروشى تهران , تهران1341 , ص 13.
و اجتماعی و فردی، از فکر و نظر او مدد بگیرد، از آرای صائب او استفاده کند و اشتباهات و خطاهای او را دوستانه گوشزد نماید.
هنگامی که به سن بیست و یک سالگی میرسد، در صورتی که اخلاق او درست و مقبول باشد، مربی به هدف مقدس خود نایل آمده است و لذتی که از این راه میبرد، برایش بزرگ ترین پاداش محسوب میشود.
جوانی که در چنین سنی واجد صلاحیت اخلاقی و اجتماعی باشد، شایسته تشویق است.
رضایت خاطر مربی از رفتار پسندیده جوان، ارزنده ترین تشویق و پاداشی است که به او تقدیم میشود، در عین حال، او پاداش خوش خویی خودرا در زندگی، از محیط و اجتماع خواهد گرفت.
اگر اخلاق وی در آستانه جوانی و کسب استقلال مورد قبول نباشد، میتوان دست به دامن تنبیه زد و در صورت لزوم، شدیدترین نوع تنبیه که همان تنبیه بدنی است درباره او به کار بست، این جاست که مربی در پیشگاه خداوند نیز معذور است.
باز هم توصیه میکنیم که در عین حال نباید مربی بگذارد عفریت خشم و افراط، او را تحت تاثیر قرار دهد و بالنتیجه از جاده احتیاط خارج شود.
علی (ع) فرمود:
رب ملوم لا ذنب له، گاهی اشخاصی که مورد سرزنش قرار میگیرند، گناهی ندارند (1).
روسو در کتاب امیل میگوید:
در بچه، ابتدا حالت خوشی و لذتی ایجاد کنید و سپس او را از آن لذت محروم کنید تا بدین وسیله به ارزش آنها آگاه شود.
مربی با توجه به ارزش لذتها میتواند بهترین سلاح موثر و برنده تربیتی را به دست آورد.
او متوجه میشود که چگونه
1) 113. روان شناسى عمومى , نشريه موسسه ملى روان شناسى , جزوه شماره 8.
محروم کردن طفل از بازی، تفریح، کار، همسالان و همبازیها، توجه و محبت معلم، پدر، مادر، شنیدن یک داستان شیرین وب بهترین تنبیه اخلاقی برای طفل است.
همه در انتظار تردید دیگران هستند.
در حقیقت همه افراد از خود و دیگران انتظار دارند که بر اعمالشان صحه بگذارند.
میل به تشویق و پاداش به قول روان شناسان از همین منشا روانی سرچشمه میگیرد و بر سطح پهناور شخصیت انسان، جریان پیدا میکنند.
اگرچه انتظار تایید، در اعماق روان انسان ریشه دوانیده است، با وجود این میتوان با تقویت شخصیت، خود را از تایید و تشویق دیگران بینیاز ساخت.
مردم کامل عیار که وظیفه و هدف خود را عاقلانه یافتهاند نه از تشویق و تایید دیگران خرسند میشوند ونه از مذمت و بیتوجهی آنان غمناک.
این عالی ترین مرحله تکامل شخصیت انسان است.
بد نیست بدانیم که پیشوایان بزرگ اسلام، خود چنین بودهاند و برای پرورش پیروان خود، دستورهایی در همین زمینه صادر کردهاند.
امام صادق (ع) فرموده است:
لا یصیر العبد عبدا خالصا للّه عزوجل حتی یصیر المدح والذم عنده بمنزلة سوا، لان الممدوح عنداللّه عزوجل لا یصیر مذموما بذمهم و کذلک المذم وم.
فلا عزوجل تفرح بمدح احد فانه لا یزید فی منزلتک عنداللّه ولا یغنیک عن المحکوم لک و المقدور علیک، انسان هنگامی به نده خالص خداوند میشود که ستایش و مذمت دیگران پیش او مساوی باشد، زیرا کسی که پیش خداوند مورد ستایش باشد، از مذمت دیگران مذموم نمیشود و کسی که پیش خداوند مذموم باشد از ستایش دیگران ممدوح نمیشود.
پس از ستایش دیگران شاد مباش، زیرا بر منزلت تو در
پیشگاه خداوند نمیافزاید و تو را از آنچه درباره ات حکم و بر تو مقدر شده است، بینیاز نمیسازد (1).
بهتر است مربی نیز در صدد کامل ساختن شخصیت طفل برآید و او را از چنین آزادگی برخوردار گرداند.
بدیهی است که وجود چنین افرادی برای اجتماع نیز بسیار مغتنم است.
اما صرف نظر از این مطالب، آیا بهتر است افراد در برابر انجام هر خدمت و وظیفهای انتظار پاداش و تشویق داشته باشند و احیانا با پشت هم اندازی، خود را در معرض تشویق و پاداش قرار دهند، یا هر کسی به شایستگی بدون هیچ گونه چشم داشتی انجام وظیفه کند و با احساس رضایت خاطری که از انجام وظیفه برای او دست میدهد، خود، بهترین پاداش دهنده و مشوق خود باشد؟ البته در عین حال نمیتوان از تاثیر و اهمیت تشویق و پاداش چشم پوشی کرد، ولی بازهم نوع تشویق و پاداش، در تربیت فرق میکند.
شما اگر برای این که کودکتان را به کاری وا دارید با تشویق و پاداش پولی، او را به کار مورد نظرتان بگمارید، ممکن است طفل را به حقه بازی و پشت هم اندازی بکشانید، در حالی که اگر از راههای دیگری او را مورد تشویق قرار دهید و پاداش محبت و سرور به او بدهید، چنین خطری او را تهدید نمیکند.
آری اگر نوازش و سرپرستی گلهای باغچه را به کودک واگذار کنید و در برابر این کار، به جای تشویق و پاداش پولی، از طراوت و منظره دل انگیز و زیبای گلها سخن به میان آورید و این کار شایسته او را مورد ستایش قرار دهید، یقینا
1) 114. جان ديوئى , مقدمه اى بر فلسفه آموزش و پرورشص 52.
اثر تربیتی بیشتری دارد تا تشویق و پاداش پولی.
علی (ع) میفرماید:
الناس ابنا ما یحسنون و قدر کل امرئ ما یحسن، مردم فرزند خصال و رفتار نیکوی خود هستند و ارزش هر کسی به خوبی کردار اوست (1).
اگر کودکان را عادت ندادیم که در برابر هر کاری انتظار تشویق و پاداش داشته باشند، طبعا از برخی پیش آمدهای ناگوار نیز جلوگیری به عمل آورده ایم.
روان شناسی جدید خاطر نشان میکند که: در مدارس، جایزه و مدال و امتیازات مختلف نیز برای شاگردان ممتاز وجود دارد، ولی در این مورد، ودر مورد جایزه و پاداش در خانه، باید نهایت مراقبت به عمل آید و بر حسب عقل سلیم صورت گیرد (2).
نظر به این که تشویق و پاداش در جامعه ما به نحو صحیح و به جا و به اندازه انجام نشده است، بیشتر افراد به طرز قضاوت دیگران درباره خود اهمیت میدهند و در این راه ماسکهای عوام فریبانه بر چهره میزنند و با تظاهر و ریاکاری، مردم را اغفال میکنند.
هر کس میکوشد که از رهگذر نیرنگ و تدلیس، خود را خدمتگزار اجتماع جلوه دهد و از مزایای آن برخوردار شود.
اکنون با توجه به کلیه مطالبی که گذشت، باز هم خاطرنشان میکنیم که تشویق و پاداش، به خصوص از طرف کسانی که مورد احترام کودک هستند، به کودک رضایت خاطر میدهد، در نتیجه در او انرژی بیشتری به وجود میآید و برای کار و کوشش و پیشرفت، تحریک میشود و در او میل به ادامه کوشش و استقامت به وجود می آید، اگرچه همان طوری که گفتیم بهتر است کودک را وادار کنیم که
همواره خودش به خود، پاداش درونی بدهد و کمتر از دیگران انتظار تشویق و پاداش داشته باشد.
چنین حالتی مخصوصا برای سلامت روان انسان بسیار لازم است.
به عقیده روان شناسان علت بیماری بسیاری از بیماران روحی و عصبی این است که غریزه تامین روحی (1)آنان ارضاء نشده است، آنان احساس تنهایی میکنند، چون میبینند جامعه به زندگی و افکار و علاقههای آنان توجهی ندارد، در نتیجه نظم روحی و عصبی آنان در هم میریزد، درصورتی که اگر غریزه تامین روحی آنان ارضاء میشد، یعنی جامعه به افکار و رفتار و علایق آنان توجه و در صورت لزوم، تشویق و احترام میکرد، کار آنها به این جا نمیکشید.
شکی نیست که ارضای غرایز در حدود مقررات و امکانات و تجویز عقل و عرف و آداب و رسوم اجتماعی و از همه مهمتر احکام دینی، بسیار لازم است و سلامت انسان با رعایت همه جوانب، با ارضای غرایز تامین میشود، ولی مربی نباید هدف خود را پرورش انسانی قرار دهد که با سرخوردگی یکی از غرایز، دچار صدها عقده روانی شود و فروید مآبانه در سلول انفرادی و تاریک و خفقان آور غرایز به ویژه غریزه جنسی محبوس و اسیر باشد! حکومت عقل در کشور تن، باعث تعدیل غرایز میشود و کلیه غرایز میتوانند به طور عادلانه ارضاء شوند و درعین حال انسان را از قیود غرایز آزاد میسازد و از پیدایش عقدههای روانی و بیماریهای عصبی جلوگیری میکند.
هرگاه قبول کنیم که تایید طلبی و تامین روحی در صف غرایز انسان قرار دارد، وظیفه مربی و اجتماع را به این صورت تعیین میکنیم: در درجه
1) 117. عيسى صديق , تاريخ فرهنگ اروپا چاپ پنجم , تهران 1351, ص 6.
اول باید طفل را طوری بار آورد که خودش دارای شخصیتی کامل باشد، به طوری که بتواند از تایید و تامین درونی برخوردار باشد و نیازی به تایید و توجه دیگران نداشته باشد.
دیدیم که روایات اسلامی نیز ناظر به همین جهت است و پایه گذاران اسلام با بیانات گهربار خویش، پرورش انسان کامل را وجهه نظر تیزبین و موشکاف خویش قرار دادهاند.
آنچه رهبران اسلام میگویند و توجه علمای آموزش و پرورش و روان شناسان را به خود جلب کرده، همین است، ولی این مسالهای است مربوط به خود کودک و افرادی که میخواهند عمری را در اجتماعی بگذرانند.
آنان برای این که دچار شکست روحی نشوند و اعصابشان در زیر بار سنگین تنهایی و عدم تایید درهم شکسته نشود، باید آن چنان استغنای طبع داشته باشند که با انجام وظایف، خود را نیازمند به مدح و ستایش و به اصطلاح تشویق و پاداش دیگران نبینند و با الهام از تعالیم اسلامی: به نده خالص خدا باشند و مدح و ذم دیگران در نظرشان مساوی باشد.
درست است که باید افراد جامعه به گونهای تربیت شوند که در راه ادای وظیفه، ستایش و سرزنش دیگران در نظرشان یکسان باشد، آیا اجتماع وظیفهای ندارد؟ آیا اگر صرفا به افراد چنین روحیهای ببخشیم که اعتنایی به مدح و ذم دیگران نداشته باشند و خود با انجام وظایف، به خودشان خرسندی و نشاط بخشند، کافی است؟ آیا اجتماع باید طوری باشد که به قول معروف: «پشک و مشک را یکسان ببیند؟!» آیا بهتر این نیست که جامعه بهترین کیفر دهنده بدکاران و بزرگ ترین مشوق و پاداش
دهنده نیکوکاران باشد؟ پس در درجه دوم، وظیفه مربی و به طور کلی وظیفه همه افراد اجتماع است که از راه تشویق و پاداش، نیروی فوق العادهای به کودکان و جوانان و خلاصه همه خدمتگزاران اجتماع بدهند، تا آنها با نشاط و پایداری به کار خود ادامه دهند و همچنین، با آنانی که کجروی و خیانت میکنند، با اظهار تنفر و هرگونه روشی که موثر و به جا و عاقلانه تشخیص داده شود، به مبارزه پردازند.
خوشبختانه دستورات اسلام در این زمینه، چون دیگر زمینهها غنی است.
علی (ع) در فرمان تاریخی خود به مالک اشتر میفرماید:
و لا یکونن المحسن و المسئ بمنزلة سوا فان فی ذلک تزهیدا لاهل الاحسان فی الاحسان، و تدریبا لاهل الاسائة علی الاسائة و الزم کد منهم ما الزم نفسه، باید نیکوکار و بدکار، در نظر تو یکسان نباشند، چنین روشی نیکوکاران را از نیکی بازمی دارد و بدکاران را به بدی تشویق میکند و هر یک از ایشان را به آنچه خود برای خود برگزیده است، پاداش و کیفر ده (1).
این دستور در هر دوره و هر جایی، برای کلیه مردم قابل اجراست، ولی نباید فراموش کرد که در این راه دو چیز، هم مضر و هم گناه است:
یکی افراط و دیگری تفریط.
نه افراط و زیاده روی در تشویق و پاداش رواست و نه افراط و زیاده روی در تنبیه و توبیخ، همچنان که در هر دو مورد، تفریط نیز بخشودنی نیست.
علی (ع) فرمود:
الثنا باکثر منا لاستحقاق ملق، و التقصیر عن الاستحقاق عئ او حسد، ستایشی که بالاتر از حد استحقاق افراد باشد، چاپلوسی و
1) 118. روم {30} آيه 12.
ستایشی که کمتر از میزان استحقاق باشد عجز یا حسد است (1).
اکنون لازم است که حس حق شناسی و سپاسگزاری را در دل افراد احیا کنیم و همچنین لازم است که حس تنفر و انزجار از خاینان و کجروان رادر جامعه بیدار گردانیم، تا قدر و منزلت افراد خادم و خاین در اجتماع مشخص شود و افراد شیاد نتوانند جایگاههای حساس مدیریتی را اشغال کنند و آنهایی را که گویاتر از بلبل و پاکتر از فرشتهاند، خاموش سازند و به کنج انزوا فرستند.
با توجه به این که سپاسگزاری خداوند، یکی از وظایف انسان و مورد تایید قرآن و احادیث اسلامی است، با وجود این در یکی از روایات آمده است که: اشکرکم للّه اشکرکم للناس، سپاسگزارترین شما در برابر خداوند، کسی است که بهتر از عهده سپاسگزاری افراد برآید و حس حق شناسی و سپاسگزاری در دل او زنده و ثابت باشد (2).
این موضوع، در مورد کودکان که هدف این مقالات پرورش آنهاست، نیز کاملا صدق میکند، ولی بازهم آگاهی و احتیاط مربی بسیار لازم است، چه حالات و روحیات اطفال به طور کامل با یکدیگر فرق میکند.
شواهد تجربی حاکی است که ستایش برای کودکان عادی و کند ذهن، اثری بیشتر و برای کودکان درخشان اثری کمتر دارد، اما سرزنش در کودکان درخشان اثری بیشتر دارد و دختران بیش از پسران در مقابل ستایش حساسیت دارند، ولی پارهای مطالعات دیگر، حاکی است که صرف نظر از همه تفاوتهای فردی، سنی و هوشی، ستایش کارگرترین مشوق است و سرزنش و انتقاد، اثری کمتر دارند (3).
اگر چه انسان با داشتن نیروی عقل، از موجودات این جهان،
امتیاز مییابد ومی تواند در باره گفتار و رفتار خویش، به اندیشه پردازد، آن گاه پس از تشخیص نیک از بد، راه صواب را بپیماید، ولی اگر بنابراین باشد برای هر کاری کوچک، مدتها دست کم چند لحظه سر به جیب تفکر فرو برد، مشکل بزرگ زندگی اش از همین جا آغاز میشود و همه یا بیشتر کارها متوقف میماند.
خوشبختانه قسمت عمده کارها به گفته روان شناسان: بر اثر تکرار فراوان به صورت اعمال خودکار درآمده است (1)و آدمی برای انجام آنها نیازی به تفکر جدید ندارد، تنها یک قسمت ناچیز و مختصری است که به تفکر جدید نیازمند است و همان هم بر اثر تکرار، به صورت اعمال خودکار در میآید و زمینه برای ابتکارات تازه فراهم میگردد.
جان دیوئی میگوید:
عادت باعث صرفه جویی در صرف انرژی است و از این رو به ارگانیسم، امکان تغییر و تحول میدهد، به عبارت دیگر: عادت زمینه ابتکار است (2)
در م-ورد ح-يوانات هم اين نظريه كاملا صادق است , زيرا دوران كودكى حيوانات نسبت به انسان , بسيار كوتاه است و به همين دليل , كمال انسان به مراتب بيش از حيوانات است .
.انسان از ساده ترین کارها، مانند لباس پوشیدن، غذا خوردن وب گرفته، تا کارهای دشوار، از قبیل رانندگی، خواندن، نوشتن، سخنرانی وب همه را به طور خود کار انجام میدهد و این که برخی از روان شناسان او را مخلوق عادت (3)دانستهاند، از همین لحاظ است و بدون شک، وجود عادت در زندگی، یگانه وسیله سعادت و خوشبختی است.
جان دیوئی میگوید:
یکی دیگر از عناصری که عادت را تشکیل میدهد، عنصر روانی است.
هر عادتی موجد تحول روانی است، هرگاه به کاری معتاد شویم تمایل یا علاقه شدیدی به آن پیدا میکنیم و از اجرای آن لذت میبریم، با خوشی و خوش بینی به آن مینگریم،
1) 122. همان ,ص 55ك ب-راى اين كه معلوم شود اسلام تا چه اندازه كودك را محترم شمرده و براى شخصيت او ارزش قائل شده است , ركك :مكتب اسلام , سال ششم , شماره چهارم , بحث در تفسير قرآن ژژخذخرژس درسب ذچ ح ر ژذرژس زس ح س ب حدژخح ذخرخ ك ك.
2) 123. برخى از روان شناسان بر همين اساس مى گويند:چون طول دوران كودكى مردان بيش از زنان است , معلوم مى شود كه جنس مرد كامل تر ازجنس زن است .
3) 124. نهج البلاغه , ترجمه و شرح فيض الاسلام , حكمت 70, ص 1117.
دانسته یا ندانسته، برای آن کار فواید و مزایای فراوان برمی شماریم و اگر از آن کار ممنوع شویم، احساس محرومیت و ناراحتی میکنیم، طرز تفکر و کیفیت عواطف ما سخت زیر نفوذ عادات ما قرار دارند (1).
باید توجه داشت استعدادهایی که در وجود آدمی نهفته است، ممکن است مورد بهره برداری درست یا نادرست قرار گیرد.
زیانی که دامنگیر انسان شده و میشود، این است که به جای این که همواره در راه تشکیل عادات خوب و پسندیده کوشا باشد و از تشکیل عادات زشت و ناروا جلوگیری نماید، دستخوش خطا میشود و وجود خود را با عادتهای ناروا و زشت، آلوده ساخته تا دم مرگ نیز با آنها دست به گریبان میماند.
ژان ژاک روسو، در کتاب معروف خود امیل میگوید:
من همیشه کوشش میکنم که فرزند خود را عادت دهم به اینکه هرگز عادتی نکند.
این گفتار اگر چه به ظاهر صحیح نیست، ولی از آن جا که بسیاری از عادات انسان نتیجه دوران کودکی اوست، صحیح است، زیرا در این دوران نیروی تشخیص انسان ضعیف است و اگر از آموزش و پرورش صحیح برخوردار نباشد، به طور کورکورانه و ماشینی، عادتهایی در او تشکیل میشود که اگر با آنها مبارزه نشود و ریشه کن نگردد، تا پایان عمر با او بوده و بسا او را دستخوش رکود و جمود میسازد و از تحصیل عادات مفید هم باز میدارد.
بنابراین، کودکی که هر نوع عادتی میپذیرد و خود او هم به هیچ نحو نمیتواند میان عادات نیک و بد فرق گذارد، باید تحت مراقبت دقیق درآید و با یک سلسله عادات
1) 125. ساموئيل كينگ {خ خذحد دحس ذچث}, جامعه شناسى , ص 528.
نیک، پرورش یابد و شکی نیست که پله اول تشکیل عادات نیک و بد، خانواده، به ویژه آغوش گرم مادران است.
از همین جاست که کودک، به دزدی، دروغگویی، لافزنی، تنبلی، فرار از انجام وظیفه وب عادت میکند و پدران و مادران باید کودک را عادت دهند که به این صفات زشت عادت ننماید.
پس از آن که قوه تمیز و تشخیص در آدمی بیدار شد، باید خود از تشکیل عادات بد در وجود خود جلوگیری نماید و تحت تاثیر هوا و هوس، معاشر ناجنس و اشتباهات دیگر، گرفتار عادتهای ناروا نشود.
بسیاری از جوانان، بر اثر یک اشتباه، دوستی ناباب، هوسی ابلهانه، عمری را به پریشانی و بدبختی میگذرانند و همواره در آتش پشیمانی و حسرت میسوزند و بر لحظات غفلت و اشتباه خویش، لعن و نفرین میفرستند.
بیماری عادات ناروا، خطرناکتر از هر نوع بیماری کشنده و زیان بخش است.
روان شناسان سعی کردهاند راههایی برای جانشین ساختن عادات خوب به جای عادات بد، پیشنهاد کنند و این قبیل بیماران را درمان روحی بخشند.
برای ترک عادت نامطلوب، نباید هیچ گونه استثنایی قائل شد و باید عادات ارادی جدید را تمرین و عادات غیر ارادی را با تمرینهای ارادی ترک کردو مشخصاتی صریح برای عادت جدید تعیین نمود.
باید اعتراف کرد که نقش معلم و متصدیان آموزش و پرورش در بنیان گذاری عادات نیکو، بسیار مهم است.
بد نیست بدانیم که برخی، آموزش و پرورش را عبارت از: تحصیل عاداتی که سبب سازگاری فرد با محیط میشود (1)
ك : دكتر صاحب الزمانى , جوانى پررنج .
دانستهاند، البته این سازگاری باید سبب ایجاد تغییراتی در محیط شود و صرفا عملی منفی و1) 126. براى تفصيل اين بحث ر.
منفعل و معلول حوادث محیط نباشد.
با توجه به تعریف مذکور، دراین جا دو وظیفه اساسی برای معلم بیان میشود:
1- ایجاد عادات مطلوب،
2 - ترک دادن عادات زشت و ناروا.
همان طور که گفتیم، طفل یا نوجوان به خودی خود قادر نیست خویشتن را در ایجاد عادات نیک و ترک عادات ناروا رهبری کند.
این وظیفه مربی واقعی و معلم وظیفه شناس است که در راه آموزش و پرورش آنها سعی بیشتر و پی گیرتر و دقت شایسته تری از خود ابراز دارد، استعدادهای نهفته نونهالان را کشف کند، نقاط ضعف آنها را جستجو نماید و با صبر و حوصله، به تدریج عادات زشت آنها را به دست فراموشی بسپارد و آن عاداتی که سبب سازگاری آنان با محیط و فعالیت و ابتکار و سعادتشان میشود در آنها به وجود آورد.
باید طوری کودک و نوجوان را تحت مراقبت دقیق قرارداد و طوری از آموزش و پرورش واقعی برخوردار ساخت که همواره از روی فکر و اندیشه و ملاحظه غایت و نتیجه عمل، آن را از روی شعور و اراده تمرین کنند، تا به صورت عادت و خودکار درآید، و هم در موارد لازم بتوانند با یک تصمیم، عادتی را ترک نمایند ودر تمام عمر از همین راه و رسم صحیح پیروی کنند و هرگز دچار عادتهای کورکورانه نگردند.
آری، معلم خوب همواره به شاگردان خود درس فضیلت و انسانیت میدهد و عقل آنها را بیدار و آگاه میسازد و کاخ سعادت آنها را با روشی خردمندانه در محیط آموزشگاه پی ریزی مینماید.
پدران نباید خیال کنند که وظیفه آنها تنها نان
و لباس دادن است و نسبت به آموزش و پرورش کودکان و تشکیل عادات نیکو در وجود آنها وظیفهای ندارند، و معلمان نیز نباید تصور کنند که تنها با یاددادن و خواندن و نوشتن، تمام وظیفههای آنها انجام گرفته است و در مورد عادات نامطلوب و تربیت اخلاقی و اجتماعی کودکان، سهمی ندارند و به عبارت دیگر، تصور نکنند که درسهای آموزشگاهی ارزش اخلاقی ندارد، بلکه باید در آموزشگاهها به وسیله درس جداگانه اخلاقی شاگردان را با مسائل اخلاقی، آشنا بکنند.
جان دیوئی میگوید:
آموزش و پرورش، دست کم در جامعه دموکراتیک، نه تنها باید رفتار خارجی افراد را با موازین اجتماعی همنوا سازد، بلکه افکار و امیال آنان را موافق آرمانهای اخلاقی جامعه پرورش دهد، تا رفتار آنان خود به خود بر موازین اخلاقی استوار شود (1).
مربیان باید بکوشند تا عالم سازی را با آدم سازی توام سازند، وگرنه پیشرفت علم و عقب ماندگی انسانیت همواره بر دردها و گرفتاریهای بشر میافزاید.
ما بیش از آن که به مهندسان کارخانه راه سازی و ساختمان احتیاج داشته باشیم، به مهندسان انسانی نیازمندیم و بدون آنها جامعه ما به کمال نخواهد رسید.
در فصل پیش، درباره عادت موضوعی که از نظر دانشمندان آموزش و پرورش اهمیتی به سزا دارد بحث کردیم و سرانجام، رشته سخن به این جا رسید که ما بیش از آن که به مهندسان کارخانه، راه سازی و ساختمان احتیاج داشته باشیم به مهندسان انسانی نیازمندیم و بدون آنها جامعه ما به کمال نخواهد رسید.
اکنون باید دید، علت عقب افتادگی یک ملت، تنها نداشتن ذوب آهن، کارخانه، نیروی تولید و افزار کشاورزی نو
1) 127. روان شناسى كودك , ص 296.
است، یا این که علاوه بر همه اینها، نداشتن یا به کار نبردن سرمایههای معنوی است؟ چرا ممالک مترقی با این که از جنبههای مادی به طور کامل برخوردارند، همواره در نگرانی و اضطراب به سر میبرند و از آرامش و راحتی محرومند؟ علت این است که توسعه روزافزون قدرتها و فراوانی سلاحهای آتش زا هر لحظه خطرهای سهمگینی را در برابر مردم جهان نمودار میسازد و آینده مبهم و تاریکی را مجسم مینماید.
آینده علم با همه امیدها و آرزوهایی که به دنبال دارد، معلوم نیست برای بشر مفید یا مضر باشد و این از لحاظ استفادههای خطرناکی است که ممکن است بشر از علم بکند.
تنها سالانه 120 میلیارد دلار از ثروت و درآمد جهان را تسلیحات میبلعد و به گفته دبیر کل سازمان ملل متحد:
مساله این است که آیا سرانجام ما نژاد بشر را منقرض خواهیم کرد یا این که عالم بشریت از جنگ دست برخواهد داشت.
از دانشمند بزرگ عصر اتم و فیلسوف عالی قدر، انیشتین پرسیدند:
در جنگ سوم، چه سلاحی به کار خواهد رفت؟ وی از پاسخ این سوال خودداری کرد و خود را به نادانی زد و گفت: اگر جنگ چهارمی پیش آید، اسلحه آن منحصر به فلاخن خواهد بود! یعنی طوری دنیا زیر و رو میگردد که بشری باقی نخواهد ماند و اگر بشری باقی بماند زندگی او به صورت زندگی بشر ما قبل تاریخ در خواهد آمد.
بیشتر کوشش دنیای قرن بیستم، صرف خلع سلاح، رهایی از استعمار و پشتیبانی از کشورهای در حال توسعه میگردد و این امر نشان میدهد که هنوز دنیای ما
محل امن و امان و سعادت و خوشبختی نشده است و ما هنوز اندر خم یک کوچهایم! اوتانت دبیر کل وقت سازمان ملل متحد میگوید:
اغلب کشورهایی که تازه از استعمار رهایی یافته و در حال توسعهاند، فاقد سازمان اداری و فنی هستند، زندگانی اقتصادی و مالی آنها عموما متزلزل است، احتیاج مبرمی به مدرسه و معلم دارند و غالبا قربانی عدم ثبات اوضاع سیاسی خود میشوند و به عهده سازمان ملل متحد است که آنها را یاری کند تا بتوانند مشکلات خود را حل کنند.
وانگهی، تنها این کشورها دچار این گرفتاریها و بدبختیها نیستند، بلکه دو میلیارد از مردم جهان: یعنی در حدود سه چهارم ساکنان کره زمین با فقر و بدبختی نفس میکشند و از حداقل ضروریات زندگی هم محرومند، روی همین جهات بود که سازمان ملل متحد به موجب قطعنامه مورخ سال 1961 م.
سالهای 1960 تا 1970 م.
را دهساله سازمان ملل متحد برای توسعه اعلام کرد، تا با اقدامات سازمان، تفاوت فاحش بین درآمد یک کارگر متوسط در کشورهای صنعتی و قوت لا یموت انسان متوسط در کشورهای توسعه نیافته، از میان برداشته یا تعدیل شود و در کشورهای در حال توسعه، درآمد ملی را تا سال 1970 سالی پنج درصد افزایش دهد.
نمیتوانند روی پای خود بایستند و در درجه دوم، نه تنها سرمایههای مادی نتوانسته است دردهای بشر را درمان کند، بلکه خود بر دردها و مشکلات بشر افزوده است.
با این همه شکی نیست که یک ملت، آن گاه میتواند به سعادت واقعی برسد که از سرمایههای مادی و معنوی برخوردار باشد.
ما در پی نشان دادن رمز سعادت واقعی هستیم.
اوتانت، علل عقب افتادگی بسیاری از ممالک روی زمین را فقدان سازمان اداری و فنی، تزلزل زندگی اقتصادی و مالی، احتیاج مبرم به مدرسه و معلم و عدم ثبات اوضاع سیاسی میداند.
بنابراین، سعادت یک ملت، آنگاه به خوبی تامین میشود که هیچ یک از این نواقص در زندگی او راه نداشته باشد، ولی رفع این نواقص به عهده کیست؟ مگر چنین نیست که تنها کسانی میتوانند براین نواقص فایق آیند که در مدرسه و به وسیله معلم تربیت میشوند؟ ما، معلمان را مهندسان انسانی لقب دادیم، زیرا اگر مثلا مهندس برق، در امور مربوط به برق تخصص دارد و به اوضاع آن سرو سامانی میبخشد، معلم هم مهندسی است که در امور مربوط به انسان، تخصص دارد و به اوضاع او سر و سامان میبخشد.
وظیفه معلم تنها این نیست که پزشک، مهندس، حقوقدان، عالم اقتصاد، ریاضیدان، فیلسوف، ادیب، درجه دار و صاحب منصب، تحویل جامعه بدهد، بلکه همه اینها معلومات و فنونی هستند که اگر توام با اخلاق و انسانیت نباشند و ایمان به مبدا و معاد، آنها را در راه صحیح راهبری ننماید، مشکلات زندگی را در دنیای کنونی صد چندان خواهند کرد.
پیکار مردم جهان.
به دلایل مذکور، امروز مردم
جهان به طور محسوسی در راه مبارزه با مشکلات، به پا خاستهاند و با یک کوشش پی گیر و همه جانبه، با سرانگشت تدبیر و درایت، گرهها را از زندگی میگشایند.
در میان همه مشکلات مساله آموزش و پرورش، بیش از همه، مورد توجه است، زیرا حل همه یا بسیاری از مشکلات به آموزش و پرورش بستگی دارد و ملتی که از آموزش و پرورش صحیح برخوردار باشد، به راحتی بر مشکلات فایق میآید.
در تمام جهان، دانشگاهها همواره در درجه اول اهمیت بودهاند و به وسیله اقدامات دولتها و مردم نیکوکار، روزبه روز بر توسعه آنها افزوده میشود و سرمایههای هنگفتی در آنها گرد میآید.
اصولا پیشرفت آموزش و پرورش، نشان پیشرفت هر قومی است، از این رو مردم جهان به طور دسته جمعی علیه جهل و بیسوادی به مبارزه برخاستهاند و با کوشش و تلاش، همواره در صدد پیداکردن راههای بهتر و صحیحتر برای تعلیم و تربیت کودکان هستند.
در ایالات متحده امریکا 1800 دانشگاه و کالج وجود دارد، دوازده عدد آنها بیش از صد میلیون دلار ثروت دارد.
دانشگاه هاروارد، ثروتمندترین دانشگاه ایالات متحده است و به تنهایی نزدیک 469 میلیون دلار ثروت دارد.
ثروت دانشگاه تگزاس نیز تخمینا به 434 میلیون دلار میرسد.
حداقل ثروت 101 دانشگاه دوازده میلیون دلار است.
بسیاری از مردم نیکوکار جهان، ثروتهای کلان خود را در راه پیشرفت علم و دانش وقف کردهاند.
ب. نوبل دانشمند علم شیمی و مهندسی که در سال 1896 میلادی زندگی را بدرود گفت، ثروت خود را وقف کرد تا به کسانی که در زمینه فیزیک، شیمی، زیست شناسی یا طب،
صاحب کشف یا اختراعی مهم باشند، یا بهترین آثار ادبی را به وجود آورند، یا بزرگ ترین خدمت را به صلح جهانی بکنند، جایزه داده شود.
مبلغ این جایزهها در 8000 دلار تثبیت شده است.
از سال 1901 به بعد بیش از 280 نفر از بزرگ ترین دانشمندان و نویسندگان و خدمتگزاران به صلح، جایزه نوبل را دریافت داشتهاند.
همان گونه که جوانان مملکت ما امروزه با افتخارات بزرگ خود در المپیادهای علمی، اعجاب جهانیان را برانگیختهاند.
اوقاف گیپ یادگار مادر پیری است که فرزند جوان خود گیپ را که علاقه سرشاری به ادبیات فارسی داشت از دست داد.
وی برای آرامش خاطر خسته و ملول خود، ثروت خویش را وقف کرد، تا آثار ادبی فارسی طبع شود.
اکنون کتابهای چاپ اوقاف گیپ از بهترین چاپهای کتب فارسی محسوب میشود.
این نمونهها برای مردم متمکن و ثروتمند، سرمشق بزرگی به شمار میرود.
امیدواریم در مملکت ما هم مشکل آموزش و پرورش به کلی حل شود و در این راه، سرمایههای مادی و معنوی به کار افتد، تا در سایه آن بتوانیم بر مشکلات فایق آییم.
دنیای امروز از چند جهت، با دنیای گذشته فرق دارد.
روزگاری بود که بشر، به خواندن و نوشتن و علم و دانش، اهمیت نمیداد و آن را برای زندگی لازم نمیشمرد و احیانا توجه به آن را امری تفننی و زاید و گاهی لغو و ننگین میشمرد.
در کشور یونان، که مدتها مهد علم و فلسفه بود و نوابغ علم و فلسفه چون سقراط، افلاطون، ارسطو و … را در خویش پرورانید و از دماغ آنها، افکار فلسفی به دیگر
نقاط جهان تراوش نمود، آموزگاری را عیب میپنداشتند و زشت ترین ناسزا این بود که بگویند:
فلانی آموزگار شده است! (1)اعراب به کلی از علم و دانش بیبهره بودند، حتی در آغاز اسلام فقط هفده نفر نوشتن میدانستند و با آن همه تاکیدات فراوان پیامبر عالی قدر اسلام به تعلیم و تربیت و این که سفارش کرد مسلمانان باید از گهواره تا گور دانش بجویند و قرآن کریم اعلام کرد:
مردم دانا با مردم نادان برابر نیستند (2)و تنها دانشمندان از خدا میترسند (3)با وجود این به گفته جاحظ در کتاب البیان و التبیین یکی از اعراب میگفت: مناسب شوون یک نفر قریشی نیست که جز تاریخ قدیم اعراب، چیز دیگری بداند، مخصوصا حالا که هر کس باید تیر و کمان بردارد و به دشمن حمله کند.
و ذوالرمه یکی از شاعران عرب (متوفی 110 ق.) ترس داشت که هنر کتابت خود را آشکار سازد، زیرا به گفته او نوشتن نزد اعراب ننگ بود! با این همه، در دورانی که اروپای قرون وسطی در گرداب جهل و نابخردی دست و پا میزد و کلیسا با کمال استبداد و خودسری، مردم اروپا را به حال جمود و رکود نگاه داشته بود و برای جلوگیری از نهضتهای فکری و خدمات دانشمندانی چون: کپرنیک، برنو که با کمال شقاوت در آتش سوزانده شد کپلر و گالیله به هر وسیله نا مشروع وغیر انسانی متوسل میگردیدند، مسلمانان در پرتو تعالیم عالیه اسلام علی رغم بسیاری از تعصبات ناروا که به شمهای از آن اشاره شد ?دک را عادت دهند که به این صفات زشت عادت ننماید.
پس از آن
که قوه تمیز و تشخیص در آدمی بیدار شد، باید خود از تشکیل عادات بد در وجود خود جلوگیری نماید و تحت تاثیر هوا و هوس، معاشر ناجنس و اشتباهات دیگر، گرفتار عادتهای ناروا نشود.
بسیاری از جوانان، بر اثر یک اشتباه، دوستی ناباب، هوسی ابلهانه؛ عمری را به پریشانی و بدبختی میگذرانند و همواره در آتش پشیمانی و حسرت میسوزند و بر لحظات غفلت و اشتباه خویش، لعن و نفرین میفرستند.
بیماری عادات ناروا، خطرناکتر از هر نوع بیماری کشنده و زیان بخش است.
روان شناسان سعی کردهاند راههایی برای جانشین ساختن عادات خوب به جای عادات بد، پیشنهاد کنند و این قبیل بیماران را درمان روحی بخشند.
برای ترک عادت نامطلوب، نباید هیچ گونه استثنایی قائل شد و باید عادات ارادی جدید را تمرین و عادات غیر ارادی را با تمرینهای ارادی ترک کردو مشخصاتی صریح برای عادت جدید تعیین نمود.
باید اعتراف کرد که نقش معلم و متصدیان آموزش و پرورش در بنیان گذاری عادات نیکو، بسیار مهم است.
بد نیست بدانیم که برخی، آموزش و پرورش را عبارت از: تحصیل عاداتی که سبب سازگاری فرد با محیط میشود (1)
ك : دكتر صاحب الزمانى , جوانى پررنج .
دانستهاند، البته این سازگاری باید سبب ایجاد تغییراتی در محیط شود و صرفا عملی منفی و منفعل و معلول حوادث محیط نباشد.با توجه به تعریف مذکور، دراین جا دو وظیفه اساسی برای معلم بیان میشود:
1 ایجاد عادات مطلوب، 2 ترک دادن عادات زشت و ناروا.
همان طور که گفتیم، طفل یا نوجوان به خودی خود قادر نیست خویشتن را در ایجاد عادات نیک و ترک عادات ناروا رهبری کند.
این وظیفه
1) 126. براى تفصيل اين بحث ر.
مربی واقعی و معلم وظیفه شناس است که در راه آموزش و پرورش آنها سعی بیشتر و پی گیرتر و دقت شایسته تری از خود در راه تعلیم و تربیت، به کوشش و فعالیت پرداختند و با اقتباس تحقیقاتی که در گذشته، مردم یونان، هند، ایران و مصر کرده بودند، خود به اختراعات و اکتشافات جدیدی نایل گردیدند و فصلی جدید بر دانش انسانی افزودند و بنیان تمدن کنونی را که به دست اروپائیان به اوج کمال رسید نهادند.
روابطی که اروپائیان طی جنگهای صلیبی با دنیای متمدن اسلامی آن روز پیدا کردند، وسیله بیداری آنان گردید و به آنها نشان داد که یگانه وسیله ترقی وتعالی، توجه به علم و دانش و به وجود آوردن آموزش و پرورش همگانی است و به جرات میتوان مدعی شد که علت اصلی یا یکی از علل اصلی رنسانس، مسلمانان هستند.
لوتر، برای اولین بار پیشنهاد کرد که دولتها موظفند آموزش و پرورش ملتهای خود را به عهده گرفته و با اجبار، کودکان را تحت تعلیم و تربیت درآورند و راه را برای ترقی و تعالی به روی ملت باز [نگاه] دارند، استعدادهای نهفته نونهالان را کشف کند، نقاط ضعف آنها را جستجو نماید و با صبر و حوصله، به تدریج عادات زشت آنها را به دست فراموشی بسپارد و آن عاداتی که سبب سازگاری آنان با محیط و فعالیت و ابتکار و سعادتشان میشود در آنها به وجود آورد.
باید طوری کودک و نوجوان را تحت مراقبت دقیق قرارداد و طوری از آموزش و پرورش واقعی برخوردار ساخت که همواره از روی فکر و اندیشه و ملاحظه
غایت و نتیجه عمل، آن را از روی شعور و اراده تمرین کنند، تا به صورت عادت و خودکار درآید، و هم در موارد لازم بتوانند با یک تصمیم، عادتی را ترک نمایند ودر تمام عمر از همین راه و رسم صحیح پیروی کنند و هرگز دچار عادتهای کورکورانه نگردند.
آری، معلم خوب همواره به شاگردان خود درس فضیلت و انسانیت میدهد و عقل آنها را بیدار و آگاه میسازد و کاخ سعادت آنها را با روشی خردمندانه در محیط آموزشگاه خود بگشایند (1).
کار به جایی رسید که اصولا آموزش و پرورش، خود علمی مستقل شد.
و شعبی از قبیل فلسفه آموزش و پرورش و اصول آموزش و پرورش پیدا کرد و دانشمندانی چون: هربارت، روسو، فربل، پستالزی، جان دیوئی وب در این رشتهها قدم به عرصه وجود گذاشتند و برای کودک ن سان که باید و شاید ارزش و احترام قائل شدند، در صورتی که دیگران او را موجودی به اصطلاح فعل پذیر و ناتوان، میپنداشتند و به خودی خود برای او ارزشی قائل نبودند و دوران کودکی او را مقدمه و پیش در آمد بلوغ پنداشته، تصور میکردند که فقط فرد بالغ، پخته و کامل است، در صورتی که از نظر آموزش و پرورش، هیچ کس در هیچ مرحلهای کامل و تام و تمام نیست، از این رو امرسن (2)میگوید:
به کودک احترام گذارید، در زندگی او زیاد مداخله نکنید و خلوت او را بر هم نزنید.
میدانم که برخی از مردم، به این سخن اعتراض میکنند و میگویند:
شما میخواهید به نام احترام کودک، زمام نظم عمومی و خصوصی را از دست رها
کنید و کودک نورسته را به امیال و هوسهای دیوانه وار خود واگذارید! به اینان باید پاسخ گفت که به کودک احترام بگذارید و در این کار کوتاهی مکنید، ولی به خود نیز احترام گذارید، در تربیت کودک؛ دو نکته مهم است:
مقتضیات طبع کودک را مراعات کنید و موافق جهتی که دارد، به بارش آورید و به سلاح دانش مسلحش کنید (1).
و باز هم با تاکید تمام میگوید:
راه تربیت صحیح، همین است و راهی بس دشوار است.
معلمی که این راه را میپیماید، بر خلاف معلمی که به درس گفتن اکتفا میکند، باید همه وقت و نیرو و فکر و شخصیت خود را به کار گیرد (2).
با کوشش این دانشوران آموزش و پرورش موقعیت خاصی پیدا کرد و در مورد سراسر دوره زندگی یک انسان آرمانی، نظراتی ارزنده ابراز شد.
جان فیسک (3)در کتاب گردشهای پیرو عقیده تکامل تدریجی (4)معتقد است که: هر چه بر تکامل جوامع بشری افزوده میشود، لزوما عمر کودکی ودوره رشد اطفال نیز طولانیتر میشود، زیرا تکامل جامعه ایجاب میکند که حقایق بسیار فراوانی در کودکی به نوباوگان آموخته شود، همچنان که افزایش دانستنیهای کودکان هم به نوبه خود، سبب تکامل جامعه میگردد (5).
هنوز دنیا نتوانسته است با همه زحمات و مشقتها و مخارج سنگینی که در راه آموزش و پرورش مبذول داشته است، به ساختن انسان ایده آل و آرمانی توفیق یابد، ولی در این راه مسافت زیادی را پیموده است و شاید، بلکه قطعا، بیش از آنچه پیموده است، از هدف دور و هنوز اندر خم یک کوچه است.
این جاست که جامعه ما یک مسئولیت بزرگ در
برابر نسل جوان پیدا میکند و موظف است که دین خود را ادا نموده، این بار سنگین را به منزل برساند.
طبقه معلم، جزیی از اجتماع و کارش آموزش و پرورش عمدی است و وظیفه دارد کار خود را چنان که در فصل پیش شرح دادیم انجام دهد، ولی از آن جا که تنها آموزش و پرورش عمدی در سرنوشت کودکان دخیل نیست و آموزش و پرورش غیر عمدی نیز در سرنوشت آنان دخالت تام دارد، سایر طبقات اجتماع نیز به نوبه خود وظایفی دارند که برای تکمیل کار معلم، ناگزیرند به وظایف خویش عمل کنند.
ی ریزی مینماید.
پدران نباید خیال کنند که وظیفه آنها تنها نان و لباس دادن است و نسبت به آموزش و پرورش کودکان و تشکیل عادات نیکو در وجود آنها وظیفهای ندارند، و معلمان نیز نباید تصور کنند که تنها با یاددادن و خواندن و نوشتن، تمام وظیفههای آنها انجام گرفته است و در مورد عادات نامطلوب و تربیت اخلاقی و اجتماعی کودکان، سهمی ندارند و به عبارت دیگر، تصور نکنند که درسهای آموزشگاهی ارزش اخلاقی ندارد، بلکه باید در آموزشگاهها به وسیله درس جداگانه اخلاقی شاگردان را با مسائل اخلاقی، آشنا بکنند.
جان دیوئی میگوید:
آموزش و پرورش، دست کم در جامعه دموکراتیک، نه تنها باید رفتار خارجی افراد را با موازین اجتماعی همنوا سازد، بلکه افکار و امیال آنان را موافق آرمانهای اخلاقی جامعه پرورش دهد، تا رفتار آنان خود به خود بر موازین اخلاقی استوار شود (1).
مربیان باید بکوشند تا عالم سازی را با آدم سازی توام سازند، وگرنه پیشرفت علم و عقب ماندگی انسانیت همواره بر
1) 127. روان شناسى كودك , ص 296.
دردها و گرفتاریهای بشر میافزاید.
ما بیش از آن که به مهندسان کارخانه راه سازی و ساختمان احتیاج داشته باشیم، به مهندسان انسانی نیازمندیم و بدون آنها جامعه ما به کمال نخواهد رسید.
آرام آرام چشم و گوشش بازمی شد و با محیط زندگی آشنایی پیدا میکرد.
بابا و مامان را شناخته بود.
حس میکرد که دو موجود مهربان با تمام قوا در راه تامین آسایش او شب و روز در تلاش هستند.
او بهانه میگرفت، از بهانه گیری ضرری نمیکرد، همیشه نازش را میخریدند، نوازشش میکردند، با یک کسالت مختصر، او را نزد پزشک میبردند و به وسیله دارو و مراقبتهای غذایی خاصی درمانش میکردند.
همه برای او آینده درخشانی پیش بینی مینمودند.
قراین هم نشان میداد که غیر از این نیست، ولی یک حادثه غیر مترقبه به طور کلی صحنه را تغییر داد، حوادث تازهای به روی پرده آمد.
طفلک بیچاره، ماتش زده بود.
... زندگی اگر این است، یعنی هیچ! زیرا احساس میکنم که اگر به دنیا نمیآمدم و این تلخیها را نمیچشیدم، خیلی بهتر بود.
راستی من که از این زندگی جز تلخی، ناکامی، دلهره و اضطراب، چیزی ندیدم.
نه شبی آرام خفتم و نه روزی برق امیدواری، خانه دل افسرده و نازکم را روشن ساخت.
نه از کسی صفا دیدم، نه از دستی نوازش! نه از زبانی حرف ملایم شنیدم و نه از دهانی نغمه انس و مهربانی! گویی روزگار با تمام قدرتها و نیروهای خود، سر دشمنی با من که موجودی بینوا، بیپناه، بیخانمان و بیسرپرستم دارد! یاد گذشتهها به خیر! چه آرزوها که در دل دارم: آرزوی یک
غذای سیر، یک بستر گرم، یک پناهگاه مهربان، مثل بچههای مردم سرو سامانی داشته باشم، روزها به مدرسه بروم، تعطیلات با پدر ومادرم به گردش و تفریح و دید و بازدید بروم، ایام عید لباس نو بپوشم، ولی افسوس! این اجتماع خیره سر و لاابالی، این ثروتمندان عیاش و تن پرور، چرا به فکر من و امثال من نیستند؟! چه میشد اگر یک صدم هزینه سنگین و گزاف زندگی خود را کنار میگذاشتند و صدها امثال مرا که به عللی دچار سرنوشتی چون سرنوشت من شدهاند زیر پر و بال میگرفتند؟! یک صدم مخارج کنار دریا، شب نشینیها، مسافرت به کشورهای خارج وب به انسانهایی دل افسرده و بینوا چون من اختصاص داده، به این ناهماهنگی و فاصله عظیم طبقاتی خاتمه میدادند! خواننده عزیز! ممکن است تصور فرمایید که مجسم ساختن این گونه ماجراهای تلخ چه ارتباطی به بحث ما دارد، ولی نباید فراموش شود که در جامعه ما کسانی هستند که به عللی کانون گرم خانوادگی آنها از هم متلاشی شده است:
زنی از شوهرش خوشش نیامده است، شوهری به زن دیگری دلبستگی پیدا کرده، سرانجام عفریت شوم طلاق آنها را که صاحب یک یا چند فرزند هستند از یکدیگر جدا کرده است، مردی بر اثر اعتیاد به مشروبات، هروئین، تریاک وب شانه را از زیر بار مسئولیت سنگین خانواده تهی کرده است و نیازمندیهای آنها را تامین نمیکند و زن و فرزندان خود را با کمال بیاعتنایی رها کرده است، یک دزدی یا چاقو کشی وب، سرپرست خانوادهای را به زندان کشانیده است، کودکانی در سنین طفولیت، پدر یا مادر یا هر دو
را ازدست دادهاند.
آیا فکر میکنید کودکان چنین افرادی خود به خود آن طوری که منظور و خواست اجتماع است، بار میآیند و در آینده لااقل در جهت ضرر جامعه قدم بر نمیدارند؟ خیلی مشکل است! اگر چنین بود قطعا این بدبختیها به حداقل رسیده بود و برای هیچ کس جای نگرانی نبود.
در روابط چنین اجتماعی، ناهماهنگی و تلاشی وجود دارد، در این صورت چگونه میتوان منتظر بود که محصول این اجتماع، سالم و سودمند باشد.
نوشتهاند که از گزنفون فیثاغورثی، پرسیدند که او طفل خود را چگونه تربیت خواهد کرد؟ پاسخ داد:
او خوب تربیت خواهد شد، اگر شهری که او در آن زندگی میکند، خوب اداره شود.
جامعه شناسان در این گونه مسائل، دقتهای بسیار کردهاند.
الیوت و مریل به سه نوع اختلال و بینظمی معتقدند و برای هریک علایمی ذکر نمودهاند:
اختلال انفرادی، اختلال خانوادگی و اختلال گروهی.
علامت اختلال انفرادی را تبه کاریهای دوران جوانی، انواع جنایت، جنون، فحشا، میگساری و خودکشی ذکر میکنند، علامت اختلال و بینظمی خانوادگی را طلاق، فرار از خانه، به وجود آوردن فرزندان غیر شرعی و بیماریهای آمیزشی میدانند، علامت بی نظمی گروهی را فقر، فقدان وسایل تعلیم و تربیت، بیکاری، فساد سیاسی، ارتشا و جنایت مثال میآورند (1)
ك : روان شناسى كودك , فصل چهارم , ص 115 ك 151.
.آقای معلم! اشک در چشمانم حلقه زده است و نمیتوانم چیزی بنویسم، زیرا یاد روزهایی میافتم که به تازگی مادرم مرده بود و پدرم زن گرفته بود و با سوء نیت زن پدرم و با
1) 139. براى تفصيل بيشتر ر.
بی عاطفگی و بی رحمی پدرم مواجه شدم.
پدرم مرا از خانه بیرون کرد تا بتواند با زن خویش خوش باشد! پدرم مرا از خانهای بیرون کرد که نه تنها متعلق به مادرم بود، بلکه تمام وسایل زندگی آن مال مادر بیچاره من بود، سرمای سختی بود. برف از آسمان میبارید. مثل این که هزارها کلاف نخ را از آسمان به روی زمین باز میکردند و من در کوچههای تهران راه میرفتم در حالی که گرسنه بودم و لباس درستی برتن نداشتم، اما نه احساس سرما میکردم، نه از گرسنگی چیزی میفهمیدم، تنها درد بی کسی و درد بیماری و درد بدبختی و بی پناهی سراپای مرا گرفته بود.
من که سالها گرفتار این آوارگی و در به دری بودم، چرا خانه امیدم زندان نباشد؟! چطور ممکن بود دزدی نکنم؟! .
آمد و رفت مردم در خیابانها قطع شده بود.
صدای بوق گوش خراش ماشینها و سر و صداهای مختلف دیگر، به گوش نمیخورد.
آن تکاپو و کوشش و تلاش خستگی ناپذیر جای خود را به سکون و آرامش داده بود.
مغازهها همه تعطیل شده بود و از مشتریهای پرچانه خبری نبود.
دست فروشها، دورهگردها وب کار خود را تعطیل کرده و در خانههای خود آرمیده بودند.
آری، تهران پرجوش و خروش با گذشتن پاسی از شب، آرام شده و سکوتی مطلق همه جا را فرا گرفته بود! پاسبان گشت، طبق معمول امتداد خیابانی را طی میکرد تا اگر دزدان و طرّاران بخواهند از محیط خلوت، سوء استفاده کرده، به مغازه یا خانهای دستبرد بزنند، به حساب آنها رسیدگی نماید.
نور چراغهای مهتابی از لابه
لای شاخ و برگ درختها بر پیاده رو میتابید و منظرهای شاعرانه به وجود آورده بود و پاسبان همچنان راه خود رامی پیمود.
راه میرفت و به زندگی خود میاندیشید! در این میان، توجهش به سوی چند سگ که در پیاده رو مشغول خوردن چیزی بودند و گاه گاهی به جان یکدیگر میافتادند، جلب شد.
میخواست بی اعتنایی کند و به راه خود ادامه دهد و مزاحمتی برای آن چند حیوان گرسنه، فراهم نسازد، ولی با شنیدن صدای گریه و ناله مظلومانه یک طفل، با عجله به سوی او رفت و آنها متفرق شدند.
صحنه، صحنهای بس رقت باری بود.
کودکی شیرخوار که شاید چند روز بیشتر از عمر خود را پشت سر نگذاشته بود در خون خود غرق بود و یکی از دستهای نازک و لطیفش از بیخ قطع شده و طعمه سگها شده بود! شاید شبی نباشد در تهران بزرگ، مامورین به یک یا چند طفل سر راهی برخورد نکنند! با کمال تاسف، گاهی بر اثر دیر رسیدن آنان، سگها کار خود را کردهاند و اطفال معصوم را با دندانهای خود پاره پاره نموده، طعمه خویش ساختهاند، یا این که هنگامی رسیدهاند که یکی از دستها یا پاهای طفل معصوم از دست رفته است (1).
اکنون برای ما این سوال پیش میآید که چرا پدران و مادرانی به خود اجازه میدهند که با استفاده از خلوت شب، جگر گوشههای خود را به دست سرنوشت سپرده و عواطف پاک پدری و مادری خود را آلوده هوسهای نابخردانه و افکار پوچ شیطانی نمایند؟! بدبختانه در جامعه ما یک نوع افسار گسیختگی و بی بندوباری در
1) 140. روان شناسى كودك , ص 150 و 151.
میان نسل جوان، در شرف تکوین است که از هم اکنون نتایج شوم آن به چشم میخورد.
اگر از حالا برای آن فکری نشود، معلوم نیست جامعه ما چه صدمهها و لطمههای غیرقابل جبرانی خواهد خورد.
یکی از این نتایج شوم این است که عدهای از این اطفال معصوم، مولود شبهای گناه، بلهوسی و شهوترانیهای زنان و مردانی هستند که از تشکیل خانواده و ازدواج مشروع، سرباز زده، همواره به فکر خوشی و عیش و نوش و کامرانی هستند و تمام مقررات مربوط به محدودیت زن و مرد را که صددرصد موجب سعادت اجتماع و به خصوص نونهالان است زیر پا گذاشتهاند.
اینها با سرنوشت انسانهایی بی گناه و مظلوم، بازی میکنند و با جنایتکارانه ترین رفتار، سبب میشوند که اطفالی معصوم، طعمه سگها شده یا عضوی را از دست بدهند، آن گاه تحویل پرورشگاه داده شوند.
نتیجه شبهای گناه، تنها همین جنایت نیست، گاهی هم برای از بین بردن جنین، اقدام به عمل وحشیانه کورتاژ میکنند که خود دارای مضرات شدید روحی و جسمی است و فعلا به بحث ما مربوط نمیشود.
عدهای دیگر، متعلق به پدران و مادرانی هستند که بر اثر فقر و کثرت عایله و نداشتن وسیله پرورش فرزندان خود، ناگزیر میشوند به چنین عملی اقدام کنند، به خصوص که اگر این کار را نکنند، خیلی مشکل است که پرورشگاهی حاضر باشد بدون دردسر و معطلی طفل را بپذیرد و بزرگ کند.
اگر طفل بیچاره از دست سگها جان سالم به در ببرد، تحویل محیطی داده میشود که صدها طفل بی سرپرست به دست یک عده پرستار و پرورشکار حرفهای سپرده
شدهاند، تازه این محیط نمیتواند ن طوری که باید و شاید جای خانه و مادر را بگیرد.
بهترین محیط برای پرورش طفل، خانه و آغوش مادران است، البته نه هر مادری بلکه مادران بردبار و پرحوصله، مادرانی که به خاطر تربیت صحیح کودکان خود، هرنوع فداکاری و از خودگذشتگی میکنند.
به گفته روان شناسان پدر و مادری که پر از عقده هستند و دایما خشمناک و در امور جزیی برآشفته میشوند و یا پرورشکاری که شغل را تنها به خاطر امرار معاش اختیار کرده و ذوق و شوقی برای تربیت ندارد و به کودکان با نظر عناد مینگرد و بی حوصله و عصبی و فاقد اعتماد به نفس است، نمیتواند هیجانها و عواطف کودکان را در مسیر صحیح سوق دهد (1).
بنابراین تنها سیر شدن شکم و پوشیده شدن بدن منظور نیست، صدها اشکال دیگر در کار تربیت طفل موجود است که شاید گرسنگی و برهنگی کم اهمیتتر از همه آنها باشد.
همین اشکالات، در مورد کودکانی که مادرشان در بیرون خانه کار میکنند و آنها را به دست نوکرها و کُلفَتها میسپارند، موجود است.
بن ژان قاضی دادگاه اطفال سن فرانسه مینویسد:
با مطالعه روی سی پرونده مربوط به کودکان مجرم، به این نتیجه رسیده ام که فقط یکی از این سی طفل، پدر و مادر واقعا شریف و آگاه داشته است (2)
2ك همزاد, هنگامى كه اسپرم مرد و اوول زن با يكديگر مى آميزند و اولين سلول نطفه اى را به وجود مى آورند, گاهى اتفاق مى افتد كه اين سلول ازوسط نصف مى شود, آن گاه هريك به صورت يك انسان كامل درمى آيند, در اين صورت دوقلوها كه به طور كامل به يكديگر شباهت دارند, همانندناميده مى شوند.
گاهى زن به جاى يك اوول ك كه اغلب چنين است ك دو اوول رها مى كند, اين دو اوول با دو اسپرم مرد مى آميزند و هر كدام به صورت يك انسان درمى آيند, در اين صورت , دوقلوها را كه لازم ن-ي-ست با يكديگر شبيه باشند, همزاد مى گويند, اين نوع دوقلوها گاهى از لحاظ جنس هم باهم اختلاف پيدا مى كنند, اما نوع دوقلوهاى همانند, حتى از لحاظ جنس هم با يكديگر تفاوت ندارند, يا هردو پسرند يا هردو دختر.
.یکی از بنگاههای حمایت کودکان پاریس میگوید:
63 تا 65 در صد جرم کودکان، ناشی از عدم مراقبت اولیا و سرپرستی آنهاست (3).
یکی از اساتید علوم تربیتی دانشگاه تهران میگوید:
90 در صد مجرمین، در کودکی فساد اخلاق داشتهاند (4).
واقعه زیر، این مطلب را بهتر روشن میکند:
1) 141. روان شناسى رشد و پرورش كودك , كتاب اول , ص 86 و 87حذژخسخژخژرر ك.
2) 142. دوقلوها بر دو قسمند: 1ك همانند.
3) 143. روان شناسى عمومى ,نشريه موسسه ملى روان شناسان , جزوه شماره2 .
4) 144. آلفرد وبر زحچ حج ,ب ححزح دآ {1795ك 1878} استاد تشريح دانشگاه لايپزيك , براى اولين بار پى برد كه درك تفاوت و تغيير امرى است نسبى و به شئ متغير بستگى دارد, مثلا اگر به كالايى كه بيست كيلو وزن دارد, يك كيلو اضافه كنيم , تفاوت وزن كاملا محسوس خواهد بود,حال آن كه به كالاى پنجاه كيلويى , بايد تقريبا دو كيلو اضافه نمود تا تفاوت حس شود, به ه-مين ترتيب او كسرهايى درست كرد كه براى هريك ازحواس ثابت است , مثلا براى ادراك بصرى روشنايى , كسر وبر, تقريبا است , يعنى نورى كه به قدرت صد شمع است , بايد به اندازه يك شمع افزايش يابد تا تغيير روشنايى درك شود, اين نسبت براى ذايقه و براى مقايسه بصرى خطوط و ب-راى حس عضلانى {مثلا بلند كردن وزنه ها} از تا است , اين اصل كلى نسبت در ادراكها را ككه وب-ر كشف كرده بودك فخنر زحذخح حب كث ب {1801 ك 1887} استاد فيزيك دانشگاه لايپزيك , به صورت قانونى عمومى درآورد و به قانون وبر ك فخنر, معروف شد و فرمول آن زخ ردپ -ث است كه ث احساس و پنسبت ثابت و ث محرك است .
حمود در کودکستان، شاگرد اول بود و با آن که خیلی سالم و طبیعی و باهوش بود، ولی در پنج سالگی میزان نمرات او تنزل کرد، وزن او روزبه روز کمتر شد و از قد کشیدن بازماند، در امتحان هوش نمراتش پایین آمد و کم کم خیلی ناراحت و عصبانی شد، در نتیجه روان شناسی که با کودکستان همکاری میکرد، با روش بازی درمانی او را مورد آزمایش قرارداد، بدین معنا که سه عروسک: یکی مرد، یکی زن و یکی پسربچه کوچک، با مقداری اسباب خانه در اختیار او گذاشت.
در مرحله اول عروسک زن را از خانه به اداره فرستاد، بعد عروسک مرد را در آشپزخانه منزل گذاشت بعد شروع به پرسیدن سوالاتی از خودش نمود که آیا عروسک پسر بچه، هرگز رشد کند و به اندازه یک مرد بزرگ میشود یا نه حتی با خودش فکر کرد که شاید عروسک پسربچه وقتی بزرگ شد زنی خواهد شد که مثل مامان کار خواهد کرد.
این امتحان با اسباب بازی، نشان داد که او چرا عصبانی و ناراحت و بی اشتهاست و در چه محیطی زندگی میکند:
مادر او در خارج منزل کار میکرد، به طوری که تمام وقت را در اداره به سر میبرد و هنگامی که به خانه میآمد بی نهایت خسته بود و فرصت توجه و نگاهداری او را نداشت.
ساعات کار پدرش چندان مرتب نبود و اغلب در منزل به سر میبرد و کارهای منزل را انجام میداد و همچنین مرتب به او میرسید، او را در رختخواب میگذاشت و لالایی میگفت.
مشکل او این بود که میخواست طبق معمول به
پدرش تاسی کند، یعنی خودش را به جای پدرش بگذارد، در حالی که وضعیت خانوادگی طوری بود که او را به کلی بلاتکلیف کرده بود، یعنی نمیدانست باید مثل پدرش بشود و در خانه کار کند و یا مثل مادرش در اداره کار کند.
بعد از این که جریان را با پدر و مادرش در میان گذاشتند، آنها برای رفع این مشکل، فورا اقدام نمودند.
مادرش با کم نمودن ساعات کار خودش در خارج از منزل توانست بیشتر اوقات در منزل بماند و به او توجه کند.
افزایش علاقه و توجه پدر و مادر نسبت به او سبب تغییرات فاحشی در روحیهاش شد، اشتهایش افزایش یافت، خوشحالتر شد، در مدرسه هم رفتارش با دوستان بهبود یافت، علاوه بر افزایش وزن، قد او نیز به طور طبیعی بلندتر شد (1).
آیین مقدس اسلام که همیشه در صدد تامین سعادت یکایک افراد اعم از خرد و بزرگ است، برای همه این مشکلات، راه حلهای صحیحی درنظر گرفته است.
در درجه اول، روابط زن و مرد را تا حد ضرورت و لازم، آزاد گذاشته و بقیه را سخت کنترل کرده است، آن گاه مسلمانان را موظف میسازد که مراقب تهیدستان و درماندگان باشند و آنها را سرپرستی نمایند.
پیامبر اسلام، پیش از آن که از طرف خداوند به نبوت مبعوث شود، احساس کرد که عمویش ابوطالب که مردی پر عایله بود وضع زندگی اش خوب نیست، از این رو به اتفاق عموی دیگرش عباس، نزد ابوطالب رفتند و سرپرستی دو تن از فرزندان او را برعهده گرفتند:
علی تحت سرپرستی پیامبر قرارگرفت و جعفر تحت سرپرستی عباس.
بدین
1) 145. روان شناسى كودك , ص 256 {پاورقى }.
ترتیب هزینه زندگی ابوطالب را سبک نمودند (1).
این عمل سرمشق عالی انسانی است که هر کس میتواند از آن استفاده کند.
علی (ع) در مورد این دوره از زندگی خود، فخر و مباهات میکند و میفرماید:
شما قرابت و نزدیکی مرا به پیغمبر و مقام و منزلت خاصی که نزد او داشتم میدانید:
آن گاه که طفلی خردسال بودم مرا در دامن خود میگرفت و به سینه میچسبانید و در بستر خود میخوابانید و صورت به صورت من میچسبانید و مرا وادار میکرد که بوی خوش او را استشمام کنم، هر روزی برای من از خلق نیکوی خود پرچمی میافراشت و مرا به پیروی آن امر میکرد (2).
راستی اگر کاروان بشریت، روزی به چنین مرحلهای از تکامل میرسید و انسانها این چنین به یکدیگر مهر میورزیدند، نوازش میکردند و نوازش میدیدند، چه نیکو میشد! اسلام همواره متوجه هموار ساختن راه رسیدن انسان به چنین مرحلهای است.
علی (ع) در فرمان تاریخی خود به مالک اشتر دستور میدهد مواظب یتیمان باشد و به وضع آنها رسیدگی نماید (3).
در وصیت خویش به فرزندانش حسن و حسین (ع) میفرماید:
اللّه اللّه فی الایتام فلا تغبوا افواههم و لا یضیعوا بحضرتکم، (4)از خدا بترسید نسبت به یتیمان! نکند که آنها را گرسنه بگذارید و بر اثر بی سرپرستی ضایع و تباه گردند.
این دستور به تمام جهات و مشکلات زندگی اطفال بی پناه و آواره و یتیم توجه دارد.
پیامبر عالی قدر اسلام فرمود:
بهترین خانههای شما خانهای است که در آن یتیمی مورد احسان قرار گیرد و بدترین خانهها، خانهای است که در آن یتیمی مورد بدرفتاری واقع شود (5).
ما فکر میکنیم
که اگر ایمان به مبانی اسلام در جامعه تقویت شود و افراد متمکن، وظیفه خود را به خوبی ایفا کنند، مشکل آوارگان اجتماع و کودکان سر راهی به نحو صحیحی حل خواهد شد.
هم آمار جرایم به میزان چشمگیری تنزل میکند و هم سعادت خود آنها تامین خواهدشد.
آهسته آهسته قدم میزد.
در درون خود غرق شده بود.
فکر میکرد و سوال ردیف مینمود.
سوالهای به ظاهر ناچیز، اما در واقع خیلی دقیق پر مغز! چرا فکر میکنیم؟! چرا این زحمتها را به خود هموار سازیم.
ما حتی معنای فکر را نفهمیده ایم، دستگاهی را که در نهاد ما اندیشه میسازد و گاهی میلیونها انسان را به خود جلب میکند و همه را بهره مند مینماید و دست رد به سینه هیچ کس نمیگذارد، نشناخته ایم! جهانی کوچک در جهانی بزرگ! لااقل از آن جهان بزرگ چیزهایی فهمیده ایم، روزنههایی پیش چشمان ما گشوده شده است، توانسته ایم به نفع خود کارهایی انجام دهیم، تغییراتی به وجود آوریم، تسخیر کنیم و بهره برداری نماییم.
انصافاٌ تاکنون از این رهگذر استفادههایی سرشار برده ایم و هنوز هم این استفادهها در حال فزونی است.
چه امیدها و آرزوهایی که در این راه در دل داریم! طبعا هرگونه موفقیت و پیروزی، نخست با امید و آرزو شروع میشود.
پیروزیها، غنچههای با طراوت و شکوفههای امیدها و آرزوهایی هستند که قرنها پیش همچون رویاهایی دل انگیز و شیرین، اسباب سرگرمی و دلخوشی نیاکان ما بودهاند، لذا امید و آرزو نه تنها عیب نیست، بلکه نقطه مقابل آن، یاس و ناامیدی بزرگ ترین عیب است.
قرآن کریم دستور میدهد که
هرگاه از تمام اسباب مادی مایوس شدید و روزنههای امید به روی شما بسته شد، به خدا امیدوار باشید (1).
ولی از این جهان کوچک، یعنی از این وجود خودمان چه شناخته ایم؟ چه استفادههایی برده ایم؟ چه تغییرات مفیدی در خود ایجاد کرده ایم؟ نخواسته ایم بفهمیم یا نتوانسته ایم؟! راستی آیا حق با خواجه حافظ شیرازی است که میگوید:.
وجود ما معمایی ست حافظ که تحقیقش فسون است و فسانه.
یا حق با دکتر آلکسیس کارل است که در کتاب انسان موجود ناشناخته میگوید:
جهل ما از خود زیاد است و نواحی وسیعی از دنیای درونی ما هنوز ناشناخته مانده است و بیشتر پرسشهایی که محققان و مطالعه کنندگان زندگی انسان طرح میکنند، بدون پاسخ مانده است، یا این که حق با حکیم یونانی، سقراط است که میگفت: خود را بشناس؟! همان طوری که روان شناسان، برای شناخت انسان همواره در کوشش و تلاش هستند ومی گویند:
اولین هدف روان شناسی علمی، برقرار ساختن اصول و کشف حقایقی است که سبب میشود رفتار و سلوک را بهتر بفهمیم.
علم به رفتار که در اثر مشاهده و تجربه حاصل میشود، به ما کمک میکند که خود و دیگران را بهتر بشناسیم و در نتیجه بهتر بتوانیم رفتار خود و دیگران را کنترل کنیم (2).
مغز ما و سلسله اعصاب ما چیزهایی هستند که کار تفکر، تخیل، حفظ، احساس و تحریک را بر حسب ظاهر برعهده دارند.
آیا اینها خود به طور خودکار، این کار را میکنند یا این که نیروی دیگری بر اینها حکومت میکند؟ گروهی این، گروهی آن پسندند.
در خود عمل سلولهای عصبی که دانشمندان فیزیولوژی
و روان شناسی توانستهاند از طرز کار آنها پرده بردارند هنوز نقاط مبهمی وجود دارد، سلول عصبی که آن را نورون مینامند از یک طرف دارای رشتهای طولانی است که آن را اکسن (1)مینامند و از طرف دیگر دارای چند رشته کوتاه است که آنها را دندریت (2)میگویند.
وظیفه آکسن، گرفتن تحریکات و تاثیرات عضوهای حسی است که به صورت موجی از الکتریسیته به نورون دیگر منتقل میشود.
نقطهای که درآن جا دندریت یک نورون با آکسن نورون دیگر، بستگی پیدا میکند، سیناپس (3)میگویند.
نقطه ابهام این جاست که موج مزبور به وسیله یکی از رشتههای دندریت عبور میکند و به آکسن میرسد و با رشتههای دیگر دندریت سر و کاری ندارد، ولی همیشه از یک رشته عبور نمیکند، شاید تفاوتهایی که در حواس ما هست، ناشی از همین عبور موج از یکی از رشتههای دندریت باشد.
ما گاهی از بوی عطر لذت میبریم و گاهی متنفر میشویم.
شنیدن یک سخنرانی یا یک حکایت، همیشه برای ما مطبوع و دلچسب نیست.
علت چیست؟ آیا اینها نقش همان رشتههای دندریت است یا چیز دیگر؟! (4)ناشناخته تر.
از این جهان کوچک، جهانی کوچکتر ولی ناشناختهتر و اسرار آمیزتر نیز وجود دارد.
آن جا که نه چشم کار میکند، نه گوش آهنگی میشنود ونه برای حدس و گمان راهی است.
آن جا که بر خلاف تصور ظاهربینان و کوته نظران، دنیایی است اسرارآمیز، پیچیده و بغرنج، یعنی دنیای کودک.
ما دست کم، با بزرگها تماس میگیریم، صحبت میکنیم، آثاری در چهره آنها و وضع ظاهری آنها مینگریم که از درون آنها، از دنیای اسرارآمیز آنها تا حدی پرده
بر میدارد و میتوانیم ازاین رهگذر با آنها روابطی داشته باشیم.
آنان آثاری از قبیل رنج و لذت که روان شناسان آنها را انفعالات مینامند و خشم، حسد، کینه، ترس، غم، شادی، نفرت، رقت، عشق، محبت، شرم و حیا و … که روان شناسان آنها را عواطف مینامند از خود نشان میدهند.
حتی اشخاصی به کمک هوش و فراست و تجارب شخصی، مثل یک روان شناس با مردم رفتار میکنند، محبوب میشوند، سخنان و مقالاتشان در مردم اثر میگذارد، در دلهای مردم جا میگیرند و بر دل هایشان حکومت میکنند و چه استفادههای تربیتی که اینها میتوانند از موقعیت خود بنمایند! میتوانند سرمشقی خوب باشند و جامعه را به سوی کمال و سعادت رهنمون گردند! ولی از کودک چه میفهمیم؟ او هنوز نه تنها بی تجربه است و رابطه و تماسی با کسی ندارد، بلکه سلسله اعصاب او نیز چنان چه باید و شاید رشد نکرده و عمل دستگاهها از یکدیگر مجزا نشدهاند.
آکسنها مثل سیمهای تلفن، نزدیک یکدیگر قرار گرفتهاند و تشکیل یک کابل میدهند.
بدیهی است که سیمهای تلفن که در درون یک کابل جا گرفتهاند هر کدام حامل خبر مخصوصی هستند و برای این که با یکدیگر اتصال پیدا نکنند، با پوششی از سیمهای دیگر جدا شدهاند.
اکثر آکسنها نیز پس از رشد کامل، به وسیله پوششی از یکدیگر جدا میشوند.
بااین که پوشیده شدن آکسنها از پیش از تولد شروع میشود، تا مدتها بعد از تولد ادامه دارد.
در انسان بیش از نصف آکسنها بعد از تولد دارای روپوش میشوند، ولی در حیوانات تقریبا این عمل تا هنگام تولد انجام یافته
است، از این رو برخی از حیوانات مثل جوجه مرغ و موش صحرایی و میتوانند تمام اعمال جوجه و موش وب بالغ را انجام دهند، اما بچه انسان چطور؟ تیلنی و کازاماژر ثابت کردهاند که حتی اعصاب بچه گربه نیز تا دارای روپوش نشوند، نمیتوانند برخی از اعمال را انجام دهند (1).
بنابراین، دنیای کودک خیلی مرموز و پیچیده و بغرنج است.
به عقیده برخی از روان شناسان کودک فقط میان رنج و بی تفاوتی نوسان میکند.
هنگام گرسنگی، گرمی، سردی، و تری بستر، آزار میبیند و رنج بروی چیره میشود و هنگام تعادل حرارت، خشکی و راحتی بستر، سیری شکم و نداشتن درد، دیگر هیچ گونه احساسی به او دست نمیدهد و در حال بی تفاوتی و بی خبری، در دنیای پیرامون خود غرق میشود و وجود خود را احساس نمیکند (2).
چنانکه گذشت، در انسان بالغ همه انفعالات و عواطف، مراتب رشد و تکامل خود را پیموده و در موقعیتهای مختلف، عواطف و انفعالات گوناگونی از خود نشان میدهد و به طور کلی هر احساسی با یک حالت انفعالی یا عاطفی همراه است، حتی احساساتی که ما در برابر آنها ظاهرا بی تفاوت هستیم، در نهایت با یکی از حالات عاطفی یا انفعالی همراه است ولو این که خیلی خفیف و ناچیز باشد.
در حالی که کودک چنین نیست و اگر عقیده مذکور صحیح باشد، در حال آسایش، او هیچ گونه احساسی حتی احساس وجود خود ندارد.
در کتاب روان شناسی رشد و پرورش کودک آمده است:
هنگام تولد، کودک برای ابراز پاسخهای عاطفی آمادگی بالقوه دارد.
در آغاز، جز انفعالات مبهم چیزی از رفتار
عاطفی کودک مفهوم نمیشود، ولی به تدریج واکنشهای عاطفی وی شکل و الگوی مشخص به خود میگیرد، به طوری که میتوان تشخیص داد که آیا کودک دچار ترس، خشم یا عاطفه دیگر است؟ به احتمال قوی نوزاد و کودک خردسال جز دو حالت نسبی خوشی و آشفتگی که با احتیاجات طبیعی جسم او ارتباط دارد چیزی احساس نمیکند.
اکنون ما در صدد این هستیم که آمادگی بالقوه طفل را برای پاسخهای عاطفی آن طوری که باید و شاید به مرحله فعلیت رسانیم و راه صحیح و مستقیم آن را پیدا کنیم.
به خواست خداوند متعال تحت عنوان پرورش عواطف این هدف را دنبال خواهیم کرد.
محیط زندگی اجتماعی انسان درست مانند یک جنگل است:
در جنگل، گیاهان و درختانی گوناگون که هر کدام از نظر خاصیت رنگ، گل و میوه، باهم تفاوتهایی بسیار دارند، به چشم میخورد.
دستهای از درختان، سر به فلک کشیده و با شاخ و برگ انبوه خود، سطح زمین را با سایه خود پوشاندهاند.
دستهای دیگر، همواره در زیر سایه آنها زندگی میکنند و از دنیای وسیع و پهناور بیرون بیخبرند و سرانجام نوبت به گیاهانی میرسد که بیش از چند سانتی متر طول ندارند و در این محیط تنگ و کم نور، به سختی اکسیژن و مواد مورد لزوم را از هوا میگیرند.
در دنیا نیز همه نوع آدم پیدا میشود:
آدمهایی پای بند به اصول و موازین اخلاقی، وظیفه شناس و آشنا به آداب معاشرت و مهربان و با عاطفه و آدمهایی بی بند و بار، بی وجدان، وظیفه نشناس، دستهای امین و راستگو، مردم دوست و فعال و
دستهای شرور و سربار و طفیلی دیگران، گروهی خیال پرداز، شاعر، شعر دوست، نقاش، هنرمند و گروهی متفکر، محقق، اهل تفحص و سیر و سیاحت و سرانجام مردمی که جاه طلبی و حب ریاست، طوری آنها را کور و کر کرده است که انسانیت، وجدان و انصاف را برای آن زیر پا میگذارند و درست نقطه مقابل، کسانی هستند که به جاه و مقام بی علاقه هستند یا این که مشروع آن را میپسندند.
علاوه بر همه اینها، اختلافات ناشی از ساختمان بدنی آنها نیز در خور توجه و دقت است.
شاید بلکه حتما مقدار زیادی از این تفاوتها لازم باشد تا جامعه که از همین افراد گوناگون ساخته شده است بتواند به سیر تکاملی خود ادامه دهد و از لحاظ کمبود مصالح که چیزی جز نیروی انسانی نیست دچار وقفه و رکود نشود.
ولی نباید فراموش کرد که تفاوتها و اختلافات تا آن جا مفید است که عامل پیشرفت و تکامل اجتماع باشد، اما آن جا که سدی در راه پیشرفت و تکامل باشد، باید به آن پایان بخشید.
روی همین اصل، اوگوست کنت که به عنوان پدر جامعه شناسی جدید شهرت یافته است با ملاحظه انقلاب فرانسه و هرج و مرجهایی که به دنبال آن بر اثر اختلاف روشها و سلیقههای جمعیتها و احزاب مختلف پدید آمده بود، به فکر میافتد که باید دوره انقلاب را بست و برای بستن دوره انقلاب، باید توجه کرد که آنچه باعث تباین اعمال میگردد، تباین عواطف است و آنچه تباین عواطف را سبب میشود، تباین در عقاید است، پس اگر بخواهیم توافقی در اعمال برقرار کنیم
باید هماهنگی عواطف را مستقر سازیم و این ممکن نخواهد بود مگر این که سازشی بین عقاید برقرار نماییم، راه نجات و رستگاری فرانسه و دنیا، غیر از این نیست.
این مطلب از لحاظ کلی و اساسی، مطلبی صحیح است.
ما به نتیجهای که اوگوست کنت برای تاسیس فلسفه تحققی (پوزیتیویسم) (1)خود از آن میگیرد، کاری نداریم.
آنچه در این جا مورد نظر ماست، این است که به همان نسبت که تفاوت افراد مفید است، مضر و خطرناک نیز خواهدبود، بنابراین، باید کاری کرد که در میان افراد یک نوع هماهنگی عاطفی و حتی فکری برقرار شود تا پیشرفت جامعه متوقف نماند.
نکتهای که از نظر ما به جهت درک همه جانبه موضوع مقاله، توجه به آن لازم است، پیداکردن رمز این تفاوتها و دگرگونی هاست.
اگرچه یک مرتبه دیگر هم به اختصار درباره آن بحث کرده ایم و تحت عنوان: اگر همه مردم یکسان باشند، علل تفاوتها را بیان نموده ایم.
در این جا نیز یادآور میشویم که شخصیت انسان بر روی دو پایه وراثت و محیط تربیت، استوار است:
هرگاه ملاحظه کنیم کودکانی که در یک محیط تربیت میشوند و پرورشکار آنها را یکسان تربیت میکند، با هم اختلاف پیدا میکنند، باید توجه کنیم که علت اختلاف آنها عامل وراثت است.
بالعکس اگر عامل وراثت آنها یکی باشد، مع الوصف با هم مختلف باشند، طبعا علت اختلاف، محیط تربیتی آنهاست، مثلا دوقلوهایی که از هر لحاظ از حیث وراثت به یکدیگر شبیهاند (2)، اگر از تربیت مساوی بهره مند شوند، طبعا با یکدیگر کمتر فرق پیدا میکنند و اگر از تربیت مختلف برخوردار
شوند، با هم مختلف خواهند بود.
علت این که اطفال یک خانواده با هم اختلاف پیدا میکنند، اختلافی است که در عامل وراثت آنهاست.
بحث وراثت و محیط یکی از مباحث دقیق و شیرین روان شناسی است.
امیدواریم در فرصت مناسب، این بحث را دنبال کنیم.
دکتر آلکسیس کارل فرانسوی در کتاب انسان موجود ناشناخته میگوید:
بین کودکان یک خانواده که همگی در دامان یک مادر و به یک نحو پرورش یافتهاند اختلافات فاحشی در شکل و قد و ساختمان بدنی و حالت عصبی و میزان فعالیت فکری و صفات معنوی وجود دارد، بدیهی است که این اختلافات، ارثی است.
اصولا عقیده روان شناسان این است که اگر چه تاثیر محیط در خصوصیات خلقی و شخصیت آدمی مورد قبول عموم است، این طور به نظر میرسد که توارث نیز در تشکل خصوصیات خلقی و شخصیت انسان، تاثیر به سزایی دارد.
مقصود این نیست که خصوصیاتی نظیر خشونت و رافت و امانت، مستقیما به وراثت بستگی دارد، بلکه منظور آن است که ساختمان عصبی موروثی، ما را برای بعضی از اعمال و حالات، مستعدتر از رفتار و احوال دیگر میسازد.
در مطالعه مربوط به دوقلوهای همانند، معلوم شده است که این دوقلوها از لحاظ احساسات و خصوصیات خلقی و ترس و اضطراب و اعتماد به نفس و همچنین ثبات عاطفی، به مراتب بیشتر از دوقلوهای همزاد به یکدیگر شباهت دارند.
شواهد بسیاری در دست است که نشان میدهد، استعداد ابتلا به بعضی از امراض روحی، ارثی است، مثلا میتوان گفت که استعداد ابتلا به یکی از امراض روحی که به تقسیم خاطر موسوم است و تقریبا
یک درصد اهالی آمریکا گرفتار آن هستند تا اندازهای ارثی است.
احتمال این که بچههای پدر و مادری که مبتلا به این بیماری هستند، به این مرض مبتلا شوند، دو تا سه در صد است.
اگر یکی از دوقلوهای همانند اسکیزوفرنیک شود، یعنی به بیماری تقسیم خاطر مبتلا گردد، احتمال این که دو قلوی همانند او نیز اسکیزو فرنیک شود، شش برابر آن است که برادر و یا خواهر معمولی او مبتلا به این مرض شوند، البته محیط، عامل موثری برای شیوع مرض است و با یک فشار ممتد، استقامت روحی فرد را در هم میشکند.
این استقامت روحی در افراد فرق میکند و برای اشخاصی که استعداد به ابتلای مرض را دارند، معمولا این استقامت کمتر است (1).
اکنون که چگونگی حالات انسان را در صحنه زندگی و تاثیر عامل وراثت و محیط را در شخصیت او دانستیم، باید نقش یک پرورشکار خوب را مورد بررسی قراردهیم.
این بحث را در فصل آینده مطالعه فرمایید.
پردههای ابهام و تاریکی، یکی پس از دیگری بالا میروند.
چهره دلربای حقیقت، با همه نازها و کرشمههای خود، گاه و بی گاه در برابر چشمان کنجکاو و متجسس آدمی، نمودار میشود.
راستی اگر به دنبال کاوشها، جستجوها و تحقیقات عمیق و طولانی، چهره حقیقت نمودار نمیگشت، برای کاوشگران و جویندگان اسرار حقایق، چقدر گران تمام میشد و چگونه عفریت یاس و نومیدی، سایه شوم خود را بر دلهای پرتاب و توان آنان میافکند و از کوشش و تلاش بازشان میداشت.
انسان در راه جستجوی اسرار و کشف رازها و گشودن گرهها، در همه سو گام زده است و تا آن
1) 161. كارلايل , زندگانى حضرت محمدر, پاورقى هاى مرحوم چرندابى .
جا که امکانات به او اجازه داده، پیشروی نموده است، اگرچه هنوز با همه عشقها و شیفتگیها، هفت شهر حقیقت را نگشته و حتی از خم یک کوچه آن هم نگذشته است! گروهی از علما و دانشمندان، کار شناخت اسرار و دقایق عالم بیرون را به دیگران واگذاشتند و خود به مطالعه عمیق در درون انسان پرداختند، شاید از این جرم صغیر که همچون مشتی از خروار است و جهان بزرگ، در آن نهفته است! طرفی ببندند و حقایقی از وجود آدمی کشف کنند.
متاسفانه با همه پیشرفتهایی که در این راه شده، هنوز دانش یقینی در بسیاری از مسائل به دست نیامده است و اطلاعات و معلومات روانی، نتوانستهاند یک سلسله قوانین کلی و عمومی که در تمام شرایط زمانی و مکانی صادق باشند، در دسترس انسان قرار دهند، با این همه نباید نومید شد، به خصوص که با پیدایش برخی از قوانین در روان شناسی، نظیر قانون وبرفخنر (1)چیزی نمانده است که این کودک نوزاد هم مراحل رشد و تکامل خود را بپیماید و روزی بتواند کاملا در صف علوم قرار گیرد.
بنابراین، نباید انتظار داشت که کار روان شناسان در شناخت دقیق عواطف و تشخیص کامل آنها از یکدیگر، به طور کامل اطمینان بخش باشد.
روان شناسان اعتراف دارند که عواطف در وجود انسان، مقامی والا و شامخ دارند.
شعرا و نویسندگان درباره عواطف و نقش حساس آنها، کتابها نوشته، حکایتها پرداخته و دیوانها سرودهاند.
پیشوایان عالی قدر مذهبی به عواطف، توجهی سرشار داشته و عظمت مقام آن را در وجود انسان ستودهاند.
شاید برای ما لازم نباشد که به تعریف عواطف
1) 162. مجادله {58} آيه 11.
پردازیم و مفهوم آن را برای خوانندگان محترم شرح دهیم، خود روان شناسان هم کمتر به فکر آن افتادهاند، اگر کسی هم احیانا در صدد تعریف آن برآمده است، از کار خود راضی نیست.
دکتر جلالی میگوید:
عاطفه واژهای است که برای ذرخژتت، ذکر کردهاند، هیجان نیز واژه دیگری است که برای همین معنا به کار رفته است.
ریشه لغت، لاتینی و از ژسس رذب است و معنای آن بر هم خوردگی است.
نگارنده آن را یک حالت برهم خوردگی که موجب حرکت و فعالیت میشود، تعریف کرده است، اما این تعریف هم زیاد دلچسب نیست (1).
برخی هم میگویند:
خشم و غم و شادی، مبین یا معرف حالات و تجربیاتی است که در خود و دیگران ملاحظه میکنیم و از این لحاظ، احتیاجی به تعریف این حالات نداریم (2).
آنچه برای ما ضرورت دارد واز نظر هدف این سلسله مقالات در خور توجه و تامل است، درک و معرفت عمیق عواطف است، اگر چه چنین معرفتی زیاد هم آسان نیست، زیرا روان شناسی هنوز به چنین مقامی نایل نشده است، با این همه تا آن جا که امکانات علمی اجازه میدهد، در این راه کوشش خواهیم کرد.
اگر معلم اخلاق، در کلاس درس، از زشتی و ناروایی دروغ، بخل، حسد، تهمت، خیانت وب سخن گوید و دانش آموز در خانه و اجتماع، خلاف آنچه شنیده است، بنگرد، واکنش روحی او چه خواهد بود؟! شما پدران و مادرانی که از کودکان خویش انتظار راستی و درستی و انسانیت دارید، شما مردمی که از نسل جوان انتظار ترقی و تعالی دارید، و سرانجام شمایی که از توسعه روزافزون مفاسد در
میان نونهالان اجتماع رنج میبرید، بیایید علاج واقعه را پیش از وقوع کرده، با دستگاههای تربیتی مثبت و سالم، همکاری کنید و نسل جوان را در مسیر صلاح و خوشبختی، به حرکت آورید و نگذارید این نونهالان، دستخوش سموم مفاسد اخلاقی شوند.
شما همان پیشوایانی هستید که به فرمایش علی (ع) باید:
نخست به آموزش و پرورش خویش و آن گاه به آموزش و پرورش دیگران بپردازید و پیش ازآن که با زبان به آموزش و پرورش دیگران پردازید، با رفتار خود آنها را تحت تعلیم و تربیت خود در آورید و توجه داشته باشید کسی که به تعلیم و تربیت خود پردازد، از کسی که به تعلیم و تربیت دیگران مشغول است، بیشتر سزاوار تجلیل و احترام است (1).
مبحث عواطف از مباحثی است که ناچاریم درباره آن با تفصیل بیشتری سخن گوییم و خوانندگان محترم را به اهمیت این ودیعه الهی آشنا سازیم.
در گذشته، پیرامون عواطف و تاثیراتی که در بدن دارد، بحث شد.
در این جا اضافه میکنیم که اصطلاحات روان شناسی معمولا از اصطلاحات عامه و ادبا و شعرا گرفته شده است، نظیر عاطفه، رویا، ادراک، حافظه، هوش وب معمولا عاطفه را مردم به معنای رحم، مهر و محبت به کار میبرند و بی عاطفه به کسی میگویند که فاقد مهر ومحبت و رحم باشد، اما ملاحظه میکنیم که گاهی هم احساسات را در همین معانی به کار میبرند و در حقیقت کلمه احساسات را به جای کلمه عاطفه به کار میبرند و میگویند:
تحریک احساسات یا جریحه دار شدن احساسات و نظایر آنها، در حالی که احساسات استنباطات ما
1) 138. روان شناسى عمومى ,نشريه موسسه ملى روان شناسى , جزوه شماره1 حژرچذش ژ ژحژخزحذححك حذرس آك ك.
درباره دنیایی که ما را احاطه کرده است میباشد و به وسیله حواس انجام میگیرد.
از آن جا که در مقالات گذشته، این اصطلاحات را روشن ساخته ایم، دیگر این کلمات را در جای خود به کار میبریم و عاطفه را در معنای وسیعی استعمال میکنیم که خشم، کینه، حسد و عداوت را نیز شامل شود، حتی عواطف مذهبی و درک زیبایی و هنر نیز از مصادیق آن باشد.
آن جا که زندگی ارزش خود را از دست میدهد! برخی از مردم، به خصوص خانوادههای متجدد، تصور میکنند که تنها باید در راه پرورش قوای فکری اطفال خود، کوشش کنند و با سپردن آنها به کودکستانهای شبانه روزی که برای اطفال حکم یک زندان و تبعیدگاه را نسبت به محیط خانواده دارد، آنها را مثل ماشینها و مغزهای الکترونیکی، منظم و آداب دان، بار آورند، حتی خانوادههای اشرافی، اطفال خود را به یکی دو زبان بیگانه آشنا میسازند و احیانا این منظور را به وسیله فرستادن فرزندان خود به اروپا و آمریکا عملی میکنند و گمان میبرند این کار خدمتی به اطفال است و در ظاهر آنها را باهوش جلوه میدهد و از اطفال هم سن و سال خود که در خانه به سر بردهاند، موفقتر به نظر میرسند، اما بدون تردید لبخندها ومحبتهای مصنوعی متصدیان کودکستان، نمیتواند عواطف آنها را اشباع سازد.
اگر منظور از این کار، ساختن انسانهای کامل و ارزنده است، چرا از راهی برویم که هرگز به کعبه مقصود نرسیم؟ چرا شخصا این وظیفه مقدس را به عهده نمیگیریم و اعتراف نمیکنیم که مدرسه نتوانسته است کارخانه آدم سازی باشد؟! مدارس
ما، بلکه همه مدارس جهان، ماشین دیپلم سازی، مهندس سازی، پزشک سازی، تکنیسین سازی وب است.
ویل دورانت، مورخ معروف آمریکایی مینویسد:
ما ملتی هستیم که صدها هزار مدرسه داریم، اما به سختی میتوانیم عده انگشت شماری از مردان تربیت یافته پیدا کنیم، آیا افزایش آموزشگاهها و لیسانسیهها میتواند ما را ملتی باهوش و آگاه سازد، ما جوانانی بار میآوریم که اهل اداره و دفتر و تکنیک هستند و پس از پایان کار روزانه، به سراغ هفته نامههای رنگین و یا به سینما هجوم میآورند که همه، صحنههای عشقی یکنواخت، با بدنهای عریان یکنواخت، نشان میدهند (1).
ارسطو معتقد بود که محبت مانند یک مثقال عسل است که بیش از یکی دو کاسه آب را نمیتواند شیرین کند و اگر آن را با دهها و صدها کاسه آب مخلوط کنند، اثر خود را از دست میدهد.
محبت یک یا دو انسان، میتواند کام تشنه کودکان یک خانواده را اشباع کند، ولی به حال یک کودکستان مفید نیست.
روی همین عقیده، ارسطو با نظر تربیتی استاد خود افلاطون که نسخ مقررات خانواده را خواستار شده و پیشنهاد کرده بود باید همه اطفال دریک جا و دور از پدر ومادر زندگی کنند، به طوری که هیچ کس پدر ومادر خود را نشناسد تا همه مردها نسبت به همه کودکان، احساس پدری کنند وهمه زنها نسبت به آنها احساس مادری داشته باشند و کودکان نسبت به یکدیگر احساس خواهری و برادری کنند، مخالفت کرد.
از نظر روان شناسی، کودکانی که همواره از پرتو محبت خانواده برخوردارند، سالمتر و باهوشتر از کودکان پرورشگاهی و کودکستانی هستند، یکی از عوامل مهم عقب
1) 166. روان شناسى پرورشى , ص 210.
افتادگی کودکان، دوری از محیط خانواده است، زیرا ثابت شده است که محیط خانواده در رشد عقل و عواطف کودکان تاثیر دارد.
ناراحتی عصبی در میان کودکانی که در محیطهای شبانه روزی به سرمی برند، بیشتر شایع است، از این رو پرورشگاههای مترقی، حتی کودکان یتیم را زیاد از خانواده دور نگاه نمیدارند.
برای اطفالی که پدر و مادر خود را از دست دادهاند، تدبیر دیگری به کار بردهاند، یعنی سعی میکنند که افراد خیرخواه، آنها را به فرزندی بپذیرند.
آیین مقدس اسلام، پدران و مادران را موظف میسازد که با اطفال خود در کمال مهر و محبت رفتار کنند.
پیامبر عالی قدر اسلام فرمود:
احبوا الصبیهان و ارحموهم و انکم ترزقونهم، کودکان را دوست بدارید و به آنها رحم کنید و هرگاه به آنها وعده دادید، به وعده خود وفا کنید، زیرا آنها شما را روزی رسان خود میدانند (1).
درباره یتیمان نیز نظر اسلام این نیست که اطفال را در دارالایتام که متاسفانه خود این اسم نیز عواطف آنها را جریحه دار میکند و دچار یاس و بدبینی میسازد جمع کنند و مثل چارپایانی که در اصطبل هستند، از آنها سرپرستی شود و هنگام گرسنگی، شکم آنها را سیر کنند و وقت برهنگی، چند متر پارچه بر اندام آنها بپوشانند.
شکی نیست که این روش برای یک انسان که نباید میان صغیر و کبیر آن فرق گذاشت توهین آمیز است.
پیغمبر اسلام فرمود:
خیر بیوتکم بیت فیه یتیم یحسن الیه وشر بیوتکم بیت یسا الیه، بهترین خانههای شما، خانهای است که در آن به یتیمی احسان شود، و بدترین خانههای شما، خانهای است که در
1) 167. يونس {10} آيه 62.
آن با یتیمی بدرفتاری شود (1).
از این جمله استفاده میشود که منظور پیشوای اسلام، پذیرفتن یتیمان به فرزندی است.
خانواده پیش از آن که به قانون و مقررات نیازمند باشد، به محبت نیازمند است.
سعادت زن و شوهر و اطفال، هنگامی تامین میشود که خانه، کانون عواطف و مهر و محبت و انس و الفت باشد.
این مساله از نظر قرآن کریم به قدری اهمیت دارد که یکی از دلایل خداشناسی شمرده شده است (2).
درست است که وظیفه اجتماعی و دینی زوجین است که به یکدیگر وفادار باشند، اما این وفاداری اگر برپایه عشق و محبت قرار نداشته باشد، چه ارزشی دارد؟! زن و شوهر، علاوه بر وفاداری به یکدیگر، باید به خواستهها و نیازهای یکدیگر پی برند و توجه داشته باشند که خوشبختی آنها در خوشبختی فرزندان تاثیر دارد.
بانوباترلس ماریو دکتر روان شناس، مینویسد:
مردها در روزهای آبستنی همسرانشان، وظایف بسیار مهمی به عهده دارند و متاسفانه همیشه از انجام این وظایف، شانه خالی میکنند.
تمام غرور و افتخار یک زن، مادر شدن اوست و وقتی احساس کند که شوهرش به کودکی که او به زودی به دنیا خواهد آورد، بیاعتناست، این احساس غرور و افتخار، جایش را به احساس حقارت و بیهودگی میدهد، از مادر بودن بیزار میشود و آبستنی برایش معنای یک احتضار پیدا میکند.
ثابت شده است که چنین زنانی، دردهای آبستنی را خیلی به دشواری تحمل میکنند، رابطه مادر و فرزند یک رابطه دو نفری نیست، بلکه یک رابطه سه نفری است:
مادر، کودک، پدر، و حتی اگر پدر غایب باشد، در زندگی درونی مادر، در تخیلات و تصورات او و
نیز در احساس مادری او، نقش حساسی دارد.
پیامبر عالی قدر اسلام فرمود:
احسن الناس ایمانا احسنهم اخلاقا و الطفهم باهله وانا الطفکم باهلی، برترین مردم از حیث ایمان، کسی است که اخلاقش نیکوتر و با خانواده خود مهربانتر باشد و من از همه شما با خانواده ام مهربانتر هستم (1).
قسمتی از نامه دختری که خودکشی کرد! .
از آنچه گذشت، نتیجه گرفتیم که نقش عواطف در زندگی انسان بسیار مهم و ارزنده است.
بدون عواطف گرم انسانی، زندگانی زنان، شوهران، فرزندان، یتیمان و همه طبقات اجتماع، فلج میشود و گاهی هم به خودکشی میانجامد.
نامهای که از یک دختر، پس از انتحار به دست آمده است، این حقیقت را آشکار میسازد:
آقای دکتر عزیز! این نامه موقعی به دست شما میرسد که من در ملکوت اعلا هستم.
قصهای که برای شما مینویسم، جریانی است که هیچ کس از آن آگاه نیست و از شما نیز میخواهم که به مادرم چیزی نگویید.
گناه من به گردن اوست! گفتم مادرم گناهکار است، بلی، او زنی خشن، خودپسند، سختگیر و بی رحم بود.
برای تربیت من که تنها فرزندش بودم رنج بسیار کشید.
او مادر من بود، معلم من بود، ولی هرگز نخواست دوست من باشد، حتی هنگام بلوغ، جرات نکردم ازآن حادثهای که برای هر دختری اتفاق میافتد، با او حرف بزنم.
روزی رسید که این کمبود را شیطان دیگری جبران کرد، من که تشنه محبت بودم، دست پرمهر او را به گرمی فشردم و به رویش آغوش گشودم.
یقین دارم که دختران محبت دیده، هرگز دچار این لغزش نمیشوند.
کسی که در خانهاش چشمه آب حیات
1) 170.تاريخ فرهنگ ايران , فصل 3و7.
دارد، به دنبال سراب نمیرود.
من دیوانه وار عاشقش شدم.
او هم خود را دلباخته و بی قرار و شیدا نشان میداد! نتیجه را شما خود میتوانید حدس بزنید:
آنچه نمیبایست واقع شود، اتفاق افتاد! یک ماه بعد از کامیابی، او از من گریخت و سردی نشان داد.
من در آتش سوزانی میسوختم و جرات نمیکردم این موضوع را با مادرم در میان نهم.
سه ماه گذشت و بالاخره یک روز که دیدم پدر و مادرش از خانه خارج شدند، به سراغش رفتم.
در زدم، خودش در را به روی من گشود و تا مرا دید، خواست در را ببندد، ولی من خود را لای دو لنگه در انداختم و وارد شدم و گریه کنان گفتم: چرا با من چنین کردی؟ وحشیانه بازوی چپم را گرفت و از خانه بیرونم کرد و گفت: برو گم شو، دختر نانجیب! تو را اصلا نمیشناسم.
در را پشت سر من بست.
بازوی چپم درد گرفته بود.
گریه و زاری نتیجهای نداشت.
به خانه رفتم، اما جرات گفتن واقعیت را نداشتم، زیرا مادرم را دوست خود نمیشناختم.
تا صبح از درد بازوی چپم گریه کردم.
سپیده که دمید، درد آرام گرفت، ولی از آن روز به بعد، هر غروب دوشنبه، بازویم درد میگرفت و بامداد سه شنبه، آرام میشد! آقای دکتر! دیگر چیزی نمینویسم.
از شما پدر مهربان میخواهم که برای شادی روح من دعا کنید.
دوست کوچک شما: ن ر.
تردیدی نیست که نیروی عقل در راه کشف رازهای خلقت، کمکهای شایانی به انسان کرده است.
بشر به یاری عقل توانست کوچکترین جز عالم خلقت، اتم راکه قطر
آن از میلیمتر تجاوز نمیکند بشکند و به اسرار درون آن پی ببرد و آفتابیش در میان بیند! انسان توانست، قوانین حرکت ستارگان را کشف کند و نظم خیره کننده آنها را دریابد، کهکشانها راکه هر کدام دارای چندین منظومه شمسی هستند مورد مطالعه قرار دهد، صنایع کوچک و بزرگ، یکی پس از دیگری قدم به عرصه وجود گذاشتند و زندگی ساده و بی پیرایه گذشته بشر را به صورت زندگی ماشینی پیچیده و پر هیاهوی امروز درآوردند.
در عصر ما که صحبت از تسخیر کرات آسمانی و مسافرتهای دور و دراز فضایی در میان است کره کوچک زمین نمیتواند بشر را در خود محبوس گرداند.
آموزش و پرورش در دنیای امروز، نقش بسیار حساسی به عهده دارد.
باید انسان را برای چنین زندگی پر پیچ و خمی آماده گرداند و بدون این که بگذارد شخصیت و حیثیت آدمی فدای علم و صنعت و ماشینیسم شود، او را برای استقبال از تمام جلوههای آن آماده و مهیا کند، از این رو یکی از هدفهای آن، پرورش قوای فکری انسان است، ولی باید توجه کرد که چاشنی زندگی انسان، عواطف است.
بدون عاطفه، زندگی سرد و تلخ و خالی از لطف است.
اصولا عقل و علم و هرچه از آنها سرچشمه میگیرد، سرد و خشک است.
عواطف، زندگی را گرم و دلپذیر میسازد و انسان را به حرکت و کوشش و تلاش وامی دارد.
در عین حال، مردمی که تعادل عواطف خود را از دست داده و از لحاظ عواطف دستخوش افراط و تفریط شدهاند، از نظر روانی بیمارند و ادامه زندگی برای آنها دشوار است.
امهای که در فصل پیش نقل شد، برای اثبات این مدعی، شاهد گویایی است.
او کمبود عاطفه را دلیل اصلی انتحار خود بیان میکند، آن جا که مینویسد:
من که تشنه محبت بودم، دست پرمهر او را به گرمی فشردم و به رویش آغوش گشودم (1).
به همان اندازه که محبت پدران و مادران در سعادت و خوشبختی اطفال موثر است و نقش سازندگی یک انسان خوش بخت را ایفا میکند، افراط و تفریط در محبت، نقش سازندگی یک انسان علیل و ناتوان و بدبخت را ایفا میکند.
خانهای که فاقد مهر و محبت است، کانون بدبختی و در به دری اطفال است.
خانوادههایی که بر اثر ازدواجهای نا متناسب به وجود آمدهاند و شالوده سست و درهم گسیختهای دارند، برای اطفال، ماتمکدهای بیش نیستند.
از طرف دیگر، افراط در محبت نیز سبب میشود که کودکان، فاقد اراده و اعتماد به نفس بار آیند و همواره طفیلی و انگل دیگران باشند.
آنها قوه ابتکار ندارند و در برابر مشکلات و حوادث و فراز و نشیبهای زندگی، شکست میخورند و از پای در میآیند، از این رو امام باقر (ع) میفرماید:
شر الابا، من دعاه البر الی الافراط بدترین پدران، کسانی هستند که در محبت و نیکی به فرزندان، زیاده روی نمایند.
با این که عقل به تنهایی، سرد و خشک و خاموش است، پیشرویها و تکامل آن نیز مدیون عواطف است.
اگر ملاحظه میکنیم که دانشمندان برای کشف یکی از اسرار خلقت، مدتها در لابراتوارها وقت میگذرانند و از استراحت و خواب و تفریح چشم پوشی میکنند، به خاطر عشق و اشتیاقی است که به کار خویش
1) 171. مقدمه اى بر فلسفه آموزش و پرورش , ص 94.
دارند.
اگر این عشق و اشتیاق، از آنها گرفته شود، در ظرف چند ثانیه از پای درمی آیند و نومیدانه دست از کار خود میکشند.
اگر رهبران کشورهای آزاد شده، برای نجات کشورهای خویش از چنگال امپریالیسم، تمام مصایب و مشکلات و زندانهای تاریک انفرادی را تحمل میکنند و حتی احساس خستگی و ناراحتی نمینمایند، از برکت عشق به آزادی و دلسوزی به میلیونها انسان گرسنه و اسیر است.
اگر عواطف گرم و خروشان آزادی خواهان و استقلال طلبان هند نبود، قطعا تا امروز، هندوستان در زیر یوغ استعمار خرد و شکسته شده بود.
جواهر لعل نهرو، مینویسد:
در جامعه هند، مردم، به طبقات یا کاستهای جدا از هم تقسیم میشدند.
پایینتر از همه، طبقهای بودند که نجس حساب میشدند و سایر طبقات با آنها تماس نمیگرفتند و اینها حق ورود به مجامع و معابد را نداشتند وناچار بودند در محلههای مخصوص یا خارج شهر زندگی کنند.
در دوران مبارزه برای استقلال، گاندی برای درهم شکستن این رسوم نیز به مبارزه پرداخت و نجسها را هریجن (مخلوق خداوند) نامید و دیگران را به تماس با آنها تشویق کرد و یک بار هم به این منظور اعلام روزه کرد و کاستهای هندو اقدام کردند و زنجیرهایی که هندوان بر دست و پای برادرانشان گذاشته بودند، تا اندازهای گسست (1).
روان شناسان برای این که نقش عواطف را به دقت بررسی کنند و فواید و آثار عواطف را به خوبی کشف نمایند، دو دسته دانشجو را به طور جداگانه در درس مخصوصی آزمایش کردند.
این دو گروه، از لحاظ استعداد و معلومات در یک ردیف بودند، ولی به یک
1) 172. نهج البلاغه , ترجمه و شرح فيض الاسلام , حكمت 391, ص 1274.
دسته آنها گفته شد که اگر از عهده امتحان برآیند، مزایایی به آنها داده خواهدشد و به دسته دیگر هیچ نگفتند، بررسی نتیجه آزمایش نشان داد که دسته اول، کاملا در کار خود موفق شدهاند و دسته دیگر در کار خود شکست خوردهاند.
این آزمایش ثابت کرد که حتی در کارهای علمی نیز عاطفه، نقش مهمی را به عهده دارد و بدون دخالت عواطف، دانش آموز و دانشجو نمیتواند درکار خود پیشرفت کامل کند.
روی همین اصل است که باید دانش آموزان و دانشجویان در انتخاب رشته تحصیلی و شغل، آزاد گذاشته شوند تا هر رشته و هر شغلی را که مایلند و به آن دلبستگی دارند، برای خود انتخاب کنند، دراین صورت میتوانند در کار خود پیشرفت نمایند و به مقصود برسند، اما اگر رعایت ذوق و سلیقه آنها نشود و رشته تحصیلی و شغل، بر آنها تحمیل شود در نیمه راه از کار میافتند و شکست میخورند.
بر حسب ظاهر ما هستیم که در راه تکامل علمی، صنعتی، اقتصادی، اجتماعی و اخلاقی کوشش و تلاش میکنیم، اما در حقیقت، تنها نیروی فنا ناپذیر و سرشار عواطف است که منشا این همه آثار درخشان میشود، آری بیستون را عشق کند و شهرتش فرهاد برد! یکی از نویسندگان مینویسد:
بسیاری از مردم، کلیه عوامل و وسایل موفق شدن را، از قبیل جوانی، سلامتی، انرژی، سواد و هرچه لازمه پیشرفت است، دارند ولی از آنها بهره برداری نمیکنند.
انگیزهای برای تلاش و شروع به فعالیت ندارند، زیرا هدفی ندارند.
نمیدانند از کجا شروع کنند و به کجا برسند.
جرقهای لازم است تا آتش اشتیاق آنها شعله
ور شود و آنها را به سوی موفقیت و کامیابی پیش براند.
یکی از بهانههایی که امروز مد شده، این است که میگویند:
وقت کم است! و با گفتن این جمله به دنبال کار کمتر و پول بیشتر میروند.
از قبول مسئولیت و به کار بردن هوش و ابتکار، پرهیز میکنند و به جای آن، تمام مساعی خود را صرف تفریح و گردش و خوشگذرانی مینمایند (1).
اگر مادری کنار گاهواره طفل شبها بیدار مینشیند و او را خفتن میآموزد، اگر دست طفل را میگیرد و او را پا به پا میبرد تا شیوه راه رفتن را بیاموزد، اگر یک حرف و دو حرف بر زبان او مینهد تا سخن گفتن به او یاد دهد، و سرانجام اگر طفل هستی خود را از هستی او میداند و شعارش این است که تا هستم و هست، دارمش دوست! همه از برکت عواطف است.
اگر کاشفین بزرگ به قعر اقیانوسها و فراز آسمانها سفر میکنند، اگر دانشجویی برای آزمایش دارویی که کشف کرده است، جان خود را در معرض خطر قرار میدهد و اثر آن را روی بدن خویش آزمایش میکند، اگر قهرمانان برای سرفرازی و نجات ملت خویش، فداکاری و جانبازی میکنند، اگر انسان دوستان بزرگ و منجیان فنا ناپذیر عالم انسانیت، از نیروی استقامت، بردباری، فداکاری و نوع دوستی برخوردارند، همه آنها مدیون نیروی شگرف حیات عاطفی هستند.
امام حسین (ع) برای همین عشق به حق، از صمیم قلب جانبازی و فداکاری کرد و نام نیکش جاودانی شد.
سربازان رشیدی
1) 173. راه ورسم زندگى , ص 171.
که در میدانهای جنگ، تیرهای دشمن را به جان خود میخرند و جان خود را برای آسایش هموطنان از دست میدهند، همه مدیون عواطف هستند.
اکنون که تا حدودی به اهمیت نقش عواطف پی بردیم، خوب است در مساله تربیت اطفال تجدید نظر کنیم و به قول ویل دورانت: نخست خود را تربیت کنیم، سپس به تربیت کودکان خود بپردازیم زیرا تا خود ما از تعادل عواطف برخوردار نباشیم و حیات عاطفی ما سالم و نیرومند نباشد، نمیتوانیم در مساله تربیت اطفال کامیاب شویم.
در حقیقت، ما هرچه هستیم، کودکان ما همان خواهندشد.
ویل دورانت میگویند:
کودکانت را به من بنما، تا بگویم چکاره هستی (1).
بنابراین جا دارد که مربیان، با توجه به اهمیت و نقش عواطف، در تربیت و هدایت آن، کوشش کنند و وظیفه خود را به خوبی اجرا نمایند، باشد که در راه رسانیدن انسان به اوج کمال و عظمت، سهمی داشته باشند.
ویل دورانت مینویسد:
برای بنای خوی کودک، شاید بهتر آن باشد که مدح را جایگزین قدح سازیم.
سرزنش و خرده گیری، روح را فلج میکند و کار ناتمام را تا ابد مبغوض میسازد.
مدح به سلولها نیرو میدهد، اعضا را تقویت میکند و دشوارترین کارها را به پیروزی بدل میسازد.
با اهرم خود خواهی، میتوان جهان را بلند کرد.
به جای آن که کار خوب انجام نیافته را مذمت کنیم و آن را از سرزنش و ملامت پر سازیم، بهتر است که به کارهای خوب انجام یافته بنگریم و آن را چنان بستاییم که خاطره شیرینش در ذهن کودک بماند و مایه تشویق کارهای دیگر شود (2)
بدون تردید عواطف انسانی، عهده دار بسیاری از کارهای برجسته و عالی است.
بسیاری از جنبشها و کوشش و تلاشها، اثر عواطف است.
بسیاری از علایم بدنی، از قبیل رنگ پریدگی، لرزه اندام، عرق پیشانی، جهش وب با عواطف همراه است.
بدیهی است که حالات عاطفی اعم از مطبوع و نامطبوع با عکس العملهایی در بدن همراه است و روان شناسان تحت عنوان فیزیولژی عواطف یا حرکات عاطفی، از آن بحث کردهاند.
جالب این است که این مشکل هنوز حل نشده است.
برخی، حالات و عوارض بدنی را معلول عواطف، و برخی دیگر، عواطف را معلول ادراک حالات بدنی میدانند.
دو تن از روان شناسان (ویلیام جیمز و جیمزلانگ) در حدود سال 1885 م.
هر کدام به طور مستقل نظریهای بیان کردهاند که از نظر تشابه به یکدیگر، به نظریه جیمز لانگ (1)معروف شده است.
خلاصه این نظریه، این است که انسان چون گریه میکند، مغموم است، چون میلرزد، میترسد، چون داد و فریاد میکشد، خشمناک و عصبانی است، پس تحریکات جسمانی سبب بروز حالات عاطفی میشوند.
نقطه مقابل این نظریه، عقیده کسانی است که حالات عاطفی را منشا بروز عوارض جسمانی میدانند و معتقدند که بر اثر پیدایش حالات عاطفی، لرزش، رعشه، انقباض عضلات بدن و صورت، بزرگ و کوچک شدن مردمک چشم، سرعت ضربان نبض، تند شدن تنفس و احیانا مات شدن رنگ پوست یا برافروخته شدن آن که به دنبال آن عرقی سرد بر بدن مینشیند، در انسان ظاهر میشود.
ترجیح یکی از این دو نظریه بر دیگری کار آسانی نیست.
ما میبینیم که گربهای از ترس سگ پا به فرار میگذارد،
1) 176. لاتديموا النظر الى اهل البلا والمجذومين , فانه يحزنهم {سفين;127;رذچ البحار, ج1 , ص 148, جذم }.
وقتی که به بن بست رسید، به سگ حمله ور میشود و در این وقت، سگ پا به فرار میگذارد و گربه او را تعقیب میکند! بارها دیده شده است که انسان وقتی راه فرار را به روی خود بسته میبیند، چنان از خود شجاعت نشان میدهد که شاهد پیروزی را در آغوش میکشد، به قول شاعر عرب: اذا یئس الانسان طال لسانه کسنور مغلوب یصول علی الکلب (1).
یعنی هنگامی که انسان دچار یاس میشود، زبانش دراز (و ترسش کم) میشود همان طور که گربه مغلوب، به سگ حمله میبرد.
وقت ضرورت چو نماند گریز دست بگیرد سر شمشیر تیز (2).
از این که بگذریم، ملاحظه میکنیم که هیچ گاه به وسیله علایم بدنی، نمیتوان به حقیقت عاطفه پی برد.
آنچه مسلم است این است که در برابر عاطفه نامطبوع بر سرعت حرکت نبض و سرعت تنفس، افزوده میشود، فشار خون بالا میرود و کار انقباض و انبساط عضلات معده آهسته و گاهی متوقف میشود و در برابر عاطفه مطبوع مثل عشق و شادی، آشفتگی بدنی خیلی ملایم است و حتی بین افراد هم از این لحاظ تفاوت وجود دارد، ولی به هر حال نمیتوان به خصوصیت آن عاطفه مطبوع و نامطبوع پی برد.
با توجه به قاعده فوق، معلوم میشود که دستگاه دروغ یاب که مرکب از چندین ابزار ثبت کننده است و آن را برای اندازه گیری تغییرات فیزیولژیک بدن به کار میبرند چندان دقیق نیست.
این دستگاه در بازجوییهای جنایی به کار میرود، از این رو به دروغ یاب معروف شده است.
تنها نتیجهای که ممکن است از این دستگاه گرفته شود، این
است که متهم، ممکن است با مشاهده این دستگاه، دچار ترس شود و همین، به کشف حقیقت کمک کند.
در حقیقت، ترس متهمان و ضعف روحی آنان است که به کشف ماجرا کمک میکند.
ما طی دو بخش، راجع به نقش عواطف بحث کردیم و این خود ممکن است برای برخی از خوانندگان سوء تفاهمی ایجاد کند و تصور کنند که اگر زندگی را دربست در اختیار عواطف بگذارند، سعادتمند خواهندشد، در حالی که چنین نیست.
بسیاری از بدبختیها و سیه روزیها و جنگها، زایده پارهای از عواطف نا به جا و مزاحم است.
این عواطف نا به جا، سبب ناتوانی روح انسان میشود و انسان را از کاروان تمدن و نیل به کمال، عقب میافکند.
هنگامی ستاره اقبال و خوشبختی انسان در آسمان زندگی میدرخشد که دارای روحی استوار باشد.
مردمی که دارای روحی ضعیف و ناتوان هستند، نمیتوانند به اوج سعادت و خوشبختی برسند.
آنها همواره در لجنزار جهل و نابخردی، دست و پا میزنند و در میان تار و پودهای اوهامی که برگرد خود تنیدهاند، محاصره شدهاند.
قرنها عقبتر از معاصران خود زیست میکنند و درحالی که دیگران به سرعت روبه ترقی و کمال میروند، آنها همچنان در آتش اوهام و خرافات خویش میسوزند.
بسیاری از مردم هندوستان با این که سال هاست به استقلال رسیدهاند، مع الوصف، هنوز در برابر گاو تعظیم میکنند و آن را خدای خود میپندارند! تازه این هنوز نسبت به گذشته آنها بسیار ناچیز و غیر قابل توجه است، نهرو مینویسد:
رسم ساتی این بود که اگر شوهری میمرد، موقع سوختن او، زنش هم خود را در
آتش میافکند و با شوهرش میسوخت (1).
این رسم را انگلیسیها برانداختند و نهرو آن را یکی از کارهای مثبت آنها میشمارد.
تشخیص جامعهای که از روح استوار بی بهره میباشد، از راههای متعدد، امکان پذیر است.
بررسی نحوه عقاید دینی، سیستم حکومت و اظهار نظرهایی که در مورد پدیدهها یا فنومنها میکنند، میتواند تا حدود زیادی ما را به استواری یا نااستواری روح آن جامعه آگاه سازد.
انجیل که ساخته و پرداخته مردمی است که روحی ناتوان داشتهاند، میگوید:
خوشبخت کسانی هستند که در نادانی از اسرار کاینات به سرمی برند، چون در این صورت است که خدا را خواهند دید.
بدین ترتیب، چنین مردمی که احیانا خیلی هم مذهبی میشوند و تعصب غلط را با ایمان به مذهب، در میآمیزند، حقیقت مذهب را در چهار چوبه جهل به کاینات، کوردلی و بی خبری از حقایق عالم، محدود میکنند و به انسانهای علیل و سست تبدیل میشوند.
این قضاوت نا به جا خود منجر به جنایات شرم آوری از قبیل کشتن، سوزاندن و تکفیر دانشمندان دوره رنسانس اروپا شد! نتیجه دیگر آن را از زبان دکتر مارتین لوترکینگ، رهبر سیاهان آمریکا، در کتاب ندای سیاه بشنوید:
کسانی هستند که در میان پیروان دین رواج دادهاند که دین و دانش با هم سازگار نیست، ولی دروغ است.
ممکن است بین افراد روحانی با روح ناتوان و مردان دانش با روح استوار، اختلافی وجود داشته باشد، ولی هرگز بین دین و دانش اختلافی وجود ندارد.
دانش میجوید و دین تفسیر میکند، دانش به آدمی معلوماتی میدهد که قدرت است و دین به آدمی قدرتی میبخشد که کنترل است،
1) 179. همان , حكمت 398, ص 1277.
دانش معمولا به کردار میپردازد و دین به آثار.
دانش و دین رقیب هم نیستند، بلکه مکمل یکدیگر میباشند.
دانش از نابودی دین در کارهای نامعقول و ناصواب و مخالفت فلج کننده، با پیشرفت فرهنگ و علوم در میان توده مردم، جلوگیری میکند و متقابلا دین مانع است که علم در لجنزار پیش پا افتاده مادیات و افکار مخالف اصول اخلاقی فرو برود.
به نظر میرسد که عالی ترین توجیه برای جمع میان دین و دانش، همین است.
نتیجه این میشود که اگر دین و دانش از یکدیگر جدا شوند، دردی را دوا نخواهند کرد.
مردم جاهل بسیاری از قضاوتهای غلط خود را به حساب دین میگذارند! عدد سیزده را منحوس میشمارند.
اگر احیانا شماره پلاک منزلشان سیزده باشد، آن را به صورت 1+12 مینویسند تا نحوست آن گریبانشان را نگیرد! یک عطسه، ممکن است جلو بسیاری از کارهای مهم آنها را بگیرد! از گرفته شدن ماه و خورشید بیمناکند! طلوع ستاره دنباله دار را علامت نزول بلا میدانند! برنامه کارهای خود را با مراجعه به فالگیران و تقویم منجمان تنظیم میکنند! و تقارن و طلوع و غروب ستارگان را در سعادت و گرفتاری خود موثر میدانند! گاهی هم کار آنها به مرده پرستی و پارهای از اوهام دیگر میکشد! در حالی که دین صحیح، از همه عواملی که موجب ترس یا امید بیهوده میشود و روح انسان را ناتوان میسازد، متنفر است.
هنگامی که پسر پیامبر عالی قدر اسلام از دنیا رفت، خورشید گرفته شد، مردم گفتند:
خورشید بر اثر مرگ فرزند پیغمبر خدا دچار حزن و اندوه ودر نتیجه چهرهاش تیره شده است
پیشوای اسلام فرمود:
ان الشمس والقمر آیتان من آیات اللّه فلا ینکسفان لموت احد، ماه و خورشید، دو نشان از نشانههای قدرت خدا هستند و برای مرگ هیچ کس، گرفته نمیشوند (1).
به همین ترتیب، ملتهایی که از لحاظ علم پیشرفت کردهاند، اما از لحاظ اخلاق و دین و معنویت، سیر قهقرایی کردهاند، مردمی ناتوان هستند.
استواری روح و استقامت و ثبات در برابر هوای نفس و تمایلات حیوانی ندارند، بنابراین دین داران جاهل و دانشمندان بی دین هیچ یک سعادتمند نیستند، زیرا هر دوی آنها روح ناتوانی دارند.
ویل دورانت مینویسد:
امروز فرهنگ ما سطحی و دانش ما خطرناک است، زیرا از لحاظ ماشین، توانگر و از نظر غایات و مقاصد، فقیر هستیم.
آن تعادل ذهنی که وقتی از ایمان دینی گرمی برمی خاست، از میان رفته است.
علم مبانی فوق طبیعی، اخلاقیات را از ما گرفته است و گویی همه جهان در اصالت فردیتی درهم و برهم که نشانه قطعه قطعه شدن نامنظم خوی ومنش است گم گشته است.
قرآن کریم میگوید:
یرفع اللّه الذین آمنوا منکم والذین اوتوا العلم درجات، خداوند درجات مردمی را بالا میبرد که از ایمان و علم، برخودار باشند (2).
بدیهی است که در این صورت، دیگر آثاری از ضعف و ناتوانی روحی در زندگی چنین مردمی مشاهده نخواهدشد و روح استوار در همه جا با آنها هماهنگ خواهدبود.
امام باقر (ع) فرمود:
المومن اصلب منالجبل، مومن، از کوه استوارتر است (3).
برای این که بتوانیم وظیفه مربیان و نقش عمدهای که آنها در تقویت روحیه تربیت یافتگان به عهده دارند، به خوبی روشن کنیم، ناگزیریم بحث خود رادر زمینه عواطف مزاحم توسعه دهیم،
از این رو تحت عنوان ترس با شما سخن میگوییم.
ترس، یکی از عواطفی است که بسیاری از نیروها و استعدادهای درونی آدمی را فلج میسازد و از شکوفا شدن آنها جلوگیری میکند.
ترس باعث ضعف و زبونی انسان در زندگی میشود و شجاعت، انسان را تا سرحد آرمانها و مقاصدی که دارد، همراهی و یاری مینماید.
اگرچه امروز ترس به آن صورتی که در انسانهای نخستین وجود داشت و با تغییرات شدید فیزیولژیکی همراه بود، وجود ندارد، مع الوصف، آنچه که به طور مشترک، در میان انسانهای اولیه و انسانهای امروزی و حتی حیوانات، منشا ترس میشود، احساس خطر است:
خطر گم شدن یا کم شدن.
روان شناسان میگویند:
ترس در صورتی عارض میشود که شخص، خطری را (از فرو رفتن سوزن در پوست بدن گرفته تا ناخوشی سخت و خطر مرگ ) احساس کرده، حالت دفاعی به خود گیرد (1).
ترس، عاطفهای است که گریبان کودکان، جوانان و بزرگسالان را میگیرد و سعادت آنها را تهدید میکند.
افراد، برحسب تفاوت سنی خویش، دچار ترسهای مختلف و گوناگونی میشوند.
بیست تا پنجاه درصد از کودکان دو ساله تا شش ساله، از تاریکی میترسند، زیرا نیروی تخیل قوی آنها و افسانههای وحشت انگیزی که خوانده یا شنیدهاند سبب میشود که تاریکی را پر از موجودات عجیب و غریب ببینند.
داروین معتقد بود که ترس از حیوانات، برای کودکان ارثی است، ولی مهر و محبتی را که انسان به حیوانات از خود نشان میدهد، بعدها فرا میگیرد.
نقاط مرتفع، غرش رعد، سوت کارخانه، بازیچههایی که جاندار به نظر میآیند و سایه متحرک، اطفال را میترسانند.
گاهی بر اثر
1) 183. ساموئيل كينگ , جامعه شناسى , ص 268ك274.
همان نیروی قوی تخیل و عدم دخالت حس و لمس، دچار رویاهای مخوف میشوند، حتی جابه جا شدن، برای چنین اطفالی ترس آور است.
تحمل پرتاب شدن به هوا و قرارگرفتن روی شانه، بر اثر عادت است.
اطفال بزرگ تر، بیشتر از امور واقعی از قبیل مرگ، صاعقه، زلزله، بیماری وب میترسند.
جوانان از این که مورد تمسخر و استهزا قرار گیرند، بیمناکند.
ترس بزرگسالان، بیشتر از شکست در کار و پیشه، عدم تامین زندگی و از کف رفتن حیثیت اجتماعی است.
علایم ترس، لرزش اندام، عقب نشینی و فرار است.
حرکاتی که بر اثر تمایل به فرار، در انسان ظاهر میشود، صورتهای مختلفی دارد:
بانویی که میترسد در اجتماع مورد قبول واقع نشود، انزوا و کناره گیری اختیار میکند.
این کناره گیری موجب تاثر و پریشانی خاطر میگردد و اگر شدت پیدا کند، عوارض روحی و عصبی نیز به دنبال خواهد داشت.
کسانی که از شکست در کار و حرفه بیمناکند، معمولا به رختخواب پناه میبرند و تمارض میکنند.
گاهی هم به قدری با تخیلات شیرین خود سرگرم میشوند که موضوع ترس آور را به شکلی فراموش میکنند.
سربازانی که در میدان جنگ دچار ترس میشوند، به قدری فشار روحی آنها شدید است که برخی از آنها دچار کوری و فلج میشوند یا این که زبان آنها به ندمی آید.
باید به این نکته توجه داشت که ترس، یا فطری و ذاتی انسانی است و یا اکتسابی.
بدون تردید آنچه آفریدگار جهان در نهاد انسان به ودیعت گذاشته است، نه تنها ضرر ندارد، بلکه وجود آن اگر مورد استفاده صحیح قرارگیرد مفید و سودمند
است، بنابراین لازم است که کودکان را طوری پرورش دهیم که در برابر خطر، ترس داشته باشند، زیرا چنین ترسی، آنها را مجهز میکند که جان و شخصیت خود را در مقابل آن حفظ کنند، البته خطر واقعی نه خطر موهوم.
تخلف از قوانین و مقررات اجتماعی، موجب گرفتاری، بی آبرویی و احیانا مرگ انسان میشود و این یک خطر واقعی است.
کودکان را باید از همان دوران کودکی از هرنوع تخلفی ترسانید، البته این ترسانیدن، باید عاقلانه باشد.
شرح سرگذشت مردمی که بر اثر تخلف از قوانین و مقررات تسلیم چوبه دار شدهاند و یا سالها در سیه چال زندان به سر بردهاند و حیثیت خود را پایمال کرده و آبروی خود را از دست دادهاند و معرفی افرادی که بر اثر پاکدامنی، راستی و درستی، عمری را به عزت و شرافت و آبرومندی گذرانیدهاند، برای کودکان، درسی آموزنده است که آنها را وادار میکند تا عواقب تخلفات را مطالعه و عاقلانه از آن اجتناب کنند.
با این همه، نباید آنها را از هر خطری ترسانید، بلکه باید به آنها فهماند، آن جا که نگهداری و حفظ جان و مال به قیمت از دست رفتن استقلال وطن، ناموس و عقیده تمام شود، شجاعانه باید جانبازی و فداکاری کرد.
اما ترسی که انسان را به سوی کمال و راستی سوق دهد و از حرکات زشت و ناپسند جلوگیری کند، باید در وجود انسان زنده بماند.
از نظر اسلام، ترس از مجازات و کیفر خداوند برای مردم لازم است و به طور یقین چنین ترسی، امنیت و آسایش را برای جامعه به ارمغان میآورد.
اگر در
همان جامعه، خیانت و تجاوز رواج یابد و بر اثر آن، ناامنی شدیدی زندگی مردم را فرابگیرد، به واسطه عدم ترس از خداوند و کیفر اوست.
ترس از کیفرهای قانونی هرچند هم بی رحمانه باشد نمیتواند جای ترس از کیفر الهی را بگیرد، زیرا به جرات میتوان ادعا کرد که غالب متخلفان از قوانین، یا اصلا کیفر نمیبینند، یا به کیفر واقعی نمیرسند و این خود عللی دارد که این جا مجال ذکر آن نیست.
کسانی هم پیدا میشوند که بدی نکردن آنها، از ترس کیفر نیست.
همان طور که خوبیهای آنها هم برای پاداش نمیباشد.
علی (ع) فرمود:
پروردگارا! عبادت من برای طمع بهشت و ترس دوزخ نیست ب.
ترسهایی که بسیار ابلهانه و مایه سرافکندگی و شکست و حاکی از ضعف و ناتوانی انسان است، ترسهایی اکتسابی است.
در حقیقت ترسهای اکتسابی یا غیر واقعی، بر اثر احساس خطر غیر واقعی و موهوم پیدا میشوند.
در درجه اول باید از پیدایش چنین ترسهایی جلوگیری کرد و در درجه دوم باید در صدد ریشه کن کردن آن برآمد.
به عقیده روان شناسان، ترس بی جا از جنبه عقلی و اخلاقی و مزاجی، مضر است.
شاید اکثر خوانندگان به تغییرات بدنی که با ترس همراه است پی برده باشند:
اختلال گردش خون، پریدگی رنگ صورت، تنگی نفس، گرفتگی گلو، لرزش اندام، خشکی دهان، راست شدن مو بر اندام و شدت ضربان قلب، از همه نمایانتر است، از این رو ترس به خصوص اگر شدید باشد اعمال مختلف بدن را مختل میسازد و شخص را بیمار و احیانا نابود میکند.
بر اثر ترس، حافظه و عقل
انسان، ضعیف میشود و گاهی هم انسان دچار جنون میشود.
کم رویی، موهوم پرستی و سست عنصری از مضرات اخلاقی ترس است.
کودک، از صدای بلند، ترس فطری دارد.
اگر هنگام نزدیک شدن او به چیز مورد علاقه اش، فریادی از جانب بزرگتر بشنود، از آن چیز خواهد ترسید و همین ترس ممکن است به اشیای مشابه آن نیز سرایت کند.
دانشجویی از نزدیک شدن پر مرغ به بدنش، دچار حمله و ترس شدیدی میشد و حتی از دیدن پر مرغ میترسید.
تحقیقات روان شناسی نشان داد که او در سن دو سالگی، مورد حمله خروسی واقع شده است.
رادیو، داستانی راجع به دیو، جن و پری میگفت و پسر بچهای گوش میداد.
موقع رفتن به رختخواب، طفل به گریه افتاد و شرح قصه را برای مادر تعریف کرد و معلوم شد که از این که دیوها به رختخوابش رفته باشند، میترسد.
مادر چراغ قوهای به دست طفل داد و در حالی که او را قوت قلب میداد، از او خواست که رختخواب را بررسی نماید و ببیند که نه دیو درآن جاست و نه جن و پری! (1)روشی که روان شناسان برای معالجه ترس، پیشنهاد میکنند.
کم کردن قدرت انگیزه ترس آور و به عبارت دیگر، همراه ساختن محرک ترس با یک چیز نشاط ور است.
این کار، سبب میشود که از قدرت انگیزه ترس آور، کاسته شود.
هنگامی که طفل، مشغول خوردن غذاست، میتوان آرام آرام، چیزی که ازآن ترس دارد، به او نزدیک کرد، البته خیلی با احتیاط، چه در غیر این صورت، ممکن است ترس دیگری از خود غذا هم پیدا
1) 184. انفال {8} آيه 22.
کند، پس همراه ساختن یک موقعیت فرح بخش با موقعیت ترس آور، به تدریج از ترس کودکان میکاهد.
برای علاج ترس کودکانی که از تاریکی میترسند و شبها نمیخوابند، میتوان به تدریج نور را کم کرد، تا این که با تاریکی خو بگیرند.
اگر هم زمان خواب آنها را با قصههای شیرین و لالایی توام سازیم، مفیدتر خواهدبود.
مربیان، پدران و مادران دلسوز و مهربان، از ترسانیدن اطفال و تضعیف روحیه آنان خود داری میکنند.
بسیاری از مادران هستند که برای آرام کردن و تسلیم ساختن کودک، از نیروی تخیل او سوء استفاده میکنند و او را از موجودات موهوم و افسانه ای، چون لولو و دیو و غول، یا موجودات واقعی، چون سگ و گربه و گرگ، میترسانند.
خوشحالند که از این رهگذر، طفل را آرام و خاموش کردهاند، ولی غافلند از این که با این عمل خود، روحیه طفل را فلج میکنند و برای همیشه او را دستخوش ترسهای مضر و بیهوده میسازند.
مسو، حکیم ایتالیایی، میگوید:
آینده و عظمت هر ملتی، تنها بسته به تجارب و صنعت و دارایی و رزمجویی افراد آن ملت نیست، بلکه ضمنا منوط به استعداد کودکان آن ملت و به درجه بی باکی و ترسناکی آنهاست.
باید به خاطر داشت که ترس، مرضی است مثل سایر امراض و اقدام در معالجه آن ضروری میباشد.
اگر آدم بی باک گاهی اشتباه میکند، آدم ترسو همیشه خطاکار است (1).
پدران و مادران و مربیانی که به وظیفه خویش آگاهند، در مورد ترس کودکان و تربیت آنها توجه لازم را مبذول میدارند.
روان شناسان برای معارضه با ترس، توجه به نکات زیر
1) 185. سفين;127;رذچالبحار, 197.
را به مربیان توصیه میکنند:
1 خودداری از ترسانیدن کودک.
2 هر ترسی با عکس العمل بدنی همراه است.
بدنهای قوی عکس العمل ضعیف و بدنهای ضعیف، عکس العمل شدید دارند، پس با بنیه قوی و مزاج سالم، بهتر میتوان در برابر مخاطرات ترس، ایستادگی کرد و تقویت بدن، لازم و مفید است.
3 همان طور که گفتیم: نیروی تخیل اطفال، قوی است.
همین تخیلات، در خواب و تاریکی و تنهایی، باعث وحشت آنها میشود، پس اگر کودک درباره تخیلات خود تحقیق کند، مثلا او را وادار کنیم که در تاریکی اشیای اتاق را لمس کند یا این که ناگهان چراغ را روشن کنیم تا متوجه شود که تاریکی در ماهیت اتاق و اشیایی که در آن است، تغییری ایجاد نکرده است، به برطرف شدن ترس او کمک شایانی خواهد شد.
4 کودکانی که به سن پنج یا شش سالگی رسیدهاند دارای حس غرور و عزت نفس هستند.
می توان از همین حس آنها استفاده کرد و به آنها گفت: تو بزرگی، خجالت بکش! خلاصه هر اندازه بتوانیم به جای تخیلات آنها، استدلال و منطق بنشانیم، مفیدتر است.
5 دادن سرمشق بی باکی به کودک.
متاسفانه برخی از پدران و مادران، خود ترسو هستند و از تاریکی یا غرش رعد وب بیم دارند.
اینها نمیتوانند برای فرزندان خود سرمشق بی باکی باشند.
6 تلقین نیز وسیله خوبی است برای مبارزه با ترس.
اگر انسان به خود تلقین کند ترسو نیست، دلیر و شجاع است، بسیار مفید خواهدبود.
قرآن کریم که پیروان خودرا دلیر و بی باک تربیت میکند، میگوید:
دوستان خدا، ترس و غم ندارند (1).
و
1) 186. ص 13و14.
نیز میفرماید:
آنان که گفتند:
پروردگار ما خداست، آنگاه استقامت کردند، فرشتگان بر آنها نازل میشوند و به آنها میگویند:
مترسید و محزون نباشید و بشارت باد به بهشت موعود! (1)در عین حال در قرآن به ترس از خدا اهمیت بسیار داده شده است.
میفرماید:
اما آنان که از مقام پروردگار خویش میترسند و نفس را از پیروی هوا و هوس منع میکنند، بهشت برین ماوای آنها خواهدبود (2).
اما ترس از خدا هم باید همواره با امید به عفو و بزرگی او توام باشد و به سرحد یاس و نومیدی نرسد، آری چنین ترسی منشا رستگاری است! .
بررسی تاریخ آموزش و پرورش، نشان میدهد که برای این رشته در هر دوره ای، هدف خاصی در نظر گرفته شده است.
پارهای از این نظریهها ناشی از ضعف و عقب افتادگی اجتماعات بوده است.
اجتماعاتی که با رژیم استبدادی اداره میشدهاند، هدف خود را پرورش افراد آزاد، و اجتماعات پریشان، هدف خود را پرورش افراد کامل و با انضباط قرار دادهاند.
در ایران بعد از اسلام، اگر چه به مقتضای اوضاع سیاسی و اقتصادی، هدف آموزش و پرورش دستخوش تحولاتی شده است، ولی به طور کلی میتوان گفت که در همه اعصار، پرورش اعتقاد به خدا و اخلاق پسندیده و آموختن پیشه و هنر و سلامت و تندرستی، مورد نظر بوده است.
پس از این که فتنه مغول و تاتار فرو نشست و بار دیگر مردم ایران توانستند نفس راحتی بکشند و به فکر تجدید حیات فرهنگ و بسط آموزش و پرورش بیفتند، علاوه برآنچه گفته شد، هدف آنها از آموزش و پرورش، عبارت بود از صیانت
نفس و حفظ و حراست از تباهی، و جلوگیری از شیوع فساد و فحشا.
برای رسیدن به این مقصود، در برابر فاتح، اظهار انقیاد کردند.
به حیله و مکر تشبث جستند، همه چیز او را ستودند.
کوچک ترین صفت او را که ممکن بود مدح شود، بسیار بزرگ کردند و در آن، مبالغه نمودند.
تملق و چاپلوسی را به حد اعلا رساندند، البته به این وسیله رفته رفته به مقصود خود رسیدند و معنا بر قوم فاتح چیره شدند، ولی اطاعت صرف و مزاح گویی و عدم صراحت لهجه و گزافه گویی، عادت شد.
عدم اعتماد و بدبینی و سوءظن نسبت به یکدیگر و نسبت به زنان رواج یافت (1).
نظریههای معروف در این باره عبارتند از: رشد طبیعی، قابلیت اجتماعی و بسط شخصیت.
دو نظریه نخست مورد انتقاد قرار گرفته است، زیرا اگر صرفا هدف، رشد طبیعی طفل باشد، محیط اجتماعی طفل نادیده گرفته میشود.
در حالی که هنگامه حیات با تمام مظاهر و جلوههای خود انسان را محاصره کرده است.
مظاهر زندگی اجتماعی همچون تار و پودهای در هم بافتهای هستند که فرد همچون نخ باریک و ناچیزی در آن تنیده شده است، بنابراین، نظریه رشد طبیعی که از طرف ژان ژاک روسو پیشنهاد شده مردود است.
همچنین اگر صرفا هدف، قابلیت اجتماعی باشد، در عین این که ممکن است از نظر اقتصادی و مدنی، افراد شایستهای تربیت شوند، لکن افرادی که صرفا برای اقتصاد تربیت شدهاند، ماشینی بیش نیستند و افرادی که صرفا از نظر معاشرت و حسن ظاهری شایسته باشند، ممکن است از فضایل معنوی محروم باشند.
اما درباره نظریه بسط شخصیت، نخست
1) 189. همان جا.
باید بدانیم که شخصیت را برخی به مجموعه نفسانیات، یعنی احساسات، افکار، عواطف و تمایلات تعریف کردهاند و برخی هم شخصیت را ترکیبی از خصلتها یا صفات دانستهاند و معتقدند که این خصلتها یا صفات، مجزا عمل نمیکنند، بلکه به همراه و با هماهنگی یکدیگر تظاهر میکنند.
این دو تعریف، چندان فرقی با یکدیگر ندارند.
روان شناسان معتقدند که دو دسته از عوامل درونی و بیرونی در رشد و تکامل شخصیت موثرند.
وضع اندام، استعدادها، هوش وب از عوامل درونی هستند و خانواده، مدرسه و اجتماع از عوامل بیرونی هستند.
البته تفکیک این عوامل از یکدیگر صحیح نیست، بنابراین اگر مقصود از آموزش و پرورش را بسط شخصیت بدانیم و تمام قوای خود را در راه تامین آن بسیج کنیم، بدون تردید هم نظریه رشد طبیعی و هم نظریه قابلیت اجتماعی تامین میشود و انسانی جامع و کامل و مستقل بار خواهدآمد، ازاین رو جان دیویی مینویسد:
قابلیت اجتماعی یا بسط شخصیت را اگر به معنای وسیع و عمیق بگیریم، یکسان میشوند.
شخصیتی که درست پرورش یابد، شخصیت اجتماعی فعالی میگردد و کسی که واقعا برای زندگی اجتماعی قابلیت پیداکند، شخصیت بزرگی به دست میآورد (1).
سعدی میگوید:.
چو خواهی که نامت بماند به جای
پسر را خردمندی آموز و رای
که گر عقل و رایش نباشد بسی
بمیری و از تو نماند کسی
بسا روزگارا که سختی برد
پسر چون پدر نازکش پرورد.
خردمند و پرهیزکارش بدار
اگر دوست داری به نازش مدار.
به خردی درش زجر و تعلیم کرد
به نیک و بدش وعده و بیم کرد.
نوآموز را مدح
1) 190. همان جا, ژحدزحب .
و تحسین و زه
ز توبیخ و تهدید استاد به.
بیاموز فرزند را دسترنج
اگر دست داری چو قارون به گنج.
علی (ع) میفرماید:
برای فرزند، بر پدر و برای پدر، بر فرزند حقی است.
حق پدر بر فرزند این است که فرزند در همه چیز از پدر اطاعت کند مگر در معصیت خدا و حق فرزند بر پدر این است که نام نیکو برای او انتخاب کند و به خوبی او را تربیت کند و قرآن را به او بیاموزد (1).
دکتر کارل درباره شرایط معلم میگوید:
وظیفه چنین معلمی آن است که موجودات کاملی به وجود بیاورد، ادب و تملک نفس و میزان کوشش و درستی و حس جمالی و حس مذهبی و رسوم دلیری و قهرمانی را بسط دهد و در عین حال، همیشه با پزشکان و استادان تربیت بدنی و پرورش فکری و هنرمندان و روحانیان حقیقی و با اولیای شاگردان در تماس باشد و بالاخره اثر این عوامل مختلف را چنان توجیه کند که از هر کودکی، موجود متعادلی ساخته شود.
چنین معلمی، مدیر حقیقی مدرسه است (2).
یکی از عوامل درونی رشد یا بسط شخصیت، اعتماد به نفس است.
باید کودک مورد تربیت را متکی به شخصیت خود بار آورد.
از طفیلی بار آمدن و انگل شدن او جلوگیری کرد.
آری اعتماد به نفس، یکی از عواطف مهمی است که به رشد شخصیت طفل، کمک میکند.
افرادی که برای خود ارزش و شخصیت قائلند و بر خویشتن تکیه دارند، کمتر دستخوش هوا و هوس میشوند.
علی (ع) فرمود:
من کرمت علیه نفسه، هانت علیة شهواته، کسی که روحش بزرگ باشد، شهوتها
و تمایلات درنظر او خوار است (1).
نقطه مقابل اعتماد به نفس، عقده حقارت یا حس خودکم بینی است.
برای این که اعتماد به نفس در وجود طفل ریشه گیرد، باید عواملی که موجب سلب اعتماد به نفس میشود و عقده حقارت را جانشین آن میکند، از میان برد.
عقده حقارت، یکی از عواطف مزاحمی است که مانع رشد فکری و روحی طفل میشود و از بسط و تکامل شخصیت او جلوگیری میکند.
معمولا اطفالی که دچار این بیماری خطرناک روحی هستند، از شرکت در بازیهای دسته جمعی، خودداری میکنند و در کنج عزلت و انزوا میخزند.
وظیفه آموزگاران و مربیان است که با تهیه طرحهای عاقلانه، آنها را تحت حمایت و هدایت خویش درآورند و از گوشه گیری آنان جلوگیری کنند، تا به تدریج طفل متکی به خویشتن شود و به ارزش استعدادهای درونی خود پی برد و خود را موجودی حقیر و ناتوان احساس نکند.
برانگیختن عواملی که طفل را وارد محیط همسالان کند، اگر چه بسیار مفید است، لکن یک عیب هم دارد و آن این است که چنین اطفالی ممکن است به آموزگار یا هر کسی که راهنمایی آنها را به عهده گرفته است، علاقه و دلبستگی شدید پیدا کنند و بدون آنها باز هم فلج و ناتوان باشند.
بهترین راه این است که با هدایت و راهنماییهای عاقلانه، آنها را وارد میدان مبارزه با حس حقارت کنند، بدون این که همیشه به دنبال آنها باشند.
کودکانی که دایم مورد سرزنش یا استهزای بزرگ ترها یا همبازیها قرار میگیرند، یا این که همبازیها از پذیرفتن آنها خودداری میکنند، در معرض چنین
1) 193. الميرزا محمد المشهدى , كنزالدقائق چاپ موسس;127;رذچ النشر الاسلامى , ج10 , ص 513 به نقل از كافى , ج5 , ص 62.
بیماری خطرناکی هستند.
اطفال کم استعداد، اطفالی که گرفتار نقص عضوی هستند و حتی اطفالی که در نام گذاری آنها دقت کافی نشده و نامهای نامناسب و زشت برای آنها انتخاب شده است، در معرض این بیماری خطرناک هستند.
آیین مقدس اسلام به طور کلی از تمام رفتارها و کارهایی که درخت شوم حس خود کم بینی را در بوستان وجود انسان بارور میسازد، منع میکند.
قرآن کریم میفرماید:
از یکدیگر عیبجویی مکنید و همدیگر را به لقبهای زشت مخوانید! (1)مردمی که دچار عیب و نقص بدنی هستند، عقده حقارت، آنها را به شدت تهدید میکند، از این رو پیامبر عالی قدر اسلام فرمود:
به مجذومان و مصیبت دیدگان نگاه طولانی مکنید، زیرا این کار، آنها را محزون میسازد (2).
به هرحال، اطفالی که از همسالان خود، نیروی فکری یا بدنی بیشتری دارند، در عین این که ممکن است در میان همسالان و احیانا بزرگسالان، محبوبیت خاصی پیدا کنند، گاهی هم بر اثر همین برتری، مورد قبول آنها قرار نمیگیرند و چون رشد عقلی و اجتماعی آنها از اطفال بزرگتر از خود نیز کمتر است، در آن دسته هم پذیرفته نمیشوند، نتیجه، انزوا و تنهایی آنهاست و در نهایت عقده حقارت آنها را تهدید میکند، چنانکه ممکن است گرفتار خودخواهی و خودستایی شوند، مربی میتواند با راهنمایی صحیح، آنها را از هرنوع خطر احتمالی حفظ کند.
بهترین راه برای پرورش اعتماد به نفس این است که اطفال را با مشکلاتی که با وضع فکری و جسمی آنها مناسب است، مواجه سازیم، سپس آنها را به طور مستقیم یا غیر مستقیم مورد حمایت قراردهیم تا موفق شوند.
چنین
کاری سبب میشود که آنها به استعدادهای نهفته خویش پی برند و در راه کشف این منبع خداداد، به کوشش بپردازند.
اگر کارهایی که فوق قدرت آنهاست، بر آنها تحمیل کنیم، آن گاه شکست آنها را به رخشان بکشیم و از تهدید و ملامت و تنبیه و خشونت خودداری نکنیم، ضربه مهلکی بر پیکر شخصیت آنها وارد کرده ایم.
یکی از اشتباهات پدران و مادران و برخی از معلمان این است که کودکان کم استعدادی را که در درس خود ضعیف هستند و احیانا رفوزه یا تجدید میشوند، مورد ملامت و انتقاد قرار میدهند.
این کار آنها را دچار عقده حقارت خواهدکرد.
بهتر است در این موارد به تقویت روحی آنها بپردازیم و با دادن کمکهای درسی و غیر درسی، عقب افتادگی آنها را جبران کنیم، وانگهی همه مردم، برای همه کارها با یک استعداد آفریده نشدهاند.
ترس، یکی از علل عمده پیدایش عقده حقارت است.
کسانی که میترسند مورد استهزا و انتقاد قرارگیرند و آنهایی که میترسند، در درس، مسابقه و کار، شکست بخورند، نمیتوانند متکی به خویش باشند.
اینها همیشه حس تسلیم را در خود میپرورانند، یعنی از مقاصد عالی خویش صرف نظر و عقب نشینی میکنند.
روان شناسان میگویند:
عادت به انصراف یا ابراز عدم لیاقت و توانایی، اغلب در شخص، احساس حقارت، بی ارزشی و معصیت، به وجود میآورد و اگر این رفتار ادامه یابد، محققاً در تصمیم و رفتار عمومی شخص، منعکس میگردد.
رفتاری که دلالت میکند که نمیشود کاری کرد و یا فقط اگر خدا بخواهد میتوان به جایی رسید و یا بشر اصولا گناهکار است! حالاتی است بسیار
سقیم و مضر، زیرا به جای مثبت بودن، حس تسلیم را در آدمی میپروراند.
تسلیم و نفی وجود برای کسانی که میتوان آنها را قهرمانان ستم کشیده نام گذاشت، موجب موفقیت میشود، زیرا این قبیل افراد برای کسب حیثیت و جلب موافقت و قبول اجتماعی، به خضوع و خشوع و فروتنی بسیار شدید متوسل میشوند (1).
علی (ع) برای ریشه کن کردن عقده حقارت میفرماید:
کار نیکو را انجام دهید و آن را کوچک مشمارید، زیرا کوچک آن بزرگ و کم آن بسیار است.
هیچ یک از شما نگوید که دیگری برای انجام کار خیر، از او شایستهتر است، زیرا به خدا چنین خواهدشد.
کارهای نیک و بد، هر کدام اهلی دارند و اگر شما آنها را ترک کنید، دیگران انجام میدهند (2)و درباره صفت خضوع و خشوع میفرماید:
چه نیکوست تواضع ثروتمندان در برابر تهیدستان! و بهتر ازآن بی اعتنایی و سرفرازی فقرا در برابر اغنیاست، (3).
اطمینان خاطر، یکی از عوامل مهم اعتماد به نفس است، بنابراین اگر کودکی اطمینان خاطر ندارد و خود را بی یار و یاور و بی پناه میبیند، بر اثر محرومیتهای خانوادگی که احیانا ناشی از ظلم و تجاوز طبقه مرفه اجتماع نسبت به طبقه محروم است راه پیشرفت را بر روی خود مسدود میبیند و خود را در میان زنجیر محدودیتها و محرومیتها اسیر و دست و پا بسته حس میکند و دچار عقده حقارت میشود.
همین عدم اطمینان خاطر در محیط آموزشگاه، ممکن است بر اثر توجه متصدیان، به گروهی خاص و غفلت و عدم توجه به گروهی دیگر، پیدا شود و طفل را به این تصور بکشاند که او
موجود حقیر و ناتوانی است و بنابراین قابل و لایق این که همطراز دیگران قرار گیرد، نیست.
اصطلاحاتی از قبیل: حقیر سراپا تقصیر، احقر، عبد ذلیل، چاکر خانه زاد، غلام خانه زاد وب ناشی از همین تبعیضها و عدم اطمینان خاطر و اسلحه تیز قهرمانان ستم کشیده است! پدران و مادرانی که به طفل خود محبت فوق العاده میکنند و آموزگارانی که درسهای بسیار سهل و تمرینهای آسان به شاگردان میدهند، اطفال را به این تصور میکشانند که آنها انسانهایی طفیلی هستند و شایسته انجام کارهای مهم و دشوار نخواهند بود.
سعدی مینویسد:
سالی از بلخ بامیانم سفر بود و راه از حرامیان پرخطر.
جوانی به بدرقه همراه من شد:
سپرباز، چرخ انداز، سلحشور، بیش زور، که به ده مرد توانا، کمان او زه کردندی و زورآوران روی زمین، پشت او بر زمین نیاورندی ولیکن متنعم بود و سایه پرورده، نه جهان دیده و سفر کرده.
رعد کوس دلاوران به گوشش نرسیده و برق شمشیر سواران ندیده.
اتفاقا من و این جوان، هر دو در پی هم دوان، هرآن دیوار قدیمش که پیش آمدی به قوت بازو بیفکندی و هر درخت عظیم که دیدی به زور سرپنجه برکندی.
ما در این حالت، که دو هندو از پس سنگی سر برآوردند و آهنگ قتال ما کردند.
به دست یکی چوبی و در بغل آن دیگر کلوخ کوبی.
چاره جز آن ندیدیم که رخت و سلاح و جامهها رها کردیم و جان به سلامت بیاوردیم.
به کارهای گران، مرد کار دیده فرست.
که شیر شرزه درآرد به زیر خم کمند.
جوان اگرچه قوی یال و پیل تن
باشد.
به جنگ دشمنش از هول بگسلد پیوند.
نبرد، پیش مصاف آزموده معلوم است.
چنان که مساله شرع پیش دانشمند.
لزوم یا عدم لزوم مواجهه با شکست، یکی از مباحثی است که میان روان شناسان مطرح است.
هر کودک حق دارد که در خانه و مدرسه به او کمک شود تا موفق شود و اعتماد به نفس پیدا کند، لکن در مورد کودکان دبیرستانی برخی از شکستها مفید است، بخصوص اگر بتوانند رمز شکست خود را دریابند و در صدد پیداکردن راه چاره برآیند، زیرا تنها استعداد و نیرو برای موفقیت کافی نیست، بلکه پشتکار، دقت، بررسی و تجربه نیز لازم است (1).
فیلسوفی بزرگ در یونان که مهد پرورش فلاسفه و دانشمندان بود ظهور کرد و در زمینه اخلاق و کنترل عواطف، مطالبی اظهار داشت که هنوز هم به قوت خود باقی است.
او معتقد بود که انسان، دارای سه قوه غضبیه، شهویه و عقل است.
سعادت انسان در این است که این قوا را از افراط و تفریط نگهدارد و در زندگی تعادل آنها را حفظ کند، در نتیجه این تعادل، از قوه غضب، شجاعت پدید میآید و از نیروی شهوت، عفت و پاکدامنی و از عقل، حکمت حاصل میشود.
هرگاه میان خود این قوا تعادل و هماهنگی برقرار شود، حالتی به وجود میآید که در فلسفه اخلاق، از آن به عدالت تعبیر میکنند و در این جا ما از عدالت به تعادل ارسطویی تعبیر کرده ایم.
ارسطو معتقد بود:
اگر انسان نتواند با کنترل این قوا، برآنها مسلط شود بلکه بر عکس، برده و مطیع آنها گردد تعادل این قوا از میان
1) 199. همان جا.
میرود و یکی از دو طرف افراط و تفریط میگراید و هر دو طرف آنها برای انسان زیانبخش خواهدبود.
در حقیقت اگر انسان عقل را به کار اندازد و نیروی شهوت و غضب را تابع آن سازد، میتواند از تعادل برخوردار گردد، در این صورت، دیگر برده نفس و قوای نفسانی نیست و زندگی را در کمال آزادگی و آزادمنشی میگذراند.
گروه بسیاری از فلاسفه اسلامی، تعادل ارسطویی را در زمینه اخلاقی پذیرفتهاند.
نکته قابل توجهی که در نظریه فوق به چشم میخورد، این است که ارسطو همچون یک روان شناس متخصص، قوا و استعدادهای انسان را تجزیه و تحلیل کرده، خواص هریک را بیان میکند، ولی امتیازی که در کار او هست و روان شناسان جدید این امتیاز را ندارند، این است که او تنها به تجزیه و تحلیل نمیپردازد، بلکه به مساله ترکیب قوا نیز توجه میکند و هدف نهایی خود را برقراری هماهنگی میان همه قوا قرار میدهد، تا تعادل روحی برقرار شود، در حالی که روان شناسان جدید کمتر به این فکر میافتند که انسان را به عنوان یک واحد مرکب و پیچیده مطالعه کنند، البته این کار آسان نیست.
ویل دورانت میگوید:
همیشه ترکیب، از تحلیل مشکلتر است.
روان شناسی، طبیعت انسان را تحلیل کرده، اما به ترکیب آن توفیق نیافته است و به همین جهت هنوز وصف انسان، از راهنمایی و تجویز دستور وبیان کیفیت تغییر آن آسانتر است (1).
آنچه در نظریه ارسطو در درجه اول اهمیت قراردارد، حفظ تعادل روحی و برقراری هماهنگی میان عواطف است و برای رسیدن به این منظور، انسان باید عقل را به
1) 200. نهج البلاغه , شرح و ترجمه فيض الاسلام ,نامه 31, ص 912. وان-ما قلبالحدث كالارض الخالى ;127;رذچ, ما القى فيها من شئ قبلته فبادرتك بالادب قبل ان يقسوقلبك ويشتغل لبك .
عنوان یک راهنما و راهبر، برهمه قوای روحی تسلط بخشد، تا از شر عواطف مزاحم و بردگی نفس و قوای آن، آسوده و آزاد شود.
فلاسفه و روان شناسان و جامعه شناسان و علمای آموزش و پرورش و سرانجام رهبران بزرگ ادیان آسمانی نیز همین منظور را تعقیب میکنند.
ویل دورانت مینویسد:
انگیزهها و دواعی ما، مانند بادی است که برای راندن کشتی سودمند است، اما نباید بادبان کشتی را به حال خود بگذاریم.
در آن صورت، ما را مانند بردگان و غلامان با خود خواهند کشانید.
هر کسی در عمر خود، یکی از آن کسانی را که در بند آز، شهوت، ستیزه جویی، پرگویی و یا قماربازی باشد، دیده است.
آزادی کامل هریک از این صفات، مایه ویرانی خوی و منش است.
داستان پسران کورش را شنیده اید که دایگانشان آنان را آزاد گذاشته بودند تا هرچه بخواهند بکنند و در نتیجه، همه زبون و فاسد بار آمدند.
پس تسلط معرفت بر میل و رغبت، جوهر واقعی عقل و اساس و سلاح ضبط نفس است و تسلط بر نفس، مهمترین چیزی است که برای بنای خوی و منش لازم است.
یا باید دنیا ما را زیر انضباط درآورد و یا بخود مسلط گردیم، باید یکی از این دو راه را برگزید.
در پایان باید بگویم که خوی یا منش، همان است که مل (1)مدتها پیش گفته است:
ارادهای که کاملا به قالب درآمده است (2).
جان لاک انگلیسی معتقد بود که: هدف آموزش و پرورش باید ایجاد نظم در ذهن کودک باشد.
ژان ژاک روسو معتقد بود:
هدف آموزش و پرورش، راهنمایی تمایلات طبیعی کودک به
طور عاقلانه و مناسب است.
پستالیزی، میگفت: هدف تعلیم و تربیت، پرورش کلیه قوای فطری و استعدادهای کودک، به طور هماهنگ و متعادل است.
و فروبل، پیشنهاد میکرد که: هدف تعلیم و تربیت، باید بر اصل آماده کردن افراد برای زندگی کامل، قرارگیرد.
از میان جامعه شناسان، اوگوست کنت عقیده داشت: هدف تربیت، تنها پرورش نیروی ذهنی کودک نیست، بلکه باید همچنین حس عاطفه و محبت او را به همنوع و همچنین حس تفاهم بین افراد را پرورش دهد.
وارد معتقد بود:
بسط تعلیم و تربیت و همگانی ساختن آن، موجب آن خواهد گردید که افراد، وظیفه شناس و عاقل بار آیند و از ارتکاب خطا مصون مانند.
سمنر، در کتاب خود به نام آداب و رسوم، تعلیم و تربیت را به منزله تلاشی برای انتقال رسوم و آداب اجتماعی به کودک میداند و خاطرنشان میکند که به وسیله این آموزش، کودک فرا میگیرد:
چه رفتاری مطلوب و چه رفتاری مکروه است.
و در موارد مختلف چگونه باید عمل کند و چه افکاری را باید بپذیرد و چه افکاری را باید رد کند و به عبارت دیگر، کودک در پرتو تعلیم و تربیت، راه و رفتار مطابق آداب و رسوم جامعه را فرا میگیرد، اما آموزش و پرورش کامل، باید در فرد نیروی انتقاد و تمیز شدیدی به وجود آورد که مانع شود وی همچون عروسکی بر اثر کوچک ترین تلقین یا تحریکی اقدام کند و بی چون و چرا مطابق رسوم و سنت متداول پیش رود، بلکه باید وی را برآن دارد که پیوسته نیروی قضاوت خود را به کار اندازد و عاقلانه زندگی
کند.
افرادی که این سان تربیت شوند، آلت دست آشوبگران و آتش افروزان نخواهند شد و به سهولت تحت تاثیر افکار غلط قرار نخواهند گرفت و پیوسته درباره هر کاری فکر خواهند کرد و جنبههای نیک و بد آن را خواهند سنجید و قبل از حصول اطمینان درباره فکری و یا اقدامی، بدان نخواهند گروید.
گیدینگر، مینویسد:
یک مرد یا یک زن تربیت شده کسی است که به قسمت اعظم علل اقدامات جنون آمیز بشر، پی برده و به اندازه کافی و به دقت هرچه تمامتر درباره آنها اندیشیده است که در دل نسبت به این اقدامات، احساس نفرت و اشمئزاز کند (1).
حضرت علی (ع) کسانی را که بر نفس خویش غالب باشند و از شهوت خود جلوگیری کنند و با چشم عقل به مسائل زندگی بنگرند، میستاید و از مردم میخواهد که از روش آنها پیروی کنند.
قرآن کریم کسانی را که نتوانستهاند از نیروی خرد برخوردار شوند و از نظر شنوایی حقیقت و بیان آن، کر و لال هستند، بدترین موجودات زنده دانسته، میفرماید:
ان شر الدواب عنداللّه الصم البکم الذین لا یعقلون (2).
پیامبر بزرگ اسلام میفرماید:
افضل الجهاد من جاهد نفسه التی بین جنبیه، بالاترین جهاد، مبارزه با نفس و هواها و آمال آن است (3).
توانسته است تا حدی، زوایای تاریک جهان را بنگرد و به حل بسیاری از معماها موفق شود.
اعماق دریاها را زیر پا گذاشته و برفراز آسمانها بال گشوده است.
تسخیر فضا از برنامههایی است که دیر یا زود به مرحله اجرا در میآید، مع الوصف، زیاد هم نباید مغرور شود.
مجهولات ما به مراتب بیش از
معلومات است.
منظومه شمسی ما جزئی از کهکشان راه شیری است.
قطر این کهکشانها یک صد هزار سال نوری طول دارد و منظومه شمسی ما به فاصله سی هزار سال نوری از مرکز آن، قرارگرفته است.
وسعت جهان به حدی است که دانشمندان با دوربینهای عظیم خویش، تا فاصله سی میلیارد سال نوری را مشاهده کردهاند.
به طور قطع در ورای این فاصله نیز تشکیلاتی است که ما ازآن بی خبریم.
همین کهکشان راه شیری خودمان در هر 250 میلیون سال یک بار برگرد مرکز خود میچرخد.
اگر بخواهیم حرکت وضعی آن را به حرکت وضعی زمین که به وجود آورنده شب و روز و مدت آن 24 ساعت است تشبیه کنیم، باید بگوییم هر شبانه روز کهکشان مذکور 250 میلیون سال است.
زمین ما، جزئی بسیار کوچک از منظومه عظیمی است که خود جز بسیار کوچکی از کهکشان است.
ما به نوبه خود، جزئی ناچیز از این زمین خشخاش مانندیم، تو خود بنگر از این خشخاش چندی! دکتر الکسیس کارل در کتاب انسان موجود ناشناخته مینویسد:
کسانی که کیفیات حیات را مطالعه میکنند گویی در میان جنگل سحرانگیزی که درختان بی شمار آن دایما تغییر شکل و جا میدهند، سرگردانند و در برابر انبوه مطالبی که تفسیر آنها ممکن است، ولی تعمیم فرمولهای ریاضی درباره آنها میسر نیست، خود را خسته و عاجز میبینند.
از اشیای دنیای مادی هرچه باشند، ستاره یا اتم، فولاد یا آب، کوه یا ابر، میتوان بعضی از خصایص، مانند وزن و ابعاد فضایی را انتزاع کرد.
این مفاهیم انتزاعی که عوامل بحث علمی را میسازد نه کیفیات محسوس مشاهده
اشیا چیزی جز مرحله مقدماتی علم، یعنی شکل توصیفی آن نیست و تنها طبقه بندی کیفیات یا فنومنها را در برمی گیرد، ولی قوانین طبیعی، یعنی نسبتهای ثابت، وقتی که علم انتزاعیتر شد، نمودار میشود (1).
تازه اگر هم فرض کنیم که از نظر جهان شناسی به پیشرفتهای شگفت انگیز نایل آمده ایم و از زمین هم پرواز کرده، به اعماق آسمانها نفوذ کرده ایم، در صورتی که از نظر اخلاق فقیر باشیم، برای ما افتخاری نیست.
دانشمند مذکور مینویسد:
علم بدون وجدان، چیزی جز ویرانی روح نیست (2).
ما نه تنها جهان بزرگ هستی را نشناخته ایم، بلکه خود را هم نشناخته ایم.
بدیهی است که شناخت خویشتن، برای ما ضرورت دارد.
در حال حاضر نتوانسته ایم به کشف نواحی مجهول روان خود توفیق یابیم.
حتی هنوز معمای روح، برای انسان حل نشده است.
از یک سو ملاحظه میکنیم که اگر مغز ما از کار بیفتد، دیگر قدرت تفکر و ادراک و تخیل و حتی عواطف، از ما رخت برمی بندد، و از سوی دیگر، قاطبه خداپرستان، برخلاف مادیون، انسان را دارای روحی مجرد و منهای بدن که منبع عقل و عاطفه است میدانند و معتقدند که با مرگ و فنای بدن، روح باقی میماند.
کدام یک صحیح است؟ فعلا بحث آن از حوصله این فصل بیرون است.
منش و شخصیتها، معجون بسیار غریبی هستند که عناصر اولیه آن را توارث و محیط تشکیل داده است.
تار و پودهایی که در وجود ما تنیده شده است، به قدری دراز و سردرگم است که گاهی حتی نمیتوانیم به درستی تشخیص دهیم که از وراثت است یا محیط و اگر
بدانیم از کدام یک است، نمیتوانیم منشا آن را بیابیم.
ما دارای یک سلسله احتیاجات طبیعی هستیم که از طبیعت ما سرچشمه میگیرد، و یک سلسله احتیاجات مصنوعی نیز برای خود ایجاد کرده ایم که از عادات ما سرچشمه میگیرد و طوری است که در بقا و سعادت ما تاثیری ندارد و بنابراین، ساخته خود ماست و نباید از ابتدا آنها را پایه گذاری کرده باشیم.
غالب افراد از تشخیص احتیاجات طبیعی و مصنوعی خود عاجزند.
دخانیات و مشروبات را همچون مواد غذایی، برای زندگی لازم میدانند و موسیقی را همچون خداپرستی و نیایش و دانش و حکمت، غذای روح میپندارند! بسیارند کسانی که خود را به یک موضوع، به قدری نیازمند میبینند که با فقدان آن، دست به خودکشی میزنند، شکست در یک امتحان، یا یک عشق یا یک مبارزه سیاسی بر سرجاه و مقام، آنها را به خودکشی وامی دارد و احیانا دچار جنون یا سکته قلبی میشوند، در عین حال نشان میدهند که دارای بدن و روح سالم نیستند، زیرا فردی که بدن و روح سالم دارد، خواهان زندگی است (1).
خطر این نادانیها نه تنها خودکشی و مرگهای آنی است، بلکه یکی از خطرهای عظیم آن مرگ تدریجی است.
بیچاره مردمی که در این مرگ تدریجی جان میکنند و عمر حسابش میکنند! به گفته دکتر الکسیس کارل: عاداتی به وجود آوردهاند که زندگی را غیرممکن میسازد، مثلا تراکم تودههای مردم در شهرهای صنعتی، و حذف شرایط طبیعی زندگی و رواج الکلیسم، و پایمال کردن اصول اخلاقی (2).
بدیهی است که این جهل و عدم اطلاع از راه و رسم صحیح زندگی و احتیاجات
طبیعی و مصنوعی، در مساله آموزش و پرورش، انسان را به بلاهت میکشاند و خانواده و مدرسه نمیتواند آن طور که باید و شاید از عهده وظیفه خود برآید، در نتیجه، مدارس و دانشگاههای ما به صورت کارخانههای غم انگیز دیپلم و لیسانس سازی درآمده است! نسل جوان از نظر فکری و عواطف انسانی، فقیر است، در حالی که کودکان انسانی بر وفق قوانین طبیعی، به خوشی بزرگ میشوند و گاهی قبل از آن که به وسیله خانواده و مدرسه تغییر شکل دهند، شور و شوقی دارند و مستعد دوست داشتن و فداکاری در راه یک ایده و هدفند، شجاعت در آنان طبیعی است.
به آسانی عادت تازه را فرا میگیرند و از راستگویی ترسی ندارند، بدین جهت تصمیم به تغییر وضع طبقه جوان یک کشور، از نظر مسائل اصلی انسانی، امری موهوم نیست (1).
گردانندگان امور کشورهای جهان، فارغ التحصیلهای مدارس و دانشگاهها هستند.
فرماندهان ارتشهای خونخوار، دانشنامه و گواهینامه خود را از دست معلم و استاد دریافت کردهاند.
زورگویان و استعمارگران و متخلفین از اصول انسانی، محصول کار طراحان برنامههای آموزشی و پرورشی هستند.
حوادث زیادی در عصر ما روی داده است که عدم رشد صحیح طبقه جوان را اثبات میکند.
تنها دلخوشی ما به این است که عصر ما، عصر توسعه علم و ادبیات و هنر و فلسفه است، ولی اگر اینها به قیمت نابودی ما تمام شود، چه سودی دارد؟! طبق آزمایشی که هرکس (2)در سال 1917 میلادی، روی سربازان و افسران آمریکایی به عمل آورد، معلوم شد که سن روانی 46 درصد آنها، کمتر از سیزده سال است.
امروز هم به طور
قطع این نقیصه اصلاح نشده است و شاید بدتر از سابق شده باشد، در این صورت، باید به حال مردم بی پناه ویتنام تاسف خورد.
اگر نظیر همین آزمایش در سایر کشورهای جهان انجام گیرد، نتیجهای بس ناگوار خواهد داد.
سن روانی بسیاری از مردم، کمتر از ده سال است و سن روانی بسیاری دیگر از دوازده یا سیزده سال تجاوز نمیکند.
اینها بازماندگان الکلیها و بیماریهای آمیزشی و کم خردان و منحرفهای اخلاقی هستند.
به طور قطع این عدم رشد صحیح و صغر فکری و اخلاقی امروز، ناشی از تعلیم و تربیت نادرست است.
میگویند:
اگر چندتن را به طور ناگهانی از شهر عظیم نیویورک بربایند، شهر به صورت تعطیل درمی آید و تمام کارها مختل میشود، یعنی در حقیقت، انسانهایی که بتوانند شهری عظیم را اداره کنند، عدهای انگشت شمار هستند و سایر مردم چنین رشد و استعدادی ندارند.
در مورد سایر شهرها و کشورها نیز همین قاعده جاری است.
در حقیقت دنیای ما دچار کمبود آدم است! این کمبود، ناشی از نبودن اسلوبهای کامل آموزشی و پرورشی است، غفلتهای بی جا و بی مورد ازطرف خانوادهها و اجتماع و دستگاههای تعلیم و تربیت، مشکل قحط الرجال را به وجود آورده است.
بسیارند کسانی که دوران نخستین کودکی را برای تربیت و تعلیم، شایسته نمیدانند و گمان میکنند که تنها دوره کودکستان و دبستان و بهتر از همه، دوره دبیرستان و دانشگاه برای این منظور شایستگی دارد، ولی روان شناسان معتقدند که نخستین روز تولد کودک، روز یادگیری و پرورش اوست و جالب این است که گفتهاند:
یک روز، در یک سالگی خیلی
بیشتر از یک روز در سی سالگی است! .
یکی از گویندگان ما نیز چنین فکر کرده و گفته است:
هرکه کمتر شنید پند پدر روزگارش زیاده پند دهد.
هرکه را روزگار پند نداد تیر زهر آب داده، پند دهد.
راستی اگر طفلی را به حال خود گذاریم و به عدم رشد صحیح او در خانواده اهمیت ندهیم به امید این که روزگار او را پند دهد و اگر روزگارش پند نداد! بگذاریم تیر زهر آب داده، پندش دهد، چه سرنوشتی خواهد داشت؟ جامعه از وجود ننگین و نکبت زای او، چه ضررهایی خواهدکرد؟ چرا از قوانین صحیح زندگی اطاعت نمیکنیم؟ چرا ظلمات بدبختی، زندگی ما را غیر قابل تحمل کرده است و از نور سعادت محروم گشته ایم؟ به طور قطع اینها اثر عدم توجه به خداوندی است که قرآن دربارهاش میگوید:.
اللّه ولی الذین آمنوا یخرجهم من الظلمات الی النور و الذین کفروا اولیاوهم الطاغوت یخرجونهم من النور الی الظلمات، (1)
دليل عمده اين افزايش بى وفايى زنان , به نظر جامعه شناس مزبور, استقلال مالى زنان است .
اما يك دليل ديگر, تغيير در گرايش زنان به مساله جنسى است كه آن را بيشتر تفريح مى شمارند تا جزو وظايف زناشويى .
تحقيق مزبور نشان داده است كه روحانيان و اخلاقيون نيز بيش از پيش از بى وفايى زنان چشم پوشى مى كنند و ديگر در دادگاه ها, خيانت دليل عمده تقاضاى طلاق نيست , بلكه بدرفتارى علت آن است .
گزارش مزبور در انجمن روان پزشكان امريكا قرائت شده است .
خداوند، دوست مردمی است که ایمان آوردهاند.آنها را از ظلمات به سوی نور خارج میسازد، و کسانی که کافر شدند، یارانشان سرکشانی هستند که آنها را از نور به سوی ظلمات خارج میسازند.
در این جا برای توجه خوانندگان محترم به وظیفه اساسی و مهم پدران و مادران در مورد تربیت فرزندان، لازم است که به این آیه شریفه توجه شود:
یا ایها الذین آمنوا قوا انفسکم و اهلیکم نارا، (2)
پليس آنها را به اعمال منافى عفت در انظار عام متهم كرده است .
پليس عقيده دارد كه هنرپيشگان , صحنه هاى عمل جنسى را بسيار نزديك به واقعيت اجرا كرده اند.
ای کسانی که ایمان آورده اید، خود و خانوادههای خود را از آتش نگه دارید.در روایات، تاکید شده است که انسان باید خانواده خود را به راه راست وادار کند و
1) 212. روزنامه اطلاعات {چهارشنبه 17. 2. 1348}, زيرعنوان زنان آمريكايى بى وفا شده اند مى نويسد:يك جامعه شناس امريكايى در يك گزارش تحقيقى نشان داده است كه خيانت زنان امريكانسبت به شوهران خويش كبه خصوص در ميان زنان جوان كروزافزون شده است .
2) 213. 1348)مى نويسد:مونته پولچانو كپليس ايتاليا در اين شهر سه هنرپيشه زن و سه نفر هنر پيشه مرد ايتاليايى را يك جا توقيف كرد و به زندان فرستاد, زيرا آنها درنمايش خود در تئاتر بوليابو جلو چشم تماشاگران , تقليد همخوابگى را در مى آوردند.
از آنها به طور کامل مراقبت نماید.
در تفسیر کنز الدقائق، ذیل همین آیه، نقل شده است که مرد مسلمانی پس از نزول آیه فوق در حضور پیامبر اسلام گریه میکرد و میگفت: من از حفظ خودم عاجزم، چگونه میتوانم از عهده خانواده ام برآیم! فرمود:
حسبک ان تامرهم بما تامر به انفسک و تنهاهم عما تنهی عنه نفسک، برای تو کافی است که آنها را به آنچه خود را امر میکنی، امر کنی و از آنچه خود را نهی میکنی، نهی کنی (1)
ك : تاريخ گزيده , ص 390 ك 393 و426 ك 427.
.ابوبصیر میگوید:
به امام صادق (ع) عرض کردم: خودم را حفظ میکنم، خانواده ام را چگونه حفظ کنم؟ فرمود:
تامرهم بما امرهم اللّه و تنهاهم عمانهاهم اللّه عنه، فان اطاعوک کنت قد وقیتهم وان عصوک فکنت قد قضیت ما علیک، آنها را به آنچه خداوند امر کرده، امر و از آنچه نهی کرده، نهی میکنی.
اگر تو را اطاعت کنند، آنها را حفظ کردهای و اگر نافرمانی کنند، وظیفه خود را انجام دادهای (2).
برای زندگی راههای مختلف وجود داشت و دشوار بود که یک متفکر اجتماعی بتواند برای رسیدن به یک زندگی ایده آل، شاهراهی انتخاب کند، واگر چنین انتخابی هم امکان داشت، به صورتی بسیار کلی و عمومی و مجمل بود، مثلا شاعری میگفت:.
همت بلند دار که مردان روزگار از همت بلند به جایی رسیدهاند.
ولی در عصر ما این شاهراه، با دقتی بیشتر و برنامهای وسیعتر و بودجهای افزون تر، انتخاب شده است و نوباوگان هر ملت و مملکتی ناگزیرند از این راه به مقصد برسند.
آری مدرسه، شاهراهی است که کودکان را از محیط محدود و بسته خانواده
1) 214. زنى به نام سيده همسر فخرالدوله ,كه چون شوهرش وفات يافت و پسرش مجدالدوله كوچك بود,خود به نام پسرش زمامدارى كرد وهنگامى كه سلطان محمود غزنوى براى توسعه قلمرو خود, او را دعوت به جنگ يا تسليم شدن كرد, در جواب نوشت :من با تو جنگ مى كنم , اگر مراشكست دهى كارى نكرده اى , مى گويند زنى را شكست داده است و اگر تو را شكست دهم درهمه جا شهرت مى يابم كه پادشاه مقتدرى چون تو راشكست داده امر.
2) 215. اسرا {17}آيه 23:{وقضى ربك ااياه وبالوالدين احسانا اما يبلغن عندكالكبر احدهما او كلاهما فلا تقل لهما اف ولا تنهرهماوقل لهماقولاكريما}.
وارد اجتماع میکند و خانه امید همه پدران و مادران و وسیله رشد قوای همه کودکان و سازنده سلولهای اصلی پیکر یک اجتماع سالم و با نشاط و زنده است، ولی کدام مدرسه؟! آیا مدارس کنونی جهان توانستهاند آن طور که خواست همه روشنفکران است، باشند یا نه؟ اگر مساله را نه در دایره وسیع جهانی، بلکه در دایره محدود مملکت خودمان بررسی کنیم، آیا مدارس ما تاکنون چنین ثمری داشتهاند و آیا توانستهاند خواستههای پدران و مادران و به طور کلی، اجتماع و سرانجام آنهایی که همه مدارس و تشکیلات مربوط به آن برای آنان به وجود آمده است، راضی کنند؟ با کمال تاسف، باید بگوییم: نه! و این مطلبی است که از بررسی جراید کشور به خوبی روشن میشود.
روزنامه کیهان در گزارش شماره 7529، مدرسه را به عنوان خشت کج! توصیف میکند، سپس مینویسد:
کمبود معلم و دبیر، کهنگی کتابها و جزوات درسی و مشکل جا، مسائل اساسی آموزش ابتدایی و متوسطه است.
کتابهای درسی با اغلاط فاحش و مطالب خرافی، نمیتواند پاسخگوی نیازهای حاضر باشد.
در تهیه کتب درسی باید معلمان با سابقه و روان شناسان شرکت داشته باشند.
در این جا برای نمونه کتاب فارسی سال اول متوسطه را شاهد میآوریم.
این کتاب صرف نظر از آن که فوق قوه و استعداد دانش آموز کلاس اول متوسطه (1)است و متون کاملا مشکل برای آن انتخاب شده، دارای پارهای از داستانهای خرافی و دور از حقیقت است.
مولفان این کتاب، دل خوشند که مطالب آن را از متون قدیم انتخاب کردهاند، اعم از این که مطلب صحیح باشد یا غلط.
راستی
1) 216. سفين;127;رذچالبحار,ج2 ,ص 686:(جا رجل الى رسولاللّه فقال يا رسولاللّه : من ابر؟ قال : امك قال :ثممن ؟ قال : امك , قال : ثم من ؟قال امك ,قالثم من ؟ قال : اباك .
جای آن است که بر حسن انتخاب آنان صدها آفرین فرستاده شود! طفلی که تازه قدم به دبیرستان میگذارد و میخواهد بفهمد که بر قرآن کریم چه تفسیرهایی نوشته شده است، برای اولین بار با ترجمه تفسیر طبری که مولفین کتاب با تحقیق و کنجکاوی فراوان طبق ذوق و سلیقه خود قسمتی از آن را انتخاب کردهاند، آشنا میشود.
گو این که این قسمت از منابع بنی اسرائیل به نام تفسیر قرآن یادداشت شده باشد و نویسنده تفسیر نیز همچون مولفان کتاب قرائت فارسی، مطلبی را نسنجیده و نفهمیده در کتاب خود ضبط کرده باشد.
اکنون مطلبی را که هیچ ارتباطی با قرآن کریم ندارد، به نام تفسیر قرآن مطالعه فرمایید تا بدانید چگونه خانه پرورش و آموزش از پای بست ویران است و ما همچنان به فکر نقش ایوان آن هستیم! در آن جا مینویسد:
ابلیس گرد بهشت میگردید و نگاه همی کرد، چون نگه کرد، ماری برون آمد از بهشت.
و این مار چهار پای داشت همچون چهار پای شتر و ابلیس آن مار را گفت که من آدم را نصیحتی خواهم کرد سخت نیکو و مرا پیش او راه نمیدهند.
باید که تو مرا پیش آدم بری تا من این نصیحت را بگویم و او تو را سپاسداری کند.
پس آن مار مر ابلیس را به دهان خویش اندر جای داد و ابلیس اندر دهان مار رفت و مار او را پنهان رضوان، در بهشت برد و آن جا بنشاند و چشم ابلیس بر طاووس افتاد.
ابلیس از آن طاووس بپرسید که آن درخت کدام است که خدای عز وجل، آدم را
گفت از آن مخور؟ طاووس آن درخت گندم او را بنمود و گفت: این است بو ابلیس مر ایشان را شتاب همی کرد به خوردن آن و میگفت که زود باشید و از آن بخورید بو چون گندم به حلق آدم فرو گذشت و به شکم رسید، آن حلههای بهشت از ایشان فرو ریخت پس از آن درختهای بهشت سر فرود آوردند و مویهای این چهار تن به شاخهای خویش برپیچیدند و هر چهار را از بهشت بیرون انداختند.
مر آدم را به هندوستان انداختند به سر کوه سرندیب و مر حوا را به جده انداختند بر لب دریا از مکه بر هفت سنگ و ابلیس را به سمنان انداختند به حدود ری و مار را بر اصفهان انداختند (1).
در چنین شرایطی چگونه میتوان منتظر بود که فطرت خداپرستی نوباوگان اجتماع ما زنده بماند و پس از پایان تحصیلات عالیه، افرادی صالح و باایمان باشند.
اصل چهارم از قطعنامه کنفرانس آموزش عالی رامسر میگوید:
اصلاح وضع آموزش عالی و امور دانشگاهها، رابطه مستقیم و ناگسستنی با وضع آموزش ابتدایی و متوسطه دارد.
روزنامه کیهان در همان شماره مینویسد:
سه مساله اساسی در زمینه آموزش ابتدایی و متوسطه ایران از دیرگاه مطرح است:
1 مساله کادر آموزشی، 2 مساله جا، 3 مساله کتاب و جزوات درسی.
در زمینه این مسائل، عوامل فرعی تری مانند شهریه، نام نویسی، عدم تجهیز مدارس، نقل و انتقال معلمان و محصلان و امور دیگری وجود دارد که به هر حال چون عوامل اصلی و تعیین کنندهای نیست، میتواند در حاشیه این رپرتاژ باشد (2).
در مدارس و دانشگاهها سعی میشود که افراد،
همچون انبار فرمول و محفوظات دیگر، پرورش یابند.
گاهی هم به قهرمانان ورزش مدال داده، از آنها تجلیل میکنند، اما هرگز روی عواطف آنها و جنبههای غیر عقلانی روان که زره شخصیت رامی سازد (1)دقت نمیکنند.
آن اندازه که برای نمره ریاضیات و دروس علمی دقت میشود، برای نمره نظم و انضباط دانش آموز دقت نمیشود.
ناظمهای دبیرستانها و دبستانها، منتظرند که با فرا رسیدن موسم امتحانات، سیاههای در این مورد تهیه کنند و تحویل دهند، بدون این که واقعا درباره نظم و انضباط برنامهای وجود داشته باشد یا کوششی انجام گیرد، در حالی که: نظم درونی، همیشه پاداش خود را میگیرد.
این پاداش، نیروست.
نیرو شادی میآورد، شادی درونی، صامت و وصف ناپذیر که نغمه عادی زندگی میگردد.
این وضع فیزیولژیکی و روانی هرقدر به نظر معلمان و اجتماع شناسان امروزی، غریب بیاید، مع هذا رکن ضروری شخصیت را میسازد و همچون فرودگاهی است که روان میتواند از آن به پرواز درآید و اوج بگیرد (2).
علی (ع) به فرزندش امام حسن (ع) فرمود:
قلب جوان، همچون زمینی است که از زراعت خالی است ومی تواند هرگونه بذری که در آن افشانده شود، بپذیرد و بپروراند، از این رو پیش از آن که قلب و عقل و استعداد تو قابلیت خود را بر اثر چیزهای ناشایسته از دست بدهند و نتوانند بذر تربیت سالم را بپرورانند، به تربیت تو مبادرت کردم (3).
چه خوب است کادر آموزشی ما بعد از پدران و مادران، این گفته را در سرلوحه برنامههای خود قرار دهند و به این وضع نابسامان خاتمه بخشند! شما سری به مدارس بزنید، میبینید هر ساعتی دو
بار زنگها به صدا در میآید.
با به صدا در آمدن نخستین زنگ، گروهی طفل بالغ و نابالغ از اتاقهای غالبا تنگ وتاریکی که کلاسش نام دادهاند همچون آهوان وحشی ورم خورده، بیرون میریزند و فضای مدرسه را پر از غلغله میسازند.
جز هیاهو و زد و خورد، چیزی نمیبینید و نمیشنوید.
دربان مدرسه با تمام قوا و نیروی خود، برای جلوگیری دانش آموزان از فرار، میکوشد و بلندگوی مدرسه مرتبا اعلام میکند که از خروج آنها جلوگیری شود.
ناظمها و روسا و مدیران با شلاقهای زمخت خود، در گوشه و کنار، کمین کردهاند تا متخلفان را به سخت ترین کیفر مبتلا سازند و حسابشان را کف دستشان بگذارند! طولی نمیکشد که با به صدا درآمدن دومین زنگ، دانش آموزان که راه فرار را به روی خود مسدود میبینند و از طرفی ممکن است یک غیبت غیر مجاز در دفتر برایشان ثبت کنند و احیانا منجر به اخراج آنها شود، به طرف کلاسها هجوم میبرند.
تازه این کوششهای پی گیر و در عین حال خسته کننده، نه برای این است که انسانهای واقعی و شریف تحویل اجتماع داده شود، بلکه صرفا به منظور این است که از نظر نمرههای درسی عقب نمانند و کارنامه قبولی خود را دریافت دارند.
اما افسوس! فی الحال ما در دنیایی به سرمی بریم که برای زندگی مساعد نیست.
در محیطی که با احتیاجات حقیقی جسم و جان ما تطابق نیافته است.
در دیده مردم امروزی، راستگویی، وفاداری به قول و کار شرافتمندانه و خیانت نکردن به دیگران، مسخره میآید.
معلمان و استادان توجه نمیکنند که حس شرافت و حس
اخلاق، خیلی مهمتر از موفقیت در امتحانات و کنکورهاست.
شاگردان نیز در این عدم توجه شریکند.
هر کس را که به وجود خوبی و بدی معتقد باشد، ساده میدانند و هر کس بگوید که حسد به دیگران عادت زشتی است و آشفتگی خانواده و مدرسه، نشانه انحطاط است، همشهری بدی در نظر میآید (1).
در حال حاضر، روزانه هزار نفر در دنیا خودکشی میکنند (2)و غالب آنها جوانان تحصیل کرده و درس خوانده و به خصوص دختران جوان هستند.
گاهی اوقات ملاحظه میکنیم که کودکان خردسال به فجیع ترین جنایتها دست میزنند.
دختر یازده سالهای که به جرم خفه کردن دو دختر بچه خردسال، محکوم به حبس ابد شده بود گفت: من طرز خفه کردن طفل را از تلویزیون آموختم (3).
این است وضع دستگاههای تربیتی ما و وضع نوباوگانی که توسط این دستگاهها تربیت میشوند.
نه تنها پدر و مادر و معلم، بلکه رادیو و تلویزیون و سینما و روزنامه و مجله وب در این گناه بزرگ شریک و در پیشگاه خداوند بزرگ مسوولند.
این مساله مسلم است که روان ما دارای دو جنبه عقلی و عاطفی است.
همان طور که دستگاه پیچیده مغز ما منشا تفکر و تعقل است و سلولهای بی شمار آن به طور اسرارآمیزی کار خود را به دقت انجام میدهند، عواطف ما نیز در مغز برای خود جایگاهی دارند.
غده هیپوفیز (4)که در کف مغز جای دارد، به واسطه اهمیت زیادش، رئیس ارکستر بدن لقب گرفته است و در حقیقت، فرمانروای مطلقی است که به غدههای دیگر دستور کار بیشتر یا کمتر میدهد.
ترشح قسمت جلویی این غده، در رشد قامت و اعمال
1) 222. بقره {2} آيه 233.
2) 223. الشافى , ج2 , ص 148: الرضاع واحد وعشرون شهرا, فما نقص فهو جور على الصبى .
3) 224. سفين;127;رذچ البحار, ج1 , ص 523: {تخيروا للرضاع كما تتخيرون للنكاح , فان الرضاع يغيرالطباع }.
4) 225. آلكسيس كارل , انسان موجود ناشناخته ,ترجمه دكتر پرويز دبيرى ,كتابفروشى تاييد, اصفهان1346 , چاپ چهارم , ص 334.
جنسی اثر دارد.
اگر ترشح این قسمت زیادتر از حد معمول باشد، شخص غول پیکر میشود واگر ترشح از حد طبیعی کمتر باشد، فرد، قصیر القامه میشود.
ترشح قسمت عقبی این غده، در دخل و خرج بدن موثر است.
کودکی که زیاده از حد، چاق و از لحاظ اعمال جنسی دیر بالغ میشود و تنبل و کند است، بر اثر بدکار کردن این قسمت از غده هیپوفیز است (1).
اما آنچه تحقیقات دانشمندان پرده از روی آن برداشت، این است که قسمتی از مغز به نام هیپوتالاموس (2)، منشا بروز کلیه عواطف و در واقع مرکز فرماندهی بدن میباشد.
پس در درجه اول، هیپوتالاموس و در درجه دوم، هیپوفیز، بر کار غدد دیگر نظارت کامل دارند و اینها خود به خصوص هیپوتالاموس با ساختمان مغز ارتباط دارند.
غدههای دیگر عبارتند از: غده تیروئید (3)که در جلو گردن قراردارد و کمبود ترشح آن باعث خشکی پوست و شکنندگی و کم پشتی مومی شود.
کودکی که در راه رفتن، حرف زدن و نشستن بدون کمک کند است، دچار کمبود ترشح این غده است.
ترشح بیش از حد آن باعث عصبانیت، کودنی، بهانه جویی و لاغری کودکانه میشود.
غده سورنال یا فوق کلیوی، از غدههایی است که کار زیاد آن باعث فشارخون و زیادی مو و بلوغ زودرس و رشد بی حد و حصر دستگاه تناسلی و تنبلی آن سبب چاقی و زیادی املاح خون میشود.
برخی از غدهها، مانند تیموس (4)و پینال (5)، فقط در دوره کودکی فعالیت میکنند و به عقیده علمای فیزیولژی، مانع بلوغ زودرس هستند.
ادامه کار آنها پس از بلوغ، باعث میشود آثار طفولیت، باقی
1) 226. همان ,ص 269.
2) 227. سفين;127;رذچال-بحار,ج2 ,ص 684:من سعاد;127;رذچ المر الزوج ;127;رذچالصالح ;127;رذچ والمسكن الواسع والمركب الهنبئ والولدالصالح .
3) 228. انسان موجود ناشناخته , ص 282و283.
4) 229. لذات فلسفه , ص 188ك189.
5) 230. سفين;127;رذچالبحار, ج2 ,ص 586: خير نسائكم الولود الودود العفيف ;127;رذچ العزيز;127;رذچ فى اهلها, الذليل;127;رذچ مع بعلها, المتبرج;127;رذچمع بعلها, الحصان عن غيره , التى تسمع قوله وتطيع امره , واذا خلابها بذلت له ما اراد منها.
بماند و قطع کار آنها در دوره طفولیت، باعث فرارسیدن بلوغ زودرس میشود.
غدد جنسی که با شروع کار آنها کودک وارد مرحله بحرانی بلوغ میشود، رشد علایم و حالات ثانوی جنس، از قبیل ریز شدن صدا در مورد دختر و بم شدن صدا در مورد پسر و قدرت تولید مثل و مو درآوردن صورت وب را به عهده دارد.
بر اثر ارتباط میان غده هیپوفیز که نماینده سیستم غدد داخلی است و دستگاه عصبی، بدن دچار عکس العملهایی میگردد.
فریاد، ترس، حبس کردن نفس در سینه، بازشدن مردمک چشم ناشی از تعجب، سرخ شدن از شرم، تپش قلب ناشی از ترس و نگرانی، همگی شواهد ارتباط فکر و بدن است.
لکن، چنان چه گذشت، قسمتی از مغز به نام هیپوتالاموس، مرکز فرماندهی بدن است، زیرا ترشحات خود را مستقیما وارد هیپوفیز میکند.
هیپوفیز نیز در کیفیت ترشح سایر غدد، تاثیر میکند:
چون هیپوتالاموس، مرکز احساسات آدمی است که هر دقیقه ممکن است به علت ایجاد عصبانیت یا تندخویی، کینه ورزی، حقد و حسد و سایر ناراحتیهای روحی، تحریک شود.
مسلما تحریکات آن همان طور که سبب تغییرات مخصوص در سلسله اعصاب نباتی میشود، آثار خود را روی عروق و سایر انساج، به جا میگذارد و ترشحات مخصوص خودش نیز تغییر میکند و از لحاظ کیفیت و کمیت، سبب ایجاد تحریکات مخصوص در هیپوفیز میشود واین غده نیز به سهم خود، ترشحات سایر غدد مترشحه داخلی بدن را کم یا زیاد میکند و اثرات مخصوصی به جا میگذارد.
نتیجه بحث بالا این میشود که مغز ما، هم مرکز عواطف و احساسات و هم جایگاه تعقل
و تفکر است.
آری حجم کوچک و ناچیز مغز عقل و عاطفه را به انسان ارزانی میدارد و او را موجودی اشرف و اکمل مخلوقات میسازد.
این جاست که بیش از پیش به اهمیت وارزش کار پدر و مادر و مربیان دیگر پی میبریم.
آنان مسؤولیتی عظیم و خطیر برعهده دارند و هرگز نمیتوانند به طور یک جانبه کار کنند.
اگر فقط به پرورش تفکر کودک بپردازند و چنان که در مدارس و حتی دانشگاهها رسم است فقط جنبه عقلانی و فکری کودکان و جوانان مورد توجه قرارگیرد و کوشش براین باشد که آنها همچون دستگاههای ضبط صوت، حافظ فرمولها و قوانین علمی و تاریخ و جغرافیا و نظریات علمی دانشمندان باشند، قسمتی از مغز را فلج و ضایع ساختهاند، چه نیمی از مغز را به کار انداخته و نیمی دیگر را تعطیل کردهاند! بدون تردید، پرورش انسان کامل، به این است که مغز او که مرکز عقل و عاطفه است درست بار آید و هر دو جنبه مغزی او به طور دقیق به کار افتد.
اگر بخواهیم فقط به یکی از این دو جنبه بپردازیم، کدام یک اهمیت بیشتری خواهد داشت؟ عقل یا عاطفه آیا بهتر این نیست که خانواده و مدرسه که بزرگ ترین پایگاه تربیت هستند برای این که به کودکان، شخصیت کامل و ممتاز ببخشند، عقل و عاطفه را مجموعا مورد توجه قرار دهند؟ اگر بنا بر تبعیض است، آیا امتیاز با تربیت عقل است یا تربیت عواطف؟ پاسخ این سوال را بهتر است از زبان دکتر آلکسیس کارل، فیزیولوژیست معروف فرانسوی بشنوید:
نخستین اصل، پرورش عقلانی نیست، بلکه بنای تار
و پودی عاطفی در خویشتن است که تکیه گاه تمام عوامل درونی باشد.
ضرورت حس اخلاقی، کمتر از لزوم حس بینایی و شنوایی نیست.
باید عادت کنیم تا به همان دقتی که نور را از ظلمت و صدا را از سکوت میشناسیم.
خوبی را از بدی تمیز دهیم.
وانگهی موظف شویم که از بدی پرهیز کنیم، ولی پرهیز از بدی، مستلزم یک ساختمان بدنی و روانی خوب است (1).
روی همین اصل است که میبینیم پیشوایان ادیان آسمانی با این که مامور تعلیم و تربیت بشر هستند و احیای عقل از وظایف مهم آنهاست، به مسائل اخلاقی و عاطفی، بیشتر اهمیت میدهند.
در عین این که قرآن کریم در حدود 750 آیه در خصوص مسائل مربوط به علوم طبیعی، فلکی، ریاضی وب دارد، همه جا اصل را پرورش عاطفی واخلاقی قرار میدهد و براین زیربنای محکم و شالوده استوار، یک زندگی سالم را پی ریزی میکند و مسائلی را که سرانجام، ادیسنها، لاپلاسها، فرویدها، فیتس جرالدها، تالسها، ارشمیدسها، گالیلهها، انشتینها، زکریای رازیها، بوعلی سیناها و ... به کشف آن نایل آمده و میآیند، جز به طور ضمنی مورد عنایت قرار نمیدهد.
بدون تردید، با داشتن اخلاق و عواطف سالم و داشتن استقامت و ثبات قدم و عزم راسخ و هدف بلند و همت عالی که مولود تربیت پیشوایان ادیان آسمانی است میتوان بر عالی ترین و ارج دارترین ارزشها دست یافت.
پیشوای عالی قدر اسلام، هدف ماموریت خود را در یک جمله خلاصه میکند:
بعثت لاتمم مکارم الاخلاق (2)، من برای تکمیل مکارم اخلاق مبعوث شدم.
بوعلی سینا که پیش از رسیدن به بیست سالگی،
در همه علوم زمان خود، تبحر و تخصص یافته بود روزی در محضر ابوعلی مسکویه، از دانشمندان معروف آن زمان گستاخانه گردویی به جلو او افکند و از او خواست که مساحت آن را حساب کند.
ابوعلی مسکویه، قسمتی از کتاب مذکور را در جلو او گذاشت و گفت: ای جوان! تو به اصلاح اخلاق خود بیشتر نیازمندی.
نخست اخلاق خود را اصلاح کن و سپس به من مراجعه کن تا مساحت گردو را برای تو حساب کنم (1).
نوشتهاند که این جمله برای تمام عمر، راهنمای اخلاقی و تربیتی بوعلی سینا شد و با به خاطر سپردن آن، هرگز از جاده صحیح زندگی خارج نشد.
علی للّه در ضمن نصیحتی به فرزند گرامی اش امام حسن مجتبی (ع) تمام مطالبی که انسان را از نظر عقل و عواطف کامل میسازد، بیان میدارد، منتها به مطالب اخلاقی و عاطفی بیشتر اهمیت داده میفرماید:
فرزندم، چهار امر شخصی و چهار امر اجتماعی از من به خاطر بسپار.
با این امور هر کاری را انجام دهی برای تو زیانی ندارد:
بالاترین بی نیازیها خرد و بزرگ ترین نیازمندیها فقر و وحشتناک ترین چیزها خودپسندی و گرامی ترین شخصیت و منش، اخلاق نیکوست.
فرزندم، از دوستی بی خردان بپرهیز که چون بخواهند به تو سود برسانند، به تو ضرر میزنند.
از معاشرت بخیلان خودداری کن که آنچه به آن نیازمند باشی، از تو باز میدارند.
از رفاقت بدکاران اجتناب کن که تو را به چیز اندک میفروشند و از همنشینی دروغگویان دوری کن که آنها همانند سراب، چیزهای دور را برای تو نزدیک و چیزهای نزدیک را از تو دور
1) 233. همان , ج2 ,ص 684.
میسازند (1).
موسیه مینویسد:
باید برای شاگردان ثابت کرد که غیر از علم، چیزهای قیمتی دیگری نیز هست و جز تعلیم، وسیله طبقه بندی دیگری برای اشخاص و ملتها در کار است.
استعداد فنی، قوه ایجاد ثروت و وسایل رفاه عمومی، قابلیت اداره یا اختراع کردن و عوامل دیگر، همه، چیزهایی هستند که ارزش اجتماعی مهمی دارند.
بالای همه اینها و بالای علم، عامل دیگری وجود دارد و آن عبارت است از تقوا و پرهیزکاری (2).
قرآن کریم میفرماید:
ان اکرمکم عنداللّه اتقیکم (3)، گرامی ترین شما در پیشگاه خداوند، پرهیزکار ترین شماست.
و امام موسی کاظم (ع) فرمود:
احسن منا لصدق قائله و خیر من الخیر فاعله، نیکوتر از راستی، گوینده آن و بهتر از نیکی فاعل آن است.
آری! .
عالم و عابد و صوفی همه طفلان رهند.
مرد اگر هست به جز عارف ربانی نیست.
دنیای قرن بیستم، دنیای نوآوریها و نوسازی هاست، از آلات و ابزار زندگی گرفته، تا خوراکیها، نوشابهها و پوشاکیها، همه چیز دستخوش تغییر وتحول شده است.
قوانین و مقررات، هرلحظه شکلی دیگر به خود میگیرد.
پوسته ضخیم افلاک بطلمیوس که همچون زرهی پولادین و غیر قابل نفوذ زمین را محاصره کرده بود، به آسانی شکافته شد و آپولوها، انسان دست و پا بسته زمین را در فضا به جولان درآوردند.
اموری که در میان جوامع و ملل، مطلق و غیرقابل تغییر بودند، از اریکه قدرت مطلق بودن، سقوط کردند و جنبه نسبیت به خود گرفتند.
آری، به جای اخلاق مطلق، اخلاق نسبی مطرح شد، هیپیسم و بیتلیسم، به دنبال فرویدیسم و اگزیستانسیالیسم، از پدیدههای نوین قرن ماست.
زن نیز در این
1) 234. همان , ج2 , ص 864: من قبل ولده كان له حسن;127;رذچ.
2) 235. همان , ج2 ,ص 685: من دخلالسوق فاشترى تحف;127;رذچ فحملها الى عياله كان كحامل صدق ;127;رذچ الى قوم محاويج وليبد بالاناث قبل الذكور فانه من فرح انثى ف كانما اع تق رقب ;127;رذچ منولد اسماعيل .
3) 236. همان , ج2 ,ص 684:اعدلوا بين اولادكم كما تحبون ان يعدلوا بينكم فى البر واللطف .
میان، بیکار ننشست.
او به جای این که به موازات تغییرات و تحولات، با احتیاط و حزم پیش رود و سنتهای غلط را در هم بکوبد و آن چنان شخصیتی برای خود تحصیل کند که نه تنها محرومیتهای گذشته را جبران کند، بلکه به اوج افتخار و عظمت برسد، ناگهان از جای خویش با یک جهش فوق العاده سریع حرکت کرد، درست مانند کسی بود که در یک پرتگاه مخوف قرارگرفته است و به یک جهش شجاعانه ولی توام با حزم و احتیاط نیازمند است تا خود را از پرتگاه خطر، نجات بخشد، ولی با همه جرات و تهوری که دارد، بدون حزم و احتیاط، خود را به کام خطر میافکند و برای همیشه گرفتار میشود.
زن نیز چنین بود.
این جهش به سود او تمام نشد، بالعکس به کام خطر افتاد.
دنیا وقتی به خود آمد که دیگر همه چیز تمام شده بود! دیگر ناله و فریاد پزشک، روان پزشک، جامعه شناس، دانشمندان آموزش و پرورش وسرانجام پیشوایان ادیان، بی ثمر بود، و در برابر گوشهای سخن نشنو، آنچه البته به جایی نرسد، فریاد است! لذت گمراه کننده قدرت و مقام، شهرت و نفوذ، پول و درآمد، زن را چنان به کام خود فرو برد که نتوانست با این هشدارها به خود آید و به وظایف خویش آشنایی پیداکند.
گفتند:
تمام سلولهای زن، همصدا، آمادگی خود را برای مادری اعلام میکنند.
نوشتند:
زنی که فرزند بزاید، از زنی که فرزند نزاید، سالمتر است و زنی که فرزند خود را شیر دهد، از زنی که فرزند خود را شیر ندهد، سالم تراست و زنی که
فرزند را در آغوش بپروراند، از زنان دیگر سالمتر است، ولی گفتهها برباد رفت و نوشتهها به دست فراموشی سپرده شد.
کار به جایی رسید که وفاداری به همسر و خانواده، جای خود را به خیانت و بی وفایی سپرد.
در تئاترها حتی امور جنسی به نمایش گذاشته شد.
در این میان، دسته بسیار محدودی هم برخی از مسندهای حساس اجتماعی را احراز کردند، تا خاری باشند در چشم آنها که منکر فضیلت، استعداد و نبوغ جنس زن هستند! .
می توان برای زندگی زن، دو قطب در نظر گرفت: یکی قطب مادری و دیگری قطب شهرت و قدرت و مقام.
شکی نیست که تمام مراتب دیگر، از قبیل شهرتها و محبوبیتهای سینمایی و در فاصله همین دو قطب، جا دارد.
در حالی که ممکن است برخی از زنان در قطب مادری، احیانا مقام و شخصیت و شهرت اجتماعی هم پیداکنند و به مقام مادری آنها هم لطمهای وارد نیاید و زنانی هم بوده و هستند که جامع هر دو جنبه هستند، ولی متاسفانه تعداد اینها کم است.
زنانی که مادر واقعی باشند و با بصیرت و آگاهی وظیفه سنگین مادری را عهده دار شده باشند، برای اجتماع بسیار ارزش دارند، ولی باز هم باید اعتراف کرد که تعداد این قبیل مادران زیاد نیست.
هیچ بعید نیست اگر ادعا کنیم که زنانی که کمتر به دنبال مشاغل اجتماعی بودهاند، بهتر توانستهاند این بار سنگین را به منزل برسانند و در نتیجه از نظر روحی و جسمی سالمتر و شادابتر هستند و شاید بر اثر همین سلامت و شادابی، بهتر بتوانند بسیاری از محرومیتها را تحمل
کنند و آنها را نادیده بگیرند.
زن امروز، از قطب مادری فاصله گرفته و در راه کسب قدرت و استقلال به تلاش افتاده است.
نتیجه این تلاشها کم وبیش به صورت فعالیتهای اداری، سیاسی، اقتصادی و اجتماعی ظاهر شده است.
اکنون نیمی دیگر از پیکر اجتماع بشری که قبلا خانه نشین و زندانی بود از زندان خانه رسته و دوشادوش مرد به تکاپو افتاده است.
گوش شیطان کر و چشم حاسدان و بداندیشان کور: در این راه، ظرف مدتی کوتاه، به پیروزیهای درخشانی نایل شده و توانسته است دوشادوش رقیب خشن و کهنه کار خود، یعنی مرد به پیش بتازد و امید میرود که تدریجا بر حریف خود چیره شود.
کیست که این پیروزیهای درخشان و چشمگیر را نادیده بگیرد و اکنون که در این کشمکشها و رقابتها و مسابقات زنانه و مردانه، مرد شکست میخورد و عنوان درخشان قهرمانی نصیب زن میشود، از در ناچاری و لاعلاجی هم که باشد وارد نشود و زبان به تبریک نگشاید و تهنیتهای قلبی خود را نثار قدوم زن که با چتر مینی ژوپ، تمام عریان نشان داده میشود ننماید؟! لکن اگر قوانین خلقت، مطیع خواستههای ما بود، هیچ مانعی نداشت که ما خودسرانه برای خود راه زندگی انتخاب کنیم.
چه میتوان کرد؟ نمیتوان در برابر قوانین دقیق خلقت، دهن کجی نمود؟ چنین رفتاری، جز انحطاط و سقوط و پریشانی سودی ندارد.
سعادت، تنها یک راه دارد و آن هم هماهنگی نظامات جاودانی جهان خلقت است.
برای تکامل انسان، فقط یک قانون و یک فرمول میتوان به دست آورد، آن هم هماهنگی با ملکوت این جهان است.
زن
برای رسیدن به سعادت و عظمت، تنها وسیلهای که در اختیار دارد، اجابت دعوت سلولهای وجود خود اوست که فریادشان در حوزه شخصیت زن طنین انداز است و او را به مادری دعوت میکنند.
این تنها وسیلهای است که برای زن، شرافت و افتخار به ارمغان میآورد و بزرگان جهان را در برابر عظمتش به ستایشگری وامی دارد.
ناپلئون میگفت: مادر با یک دست گهواره و با دست دیگر دنیا را میجنباند، دیگری گفته است:
مادری بالاتر است از وزارت و وکالت، فردوسی، حماسه سرای بزرگ ایران که گاهی بدون هیچ چشمداشت و هیچ انتظار پاداش، مقامات افسانهای ایران قدیم را از قعر خاک به اوج فلک میرساند و کمتر از کاهی و بزرگتر از کوهی جلوه میدهد، با بصیرتی کامل و تشخیص روشن گوید:.
زنان را بدو بس همین در هنر نشینند و زایند شیران نر.
و سرانجام، سرآمد همه ترقی خواهان و متفکران جهان، پیامبر بزرگ اسلام ر که زن را تنها به عنوان مادری که بنیانگذار سعادت نسلهای بعد است میشناسد و میفرماید:
الجنة تحت اقدام الامهات، بهشت، زیر پای مادران است.
همیشه و همه جا به انسان توصیه شده است که مقام پدرو مادر را محترم شمارد.
در این باره ادیان، بیشتر پافشاری کردهاند.
اسلام بیش از ادیان دیگر، برای پدر و مادر ارزش و احترام قایل شده است.
قرآن کریم، نیکی به پدر ومادر را در ردیف پرستش خداوند بزرگ قرار داده، میفرماید:
هرگاه یکی از آنها پیش تو به پیری رسند، به آنها اف مگو وآنها را آزرده خاطر مساز و به آنها سخن نیکو بگو.
مخصوصا اسلام برای
مادر ارزش بیشتری قایل شده است و این به خاطر آن است که فداکاریهای او برای فرزند، بیش از پدر است.
او با شیره جانش طفل را بزرگ مینماید و شالوده سعادت و تکامل او را پی ریزی میکند.
نخستین مدرسه تعلیم و تربیت کودک، آغوش گرم مادر است.
نقل کردهاند که مردی نزد پیامبر اسلام آمد و پرسید:
درباره کی نیکی کنم؟ فرمود:
مادرت.
دیگر باره پرسید:
سپس درباره کی؟ فرمود:
مادرت.
بار سوم پرسید:
دیگر درباره کی؟ فرمود:
مادرت.
بار چهارم پرسید:
دیگر درباره کی؟ فرمود:
پدرت.
از سوی دیگر، پدران و مادران نیز در قبال فرزندان مسئولیتی بزرگ دارند.
دراین باره سفارشهای اکید پیشوایان اسلام، جالب و چشمگیر است.
نوشتهاند:
مردی خدمت پیامبر اسلام شرفیاب شد و عرض کرد، یا رسول اللّه، این فرزند من بر من چه حقی دارد؟ فرمود:
نامش را نیکو میسازی و تربیتش را عهده دار میشوی و به او کسب شایستهای میآموزی.
ونیز فرموده است:
هم چنان که فرزند، عاق پدر و مادر میشود، پدر و مادر نیز عاق فرزند میشوند.
خوشبختانه در دنیای امروز، به مساله تعلیم و تربیت آنچنان که باید و شاید توجه شده است و دانشمندان توانستهاند درباره آن حقایق ارزندهای کشف کنند.
گاهی هم با یک دید فلسفی عمیق، چنان توجیه شده است که عملی ساختن آن خیلی مشکل مینماید و احتیاج به کوششهای بیشتر و وقت طولانی تری دارد.
هرمان هارل هورن، در کتاب فلسفه تربیت میگوید:
تربیت، عبارت از کار بی پایانی است که مقصود از آن سازگار ساختن فرد بشری است از حیث جسم و عقل با قوه ازلیهای
که آثار آن را در محیط علمی و احساساتی و ارادی خویش مشاهده میکنیم.
با این همه، آنچه گفتهاند و نوشتهاند، کمتر به کار بسته شده است.
در عصر ما که عصر ترقی علوم و دوران طلایی تکنیک است، به مسائل انسانی توجهی نشده است.
خانوادهها وظایف خطیر خود را نادیده گرفتهاند.
مادران از قطب مادری فرسنگها دورند.
هوس جاه و مقام و شهرت و عیاشی و گردشها و تفریحات شبانه روزی، آنان را از وظیفه اصلی خود باز داشته است.
مساله درآمد مالی برای زنان، از بزرگ ترین موضوعات مشغول کننده است.
بالا رفتن سطح زندگی و توسعه تجملات و تشریفات و تکلیفات نیز به این موضوع کمک کرده است.
در این میان تنها کسی که صدمه و لطمه جبران ناپذیر میبیند، طفل معصوم است.
در حال حاضر، سینما و سایر وسایل سرگرم کننده در نظر مردم، لازمه زندگی است.
کمتر مادری حاضر است برای سعادت فرزند خود، از این سرگرمیها چشم پوشی کند.
ملتهای متمدن به عواقب وخیم آن پی بردهاند و حضور اطفال را در سینما مضر تشخیص دادهاند.
مجله دانشمند تحت عنوان بالا مینویسد:
یکی از موضوعهای اجتماعی از نظر بهداشت و آموزش، سینما رفتن است که اخیرا در ایران خیلی معمول شده است.
در کشورهای خارجی، اجازه نمیدهند اطفال هر فیلمی را ببینند و مراقبت و توجه خاصی به این موضوع دارند، ولی متاسفانه در ایران، این موضوع مهم مثل سایر قسمتها مورد توجه قرار نگرفته است و اطفال در هر سن به سینما میروند و پدر و مادر کودکان، خود در هر سن، حتی کودک شیرخواره را در بغل
گرفته به سینما میبرند واین اطفال معصوم به جای خواب، باید دو سه ساعت در هوای محبوس و کثیف سینماها به سر برند و فیلم نامناسب، مثل دزدی، جنایت، مشت زنی و عشق بازی ببینند و این گونه نمایشها، اثر غریبی مخصوصا در اطفال شش هفت ساله دارد.
این حرکات که از اشخاص بزرگ سر میزند، به نظر طفل کاملا طبیعی جلوه میکند و ممکن است از آنها پیروی نماید.
خصوصا امروزه که موضوع فیلمها، قتلهای عمده، سرقتهای ماهرانه، درام، تفریحات شبانه، ناکامیها یا موفقیتهای عشقی را بیشتر نشان میدهد و چارهای جز این ندارند! چون برای استفاده و جلب منفعت، باید به این قبیل فیلمها متوسل شوند و مردم هم، امروزه هوسهای غیر طبیعی دارند واز سرگذشتهای عادی لذت نمیبرند.
در امریکا طوری این موضوع شدید است که اغلب مردم اگر یک حادثه قتل و جنایت در روزنامهها نخوانند و یا در فیلمها نبینند، خواب راحت ندارند.
امریکاییها که برای هرچیز جزئی آمار تهیه نمودهاند ثابت کردهاند که: بین اطفال بیمار 60 در صد آنهایی هستند که ماهی چهار بار به سینما رفتهاند و به عکس آنهایی که به سینما نرفتهاند فقط سه درصد دختران و یک درصد پسران، بیمار شدهاند.
به علاوه ثابت کردهاند که در جوانان 1620 ساله، 28 درصد مبتلا به ضعف بینایی شدهاند و باید بیماریهای دیگری را که از هوای نامناسب و بی خوابی عارض میشود، به آن علاوه کرد.
از نظر روحی و اخلاقی، صدمه فیلم بیشتر است.
مخصوصا اطفال عصبی و حساس زیادتر در معرض خطر هستند و در سینما به لرزه، وحشت، گریه و سرعت نبض
مبتلا میشوند و شبها در خواب ناراحت میباشند و دچار خوابهای نامناسب و بختک میگردند.
در این جا ناگزیریم با کمال صراحت، مسئولیت این بدبختیها را به گردن خانوادهها و بیشتر به گردن مادران بیندازیم و سند محکومیت آنها را امضا کنیم.
هیچ تردیدی نیست که مبارزه با هوا و هوس برای پرورش یک انسان سالم، بسیار لازم است.
هنگامی که دو انسان پیوند زناشویی را امضا کردند و به دنبال آن، فرزند یا فرزندانی نصیب آنها شد، بسیاری از آزادیها از آنها سلب میشود.
دیگر ناگزیرند به قیودی تن در دهند شب نشینیها و شبگردیها و شرکت در بسیاری از نمایشها و تماشاخانهها گذشته از مضراتی که برای خود آنان دارد به سلامت و اعتدال فرزندانشان لطمه وارد میسازد.
به طور کلی از روزی که زن مادر میشود، باید با یک حساب دقیق، کلیه اموری که به حیثیت مادری او زیان میرساند.
بر خود حرام سازد، دیگر هیچ مطرح نیست که قضیهای که با مادری او تعارض دارد چیست.
مقام باشد، یا شهرت و نفوذ واعتبار؟ گردش و تفریح و تفنن باشد یا کسب و هنر؟ و سرانجام باید همه را فدای مادری کرد ومادری را در درجه اول اهمیت قرارداد، حتی این موضوع هم مطرح نیست که نتیجه تقدیم وظیفه مادری چیست.
آیا پاداشی که در برابر آن نصیب زن میشود، کدام است؟ طبیعت زن، با عاطفه مادری در عرصه وجود تجلی کرده است.
در تمام سلولهای وجودش، جاذبه نیرومند مادری حکمفرماست.
بزرگترین پاداشش همین است که در شاهراه طبیعت زنانه خود قدم گذاشته و به دعوت سلولهای وجود خویش پاسخ مثبت گفته
است.
در نهایت اگر ازاین قسمت هم چشم پوشی کنیم، چه پاداشی از این بزرگتر که مادری در دوران کهولت و پیری، احساس کند غنچههای استعداد فرزندانش در سایه وظیفه شناسی او، شکوفا شدهاند و هر کدام در مسیر صحیح، به رشد و پیشرفت خود ادامه میدهند.
در این هنگام چنین مادری احساس سرفرازی میکند، در پیشگاه وجدان خود شرمسار و سرافکنده نیست، در خود غروری احساس میکند که باید آن را غروری پسندیده و صحیح لقب داد، اگرچه غرور، خلقی ناپسند است، ولی در موردی است که انسان خود را بیش از آنچه هست وارزش دارد، ببیند و بشناسد.
در صورتی که اگر انسان در برابر ابراز لیاقت، انجام وظیفه و کار فوق العاده جالبی، مغرور شود چه مانعی دارد؟
پیامبر اکرم در جنگ احد، به منظور تهییج سربازان اسلام، شمشیر خود را به دست گرفت و فرمود:
من یاخذ هذا السیف بحقه؟ چه کسی این شمشیر را میگیرد و حقش را ادا میکند؟
مردانی برخاستند و داوطلب شدند که شمشیر را بگیرند و حقش را ادا کنند، ولی رهبر بزرگوار اسلام، از دادن شمشیر به آنها خودداری کرد.
سرانجام ابودجانه که مردی قهرمان و دلیر و جنگجو بود، جلو آمد و عرض کرد:
یا رسول اللّه! حق این شمشیر چیست؟ رسول خدا فرمود:
ان تضرب به العدو حتی ینحنی، آنقدر بر سر دشمن بکوبی که خم شود.
عرض کرد:
یا رسول اللّه، من میگیرم و حقش را ادا میکنم.
پیامبر خدا، شمشیر را به او داد.
او در موقع جنگ، پارچه سرخی بر پیشانی میبست و همه میدانستند که عزم جنگ
و جانبازی دارد.
همین که شمشیر را گرفت، پیشانی خود را با آن پارچه سرخ بست و در میان دو لشکر، با ناز و تبختر به حرکت در آمد.
هنگامی که پیامبر خدا او را در چنین حالتی مشاهده کرد، فرمود:
ا فی مثل هذا الموطن، این گونه راه رفتن را خداوند مبغوض میدارد، جز در این جایگاه.
مادری، عالی ترین وظیفهای است که دست نیرومند آفرینش بر عهده مادران قرار داده است.
اولین وظیفه مادران همان است که شیره جان خود را از راه پستان به کام فرزندان خود بریزند و آنها را در راه رشد و تکامل، انرژی و نیرو بخشند.
به همین جهت است که علی (ع) میفرماید:
هیچ شیری برای کودک، از شیر مادر پربرکتتر و مفیدتر نیست.
طفل، نه تنها از شیر مادر لذت میبرد و سلامت و اعتدال خود را حفظ میکند، بلکه به طور کلی وجود مادر با آن عواطف گرم و تحمل هرگونه رنج و زحمت برای رفاه و آسایش کودک، یگانه عامل خوشبختی و پایه گذاری اعتدال و سلامت اوست.
طفلی که گریه میکند، تنها هنگامی خاموش میشود که مادر او را در بغل گیرد و سرش را بر سینه خود قرار دهد.
این موضوع سبب شد که دانشمندان در این باره به مطالعه پردازند.
سرانجام به این نتیجه رسیدند که صدای ضربان قلب مادر برای طفل بهترین و عالی ترین آهنگهای تسلی بخش است، از این رو این صدا را برروی نوار ضبط کردند و در پرورشگاهها مورد استفاده قراردادند.
وظایف مادر، تا وقتی که کودک به سرحد کمال برسد و انسانی شود که نیازی
به یاری و حمایت دیگران نداشته باشد، ادامه دارد.
از میان همه وظایف، تنها وظیفه شیر دادن است که فقط تا هنگامی که طفل استعداد هضم غذاهای متنوع و جویدن آنها را به طور کامل پیدا نکرده است، ادامه دارد.
هنگامی که دندانهای طفل رویید و توانست غذای مورد نیاز خود را مستقیما از محیط اخذ کند و صرف رشد و تکامل خویش نماید، دیگر شیردادن به خودی خود بی فایده میشود، زیرا صحیح نیست که طفل برای همیشه، طفیلی مادر باشد و تغذیه کودکانه داشته باشد.
حداکثر مدتی که برای این مرحله در نظر گرفته شده است، دو سال است.
قرآن کریم میفرماید:
و الوالدات یرضعن اولادهن حولین کاملین لمن اراد ان یتم الرضاعة، مادران، فرزندان خود را دوسال تمام شیر میدهند و این حکم برای کسی است که بخواهد دوران شیرخوارگی را به اتمام برساند.
در مورد حداقل آن، از امام صادق (ع) نقل شده است که: شیردادن 21 ماه است و کمتر از آن ظلم به طفل است.
چنین به نظر میرسد که هدف، رسیدن طفل به حدی است که بتواند نیازمندیهای خود را از راه تغذیه تامین نماید.
برای تامین این هدف، حداکثر دوسال وحداقل 21 ماه وقت لازم است.
به هر صورت، مساله شیر دادن زیربنا و شالوده سعادت طفل است.
طفل در صورتی که در این دوران از محیط سالم برخوردار باشد و اشتباهات پدران و مادران، او را دچار شرایط و حالات غیر طبیعی نسازد، میتواند آینده درخشانی داشته باشد.
از همین جهت است که علی (ع) فرمود:
همچنان که برای زناشویی دقت و مواظبت میکنید، برای شیر
دادن نیز دقت کنید، زیرا شیر، طبیعت را دگرگون میسازد.
سعادت اجتماعی، هنگامی تامین میشود که واحدهای اجتماعی از جنبههای جسمی و روحی سالم باشند.
با آشفتگیهای روحی و جسمی خانوادهها چگونه میتوان انتظار داشت که جامعهای مترقی و مرفه یا ملتی متمدن و سربلند به وجود آید.
یک خانواده خوشبخت، خانوادهای که کانون رفاه و اعتدال و صفا و صمیمیت باشد و وظایف خود را به نحو مطلوب انجام دهد، همان است که تمام جنبههای زندگی سعادتمندانه را در خود فراهم ساخته باشد.
اکنون وقت آن شده است که برای احیای انسانیت دست به کار شویم.
باید به پا خاست و پیشروی کرد و خود را از قیود تکنولوژی کور رهانید و تمام نیروها و استعدادهای سرشتی خود را به فعالیت واداشت.
علوم زیستی به ما آموختهاند که غایت کمال ما چیست و وسایلی که میتوانیم به آن برسیم، کدام است، ولی اکنون در دنیایی به سر میبریم که علوم بی جان، آن را بدون اعتنا به قوانین طبیعی و سرشتی ما ساخته و پرداختهاند، دنیایی که چون مولود خطای عقل و جهل ما از آدمی است، به کار ما نمیآید.
سازش با چنین محیطی برای ما ممکن نیست، بنابراین باید علیه آن طغیان کرد و ارزشهای آن را تغییر داد و آن را فراخور آدمی ساخت.
امروز با قدرت علم میتوان تمام نیروهای پوشیده خود را نمودار ساخت.
ما به مکانیسمهای مرموز اعمال بدنی و روانی آشنا شده و به علل ضعف خود پی برده ایم و میدانیم که چگونه قوانین طبیعی را پایمال کرده ایم و چرا کیفر دیده و در میان
ظلمت گم شده ایم.
در عین حال، کم کم از میان مه غلیظی که تمام افق را پوشانیده است، چراغ لرزان راه نجات خود را تشخیص میدهیم.
سعادت و سلامت خانواده، به سعادت و سلامت افراد بستگی دارد و این بدون رواج یک متد تربیتی صحیح، امکان پذیر نیست.
زمینههای ارثی هرچه باشند، فرد را تحت تاثیر تربیت، در راهی میافکند که یا وی را به قلل کوههای مرتفع، یا به دامنه تپهها، و یا به میان گل ولای منجلابها میکشاند.
بدون تردید، آن گاه که مرد به وظایف خود آشنا باشد و آنها را به کار بندد و زن واقعا زن زندگی و خانه داری و شوهرداری و تربیت اولاد باشد، این منظور تامین خواهدشد.
پیامبر عالی قدر اسلام، هنگامی که سعادت یک خانواده را توصیف میکند، تمام جهات را ملاحظه مینماید، هم جهات مادی و هم جهات معنوی.
خانوادهای که یک خانه مناسب نداشته باشد، خانوادهای که وسایل مادی اش فراهم نباشد، چگونه میتواند خوشبخت باشد؟ آری خوشبختی و رفاه هر یک از افراد خانواده، بستگی به رفاه دیگران و فراهم بودن شرایط لازم زندگی دارد، بنابراین فرمود:
از نشانههای خوشبختی مرد، داشتن همسر شایسته، خانه وسیع، وسیله سواری خوب و فرزند شایسته است.
اجتماع امروزی فرد را از یاد برده است و جز به موجود انسانی توجه ندارد و گویی قائل به حقیقت کلیات است و ما را چون مجردات در نظر میآورد، این اشتباه مفاهیم فرد و موجود انسانی، اجتماع ما را به سوی خطای بزرگی، یعنی یکنواخت کردن افراد سوق داده است.
اگر آدمیان همه یکسان بودند، پرورش و تربیت
و به کار واداشتن و تامین معاش ایشان، به صورت اجتماعات کثیری چون چهار پایان اهلی ممکن بود، ولی هریک شخصیتی دارد و نمیتوان او را چون سمبلی به نظر آورد.
به طوری که از خیلی پیش میدانیم، بسیاری از مردان بزرگ، در تنهایی پرورش یافته و حتی از ورود در مدارس خودداری کردهاند.
در واقع آموزشگاهها برای فراگرفتن تعلیمات فنی ضروری هستند و تا اندازهای نیز احتیاج کودک را در همنشینی و معاشرت با همسالان خود، مرتفع میکنند، ولی تعلیم و تربیت کودک، دقتی دایمی ایجاب میکند که جز به وسیله پدر و مادر تامین نمیشود، چه فقط اینان مخصوصا مادر از آغاز زندگی، خصایص بدنی و روانی و استعدادهای کودک راکه پرورش آنها باید هدف تعلیم و تربیت قرارگیرد شناختهاند.
خبط بزرگ اجتماع امروزی در سنین کودکی، کودکستان و دبستان را جایگزین کانون خانواده و دامان مادر کرده است.
بچه سگهایی که در لانه بزرگ زندگی میکنند، رشدشان خیلی کمتر از آنهاست که در آزادی به دنبال پدر و مادر خود میدوند.
همچنین رشد کودکانی که در میان خانواده خود به سر میبرند، بیشتر از اطفالی است که در مدارس شبانه روزی بین همسالان خود زندگی میکنند.
کودک به زودی شالوده خصایص بدنی و عاطفی و روانی خود را در قالب شرایط محیط میریزند و بدین جهت از کودکان همسن خود چیزهای کمتری یاد میگیرد و وقتی به صورت واحد گمنامی در مدرسه تنزل نمود، خوب رشد نمیکند.
برای پرورش صحیح، هر فرد محتاج به تنهایی نسبی و توجه اجتماع کوچک خانوادگی است.
متاسفانه طرز قضاوت ما درباره تربیت کودک، به قدری به
ابتذال گراییده است که حد و حسابی ندارد.
افرادی که بدون فهم و تشخیص، برای به فساد کشانیدن زن و بیزار ساختن او از وظیفه اصلی، میگویند که نباید زن ماشین جوجه کشی باشد، به عالم انسانیت خیانت میکنند.
آنها هدفی جز ارضای غرایز جنسی خود ندارند.
احساس میکنند که اگر زن به وظیفه اصلی خود بپردازد، دیگر محیط رسوای اختلاط و بی بند و باری وجود نخواهد داشت، تا از زنان کامجویی کنند.
زنی که بخواهد مادر و پرستار باشد، زنی که برای محیط گرم خانواده ارزش قائل باشد، دیگر نمیتواند مثل زنان فاسد، جوانان و مردان هوسباز را به دنبال خود بکشاند.
زندگانی را به رنگ هوس در آوردن، هنر نیست.
هنر این است که واقعا وظیفه را تشخیص داد و به کار بست، هرچند مشکلاتی هم در برداشته باشد.
ویل دورانت مینویسد:
زنان و مردان با حیثیت، مشکلات پیش آمده را حل میکنند، زیرا میدانند که نظیر این مشکلات، در میدانهای جنگ دیگر زندگی نیز هست.
آنها وقتی پاداش این کار را میگیرند که سالهای سخت از خود گذشتگی و سازگاری متقابل را پشت سر گذاردهاند و محبتی محکم و پایدار به وجود آوردهاند که جوش آن از پرستاری بچه هاست، وقتی است که همکاری در حوادث گوناگون زندگی، جای شور و شهوت جسمانی را فراگرفته و دو روح و دو دل به هم آمیخته است.
اگر از این آزمایش معنوی گذشتند، کمال عشق را درک خواهندکرد.
این کمال، بدون داشتن فرزند دست نمیدهد.
باز باید گفت که ازدواج به خاطر فرزند داشتن پدید آمده است.
ازدواج تنها برای این نیست که
زن و مرد را به هم پیوند دهد، بلکه مقصودی دیگر هم دارد و آن این که زندگی نوع خود را با ایجاد پیوند صداقت و مواظبت میان پدر و مادر و فرزند تامین کند، اگرچه آزادی از قیود اجرای وظایف و وصول به غایات، طبیعی است و به همین جهت زن بی فرزند درنظر ما مطعون است و ما را قانع نمیسازد که او معنای حیات و رضایت را دریافته است.
اگر زنی به جز مادری، کاری پیداکند که نیروی خود را مصروف آن سازد و حیاتش را به کمال رساند، عیبی ندارد و طبیعت آن را میپذیرد، اما اگر مقصد و هدفی نداشته باشد و چیزی توجه او را جلب نکند، برای آن است که بر غرض طبیعی عشق، پشت پا زده است.
به قول نیچه: زن، معمایی است که حل آن بچه داشتن است.
از پیامبر بزرگ اسلام نقل شده است که: بهترین زنان شما، زنی است که: زاینده، مهربان، پاکدامن، برای دیگران متکبر و برای شوهر متواضع باشد، در برابر شوهر به خودنمایی و جلوه گری پردازد و در برابر دیگران خود را پوشیده بدارد، زنی که سخن شوهر را بشنود و فرمان او را اطاعت کند ودر خلوت، خود را در اختیار همسر خود قرار دهد.
انحراف زن از وظیفه اصلی خود، در نظر پیشوای اسلام بسیار ناپسند است.
جامعهای که زن را به هر کاری بگمارد جز به کار اصلی، مرگ برایش بهتر از زندگی است.
زنی که وظیفه مادری را فدای مقام، شهرت، نفوذ و هوس نماید، هنری ندارد.
عالی ترین و گرانمایه ترین هنر زن، هنر مادری
است.
پیامبر اکرم میفرماید:
هرگاه زمامداران شما بدان و ثروتمندان شما بخیلان باشند و کارهای شما به دست زنان سپرده شود، شکم زمین برای شما بهتر از روی زمین است.
اگر ادعا کنیم که ازدواجها به جهت بقای نسل انجام میشود و زن و مردی که این پیمان مقدس را امضا میکنند وسیلهای هستند برای پیدایش انسانهای بعدی انسانهایی که تدریجا رو به تکامل میروند و به مراحل عالی انسانیت نایل میشوند سخنی به گزاف نگفته ایم.
خانوادههای کم فرزند و بی فرزند، از گرمی و نشاط، کم بهره هستند.
حتی خانوادههای بی فرزند، از وضع طبیعی خارج شدهاند.
زنان و مردانی که به سن پیری رسیدهاند و هیاهو و جیغ و فریاد کودکان، آرامش زندگی آنها را برهم نزده است، انسانهای پژمرده، بدبین، عصبانی و ناکام به نظر میرسند.
ما رمز خلقت را نشناخته ایم.
قوانین آفرینش، اقتضا میکند که محیط خانواده را فرزندان بازی گوش و پر سروصدا و فضول، تنوع بخشند.
جالب این جاست که برخلاف تصور بسیاری از پدران و مادران، بچههای ساکت و خاموش و سر به راه، چندان طبیعی و عادی نیستند و نمیتوان برای آنها آیندهای درخشان پیش بینی کرد.
در روایات اسلامی آمده است که: مستحب است کودکان را به بازی و سرگرمیهای بچه گانه واداشت تا در بزرگی بردبار باشند.
قوانین دقیق خلقت را نمیتوان از نو نوشت و به تصویب قوههای مقننه رسانید و با سرنیزه و ارعاب، به کار بست.
سعادت و سلامت و اعتدال انسانها ایجاب میکند که این قوانین را کشف و از آنها پیروی کنیم.
فرار از مسئولیتهای خانوادگی و تربیت
اولاد، دهن کجی به قوانین خلقت است، از این رو از امام هادی علیه السلام نقل شده است که انگشتری نقرهای را با نگین فیروزه تهیه کنید و بر روی آن بنویسید رب لا تذرنی فردا وانت خیر الوارثین، پروردگارا مرا تنها مگذار.
این جمله قسمتی از آیه 89 سوره انبیا در قرآن کریم است واز زبان یکی از پیامبران (حضرت زکریا) نقل شده است و به خوبی ثابت میکند که سعادت خانواده، با وجود فرزند بهتر تامین میشود.
وجود فرزند، ضامن کوشش و تلاش انسان است.
اگر فرزند نباشد، انسان به خصوص در اواخر عمر به چه امیدی به کوشش و تلاش بپردازد؟ چرا زحمت بکشد ورنج برد و خواب خوش و شیرین را برخود حرام سازد؟ برای رفاه فرزندان است که انسان تا آخرین نفس، کار میکند و به عمران و آبادی و ترقی مملکت کمک میکند.
اگر فرزند و علاقه سرشار والدین به او نبود، این همه کوششهای پی گیر و خستگی ناپذیر معنی نداشت.
دین که با ناموس خلقت و سرشت آدمی هماهنگی کامل دارد، بر همین موضوع تاکید کرده و محبت به فرزند را یکی از کارهای پسندیده اعلام داشته است.
علی (ع) فرمود:
کسی که فرزند خود را ببوسد، برای او پاداشی نیکوست.
برنامه دین به این منظور تنظیم شده است که انسان با خداوند بزرگ، رابطه بندگی داشته باشد و آنی از یاد او غافل نشود، ولی اجرای این برنامه، ، تنها به تسبیح و سجاده و دلق نیست، بلکه خدمت به خلق نیز قسمتی از این برنامه را تشکیل میدهد.
این جاست که میبینیم از نظر آیین
اسلام، محبت به فرزند و کوشش و کار برای رفاه خانواده خدمت و نوازش، از اهم کارهای دینی به شمار آمده است.
پیامبر بزرگ اسلام فرمود:
کسی که به بازار برود و هدیهای خریداری کند و برای خانواده خود ببرد، مانند کسی است که برای گروهی نیازمند صدقهای برده باشد.
او باید در موقع هدیه، دختران را بر پسران مقدم دارد، زیرا کسی که دختری را شاد گرداند گویی یکی از اولاد حضرت اسماعیل را از بردگی آزاد ساخته است.
برنامه فرزند داری که لازمه حیات و سعادت است، هنگامی تکمیل میشود که انسان، فرزندان خود را بی دریغ از محبت و احسان خود، برخوردار گرداند و از اعمال تبعیض و تخلف از وظایف انسانی خودداری کند.
پیامبر بزرگ اسلام فرمود:
در نیکی و محبت، میان فرزندانتان به عدالت رفتار کنید، همان طوری که دوست میدارید که آنها نیز پس از بزرگ شدن درباره شما به عدالت رفتار کنند.
وی مینویسد:
ملاحظه کنید که زناشویی بی فرزند، چگونه پژمرده است و چگونه پس از آوردن فرزند، شکفته میگردد.
ازدواج پیش از داشتن فرزند، قراردادی است برای آماده ساختن آسایش جسمانی متقابل، ولی پس از بچه دار شدن، معنای حقیقی خود را به دست میآورد.
فرزند مقام خود را در کل، بالاتر میبرد و مانند آبی است که به پای گیاهی میریزند تا آن را تازه و شکفته گردانند.
زن در میان رنج و زحمت و نگرانی و جنجال، رضایت عجیبی حس میکند که نظیر لذت معنوی است.
او هنگام تجمل پرستی و بیکاری خود، چنین خوشبخت نبود و این وظیفه و تکلیف جدید، او را
چنان کامل میکند که حاضر است حتی خود را فدای اجتماع کند.
مرد در این حال که به او مینگرد، عشقش تازه میگردد.
این زنی است که ذخایر و تواناییهای تازهای به دست آورده است، و چنان شکیبا و مهربان شده است که حتی در هنگام هیجان و شدت عشق نیز، سابقه نداشته است.
گرچه رنگش کمی پریده است و قد و بالایش در نظر دیدگان دریده و شوخ، کمی تغییر یافته است، اما درنظر شوهرش همچون کسی است که از چنگال مرگ برگشته و هدیه گرانبهایی با خود آورده است.
این هدیهای است که مرد هرگز نخواهد توانست زنش را برای آن چنان که شایسته است پاداش دهد.
رنج و زحمت کار، از آن پس به شیرینی و گوارایی بدل میگردد و مانند کارکردن زنبورانی است که به دنبال شهد میگردند.
خانهای که تا آن وقت، چهار دیوار و تخت خوابی بیش نبود، جوانی از سر میگیرد و پراز خنده و نشاط میگردد.
مرد نخستین بار خود را کامل و تمام حس میکند، زیرا مرد نه تنها با داشتن فرزند، وظیفه خود را در اجتماع، مانند یک عضو اجتماع و یک فرد در نوع انجام میدهد، بلکه خود را کامل هم میکند، مگر آن که نابغه باشد، در این صورت، عشق و کمال او در تولید عقلانی است.
مرد با داشتن فرزند، مسئولیتی را میپذیرد که او را پخته میکند و افقش را وسیعتر میسازد و از یک غریزه پدری عمیق که ناگهان فرا رسیده است لذت میبرد.
دوستی میان فرزندان، او را در سالهای پیری تسلیت میدهد و تا اندازهای هم بر مرگ
غلبه میکند، زیرا جاروب مرگ فقط گوشت و استخوان پوسیده ما را دور میاندازد، تا راه را برای جوانان پاک کند، اما روح و زندگی ما در بدن همین جوانان در جریان است.
ما فقط قسمتی از خود را به گور میسپاریم و قسمتی دیگر که از گوهر ماست و با دست و مراقبت ما پرورش یافته است، باید بماند و در جریان تازهای از حیات، مجسم شود.
کودکان ما را دچار رنج و محنت میسازند و شاید هم ما را دل شکسته و مایوس کنند، اما مطمئنا لذتی به ما میبخشند که از لذت و جذبه عشق بالاتر است.
بگذار تا مرد به کمال برسد.
این کمال در تنهایی و جدایی و رقابت بی رحمانه نیست، بلکه در وسعت دادن به افق نفس است و در آن است که انسان بیش از آنچه میگیرد، ببخشد، چنان که کار محب صادق همین است.
این کمال در آن است که مانند پدران دیگر، در رنج نوع شرکت کند و در حیات جاودانی و مستمر نوع، به رضا و رغبت به تحلیل رود.
مرد در این همکاری میان جز و کل، و نوع و فرد، جوهر اخلاق و سر موجودات زنده را خواهد یافت و راه ساکت و خلوتی برای سالهای خوشبختی پیدا خواهد کرد.
اینک سخن نویسنده، در شرف اتمام است.
طی بحثهای مختلف کتاب، کوشش کردیم که تا حدود توانایی، راهی را که نتیجه قرنها مطالعه و پیشرفت علمی انسان است، به پدران، مادران، آموزگاران و دبیران نشان دهیم.
ادعا نمیکنیم که کار ما و بحثهای ما همه جانبه و خالی از نقص است بلکه
انتظار داریم صاحب نظران و آنان که در این راه، تجاربی دارند ما را از نظرهای انتقادی و اصلاحی خود بی خبر نگذارند.
اطمینان داشته باشند که اگر توفیقی برای ادامه این سلسله مباحث ضروری و لازم اجتماعی به دست آید و یا اگر به طبع مجدد این کتاب، نیازی احساس شود، از نظریات آنها استفاده خواهیم کرد.
دلیل این انتظار این است که انسان موجودی پیچیده است و از طرف دیگر، افراد مختلف انسان را نیز نمیتوان به یک چشم نگریست.
اختلافات جسمی و روحی افراد بی شمار است.
حتی یک فرد در تمام مراحل زندگی، وضعی یک نواخت ندارد.
ممکن است یک بیماری، به طور کلی وضع انسان را منقلب سازد.
دوران طفولیت، جوانی و پیری، هر کدام مراحل مختلفی از زندگی یک انسان هستند، ولی این مراحل مختلف با یکدیگر تفاوت کلی دارند.
جوان امروز را نمیتوان به صورت همان کودک دیروز مطالعه کرد.
پیر سالخورده را نمیتوان همان جوان دیروز پنداشت.
بدین ترتیب وضع یک یا چند قانون کلی برای نحوه تربیت، امکان پذیراست، اما یک مربی دانا و با تدبیر با توجه به آنچه اهل فن گفته و نوشتهاند خود موقع شناس و احیانا مبتکر است.
او میداند در هر موردی چگونه رفتاری داشته باشد که مفید و موثر در پیشرفت برنامههای تربیتی او باشد.
دراین میان، نقش مادران بیش از همه حساسیت دارد.
مادران با خرد و رای هستند که میتوانند کودکان خود را دانا و لایق بپرورانند.
آنان نخستین آموزگار و آغوش گرمشان نخستین آموزشگاه است.
در این جا برای تجلیل از مقام مادران واقعی و وظیفه شناس،
اشعار زیر را به آنها تقدیم میکنیم:.
زن از نخست بود رکن خانه هستی
که ساخت خانه بی پای بست و بی بنیان/
اگر فلاطون و سقراط بودهاند بزرگ
بزرگ بوده پرستار خردی ایشان/
چه پهلوان و چه سالک، چه زاهد و چه فقیه
شدند یکسره شاگرد این دبیرستان/
حدیث مهر کجا خواند طفل بی مادر
نظام و امن کجا یافت ملک بی سلطان؟ /.
یکی از وظایف اولیّه والدین در برابر فرزندان خود و یکی از هدیههای ماندگار والدین به فرزند انتخاب نام نیکو و ارزشی برای آنها است. پیروی از اسوههای انسانیّت، در همهی مراحل و شئونات زندگی سفارش شده است. چرا که اقتدای به خوبان، زندگی را پر از خیر و خوبی میسازد و غذای روحی و کمالات انسانی را به سرعت در انسان احیاء میگرداند. از جمله سفارش شده است، نام کودکان بر اساس نام ناموران صالح و شایسته انتخاب گردد که این امر علاوه بر آثار مثبت روانی برای کودکان، نوعی احیاء و بزرگداشت نام زنان و مردان صالح روزگار است و به تصدیق روایات، دارای آثار وضعی نیز میباشد.
حضرت فاطمهی زهرا (س) در این خصوص دقت و حسّاسیّتی خاص داشت و نام فرزندان خود را از طریق هدایتگریهای پیامبر اکرم (ص) انتخاب مینمود، نامهایی که حتّی در معنای لفظی نیز زیبایی و ملاحت دارند.
در یکی از روایات نام حضرت زهرا (س) به عنوان نام با برکت معرفی شده که از خانه و خانواده، فقر زدائی میکند. «قال الامام الکاظم (ع) : لا یدخل الفقر بیتا فیه اسم محمّد او احمد او علی او الحسن او الحسین او
جعفر او طالب او عبدالله او فاطمه من النساء.»
امام کاظم حضرت موسی بن جعفر (ع) میفرمایند:
در خانهای که نام محمّد یا احمد یا علی یا حسن و حسین یا جعفر یا طالب یا عبدالله یا فاطمه باشد فقر وارد نمیشود.
صدقه و عقیقهی قربانی (که در واقع میتوان آن را بیمهی سلامتی شمرد) از مستحباتی است که در اسلام، تأکید زیادی بر آن شده است. نقل شده است که فاطمه (س) هرگاه صاحب فرزندی میشد، برای او گوسفندی عقیقه میداد، سپس روز هفتم، سر طفل را میتراشید و برابر وزن موهای او نقره صدقه داده، برای قابله و همسایهها هدیه میفرستاد و دیگران را در شادی خود سهیم میکرد.
یکی دیگر از سنّتهای جاری در زندگی صدّیقهی کبری (س) گفتن اذان در گوش راست و اقامه در گوش چپ فرزند بود. آن حضرت به خوبی میدانست که باید کودک را از همان لحظات اول زندگی با کلماتی چون اللَّه، محمّد، نماز … آشنا کرد که این آشنایی، به یقین در جهتگیری تمایلات روحی او به ملکوت اعلی اثر خواهد گذاشت.
در نزد دانشمندان فنّ تربیت و روانشناسان، این مطلب به اثبات رسیده که اطفال در تمام دوران کودکی، به محبّت و اظهار علاقه نیازمندند. کودک میخواهد پدر و مادر بیش از دیگران، او را دوست بدارند و نسبت به او اظهار علاقه نمایند. کودک چندان توجهی ندارد که در کاخ زندگی میکند یا در کوخ، لباس و خوراکش خیلی اعلا است یا نه. اما بدین موضوع کاملاً توجّه دارد که دوستش دارند یا نه. این احساس درونی کودک را چیزی جز اظهار محبّت
و نوازش ارضاء نمیکند. سرچشمهی اخلاق و شخصیت آیندهی او همین اظهار محبتها است. همین آغوش گرم مادر و نوازشهای مخلصانهی پدر است که روح بشر دوستی و علاقهی به هم نوع را در کودک میدمد، برای اظهار همدردی و کمک به دیگران آمادهاش میسازد، همین نوازشهای بیشائبه است که کودک را از ترس و تنهایی و ضعف نجات میدهد و به زندگی امیدوار میسازد. همین مهرورزیها و بوسههای بیشائبه است که روح خوشبینی و خوشخویی را به او تلقین میکند و او را به سوی زندگی اجتماعی، تعاون و همکاری هدایت مینماید. از عزلت گوشهگیری نجاتش میدهد. به واسطهی همین نوازشها است که کودک احساس شخصیت میکند و خودش را لایق دوستی میداند.
کودکی که از جهت محبّت کمبود داشته باشد، معمولاً ترسو، خجول، ضعیف، بدبین، گوشهگیر، بیعلاقه و پژمرده و حتّی مریض بار میآید. گاهی هم ممکن است برای اظهار عکسالعمل و نشان دادن بینیازی، دست به اعمالی نظیر جنایت، دزدی و قتل نفس بزند تا بدین وسیله از اجتماعی که او را دوست ندارد، انتقام گیرد و تظاهر به بینیازی کند.
پس محبّت و نوازش کودک یکی از احتیاجات ضروری او بشمار میرود و برای پرورش او ضرورت دارد.
درس مذکور در خانهی زهرا (س) به طور کامل اجرا میشد و پیغمبر اکرم (ص) عملاً آنرا به فاطمه (س) یاد میداد.
روایت شده: وقتی امام حسن (ع) به دنیا آمد او را در پارچهی زردی پیچیده خدمت رسول خدا (ص) آوردند. فرمود:
مگر به شما نگفتم: نوزاد را در پارچهی زرد نپیچید؟ سپس لباسهای زرد حسن (ع) را دور انداخت و او
را در پارچهی سفیدی پیچید. در بغل گرفت و شروع کرد به بوسیدن و همین عمل را، نسبت به امام حسین (ع) نیز انجام داد.
روایت شده روزی رسول اکرم (ص) به نماز جماعت مشغول بود. هرگاه به سجده میرفت، امام حسین (ع) بر پشت او سوار میشد و پاهایش را حرکت میداد. وقتی میخواست سر از سجده بردارد حسین (ع) را میگرفت و به آرامی کنار میگذاشت. هنگامی که دوباره به سجده میرفت، باز امام حسین (ع) بر شانهی آن جناب سوار میشد، پیغمبر (ص) او را میگرفت و کنار میگذاشت. پیغمبر (ص) با همین کیفیت نمازش را به پایان رسانید. یک نفر یهودی که جریان را مشاهده میکرد عرض کرد:
شما نسبت به کودکانتان طوری رفتار میکنید که ما از آن امتناع داریم!
پیغمبر (ص) فرمود:
شما هم اگر به خدا و رسول ایمان داشتید نسبت به کودکان مدارا مینمودید. یهودی به واسطهی این رفتار پیغمبر (ص) مسلمان شد.
روزی رسول خدا (ص) امام حسن (ع) را میبوسید و نوازش میکرد «اقرع بن حابس» عرض کرد:
من ده فرزند دارم ولی تا حال هیچ یک از آنان را نبوسیدهام.
پیغمبر اکرم (ص) غضبناک شد و فرمود:
اگر خدا محبت را از قلب تو گرفته من چه کنم؟ هر کس نسبت به اطفال ترحم نکند و احترام بزرگسالان را نگه ندارد از ما نیست.
روزی رسول خدا (ص) از در خانهی فاطمه عبور کرد، صدای گریهی حسین (ع) را شنید. فاطمه (س) را صدا زد و فرمود:
مگر نمیدانی گریهی حسین (ع) مرا اذیت میکند. «ابوهریره» میگوید:
روزی پیغمبر (ص) ، حسن و
حسین (ع) را بر دوش مبارک سوار نموده بود.
در بین راه گاهی حسن را (ع) میبوسید و گاهی حسین (ع) را. مردی عرض کرد:
یا رسولاللَّه این دو کودک را دوست داری؟
فرمود:
آری. هر کس حسن و حسین (ع) را دوست بدارد با من دوستی نموده و هر کس با آنان دشمنی کند با من دشمنی کرده است.
پیغمبر (ص) گاهی به فاطمه (س) میفرمود:
حسن و حسین (ع) را بیاور. وقتی آنان را خدمت آن حضرت میبرد، آنها را به سینه میچسبانید و مانند گل میبویید.
ابوهریره میگوید:
پیغمبر (ص) را دیدم که دهان حسن و حسین (ع) را میمکید چنان که خرما را میمکند.
از عوامل مؤثر در سلامت و نشاط روحی و جسمی فرزند، تغذیه و بهداشت است. تأمین اینگونه نیازها جسم و روح کودک را آرام و آسوده نگه میدارد، سلامتی و صلابت روح او را تا پایان عمر تضمین میکند. ناهنجاریهای فراوانی که در انسانهای بزرگ دیده میشود، بنوعی ریشه در نیازهای این دوره از زندگی آنها دارد. علاوه بر این، نباید از تأثیرگذاری متقابل روح و جسم غافل بود. بیشک، یک جسم بیمار، روح را پژمرده و بینشاط میسازد، همانگونه که روح افسرده، موجب اخلال در فعالیتهای بدن میگردد.
بارها در تاریخ خواندهایم که گاه، فاطمهی زهرا (س) شکم فرزندان را به قیمت گرسنگی خود، سیر میکرد.
زمانی که مسلمانان به علّت کمبود آب، سخت در مضیقه بودند، فاطمه (س) ، حسن و حسین (ع) را نزد پیامبر (ص) برد و عرض کرد ای رسول خدا (ص) ! فرزندان من خردسالند و تحمّل تشنگی در توان
آنها نیست. پیامبر (ص) که نگرانی دخترش را در این رابطه، بجا و به موقع دید، زبان مبارکش را در دهان حسن و حسین (ع) قرار داد و با تر کردن دهان
آنها، حضرت زهرا (س) را از نگرانی درآورد و آن دو طفل کوچک را نیز از تشنگی مفرط نجات داد.
عطوفت و مهر مادری در حضرت زهرا (س) بقدری بود که در لحظات پایانی عمر خود، سخت نگران حال فرزندانش بود. شاید بیشترین نگرانی آن حضرت برای محرومیّت آنها از مادر بود، زیرا او میدانست که پس از شهادتش، هیچکس نمیتواند مهر و محبّت مادری را نسبت به آنها داشته باشد. فاطمهی زهرا (س) برای اینکه فرزندانش از این نعمت بزرگ یعنی محبّت مادرانه، کاملاً محروم نمانند، به حضرت علی (ع) پیشنهاد کرد و از ایشان خواست که پس از او، کسی را به همسری انتخاب کند، که بتواند از عهدهی این مهم برآید.
پس از رحلت رسول گرامی (ص) ، مقداری از غمهای حضرت زهرا (س) به محرومیت فرزندانش از محبّت پیامبر (ص) ، مربوط میشد و گاهی با قلبی سوزان، خطاب به
فرزندانش چنین میگفت: کجا رفت پدرتان، پیامبر (ص) که شما را عزیز میداشت؟ او شما را بر دوش خود سوار میکرد و به شما مهربانی مینمود. کجا رفت جدّ بزرگوارتان که از همه به شما مهربانتر بود، آنگونه که نمیگذاشت شما بر روی زمین راه بروید و همیشه شما را در آغوش خود داشت؟ آه! که دیگر او را نمیبینم که شما را بر دوش گرفته باشد.
علیرغم اینکه ظهور اسلام در محیطی کاملاً بیفرهنگ و دور از تمدّن
بود، اما برنامه و شیوههای ارائه شده از طرف اولیای دین، همیشه با انسانها از هر تمدّن و فرهنگی سازگار است.
از جمله مواردی که در شیوهی تربیت حضرت زهرا (س) جایگاه خاصّی داشت، تحرّک و بازی کودکان بود. این فعالیّت و تکاپو به قدری برای سلامتی و رشد مناسب کودک، ضروری است که حتی برای تشویق آنها به تحرّک و بازی، بزرگترها نیز باید تن به بازی و جست و خیز بدهند.
بازی در دوران کودکی به منزلهی واکنش کودک در برابر عوامل محیطی و بروز استعدادهای نهفتهی اوست که تأثیرات آن در کنار تقویت جسم و افزایش بنیهی کودک، قابل توجه است. همچنین بازی، در پرورش نیروی ابداع و ابتکار کودک بینهایت مؤثّر است. بنابراین غفلت از بازی به هیچ وجه به صلاح کودک و والدین او نیست.
همبازی شدن رسول معظم اسلام (ص) با فرزندان دخترش زهرا (س) بیانگر این نکتهی مهم است که بازی و تحرّک کودک، یکی از لوازم تربیت صحیح محسوب میشود. حضرت علی و فاطمه (ع) در خانه به بازی بچّهها توجه کافی مبذول میداشتند و همین امر، موجب شادابی و نشاط روزافزون آنها میشد.
در مقابل، خانههایی که برای کودک، محیط مناسب و دلنشین برای بازی و تحرّک نیست، در روحیّه و شخصیّت اعضای خردسال آن خانه، اثر نامطلوبی دارد، نباید فراموش کرد که تحرک و بازی، اقتضای طبیعت و سن کودک است و پدر و مادر وی وظیفه دارند شرط و لوازم این مهم را برای کودکان خود فراهم سازند. حضرت فاطمه (س) از همان کودکی با فرزندانش همبازی میشد، و به این نکته نیز توجّه
داشت که در بازی، نوع الفاظ و حرکات مادر، سرمشق کودک، قرار میگیرد؛ بنابراین باید از کلمات و جملات مناسبی استفاده کرد. علاوه بر این باید در قالب بازیهای کودکانه شخصیت کودک را تقویت نمود، او را به داشتن افتخارات و ارزشهای اکتسابی، تحریک و تهییج کرد. اینها همه مرهون در پیش گرفتن شیوههای صحیح در این رابطه است.
شکی نیست که لالائیهای دوره کودکی جاذبهی خاصی همراه با حلاوت فراموش نشدنی در ذهن انسان داشته و در تقویت و تثبیت ارزشهای اخلاقی، اجتماعی و حتّی ارائه الگو و اسوه شخصیّتی میتواند، نقش خطیر ایفا نماید، بنابراین حضرت زهرای مرضیّه (س) این عنصر تربیتی را با استفاده از ذوق شعری خویش به بهترین وجه به کار میگرفت و اشعار سرشار از مضامین بلند را در ساعات بازی بچّهها میخواند که آنها را سرگرم کرده و مفاهیم والای ارزشی را به فرزندانش تلقین میکرد.
به عنوان نمونه خطاب به امام حسن مجتبی (ع) میفرمود:
اشبه اباک یا حسن
و اخلع عن الحلق الرسن
و اعبد الها ذالمنن
و لا توال ذا الاحسن
یعنی ای حسن جان همچون پدرت- علی (ع) باش و ریسمان را از اطراف حق بردار.
خداوند صاحب نعمتها را پرستش کن و با افراد کینهتوز دوستی مکن.
در جای دیگر خطاب به امام حسین (ع) این سروده را میخواندند:
انت شبیه بابی
لست شبیها بعلی
عزیز دلم- تو به پدرم رسولاللَّه شباهت داری شبیه پدرت علی (ع) نیستی. در حالی که حضرت زهرا (س) این شعر را خطاب به امام حسین (ع) میخواندند و با او بازی میکردند حضرت علی
(ع) شنیدند و تبسّم کردند.
دانشمندان روانشناس میگویند:
تربیت کننده باید شخصیت کودک را پرورش دهد و اعتماد به نفس را به او تلقین کند. او را بزرگ نفس و با شخصیت بار بیاورد.
مربی اگر به کودک احترام نگذاشت و او را کوچک شمرد و شخصیّت او را خرد کرد، طبعاً ترسو و بیشخصیّت بار میآید و خودش را زبون و بیارزش میپندارد. هنگامی که بزرگ شد خودش را کوچکتر از آن میداند که به کارهای بزرگ اقدام کند. چنین فردی در اجتماع منشأ اثر واقع نخواهد شد و به آسانی زیر بار ذلّت خواهد رفت. اما اگر خودش را بزرگ و با شخصیت دانست، به کارهای پست، تن نمیدهد و زیر بار خواری و ذلّت نمیرود. این شخصیت نفسانی تا حدودی، به تربیت خانوادگی و روحیّات پدر و مادر بستگی دارد.
روانشناسان برای تقویت روحی کودک مطالبی را به تربیت کنندگان توصیه میکنند که از جملهی آنها موضوعات زیر است:
اوّل- اظهار علاقه، محبّت و نوازش کودک. این موضوعی است که در ابتدای سخن بدان اشاره شد. و گفتیم که حسن و حسین (ع) از جهت محبت پدر و مادر و رسول خدا (ص) به قدر کافی برخوردار بودند.
دوّم- باید صفات خوب کودک را یادآوری کرد و او را در حضور خودش و دیگران تعریف و توصیف نمود. و بزرگی نفس را به او تلقین کرد.
رسول خدا (ص) بارها میفرمود:
حسن و حسین (ع) بهترین جوانان اهل بهشتند و پدرشان از آنان بهتر است.
پیغمبر اکرم (ص) به حسن و حسین (ع) میفرمود:
شما ریحان خدایی هستید.
«ابوبکر» میگوید:
پیغمبر (ص)
روی منبر نشسته بود و حسن (ع) در پهلویش قرار داشت. گاهی به مردم نگاه میکرد و گاهی به حسن (ع) ، و میفرمود:
فرزندم حسن (ع) ، آقا و بزرگ است، به برکت او در بین امتم صورت گیرد.
«جابر» میگوید:
روزی داخل خانهی رسول خدا (ص) شدم دیدم حسن و حسین (ع) بر پشت آن حضرت سوارند و آن جناب با دست و پا راه میرود و میفرماید:
بهترین شتر، شتر شما است و بهترین سوار شمایید.
«یعلی عامری» میگوید:
رسول خدا (ص) روزی حسین (ع) را دید که با بچّهها بازی میکند، پس دست مبارکش را دراز کرد تا او را بگیرد. حسین (ع) به این طرف و آن طرف میدوید. پیغمبر اکرم با شوخی و تبسّم او را در بغل گرفت. آنگاه یکی از دستهایش را زیر چانهی او و دست دیگرش را پشت گردن نهاد و دهان مبارکش را بر لبهای او گذاشته میبوسید و میفرمود:
حسین (ع) از من و من از حسینم، هر کس او را دوست بدارد، خدا را دوست داشته است. حسین (ع) فرزند دختر من است.
علی بن ابیطالب (ع) به حسن و حسین (ع) میفرمود:
شما پیشوای مردم و بزرگ جوانان اهل بهشتید و از ارتکاب گناه معصومید. خدا لعنت کند کسی را که با شما دشمنی کند.
حضرت فاطمه روزی حسن و حسین (ع) را خدمت رسول خدا آورد و عرض کرد:
یا رسولاللَّه حسن و حسین (ع) فرزند شما هستند. چیزی به ایشان عطا کن. فرمود:
هیبت و سیادت خود را به حسن (ع) بخشیدم، و شجاعت وجود خودم را به حسین
(ع) دادم.
«سلمان فارسی» میگوید:
حسین (ع) را دیدم که بر زانوی رسول خدا (ص) نشسته بود. او را میبوسید و میفرمود:
تو بزرگ و بزرگزاده و امام و پسر امام و پدر امامان هستی.
تو حجّت، پسر حجّت و پدر نُه حجّت میباشی که آخرشان قائم است.
آری پیغمبر اکرم (ص) در پرورش شخصیت اولاد زهرا (س) کوشش میکرد و زهرا و علی (ع) نیز از همین برنامه متابعت میکردند. هرگز نشد که کودکان را تحقیر کنند و شخصیّت آنها را در حضور دیگران کوچک سازند. و ضربه و شکست بر روحشان وارد نمایند. بدین علّت، طبعاً بزرگ و آقا تربیت شدهاند.
روایت شده که شخصی مرتکب گناهی شد که مستوجب کیفر بود، پس خودش را از رسول خدا (ص) پنهان داشت تا گاهی که حسن و حسین (ع) را در بین راه ملاقات نمود، آنان را بر دوش گرفته خدمت رسول خدا (ص) مشرّف شد؛ عرض کرد:
یا رسولاللَّه حسن و حسین (ع) را شفیع قرار دادم.
پیغمبر اکرم (ص) خندید و فرمود:
ترا بخشیدم. سپس به حسن و حسین (ع) فرمود:
شفاعت شما را قبول کردم.
برای همین عظمت و بزرگی نفس بود که حسین بن علی (ع) با سپاه مختصری که داشت، در مقابل سپاه بیشمار یزید پایداری کرد و مردانه جنگ نمود و تن به ذلّت و خواری نداد. میفرمود:
مانند بندگان فرار نمیکنم و تسلیم خواری و ذلت نمیشوم.
در اثر همین تربیت بود که زینب کبری (س) با آن همه مصیبتهایی که دید خود را در قبال دستگاه ستمگر یزید لعنه الله و العذاب نباخت و مرعوب آنان
نشد و به وسیلهی خطابههای شورانگیزش شهر کوفه و شام را منقلب ساخت و دستگاه جبّار و خونخوار یزیدیان را رسوا و مفتضح ساخت.
از دیگر مطالبی که باید همواره مورد توجّه و دقّت پدر و مادر و سایر مربیّان قرار گیرد که مراقب کودک باشند تا از حق خودش تجاوز نکند و حقوق دیگران را نیز محترم بداند. کودک باید منظّم باشد. باید نظم در زندگی را به او یاد داد. باید چنان تربیت شود که نه از گرفتن حقّش عاجز باشد و نه حقوق دیگران را پایمال کند. البته شالودهی این صفت در خانه و به دست پدر و مادر ریخته میشود، پدر و مادر باید نسبت به تمام کودکانشان یک جور رفتار کنند، هیچ یک را بر دیگری مقدّم ندارند. بین پسر و دختر و کوچک و بزرگ و زشت و زیبا و خوشفهم و بد فهم فرق نگذارند. حتّی در مورد اظهار محبّت و علاقه هم با همهی آنان یک جور رفتار کنند. تا حسّ حسد و کینهتوزی در بینشان به وجود نیاید. و سرکش و متجاوز بار نیایند.
اگر کودک دید در خانهی خودشان کاملاً حقوق افراد مراعات میشود، میفهمد که در اجتماع هم باید حقوق افراد را محترم شمرد. اما اگر در خانه هرج و مرج بود و حقوق افراد مراعات نشد، خوی سرکشی و تجاوز در کودک تقویت میشود. اگر کودک در مغازهی نانوایی، یا در موقع سوار شدن به اتوبوس، یا در هنگام رفتن به کلاس و بیرون آمدن از
مدرسه، نوبت دیگران را رعایت نکرد و حق سایرین را تضییع نمود، پدر، مادر و یا مربیّان
دیگر او را در این عمل تشویق کردند، به آن کودک معصوم خیانت نمودهاند، زیرا از آغاز کودکی میپندارد که زورگویی و تعدّی بر دیگران و تقدّم بیجهت، یک نوع زرنگی و هنر است. چنین فردی وقتی وارد اجتماع شد یا در رأس کاری قرار گرفت، تمام مقصدش کوبیدن و پایمال کردن حقوق دیگران خواهد بود و به غیر از نفع شخصی خودش هیچ هدف و منظوری نخواهد داشت.
درس مراعات حقوق دیگران به طور کامل در خانهی حضرت زهرا (س) اجرا میشد. به قدری در این باره دقت میشد که حقوق و نظم را در کوچکترین موارد مراعات میکردند.
از باب نمونه: علی بن ابیطالب (ع) میفرماید:
روزی پیغمبر اکرم (ص) در منزل ما استراحت میکردند، حسن (ع) آب خواست. رسول خدا برخاست قدری شیر دوشید و در ظرفی کرده و دست حسن (ع) داد. حسین (ع) از جای خویش بلند شد خواست کاسهی شیر را از دست حسن (ع) بگیرد، اما پیغمبر اکرم (ص) جلو حسین (ع) را گرفت و
نگذاشت شیر را از حسن (ع) بگیرد. حضرت زهرا (س) که این منظره را تماشا میکرد عرض کرد:
یا رسولاللَّه گویا حسن (ع) را بیشتر دوست داری؟
پاسخ داد:
چنین نیست، بلکه علت دفاع من از حسن (ع) این است که او حقّ تقدّم دارد و زودتر از حسین (ع) تقاضای آب کرده، باید نوبت را مراعات نمود.
پدر یا مادر نباید در میان فرزندانشان، بدون جهت فرق بگذارند و از این طریق حسادت و کینهتوزی را در میان آنان ایجاد نمایند.
رسول خدا (ص) میفرمایند:
«اعدلوا بین اولادکم کما تحبّون ان
یعدلوا بینکم فی البرّ و اللّطف».
در میان فرزندان خود به عدالت رفتار کنید، همانگونه که دوست دارید دیگران در مورد شما به عدالت و محبّت رفتار کنند.
حضرت فاطمه (س) در پرورش فرزندان عزیز خود طوری رفتار میکرد که همه را از عدالت پروری خویش خشنود میساخت و با عواطف محبّتآمیز مادری تک تک آنان را به این صفت انسانی و اسلامی تشویق میکرد.
روزی دو فرزند دلبند فاطمه (س) ، حسن و حسین (ع) در حضور پیامبر خدا (ص) کشتی گرفته بودند، در این میان فاطمه (س) شنید که پدر بزرگوارش، امام حسن (ع) را به پیروزی بر امام حسین (ع) ترغیب میکند، حضرت زهرا (س) بر اساس روح دادگری عرض کرد:
پدرجان! فرزند بزرگ را علیه فرزند کوچک تحریک میکنی؟ رسول گرامی اسلام (ص) فرمودند:
تو اطّلاع نداری که برادرم جبرئیل حسینم (ع) را بر حسنم (ع) تحریک مینماید.
اگر چه رسول خدا (ص) در برابر تحریک جبرئیل (امام حسین (ع) را علیه امام حسن (ع) تحریک میکرد) امام حسن (ع) را علیه امام حسین (ع) ولی در ظاهر، حضرت فاطمه (س) را تحریک میکرد. از آن اطلاع نداشت و لذا به صورت سؤالی خواستهاش را مطرح ساخت و روح دادگریش را در مورد فرزندانش نشان داد.
و در یک قضیهی دیگر آمده است:
روزی امام حسن (ع) با امام حسین (ع) در کنار یکدیگر مشغول نوشتن خط بودند و هر یک بر دیگری میگفت: خطّ من بهتر از خطّ تو است و سرانجام داوری را به مادرشان موکول کردند، ولی آن حضرت برای اینکه دل هیچ کدام را نشکند، از داوری
خودداری کرد و موضوع را به امیرالمؤمنین (ع) موکول نمود. امیرالمؤمنین (ع) این قضیه را به پیامبر خدا (ص) و آن حضرت نیز به جبرئیل و به ترتیب، کار داوری به اسرافیل و در نهایت به خدای عالمیان کشیده شد.
جبرئیل از جانب خدا ابلاغ کرد، که فاطمه (س) باید بین آن دو داوری کند. آن مادر مهربان و دادگر فرمود:
ای فرزندان عزیزم! من دانههای این گردنبند را در میان شما به زمین میریزم، هر کس بیشتر آنها را بردارد خط او بهتر است. بلافاصله گردنبند را از گردنش باز کرد و دانههای آن را در برابر دو نور دیدهاش به زمین ریخت و جبرئیل به امر الهی این منظرهی زیبا را تماشا میکرد، چون آن نور چشمان زهرا (س) ، هر کدام به طور مساوی دانهها را برداشتند، جبرئیل به امر خدا آن یک دانه باقیمانده را دو قسمت کرد و هر کدام یک نصفه را برداشت و دل هیچکدام شکسته نشد.
این دو قضیه که نمونهای از صدها جریان دادگری فاطمه (س) با فرزندانش میباشد، میرساند که حضرت طوری عمل کرد، که نور دیدگانش ضمن کمالیابی و کمالجویی، نسبت به همدیگر بسیار مهربان و دلسوز باشند، و در برخورد و رفتار خانوادگی احترام یکدیگر را حفظ کنند.
به همین جهت بود که امام حسین (ع) احترام خاصی به امام حسن (ع) میگذاشت و در حضور او صحبت نمیکرد. (ما تکلّم الحسین بین یدی الحسن اعظاما له …) و به خواهرش زینب (س) فوقالعاده علاقهمند بود و به احترام او- با اینکه کوچکتر از او بود- از جایش بلند میشد. و همچنین محبّت
و احترام متقابل زینب به برادرانش …
در یکی از روزها بلال در نماز صبح تأخیر کرد و از آن ماند، پیامبر (ص) به او فرمود:
«ما حبسک؟ فقال: مررت به فاطمه (س) و هی تصلحن و الصبیّ یبکی فقلت لها ان شئت کفیتک الرحی و کفیتنی الصبی و ان شئت و ان شئت کفیتک الصبی و کفیتنی الرحی فقالت: انا ارفق با بنی منک فذاک حبسنی فقال فرحمتها رحمک اللَّه.»
«چه چیز تو را نگه داشت و مانع شد؟ عرض کرد برخورد به فاطمه (س) کردم در حال آسیاب کردن بود و پسر بچّهاش گریه میکرد به او گفتم: اگر بخواهی من عهدهدار آسیاب کردن میشوم و تو عهدهدار بچه، اگر هم بخواهی من بچّه را نگه میدارم و تو آسیاب نمودن را انجام دهی، فرمود:
من از تو به پسرم مهربانتر و مناسبترم، این کار مرا نگه داشت. پیامبر اکرم (ص) فرمود:
پس تو به فاطمه (س) مهربانی کردی خداوند تو را رحمت کند.
حضرت فاطمه (س) در برخورد با فرزندانش کاملاً مراقب بود و نکات تربیتی را خیلی خوب رعایت میکرد. خواستههای فرزندانش را به گونهای پاسخ میداد که آنها احساس کمبود و یا حقارت در خود نکنند.
به عنوان مثال، روایتی است از شیخ مفید که حضرت ثامنالائمه (ع) فرمود:
روزی امام حسن (ع) و امام حسین (ع) از کهنگی لباس خود به مادر شکایت کردند و ایام عید نزدیک بود، گفتند:
ای مادر! اطفال عرب به انواع جامههای فاخر مزیّن گشتهاند و به آن مفاخرت مینمایند. شما چرا از برای ما لباس نو تهیه نمیکنید؟
فرمود:
عزیزانم من در
اندیشهی شما هستم و امیدوارم که تا هنگام عید خیاط لباسهای شما را دوخته به شما برساند. آن دو بزرگوار منتظر بودند تا آنکه شب عید شد، باز همان لباس نو را مطالبه کردند.
حضرت فاطمه (س) ایشان را تسلّی داد. و به گوشهای آمد از روی خضوع و خشوع دست نیاز به درگاه خداوند بلند کرد و عرض کرد:
ای خدای مهربان تو قادری دل فرزندان مرا خوش نمایی به جامهای، که من به ایشان وعده دادهام به امید فضل تو. هنوز سخنان فاطمه (س) تمام نشده بود که شخصی در خانه را زد، فاطمه (س) پشت در آمد، فرمود:
کیستی؟ عرض کرد، منم خیّاط، جامههای حسنین (ع) را آوردهام. فاطمهی زهرا (س) دید شخصی بقچهای در زیر بغل دارد و تسلیم آن بانو نمود، چون آن را گشود، دید دو عمامه، دو دراعه، دو قبا و دو جفت موزه حضرت صدیقه (س) زبان به شکر و ثنای رب گشود.
فرزندان عرض کردند:
ای مادر هیچیک از کودکان عرب لباسی بدین لطافت ندیدهاند و نپوشیدهاند در آن اثنا رسول خدا (ص) تشریف فرمای سرای فاطمه (س) شد و حسنین (ع) را در بر گرفت و میبوسید. پس، فرمود:
ای فاطمه (س) این خیّاط را شناختی عرض کرد:
به خوبی او کسی را ندیدم. حضرت فرمود:
آن خازن بهشت بود و تا این قصّه را به من خبر نداد به آسمان عروج ننمود.
مطلبی که از این حدیث برداشت میشود، اینکه: امید به فضل خداوند در انسان همیشه باید زنده باشد و و نباید از درگاه خداوند ناامید بود، اگر انسان از خداوند بخواهد و
طلب کند خداوند اجابت میکند و بندگانش را ناامید از درگاهش بر نمیگرداند.
و مطلب دیگر که بسیار مهم است:
برخورد حضرت، با فرزندانش را نشان میدهد، اینکه حضرت به فرزندش دم از فقر و نداری نمیزند که بدین وسیله به روحیهی فرزندانش ضربه وارد نشود و احساس کمبود و عقدهی حقارت در خود نکند. بلکه فرزندانش را هم با امیدواری به اینکه در آینده، به زودی خواستهشان برآورده میشود، شاد و خوشحال میکند.
بیتوجّهی نسبت به نظارت بر فرزندان بخصوص در رفت و آمدهای آنها نتایج زیانباری به دنبال دارد. با توجّه به خطرات و تهدیدهائی که هر لحظه سعادت یک جوان را در معرض نابودی قرار میدهد، لازم است رفتار آنها به ویژه موقع ورود به خانه و زمان خروج از آن مورد دقّت و بررسی قرار گیرد. گفتنی است که اعتیاد، فساد، انحرافات فکری و بسیاری از خطرات دیگر، از همین بیتوجهی پدر و مادر آغاز میشود. حضرت فاطمه (س) با فداکاری و محبّت خاصّی که نسبت به فرزندانش نشان میداد، مراقب تمام حرکات و سکنات آنها بود و به دقّت رفت و برگشتهای آنها را زیر نظر داشت. نقل شده است که روزی پیامبر (ص) عازم خانهی دخترش فاطمه (س) گردید، چون به خانه رسید دید فاطمه (س) مضطرب و ناراحت پشت در ایستاده است.
آن حضرت فرمود:
چرا اینجا ایستادهای؟ فاطمه (س) با آهنگی مضطرب عرض کرد:
فرزندانم صبح بیرون رفتهاند و تاکنون از آنها هیچ خبری ندارم. پیامبر (ص) به دنبال آنها روان شد چون به نزدیک غار کوه رسید آنها را دید که در کمال سلامت و آرامش
مشغول بازیاند آنها را بر دوش گرفت و به سوی خانه فاطمه (س) روانه شد. این واقعه خود نمونهای گویا از توجه و اهمیت دادن حضرت زهرا (س) به حضور فرزندان خردسالش بود.
بین دانشمندان بحث و گفتگو است که برنامهی تعلیمات و تربیتهای دینی از چه موقعی باید دربارهی کودک اجرا گردد، گروهی معتقدند که کودک تا به حدّ بلوغ و رشد نرسد استعداد درک افکار و عقائد دینی را ندارد و نباید تحت تربیت دینی قرار گیرد.
گروه دیگری عقیده دارند که اطفال نیز لیاقت و استعداد آن را دارند که تحت تربیت دینی قرار گیرند، و مربّیان میتوانند موضوعات و مطالب دینی را ساده و قابل فهم نمایند و به کودکان تلقین کنند، و آنان را وادار کنند که اعمال و برنامههای آسان دین را انجام دهند تا گوششان با مطالب دینی آشنا شود و با اعمال و افکار دینی نشو و نما کنند.
اسلام نظریهی دوّم را میپذیرد، و دستور میدهد که کودکان را از سن هفت سالگی به نماز وادار کنید. پیغمبر اکرم (ص) تلقینات دینی را از همان اوائل کودکی و شیرخوارگی در خانهی زهرا (س) به مرحله اجرا در آورد. هنگامی که امام حسن (ع) به دنیا آمد و او را خدمت رسول اکرم (ص) بردند، وی را بوسید و در گوش راستش اذان و در گوش چپش اقامه گفت و دربارهی امام حسین (ع) نیز همین عمل را انجام داد.
امام صادق (ع) میفرماید:
روزی پیغمبر اسلام (ص) میخواست نماز بخواند. امام حسین (ع) پهلویش ایستاده بود، وقتی پیغمبر (ص) خواست تکبیر بگوید، حسین (ع)
نتوانست
تکبیر بگوید. رسول خدا (ص) تا هفت مرتبه تکبیر را تکرار کرد تا حسین (ع) توانست تکبیر بگوید.
یکی از محورهای اساسی که حضرت زهرا (س) بدان توجّه و تأکید داشتند، بعد پرستش و گرایش فرزندان به انجام تکلیف عبادی و الهی بود. آن حضرت شوق بندگی و خضوع در برابر معبود را از همان دوران کودکی در جان فرزندان خود تقویت نموده و آنان را چنان تربیت کرد که بهترین کارها را عبادت خداوند دانسته و از آن بالاترین لذتها را میبردند.
دخت گرامی رسول خدا (ص) بر این مطلب تأکید داشت که بچّهها را از کودکی به انجام تکالیف فراخواند و آنان را به خدا پیوند دهد و بذر محبّت و ارتباط با معبود را در کام آنان بیفشاند تا انجام تکلیف برای آنان نه تنها رنج و مشقّتی نداشته باشد، بلکه با شوق و اشتیاق به استقبال آن بروند.
بر این اساس فاطمه (س) فرزندان خود را حتی به شب زندهداری عادت میداد. البته او شیوه تربیت را به خوبی میدانست و به گونهای برخورد میکرد که در حدّ توان و استعداد فرزندان باشد. حضرت، در شب بیست و سوم ماه مبارک رمضان کودکان خود را به بیداری و نخفتن وادار میکند. ممکن است کسی تعجّب کند که او چگونه بچّهها را به این کار که حتّی برای اشخاص بزرگ هم زحمت دارد، فرامیخواند. حضرت در روز، بچّهها را میخوابانید تا کاملاً استراحت کنند و غذای کمتری به آنان میداد تا بدینگونه زمینه و موقعیّت بهتر و مطلوبتری از نظر جسمی و روحی برای شب زندهداری داشته باشند. او به حدّی در
این کار جدّی و قاطع بود که نمیگذاشت احدی از اهل خانه خوابش ببرد و میفرمود:
«محروم است کسی که از برکات شب قدر محروم بماند.»
گویا فاطمه (س) میخواهد از کودکی در قلب پاک فرزندان خود جمال خدا را به تجلی، جان و زبانشان را به حلاوت و شیرینی عبادت آشنا کند، محبوب راستین را به آنان نشان دهد تا در جوانی جذب جلوههای دروغین نشوند. این روش تربیتی فاطمه (س) به عنوان یک سنّت بسیار پسندیده و قابل اجرا در گفتار امامان معصوم علیهم السلام نیز به چشم میخورد.
روزی حضرت زهرا (س) به فرزندش حسن (ع) که هفت ساله بود فرمود:
«به مسجد برو، آنچه را از پیامبر (ص) شنیدی فراگیر و نزد من بیا و برای من بازگو کن». امام حسن (ع) همین کار را کرد و بعد به خانه بازگشت و با سخنرانی شیرین خود بیانات پیامبر (ص) را برای حضرت زهرا (س) بیان نمود. هر وقت علی (ع) وارد خانه میشد.
حضرت زهرا (س) را حافظ آیاتی از قرآن که تازه نازل شده بود مییافت، میپرسید:
این آیات و علوم تازه را از کجا دریافت کردی؟ میگفت: «از پسرت حسن (ع) ».
روزی حضرت علی (ع) در خانه مخفی شد، حسن (ع) وارد گردید و آنچه را از پیامبر (ص) در مسجد شنیده بود در ضمن سخنرانی برای مادر تعریف کرد، ولی این بار در سخنرانی خود گیر میکرد، فاطمه (س) تعجب کرد، حسن (ع) گفت: «مادرم، شخص بزرگی سخن مرا میشنود، و همین موجب کندی زبان من شده است»، در همین هنگام علی (ع) از مخفیگاه بیرون آمد
و پسرش را بوسید.
از جمله روشهای تربیتی حضرت فاطمه (س) نوع دوستی او بوده است، که در برابر چشمان تیزبین فرزندانش، به مردم کمک میکرد و خود گرسنه میماند، ولی دیگران را سیر مینمود.
فاطمه (س) گرنبندش را به فقرا ایثار کرد و آنان را مورد نوازش قرار داد و از پول آن پارچهها خریداری شد و برای بیلباسها، لباس مناسب تهیه گردید … و پردههای خانهاش در اختیار پیامبر خدا قرار گرفت و از آن عریانها پوشانده شد و حدیث «فاطمهُ بَضعهُ مِنّی» در حق آن حضرت صادر گشت.
آن حضرت نه تنها در مسائل اقتصادی و رفع مشکلات روزمرهی مردم پیشگام بود، حتی از نظر اخلاقی، عواطف انسانی، ارشاد، هدایت مردم نیز به کمک آنان میشتافت،
مصالح مردم را پیگیری میکرد، در حقّشان دعا میفرمود و از این طریق فرزندان خویش را با چنین عواطف اسلامی پرورش میداد.
حضرت امام حسن (ع) میفرمایند:
شبی مادرم را دیدم که تا صبح به عبادت پرداخت و مرتّب مؤمنین و دیگران را دعا میکرد، ولی در حق خود ساکت بود. از علت آن پرسیدم، فرمود:
اول همسایه، سپس خودمان.
شبیه این حدیث از امام موسی بن جعفر (ع) صادر گردیده و نشان میدهد که آن حضرت تا چه حدّی سوز اجتماعی و نوعدوستی داشته است و دیگران را بر خود و خودیها مقدّم میداشت.
و در یک قضیهی تاریخی دیگر آمده است، که فاطمهی زهرا (س) همچون امیرالمؤمنین علی (ع) برای بهبودی حسن و حسین (ع) از مریضی، سه روز روزه نذر کرده بود و هنگام انجام دادن آن، مجبور شد برای یک نفر
یهودی بنام «شمعون» در خانه خودش کار استیجاری نموده و از اجرت آن نان جو تهیه نماید …
چنانچه در تفسیر سورهی هل اتی (دهر) آمده است فاطمه و علی (ع) و دیگر خانوادهی او سه روز روزه گرفتند و هر شب موقع افطار غذای خویش را به ترتیب به: مسکین، یتیم، و اسیر دادند و همین سوره در مناقب آن حضرت و سایر اهلبیت علیهم السلام نازل گشت …
اگر امام حسن (ع) سه بار اموالش را با فقرا تقسیم نموده و دوبار خلع ید کرده است. در دامان پر مهر و انسانساز فاطمه (س) پرورش یافته … «خرج من ماله مرتین و قاسم الله ثلاث مرّات ماله» و همچنین فرزندان دیگرش که جای بحث آن نیست.
یکی از عوامل مؤثر در سلامت و نشاط روحی و جسمی کودک، تغذیه سالم، حلال و دوستداشتنی برای او یعنی شیر مادر است. که البتّه این امر، تأثیرگذار در شخصیت
انسانهای بزرگ میباشد. با دقّت در سیرهی فاطمهی زهرا (س) در مییابیم که امر تغذیهی کودکان دقیقاً مورد توجه ایشان بوده است. علاوه بر این نباید از تأثیرگذاری متقابل روح و جسم غافل بود، بیشک یک جسم بیمار روح را پژمرده و بینشاط میسازد، همانگونه که روح افسرده موجب اخلال در فعالیتهای بدن میگردد. بارها در تاریخ خواندهایم که گاه فاطمهی زهرا (س) شکم فرزندان را به قیمت گرسنگی خود سیر میکرد. زمانی که مسلمانان به علت کمبود آب سخت در مضیقه بودند فاطمه (س) حسن و حسین (ع) را نزد پیامبر برد و عرض کرد ای رسول خدا (ص) فرزندان من خردسالند و تحمّل تشنگی ندارند
پیامبر (ص) که نگرانی دخترش را در این رابطه بجا و بموقع دید زبان مبارکش را در دهان حسن و حسین (ع) قرار داد و با تر کردن دهان آنها حضرت زهرا (س) را از نگرانی درآورد و آن دو طفل کوچک را نیز از تشنگی مفرط نجات داد. یکی از وظایف والدین به ویژه مادر مراقبت از سلامتی جسمی فرزندان است. حضرت زهرا (س) به عنوان مادری نمونه در این مورد نیز حساسیت خاص داشتند که نمونهای از آن در قصهی سورهی هل اتی و مریضی حسنین (ع) و نذر سه روز روزهی فاطمه (س) برای بازگشت سلامتی و صحّت به فرزندان خود میباشد.
1- مادر باید با کودک خود مأنوس باشد و با آنان بازی کند.
2- در حین بازی، یکی از بهترین شرائط برای یادگیری کودک است.
3- مادر باید در هنگام بازی با کودک به او مطالب اخلاقی را تعلیم دهد.
4- یکی از بهترین راهها برای آموزش کودکان استفاده از شعر است.
5- استفاده از شعر برای کودکان جالب و برای فهم و درک مطالب او مفیدتر است.
6- مربیّان و مادران باید به محتوای اشعار کودکان توجّه جدی داشته باشند.
7- در اشعار و ادبیات کودکان، باید آنان را دعوت به نیکیهای اخلاقی و پیامهای عالی اخلاقی کنیم.
8- در شعر کودکان باید به او الگو معرفی شود. (اِشْبَهْ اَباکَ).
9- در تعلیمات کودکان باید آنان را با دستورات اخلاقی آشنا نمود. حضرت زهرا (س) سه دستور اخلاقی داشتند.
10- در ضمن سفارشات اخلاقی مثبت باید کودک را از همنشینیهای سوء نیز پرهیز داد. چون حضرت زهرا (س) یک
پرهیز اخلاقی هم در شعرها داشتند.
11- ما نبایستی کودکان را کم ظرفیت و غیر مستعد، برای تعلیم مطالب جدّی و اساسی بدانیم، چنانکه دیدیم حضرت زهرا (س) مطالبی اساسی را به فرزندان خود تعلیم میدهد.
12- مادران باید از همان کودکی به تلقینات مثبت اخلاقی به کودک و آموزش آنها توجه کنند، چنانکه فاطمهی زهرا (س) از همان کودکی حقطلبی، عبادت و … را به کودکان خود آموزش میدادند.
13- برای تربیت کودکان باید از سبکهای هنری و ذوقی استفاده کرد. چنانکه حضرت زهرا (س) از شعر برای بازی با فرزند خود بهرهگیری مینماید.
14- در مقایسهی دو شعری که حضرت زهرا (س) برای امام حسن (ع) و امام حسین (ع) میخوانند فهمیده میشود این دو کودک دارای روحیات متفاوت از همدیگر بودند و حضرت زهرا (س) به عنوان بهترین مادر، این تنوّع و تفاوت در روحیات و شخصیّت کودکان خود را تشخیص داده بود و در تربیت آنان این تفاوت را ملاحظه مینموده است شعر حضرت زهرا (س) برای امام حسین (ع) این است:
اَنْتَ شَبیهٌ بِاَبی
لَسْتَ شَبیهاً بَعَلیٍّ
حسین جانم تو، به پدرم رسولاللَّه شباهت داری نه به پدرت علی.
حضرت فاطمه (س) آن چنان به بچههایش علاقهمند بود، که حتّی نسبت به ایّام بعد از خود نیز حساس بود و به امیرالمؤمنین علی (ع) که شوهر معصوم آن حضرت و پدر معصوم فرزندان او میباشد، سفارش بچّههایش را میکرد.
فاطمه (س) در بستر بیماری که سرانجام به شهادت و ارتحال آن حضرت انجامید، در مورد بچّههایش دو نوع وصیّت کرد:
نخست در مورد انتخاب همسر، که به بچّههای فاطمه
(س) مهربان باشد. دوم برخورد محبّتآمیز امیرالمؤمنین (ع) با آنان و اینکه علی (ع) از هر دو شب یک شب را در کنار بچههای داغ دیده فاطمه (س) بخوابد. اینک به متن هر دو وصیت میپردازیم:
«قالت فاطمه: اوصیک اولا ان تتزوج بعدی ابنه اختی أمامه فانّها تکون لولدی مثلی …»
فاطمهی زهرا (س) به علی (ع) وصیت کرد، که بعد از من با دختر خواهرم امامه ازدواج کن، زیرا او به فرزندانم مثل من مهربان است …
و در مورد فراز دوم آمده است که چون علی (ع) به بالین فاطمه (س) آمد، او را در حالت احتضار دید، و لذا خطاب به فاطمه (س) گفت: ای فاطمه! با من، پسر عمویت علی بن ابیطالب (ع) حرف بزن. در این حال آن حضرت چشمانش را باز کرد و به سوی امیرالمؤمنین (ع) نگاه کرد و گریه نمود و علی (ع) نیز شروع به گریه کرد. فاطمه (س) گفت: یا علی! من در آستانهی مرگ قرار گرفتهام و چارهای از آن نیست و اینکه میدانم بعد از من باید ازدواج کنی.
«فان تزوجت امرأه اجعل لها یوماً، و اجعل لاولادی یوماً و لیله، یا ابا الحسن! و لا تصح فی وجوههما فیصبحان یتیمین غریبین منکسرین فانهما بالامس فقدا جدهما و الیوم یفقدان امهما …»
چنانچه ازدواج کردی، اگر شبی با همسرت بودی، شب دیگری را با یتیمان زهرا باش. یا اباالحسن (ع) هرگز با بچّههایم بلند صحبت نکن، زیرا آنان بعد از من یتیم و غریب و دلشکسته میگردند و برایشان بسیار دشوار است که دیروز جدّشان پیامبر (ص) را از دست دادند و امروز
مادرشان را …
شکّی نیست که امیرالمؤمنین علی (ع) معصوم بوده و هرگز برخلاف صواب گام برنمیدارد و به بچّههایش با تمام توان محبّت و نوازش میکند، ولی وصیّت این گونهی فاطمه (س) ، حکایت از سوز شفقت آن مادر عزیز مینماید که حتی سرنوشت بچههایش را در ایّام بعد از خود نادیده نمیگیرد …
بسم الله الرحمن الرحیم
دین اسلام، دینی است کامل، کمال بخش و در بردارنده بهترین دستورات زندگی. تعالیم حیات بخش اسلام، بر سرتاسر حیات فردی و اجتماعی انسان سایه افکنده و همه مقاطع زندگی او را در بر میگیرد. و تئوری واقعی و کامل اداره انسان از گهواره تا گور(1)را عینیت میبخشد.
احکام فقهی که بخشی از معارف دینی است، حاوی مسائل سازنده و تربیتی بس ژرف و سرنوشت سازی است، اما دست یابی به تمام آن مسائل و بهره مندی بهینه از آن، برای عموم مردم، آسان نیست، از این رو سزاست در ابواب این فقه مبین سیر و کاوش شود و شرح وظایف پدر و مادر در رابطه با فرزند استخراج گردد.
در این راستا که تلاش خود را در زمینه تعلیم و تربیت کودکان جهت بخشیده به کاوش در رسالههای عملیه مراجع عظام و استخراج فتاوا در حوزه کودک پرداخته و نتیجه تلاشهایش را در کتابی با نام گرد آورده و نشر داده است.
پس از این گام، که مخاطب آن، محققان و طلاب حوزههای علمیه و مدرسان و معلمان بودند، از سوی آن مؤسسه فرهنگی پیشنهاد شد تا گامی دیگر به پیش نهیم و این بار عموم مردم، به ویژه پدران و مادران جوانی را که
1) 1- امام خمینی: فقه، تئوری واقعی و کامل اداره انسان و جامعه از گهواره تا گور است. (صحیفه نور، ج 21 ص 98.
در آغاز زندگی نسبت به فرزندانشان حساسیت ویژهای دارند، مخاطب خویش سازیم.
بر این اساس اقدام به انتخاب برخی از مسائل آن کتاب و بازنویسی و تبیین وظیفه پدر و مادر نسبت به کودکان از تولد تا دوران بلوغ کردیم.
اینک آنچه فرا روی شماست، تلاشی است در این مسیر. در پایان، یادآوری این نکته لازم است که هر فردی برای انجام وظایف خود باید در هر مسأله به فتوای مرجع]؛ تقلید خویش عمل کند، و هر چند مسائل این نوشته از منابع مختلف آورده شده ولی اکثر آنها مورد اتفاق فتوای فقهاء است و میتوان به آن عمل کرد.منابع تمام مسائل در پاورقی هر صفحه آورده شده که تفصیل آنها و رمز هر یک در پایان کتاب خواهد آمد.ربنا تقبل منا انک انت السمیع العلیم
1- استفتائات امام خمینی (ره جلد 1 و 2 انتشارات جامعه مدرسین قم.
2- تحریر الوسیله امام خمینی (ره) جلد 1 2 مؤسسة مطبوعات اسماعیلیان قم.
3- توضیح المسائل امام خمینی (ره) که با رمز (ت. ا) در پاورقی آمده است.
4- توضیح المسائل آیة الله خویی (ره) که با رمز (ت. خ).
5- توضیح المسائل آیة الله گلپایگانی (ره) با رمز (ت.گ).
6- تکلمة منهاج الصالحین آیة الله خویی (ره) با رمز (تکلمه).
7- العروق الوثقی ج 1 و 2 آیة الله سید محمد کاظم طباطبایی یزدی (ره) ج 1 و 2 المکتبة العلمیة الاسلامیة با رمز (عروة).
8- مسائل وردود آیة الله خویی (ره) جلد 1 دار القرآن الکریم قم با رمز (مجمع).
9- منهاج الصالحین آیة الله خویی (ره) جلد 1 و 2 مطبعة النعمان، نجف
با رمز (منهاج).
تابستان 1379 هق.محمد حسین فلاح زاده
حضانت به معنای پرورش دادن کودک و پرستاری اوست، که در احکام دینی دارای مراتب و شرایط خاصی است.
1- حضانت پسر در مدت دو سالی که شیر میخورد با مادر اوست. (1)
2- پس از آنکه دو سال پسر تمام شد حق حضانتش تا زمان بلوغ با پدر اوست. (2)
1- حضانت دختر تا هفت سالگی با مادر اوست. (3)
2- پس از آنکه دختر هفت ساله شد، حضانتش با پدر اوست. (4)
3- دختری که پدر ندارد، حق حضانتش تا زمان بلوغ با مادر اوست. (5)
1- مادر در صورتی میتواند حضانت فرزند را بر عهده بگیرد که دارای این شرایط باشد:
-- آزاد -- مسلمان -- عاقل مورد اعتماد (6)
2- بهتر است کودک را تا هفت سالگی در حضانت مادر باقی گذارند، هر چند پسر باشد. (7)
3- در حضانت مادر نسبت به کودکی که دو سالش تمام نشده، فرقی نیست که مادر، خودش کودک را شیر دهد! یا دیگری او را شیر دهد. (8)
4- مادر کودک مجاز است که حضانت او را بپذیرد یا نپذیرد. (9)
1- پس از مرگ پدر و مادر، حضانت کودک به ترتیب اولویت بر عهده افراد زیر است:
-- جد پدری کودک (10)
-- وصی پدر یا وصی جد پدری(11)
-- نزدیکترین خویشان کودک بر مبنای مراتب ارث (12)
2- افرادی که حضانت کودک به آنها میرسد، اگر در مرتبه ارث با هم یکسان باشند و بر سر حضانت میان آنها مشاجره شود، باید به قید قرعه یکی از ایشان انتخاب شود. (13)
1- حضانت کننده میتواند حق حضانت متعلق به خود را
1) جامع عباسی، ص 305 س 16 منهاج، ج 2 ص 310، م 1388 تحریر، ج 2 ص 312، م 16
2) جامع عباسی، ص 305 س 16 تحریر، ج 2 ص 312 م 16
3) جامع عباسی، ص 305 س 16 تحریر، ج 2 ص 312، م 16
4) تحریر، ج 2 ص 312، م 16
5) جامع عباسی، ص 305 س 16
6) منهاج، ج 2 ص 310، م 1388 تحریر، ج 2 ص 312، م 16
7) منهاج، ج 2 ص 310، م 1388.
8) تحریر، ج 2 ص 312، م 16
9) منهاج، ج 2 ص 319، م 1388 تحریر، ج 2 ص 212، م 16
10) منهاج، ج 2 ص 311، م 1390 تحریر، ج 2 ص 313، م 17 جامع عباسی، ص 305
11) منهاج، ج 2 ص 311، م 1390 تحریر، ج 2 ص 313، م 17
12) تحریر، ج 2 ص 313، م 17
13) تحریر، ج 2 ص 313، م 17
روز به روز ساقط کند. (1)
2- اگر مادر برای شیر دادن فرزندش مزدی بیش از مزد دایه بخواهد و پدر کودک او را به دایه بسپارد، حق حضانت مادر نسبت به کودک ساقط نمیشود. (2)
3- در موارد زیر حق حضانت مادر ساقط شده و به پدر میرسد:
-- مادر کودک از حضانت فرزندش خود داری کند، که در این صورت حاکم شرع، پدر را برای حضانت او مجبور میکند. (3)
-- مادر شیعه نبوده و پدر شیعه باشد. (4)
-- مادر کودک دیوانه شود. (5)
-- مادر حق حضانت خود را ساقط کند. (6)
-- مادر که حق حضانت بر عهده اوست پس از طلاق با دیگری ازدواج کند. (7)
-- مادر کودک در مدت حضانت بمیرد. (8)
4- حضانتی که به پدر تعلق دارد پس از مرگ وی، به مادر میرسد. (9)
1- تکفل مخارج و تربیت صحیح اسلامی کودکان بی سرپرست بسیار خوب است ولی اگر خطری آنها را تهدید نکند واجب نیست.(10)
2- کودکی که پیدا میشود:
-- اگر در معرض تلف بوده و نجاتش وابسته به گرفتن او باشد. بر یابنده واجب کفایی است که او را گرفته و نگه دارد. (11)
-- در گرفتن و نگاه داشتن او فرقی نیست که نوزاد باشد یا ممیز. (12)
-- در صورتی که نجاتش وابسته به نگه داشتن او توسط شخص یابنده نباشد، گرفتن کودک بر یابنده مستحب است. (13)
3- پس از آنکه یابنده کودک را در اختیار خود گرفت:
-- واجب است یا خودش او را نگه داری و تربیت کرده و به امورش رسیدگی کند، و یا شخص دیگری را به این کار بگمارد. (14)
-- تا زمانی که اولیای کودک پیدا نشدهاند، یابنده او برای حضانت و تربیتش از هر کسی
1) منهاج، ج 2 ص 311، م 1397.
2) تحریر، ج 2 ص 312، م 12
3) جامع عباسی، ص 306 س 2
4) جامع عباسی، ص 306 س 2
5) جامع عباسی، ص 306 س 2
6) منهاج ج 2 ص 311 م 1394
7) جامع عباسی، ص 306 س 2 منهاج، ج 2 ص 310، م 1388 تحریر، ج 2 ص 312، م 16
8) منهاج، ج 2 ص 311، م 1390 تحریر، ج 2 ص 313، م 17 جامع عباسی، ص 305 س 16
9) مجمع، ج 2 ص 178 م 502 و 503 منهاج، ج 2 ص 310، م 1389 تحریر، ج 2 ص 313، م 17 جامع عباسی، ص 305 س 16
10) مجمع، ج 2 ص 177 م 500
11) منهاج، ج 2 ص 150، م 631 تحریر، ج 2 ص 233، خاتمه.
12) تحریر، ج 2 ص 233، خاتمه.
13) تحریر، ج 2 ص 233، خاتمه.
14) تحریر، ج 2 ص 233، خاتمه.
سزاوارتر است (1)
-- تا زمانی که کودک تحت حضانت و سرپرستی یابنده است، هیچ کس حق ندارد بچه را از بگیرد. (2)
4- اگر همراه کودک پیدا شده اموالی باشد که بیش از حد نیاز اوست، یابنده میتواند آن اموال را با اذن حاکم شرع و یا وکیل او برای مخارج کودک هزینه کند. (3)
-- اگر در هزینه کردن اموالی که همراه کودک بوده اذن گرفتن از حاکم شرع یا وکیلش ممکن نباشد باید از مؤمنان عادل اجازه بگیرد و در صورتی که به ایشان نیز دسترسی نداشته باشد میتواند اموال کودک را برای مخارج او هزینه کند و ضامن نیست. (4)
-- در صورتی که کودک مالی همراه نداشته باشد، یابنده میتواند از اموال خود، یا با زکات یا کمک گرفتن از دیگران مخارج او را بدهد. (5)
5- اگر همراه کودک مالی نباشد و کسی هم یافت نشود که مخارج او را بدهد، یابنده باید مخارج او را بپردازد، و]؛ در این صورت اگر قصد پس گرفتن مخارج او را داشته باشد، میتواند پس از بلوغ کودک آنها را پس بگیرد، ولی اگر قصد پس گرفتن مخارج او را نداشته است نمیتواند پس بگیرد. (6)
6- اگر راههایی برای فراهم کردن هزینه کودک وجود داشته باشد، و یابنده خودش نفقه او را بدهد، پس از بلوغ ح کودک نمیتواند آن هزینهها را از او بخواهد، هرچند از اول قصد گرفتن هزینهها را داشته باشد. (7)
7- اگر ولی کودک پیدا شود، حضانت او به ولیش منتقل میشود و در صورتی که ولی، کودک را از یابنده درخواست کند، بر یابنده واجب است که کودک را به او
تحویل دهد. (1)
8- افرادی که حضانت کودک، شرعاً بر عهده آنان بوده؛ مثل پدر و مادر و جد، اگر کودک را نزد یابنده ببینند، ؟ میتوانند او را از یابنده بگیرند و خودشان حضانت کنند. (2)
9- چنانچه یابنده، کودک را به اولیای حضانت کنندهاش تحویل دهد و ایشان از تحویل گرفتن و حضانتش سرباز زنند، باید آنها را به تحویل گرفتن کودک و حضانت او وادار کنند. (3)
10- نگهداری (کودک) زنازاده واجب کفایی است و باید هزینه او از بیت المال فراهم آید. (4)
1- در دوران شیر خوارگی، که مادر، حضانت کودک را بر عهده دارد، برای پدر جایز نیست کودک را از او بگیرد. (5)
2- بنا بر احتیاط واجب، اگر مادر، پیش از اتمام دو سال، کودک را از شیر بگیرد پدر حق ندارد بچه را از حضانت او خارج کند. (6)
3- کودکی که مادر ندارد، جدا کردن او از پدر یا جد یا برادر و خواهرش مکروه است. (7)
4- تا هفت سال دختر تمام نشده پدر نمیتواند او را از مادرش جدا کند. (8)
کودک دختر باشد یا پسر پس از بلوغ و رشد، مدت حضانتش پایان یافته و کسی بر او حق حضانت ندارد، بلکه اختیارش به دست خود اوست. (9)
کسانی که بر کودک ولایت دارند و شرایط آنان
1- ولایت بر کودک و نظارت بر مصالح او به ترتیب اولویت بر عهده افراد زیر است و درصورت نبودن یکی، ولایت به دیگری منتقل میشود:
-- پدر وجد پدری.
-- وصی پدر یا وصی جد پدری که به عنوان قیم کودک تعیین شده است.
-- حاکم شرع.
-- مؤمنان عادل. (10)
2- افرادی مانند مادر، مادر بزرگ مادری
1) منهاج، ج 2 ص 150، م 631.
2) تحریر، ج 2 ص 233، خاتمه.
3) تحریر، ج 2 ص 233، خاتمه.
4) مجمع، ج 3 ص 236 م 45
5) تحریر، ج 2 ص 233، م 16 ت.خ، ص 421 م 2467
6) تحریر، ج 2 ص 312 م 16
7) جامع عباسی، ص 202، س آخر.
8) ت. گ، ص 416 م 2467
9) تحریر، ج 2 ص 313، م 18
10) منهاج، ج 2 ص 25، م 84 و ص 199 م 847 مجمع، ج 3 ص 23 م 6 و 7 تحریر، ج 2 ص 13، م 5 و ج 1 ص 514 م 20
یا پدری، پدر بزرگ مادری، برادر، عمو و دایی و فرزندان آنان و نیز نامادری، در زمان حیات اولیای شرعی کسانی که در مسأله قبل گفته شد یا پس از مرگ آنها، بر هیچ امری از امور آن کودک از قبیل ازدواج و به کارگیری و غیر اینها، ولایت ندارند. (1)
1- ولی کودک باید دارای شرایط زیر باشد:
-- بالغ و عاقل وآزاد. (2)
-- اگر کودک، مسلمان است ولی او باید مسلمان باشد. (3)
2- ولایت کودکی که پدرش مسلمان نیست به جد پدری او اختصاص پیدا میکند و اگر او نیز مسلمان، نباشد، ولایت کودک با حاکم شرع است. (4)
ولی، بر جان و مال کودک ولایت دارد، و با شرایطی در هر دو مورد میتواند نسبت به کودک اعمال ولایت کند.
موارد هر یک به تفصیل خواهد آمد.
1- ولایت بر نفس ممکن است به شکلهای مختلفی باشد، برخی از آنها عبارتند از:
-- تعلیم و تربیت و تأدیب
-- ازدواج
-- اجیر کردن و به کارگری فرستادن
-- حقوقی از قبیل: قصاص
-- تولیت وقف
-- طلاق
-- ختنه
-- عبادات
-- اذان و اطاعت
-- نذر و عهد و قسم
1- ولایت بر مال نیز ممکن است به شکلهای مختلفی باشد، برخی از آنها عبارتند از:
-- خرید و فروش اموال کودک
-- اجاره
-- مضاربه
-- پرداخت خمس و زکات
-- بخشش به دیگران
-- قرض
-- صلح
یعنی ولی میتواند، اموال کودک را بفروشد یا چیزی برای او بخرد یا اموال او را به اجاره دهد یا چیزی را برای او اجاره کند، یا به مضاربه دهد
1) تحریر، ج 2 ص 13، م 5 و ص 254 م 1 عروه، ج 2 ص 864 فصل 12 م 1 مجمع، ج 3 ص 23 م 7 ج 2 تحریر، ج 2 ص 13 م 5 و 105 م 54 منهاج، ج 2 ص 25 م 83 ص 152 419 و ج 1 ص 115 م 126
2) تحریر، ج 2 ص 256، م 12 عروه، ج 2 ص 869 م 16
3) تکمله، ص 56 م 277 تحریر، ج 2 ص 256 م 12 عروه، ج 2 ص 869 م 16
4) عروه، ج 2 ص 869 م 16
و مقداری ازآن را به دیگران ببخشد یا هدیه بر کودک را قبول کند ویا اموالش را به قرض دهد.
2- اگر کسی در امور مالی و جسمی و یا سایر امور کودکی تصرف کند، تصرفش صحیح نیست، مگر ولی کودک، آن تصرف را بپذیرد. (1)
ولی، بر جان و مال کودک ولایت دارد، و با شرایطی در هر دو مورد میتواند نسبت به کودک اعمال ولایت کند.
موارد هر یک به تفصیل خواهد آمد.
1- ولایت پدر و جد پدری (پدر پدر) هر یک به طور مستقل و در عرض هم میباشد پس اگر هر یک از ایشان به طور مستقل در امری از امور کودک تصرف کنند مثلاً هر یک از آنان ملک کودک را به کسی اجاره دهد آنکه زودتر اقدام کرده تصرفش صحیح بوده و تصرف دیگری لغو میشود. (2)
2- اگر هر یک از پدر و جد پدری، در یک زمان در امری از امور کودک خود تصرف کنند، تصرف جد نافذ است. (3)
3- در یکسان بودن ولایت جد، فرقی میان جد نزدیک وجد دور نیست، بنابراین، پدر وجد و پدر جد همه به طور یکسان و مستقل بر کودک ولایت دارند. (4)
4- برای تصرف پدر و جد پدری در اموال کودک، عدالت شرط نیست. (5)
5- پدر و جد پدری میتوانند برای اجرای اموری که ولایت دارند وکیل بگیرند. (6)
6- پدر و جد پدری میتوانند کسی را وصی خویش کنند که پس از مرگشان بر فرزندان نابالغ و قاصر آنها ولایت داشته باشد. (7)
7- پدر و جد پدری میتوانند در وصیت خود، نسبت به ولایت وصی بر فرزندانشان تجدید نظر کرده
و یا وصیت را پس بگیرند. (1)
8- اگر پدر مخارج فرزند کوچکش را ندهد. ولایت او بر فرزندش از بین نمیرود. (2)
9- زمانی که فرزند بالغ شده و به رشد عقلی برسد، پدر و مادر بر او ولایت ندارند و با اختیار خود میتواند با هر کس بخواهد، زندگی کند. (3)
1- کودکی که پدر یا جد پدری و قیمی که از طرف آنها مشخص شده باشد را ندارد، ولی شرعی او مجتهد جامع الشرایط است، یا کسی که مجتهد او را قیم قرار داده است. (4)
2- اگر پدر یا جد پدری برای کودک قیم تعیین کند، حاکم شرع ولایتی بر کودک ندارد. (5)
3- بر حاکم شرع واجب نیست در چگونگی ولایت پدر و جد پدری تجسس کند. (6)
4- اگر خیانت پدر وجد پدری برای حاکم شرع ظاهر شود، باید آنها را عزل کرده و از تصرفشان در اموال کودک جلوگیری کند. (7)
5- اگر وصیت کننده شخصی را در جهت خاصی قیم کودکان قرار دهد مثلاً در امور تحصیلی آنان بقیه امور کودکان باید به دست حاکم شرع انجام گیرد. (8)
6- اگر میت دارای کودکان یتیمی باشد، چنانچه برای ادای دین و تقسیم اموال باقیمانده او ولی شرعی موجود نباشد، باید به حاکم شرع رجوع شود. (9)
7- اگر کسی بخواهد کودکی را که ولی ندارد برای کاری اجیر کند باید از حاکم شرع اجازه بگیرد. (10)
8- پرداخت زکات غلات کودکی که ولی ندارد بر عهده حاکم شرع است. (11)
9- جایز نیست حاکم شرع برای پس از مرگ خود جهت ولایت بر یتیمان وصی تعیین کند. (12)
10- پس از مرگ حاکم شرع، ولایت کودک به
1) تحریر، ج 2 ص 107، م 60
2) مجمع، ج 1 ص 557 م 71
3) منهاج، ج 2 ص 311 م 1391
4) منهاج، ج 2 ص 25 م 84 مجمع، ج 3 ص 23 م 6 و 7 و ج 2 ص 150 م 410 منهاج، ج 2 ص م 847 تحریر، ج 2 ص 13، م 5 عروه، ج 2 ص 888 م 11
5) تحریر، ج 2 ص 105، م 54
6) تحریر، ج 2 ص 13، م 6
7) مجمع، ج 3 ص 23 م 8 تحریر، ج 2 ص 514 م 18
8) تحریر، ج 2 ص 106، م 56
9) مجمع، ج 1 115 م 126
10) ت.خ، ص 373 م 2184 ت. گ، ص 372 م 2174
11) عروه، ج 2 ص 265 م 1
12) عروه، ج 2 ص 888 م 11 منهاج، ج 2 ص 229 م 996
حاکم شرع پس از او میرسد. (1)
11- کسی که از طرف مجتهد، اذن تصرف در اموال و کارهای کودکان را دارد، یا به عنوان ولی و قیم آنان منصوب شده و یا از ناحیه او وکیل شده است با مرگ مجتهد تمام اختیاراتش نسبت به کودک از او سلب میشود. (2)
1- بنا بر احتیاط واجب مؤمنانی که پس از حاکم شرع بر کودک ولایت دارند، باید عادل باشند. (3)
2- در صورتی که مؤمن عادلی که باید ولایت کودک را بر عهده بگیرد وجود نداشته باشد، ولایت کودک برعهده مؤمنان مورد اعتماد خواهد بود. (4)
3- مؤمنان عادل میتوانند در اموال کودک تصرفی کنند که به صلاح و سود او باشد. (5)
4- بنا بر احتیاط واجب، در صورتی میتوانند در اموال کودک تصرف کنند که تصرف نکردنشان باعث مفسدهای برای کودک شود.(6)
5- اگر به حاکم شرع دسترسی نباشد کودک را میتوان با اجازه چند نفر مؤمن عادل، برای کاری اجیر کرد. (7)
قیم کسی است که از طرف پدر یا جد پدری یا حاکم شرع به عنوان سرپرست و عهده دار امور کودک مشخص شده است. (8)
وصی کسی است که از طرف شخصی برای انجام برخی کارها پس از مرگ وی مشخص شده است.
1- کسی که نشانههای مرگ را در خود میبیند، اگر بدون قیم اموال فرزندش از بین میرود یا خودش ضایع میشود، باید برای او قیم امینی تعیین کند. (9)
2- وصی پدر و جد پدری کودک، که به عنوان قیم او تعیین شده، به عنوان ولی او بوده و تصرفاتش در مواردی که مجاز است صحیح و نافذ می باشد.(10)
3- قیم در صورتی میتواند در اموال یتیم
1) عروه، ج 2 ص 888 م 11 منهاج، ج 2 ص 229 م 996
2) منهاج، ج 1 ص 11 م 25
3) تحریر، ج 2 ص 13 م 5 تحریر، ج 1 ص 514 م 20
4) مجمع، ج 3 ص 23 م 7
5) تحریر، ج 1 ص 514 م 20
6) منهاج، ج 2 ص 25 م 84 تحریر، ج 1 ص 514 م 20
7) ت.خ، ص 373 م 2184 ت.گ، ص 372 م 2184
8) منهاج، ج 1 ص 11 م 25
9) ت.گ، ص 461 م 2712 ت. خ، ص 469 م 2712 عروه، ج 1 ص 371 م 4 تحریر، ج 1 ص 64 م 1
10) منهاج، ج 2 ص 24 م 82
تصرف کند که تصرفش نه تنها مفسده نداشته باشد، بلکه دارای مصلحت نیز باشد. (1)
4- قیم نمیتواند اموال کودک را بفروشد، مگر آنکه حفظ اموال او، در گرو فروش آن باشد، یا فروختن آن مال، به مصلحت یتیم باشد. (2)
5- مالی که به یتیم بخشیده میشود، اگر قیم یتیم آن را قبول کند، هبه تحقق میپذیرد. (3)
6- اگر وصیت کننده بگوید:
در این صورت تمام اختیاراتی که وصیت کننده داشته، قیم نیز بر کودکش دارد. (4)
7- اگر وصیت کننده بگوید:
ولی موردش را تعیین نکند، سرپرستی کودک میت بر عهده وصی نیست ولی در صورتی میتواند سرپرستی کودک میت را عهده دار شود که از حاکم شرع اجازه بگیرد. (5)
8- حاکم شرع یا کسی که از طرف او اجازه دارد، چنانچه برای یتیم قیم تعیین کند، اگر اموال یتیم در معرض حیف و میل باشد، لازم است آنها را در چند نسخه صورت بر داری کرده و نزد اشخاص مورد اعتماد بگذارد تا از حیف و میل شدن محفوظ بماند.(6)
9- وصی پدر جد پدری اگر باغ یا زمین یتیم را با رعایت مصلحت بفروشد، بنا بر احتیاط، در صورتی حاکم]؛ شرع میتواند این معامله را قطعی نموده و تأیید کند که مصلحت بودن آن برایش ثابت شود، اما اگر پدر یا جد پدری این کار را انجام دهند، هر چند مصلحت بودنش برای حاکم شرع ثابت نشده باشد میتواند آن را قطعی نموده و تأیید کند. (7)
10- شخصی که در وصیت خود مالی را به ملکیت کودکی در میآورد، نمیتواند تولیتش را به کسی غیر از پدر ذو جد پدری او بدهد؛ و اگر پدر وجد
پدری کودک موجود نباشند، باید تولیتش را به حاکم شرع واگذار نماید. (1)
11- کسی که از طرف مجتهد، اذن تصرف در اموال و کارهای کودک را دارد و یا به عنوان ولی و قیم کودک چ منصوب شده، یا از ناحیه او وکیل شده است، با مرگ مجتهد، تمام اختیاراتش نسبت به کودک از او سلب میشود. (2)
باید دارای شرایط زیر باشد:
-- بالغ باشد. (3)
-- عاقل و رشید باشد. (4)
-- امانتدار و مورد اعتماد باشد. (5)
-- و بنا بر احتیاط، عادل باشد. (6)
وصی انسان باید دارای شرایط زیر باشد:
-- مسلمان باشد.
-- بالغ و عاقل باشد.
-- مورد اطمینان باشد (7)
1- ازدواج کودک نابالغ توسط اولیائش مکروه است. (8)
2- ایجاد محرمیت با عقد کردن دختر شیر خوار، در مدت یک یا دو ساعت محل اشکال است؛ و باید احتیاط مراعات شود. (9)
3- بنا بر احتیاط در صورتی عقد موقت دختر باعث محرمیت است که دختر به حدی رسیده باشد که قابلیت بهره بردن، هر چند غیر از آمیزش را داشته باشد؛ مثلاً شش ساله باشد، یا مدت عقد را تا زمان شش سالگی او تعیین کرده باشند. (10)
4- در صورتی میتوان دختر نابالغ را برای محرم شدن با مادرش به عقد خویش در آورد که اولا پدر یا جد پدری او اذن بدهند و ثانیاً برای دختر مصلحت داشته باشد. (11)
5- پسر بچهای که نمیتواند از زن بهرهای ببرد، اگر ولیش برای او زنی را عقد کند، بنا بر احتیاط واجب، چنین عقدی صحیح نیست. (12)
1- تا آنجا که ممکن است باید ترتیبی داده شود که از تمام طبقات هر کس دارای استعداد بیشتری است
1) منهاج، ج 2 ص 229 م 997
2) منهاج، ج 1 ص 11 م 25
3) تحریر، ج 2 ص 106 م 55
4) منهاج، ج 2 ص 24 م 82
5) تحریر، ج 1 ص 514 م 19 تحریر، ج 2 ص 106 م 55
6) تحریر، ج 1 ص 514 م 19 تحریر، ج 2 ص 106 م 55
7) ت، 1: م 2713
8) عروه، ج 2 ص 801 م 16
9) تحریر، ج 2 ص 277 م 2
10) تحریر، ج 2 ص 277 م 2
11) مجمع، ج 2 ص 143 م 387
12) ت. خ، ص 417 م 2438 منهاج، ج 2 ص 298 م 1316
بتواند به تحصیل ادامه دهد. (1)
2- دانش آموز و دانشجو در هر رشته از علوم مباح که تحصیل میکنند اگر هدف از تحصیل، خدمت به جامعه و زیاد شدن عظمت اسلام و رفع نیاز مسلمانان به بیگانگان باشد اجر و ثواب بسیار دارند (2).
1- خواندن، درس دادن، نوشتن، نگهداری و حتی خرید و فروش کتابهای گمراه کننده حرام است. مگر به زمانی که برای هدفی صحیح باشد؛ مثلاً برای پاسخ دادن به اشکالهای آن. (3)
2- ولی کودک میتواند او را برای آموزش قرآن، به شخص امینی بسپارد. (4)
3- دادن قرآن به کودک، برای آموزش جایز است، هر چند معلوم باشد که بی وضو قرآن را مس میکند. (5)
4- ساختن داستانهایی که واقعیت ندارد هر چند برای آموزش مثبت باشد، ولی چون دروغ است باید از آن خودداری شود. (6)
1- مسلمان در این زمان باید کاملاً مراقب فرزند خود باشد و تا زمانی که از وضع کودکستان و دبستان و دبیرستانها از هر جهت مطمئن نشده است، از فرستادن فرزند معصوم خود به این گونه مراکز خودداری کند. و وزر و وبال فساد عقیده فرزند، بلکه اولاد فرزند خود را تا روز قیامت به گردن نگیرد. (7)
2- فرستادن فرزند به کودکستان، دبستان و دبیرستانی که اسلامیت و امانت و علاقه مندی مؤسسان و معلمان آن حبه سنتهای اسلامی معلوم نیست و در معرض خطر انحراف عقیده و فساد اخلاق قرار میگیرد جایز نیست. (8)
3- بر ولی دانش آموز حرام است فرزند خود را تحت تعلیم معلمان فاسق و بی ایمانی که باعث فساد عقیده واخلاق او میشوند قرار دهد (9).
4- حاضر شدن در کلاس درسی
که استاد آن فساد عقیده داشته و در ضمن درس علیه اسلام تبلیغ میکند، جایز نیست. (1)
5- فرستادن کودک به مدرسهای که بانی آن بهایی یا یکی از فرقههای گمراه است، چنانچه باعث تقویت آنان شود، حرام است. (2)
6- اگر مدارس و دانشگاهها و دانشکدههای علوم و صنایع مردم نیاز مورد طبق آداب و سنتهای اسلامی و رعایت احکام اسلام به تعداد کافی نباشد، بر مسلمانان واجب است که خودشان مستقیماً به تأسیس اینگونه ج مدارس و دانشگاهها براساس تعالیم مقدسه اسلام و اجرای برنامههای دینی اقدام نمایند.(3)
7- کفار حق ندارند در کشورهای اسلامی مدرس دایر کرده و تعلیم و تربیت کودکان مسلمان را عهده دار شوند؛ و بر مسلمانان جایز نیست فرزندان خود را به مراکز آموزش آنها بفرستند. (4)
8- تأسیس مدارس مختلط ابتدایی و بالاتر از آن جایز نیست. (5)
9- دانشجویان پسر میتوانند در دانشگاههای مختلط تحصیل کنند ولی اگر رفتن به این دانشگاهها باعث ارتکاب کار حرام و یا سبب تحریک شهوتشان شود، جایز نیست. (6)
1- کتاب و نوار درسی جزو نفقه واجب فرزند بر پدر نیست. (7)
2- اگر پسر به کتابهای علمی و دینی احتیاج داشته باشد، پدرش میتواند آنها را از زکات سهم سبیل الله خریده و در اختیارش قرار دهد، یا به او زکات بدهد تا خودش تهیه کند. (8)
3- کسی که توانایی کسب و کار دارد، اگر تحصیل علم او را از کار باز دارد:
-- اگر تحصیل آن علم بر او واجب عینی یا کفایی باشد میتواند زکات بگیرد.
-- چنانچه تحصیل آن علم مستحب باشد، گرفتن زکات جایز است.
-- اگر نه مستحب باشد، نه واجب، بلکه مباح
باشد، گرفتن زکات جایز نیست. (1)
4- اگر کسی یک نفر را برای آموزش قرآن به کودکان شیعه اجیر کند، میتواند دستمزد او را از زکات سهم سبیل الله بپردازد. (2)
5- اگر پدر بخواهد برای تأمین کتب مورد نیاز و نوار درسی فرزند خود به او سهم امام (ع) بپردازد باید از حاکم.شرع فقیه جامع الشرایط اذن بگیرد. (3)
6- پدر میتواند برای خرید کتب مورد نیاز فرزند سیدش به او سهم سادات بپردازد. (4)
از مهمترین مسائل اسلامی، توجه به وضع تعلیم و تربیت فرزندان و مراقبت در حسن ترقی و تکامل آنهاست. (5)
1- برتری دادن فرزندی بر فرزند دیگر، در هدیه دادن، کراهت دارد. (6)
2- اگر یکی از فرزندان دارای خصوصیتی باشد که سزاوار برتری است چنانچه باعث فساد نشود برتری دادن او در هدیه خوب است. (7)
3- اگر هدیه دادن به فرزندی به جهت برتری او بر فرزندان دیگر، باعث تحریک حسادت و کینه سایرین شده و فتنه بر انگیزد حرام است. (8)
4- فرزند نباید بی اجازه وارد اتاقی شود که پدرش با همسر خود در آن، خلوت گزیدهاند. (9)
1- پاسورهایی که با شکلهای مختلف چاپ شده و در اختیار کودکان قرار میگیرد اگر برد و باخت در آن باشد حرام است. (10)
2- پاسورهای یاد شده اگر معلوم نشود که جزء ابزار قمار است، چنانچه برد و باخت در آن نباشد مانعی ندارد؛ ولی احتیاط خوب است. (11)
3- فوتبال دستی که کودکان بازی میکنند و برای آن مثلاً نوشابه یا بستنی قرار میدهد قمار محسوب میشود وحرام است. (12)
4- بنابراحتیاط واجب سازهای کوچک که بازیچه کودکان است نیز حکم ابزار لهو را دارد
1) عروه، ج 2 ص 308 م 8
2) مجمع، ج 1 ص 417 م 35
3) مجمع، ج 1 ص 399 م 382 مجمع، ج 1 ص 399 م 384
4) مجمع، ج 1 ص 399 م 382 مجمع، ج 1 ص 399 م 384
5) ت.گ، ص 493 م 2873
6) تحریر، ج 2 ص 61 م 22
7) تحریر، ج 2 ص 61 م 22
8) تحریر، ج 2 ص 61 م 22
9) عروه، ج 2 ص 805 م 43
10) استفتائات، ج 2 ص 10 م 22
11) استفتائات، ج 2 ص 10 م 22
12) استفتائات، ج 2 ص 9 م 16
و خرید و فروش آن حرام است. (1)
1- احتیاط واجب آن است که مرد نامحرم دختر بچه شش ساله را در دامن نگیرد. (2)
2- مرد میتواند دختر بچه نامحرمی که شش سالش تمام نشده را بر دامن خود بنشاند ولی از روی شهوت جایز نیست. (3)
3- بنابراحتیاط واجب بوسیدن دختر بچه شش ساله بر مردم جایز نیست.(4)
4- بستر کودکان ده ساله باید از یکدیگر جدا شود. (5)
5- لمس کردن پسر بچه و دختر بچه غیر ممیز توسط زن یا مرد، اگر تحریک شهوت را در پی نداشته باشد جایز است؛ وگرنه جایز نیست. (6)
6- پوشاندن عورت از پسر بچهها و دختر بچههای ممیز، به ویژه آنهایی که در آستانه بلوغ اند، بر مردان و زنان واجب است. (7)
7- نگاه کردن به عورت کودکان ممیز جایز نیست، خواه نگاه کننده زن باشد یا مرد، به پسر بچه نگاه کند یا به دختر بچه. (8)
8- زن نامحرم در مقابل پسر بچه ممیز، اگر باعث تحریک شهوت پسر شود، باید خودش را از او بپوشاند و اگر باعث تحریک او نشود، پوشاندن، واجب نیست (9)
9- اگر عادتاً امکان داشته باشد که شهوت پسر در اثر نگاه کردن، تحریک شود، احتیاط واجب آن است که زن بدن و موی خود را از او بپوشاند. (10)
10- زن میتواند بجز عورت به سایر اعضای بدن پسر بچه غیر ممیز نگاه کند، البته به این شرط که کودک به حدی نباشد که نگاه کردن به او باعث تحریک شهوت زن شده و یا امکان تحریک شهوت داشته باشد. (11)
11- نگاه کردن به بدن دختر بچه نابالغ: با قصد لذت حرام است (12)و بدون
1) ت.خ، ص 351 م 2075
2) تحریر، ج 2 ص 244 م 25
3) عروه، ج 2 ص 804 م 36
4) تحریر، ج 2 ص 244 م 25
5) عروه، ج 2 ص 805 م 44
6) تحریر، ج 2 ص 244 م 24 عروه، ج 2 ص 803 م 35 منهاج، ج 2 ص 283 م 1232
7) ت.گ، ص 13 م 57 عروه، ج 1 ص 164 م 1 2 3 و ص 550 س 1 تحریر، ج 1 ص 17 م 1 منهاج، ج 1 ص 25 الفصل الاول ت. خ، ص 11 م 57
8) عروه، ج 1 ص 164 م 1 2 3 تحریر، ج 1 ص 17 م 1 ت.خ، ص 418 2445 ت.گ، ص 413 م 2445
9) تحریر، ج 1 ص 244 م 26
10) تحریر، ج 3 ص 244 م 26 ت.گ، ص 413 م 2444
11) تحریر، ج 2 ص 224 م 26
12) منهاج، ج 2 ص 283 م 1232
قصد اگر باعث تحریک شهوت نشود جایز است. (1)
12- نگاه کردن به بدن دختر بچه نابالغ ممیزی که دیدن او معمولاً باعث تحریک شهوت، میشود چه با قصد]؛ لذت باشد چه بدون آن حرام است (2).
13- مرد نامحرم، بدون لذت و وجود شهوت، بنا بر احتیاط واجب فقط به جاهایی از بدن دختر نابالغ میتواند نگاه کند که رسم بر پوشاندن آن نیست. ولی جاهایی که معمولا آن را میپوشانند؛ مثل ران و باسن و پشت و سینه احتیاط واجب آن است که نگاه نکند. (3)
14- بر ولی کودک لازم است او را از آنچه موجب فساد اخلاقش میشود و به عقایدش ضرر میزند حفظ کند. (4)
15- پدر و مادر میتوانند برای تربیت فرزندان خود، آنها را به انجام کارهای خانه از قبیل جارو کردن و لباس نشستن و خرید نان و … امر کرده و بدون مزد آنان را به این کارها وادار کنند. (5)
16- مهاجرت به کشورهای غیر اسلامی در صورتی که عمل به وظایف دینی ممکن باشد مانعی ندارد، هر چند انسان ظن قوی داشته باشد که فرزندانش تحت تأثیر جو آن کشورها قرار میگیرند. (6)
1- سزاوار است انسان، فرزند خود را پیش از تکلیف و پس از آن برای نماز از خواب بیدار کند مگر به جهت بیماری یا عذر دیگری، بیدار کردنش باعث آزار یا زیان او شود. (7)
2- تمرین دادن کودک ممیز به گرفتن روزه و سایر عبادات مستحب است. (8)
3- برای تمرین کودک هفت ساله دختر یا پسر به روزه و سایر عبادات، مستحب است بر آنها سخت گیری کنند. (3)
1- غیبت کودک ممیز برای مکلفان
جایز نیست. (1)
2- دشنام دادن به کودک موجب تعزیر است. (2)
3- اگر کودک ممیزی بر کسی سلام کند، بنا بر احتیاط باید جواب سلامش را بدهد.(3)
4- جواب سلام، واجب کفایی است، پس اگر کسی به گروهی سلام کند و یکی از آنان جواب دهد، کافی است، و اگر آن یک نفر کودک ممیز باشد، جوابش کافی است (4).
1- در صورت امکان بر هر فردی واجب است که برای فراهم کردن نیازمندیهای خود و کسانی که هزینه زندگی آنها بر عهده اوست مانند فرزند کسب و کار کند. (5)
2- کسی که تأمین هزینههایی مانند:
مخارج زن و فرزند بر او واجب است و مالی ندارد، باید برای فراهم کردن آن هزینهها به کسب و کار پردازد (6).
3- کسب و کار برای توسعه بخشیدن بر خانواده و دستگیری از مستمندان و نیازمندان مستحب است. (7)
1- مشهور آن است که هزینه زندگی فرزند در صورتیکه از خودش درآمدی ندارد و فقیر است دختر باشد یا پسر، به ترتیب اولویت بر عهده افراد زیر است:
-- پدر
-- جد پدری
-- مادر
-- والدین مادر که باید هر یک نیمی از آن را بپردازند و اگر مادر پدر هم داشته باشد باید به اتفاق والدین مادرش نفقه او را بدهند، و این قول مشهور موافق با احتیاط است. (8)
2- واجب است انسان در صورتی که بتواند هزینه زندگی فرزندان و نوهها و نتیجههای خود، و فرزندان آنها را که فقیر بوده و توانایی کسب و کار ندارند بدهد؛ خواه کوچک باشند یا بزرگ، مسلمان باشند یا کافر. (9)
3- بر پدر و مادر واجب است که هزینه
زندگی فرزند فقیر خود را بدهند و به صرف اینکه فرزند بتواند از]؛ وجوهات استفاده کند، وجوب نفقهاش از عهده پدر و مادر برداشته نمیشود، چه گرفتن وجوهات برایش اهانت باشد یا اهانت نباشد ولی اگر کسی هزینه زندگی او را بدهد، وجوب نفقه از والدینش ساقط میشود. (1)
4- فقط هزینه زندگی فرزند و اولاد فرزند، بر پدر واجب است ولی هزینه زندگی همسر فرزندش بر او واجب نیست. (2)
5- پرداخت هزینه فرزندی که فقیر است و توانایی کسب ندارد، بر پدر و مادر او واجب است. اما هزینه ازدواج او بر والدینش واجب نیست. (3)
6- پدری که هزینه زندگی فرزند فقیر خود را نپرداخته، ولایت او بر فرزند نابالغش از بین نمیرود. (4)
7- پدری که هزینه زندگی فرزند فقیر خود را نپرداخته، بدهکار نیست ولی چنانچه شخصی به درخواست پدر مبلغی را هزینه کرده است، پدر ضامن است، اما اگر به درخواست او نبوده ضامن نیست. (5)
8- توسعه بخشیدن در پرداخت هزینه زندگی همسر و فرزند، ثوابش از صدق دادن به دیگران برتر است. (6)
1- چون مخارج فرزند بر عهده ولی اوست، بنا بر احتیاط واجب دادن زکات به فرزند برای توسعه در زندگی جایز نیست. (7)
2- بنا بر احتیاط واجب، ولی کودک نمیتواند خمس مال خود را به فرزند خود برای مخارجی که بر عهده اوست بدهد. (8)
1- جهیزیّهای را که پدر از درآمد سالیانه خود برای دخترش میخرد،
اگر به واسطه صلح یا بخشش به ملکیت دخترش درآورده باشد نمیتواند آن را پس بگیرد و اگر ملک او نکرده باشد، پس گرفتن آن اشکال ندارد. (9)
-- ظاهرش این است که
به عنوان بخشش به دختر داده میشود، در نتیجه مال دختر بوده و پس از مرگ دختر به وارثانش میرسد. (1)
-- اگر معلوم باشد که پدر، جهیزیه را به دختر نبخشیده، جهیزیه متعلق به پدر است. (2)
1- بنا بر احتیاط واجب باید پسر بچهها را از زینت کردن به طلا باز دارند. (3)
2- احتیاط واجب است که مکلفین، امکان پوشیدن () طلا را در اختیار پسر بچههای ممیز قرار ندهند. (4)
3- قرار دادن امکانات زینت کردن به طلا در اختیار پسر بچههای غیر ممیزی که در نوع لباس تشخیصی ندارند جایز است. (5)
4- بنا بر احتیاط واجب باید پسر بچهها را از پوشیدن لباس حریر باز دارند. (6)
1- اگر کودک، چیز مباحی را به نیت مالک شدن، به دست آورد، مثلاً حیوانی را شکار کند یا از دریا ماهی بگیرد یا از جنگل آزاد میوه بچیند، مالک آن میشود. (7)
2- در مالک شدن چیز مباحی که کودک بدست آورده، اذن ولیّش شرط نیست یعنی: پس از آنکه به دست آورد، از آن خودش میباشد، هر چند از ولی خود اجازه نگیرد. (8)
1- کودک اگر چه ممیز و رشید و مالک چیزی باشد، ولی شرعاً نمیتواند در مال خود تصرف کرده یا عقد و قراردادی را در ملکش جاری سازد، مثلاً آن را بفروشد یا اجاره دهد، هر چند در نهایت به سود و مصلحت او باشد. (9)
2- همانطور که کودک نمیتواند در مال خود تصرف کند، در ذمه خود نیز نمیتواند تصرف کند، مثلاً خرید و فروش نسیهای یا قرض گرفتن و … از ناحیه او صحیح نیست. (10)
3- در صحیح
1) مجمع، ج 2 ص 134 م 351
2) مجمع، ج 2 ص 134 م 351
3) عروه، ج 1 ص 742 م 36
4) عروه، ج 1 ص 563 م 20 () پوشیدن طلا: انگشتر بدست کردن، زنجیر به گردن آویختن و …
5) عروه، ج 1 ص 563 م 20
6) عروه، ج 1 ص 742 م 36
7) مجمع، ج 3 ث 23 م 5 تحریر، ج 2 ص 12 م 2
8) مجمع، ج 3 ص 23 م 5 تحریر، ج 1 ص 587 م 4 و ص 588 و م 10 و ج 2 ص 12 م 2
9) ت.گ، ص 386 م 2260 ت.خ، ص 388 م 2260 منهاج، ج 2 ص 197 کتاب الحجر ج 2 ص 22 م 2 و 3 تحریر ج 2 ص 12 م 1 مجمع، ج 3 ص 22 م 2
10) جامع عباسی، ص 143 س 8 منهاج، ج 2 ص 197 کتاب الحجر و ج 3 ص 22 م 2 و 3 تحریر، ج 2 ص 12، م 1 و 2
نبودن قرض و نسیه از ناحیه کودک فرقی نیست که زمان مقرر برای ادای قرضش پیش از بلوغ پایان پذیرد، یا در زمان بلوغ واقع شود. (1)
4- در تصرفاتی که برای کودک ممنوع است، فرقی نیست که ولیش پیش از تصرف به او اذن داده باشد یا پس از تصرف، آن را مجاز بداند. (2)
5- در تصرفاتی که برای کودک ممنوع است، مواردی استثناء شده که به برخی از آنها اشاره میشود:
-- خرید و فروش چیزهای کم ارزش. (3)
-- وصیت پسر ده ساله در کارهای خیر؛ مثل: ساختن مسجد، پل و … (4)
-- وکیل گرفتن در تصرفاتی که برایش مجاز است؛ یعنی همانگونه که مثلاً چیزهای کم ارزش را خرید و فروش می کند، در همان کارها وکیل نیز میتواند بگیرد. (5)
-- دریافت کرایه ماشین از کودک، در صورتی جایز است که اجازه ولی او معلوم شده، و یا با وجود قرینه هایی، رضایت ولی آشکار شود.(6)
6- در صورتی ولی کودک میتواند اموال او را در اختیارش بگذارد که کودک بالغ شده و به رشد عقلی رسیده باشد. (7)
7- اگر ولی کودک احتمال دهد که کودکش پیش از بلوغ به رشد عقلی رسیده است باید او را آزمایش کند تا به محض بلوغ در صورت رشید بودن اموال او را در اختیارش قرار دهد. (8)
8- غیر از ولی اگر شخص دیگری پیش از بلوغ کودک ادعای رشد او را داشته باشد مثلاً معلم یا استاد کار او چنانچه ولیش نیز این احتمال را بدهد، باید او را آزمایش کند. (9)
1- داد و ستد کودک اگر به طور مستقل نه از سوی ولی باشد
1) جامع عباسی، ص 143 س 8 منهاج، ج 2 ص 197 کتاب الحجر و مجمع ج 3 ص 22 م 2 و 3 تحریر، ج 2 ص 12، م 1 و 2
2) منهاج، ج 2 ص 18 م 58 تحریر، ج 2 ص 12 م 1 مجمع، ج 3 ص 22 م 2
3) تحریر، ج 2 ص 12 م 1
4) تحریر، ج 2 ص 12 م 1 مجمع، ج 3 ص 22 م 2
5) تحریر، ج 2 ص 40 م 5
6) استفتائات، ج 2 ص 105 م 84
7) تحریر، ج 2 ص 13 م 14 و ص 17 م 11
8) تحریر، ج 2 ص 17 م 11
9) تحریر، ج 2 ص 17 م 11
باطل است، خواه هر دو طرف معامله کودک باشند یا یک طرف آن. (1)
2- داد و ستد کودک ممیز در چیزهای کم ارزشی که رسم مردم در آنها بر معامله با کودکان است، باطل نیست. (2)
3- در باطل بودن داد و ستد فرقی نیست که پدر یا جد پدری کودک به او اذن داده باشد یا بدون اذن آنها داد و ستد کند. (3)
4- در صورتی که انسان از طرف ولی کودک وکیل باشد که جنس را به دست بچه داده و پول را از او بگیرد، چون معامله در واقع بین دو نفر بالغ صورت گرفته و کودک فقط وسیلهای برای رساندن پول یا جنس بوده، معامله صحیح است. (4)
5- داد و ستدی که به وسیله کودک، پول و جنس آن رد و بدل میشود، در صورتی درست است که دو طرف معامله برای گرفتن پول و جنس، به کودک اجازه داده و یقین داشته باشند که کودک جنس و پول را به طرف مقابل میرساند. (5)
6- در مواردی که داد و ستد با کودک صحیح نیست اگر کسی با او معامله کند:
-- در صورتی که کودک ممیز باشد، اگر جنس یا پولی که به او داده از بین برود میتواند از ولیش درخواست کند، و یا پس از آنکه کودک بالغ شد از خود او بخواهد. (6)
-- اگر کودک ممیز نباشد و با او معامله کند، حق درخواست ندارد. (7)
-- چنانچه پول یا جنسی از کودک گرفته، متعلق به خود بچه بوده:
باید به ولی او پس داده یا از او اجازه بگیرد. (8)
اگر به ولی او دسترسی ندارد باید به حاکم شرع تحویل دهد. (9)
اگر پس
1) ت.گ، ص 353 م 2090 ت. خ، ص 354 م 2090 تحریر، ج 1 ص 507 شرایط منهاج، ج 2 ص 18 م 58 مجمع، ج 1 ص 563 م 94 و ج 2 ص 29 م 61 و 63
2) تحریر - ج 1، ص 507 شرایط
3) ت.گ، ص 353 م 2090 تحریر، ج 1 ص 507 منهاج، ج 2 ص 18 م 58.
4) ت.گ، ص 353 م 2090 ت. خ، ص 354 م 2090 تحریر، ج 1 ص 507 مجمع، ج 1 ص 563 م 94 و ج 2 ص 29 م 61.
5) ت.گ، ص 353 م 2090 ت. خ، ص 354 م 2090.
6) ت. خ، ص 354 م 2092.
7) ت. خ، ص 354 م 2092.
8) ت.گ، ص 353 م 2091 ت. خ، ص 354 م 2091.
9) ت.گ، ص 353 م 2091.
از بلوغ کودک از او اجازه بگیرد، همان اجازه برای تصرفش در آن اموال کافی است. (1)
-- چنانچه جنس یا پولی که از کودک گرفته متعلق به شخص دیگری باشد:
باید آنرا به صاحبش رسانده یا از او رضایت بگیرد. (2)
در صورتی که به صاحب آن پول یا جنس دسترسی ندارد، باید آن را از طرف صاحبش بابت مظالم بپردازد. (3)
اگر بخواهد بابت مظالم بپردازد، احتیاط آن است که از حاکم شرع نیز اجازه بگیرد. (4)
7- کودک ممیز در آسیبی که بر اموال کسی وارد کند، ضامن است. (5)
1- پدر و جد پدری و یا قیم میتوانند اموال کودک را اجاره دهند. (6)
2- در صحیح بودن اجازه اموال کودک توسط پدر یا جد پدری، لازم نیست آن اجاره مصلحتی برای کودک داشته باشد، بلکه همین که مفسدهای نداشته باشد، کافی است. (7)
3- اگر ولی کودک اموال او را برای مدتی اجاره دهد که مقداری از آن مدت در زمان بلوغ کودک واقع شود، اجاره صحیح است اما کودک میتواند پس از بلوغ بقیه مدت اجاره را به هم بزند. (8)
4- پدر و جد پدری و یا قیم میتوانند کودک را برای کاری اجیر کسی کنند یعنی به کارگری بفرستند. (9)
5- اگر ولی کودک، او را برای مدتی اجیر کسی کند، حتی اگر ضرورت هم داشته باشد، و بخشی از این مدت در زمان بلوغ کودک واقع شود مشکل است که اجاره صحیح باشد. (10)
6- اجیر کردن کودک ممیز از ولی او برای قرائت قرآن و عزاداری و زیارت جایز است. (11)
7- فرزندان، بابت کارهای که در خانه و برای امرار معاش، بدون دستور پدر یا به طور رایگان انجام میدهند، چه در
1) مجمع، ج 2 س 29 م 62
2) ت.گ، ص 353 م 2091 ت. خ، ص 354 م 2091.
3) ت.گ، ص 353 م 2091 ت. خ، ص 354 م 2091.
4) ت.گ، ص 353 م 2091.
5) مجمع، ج 3 ص 270 م 252 و ج 2 ص 112 م 281
6) ت.خ، ص 373 م 2183 ت. گ، ص 371 م 2183.
7) ت.گ، ص 371 م 2183 منهاج، ج 2 ص 23 م 80 تحریر، ج 1 ص 514 م 18
8) ت.خ، ص 373 م 2183 ت. گ، ص 371 م 2183 عروه، ج 2 ص 585 م 4.
9) ت.خ، ص 373 م 2183 ت. گ، ص 371 م 2183 منهاج، ج 2 ص 24 م 81.
10) منهاج، ج 2 ص 94 م 394
11) عروه، ج 2 ص 629 خاتمه الثالثه.
زمان بلوغ باشد یا پیش از بلوغ، استحقاق دستمزد ندارند. (1)
1- کودک نمیتواند اموال خود را وقف کند، هر چند پسر بچهای ده ساله باشد مگر آن که با اذن ولی و دارای مصلحتی باشد. (2)
2- چیزی را که ولی کودک برای او وقف میکند:
-- اگر در دست دیگری است باید آن مال را از او بگیرد تا تحویل گرفتن مال وقفی از طرف ولی کودک تحقق پذیرد. (3)
-- چنانچه مال وقفی در اختیار خودش باشد، نیازی به تحویل گرفتن مجدد نیست. ولی بهتر است که از ناحیه کودک، قصد تحویل گرفتن نیز بنماید. (4)
3- برای وقف کننده جایز نیست کودکی هر چند ممیز را متولی کند که خودش مستقیماً کارهای مربوط به مرقوفه از قبیل اجاره و امثال آن را انجام دهد. (5)
4- اگر وقف کننده کودکی را متولی موقوفه کند اما نظرش این باشد که قیم کودک کارهای مربوطه به موقوفه را انجام دهد نه خود کودک ظاهر این است که این تولیت جایز است، هر چند کودک ممیز نباشد. (6)
5- کودک نمیتواند مالی را ببخشد و یا مالی را که به او میبخشند قبول کند. (7)
6- غیر از ولی کودک اگر کسی دیگر چیزی را به کودک ببخشد، برای صحیح بودن هبه باید ولیش از طرف او، هبه را قبول کرده و مال را تحویل بگیرد. (8)
7- اگر ولی کودک چیزی را که در دست خودش میباشد به کودک ببخشد، احتیاط مستحب است که قصد تحویل گرفتن از طرف کودک نیز داشته باشد. (9)
8- اگر قیم یتیم، مالی که به تیم بخشیده میشود تحویل بگیرد، هبه صحیح است. (10)
9- مالی را که انسان به فرزندش
1) استفتائات، ج 2 ص 213 م 46
2) منهاج، ج 2 ص 258 م 113
3) منهاج، ج 2 ص 253 م 1108
4) مجمع، ج 2 ص 353 م 1016 تحریر، ج 2 ص 65 م 10
5) تحریر، ج 2 ص 82 م 80
6) تحریر، ج 2 ص 82 م 80
7) تحریر، ج 2 ص 56 م 1 تحریر، ج 2 ص 12 م 1 مجمع، ج 3 ص 22 م 2
8) تحریر، ج 2 ص 57 م 3 ص 56 م 1 منهاج، ج 2 ص 223 م 972 مجمع، ج 2 ص 131 م 339 و 340
9) تحریر، ج 2 ص 57 م 3 مجمع، ج 2 ص 131 م 339
10) مجمع، ج 2 ص 130 م 337
میبخشد در صورتی که فرزند، آن مال را تحویل گرفته باشد، پدر نمیتواند آن را از او پس بگیرد. (1)
1- کودک نمیتواند چیزی از مال خود را به کسی قرض دهد. زیرا تصرف او در مالش جایز نیست. (2)
2- قرض گرفتن کودک، صحیح نیست، حتی اگر مدت باز پرداخت قرضش با زمان بلوغ او مصادف شود. (3)
3- اگر دو شاهد عادل بر بدهکاری کودکی گواهی دهند، نیازی به قسم دادن طلبکار نیست. (4)
4- کودک نمیتواند چیزی را به کسی عاریه دهد. (5)
5- کودک میتواند با اجازه ولیش مال خود را عاریه دهد.(6)
6- اگر ولی کودک مصلحت بداند میتواند مال او را عاریه دهد. (7)
7- امانت دادن به کودک صحیح نیست. (8)
8- کودک ممیزی که صلاحیت گرفتن امانت را دارد، اگر امانتی بگیرد و آن را از بین ببرد، ضامن است؛ و در صورتی که خودش آن را از بین نبرد بلکه در حفظ آن کوتاهی کرده و از دست برود، بعید نیست که باز هم ضامن باشد. (9)
9- اگر کودک غیر ممیز امانتی را که به او سپردهاند از بین ببرد ضامن نیست. (10)
10- کودک ممیز میتواند با اذن ولی خود، مالش را نزد کسی امانت بگذارد. (11)
11- امانت گرفتن از کودک صحیح نیست. (12)
12- شخص مکلف نباید مالی را که کودک به او امانت میدهد قبول کند. (13)
13- چنانچه بیم آن میرود که اگر مال را از کودک نگیرد، از دست برود، نمیتواند به نیت حفظ و نگهداری مال، آن را از کودک بگیرد. (14)
14- اگر کسی چیزی را از کودک به امانت بگیرد، ضامن آن بوده و: -- باید آن را به ولی کودک برگرداند. و با
1) تحریر، ج 2 ص 58 م 8 و ص 331 م 13 استفتائات، ج 2 ص 330 م 12 مجمع، ج 3 ص 34 م 49
2) جامع عباسی، ص 143 س 8 تحریر، ج 2 ص 12 م 1 مجمع، ج 3 ص 22 م 2
3) منهاج، ج 2 ص 197 کتاب الحجر تحریر، ج 2 ص 12 م 2
4) تکمله، ص 6 م 19
5) تحریر، ج 1 ص 591 م 1 ت.خ، ص 403 م 2357 ت. گ، ص 400 م 2357 تحریر، ج 2 ص 12 م 1 مجمع، ج 3 ص 22 م 2
6) تحریر، ج 1 ص 591 م 1 ت.خ، ص 403 م 2357
7) ت.خ، ص 403 م 2357 ت. گ، ص 400 م 2357
8) ت. گ، ص 397 م 2337 مجمع، ج 3 ص 4 م 6 و ص 22 م 2 منهاج، ج 2 ص 148 م 620 تحریر، ج 1 ص 597 م 4 و ج 2 ص 12 م 1
9) تحریر، ج 1 ص 597 م 6
10) منهاج، ج 2 ص 148 م 620 تحریر، ج 1 ص 597 م 6 مجمع، ج 3 ص 4 م 7
11) ت.خ، ص 400 م 2337
12) ت. گ، ص 397 م 2337 مجمع، ج 3 ص 4 م 6 و ص 5 م 8 منهاج، ج 2 ص 148 م 620 تحریر، ج 1 ص 597 م 4 ت.خ، ص 400 م 2338
13) تحریر، ج 1 ص 597 م 4.
14) تحریر، ج 1 ص 597 م 4.
بازگرداندن به خود کودک، ضامن بودنش بر طرف نمیشود. (1)
-- اگر آن چیز، متعلق به کسی دیگر است. باید به صاحبش برساند. (2)
-- اگر در رساندن مال به صاحبش کوتاهی کند باید عوض آن را پردازد. (3)
15-- اموالی که به جهت ترس از تلف شدن از دست کودک گرفته میشود، امانت شرعی است و برگیرنده آن ج واجب است که از آن محافظت کند و در اولین فرصت ممکن به صاحبش برساند، هر چند صاحبش آن را طلب نکرده باشد و یا باید اعلام کند که آن مال نزد اوست. در این صورت اگر مال از بین برود ضامن نیست، مگر آنکه در نگهداری آن کوتاهی کرده باشد. (4)
16- اگر شخصی مکلفی مالی را به عنوان امانت به وسیله کودکی نزد مکلف دیگری بفرستد و او نیز مال را از کودک تحویل بگیرد. امانت صحیح است چون بین دو نفر مکلف صورت گرفته است. (5)
17- اگر کسی چیزی را که متعلق به کودک است غصب کند، باید آن را به ولی او بدهد و اگر از بین رفته باید عوض آن را بدهد. (6)
1- کودک نمیتواند به عنوان قرار دهنده جعاله، با کسی قرار جعاله ببندد. (7)
2- کودک میتواند به عنوان عامل در جعاله، کاری را انجام دهد و دستمزد آن را بگیرد، و فرقی در این مسأله بین کودک ممیز و غیر ممیز نیست. (8)
3- کودک میتواند در خریدن یا فروختن کالا از طرف شخصی وکیل شود. (9)
4- ضامن شدن کودک صحیح نیست، هر چند بلوغش نزدیک بوده و ولیش نیز به او اجازه داده باشد.(10)
5- اگر کسی ضامن شود که بدهی کودکی را بپردازد، ضمانتش صحیح است. (11)
6-
1) تحریر، ج 1 ص 597 م 4.
2) ت. گ، ص 397 م 2338 مجمع، ج 3 ص 5 م 8.
3) ت.خ، ص 400 م 2338
4) تحریر، ج 1 ص 606 و اما الثانی تحریر، ج 1 ص 597 م 4.
5) مجمع، ج 3 ص 5 م 9 تحریر، ج 1 ص 597 م 5
6) ت.خ، ص 438 م 2559 ت. گ، ص 432 م 2559 مجمع، ج 2 ص 126 م 319.
7) تحریر، ج 1 ص 587 م 4 ص 588 م 10
8) مجمع، ج 3 ص 23 م 5 تحریر، ج 1 ص 587 م 6 و ص 588 م 10 ج 2 ص 12 م 2
9) ت، خ - ص 354، م 2090
10) عروه، ج 2 ص 760 الثالث.
11) عروه، ج 2 ص 760 الثالث ت.خ، ص 397 م 2320 ت. گ، ص 395 م 2320
اگر انسان، ضامن پرداخت بدهی کودکی شود، نمیتواند آنچه را که پرداخته از کودک بخواهد، و اذن کودک نیز در این ضمانت، تأثیری در مطالبه آنچه را که ضامن پرداخته نخواهد داشت. (1)
7- بستن قرار داد بیمه یا قبول آن از ناحیه کودک معتبر نیست. (2)
1- اگر کودک ملکی را با کسی شریک باشد، و شریک سهم خود را بفروشد کودک، حق شفعه دارد، و ولی او باید آن حق را بگیرد. (3)
2- اگر کودک با اجازه ولیش، حق شفعه خود را بگیرد، بنا بر احتمال قوی صحیح است. (4)
3- اگر ولی کودک در ملکی که مشمول حق شفعه میشود با او شریک باشد، چنانچه ولی، سهم خود را به دیگری بفروشد، حق شفعه برای کودک وجود ندارد. (5)
1- اگر کودک مالی را پیدا کند، ولیش نمیتواند او را وادار کند که آن را به جای خود برگرداند، بلکه وظیفه او به شرح زیر است:
-- چنانچه آن مال، کمتر از یک درهم باشد، ارزش داشته ولی کودک میتواند آن را برای کودک بردارد. (6)
-- اگر ارزش آن کمتر از یک درهم باشد، و ولی او قصد کند که آن چیز را برای کودک بر دارد، کودک مالک آن میشود. اما اگر ولی او این قصد را نکند، قصد تملک توسط کودک معتبر نیست. (7)
-- اگر ارزش آن مال، یک درهم یا بیشتر باشد، ولی او باید آن را به مدت یک سال اعلان کند، و پس از یک سال میتواند یکی از کارهای زیر را انجام دهد:
برای کودک تملک کند.
از طرف صاحبش صدقه دهد.
به عنوان امانت نزد خود نگه دارد تا صاحبش
پیدا شود. (1)
2- چیزی را که دانش آموزان در مدرسه پیدا میکنند، نمیتوان از آنها گرفته و استفاده کرد بلکه باید صاحبش را پیدا کرده و به او بدهند، و اگر از شناسایی صاحبش ناامید شدند، باید از طرف او به فقیر صدقه بدهند. (2)
1- ولی کودک میتواند در اموال کودک خود، تصرفاتی از قبیل خرید و فروش و مضاربه و … داشته باشد. به شرط آنکه برای کودک مفسده نداشته باشد. (3)
2- ولی کودک میتواند با اموال او مضاربه کند، به شرط این که عامل مضاربه، فردی مورد اعتماد باشد. پس از مال کودک را به فرد غیر امین بدهد ضامن است. (4)
3- ولی کودک میتواند در صورت نیاز و مصلحت، ملک کودک را بفروشد، در این صورت حاکم شرع نیز باید معامله را امضاء کند، هر چند مصلحت بودن معامله برای او ثابت نشود. (5)
4- تجارت ولی کودک با آنچه که کودک به دست آورده مکروه است. (6)
5- ولی کودک میتواند، با مراعات مصلحت کودک، برای او چیزی را گروه (رهن) بگیرد. (7)
6- ولی میتواند با رعایت مصلحت کودک، مال او را به جهت قرضی که با توجه به مصلحت او گرفته، گروه دهد. (8)
7- مستحب است که قاضی بر اموال کودک نظارت داشته باشد، تا هر کودکی بالغ و رشید شد، اموالش را به او تحویل دهد و ملاحظه کند که اگر ولی ایشان صلاحیت ولایت ندارد، ولایتش را ساقط نماید. (9)
8- اگر کودک از کسی طلب داشته باشد، ولی او در صورتی که مصلحت بداند میتواند با بدهکار مصالحه کرده و مقداری از آن طلب را بگیرد. ولی برای شخص
1) تحریر، ج 2 ص 230 م 24
2) استفتائات، ج 2 ص 601 م 4
3) عروه، ج 2 ص 693 التاسعه ت.گ، ص 354 م 2095 تحریر، ج 1 ص 621 م 49
4) مجمع، ج 3 ص 24 م 10
5) تحریر، ج 2 ص 14 م 9
6) جامع عباسی، ص 202 س 11
7) جامع عباسی، ص 217 س 10 تحریر، ج 2 ص 3 م 1
8) جامع عباسی، ص 217 س 10 منهاج، ج 2 ص 194 م 822 تحریر، ج 2 ص 3 م 1
9) جامع عباسی، ص 355 س 24
بدهکار آن مقدار مالی که مصالحه شده حلال نیست، و ولی کودک هم نمیتواند آن را از گردن بدهکار ساقط کند. (1)
9- قیم حق ندارد دیهای را که سهم کودک است ببخشد. (2)
1- یکی از گناهان کبیره، خوردن ظالمانه مال یتیم است. (3)
2- جایز نیست که هزینه عزاداری میت را از سهم کودک یتیم او بر دارند. (4)
3- تصرف در ملک میتی که وارثش کودک است، بودن اجازه ولی کودک حرام بوده و نماز در آن باطل است. (5)
4- نشستن و خوابیدن و کارهایی مانند اینها در زمین وسیعی که متعلق به کودک است جایز میباشد. (6)
5- نماز خواندن در زمینهایی که اجتناب از آنها برای مردم مشکل یا غیر ممکن است جایز میباشد، هر چند مالکین این زمینها کودک باشند. (7)
6- وضو گرفتن یا استفادههای دیگر مثل نوشیدن آب از نهرهای بزرگ که مالک آنها کودک است، در صورتی که رسم و عادت مردم استفاده از آنها باشد جایز است. (8)
1- وقف کردن چیزی بر فرزند، هر چند کودک خردسالی باشد، صحیح است ولی وقف بر فرزند که هنوز به دنیا نیامده به تنهایی صحیح نیست (9)
2- وقف کردن چیزی بر جنین (بچه در شکم مادر) همراه کسانی که موجودند؛ به طور مشترک صحیح است، مثلاً سه فرزند به دنیا آمده دارد. و یکی در شکم مادر، و خانه خود را وقف چهار فرزندش میکند. (10)
3- کتاب، قرآن یا دعایی را که انسان از زکات خریده است میتواند بر فرزندان و یا بر هر کسی که نفقهاش بر او واجب است وقف کند. (11)
4- وقف کردن مغازه یا شبانی که شخص از راه زکات خریده است، بر افراد واجب
1) تحریر، ج 2 ص 14 م 13 مجمع، ج 3 ص 24 م 12
2) مجمع، ج 3 ص 371 م 156
3) منهاج، ج 1 ص 12 م 29
4) ت.گ، ص 484 م 2825 ت. خ، ص 493 م 2823.
5) ت.خ، ص 157 م 886 ت. گ، ص 155 م 886
6) منهاج، ج 1 ص 41 م 103
7) عروه، ج 1 ص 582 م 17 منهاج، ج 1 ص 152 م 47
8) تحریر، ج 1 ص 26 م 7 ت.خ، ص 45 م 277
9) مجمع، ج 2 ص 351 م 1007 تحریر، ج 2 ص 70 م 35 ت. گ، ص 458 م 2692
10) مجمع، ج 2 ص 70 م 35 ت خ، ص 465 ت. گ، ص 458 م 2692
11) عروه، ج 2 ص 346 العشرون.
النفقه خود بدین منظور که درآمدش به مصرف آنها برسد، جایز نیست.
5- ملکی را که پدر وقف بر فرزندان نابالغش میکند، اگر در دست خودش باشد نیازی به تحویل گرفتن جدیدی ندارد. و همین که در دست او که ولی کودک است میباشد کافی است. (1)
6- اگر پدر در صیغه وقف، گفته باشد:.
همه فرزندان، اعم از دختر و پسر را به طور مشترک در بر میگیرد. (2)
حدود جمع حد است و حد کیفری است که از سوی خداوند برای برخی از جرایم مقرر شده است که توسط حاکم شرع اجرا میشود و این مربوط به افراد بالغ و عاقل است و هیچ حدی بر کودک جاری نمیشود. (3)
حد قذف (ناسزاگویی)
1- اگر پدری فرزندش را قذف کند؛ یعنی نسبت زنا یا لواط به او بدهد، حد بر او جاری نمیشود؛ ولی حاکم ث شرع او را تعزیرش میکند و تعزیرش به خاطر حرام بودن قذف است، نه به خاطر فرزند. (4)
2- جد به منزله پدر است، بنابراین اگر پدر بزرگی نوهاش را قذف کند حدی بر او جاری نمیشود، بلکه تعزیر میشود.(5)
3- اگر مادری فرزند خود را قذف کند، حد قذف بر او جاری میشود. (6)
4- چنانچه، کودک، به کسی نسبت زنا یا لواط بدهد، حد بر او جاری نمیشود.(7)
5- اگر تأدیب در کودک ممیزی که دیگری را قذف کرده، اثر دارد، حاکم شرع هر اندازه که صلاح بداند او را تأدیب میکند.(8)
6- اگر کسی دختر یا پسر نابالغی را قذف کند، تعزیر میشود. (9)
1- اگر کودکی دزدی کند، حد سرقت بر او جاری نمیشود. (10)
2- اعتراف کودک به دزدی موجب حد نیست و
1) منهاج، ج 2 ص 253 م 1108 ت خ، ص 465 م 2689 ت. گ، ص 457 م 2689
2) منهاج، ج 2 ص 264 م 1160 تحریر، ج 2 ص 72 م 46
3) تکمله، ص 32 م 135
4) تحریر، ج 2 ص 475 م 5
5) تحریر، ج 2 ص 475 م 5
6) تحریر، ج 2 ص 475 م 5
7) تحریر، ج 2 ص 474 م 1 تکمله، ص 43 م 201
8) تحریر، ج 2 ص 474 م 1
9) تحریر، ج 2 ص 474 م 3
10) تکمله، ص 47 السرقه تحریر، ج 2 ص 482 م 1
دستش بریده نمیشود. هر چند قائل باشیم که دزدی کودک نیز موجب قطع دست اوست. (1)
3- اگر کودکی دزدی کند؛ حاکم شرع هر قدر مصلحت بداند او را تأدیب میکند هر چند تا پنج بار یا بیشتر، دزدی را تکرار کرده باشد. (2)
4- اگر پدری، از مال فرزند بدزد، دستش قطع نمیشود (3)
5- مادری که، از مال فرزند خود بدزد، در صورت وجود سایر شرایط، حد سرقت بر او جاری میشود. (4)
اگر کسی دختر بچه یا پسر بچهای را از روی شهوت ببوسد، باید به مقداری که حاکم مصلحت میداند، تعزیر شود، ولی احتیاط آن است که در تعزیرش 99 ضربه شلاق به او بزنند. (5)
1- اگر کودکی مرتکب قتل شود، قصاص نمیگردد، خواه کودکی را بکشد یا بالغی را، بلکه عاقله او باید دیهی مقتول را بپردازند. (6)
2- اگر شخص بالغی با همدستی کودکی، فردی را بکشند، کودک قصاص نمیشود، بلکه اگر اولیای مقتول بخواهند، شخص بالغ را قصاص کنند؛ باید نیمی از دیه قاتل را از عاقله کودک گرفته و به اولیای بالغ بدهند و سپس او را قصاص کنند؛ و اگر بخواهند از قاتل دیه بگیرند، عاقله کودک باید نصف دیه مقتول را بپردازند. (7)
3- همچنان که کودک به خاطر قتل کسی قصاص نمیگردد، اگر جنایتی بر اعضای شخصی وارد کند، قصاص نمیشود. (8)
4- جنایاتی که کودک بر کسی وارد میکند، یا بر خودش وارد میشود، اگر تشخیص داده شود که ولیش و یا شخص دیگری سبب آن است، سبب جنایت، ضامن است. (9)
5- اگر کسی توسط کودک، مورد جنایت قرار بگیرد، و مدعی شود که ولی طفل از جنایت با خبر بوده است، و
ولی کودک انکار کند، آن شخص میتواند ولی طفل را بر بی اطلاعی او از جنایت قسم دهد. (1)
1- همانگونه که کودک به خاطر کشتن کسی قصاص نمیشود، با بریدن عضو بدن کسی نیز قصاص نمیگردد. (2)
2- همانگونه که پدر به خاطر کشتن فرزند قصاص نمیشود، اگر جنایتی بر اعضای فرزندش وارد کند نیز قصاص نمیشود. (3)
دیه کودک با افراد بالغ تفاوتی ندارد، چه در دیه قتل چه در اعضاء یا جراحات و در اینجا به برخی احکام موردنیاز بسنده میکنیم.
1- اگر کسی، کاری کند که تمام موی سر پسری بریزد و دیگر نروید، چه کم پشت باشد و چه پر پشت، باید دیه کامل بپردازد؛ و اگر موی سر او دوباره بروید، باید ارش آن را بپردازد. (4)
2- اگر کسی کاری کند که موی سر دختر بچهای بریزد و دیگر نروید، باید دیه کامل او را بپردازد؛ و اگر دوباره بروید، باید مهریهای مانند مهریه زنان همتراز او را بدهد. (5)
1- اگر کسی دندان کودکی را بکند و یا بشکند، باید تا مدتی که معمولاً دوباره دندان میروید، صبر کنند، اگر رویید بابت هر دندان، یک شتر دیه بپردازد و اگر دندان نرویید باید قصاص شود. (6)
1- کسی که با جنایتی مانند زدن سیلی، صورت دختر بچه یا پسر بچهای را سیاه کند، بی آنکه شکستگی یا جراحتی در آن پدید آورد، باید شش دینار به او بپردازد؛ و اگر کبود شود ولی سیاه نگردد، سه دینار؛ و اگر سرخ شود باید یک و نیم دینار بپردازد. (7)
2- همین ضربات را اگر به جاهای دیگر بدن کودک وارد کند، نصف آنچه را
گفته شد باید بپردازد. (1)
3- در حکم بالا تفاوتی نیست که محدوده تغییر رنگ، زیاد باشد یا کم، اثرش تا مدتی بماند یا این که زود برطرف شود. (2)
4- اگر ختنه کننده کودک، بیش از حد معمول بریده باشد، ضامن است. (3)
5- اگر بیشتر از حد معمول نبریده باشد، احتیاط واجب آن است که مصالحه کنند. (4)
1- در قتل خطایی، والدین حق ندارند دیهای را که به کودک میرسد ببخشند، و در قتل عمدی باید از قاتل تکفیل مطمئن بگیرند و صبر کنند تا کودک بالغ شده و هرگونه بخواهد تصمیم بگیرد. (5)
2- چنانچه قاتل نتواند در مدتی که برای پرداخت دیه تعیین شده، سهم کودک را بپردازد باید مدت آن را به نحوی تمدید کنند که سهم کودک ضایع نشده و قاتل هم در تنگنا قرار نگیرد. (6)
3- برای قیم جایز نیست دیهای را که سهم کودک است ببخشد. (7)
4- در جایز نبودن بخشش دیه، فرقی نیست که کودک فقیر باشد یا غنی. (8)
1- بلوغ پسران و دختران با یکی از علامتهای زیر معلوم میشود:
-- روییدن موی زبر بر عانه زیر شکم، بالای عورت.
-- بیرون آمدن منی.
-- تمام شدن پانزده سال قمری در پسران و نه سال قمری در دختران. (9)
2- بجز سن، سایر علایم که در بلوغ گفته شد در پسر و دختر یکسان است. (10)
3- روییدن موی درشت در صورت و پشت لب و روی سینه و زیر بغل و نیز درشت شدن صدا و امثال اینها نشانه بلوغ نیست، ولی اگر انسان از این علایم، به بلوغ یقین کند، بلوغ ثابت میشود. (11)
4- در خارج شدن منی،
1) تحریر، ج 2 ص 595 م 4
2) تحریر، ج 2 ص 595 م 4
3) منهاج، ج 2 ص 101 م 425 تحریر، ج 1 ص 584 م 40 ج 2 ص 561 م 5 ت.خ، ص 378 م 2212 ت.گ، ص 377 م 2212
4) ت.خ، ص 378 م 2212
5) مجمع، ج 3 ص 272 م 160
6) مجمع، ج 3 ص 271 م 156
7) مجمع، ج 3 ص 271 م 156
8) مجمع، ج 3 ص 271 م 156
9) عروه ج 1 ص 315 فصل استفتائات، ج 1 ص 126 م 1 تحریر، ج 2 ص 13 م 3 ت.گ، ص 386 م 2260 ت. خ، ص 388 م 2260 منهاج، ج 2 ص 197 کتاب الحجر.
10) تحریر، ج 2 ص 13 م 3
11) ت.گ، ص 386 م 2261 ت.خ، ص 388 م 2261
فرقی نیست که شخص در خواب باشد یا بیداری، با جماع باشد یا احتلام یا غیر آن. (1)
5- چنانچه پسر پیش از رسیدن به پانزده سال محتلم شود، یا موی زبر بر عانهاش بروید بالغ میشود. (2)
1- یکی از علائم بلوغ دختران، دیدن خون حیض است. (3)
2- دختری که یقین داریم نه سالش تمام نشده، اگر خونی ببیند که خصوصیات حیض را دارا باشد، حکم به حیض بودنش نمیشود. (4)
3- خونی که دختر پیش از نه سالگی میبیند:
اگر خون زخم یا چیزی دیگری نباشد، بعید نیست که محکوم به استحاضه باشد (5)
چنانچه خون زخم و امثال آن نباشد، استحاضه است ولی این که همیشه محکوم به استحاضه باشد محل اشکال است (6)
چنانچه معلوم نباشد که خون زخم و دمل و امثال آن است و دختر نیز دارای دمل و زخمی نباشد، بنا بر احتیاط خون استحاضه است. (7)
4- دختری که نمیداند نه سالش تمام شده یا نه، اگر خونی از او خارج شود که خصوصیات حیض را داشته باشد، آن خون، حیض است و به عنوان علامت بلوغش محسوب میشود. (8)
1- اگر نوجوانی ادعای احتلام کند، هر چند در حدی باشد که احتلامش ممکن باشد، بنا بر احتیاط واجب، حتی.با سوگند دادن او ادعایش ثابت نمیشود. (9)
2- اگر ولی کودک احتمال بدهد کودک، پیش از بلوغ به رشد عقلی رسیده، باید او را آزمایش کند، تا پس از اطمینان از رشدش به محض بلوغ، اموال وی را در اختیارش قرار دهد. (10)
3- اگر غیر از ولی کودک، شخص دیگری پیش از بلوغ کودک، ادعای رشید شدن او را بکند در صورتی که
1) تحریر، ج 2 ص 13 م 3
2) استفتائات، ج 1 ص 126 م 1 تحریر، ج 2 ص 13 م 3
3) منهاج، ج 2 ص 197 کتاب الحجر.
4) عروه، 1 ص 315 فصل و ج 1 ص 316 م 1 ت.گ، ص 73 م 442 ت.خ، ص 73 م 442 تحریر، ج 1 ص 44 منهاج، ج 1 ص 62 الفصل الثانی.
5) تحریر، ج 1 ص 44
6) تحریر، ج 1 ص 56
7) تحریر، ج 1 ص 56
8) ت.خ، ص 74 م 444 ت.گ، ص 73 م 444
9) تحریر، ج 2 ص 52 م 11
10) تحریر، ج 2 ص 17 م 11
ولیش نیز این احتمال را بدهد، باید او را آزمایش کند. (1)
1- در تقلید تبعیت نیست، یعنی افراد خانواده، واجب نیست در تقلید از مجتهد، تابع سرپرست خانواده باشند. (2)
2- تقلید کردن کودک ممیز صحیح است. (3)
3- مجتهدی که کودکی از او تقلید میکند اگر پیش از بلوغ کودک بمیرد، کودک میتواند بر تقلید خودش باقی بماند. (4)
1- زنی که کودکی را نگهداری میکند، میتواند با شرایط زیر در لباس نجس نماز بخواند:
فقط یک دست لباس داشته باشد، یا اگر لباس دیگری دارد، ناچار باشد که همه را بپوشد.(5)
شستن پی در پی لباس و نماز خواندن در لباس پاک، او را در تنگنا و مشقت قرار دهد.(6)
در هر شبانه روز یک بار لباس را آب بکشد. (7)
2- اگر لباسش را روزی یک مرتبه آب نکشد، نمازهایی که در حال نجاست آن لباس خوانده باطل است. (8)
3- این حکم مخصوص نجاست لباس است و در نجاست بدن جاری نیست، بنابراین چنانچه بدنش نجس باشد، باید تطهیر کند. (9)
4- زنی که از کودک نگهداری میکند، چون میخواهد روزی یکبار لباسش را آب بکشد بهتر است، نماز ظهر وعصر را به تأخیر اندازد تا لباس خود را شسته و نماز ظهر و عصر و مغرب و عشاء را با لباس پاک و یا با نجاست کمتری بجا آورد. (10)
5- چیزی که با بول کودک شیر خواری نجس شده باشد، با شرائطی که خواهد آمد با یک بار آب ریختن روی آن پاک میشود، و نیازی به فشردن ندارد؛ ولی احتیاط مستحب آن است که دوباره آب بریزند؛
شرایط دیگر:
کودک پسر باشد، نه دختر. (11)
غذا خور نشده باشد. (12)
بیش از
1) تحریر، ج 2 ص 17 م 11
2) استفتائات، ج 1 ص 13 م 24
3) منهاج، ج 1 ص 7 م 5
4) منهاج، ج 1 ص 7 م 5
5) منهاج، ج 1 ص 125 الرابع عروه، ج 1 ص 105 الخامس.
6) عروه، ج 1 ص 105 الخامس.
7) منهاج، ج 1 ص 125 الرابع عروه، ج 1 ص 105 الخامس.
8) عروه، ج 1 ص 105 الخامس.
9) عروه، ج 1 ص 105 الخامس.
10) عروه، ج 1 ص 105 الخامس.
11) ت.خ، ص 29 م 162 ت.گ، ص 29 م 162
12) ت.خ، ص 29 م 162 ت.گ، ص 29 م 162
دو سال نداشته باشد. (1)
شیر زن مسلمان را خورده باشد، نه شیر خوک و یا زن کافر را. (2)
6- تفاوتی نیست که کودک شیرخوار، شیر مادر بخورد یا شیر خشک یا شیر گاو. (3)
7- اگر بین دو سالی که باید شیر بخورد، غذا خور شود، احکام بالا شاملش نمیشود. (4)
8- کودکی که در آستانه بلوغ است، اگر به پاک بودن یا نجس بودن چیزی که در دست اوست خبر دهد، در]؛ صورتی که مورد اطمینان باشد، حرفش پذیرفته میشود. (5)
1- کودک ممیزی که بر اثر آمیزش جنب شده، اگر غسل جنابت کند، جنابت از او بر طرف شده و پاک میگردد.(6)
2- کسی که در کودکی آمیزش کرده پس از بلوغ واجب است غسل کند. (7)
تماس با خط قرآن کریم
1- کودک، دارای حدث اصغر است، ولی آنچه که بر بالغ حرام است بر او حرام نیست، اما آنچه که بر بالغ شرط است مثل داشتن طهارت برای نماز، برای او نیز شرط است و مانعی ندارد که امکان مس کردن خط قرآن برای او فراهم آید، مگر در صورتی که مس کتابت قرآن بی احترامی به قرآن محسوب شود. (8)
2- کودک، تکلیف ندارد و در صورتی که میتی را مس کند، میتواند پیش از غسل، خط قرآن و اسم خدا را مس نماید. (9)
3- احتیاط آن است که افراد مکلف سبب مس کلمات قرآن توسط کودک نشوند، مثلاً دست کودک را گرفته و برخط قرآن بگذارند. (10)
4- امر کردن کودک بی وضو به مس کلمات قرآن بنا بر احتیاط جایز نیست.
5- گذاشتن دست کودک بی وضو بر خط قرآن بنا بر احتیاط واجب جایز نیست (11)
6- دادن قرآن به
1) عروه، ج 1 ص 114 م 17
2) ت.گ، ص 29 م 162 عروه، ج 1 ص 7114 م 17
3) عروه، ج 1 ص 30 م 14
4) مجمع، ج 1 ص 114 م 17
5) عروه، ج 1 ص 77 م 13 ت.خ، ص 25 م 148 ت.گ، ص 26 م 148
6) تحریر، ج 1 ص 37 ثانیهما.
7) تحریر، ج 1 ص 37 ثانیهما.
8) مسائل وردود، ص 12 م 27
9) استفتائات، ج 1 ص 78 م 188
10) عروه، ج 1 ص 191 م 15
11) عروه، ج 1 ص 191 م 15
کودک برای آموزش یا غیر آن جایز میباشد، حتی اگر بدانیم که دست بی وضو بر آن میگذارد. (1)
7- کودک ممیز میتواند با داشتن وضو، خط قرآن را مس کند. (2)
8- جلوگیری کودک بی وضو از مس کلمات قرآن واجب نیست، مگر آنکه بی احترامی به قرآن محسوب شود. (3)
تخلی (4)
1- احتیاط واجب آن است که کودک را هنگام تخلی، رو به قبل یا پشت به قبله ننشاند. (5)
2- اگر کودک خودش هنگام تخلی، رو به قبله یا پشت به قبله بنشیند، جلوگیری از او واجب نیست. (6)
3- کودکانی که هنگام تخلی رو به قبله مینشیند، اولیاء آنها برای تمرین، آنان را از این کار باز دارند. (7)
1- عبادتهای کودک ممیز در صورتی که درست انجام شود مورد قبول شرع بوده و صحیح است. (8)
2- تمرین دادن کودک ممیز بر تمام عبادتها، مستحب است. (9)
3- تمرین دادن کودک ممیز به قضای عبادتهای فوت شده، مستحب است. (10)
4- برای تمرین دادن کودک به عبادات، مستحب است از هفت سالگی بر او سخت بگیرند صحیح است.(11)
5- در تمرین دادن و سخت گیری در عبادات فرقی میان دختر و پسر نیست. (12)
6- پسندیده است که انسان، فرزند خود را پیش از تکلیف یا پس از آن برای نماز از خواب بیدار کند، مگر آنکه به خاطر بیماری یا عذر دیگری باعث آزار یا زیان فرزند شود. (13)
7- اگر بیدار نکردن افراد از خانواده برای نماز، باعث سهل انگاری و سبک شمردن نماز باشد، باید آنها را بیدار کنند. (14)
8- نماز پسر بچه مثل نماز مرد، و نماز دختر بچه مثل نماز زن است، مثلاً همانگونه که مردان باید حمد و
1) عروه، ج 1 ص 191 م 15
2) عروه، ج 1 ص 191 م 15
3) عروه، ج 1 ص 191 م 15 ت.خ، ص 54 م 324 ت.گ، ص 55 م 324
4) تخلی: دفع بول و غایط، قضاء حاجت.
5) ت.خ، ص 12 م 63 ت.گ، ص 14 م 63 عروه. ج 1 ص 168 م 15
6) ت.خ، ص 12 م 63 ت.گ، ص 14 م 63 عروه. ج 1 ص 168 م 15
7) مجمع، ج 1 ص 528 م 57
8) عروه، ج 1 ص 191 م 15 و ص 714 م 35 مجمع، ج 1 ص 191 م 266 و ج 2 ص 53 م 127 عروه، ج 2 ص 217 م 2 منهاج، ج 1 ص 212 م 238
9) عروه، ج 1 ص 714 م 35 ت.گ، ص 243 م 1398 ت.خ، ص 246 م 1398 عروه. ج 1 ص 217 م 2
10) عروه، ج 2 ص 714 م 35 ت.گ، ص 243 م 1398 ت.خ، ص 246 م 1398
11) عروه، ج 2 ص 217 م 2
12) عروه، ج 2 ص 217 م 51
13) مجمع، ج 1 ص 527 م 51
14) استفتائات، ج 1 ص 133 م 25
سوره نمازهای صبح و مغرب و عشا را بلند بخوانند، پسر بچه نیز باید بلند بخواند. (1)
1- برای زن، مکروه است که هنگام نماز، بدون وجود حائل یا ده ذراع (2)فاصله، جلوتر از مرد باشد، خواه هر دو نابالغ باشند، یا یکی بالغ و دیگری نابالغ. (3)
1- اگر پسر بچه در حال نماز لباس حریر بر تن داشته باشد، نمازش باطل است. (4)
2- اگر پسر بچه در حال نماز، طلا بر تن داشته باشد، بنابراحتیاط واجب نمازش باطل است. (5)
3- پوشش دختر بچه در حال نماز، مانند پوشش زنان بالغ است؛ پوشاندن سر و گردن بر او لازم نیست. (6)
4- مستحب است که موهای دختر بچه را در حال نماز بپوشانند. (7)
1 هر چند گفتن اذان و اقامه برای کودک نیز مستحب است؛ ولی برای نماز جماعت افراد بالغ کفایت نمیکند. (8)
1- بر پایی نماز جماعت توسط کودکان برای تمرین آنان مانعی ندارد. (9)
2- امامت جماعت کودک برای افراد بالغ صحیح نیست. (10)
3- با اقتدای کودک ممیز به مرد بالغی که واجد الشرایط امامت جماعت است، جماعت برقرار شده و صحیح است. (11)
4- نماز جمعه کودک شرعاً پذیرفته است. (12)
5- کودک نابالغ نمیتواند امام جمعه باشد. (13)
6- ایستادن کودک ممیز در صف جماعت اگر طوری باشد که اتصال افراد فقط با او باشد، تا زمانی که باطل بودن نمازش معلوم نباشد جماعت اشکالی ندارد. (14)
7- قرار دادن کودک در صف اول نماز جماعت مکروه است، هر چند کودک ممیز باشد.(15)
8- فاصلهای که از ایستادن یک طفل در صف جماعت ایجاد میشود، به حدی نیست که اتصال دیگران را به هم بزند. (16)
1) عروه، ج 1 ص 702 م 17
2) ذراع = از آرنج تا نوک انگشتان دست انسان، دو ذراع تقریباً پنج متر است.
3) تحریر ج 1 ص 148 م 8
4) عروه، ج 1 ص 567 م 40 منهاج، ج 1 ص 149 م 35
5) عروه، ج 1 ص 563 م 2 عروه، ج 1 ص 742 م 36
6) تحریر، ج 1 ص 142 م 5 منهاج، ج 1 ص 146 م 22 عروه، ج 1 ص 552 م 8
7) عروه، ج 1 ص 574
8) عروه، ج 1 ص 608 فصل 17
9) منهاج، ج 1 ص 228 الفصل الثالث عروه، ج 1 ص 799 م 10
10) تحریر، ج 1 ص 274
11) مسائل وردود، ص 36 م 112 عروه، ج 1 ص 766 م 8
12) تحریر، ج 1 ص 237 م 2
13) تحریر، ج 1 ص 239 م فروع الاول.
14) عروه، ج 1 ص 782 م 22
15) عروه، ج 1 ص 809 م 18
16) ت.گ، ص 247 م 1426
2- وطن فرزند، همان وطن پدر و مادر اوست؛ مگر آنه پس از بلوغ، از وطن پدر و مادرش اعراض کرده و وطن دیگری را برای خود برگزیند.
در این حکم تفاوتی نیست که آن وطن، وطن اصلی والدین و محل تولد فرزند باشد، یا اینکه پدر و مادر، پیش از بلوغ فرزند، وطن جدیدی را برگزیده باشند و سپس فرزند بالغ شود.(2)
3- پس از بلوغ فرزند، اگر پدر و مادرش از وطن اصلی خود اعراض کرده و وطن جدیدی را برگزینند، فرزند تابع آنان نیست مگر این که خودش قصد کند که آنجا را وطن قرار دهد. (3)
4- کسی که در زندگی قدرت تصمیم گیری ندارد، در قرار دادن وطن، تابع کسی است که در زندگی او تصمیم میگیرد، و در این جهت، میان کودک و بزرگسال فرقی نیست، چه بسا کودکی که تابع نیست و بسا بالغی که تابع است. (4)
5- ملاک تبعیت فرزند از پدر و مادر در وطن جدید، این است که فرزند، از خود استقلالی در انتخاب محل زندگی نداشته و عرفاً تابع پدر و مادر حساب شود، خواه بالغ باشد یا نباشد. (5)
6- اگر کودک در شهری متولد شده و بزرگ شده آنجا باشد، آن شهر وطن او حساب میشود. (6)
7- اگر به جهت انتقال پدر از شهری به شهری، کودک نیز از محل تولد به شهر دیگری برود هیچ یک از این شهرها وطن او نیست تا خودش پس از بلوغ جایی را به عنوان وطن انتخاب نماید. (7)
کودک و مسجد (8)
1- راه
1) عروه، ج 2 ص 114 م 11 عروه، ج 2 ص 148 م 17
2) عروه، ج 2 ص 142 م 3
3) عروه، ج 2 ص 142 م 3
4) تحریر، ج 1 ص 258 م 3
5) عروه، ج 2 ص 142 م 3
6) استفتائات، ج 1 ص 265 م 431 و 432
7) استفتائات، ج 1 ص 265 م 431 و 432
8) این حکم مربوط به کودکانی است که احترام مسجد را نگه نمیدارند یا مزاحم نمازگزاران هستند یا ممکن است سبب نجس شدن مسجد شوند ولی کودکانی که برای نماز خواندن میآیند، مکروه نیست.
1 در صورتی که آیه سجده از کودکی شنیده شود که قصد تلاوت قرآن داشته باشد بر شنونده واجب است سجده کند. (3)
1- روزه گرفتن کودک نیز مانند دیگر عبادتهای او صحیح است. (1)
2- مستحب است کودک ممیز را به روزه گرفتن تمرین داده، بلکه در سن هفت سالگی بر او سخت گیری کنند، در این حکم، دختر و پسر یکسانند. (2)
3- سخت گیری در روزه کودک زمانی مستحب است که کودک بتواند سه روز پی در پی روزه بگیرد. (3)
کودکی که در ماه رمضان بالغ میشود
اگر پیش از طلوع فجر یا همزمان با آن بالغ شود، باید روزه بگیرد. (4)
اگر نمیداند که پیش از طلوع فجر بالغ شده، یا پس از آن، در صورتی که زمان هیچکدام را نمیداند، قضا واجب نیست و اگر فقط ساعت بلوغ را نمیداند، قضا واجب نیست و اگر ساعت طلوع فجر را نمیداند، اینگونه که میداند در فلان ساعت بالغ شده ولی نمیداند، آیا فجر طلوع کرده بوده یا نه. احتیاط واجب آن است که اگر روزه آن روز را نگرفته قضا کند. (5)
اگر در بین روز بالغ شود، هر چند کاری که روزه را باطل میکند، انجام نداده باشد روزه بر او واجب نیست. (6) ولی برای رعایت ادب، مستحب است از کاری که روزه را باطل میکند، خودداری کند. (7)
1- عروه، ج 2 ص 217 م 2 منهاج، ج 1 ص 292 م
65
2- عروه، ج 2 ص 217 م 2
3- عروه، ج 2 ص 217 م 2
4- استفتائات، ج 1 ص 329 م 78 ت.خ، ص 270 م 1571 عروه، ج 2 ص 218 تحریر، ج 1 ص 294 م 3
5- عروه، ج 2 ص 228
6- عروه، ج 2 ص 228
7- عروه، ج 2 ص 245 الخامس.
1- اگر روزه برای دختر نه سال مشقت و حرج داشته باشد، میتواند افطار کند، ولی چنانچه بعداً برایش ممکن شد، احتیاط لازم آن است که قضا نماید. (1)
2- دختری که به حد بلوغ رسیده ولی به خاطر ضعف بنیه نمیتواند روزه بگیرد و پس از ماه رمضان هم نمیتواند قضا کند:
باید هر وقت توانست روزه را قضا کند.
اگر قضای آن را تا رمضان بعد به تأخیر اندازد، باید برای هر روز یک مد طعام به فقیر بدهد، مگر آنکه به خاطر عذری تأخیر کرده باشد، و پس از آن اگر تأخیر شد، کفاره بر عهده او نیست. (2)
3- اگر دختر نه سال به حساب این که نمیتواند روزه بگیرد، روزهاش را افطار کند، در صورتی که تعداد روزههای فوت شدهاش را فراموش کرده باشد، هر مقداری را که یقین دارد، پس از بلوغ روزه نگرفته است، باید قضا نماید و در این فرض کفاره بر او واجب نیست. (3)
1- نوجوانی که نمیدانسته میزان بلوغ، سال قمری است و سال شمسی را میزان بلوغ خود قرار داده و به حساب این که بالغ نیست روزه نگرفته، پس از آنکه برایش معلوم شده که به حساب سال
قمری، بالغ بوده، کفاره بر او واجب نیست، ولی روزههایی را که نگرفته باید بگیرد. (4)
2- اگر پسری به حساب اینکه، پانزده سال شمسی میزان بلوغ است روزه نگرفته باشد و بعد بفهمد که سال قمری ملاک است، چنانچه سهل انگاری در سؤال و تحقیق کرده باشد، قضا و کفاره روزههایی را که نگرفته بر او واجب است. (5)
1- مجمع، ج 1 ص 270 م 33
2- استفتائات، ج 1 ص 333 م 88
3- استفتائات، ج 1 ص 328 م 76.
4- مجمع، ج 1 ص 270 م 34
5- استفتائات، ج 1 ص 315 م 36.
1- نماز و روزههای قضا شده میت بر عهده پسر بزرگ اوست. (1)
2- منظور از پسر بزرگ میت، پسری است که هنگام مرگ او از همه بزرگتر است، هر چند بالغ نباشد. (2)
3- قضای نماز و روزههایی بر پسر بزرگ واجب است که میت میتوانسته آنها را قضا کند و قضا نکرده است. (3)
4- احتیاط واجب آن است که پسر بزرگ، قضای عبادتهایی را که پدر یا مادرش عمداً ترک کردهاند بجا آورد. (4)
5- تفاوتی نیست که عبادتهای پدر و مادر پیش از تولد پسر بزرگش فوت شده باشد یا پس از آن. (5)
6- اگر پسر بزرگتر نداند که چه مقدار از نماز و روزههای پدرش یا مادرش قضا شده، هر اندازه که یقین دارد باید انجام دهد. (6)
7- هر چند که پدر قدرت تشخیص اوقات نماز را نداشته و نجس و پاکی را از هم تمیز نمیداده ولی اگر
به حد دیوانگی نرسیده بوده، قضای نمازهای فوت شدهاش از گردن پسر بزرگش برداشته نمیشود. (7)
1- اعتکاف کودک ممیز صحیح است. (8)
1- استفتائات، ج 1 ص 190 م 228 ت.گ، ص 292 م 1721 منهاج، ج 1 ص 139 الفضل الاول تحریر، ج 1 ص 229 م 1 عروه، ج 1 ص 514
2- عروه، ج 1 ص 755 فصل 44
3- ت.خ، ص 246 م 1399
4- منهاج، ج 1 ص 213 م 245
5- استفتائات، ج 1 ص 187 م 219.
6- استفتائات، ج 1 ص 189 م 225.
7- استفتائات، ج 1 ص 187 م 219.
8- عروه، ج 2 ص 254 م 27 تحریر، ج 1 ص 306 م 1.
1- امر به معروف و نهی از منکر بر کودک واجب نیست، گرچه ممیز بوده و در آستانه بلوغ باشد. (1)
2- بر مکلف واجب نیست کودک را امر به معروف و نهی از منکر کند ولی اگر منکر به گونهای است که شارع مقدس وجود آن را به طور کلی در جامعه ممنوع دانسته، بر مکلف واجب است از ایجاد آن منکر در جامعه، حتی اگر از ناحیه کودک باشد جلوگیری کند. (2)
3- تمرین و عادت دادن کودک ممیز به اخلاق و رفتار پسندیده و نیکو، مستحب است. (3)
4- جلوگیری کودک از انجام کارهای زیر بر ولی او واجب است:
سخن چینی و مانند آن. (4)
خوردن مواد مست کننده. (5)
کارهایی که باعث زیان خودش یا زیان دیگران است. (6)
کارهایی که از نظر دین مقدس اسلام، وجود آنها در جامعه ممنوع است؛ مانند:
زنا، لواط،
غیبت و غنا. (1)
5- کودکی که در کوچهها بازی کرده و برای مردم ایجاد مزاحمت میکند، افراد بالغ میتوانند، به طوری که خودشان مرتکب گناه نشوند از او جلوگیری کنند. (2)
6- زدن کودک برای امر به معروف و نهی از منکر به مقداری که دیه واجب نشود، جایز است. (3)
7- بر اولیاء واجب نیست کودک را از پوشیدن لباس حریر و طلا و امثال آن که بر بالغین حرام است بازدارند؛ ولی بهتر است از او جلوگیری کنند. (4)
8- باز داشتن کودک از خوردن و نوشیدن چیزهایی که نجس شدهاند بر اولیاء واجب نیست. (5)
9- پدر تا زمانی که احتمال تأثیر میدهد باید فرزندش را به انجام واجبات و ترک محرمات هرگونه که صلاح بداند عمل کند، خواه با موعظه و نصیحت یا تهدید یا به گونهای دیگر باشد. (6)
10- در صورتی که پدر وظیفه شرعی خود را در امر به معروف و نهی از منکر نسبت به فرزندانش انجام دهد ودر آنان تأثیر نکند، پدر گناهکار نیست.
11- پدر و پدر بزرگ که شرعاً موظف به تربیت اولاد و تمرین آنها به عبادات میباشند، لازم است آنها را برای نماز از خواب بیدار کنند. (7)
1- رفتن به جبهه جهاد بر کودک واجب نیست، هر چند با اجازه ولی شرعی باشد، اگر چه جبهه نیاز به نیرو داشته باشد. (8)
2- در صورتی که رفتن به جبهه واجب نباشد، و رفتن انسان موجب آزار پدر و مادرش شود، باید رضایت ایشان را جلب کند. (9)
3- تا زمانی که جبههها به نیرو نیاز دارند، رفتن به جبهه بر بالغین واجب است و رضایت پدر و مادر شرط نیست.(10)
ودک مسلمانی که د ر آستانه مرگ قرار گرفته و از دنیا میرود دارای احکامی است که در زیر از نظرتان میگذرد:
1- تشریفات 2- غسل 3- کفن و دفن 4- نماز میت 5- تسلی دادن فرزند مرده 6- نبش قبر کودک
1- مستحب است انسان در مرگ خویشان بویژه فرزند صبر کند. (1)
2- مستحب است انسان در مصیبتها به ویژه مرگ فرزند، پیامبران و امامان (ع) و صالحان را الگوی خود قرار داده و صبر کند و از خداوند اجر و مزد بخواهد. (2)
3- مردی که در مرگ فرزندش گریبان چاک زند، باید کفارهای معادل کفاره قسم بپردازد. (3)یعنی یک به بنده آزاد کند، یا ده مسکین را یک وعده غذا بدهد یا به آنها لباس بدهد و در صورتی که نتواند، هیچیک از این سه مورد را انجام دهد، باید سه روز روزه بگیرد. (4)
4- در وجوب کفاره، فرقی میان فرزند پسر و دختر نیست. (5)
5- چنانچه مردی در مرگ نوه خود گریبان چاک زند، اگر نوه پسری او باشد، بنا بر احتیاط واجب باید کفاره بدهد، ولی اگر نوه دختری وی باشد، کفار واجب نیست، هر چند احتیاط مستحب است کفاره بدهد. (6)
6- بر مادری که در مرگ فرزند خود گریبان چاک زند، کفارهای نیست. (7)
7- بر پدری که در مرگ فرزندش صورت خود را چنگ بزند و زخم کند، یا موی خود را بکشد و یا بر غیر فرزند.و همسرش جامه چاک زند، کفارهای نیست. (8)
8- چنانچه زنی در مرگ نوه خود صورتش را چنگ بزند و زخم کند، اگر نوه پسری او باشد،
1) 1. ت.گ، ص 11 م 640 ت.خ، ص 108 م 640
2) 2. عروه، ج 1 ص 443 الثالث و الثلاثون.
3) 3. عروه، ج 1 ص 448 م 5 و ج 2 ص 237 س 3 تحریر، ج 1 ص 301 و منها.
4) 4. تحریر، ج 2 ص 126 س 1 عروه، ج 1 ص 448 م 5
5) 5. تحریر، ج 2 ص 126 م 2
6) 6. تحریر، ج 2 ص 126 م 2
7) 7. تحریر، ج 2 ص 126 م 2
8) 8. تحریر، ج 2 ص 126 م 2
بنا بر احتیاط واجب باید کفاره بدهد ولی اگر نوه دختری او باشد، کفاره واجب نیست، هر چند احتیاط مستحب است که کفاره بدهد. (1)
کودک مسلمانی که در حال جان دادن (مرگ) است. باید او را به طرف قبله بخوابانند به طوری که اگر بنشیند رو به قبله باشد. (2)
1- اگر کودک مسلمانی از دنیا برود، غسل دادن جسدش واجب است. (3)
2- زمانی که جهاد بر مسلمانان واجب باشد، کودکی که در معرکه جنگ شهید میشود، بی غسل و کفن و با لباس … دفن میگردد، هر چند شیر خواره باشد. (4)
3- اگر کودک مرده، کمتر از چهار ماه داشته باشد، واجب نیست او را غسل دهند، بلکه باید او را در پارچهای پیچیده و دفن کنند. (5)
4- مرد میتواند جنازه دختر بچهای را که بیش از سه سال سن ندارد غسل دهد. (6)
5- زن میتواند جنازه پسر بچهای را که بیش از سه سال سن ندارد غسل دهد. (7)
1- جسد کودک مسلمان را نیز مانند افراد بالغ باید حنوط و کفن و دفن کرد. (8)
2- مکروه است که پدر هنگام دفن فرزندش در قبر او وارد شود، چون ممکن است بی تابی کرده و اجرش ضایع شود. (9)
1- نماز خواندن بر پیکر کودک میت مسلمان و یا محکوم به اسلام که شش سال تمام دارد، واجب است. (10)
2- خواندن نماز میت بر جنازه کودک کمتر از شش سال واجب نیست. (11)
3- خواندن نماز میت بر جنازه کودکی که شش سالش تمام نشده، رجاءً مانعی ندارد. (12)
4- نماز گزاری که بر پیکر کودک
1) 9. تحریر، ج 2 ص 126 م 2
2) 10. عروه، ج 1 ص 373 فصل فیما تحریر، ج 1 ص 64 م 2
3) 11. ت.خ، ص 96 م 563 ت.گ، ص 98 م 563
4) 12. عروه، ج 1 ص 386
5) 13. عروه، ج 1 ص 381 تغسیل المیت تحریر، ج 1 ص 65 منهاج، ج 1 ص 98 م 298 ت.خ، ص 96 م 564
6) 14. منهاج، ج 1 ص 82 م 243 ت.گ، ص 98 م 566 ت.خ، ص 97 م 566 عروه، ج 1 ص 383 تحریر، ج 1 ص 68 م 7
7) 15. منهاج، ج 1 ص 82 م 243 ت.گ، ص 98 م 566 ت.خ، ص 97 م 566 عروه، ج 1 ص 383 تحریر، ج 1 ص 68 م 7
8) 16. مجمع، ج 1 ص 113 م 117 عروه، ج 1 ص 414 م 1 تحریر، ج 1 ص 76 منهاج، ج 1 ص 95 م 286
9) 17. عروه، ج 1 ص 445 الثالث منهاج، ج 1 ص 96 م 290
10) 18. ت.خ، ص 101 م 600 ت.گ، ص 102 م 600 منهاج، ج 1 ص 90 الفصل السادس.
11) 19. عروه، ج 1 ص 419 منهاج، ج 1 ص 90 الفصل السادس.
12) 20. ت.خ، ص 101 م 601
نماز میخواند، پس از تکبیر چهارم بگوید
اللهم اجعله لابویه و لنا سلفا و فرطا و اجراً؛ یعنی خدایا او را برای پدر و مادرش و برای ما پیش فرستاده و ذخیره و اجر قرار ده.
1- تسلی دادن مصیبت زدگان، یکی از مستحباتی است که بر آن تأکید شده است مخصوصاً تسلی دادن به کسی که فرزندش مرده. (2)
2- چگونگی تسلیت بستگی به نوع مصیبت دارد، مثلاً کسی را که فرزندش مرده اینگونه تسلیت میدهند.چ (3)نبش قبر کودک شکافتن قبر کودک نیز حرام است. (4)
1- پس از مگر انسان، لباسها و انگشتر، و قرآن او به طور رایگان به پسر ارشدش هر چند کودک باشد میرسد. (5)
2- اگر میت دارای لباسهای متعددی باشد، تمام آن به پسر بزرگ وی میرسد. (6)3- منظور از پسر، پسر تنی است، بنابراین اشیائی که گفته شد، به پسرِ پسر نمیرسد. (7)
4- اگر میت، یک پسر و یک دختر داشته باشد، اشیائی که گفته شد، به پسر میرسد، هر چند سن دختر بیشتر از سن پسر باشد. (8)
5- در صورتی که بزرگترین پسر میت دو نفر هم سن باشند، این اشیاء بین آنها بطور یکسان تقسیم میشود، همچنین است اگر بیش از دو نفر باشند. (9)
6- فرزندان میت، هر چند غیر بالغ باشند، جزو طبقه اول ارث بری هستند. (10)
7- سهم کودک با بزرگترها در ارث، چنانچه همجنس و هم رتبه باشند، تفاوتی ندارد، بنابراین اگر میت دو دختر، یکی بالغ و یکی غیر بالغ داشته باشد، سهم آنها از ارث مساوی است. (11)
1- اگر کسی بمیرد و دارای فرزند
1) 21. عروه، ج 1 ص 427 س 13 تحریر، ج 1 ص 82 القول فی کیفیة صلاة المیت.
2) 22. تحریر، ج 1 ص 95
3) 23. تحریر، ج 1 ص 95 م ختام.
4) 24. منهاج، ج 1 ص 96، م 293 عروه ج 1 ص 449 م 6
5) 1. منهاج، ج 2 ص 393 م 1743 تحریر، ج 2 ص 381 م الخامس و 1
6) 2. منهاج، ج 2 ص 393 م 1743.
7) 3. منهاج، ج 2 ص 395 م 1749
8) 4. تحریر، ج 2 ص 381 م الخامس و 1
9) 5. منهاج، ج 2 ص 395 م 1748 تحریر، ج 2 ص 381 م الخامس و 1
10) 6. منهاج، ج 2 ص 395 م 1748 تحریر، ج 2 ص 381 م الخامس و 1
11) 7. تحریر، ج 2 ص 363 موجبات الارث.
نابالغ باشد، جایز نیست از سهم کودک یتیمش برای عزاداری میت هزینه کنند. (1)
2- توقف برای عزاداری و نماز و … در منزل آنها در صورتی جایز است که ولی شرعی یتیمان، با در نظر گرفتن مصلحت، به افراد اذن دهد. (2)
3- در صورتی که مصلحت باشد، وارثان بالغ با دیگران میتوانند با اجازه ولی شرعی یتیمان، سهم آنها را برای عزاداری اجاره کنند. (3)
4- اگر میت و ارث نابالغ دارد، از بین بردن لباسهای او و بخشیدن آنها به دیگران جایز نیست مگر در صورتی *که نگهداری آنها خطر داشته باشد. (4)
1- یکی از روابط خویشی که سبب ارث بردن است رابطه پدری، مادری و فرزندی است، پدر و مادر و فرزند و نوهها هر چند پایین روند، از حیث خویشی در رتبه اول ارث قرار دارند. و پدر بزرگها و مادر بزرگها هر چند بالا روند و نیز برادران و خواهران و اولاد اینها هر چند پائین روند از جهت خویشی نسبی در رتبه دوم ارث قرار دارند. بنابراین اگر کودکی از دنیا برود و از خودش مالی داشته باشد، اموال او به پدر و مادرش میرسد، و در صورتی که پدر و مادر نداشته باشد، پدر بزرگ و مادر بزرگ و برادران و خواهران وی از او ارث میبرند. (5)
2- اگر پدری مخارج زندگی فرزند خود را نپرداخته باشد، بازهم از او ارث میبرد، یعنی پرداختن هزینه زندگی فرزند، شرط ارث بری نیست و نپرداختن هزینه زندگی مانع ارث بری نمیباشد. (6)
1- اگر شخصی برای فرزندش وصیتی کند، باید وصیتش نسبت به همه فرزندان به طور
یکسان اجرا شود، مگر قرینهای در میان باشد که برتری بعضی بر بعضی دیگر را برساند. (1)
2- انسان میتواند در بخشش مال، برخی از فرزندان را بر بعضی دیگر برتری دهد ولی این کار کراهت دارد. (2)
3- اگر برتری دادن در بخشش به بعضی از فرزندان باعث تحریک حسادت و کینه سایر فرزندان شده و فتنه برانگیزد حرام است. (3)
4- شخصی که وصیت کرده مقداری از اموالش را به نوههای نابالغ پسریش بدهند، اگر قید نکرده باشد که دختر دو برابر دختر ببرد، باید اموال را بین آنها به طور یکسان تقسیم کنند. (4)
5- اگر یکی از فرزندان خصوصیتی داشته باشد که سزاوار برتری باشد، چنانچه باعث فساد نشود، برتری دادن او در بخشش خوب است. (5)
1- وصیت کودک صحیح نیست. (6)
2- وصیت پسر ده ساله در امور خیریه مانند ساختن پل، مدرسه، مسجد جایز و صحیح است.(7)
1- کودک را به تنهایی نمیتوان وصی خود قرار داد ولی او را به همراه فرد بالغی میتوان وصی قرار داد. (8)
2- تا زمانی که کودک بالغ نشده، وصی بالغ میتواند به طور مستقل به وصیتهای میت عمل کند، و کودک پس از بلوغش حق ندارد نسبت به کارهایی که شخص بالغ انجام داده اعتراض کند، مگر در جایی که خلاف وصیت میت عمل کرده باشد. (9)
1- نذر و عهد کودک منعقد نمیشود، هر چند پسری ده ساله باشد. (10)
2- حجی که با نذر و عهد و سوگند بر انسان واجب میشود، بر کودک واجب نمیشود، چون نذر و عهد و سوگند او منعقد نمیشود. (11)
1- اگر کافری مسلمان شود، فرزند یا نوه نابالغش نیز
1) منهاج، ج 2 ص 414 م 1820
2) تحریر، ج 2 ص 61 م 22
3) تحریر، ج 2 ص 61 م 22
4) مجمع، ج 2 ص 300 م 857
5) تحریر، ج 2 ص 61 م 22
6) تحریر، ج 2 ص 95 م 12 منهاج، ج 2 ص 228 الاول عروه، ج 2 ص 887 م 10
7) تحریر، ج 2 ص 95 م 12 مجمع، ج 3 ص 22 م 2
8) تحریر، ج 2 ص 102 م 39 منهاج، ج 2 ص 239 م 1052
9) تحریر، ج 2 ص 102 م 39
10) عروه، ج 2 ص 482 فصل 3 تحریر، ج 1 ص 388 م 1
11) عروه، ج 2 ص 482 فصل 3
به تبعیت از او حکم مسلمان را داشته و پاک است. (1)
2- اگر یکی از پدر، مادر، پدر بزرگ یا مادر بزرگ کودکی مسلمان باشد، بچه نیز حکم مسلمان را داشته و پاک است. (2)
3- اگر هیچیک از پدر، مادر، پدر بزرگ یا مادر بزرگ کودکی مسلمان نباشند، کودک نیز تابع آنان است و حکم مسلمان را ندارد. (3)
4- زنازادهای که یکی از پدر و مادرش مسلمان باشد، تابع پدر یا مادری است که مسلمان است. (4)
5- کافری که مسلمان میشود، فرزندش با چند شرط در مسلمانی و طهارت تابع اوست:
کودک، تحت تکفل او باشد. (5)
ممیز نباشد. (6)
اگر ممیز است اظهار کفر نکند. (7)
در غیر این موارد، تابع پدرش نیست. (8)
در تبعیت فرزند از کافری که مسلمان شده، فرقی نیست که کافر، پدر آن کودک باشد یا جد و یا مادر او. (9)
6- کودکی که در حکم کافر است یعنی والدین و اجداد او کافرند اگر اظهار اسلام کند، اگر ممیز و عاقل بوده وبا آگاهی، اسلام را پذیرفته، مسلمان و پاک است. (10)
7- اگر کودک مرتد شود احکام مرتد بر او بار نمیشود، هر چند در آستانه بلوغ باشد. (11)
8- چنانچه کودک حرفی بزند که موجب کفر باشد، نمیتوان او را مرتد و کافر دانست.(12)
9- در صورتی که کودک مرتد شود باید تعزیرش کنند. (13)
و الحمد لله اولا و آخراً
نویسنده: همت بناری علی - منبع: سایت بلاغ
نویسنده: همت بناری علی - منبع: سایت بلاغ
نویسنده: همت بناری علی - منبع: سایت بلاغ
نویسنده: همت بناری علی - منبع: سایت بلاغ
نویسنده: همت بناری علی - منبع: سایت کتابخانه تبیان
نویسنده: همت بناری علی - منبع: سایت کتابخانه تبیان
1) عروه، ج 1 ص 142 م 4 الثانی.
2) ت.خ، ص 19 م 109 ت.گ، ص 21 م 109
3) ت.خ، ص 19 م 109 ت.گ، ص 21 م 109
4) عروه، ج 1 ص 67 س 9
5) عروه، ج 1 ص 142 م 4 الثانی.
6) عروه، ج 1 ص 142 م 4 الثانی.
7) منهاج، ج 1 ص 133 التاسع عروه، ج 1 ص 142 م 4 الثانی ت.خ، ص 35 م 217
8) عروه، ج 1 ص 142 م 4 الثانی.
9) منهاج، ج 1 ص 133 التاسع تحریر، ج 1 ص 131 ثامنها عروه، ج 1 ص 142 م 4 الثانی ت.خ، ص 35 م 217
10) عروه، ج 1 ص 67 س 9 عروه، ج 1 ص 142 م 3
11) تحریر، ج 2 ص 495 م 2
12) تکمله، ص 55 م 268
13) جامع عباسی، ص 424 س 11
ویسنده: همت بناری علی - منبع: سایت بلاغ
نویسنده: ماهنامه موعود شماره 51 - منبع: سایت موعود
نویسنده: ماهنامه موعود شماره 54 - منبع: سایت موعود
نویسنده: پیمانی میمنت - منبع: سایت موعود
نویسنده: عطایی محمدرضا - منبع: سایت بلاغ
نویسنده: نجفی یزدی سیدمحمد - منبع: مرکز اطلاع رسانی غدیر
نویسنده: - منبع: سایت بلاغ
نویسنده: مهدوی لطف الله - منبع: سایت کتابخانه تبیان
نویسنده: زاهلر کتی ای - منبع: مرکز اطلاع رسانی غدیر
نویسنده: - منبع: پایگاه امام علی نت
نویسنده: مکارم شیرازی ناصر - سبحانی جعفر - منبع: سایت بلاغ
که عزیر در نظر یهودیها مانند مسیح در نظر مسیحیان فرزند خدا است مقصود از این فرزندی چیست؟
نویسنده: سبحانی جعفر - منبع: سایت بلاغ
نویسنده: - منبع: صالحین: زندگی و شرح حال صالحین شیعه
نویسنده: مکارم شیرازی ناصر - منبع: پایگاه رسمی دفتر آیت الله مکارم شیرازی
نویسنده: مکارم شیرازی ناصر - منبع: پایگاه رسمی دفتر آیت الله مکارم شیرازی
نویسنده: - منبع: بعثه مقام معظم رهبری
نویسنده: - منبع: بعثه مقام معظم رهبری
نویسنده: مهدوی لطف الله - منبع: سایت کتابخانه تبیان
نویسنده: مهدوی لطف اللّه - منبع: پایگاه مجمع جهانی اهل بیت علیهم السلام
نویسنده: مهدوی لطف اللّه - منبع: مرکز جهانی اطلاع رسانی آل البیت علیهم السلام
نویسنده: همت بناری علی - منبع: پایگاه اطلاعرسانی سراسری اسلامی پارسا
نویسنده: انصاری عذرا - منبع: پایگاه اطلاعرسانی سراسری اسلامی پارسا
نویسنده: انصاری عذرا - منبع: پایگاه اطلاعرسانی سراسری اسلامی پارسا
نویسنده: انصاری عذرا - منبع: پایگاه اطلاعرسانی سراسری اسلامی پارسا
نویسنده: انیسی فریبا - منبع: پایگاه اطلاعرسانی سراسری اسلامی پارسا
ویسنده: فیض کاشانی محسن - منبع: کتابخانه
نویسنده: همت بناری علی - منبع: کتابخانه
نویسنده: همت بناری علی - منبع: کتابخانه
نویسنده: فتحعلی خانی محمد - منبع: کتابخانه
نویسنده: - - منبع: پایگاه کتابخانه دیجیتالی دید
نویسنده: - - منبع: پایگاه کتابخانه دیجیتالی دید
نویسنده: نجفی یزدی سیدمحمد - منبع: کتابخانه
نویسنده: جلیلی بهروز - منبع: مگیران: بهداشت روان
نویسنده: جلیلی بهروز - منبع: مگیران: بهداشت روان
نویسنده: روزبهائی نسرین - نارنجی فرسته - شراره خسروی - عطارها مهتاب - هاشمی معصومه - مومنی اصفهانی جمشید - منبع: مگیران: مجله علمی پژوهشی دانشگاه علوم پزشکی اراک
نویسنده: کردی حبیب اله - علیزاده منیر امیر - منبع: مگیران: ماهنامه فناوری و توسعه صنعت بسته بندی شماره 13
دانش آموز در شیوههای فرزند پروری مختلف
نویسنده: صادقی منصوره السادات - حیدری محمود - منبع: مگیران: ماهنامه خانواده پژوهی شماره 3
پروری و کارکرد خانواده در خانوادههای بد سرپرست، دارای اختلالات رفتاری عادی
نویسنده: صدر السادات سید جلال - شمس اسفند آباد حسن - امامی پور سوزان - منبع: مگیران: مجله دانشگاه علوم پزشکی شهرکرد شماره 26
نویسنده: تمنایی فر شیما - منبع: مگیران: ماهنامه کودک شماره 3
نویسنده: دلیران فاطمه - منبع: مگیران: ماهنامه کودک شماره 4
نویسنده: 0 - منبع: مگیران: ماهنامه کودک شماره 16
نویسنده: علیمرادی مهتاب - منبع: مگیران: ماهنامه کودک شماره 24
نویسنده: 0 - منبع: مگیران: ماهنامه یاران شماره 12
نویسنده: 0 - منبع: مگیران: ماهنامه صنعت حمل و نقل- شماره 257- مهر 1385
نویسنده: ذبیحی معصوم - منبع: مگیران: دوماهنامه بشارت سال نهم شماره 53 خرداد و تیر 1385
شغلی مادران
پرستار با مشکلات رفتاری کودکان آنها
نویسنده: حکیم شوشتری میترا - منبع: تازههای علوم شناختی
منبع: ماهنامه شاهد یاران شماره 17 فروردین 1386
سال 1369 هجری قمری در مورد آخر الزمان و وظیفه تربیت زن و فرزند و اخبار رسول خدا صلی الله علیه و آله و امیرالمومنین علیه السلام از حوادث آخر الزمان و مجلس روز بیستم تفسیر آیه الذین یتبعون الرسول النبی الامی
نویسنده: حسینی طهرانی محمدحسین - منبع: پایگاه علوم و معارف اسلام مکتوبات خطی علامه طهرانی