ghaemiyeh.com
سرشناسه:عسکری، سیدمرتضی، ۱۲۹۳ - ۱۳۸۶.
Askari, Morteza
عنوان و نام پدیدآور:نقش ائمه علیهم السلام در احیای دین جلد2 /سید مرتضی عسکری.
مشخصات نشر:تهران : بنیاد بعثت ؛ قم: موسسه علمی فرهنگی علامه عسکری، ۱۳۹۷ -
مشخصات ظاهری: 2ج.
شابک:ج.۱978-964-309-663-2 : ؛ ج.۲978-964-309-664-9 :
وضعیت فهرست نویسی:فاپا
یادداشت:کتاب حاضر در سالهای مختلف توسط ناشران متفاوت منتشر شده است.
یادداشت:کتابنامه .
موضوع:اسلام -- مقاله ها و خطابه ها
موضوع:Islam -- Addresses, essays, lectures
موضوع:اسلام -- دفاعیهها
موضوع:Islam -- Apologetic works
رده بندی کنگره:BP۱۰/۵/ع۵ن۷ ۱۳۹۷
رده بندی دیویی:۲۹۷/۰۸
شماره کتابشناسی ملی:۵۲۶۷۸۴۳
نقش ائمه در احیای دین جلد2
سید مرتضی عسکری
بسم الله الرحمن الرحیم
هُوَ الَّذِی بَعَثَ فِی الْأُمِّیِّینَ رَسُولاً مِنْهُمْ یَتْلُوا عَلَیْهِمْ آیاتِهِ وَ یُزَکِّیهِمْ وَ یُعَلِّمُهُمُ الْکِتابَ وَ الْحِکْمَةَ وَ إِنْ کانُوا مِنْ قَبْلُ لَفِی ضَلالٍ مُبِینٍ
«اوست خدایی که در میان عرب امّی،پیامبری از خود آنها برانگیخت تا آیات کتاب او را برایشان تلاوت کند و از پلیدیهای اخلاقی پاکشان سازد و کتاب الهی و حکمت را به ایشان بیاموزد.»
جمعه:2
هُوَ الَّذِی أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدی وَ دِینِ الْحَقِّ لِیُظْهِرَهُ عَلَی الدِّینِ کُلِّهِ وَ لَوْ کَرِهَ الْمُشْرِکُونَ
«اوست که رسولش را به رهنمونی و راه راست و کیش درست بفرستاد تا او را بر تمامی کیشها و آیینهای عالم،غالب گرداند؛گرچه مشرکان را ناخوش آید.»
صف:9
مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللّهِ وَ الَّذِینَ مَعَهُ أَشِدّاءُ عَلَی الْکُفّارِ رُحَماءُ بَیْنَهُمْ تَراهُمْ رُکَّعاً سُجَّداً یَبْتَغُونَ فَضْلاً مِنَ اللّهِ وَ رِضْواناً سِیماهُمْ فِی وُجُوهِهِمْ مِنْ أَثَرِ السُّجُودِ ذلِکَ مَثَلُهُمْ فِی التَّوْراةِ وَ مَثَلُهُمْ فِی الْإِنْجِیلِ کَزَرْعٍ أَخْرَجَ شَطْأَهُ فَآزَرَهُ فَاسْتَغْلَظَ فَاسْتَوی عَلی سُوقِهِ یُعْجِبُ الزُّرّاعَ لِیَغِیظَ بِهِمُ الْکُفّارَ وَعَدَ اللّهُ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ مِنْهُمْ مَغْفِرَةً وَ أَجْراً عَظِیماً
«محمّد[صلّی اللّه علیه و آله و سلّم]رسول خداست،و آنان که با اویند،بر کافران بسیار خشن و سخت دل و میان خودشان مهربان و نرمدلند.آنان را بینی که در رکوع و سجودند و فضل و رحمت خدا و خشنودی او را جویند.نشانۀ سجود بر روی و رخسارشان پدیدار و آشکار است.این وصف حال ایشان است در کتاب تورات و نیز در انجیل.مثل حال آنان به دانهای ماند که نخستین جوانۀ آن سر از خاک برآرد،سپس نیرو گیرد تا ستبر گردد و بر پای خود راست و استوار ایستد و برزگران را به شگفتی آرد و خوش آید.همچنین است حال رسول خدا و یاران او که از ضعف و نیرومندی رسند تا خدا آنان را مایۀ خشم کافران قرار دهد.
خدا آنان را که ایمان آورند و اعمال شایسته کنند،آمرزش و مغفرت و پاداشی عظیم وعده فرموده است.»
فتح:29
در بحثهای گذشته آشفتگیهای بسیاری را در اخبار سیره و روایات حدیث پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و تفسیر قرآن،مشاهده نمودیم،و دیدیم چگونه به سبب آن آشفتگیها،سنّت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم دستخوش تحریف گردیده و در نتیجه در جوامع اسلامی افکاری تحریف شده به نام اندیشه و فکر اسلامی و اسلام اصیل شناخته شده بود.
اکنون در صدد آن هستیم تا بررسی نماییم چگونه دوازده وصیّ پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم آن همه آشفتگی را علاج فرموده و سامان دادهاند.این بررسی در ضمن پنج بحث ذیل انجام میپذیرد:
بررسی آن بخش از سیرۀ پیامبر که در شناسایی عوامل انتشار اسلام و بقای آن ضرورت دارد،و در نتیجۀ آن بحث عوامل انتشار سنّت پیامبر و بقای آن شناسایی میشود.
بررسی برخورد چهار خلیفه با سنّت پیامبر و چگونگی پیدایش فرقههای مختلف در مکتب خلفا.
بررسی برخورد خلفا از معاویه تا مأمون با سنّت پیامبر.
پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم سنّت خود را به اوصیای خود میسپارد.
بررسی چگونگی جهاد اوصیای پیامبر در راه احیای سنّت پیامبر،و نقش آنها در احیای دین و شناخت حقیقت تشیّع.
در ادامۀ بحث(بررسی فشردۀ سیرۀ پیامبر)،دو مسألۀ مهم را برای زمینهسازی بحثهای آینده،بررسی خواهیم نمود:
غرایز انسانی و ریشههای نیاز بشر به دین
جهان عرب در عصر بعثت و قبل از ظهور اسلام
انسان مجموعهای است از نیروهای مادّی جسدی،و نفسانی معنوی.او دارای غرایزی حیوانی،و غرایزی انسانی و مافوق حیوانی میباشد.هر دسته از آن نیروها را نیازمندیهایی به تناسب حالشان،و آن غرایز را نیز خواستههایی به تناسب همان غرایز میباشد،و پروردگار هر چه مورد نیاز این انسان است،بر روی زمین آفریده و فرموده است:
وَ سَخَّرَ لَکُمْ ما فِی السَّماواتِ وَ ما فِی الْأَرْضِ جَمِیعاً... (1)
-جاثیه:13. [1]
«خداوند برای شما همۀ آنچه در آسمانها و در زمین هست،آماده و مسخّر گردانید.»
با توجّه به آنچه اشاره نمودیم،روشن میگردد که این انسان،نیازمند رهنمودهایی است تا بداند چگونه از آنچه برایش آفریده شده،بهرهبرداری صحیح نماید.مانند آنکه راهنمایی شود:
چگونه نیازمندیهای معده را از خوردنیها و آشامیدنیهای سالم و نافع،رفع نماید،نه از
1) 1)
آشامیدنیها و خوردنیهای زیانآور.
و چگونه غریزۀ جنسی را از راه آمیزش پاک و سالم اشباع بنماید،نه از راه پلید همجنس بازی مهلک.
و چگونه از غریزۀ خودخواهی استفادۀ صحیح نماید،نه تا حدّ زیان رسانیدن به دیگران.
انسان در همۀ این کارها باید راهنمایی شود که چگونه رعایت میانهروی و اعتدال کرده از افراط و تفریط پرهیز کند تا سیر رشد وجودیاش به سر حدّ کمال انسانی برسد.به همین سبب پروردگار انسان،او را توسّط پیامبران به دین«اسلام»رهبری فرمود و اسلام را برای انسان با فرستادن خاتم پیامبران صلّی اللّه علیه و آله و سلّم کامل کرد و فرمود:
...اَلْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ... (1)
-مائده:3. [1]
«امروز دین شما را برای شما کامل نمودم.»
در بحثهای آینده بررسی مینماییم خداوند تبارک و تعالی چه وسایلی را برای پیامبرش آماده فرموده بود تا بتواند اسلام را به مردم تبلیغ نماید،و نیز تا آخرین روز عمر دنیا،اسلام در دست مردم باقی بماند.همچنین بررسی مینماییم پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم به دستور خداوند چه مجاهدتهایی را در این راه انجام داد.
برای آماده شدن زمینۀ این پژوهشها،بررسی وضع جامعۀ عرب قبل از اسلام نیز ضرورت دارد.
1) 1)
برای شناسایی وضع جامعۀ عرب قبل از اسلام،بررسی سه امر لازم است:
اصل و نژاد عرب
وضع دینی،فرهنگی،اقتصادی و اجتماعی عرب قبل از اسلام
وضع مکّه و مدینه قبل از بعثت و هجرت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم
گویند اعراب از نژاد سام،فرزند نوح پیامبر هستند.همۀ اعراب در اصل به دو سلسلۀ نسل عدنان و نسل قحطان تقسیم میشوند.شرح این دو نسل به قرار ذیل است:
:از سلالۀ اسماعیل،فرزند ابراهیم میباشند.آنها در اصل در مکّه،و سپس در زمینهای نجد،و پس از آن در همۀ جزیرة العرب مسکن داشتند.آنهایی که قبل از بعثت در مکّه بودند،قبایل قریش بودند.
سلالۀ یعرب بن قحطان میباشند.محلّ سکونت آنها در اصل در زمینهای یمن بود.سپس ده قبیله از آنها به شام و عراق و مدینه هجرت کردند.آنها که به مدینه آمدند،دو قبیلۀ اوس و خزرج بودند. (1)
-رجوع کنید به:مختصر جمهرة انساب العرب(ابن کلبی)؛انساب(ابن حزم).برای شناسایی مساکن عرب نیز به:قبایل العرب(عمر رضا کحّاله)مراجعه شود.
1) 1)
در جزیرة العرب و اطراف آن،سه شریعت از جانب پروردگار برای هدایت مردم آمده بود که پیروان آنها قبل از بعثت پیامبر خاتم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم هر سه شریعت را تحریف کرده بودند:
نام پیروان این شریعت در قرآن و حدیث پیامبر،«حنیف»و جمعش«احناف»و«حنفاء» میباشد.«حنف»در لغت عرب به معنای روگردانیدن از باطل به سوی حق میباشد (1)
-«حنف»در لغت عرب در برابر«جنف»است که به معنای روگردانیدن از حق به سوی باطل میباشد.رجوع کنید به: مفردات راغب.
،و«حنیف» یعنی روگردانیده از باطل به سوی حق.این نام با لفظ«مسلم»با هم در قرآن آمده است:ما کانَ إِبْراهِیمُ یَهُودِیًّا وَ لا نَصْرانِیًّا وَ لکِنْ کانَ حَنِیفاً مُسْلِماً (2)
«ابراهیم،یهودی و نصرانی نبود،بلکه حنیف بود و مسلمان.»
پس از ابراهیم،فرزندش اسماعیل،و سپس فرزندان اسماعیل بر شریعت ابراهیم بودند و جزء «حنفاء»به شمار میآمدند.اوّلین کسی که شریعت حضرت ابراهیم را تغییر داد،«عمرو بن لحی»، از نسل اسماعیل بود.
وی در سفری به شام،به شهر«مآب»از سرزمین«بلقاء» (3)رسید.در آنجا قوم عمالقه بت میپرستیدند.عمرو از آنها پرسید:اینها چیست که شما میپرستید؟گفتند:اینها بت هستند.ما از این بتها طلب باران مینماییم،باران برای ما میبارند؛یاری بر دشمن میخواهیم،ما را یاری میدهند!
عمرو گفت:یکی از این بتها را به من بدهید.آنها به او بت«هبل»را دادند،و او هبل را به مکّه برد و برپا داشت،و مردم را به عبادت و تعظیم هبل واداشت،و بدعتهای دیگر نیز در دین ابراهیم پدید آورد. (4)
پس از آن،بت پرستیدن در میان قریش و دیگر قبایل نسل اسماعیل منتشر شد.در حالی که آنها فرزندان ابراهیم،بزرگترین بتشکن تاریخ بودند.
بدین ترتیب،پیروان ابراهیم-که از نسل فرزندش اسماعیل بودند و در مکّه سکنا داشتند- به گرد همان خانۀ کعبه که بزرگترین بتشکن تاریخ بشر،آن را برای پرستش خدای یکتا بنا کرده بود،مشهورترین بتهای عرب را نصب کرده به گردش طواف میکردند،و از بتها حاجت میطلبیدند.
با این حال،قریش خود را وارث شریعت ابراهیم،و کلیددار خانۀ کعبه،و میزبان حجّاج بیت اللّه میدانستند.و بدین سبب خود را برگزیدۀ نسل آدم میپنداشتند.
سایر قبایل عرب نیز بتپرست بودند-جز اندکی از آنها که به یهود و نصاری گرویده بودند-و همۀ ایشان( بتپرستان)،حجّ بیت اللّه را به جا میآوردند.لیکن مراسم حج را نیز از آنچه ابراهیم خلیل آورده بود،تحریف کرده بودند.
آنان چهار ماه را ماه حرام مینامیدند و در آن جنگ نمیکردند.آن چهار ماه عبارت بود از:سه ماه«ذی القعده و ذی الحجّه و محرّم»که در آنها به حج میرفتند و بازمیگشتند ،و ماه«رجب»که در آن به عمره میرفتند.
در این چهار ماه مردم سرزمین جزیرة العرب در حال امن میزیستند،و اگر فردی در آن چهار ماه حتّی قاتل پدر خود را میدید،دست تعدّی به او دراز نمیکرد.در ضمن از این چهار ماه برای بازرگانی نیز استفاده میکردند،و در بازارهای خود برای خریدوفروش حاضر میشدند.
قبایل قریش و دیگر قبیلههای بتپرست عرب،هیچ توجّهی نداشتند که شریعت حنیف ابراهیم تحریف گشته است؛تا اینکه در یک موسم بتپرستی،چهار تن از آنها،به قرار ذیل،به این تحریف پی بردند:
قبل از بعثت پیامبر،چهار تن از اهل مکّه به نامهای:ورقة بن نوفل،عبید اللّه بن جحش،عثمان بن حویرث و زید بن عمرو بن نفیل،با یکدیگر گفتند:«قوم ما گمراه شدهاند،و بر دین پدرمان،ابراهیم نیستند.این سنگها چیست که به گرد آنها طواف میکنند و از آنها حاجت میطلبند،با آنکه آنها بینا و شنوا نیستند؟!بیایید تا در جستجوی دین حنیف ابراهیم در شهرها بگردیم.»
در نتیجه از این چهار تن،ورقه و عثمان به مسیحیت گرویدند،و عبید اللّه اسلام آورد و سپس مرتد شد و مسیحی گشت،و زید بن عمرو بن نفیل، بتپرستی و دیگر بدعتهای قریش را ترک
گفت و در خانۀ کعبه بانگ برآورد و به قریش گفت:شما بر دین ابراهیم نیستید. (1)
-شرح حال زید در سیره(ابن هشام)242/1-247،به تفصیل آمده است.
کار این چند تن یک روشنگری بود برای قریش،و آماده کردن ذهن آنها برای بعثت خاتم پیامبران صلّی اللّه علیه و آله و سلّم.
شریعت موسی بن عمران گرچه در آغاز در طور سینا بر او نازل شد،لیکن قوم مخاطب آن (بنی اسرائیل)در حال مسافرت به بیت المقدّس بودند،و قبله و مرکز دینی آنها بیت المقدّس،در شام بود.
قوم یهود،بنی اسرائیل،که وارثان این شریعت بودند،پس از جنگها و زدوخوردها با امم دیگر،اندکی از آنها پیش از بعثت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم،در سرزمین یمن با گمنامی میزیستند،و اندکی دیگر در بعضی شهرهای شام با خواری به سر میبردند،و بیشتر آنها در مدینه و اطراف مدینه،در آبادیهای خیبر و وادی القری و تیما(در نزدیکی شام)زندگی میکردند.
همان گونه که شریعت ابراهیم علیه السّلام دچار تحریف گشته بود،شریعت موسی علیه السّلام و کتاب آسمانی او،«تورات»نیز دستخوش تحریف واقع شده بود.گذشته از این،همان تورات تحریف شده نیز در دسترس تودههای یهود نبود،بلکه نوشتههایی بود در دست رهبران دینی آنها که از نسل هارون بودند،و بدین سبب قسمتی از آن را نیز کتمان میکردند.ایشان از شریعت موسی بیشتر به شعارهایی پایبند بودند.مانند قبله بودن بیت المقدّس،تعطیلی شنبه و روحانیت فرزندان هارون.
در کتبی که در دست این رهبران دینی بود،بشارتهایی که در آنها انبیای بنی اسرائیل از بعثت پیامبر خاتم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم-با تعیین صفات مشخّصۀ او-خبر داده بودند،سالم و دست نخورده مانده بود.
چه آنکه آن بشارتها با مصالح روزمرّۀ آنها-تا قبل از بعثت پیامبر-تضادّی نداشت.به همین دلیل علمای یهود ساکن مدینه،از بعثت پیامبر خاتم و مسکن او در مدینه بسیار گفتگو میکردند،و از آن به عنوان پیشگوییهای عالمانه به مردم اوس و خزرج خبر میدادند.
عیسی بن مریم پس از موسی در بیت المقدّس مبعوث شده بود،و خودش از بنی اسرائیل بود.
1) 1)
پس از عروج حضرتش به آسمان،شریعت ایشان نیز مانند دو شریعت دیگر دچار تحریفهای شدید شد.تا آنجا که پیروان آن قائل به خداوند سهگانه:پدر،پسر(عیسی)و روح القدس شدند،و تعطیل شنبه را به یکشنبه تغییر دادند....بدین ترتیب از مسیحیت نیز جز چند شعار،مانند قبله و برداشتن صلیب که معتقدند بودند مسیح بر آن دار زده شده،چیزی نمانده بود.
امّا با این همه،بشارتهایی که پیامبران قبل از حضرت مسیح و خود حضرت مسیح دربارۀ پیامبر خاتم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم داده بودند،به دلیل آنکه با مصالح روزمرّۀ آنها تضادّی نداشت،در کتب دینی نصاری و در دست علمای آنها از تحریف مصون مانده بود،و علمای نصاری هر جا که بودند از بعثت پیامبر خاتم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم به عنوان پیشگویی خبر میدادند.
مسیحیان جزیرة العرب بیشتر در شام بودند،و تنها اندکی از آنان در یمن و عراق میزیستند.
چند دیر راهبان آنها نیز در راه شام به مکّه بود که گاه با کاروانهای تجارتی تماس میگرفتند و از بعثت پیامبر خاتم سخن میگفتند.
یهود و نصاری با یکدیگر دشمنی و کینهتوزی دیرینه داشتند.قرآن کریم در حکایت قول آنها دربارۀ یکدیگر میفرماید:
وَ قالَتِ الْیَهُودُ لَیْسَتِ النَّصاری عَلی شَیْءٍ وَ قالَتِ النَّصاری لَیْسَتِ الْیَهُودُ عَلی شَیْءٍ وَ هُمْ یَتْلُونَ الْکِتابَ... (1)
-بقره:113. [1]
«یهودیان گفتند:نصاری بر حق نیستند،و نصاری گفتند:یهودیان بر حق نیستند.در حالی که هر دو گروه[اهل کتاب هستند و]کتاب آسمانی را میخوانند[شاید مقصود آن باشد که به آن عمل نمیکنند].»
بتپرستان،هم خود را بر حق میدانستند،و هم اهل کتاب را،ولی یهود را بیشتر احترام مینهادند و آنها را اهل کتاب اوّل مینامیدند.
1) 1)
در روزگار قبل از بعثت خاتم الانبیاء صلّی اللّه علیه و آله و سلّم هیچ گروهی از اهل ادیان،نه صابئی و مجوس،و نه یهود و نصاری،عقیدۀ روشنی دربارۀ معاد و قیامت نداشتند. بتپرستان عرب نیز منکر بعث و قیامت بودند،و چنانچه قرآن کریم میفرماید،میگفتند:
إِنْ هِیَ إِلاّ حَیاتُنَا الدُّنْیا نَمُوتُ وَ نَحْیا وَ ما نَحْنُ بِمَبْعُوثِینَ (1)
-مؤمنون:37. [1]
«چیزی جز این زندگانی دنیای ما نیست.زنده میشویم و میمیریم،و دیگر از خاک برانگیخته نخواهیم شد.»
و عقیدۀ آنان در مورد خدا و بتهایی که شریک خدا میپنداشتند نیز در این حد بود که هر چه حاجت دنیایی داشتند،از آنها طلب میکردند.مانند آنکه از او میخواستند دشمنانشان را خوار و ذلیل کند،باران بر ایشان ببارد،بیماریشان را شفا دهد،شتر و گوسفندشان را شیرده کند و....
بنابراین هیچ بیمی از انجام اعمال پلید و ناروا،از قبیل کشتن،غارت کردن،آزار دادن،دشنام دادن و ناسزا گفتن نداشتند؛مگر آنچه که در زندگی دنیا پیآمد ناخوشایندی برای آنها داشت.
نظیر آنکه چون میدانستند اگر کسی را بکشند،افراد قبیلۀ مقتول به خونخواهی او یک نفر از قبیلۀ قاتل را خواهند کشت،از این کار خودداری میورزیدند.و یا کارهایی را که مردم،ناشایسته میدانستند و انجام آن در صورت آگاهی دیگران،باعث سرزنش و بدنامی بین مردم میگشت، ترک میکردند.
فرهنگ عرب در آن زمان،دو شعبۀ مهم داشت:
عرب در عصر جاهلیت،در امر حفظ نسب نژاد خود(سلسله اسامی نیاکان)آن قدر مبالغه میورزید که تا قرن دوم هجری،هر فرد عرب اگر از نسل عدنان بود،به زعم خود نام نیاکان خود را تا به اسماعیل و ابراهیم در حفظ داشت،و اگر از نسل قحطان بود،تا یعرب بن قحطان.
اینان در حفظ انساب تا به آن اندازه مبالغه میورزیدند که نسب اسبان عربی اصیل خود را در
1) 1)
حفظ داشتند،و در عصر ما کتاب«انساب الخیل»هشام بن محمّد بن کلبی (1)
-نسخۀ عکسی این کتاب در کتابخانۀ دانشکدۀ اصول دین موجود است.
در دست است.امّا با این همه،آنچه از انساب قبایل عرب در کتب انساب در دسترس ماست،به چندین دلیل،آن نوشتهها مورد شک و تردید است.به عنوان مثال گاهی تیرهای از قبیلهای جدا گشته به قبیلهای دیگر ملحق میشد.در این باره ابن کلبی کتابی دارد به نام«النواقل» (2)یعنی آن تیرهها از قبیلههای عرب که نسب خود را از قبیلۀ خود به قبیلۀ دیگری منتقل کردهاند.در نتیجه این تیرهها در کتب علم انساب به قبیلهای که خود را به آن منتقل ساختهاند،نسبت داده شدهاند.
گذشته از آن،بسیاری از اعراب اولاد غیر خود را به فرزندی میپذیرفتند،و پس از آن در علم انساب آن شخص به پدر صلبی خود نسبت داده نمیشد،بلکه به پدری که او را به فرزندی پذیرفته بود،منسوب میگشت.
همچنین در انساب عرب در عصر جاهلیت،نمونههای دیگری نیز هست که صحّت نسبهای مذکور در این گونه کتب را مخدوش میسازد.چنان که یکی از آنها را در داستان آینده مینگریم.
ابن ابی الحدید از«ربیع الابرار»زمخشری نقل میکند که:مادر عمرو عاص کنیزکی بدکاره در مکّه و به نام«نابغه»آزاد کردۀ عبد اللّه بن جدعان بود.پنج تن با آن زن در یک طهر(طهر مدّت پاکی زن بین دو حیض است)همبستر شدند:
1.ابو لهب فرزند عبد المطّلب
2.امیّة بن خلف
3.هشام بن مغیره
4.ابو سفیان بن حرب
5.عاص بن وائل
و پس از آن،نابغه،عمرو را زایید،و با آنکه به ابو سفیان شباهت داشت،آن پنج تن هر یک ادّعا کرد فرزند،از آن اوست.سرانجام خود نابغه،مادر عمرو را حکم قرار دادند.وی گفت:عمرو فرزند عاص بن وائل است.پس از آن عمرو را فرزند عاص بن وائل خواندند و به قبیله و نسب او
ملحق شد.دلیل نابغه آن بود که عاص بر او انفاق میکند. (1)
-شرح ابن ابی الحدید،نسب عمرو عاص 283/6،شرح خطبۀ 83 نهج البلاغه.
در نتیجه،در کتب انساب عرب تا به امروز،عمرو فرزند عاص بن وائل نوشته شده است.
نظیر این داستان در انساب قریش بسیار است. (2)و پس از قریش قبیلۀ ثقیف نیز که در طائف و در دوازده فرسخی مکّه بودند،در این باره داستانهایی دارند.لیکن علمای انساب دربارۀ قبایل اوس و خزرج در مدینه،و قبایل همدان در یمن،و دیگر قبایل قحطان در جزیرة العرب چیزی نگفتهاند.
در قرن اوّل و دوم هجری در عرب،علمای انساب وجود داشتند که این داستانها را میدانستند و مردم از آنها فرا میگرفتند؛مانند خلیفه ابو بکر و عقیل بن ابی طالب که از صحابۀ پیامبر بودهاند.
یعقوبی گوید: (3)
عرب،شعر را به جای علم حکمت و بسیاری دیگر از علوم میپنداشت،و هرگاه در قبیله شاعر ماهری بود که معانی زیبا را بیان میکرد،آن شاعر را در بازارهای خود-که در زمان مخصوصی در سال برپا میشد-و در زمان حجّ خانۀ خدا،به همراه میآوردند،تا هنگامی که قبایل عرب در آن اماکن گرد آمدند،شعر او را بشنوند.و این کار را برای خود مایۀ شرف و فخر میدانستند.
آنان هیچ فرهنگ و جاذبهای در کارهای خود جز شعر نداشتند.گاه شعر شاعر،آنها را به خصومت و دشمنی وامیداشت ،و گاهی به دوستی و اتّحاد.در سخنان خود به شعر مثال میآوردند؛آنها با شعر بر یکدیگر برتری میجستند،و خوبیها و بدیها را بین خود تقسیم میکردند،و قبیلهای با قبیلهای دیگر میجنگید،و مدیحهسرایی میکردند،و یکدیگر را مذمّت میکردند.
عرب،شعر را در چهار معنی انشا میکرد:
1.در وصف دلاوریهای افراد قبیله در جنگها،و در وصف ابزارهای جنگی آنها:شمشیر و نیزه و تیر و کمان و اسب سواری.شعر آنها در این باره همانند شعرهای فردوسی دربارۀ رستم و
1) 1)
2) 2) -رجوع کنید به:شرح ابن ابی الحدید،شرح نسب معاویه و زیاد 336/1،و 187/16.همچنین داستان ذکوان بندۀ امیّه، که او را به فرزندی اختیار کرد و کنیهاش ابو عمر شد،و«ولید بن عقبة بن ابی معیط بن ابی عمر»نوادۀ اوست که برادر مادری عثمان بود.(رجوع کنید به:اغانی 24/1)و نیز داستان ولید در نقش عایشه در تاریخ اسلام 152/1. [1]
3) 3) -تاریخ یعقوبی 262/1:شعراء العرب.
اسب رستم و سلاح جنگی رستم میباشد،و چیزی که شعرهای عرب بر آن اضافه دارد،وصف شترهای رهوار عربی است.
2.وصف جود و بخشش خود و قبیلۀ خود،به ویژه در اطعام میهمانان،که این چنین شعر در فارسی مرسوم نیست.
3.وصف محبوبه و خانۀ محبوبه و آنچه وابسته به محبوبۀ شاعر است.این نوع شعر در همۀ زبانها هست.گاه در غزلسراییهای آنها در این باره،شعرهایی مبتذل،مانند شعرهای عبید زاکانی، دیده میشود.
4.وصف افتخارات قبیله،که در این زمینه در هیچ قومی نظیر آنچه در عرب هست،یافت نمیشود.البته به ندرت در بعضی از قصیدههای شعرای عرب،بیتهایی از شعر در حکمت عملی،یعنی اخلاق پسندیده نیز دیده میشود.و گاه نیز خطبههایی بلیغ در دعوت به اخلاق حمیده در بازارهای عرب که پس از این ذکر آن میآید،سروده میگشت.
بزرگترین شعرای مکّه قبل از اسلام«ابو طالب»،و مشهورترین شعرای مدینه«حسّان بن ثابت»بود.
آن دسته از قبایل عرب که در شهرهای یمن،مدینه،عراق و شام بودند،به کار زراعت و باغداری و دامداری میپرداختند.مردم شهر مکّه که قبایل قریش بودند،کار تجارت میکردند.
کاروانهای تجارتی ایشان در زمستان از شام و ایران و عراق،به مکّه،و در تابستان از مکّه به یمن و حبشه در آفریقا،در رفت و آمد بود.خداوند متعال در قرآن در این باره میفرماید:
لِإِیلافِ قُرَیْشٍ* إِیلافِهِمْ رِحْلَةَ الشِّتاءِ وَ الصَّیْفِ فَلْیَعْبُدُوا رَبَّ هذَا الْبَیْتِ اَلَّذِی أَطْعَمَهُمْ مِنْ جُوعٍ وَ آمَنَهُمْ مِنْ خَوْفٍ (1)
-قریش:1-4. [1]
«برای پیمان قریش با قبایل دیگر،پیمانی که در سفرهای[تجارتی]زمستانی و تابستانی داشتند،باید خدای کعبه را بپرستند؛آنکه آنها را از گرسنگی رهانید و طعام داد،و از بیم و خطر ایمن داشت.»
آری،قریشیان به سبب آن سفرهای تجارتی،ثروتهای کلانی گرد آورده بودند که در عرب
1) 1)
چنان ثروتی مانند نداشت.
چنین بود وضع اقتصادی این چند دسته از قبایل عرب،و جز اینها سایر قبایل که اکثریت مردم جزیرة العرب را تشکیل میدادند،همگی صحرانشین و دچار تنگدستی بوده در زمینهای خشک و کم آب و علف میزیستند.
دارایی اصلی و عمدۀ این قبایل،شتر بود که تحمّل تشنگی را بیش از دیگر چهار پایان دارد.
گاهی نیز مردان رزمآور قبیله،چند اسب سواری برای جنگ و گریز و صید حیوانهای صحرایی داشتند.
عربهای صحرایی همانند اروپاییان عصر حاضر که هر حیوان و حشرهای را میخوردند،هر حیوان صحرایی را صید میکردند و میخوردند.
گاهی هم قبیلهای از ایشان بر قبیلۀ دیگر یورش میبرد،و پس از آنکه مردان جنگی دو قبیله در حدّ توان،یکدیگر را میکشتند و یک قبیله شکست میخورد،قبیلۀ غالب هر چه میتوانست از دارایی قبیلۀ مغلوب،و گاه هر چه میتوانست از زنان و دختران و فرزندان قبیلۀ مغلوب به اسارت میبرد.برخی اوقات نیز اسیران خود را به دیگر قبایل عرب میفروختند.
در تمام این احوال،چه در شکار حیوان صحرا یا به چرا بردن شترها و خصوصا در جنگها، دخترها و زنها بار سنگینی بر دوش مردان بودند و آنان را در آن زندگی سراسر دشواری، هیچ گونه مشارکتی با مردان نداشتند.بدین سبب بود که گاه پدران،دختران نوزاد خود را زنده به گور میکردند.قرآن کریم در این باره میفرماید:
...وَ لا تَقْتُلُوا أَوْلادَکُمْ مِنْ إِمْلاقٍ نَحْنُ نَرْزُقُکُمْ وَ إِیّاهُمْ... (1)
-انعام:151. [1]
«فرزندان خود را از بیم فقر و تنگدستی به قتل نرسانید.ما شما و آنها را روزی میدهیم.»
بنابر آنچه بیان شد،یکی از منابع درآمد عرب،بردهداری بود،و در آن حال از سود کار کنیز یا غلام استفاده میکردند.گاه نیز برای تحصیل درآمد،کنیزان خود را به کار زنا وامیداشتند ،و چنانچه کنیزشان در آن حال باردار میشد،نوزادش بردۀ صاحب کنیز میشد،و این خود سود دیگری بود برای مالک کنیز. (2)
اگر کنیز آزاد میشد و به کار زنا ادامه میداد و فرزندی از زنا میزاد،پدر نوزاد را مادر تعیین
میکرد و آن نوزاد از افراد قبیلۀ او محسوب میگشت. (1)
-رجوع شود به داستان نسب عمرو عاص در بحث فرهنگ عرب.
گاهی نیز آن زنان بدکاره بالای در خانۀ خود یک علم نصب میکردند که نشانۀ آمادگی زن آن خانه برای بدکاری بود. (2)
آنچه بیان شد،اشارهای بود به وضع اقتصادی جامعۀ عرب آن روز.در آن عصر،همۀ قبایل عرب را بازارهایی در موسمهای خاصّی به شرح ذیل بود:
اعراب بازارهایی در زمانهای خاصّی از سال داشتند که از همۀ اطراف جزیرة العرب در آن جمع میشدند،و در آن اوقات جان و مالشان در امنیت بود.مهمتر از همۀ آنها بازار عکاظ(سوق عکاظ)در بالای نجد بود که فاصلۀ آن تا طائف یک روز،و تا مکّه سه روز راه بود.
در ماه ذی القعده،قریش و دیگر قبایل عرب در این بازار جمع میشدند.آنجا علاوه بر محلّ خریدوفروش کالا،جای نمایش افتخارهای قبیلگی و شنیدن شعرهای شعرا و خطبههای بلغا بود.
همچنین در آنجا بین قبایل پیمانهایی بسته میشد.
سپس از آنجا به بازار«مجنّه»-که بین آن تا مکّه یک روز راه بود-میرفتند،و تا آخر ذی القعده در آن بازار اقامت میکردند.سپس به بازار«مجاز»(سوق ذی المجاز)میرفتند که یک فرسخ تا عرفه فاصله داشت،و تا هشتم ذی الحجّه در آنجا میماندند.آنگاه در روز نهم برای ادای مناسک حج به عرفه رهسپار میشدند. (3)
نظام جوامع بشری،یا الهی است یا بشری.در آن حال که در جامعهای نظام الهی برقرار باشد، افراد آن جامعه معارف و جهانبینی و احکام زندگانی را توسّط پیامبران از پروردگار خویش،ربّ العالمین،میآموزند.در این گونه جوامع،مردم هر کاری را برای رضای خدا انجام میدهند و خداپرست هستند.
و امّا در جامعهای که نظام آن بشری باشد،افراد آن جامعه هر کاری را به دلیل خواستۀ خود و با در نظر گرفتن سود و زیان خود انجام میدهند.البته از آنجا که بشر احساس میکند سود و زیان
جامعهای که در آن زندگی میکند،سود و زیان اوست،گاه کاری را به سود جامعه انجام میدهد، گرچه به زیان شخصی او بینجامد.
جامعهای که نظامش بشری است،یا بر اساس نژاد برپاست-مانند جامعۀ آلمان نازی در گذشته،و جامعۀ صهیونیستی یهود در عصر ما-و یا بر اساس هممیهنی برپاست که همان ملّیگرایی است،و آن را میهنپرستی نیز مینامند.
در هر دو صورت مذکور،گاه انسان در این گونه جوامع کار را برای مصلحت جامعۀ خود انجام میدهد،حتّی با زیان رسانیدن به جوامع دیگر و تجاوز به حقوق دیگران.ولی در جوامعی که انسان در آنها خداپرست است و کار را برای رضای خدا انجام میدهد،کار را برای سود شخصی یا سود جامعۀ خود انجام میدهد،امّا تا مرز تجاوز به حقوق دیگران و جوامع دیگر.بدین صورت است که چنین انسانی خودپرست، نژادپرست و یا میهنپرست نیست،بلکه خداپرست است.
عرب در عصر جاهلیت، خودپرست و قبیلهپرست بود،یعنی کار را به سود خود و به سود قبیلۀ خود،تا حدّ زیان رسانیدن به دیگران و جامعههای انسانی دیگر انجام میداد.
نظام قبیلهای عرب در عصر جاهلیت،بر اساس چهار پایه و چهار نیرو استوار بود:
شیخ قبیله
شاعر قبیله
قهرمانان و دلاوران قبیله
درآمد قبیله.
شیخ قبیله در جامعۀ عرب آن روز،به منزلۀ حاکم و فرمانروا در جوامع بشر بود و همۀ افراد قبیله،فرمانبردار شیخ قبیله بودند.فرمانروایی شیخ بر افراد،بر اساس محبّت،احترام و بیم، بنیانگذاری شده بود.
مدافع حقوق قبیله،و حمایتکننده از افراد قبیله بود.
در مکّه اجداد پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم شیخ قبایل مکّه بودند،تا آنکه این ریاست به«هاشم»رسید و سپس به فرزندش«عبد المطّلب».پس از او«ابو طالب»شیخ مکّه گردید.
در مدینه نیز تیرههای دو قبیلۀ اوس و خزرج را در هر عصر شیخهایی بوده است.
شعر در جامعۀ عرب،یگانه هنر زیبا و فرهنگ مورد احترام بوده است.شاعر قبیله،سخنگوی رسمی و ناشر افتخارات قبیله و حافظ منافع و مدافع شرف قبیله بود.همچنان که در گذشته گفتیم، گاه با یک قصیده یا چند بیت شعر از شاعر قبیله،خصم،سرشکسته و بیآبرو میگردید.و گاه نیز با یک قصیده یا چند بیت شعر،میان دو قبیله جنگ بپاگشته خونها ریخته میشد.و گاه یک قصیده، سبب آشتی و دوستی دو قبیله میشد.
اشعار نغز در اجتماعات قبایل در حج و بازارهای موسمی عرب سروده میشد،و پس از آن در همۀ قبایل عرب،دهان به دهان منتقل میگشت.بدین گونه شعر یگانه وسیلۀ نشر افکار و اندیشههای خوب و بد در جوامع عرب بود.بدین سبب میتوان نیروی شعر را در آن جامعه،برتر و بالاتر از نیروی مال و شمشیر به حساب آورد.
در جامعههای ابتدایی بشر و صحرانشینی آنها،قهرمانی و نیروی بدنی،تأثیر بسزایی دارد.
ارزش قهرمانی در جامعۀ عرب صحرانشین آن روز،از بسیاری جوامع صحرانشین مشابه آن بیشتر بود.در مکّه قبل از اسلام«حمزة بن عبد المطّلب»و«عمرو بن عبد ود»مشهورترین قهرمانان قریش بودند.
دارایی و سرمایه،همیشه در جامعههای انسانی مؤثّر بوده است،ولی دارایی در جامعۀ آن روز عرب،از بسیاری از جوامع دیگر انسانی مؤثّرتر بود.چه آنکه آنها ارزشهای معنوی را بیحقیقت و بیارج میپنداشتند،و میگفتند:
...ما هِیَ إِلاّ حَیاتُنَا الدُّنْیا... وَ ما یُهْلِکُنا إِلاَّ الدَّهْرُ... (1)
-جاثیه:24. [1]
«چیزی جز این حیات مادّی جسمانی دنیوی نیست...و این دهر و زمانه است که ما را میمیراند.»
در آن زندگانی سراسر درندگی و جهالت و بداندیشی،یک نقطۀ مثبت و روشن وجود داشت که کمتر در جامعههای بشری دیگر مانند آن دیده شده است؛به ویژه در جوامع بشری امروز.و آن نقطۀ مثبت،پایبندی به قول و قرارداد بوده است.
جریان کارهای اجتماعی در جوامع انسانی،بر اساس پایبندی به قول و قراردادهای بین افراد جامعه میباشد.خریدوفروش کالا،ملک و همۀ مایحتاج زندگانی بشر،شرکت بین افراد برای انجام کارها،عقد ازدواج،و قرار فسخ آنها،همه و همه بر اساس اعتماد بر قولها و قراردادها میباشد.امروزه در شهرها قولها و قراردادها نوشته میشود،و غالبا به تصدیق دستگاههای دولتی میرسد،و در آن صورت دستگاههای دولتی ضامن اجرای آن هستند.ولی در جوامع قبیلهای عرب قبل از اسلام،قولها و قراردادها بر اساس احترام اشخاص به قول و قرارداد خود بود و اشخاص،خود در اجرای قول و قرارداد خویش کمال جدّیت و صداقت را نشان میدادند.
عمل به قول و قرارداد خویش در جوامع عرب آن روز،دلیل بر شرافت و بزرگواری شخص بود،و تمام افراد قبیله نیز قول و قرار او را محترم شمرده همگی در اجرای قرارداد افراد قبیلۀ خود کوشا بودند.
در آن جوامع با گفتن یک کلمۀ«تو فرزند من هستی»به مرد اجنبی و از قبیلهای دیگر-هر چند در نسب و نژاد و شهر و مسکن و آیین از مرد گوینده دور بود-آن مرد اجنبی فرزند گوینده و همسر او،و برادر فرزندانشان میشد،و در نسب یک تن از افراد قبیلۀ او به شمار میآمد.پس از وفات نیز از یکدیگر ارث میبردند.علمای گردآورندۀ انساب عرب نیز آن مرد را در کتب انساب تا به امروز،فرزند گوینده ثبت نموده و از افراد قبیلۀ وی به شمار آوردهاند.
چنانچه دو قبیله با هم پیمان دوستی و پشتیبانی میبستند،در این حال هر یک از افراد آن دو قبیله در صلح و جنگ و دفاع از حیثیت و شرف افراد قبیلۀ همپیمان خود،تا حدّ جانبازی فداکاری
1) 1)
میکردند.
و نیز چنانچه فردی از قبیلهای اعلام میکرد:«فلان مرد از فلان قبیله در حمایت من است»،همۀ فرزندان و خویشان و وابستگانش در راه حمایت مرد تحت الحمایه جانفشانی میکردند،و سایر افراد قبیلهاش نیز هر یک به نوبۀ خود از آن مرد حمایت میکردند.
همچنین اگر فردی با دیگری به عنوان همکاری در امری دست میداد-که در اصطلاح آن را «بیعت»مینامیدند-آن فرد در راه رسیدن بیعتگیرنده به مقصود،جانفشانی میکرد.
و نیز چنانچه دو مرد جنگی با آرایش تمام و دارای اسب و جنگافزار در صحرا-آنجا که هیچ قانونی حکومت ندارد-روبرو میشدند،اگر یکی به دیگری میگفت:«تو در امانی»،هر دو میتوانستند با آرامش خاطر از اسب فرود آیند و سلاح رزم از تن به در آورده با کمال اطمینان در کنار هم بخوابند.
هر اندازه قبیلهای و فردی برای شرافت و حیثیت و انسانیت خود احترام قائل بود،به همان اندازه بر قول و پیمان خود استواری نشان میداد.
این اخلاق و سلوک در آن جامعۀ جاهلیت،نقطۀ روشن و مثبتی برای زیست در آن جامعه بود که در عصر ما در هیچ جامعهای مانند آن را نمیتوان یافت. (1)
-رجوع کنید به:تاریخ عرب قبل از اسلام در تاریخ یعقوبی و طبری و مروج الذّهب و سیرۀ ابن هشام.
*** آنچه بیان داشتیم نه به آن معنی است که بین اعراب جز در حال جنگ-که زور شمشیر در آن حال حکومت داشت- هیچگاه اختلافی پدید نمیآمد،بلکه قبایل عرب و افراد آن قبایل را نیز مانند سایر بشر اختلافها و نزاعهایی بوده است که کار آن به محاکمه کشیده میشد.در این حال برای حلّ نزاع در میان عرب،حاکمهایی وجود داشتهاند که شرح آن خواهد آمد.
در جوامع بشری،همیشه برای رفع اختلافها،داورها و حاکمهایی وجود دارند که مردم برای فصل خصومتها به آنها رجوع میکنند.جامعۀ عرب قبل از اسلام نیز از این قاعده مستثنی نبود،و برای رفع نزاعها در هر زمان،یک فرد یا بیشتر-که در میان عرب به درایت و فرزانگی،به علاوه استقامت و درستکاری مشهور بود-وجود داشت که همۀ افراد قبایل عرب آنها را به حکومت و
1) 1)
فصل دعاوی میپذیرفتند.
این اشخاص«حاکم»نامیده میشدند.در هر جای جزیرة العرب مشکلی بین دو قبیله یا دو فرد پیش میآمد که نیازمند محاکمه بود،از راه دور و نزدیک نزد آن حکّام برای محاکمه میرفتند.
در مکّه«عبد المطّلب»و سپس فرزند او«ابو طالب»،هر یک در عصر خود از حکّام عرب بودند. (1)
-تاریخ یعقوبی 258/1:حکّام العرب.
اهل مکّه در اثر سفرهای تجارتی به شام و ایران و عراق و حبشه،بیش از همۀ عرب با فرهنگهای ملّتهای متمدّن عصر خود آشنایی داشتند،و در اثر معاشرت با اهل کتاب(یهود و نصاری)عادات و رسوم آنها را میدانستند.
همچنین در اثر آمدن قبایل عرب به مکّه برای حج و عمره،و مجاور بودن با بازارهای عرب در اطراف مکّه،به خصوص سوق عکاظ که جولانگاه شعرا و خطبای عرب بود،زبان و لهجۀ قبیلۀ قریش فصیحترین لهجه در میان قبایل عرب بود.
پیش از اسلام هفده نفر از اهل مکّه خواندن و نوشتن آموخته بودند. (2)
اهل مدینه در اثر تماس نزدیک با قوم یهود و علمای یهود،بیشتر اطّلاعات فرهنگیشان همان بود که از آنها میشنیدند.
قبل از اسلام یازده نفر در اوس و خزرج خواندن و نوشتن آموخته بودند.هفت تن از این افراد را«کامل»مینامیدند.به دلیل آنکه علاوه بر خواندن و نوشتن،شنا و تیراندازی نیز آموخته بودند.
هر کس این سه فن را آموخته بود،از این لقب(کامل)برخوردار میشد. (1)
-فتوح البلدان(بلاذری)580/ و 583.
وضع سیاسی در مکّه و مدینه همانند همۀ قبایل صحرانشین جزیرة العرب(حکم فرما بودن نظام قبیلهای)بود.ولی نظام اجتماعی آن دو،چنان که ملاحظه خواهیم نمود،با یکدیگر تفاوت بسیار داشت.
در مکّه قبایل قریش از لحاظ نسب،خود را از فرزندان اسماعیل و ابراهیم میشناختند و این، خود سبب گردن فرازی آنها بر سایر قبایل عرب گردیده بود.همچنین مجاورت با خانۀ خدا نیز که همۀ قبایل عرب-به جز اندکی از آنها که یهود و نصاری بودند-برای زیارت به آنجا میآمدند، مایۀ اضافه شدن فخر و مباهات اهل مکّه گردیده بود.
همچنین قریش به هلاکت رسیدن لشکر«ابرهه»را که به قصد خراب کردن خانۀ خدا آمده بود، به خود منسوب کرده به نوعی خود را در بین قبایل عرب عزیزتر میدانستند.
از طرف دیگر به سبب تجارت آنها از ایران و شام و عراق به یمن و حبشه و بالعکس،و دارا شدن ثروتهای کلان که در عرب بیسابقه بود،انواع فحشا و منکرات،همچون رباخواری و قمار و زنا و تکبّر و طغیان،در میان آنها رواج یافته بود و از این جهت،در آن عصر در جزیرة العرب بینظیر بودند.آنان مصداق این آیۀ کریمه گشته بودند:
إِنَّ الْإِنْسانَ لَیَطْغی أَنْ رَآهُ اسْتَغْنی (2)
«انسان طغیان میکند آنگاه که خود را توانگر میبیند.»
تباهی و فساد اخلاقی که در آن عصر در مکّه وجود داشت،در هیچ کجای جزیرة العرب همانند آن نبوده است.این امر نتیجۀ عوامل متعدّدی بوده که میتوان از جمله این موارد را یاد کرد:
به خاطر اینکه منکر بعث و روز قیامت بودند،در ایّام فراغت از تجارت و به هنگام اقامت در مکّه،آنچه از فسق و فجور و شهوترانی که در دسترسشان بود،انجام میدادند.
از آنجا که در تمام سال دستهای از مردان قریش برای سفر تجارت،به مناطق دیگر میرفتند،مدّتهای طولانی همسران آنها بیمرد بودند،و به خاطر نبودن حجاب در جامعۀ آن روز عرب،مانعی برای آمیزش مردان شهوتران با آن زنان نبوده است.
در اثر فراوانی غلام و کنیزهای ازدواج نکرده در خاندانهای اشراف قریش،همه گونه آمیزشهای جنسی در دسترس مردان و زنانشان بوده است.
مسائل یاد شده عوامل مؤثّری بودند در انتشار بیشتر انواع فحشا و منکر در مکّه نسبت به دیگر جوامع عرب.برای شناسایی بهتر وضع اهل مکّه،به ذکر این داستان از کتاب«اغانی»اکتفا مینماییم:
«ابو لهب فرزند عبد المطّلب با عاص فرزند هشام بر صد شتر قمار کردند.کار قمار آنها چنان بود که به اندازۀ سنگی یا گردویی زمین را گود میکردند.سپس از آن دور میشدند و آن سنگ یا گردو را به سوی آن گودال میانداختند؛چنان که در گودال جا میگرفت،صاحبش برده بود.در این قمار ابو لهب صد شتر از عاص برد.
دوباره بر صد شتر دیگر قمار کردند.باز ابو لهب برد.
بار سوم قمار کردند.بازهم ابو لهب برد و عاص آنچه داشت در این قمار باخت.
عاص به ابو لهب گفت:ای فرزند عبد المطّلب!میبینم سنگ قمار با تو دوست شده است.بیا این بار قمار کنیم که بازنده بندۀ دیگری شود.ابو لهب گفت:میپذیرم.
باز سنگ قمار افکندند و این بار نیز ابو لهب برد و عاص بندۀ او شد.
پس از آن،عاص به ابو لهب خراج میداد.تا آنکه در جنگ بدر،هنگامی که قریش مقرّر داشتند همه کس باید در آن جنگ شرکت کند یا آنکه کسی را به جای خود بفرستد،ابو لهب عاص را به جای خود فرستاد،و شرط کرد پس از بازگشت،وی را آزاد سازد.ولی او در جنگ بدر کشته شد.» (1)
-اغانی 179/4،در ذکر غزوۀ بدر از شرح حال حسّان بن ثابت.
فرد مذکور در این داستان(عاص)پسر هشام بن مغیرة بن اسد و کنیهاش ابو البختری است.رجوع کنید به:سیره(ابن هشام) 281/2-283.
انتشار فحشا و منکر در مکّه،بر طائف (2)نیز اثر گذارده بود.در آن زمان بیشتر اهل طائف از قبیلۀ
ثقیف بودند،و گروهی از ثروتمندان قریش نیز در آنجا سکنا داشتند.شاید به همین سبب،پس از اهل مکّه،اهل طائف بیشترین شهرت را در زنا و رباخواری داشتند. (1)
-رجوع کنید به:معجم البلدان،شرح طائف 10/6-16.
اکنون برای روشن شدن اثر قریش بر طائف و ثقیف،داستان زیر را که مورّخان نقل کردهاند،عرضه میداریم:«حارث بن کلدۀ ثقفی در طائف کنیزکی داشت به نام«سمیّه»که او را به ازدواج غلام رومی خود درآورده بود و از کسب زنای او خراج میگرفت.در آن اوان ابو سفیان در حال بازگشت از سفری،به طائف رسید.پس از خوردن و نوشیدن شراب،نزد ابو مریم سلولی میفروش رفته به او گفت:سفرم به درازا کشید.آیا زن بدکارهای دم دست داری؟ابو مریم او را به سمیّه رسانید.
پس از این واقعه،سمیّه«زیاد»را به دنیا آورد،و آن تاریخ سال اوّل هجری بود.
زیاد را در ابتدا فرزند عبید رومی(غلامی که شوهر سمیّه بود)میخواندند.تا آنکه در سال 41 یا 42 هجری«معاویه»به دلیل همان زنای ابو سفیان با سمیّه،زیاد را فرزند ابو سفیان و برادر خود خواند و تا پایان حکومت بنی امیّه زیاد را فرزند ابو سفیان میخواندند.پس از آن در زمان بنی عبّاس به او«زیاد بن أبیه»میگفتند.» (2)
از این داستان میتوان به دو نکته پی برد:
همچنان که گفتیم ثروتمندان قریش،شهر طائف و قبیلۀ ثقیف را به اخلاق خود آلوده کرده بودند.
قریش نه فقط در شهر خود و در حال فراغت میگساری و بدکاری داشتند،بلکه در حال سفر و در شهرهای دیگر نیز دست از اخلاق و روش نکوهیدۀ خود برنمیداشتند.شاید بتوان داستان زیر را نیز شاهدی دیگر برای این امر به حساب آورد:
«بعد از جنگ بدر،قریب هفتاد تن از قریش اسیر مسلمانان گشتند که در میان آنها جمعی از ثروتمندان و بزرگان قریش نیز بودند.
«عبد اللّه بن ابیّ»منافق خواست تا یکی از دو کنیز خود را وادارد تا با یکی از اسرای ثروتمند قریش همبستر شود،به امید آنکه در نتیجۀ آن عمل پلید،کنیزک او حامله شود و فرزندی بزاید،و آن مرد قریشی پس از آزاد شدن و بازگشت به مکّه،به عبد اللّه بن ابیّ پول کلانی داده فرزند زنازادۀ خود را که در عرف عرب ملک عبد اللّه بن ابیّ میشد،از او بخرد و آزاد کند و به مکّه ببرد.
آن دو کنیزک هیچ کدام تن به این کار پلید نمیدادند و سرانجام به نزد پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم شکایت کردند.خداوند در این باره آیۀ مبارکۀ زیر را نازل فرمود:
...وَ لا تُکْرِهُوا فَتَیاتِکُمْ عَلَی الْبِغاءِ إِنْ أَرَدْنَ تَحَصُّناً لِتَبْتَغُوا عَرَضَ الْحَیاةِ الدُّنْیا... (1)
-نور:33. [1]
«کنیزکان خود را که میخواهند عفّت خود را حفظ کنند،به طمع مال دنیا،مجبور به زنا میکنید....»» (2)
سیوطی در همین صفحه روایات دیگری نیز در شأن نزول این آیه روایت کرده است.ولی ما روایاتی را که در آنها داستان بالا را نقل کرده صحیح دانستیم و به طور خلاصه در متن آوردیم.
این داستان دلالت دارد بر آنکه آن مرد ثروتمند قریشی از عبد اللّه بن ابیّ چنین درخواستی کرده بود،و به این دلیل وی از کنیزکان میخواست تا با او همبستر شوند.
*** در خاتمۀ این بحث داستانی را که بیانگر اهتمام شایان توجّه ثقیف در دوران جاهلیت به میگساری و ارتکاب فحشا میباشد،یادآور میگردیم:
«در سال نهم هجری،گروهی از قبیلۀ ثقیف از طائف به مدینه آمدند تا با شرطهایی اسلام را بپذیرند.در آن وقت در مورد ترک زنا و شرب خمر،بین خود مشورت کردند و گفتند:«ثقیف نمیتواند صبر کند و شراب نخورد و زنا نکند!»و در نهایت چون پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم شرط آنها را نپذیرفت،به ناچار قبول کردند که این دو کار پلید را ترک کنند.» (3)
پیش از هجرت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم به مدینه،یهودیان در مدینه و خارج مدینه سکنا داشتند،و همۀ آنها دارای دژهای مستحکم و مجهّز به بهترین ابزارهای جنگی آن روز با مردان کارآزموده برای جنگ بودند.آنان در چند آبادی با پیشرفتهترین روشها به باغداری و زراعت و دامداری، مشغول بودند،و همۀ آنها-به خصوص ساکنان مدینه-تجارت و رباخواری نیز داشتند.
یهود بر حسب آنچه در کتب دینی آنها آمده،میپندارند خداوند آنها را قومی ممتاز و برای آقایی بر سایر بشر،و متقابلا سایر بشر را برای بهرهکشی یهود از آنها آفریده است.
بدین سبب یهود در هر جامعهای که باشند،طبیعتی سلطهجو داشته در پی گردنفرازی بر سایر اقشار میباشند.همچنین با خلق و خوی زراندوزی و تموّلجویی که در خویش دارند،برای تصاحب ثروتهای اقوام دیگر-با هر وسیلهای که باشد-تلاشی شگفت دارند.
آنان برای رسیدن به این دو هدف(تسلّط بر سایر اقوام و تصاحب ثروت ایشان)در همۀ زمانها و در هر جامعهای که بودهاند به هر وسیلهای که در دسترس آنها بوده تمسّک میجستهاند.
همچنین از آنجا که یهود در جامعهای که اخلاقی استوار داشته باشد به اهداف خود نمیرسند،در هر جامعهای که باشند،منشأ اشاعۀ بیبندوباری و همه گونه فساد،و آتشآور فتنهانگیزی در آن جامعه میگردند.
با توجّه به این خصیصههای یهود،آنان در جامعۀ آن روز عرب،مردمی ثروتمند و گردنفراز بودند.خواندن و نوشتن در میان آنها رایج بود،و خود را از نسل اسرائیل و برگزیدۀ بشر،و اهل شریعت و اوّلین کتاب آسمانی میدانستند.همین اندیشهها را نیز در میان تودۀ مردم جزیرة العرب انتشار داده بودند.
آنان برای اظهار فضیلت کردن،پیشگوییهای تورات را در مورد بعثت خاتم الانبیاء صلّی اللّه علیه و آله و سلّم برای اهل مدینه نقل میکردند و علامات ظهور آن حضرت را بیان میداشتند و میگفتند:مبعوث شدن آن پیامبر نزدیک است،و جایگاه او مدینه خواهد بود.
این پیشگوییها سبب شد«ابو عامر»که نامش عبد عمرو و از قبیلۀ اوس بود،به امید آنکه آن پیامبر موعود شود،قبل از هجرت پیامبر به مدینه،رو به عبادت خدا آورد. (1)
-انساب الاشراف(بلاذری)340/1.
او لباس پشمین و مندرس میپوشید و...تا آنجا که او را ابو عامر راهب نامیدند.همو آنگاه که پیامبر به مدینه هجرت فرمود و دید که خودش پیامبر نشد،بنابر کارشکنی گذاشت. (2)*** یهود در مدینه به خاطر خوی همیشگیشان،بین دو قبیلۀ اوس و خزرج فتنهانگیزی میکردند، و آن دو قبیله را به جنگ وامیداشتند .تا آنجا که گاه جنگهایی خونین بین آن دو قبیله برپا میشد.
هر یک از دو قبیلۀ اوس و خزرج با یکی از قبیلههای یهود،پیمان دوستی و همیاری داشت،و در حال جنگ،از قبیلۀ همپیمان یهودی خود سلاح جنگ اجاره میکرد.از این راه سودی کلان
عاید آن قبیلۀ یهودی میشد و بیچارگی و درماندگی عاید قبیلۀ اوس یا خزرج.درست مانند کار روس و آمریکا در عصر ما،با همپیمانان خود در جهان سوم!
با مقایسۀ حال دو قبیلۀ اوس و خزرج با حال قبایل اهل مکّه و یمن که در همان عصر در همزیستی مسالمتآمیز به سر میبردند،روشن میگردد که آن جنگها بر اثر فتنهانگیزی قبایل یهود بوده است.
*** مردم اهل مدینه در چنین حالی زیست میکردند تا آنکه دو قبیلۀ اوس و خزرج،قبل از برخورد با پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و هجرت آن حضرت به مدینه،در صدد علاج بیچارگی خود شدند،و علاج را در آن دیدند که همگی متّفق گشته برای خود شاهی انتخاب کنند که همه فرمانبردار او باشند،تا دیگر جنگ بین آنها برپا نشود.
برای این کار یکی از بزرگان اهل مدینه،یعنی«عبد اللّه بن ابیّ»را انتخاب کردند،و در کار ساختن تاج شاهی برای او و خریدن گوهرهایی از یهود برای این کار بودند که در مکّه با پیامبر روبرو شدند،و دانستند پیامبری که یهودیان از بعثت او خبر میدادند،هموست.از این رو به آن حضرت ایمان آوردند و وی را با یارانش به مدینه دعوت نمودند.
پس از آمدن پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم به مدینه،به راهنمایی و دستور آن حضرت بین همۀ اهل مدینه (قبایل یهود و اوس و خزرج)پیمانی نوشته و امضا شد،که در نتیجۀ آن پیمان،هیچ کس از اهل مدینه بر دیگری تعدّی نمینمود و چنانچه کسی تعدّی میکرد،پیامبر در مورد آن قضاوت میکرد.همچنین همۀ اهل مدینه در برابر تجاوزی که از طرف کسی از خارج مدینه بر آنها میشد، پشتیبان هم بودند. (1)
-سیره(ابن هشام)234/2 و 147؛عیون الاثر 197/1.
و نتیجۀ پیمان اخوّت و برادری بین مسلمانان و معاهده با قبایل یهود ساکن مدینه،با توجّه به عادات و خلق و خوی عرب آن روز،آشکار و روشن میگردد.
با توجّه به آنچه از وضع عرب قبل از اسلام بیان شد،اکنون میتوانیم نظری کوتاه به سیرۀ پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بنماییم.
1) 1)
همۀ اجداد پیامبر تا آنجا که عرب میشناختند و خبر داشتند،شیخ و رئیس قبیلۀ قریش در مکّه بودند.و از آنجا که مهمانان مردم مکّه حجّاج بیت اللّه الحرام بودند،اجداد پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم اطعام حجّاج و رسانیدن آب در آن کوهها و درّههای سوزان را به عهده داشتند.تا آنکه این ریاست به «عبد مناف»رسید.عبد مناف را چهار فرزند بود به نامهای:هاشم،عبد شمس،نوفل و مطّلب. (1)
-رجوع کنید به:سیره(ابن هشام)111/1؛و شرح حال قبیلۀ فهر در کتاب انساب ابن حزم.
پس از وفات عبد مناف،میان«هاشم»و«عبد شمس»دربارۀ ریاست بر قریش خصومت و درگیری شدید بپا شد.هاشم در آن درگیری پیروز شد و در روزگار خود نامآورتر از پدران خود گردید.هاشم اوّلین کسی بود که دو سفر تجارتی تابستان و زمستان را برای قریش بنیان گذارد.در تابستان کاروان تجارتیشان به شام میرفت که آن سفر را«رحلة الصّیف»مینامیدند،و در زمستان از راه یمن به حبشه و افریقا میرفتند که آن را«رحلة الشّتاء»مینامیدند.
در آن زمان که هیچ فرد یا قبیلهای از بیم غارتگری در امان نبود،هاشم نخست از قیصر،پادشاه روم که در شام بود،امان نامهای برای کاروانهای تجارتی قریش در قلمرو حکومت قیصر گرفت.
1) 1)
سپس در بازگشت از شام به مکّه،از هر یک از قبایل عرب نیز که در سر راه قافلۀ بازرگانی بودند، پیمان گرفت که قافلۀ بازرگانی قریش در حال عبور از زمینهای آنان،در امان باشند.بدین گونه امنیت آن قافلهها در مسیر تجارتی تأمین گردید.نام پیمانهای قریش با قبایل عرب که در گذشته نیز بدان اشاره رفت و در قرآن کریم هم یاد شده است، (1)
-سورۀ قریش.
«ایلاف»بود.هاشم در سالهای قحطی،اهل مکّه را اطعام میکرد تا آنکه قحطی برطرف میشد.
وی در سفری به شام،در شهر مدینه فرود آمد،و با«سلمی»دختر زید از قبیلۀ خزرج ازدواج کرد.سلمی در مدینه ماند و هاشم به سفر تجارت خود ادامه داد.در نتیجۀ این ازدواج،سلمی فرزندی به نام«شیبه»(عبد المطّلب)بزاد.
آنگاه که هاشم وفات کرد،قبایل قریش بر خود هراسیدند که مبادا قبایل عرب بر آنها چیره شوند و بدین سبب نتوانند کاروانهای بازرگانی خود را حرکت دهند.بنابراین دو برادر هاشم،عبد شمس و نوفل،با نجاشی پادشاه حبشه و کسری پادشاه ایران تجدید عهد و پیمان کردند.
چندی بعد،آن دو نیز وفات کردند،و ریاست مکّه به برادرشان«مطّلب»،فرزند عبد مناف رسید.
مطّلب به مدینه رفت و فرزند برادر خود،هاشم،یعنی عبد المطّلب را به مکّه آورد.ریاست قریش پس از وفات مطّلب به برادرزادهاش منتقل گردید.
چندین امر سبب شد که ریاست عبد المطّلب بیش از نیاکانش در قبایل قریش و صحراهای حجاز گسترده شود:
نخست آنکه وی از سلاله و نژاد هر دو تیرۀ بزرگ عرب،عدنان و قحطان بود.
و مسألۀ دیگر کارهای شایستهای بود که عبد المطّلب انجام داد.مانند کندن چاه زمزم در خانۀ خدا که از زمان اسماعیل مورد استفادۀ اهل مکّه و حجّاج بیت اللّه الحرام بود،و به خاطر عواملی چند در زیر خاک مدفون شده بود و کسی محلّ آن را نمیدانست.
عبد المطّلب پس از کشمکشهایی با قریش،به همراه یگانه فرزندش،حارث آن چاه را از زیر تودههای خاک بیرون آورد،و سپس آب آن را بر هر نوشندهای سبیل کرد.
1) 1)
عبد المطّلب را در کندن این چاه،جز یگانه فرزندش،حارث یاوری نبود.در آن حال نذر کرد اگر خداوند ده پسر به او عنایت کند،یک پسر را در راه خدا قربانی کند.و آنگاه که دارای ده پسر شد،قرعۀ قربانی به نام کوچکترین فرزندش،«عبد اللّه»بیرون آمد.
عبد المطّلب خواست فرزندش عبد اللّه را در برابر خانۀ خدا قربانی کند.بزرگان قریش که در آنجا گرد آمده بودند،پیش آمدند و گفتند:این کار شما پیشینهای میشود برای دیگران از قریش، و پدرانی دیگر نیز فرزندان خود را مانند شما قربانی خواهند کرد.
در نتیجۀ این گفتگوها،قرار بر آن شد که عبد المطّلب از بین صد شتر و عبد اللّه،برای قربانی کردن یک قرعه بکشد.اگر قرعه به نام صد شتر درآمد،صد شتر را قربانی کند،و چنانچه به نام عبد اللّه درآمد،او را قربانی سازد.چون قرعه کشیدند قرعه به نام صد شتر بیرون آمد.عبد المطّلب نپذیرفت،تا آنکه سه بار قرعه کشیدند و هر سه بار به نام صد شتر درآمد.
عبد المطّلب صد شتر را قربانی ساخت و گوشتش را اطعام کرد.و بدین سان عبد اللّه از قربانی شدن رهایی یافت.
این عمل عبد المطّلب با فرزند خود،کار ابراهیم را با فرزندش،اسماعیل،در خاطرهها زنده کرد.بدین سبب عبد المطّلب را«ابراهیم ثانی»نامیدند.
عبد المطّلب«آمنة بنت وهب»را برای همسری فرزندش،عبد اللّه انتخاب کرد.در نتیجۀ این ازدواج،فرزندی به نام«محمّد بن عبد اللّه بن عبد المطّلب»(پیامبر خاتم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم)به دنیا آمد. (1)
-رجوع کنید به:تاریخ یعقوبی 242/1-252. [1]
پیامبر در شکم مادر بود که پدرش،عبد اللّه وفات کرد.در سال ولادت پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم «ابرهه»،فرمانروای حبشی،با لشکری انبوه و فیلهای جنگی برای خراب کردن خانۀ خدا از یمن به سوی مکّه آمد.
عبد المطّلب بر فراز کوههای مکّه رفت و دست به دعا برداشت و گریست.خداوند دعای او را مستجاب نمود و پرندگان«ابابیل»را بر جیش ابرهه فرستاد و همۀ آنها را هلاک ساخت.
این داستانها در قبایل جزیرة العرب مشهور گردید،و سبب پیدایش احترامی خاص برای عبد المطّلب شد.
1) 1)
عرب این سال را«عام الفیل»نامید و چنانچه گذشت پیامبر خاتم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم در همین سال به دنیا آمد.
آن حضرت نخست تحت کفالت جدّش،عبد المطّلب بود.هنوز خردسال بود که مادرش آمنه وفات کرد و آنگاه که به سن هشت سالگی رسید،جدّش نیز بیمار شد و کفالت نوۀ خود، محمّد صلّی اللّه علیه و آله و سلّم را به فرزند برومندش،«ابو طالب»واگذارد و سپس وفات کرد.
پس از عبد المطّلب ریاست قبایل قریش به فرزندش،ابو طالب منتقل گردید.ابو طالب در همان سال مانند سایر قریش برای تجارت به سفر شام رفت و برادرزادۀ خود،محمّد صلّی اللّه علیه و آله و سلّم را نیز به همراه برد.
در این سفر راهبان نصاری اوصاف پیامبر خاتم را در محمّد باز شناختند و ابو طالب را از آن داستان باخبر ساختند.همچنین او را از گزند یهود به برادرزادهاش بیم دادند و اصرار ورزیدند هر چه زودتر به مکّه بازگشته برادرزادهاش را از قوم و قبیلۀ خود بیرون نبرد،و در حراست او بکوشد.ابو طالب به مکّه بازگشت و در حراست پیامبر سعی بلیغ داشت.
پس از آنکه پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم به سن بیست و پنج سالگی رسید،با ثروتمندترین زن قریش، «خدیجه»ازدواج کرد و دارای خانوادهای ثروتمند گردید.
در سالی که در مکّه قحطی شدید پیش آمد،پیامبر از عمویش،ابو طالب خواست تا فرزندش علی را به او بسپارد تا به خانۀ خود برد،و تحت کفالت و پرورش خاصّ خود درآورد.ابو طالب خواستۀ برادرزاده را اجابت فرمود (1)
-تاریخ طبری 1163/3،چ اروپا.
و علیّ خردسال،تحت تکفّل پیامبر و در خانۀ پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم پرورش یافت.خانۀ کعبه را دیواری کوتاه و کمی بلندتر از یک قامت،و بیسقف بود.درون آن چاهی بود که گنجینۀ کعبه در آن قرار داشت.در سال سی و پنجم عمر شریف پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم دزدان به آن گنجینه دستبرد زدند.قریشیان بر آن شدند که خانۀ کعبه را تجدید بنا کنند.ساختن کعبه را بر قبایل
1) 1)
خود تقسیم کردند.آنگاه که نوبت به نصب«حجر الاسود»رسید،بر سر قرار دادن آن در جای خود،بین قبایل قریش درگیری پدید آمد.(هر قبیله در پی بیآن بود که خود این امتیاز را کسب کند.)
سرانجام قبایل آمادۀ رزم شدند،تا هر قبیلهای که در جنگ غالب شد،او حجر الاسود را نصب کند.
در این هنگام سالمندترین مرد قریش،مغیرة بن عبد اللّه مخزومی،به قریش که در مسجد الحرام گرد آمده بودند،گفت:ای قبایل قریش!هر کس اکنون از در مسجد وارد شود،او را حکم قرار دهید و هر چه او گفت عمل کنید.همه این پیشنهاد را پذیرفتند.
چشمها به در مسجد دوخته شده بود که نوادۀ عبد المطّلب،محمّد بن عبد اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم وارد مسجد شد.همه آواز دادند:
«هذا الأمین رضینا.هذا محمّد.»
«این محمّد امین است به حکمیّت او راضی هستیم.»
چون پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم نزد ایشان آمد و از داستان باخبر شد،فرمود:پارچهای بیاورید.پارچهای آوردند.پیامبر با دست خود حجر الاسود را در آن پارچه گذارد.سپس فرمود هر قبیلهای قسمتی از این پارچه را در دست گیرد و سنگ را بلند کند و به جایگاه حجر الاسود برساند.چون چنان کردند، پیامبر با دست خود سنگ را برداشت و در جایش گذاشت و روی آن را ساخت،و آن غائله را این چنین با حکمت،به نیکی پایان بخشید. (1)
-سیره(ابن هشام)204/1-210،حدیث بنیان الکعبة.
خداوند تبارک و تعالی همۀ اوصاف پیامبر خاتم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم را به پیامبرانش خبر داده بود:محلّ تولّد او،مسکن او،علامتهای زمان بعثت و هجرت،نشانههایی که در اندام داشت، خصیصههایی که در سلوک داشت و امتیازهایی که در شریعت او بود...همه را بیان نموده و به پیامبران امر فرموده بود همۀ آن صفات را برای امّتهای خود بازگو کنند،و از امّتهای خود عهد و پیمان بگیرند که هرگاه آن پیامبر با آن خصیصهها و آن صفات مبعوث شد،به او ایمان آورند.
پیامبران همۀ آن صفات و مشخّصات را به امّتها و اوصیای خود تبلیغ فرموده بودند.همچنین در کتب آسمانی و کتابهایی که اوصیای پیامبران در شرح کتب آسمانی نوشته بودند،این امور با
1) 1)
تفصیل تمام ثبت و ضبط گردیده بود.
از آنجا که این اطّلاعات و مطالب از جمله اموری بود که به زندگانی دنیوی آنان که کتب آسمانی را تحریف میکردند،زیانی نمیرسانید،همۀ آن مطالب در آن کتب سالم مانده و دستخوش تحریف نگردیده بود،و در دست علمای یهود و نصاری موجود بود.
علمای یهود و نصاری هر جا که بودند آن اخبار را با تفصیل بیان میکردند و شرح میدادند.از آن جمله بود اخباری که آنها برای عبد المطّلب و ابو طالب،جد و عموی پیامبر شرح داده بودند.
علمای یهود نیز آن اخبار را در مدینه منتشر ساخته و خبر داده بودند که آن پیامبر به این شهر هجرت خواهد کرد.به همین سبب بود که ابو طالب این امر را مکرّر در اشعار خود بعد از بعثت پیامبر بیان میکرد.و همچنین اهل مدینه هنگام برخورد با پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم در مکّه،دانستند که او همان پیامبر است که یهودیان از او خبر میدادند و به او ایمان آوردند.
پیامبر قبل از آنکه سنّش به چهل برسد،در هر سال مدّتی را در غار«حراء»عزلت میگزید و به عبادت پروردگار خود مشغول میگردید.در این عزلت،پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم،علی علیه السّلام را نیز به همراه خود میبرد.
آنگاه که سنّ پیامبر به چهل رسید،در همان غار حراء نخستین بار وحی بر پیامبر نازل شد،و علی نیز که با او بود،شاهد اوّلین نوبت نزول وحی گردید. (1)
-رجوع کنید به:بحثهای گذشتۀ کتاب.
پس از نزول وحی،علی علیه السّلام و خدیجه اوّلین کسانی بودند که به پیامبر ایمان آوردند،و در اوّلین روز پس از نزول وحی،با پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم نماز جماعت گزاردند.تا چندین سال جز این سه نفر، کسی به اسلام نگرویده بود.در این باره طبری و دیگر مورّخان از«عفیف کندی»روایت کردهاند که گفت:
«در عصر جاهلیت به مکّه رفتم و مهمان«عبّاس بن عبد المطّلب»بودم.روزی به کعبه نظر افکنده بودم.جوانی را دیدم که آمد و به آسمان نگریست.سپس رو به کعبه ایستاد.
چیزی نگذشت که جوان خردسالی را دیدم که آمد و سمت راست او ایستاد.
سپس زنی آمد و پشت سر آنها ایستاد.
آنگاه آن مرد جوان به رکوع رفت.آن جوان خردسال و آن زن نیز رکوع رفتند.آن مرد جوان برپا ایستاد.آن جوان خردسال و آن زن نیز چنان کردند.آن مرد جوان به سجده رفت.آن دو نیز
1) 1)
چنان کردند.
گفتم:ای عبّاس!امری است عظیم.
عبّاس نیز گفت:امری است عظیم.آیا میدانی این مرد جوان کیست؟
گفتم:نمیدانم.
گفت:این پسر برادرم،محمّد بن عبد اللّه بن عبد المطّلب است.
بازگفت :میدانی این که با اوست کیست؟
گفتم:نمیدانم.
گفت:این برادرزادهام،علیّ بن ابی طالب بن عبد المطّلب است.این برادرزادهام به من گفت:
پروردگار من،پروردگار آسمان و زمین،آنها را به آنچه بر آن هستند امر فرموده است.
به خدا سوگند،من کسی را روی زمین بر این دین،جز این سه نفر نمیشناسم.» (1)
-تاریخ طبری 1161/3،چ اروپا.
تا زمانی که پیامبر خارج از منزل خود کسی را به دین اسلام دعوت نکرده بود،کسی را با او کاری نبود.تا اینکه در سال سوم بعثت آیۀ وَ أَنْذِرْ عَشِیرَتَکَ الْأَقْرَبِینَ (2)بر او نازل شد،و پیامبر خویشان خود،بنی عبد المطّلب،را به منزلش دعوت نمود.آنگاه پس از صرف غذا،ایشان را به دین اسلام دعوت کرد و فرمود:چه کسی از شما مرا در این کار یاری میکند تا خلیفه و وزیر و وصیّ من باشد؟
همه امتناع ورزیدند و علی،آن جوان خردسال گفت:یا رسول اللّه!من شما را در این کار یاری میکنم.
پس از سه بار تکرار دعوت پیامبر و امتناع همه جز علی علیه السّلام،پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم گردن علی را گرفت و گفت:تو خلیفه و وزیر و وصیّ من هستی.
ابو لهب سخت ابو طالب را مسخره کرد و از خانه بیرون شدند. (3)
پس از این،«زید»،آزاد کردۀ پیامبر،و عموزادهاش،«جعفر بن ابی طالب»اسلام آوردند.پس
از آنها«ابو ذر»و چند تن دیگر.و دهمین کس«فاطمه»،همسر ابو طالب و مادر علیّ بن ابی طالب بود. (1)
-رجوع کنید به:تاریخ یعقوبی 23/2 و 28.
اسلام در مکّه گسترش پیدا کرد و از بعضی قبیلههای قریش،افرادی مسلمانان شدند.ولی کفّار قریش تا آن زمان که پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و پیروان او به عبادت پروردگارشان مشغول بودند و به بتپرستی آنها تعرّضی نداشتند،جز حالت شگفتزدگی،برخورد دیگری نداشتند.تا آنکه پیامبر از جانب پروردگار مأمور بیم دادن بتپرستان و بیان بیخردانه بودن بتپرستی شد.
در این هنگام مشرکان قریش نزد شیخ خود ابو طالب رفته گفتند:شما شیخ ما و آقای بزرگوار ما هستی.برادرزادهات خدایان ما را دشنام داده آنها را به زشتی یاد میکند.دستور بده دست از دشنام دادن به خدایان ما بردارد،و آنها را به زشتی نام نبرد.ما نیز او را با خدای خودش وامیگذاریم .
ابو طالب پیامبر را در مجلس حاضر داشت و خطاب به او گفت:اینان بزرگان و سران قوم شما هستند،و از شما چنین خواستهای دارند.
پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود:ای عمو!آیا آنها را به بهتر از آن دعوت نکنم؟!
ابو طالب گفت:آنها را به چه دعوت میکنی؟
پیامبر فرمود:آنها را دعوت میکنم به گفتن کلمهای که با گفتن آن،عرب خاضع ایشان گردد،و بر عجم(غیر عرب)حکم فرما گردند.
ابو جهل گفت:آن یک کلمه چیست؟!بگو که ده برابر آن را خواهیم گفت.
پیامبر گفت:
آن یک کلمه آن است که بگویید:«لا اله الاّ اللّه»:خدایی جز اللّه نیست.
آنها خشمگین شده از جای برخاستند و گفتند:به خدا تو را و خدای تو را که چنین دستور به تو میدهد،دشنام میدهیم. (2)
کفّار قریش،بار دیگر به پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم پیشنهاد کردند که یک سال آنان،خدای او را بپرستند،و یک سال او خدایان آنها را بپرستد.در جواب آنها سورۀ مبارکه کافرون نازل شد:
قُلْ یا أَیُّهَا الْکافِرُونَ* لا أَعْبُدُ ما تَعْبُدُونَ* وَ لا أَنْتُمْ عابِدُونَ ما أَعْبُدُ*... لَکُمْ دِینُکُمْ وَ لِیَ دِینِ
«بگو ای کافران!من آنچه را شما میپرستید نمیپرستم.شما نیز آنچه را من میپرستم نمیپرستید...شما را دینی و مرا دینی دیگر است.»
*** پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم کار خود را ادامه داد.مشرکان قریش بار دیگر به نزد شیخ خود رفتند.آنان خوشاندامترین جوان قریش و زیرکترین آنها را به نام«عماره»با خود بردند و به ابو طالب گفتند:
«این بهترین جوان قریش به جای محمّد از آن شما باشد،و شما محمّد را به ما تسلیم کن تا او را بکشیم،و این نگرانی از قبیلۀ قریش رفع شود.»
ابو طالب در پاسخ پیشنهاد ابلهانۀ آنها گفت:«فرزندم را به شما بدهم بکشید؟!و به جای او فرزند شما را نگهداری کنم؟!»و با پرخاش شدید به همپیمانان خود،آنها را راند.
در اینجا کفّار قریش چاره را در آزار دادن پیروان پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم دیدند.بنابراین سران هر قبیله، شکنجه دادن و آزار مسلمانان قبیلۀ خود را آغاز کرد.
آنگاه که آزار و شکنجۀ کفّار قریش بر مسلمانان فزونی یافت،پیامبر دستور داد مسلمانان از مکّه به حبشه هجرت کنند و سپس«جعفر بن ابی طالب»را به سرپرستی آنها گماشت.
کفّار قریش عمرو بن عاص و عماره را با هدایایی به نزد«نجاشی»،پادشاه حبشه گسیل داشتند، و از او خواستند تا مسلمانان را به مکّه برگرداند.ولی نجاشی به خواست آنها اعتنا نکرد و به احترام و بزرگداشت جعفر و همراهانش ادامه داد.
ابو طالب وقتی چنین رفتار را از نجاشی شنید،این اشعار را برای او سرود و وی را به اسلام دعوت کرد:
تعلم خیار النّاس أنّ محمّدا وزیر لموسی و المسیح بن مریم
أتی بهدی مثل الّذی أتیا به و کلّ بأمر اللّه یهدی و یعصم
و أنّکم تتلونه فی کتابکم بصدق حدیث لا حدیث التّرجّم
و أنّک ما یأتیک منّا عصابة لفضلک إلاّ ارجعوا بالتّکرّم
(1)«هان ای که از بهترین مردمانی!بدان محمّد،یاری کنندۀ موسی و عیسی فرزند مریم است.
او هدایتی مانند آنچه آن دو آوردند،آورده است.و هر یک از این سه پیامبر به امر خدا هدایت میکند،و[مردم را از بدی]حفظ میکند.
و شما[نصاری]خبر او را در کتاب خود[انجیل]در سخن راست میخوانید؛نه در گفتار برخاسته از گمان و تخمین.
و به درستی هر گروهی که از ما[مسلمانان]به سوی تو پناه میآورند،به سبب فضیلت و بزرگواری تو،با احترام و تکریم بر میگردند.»
نجاشی عمرو عاص و مسلمانان به سرکردگی جعفر را گرد هم آورد.جعفر عمرو را جواب گفت و نجاشی عمرو را با خواری رد کرد.
نجاشی اسلام را به رسمیت شناخت و مانند شریعت موسی و عیسی معرّفی کرد.شمارۀ مهاجران به حبشه بیش از هشتاد تن شد.این خبر بین قبایل جزیرة العرب پخش شد،و اسلام از مرز مکّه بیرون رفت و افرادی از قبایل عرب مانند«ابو ذر غفاری»اسلام آوردند.
ابو طالب نیز در اشعار خود،ضمن اظهار حمایت از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم به اسلام دعوت میکرد:
منعنا الرّسول الملیک ببیض تلألأ کلمع البروق
أذبّ و أحمی رسول الملیک حمایة حام علیه شفیق (2)
«از پیامبر مالک الملک با شمشیری که مانند برق میدرخشد،دفاع و حمایت کردیم.
پیامبر مالک الملک را،حمایت کردن حمایت کنندهای که بر او شفیق و دلسوز است،دفاع و حمایت میکنم.»
و نیز در شعری دیگر میگوید:
و اللّه لن یصلوا إلیه بجمعهم حتّی أوسّد فی التّراب دفینا
و عرضت دینا قد عرفت بأنّه من خیر أدیان البریّة دینا (3)
«به خدا سوگند،دست ایشان به او نمیرسد،مگر آنکه من در خاک سپرده شوم.
تو دینی را عرضه داشتی که دانستم بهترین دین مردمان است.»
و در شعری دیگر گوید:
أ لم تعلموا أنّا وجدنا محمّدا نبیّا کموسی خطّ فی أوّل الکتب (1)
-سیره(ابن اسحاق)157/؛سیره(ابن هشام)373/1. [1]
«آیا ندانستید که ما یافتیم محمّد را پیامبری مانند موسی که در اوّلین کتاب(تورات)نام او نوشته شده است.»
*** بار دیگر پیشنهاد کردند که چنانچه پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم خواستار مال دنیاست،از اموال خود آن قدر به حضرتش بدهند که از همۀ اهل مکّه ثروتمندتر شود؛اگر خواهان پادشاهی است،او را به پادشاهی خود اختیار کنند.پیامبر در جواب گفت:
«به خدا سوگند،اگر آفتاب را در دست راست،و ماه را در دست چپم بگذارند،از دعوت دست نمیکشم.»
در این گفتگوها و پیشنهادها بین قریش و ابو طالب و پیامبر،ابو طالب به پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم اظهار ناتوانی کرد و گفت:ای پسر برادرم!قوم تو چنین و چنان گفتند.در کار من و خودت بیندیش،و آنچه را که توانایی آن را ندارم از من مخواه.
در اینجا پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم به گریه افتاد و به عمو پشت کرد و به راه افتاد.ابو طالب برادرزاده را خواند.چون پیامبر ایستاد و رو به عمو کرد،ابو طالب گفت:
ای پسر برادرم!برو و هر چه میخواهی بگو؛که در هیچ حالی تو را وانمیگذارم . (2)
روزی ابو جهل پیامبر را در کوه صفا تنها یافت.او را بسی دشنام داد و دین اسلام را به زشتی یاد کرد و پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم را آزرد.کنیزکی آن حال را مشاهده کرد.
در آن زمان،حمزه که سرآمد مردان نامی قریش در شهامت و مردانگی بود،برای شکار از مکّه بیرون رفته بود.او را چنان رسم بود که چون از شکار بازمیگشت ،نخست به مسجد الحرام میشتافت و طواف خانۀ کعبه به جا میآورد.سپس به خانه میرفت.آنگاه که به مسجد میرفت،
به نزد هر دسته از قبیلههای قریش که در مسجد گرد هم نشسته بودند،میرفت و میایستاد و بر آنها سلام میکرد.
این بار که از شکار بازمیگشت ،آن کنیزک داستان ابو جهل را با پیامبر به او بازگو کرد.حمزه چهرهاش برافروخت و در خشم شد و شتابان به مسجد رفت.ولی این بار نزد هیچ گروهی نایستاد و یکسره به سوی گروهی که ابو جهل در آنها بود شتافت.
وقتی به آنان رسید،بالای سر ابو جهل ایستاد و کمان خود را بلند کرده بر سر ابو جهل کوبید و سر او را شکافت.آنگاه به او گفت:به برادرزادهام دشنام میدهی،در حالی که من بر دین اویم و سخن او را میگویم؟!اگر میتوانی مرا رد کن!
مردانی از بنی مخزوم(فامیل ابو جهل)به یاری ابو جهل برخاستند.ابو جهل از عاقبت کار ترسید و به خویشان خود گفت:ابو عماره(حمزه)را واگذارید ؛چه من برادرزادهاش را ناسزایی زشت گفتم.
*** شیخ قبایل قریش در این اوان در راه حمایت از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم مبارزهای سخت با کفّار قریش بپا کرد.در این مبارزه قصاید غرّای خود را همانند صاعقههای آسمانی بر سر آنها میبارید.او در این رزم،کسان خود و همپیمانانش را نیز تشجیع میکرد و به یاری میطلبید،و در قصایدی که میسرود،مانند این معانی را گوشزد مینمود:
«نه،به خدا قسم دست کسی به برادرزادۀ من نمیرسد،و در این راه شیر مردان بنی هاشم شمشیرها از نیام میکشند،و مانند شیرهایی که به شکار خود حمله میکنند،دشمنان را در هم میدرند،زنها در این راه بیشوهر میشوند.»
ابو طالب قصاید بسیاری در این معانی سروده که یکی از آنها دارای نود و چهار بیت میباشد. (1)
-رجوع کنید به:سیره(ابن هشام)286/1-298.
کفّار قریش در برابر حمایت همهجانبۀ ابو طالب،شیخ مکّه از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و دین اسلام و مسلمانان،بیچاره شدند.لذا در سال ششم پس از بعثت برای چارهاندیشی گرد هم آمدند،و با هم پیمان بستند که علیه شیخ خود و قبیلۀ بنی هاشم و بنی المطّلب که از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم حمایت میکنند،
1) 1)
قیام کنند. (1)
-تاریخ یعقوبی 31/2، [1]چ بیروت 1379.
بدین منظور نامهای نوشتند و طبق آن همگی متعهّد گشتند که با حامیان پیامبر قطع همه گونه روابط کنند،با آنها ازدواج نکنند،از آنها چیزی نخرند و چیزی به آنها نفروشند و با آنها در یک جلسه ننشینند.این عهدنامه را پس از امضا کردن داخل خانۀ کعبه آویختند.
در این هنگام دو تیرۀ بنی هاشم و بنی المطّلب-جز ابو لهب-خانههای خود را در مکّه ترک کردند و همگی با شیخ خود،ابو طالب به درّهای به نام«شعب ابو طالب»پناه بردند و با هم در آنجا سکنا گزیدند.
در این زمان ابو طالب در قصیدهای غرّا به قریش خطاب کرد و گفت:
«هان!از جانب من پیغام دهید قبیلۀ لؤی،و به ویژه قبیلههای کعب (2)
(مصادر این قصیده در پاورقی شعر گذشته ذکر شد.)
را:آیا ندانستید ما محمّد را پیامبری یافتیم مانند موسی که در اوّلین کتاب(تورات)نام او نوشته شده است؟!
و خداوند محبّت او را در دل بندگان گذارده است.و از آن کس که خدا محبّت او را در دلها گذارد،کسی بهتر نیست.
و آنچه در نامۀ خود نگاشتید،بر شما شوم خواهد بود.همچنان که صدای شتر بچه ناقۀ صالح [پس از پی شدن مادرش]برای آن قوم شوم بود.[یعنی به سبب این کارتان عذاب بر شما نازل میگردد.]
بیدار شوید!بیدار شوید!پیش از آنکه خاک گورتان کنده شود،و بیگناه مانند گناهکار[در عذاب،شریک]گردد.
دنبالهروی سخنچینان نشوید،و پس از دوستی و قرابت قطع رحم نکنید.
و جنگ بسیار طولانی را پیش نیاورید.چه بسا جنگ بر آن کس که جنگ افروزی کند،سخت و ناگوار باشد.
به خدای کعبه سوگند،هرگز ما احمد را در سختیهای روزگار وانمیگذاریم .
پیش از آنکه از ما و شما،دست و صورتها با شمشیرهای برّان جدا نشود؛
در میدان کارزاری که در آن شکستههای نیزه ریخته شده،و دستههای لاشخوران سیاه بر خوردن کشتهها گرد آیند؛
جولانگاه اسبها در هر گوشه و کنار،و نعرههای رزمندگان،صحنۀ کارزار را پر کرده باشد.
مگر نه پدر ما،هاشم کمر بست و فرزندان خود را به نیزه زدن و شمشیر زدن وصیّت کرد؟!
ما بنی هاشم از جنگ خسته و ملول نمیشویم تا جنگ از ما خسته شود،و هیچ شکایتی از پیشآمدهای آن نداریم.
ولی ما مردان رزم و مردان خرد هستیم،در آن هنگام که جان قهرمانان از ترس به لب رسد.»
*** قصیدههای ابو طالب اثر بسزایی بر قریش داشت.از بیم همین گونه تهدیدها،پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و دیگر بنی هاشم از گزند شمشیر و هر سلاح قریش در امان بودند.ولی محاصرۀ اقتصادی بر آنها تأثیری سخت داشت و سه سال به طول انجامید.در این سه سال ثروتمندترین زن قریش،خدیجه، اموال خود را بر محاصرهشدگان اتفاق کرد. (1)
-سیره(ابن هشام)373/1-376.
در این مدّت خواربار به طور قاچاق به ایشان میرسید.ابو طالب فرزندش،علی را در تاریکی شب،برای آوردن آذوقه به مکّه میفرستاد.ابن ابی الحدید در این باره چنین نقل میکند:
«علی شب از درّۀ کوه،مانند دزدان بیرون میآمد و خود را از دیدگان پنهان میداشت.آنگاه به آنجا که ابو طالب او را فرستاده بود،میرفت و بارهای آرد و گندم را بر دوش میکشید و میآورد.» (2)
در آن مدّت کسی از آنها از درّۀ کوه بیرون نمیآمد،و کسی نیز نزد ایشان نمیرفت. (3)
ابو طالب شبانگاه پیامبر را در جایی میخوابانید که دیده شود.سپس چون پاسی از شب میگذشت،او را از جای خود به جای دیگر میبرد،و علی علیه السّلام را در جای پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم میخوابانید.تا اگر کسی جای پیامبر را برای به قتل رسانیدن وی مشخّص کرده بود،فرزندش،علی
را به جای پیامبر به قتل برساند. (1)
-شرح نهج البلاغه 64/14؛عیون الاثر 127/1.
محاصرهشدگان دچار فقر و فاقۀ شدید شده بودند.خداوند موریانه را مأمور کرد تا نوشتههای عهدنامه را بخورد.پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم ابو طالب را از حادثه خبر داد.ابو طالب در مسجد الحرام نزد قریش رفت و داستان را بازگو کرد و گفت:نامه را بنگرید.اگر چنان است که برادرزادهام گفته،محاصره را برطرف کنید.و چنانچه خبر او صحّت نداشت،برادرزادهام را به شما تسلیم میکنم تا او را بکشید.
قریش شادمان شدند.نامه را آوردند و دیدند همۀ نوشتهها نابود شده جز«باسمک اللّهمّ».
گفتند:«این چیزی جز سحر نیست!»در این زمان گروهی اسلام آوردند. (2)
آنگاه پنج تن از وابستگان بنی هاشم و خدیجه همپیمان شدند و صحیفه را در برابر قریش دریدند. (3)
پس از آن بنی هاشم و بنی المطّلب از درّه بیرون آمده به خانههای خود در مکّه بازگشتند.
اسلام از مرز مکّه بیرون رفت و در قبایل عرب منتشر گردید.بیش از هشتاد مسلمان به قارّۀ افریقا رفتند و یکتاپرستی را تا به حبشه بردند.در همۀ این مناطق قرآن خوانده میشد و خدا به یگانگی پرستیده میگشت.به این ترتیب،دیگر قریش نمیتوانست مانند سالهای اوّل بعثت، اسلام را در نطفه خفه کند.
از سوی دیگر،ابو طالب نیز پس از هشتاد و چهار سال عمر،و نبرد سخت با قریش،پیرمردی فرتوت گردیده بود.خدیجه هم پس از شصت و پنج سال عمر،و صرف همۀ دارایی خویش در راه اسلام،تهیدست و شکسته احوال گشته بود.این دو یاور،آنچه توانایی داشتند در راه یاری پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم در طبق اخلاص نهادند.سرانجام خدیجه در ماه رمضان،سه سال قبل از هجرت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم به مدینه وفات کرد. (4)
ابو طالب در آخرین ساعات زندگی و در بستر بیماری،آخرین کوشش خود را در راه اسلام و نگاهداری پیامبرش انجام داد.او در آن حال پیامبر را خطاب کرد و گفت:
«ای پسر برادرم!پس از مرگ من به سوی داییهای خود،تیرۀ بنی النجّار[از قبیلۀ خزرج در مدینه]هجرت کن.چه آنکه این قبیله بیش از هر مردمی در حفاظت و حمایت از خاندان خود کوشا هستند.» (1)
-تاریخ الاسلام(ذهبی)138/1،فصل ثمّ توفّی ابو طالب.
سپس ابو طالب در حال احتضار و جان سپردن شد.در این هنگام برادرش،عبّاس و پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بر بالینش بودند.ابو طالب با صدایی ضعیف سخن میگفت.عبّاس گوش فراداد؛شنید ابو طالب میگوید:«لا إله إلاّ اللّه»:«هیچ معبودی و خدایی،جز«اللّه»نیست.» (2)
ابو طالب در آخرین دم زندگانی همان کلمهای را گفت که عمر خود را در راه ترویج و تبلیغ آن گذرانیده بود و همان طور که نام«اللّه»بر زبانش بود،جان به جان آفرین سپرد.
هیچ کس مانند ابو طالب به اسلام و پیامبر اسلام و کلمۀ«لا إله إلاّ اللّه»خدمت نکرد.فقط به سبب آنکه پدر علی بود و با علی علیه السّلام دشمنی داشتند،این چنین مسلمانی را کافر خواندند.
یعقوبی گوید:
پیامبر بر سر جنازۀ عمو گفت:
«یا عمّ!ربّیت صغیرا،و کفلت یتیما،و نصرت کبیرا.فجزاک اللّه عنّی خیرا.»و مشی بین یدی سریره و جعل یعرّفه و یقول:«وصلتک رحم و جزیت خیرا.»
«ای عمو!در خردسالی پرورشم دادی،و در یتیمی کفالتم کردی،و در بزرگی یاریام نمودی.
خدایت پاداش خیر به تو دهد.»و در پیشاپیش تابوت ابو طالب راه میرفت و همیبرمیگشت و در جلو تابوت میایستاد و میگفت:«پاداش صلۀ رحم به تو برسد،و پاداش خوبی هم به تو رسید.» (3)
پیامبر اسلام صلّی اللّه علیه و آله و سلّم چنین گفت،ولی مسلمانان گفتند:«ابو طالب در آتش جهنّم میسوزد.»و این کلام را از همین پیامبر روایت کردند!
به نظر ما این چنین روایات را در زمان«معاویه»ساختهاند و به دروغ به پیامبر نسبت دادهاند.
سپس همۀ خلفا آن را تأیید و تقویت کردهاند.به ویژه خلفای بنی عبّاس که دچار شورشهای امامزادگان از نسل ابو طالب بودند.
آنان با بهرهگیری از این روایات میخواستند برای مسلمانان اثبات کنند که چون خود از نسل عبّاس،عموی پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم-که مسلمان بوده-هستند،بدین سبب وارث شرعی پیامبر در همۀ شئون-چه مادّی و چه معنوی-میباشند.ولی امامزادهها از نسل ابو طالب،عموی دیگر پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم-که به زعم آنها کافر بوده-میباشند،و در شرع اسلام کافر و مسلمان از هم ارث نمیبرند.
ولی حتّی یک دلیل بر مسلمان نبودن ابو طالب وجود ندارند،و در آنچه از اشعار و گفتارهای ابو طالب در کتب سیره و تاریخ در دسترس ماست،یک مورد یافت نمیشود که ابو طالب از بتهای اهل مکّه و کفّار عرب-مانند لات و هبل و عزّی-نام برده باشد.
او در همه جا نام«اللّه»و«ربّ الکعبه»و دیگر نامهای خدا را برده،و به آن اسامی سوگند یاد کرده،و آن نامها ورد زبان او بوده است.با وجود آنکه در آنچه از مشرکان عرب به ما رسیده، نامهای آن بتها بسیار آمده است. (1)
-شایان ذکر است که دربارۀ ایمان حضرت ابو طالب کتب بسیاری نوشته شده که برخی از آنها در کتاب الذّریعة 510/2-514، [1]ذکر شده است.از آن جمله است:
بغیة الطالب لایمان أبی طالب و حسن خاتمته(سیوطی)
أسنی المطالب فی نجاة أبی طالب(مفتی شافعی مکّه،سیّد احمد بن زینی دحلان)
و از کتابهایی که اخیرا تجدید چاپ شده،کتب زیر را میتوان نام برد:
ایمان أبی طالب(شمس الدّین ابی علی فخار بن معد الموسوی)
ابو طالب،مظلوم تاریخ(علاّمۀ امینی)که ترجمۀ قسمتی از«الغدیر»است.
ابو طالب سه روز پس از خدیجه،و به قولی پیش از خدیجه،وفات کرد (2)،و خداوند فرزندش، علی علیه السّلام را به یاری پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم برگماشت.
پس از وفات ابو طالب،لازم بود از جانب بنی هاشم نهیبی بر سر کفّار قریش زده شود تا نپندارند پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم به کلّی بییاور مانده و بنی هاشم پس از شیخ خود،پیامبر را تنها میگذارند.
این کار را علی علیه السّلام فرزند شیخ قریش به بهترین وجه انجام داد.در جامعۀ آن روز عرب،
بهترین وسیله همان قصیدهسرایی بود.علی در قصیدهای غرّا پس از درگذشت پدر،به کفّار قریش چنین هشدار داد:
«در شب بیدار ماندم در اثر خبر وفات ابو طالب،پناه بینوایان که با جود و بخشش است.
آقایی با حلم که نه تندخو و خشن بود و نه وامانده.خبر مرگ شیخ به من دادند؛آن رئیس بزرگوار را.
فریادرس مسکینان که هر جا پیشآمدی روی میداد،آن را چاره میکرد؛حافظ بنی هاشم و مدافع آنها از ستم و دست درازیها بود.
قریش شادمان شدند از رفتن او؛ولی من هیچ فرد زندهای را جاودانه نمیبینم.
قصد کارهایی را داشتند که هوای نفس آنها آن کارها را در نظرشان نیکو جلوه داده بود و بالاخره روزی میرسد که آنها را به گمراهی میرساند.
آرزو داشتند پیامبر را دروغگو جلوه دهند و او را به قتل رسانند،و به دروغ به او افترا زنند و انکار کار او کنند.
دروغ پنداشتید!نه،به خانۀ خدا سوگند،تا آنکه به شما سرنیزهها و شمشیرهای برّنده را بچشانیم.
و تا از ما منظرۀ سخت و دشوار را بر خود نبینید،آنگاه که آهن و فولاد بر تن آراییم.
و تا آنگاه که یا شما ما را نابود سازید یا ما شما را نابود کنیم.یا آنکه مسالمت کردن با افراد قبیلۀ خود را بهتر بدانید.
وگرنه این قبیله در پیش و جلودار محمّد هستند.بنی هاشم را میگویم؛همانها که بهترین جنگجویان هستند.
پیامبری که برای ما وحی آورده است،و پروردگار من او را در کتاب آسمانی«محمّد»نامیده است.
همانند خورشید،رخسار او نورانی است،روشنایی صورتش ابرها را از پیش صورتش به دور کرده است.
امین است بر آنچه خداوند در قلبش به ودیعت گذارده است،و هر چه بگوید رستگار است.» (1)
-سیره(ابن اسحاق)239-240.
علی علیه السّلام در این قصیده،کفّار قریش را هشدار میدهد تا نپندارند که وقتی ابو طالب،شیخ
1) 1)
قریش وفات کرد،بنی هاشم خوار و زبون میشوند.
علی علیه السّلام همانند پدرش،ابو طالب،در شعر خود پیامبری محمّد صلّی اللّه علیه و آله و سلّم را از جانب خداوند اعلام میکند،و کفّار قریش را از خداوند بیم میدهد؛و آنها را چنانچه از خدا نترسند-که نمیترسند-از نیزههای درنده و شمشیرهای برّندۀ بنی هاشم-در حالی که غرق آهن و فولاد هستند-میترساند....
و به آنها هشدار میدهد در راه نگاهداری از پیامبر،چنان جنگی برپا میشود که در آن یا بنی هاشم نابود میشوند یا کفّار قریش؛مگر آنکه قریشیان با بنی اعمام خود،بنی هاشم،راه آشتی پیشه گیرند؛که در اینجا نیز علی علیه السّلام همانند پدرش کوشش دارد تا عاطفۀ رحمپرستی را در بنی اعمام خود از قبایل قریش زنده سازد.
علی در این قصیده گویا پدرش،ابو طالب است که با کفّار قریش عتاب و خطاب میکند.عرب در این باره چه زیبا میگوید:«الشّبل من ذاک الأسد.»آری،این شیربچه،فرزند همان شیر است.
برای روشن شدن اثر این قصیده،داستان زیر را ملاحظه نمایید:
«پس از اتمام جنگ جمل در بصره،امیر المؤمنین به کوفه تشریف بردند،و در خطبهای در مسجد شهر،مردم را برای رفتن به جنگ معاویه در شام،فرا خواندند.
در این هنگام مردی از میان مردم برخاست و رو به آن حضرت کرده گفت:میخواهی ما را به شام بفرستی تا برادران خود را بکشیم؟!همچنان که ما را وادار کردی برادران خود را در بصره بکشیم!نه،به خدا قسم چنین کاری نخواهیم کرد.
این سخن بر روحیۀ مردم بسیار مؤثّر بود،ولی رادمرد پیرو علی،«مالک اشتر»،برخاست و گفت:چه کسی جواب این شخص را میدهد؟
آن مرد پا به فرار گذاشت.مردم در پی او هجوم آوردند و در بازار استرفروشها به او رسیدند.
او را زیر پا گرفتند و با دست و غلاف شمشیر آن قدر زدند که هلاک شد.امیر المؤمنین علیه السّلام دیۀ او را از بیت المال به خاندانش داد و فرمود:کشندۀ او مجهول است و دیهاش بر عهدۀ بیت المال مسلمانها است.» (1)
-وقعة صفّین(نصر بن مزاحم)94/،چ المدنی مصر.(داستان به طور اختصار نقل شد.)
1) 1)
در اینجا اگر مالک اشتر برنمیخاست و چنان نمیگفت،همفکران این مرد،سخن او را تأیید میکردند و امیر المؤمنین شکست میخورد.ولی وقتی مالک اشتر،شیخ قبیلۀ همدان،چنان گفت، افراد قبیلهاش برخاستند و دیگران نیز در پی ایشان،آن مرد را هلاک کردند.بدین سان نفسهای مخالفان در سینهها حبس شد.
در داستان مکّه نیز موقعیّت بسیار دقیق و خطرناک بود.بنی هاشم شیخ و رئیس خود را از دست داده بودند،و یک حملۀ قریش آنها را از پا درمیآورد.این قصیده از پسر شیخ قریش،دو اثر مثبت در آن جامعه باقی گذارد:
بنی هاشم نیازمند یک میاندار قویدل بودند که ایشان را دلگرم کرده امید دهد و از پراکندگی و بیم برهاند.قصیدۀ علی علیه السّلام نه تنها این نیاز را برآورده ساخت،بلکه دیگر مسلمانان مستضعف را نیز امیدوار و قویدل ساخت.
چنانچه در آن حال یک تن از کفّار قریش به سوی پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم حملهور میگشت،صدها تن به دنبال او به سوی پیامبر حملهور میشدند،و حملۀ عمومی بر پیامبر و بنی هاشم و مستضعفان مسلمانان برپا میشد.
خداوند علی علیه السّلام را برگماشت،و با این قصیده وضع مکّه را به سود پیامبر و اسلام و مسلمانان دگرگون ساخت.همچنان که با یک گفتار مالک اشتر،وضع را در کوفه به سود امیر المؤمنین علیه السّلام دگرگون فرمود.
گرچه کفّار قریش میدانستند پس از ابو طالب سایر بنی هاشم پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم را تنها نمیگذارند، آزارهایی را به پیامبر روا داشتند که هیچگاه در زمان حیات ابو طالب جرأت چنان جسارتهایی را نداشتند. (1)
-رجوع کنید به:سیرۀ ابن اسحاق و ابن هشام و عیون الاثر،اخبار پس از وفات ابو طالب.
اینک دو تن از آزاردهندگان پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم را در طول اقامت حضرتش در مکّه نام میبریم،و چند نمونه از کارشکنیهای آنها را بیان مینماییم:
1) 1)
ابو لهب فرزند عبد المطّلب و عموی پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بود.«لهب»به معنی شعلۀ آتش است و او را به دلیل زیبایی رخسارش ابو لهب میخواندند.یعنی کسی که رخسارش مانند شعلۀ آتش روشنایی میدهد.
آزار و کارشکنیهای ابو لهب از روزی که پیامبر بنی عبد المطّلب را در خانۀ خود دعوت فرمود،شروع شد،و تا پس از غزوۀ بدر-که به مرضی مسری که آن را«عدسه»مینامیدند و شبیه به مرض طاعون بود،هلاک گشت-ادامه داشت.از جمله آزار و کارشکنیهای او آنکه:
در آغاز دعوت عمومی،روزی پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بر کوه صفا برآمد و بانگ برآورد:«وا صباحاه!» که این بانگ در عرب برای خواندن مردم به جهت بیم دادن آنها از روی دادن امری هولناک استعمال میگردد.
پس از این ندا،قریش بر پیامبر انبوه شدند.پیامبر فرمود:چنانچه به شما خبر دهم ارتش سوارهای از دامنۀ این کوه میآید،آیا مرا تصدیق میکنید؟
گفتند:ما هیچگاه از شما دروغی نشنیدهایم[تا به خاطر آن،گفتۀ شما را باور نکنیم].
در این هنگام پیامبر فرمود:من شما را از عذابی سخت بیم میدهم.
از همۀ آن گروه عموی پیامبر،ابو لهب،به سخن آمد و به پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم گفت:«تبّا لک!أ لهذا جمعتنا؟!»:«هلاک و نابود شوی!آیا برای این سخن ما را گرد آوردهای؟!» (1)
-رجوع کنید به:تفسیر سورۀ مسد در تفاسیر و صحیح بخاری.
ابو لهب میگفت:این محمّد به ما چیزها میگوید و وعدههایی از عالم پس از مرگ میدهد و ادّعاهایی در این باره دارد.من که گمان ندارم پس از مرگ خبری باشد.و از راه تمسخر دو دست خود را باز کرده در آنها میدمید و میگفت:«تبّا لکما!»:«بریده باد!من که از گفتههای محمّد چیزی در دست نمیبینم.» (2)
همسر ابو لهب،«امّ جمیل»(خواهر ابو سفیان و عمّۀ معاویه که از خاندان بنی امیّه بود)نیز از آزاردهندگان پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بود.وی بر سر راه پیامبر خار میافکند و علیه آن حضرت فتنهانگیزی مینمود.دربارۀ ابو لهب و همسرش سورۀ مبارکۀ«مسد»نازل شد:
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ* تَبَّتْ یَدا أَبِی لَهَبٍ وَ تَبَّ* ما أَغْنی عَنْهُ مالُهُ وَ ما کَسَبَ*
سَیَصْلی ناراً ذاتَ لَهَبٍ* وَ امْرَأَتُهُ حَمّالَةَ الْحَطَبِ* فِی جِیدِها حَبْلٌ مِنْ مَسَدٍ «تباه و بریده و نابود باد کارهای ابو لهب!و او تباه و بریده و نابود گردیده است.برای او مال و فرزندش هیچ سودی نداد.به زودی در جهنّم به آتشی شعلهور بسوزد،و زن او که هیزم بر آتش [فتنه]میباشد و در گردنش طنابی از لیف کتان است.» (1)
-سیره(ابن هشام)376/1؛و تفسیر سورۀ مسد در تفسیر سیوطی و دیگر تفسیرها.
دو فرزند ابو لهب،«عتبه»و«عتیبه»،با دو دختر پیامبر ازدواج کرده بودند.و«عاص بن وائل سهمی»با دختر دیگر پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم.قریش به آنان گفتند:دختران پیامبر را طلاق دهید تا گرفتار معیشت آنها گردد و از دعوت به اسلام بازماند،و در برابر،هر دختر از قریش را که بخواهید به همسری شما در میآوریم.
عاص بن وائل نپذیرفت و دختر پیامبر را طلاق نداد.ولی دو پسر ابو لهب،دو دختر پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم را طلاق دادند.چه آنکه مادرشان،امّ جمیل،پس از نزول سورۀ مسد به آنها گفت:
اگر دختران محمّد را طلاق ندهید،کلامی با شما سخن نخواهم گفت!
امّ جمیل در دشمنی با پیامبر به این هم اکتفا نکرد.زمانی در حالی که شعری در هجو پیامبر میخواند،سنگپارهای برداشت و به خانۀ خدا رفت تا آن سنگ را به پیامبر بزند.ولی با اینکه در برابر پیامبر ایستاده بود،آن حضرت را ندید و بازگشت. (2)
*** کارشکنیهای ابو لهب از همۀ قریش بر پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم مؤثّرتر بود.
چنانچه یادآوری شد پس از نوشته شدن عهدنامۀ کفّار قریش،پیامبر با یارانش(دو تیرۀ بنی هاشم و بنی المطّلب)در شعب ابو طالب و در حصار کفّار قریش بودند،و قریش خریدوفروش با آنها را تحریم کرده بودند،و آنها در تنگی و گرسنگی به سر میبردند.
در آن زمان هرگاه قافلۀ بازرگانی به مکّه میآمد،فردی از یاران پیامبر میرفت تا از آنها آذوقه خریداری کند.در این هنگام دشمن خدا،ابو لهب، بپا میایستاد و میگفت:ای گروه بازرگانان! قیمت کالاهایتان را برای یاران محمّد افزون کنید تا نتوانند از شما چیزی به دست آورند.شما که از پول و ثروتم باخبر هستید و از عمل کردن به قول و پیمانم آگاه هستید.من به شما ضمانت میدهم که زیان و خسارتی به شما نرسد.
آنگاه بازرگانان قیمت کالاها را آن قدر بالا میبردند که هر یک از یاران پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم که میخواست از آنها متاعی بخرد،از خرید عاجز مانده دست خالی به سوی فرزندان خود برمیگشت؛در حالی که کودکان او از گرسنگی ناله و زاری میکردند و او چیزی در دست نداشت که به آنها بخوراند.
و در آخر ابو لهب سود خوبی برای آنچه بازرگانان از خوراک و لباس به یاران پیامبر نفروخته بودند،به آنها میداد.بدین سبب مسلمانان از گرسنگی و برهنگی به رنج و سختی روزگار میگذراندند. (1)
-السیرة النبویّة 17/2.
1) 1)
پیش از آنکه پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم به مدینه هجرت نماید،در موسم حج که اعراب به حج میآمدند،از قبایل عرب کمک میطلبید تا بتواند رسالت خود را تبلیغ کند.در این هنگام به گروهی از قبیلۀ خزرج که از مدینه به حج آمده بودند،برخورد کرد،و آنها را به اسلام دعوت فرمود.آنها که از یهود پیشگویی ظهور پیامبر آخر الزّمان را شنیده بودند،پیامبر را شناختند و اسلام آوردند،و در بازگشت به مدینه،خبر پیامبر را به اهل مدینه دادند.بدین گونه اسلام در مدینه منتشر شد.
در سال دیگر گروهی از اهل مدینه به حج آمدند و با پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بر اسلام بیعت کردند.پیامبر، «مصعب بن عمیر»از مسلمانان اهل مکّه را به همراه ایشان فرستاد،تا به آنان که از اهل مدینه مسلمان شدهاند،اسلام و قرآن را یاد بدهد و با ایشان نماز جماعت گزارد.
پس از این،اسلام در مدینه بیش از پیش منتشر شد.تا آنکه در سال سوم،هفتاد و چند تن از اهالی آن به قصد حج به مکّه آمدند.در این سفر با پیامبر بیعت کردند تا آن حضرت به مدینه تشریف ببرند و اقامۀ دولت اسلامی نمایند.هنگامی که این گروه به مدینه بازگشتند،با مصعب اقامۀ نماز جماعت کردند و اسلام در مدینه دین رسمی شناخته شد.
در این هنگام پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم به مسلمانان ساکن مکّه دستور فرمود تا به طور پنهانی به مدینه هجرت کنند.در نهایت از مسلمانان در مکّه کسی نماند جز علی علیه السّلام و چند مسلمان دیگر که پدر و مادر و خویشانشان آنها را زندانی کرده بودند.
از طرف دیگر،کفّار قریش که از تجمّع مسلمانان در مدینه بیمناک بودند،گرد آمدند و شور کردند و قرار گذاردند از هر قبیلهای مردی برای کشتن پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم آماده شود و شبانگاه آن
حضرت را در منزلش به قتل رسانند.تا به خیال خود اسلام را ریشه کن سازند.جبرئیل پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم را از قصد آنها باخبر کرد و از جانب خدا به حضرتش دستور هجرت به مدینه رسید.
پیامبر،علی را به انجام چهار کار مکلّف فرمود:
مرکوب برای این مسافرت مهیّا سازد.
آن شب را در بستر پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بخوابد تا قاتلان گمان برند پیامبر در رختخواب خود آرمیده است،و آن حضرت بتواند به سلامت از مکّه خارج شود.
امانتهای قریش را که نزد پیامبر سپرده شده بود،به صاحبانش برگرداند.
خاندان پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم را با خود به مدینه ببرد.
پس از آن،پیامبر شبانگاه با ابو بکر از مکّه بیرون رفتند و در غار کوه ثور،بیرون مکّه پنهان شدند.
علی علیه السّلام در بستر پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم آرمید.مردان قریش که ابو لهب،عموی پیامبر نیز با آنها بود، به قصد قتل پیامبر،شمشیر به دست،گرد خانه را گرفتند.آنان از پس دیوار خانه-که در آن زمان کوتاه بود-رختخواب پیامبر را زیر نظر داشتند،تا فجر شود و پیامبر را به قتل رسانند.و چون علی را در بستر پیامبر میدیدند،میپنداشتند پیامبر خودشان در بستر است.امّا آنگاه که صبح علی از بستر بیرون آمد،آنها دانستند که شب را تا به صبح در اشتباه بودهاند.
پس از آنکه کفّار قریش از خطای خود آگاه شدند،در جست و جوی پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم تا نزدیک غار کوه ثور رفتند. (1)
-سیره(ابن هشام)127/2.
در آن هنگام ابو بکر هراسان شد.پیامبر به او فرمود:«اندوهناک مباش!خدا با ماست.» (2)افراد قریش از غار بازگشتند.علی علیه السّلام شتری برای سواری پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم خرید (3)،و شتری با عامر بن فهیره،غلام برادر مادری عایشه،برای ابو بکر آوردند (4)،و راهنمایی به نام عبد اللّه بن اریقط از قبیلۀ بنی الدیل (5)گرفتند که مسلمان نبود.
پیامبر با آن سه همراه،از مکّه هجرت نمود تا به درّۀ قبا،در دو میلی خارج مدینه،رسید.آن
حضرت در قبا ماند تا علی علیه السّلام امانتهای قریش را که نزد پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بود به صاحبانش رسانید و با خاندان آن حضرت،در قبا به پیامبر ملحق شد.
این خبر به مسلمانان مدینه رسید.به دنبال آن،مسلمانان هر صبح از مدینه بیرون میآمدند و در انتظار پیامبر بودند تا روز بالا میآمد و بازمیگشتند .تا اینکه روز دوشنبه،هشتم یا دوازدهم ربیع الاوّل،پیامبر از قبا با همراهان به مدینه وارد شدند.
شتر پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم در زمینی وسط مدینه فرود آمد.پیامبر آنجا را خرید و مسجد مدینه را در آنجا با خشت و گل ساخت،و سقف آن را با شاخههای درخت خرما پوشانید.در انتهای مسجد، دکّهای به نام«جنحه»آماده فرمود و مهاجران بینوا را در آنجا سکنا داد.
همچنین در کنار مسجد برای هر یک از همسران خود خانهای همانند ساختمان مسجد ساخت.
و پس از گذشت هفت ماه از هجرت،عایشه را به خانه آورد.پس از آن دخترش،فاطمه علیها السّلام، یادگار خدیجه را به پسر عمویش،علی علیه السّلام،یادگار ابو طالب تزویج نمود،و خانهای در کنار خانۀ خود و مانند خانۀ خود،برای دخترش،فاطمه ساخت.
پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم اوّلین جامعۀ اسلامی را چنین بنیانگذاری فرمود؛هر دو تن از مهاجران را با یکدیگر برادر ساخت؛مانند ابو بکر و عمر.و نیز هر یک از مهاجران را با یک انصاری برادر ساخت؛مانند ابو بکر با خارجة بن زبیر انصاری،و عمر بن خطّاب با عتبان بن مالک انصاری.
و در هر نوبت علی علیه السّلام را برادر خود خواند،و به او فرمود:
«أنت أخی فی الدّنیا و الآخرة.» (1)
-رجوع کنید به:عیون الاثر 200/1-201،باب ذکر المؤاخاة. [1]
«تو در دنیا و آخرت برادر من هستی.»
همچنین برای حفظ امنیّت آن جامعۀ کوچک،با قبایل یهود ساکن مدینه که ثروتمند بودند، پیمان همزیستی مسالمتآمیز و پشتیبانی از هم،در برابر کسانی که به مدینه حمله کنند،منعقد ساخت.به ویژه با قبیلههای بنی قینقاع که تاجر پیشه و رباخوار بودند و دو قبیلۀ بنی نضیر و بنی قریظه که باغدار و زراعت پیشه و گلّهدار بودند.در این پیمان،به طور ضمنی حاکمیّت و حکمیّت به
1) 1)
پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم سپرده شده بود. (1)
-رجوع کنید به:عیون الاثر 197/1،باب ذکر الموادعة بین المسلمین و الیهود.
پیامبر پس از انعقاد این پیمانها و اطمینان از امنیت داخلی،متوجّه قریش،دشمنان اسلام در مکّه شد.در حالی که در آن جامعۀ کوچک،صدها خانوادۀ مهاجر فراری از قریش وجود داشتند که همۀ دارایی خود را در مکّه تحت تصرّف و یغماگری قریش گذارده بودند،و با کمال تنگدستی و با کمک انصار،به سختی زندگی میگذرانیدند.
پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم برای چارۀ این کار،دستههایی از مردان جنگی را به سراغ قافلههای تجاری قریش که در راه شام به مکّه،از نزدیکی مدینه میگذشتند،میفرستاد.یک بار آنها بر قافلۀ کوچک تجارتی قریش دست یافتند و پیامبر آن غنائم را در میان تنگدستان تقسیم نمود.
وضع بدین گونه بود تا در ماه رمضان سال دوم هجرت به پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم گزارش دادند که قافلۀ تجارتی عظیمی از قریش،از شام به مکّه بر میگردد.پیامبر مسلمانان را ترغیب کرد تا در پی بیآن قافله از مدینه بیرون روند،و با سیصد و سیزده تن به این قصد از مدینه خارج شدند و نزدیک سرزمین«بدر»فرود آمدند.بدر در هفت منزلی مدینه،و در راه مدینه به مکّه است.
قافلۀ بزرگ تجارتی قریش که به ریاست«ابو سفیان»بود،از این پیشآمد باخبر شد.ابو سفیان اهل مکّه را آگاه ساخت،ولی خود و کاروان تجارتی را از آن گیر و دار دور کرد.
قریش با هزار مرد مسلّح برای برخورد با پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم از مکّه بیرون آمدند.چند تن از بنی هاشم نیز به اجبار،با آن لشکر همراه گشته بودند که از جملۀ آنها عبّاس،عموی پیامبر و طالب،برادر علی بود.اینان مورد سرزنش قریش بودند.از میان آنان طالب توانست در بین راه از لشکر بگریزد و به مکّه بازگردد.
پیامبر از واقعه باخبر شد.بیشتر افراد ارتش اسلام از انصار بودند.آنها شرط یاری کردن پیامبر را در بیعت خود،رسیدن پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم به مدینه قرار داده بودند.پیامبر با توجّه به این موضوع و اینکه اکنون در خارج از مدینه هستند و به قصد جنگ نیز از مدینه بیرون نیامدهاند،جویا شد که آیا انصار در اینجا و در این حال نیز خود را عهدهدار یاری ایشان میدانند یا نه.
بدین سبب به عنوان مشورت،لشکر را گرد آورد و آنها را از فرار قافلۀ تجارتی و بیرون آمدن
1) 1)
لشکر جنگی باخبر ساخت،و به ایشان فرمود:«أشیروا علیّ.»:«نظر خود را به من بگویید!چه باید کرد؟!»
در این هنگام ابو بکر و عمر چنین گفتند:
«ای پیامبر خدا!به خدا سوگند،اینها قریشند که با همۀ قدرت و شوکت خود رو آوردهاند؛ به خدا سوگند،قریش از آنگاه که با قدرت و شوکت شدهاند،تا به امروز خوار و زبون نگردیدهاند؛
به خدا سوگند،از آن روز که قریش کافر شدهاند،ایمان نیاوردهاند؛
به خدا سوگند،قریش هرگز قدرت و شوکت خود را از دست نمیدهند،و با تو میجنگند.پس آمادۀ کارزار باش.»
پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم از آن دو و سخنان ترسآورشان روگردانید. (1)
-صحیح مسلم،کتاب الجهاد و السیر،باب غزوة بدر.
«مقداد»پس از آن دو برخاست و گفت:
«ای پیامبر خدا!به فرمان خدا عمل کن،که ما با تو هستیم.
ما به شما گفتار بنی اسرائیل را نمیگوییم که به پیامبرشان گفتند:تو با خدای خود برو و جنگ کن،ما در اینجا میمانیم!
بلکه ما میگوییم:شما با خدای خود با آنان جنگ کن،و ما با شماییم و با آنها میجنگیم.
قسم به آنکه تو را به حق فرستاد،اگر تا ساحل دریا بروید،ما در رکاب میآییم.»
پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم او را دعای خیر گفت و دوباره سخن خود را تکرار کرد و فرمود:«أشیروا علیّ.»:
«مردم نظر خود را به من بگویید.»
انصار دانستند که پیامبر از آنها پاسخ میخواهد.«سعد بن معاذ»از سران انصار برخاست و گفت:یا رسول اللّه!گویا پاسخ ما را میخواهید؟!
پیامبر فرمود:آری.
سعد گفت:من از جانب انصار پاسخ میدهم و میگویم:
«ای پیامبر!شاید به قصد کاری از مدینه بیرون آمدی و اکنون از خدا فرمان کار دیگری به شما رسیده است.
ای پیامبر!ما به شما ایمان آوردیم و شما را تصدیق کردیم،و با شما عهد و پیمان فرمانبرداری
1) 1)
بستیم.کاری را که دستور داری اجرا کن.
قسم به آن کس که تو را به حق فرستد،اگر به دریا بزنید،ما با شما به دریا میزنیم،اگر چه یک تن از ما باقی مانده باشد.
پیوند کن با هر که خواهی و قطع کن از هر که خواهی.و از اموال ما بگیر هر چه که خواهی.آنچه که از مال ما بگیری،برای ما خوشایندتر است از آنچه نگیری.»-تا آخر گفتارش.
سخن سعد که تمام شد،پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود:
«به راه افتید با برکت خدا،که او نوید پیروزیام داده است.اکنون گویا کشته شدن کافران را مینگرم.»
آنگاه قتلگاه یکایک از بزرگان قریش را به آنها نشان داد. (1)
-رجوع کنید به:مغازی(واقدی)،اخبار غزوۀ بدر 48/1-49،چ اکسفورد؛امتاع الاسماع(مقریزی)74/1-75.
لشکر پیامبر در بدر فرود آمد.برای پیامبر سایبانی ساختند و از آن پاسداری مینمودند.
ابو بکر در آن جای امن رفت و تا آخر جنگ در آنجا ماند. (2)
بعد از اینکه لشکر قریش با خودآرایی و خودنمایی تمام از راه رسید،در 17 ماه رمضان،غزوۀ «بدر»بین کفّار و مسلمانان بپا شد.
از لشکر پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بیش از همه علی علیه السّلام و حمزه دلاوری کردند و سران و قهرمانان کفّار را کشتند. (3)از انصار نیز دلاورانی از خود گذشته سخت جنگیدند.چند تن از بنی هاشم نیز که با اکراه در لشکر قریش به سرزمین بدر آمده بودند،علیه مسلمانان جنگ نکردند.
آن جنگ با پیروزی مسلمانان پایان یافت.از مسلمانان چهارده نفر به شهادت رسیدند:شش نفر از مهاجران و هشت نفر از انصار.از مشرکان نیز هفتاد تن کشته شدند و هفتاد تن اسیر گشتند.
از جمله کشتهشدگان،«عتبه»و«شیبه»و«حنظله»،پدر و برادر و فرزند«هند»،همسر«ابو سفیان» و مادر«معاویه»بودند که به دست حمزه و علی علیه السّلام کشته شدند. (4)
پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم در روز بدر،بنی هاشم و چند تن دیگر را نام برد و از کشتن آنها نهی فرمود.این اشخاص کسانی بودند که یا با اکراه با ارتش قریش آمده بودند،مانند بنی هاشم و چند تن دیگر،و یا
آنکه در زمان اقامت پیامبر در مکّه،خدمتی به اسلام و دفاعی از پیامبر داشتند،مانند«ابو البختری» که در ضمن چند تنی بود که همکاری کردند و عهدنامۀ قریش علیه مسلمانان را دریدند.
پیامبر به خصوص نام«عبّاس»را برد و گفت:او را به قتل نرسانید،چه او را قریش با اکراه با خود آوردهاند.
در این هنگام ابو حذیفه پسر عتبه گفت:ما پدران و فرزندان و برادران و کسان خود را به قتل برسانیم و عبّاس را نکشیم؟!به خدا اگر او را ببینم،شمشیرم را در بدنش فرو میبرم!
پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم رو به عمر کرد و فرمود:آیا بر روی عمّ پیامبر شمشیر میزنند؟!
عمر گفت:ای پیامبر!بگذار گردنش را با شمشیر بزنم.به خدا سوگند،نفاق خود را آشکار کرد. (1)
-رجوع کنید به:معجم البلدان،مادّۀ«سیر»؛سیره(ابن هشام)281/2.
پیامبر به عمر چنین اجازهای نداد.
آنگاه که لشکر قریش شکست خورد و به میدان جنگ پشت کرد،گروهی از لشکر اسلام آنها را در صحرا دنبال کردند و به هر که دست یافتند،کشتند و یا اسیر ساختند.دستهای دیگر به خیمههای دشمن یورش بردند و دارایی آنها را با خود آوردند.عدّهای نیز به گرد جایگاه پیامبر به پاسداری پرداختند،تا مبادا در آن حال که لشکر اسلام از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم دور شدهاند،دشمن فرصت یابد و به جایگاه پیامبر حمله کند.
پس از ختم جنگ،میان این سه گروه بر سر غنائم اختلاف شد.آن دسته که غنائم را با خود آورده بودند،خود را مالک آن میدانستند و حقّی برای دیگران قائل نبودند.
آن دسته که دشمن را دنبال کرده بودند،میگفتند:به خدا سوگند،شما سزاوارتر از ما به غنائم نیستید؛زیرا چنانچه ما دشمن را دنبال نمیکردیم و مشغول نمیساختیم،آنها نمیگذاشتند اموالشان را شما به غنیمت برید.
و آنان که به پاسداری پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم پرداخته بودند،گفتند:ما آنگاه که اموال دشمن را بیمحافظ دیدیم،بیم آن کردیم که اگر برویم آن غنائم را جمعآوری کنیم،دشمن جایگاه پیامبر را خالی از محافظ ببیند و بازگردد و به پیامبر حمله کند.بنابراین بر پاسداری پیامبر باقی ماندیم.پس شما
1) 1)
سزاوارتر از ما بر اخذ غنائم نیستید.
در این حال،وحی بر پیامبر نازل شد و آن اموال را از آن خدا و رسول قرار داد.پیامبر دستور داد هر کس چیزی به غنیمت برده بازگرداند.و یک تن از انصار را مأمور جمعآوری و نگاهداری غنائم فرمود.آنگاه از زمین بدر به سوی مدینه به راه افتاد تا به سرزمینی به نام«سیر»در نزدیکی مدینه رسید.در آنجا فرود آمد و دستور داد آن غنائم را بر همه یکسان تقسیم نمودند. (1)
-رجوع کنید به:معجم البلدان،مادّۀ«سیر».
محترمان قبایل جزیرة العرب و ثروتمندترین آنها،«قبایل قریش»در مکّه بودند،و هیبت آنها در دلهای همۀ آن مردمان بود.در برابر آنها بینواترین مردم جزیرة العرب،«مسلمانان»آن زمان بودند که گروهی از آنها از بیم آزار و شکنجۀ قریش به حبشه گریخته،و دیگران پراکنده و شبانه و مخفیانه به مدینه پناه برده بودند.
از این گروه بینوا،«سیصد و سیزده»تن بیساز و برگ جنگی،به قصد دستبرد به قافلۀ تجارتی قریش،از مدینه بیرون شدند و در برابر از قبایل قریش،«هزار مرد جنگی»با ساز و برگ نبرد،برای سرکوبی آنها از مکّه بیرون شدند.
این دو گروه،با آن همه اختلاف در نیرو،در سرزمین بدر با هم سخت جنگیدند و در نتیجه از قریش هفتاد تن-که در آنها سران قریش بودند-کشته شدند و هفتاد تن اسیر گشتند،و خیمه و اسب و شتر و افزار جنگی و دیگر دارایی آنها را،مسلمانان با خود به مدینه بردند.و مابقی قریش، با پروبال شکسته از میدان معرکه گریخته خود را به مکّه رساندند.
این پدیدۀ شگفتانگیز،دلهای سخت آن مردم را تکان داد و ارزیابی آنها از اسلام و مسلمانان دگرگون شد.
در مدینه«عبد اللّه بن ابیّ»که پیش از هجرت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم به مدینه کاندید پادشاهی مدینه بود،با هجرت پیامبر به مدینه و امضای عهدنامۀ امنیت بین قبایل انصار و قبایل یهود،تمامی آرزوهایش را بر باد رفته میدید.او پیش از جنگ بدر در آرزوی شکست خوردن پیامبر بود.امّا پس از جنگ بدر،به ناچار سر تسلیم فرود آورد و با همۀ یاران خود اسلام آورد.
از طرف دیگر«قبایل یهود»که آن تازهواردهای بینوای شهر مدینه را در حساب نمیآوردند،
1) 1)
پس از جنگ بدر به خطای خود پی بردند.آنها با پیشروی اسلام در مدینه،عوامل پیشروی و برتری و آقایی خود را از دست میدادند.چه آنکه یهودیان همیشه در جامعههای بیبندوبار و بیهدف و آشفته،رشد میکنند و به رباخواری و زراندوزی میپردازند.با آمدن اسلام به شهر مدینه،بیبندوباری در این شهر به کلّی از بین رفته بود،و قبایل اوس و خزرج که جدالهای بیحاصل آنان منتهی به جنگهای خونین میشد-که در آن هر قبیلهای از قبیلهای از یهود جنگافزار اجاره میکرد و دچار معاملههای رباخواری آنان میشد-اکنون همه با هم صیغۀ برادری خوانده بودند،و در جامعهای مالامال از صلح و صفا و پاکی و استواری میزیستند که هیچ بیگانهای در آن کوچکترین نفوذی نداشت.
یهود پس از جنگ بدر،به خود آمدند و در پی کارشکنی در امر اسلام و ایجاد کینهتوزی بین مسلمانان برآمدند.در این کارشکنی،از همه گردنفرازتر قبیلۀ«بنی قینقاع»بود.ابن هشام روایت میکند:
«پیامبر آنها را در بازار بنی قینقاع گرد آورد و به آنها فرمود:
«ای گروه یهود!از خدا بترسید تا مانند قریش بر شما وارد نشود.و اسلام بیاورید.شما میدانید من پیامبر خدایم.پیامبری من در کتابهای شما آمده،و خدا از شما بر پیامبری من پیمان گرفته است.»
یهود گفتند:
ای محمّد!تو میپنداری ما مانند قوم تو(قریش)هستیم؟!مغرورت نگرداند اینکه برخورد کردی با قومی که علم جنگ کردن نداشتند،و فرصتی به دستت آمد.به خدا قسم،اگر با تو بجنگیم، خواهی دانست که ما خودمان هستیم!»
یهود همچنان در کارشکنی بودند تا آنکه روزی همسر یکی از انصار (1)
-انصاری بودن آن زن را واقدی نقل کرده است.
در بازارهای بنی قینقاع، به دکّان زرگری رفت.به او اصرار ورزیدند روی خود را بگشاید و حجاب از چهره برگیرد.نپذیرفت و امتناع ورزید.مرد زرگر دامن پیراهن او را از پشت با وسیلهای به بالای کمرش آویخت.
آنگاه که آن زن از جا برخاست،عورتش نمایان شد.یهودیان بر او خندیدند.آن بانو بانگ
1) 1)
برآورد؛مردی از مسلمانان برخاست و آن زرگر را کشت.
مردم بنی قینقاع گرد آمدند و آن مرد مسلمان را کشتند و پیمان خود را با پیامبر شکستند،و در قلعهها و حصارهای خود جمع شدند و آمادۀ جنگ گشتند.
پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم آنها را پانزده روز-از پانزدهم شوّال سال سوم هجری تا اوّل ذی القعده-محاصره کرد که بالاخره تسلیم پیامبر شدند. (1)
-التنبیه و الاشراف(مسعودی).
در میان آنها هفتصد مرد جنگی بود.پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم همۀ آنها را به زمین اذرعات شام راند،و اموال آنها را به غنیمت گرفت.دارایی آنها زراعت و نخلستان نبود.آنها تاجر پیشه بودند و جنگافزاری بسیار و ابزار زرگری داشتند.خمس غنیمت را پیامبر برداشت،و مابقی را بین مسلمانان تقسیم فرمود. (2)
پس از جنگ بدر،مردم مکّه یک سال در سوگ کشتگان خود و تحصیل آمادگی برای گرفتن انتقام خون آنان بودند.سرانجام با سه هزار مرد جنگی و سه هزار شتر و دویست اسب،و لشکری سازمان یافته،رو به مدینه کردند.
«احد»نام کوهی در یک میلی خارج مدینه است.کفّار قریش در سال سوم هجری،به سرکردگی ابو سفیان،با لشکری مجهّز رو به مدینه آوردند،و در چهارشنبه دوازدهم شوّال آن سال،در نزدیکی کوه احد فرود آمدند.
«ابو سفیان»دو بت قریش،«لات»و«عزّی»را با آن ارتش آورده بود.و نیز پانزده زن سران قریش را به سرکردگی همسر خود،«هند»برای تشجیع جنگاوران،همراه لشکر ساخته بود.
پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم با مهاجر و انصار شور کرد که آیا در مدینه بمانند و مردان در کوچههای مدینه که جای جولان لشکریان قریش نیست،رو در رو با آنها بجنگند،و زنان و بچهها از پشت بامها با سنگ با آنها بجنگند،یا آنکه لشکر از مدینه بیرون رود و در صحرا بجنگد.
پیامبر از نظر سوق الجیشی چنان میدید که در مدینه بمانند و در مدینه بجنگند،و عبد اللّه بن ابیّ منافق،رئیس قبیلۀ اوس را نیز همین رأی بود.ولی اکثریّت جنگجویان-که حمزه نیز با آنها بود-
میگفتند این شکست ماست که در برابر لشکر قریش بیرون نرویم.
پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم حکمت را در آن دید که رأی رزمندگان پرشور اسلام را بپذیرد و از مدینه بیرون رود و در صحرا با قریش بجنگد.چه آنکه در صورت ماندن در مدینه،با آن حالت پرشور و هیجان رزمندگان اسلام،روحیّۀ شهادت طلبی آنها تضعیف میشد.
پیامبر با هزار مرد جنگی که عبد اللّه بن ابیّ و پیروانش نیز در آن لشکر بودند،از مدینه بیرون شد.عبد اللّه بن ابیّ در بین راه به افراد تحت فرمان خود گفت:«پیامبر به رأی جوانان عمل کرد و رأی مرا شکست!»و با سیصد تن از پیروان خود به مدینه بازگشت.
پیامبر با هفتصد رزمنده به نزدیک کوه احد رسید و در برابر لشکر قریش فرود آمد.در روز شنبه نیمۀ شوّال جنگ آغاز شد و همان روز نیز جنگ به پایان رسید.
پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم هفتصد رزمندۀ اسلام را در برابر کوه احد صفآرایی کرد،و کوه احد را پشت سر قرار داد.پنجاه تیرانداز را به سرکردگی عبد اللّه بن جبیر،در پشت سرلشکر به پاسداری از دامنۀ کوه احد گمارد،تا چنانچه سواران قریش بخواهند از دامنه بالا روند و از پشت بر لشکر حمله کنند، تیراندازان،آنها را با تیرهای خود از آنجا برانند.
ابو سفیان،«خالد بن ولید»را به سرکردگی دویست سوار لشکر قریش برگماشت،و درفش لشکر را به یلان قبیلۀ بنی عبد الدّار واگذارد .هند با زنان همراه خود،در پشت صفهای مشرکان راه میرفتند و دف میزدند،و با رجزخوانی،لشکریان را تشجیع میکردند.آنگاه که به پشت سر یلان عبد الدّار و علمداران قریش رسیدند،دف زنان خواندند:
«ویها بنی عبد الدّار،ویها حماة الأدبار،ضربا بکلّ بتّار.»
«هان ای مردان بنی عبد الدّار!هان ای یلان پشتیبان لشکر و حافظان پشت سر لشکر!با شمشیرهای برّان ضربت وارد آورید.»
در لشکر قریش،غلامی سیاه و بیباک به نام«وحشی»بود که با حربهای برنده از دور یلان را نشان میگرفت و ضربتی کاری بر آنها وارد میساخت.هند به او گفت:چنانچه در کارزار یکی از این سه تن را بکشی،از بندگی آزاد میشوی:محمّد،حمزه یا علی.
وحشی گفت:محمّد و علی را نمیتوانم از پای درآورم.چه آنکه محمّد را گروهی از لشکر
پاسداری میکنند،و علی نیز در حال جنگ چون شیر حمله میکند و در همان حال چپ و راست و هر سمت خود را مراقبت میکند.ولی حمزه را میتوانم از پا درآورم؛چرا که مانند شیر غرّان به پیش رو حمله میبرد،و توجّه به چپ و راست خویش ندارد.
علمدار مشرکان،طلحه فرزند عثمان که او را«کبش الکتیبه»(کنایه از قهرمان لشکر) مینامیدند،جنگ را آغاز کرد و بانگ برآورد:
«های ای اصحاب محمّد!شما میپندارید خداوند ما را با شمشیرهای شما به جهنّم میفرستد، و با شمشیرهای ما شما را به بهشت میفرستد!آیا در شما کسی هست که شمشیر او مرا به جهنّم بفرستد،یا شمشیر من او را به بهشت بفرستد؟!»
علی علیه السّلام به سوی او آمد و گفت:
«قسم به آنکه جان من در قبضۀ اوست،از تو جدا نمیشوم تا آنکه یا تو با شمشیر من به جهنّم روی،یا من با شمشیر تو به بهشت روم.»و در همان دم علی شمشیری به او زد و یک پایش قطع شد و بر زمین افتاد و عورتش مکشوف شد.
در آن هنگام طلحه به علی گفت:ای پسر عم!تو را به خدا و خویشاوندی قسم میدهم مرا واگذار!علی او را رها کرد.پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بانگ برآورد:«اللّه اکبر!»
چون علی علیه السّلام به جای خود بازگشت،اصحاب به او گفتند:چرا او را نکشتی؟!علی گفت:
پسر عمویم آنگاه که عورتش مکشوف شد،مرا به خویشاوندی خواند؛از او شرمم آمد.
در این زمان جنگ بین دو لشکر آغاز شد.علی علیه السّلام همچنان همّت گماشت تا علمداران قریش را از پا درآورد.هر یک را به قتل میرسانید،دیگری علم را بر دوش میگرفت.کارزار همچنان ادامه داشت تا ده تن از آنها کشته شدند.پس از آن،آزاد کردۀ آنها علم را بر دوش گرفت.علی او را نیز به قتل رسانید.در این زمان علم قریش بر زمین افتاد.
لشکر قریش وقتی چنان دیدند،پا به فرار گذاشتند.حمزه و ابو دجانه انصاری و دیگر دلاوران مهاجر و انصار نیز دلاوریها کردند.لشکر مسلمانان،لشکر قریش را دنبال کردند تا به خیمههای آنها رسیدند.لشکر قریش از خیمههای خود نیز به سمت بیابان فرار کردند.لشکر پیامبر به خیمههای قریش رسیدند و درون خیمهها سرگرم جمعآوری غنائم شدند.
مردانی که دامنۀ کوه احد را پاسداری میکردند،چون چنان دیدند،جنگ را پایان یافته پنداشتند،و چهل تن از آنها با دستور سرکردۀ خود مخالفت ورزیده منطقۀ استحفاظی خود را ترک کردند و به دیگر لشکریان اسلام در خیمههای قریش پیوستند.
خالد بن ولید که این صحنه را مشاهده میکرد،از فرصت استفاده کرد و با دویست سوار تحت فرمان خود از پشت کوه درآمد و عبد اللّه بن جبیر و چند تن از یارانش را شهید کرد.آنگاه از فراز کوه پشت سر لشکر پیامبر حمله برد و به میدان نبرد وارد شد،در حالی که لشکر پیامبر در خیمههای مشرکان متفرّق بودند.
در این حال مردی از قریش درفش قریش را از زمین برداشت و بر دوش گرفت.لشکر قریش چون حال را چنان دیدند و علم خود را برافراشته مشاهده کردند،از بیابان بازگشتند و از سمت دیگر بر لشکر پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم حمله بردند.دو دسته لشکر قریش،لشکر پیامبر را از دو سو در میان گرفتند و جنگی سخت درگرفت.
در این هنگام،وحشی فرصت یافت و قلب حمزه را آماج ضربۀ خود ساخت.حمزه بر زمین افتاد و شهید شد.گروهی دیگر نیز از لشکر اسلام شهید شدند.
مشرکان از هر سو به پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم حمله کردند.نسیبه مازنیه،زنی از انصار که برای آب دادن به مجروحان در معرکه حاضر شده بود (1)
-کسی که خون زیاد از بدنش میرود،سخت تشنه میشود.در گذشته کسانی را در جنگها مأمور آبرسانی به مجروحان و پانسمان آنان تا حدّ میسور میکردند.نسیبه در جنگ احد این مأموریت را انجام میداده است.آنان که شرکت نسیبه را در جنگ،دلیل بر جواز شرکت زن در چنین اجتماعات میشمارند،باید توجّه فرمایند:
این جنگ در یک میلی مدینه برپا شده بود و مسافرتی در کار نبود.
نسیبه برای آب دادن به مجروحان در معرکه حاضر شده بود،و آنگاه که حملۀ مشرکان را برای شهید کردن پیامبر مشاهده کرد،به دفاع از جان پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم اقدام کرد،و دفاع از جان پیامبر بر هر مسلمانی واجب است.
بنابراین این امر را نمیتوان دلیل بر جواز شرکت زن در کارهای دیگر دانست.
،چون کار را چنان دید به دفاع از پیامبر پرداخت،و جراحتها برداشت و از جنگ و دفاع ناتوان گشت.خبر به اهل مدینه رسید.مردانی از انصار که در مدینه بودند به صحنۀ کارزار آمدند و شهید شدند.در این حال مشرکی با سنگ،صورت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم را هدف قرار داد.پیشانی مبارک پیامبر و دندانش شکست.بینی مبارکش نیز جراحت برداشت و خون از صورتش جاری گشت.
در این وقت یلان قریش به قصد قتل پیامبر دستهای پس از دستۀ دیگر از هر سمت به پیامبر
1) 1)
حمله میبردند.پیامبر به علی میفرمود:یا علی!این دسته را دفع کن.
در این وقت جبرئیل به پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم گفت:
«یا رسول اللّه!إنّ هذا للمواساة.»
«یا رسول خدا!این است فداکاری.»
پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود:«علی از من است و من از علی.»
جبرئیل گفت:و من از شما دو تن هستم.
در آنگاه صدایی شنیدند که میگفت:
«لا سیف إلاّ ذو الفقار!لا فتی إلاّ علیّ!»
«شمشیری جز ذو الفقار[شمشیر علی]نیست!و جوانمردی نیست جز علی!»
در این حال مشرکی،مصعب بن عمیر از اصحاب پیامبر را شهید ساخت و پنداشت پیامبر را شهید کرده.پس بانگ برآورد:محمّد را کشتم!
این ندا در دو لشکر پیچید و اثر گذاشت.لشکر اسلام از میدان جنگ به هر سو گریختند.
یعقوبی میگوید:با پیامبر جز علی و طلحه و زبیر کسی نماند.
گروهی از فراریان لشکر اسلام که بر کوه احد بالا رفته بودند،گرد آمدند و گفتند:ای کاش کسی میرفت و از عبد اللّه بن ابیّ میخواست تا برود و از قریش برای ما امان بگیرد.
پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم چند تن از فراریان را مشاهده فرمود.آنها را یکایک به نام ندا کرد.بعضی از آنها بازگشتند تا پانزده تن گشتند و گرد پیامبر جمع شدند.در آن زمان پیامبر را از کوه احد بالا بردند.
علی علیه السّلام در سپر خود آب آورد و خون از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم شست.
میدان جنگ از رزمندگان اسلام خالی شد.«هند»زنان همراه خود را به میدان آورد و خود دماغ و بینی حمزه و دیگر شهیدان را برید،و از آنها گردنبند و خلخال ساخت و بر تن آراست.
گردنبند و خلخال خود را نیز به وحشی بخشید.زنان همراه او نیز چنان کردند.هند شکم حمزه را درید و جگر او را برید و درآورد و در دهان گذارد تا بخورد؛امّا نتوانست و از دهان بیرون افکند.
«ابو سفیان»بر سر جنازۀ حمزه آمد و با سرنیزۀ خود به صورت حمزه میزد و میگفت:بچش که قطع رحم کردی.
حلیس،رئیس قبیلۀ احابیش از همپیمانان قریش،آن حالت را مشاهده کرد؛بانگ برآورد:ای قبیلۀ ما!بنگرید رئیس قریش با جنازۀ بیروح پسر عمویش چه میکند!ابو سفیان به او گفت:لغزشی
بود،بر من بپوش.
در این وقت ابو سفیان ندا کرد:آیا محمّد زنده است؟پاسخش گفتند:آری.
ابو سفیان بانگ برآورد و شعار داد:«اعل هبل!اعل هبل!»:«والاتر و برتر باش ای بت هبل! والاتر و برتر باش ای بت هبل!»
پیامبر فرمود تا در پاسخش بگویند:
«اللّه أعلی و أجلّ!»:«خداوند والاتر و برتر و با جلالت است.»
ابو سفیان ندا در داد:«لنا العزّی و لا عزّی لکم!»:«ما بت عزّی داریم و شما بت عزّی ندارید!» پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود تا در پاسخش بگویند:
«اللّه مولانا و لا مولی لکم!»:«مولا و آقا و سرپرست ما خداست،و شما آقا و سرپرست ندارید!»
*** جنگ احد با کشته شدن شصت و هشت تن از رزمندگان اسلام پایان یافت.پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم دستور داد شهدا را در همان دامنۀ کوه احد دفن کردند و در همان روز به مدینه بازگشتند.
در این جنگ رفتار«علی»با علمدار قریش،در مقایسه با رفتار ابو سفیان و هند(پدر و مادر معاویه)با جسد حمزه سیّد الشهدا،شایان توجّه است.
همچنین رفتار«نسیبه»،یک زن انصاری،در محبّت و از خودگذشتگی در برابر پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و رفتار هند،یک زن قریش،در کینهتوزی بر مسلمانان.
قریش در راه بازگشت به مکّه،با هم به شور نشستند و گفتند:پس از شکست لشکر محمّد چه شد که ما به مدینه حمله نبردیم تا کار محمّد را تمام کنیم؟!
این خبر در اوّلین شبی که پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم از احد به مدینه بازگشته بود،به آن حضرت رسید.پیامبر فردای آن روز،یکشنبه هشتم شوّال،دستور داد برای تعقیب دشمن لشکری از مدینه بیرون آید،و جز همانان که در جنگ احد زخم برداشتهاند،در آن لشکر شرکت نکنند.این خود سرزنشی سخت و شکننده بود برای آنها که در جنگ احد گریخته بودند.
افراد زخمی حاضر در لشکر،همان روز از مدینه بیرون شدند و تا حمراء الاسد،هشت میلی مدینه،پیش رفتند.در آنجا لشکر فرود آمد و دو نفر برای دریافت خبر به سمت لشکر قریش رفتند.خبر این واقعه را مردی از قبیلۀ خزاعه که با بنی هاشم همپیمان بود،به ابو سفیان رسانید و قریش را ضمن شعری نغز،از هیبت لشکر پیامبر بیم داد.
ابو سفیان هراسان لشکر قریش را به سوی مکّه کوچ داد و کس فرستاد تا پیامبر را از تعقیب قریش بیم دهد.پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم پس از آنکه سه روز در حمراء الاسد ماند و از رفتن لشکر قریش به مکّه باخبر شد،به مدینه بازگشت. (1)
-مغازی(واقدی)،غزوۀ حمراء الاسد 334/1؛سیره(ابن هشام)52/3.
1) 1)
لَقَدْ کانَ لَکُمْ فِی رَسُولِ اللّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ لِمَنْ کانَ یَرْجُوا اللّهَ وَ الْیَوْمَ الْآخِرَ وَ ذَکَرَ اللّهَ کَثِیراً
«البته از برای شما در رسول خدا جای پیروی و اقتداست، برای هر آن کس که از خدای و روز رستاخیز میترسد و خدای را فراوان یاد میکند.»
احزاب:21
وَ ما آتاکُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهاکُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا وَ اتَّقُوا اللّهَ إِنَّ اللّهَ شَدِیدُ الْعِقابِ
«و آنچه رسول خدا برای شما آورد،بگیرید.و از هر چه نهی کرد،دست بدارید و از خدا بترسید؛که همانا خداوند به سختی مجازات میکند.»
حشر:7
پیامبر اسلام صلّی اللّه علیه و آله و سلّم در غار حرا مبعوث شد.
با بعثت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم،صد و چهارده سورۀ قرآن برای هدایت مردم نازل شد.
با بعثت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم،سنّت پیامبر برای راهیابی ما ارائه گشت (1)
-رجوع کنید به:ادیان آسمانی و مسألۀ تحریف15/-20.
.با بعثت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم،عمل شد آنچه عمل شد تا به امروز،و آنچه عمل خواهد شد تا روز قیامت.
در راه تبلیغ اسلام،از مردان،شیخ مکّه ابو طالب،عموی پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم آن حضرت را یاری کرد،و از زنان خدیجه همسر ایشان.
و اوّلین کسی که از مردان به پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم ایمان آورد،علی فرزند ابو طالب بود،و از زنان خدیجه،همسر پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم.
پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم علی را پیش از آن،از خردسالی به خانۀ خود برده و لقمه در دهانش مینهاد و بدن علی علیه السّلام را به بدن مبارکش میچسبانید و بوی خوشش را به مشام وی میرسانید.
و علی علیه السّلام در حین نزول وحی،در غار حرا با پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بود (2).
در روز دعوت بنی هاشم به اسلام و یارخواهی پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم از ایشان برای نصرت اسلام،از میان همۀ آنها علی علیه السّلام در این راه با پیامبر بیعت کرد.
در سال دهم بعثت،ابو طالب و خدیجه،دو ناصر و یاور پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم در تبلیغ اسلام،وفات
یافتند،و پیامبر آن سال را عام الحزن نامید.
پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم به مدینه هجرت کرد.
پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم در مدینه ابو طالب و خدیجه را یاد میکرد و آنگاه که گوسفندی قربانی مینمود، در میان دوستان خدیجه تقسیم میکرد.
پس از ابو طالب،فرزندش،علی علیه السّلام ناصر و یار خاصّ پیامبر شد.
علی علیه السّلام در جنگ بدر بیش از همۀ مسلمانان مشرکان قریش را کشت و اسیر کرد.
علی علیه السّلام در جنگ احد،در پیش روی پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم شمشیر میزد و با قریش میجنگید و دیگران فرار میکردند.
علی علیه السّلام در جنگ خندق عمرو،پهلوان قریش را کشت و مشرکان فرار کردند.
علی علیه السّلام در جنگ خیبر،قلعۀ خیبر را فتح کرد.
علی علیه السّلام برای پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم یادگار ابو طالب بود،و فاطمه علیها السّلام،یادگار خدیجه.پیامبر در مدینه فاطمه را به علی تزویج فرمود.
از علی و فاطمه،حسن و حسین زاده شدند.
پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم پس از نزول آیۀ فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَ أَبْناءَکُمْ وَ نِساءَنا وَ نِساءَکُمْ وَ أَنْفُسَنا وَ أَنْفُسَکُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَتَ اللّهِ عَلَی الْکاذِبِینَ (1)
-آل عمران:61. [1]
،برای مباهله با نصارای نجران،حسنین، علی و فاطمه را به همراه داشت.پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم در هنگام نزول آیۀ تطهیر: إِنَّما یُرِیدُ اللّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً (2)،حسین را به روی دو زانو،فاطمه را پیش رو،و علی را پشت سر خود نشانید و ردای خویش را به روی خود و ایشان کشیده چنین گفت:
«ربّ هؤلاء أهل بیتی.»
«پروردگارا!اینها اهل بیت من هستند.»
و بدین سبب آن پنج تن را«اصحاب کسا»نامیدند.
پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم پس از نزول این آیه،روزی پنج نوبت در اوقات نمازهای پنجگانه،اوّل به در خانۀ دخترش،فاطمه میرفت.
در خانۀ فاطمه علیها السّلام به مسجد باز میشد و در دیگری نداشت.پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم در برابر چشم همۀ نمازگزاران که در صفوف نماز جماعت در انتظار مقدمش بودند،بر آستان آن خانه میایستاد و میفرمود:
«السّلام علیکم یا أهل البیت! إِنَّما یُرِیدُ اللّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً الصّلاة!الصّلاة!»
پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم پس از خواندن این زیارت نامه،به محراب خود تشریف میبرد و با مأمومین خود نماز جماعت میگزارد.
و با نزول آیۀ قُلْ لا أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبی (1)
-شوری:23. [1]
،علی و فاطمه و حسن و حسین،به عنوان ذوی القربای پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم شناخته شدند.و با نزول آیۀ وَ آتِ ذَا الْقُرْبی حَقَّهُ (2)پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فدک را به فاطمه عنایت فرمود.
پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم پس از نزول آیۀ یا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ (3)،در غدیر خم،پنجه در پنجۀ علی کرد و او را بلند نمود و فرمود:«من کنت مولاه فهذا علیّ مولاه....»
پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم علی علیه السّلام را به روشنی وصیّ پس از خود معرّفی کرد.
پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بیمار شد و در روز دوشنبه سر بر سینۀ علی علیه السّلام گذاشت و وفات کرد.
علی علیه السّلام به حکم وظیفه با چند تن از خویشانش به غسل دادن و کفن کردن پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم مشغول شدند.
انصار در آن حال در سقیفۀ بنی ساعده گرد آمدند که با سعد بن عباده بیعت کنند و او را خلیفۀ پیامبر سازند.
مهاجران قریش به سقیفه رفتند و گفتند:پیامبر از قبیلۀ قریش است.عرب نمیپذیرد خلیفهاش از غیر قریش باشد.
مهاجران قریشی با جنگ و جدال مقصود خود را پیش بردند و با ابو بکر قریشی بیعت کردند.
مهاجران قریشی میاندیشیدند:اگر از خاندان پیامبر کسی خلیفۀ پیامبر شود،تا ابد جز ایشان،
کسی دیگر به خلافت نخواهد رسید.خلافت را در خاندانهای قریش بگردانید تا به همۀ تیرههای قریش برسد.
آن گروه که با ابو بکر بیعت کردند،او را تا شب در کوچههای مدینه میگرداندند و هر کس را میدیدند،نزد ابو بکر میکشاندند و او را وادار میکردند تا بیعت کند.
روز دوشنبه بدین حال سپری شد.
روز سهشنبه ابو بکر را به مسجد پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بردند و بر منبر پیامبر نشاندند و دیگر بار با وی بیعت کردند.
ابو بکر و عمر خطبه خواندند و پس از آن با ابو بکر نماز جماعت گزاردند.و بدین سان بیعت با ابو بکر در روز سهشنبه به پایان رسید.
در تمام این اوقات،بنی هاشم در خانۀ پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بودند و تنی چند از آنها با علی علیه السّلام به غسل و تکفین پیامبر مشغول بودند.پس از آن بر بدن نازنینش نماز گزاردند.
پس از ایشان تمام روز دوشنبه و سهشنبه،مسلمانان مدینه دسته دسته به حجرۀ پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم میآمدند و به طور فرادی بر جنازۀ مبارک پیامبر نماز میخواندند.
این کار تا شام روز سهشنبه به اتمام رسید.شب چهارشنبه علی علیه السّلام با چند تن دیگر،بدن مطهّر پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم را دفن کردند.
در تمام این دو روز،باند خلافت در پی به پایان رسانیدن بیعت ابو بکر بودند.تا آنکه کار بیعت ابو بکر به انجام رسید.
با همان بیعت آنچنانی ابو بکر خلیفه شد؛
با همان بیعت،عمر خلیفه شد؛
با همان بیعت،عثمان خلیفه شد؛
با همان بیعت،معاویه خلیفه شد؛
با همان بیعت،یزید خلیفه شد؛
با همان بیعت،بنی امیّه و بنی عبّاس و عثمانیها خلیفه شدند؛
با همان بیعت شد آنچه ابو بکر انجام داد؛
با همان بیعت شد آنچه عمر انجام داد؛
با همان بیعت شد آنچه بنی امیّه و عثمان و معاویه و یزید انجام دادند؛
با همان بیعت شد آنچه بنی عبّاس و خلفای عثمانی انجام دادند؛
با همان بیعت شد آنچه در اسلام،از آن روز تا قیام قائم آل محمّد صلّی اللّه علیه و آله و سلّم انجام میشود.
*** در این درس و درس آینده،سیاست چهار خلیفۀ اوّل(ابو بکر،عمر،عثمان و علی علیه السّلام)را که بر سنّت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم اثر گذاشتهاند،بررسی مینماییم.
ابو بکر پس از وفات پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و در ربیع الاوّل سال یازده هجری به خلافت رسید و در ماه جمادی الثّانی سال سیزده هجری وفات کرد.مدّت حکومت ابو بکر دو سال و اندی بود.
موافقان بیعت ابو بکر،افراد قبیلۀ قریش غیر از تیرۀ بنی هاشم بودند،و مخالفان او در مدینه،تیرۀ بنی هاشم از قریش و افرادی از قبایل انصار بودند،و در خارج مدینه بعضی از قبایل عرب.
موافقان بیعت ابو بکر،مهاجران قریشی بودند.قریش بر آن بود که خلیفه از قبیلۀ قریش و از غیر تیرۀ بنی هاشم باشد.در این باره در گذشته گفتیم که مهاجران به انصار گفتند:«پیامبر از قریش است، و عرب نمیپذیرد خلیفۀ پیامبر از غیر قبیلۀ قریش باشد.»و در عمل نیز کاندید خلافت را ابو بکر یا عمر یا ابو عبیدۀ قریشی معرّفی کردند،و هیچ نامی از علی علیه السّلام یا عبّاس،عموی پیامبر نبردند.و در نهایت به دلیل قریشی بودن ابو بکر،با او بیعت کردند.
عمر در عصر خلافتش،در گفتگویش با«ابن عبّاس»به این مطلب تصریح کرد و چنین گفت:
ای ابن عبّاس!پدر تو عموی پیامبر است و تو پسر عمّ پیامبر.چه شد که قوم و قبیلۀ شما از شما روی گرداندند؟!(چه شد که شما را برای خلافت انتخاب نکردند؟!)
ابن عبّاس گفت:نمیدانم.
عمر گفت:من میدانم؛آنها کراهت داشتند شما بر آنها حکومت کنید.
ابن عبّاس گفت:چرا چنین است در حالی که ما برای آنها خیر و نیکی هستیم!
عمر گفت:خدایا بیامرز!کراهت دارند هم پیامبری و هم خلافت در خاندان شما باشد،تا سبب فخر و مباهات شما گردد.شاید تو بگویی ابو بکر این کار را کرد.نه به خدا قسم،ولی ابو بکر عاقلانهترین کاری را که به دستش رسید انجام داد. (1)
-تفصیل این روایت،در تاریخ طبری 2768/5،چ اروپا،آمده است.
در روایتی دیگر عمر،خطاب به ابن عبّاس چنین گفت:ای ابن عبّاس!میدانی پس از پیامبر چرا قوم شما(قریش)از شما روی گرداندند؟!
ابن عبّاس میگوید:نخواستم پاسخ این پرسش را بدهم،بنابراین گفتم:اگر سبب آن را ندانم، امیر المؤمنین(عمر)مرا آگاه میسازد.
عمر گفت:آنها کراهت داشتند در خاندان شما(بنی هاشم)خلافت را با نبوّت جمع کنند(یعنی آنکه هم نبوّت در خاندان شما باشد و هم خلافت)و آنگاه شما بر قوم و قبیلۀ خود فخر و مباهات کنید.بدین سبب قریش برای خود خلیفه انتخاب کرد،و در انتخاب خود راه راست پیمود و موفّق شد.
ابن عبّاس میگوید:گفتم:یا امیر المؤمنین!اگر اجازه میدهی و بر من غضب نمیکنی،سخن بگویم.
عمر گفت:ابن عبّاس سخن بگو.ابن عبّاس گوید:
«ای امیر المؤمنین!امّا اینکه گفتی قریش برای خود خلیفه اختیار کرد و در انتخاب خود راه راست پیمود و موفّق شد،[در جواب میگویم:]چنان که قریش برای خود همان کس را که خدای عزّ و جلّ برای این کار برگزیده بود،انتخاب میکرد،راه راست را پیموده بود و موفّق شده بود.
و اینکه گفتی:قریش کراهت داشت خلافت با نبوّت در خاندان ما جمع شود،خداوند دربارۀ قومی که کراهت داشتند چنین میفرماید: ذلِکَ بِأَنَّهُمْ کَرِهُوا ما أَنْزَلَ اللّهُ فَأَحْبَطَ أَعْمالَهُمْ (2):
(به سبب آنکه کراهت داشتند و نپسندیدند آنچه را که خدا نازل فرمود،خداوند عمل آنها را محو و نابود کرد.)».
عمر گفت:ای ابن عبّاس!به خدا قسم گفتارهایی از تو به من رسید که کراهت داشتم آن گفتارها را تصدیق کنم؛نباشد منزلت تو نزد من کاسته شود.
گفتم:ای امیر المؤمنین!آن گفتارها چیست؟اگر حق باشد که نباید منزلت مرا نزد تو بکاهد.و اگر باطل باشد،مانند من باطل را از خود دور میکند.
عمر گفت:به من خبر رسیده که تو میگویی:به ما ظلم کردند و حسد ورزیدند و بدین سبب خلافت را از ما دور کردند!
گفتم:ای امیر المؤمنین!اینکه به ما ظلم شده است را هر دانا و نادانی فهمیده است.و اینکه به ما حسد ورزیده شد،ابلیس به آدم حسد ورزید،و ما نیز فرزندان همان آدم هستیم.
عمر گفت:هیهات ای بنی هاشم!دلهای شما پر از حسدی است که هرگز زایل نمیشود،و پر از کینه و غشّی است که هرگز زدوده نمیشود!
گفتم:آرام باش ای امیر المؤمنین!مگو قلبهایی که خداوند پلیدی را از آنها زدوده و پاک ساخته (1)
-اشاره است به آیۀ تطهیر: إِنَّما یُرِیدُ اللّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً
،حسد و غلّ و غش دارند؛چه آنکه قلب پیامبر نیز از جمله قلب ما،بنی هاشم است.عمر گفت:دور شو!
گفتم:دور میشوم.
و چون خواستم برخیزم،از من شرمزده شد و گفت:ابن عبّاس!بایست.به خدا قسم،من حقّ تو را مراعات میکنم،و آنچه تو را خشنود میکند،دوست میدارم.
گفتم:ای امیر المؤمنین!من بر تو و بر هر مسلمانی حق دارم(به دلیل آنکه عموزادۀ پیامبر هستم).هر کس آن حق را رعایت کند،راه صواب پیموده،و هر کس حقّ مرا ضایع سازد،پشت پا به بخت خود زده است.
پس از این گفتگو عمر برخاست و رفت. (2)
*** در این باره،حضرت علی علیه السّلام نیز در داستان شورای شش نفری برای تعیین خلیفه پس از کشته شدن عمر،چنین فرمود:
«مردم به قریش مینگرند و در انتظار کار آنها هستند.و قبیلۀ قریش در کار خود میاندیشد و
میگوید:اگر بنی هاشم به خلافت برسند، هیچگاه خلافت از آنها بیرون نخواهد رفت،و چنانچه خلافت و حکومت به غیر بنی هاشم از خاندانهای قریش برسد،بین همۀ آن خاندانها میگردد و به همۀ آنها میرسد.» (1)
-تاریخ طبری 2787/5.
سه گویندۀ مزبور،سه شاهد عینی آن حوادث بودند.دو تن از آنها،دو رهبر دو جناح متخاصم، و عمر رهبر حادثه آفرین سقیفه بود.حقیقت آن حوادث را بهتر از آنها،چه کسی میتواند بداند؟
عمر در این گفتگوها میخواست به وسیلۀ ابن عبّاس کم سال،از اسرار درونی بنی هاشم آگاه شود و به طور مکرّر ابن عبّاس را تهییج میکرد و او را به سخنگویی وامیداشت .او به ابن عبّاس میگوید:قوم شما(قریش)کراهت داشتند پیامبری با خلافت در خاندان شما(بنی هاشم)جمع شود و بدین سبب بر آنها فخر و مباهات کنید.بدین جهت قریش برای خود خلیفه انتخاب کرد و در کار خود موفّق شد.
«ابن عبّاس»پس از کسب اجازه و قول گرفتن از خلیفه که در غضب نشود،میگوید:قریش اگر برای خلافت همان کسی را انتخاب میکرد که خدا برای این کار برگزیده بود،در کار خود موفّق بود،و اینکه گفتی آنها کراهت داشتند نبوّت و خلافت در خاندان ما باشد،خداوند در این باره میفرماید:«آنها کراهت داشتند آنچه را خدا نازل فرموده بود؛پس خدا عمل آنها را محو و نابود کرد.»
عمر گفت:به من خبر رسیده که تو میگویی به ما ظلم کردند و حسد ورزیدند و بدین سبب خلافت را از ما دور کردند.
ابن عبّاس گفت:ظلم کردن بر ما را که هر دانا و نادانی فهمیده است.و نیز ابلیس بر آدم حسد برد،و ما نیز فرزندان اوییم که مورد حسد واقع شدهایم.
در این گفتارها هر سه گوینده اتّفاق داشتند که در کار خلافت،هر چه شده از جانب قریش بوده است.
از بین آنها«عمر»علّت کار قریش را چنین بیان کرد که آنها کراهت داشتند خلافت و نبوّت در بنی هاشم جمع شود و سپس موجب فخر و مباهات آنان بر سایر تیرههای قریش شود.
1) 1)
و علی علیه السّلام بر آن اضافه کرد که:قریش بیم داشت خلافت در بنی هاشم به گردش آید و به دیگر خاندانهای قریش نرسد،پس خواستند خلافت در سایر خاندانهای قریش به گردش آید.
بدین سبب خلافت را از بنی هاشم دور کردند.
ابن عبّاس علّت کار آنها را حسد فامیلهای قریش بر بنی هاشم دانست و مدّعی شد که آنان بر بنی هاشم در این باره ظلم کرده و نیز خلافت را از آنجایی که خدا برای آن برگزیده بود،دور ساختهاند.
عمر جوابی نداشت به ابن عبّاس بدهد،جز آنکه به او دشنام گوید.
*** از آنچه بیان شد،روشن میشود که انتخاب خلیفه در عهد سه خلیفۀ اوّل بر اساس آن بود که خلافت در خاندانهای قریش به جز خاندان«بنی هاشم»به گردش درآید.و در اجرای این سیاست،قریشیان اوّل«ابو بکر»را از تیرۀ تیم،سپس«عمر»را از تیرۀ عدی،و پس از او«عثمان»را از تیرۀ بنی امیّه برای خلافت انتخاب کردند.
با بیعت ابو بکر،سه دسته از مسلمانان مخالفت کردند.انصار و بنی هاشم در داخل مدینه،و قبایل مسلمان عرب در خارج مدینه.
پس از وفات پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم اوّلین دستهای که جنازۀ پیامبر را واگذاشتید و گرد هم آمدند تا به خلافت پیامبر دست یابند،انصار بودند.خداوند نیز تا ابد آنها را از رسیدن به خلافت محروم ساخت،و پس از شکستشان از قریش در سقیفۀ بنی ساعده،حکومت خلفای قریشی آنها را از صحنۀ سیاست دور کرد.
کاندید بنی هاشم برای خلافت،همان وصیّ پیامبر،علیّ بن ابی طالب علیه السّلام بود.علیّ بن ابی طالب پس از دفن پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم به خانهاش رفت.خانۀ علی همان خانۀ فاطمه،دختر پیامبر بود.بدین سبب در تاریخ،آن خانه را«خانۀ فاطمه»مینامیدند.همچنان که خانههای پیامبر را نیز به نام بانوانش
مینامیدند و میگفتند:خانۀ عایشه و خانۀ امّ سلمه.ما نیز در ذکر نام آن خانه،از ایشان پیروی مینماییم.
بنی هاشم و چند تن از یاران علی علیه السّلام که با ابو بکر بیعت نکرده بودند،در خانۀ فاطمه علیها السّلام،به گرد علی جمع شده در کار بیعت مذاکره داشتند. (1)
-تفصیل آن را در بخش اخبار سقیفه در کتب«عبد اللّه بن سبا»(جزء یکم)و«معالم المدرستین»ملاحظه فرمایید.
ابو بکر جوهری روایت میکند:
«در آن زمان،علی شبانگاه فاطمه را بر درازگوشی سوار مینمود و به در خانههای انصار میرفت.
[در روایت شیعه آمده است که حسنین علیهما السّلام را نیز به همراه خود میبرد و دو دستشان در دو دست پدرشان،علی علیه السّلام بود.]
علی از ایشان[در کار بیعت خود]یاری میطلبید.فاطمه نیز از ایشان کمک میخواست.
انصار میگفتند:ای دختر پیامبر![این کار گذشت]ما با این مرد(ابو بکر)بیعت کردیم.اگر پسر عموی شما پیش از این بیعت،از ما بیعت میخواست،ما به جز او با دیگری بیعت نمیکردیم.
علی در جواب آنها میگفت:آیا میبایست من جنازۀ پیامبر را در خانهاش وامیگذاردم و به کار غسل دادن و کفن کردن و نماز گزاردن و دفن جسد مبارکش نمیپرداختم و از خانه بیرون میآمدم و با مردم در کار حکومت پیامبر به کشمکش مشغول میشدم؟!
و فاطمه میفرمود:ابو الحسن(حضرت علی علیه السّلام)نکرد جز آنچه سزاوار او بود.و آنها کردند آنچه را که خداوند حساب آنها را میرسد.» (2)
این گفتار دختر پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم شامل حال انصار نیز میشد.
دستگاه خلافت به قصد تفرقهاندازی بین بنی هاشم،به خانۀ عبّاس،عموی پیامبر رفتند.ابو بکر گفت:ما میخواهیم در این کار(خلافت)سهمی برای تو قرار دهیم.عبّاس جواب منفی داد و آنها با ناامیدی برگشتند.
در نتیجه دستگاه خلافت که کار خود را با آن وضع ناتمام میدید،چاره را در آن دید که به خانۀ
فاطمه علیها السّلام یورش برند.آنها به در خانۀ فاطمه حمله بردند...در خانه باز نشد...پس گروه مهاجم در خانۀ فاطمه،دختر پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم را آتش زدند...همان در که دیده بودند پیامبر تا آخرین روزی که برای نماز به مسجد تشریف میبرد،روزی پنج نوبت در وقت نماز و پیش از رفتن به محراب،بر در آن خانه میایستاد و میفرمود:«السّلام علیکم یا أهل البیت.»
همان اصحاب پیامبر که آنچنان بزرگداشت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم را دیده بودند،به در همان خانه آتش بردند و کردند آنچه کردند؛داخل خانه شدند و علی علیه السّلام را که از جانب پیامبر مأمور به خویشتنداری بود،برای بیعت به مسجد بردند.
حضرت علی در آنجا سخن گفت.انصار چون سخن او را شنیدند،گفتند:
یا علی!اگر انصار سخن تو را پیش از بیعت کردن با ابو بکر شنیده بودند،دو نفر[از ایشان]هم از بیعت تو تخلّف نمیکردند.ولی کار گذشت. (1)
-شرح نهج البلاغه(ابن ابی الحدید)12/6.
علی علیه السّلام در اینجا بیعت نکرد.دستگاه خلافت هم دست از او کشید و علی به خانۀ فاطمه علیها السّلام بازگشت.
دستگاه خلافت پس از این،با وصیّ پیامبر و دختر پیامبر جنگ اقتصادی شدیدی را آغاز کرد.
برای همین حقّ آنان را از خمس اسقاط کرد.این کار در حالی انجام شد که صدقه-که امروز آن را زکات مینامند-بر آنها حرام بود و از آن نمیتوانستند استفاده کنند.
همچنین یگانه وارث پیامبر،فاطمه دخت پیامبر را از ارثش محروم کردند و«فدک»را که پیامبر به دخترش داده بود،از او گرفتند.در حالی که باغها و مزارع دیگری را که پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم به دیگران بخشیده بود،از آنها پس نگرفتند. (2)
با توجّه به آنکه در آن زمان علی و سایر اهل بیت هیچ گونه درآمد دیگری نداشتند،میتوانیم اثر این جنگ اقتصادی را بر خاندان پیامبر درک نماییم.در نتیجۀ این جنگ اقتصادی،دیگر اطراف آن خاندان هیچ گونه تجمّعی صورت نمیپذیرفت.
در این جنگ اقتصادی،بین آنها و دختر پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم نزاع و جدالی سخت برپا شد.دختر پیامبر آن مجادله و مناظره را بر ملا ساخت و به مسجد پیامبر کشانید و از انصار کمک خواست.
آنها سکوت کردند. (1)
-شمّهای از این جریان را در بحث سیاست ابو بکر نسبت به حدیث و سنّت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بیان مینماییم.
دختر پیامبر با دلی پردرد به خانه بازگشت؛و طولی نکشید که به پدر بزرگوارش ملحق شد و وفات کرد.پس از وفات دختر پیامبر،علی علیه السّلام تنها ماند و مردم از او روی گرداندند؛و شد آنچه ما در بحث سقیفه در کتاب«عبد اللّه بن سبا»،جلد یکم آوردیم،و کار این دسته از مخالفان بیعت ابو بکر اینچنین به پایان رسید.
حکومت خلفا پس از این،انصار و بنی هاشم را از صحنۀ سیاست دور نگاه داشت و به هیچ وجه ریاست ارتش در فتوحات و حکومت شهرهای اسلامی را به انصار و بنی هاشم واگذار نکرد.
چنین بود جریان کار دستگاه خلافت با این دو دستۀ معارض در داخل مدینه.
حکومت خلفا آن دسته از قبایل مسلمان عرب را که در خارج مدینه سکنا داشتند،مرتدّ از اسلام خواند و با آنها جنگ کرد تا شکست خوردند.سپس مردان جنگی آنها را کشت و اموال آنها را به غنیمت گرفت و زنان و کودکان و مردان سالخوردۀ آنان را اسیر کرد و به شهر مدینه آورد.
بعضی از آنها که وسیلهای داشتند،آزاد شدند و دیگران در قید بندگی درآمدند.
در میان قبایل،در سه قبیلۀ عرب،سه نفر ادّعای پیامبری کردند.حکومت خلفا با آنها نیز جنگ کرد و بر آنها غالب شد و مردان جنگی آنها را کشت و اموالشان را به غنیمت گرفت،و بازماندگانشان را به بردگی برد.عمر در اوایل دوران خلافت خویش،هر مرد یا زن عربی را که در بندگی بود،آزاد کرد.
با در نظر گرفتن سیاست کلّی حکومت خلافت در عصر ابو بکر،میتوان سیاست آن حکومت را نسبت به سنّت و حدیث پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بررسی نمود.
1) 1)
پس از وفات پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم انصار در«سقیفۀ بنی ساعده»گرد آمدند تا با«سعد بن عباده»به عنوان جانشین پیامبر بیعت کنند.آنان برای این کار خود،هیچ دلیلی از قرآن و سنّت پیامبر نداشتند،بلکه تعصّب قبیلهای آنها را بر این کار واداشت.
مهاجران قریشی چون این خبر را شنیدند،به آن سقیفه شتافتند و در محاجّه با انصار گفتند:
«پیامبر از قبیلۀ قریش است و عرب نمیپذیرد جانشین او از غیر قبیلۀ او باشد.»و به این دلیل با ابو بکر بیعت کردند.در حالی که بنی هاشم دو روز مشغول غسل و کفن و نماز گزاردن بر پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بودند و میدان از حضور آنان خالی بود.بیعت ابو بکر تمام شد و ابو بکر خلیفه گشت.
امّا طرفین نزاع(انصار و قریش)هیچ دلیلی از قرآن و سنّت پیامبر نداشتند.پس از آن:
حقّ خاندان پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و عموم بنی هاشم را از خمس اسقاط کردند؛در حالی که هیچ دلیلی از قرآن و سنّت پیامبر نداشتند و ضمن آیۀ خمس 1این حق ثابت بود و در سنّت پیامبر نیز عمل آن حضرت بر آن بود.
«فدک»را که پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم به دخترش«فاطمه»داده بود،از او گرفتند و بر آنکه پیامبر فدک را به او واگذاشته است،از او شاهد خواستند.در حالی که باغها و زمینهای زراعتی دیگری که پیامبر به دیگران داده بود،از ایشان نگرفتند و از آنها نخواستند شاهد اقامه کنند.
دختر پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم را از ارث پیامبر محروم کردند.و از آنجا که ارث بردن فرزند از پدر،جزء احکام بدیهی اسلام بود و همۀ مسلمانان آن را در قرآن خوانده بودند و در زمان پیامبر به آن عمل کرده بودند،در این باره دستگاه خلافت چارهای نداشت جز آنکه حدیثی از پیامبر روایت کند که پیامبر این مورد به خصوص را از ارث بردن استثنا کرده باشد.
و چنین بود که ابو بکر روایت کرد که پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود:«از ما پیامبران کسی ارث نمیبرد.
هر چه مستملکات از ما باقی میماند،صدقه است.»و با توجّه به اینکه صدقه بر خاندان پیامبر حرام است،حدیث اینچنین روایت شد.
این حدیث در مناظره بین دختر پیامبر و ابو بکر روایت شد.پس از این وقایع،دختر پیامبر صلاح امر را در آن دانست که این معرکه را بین خود و دستگاه خلافت بر ملا کند،تا همۀ صحابه و
سایر مسلمانان از آن باخبر شوند و دلایل طرفین را بشنوند.سپس آنها را در مسئولیّت عمل نشدن به این احکام،با دستگاه خلافت شریک کند.
برای این کار با دستهای از زنان وابسته به خود،به مسجد پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم تشریف برد.برای دختر پیامبر و همراهانش در مسجد پیامبر پردهای زدند.دختر پیامبر با همراهان،در پس آن پرده قرار گرفت،و جمع صحابه و سایر مسلمانان و دستگاه حاکمه در آن سوی پرده.
دختر پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم آهی کشید که حاضران از آن آه به گریه آمدند.سپس حمد و ثنای الهی را به جای آورد.پس از آن فرمود:«من فاطمه هستم دختر محمّد....»و گفت آنچه گفت،تا آنکه فرمود:
«ای پسر ابو قحافه!تو از پدرت ارث میبری و من از پدرم ارث نمیبرم؟!»
سپس به انصار خطاب کرد و آنها را مورد عتاب قرار داد.چون خطبۀ آن حضرت تمام شد، ابو بکر خطبه خواند و در گفتارش،پیامبر را احترام کرد و خطاب به دختر پیامبر کرد و بر او ثنا گفت.
سپس گفت:
«ای دختر پیامبر!من خود از پیامبر شنیدم که فرمود:«از ما گروه انبیا،کسی ارث نمیبرد.هر چه از ما باقی بماند،صدقه است.»و من به فرمان او عمل کردم.»
فاطمه علیها السّلام در جواب گفت:
«آیا با تعمّد کتاب خدا را پشت سر گذاشتید و ترک کردید؟!خداوند میفرماید: وَ وَرِثَ سُلَیْمانُ داوُدَ (1)
-نمل:16. [1]
(سلیمان پیامبر،از داوود پیامبر ارث برد.)»و سپس چند آیۀ دیگر را نیز تلاوت فرمود و ابو بکر را در حدیثی که از پیامبر روایت کرد،در ملأ عام و در حضور همۀ همکارانش از مهاجران قریشی و انصار،تکذیب کرد.حتّی یک نفر از آن جمع نیز در تصدیق ابو بکر نگفت:ای دختر پیامبر!من نیز این حدیث را از پیامبر شنیدم.
با توجّه به آنچه بیان شد،سیاست حکومت در عصر ابو بکر نیازمند روایت حدیث در تأیید کار خود بود،که این کار انجام شد.این خود اوّلین بار بود که به طور رسمی،حدیث از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بر خلاف نصّ قرآن روایت شد،و پس از آن مانند آن را در کار سیاست خلفا بسیار مییابیم.
1) 1)
در اینجا یک امر جلب نظر میکند و آن اینکه:چه شد اصحاب پیامبر آن همه شدّت عمل دستگاه خلافت با خاندان پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و روایت حدیث بر خلاف نصّ قرآن و کشتار مخالفان بیعت ابو بکر(مانند مالک بن نویره)و کارهایی مانند آن را دیدند و در برابر آن سکوت اختیار کردند؟!
برای درک حقیقت امر،شناخت وضع عمومی مردم جزیرة العرب،به خصوص اصحاب پیامبر ضرورت دارد.دربارۀ عدالت اصحاب پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم در بخش دوم کتاب در راه وحدت، توضیح کافی ارائه شده است؛و در زمینۀ وضع عمومی مردم جزیرة العرب،آنچه را در مقدّمۀ بحث گذشته(بررسی سیرۀ پیامبر)عرضه داشتیم،یادآور میشویم.
مردم جزیرة العرب که خواندن و نوشتن نمیدانستند،جریان کار آنها بر قول و قرار لفظی بود.
بدان سان که با یک جملۀ«این فرزند من است»،مردی بیگانه از شخص و قوم و قبیلۀ گوینده،فرزند او میشد و فرزندانش برادر و خواهر او میشدند و سایر افراد قبیله،او را یک تن از خود میشمردند.
به همین صورت بود کار طرد مرد شروری از قبیله که با گفتن جملۀ«این مرد از ما نیست»،آن مرد از خویش و قبیله بریده میشد.همچنین بود کار در خریدوفروش و هبۀ اموال و املاک،و نیز پیمان بستن دو قبیله در کار جنگ و صلح و پناه دادن به کسی.
گاه نیز در قراردادهای مثبت،دست به یکدیگر میدادند که در این صورت،آن قرارداد را «بیعت»مینامیدند.
در آن عصر،بزرگواری و شرافتمندی در پایبندی به آن قراردادها بود.و در این پایبندی،مردم عرب بر هم پیشی میگرفتند و در راه آن جان میسپردند.
شریعت اسلام پایبند بودن به قراردادهای صحیح را محکمتر ساخت.پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم جامعۀ اسلام را بر بیعت گرفتن بنیانگذاری کرد،و در مقابل،قراردادهای باطل را الغا نمود.مانند قرارداد پسرخواندگی.
با توجّه به نکتۀ بیان شده،میتوان به علّت سکوت صحابه و تسلیم آنها در مقابل اقدامات
ناروای حکومت ابو بکر پی برد.
انصار چون گفتگوی امیر المؤمنین علیه السّلام را در مسجد پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم با ابو بکر و عمر شنیدند،به حضرت علی گفتند:«اگر انصار این سخن تو را پیش از بیعت کردن با ابو بکر میشنیدند،با کسی جز تو بیعت نمینمودند.»و در جواب دختر پیامبر،در حالی که برای یاری خواستن به در خانۀ آنها تشریف میبرد،میگفتند:«ما با این مرد بیعت کردیم و کار از کار گذشت.»و نیز همین گونه بود، زمانی که دختر پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم با ابو بکر در مسجد در حقّ میراث خود از پدر،مناظره فرمود.
در همۀ این احوال دیدیم که انصار خود را پایبند بیعت با ابو بکر میدانستند و خلاف کردن در قول و قرار خود با ابو بکر را بر خود ننگ میشمردند.آنان گرچه حق را با ابو بکر نمیدیدند،در هر حال خلاف قرارداد عمل کردن نیز در جامعۀ عرب ننگآور بود.با اینکه شرع اسلام،قرارداد باطل را قابل اجرا نمیدانست.
در شرع اسلام اگر چند نفر با هم قرار بگذارند و بیعت کنند که مال کسی را به ناحق از او بگیرند، اصل بیعت باطل است و قابل اجرا نیست.ولی این معنی برای کسی میتواند مورد پذیرش باشد که بتواند از نکوهش و سرزنش جامعۀ عرب آن روز چشمپوشی کند.حال اکثریت صحابه،نشان میدهد که آنها چون با خلیفه بیعت کرده بودند،خود را ملزم میدانستند در همۀ احوال فرمانبردار خلیفه باشند و اوامر او را اجرا کنند.
با توجّه به آنچه بیان شد،میتوان خلاصۀ کار حکومت ابو بکر را در مورد حدیث و سنّت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم به قرار ذیل بیان داشت:
انصار که بر خلاف آداب و رسوم اسلامی،جنازۀ پیامبر را در خانهاش واگذاشتند و در سقیفۀ بنی ساعده گرد آمدند تا منصب حکومت بر مسلمانان را از آن خود گردانند،به هیچ وجه در فکر سنّت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم نبودند،بلکه به«رأی خود»عمل کردند و از سنّت پیامبر چشم پوشیدند و به سنّت او،حتّی در امر تجهیز(غسل دادن و کفن کردن و نماز گزاردن و دفن کردن)جسد مبارک خود آن حضرت،پشت کردند.انصار در همۀ این احوال صلاح کار دنیای خود را در نظر گرفتند و به رأی خود عمل نمودند.
و با این کار انصار،اوّلین بار بود که در اسلام پس از وفات پیامبر،مسلمانان به رأی خود و
بر خلاف سنّت پیامبر عمل کردند.
پس از آنها همین کار را مهاجران قریشی نیز انجام دادند.کار مهاجران قریشی در این باره هیچ تفاوتی با کار انصار نداشت.آنها نیز صلاح کار قبیلۀ قریش را در آن دیدند که جنازۀ پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم را وانهند و در آن سقیفه گرد آیند و خلافت را از آن خود سازند.اینها نیز در این باره،عمل به رأی خود را بر عمل کردن به سنّت پیامبر مقدّم داشتند.
در این باره فقط بنی هاشم و در رأس آنان علی علیه السّلام بود که به سنّت پیامبر عمل کرد و تا اتمام تجهیز جسد مبارک پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم،هیچ اعتنایی به آن همه غوغا نکرد.
پس از آن واقعۀ مهم در اسلام،«عمل کردن به رأی»در برابر سنّت پیامبر راه و روش مکتب خلفا شد و در جنگ اقتصادی با اهل بیت نیز به رأی خود عمل کردند.ولی در این زمینه چارهای ندیدند مگر آنکه برای تأیید رأی خود از سوی پیامبر،حدیثی بر خلاف نصّ قرآن روایت کنند.و این کار را نیز چنان که دیدیم،انجام دادند.
دلیل ما بر اینکه آن حدیث بر خلاف نصّ قرآن کریم است،همان بود که دختر پیامبر در مسجد برملا فرمود.
و دلیل دیگر آن است که هیچ یک از همکاران قریشی خلیفه،نتوانستند خلیفه را در این مناظره یاری دهند و بگویند:ای دختر پیامبر!این حدیث را غیر از ابو بکر،فلان صحابی نیز از پیامبر روایت میکند.
دختر خلیفه،«عایشه»نیز به این حقیقت تصریح کرده است؛آنجا که میگوید:
آنگاه که پیامبر وفات کرد...در میراث پیامبر اختلاف کردند.علم این حکم را نزد هیچ کس نیافتیم جز نزد او!ابو بکر گفت:من از پیامبر شنیدم که فرمود:«از ما گروه انبیا ارث برده نمیشود.
هر چه از ما بازماند،صدقه است.» (1)
-رجوع کنید به:تاریخ الخلفاء(سیوطی)73/،فصل«ما وقع فی خلافته»از شرح حال ابو بکر.
با این حدیث که منحصرا خلیفه آن را از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم روایت کرد،دختر پیامبر را از ارث پدر محروم نمود.
در حدیث دیگر که از پیامبر روایت کرد،مورد مصرف میراث آن حضرت را چنین تعیین کرد:
«خدای عزّ و جلّ اگر چیزی به پیامبری عنایت کند،آن عنایت شده پس از پیامبر از آن کسی
1) 1)
خواهد بود که پس از او قیام کند.» (1)
-سنن(ابو داوود)144/3،باب فی صفایا رسول اللّه،ح 2973؛مسند(احمد)4/1.
بنابراین حدیث،میراث پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم پس از ایشان به ابو بکر میرسید،و ابو بکر با این دلیل میراث پیامبر را به دختر آن حضرت نداد و خود تصرّف کرد.
به این سبب بود که دختر پیامبر به ابو بکر گفت:اگر تو بمیری چه کسی از تو ارث میبرد؟!
ابو بکر گفت:فرزندانم و خاندانم.
فاطمه علیها السّلام فرمود:
پس چه شد که تو به جای ما از پیامبر ارث بردی؟!... (2)
در گفتۀ عایشه که علم به حدیث پیامبر دربارۀ ارث نبردن از پیامبران را مخصوص به ابو بکر دانست،جالب این است که پیامبر این حکم را به فاطمه که وارث پیامبر بود،تبلیغ نفرموده است!در حالی که یگانه وارث پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم،فاطمه علیها السّلام بود که باید تکلیف خود را در ارث نبردن از پیامبر بداند.
و نتیجۀ این گفتار عایشه،این است که پیامبر در تبلیغ این حکم-نعوذ باللّه-تقصیر کرده است.
*** این یک نوع روایت حدیث در تأیید سیاست حکومت بود که در عصر همان حکومت و از طرف حاکم بود.نوع دیگر این عمل،روایت حدیث در تأیید سیاست حکومت بعد از عصر آن حکومت و از طرف غیر حاکم میباشد.مانند روایتی که در صحیح بخاری و دیگر کتب حدیث از «ابو هریره»روایت کردهاند که گفت:
پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود:«از میراث من به اندازۀ یک دینار هم تقسیم نشود.هر چه به ارث بگذارم، پس از نفقه دادن به زنها و مصرف کارمندانم،صدقه است.» (3)
دلیل ما بر اینکه ابو هریره این حدیث را پس از عصر ابو بکر روایت کرده،همان گفتار عایشه است که گفت:
پس از وفات پیامبر در میراث او اختلاف کردند.علم این حکم را نزد هیچ کس نیافتیم،جز نزد
ابو بکر.ابو بکر گفت:پیامبر فرمود:«از ما گروه انبیا ارث برده نمیشود.»
چنانچه ابو هریره در آن زمان این حدیث را روایت میکرد،جای این گفتار عایشه نبود.
روایت ابو هریره نسبت به روایت ابو بکر،در تأیید سیاست حکومت ابو بکر،همچون کاسۀ داغتر از آش است!چرا که ابو بکر گفته بود:«از پیامبران ارث برده نمیشود.هر چه از ایشان بازماند صدقه است.»ولی ابو هریره گفت:پیامبر فرمود:«از من حتّی یک دینار ارث برده نمیشود.هر چه پس از نفقۀ زنانم و مصرف کارمندانم بماند،صدقه است.»و با تخصیص حکم در پیامبر خاتم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و تعیین اندازۀ یک دینار،کار را محکمتر کرد.همچنین با تعیین مصرف آن در«نفقۀ زنان و مزد کارمندان»اضافه بر محروم کردن دختر پیامبر،استفاده از آن را برای زنان پیامبر و کارمندان حکومت-به عنوان کارمندان پیامبر-صحیح جلوه داد.
*** روایتی که از ابو بکر در تأیید سیاست حکومتش آوردیم،به عنوان نمونه بود.روایات دیگری نیز مانند آن وجود دارد که در شرح حال وی در«تاریخ الخلفاء»سیوطی،یک جا جمعآوری شده است.و روایتهایی نظیر آن را نیز به هنگام بررسی سیاست سایر خلفا نسبت به امر حدیث و سنّت،پس از این خواهیم آورد.
همچنین روایاتی مانند روایت ابو هریره که در تأیید سیاست حکومت خلفا،پس از دوران خلافت آنان پدید آمده،در مکتب خلفا بسیار است.مواردی از آنها را در جلد دوم کتاب«معالم المدرستین»در پایان بحث«متعة الحجّ»نشان دادهایم.بدین ترتیب روشن است که شناخت حدیث صحیح از حدیثهای غیر صحیح،در کتب مکتب خلفا،بر غیر متخصّص این فن ممکن نیست.
حدیث یادشدۀ ابو بکر،روشنگر یک بخش از سیاست حکومتش نسبت به حدیث و سنّت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم است.بخش دیگر سیاست وی در این زمینه،نهی کردن و ممانعت از روایت حدیث پیامبر میباشد.ذهبی در این باره چنین روایت میکند:
«ابو بکر پس از وفات پیامبر مردم را جمع کرد و گفت:شما از پیامبر احادیثی روایت میکنید و در آن اختلاف میکنید.و آنها که پس از شما میآیند،اختلافشان بیشتر خواهد شد.از پیامبر هیچ حدیثی روایت نکنید!هر کس از شما سؤالی کرد،بگویید:قرآن در بین ما هست.آنچه قرآن حلال
فرموده،حلال دانید،و آنچه قرآن حرام کرده،حرام دانید.» (1)
-تذکرة الحفّاظ 2/1 و 3،در شرح حال ابو بکر.
این فرمایش ابو بکر مخالف با نصّ صریح قرآن است که میفرماید:
...وَ أَنْزَلْنا إِلَیْکَ الذِّکْرَ لِتُبَیِّنَ لِلنّاسِ ما نُزِّلَ إِلَیْهِمْ... (2)
«و بر تو قرآن را نازل کردیم تا برای مردم آنچه بر ایشان فرو فرستاده شده بیان کنی.»
همۀ احکام قرآن،حلال و حرام قرآن،شرح و بیانش در حدیث پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و تجسّمش در سیرۀ آن حضرت میباشد؛و دسترسی به این هر دو،روایت حدیث از پیامبر را لازم دارد.یک رکعت نماز از احکام قرآن را نمیتوان بدون رجوع به حدیث پیامبر بجای آورد.پس این بخش از گفتار خلیفه صحیح نیست.
امّا آن بخش از سخنش که گفته است:«در آن اختلاف میکنید»،صحیح است.چه آنکه مجاز بودن روایت حدیث از پیامبر سبب میشود احادیثی از پیامبر روایت شود که مخالف با سیاست حکومت باشد،و در آن حال گروهی از مسلمانان از حدیث و سنّت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم پیروی خواهند کرد و گروهی به رأی خلفا عمل میکنند؛و در نتیجۀ آن،اختلاف بین مسلمانان شدید خواهد شد.
*** چنین بود مخالفت این گفتار و رأی ابو بکر با این آیۀ قرآن و دهها آیۀ دیگر که دستور به پیروی از گفتار و کردار پیامبر میدهد و عمل به آنها روایت حدیث از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم را لازم میشمارد.
از این گذشته،این سخن ابو بکر مخالف با سایر احادیث پیامبر است که در آنها روایت کردن حدیث حضرتش را دستور فرموده و بر آن تأکید نموده است. (3)
به هر حال این دو گونه سیاست خلیفه نسبت به حدیث و سنّت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم مطلع کار خلفا در این باره بود و خلفای پس از او همین روش را با شدّت هر چه تمامتر در مورد حدیث و سنّت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم انجام دادند.و خود این گفتۀ خلیفه،مانند کارهای دیگرش که به بعضی از آن در گذشته اشاره داشتیم،فقط یک دلیل داشت و آن«رأی شخص خلیفه»بود!خلیفه در آخر عمرش نیز به«رأی خود»عمل نمود و عمر را به جانشینی خود و حکومت بر مسلمانان تعیین کرد.
در تاریخ طبری و دیگر تواریخ چنین روایت کردهاند:
«ابو بکر در مرض وفاتش عثمان را به تنهایی خواست و به او گفت:بنویس: «بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ. این است عهد ابو بکر به مسلمانان.امّا بعد...»
در این حال بیهوش شد.عثمان باقی عهدنامه را اینچنین نوشت:«من عمر بن خطّاب را خلیفۀ خود بر شما قرار دادم.و خیر شما را در این خواستم.»
در این حال ابو بکر به هوش آمد و به عثمان گفت:بر من بخوان چه نوشتی؟
عثمان نوشته را بر او خواند.ابو بکر گفت:اللّه اکبر.همانا ترسیدی اگر در این بیهوشی بمیرم، مردم اختلاف کنند؟
عثمان گفت:آری.
ابو بکر گفت:خدا تو را جزای خیر دهد.و همان نوشته را پذیرفت.
نامه را«شدید»،آزاد کردۀ ابو بکر با عمر آورد.در مسجد عمر به مردم میگفت:
ایّها النّاس!گفتار خلیفۀ پیامبر را گوش دهید و فرمان برید.او میگوید:خیر شما را خواستهام.» (1)
-تاریخ طبری 2138/4،چ اروپا.
در نتیجۀ آن نوشته،با عمر بیعت کردند و عمر خلیفۀ مسلمانان شد.
1) 1)
عمر بن خطّاب در جمادی الثانی سال 13 هجری،پس از ابو بکر خلیفه شد،و در 26 ذی الحجّه سال 23 هجری کشته شد.مدّت خلافت او ده سال و شش ماه بود. (1)
-التنبیه و الاشراف(مسعودی)؛دول الاسلام(ذهبی)19/.
در این بحث پنج نمونه از سیاستهای حکومت عمر را که بر حدیث و سنّت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم اثر گذاشت،به ترتیب ذیل بررسی مینماییم:
سیاست برتریجویی برای قبیلۀ قریش
سیاست برتریجویی برای نژاد عرب
سیاست ایجاد نظام طبقاتی در جامعۀ اسلامی
سیاست حبس صحابه در مدینه
سیاست ساختن ذوی القربی و اهل بیت برای پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم
1) 1)
سیاست برتریجویی قبیلهای در عصر عمر،همان سیاست قبیلهای در جامعۀ عرب قبل از اسلام بود.جامعۀ عرب در عصر جاهلیت،بر اساس نظام قبیلهای و برتری خواهی نژاد عرب بنیانگذاری شده بود.
در آن نظام،اساس هر بینش و روش،قبیله بود و همپیمانان قبیله (1)
-آزاد کردۀ قبیله نیز از همپیمانان قبیله به حساب میآمد.
،شیخ قبیله،شاعر قبیله،آب قبیله و زمین قبیله.در آن نظام اگر فردی از یک قبیله به دست فردی از قبیلۀ دیگر کشته میشد،همۀ افراد قبیلۀ مقتول از همۀ قبیلۀ قاتل خونخواهی میکردند.و چنانچه در این راه فردی از افراد قبیلۀ قاتل کشته میشد،خونخواهی انجام گرفته بود.همچنین در پیروی از اصل برتری خواهی نژاد عرب،یک عرب صحرانشین،دختر خویش را به شریفترین مرد غیر عرب شوهر نمیداد.
جامعۀ عرب در عصر جاهلیت چنین بود و پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم آن جامعه را با سخن و عمل در هم شکست.در این باره آیۀ زیر از جانب خداوند بر آن حضرت نازل شد:
یا أَیُّهَا النّاسُ إِنّا خَلَقْناکُمْ مِنْ ذَکَرٍ وَ أُنْثی وَ جَعَلْناکُمْ شُعُوباً وَ قَبائِلَ لِتَعارَفُوا إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللّهِ أَتْقاکُمْ (2)
«ای مردم!ما همۀ شما را از یک مرد و یک زن آفریدیم.و آنگاه شما را شعبه شعبه و قبیله قبیله قرار دادیم تا یکدیگر را بشناسید.گرامیترین شما نزد خداوند،باتقواترین شماست.»
و پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم در سال آخر عمر مبارکش،در حجّة الوداع فرمود:
«ای مردم!پروردگار شما یکی است.پدر شما یکی است.آگاه باشید!هیچ عربی را برتری نیست بر غیر عرب؛و نه غیر عرب را بر عرب؛و نه سرخ پوست را بر سیاه پوست؛و نه سیاه پوست را بر سرخ پوست؛مگر به تقوا.آیا به شما تبلیغ کردم؟»
گفتند:آری ای پیامبر خدا!تبلیغ کردی. (3)
پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم عملا نیز جامعۀ اسلامی را بر اساس یکسان بودن نژاد بشر بنیانگذاری فرمود.بلال حبشی را مؤذّن جامعۀ اسلامی قرار داد و....
چنین بود حال جامعۀ اسلامی در عصر پیامبر.امّا در عصر عمر،سیاست حکومت در این باره به طوری طرّاحی شد که جامعۀ اسلامی را به روش و بینش عرب در عصر جاهلیت بازگرداند.و اینک بیان این ماجرا:
پس از وفات پیامبر،مبارزه در سقیفۀ بنی ساعده برای تعیین خلیفه با شعار قبیلهای برپا شد.
انصار که سعد بن عباده را برای خلافت به آنجا آورده بودند،به آن دلیل نبود که وی بر دیگر صحابه فضیلتی داشت،بلکه دلیل آنها همان بود که گفتند:«خلیفه باید از قبیلۀ ما باشد.»
مهاجران در جواب ایشان گفتند:«پیامبر از قبیلۀ ما،قریش بود و خلافت باید در قریش بماند.
عرب خلافت پیامبر را در غیر قریش نمیپذیرد.»و به همین دلیل در سقیفه با ابو بکر بیعت شد.پس از آن ابو بکر سرگرم سرکوب مخالفان و تحکیم اساس خلافت بود.ولی پس از ابو بکر و در عصر عمر،قریشی بودن دستگاه خلافت،چنان که بیان مینماییم،آشکار شد.
در عصر خلافت عمر بن خطّاب،حکومت از آن قبیلۀ قریش و همپیمانان قریش بود.ریاست ارتش مسلمانان و فرمانداری شهرهای بزرگ اسلامی در دست افراد قبیلۀ قریش و همپیمانانش، به جز بنی هاشم،بود.در این باره خلاصهای از آنچه مسعودی نقل کرده است،میآوریم:
«فرماندار حمص وفات کرد.حمص شهری بزرگ در شام و یکی از مراکز ارتش اسلام بود.در این زمان عمر،«ابن عبّاس»را خواست و به او گفت:فرماندار حمص وفات کرد و مردی نیک بود.
و مرد نیک بسیار کم است.امیدوارم تو از آنها باشی.ولی در قلب من از تو چیزی هست،گرچه دلیلی بر آن ندیدم و در جستجوی آن در تو خسته شدم.اکنون در مورد فرماندار شهر حمص شدن چه میگویی؟
ابن عبّاس گفت:تا آنچه را از من در دل داری نگویی،نمیپذیرم.
عمر گفت:برای چه میخواهی بدانی؟!
ابن عبّاس گفت:میخواهم بدانم تا چنانچه جای بیم داشتن باشد،من هم از آن چیز بر خود بیمناک شوم؛و چنانچه بیگناهم بدانم بیگناهم و فرمانداری را بپذیرم.
عمر گفت:ای پسر عبّاس!بیم دارم مرگ من فرا رسد و تو فرماندار باشی و مردم را به سوی
خودتان بخوانی.نه،مردم نباید به سوی شما بیایند و دیگران را ترک کنند....» (1)
-مروج الذهب(مسعودی)321/2.
مقصود عمر این بود که مبادا وی بمیرد و در آن حال ابن عبّاس فرماندار حمص،یکی از مراکز قشون اسلام،باشد و با پشتوانۀ فرمانداری بر آن قشون،مردم را به خلافت بنی هاشم-یعنی خلافت علی علیه السّلام-دعوت کند.لذا گفت:خیر،نباید در کار خلافت،مردم رو به بنی هاشم آورند و قریشیان دیگر را ترک کنند.
بنابر آنچه شرح دادیم،عمر دربارۀ تعیین ابن عبّاس در پست فرمانداری شهر حمص،مدّتها اندیشیده بود و با وجود اطمینان به لیاقت ابن عبّاس در آن پست،بیم آن داشت که مبادا مرگ او در رسد و ابن عبّاس از ارتش زیر دست خود به سود کاندیدای بنی هاشم برای خلافت،یعنی علی علیه السّلام،استفاده نماید.وی در این گفتگو در پی بیآن بود که از این جهت مطمئن شود.ولی ابن عبّاس به او این قول را نداد و فرماندار حمص نشد.
از این گفتگو دو امر برای ما روشن میشود:
یکی آنکه به چه سبب عمر بنی هاشم را در پستهای حسّاس نمیگمارد.
دوم آنکه عمر در فکر تعیین خلیفۀ قریشی از غیر بنی هاشم برای بعد از خود بوده است.
سیاست دیگر خلافت قریشیان،بر دور نگاه داشتن انصار از خلافت و پستهای حسّاس بود.
مگر در جایی که هیچ فردی از افراد قریش و همپیمانانش برای آن پست نبود.این سیاست تا آخرین روز این حکومت ادامه داشت.چنان که در شورای فرمایشی شش نفری برای تعیین خلیفه، عمر یک نفر از انصار را نیز قرار نداد.
اینچنین بود بنیانگذاری حکومت قبیلۀ قریش بر مسلمانان در عصر عمر که آثار آن قرنها بر جامعۀ اسلامی به جا ماند،و اثر آن بر حدیث و سنّت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم،تا عصر ما نیز باقی مانده است.
از سیاست برتریجویی برای نژاد عرب در عصر عمر،چهار نمونۀ زیر را بیان مینماییم:
مرد عجم(غیر عرب)از عرب دختر نگیرد و مرد عرب غیر قریشی از قریش دختر نگیرد. (2)
فرزندی که مادرش عجم باشد،از پدر ارث نمیبرد.مگر آنکه در سرزمین عرب
به دنیا آید. (1)
-این جمله در موطأ(مالک)60/2،چ مصر 1343 ق،چنین آمده است:«أبی عمر بن الخطّاب أن یورث أحدا الأعاجم إلاّ ولد فی أرض العرب.»نویسنده،از این جمله همان معنی را که در متن آمده،استنباط میکند.
نظیر این قانون در عصر ما در انگلستان رایج است:هرگاه برای مرد انگلیسی از زن غیر انگلیسی در خود انگلستان فرزندی متولّد شود،آن فرزند حق دارد شناسنامۀ انگلیسی بگیرد،در غیر این صورت خیر.
از نصارای عرب مانند نصارای غیر عجم به نام جزیه مالیات نگیرند،بلکه مانند مسلمانان از آنها به نام زکات مالیات بگیرند. (2)
غیر عرب در شهر مدینه سکنا نکند،جز آنها که از زمان پیامبر در مدینه سکونت داشتند.
مانند سلمان و بلال.
از این قانون دو نفر مستثنی شدند:یکی«هرمزان»که در اصل فرمانروای شوشتر بود و خلیفه برای مشورتهای جنگی در فتوحات ایران به او نیازمند بود (3).دوم«ابو لؤلؤه»که کارگر ماهری بود و مردم مدینه نیازمند به کار او بودند. (4)
مسعودی در این باره چنین میگوید:
«و کان عمر لا یترک أحدا من العجم یدخل المدینة.فکتب إلیه المغیرة بن شعبة أنّ عندی غلاما نقّاشا نجّارا حدّادا فیه منافع لأهل المدینة.فإن رأیت أن تأذن لی فی الإرسال به، فعلت.فأذن له.» (5)
«عمر نمیگذاشت کسی از غیر عجم به شهر مدینه آید.مغیرة بن شعبه به او نوشت:من غلامی دارم که نقّاش است و نجّار و آهنگر،و برای اهل مدینه مفید.اگر اجازه فرمایی،او را به مدینه فرستم.عمر به او اجازه داد.»
وی به مدینه آمد و او همان«ابو لؤلؤه»بود.
دربارۀ مشورت کردن عمر با هرمزان،به ذکر یک نمونه اکتفا مینماییم.مسعودی گوید:
عمر دربارۀ جنگ فارس و اصفهان و آذربایجان با هرمزان مشورت کرد.
هرمزان گفت:[در ایران]فارس به منزلۀ سر میباشد و اصفهان و آذربایجان به منزلۀ دو بال.
چنانچه یک بال را قطع کنید،سر،بال دیگر را نگاه میدارد،ولی اگر سر را ببری،دو بال میافتند.
بنابراین کار سر را آغاز کن. (1)
-تاریخ الخلفاء(سیوطی)143/-144.
در عصر پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم غنائم جنگی،پس از آنکه خمس آن را پیامبر برمیداشت،میان لشکریان اسلام که در آن جنگ شرکت داشتند،تقسیم میشد.این کار پس از پیامبر نیز در تمام عصر خلافت ابو بکر و همچنین در اوایل خلافت عمر بن خطّاب معمول بود.
پس از آنکه فتوحات زیاد شد و بخشی از کشور ایران فتح شد و غنائم انبوه گشت،خلیفه دربارۀ تقسیم غنائم با مسلمانان شور نمود.حضرت علی علیه السّلام به او فرمود:هر ساله آنچه از مال نزدت جمع میشود،تقسیم کن و چیزی از آن نزد خود نگاه مدار.دیگران نیز پیشنهادهایی داشتند.یکی از آنها گفت:ملوک شام را دیدم که دفتر نامها دارند و همچنین ارتش نظامی برای جنگها.شما نیز چنان کن.خلیفه گفتۀ او را پذیرفت و دستور داد نامهای مردم را بر حسب قبایل آنها نوشتند. (2)
در فتوح البلدان،بلاذری کیفیت تقسیم بیت المال بین افراد را چنین ذکر کرده است:
«به هر یک از بانوان پیامبر،سالیانه ده هزار درهم دادند و به«عایشه»دوازده هزار درهم.به آنان که در جنگ بدر شرکت داشتند،هر یک پنج هزار درهم.به آنها که در بدر نبودند و در احد حضور داشتند،سالیانه چهار هزار درهم.و همچنان سالیانهها کم میشد تا آنجا که به بعضی از مسلمانان، سالیانه دویست درهم میدادند.و نامهای مسلمانان در دفاتر چنین ثبت شد.» (3)
خلیفه با این کار،امتیازهای طبقاتی را در اسلام پدید آورد و جامعۀ مسلمانان به آن خو گرفت و تودۀ مردم آن را جزئی از بینشهای اسلامی پنداشتند.
عمر نظام طبقاتی را با گفتارها و کردارهای دیگر خود نیز مستحکم کرد.مانند آنکه گفت:«این امر(خلافت)منحصر در اهل بدر است،تا وقتی که یکی از ایشان باشد.آنگاه که کسی از ایشان
نبود،در اهل احد میباشد.و پس از ایشان در...»و همچنان جنگهای پیامبر را نام برد.سپس گفت:«خلافت به آنها که پس از فتح مکّه مسلمان شدند،نمیرسد.» (1)
-تاریخ الخلفاء(سیوطی)144/.
همچنین در شورای فرمایشی شش نفره برای انتخاب خلیفۀ بعد از خودش،همه را از اهل بدر قرار داد.
خلیفه را در این کار حکمتی ظریف در امر سیاست بود.وی با این روش سردمداران صحابه را از خود خشنود کرد و آنها را سرگرم مال اندوزی و افزون طلبی و دوری از فکر سیاسی نمود و به گردآوری اموال گزاف از طریق گلّهداری گاو و گوسفند و شتر و اسب و کشت و زراعت،مشغول ساخت.
این کار خلیفه،از طرفی در جامعۀ اسلامی طبقات اشرافی مرفّه و مترف پدید آورد و از طرف دیگر طبقات مستضعف و درمانده.و نیز زیانهای دیگری به بار آورد که این رساله گنجایش بررسی آنها را ندارد.
سیاست حکومت عمر بر آن بود که آن دسته از صحابه که بیم آن داشت که دور از چشم او حدیث از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم روایت کنند،در مدینه حبس شوند.در این باره عبد اللّه بن عمر میگوید:
«زبیر مردی شجاع و با مهابت بود.وی نزد عمر آمد،و عمر به سبب آنچه از او سر زده بود (آماده داشتن شمشیر برای بیعت گرفتن برای علی علیه السّلام)از او بیم داشت.
زبیر به عمر گفت:اجازه ده بروم در راه خدا جهاد کنم.
عمر گفت:تو را کافی است جهادی که با پیامبر کردی.
زبیر رفت در حالی که با ناراحتی با خود زمزمه میکرد.
عمر گفت:چه کسی عذر مرا با اصحاب محمّد میفهمد؟!اگر من دهانۀ این فتنه را نبندم،امّت محمّد را هلاک میکند.» (2)
در روایت دیگر میگوید:
«من در این درّه(درّۀ مدینه)را گرفتم که مبادا اصحاب محمّد میان مردم رفته مردم را
گمراه کنند.» (1)
-شرح نهج البلاغه(ابن ابی الحدید).
و عبد الرّحمن بن عوف روایت میکند:
«عمر پیش از مردن،اصحاب پیامبر را از نقاط مختلف در مدینه گرد آورد؛ابو ذر و....به آنها گفت:این احادیث چیست که از پیامبر در جهان پراکنده کردهاید؟!
گفتند:ما را[از روایت حدیث پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم]نهی میکنی؟!
گفت:نزد من بمانید.به خدا سوگند تا من زندهام،از من جدا نخواهید شد.ما بهتر میدانیم کدامین حدیث را از شما بپذیرم و کدام را رد کنیم.
و ایشان در مدینه نزد عمر بودند تا عمر مرد.» (2)
و نیز به همین دلیل،عمر بانوان پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم را از سفر حجّ و عمره منع کرد. (3)چرا که در میان آنان بانویی مانند«امّ سلمه»بود که عمر نمیتوانست او را کنترل کند که حدیث مخالف سیاست حکومت،از پیامبر روایت نکند.
این منع همچنان در زمان حکومت عمر جاری بود تا اینکه در آخرین سال حکومتش آنها را تحت نظارت عثمان و عبد الرّحمن بن عوف،با خود به حج برد.آن دو نمیگذاشتند کسی نزدیک آنها بشود. (4)
با فتوحات بسیار در عصر عمر،مردمان هزاران شهر که با پدیدهای تازه به نام اسلام مواجه شدند،با ولع و اشتیاق فراوان،خواهان شناسایی دین اسلام و تاریخ اسلام بودند.
دستگاه خلافت برای شناسایی اسلام،تلاوت قرآن و آنچه از سنّت پیامبر را که با سیاست حکومت موافق بود و آنچه را خود خلفا مقرّر داشته بودند،معرّفی میکرد.ولی برای شناسایی تاریخ اسلام با مشکلی سخت مواجه بود.
این مشکل از آنجا ناشی میشد که تازه مسلمانان برای شناخت تاریخ اسلام،خواهان شناسایی زندگانی پیامبر اسلام بودند و اینکه این اسلام چگونه اینچنین پیش رفته،و چه کسانی در پیشروی
اسلام به پیامبر اسلام کمک کردند،و چه کسانی کارشکنی کردند،و چه کسانی نزد پیامبر اسلام مقرّب بودند،و اینکه بازماندگان و افراد خاندان پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم کیانند.
علاوه بر این خواستههای طبیعی،آن تازه مسلمانان در آیاتی از قرآن میخواندند:
قُلْ لا أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبی (1)
-شوری:23. [1]
فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَ أَبْناءَکُمْ وَ نِساءَنا وَ نِساءَکُمْ وَ أَنْفُسَنا وَ أَنْفُسَکُمْ... (2)
چنانچه آن تازه مسلمانان میفهمیدند:
اوّلین مرد ناصر پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم،«ابو طالب»،عموی پیامبر و پدر علی علیه السّلام بود؛
اوّلین زن ناصر پیامبر،«خدیجه»،مادرزن علی بود؛
اوّلین زن مسلمان،همان«خدیجه»و اوّلین مرد مسلمان،«علی»بود؛
بزرگترین ناصر پیامبر در جنگها«علی»بود؛
و در تفسیر آیات و نیز صدها حدیث پیامبر،اهل بیت پیامبر و ذوی القربای او را«علی» میشناختند و از زنان،فاطمه همسر«علی»را،و از جوانان،حسن و حسین دو فرزند«علی»را؛
در این صورت در بینش آنان،همۀ زیباییها و فضیلتهای اسلام،خلاصه میشد در علی و پدر علی و مادرزن علی و همسر علی و دو فرزند علی.همان علی که شش ماه با خلیفۀ اوّل بیعت نکرد و میگفت:من وصیّ پیامبر و جانشین پیامبر هستم.
اینها جملگی سبب نابسامانی حکومت خلفا میگشت.دستگاه خلافت این نابسامانیها را با ظرافتی خاص،به روشهای زیر علاج کرد:
در گذشته در داستان بیعت گرفتن برای ابو بکر دیدیم:
ابو بکر و عمر و همراهانش به قصد جدا کردن عبّاس از علی علیه السّلام به منزل وی رفتند و به او پیشنهاد کردند در این راه از خلافت به او سهمی بدهند.او نپذیرفت.
در عصر عمر علاوه بر ادامۀ این سیاست،حکومت نیازمند آن بود که کسانی جز علی علیه السّلام را به عنوان ذوی القربای پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم معرّفی کند.
عمر در اجرای این دو سیاست،«عبّاس»را که در جنگهای بدر و احد و خندق و خیبر و تبوک با پیامبر نبود و در جنگ بدر در لشکر مشرکان بود و اسیر مسلمانان شد،نه تنها مقدّم بر بدریها و احدیها و...قرار داد،بلکه در رأس آن نظام طبقاتی قرار داد و مقرّری او را سالیانه دوازده هزار درهم تعیین کرد. (1)
-شرح نهج البلاغه(ابن ابی الحدید)214/12.
در سال 18 هجری که در مدینه خشکسالی شد،عبّاس عموی پیامبر را در نماز طلب باران به عنوان شفیع به درگاه خدا برد. (2)
از سوی دیگر عمر فرزند او،«عبد اللّه»را به عنوان عموزادۀ پیامبر به دنبال خود میبرد و با او در برابر بزرگان صحابه مشورت میکرد و از او تفسیر آیات قرآن را میپرسید.عبد اللّه نیز که از اشعار عرب بسیار در حفظ داشت،از عهدۀ تفسیر لغوی آیات قرآن بر میآمد. (3)
خلیفه با مانند این کارها،عبّاس و فرزندش عبد اللّه را در جامعۀ آن روز سرشناس ساخت و به عنوان ذوی القربای پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم معرّفی نمود.در گذشته نیز دیدیم که خلیفه میل داشت ابن عبّاس را فرماندار حمص نماید،به شرط آنکه یقین کند او از مقام خودش برای خلافت علی علیه السّلام پس از وفات عمر،استفاده نکند.
اثر این سیاست با توجّه به حکمت دستور الهی در معرّفی اهل بیت روشن میگردد.
پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم اهل بیت علیهم السّلام را بنا به دستور الهی،به مسلمانان معرّفی نمود تا آنکه مسلمانان پس از پیامبر عقاید و احکام اسلام را از ایشان فرا بگیرند،حدیث و سنّت پیامبر را از آنها تعلیم یابند،گرد آنها جمع شوند،با آنها بیعت کنند و حکومت اسلامی تشکیل دهند،و این کارها را امّت اسلام با معرفت به مقام آنها انجام دهند و با محبّت و شیفتگی،پیروی از آنها کنند.
و آنگاه که دستگاه خلافت به جای آنها دیگران را معرّفی کرد،عکس آن آثار اینچنین به وجود آمد:
تازه مسلمانان در عصر خلفای سهگانه،عبّاس و فرزندانش را مصداق آیات و احادیثی
پنداشتند که دربارۀ اهل بیت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم وجود داشت و نظر آنها از وصیّ پیامبر به سوی آنها معطوف گشت.
و اثر آن در درازمدت این شد که وقتی مسلمانان از ظلم بنی امیّه به ستوه آمدند و آمادۀ قیام علیه بنی امیّه و تشکیل حکومت اسلامی به رهبری اهل بیت شدند،بنی عبّاس توانستند در شهرهای خراسان(به دور از مدینه که مرکز اهل بیت،و به دور از کوفه که مرکز شیعیان آنها بود)خود را به نام اهل بیت معرّفی نمایند و از آنجا لشکرکشی کنند و حکومت بنی امیّه را منقرض سازند.
آنان بدین طریق توانستند به نام خلافت،و به این عنوان که بنی عمّ پیامبر و اهل بیت هستند، حکومتی تشکیل دهند که همانند حکومت بنی امیّه ستمگر باشد و همان شیوۀ بنی امیّه را در پیروی از حدیث و سنّت روایت شده در مکتب خلفا پیش گیرد.حکومت خودکامۀ آنها صدها سال مسلمانان را در آزار داشت،بدان سان که شرح آن نیازمند کتابها میباشد.
دستگاه خلافت،ابو بکر و عمر را در مکّه و مدینه،دو یار و همنشین و وزیر و مشیر پیامبر و شخص دوم و سوم اسلام معرّفی کرد.همچنین در احادیثی،آن دو را پرهیزکارتر از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و فهمیدهتر از آن حضرت وانمود ساخت.همچنین ابو بکر را به عنوان اوّلین فردی که اسلام آورده، به جای علی علیه السّلام معرّفی نمود،و عمر را دلسوختهتر از پیامبر بر اسلام و مسلمانان-دایۀ دلسوزتر از مادر!-و ارائه دهندۀ بینش صحیح به پیامبر جلوه داد.لذا در آن عصر که هیچ یک از صحابه اجازه نداشتند حدیثی از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم روایت کنند،مگر آنکه خلیفه از آنها سؤال کند،عمر و عایشه هر چه را میخواستند از پیامبر روایت میکردند.
در نتیجۀ این سیاست،علاوه بر اینکه«عمر»قهرمان اسلام و مقدّم بر علی علیه السّلام شناخته شد،آثار تغییردهندهای نیز بر سنّت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم نهاده شد که تا به امروز نیز باقی مانده است.ما در آینده آنها را بررسی خواهیم نمود.
دستگاه خلافت،عایشه را به عنوان محبوبترین انسان نزد پیامبر و مقرّب درگاه پروردگار معرّفی نمود.همچنین امتیازات دیگری نیز در آن عصر به او عطا کرد.علاوه بر آن،او را مصداق مشخّص اهل بیت شناساند و شخصیّت خدیجه و فاطمه علیهما السّلام را در جامعۀ آن روز به دست
فراموشی سپرد.
و از آنجا که خلفا از او استفتا میکردند و سنّت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم را از او میپرسیدند،عایشه اوّلین مرجع شناسایی سنّت پیامبر معرّفی شد و روایات او آثاری سوء در شناسایی سیره و سنّت پیامبر و تقویت و تثبیت سیرۀ ابو بکر و عمر و عثمان به جا نهاد که تا ظهور مهدی اهل بیت علیهم السّلام نیز باقی خواهد ماند. (1)
-رجوع کنید به:نقش عایشه در تاریخ اسلام؛المعجم المفهرس لألفاظ الحدیث النبوی،مادّۀ عایشه؛و بحث«عوامل تحریف»در اجزاء گذشتۀ همین کتاب.
اینک با توجّه به آنچه بیان داشتیم،میتوانیم بررسی کوتاهی از سیاست حکومت عمر دربارۀ حدیث داشته باشیم.
در عصر حکومت عمر،چهار روش خطرناک نسبت به سنّت و حدیث پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم به شرحی که بیان میشود،تثبیت و بنیانگذاری شد:
نهی از نشر حدیث پیامبر (2)
صدور اجازۀ رسمی از مقام خلافت بر نشر افکار بنی اسرائیل بین مسلمانان (3)
عمل کردن خلیفه به رأی خود و بر خلاف نصّ صریح کتاب خدا و سنّت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم (4)
روایت کردن حدیث در تأیید سیاست حکومت و به ناروا به پیامبر نسبت دادن.
در این مورد خلیفه از هر گونه نقل سنّت و حدیث پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم نهی اکید نمود،چه از طریق گفتن باشد و چه از راه نوشتن.همچنین دستور داد هر کس سنّت پیامبر را نوشته،بیاورد.آنگاه که همۀ نوشتهها را آوردند،یک جا همه را سوزانید.
و نیز برای اینکه مبادا صحابۀ پیامبر در شهرهای دیگر و دور از چشم خلیفه سنّت و حدیث
پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم را نقل کنند،بعضی از صحابه را از بیرون رفتن از مدینه منع کرد. (1)
-رجوع کنید به:معالم المدرستین 44/2-48،باب منع کتابة [1]الحدیث.
همچنین زنان پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم را از سفر به خارج مدینه،حتّی سفر حج،منع کرد.جز یک بار، آن هم تحت کنترل شدید عثمان و عبد الرّحمن بن عوف،چنان که در گذشته بیان داشتیم.
اینک سه نمونه از اثر این شدّت عمل در جلوگیری از روایت حدیث پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم را بیان مینماییم:
سعد وقّاص در سفر حج از مدینه به مکّه و به هنگام بازگشت از مکّه به مدینه،حتّی یک حدیث هم از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم روایت نکرد. (2)
با توجّه به آنکه در سفر حج ضرورت دارد که سنّت پیامبر در اعمال حج بیان گردد،روشن میشود سیاست عمر در نهی از روایت حدیث تا چه اندازه در اصحاب پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم اثر کرده بود.
عبد اللّه بن عمر در مدّت یک سال،برای شخص همراه خود،یک حدیث هم از پیامبر روایت نکرد. (3)
عمر آنگاه که قرظة بن کعب انصاری را برای انجام کاری به کوفه فرستاد،به او سفارش کرد از پیامبر حدیث روایت نکند.و هرگاه از او میخواستند از پیامبر چیزی روایت کند،میگفت:«عمر ما را از روایت حدیث نهی کرده است.» (4)
*** عمر به جای نشر حدیث پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم،دستور میداد«قرآن»بخوانند؛ولی در مورد قرآن نیز، از اینکه دربارۀ معنی و تفسیر آن پرسش شود،شدیدا نهی و جلوگیری میکرد.
زمانی یک نفر از اشراف قبیلۀ تمیم،به نام صبیغ بن عسل تمیمی،از معنای«و الذّاریات ذروا...»سؤال کرد.عمر او را به مدینه طلبید و آن قدر با چوب خرما به سرش زد که خون از دامن پیراهنش چکید،و سپس او را زندانی کرد.پس از مدّتی دوباره او را طلبید و صد ضربه چوب بر کمرش زد و کمر وی را مجروح ساخت.سرانجام او را به بصره تبعید کرد و دستور داد کسی با او سخن نگوید،تا آنکه ابو موسی اشعری پس از مدّتی او را شفاعت کرد و عمر او را آزاد ساخت.
در بیان سیاست ابو بکر در مورد حدیث و سنّت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم اشارۀ کوتاهی به علّت جلوگیری از نشر حدیث پیامبر داشتیم.اکنون آن مجمل را مفصّلتر بیان مینماییم:
قریش از آغاز بعثت در مکّه،نسبت به پیامبر و مسلمانان،کارشکنیها و آزارهای بیشماری روا داشت.پس از هجرت به مدینه نیز در جنگهای بدر و احد و خندق و داستان حدیبیّه،دشمنی خود را نسبت به مسلمانان نشان داد.در برابر آنها،اوّلین مسلمان«علی»بود،حامی اصلی اسلام پدرش،«ابو طالب»بود،یاور فداکار پیامبر«خدیجه»،مادر«فاطمه»بود.همچنین در جنگهای با قریش،قهرمان مسلمان«علی»بود و ارتش فداکار اسلام،«انصار»بودند که تفصیل آن در سیرۀ پیامبر بیان شد.
و نیز مصداق آیۀ إِنَّما یُرِیدُ اللّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ... (1)
-احزاب:33. [1]
،پیامبر و علی و فاطمه و حسن و حسین علیهم السّلام بودند.و مصداق آیۀ مباهله: فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَ أَبْناءَکُمْ وَ نِساءَنا وَ نِساءَکُمْ وَ أَنْفُسَنا وَ أَنْفُسَکُمْ... (2)،علی و فاطمه و حسن و حسین علیهم السّلام بودند.
و در آیۀ وَ آتِ ذَا الْقُرْبی حَقَّهُ (3)،دستور اعطای فدک به فاطمه،دختر پیامبر وجود داشت و....
بدین سبب دستگاه خلافت میبایست از نشر حدیث و سنّت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم جلوگیری نماید و همچنین از سؤال از تفسیر قرآن منع کند و بزند و خونین کند و زندانی سازد،تا حقیقت مخالفان علی و غصب کنندگان خلافت او و معارضان خاندان پیامبر،و نیز فداکاریهای انصار،بر مسلمانان خارج از مدینه روشن نگردد.از سوی دیگر برای دستگاه خلافت لازم بود تا روایتهایی در تأیید سیاست خلفا ساخته شود که بخش کوچکی از آن را در گذشته دیدیم و در آینده نیز خواهیم دید.
این کار در عصر خلافت ابو بکر بنیانگذاری شد و در عصر خلافت عمر شدّت یافت.
دستگاه خلافت به جای سنّت و حدیث پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم در جامعۀ اسلام بدلهایی برای آن آوردند که در بحث بعدی ملاحظه خواهید فرمود.
دستگاه خلافت از زمان عمر،به جای حدیث و سنّت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم که از انتشار آن به شدّت جلوگیری میکرد،کارگزارانی داشت که«اخبار بنی اسرائیلی»را میان مسلمانان نشر میدادند.
یکی از این عمّال دستگاه خلافت«کعب الاحبار»،حبر و عالم بزرگ یهود بود که در زمان عمر به ظاهر اسلام آورد و تا زمان عثمان عالم دربار خلافت بود.
نمونۀ دیگر«تمیم داری»،راهب نصاری بود که او نیز به ظاهر اسلام آورده بود و به دستور عمر پیش از نماز جمعه در مسجد پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم سخنرانی مینمود.
ما در بررسی پیامد کار این افراد،به آنچه در گذشته بیان داشتهایم اکتفا مینماییم،و اثر تخریبی آن را در بحثهای آینده مانند بحث احیای عقیده توحید بررسی خواهیم کرد.
خلیفۀ دوم بسیاری از احکام اسلام را که در قرآن و سنّت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بیان شده است،تغییر داد.
ما چند مورد آن را در گذشته کتاب بیان داشتیم،و چند مورد دیگر را به تفصیل در جزء دوم معالم المدرستین،در بحث اجتهادهای خلفا آوردهایم.امّا بررسی همۀ آنها،نیازمند نوشتن چندین جلد کتاب است.
این گونه قانونگذاریها را مکتب خلفا در قرن دوم هجری،«اجتهاد»مینامیدند و میگفتند:
خلیفه در این مورد چنین اجتهاد کرده است.
در گذشته مواردی را دربارۀ جلوگیری سخت و شدید خلیفه از نشر حدیث و سنّت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم نقل نمودیم.در آن عصر دو نفر از آن منع مستثنی بودند.
یکی از این دو تن،امّ المؤمنین«عایشه»بود که در عصر سه خلیفه سخنگوی رسمی دستگاه خلافت بود.خلفا هر آنچه نیاز داشتند از او سؤال میکردند و او در تأیید سیاست آنها حدیث از پیامبر روایت میکرد.ما چند حدیث از او در تأیید سیاست ابو بکر و عمر را،در کتاب«نقش عایشه در تاریخ اسلام» (1)
-نقش عایشه در تاریخ اسلام،بحث«احادیث عایشه در پشتیبانی از دستگاه خلافت»119/1.
آوردهایم.1) 1)
فرد دیگری که از منع روایت کردن حدیث از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم مستثنی بود،شخص خلیفه«عمر بن خطّاب»بود.اینک نمونهای از روایات عمر را در تأیید سیاست خودش بیان مینماییم.
در گذشته دانستیم در عصر خلیفۀ دوم،سیاست حکومت بر اساس اجتهاد خلیفه در احکام اسلام،در برابر کتاب خدا و سنّت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بنیانگذاری شده بود. (1)
-رجوع شود به:معالم المدرستین،بحث«تطوّر مدلول الاجتهاد بمدرسة الخلفاء»61/2-64.
موارد اجتهاد خلیفۀ دوم چنان بود که نمیشد حدیثی از پیامبر در تأیید آن-مانند موارد اجتهاد خلیفۀ اوّل-روایت شود.این مشکل با تدبیری فرید و بینظیر در تاریخ چنین حل شد:
روایتهایی در فضیلت خلیفۀ دوم نقل شد که اجتهاد خلیفه را بر سنّت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم مقدّم میداشت.مانند روایات«موافقات عمر»که در آنها چنین روایت شده بود که عمر خود گفت:«من با پروردگارم در چند امر موافقت کردم...»و در حدیثی آمده که گفت:«پروردگارم با من در چند امر موافقت کرد!»و در شرح مواردی که خلیفه با پروردگار خود موافقت کرده-یا آنکه پروردگار با بندۀ خود موافقت کرده-چنین گفته است:
من در فلان مسأله به پیامبر پیشنهاد کردم که چنین باید کرد.پس از آن پروردگار آیهای بر پیامبر نازل فرمود و همان پیشنهاد مرا به او دستور داد و آن کار بر وفق پیشنهاد من بر همه واجب شد.
و در روایتی گوید:من پیامبر را از فلان کار نهی کردم و پیامبر نپذیرفت.آنگاه پروردگار آیهای بر او نازل فرمود و او را از آن کار نهی کرد و آن کار بر همۀ مسلمانان حرام شد.
و در تمامی این گونه روایات،چنین بیان شده که آیه با همان لفظ عمر بر پیامبر نازل میشد.
در روایتی دیگر میگوید:
آنگاه که دربارۀ خلق انسان آیههای وَ لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ مِنْ سُلالَةٍ مِنْ طِینٍ*...*... ثُمَّ أَنْشَأْناهُ خَلْقاً آخَرَ (2)نازل شد،من پس از آن گفتم:«فتبارک اللّه أحسن الخالقین.»و خداوند این گفتۀ مرا پس از«أنشأناه خلقا آخر»در قرآن وارد کرد و آیه چنین شد: ...أَنْشَأْناهُ خَلْقاً آخَرَ فَتَبارَکَ اللّهُ أَحْسَنُ الْخالِقِینَ
به همین دلیل بود که دانشمندان مکتب خلفا گفتند:در قرآن از کلام عمر آمده است.
بنابراین دسته روایات،جناب عمر بن خطّاب در زمان حیات پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم به آن حضرت کاری را پیشنهاد میکرد و خداوند آن کار را بر وفق پیشنهاد عمر،بر پیامبر و همۀ مسلمانان تا روز قیامت واجب میکرد و با لفظ عمر آن را در آیات قرآن وارد مینمود.همچنین در مواردی پیامبر کاری را انجام میداد و سنّت پیامبر میشد و عمر،پیامبر را از آن کار نهی میکرد و به مجادله برمیخاست،پس از آن،آیهای بر پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم نازل میشد که کاری را که انجام میداد ترک کند و بر وفق دستور عمر عمل نماید.
بدین ترتیب از دیدگاه کسی که به صحّت این گونه روایات معتقد است،چنانچه عمر پس از وفات پیامبر نیز از عمل به موردی از سنّت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم نهی کند،باید به دستور عمر عمل شود.چه آنکه تا زمانی که وحی نازل میشد،وحی،عمر را در مخالفتش با سنّت پیامبر تأیید میکرد.
این بینش با احادیث دیگری نیز مستحکم شد.مانند آنکه روایت کردند ملائکه با عمر سخن میگفتند. (1)
-صحیح(مسلم)،کتاب الفضائل،باب فضائل عمر ح 23؛مسند(احمد)339/2 و 55/6؛مسند(طیالسی)ح 2348.
و اینکه پیامبر فرمود:خداوند حق را بر زبان و در قلب عمر قرار داد.
و فرمود:اگر بعد از من پیامبری باشد،عمر خواهد بود. (2)
*** از این دسته احادیث،حدیثهای«موافقات عمر»در زمان خود عمر ساخته شده است،زیرا راوی آن،شخص خلیفه میباشد.و روایتهایی که روایات موافقات را محکم کاری میکند،باید ساختهشدۀ بعد از عصر عمر باشد.
در اینجا این سؤال مطرح میشود:
چگونه صحابۀ پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم راضی شدند روایاتی مانند روایات«موافقات عمر با پروردگار» نقل شود که در آنها به برتری عمر بر پیامبر تصریح شود و به مقام شامخ پیامبر توهین گردد؟!از آن بالاتر به قرآن کریم و پروردگار جلّ شأنه توهین شود؟!و خلیفه در محضر آنان بگوید جملۀ «فتبارک اللّه أحسن الخالقین»را پروردگار از قول من گرفت و در قرآن داخل کرد؟!
آیا صحابۀ پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم را چه شد که در برابر چنین توهینها سکوت کردند؟!
پاسخ این سؤال با اندکی توجّه به وضعیت آن صحابه قبل از اسلام و سپس در عصر عمر روشن میگردد. (1)
-حضرت زهرا علیها السّلام،دختر پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم حال آنها را قبل از اسلام در مسجد پیامبر پس از وفات آن حضرت بیان فرموده است.رجوع کنید به:شرح نهج البلاغه(ابن ابی الحدید)79/4-87،چ اوّل مصر؛بلاغات النساء12/-15.
آن صحابه قبل از اسلام غالبا از صحرانشینان جزیرة العرب بودند.یعنی کسانی که در آرزوی نوشیدن یک جرعۀ آب شیرین و سیر شدن شکم از نان،عمر را به پایان میرسانیدند.همین صحابه در زمان عمر،با یک فرمان او،شاه و شاهنشاه بهترین شهرها و کشورهای آباد آن روز میشدند؛شهرهایی با نهرها و چشمهسارها و کشتزارها و باغهای میوه،و زنان زیبا و مردان با فرهنگ ایران و روم و مصر آن روز.
بنابراین برای رسیدن به این همه لذّات دنیوی،جلب رضای خلیفه ضرورت داشت.
مگر نه آنکه«عمر سعد»برای رسیدن به ملک ری،راضی شد امیر لشکر ابن زیاد شود و ذرّیۀ پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم را در کربلا قتل عام کند و بر اجساد مبارکشان اسب تازد و سرهایشان را از بدن جدا ساخته به همراه دختران پیامبر به پیشگاه ابن زیاد ببرد؟!
پس شگفتی ندارد پدران آن نسل،یعنی سعد وقّاص و عمرو عاصها و مغیرة بن شعبهها و دیگر صحابهای که درک صحبت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم را کرده بودند،برای رسیدن به لذّات دنیوی،در کسب رضای خلیفه بر یکدیگر سبقت جویند.
در این مورد سبط پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم،حضرت سیّد الشّهداء علیه السّلام چه زیبا فرموده است:
«إنّ النّاس عبید الدّنیا و الدّین لعق علی ألسنتهم،یحوطونه ما درّت معایشهم،فإذا محّصوا بالبلاء قلّ الدّیّانون.»
«مردم بندگان دنیایند،و دین مزۀ زبان ایشان است(یعنی چیزی است که بر زبان میرانند).تا آنجا که زندگیشان خوش میگذرد،به گرد دین میروند؛و آنگاه که با بلاها امتحان شوند، دینداران کم میشوند.»
*** سران صحابه پس از گسترش فتوحات اسلام،در راه کسب رضای خلیفه،بر یکدیگر پیشی میگرفتند و با رضایت اکثریت صحابه،روایاتی مانند روایتهای موافقات عمر و احکام اجتهادی
1) 1)
عمر در مکّه و مدینه منتشر شد و از آن دو شهر به شهرهای بسیار دیگر نیز که مردمشان پس از آن جنگها اسلام آورده بودند،منتقل شد.
چهار روش سیاست حکومت عمر دربارۀ حدیث و سنّت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم پیامدهای ذیل را در اسلام و مسلمانان داشت:
نهی از نشر حدیث پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بیش از هفتاد سال و تا آخر خلافت بنی امیّه-به جز چهار سال و اندی مدّت حکومت امیر المؤمنین علیه السّلام و دو سال و اندی حکومت عمر بن عبد العزیز-ادامه داشت.
در عصر تدوین حدیث پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم،افکار و عقاید بنی اسرائیلی با حدیث و سنّت پیامبر درآمیخت و در کتب حدیث تدوین شد.این موضوع تا زمان ما انحرافات اعتقادی عمیقی را در مسلمانان پدید آورده است که در بحثهای معانی اسماء و صفات باری تعالی،در بحثهای بعدی مورد بررسی قرار خواهد گرفت.
در بسیاری از موارد،خلیفۀ دوم حکم اسلام را که در قرآن و سنّت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بیان شده بود،تغییر میداد که شرح آن نیازمند نوشتن چندین کتاب است.حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام در یکی از خطبههای خود به بیش از بیست و پنج مورد آن اشاره فرموده است و ما در جلد دوم کتاب «معالم المدرستین»آن را شرح کردهایم. (1)
-رجوع کنید به:معالم المدرستین 352/2-356. [1]
در اواخر عمر خلیفۀ دوم،آن اجتهادها تا آن اندازه زیاد شد که دیگر اسلام به دو نوع تقسیم میشد:
اسلام عصر پیامبر که در قرآن و سنّت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم باقی مانده بود.
اسلام دستگاه خلافت که اکثر مسلمانان گذشته و تازه مسلمانان بر آن بودند و بسیاری از احکام آن با قرآن و سنّت پیامبر مغایر بود.
1) 1)
عمر پس از ضربت خوردن از«ابو لؤلؤه»شورایی شش نفری مرکّب از علی علیه السّلام،عثمان از بنی عبد مناف،عبد الرّحمن و سعد از بنی زهره،زبیر از بنی اسد و طلحة بن عبید اللّه از بنی تیم،تعیین کرد و دستور داد عبد اللّه بن عمر برای حکمیّت بین آنها،در جمع آنان حاضر باشد.
همچنین ابو طلحۀ انصاری را به سرکردگی پنجاه مرد شمشیر زن از انصار برگماشت و به وی دستور داد:
اگر پنج تن یکی را برگزیدند و ششمی مخالفت کرد،گردن او را بزنید.و اگر چهار نفر یکی را برگزیدند و دو تن مخالفت کردند،آن دو تن را گردن بزنید.و اگر سه نفر بر یک رأی و سه دیگر بر یک رأی بودند،عبد اللّه بن عمر حکم باشد.و اگر رأی او را نپذیرفتند،رأی آن سه نفر اجرا شود که «عبد الرّحمن»با آنهاست و اگر سه نفر دیگر مخالفت کردند،گردن آنها را بزنید.
عمر گفت:گمان میبرم که یکی از دو مرد،علی یا عثمان،خلیفه شود.و آنگاه که از نزد عمر بیرون شدند،علی علیه السّلام به بنی هاشم گفت:خلافت از ما دور شد.
گفتند:به چه دلیل چنین میگویی؟
علی گفت:سعد عموزادۀ عبد الرّحمن است و عبد الرّحمن داماد عثمان؛و این سه نفر اتّحاد خواهند کرد.اگر آن دو نفر دیگر هم با من باشند،بینتیجه است؛چه آنکه عبد الرّحمن در آن سه نفر است. (1)
-تاریخ طبری 2777/5-2781،چ اروپا؛انساب الاشراف 15/5-18.
مؤلّف گوید:
عمر با این فرمان خود«عبد الرّحمن»را گردانندۀ صحنۀ شورای خلافت کرد.از گفتار عمر معلوم میشود راز نهفتۀ صحنه،نزد عبد الرّحمن بن عوف بود.اکنون بنگریم عبد الرّحمن چه کرد تا آن راز نهفته را بشناسیم.عبد الرّحمن در مدّت سه روز چنین صحنهسازی کرد که مهاجران و انصار و دیگر مسلمانان را در مسجد پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم گرد آورد و خطاب به پنج نفر عضو شورا کرد و گفت:
من خود و سعد را از خلافت برکنار میکنم تا انتخاب خلیفه از میان چهار تن به عهدۀ من باشد.
اوّلین کسی که این کار را پذیرفت،عثمان بود.سپس جز علی دیگران نیز پذیرفتند.
ابو طلحه سرکردۀ پنجاه تن شمشیر زن به علی علیه السّلام گفت:چرا نمیپذیری؟!عبد الرّحمن مورد
1) 1)
اطمینان مسلمانان است!
علی علیه السّلام به ناچار موافقت کرد و پس از سوگند خوردن عبد الرّحمن که به هوای نفس عمل نکند و به حق عمل کند،کار را به او واگذار کرد.
عبد الرّحمن پس از آن تظاهر کرد که عثمان و علی را برای خلافت کاندید میکند و از مردم نظر خواهی کرد.در این وقت یاران آن دو به تلاش افتادند و هر دو دسته برای پیروزی کاندید خود سخت کوشیدند.
عمّار گفت:اگر میخواهی مردم با هم اختلاف نکنند،با علی بیعت کن.
مقداد گفت:عمّار راست میگوید.
عبد اللّه بن سعد بن ابی سرح، داییزادۀ عثمان گفت:اگر میخواهی قریش در اختلاف نیفتند،با عثمان بیعت کن.
عبد اللّه بن ابی ربیعۀ مخزومی گفت:عبد اللّه بن سعد بن ابی سرح راست میگوید؛اگر با عثمان بیعت کنید،اطاعت میکنیم و بیعت میکنیم.
عمّار به عبد اللّه بن سعد بن ابی سرح خطاب کرد و گفت:از کی تو برای اسلام خیر خواه بودهای؟!
در این وقت بنی هاشم و بنی امیّه سخن گفتند.عمّار برخاست و گفت:مردم!خدا شما را به پیامبر خود گرامی داشت و به دین خود عزّت بخشید.تا کی این امر را از خاندان پیامبرتان دور میکنید؟!
مردی از قریش از تیرۀ مخزوم گفت:ای پسر سمیّه!پا از گلیمت درازتر بردی.تو را چه میرسد در کار قریش برای تعیین حاکم بر خودش دخالت کنی؟! (1)
-تاریخ طبری 2776/5-2787،چ اروپا؛شرح نهج البلاغه(ابن ابی الحدید)،در شرح خطبۀ شقشقیه 193/1.
سعد به عبد الرّحمن گفت:کار را تمام کن پیش از آنکه فتنه برپا شود.
عبد الرّحمن که ماهرانه آن صحنهسازیها را فراهم کرده بود و مردم را زیرکانه به جان هم انداخته بود،پس از سه روز معطّلی و ظاهرسازیهای فریبنده،رو به علی علیه السّلام کرد و گفت:با تو بیعت میکنم که با ما(امّت پیامبر)به کتاب خدا و سنّت پیامبر و سیرۀ ابو بکر و عمر عمل کنی.
علی علیه السّلام گفت:با شما عمل میکنم به کتاب خدا و سیرۀ پیامبر به اندازۀ استطاعتم.
عبد الرّحمن رو به عثمان کرد و گفت:با تو بیعت میکنم که با ما به کتاب خدا و سنّت پیامبر و سیرۀ ابو بکر و عمر عمل کنی.
1) 1)
عثمان گفت:با شما به کتاب خدا و سنّت پیامبر و سیرۀ ابو بکر و عمر عمل میکنم.
عبد الرّحمن دوباره رو به علی علیه السّلام کرد و همان گفتۀ اوّل را تکرار نمود.علی نیز در جواب، همان گفتۀ خود را تکرار کرد.عبد الرّحمن سپس رو به عثمان کرد و سخن خود را مجدّد گفت.
عثمان در جواب او گفتۀ پیشین خود را تکرار نمود.
عبد الرّحمن برای سومین بار رو به علی کرد و گفتۀ خود را تکرار نمود.علی علیه السّلام این بار در جواب گفت:با عمل کردن به کتاب خدا و سنّت پیامبر،عمل کردن به روش و سیرۀ دیگری لزوم ندارد.تو کوشش داری این امر را از من دور سازی!
عبد الرّحمن باز رو به عثمان کرد و گفتۀ خود را تکرار کرد و عثمان جواب گذشته را تکرار نمود.
عبد الرّحمن دست دراز کرد و با شرط بیان شده با عثمان به خلافت بر مسلمانان بیعت کرد. (1)
-رجوع کنید به:تاریخ طبری 2794/5،چ اروپا؛تاریخ یعقوبی 162/1؛انساب الاشراف(بلاذری)19/5-21؛العقد الفرید 74/3-76.و تفصیل آن را در فصل«الشّوری و بیعة عثمان»در معالم المدرستین 135/1، [1]چ دوم،مطالعه فرمایید.
این بود راز شورای فرمایشی خلیفه عمر که نزد«عبد الرّحمن»نهفته بود،و او توانست با زیرکی خاصّی آن را اجرا کند.
علی علیه السّلام پس از بیعت عبد الرّحمن با عثمان،خشمگین از جای برخاست و رفت.عبد الرّحمن که شمشیر در دست داشت و کسی را از آن گروه جز او شمشیر نبود،به علی گفت:بیعت کن و الاّ گردنت را میزنم!اصحاب شورا جملگی به دنبال علی علیه السّلام رفتند و به او گفتند:بیعت کن وگرنه با تو میجنگیم!علی بازگشت و بیعت کرد. (2)
شورا از شش نفر از قریش تعیین گشته بود.طرح شورا چنان ریخته شده بود که عبد الرّحمن کاندید عمر را برای خلافت،در زیر پوشش آن شورای شش نفره به خلافت برساند.و با توجّه به آنکه عثمان همان کسی بود که مورد اطمینان خلیفۀ اوّل،ابو بکر بود و در نوشتن عهدنامۀ تعیین خلیفه در حال بیهوشی ابو بکر نام عمر را نوشت،وفاداری خلیفۀ دوم به او نیز بر ایمان
روشن میشود.
علی علیه السّلام را نمیشد در آن شورا داخل نکرد؛ولی برای چارۀ امر،عمر در پنهانی با عبد الرّحمن قرار گذاشته بود که شرط بیعت را عمل به«سیرۀ دو خلیفه»و کتاب خدا و سنّت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم قرار دهد.زیرا برای او روشن بود که علی با آن شرط قبول بیعت نخواهد کرد.و همچنان هم شد.
تعیین پنجاه شمشیر زن برای کشتن هر کسی از آن شش تن که نتیجۀ کار را نپذیرد، زمینهسازی برای از میان برداشتن علی علیه السّلام بود.زیرا این روشن بود که هیچ کدام از آن پنج تن دیگر با بیعت مخالفت نخواهد ورزید.از سوی دیگر علی علیه السّلام همان کسی بود که با بیعت اوّلین خلیفه نیز مخالفت کرد و زبیر برای یاری او شمشیر آماده کرده بود؛و شاید این بار نیز زبیر علی را یاری میکرد.بنابراین نتیجۀ آن نقشهکشی نیز روشن بود.
شرط عمل کردن به سیرۀ دو خلیفه،سه اثر مهم بر سنّت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم گذاشت:
احکامی چند که خلیفۀ اوّل به اجتهاد خود جایگزین احکام اسلام نموده بود و در تأیید آن حدیث از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم روایت کرده بود،و همچنین احکام بسیاری که خلیفۀ دوم در برابر احکام کتاب خدا و سنّت پیامبر قانونگذاری کرده بود،همه و همه با آن بیعت،در جامعۀ اسلامی به رسمیت شناخته شد و عمل کردن به آن،از عصر دو خلیفه تا قیام مهدی موعود علیه السّلام در میان هزاران مسلمان پایدار ماند و احکامی که در برابر آن در کتاب خدا و سنّت پیامبر آمده بود،بین آن مسلمانها نسخ شد.
با آن بیعت،سیرۀ دو خلیفه در مکتب خلفا،در شمار کتاب خدا و سنّت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم،مدرک احکام اسلام قرار گرفت.
با آن اجتهاد و تکمیل آن با آن بیعت،باب اجتهاد به روی آیندگان در مکتب خلفا بازشد .
یعنی دو دسته در مکتب خلفا به رأی خود در برابر کتاب خدا و سنّت پیامبر عمل کردند:زمامداران مکتب خلفا و علمای این مکتب.
اجتهاد کردن علمای مکتب خلفا را در بحث پیدایش فرقههای مختلف در مکتب خلفا در آینده بررسی خواهیم کرد.
دربارۀ اجتهاد کردن خلفا در احکام اسلام در برابر کتاب خدا و سنّت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم به جلد دوم کتاب«معالم المدرستین»،بحث«مجتهد و مدرسة الخلفاء»مراجعه فرمایید.در اینجا به آوردن
یک شاهد اکتفا مینماییم.
سیوطی در تاریخ الخلفاء گوید:
لفظ بیعت با خلیفۀ عبّاسی،الظاهر بامر اللّه،فرزند الناصر لدین اللّه چنین بود:
«بیعت میکنم با سیّد و مولایم،امام مفترض الطّاعه بر همۀ مردم،ابو نصر محمّد،الظاهر بامر اللّه،بر کتاب خدا و سنّت پیامبر و اجتهاد امیر المؤمنین و اینکه خلیفهای جز او نیست.» (1)
-تاریخ الخلفاء(سیوطی)26/، [1]چ مصر 1371 ق.
این بیعت در سال ششصد و بیست و سه هجری واقع شد.معنی این بیعت آن است که مسلمانان با خلیفه بیعت کردند بر اینکه خلیفه حکومت کند به مقتضای آنچه در کتاب خدا و سنّت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم آمده و نیز آنچه خلیفه خود در برابر احکام کتاب خدا و سنّت پیامبر اجتهاد کند؛یعنی آنچه به رأی خود عمل نماید.
بنابر آنچه بیان شد،در زمان پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم مدرک احکام اسلام تنها کتاب خدا و سنّت پیامبر بود و همۀ احکام اسلام نازل شد و کامل شد و خداوند آیۀ اکمال را نازل فرمود: اَلْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ و این،اسلام عصر محمّدی صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بود.
پس از رحلت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بخشی از احکام عصر پیامبر به واسطۀ خلفا و علمای مکتب خلفا تغییر پیدا کرد و در برابر اسلام عصر پیامبر به رسمیّت شناخته شد.همین سبب شد که دشمنان اسلام بگویند:«احکام و عقاید اسلام به تدریج کامل شده است.»چنان که در این زمینه خاورشناس یهودی، گلدزیهر،کتاب«تطوّر العقیدة و الشّریعة فی الاسلام»را نوشته است.
همۀ اینها در نتیجۀ آن اجتهادها و آن بیعت شد.اکنون به بررسی وضع سنّت و حدیث در عصر عثمان میپردازیم.
1) 1)
عثمان در اوّل محرّم سال 24 هجری به خلافت رسید و در ذی الحجّۀ سال 35 هجری کشته شد.
مدّت خلافت وی دوازده سال بود.
عثمان زمانی به حکومت رسید که جادّۀ خلافت با کوششهای خلیفۀ دوم هموار گشته بود و مردم با بیعتی که با عثمان به شرط«عمل کردن به کتاب خدا و سنّت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و سیرۀ شیخین» کردند،هیچ مورد اعتراضی بر ایشان نبود.
حکومت عثمان به دو دورۀ ششساله تقسیم میشود:
در این دوره عثمان دنبالهرو سیاست حکومت عمر و مجری اجتهادهای او بود؛ولی با مردم روشی ملایم داشت.از جمله اقدامات ملایمتآمیز او الغای منع سکونت غیر عرب در مدینه و منع خروج صحابه از مدینه به شهرهای دیگر بود.بدین سبب این دوره با آرامش و تفاهم کامل بین دستگاه خلافت و مردم به پایان رسید.
در این دوره عثمان چند اجتهاد تازه داشت (1)
-رجوع کنید به:معالم المدرستین 152/2-157،بحث موارد اجتهاد عثمان،چ دوم.
که مهمتر از همۀ آنها اجتهاد او دربارۀ خویشانش «بنی امیّه»بود.خلیفه عمر حکومت شهرها را به افراد قریش و همپیمانان قریش اختصاص میداد،مگر در جایی که کسی از آنها شایستۀ آن پست پیدا نمیشد.وی برای صحابه به عنوان بدری و احدی و...
بودن و نیز برای فرزندان آنها به عنوان فرزندان اهل بدر و اهل احد و...امتیازات مالی گزافی قرار میداد.
امّا عثمان در این مورد اجتهاد تازهای داشت و به مقتضای آن اجتهاد،فرمانروایی شهرها را به جای افراد سرشناس قریش،به افراد قبیلۀ خود،«بنی امیّه»اختصاص داد.وی حکومت کوفه را از سعد وقّاص،فاتح عراق و ایران گرفت و به برادر شراب خوار خود،ولید عنایت فرمود؛حکومت مصر را از فاتح مصر،عمرو عاص گرفت و به برادر رضاعی خود سعد بن ابی سرح داد.و همچنین بود کار در شهرهای دیگر.
و نیز به عنوان صلۀ رحم،در بیت المال مسلمانان را به روی خویشان و منسوبانش گشود و همچنان تا آخر خلافتش بازگذاشت.
بنی امیّه در این ششساله به مسلمانان ستمها روا داشتند و هر چند ستمدیدگان به خلیفه شکایت میبردند،خلیفه آنها را علیه افراد فامیلش نمیپذیرفت و شکایت کنندگان را با ضرب و شتم سرکوب مینمود.
در این شش سال،عثمان خلافت و دولت بنی امیّه را بنیانگذاری کرد و بدین سان اوّلین خلیفۀ سلسلۀ اموی،عثمان شد.
در این عصر،عثمان به«تمیم داری»که در اصل راهب نصاری بود و در عصر عمر اجازه یافت در مسجد پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم پیش از نماز جمعه سخنرانی کند،اجازه داد در هفته دو روز سخنرانی کند؛و «کعب الاحبار»رسما عالم دربار شد.
در دورۀ دوم حکومت عثمان،بعضی از صحابه مانند ابو ذر و عمّار جرأت نشر و بیان حدیث و
1) 1)
سنّت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم را یافتند و به طور سرّی در مواردی بیان میکردند و با شدّت عمل دستگاه خلافت روبرو میشدند.ابو ذر از مدینه به شام،و از شام به مدینه،و سپس به صحرای ربذه فرستاده شد و در آن صحرا وفات کرد (1)
-رجوع کنید به:نقش عایشه در تاریخ اسلام،بخش«عایشه در دوران حکومت عثمان»،بحث«عمّار یاسر»
و عمّار شکنجه شد. (2)خلیفه را در شش سالۀ اوّل،هیچ حاجتی به یاری جستن از حدیث برای تأیید سیاست خود نبود،و در شش سالۀ دوم کار دستگاه حاکمه به اندازهای آشفته شد که هیچ توانایی برای انجام این کار نداشت.مدّت حکومت عثمان بدین سان به پایان رسید.
در اثر ستمگریهای حکّام بنی امیّه،مسلمانان در شهرهای کوفه و مصر و مدینه شورش کردند و افرادی سرشناس از تیرههای قریش،مانند عایشه،طلحه و زبیر،شورشیان را رهبری کردند.
کشمکش بین بنی امیّه و مسلمانان شورشی و رهبران قریشی آنها چند سال ادامه یافت.
در این مدّت حدیثهایی از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم در مذّمت افرادی از بنی امیّه مانند حکم بن ابی العاص،عموی عثمان و برادرش،ولید شراب خوار و سعد بن ابی سرح منتشر شد.
در آن کشمکشها،چند بار با وساطت امام علی علیه السّلام بین شورشیان و خلیفه،صلح برقرار شد؛ ولی در هر بار خلیفه خلاف تعهّدات خود عمل میکرد و شورشیان به مدینه بازمیگشتند و از خلیفه دادخواهی میکردند.در این کشمکشها بنی هاشم به رهبری سرورشان،امام علی علیه السّلام بیطرف بودند و تا اندازهای عثمان را از گزند شورشیان محافظت مینمودند.
در پایان این دوره،مسلمانان از بند و بستهایی که مدّت بیست و پنج سال بر دست و دهانشان زده شده بود،آزاد شدند.بعضی از صحابه توانستند سوابق امام علی را به یاد مردم آورند و احادیثی از پیامبر در فضایل او نقل کنند و به گوش آنها که درک صحبت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم را نکرده بودند،برسانند.در نتیجۀ این تلاشها،چشمها به علی علیه السّلام دوخته شد و نامش زبانزد مسلمانان دور و نزدیک شد و به عنوان یگانه مرد منجی امّت شناخته شد.
شورشیان برای آخرین بار خانۀ عثمان را محاصره کردند.علی علیه السّلام دو فرزند خود،دو سبط پیامبر،حسنین علیهما السّلام را بر در خانۀ عثمان گذاشت تا نگذارند شورشیان به آن خانه حمله برند و
عثمان را بکشند.در این درگیری صورت امام حسن علیه السّلام جراحت برداشت و خونین شد.
سرانجام محمّد بن ابی بکر با چند تن از شورشیان از خانۀ همسایه به خانۀ عثمان درآمدند و عثمان را کشتند.
در آن حال که مسلمانان از همۀ قید و بندهای دستگاه خلافت آزاد شدند و هیچ بیعتی بر گردنشان نبود و زمامدار اختیار خود بودند،همگی علیعلیگویان رو به علی علیه السّلام آوردند و با او بیعت کردند،و بدین سان خلافت آن حضرت برپا شد؛چنان که بیان مینماییم.
در ذی الحجّۀ سال 35 هجری،پس از کشته شدن عثمان،مردم با علی علیه السّلام بیعت کردند،و در ماه رمضان سال چهلم هجری علی علیه السّلام در مسجد کوفه شهید شد.مدّت خلافت وی چهار سال و هشت ماه و اندی بود.
پس از کشته شدن عثمان،تودههای مردم بر حضرت علی فشار آوردند تا با او بیعت کنند،ولی آن حضرت نمیپذیرفت.سرانجام پس از گفتگوهای بسیار و قرار دادن شروطی،حضرتش بیعت آنان را پذیرفت.از جمله شروط آن حضرت در پذیرفتن بیعت،این دو مورد بود:
آنها را به پیروی از حق و عدالت و عمل به سنّت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم راه برد.
علی علیه السّلام درهمی از بیت المال بدون اطّلاع مسلمانان،برندارد.
آن حضرت با این شرط راه را بر سردمداران که طمع برداشت بیش از دیگران را داشتند، مسدود ساخت.
با شروطی که امیر المؤمنین علیه السّلام مقرّر فرمود،همۀ صحابه و تابعین و سایر سکنۀ مدینه با حضرتش بیعت کردند جز بنی امیّه و عزیزان بنی امیّه،مانند حسّان بن ثابت که شاعر خلیفۀ اموی، عثمان شده بود و زید بن ثابت که کاتب خلفا در نوشتن نسخههای قرآن بود و سعد وقّاص و
اسامة بن زید که گفتند:پس از این در جامعه اختلاف پدید میآید.
امیر المؤمنین علیه السّلام یک روز پس از بیعت،دستور داد بیت المال را بین مسلمانان بالسّویه تقسیم کنند و به هر نفر سه دینار بدهند و بین بدری و احدی و خندقی و مهاجری و انصاری و آزادشدۀ آنها از غیر عرب،هیچ گونه فرقی نگذاشت.خود نیز با قنبر یکسان برداشت.
این کار امیر المؤمنین علیه السّلام زنگ خطر را برای قشرهای امتیازیافتۀ جامعۀ آن روز،به صدا در آورد و همگی برآشفتند و قیامت برپا کردند.
سردمداران در مسجد پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم علیه امام تجمّع کردند و به آن حضرت گفتند:یا علی!در کارت عدالت را رعایت نکردی.شما کسانی را که با شمشیر ما تسلیم شدند و اسلام آوردند و بندۀ ما بودند و ما آنها را در راه رضای خدا آزاد کردیم،با ما یکسان کردی و سابقۀ ما را در اسلام در نظر نگرفتی.
آن حضرت در جواب فرمود:سابقه در اسلام و فضیلت در اسلام را خداوند در قیامت پاداش عطا میفرماید.ما و شما دیدیم پیامبر در تقسیم مال بین بندگان خدا اینچنین عمل میفرمود.(یعنی سنّت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم چنین بود.)
در این هنگام بنی امیّه ظاهر شدند و در مسجد پیامبر به این گروه پیوستند.سپس نزد امام آمدند و در برابر حضرتش نشسته خونهایی که آن حضرت از ایشان در جنگها ریخته بود،برشمردند و گفتند:اکنون ما با تو بیعت میکنیم به شرط آنکه آنچه از ما سر زده نادیده گرفته شود و آنچه در دست ماست[از مال دنیا] برایمان بماند و قاتلان عثمان را بکشی.
آن حضرت در غضب شد و فرمود:
«خونهای شما را حق ریخت نه من!و آنچه از مال خدا و مال مسلمانان نزد شما هست،عدالت شامل حال شما میشود.و اگر کشتن قاتلان عثمان لازم آید،باید با آنها جنگید. (1)
-شرح فرمایش آن حضرت این است که:
عایشه و طلحه و زبیر و جمعی از انصار و مهاجر،و مردم اهل مصر و کوفه در آن شریک بودند.پس اگر کشتن آنها لازم باشد،باید با همۀ اینها جنگید.
ولی این شرط برای شما هست که شما را بر کتاب خدا و سنّت پیامبر راه برم.و هر کس که حق بر او تنگ آید،1) 1)
باطل بر او تنگتر است.شما اگر چنین بیعتی را نمیپذیرید،بروید هر جا که میخواهید،برای شما امن است.»
آنها گفتند:نه،چنین نمیکنیم!بلکه بیعت میکنیم و با تو میمانیم. (1)
-رجوع کنید به:شرح نهج البلاغه(ابن ابی الحدید)170/2-173،چ اوّل مصر.
امیر المؤمنین علیه السّلام فرمانداران شهرها را بر حسب کفایت و درایت تعیین فرمود و محرومیت بنی هاشم و غیر قریش را رفع کرد.از انصار قیس بن سعد بن عباده را والی مصر،و عثمان بن حنیف را والی بصره،و سهل بن حنیف را والی مدینه فرمود.از بنی هاشم قثم بن عبّاس را والی مکّه،و عبید اللّه بن عبّاس را والی صنعاء یمن،و پس از جنگ جمل عبد اللّه بن عبّاس را والی بصره نمود.و همچنین دیگران را در شهرهای دیگر.
همان گونه که سیاست حکومت پیش میرفت،همۀ امتیازات قشرهای ممتاز در جامعۀ مسلمانان نابود میشد.امّ المؤمنین عایشه که سالی دوازده هزار درهم میگرفت،میبایست با بندۀ آزادشدهاش که سالی دویست درهم میگرفت،یکسان شود.و همچنین طلحه و زبیر و دیگر سردمداران صحابه.
این عدالت و مساوات بر صحابۀ قریشی گران آمد؛ولی بر انصار خیر.چه آنها پس از بیست و پنج سال،برای اوّلین بار با برادران مهاجر خود که از قریش بودند،یکسان میشدند.بدین سبب مهاجران قریشی که همۀ امتیازات خود را از دست داده بودند،یکدیگر را هشدار دادند و در پی چاره برآمدند.عمرو عاص به معاویه نوشت:
«امّا بعد؛آماده باش تا هر چه داری علی از تو بگیرد و تو را مانند چوب درختی سازد که برگهای آن را بریزند.» (2)
در این باره قریش نمیتوانست به مردم بگوید علی امتیازات ما را لغو کرد،بیایید با او بجنگیم.
لذا چاره در آن دید که بانگ برآورد:
«ای مسلمانان!خلیفه و امام مسلمانان،عثمان،مظلوم کشته شد.در پی خونخواهیاش قیام کنید.»
قریش پس از آنکه مسلمانان را تهییج کرد،امام را قاتل عثمان معرّفی نمود،و اوّلین کسی که چنین شعار داد،امّ المؤمنین«عایشه»بود.
حکومت خلفا،چنان که بیان داشتیم،از خانۀ پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم عایشه را برگزید و او را در جامعه ممتازترین فرد در خانه پیامبر معرّفی کرد.و سخت کوشید تا او را مورد احترام خاصّ جامعه گرداند،تا بدین وسیله از پرتو شخصیّت فاطمه علیها السّلام،یگانه دخت پیامبر در جامعه بکاهد،آن را کم فروغ سازد و مبارزۀ سخت فاطمه علیها السّلام با دستگاه خلافت را بیاثر کند.
در اثر پیشرفت این سیاست،عایشه توانست در زمان عثمان علیه او قیام کند و تا آنجا پیش رود که مردم عثمان را بکشند.
پس از عثمان،عایشه در برابر علی علیه السّلام قیام کرد و برای گردآوری مسلمانان،خونخواهی عثمان را شعار داد.عایشه در خانۀ خدا خیمه زد و بانگ برآورد:
«عثمان مظلوم کشته شد و قاتلش علی است.برای خونخواهی عثمان قیام کنید.یک روز عثمان از همۀ عمر علی بهتر است!و....»
این خبر به قریش رسید و از مدینه و دیگر شهرها به مکّه گرد آمدند.بنی امیّه نیز با تیرههای دیگر قریش هماهنگ شدند.خونیان دیروز همرزمان امروز گردیدند و به سرکردگی عایشه به بصره روانه شدند.
علی علیه السّلام به دنبالشان رفت.دو لشکر روبرو شدند.در لشکر عایشه تیرههای قریش بودند و در لشکر علی انصار و اندکی از قریش.عایشه شکست خورد و جنگ به نفع امیر المؤمنین علیه السّلام تمام شد و حضرت از بصره به کوفه رفت.
سپس قریش به گرد«معاویه»جمع شدند؛و معاویه پس از آن توانست به نام خونخواهی عثمان،صد هزار مرد شمشیر زن به جنگ علی ببرد و جنگ صفّین را بپا کند.در این جنگ دو تن از انصار با معاویه،و سایرین با علی علیه السّلام بودند.این جنگ با قرار رجوع به حکمیّت متوقّف شد.
ولی قیام قریش علیه علی ادامه یافت.حضرت علی از این بابت چنین به خدا شکوه میبرد:
«اللّهمّ إنّی أستعدیک من قریش...» (1)
-نهج البلاغه،خطبۀ 215. [1]
1) 1)
«خدایا به تو از قریش شکایت میآورم.قریش ظرف مرا واژگون ساخت و اجماع بر مبارزه با من کرد و...»
قریش در عصر پیامبر علیه او قیام کرد و با او جنگهای بسیاری بپا کرد؛و انصار در همۀ جنگها در رکاب پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم با آنها جنگیدند.
در عصر حضرت علی نیز قریش علیه وصیّ پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم قیام کرد و با او جنگید؛و انصار در رکاب علی علیه السّلام با قریش جنگیدند.
علی علیه السّلام به«کوفه»بازگشت و آنجا را مرکز حکومت خود قرار داد.
کوفه مرکز حکومت ایران بود(به جز قسمت جنوب ایران)و تازه مسلمانان ایرانی که آنها را موالی( آزادکردگان)و الحمراء (1)
-الحمراء:العجم؛لأنّ الشقرة تغلب علیهم،و ابن الأمة.
مینامیدند،در این شهر تجمّع داشتند.در جامعۀ طبقاتی آن روز مسلمانها،«موالی»پایینترین قشر جامعه را تشکیل میدادند و از نظام اسلامی چیزی جز آن نمیدانستند.و آنگاه که آن حاکم جدید،علی وصیّ پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم کوفه را پایتخت قرار داد،آن نظام را به کلّی درهم شکست،و در هیچ امری بین عجم و سران قریش و شیوخ قبایل عرب و نامداران صحابه فرق نگذاشت.ایرانیان تازه مسلمان،عدالت اسلامی را در کارهای این حاکم و این رهبر لمس کردند و پروانهوار به گرد شمع وجودش تجمّع کردند.این کار بر تمام قشرهای نژاد عرب بسیار گران آمد.
روزی دو زن،یکی از عرب و دیگری از موالی،نزد امام آمدند و درخواست کمک کردند.
امام به هر یک چند درهم و مقداری طعام عنایت فرمود و هر دو را یکسان داد.
یکی از آن دو زن به امام گفت:من از نژاد عرب هستم و این زن از نژاد عجم!
امام فرمود:به خدا سوگند،در کار این اموال فرقی بین فرزندان اسماعیل و فرزندان اسحاق نمیبینم. (2)
اسماعیل و اسحاق علیهما السّلام دو فرزند ابراهیم خلیل علیه السّلام بودند.«اسماعیل»در زمین عرب و در مکّه زندگی کرد و فرزندان او در شمار قبایل عرب آمدند،و به خصوص قبیلۀ قریش از نسل اسماعیل
میباشند.«اسحاق»در سرزمین غیر عرب ساکن شد و فرزندان او عجم(یعنی غیر عرب)به شمار آمدند.
روزی امیر المؤمنین علیه السّلام در مسجد کوفه نشسته بود و همین موالی عجم به گردش انبوه شده بودند.اشعث بن قیس که در عصر جاهلیت از ملوک کنده در یمن (1)
-اعلام زرکلی 333/1.
بود،به مسجد وارد شد.جایی برای خود نزدیک امام ندید.گفت:«یا امیر المؤمنین!این حمراء بین ما و تو فاصله شدهاند!»و قدم را میان انبوه جمعیّت گذارد و به طرف آن حضرت رفت تا تازه مسلمانان را پس زند و خود نزدیک امام علیه السّلام بنشیند.امام بانگ زد:«من یعذرنی من هؤلاء الضّیاطرة؟»:«چه کسی عذر مرا با این کت و گندههای بیخاصیّت میفهمد؟!»با این جملۀ تند و شکننده،امام شخصیّت اشعث را که از عصر جاهلی برایش مانده بود،در هم شکست.
این روش امام با موالی و عرب،گاه بیش از این به سود موالی و به زیان فرهنگ جاهلیت عرب بود و امام در مواردی موالی را بر عرب ترجیح میداد.مانند سلوک آن حضرت با میثم تمّار چنان که بیان مینماییم.
میثم تمّار بندۀ زنی از قبیلۀ بنی اسد بود.امیر المؤمنین علیه السّلام او را خرید و آزاد کرد.وی در شهر کوفه دکّان خرمافروشی داشت و امام به دکّۀ او تشریف میبرد،و یک بار حضرتش به جای او خرما فروخت.
میثم از خواصّ اصحاب امیر المؤمنین علیه السّلام و از اصحاب سرّ آن حضرت شده بود.هنگامی که میثم در سال شصت هجری سفر حج کرد،در مدینه امّ سلمه به میثم گفت:«یک شب شنیدم پیامبر نام تو را به علی فرمود و سفارش تو را به او فرمود.»سپس دستور داد محاسن او را با مشک خوشبو کنند.
میثم گفت:اگر امروز این محاسن را با مشک خوشبو میکنید،به همین زودی در راه دوستی اهل بیت به خون آغشته میگردد.
سپس از نزد امّ سلمه به دیدار عبد اللّه بن عبّاس رفت و گفت:هر چه میخواهی از تفسیر قرآن از من سؤال کن.امیر المؤمنین تأویل و شأن نزول قرآن را به من تعلیم فرمود.
1) 1)
ابن عبّاس دوات و کاغذ خواست و بیانات میثم را نوشت.در آن حال میثم به وی گفت:چگونه خواهی بود آنگاه که بشنوی مرا دار زدهاند؟و من نهمین کسی باشم که بر چوبۀ دار بالا برند.و چوبۀ دار من کوتاهتر از دیگران باشد.
ابن عبّاس از سخن او برآشفت و به او گفت:کاهن شدهای و پیشگویی میکنی؟!و کاغذهای تفسیر را درید.میثم به او گفت:چنین مکن،آرام باش.نوشتهها را نگاه دار.چنانچه دیدی آنچه گفتم واقع نشد،آن زمان نوشتهها را پاره کن.
ابن عبّاس گفت:چنین است.و نوشتهها را در انتظار نتیجۀ پیشگویی نگاه داشت.
میثم پس از حج به کوفه بازگشت.ابن زیاد دستور داد میثم را-چنان که پیشگویی کرده بود-به دار کشیدند.میثم چوبۀ دار را منبر قرار داد، (1)
-در آن زمان کسی را که دار میزدند،به چوبۀ دار میبستند تا بمیرد،و مانند دار زدن در عصر ما نبود که طناب به گردنش آویزند تا خفه شود.
و برای مردمی که در پای چوبۀ دار گرد آمده بودند، حدیثهای پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم را در فضایل اهل بیت علیهم السّلام بیان میکرد.ابن زیاد دستور داد حربهای بر پهلویش زدند.خون از دهان و دماغش بر محاسنش فرود آمد.
او ده روز قبل از رسیدن سیّد الشّهداء علیه السّلام به عراق،شهید شد. (2)
پس از رحلت پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم،مسلمانان به دو فرقه تقسیم شدند.یک گروه گفتند:پیامبر به فرمان خداوند متعال،علی علیه السّلام را به عنوان وصی و خلیفه و امام پس از خود،معرّفی و معیّن فرموده است.
و فرقۀ دیگر گفتند:خدا و پیامبرش در مورد زمامدار و پیشوای مسلمانان پس از رحلت رسول خدا،دستوری ندادهاند و کار را به خود مسلمانان واگذاردهاند.
خلاصۀ آنچه پس از رحلت پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم در جامعۀ مسلمانان گذشت،به قرار ذیل است:
در سقیفه،ابو بکر با بیعت تنی چند از حاضران به خلافت رسید.پس از او عمر با تعیین ابو بکر خلیفه شد.پس از ضربت خوردن عمر،وی در ظاهر تعیین خلیفه را در شورای شش نفره از مهاجران قرار داد.در نتیجه با کوشش عبد الرّحمن بن عوف،عثمان به خلافت رسید.
پس از قتل عثمان،عموم صحابه از مهاجران و انصار و تابعین،در مدینه با علی علیه السّلام بیعت کردند.طلحه و زبیر بعد از آنکه با حضرت علی بیعت کردند،به سرکردگی عایشه در بصره،به بهانۀ خونخواهی عثمان،بر حضرتش شوریدند و مغلوب شدند.از سوی دیگر معاویه هم که با علی علیه السّلام بیعت نکرده بود،به نام خونخواهی عثمان قیام کرد و با حضرت در صفّین جنگید.
هنگامی که جنگ به سود امام در حال اتمام بود،در نتیجۀ نیرنگ معاویه در دعوت رزمندگان به قبول حکمیّت قرآن،برخی از سپاهیان علی علیه السّلام آن حضرت را به پذیرش حکمیّت و انتخاب ابو موسی اشعری به عنوان حکم مجبور کردند.معاویه نیز عمرو عاص را از جانب خود به عنوان حکم تعیین نمود.این دو حکم اجتماع نمودند و ابو موسی با فریب عمرو عاص،حکم کرد که علی و معاویه از حکومت عزل شوند.پس از سخن ابو موسی،عمرو سخن گفت و علی را عزل و معاویه را به خلافت نصب نمود.
بر اثر این واقعه،دستهای از لشکر امام و اهل کوفه که در عقیده پیرو مکتب خلفا بودند و خلافت را انتخابی میدانستند،از مسلمانان جدا شدند و آنها را کافر خواندند،و بر علی علیه السّلام خروج کردند.حضرت با این افراد جنگید و بیشتر آنان را در نهروان از بین برد.از آن عدّه که در نهروان باقی ماندند،یک نفر امام علی علیه السّلام را در محراب مسجد کوفه شهید کرد.
پس از آن،مسلمانان با سبط پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم،حسن بن علی بیعت کردند.هنگامی که معاویه به جنگ آن حضرت آمد،اهل کوفه به امام خود خیانت کردند.در نتیجه امام حسن علیه السّلام در سال
چهلم هجری،مجبور به صلح با معاویه شد.مکتب خلفا آن سال را«عام الجماعة»نامیدند؛به دلیل اینکه همه بر خلافت معاویه اجتماع کردند.
*** معاویه بیست سال خلافت کرد.در این بیست سال به دستور معاویه احادیث بسیاری در تأیید و بنا به مصلحت دستگاه خلافت-که خود در رأس آن قرار داشت-جعل کردند و به رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم نسبت دادند.در مکتب خلفا این گونه احادیث و احادیث تحریفشدۀ دیگری که در بحثهای گذشته بدانها اشاره شد،سنّت پیامبر نامیده شده که به چهار دسته قابل تقسیم است:
روایتهایی که در اصل از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بوده،ولی در اثر گذشت زمان و نقل راویان مختلف،آن قدر دستخوش تغییر و تبدیل شده که گاهی حقیقت گفتار پیامبر به دشواری مشخّص میگردد.
روایتهایی که در اصل از علمای اهل کتاب یا از شاگردان ایشان بوده،ولی با احادیث پیامبر اکرم آنچنان در آمیخته که گاه از هم تشخیص داده نمیشوند.
عقیدۀ تجسیم خداوند و تشبیه او به مخلوقش،از این دسته روایات ناشی شده است.
روایتهایی که در اصل از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بوده،ولی به سود دستگاه حاکمه دست کاری شده است.
روایتهایی که به سود دستگاه خلافت جعل و ساخته شده است.این روایات خود به چند دسته تقسیم میشوند:
دستهای که در مدح آنان ساخته شده است.
دستهای که در ذمّ مخالفان ایشان ساخته شده است.
دستهای که در تأیید سیاست خلفا و تأیید رأی و اجتهاداتشان ساخته شده است.
از همین گروه است روایاتی که طبق آنها،پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم از خروج بر سلطان جائر نهی اکید کرده و فرموده است:«اطاعت حاکم در هر حال واجب است،اگر چه متظاهر به فسق و ظلم باشد.
حکومت او خواست خداست؛چه آنکه خیر و شر همهاش فعل خداست.»و گفتهاند:«الخیر کلّه و الشّرّ کلّه من اللّه.»و انسان را در فعل خود هیچ اختیاری نیست.
این دسته اخبار،سبب پیدایش اختلاف فکری و عقیدتی و تشکیل فرقههایی مانند جبریه و غیره در مکتب خلفا گردیده است.
این چهار دسته از احادیث و نیز اقوال صحابه و اجتهاداتشان در احکام،و همچنین آرای تابعینشان-که بعضی از آنها خلاف نصّ قرآن و سنّت پیامبر است،ولی در مکتب خلفا در عرض احادیث پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم قرار داده شده-سبب بروز اختلاف در احکام و پیدایش مذاهب فقهی متعدّد در مکتب خلفا،مانند مکتب اهل رأی و اجتهاد و مکتب سلفیها و...گردیده است.
آنگاه که عمر بن عبد العزیز در حدود سال صد هجری،حرمت نوشتن سنّت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم را رفع کرد،پیروان مکتب خلفا کوششهای بسزایی در جمعآوری احادیث پیامبر نمودند.محدّثان برای جمعآوری حدیث و نقل آن،از شهری به شهر دیگر میرفتند و از محدّث هر شهر حدیث میگرفتند،و خود نیز برای محدّثان آن شهر حدیث نقل میکردند.
بدین سان احادیثی که در بین افراد معدودی از اهل مدینه و کوفه و بصره و دمشق بود،در تمام کشورهای اسلامی آن روز منتشر شد.نشر این احادیث سبب بروز اختلافهای شدیدی در مکتب خلفا گردید که در آینده کیفیت آن را بیان خواهیم کرد.
پس از دستور عمر بن عبد العزیز،محبّان اهل بیت علیهم السّلام نیز توانستند خود را به امام باقر علیه السّلام برسانند و احادیث پیامبر را از حضرتش بیاموزند.تا آنکه هشام در سال 105 هجری به خلافت رسید،و در آزار اهل بیت و دوستدارانشان بیفزود و در سال 117 هجری،بنابر قولی،امام باقر علیه السّلام را مسموم کرد،و در سال 121 هجری نیز زید بن علی را شهید کرد.
هشام در سال 125 هجری وفات کرد.پس از او ولید بن یزید بن عبد الملک به خلافت رسید.
در این زمان دعوت بنی عبّاس در خطّۀ خراسان شروع شد.در ابتدای همین سال،گروهی از دعات و مبلّغان بنی عبّاس که در بین آنها ابو مسلم خراسانی نیز بود،همراه با هدایایی از خراسان به دیدار محمّد بن علی،نوادۀ عبد اللّه بن عبّاس آمدند.وی ابو مسلم خراسانی را بر آنان امیر کرد.
محمّد در همان سال وفات کرد.پس از او فرزندش،ابراهیم،ابو مسلم را در منصبش تثبیت نمود.ابراهیم را مروان حمار،آخرین خلیفۀ بنی امیّه به قتل رسانید.پیروان بنی عبّاس پس از وی،با برادرش،عبد اللّه که معروف به سفّاح شد،بیعت کردند و سفّاح به سال 132 هجری به خلافت رسید.
از سال 125 تا 132 هجری،بنی امیّه از طرفی سخت مشغول جنگ با بنی عبّاس بودند،و از طرفی دیگر درگیر شورشهای خوارج.در اوایل همین رویدادها،بین خود بنی امیّه نیز جنگ و کشتار درگرفت.
ولید بن یزید از خاندان بنی امیّه،پس از یزید بن معاویه به فسق و فجور مشهور و زبانزد بود.تا جایی که قصد داشت بر بام کعبه ساختمانی بسازد و در آنجا به میگساری بپردازد.وی برای این کار،مهندسی نیز به مکّه فرستاده بود. (1)
-رجوع کنید به:تاریخ یعقوبی 333/2؛تاریخ ابن کثیر 8/10.
در اثر ظلم و فساد وی در شهرها آشوب شد.عموزادهاش، یزید بن ولید بن عبد الملک،گروهی از سران بنی امیّه را با خود همدست کرد و با وی جنگید.سرانجام در سال 126 هجری بر او دست یافت و او را کشت و خود به خلافت نشست.
در این اوان،طلاّب علوم اسلامی و حدیث پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم،پروانهوار گرد شمع هدایت آن زمان، امام جعفر صادق علیه السّلام،جمع میشدند و از حضرتش سنّت پیامبر و تفسیر قرآن و دیگر علوم اسلامی را میآموختند.به خصوص در ایّام حج،در مدینه و مکّه و عرفات و منی،گروه گروه از شهرهای دور و نزدیک میآمدند و از حضرتش استفاده مینمودند.داستان مناظرات آن حضرت با زنادقه و دیگر پیروان ملل و نحل گوناگون،مشهور است.
این وضع از سال 125 هجری تا اوایل خلافت منصور عبّاسی ادامه داشت.مسلمانان بیش از دوازده سال،از شهرهای خطّۀ خراسان تا ری و قم و کوفه و دیگر شهرها،به حج میآمدند و از حضرتش توشههایی از سنّت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و علوم اسلامی گرفته به شهرهای خود هدیه میبردند.
تا جایی که راویان حدیث که از حضرتش حدیث پیامبر آموخته بودند،به سه هزار یا بیشتر رسید.
هزاران محدّث میگفتند:«حدّثنی ابو عبد اللّه جعفر بن محمّد الصّادق عن أبیه،عن جدّه،عن أبیه،عن رسول اللّه،عن جبرئیل،عن الباری...»و گاه میگفتند:«حدّثنی ابو جعفر محمّد الباقر عن أبیه،عن جدّه،عن رسول اللّه...»
در این زمان تعداد کتب حدیثی کوچکی که در علم حدیث اهل بیت علیهم السّلام تألیف شده بود و آنها را اصل مینامیدند،به چهارصد رساله رسید.
1) 1)
مدّت حکومت عمر بن عبد العزیز که دستور نوشتن سنّت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم را صادر کرد،کوتاه بود.
وی در رجب سال 99 هجری به خلافت رسید و در صفر سال 101 هجری از دنیا رفت یا خود بنی امیّه او را مسموم کردند.سایر خلفای بنی امیّه،کارهای او را روا نداشتند.گویند زهری(متوفّای 124 هجری)کتابی نوشت،ولی به زمان عمر بن عبد العزیز نرسید. (1)
-رجوع کنید به:قواعد الحدیث(محمّد جمال الدّین القاسمی،متوفّای 1332 ق)46/-47،چ قاهره 1380 ق؛تدریب الراوی(سیوطی،متوفّای 911 ق)41/،چاپ سال 1392 ق؛الحدیث النبوی الشریف(محمّد الصّبّاغ)43/،چ دمشق 1397 ق.
پس از انقراض حکومت بنی امیّه،خلفای بنی عبّاس که در سال 132 هجری بر سر کار آمدند، در ابتدا درگیر از بین بردن آثار بنی امیّه و طرفدارانشان بودند.منصور دوانیقی در سال 136 به خلافت رسید و با قیام خونین دو برادر،«محمّد»و«ابراهیم»(متوفّای سال 145 هجری)،روبرو گردید که هر دو از نسل امام حسن علیه السّلام بودند و مردم را دعوت به حکومت اهل بیت پیامبر مینمودند.
پس از ایشان نیز بنی عبّاس با قیامهای پیاپی امامزادگان از نسل علی و فاطمه علیهما السّلام که مردم را به حکومت«الرّضا من آل محمّد»(برگزیده از خاندان پیامبر)دعوت میکردند،روبرو شدند.در این هنگام انتشار حدیث از مکتب اهل بیت علیهم السّلام و شاگردان امام باقر و امام صادق علیهما السّلام به اوج خود رسیده بود و هزاران محدّث در شهرهای اسلامی،«حدّثنی الباقر و حدّثنی الصّادق»میگفتند.
حکومت بنی عبّاس در برابر دو خطر قرار گرفته بودند:یکی خطر شورشهای امامزادهها از فرزندان علی و فاطمه علیهما السّلام که با شمشیر میجنگیدند؛و دیگری خطر انتشار فکر اسلامی صحیح به واسطۀ احادیثی که محدّثان از اوصیای پیامبر روایت میکردند.
این احادیث،مسلمانان را بیدار میساخت و دستگاه خلافت را حکومت جور معرّفی میکرد و احکامی را که خلفا اجرا میکردند،احکامی ضدّ اسلام میشناساند.
همان قیامهای پیاپی آل علی نیز از همین روشنگریها سرچشمه میگرفت.چه آنکه مسلمانان آنگاه که به واسطۀ شنیدن حدیث اهل بیت علیهم السّلام،مخالفت احکام خلفا با احکام اسلام را درک میکردند،خلفا را مصداق اولو الامر و واجب الاطاعه نمیدانستند و برای رفع ظلم و ستم آنان،گرد امامزادهها جمع شده علیه خلفا شورش میکردند.
خلفای بنی عبّاس شورشهای امامزادگان را با لشکر و شمشیر چاره کردند.و برای مقابله با آنها
1) 1)
که بین مسلمانان حدیثهایی روایت میکردند که آن نوع حکومت را باطل معرّفی مینمود و گرفتن مالیات و سایر احکام دستگاه خلافت را ظالمانه و ضدّ اسلامی و ضدّ سنّت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم معرّفی میکرد،چارهای دیگر اندیشیدند؛و آن عبارت بود از نشر همان احادیثی که در گذشته بیان کردیم.
بدین سبب سیاست حکومت بنی عبّاس از زمان ابو جعفر منصور به بعد،بر ترویج حدیث مکتب خلفا بنیانگذاری شد و محدّثان مکتب خلفا را در دربار بنی عبّاس،احترامی خاص بود.
محدّثان از بلخ و بخارا و سمرقند،به نیشابور و ری و کوفه و بصره و بغداد و دمشق و مکّه و مدینه و اسکندریه و اندلس،و گاه بالعکس،برای فرا گرفتن حدیث و نیز تعلیم حدیثی که خود آموخته بودند،سفر میکردند.
و در همین عصر بود که حدیث مکتب خلفا تدوین شد و مالک بن انس(متوفّای 179 هجری) کتاب خود«موطأ»را تألیف کرد و در آن احادیثی را که از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم روایت شده بود،با اجتهادات صحابه و تابعین یکجا جمعآوری نمود.
مؤلّفان پس از مالک نیز از همان چهار دسته احادیث یاد شده،در کتابهای خود احادیثی را جمعآوری نمودند.مانند:دارمی(متوفّای 255 هجری)،ابن ماجه(متوفّای 273 هجری)، ابو داوود(متوفّای 275 هجری)،ترمذی(متوفّای 279 هجری)و نسائی(متوفّای 303 هجری).
اینان کتب خود را«سنن»(جمع سنّت)نام گذاردند؛یعنی سنّتهای پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم.و سنن چهار محدّث اخیر از جمله کتب حدیث صحیح مکتب خلفا به شمار میآید.
بخاری(متوفّای 256 هجری)و مسلم(متوفّای 261 هجری)نیز از همان احادیث در دو کتاب خود به نام«جامع صحیح»،وارد نمودند که مکتب خلفا،همۀ احادیث آن دو را همانند آیات قرآن کریم،صحیح میدانند و نمیپذیرند کسی در صحّت احادیث این دو کتاب شک یا تردید کند،و آن را شک و تردید در اصل سنّت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم به حساب میآورند.
پس از انتشار این احادیث در شهرهای مسلمانان و تدوین آنها در کتب حدیث،در بین پیروان مکتب خلفا در مورد احکام و عقاید اسلام،اختلافهای بسیاری پدیدار شد که در ادامه به بررسی آن خواهیم پرداخت.
به دنبال نشر احادیث یاد شده به وسیلۀ سفرهای محدّثان به شهرهای مسلمانان،و نیز به وسیلۀ تدوین آنها در کتب حدیث،میان پیروان مکتب خلفا در دو زمینه اختلاف ایجاد شد:
در احکام اسلام
در عقاید اسلام
ما اکنون تا آن اندازه که برای فهم بحثهای آیندۀ این سلسله مباحث لازم است،اشارهای به آنها مینماییم.
مهمترین سبب پدید آمدن اختلاف فرقهای در مکتب خلفا،پذیرش و عدم پذیرش احادیث پیامبر میباشد.در این زمینه مشهورترین کسی که نپذیرفتن احادیثی از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم را که مخالف رأی او بود،صریحا اعلام کرد،«ابو حنیفه»(متوفّای 150 هجری)بود.ما تفصیل کار او را در فصل «الاجتهاد فی القرن الثّانی»در کتاب معالم المدرستین ذکر کردهایم و چندین مثال از احکامی که ابو حنیفه بر خلاف سنّت پیامبر(حدیث پیامبر)فتوا داده بود،آوردهایم.
ابو حنیفه و پیروان مکتب او چندین قاعده برای استخراج احکام تعیین نمودهاند به نامهای «قیاس»و«استحسان»و«مصالح مرسله»،که حقیقت آنها عمل کردن به رأی انسان است.آنان این قواعد را مانند کتاب خدا و سنّت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم مدرک قرار دادهاند و آن کس را که استخراج احکام میکند،«مجتهد»و کار او را«اجتهاد»مینامند.
شایسته است یادآور شویم که در مکتب خلفا اجتهاد یا عمل کردن به رأی خود در مقابل احکامی که در کتاب خدا و سنّت پیامبر آمده،از زمان صحابه و سه خلیفۀ اوّل بنیانگذاری شد که تفصیل این بحث را در جزء قبل و نیز در فصل«موقف المدرستین من الفقه و الاجتهاد»در جلد دوم معالم المدرستین آوردهایم.
پس از صحابه،اوّلین کسی که اجتهادات صحابه و تابعین را در ردیف سنّت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم یکجا جمعآوری نمود و همه را مدرک احکام اسلام قرار داد،مالک بن انس بود که این کار را در کتاب «موطأ»خود انجام داد.ولی ابو حنیفه از مالک در این باره پیشروتر بود و قوانینی برای عمل کردن به رأی در احکام ابداع کرد.
پس از ابو حنیفه،شاگردان مکتب او کار تغییر احکام را به جایی رسانیدند که بسیاری از محرّمات اسلام را حلال کردند و نام آن را«الحیل الشّرعیه»گذاردند، (1)
-رجوع شود به:المحلّی(ابن حزم)251/11-257.
به خصوص کسانی از ایشان که علمای دربار خلافت بودند؛مانند ابو یوسف قاضی القضات هارون الرّشید.البته مالک این گستاخی را از ابو حنیفه و شاگردانش نمیپذیرفت.از مالک نقل کردهاند که میگفت:
«در اسلام،شومتر از ابو حنیفه متولّد نشده است.پیامبر پس از آنکه اسلام تمام و کامل شد، وفات کرد؛شایسته و سزاوار است که پیروی نماییم از احادیث پیامبر و اصحاب پیامبر و از رأی پیروی ننماییم...»
در برابر انتشار مذهب ابو حنیفه و قیام بعضی از شاگردانش به تغییر احکام اسلام تحت عنوان حیلههای شرعی،مکتبهایی مخالف ایشان پدیدار شد.مشهورترین مذهب فکری مخالف با مکتب ابو حنیفه را«احمد بن حنبل»(متوفّای 241 هجری)تأسیس کرد.وی مؤلّف کتاب بزرگ حدیث به نام«مسند»بود.
شعار مکتب احمد بن حنبل،رجوع به عصر پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و صحابه بود که ایشان را«سلف صالح»خود میگفتند.یعنی«پیشینیان اهل صلاح».این اختلاف بین دو مکتب شدید شد و دو فرقه یکدیگر را فاسق و گاهی دور از اسلام میخواندند.تاریخ خطیب،این شعر را از مخالفان ابو حنیفه نقل میکند:
إذا ذو الرأی خاصم فی قیاس و جاء ببدعة هنة سخیفة
1) 1)
أتیناهم بقول اللّه فیها و آثار مبرّزة شریفة
فکم من فرج محصنة عفیفة احلّ حرامها بأبی حنیفة (1)
-تاریخ بغداد 408/13. [1]
«اگر شخصی از اهل رأی با استفاده از دلیل و قیاس،یک بدعت پوچ و زشت بیاورد، ما در آن مسأله از قول خدا و احادیث شریفه دلیل میآوریم.
چه بسیار شده که با فتوای ابو حنیفه،نکاح بانوی شوهردار با عفّتی بر مرد اجنبی حلال شده است.»
بنابر نقل خطیب بغدادی،ابو حنیفه را با منصور،خلیفۀ عبّاسی،دو گونه رفتار متفاوت بوده است.وی در آغاز در خدمت منصور بوده،چنان که در تاریخ بغداد گوید:
«در بنای حصار بغداد(حدود سال 142 هجری)،ابو حنیفه سر کار خشت زدن و شمارش آن بود و شمارش آنها را با چوب نی مشخّص میکرد. (2)او اوّلین کسی بود که این روش را در شماره کردن خشت به کار برد.» (3)
ولی در پایان عمر،به مخالفت با خلیفه برخاست.چنان که خطیب و دیگران روایت میکنند که ابو حنیفه در زمان شورش ابراهیم در بصره علیه ابو جعفر منصور،بر خروج بر خلیفه و یاری ابراهیم فتوا میداد. (4)
و نیز گفتهاند منصور به همین خاطر ابو حنیفه را در بغداد حبس کرد و وی در حبس مرد.
پس از ابو حنیفه،شاگردان او در زمرۀ علمای دربار خلافت بودهاند.مانند ابو یوسف که قاضی القضات عصر هارون الرّشید بود.و چون در این باره از ابو یوسف سؤال کردند،گفت:ما نزد ابو حنیفه میرفتیم و درس فقه میخواندیم،ولی در امر دین از او تقلید نمیکردیم. (5)
به هر حال،خلفا غالبا مذهب فقهی ابو حنیفه را ترویج میکردند و در زمان خلافت عثمانیها، مذهب رسمی دربار خلافت،حنفی بود.
این نمونهای بود از اختلاف دو مذهب فقهی مکتب خلفا به سبب عمل کردن به احادیث یا ترک آن.اکنون نمونههایی دیگر از اختلاف مکتب خلفا را در عقاید بیان مینماییم.
پیروان مکتب خلفا گذشته از اختلاف در فقه و احکام اسلام،اختلافی شدیدتر در عقاید به شرح ذیل داشتند:
یک فرقه گفتند:دست و پا و چشم و مکان داشتن از صفات باری تعالی است،و آنها که میگویند خدا اعضا و جوارح و مکان ندارد،صفات خدا را تعطیل کردهاند.و آنان را«معطّلة الصّفات»نامیدند.
فرقۀ دیگر گفتند:داشتن اعضا و جوارح از صفات اجسام و مخلوقات خدا میباشد،و آنها را که این گونه اعتقاد داشتند،مجسّمه و مشبّهه نامیدند.یعنی کسانی که خداوند را جسم دانسته و تشبیه به مخلوق نمودهاند.
همان فرقۀ اوّل گفتند:خدا قدیم است و صفات او نیز قدیم.و قرآن که کلام خداست،از صفات خداست.بنابراین قرآن نیز قدیم است و مخلوق نیست.
و فرقۀ دوم گفتند:خداوند قدیم است و قرآن،کلام خدا میباشد و قدیم نیست.هر کس بگوید قرآن قدیم است،معتقد شده که قرآن مانند خدا قدیم است و قائل به دو قدیم،مشرک است.
مؤلّف گوید:نمیدانم این بندگان خدا را چه شده است که تا این اندازه توجّه نکردهاند به فرمودۀ خدا در قرآن؛آنجا که میفرماید: یَسْئَلُونَکَ عَنِ الْأَنْفالِ... (1)
-انفال:1. [1]
:«ای پیامبر!دربارۀ تقسیم انفال از تو سؤال میکنند...»آن دسته از صحابه که بر سر تقسیم انفال(یک قسم غنایم جنگی)درگیر شدند و از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم دربارۀ آن سؤال کردند،آیا این درگیری و سؤال ایشان برای رفع اختلاف،قبل از آن بوده که ایشان به دنیا بیایند و از ازل بوده که قرآن از آن خبر داده است تا بشود گفت قرآن قدیم است؟!
و همچنین است چهارده مورد دیگر که لفظ«یسألونک»در قرآن آمده،و نیز در دو مورد دیگر که لفظ«یستفتونک»(از تو میپرسند و فتوا میخواهند)آمده و موردهای دیگر مانند: قَدْ
1) 1)
سَمِعَ اللّهُ قَوْلَ الَّتِی تُجادِلُکَ فِی زَوْجِها وَ تَشْتَکِی... (1)
-مجادله:1. [1]
که در آنها پس از درگیری بین مردم آن زمان و مراجعه به پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و کسب تکلیف از ایشان،قرآن خبر از وقوع آن حوادث میدهد.آیا در این صورت میتوان قرآن را قدیم خواند؟!یا اینکه این حوادث از ازل واقع شده بوده و مردم از ازل و قبل از زمان پیامبر کسب تکلیف کردهاند و قرآن از آنچه در ازل بوده خبر میدهد؟! راستی چه باید گفت؟!
یک فرقه گفتند:همۀ افعال بندگان از خداست و بنده را در آن اختیار نیست. (2)
فرقۀ دیگر گفتند:افعال انسان از خود اوست.و خلاف عدل خداوند است کسی را عذاب کند بر انجام کاری که در انجام دادن آن مجبور باشد. (3)
فرقۀ دوم فرقۀ اوّل را«جبریه»و خود را«عدلیه»نامیدند.
اکثریت پیروان مکتب خلفا،بر وجوب طاعت خلفا و حرمت قیام علیه آنها،اگر چه ظالم و معصیت کار باشند،اتّفاق دارند.گاهی نیز گروههای کوچکی از آنان،در مدّتی کوتاه به جواز قیام علیه خلیفۀ ظالم و معصیت کار قائل بودند که دستگاه خلافت آنان را نابود میساخت و سپس در تاریخ از آنان به بدنامی یاد میکرد.
منشأ اختلافهای مذکور،همان چند دسته حدیث مکتب خلفا بود که در سابق نام بردیم.
و اینک معرّفی فرقههایی که دربارۀ این عقاید اختلاف شدید داشتند.
جهمی یا جهمیّه پیروان«جهم بن صفوان»میباشند. (4)
در مقدّمۀ این بحث لازم است متذکّر شویم مدارکی که امروزه دربارۀ آرای جهم و فرقۀ جهمیّه در دسترس ماست،به دو دسته تقسیم میشود:
الف-آنچه مخالفینشان در ردّ معتقدات ایشان نوشتهاند و تا به امروز مانده است.
ب-آنچه نویسندگان کتب ملل و نحل در معرّفی این فرقه نوشتهاند.
در این باره شایسته است توجّه داشته باشیم که در بحثهای علمی با نوشتههای این هر دو دسته باید با احتیاط کامل برخورد کرد.چه آنکه دربارۀ نوشتههای مخالفین،باید گفت:تنها به قاضی رفتهاند،و دلیلی بر صحّت مطالبی که مخالفان و دشمنان جهمیّه به آنان نسبت دادهاند،نیست.
و نوشتههای نویسندگان آرای ملل و نحل را نیز در بحثهای علمی خود دربارۀ وجود فرقههایی در زمان گذشته-همچون سبائیّه و ناووسیّه-و معتقدات آن فرقهها دیدیم،و دانستیم که غالبا بدون تحقیق مینویسند و مدرکشان در آنچه به آن فرقهها نسبت میدهند،گاه همان است که مخالفان آن فرق به آنها نسبت دادهاند.و گاه مطالبی است که بین مردم زمان خود آن نویسندگان دربارۀ آن فرقهها مشهور بوده است.
بنابراین پر واضح است که در بحثهای علمی،هیچ یک از این دو دسته مدارک قابل اعتماد مطلق نیست.بدین سبب ما با آنچه که به جهمیّه نسبت دادهاند،با احتیاط کامل برخورد میکنیم و با مقیّد بودن به این احتیاط،آنچه از جهم و جهمیّه در فهم بحثهای آینده لازم است،بیان میکنیم:
الف-جهم و جهمیّه اعضا و جوارح داشتن خدا را منکر بودهاند. (1)
-کتاب جهم بن صفوان71/،الفصل الثّالث(نفی الصّفات عن اللّه تعالی).
ب-قائل بودهاند قرآن قدیم نیست و مخلوق است.
ج-قائل بودهاند افعال بشر را خدا خلق کرده و بشر مجبور به افعال خود میباشد. (2)
د-و نیز گفتهاند جهم،شرط امامت را دانایی به کتاب خدا و سنّت پیامبر و اجماع مسلمانان بر انتخاب او میدانسته است. (3)
جهم آزاد کردۀ قبیلۀ ازد و از اهل بلخ،و کنیهاش ابو محرز بوده است. (4)
1) 1)
2) 2) -رجوع کنید به:الردّ علی الجهمیّة و الزّنادقة(احمد بن حنبل)،چ قاهره؛الردّ علی الجهمیّة(عثمان بن سعید دارمی، متوفّای 280 هجری)،چ لیدن 1960 میلادی؛جهم بن صفوان(حامد العلی)،چ بغداد 1965 میلادی.کتاب اخیر اثری است جامع در احوال جهم.
3) 3) -رجوع کنید به:فرق الشیعة145/. [1]
4) 4) -انساب(سمعانی).
جهم زمانی به کوفه رفته و با ابو حنیفه مناظراتی داشته (1)
-رجوع کنید به:مناقب ابی حنیفه(موفق بن احمد مکی)145/1-148،چ حیدرآباد 1321 ق.
و دیگر بار به بلخ بازگشته و با مقاتل بن سلیمان که در تجسیم خدا غلو داشته (2)مناظراتی داشته است که به سبب آن،مقاتل از حاکم بلخ خواسته تا جهم را به ترمذ تبعید نماید. (3)در ترمذ سمنیّه بسیار بودهاند.گویند سمنیّه در اصل بودایی بودند و غیر اجسام مادّی،به وجودی دیگر ایمان نداشتند. (4)
گفتهاند در اوان فتح اسلامی در ترمذ،هزار راهب بودایی در آنجا بوده و دوازده معبد داشتهاند. (5)
جهم با مناظره با سمنیّه توانسته است آنان را مسلمان کند. (6)
گفتهاند جهم با معتزله نیز مکاتبه و مناظره داشته است. (7)
در زمان جهم که اواخر دوران حکومت بنی امیّه بود،تودههای مردم از ستم دستگاههای حکومت به ستوه آمده بودند و در کشورهای اسلامی شورشهایی برپا میشد.
یکی از آن شورشها به سرکردگی حارث بن سریج تمیمی برپا شد.وی در سال 116 هجری قیام کرد و مردم را به عمل به کتاب خدا و سنّت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و خلع خلیفۀ اموی،هشام بن عبد الملک،دعوت نمود.
گویند شمار لشکر او به شصت هزار نفر رسید،و شهرهای بلخ و جوزجان و طالقان را فتح کرد.
سپس در جنگ شهر مرو شکست خورد و به ترکستان فرار نمود و دوازده سال در آنجا زیست.
گاهی با کمک ترکها با لشکر بنی امیّه میجنگید.
در سال 118 هجری لشکر بنی امیّه قلعهای را که در آن بستگان حارث بودند،فتح کرد و همگی
1) 1)
2) 2) -شرح حال مقاتل را در بحث«اثر اندیشههای اهل کتاب»،در درسهای بعدی خواهیم دید.
3) 3) -تاریخ ابن کثیر 350/9؛تاریخ الاسلام 56/5.
4) 4) -طبقات المعتزله(احمد بن یحیی بن المرتضی،متوفّای 840 هجری)34/،چ بیروت 1961 میلادی.
5) 5) -دائرة المعارف اسلامی،مادّۀ«ترمذ».
6) 6) -طبقات المعتزله34/؛الردّ علی الجهمیّه15/.
7) 7) -طبقات المعتزله32/.
آنان را قتل عام نمود و بقیّه را از بزرگ و کوچک اسیر کرده در بازار بلخ به بردگی فروخت.
نصر بن سیّار،والی خراسان،در سال 126 هجری از خلیفۀ اموی،یزید بن ولید بن عبد الملک، برای حارث امان گرفت و نزد وی فرستاد.حارث به مرو بازگشت.والی اموی به حارث پیشنهاد همیاری نمود و اینکه به حارث حکومت یک استان و صد هزار دینار بدهد.
حارث نپذیرفت و به والی پیغام فرستاد:«من برای انکار منکر و دفع ظلم،سیزده سال از این شهر دور شدم.من طالب دنیا و لذّات آن نیستم.تو اکنون مرا به آن دعوت میکنی؟!من از تو میخواهم به کتاب خدا و سنّت پیامبر عمل کنی و والیان نیک سیرت بر مردم بگماری.اگر چنین کردی،من در لشکرت آمده با دشمنان تو جنگ میکنم.»
نصر بن سیّار خواستۀ او را نپذیرفت.حارث دیگر باره دعوت خود را برای عمل کردن به کتاب خدا و سنّت پیامبر تجدید کرد و لشکری فراهم آورد.در این زمان جهم بن صفوان با او همدست شد.حارث در سال 128 هجری شکست خورد و کشته شد.پس از او جهم بن صفوان را نیز اسیر کردند و کشتند. (1)
-رجوع کنید به:تاریخ ابن اثیر 136/5-261،ذکر حوادث 116-128 هجری،چ اروپا.
بعضی از آن حوادث،در ذکر حوادث سال 116-128،در تاریخ طبری به تفصیل ذکر شده و در تاریخ ابن کثیر به اختصار آمده است.
*** جهم مردی پرخروش و پرتحرّک،و مجاهدی نستوه در راه نشر عقیدۀ خود بوده است.
اختلاف او با محدّثان مکتب خلفا،بیش از هر چیز در ردّ عقیدۀ آنان در مورد تجسیم و تشبیه خدا و نیز قدیم بودن قرآن و مخلوق نبودن آن بود.
جهم را پیروانی بسیار بوده است (2)و محدّثان مکتب خلفا ردهای بسیاری بر او نوشتهاند که شاید قدیمیترین آنها«الرّدّ علی الجهمیّة و الزّنادقة»،تألیف احمد بن حنبل باشد.
جهم با مؤسّسان مذهب اعتزال معاصر بوده است و در بعضی عقاید،آرایشان مشابه یکدیگر است.در اینکه کدام یک از دیگری فرا گرفته،اختلاف است. (3)ما معتقدیم هر دو بعضی از عقاید را -مانند نفی تجسیم باری تعالی-از شاگردان مکتب اهل بیت علیهم السّلام فرا گرفتهاند؛اگر چه آن عقاید را نیز به طور آشفته بیان کردهاند.
گویند اوّلین کسی که مذهب اعتزال را بنا نهاد،و اصل بن عطاء غزّال(متوفّای 131 هجری)بوده است.کنیهاش ابو حذیفه و آزاد کردۀ قبیلۀ عرب«ضبّه»یا«مخزوم»بود.او در بصره سکنا داشت و در حوزۀ درس حسن بن یسار بصری(متوفّای 110 هجری)حاضر میشد.بعدها بر اثر اختلاف نظر در بعضی مسائل اعتقادی،از درس او کنارهگیری کرد.در زبان عربی، کنارهگیری را«اعتزال» گویند،و عزلتکننده را«معتزل».بدین سبب اهل این مذهب را«معتزله»و مذهب ایشان را مذهب «اعتزال»نام نهادهاند.
و اصل بن عطاء برای نشر مذهب اعتزال،مبلّغانی به دیار مغرب(اسکندریه تا اندلس)فرستاد، و همچنین به خطّۀ خراسان و یمن و کوفه و دیگر شهرهای اسلامی. (2)
از جمله کسانی که از او پیروی نمود،«عمرو بن عبید»بود.عمرو بن عبید(متوفّای 142 هجری) آزاد کردۀ قبیلۀ تیم و ساکن بصره بود و در درس حسن بصری حاضر میشد.ولی بر اثر دعوت واصل بن عطاء،درس حسن بصری را ترک کرد و به مذهب اعتزال گرایید. (3)
معتزله مانند جهمیّه،منکر اعضا و جوارح داشتن خدا بودند.و نیز مانند جهمیّه میگفتند قرآن قدیم نیست و مخلوق است.آنان در عقیدۀ جبر مخالف جهمیّه بودند و میگفتند افعال بندگان خدا از بندگان میباشد نه از خداوند. (4)
این فرقه تا زمان متوکّل،خلیفۀ عبّاسی،در نمو بود،ولی متوکّل با آن مخالفت شدید نمود و در زمان او در فشار قرار گرفت. (5)پس از دوران متوکّل،بین پیروان معتزله و مکتب اشعری و اهل
1) 1) -از این پس در بحث فرقههای مسلمان،مدارک قابل اعتماد در دسترس هست.مانند نوشتههای خود آن فرقهها یا نوشتههای دانشمندان مورد اعتماد معاصر با آن فرقهها،مانند مسعودی و دیگران.
2) 2) -وفیات الاعیان(ابن خلّکان)60/5،شرح حال واصل؛تاریخ الاسلام(ذهبی)311/5؛مروج الذّهب(مسعودی) 22/4؛انساب(سمعانی)،ذیل«معتزلی».
3) 3) -تاریخ بغداد 166/12،شرح حال عمرو بن عبید؛وفیات الاعیان 130/3؛تاریخ ابن کثیر 10/10،در ذکر حوادث سال 142.
4) 4) -الفرق بین الفرق114/،الفصل الثّالث(مقالات القدریة و المعتزلة).
5) 5) -رجوع کنید به:تاریخ الخلفاء(سیوطی)و تاریخ طبری و تاریخ ابن اثیر،شرح حال متوکّل.
حدیث تا چند قرن مبارزۀ فکری دایر بود.اخیرا در عصر خلافت عثمانیها در ترکیه،اشعریها و اهل حدیث با پشتیبانی دستگاه خلافت،توانستند معتزله را منقرض سازند.
در گذشته اشارهای داشتیم به بیحرمتی شدید ابو حنیفه به حدیث پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و اینکه ابو حنیفه در برابر احادیث احکام که از پیامبر روایت شده بود،برای استخراج احکام قواعدی تأسیس کرده بود به نام قیاس و استحسان و مصالح مرسله.
همچنین اشارهای داشتیم به اینکه جهمیّه و معتزله،همۀ روایاتی که اهل حدیث آنها را احادیث صفات خدا میدانند و در آن به اعضا و جوارح داشتن خدا و انتقال خداوند از مکانی به مکانی دیگر تصریح شده است،آنچنان که محدّثان معنای ظاهری این احادیث را میپذیرفتند، نمیپذیرند.
در نتیجه بین محدّثان و آن فرقهها درگیریهای فکری ایجاد شد و تدریجا طرفداران حدیث در برابر آن فرقهها جبههگیری نمودند و فرقهای جدید به نام«اهل حدیث»تأسیس شد.
مشهورترین فرد در جبهۀ اهل حدیث احمد بن حنبل میباشد.وی کتابی پرمحتوا در حدیث تألیف نموده که مسند نام دارد.وی کتابهای دیگری نیز دارد که از جملۀ آنها کتاب«الرّدّ علی الجهمیّة»و«فضائل علیّ بن ابی طالب»میباشد. (1)
-رجوع کنید به:تاریخ بغداد 412/4؛و [1]تاریخ ابن کثیر 325/10-343،شرح حال احمد بن حنبل.
سبب شهرت احمد بن حنبل،مقاومت او در ردّ عقیدۀ مخلوق بودن قرآن میباشد که در دوران مأمون عبّاسی(متوفّای 218 هجری)به اوج خود رسید.در آن زمان علما را با شکنجه وادار میکردند تا به مخلوق بودن قرآن رأی دهند.پس از مأمون،معتصم(متوفّای 227 هجری)، احمد بن حنبل را به سبب همین عقیده مدّتی زندانی کرد.و در زمان واثق(متوفّای 232 هجری) گشایشی برای او شد.تا اینکه زمان متوکّل فرا رسید و متوکّل قائل به قدیم بودن قرآن شد و احمد بن حنبل را گرامی داشت.بدین سبب خلقی بسیار رهبری او را پذیرا شدند. (2)
«آنان که دربارۀ اخبار ابو هریره سخن میگویند،یا از فرقۀ جهمیّه میباشند که صفات خدا را تعطیل کردهاند و اخبار
پس از احمد بن حنبل،جنگ بین اهل حدیث و معتزله شدّت گرفت و اهل حدیث نام اهل سنّت و جماعت بودن را به خود اختصاص دادند و فرقهای مشخّص و جداگانه شدند.
در همین اوان،به سبب ترجمۀ فلسفۀ یونانی و انتشار آن به دستور خلفا،روش فکری فلاسفه و روش استدلال ایشان بین مسلمانان شایع شد و اثر نمایانی بر مناظرات و احتجاجهای کتبی و شفاهی معتزله گذارد و خود منشأ تأسیس علم کلام در حوزههای علمیّۀ مسلمانان گردید.و میتوان گفت انتشار این روش،بیش از پیش سبب فرقهگرایی محدّثان شد،و در همین دوران بود که فرقۀ اشعری در مکتب خلفا ایجاد شد.
فرقۀ اشعری پیروان ابو الحسن علی بن اسماعیل اشعری(متوفّای 324 هجری)میباشند.وی از نسل ابو موسی اشعری بود و تا چهل سالگی ساکن بصره و شاگرد جبّائی معتزلی(متوفّای 303 هجری)بود. (1)سپس همانند دو مؤسّس مذهب معتزله،و اصل بن عطاء و عمرو بن عبید،که از شاگردان حسن بصری بودند و سپس از او کنارهگیری کردند و مذهب معتزله را تأسیس نمودند، اشعری نیز از شاگردی استاد معتزلی خود کنارهگیری کرد (2)و مانند محدّثان دعوت به رجوع به حدیث کرد.
پس از آن اشعری به بغداد رفت و در ردّ معتزله کوشا بود.ولی برای مناظراتش،همچنان که از حدیث محدّثان بهره میبرد،از علم کلام معتزله نیز توشه برمیداشت، (3)و در مواردی عقایدش با ظاهر احادیث وفق نمیکرد.لذا با اینکه او خود را مروّج مکتب احمد بن حنبل میدانست،همگی محدّثان،و خصوصا پیروان مکتب احمد بن حنبل،او را نپذیرفتند.ولی در اثر حضور او در درس ابو اسحاق مروزی فقیه شافعی،گروهی از دانشمندانی که در فقه از شافعی پیروی میکردند،در
عقیده،اشعری گردیدند،در حالی که گروهی دیگر از آنان در عقاید پیرو معتزله بودند.
بدین گونه پیروان مکتب خلفا در عقاید به دو مذهب بزرگ تقسیم شدند:مذهب معتزله و مذهب اشعری.و در فقه پیرو مذهب حنفی و مالکی و شافعی و مذاهب فقهی دیگر شدند.با مرور زمان،مکتب احمد بن حنبل نیز در زمرۀ مذاهب فقهی مکتب خلفا به شمار آمد.
از قرن چهارم هجری به بعد،مناظرات فرقههای مختلف مسلمانان به روش علم کلام بود.این امر که در مناظرات اشاعره و معتزله نمایان بود،سبب دور شدن اهل حدیث از این دو فرقه گردید.
در این اوان،مذاهب فقهی متعدّدی در مکتب خلفا منتشر شد.تا اینکه در سال 665 هجری، ملک ظاهر بیبرس بندقداری از«حکّام ممالیک» (1)
-حکّام ممالیک در مصر آن حکّامی بودند که در اصل بنده بودند و سپس آزاد شده بودند.
در مذهب چهار مذهب فقهی حنفی و مالکی و شافعی و حنبلی را به رسمیّت شناخت،و در عقاید نیز مذهب اشعری را.این حکم تا به امروز در پیروان مکتب خلفا رایج است. (2)در اواخر قرن هفتم هجری،ابن تیمیّه(متوفّای 728 هجری)از مکتب احمد بن حنبل،علیه همۀ فرقههای مسلمان قیام کرد.او با اینکه مکتب خلفا باب اجتهاد را مسدود اعلام کرده بود،خود را مجتهد میدانست. (3)
وی در عقیده به تجسیم غلو داشت.تا آنجا که روزی از بالای منبر یک پله و دو پله پایین آمد و گفت:خداوند اینچنین از آسمان اوّل به آسمان پایین میآید. (4)وی توسّل و استغاثه به پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و گفتن«یا محمّد»را حرام دانست. (5)
ابن تیمیّه فضایل علی علیه السّلام را نیز رد میکرد.تا آنجا که علمای مکتب خلفا انکار او را به دلیل دشمنی او با امام دانستند و گفتند:به دلیل آنکه پیامبر به امام علی فرموده:«لا یبغضک إلاّ منافق» ابن تیمیّه منافق میباشد. (6)
علمای مکتب خلفا در دمشق و قاهره و اسکندریه،چندین بار با او مناظره نمودند و فتوا به حبس او دادند.گاهی نیز او را از عقاید خود توبه میدادهاند. (1)
-همان150/-170.
پس از ابن تیمیّه،پیروانش او را«شیخ الاسلام»لقب دادند و خود را«سلفیّه»نامیدند.یعنی فرقهای که پیروی از سلف(پیشینیان)مینمایند.و مقصود آنان از سلف،صحابه و تابعین و بعضی از محدّثان قرن اوّل و دوم و سوم هجری،مانند احمد بن حنبل میباشند.
فرقۀ سلفیّه با سایر مسلمانان رفتاری خشن دارند؛ایشان خود را مؤمن و پاکدامن،و همۀ مسلمانان دیگر را پس از سه قرن اوّل تا به امروز،گمراه و بدعتگذار میدانند. (2)
از فرقۀ سلفیّه در قرن دوازده هجری،محمّد بن عبد الوهّاب(متوفّای 1207 هجری)علیه مسلمانان قیام کرد،و دعوت ابن تیمیّه را شدیدتر از خود ابن تیمیّه،تجدید کرد.فرقۀ پیرو او را «وهّابیّه»مینامند.
محمّد بن عبد الوهّاب زیارت قبور را بدعت،و طلب شفاعت از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم را پس از وفاتش ضلالت،و گفتن«یا محمّد»در استغاثه و توسّل به پیامبر را شرک میداند؛و همۀ مسلمانان پس از قرن سوم تا به امروز را جز پیروان ابن تیمیّه،مشرک میخواند؛و میگوید:«شرک مشرکان زمان ما (یعنی همۀ مسلمانها)شدیدتر از شرک مشرکان زمان جاهلیّت میباشد.» (3)
فرقۀ وهّابیه با فرقۀ سلفیّه از سه جهت فرق دارند:
بیحرمتی شدید نسبت به پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم
واجب دانستن قتل همۀ مسلمانها تا وهّابیت را بپذیرند؛یا به قول ایشان:از شرک دست بردارند و یکتاپرست شوند.به همین دلیل بلاد مسلمانان را،بلاد مشرکان،و بلاد وهّابیها را بلاد اسلام و بلاد اهل توحید میدانند.
معتقدند خداوند همۀ گناهان ایشان را که اهل شرک نیستند،میبخشد و همۀ وهّابیها را با هر گناهی که داشته باشند،به بهشت میبرد.
این سه امر را بنده در ده سفر تشرّف به حج و معاشرت با همۀ طبقات وهّابیها و مباحثه و مناظره با آنان،در رفتار و گفتار ایشان مشاهده نموده و از آنان شنیدهام.و در پیجویی سبب به این نتیجه رسیدهام که دلیل اینان بر این بینشها به قرار ذیل است:
دلیل این بینش در احادیثی میباشد که شخصیت پیامبر را حتّی از یک انسان عادی نیز پایینتر مینمایاند. (1)
-رجوع کنید به:معالم المدرستین 39/1، [1]بحث«منشأ الخلاف فی صفات رسول اللّه»،چ دوم.
و همچنین در روایات دروغی است که به پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم نسبت دادهاند که فرمود:«اللّهمّ لا تجعل قبری و ثنا...»:«خدایا!قبر مرا بت قرار مده.خداوند لعنت کند قومی را که قبور پیامبران خود را مساجد قرار دادهاند.»ما مجعول بودن این حدیث را در باب«الخلاف حول البناء علی قبور الانبیاء»در جلد اوّل معالم المدرستین بیان داشتهایم.
در مورد واجب دانستن قتل همۀ مسلمانها،قبلا به دلیل این بینش اشاره نمودیم،و در گفتار و نوشتار و کردارهایشان روشن است.
معتقدند خداوند همۀ گناهان ایشان را میآمرزد و به جهنّم نمیروند.در این مورد نمونهای را که خود شنیده و دیدهام بیان میدارم:
از حجّاج بیت اللّه الحرام شنیده بودم که ارتکاب فحشا را از وهّابیها در دو حرم محترم نقل میکردند.در اوّلین بار که بعضی وقایع را شنیدم،لرزه بر اندامم افتاد.این جانب نیز لاابالیگری ایشان را در ارتکاب اعمالی که نزد خودشان معصیت شمرده میشود،دیده بودم و همیشه در شگفت بودم و در پی فهم سبب انتشار فحشا در آنها به سر میبردم.
تا آنکه در سفری در مسجد خیف،بین نماز مغرب و عشا،پای وعظ یک خطیب سعودی نشستم.خطیب بر منبر ایستاده بود و در امر شرک سخن میگفت.وی پس از آنکه انواع شرک را که غیر وهّابیها مرتکب آن هستند،برشمرد(مانند گفتن یا رسول اللّه!و نذر کردن برای اهل قبور)،
1) 1)
در آخر با حال وجد و شعفی خاص،همچنان که ایستاده بود گفت:پیامبر فرموده:خداوند میگوید:بندۀ من!هر چه میخواهی گناه کن،دنیا را پر از گناه کن،امّا مشرک نباش،من همۀ گناهان تو را میآمرزم،«و لاابالی».یعنی هیچ اهمیّتی نمیدهم؛فقط مشرک نباش! (1)
-خطیب این حدیث را از صحیح بخاری نقل میکرد.ولی مؤلّف این حدیث را در مسند احمد 167/5 چنین دیده است که از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم روایت کرده که فرمود:
«...خداوند میفرماید:ای فرزند آدم!چنانچه تو مرا بخوانی و از من خواهش کنی،همانا من تو را میآمرزم با هر چه که در تو باشد.اگر مرا روز قیامت در حالی که به اندازۀ زمین گناه کرده باشی،ملاقات کنی،من هم تو را ملاقات میکنم با آمرزشی به اندازۀ زمین.اگر گناهانی داشته باشی که تا به آسمان رسیده باشد،به شرط آنکه شریکی برای من قائل نباشی و از من آمرزش بخواهی،تو را میآمرزم و اهمّیتی نمیدهم.»
و در صحیح بخاری 150/1،کتاب الجنائز،باب فی الجنائز،مختصر این حدیث آمده است.
احادیث بسیار دیگری در این باره در کتب معتبر ایشان هست که بعضی از آنها را در درسهای بعدی،بحث«رؤیت»، بررسی خواهیم کرد.
حالت خطیب را در هنگام نقل حدیث چنان دیدم که گویا بعضی معصیتها را در نظر میآورد و همان بالای منبر شیرینکام شده و احساس لذّت میکند!
در نیمۀ دوم قرن دوازده هجری،محمّد بن سعود،امیر درعیه نجد از محمّد بن عبد الوهّاب پیروی نمود.پس از او پسرش،سعود و پیروانش به قبایل مسلمانان حمله میکردند و قتل نفوس مسلمانان و سلب اموال و هتک اعراض ایشان را،به عنوان جهاد فی سبیل اللّه مرتکب میشدند.از آن زمان تا به امروز آن قدر از مسلمانان را کشته و سلب اموال کردهاند که صفحات تاریخ را سیاه نمودهاند.و آخرین آن قتل عام بیش از چهارصد نفر از حجّاج بیت اللّه الحرام در مراسم حج سال 1407 هجری بود.
1) 1)
در این بحث ضرورت دارد نخست به پنج موضوع ذیل توجّه نماییم:
تعیین اوصیای پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم
کتمان حدیث
قیامهای پیروان مکتب اهل بیت علیهم السّلام علیه حکومتهای ستم پیشه
اثر تعیین اوصیای پیامبر و اثر کتمان حدیث
شناخت شیعه و تشیّع.
این امر ادامه داشت تا آنکه در روز غدیر خم،پیامبر در برابر دهها هزار مسلمان حاضر،علی را به عنوان ولیّ امر تعیین شده از جانب خداوند بعد از خود معرّفی فرمود.
اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم نیز در امر تعیین اوصیای خود و اولو الامر مردم پس از علی بن ابی طالب علیه السّلام تا روز قیامت،بر حسب اهمیّت چنین تبلیغ فرمود:
به ظهور مهدی موعود علیه السّلام و اینکه او آخرین امام مردم میباشد،بشارت داد.
تعداد ایشان را که دوازده امام میباشند،بیان فرمود.
امام حسن و امام حسین علیهما السّلام را دو امام پس از امام اوّل معرّفی نمود.
نامهای دوازده امام را به وسیلۀ خواصّی از صحابه،مانند جابر بن عبد اللّه انصاری بیان فرمود.
نیز در نوشتههایی که به اوّلین وصیّ خود،علی بن ابی طالب تسلیم فرمود،نامهای امامان و پیشگوییهایی از احوالشان وجود داشت.
این تبلیغ،عمومی و همگانی نبوده و پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم در این مورد به نحو خصوصی تبلیغ فرموده است.حکمت این نوع تبلیغ را در آینده بیان خواهیم کرد.
پس از پیامبر هر یک از امامان نیز برای آن دسته از شیعیان که امامت ایشان را پذیرفته و نیازمند شناخت امام بعدی بودند،امام بعد از خود را معرّفی نموده همچنین به ظهور مهدی موعود علیه السّلام بشارت میدادند و برای بعضی از اصحاب خود از باقی دوازده امام نیز سخن میگفتند.
در بحثهای گذشته معلوم شد خلفا تا آخر قرن اوّل هجری،از نوشتن حدیث پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم جلوگیری کردند.اضافه بر آن،دانشمندان این مکتب نیز تا آخر قرن هفتم هجری،حدیث پیامبر را به صور گوناگون کتمان میکردند. (1)
-در انتهای بحث«الوصیّة»در جلد اوّل«معالم المدرستین»، [1]ده نوع کتمان را به تفصیل شرح نمودهایم:
حذف بخشی از حدیث پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و تبدیل آن به جملهای مبهم
حذف همۀ خبر از سیرۀ صحابه با اشاره به حذف آن
تأویل معنای روایت پیامبر بر خلاف حقیقت آن
حذف بعضی از اقوال صحابه
حذف تمام یک روایت از سنّت پیامبر
نهی از نوشتن سنّت پیامبر
کوشش در تضعیف روایات و راویان و کتبی که به زیان دستگاه حاکمه میباشد
سوزانیدن کتابها و کتابخانهها
1) 1)
در اثر اعمال کشتار و شکنجه و حبس نسبت به اهل بیت علیهم السّلام و پیروانشان،این مکتب جز مدّت کوتاهی در اواخر عصر حضرت باقر و ابتدای عصر حضرت صادق علیهما السّلام،همیشه دچار تقیۀ شدید بوده و نتوانسته سنّت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم را که نزد ایشان به ودیعت نهاده شده بود،به طور کامل نشر کند.
در عصر ائمّه علیهم السّلام در مکتب اهل بیت و پیروانشان دو گونه قیام علیه حکومتهای ظالم صورت میگرفت:
قیام برای امر به معروف و نهی از منکر
قیام به نام مهدویت.
سرسلسلۀ قیامهای دستۀ اوّل در مکتب اهل بیت قیام حضرت سیّد الشّهداء امام حسین علیه السّلام بوده است.حضرتش سبب قیام خود را در وصیّت نامۀ خود که به محمّد بن حنفیه تسلیم نمود،چنین بیان فرمود:
«إنّما خرجت لطلب الإصلاح فی أمّة جدّی.أرید أن آمر بالمعروف و أنهی عن المنکر.» «این است و جز این نیست که در پی اصلاح کار امّت جدّم خروج کردم.میخواهم امر به معروف و نهی از منکر کنم.»
حضرتش هیچگاه مردم را دعوت نکرد که با او بیعت کنند تا برای رسیدن به خلافت و تشکیل حکومت قیام کند.و این اوّلین و بارزترین قیام از نوع اوّل بود.
نمونۀ دوم،قیام محمّد بن عبد اللّه از نسل امام حسن علیه السّلام با برادرش ابراهیم بود.نوع این قیام از گفتار امام جعفر صادق علیه السّلام به عبد اللّه پدر محمّد،آنگاه که از امام خواست با پسرش بیعت کند، آشکار میشود.در آن هنگام حضرت در جواب فرمود:
«إن کنت تری أنّ ابنک هذا هو المهدیّ،فلیس به.و لا هذا أوانه.و إن کنت إنّما ترید أن تخرجه غضبا للّه و لیأمر بالمعروف و ینهی عن المنکر،فإنّا و اللّه لا ندعک و أنت شیخنا و
نبایع ابنک بهذا الأمر.» (1)
-اعلام الوری272/. [1]
«اگر میپنداری که این فرزندت همان مهدی میباشد،نه،او مهدی نیست.و نه این زمان،زمان مهدی میباشد.و چنانچه میخواهی خروج کند در راه غضب برای خدا و اینکه امر به معروف و نهی از منکر کند،به خدا سوگند ما تو را که پیرمرد و بزرگ ما هستی وانمیگذاریم و با فرزندت برای این کار بیعت میکنیم.» (2)
این قیام یک نمونه از قیام امامزادهها به نام مهدی موعود بوده است.
از فرمایش حضرت سیّد الشّهداء در امر قیام خود،و فرمایش امام جعفر صادق علیه السّلام در امر قیام محمّد که او را مهدی میپنداشتند،معلوم میشود اوصیای پیامبر فقط قیام برای امر به معروف را صحیح و موافق رضای خدا میدانستهاند.
در اثر تبلیغ پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم،همۀ اهل مدینه و همۀ صحابه،امام علی علیه السّلام و امام حسن و امام حسین علیهما السّلام را دقیقا میشناختند.پس از قیام امام حسین علیه خلیفه یزید و شهادت او به دست خلیفه،همچنین خراب شدن کعبه توسّط یزید،همه میتوانستند بطلان صحّت تعیین خلیفه و امام به وسیلۀ بیعت مردم را دریابند و این امر بسیار روشن بود.بنابراین پس از شهادت حضرت سیّد الشّهداء علیه السّلام برای مسلمانان جز عقیده به سلسلۀ امامت راهی نمانده بود.
امام حسین علیه السّلام هنگام رفتن به مکّه و عراق با تسلیم نمودن مواریث امامت به امّ سلمه،و با تحویل دادن آن امانات توسّط امّ سلمه به حضرت سجّاد علیه السّلام پس از بازگشت ایشان به مدینه، هر کس از اهل مدینه که میخواست،میتوانست امام زمان خود را بشناسد. (3)
*** اکنون که شمّهای از اثر تعیین اوصیای پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بیان کردیم،به اثر سوء کتمان حدیث پیامبر اشارهای مینماییم:
جلوگیری خلفا از نشر احادیث پیامبر،به ویژه جلوگیری از گسترش احادیثی که دربارۀ اوصیای پیامبر و ظهور مهدی موعود علیه السّلام بود و بشارت میداد که وی زمین را پر از عدل و داد میکند پس از آنکه پر از ظلم و جور بشود،به اندازهای بود که در مدینه امامزادهها و عموزادههای پیامبر (بنی عبّاس)در جلسهای مشترک جمع شده بودند تا با محمّد بن عبد اللّه،به عنوان مهدی موعود بیعت کنند.تا آنکه امام جعفر صادق علیه السّلام آنان را از خطا در اندیشهشان باخبر ساخت.
شناختن اوصیای پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم یکی پس از دیگری همچنان که پیامبر از جانب خدا خبر داده بود،اگر چه بر بعضی از خواص روشن بوده،ولی برای عموم مردم پس از عصر حضرت امام باقر علیه السّلام آسان نبوده است.
برای شناخت تشیّع،نخست شناخت اسلام لازم است.اسلام ایمان داشتن به توحید(الوهیت و ربوبیت)و سپس ایمان داشتن به همۀ انبیا تا خاتمشان،و ایمان داشتن به احکام ضروری اسلام،با نیّت عمل کردن به آنها و به سنّت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم،و ایمان داشتن به معاد جسمانی و حساب و ثواب و عقاب در روز قیامت میباشد. (1)
-در اسلام فرق مؤمن و منافق در آن است که منافق با تظاهر به عمل کردن به ضروریات،اسلام را قبول میکند،در حالی که قلبا اسلام را نپذیرفته است.
و تشیّع آن است که پس از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم این عقاید و احکام را به وسیلۀ ائمّۀ اهل بیت علیهم السّلام از پیامبر بپذیرد و از پیامبر و ائمّه پیروی کند.و شرط پذیرفتن از ائمّۀ اهل بیت علیهم السّلام و پیروی کردن از ایشان،در عصر امام حسین علیه السّلام آن است که سه امام را بشناسد و از ایشان پذیرا باشد؛و در عصر حضرت صادق علیه السّلام آن است که شش امام را بشناسد و از ایشان پذیرا باشد.
و همچنین است این امر تا عصر مهدی موعود-عجّل اللّه تعالی فرجه الشّریف-که در زمان حضرتش شیعه آن است که دوازده امام را بشناسد و از همۀ آنان پذیرا باشد و نیّت پیروی از همۀ آنان را به همراه پیروی از جدّشان داشته باشد.
اکنون چند مثال برای شناخت چگونگی معرّفی اوصیای پیامبر توسّط خود ایشان،و توسّط اوصیای بعد از ایشان میآوریم.همچنین اثر این دو گونه معرّفی را بررسی مینماییم.
معرّفی امام باقر علیه السّلام از جانب پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم:امام باقر را پیامبر معرّفی فرموده بود؛چنان که
1) 1)
در دو خبر چنین میبینیم:
الف- جابر بن عبد اللّه انصاری عمامه بر سر میگذاشته (1)
-در آن زمان در ملاقاتهای رسمی عمامه بر سر میگذاشتند.پیامبر نیز در ملاقاتهای رسمی و در نماز عید،عمامه بر سر میگذاشت.رجوع کنید به:عبد اللّه بن سبا،جلد 2،فصل«جاء علی فی السّحاب».
و در مسجد پیامبر مینشسته و ندا میکرده است:«یا باقر (2)!یا باقر!»با این کار،جابر که یگانه بازماندۀ صحابۀ پیامبر بود،توجّه زائران حرم پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم را که از راههای دور برای حج آمده بودند،به خود جلب میکرد.مردم میگفتند:جابر هذیان میگوید!یعنی از پیری خرف شده است.جابر میگفت:نه به خدا قسم،هذیان نمیگویم؛ولی از پیامبر شنیدم که فرمود:
«إنّک ستدرک رجلا منّی.اسمه اسمی.و شمائله شمائلی.یبقر العلم بقرا.»
«تو مردی از من را درک میکنی.نامش نام من است.و شمایل او شمایل من میباشد.علم را باز میکند و پرده از روی آن برمیدارد.»
این بود سبب آنچه شنیدید که میگفتم. (3)
نکتۀ دیگر که در این حدیث پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم دربارۀ حضرت باقر میباشد،آن است که پیامبر دربارۀ امام باقر فرموده است:«رجل منّی»:«مردی از من».و ما در گذشته این لفظ پیامبر را معنی کردیم و حاصل آن این شد که یعنی کار او در تبلیغ اسلام کار من میباشد.
ب- جابر در کوچههای مدینه نیز راه میرفت و«یا باقر!یا باقر!»ندا میکرد؛و باز همان سخنها بین او و اهل مدینه گفته میشد. (4)
معرّفی امام باقر علیه السّلام از جانب امام سجّاد علیه السّلام:حضرت سجّاد علیه السّلام کتابهای امام علی علیه السّلام و سلاح پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم را در بیماری وفات خود به حضرت باقر داد.و بعد از وفات حضرت سجّاد، برادران حضرت باقر از حضرتش خواستند که ایشان را در کتب و سلاحها شرکت دهد؛و این گفتگو در مدینه شهرت پیدا کرد.در نتیجۀ این گفتگو همۀ اهل مدینه دانستند کتابهایی که به خط امام علی علیه السّلام بوده،نزد حضرت باقر علیه السّلام میباشد.
1) 1)
2) 2) -«بقر الحدیث»:اوضحه و کشفه:پرده از روی حدیث برداشت.«بقر العلم»:پرده از روی علم برداشت و روشن کرد. «باقر العلم»:پرده از روی علم بردارنده.
3) 3) -رجوع کنید به:کافی(کلینی)469/1؛ [1]بحار الانوار 225/46-228.
4) 4) -الفرق بین الفرق(اسفراینی،متوفّای 429 هجری)60/،چ قاهره؛تاریخ یعقوبی 61/2،در ذکر وفات حضرت باقر علیه السّلام به طور مختصر آن را آورده است.
بنابر آنچه بیان شد،پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و سپس ائمّۀ اهل بیت علیهم السّلام امر وصایت را تا امام باقر علیه السّلام با حکمت به همۀ اصحاب و همۀ اهل مدینه تبلیغ فرمودند.ولی این امر دربارۀ سایر ائمّه تا مهدی موعود-عجّل اللّه تعالی فرجه الشّریف-به نحوی دیگر بوده است که سبب آن از خبر آینده روشن میشود:
«آنگاه که خبر وفات امام صادق علیه السّلام به خلیفه منصور رسید،به والی مدینه نوشت:هر کس را وصی قرار داده گردن بزن.والی مدینه در جواب نوشت:این پنج نفر را وصی قرار داده است:1- خلیفه 2-والی مدینه 3 و 4-دو فرزندش عبد اللّه و موسی 5-حمیده،مادر موسی.
خلیفه گفت:ایشان را نمیتوان کشت.» (1)
-کافی 310/1؛بحار الانوار 3/47.
از این خبر معلوم میشود:
از زمان امام صادق علیه السّلام اگر در وقت وفات امام،امام بعد از او را میشناختند،وی را شهید میساختند و وظیفهای که از جانب خداوند در هدایت مردم و حفظ اسلام به او محوّل شده بود، انجام نمیشد.
و امّا نحوۀ دیگر تعیین امر امامت پس از امام باقر علیه السّلام،چنین بوده است که امام در حال حیات خود،امام بعد از خود را به خواصّ شیعیان معرّفی مینمود. (2)سپس به هنگام حاجت مردم به شناسایی امام عصر خود،خداوند سببسازی میفرمود تا امام عصر نزد دوست و دشمن معروف و مشهور گردد.دلیل بر این گفتۀ ما همان رفتار حکّام زمان با هر یک از ائمّه میباشد.توجّه فرمایید:
هارون الرّشید،امام کاظم علیه السّلام را از مدینه به بغداد میآورد و زندانی میکند.مأمون،امام رضا علیه السّلام را از مدینه به خراسان برده به عنوان ولایتعهدی زیر نظر میگیرد.همچنین امام جواد علیه السّلام را به بغداد،و امام هادی و امام حسن عسکری علیهما السّلام را به سامرّاء میبرند.و خلاصه هر یک از این ائمّه تا آخر عمر زیر نظر و مراقبت شدید خلفا میباشند.
خلفا چه دلیلی برای چنین رفتاری با این ائمّه داشتند؟آیا جز آن بود که میدانستند آنان امام شیعیان عصر خود هستند؟
این امر برای اهل مدینه و اهل پایتخت خلیفه،که امام در آنجا زندانی یا تحت نظر بود،روشن بوده است.به خصوص با جلسات مناظرات امام و مشاهدۀ سیرۀ امام.
و امّا اهالی شهرهای دور؛ (1)
-فاصلۀ بعضی از شهرها تا مدینه،در آن زمان یک سال یا بیشتر راه بود؛ولی همهساله از آن شهرها برای حج به مدینه میرفتند.
آنان نیز میتوانستند با تحقیق از اهل مدینه و بازماندگان اصحاب پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و تابعین ایشان،این امر را به روشنی درک کنند.*** وصیّت حضرت صادق علیه السّلام در عین حال که امر امامت را از نظر دستگاه خلافت پنهان کرد و آنان را دچار سردرگمی ساخت،برای شیعیان نه تنها هیچ گونه شبههای ایجاد نکرد،بلکه امر امامت را روشنتر ساخت.توجّه فرمایید:
آنگاه که خبر وفات امام صادق علیه السّلام در کوفه به شیعیان رسید،ابو حمزه ثمالی از مخبر پرسید:
آیا امام صادق کسی را وصی قرار داد؟گفت:آری،دو فرزندش عبد اللّه و موسی و خلیفه منصور.تا سخن مخبر بدین جا رسید،ابو حمزه خندید و گفت:حمد خدا را که راه هدایت را به ما نشان داد؛ امام از حال پسر بزرگ خود ما را آگاه ساخت و به فرزند کوچک(موسی بن جعفر)راهنمایی کرد و امر عظیم را مخفی داشت.
از معنای گفتار ابو حمزه سؤال کردند.گفت:با نام بردن پسر کوچک خود،موسی،همراه با ذکر نام پسر بزرگ خود،عبد اللّه،به ما فهمانید که پسر بزرگ شایستۀ امامت نیست.و با ذکر نام پسر کوچک به ما فهمانید که او امام است.و با نام بردن خلیفه،وصیّ خود را از او پنهان داشت.حال اگر منصور بپرسد:وصیّ امام صادق کیست،به او میگویند:شما وصیّ او هستید. (2)
باید توجّه داشت که امر امامت حضرت موسی بن جعفر علیهما السّلام بر خواصّ شیعیان،به وسیلۀ تعیین حضرت صادق علیه السّلام در حال حیاتش،روشن بود (3)و چنین موضوعی بر شخصی مانند ابو حمزه پنهان نبوده است؛و در اینجا ابو حمزه خواسته است با بیان خود از امر وصایت امام کاظم علیه السّلام دفع شبهه نماید.و چه زیبا نیز قصد امام صادق را از نوشتن آن وصیّت بیان داشته و از رفتار منصور خبر داده است.
با توجّه به اموری که تا اینجا بیان داشتیم،میتوان به حقیقت موضوع اختلاف پیروان مکتب اهل بیت دست یافت.
اختلافهایی که به پیروان اهل بیت علیهم السّلام نسبت دادهاند،اندکی صحّت دارد و بیشتر آن دروغ است.
برای بررسی این مطلب،نخست فرقههایی را که در عصر حضور ائمّه علیهم السّلام مدّعی شدهاند، یادآور میشویم.سپس اختلافاتی را که در عصر غیبت کبری پدید آمده،بررسی مینماییم.
اوّلین فرقهای که به شیعه نسبت دادهاند،سبائیّه نامیدهاند.ما در سه جلد کتاب«عبد اللّه بن سبا» ثابت کردهایم چنین فرقهای در خارج وجود نداشته،بلکه تنها در مخیّلۀ نویسندگان کتابهایی که دربارۀ ملل و نحل نوشتهاند،وجود خیالی داشته و پس از آن در نوشتههایشان وجود کتبی یافته است.
کیسانیّه را نسبت دادهاند به کیسان.و کیسان بنابر قول گروهی از نویسندگان اهل ملل و نحل، آزاد کردۀ امام علی علیه السّلام بوده است. (1)
-ملل و نحل(شهرستانی)،شرح الکیسانیه 147/1.
و به قول گروهی دیگر:کیسان مختار ثقفی میباشد،و کیسانیّه منسوب به او میباشند. (2)
و بنابر قولی:کیسان نام خود محمّد بن حنفیه بوده و کیسانیّه منسوب به اویند. (1)
-مقالات الاسلامیّین(علی بن اسماعیل اشعری)21/.
دربارۀ عقیدۀ ایشان سخنان ضدّ و نقیض بسیار گفتهاند.خلاصۀ آن گفتارها چنین است که:
ایشان پیروان محمّد بن حنفیه(متوفّای 81 هجری)بودهاند و او را مهدی موعود میدانستهاند.و مختار ثقفی(متوفّای 67 هجری)از پیروان او بوده و ادّعای نبوّت کرده است.
و گفتهاند:کیسانیّه پس از وفات محمّد بن حنفیه،قائل شدهاند به اینکه امامت به فرزندش ابو هاشم(متوفّای 98 یا 99 هجری)منتقل شده و ابو هاشم نیز امامت را به محمّد بن علی بن عبد اللّه بن عبّاس(متوفّای 124 یا 125 هجری)منتقل نموده و او را وصیّ خود قرار داده است.و امامت پس از محمّد،به فرزندش،ابراهیم،و پس از او به دو خلیفۀ عبّاسی،سفّاح و منصور منتقل شده است. (2)و آن دو،خلافت بنی عبّاس را تشکیل دادهاند.
بنابراین قول،کیسانیّه فرقهای از شیعه بودهاند که یک خلافت سنّی را تأسیس کردهاند که پانصد سال دوام داشته است!
این گفتارها سؤالهای زیر را مطرح میسازد:
سرانجام،کیسان کدام یک از آن سه نفر بوده است؟!
آیا جز نویسندگان ملل و نحل،کسان دیگر آزاد کردهای برای حضرت علی علیه السّلام به نام کیسان ذکر کردهاند؟!
محمّد بن حنفیه،فرزند برومند حضرت امیر،مشهور است و شرح حالش در همۀ کتب رجال و حدیث و سیره نوشته شده است.آیا در جایی،جز در کتب ملل و نحل،کسی گفته است لقب محمّد بن حنفیه کیسان بوده است؟!نسبت دادن کیسان به مختار نیز چنین است.
چنانچه این دانشمندان مکتب خلفا،کیسان مؤسّس کیسانیّه را مردی از جن میخواندند،از این گفتارها بر ایشان آسانتر بود.چرا که هیچ انسانی را نمیرسد وجود چنین مخلوق جنّی را منکر شود.همچنان که قتل سعد بن عباده را به مخلوق جنّی نسبت دادند و گفتند:«قتله الجنّ.»:«جن
سعد را کشتهاند و کشندههای او از جن بودهاند،نه از آدمی!» (1)
-رجوع کنید به:عبد اللّه بن سبا،جلد اوّل،داستان کشته شدن سعد بن عباده،باب سقیفه.
بنابر آنچه بیان شد،فرقۀ کیسانیّه همچون فرقۀ سبائیّه،ساختۀ خیال نویسندگان کتب ملل و نحل میباشد.
پس از شهادت حضرت سیّد الشّهداء علیه السّلام گروهی از محبّان اهل بیت در کوفه اجتماع کردند و به خونخواهی آن حضرت قیام کردند و خود را«توّابین»نامیدند.آنان در سال 65 هجری با لشکر شام به سرکردگی ابن زیاد جنگ کردند و همگی شهید شدند.
پس از ایشان،مختار بن عبید ثقفی در سال 66 هجری به نام خونخواهی آن حضرت،در کوفه قیام کرد و با عبید اللّه بن زیاد جنگ کرد و بر وی غالب شد و او را کشت.در این جنگ هفتاد هزار تن از لشکریان شام کشته شدند (2)و مختار سایر قاتلان آن حضرت،مانند عمر بن سعد و شمر و دیگران را نیز کشت و سر آنها را به مدینه،خدمت امام سجّاد علیه السّلام فرستاد. (3)
در همین اوان،عبد اللّه بن زبیر در مکّه ادّعای خلافت کرد و از مردم بیعت گرفت.محمّد بن حنفیه با او بیعت نکرد.عبد اللّه،محمّد بن حنفیه و بستگانش را در درّۀ کوهی در مکّه به نام شعب عارم زندانی کرد و هیزمی بسیار در برابر درّه انباشت و مدّتی را تعیین کرد تا اگر در آن مدّت بیعت نکند،در آن هیزمها آتش افروزد و همه را بسوزاند.محمّد به کوفه کس فرستاد و از مختار کمک خواست.او نیز چهارصد نفر فرستاد و محمّد و بستگانش را از آن زندان رهایی داد. (4)
پس از آن،عبد اللّه برادر خود،مصعب بن زبیر را در سال 67 هجری با لشکری به جنگ مختار فرستاد و مختار شکست خورد و کشته شد.
به جهت کشتارهایی که مختار از لشکریان بنی امیّه کرد و همچنین کشتار او از سران و عزیزان قبایل عرب کوفه-که در لشکر ابن زیاد در کربلا نسل پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم را قتل عام کرده بودند-پس از قتل مختار،بازماندگان کشتارهای مختار که حکومت و قلم به دست ایشان بود،هر چه خواستند علیه مختار گفتند و نوشتند،و در کتب تاریخ و ملل و نحل ثبت شد.
و امّا راجع به محمّد بن حنفیه؛حقیقت این است که محمّد وفات کرد در حالی که خود را امام نمیدانست تا امامت را به فرزندش،ابو هاشم،منتقل کند و او به دیگران.و آنچه در این باره میتوان باور داشت آن است که به سبب منع نشر حدیث پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم امر مهدویت در آن روزگار مانند امروز روشن نبوده است و چنان که دیدیم بر بنی هاشم نیز که جمع شده بودند با محمّد بن عبد اللّه بیعت کنند،امر مهدویّت روشن نبوده است.تا آنکه امام جعفر صادق علیه السّلام آنان را در این باره آگاه ساخت.
بنابراین ممکن است پس از حضرت سیّد الشّهداء علیه السّلام تعدادی چند صباحی شخصی را مهدی موعود پنداشته باشند،تا آنکه به یکی از ائمّه برخورد کرده آن امام عدم صحّت این پندار را بر ایشان روشن فرموده باشد.
و دربارۀ مختار،آنچه میتوان باور داشت آن است که شاید ضرورتهای جنگ،او را بر سخنهایی توریهآمیز واداشته باشد و نامی از محمّد بن حنفیه یا حضرت سجّاد علیه السّلام برده باشد.و یا اینکه آنچه را در باب خروج خود بر بنی امیّه و قتل عام قتلۀ حضرت سیّد الشّهداء علیه السّلام میدانسته و اخبار آن از ائمّه به او رسیده بوده،گاهی به نام پیشگویی گفته باشد.
پس در هیچ حال،نه آن پندارهای عدّهای اندک دربارۀ محمّد بن حنفیه به اندازهای بوده است که بتوان بر آنان نام یک فرقه را گذارد،و نه گفتارهای مختار را-اگر هم چیزی گفته باشد-میتوان پندارهای فرقهای در اسلام و تشیّع دانست.
بنابراین،هیچ فرقهای در تاریخ به نام کیسانیّه وجود نداشته است.
در شرح فرقۀ غرابیّه گفتهاند:
«غرابیّه گروهی هستند که گمان دارند خداوند جبرئیل را به سوی علی فرستاد،ولی جبرئیل در راه به خطا رفت و به سوی محمّد رفت و وحی را به او داد.زیرا محمّد شبیه علی بود.و گفتهاند که محمّد و علی از دو کلاغ و دو مگس به هم شبیهتر بودند و همچنین پنداشتهاند که علی رسول خداست،و فرزندان علی پیامبرانند.این گروه به پیروان خود میگویند:آن موجود پردار را لعنت کنید.و مقصودشان از پردار،جبرئیل است.
کفر این گروه زیادتر از کفر یهود میباشد.یهودیان به رسول خدا گفتند:چه کسی برایت از
خدای تعالی وحی میآورد؟پیامبر فرمود:جبرئیل.گفتند:ما جبرئیل را دوست نداریم؛چه آنکه او عذاب میآورد.و گفتند:اگر میکائیل که جز رحمت را نازل نمیکند،وحی برای تو میآورد، هرآینه به تو ایمان میآوردیم.
پس یهود با اینکه به پیامبر کفر ورزیدند و با جبرئیل دشمن بودند،جبرئیل را لعنت نمیکردند و فقط گمانشان این بود که جبرئیل ملک عذاب است نه رحمت.
ولی گروه غرابیّه از طایفۀ رافضه،جبرئیل و محمّد را لعنت میکنند.و خداوند متعال فرموده است:«هر کس دشمن خدا و فرشتگان و رسولان خدا و جبرئیل و میکائیل باشد، هرآینه خداوند دشمن کافران است.» (1)
-بقره:98. [1]مَنْ کانَ عَدُوًّا لِلّهِ وَ مَلائِکَتِهِ وَ رُسُلِهِ وَ جِبْرِیلَ وَ مِیکالَ فَإِنَّ اللّهَ عَدُوٌّ لِلْکافِرِینَ
در این آیه کافر به کسی که بغض و دشمنی بعضی از فرشتگان را داشته باشد،گفته شده است.و کسانی را که خداوند کافرشان خوانده،نمیشود از زمرۀ مسلمانان دانست.» (2)
«الغرابیّة قوم زعموا أنّ اللّه عزّ و جلّ أرسل جبریل إلی علی،فغلط فی طریقه فذهب إلی محمّد؛لأنّه کان یشبهه.و قالوا:کان أشبه به من الغراب بالغراب،و الذّباب بالذّباب.و زعموا أنّ علیّا کان الرّسول و أولاده بعده هم الرّسل.و هذه الفرقة [3]تقول لأتباعها: العنوا صاحب الرّیش!یعنون جبریل.
و کفر هذه الفرقة [4]أکثر من کفر الیهود الّذین قالوا لرسول اللّه:من یأتیک بالوحی من اللّه تعالی؟فقال:جبریل.فقالوا:إنّا لا نحبّ جبریل؛لأنّه ینزل بالعذاب.و قالوا:لو أتاک بالوحی میکائیل الّذی لا ینزل إلاّ بالرّحمة،لآمنّا بک.
فالیهود-مع کفرهم بالنّبی و مع عداوتهم لجبریل-لا یلعنون جبریل،و إنّما یزعمون أنّه من ملائکة العذاب دون الرّحمة.و الغرابیّة من الرّافضة یلعنون جبریل و محمّدا و قد قال اللّه تعالی: مَنْ کانَ عَدُوًّا لِلّهِ وَ مَلائِکَتِهِ وَ رُسُلِهِ وَ جِبْرِیلَ وَ مِیکالَ فَإِنَّ اللّهَ عَدُوٌّ لِلْکافِرِینَ .
و فی هذا تحقیق اسم الکافر لمبغض بعض الملائکة،و لا یجوز إدخال من سمّاهم اللّه کافرین فی جملة فرق المسلمین.»
همچنین دربارۀ این فرقۀ خیالی،رجوع کنید به:التبصیر فی الدّین و [5]تمییز الفرقة النّاجیة من الفرق [6]الهالکین(ابو المظفّر محمّد بن طاهر اسفراینی،متوفّای 471 هجری)75/،چ قاهره 1374 ق.
این گونه یاوهسراییها را بحث علمی مینامند!و نویسندگان ملل و نحل از این گونه فرقههای خیالی،موارد بسیار دیگری را نیز به مکتب اهل بیت علیهم السّلام به دروغ نسبت دادهاند که با مقایسه بین آنها و بین فرقههایی که در مکتب خلفا بوده و میباشد،مطلب روشن میشود.
و فرقه های مکتب خلفا
در مکتب خلفا فرقۀ اشعری و معتزله و سلفی در عقاید،و حنفی و مالکی و شافعی و حنبلی در فقه،بوده و هست.آرای هر فرقهای را در عقاید و احکام،دانشمندان همان فرقه ثبت و ضبط نموده و با مباهات،بر صحّت آن استدلال کردهاند.تاریخ تأسیس آن فرقه و اصلش و طبقات دانشمندان آن را نیز،دانشمندان خود آن فرقه به تفصیل نوشتهاند. (1)
-مانند:طبقات الشّافعیه(تاج الدّین سبکی،متوفّای 771 هجری)؛طبقات الحنابله(ابو یعلی محمّد بن حسین)؛طبقات المعتزله(احمد بن یحیی).
مثلا تاریخ تأسیس فرقۀ اشاعره و مؤسّس آن معلوم است.همچنین تاریخ تولّد و وفاتش ثبت شده و آرای او به قلم خودش نوشته شده و در دسترس همه میباشد.این مطلب مورد اتّفاق همۀ دانشمندان این فن میباشد.
و پس از مؤسّس،دانشمندان بعدی فرقۀ اشعریه نیز مانند مؤسّس آن فرقه،نسب و وفات و آرا و نوشتارهایشان معلوم و مضبوط است و در دسترس هر خوانندهای میباشد.و با مراجعه به آن نوشتارها،میتوان همۀ خصوصیات اشاعره را شناخت.در بحثهای علمی،روش صحیح همین است که برای شناخت هر فرقهای به نوشتارهای خود آن فرقه رجوع شود و به وسیلۀ آن نوشتارها تفکّرات آن فرقه معرّفی و نقد شود.
اکنون بنگریم حال آن فرقههایی که مکتب خلفا به مکتب اهل بیت به دروغ نسبت دادهاند، چگونه بوده است:
گفتند:عبد اللّه بن سبا مؤسّس این فرقه است.
در این مورد این سؤالها مطرح میشود:
آیا سبا،پدر عبد اللّه از آسمان فرو افتاده،یا پدری داشته است؟!و اگر پدری داشته نام او چیست؟و نسب او چگونه است؟
آیا از عبد اللّه بن سبا نوشتهای در دست هست؟!
آیا صحابهای مانند ابو ذر و عمّار و یا تابعین صحابه مانند مالک اشتر و محمّد بن ابو بکر که از فرقۀ سبائیّه معرّفی شدهاند،خودشان گفتهاند ما سبائی هستیم؟!
آیا نوشتارهایی از پیروان این فرقه،همچون عمّار و ابو ذر و حجر بن عدی و صعصعة بن
1) 1)
صوحان عبدی در دست هست؟!یا آنکه هر چه در دست هست،همان است که دشمنانشان بعد از آنان نوشتهاند و آن بندگان صالح خدا هیچ خبری از وجود چنین فرقهای نداشتهاند؟!
آیا کیسان که کیسانیّه به او نسبت داده میشوند،محمّد بن حنفیه بوده؟!آیا مختار بوده؟!یا آزاد کردۀ حضرت علی علیه السّلام؟!و اگر کیسان همان آزادشدۀ حضرت علی است،نامش چه بوده است؟
کیسانیّه کیانند؟و چه کسی گفته است من کیسانی هستم؟!
آیا نوشتارهایی در این باره جز نوشتههای دشمنان مختار در دست هست؟!
مؤسّس فرقۀ غرابیّه که بوده است؟و در کدام شهر و در چه عصری میزیسته؟و چه کسی گفته است من از غرابیّه هستم؟!و چه کسی ادّعا کرده پیروان غرابیّه را دیده است؟!
آیا این گروه جز در مخیّلۀ تذکرهنویسان و مورّخانی که از آنها گرفتهاند وجود داشته است؟!
*** اینچنین بود فرق بین فرقههایی که به شیعه به دروغ نسبت دادهاند و فرقههایی که در مکتب خلفا بوده و هست.
از آنچه به شیعه نسبت دادهاند،فقط دو فرقۀ اسماعیلیه و زیدیه وجود خارجی داشتهاند که آنها را در ادامۀ این بحث بررسی مینماییم.
زیدیّه فرقهای از مسلمانان است که خود را پیرو زید بن علیّ بن الحسین میدانند.داستان زید و خروج او چنین است:
در سال 121 یا 122 هجری،زید بن علی به شام رفت و در مجلس خلیفۀ اموی،هشام بن عبد الملک(متوفّای 125 هجری)،و سپس از والی او در کوفه،بیحرمتی به خود و جسارت به اهل بیت علیهم السّلام شنید.پس از آن بعضی از اهل کوفه با وی بیعت کردند و زید با والی کوفه جنگ کرد و شهید شد. (1)
-رجوع کنید به:بحار الانوار(مجلسی)170/46-188؛مقاتل الطّالبین127/-151،چ قاهره 1368 ق.ابن اثیر نیز در تاریخ خود،الکامل،در ذکر حوادث سال 121 هجری،ظلمهایی را که بر زید وارد شده است،بیان کرده و شهادت او را در حوادث سال 122 ذکر کرده است.
1) 1)
پس از وی فرزندش،یحیی،در سال 125 هجری در خراسان علیه والی اموی خروج کرد و در شهر جوزجان شهید شد. (1)
-رجوع کنید به:مقاتل الطّالبین152/-158؛تاریخ ابن اثیر،در ذکر حوادث سال 125 ق.
خروج این دو،از نوع خروج برای امر به معروف و نهی از منکر بوده است. (2)
پس از شهادت زید و یحیی،گروهی پدید آمدند که خود را پیرو زید به حساب میآوردند و به فرقۀ زیدیّه مشهور شدند.این فرقه مانند شیعه معتقد نیست که امامان امّت اسلام را پروردگار عالم تعیین نموده و پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم به امر پروردگار این موضوع را به مسلمانان تبلیغ فرموده؛بلکه عقیده دارند پس از امام علی علیه السّلام هر کس از اولاد علی و فاطمه علیها السّلام با شمشیر قیام کند،او امام مسلمانان میشود. (3)
زیدیّه در این عقیده همانند اهل سنّت میباشند که میگویند خداوند برای مسلمانان امام تعیین نفرموده است.آنان در احکام نیز از ابو حنیفه تقلید مینمایند که امام یکی از مذاهب فقهی مکتب خلفا میباشد.تقلید ایشان از ابو حنیفه به دلیل آن است که ابو حنیفه در قیام محمّد و ابراهیم علیه خلیفۀ عبّاسی،منصور،به صحّت قیام ایشان و اینکه مسلمانان باید آن دو را یاری کنند،فتوا داد.
با داشتن این دو عقیده،این سؤالها در مورد آنان مطرح میشود:
اگر خروج با شمشیر و حکومت کردن،شرط امامت است،دربارۀ امام علی و امام حسن و امام حسین علیهم السّلام،آنگاه که در خانه نشسته بودند،چه میگویند؟!آیا امام حسن علیه السّلام پس از صلح با معاویه امام نبوده و امامت از او سلب شد؟!
همچنین دربارۀ حضرت سجّاد و حضرت باقر علیهما السّلام که هیچگاه علیه خلفا قیام نکردند و حکومت نکردند،چه میگویند؟!
چگونه از ابو حنیفه تقلید میکنند و او را امام خود در فقه و احکام میدانند،در حالی که وی اصل آنان را در امامت قبول نداشته است و ائمّهای را که زیدیّه امام میدانند(امام علی و دو فرزندش امام حسن و امام حسین علیهم السّلام)امام نمیدانسته و خلافت خلفای سهگانه را صحیح میپنداشته و در مذهب فقهی نیز مخالف عقیدۀ زید و پدران زید بوده و عمل به اجتهاد و رأی
خود میکرده است؟!
زید اگر آنان را میدید،به ایشان چه میگفت؟!
به هر حال زیدیّه بخشی از عقیدۀ اهل سنّت،و اندکی از عقیدۀ شیعه را پذیرفتهاند،و از خود مقداری بر آن افزودند.
بنابراین آنان نه سنّی هستند و نه شیعه؛بلکه فرقۀ سومی را به نام زیدیّه تشکیل دادهاند.البته عقاید آنان و عملشان با عقاید و عمل زید،فرزند امام سجّاد علیه السّلام،و سایر پیروان مکتب اهل بیت علیهم السّلام اختلافهای اساسی دارد،و به پیروان مکتب خلفا نزدیکتر میباشد.
فطحیّه منسوب به عبد اللّه،فرزند امام جعفر صادق علیه السّلام،میباشند که افطح (1)
-آن کس را افطح گویند که سر یا پای او بیش از حدّ متعارف پهن باشد.
لقب داشته است.وی پس از امام صادق بزرگترین فرزند بازماندۀ امام بوده،و هموست که نامش در وصیّت امام صادق علیه السّلام در کنار دیگران آمده است.
وی پس از وفات امام صادق،در خانۀ خود را گشود و آب و جارو کرد و دربان بر آن نهاد و بر صدر خانۀ خود نشسته بر مسندی تکیه داد و ادّعای امامت نمود. (2)
بعضی از شیعیان نزد او رفته مسائلی از احکام را از او سؤال کردند و او جواب غیر صحیح داد.
آنان دانستند که عالم به احکام نیست.پس راه خود را بازیافتید و در امامت به حضرت موسی بن جعفر علیهما السّلام رجوع کردند. (3)
عبد اللّه پس از وفات پدر،هفتاد روز عمر کرد. (4)حال باید پرسید در این زمان کوتاه،چگونه او میتوانسته فرقهای تشکیل دهد؟!
اسماعیلیّه فرقهای هستند که در آغاز تشکیل خود به امامت امامان تا امام ششم،امام جعفر
صادق علیه السّلام،اظهار اعتقاد میکردند و میگفتند پس از امام صادق،امامت به فرزندش،اسماعیل، منتقل شده است. (1)
-رجوع کنید به:ملل و نحل(شهرستانی)167/1.
بدین سبب ایشان را شش امامی مینامند. (2)سپس به فرقههای مختلف با عقاید گوناگون تقسیم شدند.اینک اشارهای گذرا به تاریخ این فرقه و عقایدشان مینماییم:
اسماعیل که این فرقه،خود را به او نسبت میدادند،در زمان پدر بزرگوارش،امام صادق علیه السّلام، وفات نمود.امام صادق پس از وفات اسماعیل،کارهایی انجام داد که در زندگانی سایر ائمّه بیمانند است.از جمله آنکه:چون اسماعیل وفات نمود،امام سی تن از شیعیان را در منزل خود حاضر گردانید.سپس به یکی از اصحابش به نام داوود فرمود:ای داوود!روی او را بگشای.سپس به هر یک از سی نفر دستور داد با دقّت صورت اسماعیل را بنگرند و از هر یک پرسید:آیا اسماعیل زنده است یا وفات کرده؟یکایک آنان گفتند:وفات کرده است.سپس فرمود:خداوندا شاهد و گواه باش.
سپس دستور داد او را غسل داده کفن کردند.سپس به مفضّل فرمود:ای مفضّل!کفن را از روی صورتش باز کن.بعد به ایشان فرمود:همگی او را بنگرید و دقّت کنید؛اسماعیل مرده است؟! همگی گفتند:ای آقای ما!او مرده است.و از کار امام صادق علیه السّلام شگفتزده شدند.سپس فرمود:
خداوندا شاهد و گواه باش.
و چون اسماعیل را در لحد گذاردند،فرمود:ای مفضّل!صورت او را باز کن.چون صورت او را باز کرد،به ایشان فرمود:نگاه کنید.آیا او زنده است یا وفات کرده؟!گفتند:او وفات کرده است ای ولیّ خدا!امام علیه السّلام فرمود:خداوندا شاهد و گواه باش.همانا اهل باطل در مرگ اسماعیل شک و تردید خواهند کرد.
چون خاک بر روی جسد وی ریختند و دفن تمام شد،دیگر باره فرمود:این مردۀ کفنشدۀ دفن شده در این لحد کیست؟همه گفتند:اسماعیل فرزند شماست.فرمود:خداوندا شاهد باش.
سپس دست فرزندش،موسی را گرفت و فرمود:این با حق میباشد و حق با اوست. (3)
و در روایات دیگر آمده است که حضرت صادق علیه السّلام دستور داد بر حاشیۀ کفن اسماعیل
بنویسند:«إسماعیل یشهد أن لا إله إلاّ اللّه» (1)
-بحار الانوار 248/47،ح 11،به نقل از:کمال الدّین(صدوق)160/1؛تهذیب(شیخ طوسی)298/1؛بحار الانوار 255/47،به نقل از مناقب 299/1.
و دستور داد او را غسل دهند و کفن کنند،و پس از آنکه او را در کفن پیچیدند،چندین بار امر کرد رویش را بگشایند و پیشانی و چانه و گلویش را بوسه زد. (2)و در حال تشییع جنازۀ او،چندین بار دستور داد جنازه را بر زمین بگذارند و کفن از روی اسماعیل پس میزد و به صورت او نظر میکرد،تا مردم در وفات اسماعیل شک نکنند. (3)
و در چندین روایت آمده است که حضرت صادق علیه السّلام بعضی از شیعیان را به نیابت از اسماعیل به حج فرستاد. (4)
توجّه فرمایید:
امام صادق علیه السّلام پس از وفات فرزندش،اسماعیل،سی نفر از بزرگان شیعیان را احضار میفرماید و دستور میدهد روی اسماعیل را بگشایند و از یکایک ایشان میپرسد:آیا اسماعیل فوت شده یا زنده است؟!
همگی میگویند:وفات کرده است.
سپس دستور میدهد او را غسل داده کفن کنند و بر کفن او مینویسند:«إسماعیل یشهد أن لا إله إلاّ اللّه»و این کار برای تأکید بر آن بوده که این کفن،کفن اسماعیل است.
بعد از کفن کردن نیز دستور میدهد بندهای کفن را باز کنند.دوباره از یکایک ایشان میخواهد با تحقیق تمام بنگرند.سپس از ایشان سؤال میکند:این جسد کیست؟
همگی میگویند:این فرزند شما اسماعیل است که مرده است.
سپس در تشییع جنازۀ او،که در آن قاعدتا جمعیّتی بیش از آن سی نفر حاضر بودهاند،چندین بار در برابر همۀ تشییع کنندگان دستور میدهد جنازه را بر زمین بگذارند و هر بار کفن را باز میکند و صورت او را مینگرد،و با این کار،نظر همۀ تشییع کنندگان را جلب میفرماید.
و پس از آنکه اسماعیل را در لحد میگذارند،بازهم از حاضران میپرسد:این جسد کیست؟
همه میگویند:جسد اسماعیل است.
پس از اتمام دفن،باز از حاضران سؤال میفرماید:
این که غسل داده شده و کفن شده و دفن شده کیست؟
میگویند:اسماعیل فرزند شما میباشد.
و پس از مدّتی شخصی از شیعیان را برای اسماعیل اجیر میکند تا به نیابت از اسماعیل به حج برود.
با همۀ این روشنگریهای امام صادق علیه السّلام در امر وفات اسماعیل،و با این همه محکمکاریها، گروهی که امام صادق را درک کرده بودند،میگویند:چنین نیست که امام صادق فرموده؛اسماعیل نمرده است!و او پس از امام صادق زنده بوده است و او امام پس از امام صادق میباشد.
این گروه را به دلیل آنکه میگفتند امامت را تا امام صادق علیه السّلام که ششمین امام است قبول داریم، شش امامی نامیدهاند.ولی چنین نیست!اسماعیلیها شش امامی نیستند،بلکه هیچ امامی هستند!چه آنکه آنان امامان پیش از اسماعیل را به عنوان امام نمیشناختند و اقوال هیچ یک از ائمّۀ ششگانه را نپذیرفتند و گفتند:اسماعیل پس از امام صادق زنده بوده و امامت به او منتقل شده است.و بعضی از آنان گفتند:امامت پس از اسماعیل به فرزندش،محمّد،منتقل شد.
این فرقه که نامشان اسماعیلی یا اسماعیلیّه میباشد،به مرور زمان تفاوتشان با شیعیان و ائمّۀ شیعیان زیاد شد،تا به آنجا که انحراف آنان از تشیّع به صد و هشتاد درجه رسید و به فرقههای مختلف تقسیم شدند.
و از آنانند گروه قرامطه که در مکّه کشتارها کردند و چند سال حجر الاسود را از خانۀ کعبه کندند تا سرانجام به اجبار خلیفۀ فاطمی در مصر،آن را بازگردانیدند. (1)
-رجوع کنید به:تاریخ ابن اثیر،حوادث سال 339 ق.
همچنین از آنانند پیروان حسن صبّاح که در قلعههای الموت بودهاند...و فرقههایی دیگر که امروزه از آنان فرقۀ دروز در لبنان و فلسطین و فرقۀ آقاخانی در برخی از بلاد دنیا موجود میباشند.
بنابر آنچه بیان شد،فرقۀ اسماعیلیّه در بدو تأسیس،شیعه نبودند.به دلیل آنکه با امام صادق علیه السّلام مخالفت کردند.سپس به تدریج از اسلام نیز خارج،و حتّی ضدّ اسلام و ضدّ تشیّع شدند.
برای روشن شدن امر اسماعیلیّه،مثالی در این خصوص میآوریم و میگوییم:مثل اسماعیلیّه در این باره،همان مثل بنی حنیفه و مسیلمۀ کذّاب میباشد که داستانشان از این قرار است:
1) 1)
در زمان پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم قبایل عربی که اسلام میآوردند،چند نفر از قبیله را به نمایندگی خود، خدمت پیامبر میفرستادند تا اسلامشان را بر پیامبر عرضه دارند و با ایشان بیعت کنند.پیامبر نیز اسلامشان را میپذیرفت و با ایشان بیعت میکرد و به هر یک جایزهای میداد.آن فرستادگان را در زبان عربی اصطلاحا«وفد»مینامند.
قبیلۀ بنی حنیفه که ساکن یمامه (1)
-یمامه از سرزمینهای نجد است.همانجا که در سابق گفتیم وهّابیها در قرن دوازدهم از آنجا به مسلمانان حمله نمودند و کشتارها کردند.
بودند،در سال آخر زندگانی پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم وفدی از جانب خود فرستادند تا اسلام قبیله را بر پیامبر عرضه دارند.در بین وفد قبیلۀ بنی حنیفه،مسیلمۀ کذّاب نیز وجود داشت.در روایت آمده است:آنگاه که افراد بنی حنیفه به حضور پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم مشرّف شدند،مسیلمه برای نگاهداری اثاث وفد در منزل ماند.هنگامی که وفد بنی حنیفه به حضور پیامبر شرفیاب شدند، پیامبر به هر یک جایزهای انعام فرمود و برای مسیلمۀ کذّاب نیز جایزهای فرستاد و فرمود:مسیلمه بدتر از شما نیست.
هنگامی که وفد به یمامه بازگشتند،مسیلمه مرتد شد و ادّعای پیامبری کرد و گفت:پیامبر دربارۀ من گفت:من بدتر از همۀ شما نیستم.بنابراین خداوند مرا در پیامبری با او شریک کرده است.
سپس در اسلامی که بر بنی حنیفه عرضه داشت،فریضۀ نماز را ساقط کرد و زنا و شراب را حلال ساخت.
اسلامی که مسیلمه بر قبیلۀ خود عرضه کرد،مانند اسلام اسلامشناسان غرب و شاگردان غربزدهشان در حال حاضر،اسلامی موافق خواستههای مردم آن مرز و بوم بود.
بنی حنیفه پیامبری مسیلمۀ کذّاب را که مردی از افراد قبیلۀ خودشان بود،پذیرفتند.در این هنگام مسیلمۀ کذّاب به حضور پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم چنین نامهای فرستاد:
«از مسیلمه رسول اللّه،به محمّد رسول اللّه.سلام بر تو.
امّا بعد،مرا با تو در امر پیامبری شریک کردند.نیمی از زمین از آن ما(بنی حنیفه)است و نیمی از آن قریش(قبیلۀ پیامبر).ولی قریش تعدّی میکنند.»
پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم در جوابش نوشت:
1) 1)
«از محمّد رسول اللّه،به مسیلمۀ کذّاب.سلام بر آن کس که پیرو هدایت باشد.
امّا بعد،زمین از آن خداست.مشیّتش به هر کس تعلّق گرفت،او را وارث زمین میفرماید.» (1)
-رجوع کنید به:سیره(ابن هشام)243/4-245 و 272؛تاریخ طبری1737/-1739 و 1748-1749،چ اروپا.
پس از وفات پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم لشکری از مسلمانان به بنی حنیفه در یمامه حمله بردند و در جنگی سخت که در آن چند هزار تن از دو طرف کشته شدند،مسیلمۀ کذّاب کشته شد و افراد قبیلۀ بنی حنیفه بعضی کشته و بعضی تسلیم شدند. (2)
در این داستان،پیامبر حکم اسلام را بر وفد بنی حنیفه و قبیلۀ بنی حنیفه جاری ساخت،و اسلام وفد قبیله را پذیرفت و به هر یک از افراد وفد جایزهای عطا فرمود.حتّی بر مسیلمه نیز که در آن حال یک فرد از آنان بود،پیامبر حکم اسلام را جاری ساخت و اسلام او را پذیرفت،و به او نیز مانند دیگر افراد وفد جایزهای عنایت فرمود.
رفتار پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم با مسیلمۀ کذّاب،مانند رفتارش با سایر منافقان-همچون عبد اللّه بن ابیّ که سورۀ منافقون دربارهاش نازل شده است-بود.آنچه پیامبر دربارۀ مسلمیه فرمود که:«او بدتر از شما نیست.»،شاید مقصودش آن بوده است که او اکنون اسلام آورده و همانند شماست که اکنون اسلام آوردهاید و بعدا همگی مرتد خواهید شد.
شاهد ما در این مثال آن است که:
مسیلمه جزء بنی حنیفه بود که اسلام آورده بودند و همگی از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم جایزه دریافت کردند.همۀ آنان در آن حال مسلمان بودند و جزء امّت اسلام محسوب میشدند.ولی پس از آنکه مسیلمه ادّعای پیامبری کرد و بنی حنیفه از او پیروی کردند،همگی مرتد گشتند و از اسلام خارج شدند.بنابراین بعد از آن،نمیتوان آنان را به دلیل آنکه در سابق خدمت پیامبر رسیدهاند و پیامبر اسلامشان را پذیرفته و جایزه به ایشان عنایت فرموده،فرقهای از مسلمانان به حساب آورد.
همچنین نمیتوان ایشان را چنین نامگذاری کرد:فرقۀ مسیلمه یا فرقۀ بنی حنیفه.و سپس در وصف ایشان گفت:این فرقه،خدا و رسول و همۀ احکام اسلام را پذیرا بودند،و فرق آنان با سایر مسلمانان این بود که مسیلمه را با پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم در پیامبری شریک میدانستند و در نماز و روزه و زنا با سایر مسلمانان اختلاف داشتند.
همچنان که کسی چنین سخنی نگفته و نباید بگوید.سخن حق آن است که:مسیلمه خارج از
اسلام و کذّاب بوده و به دروغ خود را پیامبر خوانده است؛خود او و همۀ افراد قبیلۀ بنی حنیفه، آنگاه که از او پیروی میکردند،کافر شده بودند.
آری،اسماعیلیّه که میگفتند ما تا امام ششم را به امامت قبول داریم و بعد از امام صادق، اسماعیل و سپس فرزندش،محمّد و سپس دیگران امام هستند،همانند بنی حنیفه میباشند که با آنکه پیامبری خاتم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و پیامبران قبل از او را پذیرفته بودند،همین که گفتند مسیلمه نیز پیامبر است،از اسلام خارج شدند و نمیتوان آنان را مسلمان نامید.
بنابراین اسماعیلیّه نیز همین که گفتند:اسماعیل امام است و بعد از او...امام هستند،از تشیّع خارج شدند و نمیتوان آنان را شیعه گفت،یا فرقهای از شیعه خواند.و از آنجا که ائمّه علیهم السّلام دور شدند و به تدریج برای خود احکامی در برابر احکام ضروری اسلام قانونگذاری کردند،به تدریج از اسلام نیز خارج شدند.پس نه میتوان آنان را مسلمان گفت و فرقهای از اسلام،و نه فرقهای از شیعه پنداشت.
گروههای کوچکی در عصر ائمّه علیهم السّلام پدیدار میشدند و ادّعاهایی داشتند و مردم را به خود دعوت میکردند.و از آنجا که ائمّه آنها را لعنت میکردند و ایشان را به همۀ مردم معرّفی مینمودند،هیچ شبههای بر مردم مسلمان شیعه و سنّی در شناخت آنان باقی نمیماند،و غالبا پس از چند صباحی نابود میشدند.چنان که شهرستانی،دانشمند مشهور مکتب خلفا که در عقاید مقلّد اشعری و در فقه مقلّد شافعی بوده است، (1)
-رجوع کنید به:مقدّمۀ ملل و نحل(شهرستانی).
در باب«الغالیه»از کتاب خود،پس از آنکه فرقههای غلات را معرّفی کرده مبارزۀ ائمّه علیهم السّلام را با آنان بیان میکند،در آخر بحث میگوید:«و تبرّأ من هؤلاء کلّهم جعفر بن محمّد الصّادق و طردهم و لعنهم....» (2)
«جعفر بن محمّد(امام صادق)از تمامی فرقههای نامبرده تبرّی کرد و بیزاری جست،و آنان را از خود راند و لعنت کرد.»
در خاتمۀ این بحث،لازم است در مورد علل مهم و اساسی به وجود آمدن فرقههای شبیه به دینداران در جوامع بشری بررسی کوتاهی بنماییم.این بررسی در ذیل چند بحث انجام میشود:
مهمترین انگیزه و سبب تحرّک و فعّالیت بشر،«خودخواهی»است.بشر غالبا بدین سبب، برای رسیدن به هواهای نفسانی خود،مجاهدت میکند.و شاید نیرومندترین کششهای نفسانی بشر، ریاستجویی،و پس از آن آزادی در رسیدن به اهوا و امیال خود باشد.
انسان غالبا برای ارضای این دو نوع شهوت،نیازمند گردآوری مال دنیا میباشد.در ضمن از آنجا که خودخواه است،خوش نامی در جامعه نیز جزء هواهای نفسانی اوست.
با توجّه به آنچه گفته شد،آدمی هر نظام اجتماعی را که در جامعه او را به هواهای نفسانیاش برساند،تأیید کرده از آن پیروی میکند.
از سنن باری تعالی در خلقت انسان،آن است که بشر دو نوع آفریده شده است:بشر رهبر، بشر پیرو.
بشر رهبر،خود به دو نوع تقسیم میشوند.چنان که خداوند میفرماید:
«رهبرانی که به امر ما هدایت میکنند.»
«رهبرانی که مردم را به سوخته شدن در آتش دعوت میکنند.»
بشر پیرو نیز به دو دسته تقسیم میشوند:
کسانی که با بینش صحیح،دنبال رهبرانی میروند که آنان را برای رسیدن به کمال انسانیت رهبری میکنند که همان رهبران نوع اوّل میباشند.
کسانی که مولای متّقیان علیه السّلام دربارۀ آنان میفرماید:
«همج رعاع،أتباع کلّ ناعق یمیلون مع کلّ ریح.» (3)
1) 1)
-انبیاء:73، [1]سجده:24. [2]
2) 2) -قصص:41. [3]
3) 3) -نهج البلاغۀ صبحی صالح496/. [4]
«بیخردانی بیاراده،پیروان هر صدا برآورنده( دعوتکننده)،که با وزش هر بادی به سمتی میروند.»
رشد دانش و بینش صحیح در جوامع بشری و همچنین عکس آن که بیفرهنگی و نادانی افرادی از بشر یا گروههایی متشکّل از بشر میباشد،در به وجود آمدن این فرقهها و یا بالعکس، تأثیر آشکاری دارد.
با توجّه به این شناختها از طبیعت بشری،میتوانیم سبب وجود تفرقههای اجتماعی را در سرزمینهای اسلامی،تحت عنوان دین بشناسیم.
در تمام دستههای نامبرده،اشخاصی بودهاند که«حبّ ریاست»داشتهاند و برای رسیدن به جاه و منصب،از«عدم رشد فکری»عدّهای استفاده کرده تحت عنوان منصبی که در زمان و مکان ایشان پذیرفته میشده،فعّالیت میکردند.
اینان به کسانی که مانند خودشان حبّ ریاست داشتند،نوید منصب و ریاست میدادند،و به تودههای مردم که رشد فکری نداشتند،دین عرضه میداشتند که خواستههای نفسانی آنها را به نام آن دین،قانونی میکرده است.بدین ترتیب گروهی را گرد خود جمع کرده فرقهای در آن دین و مذهب ایجاد میکردند.پس از آن،دوام آن فرقه و عدم دوام آن،بسته به وجود عوامل داخلی و خارجی بوده است.
به عنوان مثال در فرقۀ بهائیّه،در آغاز«حسین علی بهاء»از پشتیبانی حکومت قیصریه روسیه استفاده میبرد.پس از انقلاب در روسیه و نابودی حکومت قیصری،خود و فرزندش،عبّاس افندی از پشتیبانی انگلیس استفاده بردند،و اکنون بازماندگان این فرقه از پشتیبانی آمریکا بهره میبرند.یعنی در هر زمان،رهبری این فرقه برای حکومت استعماری نیرومند وقت،جاسوسی میکرده است که اگر سازش آنها با این قدرتهای استعماری نبود،این فرقه تا به حال باقی نمیماند.
اکنون با توجّه به آنچه بیان شد،میتوانیم سبب وجود فرقههای اجتماعی نامبرده را که به نام فرقههای دینی ایجاد شده بودند،بررسی نماییم.سپس به سبب دوام بعضی از آن فرقهها و نابودی بعضی دیگر پی ببریم.
انتشار اسلام در جزیرة العرب،سبب گرایش بنی حنیفه به اسلام شد.در این قبیلۀ دور افتاده در
نجد که رشد فکری نداشتند،پس از آنکه به اسلام گرویدند،مردی از آنان ادّعای پیامبری کرد و چند جملۀ عربی مسجّع و مقفّا به نام وحی بر ایشان خواند و گفت:خداوند مرا که از قبیلۀ شما هستم،در نبوّت با محمّد قریشی شریک ساخت و نیمی از زمین را به قریش و نیمی دیگر را به شما عنایت کرد.و تکلیف نماز را از شما ساقط کرد و شراب و زنا را حلال ساخت.
بدین ترتیب برای آنان دینی آورد که در آن،ریاست و مالکیت نیمی از زمین را عرضه میداشت و موافق هوای نفس ایشان،زنا و شراب را حلال میکرد و زحمت نماز را از آنان برمیداشت.لذا همۀ افراد قبیله از دین او پیروی کردند.قویترین دلیل پیروی آنان از این دین و جانفشانی در راهش تا حدّ نابودی،همین برآورده شدن هواهای نفسانی آنان بود.
در فرقۀ اسماعیلیّه نیز بعضی که هوای ریاست در سر داشتند،وفات اسماعیل را انکار کردند و در بین گروهی که رشد فکری نداشتند،به نام نیابت از اسماعیل به ریاست رسیدند.سپس با دور نگاه داشتن پیروان خود از ائمّه علیهم السّلام توانستند عدم رشد فکری را در آنان و اعقابشان با دوام نگاه دارند.و نیز احکام اسلام را در هر زمان و مکان به تناسب هواهای نفسانی پیروان خود تغییر دهند؛ تا جایی که ضدّ اسلام شدند.اینان خود را در زمان ما،مانند بهائیان،با قدرتهای استعماری جهان پیوند زدهاند.
داستان غلات نیز همانند فرقۀ اسماعیلیّه میباشد.بدین گونه که حبّ ریاست،بعضی معاصران ائمّه را بر آن میداشت که مانند مسیلمۀ کذّاب،از یک رفت و آمدی با ائمّه علیهم السّلام استفاده نموده خود را در آغاز نمایندۀ یکی از ائمّه معرّفی کنند.سپس برای آنکه خود را پیامبر نشان دهند،برای امام صفات ربوبی توصیف میکردند.گاه نیز هوای نفس ایشان از این هم بالاتر بود و خود را خدا معرّفی مینمودند.
ولی در بیشتر موارد،با مجاهدتهای مدام ائمّه علیهم السّلام،مردم آنان را میشناختند و بساط امامت و نبوّت و ربوبیّت ایشان برچیده میشد و اکثرا به قتل میرسیدند.
*** در مورد فرقههایی که به مکتب اهل بیت نسبت داده شدهاند،دو موضوع را مجدّدا
یادآور میشویم:
ما در گذشته قیامهای سلالۀ پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم را به دو گونه تقسیم کردیم:قیام برای امر به معروف،و قیام به نام مهدویت.
در قیام حضرت سیّد الشّهداء علیه السّلام که سر سلسلۀ قیامها برای امر به معروف بوده،آن حضرت هیچ گونه توریهای نفرموده و در همۀ احوال شعار حضرتش مضمون همان نامهای بوده که برای بنی هاشم نوشت:
«...من لحق بی منکم استشهد.و من تخلّف،لم یبلغ الفتح.»
«هر کس از شما به من ملحق شود،شهید میشود.و هر کس از پیروی من تخلّف کند،به پیروزی نمیرسد.»
در همه جا و همه حال،این سخن شعار حضرتش بوده،در حالی که امامزادههایی که برای امر به معروف قیام میکردند-همانند زید-با مردم سخن صریح نمیگفتند و توریه میکردند.مختار نیز که برای خونخواهی حضرت سیّد الشّهداء علیه السّلام قیام کرد،همین روش توریه را در گفتار داشت.
در نتیجۀ آن گفتارهای توریهآمیز،در جوامع اسلامی آن روز که احادیث پیامبر در زمینۀ امامت و مهدویّت-به سبب جلوگیری حکومت از نشر حدیث پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم-به آنان نرسیده بود، یک نوع آشفتگی ذهنی در این باره ایجاد شده بود.بدین سبب هر امامزادهای که در جای دور دستی قیام میکرد،یک دسته از مسلمانهایی که از ظلم حکّام خود به ستوه آمده بودند،به گرد او جمع میشدند.همچنان که به گرد حارث که در ترمذ قیام کرد نیز جمع شدند.
در همۀ این قیامها،پس از شکست سرکرده،مردم به حال اوّل بازگشتهاند و در پی بیآن هیچ گونه فرقهای ایجاد نشده است.مگر در مورد زید که فرقۀ زیدیّه-آن هم مدّتها پس از شهادت زید- به نام او ایجاد شد.
گاهی پس از وفات یکی از ائمّه علیهم السّلام،به سبب همان آشفتگیها که در بالا بیان کردیم،چند تن از شیعیان ناآگاه و یا دور از مرکز امام بعدی،وفات امام قبلی را باور نمیکردند و در این موضوع توقّف مینمودند تا امر برایشان روشن میشد و وفات امام قبلی را باور میکردند و از امام بعدی پیروی مینمودند.
در این حال، تذکرهنویسان ملل و نحل،این دستهای را که چند روزی مثلا وفات حضرت موسی بن جعفر علیهما السّلام برایشان ثابت نشده بود و در زمان امامت حضرت رضا علیه السّلام آن چند روز را بر
اعتقاد به امامت حضرت موسی بن جعفر باقی مانده بودند،یک فرقه از شیعه به حساب میآوردند و به تفصیل شرح حال برایشان مینوشتند.و مثلا آنان را سبعیه(هفت امامی)یا واقفیه مینامیدند و بازگشت ایشان را از این اعتقاد به حساب نمیآوردند.
همچنین از این قبیل بوده کار تذکرهنویسان در مورد بعضی از امامزادگانی که چند روزی ادّعای امامت میکردند-هر چند مانند عبد اللّه افطح مدّت ادّعای ایشان هفتاد روز طول کشیده باشد و یا کمتر-و در این مدّت کوتاه برای بعضی از شیعیان شبهه پیدا میشد. تذکرهنویسان کار آن چند نفر را در چند روز،به حساب فرقهای از شیعه ثبت میکردند.چنان که گویا اگر کلاغی یک وقت بر لب دیوار امامزادهای قارقار میکرد،مینوشتند:فرقۀ کلاغیه؛و سپس برای آن شرح مینوشتند!
حقیقت امر آن است که در زمان ائمّه علیهم السّلام هر ادّعایی به نام امامت شیعه و امام اهل بیت میشد، با مجاهدتهای امام آن زمان در نطفه خفه میشد و رشد نمیکرد و نابود میگشت.با این همه،در زمان ولایتعهدی حضرت امام رضا علیه السّلام،با توجّه به مناظرات حضرت با اهل ملل و نحل در مجلس خلافت، تاروپود هر بافتهای در این باره از هم پاشید.
و از آن پس،امامان بعدی که به ابن الرّضا معروف شدند،بین همۀ مسلمانان به امامت شیعیان مشهور بودند و رفتار خلفای عصر ایشان و آوردنشان از مدینه به پایتخت خلافت در بغداد و سامرّاء،بیش از پیش امر امامت ایشان را بر همۀ مسلمانان واضح و روشن میساخت.
امر تعیین وکلای خاصّه نیز از زمان امام هادی علیه السّلام،با تعیین عثمان بن سعید شروع شد که وی در زمان امامت امام حسن عسکری علیه السّلام نیز تحت عنوان نیابت خاصّه مرجع همۀ شیعیان بود.
پس از امام حسن عسکری علیه السّلام،در زمان حضرت ولیّ عصر علیه السّلام نیز نخست همو به عنوان نایب خاص حضرتش مرجع شیعیان بود.عثمان بن سعید قبل از وفاتش،محمّد بن عثمان بن سعید را به امر امام زمان علیه السّلام به عنوان نایب ایشان به شیعیان معرّفی کرد.سپس تا دو نایب دیگر امام زمان، حسین بن روح و علیّ بن محمّد سمری،کار نیابت ادامه داشت.
در نتیجه در عصر ائمّه علیهم السّلام هیچ فرقهای جز اسماعیلیّه که شیعه نبودند و مخالف با ائمّه،و سپس مخالف اسلام شدند،هیچ فرقهای از شیعه جدا نشده است.زیدیّه نیز پس از شهادت زید متشکّل شد و تحقیقا معلوم نیست این تشکّل ایشان از کی آغاز شده است.آنان نیز فرقهای از مسلمانان
هستند،نه فرقهای از شیعه.
همچنین از آنجا که از عصر ائمّه کار تألیف اصول-که چهارصد اصل یا بیشتر بوده-به پایان رسید و سپس کتب متعدّد دیگر تألیف شد،دوازده وصیّ پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم،بینش و دانش اسلامی را چنان در بین شیعیان آشکار ساختند که همه پیرو دوازده امام بودند و به غیبت ولیّ عصر علیه السّلام ایمان داشتند و سنّت پیامبر را از آنان میگرفتند.
*** این گونه بود موضوع اختلافهای فکری در عصر حضور ائمّه.و اینک بیان اختلافهای فکری در مکتب اهل بیت علیهم السّلام در عصر غیبت کبری.
از آنچه در گذشته بیان کردیم،روشن شد که در عصر حضور ائمّه علیهم السّلام،امامان از پریشانی فکری شیعیان خود جلوگیری میفرمودند.و در اثر مجاهدتهای ائمّه و پروردهشدگان مکتب ایشان،در عصر غیبت کبرای امام دوازدهم،دو امر در تشیّع بر همۀ مسلمانان روشن بود:
دوازده امام شیعه به شخص و نام و نسب معلوم شناخته شده بودند. (1)
-در کتب اهل سنّت:تذکرة خواص الأئمّه(سبط ابن الجوزی حنفی)؛ملل و نحل(شهرستانی)173/1.
اندیشههای تشیّع یا اسلام ناب،در زمینۀ قرآن و سنّت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و دیگر علوم اسلامی که دوازده وصیّ پیامبر بیان فرموده بودند،توسّط شاگردان ایشان تا آخر عصر غیبت صغرای امام دوازدهم علیه السّلام در کتب کوچک و بزرگ ثبت و ضبط شده و در دسترس همۀ مسلمانان بود.
با توجّه به این دو امر،از ابتدای عصر غیبت امام دوازدهم تا ظهور ولیّ عصر علیه السّلام هیچ گونه امکان فرقهگرایی در تشیّع نبوده و نخواهد بود،مگر وقوع اختلاف نظرهایی در فهم احادیث اهل بیت.همین امر در گذشته سبب پیدایش دو نظریۀ متقابل،به نام اخباری و اصولی به شرح زیر گردیده است:
منشأ اختلاف اخباریها با اصولیها آن است که علمای اصول برخی از اصطلاحات اصول را از مکتب خلفا گرفتهاند.این کار سبب شده که بعضی از محدّثان اهل بیت علیهم السّلام به علم اصول بدبین
1) 1)
شوند و کلّیۀ مسائل آن را ناقل بینشهای مکتب خلفا پندارند.در حالی که چنین نبوده و در بعضی موارد،نقل اصطلاحی از مکتب خلفا برای معنای صحیحی بوده است.
مثلا اصطلاح«مجتهد»در مکتب خلفا بر کسانی نامگذاری شده که به خود اجازه دادهاند به رأی و نظر خود احکامی را در برابر حکم خدا و رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم قانونگذاری کنند؛ولی در علم اصول مکتب اهل بیت علیهم السّلام این اصطلاح بر کسانی اطلاق شده که متخصّص در استخراج احکام شرعی از کتاب خدا و سنّت رسولش باشند.به عبارت دیگر فقیه را که یک اصطلاح اسلامی میباشد،مجتهد نامیدهاند.
از سوی دیگر در برابر کار علمای اصول،محدّثان ما نیز،مانند محدّثان مکتب خلفا که همۀ احادیث بعضی از کتب حدیث خود را صحیح خواندهاند،همۀ احادیث کتب اربعه(کافی،من لا یحضره الفقیه،تهذیب و استبصار)را صحیح دانستهاند. (1)
-رجوع کنید به:معالم المدرستین،جلد سوم، [1]بحث«رأی المدرستین فی تقییم الحدیث».
روش محدّثان ما چنین بوده است؛در حالی که روش صحیح آن است که اصطلاحهای اصول را یک به یک تجزیه و تحلیل نموده مواردی را که طبق دلایل متقن با بینشهای مکتب اهل بیت علیهم السّلام سازش ندارد،ترک کنند و باقی را بپذیرند.
و نیز روش صحیح دربارۀ کتب حدیث آن است که سند و متن یکایک احادیث را بررسی نموده هر چه را با قواعدی که پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و اوصیای پیامبر برای شناخت حدیث صحیح تعلیم دادهاند،موافق دیدند،صحیح بدانند و غیر آن را ترک کنند.
این،دو نمونه بود از منشأ اختلاف بین اخباریها و اصولیها.گاه نیز موارد نادری در آرای برخی از دانشمندان طرفین بوده که منشأ آن تکراری بوده است و نمیتوان آن را رأی عامه اخباریها یا اصولیها دانست.
بنابر آنچه بیان داشتیم،اخباریها و اصولیها دو فرقه نیستند،بلکه هر دو پیرو یک مکتب میباشند و اختلافشان،اختلاف نظر در کیفیت استخراج احکام از کتاب و سنّت میباشد.گذشته از آنکه این اختلاف نیز در زمان گذشته بوده است و اکنون گروهی یا جماعتی جداگانه به نام اخباریها در جایی وجود ندارد،بلکه ایشان را جماعت محدّثان مینامند.
1) 1)
پس از وفات پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم مسلمانان به دو گروه،مکتب خلفا و مکتب اهل بیت،تقسیم شدند.
مکتب خلفا میگوید:خدا و رسولش کار رهبری امّت را پس از پیامبر به خود امّت واگذاردند تا برای خود رهبر اختیار کنند.این مکتب،حکومت خلفا را تا آخرین خلیفۀ عثمانی(متوفّای 1336 هجری)موافق شرع اسلام میداند،و مدارک شریعت اسلام را قرآن و سنّت پیامبر و اجتهادات صحابه،و علی الخصوص اجتهادات خلفای سهگانه،میپندارند.ایشان سنّت پیامبر را پس از پیامبر،از هر کس که صحابی نامیده شده باشد،دریافت میکنند.
مکتب اهل بیت علیهم السّلام معتقد است:خداوند پس از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم دوازده وصیّ پیامبر را رهبر امّت اسلامی تعیین فرموده،و پیامبر این امر را به طور روشن و قاطع به امّتش تبلیغ فرموده است.این مکتب،مدارک اسلام را قرآن و سنّت پیامبر میداند،و سنّت پیامبر را پس از پیامبر،از دوازده وصیّ او دریافت میکند.و چنانچه از صحابۀ مؤمن پیامبر حدیثی روایت شود،آن را نیز میپذیرد.
گذشته از این دو مکتب،در اواخر دهۀ چهارم قرن اوّل هجری،جماعتی از هر دو مکتب جدا شدند و همۀ مسلمانان را کافر و مشرک خواندند و شمشیر به روی همۀ مسلمانان کشیدند.این فرقه را«خوارج»مینامند.
مکتب خلفا به تدریج به فرقههای مختلفی تقسیم شدند که مشهورترین آنها در عقاید، فرقههای معتزله و اشاعره و سلفیه میباشند که از فرقۀ سلفیّه،فرقۀ وهّابیه پدید آمده است.و مشهورترین فرقههای مکتب خلفا در احکام،فرقههای مالکیه و حنفیه و شافعیه و حنابله میباشند.
امّا در مکتب اهل بیت،موضوع اختلاف و تفرقه میان پیروانشان،به زمان حضور ائمّه علیهم السّلام و
عصر غیبت کبری تقسیم میشود.
در زمان حضور ائمّه گاهی بعضی از شیعیان پس از وفات یکی از امامان،به سبب دوری از امام بعدی و کاستی معرفتشان نسبت به حدیث پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و اوصیایش،دچار سردرگمی میشدند؛تا آنکه دانایانشان به حضور امام بعدی میرسیدند و امر برایشان روشن میشد.و نیز همیشه ائمّه علیهم السّلام،شیعیان را در معرفت به عقاید اسلامی و احکام اسلامی روشن و بینا میساختند.
بدین سبب هیچ گونه فرقهگرایی در میان پیروان مکتب اهل بیت علیهم السّلام در عصر حضور امامان پدیدار نشد.و زمانی که عصر دوازدهمین وصیّ پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم رسید،همۀ فرقههای مسلمان دوازده وصیّ پیامبر را به شخص و نام و نسب میشناختند،و همۀ علوم اسلامی را شاگردان مکتب اهل بیت در کتب کوچک و بزرگ ثبت و ضبط نموده و در دسترس همۀ انسانها تا آخرین روز عمر دنیا قرار داده بودند.بدین گونه کار تبلیغی ائمّه علیهم السّلام به پایان رسید و عصر غیبت کبری آغاز شد.
بنابر آنچه بیان شد،در عصر حضور ائمّه به سبب اهتمام ایشان،اختلافات فرقهای در میان پیروانشان ایجاد نشد.
و امّا فرقۀ زیدیّه:آنان اندکی از عقاید مکتب اهل بیت علیهم السّلام را فرا گرفتهاند و بسیاری از عقاید و احکام مکتب خلفا را؛آنها را با هم جمع کرده فرقۀ زیدیّه را تشکیل دادهاند.پس اینان نه سنّی هستند نه شیعه،بلکه خود فرقۀ سومی از مسلمانان را تشکیل دادهاند.
و امّا اسماعیلیّه:این فرقه همانند بنی حنیفه و اتباع مسیلمۀ کذّاب هستند.بنی حنیفه در اصل مسلمان بودند،ولی آنگاه که معتقد شدند مسیلمه مانند محمّد صلّی اللّه علیه و آله و سلّم پیامبر شده،مرتد گشته از اسلام خارج شدند.پس دیگر نمیتوان بنی حنیفه را فرقهای از مسلمانان شمرد که به پیامبری مسیلمه معتقد هستند.
اسماعیلیّه نیز پس از پذیرفتن امامت اسماعیل فوت شده،از تشیّع خارج شدند،و با مرور زمان، به سبب قانونگذاریشان در مقابل احکام اسلام،از اسلام نیز خارج شدند.پس آنها را نمیتوان فرقهای از مسلمانان به شمار آورد.
و مانند ایشان است کار غلات که آنها را نمیتوان مسلمان نامید.
و امّا فرقههای خیالی مانند سبائیّه و کیسانیّه و غرابیّه:نویسندگان کتب ملل و نحل،وجود آنها را در مکتب اهل بیت علیهم السّلام به دروغ مدّعی شدهاند و هیچگاه چنین فرقههایی در تاریخ وجود خارجی
نداشتهاند.در این باره میگوییم:به قول معروف«من یخلق ما یقول،فحیلتی فیه ضعیفة.»:
«آن کس که از خود میسازد،هر چه مرا میگوید،در برابر دروغپردازی او ناتوان هستم.»
داستان اختلاف در میان پیروان مکتب اهل بیت در عصر حضور ائمّه علیهم السّلام،چنان بود که بیان داشتیم.پس از غیبت کبرای امام دوازدهم علیه السّلام،دوازده امام شیعه نزد همۀ فرق مسلمان آنچنان معروف و مشهور بودند که هیچ کس نمیتوانست در بین شیعه ادّعای امامت کند.بلکه هر کس هوای ریاست داشت،ادّعای نیابت از دوازدهمین امام میکرد که خاتمۀ نیابت را نیز حضرت ولی عصر علیه السّلام پس از چهارمین نایب خاصّ خود اعلام فرموده بود.با این حال،آنهایی که از مدّعی نیابت پیروی میکردند،از تشیّع و اسلام خارج میشدند؛مانند فرقۀ بهائیّه در شیعه،و فرقۀ قادیانیّه در اهل سنّت.
امر معرفت به دوازده وصیّ پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم چنان بود که بیان داشتیم.کار بینش اسلامی پیروان مکتب اهل بیت علیهم السّلام با انتشار صدها نوشتۀ کوچک و بزرگ و کتب حدیث روایت شده از طریق دوازده وصی،به جایی رسیده بود که دیگر هیچ گونه فرقهگرایی نمیتوانست بپا شود،مگر اختلاف نظری که در برخورد با روایات،بین بعضی از فقهای شیعه پدید آمده که بدان سبب بعضی را اخباری و بعضی را اصولی نامیدند.ولی اکنون همۀ فقهای شیعه اصولی هستند و در جایی جماعتی جداگانه به نام اخباری وجود ندارد.
*** پس از اتمام این بحث،در بحثهای آینده خواهیم دید که به چه دلیل پیروان مکتب اهل بیت علیهم السّلام پس از پیامبر،سنّت پیامبر و عقاید و احکام اسلام را از دوازده وصیّ پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم اخذ مینمایند.
إِنَّما یُرِیدُ اللّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً (1)
-احزاب:33. [1]
«جز این نیست که خداوند میخواهد هر گونه پلیدی و گناه را از شما اهل بیت دور کند و شما را کاملا پاک و منزّه گرداند.»
قُلْ لا أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبی (2)
«بگو[ای پیامبر]،من هیچ پاداشی بر رسالتم از شما درخواست نمیکنم،جز مودّت و محبّت در حقّ خاندانم.»
إِنَّ اللّهَ وَ مَلائِکَتَهُ یُصَلُّونَ عَلَی النَّبِیِّ یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا صَلُّوا عَلَیْهِ وَ سَلِّمُوا تَسْلِیماً (3)
«همانا خداوند و فرشتگانش بر پیامبر درود میفرستند.شما نیز ای اهل ایمان،بر پیامبر صلوات فرستید و بر او سلام کنید سلامکردنی.»
در تفسیر قرطبی و تفاسیر دیگر،و در صحیح مسلم و دیگر کتب حدیث،در ذیل آیۀ کریمۀ فوق از ابو مسعود انصاری روایت کردهاند که گفت:
«در حالی که ما در مجلس سعد بن عباده بودیم،پیامبر نزد ما آمد.بشیر بن سعد به حضرتش
عرض کرد:
خداوند به ما دستور داده است که بر تو صلوات بفرستیم؛چگونه باید بر تو صلوات فرستاد؟
پیامبر به قدری سکوت نمود که ما آرزو کردیم ای کاش چنین سؤالی از حضرتش نمیشد.
پس از آن،رسول اکرم فرمود:بگویید:
«اللّهمّ صلّ علی محمّد و علی آل محمّد کما صلّیت علی آل إبراهیم.و بارک علی محمّد و علی آل محمّد کما بارکت علی آل إبراهیم فی العالمین.انّک حمید مجید.»
و در سلام نیز همان گونه که آموختید بگویید.» (1)
-رجوع کنید به:صحیح بخاری،کتاب الانبیاء،باب یزفون النسلان فی المشی 159/3 و 160،کتاب الدّعوات،باب الصّلاة علی النّبی،و باب هل یصلّی علی غیر النّبی 72/4؛صحیح مسلم،کتاب الصّلاة،باب الصّلاة علی النّبی بعد التّشهد/ 305-306،ح 65 و 66 و 69؛سنن ابو داوود،کتاب الصّلاة،باب الصّلاة علی النّبی بعد التّشهد 257/1-258؛سنن نسائی، کتاب السّهو،باب الامر بالصّلاة علی النّبی 45/3،و باب کیف الصّلاة علی النّبی 47/3-49،چ بیروت؛سنن ابن ماجه،کتاب اقامة الصّلاة،باب الصّلاة علی النّبی 292/1-294،ح 903-906؛سنن ترمذی،کتاب الوتر،باب ما جاء فی صفة الصّلاة علی النّبی 179/1-180،کتاب التّفسیر،تفسیر سورة الاحزاب الآیة 56،95/12؛سنن دارمی،کتاب الصّلاة،باب الصّلاة علی النّبی 309/1-310؛موطأ(مالک)،کتاب السّفر،باب ما جاء فی الصّلاة علی النّبی 179/1-180؛مسند(احمد)162/1، 47/3،118/4 و 119 و 241 و 243 و 244 و 424،274/5.
ترمذی در سنن گوید:
در این باره از صحابۀ دیگر،مانند علی،ابو حمید،کعب بن عجره،طلحة بن عبید اللّه،ابو سعید، زید بن حارثه و بریده نیز احادیثی روایت شده است.
ترمذی میافزاید:این حدیث حسن و صحیح است.
و نیز در«الصواعق المحرقه»تألیف ابن حجر هیثمی(متوفّای 974 هجری)و«جواهر العقدین» اثر سمهودی شافعی(متوفّای 911 هجری)از پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم روایت شده است که فرمودند:
«بر من صلوات ناقص مفرستید.»
عرضه داشتند:ای رسول خدا!صلوات ناقص چگونه است.
فرمود:
«اینکه بگویید:«اللّهمّ صلّ علی محمّد»و پس از آن سکوت کنید.[اینچنین نکنید]بلکه بگویید:
«اللّهمّ صلّ علی محمّد و علی آل محمّد.»»
1) 1)
بنابراین ذکر«آل محمّد»در پی صلوات و درود فرستادن بر رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم یک سنّت نبوی است که پارهای از مسلمانان آن را ترک کردهاند و بدان عمل نمینمایند.
در دروس گذشته نحوۀ برخورد خلفا با سنّت پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم را بررسی نمودیم.در بحثهای آینده،عملکرد و روش اوصیای پیامبر را در راه احیای سنّت آن حضرت (1)
-سنّت،مجموعۀ گفتار و کردار پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم است.این مفهوم در مکتب خلفا دارای معنای عمومیتری میباشد.ایشان کردار سه خلیفۀ اوّل را نیز مانند عملکرد پیامبر میدانند و بعضی از ایشان،مانند امام مالکیه(مالک بن انس)،کردار صحابه را نیز مانند کردار پیامبر میدانند و مدرک احکام اسلامی قرار میدهند.در مقابل در مکتب اهل بیت علیهم السّلام،گفتار و کردار دوازده امام که اوصیای پیامبر میباشند،بیان کنندۀ سنّت پیامبر میدانند.
مورد بررسی قرار خواهیم داد.این بررسیها در چهار زمینۀ زیر خلاصه میشود:پیامبر اکرم به امر پروردگار عالم برای هدایت انسانها تا آخرین روز دنیا،تفسیر قرآن کریم و مجموعۀ سنّت خود و همۀ علوم و معارفی را که بشر برای رسیدن به درجۀ کمال انسانی خود لازم دارد،به حضرت علی علیه السّلام،و توسّط او به یازده فرزندش،یکی پس از دیگری تعلیم داده و در اختیارشان گذارده است.برای رسیدن به این هدف،پیامبر اکرم حضرت علی را در همۀ عمر تحت تعلیم خاصّ خود قرار داده بود.
ربّ العالمین برای حفظ و حراست و تبلیغ اسلام تا دامنۀ قیامت،حضرت علی و یازده فرزندش را به عنوان اوصیای پیامبر معیّن فرمود،و پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم به امر ربّ العالمین برای آنکه همۀ انسانها تا آخرین روز عمر دنیا راهنمایان خود در امر هدایت را بشناسند و بدانند داروی تمامی دردها و آشفتگیها نزد کیست،آن دوازده بزرگوار را برای امامت و رهبری مردم با بیانی صریح و قاطع و روشن به امّت اسلامی معرّفی فرمود،و با این کار تبلیغ دین کامل شد و نعمت خدا
1) 1)
بر مردم تمامیّت یافت.
پس از رحلت پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم اوصیای آن حضرت بپاخاستند و پردۀ تحریف و کتمان را از تفسیر قرآن کریم و سنّت پیامبر و عقاید و احکام اسلام برگرفتند و با تلاش و جهاد پیگیر و دائمی در طول سه قرن متوالی با تأییدات پروردگار متعال توانستند تفسیر صحیح قرآن کریم و مجموعۀ اصیل سنن اسلامی و علوم و معارف الهی را در دسترس جهانیان قرار دهند.
یکایک ائمّۀ اطهار علیهم السّلام در راه حفظ اسلام و در دسترس بشر ماندن آن تا آخرین روز دنیا کوشیدند و اعمال و برنامههای هر یک از این بزرگواران در شرایط خاصّ خود برای حفظ اسلام ضرورت قطعی داشت.
اکنون با عنایت و خواست خدای سبحان در بحثهای آینده به شرح و توضیح این چهار امر بسیار مهم خواهیم پرداخت.
آنان که پس از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم مکتب خلفا را بنیاد نهادند،در زمان حیات آن حضرت گفتند:
«حدیث پیامبر را ننویسید،که او هم بشر است و در حال خشنودی و خشم سخن از دهانش بیرون میآید!»
و در آخرین ساعات زندگیاش نگذاردند برای امّتش وصیّتی بنویسد که پس از نوشتن آن هرگز گمراه نشوند،و گفتند:
«پیامبر بیمار است و هذیان میگوید!کتاب خدا ما را بس است!»
پس از وفات پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم نیز نوشتن حدیث را-تا پایان قرن اوّل هجری-ممنوع کردند.البته در ربع اوّل این قرن حتّی بازگو کردن حدیث پیامبر نیز جرم محسوب میشد.لذا با عدّهای از صحابۀ پیامبر و تابعین که حدیث آن حضرت را روایت مینمودند،کردند آنچه کردند.
آری حدیث پیامبر که رکن اساسی سنّت آن حضرت بود،در مکتب خلفا سرنوشتی اینچنین داشت.امّا در مکتب اهل بیت-چنان که خواهیم دید-از همان آغاز درست بر خلاف مکتب خلفا،حفظ و ضبط و نشر حدیث و به طور کلّی سنّت رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم مشاهده میگردد.
لازم به یادآوری است که برای مطالب مورد بحث ما در فصول آینده مصادر و مدارک
بسیاری در مکتب خلفا وجود دارد. (1)
-این روایات در کتاب دیگر مؤلّف،«معالم المدرستین»آمده است.البته در کتاب حاضر نیز پس از ذکر مدارک روایات از مصادر مکتب اهل بیت علیهم السّلام،مدارک روایات مؤیّد آنها را از مصادر مکتب خلفا نیز یادآور خواهیم شد.
ولی روش صحیح علمی،ما را ملزم میسازد که در برخورد مکتب اهل بیت علیهم السّلام با سنّت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم مبنا را مراجعه به مصادر مکتب اهل بیت قرار دهیم.همچنان که در گذشته نیز آنچه در مورد مکتب خلفا بیان کردیم با استناد به کتب معتبر خود آنان بود.
دوران تاریخی نشر و روایت حدیث در مکتب اهل بیت از زمان حیات پیامبر گرامی اسلام آغاز میگردد.
چنان که از مباحث گذشته روشن شد اصل و ریشۀ حقایق و احکام اسلام در قرآن کریم است، و شرح و بیان و تفصیل آن بر عهدۀ پیامبر اکرم و سایر مبلّغان دست اوّل اسلام قرار داده شده است.
پیامبر گرامی اسلام حدیث خویش،یعنی آنچه به ایشان وحی شده و بشر تا روز قیامت بدان احتیاج دارد،همه و همه را به پسر عمّ خویش،علی علیه السّلام املا میفرمود و آن حضرت این تعالیم را تدوین مینمود.
انتقال تعالیم پیامبر به حضرت علی،در مجالس گوناگونی صورت میگرفت که ذیلا به شرح آنها میپردازیم.
مجالس تعلیم و دیدارهای منظّم امیر المؤمنین علیه السّلام با پسر عمویش،رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم،برای فراگیری دانش از آن حضرت به تفصیل نقل شده است.برای نمونه در این مورد به کتاب«کافی» مراجعه میکنیم و از قول امام چنین میخوانیم:
«من هر روز یک بار و هر شب یک بار نزد رسول خدا میرفتم و آن حضرت در آن هنگام با من خلوت میفرمود؛هر جا که آن حضرت تشریف میبرد،من نیز در خدمت ایشان بودم.
همۀ اصحاب آن حضرت این را میدانستند که پیامبر خدا جز با شخص من با هیچ کس دیگر چنین دیدارهایی ندارد.
1) 1)
این دیدارها غالبا در خانۀ من صورت میگرفت،و آن حضرت به خانۀ من تشریف میآورد.
اگر من برای دیدار آن حضرت به یکی از خانههای او وارد میشدم،همسرانش را از اتاق بیرون میفرستاد و با من خلوت میکرد،به طوری که جز شخص من کسی دیگر در خدمت آن حضرت نبود.
امّا هرگاه رسول خدا به خانۀ من تشریف میآورد،به خاطر آنکه با من به تنهایی سخن گوید،نه فاطمه از کنار ما برمیخاست و نه هیچ یک از فرزندانم.
در چنین دیدارهایی،من هر چه را که از حضرتش میپرسیدم جواب کافی دریافت میکردم،و چون خاموش میشدم و سؤالاتم پایان میپذیرفت،آن حضرت خود آغاز سخن میکرد.
هیچ آیهای از قرآن بر رسول خدا نازل نشد،مگر اینکه برای من خواند و تقریر فرمود تا آن را به خطّ خود نوشتم.و حضرتش تأویل و تفسیر،ناسخ و منسوخ،محکم و متشابه و خاصّ و عامّ آن را به من بیاموخت،و از خدای درخواست کرد که قدرت فهم و حفظ آن را به من مرحمت فرماید.
من پس از آن دعایی که حضرتش در حقّ من فرمود،هیچ آیهای از کتاب خدا و نیز هیچ یک از مطالبی را که ایشان املا کرده و من نوشته بودم،از خاطر نبرده فراموش نکردم.
رسول خدا همۀ اوامر و نواهی و حلالها و حرامهای الهی،خواه مربوط به مسائل زمان حال و خواه مربوط به مسائل آینده،و نیز آنچه در کتب آسمانی بر پیامبران گذشته نازل شده و از طاعت و معصیت خدا آگاهشان ساخته بود،همه و همه را به من تعلیم فرمود،و من هم تمام آنها را به خاطر سپردم،و حتّی یک حرف آن را نیز فراموش نکردم.
سپس دستش را بر سینهام نهاد،و از خدا خواست تا قلبم را از دانش و فهم و حکمت و نور لبریز سازد.» (1)
-کافی 62/1-63؛وسائل الشّیعه 394/3 ح 1،چ قدیم؛مستدرک الوسائل 393/1؛احتجاج(طبرسی)134/؛ تحف العقول131/-132؛ [1]وافی 63/1؛ [2]مرات العقول 210/1.
در طبقات ابن سعد-از مصادر مکتب خلفا-در قسمت شرح حال امام علی علیه السّلام(101/2/2،چ اروپا)سه حدیث در تأیید این روایت نقل شده است که یکی از آنها در کتابی از احمد بن حنبل به نام«فضائل علیّ بن أبی طالب»روایت شده است.
در اینجا مناسب است حدیث دیگری را یادآور شویم.در این حدیث ایرادی که بسا به ذهن برخی از خوانندگان نیز خطور نماید،از سوی زید بن علی بن الحسین(متوفّای 120 هجری)پاسخ داده شده است.روایت بدین شرح است:
1) 1)
زید بن علی گفت:امیر المؤمنین علیه السّلام فرموده است:
«خواب به چشمانم راه نمییافت مگر اینکه رسول خدا آنچه را که جبرئیل در آن روز از موارد حلال و حرام و سنّت،یا هر گونه امر و نهی،و آنکه اینها دربارۀ چه چیزی و یا چه کسی نازل شده است،به من تعلیم میفرمود.»
به زید گفته شد:وقتی که این دو از یکدیگر دور میافتادند و فاصلۀ مکانی مانع دیدارشان میگردید،چگونه چنین امری امکان داشت؟زید پاسخ داد:
«پیامبر،روزهایی را که دیدار حاصل نمیگردید به خاطر میسپرد و هنگامی که امام به حضورش میرسید،میفرمود:«ای علی!در فلان روز،فلان مطلب آمد،و در فلان روز چنین مطالبی بر من نازل شده است.»و بدین سان ادامه میداد تا به روزی میرسید که امام به زیارتش نائل شده بود.» (1)
-بصائر الدّرجات 197/4.
در تأیید این حدیث سه روایت در مصادر مکتب خلفا نقل شده است.رجوع کنید به:سنن(نسائی)178/1،باب التنحنح فی الصّلاة؛سنن(ابن ماجه)،کتاب الادب،باب الاستئذان،ح 3708؛مسند(احمد)85/1 ح 647،107/1 ح 845،80/1 ح 608؛تاریخ بخاری 121/2/4.
طیّ مطالبی که گذشت،دیدارهای مرتّب و از پیش معیّنشدۀ امام با رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم را که در کتب معتبر هر دو مکتب به ثبت رسیده،آوردیم.
اینک با نقل حدیث زیر که در«سنن ترمذی»و دیگر مصادر معتبر مکتب خلفا آمده است،به بررسی دیدارهای نامنظّم امام با رسول خدا میپردازیم.
ترمذی مینویسد:از جابر بن عبد اللّه انصاری (2)روایت شده است که گفت:
«در جنگ طائف،رسول خدا علی را به حضور طلبید و با او به نجوا نشست.مردم[از راه خردهگیری]گفتند:در گوشی صحبت کردنش با پسر عمویش،علی،چه طولانی شد!
چون این سخن به گوش رسول خدا رسید فرمود:
«من از پیش خود با او به نجوا ننشستم،بلکه خداوند است که با او نجوا میکند.»» (1)
-صحیح(ترمذی)،کتاب المناقب،باب مناقب علیّ بن ابی طالب 173/13؛تاریخ بغداد 402/7.
همین مضمون از جابر بن عبد اللّه در:تاریخ ابن عساکر 310/2 و 311؛تاریخ ابن کثیر 356/7؛اسد الغابه 27/4،نیز نقل شده است.شبیه آن از جندب بن ناجیه(یا ناجیة بن جندب)در:کنز العمال 399/6،چ حیدرآباد 1312 ق،و 200/12 ح 1122، چ دوم؛الریاض النّضرة 265/2،نیز روایت شده است.
ترمذی در توضیح این حدیث گفته است:«نجوای خداوند»یعنی خداوند به پیامبرش امر کرده تا با وی به نجوا بنشیند.
حال ببینیم واقعا مسأله چه بوده است که رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بنا به امر پروردگار با پسر عمویش، آن هم در جنگ طائف به نجوا نشسته است؟!
آیا این در گوشی صحبت کردن،مشورت جنگی بوده است؟!در حالی که پیامبر در مشورتهایش در جنگها همه را شرکت میداد و با فرد خاصّی به مشورت نمینشست.همچنان که در مورد جنگهای بدر و احد و خندق این مطلب در تاریخ ثبت شده است.
پس ناگزیر باید پذیرفت که این دیدارها و دیدارهای نامرتّب مانند آن (2)در ردیف همان دیدارهای منظّم روزانۀ ایشان بوده است.یا جا دارد که بگوییم این دیدارها ممکن است از همان دیدارهایی باشد که«زید بن علی بن الحسین»از آن یاد کرده که اگر بین رسول خدا و پسر عمویش جدایی میافتاد و چند روزی یکدیگر را نمیدیدند،در نخستین برخورد،رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم با امام خلوت میکرد و میفرمود:ای علی!در فلان روز،فلان چیز،و در آن روز فلان موضوع بر من نازل شد....و بدین ترتیب علّت طولانی شدن نجوای رسول خدا با علی علیه السّلام نیز آشکار میگردد.
از آنچه تا کنون گفتیم،این نتیجه حاصل میشود که دست آورد آن همه دیدارهای مرتّب یا نامرتّب رسول خدا با پسر عمویش،علی بن ابی طالب،سپردن همۀ علوم و دانشهای اسلامی از عقاید و احکام و غیره به شخص امام بوده است.
در امالی شیخ طوسی،و بصائر الدّرجات،و ینابیع المودّه آمده است:احمد بن محمّد بن علی فرزند امام باقر علیه السّلام از پدران بزرگوار خود روایت کرده است:
رسول خدا به حضرت علی فرمود:
«آنچه که میگویم بنویس.»
علی علیه السّلام پرسید:ای رسول خدا!از آن میترسی که فراموش کنم؟
فرمود:
«فراموش نمیکنی و از این جهت بر تو بیمی ندارم.من از خدا خواستهام که این علوم را در حافظهات حفظ نماید و دچار فراموشیات نفرماید.بلکه برای شرکایت[در امر امامت] بنویس.»
علی پرسید:ای پیامبر خدا!شرکای من چه کسانی هستند؟
رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم جواب داد:
«امامانی از نسل تو هستند که به برکت آنها باران رحمت بر امّتم میبارد،و به واسطۀ آنان دعایشان مستجاب میشود و به یمن وجود آنهاست که خدا بلاها و آفات را از امّتم برطرف میگرداند.و به خاطر آنها رحمت الهی از آسمان بر ایشان نازل میشود.»
آنگاه با انگشت مبارک به امام حسن اشاره نمود و چنین فرمود:
«این نخستین آنان است.»
و سپس اشاره به حسین کرد و گفت:
«امامان از نسل او میباشند.» (1)
-امالی(طوسی)56/2،چ نعمان،نجف 1384 ق؛بصائر الدّرجات167/؛ینابیع المودّة(قندوزی)20/، [1]چ دار الخلافة العثمانیه 1302 ق.
*** آنچه خداوند به پیامبر خود وحی میفرمود،از نظر نحوۀ ابلاغ،به دو دسته تقسیم شده است:
دستۀ اوّل شامل مواردی بوده که زمان مقتضی برای ابلاغ آنها فرا رسیده و شرایط مناسب برای بیان آنها وجود داشته است.این موارد توسّط خود آن حضرت و بدون واسطه به حاضران محضر شریفش ابلاغ میگشت.
دستۀ دوم شامل مواردی بوده که زمان عمل کردن به آن پس از عصر پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بوده است.اینها را حضرتش فقط به حضرت علی تعلیم میفرمود،و ایشان هر دو دستۀ مطالبی را که توسّط رسول خدا تبلیغ و بیان میشد،در کتابهایی جداگانه به خط خود مینوشت.
1) 1)
این برنامه همچنان ادامه داشت تا اینکه زمان وداع وصی با پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرا رسید.در این آخرین ساعات حیات،پیامبر اکرم در یک جلسۀ بسیار مهم و اختصاصی،آخرین تعلیمات الهی را به امام علیه السّلام انتقال داد.
عبد اللّه بن عمرو عاص میگوید:
«رسول خدا به هنگام آخرین بیماری خود فرمود:
«برادرم را نزد من بخوانید.»
علی نزد آن حضرت حاضر شد.آنگاه پیامبر جامۀ خود را بر وی افکند و او را پوشاند و خود را کاملا بدو نزدیک نموده به آهستگی با وی سخن گفت.» (1)
-تاریخ ابن عساکر،ترجمة الامام علی 484/2،چ بیروت 1395 ق؛تاریخ ابن کثیر 359/7؛کنز العمال 392/6، چ اوّل.
امّ سلمه نیز همین داستان را به گونۀ زیر نقل کرده است:
«قسم به آن کس که به او سوگند یاد میکنیم،همانا علی آخرین کسی بود که با پیامبر خدا گفتگو نمود.
صبحگاهی از آن حضرت عیادت نمودیم.ایشان کرارا میپرسید:«آیا علی آمد؟آیا علی آمد؟»
فاطمه گفت:گویا او را در پی کاری فرستاده بودید؟!
مدّتی بعد علی آمد.من دانستم که آن حضرت با علی کاری دارد،لذا به همراه دیگران از حجره بیرون آمده در درگاه آن نشستیم.من از دیگران به در اتاق نزدیکتر بودم.
رسول خدا خود را کاملا به علی نزدیک فرمود و به نجوا کردن و راز نمودن با وی پرداخت.
آن حضرت در همین روز وفات یافت.بنابراین آخرین کسی که با وی گفتگو نمود، علی بود.» (2)
1) 1)
2) 2) -این حدیث در مستدرک(حاکم)و تلخیص(ذهبی)139/3،صحیح توصیف شده است.و نیز در مستدرک(حاکم)/3 14-17،باب کان أقرب النّاس عهدا برسول اللّه،از شرح حال حضرت علی به چند سند روایت گشته است.در مصنف (ابن ابی شیبه)348/6؛مجمع الزّوائد 112/9؛کنز العمال 128/15 ح 374،باب فضائل علی بن ابی طالب،چ دوم؛تذکرة خواصّ الامّه،باب حدیث النجوی و الوصیه،از کتاب«فضائل»احمد بن حنبل نقل شده است.
و سرانجام سخن خود امام علیه السّلام را در این باره ملاحظه مینماییم:
«پیامبر خدا در آخرین بیماری خود فرمود:«برادرم را بگویید نزد من بیاید.»
آنگاه فرمود:«به من نزدیک شو.»
نزدیک حضرتش شدم.آنگاه خود را به من تکیه داد و در همین حالت قرار داشت و با من سخن میگفت-به گونهای که گاهی قدری از آب دهان مبارکش به من میرسید-تا اینکه سرانجام زمان رحلت رسول خدا فرا رسید و در بر من وفات یافت....» (1)
-طبقات(ابن سعد)،باب من قال توفی رسول اللّه فی حجر علیّ بن ابی طالب،ج 2 ق 51/2،چ اروپا.
از احادیث بسیار چنین بر میآید که امام علیّ بن ابی طالب علیه السّلام چندین کتاب داشته که حاوی مجموعۀ احکام و معارف دین اسلام بوده است.در اینجا به بررسی پیرامون یکی از این کتب که تحت عنوان«جامعه»مطرح شده است،اکتفا مینماییم.این کتاب به املای رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و خط حضرت علی علیه السّلام تدوین شده است،و ظاهرا مقصود از«کتاب علی علیه السّلام»در پارهای روایات، همین کتاب میباشد.
در کتاب اصول کافی و بصائر الدّرجات از قول ابو بصیر (2)روایتی نقل شده است که ما آن را عینا از«کافی» (3)نقل میکنیم.ابو بصیر گفته است:
«خدمت امام جعفر صادق رسیدم و گفتم:
فدایت شوم،سؤالی دارم؛آیا اینجا کسی هست که سخنان مرا بشنود؟
امام پردهای را که بین آن اتاق و اتاق مجاور آویخته شده بود،کنار زد و در آنجا سر کشید و سپس به من فرمود:«ای ابو محمّد!هر چه میخواهی بپرس.»
گفتم:فدایت شوم،شیعیان تو طیّ احادیثی مدّعیاند که رسول خدا بابی از علم به روی
1) 1)
2) 2) -دو نفر به«ابو بصیر»معروف میباشند که یکی از آنها یحیی پسر ابو القاسم،مکنّی به«ابو محمّد»و از جمله اصحاب حضرت امام محمّد باقر و امام جعفر صادق علیهما السّلام بوده و مطلقا به او«ابو بصیر»میگفتند.در اینجا مراد همین ابو بصیر است.رجوع کنید به:قاموس الرّجال.
3) 3) -کافی 239/1؛بصائر الدّرجات151/-152؛وافی 135/2. [1]البته این روایت طولانی است و ما به قدر حاجت از آن برگزیدهایم.حدیثی دیگر نیز از ابو بصیر روایت شده که با حدیث مزبور در لفظ قدری اختلاف دارد.رجوع کنید به:بصائر الدّرجات 49/ ح 14،و154/ ح 7،و142/ ح 1؛وافی 135/2. [2]
[امیر المؤمنین]علی گشوده است که از آن هزار باب دیگر گشوده میشود.
تا آنجا که امام در پاسخ وی میفرماید:
«ای ابو محمّد!ما جامعه داریم و آنها چه میدانند که جامعه چیست.»
پرسیدم:فدای تو گردم،جامعه چیست؟امام فرمود:
«صحیفهای است به درازای هفتاد ذراع به ذراع رسول خدا و املای آن حضرت که همۀ مطالب آن یک به یک از دو لب مبارک ایشان بیرون آمده و[امیر المؤمنین]علی آن را به خط خود نوشته است.در آن صحیفه از هر حلال و حرامی،و از هر آنچه که مردم به آن نیاز داشته و دارند،سخن رفته است،حتّی دیۀ یک خراش سطحی پوست بدن.»
آنگاه دست خود را به شانهام زد و فرمود:
«اجازه میدهی ای ابو محمّد؟»
جواب دادم:فدای تو گردم،تمام وجود من در اختیار شماست،هر چه میخواهی انجام بده.
پس آن حضرت با دست خود فشاری بر شانهام وارد کرد و فرمود:
«حتّی دیۀ این را!»و این مطلب را قدری غضبآلود فرمود.
من گفتم:به خدا سوگند که این خود علم است و....»
سخن پیرامون«جامعه»و کتاب امام علی علیه السّلام در روایات متعدّدی آمده است.در اینجا ما به ذکر همین یک روایت بسنده میکنیم.
حال به این سخن میپردازیم که امامان بعد از امیر المؤمنین علی علیه السّلام کتابهای ایشان،به ویژه جامعه را چگونه پس از سپری شدن ایّام خویش به امام پس از خود به ودیعت میسپردند.
شیخ کلینی در کتاب اصول کافی از قول سلیم بن قیس (1)
-سلیم بن قیس ابو صادق الهلالی العامری از جمله اصحاب امیر المؤمنین علیه السّلام بوده است که سایر ائمّه تا حضرت سجّاد علیه السّلام را نیز درک کرده است.(قاموس الرّجال 445/4)
چنین آورده است:من شاهد وصیّت امیر المؤمنین علیه السّلام به فرزندش امام حسن علیه السّلام بودم.آن حضرت سپس امام
1) 1)
حسین علیه السّلام و محمّد حنفیه و دیگر پسرها و بزرگان شیعیان و خانوادهاش را بر آن وصیّت گواه گرفت.آنگاه کتاب و سلاح خود را به فرزندش،امام حسن علیه السّلام تحویل داد و گفت:
«پسرم!رسول خدا به من امر فرموده است که تو را وصیّ خود گردانم و کتابها و اسلحهام را به تو تحویل دهم،همان طور که رسول خدا مرا وصیّ خود قرار داد و کتابها و اسلحهاش را به من سپرد.
و نیز فرمان داده است تا به تو دستور دهم که چون مرگت فرا رسد،آنها را به برادرت،حسین تحویل دهی.»
سپس امیر المؤمنین علیه السّلام روی به جانب حسین علیه السّلام کرد و به او فرمود:
«و رسول خدا تو را نیز فرمان داده است که آنها را به این پسرت[علیّ بن الحسین]تحویل دهی.»
سپس دست علیّ بن الحسین را گرفت و فرمود:
«و رسول خدا تو را نیز فرمان داده است تا آنها را به پسرت،محمّد تحویل دهی.و از جانب رسول خدا و من به او سلام برسان.» (1)
-کافی 297/1-298؛وافی 79/2.
همچنین در کتاب کافی و بصائر الدّرجات چنین آمده است:
حمران (2)میگوید:از ابو جعفر،امام باقر علیه السّلام در مورد صحیفۀ مهرومومشدهای که نزد«امّ سلمه» به ودیعت نهاده شده بود و مردم دربارۀ آن سخن میگفتند،سؤال نمودم.امام باقر علیه السّلام فرمود:
«رسول خدا را چون اجل فرا رسید،علی علم و اسلحه آن حضرت و هر چه را نزد او بود[از مواریث امامت]به ارث برد.
[این علوم و معارف و سلاح رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم همچنان نزد امیر المؤمنین علیه السّلام بود]تا اینکه به حسن و پس از او به حسین رسید.در این موقع چون ما از غلبۀ دشمنان بیم داشتیم،آنها را[جدّم حسین]نزد«امّ سلمه»به امانت سپرد و بعد از آن علیّ بن الحسین آنها را از امّ سلمه بازستاند.»
من گفتم:[بنابراین]بعد از آن به پدرتان رسید،و بعد از آن به شما رسیده است؟!
امام باقر علیه السّلام پاسخ دادند:آری،همین طور است. (1)
-کافی 235/1؛بصائر الدرجات177/ و 186 و 188؛وافی 132/2.
و نیز از عمر بن ابان (2)روایت شده است (3)که گفت:از حضرت امام جعفر صادق در مورد صحیفۀ سر به مهری که نزد«امّ المؤمنین امّ سلمه»به امانت نهاده شده بود و مردم از آن سخن میگفتند،جویا شدم.امام در پاسخ فرمود:
«هنگامی که رسول خدا درگذشت،[امیر المؤمنین]علی دانش و سلاح و هر آنچه را نزد آن حضرت[از مواریث امامت]بود،از او به ارث برد و همچنان نزدش بود تا اینکه به فرزندش، حسن،و بعد از او به حسین رسید.»
[در اینجا من صبر نکرده به دنبال سخنان امام]عرض کردم:بعد از امام حسین آنها به علی بن الحسین،و از آن امام به فرزندش،و از ایشان هم به شما منتقل شده است؟
امام صادق علیه السّلام فرمود:آری همین طور است.
در کتاب غیبت شیخ طوسی،و مناقب ابن شهر آشوب،و بحار الانوار مجلسی،از قول فضیل (4)چنین آمده است:ابو جعفر،امام محمّد باقر علیه السّلام به من فرمود:
«در همان هنگام که امام حسین به سوی عراق عازم بود،وصیّت نامۀ پیامبر و کتب و دیگر اشیای آن حضرت را به امانت نزد امّ سلمه گذاشت و به او فرمود:وقتی که پسر بزرگترم به تو مراجعه کرد،آنچه را که به تو سپردهام،به او تسلیم کن.
پس از اینکه امام حسین به شهادت رسید،علیّ بن الحسین نزد امّ سلمه رفت و آن بانو هم تمامی اشیائی را که امام حسین به امانت نزدش نهاده بود،به امام سجّاد تحویل داد.» (5)
و نیز در کتاب کافی،اعلام الوری،مناقب ابن شهر آشوب و بحار الانوار از ابو بکر حضرمی (6)روایت شده است(لفظ از کافی است)که امام صادق علیه السّلام فرمود:
1) 1)
2) 2) -ابو حفص،عمر بن ابان کلبی کوفی از جمله اصحاب امام جعفر صادق علیه السّلام بوده است.معجم رجال الحدیث 12/13.
3) 3) -کافی 236/1؛بصائر الدّرجات184/ و 177؛وافی 133/2.
4) 4) -ابو القاسم فضیل بن یسار،آزاد کردۀ«بنی نهد»از اصحاب امام باقر و امام صادق علیهما السّلام بوده است.(قاموس الرّجال 343/7)
5) 5) -الغیبة(شیخ طوسی)128/،چ تبریز 1323 ق؛مناقب ابن شهر آشوب 172/4؛بحار الانوار 18/46 ح 3.
6) 6) -ابو بکر حضرمی،عبد اللّه بن محمّد نام دارد و از امام صادق علیه السّلام احادیث بسیاری روایت کرده است.(قاموس الرّجال 15/16)
«امام حسین در آن هنگام که به سوی عراق عزیمت میفرمود،کتب و وصیّتنامه را نزد امّ سلمه به امانت نهاد.[اینها همچنان نزد آن بانو بود]تا اینکه علیّ بن الحسین بازگشت و[امّ سلمه]همۀ آنها را به وی تحویل داد.» (1)
-کافی 304/1؛اعلام الوری152/؛بحار الانوار 19/46؛مناقب ابن شهر آشوب 172/4.
البته اینها به غیر از آن وصیّتی است که امام در کربلا به همراه آنچه که امامی از امام دیگر به ارث میبرد،به دخترش فاطمه سپرد و او بعدها به علیّ بن الحسین علیه السّلام تحویل داد.لازم به ذکر است که در آن ایّام امام سجّاد علیه السّلام به شدّت بیمار بود.
در کافی،اعلام الوری،بصائر الدّرجات و بحار الانوار از قول عیسی بن عبد اللّه (2)،از پدرش،از جدّش چنین آمده است:
«در بستر مرگ،امام سجّاد علیّ بن الحسین علیه السّلام به فرزندانش که پیرامون او گرد آمده بودند، نظری افکند.سپس چشم به فرزندش محمّد بن علی(امام باقر علیه السّلام)انداخت و فرمود:«محمّد!این صندوق را بگیر و به خانۀ خود ببر.»
سپس امام به سخن خود ادامه داد و فرمود:
«در این صندوق به هیچ عنوان دینار و درهمی وجود ندارد،بلکه آکنده از علوم است.»» (3)
همچنین در بصائر الدّرجات و بحار الانوار،از همین عیسی بن عبد اللّه روایت شده است که امام صادق علیه السّلام فرمود:
«پیش از آنکه علیّ بن الحسین بدرود حیات گوید سبد یا صندوق را حاضر کرده به فرزندش فرمود:محمّد!این صندوق را ببر.او نیز صندوق را توسّط چهار نفر حمل نمود و برد.
چون امام سجّاد درگذشت،عموهایم برای گرفتن سهم خود از محتویات آن صندوق به پدرم مراجعه کرده گفتند:بهرۀ ما را از آن صندوق بپرداز.
امام باقر در پاسخ آنها فرمود:به خدا قسم که شما را نصیبی در آن نیست.اگر شما را بهرهای در آن میبود،آن را[پدرم]به من تحویل نمیداد.
[سپس امام صادق علیه السّلام اضافه کرده میفرماید:]
در آن صندوق سلاح رسول خدا و کتابهای او قرار داشت.» (1)
-کافی 305/1 ح 1؛وافی 82/2؛بصائر الدّرجات165/؛اعلام الوری260/؛بحار الانوار 229/46.
در بصائر الدّرجات از قول زراره (2)آمده است که امام صادق علیه السّلام فرمود:
«هنوز امام باقر حیات داشت که آن مواریث و کتب به من منتقل شد.» (3)
در کتاب غیبت نعمانی و بحار الانوار از قول حماد صائغ آمده است که گفت:
در آن مجلسی که مفضّل بن عمر مسائلی را از ابو عبد اللّه،امام صادق علیه السّلام میپرسید،حاضر بودم...
در این هنگام امام کاظم علیه السّلام وارد شد.امام صادق علیه السّلام رو به مفضّل کرده پرسید:
«دوست داری که مالک کتاب علی[بعد از من]را ببینی؟»
مفضّل پاسخ داد:چه از این بالاتر و بهتر!
امام به امام کاظم اشاره کرده فرمود:«این وارث و مالک کتاب علی است.» (4)
در کافی،ارشاد مفید،غیبت شیخ طوسی و بحار الانوار از امام کاظم علیه السّلام روایت میکنند که فرمود:
«فرزندم علی بزرگترین فرزند من،و نیکترین آنان در نظر من،و محبوبترین ایشان برای من میباشد.او در کنار من به کتاب جفر نگاه میکند که هیچ کس جز پیامبر یا وصیّ پیامبر بدان نظر نکرده است.» (5)
1) 1)
2) 2) -زراره ابو الحسن و نام او عبد ربه،فرزند اعین،آزاد کردۀ بنی شیبان کوفی بوده و از امام صادق علیه السّلام حدیث روایت کرده است.وی در سال 150 ق وفات نموده است.(قاموس الرّجال 154/4)
3) 3) -بصائر الدّرجات158/ و 180 و 181 و 186.
4) 4) -الغیبة(نعمانی)177/؛بحار الانوار 22/48 ح 34.
5) 5) -اصول کافی 311/1؛ [1]ارشاد(مفید)285؛ [2]غیبت(شیخ طوسی)28/؛وافی 83/2.و [3]نیز رجوع کنید به:بصائر
نخستین امامی که به کتاب امیر المؤمنین علیه السّلام اشاره کرده و از آن سخن گفته است،امام علیّ بن الحسین زین العابدین علیه السّلام میباشد.این مطلب در کتب کافی،من لا یحضره الفقیه،تهذیب،معانی الاخبار و وسائل آمده است.ما آن را از کتاب کافی نقل میکنیم.
از ابان بن تغلب (1)روایت شده که گفت:
از علیّ بن الحسین علیهما السّلام در مورد کسی سؤال شد که دربارۀ مقداری از مال خود وصیّت کرده بود.(یعنی به طور مبهم وصیّت کرده بود که قدری از مال مرا به فلان مصرف برسانید،ولی مقدار آن را مشخص نکرده و عبارتی مانند«شیء من مالی»به کار برده بود.)
آن حضرت در پاسخ فرمود:
«شیء»در کتاب امام علی یک ششم محسوب میشود.» (2)
و نیز در کتابهای خصال،عقاب الاعمال و وسائل الشّیعه،از امام باقر علیه السّلام روایت شده است که فرمود:
«در کتاب علی آمده است:سه خصلت است که دارندۀ آن نمیمیرد مگر اینکه وبال و زیان آنها را در ایّام حیات خود ببیند.آنها عبارتند از:
سرکشی،بریدن از بستگان و خویشاوندان و سوگند دروغ.» (3)
امام صادق علیه السّلام نیز در مورد اثبات اوّل ماه با رؤیت هلال به کتاب امیر المؤمنین اشاره فرموده است. (4)
به جز مواردی که ذکر شد،ما سی و نه مورد دیگر از روایتهایی که در آنها دو امام بزرگوار،
1) 1) -ابان بن تغلب بن ریاح،ابو سعید بکری از موالی بنی جریر است که از امامانی چون حضرت سجّاد و حضرت باقر و حضرت صادق علیه السّلام روایت کرده است.او به کسانی که در مورد روایت احادیث امام صادق علیه السّلام،وی را سرزنش میکردند گفته است:چه طور به خود اجازه میدهید مرا از روایت احادیث مردی سرزنش کنید که از او سؤالی نکردم مگر اینکه در پاسخ فرمود: رسول خدا فرمود....
2) 2) -کافی 40/7 ح 1؛من لا یحضره الفقیه 151/4؛معانی الاخبار217/؛تهذیب 211/9 ح 835؛وسائل الشّیعه 450/13 ح 1.
3) 3) -خصال(شیخ صدوق)124/؛عقاب الاعمال(شیخ صدوق)261/؛وسائل الشّیعه 119/16.
4) 4) -استبصار(شیخ طوسی)64/3؛وسائل الشّیعه 184/7.
امام باقر و امام صادق علیهما السّلام،از کتاب امیر المؤمنین علی علیه السّلام سخن گفتهاند،به دست آوردهایم. (1)
-رجوع کنید به:معالم المدرستین 336/2-339. [1]
گذشته از اینها مواردی نیز بوده است که همین دو امام بزرگوار عین کتاب امیر المؤمنین را بیرون آورده متن آن را برای برخی از اصحاب خود چون زراره،محمّد بن مسلم (2)،عمر بن اذینه (3)، ابو بصیر،ابن بکیر (4)
(قاموس الرّجال 399/5)
،عبد الملک بن اعین (5)و معتب (6)خواندهاند. (7)گاهی نیز دیده شده است که امام باقر و امام صادق علیهما السّلام کتاب امیر المؤمنین را در برابر پیروان مکتب خلفا گشوده و مطالبی از آن را به ایشان نشان دادهاند.حدیث زیر مبیّن همین مطلب است.
نجاشی روایت کرده است:
«عذافر صیرفی (8)در معیّت حکم بن عتیبه (9)به خدمت امام باقر علیه السّلام رسیدند.حکم آغاز سخن کرد و مسائلی را مطرح ساخت و امام با اینکه دیدار حکم را خوش نداشت،او را پاسخ میداد تا اینکه در مسألهای بینشان اختلاف نظر افتاد[و حکم پاسخ امام را نپذیرفت].در این هنگام امام باقر رو به فرزند خود کرده فرمود:«پسرم برخیز و آن کتاب[علی علیه السّلام]را بیاور.»
فرزند امام فرمان برد و کتابی بزرگ که طوماروار روی هم پیچیده شده بود،پیش روی آن حضرت نهاد.امام آن را گشود و به جستجوی مسألۀ مورد بحث پرداخت تا آن را یافت.سپس
1) 1)
2) 2) -ابو جعفر اوقص،محمّد بن مسلم بن ریاح طحان،از امام باقر علیه السّلام روایت کرده و مؤلّف کتاب«اربع مائة مسألة فی ابواب الحلال و الحرام»بوده است.وفاتش در سال 150 هجری است.(قاموس الرّجال 378/8)
3) 3) -میگویند نامش محمّد بن عمر بن اذینه بوده که نام پدرش بر نام خودش پیشی گرفته است.وی از اصحاب امام صادق علیه السّلام بوده است.(معجم رجال الحدیث 21/13)
4) 4) -ابن بکیر،ابو علی عبد اللّه بن بکیر بن اعین شیبانی است.از ثقات میباشد و از امام صادق علیه السّلام روایت کرده است.
5) 5) -عبد الملک بن اعین،ابو فراس شیبانی است که از امام باقر و امام صادق علیهما السّلام روایت کرده و در زمان امام صادق از دنیا رفته است.(قاموس الرّجال 181/6)
6) 6) -معتب آزاد کردۀ امام صادق علیه السّلام است.منصور دوانیقی،خلیفۀ عبّاسی فرمان داد تا او را هزار تازیانه بزنند که بر اثر آن درگذشت.(قاموس الرّجال 47/9)
7) 7) -برای ملاحظۀ روایات مربوطه رجوع کنید به:معالم المدرستین 339/2-343. [2]
8) 8) -عذافر بن عیسی خزاعی صیرفی است که از امام جعفر صادق علیه السّلام روایت کرده است.(قاموس الرّجال 295/6)
9) 9) -حکم بن عتیبه کوفی است که از امام باقر و امام صادق علیهما السّلام روایت نقل کرده است.حکم به سال 113 یا 114 یا 115 در سنّ شصت و چند سالگی درگذشت.اصحاب صحاح در مکتب خلفا احادیث او را آوردهاند.(قاموس الرّجال 375/3؛تهذیب 292/1)
فرمود:«این املای رسول خدا و خطّ علی است.»
سپس رو به حکم کرده فرمود:
«ای ابو احمد!تو و سلمه (1)
-سلمة بن کهیل،ابو یحیی حضرمی کوفی است.امام باقر و امام صادق علیهما السّلام را درک کرده است.(قاموس الرّجال 439/4)
و ابو المقدام (2)،به هر طرف که میخواهید،به شرق و به غرب بروید، که به خدا سوگند علمی از این مطمئنتر که نزد ما خانواده است و جبرئیل بر ما فرود آورده،نزد هیچ کس دیگر نخواهید یافت.»» (3)دوازده امام اهل بیت علیهم السّلام گاه میشد که حکم مسألهای را از کتاب امام علیّ بن ابی طالب علیه السّلام میگفتند و به کتاب امام تصریح میکردند و گاه نیز همان حکم را بدون اینکه نامی از این کتاب ببرند،بیان میداشتند که ما این مطلب را در کتاب«معالم المدرستین» (4)شرح دادهایم.
از همین روست که تمامی احادیث ائمّه علیهم السّلام را سندی واحد است،و احادیث آنها با هم از یک ریشه برخاسته،و از یگانگی کامل با هم برخوردارند.
هشام بن سالم (5)،حماد بن عثمان (6)و دیگران روایت کردهاند که ابو عبد اللّه امام صادق علیه السّلام فرمود:
«حدیث من،حدیث پدرم میباشد؛و حدیث پدرم،حدیث جدّم؛و حدیث جدّم،همان حدیث حسین است.و حدیث حسین،حدیث حسن است؛و حدیث حسن،حدیث امیر المؤمنین؛و حدیث امیر المؤمنین،حدیث رسول خدا؛و حدیث رسول خدا،سخن خدای عزّ و جلّ میباشد.» (7)
به همین جهت بود که امام باقر علیه السّلام در پاسخ جابر بن عبد اللّه-که به حضرتش گفته بود:هر وقت
1) 1)
2) 2) -ابو المقدام،ثابت بن هرمز آهنگر پارسی است.امام باقر و امام صادق علیهما السّلام را درک کرده است.او و سلمه از«بتریه» بودند که مردم را به ولایت علی علیه السّلام دعوت میکردند،در حالی که امامت ابو بکر و عمر را نیز قبول داشتند و عثمان و طلحه و زبیر و عایشه را دشمن میداشتند.اینها معتقد به خروج با اولاد علیّ بن ابی طالب علیه السّلام بودند و در این راه امر به معروف و نهی از منکر هم میکردند،و هر کدام از اولاد علی علیه السّلام را که بر حاکم زمان میشورید و خروج میکرد،امام میدانستند.(قاموس الرّجال 287/2-289)
3) 3) -رجال(نجاشی)279/.
4) 4) -معالم المدرستین 344/2. [1]
5) 5) -هشام بن سالم،ابو محمّد جوالیقی کوفی است.از امام صادق علیه السّلام روایت کرده و کتابی نیز تألیف نموده است.(قاموس الرّجال 357/9)
6) 6) -حماد بن عثمان فزاری از امام صادق و امام کاظم و امام رضا علیهم السّلام روایت کرده است.(قاموس الرّجال 397/3)
7) 7) -کافی 53/1؛ارشاد(مفید)257/. [2]
برایم حدیثی بیان میفرمایید،اسناد آن را هم برایم بگویید-فرمود:
«پدرم،از جدّم،از رسول خدا،از جبرئیل،از جانب خدای عزّ و جلّ برایم چنین حدیث کرد.و هر حدیثی که من برای تو میگویم،دارای همین اسناد است.» (1)
-امالی(مفید)26/. [1]
از همین روی بود که ابو عبد اللّه امام صادق علیه السّلام به«حفص بن بختری» (2)فرمود:
«آنچه از من شنیدهای میتوانی آن را از جانب پدرم روایت کنی.و آنچه را که از من شنیدهای مجازی از جانب رسول خدا روایت کنی.» (3)
شاعر در همین زمینه چه نیکو سروده است:
فوال أناسا قولهم و حدیثهم
روی جدّنا عن جبرئیل عن الباری
«پس دوستی و پیروی کسانی را پیشه کن که گفتار و حدیث آنان چنین است:جدّ ما،از جبرئیل، از خداوند متعال روایت کرده است.»
تا اینجا مشخّص ساختیم که ائمّۀ اهل بیت علیهم السّلام عملا چگونه امّت اسلامی را آگاه میساختند که ایشان وارثان پیامبر در علوم و معارف اسلامی هستند،و این علوم را حضرت علی علیه السّلام به خطّ خود و املای رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم در کتابی ویژه مدوّن ساخته است.
در برابر این همه محکمکاریها در مکتب اهل بیت علیهم السّلام،مسألۀ مدارک حدیث پیامبر در مکتب خلفا به قرار ذیل است:
در مکتب خلفا نوشتن حدیث پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم تا زمان عمر بن عبد العزیز ممنوع بود،امّا به دستور این خلیفه این امر حرام،حلال شد.بنابراین در ابتدای قرن دوم هجری پیروان مکتب خلفا تدوین حدیث را شروع کردند.
پس آنچه به نام حدیث پیامبر در آغاز قرن دوم هجری نزد پیروان مکتب خلفا وجود داشت، احادیثی بود که با چند واسطه از پیامبر به ایشان رسیده بود.
بنابر نظر محدّثان،حدیث در مدّت یک قرن توسّط چهار طبقه از روات روایت میشود.مثلا چنانچه در آن زمان که عمر بن عبد العزیز دستور نوشتن حدیث را صادر کرد،محدّثی در کتاب خود از شخص عمر بن عبد العزیز-که در سال 101 هجری وفات کرده-حدیثی را از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم روایت کند،در این مورد،سلسلۀ سند حدیث میتوانست چنین باشد:
1.عمر میتوانست آن حدیث را از پدرش عبد العزیز بن مروان روایت کند.
2.عبد العزیز بن مروان میتوانست حدیث را از پدرش مروان بن حکم روایت کند.
3.مروان بن حکم که در زمان پیامبر طفلی شیرخوار بوده،میتوانست آن حدیث را از پدرش حکم بن ابی العاص روایت کند.
4.حکم بن ابی العاص که حضور پیامبر را در بزرگسالی درک کرده بود میتوانست حدیث را از پیامبر روایت نماید.
بنابراین در مثال مذکور،آن حدیث با چهار واسطه از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم روایت شده است.
در این صورت،حدیثی که در طول صد سال با چهار واسطه از زبانی به گوشی برسد،تا چه اندازهای قابل اعتماد است!؟
اینک دلیلی روشن از مکتب خلفا بر گفتۀ خود میآوریم:
ذهبی و ابن کثیر از بشیر بن سعد روایت میکنند که میگفت:
«از خدا بترسید و خوددار باشید در روایت کردن حدیث!به خدا قسم،من خود کسانی را دیدم که با هم در مجلس ابو هریره مینشستیم و ابو هریره از پیامبر و همچنین کعب الاحبار حدیث روایت میکرد،سپس برمیخاست.من خود میشنیدم از بعضی کسانی که با ما در مجلس ابو هریره بودند، روایتهایی را که ابو هریره از پیامبر روایت کرده بود،به کعب نسبت داده آن روایت را از کعب روایت میکردند،و روایاتی را که ابو هریره از کعب روایت کرده بود،به پیامبر نسبت داده از او روایت میکردند.» (1)
-سیر اعلام النبلاء 436/2؛تاریخ ابن کثیر 109/8،شرح حال ابو هریره.الفاظ این حدیث مطابق نقل ابن کثیر میباشد.رجوع کنید به:تفسیر ابن کثیر 104/3-105.
ناگفته نماند آنچه تا بدین جا بیان شد،دربارۀ احادیثی میباشد که در زمان معاویه جعل نشده،و یا آنکه به سود خلفا دست کاری نگشته است؛چنان که در کتاب«نقش عایشه در تاریخ اسلام» به خصوص فصل«با معاویه»و نیز در دروس گذشته به آن اشاره شد.
1) 1)
اگر هیچ دلیلی جز آنچه در این بحث بیان شد-که پیامبر همۀ علوم و معارف اسلامی را به دوازده وصیّ خود کتبا تسلیم نموده است-در دست نداشته باشیم،بازهم مسلمانان و به طور کلّی همۀ کسانی که بخواهند تفسیر قرآن و سنّت،یعنی عقاید و احکام اسلام را از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بیاموزند، چارهای ندارند جز آنکه به دوازده وصیّ آن حضرت مراجعه کنند و عقاید و احکام اسلامی را در مکتب آنان فراگیرند.
ولی با وجود این-چنان که در درس آینده آشکار میشود-پیامبر اکرم به فرمان خداوند عزّ و جلّ به مسلمانان به صراحت اعلام فرموده که پس از وی امام و رهبر انسانها دوازده وصیّ او میباشند.
در آغاز این بحث،شایسته است نخست اساس تفکّرات مکتب خلفا و مکتب اهل بیت را در امر امامت بررسی نماییم.
پس از وفات پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم تا به امروز،دو مکتب در عالم اسلام وجود داشته است:مکتب امامت،مکتب خلافت
مکتب خلافت میگوید:پیشوا و زمامدار انتخابی است.
امّا مکتب امامت میگوید:پیشوا و زمامدار امّت،همان اوصیای پیامبر میباشند؛و این امر انتصابی است،نه انتخابی.
آن گروه که میگویند تعیین پیشوا بر اساس انتخاب میباشد،معتقدند که این انتخاب به دست مردم انجام میگیرد،و بعد از پیامبر این مردمند که زمامدار را انتخاب مینمایند.
امّا مکتب امامت میگوید که تعیین پیشوا(اوصیای پیامبر)از طریق انتصاب میباشد،و این انتصاب از طرف خداست،نه از جانب پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و نه از جانب مردم.خداوند متعال پیشوا را نصب میکند،و پیامبر تعیین و انتصاب الهی را به مردم تبلیغ مینماید.
اینک پیش از آغاز بررسی تفصیلی نظریّات دو مکتب،لازم است دو نکته را در این مقدّمه یادآور گردیم:
دانشمندان مکتب خلافت،کتبی دارند که در آن قانون و راه و روش تشکیل حکومت، واجبات این کار،وظایف حاکم،حقوق دولت اسلامی بر مردم،و حقوق مردم بر دولت اسلامی و اینکه والی و وزیر را به چه شکل باید انتخاب کرد،امام جمعه و قاضی چگونه تعیین میشود، مالیات به چه نحو گرفته میشود،زکات و خراج و جزیه چه اندازه است،و چه کسی باید بگیرد،و چگونه بگیرد،و امثال اینها را بیان کردهاند.این کتابها،نوشتههای رسمی علمای معتبر و مشهور و مورد اعتماد مکتب خلفا میباشد که ما نظریّات مکتب خلفا در مورد تعیین زمامدار مسلمانان و چگونگی انتخاب او را،از این گونه کتب استخراج کرده و ارزیابی میکنیم.
نکتۀ دیگری که لازم است در این مقدّمه یادآور شویم،اصطلاح«خلیفه»است که در بحثهای گذشته نیز در مورد آن سخن گفته بودیم.اینک به طور مبسوطتر آن را توضیح میدهیم.
ابن اثیر گوید:خلیفه به کسی گفته میشود که نیابت و جانشینی غیر را بر عهده بگیرد. (1)
-نهایة اللّغة،مادّۀ«خلف».
و نیز راغب اصفهانی گوید:خلافت نیابت از غیر است. (2)
در برخی از آیات قرآن کریم،الفاظ«خلائف»و«خلفاء»که جمع«خلیفه»میباشند،به همین معنای لغوی استعمال شده است.چنان که در آیۀ 69 از سورۀ اعراف فرموده است:
جَعَلَکُمْ خُلَفاءَ مِنْ بَعْدِ قَوْمِ نُوحٍ
«شما را پس از قوم نوح جانشینان ایشان قرار داد.»
در بعضی از فرمایشات پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم نیز استعمال لفظ خلیفه در همان معنای لغوی خود مشاهده میشود.مانند اینکه میفرماید:
«اللّهمّ ارحم خلفائی،اللّهمّ ارحم خلفائی،اللّهمّ ارحم خلفائی.»
«بار خدایا!خلفای مرا مورد رحمت خویش قرار ده.(این عبارت را سه بار تکرار فرمودند)» عرضه داشتند:ای رسول خدا!خلفای شما کیانند؟فرمود:
«الّذین یأتون بعدی،یروون حدیثی و سنّتی...» (1)
-معانی الاخبار374/ و 375؛عیون الاخبار 36/2، [1]چ نجف؛من لا یحضره الفقیه 420/4،تحقیق علی اکبر غفّاری؛ بحار الانوار 152/2 ح 7.
و از مصادر مکتب خلفا رجوع کنید به:المحدّث الفاصل(رامهرمزی)،باب فضل الناقل عن رسول اللّه163/؛ [2]قواعد التحدیث(قاسمی)،باب فضل راوی الحدیث48/،چ دوم؛شرف أصحاب الحدیث(خطیب بغدادی)،باب کون أصحاب الحدیث الخلفاء الرسول30/؛جامع بیان العلم(ابن عبد البرّ)55/1؛أخبار اصبهان(ابو نعیم)81/1؛الفتح الکبیر(سیوطی)، به نقل از ابو سعید 233/10؛کنز العمال(متقی هندی)،کتاب العلم،باب آداب العلم،فصل روایة الحدیث و آداب الکتابة،به نقل از امیر المؤمنین علی علیه السّلام و ابن عبّاس 128/10 و 133 ح 1086 و 1127،و 181/10 ح 1407،چ دوم؛الالماع(قاضی عیاض)، باب شرف علم الحدیث و شرف أهله11/.
«آن کسانی که بعد از من میآیند و حدیث و سنّت مرا بازگو مینمایند...»
در گذشته یادآور شدیم که ما در اسلام نامگذاریهایی داریم که در زمان خود پیامبر انجام شده است.این نامها را یا شخص پیامبر انتخاب کرده،و یا از جانب خداوند نامگذاری شده و پیامبر آن را تبلیغ نموده است.این گونه نامگذاریها را«مصطلحات اسلامی»و«مصطلحات شرعی» (2)نامیدهاند.یعنی اصطلاحات یا نامهایی که به وسیلۀ شرع و شارع انتخاب شده است.امّا یک دسته از نامها میباشند که مسلمانها یا علمای اسلام وضع کردهاند که آنها را«مصطلحات متشرّعه»و یا«مصطلحات مسلمین»نامیدهاند.
خلیفه در مفهوم کنونی آن(حاکم و زمامدار مسلمانان)یک نامگذاری شرعی نیست.یعنی این لفظ در زمان پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بر این معنی قرار داده نشده است؛هر چه هست از مسلمانان میباشد،و پیروان خلفا هستند که چنین نامگذاری کردهاند.اینان در ابتدای امر کسی را که پس از پیامبر اکرم برای زمامداری انتخاب کردند«خلیفة الرّسول»و بعدها به اختصار«خلیفه»نامیدند.گاهی نیز برخی از پیروان مکتب خلفا از حاکم و سلطان وقت،به«خلیفة اللّه»تعبیر نموده اصطلاح خلیفه را مختصرشدۀ آن قلمداد میکردند.
چنان که از موارد کاربرد لفظ خلیفه در برخی از آیات قرآن و روایات اسلامی استفاده
میشود،«خلیفة اللّه»در اصطلاح اسلامی کسی است که خدای متعال او را معیّن فرموده تا«اسلام» را به اهل زمان خویش تبلیغ نماید؛اعمّ از اینکه این شخص پیامبر باشد یا وصیّ پیامبر.
بنابراین مقصود از خلیفه در آیاتی مانند آیۀ 26 از سورۀ ص (1)
خلاصه آنکه«خلیفة اللّه»امام زمان هر عصری است که وظیفۀ تبلیغ و حفظ و حراست دین خدا و احکام الهی را بر عهده دارد و بر مردم است که خلیفۀ منصوب از جانب خداوند را بشناسند و او را مرجع و پناه خود قرار دهند. (3)
طرح و دلیل نظریۀ مکتب خلافت را از کتابهایی که در ابتدای بحث بدانها اشاره داشتیم و به «الاحکام السّلطانیّه»موسوم است،نقل میکنیم.
قاضی ماوردی(متوفّای 450 هجری)و قاضی ابو یعلی(متوفّای 458 هجری)که هر دو در عصر خویش قاضی القضات بودهاند،در کتب خویش که هر دو به همین نام است،مسأله را بدین شکل مطرح میکنند:
امامت که همان خلافت بعد از رسول است به سه شکل منعقد میگردد:
«در این زمینه هیچ گونه اختلافی نیست،و پذیرش خلیفه بدین شکل مورد اجماع و اتّفاق است.»
استدلال این دو در مورد این گونه منعقد شدن امامت،و اصالت و صحّت آن به این است که ابو بکر بعد از خودش،عمر را به زمامداری مردم تعیین نمود و کسی هم با این نظریه مخالفت نکرد.
پذیرش عموم مسلمانان نشان میدهد که این راه و روش را صحیح دانستهاند.لذا این نوع از انتخاب خلیفه که به دست خلیفۀ قبل انجام میگیرد،به دلیل عمل ابو بکر و عدم اعتراض مردم، صحیح است و در اصالت و صحّت این روش در مکتب خلفا اختلافی وجود ندارد. (1)
-«و أمّا انعقاد الامامة بعهد من قبله،فهو ممّا انعقد الاجماع علی جوازه و وقع الاتفاق علی صحّته،لأمرین عمل
1) 1)
در این نوع از تعیین خلیفه صاحبنظران مکتب خلفا اختلاف دارند.ماوردی میگوید:«اکثریت دانشمندان بر آنند که خلیفه به وسیلۀ پنج تن از اهل حلّ و عقد،یعنی بزرگان و عقلای قوم انتخاب میشود،یا اینکه یک تن انتخاب مینماید و چهار نفر دیگر موافقت میکنند.» (1)
(ماوردی7/؛ابو یعلی23/:اصل انتخاب مردم را یاد میکند،امّا اقوال مختلف را ذکر نمینماید.و نیز رجوع کنید به:سلوک الملوک43/ و 44)
دلیلی که ایشان برای این نظریه نقل میکنند،این است که در خلافت ابو بکر،پنج تن با وی بیعت کردند،و این بیعت رسمیت یافت و پذیرفته شد.پنج تن مزبور عبارت بودند از:عمر بن خطّاب،ابو عبیدۀ جراح،سالم آزاد کردۀ ابو حذیفه،نعمان بن بشیر و اسید بن حضیر.بدین شکل بیعت در سقیفه انجام گرفت و ابو بکر به مقام خلافت رسید.آنگاه خلیفۀ منتخب در سقیفه،به مردم عرضه شد.مردم نیز خواه یا ناخواه او را پذیرفتند. (2)
پس به این دلیل-یعنی عمل این چند تن-انتخاب خلیفه با بیعت و رضای پنج تن از اهل حلّ و عقد تمامیت میپذیرد و انجام مییابد.
دلیل دیگر این نظریه این است که عمر بن خطّاب در شورایی که برای تعیین خلیفۀ پس از خویش معیّن نمود،گفت:اگر پنج تن از این شش نفر یکی را به خلافت پذیرفتند،او خلیفه خواهد بود.
بیشتر دانشمندان این مکتب در این عقیده اتّفاق نظر دارند.
گروه دیگری از دانشمندان مکتب خلافت میگویند:
خلافت همانند عقد ازدواج است.همان طور که در عقد نکاح،یک عاقد لازم است و دو شاهد،در خلافت هم یک نفر بیعت میکند،و دو نفر اعلام رضایت مینمایند.و همین تعداد از اهل حلّ و عقد برای تعیین خلیفه و زمامدار کافی است. (3)
دستۀ سوم معتقدند:
تنها اگر یک نفر با خلیفه بیعت کند کافی میباشد.انتخاب یک نفر و بیعت همان یک نفر، خلیفۀ امّت بزرگ اسلامی را مشخّص میسازد.
دلیل اینها این است که میگویند:
عبّاس بن عبد المطّلب به علی گفت:«امدد یدک أبایعک فیقول النّاس:عمّ رسول اللّه بایع ابن عمّه،فلا یختلف علیک اثنان.» (1)
-طبقات الکبری ج 2 ق 2 ص 38؛مسعودی 200/2؛ [1]الامامة و السّیاسة 4/1. [2]
:«دست خویش را دراز کن تا با تو بیعت کنم.مردم خواهند گفت:عموی پیامبر خدا با پسر عموی وی بیعت کرده است.و دیگر پس از آن،دو نفر هم در کار شما مخالفت نخواهند کرد.»دلیل دوم این است که بیعت مانند حکم و فرمان حاکم شرع است،و حکم و فرمان یک حاکم شرع،نافذ میباشد و مخالفت با آن جایز نیست.
بنابراین دو دلیل،اگر حتّی یک نفر با کسی به عنوان خلافت بیعت کرد،خلافت وی برپا میشود و رسمیت و شرعیّت پیدا میکند. (2)
«آن کسی که با شمشیر و زور بر جامعۀ اسلامی غلبه یافت و خلیفه گشت و امیر المؤمنین نامیده شد،دیگر برای هر کسی که ایمان به خدا و روز قیامت دارد جایز و روا نیست که شبی را به روز آورد در حالی که او را امام نداند؛خواه خلیفه آدمی جنایتکار باشد،و خواه پاکدامن.» (3)
فضل اللّه بن روزبهان،فقیه معتبر مکتب خلفا،در کتاب سلوک الملوک در مورد این قسم از تشکیل خلافت مینویسد:
«طریق چهارم از اسباب انعقاد پادشاهی و امامت،شوکت و استیلاست.علما گفتهاند که چون امام وفات کند و شخصی متصدّی امامت گردد بیبیعتی و بیآنکه کسی او را خلیفه ساخته باشد،و
مردمان را قهر کند به شوکت و لشکر،امامت او منعقد میگردد بیبیعت.خواه قریشی باشد و خواه نه،خواه عرب باشد یا عجم یا ترک،خواه مستجمع شرایط باشد و خواه فاسق و جاهل...و امام و خلیفه بر او اطلاق توان کرد.» (1)
-سلوک الملوک،دستور حکومت اسلامی47/،چ حیدرآباد دکن.
اگر کسی به یکی از راههای گفته شده به خلافت رسید،به زور،یا با بیعت یک تن یا سه تن یا پنج تن،یا با انتخاب خلیفۀ قبلی،بر عموم مسلمانان واجب است که او را به شخص و نام بشناسند و به خلافت بپذیرند.همان طور که واجب است خدا و پیامبرش را بشناسند.
این خود یک نظر است،امّا اکثریت معتقدند به همین اندازه که مردم بدانند چه کسی خلیفه است،کافی است و شناسایی تفصیلی احتیاج نیست و شناخت اجمالی کافی میباشد. (2)
پیروان مکتب خلافت یک دسته روایت در معتبرترین کتب خویش از برجستهترین راویان نقل میکنند،و بر اساس آن میگویند امام و خلیفۀ مسلمانان هر کاری را مجاز است انجام بدهد.و هر نوع ظلم و جور و اجحاف و فسق را هم مرتکب شود،جایز نیست بر روی او شمشیر کشید و با او مخالفت نمود و بر او خروج کرد.اینک نمونههایی از این روایات:
«یکون بعدی أئمّة لا یهتدون بهدای و لا یستنّون بسنّتی فیهم رجال قلوبهم کقلوب الشّیاطین فی جثمان إنس.»
قال:قلت:کیف اصنع یا رسول اللّه ان ادرکت ذلک؟
قال:
«تسمع و تطیع للأمیر،و ان ضرب ظهرک و أخذ مالک،فاسمع و أطع.» (3)
«پس از من پیشوایانی خواهند آمد که به راه من نمیروند و به روش من عمل نمیکنند.پارهای از ایشان دلهایی همچون دل شیاطین دارند اگر چه به ظاهر انسانند.»
حذیفه میگوید:گفتم:یا رسول اللّه!اگر من آن زمان را دریابم چه عکس العملی نشان دهم؟
فرمود:
«شنوایی صد در صد و اطاعت مطلق از امیر کن.حتّی اگر بر پشتت بکوبد و مالت را ببرد،تو باید فرمان ببری و گوش به دستورش بسپاری.»
«من رأی من إمامه شیئا یکرهه فلیصبر فإنّه من فارق الجماعة شبرا فمات،مات میتة جاهلیّة.» (1)
-مسلم،باب الامر بلزوم الجماعة 22/6-60،چ مصر 1334 ق.
«اگر کسی از پیشوا و زمامدار خویش چیز ناخوشآیندی مشاهده کرد،باید که صبر کند؛زیرا اگر کسی از دستگاه خلافت و مسلمانان پیرو آنها،یک وجب دور شود و بر آن بمیرد،مانند مردگان جاهلیّت مرده است.»
«لیس أحد من النّاس خرج من السّلطان شبرا فمات علیه،إلاّ مات میتة جاهلیّة.» (2)
«هیچ کس را نرسد که بر پادشاه و امام زمان خود قیام کند،و حتّی وجبی از حکومت او سرپیچی نماید.اگر چنان کند و بمیرد،بر سنّت جاهلیّت مرده باشد.»
یکی از دانشمندان بزرگ مکتب خلفا در ذیل این احادیث،در بابی به عنوان«لزوم طاعة الامراء»میگوید:
«عموم اهل سنّت یعنی فقها و محدّثان و متکلّمان میگویند که حاکم با فسق و ظلم و زیر پا گذاشتن حقوق مردم،معزول نمیشود و نمیتوان او را خلع نمود.و اصولا جایز و روا نیست که علیه او قیام شود،بلکه واجب است که او را پند و اندرز دهند،و او را از خداوند و قیامت بترسانند.
زیرا در این زمینه احادیثی از پیامبر به دست ما رسیده است که ما را از خروج علیه زمامدار بازمیدارد .»
خلاصۀ سخن اینکه قیام بر ضدّ پیشوایان و زمامداران به اجماع همۀ مسلمانان حرام است؛ اگر چه فاسق و ستمگر هم باشند.
بنابراین عقیده،خروج بر یزید بن معاویۀ شراب خوار و سگباز و قاتل و جانی،و قیام علیه عبد الملک بن مروان که سربازانش خانۀ کعبه را با منجنیق خراب کردند،و جنگ بر ضدّ ولید که
قرآن کریم را هدف تیر قرار داد،جایز نیست و حرام میباشد!
«نووی»شارح دانشمند صحیح مسلم،به دنبال سخنان بالا میگوید:
«روایات فراوان پشت در پشت هم داده گفتار بالا را اثبات میکنند،و از آن گذشته اهل سنّت اجماع کردهاند که زمامدار با فسق و فجور از امامت عزل نمیگردد.» (1)
-شرح نووی بر مسلم،باب الامر بلزوم الجماعة 229/12.و نیز رجوع کنید به:سنن بیهقی 158/8 و 159؛منتخب کنز العمال 146/2 و 147 و 148 و 149 و بعد؛مسند احمد 93/2 و 306 و 381 و [1] 488،و 114/3،و 126/4 و 202؛ابو داوود 242/4 و 241 ح 4759 و 4758 و 4762؛ترمذی 488/4 ح 2199. [2]
این دانشمند در اینجا به آیۀ شریفۀ أَطِیعُوا اللّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ (2)استناد کرده و گفته است که چون زمامداران،اولیای امورند،از ایشان باید اطاعت کرد.
در مکتب اهل بیت علیهم السّلام مسألۀ امامت به صورت دیگری مطرح میشود،و چنان که دیدیم امامت بر اساس انتصاب الهی شکل میگیرد.پیشوایان این مکتب و دانشمندان آن به این آیه از قرآن کریم استناد میکنند:
وَ إِذِ ابْتَلی إِبْراهِیمَ رَبُّهُ بِکَلِماتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قالَ إِنِّی جاعِلُکَ لِلنّاسِ إِماماً (1)
-بقره:124. [1]
«خداوند ابراهیم را با کلماتی امتحان کرد.او با کمک الهی از امتحان با سرافرازی بیرون آمد.
در نتیجه خداوند فرمود:من تو را امام مردم قرار دادم.»
کلماتی که با آن،خداوند متعال ابراهیم خلیل علیه السّلام را امتحان فرمود در چه زمینهای بوده است؟ آیا در آن از کشتن فرزند دلبندش،اسماعیل،سخن رفته بوده؟و یا جنگ با طاغوت بزرگ زمان، نمرود؟و یا در مورد رفتن به آتش نمرود،و سوختن با نهایت خشنودی فرمان رسیده است؟یا همۀ اینها بوده است؟از متن آیه دقیقا روشن نیست؛هر چه بوده حادثه یا حوادثی بس عظیم بوده که برای ابراهیم خلیل امتحانی بزرگ محسوب شده است.
در هر حال آنگاه که این پیامبر بزرگ از پیچ و خم این امتحانات به سلامت گذشت،و مانند همیشۀ عمرش سر بندگی و اخلاص به درگاه ربوبی سایید،به مقام والای امامت نائل شد.مقام امامت،آن هم پس از نیل به نبوّت و رتبۀ اولو العزمی و خلّت(دوستی خداوند)چه مقامی میتواند باشد که نیل بدان،ابراهیم علیه السّلام را آنچنان به وجد میآورد که آن را برای فرزندانش نیز
1) 1)
درخواست میکند!
ابراهیم با شنیدن این پیام الهی و رسیدن به این مرتبت عظمی،به اقتضای بشریت از خدای خویش تقاضا میکند که این مرتبت در فرزندان وی هم باقی بماند.او به مناسبت طبیعت بشری، دوستدار فرزندان خویش است و میخواهد که آنها هم به این سرفرازی باطنی برسند.لذا عرضه میدارد: وَ مِنْ ذُرِّیَّتِی :«آیا از ذرّیۀ من نیز؟»
خداوند متعال جواب میفرماید: لا یَنالُ عَهْدِی الظّالِمِینَ (1)
-بقره:124. [1]
«امامت عهد خاصّ من است با بندهام،و این عهد،به اشخاص ستمکار و ظالم نمیرسد.»ظالم کیست؟در عرف و فرهنگ قرآن،گاهی به کسی که به خودش ظلم میکند،ستمکار گفته میشود.مثلا کسی که بت میپرستد یا خودکشی مینماید،به خود ستم کرده،بنابراین اسلام بدو ظالم میگوید.و گاهی به کسی که دیگران را مورد ستم قرار میدهد و به حقوقشان تجاوز میکند، ستمکار گفته میشود.مانند کسی که مال مردم را میبرد یا از ایشان ربا میگیرد و یا به ناموسی تجاوز میکند.
بنابراین به طور کلّی هر کسی که به هر عنوان خدای متعال را نافرمانی بکند،در بینش قرآن و اسلام ظالم خواهد بود.(2)آن کسی که لحظهای در ستم به خود و دیگران به سر برده است،بر اساس موازین دقیق نظام ربوبی،ظالم است و سزاوار عهد خدایی(امامت)نیست.
بنابراین بر اساس این استدلال قرآن،امام باید معصوم باشد.
گذشته از این آیۀ کریمه،در جاهای دیگری از قرآن کریم نیز از امامت سخن رفته و در آنها امام بر اساس جعل و قرارداد الهی معرّفی شده است.مانند:
وَ جَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً یَهْدُونَ بِأَمْرِنا وَ أَوْحَیْنا إِلَیْهِمْ فِعْلَ الْخَیْراتِ وَ إِقامَ الصَّلاةِ وَ إِیتاءَ الزَّکاةِ وَ کانُوا لَنا عابِدِینَ(3)
«ایشان را امامان و پیشوایانی قرار دادیم که به امر ما هدایت میکردند،و به ایشان مجموعۀ کارهای خوب،به ویژه برپا داشتن نماز و ادای زکات را وحی فرمودیم و ایشان برای ما بندگانی مطیع بودند.»
وَ جَعَلْنا مِنْهُمْ أَئِمَّةً یَهْدُونَ بِأَمْرِنا لَمّا صَبَرُوا وَ کانُوا بِآیاتِنا یُوقِنُونَ (1)
-سجده:24. [1]
«برخی از ایشان(بنی اسرائیل)را امامانی قرار دادیم که به امر ما هدایت میکردند؛آنگاه که صبر و خویشتنداری کردند و در یقین به آیات ما پابرجا بودند.»
بنابراین بر اساس قرآن کریم،مسألۀ امامت در مکتب اهل بیت تنها بر اساس تعیین و جعل و قرارداد الهی امکانپذیر است و بس.
مسألۀ بعدی که در امامت مطرح است،مسألۀ عصمت امام میباشد که در آیۀ 124 از سورۀ بقره(به هنگام سخن گفتن دربارۀ امامت ابراهیم علیه السّلام)بدان تصریح شده است و ما آن را به اختصار مورد بحث قرار دادیم.
اینک اگر باز به قرآن رجوع کنیم،این آیۀ شریفه را ملاحظه خواهیم نمود:
إِنَّما یُرِیدُ اللّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً (2)
«جز این نیست که خداوند میخواهد هر گونه پلیدی و گناه را از شما اهل بیت دور کند،و شما را کاملا پاک و منزّه گرداند.»
کلمۀ«اهل البیت»که در این آیه به کار رفته است،از اصطلاحات شرعی است که به وسیلۀ قرآن کریم وضع شده است.پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم نیز با قاطعیّت تمام افراد این گروه را تعیین فرموده است. (3)
پیامبر،علی و فاطمه و حسن و حسین را زیر کسای خویش جمع فرمود و این آیه را که دربارۀ ایشان نازل گشته بود،قرائت فرمود.و بدین وسیله دقیقا معیّن کرد که زنان وی در شمار اهل بیت نیستند. (4)لذا«اهل البیت»نام خاصّ این گروه شد و هر جا در اسلام سخن از اهل بیت گفته شود، مقصود اینان هستند و همینها معصوم میباشند.این دومین شرط امامت بود.
*** مدارک و مصادر ما در مورد تفسیر آیه و دلالت صریح آن بر عصمت خاندان پیامبر،بسیار فراوان است.ما تنها به اندکی از آنها بسنده میکنیم.در ابتدا روایتی را نقل میکنیم:
عن ابن عبّاس قال:قال رسول اللّه:
«إنّ اللّه قسم الخلق قسمین،فجعلنی فی خیرهما قسما؛فذلک قوله:و أصحاب الیمین و أصحاب الشّمال.فأنا من أصحاب الیمین،و أنا خیر أصحاب الیمین...ثمّ جعل القبائل بیوتا،فجعلنی فی خیرها بیتا؛فذلک قوله: إِنَّما یُرِیدُ اللّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً فأنا و أهل بیتی مطهّرون من الذّنوب.» (1)
-الدرّ المنثور 199/5. [1]
«عن قتاده رضی اللّه عنه فی قوله: إِنَّما یُرِیدُ اللّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً قال:هم أهل بیت طهّرهم اللّه من السّوء و اختصّهم برحمته(برحمة منه).» (2)
«قال الطبری:إنّما یرید اللّه لیذهب عنکم الرّجس أهل البیت،یقول:إنّما یرید اللّه لیذهب عنکم السّوء و الفحشاء یا أهل بیت محمّد،و یطهّرکم من الدنس الّذی یکون فی أهل معاصی اللّه.» (3)
«قال الزمخشری:و استعار للذّنوب:الرّجس،و للتّقوی:الطّهر،لأنّ عرض المقترف للمقبّحات یتلوث بها و یتدنّس کما یتلوّث بدنه بالأرجاس.» (4)
«قال الرّازی:فقوله تعالی: «لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ» :أی یزیل عنکم الذّنوب«و یطهّرکم»أی یلبسکم خلع الکرامة.» (5)
«قال البیضاوی: «إِنَّما یُرِیدُ اللّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ» الذنب المدنس لعرضکم... «وَ یُطَهِّرَکُمْ» من المعاصی «تَطْهِیراً» .و استعارة الرّجس للمعصیة و الترشیح بالتّطهیر للتنفیر عنها.» (6)
«قال المراغی:إنّما یرید اللّه لیذهب عنکم السّوء و الفحشاء یا أهل بیت الرّسول،و یطهّرکم من دنس الفسق و الفجور الّذی یعلق بأرباب الذّنوب و المعاصی.» (7)
لغویّون نیز در معانی«رجس»کلماتی دارند که تطهیر از آن به عصمت منتهی خواهد بود:
راغب اصفهانی میگوید:«رجس چیز پلید است.گفته میشود:«رجل رجس»:«مردی پلید»، و«رجال أرجاس»:«مردانی پلید».خداوند میفرماید:«رجس من عمل الشّیطان»:«پلیدیای است از عمل شیطان.»و پلیدی به چهار صورت ممکن است وجود داشته باشد:یا از نظر طبیعت،یا از جهت عقلانی،یا از نظر شرعی و یا از همۀ این جهات مثل مردار.زیرا مردار هم از نظر شرع پلید است،هم از نظر عقل و هم از نظر طبیعت انسانی.پلید از نظر شرع چیزهایی است مثل قمار و شراب.برخی گفتهاند که اینها از نظر قضاوت عقل هم پلید محسوب میشوند....» (1)
-مفردات القرآن،مادّۀ«رجس»187/،چ تهران 1373 ق.
ابن اثیر،لغوی مشهور در النّهایه مینویسد:«الرجس:القذر.و قد یعبّر به عن الحرام و الفعل القبیح»:«رجس چیز پلید است،و گاهی نیز گفته شده مقصود از آن،کار حرام و عمل قبیح است.» (2)
علاّمه ابن منظور گفته است:«الرجس:القذر.و قد یعبّر به عن الحرام و الفعل القبیح و العذاب و اللّعنة و الکفر.»:«رجس پلیدی است.و گاهی از حرام و کار قبیح و عذاب و لعنت و کفر به رجس تعبیر میگردد.» (3)
فیروزآبادی میگوید:«الرجس:القذر و کلّ ما استقذر من العمل،و العمل المؤدّی إلی العذاب،و الشّکّ و العقاب و الغضب.»:«رجس پلیدی و هر عمل بد و آلوده و هر کار که به عذاب و شک و جزای بد و خشم منتهی شود،میباشد.» (4)
جوهری نوشته است:«الرجس:القذر،و قال الفراء فی قوله تعالی: «وَ یَجْعَلُ الرِّجْسَ عَلَی الَّذِینَ لا یَعْقِلُونَ» إنّه العقاب و الغضب.» (5)
عبد القادر رازی نیز در مختار الصحاح،بدون اندک تغییری همین معنی را برای رجس ذکر کرده است. (6)
فیومی گفته است:«الرجس:النتن،و الرجس:القذر.قال الفارابی:و کلّ شیء یستقذر فهو رجس.و قال النقاش:الرجس:النجس.و قال فی البارع:و ربّما قالوا:الرجاسة و النّجاسة،أی
جعلوهما بمعنی.» (1)
-المصباح المنیر، [1]مادّۀ«رجس»266/1.
ابن فارس میگوید:«الرجس:القذر لانّه لطخ و خلط.» (2)
حبیش تفلیسی:«بدان که رجس در قرآن سه وجه باشد.وجه نخستین رجس به معنای سیکی و قمار و بت و تیر مقامری بود...و وجه دوم رجس به معنای کفر و نفاق بود...و وجه سیم رجس به معنای کردار بد بود.» (3)
در مکتب اهل بیت چنان که دیدیم امامت انتصابی است،و این انتصاب باید از جانب خداوند باشد،و پیامبر فقط وظیفه دارد که آن را تبلیغ کند،نه اینکه صاحب مقام امامت را تعیین و یا زمامداری او را توصیه کند.
همچنان که پیامبر اکرم نماز را تبلیغ مینماید و در این کار فقط فرمانبردار خدا و پیامآور اوست،و حج را تبلیغ میکند و آن هم به دستور خداست و...در مسألۀ امامت نیز به همین شکل است.او امامت را از جانب خداوند تبلیغ میکند و نصب و تعیین از سوی ربّ العالمین است.پس آنچه که حضرت رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم دربارۀ امامت بیان میکند،مانند همانهایی است که دربارۀ نماز و حجّ و زکات و جهاد میگوید و بیان میکند و توضیح میدهد.
او دربارۀ نماز میگوید:نماز را چنین بخوانید،در ابتدا این گونه وضو بگیرید،سورۀ حمد را در رکعت اوّل و دوم بخوانید،در رکوع چنین کنید و در سجده چنان.و میگوید که نماز را چند رکعت بخوانید،و یا مقارنات و مقدّمات آن را چگونه بجا آورید.
همان گونه که این موارد را پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم از سوی خودش نمیگوید و از جانب خداوند بیان میکند و سخن او را تبلیغ مینماید،آنچه که در مورد مسألۀ امامت نیز گفته است از جانب حق تعالی میباشد؛ وَ ما یَنْطِقُ عَنِ الْهَوی* إِنْ هُوَ إِلاّ وَحْیٌ یُوحی (4)
اینک برخی از احادیث و سخنانی را که از آن حضرت در مسألۀ امامت در دست داریم،به دو دستۀ متمایز تقسیم نموده در دو فصل آینده به طور مختصر بررسی مینماییم.
در این دسته از احادیث،نام خاصّ هیچ یک از امامان وجود ندارد،ولی امامت عموم اهل بیت علیهم السّلام در آنها مطرح شده است.ما در اینجا دو نمونه از این گروه از احادیث را ارزیابی میکنیم:
روایت اوّل را از صحیح مسلم (1)
-مسلم 122/7 و 123،چ مصر 1334 ق.
نقل میکنیم که البته در دهها کتاب معتبر دیگر از مکتب خلفا، چون مسند احمد و سنن دارمی و سنن بیهقی و مستدرک الصّحیحین (2)،نیز وجود دارد:زید بن ارقم میگوید:در بین راه مکّه و مدینه(در سفر بازگشت از حجّة الوداع)در کنار آبگیری که«خم»نام داشت،پیامبر در میان مردم چنین خطبه خواند:
«ای مردم!آگاه باشید من نیز بشری هستم.نزدیک است مرا[به عالم بقا]بخوانند،و من اجابت دعوت حق کنم.
من دو چیز گرانمایه در میان شما به میراث میگذارم:
«کتاب خدا»که در آن هدایت و نور میباشد.آن را رها نکنید و بدان چنگ زنید؛و«خاندانم».
شما را در مورد اهل بیتم یادآور خدا میشوم.»
[و بنا به نسخۀ مستدرک،اضافه میفرماید:]
«هوشیار باشید که شما پس از من با این دو بازمانده چگونه رفتار میکنید.این دو هرگز از هم جدا نخواهند شد تا در حوض کوثر بر من وارد شوند.»
با تکیه بر این جملۀ اخیر از گفتار پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم است که ما معتقدیم یکی از امامان اهل بیت-که تعدادشان نیز در روایات معتبر دیگر تعیین شده است-باید چنان عمری دراز داشته باشد که تا پایان جهان زنده بماند،و در نتیجه همدوش و قرین کتاب خدا برای همیشه در جامعۀ بشری موجود باشد و فرمودۀ پیامبر در مورد عدم جدایی این دو راست آید.
شبیه به همین سخن را جابر از خطبۀ عرفۀ پیامبر نقل میکند.میگوید:
من پیامبر را در ایّام حج در عرفه مشاهده کردم.آن حضرت بر ناقۀ خویش به نام«عضباء»سوار بود و برای مردم چنین خطبه میخواند:
«...ای مردم!من در میان شما چیزی گذاردم که اگر بدان چنگ زنید و از آن دست برندارید هرگز گمراه نمیشوید؛کتاب خدا و عترتم که اهل بیت من میباشند.»
ترمذی پس از نقل این سخن اضافه میکند که این حدیث از ابو ذر،ابو سعید خدری،زید بن ثابت و حذیفة بن اسید نیز نقل شده است. (1)
-ترمذی 662/5 ح 3786.
در این روایت،پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم اهل بیت خویش را در کنار قرآن قرار داده هدایت را به دست ایشان و قرآن میداند،و چنگ زدن به دامان ایشان را موجب نجات قطعی از گمراهی و ضلالت بیان میکند.و میفرماید که هوشیار باشید و دقّت کنید که چگونه بعد از من با این دو رفتار خواهید کرد،و بدانید که این دو هیچ وقت از هم جدایی ندارند و در حوض کوثر(محلّ ورود نجات یافتگان رستاخیز)بر من وارد خواهند شد.
اینکه کتب آسمانی امام مردمند و پیشوای فکر و اعتقاد و اخلاق و عمل مردم از وجهۀ نظری هستند،یک مسألۀ مسلّم قرآنی است.(2)
به بیانی دیگر،اسلام از جنبۀ نظری در قرآن کریم تصویر و طرح شده،و در وجهۀ عملی و تجسّم خارجی در اهل بیت علیهم السّلام خودنمایی میکند.بنابراین ما وقتی که امامت قرآن را در وجهۀ نظری پذیرا شدیم،امامت اهل بیت را در وجهۀ عملی نیز باید بپذیریم.
علاوه بر این از آنجا که به گفتۀ پیامبر هدایت منحصر در این دو میراث گرانقدر اوست،و میدانیم هدایت قرآن در کلّیات مسائل اعتقادی،اخلاقی و عملی اسلام است،پس ناگزیر توضیح و تبیین اسلام قرآنی،وظیفه و کارکرد اهل بیت علیهم السّلام خواهد بود تا هدایت اتمام پذیرد و کامل گردد.
ناگفته نماند که این روایت آن قدر به صورتهای مختلف و به وسیلۀ افراد متفاوت نقل شده که بازگویی و بررسی همۀ آنها محتاج مجالی خاص است.ما در اینجا فقط در صدد آن بودیم که با تکیه بر این حدیث،روشن سازیم که رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم به فرمان الهی امامت را منحصر در اهل بیت خویش کرده و آنها را قرین و همدوش قرآن قرار داده است.
در گروه دیگری از روایات،تعداد ائمّه و خلفا و زمامداران بعد از آن حضرت تعیین شده،ولی نامی از افراد ایشان به میان نیامده است.این روایات را تا به حال من از چهار نفر از صحابۀ پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم یافتهام که جابر بن سمره یک تن از ایشان است.روایات او را در صحیح مسلم و بخاری،سنن ابو داوود،سنن ترمذی،مسند طیالسی،مسند احمد و...میتوان یافت.
در اینجا روایات جابر را از نسخۀ صحیح مسلم نقل مینماییم. (1)
-مسلم 2/6-4،کتاب الامارة،باب النّاس تبع لقریش؛بخاری 81/9،کتاب الاحکام،باب الاستخلاف؛ترمذی 45/2،چ هند،و 501/4 ح 2225،چ مصر؛ابو داوود 106/4 و 107،چ محمّد محیی الدّین عبد الحمید؛مسند احمد 86/5 و 87 و 88 و 89 و 90 و 92 و 93 و 94 و 95 و 96 و 97 و 98 و 99 و 100 و 101 و 106 و 107 و 108.
او میگوید:من با پدرم به محضر رسول اکرم رفته بودیم.آن بزرگوار فرمود:«همیشه و همیشه دین باقی خواهد ماند تا هنگام برپا شدن رستاخیز؛تا وقتی که بر شما دوازده خلیفه باشند که همۀ ایشان از قریشند.»
در این روایت بیش از این نقل نشده است،ولی امیر المؤمنین علی علیه السّلام در نهج البلاغه قسمتی را که از آن حذف شده است،چنین بیان فرمودهاند:
«امامان از قریشند که درخت آن را در خاندان هاشم کشتهاند،و این مقام جز برای ایشان صلاحیّت ندارد،و والیان و زمامدارانی غیر از ایشان برای مردم سزاوار نیستند.» (2)
در روایت دیگر که در مسند احمد و مستدرک حاکم و...نقل شده است،مردی به نام مسروق که راوی روایت است میگوید:
ما در کوفه نزد عبد اللّه بن مسعود نشسته بودیم و او به ما قرآن درس میداد.مردی از وی سؤال کرد:ای ابو عبد الرّحمن!آیا شما از پیامبر نپرسیدید که این امّت چند خلیفه خواهد داشت؟
عبد اللّه در جواب این مرد گفت:از آن هنگام که من به عراق آمدهام،کسی جز تو از من این سؤال را نکرده است.آنگاه افزود:آری ما از پیامبر از این مسأله سؤال کردیم و آن حضرت فرمود:
«اثنی عشر کعدّة نقباء بنی إسرائیل.»
«دوازده تن،به تعداد نقیبان بنی اسرائیل.» (1)
-مسند احمد 398/1 و 406؛مستدرک الصّحیحین 501/4؛کنز العمال 26/3 و 27؛منتخب الکنز 312/5 در هامش المسند؛الصواعق المحرقه20/،چ دوم 1385 ق؛مجمع الزّوائد 190/5؛الجامع الصّغیر 75/1؛تاریخ الخلفاء10/،چ پاکستان.
این روایت از انس بن مالک و عبد اللّه بن عمرو بن العاص نیز نقل شده است.البته هر کدام از این روایات را افراد متعدّدی نقل کردهاند که در نتیجه،روایتشان به حدّ تواتر میرسد و کاملا مورد اطمینان است.
در این گونه احادیث،شارحان و صاحب نظران اهل سنّت سخت به بن بست رسیدهاند،و نتوانستهاند معنایی در خور عقاید مقبول در مکتب خلفا برای آن بیابند و دقیقا معیّن کنند که:این دوازده تن کیانند؟چگونه یک گروه دوازده نفری که پشت سر هم میآیند تا روز قیامت دوام میآورند و باقی میمانند؟آیا این گروه که عزّت و سربلندی اسلام با آنها پیوند دارد،چه ویژگیهایی میتوانند داشته باشند؟آیا هر کس با هر گونه شخصیّت،میتواند حائز این مقام باشد یا حتما لازم است خلیفهای عادل باشد؟
فقیه مشهور،ابن العربی در شرح سنن ترمذی میگوید:
«ما خلفای پس از رسول خدا را میشماریم.اینان را چنین مییابیم:
1.ابو بکر 2.عمر 3.عثمان 4.علی 5.حسن 6.معاویه 7.یزید بن معاویه 8.معاویة بن یزید 9.مروان 10.عبد الملک بن مروان 11.ولید 12.سلیمان 13.عمر بن عبد العزیز
1) 1)
14.یزید بن عبد الملک 15.مروان بن محمّد بن مروان 16.سفّاح 17.منصور...»
او همینطور شمارش خلفا را ادامه میدهد و بیست و هفت تن دیگر از ایشان را تا عصر خویش(سال 543 ق)میشمرد.آنگاه میگوید:
«اگر ما دوازده تن از ایشان را از ابتدای خلافت بشماریم و آن کسانی را که به ظاهر خلافت نبوی را داشتهاند در نظر گرفته باشیم،میبینیم که تا سلیمان بن عبد الملک دوازده تن میشوند.امّا اگر آنها را که در واقع خلافت نبوی را دارا بودهاند(یعنی عدالت داشتهاند)بشماریم،پنج تن بیشتر از این گروه را نخواهیم داشت که عبارتند از خلفای چهارگانۀ نخستین و عمر بن عبد العزیز.بنابراین من معنایی برای این حدیث نمیدانم.» (1)
-شرح سنن ترمذی 68/9-69.
قاضی عیاض،محدّث نامدار مکتب خلفا،در جواب این سؤال که:بیش از دوازده تن به خلافت رسیدهاند؟!میگوید:
«این سخن اعتراضی است باطل؛زیرا پیامبر نفرموده است که:غیر از دوازده تن خلافت نخواهند کرد.بلکه او گفته است که چنین تعدادی خواهند بود که البته بودهاند و این سخن حضرت مانع از آن نیست که خلفا از این تعداد نیز بیشتر باشند.» (2)
دانشمند دیگری گفته است:
«مراد پیامبر این است که دوازده خلیفه در تمام دوران حیات اسلام تا دامنۀ قیامت خواهند بود که به حق عمل خواهند کرد،و در این گروه توالی و پشت سر هم بودن شرط نیست...بنابراین مقصود آن حضرت از جملۀ«پس از آن هرج و مرج خواهد بود»مقدّمات قیامت و فتنهها و آشوبهای پیش از آن،همانند خروج دجّال میباشد.»
او میگوید:«منظور از دوازده خلیفه،خلفای چهارگانه و حسن و معاویه و عبد اللّه بن زبیر (3)و عمر بن عبد العزیز میباشند(که مجموعا هشت تن میشوند)و میشود که مهدی عبّاسی(127- 169 ق)را نیز به آنها اضافه نمود؛زیرا او در میان عبّاسیان مثل عمر بن عبد العزیز در امویان است و نیز ظاهر(یکی دیگر از خلفای عبّاسی)را میتوان افزود به خاطر عدالت و انصافی که داشته.و در
نتیجه دو تن باقی میمانند که یکی از ایشان مهدی(موعود آخر الزّمان)است که او از اهل بیت میباشد.» (1)
-الصواعق المحرقه19/،چ مصر؛تاریخ الخلفاء16/،چ پاکستان.
(و دیگری معلوم نیست چه کسی باشد؟!)و نیز گفتهاند:
«منظور پیامبر در این حدیث این است که دوازده تن خلیفه در عصر عزّت و شوکت خلافت و قدرت اسلام و انتظام امور آن خواهند بود.بنابراین،خلفای مورد بحث پیامبر کسانی هستند که اسلام در زمانشان عزیز است و همۀ مسلمانان در مورد شخص آنان اتّفاق نظر دارند.» (2)
بیهقی،محدّث و شارح نامدار مکتب خلفا،پس از توضیحی در زمینۀ این نظر میگوید:
«این تعداد با دارا بودن صفات مذکور،تا عصر ولید بن یزید بن عبد الملک تکمیل شدهاند،و از آن پس هرج و مرج و آشوبهای بزرگ به وجود آمده است.سپس عبّاسیان به حکومت رسیدهاند.البته اگر صفات یاد شده را کنار بگذاریم،از تعداد دوازده تن بیشتر خواهیم داشت.و نیز همچنین است اگر خلفای بعد از آشوبها را در نظر بگیریم.» (3)
در توضیح بیشتر این نظریّه گفتهاند:
«از آن کسانی که در به خلافت رسیدن مورد اتّفاق بودهاند،در ابتدا خلفای سهگانه را میشناسیم.پس از ایشان علی است تا آن زمان که مسألۀ حکمیت در جنگ صفّین پیش آمد.از آن روز به بعد معاویه بر خود نام خلیفه نهاد(و اتّفاق در مورد خلافت علی از میان رفت.از آن پس نیز وضع به همین منوال بود تا اینکه)بعد از صلح امام حسن همه بر شخص معاویه اتّفاق کردند و بعد از او در مورد فرزندش،یزید،اختلافی به وجود نیامد.کار حسین و خلافتش نیز انتظام نیافت،بلکه به زودی کشته شد.پس از مرگ یزید نیز دوباره اختلاف کردند که چه شخصی خلیفه باشد.تا اینکه نوبت به خلافت عبد الملک بن مروان رسید.در مورد او اتّفاق عام به وجود آمد.البته میدانیم که این اتّفاق بعد از کشته شدن عبد اللّه بن یزید(سال 73 ق)پدیدار شده است.بعد از عبد الملک در مورد چهار فرزندش در خلافت اختلافی نشد.این چهار تن عبارتند از:ولید،سلیمان،یزید و هشام.
ما بین سلیمان و یزید بنا به وصیّت سلیمان،عمر بن عبد العزیز خلافت یافت.دوازدهمین کس از این گروه که مردم بر ایشان اتّفاق کردند،ولید بن عبد الملک است که چهار سال حکومت کرد.»
ابن حجر،محدّث بزرگ و فقیه مشهور شافعی مذهب میگوید:
«این توجیه،بهترین توجیه برای احادیث یاد شده است.» (1)
-فتح الباری 341/16.
ابن کثیر،مورّخ و محدّث و مفسّر نامدار قرن هشتم مینویسد:
«راهی که بیهقی رفته و گروهی با او موافقت کردهاند(که مقصود از حدیث،خلفایی هستند که به طور متوالی تا عصر ولید بن یزید بن عبد الملک فاسق آمدهاند)راهی است که در مورد آن تأمّل فراوان است.بیان این مطلب اینکه خلفا تا عصر ولید بر هر فرض که حساب کنیم،از این تعداد بیشتر هستند.دلیل ما این است که خلفای چهارگانه،یعنی ابو بکر و عمر و عثمان و علی،خلافتشان مورد اتّفاق و مسلّم است...بعد از ایشان هم حسن بن علی است،زیرا علی در مورد او و خلافتش وصیّت کرد و اهل عراق نیز با او بیعت نمودند...تا زمانی که او و معاویه صلح کردند.بعد از معاویه هم یزید،و پس از او هم معاویة بن یزید،سپس مروان،بعد عبد الملک بن مروان،بعد عمر بن عبد العزیز،بعد یزید بن عبد الملک،بعد هشام بن عبد الملک،زمامدار و خلیفه شدند.پس این گروه پانزده تن میشوند.تازه بعد از اینها ولید بن یزید بن عبد الملک(که در عبارت بیهقی دوازدهمین تن شمرده شده است)میباشد.و اگر حکومت عبد اللّه بن زبیر را قبل از عبد الملک به حساب بیاوریم به شانزده تن بالغ میشوند.
با همۀ این اشکالات،در میان این دوازده تن خلیفۀ مورد پسند پیامبر(بر حسب شمارش از ابتدای خلافت)،یزید بن معاویه وارد میشود،و کسی مانند عمر بن عبد العزیز که همۀ بزرگان او را مدح و ستایش کردهاند،خارج خواهد شد.با اینکه او کسی است که وی را در شمار خلفای راشدین نام بردهاند و همه در عدالت او اتّفاق دارند و معتقدند که عصر او از عادلانهترین اعصار در اسلام بوده است.حتّی شیعیان نیز بدین مسأله اعتراف دارند.
اگر کسی بگوید که ما فقط آن کسانی را در نظر میگیریم که امّت بر ایشان اجتماع بکنند،به این بنبست دچار خواهیم شد که علیّ بن ابی طالب و فرزندش را در شمار خلفا نیاوریم؛زیرا مردم در مورد خلافت ایشان اتّفاق نکردند و هیچ کس از اهل شام با این دو تن بر خلافت بیعت ننمودند.»
ابن کثیر به دنبال این سخن اضافه میکند:
«یکی از دانشمندان در شمار خلفای دوازدهگانه،معاویه و یزید و معاویة بن یزید را به حساب آورده مروان و عبد اللّه بن زبیر را محسوب نمیدارد؛زیرا امّت بر هیچ یک از ایشان اتّفاق
1) 1)
نکردهاند.من میگویم:اگر این مسلک را در شمارش خلفا بپذیریم،باید ایشان را چنین تعداد کنیم:
ابو بکر،عمر،عثمان،معاویه،یزید،عبد الملک،ولید بن سلیمان،عمر بن عبد العزیز،یزید و سپس هشام،که اینها ده تن میشوند.پس از ایشان ولید بن یزید بن عبد الملک فاسق است.ولی این راه اصولا ممکن نیست که مورد قبول واقع شود؛زیرا بدین ترتیب لازم میآید که علی و فرزندش، حسن را از این دوازده تن خارج سازیم،و این خلاف تصریحات علمای اهل سنّت و شیعه است.
همچنین خلاف روایتی میباشد که«سفینه»از پیامبر نقل کرده است که:خلافت پس از من سی سال است،و بعد از آن پادشاهی گزنده خواهد بود.» (1)
-البدایة و النّهایة 250/6،چ افست بیروت.
ابن جوزی در کتاب خویش موسوم به«کشف المشکل»دو وجه در حلّ این احادیث آورده است:
«اوّل:پیامبر اکرم در حدیث خویش به حوادثی که بعد از او و اصحابش اتّفاق میافتاد،اشاره فرموده است،و در واقع اصحاب آن حضرت با خود او در این زمینه پیوند دارند و یکسان هستند.
پیامبر از حکومتهایی که بعد از خودشان وجود دارد خبر میدهند،و با این سخنان به عدد خلفای موجود در این حکومتها اشاره میفرمایند.شاید مقصود از کلمۀ«لا یزال الدّین...» (2)این باشد که همیشه حکومت برپا و برقرار و عزیز و قدرتمند است تا آنگاه که دوازده تن خلیفه به وجود آیند،و بعد از آن به شکل دیگری درمیآید که اوضاع و احوال آن بسیار مشکلتر خواهد شد.
اوّلین فرد از گروه خلفای پیامبر از بنی امیّه،یزید بن معاویه میباشد و آخرین فرد ایشان مروان حمار،و تعداد ایشان سیزده تن است.در این شمارش عثمان و معاویه و عبد اللّه بن زبیر به حساب نمیآیند؛زیرا اینان از صحابه میباشند.پس اگر از آن تعداد مروان بن حکم را حذف کنیم-زیرا در صحابه بودن او تردید وجود دارد-(و یا بدین جهت که خلافت را با زور و غلبه کسب کرده و مردم عصر او با رضایت خاطر با عبد اللّه بن زبیر بیعت کرده بودند)تعداد دوازده تن تکمیل میشود (و پیشگویی پیامبر بدین ترتیب به صدق میپیوندد.).
و آنگاه که خلافت از بنی امیّه بیرون رفت،فتنهها و آشوبهای بزرگ به وجود آمد و خطرات
و حوادث عظیم پدیدار شد،و تا زمانی ادامه یافت که خلافت بر بنی عبّاس استقرار یافت.پس از آن هم اوضاع و احوال خلافت تغییراتی آشکار و روشن یافت.» (1)
-فتح الباری 340/16،به نقل از«کشف المشکل».
ابن حجر در کتاب«فتح الباری»پس از نقل این سخن به ردّ آن میپردازد و اشکالات آن را بر میشمارد. (2)
ابن جوزی در بیان وجه دوم برای این احادیث میگوید:
«دوم:احتمال دارد که این خلافت،با دوازده تن عهدهدار آن،مربوط به زمان پس از مهدی باشد که در آخر الزّمان خروج میکند.من در کتاب دانیال چنین یافتهام:آنگاه که مهدی از دنیا برود،بعد از او پنج تن از فرزندان سبط اکبر(حضرت امام حسن)به زمامداری میرسند.سپس پنج تن از فرزندان سبط اصغر(حضرت امام حسین)بدین مقام نائل میشوند.آخرین تن از این دسته وصیّت میکند که یکی از فرزندان سبط اکبر،جانشین او شود و خلافت کند.پس از او نیز فرزندش خلافت را به عهده میگیرد.بدین ترتیب دوازده تن زمامدار مزبور کامل میشوند،و هر کدام از ایشان امامی هدایت یافته(مهدی)میباشند.»
ابن جوزی پس از این سخن اضافه میکند:
«روایتی هم وجود دارد که بعد از او(مهدی)دوازده مرد به حکومت خواهند رسید؛شش تن از فرزندان حسن،پنج تن از فرزندان حسین و یک تن از دیگران.آنگاه او میمیرد و زمانه فاسد میشود.» (3)
ابن حجر هیثمی در تعلیقی که بر این حدیث دارد،میگوید:
«این روایت،جدّا روایتی است واهی.پس بر آن تکیه نمیتوان کرد.» (4)
گروهی دیگر از دانشمندان گفتهاند:
«به نظر چنین میرسد که آن حضرت در این حدیث از عجایب بعد از خویش خبر داده،و آشوبها و نابسامانیهای آن اعصار را پیشگویی کرده است؛زمانهایی که در آن مردم در یک زمان به گرد دوازده تن امیر جمع خواهند شد.اگر پیامبر غیر از این معنی چیزی دیگر اراده فرموده
بود،مسلّما میفرمود:دوازده امیر خواهند بود که هر کدام چنین و چنان کارهایی خواهند کرد.حال آنکه دربارۀ این افراد هیچ گونه خبری نداده است.از اینجا میفهمیم که مقصود ایشان این بوده است که همۀ این خلفا در یک زمان بودهاند.»
و گفتهاند:
«این پیشگویی-با مفهوم سابق الذّکر-در قرن پنجم اتّفاق افتاده است.زیرا در آن عصر در اندلس تنها شش نفر میزیستند که هر کدام بر خویشتن نام خلیفه گذارده بودند،و اضافه بر این شش خلیفه،زمامدار مصر(خلیفۀ فاطمی)و خلیفۀ عبّاسی در بغداد نیز بودهاند(که مجموعا هشت تن میشوند).همچنین کسانی که مدّعی خلافت بودهاند نیز به حساب میآیند که عبارتند از خوارج و علویّانی که در این عصر خروج کرده و از اطاعت خلفای عبّاسی سرباز زده و خواستار حکومت و خلافت شدهاند.»
ابن حجر عسقلانی پس از نقل این گفتار میگوید: (1)
-فتح الباری 338/16 و 339؛شرح نووی 202/12.
«این سخن،خاصّ کسانی است که تنها بر روایت مختصرشدۀ بخاری مطّلع شدهاند،و طرق دیگر حدیث را(که توضیحات فراوانی در مورد خلفای دوازدهگانه دارد)ندیدهاند.تازه،وجود این گروه فراوان از خلفا،خود مایۀ اصلی افتراق و جدایی است،پس نمیتواند که مقصود و مراد آن حضرت قرار گیرد.»
اینک بازگردیم و به مجموعۀ روایات نظر کنیم و مفهوم حقیقی آنها را به دست آوریم تا بتوانیم به نادرستی تمام این توجیهات که هیچ کدام با یکدیگر همسانی ندارند،آشکارا پی ببریم.
آنچه با نظر دقیق از این احادیث میتوان استفاده کرد به قرار زیر است:
دلیل ما بر این مدّعا الفاظ روشن و صریحی است که در پارهای از این گونه احادیث وجود دارد.مثلا:
«و یکون لهذه الأمّة اثنا عشر قیّما کلّهم من قریش.» (2)
«برای این امّت دوازده سرپرست است که همه از قریشند.»
«یملک هذه الأمّة اثنا عشر خلیفة....» (1)
-همان.
«برای این امّت دوازده خلیفه خواهد بود.»
«یکون بعدی اثنا عشر خلیفة کلّهم من قریش.» (2)
«بعد از من دوازده خلیفه خواهند بود که همه از قریش هستند.»
جملات«بعد از من دوازده خلیفه میباشد»و«برای این امّت دوازده خلیفه خواهد بود»و امثال آن،دقیقا انحصار تعداد خلفا و سرپرستان امّت را در دوازده تن بیان میکند.
برای اثبات این سخن نیز به روایات موجود مراجعه میکنیم.مسلم در کتاب صحیح خود از پیامبر نقل میکند:
«امر خلافت مادامیکه در جهان حتّی دو تن باقی مانده باشند،در قریش خواهد بود.» (3)
این حدیث که در معتبرترین مصادر حدیثی اهل سنّت آمده،دقیقا پیوستگی خلفا را تا پایان جهان اعلام میدارد.
حال حدیثی را که در گذشته نقل کردیم،تکرار مینماییم:
«پیوسته این دین تا وقتی که دوازده تن خلیفه بر شما حکومت کنند،تا قیامت باقی خواهد ماند.» (4)
این حدیث به روشنی برپایی دین را تا قیامت نوید میدهد و همدوش آن،خلافت دوازده تن خلیفه را اعلام میدارد.به این معنی که پیامبر تصریح میفرماید که دین من تا قیامت میماند،و این مدّت عصر خلافت دوازده تن خلیفه است که ناگزیر باید حدّ اقل،عمر یک تن از این خلفا آنچنان دراز و طولانی باشد که عصر خلافت او امکان همدوشی با این زمان دراز را داشته باشد.
حال توجّه به این نکتۀ حسّاس نیز لازم است که ببینیم چه طور این گونه احادیث نقل شده،و به عبارت دیگر از چنگال سانسور شدید و خفقان بیحساب دستگاه خلافت-به ویژه امویها-رها شده است.
من تصوّر میکنم آن وقت که اوّلین بار صحابۀ پیامبر این حدیث را برای دیگران نقل میکردند،تعداد خلفا هنوز اندک بود،و پرواضح است که در آن زمان دستگاه حاکمه نمیتوانست پیشبینی کند که بعدها به چه مشکلی برای توجیه و تفسیر آن دچار خواهد شد.اگر آن هنگام به چنین بنبستی در آینده پی برده بودند،بدون شک این حدیث در معتبرترین متون مکتب خلفا به دست ما نمیرسید،و یا لااقل به شکلی دستکاری میشد که دیگر ایجاد مشکلی نکند و بیاثر شود.همانطور که بسیاری از احادیث معتبر و روشنگر نبوی،به واسطۀ تحریفات دانشمندان و روات مکتب خلفا دستکاری و خنثی شده است.
بنابراین علّت انتشار حدیث مزبور این است که در هنگام نقل،عدد خلفا هنوز به دوازده تن نرسیده بود.به این معنی که نقل این حدیث در عصر حکومت معاویه یا یزید بن معاویه بود،و تا آن زمان خلفای رسمی شش و یا هفت تن بیشتر نبودهاند.بنابراین دستگاه خلافت از نشر آن احساس خطر نمیکرده است.و زمانی که عدد خلفا از دوازده تن گذشت،دیگر امکان جلوگیری از نشر این احادیث و یا تغییر و تحریف آنها وجود نداشت.
*** با توجّه به فروض مختلف و دور از حقیقت که در توجیه حدیث مذکور گفتهاند،دیدیم تنها طرح مکتب اهل بیت علیهم السّلام،یعنی دوازده امام معصوم است که قابل تطبیق با حدیث مزبور میباشد.
در خاتمه یادآور میشویم اهمیّت این حدیث،بیشتر از آنجاست که در تمام صحاح و سنن و مسانید و مصنّفات حدیثی مکتب خلفا وجود دارد،و همگان صحّت و اعتبار آن را قبول دارند.
در احادیث یاد شده،چنان که دیدیم از فرد فرد خلفا نام برده نشده است.اینک به احادیثی میپردازیم که به نام خلیفه و زمامدار بعد از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم تصریح دارد و با بررسی آنها دامنۀ سخن را جمع میکنیم.
اوّلین متن مورد استناد ما در این زمینه،حدیث انذار یا یوم الدّار است که مربوط به اوّلین تبلیغ آشکار پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بوده است.این حدیث در بسیاری از مصادر و مدارک تاریخی و روایی معتبر مکتب خلفا،چون تاریخ طبری،تاریخ ابن اثیر و ابو الفداء،مسند احمد،کنز العمّال،تاریخ ابن الوردی،دلائل النّبوه بیهقی و...وجود دارد که البته از نظر اجمال و تفصیل با هم اندک فرقی دارند.ما حادثۀ مزبور را از تاریخ طبری نقل میکنیم که از قدیمیترین مصادر ما در این زمینه،و در شمار معتبرترین متون تاریخی مکتب خلفا میباشد:
امام امیر المؤمنین علیه السّلام میگوید:آنگاه که آیۀ کریمۀ أَنْذِرْ عَشِیرَتَکَ الْأَقْرَبِینَ (1)
-شعراء:214. [1]
نازل شد، رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم مرا احضار کرده فرمود:«ای علی!خداوند به من فرمان داده است که خویشان و عشیرۀ نزدیک خود را به سوی خداوند دعوت کنم،و آنها را انذار نمایم.من توان این کار را نداشتم و میدانستم که هرگاه آغاز آن نمایم،با
1) 1)
آنچه آن را ناخوش دارم(انکار و ستیزۀ نزدیکان)روبرو میگردم.در نتیجه[هنوز]اقدامی نکرده بودم.تا اینکه جبرئیل بر من نازل شد و گفت:ای محمّد!اگر آنچه را بدان فرماندادهشدهای عمل ننمایی[و بازهم به تأخیر بیندازی]پروردگارت تو را عقاب خواهد نمود.بنابراین[ای علی!دیگر جای درنگ نیست،برخیز و]اندکی طعام آماده ساز...و سپس فرزندان عبد المطّلب (بنی هاشم)را گرد آور تا من با آنان سخن گویم و آنچه را بدان مأمور شدهام،ابلاغ نمایم.» (1)
-این اوّلین باری است که پیامبر دعوت را از خانۀ خویش که خود آن حضرت و علی و خدیجه در آن زندگی میکردند، بیرون برده است.تا این روز،در سال سوم بعد از بعثت،اسلام در خانۀ پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بوده و تنها مسلمانان روی زمین،افراد این خانه بودهاند.
امام علی علیه السّلام میگوید:
«آنچه را حضرتش فرموده بود انجام دادم و سپس آنان را به میهمانی فرا خواندم.آنان در آن زمان چهل تن-یک تن بیشتر یا کمتر-بودند.هنگامی که همگی نزد آن حضرت گرد آمدند، ایشان طعامی را که آماده ساخته بود،طلبید.چون آن را بیاوردم و بر زمین نهادم،رسول خدا قطعهای از گوشت را برداشت و آن را با دندان خویش تکّهتکّه نمود و در اطراف ظرف غذا بیفکند.سپس فرمود:به نام خدا بردارید و شروع کنید.
حاضران بخوردند تا سیر شدند....قسم به خدایی که جان علی به دست اوست،آنان چنان بودند که یک نفرشان به تنهایی[باید]تمامی آنچه را که من برای همه آورده بودم،میخورد[تا سیر گردد].
پس از آن پیامبر به من فرمود:ایشان را سیراب ساز.من نیز دوغی را که آماده کرده بودم،بهر آنان بیاوردم و ایشان از آن بیاشامیدند تا اینکه همگی سیراب شدند.قسم به خداوند که[باید] یک نفر از آنان همۀ آن دوغ را مینوشید[تا سیراب میشد].
وقتی رسول خدا خواست با آنان سخن گوید،ابو لهب بر آن حضرت پیشدستی نمود و گفت:
او سخت شما را سحر کرده است!
وقتی ابو لهب چنین گفت،حاضران بدون اینکه رسول خدا با آنان سخن گفته باشد،پراکنده شدند و رفتند.»
در اینجا پیامبر سکوت فرمود و چیزی نگفت.او مأمور به دعوت بود،و بدین منظور نیز آنان را
1) 1)
جمع کرده بود.ولی در مجلسی که بر کار او نام«سحر»نهاده شد،دیگر سخن گفتن صحیح نبود. (1)
-معقول است که در چنین زمانی که پیش از سخن گفتن پیامبر کسی او را تکذیب کرده و اثر کلام او را خنثی نموده است،وی نباید چیزی بگوید.لذاست که میبینیم همان حضرت در برابر سخن عمر نیز که گفت:«إنّ الرّجل لیهجر.»:«این مرد هذیان میگوید.»،سکوت میکند.
بنابراین مجلس پایان یافت و همه به خانههایشان رفتند.
روز دیگر نیز امام مأمور به دعوت شد،و مجلس مهمانی با همان شرایط و افراد تکرار شد.
البته این بار پیامبر اجازۀ سخن به ابو لهب نداد و جمع خویشانش را مخاطب قرار داده فرمود:
«ای فرزندان عبد المطّلب!سوگند به خداوند،من جوانی را در عرب سراغ ندارم که چیزی برای قوم خود آورده باشد،بهتر از آنچه من برای شما به ارمغان آوردهام.من برای شما خیر دنیا و آخرت را آوردهام.خداوند تعالی به من امر فرموده است که شما را به سوی او دعوت کنم.اینک کدام یک از شما شریک رنجهای من و کمک کار در ادای رسالت من میشود تا او برادر و وصیّ و خلیفۀ من در میان شما باشد؟»
امام میفرماید:
«همۀ افراد سکوت کردند و کسی ندای پیامبر را پاسخ مثبت نداد.امّا من که کوچکترینشان بودم...گفتم:
«أنا یا نبیّ اللّه أکون و زیرک علیه.»:«من ای پیامبر خدا وزیر و مددکار تو میشوم در تحمّل بار رسالت.»(2)
طه: 29- 33:\i وَ اجْعَلْ لِی وَزِیراً مِنْ أَهْلِی* هارُونَ أَخِی* اشْدُدْ بِهِ أَزْرِی* وَ أَشْرِکْهُ فِی أَمْرِی
فرقان: 35:\i وَ لَقَدْ آتَیْنا مُوسَی الْکِتابَ وَ جَعَلْنا مَعَهُ أَخاهُ هارُونَ وَزِیراً</p>
پیامبر گردن مرا گرفت و فرمود:
«إنّ هذا أخی و وصیّی و خلیفتی فیکم.فاسمعوا له و أطیعوا.»:«این،برادر و وصی و خلیفۀ من در میان شماست.از او فرمان برید و به گفته و دستورش گوش فرا دهید.»
پیر مردان بنی هاشم و بزرگان قوم از جای برخاستند،و در حالی که از سر تمسخر و استهزا میخندیدند،به ابو طالب گفتند:این برادرزادهات به تو امر میکند که از کودک خردسالت فرمان بری!(با این که تو شیخ و رئیس قریش هستی!)»(3)
این اوّلین روزی است که پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم علی علیه السّلام را به عنوان امامت بر امّت مشخّص میکند.در این روز که نخستین روز دعوت رسمی و علنی اسلام و پیامبر میباشد،آن حضرت به سه چیز اساسی دعوت میکند:
1.خداوندی حق تعالی
2.پیامبری آن حضرت
3.وزارت و خلافت و وصایت علیّ بن ابی طالب؛که اوّلین عنوان(وزارت)مربوط به دوران حیات آن حضرت است،و دومین و سومین عنوان(وصایت و خلافت)مربوط به بعد از رحلت وی میباشند.
«وزارت»،همکاری علی علیه السّلام با پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم در تحمّل مشقّتهای تبلیغ در عصر حیات او را میفهماند.و«وصایت و خلافت»،به مفهوم به تنهایی عهدهدار شدن تحمّل این بار گران بعد از رحلت آن حضرت میباشد.
این حقیقت را گفته بودیم که خلیفۀ هر کس،همان کاری را میکند که او کرده است.خلیفۀ پیامبر کار پیامبر را به عهده دارد؛شریک پیامبر است در کار خاصّ او،یعنی تبلیغ؛و بعد از وی ادامه دهندۀ راه اوست،نه اینکه حکومت کند.البته حکومت و رهبری از شئون جداییناپذیر پیامبری است 1نه تمام آن.بنابراین حکومت هم از شئون خلیفۀ پیامبر است نه تمام شخصیّت خلیفه.پیامبر باید حاکم باشد و در عصر او حاکم بر حق وجود ندارد و حکومت دیگری صحیح و مشروع نیست؛ولی پیامبر نیامده است که حاکم باشد،که اگر حکومت نیافت،به پیامبری او لطمه و ضرری وارد گردد و نقض غرض شود.عیسی علیه السّلام در تمام دوران پیامبریاش حکومت و قدرت مادّی نیافت،امّا سراسر عمر خویش را به تبلیغ رسالات الهی گذرانید.آیا در پیامبری او خللی وارد آمد؟!
پیامبر خاتم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم در مکّه به مدّت سیزده سال پیش از هجرت حاکم نبود و قدرت حکومتی نداشت،امّا به پیامبری وی کمترین نقص و خدشه و خللی وارد نیامده است.
بنابراین علی علیه السّلام،آن روز که زعیم امّت و زمامدار و حاکم است،و یا آن وقت که نیست،در خلافت او فرقی نمیکند و به اساس امامت او صدمهای وارد نمیآید.
اینکه پیامبر در اینجا امیر المؤمنین را به خلافت خویش معرّفی نمود،چه معنایی در نظر داشت؟آیا میخواست آن حضرت را به زمامداری و زعامت جامعۀ اسلامی معرّفی کند،و حکومت او را پس از خویش تثبیت نماید؟خیر،او فقط حاکم تعیین نکرد،بلکه بالاتر و برتر از حاکم را معیّن نمود.او وصیّ و وزیر پیامبر و مبلّغ رسالت الهی پس از خود را معرّفی کرد.
خلافت پیامبر با این مفهوم-که مقامی بس بلند را نشان میدهد-هم شامل حفظ و نشر اسلام دست ناخورده و خالص است،و هم شامل حکومت عدل اسلامی،و هم شامل منصب بزرگ قضاوت،و هم شامل امامت جمعه و جماعت.امّا مساوی با هیچ کدام به تنهایی و منهای بقیّه نمیباشد.
در یک روایت دیگر که در گذشته بدان اشاره داشتیم،دیدیم که پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم دو دسته سرباز به یمن فرستاد؛یکی به سرکردگی امام علیه السّلام و دیگری به فرماندهی خالد بن ولید.و فرمود که اگر دو لشکر به هم رسیدند،فرماندهی با علی خواهد بود.خالد که عادات و خصایل جاهلی را کامل داشت،از این سخن ناراحت شد.لذا پس از پایان مأموریّت،چند نفر را نزد پیامبر فرستاد تا شکایتنامهای از امام به نزد پیامبر برند.
بریده،صحابی حامل نامه،میگوید:من نامهای را که به همراهم بود،به محضر پیامبر تقدیم داشتم.نامه را برای وی خواندند.آن حضرت چنان خشمگین شد که من اثرات آن را در سیمای مبارکش مشاهده کردم.در اینجا بود که عرضه داشتم:یا رسول اللّه!من به تو پناه میآورم.نامه را خالد فرستاده و به من دستور رسانیدن آن را به محضرتان داده است.من اطاعت او را کردهام که فرماندۀ من بوده است.
پیامبر فرمود:
«از علی بدگویی نکن!او از من است و من از اویم.او ولیّ و سرپرست و صاحب اختیار شماست پس از من.» (1)
-مسند احمد 356/5؛خصائص(نسائی)24/؛مجمع الزّوائد 127/9؛کنز العمال 207/12 و 212.
1) 1)
در یکی از متون حدیثی،علاوه بر حدیث بالا،اضافهای وجود دارد:
بریده پس از اینکه رفتار پیامبر و خشم شدید او را میبیند،گویا در اسلام خویش شک میکند.
بنابراین عرض میکند:یا رسول اللّه!شما را به حقوق همصحبتی که در میان ماست،سوگند میدهم [که چون من شما را به خشم آوردهام]دوباره شما دست مبارک را دراز کنید تا من دیگر بار با شما بر اسلام بیعت کنم،و گناهم آمرزیده شود. (1)
-مجمع الزّوائد 128/9.
بر اساس این روایت،امام علی علیه السّلام سرپرست و صاحب اختیار و ولیّ مسلمانان پس از پیامبر است.یعنی به طور دقیق جانشین آن حضرت میباشد در مقام ولایتی که بر جان و مال مردم دارد، که البته این نیرو و اختیار را در همۀ جوانب به مصلحت دینی و دنیایی ایشان به کار میبرد.
در روایت دیگر از ابن عبّاس میخوانیم که پیامبر به امام امیر المؤمنین فرمود:
«أنت ولیّ مؤمن بعدی.»
«تو ولیّ و سرپرست و صاحب اختیار هر مؤمن پس از من هستی.» (2)
در روایتی دیگر میبینیم که چون راوی از امام به نزد پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم شکایت میبرد،آن حضرت میفرماید:
«نه،این گونه در مورد علی سخن نگو!او بعد از من،از همه کس بر مردم،ولایت و نفوذ حکم و ارادۀ بیشتری دارد.» (3)
بر اساس روایاتی که تا کنون دیدیم،پیامبر مقدّماتی مانند خلافت و وزارت و وصایت خویش را دربارۀ آن حضرت بیان و تصریح میکند،و او را بدان درجات و مراتب معرّفی مینماید.و نیز میفرماید:«علی ولیّ همه مؤمنان پس از من است.»
در داستان انگشتری و بخشیدن آن به سائل در مسجد و نزول آیۀ شریفۀ إِنَّما وَلِیُّکُمُ اللّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِینَ آمَنُوا الَّذِینَ یُقِیمُونَ الصَّلاةَ وَ یُؤْتُونَ الزَّکاةَ وَ هُمْ راکِعُونَ (4)نیز به ولایت عامّۀ امام تصریح شده،و در روایات فراوان از کتب مکتب خلفا بدین مطلب اشاره گشته است.
اینها همه روایاتی بود از مصادر معتبر مکتب خلفا،و نشان میداد چگونه پیامبر در زمانهای
گوناگون وصیّت کرده است.در گذشته ملاحظه کردید که در آخرین بیماری پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم،داستان وصیّت کردن آن حضرت به کجا منتهی شد.آن حضرت در آن لحظات خطیر،میخواست آخرین سخنان خویش را که در مورد خلیفه و وصیّ و زعیم مردم بود،بنویسد و بر آن شاهد بگیرد.
هرگاه پیامبر میخواست نامهای بنویسد،یکی از اصحاب بنا به فرمان آن حضرت نامه را مینوشت و حضرتش آن را مهر میکرد و بر آن شاهد میگرفت.آنگاه برای قبایل عرب یا سران غیر عرب میفرستاد.
آن حضرت در آخرین ساعات عمرش نیز چنین قصدی داشت و میخواست وصیّتنامهای بنویسد که مانع گمراهی مردم در آینده شود.امّا نگذاشتند؛و چنان با او سخن گفتند که اساس پذیرش پیامبری او در جامعه در معرض خطر قرار گرفت.و در اینجا بود که آن حضرت سکوت را ترجیح داد.
آری،چنان که مشاهده کردیم،مسألۀ جانشینی،تنها در چنین لحظهای مطرح نشده بود،بلکه در سراسر عمر آن حضرت و در تمام لحظات حسّاس،جنگها،صلحها و ساعات خطیر از حیات اسلام،این مسأله در تمام ابعادش اعلام گشته بود.تا آنجا که با همۀ اختناق دوران بعد از وفات پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و با همۀ قتل و غارتهای امویان و عبّاسیان،و با همۀ جنایتها و دست و پا بریدنها -برای اینکه این میراثها نقل نشود-بازهم میبینیم امروز این نصوص معتبر از مصادر درجۀ اوّل مکتب خلفا به دست ما رسیده است.
*** برای اینکه این بحث«ختامه مسک»شود،در اینجا دو حدیث از مکتب خلفا دربارۀ وصی و وصیّت پیامبر نقل مینماییم:
طبرانی و دیگر محدّثان بزرگ مکتب خلفا،از سلمان،صحابی بزرگوار پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم،روایت کردهاند که گفت:
«به پیامبر عرض کردم:یا رسول اللّه!هر پیامبری را وصیّای میباشد.پس وصیّ شما کیست؟ پیامبر در جواب من سکوت فرمود؛تا اینکه بعد از آن مرا ملاقات کرد و مرا خواند و فرمود:
«ای سلمان!»
من به سرعت به سوی او شتافتم و گفتم:لبّیک!فرمود:
«میدانی وصیّ موسی که بود؟»
گفتم:آری،یوشع بن نون بود.فرمود:
«به چه سبب او-وصیّ موسی-بود؟»
گفتم:برای آنکه در آن زمان او(یوشع)اعلم ایشان بود.
پیامبر فرمود:
«پس وصیّ من،و محلّ اسرار من،و بهترین کسی که بعد از خود باقی میگذارم،کسی که وعدههای مرا وفا میکند،و دین مرا ادا میکند،علیّ بن ابی طالب است.»»
سائل از پیامبر در این حدیث،«سلمان»،صحابی بزرگوار پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم،میباشد.
سلمان پیش از آنکه صحبت پیامبر را درک بنماید،نخست در«جی»اصفهان زندگی میکرده و فرزند یک نفر از بزرگان مجوس بوده است.سپس طیّ برخورد با قافلهای از نصاری،به دین نصرانیّت رغبت مینماید و از خانۀ پدر گریخته همراه با آن قافله از ایران خارج میشود.
پس از آن،سالیان دراز در دیرهای راهبان نصاری در شام و عراق درک صحبت بزرگان علمای نصاری نموده نزد ایشان کتب انبیای گذشته-مانند تورات و انجیل و زبور-و سیره و روش پیامبران و اوصیا و امم ایشان را میآموزد،و به راهنمایی ایشان رهسپار مدینه میشود تا خدمت پیامبر خاتم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم برسد. (1)
-رجوع کنید به شرح حال سلمان در:الاستیعاب،اسد الغابه و الاصابه.
پس از درک این فیض عظیم،و اسلام آوردن،و قرار گرفتن در زمرۀ نزدیکترین صحابۀ پیامبر،از حضرتش چنین سؤال میکند:
«هر پیامبری را وصیّای میباشد،وصیّ شما کیست؟»
پیامبر جواب سؤال او را نمیدهد.
آیا سکوت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم در اینجا بدین سبب بوده است که تعیین وصی بر جماعتی از اصحاب بسی گران بوده،و پیامبر از ایشان نگرانی داشته است؟!و شاید سلمان در حضور ایشان سؤال
1) 1)
نموده باشد؟!
ما در سیرۀ پیامبر مواردی از این گونه نگرانیها را دیدهایم.مانند داستان نکاح آن حضرت با زینب دختر جحش،مطلّقۀ زید(پسر خواندۀ پیامبر)که خداوند در این باره به حضرتش چنین میفرماید:«و در نفس خود پنهان میداری آنچه را که خدا آشکار میسازد،و از مردم بیم داری.»(1)
سکوت پیامبر در جواب سلمان،میتواند مانند داستان نکاح زینب باشد.
به هر حال پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم پس از آن،سلمان را ملاقات نموده به او میگوید:«میدانی وصیّ موسی که بود؟»
سلمان میگوید:گفتم:آری،یوشع بن نون.
پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم دوباره از سلمان میپرسد:«چرا یوشع وصیّ موسی بود؟»
سلمان در جواب میگوید:یوشع آن روز اعلم ایشان(بنی اسرائیل)بود.
در این هنگام پیامبر میفرماید:
«پس وصیّ من،و نگاهدارندۀ سرّ من،و بهترین بازماندۀ بعد از من،و آنکه وعدههای مرا وفا مینماید و دین مرا ادا میکند،علیّ بن ابی طالب است.»
در این گونه جواب گویی پیامبر چند حکمت است:
از سلمان-که به فرمودۀ امیر المؤمنین:«علم اوّل و علم آخر را آموخته بود»(علم کتب گذشته و علم سیره و سنّت پیامبران گذشته را از علمای اهل کتاب آموخته بود و از پیامبر خاتم علم قرآن و سنّت را فرا گرفته بود)-میپرسد:
«وصیّ موسی که بود؟»
پس از آنکه سلمان گفت:«یوشع»،از او میپرسد:
«چرا یوشع وصیّ موسی بود؟»
دوباره سلمان جواب میگوید:به سبب آنکه او اعلم ایشان(امّت موسی)بود.
پیامبر پس از یادآوری سلمان به سبب وصایت یوشع،و اینکه چون او اعلم اهل زمانش بود وصیّ موسی گردید،فرمود:
«پس علی وصیّ من است.»
1) ( 1)- احزاب: 37.\i ... وَ تُخْفِی فِی نَفْسِکَ مَا اللَّهُ مُبْدِیهِ وَ تَخْشَی النَّاسَ ...
یعنی بنابر آنچه گفتی-که به سبب اعلم بودن یوشع،او وصیّ موسی شد-علی نیز بدین سبب وصیّ من میباشد.
در این پرسش و پاسخ بین پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و سلمان،مقصود اصلی آگاه کردن مسلمانان است که:
-وصایت علی از پیامبر نه به سبب آن بوده که خویشاوند پیامبر و عموزادهاش بوده؛چه عبّاس نیز عموی او بوده است.
-و نه به سبب دامادی پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بوده؛که شاید در آن روز پیامبر داماد دیگری نیز داشته است.
-و نه به سبب فداکاریهای او در جنگ با مشرکان بوده؛گرچه مانند او کسی در جنگها فداکاری مؤثّر نداشته است.
-و نه به سبب پیشی گرفتن او در اسلام آوردن بوده است.
-و نه به سبب اینکه او-بر خلاف بقیّۀ صحابه-هرگز بت نپرسیده است....
همۀ آنها و غیر آنها که در حضرتش بوده،در حساب اسلام فضیلت است،ولی وصیّ پیامبر در درجۀ اوّل مسئول حفظ شریعت آن پیامبر است.پس باید اعلم ایشان به شریعت پیامبر باشد،و حضرت علی علیه السّلام اعلم صحابه به اسلام بوده است.
در گفتار سلمان شهادت است بر آنکه پیامبران گذشته را نیز وصی بوده است،و چنین شهادتی از سلمان برای بعضی از مسلمانان از قبیل«بلی و لکن لیطمئنّ قلبی»میباشد،و برای بعضی از مسلمانان که از منافقان بودهاند،روشنگرتر از فرمایش شخص پیامبر است.
صحابی دیگر پیامبر،بریده (1)
-کنیۀ بریدة بن عبد اللّه اسلمی،ابو عبد اللّه است.وی پس از غزوۀ احد به مدینه هجرت نمود و سایر غزوات پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم را درک کرد و در زمان بنای شهر بصره به آنجا هجرت نمود.سپس در غزوۀ خراسان شرکت نمود و در مرو وفات یافت. (اسد الغابه 175/1)
نیز چنین روایت میکند و میگوید:پیامبر فرمود:«هر پیامبری را وصیّای میباشد،و علی وصیّ من و وارث من میباشد.» (2)
دانشمندان مکتب خلفا در طول قرنهای گذشته،کوششهای فراوانی داشتهاند تا آنچه نصّ حدیث از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم دربارۀ امامت حضرت علی علیه السّلام روایت شده است-مانند حدیث غدیر و حدیث منزلت:«أنت منّی بمنزلة هارون من موسی»-تأویل نموده در دلالت آن بر امامت حضرتش خدشه وارد آورند،و این نصوص را به معنای فضیلت آن حضرت تأویل نمایند.
سپس در برابر این احادیث،دربارۀ دیگر خلفا،احادیثی بسیار برتر و بالاتر،آن قدر ساخته و پرداخته و روایت کردهاند که احادیث فضایل امام علی در برابر آن،بسیار ناچیز مینماید. (1)
-رجوع کنید به:بحثهای گذشته،مانند احادیث غنا و موسیقی و حیا و شرم عثمان و موافقات عمر.
از آنجا که احادیث وصایت امام علی علیه السّلام و اخبار آن بر تعیین ایشان توسّط پیامبر به جانشینی پس از خود دلالت قاطع دارد،
و نیز دلالت همۀ احادیث دیگر را بر امامت آن حضرت مشخّص و آشکار میسازد،مکتب خلفا از زمان أمّ المؤمنین عایشه تا هفت صد سال بعد از او،در تحریف و کتمان الفاظ احادیث وصایت امام علی علیه السّلام کوشش فراوانی داشتهاند،که ده نوع از فعالیّتهای ایشان را،در بیش از هشتاد صفحه از جزء اوّل«معالم المدرستین»بررسی نمودهایم.
در اینجا به بررسی چند نمونه از مهمترین اقدامات آنان،یعنی کتمان و حذف الفاظ احادیثی که پیامبر در آنها صفت«وصی»را دربارۀ امیر المؤمنین علیه السّلام به کار برده است،اکتفا مینماییم:
طبری در تفسیر خود (2)و ابن کثیر در البدایة و النّهایة (3)کلمۀ وصی را از حدیث پیامبر در یوم الدّار:«فأیّکم یؤازرنی هذا الأمر و أن یکون أخی و وصیّی و خلیفتی فیکم»حذف کرده و به جای آن کلمۀ«کذا و کذا»گذاردهاند.
محمّد حسنین هیکل،همین حدیث را به طور کامل در چاپ اوّل از کتاب خود،«حیاة محمّد»،صفحۀ 104 آورده،ولی در چاپ دوم همان کتاب در سال 1354 هجری قمری،صفحۀ 139،حدیث را کاملا حذف کرده است. (4)
ابن هشام که سیرۀ خود را از سیرۀ ابن اسحاق اقتباس کرده است،در مقدّمۀ کتاب خود
میگوید:«من بعضی از مطالب سیرۀ ابن اسحاق را که مردم آن مطالب را ناخوش دارند،نیاوردم.»!
از جملۀ آن مطالب،همین حدیث یوم الدّار است که در سیرۀ ابن اسحاق آمده،ولی ابن هشام آن را حذف نموده است.به همین علّت است که سیرۀ ابن اسحاق متروک مانده،حتّی نسخههایی از آن مفقود شده است،ولی سیرۀ ابن هشام به عنوان مشهورترین و مهمترین سیره ارائه گشته است.
در نتیجۀ کوششهای مکتب خلفا لقب«الوصی»که مشهورترین لقب آن حضرت بوده است، اکنون فراموش شده است.
*** اینک پس از بحثهایی که گذشت،نمونههایی از احادیثی را که تحریف یا جعل گشته و به دروغ به پیامبر اسلام صلّی اللّه علیه و آله و سلّم نسبت داده شده است،بررسی مینماییم.در نتیجۀ نشر این گونه احادیث،بینشها و اعتقادات غلط و باطلی در صفات ربوبی و سیرۀ انبیای عظام و احکام اسلام، در میان گروههای بسیاری از مسلمانان پدیدار گشته،و عقاید و احکام اسلامی تحریف و دگرگون شده است.
پس از طرح این نمونهها کوششهای ائمّۀ اهل بیت علیهم السّلام را در راه ارائۀ سیره و حدیث صحیح پیامبر،و بازگردانیدن سنّت راستین نبوی به جامعۀ اسلامی،مورد بررسی قرار میدهیم.
در جزء پیش گذشت که پیامبر اسلام صلّی اللّه علیه و آله و سلّم،تفسیر قرآن،احکام و معارف الهی را نزد دوازده وصیّ خود،به ودیعت نهاد.اوّلین وصی،حضرت علی بن ابی طالب علیه السّلام،در مجالس متعدّد خصوصی و عمومی،آن علوم را از حضرتش آموخت،و به دیگر اوصیا منتقل نمود.
رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم به مردم فرمود که در معالم دین به آنان مراجعه کنند و تفسیر قرآن را از ایشان بخواهند.ولی بعد از رحلت آن حضرت،وضع به گونهای دیگر شد:خلفا نشر حدیث را ممنوع ساختند و نگذاشتند که مسلمانان به معارف حقیقی دین دست یابند.
اینان برای آنکه جای خالی حدیث پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم را پر کنند،فرهنگ اهل کتاب را گسترش دادند،و به جای علوم پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم،معارف تورات و گفتههای احبار یهود را بر مسلمانان تحمیل کردند.بدیهی است که این کوششها،پیامدهایی نامطلوب در فرهنگ اسلام داشت.
این جزء که به نظر خوانندگان ارجمند میرسد،تأثیر اقدامات مکتب خلفا،در جایگزینی معارف اهل کتاب به جای حدیث پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و دیگر فعّالیتهای آنان را آشکار میسازد.
اندیشههای اهل کتاب،و خصوصا فرهنگ بنی اسرائیل،با دو وسیله بین مسلمانان منتشر شد:
توسّط خود اهل کتاب
توسّط برخی از مسلمانان.
و اینک شرح و تفصیل این دو امر:
در بحثهای گذشته،حضور علمای اهل کتاب را در متن جریان حدیثسازی بررسی نمودیم،و دانستیم که خلفا در مقابل منع نشر حدیث پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم،به علمای اهل کتاب-که اسلام آورده بودند-اجازه دادند تا فرهنگ اهل کتاب را بین مسلمانان نشر دهند.
به عنوان مثال«تمیم داری»-که قبل از اسلام آوردنش راهب نصرانی بود-به دستور خلیفه عمر قبل از خطبۀ نماز جمعه،در مسجد پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم سخنرانی میکرد.در زمان عثمان و به دستور او، این سخنرانی هفتهای دو بار شد.
همچنین«کعب الاحبار»را-که نامش ماتع بود-دیدیم.او پیش از مسلمان شدن،عالم و حبر بزرگ یهود بوده است و بدین سبب،او را کعب الحبر یا کعب الاحبار میگفتند. (1)
-«حبر»در لغت عرب،به معنای عالم صالح میباشد.
همین کعب الاحبار در زمان خلیفۀ دوم،عالم دربار خلافت شد،و تا زمان عثمان دربار خلافت
1) 1)
و پیروان مکتب ایشان،از او دربارۀ علوم اسلامی،به ویژه عقاید و تفسیر قرآن سؤال میکردند. (1)
-تفسیر ابن کثیر 17/4.
کعب همواره میکوشید تا اندیشههای تورات تحریف شده،و دیگر اندیشههای بنی اسرائیل را بین مسلمانان نشر دهد.این کار نزد شاگردان مکتب اهل بیت علیهم السّلام در عصر کعب،روشن بوده است.چنان که این موضوع از گفتار ابن عبّاس در داستان زیر روشن میگردد.
طبری در تاریخ خود چنین روایت میکند:
به ابن عبّاس گفتند:کعب میگوید:«روز قیامت ماه و خورشید مانند دو گاو نر پی شده(دست و پا بریده)آورده میشوند و در آتش جهنّم افکنده میگردند.»
ابن عبّاس خشمگین شد و گفت:
دروغ گفته کعب!دروغ گفته کعب!دروغ گفته کعب!بلکه این اندیشههای یهود است که کعب میخواهد به دین اسلام وارد کند.خداوند پاک و منزّه است از اینکه به پاداش طاعت،کسی را عذاب کند.آیا کلام خدای تبارک و تعالی را که میفرماید: وَ سَخَّرَ لَکُمُ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ دائِبَیْنِ (2):«خداوند آفتاب و ماه را مدام برای نفع شما مسخّر فرموده است.»،نشنیدهای؟!
ابن عبّاس گفت: «دائِبَیْنِ» یعنی مدام در فرمانبرداری خدا هستند.
آنگاه گفت:چگونه خداوند دو فرمانبرداری را که خود در مدحشان گفته است:«آن دو همیشه در حال طاعتند»،عذاب میکند؟!خداوندا این دانشمند یهود را بکش!و دانش یهودیگری وی را زشت سازد!چه قدر نسبت به خدا بیباک است(که بر او تهمت و افترا زده)!و چه بزرگ است توهین و نسبت ناروای او به آن دو فرمانبردار امر خداوند.
سپس چندین بار گفت:إنّا للّه و إنّا إلیه راجعون.
پس از آن،ابن عبّاس روایتی را از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم دربارۀ ماه و خورشید نقل میکند که خلاصۀ قسمتی از آن،چنین است:
خداوند دو نور افکن آفرید.آن را که خورشید بود به بزرگی دنیا،و دارای مشرقها و مغربها قرار داد،و آن را که ماه آفرید،در بزرگی کوچکتر از خورشید قرار داد.لیکن به سبب آنکه در آسمان میباشند و بسیار دور هستند،کوچک دیده میشوند. (3)
پیرامون گفتار ابن عبّاس و حدیثی که از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم روایت نموده-که ما آن را حدیث«دو گاو نر پی شده»مینامیم-چند مطلب را بیان مینماییم:
«خورشید و ماه مدام در فرمانبرداری پروردگار هستند.»
سپس ابن عبّاس گفت:
خداوند دو فرمانبردار خود را که به خاطر طاعتشان از خود،ثنا گفته،چگونه عذاب میفرماید؟!
که فرموده است:
«خورشید و ماه آن چنان که به چشم میآیند کوچک نیستند،آن دو مانند زمین بزرگ هستند و مشرقها و مغربها دارند.»
ابن عبّاس در زمان خود از حدیث پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم،آن استفاده را در بزرگی خورشید و ماه نمود که استفادۀ او و استدلال او صحیح بود.ما امروزه علاوه بر استفادۀ ابن عبّاس،از حدیث پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم چنین برداشت مینماییم:
از گفتار آن حضرت که فرموده:«آن دو را مانند زمین،مشرق و مغرب هست.»،استفاده میشود که بعضی از این سه،باید گرد بعضی دیگر در گردش باشند تا برای هر یک مشرق و مغرب ایجاد شود.
از آنجا که پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم،مشرق و مغرب آن سه را به لفظ جمع آورده و فرموده:«مشرقها و مغربها دارند»،استفاده مینماییم که هر سۀ آنها باید کروی باشند؛چرا که اگر مسطّح باشند، هر یک را یک مشرق و یک مغرب بیش نمیباشد.
از برخورد ابن عبّاس با حدیث کعب،و سخنان وی دربارۀ کعب،روشن میشود که چنین شخصی،از کعب روایات بنی اسرائیلی نمیآموزد و برای مردم روایت نمیکند.
بنابراین بعضی اخبار بنی اسرائیلی که محدّثان آوردهاند و گفتهاند ابن عبّاس از کعب روایت کرده است،دروغ است و صحّت ندارد.آن روایتها همانند روایتهایی است که به دروغ به پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم نسبت دادهاند.
سبب جعل این گونه احادیث آن بوده است که در زمان بنی عبّاس،روایتی که محدّثان از ابن عبّاس،«جدّ خلفای بنی عبّاس»،روایت میکردند،اعتبار خاصی داشته است.گذشته از آن، محدّثان با روایت کردن از ابن عبّاس،به دستگاه خلافت تقرّب میجستند.این دو جهت،سبب شده است تا روایتهای بسیاری به دروغ به ابن عبّاس نسبت داده شود.
*** «ابن عبّاس»از این حدیث پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم در زمان خویش چنان استفاده کرد،ما نیز در زمان خود از فرمایش آن حضرت چنین استفاده بردیم.چه بسا که پس از ما و در اعصار آینده،از این حدیث پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بیش از ما استفاده کنند.امّا از حدیث«کعب»در تمام عصرها،جز نشر خرافات بنی اسرائیلی بین مسلمانان،هیچ نتیجۀ دیگری به دست نمیآید.
در فرازهای آینده،اثر نشر این یک اندیشۀ بنی اسرائیلی کعب را ادامه میدهیم تا بنگریم به کجاها رسیده و با چه وسایلی بین مسلمانان نشر شده است.
در تفسیر ابن کثیر به تفصیل،و در کنز العمّال به اختصار،از«ابو هریره»روایت شده است که گفت:
پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود:«خورشید و ماه در روز قیامت،دو گاو نر پی شده در جهنّم میباشند.»
یکی از حاضران به ابو هریره گفت:مگر خورشید و ماه چه گناهی کردهاند؟!
ابو هریره گفت:من از پیامبر برای تو روایت میکنم،تو میگویی خورشید و ماه چه گناهی کردهاند؟!
و نیز ابن کثیر با سندی ضعیف از«انس»،صحابی دیگر پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم،روایت میکند که پیامبر فرمود:
«الشّمس و القمر ثوران عقیران فی النّار.» (1)
-حدیث ابو هریره و انس،هر دو را ابن کثیر در اوّل تاریخ خود،و در تفسیر آیۀ إِذَا الشَّمْسُ کُوِّرَتْ در کتاب تفسیرش آورده،و در منتخب کنز العمّال 101/6،حدیث ابو هریره به طور اختصار آمده،و به حدیث انس نیز اشاره شده است.
«خورشید و ماه دو گاو نر پی شده در جهنّم میباشند.»
روایت ابو هریره،و روایت منسوب به انس-که به پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم نسبت دادهاند-هر دو همان روایت«کعب الاحبار»میباشند.دلایل ما بر این مدّعا عبارتند از:
اوّلا انتساب این اندیشه به پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم،دروغ است؛چرا که با نصّ قرآن و نصّ حدیث پیامبر مخالف است.بنابراین،روایت به دروغ به پیامبر نسبت داده شده است.
ثانیا وقتی که ثابت شد انتساب این دو روایت به پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم دروغ است،و ما اصل این دو روایت را در حدیث کعب یافتیم،و دانستیم که ابن عبّاس این مطلب را از اندیشههای بنی اسرائیلی دانسته و گفته است که کعب میخواهد آن را بین مسلمانان نشر دهد و...،در این هنگام،دیگر
1) 1)
برای ما شکّی در صحّت انتساب این اندیشه به«کعب الاحبار»باقی نمیماند.این مطلب با توجّه به بحث گذشته و نیز بحثهای آینده،بیشتر روشن میشود.
آنچه شایسته است اهل بحث و تحقیق به آن توجّه فرمایند،این است که:ما اوّلین کسانی نبودیم که دریافتیم«کعب الاحبار»با قصد و تعمّد«خرافات بنی اسرائیلی»را بین مسلمانان منتشر میساخته است؛بلکه از جمله کسانی که در همان آغاز به این هدف شوم کعب پی بردهاند،ابن عبّاس، پسر عموی پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و شاگرد مکتب وصیّ پیامبر،میباشد.پیش از او نیز،وصیّ پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم در مجلس خلیفه عمر،به آن اشاره فرموده است.
با توجّه به مطالب گذشته،روشن شد که روایت ابو هریره و روایت منسوب به انس،هر دو همان روایت«کعب الاحبار»میباشند.فرق بین روایت کعب و روایت ابو هریره این است که:
کعب چون صحبت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم را درک نکرده بود،اندیشۀ بنی اسرائیلی خود را نمیتوانست به پیامبر نسبت دهد و از پیامبر روایت کند؛لیکن این کار برای ابو هریره و صحابیانی دیگر همانند او میسّر بوده است.زیرا اینان چندی صحبت پیامبر را درک کرده بودند.بدین سبب نشر اندیشههای بنی اسرائیلی بین مسلمانان،توسّط این گونه صحابه،محکمتر و مستند به خود پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم شده است.
در علم درایة الحدیث( حدیثشناسی)این قاعده مقرّر است که حدیث ضعیفی چون روایت منسوب به انس،در کنار روایتی مانند روایت ابو هریره در آن مورد،تقویت میشود.بنابراین، این گونه روایتها نیز با وجود ضعف سند،بیاثر نخواهد بود.
امّا آنچه ما از انتساب این روایت با سند ضعیف،به انس برداشت کردهایم،این است که:
محدّثان بعد از صحابه-که درک صحبت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم را نکرده بودند-نیز به نشر اندیشههای بنی اسرائیلی قادر بودهاند.بدین ترتیب که با منسوب ساختن دروغین مطلب مورد نظر خود به یکی از صحابه،و اینکه آن صحابی آن روایت را از پیامبر نقل کرده است،کار خود را انجام میدادند.
در مرحلۀ بعد،دانشمندان مکتب خلفا هم-دانسته یا ندانسته-هر دو صنف را به عنوان حدیث پیامبر و سنّت پیامبر معرّفی میکردند.به این صورت،برای کمتر کسی توان مخالفت و ردّ آن روایتهای جعلی،وجود داشت.
این داستانها توسّط خود علمای اهل کتاب و صحابه و تابعین صحابه،قویترین وسیله،برای نشر اندیشههای بنی اسرائیلی بین مسلمانان بودند.
از مسلمانانی که وسیلۀ نشر فرهنگ بنی اسرائیل،بین مسلمانان گردیدهاند،دو نمونه از صحابۀ پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و یک نمونه از مفسّران مکتب خلفا را معرّفی میکنیم:
«ابو هریره»کنیۀ این صحابی است.در نام وی اختلاف است و تا سی اسم برای او نقل کردهاند.
نسبتش به قبیلۀ«دوس»،از اعراب یمن میرسد. (2)او تا سی سالگی را در آنجا گذرانیده است.پس از فتح خیبر به مدینه آمده و تا وفات پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم،سه سال صحبت آن حضرت را درک نموده است. (3)
ابو هریره خود چنین گفته است،لیکن از آنجا که در سال هشتم هجری در لشکر علاء حضرمی به بحرین رفته است،مدّت بقایش در محضر پیامبر در مدینه،کمتر از این بوده است.
در مدینه نیز،در صفّۀ مسجد پیامبر (4)-که مسکن فقرای مسلمانان بود-سکنا داشته است. (5)پس از آنکه معاویه«بسر»را فرستاد،و از شام تا یمن سی هزار مسلمان را کشت، (6)«بسر»، ابو هریره را والی و حاکم مدینه کرد. (7)
در زمان خلافت معاویه نیز،ابو هریره زمانی چند،حاکم مدینه بوده است. (8)این مدّت،زمان مناسبی برای نشر روایتهای ابو هریره میباشد.
برخی از اصحاب،خواندن و نوشتن را آموخته و بعضی نیز آن را فرا نگرفته بودند.ابو هریره از
1) 1) -ابو هریره در زبان عربی به معنی صاحب بچّه گربه میباشد.هر کس به خدمت پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم شرفیاب میشد و مسلمان بود،یا آنکه همانگاه که اسلام میآورد و نامش زیبا نبود،نام او را به نامی زیبا تبدیل میفرمود.با توجّه به این،چه شده است که ایشان نام ابو هریره را به نامی زیبا تبدیل نفرموده است؟!این امر با توجّه به آنکه تمام رفتار پیامبر با حکمت بود،سزاوار تأمّل و اندیشیدن است.
2) 2) -در کتاب الاصابه،در شرح حال ابو هریره،از خود او روایت کرده است.
3) 3) -صحیح بخاری،کتاب بدء الخلق،باب علامات النبوة فی الاسلام185/؛طبقات ابن سعد،شرح حال ابو هریره /4ق 76/2 و 77،چ اروپا؛الاصابه 200/4.
4) 4) -صفّۀ مسجد پیامبر،سایبانی بوده است در آخر مسجد و سمت شمالی آن،که فقرای مسلمان آن روزگار،در آن سکنا داشتهاند.
5) 5) -رجوع کنید به واژۀ«صفّه»در نهایة اللّغة(ابن اثیر)؛و حلیة الاولیاء(ابو نعیم)376/1.
6) 6) -رجوع شود به نقش عایشه در تاریخ اسلام،داستان جنگ جمل.
7) 7) -الغارات(ثقفی)607/2؛ [1]شرح نهج البلاغه(ابن ابی الحدید معتزلی)128/1.
8) 8) -مسند احمد 430/2.
دستهای بود که سواد خواندن نیاموخته بودند. (1)
-ابو هریره خود گوید:«عبد اللّه بن عمرو عاص نویسنده بود و من نمینوشتم.»
رجوع کنید به:صحیح بخاری،کتاب العلم،باب کنایة العلم 22/1؛المحدّث الفاضل(رامهرمزی)368/؛تقیید العلم (خطیب بغدادی)82/.
وی از شاگردان نامدار کعب الاحبار بوده است.کعب دربارۀ وی گوید:
«ندیدم کسی را که تورات نخوانده،از ابو هریره به تورات آشناتر باشد.» (2)
یعنی بعد از احبار یهود که تورات را خواندهاند،داناتر از ابو هریره به تورات ندیدم.
ابن کثیر روایت میکند که گفتهاند:
«کان أبو هریرة یدلّس؛أی:یروی ما سمعه من کعب و ما سمعه من رسول اللّه و لا یمیز هذا من هذا.» (3)
«ابو هریره در روایت کردن تدلیس (4)میکرد.بدین صورت که آنچه را از کعب شنیده بود و آنچه را از پیامبر شنیده بود،همه را برای مردم روایت میکرد،و روایت کعب را از روایت پیامبر جدا نمیساخت و معلوم نمیکرد.»
و نیز نقل میکند که گفتهاند:
«کان أصحابنا یدعون من حدیث أبی هریرة.» (5)
«همکاران ما(دانشمندان)بعضی روایتهای ابو هریره را ترک میکردند.»
و نیز میگوید:
«ما کانوا یأخذون بکلّ حدیث أبی هریرة.» (6)
«همۀ حدیثهای ابو هریره را نمیپذیرفتند.»
دردناکتر از هر دردی این است که ابو هریره دو روایت مخالف یکدیگر از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم
1) 1)
2) 2) -تذکرة الحفّاظ(ذهبی)39/1.
3) 3) -تاریخ ابن کثیر 109/8.
4) 4) -در علم درایة الحدیث،در شرح تدلیس گفتهاند:«و دلّس المحدّث فی الاسناد:تعمّد الخطاء و الخلط».بنابراین «تدلیس»آن است که:راوی حدیثی را از کسی که در عصرش بوده روایت کند،در حالی که آن روایت را از او نشنیده باشد.(رجوع کنید به:التهذیب(نووی)8/)
5) 5) -تاریخ ابن کثیر 109/8.ذهبی نیز این کلام را مختصرا در ترجمۀ ابو هریره آورده است.رجوع کنید به:سیر أعلام النبلاء 436/2.
6) 6) -تاریخ ابن کثیر 109/8.
روایت کرده،چنان که تفصیل آن در صحیح بخاری آمده است و مختصر آن داستان چنین است:
«ابو هریره گوید:پیامبر فرمود:«واگیری در بیماری نیست.»
در آن حال یک مرد اعرابی به آن حضرت عرضه داشت:پس چه شده که شترانی در صحرا مانند آهو(یعنی خوش سیما)میباشند،و چون یک شتر مبتلا به بیماری خوره میانشان میرود، همه را مبتلا به بیماری خوره میکند؟
حضرت در جوابش فرمود:«پس واگیری اوّلین شتر بیمار از کجا شده است؟»»
بخاری پس از این روایت،روایت دیگری را بدین شرح نقل نموده است:
«ابو هریره گفت:پیامبر فرمود:«بیمار نزد سالم نرود.»
پسر عموی ابو هریره(ابو سلمه)به وی گفت:آیا از پیامبر روایت نکردی که فرمود:«واگیری در بیماری نیست؟!»ابو هریره در جواب این اعتراض به زبان اهل حبشه سخنانی به او گفت!»
پسر عموی ابو هریره در اینجا از ابو هریره دفاع کرده میگوید:«در غیر از این مورد ندیدم ابو هریره روایتی را فراموش کند.» (1)
-صحیح بخاری،کتاب الطّب 15/4؛و نیز بخاری در صفحۀ 13،یکی از دو حدیث را آورده است.
مقصود ابو سلمه این است که،فقط همین یک بار بوده که ابو هریره روایت اوّل را فراموش کرده و نقیض آن را روایت کرده است!
عموزادۀ ابو هریره،از ابو هریره چنین دفاع کرده،لیکن مشهور است:کسی که مانند ابو هریره (دروغگو)است،فراموش کار میشود!
ابو هریره،خود اعتراف نموده احادیثی از پیامبر روایت کرده که آن حدیثها را از پیامبر نشنیده است.چنان که«احمد بن حنبل»،امام حنابله،در مسند خود روایت کرده است:
«ابو هریره حدیثی را روایت کرد.حاضران به او گفتند:این را که نقل کردی،از پیامبر است،یا از کیسۀ خودت میباشد؟ابو هریره گفت:این را که نقل کردم،از کیسۀ خودم میباشد.» (2)
بخاری در صحیح خود داستان را چنین نقل میکند:
«به ابو هریره گفتند:این حدیث را از پیامبر شنیدهای؟ابو هریره گفت:نه،این حدیث از کیسۀ
خودم میباشد!» (1)
-صحیح بخاری،کتاب النفقات،باب وجوب النفقة علی الاهل و العیال 191/3.
و بازهم احمد در مسندش نقل میکند:
«ابو هریره حدیثی روایت کرد به این عنوان که آن را از پیامبر شنیده است.لیکن در آخر حدیث گفت:این حدیث از کیسۀ خود من است!» (2)
عبد اللّه بن عمرو عاص،متوفّای به سال 65 هجری،از صحابۀ پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم به شمار میرود.
عبد اللّه از پدر خود،عمرو عاص،گنجهایی از طلاهای مصری به ارث برده بود.بدین سبب او را از جمله پادشاهان صحابۀ پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم،به شمار میآوردند. (3)
«عبد اللّه بن عمرو عاص»زبان سریانی را که زبان اصلی تورات است،آموخته بود (4)و در فتح یرموک،علمدار پدرش بود.در آن واقعه،دو بار شتر کتابهای اهل کتاب را به دست آورده بود. (5)
ذهبی گوید:
«عبد اللّه از اهل کتاب روایت کرده است.او مدام کتابهای ایشان را مطالعه میکرد و توجّه خاصّی به این کار داشت.» (6)
ابن حجر،در شرح صحیح بخاری میگوید:
«عبد اللّه در فتح شام،یک بار شتر از کتابهای اهل کتاب را به غنیمت گرفت،و آنها را مطالعه مینمود و از آن کتابها(برای مسلمانان)روایت میکرد.بدین سبب پیشوایان طبقۀ تابعین،از نقل حدیث او پرهیز میکردند.» (7)
در«مسند»احمد روایت شده است:
مردی نزد عبد اللّه آمد و به او گفت:
1) 1)
2) 2) -مسند احمد 299/2.
3) 3) -رجوع کنید به:سیر اعلام النبلاء(ذهبی)،شرح حال عبد اللّه بن عمرو عاص،چ بیروت 1401 ق.
4) 4) -طبقات(ابن سعد)261/4.
5) 5) -اسد الغابه 234/3؛فتح الباری 166/1.
6) 6) -سیر اعلام النبلاء 81/3.و در شرح حال او در تذکرة الحفّاظ(ذهبی)27/1،چنین آمده است:«أصاب جملة من کتب أهل الکتاب،و أدمن النّظر فیها و رأی فیها عجائب.»
7) 7) -فتح الباری بشرح صحیح البخاری 217/11.
«حدّثنی ما سمعت من رسول اللّه و لا تحدّثنی عن التّوراة و الإنجیل!»
«از آنچه از پیامبر شنیدی برای من روایت کن،نه از تورات و انجیل!»
در روایتی دیگر به او گفته شد:
«از آنچه از پیامبر شنیدی برای من روایت کن،نه از آن بار شتری که در فتح یرموک به دست آوردی!»
در لفظ روایت دیگر«نه از آن دو بار شتر»آمده است. (1)
-این روایتها در مسند احمد 195/2 و 202 و 203 و 209،آمده است.همچنین در این باره رجوع کنید به:تفسیر ابن کثیر 102/3.
علمای حدیث،روایاتی را که از فرهنگ بنی اسرائیل(یعنی قوم یهود)وارد فرهنگ اسلام شده است،«اخبار بنی اسرائیلی»یا«اسرائیلیات»مینامند؛خواه از تورات باشد،یا از دیگر کتب ایشان.
روایات تجسیم و تشبیه در کتب مکتب خلفا،از همان دسته روایات بنی اسرائیلی میباشد.در آن روایات،از علمای اهل کتاب،نام«کعب الاحبار»،و از صحابۀ پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم،نام«ابو هریره» بسیار آمده است؛چنان که در بحثهای آینده-بحوله تعالی-بیان خواهیم نمود.
کنیۀ مقاتل«ابو الحسن»و آزاد کردۀ قبیلۀ«ازد»و از اهل بلخ بوده است.وی به بصره و بغداد رفته حدیث روایت میکرد،و از پیشگامان مکتب خلفا در تألیف-به خصوص در علم قرآن-میباشد.
او در بصره به سال 150 هجری،وفات کرده است.
از جمله تألیفات او،کتب زیر را نام بردهاند:
الأشباه و النظائر فی القرآن الکریم
الجوابات فی القرآن (1)
-رجوع کنید به:هدیة العارفین 470/2،و [1]الأشباه و النظائر80/،چ مصر 1395 ق.
ابن خلّکان در شرح حال مقاتل،از«ابن حبّان»نقل میکند که گفت:
«وی علم قرآن را از یهود و نصاری میگرفت،و آنها قرآن را موافق با آنچه در کتابهایشان بود،برای او تفسیر میکردند!»
و نیز گفته است:
«مقاتل از مشبّهه بود و پروردگار را به مخلوقین تشبیه میکرد.علاوه بر این،در روایت حدیث دروغ میگفت.» (2)
مقاتل میگفت:خداوند جسمی محسوس در چهرۀ انسان،و دارای موی سر و گوشت و خون و مو و استخوان و دست و پا و سر و دو چشم میباشد. (3)
خطیب بغدادی در تاریخ بغداد نقل میکند:
«روزی«محمّد بن سائب کلبی»(متوفّای سال 146 ق)بر«مقاتل»میگذشت.شنید که مقاتل حدیثی از او روایت میکند.به مقاتل گفت:من محمّد بن سائب کلبی هستم.این حدیث را که از من روایت کردی، هیچگاه روایت نکردهام!
مقاتل گفت:ساکت باش! زینتبخش حدیث ما،نام راویان حدیث است! (4)»
معنی سخن مقاتل این است که:ما سخنان خودمان را با نام راویان حدیث زینت میدهیم.
و نیز از محمّد بن سائب کلبی روایت میکنند که میگفت:
«کذب علیّ مقاتل فی تفسیره.» (5)
«مقاتل در تفسیر خود،حدیثهایی را از من روایت کرده که من آن حدیثها را روایت نکردهام،و او به دروغ آن حدیثها را به من نسبت داده است.»
و نیز خطیب بغدادی در شرح حال مقاتل،از دو راوی روایت میکند که گفتند:
1) 1)
2) 2) -وفیات الاعیان 343/4،چ مصر 1367 ق؛تاریخ ابن اثیر،در ذکر حوادث سال 150 هجری.و نیز رجوع کنید به شرح حال او در تهذیب التهذیب 279/10؛میزان الاعتدال 173/4؛تاریخ بغداد(خطیب بغدادی)169/13.
3) 3) -رجوع کنید به مقالات الاسلامیّین(تألیف اشعری)214/،چ مصر 1950 م.
4) 4) -تاریخ بغداد،ترجمۀ مقاتل 164/13.
5) 5) -این خبر را زرکلی در پاورقی ترجمۀ مقاتل در الاعلام 206/8،از نسخۀ خطّی قبول الاخبار بلخی نقل کرده است.
«ما در مورد حدیثی که مقاتل روایت کرده بود،از او سؤال کردیم:این حدیث را از چه کسی روایت میکنی؟مقاتل گفت:این حدیث را از ضحّاک شنیدم.
پس از چند روز،دوباره همان سؤال را تکرار کردیم.گفت:این حدیث را از عطا شنیدم.
پس از چند روز دیگر باز از او همان سؤال را پرسیدیم.در جواب گفت:از عیسی شنیدم.»
پس از این داستان،باز خطیب بغدادی روایت میکند:
«به مقاتل گفته شد:تو از ضحّاک روایت میکنی،در حالی که او را ندیدهای؟!گفت:آری،بین من و او دری بسته بود!» (1)
-تاریخ بغداد 165/13؛وفیات الاعیان 342/4.
سپس روایت میکند که مقصود مقاتل از«در بسته»در مدینه بوده است؛چرا که ضحّاک ساکن مدینه بوده و مقاتل به مدینه نرفته است.
و این در حالی است که ابن خلّکان میگوید:
«ضحّاک بن مزاحم،که مقاتل از او روایت میکند،چهار سال قبل از تولّد مقاتل مرده،و در گورستان مدینه دفن شده بود!»
و نیز میگوید:
«مقاتل از«مجاهد»حدیث روایت میکند،در حالی که مجاهد را ندیده است.» (2)
باز خطیب بغدادی به دنبال همان مطلب روایت میکند:
«کسی به مقاتل گفت:از من سؤال کردند پوست سگ اصحاب کهف چه رنگی بوده است؛ ندانستم چه بگویم.
مقاتل به او گفت:بگو«ابقع» (3)بوده است.اگر چنین بگویی،کسی تو را رد نمیکند!»
و نیز در شرح حال مقاتل از خلیفۀ عبّاسی،منصور،و فرزندش مهدی عبّاسی،نقل میکند که گفتند:
«مقاتل به ما پیشنهاد کرد و گفت:اگر میخواهید برای شما حدیثی در فضیلت جدّ شما،عبّاس، روایت کنم.ما گفتیم:نمیخواهیم.» (4)
دربارۀ دروغگویی مقاتل،از این گونه سخنها در کتابها بسیار است.خلاصۀ آنچه از شرح حال مقاتل نقل کردیم این است که:
مقاتل از غلات مشبّهه بوده است.وی علم تفسیر قرآن را از اهل کتاب میآموخته،و آنان تفسیر آیات را برای او موافق کتابهای خود نقل میکردهاند.وی بعضی از آن اخبار را،به صورت حدیث پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم روایت میکرده،و برای آن خبرها سند جعل میکرده است.او چندین کتاب به این گونه در تفسیر و دیگر علوم قرآن تألیف نموده است.
با وجود همۀ آنچه نقل کردیم،میزان پذیرش تفسیر او در مکتب خلفا،به قدری است که در شرح حال او نقل کرده و گفتهاند:
«النّاس کلّهم عیال علی ثلاثه:علی مقاتل بن سلیمان فی التفسیر و....» (1)
-تاریخ بغداد،شرح حال مقاتل 161/13؛وفیات الاعیان 341/4؛ [1]تاریخ ابن کثیر 107/10؛میزان الاعتدال 173/4.
«مردم همه در تفسیر قرآن کریم،جیرهخوار نعمت مقاتل میباشند.» (2)
خطیب بغدادی در تاریخ بغداد،با سند متّصل،چنین روایت میکند:
«مقاتل گفت:ضحّاک برایم از ابن عبّاس روایت کرد که به پیامبر گفتند:یا رسول اللّه!کسی را به جانشینی بعد از خودت،برای ما تعیین کن تا او را بشناسیم،و در کارهایمان به او رجوع کنیم.چه آنکه ما نمیدانیم بعد از شما چه میشود.
آن حضرت فرمود:چنان که شخصی را برای شما معیّن کنم و آن شخص به شما فرمان به اطاعت از خدا دهد و شما از او نافرمانی کنید،نافرمانی از من کردهاید،و نافرمانی من،معصیت خداوند است.و چنانچه به شما فرمان دهد که معصیت خدا را بکنید و شما از او فرمانبرداری کنید، برای شما حجّتی میشود علیه من در روز قیامت.نه،چنین کاری نمیکنم و شما را به خدا وامیگذارم .» (3)
این حدیث را مقاتل در تأیید خلفا جعل کرده است؛چه آنکه آنها ادّعا دارند پیامبر کسی را بعد از خود به عنوان جانشین تعیین نکرده است،و خود مسلمانها،خلفا را برای حکومت بر خود انتخاب کردهاند.
خطیب این روایت را در ترجمۀ«مقاتل»،در تاریخ بغداد آورده است تا نشان دهد چگونه مقاتل به دروغ از ضحّاک روایت کرده و میگوید:«ضحّاک برای من روایت کرد.»در حالی که ضحّاک در مدینه وفات کرده،و مقاتل در خراسان بوده و از آنجا هیچگاه به مدینه سفر نکرده است.و دیگر آنکه ضحّاک چهار سال قبل از ولادت مقاتل وفات کرده است!
*** پس از بیان سه نمونه از عوامل انتشار اندیشههای بنی اسرائیلی در فرهنگ اسلامی،ذیلا دو داستان از تورات را به طور اختصار نقل مینماییم.چرا که در بحثهای آینده باید اثر آنها را در عقاید مکتب خلفا،در صفات ربوبی بررسی نماییم.
در باب اوّل-اصحاح اوّل-از سفر پیدایش(تکوین)شمارۀ 27 از تورات (1)
-تورات،چ لندن 1932 م.
،چنین آمده است:«پس خدا آدم را به صورت خود آفرید.آدم را به صورت خدا آفرید.ایشان را نر و مادّه آفرید.»
و خلاصۀ داستان آفرینش آدم در تورات چنین است:
«خداوند صورت آدم را مانند صورت خود آفرید،و او را با حوّا در بهشت مسکن داد،و به او به دروغ گفت:از درخت معرفت نیک و بد مخور،که اگر از آن بخوری خواهی مرد.
امّا مار،که بسیار فهمیده بود،به ایشان گفت:اگر از درخت معرفت نیک و بد بخورید،نخواهید مرد؛بلکه خداوند میداند روزی که از آن درخت بخورید،چشمان شما باز میشود و مانند خدا عارف نیک و بد میشوید.بدین سبب خدا شما را از خوردن آن نهی کرده است.
در این هنگام،آدم و حوّا از آن درخت خوردند،و چشمان ایشان بازشد ،و عارف نیک و بد شدند و دریافتند که برهنهاند!و صدای پای خدا را شنیدند که در بهشت میخرامید.
1) 1)
چون برهنه بودند،خود را از خدا در میان درختان پنهان کردند،و به سبب پنهان شدنشان،خدا آنان را ندید.بنابراین آدم را ندا کرد:کجا هستی؟آدم گفت:چون آواز تو را شنیدم و عریانم،از تو پنهان شدم.
خدا به آدم گفت:چه کسی تو را آگاه کرد که عریانی؟آیا از درخت معرفت خوردی؟
آدم داستان خوردن خود را از درخت معرفت بازگو کرد.
خداوند به سزای نافرمانی آدم و حوّا و مار،هر یک از ایشان و همنوعانشان را مادام العمر به رنجی در زندگی دچار گردانید.
و خداوند با خود گفت:همانا انسان مانند یکی از ما (1)
-عبارت«یکی از ما»تعدّد خدا را میرساند.
عارف نیک و بد شده.مبادا از درخت حیات نیز بخورد و تا ابد زنده بماند.و بدین سبب آدم را از باغ بیرون کرد،و پاسدارانی برای محافظت از درخت حیات برگماشت.»
در باب سی و دوم از سفر پیدایش،چنین آمده است:
«شبی خداوند از اوّل شب تا طلوع فجر،با یعقوب کشتی گرفت،و خداوند بر یعقوب غالب نشد.
پس خدا به یعقوب گفت:مرا رها کن،زیرا که فجر میشکافد.
یعقوب گفت:تا مرا برکت ندهی تو را رها نمیکنم.
خداوند به یعقوب گفت:از این پس،نام تو یعقوب خوانده نشود؛بلکه اسرائیل.زیرا با خدا و انسان مجاهدت کردی و نصرت یافتی.
و یعقوب نام آن مکان را فنوئیل نامید؛زیرا با خدا روبرو شد.»
خدای بنی اسرائیل در تورات،بینشی کوتاه دارد و مانند یک انسان مادّی،حیلهگر و دروغگوست!خدا به دروغ به آدم گفت:از درخت معرفت نخور،وگرنه خواهی مرد.لیکن مار
1) 1)
دروغ بودن این گفتار را به آدم فهمانید،و آدم از آن درخت خورد و مانند خدا نیک و بد را فهمید.
برهنگی خود را تشخیص داد و از خدا پنهان شد.«خداوند خدا» (1)
-در لفظ تورات چنین آمده است.
نیز مار و آدم و حوّا را به انتقام مخالفت با خواستهاش،با همۀ افراد همنوعشان،در همۀ عمر،دچار رنج و عذاب فرمود!خدا در تورات دارای جسم است،و از مکانی به مکان دیگر نقل مکان میکند...کشتی میگیرد...و کسی که از او پنهان میشود،نمیبیند!
داستانهای تورات اینچنین بیخردانه،و در واقع افسانهسرایی محض است.افسانههایی از قبیل:فهمیدن مار آنچه را که خدا به دروغ به آدم گفته بود،سخن گفتن او با حوّا،فهمانیدن حقیقتی را به وی که خدا از ایشان پنهان داشته بود و...
جامعۀ بشری را در برخورد با فرهنگ حاصل از تعلیمات تورات کنونی،میتوان به شکل زیر گروهبندی نمود:
قسمتی از بشر که معتقد شدند تورات و انجیل که دو پیامبر بزرگ،موسی و عیسی علیهما السّلام،آنها را آوردهاند،این گونه پر از افسانههای مخالف با علوم تجربی،و به دور از اخلاق عالیۀ انسانی میباشند.به همین خاطر،از دین روگردان شده همۀ ادیان آسمانی را ترک گفتند و پیرو مکاتب مادّی بشری گردیدند.
قسمتی دیگر از بشر که این فرهنگ،بین آنان منتشر شده و بر دین خود ثابت ماندهاند.این گروه به سه دسته تقسیم میشوند:
تورات-که قوم یهود بیشتر آن را ساخته و پرداخته است-برای این قوم نشانگر بینش و فرهنگ آنهاست،و همۀ نسلهای خود را با این فرهنگ تربیت میکنند.یعنی آنها را به دروغزنی و حیلهگری و مکر با دیگران خو میدهند.
و از همه مهمتر آنکه این چنین به آنان بینش میدهند که یهود از سلالۀ اسرائیل است،و او کسی است که با خدا و مردم جنگید و بر آنان نصرت یافت!
این بینش،همیشه قوم بنی اسرائیل را در نظر یهودیان برتر از همۀ بشر مینمایاند و به ایشان اجازه میدهد در راه رسیدن به این هدف،به هر مکر و حیله و دروغی تمسّک جویند،و به کشتار
1) 1)
افراد بشر،به هر مقدار و با هر وسیله که بخواهند،دست یازند.چرا که پیامبران ایشان نیز-بنابر گفتۀ تورات-با همه گونه مکر و حیله،مخالفان خود را با کشتارهای عجیب،قتل عام میکردهاند. (1)
-رجوع کنید به:تورات،سفر تکوین32/،سفر تثنیه،اصحاح 2 و 3 و 20؛و صحیفۀ یوشع،اصحاح 7 و 8 و 11.
میتوان اعتقاد نصاری به پدر بودن خدا و اینکه او پسر دارد را از اثر فرهنگ جسم بودن خدا و همانند انسان بودنش،به شمار آورد.
همچنین میتوان پیدایش و شیوع مکاتب مادّی در میان مردم اروپا را-که همگی مسیحی و کتاب اوّل دینی آنان همین تورات است-ناشی از انتشار همین فرهنگ،بین ایشان دانست.
سبب انتشار عقیدۀ تجسیم و تشبیه،و توصیف باری تعالی به صفات انسانی،در مکتب خلفا نیز،نشر همین فرهنگ بنی اسرائیلی در بین آنان میباشد.که-ان شاء اللّه تعالی-در بحثهای آینده به بررسی آن میپردازیم.
سبب آنکه در مکتب خلفا فرهنگ جسم بودن خدا منتشر گردیده،این است که بخشی از آیات قرآن را بر وفق اندیشههای برخاسته از کتب آسمانی تحریف شده،تفسیر و تأویل کردهاند.
*** پیش از ورود به مباحث اصلی خود،لازم است در مقدّمهای دیگر به معنای«حقیقی و مجازی» در کلام توجّهی داشته باشیم.
1) 1)
چنانچه در گفتار،لفظی در معنایی که برای آن وضع شده است،به کار برده شود،میگویند این لفظ در معنای حقیقی خود استعمال شده است.مانند به کار بردن لفظ«ید»(یعنی دست)در جملۀ:
«قطعت ید السّارق»:«دست دزد بریده شد.».
در این مثال،«ید»در جملۀ عربی و«دست»در جملۀ فارسی،در معنای حقیقی به کار برده شدهاند،که این کاربرد را«استعمال حقیقی»مینامند.
امّا چنانچه لفظی در جملهای در غیر معنای وضعی خودش به کار رود،یعنی در معنایی به کار رود که با معنای حقیقی خودش تناسبی داشته باشد،این کاربرد را«استعمال مجازی»مینامند.
مانند استعمال«دست»به معنای«نیرو».چنانچه گفته میشود:«دست بالای دست بسیار است.»
در اینجا دست به معنای عضو بدن نیامده،بلکه مقصود آن است که:«برتر از هر نیرویی،نیرویی وجود دارد.».در عربی هم،چنین جملهای میبینیم:«فوق کلّ ذی ید ید»میباشد.
این گونه استعمال،در همۀ زبانهای بشر آمده است؛به خصوص در نظم و نثر ادبای اقوام و
1) 1) -مقصود از«مجاز»در این بحث و مثالهایی که برای مجاز آورده میشود،همۀ انواع مجاز و استعاره و کنایه که در مقابل«استعمال حقیقی»است،میباشد.ما همۀ این موارد را«استعمال مجازی»مینامیم؛چرا که تشخیص دقیق انواع آن، نیازمند بحثهای مفصّلی است،که جای آن در علم بلاغت است و مقصود از این بحث،شناخت عمومی استعمال حقیقی و استعمال غیر حقیقی میباشد.
ملل،که این مجازگوییها، زیباییبخش گفتارهایشان میگردد.
در قرآن کریم نیز که بالاترین گفتار ادبی زبان عرب است،این گونه کاربرد الفاظ،بسیار آمده است.مانند:
وَ لا تَجْعَلْ یَدَکَ مَغْلُولَةً إِلی عُنُقِکَ وَ لا تَبْسُطْها کُلَّ الْبَسْطِ فَتَقْعُدَ مَلُوماً مَحْسُوراً (1)
-اسراء:29. [1]
ترجمۀ این آیه با توجّه به معنای حقیقی الفاظ آن،چنین است:
«نه دست خود را با غل و زنجیر به گردن ببند و نه آن را بسیار دراز کن....»
امّا بسیار روشن است که در اینجا معنای حقیقی عبارات-که آن را«معنای لغوی» (2)میگوییم- منظور نیست،بلکه مقصود این است که:
«در جود و بخشش،نه خودداری و بخل ورز،و نه هر چه که داری،انفاق کن و بیچیز بمان،که در نتیجه نکوهش شده و حسرتزده بر جای خود میمانی.»
مثال دیگر:معنای حقیقی و لغوی«صراط»در زبان عربی،«جاده و راه زمینی»میباشد.امّا این کلمه در سورۀ حمد،در معنای حقیقی خود استعمال نشده؛در آنجا که میفرماید:
اِهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقِیمَ* صِراطَ الَّذِینَ أَنْعَمْتَ عَلَیْهِمْ غَیْرِ الْمَغْضُوبِ عَلَیْهِمْ وَ لاَ الضّالِّینَ (3)
اگر بگوییم«صراط»در این آیه به معنای حقیقی و لغوی خود استعمال شده،ترجمۀ آیه چنین میشود:
«خدایا ما را به جادۀ زمینی راست،راهنمایی کن؛جاده و راه زمینی کسانی که به ایشان نعمت دادی،نه راه زمینی آنان که بر ایشان خشم گرفتی،و نه راه زمینی گمگشتگان.»
بنابراین پرواضح است که مراد از«صراط»در این آیه،معنای مذکور نیست؛بلکه مراد«راه راست انبیا به سوی خدا»میباشد که همان راه راست اسلام است،و همۀ پیامبران،از آدم تا خاتم ایشان،بر آن راه رفتهاند،نه راه آنان که خداوند بر ایشان خشم گرفته و نه راه گمراهان.
بر هیچ عربزبانی پوشیده نیست که مقصود از«بسط ید»در آیۀ مورد
بحث،باز کردن دست-به معنی عضو بدن-نیست؛بلکه مقصود«باز کردن دست معنوی»است که بذل و بخشش میباشد.
و مقصود از«صراط»در آیۀ دوم،راه زمینی و جادۀ خاکی نیست؛بلکه مقصود«راه معنوی» است که راه انبیا و راه اسلام باشد.بنابراین،هر دو استعمال مجازی میباشد،نه حقیقی.
همۀ دانشمندان مکتب خلفا و مفسّران ایشان نیز،این گونه برداشت را صحیح دانستهاند و با ما در تفسیر امثال این آیات متّفق هستند.مگر در مواردی که الفاظ مربوط به اعضای بدن،مانند«ید» و«عین»و«ساق»،دربارۀ باری تعالی ذکر شده باشد.در چنین مواردی پیروان مکتب خلفا میگویند این الفاظ در معنی حقیقی و لغوی خود استعمال شده،و مقصود از«ید»و«عین»و «ساق»،عضوی از بدن میباشند.
در برابر آنان،پیروان مکتب اهل بیت علیهم السّلام قرار دارند که کاربرد این گونه الفاظ را در موارد مذکور نیز،از نوع«استعمال مجازی»میدانند.
برای بررسی این دو بینش،ضرورت دارد احادیثی را که هر یک از دو مکتب در این باره روایت کرده و به آن استناد نمودهاند،و نیز آیاتی را که به آن استدلال کردهاند،با یکدیگر مقایسه نماییم تا شناخت ما در مورد صفات ربوبی کامل شود.
در مقایسۀ روایات مکتب خلفا با مکتب اهل بیت علیهم السّلام در صفات ربوبی،دو کتاب«توحید ابن خزیمه»از مکتب خلفا،و«توحید شیخ صدوق»از مکتب اهل بیت علیهم السّلام را اصل قرار میدهیم.
هر دو مؤلّف،کتاب خود را«توحید»نامیدهاند،یعنی کتابی که«یکتاپرستی»را معرّفی میکند.
در ابتدا بهتر است آشنایی کوتاهی با دو مؤلّف مورد نظر،و مقام و موقعیت آن دو از دیدگاه پیروان مکتب خود،به دست آوریم.
دانشمندان مکتب خلفا،او را با چنین تعابیری یاد کردهاند:
«امام الأئمّة،الحافظ الکبیر و المجتهد المطلق،بحر العلوم،رأس المحدّثین و حبر العلماء العاملین،کعبة العلماء،محمّد بن اسحاق بن خزیمة النیشابوری.»
وی در سال 213 ق به دنیا آمده و در سال 311 درگذشته است.علمایی که از ابن خزیمه حدیث
روایت کردهاند،بسیارند.از جملۀ آنان،صاحب کتاب صحیح بخاری و صاحب کتاب صحیح مسلم میباشند.خود ابن خزیمه نیز از این هر دو حدیث روایت کرده است.
ابن خزیمه علاوه بر رسالههایی که در جواب سؤالها نوشته،بیش از یک صد و چهل کتاب تألیف نموده است.از تألیفات او کتاب صحیح ابن خزیمه میباشد که بعضی از ائمّۀ علم حدیث مکتب خلفا،کتاب صحیح او را برتر از دو کتاب صحیح بخاری و صحیح مسلم وصف کردهاند.
ابن خزیمه در عقیده،«سلفی»و در فقه،پیرو مذهب شافعی بوده است. (1)
-آنچه دربارۀ ابن خزیمه گفته شد،از شرح حال وی در مقدّمۀ کتابش(التوحید،صفحات ا-غ)استفاده شده است.
در این بحث به کتاب توحید او-به تصحیح«محمّد خلیل هراس»،استاد دانشکدۀ اصول الدین از هر قاهره،چاپ کتابخانه الکلّیات الازهریه،سال 1378 ق-رجوع نمودهایم.
«صدوق»لقب ابو جعفر محمّد بن علیّ بن حسین بن بابویه قمی میباشد که در سال 381 ق درگذشته است.شیخ صدوق بینیاز از تعریف است.او بیش از دویست کتاب در حدیث،تألیف نموده است.
در این بحث به کتاب توحید ایشان-چاپ تهران 1381 ق،به تصحیح آقای«سیّد هاشم حسینی تهرانی»-رجوع کردهایم.
به جز این دو کتاب که آنها را اصل قرار دادهایم،در بحثهای آینده به دیگر مصادر حدیثی مشهور دو مکتب نیز-مانند کتاب توحید از صحیح بخاری و کتاب ایمان از صحیح مسلم از مکتب خلفا،و کتاب توحید از بحار الانوار مجلسی از مکتب اهل بیت علیهم السّلام-مراجعه خواهیم کرد؛تا بدین ترتیب،آن گونه که شایسته است،بتوانیم عقاید دو مکتب را در باب توحید با یکدیگر مقایسه کنیم.
1) 1)
در این باره دو روایات از مکتب خلفا میآوریم:
در توحید ابن خزیمه و صحیح بخاری و صحیح مسلم و دیگر کتب حدیث مکتب خلفا، چنین روایتی را میبینیم:
«ابو هریره از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم روایت کرده که فرمود:خداوند آدم را به صورت خود،با طول قامت شصت ذراع بیافرید.سپس به وی فرمود:برو و به آن گروه از ملائکه که نشستهاند،سلام کن،و به آنچه در جواب تو گویند،گوش فرا ده؛که جواب ایشان همان درود بر تو و ذرّیۀ تو میباشد.
آدم چنین کرد و به ایشان گفت:السّلام علیکم.ملائکه در جوابش گفتند:«السّلام علیک و رحمة اللّه».و در جواب او«و رحمة اللّه»را اضافه کردند.پس هر آن کس که وارد بهشت شود،به صورت آدم خواهد بود.آدمیان از آن زمان به بعد،روز به روز کوچک شدند تا به امروز[که به صورت کنونی درآمدند].» (2)
1) 1) -مقصود از«صورت»در اینجا،چهره و رخسار نمیباشد،بلکه مفهوم کلّی کلمه منظور است که هیئت و شکل مادّی را میرساند.
2) 2) -«عن ابی هریرة عن النبیّ صلّی اللّه علیه و آله و سلّم قال:خلق اللّه آدم علی صورته،طوله ستّون ذراعا.فلمّا خلقه اللّه،قال:اذهب فسلّم علی اولئک النفر من الملائکة جلوس فاستمع ما یحیّونک؛فإنّها تحیّتک و تحیّة ذرّیّتک.فقال:السّلام علیکم.فقالوا:السّلام علیک
«ابو هریره روایت میکند که پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود:هرگاه یکی از شما با برادرش زد و خورد کند،از زدن بر چهره خودداری کند؛چه آنکه خداوند آدم را به صورت خود آفریده است.»(1)
صحیح مسلم، کتاب البرّ و الصلة و الآداب، باب النهی عن ضرب الوجه/ 2016- 2017، ح 112- 116. و نیز رجوع کنید به:
مسند احمد 2/ 244 و 251 و 315 و 323 و 434 و 463 و 519.
حال با رجوع به احادیث اهل بیت علیهم السّلام،و مقایسۀ احادیث ایشان با دو حدیث روایت شده از ابو هریره،حقیقت داستان را جویا میشویم.
امامان اهل بیت علیهم السّلام حقیقت این داستان را چنین بیان میفرمایند:
«حسین بن خالد روایت کرده که به حضرت رضا علیه السّلام گفتم:یا بن رسول اللّه!مردم روایت میکنند که پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود:«خداوند آدم را به صورت خود آفریده است.»
حضرت رضا علیه السّلام فرمود:خدا بکشد آنان را که اوّل این حدیث را حذف کردهاند![سپس امام علیه السّلام واقعیت ماجرا را چنین بیان میفرماید:]پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بر دو مرد که به یکدیگر دشنام میدادند،گذشت.در آن حال شنید یکی به دیگری میگفت:زشت دارد خدا روی تو را و روی آن کس را که شبیه تو باشد!
پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم به گوینده فرمود:بندۀ خدا!به برادرت چنین مگوی؛چه آنکه خداوند عزّ و جلّ، آدم را به صورت او آفریده است.[یعنی چهرۀ حضرت آدم مانند روی او بوده است.](2)
فقال: قاتلهم اللّه! لقد حذفوا اوّل الحدیث. إنّ رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم مرّ برجلین یتسابّان، فسمع أحدهما یقول لصاحبه: قبّح اللّه وجهک، و وجه من یشبهک! فقال صلّی اللّه علیه و آله و سلّم: یا عبد اللّه! لا تقل هذا لأخیک، فإنّ اللّه عزّ و جلّ خلق آدم علی صورته.»
توحید صدوق/ 153، چ تهران 1381 ق؛ بحار الانوار( مجلسی)، کتاب التوحید، باب دوم 4/ 11، چ جدید تهران.
»اصل این خبر را در روایتی دیگر نیز چنین مییابیم:
1) )-« عن ابی هریرة، عن النبیّ صلّی اللّه علیه و آله و سلّم: إذا قاتل احدکم اخاه، فلیجتنب الوجه. فإنّ اللّه خلق آدم علی صورته.» در یک روایت« فلیتّق الوجه»، و در روایت دیگر،« فلا یلطمنّ الوجه» آمده است.
2) « عن الحسین بن خالد: قلت للرّضا علیه السّلام: یا بن رسول اللّه! إنّ النّاس یروون أنّ رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم قال: إنّ اللّه خلق آدم علی صورته.
«ابو الورد بن ثمامه از امیر المؤمنین،علی بن ابی طالب علیه السّلام،روایت کرده است که فرمود:
پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم شنید که مردی به دیگری میگفت:زشت دارد خدا روی تو را،و روی آن کس را که شبیه تو میباشد!
پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود:ساکت!چنین مگوی!چه آنکه خداوند آدم را نیز به صورت او آفریده است.» (1)
-«عن ابی الورد بن ثمامة،عن علیّ علیه السّلام،قال:سمع النبیّ صلّی اللّه علیه و آله و سلّم رجلا یقول لرجل:قبّح اللّه وجهک،و وجه من یشبهک! فقال صلّی اللّه علیه و آله و سلّم:مه!لا تقل هذا؛فإنّ اللّه خلق آدم علی صورته.»
توحید صدوق152/؛و [1]بحار الانوار 12/14. [2]
ابو الورد بن ثمامة بن خزن قشیری بصری،از طبقۀ هفتم راویان حدیث بوده است.رجوع کنید به:تقریب التهذیب (ابن حجر)486/2.
گذشته از این،در برخی از روایات اهل بیت علیهم السّلام،صورت داشتن خدای تعالی به طور کلّی مورد نفی و انکار قرار گرفته است.مانند:
«راوی گوید:به امام موسی بن جعفر علیهما السّلام نامه نوشتم و در مورد جسم و صورت[خدای سبحان]از ایشان پرسش نمودم.حضرتش در پاسخ چنین مرقوم داشت:
«سبحان من لیس کمثله شیء؛لا جسم و لا صورة.» (2)
«منزّه است آن خدایی که هیچ چیز مانند او نیست؛نه جسم است و نه صورت(نه او را جسم است و نه صورت).»
در بررسی و مقایسۀ دو حدیث ابو هریره با دو حدیث اهل بیت علیهم السّلام،آشکار میشود که احادیث ابو هریره،دو اضافه و یک حذف دارد.
در روایت ابو هریره،این قسمت از ابتدای حدیث پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم حذف شده است:
«پیامبر دو نفر را دید که با هم نزاع میکردند و به یکدیگر دشنام میدادند.در آن حال یکی از ایشان به دیگری گفت:خداوند زشت دارد روی تو را و روی آن کس را که مانند تو باشد.پیامبر به
او فرمود:به برادرت چنین مگوی...»
تمام این چند جملۀ مهم،از ابتدای حدیث حذف شده و تنها از آخر خبر،این جمله روایت شده است:«پیامبر فرمود:خداوند آدم را به صورت او آفریده است.»
با این حذف،چنین توهّم میشود که مرجع ضمیر در«صورته»کلمۀ«اللّه»است.لذا معنای «صورته»به جای«صورت او»،«صورتش»یا«صورت خود»فهمیده میشود و شنونده چنین میپندارد که پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرموده:«خدا آدم را به صورت خود-یعنی خدا-آفریده است.»؛در این صورت معنای روایت،عین معنای عبارت تورات میشود که در آن چنین آمده بود:«خدا آدم را به صورت خود آفرید.او را به صورت خدا آفرید.»
این حذف مفصّل از حدیث پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم،میتواند سه سبب داشته باشد:
ابو هریره حدیث پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم را با اتّکا بر حافظهاش نقل کرده است.زیرا وی امّی بود (1)
-سند این مطلب را در ابتدای درس گذشته،در ذیل عنوان«ابو هریره،از صحابۀ پیامبر»،عرضه داشتیم.
و خواندن و نوشتن نیاموخته بود،و همچنین خلفا نوشتن حدیث پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم را تا آخر قرن اوّل هجری تحریم کرده بودند.ابو هریره اندیشههای تحریفشدۀ تورات را در مدّتی قریب بیست سال پس از زمانی که حدیث را از پیامبر شنیده بود،از کعب الاحبار فرا گرفته است.طبیعی است که بدین ترتیب،حدیث کعب بهتر از حدیث پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم در حافظۀ ابو هریره مانده است.بنابراین،حدیث کعب را که در حافظهاش بوده،به جای حدیث پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و به نام حدیث پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم نقل کرده است.
و نیز میتوان گفت:این اشتباه از آن محدّثانی میباشد که از ابو هریره حدیث نقل کردهاند، نه از خود ابو هریره.ولی در هر حال نتیجه تغییری نمیکند.
در ابتدای حدیث دوم،بر حدیث پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم چنین اضافه شده که آن حضرت فرمود:
«هرگاه یکی از شما با برادرش زد و خورد کند،از زدن بر چهره خودداری کند...»
شاید این جمله،تعبیر تحریفشدهای از همان قسمت روایت باشد که به حذف آن اشاره کردیم.
ابو هریره در انتهای روایت اوّل،از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم نقل کرده که فرمود:
1) 1)
«خداوند طول قامت آدم را شصت ذراع آفرید...»
در صورتی که این گفتار،با نتایج تحقیقات علمی امروز و واقعیت منافات دارد.
در این بخش از حدیث ابو هریره،اثر افسانههای تورات در آغاز خلقت دیده میشود؛همان افسانههایی که ابو هریره از آن بسیار برخوردار بود.
بنابر آنچه بیان شد-که ابو هریره با حذف بخشی از حدیث پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم حدیث را با معنای عبارت تورات نقل کرده،و نیز با اضافۀ افسانهای از خود بر حدیث،آن را همانند افسانههای تورات دربارۀ آغاز خلقت روایت کرده است-دو روایت ابو هریره را میتوان از جملۀ اسرائیلیات و اخبار بنی اسرائیلی به شمار آورد که از فرهنگ بنی اسرائیل به فرهنگ مسلمانان منتقل گردیده است.
و از آنجا که این حدیث را صحابی شهیری چون ابو هریره روایت نموده،پیروان مکتب خلفا به آن تمسّک جسته و پنداشتهاند که خداوند دارای شکل و اعضایی همانند انسان میباشد.بدین دلیل هر جا که در قرآن نیز لفظ«وجه»به باری تعالی اضافه شده-مانند«وجه ربّک»-وجه را به همان معنای لغوی(چهره و رخسار)،که عضوی در بدن انسان و حیوان میباشد،دانستهاند؛ همچنان که در بحث آینده-بحوله تعالی-خواهیم دید.
ابن خزیمه در کتاب توحید(صفحۀ 10)گوید:
باب ثابت کردن رخسار برای خدا؛رخساری که خدا آن را به جلالت و اکرام توصیف نموده و در قرآن فرموده است:
وَ یَبْقی وَجْهُ رَبِّکَ ذُو الْجَلالِ وَ الْإِکْرامِ (1)
-رحمن:27. [1]
«و باقی میماند رخسار پروردگار تو،که دارای جلالت و عظمت میباشد.»
و هلاکت و نابودی را از آن برطرف فرموده...خدای جلّ و علا فرموده است:
کُلُّ شَیْءٍ هالِکٌ إِلاّ وَجْهَهُ (2)
«همه چیز نابود شونده است،مگر رخسار او.»
سپس ابن خزیمه با استشهاد به چند آیۀ دیگر،میگوید:
«پس خداوند برای خویش رخساری را ثابت کرده است،و وجه خود را به جلالت و گرامی بودن،توصیف فرموده و برای رخسار خود حکم به بقا فرموده و هلاکت و نابودی را از آن نفی نموده است.»
و در نتیجه میگوید:«ما نیز هر چه را خدا برای خود اثبات فرموده،برای او اثبات مینماییم.
لیکن رخسار او را شبیه رخسار مخلوقش نمیدانیم!»
سپس(در صفحات 11-18 کتاب)در باب«بیان روایات پیامبر که داشتن وجه برای خدا را اثبات میکند»،چهارده حدیث میآورد که مانند همان آیات،در آنها ذکر«وجه اللّه»شده است.
مثلا در حدیث اوّل،پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرموده است:«أعوذ بوجهک الکریم.»که«ابن خزیمه» میپندارد معنای آن چنین است:«پناه میبرم به رخسار تو،ای خدای کریم!»
بنابراین،در همۀ آیات و روایاتی که ابن خزیمه به آن استدلال کرده است،لفظ«وجه اللّه»یا «وجه الرّبّ»آمده است،و او«وجه»را در آنها رخسار و عضوی از اندام پنداشته است.
در مقدّمه،یک حدیث از وصیّ پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم،امیر المؤمنین علی بن ابی طالب علیه السّلام،نقل مینماییم که در آن،دو قانون علمی برای شناخت صفات ربوبی و فهم آیات قرآن به ما تعلیم فرموده است.
در این روایت طولانی،فرد سؤالکننده،بسیاری از آیات قرآن کریم را مطرح کرده مورد تشکیک قرار میدهد.از آن جمله این دو آیه است:
وَ جاءَ رَبُّکَ وَ الْمَلَکُ صَفًّا صَفًّا (1)
-فجر:22. [1]
هَلْ یَنْظُرُونَ إِلاّ أَنْ تَأْتِیَهُمُ الْمَلائِکَةُ أَوْ یَأْتِیَ رَبُّکَ أَوْ یَأْتِیَ بَعْضُ آیاتِ رَبِّکَ... (2)
ترجمه و معنای لغوی این دو آیه چنین است:
«و بیاید پروردگار تو با فرشتگان،صف در صف[به عرصۀ محشر].»
«آیا[منکران]انتظاری دارند جز آنکه فرشتگان[عذاب]بر آنها درآیند،یا پروردگار تو بیاید،یا بعضی از آیات[غضب و عذاب]پروردگار تو بر آنها برسد؟!»
اشکال مطرح شده توسّط سؤالکننده در این دو آیه،به ترتیب در جملات«بیاید پروردگار تو» و«یا پروردگار تو بیاید»میباشد که در هر دو مورد«آمدن پروردگار»ذکر شده است.
وصیّ پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم در این باره،بعد از ذکر دو آیه چنین میفرماید:
«این امر،همان گونه که خدای عزّ و جلّ فرموده است،حقّ و راست است.امّا[دقّت داشته باش که]خدا را آمدنی همچون آمدن مخلوقات نمیباشد.و تو را آگاه نمودهام[در ضمن توضیح آیات قبل]که بسا چیزی از کتاب خدا(کلمات و جملاتی از قرآن کریم)وجود دارد که تأویل آن غیر از تنزیلش میباشد و[کلام خدا]شبیه کلام بشر نیست.و فعل خدا نیز مانند فعل بشر نمیباشد.
اینک تو را بر برخی از این موارد،آگاه میسازم تا ان شاء اللّه[برای فهم حقیقت مطلب]بدان بسنده نمایی.از آن جمله این گفتار ابراهیم علیه السّلام است: إِنِّی ذاهِبٌ إِلی رَبِّی سَیَهْدِینِ (1)
-صافّات:99. [1]
:«من به سوی پروردگار میروم.»در اینجا«رفتن ابراهیم به سوی پروردگارش»توجّه و روی آوردن اوست به سوی خدای عزّ و جلّ،از راه عبادت و تلاش در بندگی و تقرّب جستن به آستان مقدّس او[و مقصود از«رفتن»، حرکت بدنی و راه رفتن با اندام و اعضا نیست].آیا نمیبینی که تأویل این کلام[و آنچه واقعا مقصود و مراد از آن است]با تنزیل آن[و معنای لغوی آن در زبان عرب]یکی نمیباشد؟!»
سپس در توضیح معنای«انزال»،از دو آیۀ دیگر استفاده میکنند.آن دو آیه،آیات زیر میباشند:
أَنْزَلَ لَکُمْ مِنَ الْأَنْعامِ ثَمانِیَةَ أَزْواجٍ (2)
وَ أَنْزَلْنَا الْحَدِیدَ فِیهِ بَأْسٌ شَدِیدٌ (3)
معنای لغوی این آیات چنین است:
«برای شما هشت قسم از چهارپایان را فرو فرستاد.»
«آهن را که در آن سختی شدید[در کار جنگ]میباشد،فرو فرستادیم.»
در این دو آیه،الفاظ«أنزل»و«أنزلنا»به معنای«فرو فرستاد»و«فرو فرستادیم»میباشد.با توجّه به معنای لغوی،معنی دو آیه چنین میشود:«خداوند هشت قسم از چهارپایان و آهن را از آسمان فرو فرستاد!»
وصیّ پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم پس از ذکر دو آیه میفرماید:
«بنابراین مقصود از«انزال»(فرو فرستادن)خلق کردن و آفریدن میباشد.» (1)
-توحید صدوق،باب الرّدّ علی الثّنویّة و الزنادقة265/ و 266،ح 5؛تفسیر نور الثقلین،ذیل آیۀ«و جاء ربّک...» 574/5.(قسمت اخیر روایت و قسمتی از عبارات قبلی،از این تفسیر آورده شده است.)
بدین ترتیب معنی دو آیه چنین میشود:«خداوند هشت نوع از چهار پایان را برای شما آفرید...و آهن را آفرید...»
*** وصیّ پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم در این حدیث،دو قانون علمی به ما آموخته است:
در این قانون میفرماید:
«افعال خدا،مانند افعال مخلوق خدا نیست.»
برای شرح این قاعده چند مثال میآوریم:
دربارۀ انسان و حیوان نیز میگویند:«شنید.»
شنیدن مخلوق خدا(انسان یا حیوان)با گوش که عضو بدن ایشان است،میباشد.لیکن شنیدن خداوند چنین نیست.
دربارۀ انسان نیز گفته میشود:«با دو دست خود،کاری کرد.»
در اینجا مجال توضیح لازم،پیرامون عنایاتی که میتواند در تعبیر«دو دست»باشد،وجود ندارد.ولی آنچه مسلّم است،مقصود کار کردن با دو دستی که عضو بدن میباشد،نیست. (4)
دربارۀ انسان نیز گفته میشود:«فلانی با ایشان است.میشنود و میبیند.»
انسان،مخلوق خدا،ممکن است که با همۀ بدن خود با آن دو نفر باشد.لیکن هیچگاه بودن خدا با بندگانش چنین نیست.
در این قاعده،وصیّ پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم میفرماید:
«چه بسا چیزی(کلمهای یا جملهای)در قرآن باشد که تأویل آن غیر از تنزیلش(معنای لغوی آن)باشد.»
آن حضرت برای توضیح این قاعده دو مثال آورده است:
مفهوم کلمۀ«ذاهب»در داستان حضرت ابراهیم.
مفهوم«انزال»در دو آیۀ فرو فرستادن چهار پایان و آهن.
بنابراین،مواردی در قرآن هست که معنای آیات قرآن،همان معنای حقیقی لغوی نمیباشد و مفاهیم مجازی مورد نظر هستند.در این گونه آیات،اگر همان استعمال حقیقی در نظر گرفته شود، مسلّما کاری غلط و نادرست است،و موجب برداشتهای غلط و پیدایش انحرافات اعتقادی عمیق میگردد.
*** این دو قانون علمی را اوصیای پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم در همۀ بحثهای صفات پروردگار،و تأویل آیات قرآن به کار بردهاند؛همچنان که در بحثهای آینده ملاحظه خواهیم نمود.
اکنون فرمایشات ائمّه علیهم السّلام را دربارۀ فهم معنای«وجه خدا»نقل مینماییم.
به ابو جعفر-امام باقر علیه السّلام-گفتم:چه میفرمایید در قول خداوند عزّ و جلّ: کُلُّ شَیْءٍ هالِکٌ إِلاّ وَجْهَهُ (1)
-قصص:88. [1]
؟فرمود:«آیا[پنداشتهاند مقصود از«وجه»رخسار است و]همه چیز میمیرد و نابود میگردد،ولی وجه(رخسار خدا)میماند؟!خداوند عزّ و جلّ بزرگتر از آن است که توصیف شود به دارا بودن رخسار!لیکن معنی این آیه چنین است:«هر چیزی نابود میشود،مگر دین خدا و آن سمتی که از
1) 1)
آن سمت و جهت(راه)به سوی خدا میروند.» (1)
-عن ابی حمزة،قال:قلت لأبی جعفر علیه السّلام:قول اللّه عزّ و جلّ: کُلُّ شَیْءٍ هالِکٌ إِلاّ وَجْهَهُ ؟قال:«فیهلک کلّ شیء و یبقی الوجه؟!إنّ اللّه عزّ و جلّ اعظم من أن یوصف بالوجه،و لکن معناه:کلّ شیء هالک إلاّ دینه،و الوجه الذی یؤتی منه.»
(توحید صدوق،باب تفسیر قول اللّه عزّ و جلّ: [1]کُلُّ شَیْءٍ هالِکٌ إِلاّ وَجْهَهُ 149/،ح 1)
«هر چیز به هلاکت میرسد،مگر آن کس که راه حق را در پیش گرفته است.» (2)
سألت ابا عبد اللّه علیه السّلام عن قول اللّه عزّ و جلّ: کُلُّ شَیْءٍ هالِکٌ إِلاّ وَجْهَهُ قال:کلّ شیء هالک إلاّ من اخذ طریق الحقّ.
(توحید صدوق،باب تفسیر قول اللّه عزّ و جلّ: [2]کُلُّ شَیْءٍ هالِکٌ إِلاّ وَجْهَهُ 149/،ح 2)
به نظر ما،هر دو حدیث یک معنی را میرساند.چرا که راه حق همان«دین خدا»میباشد،و دین خدا نمایندۀ همان راه و جهتی است که توسّط پیمودن آن به سوی خدا میتوان تقرّب جست.
در مکتب اهل بیت علیهم السّلام معنی«وجه اللّه»به مسلمانان این گونه فهمانیده شده است.
نخست معنای«وجه»را در زبان عربی بررسی مینماییم:
«وجه»انسان در زبان عرب،همان چهره و رخسار انسان میباشد.ولی گذشته از این معنا، «وجه»در زبان عرب به معانی دیگری نیز آمده است.مانند:
به معنای اوّل هر چیز.چنان که گویند:«وجه النّهار» (3)
...آمِنُوا بِالَّذِی أُنْزِلَ عَلَی الَّذِینَ آمَنُوا وَجْهَ النَّهارِ وَ اکْفُرُوا آخِرَهُ لَعَلَّهُمْ یَرْجِعُونَ (آل عمران:72):
«گفتند به دین و قرآنی که برای مسلمانان نازل شده است،اوّل روز،به خدعه ایمان آورید و آخر روز کافر شوید.شاید ایشان نیز(بدین حیله)از دین خود برگردند.»
یعنی:اوّل روز.به معنای حقیقت امر.چنان که گویند:«اصاب وجه المسألة»؛یعنی:به حقیقت مسأله پی برد.
به معنای جهت،سوی،قصد.چنان که گویند:«اتّجه للتّجارة»؛یعنی:قصد تجارت کرد، به سوی تجارت رفت. (4)
1) 1)
2) 2) -عن ابی بصیر،عن الحارث بن المغیرة النصری،قال:
3) 3) -قرآن از مکر یهودیان در مدینه حکایت میفرماید که با یکدیگر میگفتند:
4) 4) -این معانی برای«وجه»،در«مفردات القرآن»راغب آمده است.و نیز در«معجم الفاظ القرآن الکریم»(تألیف الهیئة المصریة العامّة للتّألیف و النشر،چاپ سال 1390 ق)در لغت«الوجه»چنین آمده است:
علمای مکتب خلفا«وجه»را در عبارات«وجه الرّب»و«وجه اللّه»،به همان معنای رخساری که انسان دارد،پنداشتهاند.نتیجۀ آن نیز چنین میشود که طبق فرمودۀ قرآن کریم،خدا دارای رخساری مانند رخسار انسان میباشد.
ولی در مکتب اهل بیت علیهم السّلام،معنای«وجه»را متفاوت از این دیدیم:
مولای متّقیان،علی علیه السّلام،در یکی از کلماتش،دو قانون علمی به ما تعلیم فرمود:
نمیتوان افعال و صفات خداوند را با افعال و صفات بندگان و مخلوقاتش قیاس نمود و همچون افعال و اوصاف آنان پنداشت.
گاهی تأویل آیات قرآن،موافق تنزیل(معنای لغوی)آنها نمیباشد.این قاعدۀ علمی،تا حدودی همان است که در علم بلاغت آن را«استعمال مجازی»مینامند.در بحثهای قبلی، تحت عنوان«نقش شناسایی کاربرد الفاظ،در فهم گفتار»،مطالبی را به اشاره بیان داشتیم.
امام باقر و امام صادق علیهما السّلام،بنا به دستور جدّشان،آیۀ 88 از سورۀ قصص را چنین معنا فرمودند:
«هر چیز هلاک میشود،مگر دین خدا و آن کس که راه حق را گرفته است.»
بنابر بحث گذشته،دو امر برای ما روشن میشود:
«وجه»در زبان عرب،به چندین معنی استعمال شده است که یکی از آن معانی،رخسار انسان و حیوان میباشد.بنابراین پیروان مکتب خلفا،هیچ دلیلی ندارند که«وجه»در عبارات«وجه اللّه»یا«وجه الرّب»،به معنای صورت انسان و حیوان میباشد.سبب اصلی این عمل آنان، روایتهایی است که در کتب حدیث ایشان آمده(از قبیل روایت گذشتۀ ابو هریره)و ذهن ایشان را آشفته ساخته است.لذا«وجه اللّه»و«وجه الرّب»را چنان معنی کردهاند که دیدیم.
خطّ فکری دو مکتب،در شناسایی صفات ربوبی و نیز در تأویل و تفسیر آیات قرآن، بدین گونه روشن گردید:
در شناسایی صفات ربوبی و نسبت افعال به ذات مقدّسش،پیروان مکتب خلفا معتقدند که معنای صفات یا فعل پروردگار،همان معنا و مفهوم صفت یا فعل در بندگان و مخلوقات است.
در مقابل،پیروان مکتب اهل بیت علیهم السّلام در این باره معتقدند که صفات و افعال ربوبی را نمیتوان با توجّه به معنای آن صفات در بندگان خدا،تفسیر و تأویل نمود.
همچنین اعتقاد پیروان مکتب اهل بیت در تفسیر و تأویل آیات قرآن،آن گونه است که عبارت قرآن را ممکن است تأویلی باشد غیر از تنزیل و معنای لغوی آن.
شاید این گونه آیات،همان آیات«متشابه»میباشند که خدا دربارۀ آنها فرموده است:
...مِنْهُ آیاتٌ مُحْکَماتٌ هُنَّ أُمُّ الْکِتابِ وَ أُخَرُ مُتَشابِهاتٌ فَأَمَّا الَّذِینَ فِی قُلُوبِهِمْ زَیْغٌ فَیَتَّبِعُونَ ما تَشابَهَ مِنْهُ ابْتِغاءَ الْفِتْنَةِ وَ ابْتِغاءَ تَأْوِیلِهِ وَ ما یَعْلَمُ تَأْوِیلَهُ إِلاَّ اللّهُ... (1)
-آل عمران:7. [1]
«بخشی از قرآن،آیاتی محکم میباشد[که احتمال اشتباهی در آن آیات راه ندارد]و آن آیهها اصل و مرجع آیات دیگر قرآن است.و بخشی از آیات قرآن،آیات متشابه میباشد که معنای آن به آسانی درک نمیشود.[مردم نیز در برخورد با این آیات دو دستهاند:]و امّا گروهی که در دلهایشان میل به باطل هست،از پی آیات متشابه میروند تا با تأویل آن آیات،ایجاد شبهه کرده فتنهگری نمایند.در حالی که تأویل آن آیات را کسی جز خدا نداند....»
خدای متعال وظیفۀ بیان معنای آیات قرآن را بر عهدۀ پیامبرش گذاشته است؛آنجا که میفرماید:
...وَ أَنْزَلْنا إِلَیْکَ الذِّکْرَ لِتُبَیِّنَ لِلنّاسِ ما نُزِّلَ إِلَیْهِمْ... (2)
«قرآن را بر تو نازل فرمودیم تا برای مردم آنچه را که برای[هدایت]آنان نازل شده است، بیان نمایی.»
و پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم آنچه را که مسلمانان در عصر حضرتش برای هدایت،نیازمند فهم آن بودند،در دسترس عموم قرار داد.سپس آن مطالب را بر وصیّاش،حضرت علی علیه السّلام،املا فرمود.او نیز آن بیانات را در کتاب«جامعه»ثبت و ضبط نمود.
گذشته از این بیانات،شرح آنچه از آیات قرآن را که مسلمانان در آینده نیازمند فهم آن بودند،
به طور خصوصی بر علی علیه السّلام املا فرمود،و آن حضرت،آنها را نیز در کتاب«جامعه»مکتوب ساخت.
بدین گونه بود که پس از رحلت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم،هر چه مسلمانان دربارۀ تأویل آیات قرآن از حضرت علی علیه السّلام سؤال مینمودند،پاسخ کافی آن را بیان و ایراد میفرمود.
پس از وصیّ اوّل پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم،کتاب«جامعه»نزد فرزندان او-که یازده امام معصوم هستند- دست به دست گردید و آنها نیز از آن،نقل میفرمودند. (1)
-این مطلب در درسهای گذشته،بررسی شد.
با این توضیحات،چگونگی تأویل آیات قرآن در مکتب اهل بیت علیهم السّلام،مشخّص شد.
و امّا در مکتب خلفا،تأویل آیات،با اعتماد بر آرا و اجتهادات شخصی مفسّران و برداشتهای ایشان از اخبار روایت شده در کتابهایشان،انجام میگیرد.چنان که در بحث گذشته شاهد آن بودیم،و در بحثهای آینده نیز شاهد روش هر دو مکتب در این باره خواهیم بود.
1) 1)
در کتب حدیث و تفسیر و عقاید مکتب خلفا،از«ابو هریره»روایت کردهاند که گفت:
«پیامبر را مشاهده کردم،آنگاه که این آیه را میخواند:
إِنَّ اللّهَ یَأْمُرُکُمْ أَنْ تُؤَدُّوا الْأَماناتِ إِلی أَهْلِها... سَمِیعاً بَصِیراً (1)
-نساء:58. [1]
چون به «سَمِیعاً بَصِیراً» میرسید،انگشت شصت را بر گوش میگذاشت و انگشت کنار آن را بر چشم.»
ابو هریره خود برای نشان دادن کار پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم آیه را میخواند،و آنگاه که به «سَمِیعاً بَصِیراً» میرسید،دو انگشت خود را بر چشم و گوش خود میگذاشت و میگفت:پیامبر چنین میکرد.
ابو هریره با این کار میخواست این طور القا کند که پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم برای تأکید بر آنکه خداوند با گوش میشنود و با چشم میبیند،یک انگشت را بر گوش خود میگذاشت و انگشت دیگر را بر چشم!
ابو داوود در سنن خود گوید:
«این روایت ردّی است بر جهمیّه[که اعضا و جوارح داشتن خدا را انکار میکنند].» (2)
این روایت ابو هریره،سبب شده است که هر جا در قرآن لفظ«عین»به باری تعالی نسبت داده شده،پیروان این روایت،«عین»را به معنای چشم(عضو بدن)بدانند و بنابراین معتقد شوند که خداوند دارای چشم میباشد!
چنان که ابن خزیمه،امام الائمّۀ مکتب خلفا،در کتاب توحید خود،باب«ذکر اثبات العین للّه جلّ و علا»میگوید:
«اثبات چشم برای خدا؛بنابر آنچه خالق برای خود در کتاب منزلش اثبات کرده و از زبان پیامبر برگزیدهاش،آن فرمودهها شرح و بیان شده است.»
سپس از قرآن کریم به این آیات استشهاد نموده است:
وَ اصْنَعِ الْفُلْکَ بِأَعْیُنِنا (1)
تَجْرِی بِأَعْیُنِنا (2)
در این دو آیه،خطاب خداوند به حضرت نوح میباشد.
وَ أَلْقَیْتُ عَلَیْکَ مَحَبَّةً مِنِّی وَ لِتُصْنَعَ عَلی عَیْنِی (3)
این آیه دربارۀ حضرت موسی است.
وَ اصْبِرْ لِحُکْمِ رَبِّکَ فَإِنَّکَ بِأَعْیُنِنا (1)
-طور:48. [1]
این آیه خطاب به پیامبر خاتم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم است.
آنگاه میگوید:
«بنابر آنچه در قرآن آمده (2)،بر هر مؤمنی واجب است برای خالق و آفریدگار خود اثبات کند آنچه را که خالق برای خود برداشتن چشم،اثبات کرده است.» (3)
و نیز میگوید:
«ایمان نیاورده است به خدا،آن کس که نفی کند از خدای تبارک و تعالی هر آنچه را که او در کتاب منزلش برای خود اثبات نموده است.و معنای آن در بیان پیامبر که خدا او را مبیّن قرآن قرار داده،بیان شده است.خداوند در حقّ او فرموده است:
وَ أَنْزَلْنا إِلَیْکَ الذِّکْرَ لِتُبَیِّنَ لِلنّاسِ ما نُزِّلَ إِلَیْهِمْ (4)
«ما قرآن را بر تو نازل کردیم تا برای مردم آنچه را بر ایشان فرو فرستاده شده است،بیان کنی.» (5)
و میگوید:
«پیامبر در مقام بیان قرآن،فرموده که خدا دو چشم دارد.بنابراین،سخن پیامبر با نصّ محکم و متقن قرآن موافقت دارد؛همان قرآنی که بین دو جلد نوشته شده و در محراب مسجدها و مکتبها آن را میخوانند.» (6)
پس از گفتار گذشته،ابن خزیمه به چند حدیث و روایت از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم استشهاد مینماید؛از جمله همان روایت گذشتۀ ابو هریره.
و در حدیثی دیگر،از«عبد اللّه بن عمر»چنین روایت کرده است:
«پیامبر فرمود:خدا اعور(یک چشم)نیست،و مسیح دجّال چشم راستش نابیناست،گویا
چشمش دانۀ انگوری است که بر روی آب افتاده باشد.(از حدقه بیرون افتاده است)» (1)
-عن نافع،قال عبد اللّه بن عمر:
ذکر النبیّ یوما بین ظهرانی الناس المسیح الدّجال فقال:إنّ اللّه لیس بأعور،ألا انّ المسیح الدّجّال أعور العین الیمنی،کأنّ عینه عنبة طافیة.
رجوع کنید به:توحید ابن خزیمه43/-44؛ [1]صحیح بخاری،کتاب الانبیاء،باب«و اذکر فی الکتاب مریم»170/2،و کتاب المغازی،باب حجّة الوداع 57/3؛صحیح مسلم،کتاب الایمان،باب ذکر المسیح بن مریم و المسیح الدجّال155/،ح 274( [2]ما لفظ مسلم را آوردهایم)
همین روایت به لفظ دیگری در مصادر ذیل نیز آمده است:
صحیح بخاری،کتاب الفتن،باب ذکر الدجّال 154/4،و کتاب التوحید،باب قول اللّه تعالی: وَ لِتُصْنَعَ عَلی عَیْنِی /4 185؛صحیح مسلم،کتاب الفتن و اشراط الساعة،باب ذکر الدجّال و صفته2247/ و 2248،ح 100.
در پاسخ به روایتهای مکتب خلفا دربارۀ«عین اللّه»و تفسیرهای غلط ایشان بر آیات قرآن کریم،از اوصیای پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بیاناتی علمی رسیده است که نیاز به شرح و تفصیل دارد.همچنین در پاسخهای ایشان در بحث رؤیت،جواب این کجفهمی آمده است.
مؤلّف که خود یکی از پیروان مکتب اهل بیت علیهم السّلام میباشد،جواب تأویلهای ناروای دانشمندان مکتب خلفا را که از احادیث کلّی اهل بیت علیهم السّلام به دست آورده است،در بررسی این بحث بیان مینماید.
ابن خزیمه به دو عبارت«عینی»و«اعیننا»که در قرآن آمده و در این عبارات،کلمۀ«عین»و جمع آن«اعین»،به خدای تعالی نسبت داده شده است،استدلال نموده و پنداشته است که«عین» در این موارد به معنی عضوی است که انسان و حیوان دارند.به این دلیل،معتقد شده که خدا دارای چشم است.
در پاسخ میگوییم:
لفظ«عین»و مشتقّات آن در زبان عرب،در دهها معنای حقیقی و مجازی استعمال شده است (2)و فقط یک معنای آن«چشم»،عضو بدن انسان و حیوان میباشد.
این کلمه در قرآن کریم،هم در معنای حقیقی و هم در معنای مجازی استعمال شده است.از آن جمله،در 21 مورد«عین»و«عینان»و«عیون»به لفظ مفرد و تثنیه و جمع،به معنی چشمۀ آب و نهر آمده است. (1)
«فیهما عینان تجریان»(رحمن:50):به معنی دو چشمۀ آب جاری
«فی جنّات و عیون»(حجر:45):به معنی چشمهها و نهرها در بهشت.
کلمات«عین»و«اعین»که مورد استشهاد ابن خزیمه قرار گرفته است،در قرآن کریم در معنای حقیقی لغوی استعمال نشده است،بلکه در معنای مجازی به کار رفته است.
در زبان فارسی وقتی گفته میشود:«فلانی به شما چشم امید دارد»یا«فلانی زیر نظر فلانی است»،در هیچ یک از دو جمله،مقصود از«چشم»و«نظر»،عضو بدن و نگاه کردن با چشم عضو بدن نیست؛بلکه در جملۀ اوّل مقصود آن است که فلانی به شما امید دارد،و در جملۀ دوم مقصود آن است که شخص اوّل در حمایت و پشتیبانی و رسیدگی شخص دوم زندگی میکند،و یا تحت رعایت و مراقبت اوست.
«عین»و«اعین»مورد بحث(در قرآن کریم)نیز در معنای مجازی استعمال شده است.چنان که در این باره«مجمع اللّغة العربیّة»مصر،پس از ذکر«عین»و مشتقّات آن-مانند:«اعین»و«عیون»و «اعیننا»-میگویند:
«ممکن است ریشۀ این کلمات،واژۀ«عین»،یعنی عضو بینایی در بدن باشد،که جمع آن «اعین»و«عیون»است و به طور مجازی برای مفاهیمی چون حفظ و نگاهداری و غبطه و خوشحالی نیز استعمال میگردد.»
پس از آن میگویند:«در قرآن در این معانی استعمال شده است.»و سپس موارد استعمال آن را ذکر مینمایند.در ضمن میگویند:
«معنای«عین»در«قرّة عین لی و لک»و«قرّی عینا»،چشم است،ولی به طور مجازی،در معنای سرور و شادی استعمال شده است.» (2)
اینک برای روشنتر شدن مطلب،دو عبارت اخیر را در قرآن،مورد بررسی بیشتر قرار میدهیم:
وَ قالَتِ امْرَأَتُ فِرْعَوْنَ قُرَّتُ عَیْنٍ لِی وَ لَکَ لا تَقْتُلُوهُ عَسی أَنْ یَنْفَعَنا أَوْ نَتَّخِذَهُ وَلَداً وَ هُمْ لا یَشْعُرُونَ (1)
این آیه دربارۀ به آب انداختن حضرت موسی علیه السّلام در زمان تولّد،و از آب گرفته شدن وی توسّط خاندان فرعون نازل شده است.
معنی این آیه بنابر قول گذشته چنین میشود:
«زن فرعون به او گفت:[این کودک]مایۀ سرور من و توست.او را مکشید؛امید است برای ما سودمند باشد،و یا او را به فرزندی خود بپذیریم...»
بنابر گفتار دانشمندان مصری،معنای حقیقی و لغوی لفظ«عین»،چشم و عضو بدن میباشد، ولی در اینجا در معنای حقیقی خود استعمال نشده،بلکه در معنای مجازی آن،که سرور و خوشحالی باشد،به کار رفته است.
فَکُلِی وَ اشْرَبِی وَ قَرِّی عَیْناً (2)
این آیه در بیان داستان حضرت مریم علیها السّلام نازل شده،و اینکه چون حضرت عیسی علیه السّلام را زایید،چگونه پریشان شد.در آن حال به او چنین خطاب آمد:
«اندوهناک مباش...*...*پس تناول کن[از رطب]و بنوش[از چشمۀ آب]و[به عیسی]دلخوش و مسرور شو...»
*** دانشمندان مصری،به استعمال«عین»در معنای مجازی خود در این دو آیه اشاره کردهاند، ولی در بعضی موارد دیگر که«عین»در قرآن کریم،در معانی مجازی استعمال شده،سکوت کرده
و چیزی نگفتهاند.از آن جمله آیاتی است که ابن خزیمه به آنها استدلال نموده و استعمال«عین»را در آنها حقیقی پنداشته است.در حالی که این کلمه در این آیات هم به معنای مجازی به کار رفته؛ همچنان که راغب اصفهانی (1)
-در شرح حال راغب اصفهانی نوشتهاند:
الحسن بن مفضل،الامام ابو القاسم،المعروف ب«الراغب الاصفهانی»،نزیل بغداد(در گذشتۀ 502 [1] ق).
(رجوع شود به:معجم المؤلّفین 211/1)
به این مطلب تصریح کرده و چنین گفته است:«میگویی:«فلان بعینی»،یعنی:او را حفظ میکنم و سرپرستی مینمایم.مانند آنکه میگویی:
«فلان بمرأی منّی و مسمع»،یعنی:فلانی زیر نظر من و صدایش در گوشرس من میباشد.
و خدا فرموده: فَإِنَّکَ بِأَعْیُنِنا و نیز: تَجْرِی بِأَعْیُنِنا و وَ اصْنَعِ الْفُلْکَ بِأَعْیُنِنا ،یعنی:
به گونهای که میبینیم و حفظ میکنیم.
و فرموده: وَ لِتُصْنَعَ عَلی عَیْنِی ،یعنی:در حفظ و حراست من.
و از این قبیل است:«عین اللّه علیک»،یعنی:در حفظ و حراست خدا باشی.»
بنابراین«راغب اصفهانی»،دانشمند بزرگ اسلامی و عالم مشهور ادبیات زبان عرب،و مترجم و مفسّر قرآن کریم-که ترجمه و تفسیر او از لغات قرآن نزد همۀ دانشمندان جهان اسلام پذیرفته است-این چهار مورد را-که«ابن خزیمه»در آن،لفظ«عین»و«اعین»را دربارۀ خدا به معنای حقیقی آن،که عضو دیدن در بدن میباشد،دانسته بود-در معنای مجازی آن،که حفظ و حراست باشد،دانسته است.
بنابراین،تفصیل معنی آیات چنین است:
آیۀ اوّل در خطاب به پیامبر خاتم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم نازل شده و پس از ذکر آزارهای کفّار به آن حضرت،چنین میفرماید:
وَ اصْبِرْ لِحُکْمِ رَبِّکَ فَإِنَّکَ بِأَعْیُنِنا (2)
«ای پیامبر!بر حکم پروردگارت صبر کن که تو منظور نظر ما هستی و تو را حفظ مینماییم.»
آیات دوّم و سوّم مربوط به حکایت کشتی حضرت نوح علیه السّلام میباشد.
در آیۀ دوم خطاب به وی فرموده است:
وَ اصْنَعِ الْفُلْکَ بِأَعْیُنِنا (1)
-هود:37. [1]
شبیه به همین آیه،در جای دیگر نیز فرموده است:
أَنِ اصْنَعِ الْفُلْکَ بِأَعْیُنِنا وَ وَحْیِنا (2)
«با حفظ و حراست ما کشتی را بساز،همان گونه که به تو وحی کردیم.»
و در آیۀ سوم در مورد کشتی آن حضرت میفرماید:
تَجْرِی بِأَعْیُنِنا (3)
«آن کشتی با حفظ و حراست ما،بر روی آب روان بود.»
آیۀ چهارم در ضمن داستان حضرت موسی علیه السّلام میباشد و در خطاب به او میفرماید:
...وَ أَلْقَیْتُ عَلَیْکَ مَحَبَّةً مِنِّی وَ لِتُصْنَعَ عَلی عَیْنِی (4)
«...و از تو بر دلها محبّتی از جانب خویش افکندم،و تا پرورش تو با عنایت و حفظ من انجام پذیرد.»
*** پس از بررسی استدلال ابن خزیمه به آیات کریمه،دو حدیث مورد استدلال او را نیز بررسی مینماییم:
در این روایت،وی از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم روایت میکند که فرمود:
«دجّال یک چشم است و خداوند یک چشم نیست.»
در پاسخ به این استدلال،میگوییم:
بر فرض صحّت این روایت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم،این حدیث بر این دلالت میکند که خدا مانند «دجّال»نیست و یک چشم نیست،ولی مستقیما دلالتی ندارد بر اینکه خداوند دارای دو چشم
باشد.آری با فرض صحّت روایت ابو هریره در این باره،میتوان این حدیث را به عنوان مؤیّد در کنار آن قرار داد؛ولی در غیر آن صورت،به طور کلّی این حدیث بر معنای روشنی دلالت ندارد.
روایت ابو هریره صریحا میگوید که پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم با اشاره به چشم و گوش خود،مشخّص فرمود که مقصود آیه از اینکه«خدا بینا و شنوا میباشد»،این است که خدا با چشم عضو بدن و گوش عضو بدن میبیند و میشنود.در واقع همین روایت ابو هریره است که سبب کجفهمی «ابن خزیمه»و دیگر دانشمندان مکتب خلفا و پیروان ایشان تا به امروز گردیده است.
ما در گذشته،میزان ارزش و اعتبار روایات ابو هریره و نقاط ضعف او را بررسی کردیم و با ذکر دلایل و شواهد،یادآور شدیم که روایتهای ابو هریره از اندیشههای بنی اسرائیل در تورات منشأ گرفته است؛لذا به هیچ روی نمیتوان برای دریافت عقاید اسلامی به احادیث او اتّکا نمود.
در منابع حدیثی و اعتقادی مکتب خلفا،چند روایت از ابو هریره نقل شده که در آنها از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم روایت کرده که فرمودهاند:
«آدم ابو البشر و موسی با یکدیگر مجادله کردند.حضرت موسی به حضرت آدم گفت:خدا تو را با دست خود خلق کرد...و تو با گناه خود،مردم را از بهشت به زمین آوردی.
حضرت آدم در جواب گفت:ای موسی!خداوند تو را برگزید و با تو مکالمه فرمود،و تورات را با دست خود برای تو نوشت.» (1)
-مضمون دو روایت است در:
صحیح مسلم،کتاب القدر،باب حجاج آدم و موسی2042/-2043،ح 13 و 14 و 15؛صحیح بخاری،کتاب القدر،باب تحاجّ آدم و موسی عند اللّه عزّ و جلّ98/،و کتاب التوحید،باب قوله«و کلّم اللّه موسی تکلیما»199/؛سنن ابی داوود،کتاب السنة باب فی القدر 222/4؛توحید ابن خزیمه54/-57.
و در روایت دیگری از ابو هریره چنین آمده است:
«خداوند به آسمان اوّل فرود میآید و دو دست خود را باز میکند و میگوید... (2)»
در باب انگشتان خدا،آیهای در قرآن نبوده است که ابن خزیمه به آن استدلال نماید.
بدین سبب به ذکر احادیثی که از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم روایت کردهاند،اکتفا کرده است.از آن جمله یک حدیث را در اینجا میآوریم.
در توحید ابن خزیمه،صحیح بخاری،صحیح مسلم،سنن ترمذی،سنن ابن ماجه،و تفسیرهای طبری،ابن کثیر،سیوطی و دیگران،آمده است:
از«عبد اللّه»روایت شده که گفت:
یکی از علمای یهود نزد پیامبر آمد و عرضه داشت:
یا محمّد!در تورات میخوانیم که خداوند آسمانها را روی یک انگشت خود میگذارد،و زمینها را روی یک انگشت،و درختها را روی یک انگشت،و آب را روی یک انگشت،و خاک را روی یک انگشت و مخلوقات دیگر را روی یک انگشت.سپس میگوید:منم مالک و سلطان[موجودات].
پیامبر در تصدیق گفتار او خندید،به قدری که دندانهایش نمایان شد.
سپس در تأیید گفتار آن عالم یهودی،این آیه را قرائت فرمود:
وَ ما قَدَرُوا اللّهَ حَقَّ قَدْرِهِ وَ الْأَرْضُ جَمِیعاً قَبْضَتُهُ یَوْمَ الْقِیامَةِ وَ السَّماواتُ مَطْوِیّاتٌ بِیَمِینِهِ (1)
-زمر:67. [1]
ترجمه و معنای لغوی آیه چنین است:
«خدای را آنچنان که شایستۀ عظمت اوست،نشناختند.زمین،روز قیامت همهاش در مشت اوست،و آسمانها پیچیده در دست راست او میباشد.» (2)
یا محمّد!إنّا نجد أنّ اللّه یجعل السّماوات علی إصبع،و الشجر علی إصبع،و الماء علی إصبع و الثّری علی إصبع و سائر الخلائق علی إصبع؛فیقول:أنا الملک.
فضحک النبیّ حتّی بدت نواجذه،تصدیقا لقول الحبر.
ثم قرأ رسول اللّه: وَ ما قَدَرُوا اللّهَ حَقَّ قَدْرِهِ وَ الْأَرْضُ جَمِیعاً قَبْضَتُهُ یَوْمَ الْقِیامَةِ وَ السَّماواتُ مَطْوِیّاتٌ بِیَمِینِهِ
(توحید ابن خزیمه،باب ذکر اثبات الید للخالق الباری جلّ و علا53/-75،و باب ذکر إمساک اللّه تبارک و تعالی اسمه و جل [2]ّ
روایتهای ذکر شده و همانند آنها،سبب شده است که دانشمندان مکتب خلفا هرکجا در قرآن«ید اللّه»آمده است،آن را به عضو بدن تأویل نمایند؛چنان که ابن خزیمه در کتاب توحید خود گوید:
«باب إثبات الید للخالق البارئ جلّ و علا:
إنّ اللّه تعالی له یدان کما أعلمنا فی محکم تنزیله...» (1):
«باب اثبات وجود دو دست برای خالق باری جلّ و علا:
خداوند تعالی دو دست دارد؛همچنان که در آیات محکم قرآن به ما اعلام نموده است...»
سپس ابن خزیمه به چند آیۀ دیگر استدلال نموده که از جمله،این آیات است:
وَ قالَتِ الْیَهُودُ یَدُ اللّهِ مَغْلُولَةٌ غُلَّتْ أَیْدِیهِمْ وَ لُعِنُوا بِما قالُوا بَلْ یَداهُ مَبْسُوطَتانِ یُنْفِقُ کَیْفَ یَشاءُ... (2)
معنی لغوی:«یهود گفتند:دست خدا بسته است.دستشان به سبب آنچه گفتند،بسته باد و به لعنت خدا گرفتار شوند!بلکه دو دست خدا گشاده است و هر گونه بخواهد انفاق میکند.»
فَسُبْحانَ الَّذِی بِیَدِهِ مَلَکُوتُ کُلِّ شَیْءٍ وَ إِلَیْهِ تُرْجَعُونَ(3)
معنی لغوی:«پاک و منزّه است آن خدایی که در دست اوست زمام هستی و سیطره بر همۀ چیز.»
...تُعِزُّ مَنْ تَشاءُ وَ تُذِلُّ مَنْ تَشاءُ بِیَدِکَ الْخَیْرُ إِنَّکَ عَلی کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ(4)
«[بار الها!]تو هر که را بخواهی عزّت و اقتدار بخشی.و هر که را بخواهی خوار و ذلیل گردانی.
در دست توست هر خیر و نیکی.تو بر هر چیز و هر کار توانایی.»
*** چنین بود استدلال مکتب خلفا در اثبات پندار ایشان که خداوند دارای دو دست میباشد.
اینک پاسخ اوصیای پیامبر:
راوی از امام باقر علیه السّلام میپرسد:
آیۀ یا إِبْلِیسُ ما مَنَعَکَ أَنْ تَسْجُدَ لِما خَلَقْتُ بِیَدَیَّ (1)
-ص:75.
(ای ابلیس!چه چیز تو را بازداشت ، از اینکه برای آنچه به دو دست خود آفریدم،سجده نمایی؟)چه معنایی دارد؟امام باقر علیه السّلام در جواب او میفرماید:
««ید»در زبان عرب به معنی«نیرومندی و نعمت دادن»آمده است.» (2)
سألت أبا جعفر علیه السّلام فقلت:قوله عزّ و جلّ: یا إِبْلِیسُ ما مَنَعَکَ أَنْ تَسْجُدَ لِما خَلَقْتُ بِیَدَیَّ ؟
فقال:الید فی کلام العرب:القوّة و النّعمة....
(توحید صدوق،باب تفسیر قول اللّه عزّ و جلّ:« [1]یا إبلیس ما منعک أن تسجد لما خلقت بیدیّ»153/،ح 1.)
سپس آن حضرت چند مورد از استعمال«ید»را در قرآن و کلام عرب یادآور میشوند که ذیلا فقرات کلام آن حضرت و سپس ترجمۀ آنها را عرضه میداریم:
وَ اذْکُرْ عَبْدَنا داوُدَ ذَا الْأَیْدِ (3)
«[ای پیامبر!]به یادآور بندۀ ما داوود،دارندۀ دستها را.»
طبق فرمایش امام علیه السّلام،«اید»که جمع«ید»میباشد،در این آیه به طور مجازی استعمال شده و به معنی نیروها و تواناییها میباشد.قرآن کریم پس از این آیه،چند نوع از این نیروها که به حضرت داوود عنایت شده،برشمرده شده است.
وَ السَّماءَ بَنَیْناها بِأَیْدٍ (1)
-ذاریات:47. [1]
أی بقوّة.«آسمان را با دستها بنا کردیم.»یعنی با قوّت و نیرو.
وَ أَیَّدَهُمْ بِرُوحٍ مِنْهُ (2)أی قوّاهم.
«و آنها را توسّط روحی از جانب خود دستگیری کرده است.»یعنی آنها را تقویت نموده و نیرو بخشیده است.
یقال:«لفلان عندی أیادی کثیرة.»أی فواضل و إحسان.
(در کلام عرب)گفته میشود:«فلانی نزد من دستهای بسیاری دارد.»یعنی انعامهای بسیار و احسانهای فراوانی بر من نموده است.
«له عندی ید بیضاء.»أی نعمة.
«فلانی نزد من دستی سفید دارد.»یعنی بر من انعام نموده است.
راوی گوید:
از حضرت رضا علیه السّلام دربارۀ معنی فرمودۀ خدای عزّ و جلّ به ابلیس یا إِبْلِیسُ ما مَنَعَکَ أَنْ تَسْجُدَ لِما خَلَقْتُ بِیَدَیَّ أَسْتَکْبَرْتَ پرسیدم.
حضرت فرمود:
«منظور[از بیدیّ:به دو دست خودم]این است:«به قدرت و قوّت خودم.»» (3)
سألت الرضا علیه السّلام عن قول اللّه عزّ و جلّ: یا إِبْلِیسُ ما مَنَعَکَ أَنْ تَسْجُدَ لِما خَلَقْتُ بِیَدَیَّ أَسْتَکْبَرْتَ
قال:یعنی بقدرتی و قوّتی.
(توحید صدوق، [3]باب«یا إبلیس ما منعک أن تسجد لما خلقت بیدیّ»153/-154،ح 2)
راوی از امام صادق علیه السّلام میپرسد:
آیۀ وَ الْأَرْضُ جَمِیعاً قَبْضَتُهُ یَوْمَ الْقِیامَةِ (1)
-زمر:67. [1]
(تمامی زمین روز قیامت به چنگ و مشت اوست.)چه معنایی دارد؟امام میفرماید:
«یعنی همۀ زمین در ملک اوست[به چنگ قدرت اوست]،هیچ مالک دیگری ندارد...»
سپس راوی در مورد ادامۀ آیه،یعنی وَ السَّماواتُ مَطْوِیّاتٌ بِیَمِینِهِ سؤال میکند،و حضرتش در پاسخ چنین میفرماید:
««یمین»،همان«ید»(دست)است،و«ید»قدرت و نیروست.خدای عزّ و جلّ میفرماید:
آسمانها در هم پیچیده به قدرت و قوّت اوست.» (2)
سألت أبا عبد اللّه علیه السّلام عن قول اللّه عزّ و جلّ: وَ الْأَرْضُ جَمِیعاً قَبْضَتُهُ یَوْمَ الْقِیامَةِ
فقال:یعنی ملکه لا یملکها معه أحد...قلت:فقوله عزّ و جلّ: وَ السَّماواتُ مَطْوِیّاتٌ بِیَمِینِهِ
قال:الیمین الید.و الید القدرة و القوّة.یقول عزّ و جلّ:و السّماوات مطویّات بقدرته و قوّته سُبْحانَهُ وَ تَعالی عَمّا یُشْرِکُونَ (توحید صدوق،باب تفسیر قوله عزّ و جلّ«و [2]الأرض جمیعا قبضته یوم القیامة»160/-161.
بنابراین طبق فرمایش امام صادق علیه السّلام،در آیۀ 67 سورۀ زمر-که در ضمن روایت سوم منقول از مصادر مکتب خلفا در ابتدای این بحث،آمده است-کلمات«قبضه»و«یمین»به طور مجازی استعمال شده و مقصود از آنها قدرت و سیطره است.
امام صادق علیه السّلام پس از عبارتی که ذکر شد،قسمت آخر همین آیه را تلاوت میفرماید که در حقیقت تنزیه خدای متعال،از دارا بودن دست عضو بدن و امثال این گونه پندارهای باطل میباشد:
سُبْحانَهُ وَ تَعالی عَمّا یُشْرِکُونَ
«منزّه است خدا و برتر است از آنچه شرک میورزند.»
آنچه اوصیای پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم در معنی«ید»فرمودهاند،از علومی نبوده است که ایشان به وسیلۀ کتاب«جامعه»یا توسّط روایت از پدران بزرگوارشان از پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم نقل کرده باشند،بلکه دانشی بوده است که هر عربزبانی از آن بهرهمند است.
در این باره راغب اصفهانی در«مفردات القرآن»و دانشمندان مصری در«معجم الفاظ القرآن
الکریم»گفتهاند: (1)
-رجوع کنید به واژۀ«ید»در دو کتاب یاد شده.
««ید»به معنی دست عضو بدن است که در معانی دیگری نیز به کار برده شده است.مانند آنکه اگر چیزی در تصرّف کسی باشد،میگویند:«در دست اوست»و همچنین اگر در ملک او یا در تحت امر او و در اختیار او باشد.»
پس از آن دانشمندان مصری نه معنی مجازی برای«ید»ذکر کردهاند.
از جمله مواردی که مثال آوردهاند که«ید»در معنی غیر عضو بدن آمده است،«ید»در همان سه آیۀ گذشته میباشد.و بنابر گفتۀ ایشان:«ید»در آیۀ کریمۀ بِیَدِهِ مَلَکُوتُ کُلِّ شَیْءٍ یعنی «در دست اوست زمام هستی و سلطنت بر همه چیز.»
و همچنین است در بِیَدِکَ الْخَیْرُ یعنی«خیر،در تحت اختیار توست.».
و در یَدُ اللّهِ مَغْلُولَةٌ (در گفتۀ یهود)،یعنی«دست خدا بسته است و نمیتواند انفاق کند.»و «مبسوطة»یعنی«دست او باز است و میتواند انفاق کند.»«ید»در این مورد مانند«یدک مغلولة»در آیهای است که دربارۀ پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم آمده است.(2)
به راستی که روش پیروان مکتب خلفا شگفتآور است!اینان در وَ لا تَجْعَلْ یَدَکَ مَغْلُولَةً که در شأن پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم آمده است،«ید»را به معنی عضو بدن نمیگیرند،(3)ولی در یَدُ اللّهِ مَغْلُولَةٌ که دربارۀ خدا آمده است،در معنی عضو بدن میدانند!
سبب این کجفهمی دانشمندان مکتب خلفا چه میتواند باشد؟
پس از بررسی،روشن میشود که سبب اصلی تأویل و تفسیر غلط آنان از آیات کریمهای که در آن«ید»به خدا اضافه شده است،وجود احادیثی است که در مکتب خلفا از صحابۀ رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم در این مورد روایت شده است.البته اوصیای پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم،معنای«ید»و«قبضه» و...را در زبان عرب به ایشان یادآور شدند،ولی آنها نپذیرفتند و به گمراهی خویش ادامه دادند.
در کتاب توحید،«ابن خزیمه»در این باره چند روایت آورده که مفصّلتر از همه،روایت ابو هریره میباشد.این روایت در صحیح بخاری و صحیح مسلم و سنن ترمذی و مسند احمد و تفسیرهای طبری و ابن کثیر و سیوطی و...نیز آمده است.
ابو هریره از پیامبر روایت کرده که فرمود:
«بهشت با جهنّم در مجادله شدند و بر یکدیگر مباهات کردند.جهنّم گفت:مرا برتری دادند به وجود مستکبران و جبّاران.بهشت گفت:چه شده است که داخل من نمیشود مگر مردمان ضعیف و بیارج(غیر قابل توجّه)و ابلهان؟!
خداوند به بهشت گفت:تو رحمت من میباشی و به واسطۀ تو بر هر کدام از بندگانم که بخواهم، رحمت مینمایم.و به جهنّم گفت:تو عذاب من میباشی و به واسطۀ تو هر کدام از بندگانم را که بخواهم،عذاب میکنم،و هر دو شما را پر میکنم.
ولی جهنّم پر نمیشود تا خداوند تبارک و تعالی پای خود را[در آن]میگذارد![آنگاه جهنّم]میگوید:بس است!بس است!
در این هنگام جهنّم پر میشود.یعنی[خدا با گذاشتن پای خود در جهنّم،جهنّم پر میشود و] در هم جمع میشود.و خداوند به کسی از خلق خویش ظلم نمیکند.
امّا بهشت؛پس خداوند خلقهایی را میآفریند تا به بهشت درآیند.» (1)
-صحیح مسلم،کتاب الجنّة و صفة نعیمها،باب النار یدخلها الجبّارون2186/ و 2187 و 2188،ح 35 و 36 و 38؛ صحیح بخاری،کتاب التفسیر،تفسیر سوره ق،باب قوله: «وَ تَقُولُ هَلْ مِنْ مَزِیدٍ» 128/3،و کتاب التوحید،باب قوله تعالی: «وَ هُوَ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ سُبْحانَ رَبِّکَ رَبِّ الْعِزَّةِ عَمّا یَصِفُونَ» 182/4-183؛سنن ترمذی،کتاب الجنّة،باب ما جاء فی خلود اهل الجنّة و اهل النّار 692/4؛توحید ابن خزیمه،باب اثبات الرّجل للّه عزّ و جلّ92/-98؛مسند احمد 276/2 و 314 و 507 و 13/3 و 141 و 230؛تفسیر طبری 105/26؛تفسیر ابن کثیر 226/4-228؛تفسیر سیوطی 106/6.
در صحیح بخاری و مستدرک حاکم و تفسیرهای طبری و ابن کثیر و سیوطی در تفسیر آیۀ یَوْمَ یُکْشَفُ عَنْ ساقٍ وَ یُدْعَوْنَ إِلَی السُّجُودِ فَلا یَسْتَطِیعُونَ (2)(روزی که ساق نمایان کرده میشود و به سجده کردن فرا خوانده میشوند،آنگاه قادر بر آن نیستند.)از«ابو سعید»صحابی روایت کردهاند که گفت:شنیدم پیامبر میفرمود:
«پروردگار ما ساق را مینمایاند.پس هر مرد و زن مؤمنی برای خدا سجده میکند.و میماند آنکه در دنیا به ریا و سمعه برای خدا سجده میکرده،که کمرش راست میماند و نمیتواند سجده کند.» (3)
این روایت تفصیلی دارد که بخاری تمام آن را در کتاب التوحید از صحیح خود آورده است که خلاصۀ آن،چنین است:
«روز قیامت ندا میشود:هر کس به دنبال آنچه میپرستیده،برود!
هر کس به دنبال آنچه میپرستیده،به راه افتاده میرود.آنان که خداپرست بودهاند،در جای خود،به انتظار پروردگار جبّار میمانند.و آنگاه که پروردگار میآید،از ایشان میپرسد:آیا بین شما و پروردگار،نشانهای هست که پروردگار را به آن نشانه بشناسید؟در جواب میگویند:ساق.
خداوند ساق خود را مینمایاند.آنگاه همۀ مؤمنان برای او سجده میکنند...و به دنبال او به راه میافتند و به بهشت میروند....» (4)
حدیث مزبور،این پرسشها را مطرح میسازد که شایسته است پیروان مکتب خلفا جواب آن
1) 1)
2) 2) -قلم:42. [1]
3) 3) -صحیح بخاری،کتاب التفسیر،تفسیر سورة القلم«یوم یکشف عن ساق»139/3(حدیث را به طور اختصار آورده است)؛صحیح مسلم،کتاب الایمان،باب معرفة طریق الرؤیة167/-168،ح 302؛سنن ابی داوود،کتاب الرقائق،باب فی سجود المؤمنین یوم القیامة 326/2؛مسند احمد 17/3؛تفسیر طبری 24/29؛تفسیر ابن کثیر 407/4؛تفسیر سیوطی 254/6 و 256.
4) 4) -صحیح بخاری،کتاب التوحید،باب قوله تعالی «وُجُوهٌ یَوْمَئِذٍ ناضِرَةٌ إِلی رَبِّها ناظِرَةٌ» 189/4.
را عنایت فرمایند:
پای خدا-معاذ اللّه!که در روایات مکتب خلفا نشانهای است بین خدا و مؤمنان،از این دنیا تا آن دنیا،چگونه میباشد؟!
مؤمنان مکتب خلفا،ساق پای خدا را کی و چگونه دیدهاند؟!
ساق خدا در این دنیا به چه شکل بوده است؟!
ساق پای خدا که دیدهاند،چه اندازه بوده است؟!
«عبید بن زراره»روایت میکند:از امام جعفر صادق علیه السّلام دربارۀ آیۀ یُکْشَفُ عَنْ ساقٍ پرسش نمودم.
آن حضرت با دستی دامان پیراهن از ساق پای خود کنار زد،و در حالی که دست دیگر خود را بر سر گذاشته بود،فرمود:
«سبحان ربّی الأعلی.»
«منزّه است پروردگار والایم.» (1)
-عن عبید بن زرارة،عن أبی عبد اللّه علیه السّلام،قال:
سألته عن قول اللّه عزّ و جلّ یُکْشَفُ عَنْ ساقٍ .
قال:کشف إزاره عن ساقه و یده علی رأسه،فقال:سبحان ربّی الأعلی.
قال الصدوق:معنی قوله«سبحان ربّی الأعلی»تنزیه للّه عزّ و جلّ أن یکون له ساق.
(توحید صدوق،باب تفسیر قوله تعالی« [1]یوم یکشف عن ساق»155/،ح 3؛بحار الانوار 7/4،ح 16. [2]
مقصود آن حضرت از ادای عبارات فوق،این است که خداوند منزّه است از اینکه مانند بشر، این گونه ساق پا داشته باشد.چنان که شیخ صدوق نیز پس از نقل این روایت همین مطلب را یادآوری نموده است.ضمنا دست بر سر گذاشتن آن حضرت،کنایه از بزرگ شمردن این سخن نارواست.
راوی دیگر،محمّد بن علی حلبی،چنین نقل کرده است:
امام صادق علیه السّلام دربارۀ قول خدای عزّ و جلّ یُکْشَفُ عَنْ ساقٍ فرمود:
«تبارک الجبّار!»
«خدای جبّار،منزّه و متعالی است.»
1) 1)
و آنگاه اشاره به ساق پای خود فرمود و دامان پیراهن خویش از آن برگرفت.
شیخ صدوق پس از نقل تمامی روایت،در مورد این فقرۀ آن،چنین گفته است:
«اینکه آن حضرت علیه السّلام فرموده است:«تبارک الجبّار»و سپس به ساق پای خویش اشاره نموده و دامان پیراهن از آن برگرفته است،این معنی را میدهد که:خدای جبّار،متعالی و منزّه است از اینکه به داشتن ساقی این چنین،توصیف شود.»
در ادامۀ این روایت،برای اینکه مفهوم عبارت-که اوج گرفتن سختی شرایط و شدّت کار را میرساند-روشنتر گردد،حضرتش بقیّۀ آیه را تلاوت فرموده فضای تصویر شده در آن را چنین بیان میفرمایند:
وَ یُدْعَوْنَ إِلَی السُّجُودِ فَلا یَسْتَطِیعُونَ
«[آن روز که کار شدّت یابد]به سجده کردن خوانده میشوند،امّا قادر به آن نیستند.»
مردم ساکت شده[حجّت بر آنان تمام میشود]و دیگر سخنی برای گفتن ندارند.دلهره و هراس[ناشی از هیبت و عظمت آن روز]به درونشان راه یافته،دیدگان،خیره و مات گشته برهم نمیخورد و دلها به گلوها رسیده است[بیانگر شدّت اضطراب و ترس است].
خاشِعَةً أَبْصارُهُمْ تَرْهَقُهُمْ ذِلَّةٌ وَ قَدْ کانُوا یُدْعَوْنَ إِلَی السُّجُودِ وَ هُمْ سالِمُونَ (1)
-قلم:43. [1]
«در حالی که دیدگانشان فرو افتاده است،ذلّت و خواری،آنان را در خود گیرد.اینان[در دنیا] در حالت سلامت[و توانایی]،به سجده[و خضوع در پیشگاه حق]فراخوانده میشدند[ولی از آن سر میتافتند].»(2)
قال الصّدوق: قوله علیه السّلام:« تبارک الجبّار» و أشار إلی ساقه، فکشف عنها الإزار، یعنی به: تبارک الجبّار أن یوصف بالسّاق الّذی هذا صفته.
( توحید صدوق، باب تفسیر قوله تعالی:\i« یَوْمَ یُکْشَفُ عَنْ ساقٍ»/ 154 و 155، ح 2؛ بحار الانوار، کتاب التّوحید، باب تأویل قوله تعالی: خلقت بیدیّ، و جنب اللّه، و وجه اللّه، و یوم یکشف عن ساق 4/ 7، ح 15)
به آوردن این دو روایت،دربارۀ«ساق»بسنده نموده در ارزیابی آن میگوییم:
تکرار سؤال راویان از این آیه،شهرت تفسیر مورد سؤال-یعنی برداشت پیروان مکتب
1) 1)
2) عن محمّد بن علی الحلبی، عن أبی عبد اللّه علیه السّلام فی قوله عزّ و جلّ« یوم یکشف عن ساق» قال: تبارک الجبّار. ثمّ أشار إلی ساقه، فکشف عنها الإزار. قال:\i وَ یُدْعَوْنَ إِلَی السُّجُودِ فَلا یَسْتَطِیعُونَ\ قال: أفحم القوم، و دخلتهم الهیبة و شخصت الأبصار، و بلغت القلوب الحناجر\i خاشِعَةً أَبْصارُهُمْ تَرْهَقُهُمْ ذِلَّةٌ وَ قَدْ کانُوا یُدْعَوْنَ إِلَی السُّجُودِ وَ هُمْ سالِمُونَ\
خلفا از این آیه-را میرساند.
امام صادق علیه السّلام با نشان دادن ساق پای خود،در جواب هر دو پرسش،معنای مورد سؤال را محسوس فرموده و نشان داده است که اعتقاد شایع و رایج چنین بوده که مراد از آیه آن است که خدا ساق پا دارد و ساق پای خود را در روز قیامت چنین نشان میدهد.
و راویان با سکوت خود تصدیق میکردهاند که آنچه برای آنان،موجب سؤال شده،همین تفسیر است.
آن حضرت در پاسخ به راوی اوّل فرموده است:«خدا منزّه است از داشتن ساق پا.»و با گذاشتن دست بر سر خویش،بزرگ دانستن این اعتقاد و سخن ناروا را مجسّم کرده است.
امام علیه السّلام در جواب راوی دوم،پاسخ علمی میدهد،ولی در پاسخ راوی اوّل به انکار برداشت رایج،اکتفا نموده است.
از اینجا معلوم میشود که مجلس اوّل علمی نبوده است-چه به مناسبت خود راوی باشد،یا به مناسبت حاضران دیگر.ولی مجلس دوم جای طرح بحث علمی بوده است،بدین سبب آن حضرت جواب علمی بیان فرموده است که شرح آن را در بررسی احادیث کشف ساق بیان مینماییم.
در ابتدا لازم به تذکّر است که در زبان عرب،«کشف ساق»کنایه از شدّت امر میباشد.
عبد اللّه بن عبّاس (1)
-عبد اللّه،فرزند عموی پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم،عبّاس بن عبد المطّلب،ده سال پس از بعثت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و سه سال قبل از هجرت به مدینه،متولّد شده و در سال 68 هجری در شهر طائف وفات نموده است.مکتب خلفا او را«حبر الامّه»(دانشمند امّت اسلام)لقب دادهاند.شاید از آنجا که خلفای بنی عبّاس از نژاد او بودهاند،اینچنین او را احترام مینمایند.
، عموزادۀ پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم،در این باره میگوید:هرگاه تعبیری در قرآن کریم بر شما روشن نبود،روشنگری آن را در اشعار عرب بجویید؛چرا که اشعار عرب،کتاب لغت ایشان است.آیا نشنیدهاید شاعر عرب میگوید:
«و قامت الحرب بنا علی ساق»:«شدّت و دشواری جنگ بپاشد .»
سپس ابن عبّاس میگوید:
«یکشف عن ساق»در آیه،بدین معنی است که روز قیامت از امر شدید و هول عظیم،پرده
1) 1)
برداشته میشود. (1)
-تفسیر سیوطی 254/6.
راغب اصفهانی نیز در کتاب خود،«مفردات القرآن»،آیه را همانند ابن عبّاس و شاگردان او تفسیر کرده است. (2)
و دانشمندان مصری در عصر ما نیز در«معجم الفاظ القرآن الکریم»چنین میگویند:
«یوم یکشف عن ساق»:کشف از ساق در اینجا کنایه از شدّت و سختی کار است. (3)
و چنان که دیدیم،امام صادق علیه السّلام نیز در جواب علمی خود،همین معنا را شرح فرموده و روشن ساخته است.
بنابراین،با بررسی گفتارها در تفسیر این آیۀ کریمه،از عصر صحابه تا به امروز،روشن میگردد که این معنی همیشه نزد عرب مشهور بوده است.
در فارسی نیز شبیه به این تعبیر هست؛در آنجا که میگویند:«جنگ بپاشد .»در اینجا نمیخواهند بگویند:جنگ بر روی پایی مانند پای انسان ایستاده است،بلکه معنی آن این است که:درگیری سختی آغاز شد.
امّا در برابر معنای مشهور جملۀ«یکشف عن ساق»در طول چهارده قرن نزد عرب، روایتهای ابو هریره و دیگر صحابۀ همفکر او در کتب تفسیر و حدیث به چشم میخورد که طبق آنها پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم در تفسیر آیه چنین فرموده است:
«خداوند ساق پای خود را مینمایاند،و آنگاه مؤمنان برای او سجده میکنند.»!
و پیروان مکتب خلفا از آن،چنین فهمیدهاند که خداوند دارای پا و ساق پا میباشد-نعوذ باللّه من هذا القول.
اینان توجّه نکردهاند که این روایت،با لفظ«یکشف»که در قرآن آمده،سازگار نیست.زیرا «یکشف»یعنی«نمایان کرده میشود».ولی بنابر روایت ایشان،باید در قرآن«یکشف»،یعنی «نمایان میکند»،آمده باشد،تا روایت بالا صحیح و درست باشد.
به هر حال،این روایت و روایتهای دیگر همانند آن،زیانهای ذیل را به بار آورده است:
قرآن را غلط تفسیر کرده است؛
یک رکن از سنّت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم را که حدیث باشد،تخریب و تحریف کرده است؛
عقیدۀ تجسیم و تشبیه را در میان مسلمانان نشر کرده است؛
اختلاف شدید بین مسلمانان ایجاد کرده است.
ولی پس از همۀ این آشفتگیها،دوازده وصیّ پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم در طول سه قرن،مجاهدتها نموده و تفسیر صحیح این آیه و مانند آن را،و سنّت صحیح پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم را در این باره و در مواردی دیگر،به جامعۀ مسلمانان بازگردانیدهاند .
خدایی که در روایتهای مکتب خلفا دارای دست و پا و دیگر اعضا میباشد،جا و مکان نیز باید داشته باشد!
در این باره امام مجسّمه در عصر خود،«محمّد بن عثمان دارمی»(متوفّای 280 ق)در کتابش (1)
-الرّد علی الجهمیّه9/. [1]
میگوید:«إنّ للّه عرشا معلوما موصوفا فوق السّماء السّابعة،تحمله الملائکة.و اللّه فوق کما وصف نفسه بائن من خلقه.»
«خداوند را عرش مشخّص و معلومی،بالای آسمان هفتم میباشد که ملائکه آن را حمل میکنند و خداوند بالای آن قرار دارد،همان گونه که خودش را وصف کرده جدای از خلقش میباشد.»
و همو بابی به نام«قرار داشتن پروردگار تبارک و تعالی بر فراز عرش،و بالا بودن او در آسمانها،و جدا بودنش از خلق» (2)در کتاب خود (3)آورده است.
«ابن خزیمه»نیز در کتاب خود (4)،بابی با نام«قرار گرفتن خالق علیّ اعلای ما،که هر کاری که مشیّتش قرار گیرد انجام میدهد،بر عرش خویش،و بودنش بالای عرش و بالای هر چیز در
بلندی» (1)
-باب استواء خالقنا العلیّ الأعلی الفعّال لما یشاء علی عرشه فکان فوقه و فوق کلّ شیء عالیا.
دارد.دارمی از پیامبر روایت میکند که فرمود: (2)
«منی پس از آنکه چهل شب در رحم ماند،فرشتۀ مسئول نفوس بنی آدم،آن منی را به معراج نزد پروردگار بالا میبرد و میگوید:پروردگارا!این بندۀ تو مرد است یا زن؟...»
دارمی پس از نقل این روایت،خطاب به جهمیّه میگوید:
«چنانچه خداوند بنابر دروغ شما در رحم زن و در شکم با همان منی میباشد،پس این فرشته منی را به کجا بالا میبرد؟»
و نیز میگوید:
«خداوند ملک قدّوس که از خلقش جدا زیست میکند،چه سبب میشود که جا و مکان گزیند در اماکن کثیف،و در شکم انسانها و مرغان و حیوانات،و اینکه در هر گوشهای جزئی از ذاتش قرار گیرد؟!» (3)
یعنی بنابر گفتۀ مخالفان مجسّمه که میگویند:«خداوند در همه جا هست»،باید در هر جا و گوشهای،جزئی از اندام خداوند باشد.در این صورت چه سبب میشود که خداوند جای خود را از بالای عرش تغییر دهد،و اجزایی از ذات مقدّسش در جاهای کثیف قرار گیرد؟!
«دارمی»،«ابن خزیمه»و دانشمندانی دیگر از مکتب خلفا،دربارۀ مدّعای خود در مورد عرش و کرسی،به چندین آیه و چندین حدیث استدلال کردهاند که اکنون ما چند نمونه از آنها را بررسی مینماییم.
در صحیح بخاری،سنن ترمذی،سنن ابن ماجه،مسند احمد،و تفسیرهای طبری و ابن کثیر و سیوطی و دیگران،آمده است:
«از پیامبر سؤال شد:خداوند پیش از آنکه موجودات عالم را خلق کند،در کجا بود؟فرمود:در میان ابری بود که نه در زیر آن ابر،هوا بود،و نه در بالایش و نه در عالم هیچ موجودی نبود،و عرش
خداوند بر روی آب قرار گرفته بود.» (1)
-در صحیح بخاری،کتاب بدء الخلق،از عمران بن حصین در ضمن روایت مفصّلی آمده است.
همچنین رجوع کنید به:سنن ترمذی،کتاب التفسیر،باب تفسیر سوره هود 288/5؛سنن ابن ماجه،المقدّمه،باب فیما أنکرت الجهمیه 64/1-65،ح 182.
متن حدیث چنین است:
عن أبی رزین قال:قلت:یا رسول اللّه!أین کان ربّنا قبل أن یخلق خلقه؟
قال:کان فی عماء،ما تحته هواء و ما فوقه هواء و ما ثمّ خلق،عرشه علی الماء.
تفسیر طبری 4/12؛ [1]تفسیر ابن کثیر 437/2؛ [2]تفسیر سیوطی 322/3؛ [3]تفسیر لباب التأویل فی معانی التنزیل(خازن) 321/2-322؛ [4]تفسیر روح المعانی(آلوسی)5/12، [5]در تفسیر آیه هفتم از سورۀ هود.
و نیز رجوع کنید به:واژه«عما»در نهایة اللّغة(ابن اثیر)130/3؛ [6]مسند احمد 11/4 و 12. [7]
دانشمندان مکتب خلفا با این حدیث،آیۀ وَ کانَ عَرْشُهُ عَلَی الْماءِ (2)را تفسیر کرده و گفتهاند:عرش باری تعالی،پیش از خلق مخلوقات،بر آب قرار داشته است.آنگاه دربارۀ عرش چنین روایت کردهاند:
ابو داوود،ابن ماجه و احمد بن حنبل روایت کردهاند:
«رسول خدا فرمود:فاصلۀ زمین تا آسمان هفتاد و یک،و یا هفتاد و دو،و یا هفتاد و سه سال است.فاصلۀ آسمان دوم نیز تا آسمان سوم همان اندازه است.»
و همچنان تا هفت آسمان را شمرد.سپس فرمود:
«در بالای آسمان هفتم دریایی قرار گرفته که عمق آن به اندازۀ فاصلۀ دو آسمان است،و در بالای آن هشت بز کوهی قرار گرفته است،که فاصلۀ سم آنها تا زانویشان،به اندازۀ دو آسمان میباشد.و عرش بر پشت آن بزهای کوهی قرار گرفته است.فاصلۀ سطح پایین و بالای عرش، به اندازه فاصلۀ میان دو آسمان است.»
بعد فرمود:«و خداوند در بالای آن عرش قرار گرفته است.» (3)
حدیثی که از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم روایت کردهاند چنین است که فرمود:
هل تدرون ما بین السّماء و الارض؟قالوا:لا ندری.قال:بعد ما بینهما،إمّا واحدة أو اثنتان أو ثلاث و سبعون سنة.و السّماء فوقها کذلک-حتّی عدّد سبع سماوات-ثمّ فوق السّابعة بحر بین أسفله و أعلاه مثل ما بین سماء إلی سماء.ثمّ فوق ذلک ثمانیة
ابن خزیمه و ابو داوود و دارمی،و ابن اثیر در نهایة اللّغة،و آلوسی در تفسیرش،روایت کردهاند:
«رسول خدا با انگشتهای خود شبیه قبّهای تشکیل داد.سپس فرمود:عرش خدا در بالای آسمانها،مانند این دست من است.و عرش[در اثر سنگینی خدا که بر آن قرار دارد]مانند جهاز شتر میماند که وقتی کسی سوار آن میشود،صدای غژغژ میکند.»
ابو داوود صاحب سنن میگوید:ابن بشّار این حدیث را چنین نقل نموده است:
«خداوند در بالای عرش،و عرش او در بالای آسمانها قرار گرفته،و عرش در زیر خداوند صدا میکند؛مانند صدای جهاز شتر از سنگینی کسی که بر او سوار شده است.» (1)
حدیث در سنن ابو داوود چنین است:
إنّ عرشه علی سماواته کهکذا-و قال بأصابعه مثل القبّة علیه-و إنّه لیئطّ أطیط الرحل بالراکب.
قال ابن بشار فی حدیثه:انّ اللّه فوق عرشه،و عرشه فوق سماواته-و ساق الحدیث.
و نیز در تفسیرهای طبری،ابن کثیر و سیوطی،از عمر روایت کردهاند:
«زنی به خدمت پیامبر رسید،و از حضرتش رفتن به بهشت را درخواست کرد.پیامبر در جواب او پس از گرامی داشتن باری تعالی فرمود:کرسی خدا به پهنای زمین و آسمانها وسعت دارد،و دارای صدای غژغژی میباشد،مانند صدای غژغژ جهاز نوی شتر که از سنگینی خدا غژغژ میکند،و[خدا]چهار انگشت از هر سمت[کرسی]بیشتر است.» (2)
متن حدیث چنین است:
عن عمر أنّ امرأة أتت النبیّ فقالت:ادع اللّه أن یدخلنی الجنّة.فعظّم الربّ تبارک و تعالی و قال:إنّ کرسیّه وسع السّماوات و الأرض و إنّ له أطیطا کأطیط الرحل الجدید إذا رکب من ثقله ما یفضل منه أربع أصابع.
یعنی اینکه نشیمنگاه خدا-العیاذ باللّه-از هر طرف چهار انگشت بزرگتر از پهنای کرسی میباشد!همچنین معلوم میشود خداوند بسی سنگین و عظیم الجثّة میباشد!معاذ اللّه من هذا القول.
اینک بنگریم این روایتها که آنها را«حدیث اطیط»نام گذاردیم،از کجا آمده است و اصل آن چیست.
کعب گوید:
«إنّ اللّه خلق سبع سماوات و من الأرض مثلهنّ.ثمّ جعل ما بین کلّ سمائین کما بین السّماء الدّنیا و الأرض و کثفهنّ مثل ذلک.ثمّ رفع العرش فاستوی علیه.فما فی السّماوات سماء إلاّ و لها أطیط کأطیط الرّحل العلافیّ أوّل ما یرتحل من ثقل الجبّار فوقهنّ.» (1)
-رجوع کنید به:الردّ علی الجهمیّه [1
«خداوند،هفت آسمان،و مانند آن از زمین آفرید.سپس بین آسمانی تا آسمان دیگر، فاصلهای به اندازۀ فاصلۀ آسمان دنیا تا زمین قرار داد.و ضخامت هر آسمانی را به اندازۀ فاصله بین آسمانها قرار داد.سپس عرش را برافراشت و بر آن برآمد.آنگاه هیچ آسمانی نبود مگر آنکه به سبب سنگینی خدای جبّار بر فراز آن صدای غژغژی داشت؛مانند صدای غژغژ جهاز شتر که تازه بر آن سوار شده باشند.»
به نظر میرسد،اصل روایتهای اطیط،همین روایت کعب الاحبار میباشد.
«مقاتل»در تفسیر آیۀ وَسِعَ کُرْسِیُّهُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ (2)،چنین روایت کرده است:
«کرسی را چهار فرشته حمل میکنند...
فرشتهای چهرهاش مانند انسان است که او سرآمد شکلها باشد.آن فرشته از خدا برای آدمیان روزی میطلبد.
و فرشتهای چهرهاش بر شکل سرآمد چارپایان،یعنی گاو نر،میباشد.آن فرشته از برای چارپایان روزی طلب میکند.
و فرشتهای چهرهاش بر مثال سرآمد پرندگان است،و او از خدا برای پرندگان روزی میخواهد که سرآمد پرندگان،عقاب میباشد.
و فرشتهای به شکل سرآمد درندگان است که آن شیر باشد،و آن فرشته از برای درندگان روزی سؤال میکند.» (3)
روایات دربارۀ عرش و کرسی،در مکتب خلفا بسیار است.برخی از آنها را به مناسبت اعتقاد به رؤیت باری تعالی در بهشت،در بحث رؤیت بیان مینماییم.
*** این روایتها سبب شده است که دانشمندان مکتب خلفا،«عرش»و«کرسی»را در قرآن به معنای یک جسم مادّی تأویل کنند که خداوند بالای آن دو قرار گرفته است.
در این باره ابن خزیمه،در کتاب توحید خود چنین گوید:
«باب ذکر اینکه خالق علیّ اعلا،بالای عرش قرار دارد و بالای هر چیزی میباشد.همچنان که خود به ما خبر داده است؛در آنجا که میفرماید:
اَلرَّحْمنُ عَلَی الْعَرْشِ اسْتَوی (1)
-طه:5. [1]
سپس ابن خزیمه چند آیۀ دیگر را ذکر نموده به آنها استشهاد میکند.از آن جمله این دو آیه است:
ثُمَّ اسْتَوی عَلَی الْعَرْشِ الرَّحْمنُ (2)
وَ هُوَ الَّذِی خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ فِی سِتَّةِ أَیّامٍ وَ کانَ عَرْشُهُ عَلَی الْماءِ... (3)
در این باره،دیگر دانشمندان مکتب خلفا نیز به این آیات استدلال نموده و گفتهاند:خداوند بالای عرش جا دارد. (4)
و امّا دربارۀ کرسی،یک آیه در قرآن کریم آمده است:
وَسِعَ کُرْسِیُّهُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ (5)
«کرسی خدا،آسمانها و زمین را فرا گرفته است.»
«کرسی»در زبان عربی،چهار پایهای را گویند که شاهان،آنگاه که بر عرش جلوس میکنند، پاهای خود را روی آن میگذارند.
گروهی از دانشمندان مکتب خلفا،کرسی را در آیۀ کریمۀ وَسِعَ کُرْسِیُّهُ السَّماواتِ وَ
اَلْأَرْضِ به همین معنی دانستهاند. (1)
-رجوع کنید به:تفسیر طبری 9/3-11؛ [1]تفسیر ابن کثیر 549/1. [2]
و بعضی دیگر کرسی را در این آیه،همان عرش دانستهاند. (2)
خلاصه آنکه دانشمندان مشهور مکتب خلفا،عرش و کرسی را یک جسم مادّی پنداشتهاند،و گمان بردهاند که باری تعالی خود نیز همانند یک جسم مادّی،بالای عرش قرار دارد.به این ترتیب،آیات گذشته و آیات دیگر همانند آنها را،طبق پنداشت خود تأویل مینمایند. (3)
در توحید صدوق نقل شده است:
«راوی از امام جعفر صادق علیه السّلام سؤال کرد: وَسِعَ کُرْسِیُّهُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ چه معنی دارد؟
آن حضرت در جواب فرمود:«کرسی»علم خدا است.»
طبق این فرمایش حضرت صادق علیه السّلام،معنی آیه چنین است:
«علم خدا آسمان و زمین را فرا گرفته است.»
در چهار روایت دیگر نیز شیخ صدوق مطالبی را از امام صادق علیه السّلام روایت کرده که میتوان همین معنی را از آنها نیز فهمید.مانند:
«آسمان و زمین و همه چیز در«کرسی»میباشد.» (4)
یعنی علم خدا به آسمان و زمین و همه چیز احاطه دارد.
«راوی از حضرت صادق علیه السّلام سؤال کرد:«کان عرشه علی الماء» (5)(عرش او بر آب بود)به چه معنی است؟
فرمود:چه میگویند در معنی آن؟
1) 1)
2) 2) -رجوع کنید به:تفسیر طبری 15/3؛تفسیر ابن کثیر 551/1.
3) 3) -توحید ابن خزیمه101/؛الردّ علی الجهمیه(دارمی)،باب استواء الرّبّ علی العرش و ارتفاعه إلی السّماء و بینونته من الخلق13/.
4) 4) -توحید صدوق،باب معنی قول اللّه عزّ و جلّ: «وَسِعَ کُرْسِیُّهُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ» 327/ و 328.
5) 5) -هود:7. [3]
راوی گفت:میگویند عرش بر روی آب بود و پروردگار بالای آن قرار داشت.
حضرت فرمود:دروغ گفتهاند.هر کس چنین پندارد،خدا را«حمل شده»قرار داده[و گمان کرده است که خدا را چیزی حمل میکند]و صفت مخلوقات را به خدا نسبت داده است.چنین شخصی باید بپذیرد آن چیز دیگر که خدا را حمل نموده،از خدا نیرومندتر است.
راوی گوید:عرض کردم:فدایت شوم،شما برایم بیان فرمایید...» (1)
-توحید صدوق،باب معنی قوله:«و [1]کان عرشه علی الماء»319/،ح 1.
از جواب مفصّل آن حضرت معلوم میشود که آب اوّلین مخلوق خدا بوده است.
صدوق روایت میکند که مأمون از حضرت رضا علیه السّلام در مورد آیۀ ذیل سؤال نمود:
وَ هُوَ الَّذِی خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ فِی سِتَّةِ أَیّامٍ وَ کانَ عَرْشُهُ عَلَی الْماءِ لِیَبْلُوَکُمْ أَیُّکُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً (2)
«و اوست خدایی که آسمانها و زمین را در شش روز[شش مرحله]آفرید،و عرش او بر آب بود،تا بیازمایدتان که کدامین نیکوکردارترید.»
آن حضرت در جواب فرمود:
«خداوند تبارک و تعالی،عرش و آب و ملائکه را قبل از آفرینش آسمانها و زمین آفرید...» (3)
راوی از حضرت صادق علیه السّلام از عرش و کرسی سؤال نمود.آن حضرت فرمود:
«از برای عرش،صفات متعدّد و گوناگون هست،و هر مورد آن در قرآن،صفتی[معنایی] جداگانه دارد:
در آنجا که خداوند میفرماید: رَبُّ الْعَرْشِ الْعَظِیمِ (4)منظور این است که خدا ملک عظیم دارد.
و آنجا که میفرماید: اَلرَّحْمنُ عَلَی الْعَرْشِ اسْتَوی (5)منظور این است که قدرت او بر ملک
احاطه دارد...» (1)
-توحید صدوق،باب العرش و صفاته321/-324. [1]
«عرش خدا»در قرآن کریم،در بیست مورد ذکر شده است.
مانند: اَلرَّحْمنُ عَلَی الْعَرْشِ اسْتَوی و یک بار«کرسیّه»آمده است.
ابن خزیمه و دانشمندانی دیگر از مکتب خلفا در همۀ این موارد،عرش و کرسی را یک جسم مادّی پنداشتهاند که خداوند بالای آن قرار دارد و به هفت آیه از قرآن که لفظ«عرش»با«استوی» با هم ذکر شده است،استدلال کردهاند و در این موارد«استوی»را بالای عرش قرار گرفتن و روی آن بودن معنی کردهاند.
و نیز چنین پنداشتهاند که معنای آیۀ وَسِعَ کُرْسِیُّهُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ این است که کرسی خدا به اندازهای بزرگ است که آسمانها و زمین را فرا میگیرد.
پس از بررسی،سبب تأویل این چنینی آیات را روایتهای مکتب خلفا به شرح زیر یافتیم:
از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم روایت کردهاند که خداوند قبل از خلق موجودات،در میان ابری بود،و عرش خدا بر روی آب قرار گرفته بود.
روایت کردهاند که پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود:زمین زیر آسمان اوّل،و آسمان اوّل زیر آسمان دوم،و همچنین است تا هفت آسمان.و بالای آسمان هفتم دریایی هست که بالای آن هشت بز کوهی،و بالای آن بزها عرش خدا،و بالای عرش،خداوند قرار گرفته است.
روایت کردهاند که پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود:عرش خدا بالای آسمانهاست،و عرش در زیر خداوند،از سنگینی او،صدای غژغژ میکند.مانند جهاز شتر که از سنگینی سوار بر آن،صدای غژغژ دارد.
روایت کردهاند که خداوند بالای کرسی قرار گرفته،و اندام او از هر سمت کرسی،چهار انگشت بزرگتر است،و کرسی از سنگینی خداوند صدای غژغژ دارد.
اکنون بجاست تا از راوی این روایات بپرسیم:
1) 1)
آیا خدایی که توصیف کردهاند جثّۀ او از هر سمت کرسی،به اندازۀ چهار انگشت بزرگتر است،به اندازۀ چهار انگشت بندگان خدا بزرگتر است،یا به اندازۀ چهار انگشت خود خدایی که توصیف کردهاند؟!تعالی اللّه عمّا یقوله الجاهلون.
همۀ روایات مکتب خلفا میگویند:عرش بالای آسمان هفتم قرار دارد،و آسمان هفتم، بالای آسمان ششم و همچنین تا آسمان اوّل که بالای زمین قرار دارد.و بالای همۀ آنها و بر فراز عرش،خدا مکان دارد.
همۀ این روایات با اندیشۀ هیئت قدیم درست درمیآید که جهان را مانند ساختمان هفت یا هشت طبقه میپنداشتند،و زمین را در طبقۀ زیرین آن،و آسمانها را در بالای آن قرار میدادند.
امّا بنابر هیئت جدید که در آن زمین یکی از کواکب است که دور خورشید میچرخد،و خورشید یکی از میلیونها ستارهای است که در کهکشان ما وجود دارد،و این کهکشان نیز یکی از میلیونها کهکشان دیگر میباشد،این احادیث را چگونه باید معنی کرد؟!
روایتهایی که نقل کردیم و امثال آنها، سبب شده است که دانشمندانی در مکتب خلفا،عرش و کرسی خدا را در قرآن مجید یک جسم مادّی بپندارند.
ولی امامان اهل بیت علیهم السّلام فرمودهاند:دروغ میگویند،و هر کس چنین گوید،پنداشته است که چیزی خدا را حمل کرده که در این صورت خدا را مانند مخلوقات پنداشته است.دیگر آنکه:طبق این عقیده آنچه خدا را حمل کرده،باید از خدا نیرومندتر باشد.
همچنین فرمودهاند:عرش صفتهای متعدّدی دارد،یعنی به چندین معنی آمده است.در آنجا که میفرماید: رَبُّ الْعَرْشِ الْعَظِیمِ معنی آیه این است که:خداوند ملک عظیم دارد و...
همچنین: وَ کانَ عَرْشُهُ عَلَی الْماءِ یعنی آب را قبل از آسمان و زمین آفریده است و پیش از همه،تحت فرمان خدا بوده است.نتیجۀ فرمایش ایشان این است که:قبل از خلق آسمان و زمین، آب تحت حکومت و سلطنت و قدرت خداوند بوده است.
و فرمودهاند:«کرسی خدا»به معنی علم خداست.بنابراین آیۀ وَسِعَ کُرْسِیُّهُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ یعنی علم خدا زمین و آسمان را فرا گرفته است.
حال در اینجا لازم است با استعانت از فرهنگ زبان عرب،احادیث اهل بیت علیهم السّلام را بررسی نماییم.
در لغت عرب،عرش در اصل به معنای جایی است که سقف دارد.
سپس در معانی دیگر نیز آمده که از آن جمله است«عرش سلطان»که به جایگاه سلطان اطلاق میشود.در بیشتر موارد،استعمال عرش در لغت،کنایه از مملکت و سلطنت و حکومت کردن میباشد. (1)
-مفردات القرآن(راغب اصفهانی)،واژۀ«عرش».و نیز رجوع کنید به:الزینة فی الکلمات الاسلامیة العربیة(ابو هاشم، احمد بن حمدان رازی،متوفّای 322 ق)155/2 و 158،چ قاهره 1957 م؛لسان العرب،واژۀ«عرش»؛صحاح اللّغة(جوهری)، واژۀ«عرش».
در قرآن کریم شش بار عبارت«استوی علی العرش»آمده، (2)و یک بار اَلرَّحْمنُ عَلَی الْعَرْشِ اسْتَوی (3)آمده است.
راغب در شرح معنی«استوی»در مفردات القرآن گوید:
«متی عدّی بعلی اقتضی معنی الاستیلاء؛کقوله: «الرَّحْمنُ عَلَی الْعَرْشِ اسْتَوی»
«هرگاه«استوی»با«علی»بیاید،به معنی استیلا میباشد.»
بنابراین معنای آیه چنین میشود:
«رحمان بر عرش مستولی و مسلّط شد.»
و همین معنی در شعر عرب آمده است؛همچنان که شاعر در مدح«بشر»،امیر عراق، (4)
رجوع کنید به:تاریخ مدینة دمشق(ابن عساکر)،شرح حال او بشر بن مروان.
این شعر را قاضی عبد الجبّار(متوفّای 415 ق)در کتاب تنزیه القرآن157/ و 159، [8]چ قاهره 1329 ق،آورده است. عبد الرحمن بن احمد،مشهور به«ایجی»(متوفّای 756 ق)در کتاب:المواقف297/، [9]چ قاهره 1357 ق،نیز آورده و به جای «بشر»،«عمرو»آمده است.
گفته است:قد استوی بشر علی العراق
من غیر سیف و دم مهراق
«بشر،بیشمشیر زدن و خونریزی کردن،بر عراق مسلّط گردید.»
کرسی در لغت عرب،به معنای چهار پایهای است که زیر پای شاهان گذارده
میشود.همچنین به علم نیز گفته میشود. (1)
-رجوع کنید به:الزینه 151/2؛اساس البلاغه،شرح لغت«کرسی».
و دفتری را که در آن علم نوشته شده باشد،«کرّاسه» گویند،و علما را نیز«کراسی»گویند؛همان طور که شاعر گوید:تحفّ بهم بیض الوجوه و عصبة
کراسیّ بالأحداث حین تنوب (2)
«گروهی گرد ایشان را گرفتهاند که صورتهایشان سفید میباشد و گروهی که از حوادث، آنگاه که روی آورد،با علم و اطّلاع هستند.»
شاهد در این بیت،عبارت«کراسی بالأحداث»میباشد که معنای«کراسی»در آن،گروهی با علم میباشد.
بنابراین معنای عبارت وَسِعَ کُرْسِیُّهُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ در آیۀ 255 از سورۀ بقره،این است که:علم او آسمانها و زمین را فرا گرفته است.
و این معنی در چند آیۀ دیگر نیز آمده است؛چنان که از قول حضرت ابراهیم علیه السّلام نقل میفرماید که به قوم خود گفت:
وَسِعَ رَبِّی کُلَّ شَیْءٍ عِلْماً (3)
«علم پروردگار من،به همه چیز احاطه دارد.»
همچنین از قول حضرت شعیب نقل میفرماید که به قوم خود گفت:
وَسِعَ رَبُّنا کُلَّ شَیْءٍ عِلْماً (4)
«پروردگار ما علمش به همۀ اشیا احاطه دارد.»
و از قول ملائکۀ حاملان عرش نقل میفرماید که میگویند:
رَبَّنا وَسِعْتَ کُلَّ شَیْءٍ رَحْمَةً وَ عِلْماً (5)
«پروردگارا!علم و رحمت تو همۀ اشیا را فرا گرفته است.»
و از قول حضرت موسی علیه السّلام نقل میفرماید که به قوم خود گفت:
إِنَّما إِلهُکُمُ اللّهُ الَّذِی لا إِلهَ إِلاّ هُوَ وَسِعَ کُلَّ شَیْءٍ عِلْماً (1)
-طه:98. [1]
«همانا خدای شما،اللّه است که خدایی جز او نیست،و علمش محیط به همۀ اشیاست.»
در همۀ این آیات «وَسِعَ کُلَّ شَیْءٍ عِلْماً» آمده است؛یعنی علم خدا همه چیز را فرا گرفته است.پس معنای وَسِعَ کُرْسِیُّهُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ نیز این است که:«علم خداوند،آسمانها و زمین را فرا گرفته است.»
اکنون برای درک کامل معنای این عبارت،مجدّدا آن را بررسی مینماییم:
وَسِعَ کُرْسِیُّهُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ خود یک جمله از آیۀ 255 سوره بقره است که نباید آن را از باقی آیه جدا نمود و تنها معنی کرد.بنابراین از ابتدا،آیه را میخوانیم:
اَللّهُ لا إِلهَ إِلاّ هُوَ... یَعْلَمُ ما بَیْنَ أَیْدِیهِمْ وَ ما خَلْفَهُمْ وَ لا یُحِیطُونَ بِشَیْءٍ مِنْ عِلْمِهِ إِلاّ بِما شاءَ وَسِعَ کُرْسِیُّهُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ...
در این آیه،دربارۀ چند مطلب سخن رفته است که یکی از آنها علم خداست.در این باره چنین میفرماید:
«خداوند عالم است به آنچه پیش از مخلوقات بوده و آنچه پس از ایشان میآید،و آنان را دسترسی به علم خدا نیست،مگر آن مقداری که خدا بخواهد،و علم خدا بر آسمانها و زمین احاطه دارد.»
و در جملۀ اخیر،به جای لفظ«علم خدا بر آسمانها و زمین احاطه دارد»،«کرسی خدا احاطه دارد»آمده،که«کرسی»در اینجا به معنای علم است.زیرا همان طور که دیدیم،در زبان عرب به علم،کرسی نیز میگویند.
«عرش»در زبان عرب به معنای تخت شاهی آمده،و در بیشتر موارد در معنای سلطنت و حکومت کردن استعمال شده است.مراد از«عرش خدا»در قرآن کریم نیز،قدرت و حکومت او بر همۀ مخلوقات است.
همچنین ملاحظه کردیم که اگر«استوی»با«علی»استفاده گردد،به معنای«مستولی شد»و «تسلّط یافت»میباشد.
1) 1)
و«رحمن»در اصطلاح اسلامی،نام خاصّ خداوند است که صفت رحمت او همه چیز را فرا گرفته است؛چنان که میفرماید:
رَبَّنا وَسِعْتَ کُلَّ شَیْءٍ رَحْمَةً وَ عِلْماً (1)
-غافر:7. [1]
«پروردگارا!رحمت و علم تو همه چیز را فرا گرفته است.»
در عالم دنیا،رحمت او مانند علمش،همۀ خلق را فرا گرفته است؛به فرعون روزی میدهد، همچنان که به موسی عنایت میفرماید.
بنابراین معنای اَلرَّحْمنُ عَلَی الْعَرْشِ اسْتَوی این است که:
«رحمانیّت خداوند،هر چه در تحت حکومت اوست،فرا گرفته است.»
و معنای اَلَّذِی خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ وَ ما بَیْنَهُما فِی سِتَّةِ أَیّامٍ ثُمَّ اسْتَوی عَلَی الْعَرْشِ الرَّحْمنُ... (2)چنین است:
«خدایی که آسمانها و زمین را در شش مرحله آفریده،سپس با صفت رحمانیّت خود بر همه حکومت فرموده است.»
بنابر آنچه بیان شد:
اوّلا «عرش»یک اصطلاح اسلامی است و معنای آن«قدرت و سلطنت و حکومت خداوند بر همۀ مخلوقات»میباشد.
«رحمن»نیز یک اصطلاح اسلامی است و معنای آن«خدایی که رحمتش همۀ مخلوقات را در این عالم فرا گرفته»میباشد.
«استوی علی»در لغت عرب به معنای«مسلّط شد»میباشد،و«کرسی»در زبان عرب، به معنای علم نیز آمده است.در قرآن کریم این عبارات،در همین معنی استعمال شدهاند.
ثانیا کرسی خدا که علم خدا باشد،به یک اعتبار،جزئی از عرش خداوند است؛یعنی جزئی از قدرت خداوند است،و جزئی دیگر از عرش خداوند(مثلا)،خلق کردن اوست.
عرش خدا که قدرت او باشد،جزئی از علم خداست.و جزئی دیگر از علم خدا(مثلا)،علم او به ستمگری بعضی انسانها میباشد که آن را نباید جزئی از فعل خدا به حساب آورد. (3)
با این بیان،میتوان معنای بعضی از احادیث اهل بیت علیهم السّلام را دربارۀ عرش و کرسی درک نمود.ولی به سبب اینکه فهم آن نیاز به توضیح و بحث علمی مفصّل داشت،ما آن احادیث را در این بحث نقل ننمودیم.
ثالثا معنای«عرش»و«کرسی»و«استوی»،آنچنان که نقل کردیم،بر هر کسی که به فرهنگ و زبان عرب آشنا باشد،واضح و آشکار است.ولی دانشمندان مکتب خلفا،به سبب آنکه روایاتی خاص-که چند نمونه از آنها را نقل کردیم-در ذهنشان جای گرفته است،از این معناهای مشهور رو گردانیده و آیات قرآن را بر وفق آن روایات تأویل نمودهاند،و کوشیدهاند تا این فرهنگ بین مسلمانان منتشر شود.
بعد از رایج شدن تأویلات علمای مکتب خلفا،ائمۀ اهل بیت علیهم السّلام مجاهدت فرمودند و معنای صحیح این آیات و عبارات قرآنی را بیان داشتند.با مجاهدات ائمّه علیهم السّلام بود که معنای صحیح آنها دوباره در جامعۀ اسلامی منتشر گردید.
در آغاز این بحث،لازم است عقیدۀ فرقۀ مجسّمه و مشبّهه را که امروزه سلفیها و وهّابیها بدان اعتقاد دارند،روشنتر بیان کنیم.سپس ادلّۀ آنها و احادیث اوصیای پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم را در ردّ آن عرضه مینماییم.
فرقۀ مجسّمه و مشبّهه،در اثر ایمان به صحّت روایتهای گذشته،میپندارند خدا را ظاهری چون آدمی است؛دارای رخساری مانند رخسار انسان،چشم و گوش،و جسمی با دست و پا و...
میباشد.
همچنین میپندارند که کمال معرفت به ذات مقدّس الهی در این است که انسان معتقد شود که خدای متعال در بالای همۀ مخلوقات و بر روی عرش و کرسی قرار گرفته است.
به همین دلیل است که در مورد مخالفان خود اشتباه میاندیشند.آنجا که آنها میگویند:
«خداوند جا و مکان خاص ندارد و در همه جا هست»،پیروان مجسّمه و مشبّهه میپندارند که مراد همان جسم مادّی مورد پذیرش ایشان میباشد؛در حالی که مخالفان آنها میگویند:خداوند جسم نیست که در جایی باشد.
*** فراتر از احادیثی که در بحث گذشته آوردیم،روایات دیگری نیز در مصادر مکتب خلفا وجود دارد که نقل و انتقال باری تعالی را از جایی به جایی اثبات میکند.به خصوص روایتهایی که از
ابو هریره در این باره نقل شده است.مانند مواردی که اکنون نقل مینماییم.
در صحاح مکتب خلفا،از ابو هریره چنین روایت کردهاند که رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود:
«در جزئی از شب،یا ثلث آخر شب،خداوند به آسمان دنیا(آسمان اوّل)فرود میآید و میگوید:کیست که مرا بخواند تا دعای او را قبول کنم؟یا از من بخواهد تا آنچه میخواهد به او عطا کنم؟!
سپس میگوید:کیست که بر شخص ثروتمند و مستغنی،که خود هیچ ظلم هم نمیکند،قرض بدهد؟»
در آخر روایت دیگر آمده است:
«خداوند دستهای خود را باز میکند،سپس میگوید:کیست که به خدای غنی و عادل قرض بدهد؟» (1)
-این حدیث را ما از صحیح مسلم آوردیم.نصّ حدیث چنین است:
سمعت أبا هریرة یقول:قال رسول اللّه:ینزل اللّه فی السّماء الدّنیا لشطر اللّیل أو لثلث اللّیل الآخر فیقول:من یدعونی فأستجیب له،أو یسألنی فأعطیه؟ثمّ یقول:من یقرض غیر عدیم و لا ظلوم.
حدّثنا هارون بن سعید بهذا الإسناد...و زاد:
ثمّ یبسط یدیه تبارک و تعالی و یقول:من یقرض غیر عدوم و لا ظلوم.
(صحیح مسلم،کتاب صلاة المسافرین و قصرها،باب الترغیب فی الدّعاء و الذّکر فی آخر اللّیل و الإجابة فیه522/، ح 171)
حدیث نزول خداوند از عرش به آسمان اوّل،با اختلاف در متن آن،از ابو هریره نقل گردیده است. (2)
1) 1)
2) 2) -صحیح بخاری،کتاب التّهجّد،باب الدعاء و الصلاة من آخر اللّیل 139/1،و کتاب الدّعوات،باب الدّعاء نصف اللّیل 69/4،و کتاب التّوحید،باب قوله تعالی«یریدون أن یبدّلوا کلام اللّه»196/4؛صحیح مسلم،کتاب صلاة المسافرین،باب التّرغیب فی الدّعاء و الذّکر فی آخر اللّیل521/-523؛سنن ابی داوود،کتاب السّنّة،باب فی الردّ علی الجهمیة 234/4، ح 4732؛سنن ابن ماجه،کتاب اقامة الصّلاة،باب ما جاء فی أی ساعات اللّیل أفضل 435/1،ح 1366،و باب ما جاء فی لیلة النّصف من شعبان 444/1،ح 1388 و 1389؛سنن ترمذی،کتاب الصّلاة،باب ما جاء فی نزول الرّبّ عزّ و جلّ إلی السّماء الدّنیا کلّ لیلة 233/2،و کتاب الصّوم،بال ما جاء فی لیلة النّصف من شعبان 275/3،و کتاب الزّهد،باب ما جاء فی الرّیاء و السّمعة
در بعضی از این حدیثها،نزول خداوند در ثلث آخر شب گفته شده است،و در بعضی دیگر یک سوم از شب گذشته،و در بعضی دیگر دو سوم از شب گذشته.نیز در بعضی دیگر،قسمتی از شب گذشته تعیین گردیده است.
نیز در ذیل حدیث،تعبیرات مختلف و گوناگون دارد که از نقل آنها و بررسی تناقضاتشان، صرف نظر مینماییم.همچنین برای رعایت اختصار،از نقل حدیثهای دیگر در این باره-مانند حدیث نزول خداوند در روز عرفه-خودداری میکنیم.
*** روایتهای گذشته که از ابو هریره نقل گشته،سبب شده است که دانشمندان مکتب خلفا، روایتهای دیگر او و غیر از او را به معنای جا و مکان داشتن خدا تصوّر کنند؛مانند روایتهایی که ذیلا نقل خواهیم نمود.
دارمی و ابن خزیمه از«ابو هریره»روایت کردهاند که گفت:
رسول خدا فرمود:
«ملائکۀ شب و روز در نماز صبح و نماز عصر جمع میشوند.ملائکۀ شب بالا میروند و ملائکۀ روز میمانند.
آنگاه خداوند از ایشان(ملائکۀ شب)سؤال میفرماید:بندگانم،آنگاه که از ایشان جدا شدید، در چه حال بودند؟ملائکه در جواب گویند:بر ایشان فرود آمدیم،در حالی که نماز میخواندند، و از ایشان جدا شدیم،در حالی که نماز میخواندند.»
سپس ابن خزیمه میگوید:
«از این خبر،ظاهر و ثابت میگردد و صحّت این مطلب معلوم میشود که:خداوند در آسمان میباشد،و ملائکه از دنیا به سوی او بالا میروند،و آنچنان که جهمیّه-که صفات خدا را باطل کردهاند-میگویند:«خداوند در آسمان است و در زمین است»،نیست.اگر چنین بود،باید ملائکه در زمین نزد خدا بروند،یا در زیر طبقات زمین نزد خداوند بروند.بر جهمیّه لعنتهای پیاپی خداوند باد!»
«دارمی»نیز پس از آنکه به چندین آیه-که در آنها دربارۀ قرآن،لفظ«نزول»(نازل شد،فرود آمد)به کار رفته-استشهاد میکند،میگوید:
«این آیات و مانند آن زیاد است،و همۀ آنها دلالت دارد بر آنکه خداوند عزّ و جلّ قرآن را از نزد خود و از آسمان فرستاده است.اگر چنان بود که این گمراهان ادّعا میکنند که او(باری تعالی) زیر زمین و بالای زمین میباشد،همچنان که بر فراز عرش و بالای آسمان هفتم قرار دارد،در این صورت خداوند میفرمود:قرآن را از پایین به بالا آوردیم،یا قرآن را برای تو درآوردیم،یا بالا آوردیم و مانند این تعبیرها.
بنابراین،ظاهر قرآن و باطن قرآن،بر آنچه گفتیم دلالت دارد و نیازی به تفسیر کردن ندارد.
عوام و خواصّ مردم همگی آن را میفهمند و جای هیچ گونه تأویل در این باره نیست.» (1)
-توحید ابن خزیمه380/-381؛الردّ علی الجهمیّه(دارمی)24/ و 26 و 27.
دارمی میگوید:
«پیامبر در خبر معراج بیان فرموده که او را از آسمانی به آسمانی بالا بردند تا به سدرة المنتهی، بالای هفت آسمان رسید.اگر خداوند در همه جا بود-چنان که اینان پنداشتهاند-اسراء(سیر دادن شبانه)و براق و معراج معنی نداشت!پیامبر را نزد چه کسی به آسمان میبردند،در حالی که به گمان دروغ شما خدا با او و در خانهاش بود،و هیچ حجابی بینشان نبود؟!» (2)
ذکر رسول اللّه من قصّته حین أسری به فعرج به إلی السّماء بعد سماء،حتّی انتهی به إلی سدرة المنتهی الّتی ینتهی إلیها علم الخلائق فوق سبع سماوات.و لو کان فی کلّ مکان،کما یزعم هؤلاء،ما کان للإسراء و البراق و المعراج إذا من معنی،و إلی من یعرج به إلی السّماء؛و هو بزعمکم الکاذب معه فی بیته فی الارض لیس بینه و بینه ستر؟!
(الردّ علی الجهمیّه28/؛و [1]نظیر این روایت:توحید ابن خزیمه119/)
سپس دارمی خبر معراج را به روایت ابو ذر،از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم نقل میکند.
*** روایتهای گذشته سبب شده است تا دانشمندان مکتب خلفا،آیاتی از قرآن را بر وفق عقیدۀ تجسیم،تأویل نمایند؛همچنان که دارمی در«باب النّزول»از کتابش،همین روش را داشته میگوید:
«از جمله آیاتی که به آن،علیه کسانی که منکر نزول خداوند میباشند،استدلال میشود و حجّت برای آنها آورده میشود،قول خداوند تبارک و تعالی میباشد که فرمود:
هَلْ یَنْظُرُونَ إِلاّ أَنْ یَأْتِیَهُمُ اللّهُ فِی ظُلَلٍ مِنَ الْغَمامِ وَ الْمَلائِکَةُ (1)
-بقره:210. [1]
و اینکه فرموده است:
وَ جاءَ رَبُّکَ وَ الْمَلَکُ صَفًّا صَفًّا (2)
و این داستان،در روز قیامت است؛آنگاه که خداوند پایین آید تا بین بندگان حکم فرماید....
آن کس که قدرت دارد روز قیامت از آسمانها پایین آید تا بین بندگانش قضاوت کند، میتواند هر شب از آسمانی به آسمان دیگر نزول فرماید....» (3)
دربارۀ نفی مکان و انتقال باری تعالی،و بیان تأویل آیات متشابهۀ آن،و نیز پاسخ به برداشتهای نادرست بعضی احادیث،روایات بسیاری از اوصیای پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم آمده است.
بعضی از این روایتها،علمی و نیازمند به شرح و بیان مفصّل میباشد،و در بعضی دیگر،متن روایت مفصّل است.
با توجّه به اینکه این رسالۀ کوچک،گنجایش این دو دسته از روایات را ندارد،به ناچار بعضی از آن روایات را نقل،و بعضی را ترک مینماییم.و از بعضی دیگر جزئی از روایت را نقل خواهیم نمود.
راوی میگوید:«از حضرت رضا علیه السّلام،دربارۀ معنی قول خداوند وَ جاءَ رَبُّکَ وَ الْمَلَکُ صَفًّا صَفًّا (4)سؤال نمودم.
آن حضرت فرمود:
خدای عزّ و جلّ به آمدن و رفتن وصف کرده نمیشود.او از انتقال(از مکانی به مکان دیگر) منزّه است.جز این نیست که مقصود از این آیه این است که:«و جاء أمر ربّک و الملک صفّا صفّا».» 5
بنابراین،معنای این آیه با توجّه به آیۀ قبل از آن و توضیح امام رضا علیه السّلام،چنین است:
«آن زمان که...و فرمان پروردگارت،به همراه فرشتگان صف اندر صف،فرا رسد.»
راوی میگوید:به حضرت رضا علیه السّلام عرض کردم:دربارۀ حدیثی که مردم از پیامبر روایت میکنند که فرمود:«خداوند تبارک و تعالی هر شب به آسمان دنیا(آسمان اوّل)فرود میآید»،شما چه میفرمایید؟
حضرت فرمود:
«خدا لعنت کند تحریف کنندگان کلام از جای خود را!به خدا قسم،رسول خدا اینچنین نگفته است.آن حضرت فرمود:
«خداوند تبارک و تعالی،ملکی را به آسمان دنیا فرو میفرستد،در ثلث آخر هر شب،و در اوّل هر شب جمعه،و دستور میدهد به او که ندا کند:آیا سائلی هست تا به او عطا کنم؟آیا تائبی هست تا توبۀ او را قبول کنم؟آیا آمرزش طلبی هست تا او را بیامرزم؟ای طالب خیر، رویآور[بر کار خود و فراتر آی].ای پویای شر،کوتاه کن[و از بدی دست بدار].
آن ملک همچنان ندا میکند تا فجر آن شب طلوع کند.و چون فجر طالع شود،به جایگاه خود در ملکوت آسمان بازگردد .»
اینچنین برایم روایت کرد پدرم،از جدّم،از رسول خدا.» (1)
-عن عبد العظیم بن عبد اللّه الحسنی،عن ابراهیم بن أبی محمود،قال:
قلت للرضا علیه السّلام:یا ابن رسول اللّه!ما تقول فی الحدیث الّذی یرویه النّاس عن رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم أنّه قال:«انّ اللّه تبارک و تعالی ینزل کلّ لیلة إلی السّماء الدّنیا»؟
فقال علیه السّلام:لعن اللّه المحرّفین الکلم عن مواضعه.و اللّه ما قال رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم کذلک.إنّما قال صلّی اللّه علیه و آله و سلّم:«إن اللّه تبارک و تعالی ینزل ملکا إلی السّماء الدّنیا کلّ لیلة فی الثّلث الأخیر،و لیلة الجمعة فی أوّل اللّیل،فیأمره فینادی:هل من سائل فأعطیه؟هل من تائب فأتوب علیه؟هل من مستغفر فأغفر له؟یا طالب الخیر أقبل،یا طالب الشرّ اقصر.فلا یزال ینادی بهذا،حتّی یطلع الفجر.فإذا طلع الفجر،عاد إلی محلّه من ملکوت السّماء.حدّثنی بذلک أبی،عن جدّی،عن رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم.
(توحید صدوق،باب نفی المکان و...176/،ح 7) [1]
گاه از ترجمۀ حدیث پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و اوصیای او علیهم السّلام به فارسی ناتوان هستیم،و آنچه را از حدیث درک میکنیم،نمیتوانیم به فارسی برگردانیم.یکی از آن موارد ترجمۀ این حدیث است.
راوی گوید:به امام موسی کاظم علیه السّلام عرض کردم:
به چه علّت خداوند پیامبرش را به آسمان بالا برد،و از آنجا به سدرة المنتهی انتقال داد،و از آنجا به حجابهای نور برد،و[آنگاه پس از طیّ این مراحل]در آنجا او را مخاطب قرار داده با او مناجات فرمود؛و حال آنکه خداوند را به جا و مکان نتوان توصیف کرد؟!
1) 1)
آن حضرت در جواب فرمود:
«خداوند متعال،هرگز به جا و مکان توصیف نمیگردد،و زمان بر او جاری نمیگردد.ولی خواسته است، آسماننشینان و فرشتگانش را به دیدار پیامبرش شرفیاب و گرامی بدارد.و نیز خواسته است که شگفتیهای عظمت خداوندی را به پیامبرش نشان دهد تا پس از فرود آمدن،از آنچه دیده خبر دهد.
و این مطلب(معراج)آن گونه که تشبیه کنندگان میگویند نیست.خداوند از آنچه بدو شرک میورزند،منزّه و متعالی است.» (1)
-عن یونس بن عبد الرّحمن،قال:
قلت لأبی الحسن،موسی بن جعفر علیهما السّلام:لأیّ علّة عرج اللّه بنبیّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم إلی السّماء،و منها إلی سدرة المنتهی،و منها إلی حجب النّور،و خاطبه و ناجاه هناک؛و اللّه لا یوصف بمکان؟!
فقال علیه السّلام:إن اللّه تبارک و تعالی لا یوصف بمکان.و لا یجری علیه زمان.و لکنّه عزّ و جلّ أراد أن یشرّف به ملائکته و سکّان سماواته،و یکرمهم بمشاهدته،و یریه من عجائب عظمته ما یخبر به بعد هبوطه.و لیس ذلک علی ما یقول المشبّهون.سبحان اللّه و تعالی عمّا یشرکون.
(توحید صدوق،باب نفی المکان و...175/،ح 5) [1]
در برخی از روایات،پیرامون معراج آمده است که حضرت موسای کلیم علیه السّلام به پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم عرضه داشت:
«ارجع إلی ربّک...»
«به سوی پروردگارت بازگرد و کاهش نماز را[که خداوند متعال پنجاه رکعت فرمان داده بود] از او درخواست نما.»
این مطلب در روایتی از زید بن علی بن الحسین علیهما السّلام نقل شده است.او پس از طرح آن برای پدر بزرگوارش،از امام زین العابدین علیه السّلام در مورد معنای آن توضیح میخواهد.
وی در مورد عبارت«ارجع إلی ربّک»چنین سؤال نموده است:
«عرض کردم:ای پدر!آیا این چنین نیست که خداوند تعالی را نمیتوان به جا و مکان توصیف نمود؟
حضرت فرمود:بله.خدا منزّه و والاتر از آن است.
گفتم:پس معنی گفتۀ حضرت موسی علیه السّلام به پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم:«ارجع إلی ربّک»(به سوی پروردگارت برگرد)چه میباشد؟
1) 1)
حضرت فرمود:معنای آن،همان معنای گفتۀ حضرت ابراهیم علیه السّلام است:
إِنِّی ذاهِبٌ إِلی رَبِّی سَیَهْدِینِ (1)
-صافّات:99. [1]
«من به سوی پروردگارم میروم،او مرا هدایت خواهد کرد.»
و نیز همان معنای گفتۀ حضرت موسی علیه السّلام است:
عَجِلْتُ إِلَیْکَ رَبِّ لِتَرْضی (2)
«پروردگارا!به سوی تو شتافتم تا راضی باشی.»
و نیز همان معنای فرمایش خدای عزّ و جلّ است:
فَفِرُّوا إِلَی اللّهِ (3)
«به سوی خدا بگریزید.»
این آیه،بدین معنی میباشد که آهنگ خانۀ خدا کنید.(به حجّ بیت اللّه بروید)
ای پسرکم!همانا کعبه،خانۀ خداست.پس هر کس به سوی کعبه حج کند[یعنی آن را قصد کند و به سوی آن رود]مانند این است که به سوی خدا قصد و حرکت کرده است.
و نیز همانا مساجد،خانههای خدایند.پس هر کس به سوی آنها رود،مانند این است که به سوی خدا رفته و خدا را قصد کرده است.
و نمازگزار تا هنگامی که در حال نماز است،همواره در پیشگاه خدای جلّ و علا ایستاده است.
و آن کسانی که در عرفات،به دعا و نیایش ایستادهاند،مانند آن است که در پیشگاه خدای عزّ و جلّ ایستادهاند.
خداوند تبارک و تعالی در آسمانهایش جاهایی دارد که هر کس به آن جاها عروج کند، همانند آن است که به سوی خدا عروج کرده باشد.مگر نشنیدهای که خداوند عزّ و جلّ میفرماید:
تَعْرُجُ الْمَلائِکَةُ وَ الرُّوحُ إِلَیْهِ (4)
«فرشتگان و روح الامین،به سوی او عروج میکنند.»
و نیز میفرماید:
إِلَیْهِ یَصْعَدُ الْکَلِمُ الطَّیِّبُ وَ الْعَمَلُ الصّالِحُ یَرْفَعُهُ (1)
-فاطر:10. [1]
«به سوی او سخن نیک بالا میرود و کردار شایسته آن را بالا میبرد.» (2)
فقلت له:یا أبه!أ لیس اللّه تعالی ذکره لا یوصف بمکان؟
فقال:بلی،تعالی اللّه عن ذلک.
فقلت:فما معنی قول موسی علیه السّلام:«ارجع إلی ربّک».
فقال:معناه معنی قول إبراهیم علیه السّلام: إِنِّی ذاهِبٌ إِلی رَبِّی سَیَهْدِینِ و معنی قول موسی علیه السّلام: وَ عَجِلْتُ إِلَیْکَ رَبِّ لِتَرْضی و معنی قوله عزّ و جلّ فَفِرُّوا إِلَی اللّهِ یعنی:حجّوا إلی بیت اللّه.
یا بنیّ!إنّ الکعبة بیت اللّه،فمن حجّ بیت اللّه فقد قصد إلی اللّه.و المساجد بیوت اللّه،فمن سعی إلیها،فقد سعی إلی اللّه و قصد إلیه.و المصلّی مادام فی صلاته فهو واقف بین یدی اللّه جلّ جلاله.و أهل موقف عرفات وقوف بین یدی اللّه عزّ و جلّ.
و إن للّه تبارک و تعالی بقاعا فی سماواته.فمن عرج به إلیها،فقد عرج به إلیه.أ لا تسمع اللّه عزّ و جلّ یقول: تَعْرُجُ الْمَلائِکَةُ وَ الرُّوحُ إِلَیْهِ و یقول عزّ و جلّ: إِلَیْهِ یَصْعَدُ الْکَلِمُ الطَّیِّبُ وَ الْعَمَلُ الصّالِحُ یَرْفَعُهُ .
(توحید صدوق،باب نفی المکان و...176/-177،ح 8) [2]
امام صادق علیه السّلام فرموده است:
«خداوند تبارک و تعالی،نه به زمان توصیف میشود،نه به مکان،نه به حرکت،نه به سکون،و نه به نقل و انتقال و جا به جا شدن.بلکه او آفرینندۀ زمان و مکان و حرکت و سکون است.خدا والاتر و برتر است از آنچه میگویند،به برتری بزرگ.» (3)
إنّ اللّه تبارک و تعالی لا یوصف بزمان و لا مکان و لا حرکة و لا انتقال و لا سکون؛بل هو خالق الزّمان و المکان و الحرکة و السّکون.تعالی اللّه عمّا یقولون علوّا کبیرا.
(توحید صدوق،باب نفی المکان و...183/-184،ح 20) [3]
پس از نقل چند نمونه از روایات و تأویل آیات مکتب خلفا در اثبات مکان داشتن باری تعالی، و نیز نقل چند نمونه از روشنگریهای اوصیای پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم در نفی آن،اکنون به بررسی و مقایسۀ بین عقیدۀ دو مکتب میپردازیم.
پیروان مکتب خلفا-به خصوص سلفیها و وهّابیها-در اثر اعتماد به روایاتی که در بحثهای گذشته نقل شد،باری تعالی را یک جسم مادّی پنداشتهاند که در بالای عرش و کرسی قرار گرفته است،و گمان میکنند که مخالفان آنها میپندارند آن جسم مادّی در همه جا هست.
و نیز در اثر روایتهایی که نمونههایی از آنها در این بحث ملاحظه شد،چنین میپندارند که خداوند گاهی نقل مکان فرموده،جابهجا میشود.تعالی اللّه عمّا یقولون.به خصوص در روایاتی از ابو هریره،به صورتهای گوناگون،این مضمونها را روایت کردهاند که پیامبر فرمود:
باری تعالی در جزئی از شب،یا در ثلث آخر شب،به آسمان اوّل فرود میآید،و دو دست خود را باز میکند و به بندگان خود خطابها میکند...یا در روز عرفه نزول میفرماید و...
این روایتها سبب شده است که دانشمندانی همچون«ابن خزیمه»،روایت دیگر ابو هریره را که میگوید:«فرشتگان روزان و شبان،نماز نمازگزاران را نزد خداوند بالا میبرند»،دلیل بر مکان داشتن باری تعالی در بالا بپندارند؛و یا مانند«دارمی»معراج پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم را به آسمان،دلیل بر مکان داشتن باری تعالی در آسمان بدانند.
و نیز همین روایتهای ابو هریره،سبب شده تا دانشمندان مکتب خلفا،عباراتی از آیات قرآن کریم-همچون«و جاء ربّک»و«یأتیهم اللّه»و...-را چنان تأویل کنند که گویی باری تعالی آمد و رفت دارد.
امّا در مکتب اهل بیت علیهم السّلام،در روشنگریهای اوصیای پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم دیدیم:
امام رضا علیه السّلام میفرماید:
««و جاء ربّک»به معنی«و جاء أمر ربّک»میباشد.یعنی امر پروردگار،فرمان پروردگار،زمان حکم پروردگار فرا رسد.»
حضرت رضا علیه السّلام دربارۀ روایتهای نزول خداوند به آسمان اوّل فرمود:
«حدیث را تحریف کردهاند؛پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود:خداوند فرشتهای به آسمان اوّل میفرستد تا آن مطالب را به بندگان خود برساند.»
راوی از امام کاظم علیه السّلام سؤال کرد:خداوند به جا و مکان داشتن وصف نمیشود،پس به چه سبب پیامبرش صلّی اللّه علیه و آله و سلّم را به سدرة المنتهی به معراج برد؟!
آن حضرت فرمود:
«خداوند پیامبرش را به آسمان برد تا ملائکه به دیدار پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم شرفیاب شوند،و نیز آن حضرت شگفتیهای عظمت خداوند را بنگرد و آن را در زمین برای بندگان خدا وصف نماید.»
زید از پدر بزرگوارش،امام زین العابدین علیه السّلام،سؤال کرد:با آنکه خداوند را نمیتوان توصیف کرد،پس سخن موسای کلیم علیه السّلام به پیامبر خاتم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم:«به سوی پروردگارت بازگرد...»، چه معنا دارد؟
آن حضرت در جواب فرمود:
«همان معنای قول موسی علیه السّلام را دارد که در مناجات به پروردگار خود عرض کرد:«به سوی تو شتافتم،برای درک رضای تو»و...
پسرکم!کعبه،خانۀ خداست،و مسجدها نیز خانههای پروردگارند.پس هر کس قصد خانۀ خدا کند،قصد خدا کرده و به سوی او رفته است.
و نیز نمازگزار و آنکه در عرفات به دعا ایستاده،در پیشگاه پروردگار ایستاده است.
و خداوند را در آسمانها جاهایی هست که هر کس به آنجا عروج کند،مانند این است که به سوی خدا عروج کرده باشد.و این است معنای عروج کردن ملائکه به سوی او،و بالا رفتن سخن نیک به سوی او.»
امام صادق علیه السّلام فرمود:
«خداوند به زمان و مکان و حرکت و سکون و نقل و انتقال از جایی به جایی دیگر،توصیف نمیشود.بلکه خداوند آفرینندۀ زمان و مکان و حرکت و سکون میباشد.»
اینک از میان حدیثهای گذشته،فرمایش امام رضا علیه السّلام را دربارۀ«و جاء ربّک»شرح میدهیم:
یکی از دو قانون علمی که در بحث«وجه اللّه»،از وصیّ پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم نقل نمودیم،آن بود که گاهی تأویل قرآن،موافق با معنای لفظ نازل شده نیست.
در اینجا معنای لغوی«جاء ربّک»،«پروردگار تو بیاید»میباشد،ولی امام رضا علیه السّلام فرمود:مراد از این عبارت،«و جاء أمر ربّک»(امر پروردگار تو بیاید)میباشد،نه اینکه خدا بیاید.
بنابراین،در اینجا لفظ«امر»در تقدیر میباشد.
شاهد بر فرمایش امام رضا علیه السّلام این است که در سورۀ هود-آنجا که در نقل داستان فرستادن ملائکۀ عذاب بر قوم لوط میفرماید:«ابراهیم خلیل در رفع عذاب از قوم لوط با ما گفتگو کرد»-
خداوند متعال در جواب به ابراهیم میفرماید:
یا إِبْراهِیمُ أَعْرِضْ عَنْ هذا إِنَّهُ قَدْ جاءَ أَمْرُ رَبِّکَ وَ إِنَّهُمْ آتِیهِمْ عَذابٌ غَیْرُ مَرْدُودٍ (1)
-هود:76. [1]
«ای ابراهیم!از این خواهش درگذر،که امر پروردگارت در عذاب قوم لوط صادر شده،و عذابی به قوم لوط خواهد رسید که بازگشت ندارد.»
گذشته از این،در آیاتی دیگر از همین سوره،دربارۀ نزول عذاب خدا بر اقوام پیامبران که طغیان کرده بودند،لفظ«امر»به کار رفته است.از جمله دربارۀ قوم نوح میفرماید:
...جاءَ أَمْرُنا وَ فارَ التَّنُّورُ... (2)
«آنگاه که امر ما[دربارۀ عذاب قوم]آمد و از تنور آتش،آب جوشید....»
جوشیدن آب از تنور،علامت نزول عذاب بر قوم نوح بوده است.شاهد ما در اینجا لفظ «أمرنا»(امر ما)،میباشد که«امر خدا»همان نزول عذاب بر قوم نوح بوده است.
و نیز همین معنی دربارۀ قوم هود،چنین آمده است:
وَ لَمّا جاءَ أَمْرُنا نَجَّیْنا هُوداً وَ الَّذِینَ آمَنُوا مَعَهُ (3)
«آنگاه که امر ما[به عذاب]رسید،هود و آنان را که به او ایمان آورده بودند،از آن عذاب نجات بخشیدیم.»
و به همین عبارت،دربارۀ قوم صالح و قوم شعیب فرموده است:
فَلَمّا جاءَ أَمْرُنا نَجَّیْنا صالِحاً وَ الَّذِینَ آمَنُوا مَعَهُ (4)
وَ لَمّا جاءَ أَمْرُنا نَجَّیْنا شُعَیْباً وَ الَّذِینَ آمَنُوا مَعَهُ (5)
و نیز پس از یادآوری داستانهای نزول عذاب بر اقوام طغیانگر گذشته،میفرماید:
وَ ما ظَلَمْناهُمْ وَ لکِنْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ فَما أَغْنَتْ عَنْهُمْ آلِهَتُهُمُ الَّتِی یَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللّهِ مِنْ شَیْءٍ لَمّا جاءَ أَمْرُ رَبِّکَ... (6)
«و[اینکه آنها به هلاکت رسیدند]ما بر آنها ستم نکردیم،بلکه خود آن قومها بر خود ظلم کردند.و هنگامی که فرمان پروردگارت[به عذاب]فرا رسید،آن خدایانی که آنها غیر از اللّه میپرستیدند،هیچ کاری برایشان نکردند و رفع عذاب از آنها ننمودند.»
همان گونه که در این سوره،رسیدن عذاب در دنیا با لفظ«جاء أمر ربّک»آمده است،در آیۀ مورد سؤال: وَ جاءَ رَبُّکَ وَ الْمَلَکُ صَفًّا صَفًّا* وَ جِیءَ یَوْمَئِذٍ بِجَهَنَّمَ... (1)
-فجر:22 و 23. [1]
-که گویای بعضی از مراحل برپایی قیامت و یادآور زمان حساب و عقاب است-نیز لفظ«امر»در تقدیر است.و لذا معنای آیه چنین میشود:«آن زمان که...و امر پروردگارت(دربارۀ حساب رسی اعمال بندگان و کیفر بدکاران و...)با ملائکۀ صف در صف فرا رسد،و در آن روز جهنّم آورده شود...»
این تقدیر را«حذف مضاف»مینامند؛مانند آنکه در سورۀ یوسف،از قول برادران یوسف به پدرشان،فرموده است:
وَ سْئَلِ الْقَرْیَةَ الَّتِی کُنّا فِیها... (2)
معنای لغوی این آیه چنین میشود:
«و از آن ده که در آن بودیم،سؤال کن.»
امّا در اینجا لفظ«اهل»در تقدیر است،لذا باید به این صورت،معنا شود:
«از اهل آن ده که در آن بودیم،سؤال کن.»
از این قبیل حذف و تقدیر در قرآن بسیار است.در این باره«زرکشی»در کتاب«البرهان» میگوید:
«...و گفتهاند قریب به هزار مورد در قرآن مضاف حذف شده،و مضاف الیه به جای آن آمده است...و این را دانشمندان،یکی از انواع مجاز در کلام به حساب آوردهاند.» (3)
(البرهان فی علوم القرآن(بدر الدّین محمّد بن عبد اللّه زرکشی)146/3،چ مصر 1377)
«دارمی»در باب الاحتجاب،سه روایت از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم روایت میکند: (1)
-الرّدّ علی الجهمیّة30/.
حدیث دوم را بیهقی در:الأسماء و الصّفات،باب«ما جاء فی إثبات البصر»181/،آورده است.در لفظ حدیث بیهقی، به جای«حجاب آتش»،«حجاب نور»آمده است.
از«جابر انصاری»روایت کرده است که پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود:
«ما کلّم اللّه أحدا قطّ إلاّ من وراء حجاب.»
«هرگز خداوند با کسی مکالمه نفرموده،مگر از پس پردۀ حجاب.»
در این جمله به آیۀ کریمۀ زیر اشاره شده است:
وَ ما کانَ لِبَشَرٍ أَنْ یُکَلِّمَهُ اللّهُ إِلاّ وَحْیاً أَوْ مِنْ وَراءِ حِجابٍ... (2)
معنای لغوی آیه چنین است:
«هیچ بشری را نمیرسد که خداوند با او مکالمه کند،مگر به وسیلۀ وحی یا از پس پردۀ حجاب.»
از«ابو موسی اشعری»روایت میکند که پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود:
«آتش،حجاب پروردگار است.»
از«زرارة بن اوفی»روایت کرده است:
«پیامبر از جبرئیل پرسید:آیا پروردگار خود را دیدهای؟
جبرئیل گفت:ای محمّد!بین من و او هفتاد حجاب از نور هست که اگر به اوّلین حجاب او نزدیک شوم،خواهم سوخت.»
گذشته از این احادیث،از«عبد اللّه بن عمر»نیز نقل میکند که گفت:
«خداوند از بندگانش در پس حجاب آتش و ظلمت و نور پنهان است.»
و اقوالی دیگر از صحابه در این باره نقل کرده؛سپس میگوید:
«روایت خبر جبرئیل دلالت دارد بر اینکه خداوند در پس پردۀ حجاب قرار داشته،و از مخلوقاتش جدا میباشد.و چنانچه خداوند با مردم در همه جا بود،در پس حجاب بودن وی معنی نداشت.»
ضمنا از جمله آیاتی که دانشمندان مکتب خلفا به آنها استدلال کردهاند،این آیه است:
کَلاّ إِنَّهُمْ عَنْ رَبِّهِمْ یَوْمَئِذٍ لَمَحْجُوبُونَ (1)
-مطفّفین:15. [1]
معنای لغوی این آیه چنین است:
«چنین نیست که میپندارند؛بلکه آنها از پروردگارشان محجوب میباشند.»
در این باره«فخر رازی»در تفسیر این آیه میگوید:
«واجب است این آیه را چنین معنی کنیم:کفّار از رؤیت پروردگار محجوب هستند.»
و از«مقاتل»نقل میکند که گفت:
«معنای این آیه چنین است:بعد از محشر و حساب،کفّار خدا را نمیبینند و مؤمنان پروردگار را میبینند.» (2)
و از«مالک بن انس»،امام مالکیها،نقل کرده است که گفت:
«چون خداوند از دشمنانش در حجاب میشود،برای دوستانش تجلّی مینماید تا او را ببینند.»
و از«محمّد بن ادریس»،امام شافعیها،نقل کرده که در تفسیر آیه گفته است:
«اینکه خداوند از راه غضب از دشمنانش در حجاب میباشد،دلالت بر این دارد که از راه
رضامندی،دوستانش او را میبینند.» (1)
-تفسیر کبیر(فخر رازی)96/31،چ مصر(اوّل).
«ابن کثیر»نیز در تفسیر آیه،همین معنی را اختیار کرده و استدلال شافعی را در معنای آیه تحسین کرده است. (2)
چنین بود سخن دانشمندان مکتب خلفا،در استدلال بر حجاب داشتن خدا،و به خصوص استدلال به آیۀ کَلاّ إِنَّهُمْ عَنْ رَبِّهِمْ یَوْمَئِذٍ لَمَحْجُوبُونَ .
یک داستان زیبا از امیر المؤمنین،علی بن ابی طالب علیه السّلام:«حارث»روایت میکند:
«امیر المؤمنین علیه السّلام به بازار کوفه وارد شد و از مردی که پشتش به جانب آن حضرت بود،شنید که میگفت:نه،قسم به آن خدایی که در پس هفت آسمان حجاب گزیده است...
آن حضرت به پشت آن مرد زد و فرمود:کیست آنکه در پس هفت آسمان در حجاب است؟ مرد در جواب گفت:خداوند است،ای امیر المؤمنین!
حضرت فرمودند:مادرت به عزایت بنشیند؛به خطا رفتهای.بین خداوند عزّ و جلّ و مخلوقاتش حجاب نیست.او با آنهاست در هرکجا که باشند.
مرد گفت:کفّارۀ گفتارم چیست؟
امیر المؤمنین علیه السّلام فرمود:کفّارهاش آن است که بدانی خدا با توست،هر جا که باشی.
مرد گفت:اطعام مساکین کنم؟
آن حضرت فرمود:نه،جز این نیست که قسم به غیر پروردگارت خوردی.» (3)
فضرب علیّ علیه السّلام ظهره،ثمّ قال:من الّذی احتجب بالسّبع؟
br />قال:اللّه،یا أمیر ال [2]مؤمنین!
قال علیّ علیه السّلام:أخطأت،ثکلتک أمّک،إنّ اللّه عزّ و جلّ لیس بینه و بین خلقه حجاب؛لأنّه معهم أینما کانوا.
قال:ما کفّارة ما قلت،یا أمیر المؤمنین؟
قال علیّ علیه السّلام:أن تعلم أنّ اللّه معک حیث کنت.
چنان که ملاحظه میکنید،در این روایت امام علیه السّلام به فردی که قسم خورده است،چنین میآموزد که باید برای جبران عمل نادرستی که از او سرزده،اعتقاد خود را تصحیح نماید و بداند که خدای متعال،در پس هفت آسمان محجوب نگشته و در آن سوی آنها قرار ندارد.زیرا ذات الهی برتر از مکان،و محیط بر آن است؛لذا در همه جا و با همه هست،و مکان او را محدود نمیسازد.
از سوی دیگر،آن مرد میپندارد که شاید لازم باشد برای جبران سوگند ناروای خویش،اطعام مسکین نیز بکند.ولی حضرتش یادآور میشود:خیر،چنین کاری لازم نیست.زیرا تو بر فرض آنکه نخواهی به قسم خود نیز عمل نمایی،کفّارهای بر تو لازم نیست.چرا که وجوب کفّاره در زمانی مطرح میشود که شخص به نامهای پروردگار متعال،سوگند یاد کند،ولی تو به موجودی پنداری،غیر از خدای عزّ و جلّ،قسم یاد کردهای.
راوی میگوید:از امام رضا علیه السّلام سؤال کردم از معنای قول خداوند: کَلاّ إِنَّهُمْ عَنْ رَبِّهِمْ یَوْمَئِذٍ لَمَحْجُوبُونَ .
در جواب فرمود:
«خداوند تبارک و تعالی توصیف نمیشود به داشتن مکانی که در آن آنجا گرفته باشد و به این خاطر از بندگانش در پس حجاب باشد.بلکه معنی آیه آن است که:آنها از ثواب پروردگار، محجوب هستند[و به آن دسترسی ندارند].» (1)
و در مورد تفسیر آیۀ هَلْ یَنْظُرُونَ إِلاّ أَنْ یَأْتِیَهُمُ اللّهُ فِی ظُلَلٍ مِنَ الْغَمامِ وَ الْمَلائِکَةُ... (2)از امام سؤال نمودند.آن حضرت در جواب فرمود:
«...ینزل أمر اللّه فی ظلل من الغمام....»
«امر خداوند(عذاب خداوند)در تاریکی ابرها فرود آید.» (3)
استدلال مکتب خلفا بر اینکه خداوند از مخلوقاتش در پس پردۀ حجاب است،بر دو پایه است:
آیۀ کریمۀ کَلاّ إِنَّهُمْ عَنْ رَبِّهِمْ یَوْمَئِذٍ لَمَحْجُوبُونَ .
روایتهای نقل شده.
ولی حقیقت امر آن است که احادیثی که پس از این در باب رؤیت بررسی مینماییم،سبب به وجود آمدن این پندار آنها شده است.
و در روشنگری خطا بودن این پندار،وصیّ پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود:
«بین باری تعالی و خلقش حجاب نیست،زیرا او با آنهاست، هرکجا که باشند.»
این فرمایش آن حضرت،تفسیر دو آیۀ کریمه است:
آیۀ اوّل: یَسْتَخْفُونَ مِنَ النّاسِ وَ لا یَسْتَخْفُونَ مِنَ اللّهِ وَ هُوَ مَعَهُمْ إِذْ یُبَیِّتُونَ ما لا یَرْضی مِنَ الْقَوْلِ... (1)
-نساء:108. [1]
«از مردم پنهان میدارند و از خداوند پنهان نمیدارند و خداوند با ایشان است،آنگاه که شبانگاه سخن و قراری میگذارند که خداوند به آن رضایت ندارد.»
آیۀ دوم: ما یَکُونُ مِنْ نَجْوی ثَلاثَةٍ إِلاّ هُوَ رابِعُهُمْ وَ لا خَمْسَةٍ إِلاّ هُوَ سادِسُهُمْ وَ لا أَدْنی مِنْ ذلِکَ وَ لا أَکْثَرَ إِلاّ هُوَ مَعَهُمْ أَیْنَ ما کانُوا... (2)
«هیچ رازی را سه نفری با هم نگویند،جز آنکه خداوند چهارم آنهاست.و نه پنج نفری،جز آنکه او ششم آنهاست.و نه کمتر از آن،و نه بیشتر،جز آنکه خداوند هرکجا باشند با ایشان است...»
مقصود از آنکه خدا با آنهاست،این است که چیزی از خدا پنهان نیست؛چنان که در آخر آیۀ اوّل میفرماید:
وَ کانَ اللّهُ بِما یَعْمَلُونَ مُحِیطاً
«خداوند به کاری که میکنند احاطه دارد.[یعنی دانش خدا آن را فرا گرفته است و بر او
پوشیده نیست.]»
و در اوّل آیۀ دوم آمده است:
أَ لَمْ تَرَ أَنَّ اللّهَ یَعْلَمُ ما فِی السَّماواتِ وَ ما فِی الْأَرْضِ
«آیا نمیبینی[و نمیدانی]که خداوند به آنچه که در آسمانها و زمین است،دانا و آگاه میباشد؟!»
و اوصیای پیامبر در پاسخ به استشهادشان به آیۀ إِنَّهُمْ عَنْ رَبِّهِمْ یَوْمَئِذٍ لَمَحْجُوبُونَ فرمودند:کلمۀ«ثواب»در تقدیر است.بنابراین،تفسیر آیه چنین میشود:«إنّهم عن ثواب ربّهم لمحجوبون»،یعنی:ایشان از ثواب پروردگارشان ممنوع هستند.
دربارۀ این نوع تقدیر(حذف مضاف)در بحث گذشته،شرح مفصّلی بیان داشتهایم.
به هر حال،محدّثان و مفسّران و امامان مذاهب فقهی مکتب خلفا،قائل بودند که خداوند از بندگان کافر در پس پردۀ حجاب است؛ولی برای بندگان مؤمن خود،در قیامت،خودنمایی میکند؛که تفصیل گفتارشان در بحث آینده نقل و بررسی میشود.
سخن دربارۀ رؤیت باری تعالی-عزّ اسمه-توسّط بندگان،به سه بخش تقسیم میشود:
بخش اوّل:رؤیت شدن خداوند متعال در این دنیا توسّط پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم
بخش دوم:رؤیت شدن باری تعالی توسّط امّت پیامبر،در قیامت پیش از ورود به بهشت.
بخش سوم:رؤیت شدن خدای سبحان توسّط امّت پیامبر در بهشت.
دو بخش نخست را در بحث حاضر،و بخش سوم را در بحث بعدی بررسی خواهیم نمود.
روایات مربوط به این بخش را«ابن خزیمه»از«ابن عبّاس»و«ابو ذر»و«انس»روایت کرده است. (1)
-توحید ابن خزیمه221/-228.
در حدیث ابن عبّاس آمده که خداوند به ابراهیم،خلیلی(دوستی با خدا)،به موسی تکلّم با خدا،و به محمّد رؤیت خدا را مرحمت فرمود.
در بیشتر اسناد این روایت،نام«عکرمه»،آزاد کردۀ ابن عبّاس،آمده و او کسی است که روایات بسیاری،به دروغ از ابن عبّاس نقل کرده است.
از طرف دیگر،ابن عبّاس پیرو و شاگرد پسر عمویش،امیر المؤمنین علیه السّلام،بوده است؛لذا هر
1) 1)
روایتی مانند این روایت که مخالف با فرمایشات امیر المؤمنین از او نقل شده است،به دروغ به ابن عبّاس نسبت دادهاند.
اصل این اندیشه را ابن خزیمه از«کعب الاحبار»چنین روایت کرده که گفته است:
«خداوند تقسیم کرد کلام خود و رؤیت خود را بین موسی و محمّد.محمّد دو بار باری تعالی را رؤیت کرد و موسی دو بار با خداوند تکلّم فرمود.» (1)
-توحید ابن خزیمه202/. [1]
عن کعب قال:إنّ اللّه قسم رؤیته و کلامه بین موسی و محمّد.فرآه محمّد مرّتین،و کلّم موسی مرّتین.
البته بیشتر پیروان مکتب خلفا انکار مینمایند که پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم،خداوند را در این دنیا دیدار کرده باشد.در رأس ایشان نیز امّ المؤمنین عایشه است که آن را رد میکند.ولی«ابن خزیمه»،از کسانی است که آن را اثبات مینماید و سخن عایشه را رد میکند. (2)
به هر حال،از آنجا که بیشتر دانشمندان مکتب خلفا،مسألۀ دیدار خداوند را در این دنیا رد کردهاند،در بررسی این بخش از رؤیت،به مطالبی که در ادامۀ بحث خواهد آمد،بسنده مینماییم.
خدایی که در مکتب خلفا دارای اعضا و جوارح و مکان است،از جایی به جایی دیگر میرود و در پس پردۀ حجاب میباشد،در زمانهایی نیز رؤیت میشود!
در این باره بخاری،مسلم،ابو داوود،ابن ماجه،ترمذی،احمد بن حنبل و سیوطی،از ابو هریره چنین روایت کردهاند که گفت:
«عدّهای از رسول خدا سؤال نمودند:آیا خدا را در روز قیامت خواهیم دید؟
رسول اکرم در جواب آنان فرمود:آیا در دیدن آفتاب که ابری مانع آن نباشد،شک میکنید؟
عرضه داشتند:نه،یا رسول اللّه!
آنگاه حضرت رسول سؤال نمود:در دیدن ماه چهارده شبه که ابری جلوی آن نباشد،تردید دارید؟
عرضه داشتند:نه،یا رسول اللّه!
فرمود:پس[بدانید که]شما خدا را مانند دیدن آفتاب و ماه،بدون تردید خواهید دید.
خدا مردم را گرد میآورد و میگوید:هر کس هر چیزی را میپرستیده،به دنبال آن برود.
عدّهای از مردم در پی آفتاب میروند و عدّهای هم از ماه پیروی میکنند.طایفۀ سوم پشت سر طاغوتها به راه میافتند.تنها امّت من،با افراد منافق که در میان آنهاست میمانند.پس خداوند در غیر آن قیافه و شکلی که او را میشناختهاند،به میان آنان میآید و میگوید:من خدای شما هستم.
میگویند:از تو به خداوند پناه میبریم!در اینجا میمانیم و هیچ حرکت نمیکنیم،تا خدای ما بیاید.
و اگر خدای ما به میان ما آمد،او را به خوبی میشناسیم.
سپس خداوند به قیافۀ دیگری که او را میشناسند،به میانشان میآید و میگوید:من خدای شما هستم.میگویند:آری،تو خدای ما هستی.آنگاه در پشت سر خداوند به راه میافتند.سپس پل جهنّم کشیده میشود.»
پس از این،ابو هریره به تفصیل از جهنّم و چگونگی نجات خداپرستان سخن رانده،سپس میگوید:
«از اهل محشر،مردی میماند که رویش به طرف آتش است.عرضه میدارد:خدایا!عفونت جهنّم مرا مسموم کرده و شعلههایش مرا سوزانده است.رویم را از آتش برگردان!و همچنان دعا میکند و تقاضای خود را تکرار مینماید.
خداوند میگوید:اگر خواستۀ تو را بدهم،شاید چیز دیگری نیز تقاضا کنی.عرضه میدارد:نه، قسم به عزّتت،غیر از این تقاضا،خواستۀ دیگری ندارم.
خداوند روی او را از آتش برمیگرداند.بعد از آن عرضه میدارد:خدایا!مرا به در بهشت نزدیک بگردان!
خداوند در جواب وی میگوید:آیا تو نبودی که میگفتی جز یک حاجت،خواست دیگری ندارم و چیز دیگری سؤال نخواهم نمود؟!وای بر تو ای پسر آدم!چه قدر نیرنگ بازی!
آن مرد پیوسته بر تقاضایش اصرار میورزد.خداوند میگوید:اگر این خواستۀ تو را بدهم،بازهم شاید چیز دیگری از من بخواهی.
عرضه میدارد:نه،به عزّتت قسم،دیگر غیر از این تقاضا،حاجتی ندارم.
خداوند با وی پیمانهای محکمی میبندد که دیگر چیزی سؤال نکند.سپس او را به در بهشت نزدیک میکند.
وقتی آنچه که در بهشت است میبیند،مدّتی سکوت میکند.سپس عرضه میدارد:خدایا!مرا
داخل بهشت کن!
خداوند میفرماید:آیا تو نبودی که میگفتی دیگر تقاضایی ندارم؟!وای بر تو ای پسر آدم! چقدر پرمکری!
عرضه میدارد:خدایا!مرا محرومترین بندگانت قرار مده!و آن قدر در خواستهاش پافشاری میکند که خداوند از او به خنده میافتد.
وقتی خداوند از وی خندهاش گرفت،اجازۀ داخل شدن به بهشت را به او میدهد.
وقتی داخل بهشت شد،به او گفته میشود:آنچه دلت میخواهد از ما بخواه!پس آنچه که دلش میخواهد،تقاضا میکند.باز به وی گفته میشود:آنچه میخواهی از ما بخواه!بازهم آنچه دلش میخواهد،سؤال میکند.تا آنکه خواستههایش به اتمام میرسد.خداوند به او میفرماید:
دو برابر آنچه را که میخواهی به تو میدهم.
ابو هریره گفت:و او آخرین کسی میباشد که به بهشت وارد میشود.» (1)
-عن أبی هریرة،قال:قال أناس:یا رسول اللّه!هل نری ربّنا یوم القیامة؟
فقال:هل تضارّون فی الشّمس لیس دونها سحاب؟!
قالوا:لا،یا رسول اللّه!
قال:هل تضارون فی القمر لیلة البدر لیس دونه سحاب؟!
قالوا:لا،یا رسول اللّه!
قال:فإنّکم ترونه یوم القیامة کذلک.یجمع اللّه النّاس،فیقول:من کان یعبد شیئا فلیتّبعه.فیتّبع من کان یعبد الشّمس و یتّبع من کان یعبد القمر و یتّبع من کان یعبد الطّواغیت و تبقی هذه الأمّة فیها منافقوها.فیأتیهم اللّه فی غیر الصّورة الّتی یعرفون؛ فیقول:أنا ربّکم!
فیقولون:نعوذ باللّه منک!هذا مکاننا حتّی یأتینا ربّنا.فإذا أتانا ربّنا،عرفناه.
فیأتیهم اللّه فی الصّورة الّتی یعرفون؛فیقول:أنا ربّکم!فیقولون:أنت ربّنا.فیتّبعونه،و یضرب جسر جهنّم.
ثمّ أفاض أبو هریرة فی روایته عن جهنّم و کیف ینجی اللّه الموحّدین من عذابها.ثمّ قال:و یبقی رجل مقبل بوجهه علی النّار،فیقول:یا ربّ،قد قشبنی ریحها،و أحرقنی ذکاؤها؛فاصرف وجهی عن النار!فلا یزال یدعو اللّه.فیقول:لعلّک إن أعطیتک أن تسألنی غیره!فیقول:لا و عزّتک لا أسألک غیره.فیصرف وجهه عن النّار ثمّ یقول بعد ذلک:یا ربّ،قرّبنی إلی باب الجنّة!
فیقول:أ لیس قد زعمت أن لا تسألنی غیره؟ویلک ابن آدم!ما أغدرک!فلا یزال یدعو.
فیقول:لعلّی إن اعطیتک ذلک،تسألنی غیره؟
فیقول:لا و عزّتک لا أسألک غیره.فیعطی اللّه من عهود و مواثیق أن لا یسأله غیره.
فیقرّبه إلی باب الجنّة.فإذا رأی ما فیها،سکت ما شاء اللّه ان یسکت ثمّ یقول:ربّ،أدخلنی الجنّة! [1]
ثمّ یقول:أو لیس قد زعمت أن لا تسألنی غیره؟ویلک یا ابن آدم!ما أغدرک!
1) 1)
اوصیای پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم در نفی و ردّ رؤیت باری تعالی،به دو شیوه روشنگری فرمودهاند:یکی در نفی کلّی رؤیت،و دیگر در پاسخ به استدلالهای غلط مکتب خلفا.ما در اینجا از هر کدام یک نمونه نقل مینماییم:
امام صادق علیه السّلام میفرماید:
«یک حبر(عالم اهل کتاب)به حضور امیر المؤمنین،علی علیه السّلام،شرفیاب گردید و گفت:ای امیر المؤمنین!آیا پروردگارت را هنگامی که او را عبادت و اطاعت میکنی،دیدهای؟
آن حضرت فرمود:وای بر تو!پروردگاری را که ندیده باشم،اطاعت و عبادت نمیکنم.
حبر گفت:چگونه او را دیدهای؟
حضرت فرمود:وای بر تو!چشمها با مردمک چشم او را نمیبینند،لیکن قلبها او را به حقایق ایمان دیدهاند.» (1)
1) 1) -توحید صدوق،باب ما جاء فی الرّؤیة109/،ح 6.
«صفوان بن یحیی»نقل کرده است:
««ابو قرّه»(از راویان مکتب خلفا)پس از کسب اجازه،نزد حضرت رضا علیه السّلام آمد و از ایشان در مورد مسائل حلال و حرام و احکام سؤال نمود،تا آنکه بحث به توحید رسید:
ابو قرّه گفت:ما در روایت داریم که خداوند سخن گفتن خود و دیدار خود را میان دو نفر تقسیم نموده:به موسی مکالمۀ با خود را عنایت فرموده و به محمّد،دیدار خود را.
حضرت فرمود:پس چه کسی از جانب خداوند عزّ و جلّ به جنّ و انس[این حقایق را]تبلیغ فرموده است:
لا تُدْرِکُهُ الْأَبْصارُ وَ هُوَ یُدْرِکُ الْأَبْصارَ (1)
-انعام:103. [1]
«دیدگان او را درک نمیکنند،و او دیدگان را درک میکند.»
لا یُحِیطُونَ بِهِ عِلْماً (2)
«مخلوق از درک او عاجز میباشد.» (3)
لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیْءٌ (4)
«هیچ چیز مانند او نیست.»
آیا محمّد صلّی اللّه علیه و آله و سلّم نبوده[که این آیهها را به خلق،تبلیغ فرموده]است؟!
ابو قرّه گفت:آری؛[همو بوده است.]
حضرت فرمود:
«پس چگونه میشود شخصی بیاید و به همۀ خلق بگوید:من از جانب خدا فرستاده شدهام و شما را به دستور خود او،به سوی او دعوت میکنم.و بگوید:«دیدگان او را نمیبینند،و او دیدگان را درک میکند»و«علم خلق،به او احاطه پیدا نمیکند»و«چیزی مانند او نیست»؛آنگاه همو بگوید:«من به چشم خود،خدا را دیدهام،و به او احاطۀ علمی یافتهام،و صورت او مانند صورت انسان است (5)»؟!
آیا شرم و حیا نمیکنید[که این گونه سخنان را به پیامبر نسبت میدهید]؟!
زنادقه نتوانستند چنین افترا و تهمتی به پیامبر بزنند که بگویند:پیامبر از طرفی از جانب خدا سخنی را تبلیغ کرده،و از طرف دیگر خود او،خلاف آن را گفته است!»
ابو قرّه گفت:پس چگونه است که خداوند میفرماید:
وَ لَقَدْ رَآهُ نَزْلَةً أُخْری (1)
-نجم:13. [1]
«بار دیگر هم پیامبر او را دید.» (2)
امام رضا علیه السّلام فرمود:
«پس از این آیه،آیۀ دیگری وجود دارد که نشان میدهد آنچه آن حضرت در این آیه و آیۀ قبل،که میفرماید: ما کَذَبَ الْفُؤادُ ما رَأی (3)(قلب پیامبر در آنچه دید خطا نکرد)،دیده،چه بوده است.»
پس از این عبارت،امام علیه السّلام معنای آیۀ فوق(نجم:11)را چنین بیان میفرماید:
«ما کذب فؤاد محمّد ما رأت عیناه.»
«قلب محمّد،آنچه را دو چشم او دیده بود،دروغ نپنداشت و انکار نکرد.»
آنگاه حضرتش آیۀ بعدی را که معلوم میکند مقصود از«ما رأی»(آنچه پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم دید)، چه بوده است،چنین مطرح میفرماید:
«سپس خداوند متعال از آنچه که پیامبر دیده بود،خبر داده و میفرماید:
لَقَدْ رَأی مِنْ آیاتِ رَبِّهِ الْکُبْری (4)
«پیامبر آیتهای بزرگ خدا را دید.»
و آیتهای خدای عزّ و جلّ[که پیامبر دیده است]غیر از خود خداوند میباشد.
و نیز خداوند فرموده است:«علم ایشان به او احاطه پیدا نمیکند»؛در صورتی که چنانچه چشمها او را ببیند،علم ایشان به او احاطه پیدا کرده و شناخت[ذات خدا]تحقّق یافته است.»
ابو قرّه گفت:پس روایتها را تکذیب میکنی؟!(آیا روایتهای بسیاری که دربارۀ دیدار خدا،از پیامبر روایت شده،تکذیب میکنی؟!)
آن حضرت فرمود:
«چنانچه روایات،مخالف با قرآن باشد،آنها را تکذیب میکنم.» (1)
-قال الرّاوی:سألنی ابو قرّة المحدّث أن أدخله علی أبی الحسن الرضا علیه السّلام.فاستأذنته فی ذلک.فأذن لی.فدخل علیه، فسأله عن الحلال و الحرام و الأحکام حتّی بلغ سؤاله التّوحید. [1]
فقال ابو قرّة:إنّا روینا أنّ اللّه عزّ و جلّ قسّم الرّؤیة و الکلام بین اثنین،فقسّم لموسی الکلام و لمحمّد الرّؤیة.
فقال أبو الحسن علیه السّلام:فمن المبلّغ عن اللّه عزّ و جلّ إلی الجنّ و الإنس: لا تُدْرِکُهُ الْأَبْصارُ وَ هُوَ یُدْرِکُ الْأَبْصارَ ،و لا یُحِیطُونَ بِهِ عِلْماً ،و لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیْءٌ أ لیس محمّدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم؟!
قال:بلی.
قال علیه السّلام:فکیف یجیء رجل إلی الخلق جمیعا،فیخبرهم أنّه جاء من عند اللّه و أنّه یدعوهم إلی اللّه بأمر اللّه و یقول: لا تُدْرِکُهُ الْأَبْصارُ وَ هُوَ یُدْرِکُ الْأَبْصارَ ،و لا یُحِیطُونَ بِهِ عِلْماً ،و لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیْءٌ ثمّ یقول:أنا رأیته بعینی،و أحطت به علما،و هو علی صورة البشر؟!
أما تسحیون؟!ما قدرت الزّنادقة أن ترمیه بهذا أن یکون یأتی عن اللّه بشیء ثمّ یأتی بخلافه من وجه آخر.قال ابو قرّة:فإنّه یقول: وَ لَقَدْ رَآهُ نَزْلَةً أُخْری
فقال أبو الحسن علیه السّلام:إنّ بعد هذه الآیة ما یدلّ علی ما رأی حیث قال: ما کَذَبَ الْفُؤادُ ما رَأی یقول:ما کذب فؤاد محمّد صلّی اللّه علیه و آله و سلّم ما رأت عیناه.
ثمّ أخبر بما رأی،فقال: لَقَدْ رَأی مِنْ آیاتِ رَبِّهِ الْکُبْری فآیات اللّه عزّ و جلّ غیر اللّه.
و قد قال: وَ لا یُحِیطُونَ بِهِ عِلْماً فإذا رأته الأبصار،فقد أحاطت به العلم و وقعت المعرفة.
فقال ابو قرّة:أ تکذّب بالرّوایات؟!
فقال أبو الحسن علیه السّلام:إذا کانت الرّوایات مخالفة للقرآن،کذّبت بها.
(توحید صدوق،باب ما جاء فی الرّؤیة110/-112،ح 9) [2]
در این بحث از دو نوع رؤیت بحث میشود:
رؤیت شدن خداوند،توسّط پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم در دنیا
رؤیت شدن خداوند،توسّط امّت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم در روز قیامت.
دربارۀ رؤیت باری تعالی توسّط پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم،روایات مکتب خلفا و اندیشههای آنان مختلف است.یک روایت از کعب الاحبار بود با این مضمون که:خداوند رؤیت و کلامش را بین دو پیامبرش تقسیم کرده؛به موسی علیه السّلام مکالمه با خود را عنایت فرموده،و به محمّد صلّی اللّه علیه و آله و سلّم دیدار خود را.
1) 1)
و دربارۀ دیدار خداوند توسّط مؤمنان در روز قیامت،به نقل یک حدیث صحیح و معتبر از صحاح مکتب خلفا بسنده کردیم.
در آن روایت،ابو هریره از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم روایت کرده بود که:
«همچنان که در این دنیا قرص خورشید و ماه را،در حالی که در پس ابر نباشند،میبینید،خدا را در روز قیامت رؤیت خواهید کرد.
در آن روز هر کس،هر چه را میپرستیده به دنبال او به راه میافتد و به جهنّم میرود.و امّت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم میمانند که در آن هنگام،خداوند در غیر قیافهای که او را میشناختند،به میان ایشان میآید و میگوید:من خدای شما هستم.
این امّت میگویند:از تو به خداوند پناه میبریم!ما در اینجا هستیم و هیچ حرکت نمیکنیم تا خدای ما بیاید.و ما او را خوب میشناسیم.
آنگاه خداوند در قیافهای که او را میشناختند،به میانشان میآید.ایشان میگویند:آری،تو خدای ما هستی!و به دنبال او به راه میافتند و به بهشت میروند.»
و در آخر روایت آمده است:
«یک مرد در محشر میماند که صورتش رو به آتش است،که او هم با تقدیم خواستههای فراوان،خداوند را فریب میدهد تا به در بهشت میرسد.
در آنجا خدا را میخنداند.وقتی خدا خندهاش گرفت،به او اجازه میدهد وارد بهشت شود.
و در بهشت به او میگوید:هر چه دلت میخواهد سؤال کن.او آنچه دلش میخواهد،سؤال میکند.وقتی خواستههایش تمام شد،خداوند دو برابر خواستههایش را به او میبخشد.»
جا دارد برای آنان که این روایات را صحیح میدانند،سؤالهای زیر را مطرح کنیم:
در این روایت،ابو هریره میگوید:
«خدا قیافه عوض میکند.»
مگر خدا بازیگر نمایشخانه است که برای هر قسمت از بازی قیافه عوض میکند؟!
در این روایت،ابو هریره میگوید:
«سپس خداوند با قیافهای در میان مسلمانان میآید که او را با آن قیافه میشناسند.»
این سخن دلالت بر آن دارد که مسلمانها پیش از این،خدا را در آن قیافه دیدهاند.بنابراین،آن قیافهای که مؤمنان اهل سنّت،خدا را در آن قیافه دیده و میشناسند،چگونه قیافهای است؟و در
چه زمانی دیدهاند؟در خردسالی یا بزرگسالی؟در شب یا در روز؟در خانه یا در مسجد؟!...و سؤالهای دیگر مانند آن.
مگر خدا مانند انسان جسم دارد و دارای قیافهای مخصوص است و راه میپیماید و...که این گونه مؤمنان،به دنبال او به راه میافتند؟!
مگر خدا مانند انسانها میخندد،که به سبب خندهاش معصیتهای مرد معصیتکار را میبخشد و به او بهشت عطا میکند؟!
پس حساب روز قیامت چیست؟!و ثواب اعمال و عقاب آن کجاست و چه معنایی دارد؟!
به حقیقت حق،نظیر این افسانهها را در دو کتاب تحریفشدۀ«تورات و انجیل»،که پر از خرافات است،ندیدهام!
این روایات،همانند افسانههایی است که پیرزنان در شبهای دراز زمستان برای بچههای خردسال خود نقل میکنند؛با این فرق که قهرمان افسانههای ایشان،«خدا»نیست،و قهرمان این روایات خداست!
این درد بس بزرگی است که علمای حدیث مکتب خلفا،چنین روایاتی را در کتابهای «ایمان»و«توحید»خود آوردهاند.
به سبب اعتقاد به صحّت همین روایتهاست که سلفیها و وهّابیها،خدا را دارای جسم میدانند.
امّا روایات اوصیای پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم که در این باره نقل کردیم:
اوّلین روشنگری را از اوّلین وصیّ پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم آوردیم.آن حضرت رؤیت خدا را به وسیلۀ قلب ثابت فرموده،و دیدن با چشم عضو بدن را نفی کرده است.بدین وسیله به ما فهمانیده که هر جا در مدارک اسلامی«رؤیت خدا»ذکر شده است،مقصود رؤیت با قلب به حقایق ایمان است،نه رؤیت با چشم عضو بدن.
اینک با الهام از روایتی که شیخ صدوق (1)
-توحید صدوق،باب ما جاء فی الرّؤیة109/،ح 7.
از حضرت رضا علیه السّلام آورده است،میگوییم:رؤیت شدن،خاصّ اجسام مادّی است و موجوداتی که جسم نیستند-مانند روح و نیروی برق-دیده نمیشوند،بلکه آثار آنها دیده میشود.مانند اثر برق که در چراغ برق،به صورت روشنایی میباشد،و در جایی دیگر به حرکت درآوردن ماشینهاست.
1) 1)
همین طور اثر روح در انسان و حیوان،وجود حرکت در آنهاست.
خداوند-جلّت عظمته-جسم مادّی نیست که با چشم دیده شود،بلکه آثار او از قدرت و علم و حکمت و سایر آثار صفات ربوبی،در معرض دید ماست.
همچنین در روایت دیگری که از حضرت رضا علیه السّلام آوردیم،آن حضرت در جواب سائل که از حضرتش دربارۀ این روایت که«خداوند مسألۀ سخن گفتن و رؤیت خودش را بین موسای کلیم علیه السّلام و پیامبر خاتم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم تقسیم کرده است»،پرسش نموده،در تکذیب آن روایت،از وی میپرسد:
پس چه کسی از جانب خداوند به جنّ و انس این آیات را تبلیغ فرموده است:
دیدهها او را(خدا را)درک نمیکنند و او دیدگان را درک میکند(درمییابد،میبیند).
مخلوق از درک ذات مقدّسش عاجز است.
هیچ چیز مانند او نیست[و هیچ مانندی ندارد].
آیا پیامبر نبود که این آیات را به خلق تبلیغ نمود؟!
چگونه ممکن است پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بگوید:من پیامبر خدایم و از جانب خدا به شما میگویم:
«چشمها او را نمیبینند،علم خلق به او احاطه پیدا نمیکند و چیزی مانند او نیست»و سپس بگوید:
من به چشم خود خدا را دیدم،صورت او مانند صورت انسان است؟!
زنادقه نتوانستهاند چنین افترا و تهمتی به پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بزنند و بگویند از طرفی از جانب خدا سخن حق را تبلیغ کرده،و از طرفی خلاف آن را گفته است!
و چون راوی گفت:پس روایات را تکذیب میکنی؟!(روایاتی که دربارۀ دیدار خدا از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم روایت شده است،رد مینمایی)،حضرت فرمود:چنانچه روایات با قرآن مخالف باشد،آنها را تکذیب مینمایم.
*** این حدیث یک کتاب شرح لازم دارد،ولی ما در اینجا به چند نکته اکتفا میکنیم:
هر چیزی را ترازویی هست که کم و زیاد و یا صحّت و سقم آن چیز را با آن میسنجند.مانند اجسام که سنگینی و سبکی آنها را با ترازو و سنگ آن اندازه میگیرند و طول و عرض آنها را با متر و ذرع.گرمای بدن و درجۀ حرارت اشیا را نیز با دماسنج میسنجند و شعر را با«تفعیله»های مخصوص ابواب عروضی موازنه میکنند.
هرگاه ترازو شکسته شود،سقیم به جای صحیح به کار میرود،و جامعه دچار آشفتگیهای مرگآور میشود.
پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم از جانب خداوند،قرآن و اهل بیت خود را ترازوی شناخت اسلام قرار داد.عترت را گروهی ترازوی شناخت اسلام ندانستند،ولی قرآن را همۀ مسلمانان،ترازوی شناخت اسلام میدانند.
با این حال در تمام بحثهای گذشته دیدیم که دانشمندان مکتب خلفا،قرآن را بر وفق روایاتی که نقل کردهاند تأویل میکنند،و به این نمیاندیشند که آیا اساس مطلب،طبق آیات قرآن کریم قابل پذیرش هست یا نه.
اینان احادیثی را که از امثال«ابو هریره»نقل شده است و نمیتوان اصولا آنها را قابل اعتماد دانست،ترازو قرار داده و آن را«سنّت نبوی»و خود را اهل سنّت نام نهادهاند!آنگاه آیات روشن و محکم کتاب خدا را با اعتماد به روایاتی آنچنانی،از ظواهر خود منحرف کرده و صراحت آنها را در بیان معارف الهی نادیده گرفتهاند،و با این شیوۀ ناستوده و ضلالت بار،ترازو بودن قرآن را در هم شکسته و تنها روایات را میزان قرار دادهاند. (1)
-در زمان گذشته گاهی دیده شده است که برخی از محدّثان شیعه-که آنها را«اخباری»مینامند-مانند دانشمندان مکتب خلفا،احادیثی را ترازو قرار دادهاند.ولی امروزه با کوششهای علمی علمای اصول،دیگر از ایشان در جامعههای علمی خبری نیست.
حضرت رضا علیه السّلام در این سؤال و جواب،به طور قاطع ترازو بودن قرآن را مطرح ساخته است و یادآور میشود:در صورتی که روایتی با آیات کتاب الهی ناسازگار باشد،اساسا قابل پذیرش نیست؛تا چه رسد به اینکه بخواهیم آیۀ قرآن را طبق آن تحریف،و از معنای راستین خود دور سازیم.
و نیز همگان را متوجّه ساختهاند:در صورتی که ابهام و تشابهی نیز در آیات قرآنی وجود داشته باشد،باید برای رفع اشکال به ترازوی دیگر که«اهل بیت و عترت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم»میباشند روی آورد،تا از راسخان در علم،پرده از حقیقت برگیرند.
چنان که در همین روایت،توضیح امام علیه السّلام در مورد آیۀ سورۀ نجم،حقیقت را آشکار میسازد و نشان میدهد که حاملین علوم قرآن چه کسانی هستند.
امام علیه السّلام فرد سؤالکننده را متوجّه ساخته که آنها با این شیوۀ خود،نه تنها پیامبر و سنّت پیامبر
1) 1)
را ترویج نکردهاند،بلکه شخصیت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم را هم شکستهاند،و او را فردی تناقضگو معرّفی کردهاند.
پیروان مکتب خلفا را متوجّه نموده است که با نشر روایات دروغ،بیش از زنادقه و دیگر دشمنان اسلام،به پیامبر اسلام صلّی اللّه علیه و آله و سلّم ضرر زدهاند.
با آن بیان قاطع و صریح،همۀ روایتهای رؤیت را تهمت و افترا به پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم معرفی کرده است.
ناگفته نماند که اینچنین برخورد سختی با فرهنگ مکتب خلفا،جز از این وصیّ پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم که ولی عهد خلافت ایشان بود،پذیرفته نبود.
چنان که حضرت صادق علیه السّلام در جواب بعضی از این سؤالها،دست بر سر میگذاشت،و گاه سجده میکرد و«سبحان اللّه»میگفت؛یعنی خدا منزّه است از آنچه میگویید.
*** پس از بررسی این دو نمونه حدیث از مکتب خلفا،روایات رؤیت و همنشینی خدا را با اهل بهشت که بخش سوم مبحث رؤیت را تشکیل میدهد،در بحث آینده بررسی مینماییم.
دربارۀ رؤیت باری تعالی توسّط مؤمنان در بهشت،روایات بسیاری در مصادر مکتب خلفا آمده است.اکنون چند نمونه از آن را در اینجا نقل میکنیم:
ابن ماجه و ترمذی در سنن خود،روایت کردهاند:
«ابو هریره به سعید بن المسیّب گفت:
از خدا میخواهم من و تو را در بازار بهشت گرد هم آورد.
سعید گفت:آیا در بهشت بازاری هست؟
ابو هریره گفت:آری،رسول خدا مرا خبر داده که اهل بهشت چون به بهشت درآیند،به تناسب عمل خویش،منزل یابند.سپس به آنها اجازه داده میشود،به مدّت روزهای جمعۀ دنیا،پروردگار خود را زیارت میکنند،و پروردگار عرش خود را برای ایشان ظاهر میسازد،و خود در یکی از باغهای بهشت ظاهر میگردد،و برای ایشان منبرهایی از نور و درّ و یاقوت و...نهاده میشود.و فروپایهترین آنان...بر تلهایی از مشک و کافور مینشینند....
ابو هریره گفت:گفتم:یا رسول اللّه!آیا ما پروردگارمان را میبینیم؟
فرمود:آری.آیا برای شما در دیدن خورشید و ماه شب چهارده،مانعی هست؟!
گفتیم:نه.
فرمود:به همین صورت در رؤیت پروردگارتان،مانعی وجود ندارد.در آن مجلس کسی
نمیماند،مگر خدا با او-روبرو و-همنشین گردد و صحبت کند.تا آنجا که در آن همنشینی به شخصی از شما میگوید:
ای فلانی!آن روز را به خاطر میآوری که چنین و چنان کردی؟!و برخی از کردارهای ناشایست او را یادآور میشود.
آن شخص در جواب میگوید:پروردگارا!مگر مرا نیامرزیدهای؟!
خدا میگوید:بلی،آمرزیدهام.گستردگی رحمت من بود که تو را بدین منزلت رسانید.
ابو هریره پس از آن،تفصیلی از تفضّلهای پروردگار را در آن روز بیان میکند.سپس میگوید:
آنگاه وارد بازاری در بهشت میشویم که ملائکه دور آن را گرفتهاند...در آن بازار دادوستد انجام نمیگیرد...و اهل بهشت یکدیگر را در آن بازار ملاقات میکنند...پس از آن به خانههای خود بازمیگردیم ،و زنان ما پیشواز آمده میگویند:مرحبا،بازگشتی در حالی که رویت زیباتر از وقت رفتن تو میباشد.
آنگاه در پاسخ میگوییم:ما با پروردگار جبّار خود همنشین شدیم و شایسته است که چنین بازگردیم.» (1)
-حدّثنی سعید بن المسیّب أنّه لقی أبا هریرة.فقال أبو هریرة:أسأل اللّه أن یجمع بینی و بینک فی سوق الجنّة.
قال سعید:أو فیها سوق؟!
قال:نعم.أخبرنی رسول اللّه:
انّ أهل الجنّة إذا دخلوها،نزلوا فیها بفضل أعمالهم.فیؤذن لهم فی مقدار یوم الجمعة من أیّام الدّنیا.فیزورون اللّه عزّ و جلّ و یبرز لهم عرشه و یتبدی لهم فی روضة من ریاض الجنّة.فتو [1]ضع لهم منابر من نور،و منابر من لؤلؤ،و منابر من یاقوت،و منابر من زبرجد،و منابر من ذهب،و منابر من فضّة و یجلس أدناهم-و ما فیهم دنی-علی کثبان المسک و الکافور؛ما یرون أنّ أصحاب الکراسیّ بأفضل منهم مجلسا.
قال أبو هریرة:قلت:یا رسول اللّه!هل نری ربّنا؟
قال:نعم،هل تتمارون فی رؤیة الشّمس و القمر لیلة البدر؟!
قلنا:لا.
قال:کذلک لا تتمارون فی رؤیة ربّکم عزّ و جلّ،و لا یبقی فی ذلک المجلس أحد إلاّ حاضره اللّه عزّ و جلّ محاضرة؛حتّی أنّه یقول للرّجل منکم:أ لا تذکر-یا فلان!-یوم عملت کذا و کذا؟(یذکّره بعض غدراته فی الدّنیا.)فیقول:یا ربّ،أ فلم تغفر لی؟! فیقول:بلی.فبسعة مغفرتی بلغت منزلتک هذه.فبینما هم کذلک،غشیتهم سحابة من فوقهم.فأمطرت علیهم طیبا لم یجدوا مثل ریحه شیئا قط.ثمّ یقول:قوموا إلی ما أعددت لکم من الکرامة.فخذوا ما اشتهیتم.
1) 1)
اصل این روایت،در حدیث«کعب الاحبار»چنین آمده است:
«خداوند نظر نمیافکند بر بهشت،مگر آنکه به او خطاب میفرماید:برای بهشتیان خوشبو شو!پس برای اهل بهشت بهتر از آنچه بود،میشود.
و نمیگذرد بر آنها روزی که در دنیا برایشان روز عید بود،مگر آنکه به اندازۀ آن روز به باغهای بهشت میروند.
و خداوند بر ایشان ظاهر میشود و آنها به او نگاه میکنند.و بر آنها باد میوزد،با بوی خوش و بوی مشک.
در آن زمان چیزی را از خداوند خواهش نمیکنند،مگر آنکه خداوند به آنها عنایت میفرماید.
سپس بازمیگردند به نزد خانوادههایشان،در حالی که حسن و جمالشان هفتاد برابر شده است.» (1)
(الردّ علی الجهمیّه(دارمی)53/)
این حدیث کعب،با خیالپردازی ابو هریره،فزونی یافته و آنچنان روایت شده است که ملاحظه نمودیم.
*** اضافه بر این گونه روایات در مکتب خلفا،روایاتی نیز در این باره،در تفسیر آیاتی از قرآن وجود دارد.مانند مواردی که میآید.
1) 1) -عن کعب قال:ما نظر اللّه عزّ و جلّ إلی الجنّة،إلاّ قال:طیبی لأهلک.فزادت طیبا علی ما کانت.و ما مرّ یوم کان لهم عیدا فی الدّنیا،إلاّ یخرجون فی مقداره فی ریاض الجنّة.یبرز لهم الرّبّ ینظرون إلیه.و تسفی علیهم الرّیح بالطّیب و المسک، فلا یسألون ربّهم شیئا إلاّ أعطاهم.فیرجعون إلی أهلیهم و قد ازدادوا علی ما کانوا علیه من الحسن و الجمال سبعین ضعفا.
از جمله آیاتی که دانشمندان و مفسّران مکتب خلفا،آن را به دیدار مؤمنان با خداوند در بهشت تفسیر کردهاند،این آیۀ کریمه میباشد:
لِلَّذِینَ أَحْسَنُوا الْحُسْنی وَ زِیادَةٌ وَ لا یَرْهَقُ وُجُوهَهُمْ قَتَرٌ وَ لا ذِلَّةٌ أُولئِکَ أَصْحابُ الْجَنَّةِ هُمْ فِیها خالِدُونَ (1)
-یونس:26. [1]
«برای آنان که نیکوکاری کردهاند،[در آخرت]پاداش نیک داده میشود،و«فزونی»بر آن داده میشود.و هرگز بر رخسارشان گرد ذلّت و خجلت ننشیند.آنها اهل بهشت میباشند و در بهشت مخلّد میباشند.»
مفسّران مکتب خلفا،عبارت«زیادة»(آن«فزونی»که در بهشت داده میشود)را چنین تفسیر کردهاند:به اهل بهشت دیدار خداوند،به عنوان نعمت افزون داده میشود.
چنان که در تفسیر این آیه،طبری از چهار صحابی،و سیوطی از نه صحابی روایت کردهاند که پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود:
«مقصود از«زیادة»،رؤیت باری تعالی توسّط اهل بهشت میباشد.» (2)
از این بین،ما فقط به نقل دو روایت اکتفا مینماییم:
«ابو موسی اشعری»از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم روایت کرده است که فرمود:
«خداوند روز قیامت منادی میفرستد و اهل بهشت را ندا میکند؛به صدایی که اوّل تا به آخرشان میشنوند.و میگوید:«إنّ اللّه وعدکم الحسنی و زیادة»(خدا به شما وعدۀ پاداش نیکو و افزون بر آن را داده است.)پاداش نیکو برای شما،بهشت میباشد و افزون بر آن،نگاه کردن به رخسارۀ رحمان است.» (3)
طیالسی و احمد در مسند،مسلم در صحیح،ترمذی و ابن ماجه در سنن،طبری و سیوطی در تفاسیر خویش،و دیگر مفسّران و محدّثان در مکتب خلفا،از«صهیب»روایت کردهاند:
«پیامبر آیۀ لِلَّذِینَ أَحْسَنُوا الْحُسْنی وَ زِیادَةٌ... را تلاوت نمود و فرمود:آنگاه که اهل بهشت به بهشت درآیند و اهل جهنّم به جهنّم،منادی ندا کند:ای اهل بهشت!شما را نزد خداوند و عدهای باقی مانده که میخواهد به آن وفا کند.
اهل بهشت میگویند:آن وعده چیست؟مگر ترازوی ما را سنگین نفرمودی،و چهرههای ما را سفید نکردی،و ما را به بهشت نبردی و جهنّم را از ما دور نفرمودی؟!
در این هنگام،حجاب را پس میزند و چشمشان به خدا میافتد.به خدا سوگند،خداوند به ایشان چیزی عطا نفرموده که محبوبتر از نظر افکندن به روی خود او(باری تعالی)باشد و فرحانگیزتر از آن.» (1)
-تفسیر طبری 75/11؛تفسیر ابن کثیر 171/7،در تفسیر آیۀ «وُجُوهٌ یَوْمَئِذٍ ناضِرَةٌ إِلی رَبِّها ناظِرَةٌ» ؛تفسیر سیوطی 305/3؛الردّ علی الجهمیة(دارمی)46؛صحیح مسلم،کتاب الایمان،باب إثبات رؤیة المؤمنین فی الآخرة ربّهم سبحانه و تعالی163/،ح 297 و 298؛سنن ابن ماجه،المقدّمة،باب فی ما أنکرت الجهمیّة 67/1،ح 187؛مسند احمد 332/4 و 333، و 15/6-16؛الأسماء و الصفات(بیهقی)307/.
ابن کثیر در تفسیر این آیه گوید:
«برتر و بالاتر از آنچه در بهشت به مؤمنان میدهند،نظر کردن به روی پروردگار است.و این تفسیر را از ابو بکر صدّیق و...نقل کردهاند.»
آنگاه نام پانزده نفر از صحابه و تابعین و دانشمندان را ذکر میکند که آیه را چنین تفسیر کردهاند.سپس به دو حدیث گذشته و روایتهای دیگر استدلال مینماید. (2)
فخر رازی نیز در تفسیر این آیه همین رأی را اختیار کرده است. (3)
چندین روایت نیز در تفسیر آیۀ وُجُوهٌ یَوْمَئِذٍ ناضِرَةٌ* إِلی رَبِّها ناظِرَةٌ (4)،از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم نقل کردهاند که از آن جمله،روایات ذیل میباشد:
از انس بن مالک روایت کردهاند که پیامبر فرمود:
«روز قیامت،مردان مؤمن هر جمعه خدا را میبینند،و زنان مؤمنه هر عید فطر و عید قربان.»
و نیز از انس بن مالک روایت کردهاند که پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم آیۀ وُجُوهٌ یَوْمَئِذٍ... را بر من تلاوت نمود.سپس فرمود:
«به خدا قسم این آیه نسخ نشده است.پروردگار تبارک و تعالی را زیارت میکنند،آنها را خوراک و نوشیدنی میدهند،و بوی خوش و زیور میدهند،و بین ایشان و باری تعالی حجاب برداشته میشود.ایشان خدا را مینگرند و خداوند ایشان را مینگرد.و این است معنای وَ لَهُمْ
رِزْقُهُمْ فِیها بُکْرَةً وَ عَشِیًّا (1)
-مریم:62. [1]
(ایشان در بهشت،صبح و شام روزی دارند.).»از«جابر»روایت کردهاند که پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود:
«خداوند خودنمایی عمومی میکند برای همۀ مردم،و برای ابو بکر صدّیق خصوصی خودنمایی میکند.» (2)
از«عبد اللّه بن عمر»روایت کردند که پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود:
«پایینترین درجۀ مؤمن در بهشت آن است که به خدم و حشم و نعمتهای خدا بر خودش، به درازای هزار سال راه مینگرد.و گرامیترین ایشان آن است که روی خدا را صبح و شام میبیند.» (3)
طبری در تفسیر آیۀ وُجُوهٌ یَوْمَئِذٍ... ،به واسطۀ چهار صحابی،و سیوطی به واسطۀ شش صحابی،از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم روایت کردهاند که آیۀ إِلی رَبِّها ناظِرَةٌ را چنین تفسیر فرمود:
«مؤمنان در بهشت خدا را مینگرند.»
و نیز از بسیاری از تابعین،این معنی را نقل کردهاند. (4)
فخر رازی در تفسیر کبیر،در این باره گوید:
«این آیه،معنایی جز رؤیت ندارد.» (5)
و ابن کثیر میگوید:
«إِلی رَبِّها ناظِرَةٌ أی تراه عینا...و قد ثبتت رؤیة المؤمنین للّه عزّ و جلّ فی الدّار الآخرة فی الأحادیث الصّحاح.»
«تفسیر آیه آن است که خدا را به چشم میبینند،و رؤیت خدا توسّط مؤمنان،در احادیث صحیحۀ پیامبر ثابت شده است.» (6)
خلاصۀ سخن آنکه مفسّران مکتب خلفا،از«مقاتل»(متوفّای 150 ق)تا«سیّد قطب» (7)
1) 1)
2) 2) -هر سه حدیث در الدرّ المنثور(سیوطی)292/6،آمده و حدیث سوم در صفحۀ 291 نیز دیده میشود.
3) 3) -الدرّ المنثور(سیوطی)290/6.
4) 4) -تفسیر طبری 119/18؛الدرّ المنثور 290/6-294.
5) 5) -تفسیر کبیر 228/29:«و [2]الّذی ندعیه:أنّ النّظر المقرون بحرف«إلی»المعدّی إلی الوجوه لیس إلاّ بمعنی الرّؤیة.»
6) 6) -تفسیر ابن کثیر 170/7-171.
7) 7) -سیّد قطب،رئیس حزب اخوان المسلمین در مصر بود که داعیۀ برپا داشتن حکومت اسلامی را داشتند.جمال
(متوفّای 1386 ق)،آیه را چنین معنی کردهاند.
اینک گفتار سیّد قطب را در تفسیر این آیه میآوریم.او پس از عنوان آیۀ مورد بحث،چنین گوید:
«این آیات به وضعی خاص از حالات روز قیامت اشاره دارد،و حالتی از حالات روز قیامت را بیان میکند که درک آن بر انسان بسی دشوار است:
حالتی که هیچ مانند ندارد،و نعمتهای رنگارنگ بهشتی،در برابر آن ناچیز و کوچک است.
حالتی که روی مؤمنان،خوش و خرّم و شاداب است؛شادابی از آن رو که به سوی پروردگار نظر میکنند.آری،نظر کردن به سوی ذات باری تعالی.
وه چه زیبا!چه خوش حالتی!چه سعادتی!چه درجۀ والایی است که مؤمنان در روز قیامت از آن برخوردارند.
هنگامی که آدمی به بعضی از زیباییهای آفرینش الهی مانند ماه شب چهارده،درخشش ستارگان در دل تاریک شب،قلّههای کوه و مانند اینها مینگرد،وجودش مالامال از نشاط میشود و سرمست از زیبایی،انگشت حیرت به دهان میبرد.
انسان با دیدن آثار زیبایی از آفرینش،چنین به وجد میآید؛تا چه رسد به آن هنگام که چشمش به جمال ذات باری تعالی افتد.
آری،چرا خوش و خرّم نباشد،و حال آنکه دیدگانش به جمال ذات اقدس الهی روشن شده است.
در این باره خداوند میفرماید:
وُجُوهٌ یَوْمَئِذٍ ناضِرَةٌ* إِلی رَبِّها ناظِرَةٌ
این فرموده،خود حکایت و اشاره به آن حالت است.
ذات انسانی به آن مقام والا نرسد،مگر آنکه نفس وی از هر عیب و نقصی پاک و منزّه باشد.
چه آنکه عیب و نقص،مانع از رسیدن به آن درجه و مقام است.
راستی چه شده است بعضی مردمان را که نمیخواهند این حقیقت را باور کنند؟!نمیخواهند روانشان با این حقیقت آشنا گردد،و خود را از نور جمال خدا محروم میدارند،و به جنگ و جدال
دربارۀ وجود مطلق مشغول میسازند؛وجودی که نیروهای فکری و عقلی از درک آن عاجز است.
انسان باید خویش را متوجّه آن عالم،و ذهن را به تصوّر آن حالت مشغول دارد.که این توجّه، خود نعمتی است که جز نگاه کردن به رخسار ذات باری تعالی،نعمتی از آن بالاتر نیست.» (1)
-إن هذا النصّ لیشیر إشارة سریعة إلی حالة تعجز الکلمات عن تصویرها،کما یعجز الإدراک عن تصوّرها بکلّ حقیقتها. ذلک حین بعد الموعودین السعداء بحالة من السّعادة لا تشبهها حالة.حتّی لتتضاءل إلی جوارها الجنّة بکلّ ما فیها من ألوان النعیم.هذه الوجوه الناضرة...نضرها أنّها إلی ربّها ناظرة،إلی ربّها...فأیّ مستوی من الرّفعة هذا؟أیّ مستوی من السّعادة؟
إنّ روح الإنسان لتستمتع أحیانا بلمحة من جمال الابداع الإلهیّ فی الکون أو النّفس،تراها فی اللّیلة القمراء،أو اللّیل السّاجی،أو الفجر الولید،أو...فتغمرها النّشوة و نقیض بالسّعادة...
فکیف؟کیف بها و هی تنظر لا إلی جمال صنع اللّه،و لکن إلی جمال ذات اللّه...
وُجُوهٌ یَوْمَئِذٍ ناضِرَةٌ* إِلی رَبِّها ناظِرَةٌ
و ما لها لا تتنضّر،و هی إلی جمال ربّها تنظر؟...
فما تبلغ الکینونة الإنسانیّة ذلک المقام،إلاّ و قد خلصت من کلّ شائبة تصدّها عن بلوغ ذلک المرتقی الّذی یعزّ علی الخیال کلّ شائبة لا فیما حولها فقط،و لکن فیها هی ذاتها من دواعی النّقص و الحاجة إلی شیء ما سوی النّظر إلی اللّه...
فما بال أناس یحرمون أرواحهم أن تعانق هذا النّور الفائض بالفرح و السّعادة،و یشغلونها بالجدل حول مطلق لا تدرکه العقول المقیّدة بمألوفات العقل و مقرّراته...
فلنتطلع إلی فیض السّعادة الغامر الهادی،و فیض الفرح المقدّس الطّهور،الّذی ینطلق من مجرّد تصوّرنا لحقیقة الموقف علی قدر ما نملک.و لنشغل أرواحنا بالتّطلّع إلی هذا الفیض.فهذا التّطلّع ذاته نعمة لا تفوقها الاّ نعمة النّظر إلی وجهه الکریم.
(تفسیر فی ظلال القرآن(سیّد قطب)208/29-210،چاپ اوّل [1]قاهره)
در این باره،نخست یک روایت مفصّل از امام رضا علیه السّلام میآوریم که از چند شبهۀ مکتب خلفا روشنگری فرموده،سپس چند روایت دیگر در تفسیر دو آیه خواهیم آورد:
«ابو الصلت هروی»میگوید:
به علی بن موسی الرّضا علیهما السّلام عرض کردم:یا ابن رسول اللّه!چه میگویی دربارۀ حدیثی که اهل حدیث(محدّثان مکتب خلفا)آن را روایت میکنند که مؤمنان در حالی که در منزلهای خود در بهشت میباشند خدا را زیارت میکنند؟
1) 1)
آن حضرت فرمود:
«خداوند تبارک و تعالی پیامبرش،محمّد صلّی اللّه علیه و آله و سلّم را بر همۀ انبیا و فرشتگانی که آفریده برتری داده،و فرمانبرداری از او را فرمانبرداری از خود،و پیروی از او را پیروی از خود،و زیارت و دیدار آن حضرت در دنیا و آخرت را،به منزلۀ زیارت خود قرار داده است.لذاست که فرموده است:
مَنْ یُطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ أَطاعَ اللّهَ (1)
-نساء:80. [1]
«هر کس از پیامبر فرمان برد،از خدا فرمان برده است.»
و نیز فرموده:
إِنَّ الَّذِینَ یُبایِعُونَکَ إِنَّما یُبایِعُونَ اللّهَ یَدُ اللّهِ فَوْقَ أَیْدِیهِمْ (2)
«آنان که با تو بیعت میکنند،جز این نیست که با خدا بیعت میکنند.[در حال بیعت]دست خدا بالای دست ایشان است.»
همچنین خود پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرموده است:هر کس در حال حیات یا پس از وفات من،مرا زیارت کند،خداوند را زیارت کرده است.
[این امر از این روست که]درجۀ پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم در بهشت،بالاترین درجۀ بهشت میباشد،و هر کس پیامبر را در آن درجه زیارت کند،خداوند تبارک و تعالی را زیارت کرده است.»
ابو الصلت گوید:عرض کردم:یا ابن رسول اللّه!پس آنچه روایت کردهاند که ثواب گفتن«لا إله إلاّ اللّه»نگاه کردن به وجه خداست،چه معنی دارد؟
آن حضرت فرمود:
«ای ابا الصلت!هر کس خدا را به اینکه وجهی مانند دیگر وجهها دارد،وصف کند،کافر شده است.بلکه«وجه اللّه»(روی خدا)انبیای خدا و رسولان او و حجج او هستند؛صلوات اللّه علیهم.
آنها هستند که[به راهنمایی و دستگیری ایشان]به سوی خدا و دین و معرفت او توجّه میشود [و راه پیموده میشود و تقرّب حاصل میگردد].
خداوند عزّ و جلّ میفرماید:
کُلُّ مَنْ عَلَیْها فانٍ وَ یَبْقی وَجْهُ رَبِّکَ (3)
«هر چه بر روی زمین است نابود میشود؛و فقط راه به سوی پروردگارت باقی میماند.»
و نیز فرموده است:
کُلُّ شَیْءٍ هالِکٌ إِلاّ وَجْهَهُ (1)
-قصص:88. [1]
«همه چیز نابود میشود،مگر راه به سوی او.»
بنابراین در روز قیامت،نگاه کردن به انبیا و رسولان و حجج خدا در جایگاه ایشان،ثوابی عظیم برای مؤمنان میباشد.
و[غیر مؤمنان از آن بیبهرهاند،چنان که]پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرموده است:
«هر کس دشمن بدارد عترت و اهل بیت مرا،هرگز مرا روز قیامت نمیبیند،و هرگز من او را نمیبینم.»
و نیز[خطاب به صحابه]فرمود:
«در بین شما کسانی هستند که پس از مفارقت از من[در این دنیا]،مرا نخواهند دید.»
ای ابا صلت!خداوند تبارک و تعالی به داشتن جا و مکان توصیف نمیشود[و لذا در بهشت نیز امکان ندارد که خدای سبحان،در میان مؤمنان ظاهر گردد و آنان او را ببینند و او با ایشان همنشینی نماید]و دیدگان و اوهام و اندیشهها،او را درک نمیکنند و در نمییابند.» (2)
قلت لعلیّ بن موسی علیهما السّلام:یا ابن رسول اللّه،ما تقول فی الحدیث الّذی یرویه أهل الحدیث أنّ المؤمنین یزورون ربّهم من منازلهم فی الجنّة؟ [2]
فقال علیه السّلام:یا أبا الصلت،إنّ اللّه تبارک و تعالی فضّل نبیّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم علی جمیع خلقه من النّبیّین و الملائکة،و جعل طاعته طاعته،و متابعته متابعته،و زیارته [3]فی الدّنیا و الآخرة زیارته. [4]
فقال عزّ و جلّ: مَنْ یُطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ أَطاعَ اللّهَ
و قال: إِنَّ الَّذِینَ یُبایِعُونَکَ إِنَّما یُبایِعُونَ اللّهَ یَدُ اللّهِ فَوْقَ أَیْدِیهِمْ
و قال النّبی صلّی اللّه علیه و آله و سلّم:«من زارنی فی حیاتی،أو بعد موتی،فقد زار اللّه.»
درجة النّبی صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فی الجنّة [5]أرفع الدّرجات.فمن زاره إلی درجته فی الجنّة [6]من منزله فقد زار اللّه تبارک و تعالی.
قال:فقلت له:یا ابن رسول اللّه،فما معنی الخبر الّذی رووه أنّ ثواب«لا إله إلاّ اللّه»النّظر إلی وجه اللّه؟
فقال علیه السّلام:یا أبا الصلت،من وصف اللّه بوجه کالوجوه،فقد کفر؛و لکن وجه اللّه،أنبیاؤه و رسله و حججه-صلوات اللّه علیهم. هم الّذین بهم یتوجّه إلی اللّه و إلی دینه و معرفته.
و قال عزّ و جلّ: کُلُّ مَنْ عَلَیْها فانٍ* وَ یَبْقی وَجْهُ رَبِّکَ
امام رضا علیه السّلام در تفسیر آیۀ وُجُوهٌ یَوْمَئِذٍ ناضِرَةٌ* إِلی رَبِّها ناظِرَةٌ فرموده است:
«مقصود این است که روهای ایشان،درخشان است،و در انتظار ثواب پروردگار خود هستند.»(1)
قال علی بن موسی الرّضا علیهما السّلام فی قوله اللّه عزّ و جلّ:\i وُجُوهٌ یَوْمَئِذٍ ناضِرَةٌ* إِلی رَبِّها ناظِرَةٌ\
یعنی: مشرقة تنتظر ثواب ربّها.
( توحید صدوق، باب ما جاء فی الرّؤیة/ 116، ح 19)
اوصیای پیامبر در تفسیر آیۀ لِلَّذِینَ أَحْسَنُوا الْحُسْنی وَ زِیادَةٌ در سه روایت متّفقا یک معنی را بیان فرمودهاند:
«الحسنی هی الجنّة،و الزّیادة هی الدّنیا.»(2)
رجوع کنید به: الغارات( ثقفی، متوفّای 282 ق) 1/ 235، چ تهران 1395؛ امالی( شیخ طوسی) 1/ 25، چ نجف 1384؛ و تفسیر آیه در: تفسیر برهان 2/ 183؛ تفسیر نور الثّقلین 2/ 301.
«منظور از«حسنی»بهشت است،و«زیادة»،فزونی در دنیاست.»
با این بیان،معنای این آیه چنین میشود:
«از برای آنان که نیکویی کنند،پاداش بهشت است،و اضافه بر آن،در دنیا نیز پاداش داده میشوند.»
«الزیادة،هی ما أعطاهم اللّه فی الدّنیا،و لم یحاسبهم فی الآخرة عن الزّیادة.»(3)
«پاداش«فزونی»آن است که خدا به آنها در دنیا عطا فرموده،و در آخرت پاداش«فزونی»را با
آنها حساب نخواهد فرمود.»
یعنی پاداش عمل آنها در قیامت،محفوظ است و از آن به جهت این پاداش دنیایی،کاسته نخواهد شد.
«الزّیادة فی الدّنیا،ما أعطاهم اللّه فیها،و لم یحاسبهم فی الآخرة،و یجمع لهم اللّه ثواب الدّنیا و الآخرة،و یثیبهم بأحسن أعمالهم فی الدّنیا و الآخرة.» (1)
-رجوع کنید به تفسیر آیه در:تفسیر برهان 183/2. [1]
«زیادی در دنیا همان است که خداوند به ایشان در دنیا عطا فرموده،و در آخرت آن را در حساب ایشان نمیآورد.و خداوند برای آنها پاداش دنیا و آخرت را جمع میکند،و به ایشان پاداش بهترین اعمالشان را در دنیا و آخرت عنایت میفرماید.»
در کتب معتبر حدیث و تفسیر مکتب خلفا،از ابو هریره و دیگر صحابه روایات مفصّلی از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم روایت کردهاند که به موجب آنها:«پروردگار در بهشت با مؤمنان روبرو شده در جلسهای مشترک،با یکایک آنها به گفتگو مینشیند.پس از آن،مؤمنان با روی خوش و بوی خوش به خانههای خود بازمیگردند ،و همسرانشان از خوشرویی و خوشبویی آنها در شگفت میشوند،و مؤمنان داستان همنشینی خود را با خدا به همسران خود بازگو مینمایند.»
و نیز اصل این حدیث،در روایت کعب الاحبار یهودی ملاحظه شد.
در اینجا شایسته است برای آنها که به صحّت روایت ابو هریره معتقدند،این چند سؤال مطرح شود:
این جلسۀ خداوند با مؤمنان،در چه زمانهایی تشکیل میشود؟همه روزه است؟یا هفتگی است؟یا ماهیانه میباشد؟یا در زمانهای دیگر؟
به چه سبب دو راوی این روایت،ابو هریره و کعب الاحبار،زنان مؤمنه را از فیض همنشینی با خداوند محروم ساختهاند؟!
خدایی که عظمت و بزرگی جثّهاش،به اندازهای میباشد که در روایتهای عرش و کرسی او را چنین توصیف کردند:
1) 1)
«بین زمین تا آسمان اوّل،هفتاد و چند سال فاصله است،و بین آسمان اوّل تا به آسمان دوم نیز همین فاصله وجود دارد و همچنین است فاصلۀ بین آسمانها تا آسمان هفتم.بالای آسمان هفتم، دریایی هست به همان فاصلهها،و بالای آن،بزهای کوهی هستند که بین سم آنها تا زانوی آنها همان فاصله است.بالای آنها عرش خداوند است.ضخامت عرش به اندازۀ فاصلۀ بین دو آسمان است،و عرش و آسمانها از سنگینی جثّۀ خداوند،صدای«غژغژ»میکند،و اندام خداوند از هر سمت کرسی چهار انگشت بزرگتر است!»
این خدا با چنین توصیفی،چگونه میتواند با یکایک مردهای یک متر و نیم طول،همنشین شود؟!
این نمونهای بود از دلایل مکتب خلفا،دایر بر دیدار مؤمنان با خداوند در بهشت.
نمونۀ دیگر از دلایل ایشان،تأویلی است که ایشان از بعضی آیات و روایات نمودهاند.مانند آیۀ کریمۀ وُجُوهٌ یَوْمَئِذٍ ناضِرَةٌ* إِلی رَبِّها ناظِرَةٌ که جملۀ«إلی ربّها ناظرة»را در مکتب خلفا چنین تأویل کرده بودند که:«مؤمن در بهشت به روی پروردگار خود نظر میکند.»
امّا امام اوّل و امام هشتم علیهما السّلام فرمودند:معنای آیه این است که:«مؤمن در انتظار ثواب پروردگار خود میباشد.»
شرح فرمایش ایشان چنین است:
اوّلا«ناظرة»در زبان عربی به چندین معنی آمده است.مانند:
نگاهکننده
انتظاربرنده (1)
-رجوع کنید به:المعجم الوسیط،واژۀ«نظر»؛مفردات القرآن(راغب)واژۀ«نظر».
در داستان بلقیس با حضرت سلیمان علیه السّلام در قرآن کریم،«ناظرة»به معنای« انتظاربرنده» استعمال شده است؛در آنجا که از قول بلقیس نقل میفرماید که گفت:
وَ إِنِّی مُرْسِلَةٌ إِلَیْهِمْ بِهَدِیَّةٍ فَناظِرَةٌ بِمَ یَرْجِعُ الْمُرْسَلُونَ (2)
«من هدیهای[برای سلیمان]میفرستم و در انتظار بازگشت فرستادگانم میمانم که چه پاسخ میآورند.»
ثانیا در جملۀ«إلی ربّها ناظرة»لفظ«ثواب»مقدّر است که با ذکر آن میشود:«إلی ثواب ربّها ناظرة»یعنی«در انتظار ثواب پروردگار خود هستند.»ما قانون این تقدیر را در زبان عرب و در
قرآن،در بحثهای گذشته به تفصیل بیان داشتیم.
پیروان مکتب خلفا،تفسیر«زیادة»در آیۀ لِلَّذِینَ أَحْسَنُوا الْحُسْنی وَ زِیادَةٌ را«بهرۀ دیدار مؤمنان از خدا در بهشت»پنداشتهاند؛دلیلشان هم همان روایتهایی است که خود نقل کردهاند.
در این باره،وصیّ اوّل و پنجم و ششم پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمودهاند:
«زیادت و فزونی بر بهشت،پاداشهایی است که خداوند برای عمل نیک مؤمنان در دنیا به آنها عنایت میفرماید.»
در آیۀ دیگری از قرآن کریم،این تفسیر اوصیای پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم تصریح شده است.در اینجا ما دو آیه را برابر هم میآوریم تا تفسیر ائمّه علیهم السّلام روشن شود:
یکم-در آیۀ مورد بحث خداوند میفرماید:
لِلَّذِینَ أَحْسَنُوا الْحُسْنی وَ زِیادَةٌ
لِلَّذِینَ أَحْسَنُوا فِی هذِهِ الدُّنْیا حَسَنَةٌ وَ لَدارُ الْآخِرَةِ خَیْرٌ وَ لَنِعْمَ دارُ الْمُتَّقِینَ (1)
-نحل:30. [1]
«برای آنان که نیکوکاری کنند،در دنیا نیکو پاداشی هست و در آخرت بهتر از آن.و چه نیکوست سرای تقواپیشگان.»
بنابراین در هر دو آیه،پاداش نیکوکاری در دنیا و آخرت مطرح شده است.
برای روشنتر شدن معنای«زیادة»و تفسیر آن نزد ائمّه علیهم السّلام میگوییم:
پاداش نیکوکاری مؤمنان در دنیا،بهشت است که با لفظ«الحسنی»آمده،و این تفسیر در روایات دو مکتب به اتّفاق آمده است.خداوند علاوه بر این پاداش،در دنیا نیز جزای نیک میدهد.
به عنوان مثال میتوان مسألۀ«صلۀ رحم»را مطرح نمود؛پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرموده است:
«صلۀ رحم،حساب روز قیامت را آسان میکند.» (2)
این پاداش مربوط به آخرت است.امّا اضافه بر آن،خداوند به آن کس که صلۀ رحم کند،در دنیا طول عمر و برکت در مال عنایت میفرماید،و این زیادت و فزونی بر پاداش عمل صالح در بهشت میباشد.
کمال روشنگری در این بحث،فرمایش امام رضا علیه السّلام میباشد.ایشان میفرمایند:
«در صفات خدا گفته نمیشود که او مکان دارد و دیدگان سر و اندیشهها او را در مییابند.روی خدا،انبیا و رسولان و حجج او میباشند که به راهنمایی ایشان به سوی خدا راه پیموده میشود.
هر چه روی زمین است نابود میشود،مگر راه به سوی پروردگار.
خداوند میفرماید:هر کس با پیامبر بیعت کند،با خدا بیعت کرده و دست خدا بر روی دست ایشان میباشد.
و هر کس در حال حیات،پیامبر را زیارت کند،خدا را زیارت کرده است.و هر کس پیامبر را در بهشت زیارت کند،به زیارت خدا نائل شده است.
و پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرموده است:هر کس دشمن بدارد عترت و اهل بیت مرا،هرگز مرا روز قیامت نمیبیند.»
در اعتقادات پیروان مکتب خلفا پیرامون توحید،روایاتی با مضامین زیر دیدیم:
خدا را رخساری است مانند انسان؛همچنین او دارای ساق و پا و دست و انگشتان میباشد!
او بر فراز عرش و کرسی قرار گرفته؛جثّۀ او از هر سمت کرسی چهار انگشت بزرگتر است!
آن کرسی بر پشت هشت بز کوهی که بر روی دریایی بر فراز آسمان هفتم ایستادهاند،قرار دارد!
فاصلۀ بین زمین و آسمان اوّل،هفتاد و یک یا دو یا سه سال است.فاصلۀ بین هر یک از آسمانها نیز همین مقدار میباشد.عمق دریا و فاصلۀ بین سم بزها تا زانوهایشان نیز به همان اندازه است!
کرسی از سنگینی جثّۀ خداوند،صدای«غژغژ»میکند؛مانند تختۀ جهاز شتری که از سنگینی سوارش صدای«غژغژ»میکند!
گاهی خداوند به آسمان اوّل فرود میآید و بندگانش را ندا میکند تا از او حاجت بخواهند!
در روز محشر ندا میشود:هر کس به دنبال معبودش برود.پس آنهایی که غیر از خدا را میپرستیدهاند،به دنبال معبودهای خود به راه افتاده به جهنّم میروند.سرانجام تنها مسلمانان در صحرای محشر باقی میمانند.آنگاه خداوند نزد ایشان به غیر شکلی که او را میشناختهاند، میآید و آنها را میخواند تا دنبال او به راه افتاده بروند.ایشان نمیپذیرند و میگویند:ما در اینجا
میمانیم تا پروردگار ما بیاید و به دنبال او برویم.خداوند از آنها میپرسد:آیا نشانهای بین شما و پروردگارتان هست؟میگویند:آری،ساق پا!
در این هنگام،خداوند ساق پایش را به ایشان نشان میدهد.ایشان با دیدن آن نشانه،پروردگار را میشناسند و میگویند:تو پروردگار ما هستی!
سپس پروردگار پیشاپیش ایشان به راه میافتد،و ایشان هم به دنبال او به بهشت میروند.در بهشت در اوقاتی خاص،پروردگار نزد ایشان میآید و با هر یک از ایشان مینشیند و گفتگو میکند!
*** در مکتب خلفا از این گونه روایات بسیار نقل شده که آنها را«روایات توحید و ایمان!»نام نهادهاند.
ابن خزیمه که یکی از سرشناسان بزرگ این مکتب است،این روایات را در کتابی ویژه گرد آورده و آن را«کتاب التّوحید»نامیده است.
بخاری و مسلم نیز در کتب خود(صحیح)،این روایات را در یک فصل جداگانه جمعآوری کرده و آن فصل را«کتاب التّوحید»و«کتاب الایمان»نام نهادهاند.
این دسته از روایتها بیش از هر کس دیگر،از«ابو هریره»و استادش«کعب الاحبار»یهودی روایت شده است.بدین سبب و به علّت اینکه این روایات همانند اخباری است که در تورات پیرامون صفات ربوبی بیان شده است،ما آن روایات را«اخبار بنی اسرائیلی»مینامیم.
بینش و عقیدۀ تجسیم پروردگار،به سبب این روایات در مکتب خلفا منتشر شده است.بر اثر این بینش،دانشمندان مکتب خلفا،آیات بسیاری از قرآن و نیز احادیثی از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم را که در آن ذکر«وجه اللّه»و«ید اللّه»و امثال آنها آمده،به غلط تأویل نمودهاند و این کلمات را که در معانی مجازی استعمال شده است،حقیقی گرفته و به معنای اعضای بدن دانستهاند،و با اتّکا به آنها مدّعی هستند که خداوند چون آدمیان دارای اعضا و اندام است.
در نتیجه،عقیدۀ توحید رسمی دربار خلافت اسلامی که در بحثهای گذشته بیان داشتیم و اکثریت مسلمانان در صفات ربوبی جز این عقیده را نمیشناسند،به وجود آمده است.
در برابر چنین پنداری،در مکتب اهل بیت،اوصیای پیامبر از وصیّ اوّل تا وصیّ هشتم (1)
-پس از وصیّ هشتم،اوصیای پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم همگی در پایتخت خلفا تحت نظر بودند و کوچکترین کارهای ایشان از نظر مأموران حکومتی وقت،پنهان نمیمانده است.به ویژه عسکریّین علیهما السّلام که در شهر سامرّاء و در پادگان نظامی آنجا،در حقیقت زندانی بودند و حکومت از تماسّ علمی ایشان با مسلمانان به شدّت جلوگیری میکرد.
را دیدیم که بسیار مجاهدت کردند تا احادیث تحریف شده را به مردم نشان دهند و صحیح آن را بیان نمایند.مانند اینکه از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم روایت کرده بودند:«خدا به آسمان اوّل فرود میآید و مردم را ندا میکند...»در این مورد،اوصیای پیامبر فرمودند:این حدیث تحریف شده است و صحیح آن، این است که پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود:«خداوند ملکی را به آسمان اوّل میفرستد تا مردم را آنچنان خطاب کند.»
همچنین دروغ بودن دستهای دیگر از آن احادیث را روشن کردند و معنی صحیح آیات را بر وفق قواعد زبان عرب شرح دادند.
در اثر مجاهدتهای ایشان،این روایات غلط تصحیح شد و آیات قرآن-که به شیوهای نادرست و انحرافی تفسیر شده بود-بر طبق قواعد زبان عرب تفسیر،و بین دستهای از مسلمانان نشر شد.
و در پی بیآن مجاهدتها و کوششهای پیگیر و مستمر،معتقدان و پیروان مکتب اهل بیت علیهم السّلام پدید آمدند.دانشمندان این مکتب،این احادیث تصحیح شده و تفسیر صحیح آیات را در کتابهای خود،به نام کتاب توحید و صفات ربّ تعالی ثبت نمودند؛مانند شیخ صدوق در کتاب «التوحید»و مجلسی در باب توحید کتاب«بحار الانوار».
بدین ترتیب،در نتیجۀ مجاهدتهای امامان اهل بیت علیهم السّلام و کوششهای اصحاب ایشان و سپس دانشمندان مکتبشان،بار دیگر عقیدۀ صحیح توحید ربّ العالمین،در دسترس هر انسانی که بخواهد به آن معرفت دست یابد،قرار گرفت.
*** بنابر آنچه گفته شد،اوصیای پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم عقیدۀ توحید را اینچنین احیا کردند،و ما به فضل باری تعالی،توحید صحیح ربّ العالمین را از ایشان آموختهایم.
گذشته از اینها،به طوری که در بحثهای گذشته دیدیم،امامان اهل بیت علیهم السّلام در ضمن آن
1) 1)
تعلیمات،چندین قانون علمی نیز به ما آموختهاند که خود ترازویی برای معرفت صفات باری تعالی و شناخت مقام انبیا و اوصیای آنها میباشد.همچنین قواعد علمی دیگری به ما یاد دادند که خود ترازویی برای شناخت حقایق آیات قرآن کریم و دستیابی به معانی صحیح آنها،و بررسی و شناسایی حدیث پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم میباشد.
از مجموعۀ این تعالیم،مکتبی بین مسلمانان پدیدار آمد که در شناخت صفات باری تعالی، مقام انبیا و اوصیای انبیا،و نیز فهم آیات قرآن و حدیث پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بینش روشنی دارد.ما این مکتب را«مکتب اهل بیت علیهم السّلام»،و پیروانش را«پیروان مکتب اهل بیت علیهم السّلام»مینامیم.بینش خلاف این بینش را نیز-که شمّهای از آن را در مباحث گذشته بیان داشتیم-بینش«مکتب خلفا»،و پیروان چنان مکتبی را«پیروان مکتب خلفا»مینامیم.
با توجّه به آنچه گفته شد،بسیار بجاست که این چند جملۀ زیبا از زیارت جامعه را بخوانیم:
«السّلام علیکم یا أهل بیت النّبوّة...و خزّان العلم...السّلام علی أئمّة الهدی و مصابیح الدّجی...السّلام علی محالّ معرفة اللّه...السّلام علی الدّعاة إلی اللّه...و المخلصین فی توحید اللّه...و رضیکم...أنصارا لدینه...و تراجمة لوحیه و أرکانا لتوحیده...
و دعوتم إلی سبیله بالحکمة و الموعظة الحسنة...
فثبّتنی اللّه أبدا ما حییت علی موالاتکم و محبّتکم و دینکم...و جعلنی ممّن یقتصّ آثارکم و یسلک سبیلکم و یهتدی بهداکم.»
«سلام بر شما ای خاندان نبوّت و گنجینههای علم و دانش.سلام بر رهبران راه هدایت و چراغهای روشن کنندۀ تاریکیها.سلام بر[دلهای]جایگاه معرفت خدا.سلام بر آنان که مردمان را به سوی خدا فراخوانند،و خود در توحید خداوند اخلاص دارند.خداوند شما را برای یاری دینش،و ترجمان وحی خود،و پایه و اساس مقرّرات یکتاپرستی خویش،پسندید.
و شما مردم را با حکمت و اندرز نیکو به راه خدا دعوت نمودید.
خدا مرا تا زندهام،در موالات و محبّت و دین شما،ثابت قدم بدارد.و مرا از جملۀ کسانی قرار دهد که راه شما را میپیمایند و رفتار شما را دنبال میکنند و به راه شما میروند و به هدایت شما راهنمایی میشوند.»
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ
إِنَّ هذِهِ تَذْکِرَةٌ فَمَنْ شاءَ اتَّخَذَ إِلی رَبِّهِ سَبِیلاً
مزّمّل:19
...إِنَّ اللّهَ لا یُغَیِّرُ ما بِقَوْمٍ حَتّی یُغَیِّرُوا ما بِأَنْفُسِهِمْ...
رعد:11
وَ أَنْ لَیْسَ لِلْإِنْسانِ إِلاّ ما سَعی* وَ أَنَّ سَعْیَهُ سَوْفَ یُری
نجم:39 و 40
فَمَنْ یَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ خَیْراً یَرَهُ* وَ مَنْ یَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ شَرًّا یَرَهُ
زلزله:7 و 8
در مکتب خلفا،به جز اختلافی که دربارۀ صفات خداوند،از لحاظ داشتن یا نداشتن اعضا دیده میشود،اختلاف دیگری نیز به چشم میخورد.به این معنی که آن فرقه که در صفات خداوند، قائل به وجود اعضا و جوارح،چون چشم و دست و پا برای ذات مقدّسش هستند،کلام خدا را نیز جزء صفات حضرتش به حساب آورده مدّعیاند همچنان که خداوند و صفاتش قدیم است، قرآن که کلام باری تعالی است،مانند ذاتش قدیم میباشد و هر کس که بگوید قرآن مخلوق است، یکی از صفات خدا را مخلوق دانسته و کافر شده است.
فرقهای دیگر گوید:جزء ذات خداوند قدیم نیست و قرآن مخلوق خداست و هر کس بگوید قرآن قدیم است،قائل به وجود دو قدیم شده؛یکی خداوند و دیگری کلام خداوند.به این ترتیب برای خدا شریک قائل شده و به خدا شرک آورده است.
فرقۀ اوّل همان مجسّمه و مشبّهه بودند،و فرقۀ دوم جهمیه و پس از ایشان معتزله،و از هر دو فرقه،فرقههای متعدّد پدید آمد. (1)
-در این باره رجوع کنید به:الفرق بین الفرق(اسفراینی)114/-184 و 211-228؛ملل و نحل(شهرستانی) 43/1-103.
اینک بیان تاریخ این داستان:
نخستین درگیری معروف بین این دو طرز تفکّر،بین مقاتل بن سلیمان(متوفّای 150 ق)از
1) 1)
حشویه اهل حدیث،و جهم(متوفّای 128 ق)و فرقۀ او که پیشگامان اهل کلام بودند،صورت گرفته و از آن پس،درگیریهای طولانی دیگری بین فرقههای معتزله با فرقههای اشعریه و اهل حدیث بپاشد ؛چنان که در باب شناسایی فرقههای مسلمانان اشارهای بدان داشتیم.
اوّلین درگیری رسمی و خونین را بین این دو گروه،مأمون،خلیفۀ عبّاسی(متوفّای 218 ق) آغاز نمود و سپس آن را در طول سی سال مدّت حکومت معتصم(متوفّای 227 ق)،برادر مأمون و واثق(متوفّای 232 ق)و متوکّل(متوفّای 247 ق)،دو فرزند معتصم به شرح ذیل بپاداشتند .
خلیفۀ عبّاسی،مأمون،در سال 211 هجری در دستوری مدح معاویه را منع کرد و اعلام داشت که پس از پیامبر،علی افضل و برتر از دیگران است و هر کس معاویه را مدح کند،خونش هدر است. (1)
-تاریخ خلفا(سیوطی)،ترجمه مأمون308/،چ مصر 1371 ق.
و فی سنة إحدی عشرة أمر المأمون بأن ینادی:برئت الذّمّة ممّن ذکر معاویة بخیر،و أن أفضل الخلق بعد رسول اللّه، علی بن ابی طالب.
و در سال 212 هجری اعلام داشت که قرآن مخلوق خداست و علی افضل از ابو بکر و عمر و عثمان است.از این اعلامیه پیروان مکتب خلفا ناراحت شدند و نزدیک بود فتنه بپا شود.
بدین سبب خلیفه در آن سال سکوت اختیار کرد.سپس در سال 218 هجری،قول خود را دربارۀ قرآن تجدید کرد (2)
و فی سنة اثنتی عشرة أظهر المأمون القول بخلق القرآن مضافا إلی تفضیل علیّ علی أبی بکر و عمر؛فاشمأزت النّفوس منه،و کاد البلد یفتتن،و لم یلتئم له من ذلک ما أراد،فکف عنه إلی سنة ثمان عشرة.
و در حالی که در شهر رقّه شام بود،در نامۀ مفصّلی به والی بغداد نوشت:«گروهی بیخردان میپندارند که قرآن را خدا خلق نکرده و قدیم است»،و پس از استشهاد به چند آیه از قرآن که دلالت دارد بر آنکه قرآن قدیم نیست و آفریدۀ خداست (3)،نوشت:
«آنها خود را از اهل سنّت و جماعت میشمارند و مخالفان خود را کافر و بر باطل میدانند،در حالی که آنها خود در ایمان به توحید خداوند نقص دارند.به آنها در مشاغل دینی نباید اعتماد کرد و نباید شهادت آنها را پذیرفت.چه آنکه دروغگوترین مردم،آن کسی میباشد که دربارۀ وحی خداوند دروغ گوید.بنابراین قضات را گرد آور و آنها را در قول به خلق قرآن امتحان کرده به آنها اعلام کن:من در کارهایم(مأموریتهای دولتی)کسی را نمیگمارم که به دینداریاش اطمینانی
نباشد.از آنها در برابر گواهان،دربارۀ قولشان در امر قرآن سؤال و بازجویی کن،و نیز این دستور را به همه جا صادر کن و نتیجه را از کارگزاران خود گرفته به ما بنویس.» (1)
-تاریخ خلفا(سیوطی)،ترجمه مأمون308/-309.
و فی سنة ثمان عشرة امتحن النّاس بالقول بخلق القرآن؛فکتب إلی نائبه علی بغداد،إسحاق بن إبراهیم الخزاعی بن عم طاهر بن الحسین،فی امتحان العلماء کتابا یقول(هذا الکتاب فی تاریخ الطّبری 284/10)فیه:
و قد عرف أمیر المؤمنین أن الجمهور الأعظم و السواد الأکبر من حشوة الرعیة و سفلة العامّة ممّن لا نظر له و لا رؤیة و لا استضاءة بنور العلم و برهانه أهل جهالة باللّه و عمی عنه،و ضلالة عن حقیقة دینه،و قصور أن یقدروا اللّه حقّ قدره،و یعرفوه کنه معرفته،و یفرقوا بینه و بین خلقه،و ذلک أنهم ساووا بین اللّه و بین ما أنزل من القرآن؛فأطبقوا علی أنّه قدیم لم یخلقه اللّه و یخترعه،و قد قال اللّه تعالی: إِنّا جَعَلْناهُ قُرْآناً عَرَبِیًّا فکلّ ما جعله اللّه فقد خلقه کما قال اللّه تعالی: مِنَ الظُّلُماتِ إِلَی النُّورِ و قال: کَذلِکَ نَقُصُّ عَلَیْکَ مِنْ أَنْباءِ ما قَدْ سَبَقَ فأخبر أنّه قصص لأمور أحدثه بعدها،و قال: أُحْکِمَتْ آیاتُهُ ثُمَّ فُصِّلَتْ و اللّه محکم کتابه و مفصله فهو خالقه و مبتدعه،ثمّ انتسبوا إلی السّنة و أظهروا أنّهم أهل الحقّ و الجماعة،و أن من سواهم أهل الباطل و الکفر؛فاستطالوا بذلک و غروا به الجهال،حتّی مال قوم من أهل السّمت الکاذب و التخشع لغیر اللّه إلی موافقتهم،فترکوا الحقّ إلی باطلهم،و اتّخذوا دون اللّه ولیجة إلی ضلالهم،إلی أن قال:فرأی أمیر المؤمنین أن أولئک شر الأمة المنقوصون من التّوحید حظا و أوعیة الجهالة و أعلام الکذب و لسان إبلیس النّاطق فی أولیائه و الهائل علی أعدائه من أهل دین اللّه،و أحقّ من یتّهم فی صدقه و تطرح شهادته و لا یوثق به من عمی عن رشده و حظه من الإیمان[باللّه و]بالتّوحید،و کان عمّا سوی ذلک أعمی و أضلّ سبیلا،و لعمر أمیر المؤمنین إن أکذب النّاس من کذب علی اللّه و وحیه،و تخرص الباطل و لم یعرف اللّه حقّ معرفته،فاجمع من بحضرتک من القضاة فاقرأ علیهم کتابنا،و امتحنهم فیما یقولون،و اکشفهم عمّا یعتقدون فی خلقه و إحداثه،و أعلمهم أنّی غیر مستعین فی عملی،و لا واثق بمن لا یوثق بدینه،فإذا أقروا بذلک و وافقوا فمرهم بنصّ من بحضرتهم من الشّهود و مسألتهم عن علمهم فی القرآن و ترک شهادة من لم یقرأنّه مخلوق،و اکتب إلینا بما یأتیک عن قضاة أهل عملک فی مسألتهم و الأمر لهم بمثل ذلک.
والی بغداد به دستور خلیفه،علمای مکتب خلافت را احضار کرد و گفتارهای مفصّلی با آنها داشت که تفصیل آن را طبری و ابن اثیر و ابن کثیر،در تاریخهای خود آوردهاند.
پس از آن،والی بغداد در نامهای جریان را به مأمون نوشت.مأمون دوباره به والی نامه نوشت و دستور داد تا چند نفر از کسانی را که قائل به خلق قرآن نشدند به دلیل آنکه مشرک هستند،گردن بزند و چند تن را نزد خلیفه بفرستد تا خود با آنها مناظره کند و هر کس نپذیرفت،او را بکشند.والی آنها را دوباره احضار کرد و دستور خلیفه را به ایشان ابلاغ داشت.همه اعلام داشتند قران مخلوق است،مگر احمد بن حنبل و یک تن دیگر.والی آن دو را نزد خلیفه روانه کرد،لیکن مأمون پیش از آنکه با آنها روبرو شود،در همان سال وفات کرد. (2)
آتش افروز این معرکه در مکتب خلفا،احمد بن ابی دؤاد(متوفّای 240 ق)بود. (1)وی در زمان مأمون مورد مشورت وی بود.مأمون در حال احتضار،به خلیفۀ بعد از خود،معتصم،چنین وصیت کرد:
« هیچگاه احمد بن ابی دؤاد از تو جدا نشود و با طرف مشورت قرار دادن او،وی را در همۀ کارهایت شرکت ده که اهلیت این کار را دارد،و پس از من برای خود هیچ وزیر به کار نگیر.» (2)
فاختار خمسة فیهم ابن أبی دؤاد،و اتصل أمره،و أسند المأمون وصیته عند الموت إلی أخیه المعتصم،و قال فیها:و أبو عبد اللّه أحمد بن أبی دؤاد لا یفارقک الشرکة فی المشورة فی کلّ أمرک،فانّه موضع ذلک،و لا تتخذن بعدی وزیرا.
بدین سبب احمد بن ابی دؤاد،یگانه مرد طرف شور خلیفه معتصم گردید و خلیفه،او را منصب قاضی القضاتی داد و هیچ کاری را در آشکارا و پنهان،بدون مشورت وی انجام نمیداد. (3)
و لما ولی المعتصم الخلافة جعل ابن أبی دؤاد قاضی القضاة،و عزل یحیی بن أکثم،و خصّ به أحمد،حتّی کان لا یفعل فعلا باطنا و لا ظاهرا إلاّ برأیه.
معتصم در سال 218 هجری،در نامهای از استاندارانش خواست تا مسلمانان را در قول مخلوق بودن قرآن امتحان کنند و دستور داد معلّمان به شاگردان این عقیده را تعلیم دهند.او گروهی از علما را به سبب مخالفت با این عقیده به قتل رسانید.(4)
1) 1) -وفیات الاعیان، [1]ترجمه احمد بن ابی دؤاد 67/1؛تاریخ خلفاء(سیوطی)،ترجمه واثق341/؛تاریخ بغداد 142/1.
2) 2) -وفیات الاعیان، [2]ترجمه احمد بن أبی دؤاد 67/1.
3) 3) -وفیات الاعیان،ترجمه احمد بن أبی دؤاد 67/1.
4) تاریخ خلفا( سیوطی)، ترجمه معتصم/ 335. بویع له بالخلافة بعد المأمون، فی شهر رجب سنة ثمان عشرة و مائتین، فسلک ما کان المأمون علیه و ختم به عمره من امتحان النّاس بخلق القرآن، فکتب الی البلاد بذلک، و أمر المعلّمین أن یعلموا الصبیان ذلک، و قاسی النّاس منه مشقة فی ذلک و قتل علیه خلقا من العلماء.
ابن ابی دؤاد در سال 220 هجری،احمد بن حنبل را احضار کرد و با ضرب تازیانه مجبورش نمود که بگوید قرآن مخلوق است.(1)
و ضرب الإمام أحمد بن حنبل، و کان ضربه فی سنة عشرین.
وفیات الاعیان، ترجمه احمد بن أبی دؤاد 1/ 67، و ترجمه احمد بن حنبل 1/ 48:
و امتحن ابن أبی دؤاد الامام احمد بن حنبل، و ألزمه القول بخلق القرآن الکریم، و ذلک فی شهر رمضان سنة عشرین و مائتین.
تاریخ بغداد، ترجمه احمد بن حنبل 4/ 422- 423:
أخبرنا علی بن أحمد بن عمر المقری أخبرنا أبو بکر بن محمّد بن عبد اللّه الشافعی حدثنا أبو غالب ابن بنت معاویة حدثنا أبو عبد اللّه أحمد بن محمّد بن حنبل الشیبانی و ولد سنة أربع و ستّین و مائه، و ضرب بالسیاط فی اللّه، فقام مقام الصدیقین فی عشر الأواخر من شهر رمضان سنة عشرین و مائتین.
وقتی معتصم در سال 227 هجری وفات کرد و فرزندش،واثق به جای او بر مسند خلافت تکیه زد،اعتماد واثق بر ابن ابی دؤاد بیشتر شد. (2)
و لما مات المعتصم و تولی بعده ولده الواثق باللّه، حسنت حال ابن أبی دؤاد عنده.
واثق در سال 231 هجری،نامهای به والی بصره نوشت و به وی دستور داد که ائمّۀ جماعت و مؤذّنان را در عقیده به مخلوق بودن قرآن امتحان کند.(3)
و فی سنة إحدی و ثلاثین ورد کتابه إلی أمیر البصرة یأمره أن یمتحن الأئمّة و المؤذّنین بخلق القرآن، و کان قد تبع أباه فی ذلک، ثمّ رجع فی آخر أمره.
در همین سال،احمد بن نصر خزاعی از اهل حدیث را با غل و زنجیر از بغداد به سامرّاء و به محضر واثق آوردند.
از وی دربارۀ قرآن سؤال شد.احمد گفت:قرآن مخلوق نیست.
واثق پرسید:در مورد رؤیت خداوند در روز قیامت چه میگویی؟
احمد گفت:در روایت چنین آمده است؛سپس روایت را خواند.
واثق گفت:دروغ میگویی!
احمد جواب داد:چنین نیست،تو دروغ میگویی!
واثق:وای بر تو!خدا دیده میشود چنان که جسم محدود دیده میشود،و مکان او را فرا میگیرد و بیننده او را در جایی بخصوص میبیند؟!
گروهی از دانشمندان معتزله که در مجلس حاضر بودند،گفتند:زدن گردنش حلال است.
واثق شمشیر طلب کرد و به حاضران گفت:هنگامی که برای زدن گردنش برمیخیزم،کسی به کمک من برنخیزد.من گامهای خود را که برای کشتن این کافر برمیدارم،در پیشگاه خداوند ذخیره میکنم.کافری که پروردگاری را میپرستد که ما نمیپرستیم و به آن صفات که او میگوید، وصف نمیکنیم.
سپس دستور داد نطع (1)
-بساطی از پوست چهار پایان بود که در وقت گردن زدن،بر روی فرشها میگسترانیدند تا فرشها به خونآلوده نشود.
را بگسترانند.احمد را با غل و زنجیر بر روی نطع نشاندند.خلیفه با شمشیر به سوی او رفت و گردن او را زد و دستور داد سر او را به بغداد برده بر چوبۀ دار بیاویزند.سپس نوشتهای از گوش آن سر بریده آویختند که در آن نوشته بود:
این سر احمد است که امام(واثق)او را خواند تا قبول کند که قرآن مخلوق است،و نفی کند تشبیه خدا را به مخلوق.او نپذیرفت و خدا او را به سزایش رسانید.
آن سر شش سال بر دار بود تا زمانی که واثق مرد و متوکّل به خلافت رسید.او دستور داد سر را پایین آوردند و دفن کردند.
در همین سال(231 ق)هزار و ششصد اسیر مسلمان را از روم بازگرفتند و آزاد کردند.
در این باره احمد بن ابی دؤاد دستور داد تا اسیران مسلمان را در قول مخلوق بودن قرآن امتحان کنند.هر اسیری که پذیرفت چنین بگوید(که قرآن مخلوق است)،او را از دست رومیان بازگیرند و آزاد کنند و دو دینار به او بدهند.و هر کس نپذیرفت،او را در حال اسیری واگذارند. (2)
و فی هذه السّنة قتل أحمد بن نصر الخزاعی،و کان من أهل الحدیث،قائما بالأمر بالمعروف و النّهی عن المنکر،أحضره من بغداد إلی سامرّاء مقیّدا و سأله عن القرآن،فقال:لیس بمخلوق،و عن الرّؤیة فی القیامة،فقال:کذا جاءت الرّوایة،و روی له الحدیث،فقال الواثق له:تکذب،فقال للواثق:بل تکذب أنت،فقال:ویحک!یری کما یری المحدود المتجسم و یحویه مکان و یحصره الناظر؟إنّما کفرت بربّ صفته ما تقولون فیه؟فقال جماعة من فقهاء المعتزلة الّذین حوله:هو حلال الضّرب،فدعا
واثق در سال 232 هجری وفات کرد و پس از او برادرش،متوکّل خلیفه شد.
متوکّل در همۀ اندیشهها و کارهایش بر خلاف سه خلیفۀ قبل،مأمون و معتصم و واثق،عمل میکرد.وی پیرو حشویه اهل حدیث بود و معتقدان به قدیم بودن قرآن را اعزاز و اکرام مینمود و معتقدان به مخلوق بودن قرآن را مخذول و منکوب میداشت.همچنین مانند حشویه اهل حدیث، دشمنی خود را با امیر المؤمنین،علی علیه السّلام و خاندانش اظهار میکرد تا آنجا که قبر حضرت سیّد الشّهداء علیه السّلام را آب بست تا اثری از آن نماند.
به همین سبب احمد بن حنبل در زمان متوکّل احترامی کم نظیر داشت،و چون در سال 241 هجری در بغداد وفات کرد،صدها هزار نفر در تشییع جنازهاش شرکت کردند.تا آنجا که گفتهاند تعداد مردان به هشت صد هزار و تعداد زنان به شصت هزار نفر رسید.قبرش پس از مرگ،مزار مردم گردید. (1)
عن البغوی أن بنان بن احمد القصبانی أخبرهم أنّه حضر جنازة أحمد بن حنبل مع من حضر،قال فکانت الصفوف من المیدان إلی قنطرة ربع القطیعة،و حزر من حضرها من الرّجال ثمان مائة ألف،و من النّساء ستّین ألف امرأة.و کان دفنه یوم جمعة،قال و صلّی علیه محمّد بن عبد اللّه بن طاهر.
متوکّل در سال 247 هجری وفات کرد و پس از او،دستگاه خلافت در قول به قدیم یا مخلوق بودن قرآن،هیچ گونه دخالت یا تظاهری نداشت.این مبارزه پس از آن مردمی شد و رهبری آن را دانشمندان مکتب خلفا در دو طرف به عهده داشتند و تا قرنها بعد از آن،یکدیگر را در این باره امتحان و توهین و تحقیر و آزار میکردند.
*** چنین بود کار دو فرقه در برخورد با هم در عقیده خلق قرآن.اینک نمونهای از دلایل هر دو گروه را ذکر میکنیم:
1) 1) -تاریخ بغداد(خطیب بغدادی)422/4.
مأمون،خلیفۀ عبّاسی،در نامهاش به والی بغداد،قویترین و روشنترین دلیل خود بر قدیم نبودن قرآن را چنین آورده است:
اینان خدا را با قرآن-که او آن را نازل فرمود-مساوی دانستند (1)
-قرآن را مانند خدا قدیم دانستند.
،و گفتند قرآن قدیم است و خدا او را خلق نکرده و ایجاد نکرده.در حالی که خدا میفرماید:إِنّا جَعَلْناهُ قُرْآناً عَرَبِیًّا (2)
«ما آن را به صورت قرآنی عربی قرار دادیم.»
و هر چه را خدا«جعل»کرده،همان است که«خلق»کرده؛چنان که میفرماید:
وَ جَعَلَ الظُّلُماتِ وَ النُّورَ (3)
«و قرار داد ظلمات و نور را.»
و نیز فرمود:
کَذلِکَ نَقُصُّ عَلَیْکَ مِنْ أَنْباءِ ما قَدْ سَبَقَ (4)
«ما بر تو از اخبار گذشتگان حکایت میکنیم.»
در این آیه از کارهایی که در گذشته واقع شده،خبر داده است.بنابراین،این آیه بعد از آن حوادث نازل شده و قدیم نیست.همچنین فرمود:
أُحْکِمَتْ آیاتُهُ ثُمَّ فُصِّلَتْ (5)
«آیات قرآن محکم قرار داده شد،سپس شرح و تفضیل داده شد.»
و خداوند است که کتاب خود را محکم فرموده و مفصّل بیان داشته است.بنابراین،خداوند خالق قرآن و ایجاد کنندۀ آن است.
محکمترین دلیل بر مخلوق نبودن قرآن را در مکتب خلفا،احمد بن حنبل آورده است.چنان که در تاریخ بغداد میبینیم:
از احمد بن حنبل،از حال کسی که بگوید قرآن مخلوق است،سؤال کردند؟
احمد گفت:کافر است.
سائل گفت:پس ابن ابی دؤاد چه حالی دارد؟
احمد پاسخ داد:به خدای عظیم،کافر است.
سائل پرسید:به چه کافر شده است؟
احمد گفت:به قول خداوند،آنجا که میفرماید:
وَ لَئِنِ اتَّبَعْتَ أَهْواءَهُمْ مِنْ بَعْدِ ما جاءَکَ مِنَ الْعِلْمِ (1)
-بقره:145. [1]
پس قرآن از علم خداست و هر کس بپندارد که علم خدا مخلوق است،به خداوند عظیم کافر شده است. (2)
حدّثنا الحسن بن ثواب.قال:سألت احمد بن حنبل عمّن یقول القرآن مخلوق؟قال:کافر.قلت:فابن أبی دؤاد؟قال:کافر باللّه العظیم.قلت:بما ذا کفر؟قال:بکتاب اللّه تعالی،قال اللّه تعالی: وَ لَئِنِ اتَّبَعْتَ أَهْواءَهُمْ مِنْ بَعْدِ ما جاءَکَ مِنَ الْعِلْمِ فالقرآن من علم اللّه،فمن زعم ان علم اللّه مخلوق فهو کافر باللّه العظیم.
امیر المؤمنین،علی بن ابی طالب علیه السّلام،آنگاه که با خوارج روبرو شد،ایشان را موعظه فرمود و خدا را به یادشان آورد و از جنگ کردن بر حذر داشت.سپس به ایشان فرمود:
بر من چه ایرادی دارید؟من نخستین کسی هستم که به خدا و پیامبرش ایمان آوردم.
خوارج گفتند:تو آنچه گفتی هستی،امّا ابو موسی را در دین خدا حکم قرار دادی!
آن حضرت فرمود:
«به خدا قسم من هیچ مخلوقی را حکم قرار ندادم،بلکه قرآن را حکم قرار دادم.به خدا قسم اگر نه این بود که من در کارم مغلوب شدم و با رأی من مخالفت کردند،هرگز راضی نمیشدم که جنگ بین من و محاربان خدا فرو نشیند تا آنکه فرمان خدا برتر شود و دین خدا را یاری کنم، اگر چه این کار،کافران و جاهلان را بد آید.» (3)
عن الأصبغ بن نباتة،قال:لما وقف أمیر المؤمنین علیّ بن ابی طالب علیه السّلام علی الخوارج و وعظهم و ذکّرهم و حذّرهم القتال قال لهم:ما تنقمون منّی؟ألا إنّی اوّل من آمن باللّه و رسوله.فقالوا:أنت کذلک،و لکنّک حکمت فی دین اللّه أبا موسی الأشعری.
شاهد ما در این حدیث،فرمایش آن حضرت است که فرمود:
«من هیچ«مخلوقی»را حکم قرار ندادم،لیکن قرآن را حکم قرار دادم.»بنابراین به قرآن، مخلوق گفته نمیشود.
از امام جعفر صادق علیه السّلام سؤال نمودند:قرآن خالق است یا مخلوق؟
آن حضرت در جواب فرمود:
«قرآن نه خالق است و نه مخلوق،قرآن کلام خداست.» (1)
ضمن نامۀ مفصّلی،امام صادق علیه السّلام نوشت:
«القرآن کلام اللّه محدث غیر مخلوق و غیر ازلی مع اللّه تعالی ذکره.»
و نیز نوشت:
«أنزل من عند اللّه علی محمّد رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم.» (2)
و سألت رحمک اللّه عن القرآن و اختلاف النّاس قبلکم،فإنّ القرآن کلام اللّه،محدث غیر مخلوق و غیر أزلی مع اللّه تعالی ذکره،و تعالی عن ذلک علوّا کبیرا،کان اللّه عزّ و جلّ و لا شیء غیر اللّه معروف و لا مجهول،کان عزّ و جلّ و لا متکلم و لا مرید و لا متحرّک و لا فاعل جلّ و عزّ ربّنا،فجمیع هذه الصّفات محدثة عند حدوث الفعل منه،جلّ و عزّ ربّنا،و القرآن کلام اللّه غیر مخلوق، فیه خبر من کان قبلکم و خبر ما یکون بعدکم أنزل من عند اللّه علی محمّد رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم.
یعنی قرآن کلام خداست و قدیم و مخلوق نیست و از ازل با خدا نبوده؛از نزد خدا بر پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم نازل شده است.
راوی از حضرت موسی بن جعفر علیهما السّلام سؤال کرد و گفت:
ای پسر پیامبر!چه میفرمایی دربارۀ قرآن؛چرا که مردم دربارۀ آن اختلاف دارند.گروهی گویند قرآن مخلوق است و گروهی گویند قرآن مخلوق نیست.
آن حضرت فرمود:«امّا من در شأن قرآن نمیگویم آنچه آنها میگویند،لیکن من میگویم قرآن کلام خداست.» (3)
راوی میگوید:به امام رضا علیه السّلام گفتم:
ای پسر پیامبر!مرا از حقیقت قرآن خبر ده؛قرآن خالق است یا مخلوق؟
آن حضرت فرمود:
«نه خالق است و نه مخلوق،لیکن کلام خداوند عزّ و جلّ میباشد.»(1)
حدّثنا أحمد بن زیاد بن جعفر الهمدانی رضی اللّه عنه، قال: حدّثنا علی بن إبراهیم، عن أبیه إبراهیم بن هاشم، عن علیّ بن معبد، عن الحسین بن خالد، قال: قلت للرّضا علی بن موسی علیهما السّلام: یا بن رسول اللّه، أخبرنی عن القرآن أ خالق أو مخلوق؟ فقال:
لیس بخالق و لا مخلوق، و لکنّه کلام اللّه عزّ و جلّ.
راوی دیگر میگوید:به امام رضا علیه السّلام گفتم:
دربارۀ قرآن چه میگویی؟
فرمود:«کلام اللّه است،بیش از این مگوی و هدایت را از غیر قرآن مجوی که گمراه میشوی.»(2)
حدّثنا جعفر بن محمّد بن مسرور رضی اللّه عنه، قال: حدّثنا محمّد بن عبد اللّه بن جعفر الحمیری، عن أبیه، عن إبراهیم بن هاشم، عن الرّیّان بن الصلت، قال: قلت للرّضا علیه السّلام: ما تقول فی القرآن؟ فقال: کلام اللّه لا تتجاوزوه، و لا تطلبوا الهدی فی غیره فتضلّوا.
راوی گوید:امام علی النّقی علیه السّلام به یکی از شیعیان در بغداد نوشت:
«بسم اللّه الرّحمن الرّحیم.خداوند،ما و تو را از فتنه حفظ فرماید.اگر چنان فرماید چه عظیم عنایتی فرموده.و اگر حفظ نفرماید،خود آن هلاکت میباشد.رأی ما این است که مجادله کردن دربارۀ قرآن،بدعت است و آن کس که سؤال کند و آن کس که پاسخ دهد،هر دو در بدعتگذاری شرکت کردهاند.سائل به کاری پرداخته که کار او نیست و پاسخدهنده،خود را به کاری واداشته که کار او نیست.خالقی جز خدای عزّ و جلّ نیست و غیر از او همه مخلوق میباشند.
قرآن«کلام اللّه»است،بر قرآن نامی از پیش خود مگذار که اگر نامی بگذاری،از گمراهان میشوی.خداوند،ما و تو را از کسانی قرار دهد که از پروردگارشان خشیت دارند و از(ساعت) مرگ و قیامت بیمناک هستند.»(3)
بسم اللّه الرّحمن الرّحیم. عصمنا اللّه و إیّاک من الفتنة، فإن یفعل فقد أعظم بها نعمة و إن لا یفعل فهی الهلکة، نحن نری أنّ الجدال فی القرآن بدعة، اشترک فیها السّائل و المجیب، فیتعاطی السائل ما لیس له، و یتکلّف المجیب ما لیس علیه، و لیس الخالق إلّا اللّه عزّ و جلّ، و ما سواه مخلوق، و القرآن کلام اللّه، لا تجعل له اسما من عندک فتکون من الضّالّین، جعلنا اللّه و إیّاک من الّذین یخشون ربّهم بالغیب و هم من السّاعة مشفقون.
1) توحید صدوق، باب القرآن ما هو/ 223، ح 1.
2) توحید صدوق، باب القرآن ما هو/ 223- 224، ح 2.
3) توحید صدوق، باب القرآن ما هو/ 224، ح 4؛ بحار الانوار 92/ 118، به نقل از توحید صدوق. حدّثنا أبی رحمه اللّه، قال: حدّثنا سعد بن عبد اللّه، قال: حدّثنا محمّد بن عیسی بن عبید الیقطینی، قال: کتب علیّ بن محمّد بن علیّ بن موسی الرّضا علیهم السّلام إلی بعض شیعته ببغداد:
راوی،داستان این نامه را بیان نکرده و نگفته امام به چه مناسبت،این نامه را نگاشته و کدام یک از شیعیان مخاطب بوده است.و نکتۀ دیگر آنکه لحن این نامه خصمانه و با کنایههایی چند مانند «فتنه»،«بدعت»و«گمراهان»آمده و چنین لحنی تناسب با مخاطب شیعه ندارد.همیشه ائمّه در خطاب به شیعیان خود،لحن محبّتآمیز و مهربانی داشتهاند.این دو مشکل را ابن خلّکان در ترجمۀ احمد بن ابی دؤاد در وفیات الاعیان حل کرده و چنین آورده است:
ابن ابی دؤاد به مردی از اهالی مدینه-که به گمان خطیب بغدادی،عبد اللّه فرزند موسی بن جعفر بوده است-نوشت:
اگر با امیر المؤمنین در قولش(که قرآن مخلوق است)بیعت کردی،سزاوار پاداش نیکوی او میشوی و اگر امتناع ورزیدی،از کید او در امان نیستی.(آن مرد)در جواب نوشت:
خداوند ما و تو را از فتنه حفظ کند.... (1)
حدّثنی محمّد بن علی الصوری،أخبرنا محمّد بن احمد بن جمیع الغسّانی،أخبرنا أبو روق الهزانی،قال حکی لی ابن ثعلبة الحنفی عن أحمد بن المعدل،انّه قال:کتب ابن أبی دؤاد إلی رجل من أهل المدینة-یتوهم انّه عبد اللّه بن موسی بن جعفر بن محمّد-:إن بایعت أمیر المؤمنین فی مقالته استوجبت منه حسن المکافاة،و ان امتنعت لم تأمن مکروهه.فکتب إلیه:عصمنا اللّه و إیّاک من کتاب بلیغ الفتنة.
در اینجا ابن خلّکان،داستان نوشتن این نامه و سبب آن را در روایت خود نیکو شرح داده،چه آنکه احمد بن ابی دؤاد،قاضی القضات وقت،سعی بلیغ در دعوت مردم به عقیدۀ خلق قرآن داشته،و نوشتن چنین نامهای از او به مدینه،تناسب با روش او دارد.لیکن نام مخاطب در مدینه را که راوی تعیین نکرده،خطیب بغدادی پنداشته است عبد اللّه بن موسی بن جعفر میباشد.این گمان خطیب بغدادی صحیح نیست،به دلیل آنکه ابن ابی دؤاد،قاضی القضات در آن زمان،پس از خلیفۀ وقت اوّلین شخص در دستگاه خلافت بود و عبد اللّه بن موسی بن جعفر یکی از هجده فرزند پسر امام کاظم علیه السّلام یا یکی از بیست و سه فرزندزادگان آن حضرت بوده و هیچ امتیازی بر برادران و
1) 1) -تاریخ بغداد،ترجمه ابن أبی دؤاد 151/4.
دیگر عموزادههای خود نداشته است تا قاضی القضات وقت از میان همۀ آنها،او را به این خطاب مخاطب سازد.و دیگر آنکه در نامه جواب آمده است:«ما،کلام در قرآن را بدعت میدانیم»این سخن تناسب دارد با کسی که دارای منزلتی در امر دین باشد.
با این دلایل میتوان مطمئن شد مخاطب ابن ابی دؤاد و نویسندۀ این نامه در جواب او همان امام هادی علیه السّلام میباشد.چه آنکه امام جواد علیه السّلام در سال 219 یا 220 هجری،به سعایت همین قاضی القضات نزد خلیفه معتصم،مسموم شد و به شهادت رسید. (1)
-رجوع شود به احوال امام جواد و امام هادی علیهما السّلام در بحار الانوار(مرحوم مجلسی)6/50-7.
پس از شهادت امام جواد،امام هادی امامت امّت اسلامی را بر عهده گرفت.دستگاه خلافت، اوصیای پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم را کاملا میشناخت.به همین خاطر بود که مأمون،حضرت امام رضا علیه السّلام را به خراسان طلبید و مسموم و شهید کرد؛معتصم نیز امام جواد علیه السّلام را در بغداد به شهادت رسانید؛ متوکّل هم امام هادی علیه السّلام را به سامرّاء طلبید و زندانی و شهید نمود.بنابراین،شخص مناسب این خطاب،همان امام هادی علیه السّلام میباشد،و وقت مناسب آن نامه،همان حدود سال 220 هجری بوده که هنوز معتصم در بغداد بود.
نوشتن آن جواب نیز مناسب با دهمین وصیّ پیامبر،امام هادی علیه السّلام است و آن امام است که میتواند چنین جواب محکم و دندانشکن به قاضی القضات بدهد.
بنابراین،ما از روایت توحید شیخ صدوق،نویسندۀ نامه را شناختیم و از روایت خطیب بغدادی در وفیات الأعیان،مخاطب نامه را شناختیم.
در آخر همین بحث،اثر این نامه را بررسی مینماییم.
فرقههایی در مکتب خلفا،قرآن را«قدیم»پنداشتند،و فرقههایی دیگر قرآن را«مخلوق» توصیف کردند.به سبب این اختلاف،یکدیگر را شکنجهها و زندانها و کشتارهای بسیار نمودند.
در برابر آنها،اوصیای پیامبر گفتند:قرآن را نه قدیم و نه مخلوق میتوان نام گذارد،قرآن را باید«کلام اللّه»نام نهاد.و فرمودند:اگر قرآن را از پیش خود نامگذاری،از گمراهان میشوی،و اینکه مجادله دربارۀ این نامگذاری،از دو طرف بدعتگذاری در دین است.
اینک به شرح و بیان این سه گفتار اوصیای پیامبر و تأثیر آنها در احیای سنّت پیامبر
1) 1)
خدا میپردازیم.
فرقههایی که در مکتب خلفا،قرآن را قدیم نامیدند،میپندارند که قرآن مانند خدا از ازل بوده و این پندار به دو دلیل،باطل است:
1.اگر بگویند قرآن از ازل بوده،قائل به وجود دو موجود ازلی شدهاند:خداوند و قرآن.
2.آیاتی در قرآن دلالت دارد بر بطلان عقیده به قدیم بودن قرآن.مانند قول خداوند در آیۀ اوّل سورۀ انفال؛آنجا که میفرماید:
یَسْئَلُونَکَ عَنِ الْأَنْفالِ
«ای پیامبر!دربارۀ تقسیم انفال،از تو سؤال میکنند...»
این آیه دربارۀ گروهی از صحابه نازل شد که پس از پیروزی در جنگ بدر،بر سر غنایم جنگی اختلاف داشتند و از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم در این باره سؤال کردند.در جواب آیه فوق نازل شد.
بنابراین،این آیه پس از وقوع نزاع بین صحابه بر سر انفال در غزوۀ بدر نازل شد،و در جواب سؤال ایشان و کسب تکلیف کردن از پیامبر دربارۀ غنایم.در این صورت نمیتوان گفت:این آیه از قدیم بوده است و به طور کلّی نتیجه گرفت که قرآن قدیم میباشد.
همچنین است چهارده آیۀ دیگر که در آن،لفظ«یسألونک»آمده است.یعنی ای پیامبر!از تو میپرسند و فتوا میخواهند که در همۀ این پانزده آیه،پس از سؤال صحابه از پیامبر،جواب ایشان از جانب پروردگار بر پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم وحی شده است.همچنین آیهای که در آن میفرماید:
قَدْ سَمِعَ اللّهُ قَوْلَ الَّتِی تُجادِلُکَ فِی زَوْجِها وَ تَشْتَکِی... (1)
-مجادله:1. [1]
«خداوند سخن آن زن را شنید که دربارۀ شوهرش مجادله میکرد و از شوهر خود شکایت مینمود.»
این چند آیه از اوّل سورۀ مجادله،دربارۀ خوله،زن اوس بن صامت صحابی نازل شد؛آنگاه که از شوهر خود به پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم شکایت آورد.این آیات و صدها آیۀ دیگر همانند آنها،همگی پس از وقوع حوادثی در عصر پیامبر نازل شدهاند،و نزول آنها پس از وقوع آن حوادث بوده است.
1) 1)
در این صورت نمیتوان گفت:قرآن قدیم است،مگر آنکه بگویند:آن حوادث در ازل واقع شده و در ازل آن صحابه از پیامبر کسب تکلیف کردهاند و خداوند پاسخ آنها را در همان ازل داده است!
«خلق»و آنچه از این ریشه ساخته شده،در زبان عرب چند معنی دارد که از جمله دو معنای مشهوری میباشد که بیان مینماییم:
1.«خلق اللّه»یعنی خداوند آفرید (1)
-در تمام این تعریفها،برای آنکه همه فهم باشد،از تعبیرهای علمی و دقّت در ترجمه دوری شد.
،چنان که خداوند در سیزده آیه میفرماید:«خَلْقِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ» .یعنی آسمان و زمین را آفرید.و«خلق اللّه و مخلوقه»یعنی آفریدهشدۀ خداوند.
2.«خلق الکلام و کلام مخلوق».در زبان عرب هرگاه کلام به«مخلوق بودن»توصیف شود، مقصود از آن دروغ بوده و جعلی و ساختگی بودن آن کلام است.آنگاه که گویند«قصیده مخلوقه» یعنی قصیدۀ ساختگی که به دروغ به کسی نسبت داده باشند.و وقتی گویند«اختلق حدیثا»، (2)یعنی حدیثی را جعل کرد و به پیامبر نسبت داد.
از این دسته است قول باری تعالی:
وَ تَخْلُقُونَ إِفْکاً (3)
«سخن دروغ ساختید.»
إِنْ هذا إِلاَّ اخْتِلاقٌ (4)
«این سخن،جز بافندگی و دروغ چیزی نیست.»
بنابر آنچه بیان شد،نمیتوان قرآن را قدیم گفت به دلیل آنکه خداوند ازلی میباشد و ازلی دیگری وجود ندارد.و اینکه آیات قرآن خود دلالت دارند بر قدیم نبودن قرآن.
همچنین نمیتوان قرآن را«مخلوق»نامید.برای آنکه لفظ مخلوق جایی به کار میرود که حکایت از جعل و ساختگی بودن آن کند و به گویندهای به دروغ نسبت دهند.العیاذ باللّه از چنین قولی دربارۀ قرآن.
نامگذاری را در لسان علمی«اصطلاح»مینامند.هر مکتب فکری برای اندیشههای خود اصطلاحاتی دارد که افکار و اندیشههای آن مکتب را روشن و مشخّص میسازد.هر علمی نیز مصطلحات خاصّ خود را دارد.اگر اندیشههای آن مکتب را با اصطلاحات دیگر بیان کنیم، اندیشه و افکار آن مکتب روشن و مشخّص نمیگردد؛بلکه سبب کجفهمی میشود.مکتب اسلام نیز احکامی برای انسان مقرّر داشته و برای آن احکام نامهایی انتخاب کرده است.مانند«صلاة»، «حج»،«سجود»و«رکوع».احکام آنها را خداوند تشریح و مقرّر فرموده و نامهای آنها را نیز خداوند خود قرار داده و پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم آن احکام را با نامهایشان با هم تبلیغ فرموده است.
اسلام جهانبینی خاصّ خود را دارد و به تناسب آن نوع جهانبینی،برای وجودهای جهانی نامگذاری نموده است.همچنین برای انواع وجودهای عالم آخرت،به تناسب واقعیتها و حقایق عالم آخرت، نامگذاریهای خاصّ خود را دارد که هر یک از آن وجودها را اگر با نام غیر اسلامی آن بیان کنیم،سبب آشفتگی فکری و نفهمیدن آن حقیقت میگردد.همچنین است امر نامگذاری قرآن.
قرآن نامش«کلام اللّه»است،یعنی در لسان شرع«کلام اللّه»خوانده شده؛خداوند میفرماید:
وَ إِنْ أَحَدٌ مِنَ الْمُشْرِکِینَ اسْتَجارَکَ فَأَجِرْهُ حَتّی یَسْمَعَ کَلامَ اللّهِ (1)
-توبه:6. [1]
«و هرگاه یکی از مشرکان از تو پناه خواست،او را پناه ده تا«کلام اللّه»(قرآن)را بشنود.»
امّا برخی قرآن را به جای کلام اللّه،مخلوق یا قدیم گفتند که همین سبب آن همه آشفتگیهای فکری و اختلافات فرقهای و تکفیرها و شکنجهها شد.چنان که اوصیای پیامبر فرمودند این نامگذاریها و جدالها بر سر آن،بدعت است.این نکوهش شامل نامهای دیگری نیز میشود.
مانند اینکه عالم دین اسلام را در جوامع شیعه،«روحانی»مینامند.این نامگذاری از آن مکتب فکری مسیحیت میباشد؛از آنجا که آنها قائل به رهبانیت هستند و پاپ و کشیشهای آنها باید به
1) 1)
کارهای دنیوی نپردازند،زن و فرزند و خانه نداشته باشند،در سیاست و زراعت و امثال آن شرکت نکنند و به دعا خواندن و نماز و روزه به جا آوردن اکتفا نمایند.بنابراین، نامگذاری سبب کجفهمیهایی در جامعه اسلامی شده است.
مثال دیگر«غنی»را«سرمایهدار»نام گذاردن است.برای غنی در اسلام،احکامی تشریع شده و به تناسب،برای او قانونگذاری گردیده است.با تبدیل این رسم،آشفتگی در بینش آن احکام میشود.
همچنین اصطلاحات اسلامی را نمیتوان در غیر معنای خود به کار برد.مانند اصطلاح «رسالت»که در شرع اسلام به معنای پیامبری است.ولی متأسّفانه امروزه در جامعۀ اسلامی،در معنای«ادای وظیفه»به کار برده میشود.مثلا میگویند فلان روزنامهنگار،رسالت خود را ادا کرد.
روشن کردن زیانهای این کار،نیازمند نوشتن بحثی مفصّل است.
بدعت یک اصطلاح اسلامی است و معنای آن«نوآوری در دین»است.جای بحث در این باره،بحث در ربوبیت و ابتدای این کتاب است.امّا اینکه به چه دلیل این مجادله بدعت و نوآوری در دین است،ما از قول رهبر مجادله گران در امر خلق قرآن،گواهی بر این امر میآوریم.
احمد بن ابی دؤاد گواهی میدهد؛«و شهد شاهد من أهلها.»
خطیب بغدادی در ترجمۀ احمد بن ابی دؤاد،از مهتدی پسر واثق،خلیفۀ عبّاسی نقل میکند که گفت:
پدرم هرگاه میخواست کسی را گردن بزند،ما را در آن مجلس حاضر میکرد.روزی شیخ پیری را با محاسنی که با حنا خضاب کرده بود،آوردند.پدرم گفت:به احمد بن ابی دؤاد و یارانش، اجازۀ حضور بدهید.سپس آن شیخ را حاضر کردند.شیخ گفت:السلام علیک یا امیر المؤمنین.
پدرم گفت:خداوند بر تو سلام نفرستد.شیخ گفت:مربّی شما،شما را بد تربیت کرده؛خداوند فرموده است:
وَ إِذا حُیِّیتُمْ بِتَحِیَّةٍ فَحَیُّوا بِأَحْسَنَ مِنْها أَوْ رُدُّوها (1)
-نساء:86. [1]
«هرگاه شما را سلامی(تحیّتی)گویند،شما بهتر از آن پاسخ دهید و یا همان سلام به وی
1) 1)
بازگردانید.»
به خدا سوگند،نه به سلامم پاسخ دادی و نه بهتر از آن گفتی.
ابن ابی دؤاد گفت:یا امیر المؤمنین!این مرد از متکلّمان(اهل علم کلام)است.
خلیفه گفت:تو با او سخن بگو.
ابن ابی دؤاد به او گفت:ای شیخ!دربارۀ قرآن چه میگویی؟
شیخ گفت:انصاف نکردی(یعنی من باید از تو سؤال کنم).
ابن ابی دؤاد گفت:سؤال کن.
شیخ پرسید:دربارۀ قرآن چه میگویی؟
ابن ابی دؤاد پاسخ داد:مخلوق است.
شیخ پرسید:این مطلب را پیامبر و ابو بکر و عمر و عثمان و علی و دیگر خلفای راشدین میدانستند یا نمیدانستند؟
ابن ابی دؤاد گفت:نمیدانستند.
شیخ ادامه داد:سبحان اللّه!چیزی را که پیامبر و ابو بکر و عمر و علی و دیگر خلفای راشدین نمیدانستند،تو دانستهای؟!
ابن ابی دؤاد خجلت زده شد و گفت:از این جواب بگذر،ولی سؤال هنوز به حال خود باقی است.
شیخ گفت:باشد.و سؤال را تکرار کرد و گفت:دربارۀ قرآن چه میگویی؟
ابن ابی دؤاد در جواب گفت:قرآن مخلوق است.
شیخ دوباره پرسید:آیا این امر را پیامبر و ابو بکر و عمر و عثمان و علی و دیگر خلفای راشدین میدانستند یا نمیدانستند؟
ابن ابی دؤاد پاسخ داد:میدانستند،ولی کسی را به این اعتقاد دعوت نکردند.
شیخ با شنیدن این جواب،گفت:آنها را میرسیده که مردم را به این امر دعوت نکنند،ولی تو را نمیرسد که مرا به آن دعوت نکنی؟!
پسر خلیفه گفت:پدرم در این هنگام برخاست و به خلوت رفت؛بر پشت خوابید در حالی که میگفت:امری را که پیامبر و ابو بکر و عمر و عثمان و علی و خلفای راشدین ندانستند،تو دانستی؟! سبحان اللّه!امری را آنها دانستند و مردم را به آن دعوت نکردند،ولی تو از این دعوت
در نمیگذری؟!
سپس دربان خود را طلبید و دستور داد غل و زنجیر از شیخ بردارد و چهارصد دینار به او عطا کند و به او اجازۀ بازگشت به وطن دهد.پس از این مجلس،احمد بن ابی دؤاد از نظر پدرم افتاد. (1)
-تاریخ بغداد 151/4-152؛ [1]تاریخ خلفا(سیوطی)،ترجمه واثق341/-342.نام شیخ ابو عبد الرّحمن عبد اللّه بن محمّد اذرمی،استاد ابو داوود و نسائی(مؤلّفان کتب سنن)بود.
سمعت طاهر بن خلف یقول:سمعت محمّد بن الواثق-الّذی یقال له المهتدی باللّه-یقول:کان أبی إذا أراد أن یقتل رجلا، أحضرنا ذلک المجلس،فأتی بشیخ مخضوب مقید.فقال أبی:ائذنوا لأبی عبد اللّه و أصحابه یعنی ابن ابی دؤاد.قال فأدخل الشیخ [و الواثق]فی مصلاه،فقال:السّلام علیک یا أمیر المؤمنین.فقال له:لا سلم اللّه علیک.فقال:یا أمیر المؤمنین،بئس ما أدبک مؤدبک.قال اللّه تعالی:
وَ إِذا حُیِّیتُمْ بِتَحِیَّةٍ فَحَیُّوا بِأَحْسَنَ مِنْها أَوْ رُدُّوها و اللّه ما حییتنی بها و لا بأحسن منها.فقال ابن أبی دؤاد:یا أمیر المؤمنین،الرجل متکلّم.فقال له:کلمه.فقال:یا شیخ،ما تقول فی القرآن؟قال الشّیخ:لم تنصفنی-یعنی ولی السؤال-فقال له:سل.فقال له الشیخ:ما تقول فی القرآن؟فقال:مخلوق.فقال:هذا شیء علمه النّبی،و أبو بکر،و عمر،و عثمان،و علی،و الخلفاء الرّاشدون،أم شیء لم یعلموه؟فقال:شیء لم یعلموه.فقال:سبحان اللّه!شیء لم یعلمه النبی و لا أبو بکر و لا عمر و لا عثمان و لا علی و لا الخلفاء الرّاشدون علمته أنت؟قال:فخجل.فقال:اقلنی و المسألة بحالها.قال:نعم.قال:ما تقول فی القرآن؟ فقال:مخلوق.فقال:هذا شیء علمه النبی و أبو بکر و عمر و عثمان و علی و الخلفاء الرّاشدون أم لم یعلموه؟فقال:علموه،و لم یدعوا النّاس إلیه.قال:أ فلا وسعک ما وسعهم؟
قال:ثمّ قام أبی،فدخل مجلس الخلوة و استلقی علی قفاه و وضع احدی رجلیه علی الأخری.و هو یقول:هذا شیء لم یعلمه النّبی و لا أبو بکر و لا عمر و لا عثمان و لا علی و لا الخلفا الرّاشدون،علمته أنت؟سبحان اللّه!شیء علمه النّبی و أبو بکر و عمر و عثمان و علی و الخلفا الرّاشدون و لم یدعوا النّاس الیه؛أ فلا وسعک ما وسعهم؟
ثمّ دعا عمّار الحاجب،فأمر أن یرفع عنه القیود و یعطیه أربع مائة دینار و یأذن له فی الرّجوع،و سقط من عینه ابن ابی دؤاد.
در این مناظره،سه امر جلب نظر میکند:
اعتراف ابن ابی دؤاد به اینکه دعوت کردن مردم به عقیدۀ خلق قرآن،نوآوری در دین است و نوآوری در دین در اصطلاح اسلامی همان بدعت است که امام هادی علیه السّلام به آن تصریح فرمود.
اثر این مناظره بر دستگاه خلافت تا آنجا بود که آن مرد که در نظر خلیفه،کافر و برای گردن زدن و اعدام احضار شده بود-و در گذشته نظیر آن را شخص خلیفه خود تقرّبا إلی اللّه گردن زده بود-پس از این گفتگو،مورد عفو و اکرام قرار گرفت و قاضی القضات مقرّب خلیفه از نظر خلیفه ساقط شد.
پس از این،در تمام مدّت شکنجه و زندان و کشتار،این گونه مناظره از دانشمندان مکتب
1) 1)
خلفا شنیده نشد.بلکه این سخن اوصیای پیامبر بود که در احادیث آنها مکرّرا ذکر شده بود؛ به خصوص در جواب امام هادی علیه السّلام به ابن ابی دؤاد.او توانسته بود جواب امام را از نظر خلیفه پنهان دارد و در اینجا گوشهای از فرمایشات ائمّه،در این مناظره منعکس شد و چنین اثر گذاشت.
مکتب خلفا در این بینش،به دو گروه متخاصم تقسیم شدند.تا آن حد که به کشتار یکدیگر پرداختند.هر دو گروه در خطا بودند و مجادلۀ آنها بدعتگذاری در دین بود.اوصیای پیامبر توانستند بینش صحیح را در این باره بین مسلمانان نشر کنند و بدعتگذاری را نشان دهند.آن دسته از مسلمانان که پیرو مکتب آنها بودند،بینش صحیح را آموختند و از بدعتگذاری در دین دور شده از همۀ اختلافها و کشتارها در امان ماندند.
در این مورد،صدق پیشگویی پیامبر روشن میگردد؛در آنجا که فرمود:
«مثل اهل بیت من،همانند کشتی نوح است؛هر کس به آن کشتی درآید،نجات یابد و هر کس از آن عقب ماند هلاک شود.» (1)
-رجوع کنید به:معالم المدرستین 507/1-508. [1]
روی من الصّحابة و أهل البیت کلّ من الإمام علی و أبی ذرّ و أبی سعید الخدری و ابن عبّاس و أنس بن مالک:
أنّ رسول اللّه قال:
«مثل اهل بیتی کسفینة نوح،من رکبها نجا و من تخلّف عنها غرق.»
و فی ألفاظ بعضهم:
«و مثل باب حطّة فی بنی إسرائیل.»
چنانچه همۀ مسلمانان به دستور پیامبر عمل میکردند و به قرآن و اهل بیت پیامبر تمسّک میجستند،هیچ گونه نادانی در امر دین،و اختلافی میانشان پدید نمیآمد.امروزه نیز یگانه راه وحدت مسلمانان،منحصرا در به کار بستن تعلیمات اهل بیت پیامبر در امر اسلام است و بس.
1) 1)
از بحثهایی که به صفات ربوبی تعلّق دارد،بحث جبر و تفویض است که بین فرق مسلمانان، دربارۀ آن اختلاف نظر هست.غیر مسلمانان نیز در این باره بحثهایی دارند.فلاسفه و متکلّمان و اهل حدیث هر دسته به نحوی در این مسأله استدلالهایی دارند.ما در این بحث،مانند بحثهای گذشته،به ذکر چند حدیث از دو مکتب،سپس مقایسه و بررسی آن و ریشهیابی منشأ اختلاف اکتفا مینماییم.
در این مسأله،سه عقیده به شرح ذیل میباشد:
یعنی ایمان داشتن به اینکه هر خیر و شرّی کار خداوند است و خداوند آن را همچنان که واقع میشود،مقدّر فرموده است.در نتیجه این عقیده،ایمان به جبر است.
خداوند کارها را به بعضی از اولیای خود تفویض نموده است،و به عقیدۀ دیگر کارها را به بندگان خود تفویض نموده و بندگان خدا،کارها را مستقلاّ و بیدخالت پروردگار انجام میدهند.
بندگان خدا نه چنان است که بر انجام کارها مجبور باشند،و نه چنان است که هیچ تقدیری از جانب خدا نباشد.بلکه حقیقت کار بندگان،میان این دو امر است.
در علم کلام و حدیث،عقیدۀ اوّل را عقیده به«جبر»مینامند،که عقیدۀ بیشتر پیروان مکتب خلفا موافق با آن است.
عقیدۀ دوم را«تفویض»مینامند و در زمانهای گذشته،عقیدۀ گروهی اندک از پیروان مکتب خلفا بوده است.
عقیدۀ سوم را اوصیای پیامبر فرمودهاند؛«لا جبر و لا تفویض،بل أمر بین الأمرین».یعنی نه جبر است و نه تفویض،بلکه حقیقت کار انسان،بین این دو میباشد.اکنون شرح و بیان این سه عقیده را به حول و قوّۀ الهی پی میگیریم.
در ریشهیابی این عقیده،به این حقیقت پی میبریم که حکومتهای مکتب خلافت، به خصوص بنی امیّه،مروّج آن بودهاند.اینک یک شاهد بر این مدّعا:
آنگاه که ذراری پیامبر را در بند اسیری به دار الامارۀ کوفه،نزد ابن زیاد بردند،ابن زیاد در خطابش به حضرت زینب گفت:
حمد خدا را که شما را کشت و دروغ شما را ظاهر ساخت.
حضرت زینب در جوابش فرمود:
حمد خدا را که ما را به محمّد صلّی اللّه علیه و آله و سلّم گرامی داشت و ما را مطهّر فرمود[اشاره به آیۀ إِنَّما یُرِیدُ اللّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً (1)
-احزاب:33. [1]
]،و آنچنان که تو میگویی، نیست...ابن زیاد گفت:کار خدا را به خاندان خود چگونه دیدی؟
زینب فرمود:خداوند شهادت را بر ایشان مقرّر فرموده بود.ایشان نیز به شهادتگاه خود رفتند.
و خداوند تو را با ایشان برای محاکمه جمع خواهد کرد. (2)
قال:فلمّا دخل برأس حسین و صبیانه و أخواته و نسائه علی عبید اللّه بن زیاد لبست زینب ابنة فاطمة أرذل ثیابها،و تنکرت، و حفّت بها إماؤها،فلمّا دخلت جلست،فقال عبید اللّه بن زیاد:من هذه الجالسة؟فلم تکلمه؛فقال ذلک ثلاثا،کلّ ذلک لا تکلّمه، فقال بعض إمائها:هذه زینب ابنة فاطمة؛قال:فقال لها عبید اللّه:الحمد للّه الّذی فضحکم و قتلکم و أکذب أحدوثتکم!فقالت: الحمد للّه الّذی أکرمنا بمحمّد صلّی اللّه علیه و سلّم و طهّرنا تطهیرا،لا کما تقول أنت،إنّما یفتضح الفاسق،و یکذّب الفاجر؛قال: فکیف رأیت صنع اللّه بأهل بیتک!قالت:کتب علیهم القتل؛فبرزوا إلی مضاجعهم،و سیجمع اللّه بینک و بینهم.
در همان مجلس،ابن زیاد از حضرت سجّاد علیه السّلام پرسید:چه نام داری؟
آن حضرت فرمود:علیّ بن الحسین.
ابن زیاد گفت:مگر خدا علیّ بن الحسین را نکشت؟!
حضرت در جوابش فرمود:برادری داشتم که نام او نیز علی بود؛مردم او را کشتند.
ابن زیاد گفت:چنین نیست،خدا او را کشت.
حضرت سجّاد آیات زیر را تلاوت فرمود:
اَللّهُ یَتَوَفَّی الْأَنْفُسَ حِینَ مَوْتِها (1)
-زمر:42. [1]
و وَ ما کانَ لِنَفْسٍ أَنْ تَمُوتَ إِلاّ بِإِذْنِ اللّهِ (2)«خداوند جانها را به هنگام مرگ آنها میگیرد.»و«و هیچ کس جز به اذن الهی نمیمیرد.» (3)
إنّی لقائم عند ابن زیاد حین عرض علیه علیّ بن حسین فقال له:ما اسمک؟قال:أنا علیّ بن الحسین.قال:أو لم یقتل اللّه علیّ بن حسین؟!فسکت،فقال له ابن زیاد:ما لک لا تتکلّم؟!قال:قد کان لی أخ یقال له أیضا علیّ،فقتله النّاس.قال:إنّ اللّه قد قتله.فسکت علیّ.فقال له:ما لک لا تتکلّم؟!قال: اَللّهُ یَتَوَفَّی الْأَنْفُسَ حِینَ مَوْتِها وَ ما کانَ لِنَفْسٍ أَنْ تَمُوتَ إِلاّ بِإِذْنِ اللّهِ قال:أنت و اللّه منهم.
و پس از آن،ابن زیاد در مسجد کوفه خطبهای خواند و در آن گفت:خداوند حسین بن علی و یارانش را کشت. (4)
قال حمید بن مسلم:لمّا دخل عبید اللّه القصر و دخل النّاس نودی الصّلاة جامعة؛فاجتمع النّاس فی المسجد الأعظم فصعد المنبر ابن زیاد فقال:الحمد للّه الّذی أظهر الحقّ و أهله،و نصر أمیر المؤمنین یزید بن معاویة و حزبه،و قتل الکذّاب الحسین بن علیّ و شیعته.
و نیز یزید در مجلس خلافت به حضرت سجّاد علیه السّلام گفت:
پدرت حقّ مرا ندانست و در حکومت با من منازعه کرد.خدا هم به او کرد آنچه را که دیدی.
حضرت سجّاد نیز با همان آیۀ قرآن او را پاسخ گفت. (5)
قال و لمّا جلس یزید بن معاویة دعا أشراف أهل الشام فأجلسهم حوله،ثمّ دعا بعلیّ بن الحسین و صبیان الحسین و نسائه، فأدخلوا علیه و النّاس ینظرون،فقال یزید لعلیّ:یا علیّ،أبوک الّذی قطع رحمی،و جهل حقّی،و نازعنی سلطانی،فصنع اللّه به ما قد رأیت!قال:فقال علیّ: ما أَصابَ مِنْ مُصِیبَةٍ فِی الْأَرْضِ وَ لا فِی أَنْفُسِکُمْ إِلاّ فِی کِتابٍ مِنْ قَبْلِ أَنْ نَبْرَأَها ،فقال یزید لابنه خالد:اردد علیه؛قال:فما دری خالد ما یردّ علیه!فقال له یزید:قل: وَ ما أَصابَکُمْ مِنْ مُصِیبَةٍ فَبِما کَسَبَتْ أَیْدِیکُمْ وَ یَعْفُوا عَنْ کَثِیرٍ
در این گفتگو،ابن زیاد کشتار ذرّیه پیامبر را به خدا نسبت میدهد و حضرت زینب علیها السّلام و حضرت سجّاد علیه السّلام،آن کشتار را به بندگان خدا نسبت میدهند.
محدّثان مکتب خلفا نیز در تأیید این پندار،احادیثی از پیامبر روایت کردهاند.از آن جمله روایتی است که از عبد اللّه بن عمر روایت کردهاند:
به عبد اللّه بن عمر گفتند:قاریان قرآنی هستند کوشا در طلب علم،و میپندارند که هیچ تقدیری از سوی خدا در کار نیست؛بلکه هر چه که هست،همه را مردم خود انجام میدهند.عبد اللّه در پاسخ گفت:من از آنها بیزارم.
آنگاه از پدرش،حدیثی از قول پیامبر نقل کرد که در آخر آن آمده است:«به قدر خیر و شر، ایمان داشته باشید.»یعنی هر چه که از جانب بندگان خدا انجام میشود،چه خیر و چه شر،همه را خداوند مقدّر فرموده است. (1)
-صحیح مسلم،کتاب الایمان،ح 1؛سنن ابی داوود،کتاب السنّة،باب 16؛سنن ترمذی،کتاب الایمان،باب 4.ما حدیث را از صحیح مسلم نقل مینماییم.
أبا عبد الرّحمن!إنه قد ظهر قبلنا ناس یقرءون القرآن و یتقفرون العلم.و ذکر من شأنهم و أنهم یزعمون أن لا قدر.و أن الأمر أنف.قال:فإذا لقیت اولئک فأخبرهم أنی بریء منهم،و أنهم براء منّی.و الّذی یحلف به عبد اللّه بن عمر لو أنّ لأحدهم مثل أحد ذهبا فأنفقه،ما قبل اللّه منه حتّی یؤمن بالقدر.ثمّ قال:حدّثنی أبی،عمر بن الخطّاب،قال:بینما نحن عند رسول اللّه ذات یوم،إذ طلع علینا رجل شدید بیاض الثّیاب.شدید سواد الشعر.لا یری علیه أثر السّفر.و لا یعرفه منّا أحد.حتّی جلس إلی النّبی،فأسند رکبتیه إلی رکبتیه و وضع کفیه علی فخذیه.و قال:یا محمّد،أخبرنی عن الإسلام.فقال رسول اللّه«الاسلام أن تشهد أن لا إله الاّ اللّه و أنّ محمّدا رسول اللّه.و تقیم الصّلاة.و تؤتی الزّکاة.و تصوم رمضان.و تحجّ البیت،إن استطعت إلیه سبیلا.»قال: صدقت.قال فعجبنا له.یسأله و یصدقه.قال:فأخبرنی عن الإیمان.قال:«أن تؤمن باللّه،و ملائکته،و کتبه،و رسله،و الیوم الآخر. و تؤمن بالقدر خیره و شرّه.»قال:صدقت.
مختصرتر این حدیث را ابو هریره نیز روایت کرده است. (2)
حدّثنی زهیر بن حرب.حدّثنا جریر،عن عمارة(و هو ابن القعقاع)،عن أبی زرعة،عن أبی هریرة،قال:قال رسول اللّه: «سلونی!»فهابوه أن یسألوه.فجاء رجل فجلس عند رکبتیه.فقال:یا رسول اللّه،ما الإسلام؟قال:«لا تشرک باللّه شیئا،و تقیم الصّلاة،و تؤتی الزّکاة،و تصوم رمضان.»قال:صدقت.قال:یا رسول اللّه،ما الإیمان؟قال:«أن تؤمن باللّه،و کتابه،و لقائه،و رسله، و تؤمن بالبعث،و تؤمن بالقدر کلّه.»قال:صدقت.
خلاصۀ نه حدیث اوّل کتاب القدر در صحیح مسلم،این است که:
آنگاه که جنین در شکم مادر است،خداوند به ملائکه دستور میدهد روزی و اخلاق و سیمای او را بنویسند،و نیز بنویسند از اهل سعادت است یا شقاوت.هیچ انسانی نیست،مگر آنکه
در شکم مادر،جای او در بهشت یا جهنّم مشخّص میگردد.همچنین آنچه خداوند در آن هنگام برای بنی آدم نوشت، تغییرناپذیر است.یعنی از همان رحم مادر،جهنّمی و یا بهشتی بودن فرزند آدم معیّن میشود و قابل تغییر و تبدیل هم نمیباشد. (1)
-صحیح مسلم،کتاب القدر2036/-2039،ح 1-9.
و رجوع کنید به:سنن ترمذی،کتاب القدر،باب 10،و کتاب الایمان،باب 4؛صحیح نسائی،کتاب الایمان،باب 5 و 6؛سنن ابن ماجه،مقدّمه 9 و 10؛مسند احمد 27/1 و 28 و 52 و [1] 97 و 133 و 319،و 107/2 و 181 و 212،و 129/4 و 164،و /5 185 و 317.
حدّثنا أبو بکر بن أبی شیبة.حدّثنا أبو معاویة و وکیع.حدّثنا محمّد بن عبد اللّه بن نمیر الهمدانی(و اللّفظ له).حدّثنا أبی و أبو معاویة و وکیع.قالوا:حدّثنا الأعمش عن زید بن وهب،عن عبد اللّه قال:حدّثنا رسول اللّه و هو الصّادق المصدوق:«إنّ أحدکم یجمع خلقه فی بطن أمه أربعین یوما.ثمّ یکون فی ذلک علقة مثل ذلک.ثمّ یکون فی ذلک مضغة مثل ذلک.ثمّ یرسل الملک فینفخ فیه الرّوح.و یؤمر بأربع کلمات:بکتب رزقه،و أجله،و عمله،و شقیّا أو سعیدا.فو الّذی لا إله غیره!إنّ أحدکم لیعمل بعمل أهل الجنّة حتّی ما یکون بینه و بینها إلاّ ذراع.فیسبق عملیة الکتاب.فیعمل بعمل أهل النّار.فیدخلها.و إن أحدکم لیعمل بعمل أهل النّار.حتّی ما یکون بینه و بینها إلاّ ذراع.فیسبق علیه الکتاب.فیعمل بعمل أهل الجنّة.فیدخلها.»
«لا جبر و لا تفویض،بل أمر بین أمرین.» (2)
عن أبی عبد اللّه علیه السّلام،قال:لا جبر و لا تفویض،و لکن أمر بین أمرین.
«نه جبر است و نه تفویض،بلکه امری بین این دو میباشد.»
«کسی که میپندارد خدا مردم را بر معصیت کردن اجبار فرموده است؛چنین کسی به خدا ظلم کرده و کافر شده است.
کسی که میپندارد همۀ کارها به بندگان واگذار شده است؛چنین کسی خدا را در فرمانرواییاش توهین کرده و کافر شده است.
کسی که میگوید خدای عزّ و جلّ بندگان را بر کارهایی تکلیف کرده است که توان انجام آنها را دارند و بر کارهایی که توانایی انجام آنها را ندارند،تکلیف نفرموده است؛چنین کسی اگر کارها را به نیکی انجام دهد،خداوند را حمد میکند و اگر بدی کند،از خداوند آمرزش میطلبد.چنین
مردی مسلمان است.» (1)
-فروع کافی 6/1؛تهذیب الاحکام 9/1؛توحید صدوق360/-361،ح 5؛ [1]بحار الانوار 9/5-10،ح 14. [2]
حدّثنا علی بن عبد اللّه الوراق رحمه اللّه،قال:حدّثنا محمّد بن جعفر بن بطّة،قال:حدّثنا محمّد بن الحسن الصفار و محمّد بن علی بن محبوب و محمّد بن الحسین بن عبد العزیز،عن احمد بن محمّد بن عیسی،عن الحسین بن سعید،عن حمّاد بن عیسی الجهنی،عن حریز بن عبد اللّه،عن ابی عبد اللّه علیه السّلام،قال:إنّ النّاس فی القدر علی ثلاثة أوجه:رجل یزعم أنّ اللّه عزّ و جلّ أجبر النّاس علی المعاصی،فهذا قد ظلم اللّه فی حکمه فهو کافر.و رجل یزعم أنّ الأمر مفوّض إلیهم،فهذا قد أوهن اللّه فی سلطانه فهو کافر.و رجل یزعم أنّ اللّه کلّف العباد ما یطیقون و لم یکلّفهم ما لا یطیقون و إذا أحسن حمد اللّه و إذا أساء استغفر اللّه فهذا مسلم بالغ.
ای کودک!معصیت از کیست؟
امام کاظم علیه السّلام فرمود:
«ای شیخ!این امر از سه حال خارج نیست.
یا آن است که از خدا میباشد و از بنده در آن هیچ دخالتی نیست.در این صورت خدای حکیم را نمیرسد از بنده برای کاری که آن بنده انجام نداده است،بازخواست کند.
و یا آنکه بنده با خداوند در انجام آن معصیت شرکت کرده است.در این صورت خداوند شریک قویتر در معصیت میباشد و شریک بزرگ را نمیرسد از شریک کوچک خود در معصیت مؤاخذه نماید.
و یا آن است که معصیت از بندۀ خداست و به هیچ وجه از خدا نیست.در این صورت اگر مشیت خدا بر عقاب بندۀ معصیت کار قرار گرفته باشد،او را عقاب میکند و اگر مشیت باری تعالی بر آمرزش گنهکار تعلّق بگیرد،از او درمیگذرد و او را میآمرزد.»
ابو حنیفه پس از شنیدن این پاسخ،خاموش شد؛گویی به دهانش سنگ افکندند. (2)
السنانیّ،عن الأسدیّ،عن سهل،عن عبد العظیم الحسنیّ،عن الإمام علیّ بن محمّد،عن أبیه محمّد بن علیّ،عن أبیه الرضا علیّ بن موسی علیه السّلام،قال:خرج أبو حنیفة ذات یوم من عند الصادق علیه السّلام،فاستقبله موسی بن جعفر علیهما السّلام فقال له:یا غلام، ممّن المعصیة؟فقال علیه السّلام:لا تخلو من ثلاثة:إمّا أن تکون من اللّه عزّ و جلّ و لیست منه،فلا ینبغی للکریم أن یعذّب عبده بما
«کسی از راه جبر و اکراه،خدا را فرمانبرداری نمیکند،و کسی خداوند را از راه چیرگی بر حضرتش،معصیت نمیکند.خداوند بندگانش را در جهان هستی به خود واننهاده،و آنچه را که به بندگان خویش عطا کرده،خود مالک اصلی آن است،و قدرتش بر هر نیرویی که به بندگانش بخشیده،فزونی دارد.
اگر بندگانش به آنچه فرمان داده است عمل کنند،آنها را از عمل کردن منع نمیکند،و چنانچه عمل به معصیت او کنند و مشیت او تعلّق گیرد از آنها جلوگیری کند،جلوگیری مینماید.و چنانچه جلوگیری نکرد و بندگان معصیت کردند،خداوند ایشان را به آن معصیت وادار نکرده است.» (1)
أبی عن سعد،عن البرقیّ،عن أبیه،عن الجعفری،عن أبی الحسن الرضا علیه السّلام قال:ذکر عنده الجبر و التفویض،فقال:أ لا أعطیکم فی هذا أصلا لا تختلفون فیه و لا یخاصمکم علیه أحد إلاّ کسرتموه؟قلنا:إن رأیت ذلک؛فقال:إنّ اللّه عزّ و جلّ لم یطع بإکراه،و لم یعص بغلبة،و لم یهمل العباد فی ملکه،هو المالک لما ملّکهم،و القادر علی ما أقدرهم علیه،فإن ائتمر العباد بطاعته، لم یکن اللّه عنها صادا،و لا منها مانعا،و إن ائتمروا بمعصیة فشاء أن یحول بینهم و بین ذلک فعل،و إن لم یحل و فعلوه فلیس هو الّذی أدخلهم فیه.ثمّ قال علیه السّلام:من یضبط حدود هذا الکلام،فقد خصم من خالفه.
«مثل آن چنان است که شما کسی را میبینید که گناه میکند.شما هم او را از آن گناه نهی میکنید،ولی او نمیپذیرد.پس شما هم او را رها میکنید و او آن معصیت را انجام میدهد.حالا که او حرف شما را نپذیرفته و شما هم او را رها کردهاید،این طور نیست که شما او را به انجام آن گناه فرمان داده باشید.» (2)
حدّثنا علیّ بن أحمد بن محمّد بن عمران الدّفاق رحمه اللّه،قال:حدّثنا محمّد بن أبی عبد اللّه الکوفیّ،عن خنیس بن محمّد، عن محمّد بن یحیی الخزّار،عن المفضّل بن عمر،عن أبی عبد اللّه علیه السّلام،قال:لا جبر و لا تفویض و لکن أمر بین أمرین،قال:قلت: و ما أمر بین أمرین؟قال:مثل ذلک رجل رأیته علی معصیة فنهیته فلم ینته فترکته ففعل تلک المعصیة،فلیس حیث لم یقبل منک فترکته أنت الّذی أمرته بالمعصیة.
ای امیر المؤمنین!ما را خبر ده از جنگ ما با این گروه(معاویه و اهل شام)؛آیا به موجب قضا و قدر خداوند بود؟
آن حضرت در جوابش فرمود:آری،از هیچ بلندی بالا نرفتید و در هیچ وادی سرازیر نشدید، مگر به موجب قضا و قدر خداوند.
مرد گفت:رنجی که بردم از خدا پاداش میخواهم-بنابراین هیچ اجری برای خود نمیبینم.
آن حضرت فرمود:چرا-چنین میپنداری؟
آن مرد گفت:اگر قضا و قدر ما را بر انجام این کار واداشته باشد،چگونه بر طاعت،ثواب و بر گناه،عقاب خواهد بود؟!
امیر مؤمنان علیه السّلام فرمود:
«آیا گمان بردهای که در کار قضا و قدر،حتم و الزام وجود دارد؟چنین مپندار که عقیدۀ بتپرستان و حزب شیطان و دشمنان خدا و قدریها و مجوس (1)
-شاید تشبیه قدریها به مجوس،به دلیل آن است که مجوسیان دین خدا را تحریف کردند تا آنجا که نکاح با محارم را جایز دانستند.
این امّت میباشد.خداوند جلّ جلاله،در حالی که در کار خود صاحب اختیار هستیم،اوامر و دستورهایی را صادر فرموده،و نهیهایی را مقرّر داشته،و تکلیف را بر ما آسان گرفته،تا آنجا که اگر کسی او را فرمانی برده اطاعت کند،خداوند را به اجبار و الزام اطاعت نکرده،و اگر او را معصیت و نافرمانی کند،به چنان عصیان و گناهی،مجبور و ناگزیر نبوده است.خداوند آسمان و زمین را بیهوده نیافریده،این گمان آنهاست که کافر شدهاند...»آن مرد گفت:ای امیر المؤمنین!پس قضا و قدر که فرمودی چیست؟
فرمود:
«(قضا و قدر)آن است که خداوند فرمان به اطاعت کردن داده است و نهی از معصیت کردن (2)، و توانایی داده است بر کار نیکو کردن و ترک کردن کارهای پلید و زشت،و یاری میدهد(بندگان را)بر کارهایی که با آن به او تقرّب جویند،و به خود وامیگذارد کسی را که معصیت او را میکند،و نوید و بیم داده است و ترغیب فرموده و تخویف نموده است. (3)همۀ اینها قضای خداست در افعال
ما،و تقدیر اوست در اعمال ما.غیر از این را مپندار،چرا که اگر غیر از این پنداشتی،اعمال نیک تو نابود میشود.»(1)
مائده: 5:\i وَ مَنْ یَکْفُرْ بِالْإِیمانِ فَقَدْ حَبِطَ عَمَلُهُ ...\E
« و هر کس به ایمان کفر ورزد، عمل خود را تباه کرده است.»
آن مرد گفت:اندوه مرا زدودی،خدا اندوه تو را بزداید.
سپس چند بیتی در مدح آن حضرت انشا کرد. (2)
روی الحسن بن أبی الحسن البصری، قال: جاء رجل إلی أمیر المؤمنین علیه السّلام بعد انصرافه من حرب صفّین فقال له: یا أمیر المؤمنین، خبرنی عمّا کان بیننا و بین هؤلاء القوم من الحرب، أ کان بقضاء من اللّه و قدر؟ فقال له أمیر المؤمنین علیه السّلام: ما علوتم تلعة و لا هبطتم وادیا إلّا و للّه فیه قضاء و قدر، فقال الرّجل: فعند اللّه احتسب عنائی یا أمیر المؤمنین. فقال له: و لمّ؟ قال: إذا کان القضاء و القدر ساقانا إلی العمل فما الثّواب لنا علی الطّاعة؟ و ما وجه العقاب علی المعصیة؟ فقال له أمیر المؤمنین علیه السّلام: أو ظننت یا رجل أنّه قضاء حتم و قدر لازم؟ لا تظنّ ذلک فإنّ القول به مقالة عبدة الأوثان و حزب الشّیطان و خصماء الرّحمن و قدریّة هذه الأمّة و مجوسها، إنّ اللّه جلّ جلاله أمر تخییرا و نهی تحذیرا، و کلّف یسیرا، و لم یطع مکرها، و لم یعص مغلوبا، و لم یخلق السّماوات و الأرض و ما بینهما باطلا، ذلک ظنّ الّذین کفروا فویل للّذین کفروا من النّار، فقال الرّجل: فما القضاء و القدر الّذی ذکرته یا أمیر المؤمنین؟ قال: الأمر بالطّاعة، و النّهی عن المعصیة، و التمکین من فعل الحسنة و ترک السیئة، و المعونة علی القربة إلیه، و الخذلان لمن عصاه، و الوعد و الوعید و التّرغیب و التّرهیب. کلّ ذلک قضاء اللّه فی أفعالنا و قدره لأعمالنا. فأمّا غیر ذلک فلا تظنّه فإنّ الظّن له محبط للأعمال. فقال الرّجل: فرّجت عنّی یا أمیر المؤمنین، فرّج اللّه عنک، و أنشأ یقول: أنت الإمام الّذی نرجو بطاعته إلی آخر البیتین.
در روایت دیگر،آن حضرت به وی فرمود:خداوند شما را در رفت و بازگشتتان،بزرگ مقرّر داشته است.شما در هیچ کاری مجبور به انجام آن نبودید.
مرد گفت:چگونه در کارمان مجبور نبودیم،در حالی که قضا و قدر،ما را به آن کارها واداشته؟! آنگاه آن حضرت در جوابش،آنچه که گذشت فرمود.(3)
1) )- همچنان که خداوند در قرآن میفرماید:
2) )- بحار الانوار 5/ 125، ح 74، باب قضاء و قدر، به نقل از ارشاد شیخ مفید.
3) این روایت را مجلسی در بحار الانوار با اندک اختلافی در 5/ 125، از احتجاج طبرسی نقل فرموده و نظیر حدیث اوّل را با 4 سند در کتاب العدل 7/ 12- 15، ح 19، از عیون اخبار الرّضا نقل فرموده است.
بیش از هفتاد روایت از اوصیای پیامبر،مانند آنچه آوردیم،از کتب حدیث مکتب اهل بیت میتوان جمعآوری کرد.در برابر آنها،چند حدیثی مانند آنچه در مکتب خلفا روایت شده،به اوصیای پیامبر نسبت داده شده و از ایشان روایت شده است که ما آنها را از روایات مکتب خلفا میدانیم که به کتب حدیث مکتب اهل بیت راه یافته است.ما همانند این روایات را در بحثهای گذشته بررسی نمودیم،بنابراین از بررسی مجدّد آنها صرف نظر مینماییم.فقط برای روشنگری در این باره و پاسخ به تهمتها،به نقل یک روایت اکتفا مینماییم.
ای پسر پیامبر!مردم به ما(شیعیان)،به سبب اخباری که از پدران شما در این باره روایت شده است،عقیده به جبر و تشبیه باری تعالی به بندگانش را نسبت میدهند.
آن حضرت فرمود:
آیا اخباری که از پیامبر دربارۀ جبر و تشبیه روایت میکنند بیشتر است،یا اخباری که در این باره از پدران من روایت میکنند؟
راوی گوید:عرض کردم:
آنچه از پیامبر در این باره روایت میکنند،بیشتر است.
آن حضرت فرمود:
بنابراین به آنها بگویند:پیامبر خدا قائل به جبر و تشبیه باری تعالی به بندگانش بوده است!
راوی گوید:عرضه داشتم:
آنها میگویند:پیامبر هیچ یک از آن روایات را نفرموده،بلکه آن روایات را[به دروغ]به پیامبر نسبت دادهاند.
آن حضرت فرمود:
«دربارۀ پدران من نیز بگویند:هیچ یک از این روایتها از ایشان نیست،بلکه به دروغ به آنها نسبت داده شده است.»سپس فرمود:
«هر کس قائل باشد باری تعالی به بندگانش شبیه میباشد و بندگان را بر افعالشان مجبور کرده
است،چنین کسی کافر و مشرک به خدا میباشد و ما از او در دنیا و آخرت بیزاریم.همانا غلات، این اخبار را در تشبیه و جبر،جعل کرده و به ما نسبت دادهاند.آنان بزرگی خدا را کوچک داشتند.
هر کس آنها را دوست دارد،ما را دشمن داشته،و هر کس آنها را دشمن دارد،ما را دوست داشته است.هر کس با ایشان دوستی کند،با ما دشمنی کرده است و هر کس با آنها دشمنی کند،با ما دوستی کرده است.هر کس به آنها بپیوندد،از ما بریده و هر کس از آنها برید،به ما پیوسته است.
هر کس به آنها جفا کند،به ما احسان نموده و هر کس به آنها احسان کند،به ما جفا نموده است.
هر کس به آنها اهانت کند،ما را گرامی داشته و هر کس آنها را گرامی دارد،به ما اهانت کرده است.
هر کس آنها را قبول نماید،ما را رد کرده است و هر کس آنها را رد کند،ما را پذیرفته است.هر کس به آنها نیکی نماید،به ما بدی کرده و هر کس به آنها بدی کند،به ما احسان نموده است.هر کس آنها را تصدیق کند،ما را تکذیب کرده و هر کس آنها را تکذیب نماید،ما را تصدیق کرده است.هر کس به آنها بخشش کند،ما را محروم ساخته و هر کس آنها را محروم سازد،به ما بخشش نموده است.
ای پسر خالد!هر کس از شیعیان ما باشد،از آنها یار و یاور نگیرد.» (1)
-این حدیث را مجلسی در بحار الانوار 52/7، [1]در کتاب العدل،شمارۀ 88،از عیون اخبار الرّضا و [2]توحید صدوق/ 363-364، [3]به تفصیل نقل کرده است،و مختصر آن را در کتاب التوحید،باب نفی الجسم 294/3، [4]از دو کتاب مذکور و از کتاب احتجاج طبرسی نقل کرده است.
حدّثنا احمد بن هارون الفامی رضی اللّه عنه،قال:حدّثنا محمّد بن عبد اللّه بن جعفر الحمیری،عن أبیه،قال:حدّثنا إبراهیم بن هاشم،عن علی بن معبد،عن الحسین بن خالد،عن أبی الحسن علی بن موسی الرّضا علیه السّلام،قال:قلت له:یا ابن رسول اللّه،إنّ النّاس ینسبوننا إلی القول بالتشبیه و الجبر لما روی من الأخبار فی ذلک عن آبائک الأئمّة علیهم السّلام.
فقال:یا ابن خالد،أخبرنی عن الأخبار الّتی رویت عن آبائی الأئمّة علیهم السّلام فی التّشبیه و الجبر أکثر أم الأخبار الّتی رویت عن النّبی صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فی ذلک؟!
فقلت:بل ما روی عن النّبی صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فی ذلک أکثر.
قال:فیقولوا:إنّ رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم کان یقول بالتّشبیه و الجبر إذا.
فقلت له:إنّهم یقولون:إنّ رسول اللّه لم یقل من ذلک شیئا و إنّما روی علیه.
قال:فلیقولوا فی آبائی علیهم السّلام:إنّهم لم یقولوا من ذلک شیئا و إنّما روی علیهم.ثمّ قال علیه السّلام:
من قال بالتّشبیه و الجبر فهو کافر مشرک و نحن منه براء فی الدّنیا و الآخرة یا ابن خالد،إنّما وضع الأخبار عنّا فی التّشبیه و الجبر الغلاة الّذین صغروا عظمة اللّه،فمن أحبّهم فقد أبغضنا،و من أبغضهم فقد أحبّنا،و من والاهم فقد عادانا،و من عاداهم فقد والانا،و من وصلهم فقد قطعنا،و من قطعهم فقد وصلنا،و من جفاهم فقد برنا،و من برهم فقد جفانا،و من أکرمهم فقد أهاننا،و من أهانهم فقد أکرمنا،و من قبلهم فقد ردّنا،و من ردّهم فقد قبلنا،و من أحسن إلیهم فقد أساء إلینا،و من أساء إلیهم فقد أحسن إلینا،و من صدّقهم فقد کذبنا،و من کذّبهم فقد صدّقنا،و من أعطاهم فقد حرمنا،و من حرمهم فقد أعطانا،یا ابن خالد،من کان من شیعتنا فلا یتخذنّ منهم ولیّا و لا نصیرا.
1) 1)
برای بررسی آیات و احادیثی که در امر جبر و تفویض وارد شده،به دو بحث نیازمند هستیم:
چگونه انسان از جملۀ نیکان(سعدا)یا بدان(اشقیا)میگردد.
شناسایی الفاظ و اصطلاحاتی که در این باره،در آیات و روایات استعمال شده است.
سعادت و شقاوت آدمی را در سه عالم،به شرح زیر مورد مطالعه قرار میدهیم:
عالم نطفه و جنین
عالم دنیا
عالم آخرت.
چنانچه طبیعت انسانها را از لحاظ صفات جسمی و روانی،اخلاق و سلوک و رفتار،تواناییها و ناتواناییهای فطری و بیماریهای روانی و جسمی،مورد مطالعه قرار دهیم،معلوم میشود که اغلب افراد آدمی،زیرکی و یا عقبماندگیهای ذهنی،نرمش و تندخویی و دیگر صفات نفسانی، و نیز صفات جسمی مانند برخی از بیماریهای پوستی و رنگ و اختلالات عصبی و غیره را از پدر و یا مادر،و یا نزدیکان این دو به ارث میبرند.همۀ اینها آثاری هستند که از طریق نطفۀ پدر و مادر به فرزند منتقل میشوند.
اضافه بر اینها،خوراکی که پدر و مادر تناول میکنند،در نطفه اثر میگذارد.همچنین حالات نفسانی پدر و مادر در حین انعقاد نطفه،در نفس فرزند اثر میگذارد و پس از آنکه نطفه در رحم مادر مستقر شد،حالات نفسانی مادر و تغذیۀ وی،در جنین اثرگذار است.
اثر غذا بر نطفه قبل از رحم مادر و بر جنین در رحم مادر،چنان است که اگر غذای پدر و مادر سالم و کافی باشد،سبب میشود نطفه و جنین نیز سالم گردد و رشد کامل داشته باشد.در این
صورت فرزند با سلامتی و رشد بدنی صحیح متولّد میشود و اگر نقصی در غذاها باشد،عکس آن را نتیجه میدهد.
و نیز همچنان که غذای پدر و مادر بر نطفه و غذای مادر بر جنین در رشد و سلامتی بدنی یا نقص بدنی فرزند اثر میگذارد،بعضی خوراکها نیز اثر نفسانی بر نطفه و جنین میگذارند.مانند شراب و یا هر مسکر دیگری که بر فرزند اثر روانی میگذارد و خوردن گوشت خوک که کودک را بیغیرت میکند. (1)
-خوک علاوه بر خوردن کثافت و مدفوع انسان،با مادّه خودش حالت بیغیرتی را دارد و نیز لواط میکند.
در مقابل،خوراکهایی که شرع اسلام حلال کرده است و آن را«طیّبات»نام گذارده است، (2)در سلامت روانی کودک مؤثّر است.همچنین وضعیت روانی پدر و مادر در حال انعقاد نطفه،اثر روانی بر کودک دارد.مرد و زنی که برای فعل زنا پنهان از جامعه همبستر میشوند،حالت نفسانی خاص آن مرد و زن در حال انعقاد نطفه-که خود را در حال خیانت به جامعه میدانند و توجّه دارند که اگر دیگران بر کار آنها آگاه شوند آنها را مجرم شناخته دشمن میدارند-به جنین منتقل میشود.کودکی که از این آمیزش متولّد میشود،به بیماری روانی مبتلا میگردد و نیکنامان جامعه را دشمن میدارد و آزار دادن آنها را دوست دارد؛آرامش روانش در پایمال کردن نام نیک آنها و ذلّت و خواری دادن به آنها میباشد و این حالت در زنازاده نسبت به نیکنامان هر چه نیکنامتر باشند،شدیدتر است.بدین سبب زنازادهای مانند زیاد بن أبیه نمونۀ همۀ نیکیها و برتریهای انسانیت،یعنی علی بن ابی طالب علیه السّلام را دشمن میدارد و هر کس علی علیه السّلام را که در تمام خوبیهای انسانیت سر و سرور بوده دشمن بدارد،هیچ انگیزهای نمیتواند داشته باشد،جز ناپاکی نطفهاش.
نیز آرامش روانی زنازادهای چون عبید اللّه بن زیاد،در آن است که ذرّیۀ پیامبر و شریفترین مردمان عصر را بدان شکل فجیع،شهید کند و دستور دهد بر بدنهای آن کشتگان اسب تازند و زینب کبری،شریفترین بانوی عصر را آنچنان توهین کند.
نوزادی که از شکم مادر به دنیا میآید،خصیصههای جسمانی و نفسانی خود را از پدر و اجداد پدری و مادر و اجداد مادریاش به ارث میبرد.در حقیقت همۀ خصیصههای بدنی و روانی
نوزاد،در شکم مادر ساخته میشود،همچنان که این امر در علم ژنتیک(علم وراثت)ثابت و محقّق گشته است.بنابراین،انسانها در این موارد خارج از محدودۀ اختیار هستند:
نوزادی که نقصهای بدنی،مانند کوری و کری مادرزادی دارد و لنگ و لال به دنیا آمده است.همچنین آنان که بر اثر بلاهای آسمانی مانند زلزله و سیل و...همۀ هستی خود را از دست میدهند.در همین شرایط گاهی طفلی تمام خویشان خود را از دست میدهد و بیسرپرست میماند.
نوزادی که با نقصهای روانی مانند عقبماندگیها،عقدهها و بیماریهای روانی به دنیا میآید.
آیا در مورد صنف اوّل که عمر خود را باید با نقصهای بدنی به پایان رسانند در مقایسه با انسانهایی که از سلامتی کامل بدنی برخوردارند،ستم نشده؟!همچنین است نوزادی که همۀ کسان خود را با همۀ دارایی آنها در زلزله و مانند آن از دست داده است.
و افراد صنف دوم که به سبب عقدههای روانی،انگیزههای شرارت و کینهتوزی از خلق در فطرتشان وجود دارد،در مقایسه با نوزادی که با روانی سالم و سرشار از شادابی و مهرانگیزی نسبت به خلق به دنیا آمده،چگونه در محکمۀ عدل الهی به سبب کردارهای ناشایسته که در اثر آن عقدههای روانی و بدون اختیار او در فطرتش به وجود آمده است،محکوم باشد؟!
همانند صنف دوم کسانی هستند که در جامعهای فاسد به دنیا آمده به سبب پرورش در جامعۀ فاسد،با بینش ناسالم رشد مییابند؛کجاندیش گردیده،ستمگری را نیکو و پسندیده پنداشته، ستمگر و مردم آزار میشوند و متّصف به صفات رذیله میگردند.چگونه میتوان چنین کسی را در مقایسه با آنکه در محیطی سالم به دنیا آمده و جز نیکی و پاکی به گرد خویش چیزی ندیده و کردار ناپسند را نیاموخته است و در اثر تربیت سالم،بینش سالم و کرداری پسندیده دارد،به جرم کردار ناشایسته محکوم کرد؟در حالی که وی به سبب پرورش در محیط فاسد و پرورش ناسالم که خود در آن نقش نداشته،گرفتار کردارهای زشت خود گردیده است.
در جواب پرسش نخست میگوییم:
این سؤال ممکن است برای انسان مسلمان در حالت عدم توجّه و غفلت از بعد سوم انسان در جهان ابدی آخرت،و در نظر داشتن تنها دو بعد گذاری وجود دنیوی وی،پیش آید.ولی با ایمان به جهان ابدی آخرت،جواب این گونه پرسشها در چند آیه و روایت زیر است.
آغاز عالم آخرت،سکرات موت یا حالت جان دادن میباشد.آدمی در جهان دنیا،عالم آخرت خود را میسازد؛چنان که در آیات و روایات گذشته خواندهایم.در عالم آخرت به کسانی که در این دنیا با ایمان بوده و بر بلاها و کمبودهایی که بیاختیار خود دچار آن شدهاند،صبر کرده باشند،پاداشهای نیک داده میشود.در حقیقت هر انسانی در عالم دنیا،عالم آخرت خود را میسازد و عالم آخرت،عالم تجسّم اعمالی میباشد که انسان در این دنیا انجام داده است.
چنان که باری تعالی در سورۀ زلزله میفرماید:
فَمَنْ یَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ خَیْراً یَرَهُ* وَ مَنْ یَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ شَرًّا یَرَهُ (1)
-زلزله:7 و 8. [1]
«هر کس به اندازۀ سر سوزنی کار نیک کند،نیکی میبیند و هر کس به اندازۀ سر سوزنی کار بد کند،بدی میبیند.»
در سورۀ طور و تحریم میفرماید:
إِنَّما تُجْزَوْنَ ما کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ (2)
«همانا پاداش داده میشوید به آنچه عمل کردهاید.»
در سورۀ یس میفرماید:
وَ لا تُجْزَوْنَ إِلاّ ما کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ (3)
«و پاداش داده نمیشوید،مگر برای آنچه عمل کردهاید.»
همچنین میفرماید:
وَ لَنَبْلُوَنَّکُمْ بِشَیْءٍ مِنَ الْخَوْفِ وَ الْجُوعِ وَ نَقْصٍ مِنَ الْأَمْوالِ وَ الْأَنْفُسِ وَ الثَّمَراتِ وَ بَشِّرِ الصّابِرِینَ* اَلَّذِینَ إِذا أَصابَتْهُمْ مُصِیبَةٌ قالُوا إِنّا لِلّهِ وَ إِنّا إِلَیْهِ راجِعُونَ* أُولئِکَ عَلَیْهِمْ صَلَواتٌ مِنْ رَبِّهِمْ وَ رَحْمَةٌ وَ أُولئِکَ هُمُ الْمُهْتَدُونَ (4)
«و البته شما را به سختیها،چون ترس و گرسنگی و نقصان اموال و نفوس و آفت در ذرع و کشت بیازماییم و بشارت و مژده ده صابران را.کسانی که چون مصیبتی به آنان رسد،گویند:ما از خداییم و به خدا بازمیگردیم .بر اینان درود پروردگارشان و رحمت او باد و ایشانند که هدایت یافتهاند.»
در روایت از امام صادق علیه السّلام آمده است:
«رسول خدا فرمود:در روز قیامت که نامههای اعمال[مردمان]بازشود و ترازوهای سنجش کارها[یشان]نصب شوند،برای آسیب دیدهها،نه ترازویی نصب شود و نه نامۀ عملی بازشود .
آنگاه این آیه را تلاوت فرمود:
إِنَّما یُوَفَّی الصّابِرُونَ أَجْرَهُمْ بِغَیْرِ حِسابٍ (1)
-زمر:10. [1]
«خداوند پاداش صابران را بیحساب عطا فرماید.»» (2)
عن الصّادق علیه السّلام:قال:قال رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم إذا نشرت الدواوین و نصبت الموازین،لم ینصب لأهل البلاء میزان،و لم ینشر لهم دیوان،و تلا هذه الآیة: إِنَّما یُوَفَّی الصّابِرُونَ أَجْرَهُمْ بِغَیْرِ حِسابٍ .
از امام باقر علیه السّلام روایت شده است که فرمود:
«هر نابینایی که در دنیا در راه خدا صبر کند،در قیامت به لقاء اللّه برسد در حالی که هیچ حساب و کتابی بر او نباشد.» (3)
عن الامام الباقر علیه السّلام:من لقی اللّه مکفوفا محتسبا موالیا لآل محمّد لقی اللّه و لا حساب علیه.(مکفوفا:کفّ بصره و کفّ ذهب فهو مکفوف)
از آیات و روایات گذشته معلوم میشود که آدمی در چهار وقت و هنگام،پاداش عمل خود را دریافت مینماید:
هنگام جان دادن،در قبر،در روز قیامت،در بهشت و جهنّم.
همچنان که در روایات چنین بیان شده است:
از امام صادق علیه السّلام روایت شده است که فرمود:
«هر کس[در دنیا]مؤمنی را شاد و مسرور کند،خدای عزّ و جلّ از آن سرور و شادی،مخلوقی میآفریند که هنگام مرگ نزد او میآید و به وی بشارت میدهد و میگوید:ای ولی خدا!خدا تو
را بزرگوار و مورد رضایت خود قرار داده است.
و آن مخلوق همواره با اوست تا هنگامی که او را در قبر بگذارند که دوباره همان گفته را برایش بازگو میکند.
و هنگامی که در روز قیامت از قبر زنده میشود نیز همان گفته را به او میگوید.همچنین هنگامی که هر ترس و وحشتی او را فراگیرد،همان گفته را تکرار میکند.پس او از آن مخلوق میپرسد:تو کیستی؟خدا تو را بیامرزد!
در جواب[آن مخلوق]میگوید:من همان سرور و شادی هستم که بر دل آن مؤمن در دنیا وارد کردی.» (1)
-اصول کافی 192/2.
عن أبی عبد اللّه علیه السّلام قال:من أدخل علی مؤمن سرورا خلق اللّه عزّ و جلّ من ذلک السّرور خلقا فیلقاه عند موته،فیقول له: أبشر یا ولیّ اللّه بکرامة من اللّه و رضوان،ثمّ لا یزال معه حتّی یدخله قبره[یلقاه]،فیقول له مثل ذلک،فإذا بعث یلقاه فیقول له مثل ذلک،ثمّ لا یزال معه عند کلّ هول یبشره و یقول له مثل ذلک،فیقول له:من أنت رحمک اللّه؟فیقول:أنا السّرور الّذی أدخلته علی فلان.
نیز از حضرت صادق علیه السّلام روایت شده است که:
«متکبّران[در روز حشر]مانند مور کوچکی محشور میشوند و مردم آنها را پایمال میکنند تا خداوند کار حساب را به پایان رساند.» (2)
عن أبی عبد اللّه علیه السّلام انّ المتکبّرین یجعلون فی صورة الذرّ یتوطأهم النّاس حتّی یفرغ اللّه من الحساب.
باری تعالی دربارۀ کسانی که حقّ خدا را از زر و نقره نمیدهند،میفرماید:
...وَ الَّذِینَ یَکْنِزُونَ الذَّهَبَ وَ الْفِضَّةَ وَ لا یُنْفِقُونَها فِی سَبِیلِ اللّهِ فَبَشِّرْهُمْ بِعَذابٍ أَلِیمٍ* یَوْمَ یُحْمی عَلَیْها فِی نارِ جَهَنَّمَ فَتُکْوی بِها جِباهُهُمْ وَ جُنُوبُهُمْ وَ ظُهُورُهُمْ هذا ما کَنَزْتُمْ لِأَنْفُسِکُمْ فَذُوقُوا ما کُنْتُمْ تَکْنِزُونَ (3)
«و کسانی که زر و سیم میاندوزند و در راه خدا انفاق نمیکنند،آنها را به عذاب دردناک بشارت ده.روزی که[آن طلا و نقره]در آتش دوزخ گداخته شود و پیشانی و پشت و پهلوی آنها را به آن داغ کنند،[فرشتگان عذاب به آنها گویند]این همان است که برای خود ذخیره کردید، اکنون بچشید عذاب سیم و زری که اندوخته میکردید.»
از آیات و روایات گذشته و دهها آیه و روایت دیگر،دو امر ثابت و معلوم میشود:
هر انسانی آیندۀ خود را از هنگام مرگ تا روز قیامت،خود میسازد.
در آخرت،اعمال انسان برای او مجسّم میشود؛چه نیک و چه بد.این بحث را به تفصیل در کتاب«عقاید الاسلام من القرآن الکریم»بیان داشتهایم.
مهمترین الفاظ و اصطلاحاتی که در بحث جبر و تفویض استعمال شده است،عبارتند از:
القضاء
القدر
الفتنة
امام علی علیه السّلام فرمود:
قضا در کتاب خدا به چهار معنی آمده است:
اوّل،قضا به معنی«خلق،آفرینش»،در قول باری تعالی:
فَقَضاهُنَّ سَبْعَ سَماواتٍ فِی یَوْمَیْنِ (1)
-فصّلت:12. [1]
«آنها را هفت آسمان خلق کرد و در دو روز بیافرید.»
دوم،قضا به معنی«حکم کرد»،در قول باری تعالی:
وَ قُضِیَ بَیْنَهُمْ بِالْحَقِّ (2)
«میان ایشان حکم به حق فرمود.»
سوم،قضا به معنای«امر کرد»،در قول خداوند:
وَ قَضی رَبُّکَ أَلاّ تَعْبُدُوا إِلاّ إِیّاهُ (3)
«امر فرمود پروردگار تو که جز او را فرمان نبرید(پرستش نکنید).»
چهارم،قضا به معنای«آگاه»،در قول خداوند:
وَ قَضَیْنا إِلی بَنِی إِسْرائِیلَ فِی الْکِتابِ لَتُفْسِدُنَّ فِی الْأَرْضِ مَرَّتَیْنِ (1)
-اسراء:4. [1]
«بنی اسرائیل را آگاه ساختیم که دو بار در زمین فساد میکنند.» (2)
و در روایت دیگر به حضرت لوط میفرماید: وَ قَضَیْنا إِلَیْهِ ذلِکَ الْأَمْرَ أَنَّ دابِرَ هؤُلاءِ مَقْطُوعٌ مُصْبِحِینَ :«لوط را آگاه ساختیم که قومش صبحگاه هلاک میشوند.»(حجر:66)
و القضاء علی أربعة أوجه فی الکتاب اللّه جلّ و عزّ الناطق علی لسان سفیره الصادق صلّی اللّه علیه و آله و سلّم.
منها قضاء الخلق و هو قوله تعالی: فَقَضاهُنَّ سَبْعَ سَماواتٍ فِی یَوْمَیْنِ معناه خلقهن.
و الثّانی قضاء الحکم و هو قوله: وَ قُضِیَ بَیْنَهُمْ بِالْحَقِّ معناه حکم.
و الثّالث قضاء الحکم و هو قوله: وَ قَضی رَبُّکَ أَلاّ تَعْبُدُوا إِلاّ إِیّاهُ معناه أمر ربّک.
و الرّابع قضاء العلم و هو قوله: وَ قَضَیْنا إِلی بَنِی إِسْرائِیلَ فِی الْکِتابِ لَتُفْسِدُنَّ فِی الْأَرْضِ مَرَّتَیْنِ معناه علمنا من بنی إسرائیل،قد شاء اللّه من عباده المعصیة و ما أراد و شاء الطاعة و أراد منهم لأنّ المشیّة مشیّة الأمر و مشیّة العلم،و إرادته إرادة الرّضا و إرادة الأمر،أمر بالطّاعة و رضی بها،و شاء المعصیة یعنی علم من عباده المعصیة و لم یأمرهم بها،فهذا من عدل اللّه تبارک و تعالی فی عباده جلّ جلاله و عظم شأنه.
أقول:کانت النّسخة سقیمة فأوردناه کما وجدناه.
قوله علیه السّلام:إذا أخطأ القضاء یمکن أن یقرأ بغیر همز:و المعنی إذا جاوز أمر من الأمور الّتی شرع فی تهیئة أسباب وجوده القضاء و لم یصر مقضیّا فلا یتجاوز عن القدر،و لا محالة یدخل فی التّقدیر،و إنّما یکون البداء بعد التّقدیر.و إذا لم یخطّ من المضاعف بمعنی الکتابة أی إذا لم یکتب شیء فی لوح القدر لا یکتب فی لوح القضاء إذ هو بعد القدر.و إنّما الخلق من القضاء أی إذا لو حظت علل الخلق و الإیجاد ففی التّرتیب الصّعودی یتجاوز من القضاء إلی القدر،و التّخطی و البداء إنّما یکون بعد القدر قبل القضاء،و الأظهر أنّه کان و إذا أخطأ القدر مکان«و إذا لم یخط القدر»و یکون من الخطأ لا من الخطّ،فالمعنی أنّ کل ما یوجد من الأمور إمّا موافق للوح القضاء،أو للوح القدر علی سبیل منع الخلو،فإذا وقع البداء فی أمر و لم یقع علی ما أثبت فی القدر یکون موافقا للقضاء،و لعلّ ظاهر هذا الخبر تقدّم القضاء علی القدر،و یحتمل أن یکون القضاء فی الأولی بمعنی الأمر،و فی الثانیة بمعنی الحتم فیستقیم ما فی الرّوایة من النّفی.
شیخ صدوق تا ده معنی برای قضا نقل فرموده که بازگشت آن معانی به همین چهار معنی میباشد. (3)
و سمعت بعض أهل العلم یقول:إنّ القضاء علی عشرة أوجه:
فأوّل وجه منها العلم و هو قول اللّه عزّ و جلّ: إِلاّ حاجَةً فِی نَفْسِ یَعْقُوبَ قَضاها (یوسف:68) [3]یعنی علمها.
و الثّانی الإعلام و هو قوله عزّ و جلّ: وَ قَضَیْنا إِلی بَنِی إِسْرائِیلَ فِی الْکِتابِ (اسراء:4)و [4]قوله عزّ و جلّ: وَ قَضَیْنا إِلَیْهِ ذلِکَ الْأَمْرَ (حجر:66) [5]أی أعلمناه.
قدر نیز در زبان عربی به چند معنی آمده است:
اوّل،«تنگی روزی»چنان که خداوند فرمود: قُدِرَ عَلَیْهِ رِزْقُهُ(1):«روزی بر او تنگ گردیده.»
دوم،«نشناختن قدر و حرمت»چنان که خداوند فرمود: وَ ما قَدَرُوا اللّهَ حَقَّ قَدْرِهِ(2):«خدا را آنچنان که شایسته حضرتش میباشد،نشناختند و تعظیم نکردند.»
سوم،«توانایی بر کاری»چنان که خداوند فرمود: مِنْ قَبْلِ أَنْ تَقْدِرُوا عَلَیْهِمْ(3):«پیش از آنکه بر ایشان توانا شوند و دست یابند.»
چهارم،«اندازهگیری کرد،مقدّر کرد»چنان که خداوند فرمود: فَقَدَرْنا فَنِعْمَ الْقادِرُونَ(4):
«در رحم اندازهگیری کردیم و نیکو تقدیر کنندۀ حکم هستیم.»
پنجم،«اندیشیدن در انجام دادن کاری»چنان که خداوند دربارۀ ولید کافر میفرماید: إِنَّهُ فَکَّرَ وَ قَدَّرَ (5):«[ولید]دربارۀ قرآن اندیشید که چه بگوید.»
فتنه در زبان عرب به چند معنی آمده است:
یکم،«امتحان کردن»چنان که خداوند میفرماید: أَ حَسِبَ النّاسُ أَنْ یُتْرَکُوا أَنْ یَقُولُوا آمَنّا وَ هُمْ لا یُفْتَنُونَ (1)
-عنکبوت:2. [1]
:«آیا مردم گمان میبرند با گفتن اینکه ایمان آوردیم،واگذار میشوند و امتحان نمیشوند؟»دوم،«در آتش سوزانیدن»چنان که خداوند میفرماید: یَوْمَ هُمْ عَلَی النّارِ یُفْتَنُونَ (2):
«روزی که در آتش سوزانده شوند.»
سوم،«گمراه کردن»چنان که خداوند میفرماید: وَ قاتِلُوهُمْ حَتّی لا تَکُونَ فِتْنَةٌ (3):«با آنها جنگ کنید تا آنکه گمراهی نماند.»
شیخ صدوق ده معنی برای فتنه نقل فرموده است. (4)
و الثانی الاختبار و هو قول اللّه عزّ و جلّ: وَ فَتَنّاکَ فُتُوناً (طه:40) [6]یعنی اختبرناک اختبارا،و قوله عزّ و جلّ: أَ حَسِبَ النّاسُ أَنْ یُتْرَکُوا أَنْ یَقُولُوا آمَنّا وَ هُمْ لا یُفْتَنُونَ (عنکبوت:2) [7]أی لا یختبرون.
و الثّالث الحجّة و هو قوله عزّ و جلّ: ثُمَّ لَمْ تَکُنْ فِتْنَتُهُمْ إِلاّ أَنْ قالُوا وَ اللّهِ رَبِّنا ما کُنّا مُشْرِکِینَ (انعام:23)
و الرّابع الشرک و هو قوله عزّ و جلّ: وَ الْفِتْنَةُ أَشَدُّ مِنَ الْقَتْلِ (بقره:191)
و الخامس الکفر و هو قوله عزّ و جلّ: أَلا فِی الْفِتْنَةِ سَقَطُوا (توبه:49) [8]یعنی فی الکفر.
و السّادس الإحراق بالنّار و هو قوله عزّ و جلّ: إِنَّ الَّذِینَ فَتَنُوا الْمُؤْمِنِینَ وَ الْمُؤْمِناتِ (بروج:10) [9]یعنی أحرقوا.
و السّابع العذاب و هو قوله عزّ و جلّ: یَوْمَ هُمْ عَلَی النّارِ یُفْتَنُونَ (ذاریات:13) [10]یعنی یعذبون،و قوله عزّ و جلّ: ذُوقُوا فِتْنَتَکُمْ هذَا الَّذِی کُنْتُمْ بِهِ تَسْتَعْجِلُونَ (ذاریات:14) [11]یعنی عذابکم،و قوله عزّ و جلّ: وَ مَنْ یُرِدِ اللّهُ فِتْنَتَهُ فَلَنْ تَمْلِکَ لَهُ مِنَ اللّهِ شَیْئاً (مائده:41) [12]یعنی عذابه.
و الثّامن القتل و هو قوله عزّ و جلّ: إِنْ خِفْتُمْ أَنْ یَفْتِنَکُمُ الَّذِینَ کَفَرُوا (نساء:101) [13]یعنی إن خفتم أن یقتلوکم،و قوله عزّ و جلّ: فَما آمَنَ لِمُوسی إِلاّ ذُرِّیَّةٌ مِنْ قَوْمِهِ عَلی خَوْفٍ مِنْ فِرْعَوْنَ وَ مَلاَئِهِمْ أَنْ یَفْتِنَهُمْ (یونس:83) [14]یعنی أن یقتلهم.
و التّاسع الصدّ و هو قوله عزّ و جلّ: وَ إِنْ کادُوا لَیَفْتِنُونَکَ عَنِ الَّذِی أَوْحَیْنا إِلَیْکَ (اسراء:73) [15]یعنی لیصدونک.
و العاشر شدّة المحنة و هو قوله عزّ و جلّ: رَبَّنا لا تَجْعَلْنا فِتْنَةً لِلَّذِینَ کَفَرُوا (ممتحنه:5)و [16]قوله عزّ و جلّ: رَبَّنا لا تَجْعَلْنا فِتْنَةً لِلْقَوْمِ الظّالِمِینَ (یونس:85) [17]أی محنة فیفتنوا بذلک و یقولوا فی أنفسهم:لم یقتلهم إلاّ دینهم الباطل و دیننا الحقّ فیکون ذلک داعیا لهم إلی النّار علی ما هم علیه من الکفر و الظّلم.
لفظی که مانند سه لفظ ذکر شده دارای چند معنی باشد و در قرآن کریم بیاید،گاهی سبب میشود که آن آیه از متشابهات قرآن گردد و در این صورت خداوند میفرماید: ما یَعْلَمُ تَأْوِیلَهُ إِلاَّ اللّهُ (1)
-آل عمران:7. [1]
بازگشت آیه یا معنی آیه را جز خداوند کسی نمیداند و باید تأویل و تفسیر آن را از اَلرّاسِخُونَ فِی الْعِلْمِ آموخت که خود تفسیر و تأویل آن را از باری تعالی دریافت کردهاند.این در صورتی است که روایاتی غیر صحیح در آن باره نقل نشده باشد.وگرنه نخست باید آن روایات را بررسی کرد،سپس از راسخون فی العلم معنای آیه را دریافت نمود.ما در مورد این بحث در گذشته چند حدیث را از مکتب خلفا نقل نمودیم که خلاصهاش چنین میشد:«خداوند هر انسانی را در شکم مادر،سعید یا شقی قرار میدهد و جای او را در بهشت یا جهنّم معیّن میفرماید و این امر قابل تغییر نیست.»
برای بررسی این احادیث،باید به کتب حدیث دو مکتب مراجعه کرد.
1) 1)
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ
إِنَّما وَلِیُّکُمُ اللّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِینَ آمَنُوا الَّذِینَ یُقِیمُونَ الصَّلاةَ وَ یُؤْتُونَ الزَّکاةَ وَ هُمْ راکِعُونَ
مائده:55
«علیّ مع الحقّ و الحقّ مع علیّ یدور معه حیث ما دار.»
پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم
در آغاز،برای فهم صحیح مطالب آینده،راجع به چند اصطلاح اسلامی توضیحی مختصر و ساده بیان میشود:
انسان برگزیدۀ خداوند است که از جانب خداوند به او وحی میشود.
آن نبیای است که از جانب خداوند مأمور هدایت مردم،و تبلیغ وحی الهی به آنان میباشد.
کسی است که خداوند او را از میان مردم برگزیده تا شریعت پیامبر زمان خود را در جامعه نگهداری،و مردم را به وسیلۀ آن هدایت کند.مانند حضرت یوشع بن نون و داوود و سلیمان علیهم السّلام که وصیّ پیامبر صاحب شریعت زمان خود،یعنی حضرت موسی علیه السّلام بودهاند.و مانند حضرت علی بن ابی طالب و یازده فرزند آن حضرت علیهم السّلام که اوصیا و جانشینان پیامبر خاتم،حضرت محمّد بن عبد اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم میباشند.
فرق رسول و وصی آن است که رسول،شریعت را از خداوند به واسطۀ وحی میگیرد،ولی وصی همان شریعت را تبلیغ میکند.
رسول یا وصی میباشد که خداوند او را رهبر و اسوۀ مردم قرار داده است و چون او اسلام و دین الهی را در عمل پیاده مینماید،گفتار و کردار او برای مردم حجّت است.
از میان پیامبران و اوصیا و جانشینان آنان،بعضی به مقام امامت رسیدهاند،مانند حضرت ابراهیم(1)
« و هنگامی که پروردگار، ابراهیم را به چندین مورد امتحان فرمود و مورد آزمایش و ابتلا قرار داد و او همه را به جای آورد و از آزمایش الهی بیرون آمد، حضرت حق فرمود: من تو را به عنوان امام و پیشوای مردم برمیگزینم.»
و اسحاق و یعقوب(2)« و به او[ ابراهیم] اسحاق و یعقوب را همراه با کثرت و فزونی بخشیدیم و همگی ایشان را صالح و شایسته[ مقام نبوّت] گردانیدیم و آنان را امامان و پیشوایانی به منظور هدایت[ مردم] به سوی حاکمیت خودمان قرار دادیم و منصوب نمودیم.»
علیهم السّلام یا پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم که علاوه بر داشتن مقام نبوّت و رسالت،امام هم بودهاند و نیز مانند دوازده امام علیهم السّلام که علاوه بر منصب وصایت خاتم الانبیاء،مقام امامت را نیز داشتهاند.امامی است که خداوند او را پیشوای مردم قرار داده تا در میان مردم حکومت کند.(3)
آن نیز اصطلاحی اسلامی است و مقصود،چهارده معصوم،یعنی پیامبر و حضرت فاطمه و دوازده امام علیهم السّلام میباشند.چنان که اهل بیت نبی یا اهل بیت رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم گفته شود،مقصود معصومین دیگر غیر از پیامبرند.(4)بدین ترتیب منظور از اهل بیت در آیۀ: إِنَّما یُرِیدُ اللّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً (5)،چهارده معصوم است.
با توجّه به توضیحی که برای این اصطلاحات بیان گردید،معلوم میشود که منصب نبوّت، رسالت،وصایت،امامت و خلافت و جانشینی خدا از جانب خداوند تعیین میشود و بدین خاطر
1) ( 1)- بقره: 124.\i وَ إِذِ ابْتَلی إِبْراهِیمَ رَبُّهُ بِکَلِماتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قالَ إِنِّی جاعِلُکَ لِلنَّاسِ إِماماً\
2) )- انبیاء: 72 و 73.\i وَ وَهَبْنا لَهُ إِسْحاقَ وَ یَعْقُوبَ نافِلَةً وَ کُلًّا جَعَلْنا صالِحِینَ* وَ جَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً یَهْدُونَ بِأَمْرِنا\E
3) )- رجوع کنید به: معالم المدرستین، جلد اوّل، بحث خلیفة اللّه؛ و نیز نقش ائمّه در احیای دین، بحثهای گذشته.
4) رجوع کنید به: رساله حدیث کسا، نوشته نگارنده.
5) احزاب: 33.« به درستی که خداوند اراده کرده است که شما اهل بیت را از آلودگی بری کند و دور نگه دارد و پاکی و طهارت در خور[ مقام والای شما] نصیبتان نماید.»
قابل غصب توسّط دیگری نیست.یعنی نمیتوان نبوّت نبی،رسالت رسول،وصایت وصی، امامت امام و خلافت خلیفة اللّه را غصب نمود.ممکن است ایشان کشته یا زندانی شوند،امّا منصبشان را نمیتوان غصب کرد.پس اینکه میگویند:غصب خلافت،اشتباه است،بلکه باید گفت:غصب حکومت؛چون همان طور که گفتیم خلافت،اصطلاحی اسلامی میباشد و معنای حکومت ندارد.
در زندگانی ائمّه علیهم السّلام آنچه لازم است مورد تحقیق قرار گیرد،دوران خلیفة اللّهی و وصایت ایشان است.یعنی باید سیرۀ هر یک از آن بزرگواران را از زمان انتقال مسئولیت امامت و رهبری به آنان که ایشان خلیفة اللّه و وصیّ رسول بودهاند،بررسی نمود.بنابراین زندگی آنها از ولادت تا پیش از امامت مورد بحث ما نخواهد بود.لذا سیرۀ حضرت علی علیه السّلام را از رحلت پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم تا شهادت در محراب مسجد کوفه مورد بررسی قرار میدهیم،زیرا در این مدّت ایشان مسئول حفظ و تبلیغ اسلام بوده و زندگیشان اسوه و واجب الاتّباع میباشد. (1)
-اگر چه در غیر این زمان نیز سجایای اخلاقی ایشان و دیگر معصومین علیهم السّلام،چه در گفتار و چه در کردار،بهترین راهنما و هادی بشر جویای نور در همۀ اعصار میباشد،که کتب تواریخ و احادیث پر از این نور افشانی میباشد:صداقت در امانت و گفتار حضرت پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم که از ابتدا معروف به«محمّد امین»بودهاند و فضایل اخلاقی امیر المؤمنین علیه السّلام از اوان کودکی، زهرای مرضیه علیها السّلام،حسنین علیهما السّلام و...و درخشش انوار ایشان حتّی قبل از انتقال مقام امامت،چیزی نیست که قابل چشمپوشی و اغماض باشد.ولی همان طور که بیان شد،منظور اصلی بحث،همانا امامت و دوران مربوطه میباشد.
همچنان که میدانیم اسلام دو منبع و مأخذ دارد:قرآن کریم و سنّت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم.قرآن را خداوند متعال خود از تغییر و تحریف حفظ فرموده است؛چنان که میفرماید:
إِنّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّکْرَ وَ إِنّا لَهُ لَحافِظُونَ (2)
«ما قرآن را فرستادیم و ما آن را حفظ میکنیم.»
امّا سنّت یعنی حدیث و سیرۀ پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم که شرح و بیان قرآن در آن است.عقاید و احکام بعد از پیامبر تحریف شد،ولی دوازده امام که اوصیای پیامبر خاتم،یعنی مسئول حفظ و تبلیغ شریعت
پیامبر در جامعه برای هدایت مردم بودند،با مجاهدتهای خود آن را احیا کردند و به جامعه برگرداندند.اگر بخواهیم مثالی بزنیم،میتوانیم بگوییم که اسلام همانند یک کشتی است که بر امواج خروشان دریا قرار گرفته و با زنجیری به ساحل بسته شده است.این زنجیر دوازده حلقه دارد.اگر یکی از این حلقهها بریده شود،کشتی از ساحل جدا گشته در اثر امواج دریا غرق میشود.
درست به همین شکل،اگر هر یک از ائمّه علیهم السّلام نبودند،اسلام باقی نمیماند.یعنی اگر مجاهدتهای حضرت امیر علیه السّلام در راه حفظ و تبلیغ اسلام نبود،امام حسن و سایر ائمّه علیهم السّلام نمیتوانستند اسلام را نگه دارند و اگر مجاهدتهای حضرت امیر و امام حسن و امام حسین علیهم السّلام در این راه نبود،حضرت سجّاد و بقیۀ ائمّه علیهم السّلام نمیتوانستند اسلام را حفظ کنند.همچنین اگر مجاهدتهای سایر ائمّه علیهم السّلام که هر یک در زمان خود نشان میدادند نبود،اسلام امروزه در جامعۀ بشری وجود نداشت.
در اینجا مناسب است بخشی از زیارت جامعه را که بهترین معرّف اهل بیت و مجموعۀ مناسبی در امامشناسی است،بیاوریم تا نقش اصلی ائمّه علیهم السّلام را از زبان دعا بشنویم:
«السّلام علیکم یا أهل بیت النّبوّة...أشهد أنّکم...جاهدتم فی اللّه حقّ جهاده حتّی أعلنتم دعوته و بیّنتم فرائضه و أقمتم حدوده و نشرتم شرایع أحکامه و سننتم سنّته و صرتم فی ذلک منه إلی الرّضا...فالرّاغب عنکم ما رق و اللاّزم لکم لا حقّ....» (1)
-مفاتیح الجنان( [1]حاج شیخ عباس قمّی)،باب سوم:باب زیارات.
«سلام بر شما اهل بیت نبوّت...شهادت میدهم که شما...آنچنان که شایستۀ مجاهدت در راه خدا بود،جهاد کردید تا دعوت خدا را آشکار نمودید و احکام واجب خدا را برای مردم بیان کردید و حدود دین را بپاداشتید و احکام الهی را نشر نموده سنّتها را استوار کردید و به جامعه برگردانیدید تا آنجا که در نشر و تبلیغ اسلام به رضای خدا رسیدید...پس هر کس از شما روی گرداند،از دین خارج شد و آن کس که با شما بود و اسلام را از شما فرا گرفت،رستگار شد.»
این جملات خطاب به تمامی ائمّه علیهم السّلام است،زیرا همگی آنان از حضرت امیر تا حضرت مهدی علیهم السّلام به وظیفۀ خود در حفظ و تبلیغ اسلام عمل نمودند و خدمت خود را در این راه به خوبی به انجام رسانیدند.اگر مجاهدتهای ائمّه پس از وفات پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم نبود،نه اسلام مکتب اهل بیت بود و نه اسلام مکتب خلفا،نه احادیث«کافی»و«من لا یحضر الفقیه»و«استبصار»و«تهذیب» (2)بود
و نه احادیث«صحیح بخاری»و«مسلم»و احادیث مسندها و سننها. (1)
ائمّه علیهم السّلام دو نوع وظیفه و خدمت به عهده گرفتهاند؛یکی مقطعی و موقّت برای زمان خاصّ خودشان،و دیگری ممتد و درازمدت برای حفظ اسلام تا آخر الزّمان.هر چند که ممکن است بعضی کارهایشان هم اثر مقطعی داشته باشد و هم اثر ممتد و درازمدت .
در اینجا به فهرست بعضی از خدمات حضرت امیر المؤمنین،علی علیه السّلام که در راستای مسئولیت اصلی ائمّه،یعنی حفظ اسلام بوده است،اشاره مینماییم و در فصلهای آینده،در ضمن سیرۀ ایشان به توضیح آنها میپردازیم.
حضرت امیر علیه السّلام بعد از دفن پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم قرآن را به صورت منظّم،به همان ترتیب که پیامبر فرموده بودند،جمعآوری نمودند.
موارد زیادی در تاریخ نقل شده که خلفا احکامی را خلاف حق صادر میکردند و حضرت امیر علیه السّلام آنها را به اشتباهشان واقف مینمودند.
پس از انتشار اسلام در بیرون جزیرة العرب و ورود اسلام به روم شرقی و ایران،دانشمندانی از یهود و نصاری برای تحقیق به مدینه میآمدند و در پی شناسایی پیامبر و اوصیای او بودند،و چون دستاندرکاران حکومت،تخصّصی در معارف اسلامی نداشتند و در پاسخ سؤالات علمی آنان میماندند،ناگزیر به علی علیه السّلام متوسّل میشدند و آن حضرت به سؤالات،پاسخ میدادند و مشکلات علمی آنان را حل میکردند.
1) 1) -کتب صحیح و مسند-همچون مسند احمد بن حنبل و سنن ابو داوود-از کتب معتبر مذاهب عامّه است.
بعد از وفات پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم،حکومت نقشهای برای تحریم اقتصادی علیه بنی هاشم و اهل بیت طرحریزی،و آنها را از حقوق مالیشان محروم کرد.حضرت امیر علیه السّلام در مقابل این نقشۀ زیانآور،یک سلسله فعالیتهای اقتصادی انجام داد و آن توطئه را خنثی نمود.
خلفای سهگانه بر خلاف دستور قرآن و سنّت پیامبر در تقسیم اموال بیت المال و مناصب اجتماعی،نظام طبقاتی ایجاد کردند و قریش را بر سایر عرب،و عرب را بر عجم برتری دادند.
امیر المؤمنین،علی علیه السّلام پس از قبول حکومت،این نظام طبقاتی را در هم شکست و با برخورد عادلانه،امتیازات نابجا را از بین برد.
خلفا با منع صحابه از نقل حدیث پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و تغییر احکام الهی از جانب خود،باعث تحریف سنّت پیامبر،و در نتیجه احکام اسلام شدند.حضرت علی علیه السّلام پس از قبول حکومت با بیان عقاید و احکام صحیح در ضمن خطبههایش برای مردم،و با آزاد گذاشتن صحابه در نقل حدیث،معارف اسلام واقعی را به جامعه بازگرداندند .
مدرک احکام اسلامی،قرآن و سنّت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم است.امّا با تدبیر خلیفۀ دوم در بیعت گرفتن برای خلیفۀ سوم،سیرۀ شیخین،یعنی سیرۀ ابو بکر و عمر به آن اضافه شد.به طوری که مسلمانان به احکامی که خلفا در مقابل نصّ قرآن و سنّت قطعی پیامبر،بر حسب اجتهاد خود عمل کرده بودند، پایبند شده آنها را جزء دین به حساب میآوردند.حضرت امیر علیه السّلام با نپذیرفتن حکومت به شرط عمل به سیرۀ شیخین،و سپس عمل نکردن به سیرۀ آنها در دوران حکومت خود،سیرۀ خلفا را از حجّیت انداخته نشان دادند که تنها قرآن و سنّت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم مدرک احکام الهی است،نه سیرۀ خلفا.
در اینجا سیرۀ آن بزرگوار را در سه بخش بررسی مینماییم:
زندگانی حضرت امیر علیه السّلام در زمان خلفای سهگانه
زندگانی حضرت امیر علیه السّلام در زمان حکومت
کوششها و خدمات حضرت امیر علیه السّلام در بازگرداندن اسلام به جامعه.
برای شناخت نقش حضرت علی علیه السّلام و خدمات ایشان به اسلام،لازم است ماجرای سقیفه را عمیقا مطالعه کنیم. (1)
-بحث کامل در معالم المدرستین 144/1.
طرح به حکومت رسیدن خلفا در زمان حیات پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم ریخته شده بود.در تاریخ آمده است که عمر در زمان جاهلیت،در سفری به شام به دیر راهبی پناهنده شد.راهب بر مبنای مدارک و اطّلاعاتی که داشت،به او گفت شما به حکومت میرسی،و از او خواست که وقتی حاکم شد،آن دیر و حوالی آن را خراب نکند و به همان حالت باقی بگذارد. (2)شاعر معروف،ازری نیز در شعر زیبایی این داستان را نقل میکند و میگوید:او به سبب آنچه از راهبی شنیده بود،اسلام آورد.
مؤیّد دیگر این قضیه،واقعهای است که در قرآن به آن اشاره شده است.در سورۀ تحریم چنین میخوانیم:
وَ إِذْ أَسَرَّ النَّبِیُّ إِلی بَعْضِ أَزْواجِهِ حَدِیثاً فَلَمّا نَبَّأَتْ بِهِ وَ أَظْهَرَهُ اللّهُ عَلَیْهِ عَرَّفَ بَعْضَهُ وَ أَعْرَضَ عَنْ بَعْضٍ فَلَمّا نَبَّأَها بِهِ قالَتْ مَنْ أَنْبَأَکَ هذا قالَ نَبَّأَنِیَ الْعَلِیمُ الْخَبِیرُ* إِنْ تَتُوبا إِلَی اللّهِ فَقَدْ صَغَتْ قُلُوبُکُما وَ إِنْ تَظاهَرا عَلَیْهِ فَإِنَّ اللّهَ هُوَ مَوْلاهُ وَ جِبْرِیلُ وَ صالِحُ الْمُؤْمِنِینَ وَ الْمَلائِکَةُ بَعْدَ ذلِکَ ظَهِیرٌ (3)
«آنگاه که پیامبر رازی را با بعضی از زنان خویش در میان گذاشت،وی آن راز را به دیگری خبر داد و راز را نگه نداشت.پس خداوند پیامبر را بر این جریان آگاه ساخت.پیامبر نیز بعضی از آن را مطرح نمود و بعضی را بیان نکرد.زن از پیامبر سؤال کرد:چه کسی شما را آگاه ساخت؟ پیامبر فرمود:خداوند دانا مرا خبر داد.اگر شما هر دو به سوی خدا توبه کنید[کار شایستهای کردهاید]که دل شما از حق برگشته است و اگر بر پیامبر چیرگی جویید،همانا خدا و جبرئیل و مؤمنان شایسته و فرشتگان،دوست و پشتیبان او هستند.»
آیه در مقام تهدید است.تظاهر یعنی پشت به پشت هم دادن برای قیام و توطئه علیه کسی.
موضوع از چه قرار بوده است که خداوند این چنین تهدید میکند؟این جریان نمیتواند یک امر عادی باشد.
موضوع چنین بود که پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم به حفصه،دختر عمر فرموده بودند:پدر تو با پدر عایشه (ابو بکر)برای گرفتن حکومت پس از من قیام خواهند کرد.این حرف را پیامبر به عنوان رازی بیان داشته بود.این راز را حفصه با عایشه در میان گذارد،عایشه هم آن را به پدرش،ابو بکر گفت.
پدرش هم آن را با عمر در میان گذاشت.عمر از حفصه سؤال کرد:داستان چیست؟بگو تا آماده شویم.او هم راز پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم را به پدرش،عمر گفت.پیامبر مقداری از جریان را(اینکه آن دو زن سرّ او را افشا کرده بودند)بیان نمود و از بعض دیگر اعراض کرد.این راز جز آمادگی پدران آنها برای گرفتن حکومت پس از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم چه میتوانست باشد؟
ابن عبّاس از شأن نزول سورۀ تحریم آگاه بود.ولی برای آنکه از خلیفۀ دوم شأن نزول سوره را روایت کند،با زیرکی به او گفت:من یک سال است میخواهم از شما سؤالی کنم،ولی هیبت شما مرا گرفته است.عمر گفت:چیست؟گفت:سؤال از آیۀ قرآن است.خلیفه گفت:ابن عبّاس!تو میدانی علم قرآن پیش من است و از من سؤال نمیکنی؟!در اینجا ابن عبّاس از او پرسید:سورۀ تحریم دربارۀ چه کسی نازل شده است؟عمر گفت:دربارۀ عایشه و حفصه.
این روایت را طبری و سیوطی نقل کردهاند. (1)
-تفسیر طبری و درّ المنثور(سیوطی)،در تفسیر سورۀ تحریم.
ابو بکر و عمر برای رسیدن به حکومت نقشه کشیدند؛نقشهای برای زمان حیات پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و نقشهای برای بعد از ایشان.و آنچه فعلا مربوط به بحث ماست،نقشۀ آنان برای بعد از حیات پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم میباشد که خود زیربنای سقیفه شده است.و آن نقشه چنان بود که ابو بکر،عمر،
1) 1)
ابو عبیدۀ جراح،سالم(مولای ابو حذیفه)و عثمان جمع شدند و برای رسیدن به حکومت بعد از پیامبر هم سوگند شدند و این قرار را در نامهای نوشتند و آن را نزد ابو عبیدۀ جراح گذاشتند.لذا عمر میگفت:ابو عبیده امین این امّت است.بر اساس این قرار بود که خلیفۀ دوم بارها میگفت:اگر ابو عبیده یا سالم(مولای ابو حذیفه)زنده بودند،خلافت را به ایشان واگذار میکردم.این دو نفر در زمان عمر مردند و از آن پنج تن تنها عثمان بعد از عمر باقی ماند.
در هنگام تعیین خلیفۀ دوم هم این جریان خودش را نشان میدهد.ابو بکر هنگام مرگش، عثمان را طلبید و گفت:بنویس بسم اللّه الرّحمن الرّحیم.این،آن چیزی است که ابو بکر بن ابی قحافه به مسلمانان وصیت میکند.امّا بعد،...در اینجا ابو بکر غش کرد.عثمان نوشت:امّا بعد،من بر شما عمر بن خطّاب را خلیفه قرار دادم و از خیرخواهی شما کوتاهی نکردم.هنگامی که ابو بکر به هوش آمد،گفت:بخوان!عثمان نوشته را خواند.ابو بکر گفت:اللّه اکبر!ترسیدی مسلمانان بعد از من گرفتار اختلاف شوند.بله،من همین را میخواستم بگویم. (1)
-تاریخ طبری 2138/1.
عثمان از کجا خبر داشت که ابو بکر چه کسی را میخواهد بعد از خود برای خلافت تعیین کند؟!از اینجا معلوم میشود قراری در کار آنها بوده است که به ترتیب ابو بکر،عمر،سالم،ابو عبیده و عثمان خلیفه شوند.و چون سالم و ابو عبیده در زمان عمر از دنیا رفتند،عمر شورای خلافت را طوری ترتیب داد که عثمان برای خلیفه شدن رأی بیاورد.
جریان شورای تعیین خلافت را از دیدگاه علی علیه السّلام چنین میخوانیم:
عمر هنگام مرگ،شش نفر را برای شورا تعیین کرد.آنها عبارت بودند از:علی علیه السّلام،طلحه، زبیر،عبد الرّحمن بن عوف،عثمان و سعد بن ابی وقّاص.حضرت امیر علیه السّلام به عمویش،عبّاس شکایت برد و فرمود:مرا با این اشخاص قرین کرده است و به خدا قسم کار خلافت از ما بنی هاشم بیرون رفت.عبّاس گفت:ای برادرزاده!به چه دلیل چنین حرفی میزنی؟حضرت فرمود:سعد بن ابی وقّاص با عبد الرّحمن بن عوف مخالفت نمیکند.چون پسر عموی یکدیگرند و هر دو از یک فامیل هستند و یک رأی دارند و عبد الرّحمن نیز داماد عثمان است (2).اینها با هم متّفق هستند و میشوند سه رأی،حال اگر طلحه و زبیر هم به من رأی دهند باز فایدهای ندارد،چون عمر گفته
است:اگر مساوی شدند رأی گروهی که عبد الرّحمن در آن باشد،ترجیح دارد. (1)
-انساب الاشراف 19/5.
به اضافه اینکه طلحه هم تمیمی بود و به عثمان بیشتر تمایل داشت.در هر حال پیشبینی حضرت امیر علیه السّلام صحیح بود و همان طور که عمر میخواست،از این شورا عثمان بیرون آمد،چون عبد الرّحمن طرفدار او بود.از جریان زیر نیز روشن میگردد که در زمان حیات عمر،خلیفۀ سوم تعیین شده بود.
ابن سعد از سعید بن عاص اموی نقل میکند که وی از خلیفۀ دوم زمینی کنار خانۀ خود خواست تا خانهاش را وسعت دهد،چون عمر در مورد بعضیها از این بخششها میکرد.خلیفه به او گفت:
بعد از نماز صبح بیا تا کارت را انجام دهم.سعید به دستور خلیفه پس از نماز صبح نزد او رفت و با او به زمین مطلوب رفتند.خلیفه با پای خود روی زمین خطی کشید و گفت:این هم مال تو.سعید بن عاص میگوید:گفتم:یا امیر المؤمنین!من عیال دارم،قدری بیشتر بده.عمر گفت:این زمین تو را بس است،ولی سرّی به تو میگویم،پیش خود نگه دار.بعد از من کسی روی کار میآید که با تو صلۀ رحم میکند و حاجتت را برآورده میسازد.سعید میگوید:در طول خلافت عمر بن خطّاب صبر کردم تا عثمان به حکومت رسید و او همچنان که عمر گفته بود،با من صلۀ رحم کرد و خواستهام را برآورد. (2)
از این روایت روشن میشود خلیفۀ دوم با نقشهای که برای زمان بعد از خود کشیده بود میدانست خویش سعید اموی،یعنی عثمان اموی به خلافت میرسد.
خلیفۀ دوم در نظر داشت بعد از عثمان،عبد الرّحمن بن عوف و سپس معاویه به حکومت برسند.دلیل بر صحّت این مطلب آن است که در سالی که به عام الرّعاف معروف گردید،عثمان پس از آنکه به بیماری خون دماغ مبتلا گردید و مشرف به مرگ شد،پنهانی طیّ نامهای عبد الرّحمن بن عوف را برای خلافت پس از خودش تعیین کرد.عبد الرّحمن خیلی ناراحت شد و گفت:من او را در میان مردم و آشکارا خلیفه کردم و حال او پنهانی خلافت مرا مینویسد؟!لذا بین ایشان عداوت شدید ایجاد شد و نفرین حضرت امیر علیه السّلام دربارۀ آنها مستجاب شد که فرموده بود:
خداوند بین شما اختلاف بیندازد.عثمان از آن بیماری شفا یافت و عبد الرّحمن در زمان خلافت عثمان وفات کرد.از این رویداد معلوم میشود که عثمان میدانست بعد از ابو بکر،عمر باید خلیفه
شود،و عمر نیز میدانست بعد از او عثمان باید به خلافت برسد.کوشش عبد الرّحمن در تعیین عثمان،همانند تلاش عثمان در نوشتن نام عمر در وصیت ابو بکر بوده است.
عمر برای خلافت،معاویه را نیز در ذهن داشت.تمایل عمر به معاویه را از جریان زیر میفهمیم:عمر والیانش را میطلبید و کار آنها را بررسی میکرد.یکی از والیها را که دستگاه شاهانه برپا کرده بود احضار و یک پیراهن پشمی بر تنش کرد و یک چوب به دستش داد و گفت:
برو بیرون مدینه گوسفند چرانی کن.چند روزی والی مذکور به آن کار ادامه داد.پس نزد خلیفه آمد و توبه کرد و عمر او را سر کارش برگرداند.ولی دربارۀ معاویه چنین نبود،در سفری که عمر به شام رفته بود معاویه با جلال و جبروت و ابّهت پادشاهان به استقبال او آمد.عمر به اطرافیان گفت:
این مرد کسرای عرب است. (1)
-استیعاب 253/1؛اصابه 413/3؛ابن کثیر 120/8.
با این حال او را عزل نکرد.اصولا عمر میخواست خلافت در قریش باشد،امّا به بنی هاشم نرسد.به عنوان نمونه این مورد ذکر میگردد:
عمر دنبال ابن عبّاس فرستاد و به او گفت:والی حمص (2)مرد.آدم خوبی بود.اهل خیر هم کم هستند.امیدوارم تو هم از اهل خیر باشی.ولی چیزی از تو در دل دارم که مرا خسته کرده است.نظر تو دربارۀ اینکه از طرف من والی آنجا بشوی،چیست؟ابن عبّاس گفت:والی نمیشوم تا آنچه در دلت هست،به من بگویی.عمر گفت:چرا میخواهی بدانی؟ابن عبّاس گفت:میخواهم بدانم تا اگر واقعا عیبی در من هست،آن را اصلاح کنم و اگر از آن بری بودم،از خود دفاع کنم.چرا که تا به حال ندیدهام شما چیزی را بخواهی مگر اینکه آن کار را به انجام رسانی.عمر گفت:ابن عبّاس!من میترسم آنچه در آینده منتظر همگان است(مرگ)،به من برسد و تو در آنجا والی باشی و به مردم بگویی:به طرف ما بنی هاشم بیایید.نه،به سوی شما،بنی هاشم نباید بیایند.من دیدم رسول خدا مردم را به کار میگرفت و شما را کنار میگذاشت.بدین ترتیب ابن عبّاس نظر تو چیست؟ابن عبّاس گفت:نظرم این است که از طرف تو والی نشوم.گفت:چرا؟گفت:اگر والی بشوم و در دلت این گمان باشد،همواره چون خاری در چشم تو هستم.عمر هم او را منصوب نکرد. (3)
معلوم میشود اینها نه تنها در زمان خودشان،بلکه بعد از خودشان هم نمیخواستند بنی هاشم به حکومت برسند.
امّا اینکه عمر بین مسلمانان پخش کرده بود که پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم کسی از بنی هاشم را والی و امیر لشکر نمیکرد،نسبتی غیر صحیح و ناروا به پیامبر است.چون در بسیاری موارد،پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم حضرت امیر علیه السّلام را امیر لشکر و حاکم قرار میدادند که در کتب سیره و تاریخ مکتب خلفا نیز آمده است.مثلا حضرت علی علیه السّلام را به غزوه طیّ فرستادند که آن حضرت جنگید و پیروز شد و اسیرانی گرفت و به مدینه آورد.یا ایشان را در سال دهم والی یمن قرار دادند که هم والی بود هم امیر لشکر و هم قاضی.حضرت،خمس و مالیات یمن را میگرفت و برای پیامبر به مدینه میفرستاد.
همچنین در غزوۀ تبوک حضرت امیر علیه السّلام را به جای خود والی مدینه قرار داد. (1)
-مسند احمد 177/1.
این گونه موارد در سیرۀ پیامبر دیده میشود.همچنین پیامبر،حمزه و جعفر را امیر لشکر قرار میداد.حضرت جعفر در غزوۀ موته در حالی که امیر لشکر بود،شهید شد.اینها از مسلّمات تاریخ است،پس این حرف که پیامبر کسی از بنی هاشم را امیر قرار نمیداد،صحّت ندارد.پس از این مقدمه بازگردیم به بحث سقیفه؛پس از فوت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم،وقتی که حضرت امیر علیه السّلام مشغول غسل و تجهیز پیامبر بود،آن پنج نفر اهل صحیفه،یعنی ابو بکر،عمر،عثمان، ابو عبیده و سالم،جمع شدند و در این فکر بودند که چگونه نقشۀ خود را برای رسیدن به حکومت پیاده کنند.در این حال به ایشان خبر رسید که انصار در سقیفۀ بنی ساعده جمع شدهاند.اینها هم به سقیفه رفتند.در آنجا همۀ شعارها قبیلهای بود.کودتای قبیلهای برپا شده بود.یکی میگفت:امیر باید از انصار باشد؛از اوس یا خزرج.دیگری میگفت:باید از قریش یا بنی هاشم،یعنی از مهاجرین باشد.همۀ حاضران شعار قبیلهای میدادند؛همان شعارهای جاهلیت.و این است معنی آیۀ:
وَ ما مُحَمَّدٌ إِلاّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَ فَإِنْ ماتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلی أَعْقابِکُمْ (2)
«محمّد نیست مگر پیامبری که پیش از او پیامبرانی درگذشتهاند،آیا چنان که وی وفات کند یا کشته شود،به گذشتۀ خویش(به عصر جاهلیت)بازمیگردید ؟»
در شعار قبیلهای توجّهی به حرف خدا و پیغمبر نیست.انصار که گرد سعد بن عباده جمع شده بودند،نمیگفتند:خدا و پیامبر دربارۀ سعد بن عباده چه فرمودهاند،بلکه میگفتند:امیر باید از قبیلۀ ما باشد.مهاجرین هم میگفتند:حاکم و والی باید از قریش و از قبیلۀ ما باشد.به قول ابن ابی الحدید قریشیها شعار دادند:حکومت را در قبایل قریش بگردانید همه را فرا میگیرد و به همه میرسد، ولی اگر به خاندان بنی هاشم برسد از آن خانواده بیرون نمیآید. (1)
-شرح نهج البلاغه(ابن ابی الحدید)18/2.
چون آنها صاحبان اصلی حکومتند،اگر حاکم شوند مردم دیگر به حکومت غیر آنان سر نمیسپرند و دیگران را برای حکومت لایق نمیبینند.و درست هم میگفتند.عمر بعدها به ابن عبّاس گفت:قریش نخواست هم پیامبری،و هم حکومت پس از پیامبر در بنی هاشم باشد.ابن عبّاس هم جوابش را داد.در این حال قریش به کمک ابو بکر و عمر آمدند و اوسیها که قبل از هجرت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم به مدینه با خزرج در جنگ بودند، به خاطر آنکه لااقل خلافت به خزرج نرسد،پیش افتادند و با ابو بکر بیعت کردند.همچنین پایهگذاران سقیفه نزد قبیلۀ اسلم که در آن وقت برای تهیۀ آذوقه از خارج مدینه به شهر آمده بودند و کوچههای مدینه در اشغال ایشان بود،رفتند و به آنها گفتند:شما بیایید کمک کنید تا از مردم برای خلافت ابو بکر بیعت بگیریم،ما هم در عوض به شما خواروبار مجانی میدهیم.اینها هم عباهای عربی خود را به کمر بستند و دامنها را بالا زدند و به دنبال ابو بکر راه افتادند.به هر کس میرسیدند، دستش را میگرفتند و به دست ابو بکر میمالیدند و بیعت میگرفتند.کار بیعت ابو بکر در آن روز این گونه تمام شد.فردا در مسجد جمع شدند و دوباره با ابو بکر بیعت کردند.
برای همین بود که عمر گفت:«ما هو الاّ أن رأیت اسلم فأیقنت بالنّصر.» (2)
امّا اینکه نوشتهاند حضرت امیر علیه السّلام و سلمان و ابو ذر و بعضی اصحاب در مسجد پیامبر به حکومت ابو بکر اعتراض کردند و آن را نامشروع خواندند،ظاهرا صحّت ندارد.زیرا کودتای سقیفه علیه قانون بود.مثل اینکه پس از کودتای عبد الکریم قاسم در عراق کسی بگوید:حرکت شما بر خلاف قانون اساسی است.او خواهد گفت:ما کودتا کردیم تا قانون اساسی و حکومت پادشاهی را از بین ببریم و دولت انقلابی برپا کنیم.در این گونه موارد که علیه قانونی قیام میشود،
نمیتوان گفت کاری خلاف قانون شده است.و آنگاه که حضرت امیر علیه السّلام را به مسجد آوردند، آن حضرت بیعت نکرد و به خانه بازگشت و پس از آن نیز تا حضرت زهرا علیها السّلام زنده بود،حضرت امیر و بنی هاشم و بعضی صحابه بیعت نکردند (1)
-عبد اللّه بن سبا 125/1-136.
،چون حضرت زهرا که یگانه فرزند بازماندۀ پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بود،نزد مسلمانان محترم و عزیز بود.لذا حمله و آتش بردن به خانۀ حضرت زهرا و او را تحت فشار قرار دادن به طوری که فرزندی را که در رحم داشت سقط نمود،جز شکست برای دستگاه خلافت چیزی دیگر نداشت و آنان نتوانستند به مقصود خود که همانا بیعت گرفتن از حضرت امیر علیه السّلام بود،برسند و مورد نفرت مردم قرار گرفتند.به طوری که انصار از بیعت با ابو بکر پشیمان شدند و لذا ابو بکر و عمر مجبور شدند از حضرت زهرا علیها السّلام عیادت و عذرخواهی کنند.
برای این منظور از حضرت امیر اجازه خواستند که برای احوالپرسی فاطمه علیها السّلام به خانهاش بیایند.حضرت امیر علیه السّلام ابتدا راضی نشد،ولی بعد با اصرار آنها نزد حضرت زهرا آمد و اجازۀ آمدن آن دو را خواست.حضرت زهرا قبول نکرد.حضرت امیر اصرار کرد و به ایشان گفت:من آوردن آن دو را ضمانت کردهام.حضرت زهرا علیها السّلام پاسخ داد:اگر شما ضمانت کردهاید پس خانه خانۀ شما،و همسر همسر شماست.یعنی شما اختیار خانه و بانوی خانه را دارید؛هر چه میخواهید،انجام دهید.حضرت امیر علیه السّلام به آن دو اجازه داد به خانهاش وارد شوند.در این حال دختر پیامبر پشت به آنها و روی به دیوار کرده فرمود:یا علی!از اینها بپرس آیا از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم شنیدند که فرمود:«فاطمه پارۀ تن من است،هر کس او را اذیت کند،مرا آزار داده و هر کس مرا آزار دهد،خدا را اذیت کرده است؟!» (2)
گفتند:آری.آنگاه حضرت علیها السّلام فرمود:خدا را شاهد میگیرم که شما مرا اذیت کردید و به خدا قسم دیگر با شما حرف نمیزنم تا خدا را ملاقات کرده شکایت شما را به او بکنم. (3)
آنها نیز بلند شدند و رفتند.بدین وسیله میخواستند بین مردم شایع کنند که آن حضرت را راضی کردهاند.حضرت زهرا علیها السّلام بین مسلمانان محبوبیت داشت و وقتی حرف میزد،قلبها را
تکان میداد.همچنین لازم بود آن حضرت مظلومیت خاندان اهل بیت را نشان دهد و روشن کند که مأمور به صبر نبوده است.ولی حضرت امیر علیه السّلام مأمور به صبر بود (1)
-مأموریتی که پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم در زمان حیات خود،برای حفظ دین به آن حضرت ابلاغ فرمود.
و هیچ واکنش و حرکتی برای گرفتن خلافت از خود نشان نداد.ولی حضرت زهرا نسبت به آنچه که مصلحت میدانست، اقدام کرد.مثلا هنگامی که فدک را از او گرفتند،به مسجد پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم رفت و پشت پرده با ابو بکر به محاجّه پرداخت و آن خطبۀ معروف را انشا کرد.یا با حسن و حسین و حضرت امیر علیهم السّلام به خانۀ انصار میرفت و از آنها طلب کمک میکرد و آنها با شرمندگی میگفتند:ما چون با ابو بکر بیعت کردهایم،نمیتوانیم بیعت خود را بشکنیم.زیرا عرب اگر حرفی میزد پای حرفش میایستاد، حتّی اگر کشته میشد،چه گفتهاش حق بود و چه باطل.مثلا اگر کسی را پسر خود مینامید(تبنّی) پسرش میشد.این قاعده در عرب بود.در این مورد هم،چون با ابو بکر بیعت کرده بودند،با اینکه پشیمان بودند،به حساب خودشان دیگر جای برگشت نداشتند.
خلاصه آنکه حضرت زهرا از حضرت امیر دفاع میکرد و این تلاش و کوشش حضرت زهرا علیها السّلام همانند مجاهدات ائمّه در امر سالم رسیدن اسلام به زمانهای پس از ایشان مؤثّر بوده است.در این زمان حضرت امیر علیه السّلام مأمور بود از خود هیچ دفاعی نکند.لذا وقتی او را به زور از منزل به مسجد کشاندند،آن حضرت عکس العملی از خود نشان نداد.آیا نمیتوانست شمشیر بکشد و عدّهای از آنها را بکشد،همچنان که بیست و پنج سال بعد طیّ جنگهای جمل و صفّین و نهروان با هزاران نفر جنگید؟این صبر در آن روز،بزرگتر و مهمتر از جنگ با عمرو بن عبد ود و مانند او بود.
به هر حال مقابلۀ حضرت زهرا علیها السّلام با دستگاه خلافت،بنیان خلافت را متزلزل ساخت، به طوری که ابو بکر در مرض وفاتش میگفت:ای کاش در خانۀ فاطمه را باز نمیکردم و مردان را به آن وارد نمیساختم،حتّی اگر آن در برای جنگ با من بسته شده بود. (2)
دستگاه خلافت با حمله به خانۀ حضرت زهرا علیها السّلام و بردن حضرت علی علیه السّلام به مسجد، نتوانست از آن حضرت و اطرافیان وی بیعت بگیرد و با شکست مواجه شد.
با شهادت حضرت زهرا علیها السّلام،امیر المؤمنین علیه السّلام پشتوانۀ خود را از دست داد و مجبور شد برای
حفظ اسلام و دفع غائلۀ مرتدّین با ابو بکر بیعت کند.زیرا در خارج مدینه چند نفر ادّعای پیامبری کرده بودند.مانند مسیلمه که از زمان پیامبر ادّعای پیامبری داشت و بعد از ایشان عشیره و فامیلش دورش جمع شدند.او سجعهایی ساخته بود و میگفت:از قبیلۀ ما پیامبری و از قریش پیامبری،و چهل هزار مرد جنگی آماده کرده بود که به مدینه حمله برده آنجا را با خاک یکسان کند.و اگر به مدینه میرسید،اوّل کسی را که میکشت،علی و حسنین علیهم السّلام بودند و همچنین قبر و آثار پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم را به طور کامل نابود میکرد.
دیگری زنی بود از بنی تمیم به نام سجاح که او هم ادّعای پیامبری داشت و عدّهای را دور خود جمع کرده بود.عدّهای دیگر نیز مرتد شده ادّعای پادشاهی میکردند مثل نعمان بن منذر ساوی تمیمی که در بحرین تاجگذاری کرده بود یا لقیط بن مالک از بنی ناجیه در عمّان که او را ذو التاج میگفتند.در این حال عثمان خدمت حضرت امیر رسید و گفت:ای پسر عمو!وضع را میبینی؛اگر بیعت نکنی،اسلام با خطر روبروست.و حضرت امیر علیه السّلام برای حفظ اسلام بیعت کرد.خود ایشان میفرماید:
پس دست کشیدم تا اینکه دیدم جمعی از مردم از اسلام برگشتند و به نابودی دین پیامبر دعوت میکردند.در آن هنگام ترسیدم چنانچه اسلام و مسلمانان را یاری نکنم،لطمه و شکستی در اسلام واقع شود که مصیبت آن برای من،نسبت به از دست دادن حکومت چند روزه بر شما بزرگتر است. (1)
-نهج البلاغه،نامۀ 62.« [1]فامسکت یدی حتّی رأیت راجعة النّاس قد رجعت عن الإسلام یدعون إلی محق دین محمّد فخشیت ان لم أنصر الاسلام و أهله ان اری فیه ثلما أو هدما تکون المصیبة به علیّ أعظم من فوت ولایتکم الّتی انّما هی متاع ایّام قلائل....»
بعد از بیعت آن حضرت بود که ابو بکر توانست از مدینه به اطراف لشکر اعزام کند،چون تا آن روز دستگاه حکومت نتوانسته بود حتّی یک لشکر از مدینه اعزام کند.در هر حال برای حفظ مرکز اسلام،بیعت حضرت امیر لازم بود و اگر ایشان بیعت نمیکرد،اسلام نمیماند.پس این عمل آن حضرت در حفظ اسلام و رسیدن آن به ما مؤثّر بوده است.
1) 1)
در اینجا لازم است مختصرا به کارهایی که در زمان خلفا،نسبت به تغییر و تحریف عقاید و احکام اسلامی انجام گرفت،اشارهای داشته باشیم و برخورد حضرت امیر علیه السّلام را در مقابل آنها بیان کنیم تا گمان نشود حضرت در مدّت بیست و پنج سالی که خانهنشین بوده،به کارهای فردی اشتغال داشته و نتوانسته است به اسلام و مسلمانان خدمت کند.نه،چنین نیست،بلکه در همان مدّت نیز آن حضرت به وظیفۀ وصایت خود،یعنی حفظ اسلام و نشر آن عمل نموده است.
همان طور که گذشت تا زمانی که حضرت زهرا علیها السّلام در حیات بود،حضرت امیر علیه السّلام و بنی هاشم و عدّهای از مسلمانان با ابو بکر بیعت نکرده در خانۀ حضرت زهرا جمع میشدند.در اینجا حکومت برای متفرّق کردن مردم،یک نقشۀ اقتصادی علیه خاندان بنی هاشم عموما،و اهل بیت خصوصا طرحریزی کرد:
اوّل اینکه فدک را که پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم در زمان حیاتش به حضرت زهرا علیها السّلام بخشیده بود، به زور از آن حضرت گرفتند.در حالی که املاکی که پیامبر از سهم خودش به امّ المؤمنین عایشه و امّ المؤمنین حفصه و ابو بکر و عمر و بعضی از صحابه داده بود،نگرفتند و از آنها حتّی شاهد هم نخواستند.امّا از حضرت زهرا علیها السّلام،با اینکه فدک ملک ایشان بود و سه سال توسّط کارگزاران ایشان اداره میشد،شاهد خواستند و دلایل آن حضرت را که در ضمن خطبهای غرّا در مسجد النّبی بیان کرده بودند،نادیده گرفتند.
دوم اینکه حضرت فاطمه را از ارث پیامبر اکرم محروم،و حدیثی دربارۀ ارث نگذاشتن پیامبران از پیش خود جعل و روایت کردند.
سوم اینکه خمس را که حق اهل بیت است،به کلّی از احکام اسلامی حذف کردند. (1)
-معالم المدرستین 130/2-167. [1]
بدین ترتیب این خاندان با مشکلات اقتصادی حادّی مواجه گردید.
حضرت امیر علیه السّلام در طول بیست و چهار سال و اندی خلافت خلفای سهگانه،به مقابله با این نقشه قیام کرد و یک سلسله کارهای اقتصادی انجام داد.زمینهای مدینه نوعا حاصلخیز،و آبهای زیرزمینی آن در سطح بالا قرار دارد.امیر المؤمنین با استفاده از این موهبت،چاههایی حفر و زمینهایی را احیا کرد.و چندین نخلستان بزرگ احداث نمود و آنها را وقف علویّون و اهل بیت علیهم السّلام قرار داد. (2)بعدها ائمّه از درآمد این مزارع و نخلستانها،در راه تبلیغ اسلام و رفع نیاز مستمندان و کمک به موالی خود استفاده میکردند.امام بدین وسیله تا حدود زیادی این نقشۀ شوم را خنثی نمود.
از همان ابتدا،افرادی زیر بار خلافت ابو بکر نرفتند.مثلا مالک بن نویره،عامل جمعآوری صدقات از جانب پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم،پس از وفات آن حضرت به مدینه آمد تا وصیّ او را ببیند.وقتی دید ابو بکر بر سر کار آمده،با توجّه به جریان غدیر و علاقه به حضرت امیر علیه السّلام به حکومت ابو بکر اعتراض کرد و زکات برای او نفرستاد.ابو بکر هم لشکری به سرکردگی خالد بن ولید به منطقۀ او اعزام کرد و خالد با امان دادن فریبکارانه به او،مردان قبیلهاش را کشت و با زنش همان شب همبستر شد،سر مالک بن نویره را زیر دیگ آتش گذاشت و زنها را اسیر کرده با غنایم به مدینه آورد. (3)
یا در یمن عامل ابو بکر در جمعآوری صدقات،شتر بچه یک جوان را به عنوان صدقه گرفت.
آن جوان گفت:من به این شتر بچه علاقه دارم،به جای آن یک شتر دیگر از من قبول کن.عامل نپذیرفت و آن مرد جریان را به رئیس قبیلهاش گفت.او واسطه شد،باز نپذیرفت.رئیس قبیله رفت و بچه شتر را از میان شترهای صدقات(زکات)بیرون آورد و به صاحبش برگرداند.عامل،ماجرا را
به ابو بکر نوشت و او هم لشکری به آنجا فرستاد.مردم شورش کردند و قبایل یمن به مقابله برخاستند.اهل شهر«دبا»وقتی فهمیدند قبیله کنده در حال جنگ است،شورش کرده والی ابو بکر را از شهر خود بیرون نمودند.ابو بکر به امیر لشکری که فرستاده بود،نامهای نوشت و به او دستور داد که به آنجا برود و با آنها بجنگد.او آنها را محاصره کرد و بر آنها سخت گرفت.مردم آنجا به والی ابو بکر گفتند:ما صلح میکنیم و آنچه زکات بر عهدۀ ماست،میپردازیم.والی گفت:
نمیپذیریم،مگر آنکه اقرار کنید ما برحقّیم و شما بر باطل،و کشتۀ ما در بهشت است و کشتۀ شما در جهنّم،و نیز هر حکمی دربارۀ شما صادر کردیم،بپذیرید.آنها ناگزیر پذیرفتند.پس به ایشان فرمان داد:از شهرتان بدون سلاح خارج شوید.آنها چنان کردند.لشکریان وارد شهر شدند و بزرگانشان را یک یک گردن زده زنان و کودکان را به اسارت،و اموالشان را به غنیمت گرفتند و به مدینه پیش ابو بکر فرستادند.
پس از آن لشکریان به کنده حمله بردند و در آنجا اشراف آنها را سر بریدند و باقی را به مدینه فرستادند.امثال این وقایع در زمان حکومت ابو بکر زیاد است. (1)
-برای شرح بیشتر رجوع کنید به:عبد اللّه بن سبا 185/1-237 و 51/2-77.
خلاصه حکومت دربارۀ مخالفان فرقی بین مسلمان و مرتد نمیگذاشت و با همه به یک روش عمل میکرد.یعنی همان روش اعراب جاهلی که وقتی جنگ میکردند و غالب میشدند،مردان را به غلامی،زنها را به کنیزی و اموالشان را به غنیمت میگرفتند.به این ترتیب وقتی که حکومت، مخالفان و به حساب خودش مرتدّین را سرکوب کرد،به جنگ با غیر مسلمانان پرداخت و با همان شیوه به شهرها حمله برد،عدّهای را کشته باقی را همراه زنان و فرزندان به بندگی گرفت و اموال آنها و گنجینههای پادشاهان را تملّک کرد.به این ترتیب،ثروتهای هنگفتی در مرکز حکومت، مدینه،گرد آمد.این روش علاوه بر آنکه با احکام اسلام تطابق نداشت،اسلام را نیز در نظرها بد جلوه میداد؛به طوری که مردم فکر میکردند این گونه جنگ و قتل و غارت و اسیر گرفتن،منطبق با دستورهای اسلام است.این روش در پیدایش این تهمت که اسلام دین شمشیر میباشد و با زور پیشرفت کرده،بسیار مؤثّر بوده است.
در بحث جنگ جمل،نقش حضرت علی علیه السّلام را در دفع این تهمت و ارائۀ حکم واقعی اسلام دربارۀ جهاد و غنیمت و اسیر گرفتن خواهیم دید.
1) 1)
یکی دیگر از کارهای خلفا،جلوگیری از نوشتن و روایت کردن حدیث پیامبر بود. (1)
-معالم المدرستین 41/2-47؛و [1]نیز در بحثهای قبلی به طور کامل بیان شده است.
ما میدانیم که اصول اسلام در قرآن آمده،ولی شرح و بیان آن در سنّت پیامبر،یعنی حدیث و سیرۀ آن حضرت،میباشد.در این باره خداوند به پیامبر میفرماید:وَ أَنْزَلْنا إِلَیْکَ الذِّکْرَ لِتُبَیِّنَ لِلنّاسِ ما نُزِّلَ إِلَیْهِمْ (2)
«قرآن را بر تو فرو فرستادیم تا برای مردم بیان کنی آنچه را که برای ایشان فرستاده شده است.»
احکامی مانند نماز،روزه،حج،خمس،زکات،نکاح،طلاق،ارث،وصیت و...کلیاتش در قرآن ذکر شده،امّا تفصیل و جزئیات آنها به وسیلۀ پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم برای مردم بیان شده بود و چون سیاست حکومت خلفا در مواردی مخالف با احکام اسلام و سنّت پیامبر بود،میخواستند کسی با این احکام آشنا نباشد تا مورد اعتراض مردم قرار نگیرند.لذا نقل حدیث از پیامبر را ممنوع کردند.
در اینجا مواردی از این عمل را ذکر میکنیم:
ابو بکر به اصحاب پیامبر گفت:شما از پیامبر خدا احادیثی را نقل میکنید که در آن اختلاف دارید و مردم بعد از شما بیشتر اختلاف میکنند،پس،از پیامبر خدا چیزی روایت نکنید و اگر کسی از شما چیزی پرسید،بگویید بین ما و شما قرآن هست و قرآن ما را کافی است؛حلال آن را حلال، و حرامش را حرام شمارید. (3)
عمر پا را از این فراتر گذاشت:نوشتههای احادیث اصحاب را جمعآوری نمود و دستور داد آتش زدند.در طبقات ابن سعد آمده است:
«احادیث در زمان عمر زیاد شده بود،پس مردم را قسم داد که احادیث نوشته شده را بیاورند و آنها-به خیال اینکه میخواهد استفاده کند-آوردند.بعد از آن عمر دستور داد همه را سوزاندند.» (4)و نیز آن دسته از اصحاب پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم که در شهرهای مختلف برای مسلمانان حدیث
1) 1)
2) 2) -نحل:44. [2]
3) 3) -تذکرة الحفاظ(ذهبی)2/1-3.«انّکم تحدثون عن رسول اللّه احادیث تختلفون فیها و النّاس بعدکم اشدّ اختلافا فلا تحدثوا عن رسول اللّه شیئا فمن سألکم فقولوا بیننا و بینکم کتاب اللّه،فاستحلّوا حلاله و حرّموا حرامه.»
4) 4) -طبقات ابن سعد 140/5.« [3]انّ الاحادیث کثرت علی عهد عمر بن الخطّاب فأنشد النّاس ان یأتوه بها فلمّا أتوه امر
از پیامبر روایت میکردند،مانند عبد اللّه بن حذیفه،ابو درداء،ابو ذر و عقبة بن عامر را به مدینه احضار کرد و به ایشان گفت:
این حدیثهایی که از پیامبر در شهرها پخش کردید،چیست؟گفتند:ما را از روایت حدیث نهی میکنی؟گفت:نه،ولی باید نزد من بمانید،و تا زندهام از من جدا نشوید.ما میدانیم چه احادیثی را از شما بگیریم و کدام را نپذیریم و رد کنیم.آنها هم تا پایان زندگی عمر در مدینه بودند. (1)
همچنین ابن مسعود،ابو درداء و ابو مسعود انصاری را حبس کرد و گفت:زیاد از پیامبر (حدیث)روایت میکنید. (2)
برخورد عثمان با نقل روایت همینگونه بود.لذا وقتی که خلیفه شد،گفت:هیچ حدیثی نباید روایت شود،مگر آنچه در زمان ابو بکر و عمر روایت شده است.
برای تأیید این مطلب جریان زیر را نقل میکنیم:
در زمان خلافت عثمان،در ایّام حج گروهی به دور ابو ذر حلقه زده از او پرسش میکردند و او هم پاسخ میداد.در حین صحبت مردی بالای سرش ایستاد و گفت:مگر تو را از فتوا دادن نهی نکردهاند؟
ابو ذر سر برداشت و به او گفت:اگر شمشیر بر گردن من بگذارید،از گفتن حدیث پیامبر دست بر نخواهم داشت. (3)
به همین جهت عثمان او را به شام تبعید کرد.ولی او در آنجا نیز احادیث پیامبر را نقل میکرد.
لذا معاویه مردم را از همنشینی با او منع نمود،امّا ابو ذر با نادیده گرفتن دستور او،همچنان روایات مخالف دستگاه حکومت عثمان و معاویه را نشر میداد.بالاخره معاویه نتوانست حق گویی او را تحمّل کند و او را به مدینه نزد عثمان برگرداند،و بعد از گفتگوهای تندی که بین ابو ذر و عثمان ردّ و بدل شد،عثمان او را به ربذه تبعید کرد و ابو ذر در همانجا وفات نمود.
یکی دیگر از علل جلوگیری خلفا از نشر حدیث پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم،جلوگیری از انتشار فضایل و
1) 1) -کنز العمال 239/5.«ما هذه الاحادیث الّتی افشیتم عن رسول اللّه فی الآفاق؟قالوا:تنهانا؟قال:لا،اقیموا عندی لا و اللّه لا تفارقونی ما عشت فنحن أعلم ما نأخذ منکم و نردّ علیکم.فما فارقوه حتّی مات.»
2) 2) -تذکرة الحفاظ 7/1.«اکثرتم الحدیث عن رسول اللّه.»
3) 3) -سنن دارمی 136/1-137؛طبقات ابن سعد 354/2؛صحیح بخاری 161/1.
مناقب امیر المؤمنین،علی علیه السّلام بود.چرا که آن حضرت بسیاری از سران قریش را در جنگهای صدر اسلام کشته بود و یک فرد عرب قریشی نمیتوانست در این امر بیتفاوت باشد.همچنین به خاطر آنکه نقل احادیث پیامبر در فضایل علی،مانع به حکومت رسیدن قریش بود؛چه احادیثی که ضمن آن پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم آن حضرت را ولیّ امر و خلیفه و وصیّ خود معرّفی نموده بود،و چه احادیثی که طیّ آن پیامبر تأویل و شأن نزول آیاتی از قرآن کریم را در مورد علی علیه السّلام بیان فرموده بود.
در نتیجه وضع بدانجا کشید که شخصی میگوید:با سعد وقّاص به مکّه رفتم و برگشتم و در تمام این مدّت حتّی یک حدیث هم از پیامبر برای ما نقل نکرد. (1)
-سنن دارمی 84/1 و 85.
دیگری میگوید:با عبد اللّه بن عمر یک سال بودم،یک حدیث هم از پیامبر برای ما نخواند. (2)
یا ابو هریره میگوید:در زمان عمر نمیتوانستیم بگوییم:قال رسول اللّه. (3)
به این ترتیب آنچه از حدیث پیامبر نزد صحابه در مدینه بود،در سینههایشان میماند و چون اینها میمردند،آن احادیث از بین میرفت.در زمان معاویه برای توجیه این کار خلفا،احادیثی جعل کردند که پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرموده است:از من چیزی ننویسید،و هر که از من غیر از قرآن چیزی نوشته باشد،محوش کند. (4)یا روایت شده است که از پیامبر اجازه خواستند تا از او حدیث بنویسند؛ پیامبر اجازه نداد. (5)مسند احمد از زید بن ثابت روایت میکند که پیامبر نهی کرد که چیزی از حدیثش نوشته شود. (6)
در مسند احمد و سنن ابی داوود از ابو هریره روایت شده است که گفت:نشسته بودیم و آنچه از پیامبر شنیده بودیم،مینوشتیم.در آن حال پیامبر بر ما وارد شد و گفت:چه مینویسید؟گفتیم:
آنچه از شما شنیدهایم.پس فرمود:آیا به همراه کتاب خدا کتابی دیگر؟!تنها قرآن را بنویسید.ما نیز
1) 1)
2) 2) -همان.
3) 3) -تاریخ ابن کثیر 107/8.
4) 4) -صحیح مسلم 97/4؛سنن ابی داوود 119/1؛مسند احمد 12/3 و 39 و 56.«لا تکتبوا عنّی و من کتب عنّی غیر القرآن فلیمحه.»
5) 5) -سنن دارمی،مقدّمه باب 42.«استأذنوا النّبی فی ان یکتبوا عنه،فلم یأذن لهم.»
6) 6) -مسند احمد 12/3-13.«انّ رسول اللّه نهی ان یکتب شیئا من حدیثه.»
آنچه نوشته بودیم،در محوّطهای جمع کردیم و سوزاندیم. (1)
-مسند احمد 182/5؛ [1]سنن ابی داوود 319/3.«کنّا قعودا نکتب ما نسمع من النّبی،فخرج علینا،فقال:ما هذا تکتبون؟ فقلنا ما نسمع منک.فقال:أ کتاب مع کتاب اللّه...اکتبوا کتاب اللّه امحضوا کتاب اللّه.فقال:فجمعنا ما کتبنا فی صعید واحد ثمّ احرقناه بالنّار.»
دلیل جعلی بودن این حدیث آن است که اصلا ابو هریره بیسواد بوده و نوشتن نمیدانسته است.به این ترتیب خلفا توانستند سنّت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم را در مدینه،و آن هم در سینهها محصور کنند،و مردم خارج از مدینه را از سنّت پیامبر دور نگه دارند،مگر آنچه خلیفه و دستنشاندههای او صلاح میدیدند که بیان آن برای دستگاه حکومت اشکال ندارد.اگر وضع این چنین ادامه مییافت،چیزی از عقاید و احکام واقعی اسلام باقی نمیماند،ولی در مقابل این روش،حضرت امیر و ائمّه اطهار علیهم السّلام با نشر احادیث پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم،اسلام را حفظ و تبلیغ نمودند.
هر چه از قرآن بر پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم نازل میشد،حضرتش برای مردم میخواند و معانی آن را بیان میفرمود.یکی از صحابه میگوید:پیامبر در مسجد مدینه ده آیه ده آیه به ما یاد میداد و از آن ده آیه نمیگذشتیم تا آنچه احکام و بیان در آن آیات بود،میآموختیم. (2)یعنی آنچه از علوم قرآن لازم بود،پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم برای مردم بیان میکردند.البته این بیان هم از خداوند بود که به واسطۀ جبرئیل بر پیامبر نازل میشد.به این ترتیب،صدها نفر قرآن را با معنا و تفسیر فرا گرفته حفظ میکردند که به آنها قاریان قرآن میگفتند و کسانی از اینها که نوشتن بلد بودند،آنچه یاد میگرفتند روی چرم،تخته،استخوان کتف گوسفند و غیره مینوشتند؛چه آیۀ قرآن،و چه بیان پیامبر در معنای لغوی و شأن نزول و احکام آن آیات.این مجموعهها را مصحف میگفتند.پس آموزش و نگارش قرآن در زمان پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم،همراه با بیان و تفسیر آن حضرت بوده و نوشتن قرآن به تنهایی مرسوم نبوده است. (3)
در اینجا چند نمونه از شأن نزول آیات را که در این مصحفها بوده،میآوریم:
در بیان إِنَّ شانِئَکَ هُوَ الْأَبْتَرُ (4)آمده بود که دشمن عیب جوی پیامبر،عاص بن وائل،پدر
عمرو عاص است و در تفسیر إِنْ جاءَکُمْ فاسِقٌ بِنَبَإٍ (1)
-حجرات:6. [1]
آمده بود که آن فاسق،ولید است.و در تفسیر وَ الشَّجَرَةَ الْمَلْعُونَةَ فِی الْقُرْآنِ (2)آمده بود که شجرۀ ملعونه،بنی امیّهاند.این آیات و دهها آیۀ دیگر،دربارۀ قریش و در مقام تعریض به آنها بوده که در این مصحفها به صورت بیان پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم نوشته شده بود.همان افرادی که خود یا فرزندانشان در زمان خلفا فرماندۀ لشکر یا والی شده بودند.عبد اللّه بن عمرو عاص میگوید:«من در زمان پیامبر احادیث پیامبر را مینوشتم،قریش(صحابۀ پیامبر)مرا نهی کردند:هر چه پیامبر میگوید،مینویسی؟! پیامبر بشر است،هم در حال غضب سخن میگوید و هم در حال خشنودی.(یعنی همچنان که بشر به سبب خشنودی از کسی،از او تعریف میکند و در حال غضب بدگویی میکند،پیامبر نیز چنین است.)
عبد اللّه بن عمرو عاص میگوید:بعد از آن،نوشتن حدیث پیامبر را ترک کردم و داستان را به پیامبر گفتم.پیامبر فرمود:سخن مرا بنویس.قسم به آنکه جانم در دست اوست،جز کلام حق از دهانم بیرون نمیآید. (3)
این واقعه نشان میدهد که قریش از همان زمان پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم،نمیخواستند حدیثی که به ضررشان است،نوشته شود.زمان فوت پیامبر هم شعار«حسبنا کتاب اللّه»را مطرح کردند و آنگاه که قریشیان خلافت را به دست گرفتند،به فکر افتادند قرآن را از تفسیر جدا کنند و آن را بدون شرح و تفسیر بنویسند.چون در مصحفهایی که دست مردم بود،در بیان آیۀ یا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ (4)نوشته شده بود:«فی علیّ».و این تفسیر با سیاست دستگاه خلافت ناسازگار بود.لذا از زمان ابو بکر کار تجرید(جدا کردن)قرآن از بیان پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم شروع شد و عمر در زمان حکومتش دستور داد قرآن را تنها بنویسند و قرآنی که امروز در دست ماست،نوشته شد و آن را نزد دخترش،حفصه به امانت سپرد تا در فرصت مناسب آن را جایگزین مصاحف موجود در دست مسلمانان کند.پس این قرآن همان قرآن زمان پیامبر است،بدون بیان و تفسیر آن حضرت.
همچنین عمر به والیان خود دستور میداد:مردم را به قرآن مشغول دارید و از حدیث پیامبر منصرف کنید.
قرظة بن کعب از اصحاب پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم میگوید:«عمر مرا والی کوفه کرد،وقتی عازم کوفه شدیم به بدرقۀ ما آمد تا مسافتی از مدینه دور شدیم.گفت:میدانید برای چه به بدرقۀ شما آمدم؟ گفتیم:برای اینکه ما صحابی پیامبر هستیم و تو خواستهای ما را اکرام کنی.گفت:آری،ولی غیر از آن،چیز دیگری هم هست و آن اینکه شما به شهری میروید که مردمش خیلی قرآن میخوانند، مثل زنبورها که صدایشان در هم میپیچد.شما آنها را از خواندن قرآن به شنیدن حدیث پیامبر مشغول نکنید.قرظه میگوید:من پس از آن از ترس خلیفه حدیثی از پیامبر نقل نکردم.» (1)
-تذکرة الحفاظ 4/1-5؛سنن دارمی 85/1.
ابو موسی اشعری نیز میگوید:«عمر مرا والی بصره کرد و سفارش نمود تنها قرائت قرآن را در میان مردم ترویج کنم.» (2)کار به جایی رسید که خود عمر معنای آیهای را نمیدانست.بالای منبر گفت: وَ فاکِهَةً وَ أَبًّا (3)یعنی چه؟بعد خود گفت:خوب ندانی عمر،آنچه از قرآن میدانید عمل کنید؛حلالش را حلال دارید و حرامش را حرام. (4)در این موارد تفسیر آیات را گاهی از کعب الاحبار یهودی و گاهی از ابن عبّاس میپرسید،آن هم آنچه مصلحت حکومت خود میدانست.در نتیجۀ این عمل، کار در شهرهای مسلمین بدانجا کشید که مردم فقط قرآن میخواندند و صاحبان مصاحف که در آنها قرآن همراه تفسیر بود،حق نداشتند تفسیر پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم را بیان کنند.واقعۀ زیر وضع آن زمان را نشان میدهد:
صبیغ بن عسل تمیمی از اشراف بنی تمیم و شیخ قبیله بود و علاقه به فهم قرآن داشت.به این جهت به شهرهای مختلف که صحابۀ پیامبر در آنجا بودند،مثل کوفه،بصره،دمشق،حمص و اسکندریه میرفت و از معانی آیات قرآن از ایشان سؤال میکرد.عمرو عاص به عمر نوشت:کسی در اینجا هست که از تفسیر قرآن میپرسد.عمر در جواب نوشت:روانۀ مدینهاش کنید.او را به مدینه فرستادند.این بنده خدا نمیدانست خلیفه او را برای چه احضار کرده است،لذا زمانی که بر
خلیفه وارد شد،پرسید:یا امیر المؤمنین! وَ الذّارِیاتِ ذَرْواً (1)
-ذاریات:1. [1]
یعنی چه؟عمر گفت:پس تو همان شخص هستی؟!بیا جلو.بعد با خوشۀ خرما که خرمایش را کنده بودند،صد ضربه به سرش زد.گفت:یا امیر المؤمنین!آنچه در سرم بود،بیرون رفت.خلیفه گفت:ببریدش زندان.آنگاه که از زمین بلند شد،خون از پیراهنش میچکید.چون بهبود یافت،خلیفه دستور داد دوباره او را آوردند.این دفعه صد ضربه به کمرش زد که در کمرش شیاری ایجاد شد.سپس گفت:ببریدش به زندان.و در بار سوم که او را نزد خلیفه آوردند،گفت:یا امیر المؤمنین!اگر میخواهی مرا بکشی، راحت بکش و خلاصم کن.عمر او را به بصره تبعید کرد و به والی بصره،ابو موسی اشعری،دستور داد که کسی با این شخص نشست و برخاست نکند و سخن نگوید و به اصطلاح بایکوت شود.این شخص نماز جماعت میرفت،ولی کسی با او حرف نمیزد.پس از مدّت زمانی نزد ابو موسی آمد و با التماس از او خواست تا نزد خلیفه برای او شفاعت کند.ابو موسی برای عمر نوشت:این شخص توبه کرده است،اجازه بدهید مردم با او نشست و برخاست کنند و با او رفتار عادی داشته باشند.
آنگاه عمر اجازه داد مردم با او معاشرت کنند.در تاریخ نوشتهاند که او از اشراف بود و پس از این واقعه از اشرافیت افتاد. (2)
وضع جامعۀ مسلمین به خاطر سیاست خلافت قریشی چنین شده بود.چون در آیات قرآن به ستیزهجویی قریشیان در مکّه با پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و کینهتوزی و دشمنی آنها با مسلمانان اشاره شده و همچنین در حدیث پیامبر،آن داستانها و نام آن اشخاص بیان شده بود.و این احادیث برای بازماندگان آنها که از مهاجرین قریش بودند و دستگاه خلافت از آنها بود،موجب سرشکستگی و مذمّت بود.لذا دستگاه خلافت،نقل بیان پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم را دربارۀ قرآن منع کرد.
اوضاع چنین بود تا نوبت به عثمان رسید.ناراحتی مردم از کارهای عثمان و کارگزاران او چون ولید و سعید و عبد اللّه بن ابی سرح و معاویه زیاد شد.کمکم مردم هوشیار شدند و از نیمۀ دوم حکومت عثمان اعتراضات آنها فزونی گرفت.زیرا آنها همین تفاسیر را نسبت به بنی امیّه و دستگاه خلافت که در مصحفهایشان نوشته بود،میخواندند.در این زمان عثمان قرآنی را که در زمان عمر بدون تفسیر نوشته شده و نزد حفصه بود،از او گرفت و دستور داد از روی آن شش نسخه نوشتند و به هر یک از شهرهای مکّه،شام،کوفه،بصره،حمص و اسکندریه،یک نسخه فرستاد تا
فقط از روی آنها تکثیر و قرائت شود.یک نسخه را نیز در مدینه نگاه داشت.بعد مصاحف صحابه را که همراه تفسیر بود،جمع کرد و همه را سوزاند. (1)
-القرآن الکریم و روایات المدرستین،جلد 1،بحث من تاریخ القرآن.
لذا در دست مسلمانها تنها همین قرآن بیتفسیر ماند.فقط عبد اللّه بن مسعود مصحفش را نداد،برای همین بود که به او تهمتها زدند.مثلا گفتند:او قرآنش را نمیدهد چون فلان سوره را ندارد یا فلان چیز را زیادی دارد.این بود سرگذشت قرآن در زمان خلفای ثلاثه.در دروس آینده خواهیم دید که چگونه حضرت امیر علیه السّلام در زمان خلافتش،با آزاد کردن نقل حدیث از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم،در کنار فرمایشات خودش،تفسیر قرآن را به جامعه برگرداند.
در اینجا لازم است به کار اسفبارتری که در زمان خلفا نسبت به قرآن و معارف آن انجام گرفت،اشاره کنیم:گفتیم که خلیفۀ دوم صحابۀ پیامبر را از حدیث گفتن منع کرد.در مقابل به دو نفر اجازه داد که هر چه میخواستند در تفسیر قرآن و معارف اسلامی بیان کنند؛یکی کعب الاحبار و دیگری تمیم داری.کعب الاحبار بزرگ علمای یهود بود که در زمان عمر به ظاهر اسلام آورد و مقرّب دستگاه خلافت و سخنگوی رسمی شد.خلیفه از او از آیات قرآن سؤال میکرد.گاهی هم میپرسید:فلان مسأله در تورات چگونه است؟به واقعۀ ذیل توجّه فرمایید:
پس از وفات عبد الرّحمن بن عوف،اموالش را نزد خلیفه عثمان آوردند تا آنها را تقسیم کند.
آن قدر طلا جمع شد که از این طرف مجلس،آن طرف دیده نمیشد.این جریان اتّفاقا مصادف بود با زمانی که ابو ذر را از شام آورده بودند و با رانهای مجروح در آنجا نشسته بود.عثمان از کعب الاحبار پرسید:اگر کسی این اندازه طلا به ارث بگذارد،مشکلی برایش پیش میآید؟گفت:
نه.ابو ذر در آن حال با عصایی که دستش بود،به سر کعب الاحبار کوبید و گفت:ای یهودی زاده!تو دین ما را به خود ما میآموزی؟! (2)سپس این آیه را خواند:
وَ الَّذِینَ یَکْنِزُونَ الذَّهَبَ وَ الْفِضَّةَ وَ لا یُنْفِقُونَها فِی سَبِیلِ اللّهِ فَبَشِّرْهُمْ بِعَذابٍ أَلِیمٍ* یَوْمَ یُحْمی عَلَیْها فِی نارِ جَهَنَّمَ فَتُکْوی بِها جِباهُهُمْ وَ جُنُوبُهُمْ وَ ظُهُورُهُمْ هذا ما کَنَزْتُمْ لِأَنْفُسِکُمْ فَذُوقُوا ما کُنْتُمْ تَکْنِزُونَ (3)
«کسانی که طلا و نقره را گنجینه و ذخیره کردهاند و در راه خدا انفاق نمیکنند،به عذاب
دردناک خبرشان ده.روزی که آن طلا و نقره را در آتش جهنّم بگدازند و بر پیشانی و پهلوها و پشتهایشان داغ نهند و گویند:این همان است که برای خود ذخیره کردید،پس بچشید آنچه را که میاندوختید.»
امّا تمیم داری راهب نصرانی بود.در زمان پیامبر در امانت خیانت کرد.پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم به او گفت:
اسلام بیاور که اسلام گناهان گذشته را محو میکند.او به ظاهر اسلام آورد و در زمان عمر با اجازه و دستور او روز جمعه قبل از خطبۀ نماز،منبر میرفت و برای مردم صحبت میکرد.در زمان عثمان این سخنرانی به دو روز در هفته افزایش یافت. (1)
-در درسهای گذشته مفصّلا توضیح داده شد.
از آنجا که افرادی همچون تمیم داری از پیامبر چیزی نشنیده بودند،آن تفاسیری را که به بنی امیّه و دستگاه حکومت برخورد داشت،نمیدانستند و نمیگفتند و به جای آن قصص و حکایات و عقاید تحریفشدۀ تورات و انجیل را در شرح قرآن برای مردم بیان میکردند.بدین سان عقاید باطل در بین مسلمانان رواج یافت و عقاید قرآنی صحیح تحریف گشت.صفات خدا همان شد که وهّابیهای امروز میپندارند؛برای خدا قائل به دست و پا و سر و چشم و گوش شدند و در واقع خدای قرآن همانند خدای تورات تفسیر شد.به این ترتیب قرآن که ظاهرش به خواست خداوند از تحریف و تغییر محفوظ بود و هست،معنایش تحریف گشت و با این تحریفات،معنویات عقایدی که پیامبر آورده بود،از قرآن فهمیده نمیشد.این است معنی حدیث پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم که فرمود:«به زودی بر امّت من زمانی آید که از اسلام جز اسمش،و از قرآن جز خطش چیزی نمیماند.» (2)
حال باید ببینیم حضرت امیر علیه السّلام چگونه اسلام حقیقی و عقاید صحیح را به جامعه برگرداند و به این وسیله وظیفۀ وصایت خود،یعنی حفظ و تبلیغ اسلام را به خوبی ایفا نمود.
یکی دیگر از کارهای خلفا،خصوصا خلیفۀ دوم تغییر احکام بود،به این معنا که در مقابل دستور خدا و پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم از پیش خود اظهار نظر میکردند و مردم را به تبعیت از آن وامیداشتند .
این کار در واقع تحریف اسلام و تبدیل احکام الهی بود و اصالت و ارزش و کارآیی دین را
مخدوش میساخت.چرا که تعبّد به دین زمانی ضامن سعادت بشر است که از جانب پروردگار حکیم،و به وسیلۀ پیامبر معصوم از هر گونه خطا و اشتباه،به انسان برسد و اگر قرار شد فکر ناقص و محدود بشر،خصوصا قدرتمندان و هواپرستان در آن دخالت نموده چیزهایی را کم یا زیاد نماید، نه فقط انسان را به کمال و رستگاری نخواهد رساند،بلکه باعث گمراهی او نیز خواهد شد.یکی از اساسیترین اختلافات مکتب اهل بیت و مکتب خلفا نیز در همینجاست که مکتب اهل بیت معتقد است مدرک احکام الهی و دین آسمانی تنها قرآن و سنّت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم است.پیامبری که جز حق نمیگوید و فراموشی و اشتباه ندارد و از هر گونه گناه و لغزش مصون است:
وَ ما یَنْطِقُ عَنِ الْهَوی* إِنْ هُوَ إِلاّ وَحْیٌ یُوحی (1)
-نجم:3 و 4. [1]
،و پس از پیامبر،دوازده امام که آنها نیز معصومند،معالم دین را که به ترتیب از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بر ایشان القا شده،به مردم میرسانند.ولی مکتب خلفا در کنار قرآن و سنّت پیامبر،سیرۀ خلفا،خصوصا شیخین(ابو بکر و عمر)را نیز به عنوان مدرک احکام میپذیرد.حتّی در مواردی که خلیفه بر خلاف حکم صریح خدا و پیامبر حکم نمود و به اصطلاح در مقابل نص،اجتهاد کرد،اطاعت از او را واجب میشمارند.تاریخ خلفا چنین مواردی را نشان میدهد. (2)در اینجا برای نمونه یک مورد را ذکر میکنیم و آن،نهی کردن خلیفۀ دوم،عمر،از عمرۀ تمتّع است.در اسلام یک عمرۀ مفرده داریم و یک حج که خود آن سه قسم است:حج قران،حج افراد و حج تمتّع.
عمرۀ مفرده آن است که در طول سال میتوان آن را به جا آورد و اعمال آن عبارت است از:
احرام در میقات،طواف خانۀ خدا،نماز طواف،سعی بین صفا و مروه،تقصیر،طواف نساء و نماز آن.
حج افراد برای اهالی مکّه تا دوازده میل اطراف آن است که در ماههای حج از خانههای خود احرام میبندند و به عرفات و مشعر و منی میروند و پس از انجام مناسک آنجا،به مکّه بازمیگردند ،طواف و نماز و سعی میکنند و سپس عمرۀ مفرده به جا میآورند.
حج تمتّع برای مسلمانان شهرهای دور در ماههای حج است که شامل عمره و حج میباشد.
آنها در میقات احرام عمرۀ حج تمتّع میبندند و به مکّه میروند،طواف خانۀ خدا،نماز طواف و
سعی صفا و مروه به جا میآورند،در پایان تقصیر میکنند و از احرام بیرون میآیند و محلّ میشوند و تا روز هشتم ذی الحجّه در مکّه میمانند و در آن روز احرام حج میبندند،به عرفات و مشعر و منی میروند و پس از مناسک آنجا،دوباره به مکّه آمده طواف حج و نماز و سعی و طواف نساء و نماز آن را به جا میآورند.و از آن جهت که بین این عمره و حج تمام آنچه بر محرم حرام شده بود،حتّی همبستری با همسر خود،حلال میشود،آن را حج تمتّع میگویند.
امّا حجّ قران برای کسانی است که قربانی را از میقات همراه خود میآورند و اعمال آن مانند حج افراد است.
از آنجا که اهل مکّه در زمان جاهلیت تاجر پیشه بودند،به مردم میگفتند:سالی دو بار بیایید مکّه،یک بار برای عمرۀ مفرده و یک بار برای حج در ذی الحجّه و حج را با عمره جمع نکنید.
ابن عبّاس از مشرکان زمان جاهلیت خبر میدهد که آنها عمره در ماههای حج را بالاترین فسق و گناه در زمین میدانستند و میگفتند:هنگامی که جراحت پشت شترها خوب شد و اثر جای پاها در راهها از بین رفت و ماه صفر سپری شد،به جا آوردن عمره جایز است. (1)
-بخاری،کتاب الحج؛فتح الباری 168/4-169؛مسند احمد 249/1 و 252 و 332 و [1] 339؛سنن بیهقی 345/4. «کانوا یرون العمرة فی اشهر الحج من افجر الفجور فی الارض...و یقولون اذا برء الدبر و عفا الأثر و انسلخ صفر،حلّت العمرة لمن اعتمر.»
پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بعد از هجرت به مدینه،چند بار عمرۀ مفرده به جا آوردند.ولی در سال دهم به اهل مدینه و قبایلی از خارج مدینه که مسلمان شده بودند،اعلام فرمودند که برای رفتن به حج و یاد گرفتن مناسک آن آماده شوند.هر کس میتوانست حاضر شد.آماری که نوشتهاند از 70 تا 130 هزار نفر است.اقلّش را هم بگیریم،70 هزار نفر،جمعیت زیادی میشود که همۀ آنها اطراف پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم را گرفته به او نگاه میکردند تا مناسک حج را از او بیاموزند و مانند او حج به جا آورند.
در بیرون مدینه(آبار علی)کسانی که مانند خود پیامبر قربانی همراه آورده بودند،نیّت حج قران،و بقیه نیّت حج افراد کردند.وقتی به وادی عقیق که بین مکّه و مدینه است رسیدند،پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم به عمر بن خطّاب فرمود:«از جانب پروردگار بر من وحی شد که بگو عمره همراه حج است و من تا روز قیامت عمره را در حج داخل کردم.» (2)
این اوّلین باری است که از جانب خداوند دستور نازل میشود که برای اهالی دور از مکّه حج
مفرد نیست و عمره به همراه حج است.به اوّلین کسی هم که ابلاغ میشود،عمر است(این نکتهای دارد که بعد روشن خواهد شد).در عسفان،سراقه به پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم میگوید:حکم حج را چنان بیان کن که گویا ما امروز به دنیا آمدهایم.یعنی ما کاری نداریم به اینکه حج در سابق چگونه بوده؛الآن چه کار باید بکنیم؟پیامبر فرمودند:خداوند در این حجّتان عمره را داخل کرد.پس وقتی وارد مکّه شدید و طواف خانه و سعی صفا و مروه را انجام دادید و تقصیر کردید،از احرام بیرون میروید. (1)
-سنن ابی داوود 159/1.«انّ اللّه قد ادخل علیکم فی حجّکم هذا عمرة فإذا قدمتم فمن تطوف بالبیت و بین الصّفا و المروة فقد حلّ.»
عایشه میگوید:در بین اصحاب بعضی دستور پیامبر را اجرا کردند و بعضی ترک نمودند. (2)
پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم وقتی در بطحاء مکّه پیاده شدند،این حکم را دوباره تبلیغ کردند و فرمودند:هر کس خواست احرام آمدن به مکّه را احرام برای عمره قرار دهد،قرار دهد. (3)
باید توجّه داشت که پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم احکامی را که پذیرش آن برای مردم گران بوده است،به تدریج بیان میفرمودند.لذا چون یکی شدن حج و عمره برای مهاجرین قریش سنگین بود،اوّل آن را به عمر و بعد به سراقه بیان نمودند.سپس در ابتدای ورود به مکّه به همۀ حجّاج اعلام کردند:
هر کس قربانی همراه نیاورده،میتواند نیّت حج را به عمره بدل کند.در اینجا نفرمودند که واجب است،ولی بعد از طواف و سعی صفا و مروه،جبرئیل نازل شد و حکم جزم بر پیامبر آورد.پیامبر در آخرین سعی مروه به اصحاب فرمودند:هر کس قربانی همراه ندارد،باید نیّت احرام این حج را به احرام عمره بدل کند و پس از تقصیر از احرام درآید.سراقه دوباره از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم پرسید:این کار برای همین امسال است که ما عمره و حج را در یک سفر با هم جمع میکنیم یا این حکم همیشگی و ابدی است؟پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمودند:نه،این حکم برای همیشه،و ابدی است.و انگشتان دو دست را در هم برده دو بار فرمودند:عمره در حج داخل شد. (4)تمام آنهایی که با حضرتش آمده بودند،این کار پیامبر را دیدند و این حکم را از زبان ایشان شنیدند.البته خود پیامبر چون قربانی همراه آورده بودند و حجّشان قران بود،در احرام باقی ماندند.
1) 1)
2) 2) -صحیح بخاری 189/1؛صحیح مسلم875/؛سنن بیهقی 356/4.
3) 3) -سنن بیهقی 4/5.«من شاء ان یجعلها عمرة فلیجعلها.»
4) 4) -صحیح مسلم886/-888؛سنن ابی داوود 182/2؛سنن ابن ماجه1022/؛مسند احمد 32/3؛سنن دارمی /2 44؛سنن بیهقی 7/5؛صحیح بخاری 166/4.«فشبک رسول اللّه اصابعه واحدة فی الاخری و قال:«دخلت العمرة فی الحجّ» مرّتین،«لا،بل لا بد ابد.»
بعضی مهاجرین قریش که عمره را در ماههای حج حرام میدانستند،این امر در نظرشان بزرگ آمد و دلتنگ شده به پیامبر گفتند:اگر الآن از احرام درآییم،چه چیزی بر ما حلال میشود؟ پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمودند:این عمرۀ تمتّع است،هر کس قربانی همراه ندارد،از احرام بیرون رود و همه چیز بر او حلال میشود.از این پس عمره در حج داخل شد تا روز قیامت. (1)
-صحیح مسلم911/؛سنن ابی داوود 156/2؛سنن بیهقی 18/5.«هذه عمرة استمتعنا بها فمن لم یکن عنده الهدی فلیحل الحل کله فان العمرة قد دخلت فی الحجّ إلی یوم القیامة.»
در روایت دیگری از جابر چنین آمده است که پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمودند:از احرامتان درآیید.پس طواف خانۀ خدا و سعی صفا و مروه کرده تقصیر نمایید و در مکّه محلّ باقی بمانید تا روز ترویه (هشتم ذی الحجّه).پس احرام حج ببندید و این عمل را که جلوتر آوردید،عمرۀ حج تمتّع قرار دهید.
کسانی از ایشان گفتند:ما آن وقتی که در میقات لبیک گفتیم،لبیک به حج گفتیم.چگونه آن را عمره قرار دهیم؟پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمودند:آنچه دستور میدهم،انجام دهید. (2)
در روایت دیگر آمده است که پیامبر فرمودند:از احرام درآیید و با زنان خود همبستر شوید.
بعضی به اعتراض گفتند:تا روز عرفه پنج روز مانده است؛پیامبر میگوید از احرام درآیید.آن حضرت ایستادند و فرمودند:به من گزارش رسیده که عدّهای چنین و چنان میگویند.قسم به خدا من از آنها نیکوکارتر و پرهیزکارترم. (3)آنها گفتند:ای پیامبر خدا!آیا یکی از ما به منی رود در حالی که از او منی میچکد؟(یعنی با همسرش همبستر شده است؟)پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمودند:آری. (4)
چنین بود واقعۀ تبلیغ عمرۀ تمتّع توسّط پیامبر و ظاهرا هیچ حکمی به این مقدار بین پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و اصحابش بحث نشده است.با این توضیحات این حکم طوری مطرح شد که نمیشد کسی از یادش برود.
زمان پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم گذشت و ابو بکر در زمان خلافتش،پس از
1) 1)
2) 2) -صحیح بخاری 190/1؛صحیح مسلم884/.«احلوا من احرامکم فطوفوا بالبیت و بین الصّفا و المروة و قصروا و اقیموا حلالا حتّی إذا کان یوم الترویة فاهلّوا بالحجّ و اجعلوا الّتی قدمتم متعة.قالوا کیف نجعلها متعة و قد سمینا الحج؟قال افعلوا ما امرکم.»
3) 3) -فتح الباری 108/17-109؛صحیح مسلم883/؛سنن بیهقی 338/4؛مسند احمد 356/3؛صحیح بخاری /2 52.«بلغنی أن اقواما یقولون کذا و کذا،و اللّه لانا ابرّ و اتقی للّه منهم.»
4) 4) -صحیح مسلم884/؛سنن بیهقی 356/4.«قالوا:یا رسول اللّه!أ یروح إلی منی و ذکره یقطر منیا؟قال:نعم.»
وفات پیامبر،به جای حج تمتّع،حج مفرد به جا آورد.یعنی همانند قریش در عصر جاهلیت،حج بدون عمرۀ تمتّع به جا آورد.لیکن با دیگران کاری نداشت.پس از او عمر خلیفه شد.او نیز حج مفرد به جا آورد.امّا وقتی قدرت و نفوذش زیاد شد،دستور داد مسلمانها در ماههای حج،تنها حج مفرد به جا آورند و عمره را در غیر ماههای حج انجام دهند.
ابو موسی اشعری که از جانب عمر والی بصره بود،با اهالی بصره برای حج به مکّه آمده بود.
ابو موسی خود داستان را چنین روایت کرده است:
زمانی که کنار حجر الاسود و مقام ابراهیم برای مردم احکام حج را بیان میکردم،مردی آمد و آهسته گفت:فتوا نده.خلیفه عمر تغییری در مناسک حج داده است.به مردم گفتم:به هر کس فتوا دادم،دست نگه دارد.امیر المؤمنین بر شما وارد میشود،مطلب را از او میپرسید و از او پیروی میکنید.چون عمر آمد،گفتم:ای امیر المؤمنین!چه تغییری در مناسک حج دادهای؟عمر خشمگین شد و گفت:اگر بخواهیم به قرآن عمل کنیم،قرآن امر به اتمام حج میکند(اشاره به آیۀ وَ أَتِمُّوا الْحَجَّ وَ الْعُمْرَةَ لِلّهِ ) (1)
-بقره:196. [1]
پس شما حج و عمره را جدا سازید،حج را در ماههای حج و عمره را در غیر این ماهها به جا آورید.قریش بهاری ندارند.بهارشان این است که مردم از اطراف،سالی دو بار به مکّه بروند تا زندگانی آنها سامان گیرد و راه بیفتد.حضرت امیر علیه السّلام گفت:پیامبر حج و عمره را با هم جمع کرد.خلیفه دید این حرف منطقی است و جواب ندارد،الآن دیگران هم اعتراض میکنند و همین حرف را میزنند،لذا ناچار شد شدّت عمل به خرج دهد و دستور دهد:دو حکم متعۀ نساء و عمرۀ حج تمتّع در زمان رسول خدا بود،امّا من از آن دو نهی میکنم و هر کسی عمل کند،او را عقاب میکنم. (2)
از این گفتار عمر،مجعول بودن احادیثی که مکتب خلفا برای تصحیح رأی او روایت کردهاند (پیامبر دستور داد حج مفرد به جا آورید)معلوم میشود.در این مورد حضرت امیر علیه السّلام با یک جملۀ کوتاه روشنگری کرد و نشان داد حکم واقعی اسلام چیزی است و اجتهاد خلیفه چیز دیگر.
در عین حال چون خلیفه خشن و سختگیر بود،کسی جرأت نداشت در مقابل او حرفی بزند و بر خلاف دستور او عمل کند.لذا حج تمتّعی که پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرموده بود،از بین رفت و هر کس از
آن به بعد حج میرفت،حج مفرد به جا میآورد و عمرۀ حج تمتّع را انجام نمیداد.
زمان عمر گذشت و عثمان خلیفه شد.چون با او بیعت کرده بودند به این شرط که به سیرۀ شیخین(ابو بکر و عمر)عمل کند،همان روش را در پیش گرفت.امّا چون سختی و خشونت خلیفۀ دوم را نداشت،خصوصا در نیمۀ دوم خلافتش که مخالفتها علیه او زیاد شده بود،زمینه برای اعتراض پیدا شد.حضرت امیر علیه السّلام از این موقعیت استفاده کرد و در چند مورد با او در حکم عمرۀ حج تمتّع به جدل پرداخت.عبد اللّه بن زبیر میگوید:در ایّام حج،عثمان و گروهی از اهل شام در جحفه بودند که سخن از عمرۀ تمتّع به میان آمد.عثمان گفت:عمره را در ماههای حج انجام ندهید.
اگر عمره را عقب بیندازید تا خانۀ خدا را دو بار در سال زیارت کنید،بهتر است.حضرت امیر علیه السّلام در این موقع در بیابان شترانش را علف میداد که خبر این حرف خلیفه به او رسید.آمد تا مقابل خلیفه ایستاد و گفت:«آیا از سنّتی که رسول خدا گذاشت و عبادتی که خداوند برای بندگان در قرآن اجازه داد،نهی میکنی؟»سپس حضرت امیر همانجا در مقابل همه،احرام عمرۀ حج تمتّع بست و به حج و عمره با هم لبیک گفت؛همچنان که پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم دستور داده بود.عثمان شکست خورد و رو به مردم کرده گفت:من که نهی نکردم،من نظری دادم،هر کس خواست عمل کند و هر کس خواست ترک کند. (1)
-مسند احمد 92/1.
در روایت دیگر چنین آمده است که حضرت امیر علیه السّلام به شترهایش کاه و جو میداد.مقداد بر او داخل شد و گفت:عثمان از جمع بین حج و عمره نهی میکند.آن حضرت با همان دستهای آلوده به کاه و جو آمد و بر عثمان داخل شد و فرمود:تو نهی میکنی که بین حج و عمره جمع شود؟!عثمان گفت:این نظر من است.علی علیه السّلام غضبناک بیرون آمد در حالی که به حج و عمره تلبیه میگفت. (2)
در روایت دیگر وارد شده:علی علیه السّلام و عثمان حج به جا آوردند.در بین راه عثمان از تمتّع نهی کرد.حضرت فرمود:وقتی میبینید عثمان سوار میشود،شما هم سوار شوید.پس حضرت امیر علیه السّلام آمد و در مقابل آنها به عمره تلبیه گفت.اصحاب او نیز چنین کردند.عثمان آنها را منع نکرد،حضرت به عثمان گفت:شنیدهام که تو از عمرۀ تمتّع منع میکنی؟عثمان گفت:آری.
حضرت فرمود:آیا نشنیدی پیامبر خدا به عمرۀ تمتّع لبیک گفت؟عثمان گفت:بله شنیدم. (1)
-سنن نسائی 15/2؛مسند احمد 57/1؛تاریخ ابن کثیر 126/5.
در روایت دیگر آمده است که عثمان در جریان اختلاف بر سر عمرۀ تمتّع با حضرت علی،به آن حضرت کلمهای گفت که آن را ننوشتهاند.پس علی علیه السّلام فرمود:تو دانستی که ما با رسول خدا حج تمتّع به جا آوردیم.عثمان گفت:آری،ولی ما میترسیدیم. (2)(معلوم نیست با وجود حدّ اقل هفتاد هزار نفر در رکاب پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و راهنمایی ایشان در مناسک حج،چه ترسی برای آنها وجود داشته است؟!)
و نیز در بین روایات میبینیم که حضرت علی علیه السّلام و عثمان در عسفان برخورد کردند و عثمان از عمرۀ تمتّع منع میکرد.حضرت امیر فرمود:آیا از کاری که رسول خدا انجام داده،نهی میکنی؟! عثمان گفت:ما را رها کن.حضرت فرمود:نمیتوانم تو را رها کنم.سپس به حج و عمره با هم تلبیه گفت. (3)
به این شکل حضرت امیر علیه السّلام،این حکم اسلامی را به جامعه برگرداند و حکم تحریف شده را برای مسلمانها آشکار ساخت.پس از آن در زمان خلافت خودش با دست باز و بدون مانع، همین گونه عمل میکرد و هنگامی که امیر الحاج میفرستاد،عمرۀ حج تمتّع به جا میآورده است.
امّا پس از شهادت ایشان،معاویه که در شام خود را خلیفه میخواند،از آنجا که بسیار سعی داشت سیرۀ سه خلیفه را در مقابل سنّت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم زنده کند،در این مسأله هم میخواست حج را از عمره جدا سازد.امّا روشنگریهای حضرت امیر علیه السّلام باعث شده بود افراد جرأت یابند که در مقابل معاویه و کارگزاران او،حکم اسلامی و سنّت نبوی را بیان کنند و در مقابل سیرۀ شیخین از آن دفاع نمایند.برای نمونه سعد بن وقّاص عمرۀ تمتّع را با حج به جا آورد.ضحّاک بن قیس،رئیس شرطه معاویه گفت:کسی حج و عمره را جمع نمیکند،مگر حکم خدا را نداند.سعد گفت:پسر برادر!بد گفتی.ضحّاک گفت:عمر بن خطّاب از آن نهی کرد.سعد گفت:پیامبر چنین کرد و ما با او حج و عمره را با هم به جا آوردیم، (4)در حالی که این(معاویه)در آن روز کافر بود. (5)
نکتۀ جالب این است که سعد وقّاص که در مقابل معاویه این چنین با جرأت و جسارت حکم
خدا را بازگو میکند،همان سعد وقّاص است که قبلا خواندیم در زمان عمر از مدینه برای حج به مکّه رفت و برگشت و حتّی یک حدیث از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم نقل نکرد.این جرأت او در نتیجۀ موضعگیریهای حضرت امیر علیه السّلام بود.اگر حضرت امیر در مقابل عمر،سنّت پیامبر را نمیگفت و عمر مجبور نمیشد بگوید:پیامبر بین حج و عمره جمع میکرد،ولی من نهی میکنم،و اگر پس از او در مقابل عثمان جبههگیری نمیکرد و به حج و عمره تلبیه نمیگفت،چه کسی جرأت داشت در مقابل خلفا حکم خدا و پیامبرش را بیان کند؟و در نتیجۀ همین روشنگریهای آن حضرت،چنان شد که زمانی که معاویه خواست از اصحاب پیامبر اقرار بگیرد که حج را باید از عمره جدا نمود،رو به آنان کرد و از آنها پرسید:آیا شما شهادت نمیدهید که پیامبر از اینکه عمره را به جای حج به جا آورند،نهی کرد؟ایشان گفتند:نه،چنین نبوده است.
البته در کتب مکتب خلفا،حدیثهایی در این مورد جعل شده؛مثلا حضرت امیر به فرزندش فرمود:«بنیّ افرد الحج.»:«فرزندم حج مفرد به جا آور.»یعنی عمره را با حج در یک سفر به جا نیاور.دلیل بر کذب این روایت،همان روایات متعدّدی است که به تفصیل بیان میکرد چگونه حضرت امیر علیه السّلام در این مسأله با عثمان درگیر شده که سه موردش را از کتب حدیث مکتب خلفا آوردیم.پس از بررسی واقعۀ جمع برگزار کردن عمره با حج تمتّع،برای ما روشن میگردد که آن دسته از احادیث پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم در این مورد که در کتب مکتب خلفا آمده است و به سبب آن احادیث تا به امروز فرقهای از پیروان مکتب خلفا-به خصوص وهّابیان-که بین عمره و حج جمع میکنند،به واسطۀ موضعگیریهای حضرت امیر علیه السّلام در این باره و به حکومت رسیدن ایشان است.
حضرت امیر علیه السّلام علاوه بر روشنگری راجع به حکم حج تمتّع،در موارد دیگری که خلفا حکمی را بر خلاف حق صادر میکردند،آنها را راهنمایی و به اشتباهشان واقف مینمود.به عنوان نمونه دو مورد را در اینجا ذکر میکنیم:
یک بار زن زناکاری را که باردار بود،به دستور خلیفه عمر برای اجرای حد میبردند.در راه به حضرت امیر علیه السّلام برخورد کردند.حضرت فرمودند:او را برگردانید.و چون پیش عمر آمدند، فرمودند:«این حق است که بر این زن حد جاری کنی،امّا جنینی که در شکم اوست،چه گناهی دارد؟بگذار تا وضع حمل کند،پس حد بر او جاری کن.» (1)
-الریاض النضره 196/2؛مطالب السئول13/.
1) 1)
بار دیگر زن زناکاری را که دیوانه بود،به دستور خلیفه عمر برای سنگسار کردن میبردند.
حضرت امیر در برخورد با آنها از حال او پرسیدند و چون از جریان مطّلع شدند،آنان را نزد خلیفه برگردانیده به او گفتند:
«آیا فرمایش رسول خدا را به یاد نداری که فرمود:حکمی بر دیوانه نیست تا به عقل آید،و بر انسان خواب تا بیدار شود،و بر خردسال تا به سنّ بلوغ برسد؟»
خلیفه گفت:آری.و دستور داد تا زن را آزاد کنند. (1)
-مسند احمد 140/1 و 154؛مستدرک حاکم 389/4؛سنن ابی داوود 139/4-140.
از این وقایع در زمان خلفای سهگانه،زیاد اتّفاق افتاده است.به طوری که بیش از چند بار از عمر نقل شده که پس از ارشاد و راهنمایی حضرت امیر علیه السّلام گفته است:
«لو لا علیّ لهلک عمر.»:«اگر علی نبود،عمر هلاک میشد.»
در قسمت قبل خواندیم که یکی از کارهای خلفا تغییر و تبدیل احکام الهی بود که بنا به اجتهاد و رأی خود،احکام شرع اسلام را تغییر میدادند و مسلمانان مجبور بودند به اجتهاد و رأی ایشان عمل کنند و چون قدرت و امکانات در اختیار آنها بود،مردم به خاطر زور یا مال و مقام،از اوامر آنها پیروی میکردند.
ساکنان مدینه-صحابه و غیر صحابه-به خصوص آنها که از قبایل انصار نبودند،قبل از عصر اسلام،گوشت و گندم جزء خوراک آنها نبود؛آب آشامیدنی آنها غالبا آب شیرین نبود و با سختی و تنگدستی امرار معاش میکردند.بعضی از همین افراد در زمان خلیفۀ دوم و سوم با یک فرمان، حکمران کشوری چون مصر،شام،عراق و یا ایران میشدند.افرادی مانند ابو هریره،ابو موسی اشعری و عمرو عاص،گنجهای کسری و قیصر در اختیارشان قرار میگرفت؛خلیفه حاتم بخشی میکرد و هر قدر که میخواست به آنها میبخشید و آنها را سیر میکرد.به طوری که بعضی به قدری پولدار و خوشگذران شدند که تصوّر آن برای بعضی سنگین است.عدّهای هم از روی ترس و تهدید مجبور به اطاعت از خلیفه بودند.لذا بالای حرف خلیفه حرفی نبود.حتّی حدیث پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم در برابر سخن خلفا اثری نداشت.
همان طور که در بحث قبل خواندیم با اینکه حدّ اقل هفتاد هزار نفر با پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم عمرۀ حج
1) 1)
تمتّع به جا آوردند،خلیفۀ دوم جلوی آن را گرفت و تا به امروز بخش بزرگی از پیروان مکتب خلفا، عمره را با حج به جا نمیآورند.شخصیت خلیفۀ دوم به جایی رسیده بود که گفت:امروز غیر از خدا کسی بالاتر از من نیست. (1)
-طبری 2764/1،در سیرۀ عمر.
لذا هر چه او میگفت،قانون اسلام و سنّت میشد،و به همین جهت در شورای شش نفری انتخاب خلیفه،پس از او با کسی بیعت شد که در کنار قرآن و سنّت پیامبر،به سیرۀ شیخین عمل کند.ضرر این امر برای اسلام بیشتر از ضرر خود تحریف است،چون ممکن است حاکمی بر خلاف سنّت پیامبر حکمی صادر کند و مردم به اجبار آن را بپذیرند،ولی در دل بدانند که آن حکم باطل و خلاف شرع است.در چنین حالی پس از آن حاکم،ممکن است حکم او از جامعه زایل شود و حکم واقعی اسلام به جامعه بازگردد.امّا اگر چنین حکمی جزء دین شد و سنّت شرعی به حساب آمد،در این صورت حکم شرع به کلّی فراموش میشود و حکم حاکم، جزء دین به حساب میآید.همچنان که احکامی که خلفای ثلاثه با اجتهاد خود تغییر داده بودند، چنین شد و از این شدیدتر آن بود که خلفای بعد از خلفای ثلاثه،اعمال خلفای قبلی را تأیید میکردند و سنّتهای آنها را تثبیت مینمودند.مثلا حدیثی از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم در زمان معاویه جعل شد با این مضمون که:«بر شما باد به سنّت من و سنّت خلفای راشدین بعد از من.» (2)با این روایت مدارک شرع اسلام،قرآن و سنّت پیامبر و سنّت خلفای ثلاثه گردید.نظیر این حدیث مجعول، حدیث مجعول دیگری است که از پیامبر روایت کردند:«اصحاب من مانند ستارگان هستند؛از هر کدام پیروی کنید،هدایت میشوید.» (3)با این مقدّمات اعمال خلفا جزء سنّت شد که حتّی در مقابل سنّت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم لازم الاجرا بود.
این بینش در مکتب خلفا با فتح باب اجتهاد،جزء عقاید به حساب آمد.یعنی برداشت کلّی جمعی از مسلمانان این شد که خلفای ثلاثه و بعد از آنها صحابه پیامبر مشرّع و قانونگذار باشند.به این وسیله احکامی که با اجتهاد خلفا و صحابه تغییر یافته بود،به جای احکام اسلامی شناخته و پذیرفته شد و بسیاری از آنها هنوز باقی است.حضرت امیر علیه السّلام و سایر ائمّه،هر چند توانستند با روشنگریهای خود،اسلام صحیح را به جامعه عرضه کنند،امّا نتوانستند همۀ مردم را به اجرای آن وادار سازند و بخش عظیمی از مسلمین تا امروز،به احکامی که خلفا بنابر رأی و اجتهاد خود
تغییر دادهاند،پایبندند.حضرت امیر علیه السّلام خطبهای در شکایت از تغییر احکام به دست خلفای قبل از خود دارد و از اینکه خود خلیفه شده است ولی به تصحیح و بازگرداندن آن احکام قادر نیست، گله و شکایت میکند.از جملۀ احکام تبدیل شده موارد ذیل است:
حضرت ابراهیم هنگام ساختن خانۀ خدا،وقتی دیوار کعبه بالا آمد، روی سنگی ایستاد تا بالای دیوار را بسازد.جای پای ایشان در آن سنگ تا به امروز به جای مانده است.در زمان پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم این سنگ نزدیک خانۀ کعبه بود.در قرآن میخوانیم:
وَ اتَّخِذُوا مِنْ مَقامِ إِبْراهِیمَ مُصَلًّی (1)
-بقره:125. [1]
«در مراسم حج پس از طواف در مقام ابراهیم نماز گزارید.»
اگر این سنگ همانجا بود،ما تا امروز میفهمیدیم این جای پای حضرت ابراهیم است که بر آن سنگ بالا رفته و بر آن پا نهاده و دیوار خانۀ خدا را ساخته است.ولی عمر دستور داد از جایش برداشتند و چند متر عقبتر و در جای فعلی گذاشتند و تا کنون در جایی که عمر آن را گذارده،باقی مانده است.
خلاصۀ بحث آن در قسمت«برخورد با مخالفان داخل مدینه»گذشت.بحث مفصّل آن در کتاب«معالم المدرستین»،جلد دوم،آمده است.
برای زکات،پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم پیمانۀ معیّنی داشت که خلفا آن را عوض کردند.
خانۀ جعفر را به زور از ورثۀ جعفر گرفته به مسجد پیامبر ضمیمه کردند.
خلفا منصب قضاوت را هم تصرّف کردند و چون به احکام الهی آشنا نبودند،در بسیاری از موارد خلاف حق قضاوت میکردند.هر چند حضرت امیر علیه السّلام در بعضی موارد دخالت مینمود و با بیان حکم الهی،آنها را به اشتباهشان واقف میکرد و از ظلم به بیگناهی جلوگیری به عمل میآورد،امّا در بسیاری موارد که آن حضرت حضور نداشت،احکام ظالمانه صادر میگشت.
در قسمت«برخورد با مخالفان خارج مدینه»خواندیم که بعضی از قبایل
1) 1)
مسلمین،خلافت ابو بکر را نپذیرفته بودند.دستگاه خلافت آنان را مرتد معرّفی کرد و با آنها جنگید و بسیاری از مردان آنها را گردن زده زنانشان را اسیر کرد و به مسلمین فروخت یا بخشید.در حالی که بعضی از این زنها شوهر داشتند.در نتیجه ازدواجهای باطل انجام شد و فرزندان نامشروع به وجود آمدند.
پیامبر هر چه غنیمت برای مسلمانها فراهم میشد،همان وقت به طور مساوی بین آنها تقسیم میکرد.عمر در تقسیم بیت المال طبقهبندی ایجاد کرد و مقدار آن سالیانه از 200 درهم تا 12000 درهم متغیّر بود.تفصیل این بحث در قسمت بعد،تحت عنوان «طبقاتی کردن جامعه»خواهد آمد.
مسجد رسول خدا را تغییر داده و قسمتهایی به آن اضافه کردند.درهایی را که زمان پیامبر به مسجد باز بود،بسته و درهایی را که پیامبر بسته بود،باز کردند.
خلیفۀ دوم در حضر تا یک روز و در سفر تا سه روز،مسح بر موزه یا کفش چرمی را در وضو تشریع کرد.
آن را نبیذ مینامیدند؛با این توجیه که نوشیدن خمر حدّ شرعی دارد،نه نبیذ.
بحث آن در قسمت«تغییر احکام»گذشت.
در سنّت پیامبر،در نماز میّت پنج بار تکبیر آمده است؛ایشان آن را چهار بار مقرّر کردند.
پیروان مکتب خلفا در قرائت نماز، «بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ» را آهسته میخوانند و بعضی آن را اصلا نمیخوانند،در حالی که جز در سورۀ توبه، «بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ» آیۀ اوّل هر سوره میباشد.امّا چون معاویه در نماز جماعتی که با صحابه در مسجد پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم اقامه کرد،در حمد و سوره «بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ» را نخواند، این سنّت تا امروز در میان پیروان مکتب خلفا بر جای مانده است.
زن در شرع اسلام،پس از سه طلاق بر شوهر حرام میشود.این سه بار طلاق دادن باید در سه مجلس و پس از دو بار رجوع مرد به زن خود و نزدیکی باشد و در یک مجلس سه بار طلاق گفتن،تنها یک طلاق به حساب میآید.خلفا این حکم را تغییر دادند و با گفتن
«طلقتک ثلاثا»:«تو را سه طلاقه کردم.»در یک مجلس،زن را بر شوهر خود حرام میدانند.
خلفا در غیر از موارد نهگانۀ زکات،از چیزهای دیگری مانند اسب زکات میگرفتند.
حضرت علی علیه السّلام در خطبهای که برای خواصّ اصحاب خود ایراد کرده،میفرماید:
«اگر حکم واقعی را اظهار میکردم و تحریفها را کنار میزدم، هرآینه از گرد من متفرّق میشدند.قسم به خدا،به مردم گفتم که در ماه رمضان جز برای نماز واجب به جماعت حاضر نشوند و اعلام کردم که جماعت در نمازهای مستحب بدعت است.پس بعضی از لشکریانم که همراهم میجنگیدند،بانگ برداشتند:ای اهل اسلام!سنّت عمر تغییر یافت.علی ما را از نماز مستحب در ماه رمضان بازمیدارد .همانا ترسیدم در گوشهای از لشکرم شورش بپا شود.» (1)
-روضه کافی58/-63؛تاریخ الخلفاء(سیوطی)136/.
«أ رأیتم لو امرت بمقام ابراهیم فرددته إلی الموضع الّذی وضعه فیه رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و رددت فدک إلی ورثة فدک [1]إلی ورثة فاطمة و رددت صاع رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله کما کان...و رددت دار جعفر إلی ورثته و هدمتها من المسجد و رددت قضایا من الجور قضی بها و نزعت نساء تحت رجال بغیر حق و رددتهن إلی ازواجهن...و محوت دواوین العطایا و اعطیت کما کان رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله یعطی بالسّویة و لم اجعلها دولة بین الاغنیاء...و رددت مسجد رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله إلی ما کان علیه و سددت ما فتح فیه من الأبواب و فتحت ما سدّ منه و حرمت المسح علی الخفّین و حددت علی النّبیذ و امرت باحلال المتعتین و امرت بالتّکبیر علی الجنائز خمس تکبیرات و الزمت النّاس الجهر ببسم اللّه الرّحمن الرّحیم...و حملت النّاس علی حکم القرآن و علی الطّلاق علی السّنة و اخذت الصّدقات علی اصنافها و حدودها...اذا لتفرّقوا عنّی و اللّه لقد امرت النّاس ان لا یجتمعوا فی شهر رمضان الاّ فی فریضة و اعلمتهم ان اجتماعهم فی النّوافل بدعة فتنادی بعض اهل عسکری ممّن یقاتل معی:یا اهل الاسلام!غیّرت سنّة عمر ینهانا عن الصّلاة [2]فی شهر رمضان تطوّعا و لقد خفت ان یثوروا فی ناحیة جانب عسکری....»
آری درد علی علیه السّلام آن است که علاوه بر تحریف احکام الهی توسّط خلفا،سیرۀ آنها در عرض قرآن و سنّت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم،مدرک و مأخذ احکام اسلامی قرار گرفت و این به معنی تحریف احکام،و در نتیجه نابودی اسلام است.
حال چگونه حضرت امیر علیه السّلام اسلام را از این نابودی نجات داد و سیرۀ شیخین را لااقل برای بخشی از مسلمانان از حجّیت و مدرک بودن انداخت،بحثی است که در قسمتهای بعدی خواهد آمد.
1) 1)
بر خلاف دستور قرآن و پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم مبنی بر تساوی حقوق مسلمانان و عدالت اجتماعی و اقتصادی،عمر بر مبنای ذهنیات سابق خود که از عادات جاهلی بود،جامعۀ اسلامی را طبقاتی نمود.یعنی یک هرم طبقاتی ساخت که غیر عرب پایین هرم بود و عرب فوق آنها و قریش از میان عرب در رأس هرم طبقاتی قرار داشت.بر این مبنا،دستور داده بود غیر عرب در مدینه نباشد،جز ابو لؤلوه که کارگر فنّی بود و چند نفر دیگر همانند هرمزان پادشاه سابق شوش و شوشتر که اسلام آورده بود و عمر در نقشۀ جنگی فتوحات ایران،به او نیازمند بود و سلمان و بلال که از زمان پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم در مدینه بودند.جز اینان هیچ مسلمان غیر عرب در مدینۀ پیامبر حقّ سکونت نداشت.
عمر همچنین دستور داد غیر عرب نباید از عرب زن بگیرد و عرب نباید از قریش دختر بگیرد.او امرای ارتش را از قریش انتخاب میکرد و تمام اعضای شورای شش نفری تعیین خلیفه بعد از خودش را از قریش تعیین نمود.
به این ترتیب جامعۀ اسلامی طبقاتی شد،همانند جامعۀ ایرانی و رومی که دارای طبقات مختلف بودند:شاهزادگان،منشیها،ارتشیها،کارگرها و برزگرها.وقتی ایرانیها و رومیها اسلام میآوردند،اسلام را در عمل مسلمانان و روش حکومت خلفا میدیدند و فکر میکردند جامعۀ اسلامی هم مثل جامعۀ خودشان طبقاتی است.
پس از فتوحات آغاز اسلام،عمر دستور داد که بصره و کوفه،و شهری دیگر نزدیک اسکندریه ساختند و قبایل عرب را در آن شهرها اسکان داد.ولی قریش را در مدینه نگاه داشت و زمینهای مدینه را بین آنها تقسیم کرد و صحابی همچون سعد وقّاص،عمرو عاص،عبد اللّه بن عمر و عبد اللّه بن عثمان را نمیگذاشت از مدینه بیرون بروند، (1)
-معالم المدرستین 45/2-46؛ [1]کنز العمال 239/5،ح 4865.
مگر بعضی از افراد مطمئن را که به عنوان حاکم به ولایات میفرستاد.در قسمتهای بعدی خواهیم دید چگونه حضرت امیر علیه السّلام این نظام طبقاتی را شکست و هرم طبقاتی را واژگون کرد؛هر چند این امر باعث برپایی جنگهای جمل و صفّین شد.در عین حال آن حضرت توانست عدالت اسلامی را نشان دهد و سیادت دروغین قریش را در هم بشکند.
1) 1)
خلیفۀ اوّل و دوم تا حدودی ظواهر را حفظ میکردند:زندگی تجمّلی نداشتند،افراد ظاهر الصّلاح را به حکومت میگماشتند و از تشکیل دستگاه طاغوتی و اشرافی توسّط کارگزاران خود جلوگیری میکردند(جز در مورد شخص معاویه که قبلا اشاره شد.).امّا عثمان خویشانی از خود(بنی امیّه)را روی کار آورد که اشخاصی فاسد و مترف بودند و علنا گناه میکردند.به این ترتیب خلافتی که در زمان ابو بکر و عمر قریشی شده بود،در زمان عثمان اموی شد.در اینجا مواردی از انتصابات عثمان را از نظر میگذرانیم:عثمان،مروان بن حکم،را نخستوزیر خود کرده بود که به مردم بسیار آزار میرساند.و نیز حارث بن حکم،دامادش را بر بازار مدینه مسلّط کرده بود که به زور برای خودش از کسبۀ بازار مدینه مالیات میگرفت.همچنین معاویه را که ابو بکر و عمر بر منطقۀ شام(سوریه،لبنان،اردن و فلسطین)حکمران کرده بودند،ابقا نمود،در حالی که مردم از دستش شکایت داشتند.
همچنین عبد اللّه بن ابی سرح را والی مصر قرار داده بود.عبد اللّه کسی بود که در زمان پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم به ظاهر اسلام آورد و بعد مرتد شد و به مکّه فرار کرد و به دروغ گفت:من هر چه میگفتم پیامبر موافقت میکرد و در قرآن مینوشت.
پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم در فتح مکّه خون او را هدر کرد و فرمود:اگر به پردۀ کعبه هم خود را آویخته باشد، او را بکشید.عثمان او را خدمت پیامبر آورد و برایش امان گرفت.او دوباره به ظاهر اسلام آورد.
والی دیگر عثمان،برادر مادریاش،ولید بود که او را به جای سعد وقّاص به حکومت کوفه منصوب کرد.ولید همان کسی است که پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم او را برای جمعآوری زکات قبیلۀ بنی مصطلق فرستاد،آنها جمع شده به استقبالش آمدند،او ترسید و خیال کرد میخواهند او را بکشند.خدمت پیامبر برگشت و عرض کرد:اینها مرتد شده و خروج کردهاند.این آیه نازل شد:
إِنْ جاءَکُمْ فاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَیَّنُوا أَنْ تُصِیبُوا قَوْماً بِجَهالَةٍ فَتُصْبِحُوا عَلی ما فَعَلْتُمْ نادِمِینَ (1)
-حجرات:6. [1]
«اگر(مرد)فاسقی برای شما خبری آورد،آن خبر را تفحّص کنید.نکند به قومی از راه بیخبری آسیبی برسانید و در آخر از کار خود پشیمان شوید.»این آیه که به اعتراف تمام مفسّران دربارۀ ولید نازل شده است،او را فاسق معرّفی میکند.ولید
1) 1)
در زمان حکومتش بر کوفه،مردی یهودی به نام«بطرونی»را که در شعبده و سحر و جادو دست داشت،به کوفه آورد تا تردستیها و شیرینکاریهای خود را در مسجد کوفه اجرا کند و هنر خویش را در معرض تماشای ولید و اطرافیانش قرار دهد.او چند چشمه از نمایشهای خود را نشان داد و در پایان،یکی از تماشاچیان را پیش کشید و با شمشیر سر از تنش جدا کرد.سپس در مقابل چشمهای حیرتزدۀ حاضران،شمشیر را به او کشید و کشته،سالم از زمین برخاست.یکی از مسلمانان به نام جندب که این صحنهها را میدید و از شیطان به خدا پناه میبرد و میدانست که شعبدهبازی در اسلام شدیدا نهی شده است،بیش از این درنگ را جایز ندانست و شمشیر برکشید و سر از تن یهودی جدا کرد.
ولید از این عمل جندب سخت خشمگین شد و فرمان داد او را به قتل برسانند.امّا فامیل او به حمایتش برخاستند.ناچار ولید فرمان داد او را حبس کنند. (1)
-اسد الغابه 303/5-306؛اغانی 183/4-184؛مروج الذهب 338/2-339.
یکی دیگر از جریانهای ولید این بود که صد هزار درهم از بیت المال برداشت.ابن مسعود که خزانهدار بیت المال بود،از او خواست که آن مبلغ را به بیت المال برگرداند و او برنگرداند.
ابن مسعود جریان را به عثمان گزارش داد.عثمان به او نوشت:تو خزانهدار ما هستی،اگر پولی از بیت المال برداشتیم نباید حرفی بزنی.ابن مسعود هم در مسجد کوفه در مقابل مسلمانان گفت:
«من فکر میکردم خازن شمایم،نمیدانستم خادم بنی امیّه هستم.»
آنگاه کلیدهای بیت المال را انداخت.در نتیجه ولید او را به مدینه فرستاد و عثمان دستور داد او را تنبیه کنند.غلامش،یحموم،او را بلند کرد و محکم به زمین زد.در نتیجۀ این کار،ابن مسعود مریض و زمینگیر شد و دو سال در خانه ماند تا مرد.در این دو سال عثمان سهم ابن مسعود را از بیت المال قطع کرد. (2)
یکی دیگر از کارهای ولید این بود که ندیمی نصرانی به نام«ابو زبید»داشت که ولید او را در خانهای که ملک عقیل بن ابی طالب بود،منزل داد و آن را به وی بخشید.ابو زبید شبها با ولید میگساری مینمود و در حال مستی از مسجد عبور میکرد.مردم به میگساری ولید پی بردند.او یک روز صبح با حال مستی به مسجد آمد و در نماز جماعت به جای دو رکعت،چهار رکعت و به جای حمد و سوره،این شعر را خواند:
علق القلب الربابا بعد ان شابت و شابا
مردم انگشترش را که مهر حکومتی بود،از انگشت دستش درآوردند و او چنان مست بود که خبری از خود نداشت و متوجّه نشد.سپس ایشان آن انگشتر را به عنوان نشانه و مدرک،نزد عثمان بردند و به شرابخواری ولید شهادت دادند.عثمان که از کوره دررفته بود،آنها را تهدید کرد و با دست به سینۀ آنان زد و آنها را از خود براند.آنها نزد عایشه رفتند.عایشه که خود با عثمان اختلاف پیدا کرده بود،سر و صدایش درآمد و از حجرهاش سر به مسجد پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم نمود و بر عثمان بانگ زد:
«حدود شرعی را بلا اجرا گذارده و گواهان را مورد اهانت قرار دادهای؟!»
در عین حال کسی اقدامی نکرد.تنها حضرت امیر علیه السّلام به عثمان فشار آورد تا ولید را حدّ شرب خمر بزند.عثمان مجبور شد ولید را احضار کند.لباس پشمی کلفتی مثل نمد تنش کرد(تا تازیانه بدنش را نیازارد)،و با تهدید گفت:هر کس میخواهد،برود و او را حد بزند.
هر کس جلو میرفت،ولید به او میگفت:خلیفه را بر خود خشمناک مکن.
در نتیجه کسی حاضر نشد حد را بر او جاری کند.حضرت امیر علیه السّلام جلو رفت و تازیانه را کشید.
ولید این طرف و آن طرف فرار میکرد.حضرت امیر بلندش کرد،بر زمین زد و حد را بر او جاری ساخت و فرمود:«بگذار قریش مرا جلاّد خود حساب کند.» (1)
-اغانی 178/4؛انساب الاشراف 33/5؛مروج الذهب 336/2.
عثمان بعد از ولید،سعید اموی را به حکومت کوفه فرستاد.
1) 1)
ظلم و فساد دستگاه عثمان،باعث تحریک مردم شد و زبان مردم را به شکایت علیه او گشود.
به طوری که اصحاب پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم،خصوصا طلحه و زبیر،جمع شدند و به شهرهای اطراف نامه نوشتند که کجا میروید؟!جهاد در مدینه است،بیایید با عثمان جهاد کنید.
مسلمانهایی که به ستوه آمده بودند،از مصر و کوفه و بصره،چند صد نفر در مراسم حج شرکت کردند و در آنجا با هم قرار گذاشتند که سال آینده به عنوان حج بیایند و عثمان را یا عزل کنند یا بکشند.سال بعد آمدند و مدینه را محاصره کردند.عثمان،مغیرة بن شعبه را فرستاد تا آنها را آرام کند و پراکنده سازد.زمانی که مغیره به آنها رسید،گفتند:
«ای یک چشم!برگرد.ای فاجر!برگرد.ای فاسق!برگرد.» (1)
-چون مغیرة بن شعبه یک چشمش کور بود و زمان حکومتش در بصره زنا کرده بود.
عثمان،عمرو عاص را فرستاد و گفت:
«به آنها بگو که هر چه کتاب خدا دستور میدهد،عمل میکنم و از بدرفتاری با آنها پوزش میخواهم و جبران میکنم.»
هنگامی که عمرو عاص نزدیک آنها شد،سلام کرد.گفتند:
«خداوند بر تو سلامت نفرستد.برگرد ای دشمن خدا!برگرد ای پسر نابغه! (2)که تو در نزد ما امین و مأمون نیستی.»
او هم برگشت.اطرافیان عثمان گفتند:چارۀ این کار دست علی بن ابی طالب است.عثمان به دنبال حضرت امیر علیه السّلام فرستاد و به او گفت:
«نزد این قوم برو و آنان را به کتاب خدا و سنّت پیامبر بخوان.»یعنی بگو ما به کتاب خدا و سنّت پیامبر عمل میکنیم.
حضرت فرمود:
«به شرطی که با خداوند عهد و پیمان بندی که آنچه از جانب تو به نفع آنان ضمانت کنم،به آن وفا کنی.»
عثمان گفت:«آری[عهد میبندم].»
پس علی علیه السّلام عهد و پیمانی محکم از او گرفت و به سوی شورشیان رفت.وقتی به آنها رسید، گفتند:«بر گرد.»
حضرت فرمود:
«نه،برنمیگردم و پیش میآیم.آنچه در کتاب خداست،به شما داده میشود و آنچه از آن ناراضی هستید،جبران خواهد شد.»
گفتند:«آیا تو ضمانت میکنی؟»فرمود:«آری.»گفتند:«راضی شدیم.»
سپس بزرگان آنها با علی علیه السّلام پیش عثمان آمدند و با او قرارهایی گذاشتند و آن را نوشته به سوی مصر بازگشتند.در بین راه دیدند غلام عثمان بر شتر عثمان سوار است و به طرف مصر میرود.او را تفتیش کرده از میان مشک آب،نامهای را از داخل شیشهای بیرون آوردند.این نامه به مهر و امضای عثمان،خطاب به والی مصر،عبد اللّه بن ابی سرح،بود و چنین نوشته بود:«وقتی این مخالفان به مصر رسیدند،دستگیر کن و محمّد بن ابی بکر و عدّهای از آنها را گردن بزن.»
چون مخالفان این نامه را دیدند،آن را دلیل بر پیمانشکنی عثمان دانستند و به مدینه بازگشتند و خانۀ عثمان را به محاصره درآوردند.در حالی که عایشه و طلحه و زبیر تبلیغات زیادی علیه عثمان و تشویق به قتل او میکردند،حضرت امیر علیه السّلام حسنین را به نگهداری خانۀ عثمان گماشت.
به طوری که قاتلان عثمان از دیوار پشت خانه بالا رفتند و او را کشتند.عثمان در زمان محاصره بالای دیوار خانهاش آمد و گفت:کسی نیست برود به علی بگوید به ما آب برساند؟
حضرت امیر علیه السّلام به وسیلۀ حسنین و موالیشان برای او آب فرستاد.برخورد خیرخواهانۀ حضرت امیر با عثمان این گونه بود.در مقابل کسانی بودند که از نارضایتی مردم برای به قدرت
رسیدن خود استفاده میکردند و در رأس آنها طلحه بود.او در زمان محاصرۀ منزل عثمان نمیگذاشت آب به وی برسد.همچنین کلیدهای بیت المال را تصرّف کرده بود و مردم نیز در خانهاش جمع شده بودند تا سهم خود را از بیت المال بگیرند.حضرت امیر علیه السّلام در باغهای خارج مدینه بود.عثمان به آن حضرت نوشت:
«من و تو از قبیلۀ عبد مناف هستیم؛زشت است تو باشی و کسی از قبیلۀ تیم(طلحه)بیاید با من چنین کند.»و این شعر را نوشت:
ان کنت مأکولا فکن خیر آکل و الاّ فادرکنی و لمّا امزّق
حضرت امیر علیه السّلام نزد طلحه آمد و فرمود:«این چه کاری است که کردهای؟»
گفت:یا ابا الحسن!سیل بالا آمده و کار تمام شده است.
حضرت هیچ نگفت.رفت در بیت المال را شکست و شروع به تقسیم آن بین مردم کرد.
هر کس میآمد و سهم خود را میگرفت.خبر به خانۀ طلحه رسید.آنها هم طلحه را گذاشتند و یکی یکی آمدند که سهم خود را بگیرند.طلحه تنها ماند،نزد عثمان آمد و عذرخواهی کرد.
عثمان نپذیرفت.طلحه گفت:کار علی بن ابی طالب بوده است.
یکی دیگر از مخالفان عثمان،عایشه بود که در اواسط خلافت عثمان روابطش با عثمان تیره شد و در صف مخالفان سرسخت او قرار گرفت.عایشه در اواخر،فعّالیت زیادی علیه عثمان انجام میداد تا او برکنار شود و طلحه که پسر عمویش بود،به خلافت برسد.عثمان در زمانی که در محاصره بود،ابن عبّاس را امیر الحاج کرد.عایشه به ملاقات ابن عبّاس آمد و گفت:
«خداوند به تو زبان روان و نافذی داده؛مردم دور طلحه جمع شدهاند و او به خلافت میرسد.
اگر خلیفه شود به سیرۀ پسر عمویش،ابو بکر،عمل میکند.نکند مردم را از حمله به عثمان بازداری،بگذار کار تمام شود.»
ابن عبّاس خندید و گفت:
«مادر!اگر عثمان برکنار شود کسی غیر از پسر عموی من(علی بن ابی طالب)روی کار نمیآید.»
عایشه گفت:«من نمیتوانم با تو مجادله کنم،خواست من همین است.»
بعد از آن عایشه هر جا میرفت،مردم را علیه عثمان تحریک میکرد و میگفت:«عثمان مردم
را کشت،عثمان این طور کرد...بکشید نعثل را که کافر شد.» (1)
-تاریخ طبری 477/4؛تاریخ ابن اعثم 155/1؛ابن اثیر 87/3؛شرح نهج البلاغه 77/2.
پس از پایان حج هم گفت:«زود به مدینه برگردیم،گویا میبینم که مردم در حال بیعت با طلحهاند.»
در راه به کسی برخورد کردند که از مدینه میآمد.عایشه پرسید:چه خبر؟
گفت:عثمان کشته شد.
گفت:خوب شد،بعد چه شد؟
گفت:مردم با علی بیعت کردند.
عایشه بسیار در هم رفت و با ناراحتی گفت:
«مرا برگردانید،مرا برگردانید.یک روز عثمان از عمر علی بهتر است.»
آن شخص گفت:
چه خبر است؟!تو خود به کشتن عثمان دستور میدادی و او را کافر میخواندی؛حال مردم او را کشتند و با علی بیعت کردند.طوری نشده است!
عایشه به مکّه برگشت و به توطئه علیه حکومت حضرت امیر علیه السّلام مشغول شد و جنگ جمل را به راه انداخت.
1) 1)
چنانچه به تفصیل بیان شد،مردم از حکومت عثمان به ستوه آمده بودند و ظلم و فساد او و کارگزارانش،باعث شورش مردم و منجر به قتل او شد.در ضمن این جریانات،مردم فهمیده بودند کسی که به کتاب خدا و سنّت پیامبر عمل میکند و طرفدار عدالت و به فکر مردم است،تنها علی بن ابی طالب علیه السّلام میباشد.لذا پس از قتل عثمان همه با طیب خاطر به خانۀ حضرت امیر هجوم آوردند و به اصرار با او بیعت نمودند و نقشههای طلحه و زبیر و عایشه را در هم ریختند.در طول خلافت اسلامی پس از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم این تنها موردی بود که مسلمانان با رضای خودشان بیعت میکردند.
چون در خلافت ابو بکر فقط چند نفر پیشقدم شدند و از بقیه با وعده و وعید بیعت گرفتند.عمر هم با وصیت ابو بکر به خلافت رسید.عثمان نیز با شورایی که عمر تعیین کرده بود،خلیفه شد و خلافتهای بنی امیّه و بنی عبّاس هم بعدا انتصابی و موروثی شد.نکتۀ بسیار مهمّی که در اینجا باید بیان کرد،این است که به حکومت رسیدن حضرت امیر علیه السّلام نقش اساسی برای حفظ اسلام داشته است.هر چند که در نظر پیروان مکتب اهل بیت،ائمّه علیهم السّلام اگر به حکومت هم نرسند،امام و خلیفة اللّه و وصیّ پیامبر و مبیّن احکام و مبلّغ شریعت الهی و واجب الاطاعه میباشند.
امّا در مکتب خلفا تنها کسانی اطاعت از آنها لازم است که به خلافت و حکومت برسند و آیۀ
أَطِیعُوا اللّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ (1)
-نساء:59. [1]
شامل آنها شود.اگر حضرت امیر خلیفه نشده بود،به عقیدۀ آنها هیچ فرقی با دیگر صحابه نداشت و کارهایش نیز دارای ارزش و اعتبار نبود و گفتارش مؤثّر واقع نمیشد.حضرت امیر علیه السّلام بعد از قبول خلافت ظاهری در نزد تمام مسلمانهای آن روز ولیّ امر و از جملۀ خلفای راشدین محسوب گشت(در حالی که خلفای بعد مانند یزید و مروان و عبد الملک و ولید،چون تظاهر به فسق میکردند و از شرابخواری و زنا و سگ بازی ابا نداشتند،از خلفای راشدین به حساب نمیآمدند).از طرف دیگر چون مکتب خلفا برای صحابۀ پیامبر ارزش خاصّی قائلند و حضرت امیر علیه السّلام از از صحابۀ خاص پیامبر بودند،حجّیت کارهای ایشان از ارزش و اعتبار بیشتری برخوردار شد و به این طریق توانست خدمات بزرگی به اسلام انجام دهد که در بحث آینده خواهیم دید.
از اینجا معلوم میشود چرا حضرت امیر با آنکه میدانست پس از عمر به خلافت نمیرسد، در شورای انتصابی خلافت شرکت نمود.چون همان طور که گذشت مصلحت اسلام و بقای آن منوط به حکومت رسیدن آن حضرت بود.اگر ایشان در شورای خلافت شرکت نمیکرد،(نزد مردم)داوطلب مقام خلافت محسوب نمیشد.خصوصا با مخالفتهایی که دستگاه حکومت برای حذف و طرد آن حضرت از مرکزیت حکومت داشت،مردم توجّه و آمادگی برای پذیرش خلافت ایشان پیدا نمیکردند.بنابراین حضرت امیر علیه السّلام با اینکه میدانست خلیفه نمیشود و به نزدیکانش هم این مطلب را اظهار کرده بود،در شورای شش نفری وارد شد تا بین مسلمانان داوطلب خلافت شود.اگر چه عثمان خلیفه شد،طلحه،زبیر،سعد ابی وقّاص،عبد الرّحمن بن عوف و حضرت امیر علیه السّلام برای احراز خلافت در بین مردم مطرح شدند.اگر آن حضرت در شورا وارد نمیشد بعد از عثمان مردم با او بیعت نمیکردند.علاوه آنکه حضرت با شرکت در این شورا، سنّت خود عمر،مبنی بر کنار گذاشتن بنی هاشم را نقض کرد.
همچنین حضرت امیر علیه السّلام زمان قتل عثمان از مدینه بیرون نرفت تا معاویه نتواند به اسم خونخواهی عثمان لشکرکشی کند و جنگ صفّین را بر حضرت تحمیل نماید.چون اگر حضرت امیر در آن زمان در مدینه نبود،مردم با طلحه که او هم داوطلب خلافت بود و در رأس مخالفان عثمان،خود را قلمداد کرده بود و عایشه هم از او طرفداری میکرد،بیعت میکردند و اگر طلحه خلیفه میشد قطعا معاویه به عنوان خونخواهی عثمان به مدینه که ارتش و آذوقه نداشت و
1) 1)
آسیبپذیر بود،لشکرکشی میکرد (1)
-همان طور که پس از حدود سی سال یزید لشکر کوچکی به مدینه فرستاد و آنجا را قتل عام کرد.
و طلحه را که واقعا در قتل عثمان مؤثّر بود،با بقیه صحابه میکشت و خود خلیفه میشد.بنابراین اگر حضرت امیر در زمان قتل عثمان در مدینه نبود،به حکومت نمیرسید و در نتیجه اسلام واقعی در جامعه باقی نمیماند.1) 1)
حضرت امیر علیه السّلام پس از بیست و پنج سال کنار بودن از حکومت،با اصرار مردم خلافت ظاهری را قبول کرد و چون مردم با او بیعت کردند،حضرت در ضمن خطبهای سیره و روش حکومتی خود را که منطبق با قرآن و سنّت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بود،بیان نمود و عملا از همان آغاز مطابق آنچه گفته بود،عمل کرد.صراحت و عدالت حضرت امیر هر چند تودۀ مردم مسلمان را از مظالم و ستمهای حکّام قبل و بیعدالتیهای گذشته رهانید و رضایت و آرامش آنان را فراهم ساخت،در مقابل،موجب جبههگیری ثروتمندان و قدرت طلبان شد.آنان که در گذشته به واسطۀ نزدیک بودن به دستگاه خلافت از ثروت بیدریغ و ریاست برخوردار بودند،با تساوی حقوق آنها با دیگران و کنار گذاشتن از قدرت،از حضرت امیر علیه السّلام فاصله گرفتند.به این ترتیب در زمانی کمتر از پنج سال (طول خلافت حضرت)سه گروه عمده در مقابل آن حضرت قرار گرفتند و صفآرایی کردند.
این سه گروه ناکثین،قاسطین و مارقین بودند که جنگهای جمل،صفّین و نهروان را برپا کردند.در اینجا توضیح مختصری نسبت به این سه گروه ذکر کرده ریشۀ مخالفتها و برخورد حضرت با آنها را بیان میکنیم:
جنگ جمل جنگ طبقاتی قریش در مقابل حضرت امیر علیه السّلام بود.برای ریشهیابی این جنگ لازم است خصوصیات قریش را بررسی کنیم.
قریش خود را اولاد حضرت ابراهیم علیه السّلام میدانستند و کلیددار خانۀ خدا.خصوصا بعد از واقعۀ
عام الفیل و حمله به خانۀ کعبه و نابودی سپاهیان ابرهه به امر خداوند،قریش این واقعه را به خود گرفته بیجهت خود را عزیز میدانستند و امتیاز خاصی برای خود نسبت به تمامی عرب قائل بودند و اعراب هم آنان را احترام میکردند.لیکن قریش در عمل بسیار فاسد بودند.مثلا در قماربازی کارشان به جایی میرسید که خود را میباختند و بردۀ طرف مقابل میشدند،یا در فساد جنسی ذوات الرایات داشتند. (1)
-زنان روسپی برای مشخّص بودن خانههایشان،پرچمی بر در منزل نصب کرده بودند.
غیر از بنی هاشم که نسلشان پاک بود،افراد صحیح النسب بین آنها کم بود.از جهت اقتصادی هم اکثر قریشیان مترف و خوشگذران بودند.اینها سالی دو بار به سفر تجارت میرفتند.تابستان به ایران یا روم و زمستان به یمن و حبشه کاروانهای تجارتی میبردند و از این راه ثروتهای کلانی به دست آورده بودند؛مانند طلا،نقره،عود،بخور،ابریشم،غلام و کنیز.ایشان همانهایی بودند که از آغاز بعثت،مقابل پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم جبهه گرفتند و آن همه آزار و شکنجه و توهین به پیامبر اکرم و مسلمانان صدر اوّل در مکّه وارد ساختند.به طوری که بعضی از مسلمانان مجبور به هجرت به حبشه شدند و پیامبر و نزدیکان و یارانش سه سال اندی در سختترین محاصرۀ اقتصادی در شعب ابو طالب محصور گشتند و بالاخره مجبور شدند به مدینه هجرت نمایند.در مدینه نیز قریش آن حضرت را آسوده نگذاشت و جنگهای زیادی را چون بدر،احد، خندق و...علیه مسلمانان برپا کردند و قبایل یهود را که همپیمان مسلمانها بودند،علیه آنها تحریک نمودند.آزار قریش به حدّی بود که پیامبر دو بار آنها را لعنت نمود:
یک بار زمانی که عقبه،شکمبۀ گاو یا گوسفندی را بر سر آن حضرت که در حال سجده بودند، ریخت.حضرت فاطمه علیها السّلام به گریه افتاد و آن آلودگیها را از سر و بدن پیامبر پاک کرد.پیامبر سر بلند کردند و سه مرتبه فرمودند:«اللّهمّ علیک بقریش.»
و در مورد دیگری هم فرمودند:«اللّهمّ علیک الملأ من قریش.»
البته مکتب خلفا این روایت را بدین گونه توجیه نمود که منظور پیامبر از قریش در این موارد همان سران قریش بودند که در جنگها توسّط مسلمانان کشته شدند. (2)
بالاخره اسلام با امدادهای الهی پیش رفت و سرانجام مکّه به دست پیامبر فتح شد و سران قریش به ناچار اظهار اسلام کردند.ولی هنوز روحیۀ برتری طلبی در آنها وجود داشت.واقعۀ زیر این مطلب را تأیید میکند:
روزی سلمان و بلال و صهیب نشسته بودند.ابو سفیان بر ایشان گذشت.ایشان چون او را دیدند،با هم گفتند:
شمشیرهای خدا گردن این دشمن بزرگ خدا را نزد.
ابو بکر که سخنان ایشان را میشنید،با ناراحتی گفت:
آیا بر ضدّ شیخ قریش این گونه سخن میگویید؟!
آنگاه از گفتار نابجای خود هراسناک شد و به شتاب نزد پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم آمد و حادثه را بازگفت .رسول اکرم فرمود:
«شاید تو برادران مسلمان خود را ناراحت کرده باشی.اگر اینان از تو ناراضی باشند،خدا بر تو غضب میکند.»
ابو بکر نزد سلمان و یارانش آمد و از آنها عذر خواهی کرد. (1)
-صحیح مسلم1947/.
پس از رحلت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم هم،همین قریش در سقیفه گفتند:
«پیامبر از قریش بوده است و غیر قریش برای حکومت و امارت صلاحیت ندارد.»
و به این ترتیب خلافت را-به طوری که در بحث سقیفه خواندیم-به دست گرفتند و حکومت قریشی برپا کردند.خصوصا در زمان حکومت عمر که وی قبایل عرب را در شهرهای نوبنیاد بصره و کوفه اسکان داد و قریش را در مدینه نگاه داشت و زمینهای مدینه را بین آنها تقسیم کرد،و با ایجاد نظام طبقاتی،دوباره ثروتها در دست قریش انباشته شد و ایشان صاحب باغ،زراعت،خانه و برده شدند و به جای شاهان و کسریها و قیصرها و مقوقسها،افرادی از قریش حکومت شهرها و امارت لشکرها را به دست گرفتند.بدین ترتیب گنجینۀ پادشاهان به مدینه منتقل شد و بین اطرافیان دستگاه خلافت که غالبا از قریش بودند،تقسیم گشت.
قریش با این ثروت،بردهها خریده آنها را به کار مجانی واداشتند و زمینهای اطراف مدینه و شهرهای دیگر را که در اختیار آنها بود،آباد کردند.
مثلا عثمان در خیبر،وادی القری و جاهای دیگر ملک داشت.طلحه و زبیر نیز در بصره،کوفه و مصر املاک زیادی داشتند.
مروان خانهاش در مدینه به قدری بزرگ بود که وقتی مردم در زمان یزید علیه بنی امیّه قیام کردند،بنی امیّه با اطرافیان خود که هزار نفر بودند،در خانۀ او گرد آمدند.و نیز عبد الرّحمن بن
1) 1)
عوف آن قدر ثروت جمع کرده بود که وقتی پس از مرگش طلا و نقرههایش را برای تقسیم بین ورثه نزد عثمان آوردند،کسی که یک طرف مجلس نشسته بود،فرد طرف مقابل را نمیدید.
همچنین عمرو عاص با استفاده از قدرت خود،به اسم جزیه و مالیات،ثروت کلانی جمع کرده بود.
مثلا وقتی در آفریقا منطقهای را فتح کرد،جزیه و مالیاتی سنگین بر آنان مقرّر نمود و در عهدنامه نوشت:
«اگر از درآمد سالیانهتان نتوانستید مالیات را بپردازید باید زن و فرزندتان را بفروشید و این مبلغ را بدهید.» (1)
-فتوح(ابن عبد الحکم)34/.
قریش با تصاحب قدرت و ثروت،دیگر مسلمانها را کنار زدند.در نتیجه انصار به فقر و تنگدستی مبتلا گشتند.پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم این واقعه را پیشگویی نموده قبلا فرموده بود:
«به زودی بعد از من کنار زده میشوید و دیگران خود را بر شما مقدّم داشته از غنایم جنگی و ریاست و حکومت محرومتان میکنند.صبر کنید تا در روز قیامت کنار حوض کوثر بر من وارد شوید.» (2)
واقعۀ زیر فقر انصار را نشان میدهد:
معاویه در زمان خلافتش،از شام به مدینه آمد.مردم با اسب به استقبالش رفتند جز انصار که از تنگدستی مرکبی نداشتند.تنها ابو قتاده مسافت کمی پیاده رفته بود.وقتی معاویه به او رسید،گفت:
همۀ مردم به استقبال من آمدند،غیر از شما گروه انصار!
ابو قتاده گفت:ما وسیلۀ سواری نداشتیم که بیاییم.
معاویه با طعنه پرسید:
پس شترهای آبکشتان چه شد؟!(چون اهل مدینه برای آبیاری زراعت،با شتر از چاه آب میکشیدند)ابو قتاده جواب زیبایی داد و گفت:
در جنگ بدر وقتی که در رکاب پیامبر با شما(قریش)میجنگیدیم،آن شترها را از دست دادیم.و پیامبر فرمود:«بعد از من عدّهای خود را در مال و مقام بر شما مقدّم میدارند.»
معاویه پرسید:پیامبر به شما چه دستور داد؟
ابو قتاده گفت:دستور داد صبر کنیم.
معاویه گفت:پس صبر کنید.
بعد که وارد مدینه شد،به همه جوایزی بخشید؛امّا به انصار هیچ نداد. (1)
-تاریخ یعقوبی 223/2.
خلاصه همان قریش که در مکّه علی رغم بتپرستی،خود را صاحب کعبه و اولاد ابراهیم میدانستند،و آن قدر با پیامبر مخالفت میکردند و وی را آزار میدادند،پس از پیروزی اسلام، ظاهرا اسلام آورده به مدینه آمدند و در آنجا تشکّل یافتند و خود را نماینده و صاحب اسلام معرّفی کردند.کار به جایی رسید که پس از مرگ عمر و هنگام بیعت گرفتن برای عثمان،عمّار یاسر به سخن ایستاد و گفت:
ای مردم!خداوند ما را به پیامبرش گرامی و به دینش معزّز داشت،این امر(حکومت)را از خاندان پیامبرتان کجا میگردانید؟!
در اینجا مردی از قبیلۀ بنی مخزوم قریش که پدر عمّار آزاد کردۀ آنها و مادرش سمیّه،کنیزشان بود،گفت:
ای پسر سمیّه!از حدّ خود تجاوز کردی.تو را چه رسد که در کار قریش که میخواهد برای خود حاکم تعیین کند،دخالت کنی؟! (2)
خودخواهی قریش به اینجا ختم نشد،آنها برای سیادت خود دست به جعل احادیثی زدند و آنها را به پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم نسبت دادند.به چند مورد از این احادیث اشاره میکنیم:
بعد از این(فتح مکّه)تا روز قیامت فردی از قریش را نمیشود کشت. (3)
هر که به قریش توهین کند،خدا او را پست کند. (4)
مردم در امر حکومت تابع قریشند(آقایی مال قریش است)؛مسلمان این امّت،تابع مسلمان قریش و کافرشان تابع کافر قریش است. (5)
1) 1)
2) 2) -تاریخ طبری 37/6.« [1]أیّها النّاس ان اللّه عزّ و جلّ اکرمنا بنبیّه و اعزّنا بدینه،فانّی تصرفون هذا الأمر عن أهل بیت نبیّکم؟فقال رجل من بنی مخزوم:لقد عدوت طورک یا ابن سمیّة و ما أنت و تأمیر قریش لانفسها!»
3) 3) -صحیح مسلم1409/؛سنن دارمی 198/2؛ [2]مسند احمد 412/3 و 213/4.«لا یقتل قرشی صبرا بعد هذا الیوم إلی یوم القیامة.»
4) 4) -مسند احمد 64/1،171،176 و 183؛مسند طیالسی/ح 209.«من أهان قریشا اهانه اللّه.»
5) 5) -صحیح بخاری 176/2؛صحیح مسلم1415/؛مسند احمد 101/1 و 243/2،261،319،395 و 433؛ [3]مسند طیالسی313/،ح 2380.«الناس تبع لقریش فی هذا الشّأن مسلمهم تبع لمسلمهم و کافرهم تبع لکافرهم.»
حکومت از آن قریش است،حتّی اگر دو نفر روی زمین باشند قریش باید بر آنها حکومت کند. (1)
-صحیح بخاری 155/4؛مسند احمد 29/2،93 و 128؛صحیح مسلم1452/؛مسند طیالسی264/،ح 1956. «لا یزال هذا الأمر فی قریش ما بقی فی النّاس اثنان.»
امر قریش را فرمان برید و کاری به کارهایشان نداشته باشید. (2)
با نقل این گونه روایات،سیادت قریش را مشروع جلوه دادند و خون آنها را تا قیامت حفظ کردند و حکومت را مخصوص آنها نمودند.حکومت آفریقا به دست عمرو عاص،حکومت ایران به دست سعد وقّاص و حکومت شام به دست معاویه افتاد.پادشاهان ممالک اسلامی همه از قریش شدند.بینشی که از این احادیث نتیجه میشود،همانند عقایدی است که بنی اسرائیل و یهود برای آقایی خود بر سایر بشر،به دروغ قائل هستند.
وقتی حضرت امیر علیه السّلام به حکومت رسید،این هرم طبقاتی را در هم شکست و بیت المال را بالسّویه بین مردم تقسیم کرد و همچون پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرقی بین قریشی و غیر قریشی نگذاشت.
سهم خودش هم مانند دیگر مسلمانان بود؛خلیفۀ مسلمانان سه دینار،قنبر غلام ایشان هم سه دینار.
در انتصابات هم از افراد غیر قریشی استفاده کرد و انصار را به امارت ولایات منصوب نمود.مثلا عثمان بن حنیف را والی بصره،برادرش را والی مدینه،قیس بن سعد بن عباده و پس از او مالک اشتر را والی مصر و دیگری را والی اسکندریه کرد.در مقابل معاویه را از حکومت شام عزل نمود و درخواست طلحه و زبیر را برای احراز مقام رد کرد.البته یکی دو نفر از قریش را نیز به حکومت گماشت،ولی انحصار حکومت را در قریش از بین برد.
اینها که بعد از عثمان خیال میکردند با یک قریشی(حضرت امیر علیه السّلام)بیعت کردهاند،از همان آغاز خلافت حضرت امیر،متوجّه شدند که سیادت و بزرگی دروغین آنها با ضربت وصیّ حقیقی پیامبر در هم شکست.به طوری که عمرو عاص پس از بیعت با حضرت امیر،به قصد تحریک معاویه علیه آن حضرت در نامهای به او نوشت:
«چه خواهی کرد آنگاه که هر چه داری،از تو گرفته شود.مانند درختی که پوست آن را از تنهاش جدا کرده لختش کنند.آنچه میتوانی بکن.» (3)
اینجا بود که قریش مقابل آن حضرت جبههگیری کردند.طلحه و زبیر و دیگرانی که با حضرت امیر علیه السّلام بیعت کرده بودند،به مخالفان آن حضرت پیوستند و خون عثمان را بهانه کرده با ملحق شدن به عایشه،وجههای برای خود کسب نمودند.چرا که دستگاه خلافت،خصوصا ابو بکر و عمر،عایشه را بسیار بزرگ جلوه داده بودند،همچنان که پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم مقام حضرت زهرا علیها السّلام را بزرگ معرّفی کرده بود؛و همان طور که این آیات بیانگر فضیلت حضرت زهرا میباشد:
إِنَّما یُرِیدُ اللّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً (1)
-احزاب:33. [1]
«به درستی که خداوند اراده فرموده است که هر گونه آلودگی را از شما دور کند و شما را پاک و مطهّر گرداند.»
فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَ أَبْناءَکُمْ وَ نِساءَنا وَ نِساءَکُمْ وَ أَنْفُسَنا وَ أَنْفُسَکُمْ (2)
«بگو بیایید بخوانیم فرزندان ما و فرزندان شما را و زنان ما را و زنان شما را و ما خود و شما خویش را.»
در هر صورت موقعیت عایشه (3)در جامعۀ اسلامی آن روز به قدری با اهمّیت مطرح شده بود که توانست فتوا به قتل خلیفه دهد و بگوید:
عثمان را بکشید که کافر شده است.
خلاصه مخالفان به سرکردگی طلحه و زبیر و مروان دور عایشه گرد آمدند و به بصره رفته مقابل عثمان بن حنیف والی حضرت امیر علیه السّلام در بصره جبههگیری کردند.عثمان بن حنیف به ایشان گفت:
شما خود فتوا به قتل عثمان دادید؛قصاص را از خودتان آغاز کنید.
به هر حال با او جنگیدند،ولی پیش نبردند و مجبور به صلح شدند و صلح نامهای نوشتند مبنی بر اینکه«عثمان بن حنیف سر کارش باشد و اینها نیز در بصره باشند تا حضرت امیر برسد و مسائل را با ایشان حلّ و فصل کنند.»
ولی طلحه و زبیر عهدشکنی کردند و شبی به دار الحکومه شبیخون زده عثمان بن حنیف را در
بند کشیدند و حدود 70 نفر از محافظان بیت المال را کشتند و باقی را اسیر کرده بعد گردن زدند.و چون خواستند عثمان بن حنیف را بکشند،گفت:
اگر مرا بکشید،برادرم که والی مدینه است خانههایتان را با خاک یکسان میکند.
لذا از کشتن او صرف نظر کردند،ولی تمام موی سر و رویش و مژگان و ابروان او را کندند و به این حال رهایش کردند.او به طرف حضرت امیر علیه السّلام رفت و بین مدینه و بصره خدمت آن حضرت رسید.بعد از او دوباره جماعتی از اهل بصره با شورشیان به مقابله برخاستند.شورشیان آنها را نیز کشتند و بصره را متصرّف شدند. (1)
-نقش عایشه در تاریخ اسلام 115/2-130.
حضرت امیر با لشکریانی از صحابه،از مدینه به طرف بصره حرکت نمود و میان راه برای آنها این خطبه را ایراد فرمود:
«آگاه باشید،سوگند به خدا من از کسانی بودم که مردم را به راه هدایت و درستکاری سوق میدادند تا لشکر کفر نابود شد.من عجز و ترس به خود راه ندادم و این رفتن من به جنگ جمل مانند جنگهایی است که همراه پیامبر با کفّار قریش میکردم.پس(الآن هم عاجز نبوده)باطل را میشکافم تا حق از پهلوی آن بیرون آید.مرا با قریش چه کار است؟!سوگند به خدا وقتی کافر بودند(در جنگ بدر و احد و خندق در رکاب پیامبر)با آنها جنگیدم و اکنون نیز که فتنه و فساد پیش گرفته،با آنها میجنگم.» (2)
حضرت امیر علیه السّلام همچنین طیّ نامهای به برادرش،عقیل،از قریش درد دل میکند و میفرماید:
«قریش را در گمراهی و سرکشیشان واگذار.همانا آنان قبل از من به جنگ با پیامبر اجتماع کردند.من نیز از آنان بریدم،چرا که با من قطع رحم کردند.» (3)
در جایی دیگر حضرت امیر علیه السّلام از دست قریش به خدا شکایت میکند و میفرماید:
«خدایا!از دست قریش و یارانشان به تو پناه میبرم و از تو یاری میجویم.آنان با من قطع رحم کردند و کاسۀ مرا واژگون نمودند و برای جنگ علیه من همدست شدند.» (4)
1) 1)
2) 2) -نهج البلاغه،خطبۀ 33. [1]
3) 3) -نهج البلاغه محمّد عبده،نامۀ 36.« [2]فدع عنک قریشا و ترکاضهم فی الضّلال و تجوالهم فی الشقاق و جماحهم فی التیه فانهم قد اجمعوا علی حربی کاجماعهم علی حرب رسول اللّه قبلی،فجزت قریشا عنی الجوازی فقد قطعوا رحمی.»
4) 4) -نهج البلاغه،خطبۀ 217.« [3]اللّهمّ انّی استعدیک علی قریش و من اعانهم فانّهم قد قطعوا رحمی و اکفؤوا انائی و اجمعوا علی منازعتی حقّا کنت اولی به من غیری.»
حضرت امیر علیه السّلام با اصحاب خود به بصره رسیدند و مقابل عایشه،طلحه و زبیر و مروان قرار گرفتند.ابتدا حضرت امیر از راه نصیحت و خیرخواهی خواستند آنها را آرام کنند.لذا زبیر را پیش خود خواندند و با او سخن گفتند و از او پرسیدند:
«آیا به یاد داری که رسول خدا به تو فرمودند:«زبیر!تو روزی به ناحق با علی خواهی جنگید؟!»»
زبیر گفت:این مطلب را فراموش کرده بودم و اگر به یاد داشتم هرگز به جنگ تو نمیآمدم.
در اینجا زبیر از ادامۀ جنگ پشیمان و نادم شد و خواست از میدان کنارهگیری کند.امّا به تحریک فرزندش،عبد اللّه،عهد خود را شکست و حملهای به لشکر حضرت علی نمود.بعد راه بیابان را پیش گرفت و در آنجا توسّط مردی به نام ابن جرموز به قتل رسید. (1)
-طبری 199/5؛کنز العمال 82/6-85؛یعقوبی 158/2.
لشکریان عایشه در حالی که اطراف شتر او را گرفته بودند،جنگ را آغاز کردند و عدّهای از لشکریان امام را با تیراندازی به شهادت رساندند.حضرت در اینجا ناچار به مقابله شدند. (2)طلحه نیز از پا درآمد و قبایل بصره که با حماسه دور شتر امّ المؤمنین عایشه جانفشانی میکردند و هرگاه یکی کشته میشد افسار شتر را دیگری میگرفت،سرانجام با پی شدن شتر عایشه و سرنگون شدن او فرار نمودند و جمعی از آنها اسیر شدند.حضرت امیر علیه السّلام پس از پیروزی بیانیهای به این مضمون صادر فرمودند تا در میان لشکر خوانده شود:
«کسانی را که مجروح شدهاند،نکشید.کسانی را که فرار کردهاند،دنبال نکنید.آنهایی که تسلیم شوند و سلاحشان را زمین بگذارند یا در خانهشان بمانند،در امان هستند؛نه اموالشان برای شما حلال است و نه زنان و فرزندانشان اسیر شما میشوند.فقط مرکب و وسایل جنگی که در میدان جنگ آوردهاند،غنیمت شماست و دیگر اموالشان متعلّق به ورثۀ آنهاست.بندگانی که بیرون لشکرگاه دارند،به بندگی نمیتوانید بگیرید.اگر در لشکری کنیزی آوردهاند که از آقایش بچهدار شده،او را نمیتوانید به کنیزی بگیرید.زنی که شوهرش کشته شده،چهار ماه و ده روز باید عدّه بگیرد،بعد میتواند شوهر کند(چون اینها مسلمان هستند).»
این دستورات برای بسیاری از لشکریان حضرت امیر علیه السّلام قابل پذیرش نبود و موجب اعتراض و شورش گردید.عمّار یاسر که از نزدیکان حضرت بود،به ایشان عرضه داشت:
مردم حرف از فیء و غنایم میزنند و گمان میکنند کسانی که با ما جنگیدهاند،خودشان و زن و فرزند و اموالشان،بنده و ملک ما میشوند.
حضرت برای سپاهیان خطابهای ایراد فرمود.برخی به اعتراض برخاستند و گفتند:
یا امیر المؤمنین!چگونه خون آنها بر ما حلال است،ولی زنان آنها اسیر ما نمیباشند؟!
حضرت فرمود:
«سیرۀ پیامبر و حکم اسلام در اهل قبله و مسلمین چنین است.»
لشکریان این حکم را قبول نکردند و سر و صدا بلند شد.فردی از قبیله بکر بن وائل که درشتاندام و قوی لهجه بود،گفت:
یا امیر المؤمنین!به خدا قسم به تساوی تقسیم نکردی و بین رعیت به عدالت رفتار ننمودی.
علی علیه السّلام فرمود:
«وای بر تو!چرا به عدالت رفتار نکردم؟!»
گفت:چون شما اموالی را که آنها در میدان جنگ داشتند،بین ما تقسیم کردی،ولی اموال و زنان و فرزندانی را که در بصره دارند،به ما ندادی.چه طور خون و مالشان در اینجا بر ما حلال است،ولی اموال و بستگانشان در شهر بر ما حرام است؟!
حضرت امیر علیه السّلام فرمود:
«ای مرد بکری!تو سست فکری.آیا نمیدانی ما خردسالان را به گناه بزرگسالان نمیگیریم؟! اموالی که در بصره دارند،ملک آنها بوده و ازدواج آنان نیز مطابق دستور اسلام بوده است و فرزندانشان مسلمان هستند.شما تنها آنچه در لشکرگاه است غنیمت میبرید و صاحب میشوید، امّا آنچه در خانههایشان هست ارث بازماندگان آنهاست.اگر یکی از آنها علیه ما تجاوز و قیام کرد، او را به گناهش میگیریم،امّا اگر کاری به ما نداشت گناه پدر یا شوهر یا برادرش را بر او بار نمیکنیم.من دربارۀ آنها مانند رسول خدا دربارۀ اهل مکّه حکم نمودم که آنچه در لشکر بود، تقسیم کرد و متعرّض غیر آن نشد.من نیز قدم جای پای او گذاشتم.آیا نمیدانی آنچه در جبهۀ کفر است،بر جنگجویان مسلمان حلال است امّا اگر دو طایفۀ مسلمان با هم جنگیدند اموال طایفۀ مغلوب بر آنهایی که غالب شدند،حرام میباشد؟!پس آرام بگیرید.خدا شما را بیامرزد.»
در اینجا تذکّر این نکته لازم است که این اعتراضها به جهت سنّت خلیفۀ اوّل بود.در بحث اقدامات خلفا(برخورد با مخالفان خارج مدینه)خواندیم که در جنگهای موسوم به ارتداد در
زمان ابو بکر،دستگاه خلافت با مخالفان به منزلۀ کفّار برخورد میکردند.آنها را میکشتند، اموالشان را به غارت میبردند و زنان و فرزندانشان را اسیر و برده گرفته آنها را بین خود خریدوفروش مینمودند.مانند زمان جاهلیت یا همچون رفتار رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم با کفّار حربی.و چون این کار به دستور و تأیید خلیفه صادر میشد،آن را مشروع میدانستند.حال که اوّلین جنگ علیه حضرت امیر برپا شده بود و حضرت در برخورد با اهل بصره که مسلمان بودند بر خلاف روش و سیرۀ شیخین عمل میکرد،برای بسیاری از صحابه و سپاهیان او قابل قبول نبود.لذا حضرت امیر علیه السّلام هر چه گفت نپذیرفتند.در اینجا حضرت از اهرمی استفاده کرد که همگی قانع و مجاب شدند و آن عایشه بود.آن حضرت فرمود:
«اگر حرف مرا قبول نمیکنید تیرهایتان را بیاورید و بر عایشه قرعه بزنید،تا ببینید کدام یک از شما مادرش عایشه را در سهمش برمیدارد و به کنیزی میگیرد.»
اینجا همگی مسلمانها متوجّه شدند و گفتند:
نه،هیچ یک از ما چنین کاری نمیکند.شما درست میگفتی و ما خطا میکردیم،شما میدانستی و ما جاهل بودیم،از خدا طلب آمرزش میکنیم تا خدا به واسطۀ تو ما را به راه راست برساند. (1)
-تاریخ یعقوبی 83/6-85؛کنز العمال 215/8-217؛شرح نهج البلاغه 63/1.
آری،حضرت امیر علیه السّلام به اسلام عمل نمود و حکم اسلام را زنده کرد.یکی از فقهای مدرسۀ خلفا نوشته است:
«اگر حضرت امیر چنین رفتاری در جنگ جمل نمیکرد،ما حکم شرعی را در جنگ با اهل قبله نمیدانستیم و نمیفهمیدیم اگر دو طایفۀ مسلمان با هم جنگیدند،تا چه حد غنیمت و اسیر از طرف مقابل میتوانند بگیرند.»
اگر حضرت امیر علیه السّلام به حکومت نمیرسید،این اقدام او اثر نداشت و حکم اسلام واقعی به ما نمیرسید.ارزش و اثر عمل حضرت از اینجا معلوم میشود که اگر این سنّت به وسیلۀ ایشان تثبیت نمیشد،در جنگی که به دستور یزید با عبد اللّه بن زبیر در مکّه شد،سربازانش تمام زن و بچه اهل مکّه را اسیر کرده به بردگی به شام میبردند.یا در قتل عامی که به دستور او در مدینه واقع شد،زن و بچه اهل مدینه را اسیر مینمودند،و تا امروز این سنّت باقی میماند که اگر دو طایفۀ مسلمان با هم بجنگند،گروه فاتح میتواند زن و بچۀ طرف مقابل را به اسارت گیرد و اموالشان را به غارت ببرد.
1) 1)
حضرت امیر علیه السّلام با تثبیت این سنّت،از کشته شدن بسیاری از مسلمانان و اسارت زنان و فرزندانشان جلوگیری کرده و جامعۀ مسلمانها را از آلوده شدن به فساد نگه داشته است.آری،«بموالاتکم علّمنا اللّه معالم دیننا و اصلح ما کان فسد من دنیانا» (1)
-زیارت جامعۀ کبیره.
.حضرت امیر علیه السّلام در آغاز حکومتش،معاویه را عزل کرد.این کار باعث شد معاویه مقابل ایشان جبههگیری کند و جنگ صفّین را علیه آن حضرت برپا نماید.به نظر بعضی چون ابن عبّاس و مغیرة بن شعبه،عزل معاویه در آن وقت صلاح نبود.آنها از روی مصلحتجویی میگفتند:
بگذارید حکومت شما ریشه بگیرد و محکم شود بعد معاویه را عزل کنید!
برای روشن شدن حکمت کار حضرت امیر علیه السّلام باید ابتدا گوشههایی از زندگی معاویه را بررسی نماییم تا بفهمیم هم از نظر شرعی و الهی،و هم از نظر سیاسی برخورد حضرت امیر درست بوده است.
پس از فتح مکّه توسّط پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم در سال هشتم هجری،همۀ قریش حتّی ابو سفیان-پدر معاویه-اسلام آوردند.تنها معاویه و یک نفر دیگر از مکّه فرار کردند و مدّتی در اطراف بودند.
معاویه از آنجا چند بیت شعر برای پدرش ابو سفیان فرستاد:
«تو چطور اسلام آوردی در حالی که جدّ و دایی و برادر من در جنگ بدر به دست مسلمانان کشته شدند؟» (2)
بعد که فهمید دیگر جایی در جزیرة العرب نمانده که مردمش اسلام نیاورده باشند،نزد پیامبر آمد و اظهار اسلام کرد.امّا حقیقت اسلام او را از واقعۀ زیر میفهمیم:
طبری مینویسد که معاویه مغیرة بن شعبه را به حکومت کوفه منصوب داشت.امّا پیش از اینکه وی به طرف مرکز حکومت خویش حرکت کند،وی را به حضور طلبیده گفت:
من میخواستم سفارشهای فراوان و وصایای زیادی با تو در میان بگذارم که به خاطر بینش و درک زیاد تو از آن خودداری میکنم،و عمل آن را به فهم خودت واگذار مینمایم.امّا هرگز سفارش به یک چیز را فراموش نمیکنم:«تو در مرحلۀ اوّل،هرگز نکوهش و بدگویی علی را
فراموش نکن،و همیشه برای عثمان از خداوند رحمت بخواه و طلب مغفرت کن.در مرحلۀ دوم، از عیبجویی اصحاب و یاران علی و سختگیری دربارۀ ایشان به هیچ وجه روی گردان مباش،و در مقابل،دوستداران عثمان را به خود نزدیک نما،و بدیشان مهربانی کن.»
مغیره گفت:
من امتحان خویش را دادهام و در این زمینه تجربهها دارم.قبل از تو برای دیگران مأموریتها انجام دادهام و کسی مرا نکوهش نکرده است.تو نیز امتحان خواهی کرد،یا میپسندی و ستایش میکنی،و یا کار من برایت ناپسند جلوه میکند و مرا مذمّت خواهی کرد.
معاویه پاسخ داد:نه،ان شاء اللّه تو را ستایش خواهم کرد.
مدائنی در کتاب«احداث»مینویسد:معاویه پس از به دست آوردن خلافت،فرمانی به همۀ عمّال و کارگزاران خویش نگاشت:
«هر کس چیزی در فضل ابو تراب و خاندانش بازگوید،حرمتی برای خون و مالش نیست (یعنی خونش هدر خواهد بود).»
در این میان مردم کوفه،دوستداران خاندان علوی بیش از دیگران زجر و بلا کشیدند.
دیگر بار معاویه به کارگزاران خویش در تمام بلاد فرمانی نوشت که شهادت هیچ یک از شیعیان علی و خاندانش را نپذیرند.
و نیز فرمان داد:
«دوستداران و علاقهمندان عثمان و راویان فضایل او را که در سرزمین تحت فرمانروایی شما زندگی میکنند،شناسایی و به خود نزدیک کنید و اکرام و بزرگشان بدارید.آنگاه آنچه را که این گونه افراد در فضیلت عثمان روایت میکنند،برای من بنویسید،و اسم گوینده و نام پدر و خاندانش را یادآور شوید.»
این فرمان اجرا گشت،و آنچنان خود فروختگان و هوسرانان به خاطر رسیدن به حطام دنیوی، حدیث جعل کردند که فضایل عثمان فراوانی گرفت.زیرا معاویه پول و خلعت و املاک و آنچه در دست داشت،بیدریغ در این راه به کار گرفته بود.هر شخص ناشناخته و بیارزش که نزد کارگزاران معاویه میرفت و چیزی را به عنوان حدیث منقبت و فضیلت برای عثمان نقل میکرد،مورد توجّه قرار میگرفت؛نامش را مینوشتند و مقام و منزلتی در دستگاه حکومت مییافت.
پس از مدّتی فرمان دیگر معاویه صادر شد که به کارگزاران خویش دستور داده بود:
«اینک روایات فضایل و مناقب عثمان فراوان شده است و در همۀ شهرها به گوش میرسد.
آنگاه که نامۀ من به شما رسید،مردم را دعوت کنید که فضایل صحابه و خلفای اوّلیه را روایت کنند و حدیثی در فضیلت ابو تراب نباشد مگر اینکه روایتی همانند آن را در فضل خلفای نخستین و صحابه برای من بیاورید،یا ضدّ آن را روایت کنند.این کار نزد من محبوبتر است و مرا بیش از پیش شادمان میکند.چه،آنکه برای شکستن دلایل و براهین ابو تراب و شیعیان وی،این، وسیلهای قویتر و برّندهتر خواهد بود.و برای آنها دشوارتر از روایاتی است که در مناقب عثمان نقل گردیده،و کوبندگی بیشتری خواهد داشت.»
فرمان معاویه بر مردم خوانده شد،و به دنبال آن روایتهای دروغین فراوانی در فضایل صحابه به وجود آمد که به هیچ وجه بویی از حقیقت نداشت.مردم سادهدل نیز این احادیث را پذیرفتند و چنان رفته رفته شهرت یافت که بر منابر بازگو میکردند.همچنین این احادیث را به دست معلّمان مکاتب دادند تا کودکان بر طبق آن آموزش یافتند.جوانان با آن،خو گرفتند تا آنجا که همان طور که قرآن را میآموختند،این احادیث دروغین را حفظ میکردند.آنگاه از مجامع مردان نیز در گذشت و به مکاتب و مجامع درسی زنان رسید و معلّمان،آنها را به دختران و زنان مسلمان آموزش دادند،و همچنین میان غلامان و خادمان خود نشر دادند.جامعۀ اسلامی بدین گونه که گفتیم سالیان درازی از حیات خویش را گذرانید،و بدین سبب احادیث دروغین و ساختگی فراوان برای نسلهای بعد به یادگار ماند که فقها و دانشمندان و قضات و فرمانداران،همه و همه آنها را فرا گرفتند و باور داشتند.
ابن عرفه معروف به نفطویه که از بزرگان محدّثین و نامداران علم حدیث میباشد،در تاریخ خویش مطالبی را ذکر میکند که از نظر معنی با گفتۀ مدائنی مطابقت دارد.او مینویسد:
«بیشتر احادیث دروغین که فضایل صحابه را بازگو میکنند،در ایّام بنی امیّه ساخته و پرداخته شدهاند،آن هم به خاطر اینکه گوینده و سازندۀ آن،به دستگاه خلافت تقرّب یابد،و مورد توجّه و علاقۀ بنی امیّه قرار گیرد.امویان هم میخواستند بدین وسیله دماغ بنی هاشم را به خاک سایند.» (1)
-شرح نهج البلاغه 15/3-16؛نقش عایشه در تاریخ اسلام 266/3 تا 268. [1]
آنچه معاویه در این باره انجام داد،تا امروز روشن نشده است.یکی از مکرهای معاویه این بود که کسی را به دهات شام فرستاده بود.او مردم را جمع میکرد و میگفت:
«علی بن ابی طالب یکی از منافقان بود و میخواست شتر پیامبر را در شب عقبه رم دهد،او را
1) 1)
لعنت کنید.»آنها هم لعنت میکردند. (1)
-الغارات(ثقفی)397/. [1]
چون منافقان در بازگشت از یکی از جنگها در گردنۀ کوهی پنهان شده بودند و میخواستند شتر پیامبر را رم دهند تا پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بیفتد و شهید شود و این جریان بین مسلمانان مشهور بود. (2)
معاویه لعن و سبّ علی علیه السّلام را در شام رواج داده بود و خطبای جمعه را در تمام بلاد اسلامی وادار کرده بود تا حضرت علی را در خطبههای نماز جمعه لعن کنند. (3)مردم نیز این چنین تربیت میشدند و بغض حضرت امیر علیه السّلام را در دل میگرفتند.
قبلا اشاره شد که خلیفۀ دوم برنامهریزی کرده بود تا معاویه بعد از عثمان و عبد الرّحمن بن عوف خلیفه شود.به همین جهت به معاویه میدان میداد و او را کسرای عرب مینامید.در نتیجه معاویه در زمان عمر و عثمان با داشتن حکومت شام،قدرت و شوکت فراوانی به هم زده بود و در فکر اشغال پست خلافت بود.جریان ذیل قدرت طلبی او را نشان میدهد:
عثمان در زمانی که محاصره شده بود،نامهای به چند نفر از والیان خود که لشکر در اختیار داشتند ارسال کرد.از آن جمله به معاویه نوشت:
برای حفظ جان و کمک من لشکری به مدینه بفرستید.
معاویه لشکری فرستاد و دستور داد:
در ذا خشب،یک منزلی مدینه بمانید تا فرمان من به شما برسد،و نگویید حاضر چیزی میبیند که غایب نمیبیند!خیر،من حاضرم و شما غایب.
آن لشکر هم در ذا خشب ماند تا عثمان کشته شد و بعد به شام بازگشت. (4)
معاویه این چنین عمل کرد،چون میخواست عثمان کشته شود تا بتواند به بهانۀ خونخواهی عثمان به خلافت برسد.قبلا گفتیم اگر طلحه نیز روی کار میآمد،معاویه باز به خونخواهی عثمان به مدینه لشکرکشی میکرد و او و صحابۀ دیگر را میکشت و خلافت را در دست میگرفت.امّا چون مردم دور حضرت علی علیه السّلام را گرفتند و با او بیعت کردند،معاویه،طلحه و زبیر را تحریک
کرد تا ایشان با حضرت امیر بجنگند.به این ترتیب هر طرف که شکست میخورد،طرف دیگر ضعیف شده معاویه میتوانست در امارت شام باقی بماند.معاویه با این نقشه میخواست اوّل علی علیه السّلام را کنار بزند و بعد در زمان مناسب طلحه و زبیر را از پیش پای خود بردارد و به خلافت کلّ ممالک اسلامی برسد.برای این مقصود به طلحه و زبیر،جداگانه نامهای نوشت:
«من برای خلافت شما بیعت میگیرم.شما کار خود را انجام دهید و علیه علی قیام نمایید.»
حضرت امیر علیه السّلام در آغاز خلافت خود،جریر را به شام فرستاد تا از معاویه بیعت بگیرد.معاویه به جریر گفت:
به صاحب خود(حضرت امیر علیه السّلام)بنویس که شام و مصر را تیول من قرار دهد و مالیات اینها برای من باشد و هنگام وفات خود بیعتی از کسی بر گردن من قرار ندهد.اگر چنین کند به خلافت او گردن مینهیم.
جریر این مطلب را به حضرت علی علیه السّلام نوشت.
حضرت در پاسخ او نوشتند:
«معاویه میخواهد از من بیعتی بر گردن نداشته باشد و آنچه دوست دارد انجام دهد.او میخواهد تو را آن قدر معطّل کند تا افکار مردم شام را به دست گیرد.این پیشنهاد را مغیره در مدینه به من گفته بود و من قبول نکردم.زیرا دوست نداشتم خداوند مرا یاور گمراهانی چون معاویه ببیند.
اگر این مرد بیعت مرا پذیرفت،بسیار خوب وگرنه نزد ما بازگرد.» (1)
-وقعة صفّین(نصر بن مزاحم)58/؛شرح نهج البلاغه 250/1.
با توجّه به خصوصیات معاویه که در بالا ذکر شد،نه تنها ابقای معاویه در حکومت شام از جهت شرعی صحیح نبود-و اگر این کار را حضرت علی علیه السّلام انجام میداد برای همیشه نصب والیان جور و حکّام ظالم،شرعیت پیدا میکرد و حضرت امیر علیه السّلام که محور حق بود حاضر نبود باطلی را تصویب کند-بلکه از لحاظ سیاسی هم مصلحت نبود حضرت امیر علیه السّلام معاویه را در امارت شام ابقا کند.چه آنکه معاویه در این صورت به مردم میگفت:
من از جانب عمر و عثمان امیر بودم و علی نیز مرا ابقا کرد.ولی من او را قبول ندارم.
خصوصا با توجّه به وضعیت منطقۀ شام که لشکرگاه بود و نیز عمدۀ آذوقۀ مکّه و مدینه از آنجا تأمین میشد، (2)احتمال قیام والی آنجا علیه حکومت مرکزی وجود داشته،چنان که توسّط معاویه
بالاخره انجام شد.
در هر صورت معاویه حاضر به بیعت نشد و حضرت امیر علیه السّلام او را عزل کرد.چند نامۀ شدید اللّحن بین آن حضرت و معاویه ردّ و بدل شد و در پایان،قدرت طلبی معاویه او را بر آن داشت که جنگ صفّین را علیه آن حضرت به راه اندازد.
معاویه در اوّل صفر سال 37 هجری،لشکری مرکّب از سیصد هزار نفر برای جنگ با حضرت علی علیه السّلام به راه انداخت و امیر المؤمنین نیز با لشکری قریب به یکصد و بیست هزار نفر از کوفه حرکت کردند.دو لشکر در منطقهای به نام صفّین با یکدیگر برخورد نمودند.این جنگ 4 ماه طول کشید و اواخر که لشکر حضرت امیر علیه السّلام پیش برد و مالک اشتر،فرماندۀ شجاع علی، به شدّت میجنگید و به نزدیکی خیمۀ معاویه رسیده بود،عمرو عاص،وزیر معاویه،حیلهای اندیشید و دستور داد قرآنها را سر نیزه کنند و بانگ برآورند:
میان ما و شما قرآن حکم کند. (1)
-مروج الذهب 390/2.
این حیله کارگر شد و عدّهای از سربازان علی علیه السّلام گفتند:
یا علی!ما در مقابل قرآن نمیجنگیم،جنگ را متوقّف کن.
هر چه حضرت امیر علیه السّلام آنها را نصیحت نمود و فریب کاری معاویه و عمرو عاص را به آنها خاطر نشان کرد،فایده نبخشید تا بالاخره این دوستان نادان،حضرت را تهدید کردند و گفتند:
چنان که حکمیت قرآن را نپذیری،همان طور که عثمان را کشتیم تو را هم میکشیم.
آن حضرت برای مالک اشتر پیغام فرستاد:
«از جنگ دست نگه دار و برگرد.»
مالک که سخت مشغول کارزار بود و پیروزی را نزدیک میدید،پیغام داد:«اگر یک ساعت دیگر مهلت دهی،معاویه را خواهم کشت.»
بر اثر تهدید مجدّد همان دوستان نادان،حضرت امیر به مالک خبر داد:«اگر دست از جنگ نکشی مرا خواهند کشت.»
ناچار مالک برگشت و جنگ متوقّف شد.پس قرار گذاشتند یک حکم از جانب حضرت
1) 1)
امیر علیه السّلام و یک حکم از جانب معاویه تعیین شوند و نسبت به سرانجام جنگ و نزاع طرفین تصمیم بگیرند.از طرف معاویه،عمرو عاص مکّار و حیلهگر تعیین شد.از جانب حضرت علی نیز ابتدا ابن عبّاس برای حکمیت پیشنهاد شد.ولی اطرافیان تندرو نپذیرفتند و آن حضرت را مجبور کردند ابو موسی اشعری سادهلوح را به عنوان حکم بفرستد.
در نتیجه عمرو عاص و ابو موسی سه روز به شور نشستند و قرار گذاشتند معاویه و حضرت امیر، هر دو را از خلافت خلع کنند تا مردم شخص دیگری را برگزینند.امّا عمرو عاص باز حیلهای به کار برد؛از ابو موسی درخواست کرد او ابتدا سخن بگوید و نظرش را ابراز کند.ابو موسی هم پس از مقدّمهای انگشتر دستش را درآورد و گفت:
«همان گونه که این انگشتر را از انگشتم درآوردم،علی را از خلافت خلع کردم!»
سپس عمرو عاص به منبر رفت و پس از مقدّمهای گفت:
«ابو موسی علی را خلع کرد.»
و در حالی که انگشترش را از انگشت خود در میآورد،گفت:
«من نیز همچنان که انگشتر را از انگشتم درآوردم،علی را از خلافت خلع کردم.»
سپس انگشتر را به انگشت کرد و گفت:
«و همان گونه که این انگشتر را در دست کردم،معاویه را به خلافت نصب نمودم.» (1)
-صفّین490/-492؛سیر اعلام النبلاء 282/2؛نقش عایشه در تاریخ اسلام 94/3-101. [1]
در اینجا از لشکر علی علیه السّلام فریاد برخاست و فهمیدند که فریب خوردهاند.بعضی از ایشان نزد حضرت امیر رفته گفتند:
یا علی!تو و ما به خاطر قبول حکمیت گناه کردهایم و کافر شدهایم.ما از معصیت خود توبه میکنیم،تو نیز باید توبه کنی.
حضرت علی به بیانهای مختلف با آنان سخن گفت.عدّهای متقاعد شدند،ولی جمعی بر عقیدۀ باطل خود ایستادگی کردند و مقابل حضرت امیر علیه السّلام جبههگیری نمودند و جنگ نهروان را برپا کردند.این گروه به خوارج معروف شدند.اینک توضیح مختصری را از جنگ نهروان در ذیل میخوانیم.
1) 1)
برای شناخت بهتر خوارج،لازم است خصوصیات و سابقۀ آنها را مطالعه کنیم.
اصولا در برخورد با هر عقیدهای،گروهی راه افراط و عدّهای دیگر راه تفریط را در پیش میگیرند.انسان با کمک عقل باید راه اعتدال و میانهروی را بپیماید.در امور زندگی نیز برخی جانب افراط و بعضی تفریط را میگیرند.دین اسلام دین میانهروی و راه راست است.خداوند میفرماید:
وَ کَذلِکَ جَعَلْناکُمْ أُمَّةً وَسَطاً لِتَکُونُوا شُهَداءَ عَلَی النّاسِ (1)
-بقره:143. [1]
«این چنین شما را امّت میانهرو و معتدل قرار دادیم تا گواه بر سایر مردمان باشید.»
این دین پابرجا و مستقیم نه به راست گرایش دارد و نه به چپ،چنانچه حضرت علی علیه السّلام میفرماید:
«چپروی و راستروی موجب گمراهی است.تنها راه صحیح میانهروی است.» (2)
در امور زندگی هم انسان باید معتدل عمل نماید.در خوردن،خوابیدن،ورزش،تفریح، مطالعه،کار،معاشرت و حتّی عبادت،جانب افراط و تفریط هر دو مضر و گاهی خطرناک است.
حضرت علی علیه السّلام فرمودهاند:
«نادان یا زیادهروی میکند یا کمروی.» (3)
در برخورد با اسلام نیز عدّهای از آغاز تا امروز دچار این افراط و تفریط شدهاند که خوارج از آنهایند.بسیاری از آنها قاری و حافظ قرآن بودند،با ذکر این نکته که قاری قرآن در آن زمان متخصّص همۀ علوم اسلامی بود.چون غیر از قرآن و علم قرآن،علم دیگری نبود و قاریان آن روز مثل فقهای امروز بودند. (4)
و با توجّه به اینکه در زمان حکومت خلفا نقل حدیث پیامبر ممنوع شده بود و قرآنهای همراه تفسیر(مصاحف)جمعآوری و سوزانده شده بودند،اینان تنها ظواهر قرآن را میفهمیدند و از
1) 1)
2) 2) -نهج البلاغه،خطبۀ 16.« [2]الیمین و الشّمال مضلة و الطریق الوسطی هی الجادة.»
3) 3) -نهج البلاغه،حکمت 70.«لا تری الجاهل إلاّ مفرطا أو مفرّطا.»
4) 4) -مثلا عبد الرّحمن بن ملجم که از طرف خلیفۀ دوم به عنوان قاری و معلّم قرآن اسکندریه تعیین شده بود،در زمرۀ خوارج قرار گرفت و آخر الامر حضرت امیر علیه السّلام را به شهادت رساند.
معانی آن بیاطّلاع بودند و به جای رجوع به مفسّر واقعی قرآن،حضرت امیر علیه السّلام،با اعتماد نابجا بر فهم خود،تفسیر برأی میکردند.
از خصوصیات دیگر خوارج این بود که بیش از اندازه به ظواهر دین و انجام عبادات پرداخته از اصل و هدف دین دور بودند و روح آن را نادیده میگرفتند.بعضی از آنها به قدری نماز خوانده و سجده کرده بودند که پیشانی و سر زانوهایشان از سجده پینه بسته بود.اینها عاقبت معاویه را رها کرده با علی علیه السّلام جنگیدند. (1)
-در اینجا بد نیست چند نمونه از اعمال و تفکّرات شبیه به کارها و عقاید خوارج را که در زمان ما وجود دارد،ذکر کنیم.
یکی زیادهروی وهّابیها در امر توحید است.اینها زیارت،شفاعت و بوسیدن قبور اولیای خدا را شرک میدانند و تا حال بسیاری از سنّیها و شیعیان را به این خاطر کشتهاند.وهّابیها با کفّار میسازند ولی با اهل اسلام میجنگند.
مورد دیگر زیادهروی بعضیها در طهارت و نجاست است.پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمودهاند:«من برای شما شریعت سهل و آسان آوردهام.»رجوع کنید به:تفسیر قرطبی 39/19؛ابن کثیر 312/1.«بعثت بالحنیفیة السهلة السمحة.»
ولی بعضی چنان در امر طهارت و نجاست وسواس دارند که اگر در زمان پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم در مدینه بودند العیاذ باللّه پیامبر را پاک نمیدانستند.چون در آن زمان تنها با آب قلیل که از چاه میکشیدند،بدن و لباس نجس خود را تطهیر نموده وضو گرفته غسل میکردند.این طهارت و نجاستی که بعضی وسواسیها به آن معتقدند،مطابق حکم اسلام نیست و گاهی سبب خروج از دین میشود.افراد وسواسی خود را طاهر و دیگران را نجس میدانند؛مانند خوارج که خود را مؤمن و مسلمانان دیگر را کافر میدانستند.
در مورد تفسیر برأی نیز نکتهای قابل ذکر است،و آن اینکه پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمودند:
«هر کس قرآن را به رأی خود تفسیر کند،جایگاه خود را آتش جهنّم قرار داده است.» (2)
امّا بعضی بدون داشتن تخصّص و رجوع به متخصّص،تنها با خواندن کمی ادبیات عربی،قرآن را به رأی خود تأویل و تفسیر میکنند.اینها خودبینی و غرور دارند و به فهم خود اعتماد مینمایند.
شاید چنین کسانی یک صفحه متن عربی را درست نتوانند بخوانند.
این مشکل در ایران بیش از همۀ کشورهای اسلامی است.تعدادی از تحصیل کردههای اروپا، به جای آنکه اسلام را از روحانیون عالی مقام و فضلای حوزههای علمیه بیاموزند،از خود تفسیر قرآن و حدیث میگویند و درس اسلامشناسی میدهند و به قدری خود را بزرگ میدانند که نظر همۀ علما را نادیده میگیرند و آنها را تخطئه میکنند.حتّی فکر ناقص خود را در عرض نظر معصوم قرار میدهند.یکی از اینان در تفسیر آیهای از قرآن میگفت:
حضرت امیر در این مورد رأیی داشت،امّا رأی من این است.
این نحوه تفکّر مانند تفکر آن ملاّی وهّابی است که به من گفت:
محمّد مردی مثل من بود،مرد(نعوذ باللّه).
تفکّر خوارج هم این گونه بوده است.لذا زیر بار امام زمانشان نمیرفتند.این غرور و استکبار همان خصیصۀ شیطان است که برای امام زمانش،حضرت آدم،سر فرود نیاورد و این جریان شیطان همیشه در تاریخ ادامه داشته و دارد.
در زمان پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم شخصی بود به نام حرقوص بن زهیر تمیمی که او را ذو الخویصره یا ذو الثدیّه (1)
-چون به جای دست چپ،برآمدگی پستان مانندی داشته که در سر آن هفت موی دراز روییده بود.
میگفتند.روزی پیامبر مشغول تقسیم صدقاتی بود که حضرت امیر از یمن به مدینه فرستاده بود.آن حضرت گاهی به عنوان تألیف قلوب به بعضی سهم بیشتری میداد.ذو الخویصره پیش آمد و به پیامبر گفت:ای محمّد!از خدا بترس و به عدالت عمل کن.
پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود:
«اگر من خدا را معصیت کنم،چه کسی از او فرمان میبرد؟!خداوند مرا امین وحی خود در روی زمین قرار داده،شما مرا امین نمیدانید؟!»
بعد پیامبر به اصحاب فرمود:
«همانا از صنف این مرد گروهی هستند که قرآن میخوانند،ولی قرآن از گلوهایشان نمیگذرد (و به دلشان نمیرسد).از اسلام بیرون میروند همچنان که تیر از نشانه میگذرد.با مسلمانان میجنگند و آنها را میکشند.ولی متعرّض کفّار نمیشوند.او را یارانی است که شما نماز و روزه و اعمال خود را مقابل نماز و روزه و اعمال آنها کوچک میشمرید.در زمانی که مسلمانان دو دسته شوند(اشاره به جنگ صفّین)اینها خروج میکنند.وسط سرشان را میتراشند.اینان بدترین مردمند و گروهی که از آن دو دسته بر حق هستند،اینها را میکشند.تعمّق(زیادهروی و وسواس) در دین دارند.» (2)
پیشگویی دیگر پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم دربارۀ خوارج این بود که به اصحابشان فرموده بودند:
شما با سه طایفه میجنگید.
ابو سعید خدری میگوید:
پیامبر ما را به جنگ ناکثین و قاسطین و مارقین فرمان داد.
پرسیدم:
ای رسول خدا!در رکاب چه کسی؟پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمودند:
«در رکاب علی بن ابی طالب که عمّار یاسر هم همراه اوست.» (1)
-تاریخ ابن کثیر 289/7-306.
ابو ایّوب انصاری (2)در جنگ صفّین حاضر بود.پس از توقّف جنگ به کوفه رفت.علقمه و اسود او را ملاقات کردند و به او گفتند:
خداوند تو را به نزول پیامبر به خانهات گرامی داشته،حالا شمشیرت را آوردهای و اهل لا اله الاّ اللّه(مسلمانها)را میکشی؟!
ابو ایّوب انصاری گفت:
پیشرو به اهلش دروغ نمیگوید. (3)پیامبر ما را فرمان داد با سه گروه در رکاب علی بجنگیم؛ ناکثین،قاسطین و مارقین.ناکثین(کسانی که پس از بیعت با حضرت امیر پیمان و عهد خود را شکستند)اهل جمل بودند که با آنها جنگیدیم.قاسطین(ستمکاران)اهل صفّین بودند که از جنگ با آنها آمدهام و امّا مارقین(از دین خارجشوندگان)اهل طرفات و سعفات و نخیلات و نهروان هستند که نمیدانم اینها کیانند و کجایند.ولی حتما با آنها میجنگیم ان شاء اللّه. (4)
پیشگویی دیگر پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم این بود که:روزی اصحاب از عبادت و دینداری ذو الثدیه در حضور آن حضرت تعریف میکردند.در همین موقع او به طرف آنها آمد.اصحاب گفتند:
این است آنکه از او تعریف میکردیم.
پیامبر فرمودند:
«شما از کسی تعریف میکنید که در چهرهاش علامتی از شیطان است.»
1) 1)
2) 2) -کسی است که پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم در آغاز ورود به مدینه به منزل او نزول اجلال فرمودند و در اکثر جنگها در رکاب آن حضرت حضور داشته است.
3) 3) -مثلی است در عرب؛چون سابقا کاروانها فردی را جلوتر میفرستادند تا راه را بررسی کند که دزد نباشد و محلّ مناسب آب و علفزار را جستجو کند و برای اهل کاروان خبر آورد.چنین شخصی امین بوده و به اهل کاروان دروغ نمیگفته است.
4) 4) -تاریخ ابن کثیر 289/7-306.
آن مرد از جایی که پیامبر و اصحاب نشسته بودند،گذشت و سلام نکرد.پیامبر او را ندا کرده از او پرسیدند:
تو را به خدا قسم وقتی بر جمع ما میگذشتی،در دل نگفتی در این جمع بهتر از من نیست؟! گفت:آری.
سپس او رفت نماز بخواند.پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمودند:
چه کسی این مرد را(که خود را از پیامبر بهتر میداند و بدین سبب کافر شده است)میکشد؟ ابو بکر گفت:من.و به قصد کشتن وی روانه شد.هنگامی که به او رسید،او را دید نماز میخواند.گفت:سبحان اللّه!کسی را که نماز میخواند،بکشم؟!در حالی که پیامبر از کشتن نمازگزاران نهی کرده است.
برگشت.پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمودند:چه کردی؟
ابو بکر گفت:دوست نداشتم او را در حال نماز بکشم و شما از کشتن نمازگزاران نهی کردهاید.
پیامبر دوباره به اصحاب فرمودند:چه کسی این مرد را میکشد؟
عمر گفت:من.و به این قصد روانه شد،دید در حال سجده است.گفت:ابو بکر از من بهتر میدانست و او را نکشت؛من هم او را نمیکشم.
برگشت.پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمودند:چه کردی؟
عمر گفت:او را دیدم که پیشانیاش را برای خدا بر زمین نهاده بود.دوست نداشتم او را بکشم.
پیامبر باز فرمودند:چه کسی آن مرد را میکشد؟
علی علیه السّلام عرضه داشت:من.
پیامبر فرمودند:اگر به او برسی تو او را میکشی.
علی رفت.وقتی به آنجا رسید،مرد رفته بود.حضرت برگشت.پیامبر پرسیدند:چه کردی؟ عرض کرد:رفته بود.
پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمودند:اگر کشته میشد در امّت من اختلاف نمیافکند. (1)
-تاریخ ابن کثیر 289/7-306؛اصابه(ابن حجر)،ترجمه ذو الثدیّه.
چون ذو الثدیه از جمله کسانی بود که در مقابل حضرت امیر علیه السّلام جبههگیری کرده جنگ نهروان را علیه آن حضرت برپا نمودند.
حال با توجّه به خصوصیات خوارج،برخورد آنها را با حضرت علی علیه السّلام مطالعه میکنیم.چنان
1) 1)
که خواندیم لشکر معاویه در جنگ صفّین برای جلوگیری از پیروزی لشکر امیر المؤمنین به حیلۀ عمرو عاص،قرآنها را سر نیزه کردند.
عدّهای ظاهربین که بعدها از خوارج شدند،فریب خورده دست از جنگ کشیدند و حضرت را به قبول حکمیّت وادار ساختند.پس از شکست حکمیت به خاطر اعتماد به فهم خود از آیۀ إِنِ الْحُکْمُ إِلاّ لِلّهِ (1)
-انعام:57 و [1]یوسف:40 و 67. [2]
،چنین برداشت کردند که تنها خدا حاکم است و هیچ کس حقّ حکم کردن بین مردم را ندارد.لذا تعیین حکم را گناه و گناه را موجب کفر پنداشتند و خود از این گناه توبه کردند و حضرت امیر و دیگر مسلمانان را نیز گناهکار و کافر دانسته از ایشان خواستند توبه کنند.ذو الثدیّه و جرئة بن برج طائی به حضرت علی علیه السّلام گفتند:«لا حکم إلاّ للّه.»
ایشان نیز گفت:«لا حکم إلاّ للّه.»
ذو الثدیّه گفت:
از گناهت توبه کن و ما را ببر با دشمنمان(معاویه)بجنگیم تا خدا را ملاقات کنیم.
امیر المؤمنین علیه السّلام فرمود:
«من که به شما گفتم(قرآن سر نیزه کردن آنها فریبی از معاویه است؛به جنگ ادامه دهید)،شما خودتان نپذیرفتید.حال ما تا تعیین نتیجۀ حکمیت با آنها قرارداد متارکۀ جنگ نوشتهایم و خداوند فرموده است: وَ أَوْفُوا بِعَهْدِ اللّهِ إِذا عاهَدْتُمْ (2):«به عهد خود وفا کنید.»»
ذو الثدیّه گفت:
حکم قرار دادن گناه بود،باید از آن توبه کنی!
حضرت فرمود:
«این کار گناه نیست،سست فکری[خودتان]است که از آن نهیتان کردم.»
جرئه گفت:
قسم به خدا اگر تعیین حکم را گناه ندانی با تو میجنگم و به این قتال رحمت و خشنودی خدا را طلب میکنم.
علی علیه السّلام فرمود:
«وای بر تو!چه قدر بدبختی،گویا میبینم کشتهشدهای و باد بر روی تو خاک میافشاند.»
جرئه گفت:
دوست دارم چنین شود!
حضرت امیر علیه السّلام فرمود:
«ولی شیطان شما را به کفر کشانده است.»
پس از گفتگو،آن دو از نزد حضرت خارج شدند و عقیدۀ باطل خود را میان مردم کوفه نشر دادند.عدّهای با آنها همعقیده و همدست شدند و به جسارت به امیر المؤمنین علیه السّلام مشغول شدند؛ به طوری که در حال نماز آن حضرت یکی از آنها این آیه را خواند:
وَ لَقَدْ أُوحِیَ إِلَیْکَ وَ إِلَی الَّذِینَ مِنْ قَبْلِکَ لَئِنْ أَشْرَکْتَ لَیَحْبَطَنَّ عَمَلُکَ وَ لَتَکُونَنَّ مِنَ الْخاسِرِینَ (1)
-زمر:65.« [1]به تو ای پیامبر و پیامبران گذشته وحی نمودیم که اگر شرک ورزی عملت از بین میرود و از زیانکاران میشوی.»
با این آیه به حضرت علی علیه السّلام کنایه زدند که مشرک شدی و آنچه پیش از این به اسلام خدمت کردی،نابود شد.حضرت هم در پاسخ این آیه را تلاوت نمود:
فَاصْبِرْ إِنَّ وَعْدَ اللّهِ حَقٌّ وَ لا یَسْتَخِفَّنَّکَ الَّذِینَ لا یُوقِنُونَ (2)
«ای پیامبر![بر آزار ایشان]صبر کن.وعدۀ خدا[به یاری تو]راست و درست است و رفتار کسانی که به معاد یقین ندارند،تو را سبک نسازد(بزرگی و وقارت را به سبکی و خفّت نکشاند).»
از آنجا که خوارج از آیۀ إِنِ الْحُکْمُ إِلاّ لِلّهِ استفاده میکردند و نتیجه میگرفتند که کسی نمیتواند بین مردم حکم شود و انتخاب حکم از آن خداست،بر این اساس حضرت امیر علیه السّلام آنها را در خانهای جمع کرد.قرآنی آورد در میان گذارد و به آن خطاب کرد:
«ای قرآن حکومت کن!»
گفتند:قرآن که حرف نمیزند.
حضرت فرمود:
«پس چه باید کرد جز اینکه کسی بر مبنای حکم قرآن بین مردم حکومت کند؟مگر خود قرآن نمیفرماید:
وَ إِنْ خِفْتُمْ شِقاقَ بَیْنِهِما فَابْعَثُوا حَکَماً مِنْ أَهْلِهِ وَ حَکَماً مِنْ أَهْلِها (1)
-نساء:35.« [1]اگر از اختلاف زن و شوهر نگران بودید،حکمی از بستگان شوهر و حکمی از بستگان زن بفرستید تا میان آن دو را اصلاح دهند.»
خدا که نمیآید بین زن و مرد حکومت کند،باید آدم حکومت نماید.»
حضرت امیر علیه السّلام در جای دیگر فرمودند:
«لا حکم إلاّ للّه گفتار حقّی است که از آن باطل اراده شده است.بله،حکم جز برای خدا نیست در حالی که مردم ناگزیرند از امیری نیکوکار یا بدکار،که در حکومت آن حاکم،مؤمن عمل شایسته به جا آورد و کافر بهرۀ خود برد.» (2)
و نیز آن حضرت در خطبۀ دیگری فرمودند:
«ما مردان را حکم قرار ندادیم،بلکه قرآن را حکم قرار دادیم و این قرآن نوشتهای است که سخن نمیگوید و باید کسی آن را تفسیر کند و مردان بر مبنای آن سخن گویند و چون طرف مقابل، ما را به حکمیت قرآن فراخواند ما گروهی نبودیم که از کتاب خدا روگردان باشیم.خداوند فرموده است:
فَإِنْ تَنازَعْتُمْ فِی شَیْءٍ فَرُدُّوهُ إِلَی اللّهِ وَ الرَّسُولِ (3)
«اگر در چیزی[در امور دین]اختلاف پیدا کردید آن را به خدا و پیامبر بازگردانید.»
و بازگرداندن به خدا این است که طبق کتابش(قرآن)حکم کنیم و رد به رسول این است که طبق سنّتش عمل نماییم.پس اگر به راستی طبق کتاب خدا و سنّت پیامبر حکم شود،ما سزاوارترین مردم به آن هستیم.» (4)
«انّا لم نحکم الرّجال و انّما حکمنا القرآن.و هذا القرآن انّما هو خطّ مستور بین الدفّتین لا ینطق بلسان و لا بدّ له من ترجمان. و انّما ینطق عنه الرّجال.و لمّا دعانا القوم إلی ان نحکم بیننا القرآن لم نکن الفریق المتولی عن کتاب اللّه سبحانه و تعالی.و قد قال اللّه سبحانه فَإِنْ تَنازَعْتُمْ فِی شَیْءٍ فَرُدُّوهُ إِلَی اللّهِ وَ الرَّسُولِ فردّه الی اللّه ان نحکم بکتابه و رده الی الرسول ان نأخذ بسنته فاذا حکم بالصّدق فی کتاب اللّه فنحن احق النّاس به و ان حکم بسنة رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله فنحن احقّ النّاس و اولاهم بها....»
حضرت امیر علیه السّلام بعدها طیّ نامهای به معاویه چنین نگاشتند:
« هرآینه تو ما را به حکم قرآن فراخواندی در حالی که اهل قرآن نبودی و ما تو را اجابت نکردیم،بلکه داوری قرآن را گردن نهادیم.» (1)
-نهج البلاغه،نامۀ 48.«و [1]قد دعوتنا إلی حکم القرآن و لست من أهله و لسنا ایّاک اجبنا و لکنا اجبنا القرآن فی حکمه.»
خوارج به آنچه با فهم ناقص خود از ظاهر قرآن درک میکردند،اعتماد نموده برای امام زمان خود(حضرت امیر علیه السّلام)سر فرود نمیآوردند.لذا سخنان آن حضرت را نپذیرفتند و گفتند:
حکم تعیین کردن معصیت بوده و معصیت موجب کفر است.ما مرتکب گناه شدیم و اکنون توبه نمودیم.تو نیز باید به کافر شدنت اعتراف کنی و سپس توبه نمایی؛وگرنه با تو نیز میجنگیم.
حضرت فرمود:
«آیا بعد از ایمانم به خدا و جهادم با کفّار همراه رسول خدا بر کفر خود شهادت دهم؟!«در این صورت گمراه خواهم بود و از هدایت یافتگان نیستم.» (2)» (3)
«پس اگر نمیپذیرید جز آنکه گمان برید من خطا کردم و گمراه شدم،چرا همۀ امّت محمّد را به خاطر گمراهی من گمراه میدانید و آنان را به خطای من میگیرید و به گناهان من تکفیر میکنید؟!شمشیرها را بر دوش گرفته آن را بر خوب و بد فرود میآورید و گناهکار و بیگناه را مخلوط میسازید؟!...این دو حکم قرار شد آنچه قرآن زنده کرده،زنده کنند و آنچه قرآن از بین برده،از میان بردارند...اگر قرآن ما را به آنها(معاویه و اصحابش)بکشاند آنها را تبعیت کنیم و اگر آنها را به سوی ما بکشاند آنها از ما تبعیت کنند.پس من کار زشتی نکردهام و شما را نفریفتهام و به اشتباه نینداختهام.همانا رأی همگی شما بر اختیار حکمیت دو نفر قرار گرفت و ما از آن دو پیمان گرفتیم که از قرآن تجاوز ننمایند.ولی آن دو از قرآن کناره گرفتند و حق را با آنکه میدیدند،ترک گفتند و بر خواستۀ انحرافی خود سیر کردند.» (4)
این سخنان نیز مؤثّر نیفتاد و در نتیجه خوارج از لشکر حضرت امیر علیه السّلام جدا شدند و مقابل
1) 1)
2) 2) -انعام:56.
3) 3) -نهج البلاغه،خطبۀ 58.« [2]أبعد ایمانی باللّه و جهادی مع رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله اشهد علی نفسی بالکفر؟! قَدْ ضَلَلْتُ إِذاً وَ ما أَنَا مِنَ الْمُهْتَدِینَ .»
4) 4) -نهج البلاغه،خطبۀ 127.« [3]فان أبیتم إلاّ أن تزعموا أنّی اخطأت و ضللت فلم تضللون عامّة أمّة محمّد صلّی اللّه علیه و آله بضلالی و تأخذونهم بخطئی و تکفرونهم بذنوبی.سیوفکم علی عواتقکم تضعونها مواضع البرء و السّقم و تخلطون من اذنب بمن لم یذنب...و انّما حکم الحکمان لیحییا ما أحیا القرآن و یمیتا ما امات القرآن...فان جرّنا القرآن إلیهم اتبعناهم و ان جرهم إلینا اتبعونا فلم آت-لا أبا لکم-بجر أو لاختلتکم عن امرکم و لا لبّسته علیکم.انّما اجتمع رأی ملإکم علی اختیار [4]رجلین اخذنا علیهما إلاّ یتعدیا القرآن فتاها عنه و ترکا الحقّ و هما یبصرانه و کان الجور هواهما فمضیا علیه....»
ایشان جبههگیری نموده شروع به جمعآوری سلاح کردند.زمانی که این گزارش را به حضرت امیر دادند،آن جناب فرمودند:
«تا فتنهای نکرده و خونی نریختهاند،به آنها کاری نداریم و مستمرّی آنها را از بیت المال قطع نمیکنیم.»
خوارج در منزل عبد اللّه بن وهب راسبی جمع شدند و سخنرانی کردند.یکی از افرادی که خطابه خواند،ذو الثدیّه بود.با هم قرار گذاشتند قیام کنند و با حضرت علی علیه السّلام بجنگند.چند نفر را به عنوان رئیس خود پیشنهاد کردند،مانند ذو الثدیّه.ولی ایشان پست ریاست را قبول نکردند.تنها عبد اللّه بن وهب راسبی قبول کرد.خوارج با او بیعت کردند و بر فعّالیت خود افزودند و به دوستان خود در بصره و جاهای دیگر نامه نوشتند تا به آنها بپیوندند و در قریهای به نام جوخاء،نزدیک نهروان جمع شدند.
در آنجا چند مسلمان بیگناه را کشتند.یکی از آنها عبد للّه بن خبّاب بن ارت (1)
-پدر او خبّاب،از اوّلین گروندگان به پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم در مکّه بود که کفّار قریش او را شکنجه میکردند.
بود که حضرت علی علیه السّلام او را والی جایی قرار داده بود.خوارج او و زن باردارش را اسیر کردند.وقتی او را میبردند،یکی از خوارج به خوکی که متعلّق به اهل ذمّه بود با شمشیر ضربتی وارد آورد.دیگری به او گفت:چرا چنین کردی؟این مال اهل ذمّه است.برو و از آن ذمّی حلالیت بطلب و او را از خود راضی نما.
باز همین طور که میرفتند،دانۀ خرمایی از درخت بر زمین افتاد.یکی از خوارج آن را برداشت و در دهانش گذاشت.دیگری به آن اعتراض کرد:
چرا بدون اجازۀ صاحبش یا بدون دادن قیمت آن را برداشتی؟!
او هم آن خرما را از دهان درآورد و بیرون انداخت.عبد اللّه بن خبّاب وقتی برخوردها را دید، گفت:
شما که این قدر متدیّن هستید،نگرانی بر ما نیست(یعنی به ما ظلم نمیکنید)!
وقتی او را آوردند،پرسیدند:نظر تو دربارۀ ابو بکر و عمر چیست؟چون خوارج از پیروان آن دو بودند.عبد اللّه از روی تقیه آن دو را تمجید کرد.از او خواستند تا حضرت امیر علیه السّلام را که به گمان آنها به خاطر قبول حکمیت و تعیین حکم کافر شده،تکفیر کند.عبد اللّه امتناع ورزید.ایشان او را
1) 1)
کنار نهر آورده مثل گوسفند سر بریدند.بعد شکم زن حاملهاش را دریدند و بچهاش را درآورده سر بریدند.
حضرت امیر که پس از جدا شدن خوارج،لشکر خود را به خیانت حکمین آگاه نموده و آنها را برای ادامۀ جنگ با معاویه آماده ساخته بود،با شصت هزار نفر به طرف صفّین حرکت نمود.اهل کوفه و لشکریان گفتند:
خوارج پشت سر ما کشتار میکنند؛خوب است اوّل به جنگ آنها برویم.بعدا با معاویه خواهیم جنگید.
با اصرار اینها حضرت به طرف خوارج حرکت کرد.ابتدا نامهای به آنها نوشت.آنها این چنین جواب نوشتند:
اگر اعتراف کردی که کافر شدهای و توبه نمودی ما در مورد همکاری با شما و جنگ علیه معاویه فکری میکنیم.وگرنه با شما میجنگیم.خدا خیانتکاران را دوست نمیدارد.
حضرت امیر علیه السّلام ابن عبّاس را برای مذاکره فرستاد.اثری نداشت و تسلیم نشدند.
بالاخره خود حضرت در برابرشان آمد و با آنها صحبت کرد.جماعتی از آنان قانع شده از خوارج برگشتند و به لشکر حضرت پیوستند.پس از آن حضرت به بقیه فرمود:
«ما با شما کاری نداریم،تنها کسانی که عبد اللّه بن خبّاب را سر بریدند و زن حاملهاش را شکم دریدند و نیز چند نفر از برادران ما را کشتند،تحویل ما دهید تا در مقابل جنایتشان قصاص کنیم.»
گفتند:ما همگی قاتلین برادران شماییم و خون آنها و شما را حلال میدانیم.
حضرت آنها را موعظه نمود و از عذاب الهی ترسانید و از مخالفت و جبههگیری مقابل مسلمانان برحذر داشت و فرمود:
« هرآینه نفسهای شما،کار زشتی را در نظرتان زینت داده است؛مسلمانها را میکشید.قسم به خدا اگر مرغی را-بیگناه-میکشتید نزد خداوند،بزرگ بود؛چگونه خون مسلمانها را ریختید؟!»
جوابی نداشتند مگر آنکه بین خود ندا دادند:
با اینها حرف نزنید و جوابشان را ندهید.برای ملاقات پروردگار آماده گردید و به سوی بهشت بشتابید.برای جهاد صفبندی کنید و آمادۀ نبرد شوید.
آن حضرت به لشکرگاه خود بازگشت.قبل از آغاز جنگ به حضرت امیر علیه السّلام خبر دادند
خوارج از نهر عبور کردند و به طرف ما آمدند.حضرت فرمود:
«نه،چنین نیست،آنها از نهر به سمت ما عبور نکردهاند.»
سپس دیگری آمد و گفت:
خوارج از نهر عبور کرده به سمت ما آمدند.
حضرت فرمود:
«مرگ آنها آن سوی نهر است.»
همچنان چند نفر آمدند و همان گفته را تکرار کردند.حضرت فرمود:
«محل کشته شدن اینها پیش از نهر است؛اینها قبل از نهر کشته میشوند و به سمت ما عبور نمیکنند.قسم به خدا از آنها کمتر از ده نفر نجات مییابند(و فرار میکنند)و از شما کمتر از ده نفر کشته میشوند.» (1)
-نهج البلاغه،خطبۀ 59.« [1]مصارعهم دون النطفة و اللّه لا یفلت منهم عشرة و لا یهلک منکم عشرة.قال الرّضی:یعنی بالنطفة ماء النهر.»
در آخر حضرت امیر علیه السّلام مقابل آنها لشکرآرایی نمود و میمنه و میسره قرار داد.سپس جایی را مشخّص کرد و پرچمی به ابو ایّوب انصاری داد و دستور داد تا فریاد برآورند:«هر کس از خوارج زیر این پرچم گرد آید،در امان است.»
در این موقع جمعی از لشکر خوارج جدا شده زیر آن پرچم رفتند و تنها چهار هزار نفر یا کمتر به رهبری عبد اللّه بن وهب راسبی ماندند.جنگ شروع شد و طبق پیشگویی حضرت امیر علیه السّلام،همۀ آنها کشته شدند جز کمتر از ده نفر که فرار کردند.حضرت به اصحاب فرمود:
«بروید جنازۀ ذو الثدیّه را پیدا کنید.»
رفتند و برگشتند و گفتند:جنازۀ او را نیافتیم.
آن حضرت فرمود:
«جنازۀ او هست،بروید بگردید.»
رفتند و گشتند و جنازۀ او را نیافتند.حضرت پرسید:
«اسم اینجا چیست؟»
عرض کردند:نهروان.
فرمود:
1) 1)
«به خدا قسم نه من دروغ گفتم و نه پیامبر به من دروغ گفت.ذو الثدیّه در میان کشتههاست.
بروید بگردید.»
خود حضرت هم کنار نهر آمدند.جسدهای پنجاه نفر یا بیشتر از خوارج روی هم افتاده بود، آنها را کنار زدند.جسد ذو الثدیّه را که زیر همۀ کشتهها در گل فرو رفته بود،بیرون آوردند.در آن وقت حضرت صدا به تکبیر بلند کرده به سجده افتاد و سجدۀ طولانی کرد.سپس فرمود:
«اگر نبود که تنها بر وعدۀ پیامبر اتّکال کنید و دست از اعمال نیک بردارید،به شما میگفتم که پیامبر چه مژدهای برای مبارزین با خوارج داده است.» (1)
-تاریخ ابن کثیر 289/7-306.
در روایت دیگر راوی گوید:با مولایم علی بن ابی طالب علیه السّلام در نهروان بودم.گویا مردم از کشتن خوارج در دل احساس شک و تردید کردند؛چرا که بسیاری از آنها قاری قرآن بودند.
حضرت فرمود:
«ای مردم!پیامبر به ما خبر دادند که با چند گروه میجنگیم.یک دستۀ آنها از دین بیرون میروند و به دین بازنمیگردند ،و نشانۀ آن این است که میان آنها کسی است که یک دست ندارد و بر کتف او گوشتی مانند پستان هست که سر آن برجستگی دارد و دور آن هفت تار مو روییده،پس بگردید او را در کشتهها پیدا کنید.»
مردم گشتند و او را کنار نهر زیر کشتهها یافتند.جسدش را بیرون آوردند.علی علیه السّلام تکبیر گفت و فرمود:
«خدا و پیامبرش راست گفتند.»
مردم نیز چون ذو الثدیّه را دیدند،تکبیر گفتند و به هم بشارت دادند و سجده کردند. (2)
این واقعه و صحّت پیشگویی پیامبر در بین صحابه به قدری مشهور و مهم بود که عمرو عاص جنگ با ایشان را به خود نسبت میداد.او در نامهای به امّ المؤمنین عایشه نوشت:
من ذو الثدیّه و گروهش را نزدیک رود نیل(در مصر)کشتم.
عایشه از مسروق-که از اهل کوفه بود-پرسید:
هیچ خبر داری از اینکه علی ذو الثدیّه را با اهل حروراء(نهروان)کشته باشد؟
گفت:نه.
عایشه گفت:
شهادت کسانی را که دیدهاند ذو الثدیّه در حروراء کشته شده،بنویس و برایم بفرست.
مسروق میگوید:به کوفه بازگشتم.در آن زمان هفت قبیله در کوفه بودند.از هر قبیلهای ده را نفر که جریان را دیده بودند،شاهد گرفتم.آنها در گواهینامه نوشتند:
ما دیدیم که علی علیه السّلام ذو الثدیّه را همراه دیگر خوارج در نهروان(حروراء)کشت.
و ذیل آن را امضا کردند.این گواهینامه را که شهادت هفتاد نفر در آن ثبت شده بود،نزد عایشه بردم و بر او خواندم.گفت:
همۀ اینها با چشم خود دیدند که ذو الثدیّه توسّط علی کشته شده است؟
گفتم:از آنها سؤال کردم و به من خبر دادند که همگی آن را به چشم خود دیدهاند.
عایشه گفت:
لعنت خدا بر عمرو عاص که به من نوشت او با خوارج در کنار رود نیل جنگیده و آنها را کشته است.
این کار عمرو عاص بدان جهت بود که پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم در خبرهایی که از حوادث بعد از خود داده بود،فرموده بودند که بعد از من مسلمانها دو دسته میشوند و با هم میجنگند(اشاره به جنگ صفّین)و سزاوارترین آن دو طایفه به حق خوارج را میکشند و فردی با خصوصیات ذو الثدیّه در میان کشتههای ایشان است.عمرو عاص میخواست با این ادّعا که گروهی را نزدیک رود نیل کشته و در میان آنها ذو الثدیّه بوده است،خود و معاویه را که مقابل حضرت امیر علیه السّلام در صفّین جنگیده بودند،حق جلوه دهد.
عایشه با دیدن آن گواهینامه اشکش جاری شد.سپس گفت:
خدا علی را رحمت کند.او بر حق بود.من با علی همچنان که زن با قوم و خویشان شوهرش بد میشود،بد شدم. (1)
-همان مدرک 304/7.این جریان در اواخر عمر عایشه واقع شده که با معاویه به خاطر کشتن برادرش،محمّد بن ابو بکر،مخالف شده بود.برای توضیح بیشتر به کتاب«نقش عایشه در تاریخ اسلام»مراجعه نمایید.
1) 1)
همچنان که گفتیم قریش با خودخواهی خود،قدرت را در دست گرفته و حکومت قریشی برپا کرده و مال و ثروت را در خاندان خود متمرکز ساخته و ریاست و امارت شهرها و لشکرها را به خود اختصاص داده بودند.علاوه بر آن،احادیثی بر سیادت و برتری خود جعل نمودند.بدین شکل،مسیر اسلام به کلّی منحرف شده بود و یک حکومت قبیلهای و موروثی که تنها نام اسلام داشت،بر مسلمانان حکومت میکرد.به این ترتیب از اسلام جز نامی باقی نمیماند.
خطر نشناختن حقیقت اسلام به حدّی بود که عدّهای با دیدن عایشه و طلحه و زبیر در جنگ جمل،به شبهه افتادند و نتوانستند حقّ و باطل را تشخیص دهند.کسی از لشکریان حضرت امیر علیه السّلام در جنگ جمل خدمت آن حضرت رسید و عرض کرد:
یا امیر المؤمنین!این عایشه امّ المؤمنین،بانوی پیامبر است و این طلحه و زبیر از بزرگان مهاجرین هستند؛چه طور با آنها بجنگیم؟!
آن حضرت فرمودند:
«اشتباه کردهای،حق را بشناس تا بفهمی چه کسی بر حق است و باطل را بشناس تا بدانی چه کسی بر باطل است.» (1)
-تاریخ یعقوبی 210/2.« [1]انّه ملبوس علیک،و ان الحق و الباطل لا یعرفان بالنّاس و لکن اعرف الحق تعرف اهله و اعرف الباطل تعرف من اتاه.»
1) 1)
تقدیر و حکمت الهی در این بود که با به حکومت رسیدن حضرت امیر علیه السّلام و جنگ او با قریش،این فتنه از میان برود و اسلام دوباره زنده گردد و تنها آن حضرت میتوانست چنین فتنهای را برطرف کند.این توانایی به خاطر وجود سه عامل در آن حضرت بود:
یکی فضایل و کمالات نفسانی آن حضرت؛دوم سوابق طولانی در خدمت به اسلام؛و سوم بودن صحابهای مشهور در رکاب آن حضرت.
دستگاه خلافت چون از قریش بودند،برای تثبیت حکومت خود در مقابل انصار احادیثی در فضیلت قریش جعل کرده بودند.حضرت امیر خود از قریش و فرزند ابو طالب و نوۀ عبد المطّلب (1)
-دربارۀ عبد المطّلب میگفتند که زندگانی او شبیه پیامبران بوده و کسی در عرب به فضیلت او نرسیده است.
و هاشم بود و بالاترین شخصیت قریشی را داشت و خلفا در شرافت نسب به آن درجه نمیرسیدند.همچنین دستگاه خلافت از آنجا که از صحابه بودند،برای صحابۀ پیامبر امتیازاتی قائل شده و در فضایل آنها روایات بسیاری روایت نموده بودند.حضرت امیر نیز از صحابه بود، بلکه کسی بیشتر از آن حضرت با پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم مصاحبت نداشت.او پسر عمو و داماد پیامبر و اوّلین مسلمان بود.همچنین پیامبر اکرم در مناسبتهای زیادی فضایل آن حضرت را بیان کرده بودند.هر چند دستگاه خلافت سعی بر کتمان آنها داشت.
سوابق و کارنامۀ درخشان آن حضرت در خدمت به اسلام نیز از عواملی بود که در رفع فتنۀ قریش مؤثّر واقع شد.آن حضرت در جنگها با رشادت و شجاعت خود کفّار و مخالفان اسلام را از پا درآورده بود.سران قریش را در بدر و پرچمداران آنها را در احد و شجاعترین مرد عرب، عمرو بن عبد ود را در خندق،و شجاعترین مرد یهود،مرحب را در خیبر کشته بود.و در جنگ حنین که دیگران فرار کرده بودند،آن حضرت تا آخرین لحظه از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم دفاع نموده،و بیشتر پیروزیهای لشکر اسلام به دست آن حضرت انجام گرفته بود.
سومین عامل توانایی آن حضرت در شکست شخصیتهایی مانند طلحه و زبیر از صحابه و قاریان خوشنام خوارج،همراهی صحابهای مشهور در رکاب آن حضرت بود که در رأس همۀ آنها دو تن از نسل پیامبر یعنی امام حسن و امام حسین قرار داشتند.همچنین 1500 نفر از بزرگان صحابه،در جنگ جمل همراه آن حضرت بودند (2)و در جنگ صفّین هفتاد نفر از صحابهای که در
جنگ بدر شرکت داشتند و هفتصد نفر از صحابهای که در بیعت شجره (1)
-پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم در سال هفتم هجری به قصد عمره با هزار و چهارصد نفر از مدینه به مکّه روانه شدند تا به حدیبیه رسیدند.در آن زمان رسم قریش در مکّه چنین بود که کسی را از حج و عمره منع نمیکردند اگر چه بینشان پدرکشتگی باشد.ولی چون خبردار شدند پیامبر و مسلمانان به عمره میآیند،آمادۀ جنگ شدند تا نگذارند آنها به عمره آیند.بنابراین فرستادۀ پیامبر را در مکّه حبس کردند.پیامبر از همراهان خود برای جنگ با قریش بیعت گرفت و در حال بیعت گرفتن به درختی تکیه داده بود. از جمله صحابه که در آن بیعت شرکت داشتند،عبد اللّه بن ابیّ،سرکردۀ منافقان مدینه بود که سورۀ منافقین دربارهاش نازل شده بود.پس از اتمام بیعت،این آیه بر پیامبر وحی شد:
لَقَدْ رَضِیَ اللّهُ عَنِ الْمُؤْمِنِینَ إِذْ یُبایِعُونَکَ تَحْتَ الشَّجَرَةِ فَعَلِمَ ما فِی قُلُوبِهِمْ فَأَنْزَلَ السَّکِینَةَ عَلَیْهِمْ وَ أَثابَهُمْ فَتْحاً قَرِیباً (فتح:18)
«خداوند از مؤمنانی که با تو در زیر درخت بیعت کردند،خشنود شد و خدا آنچه در دلهای ایشان است،میداند.پس سکینه و آرامش بر ایشان فرو فرستاد و پیروزی نزدیک(فتح خیبر)به آنان پاداش داد.»
از آنجا که این بیعت زیر درخت واقع شد،آن را«بیعة الشجره»و صحابهای که در این بیعت بودند،«اصحاب بیعة الشجره» نامیدند و چون خدا از آنان اظهار رضایت و خشنودی نمود،این امر باعث افتخار و مباهات ایشان بود.ولی باید توجّه داشت که رضایت خداوند شامل حال مؤمنان اهل بیعت شجره میشود،همچنان که در آیه تصریح شده: رَضِیَ اللّهُ عَنِ الْمُؤْمِنِینَ إِذْ یُبایِعُونَکَ و شامل حال منافقینی چون عبد اللّه بن ابیّ که در آن بیعت شرکت داشتند،نمیگردد.چرا که اینها منافق بودند نه مؤمن تا مورد مدح در آیه قرار گیرند.
اینکه سیرهنویسان روایت کردهاند که هفتصد نفر از اهل بیعت شجره در رکاب حضرت امیر علیه السّلام در جنگ صفّین حضور داشتند،بدین معناست که نیمی از هزار و چهارصد نفر صحابهای که در بیعت شجره با پیامبر برای جنگ بیعت کرده بودند و آیه دربارۀ آنها نازل شده بود،زیر لوای آن حضرت بودند در حالی که در رکاب معاویه کسی از این صحابه نبود.
بودند و چهارصد نفر از مهاجرین و انصار،و خلاصه دو هزار و هشتصد نفر از صحابۀ پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم در رکاب آن حضرت بودند. (2)در حالی که در لشکر معاویه تنها دو نفر از صحابه وجود داشت:یکی نعمان بن بشیر و دیگر مسلمه که چندان سابقهای در اسلام نداشتند. (3)
خصوصا یکی از همراهان آن حضرت،عمّار یاسر بود که پیامبر او را ملاک حق معرّفی کرده و به او فرموده بودند:
«گروه ستمکار تو را میکشند و تو در آن زمان با حقّی و حق با توست.ای عمّار یاسر!اگر دیدی علی در راهی میرود و مردم در راه دیگر،پس با علی همگام شو.» (4)
و چون عمّار غیر قریشی و مادرش کنیز بود و مانند انصار یا بنی هاشم مانع به حکومت رسیدن قریش نبود،دستگاه خلافت قریش،داعی بر کتمان فضیلت او را نداشت.بدین خاطر،این ویژگی عمّار که همراه گروه حق است و در مقابل گروه باطلی قرار میگیرد که او را میکشند،در یاد صحابه بود و بدین سبب همراهی عمّار با حضرت امیر علیه السّلام در جنگ جمل و صفّین،در روشنگری مردم و توجّه دادن آنها به حقّانیت حضرت امیر-به شرح زیر-مؤثّر افتاد:
در جنگ جمل مرد شمارۀ یک زبیر و مرد شمارۀ دو طلحه و فرمانده لشکر امّ المؤمنین عایشه بود.سران لشکر گرد زبیر نشسته بودند.کسی آمد خبر داد:
علی بن ابی طالب به طرف ما میآید و عمّار یاسر در لشکر اوست.
زبیر گفت:
چنین نیست.این طور نمیشود که عمّار با او باشد.
آن مرد گفت:من خود او را دیدم.
زبیر گفت:نمیشود.
کسی را فرستادند تحقیق کند.آن فرستاده برای تحقیق رفت و برگشت و گفت:
آری،عمّار را با علی دیدم.
در این وقت لرزه بر اندام زبیر افتاد و حرف پیامبر به یادش آمد:
«عمّار با حق است و گروه باغی او را میکشند.»
مردی از اطرافیان زبیر وقتی اضطراب او را دید،با خود گفت:
وای بر من!من با کسی آمده بودم که میپنداشتم او بر حق است.حال که او در کار خود شک دارد،من به طرف حق(لشکر علی)میروم. (1)
-نقش عایشه در تاریخ اسلام 78/2-80؛تاریخ طبری 250/5.
مسعودی نقل میکند:در جنگ جمل عمّار یاسر با هزار نفر از صحابه از مهاجرین و انصار و فرزندان ایشان به بصره وارد شدند. (2)
در جنگ صفّین مردی از لشکر حضرت امیر به خدمت ایشان رسید و عرض کرد:
من از کوفه با بصیرت و اعتقاد در رکاب شما حرکت کردم.امروز میبینم ما اذان گفتیم آنها (لشکر معاویه)نیز اذان گفتند؛ما نماز خواندیم آنها نیز نماز خواندند؛اکنون در شک افتادم.
حضرت به او فرمود:
«عمّار را ملاقات کردهای؟»
گفت:نه.
حضرت فرمود:
«عمّار را ملاقات کن و هر چه گوید عمل نما.»
وی نزد عمّار رفت و شک و تردید خود را بیان داشت.عمّار به او گفت:
این پرچمی که در برابر ما برافراشته است،مینگری؟!این پرچم عمرو عاص است.من در رکاب پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم سه بار با این پرچم جنگیدهام.به خدا قسم این بار از آن سه بار بهتر نیست.بلکه بدتر و فاجرتر است.آیا جنگ بدر و احد و حنین را خود یا پدرت دیدهاید؟
مرد گفت:نه.
عمّار گفت:
جایگاه ما در این جنگ مانند جایگاه ما با پیامبر،و جایگاه دشمنان ما مانند جایگاه آنها با مشرکان آن جنگهاست.اگر در جنگ ما را عقب برانند تا به نزدیکیهای خلیج و بحرین برسیم، باز یقین دارم که ما بر حق و ایشان باطل هستند. (1)
-صفّین(نصر بن مزاحم)321-341.
داستان این پرچم چنین بود که هرگاه پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم میخواست لشکری را به جنگ بفرستد،در مسجد خود پرچمی به دست رئیس آن لشکر میداد.یک بار پرچم سیاهی را بست و آن را تکان داد و فرمود:
«این پرچم را چه کسی میگیرد و حقّش را رعایت میکند؟»
پرسیدند:حقّش چیست؟
فرمود:
«آنکه از کفّار فرار نکند و در جنگ در برابر مسلمانان آن را نیفرازد وگرنه لعنت خدا بر او باد.» عمرو عاص آن را با آن شرط از پیامبر گرفت و پیامبر ابو بکر و عمر را در زیر پرچم او به جنگ فرستاد.عمرو عاص این پرچم را نگه داشته بود و آن را در جنگ صفّین در مقابل علی علیه السّلام برافراشت.در این وقت در دو لشکر غلغله افتاد و گفتند:
این همان پرچمی است که پیامبر برای عمرو عاص بسته بود.
1) 1)
عمّار یاسر در اینجا گفت:
آری،ولی او مستحقّ لعنت خدا و پیامبر شد.چون پیامبر فرموده بود:لعنت بر کسی که این پرچم را در مقابل مسلمانان برافرازد. (1)
-صفّین(نصر بن مزاحم)321-341.
عمرو عاص در این حیله شکست خورد.خواست به گونهای دیگر اهل شام را تحریک کند.از عمّار پرسید:
دربارۀ عثمان چه میگویی؟
گفت:اوّلین کسی که در فتنه را بر روی شما گشود،عثمان بود. (2)
خلاصه بر اساس شناختی که اصحاب پیامبر از عمّار داشتند،در صفّین در کنار او بودند و به دنبال او حرکت میکردند و با دشمن میجنگیدند. (3)در یکی از روزهای جنگ که عمّار زخمی شده بود،آبی طلب کرد.برایش دوغ آوردند.گفت:
پیامبر به من فرمود:آخرین بهرۀ تو از دنیا جرعهای از دوغ است.بدهید بنوشم.
وقتی آن را نوشید،حمله کرد و این رجز را خواند:
امروز یارانم،پیامبر و حزبش را ملاقات میکنم. (4)
آنگاه جنگید تا کشته شد.دو نفر از لشکر معاویه بر سر اینکه کدام یک عمّار را کشتهاند،منازعه کردند.عمرو عاص گفت:
سر چه دعوا میکنید،سر آتش جهنم؟!
معاویه به عمرو عاص پرخاش کرد و گفت:
چرا این حرف را میزنی؟
در این وقت غلغله در لشکر شام افتاد دربارۀ بر حق بودن لشکر علی و باطل بودن خودشان.
معاویه با فریبکاری گفت:
مگر ما عمّار را کشتیم؟!آن کس که او را به جنگ آورده(علی علیه السّلام)او را کشته و حرف پیامبر دربارۀ او ثابت میشود که گروهی باغی او را میکشند.
آری،تنها علی علیه السّلام با داشتن آن فضایل و سوابق و این چنین همراهان میتوانست با قریش بجنگد و ناکثین را در جنگ جمل ذلیل کند و کسی دیگر این ویژگیها را نداشت که بتواند در مقابل طلحه و زبیر و امّ المؤمنین عایشه قیام کند و آنها را شکست دهد.
خوارج عموما غیر قریشی بودند و سیادت و ریاست قریش را نمیپذیرفتند و شورش آنها خود عکس العمل کارهای قریش بود.آنان اهل عبادت ظاهری و زهد از دنیا بودند و به ثروت اندوزی و طغیان قریش اعتراض داشتند و در زیر لوای طلحه و زبیر و امّ المؤمنین عایشه، علیه عثمان قیام کردند و سپس به حضرت امیر پیوستند و در جنگ جمل در کنار آن حضرت بودند و چنان دلپری از قریش داشتند که یک بار وقتی با فردی از بکر بن وائل بیعت کردند و پشت سر او نماز خواندند،شاعرشان،شبیل بن عزره این شعر را سرود:
أ لم تر انّ اللّه عزّز دینه
و صلّت قریش خلف بکر بن وائل (1)
-تاریخ طبری 64/9، [1]در ذکر حوادث سال 127.
«آیا ندیدی که خدا دینش را عزّت بخشید و قریش پشت سر[مردی از قبیلۀ]بکر بن وائل نماز خواند؟!»
به همین جهت وقتی در جنگ صفّین در جریان تعیین حکمیت،معاویه عمرو عاص را و علی علیه السّلام ابن عبّاس را برای حکمیت انتخاب کردند،خوارج گفتند:
دو نفر قریشی نمیشود بر ما حکومت کنند.
لذا حکمیت ابن عبّاس را نپذیرفتند و حضرت امیر را مجبور کردند ابو موسی اشعری غیر قریشی را حکم قرار دهد.
حضرت امیر علیه السّلام با رعایت عدالت در تقسیم بیت المال و والی قرار دادن افراد غیر قریشی و جنگ با قریش در جمل و صفّین،دلیلی برای اعتراض آنها نگذاشت و در مقابل کجاندیشی خوارج نیز قیام نمود و چون با نصیحت و موعظه به راه حق نیامدند،ناچار در نهروان با آنان جنگید.
چنان که به جای حضرت امیر معاویه با آنها میجنگید،انحراف خوارج با مسلمانان آشکار
1) 1)
نمیشد و اگر حضرت امیر با اینها نمیجنگید همۀ مسلمانهای متدیّن،پیرو مرام خوارج میشدند و در این حال نه اسلام تشیّع میماند نه اسلام تسنّن.به همین جهت بود که حضرت امیر علیه السّلام بعد از جنگ نهروان در خطبهای،پس از حمد و ثنای الهی فرمود:
«ای مردم!من چشم فتنه را کور کردم و کسی غیر از من جرأت این کار را نداشت و اگر من نبودم،کسی نمیتوانست با اصحاب جمل و نهروان بجنگد.» (1)
-نهج البلاغه،خطبۀ 93.« [1]امّا بعد حمد اللّه و الثّناء علیه،ایّها النّاس!فإنّی فقأت عین الفتنة و لم یکن لیجترئ أحد غیری.»
این کار حتّی از امام حسن و امام حسین علیهما السّلام ساخته نبود.حضرت امیر علیه السّلام راه حق را نشان داد و به مردم دنیا تا به امروز فهماند که غیر از اسلام قریش و اسلام خوارج،اسلام واقعی کدام است.
1) 1)
اسلام همۀ بشر را در برابر خدا و قانون اسلام یکسان میداند و برتری را فقط به اهل تقوا میدهد.در قرآن میخوانیم:
یا أَیُّهَا النّاسُ إِنّا خَلَقْناکُمْ مِنْ ذَکَرٍ وَ أُنْثی وَ جَعَلْناکُمْ شُعُوباً وَ قَبائِلَ لِتَعارَفُوا إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللّهِ أَتْقاکُمْ إِنَّ اللّهَ عَلِیمٌ خَبِیرٌ (1)
-حجرات:13. [1]
«ای مردم!ما شما را از مرد و زنی آفریدیم و شما را قبیله قبیله قرار دادیم تا همدیگر را(نسبت به شهر و قبیله)بشناسید.همانا گرامیترین شما در نزد خداوند پرهیزکارترین شماست.همانا خدا دانا و آگاه است.»
پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم به این جهت بین عرب و غیر عرب فرقی نمیگذاشت و بیت المال را به طور مساوی بین همۀ مسلمانها تقسیم مینمود.امّا خلفای سهگانه بر خلاف این سنّت پیامبر عمل نمودند.مثلا خلیفۀ اوّل بزرگان انصار را در فتوحات به سرکردگی لشکر نگماشت تا آنجا که صدای انصار به اعتراض بلند شد و او به اجبار تنها ثابت بن قیس از انصار را به سرکردگی لشکر تعیین کرد. (2)ولی غیر از این مورد،امارت لشکرها و ولایت شهرها را تنها به قریش داده بود.
خلیفۀ دوم نیز همین روش را در پیش گرفت تا آنجا که شش نفر اعضای شورای تعیین خلیفه بعد از خودش را همگی از قریش قرار داد.در حالی که در میان انصار کسانی بهتر از طلحه و زبیر و عبد الرّحمن بن عوف وجود داشتند.علاوه بر این،خلیفۀ دوم قریش را بر عرب،و عرب را بر غیر عرب ترجیح داد،به طوری که غیر قریش از قریش،و غیر عرب از عرب حق نداشت دختر بگیرد.او جامعه را به صورت طبقاتی درآورد.در تقسیم اموال به کسانی که در بدر شرکت کرده بودند،5 هزار درهم و به کسانی که در احد شرکت کرده بودند،4 هزار درهم و به آنان که در خندق جنگیده بودند،3 هزار درهم تا 200 درهم و به زنان پیامبر،10 هزار درهم و به عایشه استثنائا 12 هزار درهم مقرّری میداد.
خلیفۀ سوم نیز همین رویه را در پیش گرفت.خصوصا فامیل خود از بنی امیّه را بر سایر قریش مقدّم میداشت.در نتیجه،در زمان این سه خلیفه حکومت قریشی شده و ثروتهای فراوان در دست قریش قرار گرفت و جامعۀ اسلامی آن روز به صورت طبقاتی درآمده بود و کسانی که از آفریقا و ایران و روم اسلام میآوردند،اسلام را یک نظام طبقاتی میدیدند.
پس از قتل عثمان و بیعت مردم با حضرت امیر علیه السّلام آن حضرت به اسلام،یعنی سنّت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم عمل نمود و بین مهاجر و انصار،عرب و عجم،قریشی و غیر قریشی فرقی نگذاشت و پس از آنکه بیعت با او به پایان رسید،دستور فرمود تا بیت المال را بین مسلمانان حاضر به طور مساوی تقسیم نموده و به هر کسی سه دینار بدهند.خود نیز سه دینار برداشت و به آزادکردهاش، قنبر هم سه دینار داد.آن حضرت بر خلاف خلفای قبلی،انصار را به حکومت شهرها و امارت لشکرها گماشت.مثلا قیس بن سعد بن عباده را والی مصر و سهل بن حنیف را والی بصره و عثمان بن حنیف را والی مدینه تعیین فرمود و از غیر قریش،مالک اشتر را والی مصر قرار داد.البته از قریش و به خصوص بنی هاشم هم استفاده میکرد.
حضرت امیر علیه السّلام در شکستن نظام طبقاتی چنان سعی میکرد که روزی اشعث بن قیس،رئیس قبیلۀ بزرگ یمن،دید دور آن حضرت موالی غیر عرب نشستهاند.خدمت حضرت رفت و با ناراحتی گفت:
ای امیر مؤمنان!این سرخپوستها (1)
-اعراب آن زمان چون غالبا صحرانشین بودند،در اثر آفتاب بدنشان تیره رنگ بود و به ایرانیان که بیشتر شهرنشین و در هوای ملایم بودند و بدنشان غالبا سرخ و سفید بود،به طعنه حمرا(سرخ پوست)میگفتند.
بین ما و تو فاصله شدهاند.1) 1)
حضرت غضب کرد و فرمود:
«چه کسی مرا بر این آدمهای چاق و کلفت یاری میدهد؟!»
حضرت قبول نکرد آن موالی غیر عرب را در جامعۀ اسلامی مانند خلفای قبل کنار بگذارد و اشعث بن قیسها و بزرگان را دور خود جمع کند. (1)
-غارات(ثقفی)341/.«من یعذرنی من هؤلاء الضیاطرة»(تاج العروس،الضیطر:الضخم المکتنز)
این روش بر سران قبایل عرب گران آمد.کسانی که در حکومتهای قبل امتیازات فراوان داشتند،ناراضی شدند.طلحه و زبیر،دو صحابی مشهور،در ابتدای حکومت آن حضرت قصد قیام و مخالفت با ایشان را نداشتند،امّا چون دیدند حضرت آنها را از امتیازاتی که خلفای قبل به آنها داده بودند محروم میکند،از او کناره گرفتند.اینها در مسجد پیامبر میآمدند و گوشهای مینشستند و بنی امیّه هم که کینۀ دیرینه با علی علیه السّلام داشتند و پی بهانه میگشتند،دور آنها جمع میشدند و نوای مخالفت را سر میدادند و به حضرت علی میگفتند:
آیا این عدالت است که ما مهاجرین اوّلین با آنهایی که به شمشیر ما مسلمان شده یا بندۀ ما بوده و بعد ما آزادشان کردهایم و اینک مسلمان شدهاند،در امتیازات یکسان باشیم؟!
حضرت در جواب آنها میفرمود:
برادران من!ما و شما دیدیم که پیامبر چه طور رفتار میکرد و بیت المال را چگونه تقسیم مینمود.
در اینجا روش حضرت امیر علیه السّلام در مورد بیت المال را در ضمن چند روایت میخوانیم.
آن حضرت میفرمود:
«پیامبر خدا آنچه در بیت المال بود،تقسیم میکرد و چیزی برای فردا نمیگذاشت و ابو بکر نیز چنین کرد.امّا عمر بن خطّاب در این مورد روش دیگری در پیش گرفت و دفتر و دیوان درست کرد.بیت المال را سالیانه تقسیم میکرد،یعنی اموالی در بیت المال تا سال آینده میماند.امّا من همچنان که پیامبر خدا رفتار میکرد،عمل میکنم.» (2)
در روایت دیگر آمده است:
حضرت امیر علیه السّلام هر جمعه تمام بیت المال را تقسیم میکرد و کف آن را جارو میزد و آب میپاشید.سپس در آنجا دو رکعت نماز میخواند و به بیت المال خطاب کرده میفرمود:
«در قیامت شهادت دهید که من مال مسلمانان را در تو حبس نکردم.» (1)
-همان31/ و 33. [1]
یک بار اموالی را از اصفهان نزد آن حضرت به کوفه آوردند.روی آنها نانی بود.حضرت آن اموال و آن نان را هفت قسمت کردند چون در کوفه هفت قبیله بودند و قرعه کشیدند و به هر قبیله یک هفتم از آن اموال و یک جزء از آن نان را دادند. (2)
در مورد دیگر،پولهایی برای حضرت آورده بودند.سران هفت قبیله را جمع کرد و دور پولها را طناب کشید و فرمود:
کسی از این طنابها عبور نکند.
راوی میگوید ما پشت طنابها نشستیم.حضرت داخل شد و فرمود:
رؤسای قبایل کجایند؟
ایشان آمدند و کیسههایی آوردند.حضرت در هر یک از آن کیسهها سهم قبیلهشان را میریخت تا با خود ببرند و بین افراد قبیلهشان تقسیم کنند. (3)
شعبی میگوید:
به جلوی مسجد کوفه رسیدم،دیدم امیر المؤمنین بر دو تلّ از طلا و نقره ایستاده و با چوبدستی مردم را دور میکند(تا بتواند آنها را تقسیم نماید).سپس آن همه طلا و نقره را مشت مشت بین رؤسای قبایل کوفه تقسیم کرد تا هیچ چیز باقی نماند و خود به خانهاش رفت در حالی که از آن پولها هیچ با خود نبرد.
راوی میگوید:من بچه بودم،پیش پدرم آمدم و گفتم:
امروز بهترین مردم یا احمقترین مردم را دیدم.
پدرم پرسید:چه کسی؟
گفتم:امیر المؤمنین،علی را.
و جریانی را که دیده بودم،برای پدرم نقل کردم.پدرم گریست و گفت:
تو بهترین مردم را دیدهای. (4)
راوی نقل میکند روزی حضرت امیر علیه السّلام شمشیرش را به بازار آورد و فرمود:
چه کسی این شمشیر را میخرد؟اگر پول یک پیراهن را داشتم آن را نمیفروختم.
یک نفر گفت:
من به شما قرض میدهم.
حضرت شمشیر را نفروخت و با آن پول قرضی یک پیراهن خرید. (1)
-همان40/. [1]
یکی از زنان کوفه میگوید:
علی خواربار را که در بیت المال جمع شده بود،کیسه کیسه بین ما تقسیم میکرد. (2)
روزی هنگام تقسیم بیت المال،دو زن خدمت حضرت آمدند،یکی عرب بود و دیگری از غیر عرب.حضرت به هر یک 25 درهم و یک کر طعام (3)داد.زن عرب گفت:
من عرب هستم و این زن عجم است!
علی علیه السّلام فرمود:
«من برای فرزندان اسماعیل در این اموال برتری نسبت به فرزندان اسحاق نمیبینم.» (4)
چون عربها خود را از فرزندان اسماعیل میدانستند و ایرانیها را فرزندان اسحاق.
روزی حضرت امیر علیه السّلام به مالک اشتر گله کرد:مردم از من فرار میکنند و به طرف معاویه میروند.مالک عرض کرد:
ای امیر المؤمنین!با لشکری از اهل کوفه با اهل بصره جنگیدیم در حالی که با آنها همعقیده بودیم،ولی بعد اختلاف پیدا کردند و با یکدیگر دشمنی نمودند و نیّتها ضعیف شد و طرفداران حقیقی تو کم شدند.چون شما به عدل میان آنها رفتار میکنی و به حق عمل مینمایی و بین شریف و وضیع به انصاف برخورد میکنی و برای شریف نزد تو برتری نسبت به وضیع نیست.پس گروهی از کسانی که با تو بودند،از این عدالت دلگیر شدند.در حالی که معاویه به ثروتمندان و افراد رسیدگی میکند(و آنها را سیر نگه میدارد)و دل مردم به سوی دنیا اشتیاق دارد و کسی که به دنیا بیاعتنا باشد،کم است.پس اگر تو هم از این اموال بذل و بخشش کنی،مردم به سوی تو میل
میکنند و خیرخواه تو میشوند و دوستیشان مخصوص تو میگردد.خداوند آنچه خیر توست، پیش آورد و دشمنت را ذلیل کند و مکر و فریب آنها را بیاثر گرداند و کارشان را پراکنده سازد.
خدا به آنچه میکنند،آگاه است.
حضرت پس از حمد و ثنای الهی فرمود:
امّا آنچه از روش عادلانۀ ما گفتی،خداوند میگوید:
مَنْ عَمِلَ صالِحاً فَلِنَفْسِهِ وَ مَنْ أَساءَ فَعَلَیْها وَ ما رَبُّکَ بِظَلاّمٍ لِلْعَبِیدِ (1)
-فصّلت:46.« [1]هر کس عمل صالح انجام دهد،برای خود کرده و هر که بدی نماید،به ضرر خود اوست و پروردگار تو به بندگان هیچ ظلمی روا نمیدارد.»
میترسم در آنچه گفتی،کوتاهی کرده باشم.و امّا آنچه گفتی که حق بر مردم سنگین است و به این جهت ما را ترک میکنند،خدا میداند که آنها به خاطر ظلم و ستم ما را رها نکردند و دنبال چیزی نرفتند،جز دنیایی که از میان رفتنی است.امّا آنچه از بخشش اموال و رسیدگی به شخصیتها گفتی،ما نمیتوانیم به کسی از بیت المال بیش از حقّش بدهیم. (2)
در روایت دیگر آمده است:
جماعتی از اصحاب حضرت امیر علیه السّلام خدمت آن حضرت رفتند و گفتند:
ای امیر مؤمنان!از این اموال به اشراف عرب و قریش بیش از موالی و عجم بده و به آنها که از مخالفت و فرارشان میترسی.
این سخن را به این جهت گفتند که معاویه چنین رفتاری داشت.پس حضرت به آنها فرمود:
آیا مرا وادار میکنید که پیروزی را با ستم به دست آورم؟قسم به خدا تا خورشیدی طلوع کند یا ستارهای در آسمان ظاهر شود،چنین نخواهم کرد.قسم به خدا اگر این اموال بیت المال،مال خود
1) 1)
2) 2) -غارات(ثقفی)46/.«قال یا أمیر المؤمنین انا قاتلنا أهل البصرة بأهل الکوفة و الرأی واحد و قد اختلفوا بعد و تعادوا و ضعفت النیة و قلّ العدد و انت تأخذهم بالعدل و تعمل فیهم بالحقّ و تنصف الوضیع من الشّریف و لیس للشّریف عندک فضل منزلة علی الوضیع فضجّت طائفة ممّن معک من الحق اذا عموا به و اغتموا من العدل اذ صاروا فیه و صارت صنایع معاویة عند أهل الغنی و الشّرف فتاقت انفس الناس إلی الدّنیا و قل من النّاس من لیس للدّنیا بصاحب....فإن تبذل المال یا أمیر المؤمنین تمل الیک اعناق النّاس و تصف نصیحتهم و تستخلص ودّهم صنع اللّه لک یا أمیر المؤمنین و کبت عدوک و فضّ جمعهم و اوهن کیدهم و شتّت أمورهم.انه بما یعملون خبیر.فحمد اللّه و اثنی علیه و قال:امّا ما ذکرت من عملنا و سیرتنا بالعدل فإنّ اللّه یقول مَنْ عَمِلَ صالِحاً فَلِنَفْسِهِ وَ مَنْ أَساءَ فَعَلَیْها وَ ما رَبُّکَ بِظَلاّمٍ لِلْعَبِیدِ و انا من ان اکون مقصرا فیما ذکرت:«اخوف و امّا ما ذکرت من ان الحق ثقل علیهم ففارقونا لذلک فقد علم اللّه انهم لا یفارقونا من جور و لم یلتمسوا الا دنیا زائلة عنهم کأن قد فارقوها،امّا ما ذکرت من بذل الأموال و اصطناع الرّجال فانا لا یسعنا ان تعطی امرؤ من الفیء أکثر من حقّه.»
من بود،بینشان به عدالت تقسیم میکردم و حال آنکه مال خودشان است. (1)
-غارات(ثقفی)48/.«یا امیر المؤمنین!اعط هذه الأموال و فضل هؤلاء الاشراف من العرب و قریش علی الموالی و العجم و من تخاف خلافه من الناس و فراره.و انّما قالوا له ذلک للذی کان معاویة یصنع بمن اتاه...فقال لهم علیّ علیه السّلام: أ تأمرونی ان اطلب النصر بالجور؟!و اللّه لا افعل ما طلعت شمس و ما لاح فی السّماء نجم و اللّه لو کان ما لهم لی لواسیت بینهم فکیف و انّما هی اموالهم.»
در روایت دیگر آمده است که در یک سال حضرت امیر علیه السّلام سه بار بیت المال را تقسیم کرد.
سپس خراج اصفهان برای آن حضرت آمد.پس در میان مردم گفت:
ای مردم!فردا بیایید سهمتان را بگیرید.قسم به خدا من خزانهدار شما نیستم.
پس از تقسیم،بیت المال را جارو کرد و در آنجا نماز گزارد. (2)
این کارها را حضرت امیر در مدینه نمیتوانست انجام دهد،چون بیشتر آنان از قریش بودند.
ولی در کوفه بیشتر غیر عرب و غیر قریش بودند.
جریان زیر نیز عدالتخواهی حضرت امیر را روشن میکند:
پیرمرد کوری در حالی که از مردم سؤال میکرد،گذشت.امیر المؤمنین فرمودند:این کیست؟ گفتند:یا امیر المؤمنین!او مردی نصرانی است.
حضرت فرمود:
تا قدرت و نیرو داشت از او کار کشیدید،و چون ناتوان شد رهایش کردید؟!مخارج او را از بیت المال بپردازید. (3)
به این ترتیب،آن حضرت نظام طبقاتی را شکست و امتیازات باطل قریش را از میان برداشت و عدالت اجتماعی را ایجاد نمود.اگر آن حضرت این خدمت را انجام نمیداد،مردم خیال میکردند اسلام،حکومت قریشی است.
1) 1)
2) 2) -غارات(ثقفی)54/.« [1]اعطی علی علیه السّلام فی عام واحد ثلاثة اعطیة ثمّ قدم علیه خراج اصفهان.فقال:ایّها النّاس اغدوا فخذوا!فو اللّه ما انا لکم بخازن.»
3) 3) -وسائل الشیعة 49/11.« [2]مرّ شیخ مکفوف کبیر یسأل.فقال امیر المؤمنین علیه السّلام:ما هذا؟قالوا:یا امیر المؤمنین نصرانی. فقال امیر المؤمنین علیه السّلام:استعملتموه حتّی اذا کبر و عجز منعتموه.انفقوا علیه من بیت المال.»
همان طور که در مقدّمه بیان داشتیم،مسئولیت و وظیفۀ اصلی ائمّه علیهم السّلام به عنوان وصی پیامبر، حفظ و تبلیغ دین الهی است.لذا مهمترین خدمت حضرت امیر علیه السّلام که پس از حکومت خود آن را به خوبی ایفا فرمود،نشر عقاید و اخلاق و احکام اسلام بود.
پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم در مکّه به واسطۀ آزار و اذیت قریش نتوانست اسلام را کاملا تبلیغ نماید و حکومت اسلامی تشکیل بدهد.آنگاه که خواستند آن حضرت را شهید کنند،به ناچار به مدینه هجرت نمودند و اصحاب و یارانش تدریجا به او ملحق شدند.آن حضرت در مدینه که خارج از نفوذ قریش بود،حکومت اسلامی تشکیل داد و اسلام را به جزیرة العرب و اکثر بلاد آن روز رسانید و به این ترتیب وظیفۀ رسالت آن حضرت با وفاتش پایان یافت.اگر پیامبر از مکّه به مدینه هجرت نمیکرد،شریعتش از بین میرفت و در جهان باقی نمیماند.
پس از وفات پیامبر همان قریش که در مکّه دشمنان سرسخت اسلام بودند،در مدینه وارث پیامبر و شریعت او شدند و در سقیفه گفتند:
چه کسی با ما در سلطنت محمّد منازعه میکند؟در حالی که ما از قریشیم و پیامبر هم از قریش بود. (1)
-طبری 456/2؛معالم المدرستین 148/1. [1]
قریش با به دست گرفتن حکومت و تصاحب غنایم جنگی،مال و ثروت فراوانی گرد آورد و زمینهای مدینه را بین خود تقسیم کرده برای آبادی آن،انصار را که از یاران صدیق پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم
1) 1)
بودند،به کارگری خود گماشتند و چنان که در مکّه مانع نشر رسالت پیامبر بودند،بعد از او از نشر سنّت(حدیث و سیره)آن حضرت جلوگیری کردند و قرآن را از شرح و تفسیر پیامبر جدا ساخته احکامی را تغییر دادند.جامعۀ اسلامی را طبقاتی نمودند و خاندان خود را روی کار آورده مخالفان خود،یعنی انصار را سرکوب کردند.
پس از قتل عثمان،مسلمانها برای اوّلین بار در تاریخ اسلام سرنوشت خود را به دست گرفته با آزادی کامل با علی بن ابی طالب بیعت نمودند.بدین سبب،این بیعت پس از بیعت با پیامبر تنها بیعت صحیح در اسلام بود که بدون اجبار و اکراه انجام گرفته بود.و آنگاه که حضرت علی علیه السّلام روی کار آمد و خواست بین مردم به عدالت رفتار کند و افراد لایقی از انصار را والی ولایات قرار دهد،همان قریش علیه او شورش کردند و به رهبری امّ المؤمنین عایشه و طلحه و زبیر،جنگ جمل را برپا نمودند. (1)
-تفصیل این مطلب را در کتاب نقش عایشه در تاریخ اسلام 205/1-272 و 21/2-231 [1] مطالعه فرمایید.
بنابراین،آن حضرت در مدینه که پایتخت خلفا و مرکز حکومت قریش شده بود،نمیتوانست اصلاحات خود را انجام دهد.لذا مرکز حکومت خود را به کوفه منتقل ساخت.چون در کوفه بیشتر اعراب از قبایل غیر قریش بودند و بقیه ایرانیهایی بودند که تازه مسلمان شده و آمادگی پذیرش اسلام راستین را بیشتر داشتند.
آن حضرت طی حدودا 4 سال خلافت خود،برای نشر اسلام از سه راه اقدام نمود:
تبلیغ مردم به وسیلۀ بیانات خود
تربیت شاگردان شایسته
آزادی دادن به صحابه در نقل حدیث پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم.
حضرت امیر علیه السّلام اسلامی را که از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم تلقّی کرده بود،در طول زمان حکومت خود در کوفه به مردم تبلیغ نمود و احکام قرآن و سنّت پیامبر را به جامعۀ اسلامی بازگرداند.
خدمات حضرت به قرآن کریم و سنّت پیامبر را جداگانه و به شرحی که ذیلا میآید،بررسی خواهیم کرد.
1) 1)
حضرت امیر از کودکی در دامان پیامبر اکرم تربیت شده اکثر اوقات همراه آن حضرت بود و معارف دین را مستقیما از آن حضرت فرا میگرفت.اوّلین باری که قرآن به صورت وحی الهی بر پیامبر اکرم نازل شد،حضرت امیر حضور داشت و صدای فرشته و نالۀ شیطان را شنید.
خود آن حضرت در خطبۀ قاصعه بعد از آنکه به مصاحبت طولانی خود با پیامبر از کودکی اشاره میکند،میفرماید:
«نور وحی و رسالت را میدیدم و بوی خوش نبوّت را استشمام میکردم و هنگامی که وحی بر آن حضرت نازل شد،نالۀ شیطان را شنیدم و از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم پرسیدم:این ناله چیست؟پیامبر فرمود:
شیطان است،از اینکه مردم پیرویاش کنند،ناامید شده است.همانا آنچه من میشنوم،تو میشنوی و آنچه من میبینم،تو میبینی،جز آنکه پیامبر نیستی.لکن وزیر هستی و بر راه خیر و هدایت. (1)
-نهج البلاغه،خطبۀ 192.« [1]اری نور الوحی و الرّسالة و اشم ریح النّبوة و لقد سمعت رنة الشّیطان حین نزل الوحی علیه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم.فقلت:یا رسول اللّه!ما هذه الرنة؟فقال:هذا الشّیطان أیس من عبادته.انک تسمع ما اسمع و تری ما اری الاّ انک لست بنبیّ و لکنّک لوزیر و انک لعلی خیر.»
آن حضرت دربارۀ استفادۀ علمی خود از پیامبر اکرم میفرماید:
«برای من منزلتی نزد رسول خدا بود که برای هیچ کس نبود.هر روز صبح زود به خانۀ آن حضرت میرفتم و از پشت در به آن حضرت سلام میکردم.اگر پیامبر آمادگی نداشت اعلام میفرمود و من به خانۀ خود بازمیگشتم وگرنه داخل حجرۀ حضرت میشدم.» (2)
حضرت امیر علیه السّلام خصوصا شرح و بیان و تفسیر و شأن نزول آیات قرآن را از پیامبر به طور کامل فرا میگرفت و آنها را مینوشت.خود حضرت در این باره میفرماید:
«قسم به خدا،آیهای نازل نشد مگر آنکه دانستم دربارۀ چه و کجا نازل شده است.همانا پروردگارم قلبی فراگیر معانی به من عنایت فرموده است.» (3)
روایات دیگری در این باره در بحثهای گذشته دیدیم.
1) 1)
2) 2) -سنن نسائی 178/1؛مسند احمد 85/1 و 107 و 80.« [2]کانت لی منزلة من رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم لم تکن لأحد من الخلائق. فکنت آتیه کل سحر و اقول السلام علیک یا نبی اللّه!فان تنحنح انصرفت الی اهلی و الاّ دخلت علیه.»
3) 3) -معالم المدرستین [3]304/2،از طبقات ابن سعد.«و [4]اللّه ما نزلت آیة الاّ و قد علمت فیما نزلت و این نزلت و علی من نزلت.ان ربّی وهب لی قلبا عقولا و لسانا ناطقا.»
در سنن ابن ماجه روایت شده است که حضرت امیر علیه السّلام روزی دو بار بر پیامبر وارد میشد:
یکی اوّل شب،یکی آخر صبح. (1)
-معالم المدرستین 305/2؛ [1]سنن ابن ماجه،ح 3708.
خود آن حضرت میفرماید:«اگر از پیامبر سؤال میکردم،پاسخم میداد و چون سؤالم تمام میشد،پیامبر ابتدا به سخن میکرد[و مطالبی برایم بیان میفرمود].پس آیهای در شب یا روز دربارۀ آسمان و زمین و دنیا و آخرت و بهشت و جهنّم و دشت و کوه و روشنی و تاریکی بر پیامبر نازل نشد مگر آنکه آن را بر من میخواند و املا میکرد و من با دستم مینوشتم و پیامبر تأویل و تفسیر محکم و متشابه،خاص و عام آن را به من میآموخت.» (2)
استفاده علمی و معنوی حضرت امیر علیه السّلام از پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم تا آخرین لحظات زندگی پیامبر ادامه داشت،به طوری که هنگام وفات،سر مقدّس پیامبر بر زانو و سینۀ حضرت امیر بود و در آخرین لحظات عمر،مدّتی با او نجوا نمود و آخرین تعالیم الهی را به آن حضرت منتقل ساخت.
به این ترتیب حضرت امیر علیه السّلام هر چه از قرآن بر پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم نازل شده بود،همراه تفسیر و بیانش از پیامبر آموخته و نوشته بودند و چون پیامبر در هنگام وفات به آن حضرت دستور دادند:
«پس از من از خانه بیرون نرو تا قرآن را یک جا جمع کنی.»،آن حضرت پس از دفن پیامبر قرآنی را که در منزل ایشان بر روی پوست و استخوان و امثال آن نوشته شده بود،به همان ترتیبی که پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم در ترتیب سورهها دستور داده بودند،همراه تفسیر و شأن نزول آیات جمعآوری و منظّم کردند.سپس آن را به حکومت وقت عرضه داشتند.امّا این قرآن به خاطر تفسیرها و شأن نزولهایی که با قریش و نزدیکان حکومت برخورد داشت،مورد پذیرش قرار نگرفت.لذا حضرتش آن مصحف را به خانه برده پیش خود نگاه داشتند.
این مصحف بعد از ایشان در اختیار ائمّه علیهم السّلام قرار میگرفت و آنها از شرح و تفسیری که در آن بود،برای مردم روایت مینمودند.اکنون این مصحف در دست حضرت حجّت-عجّل اللّه تعالی فرجه-است که پس از ظهور،آن را آشکار ساخته دستور میفرماید تا از روی آن تدریس نمایند. (3)
1) 1)
2) 2) -معالم المدرستین 304/2؛ [2]بصائر الدرجات198/.« [3]اذا سألت رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم اجابنی و ان فنیت مسائلی ابتدأنی فما نزلت علیه آیة فی لیل و لا نهار و لا سماء و لا أرض و لا دنیا و لا آخرة و لا جنّة و لا نار و لا سهل و لا جبل و لا ضیاء و لا ظلمة،إلاّ اقرأنیها و املاها علیّ و کتبتها بیدی و علّمنی تأویلها و تفسیرها و محکمها و متشابهها و خاصّها و عامّها....»
3) 3) -برای توضیح بیشتر دربارۀ تاریخ قرآن و بینش مکتب اهل بیت و مکتب خلفا دربارۀ آن،به کتاب«القرآن الکریم و روایات المدرستین»رجوع فرمایید.
حضرت امیر علیه السّلام در زمان حکومت خود تفسیر قرآن را که از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرا گرفته بود،در ضمن خطبههایش برای مردم بیان کرد و تابعین از اهل کوفه این تفاسیر را از آن حضرت شنیده و بعد برای دیگران روایت نمودند.بیشتر تفسیرهای شیعه و سنّی که مشتمل بر بیانات پیامبر است،از این طریق نشأت گرفته است.اگر خلافت حضرت امیر و هجرت ایشان از مدینه به کوفه و بیانات آن حضرت نبود،اکنون هیچ تفسیری وجود نداشت.پس آن حضرت تفسیر قرآن را که در زمان خلفای قبل ممنوع شده بود به جامعه بازگرداند.لذا تعبیر«حملة کتاب اللّه»که در زیارت جامعۀ کبیره در شأن ائمّه علیهم السّلام وارد شده،در حقّ حضرت امیر علیه السّلام به نحو کامل صادق است.
آن حضرت در مسجد کوفه فرمود:
«قبل از آنکه از میان شما بروم،از من سؤال کنید.قسم به خدا من به راههای آسمان از راههای زمین آگاهترم.هیچ آیهای نیست مگر آنکه میدانم در کوه نازل شده یا در صحرا،در شب نازل شده یا در روز....»
البته بعضی افراد نادان و مغرض از این پیشنهاد حضرت سوء استفاده کرده و برای مسخره یا عاجز کردن حضرت سؤالات بیمورد یا به گمان خود مشکل مطرح میکردند که حضرت پاسخ مناسب را میدادند.به طور مثال انس برخاست و پرسید:
در سر و صورت من چند تار مو وجود دارد؟
حضرت فرمود:
«پیامبر مرا از این سؤال تو خبر داد و فرمود:زیر هر تار موی تو شیطانی هست که تو را گمراه میکند و شاهد بر این مطلب این است که در خانۀ تو بزغالهای(فرزندی)هست که فرزندم،حسین را به شهادت میرساند.» (1)
-معالم المدرستین 135/3. [1]سنان ابن انس به همراه شمر بن ذی الجوشن،حضرت سیّد الشهداء را روز عاشورا در کربلا شهید کردند.
یا مثلا ابن الکوّاء-که بعد به خوارج پیوست-خیال کرد علی هم مانند عمر که از او معنای آیه وَ الذّارِیاتِ ذَرْواً (2)را پرسیدند و ندانست،او هم معنای این آیه را نمیداند.وی پس از فرمایش آن حضرت برای شکست ایشان در مسجد کوفه برخاست و پرسید:
وَ الذّارِیاتِ ذَرْواً یعنی چه؟
حضرت فرمودند:به قصد فهمیدن،سؤال کن نه برای ایراد گرفتن!سپس فرمودند:
«وَ الذّارِیاتِ» بادهاست.پرسید: فَالْحامِلاتِ وِقْراً (1)
-ذاریات:2. [1]
چیست؟حضرت فرمود:ابرهاست-که بارهای سنگین باران دارد.پرسید: فَالْجارِیاتِ یُسْراً (2)چیست؟حضرت فرمود:کشتیهاست -که به آسانی میروند و سیر میکنند.پرسید: فَالْمُقَسِّماتِ أَمْراً (3)چیست؟حضرت فرمودند:فرشتگاناند.
پرسید:منظور از آیۀ ...اَلَّذِینَ بَدَّلُوا نِعْمَتَ اللّهِ کُفْراً وَ أَحَلُّوا قَوْمَهُمْ دارَ الْبَوارِ (4)(آن کسانی که نعمت خدا را ناسپاسی کردند و قوم خود را به نابودی کشاندند)چه کسانیاند؟حضرت فرمود:
منظور،منافقان قریشاند. (5)
این یک نمونه بود از چگونگی نشر تفسیر قرآن توسّط حضرت امیر در بین اهل کوفه که در نتیجه سبب شد تا بعضی از صحابه روایاتی که در تفسیر قرآن از پیامبر شنیده بودند،در جامعه بیان کنند.
حضرت امیر در زمان حکومت خود دو خدمت دیگر به قرآن کریم نمود:
حفظ لفظ قرآن از تحریف
تعلیم علم نحو برای فهم معنای قرآن.
برای روشن شدن این خدمات بیان مقدّمۀ زیر لازم است:
زبان عرب مانند هر زبان دیگر قواعدی دارد که آن را علم نحو مینامند.
علم نحو در حفظ لغت از آشفتگی و تحریف،و نیز در معنای کلام عربی اهمّیتی بسیار دارد.تا آنجا که گاهی با تبدیل کسره به فتحه معنای یک کلمه تغییر میکند که در بعضی موارد مستلزم کفر است. (6)
قواعد زبان عرب تا عصر خلافت حضرت امیر،کشف و تنظیم نشده بود و نوشتن کلام عربی
1) 1)
2) 2) -ذاریات:3. [2]
3) 3) -ذاریات:4. [3]
4) 4) -ابراهیم:28. [4]
5) 5) -فتح الباری 221/10؛تفسیر ابن کثیر 231/4؛ [5]کنز العمال 357/2.
6) 6) -نظیر این اثر در تغییر حرکات یک کلمه در زبان فارسی نیز هست،مانند آنکه با تبدیل ضمّه به فتحه در دو کلمۀ«کرد» و«ترک»معنی عوض میشود:کرد،ترک.البته این تأثیر در زبان عرب گستردهتر است.
بدون اعرابگذاری انجام میگرفت.قرآن و سایر نوشتهها و نامهها بدون اعراب بود و مردم قانون اعرابگذاری را نمیدانستند.امّا کار آموختن قواعد زبان عرب،برای ساکنان جزیرة العرب که با غیر عرب آمیزش نداشتند،به طور طبیعی انجام میگرفت.یعنی یک طفل عرب با آموختن سخن گفتن،آن قواعد ساده را به آسانی میآموخت.به خصوص آنکه فرهنگ عرب قبل از اسلام بسیار بسیط و حول یک زندگانی ساده دور میزد که عبارت بود از:آب،نان،گوشت،شتر،صحرا، شمشیر،نسب،جنگ قبیلهای و مانند آن.
پس از نزول قرآن کریم،فرهنگ عرب به فرهنگ اسلام با ابعاد گوناگون آن-از صفات ربوبی و شناخت انبیا و احوال قیامت و اخلاق و احکام-تبدیل یافت و لغت عرب آن را فرا گرفت.ولی پس از فتوحات مسلمانان و آمیزش آنان با افراد غیر عرب،مانند ایرانیان ساکن شهر کوفه که ایشان را حمراء مینامیدند و اهل سند و هند در بصره که ایشان را سبابجه و زط (1)
-رجوع کنید به:تاج العروس،ترجمۀ کلمۀ«سبج»و«زط».
مینامیدند و اقباط در اسکندریه،و هجرت مسلمانهای عرب به کشورهای آفریقا و هند و سند و بلخ و بخارا،در لغت عرب آشفتگی پیدا شد؛به طوری که کودکان عرب به واسطۀ معاشرت با همسالان غیر عرب، به جای آنکه زبان فصیح عرب را از قوم و قبیلۀ عرب خود بیاموزند،از کودکان و معاشرین غیر عرب میآموختند.علاوه بر آنکه گاهی مادران این اطفال زنانی بودند که در فتوحات از اقوام قبط و فرس و روم اسیر شده بودند و این کودکان سخن گفتن را از مادر غیر عرب یا کلفت و نوکر غیر عرب در خانه میآموختند.در نتیجۀ این عوامل،چنان آشفتگی در زبان نسل جدید عرب پدید آمد که نزدیک بود به تدریج لغت عرب مانند زبان بعضی ملل قدیمه از بین برود.تا آنجا که جز معدودی متخصّصین در هر عصر نتوانند آن زبان را بفهمند و در نتیجه باعث میشد که خواندن و فهمیدن قرآن و سنّت پیامبر جز برای معدودی امکان نداشته باشد.این آشفتگی در زبان عربی نیمۀ اوّل قرن اوّل هجری بود.
پس از بیان این مقدّمه،خدمت حضرت امیر علیه السّلام را در امر حفظ قرآن به وسیلۀ تنظیم علم نحو یا قانون اعرابگذاری،بیان مینماییم.
ابو الاسود دئلی که یکی از اصحاب و شاگردان حضرت امیر بود،داستان تأسیس علم نحو یا قانون اعرابگذاری در زبان عربی را چنین حکایت میکند:
روزی بر حضرت امیر وارد شدم،دیدم آن حضرت در حال فکر و اندیشه است.به من فرمود:
1) 1)
در شهر شما(کوفه)قرآن را غلط میخوانند. (1)
-سبب آن،همچنان که گفتیم،دور بودن شهر کوفه از مرکز قبایل عرب و اختلاط اهالی آن با ایرانیان تازه مسلمان بود که به شهر کوفه مهاجرت کرده بودند.هر چند خلیفۀ دوم ابن مسعود،صحابی پیامبر را برای تعلیم قرآن به کوفه فرستاد،چون آنها عرب اصیل نبودند،قرآن را غلط میخواندند.علاوه بر اینکه نسل دوم تازه مسلمانهای غیر عرب،قرآن را از غیر صحابی میآموختند.در نتیجه اشتباههای بیشتری داشتند.
میخواهم کاری کنم تا لغت عرب از این آشفتگی بیرون آید.گفتم:یا امیر المؤمنین!اگر این کار را بکنید،لغت عرب را زنده کردهاید.بعد از چند روز خدمت آن حضرت رسیدم،نوشتهای به من داد که در آن زیر بنای علم نحو را نوشته بود و از تقسیم کلمه به اسم و فعل و حرف و تعریف آنها شروع میشد.بعد حضرت به من فرمود:«انح نحوه.»:«به این نحو پیش برو.» (2)ابو الاسود میگوید:آن را گرفته به منزل رفتم و یک دوره قواعد نحو را طبق راهنمایی و طرح حضرت نگاشتم و بعد آن را به حضرت نشان دادم و ایشان اشکالاتش را رفع کرد.مثلا در مورد اسماء مشبّهة بالفعل فرمود:چرا کأنّ را ننوشتی؟گفتم:
نمیدانستم از آنهاست.فرمودند:از جملۀ آنهاست.
این قواعد نزد ابو الاسود بود و به سبب بخلی که داشت،آن را به کسی نشان نمیداد و از آنجا که عالم به ادبیات عرب بود،والیان پس از حضرت امیر علیه السّلام او را احترام میکردند.از جملۀ این والیان،زیاد بن أبیه بود که از جانب معاویه ولایت عراق را در دست داشت.زیاد فرزندش ابن زیاد را به شام نزد معاویه فرستاد.ابن زیاد در سخن گفتن به زبان عربی ناتوان بود و غلط تلفّظ میکرد.
چرا که مادرش سمیّه از غیر عرب بود و حتّی پدرش زیاد هم غلط گفتن او را درک نکرده بود.
معاویه که در مکّه بزرگ شده و از قبیلۀ قریش که فصیحترین قبایل عرب بود،اشتباه او را تشخیص داد (3)و به زیاد نوشت:
به پسرت سخن گفتن به زبان عربی را تعلیم بده.او غلط حرف میزند. (4)
زیاد ابو الاسود را احضار کرد و از او خواست قواعد زبان عرب را که حضرت امیر علیه السّلام به او آموخته،برای فرزندش در اختیار او بگذارد.ابو الاسود نپذیرفت.زیاد حیلهای به کار برد؛کسی را واداشت تا در مسیر ابو الاسود قران را غلط بخواند.او هم آیۀ سوم سورۀ برائت را این طور خواند:
1) 1)
2) 2) -و بدین سبب علم اعرابگذاری را علم نحو مینامند.
3) 3) -همچنان که حضرت امیر علیه السّلام که فصیحترین مرد عرب بود،در دهۀ چهارم،غلط خواندن قرآن در شهر کوفه را تشخیص داده و در صدد چارۀ آن برآمده بود.
4) 4) -وقتی امیرزادهای که پدرش در تعلّم او کوشا بوده زبان عربی را غلط تلفّظ کند،حال همسالان او در شهرهای کوفه و بصره،و نیز سخن گفتن نسل فاتحان عرب که ساکن شهرهای آفریقا و ایران بودند،چگونه بوده است؟!
«انّ اللّه برئ من المشرکین و رسوله»و«رسوله»را به کسر لام خواند که صحیح آن«رسوله»به ضمّ لام است.معنی آیه با تلفّظ صحیح این است:«خدا و رسولش از مشرکان بیزارند.»امّا با تلفّظ غلط چنین معنا میدهد:«خدا از مشرکان و رسولش بیزار است.» (1)
-در زبان عرب این چنین با تغییر ضمّه و کسره و فتحه معنا تغییر میکند.
ابو الاسود پس از شنیدن این غلطخوانی و تحریف قرآن،حالش دگرگون شد و تصمیم گرفت تا نحو را برای حفظ قرآن از تغییر و تبدیل به مردم تعلیم دهد.برای رسیدن به این هدف به دو طریق اقدام کرد:
اعرابگذاری قرآن بر طبق قواعد نحو تا عموم مردم قرآن را صحیح بخوانند.
تعلیم نحو یا اعرابگذاری به عموم مردم،خصوصا به ادبای لغت عرب.
برای انجام کار اوّل،نزد زیاد برگشت و گفت:ده نفر نویسندۀ زبردست از قبیلۀ عبد القیس برای من انتخاب کن تا کار را انجام دهم.زیاد خواستۀ او را برآورد.ابو الاسود به آنان گفت:
قرآن را از اوّل تا آخر بنویسید.بعد من یک بار قرآن را با دقّت میخوانم.شما در آخر کلمات به دهانم نگاه کنید؛هر جا دهانم را باز میکنم،یک نقطه روی حرف بگذارید(فتحه)و هر جا لبم را پایین میآورم،یک نقطه زیر آن حرف بگذارید(کسره)و هر جا دهانم را جمع میکنم،یک نقطه برابر آخر حرف بگذارید(ضمّه).
ابو الاسود پس از آنکه آن ده تن نوشتن قرآن را به پایان رساندند،خود از اوّل قرآن شروع به خواندن کرد و آنان مطابق دستور او قرآن را اعرابگذاری کردند.
ابو الاسود علم نحو را که از استاد خود حضرت امیر آموخته بود،به این ترتیب بر قرآن پیاده کرد و باعث شد که همه،قرآن را وفق قواعد زبان عرب و بدون تحریف و به طور صحیح بخوانند.
از طبقۀ سوم شاگردان او در علم نحو خلیل بن احمد فراهیدی بود که او نقطۀ بالا و پایین حروف را کشیده و نقطۀ برابر کلمه را به صورت«واو»کوچک نوشت و فتحه و کسره و ضمّه را به صورت فعلی(أَ إِ أُ)درآورد.پس از خلیل تا امروز همۀ قرآنها این چنین اعرابگذاری میشود.
در مورد کار دوم،ابو الاسود علم نحو را به جمعی تعلیم نمود که از جملۀ آنها دانشمندان ذیل میباشند:
سه فرزندش عطاء،ابو الحارث و ابو حرب؛و نیز عنبسة بن معدان مشهور به الفیل،و میمون بن الاقرن و عبد الرّحمن بن هرمز و یحیی بن یعمر و نصر بن عاصم که از طبقۀ اوّل علمای نحو
1) 1)
میباشند.
از طبقۀ دوم،عبد اللّه بن اسحاق الحضرمی و عیسی بن عمر الثقفی و ابو عمرو بن العلاء الحارثی بودهاند که علم نحو را از یحیی بن یعمر فرا گرفتند.همچنین خلیل بن احمد فراهیدی از طبقۀ سوم بوده است.در جدول صفحۀ بعد انتشار علم نحو و اعرابگذاری قرآن مشخّص شده است.
قواعد علم نحو که وصیّ پیامبر،حضرت امیر علیه السّلام تنظیم و تعلیم فرمود،این چنین منتشر شد و در نتیجه هر کس علم نحو را میآموخت،قرآن و دیگر متون را میتوانست بدون اعرابگذاری هم صحیح بخواند.
اگر این خدمت حضرت امیر نبود چگونه میشد از قرآن و حدیث پیامبر معارف اسلام را استفاده کرد.خداوند به مقتضای ربوبیّتش وصیّ پیامبر،علی علیه السّلام،را برانگیخت تا در وقت مناسب (دهۀ چهارم از هجرت)علم نحو را تنظیم و تعلیم نماید و به شاگرد خود،ابو الاسود بیاموزد و از آنجا که نشر این علم در کشور پهناور اسلام جز با نیروی حکومت امکانپذیر نبود،پروردگار عالم چنین اراده فرمود که زیاد از ابو الاسود بخواهد علم نحو را که او از استادش،حضرت علی، فرا گرفته بود،به دیگران تعلیم دهد.بدین شکل این علم به واسطۀ دستگاه حکومتی که با حضرت علی دشمن بود،در کشور پهناور اسلام منتشر شد.
این خواست خداوند متعال بود که بدین وسیله فهم لغت عرب عصر پیامبر برای همه آسان گردد و امروزه میلیونها مسلمان قرآن را آن چنان که بر پیامبر نازل شده است،بخوانند و نه تنها ساکنان جزیرة العرب زبان اصلی خود را فراموش نکردند،بلکه این زبان،زبان ملل آفریقا و دیگر ملّتها نیز شد.بنابراین پروردگار عالم که اسلام و قرآن را به وسیلۀ پیامبر خاتم به مردم رسانید،با این خدمت وصیّ او،آنها را تا ابد در بین بشر حفظ فرمود.چنانچه آن حضرت این کار را انجام نمیداد،در عصرهای بعد این کار شدنی نبود و سایر اوصیا و ائمّه نمیتوانستند قرآن و سنّت پیامبر را تفسیر کنند و معارف اسلام را بین مردم عصر خود نشر دهند.
مؤسس علم نحو،وصیّ پیامبر،علی بن ابی طالب(متوفّای 40 ق)
اوّلین متعلّم از وصیّ پیامبر،ابو الاسود دئلی(متوفّای 69 ق)
ابو الاسود علم نحو را دو گونه به شاگردان خود تعلیم نمود
تعلیم علمی و نظری/تعلیم عملی با اعرابگذاری قرآن طبقۀ اوّل/طبقۀ اوّل (1)
-این طبقهبندی به حساب نوع اعرابگذاری است نه به حساب طبقات افراد.
نصر بن عاصم(م:89 ق) عبد الرحمن بن هرمز(م:117 ق) یحیی بن یعمر(م:129 ق) میمون بن الاقرن عنبسة بن معدان(الفیل) سه فرزند ابو الاسود،عطاء و ابو الحارث و ابو حرب/ده نفر از فرزانگان قبیلۀ عبد القیس طبقۀ دوم/طبقۀ دوم عبد اللّه بن اسحاق الحضرمی(م:117 ق) عیسی بن عمر الثقفی(م:149 ق) ابو عمرو بن العلاء الحارثی(م:154 ق)/کسانی که قرآن را تا عصر خلیل نوشتند طبقۀ سوم/طبقۀ سوم خلیل بن احمد(م:175 ق) (2)/خلیل بن احمد(م:175 ق)(نقطههای علامت /کسره و فتحه را تبدیل به خط کوتاه و /ضمّه را تبدیل به واو کوچک نمود.) طبقۀ چهارم/طبقۀ چهارم همۀ علماء علم نحو زبان عرب تا به امروز/همۀ نویسندگان قرآن در همۀ قرون تا به /امروز و بعضی نویسندگان متون عربی و /متون زبانهای غیر عربی در ضبط کلمات.چنان که گفتیم حضرت امیر علیه السّلام از کودکی در دامان پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم تربیت شد و اکثر اوقات همراه آن حضرت بود و با اخلاق و رفتار آن حضرت ساخته شد.حضرت علی خود میفرماید:
«من مانند بچه شتری که از مادر خود متابعت کند،از پیامبر پیروی میکردم و او هر روز نمونۀ تازهای از بزرگواریهای اخلاقی را نشانم میداد و مرا به پیروی از آن امر میفرمود.» (1)
-نهج البلاغه،خطبۀ 192.«و [1]لقد کنت اتبعه اتباع الفصیل اثر امّه یرفع لی فی کلّ یوم من اخلاقه علما و یأمرنی بالاقتداء به.»
پس از بعثت پیامبر نیز حضرت امیر اوّلین مردی بود که به پیامبر ایمان آورد و تا پایان زندگی همراه و یاور آن حضرت بود.
حضرت امیر علاوه بر خدمت به قرآن و نشر تفسیر آن،احکام الهی را به املای پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم در طوماری به نام«جامعه»نوشته بود و پیامبر آنچه را که از طریق وحی دریافت کرده بود،به حضرت امیر آموخته بود.
حضرت امیر علیه السّلام پس از حکومت،علاوه بر آنکه سنّت پیامبر را در عمل اجرا نمود،آن را در ضمن خطبههایش برای مردم بیان کرد.مردم این خطبهها را که بیانگر سنّت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم،یعنی روشنگر عقاید،اخلاق و احکام واقعی اسلام بود،حفظ میکردند که بعدها مقداری از آنها توسّط دانشمندان جمعآوری و تألیف شد.
مسعودی در«مروج الذّهب»،در آخر ترجمۀ حضرت امیر مینویسد:«و آنچه مردم از سخنان حضرت امیر در حفظ دارند،چهارصد و هشتاد و چند خطبه است.» (2)
پس آنچه سیّد رضی در نهج البلاغه جمعآوری نموده(که با حذف مکرّرات حدود 236 خطبه میشود)خطبههای انتخابشدۀ آن حضرت بوده که به نظر سیّد رضی بلاغت و زیبایی آن برجستگی داشته است.با اینکه بعضی دانشمندان مقداری از آنچه را که سیّد رضی در نهج البلاغه نیاورده،جمعآوری کردهاند،متأسّفانه بسیاری از خطبهها و فرمایشات آن حضرت از دست رفته است.
چنانچه کتاب ارزشمند نهج البلاغه را بررسی کنیم،خواهیم دید معارف اسلام از توحید و
صفات خدا و نبوّت و امامت و معاد و آداب اسلامی (1)
-تنها عهدنامۀ مالک اشتر که در نهج البلاغه آمده است،متضمّن احکام فراوانی خصوصا در مسائل اجتماعی،اقتصادی و حکومتی است.
در این گنجینه یافت میشود.اگر حضرت امیر علیه السّلام به حکومت نمیرسید و این خطبهها را ایراد نمیفرمود،عقاید ما مانند بعضی از پیروان مکتب خلفا بود که برای خدا جسم(دست و پا و ساق و انگشت و چشم)قائلند.
چون تنها روایات کعب الاحبارها و تمیم داریها که از عقاید تحریفشدۀ تورات و انجیل گرفته شده بود (2)،در جامعۀ اسلامی باقی میماند.
آن بینش صحیحی هم که فرقۀ معتزله از سنّیها در مقابل مجسّمه داشتند،نتیجۀ همین بیانات حضرت امیر بود.چون آن حضرت را خلیفۀ چهارم میدانستند و فرمایشات ایشان را در این باره میپذیرفتند.پس حضرت امیر علیه السّلام در عصر خلافت خود،عقاید صحیح و توحید قرآنی را به جامعه برگرداند. (3)
همچنین در احکام دیات،مجموعهای به نام«اصل (4)ظریف»از حضرت امیر به ما رسیده که آن حضرت آن را از کتاب جامعه که پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم به ایشان املا کرده بودند،برای والیان و امرای لشکر خود نوشته تا بر مبنای آن،حدود و دیات را اجرا کنند.
در این مجموعه،دیۀ تمام اعضای بدن(انگشت،دست،پا،چشم،نطفه،علقه،مضغه و...) به تفصیل ذکر شده که جز در فقه مکتب اهل بیت،در فقه هیچ یک از مذاهب دیگر وجود ندارد.
این اصل را خدمت حضرت صادق علیه السّلام عرضه داشتند،ایشان فرمودند:بله این فتوای امیر المؤمنین است. (5)
حضرت امیر علیه السّلام شاگردانی را پرورش داد و معارف اسلامی را به آنها آموخت.از جمله ابن عبّاس،کمیل بن زیاد،مالک اشتر،میثم تمّار،ابو الاسود دئلی،رشید هجری،حجر بن عدی
1) 1)
2) 2) -در دروس گذشته توضیح داده شد.
3) 3) -برای توضیح بیشتر روشنگری ائمه علیهم السّلام در عقاید،به درسهای سی و سه تا سی و هشت مراجعه فرمایید.
4) 4) -اصول مجموعههای روایتی کوچکی بوده که شاگردان ائمّه آنها را مباشرة از امام شنیده و جمعآوری کرده بودند.بعدها علمای حدیث این اصول را جمعآوری کرده به صورت کتب اربعه و کتابهای حدیث دیگر تنظیم و تبویب نمودند.
5) 5) -برای توضیح بیشتر،به معالم المدرستین 207/3-223، [1]مراجعه نمایید.
و...بعضی از اینان،به طور خصوصی از حضرت استفاده میکردند (1)
-خطبۀ کمیل در نهج البلاغه شاهد این مدّعاست که حضرت برخی معارف و حقایق را در تنهایی به کمیل تعلیم داده است.
و بعضی به ولایاتی منصوب میشدند و در حدّ خود این آموختهها را به مردم تبلیغ مینمودند.ایشان سنگ زیربنای فرهنگ تشیّع شدند.در بحث جنگ جمل خواندیم که بیش از 1500 نفر از صحابه با حضرت امیر برای جنگ جمل به بصره آمدند.پس از پایان جنگ،حضرت آنها را همراه خود به کوفه آورد و آنجا را مرکز حکومت خود قرار داد و بر خلاف خلفای قبلی که از نقل حدیث پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم به شدّت جلوگیری میکردند،آن حضرت همه را تشویق نمود تا احادیثی را که از پیامبر شنیده بودند،برای مردم روایت کنند.
مثلا روزی در رحبۀ مسجد کوفه،صحابه را قسم داد که هر کس در حجّة الوداع همراه پیامبر بوده و حدیث غدیر را از او شنیده،برخیزد و روایت کند.عدّهای در آنجا برخاستند و خطبۀ غدیر پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم را روایت کردند. (2)
به این ترتیب بیش از هزار صحابی،روایاتی را که در ذهن داشتند و از ترس حکومتهای قبلی آنها را کتمان میکردند،در زمان خلافت حضرت امیر علیه السّلام با آزادی آنها را روایت کردند.کمکم کوفه به صورت دانشگاه اسلامی و مرکز دوستداران و شیعیان حضرت امیر علیه السّلام درآمد و خط تشیّع از کوفه به ایران و جاهای دیگر امتداد یافت.
معجم البلدان حموی در مادّۀ قم مینویسد:
«قم که همگی آن شیعۀ امامیه هستند،در زمان حجّاج سال 83 هجری به صورت شهر درآمد.
اوّلین کسانی که به قم آمدند،چند برادر شیعه،یعنی عبد اللّه و عبد الرّحمن و اسحاق و نعیم فرزندان سعد بن مالک بن عامر اشعری اهل یمن بودند که قم را فتح کرده در آن ساکن شدند.بعد عموزادگان ایشان به آنها پیوستند و آنجا که هفت قریه بود،به صورت هفت محله یک شهر درآمد و به نام یکی از آنها که کمندان بود،نامیده شد؛به این ترتیب که بعضی حروف آن را انداخته آن را
معرّب کرده قم نامیدند.
بزرگترین فرزند سعد که به قم آمد،عبد اللّه بود که او در کوفه تربیت شده و همو بود که تشیّع را از کوفه به قم انتقال داد.از آن زمان تا کنون(زمان تألیف معجم البلدان)هرگز سنّی در قم دیده نشده است.» (1)
-معجم البلدان،لفظ قم.
قم از آن زمان تا کنون مرکز تشیّع بوده و محدّثان کثیری را در خود پرورانده است.بدین جهت مورد علاقۀ اهل بیت علیهم السّلام بوده به طوری که وقتی حضرت فاطمۀ معصومه،دختر امام کاظم علیه السّلام،در حدود سال 200 از مدینه به طرف خراسان میآمدند و در ساوه مریض شدند،از همراهان خود خواستند که ایشان را به قم آورند(چون مردم ساوه سنّیهای متعصّب بودند (2)).وقتی به قم رسیدند،مورد استقبال مردم قرار گرفتند و پس از چندی در این شهر وفات نمودند.
بعد تشیّع از قم به کاشان و دیگر شهرهای ایران منتشر شد.به طوری که زمان بنی عبّاس که سادات را دستگیر و اعدام میکردند،آنها به ایران فرار میکردند و به شیعیان این دیار پناه آورده در میان آنها پنهان میشدند.تا آنکه امام رضا علیه السّلام به ایران آمدند و با آمدن ایشان تشیّع در ایران تکمیل گردید.
در هر صورت حضرت امیر علیه السّلام بود که کوفه را مرکز تشیّع قرار داد.به طوری که اوایل خلافت بنی عبّاس که امام صادق علیه السّلام تا مدّتی آزادی داشتند،در همین مسجد کوفه مینشستند و برای مردم حدیث میگفتند و هزارها نفر برای استفاده از امام جمع میشدند.شخصی میگوید:سه روز رفتم خدمت امام صادق برسم از ازدحام جمعیت نتوانستم. (3)
به این شکل کوفه از آن زمان تا به امروز مرکز علویها(شیعیان)،و شام مرکز امویها،و مکّه و مدینه مرکز بکری و عمریهاست.به طوری که بنیانگذار خلافت بنی عبّاس وقتی که افرادی را به اطراف برای دعوت به خلافت بنی عبّاس میفرستاد،به آنها میگفت:
به خراسان و جاهای دور بروید و دعوت را از آنجاها نشر کنید.چون شام،اموی،مکّه و مدینه، بکری و عمری،و کوفه علوی هستند.
همین اهل کوفه بودند که برای امام حسین علیه السّلام نامه نوشتند و با مسلم بن عقیل،نمایندۀ آن حضرت بیعت کردند.در این بین ابن زیاد با زور نگذاشت آنها حضرت سیّد الشّهداء را یاری کنند، ولی بعد از جریان کربلا،توّابین از همین کوفه قیام نمودند و هزاران نفر سر قبر حضرت سیّد الشهداء علیه السّلام رفته از اینکه آن حضرت را یاری نکرده بودند،توبه نمودند و با ابن زیاد و اهل شام جنگیدند تا کشته شدند-رضوان اللّه تعالی علیهم.
مختار هم از کوفه قیام کرد و قاتلان حضرت سیّد الشهداء علیه السّلام را جز یک نفر که از دستش فرار کرد،همه را کشت.زید بن علی بن الحسین هم از کوفه قیام کرد.
پس حضرت امیر علیه السّلام با هجرتش از مدینه به کوفه به وسیلۀ بیانات و خطبههای خود و با تربیت شاگردان خصوصی و اعزام آنها به مناطق دیگر و آزادی دادن به صحابه در نقل حدیث پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم،قرآن و سنّت پیامبر را به جامعۀ اسلامی بازگرداند.در نتیجه محدّثان فراوانی به گردآوری روایات در کتب حدیث مکتب اهل بیت و مکتب خلفا مشغول شدند و کتب اربعۀ شیعه و صحاح ستّه تدوین گشت.البته بعضی از روایات جعلی هم که در زمان معاویه و دیگر خلفا در میان مردم نشر شده بود،در این کتابها وارد شد.امّا روایات صحیح فراوانی که حتّی در کتب حدیث مکتب خلفا یافت میشود،به برکت حکومت و خدمت حضرت امیر علیه السّلام است.
پس بقا و نشر فرهنگ اسلام که امروزه در دست مسلمانان،اعم از شیعه و سنّی هست،نتیجۀ به حکومت رسیدن حضرت امیر و هجرت ایشان از مدینه به کوفه و خدمات آن حضرت میباشد.
هدف از رسیدن به حکومت در نظر انبیا و اوصیای آنان،کشورگشایی نیست،بلکه حفظ و نشر دین الهی است.آری،هجرت آن حضرت مانند هجرت پیامبر اکرم در حفظ اسلام مؤثّر بود و ایشان همان کار پیامبر را کرد.چرا که نفس پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بود.
وظیفۀ پیامبران الهی بیان دین خدا و تعلیم عقاید و احکام،همراه با روشنگری و شکستن باطل است.
حضرت آدم علیه السّلام،اوّلین پیامبر خدا،توحید را تبلیغ نمود؛امّا تا زمان نوح علیه السّلام نسل او بتپرست شدند و حضرت نوح تنها عدّۀ کمی را توانست به توحید راهنمایی کند و بقیه با عذاب الهی نابود شدند.باز در نسل مؤمنینی که باقی مانده بودند، بتپرستی رواج یافت تا حضرت ابراهیم علیه السّلام به پیامبری رسید و بتها را شکست و خانۀ توحید را با اسماعیل تجدید بنا کرد.ولی نسل او نیز به بتپرستی رو آوردند و در همین خانۀ کعبه،خانۀ توحید،بتها آویختند.به طوری که مشرکان وقتی به حجّ خانۀ خدا میآمدند،میگفتند:
«لبّیک اللّهم لبّیک لا شریک لک الاّ شریک هو لک تملکه و ما ملک.»
«خدایا تو را اجابت میگوییم.شریک نداری جز آن شریک که برای توست و مالک او و ما یملک او هستی.»
تا اینکه پیامبر رحمت،حضرت محمّد صلّی اللّه علیه و آله و سلّم به پیامبری مبعوث شد و در فتح مکّه بتها را شکست.
پس برای تبلیغ اسلام، بتشکنی و کنار زدن باطل از روی حق لازم است.چرا که توحید با شرک،و حق با باطل جمع نمیشوند.
اوصیای پیامبران همچنان که مسئول تبلیغ رسالت پیامبران هستند،مسئول بتشکنی و افشاگری باطلها نیز میباشند.
حضرت امیر علیه السّلام هم علاوه بر آنکه اسلام واقعی و قرآن و سنّت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم را به جامعه برگرداند،روشهای باطل والیان قبلی را برای مردم بیان نمود و نشان داد که مدرک احکام دین خدا و اسلام تنها قرآن و سنّت پیامبر است و در کنار آن به سیرۀ هیچ کس نیازی نیست.خصوصا مواردی که سیرۀ آنها مخالف قرآن و سنّت پیامبر باشد.
اکنون ما روشنگری آن حضرت را در دو مورد بیان مینماییم.
هنگام بیعت گرفتن برای خلیفۀ سوم در شورای شش نفری،وقتی که عبد الرّحمن بن عوف به آن حضرت گفت:«دستت را بده که با تو بیعت کنم در عمل کردن به کتاب خدا و سنّت پیامبر و سیرۀ شیخین،ابو بکر و عمر.»،حضرت فرمود:
«همانا کتاب خدا و سنّت پیامبر،به روش و سیرۀ کسی احتیاج ندارند.»
عبد الرّحمن دستش را به طرف عثمان برد و همان جمله را تکرار کرد.عثمان قبول نمود.سپس عبد الرّحمن دوباره دستش را به طرف حضرت امیر علیه السّلام دراز کرد و آن جمله را بازگو کرد.حضرت نیز سخن اوّل خود را بازگفت.دفعۀ سوم حضرت فرمود:«عثمان که قبول کرد،چرا معطّلی؟!»و برخاست که برود.بر آن حضرت بانگ زدند:تو را با شمشیر میکشیم!-چون خلیفۀ دوم پنجاه نفر را موظّف کرده بود تا هر کس از بیعت با منتخب شورا امتناع ورزد،گردنش را بزنند-آن حضرت نیز به اجبار بیعت کرد. (1)
-انساب الاشراف 16/5-18؛معالم المدرستین 173/1-180. [1]
در هر صورت حضرت امیر علیه السّلام خلافت به شرط عمل به سیرۀ شیخین(ابو بکر و عمر)را نپذیرفت،و با مخالفت با بیعت بر عمل کردن به سیرۀ شیخین،عملا روشن ساخت سیرۀ شیخین همانند کتاب خدا و سنّت پیامبر مدرک احکام نیست.
حضرت در زمان حکومت خود،نه تنها بر مبنای قرآن و سنّت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم عمل نمود،بلکه در ضمن بیاناتش به روشنگری حق پرداخت و از باطل پرده برداشت.برای نمونه دو خطبۀ حضرت را در این مورد میآوریم.
در خطبۀ شقشقیه میفرماید:
«أما و اللّه لقد تقمّصها فلان(ابن أبی قحافة)و إنّه لیعلم أنّ محلّی منها محلّ القطب من الرّحی.ینحدر عنّی السّیل و لا یرقی إلیّ الطّیر.فسدلت دونها ثوبا....فصبرت و فی العین
1) 1)
قذی و فی الحلق شجا.أری تراثی نهبا،حتّی مضی الأوّل لسبیله فأدلی بها إلی فلان (ابن الخطّاب)بعده....
فیا عجبا بینا هو یستقیلها فی حیاته إذ عقدها لآخر بعد وفاته.لشدّ ما تشطّرا ضرعیها.
فصیّرها فی حوزة خشناء،یغلظ کلمها و یخشن مسّها.و یکثر العثار فیها....
فصبرت علی طول المدّة و شدّة المحنة.حتّی إذا مضی لسبیله.جعلها فی جماعة زعم أنّی أحدهم.فیا للّه و للشّوری متی أعترض الرّیب فیّ مع الأوّل منهم حتّی صرت أقرن إلی هذه النّظائر....إلی أن قام ثالث القوم...و قام معه بنو أبیه یخضمون مال اللّه خضمة الإبل نبتة الرّبیع إلی أن انتکث فتله.و أجهز علیه عمله و کبّت به بطنته.فما راعنی إلاّ و النّاس...
ینثالون علیّ من کلّ جانب.حتّی لقد وطئ الحسنان و شقّ عطفای مجتمعین حولی کربیضة الغنم فلمّا نهضت بالأمر نکثت طائفة و مرقت أخری و قسط آخرون....» (1)
-نهج البلاغه،خطبۀ 3. [1]
«قسم به خدا،ابن ابی قحافه(ابو بکر)جامۀ خلافت را بر خود آراست در حالی که میدانست شأن من نسبت به خلافت،چون محور آسیاب است(حکومت اسلامی بدون من در لغزشی تباهکننده است). (2)سیل معارف از من سرازیر میشود و هیچ بلند پروازی،به اوج علم و فضل من نتواند رسید.پس جامۀ خلافت را رها کردم....و صبر نمودم در حالی که خاشاک در چشم و استخوان در گلو داشتم و میراث خود را تاراج رفته میدیدم.تا اینکه اوّلی(ابو بکر)راه خود را به پایان رساند و خلافت را بعد از خود به آغوش ابن خطّاب(عمر)انداخت....
شگفتا کسی که در زندگی میخواست خلافت را واگذارد، (3)چون اجلش رسید کوشید تا آن را به عقد دیگری درآورد.چه قدر محکم این دو،پستان خلافت را بین خود تقسیم کردند.پس خلافت را در فردی درشت خوی و ناهموار قرار داد که تندسخن و خشن و پرلغزش بود....
من در این مدّت طولانی و سختی محنت بار،شکیبایی نمودم تا او نیز به راه خود رفت و امر خلافت را در جمعی قرار داد و مرا هم،همتراز آنها پنداشت.خدایا چه شورایی!من از نخستین آنها(ابو بکر)چه کم داشتم که مرا در پایۀ او نپنداشتند و در صف اینان(اهل شورا)قرار دادند؟!
تا اینکه سومین نفر(عثمان)به خلافت برخاست...و اولاد پدرانش با او همدست شدند.مال خدا را چون شتر که گیاه بهاری را میجود،خوردند تا اینکه ریسمانش بازشد و رفتارش موجب قتلش شد و پرخوریاش او را به رو انداخت.پس...مردم از هر سو به سوی من هجوم آوردند، به طوری که حسن و حسین زیر دست و پا شدند و دو طرف جامهام پاره شد و چون گلۀ گوسفند اطراف مرا گرفتند.پس هنگامی که امر خلافت را به عهده گرفتم،جمعی بیعت مرا شکستند(طلحه و زبیر)و گروهی از فرمانم خارج شدند(خوارج)و بعضی راه ستم در پیش گرفتند(معاویه).»
آن حضرت در خطبۀ دیگری که قسمت اوّلش در نهج البلاغه و تمامیاش در روضۀ کافی است،میفرماید:
«همانا منشأ فتنه و فسادها پیروی از خواستههای نفسانی و احکام بدعتآمیز است که در آنها با حکم خدا مخالفت میشود و گروهی در این خواستهها و حکمهای خلاف دین،دیگران را پیروی میکنند.اگر حق خالص و آشکار بود،اختلافی پیش نمیآمد و یا اگر باطل خالص بود، ترسی بر گمراهی انسان هوشمند وجود نداشت.ولی قسمتی از حق و قسمتی از باطل را گرفته در هم میآمیزند و همدیگر را میپوشانند و در اینجا شیطان بر دوستان و پیروان خود تسلّط مییابد و تنها کسانی که لطف خدا شامل حالشان گردیده-از گمراهی-نجات مییابند....»
سپس نگاه کرد و گرد او عدّهای از خاندان و خواص و شیعیانش بودند و-چون دید مجلس خصوصی است-فرمود:
«والیان قبل از من کارهایی انجام دادند که در آنها با پیامبر خدا مخالفت کردند در حالی که بر این مخالفت تعمّد داشتند و عهد او را شکستند و سنّت او را تغییر دادند و اگر مردم را بر ترک آن احکام وادار میساختم و بر وضع نخستین و آن طور که در زمان پیامبر خدا بود،برمیگرداندم، لشکریانم از گردم پراکنده میشدند تا اینکه تنها میماندم یا اندکی از شیعیانم که برتری و وجوب امامت مرا از کتاب خدای عزّ و جلّ و سنّت پیامبر خدا شناخته بودند کنارم باقی میماندند.»
در اینجا حضرت حدود 25 مورد از احکامی که خلفای قبلی تغییر داده بودند،بیان میکند که 16 مورد آن را در فصل اوّل خواندیم.بعد میفرماید:
«چون به مردم اعلام کردم که جماعت در نمازهای مستحبّی بدعت است،بعضی از لشکریانم که همراهم میجنگیدند،بانگ برآوردند:ای اهل اسلام!سنّت عمر تغییر یافت.علی ما را از نماز مستحب در ماه رمضان بازمیدارد .همانا ترسیدم در گوشهای از لشکرم شورش کنند.از تفرقۀ این
امّت و اطاعت پیشوایان گمراهی چه کشیدم؟!» (1)
-روضۀ کافی58/-63.«و انّما بدء وقوع الفتن من اهواء تتبع و احکام تبتدع یخالف فیها حکم اللّه،یتولی فیها رجال رجالا،الا انّ الحق لو خلص لم یکن اختلاف و لو ان الباطل خلص لم یخف علی ذی حجّی،لکنّه یؤخذ من هذا ضغث و من هذا ضغث فیمزجان فیجلّلان معا فهنالک یستولی الشّیطان علی اولیائه و نجا الّذین سبقت لهم من اللّه الحسنی...ثمّ اقبل بوجهه و حوله ناس من اهل بیته و خاصته و شیعته،فقال:قد عملت الولاة قبلی أعمالا خالفوا فیها رسول اللّه متعمّدین لخلافه ناقضین لعهده مغیرین لسنّته و لو حملت النّاس علی ترکها و حوّلتها إلی مواضعها و إلی ما کانت فی عهد رسول اللّه لتفرق عنّی جندی حتّی ابقی و حدی او قلیل من شیعتی الّذین عرفوا فضلی و فرض امامتی من کتاب اللّه عزّ و جلّ و سنّة رسول اللّه...و اعلمتهم ان اجتماعهم فی النّوافل بدعة فتنادی بعض أهل عسکری ممّن یقاتل معی:یا اهل الاسلام غیرت سنّة عمر ینهانا عن الصّلاة فی شهر رمضان تطوعا و لقد خفت ان یثوروا فی ناحیة جانب عسکری،ما لقیت من هذه الامّة من الفرقة و طاعة أئمّة الضّلالة و الدّعاة إلی النّار.»
حضرت امیر علیه السّلام با این بیانات،روشنگری و بتشکنی نمود و مکتب تشیّع و اسلام راستین را ترسیم کرد و نشان داد که تشیّع،اخذ معارف و معالم دین الهی از قرآن کریم و سنّت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم از طریق اوصیای آن حضرت،یعنی دوازده امام میباشد و سیرۀ خلفا حجّیت ندارد و مدرک احکام اسلامی نیست.
حضرت امیر با خطبۀ اخیرش روشن کرد که تولّای اهل بیت علیهم السّلام به خاطر دستیابی به اسلام واقعی و تبرّی از مخالفان،به جهت مخالفت عمدی آنها با احکام اسلام و تغییر سنّت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بوده است.نکتۀ دیگری که از این خطبه در مرزبندی بین مکتب خلفا و مکتب اهل بیت استفاده میشود،این است که پیروان مکتب خلفا وجوب اطاعت خلفا و از جمله حضرت امیر علیه السّلام را به دلیل بیعت با آنها میدانند،ولی شیعه،وجوب اطاعت ائمّه را از کتاب خدا و سنّت پیامبر گرفته است و بیعت و عدم بیعت مردم را در آن مورد مؤثّر نمیداند.
اگر حضرت امیر علیه السّلام با این خطبهها روشنگری نمیکرد و پرده از روی باطل کنار نمیزد،حتّی اگر خود بر خلاف خلفای قبلی به عدالت و حق رفتار مینمود،رفتارش اجتهاد خلیفۀ چهارم به حساب میآمد که مخالف اجتهاد خلفای قبلی بوده؛چنان که در بعضی موارد اجتهاد خلیفۀ سوم بر خلاف دو خلیفۀ اوّل و اجتهاد خلیفۀ دوم بر خلاف خلیفۀ اوّل و اجتهاد خلیفۀ اوّل بر خلاف سنّت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بوده است.در بینش مکتب خلفا اجتهاد هر یک را میتوان اخذ و به آن عمل نمود.به این ترتیب چه چیز از اسلام باقی میماند؟!
امّا اکنون با روشنگری آن حضرت،پیروان مکتب اهل بیت میفهمند که تنها مدرک اسلام، قرآن و سنّت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم است و پیامبر هم که شارح و مبیّن قرآن است،از خود هیچ نمیگوید و
1) 1)
آنچه میگوید،وحی الهی است: ما یَنْطِقُ عَنِ الْهَوی إِنْ هُوَ إِلاّ وَحْیٌ یُوحی (1)
-نجم:3 و 4. [1]
و پس از پیامبر اکرم،دوازده امام علیهم السّلام اوصیای آن حضرتاند که خداوند آنها را برگزیده و پیامبر آنها را به مردم معرّفی نموده تا دین الهی را در جامعه حفظ،و سنّت پیامبر را در میان مردم نشر دهند و اسلام را از تحریف و نابودی نگاه دارند.در خاتمه مناسب است با شناختی که در بحثهای گذشته از مقام والای حضرت امیر علیه السّلام در امر احیای اسلام پیدا کردیم،با بخشی از زیارت جامعۀ کبیره،سلام خود را به آن بزرگوار تقدیم داریم:
«السّلام علیکم یا أهل بیت النّبوّة...و مهبط الوحی...و خزّان العلم...و حملة کتاب اللّه و أوصیاء نبیّ اللّه...و الأدلاّء علی مرضات اللّه...و المظهرین لأمر اللّه و نهیه....
رضیکم خلفاء فی أرضه و حججا علی بریّته و أنصارا لدینه...و خزنة لعلمه و مستودعا لحکمته و تراجمة لوحیه...و أعلاما لعباده....
و جاهدتم فی اللّه حقّ جهاده حتّی أعلنتم دعوته و بیّنتم فرائضه و أقمتم حدوده و نشرتم شرایع أحکامه و سننتم سنّته و صرتم فی ذلک منه إلی الرّضا....
فالرّاغب عنکم مارق و اللاّزم لکم لاحق...من والاکم فقد والی اللّه و من عاداکم فقد عادی اللّه...من أتاکم نجی و من لم یأتکم هلک.
إلی اللّه تدعون و علیه تدلّون و به تؤمنون و له تسلّمون و بأمره تعملون و إلی سبیله ترشدون و بقوله تحکمون...و عندکم ما نزلت به رسله و هبطت به ملائکته و إلی أخیک بعث الرّوح الامین....
بموالاتکم علّمنا اللّه معالم دیننا و أصلح ما کان فسد من دنیانا...» (2)
«درود بر شما ای خاندان نبوّت...و جایگاه فرود آمدن وحی الهی...و گنجوران دانش...و حاملان کتاب خدا و جانشینان رسولش...و راهنمایان به سوی موجبات خشنودی خدا...و آشکار کنندگان امر و نهی او...!
خداوند شما را برای جانشینی در زمینش پسندید تا که حجّتهای او باشید بر
مخلوقاتش،و یاورانی برای دینش...و گنجورانی برای دانشش و امانتداران حکمتش...و نشانههایی برای بندگانش....
در راه خداوند آن طور که باید جهاد کردید تا دعوت حق آشکار گردید،و واجبات او را بیان داشتید،و حدود و مقرّراتش را برپا نمودید،و دستورات و احکامش را منتشر ساختید و سنّت و روش او را مقرّر داشتید.و در آن در راه رضای او قدم برداشتید....
پس آن کس که از شما روی گرداند از دین خارج شود،و آنکه با شما همراه شود به حق رسد...هر کس که شما را دوست بدارد،خدا را دوست داشته،و هر کسی که شما را دشمن بدارد،خدا را دشمن داشته است...هر کس که به خدمت شما رسد نجات یابد،و آن کس که نیاید هلاک شود.
شما مردم را به سوی خدا میخوانید و به او راهنمایی میکنید،و به او ایمان دارید، و تسلیم او هستید،و به دستوراتش عمل میکنید،و مردم را به راه او ارشاد میکنید،و به گفتۀ او حکم میکنید...و در نزد شماست آنچه که بر پیامبرانش فرود آمده و فرشتگانش به زمین آورده،و بر برادرت(پیامبر خاتم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم)روح الامین نازل گردید.
با دوستی شما خداوند دستورات دینمان را به ما یاد داد،و آنچه را که از دنیای ما تباه شده بود،اصلاح فرمود....»
درس بیست و هفت پیش گفتار 9
مقدّمه 10
نیروهای انسانی و غرایز او 10
وضع جامعۀ عرب قبل از اسلام 10
اصل و نژاد عرب 12
وضع دینی،فرهنگی،اقتصادی و اجتماعی عرب قبل از اسلام 13
وضع دینی در جزیرة العرب 13
شریعت ابراهیم،خلیل الرّحمن علیه السّلام 13
شریعت موسی بن عمران علیه السّلام 15
شریعت عیسی بن مریم علیهما السّلام 15
برخورد اهل ادیان سهگانه با یکدیگر 16
عقیده به معاد و روز قیامت 17
فرهنگ عرب 17
علم انساب 17
شعر بلیغ 19
وضع اقتصادی عرب قبل از اسلام 20
وضع اجتماعی و سیاسی عرب قبل از اسلام 22
پایههای نظام قبیلهای عرب قبل از اسلام 23
نیروی شیخ قبیله 23
نیروی شعر و شاعری 24
نیروی بدنی و قهرمانی در جنگها 24
نیروی سرمایه 24
اهمّیت و اعتبار قول و قرارداد در جامعۀ عرب قبل از اسلام 25
حکّام عرب 26
وضع مکّه و مدینه قبل از اسلام 27
فرهنگ در مکّه و مدینه 27
فرهنگ اهل مکّه 27
فرهنگ اهل مدینه 27
وضع سیاسی و اجتماعی اهل مکّه و مدینه 28
وضع سیاسی و اجتماعی مکّه 28
وضع طائف،شهر ییلاقی مکّه 29
وضع سیاسی و اجتماعی مدینه 31
درس بیست و هشت نگاهی کوتاه به سیرۀ پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم 37
پیش از بعثت 37
اجداد پیامبر 37
ریاست هاشم 37
ریاست عبد المطّلب 38
عام الفیل 39
ریاست ابو طالب 40
نصب«حجر الاسود»40
اهل کتاب در انتظار پیامبر خاتم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم 41
بعثت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم 43
آغاز دعوت عمومی 44
عکس العمل قریش و حمایت شیخ آنها از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم 45
پیشنهادهای قریش 46
درگیری حمزه،عموی پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم،با ابو جهل 48
انقلاب علیه شیخ مکّه 49
وفات خدیجه 52
ابو طالب در آخرین ساعات زندگی 53
جوانمرد اسلام رویاروی قریش 54
اثر این قصیده 56
آزار کفّار قریش فزونی میگیرد 57
ابو لهب و همسرش امّ جمیل 58
هجرت به مدینه 61
بنیانگذاری جامعۀ اسلامی 63
غزوۀ بدر 64
اختلاف در تقسیم غنائم 67
اثر جنگ بدر بر مردمان جزیرة العرب 68
نخستین درگیری با یهود 69
غزوۀ احد 70
صفآرایی دو لشکر 71
آغاز جنگ 72
مقایسهای کوتاه 75
غزوۀ حمراء الاسد 75
درس بیست و نه پیش گفتار 79
سنّت در عصر ابو بکر 84
ابو بکر،خلیفهای از قریش 84
سیاست ابو بکر با موافقان و مخالفان بیعتش 84
ارزیابی این گفتارها 87
نتیجۀ کار مخالفان بیعت ابو بکر 88
انصار 88
بنی هاشم 88
واکنش دستگاه خلافت در برابر خانۀ فاطمه علیها السّلام و بستنشینان آن خانه 89
دور نگه داشتن انصار و بنی هاشم از میدان سیاست 91
قبایل عرب خارج مدینه 91
سیاست حکومت ابو بکر نسبت به سنّت و حدیث پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم 91
روایت حدیث در تأیید سیاست حکومت ابو بکر 92
علّت سکوت اصحاب پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم در برابر دستگاه خلافت 94
اهمّیت قول و قرارداد در نظر اعراب جزیرة العرب 94
عملکرد حکومت ابو بکر با حدیث و سنّت پیامبر 95
جلوگیری از روایت حدیث پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم 98
درس سی سنّت در عصر عمر 103
عمر خلیفهای از قریش 103
سیاست حکومت در عصر عمر 103
سیاست برتریجویی برای قبیلۀ قریش 104
چگونگی حکومت قبیلۀ قریش بر مسلمانان 105
سیاست برتریجویی برای نژاد عرب 106
سیاست بنیانگذاری نظام طبقاتی در جامعۀ مسلمانان 108
سیاست حبس صحابه در مدینه 109
سیاست ساختن ذوی القربی و اهل بیت برای پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم 110
معرّفی عبّاس و فرزندش به عنوان ذوی القربی و اهل بیت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم 111
حکمت دستور الهی در معرّفی اهل البیت علیهم السّلام 112
معرّفی ابو بکر و عمر به عنوان دو یار برتر پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم 113
معرّفی عایشه در مقام بانوی نمونۀ اسلام 113
سیاست حکومت عمر نسبت به حدیث و سنّت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم 114
سیاست جلوگیری از انتشار حدیث و سنّت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم 114
علّت نهی عمر از روایت حدیث و پرسش از تفسیر قرآن 116
نشر اخبار بنی اسرائیلی 117
تعیین احکام و قوانین توسّط خلیفه 117
روایت حدیث در تأیید سیاست خلیفه 117
نمونهای از روایت حدیث در تأیید سیاست عمر 118
بینشی که این گونه روایتها پدید آورد 119
بازگشت به بحث سیاست عمر 121
پایان خلافت عمر و تعیین شورای شش نفری 122
جریانات پس از بیعت 124
ارزیابی شورا و بیعت عثمان 124
نتیجۀ بحث 126
سنّت در عصر عثمان 127
عثمان خلیفۀ اموی 127
سیاست حکومت عثمان 127
دورۀ شش سالۀ اوّل 127
دورۀ شش سالۀ دوم 128
سیاست حکومت عثمان نسبت به حدیث و سنّت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم 128
چگونه خلافت عثمان به پایان رسید 129
سنّت در عصر علی علیه السّلام 131
علیّ بن ابی طالب علیه السّلام،وصیّ پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم 131
بیعت با امام علی علیه السّلام 131
سیاست حکومت امام علی علیه السّلام 132
تقسیم حکومت بر شهرها 133
نتیجۀ این سیاست 133
چند نمونه از مقابلۀ امام علی علیه السّلام با نژادپرستی 135
درس سی و یک پیش گفتار 141
مقدّمه 142
اجازۀ تدوین حدیث در مکتب خلفا 144
انتشار احادیث اهل بیت علیهم السّلام در زمان درگیری بین سران مکتب خلفا 144
بازگشت به کار تدوین حدیث در مکتب خلفا 146
اختلاف و فرقهگرایی در مکتب خلفا 148
اختلاف در احکام اسلام 148
روش سیاسی ابو حنیفه و شاگردانش 150
اختلاف در عقاید 151
فرقۀ جهمیّه 152
آرای جهم و جهمیّه 152
زندگانی جهم 153
تحرّک سیاسی جهم 154
فرقۀ معتزله 156
آرای معتزله 156
اهل حدیث 157
فرقۀ اشعری 158
فرقۀ سلفیّه 159
فرقۀ وهّابیّه 160
محمّد بن عبد الوهّاب و سعودیها 162
درس سی و دو وحدت در مکتب اهل بیت علیهم السّلام 165
مقدّمه 165
تعیین اوصیای پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم 165
کتمان حدیث 166
قیامهای پیروان مکتب اهل بیت علیهم السّلام 167
اثر تعیین اوصیای پیامبر و کتمان حدیث 168
شناخت شیعه و تشیّع 169
اختلاف در مکتب اهل بیت علیهم السّلام 173
سبائیّه 173
کیسانیّه 173
عقیدۀ کیسانیّه 174
حقیقت این داستان 175
غرابیّه 176
مقایسه بین فرقههایی که برای مکتب اهل بیت علیهم السّلام جعل کردهاند و فرقههایی مکتب خلفا 178
زیدیّه 179
فطحیّه 181
اسماعیلیّه 181
داستان مسیلمۀ کذّاب و بنی حنیفه 185
غلات 187
علل به وجود آمدن فرقههای دینی 188
مسیلمۀ کذّاب و بنی حنیفه 189
اسماعیلیّه 190
غلات 190
حقیقت امر 192
اختلافهای فکری در مکتب اهل بیت علیهم السّلام،در دوران غیبت کبری 193
اخباریها و اصولیها 193
خلاصۀ بحث 195
درس سی و سه مقام اهل بیت علیهم السّلام در کلام خدا 201
مقام اهل بیت در سنّت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم 201
پیش گفتار 204
به ودیعت نهادن تفسیر قرآن و سنّت به امر پروردگار نزد دوازده وصیّ پیامبر 206
مقدّمه 206
سرگذشت حدیث در مکتب اهل بیت 207
مجالس تعلیم منظّم 207
مجالس تعلیم و دیدارهای نامنظّم امام با رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم 209
دستور کتابت علوم توسّط اوّلین وصی برای دیگر اوصیا 210
آخرین جلسۀ تعلیم 212
جامعه یا کتاب امام علی علیه السّلام 213
کتابهای امام علی علیه السّلام در دست ائمّه اهل بیت علیهم السّلام 214
امام حسن،امام حسین و امام سجّاد علیهم السّلام 214
امام محمّد باقر علیه السّلام 217
امام صادق علیه السّلام 218
امام موسی بن جعفر علیهما السّلام 218
امام رضا علیه السّلام 218
مراجعۀ امامان مکتب اهل بیت علیهم السّلام به«جامعه»219
سرگذشت حدیث در مکتب خلفا 222
سخن آخر 224
درس سی و چهار تعیین حافظان اسلام پس از پیامبر و تبلیغ این امر توسّط پیامبر 227
مقدّمه 227
اساس تفکّرات دو مکتب در امر امامت 227
معنای لغوی خلیفه 228
خلیفه در اصطلاح مسلمانان 229
خلیفه در اصطلاح اسلامی 229
امامت در مکتب خلفا 231
خلیفه و مسلمانان 234
امامت در مکتب اهل بیت علیهم السّلام 237
نظریۀ مفسّران در مورد تفسیر این آیه 240
بررسی شرط انتصابی بودن 242
اثبات امامت عموم اهل بیت علیهم السّلام 243
حدیث ثقلین 243
روایات تعداد ائمّه 245
تفسیر حدیث و سرگردانی شارحان 246
مفهوم حقیقی این روایات 252
چگونه و چرا این حدیث از تحریف مصون مانده است 254
تصریح روایات بر نام امام و خلیفۀ پس از پیامبر 255
جانشین آیندۀ پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم،در اوّلین دعوت علنی 255
سرپرست بعد از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم 259
حدیث اوّل 261
بررسی حدیث 262
حدیث دوم 264
اهمیّت تعیین امام علی علیه السّلام به عنوان وصیّ بلافصل پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم 265
درس سی و پنج
پیش گفتار 269
اثر اندیشههای اهل کتاب بر فرهنگ مسلمانان 270
نشر فرهنگ اهل کتاب بین مسلمانان،توسّط خود اهل کتاب 270
بررسی حدیث 272
بررسی روایت ابو هریره و انس 274
نشر فرهنگ اهل کتاب بین مسلمانان،توسّط بعضی از مسلمانان 276
ابو هریره،از صحابۀ پیامبر 276
اعتراف ناگوار ابو هریره 278
عبد اللّه بن عمرو عاص 279
مقاتل بن سلیمان بلخی 280
نمونهای از روایتهای جعلی مقاتل در تأیید خلفا 283
بررسی حدیث 284
داستان آفرینش آدم 284
داستان کشتی گرفتن یعقوب با خداوند 285
بینش حاصل این گونه گفتارها 285
اثر تورات بر فرهنگ بشری 286
نقش شناسایی کاربرد الفاظ،در فهم گفتار 288
حقیقت و مجاز 288
مقایسه دو کتاب توحید،در دو مکتب 290
«ابن خزیمه»در مکتب خلفا 290
شیخ صدوق در مکتب اهل بیت علیهم السّلام 291
درس سی و شش صورت خدا در دو مکتب 295
صورت خدا در روایات مکتب خلفا 295
کشف حقیقت در روایات اهل بیت علیهم السّلام 296
بررسی و مقایسۀ بین احادیث 297
حذف ابتدای حدیث 297
دو اضافه در حدیث 298
وجه اللّه در دو مکتب 300
وجه اللّه در مکتب خلفا 300
وجه اللّه در مکتب اهل بیت علیهم السّلام 301
قانون اوّل برای شناخت صفات پروردگار 303
قانون دوم برای فهم جملههای قرآن 304
بررسی و مقایسه 305
نتیجۀ بحث 306
عین اللّه در دو مکتب 309
عین اللّه در مکتب خلفا 309
عین اللّه در مکتب اهل بیت علیهم السّلام 312
بررسی اقوال و احادیث مکتب خلفا دربارۀ«عین اللّه»312
روایت عبد اللّه بن عمر بن خطّاب،دربارۀ«دجّال»316
روایت ابو هریره 317
درس سی و هفت ید اللّه در دو مکتب 321
ید اللّه در مکتب خلفا 321
انگشتان خدا در روایات مکتب خلفا 322
پاسخ اهل بیت علیهم السّلام 324
حدیث اوّل:بیان معنی«ید اللّه»در قرآن 324
حدیث دوم 325
حدیث سوم:بیان معنی«قبضته»در قرآن کریم 325
بررسی و مقایسۀ روایات و تأویل آیات دربارۀ«ید اللّه»326
پا و ساق خدا در دو مکتب 328
پا و ساق خدا در مکتب خلفا 328
تفسیر«یکشف عن ساق»در احادیث اهل بیت علیهم السّلام 330
بررسی حدیث کشف ساق 332
عرش و کرسی در دو مکتب 335
عرش و کرسی در مکتب خلفا 336
عرش و کرسی در مکتب اهل بیت علیهم السّلام 341
مقایسۀ روایات و بررسی تأویل آیات در دو مکتب 343
نتیجۀ بحث 347
درس سی و هشت مکان خدا در دو مکتب 353
اقوال گروه مجسّمه و مشبّهه 353
روایات مکتب خلفا در مکان داشتن باری تعالی و نقل و انتقال او 354
روایات اوصیای پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم،در نفی مکان و نقل و انتقال باری تعالی 357
بررسی و مقایسه 362
در پس پرده بودن خدا 366
در تأویل آیات و روایات مکتب خلفا 366
روشنگری اوصیای پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم 368
بررسی و مقایسه 370
درس سی و نه رؤیت خدا در دو مکتب 375
رؤیت خدا در مکتب خلفا 375
رؤیت شدن باری تعالی توسّط پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم در دنیا 375
رؤیت شدن خداوند توسّط امّت پیامبر خاتم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم در قیامت 376
نفی رؤیت در مکتب اهل بیت علیهم السّلام 379
بررسی و مقایسه 382
همنشینی با خدا در دو مکتب 388
همنشینی با خدا و رؤیت او در مکتب خلفا 388
روشنگری بحث رؤیت،در مکتب اهل بیت علیهم السّلام 395
پاسخ به احادیث رؤیت مؤمنان در بهشت 395
بررسی و مقایسه 399
خلاصۀ سخن دو مکتب در توحید 403
احیای عقیده به توحید توسّط اوصیای پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم 403
درس چهل بحث پیرامون قرآن؛قدیم،مخلوق یا هیچ یک 409
در مکتب خلفا 409
در مکتب اهل بیت علیهم السّلام 417
بررسی و مقایسه 421
چرا نمیتوان قرآن را«قدیم»نامید 422
چرا نمیتوان قرآن را«مخلوق»نامید 423
چرا نمیتوان قرآن را از پیش خود نامگذاری کرد 424
چرا مجادله در مخلوق یا قدیم بودن قرآن بدعت است 425
تأثیر اوصیای پیامبر،در تصحیح این بینش غلط 428
درس چهل و یک جبر و تفویض 431
عقیده به جبر در مکتب خلفا 432
جبر و تفویض،در روایات اوصیای پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم 435
بررسی و مقایسه 442
سعادت و شقاوت آدمی 443
عالم نطفه یا جنین 443
عالم دنیا 444
عالم آخرت 446
شناسایی الفاظ و اصطلاحات 449
القضاء 449
قدر 451
فتنة 452
درس چهل و دو چند اصطلاح مهم 457
نبی 457
رسول 457
وصیّ پیامبر 457
امام 458
خلیفة اللّه 458
اهل بیت 458
محدودۀ سیرۀ ائمّه علیهم السّلام 459
نقش اصلی ائمّه علیهم السّلام 459
فهرست خدمات حضرت امیر علیه السّلام 461
جمعآوری قرآن 461
راهنمایی خلفا خصوصا در احکام قضاوت 461
پاسخ به سؤالات علمای اهل کتاب 461
فعالیتهای اقتصادی 462
شکستن نظام طبقاتی 462
تبلیغ اسلام صحیح 462
نفی حجّیت سیرۀ خلفا 462
زندگانی حضرت امیر علیه السّلام در زمان خلفای سهگانه 463
جریان سقیفه 463
اقدامات خلفا و برخورد حضرت امیر علیه السّلام 473
برخورد با مخالفان داخل مدینه 473
برخورد با مخالفان خارج مدینه 474
منع نقل حدیث از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم 476
جداسازی قرآن از شرح و تفسیر پیامبر 479
تغییر احکام 484
مدرک قرار دادن سیرۀ شیخین،کنار قرآن و سنّت پیامبر 493
طبقاتی کردن جامعه 498
روی کار آوردن و اختیار دادن به بنی امیّه 499
شورش علیه عثمان،و برخورد حضرت امیر علیه السّلام 502
درس چهل و سه زندگانی حضرت امیر علیه السّلام در زمان حکومت 509
بیعت مردم با حضرت،و اهمّیت حکومت ایشان 509
مخالفان حضرت امیر علیه السّلام 512
جنگ جمل به رهبری عایشه،طلحه و زبیر 512
جنگ صفّین به رهبری معاویه 523
ریاست طلبی معاویه 526
خلاصهای از جنگ صفّین 528
جنگ نهروان با خوارج 530
پیشگویی پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم نسبت به خوارج 532
نتایج جنگهای حضرت امیر علیه السّلام 544
رفع فتنۀ قریش 544
بطلان خوارج 550
درس چهل و چهار خدمات حضرت امیر علیه السّلام در زمان حکومت 555
شکست نظام طبقاتی و ایجاد عدالت اجتماعی 555
نشر معارف اسلام 562
تبلیغ مردم 563
قرآن کریم 564
سنّت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم 573
تربیت شاگردان 574
تشویق صحابه به نقل حدیث پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم 575
نفی حجّیت سیرۀ خلفا و پایهگذاری مکتب تشیّع 578