دانشنامه امام امیرالمومنین علی علیه السلام جلد 8

ghaemiyeh.com

مشخصات کتاب

سرشناسه : قرشی، باقرشریف، 1926 - م.

Qarashi, Baqir Sharif

عنوان قراردادی : موسوعة‌الامام امیرالمومنین علی‌بن‌ابی‌طالب علیه‌السلام .فارسی

عنوان و نام پديدآور : دانشنامه امام امیرالمومنین علی‌بن ابی‌طالب علیه‌السلام/ مولف باقرشریف القرشی ؛ مترجم سیدمحمد صالحی ؛ زیر نظر آیت پیمان ؛ [برای] مجمع جهانی شیعه‌شناسی.

مشخصات نشر : قم: دارالتهذیب، 1400.

مشخصات ظاهری : 11ج.

شابک : 7400000 ریال (دوره، گالینگور) ؛ 5200000 ریال (دوره، شومیز) ؛ ج.1‌978-600-94930-2-9 : ؛ ج.2‌978-600-94930-7-4 : ؛ ج.3‌978-600-94930-7-4 : ؛ ج.4‌978-622-99684-5-1 : ؛ ج.5‌978-622-94029-2-4 : ؛ ج.6‌978-622-99684-1-3 : ؛ ج.7‌978-622-94029-2-4: ؛ ج.8‌978-622-97793-5-3 : ؛ ج.9‌978-622-97793-8-5 : ؛ ج.10‌978-622-97793-9-2 : ؛ ج.11‌978-622-94029-1-7 :

وضعیت فهرست نویسی : فیپا

یادداشت : کتابنامه.

مندرجات : ج.1. زندگانی و فضايل امام علی علیه‌السلام در قرآن و سنت.- ج.2. امام علی علیه‌السلام در عهد پيامبر صلی‌الله علیه و آله و دوران خلافت.- ج.3. تفسیر قرآن از قرآن کریم.- ج.4.از ادعیه امام علیه‌السلام.- ج.5. مسند امام علیه‌السلام.- ج.6. وصایای تربيتی و مواعظ او.- ج.7. علم و تعلیم و ناپیداها.- ج.8. احتجاجات و مناظرات امام علیه‌السلام.-ج.9. قضاوتهای امام علی علیه‌السلام است.-ج.10. فرمانروایان و کارگزاران او علیه‌السلام.- ج.11. حکومت امام علیه‌السلام.

موضوع : علی‌بن ابی‌طالب (ع)، امام اول، 23 قبل از هجرت - 40 ق.

موضوع : 'Ali ibn abi-Talib‪, Imam I, 600-661

موضوع : علی‌بن ابی‌طالب (ع)، امام اول، 23 قبل از هجرت - 40ق. -- سرگذشتنامه

موضوع : Ali ibn Abi-talib, Imam I, 600-661 -- Biography

شناسه افزوده : صالحی، سیدمحمد، 1313 -، مترجم

شناسه افزوده : پیمان، آیت، 1339-

شناسه افزوده : مجمع جهانی شیعه‌شناسی

شناسه افزوده : The World Center for Shite Studies

رده بندی کنگره : BP37

رده بندی دیویی : 297/951

شماره کتابشناسی ملی : 8689790

اطلاعات رکورد کتابشناسی : فیپا

اشاره

مجمع جهانی شيعه شناسی

قم -45 متری عمار ياسر - پلاک 90 - ص‌پ 644-37158 تلفن: 37713773-37756092 / دورنگار: 37713774

شناسنامه کتاب:

نام کتاب:..................... دانشنامه امام اميرالمؤمنين علی‌بن ابی‌طالب علیه السلام (جلد هشتم)

مؤلف:.................................................... علامه باقر شريف القرشی

مترجم:........................................................... سيدمحمد صالحى

زیر نظر:........................................................ دکتر آیت پیمان

ناشر:................................................ انتشارات دارالتهذیب

صفحه آرا:............................................................... چاپ متین

تعداد صفحات:............................................................ 184ص

چاپخانه:...................................................................... گلها

نوبت و تاريخ چاپ:.................................................. اول / 1400

تيراژ:...................................................................... 1000

قيمت (گالينگور) دوره:.......................................... 740000 تومان

قيمت (شوميز) دوره:............................................. 520000 تومان

شابک:................................................... 3-5-97793-622-978

کليه حقوق برای مجمع جهانی شيعه‌شناسی محفوظ است.

مجمع جهانی شيعه شناسی

THE WORLD CENTER FOR SHIITE STUDIES

المجمع العالمی لمعرفة الشیعة و التشیع

www.shiastudies.net

info@shiastudies.net

قم -45 متری عمار ياسر - پلاک 90 - ص‌پ 644-37158 تلفن: 37713773-37756092 / دورنگار: 37713774

بسم الله الرحمن الرحیم

وَادعُ إلي سبيل ربِّك بالحکمة والمَوعظة الحسنة وجادِلهم بالَّتي هي أحسن إنَّ ربّكَ هو أعلمُ بِمَن ضَلَّ سبيله وهو أعلم بالمُهتَدين با حکمت و اندرز نيکو به راه پروردگارت دعوت کن. و با آنان به شيوه ای که نيکوتر است، مجادله نمای در حقيقت پروردگار تو به حال کسی که از راه او منحرف شده، داناتر و به حال راه يافتگان نيز آگاه تر می باشد. (نحل / 125)

ومِنَ النّاس مَن يُجادل في الله بغير علمٍ ويَتَّبِعُ کُلَّ شيطانٍ مَريدٍ برخی از مردم، درباره خدا بدون هيچ علمی مجادله و از هر شيطان سرکشی پيروی می کنند. (حج / 3)

ولاتُجادِلوا أهل الکتاب إلا بِالَّتي هي أحسنُ إلا الَّذين ظلموا منهم وقولوا آمَنّا بالَّذي اُنزِل إلينا واُنزل إليکم وإلهُنا وإلهُکُم واحدٌ ونحنُ له مُسلمون با اهل کتاب، جز به شيوه ای که بهتر است مجادله نکنيد. مگر با کسانی که ستم کرده اند. بگوييد آنچه به سوی ما نازل شده و آنچه به سوی شما نازل شد، ايمان آورديم؛ پس خدای ما و خدای شما يکی است و ما تسليم اوييم. (عنکبوت / 46)

إنَّ الَّذين يجادِلون في آيات الله بِغَير سُلطانٍ أتاهُم إن في صُدورهم إلا کِبرُ ما هُم بِبالغيه فَاستَعِذ بالله إنَّه هو السَّميع البَصيرُ در حقيقت آنان که درباره نشانه های خدا، بی آنکه حجتی بر ايشان آمده باشد به مجادله برمی خيزند، در دلشان جز بزرگ نمايی نيست؛ زيرا به آ ن نخواهند رسيد؛ پس به خدا پناه جوي، چون او شنوای بيناست. (غافر / 56)

فهرست مطالب

مقدمه حضرت آیت الله العظمی سید محمد جواد علوی طباطبائی بروجردی دامت برکاته 7

مقدمه دبیر کل مجمع جهانی شیعه شناسی... 11

تقدير و تشکر. 15

مقدمه مؤلف... 16

پیشگفتار. 24

مناظره و اعتراضات امام علیه السلام بر خلفا. 29

اعتراض او بر ابوبكر. 30

عكس العمل ابی بكر. 46

اعتراض او به ابی بكر و حزب او 46

با عمر. 47

اعتراض امام علی علیه السلام بر مهاجرين.. 48

امام علیه السلام با اعضای شورا 49

اذعان امام به مصلحت مسلمين.. 50

اعتراض ديگر امام. 52

اعتراضات او علیه السلام بر شورشيان.. 53

سوز و گداز امام از قرشيان.. 53

اعتراضات او بر طلحه و زبير. 58

با عايشه. 60

با طلحه و زبير. 62

با معاويه. 63

ورود جرير به معاويه. 65

مناظره و احتجاج او بر معاويه. 67

با خوارج. 76

احتجاج و اعتراض امام بر آن ها 76

مناظره امام با آن ها 77

مناظره ديگری از امام برای آن ها 79

مناظرات او علیه السلام با نصاری... 82

سئوال های جاثليق.. 82

سئوال های راهب... 86

با اسقف... 88

با قيصر پادشاه روم. 90

مناظرات او علیه السلام با يهود. 96

با عالم يهودي.. 96

با يهود. 98

با عالم يهودي.. 101

مناظرات او علیه السلام با بی دينان.. 125

با بی دينان.. 125

اجتماع بندگان در مكان ها 129

جواب امام علیه السلام .. 142

با ابن الكوّاء 151

مناظره او با یک مرد. 158

با ذعلب... 161

مناظرات او علیه السلام با منجمان.. 163

با منجم در بعضی سفرهايش.... 163

با منجم ديگر. 164

فهرست منابع.. 166

مقدمه حضرت آیت الله العظمی سید محمد جواد علوی طباطبائی بروجردی دامت برکاته

بسم الله الرحمن الرحیم

از عهد امیرالمؤمنین ولی المتقین قائد الغر المحجلین علی بن ابی‌طالب «علیهما افضل صلوات الملک المنان»چهارده قرن می‌گذرد.

این بزرگ مرد تاریخ اسلام که پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و اله با خطاب «انت میزان الاعمال» او را اسوه و الگوی جاودانه انسان مسلمان و واجد همۀ فضیلت‌های الهی و انسانی قرار داد. فرق سرش را در حال نماز و در مسجد که برپائی این هر دو وامدار تلاش‌ها و مجاهدات او بود، شکافتند و شخصیتی که تنها یک حرکت او در جنگ احزاب بر همۀ عبادات جن و انس فضیلت یافت، غریبانه و مظلومانه رخ در نقاب خاک کشید.

این غربت و مظلومیت که سابقه در دوران بیست و پنج ساله خانه‌نشینی او داشت و حتی در دوران خلافتی که با اصرار مردم بر عهدۀ او قرار گرفت، هرگز رهایش نکرد؛ در سطحی وسیع‌تر بعد از شهادت جانسوزش بر سر او و فرزندان و همۀ دلباختگانش سایه افکند و سوگمندانه هنوز پس از گذشت چهارده قرن از سایه این مظلومیت چیزی کاسته نشده است.

در روز عاشورا و در میدان کربلا، فرزند والا شأن او امام حسین بن علی سید الشهداء (علیه افضل الصلوۀ والسلام) را تنها به جرم بغض و کینه‌ای که از پدر بر دل داشتند، محکوم به مرگ کردند و این محکومیت همۀ اصحاب و همراهان و برادران و فرزندان او را شامل شد.

و بعدها خلافت و حکومت اسلامی متجاوز از شصت سال لعن و بدگوئی و برائت از او را به صورت رسمی بر سر منبرها و از حلقوم خطبای جمعه فریاد زد و بیزاری از او به شعار رسمی حکومت اسلامی بدل شد. دورانی سیاه که لکه ننگی بر دامن تاریخ ماست و یادآور تلاش نیروهای حاکم بر جامعه اسلامی بر محکومیت همۀ ارزش‌ها و اصالت‌هائی که رسالت مبارک پیامبر گرامی برای جامعه منحط جاهلی به ارمغان آورد و حتی تلاش‌های مثل عمر بن عبدالعزیز در زدودن این ننگ از دامان جامعه با موفقیت قرین نبود.

نام علی و یادآوری و بیان فضیلت‌های او حتی از زبان پیامبر صلی الله علیه و اله و انتساب به او و عشق به او سالیان سال جرمی نابخشودنی به حساب می‌آمد که تنها جزایش مرگ بود و حتی بعد از سلطۀ آل‌امیه که تجلی دوباره جاهلیت در لباس اسلام بود، آل‌عباس نیز تندتر از سلف خود بر این رویه پای فشردند و محکومیت علی بن ابی‌طالب علیه السلام و برائت از او در گفته و عمل، همچنان رسم نامبارک حاکمیت و سلطه در جامعه اسلامی ماند.

و اسفناک آنکه این رویۀ نامیمون حتی تا روزگار ما ادامه یافته است و کشتار و قتل عام‌های پیروان علی علیه السلام حتی تا دوران معاصر و عصر خلافت عثمانی، دل هر انسان منصفی را به درد می‌آورد.

هنوز در مکتب ارباب تکفیر، نام علی جرمی است که جز قتل و کشتار جزائی ندارد و در حوادث سوریه، عراق، پاکستان و افغانستان نشان آن را بسیار برجسته می‌بینیم.

و تا آنجا که دلباختگان علی علیه السلام همچون حجر بن عدی بعد از نزدیک به چهارده قرن هنوز برای عشق و محبت او هزینه می‌دهند و کسانی که بغض علی و آل او را در دل دارند، مزار مطهر او و همراهانش را در مرج عذرا، مورد تعرض و تخریب قرار می‌دهند.

و این رنجنامه تاریخ ما، تا به امروز است. و سایه این مظلومیت در تاریخ آن‌چنان بلند است که دل غیر مسلمانان را به در می‌آورد و مانند جرج جرداق به دفاع از نام و یاد او و در پاسخ به بغض و کینۀ معاندان «صوت العدالۀ الانسانیۀ» را می‌نویسد و وجدان انسانی را در مورد او به داوری می‌خواند.

آری، خورشید را که نمی‌توان در پس پرده‌های کینه و بغض و بی‌مهری از نظرها پنهان نمود و نور، قابل پای مالی نیست و پایمال نور اگر نیکو بنگرد، خود پامال نور است.

و به گفتۀ خلیل بن احمد: «هرچند دوستان و دلباختگان او از بیم سرکوب و مجازات از بیان فضائل او دم فرو بستند؛ و دشمنان و معاندان با پشتوانه قدرت و حاکمیت، تلاش در منع از گسترش فضائل او داشتند؛ اما علی‌رغم همۀ این بی‌مهری‌ها، بی‌انصافی‌ها و ترس‌ها، فضائل و مکارم او شرق و غرب عالم را فرا گرفت».

و اینک سؤالی مطرح است، آیا گذشت هزار و چهارصد سال از شهادت مظلومانه این شخصیت عظیم، کافی نیست که جامعه اسلامی در مورد او، به قضاوتی تازه بنشیند و محکومیتی را که تاریخ ظالمانه بر حضرتش تحمیل کرده است، مورد تجدید نظر قرار دهد و به ارزیابی دوباره جرم و یا جرائمی بپردازد که در طول تاریخ به محکومیت او و آل او و پیروان و دلباختگان او منجر شده است.

ما که در درازای تاریخ قرائت‌های گوناگون از اسلام را از زبان هر کس و ناکس شنیده‌ایم و هر ادعائی را در تبیین قرآن و سنت نبوی شریف، مورد توجه و یا قبول قرار داده‌ایم؛ یک بار هم اسلام و وحی و قرآن را با برداشت و قرائت او که به اعتراف دوست و دشمن، نزدیک‌ترین و همراه‌ترین و پیوسته‌ترین شخص به نبی گرامی اسلام بوده است، بشنویم و سخن او و نهج‌البلاغه او و معارف عرضه شده، به وسیله ائمه هداه از آل او را نیز در کنار سایر گفته‌ها و قرائت‌ها مورد توجه قرار دهیم و در این مسیر تنها از عقل، انصاف و وجدان داوری بخواهیم؟

و نیز ما و همۀ کسانی که به امامت و ولاء او باور داریم و عشق او را نسلاً بعد نسل در دل و جان خود جای داده‌ایم، قدری فراتر از شیعۀ جغرافیائی او، گام برداریم و اضافه بر محبت او، که خود سرمایه‌ای عظیم و موهبتی بزرگ از جانبمبدأ هستی است، قدری رنگ و بوی آن وجود مطهر را در عینیت زندگانی فردی و اجتماعی خود برجسته کنیم و در برابر آنها که در مقام قضاوت بر معیارها و اصالت‌ها، جدا از ادعاها و لاف‌زدن‌های ظاهری تکیه ندارند، نمونه‌ای عینی از عدل او و از فضائل اخلاقی و مکارمی که آن بزرگ مرد در تمام زندگی پربرکتش ذره‌ای از آن عدول نکرد و قدمی در مسیر خلاف آن برنداشت، در زندگی فردی و اجتماعی خویش متجلی سازیم، شاید بتوانیم ذره‌ای از بار این مظلومیت سنگین را از چهره او و خاندان او بزدائیم و تجلی عینی راه و روش او در عرصه معالم وحی باشیم.

و چه بجاست که همۀ جامعه اسلامی بخصوص عالمان و محققان با هر تفکر، بعد از گذشت این همه سال از شهادت مظلومانه‌اش، به پیشگاه مقدس او و نیز پیشگاه مولی و مراد و محبوب او حضرت خاتم النبیین صلی الله علیه و اله و در نهایت به پیشگاه خداوند خالق علی و منت گذارنده بر همۀ هستی به خلق او، عذر تقصیر بیاوریم که در شناخت او کوتاهی کردیم و از فرصت درک راه و مشی او، غافل ماندیم.

دانشنامه وزین ارزشمند که به قلم پرتوان مورخ و متکلم و محدث شهیر مرحوم علامه باقر القرشی اعلی الله درجاته تالیف شده است، یکی از آثار ممتازی است که گوشه ای از حق سترگ آن ولی اعظم الهی را ادا کرده است.

برای آن مولف فقید تغمده الله برحمته الواسعه و همچنین برای مترجم فارسی این دانشنامه جناب سید محمد صالحی کاشانی و دبیر کل و اعضای محترم مجمع جهانی شیعه شناسی که این اثر را به زیور طبع آراسته و به تشنگان معارف علوی ارائه نموده اند طلب اجر مضاعف و دوام توفیقات دارم.

و السلام علیکم و رحمه الله و برکاته

محمد جواد علوی بروجردی

جمعه 15 ربیع الاول 1443

مقدمه دبیر کل مجمع جهانی شیعه شناسی

سخن گفتن درباره شخصیت امیرالمؤمنین علی علیه السلام کاری بس سترگ و با عظمت است که پایانی برای آن متصور نیست. علی علیه السلام در لسان نبی صلی الله علیه و اله ، معیار حق و میزان سنجش عمل است. مواجهه‌ی بایسته و عالمانه با آن حضرت، سیره‌ای سرتاسر ستودنی و کلماتی مشحون از حکمت را به ارمغان می‌آورد. شخصیت این حجت بزرگ الهی، آنچنان بلندمرتبه است که به تعبیر پیامبر اعظم صلی الله علیه و اله جز او و خدا، کسی علی علیه‌السلام را نشناخت. با این حال در همه‌ی اعصار، هر انسان مشتاق و اندیشمند نامداری به قدر ظرف خویش از این دریای کرامت و عدالت جرعه‌ای نوشیده است و وصفی شنیدنی از لذت آن را به عنوان سند افتخار خویش در قالب شعر و کتاب و مقاله به همگان عرضه کرده است. علامه‌ی فقید باقر شریف قرشیرحمة الله علیه در پژوهشی استوار با عنوان «موسوعة الامام امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب علیه السلام » گوشه‌ای از دریای بی کران سیره و سخنان و مرام امیرمومنان علی علیه السلام را به زبان عربی تألیف نموده است. لازمه بهره‌برداری حداکثری از این اثر گرانسنگ نزد میلیون‌ها فارسی زبان، ضرورت ترجمه این اثر را روشن می‌سازد. دانشنامه امام امیرالمؤمنین علی علیه السلام ، ترجمه شیوای این کتاب به زبان فارسی است که به همت فاضل ارجمند جناب استاد سیدمحمد صالحی‌کاشانی به سرانجام رسیده است. سعی بلیغ و اهتمام روحانی جانباز شهید شیخ علی انصاری بویراحمدی جهت تسریع در فرایند ترجمه این اثر

مشکور و نزد امیرمؤمنان علیه السلام مأجور است. علو درجات آن عزیز فقید را از خداوند متعال خواستاریم.کتاب «دانشنامه امام امیرالمؤمنین علی علیه السلام » در یازده عنوان به طور مفصل فرازهایی از زندگی و سخنان امیرمومنان علیه السلام را گردآوری و شرح کرده است. نویسنده در مقدمه کتاب در ضمن یازده شماره ویژگی‌های شخصیتی امام على علیه السلام را برشمرده است. پس از مقدمه، نسب‌شناسی آن حضرت و توصیف خاندان پرکرامت بنی هاشم قرار دارد. تاکید بر موحد بودن پدران امیرمؤمنان علیه‌السلام از جناب ابوطالب گرفته تا عبدالمطلب و عبدمناف و هاشم از دیگر مباحث این بخش است. توصیف تاریخ و چگونگی ولادت معجزه‌گون آن حضرت نیز در همین بخش قرار دارد.

در بخش دوم کتاب، سیر تاریخی زندگی آن حضرت ارائه شده است. مجاهدات امیرمؤمنان علیه السلام در رکاب پیامبر عظیم الشأن اسلام صلی الله علیه و اله ، حوادث پیش و پس از رحلت پیامبر صلی الله علیه و اله ، داستان حجة‌الوداع و غدیر خم و نزول آیه اکمال دین، موضوع سقیفه و سیره آن حضرت در چگونگی تعامل با حکومت خلفای سه‌گانه، بخشی از مهم‌ترین مباحث این بخش است. سخنان آن امام همام پیرامون قرآن کریم و تفاسیر آن حضرت از آیات قرآن بخش سوم کتاب را شکل می‌دهد؛ چنانکه برشمردن فواید دعا و اهمیت آن از زبان مبارک امام و بخشی از ادعیه و مناجات‌های آن حضرت در موضوعات، مکان‌ها و زمان‌های مختلف در بخش چهارم کتاب مطرح شده است. نقل تعدادی از روایات پیامبر صلی الله علیه و اله توسط امیرمؤمنان علیه السلام تحت عنوان «مسند الامام» در بخش پنجم کتاب گرد آمده است. وصایا، مواعظ و حکمت‌های ارزشمند آن حضرت به تفکیک در بخش ششم و سیره‌ی علمی امیرمؤمنان علیه السلام ، بخشی از خطبه‌ها و سخنان آن حضرت مورد

تکریم علم و عالم و مذمت جهل و جاهل در بخش هفتم نقل شده است. بخش هشتم کتاب، شامل احتجاجات آن حضرت با خلفا، مهاجرین، شورای شش نفره، عایشه، طلحه، زبیر و معاویه، همچنین مناظره با مسیحیان، یهودیان و زنادقه و منجمین است. قضاوت‌های آن حضرت در زمان رسول‌اکرم صلی الله علیه و اله و خلفا و ایام حکومتشان در بخشنهم و موضوع حکومت، حقوق حاکمان بر مردم و حق مردم بر حاکمان در بخش دهم قرار دارد. در آخرین بخش کتاب به جنگ‌های سه‌گانه امام بر ضد منحرفین از حق پرداخته شده است.

مؤلف کتاب آیت الله باقر شريف القرشی در سال1344ق. در شهر نجف متولد شد. پدرش شيخ شريف از علمای نجف و جدش شيخ مهدی قرشی از شاگردان میرزای بزرگ شیرازی بود. باقر شريف از كودكى به تحصيل مشغول شد و پس از طى كردن دروس اوليه و آموختن ادبيات، از سال 1380 قمری به درس خارج فقه و اصول پرداخت. او از محضر اساتيد بزرگی همچون سيد موسی البعاج، شيخ بشير العاملي، شيخ محمد تقی الايرواني، سيد محمود مرعشی نجفي، شيخ محمد طاهر آل شيخ راضي، آیت‌الله خويی و آیت‌الله سيد محسن حكيم بهره برد. به گفته خود وى، بيست سال در دروس مرحوم خويى حاضر شده و مباحث علمی و مهم وی را در فقه و اصول نوشته است كه به صورت خطی در كتابخانه امام حسن علیه‌السلام در نجف نگهداری می‌شود.

مرحوم باقر شريف قرشی، به همراه برخی علما و طلاب مانند محمدحسین حرزالدين به مقابله با كمونيسم و طرفداران آن پرداخته و با سخنراني‌ها و اعلامیه‌های مختلف سعی بر آگاه كردن اقشار و عامه مردم داشته‌اند. وی در پى گفتگو با شهيد محمدباقرصدر رحمة الله علیه مصصم به تأليف کتبی روشمند در زمينه اهل‌بيت شد. به همین جهت تا كنون از حدود پنجاه اثر منتشر شده از او 46 اثر راجع به اهل بيت علیهم السلام است. قرشی بارها به ایران سفر کرد و جایزه پنجمین سال

کتاب ولایت در سال 1382ش به وی اهدا شد. وی سرانجام در روز یکشنبه 26 رجب 1433ق برابر با 28 خرداد 1391ش در نجف درگذشت و آيت‌الله سید محمدسعید حکیم رحمة الله علیه بر پیکر او نماز گزارد.مترجم ارجمند کتاب پیش رو استاد سیدمحمد صالحی کاشانی است. وی در سال 1313 شمسی متولد شد و پس از گذراندن تحصیلات کلاسیک خود در شهر کاشان، ادبیات عرب را نزد حجج اسلام حاج سید عزیز الله حسینی و حاج سید حسین مناقب و حاج شیخ جعفر صحافی آموخت. وی پس از ورود به قم مکاسب را نزد حضرات آیات حاج آقا مصطفی نورانی، سیدمحمد جواد ذهنی تهرانی و محمد ابراهیم جناتی گذراند و فلسفه را از محضر آیت الله سیدمحمد فاطمی ابهری فراگرفت. این پژوهشگر تحصیلات کلاسیک خود را تا درجه کارشناسی ارشد در رشته تاریخ تمدن بین الملل اسلامی ادامه داد و سالها در سمت استادی دانشگاه مشغول فعالیت بود. عمده فعالیت علمی جناب صالحی در تالیف کتب سیره اهل‌بیت علیهم السلام و ترجمه کتاب متعدد دینی رقم خورده است.

در پایان از همه عزیزانی که به سهم خود در نشر و ترویج معارف اهل‌بیت علیهم السلام قدمی برداشته است و مجمع جهانی شیعه‌شناسی را در آماده‌سازی این اثر یاری کردند، سپاسگزارم و دوام توفیق همگان را در مسیر ولایت علوی از خداوند رحیم خواهانم.

دبیرکل مجمع جهانی شیعه‌شناسی

آیت پیمان

تقدير و تشکر

وقتى فردى تصميم مى‌گيرد فضايل سيد اوصيا علیه السلام را بيان كند يا براى شناساندن صفات پسنديده‌ى آن آيت كبرى و خبر بزرگ، صفحاتى را بنويسد، متوجه می‌شود كه اين ادعايى بزرگ و افتخار و عزتى عظيم است كه اگر كسی موفق شود آن را انجام دهد، به خدا و رسول او نزديک شده است (پيامبرى كه دنيا به وجود او و خاندان پاک و مطهرش افتخار مى‌كند). در صدر اين خاندان، امير مؤمنان علی علیه السلام است كه طبق نص قرآن، جان پيامبر صلی الله علیه و اله و دروازه‌ى شهر علم اوست.

اين مجموعه، از چهره‌ى درخشان مولى الموحدين و افق‌هاى روشن زندگى مباركش سخن مى‌گويد كه مشحون از نمونه‌هاى كرامت و صفات زيبا و جنبه‌هاى گوناگون انسانى است.

سپاس خداى عزوجل، كه به ما توفيق گردآورى و نظارت بر پيگيرى انتشار اين مجموعه را عطا فرمود تا به گونه‌اى جديد، به خوانندگان گرامى و مشتاق، شناخت اين سيره‌ى خوشبو را تقديم كنيم.

اگر همكارى و مساعدت برادرانى كه در آماده كردن اين پژوهش همت كردند، نبود، امروز شاهد اين اثر مفيد و نورانى نبوديم. بنابراين بر ما لازم است از زحمات تمام برادران تقدير و تشكر بنمايم.

و در پايان از خداوند متعال درخواست مى‌كنم اين تلاش را از ما قبول كند همانا كه او شنوا و اجابت كننده است.

مهدى باقر قرشی

11 ذى حجه 1422 هجرى

مقدمه مؤلف

از جهاد رسول اكرم علیه السلام و مبارزه برادر و وصي‌اش امام اميرمؤمنان علیه السلام ، پرتو نوری جستن كرد و تابيد كه سراسر آسمان جزيره العرب را فراگرفت و امواج درخشانش به همه مردم دنيا و انسان‌هاى روى زمين رسيد و آن پيام آزادى براى فكر انسان، اراده‌ى او و رفتارش بود. اين پيام، روشی پيشرفته و اصلاحاتی را تقديم می‌كرد كه تمام مراحل زندگی را در بر می‌گرفت؛ از آن جمله ترويج علم و از بين بردن جهل، رشد و شكوفايی عقل، برطرف كردن كمی و كاستي‌هاى زندگی انسان و هدايت به سوى زندگی شكوفا و آگاهی و نور بود.

از دهان مبارک رسول الله صلی الله علیه و اله كلامی به بلنداى آسمان در عالم وجود خارج شد كه آن كلمه‌ى توحيد بود و تمام آزادى‌هاى انسانی را در بر داشت و نقطه‌ى پايان هر نوع بندگی به جز پرستش خداى متعال و زندگی بخش بود.

رسول خدا صلی الله علیه و اله كلمه‌ى توحيد را به صورت ايجابي، اصل و اساس قرار داد و اعلان كرد؛ پرچمش را وصي‌اش و دروازه‌ى شهر علمش برافراشت و در مكه‌اى به اهتزاز درآورد كه محل استقرار بت و بتكده و مركز جهل و خرافه بود.

عده‌اى از افراد قبيله‌ى متجاوز قريش برای خاموش كردن نور رسالت و درهم پيچيدن پرچم قرآن و برگرداندن جاهليت به جامعه، در مقابل پيامبر ايستادند ولی قهرمان جاويد اسلام، اميرمؤمنان علیه السلام ، با شجاعت بي‌نظير خود از پيامبر پشتيبانی كرد؛ با نيروی كوبنده‌اش از او دفاع و حمايت كرد؛ در كنارش ايستاد و او را از شر آن وحوش درنده حفظ نمود.

در دنياى اسلام و غير آن، شخصيتی وجود ندارد كه بتواند با شخصيت ابوالحسن در شجاعت و فداكارى و ساير صفات افتخارآفرين و شريف برابرى كند و دانشمندان با تعجب و عظمت از آن سخن می‌گويند.

از جمله هديه‌هاى خداوند به ابوالحسن كه شاخص و بارز بود، احاطه كامل به اسرار شريعت و احكام دين بود. موهبت‌هاى الهی و توان علمی او در فقه شريعت و احكام دين خلاصه نمي‌شد، بلكه شامل همه‌ى امور عالم وجود در تمام كرات و آسمان‌ها و كهكشان‌ها و فضا بود، او می‌گفت: «از راه‌هاى آسمان از من بپرسيد چون به آن‌ها داناتر از راه‌هاى زميني‌ام...».

اين سرآمد دوران، كه عالم را با علوم و بخشش‌هاى بي‌شمارش مات و مبهوت كرده بود، تصميم گرفت در سرزمين شرق و عربستان، پايگاهی براى تمام علوم برپا كند؛ مراكزى براى دگرگونی و پيشرفت تكنولوژى تأسيس كند و علم و معرفت را در تمام جهان اسلام گسترش دهد.

اما سركشان ستمكار در برابر آرزوها و آرمان‌هايش ايستادند همان‌گونه كه قبل از آن در برابر برادر و پسرعمويش، رسول خدا صلی الله علیه و اله ، ايستادند. آن‌ها با هم متحد شدند و موانعی را پيش روى او ايجاد كردند و براى تضعيف نقشه‌هاى او كوشش فراوان كردند.

مهم‌ترين چيزى كه امام بايد اجرا کند و به آن برسد اين است كه حكومتی بر پايه‌ى عدالت ناب و حق محض برقرار كند و نعمت‌هاى خداوند را به گونه‌اى بين بندگانش تقسيم كند كه به گروهی خاص تعلق نداشته باشد؛ مردم در سايه حكومت او در رفاه بوده و هيچ محروم و نيازمند در مملكت وجود نداشته باشد. در شريعت امام، مبارزه با كفر و فقر، مساوى است و همانگونه كه مبارزه با كفر واجب است، مبارزه با فقر نيز واجب است.

امام علی برادر فقرا و پدر بيچارگان و آرزوى محرومان و رنج كشيدگان روى زمين بود، او براى خوشبختی و رفاه آن‌ها می‌كوشيد، ولی نيروهاى متجاوزى كه امويان تربيت كرده بودند به جنگ و دشمنی با او پرداختند و مانع سياست او و رسيدن به اهدافش شدند، اگر زمان به او فرصت می‌داد كه طرح‌هايش را پياده كند مردم اقسام عدالت در میدان‌ها و عرصه‌هاى حكومتی و ادارى را مشاهده می‌كردند به طورى كه در طول تمام تاريخ مانند آن را نديده بودند.

اين امام بزرگوار، اول مظلوم در دنياى اسلام است، بعد از رحلت برادر و پسرعمويش سيل بحران و مشكلات پی در پی به سوى او گسيل شد. نيروهاى كينه‌توز، شعار داغی سر دادند و گفتند: «نبوت و خلافت در يک خاندان جمع نمي‌شود...». امام را از خلافت و رياست امت دور نموده و او را خانه‌نشين و منزوى كردند. و غم و حزن و اندوه، خواب را از چشمان امام گرفته بود و مردم با او مثل هموطنی عادی رفتار می‌كردند و وصاياى رسول خدا را درباره‌ى او، ناديده می‌گرفتند.

بعد از كشته شدن عثمان - پيشوای قبيله اموی - خلافت به امام رسيد. قريش كه در آن هنگام مست غرور بودند قيام كردند، زيرا از دست رفتن امتيازات و مصالحشان و ثروت كلانی كه در زمان حكومت عثمان از بيت المال غارت كرده بودند می‌ترسيدند. پس با تمام نيرو و توان مادی و سياسی برای نابودی حكومت او كوشيدند و چون منافع و مصالح آن‌ها را تأمين نمي‌كرد به دشمنی و مبارزه با او پرداختند. او خالص برای حق بود و برای برپايی عدالت كوشش می‌نمود؛ محرومين و بيچارگان را حمايت می‌كرد و در هر كاری رضای خدا را می‌طلبيد.

دشمنان و كينه‌توزان، يقين داشتند: امام هيچ گامی به مصلحت و میل آن‌ها برنخواهد داشت كه بر خلاف روش اسلام و مصلحت مسلمانان باشد، چون او را خوب شناخته، با او بزرگ شده و شاهد كودكی و جوانی و پيری او بودند. آن‌ها می‌دانستند: امام در برابر امور خدايی بسيار سرسخت است و با شدت برخورد

مي‌كند. ضربات كوبنده‌ی او در ابتدای دعوت اسلامی را ديده بودند؛ آن هنگام كه سرهای بزرگانشان را درو می‌كرد و مصيبت و اندوه را در خانه‌هايشان منتشر می‌كرد. آن‌ها دشمن او بودند قبل از اين‌كه خليفه باشد و بعد از آن‌كه خليفه و حاكم آن‌ها شد.

لازم است حوادث بزرگی كه امام علی علیه السلام بعد از وفات برادر خود، رسول اعظم صلی الله علیه و اله به آن مبتلا شد به طور عميق و دقيق بررسی شود و بر اساس تحقيقات علمی و فارغ از عواطف و احساسات و هواهای نفساني، ابعاد آن مورد توجه قرار بگيرد. اين حوادث در روند حوادث ديگر در جهان اسلام رها شده و مسكوت مانده‌اند و به همين دليل غرق در انبوه مشکلات شده است.

جای تأسف است كه در قرون اوليه، تاريخ اسلام نوشته نشده است تا تحقيقی آگاهانه و فراگير و دور از جريانات دينی پيرامون آن صورت گيرد.

در حقيقت به اين برهه خاص از زمان، بعد از وفات رسول الله صلی الله علیه و اله بايد توجه خاص شود و تحقيقی عميق درباره‌ی مسائل پوشيده‌ی آن انجام گيرد چون اين برهه از تاريخ، به قيد و بندهای دست و پاگير محدود شده و در هاله‌ای از سانسور و ابهام و اغماض واقع شده است.

در عصر نهضت فكري، زمينه برای هرگونه تحقيق علمی آماده است؛ در واقع تمام راه‌ها باز و بستر فكری برای هر كار تحقيقی آماده است، مگر تاريخ اسلام كه در قيد و بند طائفه‌ای و تقليدهای كوركورانه‌ی موروثی قرار گرفته و به دور از تحقيق و دقت است.

مهم‌ترين حادثه‌ای كه در عصر اول اسلامی اتفاق افتاد ماجرای بني‌ساعده و شورای حكومتی بود كه در آن، سرنوشت ملت اسلامی و امور سرنوشت ساز، اهميت نداشت، بلكه رعايت مصالح شخصی و تمايلات خاص در آن مقدم بر ساير

امور بود. هدف اين شورا، دور كردن امام از حكومت، ابعاد حكومتی و از تمام امور متعلق به دولت اسلامی و امور سياسی و لشكری بود.

اين هدف به وضوح و روشنی محقق شد و امام خانه‌نشين و گوشه‌گير گرديد و مردم از موهبت او محروم شدند؛ همچنين از پيشرفت، تحوّل و برتری بر همه‌ی عالم و تمام ملت‌های روی زمين كه او می‌خواست.

جهان اسلام به دليل دور ماندن امام علیه السلام از رهبری امت با حوادث وحشتناكی روبرو شد، از فجيع‌ترين دردها و سخت‌ترين بلاها اين بود كه خلافت اسلامی كه سايه‌ی خدا در روی زمين است به دشمن‌ترين دشمنان رسول خدا صلی الله علیه و اله و كينه‌توزترين افراد به او و خشمناك‌ترين مردم نسبت به اصول و ارزش‌های ديني، يعنی به بنی اميه رسيد.

بني‌اميه ضربات كوبنده‌ای بر اهل بيت و خاندان پيامبر وارد آوردند - خاندانی كه وديعه و مخزن علم آن حضرت بودند - شيعيان و طرفدارانشان را پراكنده كردند و فساد و خلاف را در زمين منتشر كردند.

پس از آن‌كه حكومت امويان در هم پيچيده شد و عباسيان بر حكومت مستولی شدند آن‌ها نيز ظلم و جور را ادامه دادند و امور اقتصادی امت را به دست گرفته، به خوشگذرانی و عياشي‌های شبانه پرداختند. آن‌ها خشم خود را بر سر سادات علوی يا همان دعوت کنندگان به اصلاح جامعه ريختند و بسيار فجيع‌تر و هولناك‌تر از امويان با شيعيان رفتار كردند. بدون شك، تمام بحران‌ها و مصايبی كه مسلمانان در زمان حكومت‌های اموی و عباسی متحمل شدند، نشأت گرفته از شورای سقيفه بود كه ما در بحث‌های اين كتاب از آن استفاده می‌كنيم.

امام علیه السلام نهال دست‌پرورده‌ی نبوت و از نور درخشان آن بود. از درخت مباركی كه اصلش ثابت و شاخه‌هايش در آسمان است و هر وقت ديگران بخواهند با اجازه‌ی پروردگار، از میوه‌ی آن می‌توانند استفاده كنند.

تاريخ زندگی امام، ارتباط محكمی با سيره‌ی رسول الله صلی الله علیه و اله دارد؛ در واقع او بخش جدا نشدنی از سيره و مبارزات پيامبر و نمونه‌ای اعلی برای اوست. او پشتوانه‌ی محكم برای پيامبر، هنگام غربت اسلام و زمان دردها و ناراحتي‌ها بود؛ همگام با پيامبر در بزرگ‌ترين جهاد شركت كرد تا اسلام توانست روی پای خود بايستد؛ آگاهی را نشر داد؛ دروازه‌های انديشه و روشنايی را به روی زندگی گشود و برای نابودی جهل و شرک، کوشش فراوان نمود.

شخصيت اين امام الهام گرفته و بزرگ، افكار علما و محققين مسلمان و غير مسلمان از همه‌ی اعصار و شهرها را به خود مشغول داشته، آثار علمی و معارفی كه از او باقی مانده، همه را مات و مبهوت كرده است. نه شرق عربی او را شناخت و نه غير آن، همه در تحير و شگفتي‌اند از قضاوت‌های عجيب او، علو بلاغتش، اعجاز فصاحتش و همچنين آنچه از او به يادگار مانده از ستارگان ادب و ذخائر فكر و بيان. ابن ابی الحديد می‌گويد: «چه بگويم درباره مردی كه تمامی فضيلت به او نسبت داده می‌شود، هر جماعتی به او می‌رسد و هر طايفه‌ای او را جذب می‌كند، او سردسته همه فضايل و منابع آن است، اوست رقيب میدان مسابقه و برنده میدان اسب‌دواني».

عالمان و اديبان درباره شخصيت او بحث‌های فراوانی كرده‌اند، ده‌ها كتاب از روش و سيره او و صدها مقاله از زندگی و آثارش نوشتند با اين وجود به تمام جوانب شخصيتی او پی نبردند و فقط به پرتوی از نور او پرداختند.

دست‌نوشته‌های عربی مملو از آثار شخصيتی امام و اندوخته‌های فكری و علمی اوست كه به صورت گنجينه‌ها و كتاب‌های خطی در كتابخانه‌های جهان موجود است.

به هر حال من شكی ندارم و يقين دارم كه هيچ عالمی هر چند كوشش هم بكند به كنه ذات و صفات عاليه و سطح علمی اين سرآمد بزرگ نمي‌تواند دسترسی پيدا كند، بلكه رسيدن به آن محال است.

در طول تاريخ، شخصيتی چون امام علیه السلام وجود ندارد كه درباره‌ی او اين اندازه اختلاف عقيده وجود داشته باشد. دوستان و دشمنان او نظرات متفاوتی دارند و به شدت با هم اختلاف دارند؛ عده‌ای در دوستی او افراط كرده، سخنان اغراق‌آميزی گفته، او را مدبر اين جهان و زندگي‌بخش انسان‌ها می‌دانند. چون درباره‌ی زيادی علم، پاكی ذات، شجاعت بي‌نظير، رشادتش در جنگ‌ها و دفاعش از حق و حقيقت بسيار شنيدند و به خدايی او اعتقاد پيدا کردند.

گروه ديگری در دشمنی با او زياده‌روی كردند و به كفر و خروج او از دين حكم دادند به اين دليل که امام پدران آن‌ها را در راه اسلام به هلاکت رساند. آنان ناصبي‌ها و پيروان خوارجند؛ همان افرادی که در لحظه‌ی پيروزی امام بر معاويه، او را وادار به پذيرش حكميت كردند. ياران معاويه قرآن‌ها را بر سر نيزه كردند و بدين وسيله فتنه ايجاد شد، امام فرمود: «اينها حيله و نيرنگ به كار گرفتند، و به قرآن ايمان ندارند، و به احكامش عمل نمي‌كنند»، اما آن‌ها جواب او را ندادند، شمشيرهايشان را كشيدند، نيزه‌هايشان را به سوی او گرفتند و او را وادار به پذيرش حكميت كردند، سپس چون متوجه شدند راهی كه رفته‌اند گمراهی است، به كافر بودن او حكم دادند، چون او اول موافقت كرده بود. امام علیه السلام آن‌ها را آزمود، به تعبير خود امام، او را متهم كردند و از همان وقت، امام در شهر كوفه تنها ماند و با حزن و اندوه و غم همدم شد تا به دست مجرم و گنه‌كاری از خوارج به شهادت رسيد.

بنابراين غلات، ناصبي‌ها و خوارج از هدايت اسلام خارج هستند و از دين به دورند و از هدايت قرآن بهره‌ای ندارند.

از انصاف و وفاداری به دور است كه از زحمات و الطاف برادرم جناب حجت الاسلام والمسلمين شيخ هادی شريف القرشی رحمت الله عليه يادی نكنم، چون از كودكی تا کهنسالي، در همه حال، سختی و راحتی به من كمک كرد، در نيكی و احسان به من كوتاهی نكرد و در تحقيق و تأليف ياري‌ام نمود. از خداوند متعالي

درخواست عاجزانه دارم كه بهترين پاداش را به او عطا كند و او را مورد رحمت و مغفرت خود قرار دهد.

شايسته است از زحمات استاد بزرگوارم، حجت‌الاسلام و المسلمين شيخ حسين خليفه قدردانی بکنم چون لطف هميشگی و تشويق‌های پی در پی او، مشوق من در خدمت به اهل بيت بود، از سعی و تلاشش در اين خصوص قدردانی می‌كنم و از خداوند توفيق او را خواستارم.

همچنين لازم است به الطاف برادرم جناب حجت‌الاسلام و المسلمين سيد بزرگوار سيد جواد وداعی دامت بركاته اشاره كنم، كه به مكتب امام حسن علیه السلام خدمت بسيارى كرده و كمك‌هاى فراوانی نيز به من نموده است. از خداوند براى او اجر جزيل می‌خواهم خداوند او را براى اهل علم ذخيره و حفظ کرده و به او توفيق عطا نمايد.

نجف اشرف

باقر شريف قرشی

18 محرم 1418 هجري

پیشگفتار

1. اعتراضات و مناظرات دينی و مذهبی از ديرباز تاکنون بوده است. رهبران ديني، پيشوايان مذهبی و پيروان آنان، خود را بدان مجهز کرده و همه وسايل و دانش خود را در آن به کار می گرفته اند که اين مهم به منظور اثبات اصالت، پيشينه، صحت اعتقادات آنان، جذب مردم و پيوستن آن ها به مذهب می شود.

اين پديده از آغاز تاريخ ما تاکنون، میان مردم رايج بوده است. مجالس و مکان های مشخصی بدين منظور در کشورهای غربی تأسيس شده است. در ايالات متحده نشستی صورت گرفت که طی آن شهروندان آمريکايی زيادی در آن حضور يافتند. دانشمندی مسلمان و دانشمندی مسيحی به مناظره نشستند. مناظره چندين ساعت به طول انجاميد تا اين که دانشمند مسيحی در برابر دلايل و منطق کوبنده دانشمند مسلمان، به ناتوانی و عجز خود و بی پايه بودن ادله خويش در برابر حاضران اعتراف کرد.

2.

اعتراضات و مناظرات، همواره از محکم ترين وسايل، ژرف ترين اسباب و مناسب ترين شيوه برای پايان دادن به خصومت ها، جلوگيری از جنگ و خونريزي، اشاعه مصيبت و حزن وعزا برای قبولاندن آرا و نظريات خويش است؛ زيرا درگيری و جنگ، سلاح ناتوانانی است که فاقد دليل و برهان منطقی باشند. به همين سبب اعتقادات آن ها با شکست مواجه می شود و نظراتشان مانند دودی که در آسمان محو می شود، نابود می گردد.

3.

همواره تحدی و مناظره، روندی آشکار و بارز، در دعوت پيامبران به سوی خداوند متعال و به منظور برچيدن مذاهب دروغين دشمنان بت پرستشان بوده است. بدين گونه که ايشان با دلايل ملموس و قابل فهم، نظريات کافران را به چالش می کشاندند.

هنگامی که شيخ الانبيا ابراهيم با يکی از فرعونيان عصرش در مورد خداوند متعال مناظره می کردند، ابراهيم با زيباترين دلايل به او پاسخ داد که قرآن کريم اين مناظره را چنين حکايت می کند:

ألَم تر إلي الَّذي حاجَّ إبراهيم في ربِّه أن آتاهُ الله المُلك إذ قال إبراهيمُ رَبّي الَّذي يُحيي ويُميت قال أنا اُحيي واُميت قال إبراهيمُ فإنَّ الله يأتي بِالشَّمس مِن المشرق فأت بها مِن المغرب فَبُهِت الَّذي كفَرَ واللهُ لا يَهدي القوم الظّالمين(1). آيا نديدی آن کسی را که با ابراهيم در مورد پروردگارش مناظره کرد، هنگامی که ابراهيم گفت: پروردگار من آن است که زنده می کند و می میراند. "نمرود" پاسخ گفت: من نيز زنده می کنم و می میرانم. ابراهيم پاسخ داد: خداوند آن کسی است که خورشيد را از مشرق برون می آورد؛ پس تو آن را از باختر بياور. آن کافر شگفت زده و مبهوت شد. خداوند گروه ستم کاران را هدايت نمی کند.

پس آن کافر خاموش شد و پاسخی نداد و نتوانست جوابی برای آن داشته باشد و در برابر اين استدلال کوبنده، مفتضح گرديد.

4. سيد انبيا و خاتم پيامبران در تبليغ پيامبري، از سوی پروردگارش شيوه گفتگو و مناظره به همراه خلق نيکو را به کار گرفت که خداوند متعال ايشان را بدين گونه دستور می دهد:

ادعُ إلي سبيلِ ربِّك بالحكمة والمَوعظة الحسنة وجادِلهُم بالَّتي هي أحسن إنَّ ربَّك هو أعلمُ بمن ضَلَّ عن سبيله وهو أعلمُ بالمُهتدين(2).


1) البقرة : 258.

2) النحل : 125.

با حکمت و اندرز نيکو، به راه پروردگارت دعوت نما! و با آنها به روشی که نيکوتر است، استدلال و مناظره کن! پروردگارت، از هر کسی بهتر می‌داند چه کسی از راه او، گمراه شده است؛ و او به هدايت‌يافتگان داناتر است.

پيامبر خدا در تبليغ دعوت خلاق و ابتکاری اش، همواره حجت می آورد، و مناظره می کرد. و با منطق از ارزش ها و مبادی دين، دفاع می کرد. چنان که کوهی سترگ در برابر طغيان قريش و دشمنی شان ايستادگی می کند. تا اين که خداوند برای او فتح المبين را میسر و در کارش کارگشايی کرد. گروه های معارض قريش که هيچ بهره ای از انديشه و آگاهی نداشتند و با ايشان مبارزه می کردند تار و مار شدند.

5. در اينجا تأکيد می کنيم که اسلام به شکل متمايز و ويژه اي، بر پايه گفتگو و مناظره در دعوت خويش بنا شده است. و قبل از آن به زور و نيروی نظامی و اجبار متوسل نشده است. قرآن کريم به صراحت و وضوح اين مسأله را اعلام کرده که در دين اجباری نيست. لا اکراه في الدين(1). و گشودن درهای جنگ با دشمنان تنها به منظور دفاع از ارزش ها و مبادی و اهدافی است که گروه های معارض قريش در صدد محو آن از جامعه انسانی برآمده اند.

پيام جاويدان اسلام مشعل های نور و هدايت را در جهان بالا برد و آثار تمدن را در خاور عربی تأسيس کرد؛ پس برای تأسيس و تحقق و اهداف آن به گفتگو و مناظره روی آورد نه به شمشير و زور.

6. امام اميرالمؤمنين علیه السلام نزديک ترين مردم به پيامبر خدا، دروازه شهر دانش او، و پدر دو نوه پيامبر و به منزله هارون برای موسی بود؛ زيرا که او به اخلاق پيامبر خو گرفته بود و به سخنان و سنت او ملزم بود. به روش پيامبر سير و

1) البقرة : 256.

سلوک می کرد و با هيچ سنتی از سنن او مخالفت نمی کرد و به شکل علمی از شيوه مناظرهو گفتگو با دشمنانشان استفاده می کردند و هيچ گاه از در جنگ با آنان وارد نمی شدند، مگر آنکه راه صلح با آنان بسته شده باشد و آن ها شورش و جنگ مسلحانه بر عليه او را اعلام کرده باشند؛ پس آن حضرت در جنگ با اهل جمل، صفين و نهروان به جنگ آشکارا با آنان پرداخت؛ زيرا آنان بر حضرت شورش و تمرد کرده و با حکومت حضرتش مخالفت کردند؛ پس ديگر هيچ راهکاری به منظور صلح و جلوگيری از خونريزی وجود نداشت.

7. حضرت امام اميرالمؤمنين علیه السلام در میان مردم آن زمان دارای افق انديشه گسترده ای بود، و مباحث علمی را بيشتر از همه درک می کرد، به همين علت در مسائل کلامی و اعتقادي، بسيار آگاه تر از اهل زمان خويش بود؛ و بارها با خلفا و دانشمندان اديان آسمانی، مناظره کرده و شکست های سنگينی را به آن ها وارد کرد. آن حضرت با آگاهی نسبت به نقاط ضعف، دورويی و نيرنگ آنان در انجيل ها و توراتشان را به رخ آنان می کشيد. آنان نمی توانستند از دين شان دفاع کنند ودر برابر منطق و بيان قوی آن حضرت، به ناتوانی خويش اعتراف و به قدرت علمی آن حضرت اقرار می کردند.

آنچه مسلم است؛ اين است که هيچ يک از صحابه و غير صحابه، موهبت های الهي، دانش، استعداد و هوشی را که آن حضرت دارا بود، نداشتند. و حضرت همواره بر ديگران برتری داشتند.

8. اين قسمت از دانشنامه زندگی آن حضرت، مملو از مناظرات و گفتگوهای ايشان می باشد که دارای رويکردی علمی و تئوريک است و از نخستين مباحث کلامی به شمار می آيد. به خصوص مناظرات ايشان با يهود و نصاری دارای اين ويژگی است که در آن ها ابتکار، نوآوري، اصالت، پيشينه و ژرفای اصول علمی که آن حضرت به آن ها استدلال کرده است، متجلی می باشد. و بسياری از

دانشمندان مسلمان برای پاسخ گويی به دانشمندان مسيحی و يهودی و تثبيت اعتقادشان، از کلام آن حضرت بهره برده اند.

9. قبل از اينکه اين مقدمه را به پايان ببرم، مايلم تا به صورت صريح و قاطع به اين مسئله اعتراف کنم که بنده همه گفتگوهای آن حضرت و مناظراتشان را جمع آوری نکرده ام و تنها آنچه را که بدان دست يافته ام، در اينجا ذکر کردم و پر واضح است که يک محقق و کاوشگر، چند برابر آنچه را که بنده گردآوری کرده‌ام، می يابد.

اين امام بزرگوار که در ارتباط با وحی بوده است، گنجينه عظيمی را داراست که از درخشان ترين شاهکارهای انديشه اسلامي، و از ذخاير ادبيات انسانی است که فراتر از شرح و شمارش است. از خداوند درخواست توفيق را خواستارم.

نجف اشرف

باقر شريف قرشى

1420 ه.ق

مناظره و اعتراضات امام علیه السلام بر خلفا

اشاره

نكته قابل توجه در زندگی سياسی آن حضرت، مناظرات محكم و متين او با خلفا می‌باشد كه اين مسئله پرده را از مكنونات قلبی آن حضرت و كنار گذاشتن ايشان از صحنه سياست و خلافت -كه سايه خداوند در زمين است و خداوند به وسيله آن، از مظلومان و ستم ديدگان و محرومان و درماندگان دستگيری می‌كند- بر می‌دارد.

به هر حال با كنار گذاشتن آن حضرت از رهبری امت، بشريت از توان های والای آن حضرت، در زمينه رهبري، سياست، اداره جامعه و ساير اموری كه باعث پيشرفت زندگی عمومی می‌شد، محروم گشت.

مسلم است كه مهاجرين در مدينه، ادامه خانواده های قريش در مكه بودند. و همان آمال و آرزوها را داشتند و از آيين و شيوه های گذشتگانشان پيروی می‌كردند و جان های اهل قريش نسبت به امام، پر از كراهت و بی میلی بود. زيرا آن حضرت در راه ترويج اسلام، با دشمنانی كه با همه توان خويش با اسلام به مبارزه برخاستند، جنگيد و آن ها را به خاک هلاكت افكند و عذاب و ماتم و بيوه گی را به خانه هايشان آورد. علاوه بر آن جان های قريشيان پر از كينه و حقد و حسد و خودپرستی بود. که اين از ويژگی های اصلی آنان به شمار می‌رفت.

اين پديده به صورت آشكار در مورد بنی هاشم متبلور گشت؛ زيرا آنان وام دار پيامبر صلی الله علیه و اله بودند. در حالی كه قريشيان نسبت به آن حضرت و بنی هاشم، كينه داشتند و كينه آنان بر اهل بيت بعد از فوت پيامبر صلی الله علیه و اله ظاهر شد. و آنان كينه خويش را در اشعار ذيل چنين آورده اند:

لا يجتمع سَيفان بِغِمدٍ واحدٍ***لا تَجتمع النُّبُوَّة والخِلافة في بيتٍ واحدٍ

دو شمشير در يک غلاف نمی گنجد. نبوت و خلافت در يک خانه جمع نمی شود.

پس آنان با زور، نيرنگ، فريب و اجبار آنچه را كه می‌خواستند، تحقق بخشيدند و اهل بيت را از صحنه خلافت كنار گذاشتند و با دستی آهنين حكومت را قبضه كردند.

پس بدين وسيله، امت اسلامی دچار بحران های خطرناک شده و روزگار سياهی پيدا كردند، كه از بدترين اين بلايا و مصيبت ها كه مسلمانان از آن به شدت رنج بردند، چيرگی امويان بر حكومت، و ستمگری و ديكتاتوری و مجبور كردن مردم به آن چيزی است که از آن بيزار بودند. از زشتی های حكومتشان حادثه كربلا بود كه در آن حرمت رسول خدا، شكسته شد. رسولی كه نسبت به ساير مردم در تكريم و احترام، اولويت داشت. هنوز پنجاه سال از رحلت او نگذشته بود كه سرهای فرزندانش بالای نيزه رفت. در سرزمين ها و منزل ها گردانده شده و دختران خاندان وحی و رسالت، اسيرانی شدند كه از شهری به شهر ديگر منتقل می‌شدند و آشنا و بيگانه آنان را می‌ديدند. اين چيزی بود كه قريش، برای خاندان پيامبر روا داشتند. انا لله وانا اليه راجعون.

به هر حال آنچه كه ما در صدد آن هستيم، نمايش مناظرات امام با خلفاست كه در اينجا به برخی از آن ها اشاره شده است.

اعتراض او بر ابوبكر

ابوبكر عهده دار خلافت شد و عنان حكومت را به دست گرفت. اين به كوشش حزب او و در رأس آن ها مستشار و وزيرش، عمر خطاب بود؛ که مردم را برای بيعت با او مجبور كرد و در صحنه نقش اساسی را بازی می‌كرد. اگر او نبود بيعت برای ابوبكر انجام نمی شد. بنی هاشم از بيعت ابوبكر تخلف ورزيدند و بزرگان اسلام مانند "عمار ياسر"، "زبير"، "مقداد" و غير از آن ها كه بيشتر اوس و خزرج كه ستون فقرات قوات اسلامی را تشكيل می‌دادند، مخالفت كردند. و می‌ديدند كه امام علیه السلام برای خلافت شايسته تر است چرا که پيامبر صلی الله علیه و اله

بدان تصريح تصريح کرده بود. علاوه بر آن، موهبت هايی كه خدا به او عطا كرده بود و قهرمانی های او و ساير ملكات ديگر كه وی را شايسته رهبری امت قرار داده بود.

پس ابوبكر به سرعت خود را به امام رساند تا رضايت او را كسب كرده و حكومت خود را شرعی قلمداد كند و گفت:

ای ابوالحسن، به خدا سوگند كه اين جريان روی تباني، اقدام، رغبت و حرص من صورت نگرفت، در آن هيچ اعتمادی به خود نداشتم كه بتوانم از پس اين امر برآمده و امور امت را آن طور كه بايد اداره كنم. من فاقد هرگونه قدرت مالی و كثرت عشيره بودم تا از آن طريق، اساس نقشه خود را استوار كنم؛ پس برای چه از من دلتنگ و ملول بوده و آن چه را كه شايسته من نيست، تصور می‌كني، و با نظر بغض و عداوت به من می‌نگري؟

ابوبكر در سخنانش، روش سياسی را در پيش گرفت. بی اعتنايی خودش را به خلافت و عدم تمايل به آن، اظهار می‌كرد. او اظهار می‌كرد که برای رهبری امت آمادگی و اهليت نداشته است. امام با منطق قاطع خودش آن را رد كرد و گفت:

اگر به اين امر رغبت و میلی نداشتي، برای چه خود را برای آن حاضر كردی و در اين عمل پيش قدم شدي...؟

كلام امام پر از رأی اصيل است، زيرا اگر ابوبكر به خلافت، راغب و حريص نبود چرا آن را عهده دار می‌شد؟

ابوبكر در جواب گفت:

به علت حديثی بود كه از رسول خدا صلی الله علیه و اله شنيدم كه فرموده: به راستی كه خداوند امت مرا بر گمراهی و خطا جمع نمی كند. و چون جمع ايشان را ديدم، از همان فرمايش پيروی كرده و هرگز گمان نبردم كه اجماع امت خلاف هدايت و از روی گمراهی باشد. به همين علت تن به اين تكليف سپردم، اگر می‌دانستم حتی يک نفر هم از اين امر امتناع خواهد ورزيد، به طور مسلم از پذيرش آن خودداری می‌كردم.

معنی كلام ابوبكر اين است كه آنچه او را فراخواند، و تشويق كرد كه عهده دار خلافت شود. آن حديث پيامبر صلی الله علیه و اله است كه امت بر انتخاب و اختيار او اجماع كردند. پس راهی به تخلف از نظريه اجماع پيدا نكرد.

امام به او روی كرد و سئوال دوم را مطرح كرد و فرمود:

در خصوص حديث مذكور در مورد اجماع امت، از تو می‌پرسم كه آيا من از افراد اين امتم يا نه؟

گفت: آري.

فرمود: آن گروهی كه از بيعت تو سرباز زدند، مانند "سلمان"، "ابوذر"، "عمار"، "مقداد"، "سعد بن عباده" وديگران از امت بودند يا نه ؟

ابوبكر گفت: آری همه از امت بودند.

امام تعدادی از صحابه پيامبر صلی الله علیه و اله را كه از بيعت با ابوبكر امتناع كردند، نام برد و ابوبكر به آن اعتراف كرد.

سپس امام سئوال سوم را مطرح كرد و فرمود:

بنابر اين چگونه با مخالفت اين افراد، به حديث اجماع احتجاج می‌كني؟ حال اينكه تمام آنان از افراد صالح و پرهيزكار و از اصحاب رسول اكرم صلی الله علیه و اله هستند...؟

امام كلام ابی بكر را رد كرد و بر ادعای او اقامه حجت كرد. ابوبكر گفت: پس از تحقيق اين امر، تخلف اين افراد بر من معلوم شد، وترسيدم اگر از پذيرش آن امتناع ورزيده و خود را كنار بكشم، اوضاع اجتماعی مردم مسلمان به هم بخورد. شايد غالب مردم مرتد شده و از دين خارج شوند؛ پس پذيرش من بر اين امر بهتر از آن بود كه امت مسلمان به هرج و مرج گراييده و به حالت كفر سابق خودشان عود كنند؛ پس فكر می‌كردم شما نيز در اين باره با من موافق باشيد...

امام به ابوبكر توجه كرد و فرمود:

بسيار خوب، ولی پرسش من اين است كه شما در بار نخست روی چه اساسی و برای چه به اين امر روی آورديد؟ و اين كه يک فرد برای چه شرايط،

علل و جهاتی شايسته امر خلافت می‌شود؟ابی بكر جواب داد: البته روی صفات خيرخواهي، وفای به عهد، صراحت لهجه، استقامت و حسن سيرت، عدالت، علم و آگاهی از كتاب، سنت، حكمت، معرفت، زهد در دنيا، پرهيزكاري، ياري، طرفداری از مظلوم و ستمديده در دور و نزديك...

ابوبكر به صفاتی شخصی اشاره كرده كه برای عهده داری خلافت بايد دارا باشد.

امام به آن، صفات ديگری را اضافه كرد كه رهبر عمومی امت واجب است كه دارا باشد. و فرمود:

و سابقه و قرابت.

و قصد امام، سابقه در اسلام و قرابت با رسول خدا صلی الله علیه و اله بود. و اين دو شرط فقط در امام وجود داشت، او اولين كسی بود كه به رسول خدا صلی الله علیه و اله ايمان آورد. او نزديک ترين مردم به رسول خدا صلی الله علیه و اله بود و ابوبكر بر آن اقرار كرد.

امام برای ابوبكر به بعضی صفاتی كه نزد غير او يافت نمی شود اشاره كرد و فرمود:

ای ابوبكر، تو را به خدا سوگند می‌دهم، آيا در وجود خود اين خصوصيت را می‌بينی يا در من؟

ابوبكر گفت: البته در شما می‌بينم ای ابوالحسن...

اميرالمؤمنين علیه السلام فرمود:

تو را به خدا سوگند، آيا اين من بودم كه پيش از تمام امت به رسول اكرم صلی الله علیه و اله جواب مثبت دادم يا تو ؟

ابوبكر گفت: البته شما.

امام فرمود:

تو را به خدا سوگند، من از طرف رسول خدا صلی الله علیه و اله مأمور به ابلاغ و خواندن سوره برائت برای كفار شدم يا تو ؟

امام علیه السلام درباره ابلاغ سوره برائت برای اهل مكه كه رسول خدا صلی الله علیه و اله از قبل به ابوبكر سپرده بود كه آن را بخواند، و نازل شدن وحی برای عزل او را بيان كند؛

پس اين مهم را به امام نسبت می‌دهد و ما تفصيل آن را در يكی از بحث های اين دانشنامه بيان كرده ايم.ابوبكر گفت: بلكه شما مأمور اين كار شديد.

امام فرمود:

ای ابوبكر، تو را به خدا سوگند، آيا هنگام خروج پيامبر صلی الله علیه و اله از مكه به مدينه (روز غار} من جان فدای او شدم يا تو؟

اين كلمات حاكی از آن است كه امام علیه السلام ، به خوابيدن در فراش پيامبر صلی الله علیه و اله اقدام كرد زمانی كه قريش به خانه پيامبر صلی الله علیه و اله هجوم آوردند كه او را بكشند. امام شخصاً خود را فدای او كرد و به جای او خوابيد. برای احدی در خاندان نبوت يا صحابه، مانند اين كرامت كه به امام اختصاص يافت، پيدا نمی شود.

ابوبكر گفت: البته شما.

اميرالمؤمنين علیه السلام فرمود:

تو را به خدا سوگند، آيا ولايت من قرين ولايت پروردگار متعال و پيامبر خدا به دليل انفاق انگشتر در آيه شريفه واقع شده يا تو؟

آنچه در حق امام علیه السلام نازل شده را در هنگامی كه انگشتر خود را در نمازش به فقير داد در اين آيه نازل و ذكر می‌كند: {إنَّما وَلِيكم الله ورسوله والَّذين آمنوا الَّذين يقيمون الصَّلاة ويؤتون الزَّكاة وهُم راكعون}(1).

در اين آيه، ولايت عامه بر مسلمانان منحصر به خدا و رسول و آن هايی كه ايمان آورده و در حال ركوع زكات می‌دهند يعنی امام می‌باشد. و آيه به صيغه جمع برای تعظيم و تكريم امام است.


1) المائدة : 55.

ابوبكر گفت: البته برای شماست.

اميرالمؤمنين علیه السلام فرمود:

تو را به خدا سوگند، آيا رسول خدا صلی الله علیه و اله توسط تو، اولاد و خانواده ات در برابر نصاری مباهله كرد يا با من، فرزندان و خانواده من؟امام علیه السلام منقبت ديگری را اشاره می‌كند كه در آن بانوی زنان عالم، و دو فرزندش در مباهله پيامبر صلی الله علیه و اله با اهالی نجران داشتند؛ زيرا او برای مباهله، عمويش عباس و نه زنان بنی هاشم، و نه خود را در آن شركت نداد. و همانا امام، همسرش و دو فرزندانش را شركت داد. ما اين حادثه را به تفصيل در يكی از جزءهای اين دانشنامه شرح داده ايم. و ابوبكر به آن اعتراف كرد و گفت:

البته برای شما و خانواده تان نازل شد.

پس امام اميرالمؤمنين علیه السلام فرمود:

تو را به خدا سوگند، آيا مقام وزارت رسول خدا، همچنانكه برای هارون بود نسبت به حضرت موسي: {انت منّي بمنزلة هارون من موسي} برای تو بود يا برای من؟

امام علیه السلام دو فضيلت ديگر را بيان می‌كند، كه رسول خدا صلی الله علیه و اله برای او در نظر گرفت:

اول اينكه پيامبر صلی الله علیه و اله ، وزيری برای خود تعيين كرد و به آن تصريح دارد.

دوم اينكه پيامبر صلی الله علیه و اله امام را برای خودش به منزله هارون از موسی قرار داد و به او فرمود: {انت منّي بمنزلة هارون من موسي...}.

ابوبكر به آن اعتراف كرد و گفت: بلكه برای شما بود.

اميرالمؤمنين علیه السلام فرمود:

تو را به خدا سوگند، آيا آيه تطهير از رجس درباره من، خانواده و فرزندان من نازل شد، يا برای تو و خانواده ات؟

امام علیه السلام اشاره به آيه {إنَّما يريد الله ليذهب عنكم الرِّجس اهل البيت ويطهّركم تطهيرا}(1)دارد كه درباره او و بانوی زنان و دو سبط رحمت و امامان هدايت علیهم السلام نازل شده و ما در جزء اول اين دانشنامه از مصادری كه بر آن دلالت دارد بيان كرديم.

ابوبكر گفت: بلكه برای تو و اهل بيت تو نازل شده است.امام اميرالمؤمنين علیه السلام فرمود:

تو را به خدا قسم، آيا رسول خدا صلی الله علیه و اله در زير كساء برای من، خانواده و فرزندانم دعا كرد كه خداوند اينان كه اهل بيت من اند را به سوی خود و بهشت رضوانت بخوان نه به آتش، يا برای تو و خانواده و فرزندانت؟

امام علیه السلام حديث كساء را بيان می‌كند كه امام و بانوی زنان عالم و دو سبط حسن و حسين علیهما السلام به حضرت رسول در زير كساء ضميمه شدند و حديث بر عظمت منزلت اهل بيت علیهم السلام و علو مقام آن ها نزد خدا و رسولش دلالت دارد.

ابوبكر گفت: برای شما و اهل بيت و فرزندانت، دعا كرد.

اميرالمؤمنين علیه السلام فرمود:

تو را به خدا سوگند، آيا مراد از آيه {يوفون بالنَّذر ويخافون يوماً كان شَرُّه مُستَطيراً}(2)من هستم يا تو؟

اشاره به نذری است كه امام و بانوی زنان عالم و كنيزشان فضه كردند، زمانی كه حسنين مريض شدند سه روز، روزه بگيرند، هنگامی كه بهبود يافتند به شكرانه بهبودی ازمرض همه روزه را گرفتند، و هنگام افطار فقيری گرسنه، دق


1) الاحزاب: 33.

2) الانسان: 7.

الباب كرد و از گرسنگی شكايت كرد. همه افطاری خود را به او دادند و جز آب، چيز ديگری برای افطار نداشتند.

در روز دوم موقع افطار، يتيمی در را زد و اظهار گرسنگی كرد. پس افطاری خود را به او دادند، و با آب افطار كردند و گرسنه خوابيدند.

در روز سوم اسيري، در خانه را زد و از آن ها طلب كمک كرد. افطار خود را به او دادند. در اين موقع بدنشان ذوب و ناتوان شده و می‌لرزيدند. هنگامی كه پيامبر صلی الله علیه و اله آن ها را ديد ناراحت شد. قوای او تحليل رفت؛ پس سوره هل اتی بر او نازل شد. که در آن قدردانی از خدای متعال برای ايثار و ستودن نيكی و احسان آن ها و مدال افتخار و جاويدی تا ابد برای آن هاست.ابوبكر گفت: البته شما.

اميرالمؤمنين علیه السلام فرمود:

تو را به خدا سوگند، آيا آفتاب برای نماز تو به دعای پيامبر صلی الله علیه و اله رجوع كرد يا برای من ؟

حديث رد شمس برای امام را عامه و خاصه ذكر كرده اند و "علامه محقق اميني" تعداد زيادی روايات كه در اين باره ذكر شده را بيان كرده است.

ابوبكر گفت: برای تو بود.

اميرالمؤمنين علیه السلام فرمود:

تو را به خدا سوگند، آيا تو آن جوانمردی كه اين ندا از آسمان برايش خوانده شد كه "لا سيف الا ذوالفقار و لا فتي الا علي" يا من؟

امام فرموده اين ندا از آسمان در جنگ احد، خوانده شد و آن مدال جاويدی بود كه به گردن افكند.

ابوبكر گفت: البته تو آن جوانمردي.

اميرالمؤمنين علیه السلام فرمود:

تو را به خدا سوگند، آيا رسول خدا صلی الله علیه و اله در غزوه خيبر، پرچم را به دست تو سپرد و فتح نصيب مسلمانان گرديد. يا به من عطا فرمود؟

ابوبكر گفت: بلكه به دست تو داد.

پيامبر صلی الله علیه و اله برای فتح خيبر كه مهم ترين قلعه های يهود بود، لشكركشی كرد و فرماندهی سپاهش را به ابوبكر داد؛ پس شكست خورده برگشت. سپس فرماندهی سپاه را به عمر داد. او هم مانند رفيقش بود. پيامبر فرمود: فردا پرچم را به دست مردی می‌دهم كه خدا و رسولش را دوست دارد، خدا و رسولش هم او را دوست دارند. خدا به دست او قلعه ها را فتح می‌كند. هنگام صبح پيامبر صلی الله علیه و اله امام علی علیه السلام را فراخواند و از درد چشم شكايت داشت؛ پس با آب دهانخود آن را معالجه كرد، پرچم را به دست او داد و بر يهود حمله كرد. خدا به دست او قلعه را فتح كرد. تفصيل اين داستان را در يكی از مجلدات اين دانشنامه ذكر كرده ايم.

اميرالمؤمنين علیه السلام فرمود:

تو را به خدا سوگند، آيا تو با كشتن "عمرو بن عبدود" اندوه و غم و حزن از خاطر مبارک رسول خدا صلی الله علیه و اله و ساير مسلمانان برداشتی يا من؟

ابوبكر گفت: البته به دست تو صورت پذيرفت.

"عمرو بن عبدود" بزرگ ترين جنگجو در جزيره العرب بود. در جنگ خندق از مسلمانان مبارز می‌طلبيد. كسی به جنگ او نمی رفت و ترس بر آن ها مستولی شده بود. امام علیه السلام قهرمان اسلام به سوی او حركت كرد و به بدترين وجه او را به زمين زد و او را به قتل رساند و قتل او، اثر زيادی در شكست مشركين داشت. كشته شدن اين جاهل خطرناك، نعمت فراوانی بود كه به دست امام بر اسلام و مسلمانان رسيد.

اميرالمؤمنين علیه السلام فرمود:

تو را به خدا سوگند، با نظر به حديث رسول خدا صلی الله علیه و اله كه فرمود: من و تو از زمان حضرت آدم تا عبدالمطلب در تمام طبقات از نكاح بوده ايم نه از زنا. آيا من از جهت نسب و طهارت آباء با رسول اكرم صلی الله علیه و اله شريكم يا تو؟

ابوبكر گفت: البته شما.

اين حديث امام حاكی از آن چيزی است كه راويان نقل كرده اند كه پيامبر صلی الله علیه و اله و پسر عمويش امام اميرالمؤمنين علیه السلام از زمان آدم از طريق نكاح متولد شده اند و نسلشان طيب و طاهر و پاک بوده است(1).

اميرالمؤمنين علیه السلام فرمود:

تو را به خدا سوگند، آيا رسول خدا صلی الله علیه و اله مرا به تزويج دخت خود درآورده و فرمود: خداوند در آسمان تو را برای زوجيت فاطمه برگزيد، يا تو را؟ابوبكر گفت: البته شما را.

ازدواج امام از بانوی زنان عالم به امر خدا بود. و حديث نزد همه راويان متفق عليه است.

امام علیه السلام فرمود:

تو را به خدا سوگند، آيا من پدر حسن و حسين دو سبط و گل خوشبوی پيامبر هستم كه فرمود: حسن و حسين آقا و سرور جوانان بهشتی اند و پدرشان از آن دو بهتر است، يا تو؟

ابوبكر گفت: البته شما هستيد.


1) ينابيع المودة : 16. كنز العمال 6 :100.

امام علیه السلام به فرزندانش دو سبط و گل خوشبوی پيامبر صلی الله علیه و اله ، سيدان جوانان اهل بهشت، و حسن، حسين علیهما السلام از بقيه مسلمانان ممتاز بودند.

اميرالمؤمنين علیه السلام فرمود:

تو را به خدا سوگند، آيا برادر تو مزين به دو بال است كه در بهشت با فرشتگان پرواز می‌كند يا برادر من؟

ابوبكر گفت: البته برادر شما.

از مزايای امام اين كه برادرش شهيد بزرگوار "جعفر طيار" است. كسی كه برای دفاع از اسلام، در جنگ موته به شهادت رسيد و استقامت كرد تا دو دستش جدا شد و نود ضربه از تير و سر نيزه و شمشير به او رسيد. و خدای متعال به جای دو دستش، دوبال به او عطا كرد كه در فردوس اعلی با ملائكه پرواز می‌كند.

اميرالمؤمنين علیه السلام فرمود:

تو را به خدا سوگند، آيا من ضامن ديون پيامبر و به جا آورنده وعده ها و وصايا و پيمان آن حضرت ام يا تو؟

ابوبكر گفت: البته شما.

گفتار امام اشاره به فرمايشات پيامبر صلی الله علیه و اله است كه همه خويشاوندان قبيله اش را جمع آوری كرد و به آن ها فرمود:(چه كسی دين و وعده های مرا ضمانت می‌كند تا با من در بهشت و جانشين من در بين خانواده ام باشد؟

امام برخاست و گفت: من ای رسول خدا.

اين را "احمد" در مسندش و "ثعلبي" در تفسير فرموده خدای متعال {وانذر عشيرتك الاقربين} بيان كرده اند(1).


1) الشعراء : 214.

اميرالمؤمنين علیه السلام فرمود:

تو را به خدا سوگند، آيا وقتی كه پيامبر برای شركت در مرغ بريان شده دعا می‌كرد كه: خدايا محبوب ترين بندگان خود را در اينجا حاضر كن تا اين غذا را با من بخورد. من حاضر شدم يا تو؟

ابوبكر گفت: البته شما.

حديث مرغ بريان (طير مشوی) را همه راويان نقل كرده اند، به وضوح بر آن كه امام محبوب ترين خلق خدا در نزد خدا و رسول الله است(1).

اميرالمؤمنين علیه السلام فرمود:

تو را به خدا سوگند، آيا پيامبر صلی الله علیه و اله مرا به جنگ با ناكثين، قاسطين و مارقين بر تأويل قرآن مژده و خبر داد يا تو را؟

ابوبكر گفت: البته شما را.

اشاره امام در كلماتش به رسول الله صلی الله علیه و اله است. زمانی كه نزد ام المؤمنين "ام سلمه" بوده علی آمد و به "ام سلمه" گفت:

ای "ام سلمه" اين قاتل قاسطين، ناكثين و مارقين بعد از من است(2).

اميرالمؤمنين علیه السلام فرمود:تورا به خدا سوگند، آيا رسول خدا صلی الله علیه و اله مرا به دارا بودن علم قضا و فصل الخطاب معرفی كرد و فرمود: علی بهتر از همه شماها به علم قضا آگاه است. يا تو؟

ابوبكر گفت: البته شما را.

اخبار زيادی از پيامبر صلی الله علیه و اله رسيده كه به اصحابش فرمود: قاضی تر از همه علی بن ابيطالب است(3).


1) أسد الغابة 4 : 30. مستدرک الحاكم 3 : 130.

2) الرياض النضرة : 320.

3) الاستيعاب 2 : 461.

امام اميرالمؤمنين علیه السلام فرمود:

تو را به خدا سوگند، ايا رسول خدا صلی الله علیه و اله در زمان حياتش به اصحاب و يارانش فرمود كه مرا به عنوان اميرالمؤمنين سلام گفته و ندا كنند يا تو را؟

ابوبكر گفت: البته شما را.

امام علیه السلام اشاره به دستور پيامبر صلی الله علیه و اله دارد كه فرمود: بر امام به عنوان اميرالمؤمنين سلام كنيد.

امام اميرالمؤمنين علیه السلام فرمود:

تو را به خدا سوگند، آيا من در آخرين كلام رسول خدا صلی الله علیه و اله حاضر شده و متولی غسل و دفن آن حضرت گشتم يا تو؟

ابوبكر گفت: البته شما.

امام آخرين نفر بود كه با رسول خدا صلی الله علیه و اله تكلم كرد واوست كه غسل، دفن و كفن او را عهده دار بود(1).

امام اميرالمؤمنين علیه السلام فرمود:

تو را به خدا سوگند، آيا تو در قرابت رسول خدا صلی الله علیه و اله سبقت جسته اي، مصداق (اولي القربي) می‌باشی يا من؟

ابوبكر گفت: شما هستيد.امام علیه السلام نزديک ترين كس به رسول خدا صلی الله علیه و اله بود. او برادرش، پسرعمويش، شوهر دخترش بانوی زنان عالم و پدر دو سبطش بود. برای غير از او چنين منزلتی نزد رسول الله صلی الله علیه و اله نيست.


1) مستدرك الحاكم 3 : 111. ذخائر العقبي : 72. الرياض النضرة 2 : 237.

اميرالمؤمنين علیه السلام فرمود:

تو را به خدا سوگند، آيا تويی آن كه خداوند او را به هنگام احتياج ديناری عطا و جبرييل با او معامله كرد، و رسول خدا صلی الله علیه و اله را بر آن صيانت و اولاد او را اطعام كردی يا من؟

ابوبكر گفت: بلكه تويي.

امام علیه السلام با كلامش اشاره دارد به اينكه بانوی زنان عالم از امام علیه السلام درخواست كرد، چيزی را قرض كند كه آن ها را از گرسنگی نجات دهد؛ پس خارج شد و كسی را پيدا نكرد كه از او چيزی قرض كند. ناگاه به ديناری برخورد كرد. صاحبی برای آن پيدا نكرد، حبيبه رسول الله صلی الله علیه و اله آن را به عنوان قرض به او داد كه هرگاه صاحبش آمد، آن را به جايش بگذارد. امام آن دينار را گرفت و به سوی بازار رفت، مردی را يافت كه طعام می‌فروخت آن را به ديناری خريد. صاحب طعام از گرفتن دينار خودداری كرد.

در روز دوم امام به سوی بازار رفت كه طعامی برای آن ها بخرد. پس طعامی از آن مرد خريد و دينار را به او داد، او از گرفتن دينار خودداری كرد.

در روز سوم مانند آن را انجام داد. امام علیه السلام فوری به نزد پيامبر صلی الله علیه و اله رفت و مطالب را به او عرضه كرد. پيامبر صلی الله علیه و اله فرمود: صاحب طعام جبرييل بود(1).

اميرالمؤمنين علیه السلام فرمود:

تو را به خدا سوگند، آيا رسول خدا صلی الله علیه و اله تو را به دوش خود بلند كرده و اصنام و بت های كعبه را شكست يا مرا؟ و اگر می‌خواستم به آسمان دست يابم می‌توانستم.

ابوبكر گفت: شما بوديد.


1) مناقب الخوارزمی : 224.

امام در حديثش به شكستن بت های قريش كه آن ها را خدايان اتخاذ كرده و به جای خدا، آن ها را می‌پرستيدند، اشاره می‌كند كه امام آن ها را در فتح مكه شكست و بر خرافات و جاهليت پايان داد. و حديث، مستفيض و منتشر شده است و مصادر تاريخ و حديث آن را ذكر كرده اند.

اميرالمؤمنين علیه السلام فرمود:

تو را به خدا سوگند می‌دهم، آيا اين كلام رسول خدا صلی الله علیه و اله كه فرمود: تو صاحب لوای من در دنيا و آخرت هستي، در حق من بود يا درباره شما؟

ابوبكر گفت: بلكه در باره شما بود.

سخنان امام حاكی از حديث وارد از رسول خدا صلی الله علیه و اله كه فرمود: ای علی تو صاحب لوای من در دنيا و آخرتي. اين حديث متواتر و منتشر شده است.

اميرالمؤمنين علیه السلام فرمود:

تو را به خدا سوگند، آيا پيامبر خدا صلی الله علیه و اله وقتی فرمان داد كه تمام درب هايی را كه به مسجد باز می‌شد بسته شود، مگر يک درب. آن درب از خانه من بود يا درب خانه شما؟ و نيز آنچه خداوند بر او حلال كرده بود بر من حلال بود يا بر تو؟

ابوبكر گفت: البته بر شما.

سخنان امام علیه السلام به دستور پيامبر صلی الله علیه و اله به بستن همه درهايی كه به مسجد باز می‌شد برمی گردد مگر در خانه علی علیه السلام كه آن را باقی گذاشت. آن كرامتی برای امام علیه السلام بود(1).

اميرالمؤمنين علیه السلام فرمود:

تو را به خدا سوگند، بنا به مفاد آيه شريفه: {ءأشَفَقتُم أن تُقدِّموا بين يدي نجواكم صدقاتٍ...}(2): آيا ترسيديد كه پيش از گفتگوی محرمانه خود صدقاتی


1) كنز العمال 6 : 152. مستدرك الحاكم 2 : 125. الرياض النضرة 2 : 253.

2) المجادلة : 13.

تقديم داريد؟ آيا شما بوديد كه پيش از نجوا و سخن گفتن با رسول خدا صلی الله علیه و اله صدقه داديد يا من بودم؟

ابوبكر گفت: البته شما بوديد.

از آداب امام علیه السلام با رسول الله صلی الله علیه و اله بود وقتی كه می‌خواست با او به صورت خصوصی صحبت كند، قبل از آن، صدقه می‌داد. سپس با حضرت گفتگو می‌كرد. که از صحابه غير از او، كسی اين كار را نمی كرد(1).

اميرالمؤمنين علیه السلام فرمود:

تو را به خدا سوگند، آيا رسول خدا صلی الله علیه و اله درباره من به دخت خود فاطمه علیها السلام فرمود: تو را به كسی تزويج می‌كنم كه اولين مردمانی بوده كه به اسلام ايمان آورد و اسلام او بر ساير مردم تفوق دارد يا در حق تو؟

ابوبكر گفت: البته درباره تو فرمود.

امام علیه السلام اشاره به قول رسول الله صلی الله علیه و اله درباره بانوی زنان عالم دارد كه به فاطمه زهرا علیها السلام فرمود زمانی كه امام اميرالمؤمنين علیه السلام را به عنوان زوج او معرفی كرد:

آيا راضی نيستی كه من تو را به اولين مسلمان از مسلمانان و عالم ترين آن ها از لحاظ علم تزويج كنم؟(2)...

اميرالمؤمنين علیه السلام فرمود:

تو را به خدا سوگند، آيا تو بودی كه در روز بدر بر سر چاهی كه كافران مقتول را در آن ريخته بودند، فرشتگان هفت آسمان بر او سلام كردند يا من بودم؟

ابوبكر گفت: البته شما بوديد.


1) الرياض النضرة 2 : 215.

2) كنز العمال 6 : 153.

امام علیه السلام آوردن آب را برای پيامبر صلی الله علیه و اله و اصحابش، در شب بدر، بيان می‌كند. پيامبر از آن ها خواست كه اقدام كنند، كسی پاسخ نداد، به جز امام كه به اين كار اقدام كرد. با او مشكی بود و در چاهی كه عميق و تاريک بود پايين رفت. خدا بهجبرييل و میكاييل و اسرافيل وحی كرد كه به ياری رسولش بشتابند و به زمين فرود آمدند. هنگامی كه به برابر چاه رسيدند، ايستادند و به امام برای گرامی داشت و احترام او سلام كردند(1).

عكس العمل ابی بكر

ابی بكر در برابر اين دلايل قاطع كه امام علیه السلام به آن استدلال به وضوح ثابت كرد كه امام سزاوارتر و مقدم تر از غيرش است. و همه راه ها و روزنه ها را بست، پس غمگين و ساكت شد و به رأی امام جواب داد. ولی عمر، او را در تصميمش منصرف كرد و نگذاشت از منصبش كناره گيری كند(2).

من مناظره ای را كه بر پايه علم و حق قائم باشد، خالی از ابهام و غلبه، و با محكم ترين حقايق توأم باشد و كلمات را به خوبی ادا كرده باشد، غير از اين مناظره نديده ام و شايسته بود كه ابی بكر قبول كند، اما رفيق و مستشارش، مانع آن شد.

اعتراض او به ابی بكر و حزب او

چون امام علیه السلام را به زور گرفتند و به مسجد جامع نبوی برای بيعت با ابوبكر بردند و به او خطاب کردند كه با ابوبكر بيعت كن. امام جواب آن ها را با حجت رسا و منطق قاطع گفت:

من برای اين مقام از ابوبكر شايسته ترم، شما بهتر است كه با من بيعت كنيد. شما در مقابل انصار به قرابت پيامبر صلی الله علیه و اله تمسک كرده، از همين راه،


1) ذخائر العقبي : 68 – 69. تذكرة الخواص : 228.

2) الاحتجاج 1 : 157 – 184.

اولويت خودتان را به انصار ثابت و آن را مجاب كرديد. آنان نيز تسليم شده و امر خلافت را امر مشروع دانستند و شما آن را غاصبانه از ما اهل بيت گرفتيد.

پس من نيز با همان برهان با شما سخن گفته و احتجاج می‌كنم كه من نسبت به رسول خدا در حال حيات و ممات از شماها، مقرب تر و نزديک ترم. پسدرباره ما انصاف دهيد. اگر مؤمنيد. و اگر نه به ظلم و عدوانی كه مرتكب می‌شويد معترف خواهيد شد...(1).

روش امام علیه السلام به اين اعتراض برنده، عين آن اعتراضی بود كه مهاجرين بر انصار كردند. و ادعا کردند که آن ها نزديک ترين مردم به رسول خدا صلی الله علیه و اله می‌باشند، و به اين طريق بر انصار غلبه كردند و رهبری خلافت را به آن ها واگذاشتند. اين شرايط برای امام علیه السلام به نحو كامل وجود داشت؛ زيرا او پسر عموی پيامبر، داماد و شوهر دختر او بانوی زنان عالم و پدر دو سبط او بود؛ پس او نزديک ترين كس به رسول خدا صلی الله علیه و اله و شايسته تر به مقام خلافت بود.

با عمر

بعد از آن كه امام با حجت او را محكوم كرد، پسر خطاب به امام پرخاش كرد و به او گفت:

تو را رها نمی كنم تا بيعت كني...

امام ناراحت شد و به او فرياد زد و فرمود:

از سينه ای شير می‌دوشی كه تو را از آن سهمی است و پافشاری امروزت برای بهره فردايت می‌باشد.

امام روشن كرد سبب دفاع پسر خطاب و اصرار در بيعت با ابی بكر به اين اميد است كه بعد از او، خلافت به او برگردد.


1) الاحتجاج 1 : 73.

سپس امام روبروی عمر ايستاد و پرخاش كرد و فرمود:

پس از اين سخن ياوه، هرگز كلامت را نخواهم پذيرفت و با او بيعت نخواهم كرد...

و ابوبكر از دگرگونی حوادث ترسيد و با صدای نرم به امام گفت: اگر بيعت نكنی تو را مجبور نمی كنم.

و ابوبكر او را رها كرد و به بيعت مجبور نكرد.

اعتراض امام علی علیه السلام بر مهاجرين

امام به مهاجرين اعتراض شديدی كرد؛ زيرا آنان بر عليه او متفق و بين او و حقش حايل شدند. پس با سوز و گداز فرمود:

ای گروه مهاجرين و انصار، شما را به خدا قسم می دهم که خلافت محمد صلی الله علیه و اله در عرب را از خانه و اهل بيتش، برای خانه ها و منازل خودتان خارج نكنيد. و اهل او را از حق ومقام دربين مردم محروم نكنيد. به خدا سوگند، ای گروه مهاجرين، ما مردم شايسته او هستيم؛ زيرا ما اهل بيت او و سزاوارتر به اين امر از شماييم، آيا در بين ما خواننده كتاب خدا، فقيه در دين خدا، عالم به سنت های رسول الله، مدافع امر رعيت، برطرف كننده امور بد از آن ها و تقسيم كننده بين آن ها به طور مساوی وجود ندارد؟ به خدا سوگند، در بين ما هست، پس از هوايی پيروی نكنيد كه از راه خدا منحرف و دور شويد...(1).

اگر مهاجرين به ندای حق پاسخ و مصالح عموم را ترجيح می‌دادند، امت را با بحران های حاد در طول تاريخ اسلامی مواجه نمی كردند.

حسادت به اهل بيت علیهم السلام دل آن ها را فاسد، و در شری عظيم گرفتار كرد و بين آن ها و دينشان جدايی افكند.

خاندان پيامبر را از رهبری امت دور كردند و بين آن ها و آنچه خدا و رسولش اراده كرده بودند، حائل شدند. آن ها را در گوشه و كنار يثرب رها كردند تا حكومت


1) الامامة والسياسة 1 : 11 – 12. شرح نهج البلاغة – ابن ابی الحديد 6 : 11 – 12.

به امويان رسيد. و آن ها بر مقدرات دولت مسلط شدند و اموال را برای شهوات و اميال شان هزينه كردند، بزرگان اسلام چون "حجر بن عدي" و "عمرو بن حمق خزاعي" را كشتند و ظلم و تجاوز را از حد گذراندند. و آن نابودی عترت نبوی بود كه قرينه قرآن كريم بر تصريح حديث ثقلين بودند و قتل عام در كربلا و و ظلم و ستم سختی كه بر آن ها وارد شد؛ تمام اين ها از تصرفات مهاجرين بود آن هايی كه در اين كار پيش قدم شدند و با اسلام به مبارزه برخاستند.

امام علیه السلام با اعضای شورا

بعد از اينكه عمر ترور شد. به تشكيل شورايی دستور داد كه بسيار سست و بی پايه بود و هيچ شباهتی به شورای واقعی نداشت، منحصر به شش نفر بود كه بيشتر آن ها از كينه توزان امام امثال "سعد بن ابی وقاص"، "طلحه"، "عبدالرحمن بن عوف" بودند.

تحقيقات علمی اين شورا بر اساس منافع عام نبود بلكه غرض از آن، دور كردن امام از مركز خلافت و تسليم آن به "عثمان بن عفان" رئيس قبيله اموی بود. درباره اين شورا با در نظر گرفتن ابعاد آن در اين كتاب بحث هايی كرده ايم.

به هر حال، ما اعتراض امام بر اعضای شورا را بيان می‌كنيم.

امام به آن ها فرمود:

ای مردم، (آيا) پيش از من در پذيرش دعوت حق كسی شتاب داشت؟ مانند من كسی در صله رحم و بخشش، فراوان تلاش می‌كرد؛ پس به سخن من گوش فرا دهيد و منطق مرا دريابيد كه در آينده ای نه چندان دور برای تصاحب خلافت، شمشيرها كشيده شده و عهد و پيمان ها شكسته خواهد شد؛ پس بعضی از شما پيشوای گمراهان و پيرو جاهلان خواهيد شد(1).


1) نهج البلاغة – محمد عبده 2 : 31.

امام علیه السلام پيشوای حق و دعوت كننده به هدايت در احتجاج بود. اگر آن ها دعوت او را استجابت می‌كردند و به دنبال شهوت حكومت نمی رفتند. مسلمانان را با بحران های سخت و حوادث وحشتناك، مواجه نمی كردند.

آنچه امام فرموده بود تحقق پيدا كرد. مدت زمانی نگذشت كه شمشيرها از غلاف درآمده و برای تصرف حكومت كشيده شد. عده ای از آن ها پيشوايان گمراهی و جهالت بودند.

اذعان امام به مصلحت مسلمين

هنگامی كه با عثمان بيعت شد، امام علیه السلام برای مصلحت مسلمانان اظهار به اطاعت كرد و اعضای شورا را مخاطب قرار داد و فرمود:

شما می‌دانيد كه سزاوارتر از ديگران به خلافت، من هستم. سوگند به خدا به آنچه انجام داده ايد، گردن می‌نهم تا اين كه اوضاع مسلمانان روبراه شود و از هم نپاشد، و جز من به ديگري، ستم نشود. پاداش اين گذشت، سكوت و فضيلت را از خدا انتظار دارم و از آن همه زر و زيوری كه به دنبال آن حركت می‌كنيد، پرهيز می‌كنم(1).

آن ها يقين و ايمان داشتند كه امام علیه السلام به خلافت سزاوارتر و به اين امر از غيرش، اولی تر است. او حامی اسلام و اولين مجاهد و برادر پيامبر صلی الله علیه و اله است.

امام برای حفظ كلمه اسلام و وحدت مسلمانان بر تاراج ارث خود صبر، و امام علیه السلام به آن اشاره كرد و فرمود:

وقتی خدای متعال پيامبرش را قبض روح كرد، قريش برای گرفتن امر خلافت بر ما حساس شدند و ما را از حقی كه به آن، از همه مردم سزاوارتر بوديم كنار زدند. فكر كردم كه صبر از اختلاف كلمه بين مسلمانان و ريختن خونشان


1) شرح نهج البلاغة – ابن ابي الحديد 6 : 166.

بهتر است و مردم تازه مسلمانند و دين دچار تزلزل می شود، و بعد تزلزل و شک به كمترين سستي، فاسد می‌شود.

پس افرادی عهده دار اين امر شدند كه هيچ شايستگی آن را نداشتند و در اين باره كوشش نكرده بودند؛ پس به دار جزا منتقل شدند، خدا عهده دار بررسی گناهان و عفو لغزش های آنان است(1).

امام علیه السلام با سكوت خودش از حقی كه از او غصب كرده بودند، برای حفظ وحدت كلمه مسلمانان و جلوگيری از خون ريزی آن ها صبر می‌كرد. به خصوصزمانی كه اسلام در اولين مرحله حياتش بود، گسترش فتنه موجب انصراف مردم از اسلام و برگشت به دينی می شد كه در آن بودند.

امام درباره ظلم و جوری كه نسبت به او روا داشتند می‌فرمود:

هنگامی كه خدا پيامبرش صلی الله علیه و اله را قبض روح كرد، گفتيم ما اهل بيت او، وارث او، عترت او و اوليای او هستيم. كسی درباره خلافت او با ما اختلاف نخواهد داشت. هيچ شخص طمع كاری در آن طمع نخواهد كرد؛ پس گروهی از قوم ما برخاستند و خلافت پيامبر ما را، غصب كردند، اين امر در غير ما قرار گرفت و ما، چون توده مردم، شديم. ضعيف در ما طمع كرد، ذليل بر ما عزت می‌فروخت، چشم هايی برای آن، بر ما گريست و سينه هايی خشمگين شد و افرادی زاری كردند. به خدا اگر ترس جدايی و اختلاف بين مسلمانان نبود و اينكه كفر برگردد و دين نابود شود. هر آينه غير از آن می‌بود كه اكنون هستيم(2).

اين كلمات حاكی از رنج های زياد است كه بر خاندان نبوی رسيده تا آن ها را از خلافت دور کنند و آن به قرشيانی تسليم کنند که در ظلم و خوار كردن [اين خاندان] كوشيدند.


1) شرح نهج البلاغة – ابن ابی الحديد 1 : 308.

2) المصدر السابق 1 : 307.

اعتراض ديگر امام

روايت كرده "ابوالطفيل عامر بن واثله" و گفت: در جلسه شورا بودم كه صدا بلند شد و شنيدم علی علیه السلام می‌گويد:

مردم با ابوبكر بيعت كردند و به خدا که من از او به اين امر اولی تر و سزاوارتر بودم. پس شنيدم و اطاعت كردم از ترس اين كه مبادا مردم به كفر برگردند و بعضی ها گردن بعضی ها را با شمشير بزنند. سپس مردم با عمر بيعت كردند و من به خدا از او به اين امر سزاوارتر و اولی تر بودم؛ پس شنيدم و اطاعت كردم از ترس اين كه مردم به كفر برگردند و بعضی ها گردن بعضی ها را باشمشير بزنند. حال شما قصد داريد كه با عثمان بيعت كنيد. پس نه می‌شنوم و نه پيروی می‌كنم.

عمر مرا از آن پنج نفر قرار نداده و من ششمين آن ها می‌باشم. برای من در صلاحيت، فضلی بر آن ها قائل نيست و برتری را در من نمی شناسد و همه ما را يكسان می‌داند. به خدا قسم اگر بخواهم سخنی می‌گويم كه نه عرب، نه عجم، نه هم پيمان آن ها و نه مشرک نمی تواند كلمه ای از آن را رد كند، و اين كار را می‌كنم(1).

در اين كلمات، میزان ناراحتی در جان امام علیه السلام را می‌بينی كه قوم به مقام و منزلت او توهين كرده و با او مانند افراد عادي، معامله و جميع حقوق او را انكار كردند. امام برای اخذ حقوق خودش از به كار بردن زور، خودداری كرد. اين برای ترس از برگشت مسلمانان و نابودی دين و نابود كردن رسالت اسلامی بود.


1) فرائد السمطين 1 : 320.

اعتراضات او علیه السلام بر شورشيان

اشاره

بيعت با امام عمومی بود و همه گروه ها در آن شركت داشتند حتی کسانی كه حكومت عثمان را سرنگون كردند. صحابه و تمام مسلمانان آن را مبارک دانستند، به جز آن بخش از قريش که با رسول خدا صلی الله علیه و اله مخالفت كرده بودند. آن ها تعجب كرده و ساكت بودند و از غيظ بسيار ناراحت بودندو بر منافع خودشان می‌ترسيدند و نمی توانستند از امکانات حکومتی بهره مند شوند و اقتصاد آن را در دست خودشان داشته باشند؛ پس يقين داشتند كه امام علیه السلام مصالح امت را با تمام دقت در نظر دارد و هدف برنامه سياسی اسلامی او، نشر رفاه و امنيت در بين مسلمانان و دور كردن عوامل مشكوک است و با قريش هم مثل افراد عادی رفتار خواهد کرد. بدون اينکه جايگاه خاصی برای آن ها در نظر بگيرد. و به خواسته های اضافی و امتياز طلبی آن ها وقعی نخواهد گذاشت.

قبيله قريش امام علیه السلام را به طور كامل می‌شناخت كه در دينش به هيچ كس تملق نمی کند، فريب نمی دهد و با هيچ انسانی دور يا نزديک مدارا نمی كند. در تمام اقداماتش، رضايت خدا را در نظر می گيرد. پس برای مبارزه با او جمع شدند و موانعی را در مقابل سياست های او قرار دادند. که بعضی از گلايه ها و اعتراضات امام به اقدامات قريش را در زير به عرض می‌رسانيم:

سوز و گداز امام از قرشيان

امام علیه السلام از قرشيان بسيار ناراحت بود و حزن او به حد اعلا رسيده بود. دشمنی و كينه آن ها را نسبت به خود بيان می كرد، در بسياری مناسبات امام علیه السلام به عمق حزن و ناراحتی اش اشاره می‌كند که بعضی از آن ها را می‌شنويم:

1 – امام علیه السلام فرمود:

اللهم إنّي أستَعديك علي قُرَيشٍ ومَن أعانَهُم؛ فإنَّهُم قد قَطَعوا رَحِمي

وأكفأوا إنائي، وأجمَعوا علي مُنازَعتي حَقّاً كنتُ أولي به مِن غيري، وقالوا: ألاإنَّ في الحقِّ أن تأخُذَه، وفي الحقِّ أن تُمنعه، فاصبِر مَغموماً، أو مُت مُتأسِّفاً، فنظرتُ فإذا ليس لي رافدٌ، ولا ذَابُّ ولا مُساعدٌ، إلا أهلُ بيتي؛ فضننتُ بهم عن المنية، فأغضَيتُ علي القَذي، وجَرِعتُ ريقي علي الشَّجا، وصبرتُ مِن كظم الغيظ علي أمرَّ مِن العَلقَم، وآلَم لِلقلب مِن وخزِ الشِّفار(1).

خدايا من بر ضد قريش و يارانشان از تو كمک می‌خواهم كه پيوند خويشاوندی مرا بريدند و كار مرا دگرگون كردند. همگی برای مبارزه با من در حقی كه از همه آنان سزاوارتر بودم متحد شدند و گفتند: حق را اگر توانی بگير و يا تو را از حق محروم دارند. پس يا با غم و اندوه صبر كن يا با حسرت بمير.

به اطرافم نگريستم ديدم كه نه ياوری دارم و نه كسی از من دفاع و حمايت می‌كند، جز خانواده ام كه مايل نبودم جانشان به خطر افتد. پس خار در چشم فرو رفته، ديده بر هم نهادم و با گلوی استخوان در آن گير كرده جام تلخ را جرعه جرعه نوشيدم و در فرو خوردن خشم در امری كه تلخ تر از گياه حنظل و دردناک تر از فرو رفتن تيزی شمشير در دل بود، شكيبايی كردم.

ميزان حزن امام و ناراحتی او از ظلم قرشيان و تجاوزشان بر او را ديديد، كه رحم او را قطع كردند و در خلافتی كه او سزاوارتر از همه بود، با او به نزاع پرداختند و او را بر آنچه كه خواستند مجبور كردند و امام نتوانست با آن ها مبارزه كند و يا به جای مطمئنی پناهنده شود تا حق خود را بگيرد؛ پس صبر كرد مانند كسی كه در چشم، خار دارد و استخوان در گلو.


1) شرح نهج البلاغة – ابن أبي الحديد 11 : 109.

2 - امام علیه السلام فرمود:اللهم إنّي استعديك علي قريشٍ، فإنَّهم أضمَروا لرسولك صلی الله علیه و اله ضُروباً مِن الشَّرِّ والغَدر فعجزوا عنها وحُلت بينهم وبينها، فكانت الوجبةُ بي والدّابرةُ علي.

اللهم احفظ حَسَناً وحُسَيناً، ولا تُمَكِّن فجرة قريشٍ منهما ما دُمتُ حَياً، فاذا تَوَفَّيتَني فأنت الرَّقيب عليهم، وأنت علي كلِّ شيءٍ شهيدٌ(1).

خدايا من بر ضد قريش از تو كمک می‌خواهم؛ زيرا آن ها انواع شر و مكر را برای رسولت صلی الله علیه و اله در دل داشتند و نتوانستند كاری انجام دهند و تو بين آن ها حائل شدي. من عهده دار شدم و اداره مملكت بر من واگذار شد.

خدايا حسن و حسين را حفظ كن و توانايی طغيان قريش بر آن ها را تا زمانی كه من زنده ام [از بين ببر]. و وقتی مرا میراندی مراقب آن ها باش و تو بر هر چيز گواهي.

اين كلمات حاكی از موارد ذيل است:

اولاً: دشمنی قريش به رسول خدا صلی الله علیه و اله و آن چه از انواع شر و كينه و مكری كه نسبت به او در دل داشتند، كه خدای متعال بين آن ها و آنچه در دل برای پيامبر تدبير كرده و نهان داشتند؛ مانند سوء قصد و مكر، حائل شده و پيامبرش را ياری و دين او را عزيز كرد.

دوم: اينكه حركت و عمل قريش بعد از وفات پيامبر صلی الله علیه و اله بر عليه امام بود. آنچه خود را از او بستانكار می‌دانستند، به طور كامل از امام گرفتند و به اين وسيله خشم درون خود را، التيام بخشيدند. حق او را گرفتند و ولايتی را كه بر مسلمانان در روز غدير خم پيمان بسته بود غصب كردند.


1) شرح نهج البلاغة – ابن ابي الحديد 20 : 298.

سوم: اينكه او ترس خود را بر دو سبط رحمت و امامان هدايت، حسن و حسين از قرشيان آشكار كرد. كسانی كه به دنبال فاجعه و بلا برای ذريه رسول خدا صلی الله علیه و اله بودند. امر آن گونه كه حضرت از آن می‌ترسيد، برای آن دو امام علیهما السلام تحققيافت. پس سبط اول امام، گل خوشبوی رسول الله، سخت ترين مشقت ها را از طاغوت زمانش "معاويه بن ابی سفيان" كشيد و به او ظلم بسيار شد تا سرانجام او را با سم به شهادت رساند. و برادرش امام حسين علیه السلام سرور شهيدان، توسط "يزيد بن معاويه" تنها نماينده خاندان قريشي، در صحرای كربلا با تمامی اهل بيت، اصحاب و يارانش، به قتل رسيدند و سرهای آنان را بر سر نيزه كرده و خاندان نبوت را اسير كرده و شهر به شهر و ديار به ديار گرداندند. به اين وسيله خرسندی خود را نسبت به ريشه كن كردن ذريه پيامبر صلی الله علیه و اله ، اعلام كردند و به اين طريق خون های در بدر ريخته خود را، جبران كردند.

3 – امام علیه السلام فرمود:

حتّي إذا قَبَضَ اللهُ رسوله صلَّي الله عليه وآله، رجع قومٌ علي الاعقاب، وغالَتهُمُ السُّبُل، واتَّكلوا علي الوَلائج، ووصلوا غير الرَّحِم، وهَجَروا السَّبَب الَّذي أمِروا بمودَّته، ونَقَلوا البِناء عن رصِّ أساسه، فبنوه في غير موضعه، معادنُ كلِّ خطيئةٍ، وأبوابُ كلِّ ضاربٍ في غَمرةٍ، قد مارَوا في الحَيرَة، وذَهَلوا في السَّكرَة، علي سُنَّة مِن آل فرعون : مِن مُنقطع إلي الدُّنيا راكنٍ، أو مُفارِقِ لِلدّين مُباينٍ(1).

تا آنكه خدا پيامبرش را نزد خود برد (افسوس) كه گروهی به گذشته جاهلی خود برگشتند و با پيمودن راه های گوناگون، به گمراهی رسيدند و به دوستان منحرف خود پيوستند و از دوستی با مؤمنان كه بدان امر شده بودند، بريدند و


1) شرح نهج البلاغة – ابن ابي الحديد 9 : 132.

بنيان اسلامی را تغيير داده در جای ديگر بنا نهادند. آنان درگاه و (پناهگاه)كانون هر خطا و گناه هر فتنه جو شدند و سرانجام در سرگردانی فرو رفته و در غفلت و مستی به روش و آيين فرعونيان درآمدند. از همه بريده و دل به دنيا بسته يا پيوند خود را از دين گسستند.فرموده امام علیه السلام پر است از آنچه كه مسلمانان بعد از وفات رسول الله صلی الله علیه و اله به آن آزموده شدند از برگشت به عقب كه از مظاهر آن دور كردن خاندان نبوی از رهبری امت، و واگذار كردن خلافت به غير او بود. پس آن ها را با اوصافی كه ذكر كرده، توصيف می‌كند

4 – امام علیه السلام فرمود:

اللهم فَاجزِ قريشاً عَنّي الجَوازي، فقد قطعت رَحِمي، وتظاهرت علي ودَفَعَتني عن حَقّي، وسَلَبَتني سلطان ابن أمّي، وسلَّمَت ذلك إلي مَن ليس مِثلي في قَرابتي مِن الرَّسول وسابِقَتي في الاسلام، إلا أن يدَّعي مُدَّعٍ ما لا أعرفه، ولا أظُنُّ الله يعرفه، والحمدلله علي كلِّ حالٍ(1).

مرا از حقم محروم كردند و سلطنت پسر عموی مرا ربودند و آن را به كسی تسليم كردند كه در قرابت با رسول خدا و سابقه در اسلام مانند من نيست. مگر اينكه مدعی ادعايی است كه من آن را نمی شناسم و گمان نمی كنم خدا آن را بشناسد. به هر حال خدا را سپاس می‌گويم.

در اين كلمات میزان ناراحتی امام علیه السلام و حزن او را حس می‌كنيم از ضايع شدن حقش و غارت شدن ارثش كه قريش آن را به تاراج داد.


1) شرح نهج البلاغة – ابن ابي الحديد 2 : 119.

5 – امام علیه السلام فرمود:

اللهم أخزِ قريشاً فإنَّها مَنَعَتني حَقّي، وغَصَبَتني أمري(1).

خدايا قريش را خوار كن كه حق مرا منع و امر مرا غصب كرد.

6 – امام علیه السلام فرمود:فَجَزي

قريشاً عنّي الجَوازي فإنَّهُم ظَلَموني حَقّي واغتَصَبوني سُلطان ابن أمّي(2).

پس جزا بده قريش را از من، جزايی مانند آن ها كه در حق من كردند و حکومت پسر مادرم را از من غصب كردند.

7 – امام علیه السلام فرمود:

اللهم إنّي استعديك علي قريشٍ فإنَّهم ظَلَموني حَقّي وغَصَبوني إرثي(3).

خدايا من از تو بر قريش كمک می‌خواهم، مانند آن ها كه در حق من ظلم و ارث مرا غصب كردند.

اين كلمات حاكی از ظلم، تجاوز و تعدی قرشيان در حق امام علیه السلام می‌باشد كه بر مبارزه با او و کاستن از جايگاهش، متفق شدند.

بعد از اين، احتجاجات شورشيان بر حكومتش از قريش را می‌شنويم.

اعتراضات او بر طلحه و زبير

"زبير" و "طلحه" با امام علیه السلام نه با اكراه بلکه از روی رضايت، بيعت كردند؛ هنگامی كه امام علیه السلام به حکومت رسيد روش حكومتش را، روش رسول الله صلی الله علیه و اله قرار داد؛ و اموال مسلمانان را به كسی اختصاص نداد و سخت احتياط می‌كرد.


1) نهج البلاغة : 346.

2) نهج البلاغة : 336.

3) نهج البلاغة : 346.

بين او و "طلحه" و "زبير" گفتگوهايی رد و بدل شده که از جمله آن ها به شرح زير است:

"طلحه و "زبير" فوری به سوی امام آمدند و صدايشان را بلند كردند و گفتند:

آيا می‌دانی چرا با تو بيعت كرديم ای امير المؤمنين؟

پس امام با گوشه چشم به آن ها خيره شد و با شک و ظن به آن ها گفت:

بلي، بر شنيدن و اطاعت كردن و بر آنچه با "ابابكر" و "عمر" و "عثمان" بيعت كرديد.پس نيات و طمع آن ها ظاهر شده و گفتند: ولی با تو بيعت كرديم برای اينكه با تو در اين امر شريک باشيم...

اما مرادشان از اشتراک در اين امر چه بود؟

آيا منظورشان ادامه برنامه سياسي، اقتصادی طبق راهنمايی كتاب و سنت بود، كه كمک و يار امام در تحقق اين برنامه عقلايی باشند؟

آيا مراد، اشتراک در امركوشش برای پيشبرد مملكت در دگرگونی اقتصاد و رشد سرانه فرد و نشر رفاه بين هموطنان و اشاعه علم بين مردم بود؟

همه اينها چيزی نبود كه به فكر "طلحه" و "زبير" برسد. مقصود آن ها تسلط بر مقدرات دولت و سازمان حكومتي، تسلط بر ثروت های امت و صرف كردن آن مطابق با خواست ها و شهواتشان بود. طمع آن ها بر امام مخفی نبود؛ پس آن را رد كرد و فرمود:

ولی شما در گفتار، استقامت و كمک بر رفع ناتوانی و انحراف شريكيد...

چيزی كه امام از شركت آن ها می‌فهميد، مشاركت در استقامت و عدم انحراف از خط اسلامی است كه قبل از هر چيز مربوط به خوشبختی جامعه، نفی فقر و بدبختی و توزيع اختياراتی است كه خدای متعال برای همه افراد دارد.

اين منطق را " طلحه" و "زبير" نمی فهميدند، پس قبل از هر چيز منظور آن ها تسلط بر اختيارات امت و مقدرات اقتصادی بود. و چون برای آن ها عدم موفقيت

و نرسيدن به خواست هايشان روشن شد؛ به سوی امام آمدند و اجازه خروج از مدينه را برای تمرد از حكومت او خواستند و به او گفتند: به ما اجازه بده.

امام فرمود: به كجا؟

گفتند: قصد ما عمره است؛ پس امام علیه السلام به آن ها نظر افكند و آنچه را در جانشان بود فهميد. و با ندايی خالی از شک به آن ها فرمود:

به خدا نه قصد عمره بلكه نيرنگ و شكستن عهد و بيعت را داريد!پس برای امام آنچه در دل آن ها از مكر و شر و دشمنی می‌گذشت، مخفی نبود. آن ها شروع به قسم خوردن كردند و پيمان محكم و همراه با قسم بستند كه آن ها برای عمره خارج می‌شوند. امام به آن ها توجه كرد و شكی نداشت كه چه می‌خواهند؛ از آن ها خواست دوباره بيعت كنند. آن ها اين كار را كردند و به سوی مكه گريختند. گويا از زندان فرار كرده اند؛ پس به عايشه ملحق شدند و شروع به تشويق او به شورش بر عليه حكومت امام كردند؛ چون می‌دانستند كه او از امام كراهت دارد.

با عايشه

عايشه وقتی فهميد امام، امور حكومت را به دست گرفته، خيلی ترسيد و وقتی شنيد رهبری امت را عهده دار شده سرپيچی و نافرمانی خود را اعلام كرد و صدايش را به خونخواهی "عثمان بن عفان" بلند كرد. در حالی که او از قوی ترين عناصری بود كه صدايش را به ريختن خون او بلند كرده و به كفر و خروج او از دين، فتوا داده بود و اكنون مطالبه خون او را می‌كرد. آيا او ولی دم بوده كه برای [ريختن خون] مجاز باشد؟ يا اينكه او ولی امر مسلمانان بوده كه مطالبه خون او را بكند؟ اين سئوالی است كه تا آنجا كه ما می‌دانيم، جوابی ندارد.

به هر حال، وی پرچم شورش را بر عليه حكومت امام برافراشت و مسلمانان را به سرنگونی حكومت او فرا خواند. عده ای شورش طلب كه به هر ندايی پاسخ

مي‌دادند جمع شدند. امويان آن ها را با سلاح جنگي، كمک و مجهز كردند و آنچه را كه لازم بود، فراهم آوردند، و اموال مسلمانان را كه در زمان "عثمان" غارت كرده بودند در اينجا هزينه كردند که ما آن را در يكی از مجلدات اين كتاب ذكر كرديم.

"عايشه" بصره را تصرف كرد و هنگامی كه امام از آن مطلع شد با لشكرش برای پايان دادن به اين تمرد، عازم شد. قبل از برافروخته شدن آتش جنگ، امام "عبيدالله بن عباس" و "زيد بن صوحان" را انتخاب و برای جلوگيری از خون ريزی مسلمانان، آن ها را فراخواند و گفت به او بگوييد:إنَّ الله أمَرَك أن تَقَرّي في بيتك وأن لا تَخرُجي مِنه، وإنَّك لَتَعلَمين ذلك، غير أنَّ جماعةً قَد أغروك فخرجتِ مِن بيتك، فوقع الناسُ في البلاء والعَناء، وخيرٌ لك أن تعودي إلي بيتك، ولا تَحومي حول الخِصام والقِتال، وإن لم تَعودي ولم تُطفِئي هذه النّائرة فإنَّها سوف تُعقبُ القتال، ويُقتَلُ فيها خلقٌ كثيرٌ، فَاتَّقي الله ياعائشة وتوبي إلي الله فإنَّ الله يَقبَل التَّوبة مِن عباده ويَعفو، وإيّاك أن يَدفعك حُبُّ عبدالله بن الزُّبير وقرابةُ طلحة إلي أمرٍ تَعقِبُهُ النّار.

خدای متعال به تو دستور داده كه در خانه ات بمانی و از آن خارج نشوي، تو [همه چيز] را می‌داني، مگر اينكه گروهی تو را فريب دادند و از خانه ات خارج كردند. مردم به خاطر تو در بلا و زحمت افتادند و برای تو بهتر است كه به خانه ات برگردی و پيرامون جنگ و دشمنی نگردي، اگر برنگردی و اين آتش را خاموش نكني، به زودی جنگ، شعله ور شود و افراد زيادی در آن كشته شوند. ای عايشه، از خدا بترس، به سوی خدايت توبه كن؛ زيرا خدا توبه را از بندگانش قبول می‌كند و از گناهان می‌گذرد؛ پس بر حذر باش از دوستی "عبدالله زبير" و نزديكی به "طلحه" كه تو را وادار به كاری نكنند كه عاقبتش آتش است.

پس اگر او اين نصيحت را شنيده بود و ندای حق را استجابت كرده بود، مردم زيادی از حوادث و مصيبت نجات پيدا می‌كردند. ولی آن را پشت گوش انداخت و به فرستادگان گفت: من با كلام با علی بن ابيطالب روبرو نمی شوم؛ زيرا من با حجت و دليل به او نمی رسم و با سخن به امام وارد نمی شوم؛ پس با شمشير و نيزه به او وارد می‌شوم و ندای حق را نپذيرفت.

با طلحه و زبير

امام علیه السلام بر "طلحه" و "زبير" حجت اقامه كرد و كسی را به نزد آن ها فرستاد و آن ها را به صلح و وحدت مسلمانان دعوت كرد و اين نص آن است:أما بعد، قد عَلِمتما - وإن كتَمتُما – أنّي لم اُرِد النّاس حتّي أرادوني، ولم اُبايِعهُم حتّي بايَعوني، وإنَّكما مِمَّن أرادَني وبايَعني، وإنَّ العامَّة لم تُبايِعُني لسلطانٍ غالب، ولا لِعَرَضٍ حاضرٍ، فإن كنتما بايَعتُماني طائِعَين فارجعا وتوبا إلي الله مِن قريبٍ، وإن كنتُما بايَعتُماني كارهين فقد جعلتُما لي عليكما السَّبيل باظهاركما الطّاعة وإسرارِكما المعصية، ولَعَمري ما كنتُما بأحقِّ المهاجرين بالتَّقِيَّة والكتمان، وأنَّ دفعَكما هذا الامر مِن قبل أن تُدخَلا فيه كان أوسع عليكما مِن خروجِكما منه بعد إقرارِكما به، وقد زَعَمتُما إنّي قتلتُ عثمان فَبَيني وبينكما مَن تَخَلَّف عَنّي وعنكما من أهل المدينة ثُمَّ يُلزَمُ كلُّ امريءٍ بقَدَرِ ما احتمل، فارجِعا أيُّها الشَّيخان عن رأيكما، فإنَّ الان أعظم أمرِكما العار مِن قبل أن يَجتمع العار والنّار(1).


1) نهج البلاغة 3 : 122.

پس از ياد خدا و درود، شما می‌دانيد، گرچه پنهان می‌داريد كه من برای حكومت در پی مردم نرفته، بلكه آنان به سوی من آمدند. من قول بيعت نداده، بلكه آنان با من بيعت كردند. شما دو نفر از كسانی بوديد كه مرا خواستيد و بيعت كرديد؛ مانند بيعت عموم مردم با من كه نه از روی ترس و قدرت غالب و نه برای به دست آوردن متاع دنيا بود. اگر شما دو نفر از روی میل و انتخاب بيعت كرديد، تا دير نشده بازگرديد و در پيشگاه خدا توبه كنيد. و اگر در دل با اكراه بيعت كرديد، خود دانيد؛ زيرا اين شما بوديد كه مرا در حكومت بر خويش راه داديد و طاعت از من را ظاهر، و نافرمانی را پنهان داشتيد، به جانم سوگند، شما از ساير مهاجران سزاوارتر به پنهان داشتن عقيده و پنهان كاری نيستيد. اگر در آغاز بيعت كنار می‌رفتيد و بيعت نمی كرديد، آسان تر بود كه بيعت كنيد و سپس بهبهانه ای سرباز زنيد. شما پنداشته ايد كه من كشنده "عثمان" می‌باشم، بياييد تا از مردم مدينه، كسی بين من و شما داوری كند. كسی كه نه از من طرفداری كرده و نه به ياری شما برخاسته؛ سپس هر كدام به اندازه جرمی كه در آن حادثه داشته، مسئوليت آن را پذيرا باشد. شما دو پيرمرد، از آنچه در انديشه داريد، بازگرديد، هم اكنون بزرگ ترين مسأله شما، عار است. پس بازگرديد پيش از آن كه عار و آتش خشم پروردگار، دامن گيرتان گردد. با درود.

بين مسلمانان فتنه ايجاد كردند و عالم اسلام را به هلاكت و ويرانی كشاندند.

خدا طمع و حسد را بكشد كه اين ها را در شری عظيم گرفتار كرد و مسئوليت در پيشگاه خدا را به گردنشان انداخت.

و ما به تفصيل در يكی از مجلدات اين دانشنامه به اين حوادث اشاره كرده ايم.

با معاويه

معاويه سرپيچی خود را از حكومت امام آشكار كرد و از بيعت كردن با امام و آنچه كه مسلمانان در آن داخل شده بودند امتناع كرد. و موقعيت مبارزه با امام را در خود ديد و آن نفوذ او در شام بود؛ زيرا او به عنوان والی عمل نمی كرد؛ بلكه

همچون صاحب دولت عمل می‌كرد، عمر و عثمان برای بقای او از هر جهت كمک می‌كردند. معاويه به صراحت اعتراف می‌كرد كه اگر ابوبكر و عمر با امام به نزاع نمی پرداختند، او اين كار را نمی كرد. در نامه ای كه به "محمد بن ابی بكر" نوشت آمده است:

پدرت و فاروقش اولين كسانی اند كه حق او را نديده گرفته و با او مخالفت نموده، آن را غصب كرده و با هم توافق كردند؛ سپس او را به بيعتشان دعوت كردند؛ پس از آن كندی كرده و به تأخير انداختند؛ پس او را محزون كرده و خواستند بكشند. سپس با آن ها بيعت كرد و تسليم شد. آن ها قيام كردند و او را در كار خود شريک نكرده و او را بر اسرار خود آگاه نكردند تا خدا آن ها را قبض روح كرد.

وی در ادامه می افزايد:اگر ما در راه صوابيم، پدرت آن را عمل كرد. و ما شركای او هستيم. اگر پدرت از قبل آن را انجام نمی داد ما با پسر ابی طالب مخالفت نمی كرديم و تسليم او می‌شديم. ولی ديديم پدرت از قبل آن را انجام داد، ما هم آن كار را مانند او انجام داديم(1).

به طور حتم در آن شكی نيست اگر نزاع شيخان به امام و غصب حق او نبود، معاويه نمی توانست با او به مبارزه بپردازد، و او را همراه خاندانش، در گوشه عزلت منزوی كنند.

به هر حال از پستی روزگار است كه معاويه به مبارزه با قهرمان تفكر انسانی و دروازه شهر علم پيامبر صلی الله علیه و اله بپردازد، و به او اعلام جنگ كند.


1) المسعودی علی هامش ابن الاثير 6 : 78 – 79.

ورود جرير به معاويه

امام علیه السلام خواست با معاويه اتمام حجت كند و او را به اطاعت و ورود به آنچه مسلمانان وارد شده اند فراخواند؛ برای همين "جرير بن عبدالله بجلي" را فرستاد و اين نامه را به او نوشت:

أما بعد... فإنَّ بَيعتي بالمدينة لَزِمَتك وأنت بالشّام، لانَّه بايَعني القوم الَّذين بايَعوا أبابكر وعمر وعثمان علي ما بويِعوا عليه، فلم يَكن للشّاهد أن يَختار، ولا للغائب أن يَرُدَّ، وإنَّما الشَّوري للمهاجرين والانصار، إذا اجتَمَعوا علي رجُلٍ، فَسَمّوه إماماَ كان ذلك لله رضا، وإن خَرَجَ مِن أمرهم خارج بِطَعنٍ أو رَغبةٍ رَدُّوه إلي ما خَرَجَ منه، فإن أبي قاتلوه علي اتِّباع غير سبيلِ المُؤمنين وولاهُ الله ما تولّي، ويُصليه جهنَّم وساءت مصيراً.

وإنَّ طلحة والزُّبير بايَعاني ثُمَّ نَقَضا بيعتي، فكان نَقضُهُما كرِدَّتِهِما، فجاهَدتُما علي ذلك حَتّي جاء الحَقُّ، وظَهَرَ أمرُ الله وهُم كارهون.فادخُل فيما دَخَلَ فيه المسلمون، فإنَّ أحبَّ الامور إلي فيك العافية، إلا أن تتعرَّض للبلاء، فإن تعرَّضتَ له قاتَلتُك واستَعَنتُ بالله عليك.

وقد أكثَرتَ في قتلة عثمان، فادخُل فيما دخل فيه النّاس، ثُمَّ حاكم القوم إليَّ، أحمِلُك وإيّاهم علي كتاب الله، فأمّا تلك الَّتي تُريدها فَخُدعة الصَّبِي عن اللَّبَن، ولَعَمري لئن نظرتَ بعقلك دون هواك لتجدنّي أبرأ قريشٍ من دم عثمان، وقد أرسلتُ إليك جرير بن عبدالله البَجَليَّ، وهو مِن أهل الايمان والهِجرة، فبايِع، ولا قوَّة إلا بالله(1).

بيعت مردم با من در مدينه، تو را در شام ملزم به بيعت می‌كند؛ زيرا قومی با من بيعت كردند، كه با "ابابكر" و "عمر" و "عثمان نيز بيعت كرده بودند؛ پس


1) العقد الفريد 2 : 233. الامامة والسياسة 1 : 71. شرح نهج البلاغة – ابن ابي الحديد 3 : 300.

كسی كه حاضر است بيعت كند، ولی در غائب آن را رد كند. برای شورای مهاجرين و انصار جايز نيست؛ هنگامی كه بر كسی اجماع كردند و آن را امام ناميدند. برای خشنودی خدا بود. و اگر كسی از اين امر به عيب گرفتن يا به رغبت خارج شد، او را به آنچه خارج شده برگردانيد. اگر انكار كرد با او بجنگيد كه راهی غير راه مؤمنان را در پيش گرفته است. پس خدا از او روی برمی گرداند آن گونه كه او روی برگردانده است؛ پس او را به جهنم می‌افكند و سرنوشت بدی دارد.

"طلحه" و "زبير" با من بيعت كردند و سپس آن را شكستند. شكستن آن ها مانند خروج از دين و مرتد شدن بود؛ پس با آن ها مبارزه كرديم تا حق آمد و امر آشكار شد و آن ها متنفر شدند.

پس وارد شو بر آنچه مسلمانان وارد شدند. پس اگر دوست داشتی كه امور به من واگذار شود در عافيت هستي. اگر نه خودت را آماده بلا كن، و اگر مخالفت كردی با تو می‌جنگم و از خدا بر تو طلب كمک می‌كنم.

تو درباره كشندگان "عثمان" فراوان حرف زدي، ابتدا مانند ديگر مسلمانان با من بيعت كن؛ سپس درباره آنان از من داوری بطلب كه شما و مسلمانان را به پذيرفتن دستورات قرآن وادار كنم. ولی آن چه را كه تو می‌خواهی مانند اين استكه به هنگام گرفتن كودک از شير او را بفريبند. و به جان خودم سوگند اگر به عقلت مراجعه كنی بدون هوی هر آينه مرا پاک ترين فرد قريش از خون عثمان می‌يابي. من "جرير بن عبدالله بجلي" را برای تو فرستادم و او از اهل ايمان و هجرت است، پس با او بيعت كن. ولا قوة الا بالله.

امام در رسالت خود از بيعتش امتحان شده كه هيچ بيعتی قبل از او اين گونه جامع نبود. و هنگامی كه انصار و مهاجرين و اقطار مختلف اسلامی با او بيعت كردند پرده برداشت و فرمود: "طلحه" و "زبير" هم بيعت كردند. ولی آن ها بدون جهت و سبب اسلامی آن را شكستند وطمع و حسد به امام آن ها را به اعتراض واداشت.

امام علیه السلام معاويه را به ورود به آنچه مسلمانان وارد شدند فراخواند و اينكه خودش را از اطاعت آزاد نكرده و باعث جدايی مسلمانان نشود. برائت خود را از

خون عثمان ثابت كرد. چيزی كه معاويه آن را وسيله تمرد و خروج از اطاعت امام اعلام كرده بود. امام اعلام كرد كه معاويه صلاحيت خلافت وهيچ منصب دولتی را ندارد؛ زيرا از آزاد شدگان است. كسی كه با پيامبر صلی الله علیه و اله جنگيده بود.

معاويه ندای حق را پاسخ نداد و به تجاوز و مبارزه خود بر عليه امام ادامه داد. و به طور علنی تمرد خود را نسبت به حكومت امام اعلام كرد و "جرير بجلي" را رد كرد و به امام اعلام جنگ داد.

مناظره و احتجاج او بر معاويه

از شگفت ترين احتجاجی كه امام علیه السلام بر معاويه كرده است، جواب نامه معاويه می‌باشد كه ما به دقت آن را می‌خوانيم:

أما بعد، فقد أتاني كتابك تذكرُ فيه اصطِفاء الله محمَّداً صلَّي الله عليه وآله لدينه، وتأييده إيّاه بمن أيَّده مِن أصحابه، فلقد خَبَّأ لنا الدَّهر منك عجباً، إذ طَفِقتَ تُخبِرُنا ببلاء الله تعالي عندنا، ونعمته علينا في نَبِيِّنا، فكنتَ في ذلك كناقل التَّمر إلي هَجَرَ، أو داعي مُسَدِّدِهِ إلي النِّضال.وزعمتَ أنَّ أفضل النّاس في الاسلام فلانٌ وفلان؛ فذكرتَ أمراً إن تمَّ اعتَزَلَك كلُّه، وإن نقض لم يَلحقك ثَلمُهُ.

وما أنت والفاضل والمَفضول، والسّائس والمَسوس! وما لِلطُّلقاء وأبناء الطُّلقاء، والتَّمييز بين المهاجرين الاوَّلين، وترتيب درجاتهم، وتعريف طبقاتهم! هيهات لقد حَنَّ قِدحٌ ليس منها، وطَفِقَ يَحكمُ فيها مَن عليه الحُكمُ لها! ألا تَربَعُ أيُّها الانسان علي ظَلعِك، وتعرفُ قُصور ذَرعك، وتتأخَّر حيثُ أخَّرك القَدَرُ! فما عليك غلبةُ المغلوب، ولا ظَفَرُ الظّافر!

پس از ياد خدا و درود، نامه شما رسيد كه در آن نوشتيد خداوند محمد صلی الله علیه و اله را برای دينش برگزيد و او را با يارانش تاييد كرد. راستی روزگار چه چيزهای شگفتی از تو بر ما آشكار كرده است. تو می‌خواهی ما را از آنچه خداوند به ما عنايت فرمود آگاه كني، و از نعمت وجود پيامبر با خبرمان سازي؟ داستان تو كسی را ماند كه خرما را به سرزمين پر خرمای هجر برد. يا استاد خود را به مسابقه دعوت كند.

و پنداری كه برترين انسان ها در اسلام فلان كس و فلان شخص است؟ چيزی آورده ای كه اگر اثبات شود هيچ ارتباطی به تو ندارد، و اگر دروغ هم باشد به تو مربوط نمی شود، تو را با انسان های برتر و غير برتر سياستمدار و غير سياستمدار چه كار است؟

به اسيران آزاده و فرزندانشان از امتيازات میان مهاجرين نخستين چه رسد در ترتيب درجات و شناسايی منزلت و مقام آنان خود رادر چيزی كه از آن بيگانه ای قرار می‌دهی حال كار به اينجا كشيد كه محكوم حاكم باشد؟ ای مرد، چرا بر سر جايت نمی نشيني؟ كوتاهی ات را به ياد نمی آوري؟ و به جايگاه عقب ماندهات بازنمی گردي؟ برتری ضعيفان و پيروزی پيروزمندان در اسلام به تو چه ارتباطی دارد؟

اين قسمت از كلام امام علیه السلام حاكی از توهين به معاويه و خوار كردن اوست. اينكه او حقی ندارد و هيچ امتيازی در بين مهاجران از اصحاب پيامبر صلی الله علیه و اله را ندارد. و اگر فضلی باشد برای غير اوست و به او ارتباط ندارد. در او نقص و شكستی است كه از آزاد شده هاست. و در امور مسلمانان دخالتی ندارند... امام به رسالت طلايی خود ادامه می‌دهد و می‌فرمايد:

وإنَّك لَذَهّاب فی التِّيه، رَوّاغ عن القصد، ألا تري – غير مُخبرٍ لك ...

تو همواره در بيابان گمراهی سرگردان و از راه راست روگرداني. آيا نمی بينی آنچه می‌گويم برای آگاه كردن تو نيست.

امام علیه السلام با اين كلمات از ماهيت معاويه صحبت می‌كند. اينكه او در حيرت و گمراهی به سر می‌برد و اين از طبيعت و سرشت او می‌باشد.كما اين كه در قصد خودش نيرنگ باز و جز بر باطل قرار نمی گرفت. و امام اضافه كرد و فرمود:

... ولكن بنعمة الله أحَدِّثُ – أنَّ قوماً استُشهدوا في سبيل الله تعالي مِن المهاجرين والانصار، ولكلٍّ فضلٌ حتّي إذا استُشهد شهيدُنا قيل سَيِّدُ الشُّهداء، وخَصَّهُ رسول الله صلی الله علیه و اله بسبعين تكبيرةً عند صلاته عليه!

أوَلا تري أنَّ قوماً قُطِّعَت أيديهم في سبيل الله ولكلٍّ فضلٌ حتّي إذا فُعِلَ بواحِدنا ما فُعِلَ بواحدهم، قيل الطَّيّار في الجَنَّة وذو الجناحين! ولو لا ما نهي الله عنه مِن تزكيَة المَرء نفسه، لذكر ذاكرٌ فضائل جمَّةً تعرفها قلوب المؤمنين، ولا تَمُجُّها آذانُ السّامعين.فدع عنك مَن مالَت به الرَّميَّةُ، فإنّا صنائع ربِّنا، والنّاس بعدُ صنائع لنا لم يَمنعنا قديمُ عِزِّنا ولا عاديُّ طَولِنا علي قومك أن خلطناكم بأنفسنا، فنكحنا وأنكحنا، فِعل الاكفاء، ولَستم هناك!

وأنّي يَكون ذلك كذلك ومِنّا النَّبيُّ ومنكم المُكذِّب.

ومِنّا أسدُ الله ومنكم أسدُ الاخلاف.

ومِنّا سيِّدا شباب أهل الجنَّة ومنكم صبيَّة النّار.

ومِنّا خير نساء العالمين ومنكم حَمّالة الحطب في كثيرٍ مِمّا لنا وعليكم!

برای يادآوری نعمت های خدا می‌گويم جمعی از مهاجر و انصار در راه خدا به شهادت رسيدند، و هر كدام دارای فضيلتی بودند، اما آنگاه كه شهيد ما "حمزه" شربت شهادت نوشيد، او را سيدالشهدا خواندند و پيامبر صلی الله علیه و اله در نماز بر پيكر او به جای پنج تكبير هفتاد تكبير گفت.

آيا نمی بينی گروهی كه دستشان در جهاد قطع شد، هر كدام فضيلتی داشتند؛ اما هر گاه بر يک از ما ضربتی وارد شد ودستش قطع گرديد طيارش ناميدند كه با دو بال در آسمان بهشت پرواز می‌كند، و اگر خدا نهی نمی فرمود كه مرد خود را بستايد، فضايل فراوانی را برمی شمردم كه دل های آگاه مؤمنان آن را شناخته و گوش های شنوندگان با آن آشنا است.

معاويه، دست از اين ادعاها بردار كه تيرت به خطا رفته است. همانا ما دست پرورده و ساخته پروردگار خويشيم و مردم تربيت شده و پرورده های مايند. ما با شما طرح خويشاوندی ريختيم، از طايفه شما همسر گرفتيم، شما از طايفه ما همسر انتخاب كرديد؛ پس برابر با شما رفتار كرديم. عزت گذشته و فضيلت پيشين ما را بازنمی دارد.شما چگونه با ما برابريد كه پيامبر خدا صلی الله علیه و اله از ماست و دروغگوی رسوا (ابوجهل) از شما؟!

حمزه شير خدا اسدالله از ماست و ابوسفيان (اسد الاخلاف) از شماست؟!

دو سيد جوانان اهل بهشت از ماست و كودكان در آتش افكنده شده از شماست؟!

بهترين زنان جهان از ماست و زن هيزم كش دوزخيان و آن (ام جميل) عمه معاويه از شماست؟! پس از ما اين همه فضيلت ها و از شما آن همه رسوايی هاست.

سخنان امام علیه السلام در اين مقطع به فضايل خاندان نبوی و آنچه خدا به آنان از برتری اختصاص داده می‌باشد. خدا آن ها را در رهبری مردم، و قهرمان اسلام قرار داده هر چند دشمنان آن ها را از امويان و قرشيان، پيشوايان امامان

گمراه و دعوت كنندگان به كفر و الحاد قرار داده است. امام به رسالت خودش ادامه می‌دهد:

فإسلامُنا قد سُمِع، وجاهليَّتُنا لا تُدفَع، وكتاب الله يَجمع لنا ما شَذَّ عَنّا، وهو قوله سبحانه وتعالي: {وأولو الارحام بعضهم أولي ببعضٍ في كتابِ الله}(1)، وقوله تعالي: {إنَّ أولي النّاس بإبراهيم لَلَّذين اتَّبعوه وهذا النَّبيُّ والَّذين آمنوا والله وليُّ المُؤمنين}(2)، فنحن مرَّةً أولي بالقرابة، وتارةً أولي بالطّاعة.

ولمّا احتجَّ المهاجرون علي الانصار يَوم السَّقيفة برسول الله – صلّي الله عليه وآله – فَلَجوا عليهم، فإن يَكن الفَلَجُ به فالحَقُّ لنا دونَكم، وإن يَكن بغيره فالانصار علي دعواهُم...

اسلام ما را همه شنيده و شرافت ما را همه ديده اند. كتاب خدا را برای ما فراهم آورد. آنچه را به ما نرسيده خدای سبحان فرمود: شايسته ترين مردم به ابراهيم كسانی اند كه از او پيروی می‌كنند؛ پس اين پيامبر و آنان كه به خداايمان آوردند ولی مؤمنان است. پس ما يک بار به سبب خويشاوندی با پيامبر صلی الله علیه و اله ، بار ديگر به دليل اطاعت از خدا به خلافت سزاوارتريم.

آنگاه كه مهاجرين در روز سقيفه گفتگو و اختلاف داشتند، تنها با ذكر خويشاوندی به پيامبر صلی الله علیه و اله بر آنان پيروز شدند. اگر اين دليل برتری است، پس حق با ماست نه با شما و اگر دليل ديگری داشتند ادعای انصار به جای خود باقی است.

امام علیه السلام در اين مقطع علو مقام و منزلت بزرگ خود را بيان می‌كند. اين به دليل نزديكی او به رسول خدا صلی الله علیه و اله است. او پسر عموی وی و پدر دو سبط


1) الانفال : 75.

2) آل عمران : 68.

اوست و برای كسی جز او چه دور يا نزديک چنين منزلتی نيست؛ سپس امام علیه السلام اعتراض مهاجرين بر انصار را كه آن ها به رسول الله صلی الله علیه و اله نزديک ترند را بيان می‌كند كه انصار با آن مناظره كردند و بر آن ها پيروز شدند. اين صفت در اهل بيت علیهم السلام به نحو كامل موجود است. پس چرا مهاجرين نپذيرفتند و خلافت را به مركزی كه رسول الله صلی الله علیه و اله تعيين كرده بود ندادند؟ و امام به احتجاج خودش ادامه می‌دهد:

وزعمتَ أنّي لكلِّ الخلفاء حسدتُ، وعلي كلِّهم بغيتُ، فإن يَكن ذلك كذلك فليست الجنايةُ عليك، فيَكون العُذرُ إليك.

وتلك شكاةٌ ظاهرٌ عنك عارُها.

وقلتَ: إنّي كنتُ أقادُكما يُقاد الجمل المخشوش حتّي أبايِع؛ ولَعَمر الله لقد أردتَ أن تَذُمَّ فمدحت، وأن تفضح فافتضحت! وما علي المسلم مِن غضاضةٍ في أن يكون مظلوماً ما لم يَكن شاكاً في دينه، ولا مُرتاباً بيَقينه! وهذه حُجَّتي الي غيرك قَصدُها، ولكنّي أطلقتُ لك منها بقدر ما سَنَحَ مِن ذكرها.

معاويه تو پنداری كه بر تمام خلفا حسد ورزيدم؟ و بر همه آن ها شوريده ام؟ اگر چنين شده باشد جنايتی بر تو نرفته كه از تو عذرخواهی كنم. و آن شكوه هايی است كه ننگ آن دامنگير تو نيست. گفته ای كه مرا مانند شتر مهار كرده به سوی بيعت می‌كشاندند. سوگند به خدا خواستی نكوهش كني؛ اما ستودي.خواستی رسوا سازی كه خود را رسوا كرده اي. مسلمان را چه باک كه مظلوم واقع شود، مادام كه در دين خود ترديد نداشته و در يقين خود شک نكند. اين دليل را آورده ام حتی برای غير تو كه پند گيرند و آن را كوتاه آورده ام به مقداری كه از خاطرم گذشت.

امام علیه السلام در اين مقطع از معاويه كه او را به حسد بر خلفا متهم می‌كند و اين كه قصد معاويه از موضع گيری امام از بيعت با ابی بكر است. كه آن را رد كرد و منكر شد كه ابوبكر تمام اقدامات خود را به كار گرفت. به خانه علی علیه السلام توسط عمر هجوم برده و او را با زور به نزد ابی بكر بردند؛ معاويه اين را بر امام عيب می‌گيرد و امام آن را رد كرده می‌فرمايد:

ثُمَّ ذكرتَ ما كان مِن أمري وأمر عثمان، فلك أن تُجاب عن هذه لرحمك منه، فأيُّنا كان أعدي له، وأهدي إلي مقاتله! أمن بذل له نصرته فاستقعده واستكفَّه، أم مَن استنصره فَتَراخي عنه وبثَّ المَنون إليه، حتّي أتي قدره عليه.

كلا والله {قد يَعلم الله المُعُوِّقين منكم والقائلين لاخوانهم هَلُمَّ إلينا ولا يَأتون البَأس إلا قليلاً}(1).

وما كنتُ لاعتذر من أنّي كنتُ أنقم عليه أحداثاً، فإن كان الذَّنب إليه إرشادي وهدايتي له؛ فَرُبَّ مَلومٍ لا ذنب له.

وقد يَستفيد الظَّنَّة المُتَنَصِّحُ وما أردتُ إلا الاصلاح ما استطعتُ، وما تَوفيقي إلا بالله عليه توكلتُ وإليه أنيب.

سپس كار مرا با عثمان به ياد آوردي، تو بايد پاسخ دهی كه از خويشاوندان او می‌باشي، راستی كدام يک از ما دشمنی اش با عثمان بيشتر بود؟ و راه را برايكشندگانش فراهم آورد؟ آن كس كه به او ياری رساند و از او خواست به جايش بنشيند و به كار مردم برسد؟ يا آنكه از او ياری خواست و دريغ كرد؟ و به انتظار نشست تا مرگش فرا رسد؟ نه هرگز به خدا سوگند. خداوند، بازدارندگان از جنگ


1) الاحزاب : 18.

را در میان شما می‌شناسد و آنان را كه برادران خود را به سوی [جنگ] می‌خوانند و خود جز لحظه های كوتاهی در نبرد حاضر نمی شوند؟

من ادعا ندارم كه در مورد بدعت های عثمان بر او عيب نمی گرفتم. نكوهش می‌كردم و از آن پشيمان نيستم. اگر گناه من ارشاد و هدايت اوست، بسيارند كسانی كه بی گناه اند ولی ملامت می‌شوند. و بسيار ناصحانی كه در پند و اندرز دادن مورد تهمت قرار گيرند. من قصدی جز اصلاح تا نهايت توانايی خود ندارم و موفقيت من تنها به لطف خداست. و توفيقات را جز از خدا نمی خواهم و بر او توكل می‌كنم و به سوی او باز می‌گردم.

امام علیه السلام در اين مقطع موقعيت خودش را نسبت به عثمان بيان می‌كند. و اينكه معاويه سزاوار كمک به او بود؛ زيرا از قبيله او بود اگر چه از اوليای دم او نبود؛ پس امام برائت خودش را از خون عثمان ثابت كرد. و اين مورد به او ارتباطی نداشت و مسئول خون [عثمان] معاويه است؛ زيرا عثمان از او كمک خواست و [معاويه] به او كمک نكرد. لشكر معاويه نزديک يثرب بود؛ اما اجازه كمک به او را نداد تا او را كشتند.

امام علیه السلام به عثمان دستور می‌داد كه در سياست خود و روشش تجديد نظر كند؛ زيرا او در اختيار مردانی بود كه بر تمام امور او احاطه داشتند، و او را در دامی كه امويان برای او قرار داده بودند، گرفتار كردند. تا او را در خوابگاهش برای اجرای اغراضشان به بردگی بگيرند. به هر حال در رسالتش به احتجاج خود بر معاويه ادامه می‌دهد و می‌فرمايد:

وذكرت أنَّه ليس لي ولاصحابي عندك إلا السَّيف، فلقد أضحكتَ بعد استعبارٍ! متي ألفَيت بني عبدالمطَّلب عن الاعداء ناكلين، وبالسَّيف مُخَوَّفين؟!فلَبِّث قليلاً يَلحِق الهَيجا حَمَل.

فَسَيَطلُبُكَ من تَطلُب، ويَقرب منك ما تَستَبعد، وأنا مُرقِلٌ نحوك في جحفَلٍ من المهاجرين والانصار، والتّابعين لهم بإحسان، شديدٍ زحامُهُم، ساطعٍ قَتامُهُم، مُتَسَربِلين سرابيل الموت؛ أحبُّ اللِّقاء ربِّهم، وقد صَحِبَتهُم ذريَّةٌ بذريَّةٍ، وسيوفٌ هاشميَّة، قد عرفتَ مواقع نِصالها في أخيك وخالك وجدِّك وأهلك وما هي من الظّالمين ببعيدٍ(1).

در نامه ات نوشته بودی كه نزد تو برای من و ياران من چيزی جز شمشير نيست. در اوج گريه انسان را به خنده وامی داري. در كجا ديده ای كه فرزندان عبدالمطلب به دشمن پشت كنند و از شمشير بهراسند؟!

پس كمی صبر كن كه همآورد تو به میدان آيد.

كسانی را كه می‌جويی به زودی تو را پيدا خواهند كرد، آنچه را كه از آن می‌گريزي، در نزديكی خود خواهی يافت. من در میان سپاهی بزرگ از مهاجران، انصار و تابعان به سرعت به سوی تو خواهم آمد. لشكريانی كه جمع شان با هم فشرده و به هنگام حركت غبار آسمان را تيره و تار می‌كنند. كسانی كه لباس شهادت بر تن و ملاقات دوست داشتنی آنان ملاقات با پروردگار است. همراه آنان فرزندانی از دلاوران بدر و شمشيرهای هاشميان كه خوب می‌دانی لبه تيز آن بر پيكر برادر، دايی و جد و خاندانت چه كرد، می‌آيند. آن عذاب از ستمگران چندان دور نيست.

امام علیه السلام در اين مقطع به نامه تهديد آميز معاويه به امام با سلاح و قوای لشكری پاسخ می‌دهد و به سخره و استهزا به او می‌گويد كی خاندان بنی هاشم از مرگ می‌ترسيدند؟ آن ها به طور قطع مستعد و آماده جنگ با همراهی مهاجرين و انصار و تابعين شمايند و همه برای شهادت و فدايی در راه حق مشتاق اند و به سراغ شما می‌آيند.


1) صبح الاعشي 1 : 299. نهاية الادب 7 : 233. نهج البلاغة 2 : 21.

و اين آخرين نامه ای بوده كه بين او و معاويه رد و بدل شده است. و ما آن را در يكی از كتاب ها ذكر كرديم.

با خوارج

بعد از اينكه پيروزی قاطع امام بر دشمن جاهلی معاويه محرز شد و تسلط بر آن ها به اندازه دو تيركمان نزديک تر بود. امام علیه السلام به انقلاب لشكری گرفتار شد. لشكر معاويه قرآن ها را بر سر نيزه كردند و مردم را به حكومت بر طبق آن فراخواندند و لشكر امام را به اين وسيله فريب دادند و اصرار بر قبول و پذيرفتن آن داشتند. از رهبران لشكر امام و وابسته به معاويه "اشعث بن قيس" بود كه فتنه در لشكر امام پيدا شد و صداها به توقف جنگ بلند شد [و تهديد كردند] به امام حمله می‌كنند و او را می‌كشند.

در رأس گويندگان به قبول حكميت منافق "اشعث بن قيس" بود كه از وابستگان به معاويه بود و فرياد می‌زد كه حكميت را بپذيريد.

احتجاج و اعتراض امام بر آن ها

امام علیه السلام بر ابطال مقاصد معاويه و پيروانش به دفاع پرداخت و به اصحابش فرمود:

ويحكم أنا أوَّل مَن دعا إلي كتاب الله، وأوَّل مَن أجاب إليه، وليس يحلُّ لي ولا يسَعُني في ديني أن اُدعي إلي كتاب الله فلا أقبَلَهُ، إنّي إنَّما اُقاتلهم لِيدينوا بحكم القرآن، فإنَّهم قد عصوا الله فيما أمَرَهم، ونَقَضوا عهده ونبذوا كتابه، ولكنّي قد أعلمتكم أنَّهم قد كادوكم، وأنَّهم ليسوا العمل بالقرآن يريدون...(1).

وای برشما، من اولين كسی هستم كه به كتاب خدا فراخوانده شدم، و اولين كسی كه به آن جواب داد. حلال نيست و دين به من اجازه نمی دهد كه به كتاب


1) حياة الامام الحسن علیه السلام 1 : 511.

خدا خوانده شوم و آن را قبول نكنم، من می‌جنگم تا آن ها را به حكم قرآن واداركنم؛ زيرا آن ها به آنچه خدا دستور داد نافرمانی كردند. پيمان خدا را شكستند و كتاب او را كنار گذاشتند. من به شما گفتم آن ها به شما نيرنگ زدند و قصدشان عمل به قرآن نيست...

امام علیه السلام برای لشكرش ادعای دروغ آن ها را توضيح داد و فرمود كه او با معاويه به دليل اينكه به قرآن عمل كند و احكام آن را بپذيرد می‌جنگد. و آن ها قرآن ها را برای فريب و گمراه كردن بر سر نيزه كردند، در حالی كه هيچ ارتباطی با قرآن ندارند و به آن معتقد نيستند.

مناظره امام با آن ها

بعد از آنكه او را بر قبول حكميت و بر انتخاب "ابوموسی اشعري" به عنوان نماينده عراقين مجبور كردند، او امام را عزل كرد. خوارج كناره گيری كردند و با شعارشان فرياد می‌زدند: لا حكم الا الله. امام "عبدالله بن عباس" را برای آن ها فرستاد و با آن ها بحث كرد و شبهه را از بين برد. حجت و منطق روشن وی چيزی را برای آن ها حل نكرد و قانع نشدند.

پس امام علیه السلام به سوی آن ها رفت و به آن ها فرمود:

هذا مقامٌ مَن فلج فيه كان أولي بالفلج يوم القيامة، ومَن نَطَفَ فيه أو عَنِتَ فهو في الاخرة أعمي وأضلُّ سبيلاً.

اين وضع كسی است كه در كارش شكاف افتاده؛ پس بهتر است كه در روز قيامت در كارش شكاف ايجاد نشود و كسی كه ننگ آلود شد. به هلاكت افتد؛ زيرا او در آخرت كور و گمراه تر است.

سپس به آن ها فرمود:

مَن زعيمُكم؟

رئيس شما كيست؟

همه داد زدند: "ابن الكواء".پس كلامش را متوجه او كرد و گفت:

ما أخرجكم علينا ؟

چه باعث شد كه بر ما خروج كرديد؟

گفتند: حكميت شما در روز صفين.

فرمود:

نَشَدتُكم بالله أتعلمون أنَّهم حين رَفَعوا المصاحف، فقلتم: نُجيبُهُم إلي كتاب الله، قلت لكم: إنّي أعلم بالقوم منكم، إنَّهم ليسوا بأصحاب دينٍ ولا قرآنٍ، إنّي صَحِبتُهُم، وعَرَفتُهُم أطفالاً ورجالاً، فكانوا شرَّ رجالٍ وشرَّ أطفالٍ، اُمضوا علي حَقِّكم وصِدقكم إنَّما رفع القوم لكم هذه المصاحف خديعةً ووَهناً ومكيدة، فرددتم علي رأيي.

وقلتم: لا ، بل نقبل منهم، فقلت لكم: اُذكروا قولي لكم ومعصيتكم إياي، فلمّا أبَيتُم إلا الكتاب اشترطتُ علي الحكمين أن يحييا ما أحياه القرآن وأن يميتا ما أماته القرآن، فإن حكما بحكم القرآن، فليس لنا أن نخالف حكم مَن حكم بما في الكتاب، وإن أبَيا فنحن مِن حُكمهما برآء(1).

شما را به خدا سوگند، آيا شما می‌دانيد آن ها قرآن ها را بالا بردند، پس گفتيد: به كتاب خدا پاسخ آن ها را بدهيد. به شما گفتم: من به اين قوم داناترم. اين ها اصحاب دين و قرآن نيستند. من با اين ها از كودكی رفيق بوده ام تا مرد شده اند. آن ها را می‌شناسم. بدترين مردان و بدترين اطفال بوده اند. بر حق و


1) نهج السعادة في مستدرک نهج البلاغة 2 : 289 – 290.

صداقت خودتان پايبند باشيد. همانا قرآن ها را برای فريب دادن و سست كردن شما و نيرنگ بالا بردند. رأی مرا رد كرديد.و گفتيد: نه، از آن ها قبول می‌كنيم. به شما گفتم: گفتار من يادتان نرود و نافرمانی من. ولی شما رد كرديد. و گفتيد: فقط كتاب خدا، شرط كردم بر حكمين كه زنده كنند آنچه قرآن زنده كرده و بميرانند آنچه قرآن میرانده است؛ پس اگر به حكم قرآن حكم كردند ما با حكم مخالفت نمی كنيم. و اگر غير از آن بود ما از اجرای آن حكم معذوريم.

اين احتجاج اوهام خوارج را به طور قاطع باطل می‌كند و دروغی كه آن ها به دنبال آن رفته اند را آشكار كرده و مسئوليت بزرگ آنچه بر مسلمانان گذشت بر عهده آن هاست. آن ها بودند كه امام علی علیه السلام را بر قبول حكميت وادار كردند و "ابوموسی اشعري" را به عنوان نماينده در حكميت بر حضرت علی تحميل كردند. پس بعد از اين چه مسئوليتی بر امام علیه السلام بود؟

مناظره ديگری از امام برای آن ها

بعد از آن كه جميع وسايلی كه امام برای اقناع خوارج به كار گرفته بود، مؤثر واقع نشد. و فساد، سرپيچي، رعب و وحشت بين مسلمانان ايجاد كردند. امام علیه السلام راهی جز اعاده امنيت و استقرار صلح يا جنگيدن با آنان را پيدا نكرد و به سوی آن ها حركت كرد و آن ها را با نصيحت و ارشاد مورد خطاب قرار داده و فرمود:

أيتها العصابة! إنّي نذيرٌ لكم أن تُصبحوا تلعَنُكم الامَّة غداً، وأنتم صَرعي بإزاء هذا النَّهر بغير بُرهانٍ ولا سُنَّةٍ، ألم تعلموا أنّي نهيتكم عن الحكومة، وأخبرتُكم أنَّ طلب القوم لها مكيدةٌ، وأنبأتُكم أنَّ القوم ليسوا بأصحاب دينٍ ولا قرآنٍ، وأنّي أعرف بهم منكم، وقد عرفتُهم أطفالاً، وعرفتهم رجالاً، فهم شرُّ رجالٍ وشرُّ أطفالٍ، وهم أهل المكر والغدر، وأنَّكم إن فارَقتموني ورأيي جانَبتُم

الخير والحَزم، فعصيتموني وأكرهتموني حتّي حكمتُ، فلمّا أن فعلتُ شرطتُ واستوثقتُ، وأخذتُ علي الحكمين أن يحييا ما أحيا القرآن، وأن يميتا ما أمات القرآن، فاختلفا، وخالفا حكمَ الكتاب والسُّنَّة وعملا بالهوي، فنبذنا أمرهم، ونحن علي أمرنا الاوَّل، فما نَبَؤكم ومِن أين اُتيتُم...

ای گروه، من شما را می‌ترسانم، مبادا صبح كنيد و مردم همه شما را لعنت كنند و جنازه های شما در اطراف همين نهر بدون برهان و سنت افتاده باشد، آيا می‌دانيد من شما را از داور قرار دادن نهی كردم، خبر دادم كه درخواست قوم به آن فريب است و خبر دادم كه اين قوم اصحاب دين و قرآن نيستند. من آن ها را می‌شناسم از كودكی آن ها را شناختم، در بزرگی هم می‌شناسم. مردانشان بدترين مردان، اطفال شان بدترين اطفال می‌باشند. آنان اهل مكر و فريبند. شما گرچه از من جدا شديد ولی رأی من خير و احتياط بود. شما نافرمانی كرديد و مرا وادار كرديد تا حكميت را بپذيرم؛ زيرا اين كا را با شرط كردم و پيمان گرفتم كه زنده كنند آنچه قرآن زنده كرده، بميرانند آنچه را قرآن میرانده. پس مخالفت كردند و بر خلاف حكم كتاب و سنت حكم كرده و به هوای نفس عمل كردند. امر آن ها را كنار گذاشتيم و بر امرمان مانند اول هستيم.

اين احتجاج حاكی از آن است كه خوارج از پذيرفتن حكميت بر امام اكراه داشتند و آن را رد كردند و هنگامی كه بر آن اصرار ورزيدند، امام علیه السلام با آن موافق نبود. مگر بعد از شرطی كه با حكمين كردند كه طبق كتاب و سنت عمل كنند. و هنگامی كه به كتاب خدا عمل نكردند حكم آن ها رد شد. خوارج كلام امام را نمی فهميدند، آن را رد كردند و گفتند:

چون آن دو نفر را ما تعيين كرديم، خطا كرديم. كافر شديم؛ پس از آن توبه كرديم. اگر تو خودت به كفر شهادت دهی و توبه كنی آن گونه كه ما توبه كرديم

ما با تو هستيم. وگرنه ما از تو كناره می‌گيريم و اگر انكار كنی ما با تو می‌جنگيم. امام گفتار آن ها را رد كرد و فرمود:أبعدَ إيماني بالله، وهِجرتي وجهادي مع رسول الله صلی الله علیه و اله أبوءُ وأشهدُ علي نفسي بالكفر؟ لقد ظللتُ إذاً وما أنا من المهتدين.

ويحكم! بم استحللتُم قتالنا، والخروج من جماعتنا؟ أأن اختار الناسُ رَجُلين، فقالوا لهما: انظرا بالحقِّ فيما يصلح العامَّة لِيعزل رجلٌ ويوضع آخر مكانه، أحلَّ لكم أن تضعوا سيوفكم علي عواتقكم، تضربون بها هامات النّاس، وتسفكون دماءهم؟! إنَّ هذا لَهُوَ الخُسران المُبين(1).

آيا بعد از ايمان به خدا، هجرت و جهاد من با رسول الله صلی الله علیه و اله گواهی و شهادت به كفر خود بدهم؟ پس من در اين هنگام گمراه خواهم بود و از هدايت شدگان نخواهم بود.

وای بر شما كه خروج از جماعت ما و جنگيدن با ما را حلال دانستيد.

اگر مردم دو مرد را انتخاب كنند و به آن ها بگويند: به حق بنگريد كه كدام يک به صلاح عموم است. و يكی را عزل و ديگری را به جای او قرار بدهيد؟ آيا برای شما حلال است كه شمشيرهايتان را به گردن آن ها بگذاريد و با آن سرهای مردم را بزنيد و خون آن ها را بريزيد؟ اين از زيان های آشكار است.

اين گفتگوها و مناظرات برای آن ها سودی نداشت و اصرار بر تجاوز و دشمنی داشتند، و جانشان پر از جهل و كدورت بود؛ پس شمشيرهايشان را كشيدند و اصحاب امام با آن ها جنگيدند. آن ها را به جز نه نفر كشتند و آن را در يكی از جزوات شرح داده ايم و در اينجا احتجاج و مناظرات امام با متمردين بر حكومتش به پايان می‌رسد.


1) الامامة والسياسة 1 : 155.

مناظرات او علیه السلام با نصاری

اشاره

هنگامی كه اسلام در سراسر جزيرة العرب منتشر شد و فتوحات زيادی از مناطق شرق عربی صورت گرفت. گروهی از علمای نصاری در هيئت های مختلف به يثرب روی آوردند تا دين اسلام و خليفه رسول الله صلی الله علیه و اله را بشناسند. پس سئوالات متعددی داشتند كه بعضی از آن ها مشكل و برای آزمايش خليفه بود كه اگر آن ها حل می‌شد و به آن ها پاسخ می‌دادند اسلام را می‌پذيرفتند. و اگر نه بر دين خودشان باقی می‌ماندند. و معتقد بودند كه خدا اوصيا و پيامبران را توانايی علومی بخشيده كه هيچ مسئله ای هر چه مشكل باشد برای آنان سخت نيست.

پس هيئت ها مسائل خودشان را برای خلفا عرضه می‌كردند تا آن ها را با جواب هدايت كنند. بعضی از صحابه به امام اميرالمؤمنين علیه السلام پناه می‌بردند و او را مطلع می‌كردند. امام به سرعت خود را به مسجد می‌رساند و با آن ها برخورد می‌كرد و جواب مسائل را می‌داد و آن ها را هدايت می‌كرد؛ پس يقين می‌كردند كه امام علیه السلام خليفه نبی صلی الله علیه و اله و ولی عهد اوست.

ما تعدادی از اين مسائل را كه به خلفا عرضه و از حل و جوابش عاجز ماندند و امام آن ها را پاسخ داده است را به عرض می‌رسانيم:

سئوال های جاثليق

گروهی از نصاری وارد مدينه شدند كه در پيشاپيش آن ها "جاثليق" كه از علمای بزرگ مسيحی بود ورود آن ها بعد از وفات پيامبر صلی الله علیه و اله بود. در حالی كه ابوبكر عهده دار خلافت بود. "جاثليق" به او گفت: ما در انجيل يافتيم كه رسولی بعد از عيسی می‌آيد. و در زمان ما "محمد بن عبدالله" آمد و او آن رسول است. پس از سلطان مان طلب كمک كرديم. بزرگان قوم جمع شدند و ملک اجازه داد تا حق را جويا شويم. ولی ما پيامبرتان محمد را از دست داديم؛ پس در كتب خود

خوانده ايم كه پيامبران از دنيا نمی روند تا برای خودشان اوصيا تعيين كنند، آنان خلفايدر بين امت اند تا اگر اشكالی وجود دارد از وجود آن ها استفاده شود. پس آيا تو ای امير، وصی او هستی تا از تو سئوال هايی كه مورد نياز است بكنيم؟

پس عمر پيش آمد و به او گفت: اين است – اشاره به ابی بكر كرد كه خليفه رسول الله صلی الله علیه و اله است – پس به سوی او توجه كرد.

"جاثليق": به ما خبر بده از فضل و برتری شما در دين. ما آمده ايم اين را از تو بپرسيم.

"ابوبكر": ما مؤمن ايم و شما كفار. پس مؤمن بهتر از كافر است و ايمان بهتر از كفر است.

"جاثليق": اين ادعا احتياج به حجت دارد. به من خبر بده تو نزد خدا مؤمنی يا نزد خودت؟

"ابوبكر": من نزد خودم مؤمن ام وعلمی به نزد خدا ندارم.

"جاثليق": آيا من نزد تو كافرم مثل اينكه تو مؤمني. يا من نزد خدا كافرم؟

"ابوبكر": تو نزد من كافری ومن علم به حال تو نزد خدا ندارم.

"جاثليق": نمی بينم تو را مگر مشكوک درباره خودت و درباره من... به من خبر بده آيا برای تو نزد خدا منزلتی در بهشت است به آنچه تو از دين آن را می‌شناسي؟

"ابوبكر": برای من منزلتی در بهشت است آن را به وعد می‌شناسم. نمی دانم آيا به آن خواهم رسيد يا نه؟

"جاثليق": اميدواری برای من منزلتی در بهشت باشد؟

"ابوبكر": برای تو اميدوارم.

"جاثليق": نمی بينم تو را مگر اميدواری به من وخائف از خودت... به من خبر بده آيا تو بر تمام علم پيامبر دست يافتي؟

"ابوبكر": نه، ولی آنچه از علمش به من افاضه شده است می‌دانم.

"جاثليق": چگونه تو خليفه شدي؟ تو به علمی كه امت او نياز دارند احاطه نداري؟!

براي "عمر"، "جاثليق" تحمل ناپذير شد. وقتی ديد او بر ابوبكر فائق آمد به او فرياد زد.سلمان فوری به سوی امام رفت و او را از ماجرا باخبر كرد. و امام به مسجد آمد و به "جاثليق" متوجه شد و فرمود:

بپرس ای نصرانی به آن كسی كه دانه را خلق كرد و مخلوقات را آفريد، سئوال نمی كنی از آنچه گذشته و از آنچه خواهد بود مگر اينكه خبر می‌دهم به تو از پيامبر هدايت محمد صلی الله علیه و اله .

"جاثليق": به من خبر بده آيا تو نزد خدا مؤمنی يا نزد خودت؟

امام فرمود: من نزد خدا مؤمنم آن گونه كه مؤمن در عقيده خود هستم.

"جاثليق": اين كلام كسی است كه به دينش اعتماد دارد. به من خبر بده از منزلتت كه در بهشت چگونه است؟

امام فرمود: منزلت من با پيامبر در فردوس اعلی است. در آن شكی ندارم و شكی در وعده پروردگارم ندارم.

"جاثليق": به چه شناختی وعده ای كه به تو داده شده به منزلتی است كه تو ذكر كردي؟

امام فرمود: به كتاب نازل شده و به صداقت پيامبر فرستاده شده.

"جاثليق": صداقت پيامبرت را به چه چيز دانستي؟

امام فرمود: به آيات روشن و آشكار و معجزات و بينات.

"جاثليق": اين راه حجت برای كسی است كه قصد احتجاج دارد. به من خبر بده از خدای متعال كه امروز او در كجاست؟

امام فرمود: خدای متعال بزرگ تر از كجا، و برتر از مكان است. هميشه بوده، هنگامی كه مكانی نبوده، او امروز همان گونه است از حالی به حای تغيير نمی كند.

"جاثليق گفت": احسنت ای عالم، سريع جواب دادي. از خدای متعال به من خبر بده، آيا به عقيده تو او را با حواس می‌توان درک كرد تا شخص در طلب آن برآيد و حواس خود را به كار گيرد؟ اگر آن گونه نيست راه شناخت به آن چگونه است؟

امام فرمود: خدای ملک جبار برتر از آن است كه به مقدار توصيف شود، حواس آن را درک كند يا با مردم قياس شود. طريق شناخت مخلوقات آشكار اوست. برای عقول كه بر صاحب اعتبار به طور مشهود و معقول دلالت دارد.

"جاثليق" گفت: درست گفتی اين راه حقی است كه كسانی كه از آن گمراه شدند در جهالت و حيران اند. به من از مسيح خبر بده از آنچه پيامبران درباره او گفته و اينكه او مخلوق است و از كجا خلقت او ثابت شده و الهيت از او نفی گرديده است؟

امام فرمود: خلق برای او به تقديری كه ملازم اوست ثابت شده. تصوير و تغير از حالی به حالی و زيادتی كه از او جدا نمی شود. نبوت از او نفی نشده و از عصمت و كمال او را خارج نكرده و خدا فرموده: مانند آدم است كه او را از خاک خلق كرد. سپس فرمود: باش، پس موجود شد.

بعد از آن احتجاجاتی بين امام و "جاثليق" رخ داد كه "جاثليق" از علوم امام تعجب كرد و اسلام خود را اعلام كرد و گفت: گواهی می‌دهم كه خدايی جز خدای يكتا نيست و اينكه محمد صلی الله علیه و اله فرستاده اوست و اينكه تو وصی رسول خدايی و شايسته مقام اويي. و گروهی كه با او بودند مسلمان شدند.

"عمر" به "جاثليق" گفت: سپاس خدای را كه كه تو و همراهانت را به حق هدايت كرد و بدان كه علم نبوت در خانه صاحب نبوت است. امر بعد از او برای كسی است كه با او به گفتگو پرداختی و آن به رضايت است و صلاح بر آن بوده است؛ پس به پادشاهت خبر بده و از او بخواه كه به طاعت خليفه باشد.

"جاثليق" گفت: شناختم ای مرد. و من به كار خودم بر يقين ام در آنچه پنهان داشته و آشكار كردم(1).


1) أمالی الطوسی : 137. بحار الانوار 10 : 54 – 56. الغدير 7 : 179 – 181.

ترس استدلال و قوت حجت در مناظره امام با "جاثليق" در جان "جاثليق" تجسم پيدا كرد و تحسين او را به اعجاب از موهبت های الهی امام برانگيخت. نبوغ و خلاقيت او را به پذيرفتن اسلام واداشت و آن را پذيرفت.

سئوال های راهب

گروهی از نصارای روم به يثرب وارد شدند، در رأس آن ها راهبی برای شناخت خليفه بعد از پيامبر صلی الله علیه و اله بود. وارد مسجد نبوی شدند كه در آن ابوبكر بود. دور او را عده ای از مهاجرين و انصار گرفته بودند، راهب به نزد او رفت و بين آن ها گفتگويی رد و بدل شد به شرح زير:

راهب: ای شيخ، اسمت چيست؟

ابوبكر: اسم من "عتيق" است.

راهب: آيا اسم ديگری داري؟

ابوبكر: صديق.

راهب: آيا اسم ديگری هست؟

ابوبكر: نه.

راهب: تو رفيق من نيستي.

ابوبكر: حاجت تو چيست؟

راهب: من از كشور روم آمده ام با كيسه ای از طلا تا از امين اين امت چند مسئله ای را بپرسم. اگر جواب مرا داد، اين كيسه را به او تحويل می‌دهم، و اين مال را به شما وامی گذارم. ولی اگر از جواب من عاجز ماند به كشورم برمی گردم، مال را می‌برم و آن را تحويل می‌دهم.

ابوبكر گفت: هر چه را می‌خواهی سئوال كن.

راهب گفت: كلامی را نمی گويم تا مرا از سطوت خودت و اصحابت ايمن گرداني.

ابوبكر گفت: تو ايمن هستی و باكی بر تو نيست، هر چه می‌خواهی بگو.

راهب گفت: چيزی كه برای خدا نيست، از نزد خدا نيست و خدا آن را نمی داند را به من بگو؟

ابوبكر نتوانست پاسخ گويد.

راهب سئوالش را به اصحاب مطرح كرد و پاسخ او را ندادند. سلمان به سوی امام اميرالمؤمنين علیه السلام رفت و به او خبر داد. پس فوری به مسجد آمد با حسن و حسين علیهم السلام دو سبيط نيز با او بودند. پس ابوبكر به راهب گفت: از علی سئوال كن، او رفيق توست. پس راهب به سوی امام توجه كرد و به او عرض كرد:

راهب: ای جوان، اسم تو چيست؟

امام: اسم من نزد يهود "اليا"، نزد نصاری "ايليا"، نزد پدرم "علي"، و نزد مادرم "حيدره" است.

راهب: با پيامبرتان چه نسبتی داري؟

امام: برادر من، پدر همسر من و پسر عموی من است.

راهب گفت: تو رفيق منی به پروردگار عيسي. به من خبر بده از چيزی كه برای خدا نيست، از نزد خدا نيست و خدا آن را نمی داند؟

امام: فرموده تو: آنچه برای خدا نيست. برای خدای متعال صاحب و فرزندی نيست.

و اما سخن تو: و نه از نزد خدا، پس از نزد خدا ظلم برای احدی نيست. و اما سخن تو: خدا آن را نمی داند. خدا برای خود شريكی در ملک نمی داند.

راهب اسلامش را ظاهر كرد، ايستاد و امام را بوسيد و به او گفت: گواهی می‌دهم كه خدايی جز خدای يكتا نيست و اينكه محمد فرستاده خداست و گواهی می‌دهم كه تو خليفه او و امين اين امت و معدن دين و حكمتي. پس آنچه اموال داشت به امام تقديم كرد و امام از جای خودش حركت نكرد تا همه آن را به فقرا تقسيم كرد و راهب به سوی قومش برگشت و همه اسلامشان را اعلام كردند(1).

و راهب بر حقيقت دست يافت و رسالت واقعی را بيان كرد و به امام علیه السلام به عنوان وصی رسول اعظم و خليفه او ايمان آورد.


1) الاحتجاج 1 : 307 – 308.

با اسقف

"اسقف نجران" بر عمر وارد شد تا جزيه پرداخت كند. عمر او را به اسلام دعوت كردک "اسقف" به زمين نظر افكند و پاسخ او را نداد. در اين موقع امام علیه السلام بر قوم وارد شد، استقبال گرمی از او كردند. امام متوجه "اسقف" شد، و بين او و "اسقف مناظره به شرح زير رخ داد:

اسقف: شما می‌گوييد: بهشت پهنای آن به اندازه آسمان ها و زمين است، پس جهنم كجاست؟

فرمود: وقتی شب آمد روز كجاست؟

اسقف از علم امام شگفت زده و به او متوج شد، اجازه خواست از "عمر بن خطاب" سئوالی كند. امام به او اجازه داد، پس به او گفت:

ای "عمر"، خبر بده به من از زمينی كه يک بار خورشيد بر آن تابيد و ديگر بر آن نتابيد.

امام: آن زمين دريايی بود كه خدای متعال آن را برای موسی گشود تا از آن با لشكرش عبور كند، خورشيد در آن ساعت بر آن تابيد و قبل و بعد از آن به آن نتابيده بود و دريا بر فرعون و لشكرش بسته شد.

اسقف: درست گفتي. به من خبر بده از چيزی كه از اهل دنياست هر چه از آن می‌گيرند كم نمی شود بلكه اضافه می‌گردد؟

امام: آن قرآن و علوم است.

اسقف: درست گفتي. به من خبر بده از اولين رسولی كه خدای متعال فرستاد كه نه از جن بود و نه از انس؟

امام: آن كلاغی بود كه خدای متعال وقتی قابيل برادرش هابيل را كشت، متحير شد كه با جنازه هابيل چه كند، آن را فرستاد تا زمين را بكند و نشان دهد كه چگونه جسد برادرش را دفن كند.

اسقف: درست گفتي. يک مسئله باقی مانده می‌خواهم كه آن را عمر بگويد. آن اين است كه خدا كجاست؟

عمر غضب كرد، پس امام به او گفت: ای ابا حفص، غضب نكن تا نگويد تو عاجز ماندي.

عمر از امام درخواست كرد پاسخ آن را بدهد.

امام: روزی نزد رسول الله صلی الله علیه و اله بودم، ملكی آمد بر او سلام كرد. سلام او را پاسخ گفت. پيامبر صلی الله علیه و اله به او فرمود: كجا بودي؟ گفت: نزد پروردگارم بالای هفت آسمان.

پس ملک ديگری آمد. به او فرمود: كجا بودي؟ گفت: نزد پروردگارم در محل طلوع خورشيد. سپس ملک ديگری آمد، به او فرمود: كجا بودي؟ گفت: نزد پروردگارم در مغرب خورشيد. برای خدای متعال مكانی خالی نيست. او در چيزی نيست و بر چيزی نيست و نه از چيزي. كرسی او آسمان ها و زمين را دربر گرفته است. مانند او چيزی نيست، او شنوا و بيناست. مثقال و ذره ای در زمين، نه در آسمان، نه كوچک تر، نه بزرگ تر از ذهن او مخفی نيست. آنچه در آسمان ها و زمين است می‌داند. سه نفر با هم نجوا نمی كنند مگر او چهارمين آنهاست. و نه پنج نفری كه او ششمين آنهاست، نه كمتر از آن و نه بيشتر از آن، مگر اينكه او هر جا باشند با آن هاست.

اسقف از تعجب سر از پا نمی شناخت و از علوم سرشار امام شگفت زده بود، فقط می‌دانست كه او دروازه شهر علم پيامبر صلی الله علیه و اله است. رفت اسلامش را اعلام كرد و گفت: گواهی می‌دهم كه خدايی جز خدای يگانه نيست و اينكه محمد رسول خدا و تو خليفه خدا در روی زمين و وصی رسولش هستي(1).

و اين مناظره حاكی از وسعت علوم امام علیه السلام و احاطه كامل او به توحيد واقعی را دارد و كسی در فضل و وسعت علومش به او شبيه نيست.


1) بحار الانوار 10 : 59 – 60.

با قيصر پادشاه روم

راويان می‌گويند بين "حارث بن سنان ازدي" و بين مردی از انصار مشاجره ای صورت گرفت. برای دادخواهی نزد عمر رفتند، عمر به "حارث" انصاف نداد. او از اسلام مرتد شد و به قيصر روم ملحق گرديد. "حارث" آنچه را از قرآن فراگرفته بود فراموش كرد. مگر فرموده خدای متعال: {ومن يبتَغ غير الاسلام ديناً فلنيقبل منه وهو فی الاخرة مِن الخاسرين}(1). قيصر اين آيه را شنيد و گفت: به زودی برای پادشاه عرب مسائلی می‌نويسم، اگر جواب مرا داد اسيرانی كه نزد من هستند را آزاد می‌كنم. ولی اگر جواب نداد نزد آنان می‌روم و نصرانيت را به آنان عرضه می‌كنم. هر كس از آن ها را پذيرفت، او را به بردگی می‌گيرم و هر كسی انكار كرد او را می‌كشم، و به عمر مسائلی نوشت از جمله آن ها:

1 – تفسير سوره فاتحه.

2 – آبی كه نه از زمين بود نه از آسمان؟

3 – چيست آن چيزی كه نفس می‌كشد و روح در آن نيست؟

4 – عصای موسی از چه چيزی بود، اسم آن چيست و طول آن چقدر است؟

5 – كنيز باكره ای در دنيا برای دو برادر است و در آخرت برای يكی از آن هاست؟

وقتی اين مسائل به عمر رسيد نتوانست آن را حل كند و به امام علیه السلام متوسل شد و آن را به او عرضه كرد.

جواب امام:

امام جواب اين مسائل را نوشت و اين متن آن چيزی است كه بعد از نام خدا نوشته است:

مِن عليِّ بن ابيطالب صهرِ محمَّدٍ صلی الله علیه و اله ، ووارث عِلمه، وأقرب الخلق إليه،


1) آل عمران : 85.

ووزيره، ومَن حَقَّت له الولاية واُمِرَ الخلقُ مِن أعدائه بالبراءة، قُرَّةِ عين رسولالله، وزوجٍ ابنته، وأبي وُلده إلي قيصر مَلِك الرُّوم.

أمّا بعد، فإنّي أحمدُ الله الَّذي لا إله الا الله هو عالمُ الخفيات، ومُنزل البركات، مِن يهدي الله فلا مُضِلَّ له، ومَن يضلل الله فلا هادي له، وردَ كتابُك وأقرأنيهِ عمر بن الخطاب.

فأمّا سؤالك عن اسم الله تعالي: فإنَّه اسمٌ فيه شِفاءٌ مِن كلِّ داءٍ، وعونٌ عَن كلِّ دَواء.

أمّا الرَّحمن: فهو عَونٌ لكلِّ مَن آمن به، وهو اسمٌ لم يسمَّ به غيرُ الله الرَّحمن تبارك وتعالي.

وأمّا الرَّحيم: فَرَحِمَ مَن عصي وتاب وآمَن وعَمِلَ صالحاً.

وأمّا {الحمدُ لله ربِّ العالمين}: فذلك ثَناءٌ علي ربِّنا تبارك وتعالي بِما أنعم علينا.

وأمّا قوله: {مالِك يومِ الدّين} فإنَّه يملك نَواصي الخَلق يوم القيامة، وكلُّ مَن كان في الدُّنيا شاكاَ أو جَبّاراً أدخَلَه النّار، ولا يمتنع من عذاب الله عزَّ وجلَّ شاك ولا جَبّار، وكلُّ من كان في الدُّنيا طائعاً مُديماً مُحافظاً أدخله الجنَّة برحمته.

وأمّا قولُه: {إياك نعبد وإياك نستعين} فإنّا نستعين بالله عزَّ وجلَّ مِن الشَّيطان الرَّجيم لا يضلُّنا كما أظَلَّكم.

وأمّا قولُهُ: {اهدِنا الصِّراط المستقيم} فذلك الطَّريق الواضح مَن عمل في الدُّنيا عملاً صالحاً فإنَّه يسلُك علي الصِّراط إلي الجَنَّة.

وأمّا قوله: {صراط الَّذين أنعمت عليهم} فتلك النِّعمة الَّتي أنعمها الله عزَّ وجلَّ علي مَن كان قبلَنا مِن النَبِيين والصِّدِّيقين فنسأل الله ربَّنا أن ينعم علينا كما أنعم عليهم.

وأمّا قوله: {غيرِ المغضوب عليهم} فاولئك اليهود بدَّلوا نعمة الله كفراً فغضب عليهم فجعل منهم القِرَدَة والخنازير، فنسأل ربَّنا أن لا يغضب علينا كما غضِب عليهم.

وأمّا قوله: {ولا الضّالين} فأنت وأمثالُك ياعابد الصَّليب الخَبيث، ضللتُم مِن بعد عيسي بن مريم علیه السلام ، فنسأل الله ربَّنا أن لا يضلَّنا كما ظللتُم.

وأمّا سؤالك عن الماء الَّذي ليس من الارض ولا مِن السَّماء، فذلك الَّذي بَعَثتُهُ بلقيس إلي سليمان بن داود، وهو عَرَقُ الخَيل إذا جَرَت في الحُروب.

وأمّا سؤالك عَمّا يتنفَّس ولا روحَ له فذلك الصُّبح إذا تَنَفَّس.

وأمّا سؤالك عَن عصا موسي مِمّا كانت؟ وما طولُها؟ وما اسمُها؟ وما هي؟ فإنَّها كانت يقال لها البرَنِية الرّائدة، وكان إذا كان فيها الرُّوح زادَت، وإذا خَرَجَت منها الرُّوح نقصت، وكانت مِن عَوسجٍ، وكانت عشرة أذرُعٍ، وكانت من الجَنَّة أنزلها جبرئيل علیه السلام .

وأمّا سؤالك عن جاريةٍ تكون في الدُّنيا لاخوين وفي الاخرة لواحدٍ، فتلك النَّخلة في الدُّنيا هي للمؤمن مِثلي وللكافر مثلُك، ونحن مِن وُلد آدم علیه السلام ،

وفيالاخرة للمُسلم دون الكافر المشرك، وهي في الجنَّة وليس في النّار، وذلك قوله عزَّ وجلَّ: {فيهِما فاكهةٌ ونخلٌ ورُمّان}(1).

از علی بن ابيطالب داماد محمد صلی الله علیه و اله ، وارث علم او، نزديک ترين خلق به او و وزيرش و كسی كه ولايت برای او تحقق يافت و به مردم دستور داده شد، از دشمنان او بی زاری كنند، نور چشم رسول خدا، زوج دخترش و پدر فرزندانش به قيصر پادشاه روم.

من سپاس می‌گويم خدايی را كه جز او خدايی نيست، دانا به تمام پنهانی ها و نازل كننده بركات است. كسی را كه خدا هدايت كند گمراه نمی شود و كسی را كه خدا گمراه كند هدايت كننده ای برای او نيست. نامه تو رسيد و عمر بن خطاب آن را برای من خواند.

و اما سئوال تو از اسم خدای متعال، آن اسمی است كه شفای كل دردها در آن است و كمک هر دارويی است.

رحمان: آن كمک می‌كند به هر كسی كه به او ايمان بياورد. آن اسمی است كه غير از خدا به آن ناميده نشده است. الرحمن تبارک و تعالي.

رحيم: رحم می‌كند به كسی كه عصيان كرد و توبه نمود، ايمان آورد و عمل صالح انجام داد.

{الحمدلله رب العالمين}: اين ثنا بر پروردگار ما تبارک و تعالی است به آنچه كه بر ما انعام فرموده است.

فرموده او {مالك يوم الدين} چون او مالک پيشانی خلق است، در روز قيامت، هر كسی كه در دنيا شک داشته يا جبار بوده كه وارد آتش می‌كند و از


1) الرحمن : 68.

عذاب خدای عزوجل هيچ شكاک و جباری رهايی ندارد. و هر كسی كه در دنيا فرمانبردار مطيع و هميشه حافظ باشد او را به رحمت خود وارد بهشت می‌كند.فرموده او: {اياك نعبد واياك نستعين} ما از خدای عزوجل از شر شيطان رجيم كمک می‌خواهيم كه ما را گمراه نكند آنگونه كه شما را گمراه كرد.

فرموده او {اهدنا الصِّراط المستقيم} اين راه روشنی است. كسی كه در دنيا عمل صالح انجام دهد، به سوی بهشت راه می‌يابد.

فرموده او: {صراط الَّذين أنعمت عليهم} نعمتی كه خدای عزوجل به آن هايی كه قبل از ما بودند انعام داده از پيامبران و صديقان از خدا و ما از پروردگارمان درخواست می‌كنيم كه به ما نعمتش را ببخشد، آن گونه كه بر آن ها بخشيده است.

فرموده او: {غير المغضوب عليهم} پس آن ها يهودند كه نعمت خدا را به كفر تبديل كردند. و خدا بر آن ها غضب كرد و آن ها را به صورت میمون و خوک قرار داد. پس از پروردگار می‌خواهيم كه بر ما غضب نكند آن گونه كه بر آن ها غضب كرد.

فرموده او: {ولا الضالين} پس تو امثال تو ای پرستش كننده صليب خبيث، بعد از عيسی بن مريم علیه السلام گمراه شديد. از خدا و پروردگارتان درخواست می‌كنيم كه ما را گمراه نكند آن گونه كه شما را گمراه كرد.

سئوال تو از آبی كه نه از زمين بوده و نه از آسمان، اين آن چيزی است كه "بلقيس" برای "سليمان بن داود" فرستاد. آن عرق اسب بود كه در جنگ از بدن آن ها جاری می‌شد.

و سئوال تو از آنچه نفس می‌كشد و دارای روح نيست. آن صبح است هنگامی كه می‌دمد.

و سئوال تو از عصای موسی كه از چه چيز بود؟ و طولش چقدر بود؟ و اسم آن چه بود؟ و آن چيست؟به آن برنية الرائدة می‌گفتند كه وقتی روح در آن دميده می‌شد، زياد می‌شد. و وقتی روح از آن خارج می‌شد، كوتاه می‌شد و از عوسج بود. ده ذراع بود و از بهشت بود كه جبرييل علیه السلام نازل كرده بود.

سئوال تو از كنيزی كه در دنيا برای دو برادر و در آخرت برای يكی است. پس اين نخله در دنياست، برای مؤمن مانند من و كافری مانند تو. ما از فرزندان آدم علیه السلام هستيم كه در آخرت برای مسلمان در بهشت است. نه كافر مشرک كه در جهنم است.

و اين فرموده خدای عزوجل است: (در آن دو میوه، خرما و انار است).

سپس نامه را پيچيد و آن را برای قيصر فرستاد، وقتی آن را خواند، تعجب كرد و اسيران را آزاد و اسلام آورد، اهل مملكتش را به اسلام فرا خواند.

نصاری بر عليه او شوريدند و تصميم به كشتن او گرفتند. پس از آن ها عذرخواهی كرد و گفت: من به دليل آزمايش شما گفتم مسلمان شده ام، پس از او دست برداشتند و او اسلام خود را پنهان داشت تا مرد(1).

اين مناظره به پايان رسيد. و اين نمونه ای از جهاد امام علیه السلام است كه از آن در همه جا با شمشير و علم خود دفاع می‌كرد. در اينجا حديث ما از بعضی مناظرات او با نصاری به اتمام می‌رسد.


1) بحار الانوار 10 : 60 – 62. ارشاد القلوب 2 : 175.

مناظرات او علیه السلام با يهود

اشاره

بعضی از علمای يهود، با امام علیه السلام بحث كردند. امام به آن ها روحيه داد. از او سئوال پيچيده و مشكلی كردند، شبيه به مسائل مهم برای امتحان و كشف رسالت واقعي. امام به آن ها جواب عالمانه و آگاهانه داد كه هيچ مسئله ای از آن ها را باقی نگذاشت، و به آن ها به دقت پاسخ داد. آن ها از گسترش علوم او و احاطه كامل او به اديان و كتاب های آسماني، متحير شدند، بعضی از آن ها وقتی علوم عاليه امام را ديدند مسلمان شدند؛ پس ما بعضی از اين مناظرات را در زير بيان می‌كنيم:

با عالم يهودی

وقتی بعد از ابابكر عمر عهده دار خلافت شد عالمی يهودی بر او وارد شد و گروهی از صحابه دور او را گرفته بودند كه در بين آن ها امام علیه السلام بود. يهودی به عمر گفت: من مردی از يهود و علامه آن هايم، خواستم مسائلی را بپرسم. اگر به من خبر دادی مسلمان می‌شوم. عمر گفت: و آن چيست؟ گفت، سه تا و سه تا و يكي. و اگر كسی از قوم داناتر از توست مرا به آن معرفی كن؛ به امام علیه السلام اشاره كرد، پس متوجه او شد و امام به او گفت:

گفتي: سه تا و سه تا و يكي. چرا نگفتي: هفت تا؟....(1).

يهودی گفت: از تو سه سئوال می‌كنم، اگر درست گفتي، يک سئوال ديگر می‌كنم و اگر سه سئوال اول را اشتباه گفتی سئوال ديگری از تو نمی كنم...

امام فرمود: وقتی سئوال كردی من جواب دادم. اگر اشتباه كردم يا درست گفتم تو چه می‌داني؟


1) الاحتجاج 1 : 226.

پس يهودی كتاب كهنه ای را خارج كرد و گفت: اين كتاب از پدران و اجدادم به ارث رسيده، اين به املای موسی و خط هارون است. در آن خصلت هايی است كه می‌خواهم آن را از تو سئوال كنم.

امام فرمود: تو را به خدا اگر من جواب آن ها را به تو درست دادم، مسلمان می‌شوي؟

يهودی گفت: اگر درست جواب مرا بدهی همين ساعت مسلمان می‌شوم(1).

امام فرمود: سئوال كن.

يهودی گفت: خبر بده بر من از اولين سنگی كه بر روی زمين گذاشته شد؟ و اولين چشمه ای كه جوشيد. و اولين درختی كه روييد.

امام فرمود: شما می‌گوييد: اولين سنگی كه بر روی زمين نهاده شد، سنگی است در بيت المقدس. و دروغ گفتيد. و آن حجر الاسود است كه با آدم از بهشت نازل شد.

يهودی گفت: درست گفتي. آن به خط هارون و املای موسی است.

امام فرمود: اما چشمه ای كه شما می‌گوييد. اولين چشمه ای كه بر روی زمين جاری شد، آن چشمه ای است كه در بيت المقدس است. دروغ گفتيد. آن چشمه حيات است كه در آن موسی ماهی خود را شست و آن چشمه ای است كه خضر از آن نوشيد.

يهودی گفت: درست گفتی آن به خط هارون و املای موسی است.

امام فرمود: و اما درخت شما می‌گوييد: اولين درختی كه بر روی زمين روييد زيتون است و دروغ گفتيد. آن درخت خرمای عجوه است كه آدم علیه السلام آن را از بهشت آورد.

يهودی گفت: درست گفتي. آن به خط هارون و املای موسی است.

يهودی گفت: و اما آن سه تای ديگر، چند امام هادی برای اين امت است كه اگر آن ها را كسانی خوار كنند به آن ها ضرر نمی رساند؟


1) الغدير 6 : 268.

امام فرمود: دوازده امام هستند.

يهودی گفت: درست گفتي.

يهودی گفت: پيامبر صلی الله علیه و اله شما در كجای بهشت سكونت خواهد داشت؟

امام فرمود: در بالاترين درجه و شريف ترين مكان در بهشت عدن.

يهودی گفت: درست گفتي، آن به خط هارون و املای موسی است.

يهودی گفت: چه كسانی با او به منزل وارد می‌شوند؟

امام فرمود: با او دوازده امام نازل می‌شوند.

يهودی گفت: درست گفتي.

يهودی گفت: وصی او - يعنی وصی پيامبر صلی الله علیه و اله - چند سال بعد از او زندگی می‌كند؟

امام فرمود: سی سال.

يهودی گفت: می‌ميرد يا كشته می‌شود؟

امام فرمود: به پيشانی او ضربه ای می‌زنند و محاسن او را رنگين می‌كنند.

يهودی گفت: درست گفتي، به خط هارون و املای موسی است. پس يهودی اسلام را پذيرفت(1).

و اين مناظره حاكی از اقدام امام علیه السلام برای نشر اسلام و اشاعه ارزش او بين مردم است و اينكه احدی آن نيروی علمی كه امام علیه السلام دارد را دارا نيست.

با يهود

جماعتی از يهود در زمان خلافت عمر بر او وارد شدند، به او گفتند: آيا تو والی اين امر بعد از پيامبرتان هستي؟ ما آمديم چيزهايی از تو سئوال كنيم. اگر به ما خبر دادی به آن ايمان می‌آوريم و تو را تصديق می‌كنيم. عمر گفت: آن چه به نظرتان می‌رسد، بپرسيد.


1) الاحتجاج 1 : 336 - 337.

يهود گفتند: به ما از قفل های آسمان هفت گانه و كليدهای آن خبر ده، و خبر بده از قبری كه با صاحبش حركت كرد ، به ما خبر بده از آن كسی كه به قومش اخطار كرد كه نه از جن بود و نه از انس، به ما خبر بده از جايی كهخورشيد در آن طلوع كرد و ديگر به آن برنگشت، به ما خبر بده از پنج تايی كه در رحم خلق نشدند، خبر بده از يكي، از دو، از سه، چهار، پنج، شش، هفت، هشت، نه، ده، يازده، دوازده؟

عمر ساكت شد و سرش را پايين انداخت و جوابی نداد و عذرخواهی كرد و گفت: اين مسائل را جز خدا نمی داند ولی پسر عموی رسول الله صلی الله علیه و اله آن ها را جواب می‌دهد؛ پس كسی را به دنبال او فرستاد، هنگامی كه حاضر شد عمر به او گفت: ای ابو الحسن، يهود از من سئوال هايی كردند، جواب آن ها را ندادم، آن ها تضمين كردند كه اگر جواب را بگوييم به پيامبر صلی الله علیه و اله ايمان بياورند. پس يهود مسائل خود را مطرح كردند و آن به شرح زير است:

يهود: قفل های آسمان ها چيست؟

امام: شرک به خدا.

يهود: كليدهای آن ها چيست؟

امام: سخن لا اله الا الله.

يهود: چه قبری است كه با صاحبش حركت كرد؟

امام: ماهی كه يونس در شكم او بود و در دريای هفت گانه سير می‌كرد.

يهود: چه كسی بود كه قومش را ترساند، كه نه از جن بود نه از انس؟

امام: آن مورچه "سليمان بن داود" بود.

يهود: چه موضعی بود كه يک بار خورشيد به آن تابيد و ديگر به آن برنگشت؟

امام: آن دريايی بود كه موسی و همراهانش را نجات داد و فرعون را غرق كرد.

يهود: آن پنج تايی كه در رحم خلق نشدند چه بودند؟

امام: آدم و حوا، عصای موسي، ناقه صالح، قوچ ابراهيم.

يهود: يكی چيست؟

امام: خدای واحد قهار.

يهود: دو تا كدامند؟امام: آدم و حوا.

يهود: سه تا كدامند؟

امام: جبرييل و میكاييل و اسرافيل.

يهود: چهارتا كدامند؟

امام:تورات، انجيل، زبور و فرقان.

يهود: پنج تا چيست؟

امام: نمازهای واجب پنج گانه بر پيامبر صلی الله علیه و اله .

يهود: شش تا چيست؟

امام: فرموده خدای عزوجل: {ولقد خلقنا السموات والارض وما بينهما في ستة أيام}(1): ما آسمان ها و زمين و مابين آن ها را در شش روز خلق كرديم.

يهود: هفت تا چيست؟

امام: فرموده خدای متعال: {وبَنَينا فوقكم سبعاً شداداً}(2): بر فراز شما هفت آسمان بنا كرديم.

يهود: هشت تا كدامند؟

امام: فرموده خدای عزوجل: {ويحمل عرش ربّك فوقهم يومئذ ثمانية}(3): و عرش پروردگارت را آن روز هشت فرشته بر سر خود برمی دارند.


1) ق : 38.

2) النبأ : 14.

3) الحاقة : 17.

يهود: نه تا چيست؟

امام: آيات نه گانه نازل شده بر موسی بن عمران.

يهود: ده تا كدامند؟

امام: فرموده خدای متعال: {وواعَدنا موسي ثلاثين ليلة واتمَمناها بعشرٍ}(1): با موسی سی شب وعده گذاشتيم و آن را با ده شب ديگر كامل كرديم.يهود: يازدهمين كدام است؟

امام: فرموده يوسف به پدرش: {إنّي رأيت أحد عشر كوكباً}(2): من در خواب يازده ستاره را ديدم.

يهود: دوازده كدام است؟

امام: فرموده خدای عزوجل به موسی است: {اضرب بعصاك الحجر فَانفجرت منه اثنتا عشرة عيناً}(3): با عصايت به آن تخته سنگ بزن؛ پس دوازده چشمه از آن جوشيدن گرفت.

و به دست امام مسلمان شدند. بين آن ها گفتگويی بود كه از ذكر آن خودداری كرديم(4).

با عالم يهودی

عالم يهودی از اهل شام به يثرب وارد شد. او تورات، انجيل، زبور و صحف انبيا را خوانده بود. با گروهی از اصحاب رسول الله صلی الله علیه و اله كه در بين آن ها امام اميرالمؤمنين علیه السلام و دانشمند امت "عبدالله بن عباس" و "ابومعبد جهني" بودند،


1) الاعراف : 142.

2) يوسف : 4.

3) البقرة : 60.

4) الخصال 2 : 65. بحار الانوار 10 : 7 – 9.

برخورد كرد. پس بين او و امام مناظره سنگينی كه وقت زيادی را برای طولانی بودن آن می‌گيرد، رخ داد. كه ما قسمت اعظم آن را بيان می‌كنيم. يهودی متوجه جماعت نشسته بود و به آن ها گفت: ای امت محمد، هيچ درجه و فضيلتی از انبيا و مرسلين ترک نگفتيد مگر آن كه همه آن ها را به پيامبر خودتان نسبت داديد. حال حاضريد به سئوالات من پاسخ دهيد؟ قوم از جواب او ساكت شدند. مگر امام كه به سوی او رفت و فرمود:بلي، من حاضرم و اين را باز تكرار می‌كنم كه خداوند متعال هيچ درجه و فضيلتی به انبيا و مرسلين عطا نفرمود، و همه آن را بلكه چندين برابر آن را به محمد عطا فرمود.

عالم يهودی گفت: آيا تو پاسخ مرا خواهی گفت؟

حضرت فرمود: آری امروز برای تو فضايلی از رسول خدا صلی الله علیه و اله را ذكر خواهم كرد كه موجب روشنايی چشم مؤمنان و برطرف كننده ترديد شک كنندگان در فضايل آن حضرت شود. آن حضرت هرگاه فضيلتی را برای خود برمی شمرد می‌فرمود: مرا هيچ فخری بر آن نيست. و من اكنون به نوعی فضايل آن حضرت را ذكر می‌كنم كه هيچ خللی در شخصيت انبيای ديگر پيش نيايد و اين را فقط و فقط به جهت شكر خداوند در بخشش هايش به محمد همانند آنچه به تمام انبيا داده است ذكر می‌كنم.

عالم يهودی گفت: من از شما می‌پرسم و تو پاسخ خود را آماده كن.

حضرت فرمود: شروع كن.

عالم يهودی گفت: از حضرت آدم علیه السلام شروع می‌كنم. خداوند ملائكه را به سجده او واداشت. آيا محمد يک چنين فضيلتی را دارا می‌باشد؟

حضرت فرمود: همين گونه است، ولی اين را بدان اگر خدا ملائكه خود را به سجده آدم واداشت، اين سجده طاعت نبود كه ملائكه آدم را عبادت كنند. بلكه

اين سجده نوعی اعتراف به فضيلت آدم و رحمتی از ناحيه خداوند بود. ولی به محمد صلی الله علیه و اله برتر از آن عطا شد. خداوند در جبروت خود همراه تمام فرشتگان بر او درود فرستاد و همه مؤمنان را موظف به صلوات فرستادن بر او كرد. اين فضيلتی افزون بر فضيلت آدم علیه السلام است.

يهودي: آدم پس از خطای خودش به سوی خدا توبه كرد و خداوند توبه اش را پذيرفت.حضرت فرمود: همين طور است، ولی حضرت محمد صلی الله علیه و اله بزرگ تر از اين برايش اتفاق افتاد بی آن كه مرتكب خطايی شده باشد. خداوند درباره آن حضرت در قرآن فرموده است: {لِيغفر لك الله ما تقدَّم مِن ذنبك وما تأخَّر}(1): تا خداوند از گناهان گذشته و آينده تو درگذرد. و آن حضرت در روز قيامت به هيچ گناه و خطايی خوانده نخواهد شد.

عالم يهودی گفت: حضرت ادريس علیه السلام خداوند او را مقامی بسيار رفيع بخشيده و او را پس از وفات از تحفه های بهشت اطعام كرد.

حضرت فرمود: همين طور است ولی برای محمد صلی الله علیه و اله بهتر از آن عطا شد. خداوند درباره او فرمود: {ورَفَعناك ذكرك}(2): و نام تو را بلند گردانيديم. و همين آيه در رفعت مقام او از جانب خدا كفايت می‌كند و چنانچه حضرت ادريس از تحفه های بهشت پس از وفات اطعام شده، حضرت محمد صلی الله علیه و اله در زندگی از دنيا اطعام شده است. روزی آن حضرت دچار گرسنگی شديدی شد، در اين وقت جبرييل با جامی از تحفه های بهشت نزد آن حضرت آمد. جام با تحفه در دست آن حضرت به تهليل گفتن {لا اله الا الله} رب جليل وتسبيح و تكبير پرداخته و


1) الفتح : 2.

2) الشرح : 4.

حمد الهی را به جای آورد... و آن جام را اهل بيت آن حضرت به دست گرفته و همان جملات از تكبير و تهليل را تكرار كرد. در اين موقع يكی از اصحاب قصد گرفتن جام را كرد، كه جبرييل جلو آمد و جام را گرفت و به پيامبر گفت: آن را كه تحفه ای از تحفه های بهشت است و خداوند برايت فرستاده است میل كنيد و اين را بدان كه خوردن آن جز برای نبی يا وصی نبی جايز نيست. و ما اهل بيت با آن حضرت آن را میل كرديم و الان كه اين مطالب را می‌گويم گويا مزه لذيذ آن را احساس می‌كنم.عالم يهودی گفت: اين حضرت نوح علیه السلام است برای ذات اقدس الهی صبر و شكيب ورزيده هنگامی كه از سوی قوم خود تكذيب شد، آنان را معذور داشت.

حضرت علیه السلام فرمود: همين طور است. ولی حضرت محمد صلی الله علیه و اله در راه خدا صبر و شكيب كرده و زمانی كه مورد تكذيب و طرد قوم خود قرار گرفت، حتی زمانی كه او را با سنگ زدند قوم خود را معذور داشت. و "ابولهب" با بی شرمی به پای مبارک آن حضرت در بالای كوه زنجير بست. وقتی از سوی قوم اين گونه مشقت و زحمت به پيامبر رسيد خداوند به "جابيل" فرشته كوه وحی فرمود: كوه را بشكاف كه در تحت امر محمد باشي. "جابيل" نيز نزد آن حضرت حاضر شد و گفت: من تحت فرمان شمايم اگر بفرمايی كوه را بر سر اين قوم فرود آورده و همه را از دم هلاک خواهم كرد. ولی رسول خدا صلی الله علیه و اله فرمود: من به رحمت عالميان مبعوث شده ام و دعای شبانه روز من اين است كه خدايا امتم را هدايت فرما؛ زيرا آنان نمی دانند. وای بر تو ای يهودي، حضرت نوح علیه السلام وقتی شاهد غرق شدن قوم خود بود، تنها به رقت فاميلی اظهار كرده و گفت: {إنَّ ابني من أهلي}(1): فرزند


1) هود : 45.

من اهل من است. و خداوند فرمود: {إنَّه ليس من أهلك إنَّه عمل غير صالح}(1): او از اهل تو نيست، عمل او عمل غير صالح است. با اين فرمايش خواست او را تسلی دهد. ولی حضرت محمد صلی الله علیه و اله وقتی دشمنی قوم بر او بالا گرفته و كار به شمشير كشيد، رقت فاميلی بر او غلبه نكرده و به ديد رحمت بر آنان نظر نكرد.

يهودی گفت: زيرا نوح بر قوم خود نفرين كرد و آسمان سيل آسا باريدن گرفت.

حضرت فرمود: همين طور است ولی آن دعا از سر غضب بود و آسمان سيل آسا برای محمد از سر رحمت باريد. اين بدان خاطر بود كه آن حضرت پس از مهاجرت به مدينه در روز جمعه گروهی نزد وی آمده و گفتند: ای رسول خدا، ما را درياب كه بسيار درمانده و از كمبود آب مضطرب و بی تابيم، آن حضرت نيزدست خود را به اندازه ای برای دعا بالا برد كه سفيدی زير بغلش نمودار شد. اين در حالی بود كه هيچ ابری در آسمان نبود. خداوند خيلی زود اين دعا را اجابت فرموده و آنان را سيراب كرد. شدت باران به نوعی بود كه جوانان برومند هر چه تلاش كردند كه سريع به منازل خود بروند، نتوانستند. اين بارش هفت روز طول كشيد. در جمعه بعد خدمت پيامبر صلی الله علیه و اله رسيده و از سر شكايت از شدت باران، خواستار بند آمدن آن شدند. در اين حال آن حضرت تبسمی فرموده و گفت: اين سرعت ملالت آدمی زاد است؛ سپس دست به دعا برداشته و عرضه داشت: پروردگارا، اين باران را در اطراف مدينه بباران، بر سر مردم شهر مريز و آن را در اصول نباتات، زراعات و چراگاه حيوانات بفرما؛ پس از آن در خارج شهر مدينه باران می‌باريد و در اثر كرامت آن حضرت نزد خداوند عزوجل، قطره ای باران در مدينه نمی باريد.


1) هود : 46.

يهودی گفت: حضرت هود علیه السلام كه خداوند او را بر دشمنانش نصرت داد و آنان را با باد هلاک گردانيد. آيا اين گونه محمد را ياری كرده است؟

امام علیه السلام فرمود: همين طور است. ولی به حضرت محمد صلی الله علیه و اله بهتر از آن عطا شده است. خداوند در روز خندق با بادی كه سنگ ريزه های معركه را برداشته و بر روی دشمنان می‌زد و نيز با لشكريانی از ملائكه او را ياری كرد. خداوند محمد صلی الله علیه و اله را با هشت هزار فرشته بر هود تفضيل داد و ديگر آن كه او را بر هود تفضيل داد. زيرا باد قوم عاد، باد غضب و خشم، و باد محمد صلی الله علیه و اله باد رحمت بود. خداوند فرمود: {ياأيها الَّذين آمَنوا اذكروا نعمة الله عليكم إذا جاءتكم جنودٌ فأرسلنا عليهم ريحاً وجُنوداً لم تَرَوها}(1): ای كسانی كه ايمان آورده ايد نعمت خدا را بر خود ياد آريد، آنگاه كه لشكرهايی به سوی شما آمدند. پس بر سر آنان تندباد و لشكرهايی كه آن ها را نمی ديديد فرستاديم.عالم يهودی گفت: خداوند برای حضرت صالح علیه السلام ناقه ای خارج كرد تا برای قومش عبرتی باشد.

امام علیه السلام فرمود: همين طور است و به حضرت محمد صلی الله علیه و اله بهتر از آن داده شده است. ناقه حضرت صالح با او هيچ كلام و سخنی نگفت و حتی به نبوت او شهادت نداد. من با حضرت محمد صلی الله علیه و اله در يكی از غزوات بودم، ناگاه ديدم كه شتری به ما نزديک می‌شود؛ سپس نعره ای زد و خداوند آن را به سخن آورده و گفت: ای رسول خدا، فلان كس آن قدر از من كار كشيد تا پير شدم و حال می‌خواهد سرم را ببرد، من از اين كار به تو پناه می‌آورم. رسول خدا صلی الله علیه و اله با


1) الاحزاب : 9.

شنيدن اين كلام به دنبال صاحب اين شتر فرستاد و از او طلب بخشش كرد. صاحب شتر نيز او را به حضرت بخشيده و آن را آزاد كرد.

عالم يهودی گفت: اين ابراهيم علیه السلام است كه خداوند او را با عبرت هايی به معرفت و شناخت آگاه گردانيد و در نهايت دلايل او نشانه ايمان او به خداوند شد.

حضرت فرمود: آری همين طور است. به حضرت محمد صلی الله علیه و اله برتر از آن داده شده است. خداوند او را با عبرت هايی به معرفت و شناخت خود آگاه كرد، در نهايت دلايل او نشانه نمايش به خداوند شد. حضرت ابراهيم در آن وقت پانزده ساله بود و محمد صلی الله علیه و اله هفت سال بيشتر نداشت. گروهی از تجار مسيحی با كالای خود ما بين صفا و مروه رفت و آمد كردند. يكی از مسيحيان با ديدن آن حضرت او را به صفت، نشانه و خبر مبعوث شدن و آياتش شناخت، همگی به آن حضرت گفتند: ای پسر اسم تو چيست؟ گفت: محمد. گفتند: اسم پدرت چيست؟ گفت: عبدالله. و با اشاره به زمين گفتند: اسم اين چيست؟ گفت: زمين. و با اشاره به آسمان گفتند: اسم اين چيست: گفت: آسمان.

گفتند: پروردگار آن دو كيست؟ گفت: خدا. سپس آن حضرت ايشان را سرزنش كرده و فرمود: آيا مرا در باره خداوند عزوجل به ترديد و شک می‌اندازيد؟ وای بر تو ای يهودي! آن حضرت به تمام اين عبارات بر معرفت خداوند عزوجلايمان يافت. با اينكه تمام قوم او كافر بودند. آنان تقسيم اموال و مشاورت خود با ازلام و تير كرده و بت می‌پرستيدند و آن حضرت فقط می‌گفت: لا اله الا الله.

عالم يهودی گفت: حضرت ابراهيم علیه السلام با سه پرده از نمرود محجوب گرديد.

حضرت فرمود: چنين است؛ پيامبر از قاتل خود با پنج پرده محجوب گرديد. سه پرده به سه پرده، دو پرده آن حضرت، نشانه فضل و برتری اوست. خداوند

عزوجل در وصف محمد صلی الله علیه و اله می‌فرمايد: {وجعلنا مِن بين أيديهم سدّاً}(1): ما فراروی آن ها سدی قرار داديم. اين پرده اول. {ومِن خلفهم سدّاً} : و از پشت سرشان سدی قرار داديم. اين پرده دوم. {فَأغشَيناهُم فهم لا يبصرون}: و پرده ای بر چشمان آن ها گسترده ايم كه نمی توانند ببينند. و اين هم پرده سوم. سپس فرموده است: {وإذا قرأت القرآن جعلنا بينک وبين الَّذين لا يؤمنون بالاخرة حجاباً مستوراً}(2): هنگامی كه قرآن بخوانی میان تو و كسانی كه به آخرت ايمان ندارند، پرده ای پوشيده قرار می‌دهيم. اين هم پرده چهارم. سپس فرمود: {فهی إلی الاذقان فهُم مُقمحون}(3): به طوری كه سرهايشان را بالا نگاه داشته و ديده فرو بسته اند. و با اين تعداد پرده و حجاب ها به پنج می‌رسد.

عالم يهودی گفت: اين ابراهيم است كه فرد كافر از برهان نبوت او مبهوت شد.

حضرت فرمود: همين طور است، تكذيب كننده بعثت بعد از مرگ نزد محمد صلی الله علیه و اله آمد، او همان "ابی بن خلف جمحي" است. روزی استخوان كهنه ای را نزد آن حضرت آورده و آن را ماليده و پراكنده ساخت. گفت: ای محمد، {مَن يحيي العظام وهي رَميم}(4): چه كسی اين استخوان را كه پوسيده است زندگی می‌بخشد؟ خداوند زبان محمد صلی الله علیه و اله را به آيات محكم گويا فرموده و ابی را توسط برهان نبوت او مبهوت كرد و فرمود: {قُل يحييها الَّذي أنشأها أوَّل مرَّةٍ وهو بكلِّخلقٍ عليم}(5): بگو همان كسی كه نخستين بار آن را پديد آورد و اوست كه به هر آفرينشی داناست. و آن فرد تكذيب كننده مبهوت بازگشت.


1) يس : 9.

2) الاسراء : 45.

3) يس : 8 .

4) يس 78.

5) يس : 79.

عالم يهودی گفت: اين حضرت ابراهيم علیه السلام است كه از سر غضب، بت های قوم خود را برای خدا خرد و نابود كرد.

حضرت فرمود: همين طور است و حضرت محمد تعداد 360 بت را از خانه كعبه به زير كشيده و آن ها را از جزيره العرب نفی كرد و پرستندگان آن ها را با شمشير خوار و ذليل كرد.

عالم يهودی گفت: اين حضرت ابراهيم علیه السلام است كه پسر خود را دست و پا بسته به زمين خوابانيد.

حضرت فرمود: چنين است و حضرت ابراهيم پس از اين كار فدی يافت. ولی حضرت محمد صلی الله علیه و اله را مصيبتی سخت تر رسيد. آن حضرت بر سر جنازه عمويش "حمزه" حاضر شد. همو كه اسدالله و اسد رسول و ياور دين او بود و جدايی او همچون جدايی روح از جسد است. با اين حال اظهار حزن و شورش نكرده و به موضع او از سر احساس خود و اهل بيت او نگاه و نظری نينداخت. تا با اين صبر و تسليم، امر بودن موجبات خوشنودی خداوند را در تمام اعمال فراهم كند. و فرمود: اگر "صفيه" خواهر او محزون نمی شد، جنازه او را هم ترک می‌كردم تا روز قيامت از بطن درندگان و چينه دان پرندگان محشور شود. اگر از اين پس از من سنت نمی شد، به طور حتم اين كار را می‌كردم.

عالم يهودی گفت: اين حضرت ابراهيم علیه السلام است كه قومش او را روانه آتش می‌كردند و او صبر و شكيبايی فرموده تا خداوند عزوجل آتش را بر او سرد و سلامت گردانيد. آيا يک چنين فضيلتی را مشمول محمد صلی الله علیه و اله كرده است؟

امام علیه السلام فرمود: همين طور است، حضرت محمد صلی الله علیه و اله وقتی وارد خيبر شد يک زن يهودی او را مسموم كرد، خداوند سم را در دل آن حضرت سرد و سلامت داشته تااجل او فرا رسد. آن سم به نوعی بود كه وقتی در دل واقع می‌شد، همچون آتش تمام آن محيط را می‌سوزاند و اين از قدرت خداوند است كه انكارناپذير است.

عالم يهودی گفت: اين حضرت يعقوب علیه السلام است كه از ناحيه اولاد و اسباط خير بسياری نصيب او گرديد، مريم دختر عمران نيز از دختران او بود.

فرمود: همين طور است، حضرت محمد صلی الله علیه و اله از اين بابت دارای خير بيشتری است؛ زيرا فاطمه سرور بانوان جهانيان از دختران او و حسن و حسين دخترزاده او می‌باشد.

عالم يهودی گفت: اين حضرت يعقوب علیه السلام است كه در فراق و دوری فرزند خود به قدری شكيب و صبر ورزيد كه از سر حزن مشرف به مرگ شد.

امام علیه السلام فرمود: همين طور است، حزن يعقوب حزن دوری بود كه منجر به نزديكی و ملاقات شد و حضرت محمد صلی الله علیه و اله هنگامی كه نور چشم و فرزند او ابراهيم در حيات آن حضرت وفات يافت، با اين كار مورد احترام واقع شد تا ثواب او بسيار شود. پس آن حضرت فرمود: جان محزون است و قلب در جزع و ما بر تو ای ابراهيم محزون و غمناكيم ولی هيچ سخنی كه موجب سخط الهی شود، بر زبان نرانيم. و در تمام اين امور دنبال رضای الهی و در تمام افعال در پی تسليم بودن محض به درگاه خداوند بود.

عالم يهودی گفت: اين حضرت يوسف علیه السلام است كه سختی دوری و فراق پدر چشيد و برای پرهيز از گناه گوشه زندان را برگزيد و تک و تنها در چاه انداخته شد.

حضرت فرمود: همين طور است، حضرت محمد صلی الله علیه و اله سختي، مرارت غربت، فراق، دوری اهل و اولاد و مال را چشيد، از حرم امن الهی مهاجرت كرد و هنگامی كه خداوند اين حال او را مشاهده فرمود خوابی را همچون خواب يوسف به او نماياند و راستی وصدق آن را برای جهانيان نشان داده و فرمود: {لقد صدق الله سوله الرُّؤيا بالحقِّ لتدخُلُنَّ المسجد الحرام إن شاء الله آمنين مُحَلِّقين ومُقَصِّرين

لاتخافون}(1): همانا خدا جواب پيامبرش را به حق داده است كه اگر خدای خواهد، هر آينه به مسجدالحرام درخواهيد آمد. در ايمني، سر تراشيده و كوتاهی مو بی آن كه بيمی داشته باشيد. و اگر يوسف در زندان محبوس شد. رسول خدا صلی الله علیه و اله خود را در شعب ابی طالب به مدت سه سال محبوس كرده در حالی كه تمام اقارب و فاميل با او قطع رابطه كردند، و كفار او را به شدت در تنگنا قرار دادند. در اين میان خداوند ضعيف ترين خلق خود را امر فرمود تا آن عهد مكتوب ايشان را در قطع رحم با آن حضرت بخورد. اگر يوسف در چاه انداخته شد، حضرت محمد صلی الله علیه و اله از ترس دشمنش در غار مخفی شد تا اينكه به همراه خود فرمود: {لا تَحزن، انَّ الله معنا}(2): اندوه مدار، خدا با ماست. و خداوند با اين كلام وی را در قرآن مدح فرموده است.

عالم يهودی گفت: اين حضرت موسی بن عمران علیه السلام است كه خداوند به او توراتی را عطا فرموده كه در آن حكم او مستور است.

حضرت فرمود: همين طور است، به حضرت محمد صلی الله علیه و اله برتر از آن داده شده است. به آن حضرت سوره بقره و مائده در برابر انجيل داده شده و طواسين و طه و نصف مفصل و حواميم در برابر تورات داده شده و نصف ديگر مفصل و تسابيح در برابر زبور داده شده و سوره بنی اسراييل و برائت در برابر صحف ابراهيم و صحف موسی علیه السلام عطا شده است؛ پس خداوند عزوجل محمد را به سبع طوال و فاتحة الكتاب كه سبع مثانی و قرآن عظيم است، افزون و ياری بخشيد و كتاب و حكمت نيز عطا گرديد.

عالم يهودی گفت: خداوند عزوجل محبتی از خود در قلب موسی علیه السلام نهاد.


1) الفتح : 27 .

2) التوبة : 40.

حضرت علیه السلام فرمود: همين طور است، به حضرت محمد صلی الله علیه و اله برتر از آن عطا شده است. خداوند درباره او نيز همين محبت را نهاده است. بگو ببينم خداوند چه كسی را شريک در اين اسم كرده ﴿اشهد ان لا اله الا الله و اشهد أنَّ محمَّداً رسول الله} كه شهادت به وحدانيت خداوند تنها با شهادت به رسالت محمد به كمال می‌رسد. در هيچ مكان آواز به ذكر نام خدا بلند نشود، مگر آن كه بعد از آن اسم گرامی آن حضرت بلند شود.

يهودی گفت: خداوند به ما در موسی وحی فرستاد. اين نشان از فضيلت جايگاه موسی نزد خداوند عزوجل دارد.

حضرت علیه السلام فرمود: همين طور است، خداوند مادر محمد صلی الله علیه و اله را نيز مشمول لطف خود فرموده و به او رسانيد كه نام پسر تو محمد است تا اين كه آن بانوی گرامی گفت: من و تمام جهانيان شهادت می‌دهيم كه محمد همان رسول الله منتظر است و تمام فرشتگان بر انبيا شهادت دادند كه ايشان در كتب نام خود ثبت كرده اند، و در سايه لطف خداوند به آن بانو بود كه نام آن رسول گرامی را به او اعلام كرد و اين تنها به جهت فضل منزلت او نزد خداوند بود. تا اين كه آن بانو در خواب ديد كه به او می‌گويند هر آينه در شكم تو سرور و آقايی است؛ پس هرگاه او را زاييدی نامش را محمد گذار و خداوند نام او را از يكی از نام های خود مشتق ساخت. خداوند محمود و او محمد است.

عالم يهودی گفت: اين حضرت موسی علیه السلام است كه خداوند او را نزد فرعونيان فرستاد و معجزه بزرگی را به دست او نمايان كرد.

حضرت علیه السلام فرمود: همين طور است، حضرت محمد صلی الله علیه و اله به سوی فراعنه بسياری فرستاده شد. افرادی همچون "ابوجهل بن هشام"، "عتبه بن ربيعه"، "شيبه"، "ابوالبختري"، "نصر بن حارث"، "ابی بن خلف"، "منبه" و"نبيه" دو

فرزند حجاج و به سوی پنج نفر از مسخره كنندگان: "وليد بن مغيره مخزومي"، "عاص بن وائل سهمي"، "اسود بن عبد يغوث زهري"، "اسود بن مطلب" و "حارث بن طلاطله"، تا معجزاتی در آفاق و انفس بر ايشان نشان دهد. تا اينكه به خوبی آشكار گرديد كه او بر حق است.عالم يهودی گفت: خداوند برای موسی از فرعون انتقام سختی گرفت.

حضرت علیه السلام فرمود: همين طور است، خداوند برای محمد صلی الله علیه و اله نيز انتقام سختی از اين فراعنه گرفت. درباره مسخره كنندگان ايشان خداوند فرمود: {إنّا كفَيناك المُستَهزِئين}(1): ما مسخره كنندگان را از تو دفع می‌كنيم. پس هر پنج نفرشان را در روز احد به قتل رسانيد.

روزی "وليد بن مغيره" جايی می‌رفت، از مسيری گذر كرد كه فردی خزاعی تيری مستور به پر را در آنجا قرار داده بود. تكه ای از آن به دست او خورده و رگ اكحل او را دريده تا خون جاری شد، در حال جان دادن می‌گفت: خدای محمد مرا كشت. روزی "عاص بن وائل سهمي" برای كاری به مكانی رفته بود كه سنگی از زير پايش لغزيده و سقوط كرد و تكه تكه شده و به هلاكت رسيد و می‌گفت: خدای محمد مرا كشت. "اسود بن عبد يغوث" هم برای استقبال فرزندش "زمعه" خارج شد. در اين بين زير سايه درختی ايستاد. در اين حال جبرييل علیه السلام نازل شده و سر او را به درخت كوبيد و او می‌گفت: مرا از دست اين فرد نجات بده و غلامش می‌گفت: من هيچ كس را نمی بينم كه با تو كاری انجام دهد جز خودت، پس او را كشت و او می‌گفت: خدای محمد مرا كشت. "اسود بن مطلب" را رسول خدا صلی الله علیه و اله نفرين كرد كه خداوند روشنی ديدگانش را خاموش كند و او را به دست پسرش به قتل رساند. او روزی برای كاری به مكانی رفته بود كه جبرييل با


1) الحجر : 95.

برگی سبز نزد او آمده و با آن به صورت او زد تا كور شد. و در همان حال كوری بماند تا اينكه خداوند فرزند وی را مأمور قتل او كرد. "حارث بن طلاطله" در هوايی گرم از خانه اش خارج شد و گرفتار بادی شد و در اثر آن چهره اش به مردی حبشی تغيير يافت. زمانی كه نزد اهل خود بازگشت گفت: من "حارث"ام. جماعت كه او را نشناخته بودند غضب كرده و او را كشتند. او در همان حال می‌گفت: خدای محمد مرا كشت.عالم يهودی گفت: اين حضرت موسی علیه السلام است كه عصايی به او داده شد كه تبديل به اژدها می‌گشت.

حضرت علیه السلام فرمود: همين طور است، به حضرت محمد صلی الله علیه و اله برتر از آن داده شده. مردی از "ابوجهل" مطالبه دينی از بابت قيمت شتری كه به او فروخته بود داشت. "ابوجهل" بی اعتنا به او سرگرم نوشيدن شراب بود. آن مرد هر چه گشت او را نيافت. در اين حال يكی از مسخره كنندگان به او گفت: دنبال چه می‌گردي؟ گفت: "عمرو بن هشام" يعنی "ابوجهل" را، از او طلبی دارم. گفت: می‌خواهی تو را به كسی كه حقوق را مطالبه می‌كند راهنمايی كنم؟ گفت: آري. پس او را به نزد رسول خدا صلی الله علیه و اله فرستاد. "ابوجهل" را آرزو بود كه روزی محمد از او حاجتی بخواهد تا او را مسخره كرده و رد كند. پس آن مرد به نزد رسول خدا صلی الله علیه و اله آمده و گفت: ای محمد، گويا میان تو و "عمرو بن هشام" حسن رفاقتی است، من شما را میان خود و او شفيع قرار می‌دهم. پس آن حضرت با او رهسپار شده تا درب منزل "ابوجهل" رسيده و گفت: برخيز ای "ابوجهل" و حق اين مرد را بپرداز؛ پس در اين روز او را "ابوجهل" ناميد. پس "ابوجهل" فوری برخاسته و حق آن مرد را پرداخت. وقتی او به جمع دوستان خود رفت يكی به او گفت: حق آن مرد را از ترس محمد پرداختي؟! گفت: وای بر شما، عذر مرا بپذيريد. هنگامی كه او نزد من آمد در سمت راستش مردان مسلحی را ديدم كه

برق می‌زدند و در سمت چپ او دو اژدهای عظيم الجثه بود كه دندان ها بر هم می‌كوبيدند و دو چشمشان همچون كوره آهنگر كه از آن شعله های آتش به سوی آسمان متصاعد بود. در اين حال اگر از پرداخت امتناع می‌كردم از شر آن ها در امان نمی ماندم.

اين واقعه بزرگ تر از عصای موسی می‌باشد، يک اژدر به اژدر موسي. و خدا محمد را به يک اژدر ديگر و هشت فرشته مسلح برتری داد. و اين گونه بود كه رسول خدا صلی الله علیه و اله كفار قريش را با نفرين آزار می‌داد، پس يک روز برخاسته و نسبت سفاهت به احلامشان داده و از دين شان عيب گرفت و بتان ايشان را دشنام داد وپدرانشان را گمراه دانست. آنان از اين ماجرا بسيار غمگين شدند. "ابوجهل" گفت: به خدا قسم كه مرگ برای ما از زندگی بهتر است. آيا میان شما جماعت قريش كسی نيست كه محمد را بكشد و به خاطرش كشته شود؟ گفتند: نه. گفت: پس من خودم او را می‌كشم. اگر فرزندان عبدالمطلب خواستند مرا بكشند. وگرنه مرا رها كنند. قريش گفتند: اگر تو اين كار را بكنی در میان اهل وادی معروف خواهی شد و هميشه از تو ياد كنند. گفت: محمد در اطراف كعبه بسيار به سجده می‌رود. پس هنگامی كه آمد و به سجده رفت سنگی را برداشته و با آن كارش را يكسره خواهم كرد. پس رسول خدا صلی الله علیه و اله آمد و هفت بار دور كعبه طواف كرد. سپس نماز گزارده و به سجده رفت. در اين حال "ابوجهل" سنگی را برداشته و بالای سر آن حضرت رفت. به هنگامی كه او نزديک شد، ديد شيری دهان باز كرده و به او نزديک می‌شود. پس "ابوجهل" از ترس به خود لرزيد و سنگ را رها كرد و روی پايش افتاد و آن را مجروح كرد. پس با پايی خونين و رنگی پريده و عرق ريزان صحنه را ترک كرد. رفقای "ابوجهل" به او گفتند: تا به حال تو را چون امروز نديده ايم! گفت: وای بر شما، مرا معذور بداريد و تمام قصه را برای آن ها گفت.

عالم يهودی گفت:اين حضرت موسی علیه السلام است كه به او يد و بيضای عطا شده، آيا برای محمد چنين فضيلتی می‌باشد؟

حضرت فرمود: همين طور است، به حضرت محمد صلی الله علیه و اله برتر و بهتر از آن عطا شده است، آن حضرت هر كجا كه می‌نشست نوری از سمت راست و چپ او می‌درخشيد و همه مردم آن را می‌ديدند.

عالم يهودی گفت: اين حضرت موسی است كه از میان دريا راهی برايش گشوده شد. آيا برای محمد چنين فضيلتی است؟

حضرت فرمود: همين طور است، برای حضرت محمد صلی الله علیه و اله برتر از آن عطا شده است. روز حنين با آن حضرت خارج شديم. در راه به مكانی رسيديم كه سيل همه جا را گرفته بود. و هنگامی كه عمق را اندازه گرفتيم چهارده قد بود. همهگفتند: ای رسول خدا، دشمن در پشت ما و وادی پر سيل جلوی ماست. همان گونه كه اصحاب موسی گفتند: {إنّا لَمُدركون}(1)، به طور قطع گرفتار خواهيم شد. پس آن حضرت از مركب پياده شده و دست به دعا برداشت: پروردگارا، تو برای هر مرسلی نشانه ای قرار داده اي، پس قدرت خود را به من بنماي. پس سوار مركب شد. تمام آن خيل عظيم به طور ی از آن آب رد شدند كه حتی سم اسبان و احفاف شتران تر نشد و پيروزمندانه از غزوه بازگشتيم.

عالم يهودی گفت: اين حضرت موسی علیه السلام است كه سنگی داده شده كه از آن دوازده چشمه بيرون زد.

حضرت فرمود: همين طور است، به حضرت محمد صلی الله علیه و اله وقتی وارد حديبيه شد و اهل مكه او را محاصره كردند. چيزی برتر از آن سنگ عطا شد. اصحاب را تشنگی سختی در گرفت و به آن حضرت شكايت بردند. شدت عطش به نوعی بود كه


1) شعراء : 61.

همه به پهلوهای چهارپايان پناه بردند و اين را به او گزارش دادند. پس آن حضرت ظرف آبی يمانی خواست؛ سپس دست مبارک خود را داخل قدح برده بيرون آورد، ناگاه از میان انگشتان آن حضرت چشمه های آب روان گشت، پس ما و همه چهارپايان رو بدان آورده و همگی سيراب شديم و تمام ظروف خود را پر آب كرديم.

عالم يهودی گفت: اين حضرت موسی علیه السلام است كه منّ و سلوی به او عطا شد، پس آيا مانند اين ها به محمد صلی الله علیه و اله نيز داده شده است؟

امام علیه السلام فرمود: همين طور است، به حضرت محمد صلی الله علیه و اله برتر از آن عطا شده. خداوند عزوجل تمام غنايم را برای او و امتش حلال كرد كه پيش از او برای هيچ كس حلال نكرده بود. پس اين از من و سلوی برتر است و زياده از اين تنها نيست خير را بدون عمل برای ايشان عمل صالح قرار داد و اين را درباره هيچ يک از امت های سابق قرار نداده بود. پس هرگاه يكی از ايشان قصد كار خيری را بكند و آن را انجام ندهد، حسنه ای در دفتر اعمال او ثبت خواهد شد و در صورت عمل ده حسنه مكتوب می‌شود.عالم يهودی گفت: اين حضرت موسی علیه السلام است كه ابرها بر او سايه انداخت.

امام علیه السلام فرمود: چنين است و اين كار برای موسی در "تيه" رخ داد. و به حضرت محمد صلی الله علیه و اله برتر از آن داده شده است. خداوند ابری را مقرر فرمود كه پيوسته از ابتدای تولد تا دم مرگ در سفر و حضر بر سر مبارک او سايه اندازد. پس اين افضل و برتر از آن است كه به موسی عطا شده است.

عالم يهودی گفت: اين حضرت داود علیه السلام است كه خداوند آهن را برای او نرم كرد و از آن سپرها ساخت.

امام علیه السلام فرمود: همين طور است، به حضرت محمد صلی الله علیه و اله بهتر و برتر از آن داده شده، خداوند سنگ سخت و محكم را برای او نرم كرد. به صورت بيت مقدس درآورد، حتی به صورت خمير درآمد، ما آن را ديديم و زير پرچم او درخواست كرديم.

عالم يهودی گفت: اين حضرت داود علیه السلام است كه بر خطای خود گريست. به نوعی كه كوه ها از سر ترس با او ساری و جاری شدند.

حضرت فرمود: همين طور است، به حضرت محمد صلی الله علیه و اله برتر از آن عطا شده. آن حضرت وقتی به نماز می‌ايستاد از شدت گريه از سينه شكم او صوتی مانند آوازی كه از ديگ مسين مملو از آب كه بر بالای آتش افروخته، در حال جوش و غليان باشد شنيده می‌شد. و اين در حالی بود كه خداوند او را از عقاب خود ايمن كرده بود و آن حضرت با اين گريه می‌خواست به درگاه خداوند اظهار فروتنی كند. امام مقتدای همه است. رسول گرامی مدت ده سال به واسطه عبوديت خداوند بر اطراف انگشتان ايستاده عبادت رب العزه كرد. تا آن كه قدم های مبارک متورم و سطبر و رنگ مباركش مايل به زردی گرديد. به طور دائم نماز شب خواند تا آنكه از جانب خداوند عزوجل عتاب شد كه: {طه ، ما أنزلنا عليك القرآن لتشقي}(1): طه، قرآن را بر تو نازل نكرديم تا به رنج افتی كه بدان واسطه خوشبخت گردي، او چنان گريه می‌كرد كه در برخی اوقات بی هوش می‌شد. روزی يكی از اصحاب بهاو عرض كرد: ای رسول خدا، مگر نه اين است كه خداوند گناهان دور و نزديک گذشته تو را آمرزيده؟ گفت: آري، مگر من نبايد بنده سپاسگزار خدا باشم؟

عالم يهودی گفت: اين حضرت سليمان علیه السلام است كه ملک و سلطنتی به او عطا شد كه هيچ كس پس از او بدان دست نيافت.

امام علیه السلام فرمود: همين طور است، به حضرت محمد صلی الله علیه و اله بهتر و برتر از آن عطا شد. روزی فرشته ای بر آن حضرت نازل شد كه پيش از آن به زمين نيامده بود. و او همان میكاييل است. عرض كرد:

ای محمد، اگر خواهی پادشاه، منعم و مكرم باش. اين كليد گنجينه های زمين


1) طه : 1 – 2.

برای توست، تمام كوه های آن با تو كه طلا و نقره خواهد شد. اين كار ذره ای از آنچه در آخرت برايت ذخيره شده كم نخواهد كرد. پس اشاره ای به جبرييل كه از میان فرشتگان دوست آن حضرت بود كرد. و او را اشاره به تواضع كرد. پس فرمود:

من نبوت و بندگی را اختيار كردم كه يک روز بخورم و دو روز گرسنه باشم تا اينكه به برادرانم از انبيا ملحق شوم. پس خداوند عزوجل به آن حضرت كوثر و رتبه شفاعت را عنايت فرمود و اين درجه رفعت و كرامت، هفتاد مرتبه عظيم تر از ملک دنيا از اولين تا آخرين آن است. پس او را وعده مقام محمود فرمود. هنگامی كه روز قيامت فرا رسد، خداوند عزوجل او را بر روی عرش می‌نشاند. پس ای يهودي، اين عطا از آنچه به سليمان داده شده بسی برتر و بهتر است.

عالم يهودی گفت: اين حضرت سليمان است كه تمام بادها تحت فرمان او شدند. به طوری كه با آن به تمام شهرها می‌رفت تا به يک شب و روز راه يک ماهه را می‌پيمود.

حضرت امير علیه السلام فرمود: همين طور است، به حضرت محمد صلی الله علیه و اله برتر و بهتر از آن داده شد. ايشان مسير يک ماه را از مسجد الحرام به مسجد الاقصی را سير داده شد و از آنجا در ملكوت آسمان ها، مسير پنجاه هزار سال عروج داده شد. اين همه در كمتر از سه شب بود تا اينكه به ساق عرش رسيد و به علم نزديک شد. به آن چسبيده و از آنجا او را به جنت برده به بالای رفرف سبز مشرف شد. در آنجا نور محل بصر، رسول گرامی را خيره كرد؛ پس عظمت حضرت عزوجل را به چشمدل به نظر درآورد و با ديدگان او را نديد، و فاصله میان او و آن نور به مقدار فاصله دو كمان يا كمتر از آن بود؛ پس خداوند به بنده اش وحی فرستاد و از جمله آن اين آيه شريفه از سوره بقره بود كه: {لله مافي السَّموات وما في الارض وإن تُبدوا ما في أنفسكم أو تُخفوه يحاسبكم به الله فيغفر لِمَن يشاء ويعَذِّب مَن يشاء والله علي كلِّ شيءٍ قديرٌ}(1): آنچه در آسمان ها و در زمين است از آن


1) البقرة : 284.

خداست. اگر آنچه در دل های خود داريد آشكار يا پنهان كنيد، خداوند شما را به آن محاسبه می‌كند. آنگاه هر كه بخواهد می‌بخشد و هر كه را بخواهد، عذاب می‌كند. و خدا بر هر چيزی تواناست.

عالم يهودی گفت: اين حضرت "يحيی بن زكريا"ست گفته اند، به او هنگام خردسالی حكم و علم و فهم داده شده و او بی هيچ گناهی می‌گريست و روزه را وصل می‌كرد.

حضرت فرمود: همين طور است، به حضرت محمد صلی الله علیه و اله برتر از آن عطا شد. حضرت يحيی در زمانی زندگی می‌كرد كه نه بتی بود و نه جاهليتي، به حضرت محمد صلی الله علیه و اله در میان بت پرستان و حزب شيطان حكمت و فهم داده شد و كمترين رغبتی به بت ها و مراسم آنان نشان نداد و هيچ دروغی از او شنيده نشد. او فردی امين، راستگو و حليم بود. او روزه را هفتگی به هم وصل می‌كرد يا كمتر يا بيشتر. وقتی به اين عمل او اعتراض می‌شد می‌فرمود: من مانند هيچ كدام شما نيستم. من زير سايه الطاف پروردگارم بوده مرا غذا داده و آب می‌نوشاند. آن حضرت بی هيچ جرمی و فقط از سر خشيت به قدری می‌گريست كه محل سجده او تمام خيس می‌شد.

عالم يهودی گفت: اين حضرت عيسی بن مريم است، كه می‌پندارند او در گهواره سخن می‌گفته.

حضرت علی علیه السلام به او فرمود: همين طور است. ولی محمد صلی الله علیه و اله در حالی از شكم مادرش متولد شد كه دست چپ خود را بر زمين و دست راستش را بر آسمان بالاگرفته و لبان خود را به يكتا پرستی حركت داد. در اين حال نوری از دهانش آشكار شده كه اهل مكه در آن قصرهای بصری و اطراف، شام، قصرهای سرح يمن و اطراف، قصرهای سفيد استخر و حوالی آن را ديدند، و تمام دنيا در شب تولد آن حضرت نورانی شد.

عالم يهودی گفت: اين حضرت عيسی است كه می‌پندارند مرض پيسی و جذام را به اذن خدا شفا می‌داد.

حضرت علی علیه السلام فرمود: همين طور است، به حضرت محمد صلی الله علیه و اله برتر از آن عطا شده و آن حضرت بسياری از دردمندان را درمان كرده. روزی رسول خدا صلی الله علیه و اله در بين اصحاب خود نشسته بود و سراغ مردی از يارانش را گرفت.

گفتند: ای رسول خدا، او از شدت بلا و گرفتاری مانند جوجه بی پر شده.

حضرت با شنيدن اين سخن بر بالين او آمده و فرمود: آيا برای سلامتی خودت دعايی به درگاه خداوند كرده اي؟

گفت: آري، اينگونه دعا كردم كه ای پروردگارم، مرا به هر عقوبتی كه می‌خواهی در آخرت مبتلا كني، همان را در دنيا برای من قرار بده.

رسول خدا فرمود: چرا اينگونه دعا نكردی كه: {رَبَّنا آتِنا في الدُّنيا حَسَنة وفي الاخرة حسنة وقِنا عذاب النّار}(1): پروردگارا، در دنيا و آخرت به من حسنه ای عطا فرما و از آتش دوزخ مرا برهان.

و چون اين گونه دعا كرد. فوری از بند بيماری رها گشت و صحيح و سالم برخاسته و با ما خارج شد.

امام نشانه های زيادی از كسانی كه مبتلا به آفت و مرض شده بودند، و خدای متعال به بركت پيامبر اكرم صلی الله علیه و اله آن ها را شفا داد متذكر شد. و از بندهای اين مناظره است:عالم يهودی گفت: درباره عيسی بن مريم می‌پندارند كه قوم خود را از آنچه می‌خوردند و در خانه انباشته بودند مطلع می‌كرد.


1) البقرة : 201.

حضرت علی علیه السلام فرمود: همين طور است، و حضرت محمد صلی الله علیه و اله بيشتر از اين ها را دارد. حضرت عيسی علیه السلام مردم را از آنچه پشت ديوار داشتند، خبر داد. حضرت محمد صلی الله علیه و اله خبر از سرزمين موته داد با اينكه در آنجا حاضر نبود، جنگ جهادگران را وصف كرده و شهدايشان را برشمرده و اينكه میان او و آنان يک ماه راه بود.

هنگامی كه يكی از آنان به سرعت از موته آمده تا از او بپرسد به او فرمود: تو می‌گويی يا من ماجرا را شرح دهم؟ او گفت: شما بفرماييد. پس تمام جزئيات را شرح داده و آن حضرت را رسم بر اين بود كه مردم مكه را از همه اسرارشان باخبر می‌كرد. يكی از آن ها قضيه ای میان "صفوان بن اميه" و "عمير بن وهب" بود.

وقتی "عمير بن وهب" نزد آن حضرت آمد و گفت: من برای خلاصی فرزندم به اينجا آمدم، به او فرمود: تو دروغ می‌گويی بلكه حضور تو در اينجا فقط به جهت وعده ای است كه تو در مجلس يادآوری كشته گان خود را در كارزار بدر به او داده ای كه مرا بكشي. در ابتدا به جهت عيال و بدهی عذر آوردی ولی وقتی "صفوان" همه آن ها را تقبل كرد تو نيز آماده انجام قتل من شدي. حال آمده ای تا نقشه شوم خود را به انجام برساني. "عمير" با شنيدن اين كلام كه جز او و "صفوان" هيچ كس از آن مطلع نبود، زبان به تصديق گشود و گفت: من شهادت می‌دهم كه معبودی جز الله نيست و اينكه تو فرستاده خداوندي. و اشباه آن زياد است.

عالم يهودی گفت: درباره حضرت عيسی علیه السلام می‌پندارند كه او از گِل شبيه پرنده ای ساخته و در آن می‌دميد، و به فرمان خداوند پرنده زنده می‌شد.

حضرت علی علیه السلام فرمود: همين طور است، حضرت محمد صلی الله علیه و اله شبيه اين كار را انجام داد. آن حضرت در روز حنين سنگی را در دست گرفته بود كه ما صدای تسبيح و تقديس را از آن می‌شنيديم، سپس به سنگ گفت: بی درنگ شكافته شود، پس قطعه شد و ما از هر قطعه تسبيحی غير از تسبيح ديگري

می‌شنيديم.و نيز در روز بطحا در پی درختی فرستاد و آن اجابت كرد و هر كدام از شاخه های آن به طرق مختلف تسبيح و تهليل و تقديس می‌كرد. سپس به آن فرمود: دو نيم شو، بی درنگ دو نيم شد. سپس فرمود: به هم متصل شو. فوری به هم وصل شد. سپس بدان فرمود: به نبوت من شهادت بده، شهادت داد. سپس فرمود: با تسبيح و تهليل و تقديس به مكان خود بازگرد. پس بازگشت و مكانش در محل قصاب های مكه است.

عالم يهودی گفت: درباره عيسی می‌پندارند كه بسيار اهل سفر و سياحت بود.

حضرت علیه السلام فرمود: همين طور است، ولی سياحت حضرت محمد صلی الله علیه و اله در جهاد بود. او مدت ده سال به مجاهده و جنگ با اهل گمراه از حاضر و آغاز اقدام كرد، پس هزاران عرب كافر را پس از اتمام حجت با كلام از تيغ شمشير گذراند و لحظه ای در اين امر فروگذار نكرد. اين برای نشر كلمه توحيد بود.

عالم يهودی گفت: درباره عيسی می‌پندارند زاهد بود.

حضرت فرمود: همين طور است، ولی حضرت محمد صلی الله علیه و اله از تمام انبيا زاهدتر بود. او سيزده زوجه غير از كنيزان داشت و هيچ سفره ای برايش پهن نشد كه در آن گندم باشد. و هيچ گاه نان گندم تناول نفرمود. و از نان جو هم سه روز متوالی سير نخورد. آن حضرت در حالی وفات يافت كه زره او به چهار درهم در رهن فردی يهودی بود، با همه غنايمی كه در فتوحات به او رسيد هيچ طلا و نقره ای باقی نگذاشت و آن حضرت در يک روز سيصد، چهارصد هزار تقسيم كرد و به هنگام غروب فرد سائلی از او درخواست مال می‌كرد. می‌فرمود: قسم به خدايی كه محمد را مبعوث فرموده هيچ مقداری از جو، گندم، درهم، ديناری تا به حال در آل محمد به غروب نرسيده و باقی نمانده است.

اين مناظره كه پر است از برتری رسول اكرم صلی الله علیه و اله بر ساير انبيا و امتياز او كه خدا به او عطا فرموده و در زمينه های فضايل كه حدی برای آن نيست در اينجا به پايان رسيد. يهودی اسلام آورد و گفت:با اين توضيحات من نيز شهادت می‌دهم كه معبودی جز خدا نيست و اعتراف می‌كنم كه محمد رسول خداست و به اين مطلب اقرار می‌كنم كه خداوند عزوجل هيچ درجه و فضيلتی به انبيا و مرسلين عطا نكرده جز آنكه همه اش را در محمد جمع كرده است و چندين درجه او را بر جميع انبيا فزونی بخشيده است.

در اينجا "ابن عباس" به حضرت علی علیه السلام عرض كرد: ای ابوالحسن، من شهادت میدهم كه تو از راسخين در علم و دانش می‌باشي.

امام به او فرمود:

چرا نگويم آنچه را در حق كسی كه خداوند عزوجل او را عظيم داشته آنجا كه فرموده: {انَّك لعلي خُلقٍ عظيم}(1): و راستی كه تو را خويی والاست(2).

در اينجا حديث ما از بعضی مناظرات امام و احتجاجاتش با يهود كه پر از شگفتی می‌باشد به پايان رسيد. و بيشترين سئوالات يهودی ها از امام احتجاج با او برای پذيرفتن اسلام بود.


1) القلم : 4.

2) بحار الانوار 10 : 28 – 48. الاحتجاج : 111 – 120.

مناظرات او علیه السلام با بی دينان

اشاره

امام تنها كسی بود كه به شبهات و اوهامی كه درباره اسلام و قانون گذاری آن و احكامش وارد می‌شد، پاسخ می‌داد. اين شبهات توسط كينه توزان، به سبب پيروزی اسلام و روی آوردن گروهی از مردم به آن مطرح می‌شد. پر واضح است كه هيچ كسی تواناتر و شايسته تر از آن حضرت برای حمايت از اسلام نبوده و نيست؛ زيرا آن حضرت از فلسفه و چرايی قوانين اسلامی آگاه بود. و به فرائض و محتويات آن واقف بود. و می‌دانست كه هيچ گونه تناقض و تضادی در قوانين اسلام راه ندارد؛ زيرا قوانين اسلامی مناسب با فطرت، هم مسير طبيعت و متناسب با ويژگی های جهان هستی وضع شده است. در اينجا برخی از شبهات بی دينان، منحرفين و ستاره شناسان و پاسخ های امام به آن سئوالات را عرضه می‌داريم:

با بی دينان

زنديقی بر امام علیه السلام وارد شد و جانش پر از اوهام و خرافات پيرامون اسلام شده بود. گمان كرد كه در آيات قرآن تعارض و تناقض است. به امام گفت: اگر در قرآن اختلاف و تناقض نبود من به دين شما وارد می‌شدم. امام فوری فرمود:

آن كدام است؟

زنديق به امام عرض كرد: آياتی كه برای من مشتبه شده است اين آيات است:

فرموده خدای متعال: {نَسُوا الله فَنَسيَهُم}(1).

وفرموده خدای متعال: {فاليومَ نَنساهُم كما نَسوا لِقاء يَومهم هذا}(2).

و فرموده خدای متعال: {وما كان ربّك نَسِيَّاً}(3).


1) التوبة : 67.

2) الاعراف : 51.

3) مريم : 64.

و فرموده خدای متعال: {يَوم يَقومُ الرُّوح والملائكة صفّاً لا يَتكلَّمون إلا مَن أذِن له الرَّحمن وقال صواباً}(1).

و فرموده خدای متعال: {واللهِ ربِّنا ما كنّا مُشركين}(2).

و فرموده خدای متعال: {يَوم القيامة يَكفُرُ بعضُكم ببعض ويَلعَنُ بعضُكم بعضاً}(3).

و فرموده خدای متعال: {إنَّ ذلك لَحَقٌّ تخاصُمُ أهل النّار}(4).

و فرموده خدای متعال: {قال لا تَختَصِموا لديَّ}(5).

و فرموده خدای متعال: {اليوم نختمُ علي أفواههم وتُكلِّمُنا أيديهم وتشهد أرجُلُهم بما كانوا يَكسبون}(6).

وفرموده خدای متعال: {وجوهٌ يَومئذٍ ناضرَةٌ . إلي ربِّها ناظرة}(7).

و فرموده خدای متعال: {لا تُدركه الابصار وهو يُدرك الابصار...}(8).

و فرموده خدای متعال: {ولقد رآه نَزلةً أخري . عند سِدرة المُنتهي}(9).


1) النبأ : 38.

2) الانعام : 23.

3) العنكبوت : 25.

4) ص : 64.

5) ق : 28.

6) يس : 65.

7) القيامة : 22 – 23.

8) الانعام : 103.

9) النجم : 13 – 14.

و فرموده خدای متعال: {يَومئذٍ لا تنفع الشَّفاعة إلا مَن أذِن له الرَّحمنُ ورضي له قولاً}(1).

و فرموده خدای متعال: {وما كان لبشرٍ أن يُكلِّمه الله إلا وحياً...}(2).

و فرموده خدای متعال: {كلا إنَّهم عَن ربِّهم يَومئذٍ لَمَحجوبون}(3).

و فرموده خدای متعال: {هل يَنظرون إلا أن تَأتيَهُمُ الملائكة أو يَأتي ربُّك...}(4).

و فرموده خدای متعال: {بل هُم بلقاء ربِّهم كافرون}(5).

و فرموده خدای متعال: {فأعقَبَهُم نِفاقاً في قلوبهم إلي يَوم يَلقَونه...}(6).

و فرموده خدای متعال: {فمن كان يرجوا لقاء ربِّه}(7).

و فرموده خدای متعال: {ورأي المُجرمون النّار فَظَنُّوا أنَّهم مُواقعوها}(8).

و فرموده خدای متعال: {ونضع الموازين القِسط ليَوم القيامة}(9).

و فرموده خدای متعال: {فمن ثَقُلَت موازينُهُ} ، {ومَن خَفَّت موازينُهُ}(10).


1) طه : 109.

2) الشوري : 51.

3) المطففين : 15.

4) الانعام : 158.

5) السجدة : 10.

6) التوبة : 77.

7) الكهف : 110.

8) الكهف : 52.

9) الانبياء : 47.

10) المؤمنون : 102 – 103.

امام علیه السلام به تفسير اين آيات پرداخت به طوري كه توهم تعارض را از آن برطرف كرد و فرمود:

اما آيه مباركه: {نَسُوا الله فَنَسيَهُم} يعنی خداوند را در دنيا فراموش كرده و به دستوراتش عمل نكردند؛ پس خداوند نيز در آخرت توجهی به آن ها ندارد. مراد اين است كه هيچ پاداشی به آنان نخواهد داد؛ بنابر اين بی ثواب می‌مانند.

و همچنين است تفسير آيه: {فاليوم نَنساهُم كما نَسوا لقاء يَومهم هذا} مراد از نسيان اين است كه خداوند همچون دوستان خود به آنان ثواب ندهد، همان اوليايی كه در سرای دنيا به هنگام ايمان به خدا و رسول مطيع و ذاكر بوده و در غيب از او در هراس بودند.

و اما آيه: {وما كان ربُّك نَسِيَّاً} همانا خداوند تبارک و تعالی اعلی و اكبر از آن است كه به نسيان و غفلت وصف شود. او حفيظ و عليم است. به فرموده عرب: فلانی ما را از ياد برده هيچ يادی از ما نمی كند، يعنی هيچ خيری به آنان نرسانده و يادی هم از ايشان نمی كند.

حضرت فرمود: و اما آيات مباركه {يَوم يَقوم الرُّوح والملائكة صفّاً لا يَتكلَّمون الا من أذن له الرَّحمن وقال صواباً}.

و فرموده خدای متعال: {واللهِ ربِّنا ما كنّا مُشركين}.

و فرموده خدای متعال: {يَوم القيامة يكفُرُ بعضُكم ببعض ويَلعَنُ بعضُكم بعضاً}.

و فرموده خدای متعال: {إنَّ ذلك لحَقٌّ تخاصُمُ أهل النّار}.

و فرموده خدای متعال: {قال لا تَختَصِموا لديَّ}.

و فرموده خدای متعال: {اليوم نختمُ علي أفواههم وتُكلِّمُنا أيديهم وتشهد أرجُلُهم بما كانوا يَكسبون}، همه و همه در مواطنی است كه روزهای آن برابر با پنجاه هزار سال است.

مراد اين است كه اهل معاصی يكديگر را متهم به كفر كرده و لعن می‌كنند. مراد از كفر در آن آيه برائت است. می‌فرمايد: برخی از برخی ديگر اظهار برائت می‌كنند ونظير آن در سوره ابراهيم سخنان شيطان است كه می‌گويد: {إنّي كفرتُ بما أشرَكتُموني مِن قبل}(1). ونيز سخن ابراهيم {كفَرنا بِكم} يعنی ما از شما تبری می‌كنيم.

اجتماع بندگان در مكان ها

امام علیه السلام گزارش داد كه بندگان روز قيامت در مكان های متعددی اجتماع می‌كنند. سپس در مكان های ديگر جمع شده می‌گريند. كه اگر صدای اين جماعت به اهل دنيا برسد همه مردم از معيشت خود ساقط شده و قلب هايشان شكاف بر خواهد داشت...

سپس در مكان های ديگر گرد آمده و استنطاق شده و خواهند گفت: {واللهُ ربُّنا ما كنّا مُشركين} و اين گروه به خصوص در افراد معترف به توحيد در دنيايند. ولی افسوس كه ايمانشان به خدا به جهت مخالفت با رسول و ترديد در نشانه های الهی و نقض عهد درباره اوصيا و ترجيح افراد پست به افراد نيكوكار هيچ سودی به آن ها نرساند.

به همين دليل است كه خداوند آنان را در پذيرش ايمانشان تكذيب كرده و در اين آيه فرموده است: {أنظُر كيف كذَبوا علي أنفسهم}(2)، بنابر اين بر قلب


1) ابراهيم : 22.

2) الانعام : 24.

هايشان مهر زده و دست و پا و پوستشان را گويا كرده و بر تمام معاصی اعتراف می‌كنند؛ سپس مهر را از زبانشان برداشته و به پوست خود می‌گويند: چرا بر عليه ما شهادت داديد؟ گويند: خدایی ما را گويا كرد كه همه چيز را گويا می‌كند.

سپس در مكان های ديگری اجتماع كره و از ترس و هراس سختی كاری كه مشاهده می‌كنند و بزرگی بلا همه از هم می‌گريزند. اين همان فرمايش خداونداست كه: {يومَ يفِرُّ المَرءُ مِن أخيه . وأمِّه وأبيه . وصاحِبِه وبَنيه}(1):

روزی كه مرد از برادرش، مادرش، پدرش، همسرش و فرزندانش فرار می‌كند.

سپس در مكان ديگری جمع می‌شوند كه در آن اوليا و اصفيای خداوند به سخن آمده و هيچ كدام جز با اذن خدا و صحيح، سخن نگويند. ابتدا رسولان برخاسته و درباره مأموريت و رسالت خداوندی به امت خود توضيح می‌دهند. و می‌گويند كه همه آن ها را مو به مو به مردم خود تسليم كردند؛ سپس مردم بازخواست شده و ايشان انكار می‌كنند. همان گونه كه خداوند می‌فرمايد: {فَلَنَسئَلُنَّ الَّذين أرسل إليهم ولَنَسئَلُنَّ المُرسلين}(2): پس به طور قطع از كسانی كه (پيامبران) به سوی آنان فرستاده شده اند خواهيم پرسيد، و به يقين از فرستادگان نيز خواهيم پرسيد. و افراد می‌گويند: {ما جاءَنا مِن بشيرٍ ولا نَذيرٍ}(3): برای ما بشارت دهنده و هشدار دهنده ای نيامد. در اينجا همه رسولان، بر رسول خدا صلی الله علیه و اله شهادت خواهند داد، او نيز به صدق گفتارشان اعتراف می‌كند و انكار مردم را تكذيب می‌فرمايد و به هر امتی خواهد گفت: {فَقَد جاءَكم بشير ونذير والله علي كلِّ شيءٍ قَدير}. در واقع برای شما بشارت دهنده و هشدار دهنده آمد، پس


1) عبس : 34 – 36.

2) الاعراف : 6.

3) المائدة : 19.

خدا بر هر كاری تواناست. مراد اين است كه خداوند بر شهادت اعضای شما بر خلاف خودتان را كه رسولان در رسالت خود تبليغ كردند مقتدر است. همچنين فرمايش خداوند به پيامبرش كه {كيف إذا جِئنا مِن كلِّ أمَّةٍ بِشهيد وجِئنا بك علي هؤلاء شهيداً}(1): پس چگونه است آنگاه كه از هر امتی گواهی بگيريم و تو را بر آنان گواه آوريم. پس قادر به رد شهادت او نمی باشند؛ زيرا ترس آن دارند كه خدا بر زبانشان مهرزند. و اعضا و جوارحشان بر اعمال شان شهادت دهند. و هر كدام بر منافقين قوم، امت و كفارشان شهادت دهند. اين به واسطه الحاد، عناد، نقض عهد و تغيير سنت، دشمنی با اهل بيت پيامبر و بازگشت به سنن جاهليت، ارتداد و نيز پيروی از سنت های ظالم پيشين و خائن به انبيای خود می‌باشد.

در اينجا همگی می‌گويند: {قالوا ربَّنا غَلَبَت علينا شِقوَتُنا وكنّا قوماً ضالّين}(2): پروردگارا شقاوت بر ما چيره شد و ما مردمی گمراه بوديم.

سپس در مكان ديگر كه در آن مقام و ايستگاه محمد صلی الله علیه و اله كه همان مقام محمود است گرد می‌آيند. در اينجا از همه خلايق برتر ثنای الهی می‌گويند. سپس به ثنای تمامی فرشتگان می‌پردازد. به نوعی كه هيچ فرشته ای نماند، جز حضرت محمد صلی الله علیه و اله كه بر او ثنا گفته است. سپس كسی كه از همه برتر است بر انبيا ثنا فرستد. بعد بر تمام مردان و زنان مؤمن ثنا فرستد. ابتدا از صديقان و شهدا به صالحان ختم می‌شود؛ سپس اهل آسمان ها و زمين ها او را حمد گويند. پس اين همان آيه {عَسي أن يبعثك ربُّك مقاماً مَحموداً}(3): اميد كه پروردگارت


1) النساء : 41.

2) المؤمنون : 106.

3) الاسراء : 79.

تو را به مقام ستوده برساند. است. پس خوشا به حال كسی كه او را در اين مقام نصيب و بهره ای باشد، وای بر كسی كه از آن ها ناكام بماند.

سپس در مكان ديگری اجتماع كرده كه در آن همه از هم اظهار برائت می‌كنند. اين ها همه پيش از حساب است. پس هنگام حساب هر كه مشغول كار خود است. پس از خداوند بركت آن روز را خواهانيم.

امام علیه السلام به تفصيل مكان هايی كه بندگان در روز قيامت در آن جمع می‌شوند پرداخته است. و آن قبل از روز حساب است. گمان نكنم روايتی از ائمه هدی علیهم السلام به صورت مفصل در اين باره رسيده باشد.

سپس امام علیه السلام به تفسير آياتی كه از او سئوال شده می‌پردازد و می‌فرمايد:{وجوهٌ يومئذٍ ناضِرةٌ . إلي ربِّها ناظرةٌ}، اين همان موضعی است كه اوليای خدا پس از پايان حسابرسی به آنجا می‌روند. همان جايی كه نهری دارد به نام نهر حيوان، در آن غسل كرده و از جای ديگرش می‌نوشند، با نوشيدن آن رنگ رخسارشان سفيد شده و از هر سختی و مشكل و آزاری عاری می‌شوند؛ سپس به ورود در بهشت رهنمون می‌شوند. و از همين جاست كه نظر می‌كنند تا خداوند چگونه پاداششان را می‌دهد. پس گروهی به بهشت روند و اين همان آيه است كه فرشتگان بر ايشان سلام كنند: {سلامٌ عليكم طِبتُم فادخُلوها خالدين}(1): سلام به شما، خوش آمديد، در آييد جاودانه بمانيد. در همان لحظه است كه خداوند فرمايد؛ با ورود به بهشت و نظر به وعده های الهی پاداش بريد، اين همان آيه {إلي ربِّها ناظرةٌ} می‌باشد. يعنی منتظرند ببينند رسولان چگونه پاسخی باز آرند.


1) الزمر : 73.

و اما آيه: {ولقد رآه نزلةً أخري عند سدرة المُنتهي}، به طور قطع بار ديگر آن را ديده است. نزديک سدرة المنتهي. هنگامی كه حضرت محمد صلی الله علیه و اله در سدرة المنتهی او را خواسته بود. آنجا كه هيچ كس از آن مكان نمی گذرد و قسمت آخر همان آيه {ما زاغ البَصَرُ وما طَغي . لقد رآي مِن آيات ربِّه الكبري}(1): ديده اش نگشت و از حد درنگذشت. به راستی كه برخی از آيات بزرگ پروردگار به رؤيت جبرييل است كه دو بار او را به صورت اصلی خود ديد. يک بار همين است و مرتبه ای ديگر به اين دليل است كه جبرييل خلق عظيمی دارد و او از روحانيتی است كه خلق و صفتشان را جز خداوند رب العالمين درک نمی كند.

حضرت فرمود: اما آيه {وما كانَ لبشرٍ أن يكلِّمُهُ اللهُ إلا وحياً أو مِن وراءِ حجابٍ أو يرسل رسولاً فيوحي بأذنه ما يشاء...}(2): و هيچ بشری را نرسد كه خدابا او سخن گويد جز از راه وحی يا از فراسوی حجابی يا فرستاده ای بفرستد و به اذن او هر چه بخواهد وحی نمايد.

همچنين است فرمايش خداوند متعال كه رسول را جز رسولانی از آسمان وحی نمی كنند و آن را رسولان آسمانی به رسولان زمينی می‌رسانند؛ يعنی گاهی كلام وحی میان رب العالمين و میان رسول زمين است و واسطه در میان رسول آسمان نيست. اين است كلام از روی وحی و از ورای حجاب.

پس رسول خدا صلی الله علیه و اله فرمود: ای جبرييل آيا پروردگارت را ديده اي؟ و او پاسخ داد كه: پروردگار من ديده نمی شود.

رسول خدا صلی الله علیه و اله فرمود: پس از كه وحی را اخذ می‌كني؟ گفت: از اسرافيل دريافت می‌کنم.


1) النجم : 17 – 18.

2) الشوري : 51.

فرمود: اسرافيل از که دريافت می‌کند؟گفت: از فرشته ای مقرب تر از خود، از روحانيان اخذ می‌كند. فرمود: اين فرشته وحی را از كه می‌گيرد؟ گفت: خداوند در دل آن فرشته چيزی به كرم اندازد.

پس اين وحی است و آن همان كلام خداوند می‌باشد. كلام خدا به يک نحو نيست چنان كه با رسولان خود به شيوه های جداگانه، سخن می‌گفت:

بعضی سخنان را خدا در دل های انبيا و رسولان می‌اندازد. برخی را در خواب به رسول ظاهر می‌كرد. بعضی را به وحی و تنزيل بر رسولان تلاوت و قرائت می‌كنند. اين همان كلام خداوند عزوجل است و فرمود: {كلا إنَّهم عن ربِّهم يومئذٍ لَمَحجوبون}(1): زهی پندار كه آنان در آن روز از پروردگارشان سخت محجوبند. هر آينه آن روز قيامت را خواسته كه از ثواب پروردگارشان محجوبند.

و آيه: {هل ينظُرون إلاأن تأتيهم الملائكة أويأتي ربُّك أويأتي بعضُ آيات ربِّك}(2):آيا جز اين انتظار دارند كه فرشتگان به سويشان بيايند، پروردگارت بيايد يا پاره ای از نشانههای پروردگارت بيايد. محمد را از جماعت مشرک و منافق باخبر می‌سازد همان ها كه به فرمان خدا و رسول خدا جواب مثبت ندادند. پس فرمود: {هل ينظُرون أن تَأتيهم الملائكة} آنجا كه خدا و سول را اجابت نكردند. {أو يأتي ربُّك أو يأتي بعضُ آيات ربِّك} مراد از اين آيه عذاب دنيايی است كه بر آنان نازل می‌شود. همان طور كه امت های پيشين را عذاب داده ؛ پس اين خبری است كه محمد را آگاه می‌كند. سپس فرمود: {يوم يأتي بعض آيات ربِّك لا ينفع نفساً ايمانُها لم تكن آمَنَت من قبل} : روزی كه پاره ای از نشانه های پروردگارت بيايد، كسی كه تا آن روز ايمان نياورده باشد، سودی برای او نخواهد داشت؛ يعنی پيش از نزول اين آيه ايمان نياورند. و اين آيه طلوع خورشيد از مغرب است.


1) المصطففين : 15.

2) الانعام : 158.

در آيه ديگر می‌فرمايد: {فآتاهم الله مِن حيث لم يحتَسبوا}(1): يعنی بر ايشان عذابی نازل فرمود. همچنين ارسال عذاب بر بنيانشان. آنجا كه فرموده: {فأتي الله بُنيانهم من القَواعد}(2): يعنی بر آن جماعت عذاب فرستاد.

حضرت علی علیه السلام فرمود: و اما آيه شريفه: {بل هُم بلقاء ربِّهم كافرون}.

و آيه: {فأعقبهم نِفاقاً في قلوبهم إلي يوم القيامة}.

و آيه: {فَمَن كان يرجو لقاء ربِّه فليعمل عملاً صالحاً}، مراد از لقای خداوند همان رستاخيز و قيامت است كه آن را لقا ناميده است.

همچنين آيه: {مَن كان يرجو لقاء الله فإنَّ أجل الله لاتٍ}(3): يعنی هر كس كه يقين دارد كه برانگيخته خواهد شد، پس وعده الهی حق است كه يا ثواب دهد يا عقاب كند. پس مراد از لقا در اين آيه رؤيت نيست، بلكه همان رستاخيز است.همچنين آيه: {ورأي المُجرمون النّار فَظَنّوا أنَّهم مُواقعوها}: يعنی يقين دارند كه به يقين بدان داخل می‌شوند.

همچنين آيه: {إنّي ظننتُ أنّي ملاقٍ حسابية}(4): من يقين داشتم كه از من حساب كشيده خواهد شد.

آيه ای كه برای منافقين است: {تَظُنّون بالله الظُّنونا}(5): آن ها به خدا شک داشتند. و آن ظن شک است نه يقين. و ما دو گونه ظن داريم: يكی ظن شک و


1) الحشر : 2.

2) النحل : 26.

3) العنكبوت : 5.

4) الحاقة : 20.

5) الاحزاب : 10.

ديگری ظنی كه معنی يقين می‌دهد. پس آنچه مربوط به امر معاد است، ظن يقين می‌باشد و آنچه مربوط به مسائل دنياست آن ظن شک است.

حضرت امام علیه السلام فرمود:

و اما آيه: {ونَضَعُ الموازين القسط ليوم القيامة فلا تُظلَم نفسُ شيئاً}: روز قيامت میزان عدالت نصب و به كسی ستمی نمی شود. پس آن میزان عدل است و همه خلايق آن درباره دين خدا بازپرسی می‌شوند. مردمان برخی از برخی ديگرند و توسط كردارشان پاداش گيرند و ستم كار به مظلوم مجازات و كيفر شود.

مراد از آيه: {فَمَن ثقلت موازينه فأولئك هم المفلحون ومن خفَّت موازينه}: كمی و زيادی حساب است و مردم در آن روز در طبقات و منازل مختلفی اند:

برخی از ايشان حساب آسانی داشته و خوشحال به اهل خود بازگردند.

و برخی از ايشان بدون حساب و كتاب به بهشت روند؛ زيرا ايشان كار دنيا را متلبس و مختلط نساختند؛ زيرا حساب در آنجا برای كسی است كه كار دنيا را متلبس كند.

برخی ديگر از ايشان به حساب قليل، كثير و صغير گشته. پس از آن داخل شعله آتش می‌شوند.برخی از ايشان سران كفر و حكام ضلالت و ارباب ظلم و شقاوتند. اين گروه در روز قيامت نزد پروردگار عاری از وزن اعتبار و اعتنايند؛ زيرا در دنيا هيچ اعتنايی به امر و نهی حضرت حق تا روز قيامت نداشتند. ايشان روز قيامت به دوزخ مخلد خواهند بود. آتش دوزخ صورت های ايشان را می‌سوزاند و در جهنم زشت منظر خواهند زيست.

زنديق گفت: تضاد در اين آيات است: {قل يَتوفّيكم ملك الموت الَّذي وُكل بكم}(1).


1) السجدة : 11.

و در جای ديگر: {الله يَتوفَّي الانفس حين مَوتها}(1).

{الَّذين تَتَوَفّاهم الملائكة طَيِّبن}(2). در آيه ای فعل ستاندن جان را به فرشته مرگ و در جای ديگر به خود و در جای ديگر به ملائكه نسبت داده است.

و دو آيه متضاد ديگر يكي: {فَمَن

يعملُ مِن الصّالحات وهو مُؤمنٌ فلا كفران لِسَعيه}(3).

و ديگري: {وإنّي لَغَفّارٌ لِمَن تابَ وآمَن وعمِل صالحاً ثُمَّ اهتَدي}(4). حضرت حق در آيه نخست خبر می‌دهد كه اعمال صالحه كفران نمی شود (از بين نمی رود).

و در آيه دوم ايمان و اعمال صالحه، بدون هدايت شدن عاری از هر نفع و سودی می‌ماند.

و آيه ديگر اين است: {واسئَل مَن أرسَلنا مِن قبلك من رُسُلِنا}(5). چگونه پيش از قيامت فرزند زنده ای قادر است از مردگان سئوال كند؟و در آيه ديگر می‌فرمايد: {إنّا عَرَضنا الامانة علي السَّموات والارض والجِبال فأبَين أن يحمِلنَها وأشفَقن منها وحملها الانسانُ إنَّه كان ظَلوماً جَهولاً}(6). اين امانت چيست؟ و اين انسان چه كسی می‌باشد؟ و خداوند عزيز و عليم منزه از تلبيس بر بندگان است.

خداوند در آيات گوناگون انبيای خود را به صفات پسنديده مشهور داشته مثل آيه: {وعَصي آدمُ ربَّهُ فَغوي}(7).


1) الزمر : 42.

2) النحل : 32.

3) الانبياء : 94.

4) طه : 82.

5) الزخرف : 45.

6) الاحزاب : 72.

7) طه : 121.

و در آيه: {إنَّ ابني مِن أهلي}(1)حضرت نوع را تكذيب كرده كه: {إنَّه ليس مِن أهلِك}(2).

و ابراهيم را به ترتيب به ستاره، ماه و خورشيد معرفي كرده و يوسف را اين گونه تعريف كرد كه: {ولقد هَمَّت به وهمَّ بِها لَو لا أن رَأي بُرهان ربِّه}(3).

و موسي را در اين آيه تهجين فرموده كه: {ربُّ أرِني أنظُر اليك قال لن تراني}(4)

و به دليل فرستادن جبرييل و میكاييل به سوی داود كه از محراب بالا روند تا آخر قصه. و اين كه يونس را به دليل اينكه با غضب و ذنب از شهر خارج شد در شكم ماهی حبس كرد و با اين آيات خطايا لغزش انبيا را نمودار ساخته، سپس به صورت مكتوم اشاره به فردی دارد كه فريب خورده، شيادی كرده، گمراه ساخته، گمراه شده و نامش را در اين آيه نبرده: {ويوم يعَضُّ الظّالِمُ علی يديه يقول يالَيتنياتَّخذتُ مع الرَّسول سبيلاً ياوَيلَتی لَيتنی لم أتَّخِذ فُلاناً خليلاً لقد أظلَّنی عن الذِّكر بعد إذ جاءَني}(5)آيا فرد ظالم در آيه اسم يكی از انبيا است كه نامش را نبرده؟

و در آيات: {وجاءَ ربُّك والملك صفّاً صفّا}(6).

و: {هل ينظُرون إلا أن تأتيهم الملائكة أو يأتی ربُّك أو يأتي بعضُ آيات ربِّك}(7).

و: {لقد جِئتُمونا فُرادي}(8)يک بار آمدن را نسبت به ذات مقدس خود داد و در بار ديگر نسبت آمدن را به خلايق داده است.


1) هود : 45.

2) هود : 46.

3) يوسف : 24.

4) الاعراف : 143.

5) الفرقان : 27 – 29.

6) الفجر : 22.

7) الانعام : 158.

8) الانعام : 94.

در آيه يافتم كه كار پيغمبر خود را شاهدی دنبال می‌كند، آنكه دنبال كار نبی را می‌گيرد روزی از ايام عمرش بت پرست بوده است.

و نيز در آيه: {ثُمَّ لتُسئَلُنَّ يومئذ عن النَّعيم}(1)مراد از نعيمی كه بندگان از آن سئوال خواهند شد چيست؟

و نيز در آيه: {بقية الله خيرٌ لكم}(2)اين بقيه چيست؟

مراد از جنب، وجه، يمين و شمال در آيات: {ياحَسرتي علي ما فَرَّطتُ في جنب الله}(3).

و: {فَأينَما تُوَلُّوا فَثَمَّ وجهُ الله}(4).

{كلُّ شيءٍ هالك إلا وجهه}(5).{وأصحاب اليمين ما أصحاب اليمين}(6).

{وأصحاب الشِّمال ما أصحابُ الشِّمال}(7)چيست؟ زيرا مطلب آن زياد ملتبس است.

و در آيات: {الرَّحمن علي العَرش استَوي}(8).

و : {ءأمِنتُم مَن فِي السَّماء}(9).


1) التكاثر : 8.

2) هود : 86.

3) الزمر : 56.

4) البقرة : 115.

5) القصص : 88.

6) الواقعة : 27.

7) الواقعة : 41.

8) طه : 5.

9) الملك : 16.

{وهُو الَّذي في السَّماء إلهٌ وفي الارض إلهٌ}(1).

{وهُو معكم أينَما كنتم}(2).

{ونحن أقربُ إليه مِن حبل الوريد}(3).

{ما يكونُ مِن نَجوي ثلاثةٍ إلا هو رابِعُهُم}(4). مكان هاي مختلفي براي خدا معين ساخته:

و در آيه: {وإن خِفتم ألا تُقسطوا في اليتامي فانكحوا ما طابَ لكم مِن النِّساء}(5)هيچ شباهتی در عدل و انصاف يتيمان در نكاح زنان نيست؟ همه زنان كه يتيم نيستند، پس معنی آيه مذكور چيست؟و در آيه: {وما ظَلَمونا ولكن كانوا أنفسهم يظلِمون}(6)چگونه خداوند مورد ظلم واقع شده و اين گروه ظالمان كيانند؟

و مراد از آيه: {قُل إنَّما أعِظُكم بواحدة}(7)چيست؟

و در اين آيه می‌فرمايد: {وما أرسَلناك إلا رحمةً للعالمين}(8)مشاهده می‌كنيم مخالفان اسلام و ايمان هميشه بر مذهب باطل خود بوده و استقامت دارند، و هيچ میلی به بازگشت به دين محمد ندارند و نيز ارباب اسلام كه اهل فسادند در عقيده با هم اختلاف داشته و همديگر را لعن می‌كنند. در اين اوضاع ديگر چه جايی برای رحمت عامه و مشتمل بر همگان می‌ماند؟


1) الزخرف : 84.

2) الحديد : 4.

3) ق : 16.

4) المجادلة : 7.

5) النساء : 3.

6) الاعراف : 160.

7) سبأ : 46.

8) الانبياء : 107.

قرآن رسول خدا را بر تمام انبيا تفضيل داده ولی بيشتر از آن تعاريف او را مخاطب به آزار و جفا و بدی ساخته و از سر سرزنش و ملامت به نوعی خطاب كرده كه هيچ پيامبری را اينگونه نگفته مانند: {ولو شاء اللهُ لجمعهم علي الهُدي فلا تَكونَنَّ مِن الجاهلين}(1): و اگر خدا می‌خواست به يقين آنان را بر هدايت گرد می‌آورد؛ پس زنهار و از نادانان نباش.

{ولو لا أن ثَبَّتناك لقد كدتَ تَركنُ إليهم شيئاَ قليلاً}(2): و اگر تو را استوار نمی داشتيم به طور قطع نزديک بود كمی به سوی آنان متمايل شوي.

و : {إذن لاذَقناك ضِعف الحياة وضعف الممات ثُمَّ لا تجد لك علينا نصيراً}(3)در آن صورت به يقين تو را دو برابر در زندگی و دو برابر پس از مرگ، عذاب می‌چشانيديم آنگاه در برابر ما برابر خود ياوری نمی يافتي.و {وتُخفي في نفسك ما الله مُبديه وتخشي النّاس واللهُ أحقُّ أن تخشاه}(4): و آنچه را كه خدا آشكار كننده آن بود، در دل خود نهان می‌كردی و از مردم می‌ترسيدی با اينكه خدا سزاوارتر بود كه از او بترسي.

و در آيات: {وما أدري ما يفعَلُ ولا بِكم}(5): و نمی دانم با من و با شما چه معامله ای خواهد شد؟

و {ما فَرَّطنا في الكتاب مِن شيءٍ}(6): ما هيچ چيزی را در كتاب فروگذار نكرده ايم.

و {وكلَّ شيءٍ أحصَيناه في إمامٍ مُبين}(7): و هر چيزی را در كارنامه‌ای روشن برشمرده‌ايم.


1) الانعام : 35.

2) الاسراء : 74.

3) الاسراء : 75.

4) الاحزاب : 37.

5) الاحقاف : 9.

6) الانعام : 38.

7) يس : 12.

اگر همه چيز در امام محدود و محسوب است. همان وصی پيامبر است و آن حضرت سزاوارتر است كه از صفت (نمی دانم با من و با شما چه معامله ای خواهد شد) دور باشد و خلاصه اين ها صفاتی مختلف، احوالی متناقض و اموری مشكل است؛ پس چنانچه رسول و كتاب حق درستند، من به جهت شک در اين امور به هلاكت افتاده ام. و اگر هر دو باطلند كه ديگر هيچ يأس و باكی نيست.

جواب امام علیه السلام

حضرت فرمود: تأويل آياتی كه سئوال كردی برايت بيان خواهم كرد. هيچ توفيقی در پرتو خداوند میسر نمی باشد. بر او توكل كرده و به سوی او بازمی گردم و متوكلان بايد بر او توكل كنند.

اما آيه: {الله يتوفّي الانفُسَ حين موتِها} و {قل يتوفّيكم ملك الموت} و {توفَّته رُسُلُنا} و {الَّذين تَتَوَّفاهم الملائكة ظالمي أنفسهم}(1)خداوند تبارک و تعالي، اجل واعظم از آن است كه خود متولی اين امور شود و فعل رسولان و ملائكه او همانفعل خداوند است؛ زيرا اينان عمل به امر او می‌كنند؛ بنابر اين خداوند جليل، گروهی از ملائكه را به عنوان رسول و سفير میان خود و خلق برگزيده است. ايشان همان كسانند كه می‌فرمايد: {الله يصطَفي مِن الملائكة رُسُلاً ومن النّاس}(2)بنابراين تولی قبض روح اهل طاعت را ملائكه رحمت به عهده دارند، و قبض روح اهل معصيت را ملائكه عذاب انجام می‌دهند. و ملک الموت يارانی از فرشتگان رحمت و عذاب دارد كه تحت فرمان او بوده و فعل ايشان همان فعل اوست. پس سراغ هر كه می‌روند كارشان منسوب به ملک الموت است. در اين صورت كار ملک الموت نيز همان فعل خداست؛ زيرا پروردگار قبض روح، بر


1) النحل : 28.

2) الحج : 75.

هر كسی كه خواهد جاری كرده، عطا می‌كند و منع می‌فرمايد. پاداش و عقوبت را در دست هر كه خواهد روان می‌كند. چرا كه فعل افراد امين او همان فعل خداوند است. {وَما تَشاءونَ إلا أن يشاء الله}(1): تا خدا نخواهد نخواهيد خواست.

و اما دو آيه: {فَمَن يعمل من الصّالحات وهو مؤمنٌ فلا كفران لسعيه} و {إنّي لَغَفّارٌ لمن تاب وآمن وعمِل صالحاً ثُمَّ اهتدي} : عمل صالح فقط با اهتدا سامان می‌يابد. اينطور نيست هر كه نام ايمان بر او آمد، شايسته نجات و رهايی باشد، با اينكه مرتكب اعمال هلاكت گردنكشان شده باشد. اگر اين گونه بود، بايد قوم يهود نجات می‌يافتند. با اينكه اعتراف به توحيد داشته و معتقد به الله بودند، و نيز ساير يكتاپرستان نيز بايد خلاص و رها می‌شدند. از ابليس گرفته تا پايين ترين افراد در كفر. پس مطلب به خوبی در اين آيه مشهود است كه:

{الَّذين آمَنوا ولم يلبِسوا إيمانهم بظلمٍ اولئك لهم الامنُ وهم مهتدون}(2)و در اين آيه: {مِن الَّذين قالوا آمَنّا بأفواهِهِم ولم تُؤمن قلوبهم}(3).ايمان حالات و منازلی دارد و شرح آن طول می‌كشد، ايمان دو وجه دارد:

يكی ايمان به قلب، يكی ايمان به زبان، ايمان منافقان در زمان رسول خدا صلی الله علیه و اله وقتی مقهور شمشير شده و ترسيدند. [پس ايمان] به زبان بود نه با قلوب و دل ها. و ايمان قلبی تسليم پروردگار شدن است. هر كه امور خود را به اربابش تسليم كند، از فرمانش استكبار نخواهد بود. مثل استكبار ابليس بر سجود آدم. و بسياری از امت ها كه از فرمان پيامبرشان استكبار ورزيده و توحيدشان هيچ مفيد نيفتاد. همچنانكه آن سجده های طولانی ابليس كه يكی از آن ها چهار هزار سال


1) الانسان : 30.

2) الانعام : 82.

3) المائدة : 41.

طول كشيد، سودی به او نرساند. چرا كه از آن فقط قصد زخرف دنيا و ريا داشت. پس به همين دليل هيچ نماز و زكاتی جز به هدايت در راه نجات و راه های حق سود و نفعی نخواهد داشت.

خداوند با تبيين اين آيات و ارسال رسولان، جای هيچ عذر و بهانه ای را برای خلايق باقی نگذاشته تا خلايق هيچ حجتی پس از رسولان بر خداوند نداشته باشند. و زمين را از هيچ عالم نيازمند به او يا متعلم در راه نجات، خالی نگذاشته با اينكه اينان از نظر تعداد بسيار كم و اندكند.

خداوند اين موارد را در امت های پيامبران بيان داشته و آن را مثلی برای پيشينيان قرار داده است. مانند آيه ای كه درباره قوم نوح فرموده: {وَما آمَنَ معه إلا قليل}(1).

و فرموده اش درباره افرادی كه از قوم موسی به او ايمان آوردند: {ومِن قوم موسي أمَّةً يهدون بالحقِّ وبه يعدلون}(2).

و آيه ای كه درباره حواريون عيسی خطاب به ساير بنی اسرائيل فرستاده: {مَن أنصاري الي الله قال الحواريون نحن أنصارُ الله آمَنّا بالله واشهد بأنّا مُسلمون}(3).مطلب حضرت عيسی اين بود كه معلوم گردد كه كدام يک از ايشان فضل خود را تسليم اهل فضل كرده و از فرمان پروردگار استكبار نمی كنند. فقط حواريون جواب مثبت دادند.

و خداوند برای علم اهلی را در اين آيه برگزيد و طاعت ايشان را بر همه واجب فرمود: {أطيعوا الله وأطيعوا الرَّسول وأولی الامر منكم}(4).


1) هود : 40.

2) الاعراف : 159.

3) آل عمران : 52.

4) النساء : 59.

و آيات: {ولَو رَدُّوه إلي الرَّسول وإلي أولي الامر مِنهم لعلمه الَّذين يستَنبِطونه منهم}(1)و {اتَّقوا الله وكونوا مع الصّادقين}(2)و {ما يعلم تأويلَه إلا الله والرّاسخون في العلم}(3)و {وأتوا البيوت مِن أبوابها}(4)، مراد از بيوت همان علمي است كه به پيامبران سپرده و درب آن بيوت اوصيا می‌باشند و هر عمل خيري مانند: عهد، حدود، شرايع، سنن و معالم دين از دستي غير از دست برگزيدگان انجام شود همه و همه رد و غير مقبول است و اهل آن كافرند. هر چند مشمول صفت ايمان باشند. مگر اين آيه را نشنيده اي كه می‌فرمايد: {وما مَنَعهُم أن تُقبل مِنهم نفقاتهم إلا أنَّهم كفروا بالله وبرسوله ولا يأتون الصَّلاة إلا وهُم كسالي ولا ينفِقون إلا وهُم كارهون}(5)؟ بنابر اين هر مؤمنی را كه به راه نجات هدايت نشده ايمانش به خدا سودی را عايدش نمی كند. با اينكه حق اوليای او را دفع و عملشان را نابود می‌كند. او در آخرت از زيانكاران خواهد بود. همچنين است فرموده خداوند كه: {فلم يك ينفعهم ايمانهم لمّا رأوا بأسَنا}(6).از اين موارد در قرآن بسيار است و هدايت همان ولايت است. همان طور كه در اين آيه فرموده است: {ومَن يتولَّ اللّه ورسوله والَّذين آمَنوا فإنَّ حزبَ اللّه هم الغالبون}(7). اهل ايمان در اين آيه همان امامانی اند كه خداوند عهد رسول خدا صلی الله علیه و اله را به ايشان سپرده همان حجت هايی كه امين مردم و در هر زمان از


1) النساء : 83.

2) التوبة : 179.

3) ال عمران : 7.

4) البقرة : 189.

5) التوبة : 54.

6) غافر : 85.

7) المائدة : 56.

اوصيا می‌باشند. پس اين طور نيست هر كه از اهل قبله شهادتين بگويد مؤمن باشد. منافقان نيز شهادت به وحدانيت خدا و رسالت حضرت محمد صلی الله علیه و اله داده و نيز رعايت عهد آن حضرت را در باب آيين خداوند، مفروضات، شرايع و براهين نبوت او كه درباره وصی خود كرده بود را به ظاهر پذيرفتند. ولی به محض دست يافتن به قدرت همه را زير پا گذاشته و نقض عهد كردند.

اين ها را خداوند به پيامبرش در اين آيه فرموده: {فَلا وربِّك لا يؤمنون حتّي يحَكموك فيما شجر بينهم ثُمَّ لا يجِدوا في أنفسهم حَرَجاً مِمّا قَضَيتَ ويسَلِّموا تَسليماً}(1).

و در اين آيه فرموده است: {وما محمَّدٌ إلا رسولٌ قد خَلَت مِن قبله الرُّسُل أفإين مات أو قُتِلَ انقَلَبتُم علي أعقابكم}(2).

و همچون اين آيه: {لَتَركبُنَّ طبقاً عن طَبَق}(3)، يعنی راه امت های سابق به اوصيا را كه پس از انبيا در پيمان خود خيانت كردند را پيش خواهيد گرفت.

و از اين موارد در قرآن بسيار است. سرانجام كار به رسول خدا صلی الله علیه و اله بسيار گران آمد و هنگامی كه خداوند عالم به ضمير او بود. در اين آيه خطاب به او فرمود: {فلا تَذهَب نفسُك عليهم حسراتٍ}(4)و {فَلا تَأسَ علی القوم الكافرين}(5).و اما آيه: {وسئَل مَن أرسَلنا مِن قبلك مِن رُسُلِنا} از جمله دلايل و براهينی است كه خداوند فقط به پيامبر مرحمت و عنايت كرده و حجت او را بر ساير مردم واجب داشته؛ زيرا حضرت حق آن رسول را خاتم انبيا كرد و رسول برای تمام امت


1) النساء : 65.

2) آل عمران : 144.

3) الانشقاق : 19.

4) فاطر : 8.

5) المائدة : 68.

ها و ملل قرار داد و او را به صعود در آسمان هنگام معراج مخصوص داشته و در آن روز تمام انبيا را برايش جمع كرد و آن حضرت به تمام مأموريت های ايشان و تكاليف شان از حمل عزايم و آيات و براهين الهی بر همه واقف و آگاه شد. تمام آن ها به فضل و برتری او اعتراف كرده و به فضل تمام اوصيا و حجت های زمين پس از او اقرار كرده و به فضل شيعيان وصی او از مردان و زنان مؤمن معترف شدند. همان ها كه منقاد و فرمانبر اهل فضيلت بوده و كوچک ترين استكباری از فرمانشان نكردند. در آن مكان به حال تمام مطيعان و نافرمانان از امت خود و ساير پيشينيان از امت های گذشته و آينده همه و همه را پی برده شناخت.

لغزش و خطاهای انبيا كه در قرآن مذكور است و نيز خطاهای افرادی كه به ظاهر جرمشان از انبيا بزرگ تر است ولی به صورت ضمير و مكتوب از آنان نام برده شد، همه و همه از بهترين دلايل بر حكمت خيره كننده خداوند عزوجل و قدرت قاهره و عزت ظاهره اوست؛ زيرا حضرت حق بدين نكته نيک واقف بودكه براهين انبيا در قلب و سينه های امت های خود به غايت بزرگ و گران است به همين دليل برخی آنان را به خدایی عبادت می‌كنند. مانند كار نصاری نسبت به عيسی بن مريم. به اين جهت اين اشارات را دليل بر تخلف ايشان از كمالی قرار داده كه معبود نشوند.

آيا اين آيه را در وصف عيسی كه درباره او و مادرش آمده نشنيده ای كه {كانا يأكلان الطَّعام}(1)يعنی هر كه غذا تناول كند، ناگزير از دفع است. و هر كهدفع كند از مقامی كه نصاری برای عيسی قائلند دور است. پس نام انبيا را از سر عيب و ملامت نگفت...

اما آيه {وجاءَ ربُّك والملك صفّاً صفّاً} و {ولقد جِئتُمونا فُرادي} و {هَل ينظُرون إلا أن تأتيهم الملائكة أو يأتي ربُّك أو يأتي بعض آيات ربِّك} همه و


1) المائدة : 75.

همه صحيح و درست است. فعل آمدن در مورد خداوند عزوجل همچون خلايق نيست، زيرا كه تأويل برخی از آيات قرآن غير از تنزيل آن است. آن مانند كلام و فعل بشر نيست و برای تفهيم مطلب مثالی برايت می‌زنم كه تو را به خواست خدا كفايت كند. و آن حكايت خداوند از ابراهيم می‌باشد در اين آيه : {وقال إنّي ذاهبٌ إلي ربّي سيهدين}(1). فعل رفتن او به سمت خداوند در اصل توجه او به پيشگاه حضرت حق در عبادت و اجتهاد بود. حال ديدی كه تأويل آن غير از تنزيل بود. در آيه: {وأنزلَ لكم مِن الانعام ثمانية أزواجٍ}(2)و {وأنزَلنا الحديد فيه بأسٌ شديدٌ}(3). مراد از انزال خلق آن می‌باشد.

و نيز در آيه: {قل إن كان لِلرَّحمن ولدٌ فأنا أوَّل العابدين}(4)مراد از عابدين جاحد و انكار كننده آن می‌باشد، و باطن تأويل در اين آيه مخالف ظاهر آن می‌باشد.

و مخاطب در آيه: {هَل ينظُرون إلا أن تأتيهم الملائكة أو يأتي ربُّك أو يأتي بعض آيات ربِّك} هر آينه حضرت محمد صلی الله علیه و اله است. آيا اهل نفاق و شرک منتظر چيزی غير از آمدن ملائكه و رؤيت ايشان يا آمدن پروردگارت يا برخی از آيات او بودند؟مراد از امر پروردگارت همان عذاب های دنيوی است كه مشمول امت های پيشين نيز گرديده و در آيه : {أوَلَم يرو أنا نأتي الارض ننقُصُها مِن أطرافها}(5)


1) الصافات : 99.

2) الزمر : 6.

3) الحديد : 25.

4) الزخرف : 81 .

5) الرعد : 41.

همان هلاک اقوام گذشته بود كه با فعل اتيان آمده است و در آيه : {قاتلهم الله أنّي يؤفكون}(1)يعنی خدا آنان را لعنت كند. چگونه برگردانيده می‌شوند. پس در اين آيه لعنت را قتال ناميد و همچنين است آيه: {قُتل الانسانُ ما أكفره}(2)يعنی لعنت بر انسان و در آيه: {فلم تَقتلوهم ولكنَّ الله قتلهم وما رميتَ إذ رَمَيت ولكنَّ الله رَمي}(3)فعل پيغمبر را فعلی از خود ناميد. آيا می‌بينی كه تأويل آن غير از تنزيل است؟

و مانند آيه: {بل هم بلقاء ربِّهم كافرون}(4)بعث را لقا ناميد.

و همچنين آيه: {الَّذين يظُنُّون أنَّهم ملاقوا ربِّهم}(5)يعنی يقين كردند كه مبعوث خواهند شد.

و مثل آيه: {ألا يظُنُّ اولئك أنَّهم مبعوثون ليومٍ عظيم} يعني: آيا يقين نمی كنند كه مبعوث خواهند شد و لقا نزد مؤمن، حشر و بعث و نزد كافر رؤيت و ديدن است.

و شروع كرد در توضيح دادن اين جهت كه مراد غير تنزيل است.

اما معنی آيه: {ويتلوه شاهدٌ منه}(6)مراد از شاهد همان حجت خداست كه بر خلق اقامه می‌فرمايد و می‌فهماند كه هيچ كس جز جانشين پيغمبر شايستگيخلافت او را ندارد و تنها كسی می‌تواند دنباله رو پيغمبر باشد، كه مانند او مطهر


1) المنافقون : 4.

2) عبس : 17.

3) الانفال : 17.

4) السجدة : 10.

5) البقرة : 46.

6) هود : 17.

و پاک باشد. دليل آنكه حضرت حق جايگاه ولايت و امامت را گسترش نداد تا اگر فردی كفر اختيار كرد، بايد بداند كه خود را مستحق قائم مقامی پيغمبر نكند...

امام علیه السلام بعضی اموری كه مربوط به آن بود بيان فرمود:

اما آن امانتی كه ذكر كردی امری است كه نه تنها جايز بلكه واجب است كه آن در انبيا و اوصيا باشد؛ زيرا كه خداوند تبارک و تعالی تنها اين گروه را رهبران خلق خود قرار داده و آن ها را حجت های خويش در زمين مقرر فرموده... برای آنچه تا آخر ذكر كرده است.

اما آنچه در قرآن از صفت گاهی مخاطب به انفراد، گاهی خطاب به جمع واقع است. برای اين كه خداوند تبارک و تعالي، همان گونه كه خود را وصف كرده، نوری ازلی و قديمی است كه چيزی مانند او نيست. دست خوش تغيير نشده و هر چه اراده و اختيار كند عملی كرده و هيچ كس قادر بر رد حكم و قضای او نيست. آفرينش او موجب ازدياد ملک و عزت او نشود. و عدم ايجادشان نيز هيچ نقصی را متوجه او نمی كند و تنها اراده به آفرينش كرد تا قدرت خود را اظهار، سلطانی خود را نمايان، براهين حكمت خود را ظاهر و آشكار كند. پس آنچه در مشيت حق بود، به هر وجه كه خواست خلق فرمود و انجام برخی از كارها را به دست برگزيدگان امنای خود جاری گرداند و فعل آنان همان فعل حضرت حق است. همچنان كه در قرآن است: {مَن يطع الرَّسول فقد أطاع الله}(1)آسمان و زمين را ظرف و جايگاهی برای خلق خود قرار داد تا خبيث از طيب را تميز دهد، هر چند همه آن دو گروه در علم حضرت حق بود...

امام به صورت كامل از امامت و ضرورت آن و آنچه مرتبط به موضوع بود بحث كرد و فرمود:اما آيه: {كلُّ شيءٍ هالك إلا وجهَه}(2)هر آينه اين گونه نازل شد: {كلُّ شيءٍ


1) النساء : 80 .

2) القصص : 88.

هالك إلا دينه}. زيرا محال است كه هر چيزی از او هلاک شود، و وجه وی باقی بماند. خداوند بسی جليل و اكرم و بزرگ تر از اين كلام است. هر آينه همه چيز جز او هلاک شوند. مگر اين آيه را نديده ای كه فرموده: {كلُّ مَن عليها فان . ويبقی وجهُ ربِّك ذو الجلال والاكرام}(1)هر آن كس كه بر روی زمين است فناپذير است، و تنها دين او ذوالجلال، گرامی پروردگارت باقی می‌ماند.

و مناظره بعد شامل مطالبی است كه علم آن را تأييد نمی كند، ما نيز از ذكر آن خودداری كرديم؛ زيرا به اعتقاد ما از احاديث جعلی است و به همين مقدار اكتفا می‌كنيم(2).

با ابن الكوّاء

ابن الكوّاء فردی كثيف و خبيث كه جانش مملو از تمرد و ترديد و خروج از دين بود، از گسترش حلم امام علیه السلام و اخلاق عظيم او سوء استفاده و فرصت برای تهاجم به او را پيدا كرد. امام او را بازداشت و تبعيد نكرد تا اينكه او يكی از بزرگان و جاسوسان خوارج شد و امام پاسخ كلمات سخت او را با قرآن می‌داد. وقتی او گفت:

{لئن أشركتَ ليحبَطَنَّ عَمَلُك}(3): اگر مشرک شوی تمام اعمالت تباه می‌شود.

امام علیه السلام به فرموده خدا پاسخ او را داد:

{فاصبِر إنَّ وعد الله حقٌّ ولا يستَخِفَنَّك الَّذين لا يوقنون}(4): صبر پيشه كن كه وعده خدا حق است. هرگز كسانی كه ايمان ندارند تو را خشمگين نكنند.


1) الرحمن : 26 – 27.

2) الاحتجاج للطبرسی 1 : 358 – 384.

3) الزمر : 65 .

4) الروم : 60 .

به هر حال بين امام و ابن الكواء مناظراتی بود كه غرض ابن كواء اطلاع بر واقعيت و شناختن حق نبود، بلكه غرض او امتحان امام و مزاحمت او بود. در بين آن ها اين مناظرات است:

ابن كواء گفت: به من خبر بده از آن كسی كه در شب بينا و در روز بيناست؟

و از آن كسی كه در شب و روز كور است؟

و از كسی كه در شب كور و در روز بيناست؟

و از كسی كه در روز كور و در شب بيناست؟

امام فرمود:

از آنچه مربوط به تو می‌باشد، سئوال كن. و از آنچه به تو مربوط نيست، سئوال نكن.

پس آن كسی كه در شب و در روز بيناست، مردی است كه به پيامبران و اوصيا آن ها كه گذشته اند و به كتاب آن ها و انبيا ايمان داشته و به خدا و رسولش محمد صلی الله علیه و اله ايمان دارد و به ولايت من اقرار دارد؛ پس او در شب و روزش بيناست.

پس آنكه در شب بينا و در روز كور است، مردی است كه به انبيا و كتب گذشته ايمان دارد و نبوت پيامبر صلی الله علیه و اله را قبول ندارد و حق را انكار كرده؛ پس در شب بينا و در روز كور است.

پس آنكه در شب و در روز كور است كسی است كه انبيا و اوصيا و كتبی كه آن ها داشتند را تكذيب كرده و پيامبر صلی الله علیه و اله را درک كرده، به خدا و به او ايمان نياورده و به ولايت من اقرار نكرده و خدای عزوجل و نبی خدا را انكاركرده؛ پس در شب و روز كور است.

پس آنكه در شب كور و در روز بيناست، مردی است كه انبيا و اوصيايی كه گذشتند را انكار كرده و كتب آن ها را رد می‌كند، و محمّد صلی الله علیه و اله را درک كرده و

به خدا و رسولش محمد صلی الله علیه و اله ايمان آورده و به امامت من ايمان دارد و ولايت مرا قبول می‌كند؛ پس در شب كور و در روز بيناست.وای به تو ای پسر كواء، به وسيله ما فرزندان ابی طالب اسلام فتح شد و به ما خاتمه می‌يابد(1).

ابن كواء نمی خواست از اين مناظره به واقعيت حق برسد و از علوم گوارای امام سيراب شود بلكه او به دنبال امتحان و سرزنش امام بود.

امام در منبر برای مردم خطبه می‌خواند و آن ها را موعظه می‌كرد و به طريق حق ارشاد می‌فرمود.

ابن كواء بلند شد و به او گفت: به من از "ذی القرنين" خبر بده، آيا نبی بود يا پادشاه؟ و به من خبر بده آيا شاخ هايش از طلا بود يا از نقره ؟

امام به او پاسخ داد:

نه نبی بود و نه پادشاه، شاخ هايش نه از طلا بود و نه از نقره. ولی بنده ای بود كه خدا را دوست داشت و خدا هم او را دوست داشت و برای خدا نصيحت می‌كرد. پس خدا او را اندرز داد. و "ذا القرنين" ناميده شد؛ هنگامی كه او مردم را به خدای عزوجل دعوت كرد، بر بالای پيشانی سمت راست او زدند، مدتی از آن ها غايب شد، سپس به سوی آن ها برگشت و بر قسمت چپ بالا پيشانی او زدند. و در بين شما مانند او هست.

منظور خود حضرت است كه "عمرو بن عبدود" بر قسمت بالای پيشانی او زد و فاجر لئيم "ابن ملجم" ضربت ديگری بر پيشانی او وارد آورد كه شهادت حضرت به آن ضربت بود.

"اصبغ بن نباته" روايت كرده گفت: نزد امام علیه السلام نشسته بودم ابن كواء آمد، به امام گفت: از بيوت در فرموده خدای عزوجل: {وليس البِرَّ بأن تأتوا البُيوت مِن ظُهورها


1) الاحتجاج 1 : 329.

ولكن البِرَّ مَنِ اتَّقی وأتوا البيوتُ مِن أبوابها}(1): نيكی آن نيست كه از پشت بام وارد خانه شويد، بلكه نيكی اين است كه پرهيزكار باشيد و از در خانه ها وارد شويد.امام فرمود:

ما آن خانه هاييم كه خدا امر كرده از درهای آن وارد شويد. ما باب خدا و خانه هايی هستيم كه به آن وارد می‌شوند. هر كس از ما پيروی كند و به ولايت ما اقرار كند، از در خانه وارد شده است. هر كس با ما مخالفت كند و ديگری را بر ما برتری دهد، همانا از بالای بام وارد خانه شده است.

ابن كواء گفت: {وعلی الاعراف رجالٌ يعرفون بسيماهم}(2).

امام پاسخ داد:

ما اصحاب اعرافيم، ياوران مان را به صورت ها می‌شناسيم. ما اعراف بين بهشت و دوزخيم در روز قيامت. وارد بهشت نمی شود مگر كسی كه ما را بشناسد و ما او را بشناسيم. و داخل جهنم نمی شود مگر كسی كه ما را نشناسد و ما او را نشناسيم. به اين معناست كه اگر خدای عزوجل بخواهد، خودش را به مردم می‌شناساند تا اينكه او را به يگانگی بشناسند، و از باب او وارد شوند. ولی او ما را ابواب خودش و صراط او و بابی كه از آن وارد می‌شوند قرار داد. و فرمود درباره كسی كه از ولايت ما روی گرداند و ديگری را بر ما برتری دهد پس آن ها: {عَن الصِّراط ناكبون}(3): از راه حق منحرفند(4).

امام علیه السلام بر منبر خطبه می‌خواند، ابن كواء برخاست و به او گفت: ای اميرالمؤمنين، تفسير "الذاريات ذروا" چيست؟


1) البقرة : 189.

2) الاعراف : 46.

3) المؤمنون : 74.

4) الاحتجاج 1 : 337 – 338.

فرمود: بادها.

پرسيد: معنی "الحاملات وَقرا" چيست؟

فرمود: ابرها.پرسيد: "الجاريات يسرا" چيست؟

فرمود: كشتی ها.

پرسيد: "المقسّمات أمرا" چيست؟

فرمود: فرشتگان.

پرسيد: من برخی آيات قرآن را ناقض هم يافته ام.

فرمود: مادرت به عزايت باد، كتاب خدا همه اش تصديق كننده هم می‌باشد، نه ناقض و رد كننده، هر چه به ذهنت می‌آيد بپرس.

گفت: ای اميرالمؤمنين، در آيه می‌فرمايد: {بربِّ المشارق والمَغارب}(1).

و در ديگری فرموده: {ربُّ المشرقين وربُّ المغربين}(2).

و در جای ديگری فرمود: {قال ربُّ المشرق والمغرب}(3).

فرمود: مادرت در عزايت بنشيند ای ابن كواء، اين مشرق است، اين هم مغرب و اما آيه: {ربُّ المشرقين وربُّ المغربين} به تحقيق كه مغرب زمستان برحدی و مشرق تابستان برحدی است. آيا اين را از دوری و نزديكی شمس درنمی يابي؟

و اما آيه: {ربُّ المشارق والمغارب} آن سيصد و شصت برج دارد، هر روز در برجی حاضر و از برجی ديگر غايب می‌شود و فقط در سال ديگر در همان روز به همان برج بازمی گردد.


1) المعارج : 40.

2) الرحمن: 17.

3) المزمل : 9.

گفت: ای اميرالمؤمنين، فاصله جای پای شما تا عرش پروردگار چقدر است؟

فرمود: مادرت در عزايت باد، برای آموختن سئوال كن، نه عناد و لجاج. فاصله از جای پای من تا عرش پروردگارم گفتن "لا اله الا الله" از روی اخلاص است.

گفت: گفتن "لا اله الا الله" چه ثوابی دارد؟فرمود: هر كه از سر اخلاص "لا اله الا الله" بگويد تمام گناهانش همچون پاک شدن حرفی سياه از تصويری سفيد محو شود. و اگر برای بار دوم مخلصانه بگويد: "لا اله الا الله" درب های آسمان و صفوف فرشتگان از هم باز شوند تا آنجا كه گروهی از فرشتگان به جماعت ديگر گويد: برای عظمت خدا خشوع كنيد. و اگر بار سوم از روی اخلاص جمله: "لا اله الا الله" را بر زبان جاری كند زير عرش از حركت باز ايستاده و مخاطب خداوند جليل واقع شده كه : آرام گير به عزت و جلالم قسم گوينده ات را در هر حالی كه باشد می‌آمرزم. سپس اين آيه را تلاوت كرد: {إليه يصعد الكلم الطَّيب والعمل الصّالح يرفعه}(1)يعني: وقتی كردارش صالح باشد سخنانش بالا رود.

پرسيد: قوس قزح چيست؟

فرمود: مادرت در عزايت باد ابن كواء، مگو "قوس قزح" زيرا قزح نام شيطان است. بلكه بگو: "قوس الله" و هرگاه ظاهر شود، ارزانی و فراوانی بسيار آشكار می‌شود.

پرسيد: مرا از اصحاب رسول الله صلی الله علیه و اله خبر ده؟

فرمود: از كدام يک از آن ها می‌پرسي؟

گفت: از "ابوذر غفاري" برای من بگو؟

فرمود: از رسول خدا صلی الله علیه و اله شنيدم كه می‌فرمود: هيچ احدی از "ابوذر" سخن و فعل راستگوتر نيست.


1) فاطر : 10.

پرسيد: "سلمان فارسي" چگونه بود؟

فرمود: به به ! سلمان از اهل بيت است. او كسی همچون "لقمان حكيم" بود كه علم اول و آخر را می‌دانست.

پرسيد: "حذيفه بن يماني" چگونه بود؟

فرمود: او كسی بود كه به نام های منافقان آگاه بود. اگر سئوالات حدود الهی را از او بپرسيد او را بر تمام آن ها عالم و دانا می‌يابيد.گفت: "عمار بن ياسر" چگونه بود؟

فرمود:

او فردی بود كه خداوند گوشت و خونش را از تمام آتش حرام فرمود.

گفت: ای اميرالمؤمنين، از خودت برايم بفرماييد؟

فرمود: اين گونه ام كه چون سئوال كنی پاسخ گويم و چون ساكت شوی من شروع می‌كنم.

گفت: تفسير آيه {قُل هَل نُنَبِّئُكم بالاخسرين اعمالاً}(1)تا آخر چيست؟

فرمود: منظور كافران اهل كتاب يهود و نصاری است. آنان ابتدا بر حق بودند، پس در دين خود بدعت گذاشتند. در حالی كه می‌پنداشتند كه كاری نيک انجام می‌دهند.

سپس از منبر پايين آمد و دست مبارک خود را بر دوش ابن كواء زد و فرمود:

اي ابن كواء، تو از اهل نهروان و خوارج دور نيستي.

عرض كرد: من اراده ای جز تو را نمی كنم و جز تو را نمی خواهم.

چند روزی نگذشت تا اينكه ابن كواء را در مقدمه جنگجويان روز نهروان با امام ديدند. به او گفته شد: ديروز اين همه پرسش از اميرالمؤمنين كردی و امروز با او می‌جنگي؟ در همين حال يكی به او حمله برده و با يک نيزه دشمن خدا را هلاک كرد(2).


1) الكهف : 103.

2) الاحتجاج 1 : 386 – 388.

امام اميرالمؤمنين علیه السلام به اصحابش فرمود:

از من درباره قرآن سئوال كنيد. قبل از آن كه مرا نيابيد. به خدا قسم هيچ آيه ای از آن در شب، در روز و نه در مسير و نه در شهر نازل نشد جز آنكه رسول خدا صلی الله علیه و اله آن را به من تلاوت فرموده و از تأويلش با خبرم كرد.

پس ابن كواء برخاسته و گفت: آن آياتی كه در غياب شما بر آن حضرت نازل می‌شد چگونه بود؟امام علیه السلام فرمود:

رسول خدا صلی الله علیه و اله را رسم بر اين بود كه در يک چنين حالتی وقتی از راه می‌رسيدم، آن را بر من قرائت كرده و می‌فرمود: ای علي، خداوند متعال اين آيات را در غياب تو بر من نازل فرمود كه تأويلش اين است و تنزيل و تأويل آن را به من می‌آموخت(1).

مناظره او با یک مرد

امام علیه السلام به منبر مسجد كوفه بالا رفت و فرمود:

از من بپرسيد قبل از آنكه مرا از دست بدهيد. از زير عرش از من پرسيده نمی شود مگر اينكه از آن جواب می‌دهم و كسی بعد از من آن را نمی گويد، مگر شياد و دروغگو.

مردی بلند شد، گردن درشت، بلند قد و موهای مجعد داشت، گويا از يهوديان عرب بود، صدايش را بلند كرد و گفت:

ای ادعا كننده چيزی كه نمی داني... من از تو سئوال می‌كنم، پس جواب مرا بده.


1) الاحتجاج 1 : 386 – 388.

گروهی از پيروان امام به او حمله كردند كه او را كيفر بدهند، امام آن ها را باز داشت و فرمود:

او را واگذاريد؛ زيرا با عجله و بی احتياطي، حجت های خدا قوام پيدا نمی كند و با عجله به سئوال كننده، براهين خدا آشكار نمی شود.

سپس به سوی سئوال كننده توجه فرمود و به او گفت:

با تمام و كمال تا آنجا كه علمت می‌رسد بپرس. اگر خدای متعال بخواهد با علمی كه در آن شک راه ندارد جواب تو را می‌دهم. علمی كه پليدی شک آن را مضطرب نمی كند ولا حول ولا قوة الا بالله العلی العظيم.

مرد سئوال كننده گفت: بين مشرق و مغرب چقدر فاصله است؟

حضرت فرمود: مسافت هوا.

گفت: مسافت هوا چقدر است؟

فرمود: دوران فلك.

گفت: دوران فلک چقدر است؟

فرمود: مسير يک روز خورشيد.

گفت: درست گفتي. قيامت كی است؟

فرمود: هنگام حضور مرگ و رسيدن اجل.

گفت: راست گفتي. بكه از مكه كجاست؟

فرمود: مكه اطراف حرم است و بكه بيت الله الحرام است.

گفت: چرا مكه ناميده شده است؟

فرمود: چون خدای متعال زمين را از زير آن گسترش داد.

گفت: چرا بكه ناميده شده است؟

فرمود: زيرا گردن جبارين و زورگويان و گناهكاران را می‌شکند.

گفت: درست گفتي. خدا كجا بود قبل از اينكه عرشش را خلق كند؟

فرمود: پاک و منزه است كسی كه كنه صفت او را در حمله عرشش درک نمی كنند با اينكه به كرسی كرامت او نزديكند، و نه ملائكه های مقرب از انوار سبحات جلال او.

وای به تو، گفته نمی شود: خدا كجاست؟ و در چيست؟ و چه نوع ؟و چگونه است؟

گفت: راست گفتي. عرش او بر روی آب چقدر طول كشيد، قبل از اينكه زمين و آسمان را خلق كند؟

فرمود: می‌توانی حساب كني؟

گفت: بلي.

فرمود: شايد نتوانی حساب كني.

گفت: بلی من می‌توانم حساب كنم.

فرمود: اگر ببينی كه در زمين خردل بريزند تا جلو هوا را مسدود كرده و ما بين زمين و آسمان را پر كند. به تو اجازه داده شود، با اينكه نمی توانی آن ها را حبه حبه از مشرق به مغرب ببري، عمرت طولانی شود، پس برای اين كار به تو قوت داده شود تا اينكه آن ها را انتقال بدهی و آن را بشماري، اين آسان تر است از شمارش عدد سال هايی كه عرش او قبل از خلقت آسمان و زمين بر روی آب را بشماري، من يک صدم از ده جزء از صد هزار جزء را توصيف كردم. و از كم شمردن و محدود كردن آن به خدا طلب آمرزش می‌كنم.

پس آن مرد حيران شد و می‌گفت:

فأنت أصلُ العلم هادي الهُدي***تَجلو مِن الشَّك الغَياهيبا

حُزتَ أقاصي كلِّ علمٍ فَما***تُبصَرُ إن غولبتَ مَغلوبا

لا تَنثَني عن كلِّ أشكولةٍ***تُبدي إذا حُلَّت أعاجيبا

لله دَرُّ العلم مِن صاحبٍ***يطلبُ إنساناً ومطلوبا(1)


1) بحار الانوار 10 : 126 – 128.

تو ريشه علم و راهنمای هدايت هستی که از هرگونه شک و جهل به دوري.

دورترين نقاط هر دانشی را به دست آوردي؛ چنانکه قابل تصور نيست که تو مغلوب شوي.

تو در برابر اشکالی در نمی مانی و قد خم نمی کني؛ زيرا دانشت را با حل مسائل مشکل آشکار می‌کني.

دانش همراه و مصاحب خوبی است؛ زيرا هم عاشق وهم مطلوب انسان است.

با ذعلب

امام متقين علیه السلام بالای منبر بود و مردم را به سئوال کردن فرا می‌خواند. و می‌فرمود:

از من بپرسيد قبل از آن که مرا از دست بدهيد. قسم به آن کس که دانه را می‌شکافد و انسان را می‌آفريند، اگر از هر آيه ای سئوال کنيد که در شب نازل شده يادر روز، مکی است يا مدني، در سفر بوده است يا در حضر، ناسخ است يا منسوخ و محکم است يا متشابه، تأويل و تنزيل آن را بپرسيد به شما خبر می‌دهم.

پس "ذعلب" بلند شد. او بی حيا، بليغ و شجاع بود، پس گفت: پسر ابيطالب، به پله سختی بالا رفت. امروز با سئوالم او را نزد شما خجل می‌کنم. پس صدايش را بلند کرد و گفت:

ای اميرالمؤمنين! آيا پروردگارت را ديده اي؟

امام به او فرياد کشيد و فرمود:

وای بر تو ای "ذعلب"، من پروردگاری را که نبينم پرستش نمی کنم.

گفت: چگونه او را ديده اي؟ برای ما بيان کن؟

امام شروع به توصيف خدای متعال کرد و گفت:

وای بر تو! چشم ها از ديدن آن عاجزند، ولی دل ها او را به حقايق ايمان می‌بينند.

وای بر تو ای "ذعلب"، پروردگار من نه به دوری وصف می‌شود و نه به حرکت، نه به سکون، نه به قيام انتصاب، نه به آمدن و به رفتن، مهربان ترين

مهربانان است که به لطف توصيف نمی شود. بزرگ ترين بزرگان که به بزرگی نتوان توصيف کرد. بزرگ ترين کبريايی که به وصف در نيايد...(1).

تا آخر آن چه در صفت آفريننده عظيم است که به ممکناتی که در آن عدم و فنا راه دارد نمی توان او را توصيف کرد.

او وصی رسول الله صلی الله علیه و اله و دروازه شهر علم او بود که خود را موظف می‌دانست که کل اشکالی که بر اسلام از وهم و توهم وارد می‌شود را با دليل و برهان قاطع رد کند.


1) بحار الانوار 10 : 118.

مناظرات او علیه السلام با منجمان

اشاره

علم نجوم از علوم قديمی است. گروهی از علما معتقدند که اين فن قديمی بر اين مبناست که ستارگان زنده اند، اراده دارند، مختارند و برای آن ها، استقلال تام است و در همه حوادث جاريه به صورت علت تامه، مؤثر يا اين که شريک در تأثيرند. اين معنی را اسلام حرام کرده و اجازه نمی دهد؛ زيرا در انکار خدای متعال، خالق عالم و بخشنده زندگي، واضح و صريح است. پس آنچه را که در عالم از حوادث، رخ می‌دهد، به او اسناد داده می‌شود. پس اعتقاد به اينکه ستارگان و کرات مؤثرند، خروج از دين است. و فقهای اماميه به کفر کسی که به اين، معتقد است، فتوا داده اند(1).

در بعضی اخبار آمده است که منجم به منزله کاهن است و کاهن به منزله ساحر است و ساحر به منزله کافر است.

به هر حال، امام اميرالمؤمنين علیه السلام اين علم را به آن معنی که ذکر کرديم، انکار کرده و آثاری را که برای آن ذکر کرده‌اند، محکوم کرد. و آنچه از او نقل شده به شرح زير است:

با منجم در بعضی سفرهايش

امام علیه السلام عازم سفری بود که منجمی به سوی او آمد. به او گفت: اگر در اين ساعت حرکت کنی می‌ترسم که از طريق علم نجوم به مرادت نرسي...

امام علیه السلام آن را رد کرد و گفت:

تو گمان می‌کنی که ساعتی می‌شناسی که اگر کسی در آن ساعت حرکت کند، بدی از او دور می‌شود. و می‌ترسانی از ساعتی که هر کس در آن ساعت حرکت کند،


1) القواعد للشهيد . جامع المقاصد. بحار الانوار.

ضرر او را احاطه کند. هر کس اين را تصديق کند قرآن را تکذيب کرده است، و برای رسيدن به محبوب خود و دفع مکروه، نياز به کمک خدا ندارد...

و اضافه بر اين امام فرمود:

ای مردم، بر حذر باشيد از ياد گرفتن نجوم، مگر به آن اندازه ای که در خشکی و دريا از آن، هدايت شويد؛ زيرا آن دعوت به سوی پيشگويی است و منجم مانند پيشگو و کاهن است، و کاهن و پيشگو مانند ساحر است، و ساحر مانند کافر است و کافر در جهنم است؛ به نام خدا حرکت کنيد(1).

امام علیه السلام از آموختن علم نجوم نهی می‌کرد؛ زيرا دعوت به گمراهی می‌کند. و توجه انسان به آن، اعراض او از قدرت خدای متعال و مشيت اوست.

با منجم ديگر

منجم ديگری با امام علیه السلام برخورد کرد، و امام را از حرکت نهی کرد. امام به او فرمود:

آيا می‌دانی در شکم اين چهارپا چيست؟ آيا مذکر است يا مؤنت؟

منجم گفت: اگر حساب کنم می‌دانم.

امام با گوشه چشم به تندی به او نگريست و به او فرمود:

هر کس تو را بر اين گفته تصديق کند، قرآن را تکذيب کرده است. خدا فرموده است: { إنّ الله عنده علم السّاعة وينزّل الغَيث ويعلم ما في الارحام وما تَدري نفسٌ ماذا تکسبُ غداً وما تَدري بأي أرضٍ تموت إنّ الله عليمٌ خبيرٌ}(2): آگاهی از زمان قيام قيامت، مخصوص خداست و اوست که باران را نازل می‌کند و آنچه را که در رحم های مادران است، می‌داند. و هيچ کس نمی داند که فردا چه به دست می‌آورد و نمی داند در چه سرزمينی می‌ميرد. خداوند عالم و آگاه است.


1) المکاسب 2 : 293 – 294.

2) لقمان : 34.

محمد صلی الله علیه و اله آنچه را که تو ادعا می‌کنی ادعا نمی کرد. آيا تو گمان می‌کنی که ساعتی را می‌دانی که هر که در آن ساعت حرکت کند، بدی از او دور می‌شود و ساعتی را می‌دانی که هر که در آن ساعت حرکت کند، ضرر و زيان او را احاطه می‌کند؟

کسی که گفتار تو را تصديق کند از طلب کمک خدا، بی نياز است و در دفع مکروه، به تو نياز دارد(1).

اسلام حرمت آموزش علم نجوم را برای شناخت جو که منجر به اوضاع فلکی از قبيل خسوف و کسوف - که ماه بين زمين و خورشيد قرار می‌گيرد- استثنا کرده است. آموزش نجوم به اين هدف و شبيه به آن، اشکال و منعی ندارد.

پس در اينجا بحث ما از احتجاج به امام علیه السلام و مناظرات او به اتمام رسيد. و اين همه آنچه از او نقل شده، در اين زمينه نيست و مصادر تاريخ و حديث، پر از اين گونه مطالب است که ما به اختصار بيان کرديم و راه را برای مؤلفان مباحثات امام علیه السلام باز گذاشتيم.


1) وسائل الشيعة 8 : 269 – 270.

فهرست منابع

القرآن الكريم

( أ )

الاداب الشرعية والمنح المرعية ......شمس الدين الحنبلي

أبوطالب وبنوه......محمد علي آل السيّد عليخان

اتّجاهات الشعر العربي......محمد مصطفي هدارة

أثر التشيّع في الادب العربي......محمد سيّد الكيلاني

أحاديث أمّ المؤمنين عائشة......مرتضي العسكري

الاحتجاج ......الطبرسي

الاحكام السلطانية......للماوردي

أحكام القرآن......الجصّاص

أخبار القضاة......وكيع القاضي

الاخبار الطوال......الدينوري

أخلاق حملة القرآن......أبي بكر البغدادي

الادارة الاسلامية......محمد كردعلي

أدب الدنيا والدين......الماوردي

الاذكياء......ابن الجوزي

الارشاد......الشيخ المفيد

الارشاد في أصول الاعتقاد......الجويني

ارشاد القلوب......الديلمي

أسباب النزول......ابوالحسن الواحدي النيسابوري

أسبوع الامام......مجموعة من الكتّاب

الاستبصار......الشيخ الطوسي

الاستيعاب......ابن عبدالبرّ المالكي

اُسد الغابة......ابن الاثير

أسني المطالب في نجاة أبي طالب ......أحمد زيني دحلان

الاشتقاق ......الاصمعي

الاصابة ......ابن حجر العسقلاني

الاصول العامة......السيّد محمّد تقي الحكيم

أصول الكافي......الشيخ الكليني

أضواء علي دعاء كميل ......عزّالدين بحر العلوم

أضواء علي السنّة المحمّدية......الشيخ محمود أبورية

إكمال الدين......الشيخ الصدوق

الاعجاز والايجاز......الثعالبي

أعلام النساء......رضا عمر كحالة

إعلام الوري......الطبرسي

أعيان الشيعة......السيّد محسن العاملي

الاغاني......أبوفرج الاصفهاني

الامالي......أبو علي القالي

أمالي الصدوق......الشيخ الصدوق

أمالي الطوسي......الشيخ الطوسي

أمالي المرتضي......السيّد المرتضي

أمالي المفيد......الشيخ المفيد

الامام الحسين (ع)......العلائلي

الامام علي بن أبي طالب (ع)......عبدالفتاح مقصود

الامام علي (ع) صوت العدالة الانسانية......جورج جرداق

الامامة والسياسة......ابن قتيبة

إمتاع الاسماع......المقريزي

الامتاع والمؤانسة......أبوحيان التوحيدي

الاموال ......أبوعبيد قاسم بن سلام

انباه الرواة......الزبيدي

أنساب الاشراف......البلاذري

انسان العيون......علي بن إبراهيم الحلبي

إيضاح الوقف والابتداء......محمد بن قاسم الانباري

إيمان أبي طالب......الشيخ المفيد

(ب)

بحار الانوار......المجلسي

البداية والنهاية......ابن كثير

بستان الرازي......محمّد الرازي

بصائر الدرجات......محمّد بن الحسن الصفّار

البصائر والذخائر......أبوحيان التوحيدي

بلاغات النساء......ابن طيفور

البلد الامين ......ابراهيم بن علي الكفعمي

بهجة المجالس......يوسف بن عبدالبرّ

البيان والتبيين......الجاحظ

(ت)

تاج العروس......الزبيدي

تاريخ ابن خلدون......عبدالرحمن بن محمد

تاريخ ابن عساكر......علي بن حسن بن عساكر

تاريخ ابن كثير......ابن كثير

تاريخ أبي الفداء......إسماعيل بن علي عمادالدين

تاريخ بغداد......الخطيب أحمد بن علي البغدادي

تاريخ الخميس......الحسين بن محمد الديار بكري

تاريخ دمشق......ابن عساكر

تاريخ الشعر العربي......نجيب محمد

تاريخ الطبري......محمد بن جرير الطبري

تاريخ العراق في ظلّ الحكم الاموي......علي حسني الخربوطلي

تاريخ اليعقوبي......أحمد بن واضح اليعقوبي

تبصرة الحكام......إبراهيم بن فرحون اليعمري

تحف العقول......حسن بن شعبة

تحفة المحتاج ......النووي

تذكرة الخواص......ابن الجوزي

تصنيف نهج البلاغة......لبيب بيضون

تفسير ابن كثير......إسماعيل بن كثير القرشي

تفسير الامام العسكري (ع)......المنسوب الي الامام العسكري (ع)

تفسير البرهان......السيد هاشم البحراني

تفسير البيضاوي......عبدالله بن عمر البيضاوي

تفسير الجلالين......جلال الدين السيوطي

تفسير الحقائق ......عثمان بن علي الزيلعي

تفسير روح البيان ......إسماعيل حقي البروسوي

تفسير روح المعاني......الآلوسي

تفسير الصافي......الفيض الكاشاني

تفسير الطبري......محمد بن جرير الطبري

تفسير القمّي......علي بن إبراهيم القمّي

تفسير العيّاشي......محمد بن مسعود العيّاشي

تفسير فرات......فرات بن إبراهيم الكوفي

تفسير القرطبي......محمد بن أحمد القرطبي

تفسير الكبير......الفخر الرازي

تفسير الكشّاف ......محمود بن عمر الزمخشري

تفسير النعماني......محمد بن زينب النعماني

تمام المتون......خليل بن ايبك الصفدي

التمثيل والمحاضرة......الثعالبي

التنبيه والاشراف ......المسعودي

التوحيد......الشيخ الصدوق

تهذيب الاحكام......الشيخ الطوسي

تهذيب الاسماء واللغات......النووي

تهذيب تاريخ ابن عساكر ......عبدالقادر بدران

تهذيب التهذيب......ابن حجر العسقلاني

(ث)

ثمرات الاوراق......أبوبكربن علي الحموي

ثواب الاعمال......الشيخ الصدوق

(ج)

جامع الاصول......مبارك بن محمد بن الاثير

جامع البيان......محمد بن جرير الطبري

جامع السعادات......النراقي

جامع العلوم في اصطلاحات الفنون......عبدالنبي أحمد

الجامع الكبير......السيوطي

جمال الاسبوع......ابن طاووس

جمع الجوامع......السيوطي

الجمل......محمد بن زكريا

جمهرة أشعار العرب......أبوزيد القرشي

جمهرة رسائل العرب......أحمد زكي صفوت

جواهر المطالب في مناقب الامام علي بن ابي طالب (ع)......شمس الدين أبوالبركات

(ح)

الحضارة الاسلامية في القرن الرابع الهجري......آدم متز

الحضارة العربية الاسلامية......الدكتور الخربوطلي

الحق المبين في أحكام قضاء أميرالمؤمنين (ع)......ذبيح الله محلاتي

حقيقة الاسلام وأصول الحكم......محمد بخيت المطيعي

حلية الاولياء......أبونعيم الاصفهاني

الحياة الاجتماعية والاقتصادية في الكوفة......محمد حسين الزبيدي

حياة الامام أميرالمؤمنين (ع)......السيد محمد صادق الصدر

حياة الامام الحسن بن علي (ع)......للمؤلف

حياة الامام الحسين بن علي (ع)......للمؤلف

حياة الامام رضا (ع)......للمؤلف

حياة الامام علي بن أبي طالب (ع)......محمد حبيب الله الشنقيطي

حياة الامام محمد المهدي (ع)......للمؤلف

حياة الامام موسي بن جعفر (ع)......للمؤلف

حياة الحيوان......الدميري

(خ)

الخراج......يحيي بن آدم القرشي

خزانة الادب......الشيخ عبدالقادر البغدادي

الخصائص الكبري......السيوطي

الخصائص......النسائي

الخصال......الشيخ الصدوق

الخطابة في صدر الاسلام......محمدطاهر درويش

خطط الخلافة......ماسينيون

(د)

الدرجات الرفيعة......سيد علي خان المدني

الدرر اللامعة في الاحاديث الجامعة......محمدباقر الابطحي

الدر المنثور......لجلال الدين السيوطي

الدروس......محمد بن جمال الدين العاملي

درة الناصحين......عثمان بن حسن الخويري

دعائم الاسلام......أبوحنيفة المغربي

دلائل الصدق......الشيخ المظفر

ديوان ابن معتزّ......عبدالله بن المعتزّ

ديوان بولس سلامة......بولس سلامة

ديوان الجواهري......محمد مهدي الجواهري

ديوان الحميري......إسماعيل بن محمد الحميري

ديوان العمري......عبدالباقي العمري

(ذ)

ذخائر العقبي......محب الدين الطبري

الذريعة......العلامة آقابزرك الطهراني

ذيل الامالي......إسماعيل بن القاسم القالي

(ر)

ربيع الابرار......الزمخشري

رجال الكشيّ......محمد بن عمر الكشيّ

رجال النجاشي......أحمد بن عليّ بن العبّاس النجاشي

رسائل الجاحظ......الجاحظ

روح الاسلام......السيّد میر عليّ الهندي

الروض المعطار......محمد عبدالمنعم الحميري

روضات الجنّات......محمدباقر الخوانساري

روضة الكافي......الشيخ الكليني

روضة الواعظين......الفتّال النيسابوري

الرياض النضرة......محب الدين الطبري

(ز)

زهر الاداب......إبراهيم القيرواني

الزينة في الكلمات الاسلاميّة العربيّة......أبو الحاتم الرازي

(س)

سفينة البحار......الشيخ عبّاس القمّي

سموّ المعني في سموّ الذات......العلائلي

سنن ابن ماجة......ابن ماجة

سنن أبي داود......أبوداود

سنن البيهقي......البيهقي

سنن الترمذي......الترمذي

سنن النسائي......النسائي

سير أعلام النبلاء......محمد بن أحمد الذهبي

السيرة الحلبية......الحلبي

السيرة النبوية......ابن هشام

(ش)

شرح الاخبار في فضائل الائمّة الاطهار......أبو حنيفة التميمي المغربي

شرح الازرية......أحمد معتوق

شرح خريدة الغيبية في شرح القصيدة العينية......أبوالبركات أحمد الدردير

شرح نهج البلاغة......ابن أبي الحديد

شيخ المضيرة......الشيخ محمود أبورية

(ص)

صبح الاعشي......أحمد بن علي القلقشندي

صحاح الجوهري......إسماعيل بن حمّاد الجوهري

صحيح البخاري......البخاري

صحيح الترمذي......الترمذي

صحيح مسلم......مسلم النيسابوري

الصحيفة العلوية الاولي......عبدالله السماهيجي

الصحيفة العلوية الثانية......المحدث النوري

صفوة الصفوة......ابن الجوزي

صفين......محمد بن زكريا

الصناعتين ......أبوهلال العسكري

الصواعق المحرقة......ابن حجر العسقلاني

(ض)

ضحي الاسلام......أحمد أمين

(ط)

طبقات فحول الشعراء......ابن سلام

الطبقات الكبري......ابن سعد

الطرق الحكمية في السياسة الشرعية......ابن القيم الجوزيّة

(ع)

عبقرية الامام عليّ (ع)......العقّاد

عبقرية الشريف الرضي......زكي مبارك

عجائب أحكام أمير المؤمنين (ع)......السيد محسن الامين

العصبية القبلية......إحسان النصّ

عقد الدرر......يوسف بن يحيي السلمي

العقد الفريد......ابن عبدربّه الاندلسي

العقد المفصل ......أبوالحسين السيّد حيدر

العقيدة والشريعة في الاسلام......أجناس جولد تسهر

علل الشرائع......محمدبن عليّ بن بابويه

العلم......أبوخيثمة النسائي

عليّ بن أبي طالب بقيّة النبوّة وخاتم الخلافة......عبدالكريم الخطيب

عليّ والخلفاء......نجم الدين العسكري

عليّ وبنوه......طه حسين

عيون الاثر......ابن سيّد ناس

عيون الاخبار......ابن قتيبة

عيون أخبار الرضا (ع)......محمد بن عليّ بن بابويه

(غ)

الغارات......إبراهيم بن محمّد الثقفي

غاية المرام......السيّد هاشم البحراني

الغدير......العلاّمة الاميني

الغرر والدرر......الآمدي

الغلوّ والفِرق الغالية في الحضارة الاسلامية......عبدالله سلوم السامرائي

(ف)

فتح الباري......ابن حجر العسقلاني

الفتنة الكبري......طه حسين

فتوح البلدان......البلاذري

فرائد السمطين......إبراهيم محمّد الجويني الخراساني

الفروسية......ابن الجوزي

فروع الكافي......الشيخ الكليني

الفروق......أحمد بن إدريس القرافي

فصل الخطاب......الميرزا حسين النوري

الفصول المختارة......السيّد المرتضي

الفصول المهمّة......ابن الصبّاغ المالكي

الفضائل......ابن شاذان

فضائل الخمسة من الصحاح الستّة......الفيروزآبادي

فضائل الصحابة......ابن حنبل

فوات الوفيات......محمّد بن شاكر الكتبي

فيض القدير......المناوي

(ق)

القاموس الاسلامي......أحمد عطية الله

قرب الاسناد......الحميري

قضاء أميرالمؤمنين عليّ بن ابي طالب (ع)......الشيخ التستري

القواعد والفوائد......محمّد بن جمال الدين العاملي

(ك)

الكامل......المبرد

كامل الزيارات......جعفر بن محمّد بن قولويه

الكامل في تاريخ......ابن الأثير

كشف الغمّة......عليّ بن عيسي الأربلي

الكشكول......البحراني

الكلمة الغرّاء في تفضيل الزهراء......الامام شرف الدين

كفاية الطالب في مناقب عليّ بن أبي طالب......محمّد بن يوسف القرشي الكنجي

كميل بن زياد النخعي......الهاشمي الخطيب

كنز العمّال......المتّقي الهندي

كنوز الحقائق......المناوي

الكني والألقاب......الشيخ عبّاس القمّي

(ل)

لسان العرب......ابن منظور

لسان الميزان......ابن حجر

لطائف المعارف......الثعالبي

اللمعة الدمشقية......محمد بن جمال الدين العاملي

(م)

مآثر الاناقة في معالم الخلافة......أحمد بن عبدالله القلقشندي

مالك الاشتر......محمد رضا الحكيم

المتين في تاريخ أميرالمؤمنين (ع)......مظهر حسن هندي

مجالس ثعلب......أحمد بن يحيي ثعلب

المجالس السنية......السيد محسن الامين

مجمع الامثال......الميداني

مجمع البحرين......الطريحي

مجمع البيان......الطبرسي

مجمع الزوائد......الهيثمي

المحاسن......البرقي

المحبّر......محمد بن حبيب البغدادي

محاكمة في القضاء......محمد حسين الحسني

المحلي......ابن حزم الاندلسي

المحن......محمد بن أحمد بن تميم المغربي

المختار من كتاب عيون الاخبار......أحمد بن عبدالحليم البردوي

مختصر تاريخ العرب......أمير علي

المراجعات......الامام شرف الدين

مروج الذهب......المسعودي

مستدرك الحاكم......محمد بن عبدالله حاكم النيشابوري

مسند أبي داود......سليمان بن داود

مسند أبي عوانة......يعقوب بن إسحاق النيشابوري

مسند أحمد بن حنبل......أحمد بن حنبل

مسند الامام زيد......الامام زيد بن علي

مسند الامام علي (ع)......الحضرمي

مشكل الآثار......أحمد بن محمد الطحاوي

مصابيح السنة......حسين بن مسعود البغوي

مصادر نهج البلاغة......إبراهيم النعمة

مصادر نهج البلاغة وأسانيده......السيد عبدالزهراء الحسيني

المعارف......ابن قتيبة

معجم ابن الاعرابي......أحمد بن محمد الاعرابي

معجم الادباء......ياقوت الحموي

معجم البلدان......ياقوت الحموي

معجم رجال الحديث......السيد الخوئي

المعجم الكبير ......الطبراني

معجم ما استعجم......البكري الاندلسي

معجم متن اللغة......أحمد إبراهيم رضا

معرفة الصحابة......أحمد بن عبدالله الاصفهاني

المغازي......محمد بن عمر الواقدي

مفتاح السعادة ومصباح السيادة......محمدتقي النقوي

المفصّل في تاريخ العرب قبل الاسلام......جواد علي

مقاتل الطالبيين......أبوالفرج الاصفهاني

مقتل الامام أميرالمؤمنين علي بن أبي طالب (ع)......عبدالله بن أبي الدنيا

مقتل الحسين (ع)......الخوارزمي

المقنع ......الشيخ الصدوق

المكاسب المحرّمة......الشيخ الانصاري

ملحمة الفرطوسي......الفرطوسي

الملل والنحل ......الشهرستاني

المناقب......الموفق بن أحمد الخوارزمي

مناقب أبي حنيفة......الخوارزمي

مناقب أحمد......أحمد بن حنبل

مناقب آل أبي طالب......ابن شهرآشوب

المناقب والمثالب (خ)......أبوحنيفة

المناقب والمثالب......القاضي نعمان المصري

المنتقي......سليمان بن خلف الباجي

منتهي الآمال......الشيخ عبّاس القمّي

من لا يحضره الفقيه......الشيخ الصدوق

منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة......الشيخ إبراهيم الخوئي

مواهب الرحمن......السيد السبزواري

المواهب اللدنية......القسطلاني

الموطأ......مالك بن أنس

الموفّقيات ......الزبير بن بكّار

مؤلّفو الشيعة في صدر الاسلام......الامام شرف الدين

مهج الدعوات......ابن طاووس

ميزان الاعتدال...... الذهبی

الميزان في تفسير القرآن...... السيد الطباطبائي

(ن)

النجوم الزاهرة......ابن تغري بردي

نزهة المجالس......عبدالرحمن الصفوري

نصرة الثائر علي المثل السائر......صلاح الدين الصفدي

النص والاجتهاد......الامام شرف الدين

نظام الحكم والادارة في الاسلام......للمؤلّف

النظم الاسلامية......ديمومييني موريس

نفحة اليمن......الشيخ أحمد اليمني الشيرواني

نور الابصار......الشبلنجي

نور القبس المختصر من المقتبس......محمد بن عمران المرزباني

نهاية الارب في فنون الادب......أحمد النويري

نهج البلاغة......صبحي الصالح

نهج البلاغة......محمّد عبده

نهج السعادة في مستدرك نهج البلاغة......محمّدباقر المحمودي

(و)

وسائل الشيعة......الحرّ العاملي

وقعة صفين......نصر بن مزاحم المنقري

الولاة والقضاة......محمد بن يوسف الكندي

وفيات الاعيان......ابن خلّكان

(ه )

الهاشميات......الكميت

هذه هي الشيعة......للمؤلّف

(ي)

ينابيع المودّة......القندوزي