ghaemiyeh.com
عنوان و نام پديدآور : غدیر در قرآن، قرآن در غدیر/ محمدباقر انصاری.
مشخصات نشر : قم: دلیل ما، 1387 -
مشخصات ظاهری : 3 ج.
شابک : 200000 ریال: دوره 978-964-397-435-0 : ؛ ج. 1 978-964-397-436-7 : ؛ ج. 2 978-964-397-437-4 : ؛ ج. 3، چاپ اول 978-964-397-438-1 :
وضعیت فهرست نویسی : فاپا
يادداشت : پشت جلد به انگلیسی: MohammadBaqer Ansari. The event of qadir in the holy Quran, The event of qadir in the holy Quran.
يادداشت : ج.2 و 3 ( چاپ اول: پاییز 1387).
يادداشت : ج.2 (چاپ دوم: 1399).
يادداشت : ج.3( چاپ دوم: 1399).
يادداشت : ج.1( چاپ دوم: 1399).
یادداشت : کتابنامه.
مندرجات : ج. 1. نزول آیات قرآن در غدیر.-.- ج. 2. تفسیر آیات قرآن در غدیر.- ج. 3. مراحل حضور قرآن در غدیر، معرفی قرآن در غدیر، پژوهشهای قرآنی غدیر، تاریخچه قرآنی غدیر.
موضوع : علیبن ابیطالب (ع)، امام اول، 23 قبل از هجرت - 40ق -- اثبات خلافت
موضوع : غدیر خم -- جنبههای قرآنی
رده بندی کنگره : BP104 /غ4الف77 1387
رده بندی دیویی : 297/159
شماره کتابشناسی ملی : 1508712
اطلاعات رکورد کتابشناسی : فاپا
خیراندیش دیجیتالی: کانون فرهنگی اندیشه اصفهان
ویراستار کتاب : خانم نرگس قمی
شناسنامه
آخرين كار تا ساعت 24 روز دوشنبه 6 / 8 / 1387
بسم الله الرحمن الرحیم
اهدا
به پيشگاه خداوند كه غدير را با قرآن شناساند؛
و به محضر پيامبر صلىاللهعليهوآله كه قرآن و غدير را به هم آميخت؛
و به حضور اميرالمؤمنين عليهالسلام كه غديرش از متن قرآن شناخته شد.
سفيد
بسم اللّه الرحمن الرحيم
قرآن را با غدير، و غدير را با قرآن بشناسيم. قرآن افق بلندى است كه بخشى از آن به غدير تعلق دارد، و غدير درياى عميقى است كه بخشى از آن به قرآن متعلق است. نقطه تلاقى قرآن و غدير هيجان انگيز و زيباست، آنجا كه آبهاى بيكران غدير به دور
دستهاى نورانى قرآن مىپيوندد و تابلوى بلند «اِنّي تارِكٌ فيكُمُ الثِّقْلَيْنِ كِتابَ اللّهِ وَ عِتْرَتى لَنْ يَفْتَرِقا حَتّى يَرِدا عَلَىَّ الْحَوْضَ» را تا بلنداى آسمان بالا مىبرد، و قلبها را با اين شعار نورانى بهشتى مىنمايد.
اين در متن اعتقاد ماست كه قرآن ختم رسالت بود و در غدير معرفى شد، و غدير ختم ولايت بود كه در قرآن معرفى گرديد. ما معتقديم كه قرآن قانون نامه ابدى اسلام بود كه غدير ضامن ابديت آن شد، و غدير معرّف ابدى مجريان قانون الهى بود كه با قرآن ضمانت شد.
در تفكر ما قرآن اساس نامه دين است كه در جاى جاى اعتقاد و اخلاق و عمل ما پرونده دارد، و غدير ريشه معنويت ماست كه انديشه و رفتارمان را در دايره روحانى خود جاى داده است.
با در نظر گرفتن اهداف ياد شده در جلد اول، پرونده بزرگ كتاب حاضر را در سه جلد فصل بندى كردم. بخش اول كتاب به آيات نازل شده در واقعه غدير اختصاص داشت، كه در بر گيرنده آيات مربوط به اقدامات پيامبر صلىاللهعليهوآله از يك سو و اقدامات منافقين از سوى ديگر بود، و جلد اول به طور كامل در اختيار اين بخش قرار داشت.
اينك جلد دوم كتاب را پيش رو داريم كه كه به طور كامل در اختيار بخش دوم كتاب است. اين بخش موارد تفسير قرآن در غدير را در بر دارد كه جلوههاى مختلفى خواهد داشت. گاهى يك مفهوم به صورت كلى در سراسر قرآن تفسير شده است. در مواردى يك سوره به طور كامل و يا يك آيه به صراحت تفسير شده است. در مواردى آيات قرآن به صورت اقتباس و استشهاد تفسير گرديده است. مواردى نيز وجود دارد كه ائمه عليهمالسلام آيهاى را به فرازى از واقعه غدير تفسير فرمودهاند.
اى خداوندى كه محمد و على صلوات اللّه عليهما، اين عزيزترين مخلوقاتت را، براى قرآن و غدير ذخيره نمودى . . . و به دست مبارك ايشان اين دو وديعه گرانسنگ را به امت اسلام موهبت فرمودى . . .
ما را اگر قرآنى هستيم با غدير هم آشنا بفرما، و اگر غديرى هستيم با قرآن هم آشنا كن، و اگر قرآنى و غديرى هستيم، ارتباط اين دو ركن اسلام را بيش از پيش به ما بفهمان.
ما را در درياى عميق قرآن چنان غرق كن كه سر از غدير بر آوريم، و در خُم شيرين غدير چنان غوص ده كه بر كشتى نجات قرآن بياويزيم.
خداوندا ! قرآن و غدير هر دو شيريناند و گوارا ! هر دو روحبخش اند و دل انگيز ! هر دو سبزند و با صفا ! به ما هم دلى مُصفّا عنايت فرما تا شيرينى آن دو را بچشيم و گواراى آن دو را احساس كنيم، و سبز آن دو را در فضاى قلبمان بكاريم، و بهشت را از هم اكنون تجربه كنيم.
قم ، محمد باقر انصارى
عيد غدير 1429 ، 27 آذر 1387
سفيد
سفيد
تفسير قرآن در غدير تماما در فرازهاى خطبه آن جلوهگر است. نگاهى دقيق به آيات تفسير شده در خطابه غدير پرده از نكته بسيار مهمى در برنامه قرآنى پيامبر صلىاللهعليهوآله بر مىدارد كه به عنوان مقدمه اين بخش تقديم مىكنيم:
در طول 23 سال نزول قرآن، حضرتش در فرصتهاى مناسب به تفسير و تبيين آياتى از قرآن مىپرداختند، ولى از آنجا كه تأكيد اصلى بر نزول كامل قرآن و تفهيم اصل آن بر مردم بود و جنگها و مشكلات مسلمانان نيز فرصت پرداختن بيش از آن به حضرت نمىداد، لذا احاديث مفصلى در تفسير از رسول گرامى صلىاللهعليهوآله نمىبينيم و يا اگر هست به صورت تعيين مصداق و به طور مختصر است.
به نظر مىرسد خطابه غدير فرصتى بسيار مغتنم براى آن حضرت بوده كه در اين سخنرانى يك ساعته به طور جدى به تفسير قرآن بپردازد. آنچه جلب توجه مىكند جهات خاصى از تفسير است كه آن حضرت مد نظر داشته و در اين خطابه بيان فرموده، كه در همه سخنرانىها و گفتارهاى پيامبر صلىاللهعليهوآله بىسابقه است. اين جهت باز مىگردد به بيان حضور اهل بيت عليهمالسلام در جميع شئون دنيا و آخرت مردم، در حدى كه
بدون آن هر حركتى پوچ و بىنتيجه خواهد بود. اميرالمؤمنين عليهالسلام مىفرمايد: «خداوند ولايت ما اهل بيت را قطب قرآن قرار داده كه محكماتش بر گرد آن مىگردد».(1)
مسلمانان در اين بياناتِ قرآنىِ پيامبر صلىاللهعليهوآله به دو دسته دوستان و دشمنان اهل بيت عليهمالسلام تقسيم شدهاند، و بسيارى از آيات قرآن كه درباره خوبان و بَدان عالم مطرح است به اين دو گروه تفسير شده است. اميرالمؤمنين عليهالسلام مىفرمايد: «دو سوم قرآن درباره ما و شيعيان ماست، و هر چه خير است براى ما و شيعيانمان است، و در يك سوم باقيمانده نيز ما با مردم شريك هستيم، و آنچه شر است درباره دشمنان ماست».(2)
قبل از ذكر موارد تفسير قرآن در غدير تذكر چند نكته ضرورى به نظر مىرسد:
طبق روايات متعدد براى حفظ قرآن از تحريف، ظاهر بسيارى از آيات صورت كلى دارد و تعيين مصداق آن در متن قرآن نيامده است. تفسير و تبيين آن ها به مقام عصمت واگذار شده تا در موقعيتهاى مناسب به آن بپردازند. اين مطلب همان گونه كه در آيات مربوط به اهل بيت عليهمالسلام صادق است درباره آيات مربوط به دشمنان اهل بيت عليهمالسلام نيز صدق مىكند. اميرالمؤمنين عليهالسلام مىفرمايد: «هيچكس از قريش نيست كه به حد بلوغ رسيده باشد مگر آنكه درباره او يك يا دو آيه نازل شده كه او را به بهشت يا جهنم مىكشاند».(3)
با تذكر اين نكته متوجه خواهيم شد كه در خطبه غدير و در ساير احاديث چگونه آيات قرآن عظمت اهل بيت عليهمالسلام يا ذلت دشمنانشان را در دنيا و آخرت به تصوير كشيده و پيامهاى اعتقاد سازى براى مسلمانان بر جاى گذاشتهاند.
تفسير قرآن انواع گونهگون به اقتضاءات متفاوت دارد، و در خطابه غدير تقريبا همه انواع تفسير به كار گرفته شده است. در مواردى به صورت توضيح و معنى كردن است. در مواردى با تركيب آيه در تاريخچه نزول آن تفسير شده است. در مواردى ارتباط آيه با تفسير مورد نظر معروف است و در اين مورد به تبيين بيشتر پرداخته شده است، در حالى كه مواردى براى نخستين بار اين تفسير را به ميان مىآورد. در مواردى به صورت تعيين مصداق است و در مواردى بيان مصداق اتم در نظر است.
آنچه در غدير به عنوان تفسير قرآن مطرح است از دو لب مبارك پيامبر عظيم الشأن صلىاللهعليهوآله است كه خود آوردنده قرآن است. بنابراين اگر در تفاسير مفسرين غير معصوم همان آيه به گونهاى ديگر تفسير شده باشد، اعتبارى در برابر كلام مقام عصمت ندارد.
بر اين اساس، بخش حاضر در چهار فصل تقديم مىشود؛ كه به گونههاى تفسير در غدير باز مىگردد:
1 . مواردى كه در غدير يك موضوع قرآنى به صورت كلى در سراسر قرآن تفسير شده است.
2 . مواردى كه يك سوره به طور كامل در غدير تفسير شده است.
3 . مواردى كه يك آيه به صراحت در غدير تفسير شده است.
4 . مواردى كه يك آيه به صورت اقتباس يا استشهاد تفسير شده است.
آنچه به عنوان خطبه غدير ذكر مىشود يا از متن خطابه بلند غدير است و يا مواردى است كه در روايات ديگر خطبه نقل شده، كه همه موارد با آدرس ذكر مىشود.
آنچه در اين بخش مىآوريم فقط تفسير آيات قرآن در غدير است. آياتى كه به ماجراى غدير تفسير شده و درباره متن واقعه نازل شده تماما در بخش بعدى ذكر خواهد شد.
سفيد
آياتى كه لفظا و معنىً به يكديگر شباهت دارند، و نيز آياتى كه به يك مضمون در مواضع مختلف قرآن نازل شده، قابل يك عنوان كلى و موضوع معين مىتواند باشد. در پنج مورد از خطابه غدير تفسير قرآن به اين صورت ديده مىشود كه يك بيان براى همه آن موارد در سراسر قرآن ذكر شده است.
اِنَّ اللّهَ اَمَرَكُمْ فى كِتابِهِ بِالصَّلاةِ فَقَدْ بَيَّنْتُها لَكُمْ، وَ بِالزَّكاةِ وَ الصَّوْمِ وَ الْحَجِّ فَبَيَّنْتُها لَكُمْ وَ فَسَّرْتُها. وَ اَمَرَكُمْ بِالْوِلايَةِ، وَ اِنّى اُشْهِدُكُمْ اَنَّها لِهذا خاصَّة - وَ وَضَعَ يَدَهُ عَلى عَلِىِّ بْنِ اَبىطالِبٍ عليهالسلام - ثُمَّ لاِِبْنَيْهِ بَعْدَهُ، ثُمَّ لِلاَْوْصِياءِ مِنْ بَعْدِهِمْ مِنْ وُلْدِهِمْ، لايُفارِقُونَ الْقُرْآنَ وَ لايُفارِقُهُمُ الْقُرْآنُ حَتّى يَرِدُوا عَلَىَّ حَوْضى.
خداوند در كتابش شما را به نماز امر فرموده كه آن را برايتان بيان داشتم، و به زكات و روزه و حج دستور داده كه براى شما تبيين كرده و تفسير نمودم، و به ولايت امر كرده، و من شما را شاهد مىگيرم كه ولايت مخصوص اين شخص است - و حضرت در اين حال دست مبارك را بر على بن ابىطالب عليهالسلام گذاشت - سپس به دو پسرش بعد از او اختصاص دارد، و بعد از آن دو مخصوص جانشينان از فرزندان آنان است. آنان از قرآن جدا نمىشوند و قرآن هم از آنان جدا نمىشود تا بر سر حوضم بر من وارد شوند.(1)
1) . كتاب سليم: ص 200. فرائد السمطين: ج 1 ص 312 ح 250. عوالم العلوم: ج 15/3 ص 234.
بيان انگيزه مراسم غدير بايد از فراز منبر غدير بيان مىشد تا ابهامى نماند. اين بيان در عبارات فوق به تصوير كشيده شد كه در واقع تفسير همه موارد «ولايت» در قرآن است، مانند آيه «اَطيعُوا اللّهَ وَ اَطيعُوا الرَّسُولَ وَ اُولِى الاَْمْرِ مِنْكُمْ . . .»(1)و آيه «اِنَّما وَلِيُّكُمُ اللّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذينَ آمَنُوا الَّذينَ يُقيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ»(2)، و ساير آياتى كه صريحا يا تلويحا درباره مسئله ولايت و صاحب اختيارى مردم دستور و برنامهاى براى مردم دارد.
محور مراسم غدير همين مسئله ولايت است كه در اين عبارات به جامع ترين شكل بيان شده و اتمام حجتى تمام عيار صورت گرفته است.
الف. از يك سو همه دستوراتى كه در قرآن به هر عبارتى و هر جهت گيرى باشد تفسير شده است.
ب. از سوى ديگر از كلمه «اختصاص» استفاده شده و انحصار آن در معصومين عليهمالسلام بيان گرديده، و اين اختصاص به صورت عملى با اشاره دست به على بن ابىطالب عليهالسلام محكمتر گرديده است.
ج. از جهت ديگر به معرفى شخص اوّل ولايت يعنى اميرالمؤمنين عليهالسلام اكتفا نگرديده، بلكه با تعيين كامل جانشينان تا آخرين فرد آن بيان شده كه در اين فراز به عنوان فرزندان على عليهالسلام است؛ و در فرازهاى ديگرِ خطبه نام حضرت مهدى عليهالسلام به عنوان ختم ولايت برده شده است.
ضمانت ابدى اين صاحبان ولايت نيز در محكمترين صورت با اين تعبير بيان شده كه تا روز قيامت از قرآن جدا نمىشوند و قرآن از آنان جدا نمىشود، و اين ضمانت در واقع قرار دادن سندى در كنار سند ديگر از اسلام است.
وَ ما نَزَلَتْ آيَةُ رِضىً فِى الْقُرْآنِ اِلاّ فيهِ.
هيچ آيه رضايتى در قرآن نازل نشده مگر درباره او.(1)
خطابه پيامبر صلىاللهعليهوآله پس از بلند كردن اميرالمؤمنين عليهالسلام بر سر دست، وارد مرحله معرفى كامل آن حضرت شده بود كه با فرازهايى عميق آن حضرت را به مردم مىشناساند. از جمله اين فرازها بيان آيات «رضايت» در قرآن درباره على عليهالسلام بود.
در سراسر قرآن خداوند از جهات مختلفى نسبت به بندگانش رضايت خويش را اعلام فرموده است. اين رضايت گاهى مربوط به ايمان است، و گاهى درباره عمل به دستورات الهى از نماز و روزه و جهاد و امثال آن است و گاهى به اخلاق باز مىگردد. تمام گونههاى رضايت كه ذات الهى نسبت به بندگان دارد، همگى در على بن ابىطالب عليهالسلام يكجا جمع شده است و خداى متعال از همه جهت از او راضى است.
قابل توجه است كه پيامبر صلىاللهعليهوآله قبل از اين فراز فرمود: «اين على از همه شما بيش تر مرا يارى نموده و از همه نسبت به من سزاوارتر و از همه به من نزديك تر و از همه نزد من عزيزتر است؛ و خداوند عزوجل و من از او راضى هستيم».(2)
جا دارد از عمق جان ندا برآوريم: اى وجود قديسى كه خدا و پيامبرش از تو راضىاند، يا اَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ، اِرْجِعى اِلى رَبِّكِ راضِيَةً مَرْضِيَّةً، ما خوب مىفهميم
كه اگر خدا از تو راضى است هرگز از دشمنان تو و آنان كه قلب تو و زهرايت را سوزاندند راضى نخواهد شد. خدايا از تو سپاس گزاريم كه خط رضايت خويش را در غدير به ما شناساندى و دشمنان على عليهالسلام را در آتش غضبت نشانمان دادى.
جا دارد اين تابلوى بلند اعتقاد را با طلاى ناب بر سينه آسمان حك كنيم كه على عليهالسلام مظهر رضاى خداست. از وجودش رضاى الهى متلألأ است، و كلامش مظهر رِضَى اللّه است، و ما هم تا با على هستيم در باغ سبز رضاى خداييم.
وَ لا نَزَلَتْ آيَةُ مَدْحٍ فِى الْقُرآنِ اِلاّ فيهِ .
هيچ آيه مدحى در قرآن نازل نشده مگر درباره او.(1)
پس از بلند كردن على عليهالسلام و معرفى آن حضرت توسط پيامبر صلىاللهعليهوآله، در ادامه معرفى كامل عيار او جملاتى به گستردگى عظمتش بر لسان پيامبر صلىاللهعليهوآله جارى بود كه از جمله تفسير موارد «مدح» در سراسر قرآن را بيان فرمود.
با توجه به اينكه خداوند در قرآن از جوانب مختلفى بندگانش را مورد ستايش و مدح قرار داده است، مدح و ثناى الهى بر بندهاى به معناى برگزيدن او و ظهور كمالات قابل ستايش از اوست. پيامبر بزرگ در اين فراز، زيبايى مطلق را به على عليهالسلام مىدهد كه سزاوار همه گونه ستايش خدايى است.
اى على مظلوم، كه اين جلوه پر رنگت چشمها را خيره كرده و غير مسلمانان را هم به وجد آورده، اما هنوز بسيارى از مسلمانان چشم ديدن تو را ندارند، و يا ديگران را از تو زيباتر مىبينند، و يا احساسى بيدار ندارند كه با درك زيبايى تو بىاختيار لب به مدحت بگشايند. اى زيباى آسمانها، چشمان ما را هم بر گلبرگهايت بگشا و زبانمان را به مديحت باز كن.
1) . اسرار غدير: ص 147 بخش 5 .
وَ لا خاطَبَ اللّهُ الَّذينَ آمَنُوا اِلاّ بَدَأَ بِهِ.
خداوند در قرآن مؤمنين را مورد خطاب قرار نداده مگر آنكه با او آغاز نموده است.(1)
در لحظات اوليه پس از بلند كردن على عليهالسلام و معرفى آن حضرت توسط پيامبر صلىاللهعليهوآله، در ادامه معرفى او همچنان جملاتى عظيم بر لسان آن حضرت جارى بود كه از جمله تفسير موارد «الَّذينَ آمَنُوا» در سراسر قرآن را مطرح فرمود.
در قرآن بيش از 90 بار خطاب «يا اَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا» به كار رفته و غير از اين عبارت در گونههاى مختلف ديگرى نيز مورد خطاب خداوند قرار گرفتهاند. در همه اين موارد صف بلند مؤمنان را كه در نظر آوريم اول آنان و رئيسشان على عليهالسلام است. از همين جاست كه لقب «اميرالمؤمنين» اختصاص به على بن ابىطالب عليهالسلام دارد.(2)
اين بدان معنى است كه سر دسته مؤمنان و رئيس آنان در ظاهر و باطن على عليهالسلام است. اولين كسى كه به پيامبر صلىاللهعليهوآله ايمان و اسلام را اظهار كرد على عليهالسلام بود،(3)اگرچه از روز اول خلقت محمد و على عليهماالسلام نورى بودند كنار هم و تم-ام جهان به بركت آنان خلق شد.
در باطن هم بالاترين درجه ايمان را على عليهالسلام داشت كه فرمود: «لَوْ كُشِفَ الْغِطاءُ مَا ازْدَدْتُ يَقينا»: «اگر پرده كنار رود يقين من بيشتر نخواهد شد»(1)، و همو بود كه آن گونه با خدايش مناجات مىكرد و اشك مىريخت و بيهوش مىشد، و آن گونه به استقبال مرگ مىرفت، و آن گونه مظاهرِ ايمان در صبر او جلوه مىكرد.
اگرچه همه اينها مظاهر بسيار كوچكى از ايمان على عليهالسلام است و آن گونه كه بوده قابل درك ما نيست، ولى براى اينكه امثال ابوبكر بن ابىقحافه و عمر بن خطاب در يك كلمه ساده نگويند: «اَنْتُمُ الْمُؤْمِنُونَ وَ اَنَا اَميرُكُمْ»: «شما مؤمنانيد و من امير شمايم»،(2)بايد اين مظاهر ايمان را كه از على عليهالسلام به ظهور رسيده باز گوييم تا اختصاص امارت مؤمنان به آن حضرت روشن شود؛ همانطور كه پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: «يا عَلِىُّ، اَنْتَ اَميرُ الْمُؤْمِنينَ، وَ شيعَتُك الْمُؤْمِنُونَ»(3): «يا على، تو اميرالمؤمنين هستى و شيعيانت مؤمنين هستند»، و يا فرمود: «اَنْتَ يا عَلِىُّ اَميرُ مَنْ فِى السَّماءِ وَ اَميرُ مَنْ فِى الاَْرْضِ . . . وَ اِنَّ اَهْلَ السَّماواتِ يُسَمُّونَكَ اَميرَ الْمُؤْمِنينَ»: «يا على، تو امير اهل آسمان و اهل زمين هستى ... و اهل آسمانها تو را اميرالمؤمنين صدا مىزنند».(4)
و اين امامت و امارت مؤمنان اختصاص به دنيا ندارد كه دامنهاش تا بهشت امتداد مىيابد، آنگاه كه منادى ندا دهد: «هذا عَلِىُّ بْنُ اَبىطالِبٍ، اَميرُالْمُؤْمِنينَ وَ اِمامُ الْمُتَّقينَ وَ قائِدُ الْغُرِّ الْمُحَجَّلينَ اِلى جَنّاتِ النَّعيمِ»: «اين على بن ابىطالب است، كه امير مؤمنان و امام متقيان و راهبر پيشانى سفيدان نشانهدار به سوى بهشت برين است».(5)
1) . بحار الانوار: ج 67 ص 321.
2) . بحار الانوار: ج 28 ص 261، 297. الغدير: ج 8 ص 86 ، 87 . الامامة و السياسة: ص 13. تاريخ طبرى: ج 5 ص 22. مقدمه ابن خلدون: ص 227.
3) . التحصين ابن طاووس: ص 547 باب 9.
4) . التحصين ابن طاووس: ص 569 باب 23.
5) . بحار الانوار: ج 7 ص 134. اليقين: ص 150. تاريخ بغداد: ج 13 ص 122.
اينجاست كه معناى بلند اين فراز غدير را در احاديث ديگرى با بيانى ديگر مىيابيم. اگر در غدير مىفرمايد: «خداوند هر جا مؤمنين را مخاطب قرار داده با على آغاز نموده»، در بيانى ديگر پيامبر صلىاللهعليهوآله مىفرمايد: ما اَنْزَلَ اللّهُ عَزَّ وَ جَلَّ آيَةً فيها «يا اَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا» اِلاّ وَ عَلِىٌّ رَأْسُها وَ اَميرُها: خداوند آيهاى نازل نكرده كه در آن «يا اَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا» باشد مگر آنكه على سر دسته آنان و اميرشان است.(1)
1) . بحار الانوار: ج 37 ص 300 ج 20، ج 40 ص 21 ح 37. اليقين: ص 176، 462، 463. امالى الطوسى: ج 1 ص 340. مناقب خوارزمى: ص 188. الغدير: ج 8 ص 88 . حلية الاولياء: ج 1 ص 64 . الرياض النضرة: ج 2 ص 206. كفاية الطالب: ص 54 . تذكرة الخواص: ص 8 . كنز العمال: ج 6 ص 29.
مَعاشِرَ النّاسِ ، عَدُوُّنا مَنْ ذَمَّهُ اللّهُ وَ لَعَنَهُ ، وَ وَلِيُّنا كُلُّ مَنْ مَدَحَهُ اللّهُ وَ اَحَبَّهُ.
اى مردم، دشمن ما كسى است كه خداوند او را مورد مذمت و لعن قرار داده، و دوست ما هر كسى است كه خداوند او را مدح نموده و دوست بدارد.(1)
عبارات فوق را پيامبر صلىاللهعليهوآله در موقعيتى فرمود كه قبل از آن بيش از ده آيه قرآن را درباره دوستان اهل بيت عليهمالسلام و هشت آيه را درباره دشمنان ايشان تفسير نموده بود. با اين آمادگى يك مبناى كلى ارائه فرمود كه دوست و دشمن اهل بيت عليهمالسلام همان دوست و دشمن خداست و معيار آن جستجو در مواردى است كه خداوند عدهاى را به جهتى مورد مذمت يا لعنت يا هر دو قرار داده، و عدهاى را مورد ستايش يا محبوبيت خويش يا هر دو قرار داده است. در واقع به جاى آنكه حضرت بخواهد موارد را يكى يكى بشمارد به همان چند مورد اكتفا فرموده و از مردم خواسته بقيه موارد را با مطالعه قرآن به دست آورند و مصاديق آن را تطبيق نمايند كه تا ابد راه ضلالت مسدود باشد.
در اينجا ضرورى به نظر مىرسد مواردى از آيات ذم و لعن خداوند را مورد مطالعه قرار دهيم تا دريابيم پيامبر صلىاللهعليهوآله از فراز منبر غدير كدامين دور دستها را زير نظر دارد و كدام سو را به مسلمين نشان مىدهد. چند نمونه از آيات حاكى از لعنت كتمان كنندگان، كافران، طرفداران جبت و طاغوت، مفسدين فى الارض، شجره ملعونه، اذيت كنندگان خدا و رسول، منافقين و مشركين، چنين است:
1) . اسرار غدير: ص 153 بخش 7.
«اِنَّ الَّذينَ يَكْتُمُونَ ما اَنْزَلْنا مِنَ الْبَيِّناتِ وَ الْهُدى مِنْ بَعْدِ ما بَيَّناهُ لِلنّاسِ فِى الْكِتابِ، اُولئِكَ يَلْعَنُهُمُ اللّهُ وَ يَلْعَنُهُمُ اللاّعِنُونَ»: «كسانى كه كتمان مىكنند آنچه از دليلهاى محكم و هدايت نازل كرديم بعد از آنكه آنها را براى مردم در قرآن تبيين نموديم، اينان كسانىاند كه خدا آنان را لعنت مىكند و لعنت كنندگان لعنتشان مىنمايند».(1)
و ما خوب مىدانيم كه اهل سقيفه و اتباعشان چگونه در كتمان اصل معارف قرآن - به خصوص آنچه به ولايت و امامت و مناقب خاندان رسالت ارتباط داشت - تلاش كردند.
«اِنَّ الَّذينَ كَفَرُوا وَ ماتُوا وَ هُمْ كُفّارٌ، اُولئِكَ عَلَيْهِمْ لَعْنَةُ اللّهِ وَ الْمَلائِكَةِ وَ النّاسِ اَجْمَعينَ»: «كسانى كه كافر شدند و با كفرشان از دنيا رفتند، لعنت خدا و ملائكه و همه مردم بر آنان باد».(2)
«كَيْفَ يَهْدِى اللّهُ قَوْما كَفَرُوا بَعْدَ ايمانِهِمْ وَ شَهِدُوا اَنَّ الرَّسُولَ حَقٌّ وَ جائَهُمُ الْبَيِّناتُ وَ اللّهُ لا يَهْدِى الْقَوْمَ الظّالِمينَ. اُولئِكَ جَزاؤُهُمْ اَنَّ عَلَيْهِمْ لَعْنَةُ اللّهِ وَ الْمَلائِكَةِ وَ النّاسِ اَجْمَعينَ»: «چگونه خداوند هدايت مىكند قومى را كه بعد از ايمانشان كافر شدند و شهادت دادند كه پيامبر بر حق است و دليلهاى محكم براى آنان آمد، و خدا قوم ظالم را هدايت نمىكند. آنانند كسانى كه لعنت خدا و ملائكه و همه مردم بر آنان است».(3)
چه كسانى بودند كه بعد از پيامبر صلىاللهعليهوآله كافر شدند بعد از آنكه مسلمان بودند؟ چه كسانى فرامين الهى را يكى پس از ديگرى زير پا گذاشتند؟ چه كسانى بدعتها را به جاى سنتها قرار دادند؟ اهل سقيفه بودند كه با كفرِ مطلق مردم را تا جاهليت باز گرداندند، و خود را مستحق لعنت خدا و ملائكه و همه مردم نمودند.
«اَلَمْ تَرَ اِلَى الَّذينَ اُوتُوا نَصيبا مِنَ الْكِتابِ يُؤْمِنُونَ بِالْجِبْتِ وَ الطّاغُوتِ وَ يَقُولُونَ لِلَّذينَ كَفَرُوا هؤُلاءِ اَهْدى مِنَ الَّذينَ آمَنُوا سَبيلاً اُولئِكَ لَعَنَهُمُ اللّهُ وَ مَنْ يَلْعَنِ اللّهُ فَلَنْ تَجِدَ لَهُ نَصيرا»: «نظر نمىكنى به آنان كه نصيبى از كتاب دارند، و به جبت و طاغوت ايمان مىآورند و درباره كسانى كه كافر شدند مىگويند: راه اينان هدايت يافتهتر از كسانى است كه ايمان آوردند. اينانند كه خدا لعنت شان كرده، و هر كس كه خدا او را لعنت كند براى او ياورى نخواهد بود».(1)
جبت و طاغوت همان است كه اميرالمؤمنين عليهالسلام در دعاى قنوت فرمود: «اَللّهُمَّ الْعَنْ صَنَمَىْ قُرَيْشَ وَ جِبْتَيْها وَ طاغُوتَيْها . . .» و همانان بودند كه دشمنان پيامبر صلىاللهعليهوآله و منافقين را بر سلمان و ابوذر و مقداد و عمار مقدم داشتند و مؤمنين حقيقى را كنار زدند، و لعنت ابدى خداوند را تا روزى كه بدعتشان پابرجاست، بر خود خريدند.
«وَعَدَ اللّهُ الْمُنافِقينَ وَ الْمُنافِقاتِ وَ الْكُفّارَ نارَ جَهَنَّمَ خالِدينَ فيها، هِىَ حَسْبُهُمْ وَ لَعَنَهُمُ اللّهُ وَ لَهُمْ عَذابٌ مُقيمٌ»: «خداوند به مردان و زنان منافق و كافران
1) . سوره نساء: آيه 52 .
آتش جهنم را وعده داده كه در آن دائمى خواهند بود، و آن برايشان كافى است، و خدا آنان را لعنت نموده و برايشان عذاب پابرجايى است».(1)
«وَ مَنْ اَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَرى عَلَى اللّهِ كَذِبا اُولئِكَ يُعْرَضُونَ عَلى رَبِّهِمْ وَ يَقُولُ الاَْشْهادُ هؤُلاءِ الَّذينَ كَذَبُوا عَلى رَبِّهِمْ، اَلا لَعْنَةُ اللّهِ عَلَى الظّالِمينَ» : «چه كسى ظالمتر است از كسى كه بر خدا دروغ مىبندد؟ اينان كسانىاند كه بر پروردگار خود عرضه مىشوند و شاهدان گواهى مىدهند كه اينان بر پروردگار خود دروغ بستند. آگاه باشيد كه لعنت خدا بر ظالمين است».(2)
در حالى كه دروغ بستن بر پيامبر صلىاللهعليهوآله دروغ بستن بر خداست، آيا اهل سقيفه نگفتند: پيامبر گفته: «نبوت و خلافت در يك خاندان جمع نمىشود»؟ آيا نگفتند: پيامبر گفته: «پيامبران ارث نمىگذارند»؟ آيا دهها دروغ را به حضرتش نسبت ندادند تا خواستههاى خود را عملى كنند؟ آيا ظالمتر از اينان كسى هست كه خداوند در قرآن لعنتشان كرده است؟
«وَ الَّذينَ يَنْقُضُونَ عَهْدَ اللّهِ مِنْ بَعْدِ ميثاقِهِ وَ يَقْطَعُونَ ما اَمَرَ اللّهُ بِهِ اَنْ يُوصَلَ وَ يُفْسِدُونَ فِى الاَْرْضِ، اُولئِكَ لَهُمُ اللَّعْنَةُ وَ لَهُمْ سُوءُ الدّارِ»: «كسانى كه بعد از پيمان الهى عهد شكنى مىكنند، و آنچه را خداوند دستور به وصلش داده قطع مىكنند و در زمين فساد مىنمايند، براى چنين كسانى لعنت خواهد بود، و در آخرت بد منزلى براى آنان خواهد بود».(3)
چه كسانى پيمان غدير را شكستند؟ چه كسانى با خاندان پيامبر صلىاللهعليهوآله قطع كردند در حالى كه آن حضرت دستور وصل با آنان را داده بود؟ اهل سقيفه بودند كه دامنه فسادشان در زمين تا امروز و تا دامنه قيامت ادامه داشته و خواهد داشت، همان گونه كه تابلوى لعنت خداوند در قرآن بر پيشانى سياهشان نقش بسته است.
«وَ ما جَعَلْنَا الرُّؤْيَا الَّتى اَرَيْناكَ اِلاّ فِتْنَةً لِلنّاسِ وَ الشَّجَرَةَ الْمَلْعُونَةَ فِى الْقُرْآنِ» : «قرار نداديم رؤيايى كه نشانت داديم مگر براى امتحان مردم و به عنوان ياد شجره ملعونه در قرآن».(1)
بنىاميه كه شاخههاى شجره ملعونه تيم و عدى از سقيفه بودند، در خواب به پيامبر صلىاللهعليهوآله نشان داده شدند. آن حضرت در تفسير اين آيه فرمود: «من دوازده نفر از امامان ضلالت را در خواب ديدم كه از منبرم بالا و پايين مىروند، و امّتم را به صورت عقبگرد به گذشته خود باز مىگردانند. دو نفر از آنان (ابوبكر و عمر) از دو قبيله مختلف قريش تيم و عدى و سه نفر (عثمان و معاويه و يزيد) از بنىاميه و هفت نفر (عبدالملك، وليد، هشام، يزيد، سليمان، عمر بن عبدالعزيز و مروان) از اولاد حكم بن ابىالعاص هستند.
«اِنَّ الَّذينَ يُؤْذُونَ اللّهَ وَ رَسُولَهُ لَعَنَهُمُ اللّهُ فِى الدُّنْيا وَ الاْخِرَةِ وَ اَعَدَّ لَهُمْ عَذابا مُهينا» : «كسانى كه خدا و رسولش را اذيت مىكنند خداوند آنان را در دنيا و آخرت لعنت فرموده و بر ايشان عذاب خواركنندهاى آماده كرده است.(2)
«مَنْ آذى فاطِمَةَ فَقَدْ آذانى، وَ مَنْ آذانى فَقَدْ آذَى اللّهَ» كه پيامبر صلىاللهعليهوآله نظير آن را درباره على عليهالسلام و نيز همه اهل بيت عليهمالسلام فرموده، شامل كدام اذيت كنندگان است؟ جز آنان كه درِ خانه على و فاطمه عليهماالسلام را آتش زدند و به آن منزل وحى حمله آوردند و بانوى خانه را اذيتى در حد قتل نمودند و از صورت سيلى خورده و بازوى ورم كرده و پهلوى شكسته و فرزند سقط شده چيزى فرو گذار نكردند؟ جز آنان كه طناب بر گردن صاحب خانه انداخته با شمشيرهاى كشيده براى بيعتش بردند؟ اين عذاب و لعنت اگر شامل اينان نباشد پس شامل چه كسانى خواهد بود؟
«وَ يُعَذِّبَ الْمُنافِقينَ وَ الْمُنافِقاتِ وَ الْمُشْرِكينَ وَ الْمُشْرِكاتِ الظّانّينَ بِاللّهِ ظَنَّ السَّوْءِ، عَلَيْهِمْ دائِرَةُ السَّوْءِ وَ غَضِبَ اللّهُ عَلَيْهِمْ وَ لَعَنَهُمْ وَ اَعَدَّ لَهُمْ جَهَنَّمَ وَ ساءَتْ مَصيرا»: «تا خداوند عذاب نمايد مردان و زنان منافق و مشرك را كه به خدا بد گمانند. بر آنان باد بلاى بد و خدا بر آنان غضب كرده و لعنت شان نموده و برايشان جهنم را آماده ساخته و بد پايانى خواهد بود».(1)
آيا منافقين غير از آن دورويانى بودند كه آنچه پيامبر صلىاللهعليهوآله از آنان خواست پذيرفتند، ولى تا آن حضرت چشم از جهان فرو بست همه را زير پا گذاشتند و علنا و بىمحابا فرامين حضرتش را نقض كردند و بناى سقيفه را چيدند؟ اگر خداوند اينان را لعنت نكرده و جهنم را بر ايشان آماده ننموده، پس براى چه كسى آماده فرموده است؟!
بياييد نتيجه بگيريم كه جمله «عَدُوُّنا مَنْ ذَمَّهُ اللّهُ وَ لَعَنَهُ» دريچهاى پُر ديد بر فصلى
1) . سوره فتح: آيه 6 .
از عقيده ماست كه عنوان «تَبَرّى» را بر خود دارد و به شفافيت آفتاب به ما مىفهماند كه چه كسانى را بايد لعنت كنيم و از آنان بيزار باشيم. همان گونه كه جمله «وَلِيُّنا كُلُّ مَنْ مَدَحَهُ اللّهُ وَ اَحَبَّهُ» كه در نقطه مقابل اين چشم انداز اعتقادى قرار دارد، عنوان «تَوَلّى» را برايمان معنى خواهد كرد، و همچون زلال بلور بر دلهاى ما مىشناساند كه بايد چه كسانى را دوست بداريم و ولايتشان را بپذيريم.
سفيد
در آن زمانِ محدود در خطبه بلندِ غدير، سه سوره قرآن به طور كامل مورد تفسير قرار گرفته است. اين نشانه اهميت سورههاى مزبور در ارتباط با ولايت است، و از سوى ديگر گوياى حضور گسترده قرآن در غدير است.
مَعاشِرَ النّاسِ، اَنَا صِراطُ اللّهِ الْمُسْتَقيمُ الَّذى اَمَرَكُمْ بِاتِّباعِهِ، ثُمَّ عَلِىٌّ مِنْ بَعْدى ثُمَّ وُلْدى مِنْ صُلْبِهِ اَئِمَّةُ الْهُدى . . . - ثُمَّ قَرَأَ: - «بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ، الْحَمْدُ للّهِِ رَبِّ الْعالَمينَ، الرَّحْمنِ الرَّحيمِ، مالِكِ يَوْمِ الدّينِ، اِيّاكَ نَعْبُدُ وَ اِيّاكَ نَسْتَعينُ، اِهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقيمَ، صِراطَ الَّذينَ اَنْعَمْتَ عَلَيْهِمْ غَيْرِ الْمَغْضُوبِ عَلَيْهِمْ وَ لاَ الضّالّينَ»، وَ قالَ: فِىَّ نَزَلَتْ وَ فيهِمْ وَ اللّهِ نَزَلَتْ وَ لَهُمْ عَمَّتْ وَ اِيّاهُمْ خَصَّتْ.
اى مردم، من صراط مستقيم خدايم كه شما را به پيروىِ آن دستور داده، و بعد از من على و سپس فرزندانم از نسل او كه امامان هدايتند . . . سپس سوره حمد را تا آخر خواندند و
فرمودند: اين سوره درباره من نازل شده و به خدا قسم درباره ايشان نازل شده و به طور عموم شامل آنان است و به طور خاص درباره آنان است.(1)
1) .اسرار غدير: ص 151 بخش 7 .
. . . فيهِمْ نَزَلَتْ وَ فيهِمْ ذُكِرَتْ، لَهُمْ شَمَلَتْ، اِيّاهُمْ خَصَّتْ وَ عَمَّتْ.
سوره حمد درباره امامان نازل شده و درباره آنان در قرآن آمده است. هم شامل آنان است و هم به طور عموم آنان را در بر مىگيرد و هم به خصوص درباره ايشان است.(1)
فيمَنْ ذُكِرَتْ؟ ذُكِرَتْ فيهِمْ. وَ اللّهِ فيهِمْ نَزَلَتْ وَ لَهُمْ وَ اللّهِ شَمِلَتْ وَ اِيّاهُمْ خَصَّتْ وَ عَمَّتْ.
سوره حمد درباره چه كسى در قرآن آمده است؟ درباره امامان است. به خدا قسم درباره آنان نازل شده است. به خدا قسم شامل آنان است، و به طور خاص و عام مربوط به ايشان است.(2)
تفسير سوره حمد در غدير حامل سنگينترين پيام آن است و موقعيت آن در خطبه هنگامى است كه پيامبر صلىاللهعليهوآله پس از معرفى على بن ابىطالب عليهالسلام، به مسئله حضور جدى دشمنان آن حضرت در جامعه مسلمانان پرداخته؛ و اكنون مىخواهد شاخصها و مميّزهاى قرآنى دوستان و دشمنان اهل بيت عليهمالسلام را به مردم معرفى كند. آغاز سخن از تفسير سوره حمد است كه ضابطه اصلى را به دست مىدهد، و بعد از آن به شناساندن اولياء و اعداء مىپردازد.
با توجه به اينكه سوره حمد به عنوان مهمترين درخواستهاى بشر از خداوند، روزانه حداقل ده بار در نمازهاى واجب تكرار مىشود، و اگر نمازهاى مستحبى و موارد غير نماز را هم به آن بيفزاييم مىتوان آن را خلاصه خواستههاى بشر از خداوند تلقى كرد كه ذات الهى به بشر آموخته است. در غدير كه سخن از «ولايت» است نام سوره حمد به ميان مىآيد و ارتباطى عميق و ناگسستنى بين فاتحة الكتاب و خاتمة الغدير تثبيت مىشود.
نماز را كه با اين سوره آغاز مىكنيم از خدا يك خواسته بزرگ داريم كه همه امور دنيا و آخرتمان بدان بستگى دارد، و آن دست يافتن به راه راست و صراط مستقيم است. «اِهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقيمَ» يعنى خدايا، يافتن راه راست كار آسانى نيست. ظلمات فتنه و حيلههاى دشمنانت چه بسيار كه ما را به اشتباه مىاندازد و راه راست را بر ما مخفى مىنمايد. در اين ظلماتِ مكر و آشوب از تو مىخواهيم كه فكر و عمل ما را به راه راست هدايت كنى. يعنى نه فقط آن را به ما نشان دهى بلكه ما را در مسير هدايت بيندازى.
«صِراطَ الَّذينَ اَنْعَمْتَ عَلَيْهِمْ غَيْرَ الْمَغْضُوبِ عَلَيْهِمْ وَ لاَ الضّالّينَ»، خداوند به بشر خاطر نشان مىكند كه راهِ پيش روى بشر از سه راه بيرون نيست: يا راه كسانى است كه خداوند آنان را مورد لطف انعام خويش قرار داده و هدايت نموده، و يا راه كسانى است كه بر آنان غضب فرموده و به راه باطل رفتهاند، و يا كسانىاند كه حيران و گمراهند و با آنكه باطل را انتخاب نكردهاند ولى راه حق را هم نيافتهاند.
در غدير پيامبر صلىاللهعليهوآله انگشت اشارت را دقيقا بر تنها راه راست و صراط مستقيم الهى مىگذارد، كه نه راه ديگرى جز آن وجود دارد و نه مشابه و نمونهاى مىتواند جايگزينش شود. براى شيوايى و صراحت اين بيان ابتدا خود و على بن ابىطالب عليهالسلام و امامان بعد از او را صراط مستقيم مىخواند و سپس بىدرنگ سوره حمد را مىخواند كه قُطب پَرگارش صراط مستقيم است. آنگاه تفسيرى به ظرافت الماس بر آن مىفرمايد و آن را با قَسَم به ذات الهى مؤكد مىكند و گويا مىفرمايد: «اين سوره درباره من و آنان است. صراط مستقيم را به طور عام هم در نظر بگيريم در تحقق خارجى بر ايشان منطبق است، و اگر منظور خاص خدا را هم بخواهيد مقصود فقط آنانند».
بنابر اين ميلياردها مسلمان كه هر روز در نمازهاى خود از خدا راه راست را درخواست مىكنند، در حقيقت از او مىخواهند كه آنان را به راه «ولايت اهل بيت عليهمالسلام»
هدايت كند كه با اعتقاد و عمل بر طبق آن هم از راه باطل و هم از گمراهى نجات يافتهاند، و در كنار آن از غضب الهى به لطف و انعام پروردگار قدم نهادهاند.
خدايا تو را شكر كه ما را از كسانى قرار دادى كه اين دعاى هر روزه را به استجابت رساندى. اينك از تو مىخواهيم ما را بر آن ثابت قدم فرمايى، و براى عمل در راه آن كوشاتر نمايى و بينش و بصيرت ما را در اعماق اين هدايت بيشتر فرمايى.
وَ فى عَلِىٍّ - وَ اللّهِ - نَزَلَتْ سُورَةُ الْعَصْرِ: «بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ ، وَ الْعَصْرِ ، اِنَّ الاِْنْسانَ لَفى خُسْرٍ» اِلاّ عَلِىٌّ الَّذى آمَنَ وَ رَضِىَ بِالْحَقِّ وَ الصَّبْرِ.
به خدا قسم سوره عصر درباره على نازل شده است: بسم اللّه الرحمن الرحيم، قسم به عصر، انسان در زيان است، مگر على كه ايمان آورد و به حق و صبر راضى شد.(1)
«وَ فى عَلِىٍّ نَزَلَتْ وَ الْعَصْرِ، وَ تَفْسيرُها: وَ رَبِّ عَصْرِ الْقِيامَةِ، اِنَّ الاِْنْسانَ لَفى خُسْرٍ: اَعْداءُ آلِ مُحَمَّدٍ، اِلاَّ الَّذينَ آمَنُوا: بِوِلايَتِهِمْ، وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ: بِمُواساةِ اِخْوانِهِمْ، وَ تَواصَوْا بِالصَّبْرِ: فى غَيْبَةِ قائِمِهِمْ».
سوره والعصر درباره على نازل شده است و تفسير آن چنين است: قسم به پروردگارِ روز قيامت، انسان در زيان است: يعنى دشمنان آل محمد، مگر آنان كه ايمان آوردند: يعنى با پذيرفتن ولايت، و عمل صالح انجام دادند: يعنى با هميارى و مواسات با برادران دينىشان و به صبر سفارش نمودند در غيبت غائبشان.(2)
اندكى پس از آنكه اميرالمؤمنين عليهالسلام بر سر دست پيامبر صلىاللهعليهوآله قرار گرفت و حضرت نزول آيه اكمال دين را با ولايت على عليهالسلام اعلام فرمود، عنان سخن را به سمت مدح على عليهالسلام كشانيد و نزول آيات و سور قرآنى در شأن او را به ميان آورد، و در حالى كه مىفرمود: «جز مؤمن مخلص به على ايمان نمىآورد» بلافاصله فرمود: سوره عصر در شأن او نازل شده است»، و سپس به تفسير آن پرداخت.
تكيه گاه سوره عصر بر زيان انسان است. هر انسانى از جهت يا جهاتى يا از همه جهات در زيان است. در يك عبارت آن كسى كه هيچگونه زيانى در حياتش راه ندارد على بن ابىطالب عليهالسلام معرفى شده كه طبعا امامان بعداز او هم اين گونهاند.
در تعبير دوم انسانها به دو گروه زيانكار در زندگى و سود برنده در آن تقسيم شدهاند. دشمنان آل محمد عليهمالسلام همانا زيانكارانند، و دوستان آل محمد عليهمالسلام و پذيرندگان
ولايت شان كسانىاند كه از حيات خود سود بردهاند. دو علامت مذكور در آيه - كه يكى عمل صالح است - به يارى برادران دينى تفسير شده كه نشان ارزش اعتقادى آن عمل است، و ديگرى تحمل و صبر در غيبت امام غائبشان كه مدار اعتقاد آنان است، و با نديدن او از عقيدهشان دست بر نمىدارند، بلكه يكديگر را دلدارى مىدهند و سفارش به صبر مىنمايند.
وَ لا شَهِدَ اللّهُ بِالْجَنَّةِ فى «هَلْ اَتى عَلَى الاِْنْسانِ» اِلاّ لَهُ ، وَ لا اَنْزَلَها فى سِواهُ وَ لا مَدَحَ بِها غَيْرَهُ.
خداوند در سوره «هل اتى على الانسان» شهادت به بهشت نداده مگر براى على، و اين سوره را درباره غير او نازل نكرده و با اين سوره غير او را مدح ننموده است.(1)
در اواسط خطبه كه پيامبر صلىاللهعليهوآله فضايل عظيم على عليهالسلام را بر مىشمرد بر نقطهاى بلند از آن توقف كرد تا به شرح بيشتر آن بپردازد. آن قُله فضيلت رضاى خداو رسول از على عليهالسلام بود، كه يكى از شواهد آن را سوره هل اتى مطرح نمود و در جملاتى كوتاه سورهاى با 31 آيه را در دو جهت تفسير فرمود: اول شأن نزول آن است، و دوم شهادت پروردگار به بهشت.
از آيه 5 تا 22 سوره دهر مربوط به اصل داستان است كه على بن ابىطالب عليهالسلام و خانوادهاش براى شفاى دو فرزند خود امام حسن و امام حسين عليهماالسلام، سه روز روزه نذر كردند. پس از شفاى فرزندان همه اهل خانه سه روز روزه گرفتند، و هر روز هنگام افطار مستمندى بر در خانه از آنان كمكى خواست. روز اول مسكين و روز دوم يتيم و روز سوم اسيرى بود. همه اهل خانه تنها افطارشان را كه قرصهاى نان بود به فقير دادند و با آب افطار كردند. روز سوم كه ايثار اهل اين خانه به اوج خود رسيد و جز آب خوراك ديگرى نداشتند، ذات الهى سورهاى را با ثنايى بلند براى آنان نازل كرد:
1) . اسرار غدير: ص 147 بخش 5 .
« . . . اِنَّ الاَْبْرارَ يَشْرَبُونَ مِنْ كَأْسٍ كانَ مِزاجُها كافُورا، عَيْنا يَشْرَبُ بِها عِبادُ اللّهِ يُفَجِّرُونَها تَفْجيرا، يُوفُونَ بِالنَّذْرِ وَ يَخافُونَ يَوْما كانَ شَرُّّهُ مُسْتَطيرا وَ يُطْعِمُونَ الطَّعامَ عَلى حُبِّهِ مِسْكينا وَ يَتيما وَ اَسيرا، اِنَّما نُطْعِمُكُمْ لِوَجْهِ اللّهِ لا نُريدُ مِنْكُمْ جَزاءً وَ لا شُكُورا، اِنّا نَخافُ مِنْ رَبِّنا يَوْما عَبُوسا قَمْطَريرا، فَوَقاهُمُ اللّهُ شَرَّ ذلِكَ الْيَوْمِ وَ لَقّيهُمْ نَضْرَةً وَ سُرُورا، وَ جَزاهُمْ بِما صَبَرُوا جَنَّةً وَ حَريرا، مُتَّكِئينَ فيها عَلَى الاَْرائِكِ لا يَرَوْنَ فيها شَمْسا وَ لا زَمْهَريرا، وَ دانِيَةً عَلَيْهِمْ ظِلالُها وَ ذُلِّلَتْ قُطُوفُها تَذْليلاً، وَ يُطافُ عَلَيْهِمْ بِآنِيَةٍ مِنْ فِضَّةٍ وَ اَكْوابٍ كانَتْ قَواريرا، قَواريرَ مِنْ فِضَّةٍ قَدَّرُوها تَقْديرا، وَ يُسْقَوْنَ فيها كَأْسا كانَ مِزاجُها زَنْجَبيلاً، عَيْنا تُسَمّى فيها سَلْسَبيلاً، وَ يَطُوفُ عَلَيْهِمْ وِلْدانٌ مُخَلَّدُونَ، اِذا رَاَيْتَهُمْ حَسِبْتَهُمْ لُؤْلُؤا مَنْثُورا، وَ اِذا رَاَيْتَ ثَمَّ رَاَيْتَ نَعيما وَ مُلْكا كَبيرا، عالِيَهُمْ ثِيابُ سُنْدُسٍ خُضْرٍ وَ اِسْتَبْرَقٍ، وَ حُلُّوا اَساوِرَ مِنْ فِضِّةٍ وَ سَقاهُمْ رَبُّهُمْ شَرابا طَهُورا، اِنَّ هذا كانَ لَكُمْ جَزاءً وَ كانَ سَعْيُكُمْ مَشْكُورا . . .».
نيكان از كاسهاى خواهند نوشيد كه با عطر كافور ممزوج است. چشمهاى كه بندگان خدا از آن مىآشامند و آن را به اختيار خود باز مىكنند. آنان به نذر خويش وفا مىنمايند و از روزى كه سختيش همه را فرا مىگيرد مىترسند. آنان به خاطر حب الهى به فقير و اسير و يتيم غذا مىدهند، و مىگويند: ما به خاطر خدا به شما طعام مىدهيم و از شما انتظار پاداش و سپاسى نداريم. ما از قهر پروردگار در روزى كه از رنج و سختى آن رخسار خلق درهم و غمگين است مىترسيم.
خدا هم آنان را از شر و فتنه آن روز محفوظ داشته و به آنان روى خندان و دل شادان عطا نمود. جزاى آنان در برابر آنچه صبر كردند باغ بهشت و حرير بهشتى است، كه در آن بهشت بر تختها تكيه زنند، و در آنجا نه آفتاب سوزان و نه سرماى سخت بينند، بلكه در هوايى خوش و باغى دلكش تفريح كنند.
سايه درختان بهشتى بر سر آنان و ميوه هايش در دسترس و اختيار آنان است. با جامهاى سيمين و كوزههاى بلورين بر آنان دور زنند؛ بلورهايى كه
به رنگ نقره و به اندازه اهلش مقدر كردهاند. در آنجا از كاسههايى به آنان مىنوشانند كه طبعش از زنجبيل است. در آنجا چشمهاى است كه نامش «سلسبيل» است.
اطراف آن بهشتيان پسرانى كه هميشه نوجوانند در طوافند، كه هر گاه آنان را بنگرى گمان مىكنى مرواريدهاى منتشر شدهاند. و چون آن جايگاه نيكو را تماشا كنى عالمى پر نعمت و كشورى بىنهايت بزرگ خواهى يافت. بر قامت بهشتيان لباسى از سندس سبز و استبرق و بر دستهايشان دستبندى از نقره است، و پروردگارشان شرابى پاكيزه به آنان مىنوشاند. اين بهشت پاداش شماست، و سعيتان مشكور و مقبول است.
يك گروه نيكوكار در اول اين سوره با عنوان «ابرار» مطرح شده كه خداوند داستان اخلاص در عمل و ايثار كامل عيار آنان را با عظمت تمام بيان فرموده و بهشت و نعمتهاى آن را به عنوان سپاس به آنان ارزانى داشته است. از سوى ديگر در ضمن اين داستان به دو جهت مهم اشاره فرموده است: يكى قبولى اين ايثار و اخلاص به درگاه خداوند، و ديگرى شهادت به بهشت براى اهل اين آيه.
پيامبر صلىاللهعليهوآله در غدير هر سه نكته را زير ذره بين اعتقاد مردم مىبرد. از يك سو مىفرمايد: خداوند در اين سوره بهشت را براى على بن ابىطالب ضمانت كرده و فرموده است: «وَ جَزاهُمْ بِما صَبَرُوا جَنَّةً وَ حَريرا». يعنى اى مردمى كه با گروه ضد على عليهالسلام روبرو خواهيد شد و اهل سقيفه او را به طناب خواهند كشيد، بدانيد كه حق با اهل بهشت است كه بهشت به بركت آنان خلق شده است. اگر دشمنانش گفتند: «خلافت و نبوت در يك خانواده جمع نمىشود»، بدانيد كه آنان دروغ مىگويند، چرا كه على اهل بهشت است و جز راست نمىگويد. اگر كسى با على مخالفت كرد بدانيد راه على راه بهشت است، و اگر با على بوديد شما را به بهشت رهنمون مىگردد.
از جهت ديگرى تصريح مىكند كه شأن نزول اين سوره على و خاندان اوست، و اين همه فضيلت و اين همه مديحه الهى در شأن او نازل شده است. مبادا به صاحبان چنين فضيلتى بىحرمتى شود و آتش بر در خانه آنان به پا شود، و نعرههاى مهاجمين بانوى «هَلْ اَتى» را دچار سقط جنين نمايد و با ضرباتى مهلك مجروح شود و كار به شهادتش بيانجامد!
دريغا كه چه زود مردم حرمت خاندانِ «لا نُريدُ مِنْكُمْ جَزاءً وَ لا شُكُورا» را شكستند، و از اين فراز غدير هشتاد روز نگذشته بر خانه «جَنَّةً وَ حَريرا» حمله آوردند و بستههاى هيزم را اطراف ديوار آن چيدند و آتشگيره آوردند و آن را آتش زدند و درِ خانه را شكستند و سينه و پهلوى بانوى خانه را بين در و ديوار خُرد كردند. سپس طناب بر گردن بزرگِ خانه انداختند و او را براى بيعت با سركرده سقيفه با شمشيرهاى آخته بردند، و تا مرز قتل او پيش رفتند، و تا او را خانه نشين نكردند دست بر نداشتند. گويا اين پاسخى به مدح خداوند و شهادت او به بهشت براى اين خاندان بود!
سفيد
در غدير 18 آيه قرآن به صراحت تفسير شده است. به اين معنى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله متن آيه را جداگانه فرموده و قبل يا بعد از آن به تفسيرش پرداخته است. اين موارد در مقابل آياتى است كه به صورت تضمين در كلام و اقتباس در خطابه حضرت آمده است. آيات مزبور را به ترتيب اهميت جايگاه اعتقادى آن در پيام غدير ذكر مىكنيم:
وَ جَعَلَها كَلِمَةً باقِيَةً فى عَقِبِهِ لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ.
آن را موضوعى باقى در نسل او قرار داد تا شايد باز گردند.
مَعاشِرَ النّاسِ ، الْقُرْآنُ يُعَرِّفُكُمْ اَنَّ الاَْئِمَّةَ مِنْ بَعْدِهِ وُلْدُهُ ، وَ عَرَّفْتُكُمْ اَنَّهُمْ مِنّى وَ مِنْهُ ، حَيْثُ يَقُولُ اللّهُ فى كِتابِهِ : «وَ جَعَلَها كَلِمَةً باقِيَةً فى عَقِبِهِ».
اى مردم، قرآن به شما مىشناسد كه امامان بعد از على فرزندان او هستند و من هم به شما شناساندم كه امامان از نسل من و اويند. آنجا كه خدا مىفرمايد: «امامت را مطلبى باقى در نسل ابراهيم قرار داد».(1)
1) . اسرار غدير: ص 156 بخش 10 .
آينده امت از نظر كسانى كه مردم بايد به آنان مراجعه كنند و از آنان دستور بگيرند در اواخر خطبه محكم كارى و دقت بيشترى را اقتضا مىكرد. مرجع شناخت حلال و حرام و معروف و منكر مسئله مهمى بود كه پيامبر صلىاللهعليهوآله با استناد به قرآن پايه آن را محكم فرمود و از هر گونه انحرافى نجات داد.
اين مهم در قالب آيهاى كه امامت را منحصر در نسل حضرت ابراهيم عليهالسلام مىداند، در سايه ادبيات بلند قرآن در كوتاه ترين جمله بيان شده است. از آيه 26 اين سوره نام حضرت ابراهيم عليهالسلام به ميان مىآيد كه توحيد را بر اساس فطرت خويش نزد خاندانش علنى ساخت. بلافاصله خداوند چنين موحّد والا مقامى را لايق آن دانسته كه امامت در نسل او باشد.
از آنجا كه نسل ابراهيم عليهالسلام بسيارند، براى آنكه امامان از نسل او اشتباه نشوند، فقط آن نسلى كه از پيامبر و على عليهماالسلام اند و هر يك از آنان فرزند ديگرى است و دوازده امامند، جز بر امامان معصوم شيعه از اميرالمؤمنين عليهالسلام تا حضرت مهدى عليهالسلام بر هيچ فرد ديگرى قابل انطباق نيست.
اين تفسير آنگاه كامل بودن خود را نشان مىدهد كه فرمايشات پيامبر صلىاللهعليهوآله را در ضمن بيان آيه دقت كنيم كه مىفرمايد: «من هم به شما شناساندم كه امامان از نسل من و على هستند»، يعنى آنچه خداوند به عنوان نسل ابراهيم خليل عليهالسلام براى امامت تعيين فرموده آن نسلى است كه از دو سو به محمد و على عليهماالسلام ختم شود.
اِنّا نَحْنُ نُحْيِى الْمَوْتى وَ نَكْتُبُ ما قَدَّمُوا وَ آثارَهُمْ وَ كُلَّ شَىْءٍ اَحْصَيْناهُ فى اِمامٍ مُبينٍ.
ما مردگان را زنده مىكنيم و آنچه پيش فرستادهاند و بر جاى گذاشتهاند را مىنويسيم؛ و هر چيزى را در امام مبين جمع كردهايم.
ما مِنْ عِلْمٍ اِلاّ وَ قَدْ اَحْصاهُ اللّهُ فِىَّ ، وَ كُلُّ عِلْمٍ عُلِّمْتُ فَقَدْ اَحْصَيْتُهُ فى اِمامِ الْمُتَّقينَ ، وَ ما مِنْ عِلْمٍ اِلاّ وَ قَدْ عَلَّمْتُهُ عَلِيّا ، وَ هُوَ الاِْمامُ الْمُبينُ الَّذى ذَكَرَهُ اللّهُ فى سُورَةِ يس : «وكُلَّ شَىْءٍ اَحْصَيْناهُ فى اِمامٍ مُبينٍ».
هيچ علمى نيست مگر آنكه خداوند آن را در من جمع كرده است و هر علمى كه آموختهام در امام المتقين جمع نمودهام، و هيچ علمى نيست مگر آنكه آن را به على آموختهام. اوست امام مبين كه خداوند در سوره يس ذكر كرده: «و هر چيزى را در امام مبين جمع كرديم».(1)
در اوائل خطبه و آنگاه كه سخن از معادن علم پيامبر صلىاللهعليهوآله است تا مردم در آنچه نياز دارند به آنان مراجعه نمايند با قاطعيت مىفرمايد: «حلالى نيست مگر آنچه خدا و رسولش و امامان حلال كرده باشند و حرامى نيست مگر آنچه خدا و رسولش و امامان بر شما حرام كرده باشند. خداوند عز و جل حلال و حرام را به من شناسانده، و آنچه پروردگارم از كتابش و حلال و حرامش به من آموخته به او سپردهام».(2)
تا اينجا مقدمه زيبايى بر تفسير آيهاى است كه در قلب قرآن - يعنى سوره يس - پس از بيان رسالت پيامبر صلىاللهعليهوآله و اتمام حجت بر بندگان با نبوت آن حضرت مطرح شده
است. براى آنكه معلوم شود طبق اين آيه عصاره علم اولين و آخرين على بن ابىطالب عليهالسلام است، حضرت به بيان كامل جوانب آن مىپردازد. ابتدا مىفرمايد: تمام علوم پروردگار نزد من است و عينا كلمه «احصاء» را كه در آيه است درباره خود به كار مىبرد. آنگاه مىفرمايد: همه علومى كه نزد من است در امام متقين است و بار ديگر كلمه «احصاء» را به كار مىگيرد تا اذهان را متوجه آيه نمايد. آنگاه يك باره لحن كلام را به صراحت مىكشاند و سخن خود را به عبارتى ديگر تكرار مىفرمايد كه «هر علمى را به على آموختهام» و به وضوح مىفرمايد: «منظور از امام مبين كه خداوند اعلان فرموده هر چيزى نزد او جمع است، كسى جز على نيست».
سلام بر تو اى امام مبين كه خداوند در قلب قرآن معدن علومت خوانده و ما قدر يادگارهاى كلامت را نمىدانيم. هيهات كه ديگران به چنين گنجى دست يابند و ما تماشاگر باشيم.
اِنَّما وَلِيُّكُمُ اللّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذينَ آمَنُوا الَّذينَ يُقيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ.
صاحب اختيار شما خدا و رسولش هستند و كسانى كه ايمان آورده و نماز را بپا داشته و در حال ركوع زكات مىدهند.
وَ هُوَ وَلِيُّكُمْ بَعْدَ اللّهِ وَ رَسُولِهِ . وَ قَدْ اَنْزَلَ اللّهُ تَبارَكَ وَ تَعالى عَلَىَّ بِذلِكَ آيَةً مِنْ كِتابِهِ هِىَ: «اِنَّما وَلِيُّكُمُ اللّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذينَ آمَنُوا الَّذينَ يُقيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ» ، وَ عَلِىُّ بْنُ اَبىطالِبٍ الَّذى اَقامَ الصَّلاةَ وَ آتَى الزَّكاةَ وَ هُوَ راكِعٌ يُريدُ اللّهَ عَزَّ وَ جَلَّ فى كُلِّ حالٍ .
او (على) صاحب اختيار شما بعد از خدا و رسولش است، و خداوند در اين باره آيهاى از كتابش بر من نازل كرده: «صاحب اختيار شما خدا و رسولش هستند و كسانى كه ايمان آورده و نماز را بپا داشته و در حال ركوع زكات مىدهند»، و على بن ابىطالب است كه نماز را بپا داشته و در حال ركوع زكات داده و در هر حال خداوند عز و جل را قصد مىكند».(1)
در مراحل آغازين خطبه در حالى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله دستور ابلاغ ولايت على عليهالسلام را با آيه «بلِّغ» اعلام مىفرمايد، يادآور مىشود كه خداوند قبلاً در قرآن اين ولايت را به اطلاع شما رسانده است، و سپس آيه نازل شده در خاتم بخشى اميرالمؤمنين عليهالسلام را بر مردم مىخواند. معناى اين كار آن است كه «ولايت» در آيه «اِنَّما وَلِيُّكُمُ اللّهُ . . .» دقيقا همان ولايتى است كه در غدير بيش از يك ساعت درباره آن سخنرانى شده است. براى تكميل اين تفسير مصداق معين آن را نام مىبرد و مىفرمايد: «على بود كه در حال
1) . اسرارغدير: ص 139 بخش 2.
ركوع زكات داد»، و بر همه روشن مىفرمايد كه از اين آيه هم ولايت به معناى خاص اراده شده و هم صاحب اين ولايت شخص خاصى است.
اَنْ تَقُولَ نَفْسٌ يا حَسْرَتا عَلى ما فَرَّطْتُ فى جَنْبِ اللّهِ وَ اِنْ كُنْتُ لَمِنَ السّاخِرينَ.
اينكه نفسى بگويد: اى حسرت بر آنچه درباره جنب خدا تفريط و كوتاهى كردم، اگر چه از مسخره كنندگان بودم.
مَعاشِرَ النّاسِ ، اِنَّهُ جَنْبُ اللّهِ الَّذى ذَكَرَ فى كِتابِهِ الْعَزيزِ ، فَقالَ تَعالى مُخْبرا عَمَّنْ يُخالِفُهُ : «اَنْ تَقُولَ نَفْسٌ يا حَسْرَتا عَلى ما فَرَّطْتُ فى جَنْبِ اللّهِ».
اى مردم، على جنب اللّه است كه خداوند در كتاب عزيزش ذكر كرده و درباره كسى كه با او مخالفت كند فرموده: «اى حسرت بر آنچه درباره جنب خدا تفريط و كوتاهى كردم».(1)
در حالى كه خطبه به مرحله حساسِ بلند كردن اميرالمؤمنين عليهالسلام بر سر دست پيامبر صلىاللهعليهوآله نزديك مىشود، آن حضرت مردم را به شدت از مخالفت على عليهالسلام بر حذر مىدارد و اين مهم را با الفاظ مختلفى يادآورى مىكند.
از تعبير دقيقى كه در اين فراز ديده مىشود مىتوان استفاده كرد كه چند آيه قبل و بعد اين آيه نيز درباره مخالفين اميرالمؤمنين عليهالسلام است، زيرا حضرت مىفرمايد:
«خداوند درباره كسى كه با او مخالفت كند اين آيه را فرموده» و از آنجا كه ضماير و خطابها در اين چند آيه يك سياق را مىرساند، بايد گفت: حضرت همه آيات را تفسير فرموده است. پس جا دارد يك دور كامل آيات را ذكر كنيم و با تفسير پيامبر صلىاللهعليهوآله معنى كنيم تا بدانيم خداوند در قرآن چه خطاب شديد اللحنى درباره آنان آورده است:
1) . اسرار غدير: ص 143 بخش 3 .
وَ اَنيبُوا اِلى رَبِّكُمْ وَ اَسْلِمُوا لَهُ مِنْ قَبْلِ اَنْ يَِأْتِيَكُمُ الْعَذابُ ثُمَّ لا تُنْصَرُونَ، وَ اتَّبِعُوا اَحْسَنَ ما اُنْزِلَ اِلَيْكُمْ مِنْ رَبِّكُمْ مِنْ قَبْلِ اَنْ يَأْتِيَكُمُ الْعَذابُ بَغْتَةً وَ اَنْتُمْ لا تَشْعُرُونَ، اَنْ تَقُولَ نَفْسٌ يا حَسْرَتا عَلى ما فَرَّطْتُ فى جَنْبِ اللّهِ وَ اِنْ كُنْتُ لَمِنَ السّاخِرينَ، اَوْ تَقُولَ لَوْ اَنَّ اللّهَ هَدانى لَكُنْتُ مِنَ الْمُتَّقينَ، اَوْ تَقُولَ حينَ تَرَى الْعَذابَ لَوْ اَنَّ لى كَرَّةً فَاَكُونَ مِنَ الْمُحْسِنينَ، بَلى قَدْ جاءَتْكَ آياتى فَكَذَّبْتَ بِها وَ اسْتَكْبَرْتَ وَ كُنْتَ مِنَ الْكافِرينَ.
(اى مخالفين على)، باز گرديد به سوى پروردگارتان و در برابر او سر تسليم فرود آوريد قبل از آنكه عذاب سراغ شما آيد و يارى نشويد. پيرو بهترينِ آنچه بر شما نازل شده باشيد قبل از آنكه عذاب به طور ناگهانى سراغتان آيد در حالى كه آمدن آن را احساس نكنيد. كه مبادا كسى بگويد: اى حسرت بر آنچه درباره جنب اللّه - يعنى على عليهالسلام - كوتاهى كردم و از مسخره كنندگان بودم. يا بگويد: اگر خدا مرا هدايت مىكرد از متقين بودم، يا بگويد هنگامى كه عذاب را مىبيند: اى كاش برايم امكان بازگشت بود تا از نيكوكاران باشم. بلى، آيات و نشانههاى من برايت آمد، ولى تو آنها را تكذيب نمودى و از پذيرفتن آن سركشى كردى و از كافرين به آن بودى.(1)
نكته بسيار مهم كلمه «جنب» است كه در اين آيه درباره على عليهالسلام به كار رفته است. جنب يعنى كنار و جهت و ناحيه. از اميرالمؤمنين عليهالسلام به «كنار خدا»، «جهت خدا»، «ناحيه خدا» تعبير شده است. همه اين ها كنايه از شدت ارتباط آن حضرت با خداست و قرب على عليهالسلام را به درگاه الهى در بالاترين درجه مىرساند، كه خدايش در قرآن چنين لقب زيبايى برايش معين فرموده است.
1) . سوره زمر: آيات 54 - 59 .
اى مقربترين بنده درگاه الهى، ما را به آن حسرت منشان كه روزى بر كوتاهى خود درباره تو تأسف خوريم و شرمندگى خود به درگاهت را با افسوس ياد نماييم.
مَنْ عَمِلَ سَيِّئَةً فَلا يُجْزى اِلاّ مِثْلَها وَ مَنْ َعِملَ صالِحا مِنْ ذَكَرٍ وَ اُنْثى وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَاُولئِكَ يَدْخُلُونَ الْجَنَّةَ يُرْزَقُونَ فيها بِغَيْرِ حِسابٍ.
هر كس گناهى انجام دهد جز به اندازه همان جزا داده نمىشود، و هر كس از مرد و زن عمل صالحى انجام دهد و مؤمن باشد چنين كسانى وارد بهشت مىشوند و در آن بدون حساب روزى داده مىشوند.
اَلا اِنَّ اَوْلِيائَهُمُ الَّذينَ قالَ اللّهُ عَزَّ وَ جَلَّ: «يَدْخُلُونَ الْجَنَّةَ بِغَيْرِ حِسابٍ».
بدانيد كه دوستان اهل بيت كسانىاند كه خداوند عز و جل مىفرمايد: «بدون حساب وارد بهشت مىشوند».(1)
اَلا اِنَّ اَوْلِيائَهُمْ، لَهُمُ الْجَنَّةُ يُرْزَقُونَ فيها بِغَيْرِ حِسابٍ.
بدانيد دوستان اهل بيت عليهمالسلام كسانىاند كه بهشت براى آنان است و بدون حساب در آن روزى داده مىشوند.(2)
دو عبارت فوق نسخه بدل يك فقره از دو منبع است و در دومى به صورت اقتباس و تضمين آيه در كلام حضرت بيان شده كه مطابق متن قرآن است، ولى در اولى كه به عنوان نص قرآن آمده كلمه «يُرْزَقُونَ فيها» را ندارد. با توجه به اينكه در قرآن آيهاى بدون اين كلمه نداريم، مىتوان اطمينان پيداكرد كه اين كلمه در عبارت اول افتاده است به خصوص آنكه در نسخه بدل وجود دارد.
اين عبارت در مراحلى از خطبه است كه پيامبر صلىاللهعليهوآله با استناد به قرآن اوصاف و خصوصيات دوستان و دشمنان اهل بيت را مىشمارد و به آخر خطبه نزديك مىشود، و چه زيباست معرفى دوستان آل محمد عليهمالسلام در متن قرآن!
در اين آيه خداوند جزاى گناهان را به اندازه آن و با دقتى كه جزاى عمل از معادل و مثل آن تجاوز نكند قرار داده، ولى ايمان آورندگان به ولايت على بن ابىطالب عليهالسلام آنگاه كه عمل صالحى انجام دهند خداوند پاداش چندين برابر كه از معادل آن بسيار فراتر است قرار داده، و آن بهشت و روزى بىحسابش است.
اين تفسير باز مىگردد به اينكه اعمال غير اولياى اهل بيت عليهمالسلام نزد خداوند ارزشى ندارد و سزاى آن بهشت نخواهد بود، همان گونه كه امام باقر عليهالسلام مىفرمايد: «اگر بندهاى بين ركن و مقام عبادت كند به گونهاى كه چون مشك پوسيده شود، ولى خدا را با محبت و ولايت ما اهل بيت ملاقات نكند، خداوند از او نمىپذيرد».(1)و در روايت ديگر خداوند در شب معراج به پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: «اگر بندهاى از بندگانم مرا عبادت كند تا حدى كه طاقتش تمام شود، سپس مرا ملاقات كند در حالى كه ولايت اهل بيت عليهمالسلامرا انكار مىكند، او را داخل آتش مىنمايم».(2)
الَّذينَ آمَنُوا وَ لَمْ يَلْبَسُوا ايمانَهُمْ بِظُلْمٍ اُولئِكَ لَهُمُ الاَْمْنُ وَ هُمْ مُهْتَدُونَ.
كسانى كه ايمان آوردهاند و ايمان شان را با ظلم نپوشاندهاند، آناناند كه برايشان امن است و آنان هدايت يافتگانند.
اَلا اِنَّ اَوْلِيائَهُمُ الَّذينَ وَصَفَهُمُ اللّهُ عَزَّ وَ جَلَّ فَقالَ: «الَّذينَ آمَنُوا وَ لَمْ يَلْبَسُوا ايمانَهُمْ بِظُلْمٍ اُولئِكَ لَهُمُ الاَْمْنُ وَ هُمْ مُهْتَدُونَ».
بدانيد كه دوستان اهل بيت كسانىاند كه خداوند آنان را توصيف نموده و فرموده است: «كسانى كه ايمان آوردهاند و ايمان شان را با ظلم نپوشاندهاند، آناناند كه برايشان امن است و آنان هدايت يافتگانند».(1)
در خطبه پيامبر صلىاللهعليهوآله توصيفِ پذيرندگان ولايت على عليهالسلام ادامه دارد. آيهاى كه در اين فراز مطرح شده قطعه زيبايى از مظاهر ايمان حضرت ابراهيم عليهالسلام در برابر مشركان است كه دقيقا قابل انطباق بر دوستان على عليهالسلام در برابر دشمنان آن حضرت است. خليل پروردگار با قوم خود به احتجاج برمىخيزد و اعلام مىكند من خداى يكتا را پذيرفتهام و درباره او هيچ گونه شركى را نمىپذيرم. سپس به آنان مىفرمايد: «چگونه است كه من به نظر شما بايد از خدايان ساختگى شما كه شريك خداى يكتا قرار دادهايد بترسم، ولى شما از اين واهمهاى نداريد كه بدون دليل به خداى يكتا شريك قائل شدهايد؟! آيا كدام يك از ما به آرامش فكر و امن نزديك تريم؟
1) . اسرار غدير: ص 151 بخش 7 .
طبق تفسير پيامبر صلىاللهعليهوآله در خطبه غدير مىگوييم: «اى دار و دسته سقيفه، ما خداى يكتا و فرامين او درباره امامت و خلافت را پذيرفتهايم كه على عليهالسلام را تعيين فرموده است. چگونه است كه ما بايد از مخالفت سقيفه ساختگى شما بترسيم، ولى شما از اين كه فرمان صريح الهى درباره ولايت را كنار زديد و در برابر فرمان خدا سقيفه را بدعت گذارديد، نمىترسيد؟ خود قضاوت كنيد كه كداميك از ما دو گروه در برابر قضاوت الهى آرامش خواهيم داشت.
نتيجه گيرى از اين فرهنگ ابراهيمى در آيهاى است كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در توصيف شيعيان على عليهالسلام فرموده و آن ايمان خالص و بدون شك و شبهه و بدون ظلم و با حفظ فكرى عادلانه و قضاوتى صحيح در عمق درون است كه هم امنيت فكرى آن و هم هدايتش ضمانت شده است.
لا تَجِدُ قَوْما يُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَ الْيَوْمِ الاْخِرِ يُوادُّونَ مَنْ حادَّ اللّهَ وَ رَسُولَهُ وَ لَوْ كانُوا آبائَهُمْ اَوْ اَبْنائَهُمْ اَوْ اِخْوانَهُمْ اَوْ عَشيرَتَهُمْ، اُولئِكَ كَتَبَ فى قُلُوبِهِمُ الاْيمانَ وَ اَيَّدَهُمْ بِرُوحٍ مِنْهُ وَ يُدْخِلُهُمْ جَنّاتٍ تَجْرى مِنْ تَحْتِهَا الاَْنْهارُ خالِدينَ فيها رَضِىَ اللّهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ اُولئِكَ حِزْبُ اللّهُ، اَلا اِنَّ حِزْبَ اللّهِ هُمُ الْمُفْلِحُونَ.
نمىيابى قومى را كه ايمان به خدا و روز قيامت ايمان آورده باشند، و در عين حال با كسانى كه با خدا و رسولش ضديت دارند روى دوستى داشته باشند، اگر چه پدران شان يا فرزندان شان يا برادران شان يا فاميل شان باشند. آنانند كه ايمان بر قلبهايشان ثبت شده و خداوند با روح خود آنان را مؤيد داشته، و آنان را وارد بهشتى مىكند كه نهرها در آن جارى است و در آن دائمىاند.
خدا از آنان راضى است و آنان از خدا راضىاند. اينان حزب خدايند، و حزب خداوند رستگارانند.
اَلا اِنَّ اَوْلِياءَهُمُ الَّذينَ ذَكَرَهُمُ اللّهُ فى كِتابِهِ ، فَقالَ عَزَّ وَ جَلَّ : «لا تَجِدُ قَوْما يُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَ الْيَومِ الاْخِرِ يُوادُّونَ مَنْ حادَّ اللّهَ وَ رَسُولَهُ وَ لَوْ كانُوا آبائَهُمْ اَوْ اَبْنائَهُمْ اَوْ اِخْوانَهُمْ اَوْ عَشيرَتَهُمْ ، اُولئِكَ كَتَبَ فى قُلُوبِهِمُ الاْيمانَ وَ اَيَّدَهُمْ بِرُوحٍ مِنْهُ وَ يُدْخِلُهُمْ جَنّاتٍ تَجْرى مِنْ تَحْتِهَا الاَْنْهارُ خالِدينَ فيها رَضِىَ اللّهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ اُولئِكَ حِزْبُ اللّهِ اَلا اِنَّ حِزْبَ اللّهِ هُمُ الْمُفْلِحُونَ».
بدانيد كه اولياى اهل بيت كسانىاند كه خداوند در كتابش آنان را ياد كرده و فرمودهاست: «نمىيابى قومى را كه ايمان به خدا و روز قيامت ايمان آورده باشند، و در عين حال با كسانى كه با خدا و رسولش ضديت دارند روى دوستى داشته باشند، اگر چه پدرانشان يا فرزندان شان يا برادران شان يا فاميل شان باشند. آنانند كه ايمان بر قلبهايشان ثبت شده و خداوند با روح خود آنان را مؤيد داشته، و آنان را وارد بهشتى مىكند كه نهرها در آن جارى است و در آن دائمىاند. خدا از آنان راضى است و آنان از
خدا راضىاند. اينان حزب خدايند، و حزب خداوند رستگارانند».(1)
1) . اسرار غدير: ص 151 بخش 7 .
پيداست كه غدير مىخواهد صف حق و باطل را تا آخر روزگار در شفافترين شكل از هم جدا كند. مىخواهد صريحا اعلام كند كه دوستى على عليهالسلام با دوستى دشمنانش قابل جمع نيست همان گونه كه دوستى دشمنان على عليهالسلام با دوستى او قابل جمع نيست، تا هيچ مسلمانى عمر خود را اين گونه به پايان نبرد و با اين خيال واهى خود را مؤمن نداند.
پيامبر صلىاللهعليهوآله به صراحت مىفرمايد: پذيرندگان ولايت على عليهالسلام منظور از اين آيهاند، و ولىّ واقعى بايد اين گونه باشد و امكان ندارد به گونهاى ديگر باشد، يعنى بايد با كسانى
كه رو در روى خدا و رسول ايستادهاند دوستى نكند اگر چه پدر يا فرزند يا برادر يا فاميلش باشد.
اهل سقيفه فرمان خدا را درباره ولايت على عليهالسلام و نيز درباره بسيارى از فرامين الهى زير پا گذاشتند و رو در روى خدا ايستادند؛ و نه تنها ايستادند كه كار خود را عملى نيز كردند؛ و نه تنها اهل سقيفه كه همه كارگزاران و طرفداران شان تا روز قيامت با پذيرفتن آنان رو در روى خدا ايستادهاند.
در مقابل آنان ما موظفيم اين گونه تبرى داشته باشيم و از آنان بيزارى بجوييم كه هر كس تمايلى به آن خط داشت اگرچه نزديك ترين دوستان مان باشد از او فاصله بگيريم و بيزار باشيم. اميرالمؤمنين عليهالسلام مىفرمايد: «هر كس ولايت موسى و هارون را پذيرفت و از دشمنان آنان بيزارى جست از گوساله و سامرى بيزارى جسته است، و هر كس ولايت عجل و سامرى را پذيرفت و از دشمنان آن دو بيزارى جست، از موسى و هارون بيزارى جسته در حالى كه خود هم ندانسته است. هر كس ولايت پيامبر صلىاللهعليهوآله و اهل بيتش را بپذيرد و ولايت مرا داشته باشد و از دشمن من بيزارى جسته باشد از آن
دو نفر (ابوبكر و عمر) بيزارى جسته است، و هر كس از دشمن آن دو نفر بيزارى بجويد از پيامبر صلىاللهعليهوآله بيزارى جسته است در حالى كه خود متوجه نيست»!(1)
در پايان اين آيه خداوند عجب اوصاف افتخارآميزى را به شيعيان بيزارى جوينده از دشمنان على عليهالسلام داده است، كه مىفرمايد: ايمان در قلبشان است، با روح خدا مؤيدند، اهل بهشت و دائمى در آنند، خدا از آنان راضى است، آنان از خدا راضىاند، حزب اللّهاند، رستگارانند.
1) . كتاب سليم: ص 442 ح 67 .
قالَ ادْخُلُوا فى اُمَمٍ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِكُمْ مِنَ الْجِنِّ وَ الاِْنْسِ فِى النّارِ كُلَّما دَخَلَتْ اُمَّةٌ لَعَنَتْ اُخْتَها حَتّى اِذَا ادّارَكُوا فيها جَميعا قالَتْ اُخْريهُمْ لاُِوليهُمْ رَبَّنا هؤُلاءِ اَضَلُّونا فَآتِهِمْ عَذابا ضِعْفا مِنَ النّارِ ، قالَ لِكُلٍّ ضِعْفٌ وَ لكِنْ لا تَعْلَمُونَ.
گفت: همراه امتهايى از جن و انس كه قبل از شما بودهاند داخل آتش شويد، كه هر گروهى داخل آتش جهنم مىشوند همتاى خود را لعنت مىكنند . . . تا هنگامى كه همه كنار يكديگر خود را در آتش مىيابند آخرين آنها به اولين شان مىگويد: پروردگارا، اينان ما را گمراه كردند، پس عذاب چند برابرى از آتش به آنان بده. خداوند در پاسخ مىفرمايد: براى همه عذاب چند برابر است ولى شما نمىدانيد.
اَلا اِنَّ اَعْداءَهُمُ الَّذينَ قالَ اللّهُ فيهِمْ: «كُلَّما دَخَلَتْ اُمَّةٌ لَعَنَتْ اُخْتَها حَتّى اِذَا ادّارَكُوا فيها جَميعا قالَتْ اُخْريهُمْ لاُِوليهُمْ رَبَّنا هؤُلاءِ اَضَلُّونا فَآتِهِمْ عَذابا ضِعْفا مِنَ النّارِ ، قالَ لِكُلٍّ ضِعْفٌ وَ لكِنْ لا تَعْلَمُونَ».
بدانيد دشمنان اهل بيت كسانى هستند كه خدا درباره آنان فرموده: هر گروهى كه داخل آتش جهنم مىشوند همتاى خود را لعنت مىكنند . . . تا هنگامى كه همه كنار يكديگر خود را در آتش مىيابند، آخرين آن ها به اولين شان مىگويد: پروردگارا، اينان ما را گمراه كردند، پس عذاب چند برابرى از آتش به آنان بده. خداوند در پاسخ مىفرمايد: براى همه عذاب چند برابر است ولى شما نمىدانيد.(1)
نيمى از وقت خطبه سپرى شده و پيامبر صلىاللهعليهوآله در اين مرحله يك فراز از دوستان على عليهالسلام و يك فراز از دشمنانش مىگويد، تا اين فراز كه صحنه روز قيامت را درباره
1) . اسرار غدير: ص 152 بخش 7 .
دشمنان او بيان مىكند. آيهاى كه حضرت از اواسط آن در كلامش آورده از آيه 36 سوره اعراف آغاز مىشود و به آيه 41 ختم مىشود،(1)
وَ الَّذينَ كَذَّبُوا بِآياتِنا وَ اسْتَكْبَرُوا عَنْها اُولئِكَ اَصْحابُ النّارِ هُمْ فيها خالِدُونَ. فَمَنْ اَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَرى عَلَى اللّهِ كَذِبا اَوْ كَذَّبَ بِآياتِهِ اُولئِكَ يَنالُهُمْ نَصيبُهُمْ مِنَ الْكِتابِ حَتّى اِذا جائَتْهُمْ رُسُلُنا يَتَوَفَّوْنَهُمْ قالُوا اَيْنَ ما كُنْتُمْ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللّهِ قالُوا ضَلُّوا عَنّا وَ شَهِدُوا عَلى اَنْفُسِهِمْ اَنَّهُمْ كانُوا كافِرينَ. قالَ ادْخُلُوا فى اُمَمٍ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِكُمْ مِنَ الْجِنِّ وَ الاِْنْسِ كُلَّما دَخَلَتْ اُمَّةٌ لَعَنَتْ اُخْتَها حَتّى اِذَا ادّارَكُوا فيها جَميعا قالَتْ اُخْريهُمْ لاُِوليهُمْ رَبَّنا هؤُلاءِ اَضَلُّونا فَآتِهِمْ عَذابا ضِعْفا مِنَ النّارِ قالَ لِكُلٍّ ضِعفٌ وَ لكِنْ لا تَعْلَمُونَ، وَ قالَتْ اُوليهُمْ لاُِخْريهُمْ فَما كانَ لَكُمْ عَلَيْنا مِنْ فَضْلٍ فَذُوقُوا الْعَذابَ بِما كُنْتُمْ تَكْسِبُونَ. اِنَّ الَّذينَ كَذَّبُوا بِآياتِنا وَ اسْتَكْبَرُوا عَنْها لا تُفَتَّحُ لَهُمْ اَبْوابُ السَّماءِ وَ لا يَدْخُلُونَ الْجَنَّةَ حَتّى يَلِجَ الْجَمَلُ فى سَمِّ الْخِياطِ وَ كَذلِكَ نَجْزِى الْمُجْرِمينَ. لَهُمْ مِنْ جَهَنَّمَ مِهادٌ وَ مِنْ فَوْقِهِمْ غَواشٍ وَ كَذلِكَ نَجْزِى الظّالِمينَ.
و طبق تفسيرى كه فرموده چنين بيان مىگردد: دشمنان على عليهالسلام كه آيات خدا را تكذيب نموده و نسبت به آن ها سركشى كردند و خود را بالا گرفتند اهل آتشاند و در آن دائمى خواهند بود. چه كسى ظالمتر از دشمنان على عليهالسلام است كه به خدا افترا و دروغ بستند يا نشانههاى خدا را تكذيب كردند. آن هنگام كه مرگشان فرا رسد فرستادگان خدا از آنان مىپرسند: كجايند آنچه غير از خدا صدا مىزديد؟ در پاسخ مىگويند: از نزد ما گم شدهاند، و سپس بر عليه خود شهادت مىدهند كه كافر بودهاند!آنگاه به دشمنان على عليهالسلام گفته مىشود: شما هم نزد امتهاى قبلى كه در آتش هستند برويد كه آنچنان دچار نكبتاند كه يكديگر را لعنت مىكنند و گناه را بر عهده پيشينيانشان قرار مىدهند، ولى خداوند به دشمنان على عليهالسلام خواهد فرمود: عذاب پيروان سقيفه همانند بنيانگذاران آن است، كه به پيروان خود خواهند گفت: شما هم مانند ما تخفيفى از عذاب نداريد، پس مانند ما بچشيد و دسترنج خود را ببينيد. دشمنان على عليهالسلام كه آيات خدا را تكذيب كرده و خود را بالا گرفتهاند درهاى رحمت آسمان براي شان باز نخواهد شد، و بهشت رفتن شان محال است، همان گونه كه اگر
1) . از آيه 36 تا 41 سوره اعراف متن آيات چنين است:
شترى بخواهد از سوراخ سوزنى عبور كند!! بلكه فرش و روانداز اعداء آل محمد عليهالسلام در جهنم گسترانده شده است.
تا اينجا خلاصه شش آيه بود كه پيامبر صلىاللهعليهوآله به دشمنان اهل بيت عليهمالسلام تفسير فرمود و معلوم گرديد خداوند چگونه آينده اينان را ترسيم نموده است. اكنون معناى كلمات مبارك معصومين عليهمالسلام را درباره دشمنان شان درك مىكنيم آنجا كه پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: «يا على، اگر بندهاى هزار سال خدا را عبادت كند، خدا از او قبول نمىكند جز با ولايت تو و امامان از فرزندانت، و ولايت تو پذيرفته نمىشود جز با برائت از دشمنانت و دشمنان امامان از فرزندانت».(1)و اميرالمؤمنين عليهالسلام مىفرمايد: «بر عهده آن دو است گناه امت محمد صلىاللهعليهوآله. تا روز قيامت هر خونى كه به ناحق ريخته شود و هر مالى كه به حرام خورده شود و هر ناموسى كه به حرام تصرف شود و هر حكمى كه به ظلم داده شود، بر عهده آن دو است بدون آنكه از گناه انجام دهنده آن چيزى كم شود».(2)
تَكادُ تَمَيَّزُ مِنَ الْغَيْظِ كُلَّما اُلْقِىَ فيها فَوْجٌ سَاَلَهُمْ خَزَنَتُها اَلَمْ يَأْتِكُمْ نَذيرٌ ، قالُوا بَلى قَدْ جاءَنا نَذيرٌ فَكَذَّبْنا وَ قُلْنا ما نَزَّلَ اللّهُ مِنْ شَىْءٍ ، اِنْ اَنْتُمْ اِلاّ فى ضَلالٍ كَبيرٍ ، وَ قالُوا لَوْ كُنّا نَسْمَعُ اَوْ نَعْقِلُ ما كُنّا فى اَصْحابِ السَّعيرِ ، فَاعْتَرَفُوا بِذَنْبِهِمْ فَسُحْقا لاَِصْحابِ السَّعيرِ.
نزديك است كه از شدت غيظ از يكديگر جدا شود، هر بار كه گروهى به جهنم انداخته مىشوند خزانه دارانش از آنان مىپرسند: آيا ترسانندهاى نزد شما نيامد؟ آنان در پاسخ مىگويند: بلى، ترساننده سراغ ما آمد ولى ما او را تكذيب كرديم و گفتيم: خدا چيزى نازل نكرده و شما در گمراهى بزرگ هستيد. همچنين در پاسخ خزانه داران جهنم مىگويند: اگر ما گوش فرا مىداديم يا درك مىكرديم در اصحاب آتش شعلهور نبوديم. و اين گونه به گناه خود اعتراف كردند، پس خوارى باد بر اصحاب آتش.
اَلا اِنَّ اَعْداءَهُمُ الَّذينَ قالَ اللّهُ عَزَّ وَ جَلَّ : «كُلَّما اُلْقِىَ فيها فَوْجٌ سَأَلَهُمْ خَزَنَتُها اَلَمْ يَأْتِكُمْ نَذيرٌ ، قالُوا بَلى قَدْ جاءَنا نَذيرٌ فَكَذَّبْنا وَ قُلْنا ما نَزَّلَ اللّهُ مِنْ شَىْءٍ ، اِنْ اَنْتُمْ اِلاّ فى ضَلالٍ كَبيرٍ ، وَ قالُوا لَوْ كُنّا نَسْمَعُ اَوْ نَعْقِلُ ما كُنّا فى اَصْحابِ السَّعيرِ ، فَاعْتَرَفُوا بِذَنْبِهِمْ فَسُحْقا لاَِصْحابِ السَّعيرِ».
بدانيد كه دشمنان اهل بيت كسانى هستند كه خداوند عزوجل مىفرمايد: «هر بار كه گروهى به جهنم انداخته مىشوند خزانه دارانش از آنان مىپرسند: آيا ترسانندهاى نزد شما نيامد؟ آنان در پاسخ مىگويند: بلى، ترساننده سراغ ما آمد ولى ما او را تكذيب كرديم و گفتيم: خدا چيزى نازل نكرده و شما در گمراهى بزرگ هستيد. همچنين در پاسخ خزانه داران جهنم مىگويند: اگر ما گوش فرا مىداديم يا درك مىكرديم در اصحاب آتش شعلهور نبوديم. و اين گونه به گناه خود اعتراف كردند، پس خوارى باد بر اصحاب آتش.(1)
1) . اسرار غدير: ص 152 بخش 7.
اين فراز از خطبه در ادامه معرفى قرآنى دوستان و دشمنان اهل بيت عليهمالسلام است و دو كفه مقايسه نيز در متن قرآن است، چنانكه در فراز بعدى مىفرمايد: «شَتّانَ ما بَيْنَ السَّعيرِ وَ الاَْجْرِ الْكَبيرِ» : «چقدر فاصله است بين آتش شعلهور (كه براى دشمنان است) و اجر بزرگ (كه براى دوستان است)».
آنچه پيامبر صلىاللهعليهوآله به تفسير تطبيقى آن پرداخته از آيه 6 آغاز مىشود(1)و تا آخر آيه 11 ادامه آن است، و همه اين آيات در شأن دشمنان خدا - كه كفرشان به صريح قرآن ثابت شده - آمده است.
اكنون كه آن حضرت به صراحت اين آيات را درباره دشمنان آل محمد عليهمالسلام تفسير فرموده است بايد آنها را چنين معنى كرد:
دشمنان اهل بيت عليهمالسلام كه كافرند مستحق عذاب جهنماند و عاقبت بدى دارند. آنگاه كه اعداءِ آل محمد عليهمالسلام در دورخ انداخته مىشوند صداى هولناكى از آن مىشنوند در حالى كه مىجوشد. نزديك است جهنم از شدت غيظ بر آن كافران قطعه قطعه شود.
هر گاه كه عدهاى از مخالفين آل اللّه را در جهنم مىاندازند مأموران جهنم مىپرسند: آيا درباره مخالفت با على شما را بر حذر نداشتند و آيا امثال غدير را به ياد نداريد؟ مىگويند: بر حذر دارنده اتمام حجت نمود، ولى ما گفتيم: محمد همه اينها را از پيش خود مىگويد و از سوى خدا در اين باره چيزى نازل نشده است، و شما دوستان اهل بيت گمراهيد!!
1) . آيههاى 6 و 7 - كه قبل از آياتِ مذكور در متن خطبه است - چنين است: «وَ لِلَّذينَ كَفَرُوا بِرَبِّهِمْ عَذابُ جَهَنَّمَ وَ بِئْسَ الْمَصيرُ. اِذا اُلْقُوا فيها سَمِعُوا لَها شَهيقا وَ هِىَ تَفُورُ. تَكادُ تَمَيَّزُ مِنَ الْغَيْظِ . . .».
ولى اى كاش درست فكر مىكرديم و اين همه سفارش پيامبر را درباره على و فرزندانش به گوش جان مىخريديم. اين اقرار را زمانى مىنمايند كه كار از كار گذشته و روز سزاى اعمال است، و اُف بر اين اعتراف كه در كنار آتش جهنم باشد.
و اين چنين روزهايى در انتظار مخالفين و دشمنان آل رسول عليهمالسلام است و گريزى از آن نخواهند داشت، در حالى كه ما به عنوان دوستان اهل بيت عليهمالسلام در انتظار پاداش بزرگ خواهيم بود.
يا اَيُّهَا الَّذينَ اُوتُوا الْكِتابَ، آمِنُوا بِما نَزَّلْنا مُصَدِّقا لِما مَعَكُمْ مِنْ قَبْلِ اَنْ نَطْمِسَ وُجُوها فَنَرُدَّها عَلى اَدْبارِها اَوْ نَلْعَنَهُمْ كَما لَعَنّا اَصْحابَ السَّبْتِ .
اى كسانى كه كتاب به آنان داده شده، ايمان آوريد به آنچه نازل كرديم كه تأييد مىكند آنچه همراه شماست، قبل از آنكه هلاك نماييم صورتهايى را و آنها را به پشت برگردانيم يا آنان را مانند اصحاب سبت لعنت كنيم.
مَعاشِرَ النّاسِ ، «آمِنُوا بِاللّهِ وَ رَسُولِهِ وَ النُّورِ الَّذى اُنْزِلَ مَعَهُ مِنْ قَبْلِ اَنْ نَطْمِسَ وُجُوها فَنَرُدَّها عَلى اَدْبارِها اَوْ نَلْعَنَهُمْ كَما لَعَنّا اَصْحابَ السَّبْتِ». بِاللّهِ ما عَنى بِهذِهِ الاْيَةِ اِلاّ قَوْما مِنْ اَصْحابى اَعْرِفُهُمْ بِاَسْمائِهِمْ وَ اَنْسابِهِمْ ، وَ قَدْ اُمِرْتُ بِالصَّفْحِ عَنْهُمْ.
اى مردم، ايمان آوريد به خدا و رسولش و نورى كه همراه او نازل شده است قبل از آنكه هلاك نماييم صورتهايى را و آنها را به پشت برگردانيم يا آنان را مانند اصحاب سبت لعنت كنيم. به خدا قسم از اين آيه قصد نشده مگر قومى از اصحابم كه آنان را به اسم و نسب شان مىشناسم، ولى مأمورم از آنان پرده پوشى كنم.(1)
خطبه غدير مرحله اصلى را در معرفى على عليهالسلام و دوستان و دشمنانش پشت سر گذاشته و مىخواهد زنگ خطر را درباره حضور جدى منافقين در جامعه مسلمين به صدا در آورد. آغاز سخن در اين مرحله با ذكر آيه مزبور است كه خداوند گروهى را به حيله گران اصحاب سبت تشبيه كرده كه با نيرنگ و استناد به دين فرامين الهى را زير پا گذاشتند.
1) . اسرار غدير: ص 148 بخش 6 .
اصحاب سبت قومى بودند كه شغل شان ماهيگيرى بود و در كنار دريا سكونت داشتند. خداوند به آنان دستور داد روزهاى شنبه كار خود را تعطيل كنند و ماهى نگيرند و در اين باره «اَخَذْنا مِنْهُمْ ميثاقا غَليظا» يعنى «پيمان محكمى از آنان گرفتيم».(1)روزهاى شنبه كه تعطيل كرده بودند ماهيان روى آب ظاهر مىشدند و طمع ماهيگيران را بر مىانگيختند، ولى در غير روز شنبه نمىآمدند و اين امتحان الهى بود. آن مردم براى آنكه ماهيان را در روز شنبه از دست ندهند و در عين حال - به خيال خود - با فرمان الهى مخالفت نكرده باشند، در كنار دريا حوضچههايى تعبيه كردند كه امواج آب ماهىها را بىاختيار به آن حوضچهها مىريخت و راه بازگشت نداشتند. اين كار بدون حضور ماهيگيران در روز شنبه به وقوع مىپيوست و ماهيان در آن گودالها مىماندند تا روز يكشنبه كه مردم مىآمدند و آنها را مىگرفتند، و ادعا مىكردند ما مخالف حكم خدا كارى نكردهايم و روز شنبه ماهى نگرفتهايم!(2)
موعظه هيچكس در اينان اثر نمىكرد. عدهاى مىگفتند: چرا موعظه مىكنيد قومى را كه مستحق عذابند؟ در پاسخ مىگفتند: براى آنكه نزد خدا معذور باشيم و به اميد آنكه از كار خود باز گردند.(3)عاقبتِ اصحاب سبت لعنت و دورى از رحمت خدا بود، تا جايى كه خداوند آنان را مسخ نمود و از انسانيت بيرون برد.(4)
در اين فرازِ خطبه، پيامبر صلىاللهعليهوآله قسم ياد مىكند كه منظور از اين آيه و آن گروهى كه
مانند اصحاب سبت لعنت شدهاند گروهى از اصحاب من هستند؛ و در فقرات بعدى تصريح مىفرمايد كه آنان اصحاب صحيفه ملعونهاند.(1)چه مشابهتى در اعمال و رفتار اين دو گروه وجود دارد كه خداوند از ميان لعنت شدگان، اصحاب سبت را نام مىبرد؟ چه شباهتى بين اهل سقيفه و اصحاب سبت بالاتر از اينكه با پوشش دين و به نام اسلام، بدعتها را جايگزين فرامين الهى نمودند؛ و در همه موارد با اينكه رو در روى خدا ايستاده بودند با كمال وقاحت نشان دفاع از پيامبر صلىاللهعليهوآله و دين او را بر پيشانى خود بسته بودند؟!
اگر آنان بر سرِ گرفتنِ ماهى و رسيدن به مال دنيا متوسل به چنان نيرنگهايى مىشدند، اهل سقيفه براى محو نام على بن ابىطالب عليهالسلام و خاندانش و باز گرداندن مردم به جاهليت حيلههاى آن چنانى را به كار مىگرفتند. اگر لعنت و دورى آنان از رحمت الهى با مسخ شدن پايان يافت، اهل سقيفه مستحق سزايى هستند كه اين جهان ظرفيت انعكاسش را ندارد، و در برزخ و قيامت اثر آن ظاهر شده و مىشود.
امام زين العابدين عليهالسلام در اين باره مىفرمايد: «خداوند اصحاب سبت را به خاطر صيد ماهى مسخ نمود. چگونه مىبينى نزد خداى عز و جل حال كسانى را كه فرزندان انبياء را به قتل رساندند و حرمت آنان را شكستند؟ اگر چه خداوند تعالى آنان را در دنيا مسخ نكرد، ولى آنچه از عذاب آخرت براي شان آماده كرده چندين برابر عذاب مسخ است».(2)
نمونهاى از عالم برزخِ آنان كلام اميرالمؤمنين عليهالسلام است كه به حارث همدانى فرمود: آنچه من مىبينم تو هم مىبينى؟ عرض كرد: چگونه مىتوانم آنچه شما مىبينى من
هم ببينم در حالى كه خداوند به شما نورانيت داده و مقامى عطا فرموده كه به احدى نداده است. فرمود: «اين اولى است كه بر پرتگاهى از آتش قرار دارد و التماس مىكند كه اى ابا الحسن مرا ببخش»، ولى خدا او را نبخشايد. بار دوم اميرالمؤمنين عليهالسلام فرمود: «اين ديگرى دومى است كه بر شكافى از آتش قرار دارد و مىگويد: اى ابا الحسن مرا ببخش»، ولى خدا او را نبخشايد.(1)
نمونهاى از عذاب آخرت غاصبين، حديث پيامبر صلىاللهعليهوآله است كه فرمود: در جهنم تابوتى از آتش است كه در آن دوازده نفرند: شش نفر از اولين و شش نفر از آخرين. اين تابوت در چاهى در قعر جهنم است و بر در آن تابوت قفلى است و بر در آن چاه صخرهاى است. هر گاه خداوند بخواهد جهنم را شعلهور كند آن صخره را از در آن چاه برمىدارد، و جهنم از شعلهها و حرارت آن چاه شعلهور مىشود.
شش نفر از اولين عبارتند از قابيل پسر آدم كه برادرش را كشت، و فرعون بزرگ فرعونها، و كسى كه با حضرت ابراهيم عليهالسلام بر سر توحيد مجادله نمود، و دو نفر از بنىاسرائيل كه كتاب آسمانى آنان را تحريف كرده سنتهايشان را تغيير دادند كه يكى يهوديان را و ديگرى مسيحيان را منحرف ساخت، و ابليس ششمى آنان است. و اما شش نفر از آخرين يكى دجال است و بقيه پنج نفر اصحاب صحيفهاند كه در حجة الوداع و مقارن غدير پيمان نامهاى بر ضد پيامبر و اميرالمؤمنين عليهالسلام امضا كردند و سر از سقيفه در آوردند كه عبارتند از: اولى و دومى و ابوعبيده جراح و معاذ بن جبل و سالم مولى ابىحذيفة».(2)
اَلَمْ نُهْلِكِ الاَْوَّلينَ، ثُمَّ نُتْبِعُهُمُ الاْخَرينَ، كَذلِكَ نَفْعَلُ بِالْمُجْرِمينَ، وَيْلٌ يَوْمَئِذٍ لِلْمُكَذِّبينَ.
آيا ما پيشينيان را هلاك نكرديم؟ آيا در پى آنان گروه ديگرى را نفرستاديم؟ ما با مجرمان چنين مىكنيم! واى در آن روز بر تكذيب كنندگان.
مَعاشِرَ النّاسِ ، قَدْ ضَلَّ قَبْلَكُمْ اَكْثَرُ الاَْوَّلينَ ، وَ اللّهُ لَقَدْ اَهْلَكَ الاَوَّلينَ(1)، وَ هُوَ مُهْلِكُ الاْخِرينَ . قالَ اللّهُ تَعالى : «اَلَمْ نُهْلِكِ الاَْوَّلينَ ، ثُمَّ نُتْبِعُهُمُ الاْخَرينَ ، كَذلِكَ نَفْعَلُ بِالْمُجْرِمينَ، وَيْلٌ يَوْمَئِذٍ لِلْمُكَذِّبينَ».
اى مردم، قبل از شما اكثر پيشينيان هلاك شدند، و خداوند آنان را (به خاطر مخالفت با پيامبرانشان) هلاك نمود، و اوست كه آيندگان را هلاك خواهد كرد. خداى تعالى مىفرمايد: «آيا ما پيشينيان را هلاك نكرديم؟ آيا در پى آنان گروه ديگرى را نفرستاديم؟ ما با مجرمان چنين مىكنيم! واى در آن روز بر تكذيب كنندگان».(2)
در اواسط خطابه غدير، پيامبر صلىاللهعليهوآله اخبارى از غصب خلافت را به ميان آورد و ذهنها را متوجه خطر گمراهى بعد از خود نمود، و براى هضم آن يادآور شد كه امتهاى گذشته نيز به چنين خطرى مبتلا شدند. سپس براى آنكه مردم اين خطر را جدى بگيرند هلاك شدن امتها با عذاب الهى را مطرح فرمود و اينكه امتهاى آينده نيز همان مسير را خواهند پيمود، و براى اين مطلب به آيه قرآن استناد نمود و با كلمه «قالَ اللّهُ تَعالى» چهار آيه پشت سر هم از سوره مرسلات را قرائت فرمود.
اين آيات در موقعيت خاصى از قرآن قرار گرفته كه خداوند تأكيد خاصى بر تكذيب كنندگان دارد و در اين سوره 10 بار فرموده: «وَيْلٌ يَوْمَئِذٍ لِلْمُكَذِّبينَ».
بار اول قيامت را ياد مىكند و در آن روز واى بر تكذيب كنندگان مىگويد. بار دوم هلاك شوندگان گذشته و آينده را ياد مىكند و همين جمله را تكرار مىكند كه همين آيه مورد نظر ماست. بار سوم خلقت انسان را در مراحل رشد نطفه مطرح مىكند و بعد از چند آيه، جمله «وَيْلٌ يَوْمَئِذٍ لِلْمُكَذِّبينَ» را تكرار مىكند. بار چهارم نعمتهاى روى زمين را ياد آور مىشود و همين آيه را مكرر مىنمايد. بار پنجم مسئله تكذيب را جدىتر مطرح مىكند و با تصوير روز قيامت به آنان مىفرمايد: «اكنون سراغ نتيجه آنچه تكذيب مىكرديد برويد»! و سپس عذاب جهنم را بيان مىكند و بار ديگر آيه «وَيْلٌ يَوْمَئِذٍ لِلْمُكَذِّبينَ» را ذكر مىكند. بار ششم برخورد تند با تكذيب كنندگان را در روز قيامت به ميان مىآورد و يك بار ديگر آيه مزبور را تكرار مىنمايد. بار هفتم عجز آنان را مطرح مىكند كه اگر حيلهاى داريد به كار بنديد و باز آيه را تكرار مىفرمايد. بار هشتم سراغ تصديق كنندگان مىرود و نعم بهشتى آنان را برمىشمارد و مىفرمايد: ما محسنين را اين چنين جزا مىدهيم و آنگاه مىفرمايد: «وَيْلٌ يَوْمَئِذٍ لِلْمُكَذِّبينَ». بار نهم مجرمين را در دنيا مهلت مىدهد و باز آيه را تكرار مىنمايد. بار دهم اطاعت نكردن آنان از فرامين الهى را مطرح مىكند و باز مىفرمايد: «وَيْلٌ يَوْمَئِذٍ لِلْمُكَذِّبينَ». و اين گونه ده بار اين جمله در سوره «مرسلات» تكرار شده، شبيه آيه «فَبِأَىِّ آلاءِ رَبِّكُما
تُكَذِّبانِ» كه در سوره «الرحمن» تكرار شده است.
آنچه به تفسير اين آيه باز مىگردد عنوان كردن مسئله تكذيب رسل و ارتباط آن به عذاب الهى در اين موقعيت خطبه است. بدان معنى كه هر كس على عليهالسلام را ردّ كند و مقام
او را نپذيرد و نتيجتا سخن و فرمان او را اطاعت نكند اين همان تكذيب اوست، و چون اين مقام و منزلت على عليهالسلام را پيامبر صلىاللهعليهوآله آورده نپذيرفتن او به معناى ردّ اوامر رسول اللّه صلىاللهعليهوآله و تكذيب آن حضرت است. از آنجا كه پيامبر صلىاللهعليهوآله هم آنچه مىگويد از طرف خداست، در واقع كسى كه مقام على عليهالسلام را نپذيرد خدا را تكذيب كرده است. اكنون به اين نتيجه مىرسيم كه خداوند اقوام بسيارى را به خاطر تكذيب شان هلاك نموده و خواهد نمود، كه از بارزترين نمونههاى آن تكذيب خدا و رسول در مسئله ولايت على بن ابىطالب عليهالسلام است.
يادآورى اين نكته ضرورى به نظر مىرسد كه تكذيب امم گذشته نسبت به انبياى خود به معناى ارتكاب گناه نبود، بلكه كارى ريشهاى بود تا راه را براى آنچه مىخواستند باز كنند و به اهداف خود برسند. لذا گاهى به پيامبران خود مىگفتند: «شما به دروغ ادعا مىكنيد كه از طرف خدا هستيد». گاهى مىگفتند: «اين سخنان را خدا نفرموده و شما از طرف خود به ما امر و نهى مىكنيد». گاهى مىگفتند: «تقدس شما را به چنين دستوراتى وادار مىكند و الاّ واقع دين خدا چنين نيست». گاهى پس از مخالفت بهانه مىآوردند كه: «ما گمان كرديم منظور شما چنين است»، و گاهى مصلحت سنجى خود را به عنوان دليلى قاطع در برابر دستور الهى قرار مىدادند و بدين صورت آن را ردّ مىكردند. همه اين نمونهها دقيقا در برابر پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله نيز تكرار شد و معنايى جز تكذيب و ردّ كلام آن حضرت نداشت، ولى در ظاهر شكلهاى حق به جانبى به خود مىگرفت و گاهى به حساب ورع و تقوى و دقت در فرمان الهى نيز گذاشته مىشد.
در مسئله «ولايت اميرالمؤمنين عليهالسلام» همه اين نمونههاى تكذيب در زمان خود پيامبر صلىاللهعليهوآله، گاهى رو در روى آن حضرت و گاهى در غياب ايشان رخ داد، و چهره
اصلى آن پس از رحلت حضرتش ظاهر شد كه رسما در برابر على بن ابىطالب عليهالسلام قد عَلَم كردند.
از نمونههاى شاخصِ تكذيبهاى رو در رو، حارث فهرى بود كه با صراحتِ لهجه تكذيب خود را بر زبان آورد و عذاب را خودش درخواست كرد و گفت: «خدايا، اگر آنچه محمد مىگويد حق و از جانب توست سنگى از آسمان بر ما ببار يا عذاب دردناكى بر ما بفرست».(1)
عدهاى همچون ابوبكر و عمر گفتند: «آيا اين امر ولايت و اينكه بايد با على بيعت كنيم از طرف خداست يا رسولش»؟! يعنى آيا از جانب خود مىگويى؟ و اين در واقع تكذيبى بود در قالبى مرموزانه و مزوّرانه، و اين از پاسخ پيامبر صلىاللهعليهوآله پيداست كه فرمود:
«آيا چنين مسئله بزرگى بدون امر خداوند مىشود»؟!(2)
عدهاى ديگر كه جرئت اين گونه جسارتها را نداشتند با لحنى دلسوزانه و اظهار مصلحت انديشى گفتند: «مردم تازه مسلمان شدهاند و نمىپذيرند كه نبوت در شما و امامت در پسر عمويتان باشد، و اگر امامت را به ديگرى واگذار كنى بهتر است». حضرت فرمود: «از پيش خود اين كار را نكردهام كه اختيار داشته باشم. خداوند امر كرده و آن را واجب نموده است». گفتند: اگر به خاطر ترس از مخالفت خداوند اين كار را نمىكنى، پس كسى را در خلافت با او شريك نما كه مردم با وجود او آرام بگيرند و با تو مخالفت نكنند»! حضرت نپذيرفت و از طرف خدا آيه نازل شد: «لَئِنْ اَشْرَكْتَ لَيَحْبَطَنَّ عَمَلُكَ». حضرت فرمود: «اگر اين پيمان را بشكنيد و يا در آن شك كنيد روز قيامت خصم شما خواهم بود».(3)
نمونههايى كه در غياب پيامبر صلىاللهعليهوآله بىواهمه به تكذيب ولايت پرداختند از مقابل منبر غدير آغاز شد. چند نفر كه مقابل منبر نشسته بودند به يكديگر با مسخره گفتند: «اكنون مىگويد: خدايم چنين گفته است»!! و سپس گفتند: «به خدا قسم، ابدا درباره آنچه مىگويد تسليم او نخواهيم شد».(1)
عدهاى با يكديگر با غيظ نجوا كردند كه: «محمد هر از چند گاه ما را به مسئله جديدى فرا مىخواند، و اكنون سراغ اين مسئله رفته كه اهل بيتش را بر دوش شما سوار كند»!!(2)
عدهاى ديگر با آهى سرد اين تكذيب را علنى ساختند و به يكديگر گفتند: «اى كاش ما را به جاى على امام قرار مىداد»!!(3)
دومى به اولى گفت: «نه به خدا قسم، خدا به او چنين دستورى نداده است و اين ساخته خود اوست»!!(4)
معاويه پس از مراسم غدير دست بر دوش مغيره گذاشته و تكيه داده بود و مىگفت: «به خدا قسم محمد را بر گفتهاش تصديق نمىكنيم و به ولايت على اقرار نمىنماييم».(5)
نمونه بارزى كه عملاً به تكذيب پيامبر صلىاللهعليهوآله اقدام كردند امضاى صحيفه ملعونه بود كه همزمان با غدير به عنوان اقدامى در مقابل پروردگار آن را امضا كردند.
با توجه به انواع تكذيب كه در حيات پيامبر صلىاللهعليهوآله رو در روى آن حضرت صورت پذيرفت، نوبت به كلام پيامبر صلىاللهعليهوآله مىرسد كه در خطابه فرمود: «همان گونه كه خداوند پيشينيان را به خاطر مخالفت با پيامبرانشان و دروغ پنداشتن پيامها و رسالت ايشان هلاك كرد و به انواع عذاب گرفتار نمود، آيندگان را نيز به آنان ملحق خواهد فرمود. اين آيندگان كدام پيامبر را تكذيب كردهاند؟ حضرت خاتم الانبياء صلىاللهعليهوآله را. اين آيندگان چه چيزى را تكذيب كردهاند؟ ولايت دوازده امام اعلام شده در غدير را.
طبق آيه كسانى كه حجتهاى پروردگار را انكار كنند نزد خداوند مجرم هستند، و اين جرم در حدى است كه استحقاق هلاكت و عذاب الهى را دارند و خداوند با عنوان «واى بر شما» آنان را خطاب فرموده است.
وَ مِنْهُمُ الَّذينَ يُؤْذُونَ النَّبِىَّ وَ يَقُولُونَ هُوَ اُذُنٌ ، قُلْ اُذُنُ خَيْرٍ لَكُمْ ، يُؤْمِنُ بِاللّهِ وَ يُؤْمِنُ لِلْمُؤْمِنينَ وَ رَحْمَةٌ لِلَّذينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَ الَّذينَ يُؤذُونَ رَسُولَ اللّهِ لَهُمْ عَذابٌ اَليمٌ.
از آنان كسانى هستند كه پيامبر صلىاللهعليهوآله را اذيت مىكنند و مىگويند او «اذن» (گوش فرا دهنده) است. بگو: گوش است بر ضد كسانى كه گمان مىكنند او «اذن» است و براى شما خير است. به خدا ايمان مىآورد و در مقابل مؤمنين تواضع و احترام مىنمايد، و براى كسانى از شما كه ايمان آوردهاند رحمت است، و براى كسانى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله را اذيت مىكنند عذاب دردناك است.
وَ سَاَلْتُ جَبْرَئيلَ اَنْ يَسْتَعْفِىَ لِىَ السَّلامَ عَنْ تَبْليغِ ذلِكَ اِلَيْكُمْ - اَيُّهَا النّاسُ - لِعِلْمى بِقِلَّةِ الْمُتَّقينَ وَ كَثْرَةِ الْمُنافِقينَ وَ اِدْغالِ اللاّئِمينَ وَ حِيَلِ الْمُسْتَهْزِئينَ بِالاِْسْلامِ ، الَّذينَ وَصَفَهُمُ اللّهُ فى كِتابِهِ بِاَنَّهُمْ يَقُولُونَ بِاَلْسِنَتِهِمْ ما لَيْسَ فى قُلُوبِهِمْ ، وَ يَحْسَبُونَهُ هَيِّنا وَ هُوَ عِنْدَ اللّهِ عَظيمٌ ، وَ كَثْرَةِ اَذاهُمْ لى غَيْرَ مَرَّةٍ ، حَتّى سَمُّونى اُذُنا وَ زَعَمُوا اَنّى كَذلِكَ لِكَثْرَةِ مُلازَمَتِهِ اِيّاىَ وَ اِقْبالى عَلَيْهِ وَ هَواهُ وَ قَبُولِهِ مِنّى ، حَتّى اَنْزَلَ اللّهُ عَزَّ وَ جَلَّ فى ذلِكَ: «وَ مِنْهُمُ الَّذينَ يُؤْذُونَ النَّبِىَّ وَ يَقُولُونَ هُوَ اُذُنٌ ، قُلْ اُذُنُ - عَلَى الَّذينَ يَزْعَمُونَ اَنَّهُ اُذُنٌ - خَيْرٍ لَكُمْ ، يُؤْمِنُ بِاللّهِ وَ يُؤْمِنُ لِلْمُؤْمِنينَ وَ رَحْمَةٌ لِلَّذينَ آمَنوا مِنْكُمْ وَ الَّذينَ يُؤذُونَ رَسُولَ اللّهِ لَهُمْ عَذابٌ اَليمٌ». وَ لَوْ شِئْتُ اَنْ اُسَمِّىَ الْقائِلينَ بِذلِكَ بِاَسْمائِهِمْ لَسَمَّيْتُ ، وَ اَنْ اُومِئَ اِلَيْهِمْ بِاَعْيانِهِمْ لاََوْمَأْتُ ، وَ اَنْ اَدُلَّ عَلَيْهِمْ لَدَلَلْتُ ، وَ لكِنّى وَ اللّهِ فى اُمُورِهِمْ قَدْ تَكَرَّمْتُ .
اى مردم، من از جبرئيل درخواست كردم كه از خدا بخواهد تا مرا از ابلاغ اين مهم معاف بدارد، زيرا از كمى متقين و زيادى منافقين و افساد ملامت كنندگان و حيلههاى مسخره كنندگان اسلام اطلاع دارم، كسانى كه خداوند در كتابش آنان را چنين توصيف كرده است كه با زبانشان مىگويند آنچه در قلبهايشان نيست و اين كار را سهل مىشمارند در حالى كه نزد خداوند عظيم است، و همچنين به خاطر اينكه منافقين بارها مرا اذيت كردهاند تا آنجا كه مرا «اُذُن» (گوش فرا دهنده) ناميدند، و گمان كردند كه من چنين هستم به خاطر ملازمت بسيار او (على) با من و توجه من به او و تمايل او به
من و قبولش از من، تا آنجا كه خداوند عزوجل در اين باره چنين نازل كرد: «و از آنان كسانى هستند كه پيامبر صلىاللهعليهوآله را اذيت مىكنند و مىگويند او «اذن» (گوش فرا دهنده) است. بگو: گوش است بر ضد كسانى كه گمان مىكنند او «اُذُن» است و براى شما خير است. به خدا ايمان مىآورد و در مقابل مؤمنين تواضع و احترام مىنمايد، و براى كسانى از شما كه ايمان آوردهاند رحمت است، و براى كسانى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله را اذيت مىكنند عذاب دردناك است». و اگر بخواهم گويندگان چنين نسبتى را معرفى كنم و به آنان اشاره نمايم و آنان را نشان دهم مىتوانم، ولى درباره آنان با بزرگوارى رفتار كردهام.(1)
آيه مزبور در اولين مراحل خطبه مطرح مىشود كه نزول آيه «يا اَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ اِلَيْكَ . . .» اعلام شده، و همه آماده مىشوند تا مرحله اصلى خطبه برسد و معلوم شود پيامبر صلىاللهعليهوآله مأمور به تبليغ چه پيامى است. با آنكه مسير سخن نشاط و سرور خاصى را همراه دارد، امّا گويا چهره حضرت درهم مىرود و توجه عميق خود را به حضور كوردلان و منافقينى مىدوزد كه عملاً در كاروان غدير حضور دارند و همچنان در جامعه مسلمين حضور خواهند داشت. اينان به قدرى كينهتوز و آماده فتنه انگيزى هستند كه پيامبر صلىاللهعليهوآله وجودشان را مانعى بزرگ بر سر راه برنامه غدير مىبيند در حدى كه اگر خداوند با اراده خويش آنان را درهم نكوبد واقعا معرّفى و اعلان ولايت على عليهالسلام با حضور آنان ميسّر نيست، و آنگاه كه خطاب «وَ اللّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ» آمد بر همه ثابت شد كه خطر منافقين جدى است و بهمين جهت خدا ضامن حفظ رسولش شده است.
سوره توبه از آيه 37 خطاب با منافقين را آغاز مىكند و صحنههاى مختلفى از
1) . اسرار غدير: ص 139 - 140 بخش 2 .
كارشكنىهاى آنان را ترسيم مىنمايد، و اين روند تا آخر سوره ادامه مىيابد و از سورههايى است كه به طور خاص منافقين را زير نظر گرفته است. مطالعه اين آيات نشان مىدهد كه منافقين چه اندازه در اذيت پيامبر صلىاللهعليهوآله پيش رفتهاند و به تخريب زمينههاى اجتماعى اهداف اسلام پرداختهاند.
تصريح به خطر منافقين در اثناى خطبه اين نتيجه را دارد كه در دور دستهاى تاريخ كه مطالعه كنندگان خطبه غدير آن را مورد بررسى قرار مىدهند، به آسانى زير پا گذاشتن غدير در سقيفه را تحليل مىكنند و درمىيابند كه منافقين در غدير چه سوداهايى در سر مىپروراندند و چگونه پايههاى آن را محكم نمودند تا ثمره شومش را در سقيفه گرفتند.
درباره آيه «اُذُن» كه بازگوى يكى از بارزترين نمونههاى آزار منافقين است، در خطابه غدير حضرت به بيان كاملى پرداختهاند. آنان كه ملازمت اميرالمؤمنين عليهالسلام با رسول اللّه صلىاللهعليهوآله را به صورت دو جانبه مىديدند و شاهد جلسات خصوصى آن دو بزرگوار بودند كه احدى در آنها شريك نبود، به خود تا اين حد جرئت دادند كه حتى به صورت لسانى جسارت كنند و به كنايه لقب «اُذُن» به معناى «گوش» را به حضرت دادند و منظورشان اين بود كه سر تا پا گوش است و اسرارى را در گوش يكديگر نجوى مىكنند، و در واقع با اين كلمه حضرت را مسخره مىكردند.
خداوند در تقبيح اين رفتار منافقين آيهاى نازل كرد كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در غدير ضمن قرائت آن به تفسيرش نيز پرداخت. اولاً داستان آيه «اُذُن» را بيان فرمود كه در سطور
قبل ذكر شد. ثانيا در بين آيه بيان فرمود كه اگر من و على نجوا مىكنيم و مطالبى را
سرى به يكديگر مىگوييم اين مطالب سرى درباره منافقين است و آنان اين مسئله را به خوبى احساس كردهاند كه اين گونه مسخره مىكنند، و دقيقا به همين جهت اين نجواها به نفع مؤمنين است، و در آخر اين آيه اذيت كنندگان پيامبر صلىاللهعليهوآله به جهنم و عذاب اليم وعده داده شدهاند.
از آنجا كه ماجراى «اُذُن» مسئلهاى مخفى نبوده آن حضرت بر فراز منبر غدير از تشنج احتراز مىنمايد و به اشاره مىفرمايد: «افرادى را كه چنين استهزايى نسبت به من روا داشتهاند به نامشان مىشناسم و مىتوانم هم اكنون با اشاره دست آنان را به همه نشان دهم»، و اين حاكى از حضور آنان در برابر منبر غدير است. سپس مىفرمايد: «ولى مصلحت كنونى آن است كه با آنان درگير نشوم و بزرگوارانه رفتار كنم».
امام كاظم عليهالسلام در اين باره مىفرمايد: «پيامبر صلىاللهعليهوآله درباره منافقين با بزرگوارى رفتار كرد و ظاهر آنان را پذيرفت و باطن شان را به خدا واگذار كرد».(1)
ذكر نمونههايى از جسارتهاى منافقين حاضر در غدير كه در تاريخ به صراحت ذكر شده مىتواند روشنگر اين نكته باشد كه در غدير اهانت به ساحت مقدس پيامبر صلىاللهعليهوآله به اعلى درجه خود و به حدودى فراتر از مسئله اُذُن رسيد و انجام دهندگان اين جسارتها نيز معلوم شدند:
وقتى پيامبر صلىاللهعليهوآله دستور آماده سازى زير درختان و منبر غدير را صادر فرمود، يكى
1) . عوالم العلوم: ج 15/3 ص 156 .
از منافقين گفت: در اينجا كه ساعتى بيش توقف نخواهد داشت، براى چه دستور كندن خارها را مىدهد! بدانيد كه امروز مسئله مهم و ناراحت كنندهاى خواهد آورد!(1)
امام صادق عليهالسلام فرمود: هنگامى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله اميرالمؤمنين عليهالسلام را در روز غدير معرفى و منصوب مىفرمود، در مقابل حضرت هفت نفر از منافقين قرار داشتند كه عبارت بودند از : اولى، دومى، عبدالرحمن بن عوف، سعد بن ابىوقاص، ابوعبيده جراح، سالم مولى ابىحذيفه، و مغيرة بن شعبه. از ميان اين ها عمر گفت: «او را نمىبينيد كه
چشمانش مانند مجانين در گردش است؟! اكنون مىگويد: خدايم چنين گفته است»!(2)و اين گونه برنامه پيامبر صلىاللهعليهوآله را به مسخره گرفتند.
آنگاه كه اميرالمؤمنين عليهالسلام بر سر دستان پيامبر صلىاللهعليهوآله قرار گرفت و فرمود: «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ»، عمر گفت: «نه به خدا قسم، خدا به او چنين دستورى نداده و اين را از پيش خود مىگويد»!(3)
همچنين معاويه در روز غدير - بعد از منصوب شدن اميرالمؤمنين عليهالسلام - از شدت ناراحتى برخاست و با تكبّر به راه افتاد و با غضب خارج شد در حالى كه دست راستش را بر ابوموسى اشعرى و دست چپش را بر مغيرة بن شعبه تكيه داده بود و با تبختر
مىگفت: «محمد را بر اين گفت-ارش تصديق نمىكنيم و به ولايت على اقرار نمىنماييم».(1)
عدهاى ديگر از منافقين گفتند: «محمد هر ساعتى ما را به مطلب جديدى مىخواند. اكنون هم اين مطلب را پيش كشيده كه اهل بيتش را بر گُرده ما سوار كند»!(2)
پس از بيعت در غدير عمر شانه بالا انداخت و به ابوبكر گفت: عجب زير بازوى پسر عمويش را گرفته بالا مىبرد!(3)
عدهاى از منافقين پس از بيعت با يكديگر پيمان بستند و گفتند: اگر براى محمد اتفاقى بيفتد و از دنيا برود امر ولايت را از على عليهالسلام دور مىكنيم و نمىگذاريم براى او باشد.(4)
سه نفر از منافقين پس از خطابه و بيعت غدير در خيمه خود جمع شده بودند. يكى از آنها گفت: «محمد احمق است اگر گمان مىكند خلافت بعد از او براى على سازگار خواهد بود». ديگرى گفت: «او را احمق مىخوانى! آيا نمىدانى او مجنون
است»؟ سومى گفت: «چه احمق باشد و چه مجنون، به خدا قسم آنچه مىگويد هرگز نخواهد شد». پيرمردى از ميان مردم گفت: «اگر ما بين اقوام خود آن گونه كه او مىگويد باشيم، از خران بدتريم»!!!(1)
با توجه به اين موارد كه نمونههايى از مسايل اتفاق افتاده توسط منافقين است، اذيت و آزارشان نسبت به مقام نبوت معلوم مىشود و طبعا «عذاب اليم» مذكور در آيه شامل شان مىگردد. اين گونه است كه گروهى از اهل جهنم پس از پيامبر صلىاللهعليهوآله زمام امور مسلمين را به دست گرفتند، و طبيعى بود كه جامعه اسلامى را به سوى آتش بكشانند و اين مسير تاكنون مسير چهارده قرن را طى كند. دقيقا به همين دليل است كه شيعه از اين راه جهنمى فاصله مىگيرد و همراه «قائِدُ الْغُرِّ الْمُحَجَّلينَ» تا «جَنّاتِ النَّعيمِ» مىرود.
1) . بحار الانوار: ج 37 ص 143 .
سفيد
سفيد
اقتضاى فصاحت در بلندترين خطابه پيامبر صلىاللهعليهوآله - آن هم در موقعيتى چون غديرآن بوده كه در مواردى آيههاى قرآن را به صورت تضمين در كلام و تركيب يافته با كلام خويش مطرح فرمايد. اين اصل سخنورى به دو صورت اقتباس و استشهاد در كلام حضرت جلوه دارد، كه ذيلاً به بيان جوانبى از آن مىپردازيم و سپس موارد آن را مىآوريم.
منظور از اقتباس آن است كه بدون ذكر صريح يك آيه، مضمون آن در كلام حضرت آمده و منظور از آن تبيين شده است، بدون آنكه حضرت تصريح كند كه در حال خواندن آيهاى از قرآن هستم. منظور از استشهاد هم آن است كه حضرت مطلبى را بفرمايد و سپس شاهدى از قرآن را بدون قرائت صريح آيه ذكر كند و فقط به وجود آن در قرآن اشاره كند.
در خطبه غدير كيفيت تركيب كلام با آيه قرآن به چند صورت ديده مىشود:
1 . آيه به طور كامل و به همان صورت قرآنى در كلام آمده ولى منظور مفهوم آن است نه خود آيه. مثلاً مىفرمايد: «قُولُوا: سَمِعْنا وَ اَطَعْنا غُفْرانَكَ رَبَّنا . . .». در اينجا بعد از «قُولُوا» عين آيه قرآن است، ولى مفهوم دعايى آن قصد شده است.
2 . آيه به طور كامل با كلام تركيب مىشود بدون آنكه به آيه بودن آن اشاره شده باشد. مثلاً مىفرمايد: «قَدِ اسْتَشْهَدْتُ اللّهَ وَ بَلَّغْتُكُمْ رِسالَتى، وَ ما عَلَى الرَّسُولِ اِلاَّ الْبَلاغُ الْمُبينِ». در اينجا جمله «ما عَلَى الرَّسُولِ . . .» عين آيه قرآن است، ولى به عنوان كلام حضرت و بدون اشاره به قرآن بودن آن آمده است.
3 . آيه عينا آمده باشد ولى به گونهاى در كلام تركيب شده باشد كه تفسير آن با اشاره فهميده شود، مثلاً مىفرمايد: «بِأَمْرِ اللّهِ اَقُولُ: ما يُبَدَّلُ الْقَوْلُ لَدَىَّ». در اينجا «ما يُبَدَّلُ . . .» كلام خداوند در قرآن است و حضرت با اين شكل خاص از تركيب سخن به تفسير آن اشاره مىكند كه سخن من در واقع سخن خداست و تغيير پذير نيست.
4 . كلمات خاص يك آيه با چينش خاص آن با تغيير مختصرى در ضماير و امثال آن در كلام تركيب مىشود به گونهاى كه هر شنوندهاى متوجه مىشود اشاره به آيه قرآن است، مثلاً مىفرمايد: «اُنْذِرُكُمْ اَنّى رَسُولُ اللّهِ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِىَ الرُّسُلُ، اَفَاِنْ مِتُّ اَوْ قُتِلْتُ انْقَلَبْتُمْ عَلى اَعْقابِكُمْ»؟ در اينجا آيه «وَ ما مُحَمَّدٌ اِلاّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ . . .» با تغيير ضماير در كلام حضرت جاى گرفته و تبيين شده است.
5 . معنى و مفهوم آيه در ضمن جملهاى آورده مىشود بدون آنكه كلمات يا چينش آنها مراعات شود، ولى به راحتى مىتوان تشخيص داد كه اشاره به كدام آيه است مثلاً مىفرمايد: «اَنَا صِراطُ اللّهِ الْمُسْتَقيمُ الَّذى اَمَرَكُمْ بِاتِّباعِهِ» كه اشاره به آيه «وَ اَنَّ هذا صِراطى مُسْتَقيما فَاتَّبِعُوهُ» است.
تفسير قرآن به صورت ضمنى جلوههاى مختلفى در غدير دارد:
1 . در مواردى سياق كلام در قبل و بعد از آيه مفسر آيهاى است كه عينا ذكر شده است.
2 . در مواردى جملهاى كه آيه در ضمن آن است، در همان حال مفسر آن هم حساب مىشود.
3 . در مواردى يك آيه به عنوان نتيجه چند جمله مطرح است.
4 . در مواردى آيات كلى قرآن بر موارد خاص مربوط به ولايت تفسير شده است.
5 . در مواردى آيات مربوط به امم گذشته بر مسايل مربوط به ولايت انطباق داده شده است.
6 . در مواردى دو تا سه آيه در يك كلام تركيب شده و مجموعا تفسير شدهاند.
در موضوع غدير، آيات تفسير شده به صورت ضمنى، به 7 بخش تقسيم شده است:
1 . آيات مربوط به مناسبتهاى خاصى از غدير.
2 . آيات مربوط به معرفى مقام امامت و ولايت.
3 . آيات مربوط به دستورات الهى درباره ولايت.
4 . آيات مربوط به آماده سازى مردم براى مقابله با دشمنان غدير.
5 . آيات مربوط به دوستان و پذيرندگان ولايت على عليهالسلام.
6 . آيات مربوط به دشمنان و نفى كنندگان ولايت على عليهالسلام.
7 . آيات مربوط به موضوعات غير ولايت.
سفيد
با در نظر گرفتن اينكه غدير مراسم مفصلى در سه روز بوده، گذشته از آياتى كه مستقيما در آن ايام نازل شده و در قسمت آيات نازل شده در غدير ذكر شد، آياتى هم در ضمن كلام به صورت اشاره آمده و منظور از آنها بيان شده است. اين موارد در تفسير 18 آيه است، كه در اين بخش به آنها مىپردازيم:
اِنَّكَ مَيِّتٌ وَ اِنَّهُمْ مَيِّتُونَ.
تو از دنيا رفتنى هستى و آنان از دنيا رفتنى هستند.
اِنَّهُ قَدْ نَبَّأَنِىَ اللَّطيفُ الْخَبيرُ اَنّى مَيِّتٌ وَ اَنَّكُمْ مَيِّتُونَ، وَ كَأَنّى دُعيتُ فَأُجِبْتُ . . . فَما اَنْتُمْ قائِلُونَ لِرَبِّكُمْ؟
خداوند لطيف و خبير به من خبر داده است كه من از دنيا رفتنى هستم و شما هم از دنيا رفتنى هستيد، و مىبينم كه گويا مرا فراخوانده و من اجابت نمودهام . . . . در پاسخ پروردگار خود چه خواهيد گفت؟(1)
1) . خصال: ص 65 ح 98. بحار الانوار: ج 37 ص 21 ح 15. عوالم العلوم: ج 15/3 ص 43، 197.
آغاز خطبه غدير است و پيامبر صلىاللهعليهوآله بيدار باشى براى فكر مردم به ميان مىآورد كه همه بايد در پيشگاه پروردگار حاضر شويم و پاسخگوى اعتقاد و عمل خود باشيم؛ و اين را مقدمهاى بر پيام بزرگ ولايت در غدير قرار مىدهد. براى اين منظور آيه «اِنَّكَ مَيِّتٌ . . .» را ضمن تغيير ضماير با كلام خويش تركيب مىفرمايد.
در قرآن دنباله اين آيه را به مخاصمه دو گروه مخالف يكديگر در دنيا مىكشاند و مىفرمايد: «در روز قيامت نزد پروردگارتان به مخاصمه مىپردازيد». آنگاه دو گروه را مطرح مىكند: يكى آنان كه هم بر خدا دروغ بستند و هم صدق و حق را انكار كردند در حالى كه با پاى خود به سراغ شان آمده بود، و اينان را در جهنم جاى مىدهد؛ و گروه ديگر كسانى كه صدق و حق را تصديق نمودند، و اينان را با تقوى مىخواند و در جوار رحمت خداوند جاى مىدهد.
با اين زمينه قرآنى و غديرى مىتوان نتيجه گرفت كه تا روز قيامت دوستان و دشمنان على عليهالسلام بايد مرگ را در برابر خويش مجسم كنند و اين مرگ را براى پيامبر صلىاللهعليهوآله هم بدانند و متوجه باشند كه پس از مرگ روز پاسخگويى به آن
حضرت است؛ و مسئله بر سر چند روزه دنيا نيست كه پذيرفتن ولايت على عليهالسلام و يا انكار آن مساوى باشد.
از سوى ديگر منظور پيامبر صلىاللهعليهوآله آن است كه مسئله غدير را در آستانه مرگ خويش اعلام مىكنم. لذا در دنباله سخن مىفرمايد: «گويا من از سوى خداوند دعوت شدهام و اجابت مىنمايم». بدين گونه صريحا از مرگ خود خبر مىدهد تا اهميت غدير به عنوان آخرين خطابه از آخرين پيامبر خطاب به همه نسلهاى بشر معلوم گردد.
سَيَقُولُ لَكَ الْمُخَلَّفُونَ مِنَ الاَْعْرابِ شَغَلَتْنا اَمْوالُنا وَ اَهْلُونا، يَقُولُونَ بِأَلْسِنَتِهِمْ ما لَيْسَ فى قُلُوبِهِمْ، قُلْ فَمَنْ يَمْلِكُ لَكُمْ مِنَ اللّهِ شَيْئا اِنْ اَرادَ بِكُمْ نَفْعا بَلْ كانَ اللّهُ بِما تَعْمَلُونَ خَبيرا.
به زودى بر جاى ماندگان از اعراب خواهند گفت: اموال و خانواده ما مشغولمان كرده است. آنان در زبانشان چيزى را مىگويند كه در قلبشان نيست. بگو پس چه كسى در برابر خدا به نفع شما اختيارى دارد اگر او نفعى را براى شما بخواهد؛ بلكه خداوند به آنچه انجام مىدهيد آگاه است.
اِذْ تَلَقَّوْنَهُ بِأَلْسِنَتِكُمْ وَ تَقُولُونَ بِأَفْواهِكُمْ ما لَيْسَ لَكُمْ بِهِ عِلْمٌ وَ تَحْسَبُونَهُ هَيِّنا وَ هُوَ عِنْدَ اللّهِ عَظيمٌ.
آن هنگام كه با زبانتان با او ملاقات مىكنيد و با دهانتان مىگوييد آنچه بدان آگاهى نداريد، و اين كار را سهل مىانگاريد در حالى كه نزد خداوند عظيم است.
وَ سَاَلْتُ جَبْرَئيلَ اَنْ يَسْتَعْفِىَ لِىَ السَّلامَ عَنْ تَبْليغِ ذلِكَ اِلَيْكُمْ - اَيُّهَا النّاسُ - لِعِلْمى بِقِلَّةِ الْمُتَّقينَ وَ كَثْرَةِ الْمُنافِقينَ وَ اِدْغالِ اللاّئِمينَ وَ حِيَلِ الْمُسْتَهْزِئينَ بِالاِْسْلامِ ، الَّذينَ وَصَفَهُمُ اللّهُ فى كِتابِهِ بِاَنَّهُمْ يَقُولُونَ بِاَلْسِنَتِهِمْ ما لَيْسَ فى قُلُوبِهِمْ ، وَ يَحْسَبُونَهُ هَيِّنا وَ هُوَ عِنْدَ اللّهِ عَظيمٌ .
از جبرئيل خواستم كه از خداوند بخواهد تا مرا از ابلاغ اين مطلب به شما معاف بدارد، زيرا از كمى متقين و زيادى منافقين و افساد ملامت كنندگان و حيلههاى مسخره كنندگان اسلام اطلاع دارم، كسانى كه خداوند در كتابش آنان را چنين توصيف فرموده كه با زبانشان مىگويند آنچه در قلبهايشان نيست و اين كار را سهل مىشمارند در حالى كه نزد خداوند عظيم است.(1)
1) . اسرار غدير: ص 139 بخش 2 .
در اوايل خطابه كه آيه «يا اَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ . . .» تلاوت شده و حضرت به صراحت فرموده كه اين دستور درباره خلافت على عليهالسلام سه بار بر من نازل شده است، در همان حال ناگهان لحن سخن عوض مىشود و حضرت به صراحت تمام مىفرمايد از خدا خواستم مرا از تبليغ اين مسئله معاف بدارد و علت آن حضور منافقين است. آنگاه در توصيف آنان دو آيه از قرآن را كنار هم قرار مىدهد و با تغيير ضماير آن دو را تلفيق مىكند و به عنوان كلام خداوند مطرح مىفرمايد.
دو آيه مزبور در قرآن در دو سوره جداگانه آمده است. آيه 11 سوره فتح در توصيف منافقينى است كه از بيعت شجره تخلف ورزيدند و عذرهاى دروغين تراشيدند. خداوند درباره عذرهاى آنان مىفرمايد: «با زبان خود مطلبى را مىگويند كه در قلبهايشان نيست». آنگاه دورويى آنان را مورد استهزا قرار مىدهد كه اگر خداوند درباره شما اراده ضرر يا منفعتى نمايد شما چگونه با اين حيلهها كارى پيش خواهيد برد؟!
در آيه 15 سوره نور قسمت اول آن شباهتى به آيه 11 سوره فتح دارد ولى به جاى «ما لَيْسَ فى قُلُوبِكُمْ» جمله «ما لَيْسَ لَكُمْ بِهِ عِلْمٌ» آمده و فقط قسمت دوم آن در كلام حضرت ديده مىشود و مربوط به داستان «اِفك» است، كه منافقين بىمحابا نسبت به ساحت مقدس پيامبر صلىاللهعليهوآله جسارت كردند. لذا در روايتى آمده كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در آغاز سخن در غدير فرمود: «دستورى به من داده شد كه از ترس تكذيب اهل «اِفك» در تنگنا قرار گرفتم».(1)
1) . عوالم العلوم: ج 15/3 ص 52 .
استشهاد به اين دو آيه درباره منافقينى كه در غدير حضور داشتند و پيامبر صلىاللهعليهوآله به خاطر آنان اجراى مراسم غدير را مشكل مىدانست، ناظر به دو جهت در آنان است:
با توطئههاى بسيارى كه بر ضد پيامبر صلىاللهعليهوآله چيدهاند و تا حد صحيفه ملعونه براى براندازى خلافت اهل بيت عليهمالسلام(1)و نقشه قتل پيامبر صلىاللهعليهوآله در كوه هرشى(2)پيش رفتهاند، باز هم در ظاهر چنان اظهار ارادت دروغين نسبت به پيامبر صلىاللهعليهوآله نشان مىدهند كه حاكى از بالاترين درجه نفاق است.
ديگر آنكه اين دو رويى را بسيار عادى تلقى مىكنند در حالى كه نزد خداوند بسيار مهم است، و اين عادى شمردن به حدى رسيده بود كه گاهى رو در روى حضرت از ديگران هم جلوتر مىافتادند و ارادت بيشترى نشان مىدادند، و اين همان چيزى بود كه قلب پيامبر صلىاللهعليهوآله را آزار مىداد.
بد نيست در اينجا نمونههايى از حركات نفاق آميز منافقين را بياوريم، تا معلوم شود منظور حضرت از زيادى منافقين و افساد ملامت كنندگان و حيلههاى مسخره كنندگان اسلام چيست:
پس از منبر پيامبر صلىاللهعليهوآله عدهاى از منافقين در خيمه خود، آن حضرت را مسخره مىكردند. حذيفه سخن آنان را گزارش داد و پيامبر صلىاللهعليهوآله آنان را فرا خواند و پرسيد: شما چه گفتهايد؟ در پاسخ حضرت گفتند: به خدا قسم ما هيچ سخنى نگفتهايم، و اگر سخنى درباره ما به شما رسيده، بر ما دروغ بستهاند!!(1)
عمر كه هم در صحيفه رئيس پنج نفر بود(2)و هم در نقشه قتل پيامبر صلىاللهعليهوآله در كوه هَرْشى شخصا شركت داشت،(3)و هم عملاً پس از پيامبر صلىاللهعليهوآله نشان داد كه بنيانگذار سقيفه بر ضد خلافت على عليهالسلام است؛ او در غدير از اولين كسانى بود كه براى بيعت پيشقدم شد.(4)پس از بيعت هم تنها كسى بود كه گفت: «بَخٍ بَخٍ لَكَ يَابْنَ اَبىطالِبٍ! هَنيئا لَكَ! اَصْبَحْتَ مَوْلاىَ وَ مَوْلى كُلِّ مُؤْمِنٍ وَ مُؤْمِنَةٍ»: «خوشا به حالت اى پسر ابىطالب! گوارايت باد! صاحب اختيار هر مرد و زن مؤمنى شدهاى»!(5)و اين برخورد نمونهاى از نفاق است.
هفت نفر از منافقين در برابر منبر قبل از اعلان ولايت نشسته بودند. يكى از آنان گفت: «چشمانش را نمىبينيد كه گويا چشم ديوانهاى است. اكنون بپا مىخيزد و مىگويد: خدايم چنين گفته است»! جبرئيل اين سخن را به پيامبر صلىاللهعليهوآله خبر داد. حضرت
آنان را پس از منبر فرا خواند و در اين باره مؤاخذه فرمود. آنان انكار كردند و قسم ياد كردند كه چنين سخنى نگفتهاند!(1)
پس از منبر غدير عدهاى از منافقين در خيمهاى جمع شده مىگفتند: «به خدا قسم ياران كسرى و قيصر در لباسهاى خز و رنگارنگ و حرير و بافته زندگى مىكنند، ولى ما همراه پيامبر در دو چيز خشن به سر مىبريم: هم غذاى خشن مىخوريم و هم لباس خشن مىپوشيم. بعد از اين همه، اكنون كه مرگش نزديك شده مىخواهد جانشينى بعد از خود را به على بسپارد. به خدا قسم خواهد دانست (كه چه خواهيم كرد)»!
مقداد اين سخنان را به حضرت گزارش داد. حضرت اعلان اجتماع عمومى به مردم داد و آنان را فرا خواند و در اين باره توبيخ فرمود. در پاسخ گفتند: پدر و مادرمان فدايت يا رسول اللّه. قسم به آنكه تو را به حق مبعوث نمود و به نبوت كرامتت داد، آنچه به تو خبر رسيده ما نگفتهايم. قسم به آنكه تو را بر همه بشر برگزيده، ما نگفتهايم!(2)
به محض آنكه پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ»، ابوبكر و عمر در گوش يكديگر نجوا كردند: «به خدا قسم هرگز درباره آنچه او گفت تسليمش نخواهيم شد»! اين خبر به پيامبر صلىاللهعليهوآله داده شد و حضرت پس از منبر آنان را فرا خواند و مؤاخذه فرمود. آنان انكار كردند و به خدا قسم ياد كردند كه چيزى نگفتهاند.(3)
پس از منبر و بيعت غدير، عدهاى از متمرّدين و سردمداران منافقين در بين خود توطئه كرده گفتند: «اگر براى محمد حادثهاى رخ دهد، امر خلافت را از على دور مىكنيم و نمىگذاريم بدان دست يابد»! پيرو اين سخن نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله آمدند و گفتند: «تو بهترين خلق نزد خدا و خود و ما را براى خلافت بپا داشتى. به وسيله او مقابله با ظلم ظالمين و تعدى كنندگان در سياست ما را كفايت نمودى»!
در اين حال خداوند دورويى آنان را و اينكه قصد قتل پيامبر صلىاللهعليهوآله را دارند و بعد از او در صدد تمرّد هستند به آن حضرت خبر داد. پيامبر صلىاللهعليهوآله آنان را فرا خواند و در اين باره سرزنش نمود. آنان در انكار كلام حضرت قسمهاى شديد ياد كردند. اولى گفت: «يا رسول اللّه، به خدا قسم درباره چيزى به اندازه اين بيعت اهميت قائل نشدهام. اميدوارم به خاطر آن مرا در قصرهاى بهشت جاى دهد، و مرا در آنجا از بهترين وارد شوندگان و ساكنين آن قرار دهد»! دومى گفت: «پدر و مادرم به قربانت يا رسول اللّه، من به دخول بهشت و نجات از آتش جز با اين بيعت مطمئن نشدم. به خدا قسم اگر از زمين تا عرش پر از مرواريد تازه و جواهر گرانقيمت به من دهند كه بر خلاف اين بيعت عمل كنم يا آن را بشكنم - بعد از چنين پيمانى كه بستم - هرگز به چنين كارى خشنود نخواهم بود»! سومى گفت: «به خدا قسم يا رسول اللّه، به قدرى از اين بيعت خوشحال شدم و اينكه در رضوانِ خداوند شاد بوده به آرزوها خواهم رسيد، كه يقين پيدا كردم اگر گناه همه اهل زمين بر گردن من بود با اين بيعت از من پاك شد».
آنگاه بر گفتههاى خود بار ديگر قسم ياد كرد و كسى را كه خلاف آن را به پيامبر صلىاللهعليهوآله گزارش كرده لعنت نمود و بعد از او بقيه سردمداران و متمردين منافقين نيز نظير همين سخنان را گفتند.(1)
1) . عوالم العلوم: ج 15/3 ص 155 .
پس از مراسم غدير چند نفر از قريش جمع شده بودند و از آنچه واقع شد تأسف مىخوردند! در اين هنگام سوسمارى از كنار آنان عبور كرد. يكى از آنان گفت: اى كاش محمد به جاى على اين سوسمار را امير ما قرار مىداد!!!
ابوذر اين گفته آنان را به پيامبر صلىاللهعليهوآله گزارش داد. حضرت سراغ آنان فرستاد و احضارشان نمود و گفتهشان را برايشان تكرار نمود. آنان انكار كردند و در اين باره قسم ياد نمودند. پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: بدانيد كه جبرئيل بر من نازل شده و خبر آورده كه روز قيامت قومى را مىآورند كه امام شان سوسمار است! مواظب باشيد كه شما نباشيد!!(1)
آن شب كه توطئه قتل پيامبر صلىاللهعليهوآله بر فراز كوه هرشى اجرا شد و خداوند رسولش را حفظ نمود، صبح هنگام كه قافله پياده شدند حضرت فرمود: «چه شده است عدهاى را كه در كعبه هم قسم شدهاند كه اگر خدا محمد را از دنيا ببرد يا كشته شود، امر خلافت را به اهل بيتش باز نگردانند؟
همان عده فورا نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله آمدند و قسم ياد كردند كه دراين باره هيچ سخنى نگفتهاند و چنين قصدى نداشتهاند و درباره آن حضرت هيچ اقدامى نكردهاند!(2)
با مطالعه نمونههاى ذكر شده از نفاق شان كه در خود غدير بروز كرد، در حالى كه بزرگترين توطئهها را بر ضد پيامبر صلىاللهعليهوآله تدارك ديده بودند؛ معناى كلام حضرت را در اولين فرازهاى خطابه غدير مىفهميم كه در زبان بر خلاف قلبهايشان سخن
مىگويند، و اين دورويى را آن قدر ساده و آسان انجام مىدهند كه ساعت به ساعت حاضر به تكرار آن هستند.
النَّبِىُّ اَوْلى بِالْمُؤْمِنينَ مِنْ اَنْفُسِهِمْ وَ اَزْواجُهُ اُمَّهاتُهُمْ وَ اُولُو الاَْرْحامِ بَعْضُهُمْ اَوْلى بِبَعْضٍ فى كِتابِ اللّهِ مِنَ الْمُؤْمِنينَ وَ الْمُهاجِرينَ اِلاّ اَنْ تَفْعَلُوا اِلى اَوْلِيائِكُمْ مَعْرُوفا كانَ ذلِكَ فِى الْكِتابِ مَسْطُورا.
پيامبر صلىاللهعليهوآله نسبت به مؤمنين از خودشان صاحب اختيارتر است و همسران او مادران مؤمنين هستند. و بعضى از خويشان از مؤمنين و مهاجرين نسبت به برخى ديگر در كتاب خدا تقدم دارند، مگر آنكه نسبت به دوستان خود كار نيكى انجام داده باشند، كه اين مطلب در كتاب نوشته شده است.
فيما اَنْشَدَ اَميرُالْمُؤْمِنينَ عليهالسلام النّاسَ فى رُحْبَةِ الْكُوفَةِ: اُنْشِدُ اللّهَ مَنْ سَمِعَ رَسُولَ اللّهِ صلىاللهعليهوآله يَقُولُ يَوْمَ غَديرِ خُمٍّ: «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ» اِلاّ قامَ. فَقامَ اثْناعَشَرَ بَدْرِيّا فَقالُوا: نَشْهَدُ اَنّا سَمِعْنا رَسُولَ اللّهِ صلىاللهعليهوآله يَقُولُ يَوْمَ غَديرِ خُمٍّ: «اَلَسْتُ اَوْلى بِالْمُؤْمِنينَ مِنْ اَنْفُسِهِمْ وَ اَزْواجى اُمَّهاتِهِمْ»؟ قُلْنا: بَلى يا رَسُولَ اللّهِ. فَقالَ: «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلِىٌّ مَوْلاهُ، اَللّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ».
از مواردى كه اميرالمؤمنين عليهالسلام مردم را در ميدان كوفه قسم داد اين بود كه: قسم مىدهم هر كس را كه از پيامبر صلىاللهعليهوآله در روز غدير خم شنيده كه فرمود: «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلِىٌّ مَوْلاهُ» كه برخيزد. در اينجا دوازده نفر از شركت كنندگان در جنگ بدر برخاستند و گفتند: ما شهادت مىدهيم كه در روز غدير خم از پيامبر صلىاللهعليهوآله شنيديم كه مىفرمود: «آيا من نسبت به شما از خودتان صاحب اختيارتر نيستم»؟ مردم گفتند: بلى يا رسول اللّه. پس دست على عليهالسلام را گرفت و فرمود: «هر كس من صاحب اختيار اويم اين على صاحب اختيار اوست. خدايا هر كس ولايت او را بپذيرد دوست بدار و با هر كس كه با او دشمنى كند دشمنى كن».(1)
1) . عوالم العلوم: ج 15/3 ص 245، 251. الغدير: ج 1 ص 178. امالى الطوسى: ص 113. اسد الغابة: ج 4 ص 28. ارجح المطالب: ص 580 . مشكل الآثار: ج 2 ص 308 .
در احاديثى كه خلاصه واقعه غدير را نقل كردهاند قبل از جمله «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ . . .» استشهاد پيامبر صلىاللهعليهوآله به اين آيه قرآن به عنوان مقدمه اعتقادى آن ديده مىشود. اضافه بر اينكه از روايات استفاده مىشود استشهاد به اين آيه در ايام سه روزه غدير به طور مكرر صورت گرفته است و حضرت گذشته از اصل خطبه، به مناسبتهاى مختلفى اين ركن غدير را مطرح فرمودهاند.
موقعيت اين آيه در قرآن به عنوان تنها آيه صريح در ولايت شخص پيامبر صلىاللهعليهوآله ممتاز است، اگر چه آيات بسيارى دلالت بر مقام با عظمت آن حضرت دارد. اين آيه به صورت يك سؤال در قالب ضمير متكلم در خطابه حضرت آمده است كه آيا من اولى به نفس مؤمنين نيستم؟
عصاره غدير «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ» است كه از ميان دهها كلمه كه مىتوانست بيانگر چنين مقامى باشد كلمه «مولى» به عنوان پرمحتواترين و گوياترين آن ها انتخاب شد. براى آنكه درك معانى مولى روشن باشد و مورد بحث قرار نگيرد و راه دور دست مسلمانان دچار مسائل سؤال برانگيز نشود، يك جمله كوتاه قرآنى براى تبيين معناى «مولى» انتخاب شد كه مربوط به مقام والاى پيامبر صلىاللهعليهوآله است و كسى در معناى آن شك ندارد.
در آن آيه عين كلمهاى كه درباره اميرالمؤمنين عليهالسلام به كار رفته درباره شخص خاتم انبياء استفاده شده است. «النَّبِىُّ اَوْلى بِالْمُؤْمِنينَ . . .» يعنى پيامبر صلىاللهعليهوآله اولويت دارد بر مؤمنين از خودشان، و به عبارت ديگر اختيار پيامبر صلىاللهعليهوآله بر مؤمنين از خودشان بيش تر
است. آنگاه كه مىفرمايد: «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ . . .» يعنى همان اولويت و اختيارى كه درباره من معتقديد عينا بايد درباره على عليهالسلام معتقد باشيد و او را صاحب اختيارتر از خود بر خودتان بدانيد، و اين واضحترين شكل از تبيين معناى مولى است.
درباره «اولى به نفس بودن» پيامبر صلىاللهعليهوآله و ارتباط آن با اولى به نفس بودن اميرالمؤمنين عليهالسلام چند فراز بسيار مهم در كلام معصومين عليهمالسلام وجود دارد، كه مطالعه آنها به درك عميق ما از معناى مولى كمك مىكند.
از پيامبر صلىاللهعليهوآله پرسيدند: اين ولايت كه شما در آن از خود ما مقدم هستيد، چيست؟ فرمود: «گوش جان سپردن و اطاعت در همه موارد؛ آنچه دوست بداريد و آنچه شما را خوش نيايد».(1)
قالَ اَميرُالْمُؤْمِنينَ عليهالسلام فى مُناشِداتِهِ فى عَصْرِ عُثْمانَ بِمَسْجِدِ رَسُولِ اللّهِ صلىاللهعليهوآله يَذْكُرُ غَديرَ خُمٍّ: ثُمَّ اَمَرَ (رَسُولُ اللّهِ صلىاللهعليهوآله) فَنُودِىَ بِالصَّلاةِ جامِعَةً، ثُمَّ خَطَبَ فَقالَ: «اَيُّهَا النّاسُ، اَتَعْلَمُونَ اَنَّ اللّهَ عَزَّوَجَلَّ مَوْلاىَ وَ اَنَا مَوْلَى الْمُؤْمِنينَ وَ اَنَا اَوْلى بِهِمْ مِنْ اَنْفُسِهِمْ»؟ قالُوا: بَلى، يا رَسُولَ اللّهِ. قالَ: قُمْ يا عَلِىُّ. فَقُمْتُ، فَقالَ: «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ اللّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ». فَقامَ سَلْمانُ فَقالَ: يا رَسُولَ اللّهِ، وِلاءٌ كَماذا؟ فَقالَ: «وِلاءٌ كَوِلايَتى، مَنْ كُنْتُ اَوْلى بِهِ مِنْ نَفْسِهِ فَعَلِىٌّ اَوْلى بِهِ مِنْ نَفْسِهِ».
1) . عوالم العلوم: ج 15/3 ص 296 .
اميرالمؤمنين عليهالسلام در مجلسى كه در زمان عثمان در مسجد پيامبر صلىاللهعليهوآله منعقد شده بود، مردم را درباره فضايل خود قسم مىداد و از جمله غدير را يادآور شد و فرمود: پيامبر صلىاللهعليهوآله دستور داد ندا شود تا همه مردم جمع شوند. آنگاه خطابهاى ايراد كرد و فرمود: «اى مردم، آيا مىدانيد كه خداوند عز و جل صاحب اختيار من است، و من صاحب اختيار مؤمنينم، و نسبت به آنان از خودشان صاحب اختيارترم»؟ گفتند: بلى، يا رسول اللّه. فرمود: اى على برخيز. من برخاستم و حضرت فرمود: «هر كس كه من صاحب اختيار او بودهام على صاحب اختيار اوست. خدايا، هر كس ولايت او را بپذيرد دوست بدار و هر كس با او دشمنى كند با او دشمن باش». سلمان برخاست و پرسيد: يا رسول اللّه، اين ولايت چگونه ولايتى است؟ فرمود: «ولايتى همچون ولايت من. هر كس كه اختيار من بر او از خودش بيشتر است على نيز اختيارش بر او از خودش بيشتر است».(1)
در اين حديث عبارات دقيقتر است و در فهماندن ولايت على عليهالسلام ظرافت بيشترى از آن دريافت مىشود. پيامبر صلىاللهعليهوآله از ولايت خدا آغاز مىفرمايد و سپس ولايت خود و آنگاه ولايت على عليهالسلام را مطرح مىنمايد. اين ترتيب شكى در معناى ولايت باقى نمىگذارد، چرا كه معناى صاحب اختيارى خداوند بر كسى پوشيده نيست و در واقع همان ولايت مطلقه است كه بايد بدون هيچ قيد و شرطى تسليم خدا باشيم. آنگاه درجه بعدى ولايت را از طرف خداوند براى خود و على عليهالسلام اعلام مىفرمايد. جالبتر اينكه عين كلمه «مولى» را درباره خداوند و خود و على عليهالسلام مطرح مىفرمايد تا كسى در حد اختلاف كلمات نيز شبهه وارد نكند. آنگاه در «مولى المؤمنين» بودن خود به آيه «النَّبِىُّ اَوْلى بِالْمُؤْمِنينَ مِنْ اَنْفُسِهِمْ» به صورت اقتباس در كلام استشهاد می فرماید.
1) . عوالم العلوم: ج 15/3 ص 234. كتاب سليم: ص 199. فرائد السمطين: ج 1 ص 312.
تفسير كامل اين آيه را در حديثى مىبينم كه از پيامبر صلىاللهعليهوآله پرسيدند: منظور از «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ» چيست؟
حضرت فرمود: «خداوند مولاى من است و بر من از خودم بيشتر اختيار دارد و با امر او مرا امرى و اختيارى نيست. و من مولاى مؤمنين هستم و نسبت به آنان از خودشان بيشتر اختيار دارم و با امر من ايشان را امرى و اختيارى نيست. و هر كس كه من صاحب اختيار او هستم و با امر من او را اختيارى نيست، على بن ابىطالب مولاى اوست و بر او از خودش بيشتر اختيار دارد، و با امر او برايش امرى و اختيارى نيست».(1)
جاءَ اَبُو اَيُّوبِ الاَْنْصارى مَعَ رَهْطٍ مِنَ الاَْنْصارِ اِلى عَلِىٍّ عليهالسلام بِالرُّحْبَةِ، فَقالَ عليهالسلام: مَنِ الْقَوْمُ؟ قالُوا: مَواليكَ يا اَميرَالْمُؤْمِنينَ . . . سَمِعْنا رَسُولَ اللّهِ صلىاللهعليهوآله يَوْمَ غَديرِ خُمٍّ وَ هُوَ آخِذٌ بِيَدِكَ، يَقُولُ: «اَيُّهَا النّاسُ، اَلَسْتُ اَوْلى بِالْمُؤْمِنينَ مِنْ اَنْفُسِهِمْ»؟ قُلْنا: بَلى يا رَسُولَ اللّهِ. فَقالَ: «اِنَّ اللّهَ مَوْلاىَ وَ اَنَا مَوْلَى الْمُؤْمِنينَ، وَ عَلِىٌّ مَوْلى مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ، اللّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ».(2)
ابوايوب انصارى با عدهاى از انصار در ميدان كوفه نزد اميرالمؤمنين عليهالسلام آمدند. حضرت پرسيد: شما كيستيد؟ گفتند: اهل ولايت تو يا اميرالمؤمنين . . . ما از پيامبر صلىاللهعليهوآله شنيديم كه در روز غدير خم در حالى كه دست تو را گرفته بود مىفرمود: «اى مردم، آيا من بر مؤمنين از خودشان صاحب اختيارتر نيستم؟ گفتيم: بلى يا رسول اللّه. فرمود: «خداوند مولى و صاحب اختيار من است، و من مولى و صاحب اختيار مردم هستم، و على مولى و صاحب اختيار هر كسى است كه من صاحب اختيار او بودهام. خدايا، هر كس ولايت او را بپذيرد دوست بدار و هر كس با او دشمنى كند با او دشمنى كن».
تضمين آيه در كلام حضرت در اين حديث شبيه حديث قبلى است، فقط در تفسير آن يك فرق شاخص ديده مىشود كه حامل صراحت بيشترى است، و آن عبارتِ «عَلِىٌّ مَوْلى مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ» است، كه در چينش كلام جالب تر و الهام بخشتر است و اين صورت را تداعى مىكند: «اللّهُ مَوْلى، اَنَا مَوْلى، عَلِىٌّ مَوْلى»!! و به معناى اثبات ولايت مطلقه الهيه براى پيامبر و اميرالمؤمنين عليهماالسلام در سايه ولايت پروردگار است.
اَنْشَدَ اَميرُالْمُؤْمِنينَ عليهماالسلام النّاسَ يَوْما فيمَنْ شَهِدَ غَديرِ خُمٍّ. فَقامَ سَبْعَةَ عَشَرَ رَجُلاً، مِنْهُمْ اَبُوقُدّامَةِ الاَْنْصارى فَقالُوا: نَشْهَدُ اَنّا اَقْبَلْنا مَعَ رَسُولِ اللّهِ صلىاللهعليهوآله مِنْ حَجَّةِ الْوِداعِ . . . ثُمَّ قامَ فَحَمِدَ اللّهَ تَعالى وَ اَثْنى عَلَيْهِ ثُمَّ قالَ: «اَيُّهَا النّاسُ، اَتَعْلَمُونَ اَنَّ اللّهَ عَزَّ وَ جَلَّ مَوْلاىَ وَ اَنَا مَوْلَى الْمُؤْمِنينَ وَ اَنّى اَوْلى بِكُمْ مِنْ اَنْفُسِكُمْ؟ - يَقُولُ ذلِكَ مِرارا- قُلْنا: نَعَمْ - وَ هُوَ آخِذٌ بِيَدِكَ - يَقُولُ: «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ، اللّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ» ثَلاثَ مَرّاتٍ.
اميرالمؤمنين عليهالسلام روزى مردم را درباره غدير خم قسم داد كه هر كس حاضر بوده شهادت دهد. هفده نفر برخاستند كه ابوقدامه انصارى جزء آنان بود، و گفتند: «ما شهادت مىدهيم كه همراه پيامبر صلىاللهعليهوآله از حجة الوداع باز مىگشتيم . . . تا آنجا كه حضرت برخاست و حمد و ثناى الهى به جا آورد و سپس فرمود: «اى مردم آيا مىدانيد كه خداى عز و جل مولى و صاحب اختيار من است، و من مولى و صاحب اختيار مؤمنين هستم، و من نسبت به شما از خودتان صاحب اختيارترم» - و اين مطلب را چند بار فرمود - ما در پاسخ گفتيم: آرى - و اين در حالى بود كه پيامبر صلىاللهعليهوآله دست تو را گرفته بود - در اين حال فرمود: «هر كس من صاحب اختيار او بودهام على صاحب اختيار اوست. خدايا، هر كس ولايت او را بپذيرد دوست بدار، و هر كس با او دشمنى كند با او دشمنى كن»، و اين را سه مرتبه فرمود.(1)
1) . عوالم العلوم: ج 15/3 ص 238. احقاق الحق: ج 6 ص 329. اسد الغابة: ج 5 ص 250.
اشاره و استناد به آيه «النَّبِىُّ اَوْلى بِالْمُؤْمِنينَ مِنْ اَنْفُسِهِمْ» در اين حديث هم شبيه قبلى است و به صورت ضمير مخاطب آورده شده است. آنچه در اين حديث جلب توجه مىكند تكرار اين جمله است كه چند بار صورت گرفته است كما اينكه جمله «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ . . .» طبق اين نقل سه بار تكرار شده است. از تكرار مىتوان تأكيد پيامبر صلىاللهعليهوآله را بر حساسترين فراز غدير دريافت، چرا كه تنها اين مطلب در خطابه غدير تكرار شده است. جهت اين تأكيد نيز واضح است كه نقطه پرگار غدير همانا اعلام اولى به نفس بودن على عليهالسلام نسبت به مردم همچون ولايت پيامبر صلىاللهعليهوآله است، كه اين دو مقام والا به اراده خداوند و اعطايى ذات اقدس اوست؛ و به همين جهت است كه در چينش كلام پس از ذكر ولايت اللّه آمده است.
قالَ عَمْرُو بْنُ مَيْمُونِ الاَْوْدى: وَ هُوَ صاحِبُ يَوْمِ غَديرِ خُمٍّ اِذْ نَوَّهَ رَسُولُ اللّهِ صلىاللهعليهوآله بِاسْمِهِ وَ اَلْزَمَ اُمَّتَهُ وِلايَتَهُ وَ عَرَّفَهُمْ بِخَطَرِهِ وَ بَيَّنَ لَهُمْ مَكانَهُ فَقالَ: «اَيُّهَا الناسُ، مَنْ اَوْلى بِكُمْ مِنْ اَنْفُسِكُمْ؟ قالُوا: اللّهُ وَ رَسُولُهُ. قالَ: فَمَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلِىٌّ مَوْلاهُ».
عمرو بن ميمون اودى مىگويد: على عليهالسلام صاحب روز غدير خم است، آنگاه كه پيامبر صلىاللهعليهوآله او را با نام صدا زد و ولايت او را بر امتش واجب نمود و عظمت او را به آنان شناساند و مقام او را برايشان بيان داشت و فرمود: چه كسى نسبت به شما از خودتان صاحب اختيارتر است؟ گفتند: خدا و پيامبرش. فرمود: پس هر كس كه من صاحب اختيار اويم اين على صاحب اختيار اوست».(1)
در اين حديث اقتباس آيه به صورت سؤالى است كه پاسخ آن آيه را مجسم مىكند. حضرت مىپرسد: اولى به نفس شما كيست؟ وقتى مىگويند: «اللّه و رسول» مجموع
1) . عوالم العلوم: ج 15/3 ص 278 ح 392. بحار الانوار: ج 40 ص 69 ح 104. امالى الطوسى: ج 2 ص 170.
اين پرسش و پاسخ تداعى آيه «النَّبِىُّ اَوْلى بِالْمُؤْمِنينَ مِنْ اَنْفُسِهِمْ» را مىنمايد كه بدين صورت در كلام حضرت تضمين شده است.
نكته بسيار جالبى كه در اين حديث به چشم مىخورد «فاء» نتيجه در «فَمَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ . . .» است، كه براى استحكام بخشيدن به ارتباط ولايت اميرالمؤمنين عليهالسلام با ولايت خدا و پيامبر صلىاللهعليهوآله است، يعنى: اكنون كه قبول داريد خدا و رسول صاحب اختيار شمايند پس دنباله اين اعتقاد را قطع نكنيد كه على پس از من صاحب اختيار شماست.
فِى احْتِجاجِ قَيْسِ بْنِ سَعْدٍ عَلى مُعاوِيَةَ، اِنَّهُ قالَ بِشَأْنِ اَميرِالْمُؤْمِنينَ عليهالسلام: «الَّذى نَصَبَهُ رَسُولُ اللّهِ صلىاللهعليهوآله بِغَديرِ خُمٍّ فَقالَ: مَنْ كُنْتُ اَوْلى بِهِ مِنْ نَفْسِهِ فَعَلِىٌّ اَوْلى بِهِ مِنْ نَفْسِهِ».
قيس بن سعد در اتمام حجت بر معاويه، درباره اميرالمؤمنين عليهالسلام گفت: «على عليهالسلام همان كسى است كه پيامبر صلىاللهعليهوآله او را در غدير خم منصوب نمود و فرمود: هر كس كه من بر او از خودش صاحب اختيارتر بودهام على نسبت به او از خودش صاحب اختيارتر است».(1)
در اين حديث كلمه «اولى» كه در آيه آمده درباره اميرالمؤمنين عليهالسلام هم عينا به كار رفته است. از سوى ديگر آنچه در احاديث قبلى در دو قسمت بود كه يكى طرح آيه و ديگرى نتيجه گيرى براى ولايت على عليهالسلام، در اين حديث در يك جمله تنظيم شده، و آيه و نتيجه آن كنار هم آمده است. مىتوان گفت: عبارت اين حديث جلوه ديگرى از وضوح معناى ولايت در غدير را مىرساند و پردهبردارى بىدغدغهاى در ارائه دقيق معناى «مولى» است.
1) . عوالم العلوم: ج 15/3 ص 274. كتاب سليم: ص 314 .
ما يُبَدَّلُ الْقَوْلُ لَدَىَّ وَ ما اَنَا بِظَلاّمٍ لِلْعَبيدِ.
نزد من سخن تغيير يافتنى نيست و من به بندگان ظلم كننده نيستم.
يَقُولُ اللّهُ: «ما يُبَدَّلُ الْقَوْلُ لَدَىَّ»، بِاَمْرِكَ يا رَبِّ اَقُولُ: اللّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ وَ انْصُرْ مَنْ نَصَرَهُ وَ اخْذُلْ مَنْ خَذَلَهُ وَ الْعَنْ مَنْ اَنْكَرَهُ وَ اغْضِبْ عَلى مَنْ جَحَدَ حَقَّهُ.
خداوند مىفرمايد: «نزد من سخن تغييريافتنى نيست»، اى پروردگار من، به امر تو مىگويم: «خدايا دوست بدار هر كس ولايت على را بپذيرد و دشمن بدار هر كس با او دشمنى كند و يارى كن هر كس او را يارى كند و خوار كن هر كس او را خوار كند و لعنت كن هر كس او را نشناسد و غضب فرما بر هر كس كه حق او را انكار نمايد».(1)
خطابه غدير در حساسترين مرحله است كه على بن ابىطالب عليهالسلام بر سر دست پيامبر صلىاللهعليهوآله معرفى مىشود. آن حضرت پس از شناساندن على عليهالسلام، مىخواهد دعاى معروف خود را كه شعار ابدى اسلام است به همه اعلام كند و بياموزد كه «اللّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ . . .». اين دعا يك اعتقاد در قالب نيايش است و شش بُعد مهم عقيدتى از ولايت و برائت را تابلوى بلند اسلام مىنمايد. به عنوان مقدمه چنين دعاى مهمى يك آيه از قرآن را به صورت اقتباس زير بناى كلام قرار مىدهد و مىفرمايد: «خدا مىفرمايد: ما يُبَدَّلُ الْقَوْلُ لَدَىَّ». در برخى نسخهها اين فراز به اين صورت است: «مىگويم: به امر پروردگارم سخن نزد من تغيير يافتنى نيست»، و در نسخهاى ديگر چنين است: «به امر خدا مىگويم: «ما يُبَدَّلُ الْقَوْلُ لَدَىَّ».
1) . اسرار غدير: ص 145 بخش 4.
پيامبر صلىاللهعليهوآله با استشهاد به چنين آيهاى كه تغيير ناپذير بودن گفتهاش را مىرساند، مىخواهد بفهماند كه سخن من از طرف خداوند است و همان گونه كه سخن خداوند تغيير نمىكند سخن من هم تغيير نمىيابد. آنچه در برخى نسخهها آمده اين مطلب را بازتر مىكند و اين مهم را به خدا نسبت مىدهد و كلمه «اَقُولُ» را به كار مىبرد. يعنى اعلام مىكنم به امر پروردگارم «سخن نزد من تغيير يافتنى نيست»؛ يعنى يك دستور الهى است كه سخن من هم نبايد تغيير يابد؛ و اين تعبير ديگرى از حديث معروف است كه «حَلالُ مُحَمَّدٍ حَلالٌ اِلى يَوْمِ الْقِيامَةِ وَ حَرامُ مُحَمَّدٍ حَرامٌ اِلى يَوْمِ الْقِيامَةِ».(1)
در قرآن اين آيه در ضمن آيات روز قيامت آمده كه در آن روز خداوند حكم تغيير ناپذير خود را بر بندگانش صادر مىفرمايد و گروهى براى رفع عذاب از خود لب به سخنان مخاصمه آميز مىگشايند تا شايد حكم خدا را درباره خود تغيير دهند. در چنين موقعيتى خطاب مىرسد: «سخن نزد من تغيير نمىيابد»، و ضميمهاش اين جمله است كه «من به بندگان ظلم نمىكنم»؛ يعنى سخن خداوندِ عادل جاى استشكال ندارد.
در اين فراز از خطابه غدير پيامبر صلىاللهعليهوآله يك تابلوى دائمى به دست مسلمانان مىدهد و گويا اعلام مىكند كه يك كلمه از اين تابلو قابل دستكارى و تغيير نيست. از بين همه
فرازهاى اين خطابه بلند، فقط در اين يك مورد كلمه «تغيير نيافتنى» به ميان آمده است.
حقا جا دارد بگوييم خطابه غدير يك برنامه متفاوت با ساير تبليغات پيامبر صلىاللهعليهوآله است، و روشهايى در آن به كار گرفته شده كه حتى در خطابههاى خود حضرت
1) . بحار الانوار: ج 26 ص 35 .
بىنظير است. يكى از آن روشها همين است كه در مرحلهاى مهم آيه «ما يُبَدَّلُ الْقَوْلُ لَدَىَّ» آورده شود تا مسلمانان اين موضوع تغيير نيافتنى را با دقت بيشترى در پرونده عقيده خود جاى دهند و هيچكس ديگرى را جايگزين چنين مقامى نكنند. آن مسئله تغيير نيافتنى دو تابلو در تولى و چهار تابلو در تبرى است:
1 . ولايت على عليهالسلام را مىپذيريم و با هر كس كه ولايت على عليهالسلام را بپذيرد دوستيم، چون خدا با چنين كسى دوست است.
2 . على عليهالسلام را يارى مىكنيم و هر كس كه او را يارى كند يارى مىكنيم، چون خدا چنين كسى را يارى مىكند.
1 . با على عليهالسلام دشمنى نمىكنيم، و با هر كس كه با او دشمنى كند دشمنى مىكنيم، چون خدا با چنين كسى دشمنى مىكند.
2 . على عليهالسلام را خوار نمىكنيم و تنها نمىگذاريم و هر كس او را خوار كند خوارش مىكنيم، چون خدا چنين كسى را خوار مىكند.
3 . پس از اين همه معرفى، هر كس كه على عليهالسلام را نشناسد لعنت مىكنيم، چون خدا چنين كسى را لعنت مىكند.
4 . بر هر كس كه حق على عليهالسلام را انكار نمايد غضب مىكنيم، چون خدا بر چنين كسى غضب مىنمايد.
اى پيامبر خاتم، ما اين تابلوى غديرى را فرهنگ اعتقادى خود مىدانيم و بر صفحه دلمان حكّ نمودهايم كه هرگز پاك نخواهد شد و تغييرى نخواهد يافت، تا آن
روزى كه قلب خود را به پيشگاهت تقديم نماييم و صداى «على، على» را از ضربان آن بشنوى.
امّا خيل عظيمى از اين امت راه ديگرى را پيش گرفتند و كلام تو را نه تنها كنار گذاردند، كه آن را وارونه خواندند و ولايت آنان كه خدا دوست شان نداشت پذيرفتند و با دوستان شان دوستى كردند و آنان را يارى نمودند، همان گونه كه با دوستان خدا دشمنى كردند و آنان را خوار نمودند و با دشمنان خدا دوستى نمودند.
همانان كه به فاصله 80 روز از غدير به گونهاى على عليهالسلام را ناشناخته انگاشتند و براى خود خليفه انتخاب كردند كه گويى على عليهالسلام اصلاً بدنيا نيامده يا قبل از رحلت پيامبر صلىاللهعليهوآله از دنيا رفته است! هر كس از پيروان راستين پيامبر صلىاللهعليهوآله به فاصله چند روز از رحلت آن حضرت وارد مسجد مىشد و ابوبكر را بر فراز منبر مىديد بىاختيار مىگفت: «اَنَسيتَ اَمْ تَناسَيْتَ»!! اى ابوبكر، آيا فراموش كردهاى يا خود را به فراموشى زدهاى؟(1)
اين خطاب در واقع به همه دار و دسته سقيفه بود كه برخوردشان با اميرالمؤمنين عليهالسلام به گونهاى بود كه گويا اصلاً او را نمىشناسند و سوابق او را نمىدانند. چنان براى بيعت به خانهاش حمله كردند و همسرش را آنچنان مجروح كردند و طناب بر گردنش انداختند و با شمشيرهاى آخته براى دست دادن با ابوبكر بردند كه گويى پيامبر صلىاللهعليهوآله دستور چنين كارى را داده است!(2)
آرى، پيامبر صلىاللهعليهوآله در غدير لعنت بر چنين نشناسندگان على عليهالسلام را ابدى و غير قابل تغيير اعلام فرموده است.
اين اصول تولى و تبرى آن گونه معكوس در سقيفه براى مسلمانان بنيان گذارى شد كه اميرالمؤمنين عليهالسلام با يك دنيا تعجّب از جامعه اسلامى مىفرمايد:
اعمال باطل اولى و دومى بيش از آن است كه قابل شمارش باشد، ولى با اين همه نزد مردمِ جاهل نقصى براي شان به حساب نمىآيد، و اين دو نفر نزد مردم از پدران و مادران و حتى از خودشان محبوب ترند، و نسبت به دشمنان آن دو چنان بغض نشان مىدهند كه نسبت به دشمنان پيامبر صلىاللهعليهوآله نشان نمىدهند، و از كوچك ترين اهانت و كلام ناشايستى نسبت به آن دو چنان پرهيز دارند كه نسبت به پيامبر صلىاللهعليهوآله ندارند!!(1)
كار مسلمانان از زير بناى سقيفه تا آنجا پيش رفت كه بر فراز منبرها به جاى آنكه اولى و دومى را لعنت كنند، على بن ابىطالب عليهالسلام را لعن مىكردند!! جالبتر اينكه با اين عمل به خدا تقرب مىجستند، به جاى آنكه با لعن آن دشمنان خدا به درگاه الهى تقرب جويند. اينجاست كه اميرالمؤمنين عليهالسلام با كمال تعجب مىفرمايد:
تعجب است از آن محبتى كه از آن دو نفر در قلوب اين امت اِشراب شده، و همچنين محبت كسانى كه آنان را از راه پروردگارشان مانع شدند و از دينشان بازگرداندند. به خدا قسم، اگر اين امت تا روز قيامت بر روى پاهاي شان روى خاك بايستند و خاكستر بر سر بريزند و به درگاه خداوند زارى نمايند و نفرين نمايند كسانى را كه آنان را گمراه كردند و از راه خدا مانع شدند و به آتش جهنم دعوت شان كردند و آنان را در معرض نارضايتى پروردگارشان قرار دادند و با جرمى كه مرتكب شدند عذاب خدا را بر آنان واجب نمودند، باز هم در اين لعنت و نفرين كوتاهى كردهاند!(2)
قُلْ اَطيعُوا اللّهَ وَ اَطيعُوا الرَّسُولَ فَاِنْ تَوَلَّوْا فَاِنَّما عَلَيْهِ ما حُمِّلَ وَ عَلَيْكُمْ ما حُمِّلْتُمْ وَ اِنْ تُطيعُوهُ تَهْتَدُوا، وَ ما عَلَى الرَّسُولِ اِلاَّ الْبَلاغُ الْمُبينُ.
بگو: خدا و رسول را اطاعت نماييد. اگر روى گرداندند بر اوست آنچه مكلف شده و بر شماست آنچه بر آن تكليف شدهايد، و اگر از او اطاعت كنيد هدايت مىشويد و بر عهده رسول جز ابلاغ آشكار نيست.
وَ اِنْ تُكَذِّبُوا فَقَدْ كَذَّبَ اُمَمٌ مِنْ قَبْلِكُمْ وَ ما عَلَى الرَّسُولِ اِلاَّ الْبَلاغُ الْمُبينِ.
اگر تكذيب كنند امتهايى قبل از شما تكذيب شدهاند و بر عهده رسول جز ابلاغ آشكار نيست.
مَعاشِرَ النّاسِ، قَدِ اسْتَشْهَدْتُ اللّهَ وَ بَلَّغْتُكُمْ رِسالَتى، وَ ما عَلَى الرَّسُولِ اِلاَّ الْبَلاغُ الْمُبينِ.
اى مردم، من خدا را شاهد گرفتم و رسالت خويش را به شما رساندم، و بر عهده رسول جز بلاغ مبين نيست.(1)
خطبه مراحل اصلى را پشت سر گذاشته و خاطر پيامبر صلىاللهعليهوآله آسوده گشته كه با بلند كردن و معرفى اميرالمؤمنين عليهالسلام و اعلان امامت دوازده امام عليهمالسلام بعد از خود رسالتى كه از سوى پروردگار با امر «يا اَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ . . .» بر عهده او قرار داده شده بود، به انجام رسانده است. در چنين مقطعى اعلام مىكند كه من وظيفه الهى خود را انجام دادم و بيش از اين از من خواسته نشده است چرا كه بر عهده رسول جز تبليغ روشنگرانه
1) . اسرار غدير: ص 147 بخش 5 .
چيزى نيست، و اين اعلام را با اقتباس بخشى از آيه قرآن در كلام خود بيان مىفرمايد كه «ما عَلَى الرَّسُولِ اِلاَّ الْبَلاغُ الْمُبينِ»، و تصريح به قرآن بودن آن نمىفرمايد.
از نظر موقعيت قرآنى مضمون اين جمله در چندين آيه وجود دارد، ولى عين جمله ذكر شده در خطبه در انتهاى دو آيه از قرآن ديده مىشود، و يكى را به طور معين براى اين مورد نمىتوان تعيين كرد. يكى در سوره نور است كه آغاز آن امر به اطاعت خدا و رسول و نهى از سرپيچى و رويگردانى از اوامر ايشان است و اين مطيع بودن را رمز هدايت مىداند، و در پايان اين اطاعت را بلاغ مبين تلقى مىكند كه رسولان در پيشگاه الهى انجام وظيفه مىكنند.
ديگرى در سوره عنكبوت است كه آغاز آيه مربوط به تكذيب رسولان الهى است و اينكه نپذيرفتن سخنان انبيا تازگى ندارد و در همه امم گذشته وجود داشته است، و اين بدان مبنا استوار است كه پيامبران وظيفه رساندن حكم خدا را انجام مىدهند، خواه مردم بپذيرند و خواه انكار نمايند.
اكنون بايد ببينيم آنچه تبليغ آن در غدير بر عهده خاتم انبيا حضرت محمد صلىاللهعليهوآله گذارده شده بود، چه بود و چه زمانى حضرت به تبليغ آن دستور داده شد و حضرت چگونه آن را ابلاغ فرمود كه در اين مقطع پايان مأموريت خود را با جمله «وَ ما عَلَى الرَّسُولِ اِلاَّ الْبَلاغُ» اعلام مىفرمايد.
دستور ابلاغ ولايت از مدينه به پيامبر صلىاللهعليهوآله داده شد و سپس در مكه پس از اعمال حج به طور خاص مورد تأكيد قرار گرفت؛ و لذا حضرت در همان جا دستور حضور مردم
در غدير را صادر فرمود.(1)در بين راه مكه تا غدير سه مرتبه تأكيد بر ابلاغ اين پيام الهى امر را مؤكدتر نمود. پيامبر صلىاللهعليهوآله در آغاز خطبه مىفرمايد: «آنچه بر من وحى شده ادا مىنمايم براى آنكه مبادا اگر انجام ندهم عذاب پروردگار بر من نازل شود، چرا كه خداوند به من اعلام فرموده اگر آنچه در حق على نازل كرده ابلاغ نكنم رسالت او را نرساندهام».(2)
در فراز ديگر مىفرمايد: «خداوند به من وحى فرموده: يا اَيُّهَا الرَّسُولُ، ابلاغ كن آنچه از سوى پروردگارت درباره على بر تو نازل شده - يعنى خلافت على بن ابىطالب - و اگر انجام ندهى رسالت او را ابلاغ نكردهاى . . .».(3)و پس از ياد آورى خطر منافقين مىفرمايد: «و با همه اينها خدا از من راضى نمىشود مگر آنكه آنچه در حق على نازل كرده ابلاغ نمايم».(4)
محتواى كامل پيامى كه با اين مقدمات ابلاغ شده از كلامى معلوم مىشود كه حضرت در اواخر خطبه به عنوان اقرار از مردم مىخواهد كه آن را تكرار كنند و به ابلاغ حضرت شهادت دهند. آنجا كه مىفرمايد: «همگى چنين بگوييد: ما شنيديم و مطيعيم و سر تسليم فرود مىآوريم در برابر آنچه از پروردگارمان و پروردگارت رساندى و ابلاغ نمودى درباره اماممان على اميرالمؤمنين و امامانى كه از صلب او به دنيا مىآيند»،(5)كه مىتوان در امامت دوازده امام عليهمالسلام خلاصهاش نمود.
در پايان بخش سوم خطبه مىفرمايد: «بدانيد كه من ابلاغ نمودم، بدانيد كه من شنوانيدم، بدانيد كه من واضح نمودم»،(6)و در پايان بخش چهارم مىفرمايد: «خدايا تو
را شاهد مىگيرم كه ابلاغ نمودم»(1)و در نسخهاى مىفرمايد: «خدايا تو را شاهد مىگيرم و تو در گواه بودن كافى هستى كه من ابلاغ نمودم».(2)سپس در پايان بخش پنجم مىفرمايد: «اى مردم، من خدا را شاهد گرفتم» كه اشاره به فقرات قبل است، و آنگاه مىفرمايد: «رسالت خود را ابلاغ نمودم» كه همان ولايت دوازده امام عليهمالسلام پس از پيامبر صلىاللهعليهوآله است، و مُهر پايانى كه بر اين تبليغ بزرگ مىزند: «وَ ما عَلَى الرَّسُولِ اِلاَّ الْبَلاغُ الْمُبينُ» است. و بعد از اين مورد در اواسط بخش ششم نيز مىفرمايد: «من رساندم آنچه مأمور به تبليغش بودم».(3)
يا رسول اللّه، بلاغى از اين مبينتر نمىشود. تو در غدير سخنى باقى نگذاشتى و عذرى براى احدى بر جاى نماند.
خدايا، تو را سپاس گزاريم كه چنين مُبلّغ با عظمتى را براى تبليغ پيام امامت و ولايتِ امامان در غدير برگزيدى كه با لسان فصيحش و در سايه ضمانت حفظ تو، بدون هيچ ترس و واهمهاى، در كاملترين شكل و با تبيين يك ساعته آن از فراز منبر غدير، بلاغ مبين را در زيباترين صورتى كه ممكن بود به انجام رساند.
پروردگارا، به ما توفيق ده تا با نگاهى عميق تر روشنگرىهاى خطابه غدير را مطالعه كنيم و خُم آن را در سفره اعتقادمان بچينيم و تا هميشه عمرمان ناب آن را نوش جان كنيم.
وَ جَعَلْناهُمْ اَئِمَّةً يَدْعُونَ اِلَى النّارِ وَ يَوْمَ الْقِيامَةِ لا يُنْصَرُونَ.
آنان را امامانى قرار داديم كه به آتش دعوت مىكنند و روز قيامت يارى نمىشوند.
مَعاشِرَ النّاسِ ، اِنَّهُ سَيَكُونُ مِنْ بَعْدى اَئِمَّةٌ يَدْعُونَ اِلَى النّارِ وَ يَوْمَ الْقِيامَةِ لا يُنْصَرُونَ . مَعاشِرَ النّاسِ ، اِنَّ اللّهَ وَ اَنَا بَريئانِ مِنْهُمْ . . . اَلا اِنَّهُمْ اَصْحابُ الصَّحيفَةِ .
اى مردم، به زودى بعد از من امامانى خواهند بود كه به آتش دعوت مىكنند و در روز قيامت كمك نمىشوند . . . بدانيد كه آنان اصحاب صحيفهاند.(1)
همان گونه كه خطابه غدير در معرفى اميرالمؤمنين عليهالسلام نقطه اوجى دارد و آن هنگامى است كه آن حضرت بر فراز دست پيامبر صلىاللهعليهوآله قرار مىگيرد و جمله «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلِىٌّ مَوْلاهُ» را اعلام مىفرمايد، در معرفى دشمنان اميرالمؤمنين عليهالسلام و خلفاى غاصب نيز نقطه اوجى دارد كه كار به صراحت مىرسد، و آن نقطه همين جملهاى است كه در اين فراز از خطبه آمده و پيامبر صلىاللهعليهوآله اصحاب صحيفه را به صراحت نام مىبرد. مقدمه اين تصريح، اقتباس آيه 41 سوره قصص در قرآن درباره غاصبين است كه با كلام حضرت تركيب شده است.
اين آيه در ذيل تصوير اعتقادى داستان حضرت موسى عليهالسلام و فرعون در قرآن آمده است، آنگاه كه آن حضرت با معجزات پروردگار نزد فرعون مىآيد و فرعون و فرعونيان او را ساحر مىپندارند و كار تا آنجا پيش مىرود كه فرعون مىگويد: «من
1) . اسرار غدير: ص 149 بخش 6 .
براى شما خدايى جز خود نمىشناسم»! البته مدعى خدايى كه پشت سر اين ادعا مىگويد: «اى هامان، براى من بناى بلندى بساز كه از فراز آن تماشا كنم، تا شايد خداى موسى را ببينم»!! اينجاست كه خداوند از فرعون با عنوان امامى ياد مىكند كه به آتش دعوت مىنمايد و در آيه بعدى مىفرمايد: «در اين دنيا لعنت در پى آنان فرستاديم».(1)
در تحليل اين آيه تركيبى از فرعونيت و صحيفه ملعونه بايد مورد بررسى قرار گيرد، و مناسبتر از همه ترسيم مسيرى است كه از صحيفه آغاز شد و به ادعاى الوهيت فرعونى انجاميد.
پيامبر صلىاللهعليهوآله در خطبه غدير امامانى را ياد مىكند كه رهبرى مردم به سوى جهنم را بر عهده دارند، و از آنجا كه تصريح به نامشان را در آن موقعيت صلاح نمىداند نكتهاى را به ميان مىآورد كه جز بر اولى و دومى منطبق نيست و آن كلمه «صحيفه» است. جالب اينكه بسيارى از مردم در اثناء خطبه منظور حضرت را از «صحيفه» متوجه نشدند و فقط خود اصحاب صحيفه از يك سو، و عدهاى از اصحاب خاص پيامبر صلىاللهعليهوآله - كه از ماجرا آگاه بودند - از سوى ديگر، پى به منظور حضرت بردند؛ ولى آيندههاى نزديك و دور تاريخ چنان مشت آنان را باز كرد كه بر همه معلوم شد منظور از «گروه صحيفه» كيانند و «صحيفه» چيست؟
«صحيفه» به معناى نوشته، اولين و اساسىترين پيمان نامهاى بود كه بر ضد خلافت و امامت اميرالمؤمنين عليهالسلام امضا شد. خط فكرى اين پيماننامه از روزهاى آغازين ظهور اسلام در مكه نشأت گرفت و عدهاى با نيتهاى سوء و با طمع در آينده
1) . اين آيه در مورد ديگرى از احاديث غدير آمده كه در ج 3 ص 372 از كتاب حاضر خواهد آمد.
جامعه اسلامى به پيامبر صلىاللهعليهوآله گرويدند و از همان روز فكرهاى دور و درازى را در سر مىپروراندند و دائما موقعيتها را زير نظر داشتند. در اين باره احمد بن اسحاق قمى اين سؤال را از محضر بقية اللّه الاعظم ارواحنا فداه پرسيد: «آيا اولى و دومى به اختيار خود مسلمان شدند يا به اجبار»؟ و آن حضرت فرمود: «آنان از روى طمع اسلام را پذيرفتند».(1)
هر روز كه اسلام پيروزىهاى جديدى به دست مىآورد انبوهى از مردم دين جديد را مىپذيرفتند، كه در ميان آنان بسيارى از دورويان بودند كه فقط در ظاهر اسلام مىآوردند.
آن دو نفر مخفيانه ارتباط خود را با منافقين قوى كردند و بدين گونه در موارد متعددى در فرامين پيامبر صلىاللهعليهوآله و نظام جامعهاى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله ساخته بود كار شكنى مىكردند. هر چه به سالهاى آخر عمر حضرت نزديكتر مىشد عده منافقين بيش تر و اقدامات آنان علنىتر مىگشت و خطر آنان جدىتر احساس مىشد، تا آنجا كه اكثر آيات مربوط به منافقين در سالهاى اخير حيات حضرت نازل شده است.(2)
در حجة الوداع اين خط فكرى به دو دليل وارد مرحله جديد و جدى شد. از يك سو پيامبر صلىاللهعليهوآله رسما نزديكى رحلت خود را اعلام فرمود كه براى منافقين به معناى فرا رسيدن زمان دقيق اجراى مقاصدشان بود. از سوى ديگر اعلان رسمى خلافت و جانشينى على عليهالسلام بود كه براى آنان به عنوان زنگ خطر جدى به حساب مىآمد و ترس نقش بر آب شدن نقشههاي شان را داشتند. اين بود كه تصميم بر رسميت دادن
برنامههاى خود گرفتند و تشكيلات بهم پيوسته منافقين را تشكيل دادند تا براى روزهاى پس از رحلت پيامبر صلىاللهعليهوآله آماده باش كامل داشته باشند.
قبل از همه و پيش از اطلاع هر شخص ديگرى، اولى و دومى بنيان اين توطئه را ريختند و بين خود همپيمان شدند كه هرگز در پيشبرد هدف خود كوتاه نيايند و كنار نكشند. هدف را هم در يك جمله حساب شده تابلو كردند كه «اگر محمد از دنيا رفت يا كشته شد نگذاريم خلافت و جانشينى او در اهل بيتش مستقر شود، اگر چه به ما هم نرسد».(1)
در مرحله بعد سه نفر را داخل پيمان خود نمودند. يكى ابوعبيده جراح بود كه به عنوان امين بين امضا كنندگان و ناظر بر اجراى پيمان انتخاب كردند. ديگرى معاذ بن جبل بود كه مُهرهاى با نفوذ بود و ظاهرى مقدس داشت. او را براى حل مشكل انصار در نظر گرفتند، چرا كه قريش را به راحتى مىتوانستند با خود همراه كنند ولى سعد بن عباده رئيس كل انصار كسى نبود كه با ابوبكر و عمر هم پيمان شود و آنگاه ممكن بود انصار در مقابل اقدامات اين گروه مقاومت كنند و عملاً نقشهها بر آب شود.
معاذ بن جبل به آنان گفت: «شما مسئله را از جهت قريش حل كنيد. من درباره انصار مشكلات را رفع مىكنم». او براى اين هدف بشير بن سعيد و اسيد بن حضير را در نظر گرفت كه هر كدام بر نيمى از انصار - يعنى دو طايفه اوس و خزرج نفوذ و حكومت داشتند - و مخفى از سعد بن عباده آنان را بر سر غصب خلافت با خود هم پيمان نمود.(2)سومين نفرى كه ملحق شد سالم مولى ابىحذيفه بود. ورود اين شخص
در پيمان آنان از آنجا آغاز شد كه جلسه مذاكره آنان در اين باره مورد استراق سمع او قرار گرفت و از آن اطلاع يافت و چون با راه آنان موافق بود صلاح ندانستند او را از خود جدا بدانند كه مبادا خبر را منتشر كند.
اين گروه پنج نفرى پس از اتمام اعمال حج، در مكه كنار كعبه جمع شدند و پيمان نامهاى را با هدف مذكور امضا كردند، و آن را داخل كعبه زير خاك پنهان نمودند تا سندى براى التزام عملى آنان به پيمانشان باشد، و ابوعبيده را هم ناظر بين خود قرار دادند.(1)و اين گونه بود كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در خطابه غدير «اصحاب صحيفه» را امامانى معرفى كرد كه مردم را به آتش جهنم دعوت مىكنند.
خبر صحيفه ملعونه همچنان مكتوم بود تا لحظهاى كه در غوغاى سقيفه اميرالمؤمنين عليهالسلام را به اجبار براى بيعت با ابوبكر آوردند در حالى كه شمشيرها بر سر او گرفته و طناب بر گردن حضرت انداخته بودند! در آن حال كه مسجد پيامبر صلىاللهعليهوآله مملو از جمعيت بود، حضرت فرمود:
وفا كرديد به صحيفه ملعونهتان كه در كعبه بر سر آن هم پيمان شديد كه اگر خداوند محمد را به قتل يا مرگ طبيعى از دنيا برد خلافت را از ما اهل بيت مانع شويد!!
ابوبكر گفت: تو از كجا مىدانى؟ ما تو را از آن مطلع نكرده بوديم؟ فرمود: اى زبير و اى سلمان و اى ابوذر و اى مقداد، شما را به خدا و به حق اسلام قسم مىدهم، آيا از پيامبر صلىاللهعليهوآله نشنيديد كه مىفرمود: «فلانى و فلانى - و حضرت همه اين پنج نفر را بر شمرد - بين خود نوشتهاى نوشتهاند و در آن همپيمان شدهاند و بر سر برنامههاى خود
1) . بحار الانوار: ج 28 ص 101 .
پس از قتل يا مرگ من قسمهايى ياد كردهاند»؟ سلمان و ابوذر و مقداد و زبير گفتند: آرى به خدا قسم، از پيامبر صلىاللهعليهوآله شنيديم كه به تو خبر مىداد: «آنان هم پيمان شدهاند و براى برنامه خود با يكديگر پيمان بستهاند و در بين خود نوشتهاى نوشتهاند كه اگر من كشته شدم يا مُردم بر ضد تو قيام كنند و خلافت را از تو يا على مانع شوند».(1)
هنگامى كه در غدير پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: «بدانيد كه امامان دعوت كننده به آتش اصحاب صحيفهاند»، اكثريت مردم منظور حضرت را متوجه نشدند، ولى در روز بيعت اجبارى بود كه همه مردم از اسرار صحيفه و سقيفه با خبر شدند و حجت بر همگان تمام شد و اساس غصب خلافت روشن گرديد.
پس از امضاى صحيفه، مهم ترين مرحله براى هدف تعيين شده گرد آورى افراد لازم بود كه به عنوان لشكر ضد على عليهالسلام بتواند وارد عمل شود. تشكيل اين سپاه كار مشكلى نبود، چرا كه بسيارى از تازه مسلمانان كسانى بودند كه پدران و اقوام شان در جنگها به دست على عليهالسلام كشته شده بودند و كينههايى از آن حضرت در دل داشتند. از سوى ديگر عدهاى از ترس شمشير و قتل مسلمان شده بودند و در دل هرگز ايمان نياورده بودند. بسيارى نيز بودند كه حوصله و تحمل عمل به دستورات اسلام را نداشتند و به بازگشت راهى كه آمده بودند تمايل داشتند.
فرهنگ جاهليت و تعصّبات خيال برانگيز جاهلى نيز ضميمه اين مجموعه بود كه عدهاى تصور مىكردند پيامبر صلىاللهعليهوآله مىخواهد فاميل و خاندان خود را بر مردم مسلط كند. عدهاى ديگر در اين فكر بودند كه اگر براى اسلام زحمتى كشيدهاند پس بايد در آينده
1) . كتاب سليم: ص 154، 155، 269 .
آن سهمى داشته باشند، و افكارى از اين دست كه جوشش آن در دلهاى تازه از جاهليت بيرون آمده، غضبِ جهالت را به فوران و طمعهاى رياست را به هيجان مىآورد.
در چنين شرايطى افراد سرشناسى كه هر يك گروهى از مردم را تحت فرمان خود داشتند به پيمان نامه مزبور فرا خوانده شدند، و خيلى سريعتر از آنچه انتظار مىرفت پاسخ مثبت دادند و در فاصله كم تر از پانزده روز از صحيفه اول، قانون نامه اساسى منافقين به عنوان صحيفه ملعونه دوم تدوين شد و در مدينه در خانه ابوبكر به امضاى 34 تن از سردمداران آنان رسيد كه عبارت بودند از: ابوبكر، عمر، عثمان، طلحه، عبدالرحمان بن عوف، سعد بن ابىوقاص، ابوعبيده جراح، معاوية بن ابىسفيان، عمرو بن عاص، ابو موسى اشعرى، مغيرة بن شعبه، اوس بن حدثان، ابوهريرة، ابوطلحه انصارى، ابو سفيان، عكرمة بن ابىجهل، صفوان بن اميه، سعيد بن عاص، خالد بن وليد، عياش بن ابىربيعه، بشير بن سعد، سهيل بن عمرو، حكيم بن حزام، صهيب بن سنان، ابوالاعور اسلمى، مطيع بن اسود مدرى و هشت نفر ديگر.
اين صحيفه را سعيد بن عاص با توافق عده مزبور در محرم سال يازدهم هجرى نوشت و سپس آن را به ابوعبيده جراح به عنوان امين و ناظر خود سپردند، و او آن را به مكه برد و كنار صحيفه اول در كعبه دفن كرد! متن پيمان نامه چنين است:
بسم اللّه الرحمن الرحيم
اين نوشتهاى است كه عدهاى از اصحاب محمد رسول اللّه از مهاجرين و انصار بر آن متفق شدند، همانان كه خداوند آنان را در كتاب خويش به لسان پيامبرش مدح كرده است. آنان پس از اين كه فكر و مشورت كردند متفق القول شدند، و اين صحيفه را با توجه به ايام گذشته و روزگارهاى باقيمانده نوشتند تا مسلمانانى كه بعد از آنان مىآيند به اين عده اقتدا كنند.
اما بعد، خداوند با منت و كرمش محمد را بر همه مردم مبعوث نمود براى دينى كه براى بندگانش انتخاب كرده بود. او وظيفه خود را ادا نمود و آنچه خدا به وى امر كرده بود تبليغ نمود و بر ما واجب كرد كه تمام آنها را بپا داريم؛ تا زمانى كه دين را كامل و واجبات را واجب نمود و سنتها را پايه گذارى كرد. آنگاه پروردگار پيشگاه خود را براى وى انتخاب كرد و او را با احترام و رضايت خاطر قبض روح نمود بدون اينكه كسى را براى بعد از خود به خلافت برساند!
پيامبر اختيار آن را بر عهده مسلمين گذاشت تا هر كس كه به فكر او و دلسوز بودنش اطمينان دارند براى خود انتخاب كنند. مسلمانان بايد به خوبى از پيامبر پيروى كنند همانطور كه خداوند فرموده است: «لَقَدْ كانَ لَكُمْ فى رسول اللّه اُسْوَةٌ حَسَنَةٌ لِمَنْ كانَ يَرْجُو اللّهَ وَ الْيَوْمَ الاْخِرَ»: «براى شما نسبت به پيامبر پيروى نيكو لازم است براى كسانى كه به خدا و روز قيامت اميدوارند».
پيامبر كسى را به خلافت نرساند به دليل اينكه اين امر در يك خاندان مانند ارث ادامه پيدا نكند بدون اينكه بقيه مسلمين در آن سهيم باشند، و باعث دولتمندى اغنيا نشود تا كسى كه به خلافت رسيد نگويد: اين امر در اين خاندان از پدر به فرزند تا روز قيامت به ارث مىرسد!
بر مسلمين واجب است كه پس از رحلت هر خليفهاى، صاحب نظران جمع شوند و مشورت كنند و هر كس را كه مستحق خلافت ديدند امير خود نمايند و او را صاحب اختيار مسلمين قرار دهند؛ چرا كه بر اهل هر زمانى كسى كه صلاحيت خلافت را دارد مخفى نمىماند.
اگر كسى از مردم ادعا كند كه رسول اللّه شخصى را به عنوان خليفه منصوب كرده و اسم و نسب او را معين نموده سخن باطلى گفته و حرفى زده كه اصحاب پيامبر خلاف آن را معتقدند و با جماعت مسلمين مخالفت كرده است.
اگر كسى ادعا كند كه خلافت پيامبر ارثى است و او اين امر را براى كسى به ارث مىگذارد حرف محالى زده است؛ زيرا پيامبر فرموده است: «ما پيامبران ارث نمىگذاريم و هر چه از ما بر جاى مىماند صدقه است». اگر كسى ادعا كند كه خلافت جز براى يك نفر از بين مردم صلاحيت ندارد و منحصر در اوست و سزاوار ديگرى نيست براى اين كه پشت سر نبوت است؛ چنين كسى دروغ گفته است! زيرا پيامبر فرموده: «اصحاب من مانند ستارگانند، كه به هر كدام اقتدا كنيد هدايت خواهيد شد».
اگر كسى ادعا كند كه او مستحق خلافت و امامت بدليل خويشاندى با پيامبر است و خلافت منحصر در او و فرزندانش مىباشد يعنى فرزند از پدر خلافت را به ارث مىبرد و اين در هر زمانى ادامه دارد و هيچ كس جز اينان صلاحيت ندارد و تا روز قيامت سزاوار آن هاست؛ چنين كسى هم دروغ گفته است هر چند كه نسب خويشاوندى نزديكى با پيامبر داشته باشد! زيرا خداوند فرموده است - و كلام خدا بر همه حاكم است - : «اِنَّ اَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللّهِ اَتْقاكُمْ»: «باارزشترين شما نزد خداوند باتقواترين شماست».
همچنين پيامبر فرموده است: «حقوق مسلمين مساوى است و پايينترين افراد هم مىتوانند درباره حقوق خود اقدام كنند. همه مسلمين يد واحد در برابر دشمنانشان هستند». پس هر كس به كتاب خدا ايمان آوَرَد و به سنت پيامبر اقرار كند راهش مستقيم است و به سوى خدا پيش مىرود و مسير صحيح را مىپيمايد.
هر كس روش خليفه را قبول نكند مخالف حق و كتاب خداست و از جماعت مسلمين جدا شده است. او را بكشيد كه قتل او به صلاح امت است!!
همچنين پيامبر فرموده است: «هر كس در بين امت من - در حالى كه متحد بودند - آمد و قصد داشت تفرقه بيندازد او را به قتل برسانيد هر كس مىخواهد باشد؛ چرا كه اتحاد رحمت و اختلاف عذاب است. امت من
هيچ گاه بر گمراهى متفق نخواهند شد و مسلمانان يد واحدى در برابر دشمنانشان هستند». بين مسلمين كسى اختلاف نمىاندازد مگر اينكه تكروى مىكند و دشمن آنهاست و به دشمنان مسلمانان كمك مىكند. خدا و رسولش خون او را مباح و قتل او را حلال كردهاند. الحمد للّه ربّ العالمين.(1)
اين اساسنامه سقيفه به عنوان يك قانون نامه دائمى بر ضد غدير و امامان برگزيده الهى تنظيم شد. به همين جهت براى فريب مردم آن روز و نسلهاى آينده، با حيلهگرى تمام در آن به آيات قرآن استشهاد كردند و از پايههاى مسلَّم اسلام به
عنوان ابزارى بر ضد فرامين الهى استفاده كامل نمودند. اين نهايت فتنهگرى اصحاب سقيفه را مىرساند كه اينچنين آيندههاى دور و نزديك پيروان خود را پيش بينى كردهاند.
از مدح مهاجرين و انصار در قرآن، به نفع اين چند نفرى كه اساسنامه سقيفه را تهيه كردهاند سوء استفاده شده، گويا همه مهاجرين و انصار از اين صحيفه باخبر بودهاند، در حالى كه آن را 34 نفر مخفيانه و بدون اطلاع احدى از مهاجرين و انصار تدوين كردهاند. بسيار جالب است كه صحيفهاى توسط اصحاب پيامبر صلىاللهعليهوآله و به فاصله كمتر از يك ماه پس از غدير تدوين شود و در آن گفته شود: «پيامبر كسى را براى خلافت بعد از خود معين نكردهاست»!! آيا پيامبر صلىاللهعليهوآله در غدير خلافت را بر عهده مسلمين گذاشت؟ آيا حتى يك مورد وجود دارد كه پيامبر صلىاللهعليهوآله چنين مطلبى فرموده باشد تا مردم هم در اين جهت پيرو آن حضرت باشند؟!
1) . بحار الانوار: ج 28 ص 104 - 103.
گاهى از تعصبات جاهلى و عواطف مردم براى زير پا گذاشتن فرمان الهى سوء استفاده شده است. براى اين ادعا كه پيامبر صلىاللهعليهوآله خليفهاى تعيين نكرده مسئله ارث بردن حكومت را مانند سلاطين مطرح كردهاند؛ در حالى كه درباره امامان عليهمالسلام مسئله مربوط به انحصار چنين لياقتى در ايشان است و اينكه هيچ كس جز ايشان صلاحيت چنين مقامى را ندارد. از سوى ديگر مسئله سهيم بودن همه مسلمين را در خلافت مطرح كردهاند در حالى كه خلافت بيت المال نيست تا همه در آن شريك باشند، بلكه انتخاب بهترين است كه توسط پروردگار انجام مىگيرد، و هيچكس نمىتواند مانند خداوند بهترين را معين كند.
جهت ديگر ارتباط دادن خلافت با دولتمندى اغنياست. گويا خلافت سلطنتى است كه هر كس آن را به دست گرفت ثروت اندوزى را آغاز مىكند و اغنيا را گرد خود جمع مىكند! لذا براى پيش گيرى از اين مشكل بايد خليفه عوض شود و در يك خاندان نماند تا همه ثروت نزد آنان نماند. البته حاكمان سقيفه چنين كردند و اين كارشان در زمان عثمان به اوج خود رسيد كه مردم بر او شوريدند و او را كشتند.
اينكه افزودهاند: «بر اهل هر زمانى كسى كه صلاحيت خلافت را دارد مخفى نمىماند»، تاريخ به خوبى نشان داده كه بر اهل هر زمانى آنكه صلاحيت خلافت را داشته مخفى مانده است! چنانكه به جاى على بن ابىطالب عليهالسلام كه از هر جهت صلاحيت خلافت داشت، نالايقترين افراد جاى او را گرفتند.
آيه كلى «اِنَّ اَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللّهِ اَتْقاكُمْ» را در برابر كلام صريح پيامبر صلىاللهعليهوآله در غدير قرار دادن به معناى جسارت به ساحت مقدس خدا و رسول است. خداوند كه خلافت را منحصر در دوازده امام فرموده در واقع آنان را با تقوىترين مردم هر زمان معرفى نموده است. واقعا بايد پرسيد: كدام يك از خلفاى سقيفه نشان دادند كه باتقواترين مردم هستند؟ و بايد سؤال كرد: در زمان هر يك از ائمه عليهمالسلام چه كسى را با تقوىتر از آن امام معصوم مىتوان يافت؟
اينكه حقوق همه مسلمين مساوى است، در برابر ظلم عظيمى است كه خلفاى سقيفه بر مردم روا داشتند و نگذاشتند حقوق همه مسلمانان حفظ شود، بلكه حق عدهاى را حفظ كردند و حق عدهاى ديگر را پايمال نمودند. ولى معناى رسيدن همه مردم به حقوق خود اين نيست كه همه مسلمين مىتوانند امام شوند و هيچ فرقى در اين باره بين آنان نيست. چنين مطلبى را هيچ اجتماعى و هيچ عقلى نمىپذيرد. پيداست كه امامت شايستگىهايى لازم دارد كه فقط با دارا بودن آنها كسى مىتواند در آن منصب قرار بگيرد، وگرنه خلفاى نالايق همان ثمرات شوم سقيفه را به دنبال خواهند داشت كه به آبروى اصل اسلام هم ضربه زدند و باعث شرمندگى خود و همه اهل اسلام در برابر ملل ديگر شدند.
تمسك به «جماعت مسلمين» و خليفه اين چنينى را نماينده آنان معرفى كردن بهانهاى است براى ظلم آزادانه و بىقيد و شرط، به طورى كه هر كس در برابر آن قد عَلَم كرد به جرم مخالفت با جماعت مسلمين و بر هم زدن اتحادِ آنان بايد كشته شود!
باز مىبينيم از جعل و تحريف فرمايشات پيامبر صلىاللهعليهوآله ابا نداشتهاند و به آن حضرت نسبت دادهاند كه «امت من هيچ گاه بر گمراهى متفق نخواهند شد»، در حالى كه حتى به اقرار اهل سقيفه بارها و بارها امت بر باطل متفق شدهاند، تا آنجا كه يزيد را پذيرفتهاند و حسين عزيز عليهالسلام را سر بريدهاند! آيا اين اتحاد مردم بر حق بوده است؟ آيا بايد چشم و گوش بسته پيرو چنين اتحادى شد؟!
آنچه در فرازهاى صحيفه ملعونه دوم ديده مىشود زيربناهايى بود كه توسط بنيان گذاران سقيفه به عنوان چراغ سبز براى پيروان شان از يك سو و چراغ خطر براى آنان از سوى ديگر پىريزى شد؛ و بعدها احاديث جعلى بر اين مبنا ساخته شد تا خلافتى كه استمرار همان خط و ضد امامان غدير بود بتواند به حيات خود ادامه دهد و سد راه هميشه غدير باشد.
اكنون نوبت آن است كه ارتباط فرعونيت با صحيفه ملعونه روشن گردد. آنچه از فرعون معروف است و به عنوان شاخص ترين جهت او بايد نشان داده شود ادعاى خدايى اوست، كه قرآن بدان تصريح دارد و در تواريخ مختلف هم ثبت شده است. اينك اهل صحيفه پايه ريزى فرعونيت را براى خود آغاز كردند و آن عبارت بود از ادعاى خدايى در برابر پروردگار عالم!! چگونه؟ به چه دليل؟ هم روايات در اين باره وارد شده و هم عملاً اين عنوان را نشان دادهاند!
فرعونيت عملى به اين شرح است كه بزرگترين فرمان خدا را كه ولايت و خلافت و امامت اهل بيت عليهمالسلام بود علنا زير پا گذاشتند و نه تنها از آن سر بر تافتند بلكه در برابر
خداوند خليفهاى معرفى كردند، و تا آنجا پيش رفتند كه خليفة اللّه را به بيعت با خليفه خود اجبار نمودند؛ و اين گونه به پروردگار نشان دادند كه ما اراده خود را بر كرسى نشانديم و امر تو را بر زمين زديم، اگرچه در واقع خداوند بود كه به آنان مهلت مىداد همان گونه كه به فرعون مهلت داد.
پس از آن روز با غصب فدك، در برابر فرمان الهى در اعطاى آن به فاطمه عليهاالسلام قد عَلَم كردند و شهادت پروردگار به طهارت فاطمه عليهاالسلام را علنا ردّ كردند و او را با ساير مردم مساوى دانستند!(1)ديرى نپاييد كه «مُتْعَتانِ مُحَلَّلَتانِ عَلى عَهْدِ رَسُولِ اللّهِ صلىاللهعليهوآله اَنَا اُحَرِّمُهُما» را اعلان كردند و كلام صريح خداوند در قرآن درباره حج تمتع و ازدواج متعه را زير پا گذاشتند و آن را حرام كردند!(2)آيا ادعاى خدايى عملاً بالاتر از اين مىتواند باشد؟ آيا فرعون توانست تا چنين مراحلى پيش رود؟
اين ها در روزهايى بود كه محتاطانه ادعاى خدايى مىكردند، و روزى كه بر كرسى قدرت تكيه زدند چنان با جهل شان بىباكانه در همه فرامين الهى با پروردگار به ضديت برخاستند كه بدعت در احكام دين را امرى عادى تلقى كردند. در قضاوتها با آنكه ضوابط دين الهى روشن بود جاهلانه و بر خلاف آنها رفتار مىكردند.(3)حتى در مسئله ارث كه در قرآن به تفصيل آمده، بر خلاف حكم خداوند سخن مىگفتند.(4)
1) . بحار الانوار: ج 29 ص 134، 189، 199 - 194. كتاب سليم: ص 226، 390. كنزالعمال: ج 5 ص 301. السنن الكبرى: ج 5 ص 20.
2) . بحار الانوار: ج 30 ص 594 - 638 .
3) . در اين باره به كتاب الغدير: ج 6 ص 83 - 333 مراجعه شود.
4) . از نمونههاى آن مسئله فدك بود كه آن را ارث حساب كردند و سپس ارث پيامبر صلىاللهعليهوآله را از همه ارثها مستثنى دانستند. نمونه معروف آن هم احكام متعدد و متضادى بود كه ابوبكر و عمر درباره ارث جَدّ و جَدّه دادند. در اين باره به الغدير: ج 6 ص 117 و ج 7 ص 120 مراجعه شود.
اعمال اذان و وضو و غسل و نماز را تغيير دادند و در آن اضافه يا كم نمودند.(1)
درباره اين بدعتهاى عمر به آدرسهاى زير مراجعه شود: كتاب سليم: ص 264. الغدير: ج 5 ص 31. بحار الانوار: ج 30 ص 665 ، ج 31 ص 36. صحيح البخارى: ج 1 ص 342، ج 2 ص 252. الرياض النضرة: ج 1 ص 309. المصنف لابن ابىشيبة: ج 1 ص 244. كنز العمال: ج 8 ص 342. سنن النسائى: ج 1 ص 59 . مسند احمد: ج 4 ص 265.
معاوية بن ابىسفيان در اين باره مىگويد: «چه بسيار است آنچه عمر در اين امت بر خلاف سنت پيامبر صلىاللهعليهوآله بدعت گذاشت و مردم پيرو او شدند و از او پذيرفتند . . . مسايل بسيارى كه بيش از هزار باب است»!!(2)
خلاصه اينكه عملاً ادعاى خدايى را به آنجا رساندند كه هر كارى بر خلاف قرآن هم مىكردند، به جاى آنكه منقصتى براى آنان باشد به حساب فضيلت گذاشته مىشد؛ و مردم را اين گونه به تقدم خود بر خداوند قانع كرده بودند.
اميرالمؤمنين عليهالسلام در اين باره مىفرمايد: «به خدا قسم، زمامداران قبل از من امور عظيمى را انجام دادند كه در آنها عمدا با پيامبر صلىاللهعليهوآله مخالفت كردند».(3)و نيز مىفرمايد:
اولى و دومى تا آنجا مردم را به خود جلب كردهاند كه اگر كسى از اهل حق و صدق و عالم به دستورات خدا و رسول بخواهد چيزى از بدعتهاى آنان
1) . عمر در وضو مسح كامل سر و دو گوش و نيز شستن پا را بدعت گذاشت و مسح روى جوراب را مجاز شمرد. درباره غسل گفت: «هر كس آب براى غسل پيدا نكند نبايد نماز بخواند تا آب پيدا كند» و تيمم به جاى غسل را نپذيرفت!! در اذان «حَىَّ عَلى خَيْرِ الْعَمَلِ» را حذف كرد، و در نماز صبح دستور داد به جاى آن «الصَّلاةُ خَيْرٌ مِنَ النَّوْمِ» گفته شود. درباره نماز، قرار دادن دست راست بر روى دست چپ، حذف «بسم اللّه الرحمن الرحيم» و «آمين» گفتن پس از سوره حمد و نيز نماز تراويح را بدعت گذاشت.
2) . كتاب سليم: ص 285.
3) . كتاب سليم: ص 262.
را تغيير دهد او را در فشار مىگذارند و به مخالفت با او برمىخيزند و از او بيزارى مىجويند و او را خوار مىكنند و از سخن حق او متفرق مىشوند، ولى اگر بدعت هاى آنان را بپذيرد و به آن ها اقرار نمايد و آن ها را كار نيكويى جلوه دهد و به آن ها اعتقاد پيدا كند، مردم او را دوست مىدارند و برايش احترام قائل مىشوند و او را فضيلت مىدهند.(1)
اين است فرعونيت در امت اسلامى و ادعاى الوهيت بر مردمى جاهل كه فرعون را از خداى قادر متعال تشخيص نمىدهند، و او چنان جرئتى پيدا مىكند كه بگويد: «ما عَلِمْتُ لَكُمْ مِنْ اِلهٍ غَيْرى»! و آنچه من در برابر سخن خداى يكتا مىگويم درست است!! و از همين جاست كه پيامبر صلىاللهعليهوآله مىفرمايد: «روز قيامت امت من در پنج گروه نزد من وارد مىشوند: يك دسته گروهِ فرعون امت است . . .» كه اين حديث به تفصيل ذكر خواهد شد.(2)
معناى اين خود كامگى و قد عَلَم كردن در برابر پروردگار را از اين حديث به خوبى در مىيابيم كه «روز قيامت ابليس را مىآورند در حالى كه با يك افسار آتشين بر او لجام زدهاند، ولى دومى را مىآورند در حالى كه با دو افسار آتشين بر او لجام زدهاند. ابليس نزد او مىرود و فرياد مىزند و مىگويد: مادر به عزايت بنشيند، تو كيستى؟ من كسى هستم كه اولين و آخرين را گول زدم ولى با يك افسار بسته شدهام در حالى كه تو با دو افسار بسته شدهاى؟! دومى مىگويد: من كسى هستم كه هر دستورى دادم اطاعت شدم در حالى كه خداوند دستور مىداد و مورد عصيان و سرپيچى قرار مىگرفت».(3)
اينجاست كه مىبينيم پيامبر صلىاللهعليهوآله در خطابه غدير به محض خواندن آيه مزبور درباره امامانى كه مردم را به آتش جهنم دعوت مىكنند، مىفرمايد: «خداوند و من از آنان بيزاريم». و ما اى رسول گرامى، با اقتدا به شما و براى نشان دادن اعتقاد راسخ خود در برابر آنان، اعلام مىكنيم: از بنيانگذاران اين امامت جهنمى و از همه امامان ضلالتى كه نيابت آنان را پذيرفتند بيزاريم و در دلِ خود جايى براى آنان نداريم.
اِنَّ الْمُنافِقينَ فِى الدَّرْكِ الاَْسْفَلِ مِنَ النّارِ وَ لَنْ تَجِدَ لَهُمْ نَصيرا.
منافقين در درجه پايينتر آتش هستند و براى آنان يارى نخواهى يافت.
فَادْخُلُوا اَبْوابَ جَهَنَّمَ خالِدينَ فيها فَلَبِئْسَ مَثْوَى الْمُتَكَبِّرينَ.
از درهاى جهنم وارد شويد در حالى كه در آن دائمى خواهيد بود، و بد جايى براى متكبران است.
مَعاشِرَ النّاسِ ، اِنَّهُمْ وَ اَنْصارَهُمْ وَ اَتْباعَهُمْ وَ اَشْياعَهُمْ فِى الدَّرْكِ الاَْسْفَلِ مِنَ النّارِ وَ لَبِئْسَ مَثْوَى الْمُتَكَبِّرينَ . . . اَلا اِنَّهُمْ اَصْحابُ الصَّحيفَةِ.
اى مردم، امامانى كه مردم را به آتش جهنم دعوت مىكنند، و ياران و تابعين و پيروانشان در پايينترين درجه آتش جهنم جاى دارند و چه بد است اقامتگاه متكبرين . . . بدانيد كه آنان اصحاب صحيفهاند».(1)
خطابه غدير وارد مرحله معرفى دشمنان شده و اين شناسايى را از رهبران ضلالت آغاز كرده است. پس از آنكه امامان دعوت كننده به آتش را معرفى نموده، اينك نوبت آن است كه شدت عذاب خداوند را درباره آنان گوشزد فرمايد و اتباع آنان را نيز نشانه رود تا خود را آسوده از سزاى الهى ندانند. در چنين موقعيتى با اقتباس از دو آيه قرآن و تركيب هر دو در يك جمله جايگاه جهنمى آنان و اتباعشان را بيان فرموده است.
1) . اسرار غدير: ص 149 بخش 6 .
آيه اول در سوره نساء و درباره «دَرك اَسفَل جهنم» است. اين آيه در ضمن آياتى است كه از آيه 137 اين سوره در وصف منافقين آغاز شده و آنان را به دوستى با كافرين و دورى از مؤمنين، و نيز انتظار بلا براى مؤمنان و حيلهگرى با خداوند و متحير بودن در دين توصيف فرموده، تا اينجا كه مىفرمايد: «منافقين در پستترين جاى جهنماند».
آيه دوم در چهار جاى قرآن با عبارات مشابه درباره اهل جهنم آمده است، ولى در سوره نحل با «لام» آمده كه در خطبه نيز «لَبِئْسَ» است و لذا بايد مورد خطبه را اشاره به آيه مزبور دانست. اين آيه در ذيل آياتى درباره گمراه كنندگان مردم است كه روز قيامت گناهان گمراه شدگان توسط خود را نيز بر دوش خواهند كشيد، و در توصيفشان حيلهگرى و رويارويى با خداوند ذكر شده تا آنجا كه مىفرمايد: «از ابواب جهنم وارد شويد و در آن دائمى باشيد، و چه بد جايى است محل اقامت متكبران».
اين فراز قرآنى غدير، سه نقطه حساس در بردارد كه با توجه به جمله قبل و آخر اين جمله، مرجع ضماير آن اصحاب صحيفهاند كه امامان دعوت كننده مردم به آتشاند و داستان صحيفه در فصل قبل روشن شد.(1)اكنون به تبيين اين سه نكته مىپردازيم.
نكته اول در جمله «اِنَّهُمْ وَ اَنْصارَهُمْ وَ اَتْباعَهُمْ وَ اَشْياعَهُمْ فِى الدَّرْكِ الاَْسْفَلِ مِنَ النّارِ» مطرح كردن «انصار» و «اتباع» و «اشياع» در كنار رهبران آتش است.
1) . به ج 1 ص 129، ج 2 ص 123 از همين كتاب مراجعه شود.
انصار يعنى ياران و دست اندركارانى كه در روزهاى غصب خلافت به يارى اولى و دومى شتافتند، و اگر آنان نبودند بدون شك مجريان سقيفه كارى از پيش نمىبردند. روزى كه بر در خانه على و فاطمه عليهماالسلام براى گرفتن بيعت آمدند چهار هزار نفر مسلح در كوچههاى مدينه آماده بودند كه اگر مهاجمين با مشكلى رو به رو شدند به عنوان كمك بيايند.(1)
آنگاه كه دومى فرياد زد: «هيزم بياوريد تا خانه را با اهلش آتش بزنم»، تاريخ مىگويد: «فَحَمَلُوا حَزْمَ الْحَطَبِ . . .» يعنى عدهاى بستههاى هيزم را حمل كردند تا بر در خانه فاطمه عليهاالسلام چيدند.(2)آنگاه كه دومى آمد تا هيزمها را آتش بزند چه بسيار مغيرهها و قنفذها كه آتش بيار معركه بودهاند و نامشان به ما نرسيده است!(3)او با لگد در را شكست و بقيه در پى او بىاجازه به خانه وحى يورش آوردند. آيا اين ها چه كسانى بودند؟ على بن ابىطالب عليهالسلام را چهل نفر مىكشيدند و طناب بر گردن براى بيعت مىبردند و فاطمه عليهاالسلام كمربند على عليهالسلام را گرفته مانع مىشد. اين ها چه كسانى بودند؟(4)
آنگاه كه فدك را غصب كردند همين گروه بودند كه راضى نبودند اين سرزمين در دست فاطمه عليهاالسلام باشد و دلشان مىتپيد كه فدك داخل بيت المال شود تا همه از آن سهمى ببرند؛ و لذا در برابر هر جسارت و اقدامى نسبت به حضرت زهرا عليهاالسلام مهر سكوت بر لب زدند، و كار به جايى رسيد كه آن حضرت خطابه بلند خويش را ايراد فرمايد و از هميارى مردم با ظالمين شكايت نمايد.(5)بايد اذعان داشت كه وقتى كسى
ياور ابوبكر و عمر شد نتيجتا بر ضد اميرالمؤمنين و صديقه كبرى عليهماالسلام قيام كرده است و اين نهايت درجه يارى بر ضد خداوند است و بايد در انتظار بدترين سزاى الهى باشند.
پس از «انصار» نوبت «اتباع» به معناى تابعين است. آنان كه نگذاشتند اين آتشِ برافروخته بر ضد اهل بيت عليهمالسلام خاموش شود و اين راه را زنده نگاه داشتند و نسلهاى بعدى مسلمانان را بدان سو كشاندند؛ همچون تابعين واقعى پيامبر صلىاللهعليهوآله كه نگذاشتند چراغ نورانى اسلام در نسلهاى بعدى خاموش شود. اتباع دومى پس از او نقشه بسيار دقيقى اجرا كردند تا عثمان خلافت را به دست گرفت و سقيفه ده سال ديگر به حيات خود ادامه داد.
تا آنگاه كه پس از فوران ظلم سقيفه، مردم به ساحت قدس اميرالمؤمنين عليهالسلام پناه آوردند و خلافت ظاهرى اميرالمؤمنين عليهالسلام آغاز شد.
در اين روزگار كه مىرفت تا به دفن سقيفه بيانجامد، عدهاى از تابعين سقيفه سر از شام برآوردند كه رئيس شان معاويه بود و لشكرى عظيم براى احياى سقيفه به جنگ غدير فرستادند. عدهاى ديگر سر از بصره درآوردند كه دختر سقيفه رياستشان را بر عهده داشت و طلحه از امضا كنندگان صحيفه دوم نيز در كنار او بود. در همين حال در داخل كشورِ على عليهالسلام و لشكر او نفوذِ دار و دسته سقيفه به حدى بود كه علنا بدعتهاى عمر را اجرا مىكردند و اگر حضرت مانعشان مىشد فريادشان بلند مىشد.
روزى اميرالمؤمنين عليهالسلام در كوفه به امام حسن عليهالسلام دستور داد تا بين مردم اعلام كند: «نماز تراويح كه در ماه رمضان به جماعت مىخوانند - و از بدعتهاى دومى است - ممنوع و حرام است». مردم با شنيدن سخن امام حسن عليهالسلام فرياد برآوردند: «واعمراه! واعمراه»! وقتى امام حسن عليهالسلام نزد اميرالمؤمنين عليهالسلام بازگشت حضرت پرسيد: اين صدا
چيست؟ عرض كرد: يا اميرالمؤمنين، مردم فرياد مىزنند: «واعمراه! واعمراه» يعنى: اى عمر، به فرياد ما برس!! اميرالمؤمنين عليهالسلام فرمود: «برو و به مردم بگو: نمازتان را بخوانيد!(1)و مىبينيم كه آن حضرت را وادار مىكردند كه از برداشتن بدعتهاى ابوبكر و عمر دست بردارد!
«اشياع» كه جمع «شيعه» به معناى «پيرو» است، شامل همه كسانى مىشود كه در طول تاريخ به هر صورتى و در هر موقعيتى راه اولى و دومى را پذيرفتهاند و قلبا يا لسانا و يا عملاً در راه پيشبرد اهداف سقيفه گام برداشتهاند. اين عنوان محدوده زمانى و مكانى ندارد و تا آخرين روز دنيا ادامه خواهد يافت و در پرونده سقيفه نام همه پيروانشان ثبت خواهد شد.
در كلام پيامبر صلىاللهعليهوآله انصار و اتباع و اشياع در رديف امامان آتش قرار گرفتهاند و يك خبر مهم درباره همه آنان اعلام شده و آن درك اسفل جهنم است، و اين همان پايه اعتقادى ماست كه هر كس راهى را برگزيند و به هر كس اقتدا كند همراه او خواهد بود و تا نهايت آن راه خواهد رفت.
نكته دوم در جمله «اِنَّهُمْ وَ اَنْصارَهُمْ وَ اَتْباعَهُمْ وَ اَشْياعَهُمْ فِى الدَّرْكِ الاَْسْفَلِ مِنَ النّارِ»، «درك اسفل» است. كلمه «دَرْك» - كه «دَرَك» هم در قرائت آن صحيح استبه معناى آخرين نقطه در عمق چيزى مثل درياست. بنابراين اگر بگوييم: «دَرَك النّارِ» يعنى آخرين نقطه قعر جهنم، ولى در اينجا تأكيد پرمعنايى براى «درك» آورده شده و آن كلمه «اَسفَل» به معناى پايينترين است. اگرچه به نظر مىرسد با ذكر كلمه
1) . تهذيب الاحكام: ج 3 ص 70 ح 227.
اول نيازى به «اَسفَل» نيست، ولى آنگاه كه جايگاه بنيانگذاران ظلم را در جهنم بدانيم درخواهيم يافت كه اين تركيب كلمات براى ترسيم آن عذاب وحشتناك لازم است.
اميرالمؤمنين عليهالسلام در توصيف اين «درك اسفل» مىفرمايد: «در قعر جهنم چاهى است و بر سر آن چاه صخرهاى است كه هر گاه خداوند بخواهد جهنم را شعلهور كند آن صخره را از در آن چاه برمىدارد و جهنم از شعلههاى آن چاه شعله مىگيرد».
مىبينيم كه اين چاه پس از طبقههاى هفتگانه جهنم در قعر آن قرار دارد، و خداوند آن را به صورت اتاقى قرار نداده بلكه به شكل چاه است كه عمق بيشتر در آن معنى دارد، و اينجاست كه معناى درك اسفل يا قعر پايينتر معلوم مىگردد. آن قدر پايينتر است كه قبل از آن طبقه هفتم جهنم پايان مىيابد. آن قدر پايين است كه وقتى درب آن باز مىشود تازه جهنم شعله مىگيرد. آنگاه حضرت معذبين در اين چاه را نام برد كه بدترين آنان اولى و دومىاند؛ و جالب است كه اميرالمؤمنين عليهالسلام اين مطلب را رو در روى آنان به خودشان فرمود.(1)
در حديث ديگر خداوند تعالى مىفرمايد: «دومى و اصحابش را در قعرى از جهنم مىآويزم كه ابليس در درجهاى بالاتر بر او كه پايينتر است مىنگرد و او را لعنت مىكند»!(2)
حديث ديگرى در اين زمينه از اميرالمؤمنين عليهالسلام وارد شده كه فرمود: روزى به سمت بيرون كوفه خارج شدم و قنبر پيشاپيش من در حركت بود. در اين هنگام ابليس
رو به ما مىآمد. من به او گفتم: تو پيرمرد بدى هستى! گفت: يا اميرالمؤمنين، چرا چنين مىگويى؟ به خدا قسم، برايت حديثى نقل كنم كه خودم از خداى عزوجل بدون واسطه شنيدهام.
آن هنگام كه به خاطر گناهم به آسمان چهارم فرود آمدم چنين ندا كردم: اى خداى من و اى آقاى من، گمان نمىكنم مخلوقى شقىتر از من خلق كرده باشى. خداوند به من چنين وحى كرد: بلى، از تو شقىتر خلق كردهام، نزد مالك (خزانهدار جهنم) برو تا
به تو نشان دهد.
نزد مالك رفتم و گفتم: خداوند به تو سلام مىرساند و مىفرمايد: شقىتر از مرا نشانم ده. مالك مرا به جهنم برد و درِ طبقه بالا را برداشت. آتش سياهى بيرون آمد كه گمان كردم مرا و مالك را در خود فرو برد. مالك به آتش گفت: «آرام باش»، و شعلهها آرام گرفت.
سپس مرا به طبقه دوم برد. آتشى بيرون آمد كه از اولى سياهتر و گرمتر بود. به آن گفت: «خاموش باش»، و خاموش شد. تا آنكه مرا به طبقه هفتم برد، و هر آتشى كه از طبقهاى خارج مىشد شديدتر از طبقه قبل بود.
در طبقه هفتم آتشى بيرون آمد كه گمان كردم مرا و مالك را و همه آنچه خداوند عز و جل خلق كرده را در خود فرو برد. دست بر چشمانم گذاردم و گفتم: اى مالك، دستور ده تا خاموش شود وگرنه من خاموش مىشوم. مالك گفت: تو تا روز معين خاموش نخواهى شد. سپس دستور داد و آن آتش خاموش شد. دو مرد را ديدم كه بر گردن شان زنجيرهاى آتشين بود و آنان را از بالا آويزان كرده بودند و بالاى سرشان عدهاى با تازيانههاى آتش آنان را مىزدند.
پرسيدم: اى مالك، اين دو نفر كيانند؟ گفت: آيا آنچه بر ساق عرش بود نخواندهاى - و من قبلاً يعنى دو هزار سال قبل از آنكه خداوند دنيا را خلق كند خوانده بودم -
«لا اِلهَ اِلاَّ اللّهُ، مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللّهِ، اَيَّدْتُهُ وَ نَصَرْتُهُ بِعَلِىٍّ (يعنى محمد را به على مؤيد نموده و يارى كردم)». مالك گفت: اين دو نفر دشمنان آنان و ظالمين بر ايشان هستند.(1)
جالب است كه آن دو هنگام مرگ اين قعر جهنم را مشاهده كردند. محمد بن ابىبكر مىگويد: پدرم ابوبكر هنگام مرگ صداى واى و ويلش بلند شد. عمر به او گفت: «اى خليفه پيامبر! چرا صداى واى و ويل بلند كردهاى؟ گفت: اينان محمد و على هستند كه مرا به آتش بشارت مىدهند، و در دست محمد صحيفهاى است كه در كعبه بر سر آن هم پيمان شديم. او به من مىگويد: «به جان خودم قسم به آن وفا كردى، و تو و اصحابت يكديگر را بر عليه ولى خدا كمك كرديد. بشارت بده به آتش در پايينترين درجه جهنم».
محمد بن ابىبكر مىگويد: وقتى با او تنها ماندم به او گفتم: اى پدر، بگو: «لا اله الاّ اللّه». گفت: «هرگز نمىگويم و نمىتوانم بگويم تا وارد آتش شوم و داخل تابوت گردم»! وقتى نام «تابوت» را آورد گمان كردم هذيان مىگويد. گفتم: كدام تابوت؟ گفت: تابوتى از آتش كه با قفلى از آتش بسته شده است. در آن دوازده نفرند، از جمله من و اين رفيقم. گفتم: عمر؟ گفت: آرى، پس مقصودم كيست؟ و نيز ده نفر ديگر كه در چاهى در جهنم هستيم. بر در آن چاه صخرهاى است كه هر گاه خدا بخواهد جهنم را شعلهور كند آن صخره را بلند مىكند.(2)
نكته سوم در جمله «اِنَّهُمْ وَ اَنْصارَهُمْ . . . وَ لَبِئْسَ مَثْوَى الْمُتَكَبِّرينَ»، در كلمه «مُتَكَبِّرين» نهفته است. خداوند تعالى پس از آنكه تابوتى در چاه قعر جهنم را جايگاه ابدى آنان معرفى مىكند مىفرمايد: «چه بد جاى اقامتى دارند متكبران». بايد بدانيم كه چرا خداوند اين صفت را شاخصترين حالت براى متكبرين ذكر مىكند؟
مىدانيم كه خداوند صفت جبار متكبر را به خود اختصاص داده، و احدى حق تكبر ورزيدن حتى نسبت به ساير هم نوعان خود را ندارد. با اين سابقه اعتقادى، اگر كسى در برابر ذات الهى تكبر ورزد و با صداى بلند بگويد: «خدا چنين گفته ولى من چنين مىگويم»، و «حكم خدا چنين است و من آن را تغيير مىدهم»، و «هر كس به حكم خدا عمل كند او را مجازات مىكنم»، و امثال اينها كه بارها از اولى و دومى صادر شده است، چنين فردى را بايد بالاترين نمونه متكبّر دانست، و كمترين معناى چنين تكبرى كافر شدن به خداى متعال است.
معروفترين نمونه چنين متكبرانى ابليس است كه خداوند در آيات متعددى از قرآن تكبر او را با عبارات مختلف بيان مىفرمايد. در مواردى مىفرمايد: «وَ اِذْ قُلْنا لِلْمَلائِكَةِ اسْجُدُوا لاِدَمَ فَسَجَدُوا اِلاّ اِبْليسَ اَبى وَ اسْتَكْبَرَ وَ كانَ مِنَ الْكافِرينَ» يعنى: «آنگاه كه به ملائكه گفتيم در برابر آدم سجده كنيد. آنان سجده كردند مگر ابليس كه اِبا كرد و تكبر نمود (و خود را بالا گرفت) و از كافرين بود».(1)در آيهاى مىفرمايد: «قالَ يا اِبْليسُ ما مَنَعَكَ اَنْ تَسْجُدَ لِما خَلَقْتُ بِيَدَىَّ، اَسْتَكْبَرْتَ اَمْ كُنْتَ مِنَ الْعالينَ»، يعنى: «خداوند فرمود: اى ابليس، چه چيز تو را مانع شد كه در برابر آنچه با يَدِ قدرت خويش خلق نمودهام سجده كنى؟ آيا خود را بالا گرفتى يا از بلند مرتبهگان بودى»؟!(2)
در آيهاى ديگر مىفرمايد: «قالَ فَاهْبِطْ مِنْها فَما يَكُونُ لَكَ اَنْ تَتَكَبَّرَ فيها . . .»، يعنى: «خداوند فرمود: از آن مقام پايين رو، كه در آنجا حق ندارى تكبّر نمايى».(1)
اكنون پيامبر صلىاللهعليهوآله اصحاب صحيفه را متكبّر در برابر ذات الهى مىخواند كه نمىخواهند در برابر فرامين آسمانى سر تسليم فرود آورند، و به اين درجه از تكبر اكتفا نكرده در برابر احكام الهى از پيش خود احكامى را جعل كردند و بدعت گذاردند، و باز در اين درجه متوقف نشدند و احكام الهى را تغيير دادند و آن را كم يا زياد نمودند؛ و بالاتر از آن تكبر را بدانجا رساندند كه عمل كنندگان به احكام خداوند را زدند و كشتند و تبعيد نمودند. با اذعان كامل مىتوان گفت: حتى ابليس و فرعون هم به چنين تكبّرى راه نيافتند و تا اين حد پيش نرفتند.
خدايا، تو را شكر كه ما را از انصار و اتباع و اشياع سقيفه قرار ندادى، و بار ديگر تو را شكر كه با نجات از اين امامان دعوت كننده به آتش در درك اسفل جهنم قرار نگرفتيم، و سپاسگزاريم كه از متكبرين نيستيم؛ بلكه از پيروان آل محمديم كه به امر خدا هدايت مىكنند و تسليمترين بندگان در برابر تواند و ما را به اعلا درجه بهشت رهنموناند.
1) . سوره اعراف: آيه 13 .
اِنَّ الدّينَ عِنْدَ اللّهِ الاِْسْلامُ وَ مَا اخْتَلَفَ الَّذينَ اُوتُوا الْكِتابَ اِلاّ مِنْ بَعْدِ ما جائَهُمُ الْعِلْمُ بَغْيا بَيْنَهُمْ وَ مَنْ يَكْفُرْ بِآياتِ اللّهِ فَاِنَّ اللّهَ سَريعُ الْحِسابِ.
دين نزد خداوند اسلام است، و كسانى كه كتاب به آنان داده شده اختلاف نكردند مگر بعد از آنكه علم برايشان آمد و آنان از روى برترى جويى اختلاف كردند، و هر كس به آيات خدا كفر ورزد خداوند سريع الحساب است.
وَ مَنْ يَبْتَغِ غَيْرَ الاِْسْلامِ دينا فَلَنْ يُقْبَلَ مِنْهُ وَ هُوَ فِى الاْخِرَةِ مِنَ الْخاسِرينَ.
هر كس دينى غير از اسلام طلب كند هرگز از او قبول نمىشود و در آخرت از زيانكاران است.
اَللّهُمَّ اِنَّكَ اَنْزَلْتَ الاْيَةَ فى عَلِىٍّ وَلِيِّكَ عِنْدَ تَبْيينِ ذلِكَ وَ نَصْبِكَ اِيّاهُ لِهذَا الْيَوْمِ : «الْيَوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ وَ اَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتى وَ رَضيتُ لَكُمُ الاِْسْلامَ دينا»، وَ قُلْتَ: «اِنَّ الدّينَ عِنْدَ اللّهِ اْلاِسْلامُ»، وَ قُلْتَ: «وَ مَنْ يَبْتَغِ غَيْرَ الاِْسْلامِ دينا فَلَنْ يُقْبَلَ مِنْهُ وَ هُوَ فِى الاْخِرَةِ مِنَ الْخاسِرينَ».
خدايا، هنگام تبيين ولايت على و نصب او به امامت در اين روز، اين آيه را نازل كردى: «امروز دين شما را كامل كردم و نعمت خود را بر شما تمام نمودم و اسلام را به عنوان دين شما راضى شدم»، و فرمودى: «هر كس دينى غير از اسلام طلب كند هرگز از او قبول نمىشود و در آخرت از زيانكاران است».(1)
اَللّهُمَّ اِنَّكَ اَنْزَلْتَ عَلَىَّ اَنَّ الاِْمامَةَ لِعَلِىٍّ، وَ اِنَّكَ عِنْدَ بَيانى ذلِكَ وَ نَصْبى اِيّاهُ - لِما اَكْمَلْتَ لَهُمْ دينَهُمْ وَ اَتْمَمْتَ عَلَيْهِمْ نِعْمَتَكَ وَ رَضِيتَ لَهُمُ الاِْسْلامَ دينا - قُلْتَ: «اِنَّ الدَّينَ عِنْدَ اللّهِ الاِْسْلامُ» وَ قُلْتَ: «وَ مَنْ يَبْتَغِ غَيْرَ الاِْسْلامَ دينا فَلَنْ يُقْبَلَ مِنْهُ وَ هُوَ فِى الاْخِرَةِ مِنَ الْخاسِرينَ».
1) . اسرار غدير: ص 146 - 145 بخش 4 .
خدايا، تو بر من اين مطلب را نازل فرمودى كه امامت براى على است. و هنگامى كه اين مطلب را بيان كردم و او را منصوب نمودم، آنگاه كه دين آنان را كامل نمودى و نعمت خود را بر آنان تمام كردى و اسلام را به عنوان دين آنان راضى شدى، فرمودى: «دين نزد خدا فقط اسلام است» و فرمودى: «هر كس دينى غير از اسلام طلب كند هرگز از او قبول نمىشود و در آخرت از زيانكاران است».(1)
اولين مرحله پس از تبليغ جهانى ولايت اهل بيت عليهمالسلام در خطابه غدير است. پيامبر صلىاللهعليهوآله لحظاتى پيش با ابلاغ پيام «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلِىٌّ مَوْلاهُ، اللّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ . . .» در شانههاى خود سبكى از چنين انجام وظيفهاى را احساس مىكند. پس از آن نزول آيه «الْيَوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ . . .» نيز اعلام شده و اسلام كامل گرديده است. در چنين شرايطى دو آيه مزبور به طور كامل در كلام حضرت اقتباس شده، يعنى آن اسلامى كه
غير آن قبول نيست همين اسلام است كه به كمال نهايى رسيده است.
بايد توجه داشت كه منظور حضرت نزول آيه اكمال و دو آيه مذكور در اعلان ولايت نمىتواند باشد، زيرا حضرت مىفرمايد: «خدايا هنگام اعلان ولايت اين آيه را . . . »، و نمىفرمايد: «اين دو يا سه آيه را . . .» در حالى كه در عربى مراعات يك و دو و جمع در افعال و ضماير ضرورى است. بنابراين آيه نازل شده همان آيه اول است كه «الْيَوْمَ اَكْمَلْتُ . . .» باشد، و آيه دوم و سوم دنباله كلام خود حضرت به صورت تضمين و تركيب آيه با سخن است. در قرآن نيز اين سه آيه در كنار هم نيست تا كلمه «اسلام» در آيه دوم ارتباط با همان كلمه در آيه اول داشته باشد.
لازم به يادآورى است كه طبق متن كتاب «اليقين» در اين فراز خطبه، دو آيه «اِنَّ الدّينَ عِنْدَ اللّهِ الاِْسْلامَ . . .» و «وَ مَنْ يَبْتَغِ غَيْرَ الاِْسْلامِ دينا» مطرح شده، ولى تصريح به
1) . اسرار غدير: ص 146 بخش 4 پاورقى 2 از نسخه «ب».
نزول آن در غدير نشده است، بلكه به عنوان «قُلْتَ» يعنى: «چنين فرمودهاى» بدان اشاره شده است؛ گذشته از اينكه اكثر نسخهها با اين عبارت نيست. بنابراين در همين بخش هر سه آيه را به طور كامل مورد بحث قرار مىدهيم.
در قرآن اين آيه از آيه 19 سوره آل عمران سرچشمه گرفته و تا آيه 85 مشتقات واژه «اسلام» هفت بار تكرار شده است. در آيه 19 خداوند با آوردن كلمه «اسلام» مىفرمايد: «اِنَّ الدّينَ عِنْدَ اللّهِ الاِْسْلامُ . . .» يعنى: «دين نزد خداوند اسلام است»، و همه اهل كتاب (يهود و نصارى و . . . ) با علم به اين حقيقت بزرگ اختلاف كردهاند.
سپس در آيه 20 كلمه «اَسْلَمْتُ» را ذكر مىكند و مىفرمايد: «فَاِنْ حاجُّوكَ فَقُلْ: اَسْلَمْتُ وَجْهِىَ للّهِِ وَ مَنِ اتَّبَعَنِ . . .» يعنى: «اگر با تو به مخاصمه برخاستند بگو: من و تابعينم در برابر خدا سر تسليم فرود آوردهايم». در ادامه همين آيه، دو واژه «اَسْلَمْتُمْ» و «اَسْلَمُوا» را به كار مىگيرد و مىفرمايد: «وَ قُلْ لِلَّذينَ اُوتُوا الْكِتابَ وَ الاُْمِّييّنَ: ءَاَسْلَمْتُمْ؟ فَاِنْ اَسْلَمُوا فَقَدِ اهْتَدَوْا . . .»، يعنى: «به كسانى كه اهل كتابند و به بىسوادان بگو: آيا تسليم شديد (و آيا اسلام را پذيرفتيد)؟ اگر اسلام را پذيرفتند هدايت شدهاند، و اگر روى گرداندند بر عهده تو ابلاغ فرمان الهى است».
آنگاه به توصيف كفارِ اهل كتاب مىپردازد كه حق را نمىپذيرند و عذرهاى بيجا مىآورند و آنان را به عذاب الهى تهديد مىنمايد. سپس دين حنيف ابراهيمى را مطرح مىفرمايد و در تبيين دين ابراهيمى و اينكه اسلام دين حضرت ابراهيم عليهالسلام بوده، داستان حضرت عيسى عليهالسلام را به ميان مىآورد و سخن را به آنجا مىرساند كه آن حضرت فرمود: «من تورات حضرت موسى را تصديق مىكنم». سپس خلاصه دين عيسى عليهالسلام را در اين جمله بيان مىفرمايد كه: «اِنَّ اللّهَ رَبّى وَ رَبُّكُمْ فَاعْبُدُوهُ هذا صِراطٌ مُسْتَقيمٌ».
در آيه 53 وارد نكته حس-اسى مىشود و واژه «مُسْلِمُونَ» را به كار مىبرد و مىفرمايد: آنگاه كه حضرت عيسى عليهالسلام در مردم احساس گرايش به كفر نمود فرمود: «مَنْ اَنْصارى اِلَى اللّهِ» يعنى: «كيست كه با من در راه خدا گام بردارد»؟ حواريون گفتند: «نَحْنُ اَنْصارُ اللّهِ، آمَنّا بِاللّهِ وَ اشْهَدْ بِاَنّا مُسْلِمُونَ» يعنى: «ما ياران خداييم، به خدا ايمان آوردهايم و تو شاهد باش كه ما مسلمانيم (و سر تسليم فرود مىآوريم)».
در آيه 64 مسئله اينكه دين نزد خداوند يكى بيشتر نيست را مطرح مىكند و مىفرمايد: «اى اهل كتاب، بياييد به سوى سخنى كه بين ما و شما يكى است و آن اينكه جز خدا را نپرستيم و براى او هيچ شريكى قائل نشويم و . . .» و آنگاه با ذكر كلمه «مُسْلِمُونَ» مىفرمايد: «فَاِنْ تَوَلَّوْا فَقُولُوا اشْهَدُوا بِاَنّا مُسْلِمُونَ»، يعنى: «اگر نپذيرفتند بگو: شما شاهد باشيد كه ما مسلمانيم».
در آيه 65 به اهل كتاب خطاب مىكند كه چرا بر سر دين ابراهيم عليهالسلام به مخاصمه مىپردازند و سپس در آيه 67 با استفاده از كلمه «مُسْلِم» مىفرمايد: «ما كانَ اِبْراهيمُ يَهُوديّا وَ لا نَصْرانِيا وَ لكِنْ كانَ حَنيفا مُسْلِما وَ ما كانَ مِنَ الْمُشْرِكينَ»، يعنى: «حضرت ابراهيم عليهالسلام يهودى يا نصرانى نبود، بلكه موحّد و مسلمان بود، و از مشركين نبود». سپس به بيان تابعين حقيقى دين ابراهيم عليهالسلام مىپردازد و توطئههاى اهل كتاب را در رابطه با تحريف دين مطرح مىكند تا آيه 83 كه كلمه «اَسْلَمَ» به ميان مىآيد و مىفرمايد: «اَفَغَيْرَ دينِ اللّهِ يَبْغُونَ وَ لَهُ اَسْلَمَ مَنْ فِى السَّماواتِ وَ الاَْرْضِ طَوْعا وَ كَرْها وَ اِلَيْهِ يُرْجَعُونَ»، يعنى: «آيا به دنبال غير دين خدا هستند در حالى كه در برابر ذات او هر كس كه در آسمانها و زمين است چه با اختيار و چه از روى اكراه سر تسليم فرود آوردهاند و به سوى او باز مىگردند».
در آيه 84 يك جمع بندى از اتفاق همه انبياء بر سر اسلام مىنمايد و با ذكر كلمه «مُسْلِمُونَ» مىفرمايد: «قُلْ آمَنّا بِاللّهِ وَ ما اُنْزِلَ عَلَيْنا وَ ما اُنْزِلَ عَلى اِبْراهيمَ وَ اِسْماعيلَ وَ اِسْحاقَ وَ يَعْقُوبَ وَ الاَْسْباطَ وَ ما اُوتِىَ مُوسى وَ عيسى وَ النَّبِيُّونَ مِنْ رَبِّهِمْ لا نُفَرِّقُ بَيْنَ
اَحَدٍ مِنْهُمْ وَ نَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ»، يعنى: «بگو: ايمان آورديم به خدا و آنچه بر ما نازل شده و آنچه بر ابراهيم و اسماعيل و اسحاق و يعقوب و فرزندانش نازل شده، و آنچه به موسى و عيسى و پيامبران از سوى پروردگارشان داده شد، و ما بين هيچ يك از پيامبران فرق نمىگذاريم و در برابر او سر تسليم فرود مىآوريم».
به آيه 85 كه مىرسد پس از مقدمات قبلى و اتحاد همه انبياء عليهمالسلام بر سر اسلام مىفرمايد: «وَ مَنْ يَبْتَغِ غَيْرَ الاِْسْلامِ دينا فَلَنْ يُقْبَلَ مِنْهُ وَ هُوَ فِى الاْخِرَةِ مِنَ الْخاسِرينَ»، يعنى: «هر كس دينى غير از اسلام انتخاب كند هرگز از او قبول نخواهد شد و او در آخرت از زيانكاران است».
تا اينجا مسير آيات در قرآن بود كه اسلام را از روز اول دنيا تا آخر آن تنها دين الهى اعلام كرد و همه انبيا را مُبشّر و مبلّغ آن دانست. بدون شك اين تنها دين الهى با آنكه اصل و ريشهاش يكى و صورت كامل آن نزد خداوند است، ولى معارف و احكام آن مرحله به مرحله بيان شده و در هر مرحله ارائه آن تكميل گرديده تا روزى كه كمال نهايى آن و بسته شدن پرونده آن اعلام شد و آيه «الْيَوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ» با اين صراحت نازل شد و خداوند امضاى «رَضِيتُ لَكُمُ الاِْسْلامَ دينا» را بر پايان اين پرونده نقش فرمود.
امروز كه دين كامل بر مردم عرضه شده پيامبر صلىاللهعليهوآله آيه 85 سوره آل عمران را در خطابه غدير تفسير مىنمايد و مىفرمايد: «غير از اين اسلام نزد خداوند مقبول نيست». اين تفسير از دو لب مبارك مقام نبوت در اين موقعيت خاص، سه نتيجه بزرگ براى مسلمانان به ارمغان آورده و در همان حال از بزرگترين اتمام حجتهاى آن حضرت به شمار مىآيد.
نتيجه اول اينكه اسلام بدون ولايت، ناقص و غير قابل قبول است. نتيجه دوم اينكه اسلام به معناى تسليم واقعى است. نتيجه سوم اينكه دعوت همه انبياء به اسلام و ولايت بوده است. اين سه نتيجه را طى تحليلهاى اعتقادى زير بيان خواهيم كرد.
اَحَدٍ مِنْهُمْ اسلام بدون ولايت، ناقص و غير قابل قبول
با توجه به اينكه در كلام پيامبر صلىاللهعليهوآله واژه «اسلام» يك بار در آخر جمله قبلى (رَضِيتُ لَكُمُ الاِْسْلامَ دينا) و يك بار در آغاز اين جمله (وَ مَنْ يَبْتَغِ غَيْرَ الاِْسْلامِ دينا) به كار رفته، از نظر ادبيات و قواعد سخن هر دو به يك معناست و هر مطلبى درباره دومى گفته شود درباره اولى نيز صادق خواهد بود.
اكنون كه معناى اسلام در جمله قبل، اسلام كامل با ولايت اهل بيت عليهمالسلام و پذيرش صاحب اختيارى آنان در امور دنيا و آخرت ماست و اسلام بدون ولايت ناقص است، سؤال اين است كه آيا خداوند اسلام ناقص را مىپذيرد؟ از استشهاد پيامبر صلىاللهعليهوآله به اين آيه معلوم مىشود كه اسلام ناقص نزد خداوند پذيرفته نيست و پذيرنده اسلامِ ناقص در حكم غيرِ مسلمان است، چرا كه خداوند با آوردن حرف «لَنْ» كه در عربى براى نفى ابدى و به معناى «هرگز» استفاده مىشود، چنان اسلام ناقص را رد كرده و فرموده: «فَلَنْيُقْبَلَ مِنْهُ»: «هرگز از او پذيرفته نمىشود»، كه راه هر گونه احتمال را مسدود نموده است.
استفاده از كلمه «يَبْتَغِ» به معناى «دنبال چيزى بودن» و «در طلب و جستجو براى انتخاب چيزى بودن»، اين مفهوم را محكمتر مىكند. يعنى پس از آنكه همه انبياء براى تشييد اركان اسلام زحمات طاقت فرسا كشيدهاند و خاتم نبوت 23 سال تلاش اعجاب برانگيز و تحمل معجزهآسا نموده، تا اين دين پس از يك مسير شش هزار ساله به كمال خود رسيده است، اگر اكنون هم كسى در پى دينِ ديگرى يا همين دين در صورت ناقص آن باشد، در واقع به خدا و رسولانش نيشخند مىزند و نام «كافر» هم براى او كم است.
جمله ديگرى كه گوياى اين مهم اعتقادى است دنباله آيه با عبارت «وَ هُوَ فِى الاْخِرَةِ مِنَ الْخاسِرينَ» است. «خاسِر» به معناى «زيانكار» كسى است كه تلاشى كرده و زحمتى كشيده ولى هنگام نتيجه مىبيند نه تنها سودى نبرده بلكه اين سعى او تلاشى براى به دست آوردن ضرر بيشتر بوده است!! خداوند مىفرمايد: «هر كس اسلام كامل را نپذيرد روز قيامت كه بر سر ترازوى عدل الهى حاضر مىشود نه تنها برايش هيچ سودى ندارد بلكه اگر تلاشى نمىكرد و اعمالى انجام نمىداد راحتتر بود، چرا كه اعمال او باطل اعلام مىشود و خود را ضرر كرده دنيا و آخرت مىيابد».(1)
در جايى كه خداوند تعالى فرموده است: «قسم به عزت و جلال و جود و مجد و قدرتم بر خلقم، ايمان به خود و به اينكه تو پيامبرى را قبول نمىكنم مگر با ولايت على»(2)، نتيجهاش اين است كه مىفرمايد: «اگر بندهاى بين ركن و مقام مرا بخواند و اين عبادت را از روزى كه آسمان و زمين را خلق كردهام آغاز كرده و ادامه داده باشد ولى مرا ملاقات كند در حالى كه ولايت على را قبول ندارد، او را با صورت در جهنم مىاندازم».(3)آيا كسى كه اين همه عبادت كند و او را در آتش بيندازند ضرر نكرده است؟!
معناى اشتقاقى كلمه «اسلام» از يك سو، و واژههاى به كار رفته از مشتقات اين كلمه از آيه 19 تا 85 سوره آلعمران از سوى ديگر، ما را به اين نقطه سوق مىدهد كه «اسلام» يعنى: «تسليم در برابر آنچه خدا مىفرمايد». در آيه 20 مىفرمايد: «اَسْلَمْتُ
وَجْهِىَ للّهِِ . . .»، و در آيه 83 مىفرمايد: «وَ لَهُ اَسْلَمَ مَنْ فِى السَّماواتِ وَ الاَْرْضِ . . .»، و در آيه 84 مىفرمايد: «وَ نَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ». در اين زمينه روايات بسيارى وارد شده است. از جمله امام صادق عليهالسلام مىفرمايد: «الاِْسْلامُ هُوَ التَّسْليمُ وَ التَّسْليمُ هُوَ الاِْسْلامُ . . .» يعنى: «اسلام همان تسليم است و تسليم همان اسلام است. هر كس سر تسليم فرود آورد اسلام را پذيرفته است، و هر كس سر تسليم فرود نياورد اسلام ندارد».(1)
اميرالمؤمنين عليهالسلام مىفرمايد: «ايمان قلبى همان تسليم در برابر پروردگار است. هر كس امور را به مالك آن تسليم نمايد از دستور او تكبر نمىورزد، همان گونه كه ابليس از سجود بر آدم تكبر ورزيد. اكثر امتها از طاعت پيامبرانشان تكبر ورزيدند و در نتيجه توحيد برايشان نفعى نداشت، همان گونه كه آن سجدههاى طولانى براى ابليس فايدهاى نداشت».(2)
زير بناى اصلى دينِ سقيفه و مرامى كه براى مردم بنيان گذارى نمودند، بر تسليم نبودن در برابر پروردگار و مخالفت با خداوند و اختراع دستورى در برابر فرامين الهى است، و آنچه در آن ديده نمىشود تسليم در برابر پروردگار است. نقطه آغاز آن مخالفت با انتخاب زيباى خداوند در امامت و خلافت است كه با اقرار به اعلان ولايت و امامت على عليهالسلام از سوى خدا و رسول، چه در غدير و چه قبل و بعد از آن، عمدا سراغ ديگرى رفته و مىروند؛ و در اين مخالفت چنان لجاجت نشان مىدهند كه دشمن على عليهالسلام را به جاى او مىگذارند. آنگاه اين تسليم نبودن گسترش مىيابد و وارد فرامين و احكام الهى مىشود و علنا گفته مىشود كه خدا چنين گفته و ما چنين
مىگوييم.(1)
بنابر اين مىتوان نتيجه گرفت كه اگر «اسلام» تسليم در برابر فرمان خداست، در دين سقيفه تسليمى وجود ندارد و بنابراين اسلامى وجود ندارد. دين ديگرى است كه ارتباطى با «اِنَّ الدّينَ عِنْدَ اللّهِ الاِْسْلامُ» ندارد. همان دينى است كه خداوند مىفرمايد: «وَ مَنْ يَبْتَغِ غَيْرَ الاِْسْلامِ دينا . . .»، و اين گونه اسلامى در آنان وجود ندارد تا بخواهيم ثابت كنيم از آن اسلام دست كشيدهاند.
دين خدا يكى است و انبياى الهى حامل يك پيام از سوى خداوند بودهاند. اين پايه اعتقادى را از همين آيات سوره آلعمران با تفسير غديرىِ پيامبر صلىاللهعليهوآله به خوبى مىتوان دريافت، همان گونه كه احاديث بسيارى در اين زمينه وارد شده است. در آيه 18 مىفرمايد: «اصلاً دين نزد خدا يكى بيش تر نيست». به دنبال اين صراحت، علتِ اختلاف اديان الهى و اعتقاداتِ متفاوت و متباين آن ها را ساخته و پرداخته سردمداران جاهلى مىداند كه دست به چنين جنايتى زدهاند، حتى خود حضرت موسى و عيسى عليهماالسلام در حيات خود آثار كفر را در قوم خود ديدند، چنانكه در آيه 52 بدان اشاره مىكند.
آيه 67 در يك عبارت پرمحتوا به صراحت نزديكتر مىشود و با استفاده از اين نكته كه همه اديان حضرت ابراهيم عليهالسلام را قبول دارند اعلام مىفرمايد كه اگر همه او را قبول دارند بايد بدانند كه آن حضرت نه يهودى بوده و نه مسيحى، بلكه دين او اسلام بوده است.
1) . نمونههاى اين مطلب را در بدعتهاى عمر مىتوان ديد كه به او تذكر مىدادند صريح قرآن و گفتار و عمل پيامبر صلىاللهعليهوآله بر خلاف سخن توست، و او باز به كار خود ادامه مىداد و مردم هم مىديدند و مىپذيرفتند.
در آيه 81 تصريح به اينكه دين همه پيامبران عليهمالسلام اسلام است بيشتر مىشود تا اين درجه كه از انبياء عليهمالسلام پيمان گرفته شده كه پيامبرى خواهد آمد كه گفتههاى او با شما مطابق و «مُصَدِّقٌ لِما مَعَكُمْ» است، و نتيجه گرفته كه به او ايمان آوريد و او را يارى كنيد، و از آنان بر اين مهم اقرار گرفته و آنان پيمان را پذيرفتهاند و خدا بر اين پيمان شاهد گرفته است.
آنگاه در آيه 84 انبياء را با نامشان به ميان مىآورد و اسلام را چنين معنى مىكند كه «به آنچه بر پيامبر ما نازل شده و آنچه بر ابراهيم و اسماعيل و اسحاق و يعقوب و فرزندانشان و موسى و عيسى و همه پيامبران از سوى پروردگارشان نازل شده ايمان مىآوريم»، و به اين اكتفا نكرده و تصريح كرده كه «لا نُفَرِّقُ بَيْنَ اَحَدٍ مِنْهُمْ» يعنى: «بين هيچ يك از پيامبران فرقى قائل نمىشويم و اختلافى بين آنان نمىدانيم»، و در نهايت امضاى «مسلمان بودن» را بر چنين دينى داده و فرموده: «وَ نَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ».
مسير اين آيات كه اتحاد همه پيامبران بر اسلام را به صراحت اعلام كرده، وقتى مىرسد به آيه 85 كه غير اسلام را نزد خدا مردود مىداند، و پيامبر صلىاللهعليهوآله در غدير اسلامِ مورد قبول دينى را معرفى مىكند كه ولايت اهل بيت عليهمالسلام اصل آن است و بدون آن «رَضيتُ لَكُمُ الاِْسْلامَ دينا» تحقق نيافته، از اين مجموعه نتيجه گرفته مىشود كه همه انبياء عليهمالسلام به ولايت على عليهالسلام دعوت كردهاند و همه اين پيمان را بر امتهاى خويش عرضه كردهاند.
اعتقادى كه خداوند در روز «اَلَسْت» از مردم پيمان گرفت و آن دينى كه فطرت دست نخورده و پاك بشر بدان سو مىرود، اسلام با ولايت اهل بيت عليهمالسلام است، و از همين ريشه است كه دين نزد خدا فقط اسلام است و همه انبياء چنين دينى را بر مردم عرضه كردهاند.
امام صادق عليهالسلام درباره آيه «فِطْرَةَ اللّهِ الَّتى فَطَرَ النّاسَ عَلَيْها» مىفرمايد: آن فطرتى كه خداوند مردم را بر آن خلق فرموده اين است: توحيد، محمد رسول اللّه، على اميرالمؤمنين».(1)
امام باقر عليهالسلام درباره آيه «اَلَسْتُ بِرَبِّكُمْ قالُوا بَلى» مىفرمايد: آنگاه كه خداوند عز و جل از بنىآدم پيمان گرفت و آنان را شاهد بر خود قرار داد، فرمود: «آيا من پروردگار شما نيستم؟ و آيا محمد پيامبر من نيست؟ و آيا على اميرالمؤمنين نيست»؟(2)
درباره اينكه همه انبياء عليهمالسلام بر سر ولايت اهل بيت عليهمالسلام با خدا پيمان بستهاند و در آرزوى نصرت آنان بودهاند، احاديث بسيارى وارد شده است، كه ذيلاً به چند آيه اشاره مىگردد:
پيامبر صلىاللهعليهوآله مىفرمايد: «هيچ پيامبرى به نبوت نرسيد مگر با معرفت او و اقرارش به ولايت، و هيچ خلقى سزاوار نظر رحمت خداوند نشد مگر با بندگى در برابر او و اقرار به ولايت على بعد از من».(3)
امام صادق عليهالسلام مىفرمايد: «خداوند هيچ نبى و رسولى را نفرستاد مگر آنكه از آنان براى نبوت محمد و امامت على پيمان گرفت».(4)
پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: «يا على، خداوند هيچ پيامبرى را مبعوث نفرموده مگر آنكه او را به ولايت تو فرا خوانده است . . .»(5)
امام باقر عليهالسلام فرمود: «خداوند هر پيامبرى را - از آدم تا آخر پيامبران - مبعوث فرموده، به دنيا بازخواهند گشت و پيامبر و اميرالمؤمنين عليهماالسلام را يارى خواهند نمود».(1)
در شب معراج خداوند به پيامبر صلىاللهعليهوآله دستور داد از انبيا بپرسد كه به چه چيزى شهادت مىدهند؟ پيامبران در پاسخ حضرت گفتند: «شهادت مىدهيم كه خدايى جز اللّه نيست، يكتاست و شريك ندارد؛ و تو رسول خدايى، و على اميرالمؤمنين و وصى توست . . . و شهادت مىدهيم كه تو پيامبر خدا و سيد انبيايى و على بن ابىطالب سيد وصيين است. بر اين شهادت از ما پيمان گرفته شده است».(2)
در پى اين پيمان، روايات بسيارى داريم كه انبيا عليهمالسلام امتهاى خود را به ولايت اهل بيت عليهمالسلام دعوت كردهاند:
پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: «خداوند دائما در امتهايى كه پيامبرى بر آنان فرستاده شد با على اتمام حجت مىكرد، و هر كس در آن امتها نسبت به على معرفت بيشترى داشت صاحب درجه والاترى نزد خداوند بود».(3)
امام صادق عليهالسلام فرمود: «ولايت ما ولايت خداى عز و جل است، كه هيچ پيامبرى جز با آن مبعوث نشده است».(4)
امام باقر عليهالسلام فرمود: «خداوند هيچ پيامبرى مبعوث نفرموده مگر براى ولايت ما و بيزارى و برائت از دشمنان ما».(5)
امام هادى عليهالسلام فرمود: «خداوند مبعوث نفرموده محمد و پيامبران قبل از او را مگر به دين حنيف . . . و ولايت».(1)
امام حسن عسكرى عليهالسلام فرمود: «اگر خداوند نمىخواست حق ما را ظاهر كند پيامبران را به عنوان مبشر و منذر براى مردم نمىفرستاد».(2)
امام صادق عليهالسلام فرمود: «هيچ نبيّى به نبوت نرسيد و هيچ پيامبرى فرستاده نشد مگر براى ولايت ما و فضيلت ما بر غير ما».(3)
امام رضا عليهالسلام فرمود: «ولايت على در كتابهاى همه پيامبران آمده است، و خداوند پيامبرى را مبعوث نكرده مگر با نبوت محمد و وصايت على».(4)
اين سه نتيجه كه تاكنون ذكر شد ثمره تفسيرى است كه پيامبر عظيم الشأن صلىاللهعليهوآله در خطابه غدير درباره آيه «وَ مَنْ يَبْتَغِ غَيْرَ الاِْسْلامِ دينا» فرموده و اين چنين حجت را بر همگان تمام نموده است.
وَ لَقَدْ نَصَرَكُمُ اللّهُ بِبَدْرٍ وَ اَنْتُمْ اَذِلَّةٌ فَاتَّقُوا اللّهَ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ. اِذْ تَقُولُ لِلْمُؤْمِنينَ اَلَنْ يَكْفِيَكُمْ اَنْ يُمِدَّكُمْ رَبُّكُمْ بِثَلاثَةِ آلافٍ مِنَ الْمَلائِكَةِ مُنْزِلينَ، بَلى اِنْ تَصْبِرُوا وَ تَتَّقُوا وَ يَأْتُوكُمْ مِنْ فَوْرِهِمْ هذا يُمْدِدْكُمْ رَبُّكُمْ بِخَمْسَةِ آلافٍ مِنَ الْمَلائِكَةِ مُسَوِّمينَ.
خداوند در جنگ بدر شما را كمك كرد در حالى كه ذليل بوديد. پس تقواى خدا مراعات نماييد تا شايد شكر كرده باشيد. آنگاه كه به مؤمنين گفتى: آيا شما را كفايت نكرد كه پروردگارتان شما را با سه هزار ملائكه نازل شده كمك كرد. آرى اگر صبر كنيد و تقوى داشته باشيد و آنان با اين خروش نزد شما آيند، خداوند شما را با پنج هزار ملائكه نشاندار يارى مىكند.
وَ لَقَدْ نَصَرَكُمُ اللّهُ فى مَواطِنَ كَثيرَةٍ وَ يَوْمَ حُنَيْنٍ اِذْ اَعْجَبَتْكُمْ كَثْرَتُكُمْ فَلَمْ تُغْنِ عَنْكُمْ شَيْئا وَ ضاقَتْ عَلَيْكُمُ الاَْرْضُ بِما رَحُبَتْ ثُمَّ وَلَّيْتُمْ مُدْبِرينَ، ثُمَّ اَنْزَلَ اللّهُ سَكينَتَهُ عَلى رَسُولِهِ وَ عَلَى الْمُؤْمِنينَ وَ اَنْزَلَ جُنُودا لَمْ تَرَوْها وَ عَذَّبَ الَّذينَ كَفَرُوا وَ ذلِكَ جَزاءُ الْكافِرينَ.
خدا شما را در موارد بسيارى كمك نمود و در روز حنين كه بسيارىِ تعدادتان شما را خوش آمد، اما براي تان فايدهاى نداشت و زمين با همه وسعتش بر شما تنگ شد، سپس پشت كرده فرار
نموديد. آنگاه خداوند آرامش را بر پيامبرش و بر مؤمنين نازل كرد و لشكرهايى نازل كرد كه شما آنها را نمىديد و عذاب كرد كسانى را كه كافر شدند و اين است جزاى كافران.
عَنْ عَلِىٍّ عليهالسلام قالَ: عَمَّمَنى رَسُولُ اللّهِ صلىاللهعليهوآله يَوْمَ غَديرِ خُمٍّ بِعَمامَةٍ فَسَدَلَ طَرَفَها عَلى مِنْكَبى وَ قالَ: «اِنَّ اللّهَ اَيَّدَنى يَوْمَ بَدْرٍ وَ حُنَيْنٍ بِمَلائِكَةٍ مُعْتَمّينَ بِهذِهِ الْعَمَّةِ».
اميرالمؤمنين عليهالسلام مىفرمايد: پيامبر صلىاللهعليهوآله در روز غدير خم عمامهاى بر سر من بست و آخر آن را روى شانهام انداخت و فرمود: «خدا در روز بدر و حنين مرا با ملائكهاى تأييد و
كمك نمود كه چنين عمامهاى بر سر داشتند».(1)
1) . عوالم العلوم: ج 15/3 ص 199 - 201.
يكى از مراسمى كه بر فراز منبر غدير در برابر ديدگان يكصد و بيست هزار مخاطب انجام گرفت، بستن عمامه به دست پيامبر صلىاللهعليهوآله بر سر اميرالمؤمنين عليهالسلام بود. اين برنامه بر اساس يك سنت عربى معناى مهمى در رابطه با جانشينى حضرت داشت. عرب هر گاه مىخواستند رياست شخص بزرگى را بر قومى اعلام كنند يكى از مراسم شان بستن عمامه بر سر او بود. هر گاه در چنين مراسمى شخص بزرگى عمامه خود را بر سر شخص مورد نظر مىبست نشانه اعتمادش بر او بود.(1)
در غدير پيامبر صلىاللهعليهوآله عمامه خود را كه «سحاب» نام داشت به عنوان تاج افتخار بر سر اميرالمؤمنين عليهالسلام بست و انتهاى عمامه را بر دوش آن حضرت قرار داد و فرمود: «عمامه تاج عرب است». آنگاه شكل خاص اين عمامه را با ياد جنگ بدر و حنين توضيح داد كه در اين دو جنگ خداوند ملائكه را به كمك من فرستاد و آنان عمامههايى به اين صورت داشتند، و اين اشاره به دو آيه در اين باره در قرآن بود.(2)
بدين گونه پيامبر صلىاللهعليهوآله به چهار آيه در دو سوره قرآن اشاره كردند كه در آن ها داستان كمك ملائكه به حضرت در دو جنگ بدر و حنين آمده است. در سوره آل عمران داستان جنگ بدر است كه عدد كفار سه برابر مسلمانان بود و خداوند مىفرمايد: در آن جنگ خداوند شما را يارى نمود. پيامبر صلىاللهعليهوآله در آن جنگ به مردم فرمود: «آيا اينكه خداوند با سه هزار ملائكه شما را يارى نمود كافى نيست؟ . . . اكنون اگر بردبار باشيد خداوند پنج هزار ملائكه با نشانه مسلمانان به يارى شما خواهد فرستاد».
در سوره توبه داستان جنگ حنين است كه كمينهاى دشمن قوى بود و ناگاه مسلمانان را در محاصره قرار دادند در حالى كه تعداد مسلمانان بيشتر بود، و در اين حال عده زيادى از مسلمانان پا به فرار گذاشتند. در چنين موقعيتى خداوند لشكر ناپيداى خود را به كمك فرستاد و مسلمانان را از شكست رهايى بخشيد.
در حديث آمده است كه در جنگ بدر و حنين اين ملائكه از آسمان نازل شدند و به صورت بشر در آمدند و همراه مسلمانان جنگيدند و بسيارى از كفار را كشتند، اگرچه مسلمانان آنها را نمىديدند. به طورى كه بسيارى از كفار بعدها با تعجب مىپرسيدند: «در آغاز جنگ تعداد شما كم بود. اينان چه كسانى بودند كه به لشكر شما اضافه شدند؟ آن اسبهاى دو رنگ و سواران سفيد پوش بودند كه افراد ما را كشتند»!!(1)از خصوصيات اين ملائكه عمامهاى بود كه بر سرداشتند و انتهاى آن بر دوششان آويخته بود.
بدين گونه بار ديگر نگاهى به قرآن را در غدير شاهديم كه پيامبر صلىاللهعليهوآله با اشاره به دو فراز قرآنى ياد آور مىشود كه بخشى از مراسم غدير كه عمامه سحاب به اين صورت خاص بر سر على عليهالسلام بسته مىشود يادگارى از روزهاى بدر و حنين است كه خدا ملائكه را به يارى اسلام فرستاد.
1) . بحار الانوار: ج 19 ص 284، ج 21 ص 151.
اَهؤُلاءِ الَّذينَ اَقْسَمْتُمْ لايَنالُهُمُ اللّهُ بِرَحْمَةٍ، اُدْخُلُوا الْجَنَّةَ لا خَوْفٌ عَلَيْكُمْ وَ لا اَنْتُمْ تَحْزَنُونَ.
آيا اينان هستند كه قسم ياد كرديد خدا رحمتى به آنان نمىرساند؟ داخل بهشت شويد كه ترسى بر شما نيست و محزون نمىشويد.
وَعَدَ اللّهُ الْمُؤْمِنينَ وَ الْمُؤْمِناتِ جَنّاتٍ تَجْرى مِنْ تَحْتِهَا الاَْنْهارُ خالِدينَ فيها وَ مَساكِنَ طَيِّبَةً فى جَنّاتِ عَدْنٍ وَ رِضْوانٌ مِنَ اللّهِ اَكْبَرُ ذلِكَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظيمِ.
خداوند به مردان و زنان مؤمن وعده كرده بهشتهايى را كه در آن نهرهايى جارى است و در آن هميشگى خواهند بود و مسكنهاى پاكيزهاى كه در بهشتهاى عدن است و رضايتى از سوى پروردگار كه بالاتر است. اين است رستگارى عظيم.
جَنّاتُ عَدْنٍ يَدْخُلُونَها وَ مَنْ صَلَحَ مِنْ آبائِهِمْ وَ اَزْواجِهِمْ وَ ذُرِّيّاتِهِمْ وَ الْمَلائِكَةُ يَدْخُلُونَ عَلَيْهِمْ مِنْ كُلِّ بابٍ. سَلامٌ عَلَيْكُمْ بِما صَبَرْتُمْ فَنِعْمَ عُقْبَى الدّارِ.
بهشتهاى عدن كه آنان و هر كس از پدران و همسران و فرزندان شان كه صلاحيت داشته باشند داخل آن مىگردند و ملائكه از هر درى بر آنان وارد مىشوند. سلام بر شما به خاطر آنچه صبر كرديد و خانه عاقبت خوبى است.
يُطافُ عَلَيْهِمْ بِصِحافٍ مِنْ ذَهَبٍ وَ اَكْوابٍ وَ فيها ما تَشْتَهيهِ الاَْنْفُسُ وَ تَلَذُّ الاَْعْيُنُ وَ اَنْتُمْ فيها خالِدُونَ.
كاسههايى از طلا و ظرفهايى بر آنان گردانده مىشود كه در آنهاست آنچه دلها بخواهد و چشمها لذت ببرد و شما در آن هميشگى خواهيد بود.
لَمَّا اعْتَرَضَ الْحارِثُ الْفِهْرىُّ وَ طَلِبَ الْعَذابَ مِنَ اللّهِ اِنْ كانَ مُحَمَّدٌ صادِقا وَ قُتِلَ بِعَذابٍ مِنَ السَّماءِ وَ نَزَلَتْ «سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ . . .» قالَ النَّبِىُّ صلىاللهعليهوآله لاَِصْحابِهِ: رَأَيْتُمْ؟ قالُوا: نَعَمْ.
قالَ: وَ سَمِعْتُمْ؟ قالُوا: نَعَمْ. قالَ: «طوبى لِمَنْ والاهُ وَ الْوَيْلُ لِمَنْ عاداهُ. كَأَنّى اَنْظُرُ اِلى عَلِىٍّ وَ شيعَتِهِ يَوْمَ الْقِيامَةِ يُزَفُّونَ عَلى نُوقٍ مِنْ رياضِ الْجَنَّةِ شَبابٌ مُتَوَّجُونَ مُكَحَّلُونَ لا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ قَدْ اُيِّدُوا بِرِضْوانٍ مِنَ اللّهِ اَكْبَرُ، ذلِكَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظيمُ؛ حَتّى سَكَنُوا حَظيرَةَ الْقُدْسِ مِنْ جِوارِ رَبِّ الْعالَمينَ، لَهُمْ فيها ما تَشْتَهِى الاَْنْفُسُ وَ تَلَذُّ الاَْعْيُنُ وَ هُمْ فيها خالِدُونَ؛ وَ يَقُولُ لَهُمُ الْمَلائِكَةُ: سَلامٌ عَلَيْكُمْ بِما صَبَرْتُمْ فَنِعْمَ عُقْبَى الدّارِ».
آنگاه كه حارث فهرى اعتراض كرد و گفت: اگر محمد راست مىگويد عذاب بر من نازل شود، و عذاب نازل شد و او را كشت و آيه «سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ» نازل شد، پيامبر صلىاللهعليهوآله به اصحابش فرمود: ديديد؟ گفتند: آرى. فرمود: و شنيديد؟ گفتند: آرى. فرمود: خوشا به حال كسى كه ولايت او را بپذيرد و واى بر كسى كه با او دشمنى كند. گويا على و شيعيانش را مىبينم كه روز قيامت سوار بر شترها بين باغهاى بهشت با جلالت برده مىشوند در حالى كه جوان سال و خوش سيما هستند و تاج بر سر با چشمان سرمه كشيدهاند. نه ترسى بر آنان است و نه محزون مىشوند؛ و با رضايت پروردگار كه مهمتر و بزرگتر است تأييد مىشوند و آن است رستگارى عظيم، تا آنكه در پناهگاه قدس از جوار پروردگار عالم ساكن شوند كه در آنجا آنچه دل بخواهد و ديده لذت ببرد برايشان آماده است و در آن دائمى خواهند بود. ملائكه به آنان مىگويند: «سلام بر شما به خاطر
صبرى كه نموديد، و خوب خانه نهايى براى خود به دست آورديد».(1)
آخرين ساعات از برنامه سه روزه غدير است. كمكم برنامه بيعت نيز به پايان رسيده است و مردم آماده مىشوند تا خيمهها را جمع كنند و براى حركت به سوى
1) . بحار الانوار: ج 37 ص 167.
مدينه نيمه باقي مانده راه را پيش گيرند. در چنين موقعيتى دوازده نفر از منافقين به رياست حارث فهرى نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله آمدند.
اينان با رگهاى ورم كرده از كينه، معترضانه پرسيدند: آيا ولايت على را از سوى خداوند آوردى يا از پيش خود گفتى؟!! پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: از طرف خداوند اين دستور را به شما ابلاغ نمودم. اين متعصبين جاهلى گفتند: خدايا، اگر محمد راست مىگويد بلاى آسمانى بر ما نازل كن!! اين درخواستِ برخاسته از نفاق و كفر و استكبار در برابر ذات الهى فورا پاسخ داده شد و بلاى آسمانى بر سر همه آنان نازل شد و هلاك شان كرد و دوازده جنازه بىجان از غضب الهى، جلوى ديدگان يكصد و بيست هزار نفر روى زمين افتادند، و مردم داغى جهنم را از عمق جانشان احساس كردند.(1)
در چنين شرايطى پيامبر صلىاللهعليهوآله با استفاده از فرصت پيش آمده، فضيلتِ پذيرندگان ولايت علوى در بهشت را با اقتباس از چهار آيه قرآن در كلامى مختصر بيان فرمود و آيات را به گونهاى با كلام خويش تركيب فرمود كه مظهرى از فصاحت محمدى را جلوهگر ساخت.
آيه سوره اعراف (لا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ)، 12 بار در قرآن با تفاوتى مختصر آمده است و همه اين موارد در توصيف اهل بهشت است. آيه سوره توبه (رِضْوانٌ مِنَ اللّهِ اَكْبَرُ)، پس از آنكه نعمتهاى بهشتى را مىشمارد، نعمت بالاترى را به ميان مىآورد كه رضايت پروردگار است. آيه سوره رعد (سَلامٌ عَلَيْكُمْ بِما صَبَرْتُمْ) تحيّت و تهنيت الهى به اهل بهشت هنگام ورود به آن است، آيه سوره زخرف (فيها ما تَشْتَهيهِ الاَْنْفُسُ) بيانگر نعمت نامتناهى و متنوع و دلخواه بهشت است كه شامل تمام خواستههاى لذت بخش بشر است.
1) . بحار الانوار: ج 37 ص 136، 162، 167. عوالم العلوم: ج 15/3 ص 56 ، 57 ، 129، 144. الغدير: ج 1 ص 193. به ج 1 ص 389 از كتاب حاضر مراجعه شود.
مىبينيم كه اين چهار آيه جوانب مختلف نعمتهاى بهشتى را بيان كرده و اينك پيامبر صلىاللهعليهوآله همه اين جوانب را درباره پذيرندگان «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ» كنار هم چيده به آنان هديه مىكند.
در تحليل اين موقعيت قرآنى در غدير بايد گفت: منظره ايجاد شده پس از مرگ حارث فهرى با بلاى آسمانى، يادآور بهشت و جهنم براى آن جمعيت يكصد و بيست هزار نفرى و همه نسل هاى تاريخ بود، چرا كه عذاب دنيا نمونهاى از عذاب آخرت است آنگاه كه در پاسخ به عصيان در برابر اوامر الهى باشد. در آنجا مردم جهنمِ دشمنان على عليهالسلام را به چشم خود ديدند چنانكه حضرت فرمود: شنيديد؟ ديديد؟! اكنون بهترين موقعيت براى گريزى به بهشت بود تا آن سوى قضيه را نيز در نظر خود مجسم كنند.
عظمتى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله از كيفيت حضور شيعيان على عليهالسلام ترسيم فرموده روح تازه در جانهاى خسته آنان كه از جنايتهاى سقيفه جراحتها بر تن دارند مىدمد. ابتدا مىفرمايد: «خوشا به حالشان»! سپس به «يُزَفُّونَ» اشاره مىكند، يعنى با عظمت و جلال آنان را مىبرند. آنگاه «مُتَوَّجُونَ» را مطرح مىفرمايد كه تاجِ كرامت و شرف بر سر دارند.
در دنباله اين توصيف اشارات قرآنى آغاز مىشود: خوف و حزنى ندارند، بالاتر از نعمتهاى بهشت، خداى بزرگ از آنان راضى است چرا كه «رَضِيتُ لَكُمُ الاِْسْلامَ دينا»، و چه سعادتى از اين بالاتر كه فوز عظيم نصيب شان شده است. آنگاه مقام بهشتى
آنان را فراتر از ساير اهل بهشت در جوار پروردگار و در حظيرة القدس ذكر مىنمايد، جايى كه خداوند والاترين بهشتيان را در آن جاى داده و اختيار مطلق لذات را به آنان سپرده و در واقع بهشت را به آنان ارزانى داشته است.
و اين همه آنگاه مضاعف مىشود كه بدانند پايانى بر آن نيست و خالدون هست. از زيباترين فرازهاى قرآنى سلام خداوند است كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در اينجا به اولياى على عليهالسلام بشارت داده است. «سلام بر شما به خاطر آنچه صبر كرديد». خوشامدگويى ملائكه از طرف خداوند بر نقطه صبر متمركز است.
صبرى بزرگ، در سايه صبر على عليهالسلام! تحملى به سياهى طنابى كه بر گردن صاحب ولايت انداختند! بردبارى با محتواىِ «اَوَ تُضْرَبُ الزَّهْراءُ نَهْرا»؟(1)دندان روى جگر گذاشتن به سختىِ «صَبَرْتُ وَ فِى الْعَيْنِ قَذى وَ فِى الْحَلْقِ شَجى».(2)عرقِ شرمسارى با حرارتِ «فَلَقَدْ عَزَّ عَلَى ابْنِ اَبىطالِبٍ اَنْ يَسْوَدَّ مَتْنَ فاطِمَةَ ضَرْبا فَلا يَثُورَ اِلى عَقيلَتِهِ وَ لايَصِرَّ دُونَ حَليلَتِهِ».(3)
صبرى تلختر از زهر، كه صداى سيلى بر چهره ماه و غلاف شمشير بر پهلو و ميخ در بر سينه و تازيانه بر بازو همراه آن باشد! كمر خم شده از تحملى كه با گذشت 75 شبِ تاريك از يك روزِ پر قساوت، هنگامِ غسل خونِ تازه از پهلو، خونِ كبود شده بر بازو و كتف، صداى اشك على عليهالسلام را به گوش عالم برساند.
صبرى فراتر از صبر كه بر پاى منبر صاحب غدير به جاى ذكر فضيلت او، لعن بر او شنيدن و اين همه خون جگر را با پارههاى جگر به خواهر سپردن!
صبرى كه صبر از شنيدنش اشك ريز است، آنگاه كه غدير را با جوانمردان و شير خوارانش در كربلا پيش چشم كودكان و خواهرانش سر بريدند و بوسه خواهر را بر حلقوم بريده رساندند، و ديده دخترانش را بر سر بريده حسرتناك گذاشتند.
صبرى بزرگ تر از صبر، كه مادر صبر آن را آفريد و از كربلا تا شام با خود برد و با موى سپيد به كربلا باز گردانيد.
صبرى كه امامان غدير را جام زهر نوشانيد و كاسه اشك گرفت. صبرى كه دوازدهمين نور صابرش با نالهاى بلند مىفرمايد: «لاََنْدُبَنَّكَ صَباحا وَ مَساءً وَ لاََبْكِيَنَّ عَلَيْكَ بَدَلَ الدُّمُوعِ دَما»، و به عظمت آن بانو قسم ياد مىكند كه «لا تَرانِى اتَّخَذْتُ لا وَ عُلاها، بَعْدَ بَيْتِ الاْحْزانِ بَيْتَ سُرُورٍ».
سلام بر صبرى كه چهارده قرن سيلاب اشك به همراه آورده، و درود بر شيعيان على عليهالسلام كه كاسه چشمشان پر از خونِ دل است.
سلام بر شما اى شيعيان صابرى كه در هر كجاى جهان به پاى صاحب غدير و براى خشنودى مبلِّغ اعظم غدير اهانتها مىشنويد و مورد حمله قرار مىگيريد و شما را به مسخره مىگيرند، امّا هرگز دست از ريسمان الهىِ محمد و على و فاطمه عليهمالسلام بر نمىداريد. ملائكه در انتظارتان درب بهشت را گلباران مىكنند تا با قدوم شما تحيتى بزرگ تقديمتان نمايند: «سَلامٌ عَلَيْكُمْ بِما صَبَرْتُمْ فَنِعْمَ عُقْبَى الدّارِ»!
آياتى از قرآن براى بيان بيشتر شئون امامت و خلافتِ الهى در برابر رياستهاى شيطانىِ سقيفه به صورت استشهاد و اشاره و اقتباس در غدير ديده مىشود، كه به صورت تفسيرگونهاى در كلام پيامبر صلىاللهعليهوآله تركيب شده و آيه مستقلاً ذكر نشده است. اين موارد 6 آيه است كه ذيلاً ذكر مىكنيم:
وَ يَقُولُ الَّذينَ كَفَرُوا لَوْ لا اُنْزِلَ عَلَيْهِ آيَةٌ مِنْ رَبِّهِ اِنَّما اَنْتَ مُنْذِرٌ وَ لِكُلِّ قَوْمٍ هادٍ.
آنان كه كافر شدند مىگويند: اى كاش آيتى از پروردگارش بر او نازل شود. تو ترساننده هستى و براى هر قومى هدايت كنندهاى هست.
مَعاشِرَ النّاسِ ، اَلا و اِنّى مُنْذِرٌ وَ عَلِىٌّ هادٍ. (خ ل: اِنِّى الْمُنْذِرُ وَ عَلِىٌّ الْهادى).
اى مردم، بدانيد كه من ترساننده از عذابم و على هدايت كننده است .(1)
1) . اسرار غدير: ص 153 بخش 7، و پاورقى 5 از نسخه «ب».
خطابه غدير از اواسط آن گذشته و پيامبر صلىاللهعليهوآله دوستان و دشمنان على عليهالسلام را معرفى كرده است. به عنوان مقدمه براى معرفى حضرت مهدى عليهالسلام در چند جمله كوتاه، خود و على عليهالسلام و امامان را مطرح مىنمايد تا بفرمايد: «خاتم الائمة حضرت مهدى از ماست». از جمله آيه مزبور را با تغيير ضماير با كلام خود تركيب مىكند.
آيه «اِنَّما اَنْتَ مُنْذِرٌ وَ لِكُلِّ قَوْمٍ هادٍ» در اوايل سوره رعد است كه خداوند منكرين قيامت و درخواست كنندگان عذاب دنيا را ذكر مىكند، و نمونهاى از مخامصه آنان را اين گونه بيان مىكند كه اى كاش آيت و معجزهاى بر پيامبر صلىاللهعليهوآله نازل شود. خداوند به عنوان پاسخ آنان كه پس از اين همه معجزه در كنارِ كلام حق، باز هم آيتى مىطلبند، مطلب را به اينجا ختم مىكند كه تو وظيفه ترساندن مردم از عذاب را به انجام رساندهاى و هر قومى هدايت كنندهاى دارند.
در غدير اين فراز قرآن تفسير شده و با شناختن «مُنذِر» كه پيامبر صلىاللهعليهوآله است نوبت به شناختن «هادى» مىرسد. اينجاست كه حضرت مىفرمايد: «على هادى است».
جا دارد در اينجا فرق منذر و هادى را بدانيم تا اين دو مقام متعالى را درك كنيم. «منذر» يعنى آنكه ديگرى را از عواقب سوء كارى آگاه مىكند و بر حذر مىدارد. «هادى» يعنى آنكه به راه درست راهنمايى و ارشاد مىكند، در مقابل كسى كه گمراه مىنمايد.
از اين معناى لغوى با يك تحليل ادبى چنين بر مىآيد كه در مرحله اولِ ظهور اسلام و تا زمانى كه بناى رفيع آن مستحكم شود مسئله «انذار» كارآيى بيشترى داشته تا مردم از منجلاب جاهليت و كفر و شرك بيرون آيند. آگاهى دادن به مردم نسبت به عواقب جهل و كفر و شرك و ترساندن از عواقب آن در شكلهاى مختلف تبليغى، برنامهاى بود كه در طول 23 سال توانست مردم رااز فضاى آلوده جهل و شرك بيرون آورد و به سوى باغ سرسبز اسلام بكشاند. از زيباترين تعابير در اين باره خطبه حضرت زهرا عليهاالسلام است كه مىفرمايد:
پيامبر مردم را ديد كه هر گروهى داراى دين مخصوص به خود است و به آتشهاى افروخته خود روى آورده و بُتان خود را پرستش مىنمايند، و با آنكه فطرتا معرفت خدا را دارند ولى منكر او هستند. آنگاه بود كه خداوند متعال به بركت پدرم حضرت محمد صلىاللهعليهوآله ظلمتها را به نورانيت مبدّل ساخت و از قلبها قساوت را بر طرف نمود و از ديدهها تحير را زايل كرد . . . و مردم را از گمراهى نجات داد و از لجاجتها آگاهى بخشيد.(1)
اين بدان معنى نيست كه پيامبر صلىاللهعليهوآله «هادى» نبوده است، بلكه جهت منذر بودن به اقتضاى موقعيت نقش اول را بر عهده داشته است. كما اينكه منظور آن نيست كه على عليهالسلام منذر نبوده و فقط نقش هدايتگر را بر عهده داشته، بلكه چنانكه از خطبههاى آن حضرت پيداست مسئله هدايت در آن حضرت بيش از انذار كارآيى داشته و خود را نشان داده است.
اين مطلب شبيه آن چيزى است كه در القاب هر يك از امامان عليهمالسلام معتقديم كه مثلاً صفت «باقر» يا «صادق» يا «كاظم» ذاتا در همه ائمه عليهمالسلام يكسان است ولى ظهور عملى هر يك از اين صفات به اقتضاى شرايط موجود در عصر آن امام بيشتر بوده است.
1) . بحار الانوار: ج 29 ص 240 - 241 .
پيامبر صلىاللهعليهوآله هنگامى كه مىخواست اين آيه را تلاوت كند فرمود: «به وسيله من انذار شديد و به وسيله على بن ابىطالب عليهالسلام هدايت شديد».(1)
نكته ظريفى كه از اين حديث استفاده مىشود موازات منذر بودن پيامبر صلىاللهعليهوآله و هادى بودن على عليهالسلام است. يعنى هدايتگرى آن حضرت مربوط به دوران بعد از رحلت پيامبر صلىاللهعليهوآله نيست و در طول 23 ساله بعثت نيز اين مسئله مطرح بوده است.
فراز ديگرى كه توجه خاص پيامبر صلىاللهعليهوآله را به اين مطلب مىرساند در حديثى است كه فرمود: شب معراج در گوشم اين آيه طنين انداز شد: «اِنَّما اَنْتَ مُنْذِرٌ وَ لِكُلِّ قَوْمٍ هادٍ». گفتم: «خدايا، من منذر هستم، پس هادى كيست؟ خداوند فرمود: اى محمد، هادى على بن ابىطالب است».(2)
براى تأكيد بيش تر پيامبر صلىاللهعليهوآله عملاً اين دو منصب تبليغى را خاطر نشان كرد، و آن هنگامى بود كه اين آيه نازل شد. در آنجا حضرت دست بر سينه مبارك خويش گذاشت و فرمود: «منذر من هستم». سپس با دست بر شانه على عليهالسلام اشاره كرد و فرمود: «يا على، هادى تو هستى. هدايت شوندگان بعد از من به وسيله تو هدايت مىشوند».(3)
از اين احاديث و سياق خود آيه مىتوان اين نتيجه را گرفت كه على عليهالسلام مناط و ضابطه و پرچم و علامت هدايت بوده است، چه در حيات پيامبر صلىاللهعليهوآله و چه بعد از
آن حضرت، چرا كه در آيه و دو حديث از سه موردِ ذكر شده هدايت گرى على عليهالسلام به بعد
از رحلت آن حضرت مقيد نشده است، اگرچه ظهور اين جهت پس از رحلت حضرتش طبعا بيشتر مىشود چرا كه اسباب ضلالت به ميان مىآيد.
در زمان پيامبر صلىاللهعليهوآله و بعد از آن حضرت به وضوح مىبينيم كه بسيارى از مردم پيامبر صلىاللهعليهوآله و دين او را پذيرفتهاند ولى ولايت على عليهالسلام را نپذيرفتهاند. على عليهالسلام خط هدايتِ تعيين شده از سوى شخص پيامبر صلىاللهعليهوآله است و آن حضرت در زمان حيات خود نيز به امامت و ولايت و محبت او امر فرموده، ولى در همان شرايط نيز پروانگانِ شمع على عليهالسلام از دشمنان يا بىتفاوتان نسبت به آن حضرت جدا بودهاند.
ادامه اين روند پس از رحلت پيامبر صلىاللهعليهوآله ناگهان خود را نشان داد. يعنى همان منافقينى كه در حيات پيامبر صلىاللهعليهوآله به صورت خزنده تن به راه هدايت نمىدادند و دشمنى مىكردند، با فقدان «منذر» دست به كار ايجاد جاده ضلالت و تخريب راه هدايت شدند. قرآن براى هميشه مردم را متوجه كرد كه چراغ راه هدايت على عليهالسلام است و از همين راهِ روشن بايد دانست كه هر كس در راه ديگرى باشد در ضلالت است، و اين اعتقادى است كه پيامبر صلىاللهعليهوآله آن را در يك جمله خلاصه كرده است: «وَلَوْ لا اَنْتَ يا عَلِىُّ لَمْ يُعْرَفِ الْمُؤْمِنُونَ بَعْدى»: «يا على، اگر تو نبودى مؤمنان پس از من شناخته نمىشدند».(1)
يعنى على عليهالسلام منجى و معرف مؤمنان است و مهم اين است كه مؤمنين شناخته شوند، اگر چه منافقان و كافران و گمراهان به راه دلخواه خود بروند.
نكته فراموش نشدنى در اين بين، آن است كه اگر على عليهالسلام هدايت كننده مردم است روزى كه او نباشد و از اين جهان به حضور پروردگار رود، آيا ديگر مردم هدايت
1) . بحار الانوار: ج 39 ص 19، ج 99 ص 106.
كنندهاى نخواهند داشت؟ اين خط امامت و ولايت كه در غدير تعيين شد به قدرى حساب شده و دقيق است كه با معرفى جانشينان على عليهالسلام ادامه اين خط هدايت را تا آخرين روز دنيا نشان داده است. پس اين منصب هدايت وقتى با عنوان على عليهالسلام مطرح مىشود همه دوازده امام عليهمالسلام را شامل است.
اميرالمؤمنين عليهالسلام در بيان آيه «اِنَّما اَنْتَ مُنْذِرٌ وَ لِكُلِّ قَوْمٍ هادٍ» مىفرمايد: «بنابر اين پيامبر صلىاللهعليهوآله منذر و ترساننده است و من هدايت كنندهام به آنچه حضرتش آورده است».(1)
امام باقر عليهالسلام در ذيل آيه مىفرمايد: «در هر زمانى امامى از ما هست كه مردم آن زمان را به آنچه پيامبر صلىاللهعليهوآله آورده هدايت مىكند».(2)
همچنين امام صادق عليهالسلام در بيان همين آيه مىفرمايد: «هر امامى هدايت كننده مردم قرنى است كه در آن زندگى مىكند».(3)
اميرالمؤمنين عليهالسلام مىفرمايد: هيچيك از ما امامان نيست مگر آنكه همه اهل ولايت خود را مىشناسد، و اين همان است كه خداوند عز و جل مىفرمايد: «اِنَّما اَنْتَ مُنْذِرٌ وَ لِكُلِّ قَوْمٍ هادٍ».(4)
قُلْ لا اَمْلِكُ لِنَفْسى نَفْعا وَ لا ضَرّا اِلاّ ما شاءَ اللّهُ وَ لَوْ كُنْتُ اَعْلَمُ الْغَيْبَ لاَ اسْتَكْثَرْتُ مِنَ الْخَيْرِ وَ ما مَسَّنِىَ السُّوءُ، اِنْ اَنَا اِلاّ نَذيرٌ وَ بَشيرٌ لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ.
بگو براى خود مالك منفعت و ضررى نيستم مگر آنچه خدا بخواهد، و اگر غيب مىدانستم خير بسيارى انجام مىدادم و بدى به من نمىرسيد. من نيستم جز ترساننده و بشارت دهنده براى قومى كه ايمان مىآورند.
مَعاشِرَ النّاسِ، اَلا وَ اِنّى اَنَا النّذيرُ وَ عَلِىٌّ الْبَشيرُ.
اى مردم، بدانيد كه من ترسانندهام و على بشارت دهنده است.(1)
در مرحلهاى قبل از بيان جلوههاى حضرت بقية اللّه الاعظم ارواحنا فداه، جملات خطابه غدير خصايصى از نبوت محمدى و امامت علوى را مطرح مىكند كه به اعلى درجه در خاتم امامت به ظهور خواهد پيوست. از جمله مسئله انذار و بشارت است كه حضرت با اقتباس از قرآن اين دو كلمه را به همان ترتيب قرآنى در كلام خود تركيب فرموده است.
دو كلمه «نذير» و «بشير» در قرآن در پنج مورد به كار رفته و چهار مورد با كلمه «منذر» و «مبشِّر» است. در همه موارد اين دو صفت براى پيامبر صلىاللهعليهوآله ذكر شده و در آيه 4 سوره «فصلت» توصيفى براى قرآن است. آيهاى كه براى عنوان اين قسمت انتخاب
1) . اسرار غدير: ص 153 بخش 7.
شد از نظر جمله بندى نزديك ترين آيه به جمله استفاده شده در خطابه غدير است. به طور كلى در همه مواردِ اين عبارات در قرآن، تأكيد بر اين است كه فرستادگان خداوند پيام آور ترس از عذاب الهى و بشارت به بهشت جاودانند، و وظيفه آنان آگاه نمودن مردم به اين دو مهم حياتى بشر است كه دانستن آن به قيمت دنيا و آخرتش تمام مىشود.
آنچه در تفسير قرآنى غدير چشمگير است تقسيم اين دو مأموريت الهى بين پيامبر و اميرالمؤمنين عليهماالسلام است، در حالى كه در قرآن هر دو منصب به پيامبر صلىاللهعليهوآله نسبت داده شده است. مطالعه كيفيت تبليغ آن حضرت در طول 23 سال به وضوح نشان مىدهد كه شيوه انذار و بشارت همواره به صورتى مركب در برنامه حضرت حضور داشته و اين مهم چه در تلاوت آيات قرآن بر مردم و چه در فرمايشات خود آن حضرت مشهود است. بنابراين دقتى افزون لازم است كه سرّ تفكيك اين دو منصب در خطبه غدير را روشن سازد.
براى به دست آوردن اين سرّ بزرگ لازم است دو جهتِ جداگانه بررسى شود: يكى اينكه با اين صراحت قرآن كه پيامبر صلىاللهعليهوآله هم بشير و هم نذير است، چگونه مىتوان عبارت خطبه غدير را كه مىگويد: «بشير على بن ابىطالب عليهالسلام است» با آن منطبق ساخت. ديگر اينكه با مطالعه كيفيت تبليغى على عليهالسلام در بشارت و انذار، چگونه مىتوانيم اين تفكيك را به اثبات برسانيم.
در پاسخ به سؤال اول اين نكته در خور توجه است كه وقتى پيامبر عظيم الشأن صلىاللهعليهوآله درباره مقام خود از يك سو و در بيان آياتى كه خود از طرف پروردگار آورده از سوى
ديگر سخن مىگويد و چنين خطابهاى را در برابر آن جمعيت عظيم و براى ابديتِ بشر ادا مىكند، واضح است كه توجه به اين دو گونگى بين كلام خود و آيه قرآن دارد و در گفتن آن تعمّد دارد، و دقيقا اهرم سخن را بر همان چيزى كه براى ما سؤال انگيز شده قرار مىدهد تا ما را متوجه مطلبى مهم كند.
نكته ديگرى كه در پاسخ به سؤال اول نبايد فراموش شود وقايع ناگوار و شكنندهاى است كه بعد از پيامبر صلىاللهعليهوآله اتفاق افتاده و على عليهالسلام را خانه نشين كرده و ما را به دنبال بشير بودن على عليهالسلام به جستجو وا مىدارد. آنچه پس از رحلت پيامبر صلىاللهعليهوآله به وقوع پيوست انحراف از برنامه حساب شده الهى بود كه بر پايه «امامت ادامه نبوت» استوار بود. خطى كه آغاز آن نبوت حضرت آدم عليهالسلام بود و با استمرار ششهزار ساله بين انبياء و اوصيائشان به حضرت محمد صلىاللهعليهوآله و اوصيائش رسيده بود و ختم آن آخرين روز دنيا با حضور حضرت مهدى عليهالسلام بايد مىبود. چنين دريافتى از مسئله نبوت و امامت تحت عنوان «رسالت» قابل جمع است و معناى آن ابلاغ دستورات الهى به مردم است كه به اقتضاءات مختلف گاهى بر عهده نبى و گاهى بر عهده وصى است؛ و اينجاست كه «امام» بعد از پيامبر صلىاللهعليهوآله «بشير» است همچون خود او، آن هم بشارتى عظيم به سعادتى ابدى.
سقيفه نظام الهى بشريت را به ناكجا آباد كشاند تا آنجا كه خود هم در تحليل آن متحير ماند. او خلافت را سلطنت دانست، جمع اموال مردم براى خود دانست، در جا زدن مردم در جهل و بازگشت به جاهليت دانست، مخالفت صريح با قول و عمل پيامبر صلىاللهعليهوآله دانست، اهانت و جسارت علنى به ساحت قدس پيامبر صلىاللهعليهوآله و يادگارانش دانست، زير پاگذاشتن نصّ قرآن دانست. پيداست در چنين فرهنگى پرونده ابلاغ دستورات الهى با رحلت پيامبر صلىاللهعليهوآله بسته مىشود و مردم از داشتن هر گونه نذير و بشيرى قطع اميد مىكنند و در واقع راه خدا را در بنبست مىبينند.
غدير امّا برنامه اصيل الهى براى مردم جهان است. در اين فرهنگ تبليغ و مبلّغ الهى هميشه و به گونههايى كه خدا بخواهد حاضر است. گاهى منذر است و گاهى مُبشّر! او مأمور خداست كه افتخارش به رساندن امر الهى است؛ او سلطان مستبدّ متكبر نيست كه همچون سقيفه سخن باطل خويش را تا آنجا كه قدرت دارد پيش ببرد حتى اگر آتش بپا كند كه اهل خانه وحى بسوزند!!
او مسئول اموال مردم است كه عدالت الهى را بر آن جارى كند؛ و آن قدر در اموال مردم بىمحابا عمل نمىكند كه همچون سقيفه ديوان عطايا درست كند و بيت المال مسلمين را بين مردم طبقه بندى كند و به همه يكسان ندهد!(1)
او به اموال مردم احترام مىگذارد و آن دست درازى را ندارد كه همچون سقيفه دست بر فدك بيندازد و در يك چشم بر هم زدن نمايندگان حضرت زهرا عليهاالسلام را از آن بيرون كند و آن باغهاى سبز را با خون بيالايد!(2)او شكمى به گشادى اموال همه مردم ندارد كه همچون عثمان و معاويه هر روز قطعهاى از اموال مردم را مصادره كند و به تصرف خود در آورد و به خويشان و دوستان خود ببخشد.(3)
او معدن علم است و در جستجوى كسانى است كه آن علوم را از او دريافت كنند و از جهل مردم رنج مىبرد، نه مانند سقيفه كه نشر و تدوين كلام پيامبر صلىاللهعليهوآله و تفسير و تبيين قرآن را رسما ممنوع كنند و فقط قرائت قرآن را مجاز بدانند، و طالبين معارف قرآنى را زندانى و تبعيد كنند.(4)او كسى نيست كه چون سردمداران سقيفه سير قهقرايى مردم جزء برنامهاش باشد و از اين مسير جاهليت لذت ببرد.
او خود را نايب پيامبر صلىاللهعليهوآله مىداند و حلال و حرام محمد را تا روز قيامت مستدام مىشمارد، و آن قدر ضد خدا و رسولش نيست كه همچون دومى علنا حلال آنان را حرام، و حرام آنان را حلال نمايد و بدعتهاى متعدد در دين بگذارد.
بنابراين اگر وصايت و خلافت آن باشد كه در غدير اعلام شد، امام با نبى در مأموريت الهى فرقى ندارند و هر دو نذير و بشيرند و هر دو يك راه را به مردم نشان مىدهند و يك دين الهى را به مردم معرفى مىكنند. اين سخن آنگاه جا افتادهتر مىشود كه على عليهالسلام را «نفس» پيامبر صلىاللهعليهوآله بدانيم كه روايات متعددى به ضميمه آيه «اَنْفُسَنا» در قرآن مؤيد اين مطلب است. اينجاست كه نذير و بشير بودن در محمد و على صلوات اللّه عليهما يكسان است و اعجاب برانگيز، و جاى هيچ سؤالى نمىماند.
پاسخ به سؤال دوم كه على عليهالسلام چگونه به عنوان بشير معرفى شده در حالى كه به نظر مىرسد «نذير» بودن نيز درباره آن حضرت مصداق دارد؟ در اين باره مىتوان مسايلى شبيه آنچه در آيه «منذر و هادى» گفته شد مطرح كرد. اين استنباط بعيد نيست كه بگوييم پيامبر صلىاللهعليهوآله روزگار سخت ترساندن مردم را به سر آورد و - اگر سقيفه نبود - پس از پيامبر صلىاللهعليهوآله آغاز روزهاى بشارت مردم به خير دنيا و آخرت در سايه زحمات 23 ساله آن حضرت بود. سلمان فارسى در روزهاى غصب خلافت خطابهاى براى مردم ايراد كرد و گفت:
قسم به آنكه جان سلمان به دست اوست، اگر خلافت را به على عليهالسلام مىسپرديد از بالاى سرتان و از زير پايتان نعمتهاى الهى را مىخورديد، و حتى اگر پرندگان را از آسمان صدا مىزديد پاسخ شما را مىدادند و اگر ماهيان را از درياها فرا مىخوانديد به سوى شما مىآمدند. هيچ ولىِّ خدايى فقير نمىشد و هيچ سهمى از فرايض الهى به بيراهه نمىرفت و در حكم خدا حتى دو نفر اختلاف نمىكردند.(1)
1) . بحار الانوار: ج 29 ص 80 .
اين بود روزهاى سراسر بشارت و شادى و سرور كه سقيفه آن را به وحشت و غم و اندوه مبدل ساخت، و نگذاشت «بشيرِ» اسلام على بن ابىطالب عليهالسلام هر روز با خبرهايى شيرين روح مسلمين را طراوتى ديگر بخشد و نعمتهاى مادى و معنوى الهى را بشارت عملىِ مردم قرار دهد.
آرى على عليهالسلام بار ديگر نذير بودن را آغاز كرده بود تا مردمِ بازگشته به جاهليت را حركتى دهد و پيش ببرد تا لايق بشارت شوند، امّا حضور سقيفه در هميشه تاريخ نگذاشت خليفه حقيقى پيامبر صلىاللهعليهوآله با انذار و بشارت خويش مسير تخريب شده را مانند اول باز سازى نمايد، مگر عده كمى كه با انذارها ساخته شدند و بشارتهاى حضرت را هدف زندگى خود قرار دادند.
وَ اَنَّ هذا صِراطى مُسْتَقيما فَاتَّبِعُوهُ وَ لا تَتَّبِعُوا السُّبُلَ فَتَفَرَّقَ بِكُمْ عَنْ سَبيلِهِ ذلِكُمْ وَصّاكُمْ بِهِ لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ.
اين راه مستقيم من است، از آن پيروى كنيد و از راههاى ديگر پيروى نكنيد كه از راه خدا شما را متفرق كند. شما را به اين مطلب وصيت مىكند تا شايد تقوى پيشه كنيد.
وَ مِمَّنْ خَلَقْنا اُمَّةٌ يَهْدُونَ بِالْحَقِّ وَ بِهِ يَعْدِلُونَ.
از كسانى كه خلق كرديم امتى هستند كه به حق هدايت مىكنند و طبق آن به عدالت رفتار مىكنند.
مَعاشِرَ النّاسِ ، اِنَّ اللّهَ قَدْ اَمَرَنى وَ نَهانى ، وَ قَدْ اَمَرْتُ عَلِيّا وَ نَهَيْتُهُ بِاَمْرِهِ . فَعِلْمُ الاَْمْرِ وَ النَّهْىِ لَدَيْهِ ، فَاسْمَعُوا لاَِمْرِهِ تَسْلِمُوا وَ اَطيعُوهُ تَهْتَدُوا وَ انْتَهُوا لِنَهْيِهِ تَرْشُدُوا ، وَ صيرُوا اِلى مُرادِهِ وَ لا تَتَفَرَّقْ بِكُمُ السُّبُلُ عَنْ سَبيلِهِ. مَعاشِرَ النّاسِ ، اَنَا صِراطُ اللّهِ الْمُسْتَقيمُ الَّذى اَمَرَكُمْ بِاتِّباعِهِ ، ثُمَّ عَلِىٌّ مِنْ بَعْدى ، ثُمَّ وُلْدى مِنْ صُلْبِهِ اَئِمَّةُ الْهُدى ، يَهْدُونَ اِلَى الْحَقِّ وَ بِهِ يَعْدِلُونَ.
اى مردم، خدا مرا امر و نهى فرموده، و من به دستور خداوند على را امر و نهى كردهام، پس علم امر و نهى نزد على است. به امر على گوش فرا دهيد تا سالم بمانيد و از او اطاعت كنيد تا هدايت شويد، و نهى او را بپذيريد تا هدايت شويد و به سوى هدف او حركت كنيد، و راههاى مختلف شما را از راه او متفرق نكند. اى مردم، من صراط مستقيم خداوند هستم كه به شما دستور پيروى از آن را داده است، و بعد از من على و سپس فرزندانم از صلب او كه امامان هدايتند، به سوى حق هدايت مىكنند و به يارى حق به عدالت رفتار مىكنند.(1)
1) . اسرار غدير: ص 150 - 151 بخش 6 - 7 .
اواسط خطبه است و پيامبر صلىاللهعليهوآله به تبيين دقيقتر امامت پرداخته و صاحبان اين مقام عظمى را تعيين مىفرمايد. در چنين موقعيتى با آوردن دو آيه از قرآن به معرفى امامان
و علت لزومِ اطاعت آنان مىپردازد، كه آيه دوم در آخر كلام است و نيمه دومِ آيه اول به صورت تضمين در قسمت اول كلام حضرت آمده، و نيمه اولِ آيه اول در قسمت دوم كلام حضرت به طور كامل تفسير شده و مصداق «صراط مستقيم» دقيقا تعيين گرديده است.
از نظر موقعيت قرآنى آيه سوره انعام از آيه 151 آغاز مىشود كه خداوند دعوت مىكند تا حرام و حلال را براى مردم بيان كند: «قُلْ تَعالَوْا اَتْلُ ما حَرَّمَ رَبُّكُمْ . . .». آنگاه شرك و قتل اولاد و ارتكاب فواحش و قتل نفس و اكل مال يتيم را نمونههاى بارزى از محرمات معرفى مىكند، و در مقابل آن احسان به والدين، دقيق بودن در ترازو، عدالت در گفتار و وفاى به عهد را به عنوان نمونههايى از اوامر واجب الهى ذكر مىنمايد. سپس به اين آيه مىرسد كه به عنوان دستورى از دستورات بنيادى خداوند است: «وَ اَنَّ هذا صِراطى مُسْتَقيما فَاتَّبِعُوهُ».
آيه سوره اعراف يك بار ديگر در آيه 159 همين سوره با تعبير «وَ مِنْ قَوْمِ مُوسى اُمَّةٌ يَهْدُونَ بِالْحَقِّ وَ بِهِ يَعْدِلُونَ» آمده است. اين دو مورد در سياق معرفى اهل هدايت در برابر كوردلانى است كه «لَهُمْ قُلُوبٌ لايَفْقَهُونَ بِها وَ لَهُمْ اَعْيُنٌ لا يُبْصِرُونَ بِها وَ لَهُمْ آذانٌ لا يَسْمَعُونَ بِها» هستند، و آنگاه به طور كلى عدهاى را هدايت يافته به حق معرفى مىفرمايد.
تحليل تفسيرگونه حضرت درباره اين دو آيه را بايد از سه جهت زير ذره بين قرار داد.
در تعيين هدف و پايههاى فكرى صراط مستقيم و راههاى دستيابى به آنها، در چند جمله بهم پيوسته از مصدر كل امر و نهى جهان - يعنى خداوند - آغاز مىكند كه خداوند در درجه اول به من امر و نهى فرموده است. در مرحله دوم اينكه من به على امر و نهى نمودهام، به ضميمه اينكه اين برنامه من هم به دستور خدا بوده است. سپس نتيجه مىگيرد كه علم همه امر و نهىهاى الهى نزد على عليهالسلام است. اينجاست كه صراط مستقيم پر رنگ و شفاف ظاهر مىشود كه امر و نهى على عليهالسلام عينا امر و نهى خداست و با اطاعت از او خدا را اطاعت كردهايم. آنگاه همه مطلب را در يك جمله خلاصه مىكند كه به سوى اهداف على عليهالسلام حركت كنيد و دربست و كامل عيار او را بپذيرد.
در پايان اين فراز، نوبتِ به ميان آوردن آيه مىرسد كه مىتواند ثمره عكس العملى مطالب قبل باشد. وقتى مىفرمايد: «راههاى مختلف شما را از راه او منحرف نكند»، اولاً كلمه «سَبيلِهِ» در قرآن را به «سَبيلُ عَلِىٍّ» تفسير فرموده و ثانيا «سُبُل» را به راههاى ضلالت در برابر راه على عليهالسلام تفسير كرده است. نتيجه گيرى نهايى چنين مىشود كه وقتى على عليهالسلام تمام راهنماهاى راه حق و هدايت را از طرف خداوند دارد و آماده است تا شما را رهنمون گردد، هر گونه پيروى از راه ديگر - اعم از كفر يا ضلالت - به معناى متفرق كردن جمعيت عظيمى است كه همه در راه مستقيمى به سوى والاترين هدف در حركتاند.
اين يك دلسوزى جدى است كه چرا با وجود راه اصيل على عليهالسلام مردم به اين سو و آن سو كشانده شوند و متفرق گردند؟! چرا بايد مردم به بيراههها و كجراهه توجه كنند ولى به راه راست توجه نكنند! چرا چنين اتحاد عظيمى را كه رهبر آن و راه آن و بنياد آن شناخته شده است رها كنند و از اختلاف و تفرقه لذت ببرند؟
چرا دو دَستى با اولى بيعت كنند(1)و اميرالمؤمنين عليهالسلام را طناب بر گردن براى بيعت با او ببرند؟ چرا دومى را با جهلش - كه هر روز جلوهاى از آن بروز مىكرد(2)- خليفه خود قرار دهند و معدن علم الهى على بن ابىطالب عليهالسلام را خانه نشين كنند؟ چرا با دريايى از جهل باز هم سراغ سومى را بگيرند و با او بيعت كنند تا كعب الاحبار يهودى را بر كرسى علم مسلمانان بنشاند و على عليهالسلام همچنان در عُزلت باشد؟ چرا در خلافت ظاهرى على بن ابىطالب عليهالسلام نيز حسرتِ جويندگانِ علم از سينه سرشار او را، بر دلش بگذارند؟
در چهار مورد از خطبه غدير امامانِ پس از على عليهالسلام معرفى شدهاند كه اين مورد محتواى سنگينترى دارد. از يك سو در معرفى صراط مستقيم نام آنان آمده است، و از سوى ديگر كنار نام پيامبر صلىاللهعليهوآله ذكر شدهاند، و اين هر دو در قالب اقتباس از آيه به رشته سخن در آمده است. خداوند با اسم اشاره «هذا» راه مستقيم را نشان مىدهد كه مردم اشتباه نكنند و پيرو راههاى ديگر نشوند. بايد بدانيم «هذا» در اين آيه به كجا
اشاره است، كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در غدير برايمان موضع اشاره را نشان داده است.
در نظر بگيريد كه پيامبر صلىاللهعليهوآله و دوازده امام عليهمالسلام در برابر ذات ذوالجلال كنار هم ايستادهاند و خداى تعالى به اين سيزده نور پاك اشاره مىكند و مىفرمايد: «هذا صِراطى مُسْتَقيما فَاتَّبِعُوهُ وَ لا تَتَّبِعُوا السُّبُلَ». اين همان چيزى است كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در خطبه مىفرمايد: «اَنَا صِراطُ اللّهِ الْمُسْتَقيمِ الَّذى اَمَرَكُمْ بِاتِّباعِهِ ثُمَّ عَلِىٌّ مِنْ بَعْدى ثُمَّ وُلْدى مِنْ صُلْبِهِ».
در برنامه الهى حق متعدد نيست و نمىتوان همه گروهها را به هر صورت شده تحت يك پرچم در آورد و به هر قيمت شده بر چسب «حق» را بر آن پرچم زد. خداوند يك راه بيشتر به سوى بهشت ندارد چنان كه فرمود: «الْيَمينُ وَ الشِّمالُ مَضَلَّةٌ وَ الطَّريقُ الْوُسْطى هِىَ الْجادَّةِ»(1)و نام آن «صراط مستقيم» است و «حق» هم جز آن نيست. هر راه ديگرى به تناسب انحرافى كه از جاده مستقيم دارد از حق فاصله دارد.
خداوند در آيه سوره اعراف مىفرمايد: «از ميان همه كسانى كه خلق كردهايم امتى به حق هدايت مىكنند» و پيامبر صلىاللهعليهوآله در غدير اين امت را تفسير مىكند كه خود و دوازده امام عليهمالسلام هستند. اين انحصارِ حق در اين انحصارِ مصداق، معرف تنها صراط مستقيم و راه حق خداوند است، چنانكه پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: «عَلِىٌّ مَعَ الْحَقِّ وَ الْحَقُّ مَعَ عَلِىٍّ، يَدُورُ مَعَهُ حَيْثُما دارَ»(2)يعنى: «على با حق است و حق با على است، با او مىگردد هر سو كه بگردد».
جمله «وَ بِهِ يَعْدِلُونَ» كه پيامبر صلىاللهعليهوآله به اقتباس از آيه در كلام خويش فرموده همان سنگ ترازوست كه با آن عدالت برقرار مىشود. امتهايى كه اصلاً گرانسنگ حق را
ندارند اصالتا از برقرارى عدالت عاجزند، و ما مفتخريم كه در سايه امامان متصل به حقّ و حقيقت هميشه دقيقترين ضابطه عدالت را در دست داريم، و اگر موانعى بر سر راه نباشد مكتب اهل بيت عليهمالسلام عدل را در بالاترين معناى خود در همه شئون زندگى مردم پياده خواهد كرد، و آن روزى است كه قائم آل محمد عجل اللّه فرجه ظهور نمايد و «يَمْلَأُ اللّهُ بِهِ الاَْرْضَ قِسْطا وَ عَدْلاً كَما مُلِئَتْ ظُلْما وَ جَوْرا»(1): «خدا به وسيله او زمين را پر از عدل و داد نمايد همان گونه كه از ظلم و جور پر شده باشد».
1) . بحار الانوار: ج 51 ص 65 - 166 .
اَلا اِنَّ اَوْلِياءَ اللّهِ لا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ.
اولياى خدايند كه ترسى بر آنان نيست و محزون نمىشوند.
مَعاشِرَ النّاسِ، اَنَا صِراطُ اللّهِ الْمُسْتَقيمُ الَّذى اَمَرَكُمْ بِاتِّباعِهِ، ثُمَّ عَلِىٌّ مِنْ بَعْدى ثُمَّ وُلْدى مِنْ صُلْبِهِ اَئِمَّةُ الْهُدى . . . اُولئِكَ اَوْلِياءُ اللّهِ الَّذينَ لا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ.
اى مردم، من صراط مستقيم خدايم كه به شما دستور پيروى از آن را داده است، و بعد از من على و سپس فرزندانم از صلب او كه امامان هدايتند . . . آنان اولياى خدايند كه ترسى بر آنان نيست و محزون نمىشوند.(1)
در حالى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در اواسط خطبه، امامان بعد از خود را تعيين مىنمايد در پايان اين فراز سخن آنان را «اولياء اللّه» معرفى مىكند و آيه 62 سوره يونس را در كلام مبارك خويش با تغييرى در صورت جمله تضمين مىنمايد.
در قرآن اين آيه پس از آيه 61 آمده كه ثبت دقيق دستگاه الهى نسبت به اعمال بندگان را بيان مىكند، كه در همه اعمال شاهد مردم است و مثقال ذرهاى از نظر خداوند پنهان نمىماند. پس از اين ترساندنِ بندگان از عاقبتِ اعمال و كردارشان، اولياى خود را مستثنى مىداند و مىفرمايد: «بر آنان ترسى نيست»، و در پى آن محزون نشدنشان را مطرح مىنمايد. قبلاً نيز آيهاى به اين مضمون مطرح شد كه مربوط به مقامات بهشت براى مؤمنين بود.(2)
قبل از تحليل قرآنى اين فرازِ غدير، احتمالى مطرح است كه «اُولئِكَ اَوْلِياءُ اللّهِ . . .» به شيعيان اهل بيت عليهمالسلام باز گردد، چرا كه پس از ذكر تفسير سوره حمد اين آيه را فرموده است.
در سوره حمد كسانى مطرح مىشوند كه مىگويند: «اِهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقيمَ . . .». اگر خود صراط مستقيم را در نظر بگيريم كه امامان هستند در نتيجه «اُولئِكَ اَوْلِياءُ اللّهِ . . .» نيز به ائمه عليهمالسلام باز مىگردد؛ ولى اگر طالبين صراط مستقيم را در نظر بگيريم كه «الَّذينَ اَنْعَمْتَ عَلَيْهِمْ» نيز در دنباله آن شيعيان خواهند بود، در اين صورت «اُولئِكَ اَوْلِياءُ اللّهِ . . .» به شيعيان باز خواهد گشت.
با اينكه هر دو احتمال به قوت خود باقى است، ولى سياق ادبى كلام احتمال بازگشت ضمير به شيعيان را تضعيف مىكند و اجازه نمىدهد، به خصوص بعد از عبارات «فيهِمْ وَاللّهِ نَزَلَتْ وَ لَهُمْ عَمَّتْ وَ اِيّاهُمْ خَصَّتْ» كه قبل از جمله «اُولئِكَ اَوْلِياءُ اللّهِ . . .» است. ضمير «هُم» در اين سه جمله قطعا به امامان باز مىگردد، و از نظر ادبى اسم اشاره «اولئك» به همان مرجع ضمير «هُم» باز خواهد گشت. در نتيجه تفسير آيه در اين جمله خطبه غدير چنين است كه «امامان اولياى خدا هستند كه ترسى بر آنان نيست و محزون نمىشوند». اين بدان معناست كه عالىترين فرد اولياى خدا امامان هستند، و به دنبال آنان پيروان شان نيز چنين مقامى را دارا بوده و ترسى بر آنان نيست.
وَ مَنْ يَتَوَلَّى اللّهَ وَ رَسُولَهُ وَ الَّذينَ آمَنُوا فَاِنَّ حِزْبَ اللّهِ هُمُ الْغالِبُونَ.
هر كس ولايت خدا و رسولش و ايمان آورندگان را بپذيرد، حزب اللّه غالب هستند.
مَعاشِرَ النّاسِ، اَنَا صِراطُ اللّهِ الْمُسْتَقيمُ الَّذى اَمَرَكُمْ بِاتِّباعِهِ، ثُمَّ عَلِىٌّ مِنْ بَعْدى، ثُمَّ وُلْدى مِنْ صُلْبِهِ . . . اَلا اِنَّ حِزْبَ اللّهِ هُمُ الْغالِبُونَ.
اى مردم، من صراط مستقيم خدايم كه شما را به پيروى از آن امر نموده، و بعد از من على و سپس فرزندانم از صلب او . . . بدانيد كه حزب خداوند غالب شوندگانند.(1)
پس از معرفى امامان عليهمالسلام در خطبه غدير و اينكه صراط مستقيم در سوره حمد ايشانند و ما هر روز اين صراط مستقيم را در نمازهايمان از خدا طلب مىكنيم، پيامبر صلىاللهعليهوآله آيه قرآن درباره «حزب اللّه» را به عنوان نشان افتخار بر سينه چنين جويندگان صراط مستقيمى نصب مىفرمايد، و اين مهم را با تضمين آيه در كلام خود اعلام مىنمايد.
در قرآن اين آيه بعد از آيه «اِنَّما وَلِيُّكُمُ اللّهُ . . .» قرار گرفته و به عنوان نتيجه آن است. پس از آنكه ولىّ و صاحب اختيار مردم را خدا و پيامبر و على عليهماالسلام معرفى مىكند، نتيجه مىگيرد كه هر كس ولايت آنان را بپذيرد از حزب اللّه است.
بنابراين حضور اين آيه در اين مقطع حساس خطابه غدير، تفسير آن را از دو سو در اختيار ما گذاشته است. از يك طرف متن آيه دقيقا درباره ولايت امامان عليهمالسلام است و
1) . اسرار غدير: ص 151 بخش 7.
آيه «اِنَّما وَلِيُّكُمُ اللّهُ . . .» به روايات متعدد شيعه و اهل سنت درباره ولايت اميرالمؤمنين عليهالسلام است و «حزب اللّه» با دقت ادبى تمام و بدون نياز به هيچ توجيهى به نص قرآن پذيرندگان ولايتند. در اين فراز خطبه غدير هم پيامبر صلىاللهعليهوآله پس از ترسيم كامل و دقيق شخص امامان و پيروان شان، آنان را «حزب اللّه غالب» معرفى مىفرمايد.
نكتهاى كه جنبه ادبى مىتواند داشته باشد تعبير پيامبر صلىاللهعليهوآله است كه مىفرمايد: «اَلا اِنَّ حِزْبَ اللّهِ . . .»، و اين بعد از چندين جمله در معرفى امامان صراط مستقيم و پويندگان چنين صراط مستقيمى است. از اين تعبير كه به صورت ختم كلام در اين فراز است و با كلمه «ألا» يعنى: «آگاه باشيد» آمده مىتوان استفاده كرد كه مجموعه امامان و پيروانشان «حزب اللّه» را تشكيل مىدهند، «وَ شيعَتُنا حِزْبُ اللّهِ وَ حِزْبُ اللّهِ هُمُ الْغالِبُونَ»(1): «ما و شيعيان مان حزب خداييم، و حزب خدا غالبند». منظور از حزب اللّه فقط پيروان شان نيست، چنانكه امام صادق عليهالسلام «ما و شيعيان مان» تعبير فرمود.
در حاشيه اين نكته ادبى نوبت اين مىرسد كه اين حزب خدا چگونه غالبند در حالى كه سقيفه آنان را مغلوب ساخت و در بند كشيد و وادار به بيعت با خويش نمود؟ امام صادق عليهالسلام مىفرمايد: «در غدير دوازده هزار نفر بودند كه به نفع على بن ابىطالب عليهالسلام شهادت و گواهى مىدادند، و با اين همه آن حضرت نتوانست حق خود را بگيرد، در حالى كه هر يك از شما اموال خود را با دو شاهد مىگيرد»! سپس امام صادق عليهالسلام فرمود: «حزب اللّه درباره على عليهالسلام غالب شوندگانند».(2)
معناى كلام امام عليهالسلام اين است كه با اين همه كه حضرت نتوانست حق خود را بگيرد ولى باز هم حزب اللّه اينانند و باز هم اينان غالب هستند. شكى نيست كه اين غلبه چه در قرآن و چه در كلام پيامبر صلىاللهعليهوآله و چه در كلام امام صادق عليهالسلام به معناى غلبه ظاهرى نخواهد بود، چرا كه هم خدا مىداند و چنين مقدر كرده و هم عملاً چنين است و بارها پيامبر صلىاللهعليهوآله درباره آينده على عليهالسلام خبر داده كه آينده امامان اهل بيت عليهمالسلام مظلوميت و شهادت و غصب حقوق شان است. امام صادق عليهالسلام نيز دقيقا همين نكته را تأكيد فرموده، چرا كه پس از بيان مظلوميت على عليهالسلام و اينكه نتوانسته مسلّمترين حق خود را بگيرد و مىفرمايد: «باز هم حزب اللّه درباره على عليهالسلام غالباند». اكنون بار ديگر اين سؤال مطرح مىشود كه چگونه حزب اللّه غالباند؟
سه جلوه بسيار بلند از تشيع، توانسته غاصبين حق على عليهالسلام و طرفداران شان را به زانو در آورد، كه مىتواند مظهر بلندِ غلبه اين حزب خدا باشد:
حزب اللّهِ غدير با مظلوميت هميشگى خود، هر روز جمعيت بيشترى را بر گِرد محور خويش جمع نموده و اين نشان غلبه الهى اين حزب خدايى است. سقيفه به خيال خود چراغراه ابدى اسلام را در آغاز راه خاموش كرد تا براى هميشه خيالش راحت باشد، حتى اجازه نداد بدن پيامبر صلىاللهعليهوآله غسل داده و دفن شود و بدين سرعت راه خود را جايگزين راه غدير نمود. سقيفه براى فرداهاى خود نيز فكرهاى لازم را كرده بود و ادامه دهندگان آن خط و توسعه دهندگان آن برنامه را نيز پيش بينى كرده بود.
سقيفه به خيال خود چنان موفق پيش مىرفت كه وقتى على بن ابىطالب عليهالسلام به همراه همسر و فرزندانش چند شب شخصا بر در خانه مهاجرين و انصار رفتند تا براى احياى غدير اقدامى كنند، فقط چهل نفر پاسخ مثبت دادند، و از آن چهل نفر
در روز موعود فقط چهار نفر آمدند،(1)و عملاً نشان داده شد كه «اِرْتَدَّ النّاسُ بَعْدَ رَسُولِ اللّهِ صلىاللهعليهوآله اِلاّ اَرْبَعَةٌ» تحقق يافته(2)، و اين منتهى آرزوى سقيفه بود.
از آن روز سقيفه با نشاط بيشترى آيندهها را تخمين مىزد و برايش برنامه ريزى مىكرد. از يك سو براى انزواى بيشتر اهل بيت عليهمالسلام اموال ايشان از فدك و غير آن را به تصرف خود در آورد.(3)از سوى ديگر اقدام به بدعت گذارى در دين و محو آثار آن دينى نمود كه به سوى اهل بيت عليهمالسلام سوق مىداد. در مرحله بعد عمر و عثمان و معاويه را به نوبت در صف خلافت قرار داد و راه را بر على عليهالسلام بست.(4)
آنگاه اهانت و ناسزاگويى و لعنت نسبت به صاحب غدير يعنى على بن ابىطالب عليهالسلام و خاندانش را آغاز كرد و در صدر خطبههاى نماز جمعه در كشورى به وسعت ثُلث كره زمين اين برنامه را توسعه داد!!(5)
در كنار اين برنامهها، به قتل اهل بيت عليهمالسلام آسانتر از آنچه احتمال مىرفت دست يازيد و اين مهم را از خود پيامبر صلىاللهعليهوآله آغاز كرد. ابتدا آن حضرت را توسط عايشه و حفصه مسموم كرد.(6)آنگاه با ضرب و جرحى كه مخصوص ميدانهاى نبرد است، بانوى هيجده ساله اهل بيت عليهمالسلام را - كه بانوى دو جهان بود - با تازيانه و غلاف شمشير چنان مجروح نمود كه منجر به قتل آن حضرت شد و با گذشت 95 روز با تن خونين و كبود به شهادت رسيد.(7)صد روز فاصله و اقدام به دو قتل از اهل بيت غدير نشانه برنامهاى پيچيده بود كه به سرعت و بر وفق مرادشان پيش مىرفت.
1) . كتاب سليم: ص 148.
2) . كتاب سليم: ص 162. بحار الانوار: ج 28 ص 257 - 259.
3) . بحار الانوار: ج 29 ص 106 - 415 .
4) . بحار الانوار: ج 30 ص 518 ، ج 31 ص 60 - 87 ، ص 149 - 161.
5) . شرح نهج البلاغة: ج 11 ص 44. كتاب سليم: ص 314.
6) . بحار الانوار: ج 22 ص 239، 246، 514 ، 516 .
7) . بحار الانوار: ج 43 ص 155 - 218.
آنگاه نقشه قتل على عليهالسلام را به دست خالد طرح كردند و اجراى آن را به وقت نماز موكول كردند، ولى خدا نقشه آنان را بر ملا كرد و اين توطئه خنثى شد.(1)گذشته از روزهايى كه با برپا كردن آتش بر در خانه فريادِ «اَحْرِقُوا عَلَيهِمُ الْبَيْتَ بِاَهْلِها» سر داده بودند،(2)و روزهايى كه با شمشيرهاى آخته به خانه هجوم آوردند و به على عليهالسلام حمله كردند و در حالى كه شمشيرها بر سر او گرفته بودند فرياد مىزدند: «اگر بيعت نكنى تو را مىكشيم»!!(3)
آنگاه على بن ابىطالب عليهالسلام را چنان خانه نشين كردند كه مىرفت شيعه و نام تشيع براى هميشه از صفحه تاريخ محو شود. حتى روزى كه پس از قتل عثمان بر در خانه آن حضرت ريختند هنوز او را با آرمانهاى سقيفه مىخواستند و علنا سنت ابوبكر و عمر را به وى پيشنهاد مىكردند!(4)
در آن پنج سال هم سقيفه از دروازههاى مختلف با صاحب غدير جنگيد، تا روزى كه او را به شهادت رساند و كار على بن ابىطالب عليهالسلام بدانجا رسيد كه از ترس جسارت به آن پيكر پاك و مقدس در شهر خود او را شبانه به خاك سپردند!(5)سقيفه دورنماى تحقق يافته اهداف خود را بيش از آنچه پيش بينى مىكرد يافته بود. اين از قتل غدير بالاتر است كه جنازهاش مخفيانه دفن شود. آيا اين به معناى محو كامل غدير نبود؟
يك پله ديگر آن بود كه ياران ظاهرى غدير بخواهند امام مجتبى عليهالسلام را به عنوان خليفه غدير اسير كنند و به دست نماينده سقيفه معاويه بسپارند، كه اين توطئه نيز با صلح آن حضرت خنثى شد.(6)
سقيفه هنوز در جستجوى روزى بود كه كاملاً خيالش از غدير راحت شود. بيست سال تلاش كرد تا مردمى بسازد كه به قصد قربت غدير را سر بِبُرند و اين هدف نيز بالاتر از آنچه انتظار مىرفت تحقق يافت! حسين بن على عليهالسلام تنها يادگار غدير را در حضور دهها هزار نفر سر بريدند و بر كار خود تكبير هم گفتند و بدن مطهر او را زير سم اسبان قرار دادند و خاندان غدير را اسير كردند و در شهرهاى اسلامى به عنوان اسيران دست سقيفه معرفى كرده و بدان افتخار كردند، و به زعم خود خط پايانى غدير و شيعه را ترسيم نمودند.(1)
لحظهاى بينديشيم و با مرورى بر اين مسير سياه و خونين ببينيم آيا جايى براى تشيع باقى ماند؟ آيا احتمال مىرفت كه روزى شيعهاى روى كره زمين گام بردارد؟ آيا تصور مىشد طرفداران غدير در چهره پنهان تاريخ باشند. اگر اهالى سقيفه سر بر دارند عدد ميلياردى شيعيان على عليهالسلام را در طول تاريخ مىنگرند كه در هر عصر و زمانى با آن همه تبليغات بر ضد خاندان على عليهالسلام، ميليونها طرفدار على عليهالسلام در سراسر جهان، در دور دستهايى كه سقيفه حتى نامش را نمىدانست، حضور داشتهاند و با دلى سرشار از ايمان فقط امامان غدير را پذيرفتهاند و خلفاى سقيفه را از صفحه اعتقاد خود خارج ساختهاند.
آيا حزب على عليهالسلام كه حزب خدايند غالب نبودهاند؟ آيا غلبه به اين وسعت زمانى و مكانى در موردى ديگر مىتوان يافت؟ آيا اين غلبه جز با عنايت پروردگار ممكن است؟ آيا مصداق آيه «اَلا اِنَّ حِزْبَ اللّهِ هُمُ الْغالِبُونَ» جز شيعيان على مىتوانند باشند؟ آيا «حزب» و «اللّه» و «غالب» زيباتر از اين كنار هم جمع مىشوند؟
اتصال غدير به امامان الهى كه منبع علم پروردگار و مخزن حكمت اويند، اين
1) . بحار الانوار: ج 45 ص 1 - 107.
حزب اللّه فداكار را در ميدان بحثهاى علمى بر سر اعتقاد خود هميشه غالب و سربلند نموده است. سرآغاز اين احتجاجات روزهاى سقيفه است كه اميرالمؤمنين و حضرت زهرا عليهماالسلام با سخنان الهى خود سقيفه و طرفداران شان را محكوم نمودند و محتواى علمى بلند غدير را به جهانيان نشان دادند. سقيفه در برابر چنين اتمام حجتهاى علمى تيزى، شمشير و ضربات تازيانه و شعله آتش را نشان داد و با طناب سياه بر گلوى صاحب غدير در صدد خاموش كردن صداى غالب علمِ غدير بر آمد!!
اين روند همچنان ادامه يافت و در هر زمان طرفداران غدير صندوق علم آن را بر دوش كشيده به هر سو بردند و سقيفه را مغلوب ساختند، و صاحبان عقل و فهم و ادراك در هر سوى جهان معارف بلند آن را ديدند و با آغوش باز به استقبالش آمدند. حتى بسيارى از طرفداران سقيفه دست از كفه بىمايه علمى سقيفه كشيدند و خود را در درياى علم علوى غوطهور ساختند.
اين غلبه علمى حزب اللّه غدير فقط يك برترى نيست؛ بلكه علم در برابر جهل، و غلبه همه چيز بر هيچ است.
بنابراين غلبه علمى شيعه در هميشه تاريخ، به تنهايى مىتواند مصداق اَتمّ «اَلا اِنَّ حِزبَ اللّهِ هُمُ الْغالِبُونَ» باشد، و اين افتخار ابدى تشيع فقط در سايه اتصال به معادن وحى الهى است.
خداوند براى حزب اللّهِ شيعه غلبه مطلق بر همه جهان را پيش بينى كرده است، و آن روزى است كه حضرت بقية اللّه الاعظم ارواحنا فداه قيام كند. چنين غلبهاى را هيچ حزب و گروهى تا كنون براى خود ننموده و جرئت آن را هم نداشته است. ما معتقديم با ظهور او نه تنها حزب سقيفه مغلوب مىشوند، بلكه تمام اديان و مرامها و مذاهب و
احزاب جهان در برابر او مغلوب خواهند شد، و او يگانه غالب روى زمين خواهد بود.
در متن خطبه غدير اين غلبه قطعى حزب اللّهِ غدير بر آنچه غير غدير است اعلام شده، آنجا كه مىفرمايد: «اَلا اِنَّهُ الظّاهِرُ عَلَى الدّينِ . . . اَلا اِنَّهُ غالِبُ كُلِّ قَبيلَةٍ مِنْ اَهْلِ الشِّرْكِ وَ هاديها . . . اَلا اِنَّهُ لا غالِبَ لَهُ وَ لا مَنْصُورَ عَلَيْهِ»، يعنى: «اوست غالب بر اديان، اوست غالب بر هر قبيلهاى از اهل شرك و هدايت كننده آنان، او كسى است كه غالبى بر او نيست و كسى بر ضد او كمك نمىشود»؛(1)و يا در فرازى ديگر مىفرمايد: «اِنَّهُ ما مِنْ قَرْيَةٍ اِلاّ وَ اللّهُ مُهْلِكُها بِتَكْذيبِها قَبْلَ يَوْمِ الْقِيامَةِ ، وَ مُمَلِّكُهَا اْلاِمامَ الْمَهْدِىَّ وَ اللّهُ مُصَدِّقٌ وَعْدَهُ»، يعنى: «هيچ سرزمينى نيست مگر آنكه در اثر تكذيب اهل آن آيات الهى را، خداوند قبل از روز قيامت آنان را هلاك خواهد كرد و آن را تحت حكومت حضرت مهدى عليهالسلام خواهد آورد و خداوند وعده خود را عملى مىنمايد».(2)
آيا اين مظهر غلبه كامل عيار حزب اللّه علوى نيست؟ غلبهاى كه پشتيبانش خداست و وعدهاش را همو داده و به دست يد اللهى حضرت مهدى عليهالسلام جهان خواهد دانست كه حزب خدا كدام است و چگونه غالب و پيروز خواهد شد.
غدير همان اندازه كه يك اعتقاد بود يك دستور نيز بود. دستورى به گستردگى جوانب مختلف آن، كه مجموعهاى از ايمان و اطاعت و پيمان در يك سو و حمد و سپاس و تشكر از اين نعمت در سوى ديگرِ آن به چشم مىخورد. اين فرامين خاص كه در غدير به مردم داده شد وظايف آنان را در آن مقطع خاص به عنوان مقدمهاى براى آيندهها تعيين كرد.
بسيار جالب است كه آيات قرآن پشتيبانِ اين اوامر غديرى است كه مستقيما در كلام پيامبر صلىاللهعليهوآله بدانها استشهاد شده است. آياتى كه به اين عنوان در غدير به صورت تركيب و تضمين در كلام حضرت ديده مىشود 10 آيه به اين تفاصيل است:
فَآمِنُوا بِاللّهِ وَ رَسُولِهِ وَ النُّورِ الَّذى اَنْزَلْنا وَ اللّهُ بِما تَعْمَلُونَ خَبيرٌ.
به خدا و رسولش و نورى كه نازل كرديم ايمان آوريد و خداوند به آنچه انجام مىدهيد آگاه است.
الَّذينَ يَتَّبِعُونَ النَّبِىَّ الاُْمِّىَّ الَّذى يَجِدُونَهُ مَكْتُوبا عِنْدَهُمْ فِى التَّوراةِ وَ الاِْنْجيلِ يَأْمُرُهُمْ بِالْمَعْرُوفِ وَ يَنْهاهُمْ عَنِ الْمُنْكَرِ وَ يُحِلُّ لَهُمُ الطَّيِّباتِ وَ يُحَرِّمُ عَلَيْهِمُ الْخَبائِثَ وَ يَضَعُ عَنْهُمْ
اِصْرَهُمْ وَ الاَْغْلالَ الَّتى كانَتْ عَلَيْهِمْ، فَالَّذينَ آمَنُوا بِهِ عَزَّرُوهُ وَ نَصَرُوهُ وَ اتَّبَعُوا النُّورَ الَّذى اُنْزِلَ مَعَهُ اُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ.
آنان كه پيروى مىكنند از پيامبر اُمّى كه ذكر او را در تورات و انجيل نوشته شده مىيابند، او كه آنان را به معروف امر مىكند و از منكر نهى مىنمايد و طيبات را بر آنان حلال مىكند و بار سنگين و زنجيرهايى كه بر گردنشان است از آنان بر مىدارد. پس آنان كه به او ايمان آورند و تعظيمش نمايند و ياريش كنند و از نورى كه همراه او نازل شده پيروى نمايند رستگارند.
مَعاشِرَ النّاسِ ، «آمِنُوا بِاللّهِ وَ رَسُولِهِ وَ النُّورِ الَّذى اُنْزِلَ مَعَهُ . . .
مَعاشِرَ النّاسِ ، النُّورُ مِنَ اللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ مَسْلُوكٌ فِىَّ ، ثُمَّ فى عَلِىِّ بْنِ اَبىطالِبٍ ، ثُمَّ فِى النَّسْلِ مِنْهُ اِلَى الْقائِمِ الْمَهْدِىِّ.
اى مردم، ايمان آوريد به خدا و پيامبرش و نورى كه همراه او نازل شده است.
اى مردم، نور از طرف خداوند عز و جل در من نهاده شده و سپس در على بن ابىطالب و سپس در نسل او تا مهدى قائم قرار داده شده است.(1)
در اواسط خطابه غدير كه پيامبر صلىاللهعليهوآله مسئله امامت را به شدت مورد تأكيد قرار داده و دشمنان امامت را نيز معرفى مىنمايد، ايمان به نور الهى را مطرح مىفرمايد به عنوان دستورى كه به زير بناى خلافت غدير باز مىگردد. حضرت براى اين منظور آيه 8 سوره تغابن را عينا در كلام خود تضمين مىنمايد و حرف «فاء» را از اول آن بر مىدارد و كلمه «مَعَهُ» را با تغيير فعل «اَنْزَلْنا» به «اُنْزِل» تركيب مىنمايد. ممكن است آيه 157 سوره اعراف نيز مورد توجه حضرت بوده و بدين صورت در كلام حضرت تضمين شده باشد.
1) . اسرار غدير: ص 148 بخش 6 .
آيه سوره تغابن در قرآن به دنبال چند آيه درباره كسانى كه از پذيرفتن دين الهى سر باز مىزنند آمده است، كه از آيه 5 اين سوره آغاز مىشود. در اين آيات چنين مطرح مىكند كه آيا خبر كافرين به شما نرسيده است كه وقتى پيامبران براى هدايت شان مىآمدند آنان مىگفتند: آيا بشرى مىخواهد ما را هدايت كند؟! آنگاه در پاسخ به چنين تفكرى نورانيت نازل شده به همراه انبياء را مطرح مىفرمايد تا آنان را با بشر عادى قياس نكنند و مىفرمايد: «ايمان بياوريد به خدا و رسولش و نورى كه نازل كرديم . . .». اين جمله با كلام حضرت كه در خطبه مىفرمايد: «نورى كه همراه او نازل شده» شباهت زيادى دارد، ولى كلمه «مَعَهُ» همراه آن نيست.
در آيه سوره اعراف پيروانِ پيامبر صلىاللهعليهوآله را توصيف مىكند كه نام آن حضرت را در تورات و انجيل مىيابند، و اينكه دستورات حضرت امر به معروف و نهى از منكر است و حلال و حرام را تعيين مىنمايد. سپس به عنوان نتيجه گيرى مىفرمايد: «كسانى كه به او ايمان آوردند و حرمت او را نگاه داشتند و او را يارى كردند و از نورى كه همراه او نازل شده پيروى كردند، رستگارانند». جمله «نورى كه همراه او نازل شده» همان است كه عينا در قسمت دوم جمله حضرت در خطبه به كار رفته است.
تفسيرى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله درباره اين آيه در چهار سطر بعد نموده سِرى از اسرار الهى است كه مقام عظيم چهارده معصوم پاك عليهمالسلام را به ما مىفهماند. آيه قرآن مىفرمايد: «به خدا و رسولش و نورى كه نازل كرديم ايمان بياوريد»، و پيامبر صلىاللهعليهوآله آن را در سه مرحله تفسير نموده است:
در مرحله اول پيامبر صلىاللهعليهوآله با تعبير «اُنْزِل مَعَهُ» اين مطلب را بيان مىكند كه اين نور با آن حضرت و همراه او نازل شده است.
در مرحله دوم اين همراه بودن را با ظرافت ادبى تمام بيان مىفرمايد و از كلمه «مسلوك» استفاده مىنمايد، كه مثال آن دانههاى تسبيح است كه نخ در آن مسلوك است يعنى از آن عبور كرده و با اين عبور آن را يكپارچه و بهم بافته نموده است. يعنى نور اين گونه در وجود ما نهاده شده و وارد شده و سراسر وجودمان نورانى است چرا كه اين نور مسلوك است. در نسخهاى ديگر كلمه «مَسْبُوك» به كار رفته كه همين معنى را تأكيد مىكند، يعنى: نور در وجود ما قالب ريزى شده است و وجود ما يك پارچه نور است.
در مرحله سوم به همه اعلام مىكند كه اين نور مخصوص من نيست، بلكه بعد از من على بن ابىطالب عليهالسلام و امامان بعد از او تا حضرت مهدى عليهالسلام همگى نورانىاند و نور در وجود آنان قالب ريزى شده و يك پارچه نورند.
با اذعان به اينكه معرفت به چنين مقام نورانى دلى نورانى مىطلبد، و ما خود را بسيار ضعيف تر و كوچك تر از آن مىدانيم كه قابليت درك چنان منزلتى را در خود بدانيم، ولى كلمات خود معصومين عليهمالسلام در شناساندن اين نورانيت ما را كافى است و گوياى بسيارى از زواياى آن است.
امام باقر عليهالسلام در ترسيم بسيار ظريفى از اين نور الهى در وجود معصومين عليهمالسلام و آثار آن همين آيه «فَآمِنُوا بِاللّهِ وَ رَسُولِهِ وَ النُّورِ الَّذى اَنْزَلْنا» را مطرح نموده فرمود: «به خدا قسم مقصود از نور در آيه، نورِ امامان آل محمد عليهمالسلام تا روز قيامت است. به خدا قسم آنانند نور خدايى كه نازل شده است. به خدا قسم آنانند نور خداوند در آسمان و زمين. به خدا قسم نور امام در قلوب مؤمنين از آفتاب تابان در روز نورانىتر است. به خدا قسم امامان قلوب مؤمنين را نورانى مىكنند، و خداوند نور آنان را از هر كس به خواهد مانع مىشود و قلب او ظلمانى مىشود. به خدا قسم بندهاى ما را دوست
نمىدارد و ولايت ما را نمىپذيرد تا خداوند قلب او را پاك گرداند؛ و قلب بنده مسلمانى را پاك نمىكند تا در برابر ما تسليم شود و با ما در سِلم و صفا باشد . . .».(1)
آنچه در اين كلام امام باقر عليهالسلام آمده در خطابه غدير به عنوان نتيجه گيرى مطرح شده است. پيامبر صلىاللهعليهوآله پس از ذكر آيه «وَ النُّورِ الَّذى اَنْزَلْنا»، و قبل از تفسير آن فرمود: «فَلْيَعْمَلْ كُلُّ امْرِئٍ عَلى ما يَجِدُ لِعَلِىٍّ فى قَلْبِهِ مِنَ الْحُبِّ وَ الْبُغْضِ» يعنى: «پس هر كس عمل كند مطابق آنچه در قلبش از حب يا بغض نسبت به على مىيابد»!!
اكنون جا دارد كيفيت آميختن نورانيت در وجود ايشان را از لسان مبارك شان بشنويم، تا عظمت آن را در اعتقاد خويش جاى دهيم و سرچشمه آن را بدانيم.
امام صادق عليهالسلام آغاز خلقت جهان را از نورى به تصوير مىكشد كه آغاز همه انوار است و مىفرمايد: «خداوند (در آغاز خلقت) نور الانوار را خلق فرمود كه انوار از آن نورانى شدند و از نور خود در آن جارى ساخت كه نورها از آن نورانى شدند، و اين همان نورى است كه محمد و على از آن خلق شدند».(2)
اين آغاز نورى است كه مىخواهد در وجود معصومين عليهمالسلام قرار گيرد. ادامه اين مسير را پيامبر صلىاللهعليهوآله چنين بيان مىفرمايد: «اولين خلقى كه خدا خلق فرموده نور من است كه آن را از نور خود خلق كرده و آن را از جلال عظمت خويش مشتق نموده است».(3)
آنگاه اعتقاد ما را با بيان ديگرى كاملتر مىنمايد و مىفرمايد: «آنگاه كه خداوند خواست ما را خلق كند كلمهاى فرمود كه نورى از آن خلق كرد. سپس كلمه ديگرى
فرمود كه از آن روحى خلق نمود. آنگاه نور را با روح ممزوج نمود، و مرا و على و فاطمه و حسن و حسين را خلق كرد».(1)
اگر دقيق بنگريم وارد محيطى با ظرافت شدهايم كه در هر مرحله حسّ كنجكاوى بيش از پيش تحريك مىشود. امام باقر عليهالسلام مىفرمايد: «اولين مخلوقى كه خدا خلق كرد محمد و عترت هدايت كننده و هدايت شده او بودند كه اشباح نورى در پيشگاه خداوند بودند. پرسيدند: اشباح چيست؟ فرمود: سايه نور! بدنهاى نورانى بدون ارواح كه به يك روح واحد تأييد مىشدند، و آن روح القدس بود».(2)
اكنون نوبتِ آن است كه ارتباط آن خلقت نورانى را با مسئله نبوت و امامت بدانيم تا نكته اصلى در آيه «وَ النُّورِ الَّذى اُنْزِلَ مَعَهُ» را دريابيم. امام صادق عليهالسلام تاريخچه اعتقادى اين ارتباط را چنين بيان مىفرمايد: «محمد و على عليهماالسلام دو هزار سال قبل از خلقت مخلوقات نورى در پيشگاه خداوند جل جلاله بودند. آنگاه كه ملائكه خلق شدند آن نور را ديدند كه سرچشمهاى داشت و شعاعهاى نورانى از آن منشعب بود. پرسيدند: خداى ما و سيّد ما، اين نور چيست؟ خداوند عز و جل فرمود: اين نورى است كه اصل آن نبوت و فرع آن امامت است. نبوت براى محمد بنده و پيامبر من، و امامت براى على حجت و ولى من است، كه اگر آن دو نبودند مخلوقات را خلق نمىكردم».(3)
در جلوهاى ديگر پيامبر صلىاللهعليهوآله مىفرمايد: «من و على چهارده هزار سال قبل از خلق آدم در پيشگاه خداوند نورى بوديم. آنگاه كه خدا آدم را خلق نمود آن نور را دو قسمت نمود: جزئى من و جزء ديگر على».(4)
امام زين العابدين عليهالسلام اتحاد رشته نبوت و امامت با ذكر همه معصومين عليهمالسلام را چنين بيان فرموده است: «خداوند محمد و على و يازده امام بعد از او را از نور عظمتش
ارواحى خلق نمود كه در پرتو نورش قبل از خلقت مخلوقات او را عبادت مىكردند».(1)
اين نورانيت پيچيدگى خاصى دارد كه اقتضا مىكند آن را ساده ننگريم و تعمق بيشترى در اين فصل اعتقادى داشته باشيم. همان گونه كه يك سوى اين نور محمد و على صلوات اللّه عليهما هستند سوى ديگر آن حضرت زهرا عليهاالسلام است.
جا دارد كلام امام صادق عليهالسلام در اين باره را با دقت مورد توجه قرار دهيم، آنگاه كه از حضرتش پرسيدند: چرا حضرت فاطمه عليهاالسلام «زهرا» ناميده شده است؟ فرمود: زيرا خداوند او را از نور عظمتش خلق نمود. وقتى نور او تابيد آسمانها و زمين به نور او روشن شد و چشمان ملائكه را خيره كرد. آنان به سجده افتادند و گفتند: خداى ما و سيد ما، اين نور چيست؟ خداوند در پاسخ آنان چنين وحى فرستاد:
اين نورى از نور من است كه او را در آسمان جاى دادهام و او را از عظمت خويش خلق نمودهام. او را از صلب پيامبرى از پيامبرانم بيرون مىآورم كه او را بر همه پيامبرانم فضيلت دادهام. از اين نور امامانى بيرون مىآورم كه براى بپا داشتن امر من قيام مىكنند و مردم را به سخن حق من هدايت مىنمايند آنان را پس از پايان وَحيَم جانشينانم در زمين قرار مىدهم.(2)
اكنون نوبت آن است كه آثار اين نور را در كلام معصومين عليهمالسلام پى بگيريم. حضرت زهرا عليهاالسلام درياى علم را منشعب از اين خلقت نورانى بيان مىكند و مىفرمايد: «خداوند
نور مرا خلق كرد و من مشغول تسبيح خدا شدم. سپس نور مرا به درختى از درختان بهشت سپرد و از آن درخت نور ساطع شد. (شب معراج كه) پدرم وارد بهشت شد خداوند به او الهام كرد ميوه آن درخت را چيده تناول كند. پدرم آن ميوه را ميل كرد و
خداوند اين گونه مرا به صلب پدرم منتقل نمود. سپس مرا به خديجه منتقل نمود و او مرا به دنيا آورد. از آن نور، من به آنچه واقع شده و آنچه خواهد شد و آنچه نبايد اتفاق بيفتد علم دارم».(1)
اين كلام حضرت زهرا عليهاالسلام دريچهاى بزرگ از آثار اين خلقت نورانى را به روى ما مىگشايد، و ما را مشتاق مطالب بيشترى در اين زمينه مىنمايد. امام باقر عليهالسلام درباره آيه
«اللّهُ نُورُ السَّماواتِ وَ الاَْرْضِ مَثَلُ نُورِهِ كَمِشْكاةٍ فيها مِصْباحٌ الْمِصْباحُ فى زُجاجَةٍ . . .» مىفرمايد: «مشكاتى كه در آن مصباح است (چراغدانى كه در آن چراغ است) منظور علم در سينه پيامبر صلىاللهعليهوآله است. مصباحى كه در زجاجه است (چراغى كه در شيشه است) منظور همان علم در سينه على بن ابىطالب عليهالسلام است».(2)
در همين زمينه اميرالمؤمنين عليهالسلام در توصيف شب معراج مىفرمايد: «در آن شب نور چشمانِ پيامبر صلىاللهعليهوآله را فراگرفت، و آن حضرت عظمت پروردگارش را با قلب خود ديد نه با چشمانش».(3)
تشبيه اين نورانيت به چراغ و چراغدان و شيشه همه براى فهماندن آثار هدايت در آن است. امام باقر عليهالسلام اين نكته را به صورت روشنترى چنين بيان مىنمايد: خداوند علم خود را نزد جانشين پيامبر صلىاللهعليهوآله قرار داده است، آنجا كه مىفرمايد: «اللّهُ نُورُ السَّماواتِ وَ الاَْرْضِ»، يعنى: من هدايت كننده آسمانها و زمينم. «مَثَلُ نُورِهِ كَمِشْكاةٍ»،
يعنى: مَثَل علمى كه به او عطا كردهام و با آن هدايت مىشوند مانند چراغدانى است كه چراغى داخل آن است. بنابراين چراغدان قلب محمد صلىاللهعليهوآله است، و چراغ همان نورى است كه علم در آن است . . .».(1)
اكنون كه مسير اين نور نهاده شده در وجود معصومين عليهمالسلام را دانستيم، آثار نورانى آن در هدايت مستقيم مردم برايمان شگفت انگيز خواهد بود. در شب معراج خداوند به پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: «يا محمد، به على خبر بده كه او پرچم هدايت و امام اوليائم، و نور كسانى است كه مرا اطاعت كنند».(2)
در فرمايشى پيامبر صلىاللهعليهوآله نورِ بهشت را كه آخرين منزل هدايت يافتگان است به اين نور ارتباط مىدهد و مىفرمايد: «آنگاه كه خداوند عز و جل بهشت را خلق فرمود آن را از نور عرش خود خلق كرد. سپس از آن نور گرفت و ثُلثى را به من و ثلثى به فاطمه و ثلثى را به على و اهل بيتش داد. به هر كس از آن نور رسيده باشد به ولايت آل محمد هدايت مىشود، و به هر كس از آن نور نرسيده باشد از ولايت آل محمد منحرف مىشود».(3)
آثار آن نور هدايت در شيعيان تأثير عجيبى مىگذارد و به آنجا مىرسد كه «الْمُؤْمِنُ يَنْظُرُ بِنُورِ اللّهِ». اميرالمؤمنين عليهالسلام در پاسخ اين سؤال كه مؤمن چگونه با نور خدا مىنگرد، فرمود: «زيرا ما از نور خدا خلق شدهايم و شيعيان ما از نور ما خلق شدهاند. لذا آنان برگزيدگان ابرار و پاكان نشاندار هستند، كه نورشان مانند ماه شب چهارده در شب تاريك به ديگران روشنى مىبخشد».(4)
اكنون روشن شد كه چگونه يك آيه قرآن در غدير با عميقترين معانيش تفسير شده و اسرارِ الهى آن در ميان نهاده شده و به نسلهاى آينده مسلمين هديه شده است.
خدايا تو را شكر گزاريم كه جانشينان خود در زمين را با چنين نور الانوارى فرستادهاى، و اين نور را در اعماق وجودشان قرار دادهاى به گونهاى كه از آنان جدايى ناپذير است. از تو مىخواهيم شعاعى از اين نور هدايت را كه نصيبمان فرمودهاى در دلمان ثابت فرمايى تا همراه آن انوار چهاردهگانه، بهشت نورانى را منزل آخرين خود نماييم.
خدايا، اكنون ما در عصر نور چهاردهم قرار گرفتهايم و دوران ظلمانى غيبت او را با شعاع پر تلألؤ نورش از پس ابرهاى فتنه به سر مىآوريم. اين آرزوى ما را بر آور كه با ظهورش مظهر كامل نور الانوار را ببينيم، و از پرتو نورش عقول خود را نورانى كنيم، و راه سبز هدايت را سريعتر بپيماييم.
يَصْلَحْ لَكُمْ اَعْمالَكُمْ وَ يَغْفِرْ لَكُمْ ذُنُوبَكُمْ وَ مَنْ يُطِعِ اللّهَ وَ رَسُولَهُ فَقَدْ فازَ فَوْزا عَظيما.
اعمال شما را اصلاح مىنمايد و گناهانتان را مىآمرزد؛ و هر كس از خدا و رسولش اطاعت كند به رستگارى بزرگ دست يافته است.
مَعاشِرَ النّاسِ، مَنْ يُطِعِ اللّهَ وَ رَسُولَهُ وَ عَلِيّا وَ الاَْئِمَّةَ الَّذينَ ذَكَرْتُهُمْ فَقَدْ فازَ فَوْزا عَظيما.
اى مردم، هر كس از خدا و پيامبرش و على و امامانى كه ذكر كردم اطاعت كند به رستگارى عظيم رسيده است.(1)
آخرين كلمات خطبه غدير است و پيامبر صلىاللهعليهوآله در حال تشويق مردم به بيعت است، بعد از آنكه اقرار لسانى از مردم را گرفته است. رستگارى و سعادت بزرگ را كه هدف همه انسانهاست مطرح مىكند و براى رسيدن به اين سر منزل مقصود يك راه نشان مىدهد و وظيفه مردم مىداند كه آن را دنبال كنند و اين راه را در قالب نيمى از آيه 71 سوره احزاب به صورت تفسير گونهاى در كلام مباركش تضمين فرموده است.
زمينه اين آيه در قرآن مسئله تعليم و اطاعت محض از فرامين خدا و رسول است و از آيه 69 آغاز مىشود كه مىفرمايد: «مانند اذيت كنندگان حضرت موسى عليهالسلام نباشيد كه درباره خداوند سخن ناروا گفتند (و درخواست رؤيت خدا را نمودند). خدا او را از گفته آنان برى نمود و اين گفتار آنان به عظمت آن حضرت در پيشگاه الهى لطمهاى نزد».
1) . اسرار غدير: ص 160 بخش 11.
آنگاه به مؤمنين دستور مىدهد كه سخن به حق و درستى بگويند تا اعمال آنان را اصلاح كند و گناهان شان را ببخشايد. به عنوان نتيجه گيرى از مسايل مربوط به اذيت كنندگان حضرت موسى عليهالسلام و آنچه بايد امت پيامبر صلىاللهعليهوآله پيش بگيرند اطاعت خدا و رسول را تنها راه چاره اعلام مىنمايد.
تفسيرى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله به صورت ضمنى درباره اين آيه فرموده تعيين كسانى است كه اطاعت آنان رستگارى بزرگ است. در قرآن فقط خدا و رسول ذكر شدهاند و پيامبر صلىاللهعليهوآله با آوردن حرف عطف (واو) اطاعت دوازده امام عليهمالسلام را كه در غدير معرفى شدند به اطاعت آنان ملحق نموده است. در آخرين بخش خطابه غدير، آن حضرت دوازده امام عليهمالسلام را به صورت دقيقترى در چندين عبارت تعيين فرمود و حتى نام امام حسن و امام حسين عليهماالسلام را برد. اكنون كه مىفرمايد: «امامانى كه ذكر كردم» اشاره به همين موارد است.
تفسيرى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله درباره اين آيه فرموده به دو جهت باز مىگردد:
يكى اينكه تنها كسانى كه اطاعت محض از آنان سعادت ابدى است خدا و معصومين عليهمالسلام هستند، و اين انحصار به خاطر عصمت آنان است و چون ديگران چنين مقامى ندارند چنان حقى هم نخواهند داشت.
اميرالمؤمنين عليهالسلام مىفرمايد: «نه در معصيت خدا مىتوان از كسى اطاعت كرد و نه از كسى كه معصيت خدا را مرتكب مىشود اطاعت جايز است. اطاعت مخصوص خدا و رسول و اولى الامر است. خداوند به اطاعت رسولش امر فرموده زيرا معصوم و
مطهر است و به معصيت خدا امر نمىكند؛ و به اطاعت اولى الامر دستور داده زيرا آنان معصوم و مطهرند و به معصيت خدا امر نمىكنند».(1)
دوم اينكه اطاعت هر كس ديگرى به جز معصومين عليهمالسلام نه تنها راه سعادت نيست، بلكه شقاوت محض است، زيرا معناى انحصار اطاعت در عدهاى خاص همين است؛ و لازمهاش آن است كه هر راهى غير راه معصومين عليهمالسلام يا انحراف است و يا سير قهقرايى.
مجموع اين دو جهت هشدارى است به ما براى شناخت بيشتر راه معصومين عليهمالسلام و فرامينشان از يك سو، و شناسايى دقيقتر دشمنان ائمه عليهمالسلام و راه شان، تا فوز عظيم و سعادت ابدى را براى دنيا و آخرت خود تضمين كرده باشيم.
1) . بحار الانوار: ج 75 ص 338 ح 8 .
اِنَّ الَّذينَ يُبايِعُونَكَ اِنَّما يُبايِعُونَ اللّهَ ، يَدُ اللّهِ فَوْقَ اَيْديهِمْ . فَمَنْ نَكَثَ فَاِنَّما يَنْكُثُ عَلى نَفْسِهِ، وَ مَنْ اَوْفى بِما عاهَدَ عَلَيْهُ اللّهَ فَسَيُؤْتيهِ اَجْرا عَظيما.
كسانى كه با تو بيعت مىكنند در واقع با خدا بيعت مىكنند. دست خداوند بر روى دست آنان است. پس هر كس بيعت را بشكند اين شكستن بر ضرر خود اوست، و هر كس به آنچه با خدا عهد بسته وفادار باشد خداوند به او اجر عظيمى عنايت خواهد كرد.
اَلا وَ اِنّى عِنْدَ انْقِضاءِ خُطْبَتى اَدْعُوكُمْ اِلى مُصافَقَتى عَلى بَيْعَتِهِ وَ اْلاِقْرارِ بِهِ ، ثُمَّ مُصافَقَتِهِ بَعْدى . اَلا وَ اِنّى قَدْ بايَعْتُ اللّهَ وَ عَلِىٌّ قَدْ بايَعَنى ، وَ اَنَا آخِذُكُمْ بِالْبَيْعَةِ لَهُ عَنِ اللّهِ عَزَّ وَجَلَّ. «اِنَّ الَّذينَ يُبايِعُونَكَ اِنَّما يُبايِعُونَ اللّهَ ، يَدُ اللّهِ فَوْقَ اَيْديهِمْ . فَمَنْ نَكَثَ فَاِنَّما يَنْكُثُ عَلى نَفْسِهِ، وَ مَنْ اَوْفى بِما عاهَدَ عَلَيْهُ اللّهَ فَسَيُؤْتيهِ اَجْرا عَظيما».
بدانيد كه من پس از پايان خطابهام شما را به دست دادن با من به عنوان بيعت با او و اقرار به او، و بعد از من به دست دادن با خود او فرا مىخوانم. بدانيد كه من با خدا بيعت كردهام و على با من بيعت كرده است، و من از جانب خداوند براى او از شما بيعت مىگيرم. (خداوند مىفرمايد:)(1)«كسانى كه با تو بيعت مىكنند در واقع با خدا بيعت مىكنند. دست خداوند بر روى دست آنان است. پس هر كس بيعت را بشكند اين شكستن بر ضرر خود اوست، و هر كس به آنچه با خدا عهد بسته وفادار باشد خداوند به او اجر عظيمى عنايت خواهد كرد».(2)
. . . مَعاشِرَ النّاسِ ، ما تَقُولُونَ؟ فَإِنَّ اللّهَ يَعْلَمُ كُلَّ صَوْتٍ وَ خافِيَةَ كُلِّ نَفْسٍ . . . وَ مَنْ بايَعَ فَإِنَّما يُبايِعُ اللّهَ ، «يَدُ اللّهِ فَوْقَ اَيْديهِمْ».
مَعاشِرَ النّاسِ ، فَبايِعُوا اللّهَ وَ بايِعُونى وَ بايِعُوا عَلِيّا اَميرَالْمُؤْمِنينَ وَ الْحَسَنَ وَ الْحُسَيْنَ وَ الاَْئِمَّةَ مِنْهُمْ فِى الدُّنْيا وَ الاْخِرَةِ كَلِمَةً باقِيَةً ؛ يُهْلِكُ اللّهُ مَنْ غَدَرَ وَ يَرْحَمُ مَنْ وَفى. «فَمَنْ نَكَثَ فَإِنَّما يَنْكُثُ عَلى نَفْسِهِ وَ مَنْ اَوْفى بِما عاهَدَ عَلَيْهُ اللّهَ فَسَيُؤْتيهِ اَجْرا عَظيما».
اى مردم چه مىگوييد؟ خداوند هر صدايى و پنهانىهاى هر كسى را مىداند . . . و هر كس بيعت كند در حقيقت با خدا بيعت مىنمايد، در اين بيعت دست خدا بالاى دست بيعت كنندگان است.
اى مردم، با خدا بيعت كنيد و با من بيعت نماييد و با على اميرالمؤمنين و حسن و حسين و امامان از نسل آنان در دنيا و آخرت به عنوان امامتى كه در نسل ايشان باقى است بيعت كنيد. خداوند بيعت شكنان را هلاك مىنمايد و وفاداران را مورد رحمت قرار مىدهد. هر كس بيعت را بشكند به ضرر خويش شكسته است و هر كس وفا كند به آنچه با خدا عهد بسته خداوند به او اجر عظيمى عنايت مىفرمايد.(1)
اگر خطابه غدير را به سه فصل اصلى تقسيم كنيم، بخش اول آن مقدمه چينى براى اعلان ولايت و بخش دوم آن اصل اعلان ولايت و امامت دوازده امام عليهمالسلام و بخش سوم آن گرفتن بيعت و تعهد رسمى از همه مردم درباره ولايت به عنوان انجام وظيفه در راه آن است. با توجه به اين سه مرحله، آيه مزبور دو بار در خطبه مطرح شده است. بار اول در آغاز مطرح كردن بيعت است و از همين فرازى است كه آيه 10 سوره فتح را در بردارد، و عين آيه به صورت تضمين در كلام حضرت آمده است. براى آنكه آيه عينا آورده شود حضرت ضماير غايب و مخاطب آيه را نيز بر نگردانده و اين اشاره به تفسير آيه در ضمن كلام و نشان دادن مصداق بارزى از بيعت با خداوند است. بار دوم پس از طرح مسئله بيعت و جزئيات آن است كه آيه مطرح شده و تفسير گونهاى از آن ارائه گرديده است.
1) . اسرار غدير: ص 159 بخش 11.
اين آيه در سوره فتح آمده و منظور از فتح مبين صلح حديبيه است كه مردم در آنجا با پيامبر صلىاللهعليهوآله بيعت كردند و پيمان وفادارى بستند. در سوره فتح مسئله بيعت دو بار مطرح شده است: يكى آيه 18 : «لَقَدْ رَضِىَ اللّهُ عَنِ الْمُؤْمِنينَ اِذْ يُبايِعُونَكَ تَحْتَ الشَّجَرَةِ . . .»، و ديگرى آيه 10 : «اِنَّ الَّذينَ يُبايِعُونَكَ اِنَّما يُبايِعُونَ اللّهَ . . .». اين بيعت هنگامى صورت گرفت كه پيامبر صلىاللهعليهوآله به قصد عمره از مدينه به سوى مكه حركت كرد. اهل مكه به گمان اينكه حضرت براى جنگ آمده چند گروه را به مقابله با آن حضرت فرستادند. عدهاى حدود 1400 نفر با حضرت بودند و با حضرت بيعت كردند و وعده پايدارى دادند. چنين بيعتى با پيامبر صلىاللهعليهوآله بيعت با خدا خوانده شد و مورد مدح خداوند قرار گرفت. اكنون در غدير با استشهاد به همين آيه، بار ديگر بيعت با خداوند به ميان آمده است كه آن را از 4 جهت مورد بررسى قرار مىدهيم:
براى تبيين كيفيت ارتباط آيه بيعت با غدير بايد بگوييم: تفسيرى كه به صورت ضمنى در خطبه غدير درباره اين آيه ديده مىشود دو مورد است:
يكى اينكه مصداق اتمّ چنان بيعتى را بيعت غدير معرفى مىكند، و براى تطبيق كامل بر آيه ابتدا مىفرمايد: «من با خدا بيعت كردهام»، و سپس مىفرمايد: «على با من بيعت كرده است»، و سپس نتيجه مىگيرد: «من از شما از طرف خدا براى او بيعت مىگيرم»، و سپس آيه را مىخواند كه «كسانى كه با تو بيعت مىكنند با خدا بيعت مىنمايند».
براى بار دوم در اواخر خطبه درباره اين آيه مطرح شده و بيشتر مربوط به پايدارى بر اين بيعت است كه پس از قرائت متن مربوط به بيعت مىفرمايد: «اى مردم، چه مىگوييد؟ كه خداوند اصوات را مىشنود و از دلها خبر دارد». سپس آغاز آيه را با
عبارتى ديگر بازگو مىنمايد كه: «وَ مَنْ بايَعَ فَإِنَّما يُبايِعُ اللّهَ، يَدُ اللّهِ فَوْقَ اَيْديهِمْ». سپس مىفرمايد: «هر كس پيمان شكنى كند خدا او را هلاك مىكند» و بعد از آن فقره آخر آيه را مىخواند كه: «فَمَنْ نَكَثَ فَاِنَّما يَنْكُثُ عَلى نَفْسِهِ . . .».(1)
درباره محتوى و موضوع بيعت الهى غدير بايد دانست شفافترين بيعتى كه در طول تاريخ صورت گرفته و محتواى آن دقيقا روشن بوده و كيفيت آن طى مراحلى حساب شده به انجام رسيده همانا بيعت غدير است، و اين بيعت است كه نشان بيعت با خدا را بر پيشانى دارد.
محتوى و موضوع بيعت غدير باز مىگردد به آنچه در طول خطابه درباره آن صحبت شده و آن نيست مگر اقرار و قبول امامت اميرالمؤمنين عليهالسلام و امامان از فرزندان او تا آخرين آنها كه حضرت مهدى عليهالسلام است و امامتشان تا روز قيامت ادامه دارد، با قبول تمام شئون و مقاماتى كه درباره آنان در متن خطبه ذكر شده است.
وقتى در پايان خطبه بلندى مسئله بيعت مطرح مىشود واضح است كه اين پيمان بر سر محتواى خطبه خواهد بود و نيازى به ذكر دوباره موضوع بيعت نيست، ولى با اين همه پيامبر صلىاللهعليهوآله مراحل اين بيعت را به قدرى دقيق طى كرد كه كوچكترين ابهامى پيرامون آن نماند. ابتدا اعلام فرمود كه بعد از خطبه مراسم بيعت انجام خواهد شد و كيفيت آن را همانجا اعلام كرد كه ابتدا با خود من بر سر ولايت امامان بيعت مىكنيد و سپس با على بن ابىطالب عليهالسلام.(2)عين عبارات حضرت در اين باره چنين است: «اَلا وَ اِنّى
عِنْدَ انْقِضاءِ خُطْبَتى اَدْعُوكُمْ اِلى مُصافَقَتى عَلى بَيْعَتِهِ وَ الاِْقْرارِ بِهِ، ثُمَّ مُصافَقَتِهِ بَعْدى».
آنگاه اين بيعت را به معناى بيان تمام حلال و حرام و مسائل بيان نشده اسلام دانست كه در آينده توسط امامان بيان خواهد شد؛ و سپس موضوع اصلى آن را پذيرفتن امامت آنان قرار داد.(1)
در فراز بعدى بيعت لسانى را مطرح كرد كه از دقيقترين برنامههاى پيامبر صلىاللهعليهوآله درباره اين بيعت بود، چرا كه از يك سو همه با اقرار زبانى - قبل از آنكه دست بدهند - پيمان وفادارى مىبستند و اگر احيانا فرصت كم بود يا كسى عمدا از بيعت با دست طفره مىرفت با زبان خود اقرار كرده بود. از سوى ديگر پيامبر صلىاللهعليهوآله به صورت پاسخ مثبت و گفتن «آرى» و «بلى» و «نعم» اكتفا نفرمود، و متنى را قرائت فرمود تا مردم تكرار كنند و محتواى دقيق بيعت براى قرنها و نسلهاى آينده معلوم باشد و هر كس از فكر خود به تفسير آن نپردازد. پيامبر صلىاللهعليهوآله متن را تعيين كرد و فرمود: پس همگى چنين بگوييد:
ما شنيديم و اطاعت مىكنيم و راضى هستيم و سر تسليم فرود مىآوريم درباره آنچه از جانب پروردگار ما و خودت به ما رساندى درباره امامت امام مان على اميرالمؤمنين و امامانى كه از صلب او به دنيا مىآيند. بر اين مطلب با قلبهايمان و با جان مان و با زبان مان و با دستان مان با تو بيعت مىكنيم. بر اين عقيده زندهايم و با آن مىميريم و روز قيامت با آن محشور مىشويم. تغيير نخواهيم داد و تبديل نمىكنيم و شك به دل راه نمىدهيم و انكار نمىنماييم و ترديد نمىكنيم و از اين قول بر نمىگرديم و پيمان را نمىشكنيم.
1) . اسرار غدير: ص 156 بخش 10 : اَلا وَ اِنَّ الْحَلالَ وَ الْحَرامَ اَكْثَرُ مِنْ اَنْ اُحْصِيَهُما وَ اُعَرِّفَهُما فَآمُرَ بِالْحَلالِ وَ اَنهِىَ عَنِ الْحَرامِ فى مَقامٍ واحِدٍ. فَاُمِرْتُ اَنْ آخُذَ الْبَيْعَةَ مِنْكُمْ وَ الصَّفْقَةَ لَكُمْ بِقَبُولِ ما جِئْتُ بِهِ عَنِ اللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ فى عَلِىٍّ اَميرِالْمُؤْمِنينَ وَ الاَْوْصِياءِ مِنْ بَعْدِهِ الَّذينَ هُمْ مِنّى وَ مِنْهُ اِمامَةً فيهِمْ قائِمَةً، خاتِمُهَا الْمَهْدِىِّ.
تو ما را به موعظه الهى نصيحت نمودى درباره على اميرالمؤمنين و امامانى كه بعد از او از نسل تو و فرزندان اويند: حسن و حسين و آنان كه خداوند بعد از آن دو منصوب نموده است.
پس براى آنان عهد و پيمان از ما گرفته شد، از قلبهاي مان و جانهاي مان و زبانهاي مان و ضمايرمان و دستهاي مان. هر كس توانست با دست بيعت مىنمايد وگرنه با زبانش اقرار مىكند. هرگز در پى تغيير اين عهد نيستيم، و خداوند در اين باره از نفسهايمان دگرگونى نبيند.
ما اين مطالب را از قول تو به نزديك و دور از فرزندانمان و فاميلمان مىرسانيم و خدا را بر آن شاهد مىگيريم. خداوند در شاهد بودن كفايت مىكند و تو نيز بر اين اقرار ما شاهد هستى.(1)
اكنون نوبت آن است كه معناى بيعت با خداوند در غدير را بدانيم. در آخرين فرازهاى مربوط به بيعت، پيامبر صلىاللهعليهوآله تمام جوانب آن را در يك جمله جمع كرد كه تفسير ملخص ولى كامل عيار آن به حساب آمد و فرمود: «پس با خدا بيعت كنيد و با من بيعت نماييد و با اميرالمؤمنين على و حسن و حسين و امامان از نسل آنان بيعت كنيد». اين بدان معنى بود كه آنچه در آيه به عنوان «اِنَّما يُبايِعُونَ اللّهَ» آمده به عنوان تمثيل اين بيعت به بيعت با خداوند نيست، بلكه با ضميمه بيعت لسانى كه مطرح شد مردم در درجه اول حقيقتا با خدا بيعت مىكنند و پيمان مىبندند و لذا حضرت مىفرمايد: «بايِعُوا اللّهَ . . .».
در درجه دوم مردم با پيامبر صلىاللهعليهوآله بر سر اين خواستهاى كه خلاصه 23 سال زحمت آن حضرت است بيعت مىكنند، و در درجه سوم با اميرالمؤمنين عليهالسلام به عنوان امام بعد
1) . اسرار غدير: ص 157 - 158 بخش 11 .
از پيامبر صلىاللهعليهوآله و در درجه چهارم با همه يازده امام بعد از آن حضرت در همان غدير بيعت مىكنند.
اين تركيب خاص كلام پيامبر صلىاللهعليهوآله در ذيل آيه حاكى از دو جهت مىتواند باشد: از يك سو اينكه در غدير مردم بايد به همه امامان معتقد شوند و اين به معناى اتحاد سلسله امامت در هدف و فرمايشات ايشان است، و كلام و روش همه امامان براى ما به عنوان يك مجموعه واحد به حساب مىآيد و هيچ فرقى بين راه و گفتار و اهداف امامان عليهمالسلام وجود ندارد. از سوى ديگر راه خدا و پيامبر و امامان عليهمالسلام يكى بيش تر نيست و صراط مستقيم نزد خدا اسلام است واسلام واقعى راهى است كه خدا و پيامبر و دوازده امام عليهمالسلام راهنما و معرّف آن هستند.
بنابراين آنچه خدا مىگويد محمد و على عليهماالسلام هم مىگويند، و آنچه على عليهالسلام مىگويد يازده امام عليهمالسلام از نسل او هم همان را مىگويند. همان گونه كه هر كس با خدا بيعت مىكند با محمد و على عليهماالسلام بيعت كرده و هر كه با ايشان بيعت كرده با يازده امام عليهمالسلام بعد از او بيعت كرده است. هر گونه تفكيكى در اين ميان انحراف از صراط مستقيم است، و هر راه منحرفى در اسلام زاييده تفكيك بين خدا و پيامبر و دوازده امام عليهمالسلام در اعتقاد بوده است.
نكته بسيار ظريفى كه در تبيين عملىِ بيعت با خداوند نهفته جمله «يَدُ اللّهِ فَوْقَ اَيْديهِمْ» در آيه است. بيعت كننده غدير در واقع مىپذيرد كه تحت اختيار بيعت شونده باشد، و اين فقط درباره خداوند و پيامبر و معصومين عليهمالسلام ممكن است كه ولايت مطلقه و صاحب اختيارى تمام عيار مردم با ايشان است. وقتى دست خدا بالاى دست
بيعت كنندگان است اين به معناى قرار گرفتن همه آنان تحت اختيار و فرمان الهى است، و اين بيعت به معناى پذيرفتن چنان ولايتى بود.
لذا در كيفيت بيعت نيز اين مسئله مراعات شد كه دست بيعت كنندگان زير دست پيامبر صلىاللهعليهوآله و اميرالمؤمنين عليهالسلام قرار بگيرد. حديثى از امام رضا عليهالسلام به جزئيات اين مطلب اشاره مىكند. هنگامى كه آن حضرت را به بيعت براى ولايت عهدى وادار كردند و حضرت در مقامى نشست كه مردم با ايشان بيعت كنند، طبق ساير بيعتها دست خود را دراز نكردند تا از سمت راست با بيعت كننده دست دهند؛ بلكه دست خود را بالا مىگرفتند به طورى كه پشت دستشان به طرف صورت خود و كف دست شان رو به مردم بود. آنگاه كه كسى براى بيعت جلو مىآمد حضرت از بالا دست خود را پايين مىآوردند و كف دست بيعت كننده از پايين در دست حضرت قرار مىگرفت و دست حضرت روى دست او بود. وقتى مأمون به اين كيفيت خاص از بيعت اعتراض كرد امام رضا عليهالسلام فرمود: «پيامبر صلىاللهعليهوآله اين گونه بيعت مىفرمود».(1)
جا دارد با سابقهاى كه از مفهوم و كيفيت بيعت در اسلام دريافتيم، مقايسهاى بين بيعت الهىِ غدير و بيعت سقيفه را نشان دهيم تا معلوم شود مسير اسلام از كدام شفافيت به كدام تاريكى فرو رفت.
دو بيعت در تاريخ اسلام در برابر يكديگر قرار گرفت كه هر يك مسيرى بر ضدّ ديگرى داشت: بيعت غدير و بيعت سقيفه، و همان مردمى كه در غدير بيعت كرده بودند تن به بيعت سقيفه دادند. اين جرم نابخشودنى بود كه امتى را گمراه كرد و ادامه
1) . بحار الانوار: ج 49 ص 146. روضة الواعظين: ص 226. الارشاد شيخ مفيد: ج 2 ص 261. مناقب ابن شهر آشوب: ج 4 ص 364. اعلام الورى: ص 334.
آن تا امروز و فرداهاى اسلام آثار سوء خود را بر جاى گذاشته و مىگذارد. اين جرم از آن جهت نابخشودنى است كه بيعت با خدا در غدير را با بيعت سقيفه شكستند، و اين در حالى بود كه نه تنها فضاى شيطانى بر سقيفه حاكم بود بلكه ابليس شخصا در آنجا حضور يافت و بيعت بر ضد على بن ابىطالب عليهالسلام را افتتاح كرد!!
سلمان فارسى در گير و دار غصب خلافت سرى به سقيفه و مسجد پيامبر صلىاللهعليهوآله زد و ابوبكر را ديد كه بر فراز منبر پيامبر صلىاللهعليهوآله نشسته و مردم با او به عنوان خليفه بيعت مىكنند. فورا نزد اميرالمؤمنين عليهالسلام بازگشت در حالى كه آن حضرت مشغول غسل بدن مبارك پيامبر صلىاللهعليهوآله بود و عرضه داشت: «ابوبكر هم اكنون بر فراز منبر است و مردم به اين اكتفا نمىكنند كه با يك دست او بيعت كنند بلكه با هر دو دست راست و چپ او بيعت مىكنند»!!
در آن حال اميرالمؤمنين عليهالسلام فرمود: اى سلمان، فهميدى اولين كسى كه بر فراز منبر با او بيعت كرد چه كسى بود؟ عرض كرد: در سقيفه بنىساعده ديدم اول كسى كه با او بيعت كرد مغيرة بن شعبه بود و سپس بشير بن سعيد و ابوعبيده جراح و عمر بن خطاب و سالم مولى ابىحذيفه و معاذ بن جبل به ترتيب با او بيعت كردند. اميرالمؤمنين عليهالسلام فرمود: درباره اينان از تو سؤال نكردم. اولين كسى كه بر فراز منبر پيامبر صلىاللهعليهوآله با او بيعت كرد كه بود؟
عرض كرد: پيرمرد سالخوردهاى را ديدم كه بر عصايش تكيه داده بود و بر پيشانيش جاى سجده بود و پيش از همه پا بر پله منبر گذاشت در حالى كه گريه مىكرد و مىگفت: «شكر خداى را كه مرا نميراند تا تو را در اين مكان ديدم! دستت را براى بيعت جلو بيار»! ابوبكر دست خود پيش آورد و آن پيرمرد با او بيعت كرد و سپس گفت: «امروز روزى است مثل روز آدم»! آنگاه از منبر پايين آمد و از مسجد خارج شد.
اميرالمؤمنين عليهالسلام فرمود: اى سلمان، او را شناختى؟ سلمان عرض كرد: نه، ولى طرز صحبت او مرا ناراحت كرد؛ گويى رحلت پيامبر صلىاللهعليهوآله را به مسخره ياد مىكرد.
اميرالمؤمنين عليهالسلام فرمود: او ابليس لعنه اللّه است. پيامبر صلىاللهعليهوآله به من خبر داده كه ابليس و بزرگان اصحابش هنگام منصوب كردن آن حضرت مرا به امر خداوند حاضر بودند كه به مردم اعلام كرد من نسبت به آنان از خودشان صاحب اختيارترم و به آنان دستور داد كه حاضران به غايبان خبر دهند. در آنجا شياطين و مريدان ابليس رو به او كردند و گفتند: «اين امت مورد رحمت قرار گرفته و از انحرافات مصون شدند، و ديگر نه تو و نه ما به آنان راهى نداريم چرا كه پناه و امام خود بعد از پيامبرشان را شناختند». ابليس محزون و افسرده از آنان جدا شد.
اميرالمؤمنين عليهالسلام سپس فرمود: پيامبر صلىاللهعليهوآله بعدا به من فرمود: مردم در سقيفه بنىساعده با ابوبكر بيعت مىكنند بعد از آنكه با حق ما و دليل ما انصار را مغلوب مىنمايند. سپس به مسجد مىآيند و اول كسى كه بر فراز منبر من با او بيعت مىكند ابليس به صورت پيرمرد سالخوردهاى است كه جاى سجده بر پيشانى اوست و همين سخنان را خواهد گفت. سپس از مسجد بيرون مىرود و ياران و شياطين و بزرگان آنان را جمع مىكند. آنان در برابر او به سجده در مىآيند و مىگويند: «اى آقاى ما و اى بزرگ ما، تو بودى كه آدم را از بهشت بيرون كردى»!! ابليس مىگويد: كدام امت بعد از پيامبر خود گمراه نشدند؟! هرگز! شما گمان كرديد كه من بر اينان قدرت و راهى ندارم؟! چگونه ديديد كارى را كه با آنان به انجام رساندم و ترك كردند آنچه خدا و رسول به آنان دستور داده بودند كه اطاعت على را نمايند!(1)
1) . بحار الانوار: ج 28 ص 262 - 263. كتاب سليم: ص 144 - 145. در حديث ديگرى نيز اين مطلب ذكر شده است. به بحار الانوار: ج 30 ص 155 ح 13 مراجعه شود.
اينك مناسب است يك بار ديگر الهى بودن بيعت غدير را در ذهن مرور كنيم كه پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: «اَنَا آخِذُكُمْ بِالْبَيْعَةِ لَهُ عَنِ اللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ»؛ و فرمود: «من مأمور شدهام از شما بيعت بگيرم و با شما دست بدهم براى پذيرش آنچه از سوى خدا آوردهام»؛ و نيز فرمود: «خداوند عز و جل به من دستور داده كه از زبان شما اقرار بگيرم»؛ و بعد فرمود: «وَ مَنْ بايَعَ فَاِنَّما يُبايِعُ اللّهَ»؛ و در نهايت دستور داد و فرمود: «فَبايِعُوا اللّهَ».
با اين مقايسه، خدايا تو را سپاسگزاريم كه ما را از دينى كه به دست شيطان پايه گذارى شد رهانيدى و بر بيعت با خود پايدار فرمودى. چگونه از تو تشكر كنيم كه از ميان ظلمات هزار و چهارصد ساله سقيفه، چشمان دل ما را بر انوار مبارك غدير منور ساختى و دستان ناقابل ما را به بيعت با مقام ذوالجلالت و چهارده جانشينت در زمين مشرّف فرمودى؟! هدايتى به خير بزرگ در برابر شر عظيم، كه هرگز از آن باز نخواهيم گشت و به هدايت خود تا ابد افتخار خواهيم كرد.
وَ جَعَلَها كَلِمَةً باقِيَةً فى عَقِبِهِ لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ.
آن را موضوعى باقى در نسل او قرار داد تا شايد باز گردند.
مَعاشِرَ النّاسِ ، فَبايِعُوا اللّهَ وَ بايِعُونى وَ بايِعُوا عَلِيّا اَميرَالْمُؤْمِنينَ وَ الْحَسَنَ وَ الْحُسَيْنَ وَ الاَْئِمَّةَ مِنْهُمْ فِى الدُّنْيا وَ الاْخِرَةِ كَلِمَةً باقِيَةً (خ ل: فَاِنَّها كَلِمَةٌ باقِيَةٌ يَهْلِكُ بِها مَنْ غَدَرَ وَ يَرْحَمُ اللّهُ مَنْ وَفى).
اى مردم، با خدا بيعت كنيد و با من بيعت نماييد و با على اميرالمؤمنين و حسن و حسين و امامان از ايشان در دنيا و آخرت به عنوان امامتى كه در نسل ايشان باقى است بيعت كنيد. (خ ل: . . . و امامان از ايشان در دنيا و آخرت بيعت كنيد، چرا كه اين امامت يك مسئله باقى در نسل ايشان است، و خداوند به خاطر آن بيعت شكنان را هلاك مىكند و وفاداران را مورد رحمت خويش قرار مىدهد).(1)
در آخرين فرازهاى خطبه غدير كه سخن از بيعت است، پيامبر صلىاللهعليهوآله با توجه دادن به اينكه بيعت غدير به معناى بيعت با همه امامان است آن را به عنوان يك دستور درباره بيعت مطرح فرموده، و قسمتى از آيه 28 سوره زخرف را شاهد آورده تا اثبات كند امامت فقط در نسل پيامبر و على عليهماالسلام خواهد بود. از آنجا كه يك بار ديگر اين استشهاد و استناد به آيه به صورت صريحترى در بخش دهم خطبه ذكر شده، دراينجا فقط به صورت اشاره و با تضمين «كَلِمَةً باقِيَةً» در كلام حضرت آمده است.
اين آيه در قرآن ذيل سخنان حضرت ابراهيم عليهالسلام درباره توحيد قرار دارد كه از آيه
1) . اسرار غدير: ص 159 بخش 11، و پاورقى 6 از نسخه «و».
26 آغاز مىشود: «وَ اِذْ قالَ اِبْراهيمُ . . .»: «حضرت ابراهيم به پدرش و قومش گفت: من از آنچه شما مىپرستيد بيزارم، مگر آن كه فطرت مرا به وجود آورده كه او به زودى مرا هدايت مىكند». پس از پايان سخنان حضرت ابراهيم عليهالسلام، خداوند مىفرمايد: «ما آن را كلمه باقى در نسل او قرار داديم».
آنچه به عنوان تفسير آيه در خطبه غدير آمده اين است كه مراد از ضمير «ها» در كلمه «وَ جَعَلَها» را «امامت» قرار داده و منظور از «عَقِبِهِ» يعنى نسل حضرت ابراهيم عليهالسلام را كه امامت در آنان باقى است «دوازده امام عليهمالسلام» معرفى فرموده است.
آنچه در خطبه غدير به صورت تفسير ضمنى آمده در احاديث بسيارى از پيامبر و ائمه عليهمالسلام نيز وارد شده است. پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: خداوند تبارك و تعالى امامت را در نسل حسين قرار داد، و اين همان كلام خداى عز و جل است كه مىفرمايد: «وَ جَعَلَها كَلِمَةً باقِيَةً فى عَقِبِهِ».(1)
اميرالمؤمنين عليهالسلام همين آيه را قرائت نموده فرمود: «پيامبر نسل حضرت ابراهيم بود، و ما اهل بيت نسل حضرت ابراهيم و نسل محمديم».(2)
امام صادق عليهالسلام درباره اين آيه فرمود: منظور امامت است كه خداوند آن را تا روز قيامت در نسل حسين عليهالسلام باقى گذارده است.(3)
آمَنَ الرَّسُولُ بِما اُنْزِلَ اِلَيْهِ مِنْ رَبِّهِ وَ الْمُؤْمِنُونَ كُلٌّ آمَنَ بِاللّهِ وَ مَلائِكَتِهِ وَ كُتُبِهِ وَ رُسُلِهِ، لا نُفَرِّقُ بَيْنَ اَحَدٍ مِنْ رُسُلِهِ وَ قالُوا سَمِعْنا وَ اَطَعْنا غُفْرانَكَ رَبَّنا وَ اِلَيْكَ الْمَصيرُ.
پيامبر ايمان آورد به آنچه از پروردگارش بر او نازل شده و همه مؤمنين ايمان آوردهاند به خدا و ملائكه و كتابها و پيامبرانش، بين احدى از پيامبرانش فرقى قائل نمىشويم؛ و گفتند: شنيديم و اطاعت كرديم. پروردگارا، مغفرت تو را مىخواهيم و بازگشت به سوى توست.
مَعاشِرَ النّاسِ، قُولُوا الَّذى قُلْتُ لَكُمْ وَ سَلِّمُوا عَلى عَلِىٍّ بِإِمْرَةِ الْمُؤْمِنينَ، وَ قُولُوا : «سَمِعْنا وَ اَطَعْنا غُفْرانَكَ رَبَّنا وَ اِلَيْكَ الْمَصيرُ».
اى مردم، آنچه به شما گفتم بگوييد (تكرار كنيد)، و به على به عنوان «اميرالمؤمنين» سلام كنيد و بگوييد: «شنيديم و اطاعت كرديم، پروردگارا مغفرت تو را مىخواهيم و بازگشت به سوى توست».(1)
در آخرين فرازهاى خطبه غدير، به عنوان اقرار نهايى دستور مىدهد كه بگويند: «شنيديم و اطاعت كرديم»، و اين در حالى است كه پيامبر صلىاللهعليهوآله متن بلندى را قرائت فرموده تا مردم تكرار كنند. لذا يك بار ديگر مىفرمايد: آنچه گفتم تكرار كنيد؛ و براى آنكه اين اقرار حاكى از ايمان قلبى باشد قسمت اخير آيه 285 سوره بقره را عينا در كلام خود تضمين مىنمايد كه در قرآن با تعبير «قالُوا» آمده، و در اينجا حضرت به مردم امر
مىكند كه «قُولُوا».
اين آيه در آخر بلندترين سوره قرآن يعنى بقره واقع شده كه پس از ذكر اصل ايمان
1) . اسرار غدير: ص 159 بخش 11 .
كه پذيرفتن كامل آنچه از سوى خدا نازل شده است و اينكه هيچ فرقى بين فرستادگان خدا نيست، ايمان را از قول مؤمنان خلاصه مىكند كه در سمع و طاعت نهفته و امضاى نهايى آن دست يافتن به همين نكته است، لذا مىفرمايد: مؤمنين مىگويند: «سَمِعْنا وَ اَطَعْنا».
استشهاد به اين آيه در موقعيتى از خطبه غدير انجام گرفته كه پيامبر صلىاللهعليهوآله از آغاز بخش 11 خطبه - كه آخرين بخش خطبه است - تقريبا تمام خطبه را تلخيص فرموده و درباره همه آن از مردم اقرار مىگيرد. اين اقرار با عبارات مختلف از مردم خواسته شده كه آغاز آن «اِنّا سامِعُونَ مُطيعُونَ راضُونَ مُنْقادُونَ . . .» است. سپس با جمله «نُبايِعُكَ عَلى ذلِكَ بِقُلُوبِنا وَ اَنْفُسِنا وَ اَلْسِنَتِنا وَ اَيْدينا» مؤكّد شده است. آنگاه با جمله «وَ لا نُغَيِّرُ وَ لا نُبَدِّلُ ، وَ لا نَشُكُّ وَ لا نَجْحَدُ وَ لا نَرْتابُ ، وَ لا نَرْجِعُ عَنِ الْعَهْدِ وَ لا نَنْقُضُ الْميثاقَ» محكم كارى بيش ترى پيرامون آن صورت گرفته است. در فراز بعدى كلمات دقيقترى درباره اين اقرار به ميان آمده: «فَالْعَهْدُ وَ الْميثاقُ لَهُمْ مَأْخُوذٌ مِنّا، مِنْ قُلُوبِنا وَ اَنْفُسِنا وَ اَلْسِنَتِنا وَ ضَمائِرِنا وَ اَيْدينا»، و در پى آن جمله «وَ لا نَبْتَغىبِذلِكَ بَدَلاً وَ لا يَرَى اللّهُ مِنْ اَنْفُسِنا حِوَلاً» آن را مضبوطتر كرده است. آخرين اقرار شاهد گرفتن خدا و رسول است كه «نُشْهِدُ اللّهَ بِذلِكَ . . . وَ اَنْتَ عَلَيْنا بِهِ شَهيدٌ».
پس از اين همه تأكيد آيه قرآن به ميان مىآيد و اين گونه است كه كلمه «سَمِعْنا وَ اَطَعْنا» در آن باز مىگردد به سمع و طاعت در ولايت و صاحب اختيارى دوازده امام معصوم پس از پيامبر صلىاللهعليهوآله به عنوان دستورى كه از جانب خداوند براى مردم و «ما اُنْزِلَ اِلَيْهِ مِنْ رَبِّهِ» است.
وَ نَزَعْنا ما فى صُدُورِهِمْ مِنْ غِلٍّ تَجْرى مِنْ تَحْتِهِمُ الاَْنْهارِ وَ قالُوا الْحَمْدُ للّهِِ الَّذى هَدانا لِهذا وَ ما كُنّا لِنَهْتَدِىَ لَوْ لا اَنْ هَدانَا اللّهُ، لَقَدْ جاءَتْ رُسُلُ رَبِّنا بِالْحَقِّ وَ نُودُوا اَنْ تِلْكُمُ الْجَنَّةُ اُورِثْتُمُوها بِما كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ.
آنچه ناخالصى در سينههاى آنان بود از ميان برداشتيم و نهرها از زير پاى آنان جارى مىشود و مىگويند: سپاس خدايى را كه ما را به اين هدايت فرمود، و اگر خدا هدايت نمىكرد ما هدايت نمىشديم. فرستادگان پروردگارت بر حق آمدند و ندا كردند كه اين بهشت را طبق آنچه انجام داديد به ارث برديد.
مَعاشِرَ النّاسِ، قُولُوا الَّذى قُلْتُ لَكُمْ وَ سَلِّمُوا عَلى عَلِىٍّ بِاِمْرَةِ الْمُؤْمِنينَ . . . وَ قُولُوا: «الْحَمْدُ للّهِِ الَّذى هَدانا لِهذا وَ ما كُنّا لِنَهْتَدِىَ لَوْ لا اَنْ هَدانا اللّهُ».
اى مردم، بگوييد آنچه به شما گفتم و بر على به عنوان اميرالمؤمنين سلام كنيد . . . و بگوييد: «سپاس خدايى را كه ما را به اين هدايت فرمود، و اگر خدا هدايت نمىكرد ما هدايت نمىشديم».(1)
پايان خطبه غدير است كه سخن از انجام وظيفهاى به عنوان سپاس خداوند به ميان مىآيد، و اين مهم با تضمين آيه در كلام پيامبر صلىاللهعليهوآله مطرح مىشود. آنچه در كلام حضرت آمده قسمتى از وسط آيه است كه در اين مورد نيز قرآن با تعبير «قالُوا» آورده، و در كلام حضرت به عنوان امر به «قُولُوا» تغيير يافته است.
1) . اسرار غدير: ص 159 بخش 11 .
در قرآن از آيه 38 تا 41 اين سوره خداوند اهل جهنم را مطرح مىنمايد، و از آيه 42 به اهل بهشت مىپردازد كه وقتى وارد بهشت مىشوند تشكر و سپاسى بر زبان مىآورند كه حاكى از هدايت الهى و اقرار به ارشاد اوست.
آن آيه بهشتى را پيامبر صلىاللهعليهوآله در خطابه غدير تفسير ضمنى فرموده تشكر از نعمتِ بهشت است كه باز مىگردد به آنچه باعث آن است، و اين همان چيزى است كه در غدير به مردم جهان تقديم شد: پرونده بلند ولايت معصومين عليهمالسلام.
پيامبر صلىاللهعليهوآله با استشهاد به اين آيه و مفهومى كه از تركيب آن با مجموع بخش 11 خطبه به دست مىآيد سه نكته مهم را به ما فهمانده است:
1 . ما نه تنها بايد ولايت اهل بيت عليهمالسلام را بپذيريم، كه بايد سپاسگزار اين نعمت باشيم.
2 . خدا اين نعمت را به ما ارزانى داشته و از اين لطف خاص او براى هميشه بايد شاكر باشيم.
3 . اگر خداوند ما را به اين نعمت هدايت نمىكرد خودمان هدايت نمىشديم، و اين سپاس دو چندان را اقتضا مىكند.
مَنِ اهْتَدى فَاِنَّما يَهْتَدى لِنَفْسِهِ وَ مَنْ ضَلَّ فَاِنَّما يَضِلُّ عَلَيْها وَ لا تَزِرُ وازِرَةٌ وِزْرَ اُخْرى وَ ما كُنّا مُعَذِّبينَ حَتّى نَبْعَثَ رَسُولاً.
هر كس هدايت يافت به نفع خودش است و هر كس گمراه شد بر ضرر خود گمراه شده است. هيچكس بار گناه ديگرى را بر دوش نخواهد كشيد و ما عذاب نمىكنيم تا آنكه پيامبرى بفرستيم.
مَعاشِرَ النّاسِ، ما تَقُولُونَ؟ فَإِنَّ اللّهَ يَعْلَمُ كُلَّ صَوْتٍ وَ خافِيَةَ كُلِّ نَفْسٍ . . . فَمَنِ اهْتَدى فَلِنَفْسِهِ وَ مَنْ ضَلَّ فَاِنَّما يَضِلُّ عَلَيْها.
اى مردم، چه مىگوييد؟ خداوند هر صدايى را و پنهانىهاى هر كسى را مىداند. هر كس هدايت يافت به نفع خودش است و هر كس گمراه شد بر ضرر خود گمراه شده است.(1)
دقيقا پس از تعيين متنى كه مردم بايد آن را تكرار مىكردند و بدين وسيله وظيفه بيعت لسانى را به انجام مىرساندند، پيامبر صلىاللهعليهوآله از مردم پرسيد: چه مى گوييد؟ يعنى آيا آنچه گفتم را درست تكرار مىكنيد؟ آنگاه بخش اول آيه 15 سوره اسراء را در كلام خود تضمين فرمود كه با افزودن «فاء» در آغاز آن ارتباط آيه را با كلام خود ايجاد كرد.
اين آيه در قرآن از آيه 13 آغاز مىشود كه درباره سزاى آدمى در قيامت است. در اين آيات ابتدا اين مسئله مطرح شده كه وزر و وبال هر كس در آن روز بر گردن خودش خواهد بود و روز قيامت به صورت نامه اعمال ظاهر خواهد شد و به او
1) . اسرار غدير: ص 159 بخش 11 .
خواهد گفت: خود بخوان و قضاوت كن! آنگاه نتيجه مىگيرد كه هر كس هدايت يافته به نفع خودش شده و هر كس گمراه شده بر ضرر خودش بوده است، و هيچ كس وِزر و وبال ديگرى را بر عهده نمىگيرد.
آنچه به عنوان تفسير ضمنى آيه در اينجا مطرح است مسئله پذيرش قلبى ولايت است و اينكه قبول آن نبايد منّتى بر خداوند حساب شود. پيامبر صلىاللهعليهوآله يك كار استثنايى از فراز منبر غدير انجام دادند، و آن اينكه از مردم پرسيدند: چه مىگوييد؟ كه خدا از خفاياى دلها و اصوات درهم پيچيده مردم اطلاع دارد. اين بدان معنى بود كه آيا سخن مرا بدون كم و كاست تكرار مىكنيد؟ آيا با پايين آوردن صداى خود در صدد اقرار نكردن به فرازهايى از آن نيستيد؟ آيا آنچه بر زبان جارى مىكنيد در دل همان را مىگوييد؟
آنگاه براى ارائه ضابطه اين اقرارها آيه را مطرح كردند. يعنى بلند يا آهسته اقرار كردن، دقيق يا تحريف شده سخن حضرت را تكرار كردن، توافق اقرار زبان با اعتقاد دل يا موافق نبودن آن، به نفع و ضرر خدا نيست بلكه به سود و زيان بيعت كننده است، و اين تفسيرى است كه موقعيت آيه «فمَنِ اهْتَدى فَاِنَّما يَهْتَدى لِنَفْسِهِ وَ مَنْ ضَلَّ فَاِنَّما يَضِلُّ عَلَيْها» در اين كلام حضرت نتيجه مىدهد.
نتيجه دومى كه از اين تركيب سخن به دست مىآيد، اينكه بيعت كنندگان گمان نكنند با نپذيرفتن آنان چه در دل و چه در زبان، خللى در حقيقت اعلام شده در غدير به وجود مىآيد. ولايت مطلقه معصومين عليهمالسلام يك مقام الهى است كه اعطا كننده آن و اعلام كنندهاش خداست و بازخواست كنندهاش خدا خواهد بود. اين حقيقت بزرگ تغيير نيافتنى است و پشتوانه آن پروردگار جهان است. اين مردماند كه با پذيرفتن آن
به نفع خود عمل مىكنند و راه بهشت را پيش مىگيرند، و با انكار آن و انحراف از آن به ضرر خود عمل مىنمايند و راه به جهنم مىبرند، چنانكه در قرآن مىفرمايد: «يَمُنُّونَ عَلَيْكَ اَنْ اَسْلَمُوا، قُلْ لا تَمُنُّوا عَلَىَّ اِسْلامَكُمْ بَلِ اللّهُ يَمُنُّ عَلَيْكُمْ اَنْ هَداكُمْ لِلاْيمانِ . . .»(1)يعنى: بر تو - اى پيامبر - منت مىگذارند كه اسلام را پذيرفتهاند. به آنان بگو: اسلام آوردن خود را بر من منت مگذاريد، بلكه خدا بر شما منت مىگذارد كه به اسلام هدايت تان نموده است.
1) . سوره حجرات: آيه 17 .
وَ قالَ مُوسى اِنْ تَكْفُرُوا اَنْتُمْ وَ مَنْ فِى الاَْرْضِ جَميعا فَاِنَّ اللّهَ لَغَنِىٌّ حَميدٌ.
موسى عليهالسلام گفت: اگر شما و همه كسانى كه در زمين هستند كافر شوند خداوند مستغنى و سپاس شده است.
وَ ما مُحَمَّدٌ اِلاّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ اَفَاِنْ ماتَ اَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلى اَعْقابِكُمْ وَ مَنْ يَنْقَلِبْ عَلى عَقِبَيْهِ فَلَنْ يَضُرَّ اللّهَ شَيْئا وَ سَيَجْزِى اللّهُ الشّاكِرينَ.
محمد صلىاللهعليهوآله نيست مگر رسولى كه قبل از او پيامبرانى بودهاند. آيا اگر بميرد يا كشته شود به گذشته باز مىگرديد؟ ولى به خدا ضررى نمىرساند و خداوند سپاس گزاران را جزا مىدهد.
مَعاشِرَ النّاسِ ، قُولُوا ما يَرْضَى اللّهُ بِهِ عَنْكُمْ مِنَ الْقَوْلِ، فَاِنْ تَكْفُرُوا اَنْتُمْ وَ مَنْ فِى الاَْرْضِ جَميعا فَلَنْ يَضُرَّ اللّهَ شَيْئا. (خ ل: فَاِنَّ اللّهَ لَغَنِىٌّ حَميدٌ).
اى مردم، سخنى بگوييد كه به خاطر آن خدا را از شما راضى شود، و اگر شما و همه كسانى كه در زمين هستند كافر شوند به خدا ضررى نمىرسانند (خ ل: خداوند مستغنى و سپاس شده است).(1)
واپسين لحظات خطبه غدير است و يك جمله قبل از آخرين فراز خطبه، دو آيه بسيار مهم از قرآن به عنوان آخرين اتمام حجت در كلام حضرت شاهد آورده شده است. از آيه اول فقط قسمت وسط آن شاهد قرار گرفته و از آيه دوم قسمت آخر آن در كلام حضرت تضمين شده، و اين هر دو در كنار تعيين وظيفه مردم در گفتار و اقرارشان طبق رضاى الهى آورده شده است.
1) . اسرار غدير: ص 160 بخش 11؛ و پاورقى 4 از نسخه «ه- » و «و» .
طبق نسخههاى «ه- » و «و» دنباله آيه سوره ابراهيم يعنى جمله «فَاِنَّ اللّهَ لَغَنِىٌّ حَميدٌ» آمده كه طبق اين نسخه فقط به اين آيه استشهاد شده است. يادآور مىشود استناد به آيه سوره آل عمران در بخش 6 خطبه به طور مفصل صورت گرفته كه شرح آن خواهد آمد.(1)
موقعيت قرآنى دو آيه مذبور متفاوت است: آيه سوره ابراهيم عليهالسلام به دنبال آيه معروف «لَئِنْ شَكَرْتُمْ لاََزيدَنَّكُمْ وَ لَئِنْ كَفَرْتُمْ اِنَّ عَذابى لَشَديدٌ» است، كه از حضرت موسى عليهالسلام نقل مىكند: اگر همه مردم هم كافر شوند خداوند غنى است. آيه سوره آل عمران در ذيل آياتى مربوط به تشجيع اصحاب پيامبر صلىاللهعليهوآله براى جهاد است تا آنجا مىرسد كه اگر آن حضرت از دنيا رفت مؤمنين نبايد از راه خود باز گردند و اگر كسى باز گردد به خدا ضررى نزده است.
از مجموع موقعيت آيهها در قرآن و در كلام پيامبر صلىاللهعليهوآله چند نكته به عنوان تفسير آيات استفاده مىشود:
پيامبر صلىاللهعليهوآله با جمله «قُولُوا ما يَرْضَى اللّهُ بِهِ عَنْكُمْ مِنَ الْقَوْلِ» قبل از ذكر اين آيه، مىفهماند كه بيعتِ الهىِ غدير به معناى ايمان و اعتقاد به خواست خداوند است، نه اينكه اگر مردم خواستند قبول كنند و اگر نخواستند قبول نكنند؛ و اگر اكثريت قبول
1) . به ج 2 ص 262 - 79 از كتاب حاضر مراجعه شود.
كردند تثبيت شود و اگر نپذيرفتند كنار گذاشته شود. آيه مزبور كه پشت سر اين عبارت آمده در واقع با اين جمله تفسير شده است.
اگر سؤال شود كه چگونه اگر همه مردم روى زمين كافر شوند خدا نيازى به آنان ندارد و ضررى به برنامه الهى نمىزند؟ پاسخ اين است كه مردم خلق نشدهاند تا آزادانه نظر دهند، بلكه بايد آن گونه كه خدا مىخواهد بگويند و معتقد باشند و عمل كنند، و خدا مردم را براى همين امتحان بزرگ آفريده است، وگرنه راه فرارى از يد قدرت خدا ندارند و خداوند ترسى از بندگان ندارد و باكى ندارد از اينكه سزاى هر كس را مطابق آنچه فرموده بدهد.
از آنجا كه آيه در خطبه غدير است و به عنوان پذيرش مسئله ولايت مورد استناد قرار گرفته، اخطارى به دشمنان اهل بيت و بشارتى به دوستان ايشان است. دشمنان اهل بيت عليهمالسلام و آنان كه به على بن ابىطالب عليهالسلام و امامان بعد از او معتقد نيستند بايد بدانند كه كثرت جمعيت شان از روز سقيفه تا امروز مصداق قطعى «اِنْ تَكْفُرُوا اَنْتُمْ وَ مَنْ فِى الاَْرْضِ جَميعا . . .» است.
اكنون كه مسلمانان همه اهل زمين نيستند و اديان ديگر هم وجود دارند و عدد مسيحيان از مسلمانان بيشتر است، حكم خداوند چنين است. اگر روزى همه مسيحيان و يهوديان و مجوسيان و بت پرستان هم به سقيفه معتقد شوند و چنين مجموعه عظيمى را تشكيل دهند، تازه مصداق كامل «همه اهل زمين» را به جود آوردهاند كه در آيه «اِنْ تَكْفُرُوا اَنْتُمْ وَ مَنْ فِى الاَرْضِ جَميعا . . .» بدان تصريح شده است؛ و با اين همه خداوند به خاطر كثرت آنان كوچكترين تغييرى در مسئله ولايت امامان عليهمالسلام نخواهد داد و همه راه دوزخ را خواهند پيمود و فرمان خدا به خاطر نفى و اثبات مردم تغيير يافتنى نيست.
جمله «فَلَنْ َيضُرَّ اللّهَ شَيْئا» در قرآن فقط يك بار به كار رفته، آن هم به دنبال آيه مربوط به بازگشت مردم پس از رحلت پيامبر صلىاللهعليهوآله است: «اَفَاِنْ ماتَ اَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلى اَعْقابِكُمْ وَ مَنْ يَنْقَلِبْ عَلى عَقِبَيْهِ فَلَنْ يَضُرَّ اللّهَ شَيْئا». استفاده از آخر اين آيه در چنين موقعيت حساسى از خطبه كه در واقع مسك الختام آن است، به معناى ارتباط مستقيم آيه با مسائل سقيفه است؛ و بازگشت مردم از ولايت كه در اين آيه «اِنْقَلَبْتُمْ عَلى اَعْقابِكُمْ» لقب گرفته در آن آيه با عنوان «اِنْ تَكْفُرُوا» به ميان آمده است.
كفرى است و ارتدادى كه در طول تاريخ صدها بار در برابر فرامين الهى صورت گرفته و امتهاى بسيارى به چنين جسارتهايى در برابر ذات الهى دست يازيدهاند. كثرت جمعيت و اتحادشان بر باطل، نه نشان كفر را از پيشانى آنان پاك مىكند و نه پرچم ارتداد را از دوش شان بر مىدارد، و نه در اعتقاد صحيح مؤمنين خللى وارد مىكند.
سفيد
بزرگ ترين امتحان بشريت در غدير مطرح شد. امتحانى همه جانبه كه اتمام حجت آن به نحو اكمل انجام گرفت و براى هيچكس به هيچ دليل و بهانهاى راه گريز نماند. در اين امتحان عظيم، هم جهاتى كه مىتوانست سر منشأ آزمايش باشد متعدد بود، و هم عللى كه مىتوانست انگيزه شيطانى براى سقوط در امتحان باشد در جلوههاى مختلف به ميان آمد.
پيامبر صلىاللهعليهوآله در خطابه بلند خود، اين شرايط امتحان را براى مردم تبيين فرمود تا با آمادگى كامل به استقبال آن بروند. جا داشت هنگام امتحان - كه آغازش رحلت پيامبر صلىاللهعليهوآله بود - كسى سقوط نكند، و همه پيروزمندانه و سرفراز در پيشگاه خداوند و در برابر قضاوت آينده تاريخ از آن بيرون آيند، ولى امت اسلام شكستى تأسف انگيز در اين آزمايش الهى از خود به يادگار گذاشتند كه سر افكندگى آن پس از هزار و چهارصد سال هنوز رنگ نباخته است. مسلمانان به گونهاى امتحان دادند كه جا دارد عنوان آن را به امتحانِ دشمنى با على عليهالسلام تغيير دهيم و بگوييم: با بالاترين نمرهاى از آن بيرون آمدند كه ما فوقش فرض نمىشود. به گونهاى امتحان دادند كه گويا اصلاً غدير اتفاق نيفتاده و كمتر از 80 روز از خطابه پيامبر صلىاللهعليهوآله نگذشته است!
اين آينده تلخِ امتحان را حضرتش در غدير به اشارت و صراحت پيش بينى فرمود و مراحل چنين امتحان بزرگى را با استشهاد به آيات قرآن اين گونه ترسيم فرمود:
ابتدا يادآور شد كه خداوند بندگان را رها نمىكند، و نتيجه عمر هر كس را بدون امتحان نمىگويد. سپس تصريح فرمود كه امتحان بر سر ولايت على عليهالسلام وعده الهى است، و اين امتحانى است كه قبل از روز قيامت در برابر آن قرار خواهند گرفت. سپس ضابطهاى روشن براى پيروزى در چنين امتحانى به مردم ارائه فرمود و آن اينكه مخالفت با دستورات انبياى الهى به هر گونهاى باشد مخالفت با خداوند و سقوط در امتحان است. آنگاه سقوط در چنين امتحانى را هلاكت و جهنم و كفر خواند.
سپس تأكيد كرد كه خداوند در امتحان ولايت از كسى نمىگذرد و با شكست خوردگان اين امتحان قاطعانه برخورد مىنمايد. در موردى فرصت طلبان را نشانه گرفت كه گويا منتظر تغيير شرايطى هستند تا بر ضد ولايت على عليهالسلام اقدام كنند، غافل از اينكه همه اين تحولات بسترى براى امتحان است. در فرازى ديگر يكى از عوامل سقوط در امتحان را منت گذاشتن بر خدا و رسول در قبول ولايت دانست كه اين غرور به دنبال خود شكستى عظيم دارد. در قسمتى ديگر حسد نسبت به مقام شامخ ولايت را از عوامل سقوط در امتحان الهى اعلام كرد. اينها سرفصلهاى اين بخش بودند كه با مطرح كردن آيات تضمين شده در كلام پيامبر صلىاللهعليهوآله - كه 12 آيه است - به آنها مىپردازيم:
ما كانَ اللّهُ لِيَذَرَ الْمُؤْمِنينَ عَلى ما اَنْتُمْ عَلَيْهِ حَتّى يَميزَ الْخَبيثَ مِنَ الطَّيِّبِ وَ ما كانَ اللّهُ لِيُطْلِعَكُمْ عَلَى الْغَيْبِ وَ لكِنَ اللّهَ يَجْتَبى مِنْ رُسُلِهِ مَنْ يَشاءُ، فَآمِنُوا بِاللّهِ وَ رُسُلِهِ وَ اِنْ تُؤْمِنُوا وَ تَتَّقُوا فَلَكُمْ اَجْرٌ عَظيمٌ.
خداوند مؤمنين را به حال خود رها نخواهد كرد تا آنكه خبيث را از پاكيزه جدا كند، و خداوند شما را بر غيب مطلع نمىكند، ولى خدا از پيامبرانش هر كس را بخواهد انتخاب مىكند. پس به خدا و پيامبرانش ايمان آوريد، و اگر ايمان آوريد و تقوى پيشه كنيد براى شما اجر عظيمى خواهد بود.
مَعاشِرَ النّاسِ، اِنَّ اللّهَ عَزَّ وَ جَلَّ لَمْ يَكُنْ لِيَذَرَكُمْ عَلى ما اَنْتُمْ عَلَيْهِ حَتّى يَميزَ الْخَبيثَ مِنَ الطَّيِّبِ، وَ ما كانَ اللّهُ لِيُطْلِعَكُمْ عَلَى الْغَيْبِ.
اى مردم، خداوند عز و جل شما را به حال خود رها نخواهد كرد تا آنكه خبيث را از پاكيزه جدا كند، و خداوند شما را بر غيب مطلع نمىكند.(1)
پيامبر صلىاللهعليهوآله در اواسط خطابه غدير كه از اصل اعلان ولايت فراغت يافته، به عنوان مقدمهاى براى شناخت و معرفى دوستان و دشمنان اهل بيت عليهمالسلام، مسئله امتحان الهى و هدف از آن را درباره غدير مطرح مىفرمايد تا مردم خود را در معرض چنين امتحانى بدانند. آن حضرت اين مهم را با اقتباس از نيمه اول آيه 179 سوره آل عمران مطرح مىفرمايد و آن را در كلام خود تضمين مىنمايد. اين آيه در قرآن با عبارت «لِيَذَرَ الْمُؤْمِنينَ» آمده، و در خطبه «لِيَذَرَكُمْ» آمده تا جنبه خطاب حفظ شود.
آيه مزبور در قرآن، در سياق آياتى درباره امتحان الهى است كه از آيه 176 آغاز مىشود و تا آيه 180 ادامه مىيابد، و در اين چند آيه ثقل مطلب در همين آيه 179 است كه در آن سه فراز مهم به ميان آمده است: رها نكردن مؤمنين به حال خود، لزوم جدا سازى نيك و بد، و اطلاع ندادن از سرانجام امتحان.
آنچه مىتواند تفسير عميقى از اين آيه را با توجه به كلام پيامبر صلىاللهعليهوآله در خطبه غدير به ما ارائه دهد اين است كه آن حضرت پس از بيانات مفصل درباره ولايت
1) . اسرار غدير: ص 150 بخش 6 .
اهل بيت عليهمالسلام اين آيه را به ميان مىآورد و لذا از مفاهيم آيه در رابطه با ولايت سه نكته مهم براى ما روشن مىشود:
از عبارت «عَلى ما اَنْتُمْ عَلَيْهِ» استفاده مىشود كه خدا مردم را به همين ظواهرى كه از خود بروز دادهاند رها نمىكند و بايد باطنها و ضماير آشكار گردد؛ و اين از طرف خداوند قطعى است و گذشت درباره آن معنى ندارد. چه قبل از غدير و چه در برنامه غدير و چه بعد از آن بسيارى بودند كه با چرب زبانى حتى خود را از ديگران جلو مىانداختند و اظهار سرور از اين مقام اهل بيت عليهمالسلام مىنمودند، ولى در روزهاى امتحان جلوه ديگر خود را خيلى زود نشان دادند.
آيا جاى تعجب نيست كه تاريخ نشان دهد اولين كسانى كه در غدير با اميرالمؤمنين عليهالسلام بيعت نمودند و خود را از ديگران جلو انداختند، همانهايى بودند كه زودتر از همه آن بيعت را شكستند و پيش از همه پيمان خود را زير پا گذاشتند. آنان عبارت بودند از ابوبكر، عمر، عثمان، طلحه و زبير، كه بعد از پيامبر صلىاللهعليهوآله يكى پس از ديگرى رو در روى اميرالمؤمنين عليهالسلام ايستادند.(1)
جالبتر اينكه عمر بعد از بيعت اين كلمات را بر زبان آورد كه گويا از همه خوشحالتر است: «بَخٍ بَخٍ لَكَ يَابْنَ اَبىطالِبٍ! هَنيئا لَكَ! اَصْبَحْتَ مَوْلاىَ وَ مَوْلى كُلِّ مُؤْمِنٍ وَ مُؤْمِنَةٍ»: «افتخار برايت باد، گوارايت باد، اى پسر ابىطالب! خوشا به حالت اى اباالحسن، اكنون مولاى من و مولاى هر مرد و زن مؤمنى شدهاى»!!(2)
در غدير صد و بيست هزار نفر با پيامبر و اميرالمؤمنين عليهماالسلام بيعت كردند كه قبل از آن هم بارها به ولايت على عليهالسلام اقرار كرده بودند. اينان در غدير نزد پيامآور ولايت با صداى بلند اقرار كردند كه ما با قلب و جان و زبان و دست با تو بيعت مىكنيم، و قول دادند كه اين پيمان را نشكنند و تغييرى در آن ندهند و پيام آن را به نسلهاى آينده برسانند.
آيا چنين ميثاق بلند بالايى نياز به امتحان ندارد؟ آيا اين هفت وعدهاى كه مردم به پيامبر عزيز و دلسوز خود دادند نبايد در بوته آزمايش قرار گيرد؟ آيا نبايد معلوم شود كسى كه دهان خود را از چنين مضمون والايى پر مىكند صادق است يا نه؟ آيا نبايد معلوم مىشد اين قلبها با كينهاى عميق فاطمه عليهاالسلام را بين در و ديوار قرار خواهند داد؟ آيا نبايد روشن مىشد كه اين جانها از احراق بيت ولايت لذت مىبرند؟ آيا نبايد همه بفهمند كه اين زبانها براى غصب خلافت به خاتم نبوت دروغ مىبندند و با ناسزا به على بن ابىطالب عليهالسلام جان تازهاى مىگيرند؟ آيا نبايد اهل عالم خبر شوند كه اين دستان بيعت كننده جلوه ياس عصمت را با سيلى خونرنگ مىكنند، و همين دستها طناب بر گردن صاحب غدير انداخته او را براى بيعت با ابوبكر مىكشند؟
با مرورى بر نمونههاى فوق معناى آيه قرآن در خطابه غدير به خوبى در روحمان جا باز مىكند كه «اِنَّ اللّهَ عَزَّ وَ جَلَّ لَمْ يَكُنْ لِيَذَرَكُمْ عَلى ما اَنْتُمْ عَلَيْهِ»!!؟ و ما از عمق جان خدا را مىخوانيم كه: اى ربّ عدل حكيم، ميليونها بار از تو سپاسگزاريم كه با امتحانهاى كمر شكن خود پس از پيامبر صلىاللهعليهوآله، حقايق عظيمى را به ما نماياندى و اسرارى از تاريخ حيات آن حضرت و فرمايشات او را به ما فهماندى، و با اين آزمايش بزرگ ما را در برابر انحرافات و ضلالتها چون فولاد آبديده نمودى؛ به گونهاى كه هر توطئه و ضلالتى را شعبهاى از سقيفه مىدانيم، و ادامه دهندگانِ راهِ صحيفه را از همين رهگذر مىشناسيم.
جمله «حَتّى يَميزَ الْخَبيثَ مِنَ الطَّيِّبِ» كه مقصد نهايى معرفى شده به معناى ظهور عميقترين زواياى وجودى هر كس از نظر ايمان و كفر است و از جهاتى مرتبط با جهات روحانى و جسمانى انسان است.
درباره «خبيث» و «طيّب» اين نكته قابل توجه است كه اگر ما «طيّب» را به معناى خوبِ خالص بگيريم كه هيچ غل و غش و فساد و پستى در آن راه ندارد و خير محض از آن مىجوشد، در اين صورت آنچه درجهاى از خالص بودن كمتر باشد به همان درجه «خبيث» خواهد بود. در مقابل اگر «خبيث» را بدِ خالص بدانيم كه تماما غل و غش و فساد است و شر محض از آن مىجوشد، در اين صورت آنچه از ناخالصى فاصله بگيرد به همان درجه «طيب» خواهد بود.
در آيه قرآن و كلام پيامبر صلىاللهعليهوآله دو عنوان خبيث و طيب به كار رفته، و از اين كيفيت مىتوان استفاده كرد كه يك انسان هميشه تحت يكى از اين دو عنوان قابل معرفى است، اگرچه هميشه مقدارى خبث و طيب در وجود او مخلوط خواهد بود، و به صورت خالص بروز نخواهد كرد. آنچه در آيات و احاديث به عنوان «شقىّ» و «سعيد» نيز مطرح شده بىارتباط با چنين عنوانى نيست و به خبث و طيب باز مىگردد.
از مجموعه بالا مىتوان نتيجه گرفت كه «خبيث» و «طيب» مربوط به ذاتيات و اصالتهاى فرد است كه از روز «اَلَسْتُ بِرَبِّكُمْ» آغاز مىشود، و به پاكى و ناپاكى نسلهاى بعد مىرسد و از آنجا به طهارت مولد منتهى مىشود و انسانى با ذات طيب
يا خبيث قدم در اين جهان مىگذارد. امورى كه اين انسان در دوران عمر خود با آنها برخورد مىكند و عكس العملهايى كه از خود نشان مىدهد از آن خميره برمىخيزد و نشأت مىگيرد.
در اين عكسالعملهاى انسان مسايل بسيارى هست كه ارزش مهمى ندارد و خداوند هم اصرارى در بروز آنها ندارد، ولى امر ولايت همان است كه خداوند تا عمقِ درون هر كس را درباره آن ظاهر نكند او را رها نمىكند و اين همان معنى است كه مىفرمايد: «لَمْ يَكُنْ لِيَذَرَكُمْ عَلى ما اَنْتُمْ عَلَيْهِ . . .». اميرالمؤمنين عليهالسلام اين آزمايش الهى را چنين ترسيم مىفرمايد:
اِنَّ اَمْرَنا اَهْلَ الْبَيْتِ صَعْبٌ مُسْتَصْعَبٌ لايَعْرِفُهُ وَ لا يُقِرُّ بِهِ اِلاّ مَلَكٌ مُقَرَّبٌ اَوْ نَبِىٌّ مُرْسَلٌ اَوْ مُؤْمِنٌ نَجيبٌ امْتَحَنَ اللّهُ قَلْبَهُ لِلاْيمانِ». يعنى: «امر ولايت ما اهل بيت سخت و پيچيده است كه آن را نمىشناسد و بدان اقرار نمىكند مگر ملائكه مقرب يا پيامبر مرسل يا مؤمن نجيبى كه خداوند قلب او را براى ايمان امتحان كرده باشد».(1)
مىبينيم عدهاى حتى قادر به درك و معرفت مقام ولايت نيستند تا نوبت به اقرار آن برسد، چرا كه در مرحله اقرار صفى بزرگ از ملائكه و پيامبران و مؤمنين در انتظار اين امتحان بزرگ الهى ايستادهاند. اينها همه حاكى از عمق اين آزمايش و پيچيده بودن
آن است كه حضور در آن نياز به پشتوانهاى قوى دارد.
آنگاه اميرالمؤمنين عليهالسلام در فرازى ديگر از سخنان دُرَربارش نتيجه شيرين اين آزمايش الهى را چنين بيان مىنمايد:
1) . بحار الانوار: ج 2 ص 196 .
ما مِنْ عَبْدٍ مِنْ عَبيدِ اللّهِ مِمَّنِ امْتَحَنَ اللّهُ قَلْبَهُ لِلاْيمانِ اِلاّ وَ يَجِدُ حُبَّنا اَهْلَ الْبَيْتِ عَلى قَلْبِهِ فَهُوَ يُحِبُّنا، وَ ما مِنْ عَبْدٍ مِنْ عَبيدِ اللّهِ مِمَّنْ سَخِطَ اللّهُ عَلَيْهِ اِلاّ وَ يَجِدُ بُغْضَنا عَلى قَلْبِهِ فَهُوَ يُبْغِضُنا.
هيچ بندهاى از بندگان خدا نيست كه خداوند قلب او را از جهت ايمان امتحان كرده باشد مگر آنكه محبت ما اهل بيت را در قلب خويش مىيابد و در نتيجه ما را دوست دارد، و هيچ بندهاى از بندگان خدا نيست كه خدا بر او غضب كرده باشد و از او ناراضى باشد مگر آنكه بغض و عداوت ما را در قلب خويش مىيابد، و در نتيجه ما را دشمن مىدارد.(1)
جا دارد در اينجا دو منشأ اصيل طيب و خبيث بودن را در سايه كلام معصومين عليهمالسلام با ظرافت بيشترى مطرح كنيم: «اَلَسْتُ بِرَبِّكُمْ» در عالم ذر، طيب ولادت و شرك شيطان در
انعقاد نطفه، كه شامل شش بحث خواهد بود.
به تصريح قرآن خداوند از همه بنىآدم پيمان گرفته است، كه از آن روز ميثاق به «عالم ذر» و «روز اَلَسْت» تعبير مىكنيم: «وَ اِذْ اَخَذَ رَبُّكَ مِنْ بَنىآدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ ذُرِّيَّتَهُمْ . . .».(2)نگاهى به جزئيات اين ميثاق پرده از اصالتها و ذاتيات خميره انسانها بر مىدارد كه طيب و خبيث نتيجه آن است.
از آنجا كه ولايت امامان عليهمالسلام به معناى صاحب اختيارى مطلق ايشان بر مردم است و اين ولايت همانند ولايت پيامبر صلىاللهعليهوآله است و در غدير ولايت به همين مطابقت مطرح شده، در نهايت ولايت پيامبر و ائمه عليهمالسلام در سايه ولايت و صاحب اختيارى خداوند بر
خلقش به يك معناى واحد باز مىگردد كه اطاعت مطلق از امر و نهى اوست. لذا سر باز زدن از دستور امامان عليهمالسلام فرقى با سرپيچى از اوامر پيامبر صلىاللهعليهوآله ندارد و اطاعت نكردن از مقام نبوت و امامت هيچ فرقى با سرپيچى از فرمان الهى ندارد.
بنابراين منكرين ولايت دوازده امام عليهمالسلام منكر ولايت پيامبر صلىاللهعليهوآله و در مرتبه بالاتر منكر ولايت و صاحب اختيارى خداوند هستند. اين انكار در آغاز خلقت در سايه امتحانى بزرگ بروز كرده و امام صادق عليهالسلام در حديثى ماجراى آن را مفصلاً فرموده كه ملخص آن چنين است:
خداوند در آغاز خلقت (عالم ذر) مردم را امتحان نمود و اصحاب يمين و شِمال (راست و چپ) را معرفى كرد. آن امتحان بدين صورت بود كه آتش بزرگى شعلهور ساخت و به اصحاب شِمال دستور داد وارد آن شوند و وعده داد كه آن را بر ايشان سرد و سلامت نمايد. آنان سر باز زدند و اظهار كردند كه ما از آتش فرار مىكنيم و تو ما را به دخول آن امر مىكنى؟ اگر به اصحاب يمين هم چنين فرمانى دهى عمل نمىكنند!!
آنگاه به اصحاب يمين دستور داد داخل آتش شوند. همگى هجوم آوردند و داخل آن شدند و خدا آتش را بر ايشان سرد و سلامت قرار داد.
آنگاه از همه پرسيد: «اَلَسْتُ بِرَبِّكُمْ»، آيا من پروردگار شما نيستم؟ اصحاب يمين با اختيار و ميل خويش گفتند: آرى، و اصحاب شِمال با كراهت گفتند: آرى، ولى خداوند پيمان همه را گرفت.(1)
بنابراين مىبينيم كه در آن روز هم از پذيرفتن ولايت و صاحب اختيارى خداوند و اطاعت مطلق از فرامين پروردگار برتافتند و سرباز زدند. با به خاطر سپردن كيفيت «بَلى» گفتن اصحاب يمين و شِمال، به استقبال حديثى از پيامبر صلىاللهعليهوآله مىرويم كه جزئيات ديگرى از اين ماجرا را بيان مىكند، آنجا كه به اميرالمؤمنين عليهالسلام فرمود:
1) . بحار الانوار: ج 5 ص 245، ج 99 ص 218.
اَنْتَ الَّذِى احْتَجَّ اللّهُ بِهِ فِى ابْتِداءِ الْخَلْقِ حَيْثُ اَقامَهُمْ فَقالَ: اَلَسْتُ بِرَبِّكُمْ؟ فَقالُوا جَميعا: بَلى. فَقالَ: وَ مُحَمَّدٌ رَسُولى؟ فَقالُوا جَميعا: بَلى. فَقالَ: وَ عَلِىٌّ اَميرُالْمُؤْمِنينَ؟ فَقالَ الْخَلْقُ جَميعا: لا ! اِسْتِكْبارا وَ عُتُوّا عَنْ وِلايَتِكَ اِلاّ نَفَرٌ قَليلٌ، وَ هُمْ اَقَلُّ الْقَليلِ، وَ هُمْ اَصْحابُ الْيَمينِ.
تو آن كسى هستى كه خداوند در ابتداى خلقت به وسيله او بر مردم اتمام حجت كرد، آنگاه ايشان را در پيشگاه خويش قرار داد و فرمود: آيا پروردگار شما نيستم؟ همگى گفتند: بلى. فرمود: آيا محمد پيامبر من نيست؟ همگى گفتند: بلى. فرمود: آيا على اميرالمؤمنين نيست؟ همگى گفتند: نه! از روى تكبر و سرپيچى از ولايت تو، مگر عده كمى كه بسيار كم بودند و آنان اصحاب يميناند.(1)
در اين جلوه از عالم ذرّ مىبينيم همانان كه در حديث اول از اجابت فرمان پروردگار سر باز زدند، اينك كه همان گوينده «اَلَسْتُ بِرَبِّكُمْ» از آنان سه اقرار مىخواهد: توحيد و نبوت و امامت، در مورد سوم در مقابل او قد علم مىكنند و پاسخ منفى مىدهند، و عجيب اينكه عدهشان هم بسيار بلكه اكثريت است! همان گونه كه در اين جهان جلوه كرده و بلى گويان به على بن ابىطالب عليهالسلام هميشه در اقليت بودهاند، و منكرين خلافت بلا فصل او و يازده امام عليهمالسلام با نشان توحيد و نبوت از پذيرفتن مقام آنان سرباز زدهاند.
آثار عالم ذر در دنيا ظهور مىيابد و صاحب ولايت آن را تشخيص مىدهد چنانكه ابليس روزى با اميرالمؤمنين عليهالسلام رو به رو شد و اين نكته را درباره روز ميثاق براى حضرت بازگو كرد و گفت: آنگاه كه خداوند آدم را خلق كرد و نسل او را مانند ذراتى از صلبش بيرون آورد و از آنان پيمان گرفت: «اَلَسْتُ بِرَبِّكُمْ»؟ گفتند: آرى. خداوند آنان را بر خودشان شاهد گرفت و ميثاق محمد و تو را - يا على - گرفت و همه را به تو
1) . بحار الانوار: ج 26 ص 272، 285، 294. اليقين: ص 213، 282 .
شناساند و روح همه را به تو معرفى كرد. لذا هيچ كس به تو اظهار نمىكند كه دوستت دارد مگر آنكه تو او را مىشناسى، و هيچ كس به تو اظهار نمىكند كه تو را مبغوض مىدارد مگر آنكه او را مىشناسى.(1)
دنباله اين مسير بسيار روشن است كه عالم ذر را به بهشت و جهنم وصل مىنمايد. امام صادق عليهالسلام مىفرمايد:
خداوند از شيعيان ما پيمان گرفت همان گونه كه از بنىآدم پيمان گرفت، آنجا كه مىفرمايد: «وَ اِذْ اَخَذَ رَبُّكَ مِنْ بَنىآدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ ذُرِّيَّتَهُمْ وَ اَشْهَدَهُمْ عَلى اَنْفُسِهِمْ: اَلَسْتُ بِرَبِّكُمْ؟ قالُوا: بَلى». پس هر كس به ميثاق خود وفا كند خداوند نيز با بهشت به او وفا مىكند، و هر كس ما را مبغوض بدارد و حق ما را ادا نكند در آتش هميشگى و دائمى خواهد بود.(2)
از عوامل ريشهاى در طيب بودن و خباثت، كيفيت انعقاد نطفه انسان است. ارتباط مستقيم اين مسئله با پذيرفتن ولايت اهل بيت عليهمالسلام از مسلمات است و احاديث بسيارى درباره آن وارد شده و عملاً نيز به اثبات رسيده است. در احاديثى «طيب الولادة» آغاز نعمتها شمرده شده كه بايد به خاطر آن شكر خاصى از درگاه ايزدى نمود. پيامبر صلىاللهعليهوآله مىفرمايد:
مَنْ اَحَبَّنا اَهْلَ الْبَيْتِ فَلْيَحْمِدِ اللّهَ عَلى اَوَّلِ النِّعَمِ. قيلَ: وَ ما اَوَّلُ النِّعَمِ؟ قالَ: طيبُ الْوِلادَةِ؛ لايُحِبُّنا اِلاّ مَنْ طابَتْ وِلادَتُهُ.
هر كس ما اهل بيت را دوست دارد خدا را بر اولينِ نعمتها سپاس گويد. پرسيدند: اولين نعمتها كدام است؟ فرمود: «پاكىِ ولادت»، و سپس فرمود: ما را دوست نمىدارد مگر كسى كه ولادتش پاك باشد.(1)
شكى نيست كه منظور از «طيب الولادة» و «پاكى ولادت» حلال زادگى است كه نقطه مقابل آن حرام زادگى و از زنا متولد شدن و يا در ايام حيض باردار شدن مادر است. چنانكه اميرالمؤمنين عليهالسلام مىفرمايد: «لايُحِبُّنا وَلَدُ زِنا اَوْ مَنْ حَمَلَتْ بِهِ اُمُّهُ فى حَيْضِها»: «دوست نمىدارد ما را ولد الزنا يا كسى كه مادرش در ايام حيض به او حامله شده باشد».(2)در احاديث بعدى اين مطلب بيشتر روشن خواهد شد.
اميرالمؤمنين عليهالسلام در ارتباط طهارت نسل با پذيرش ولايت نكته ظريفى فرموده است: «اگر امور به دست مردم بود (و همين انتخاب ظاهرى بود) احدى را بر ما مقدم نمىداشتند و نمىپذيرفتند، ولى خداوند است كه هر كس را بخواهد به رحمت خويش اختصاص مىدهد». سپس در بيان آن رحمت الهى فرمود: «پس خدا را شكر كنيد بر آنچه شما را اختصاص داده از آغاز نعمتها» سپس فرمود: منظورم طيب الولادة و پاكى در تولد است.(3)
پيداست كه حلال زادگى به معناى ازدواج صحيح پدر و مادر و خيانت نكردن مادر به پدر است كه در تمام ملل جهان معتبر است و از نظر اسلام هم ازدواج هر قومى محترم است، چنانكه پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: «اِنَّ لِكُلِّ قَوْمٍ نِكاحا»(4)يعنى هر قومى نكاحى معتبر دارند، و امام صادق عليهالسلام فرمود: «نِكاحُ اَهْلِ الشِّرْكِ جائِزٌ»، يعنى ازدواج مشركين از نظر اسلام معتبر است.(5)
امام صادق عليهالسلام مىفرمايد: «مَنْ وَجَدَ بَرْدَ حُبِّنا عَلى قَلْبِهِ فَلْيُكْثِرِ الدُّعاءَ لاُِمِّهِ فَاِنَّها لَمْ تَخُنْ اَباهُ» يعنى: «هر كس خُنكى و لذت محبت ما را بر قلب خويش احساس كرد براى مادرش بسيار دعا كند، چرا كه اين علامت آن است كه مادرش به پدرش خيانت نكرده است».(1)
آن قدر اين مسئله بنيادى است كه در حديث ديگر مىفرمايد: «اِنَّ اَفْضَلَ فَضائِلِ شيعَتِنا اَنَّ الْعَواهِرَ لَمْ يَلِدْنَهُمْ فى جاهِلِيَّةٍ وَ لا اِسْلامٍ»، يعنى: «بالاترين فضيلت شيعيان ما اين است كه زناكاران آنان را به دنيا نياوردهاند، چه در جاهليت و چه در اسلام»(2)، كه شايد منظور از جاهليت كه در برابر اسلام ذكر شده، فقط زمان جاهليت عصر بعثت نباشد، بلكه قبل از مسلمان شدن شخص يا والدينش در هر زمانى منظور باشد كه در آن دوران نيز از نسل پاك و پدر و مادرى با ازدواج صحيح در قوم و ملت و دين خود به دنيا آمدهاند.
بسيار شنيدنى است كه «طيب مولد» به دستور پيامبر صلىاللهعليهوآله وارد متن جامعه شده و «محبت على عليهالسلام» ضابطه قطعى آن قرار گرفته، آنجا كه فرمود: «امتحان كنيد فرزندان خود را با حبّ على بن ابىطالب. هر فرزندى كه محبت او را داشت بدانيد كه از حلال زادگى اوست، و هر فرزندى كه بغض او را داشت بدانيد كه از حرامزادگىاش است».(3)
سپس اين ضابطه به مرحله عمل رسيد چنانكه جابر انصارى مىگويد: از آن پس ما محبت على عليهالسلام را بر فرزندان مان عرضه مىكرديم. هر كدام كه على عليهالسلام را دوست داشت
مىفهميديم كه فرزند خودمان است، و هر كدام على عليهالسلام را مبغوض مىداشت او را فرزند خود نمىدانستيم (يعنى مىفهميديم كه مادرش خيانت كردهاست).(1)
امام صادق عليهالسلام پرده از حقيقت بر مىدارد و آن را با صراحت چنين بيان مىفرمايد: «دوست نمىدارد ما را مگر كسى كه ولادتش طيب و پاك باشد، و دشمن نمىدارد ما را مگر كسى كه او را به پدرش ملحق كرده باشند، در حالى كه مادرش از مرد ديگرى به او باردار شده ولى او را به شوهرش منسوب مىكند و او را وادار به پذيرش او مىنمايد»!(2)
در مقابل «طيب الولادة» و آثار آن كه ذكر شد «خبث الولادة» قرار دارد كه از منشأهاى اصلى خباثت است، و در احاديث به عنوان يك ضابطه مسلَّم بدان تصريح شده است.
پيامبر صلىاللهعليهوآله به اميرالمؤمنين عليهالسلام فرمود: «تو را دوست نمىدارد مگر كسى كه ولادتش پاك است و تو را دشمن نمىدارد مگر كسى كه ولادتش خبيث و ناپاك است».(3)
صريحتر از اين فرمود: «هر كس عترت مرا دوست نداشته باشد يكى از اين سه است: يا منافق است، يا زنا زاده است، و يا كسى است كه مادرش در غير طهارت از حيض به او حامله شده است».(4)
اميرالمؤمنين عليهالسلام كلمه «وَلَد حَلال» را به صراحت در حديثى چنين فرمود: «دروغ مىگويد كسى كه گمان مىكند از حلال به دنيا آمده در حالى كه مرا و امامان از فرزندان مرا مبغوض مىدارد».(1)
شركت شيطان در عمل انسان كه به شريك بودن او در آن عمل باز مىگردد از عوامل قطعى در خباثت است و در پذيرش ولايت اهل بيت عليهمالسلام اثر يقينى دارد.
خداوند در قرآن به صراحت مىفرمايد: «وَ شارِكْهُمْ فِى الاَْمْوالِ وَ الاَْوْلادِ»،(2)و بايد ديد آثار اين شرك شيطان در كجا ظاهر مىشود.
براى حذر از شركت شيطان از لسان خود او شنيدن بياد ماندنىتر است، چرا كه او خوب از كار خود و تأثير آن آگاه است و سماجتى عجيب بر آن دارد. روزى ابليس در برابر اميرالمؤمنين عليهالسلام ظاهر شد و گفت: «من با دشمنان تو در اموال و اولاد شركت كردهام»!(3)و در مقابل گفت: «به خدا قسم با احدى از محبينت در مادرشان شريك نشدهام»!(4)
و روزى ديگر به آن حضرت گفت: اى پسر ابىطالب، كسى نيست كه تو را مبغوض بدارد مگر اينكه با پدرش در رحم مادرش و در فرزند و مالش شريك بودهام. كتاب خدا را خواندهاى كه مىفرمايد: «وَ شارِكْهُمْ فِى الاَْمْوالِ وَ الاَْوْلادِ . . .».(5)
از مسايل پيچيده خلقت كيفيت شركت شيطان در انعقاد نطفه است كه نتيجهاش خبث ولادت مىشود. در اين باره دو حديث در دو جهت مىآوريم:
امام باقر عليهالسلام درباره زنا مىفرمايد: «وقتى مردى زنا مىكند شيطان هم شركت مىكند و هر دو با هم عمل را انجام مىدهند در حالى كه يك نطفه است و فرزند از آن به وجود مىآيد و شركت شيطان مىشود».(1)
امام صادق عليهالسلام درباره موارد غير زنا نيز از حضور شيطان بر حذر مىدارد و مىفرمايد: «هر گاه مردى به همسرش نزديك شود و براى عمل زناشويى كنار او قرار گيرد شيطان در آنجا حاضر مىشود. اگر نام خدا را بر زبان آورد شيطان از او دور مىشود، ولى اگر بدون ذكر نام خدا كار را انجام دهد شيطان شركت مىكند، و عمل زناشويى از هر دو با هم واقع مىشود در حالى كه نطفه يكى است».
از امام صادق عليهالسلام پرسيدند: اين از كجا معلوم مىشود؟ فرمود: از حب و بغض ما.(2)
نمونه ديگرى كه شركت شيطان در اموال و اولاد را با هم ترسيم مىكند و ثمره شوم آن را گوشزد مىنمايد، كلام اميرالمؤمنين عليهالسلام است كه مىفرمايد: «ابوبكر و عمر حق ما را غصب كردند و با آن كنيزانى خريدند و زنها را به ازدواج در آوردند. بدانيد كه ما شيعيانمان را از جهت حقوق مان حلال قرار داديم تا ولادت شان طيب باشد». يعنى اموال اهل بيت عليهمالسلام كه غصب شده و قيمت كنيزان و مهريه زنان قرار داده شده اين ازدواج را مشوّه ساخته و ولادت آنان را از اين جهت هم ناپاك ساخته است.(3)
منظور از طهارت مولد نتيجه نهايى آن در روز جزاست و اين طهارت با طهارت بهشت پيوند خورده و آن روز همه حلال زادگان علنى و شناخته مىشوند.
پيامبر صلىاللهعليهوآله به اميرالمؤمنين عليهالسلام فرمود: «روز قيامت مردم با نام مادران شان خوانده مىشوند مگر شيعيان تو كه با نام پدران شان خوانده مىشوند، و اين به خاطر پاك بودن ولادتشان و حلال زاده بودنشان است».(1)يعنى نسب صحيح باعث مىشود كه روز قيامت بگويند: «فلانى پسرِ فلان مَرد»، ولى وقتى نسب صحيح نباشد و پدر معروف در دنيا پدرِ واقعىِ او نباشد - يا از جهت باطل بودن ازدواج او يا زناكار بودن و فرزند ديگران را به شوهر ملحق نمودن - در اين صورت پدرى ندارد تا او را با نام پدر بخوانند، و راهى نيست جز آنكه بگويند: «فلانى فرزندِ فلان زن» كه از او به دنيا آمده است.
در ورود به بهشت نتيجه قاطع به نمايش گذاشته مىشود. امام صادق عليهالسلام مىفرمايد: «خداوند عز و جل بهشت را طاهر مطهر خلق نموده است. بنابراين جز كسى كه ولادتش طيّب و پاك باشد وارد بهشت نمىشود».(2)
جالبتر اينكه اين افتخار را هنگام ورود به بهشت گوشزد بهشتيان مىكنند كه «سَلامٌ عَلَيْكُمْ طِبْتُمْ» يعنى ولادت شما طيب است و حلال زادهايد، چرا كه وارد بهشت نمىشود مگر حلال زاده، «فَادْخُلُوها خالِدينَ».(3)
آنچه در ابتداى نظر باعث وحشت مىشود كثرت خبيثان در هر زمانى است كه مخالفان اهل بيت عليهمالسلام هستند در حالى كه خداوند صريحا فرموده: «قُلْ لا يَسْتَوِى الْخَبيثُ وَ الطَّيِّبُ وَ لَوْ اَعْجَبَكَ كَثْرَةُ الْخَبيثِ»،(4)يعنى: «بگو: خبيث و طيب مساوى
نخواهد شد، اگر چه كثرت خبيث تو را به تعجب وا دارد»! و با اين آيه قرآن دلها آرام مىگيرد كه كثرت خبيث نه تعجب دارد و نه وحشت، و آنكه نزد خدا ارزش دارد همانا طيب است و بس، اگر چه طيب يك نفر باشد و آنكه نزد خدا ارزش ندارد همانا خبيث است اگرچه همه عالم باشند.
لذا خداوند مرحله نهايى خبيث از طيب را چنين بيان فرموده است: «لِيَميزَ الْخَبيثَ مِنَ الطَّيِّبِ وَ يَجْعَلَ الْخَبيثَ بَعْضَهُ عَلى بَعْضٍ فَيَرْكُمَهُ جَميعا فَيَجْعَلَهُ فى جَهَنَّمَ اُولئِكَ هُمُ الْخاسِرُونَ»،(1)يعنى: «تا خداوند خبيث را از طيب جدا كند، و خبيثها را كنار هم قرار دهد و همه را متراكم كند و سپس در جهنم قرار دهد كه اينان زيانكارانند». پس خداوند پس از جدا سازى خبيث و طيب، خبيثان را هر قدر كه باشند مجموعا به جهنم مىريزد و صفحه وجود را از شرشان پاك مىكند و آنچه مىماند فقط طيب خواهد بود.
اينجاست كه شيرينى اين احاديثِ ولايت را از عمق جان احساس مىكنيم كه خداوند به پيامبرش مىفرمايد: «قسم به عزت و جلالم، اگر همه خلقم نزد من آيند در حالى كه به اندازه چشم بر هم زدنى درباره تو شك داشته باشند يا برگزيدگان از ذريهات را مبغوض بدارند، آنان را داخل آتش خواهم كرد و از اين كار باكى ندارم»!(2)يعنى نه جاى تعجب دارد و نه بايداز آن وحشت داشت.
همان گونه كه نقطه مقابل آن را ذات ذوالجلال چنين فرموده است: «لَوِ اجْتَمَعَ النّاسُ كُلُّهُمْ عَلى وِلايَةِ عَلِىٍّ لَما خَلَقْتُ النّارَ»: «اگر همه مردم بر ولايت على اجتماع مىكردند آتش جهنم را خلق نمىكردم».(3)
اين چنين است كه طيب و خبيث مسيرى را از عالم ذر و روز اَلَسْت آغاز مىكنند و رنگ و بوى نسلها و نسبهاى صحيح را به خود مىگيرند تا هنگام انعقاد نطفه دورى از شيطان يا شركت آن نصيبشان مىشود و قدم به اين دنيا مىگذارند. آنگاه عكس العمل خود را در حب و بغض اهل بيت عليهمالسلام نشان مىدهند تا روز قيامت كه خبيث و طيب متمايز مىشوند و معرفى مىگردند و در سر منزل نهايى طيبان در بهشت و خبيثان در جهنم جاى مىگيرند.
فَكَأَيِّنْ مِنْ قَرْيَةٍ اَهْلَكْناها وَ هِىَ ظالِمَةٌ، فَهِىَ خاوِيَةٌ عَلى عُرُوشِها وَ بِئْرٍ مُعَطَّلَةٍ وَ قَصْرٍ مَشيدٍ.
چه بسا آبادى كه آن را هلاك كرديم در حالى كه ظالم بود، پس خانههايشان بر سقفها فرو ريخته و چاههاى متروك شد و كاخهاى مرتفع محكم بر جاى مانده است.
مَعاشِرَ النّاسِ، اِنَّهُ ما مِنْ قَرْيَةٍ اِلاّ وَ اللّهُ مُهْلِكُها بِتَكْذيبِها وَ كَذلِكَ يُهْلِكُ الْقُرى وَ هِىَ ظالِمَةٌ كَما ذَكَرَ اللّهُ تَعالى، وَ هذا عَلِىٌّ اِمامُكُمْ وَ وَلِيُّكُمْ وَ هُوَ مَواعيدُ اللّهِ، وَاللّهُ يُصَدِّقُ ما وَعَدَهُ.
اى مردم، هيچ سرزمين آبادى نيست مگر آنكه خداوند آن را به خاطر تكذيب فرستادگان الهى هلاك مىكند، و اين گونه خداوند آبادىها را از بين مىبرد در حالى كه ظالم هستند - همان گونه كه خداى تعالى ذكر فرموده است - و اين على امام شما و وليِّتان است و او وعده الهى است و خدا آنچه وعده داده را به ظهور مىرساند.(1)
در اواسط خطابه غدير، در حالى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله به مقاصد منافقين اشاره مىكند و نام اصحاب صحيفه را به ميان مىآورد و مسئله غصب شدن خلافت را مطرح مىكند، سخن را به مردم منعطف مىنمايد كه بدانند اگر سردمداران سقيفه مقصرند، مردم هم در فتنه آنان مورد آزمايش الهى قرار مىگيرند و اگر آنان را يارى كنند در اعمالشان شريك بوده مستحق عذاب الهى هستند. در چنين موقعيتى حضرت با اقتباس آيه مزبور، مضمون آن را در كلام خود آورده است. اين اقتباس از غايب آوردن ضمير و مضارع آوردن فعل در «يُهْلِكُ الْقُرى» معلوم مىشود كه در آيه ماضىِ متكلم و به
1) . اسرار غدير: ص 150 پاورقى 5 از نسخه «الف» و «د» .
صورت «اَهْلَكْناها» است. آنچه در اين فراز جلب توجه مىكند جمله «كَما ذَكَرَ اللّهُ تَعالى» است كه حضرت به صراحت استناد خود به قرآن را يادآور شده است.
در قرآن چندين آيه با اين مضمون آمده كه الفاظ سوره حج بيشتر بر كلمات اين فراز خطبه قابل انطباق است. در سوره هود نيز آمده كه «وَ كَذلِكَ اَخْذَ رَبُّكَ اِذْ اَخَذَ الْقُرى وَ هِىَ ظالِمَةٌ»،(1)و در سوره قصص آمده كه «. . . وَ ما كُنّا مُهْلِكِى الْقُرى اِلاّ وَ اَهْلُها ظالِمُونَ».(2)در موارد بسيارى كه در قرآن سخن از هلاك شدن امم انبياى گذشته توسط عذاب الهى و به خاطر تكذيب شان به ميان آمده، همين مضمون درباره آنها مطرح شدهاست.
آيه سوره حج از آيه 42 آغاز مىشود كه خداوند به پيامبرش مىفرمايد: «اگر تو را تكذيب مىكنند قبل از تو قوم نوح و عاد و ثمود و قوم ابراهيم و قوم لوط و اصحاب مدين و اصحاب موسى پيامبران شان را تكذيب نمودهاند و خدا آنان را هلاك نموده است». آنگاه در اين آيه 45 مىفرمايد: «چه بسيار سرزمينهايى كه آنان را هلاك كرديم در حالى كه اهل آن ظالم بودند»، و سپس مطالبى در همين زمينه ادامه مىيابد تا آيه 48 كه مىفرمايد: «وَ كَأَيِّنْ مِنْ قَرْيَةٍ اَمْلَيْتُ لَها وَ هِىَ ظالِمَةٌ ثُمَّ اَخَذْتُها وَ اِلَىَّ الْمَصيرُ».
تفسير و برداشتى كه از اين فراز خطبه درباره آيه به دست مىآيد با توجه به چند نكته است: اول اينكه اين فراز به دنبال فراز قبلى درباره امتحان مردم براى تميز طيب از خبيث آمده است. دوم اينكه قبل از آوردن مضمون آيه به مسئله «تكذيب» اشاره
شده است. سوم اينكه به عنوان تطبيق آيه پس از ذكر مضمون آيه، جمله «وَ هذا عَلِىٌّ اِمامُكُمْ» فرموده است. با در نظر گرفتن نكات فوق، مطالب زير از اين فراز خطبه استفاده مىشود:
تكذيب على بن ابىطالب عليهالسلام به هر صورت كه باشد ظلم است، و منظور از تكذيب نپذيرفتن ولايت و امامت اوست چنانكه حضرت پس از استشهاد به آيه مىفرمايد: «وَ هذا عَلِىٌّ اِمامُكُمْ وَ وَلِيُّكُمْ»، و شكى نيست كه ردّ اوامر او و مقابله با او نوعى نپذيرفتنِ اوست.
انواع تكذيب نسبت به ساحت مقدس على عليهالسلام ظلم به اوست و مصداق ظالمى است كه از سوى خداوند مستحق هلاك است چرا كه مىفرمايد: «هيچ سرزمينى نيست مگر آنكه خداوند به خاطر تكذيبش اهل آن را هلاك مىكند»، و به دنبال آن كلمه «كَذلِكَ» را به عنوان ربط دو جمله به كار مىبرد و سپس مىفرمايد: «و اين گونه خدا اهل آبادىها را هلاك مىكند در حالى كه ظالماند»، يعنى به دنبال اين تكذيب و نتيجه آن ظالم شدن است.
على عليهالسلام وعدهگاه خدا در اين امت است كه آنان را امتحان كند و ببيند آيا از تكذيب كنندگان و ظالميناند يا تصديق مىنمايند و عادلانه و با انصاف سخن مىگويند. اين مطلب از جملهاى كه در خطبه بعد از آيه آمده به دست مىآيد كه مىفرمايد: «وَ هُوَ مَواعيدُ اللّهِ وَ اللّهُ مُصَدِّقٌ ما وَعَدَهُ». كلمه «مَواعيد» جمع «ميعاد» به معناى وعدهگاه يا به معناى مصدرىِ وعده است. در نسخه «د» عبارت چنين است: «وَ هُوَ مُواعَدٌ» و در
نسخه «ب»: «وَ هُوَ الْمُواعَد» است، و هر دو به اين معنى مىشود: «اوست كه وعده درباره او قرار داده شده است». اين كلام پس از ذكر آيه به اين معنى است كه وعده خداوند درباره هلاكت تكذيب كنندگان و ظالمان درباره على عليهالسلام است، و لذا تأكيد مىنمايد كه خداوند وعده خود را عملى خواهد ساخت.
وَ اِنْ مِنْ قَرْيَةٍ اِلاّ نَحْنُ مُهْلِكُوها قَبْلَ يَوْمِ الْقِيامَةِ اَوْ مُعَذِّبُوها عَذابا شَديدا كانَ ذلِكَ فِى الْكِتابِ مَسْطُورا.
هيچ آبادى نيست مگر آنكه ما هلاك كننده آن قبل از روز قيامت يا عذاب كننده آنها به عذاب شديدى هستيم. اين مطلب در كتاب نوشته شده است.
مَعاشِرَ النّاسِ، اِنَّهُ ما مِنْ قَرْيَةٍ اِلاّ وَ اللّهُ مُهْلِكُها بِتَكْذيبِها قَبْلَ يَوْمِ الْقِيامَةِ ، وَ مُمَلِّكُهَا اْلاِمامَ الْمَهْدِىَّ وَ اللّهُ مُصَدِّقٌ وَعْدَهُ.
اى مردم، هيچ سرزمين آبادى نيست مگر آنكه خداوند به خاطر تكذيب شان آن را قبل از روز قيامت هلاك مىكند و حضرت مهدى را مالك آن قرار مىدهد، و خداوند وعده خود را عملى مىنمايد.(1)
اين فراز همان عبارت خطبه غدير در آيه قبلى است، ولى در چند نسخه عبارت به گونهاى ديگر بود كه هم اقتباس از آيهاى ديگر است و هم ادامه آن اشاره به حضرت مهدى عليهالسلام است و حاكى از امتحانى بزرگ در تصديق و تكذيب حجج الهى است كه سزاى آن قبل از آخرت، در دنيا گريبانگير عاملين آن خواهد بود.
تضمين آيه در كلام حضرت هم بدين صورت است كه جمله «نَحْنُ مُهْلِكُوها» به «اللّهُ مُهْلِكُها» تغيير يافته است.
موقعيت آيه در ذيل آياتى از قرآن درباره عذاب الهى است تا آنجا كه مىفرمايد:
1) . اسرار غدير: ص 150 بخش 6 .
«اِنَّ عَذابَ رَبِّكَ كانَ مَحْذُورا»، و سپس اين آيه را كه از آيات شديد خداوند درباره عذاب است ذكر فرموده است.
از آنجا كه در آيه هلاك سرزمينها به صورت مطلق آمده و به جمله «قبل از روز قيامت» مقيد شده است، نشان مىدهد كه اشاره به مسئله خاصى است و نياز به تفسير دارد، چرا كه همه سرزمينها بايد به علتى سزاوار هلاكت باشند، و اين چه علتى است كه شامل همه سرزمينها مىشود؟
پيامبر صلىاللهعليهوآله در خطابه غدير علت هلاكت اقوام و قبل از قيامت بودن آن را در كوتاهترين عبارت تفسير كرده و روشن فرموده است:
علت هلاكت سرزمينها تكذيب آنان نسبت به آيات و حجج الهى است، كه حضرت اين مطلب را با تضمين كلمه «بِتَكْذيبِها» در آيه قرآن بيان داشته است: «ما مِنْ قَرْيَةٍ اِلاّ وَ اللّهُ مُهْلِكُها بِتَكْذيبِها». اين همان بلايى است كه هيچ سرزمينى در سراسر جهان خالى از آن نيست. اگرچه خوبان در بين هر جمعيتى بسيارند امّا تكذيب كنندگان هميشه در اكثريتاند، خواه اين تكذيب در قلب باشد خواه بر زبان و خواه در عمل. شكى نيست كه اين عموم به اكثريت باز مىگردد و موارد استثناء به قدرى كم هستند كه به شمار نمىآيند، و خداوند هم آنان را از هلاكت نجات مىدهد همچنانكه اصحاب حضرت نوح و حضرت لوط را نجات داد و بقيه را هلاك كرد.
تقيد هلاكت سرزمينها به «قبل از روز قيامت»، سپردن اختيار آنها به حضرت مهدى عليهالسلام است. مىبينيم قيد مذكور در آيه «تا روز قيامت» نيست، بلكه «قبل از روز قيامت» است، و اين به معناى هدف خاصى است كه بايد قبل از روز قيامت به انتظار تحقق آن نشست. اين مطلب را حضرت با افزودن جمله «وَ مُمَلِّكُهَا الاِْمامَ الْمَهْدِىَّ» بيان نموده و معنايش اين است كه خداوند مىتوانست سزاى تكذيب كنندگان را به روز قيامت واگذارد، ولى براى تحقق ولايت مطلقه حضرت مهدى عليهالسلام قبل از روز قيامت آنان را هلاك مىكند و سرزمينها را از تصرف آنان خارج مىنمايد و تحت اختيار آن حضرت قرار مىدهد.
يك جمله هم به عنوان تأكيد اين وعده الهى ضميمه سخن فرموده كه «وَ اللّهُ مُصَدِّقٌ ما وَعَدَهُ»، و پيداست كه اراده پروردگار به تحقق چنين مهمى قبل از روز قيامت تعلق گرفته است.
در مورد ديگرى از متن خطبه غدير نيز به همين مطلب تصريح شده كه مىفرمايد:
اَلا اِنَّهُ الظّاهِرُ عَلَى الدّينِ. اَلا اِنَّهُ فاتِحُ الْحُصُونِ وَ هادِمُها. اَلا اِنَّهُ غالِبُ كُلِّ قَبيلَةٍ مِنْ اَهْلِ الشِّرْكِ وَ هاديها . . . اَلا اِنَّهُ لا غالِبَ لَهُ وَ لا مَنْصُورَ عَلَيْهِ.
بدانيد كه اوست غالب بر اديان، بدانيد كه اوست فاتح قلعهها و منهدم كننده آنها، آگاه باشيد كه اوست غالب بر هر قبيلهاى از اهل شرك و هدايت كننده آنان. . . . بدانيد او كسى است كه غالبى بر او نيست و كسى بر ضد او كمك نمىشود.(1)
1) . اسرار غدير: ص 154 - 155 بخش 8 .
امام باقر عليهالسلام نيز در اين باره مى فرمايد: «يَفْتَحُ اللّهُ لَهُ شَرْقَ الاَْرْضِ وَ غَرْبَها»: «خداوند براى او شرق و غرب زمين را فتح مىكند».(1)
در شب معراج نيز خداوند به پيامبرش چنين خبر داد: «لاَُطَهِرَنَّ الاَْرْضَ بِآخَرِهِمْ مِنْ اَعْدائى وَ لاَُمَكِّنُهُ مَشارِقَ الاَْرْضِ وَ مَغارِبَها»: «به وسيله آخرين امامان زمين را از دشمنانم پاك مىنمايم و شرق و غرب زمين را تحت اختيار او قرار مىدهم».(2)
وَ ما مُحَمَّدٌ اِلاّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ، اَفَاِنْ ماتَ اَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلى اَعْقابِكُمْ وَ مَنْ يَنْقَلِبْ عَلى عَقِبَيْهِ فَلَنْ يَضُرَّ اللّهَ شَيْئا وَ سَيَجْزِى اللّهُ الشّاكِرينَ.
و محمد نيست جز رسولى كه قبل از او پيامبران بودهاند. آيا اگر بميرد يا كشته شود به عقب باز مىگرديد، و هر كس به عقب باز گردد به خدا هيچ ضررى نمىرساند و به زودى خدا شاكرين را جزا مىدهد.
مَعاشِرَ النّاسِ ، اُنْذِرُكُمْ اَنّى رَسُولُ اللّهِ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِىَ الرُّسُلُ ، اَفَإِنْ مِتُّ اَوْ قُتِلْتُ انْقَلَبْتُمْ عَلى اَعْقابِكُمْ؟ وَ مَنْ يَنْقَلِبْ عَلى عَقِبَيْهِ فَلَنْ يَضُرَّ اللّهَ شَيْئا وَ سَيَجْزِى اللّهُ الشّاكِرينَ الصّابِرينَ . اَلا وَ اِنَّ عَلِيّا هُوَ الْمَوْصُوفُ بِالصَّبْرِ وَ الشُّكْرِ ، ثُمَّ مِنْ بَعْدِهِ وُلْدى مِنْ صُلْبِهِ .
اى مردم، من شما را مىترسانم و انذار مىنمايم كه من رسول خدا هستم و قبل از من پيامبران بودهاند، آيا اگر من بميرم يا كشته شوم شما عقبگرد مىنماييد؟ هر كس به عقب باز گردد به خدا ضررى نمىرساند؛ و خداوند به زودى شاكرين و صابرين را پاداش مىدهد. بدانيد كه على است توصيف شده به صبر و شكر و بعد از او فرزندانم از نسل او چنيناند.(1)
در حالى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله مسئله امامت و ولايت و جوانب آن را تا اواسط خطبه غدير روشن فرموده و اشاراتى به توطئه گران و اخلالگران در امر امامت نموده است، با تضمين آيه مزبور در كلام خود به بازگشت مردم از دين اشاره مىنمايد تا مبادا مغرور شوند و خود را از بىدينى مبرّا بدانند، بلكه بدانند هر بشرى در معرض انحراف و ارتداد است؛ و اين سختترين امتحان الهى در طول عمر مردم خواهد بود.
1) . اسرار غدير: ص 148 - 149 بخش 6 .
اين آيه در قرآن با ذكر نام مبارك پيامبر صلىاللهعليهوآله به صورت غايب آمده ولى حضرت در عين تضمين كامل آن در كلام خود، صورت متكلم به آن دادهاند. لذا به جاى نام مبارك خود (محمد صلىاللهعليهوآله) در آيه از كلمه «اِنّى» استفاده كردهاند و به جاى «مِنْ قَبْلِهِ» كلمه «مِنْ قَبْلى» را فرمودهاند. بعد از آن «مِتُّ اَوْ قُتِلْتُ» را به جاى «ماتَ اَوْ قُتِلَ» ذكر كردهاند. از سوى ديگر كلمه «رَسُول» در آيه را به صورت «رَسُول اللّهِ» فرمودهاند، و دو كلمه «اُنْذِرُكُمْ» و «صابِرينَ» را به عنوان مقدمه و مؤخره آيه آوردهاند كه مورد دوم در نسخههاى «د» و «و» است.
در قرآن ارتباط اين آيه به آيه 139 باز مىگردد كه اصحاب پيامبر صلىاللهعليهوآله را سفارش به پايدارى و نشاط مىنمايد، و ياد آور مىشود كه فراز و نشيبهاى روزگار امتحانى از سوى پروردگار براى شناسايى ثابت قدمان است. تا آيه 144 كه سخن صورت شديدى به خود مىگيرد و نوعى توبيخ را متوجه مسلمانان مىنمايد كه آيا اگر پيامبر صلىاللهعليهوآله از دنيا برود يا كشته شود از راه خود باز مىگرديد؟ و اين بدان معناست كه پايدارى مسلمانان بر اعتقاد و عمل خويش بايد در حيات و ممات پيامبرشان يكسان باشد.
تفسير اين آيه در اين كلام پيامبر صلىاللهعليهوآله باز مىگردد به تطبيق محتواى آن با موقعيت غدير، و اين تطبيق از برگرداندن حالت غايب در آيه به حالت متكلم در كلام حضرت استفاده مىشود. ذكر اين آيه در موقعيتى كه حضرت نزديكى رحلت خويش را رسما اعلام فرموده و در قبل و بعد اين فراز خطبه دشمنان و معاندين على عليهالسلام مطرح شدهاند اين انطباق را روشنتر مىنمايد، به خصوص آنكه با كلمه «اُنْذِرُكُمْ : شما را مىترسانم» تأكيد بيشترى يافته است. با توجه به اين جهات، پنج فراز آيه در سايه خطبه غدير اين گونه تفسير مىشود:
ذكر اين جمله در جايى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله مردم را درباره دشمنى و مخالفت با على عليهالسلام هشدار شديد مىدهد، اشاره به شباهت تبليغ رسالت پيامبر صلىاللهعليهوآله به تبليغ پيامبران گذشته است. يعنى همان گونه كه امتهاى گذشته پس از رحلت انبياى خود در معرض انحراف و گمراهى قرار داشتند و اين ضلالتها سردمدارانى داشت، به همان صورت
در اين امت هم خواهد بود، و نبايد امت اسلام را منزَّه از ابتلائات امتهاى گذشته دانست.
به امام باقر عليهالسلام عرض شد: مردم گمان مىكنند بيعت ابوبكر كه مردم بر او اتفاق كردند مورد رضاى خدا بود، چرا كه خداوند امت محمد صلىاللهعليهوآله را بعد از رحلت او به فتنه نمىاندازد!! حضرت فرمود: مگر كتاب خدا را نمىخوانند؟! آيا خدا نمىفرمايد: «وَ ما مُحَمَّدٌ اِلاّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ . . .»؟ آيا خدا درباره امتهاى قبل از آنان خبر نداده كه بعد از آمدن براهين و بينات اختلاف كردند؟ آنجا كه مىفرمايد: «وَ آتَيْنا عيسَى بْنَ مَرْيَمَ الْبَيِّناتِ وَ اَيَّدْناهُ بِرُوحِ الْقُدُسِ . . . فَمِنْهُمْ مَنْ آمَنَ وَ مِنْهُمْ مَنْ كَفَرَ» يعنى: «به حضرت عيسى دليلهاى روشن داديم و او را با روح القدس مؤيد داشتيم . . . عدهاى از آنان ايمان آوردند و عدهاى كافر شدند». آنگاه امام باقر عليهالسلام فرمود: از همين مىتوان استفاده كرد كه اصحاب محمد صلىاللهعليهوآله بعد از او اختلاف كردند و عدهاى ايمان آوردند و عدهاى كافر شدند.(1)
1) . بحار الانوار: ج 28 ص 20، 253.
اين فراز مردم را متوجه اين نكته مىكند كه توطئه قتل نيز درباره حضرت امكان دارد، و اين حكايت از فضاى پر از خطر در اطراف پيامبر صلىاللهعليهوآله دارد و بيدار باشى به مسلمانان است كه حتى اگر پيامبر صلىاللهعليهوآله را علنا بين مردم به قتل رساندند نبايد در مسئله امامت و خلافت خدشهاى وارد شود و هرج و مرج بپا گردد!
امام صادق عليهالسلام فرمود: مىدانيد كه پيامبر صلىاللهعليهوآله به مرگ طبيعى از دنيا رفت يا كشته شد؟ خداوند مىفرمايد: «اَفَاِنْ ماتَ اَوْ قُتِلَ . . .» (يعنى: خداوند مسئله قتل را به ميان مىآورد). آنگاه امام صادق عليهالسلام فرمود: آن حضرت را مسموم كردند و آن دو زن سم را به حضرت خوراندند.(1)
فِعل «انقِلاب عَلَى الْعَقِب» يك اصطلاح پر معناى ادبى به حساب مىآيد كه با در نظر گرفتن همان معناى دقيق در آيه قرآن مورد استفاده قرار گرفته است. براى ارائه تفسيرى جامع از اين جمله در آيه شريفه پنج جهت آن را با در نظر گرفتن متن خطبه مورد توجه قرار مىدهيم:
«عَقِب» به معناى «پاشنه پا» است. «انقلاب» به معناى «چرخيدن و بازگشتن» است. تركيب اين دو كلمه با حرف «عَلى» به معناى «بر، روى» آن معناى دقيق را به اين مجموعه مىدهد و معنايش چنين مىشود: «چرخيدن و برگشتن روى پاشنه پا».
1) . بحار الانوار: ج 22 ص 239، 246، 514 ، 516 ، ج 28 ص 20. به ج 1 ص 434، 439 - 441 از كتاب حاضر مراجعه شود.
براى روشن شدن بيشتر اين معنى توجه شما را به اين نكته جلب مىكنم: بازگشت يك نفر از راهى كه آمده معمولاً به يكى از سه صورت است: يا از مقابل خود دور مىزند تا رويش به پشت سر باز گردد، و يا عقب عقب گام بر مىدارد كه از آن تعبير به «قَهقَرى» مىكنند، و يا بر روى پاشنه مىچرخد بدون آنكه از جاى خود حركت كند، و رويش به پشت سر باز مىگردد. فرق قسم سوم با دو قسم اول سريع تر و آسان تر بودن است.
در آيه قرآن و در كلام پيامبر صلىاللهعليهوآله به جاى اين اصطلاح امكان داشت از كلمه «رَجَعَ» كه به معناى كلّىِ «بازگشت» است استفاده شود، ولى منظور از به كار بردن اين اصطلاحِ خاص تطبيق دقيق آن بر مسلمانان و كارى است كه در شرف انجام آن بودند و بايد يك پيشگويى پر محتوى به حساب آيد. يعنى آن گونه كه مسلمانان پس از پيامبر صلىاللهعليهوآله راه بيست و سه ساله آن حضرت را هنوز آب غسل حضرتش خشك نشده كنار گذاشتند، و آن گونه كه سفارشات آن حضرت درباره خلافت و اهل بيتش را زير پا گذاشتند، اين اقدامات به صورتى بود كه نه مىشود نام آن را انحراف از مسير گذاشت و نه اينكه بازگشت به گذشته با سير تدريجى، بلكه فقط زيبنده آن «انقلاب عَلَى الاَعْقاب» و «در جا برگشتن» و «روى پاشنه چرخيدن» است. گويا منتظر دور شدن چشمان پيامبر صلىاللهعليهوآله بودهاند كه هر چه سريعتر راه آمده را باز گردند و به جاهليت برسند.
اين بازگشت مردم در لسان معصومين عليهمالسلام معناى ظريف دينى خود را يافته و از مسامحات ادبى و لغوى بيرون آمده است. منظور اين است كه بدانيم چنين بازگشتى از طرف خداوند چه عنوانى دارد و خدا به چنين مردمى چگونه مىنگرد و در نامه اعمالشان چه نامى به آنان مىدهد. امامان ما چنين مردمى را مرتد و كافر و اهل جاهليت خواندهاند، يعنى آن بازگشت مردم نزد خداوند به معناى بازگشت از اسلام و استقبال از كفر و جاهليت گذشته است.
امام باقر عليهالسلام با ذكر عنوان «ارتداد» فرمود: «اِرْتَدَّ النّاسُ بَعْدَ النَّبِىِّ صلىاللهعليهوآله اِلاّ ثَلاثَةَ نَفَرٍ: الْمِقْدادُ بْنُ الاَْسْوَدِ وَ اَبُوذَرِّ الْغِفارِىُّ وَ سَلْمانُ الْفارِسىُّ»، و اين حديث از ائمه ديگر به اسناد بسيار نقل شده است.(1)مىبينيم كه در اين حديث عنوان «ارتداد» بر بازگشت مردم اطلاق شده كه در ارتباط با دين به معناى كنار گذاشتن دينى و پيش گرفتن دين ديگر است، و در اصطلاح مذهبى به معناى آن است كه شخص مسلمانى رسما اعلام كفر نمايد.
امام صادق عليهالسلام عنوان كفر را به ميان آورده فرمود: «اِنَّ النَّبِىَّ صلىاللهعليهوآله لَمّا قُبِضَ ارْتَدَّ النّاسُ عَلى اَعْقابِهِمْ كُفّارا اِلاّ ثَلاثا: سَلْمانُ وَ الْمِقْدادُ وَ اَبُوذَرٍ الْغِفارىِّ».(2)
در اين حديث همان ارتداد و همين «انقلاب عَلَى الاَْعْقابِ» به «كفر» تفسير شده است. يعنى اين بازگشت از اسلام هيچ ملجأ و پناهى جز كفر ندارد و معنايى جز كافر شدن ندارد.
امام باقر عليهالسلام باطن اين كفر را واضحتر بيان فرموده است: «اِنَّ رَسُولَ اللّهِ صلىاللهعليهوآله لَمّا قُبِضَ صارَ النّاسُ كُلُّهُمْ اَهْلَ جاهِلِيَّةٍ اِلاّ . . .».(3)در اين حديث پايانِ اين راهِ بازگشت نشان داده شده است. يعنى پيامبر صلىاللهعليهوآله در طول بيست و سه سال مردم را از جاهليت بيرن آورد و در راه اسلام به حركت در آورد. مردم بعد از رحلت او راه بازگشت را پيش گرفتند و هدفشان رسيدن به جاهليت از دست رفته بود، ولى چنان اسلام را به سرعت زير پا گذاشتند كه فضاى جاهليت را يك باره احيا كردند و در آن قرار گرفتند.
عمق اين ارتداد و كفر و جاهليت و انقلاب عَلَى الاَعقاب را امام صادق عليهالسلام در نامهاى كه براى اصحابش نوشت تا بعد از هر نماز آن را مرور كنند چنين فرمود:
گروهى از مردم بعد از پيامبر صلىاللهعليهوآله ادعا كردند كه ما پس از رحلت آن حضرت مىتوانيم آنچه رأى مردم بر آن متفق باشد بپذيريم، اگر چه درباره آن با ما پيمانى بسته و دستورى داده باشد و اگر چه مخالف پيامبر صلىاللهعليهوآله باشد.
هيچ كس در برابر خداوند با جرئتتر و گمراهيش آشكارتر از كسى نيست كه چنين مطلبى را بپذيرد و گمان كند كه چنين حقى دارد.
به خدا قسم، حق خدا بر مردم است كه او را اطاعت كنند و چه در حيات پيامبر صلىاللهعليهوآله و چه بعد از رحلت او تابع مرادش باشند».
سپس حضرت صادق عليهالسلام اين آيه را خواند: «وَ ما مُحَمَّدٌ اِلاّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ، اَفَاِنْ ماتَ اَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلى اَعْقابِكُمْ»، و سپس فرمود:
اين آيه براى آن است كه بدانيد همان گونه كه احدى از مردم در حيات پيامبر صلىاللهعليهوآله حق ندارد به خواسته و رأى و مقياس عقل خود بر خلاف پيامبر صلىاللهعليهوآله عمل كند، بعد از رحلت آن حضرت نيز بايد چنين باشد.(1)
اگر مطالعه جامعه شناسانهاى از تركيب اجتماع مسلمانان در سال آخر عمر پيامبر صلىاللهعليهوآله داشته باشيم، حضور همه جانبه نفاق را در گونههاى متفاوت و با علل و انگيزههاى گوناگون احساس خواهيم كرد. زنده شدن شهوت پرستى و دنيا طلبى بين مسلمانان، بروز تعصبات جاهلى و حسدهاى نهفته، عُقدههاى باقيمانده از خونهاى بدر و اُحُد و خيبر، افزايش تازه مسلمانانى كه تا ديروز بر عليه اسلام شمشير مىزدند، عداوت ذاتى عدهاى با پيامبر و اهل بيتش، همه اينها جوّ حاكم بر جامعه اسلامى در سال حجة الوداع را روشن مىكند.
1) . بحار الانوار: ج 75 ص 215 ح 93.
پيامبر صلىاللهعليهوآله نيز بارها اعلام خطر فرموده و آيات قرآن درباره منافقين كه اكثر آنها در سالهاى آخر عمر حضرت نازل شده دليل واضحى بر اين مطلب است. در خطابه غدير نيز پيامبر صلىاللهعليهوآله فصل مُشبِعى از سخن را اختصاص به اين زنگ خطر دادند و حتى اصحاب صحيفه را صريحا در خطبه ياد كردند.
اين باور اجتماعى به قدرى روشن بود كه شيطان با خيال آسوده منظره غدير را تحمل كرد و به پيروانش آيندهاى به نفع خويش را پيش بينى كرد. اميرالمؤمنين عليهالسلام در اين باره مىفرمايد:
در غدير، هنگام اعلان ولايت، شياطين نزد ابليس جمع شدند و به او گفتند: «آيا تو به ما نگفته بودى كه وقتى محمد از دنيا برود امت او پيمان را مىشكنند و سنت او را بر هم مىزنند و كتابى كه از طرف خدا آورده بر اين مطلب شاهد است كه مىگويد: وَ ما مُحَمَّدٌ اِلاّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ، اَفَاِنْ ماتَ اَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلى اَعْقابِكُمْ. چگونه چنين خواهد شد در حالى كه براى امت خود عَلَم هدايت تعيين نمود و به جاى خود امامى نصب كرد»؟
ابليس در پاسخ شياطين مىگويد: «از اين اعلام ولايت هراسان نباشيد چرا كه امت او پيمان را مىشكنند و به جانشين بعد از او حيله مىكنند و به اهل بيتش ظلم مىنمايند و امر امامت را مهمل مىگذارند، به خاطر حب دنيا در قلبهايشان و جايگزينى تعصب و كينه در سينههاي شان و به خاطر تكبر و بلند پروازى آنان».(1)
شكى نيست كه اين بازگشت از دين نسبت به همه مسلمانان يكسان نبوده است. عدهاى پيش قراول و عدهاى آماده كننده شرايط و عدهاى اعوان و انصار و عدهاى
1) . بحار الانوار: ج 66 ص 83 - 84 .
ديگر سياهى جمعيت و پشتوانه قلبى اين برنامه بودهاند، ولى بدون شك همه سهمى داشتهاند و هر كس به اندازهاى كه دخالت داشته بايد مجازات شود.
اگر بعد از پيامبر صلىاللهعليهوآله لشكر متجاوز و فرصت طلبى از غير مسلمانان به جامعه اسلامى حمله مىكرد و نتيجه زحمات 23 ساله پيامبر صلىاللهعليهوآله را ضايع مىكرد و اصحاب آن حضرت دفاع نمىكردند و تسليم مىشدند جاى بسى تعجب و انزجار از چنين ياران بىوفايى بود. تعجب اين است كه به دست اصحاب پيامبر صلىاللهعليهوآله دين آن حضرت و مسئله اصلى مورد سفارش حضرتش - كه ولايت و امامت على عليهالسلام بود - زير پا گذاشته شد، و نه تنها اهمال شد كه همين اصحاب كه پيامبر صلىاللهعليهوآله را ديده و از دو لب آن حضرت شنيده بودند، به جنگ خاندان رسالت رفتند و هيزم براى آتش زدن بيت نبوت بردند و درِ خانه را آتش زدند و فاطمه و محسنِ عليهماالسلام اين خانه را بين در و ديوار خُرد كردند و كشتند و طناب بر گردن صاحب خلافت عظمى انداخته او را براى بيعت با خليفه ساختگى خود بردند.
امام صادق عليهالسلام اين تعجب بزرگ تاريخى را با خواندن آيه «اَفَاِنْ ماتَ اَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلى اَعْقابِكُمْ» خاطر نشان كرده فرمود: «يَعْنى اَصْحابُهُ الَّذينَ فَعَلُوا ما فَعَلُوا»: «منظور از اين آيه اصحاب پيامبر صلىاللهعليهوآله هستند كه آن كارها را انجام دادند».(1)
با اينكه جز سه نفر، همه مردم پس از پيامبر صلىاللهعليهوآله در خوار كردن و تنها گذاشتن اهل بيت عليهمالسلام سهمى داشتند؛ ولى شكى نيست كه سردمداران آن ارتداد و انقلاب عَلَى الاَْعْقاب پرونده اصلى آن را به خود اختصاص دادهاند و نفرت و انزجار و بيزارى ما در درجه اول از آنان است. اولى و دومى به
عنوان سركردگان سقيفه و معاذ و سالم و ابوعبيده و مغيره و قنفذ و خالد و امثال آنان مساعدين و ياران شان در بلواى غصب خلافت از خاطرهها محو نخواهند شد. برپا نگه دارندگان عمود سقيفه و پرچم
1) . بحار الانوار: ج 20 ص 90 ح 18 .
خلافت مغصوبه يعنى عثمان و معاويه و يارانشان از قبيل عبدالرحمن بن عوف و عمروعاص و سعد بن ابىوقاص و ابو هريره نيز سردمداران درجه دوم اين رجوع به جاهليتاند.
تا زمان معاويه رسيد كه بازگشتِ كامل به جاهليت تحقق پذيرفت و نتيجهاش بعد از او ظاهر شد كه به آسانى نايب پيامبر صلىاللهعليهوآله را در كربلا سر بريدند و خاندانش را اسير نمودند و سرود «لَعِبَتْ هاشِمُ بِالْمُلْكِ»(1)سر دادند، و آن روزها را رسما انتقام بدر نام نهادند كه جاهليت و كفر به جنگ اسلام آمده بود، و اين شعر را خواندند كه: «لَيْتَ اَشْياخى بِبَدْرٍ شَهِدُوا».(2)
اميرالمؤمنين عليهالسلام در نامهاى به معاويه با اشاره به همين آيه شريفه، اقدامات سردمداران سقيفه را اين گونه توصيف مىفرمايد:
شما آن قومى بوديد كه در پيشگاه خدا و رسول اقرار كرديد، و سپس راه خود را تغيير داديد. خداوند به شما خبر داد كه: «ما كانَ مُحَمَّدٌ اَبا اَحَدٍ مِنْ رِجالِكُمْ . . .»: «محمد پدر يكى از مردان شما نيست ولى او پيامبر خدا و خاتم النبيين است»، و فرمود: «اَفَاِنْ ماتَ اَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلى اَعْقابِكُمْ»: «اگر از دنيا برود يا كشته شود به عقب باز مىگرديد»؟ پس تو و شركائت اى معاويه آن قومى هستيد كه به عقب باز گشتند و مرتد شدند، و آنچه با خدا پيمان بسته بودند زير پا گذاشتند و بيعت را شكستند، و البته به خدا ضررى نزدند.(3)
1) . شعرى است كه يزيد هنگام جسارت به سر مقدس امام حسين عليهالسلام مىخواند، و منظورش اين بود كه پيامبر صلىاللهعليهوآله از دينى كه آورد هدفش رياست بر مردم بود! بحار الانوار: ج 45 ص 133 .
2) . اين شعر هم دنباله جسارتهاى يزيد در همان موقعيت است.
3) . بحار الانوار: ج 33 ص 133. الغارات: ج 1 ص 197 .
همان قدر كه اتحاد مردم در برابر پيامبر صلىاللهعليهوآله و خاندانش براى غصب خلافت تعجب آور است، مصون ماندن از چنين سيل بنيان كن و بلاى عظيم عجيبتر است، آن هم تا جايى كه عدد مصون ماندگان به سه نفر برسد. اين نشانگر كوه راسخ ايمان در قلب اين سه نفر است كه همه لغزيدند ولى اينان كَالْجَبَلِ الرّاسِخِ لا تُحَرِّكُهُ الْعَواصِفُ بر جاى ماندند.
امام باقر عليهالسلام مىفرمايد: «مردم پس از پيامبر صلىاللهعليهوآله از دين بازگشتند مگر سه نفر. پرسيدند: سه نفر چه كسانى بودند؟ فرمود: «مقداد، ابوذر و سلمان فارسى. با گذشت زمانِ كمى عدهاى متوجه اشتباه خود شدند». سپس فرمود: اين سه نفر بودند كه سنگ آسيابِ هدايت بر گِرد اينان گرديد، و اينان با غاصبين بيعت نكردند تا آنگاه كه اميرالمؤمنين عليهالسلام را به اجبار براى بيعت آوردند. سپس امام باقر عليهالسلام اين آيه را تلاوت فرمود: «وَ ما مُحَمَّدٌ اِلاّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ، اَفَاِنْ ماتَ اَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلى اَعْقابِكُمْ».(1)
تذكر اين نكته ضرورى به نظر مىرسد كه طبق صريح كلام امام باقر عليهالسلام در اين حديث و احاديث ديگرى كه مىفرمايد: «ثُمَّ اِنَّ النّاسَ عَرَفُوا بَعْدُ وَ رَجَعُوا»، به ضميمه قبولى توبه و بازگشت خطاكاران در هر شرايطى، بايد اذعان داشت كه در آن امتحان اول اكثريت قريب به اتفاق مردم - جز آن سه نفر - با تنها گذاشتن على عليهالسلام غاصبين را كمك كردند و به سهم خود راه بازگشت از اسلام و ارتداد را پيش گرفتند. ولى آنان كه حقيقت طلب و خداجو بودند در اندك زمانى متوجه اشتباه يا فعل عمدى خود شدند و با فاصلههاى زمانى مناسب با فكر و اعتقادشان بازگشتند و دوباره رو به اسلام نمودند و همراه غاصبين نشدند، اگر چه اين عده هم بسيار كم بودند.
1) . بحار الانوار: ج 22 ص 333، 351، ج 28 ص 236 .
زيباترين ترسيم از بزرگترين فتنه تاريخ كه ارتداد مردم پس از پيامبر صلىاللهعليهوآله است در قالب بلندترين فرازهاى ادبى در خطبه حضرت صديقه كبرى فاطمه زهرا عليهاالسلام جلوهگر است، كه آيه مزبور را هم در ضمن كلام شريف خود آورده است. آن حضرت با اشاره به سرعت مردم در اقدام بر ضد ولايت آنان را توبيخ كرد كه فرياد دادخواهى ما را هم پاسخ نمىدهيد! آنگاه جوانب مختلف اين فتنه شوم و مضرات آن را در دقيقترين صورت مورد بررسى قرار داد و فرمود:
چه زود كار خود را كرديد! و عجب سريع به كارى كه زمانش نرسيده بود اقدام نموديد! . . . آيا به راحتى مىگوييد: «محمد رسول خدا از دنيا رفت»؟!(1)به خدا قسم اين واقعهاى مهم است كه شكافى عظيم و گسيختگى گستردهاى همراه داشت و التيام دهنده آن مفقود بود. با غيبت پيامبر صلىاللهعليهوآله زمين تاريك گرديده، و برگزيدگان الهى محزون گشتهاند . . . با رحلت او اميدها به يأس مبدل شد و اموال غارت گرديد و حريم آن حضرت از بين رفت و حرمت او مورد اهانت قرار گرفت. با رفتن او امت در فتنه افتادند و ظلمت همه جا را فرا گرفت و حق از بين رفت. به خدا قسم رحلت پيامبر صلىاللهعليهوآله بليه بسيار بزرگ و مصيبت عظيم است كه مصيبتى مثل آن و حادثه ناگوارى همچون آن در دنيا نخواهد بود، و به اين مصيبت عظمى كتاب خدا در خانههاي تان و در هر صبح و شام آگاهى داده، و به آن در گوشهاي تان با ندا و فرياد و خواندن و فهماندن خبر داده است. همچنين خبر داده از آنچه به انبياى الهى و فرستادگان خداوند در گذشته رسيده كه حكم نهايى و قضا و قدر حتمى است، آنجا كه فرموده: «وَ ما مُحَمَّدٌ اِلاّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ، اَفَاِنْ ماتَ اَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلى اَعْقابِكُمْ وَ مَنْ يَنْقَلِبْ عَلى عَقِبَيْهِ فَلَنْ يَضُرَّ اللّهَ شَيْئا وَ سَيَجْزِى اللّهُ الشّاكِرينَ».(2)
هيچ كس در عالَم قدرت ضرر زدن به ذات كبريايى حق تعالى ندارد. اين مطلبِ واضح در اين آيه شريفه فقط براى اين مطرح شده كه به مردم بفهماند وقتى خداوند از جهات مختلف مردم را به راه راست هدايت مىكند و پيامبر و كتابى براى ارشاد آنان مىفرستد، بايد بدانند كه فايده آن به بندگان باز مىگردد كه در دنيا و آخرت رستگار شوند، و هيچ گونه نفعى براى خداوند ندارد، و بارى تعالى نيازى به پذيرش دستوراتش از سوى بندگان ندارد.
در واقع اين يك دلسوزى براى مردم است، و وقتى با اين همه ارشاد و هدايت، مردمى نه تنها در پذيرش آن تعلل كنند بلكه سير قهقرايى پيش گيرند و در صدد ضايع كردن راه هموار شده براى نسلهاى آينده باشند، چنين مردمى به دنيا و آخرت خود ضرر مىزنند و لايق چنين خسارتى هستند. روز رستاخيز كه روز نتايج حيات بشرى است اين زيان و خسران علنى مىشود و به همه مردم اعلان مىگردد. پيامبر صلىاللهعليهوآله مىفرمايد:
روز قيامت عدهاى از اصحاب مرا مىآورند كه آنان را به سمت چپ مىبرند. من در آنجا صدا مىزنم: اصحابم! اصحابم! در پاسخ به من گفته مىشود: تو نمىدانى اينان بعد از تو چه اقداماتى كردهاند! من در آنجا سخن عبد صالح را خواهم گفت: «خدايا، تا در ميان آنان بودم بر آنان شاهد و ناظر بودم. آنگاه كه مرا از دنيا بردى تو مراقب آنان بودى و تو بر هر چيزى شاهد هستى». به من گفته مىشود: يا محمد، آنان پس از تو - هنگامى كه از آنان جدا شدى - مرتد شدند و به عقب بازگشتند.
خداوند هم مىفرمايد: «اَفَاِنْ ماتَ اَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلى اَعْقابِكُمْ وَ مَنْ يَنْقَلِبْ عَلى عَقِبَيْهِ فَلَنْ يَضُرَّ اللّهَ شَيْئا».(1)
1) . شرح الاخبار: ج 2 ص 263. بحار الانوار: ج 28 ص 17 .
منظور از «شاكرين» در پايان اين آيه و پس از جمله «فَلَنْ يَضُرَّ اللّهَ شَيْئا»، كسانى هستند كه به جاى ارتداد و بازگشت از راه بيست و سه ساله پيامبر صلىاللهعليهوآله - كه در واقع كفران اين نعمت عظمى است - راه قدردانى از اين سفره آماده اسلام را پيش گرفتند و در حفظ آن نهايت تلاش خود را مبذول داشتند.
اين بخش آيه در خطابه پيامبر صلىاللهعليهوآله به صراحت تفسير شده و منظور از آن بيان گرديده است. نكتهاى كه در خطبه جلب توجه مىكند كلمه «صابرين» پس از آخرين كلمه آيه است، و مىتواند تفسير گونهاى بر «شاكرين» باشد، يعنى قدردانى از چنين نعمتى در فتنه هولناك سقيفه و ادامه آن در روزگاران بعد صبرى عظيم مىطلبد و دست و پنجه نرم كردن با مشكلات بسيارى را به دنبال دارد.
آنگاه پيامبر صلىاللهعليهوآله مىفرمايد: «بدانيد على است كه به صبر و شكر متّصف است، و بعد از او فرزندانم از صلب او موصوف به اين دو صفتاند». اين بدين معنى است كه مركز و قطب صبر و شكر در نعمت ولايت، دوازده امام بعد از پيامبرند، و هم از ايشان بايد كيفيت صبر و شكر در اين امر عظمى را آموخت، چنانكه به شيعيانشان مىآموختند.
اميرالمؤمنين عليهالسلام در حيات پيامبر صلىاللهعليهوآله مىفرمود: خداوند عزوجل مىفرمايد: «محمد نيست مگر رسولى كه قبل از او پيامبرانى گذشتهاند، آيا اگر بميرد يا كشته شود به عقب باز مىگرديد»؟ آنگاه حضرت در پاسخ اين سؤال خداوند در قرآن مىفرمود: «به خدا قسم به عقب باز نمىگرديم بعد از آنكه خدا ما را هدايت كرده است. به خدا قسم اگر او از دنيا برود يا كشته شود، طبق آنچه او مىجنگيد خواهم جنگيد تا بميرم. به خدا قسم من برادر و پسر عمو و وارث او هستم، پس چه كسى سزاوارتر از من به اوست»؟!(1)
1) . بحار الانوار: ج 32 ص 294، 314. الاحتجاج: ج 1 ص 291.
همچنين آن حضرت صبر عظيم خود بعد از پيامبر صلىاللهعليهوآله را با اين بيان فرمود:
اِنَّ اللّهَ عَزَّ وَ جَلَّ امْتَحَنَنى بَعْدَ وَفاةِ نَبِيِّهِ فى سَبْعَةِ مَواطِنَ، فَوَجَدَنى فيهِنَّ - مِنْ غَيْرِ تَزْكِيَةٍ لِنَفْسى - بِمَنِّهِ وَ نِعْمَتِهِ صَبُورا.
خداوند عز و جل بعد از رحلت پيامبرش در هفت مورد مرا امتحان فرمود، و در همه اين موارد با منت و نعمتش بر من مرا صبور يافت؛ و من با اين گفتار در صدد تقديس خود نيستم.
سپس مسئله غصب خلافت را مطرح كرد و فرمود: «فَكانَ هذا اَقْرَحُ ما وَرَدَ عَلى قَلْبى»: «و اين مجروح كنندهترين چيزى بود كه بر قلبم وارد شد».(1)
داستان اين صبر را از دل پر غصه اميرالمؤمنين عليهالسلام شنيدن، عظمت آن را روشن مىكند:
اللّهُمَّ اِنّى اَسْتَعْديكَ عَلى قُرَيْشٍ فَاِنَّهُمْ قَطَعُوا رَحِمى وَ اَصْغَوْا اِنائى وَ صَغَّرُوا عَظيمَ مَنْزِلَتى وَ اَجْمَعُوا عَلى مُنازَعَتى حَقّا كُنْتُ اَوْلى بِهِ مِنْهُمْ فَسَلَبُونيهِ، ثُمَّ قالُوا: اِلاّ اَنَّ فِى الْحَقِّ اَنْ تَأْخُذَهُ وَ فِى الْحَقِّ اَنْ تُمْنَعَهُ، فَاصْبِرْ كَمَدا اَوْ مُتْ اَسَفا وَ حَنَقا.
فَنَظَرْتُ فَاِذا لَيْسَ مَعى رافِدٌ وَ لا ذابٌّ وَ لا ناصِرٌ وَ لا مُساعِدٌ اِلاّ اَهْلَ بَيْتى، فَضَنَنْتُ بِهِمْ عَنِ الْمَنَيَّةِ، فَاَغْضَيْتُ عَلَى الْقَذى وَ تَجَرَّعْتُ ريقى عَلَى الشَّجى وَ صَبَرْتُ مِنْ كَظْمِ الْغَيْظِ عَلى اَمَرَّ مِنَ العَلْقَمِ وَ آلَمَ لِلْقَلْبِ مِنْ حَزِّ الشِّفارِ.
خدايا من از تو در برابر قريش كمك مىخواهم، چرا كه اينان با من قطع رحم كردند و كاسه مرا كج كردند (كنايه از بىحرمتى) و مقام عظيم مرا كوچك شمردند و همگى براى نزاع بر سر حق من - كه از آنها بدان سزاوارتر بودم - اتفاق كردند و آن را از من گرفتند. سپس گفتند: حق را
1) . بحار الانوار: ج 36 ص 45 .
مىتوانى بگيرى و مىتوانى از آن دفاع كنى. يا با غصه صبر كن و يا از تأسف و بغض بمير!
من نگاهى كردم و ديدم همراهم كمكى و مدافعى و ياورى و مساعدى جز اهل بيتم نيست، و نخواستم آنان را هم به كام مرگ بفرستم. اين بود كه خار را در چشم تحمل كردم و سكوت نمودم و آب دهانم را بر استخوان در گلو مانده فرو دادم و به گونهاى خشم خود را فرو دادم كه از حنظل تلختر بود و قلب مرا بيش از پاره كردن چاقو به درد مىآورد.(1)
اكنون ما تاريخِ صبر على عليهالسلام را پيش رو داريم و بر آن دلِ پر غصه اشك مىريزيم كه سى سال در مصيبت زهرايش سوخت و فرمود: «اَوَ تُضْرَبُ الزَّهْراءُ نَهْرا! فَلَيْتَ ابْنُ اَبىطالِبٍ ماتَ قَبْلَ يَوْمِهِ فَلا يَرَى الْكَفَرَةَ الْفَجَرَةَ قَدِ ازْدَحَمُوا عَلى ظُلْمِ الطّاهِرَةِ الْبَرَّةِ؛ فَقَدْ عَزَّ عَلَى ابْنِ اَبىطالِبٍ اَنْ يَسْوَدَّ مَتْنُ فاطِمَةَ ضَرْبا، فَلا يَثُورَ اِلى عَقيلَتِهِ وَ لا يَصِرَّ دُونَ حَليلَتِهِ»! يعنى: «آيا فاطمه چنين با جسارت زده مىشود؟ اى كاش پسر ابىطالب قبل از چنين روزى مرده بود و كافران فاجر را نمىديد كه براى ظلم بر بانوى طاهره ازدحام كردهاند! بر پسر ابىطالب سخت است كه كمر فاطمه در اثر ضربت سياه شود و او نتواند به كمك بانويش رود و از همسرش دفاع كند»!!(2)
و استمرار اين صبر را چنين بر زبان آورد كه: «اَمّا حُزْنى فَسَرَْمَدٌ، وَ اَمّا لَيْلى فَمُسَهَّدٌ، وَ هَمٌّ لا يَبْرَحُ مِنْ قَلْبى اَوْ يَخْتارَ اللّهُ لى دارَكَ الَّتى اَنْتَ فيها مُقيمٌ، كَمَدٌ مُقَيِّحٌ وَ هَمٌّ مُهيِّجٌ» «حزن من دائمى شده و شبهايم به بيدارى مىگذرد، و اين غصهاى است كه از قلبم پاك نخواهد شد تا خداوند براى من هم خانهاى كه تو را در آن مقيم ساخته اختيار نمايد. اين غصهاى است چركين كننده دل و غمى است هيجان آورنده دردها».(3)
على جان، اى مظهر صبر! از دل و جان صبر عظيمت را مىستاييم كه خدايت ستوده است. بگذار ما هم به سهم خود سخن دل را آميخته با محبّت و خجالت بر زبان آوريم:
كُنْتَ لِلْمُؤْمِنينَ اَبا رَحيما اِذْ صارُوا عَلَيْكَ عِيالاً، فَحَمَلْتَ اَثْقالَ ما عَنْهُ ضَعُفُوا وَ حَفِظْتَ ما اَضاعُوا وَ رَعَيْتَ ما اَهْمَلُوا وَ عَلَوْتَ اِذْ هَلَعُوا وَ صَبَرْتَ اِذْ جَزَعُوا وَ اَدْرَكْتَ اِذْ تَخَلَّفُوا وَ نالُوا بِكَ ما لَمْ يَحْتَسِبُوا.
تو براى مؤمنين پدر مهربان بودى كه آنان خانواده تو به حساب آمدند. لذا سنگينى آنچه از تحمّل آن عاجز بودند بر دوش گرفتى، و آنچه از حفظش كوتاهى داشتند حفظ نمودى و آنچه نسبت به آن بىتوجه بودند مواظبت كردى، و آنگاه كه وحشت كردند تو با اراده بلند نترسيدى، و آنگاه كه صبرشان لبريز شد تو همچنان صابر بودى، و آنگاه كه عقب ماندند تو پيش افتادى، و مؤمنين به بركت تو به آنچه فكرش را نمىكردند دست يافتند.(1)
پيامبر صلىاللهعليهوآله در خطبه غدير «شاكرين» را با «صابرين» قرين فرمود، و على و امامان عليهمالسلام را مصداق اين شكر و صبر معرفى كرد. امام صادق عليهالسلام صبر شيعيان را به عنوان دنباله آن صبر عظيم معرفى مىكند و مىفرمايد: «نَحْنُ صُبَّرٌ وَ شيعَتُنا اَصْبَرُ مِنّا، وَ ذلِكَ اَنّا نَصْبِرُ عَلى ما نَعْلَمُ وَ هُمْ صَبَرُوا عَلى ما لا يَعْلَمُونَ»؛ يعنى: «ما بسيار صبر كنندهايم و شيعيانمان از ما صبر كنندهترند! اين بدان جهت است كه ما صبر مىكنيم بر آنچه مىدانيم و آنان صبر مىكنند بر آنچه نمىدانند».(2)چه بسا منظور حضرت اين باشد كه ما پشت پرده قضايا را مىدانيم و عظمت ثواب و جزاى الهى بر اين صبر برايمان روشن است، ولى شيعيان به خاطر محبت و ولايت ما و به عنوان اطاعت از دستور ما صبر مىكنند،
با آنكه دقيقا ثواب عظيم اين صبر را نمىدانند و از پشت پرده بسيارى از توطئههاى دشمنانمان خبر ندارند.
يَمُنُّونَ عَلَيْكَ اَنْ اَسْلَمُوا، قُلْ لا تَمُنُّوا عَلَىَّ اِسْلامَكُمْ، بَلِ اللّهُ يَمُنُّ عَلَيْكُمْ اَنْ هَداكُمْ لِلاْيمانِ اِنْ كُنْتُمْ صادِقينَ.
بر تو منت مىگذارند كه مسلمان شدهاند. بگو اسلامتان را بر من منت مگذاريد، بلكه خداوند بر شما منت دارد كه شما را به ايمان هدايت كرده، اگر راستگو باشيد.
ذلِكَ بِاَنَّهُمُ اتَّبَعُوا ما اَسْخَطَ اللّهُ وَ كَرِهُوا رِضْوانَهُ فَاَحْبَطَ اَعْمالَهُمْ.
اين بدان جهت است كه آنان پيروى كردند از آنچه خدا را ناراضى مىكند و رضايت او را نخواستند، خدا هم اعمال آنان را ساقط كرد.
يُرْسَلُ عَلَيْكُما شُواظٌ مِنْ نارٍ وَ نُحاسٌ فَلا تَنْتَصِرانِ.
بر شما فرستاده مىشود شعلهاى از آتش و مس گداخته و كمك نمىشويد.
فَصَبَّ عَلَيْهِمْ رَبُّكَ سَوْطَ عَذابٍ. اِنَّ رَبَّكَ لَبِالْمِرْصادِ.
پروردگارت تازيانه عذاب را بر سر آنان ريخت. پروردگارت در كمين است.
مَعاشِرَ النّاسِ، لا تَمُنُّوا عَلَىَّ بِاِسْلامِكُمْ، بَلْ لا تَمُنُّوا عَلَى اللّهِ فَيُحْبِطَ عَمَلَكُمْ وَ يَسْخَطَ عَلَيْكُمْ وَ يَبْتَلِيَكُمْ بِشُواظٍ مِنْ نارٍ وَ نُحاسٍ، اِنَّ رَبَّكُمْ لَبِالْمِرْصادِ.
اى مردم، با اسلامتان بر من منت مگذاريد، بلكه بر خدا هم منت نگذاريد، كه عملتان را نابود مىنمايد و بر شما غضب مىكند و شما را به شعلهاى از آتش و مس گداخته مبتلا مىنمايد. پروردگار شما در كمين است.(1)
1) . اسرار غدير: ص 149 بخش 6 .
(خ ل:) لا تَمُنُّوا عَلَى اللّهِ اِسْلامَكُمْ فَيَسْخَطَ عَلَيْكُمْ وَ يُصيبَكُمْ بِعَذابٍ مِنْ عِنْدِهِ («ج»: وَ يَبْتَلِيَكُمْ بِسَوْطِ عَذابٍ)، اِنَّهُ لَبِالْمِرْصادِ.
اسلامتان را بر خدا منت مگذاريد كه بر شما غضب مىكند و از سوى او عذابى به شما مىرسد («ج»: شما را به تازيانه عذاب مبتلا مىكند)، و خدا در كمين است.(1)
(خ ل:) لا تَمُنُّوا عَلَى اللّهِ فينا ما لا يُطيعُكُمْ («و»: وَ لا يُطيعُكُمُ) اللّهُ وَ يَسْخَطَ عَلَيْكُمْ وَ يَبْتَلِيَكُمْ بِسَوْطِ عَذابٍ.
درباره ما بر خدا منت مگذاريد به آنچه خود سخن شما را اطاعت نمىكند، («و»: كه خدا از شما اطاعت نمىكند) و بر شما غضب نموده به تازيانه عذاب مبتلايتان مىنمايد.(2)
در اواسط خطبه غدير قبل از آنكه پيامبر صلىاللهعليهوآله توطئه گران بر ضد خلافت را مطرح كند، براى آنكه مسلمانان به سوابق خود در اسلام مغرور نشوند و خود را در معرض امتحانى سخت بدانند، اين چهار آيه در يك فراز تركيب شدهاند.
آيه اول (لا تَمُنُّوا عَلَىَّ اِسْلامَكُمْ) در كلام حضرت - طبق نسخههاى مختلف - به سه گونه تضمين شده است: در نسخه «ب» با افزودن «ب- » در كلمه «بِاِسْلامِكُمْ» و افزودن جمله «بَلْ لا تَمُنُّوا عَلَى اللّهِ» بعد از آن آمده است. در نسخههاى «الف» و «ج» به جاى «عَلَىَّ» كلمه «عَلَى اللّهِ» آورده شده است. در نسخههاى «ه- » و «و» به جاى «اِسْلامَكُمْ» كلمه «فينا» آمده و بعد از آن در نسخه «ه- » «ما لا يُطيعُكُمُ اللّهُ»، و در نسخه «و» «وَ لا يُطيعُكُمُ اللّهُ» افزوده شده، و كلمه «عَلَىَّ» نيز به صورت «عَلَى اللّهِ» ذكر گرديده است.
آيه دوم (اتَّبَعُوا ما اَسْخَطَ اللّهُ وَ كَرِهُوا رِضْوانَهُ فَاَحْبَطَ اَعْمالَهُمْ) به صورت اقتباس كامل و تبديل غايب به مخاطب در كلام حضرت با عبارت «فَيُحْبِطَ عَمَلَكُمْ وَ يَسْخَطَ عَلَيْكُمْ» آمده كه در برخى نسخهها فقط «يَسْخَطَ عَمَلَكُمْ» ذكر شده است.
آيه سوم (يُرْسَلُ عَلَيْكُما شُواظٌ مِنْ نارٍ وَ نُحاسٌ . . . ) فقط در نسخه «ب» در كلام حضرت با عبارت «وَ يَبْتَلِيَكُمْ بِشُواظٍ مِنْ نارٍ وَ نُحاسٍ» ديده مىشود. لازم به يادآورى است كه اين آيه يك بار ديگر در اواخر همين بخش ششم خطبه ذكر شده است كه در جاى خود مورد بررسى قرار خواهد گرفت.(1)
آيه چهارم (فَصَبَّ عَلَيْهِمْ رَبُّكَ سَوْطَ عَذابٍ، اِنَّ رَبَّكَ لَبِالْمِرْصادِ) - طبق نسخههاى مختلف - به 5 صورت در كلام حضرت تضمين شده است: در نسخه «ب» فقط آيه 14 با خطاب جمع آورده شده: «اِنَّ رَبَّكُمْ لَبِالْمِرْصادِ». در نسخه «الف» آيه 13 به صورت «يُصيبَكُمْ بِعَذابٍ مِنْ عِنْدِهِ» و در نسخههاى «ج» و «ه- » و «و» به صورت «وَ يَبْتَلِيَكُمْ بِسَوْطِ عَذابٍ» آمده، و آيه 14 در نسخههاى «الف» و «ج» با عبارت «اِنَّهُ لَبِالْمِرْصادِ» ذكر شده و در نسخههاى «ه- » و «و» نيامده است.
آيه سوره حجرات در قرآن از آيه 17 شروع مىشود كه فرموده: «قالَتِ الاَْعرابُ آمَنّا، قُلْ لَمْ تُؤْمِنُوا وَ لكِنْ قُولُوا اَسْلَمْنا . . .» و منظور افرادى است كه فقط لفظ اسلام را بر زبان آوردهاند و ايمان واقعى ندارند. سپس مؤمنين واقعى را معرفى مىكند و از آنان مىخواهد در برابر دستورات الهى ادعايى نداشته فروتن باشند. تا آيه مزبور كه صريحا خاطر نشان مىكند خدا بر شما منت دارد و مبادا در پذيرفتن اسلام بر خدا منت بگذاريد، و يك آيه بعد از اين پايان سوره حجرات است.
1) . به ج 2 ص 390 از كتاب حاضر مراجعه شود.
آيه سوره محمد صلىاللهعليهوآله درباره كسانى است كه در آيه 25 ذكر شده كه از دين باز مىگردند و منافقانه با كفار ارتباط برقرار مىكنند كه تا حد امكانشان از اسلام حذف كنند. سپس خداوند عذابى كه توسط ملائكه بر اينان نازل مىشود يادآور شده تا به اين آيه مىرسد كه علت آن عذاب را سخط خداوند و حبط و نابودى اعمالشان ذكر مىكند.
آيه سوره «الرحمن» ادامه مىيابد كه سلطان پروردگار و عجز جن و انس را مطرح مىفرمايد، و اينكه جن و انس نمىتوانند بدون اجازه و قدرت الهى از آفاق آسمان و زمين نفوذ كنند، تا به اين آيه مىرسد كه اگر آتش و مس گداخته بر سر شما بريزد نمىتوانيد آن را از خود دور كنيد.
در آيات سوره فجر، خداوند اقوام طغيان كننده كه فساد در زمين بپا كردند را مطرح مىفرمايد، و آنگاه دو نكته را خاطر نشان مىسازد: يكى اينكه خداوند تازيانه عذاب بر آنان فرود آورده و ديگر اينكه خداوند همچنان در كمين گنهكاران است.
تفسيرى كه از مطرح شدن اين آيه در اين موقعيت خطبه غدير قابل استفاده است به معناى منت گذاشتن مسلمانان بر خدا و رسول در مسئله خلافت و جانشينى پيامبر صلىاللهعليهوآله باز مىگردد. جالب اينكه در برخى نسخهها با صراحت كامل و با عبارتى ظريف اين مهم را به ميان آورده و مىفرمايد: «لا تَمُنُّوا عَلَى اللّهِ فينا ما لا يُطيعُكُمُ اللّهُ»، و مىبينيم كه به جاى «اِسْلامَكُمْ» كلمه «فينا» را آورده است. يعنى درباره ما اهل بيت، يا درباره امر خلافت ما اهل بيت بر خدا منت مگذاريد، و سپس افزوده كه «خدا در اين باره سخن شما را نخواهد بپذيرفت».
اين منت گذاشتن را مىتوان به غرور مسلمانى تعبير كرد، و طبعا با حضور پيامبر صلىاللهعليهوآله بر سر مسائل كوچكى چون تقسيم غنايم جنگى جلوه مىكرد، امّا با رحلت حضرت افكار شيطانى خلافت را به صورت بالاترين غنيمت به دست آمده از اسلام جلوه
مىدهد كه بر سر تقسيم آن نَفْسها طمع بلند بروز مىدهند. در غدير اين مطلب علنا بر زبان عدهاى آمد كه اگر بناست على خليفه باشد لااقل ديگران را هم با او شريك كن يا بعد از او كسانى را براى خلافت نامزد نما!! كه پيامبر صلىاللهعليهوآله به شدت با اين طمع كارى در برابر دستور الهى مقابله فرمود و آن را رد كرد.(1)
يكى از وجهههاى امتحان الهى آن است كه منت گذاشتن هيچگاه به صراحت بر زبان كسى جارى نمىشود، بلكه هر كس با به ميان آوردن سوابق خويش سعى مىكند سهمى از مزاياى جامعه اسلامى را به خود اختصاص دهد! تقدم در اسلام، فداكارىها و جانفشانىها در راه آن، نسبت داشتن با پيامبر صلىاللهعليهوآله و امثال اينها، زبان عدهاى را باز مىكند كه بگويند: پس سهم ما چه مىشود؟ پس نتيجه زحمات ما كجا رفت؟ پس ما براى چه مسلمان شديم؟ آيا از مسلمانى فقط نماز و روزه به ما مىرسد و خلافت نصيب ديگران است؟! و امثال اين اعتراضات منت آميز كه در مسئله خلافت - چه رو در روى پيامبر صلىاللهعليهوآله و چه بعد از آن حضرت - بارها و بارها مطرح گرديد.
اميرالمؤمنين عليهالسلام در سوابق و فضايل و فداكارى و عمل به فرامين اسلام و اوامر پيامبر صلىاللهعليهوآله قابل مقايسه با هيچكس نبود، و آنچه داشت در زيباترين جلوه اخلاص تقديم درگاه الهى نموده بود، ولى با اين همه وقتى ديد مردم با پيش كشيدن سوابق خود تصميم بر هم زدن دين خدا و ولايت الهى دارند، از همان نقطه در مقابل مردم ايستاد و فضايل و سوابق خود را مطرح كرد تا آنان را متوجه اين نكته كند كه اگر فضايل و سوابق دليل تقدم و كسب حقوق است هيچكس بر من تقدم ندارد، و در عين حال من منت خدا را دارم نه اينكه بر خدا منت گذارم، و اگر نبود كه خداوند مرا به اين مقام منصوب فرموده، خود را براى به دست آوردن آن جلو نمىانداختم و در پى آن نبودم.
مجموع آنچه پيامبر صلىاللهعليهوآله درباره علت و كيفيت نصب خليفه از سوى خدا در خطابه غدير فرموده، وقتى در كنار اين فراز كه شامل آيه «لا تَمُنُّوا عَلَىَّ اِسْلامَكُمْ بَلِ اللّهُ يَمُنُّ
1) . بحار الانوار: ج 37 ص 160 - 161 .
عَلَيْكُمْ اَنْ هَداكُمْ لِلاْيمانِ» قرار بگيرد، اين نتيجه را به ما يادآور مىشود كه امر خلافت مانند اصل اسلام جزء فرامينى است كه از سوى خداوند براى صلاح دنيا و آخرت مردم آمده است. اينكه امامت و خلافت چگونه بايد باشد و صاحب اين مقام چه كسى بايد باشد، مسئلهاى از طرف خداست و طبق حكمت الهى تعيين شده است.
همان گونه كه بايد سپاس گزار خداوند باشيد و منت خدا بر شماست كه به اسلام هدايت تان فرموده، همانطور در مسئله ولايت بر شما منت دارد كه امامانى معصوم - كه خود آنان را خلق كرده و امتحان نموده - براى مردم منصوب فرموده است، و مردم را به حال خود رها نكرده تا با اشتباهات عمدى و سهوى خود را دچار امامان ناشايست كنند و دنيا و آخرت شان تباه شود.
هر مسلمانى بايد شرمنده اين لطف الهى بوده منت خدا را خريدار باشد، نه آنكه معترضانه ادعا كند كه چرا خدا بدون در نظر گرفتن حقى براى ساير مسلمانان در خلافت، خليفه منصوب نموده است؟! بنابراين اگر كسى اين دلسوزى خداوند و انتصاب حكيمانه الهى را با افكار جاهلى - كه سر از تعصب و منت گذاشتن و سهميه خواستن بر مىآورد - مطرح كند، از طرف خداوند مستحق چهار سزاى بزرگ است:
1 . حبط عمل، يعنى كسى كه بر خدا منت گذارد، خدا اعمال انجام دادهاش را نيز نابود مىكند و براى روز جزا دست خالى مىماند.
2 . سخط و نارضايتى و غضب خداوند، يعنى خدا از اين برخورد بندهاش با چنان پروردگار مهربانى كه دلسوزانه تمام شرايط هدايت او را آماده فرموده، غضب مىكند و به چنين بندهاى نگاه رضايت و مرحمت نمىنمايد.
3 . ابتلاء به آتش جهنم و مس گداخته، يعنى پايان اين مسير كه كسى بر خدا درباره پذيرفتن اسلام و جزئيات آن منت بگذارد آن است كه او را به جهنم مىكشاند و به عذاب سخت الهى دچار مىگردد.
4 . تازيانه عذاب، از آنجا كه مورد تازيانه عذاب در آيه قرآن عذابهايى است كه در دنيا بر سر طاغيان و سركشان در پيشگاه پروردگار نازل شده، لذا معناى اين فراز از خطبه كه بعد از «شُواظٌ مِنْ نارٍ وَ نُحاسٌ» ذكر شده باز مىگردد به اينكه منت گذاران بر خداوند در دنيا هم بايد منتظر عذاب الهى باشند كه همچون شلاقى بر سرشان فرود مىآيد.
آخرين جمله اين فراز از خطبه غدير بيدار باشى است كه خدا را هميشه مواظب خود بدانيم و هر گاه از اين منتها بر قلبمان خطور كرد پروردگار مهربان خود را بياد آوريم و او را در كمين بدانيم و از اين چهار نتيجه منت گذاشتن خود هراسان باشيم.
وَ لَقَدْ ضَلَّ قَبْلَهُمْ اَكْثَرُ الاَْوَّلينَ.
قبل از آنان اكثر پيشينيان گمراه شدند.
مَعاشِرَ النّاسِ، قَدْ ضَلَّ قَبْلَكُمْ اَكْثَرُ الاَْوَّلينَ.
اى مردم، قبل از شما اكثر پيشينيان گمراه شدند.(1)
همچنان كه پيامبر صلىاللهعليهوآله مسئله امتحان الهى را هشدار مىدهد، ماجراى گذشتگان از انسانهاى روى زمين را به عنوان درس عبرتى براى آيندگان خاطر نشان مىنمايد. اين يادآورى را با اقتباس از آيه قرآن انجام داده و آيه را از صورت غايب به خطاب تبديل نموده و از كلمه «وَ لَقَدْ . . .» در اول آيه به «قد» اكتفا كرده است، كه اين كار لازمه تضمين آيه در خطابه است.
در سوره صافات از آيه 50 خداوند گفتگوى اهل بهشت را درباره همنشينان خود در دنيا مطرح مىكند كه آنان را در جهنم مىيابند. سپس بهشت و جهنم را مايه آزمايش مردم معرفى مىكند و بيان مىكند كه عدهاى از اهل آتش كسانىاند كه پيرو پدران گمراه خود شدهاند، و در نهايت ثمره چنين كار حساب نشدهاى را گمراهى آنان بيان مىكند.
تفسيرى كه بر اين آيه از خطبه غدير مىتوان استفاده كرد، با توجه به موقعيت آن
1) . اسرار غدير: ص 149 بخش 6 .
در خطبه و تبديل ضمير «هُم» به ضمير «كُم» در كلمه «قَبْلَكُمْ» باز مىگردد كه شامل همه امتهاى قبل از اسلام مىشود. مىتوان گفت: از شديدترين آياتى كه عبارتى همه جانبه درباره به حساب نياوردن اكثريت مردم و اذعان به قِلّت مؤمنان در قرآن آمده همين آيه سوره صافات است، زيرا در اين آيه عنوان «ضلالت» را درباره آنان تثبيت مىنمايد و به بىايمان بودن اكتفا نمىكند، و از سوى ديگر اكثريت اولين را مورد توجه قرار مىدهد كه اين عنوان شامل همه زمانهاى قبل از خطاب مىشود.
بنابراين معناى آيه باز مىگردد به اينكه از اول خلقت حضرت آدم عليهالسلام تا روز غدير اكثريت انسانها نه تنها مؤمن نبودهاند كه گمراه هم بودهاند. اقتباس آيه در اين موقعيت خاص خطبه كه حضرت مردم را درباره امتحان الهى درباره ولايت هشدار مىدهد و از مخالفت اوامر الهى در مورد ولايت باز مىدارد و از عذاب دنيا و آخرت مىترساند، بدان معنى است كه در برابر انذارها و هشدارهاى انبياى گذشته اكثريت نپذيرفتهاند و راه انحراف ضلالت را بر راه مستقيم برگزيدهاند، پس شما هم اين نكته را فراموش نكنيد كه اگر بعد از من اكثريت مردم به دستورات و انذارهاى من درباره ولايت توجه نكردند اين به معناى ضلالت و گمراهى آنان است، نه اينكه اكثريت دليل حقانيت باشد.
مسئله در اقليت بودن درباره ولايت اهل بيت عليهمالسلام از بنيادىترين مسايل اعتقادى است كه در طول تاريخ هزار و چهارصد ساله اسلام عملاً خود نمايى كرده است. اكثريت مسلمانان امامت و ولايت و خلافت و صاحب اختيارى دوازده امام عليهمالسلام را نپذيرفتهاند، و فقط شيعيان بودهاند كه اين عمود خيمه عقيده را پذيرفتهاند.
با استناد به يك اصل قاطع قرآنى، شيعه نه تنها از اقليت خود نمىهراسد كه به آن افتخار هم مىكند، چرا كه كتاب خداوند در آيات متعدد اكثريت را غير مؤمن و غير
عالم و غير عاقل و دشمن حق و مشرك و فاسق و بد كردار و كفران كننده نعمت و جاهل و غافل و كافر و گمراه مىشمارد.
براى بيان كامل آيه كوتاهى كه در خطابه بسيار بلند غدير، دنيايى از اعتقاد براى ما به ارمغان آورده (آيه «وَ لَقَدْ ضَلَّ قَبْلَهُمْ اَكْثَرُ الاَْوَّلينَ») لازم است در سه جهت توضيح بيشترى داده شود:
1 . ريشه قرآنى مسئله اقليت و اكثريت.
2 . تجربه عملى اكثريت در امتهاى گذشته تا امروز.
3 . تحليلى از ارزش علمى - دينى اكثريت و اقليت.
به طور كلى در قرآن اكثريت نه تنها مورد اعتماد واقع نشدهاند، بلكه خالق جهان با علمى كه درباره مخلوق خود دارد، و سابقه عملى كه در طول قرنها بشر از خود نشان داده است، هميشه به صورت هشدار گونهاى با مسئله اكثريت برخورد كرده و بشر را از تكيه بر چنين اصلى و بناى زندگى فكرى و عملى خود بر چنين مبنايى بر حذر داشته است. بسيار جالب است كه حتى يك مورد در قرآن «اكثريت» مورد تأييد و توجه نبوده، و حتى يك مورد به عنوان تاريخى از سابقه مثبت اكثريت به ميان نيامده است. از آن جالبتر اينكه اقليت مورد عنايت و امضاى خداوند بوده و در تاريخ انبيا و در مورد اصحاب پيامبر صلىاللهعليهوآله تأكيد خاصى روى اقليت وجود دارد.
اين مسئله در آيات بسيار زيادى جلوهگر است كه در تعدادى از آنها از معناى جمله چنين استفادهاى مىشود، ولى حدود 90 آيه به صراحت تمام مطلب را به ميان آورده است. در اينجا با دسته بندى موضوع مربوط به اكثريت در آنها دوره كاملى از آيات قرآن در اين باره تقديم مىگردد:
9 آيه از قرآن به صورت اساسى مسئله اكثريت را از زير سؤال برده است. اين آيات از جهات فراگيرى مسئله اكثريت را به محاصره در آورده و مُهر بطلان بر آن زده است.
در مواردى اصل امكان رويكرد اكثريت به سوى حق و ايمان را زير سؤال بزرگ مىبرد كه انبيا را هم از تحقق آن عاجز مىداند: «وَ ما اَكْثَرُ النّاسِ وَ لَوْ حَرَصْتَ بِمُؤْمِنينَ»(1): «اكثر مردم - اگرچه تو اى پيامبر تلاش كنى و دلت هم بخواهد - مؤمن نيستند»!!
در موردى ديگر تابع اكثريت شدن را باعث مستقيم گمراهى مىداند و مىفرمايد: «اِنْ تُطِعْ اَكْثَرَ مَنْ فِى الاَْرْضِ يُضِلُّوكَ عَنْ سَبيلِ اللّهِ»:(2)«اگر از اكثريت كسانى كه روى زمين هستند اطاعت كنى تو را از راه خدا گمراه مىكنند».
در آيهاى ديگر در برابر اكثريت مىايستد و عظمت ظاهرى آنان را در هم مىشكند و مىفرمايد: «اِنْ تَكْفُرُوا اَنْتُمْ وَ مَنْ فِى الاَْرْضِ جَميعا فَاِنَّ اللّهَ لَغَنِىٌّ حَميدٌ»:(3)«اگر شما و همه كسانى كه روى زمينند كافر شوند، خداوند بى نياز و سپاس شده است».
در نقطهاى ديگر از قرآن تعجب از سقوط اكثريت را بيجا مىداند و مىفرمايد: «قُلْ لا يَسْتَوِى الْخَبيثُ وَ الطَّيِّبُ وَ لَوْ اَعْجَبَكَ كَثْرَةُ الْخَبيثِ»(4): «خبيث و پاكيزه مساوى نخواهند بود، اگر چه كثرت خبيث تو را به تعجب وادارد»!
در فرازى ديگر از قرآن اكثريت را منزجر از حقيقت و دنبالهرو باطل اعلام مىكند و چنين مىفرمايد: «بَلْ اَكْثَرُهُمْ يَعَلَمُونَ الْحَقَّ وَ هُمْ مُعْرِضُونَ»(1): «بلكه اكثرشان در حالى كه از حق اعراض مىكنند آن را خوب مىدانند»، و نيز مىفرمايد: «بَلْ جاءَهُمْ بِالْحَقِّ وَ اَكْثَرُهُمْ لِلْحَقِّ كارِهُونَ»:(2)«بلكه حق را براى آنان آورد، در حالى كه اكثريتشان نسبت به حق كراهت داشتند»، و يا مىفرمايد: «لَقَدْ جِئْناكُمْ بِالْحَقِّ وَ لكِنَّ اَكْثَرَكُمْ لِلْحَقِّ كارِهُونَ»(3): «براى شما حق را آورديم ولى اكثرتان از حق كراهت داريد».
در نگاهى به عاقبت به شرّى اكثريتها مىفرمايد: «كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ الَّذينَ مِنْ قَبْلِهِمْ كانُوا اَكْثَرَ مِنْهُمْ وَ اَشَدَّ قُوَّةً وَ آثارا فِى الاَرْضِ، فَما اَغْنى عَنْهُمْ ما كانُوا يَكْسِبُونَ»(4): «چگونه بود عاقبت كسانى كه قبل از آنان بودند كه تعدادشان بيش تر و نيرو و آثارشان قوىتر بود، ولى آنچه به دست آوردند براى آنان فايدهاى نداشت».
با توجه به آياتى كه ذكر شد، ديديم كه خداوند اكثريت را نه تنها مورد تأييد قرار نداده، كه به صورت همه جانبهاى بىارزشى آن را روشن ساخته است.
هدف از ارسال انبيا عليهمالسلام ايمان و اعتقاد واقعى مردم است، و بدون شك اين حجج الهى با رقم 124000 پيامبر صلىاللهعليهوآله و دوازده امام معصوم عليهمالسلام و در سايهسار ايشان علما و مؤمنين هر قومى، نهايت تلاش خود را در گستره زمين براى هدايت مردم به ايمان به حق تعالى و پيامدهاى اين اعتقاد به كار گرفتهاند. با اين برنامه گسترده الهى، قرآن را كه ورق بزنيم 14 آيه به صراحت اكثريت را «غير مؤمن» مىخواند و در 8 آيه عنوان «كفر» را به جاى ايمان به اكثريت نسبت مىدهد.
در آياتى «ناس» يعنى «مردم» را موضوع قرار مىدهد و مىفرمايد: «اَكْثَرُ النّاِس لا يُؤْمِنُونَ»(1): «اكثر مردم ايمان نمىآورند»، و گاهى با ضمير جمع مىآورد: «اَكْثَرُهُمْ لايُؤْمِنُونَ»(2)، و گاهى قالب سخن را بدين گونه تغيير مىدهد: «وَ ما كانَ اَكْثَرُهُمْ مُؤْمِنينَ».(3)
در آياتى «اقليت» را موضوع قرار مىدهد و مىفرمايد: «قَليلاً ما يُؤْمِنُونَ»(4)و يا «قَليلاً ما تُؤْمِنُونَ»(5)و يا با ظرافت بيشترى مىفرمايد: «ثُمَّ تَوَلَّيْتُمْ اِلاّ قَليلاً مِنْكُمْ وَ اَنْتُمْ مُعْرِضُونَ»(6): «سپس به حق پشت كرديد مگر عده كمى از شما در حالى كه اعراض كننده بوديد».
در مواردى اظهار ايمان اكثريت را پوچ مىشمارد و مىفرمايد: «وَ ما يُؤْمِنُ اَكْثَرُهُمْ بِاللّهِ اِلاّ وَ هُمْ مُشْرِكُونَ»(7): «اكثر آنان به خدا ايمان نياوردهاند مگر آنكه مشرك هستند»، و در مواردى ديگر صراحتا به اكثريت نسبت شرك مىدهد: «كانَ اَكْثَرُهُمْ مُشْرِكينَ».(8)
آياتى از قرآن اكثريت را در معرض كفر قرار مىدهد و مىفرمايد: «اَكْثَرُهُمُ الْكافِرُونَ»(9): «اكثر آنان كافر هستند»؛ و گاهى اين كفر را جهت مىدهد: «وَ اِنَّ كَثيرا مِنَ النّاسِ بِلِقاءِ رَبِّهِمْ لَكافِرُونَ»(10): «بسيارى از مردم به ملاقات پروردگار (قيامت) كافرند»؛
1) . سوره هود: آيه 17. سوره رعد: آيه 1. سوره غافر: آيه 59 .
2) . سوره بقره: آيه 100.
3) . سوره شعراء: آيات 8 ، 67 ، 103، 121، 139، 158، 174، 190.
4) . سوره بقره: آيه 88 .
5) . سوره حاقه: آيه 41.
6) . سوره بقره: آيه 83 .
7) . سوره يوسف: آيه 106 .
8) . سوره روم: آيه 42 .
9) . سوره نحل: آيه 83 .
10) . سوره روم: آيه 8 . سوره غافر آيه 59 .
و گاهى تمايل به كفر را درباره اكثريت مطرح مىكند و مىفرمايد: «تَرى كَثيرا مِنْهُمْ يَتَوَلوُّنَ الَّذينَ كَفَرُوا»(1): «مىبينى بسيارى از آنان را كه كافران را دوست مىدارند». تا آنجا كه تأثير معكوس آيات الهى را درباره اكثريت بيان مىكند: «وَ لَيَزيدَنَّ كَثيرا مِنْهُمْ ما اُنْزِلَ اِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ طُغْيانا وَ كُفْرا»(2): «آنچه از سوى پروردگارت بر تو نازل شده طغيان و كفر بسيارى از آنان را بيشتر مىكند»!
در اين آيات مشاهده كرديم كه خداوند مؤمن نبودن و مشرك بودن و كافر بودن را صراحتا به اكثريت نسبت داده و جلوههايى از آن را نيز بيان داشته است.
قرآن نه تنها اكثريت را درباره ايمان قبول ندارد، بلكه با اشاره به جهت بىارزشى آن - كه نبود علم و آگاهى است - براى همه روشن مىكند كه چرا نبايد گول اكثريت را خورد.
در آيات متعددى از قرآن عموم مردم به عدم علم نسبت داده شدهاند كه مىفرمايد: «اَكْثَرُ النّاسِ لا يَعْلَمُونَ»(3): «اكثر مردم نمىدانند»، و يا مىفرمايد: «اَكْثَرُهُمْ لايَعْلَمُونَ».(4)و گاهى اين تعبير به «جهل» تغيير مىيابد و مىفرمايد: «وَ لكِنَّ اَكْثَرَهُمْ يَجْهَلُونَ».(5)گاهى جهت علمى فاصله داشتن اكثريت از حق را چنين بيان مىكند: «وَ ما يَتَّبِعُ اَكْثَرُهُمْ
1) . سوره مائده: آيه 80 .
2) . سوره مائده: آيات 64 ، 68 .
3) . سوره اعراف: آيه 187. سوره نحل: آيه 38. سوره روم: آيه 6 ، 30. سوره سبأ: آيه 28، 36. سوره غافر: آيه 57 . سوره جاثيه: آيه 26. سوره يوسف: آيه 21، 40، 68 .
4) . سوره انعام: آيه 37. سوره اعراف: آيه 131. سوره انفال: آيه 34. سوره يونس: آيه 55. سوره نحل: آيه 101. سوره انبياء: آيه 24. سوره نمل: آيه 61. سوره قصص: آيه 13، 57 . سوره لقمان: آيه 25. سوره زمر: آيه 29، 49. سوره دخان: آيه 39. سوره طور: آيه 47 .
5) . سوره انعام: آيه 111 .
اِلاّ ظَنّا وَ اِنَّ الظَّنَّ لا يُغْنى مِنَ الْحَقِّ شَيْئا»(1): «اكثر مردم جز گمان را تابع نمىشوند، و گمان در رسيدن به حق هيچ نفعى ندارد». در مواردى هم بسيارى از گمراه كنندگانِ مردم را از همين دريچه مىنگرد: «وَ اِنَّ كَثيرا لَيُضِلُّونَ بِاَهْوائِهِمْ بِغَيْرِ عِلْمٍ»(2): «بسيارى از مردم با آراء بدون علم خود ديگران را گمراه مىكنند».
اگر علم و آگاهى در تشخيص حق ارزش دهنده است، بدون شك عقل و فكر دُرُست كه پردازنده علم و تحليل كننده آنست در درجه مقدم آن قرار دارد. خداوند در اين باره آيات بسيار شديد اللحنى فرموده كه عمق مسئله اكثريت را براى ما روشن مىسازد.
در آياتى از قرآن تعقّل نكردن را مطرح كرده و فرموده است: «اَكْثَرُهُمْ لايَعْقِلُونَ»(3): «اكثريت مردم تعقل نمىكنند». در بعضى از آيات اين معنى با تعبير غفلت آمده و فرموده است: «اِنَّ كَثيرا مِنَ النّاسِ عَنْ آياتِنا لَغافِلُونَ»(4): «بسيارى از مردم از آيات ما غافلند»، كه مىتوان منظور از آن را تفكر و تعقل نكردن دانست. در موردى ديگر خوشبينى نسبت به اكثريت را مؤاخذه مىكند و آنان را در حد چهار پايان پايين مىآورد، و چنين تعبيرى در قرآن چشم و گوش انسان را باز مىكند كه مبادا با خيالات واهى درباره اكثريت خود را تباه كند. مىفرمايد: «اَمْ تَحْسَبُ اَنَّ اَكْثَرَهُمْ يَسْمَعُونَ اَوْ يَعْقِلُونَ، اِنْ هُمْ اِلاّ كَالاَْنْعامِ بَلْ هُمْ اَضَلُّ سَبيلاً»(5): «يا گمان مىكنى اكثر مردم مىشنوند يا تعقل مىكنند؟ اين اكثريت نيستند مگر مانند چهارپايان بلكه از آنان هم گمراهترند».
در آيهاى ديگر واهمه جهنم رفتن اكثريت را از ذهنها پاك مىكند و چنان صريح اين مسئله را با علل آن مطرح مىكند كه خاطر هر انسانى آسوده شود: «وَ لَقَدْ ذَرَأْنا لِجَهَنَّمَ كَثيرا مِنَ الْجِنِّ وَ الاِْنْسِ لَهُمْ قُلُوبٌ لايَفْقَهُونَ بِها وَ لَهُمْ اَعْيُنٌ لايُبْصِرُونَ بِها وَ لَهُمْ آذانٌ لايَسْمَعُونَ بِها، اُولئِكَ كَالاَْنْعامِ بَلْ هُمْ اَضَلُّ»(1): «ما بسيارى از جن و انس را براى جهنم خلق كرديم. اينان قلبهايى دارند كه با آنان درك نمىكنند و چشمانى دارند كه با آن نمىبينند و گوشهايى دارند كه با آن نمىشنوند، اينان مانند چهار پايانند، بلكه گمراهترند».
و اينچنين صراحتهاى قرآن بيدار باش دائمى ماست كه روز قيامت با وجود چراغهاى خطرى مانند اين آيات، هيچ عذرى درباره پيروى كوركورانه از اكثريت پذيرفته نخواهد شد.
پس از مرحله فكر و تعقل و اعتقاد، نوبت به عمل مىرسد. خداوند هنوز اين اكثريت را رها نمىكند و در تقوى و مراعات فرامين الهى نيز آنان را عقب مانده از قافله و آلودگان به گناه معرفى مىكند، و از اين جهت نيز سلب اعتماد از آنان را اعلام مىنمايد.
در مواردى از قرآن قلت مؤمنين را در برابر كثرت فاسقين چنين بيان مىكند: «مِنْهُمُ الْمُؤْمِنُونَ وَ اَكْثَرُهُمُ الْفاسِقُونَ»(2): «عدهاى از آنان مؤمناند و اكثر آنان فاسقند»؛ و گاهى با ظرافت بيشتر بىمسئوليتى اكثريت را به ميان مىآورد و مىفرمايد: «وَ ما وَجَدْنا
لاَِكْثَرِهِمْ مِنْ عَهْدٍ وَ اِنْ وَجَدْنا اَكْثَرَهُمْ فاسِقينَ»(1): «اكثر آنان را داراى عهد و پيمان و مسئوليت نيافتيم، و اكثرشان را فاسق يافتيم».
در مواردى فرموده: «كَثيرٌ مِنْهُمْ فاسِقُونَ»(2): «بسيارى از آنان فاسقاند»، و گاهى كلمه «ناس» را به كار برده و فرموده: «اِنَّ كَثيرا مِنَ النّاسِ لَفاسِقُونَ».(3)مسئله فسق و بىتقوايى اكثريت در موردى با عنوان «اسراف» آمده كه مىفرمايد: «ثُمَّ اِنَّ كَثيرا مِنْهُمْ بَعْدَ ذلِكَ فِى الاَْرْضِ لَمُسْرِفُونَ»(4): «بعد از آن بسيارى از آنان در زمين اسراف كار شدند». در آيهاى ديگر «شتاب به سوى گناه» درباره اكثريت مطرح شده و مىفرمايد: «تَرى كَثيرا مِنْهُمْ يُسارِعُونَ فِى الاِْثْمِ وَ الْعُدْوانِ وَ اَكْلِهِمُ السُّحْتَ»(5): «مىبينى بسيارى از آنان را كه به انجام گناه و دشمنى و خوردن مال ناشايست شتاب مىورزند». در آيهاى هم عنوان «سوء عمل» درباره اكثريت آمده است: «مِنْهُمْ اُمَّةٌ مُقْتَصِدَةٌ وَ كَثيرٌ مِنْهُمْ ساءَ ما يَعْمَلُونَ»(6): «عدهاى از آنان امت ميانهرو هستند، و آنچه بسيارى از آنان انجام مىدهند زشت است». و در آيهاى مسئله «دروغ» درباره اكثريت مطرح شده است: «اَكْثَرُهُمْ كاذِبُونَ»(7): «اكثر آنان دروغگويند».
اين گونه است كه خداوند ما را از پيروى اكثريت كه فاسقاند بر حذر داشته و گناهكاران را بىارزشتر از آن دانسته كه عدهاى دنيا و آخرت خود را بر تابعيت از آنان استوار كنند.
اكثريت از نظر خداوند تا آنجا سقوط مىكند كه خداوند آنان را كفران كننده نعمتها معرفى مىكند، كه قدر الطاف الهى را نمىدانند و با خداوند روى خوش ندارند. چنين اكثريتى براى بندگان خدا دلسوز نخواهند بود و پيروى از آنان قدردانى از قدر ناشناس است.
در قرآن در مواردى «ناس» مطرح شده و مىفرمايد: «اَكْثَرُ النّاسِ لا يَشْكُرُونَ»(1)و در مواردى مىفرمايد: «اَكْثَرُهُمْ لا يَشْكُرُونَ»(2)، و در جايى ديگر مىفرمايد: «وَ لا تَجِدُ اَكْثَرُهُمْ شاكِرينَ»(3): «اكثر آنان را شكرگزار نمىيابى». در آيهاى هم كفران نعمت را به ميان مىآورد و مىفرمايد: «فَاَبى اَكْثَرُ النّاسِ اِلاّ كُفُورا»:(4)«اكثر مردم جز كفران نعمت را نپذيرفتند».
تا اينجا روشن شد كه مسئله اكثريت در قرآن چه اصالتا و چه به اعتبار عللى كه ممكن است به آن ارزش دهد مانند ايمان، آگاهى، تعقل و تفكر، تقوى و شكرگزارى، از نظر خداوند و آنچه در كتاب مباركش فرموده نه تنها ارزشى ندارد، بلكه مورد نكوهش و توصيفِ منفى نيز قرار دارد.
لازم به يادآورى است كه در تعدادى از موارد ذكر شده از قرآن كلمه «اكثر» به كار رفته و در موارد ديگرى «كثير» استفاده شده است. واضح است كه «اكثر» به تناسب كلمهاى كه بدان اضافه شده به معناى اكثريت قريب به اتفاق آن خواهد بود، مثلاً «اَكْثَرُ النّاسِ» يعنى اكثريت مردم. و در كنار آن «كثير» كه به معناى «عده زياد» از موردى خواهد بود مثلاً «كَثيرٌ مِنَ النّاسِ» يعنى عده زيادى از مردم، و روشن است كه «اكثر»
عدد بيشترى از «كثير» را نشان مىدهد. ولى به هر حال كلمه «كثير» هم از اين بُعد به مطلب مىنگرد كه انبوهى از جمعيت به سويى رفتهاند كه انتظار نمىرفته است و از اين نكته نتيجه مورد نظر درباره اكثريت به دست مىآيد اگرچه منظور اكثريت قاطع نباشد.
جالب است كه كلمه «اكثر» در بيشتر موارد آن به «ناس» اضافه شده كه شامل عموم بشريت مىشود، و يا به ضمير «هُم» - كه به مردم باز مىگردد - آمده است، و اين در اثبات سقوط ارزش اكثريت مطلب را بدون نياز به توضيح روشن مىنمايد.
با توجه به آنچه قرآن درباره اكثريت تصريح كرده، براى هضم مسئله و آمادگى براى تحليل اين بنيان اعتقادى، جا دارد تجربه عملى اين نگاه الهى به اكثريت را با مرورى بر تاريخ امتها مطالعه كنيم. ابتدا تاريخ انبياء عليهمالسلام و سپس تاريخ امامان عليهمالسلام و بعد از آن تاريخ غيبت كبرى را ورق مىزنيم.
اين بسيار مهم است كه در تاريخ همه انبيا عليهمالسلام حتى يك مورد نداريم كه اكثريت مردم با پيامبرى موافق باشند و مخالفين او در اقليت باشند. بسيار جالب است كه مسئله مخالفت اكثريت در حد يك فكر و اعتقاد شخصى اكتفا نشده، بلكه باطل خود را اظهار كردهاند و عملاً به مخالفت با پيامبر زمان خود پرداختهاند و تصميم به اخراج او از آن سرزمين گرفتهاند، و آنقدر در باطل خود استقامت به خرج دادهاند كه عذاب خدا را بىواهمه طلب كردهاند. از همه عجيبتر اينكه با ديدن آثار عذاب هم عقب نشينى نكردهاند و آنقدر اصرار ورزيدهاند كه عذاب الهى بر سر آنان نازل شده و نابودشان كرده است.
اين سابقه اكثريت در امم گذشته، اطمينان خاطر مىآورد كه اصلاً درباره اكثريت بايد محتاطانه و با حالت حذر و ترس از گمراهى نگاه كرد، و اين گذشته شرم آور در همه امتها را هميشه بايد مد نظر داشت.
در سوره عنكبوت آمارى كلى از اين سوء سابقه اكثريت ارائه مىدهد و مىفرمايد:
«فَمِنْهُمْ مَنْ اَرْسَلْنا عَلَيْهِ حاصِبا وَ مِنْهُمْ مَنْ اَخَذَتْهُ الصَّيْحَةُ وَ مِنْهُمْ مَنْ خَسَفْنا بِهِ الاَْرْضَ وَ مِنْهُمْ مَنْ اَغْرَقْنا»(1): «بر عدهاى از آنان سنگ فرستاديم، و عدهاى را صيحه آسمانى فرا گرفت و عدهاى ديگر را در زمين فرو برديم و گروهى ديگر را غرق كرديم».
در تاريخ هر يك از پيامبران نيز اين مخالفت اكثريت در قرآن با جزئياتش ترسيم شده كه ذيلاً به ترتيب ارائه مىشود:
درباره حضرت نوح عليهالسلام اقليتى كه به اندازه يك كشتى بودند نجات يافتند و آن خلق عظيم با مخالفت خود هلاك شدند: «وَ نُوحا اِذْ نادى مِنْ قَبْلُ فَاسْتَجَبْنا لَهُ فَنَجَّيْناهُ وَ اَهْلَهُ مِنَ الْكَرْبِ الْعَظْيمِ. وَ نَصَرْناهُ مِنَ الْقَوْمِ الَّذينَ كَذَّبُوا بِآياتِنا اِنَّهُمْ كانُوا قَوْمَ سَوْءٍ، فَاَغْرَقْناهُمْ اَجْمَعينَ»(2): «و آنگاه كه نوح از قبل ما را خواند و ما او را اجابت نموديم و از آن گرفتارى عظيم او و اهلش را نجات داديم، و او را براى نجات از قومى كه آيات ما را تكذيب مىكردند يارى كرديم. آنان قوم بدى بودند و ما همه آنان را غرق كرديم».
حضرت ابراهيم عليهالسلام در مقابل قومى قرار مىگيرد كه بت پرستند و يك تنه در برابر آن اكثريت متفق مىايستد و سخن حق خود را مىگويد و از اقليت بودن خود نمىهراسد: «اِذْ قالَ اِبْراهيمُ لاَِبيهِ وَ قَوْمِهِ اِنَّنى بَراءٌ مِمّا تَعْبُدُونَ»(1): «آنگاه كه ابراهيم به پدر و قومش گفت: من از آنچه شما مىپرستيد بيزارم».
قوم حضرت لوط عليهالسلام او را در شديدترين تنگناها قرار دادند و با جرئت به كار خود مشغول شدند تا جايى كه او را تهديد به اخراج كردند: «قالُوا لَئِنْ لَمْ تَنْتَهِ يا لُوطُ لَتَكُونَنَّ مِنَ الْمُخْرَجينَ»(2): «گفتند: اى لوط، اگر بس نكنى از اخراج شوندگان خواهى بود». آنگاه عذاب الهى را كه اكثريت را شامل شد و اقليتى كه حتى همسر لوط هم بين آنان نبود از آن نجات يافتند چنين ترسيم مىكند: «كَذَّبَتْ قَوْمُ لُوطٍ بِالنُّذُرِ، اِنّا اَرْسَلْنا عَلَيْهِمْ حاصِبا اِلاّ آلَ لُوطٍ نَجَّيْناهُمْ بِسَحَرٍ»(3): «قوم لوط انذار كنندگان را تكذيب نمودند. ما بر آنان سنگ فرستاديم، مگر خاندان لوط كه هنگام سحر آنان را نجات داديم».
درباره حضرت صالح عليهالسلام منظره بُهت آورى به نظر مىآيد، چرا كه آنچه خدا از آنان خواسته بود نه تنها اعمال روز مره زندگى نبود بلكه دستورى بود كه منفعتش به همه آن اكثريت مىرسيد: شترى كه يك روز تمام آب نهر را مىنوشيد و به همه مردم شير مىداد. مىبينيم كه اكثريت حتى در چنين مواردى قابل اعتماد نيستند و بر مخالفت با خداوند متحد مىشوند اگرچه به ضرر دنيايشان باشد: «فَكَذَّبُوهُ فَعَقَرُوها فَدَمْدَمَ عَلَيْهِمْ
رَبُّهُمْ بِذَنْبِهِمْ فَسَوّاها»(1): «پيامبر خدا را تكذيب كردند و شتر را كشتند. خداوند هم به خاطر گناهشان عذاب را بر آنان نازل كرد و با خاك يكسانشان نمود».
درباره حضرت شعيب عليهالسلام حتى دلسوزى آن پيامبر عظيم الشأن را ذكر مىكند كه مردم اعتنايى نكردند: «وَ اِلى مَدْيَنَ اَخاهُمْ شُعَيْبا . . . وَ يا قَوْمِ لا يَجْرِمَنَّكُمْ شِقاقى اَنْ يُصيبَكُمْ مِثْلَ ما اَصابَ قَوْمَ نَوْحٍ اَوْ قَوْمَ هُودٍ اَوْ قَوْمَ صالِحٍ وَ ما قَوْمُ لُوطٍ مِنْكُمْ بِبَعيدٍ . . . وَ لَمّا جاءَ اَمْرُنا نَجَّيْنا شُعَيْبا وَ الَّذينَ آمَنُوا مَعَهُ بِرَحْمَةٍ مِنّا، وَ اَخَذَتِ الَّذينَ ظَلَمُوا الصَّيْحَةُ فَاَصْبَحُوا فى ديارِهِمْ جاثِمينَ»(2): «به سوى شهر مدين برادرشان شعيب را فرستاديم . . . اى قوم، ضديت با من شما را به آنجا نكشاند كه آنچه به قوم نوح يا قوم هود يا قوم صالح رسيد به شما هم اصابت كند، و قوم لوط هم از شما فاصله چندانى ندارند . . . آنگاه كه عذاب ما آمد شعيب و كسانى را كه ايمان آورده بودند با رحمت خود نجات داديم، و صيحه ظالمين را گرفت و در ديار خود به طور ناگهانى هلاك شدند».
حضرت الياس عليهالسلام را جز گروهى كه از آنان به خالص شدگان تعبير فرموده، نپذيرفتند: «وَ اِنَّ اِلْياسَ لَمِنَ الْمُرْسَلينَ، اِذْ قالَ لِقَوْمِهِ اَلا تَتَّقُونَ، اَتَدْعُونَ بَعْلاً وَ تَذَرُونَ اَحْسَنَ الْخالِقينَ، اللّهَ رَبَّكُمْ وَ رَبَّ آبائِكُمُ الاَْوَّلينَ، فَكَذَّبُوهُ فَاِنَّهُمْ لَمُحْضَرُونَ، اِلاّ عِبادَ اللّهِ الْمُخْلَصينَ»(3): الياس از پيامبران بود. به قوم خود گفت: آيا تقوى پيبشه نمىكنيد؟ آيا بُت بعل را صدا مىزنيد و خداى احسن الخالقين را رها مىكنيد؟ اللّه پروردگار شما و
پدران قبل شماست. اما او را تكذيب كردند و آنان احضار خواهند شد مگر بندگان خالص خداوند».
حضرت موسى عليهالسلام مسايل مختلفى با قوم خود داشت كه آنان در هر يك سقوط ارزش اكثريت را بيشتر به نمايش مىگذاشتند، تا آنجا كه به مردم فرمود: «يا قَوْمِ، لِمَ تُؤْذُونَنى وَ قَدْ تَعْلَمُونَ اَنّى رَسُولُ اللّهِ اِلَيْكُمْ»(1): «اى قوم، چرا مرا اذيت مىكنيد در حالى كه مىدانيد من فرستاده خدا به سوى شمايم»!
يكى از آن مراحل حساس اين بود كه بعد از آن همه تلاشِ حضرت موسى عليهالسلام براى ساختار اعتقادى بنىاسرائيل، به مجرد مشاهده بتپرستان تقاضاى بت كردند!! «وَ جاوَزْنا بِبَنىاِسْرائيلَ الْبَحْرِ فَاَتَوْا عَلى قَوْمِ يَعْكُفُونَ عَلى اَصْنامٍ لَهُمْ، قالُوا يا مُوسَى اجْعَلْ لَنا اِلها كَما لَهُمْ آلِهَةً قالَ اِنَّكُمْ قَوْمٌ تَجْهَلُونَ»(2): «بنىاسرائيل را از دريا عبور داديم. آنان به قومى رسيدند كه در برابر بتان كُرنش مىكردند. گفتند: اى موسى، براى ما هم خدايى (بُتى) قرار ده همان گونه كه آنان بتهايى دارند. فرمود: شما قومى هستيد كه جهل مىورزيد».
مسئله عجل و سامرى مرحله عجيبترى بود كه نشان داد مردم با غيبت پيامبرانشان چگونه باطن خود را بروز مىدهند و اين اكثريتِ به ظاهر تسليمِ اوامر خدا و رسول، چگونه به طور ناگهانى به كفر باز مىگردند. «وَ اتَّخَذَ قَوْمُ مُوسى مِنْ بَعْدِهِ مِنْ حُلِيِّهِمْ عِجْلاً جَسَدا لَهُ خُوارٌ، اَلَمْ يَرَوْا اَنَّهُ لا يُكَلِّمُهُمْ وَ لا يَهْديهِمْ سَبيلاً، اتَّخَذُوهُ وَ كانُوا ظالِمينَ»(3): «قوم حضرت موسى بعد از رفتن او به كوه طور، از زينتهاى خود گوساله
بي جانى كه صدايى داشت براى پرستش انتخاب كردند. آيا نمىبينند كه با آنان سخن نمىگويد و آنان را به راهى هدايت نمىكند؟ آن گوساله را برگزيدند در حالى كه با اين اقدام شان ظلم كردند».
مىبينيم كه خداوند به تعمدِ آن اكثريت در رجوع به بتپرستى و جهالت و عدم تفكر و تعقلشان در چنين انتخابى و نهايتا به ظالم بودنشان در چنين حركتى تصريح مىفرمايد. آنگاه بىاعتنايى اين اكثريت را به يادآورىهاى جانشينِ حضرت موسى عليهالسلام چنين بيان مىكند: «وَ لَقَدْ قالَ لَهُمْ هارُونُ مِنْ قَبْلُ يا قَوْمِ اِنَّما فُتِنْتُمْ بِهِ وَ اِنَّ رَبَّكُمُ الرَّحْمنُ فَاتَّبِعُونى وَ اَطيعُوا اَمْرى، قالُوا لَنْ نَبْرَحَ عَلَيْهِ عاكِفينَ حَتّى يَرْجِعَ اِلَيْنا مُوسى»(1): «هارون قبلاً به آنان گفت: اى قوم، شما گول گوساله و سامرى را خورديد و پروردگار شما رحمن است. تابع من باشيد و امر مرا اطاعت كنيد. گفتند: همچنان در برابر آن كرنش خواهيم كرد تا موسى به نزد ما باز گردد».
عكس العمل پيامبرى كه هرگز انتظار نداشت اكثريت مردم با غيبت چند روزه او اينچنين بيراهه روند و سر از غليظترين نوع آن يعنى بتپرستى در آورند، در قرآن خواندنى است: «وَ لَمّا رَجَعَ مُوسى اِلى قَوْمِهِ غَضْبانَ اَسَفا قالَ بِئْسَما خَلَّفْتُمُونى مِنْ بَعْدى، اَعَجِلْتُمْ اَمْرَ رَبِّكُمْ، وَ اَلْقَى الاَْلْواحَ وَ اَخَذَ بِرَأْسِ اَخيهِ يَجُرُّهُ اِلَيْهِ»(2): «آنگاه كه موسى با غضب و تأسف به نزد قوم خود بازگشت گفت: بعد از من چه بد رفتار كرديد! آيا براى عذاب پروردگارتان عجله داشتيد؟ آنگاه حضرت موسى الواح را به سويى انداخت و سر برادرش را گرفته (به عنوان مؤاخذه) او را به سوى خود مىكشيد».
از اين عجيبتر پاسخ هارون است كه اكثريت او را تنها گذاشتند و تصميم به قتل او گرفتند، و اين نشانه كمال بىاعتمادى به اكثريت است. يعنى حضرت موسى عليهالسلام با توجه
به اينكه اكثريت ايمان دارند و اگر هم مشكلى پيش آيد همان اكثريت لا اقل به فاصله چهل روز مىتوانند هارون را كمك كنند تا او باز گردد با مردم خداحافظى كرد و به كوه طور رفت. آيا احتمال مىداد همه او را تنها بگذارند؟ آيا احتمال مىداد حتى تصميم به قتل او بگيرند؟ قرآن اين صحنه را از قول هارون چنين نقل مىكند: «قالَ ابْنَ اُمَّ اِنَّ الْقَوْمَ اسْتَضْعَفُونى وَ كادُوا يَقْتُلُونَنى، فَلا تُشْمِتْ بِىَ الاَْعْداءَ وَ لا تَجْعَلْنى مَعَ الْقَوْمِ الظّالِمينَ»(1): «هارون گفت: اى پسر مادرم، اين قوم مرا خوار كردند و ضعيف شمردند و نزديك بود مرا بكشند، پس دشمنان را بر من شاد مكن و مرا با قوم ظالم قرار مده».
درباره حضرت عيسى عليهالسلام عبارت لطيفى در قرآن آمده كه وقتى از اكثريت نااميد شد در پى گردآورى اقليتى برآمد: «فَلَمّا اَحَسَّ عيسى مِنْهُمُ الْكُفْرَ قالَ: مَنْ اَنْصارى اِلَى اللّهِ؟ قالَ الْحَواريُّونَ: نَحْنُ اَنْصارُ اللّهِ»(2): «آنگاه كه حضرت عيسى از آنان احساس كفر نمود فرمود: چه كسى در راه خدا ياور من مىشود؟ حواريون گفتند: ما ياوران خداييم».
در مواردى از قرآن به جاى نام پيامبران در معرفى ملتها، نام خود اقوام و گروهها آمده است.
درباره «قوم ثَمود» همه را به كفر نسبت مىدهد و استثنايى هم نمىكند و مىفرمايد:
«اَلا اِنَّ ثَمُودَ كَفَرُوا رَبَّهُمْ اَلا بُعْدا لِثَمُودَ»(1): «بدانيد كه قوم ثمود به پروردگارشان كافر شدند، دور باشند قوم ثمود».
درباره «قوم عاد» - كه همان قوم حضرت هود هستند - همه آنان را به انكار آيات الهى و سرپيچى از رسولان خدا و پيروى از جباران نسبت مىدهد و مىفرمايد: «وَ تِلْكَ عادٌ جَحَدُوا بِآياتِ رَبِّهِمْ وَ عَصَوْا رُسُلَهُ وَ اتَّبَعُوا اَمْرَ كُلِّ جَبّارٍ عَنيدٍ»(2): «و قوم عاد آيات پروردگارشان را انكار كردند و از رسولانش سرپيچى نمودند و از دستور هر جبار عنيدى پيروى نمودند».
در موردى ديگر برخورد جاهلانه آنان با پيامبران و سپس نزول عذاب الهى را چنين ترسيم مىنمايد: «وَ اذْكُرْ اَخا عادٍ اِذْ اَنْذَرَ قَوْمَهُ . . . قالُوا اَجِئْتَنا لِتَْأفِكَنا عَنْ آلِهَتِنا . . . فَأَصْبَحُوا لا يُرى اِلاّ مَساكِنُهُمْ كَذلِكَ نَجْزِى الْقَوْمَ الْمُجْرِمينَ»(3): «به ياد آور برادر قوم عاد (يعنى حضرت هود عليهالسلام) را كه قوم خود را ترسانيد . . . گفتند: آيا آمدهاى ما را از اعتقاد به خدايانمان برگردانى؟ . . . عذاب الهى چنان بود كه صبح كردند در حالى كه فقط خانههاى بىصاحب شان ديده مىشد، و ما اين گونه قوم مجرم را جزا مىدهيم».
در آيهاى «اصحاب رَسّ» را با اقوام ديگرى بدون استثنا تكذيب كنندگان پيامبرشان معرفى مىكند: «كَذَّبَتْ قَبْلَهُمْ قَوْمَ نُوحٍ وَ اَصْحابَ الرَّسِّ وَ ثَمُودَ».(4)
در آيهاى ديگر «اصحاب اَيْكَه» را كه قوم حضرت شعيب بودند و مستحق انتقام الهى شدند، معرفى مىكند: «وَ اِنْ كانَ اَصْحابَ الاَيْكَةِ لَظالِمينَ، فَانْتَقَمْنا مِنْهُمْ»(1): «اصحاب ايكه از ظالمين بودند و از آنان انتقام گرفتيم».
در آيهاى «قوم تُبَّع» را كنار «اصحاب الاَيْكة» با كلمه «كلّ» مىآورد و همه آنان را مستحق عذاب مىشمارد: «وَ اَصْحابُ الاَيْكَةِ وَ قَوْمَ تُبَّعٍ، كُلٌّ كَذَّبَ الرُّسُلَ فَحَقَّ وَعيدِ»(2): «اصحاب اَيْكَه و قوم تُبَّع، هر يك پيامبران را تكذيب كردند؛ و وعده عذاب را سزاوار شدند».
در آيه ديگرى «اصحاب حِجر» چنين مطرح شدهاند: «وَ لَقَدْ كَذَّبَ اَصْحابُ الْحِجْرِ الْمُرْسَلينَ . . . فَأَخَذَتْهُمُ الصَّيْحَةُ مُصْبِحينَ»(3): «اصحاب حِجر پيامبران را تكذيب كردند . . . صبح هنگام صيحه آنان را در گرفت».
در آيهاى اكثريت عظيم يهود و نصارى به عنوان تكرار كنندگان كفر امتهاى قبل معرفى شدهاند: «قالَتِ الْيَهُودُ عُزَيْرٌ ابْنُ اللّهِ، وَ قالَتِ النَّصارى الْمَسيحُ ابْنُ اللّهِ، ذلِكَ قَوْلُهُمْ بِأَفْواهِهِمْ يُضاهِئُونَ قَوْلَ الَّذينَ كَفَرُوا مِنْ قَبْلُ، قاتَلَهُمُ اللّهُ اَنّى يُؤْفَكُونَ»(4): «يهوديان مىگويند عُزَير پسر خداست، و مسيحيان مىگويند مسيح پسر خداست.
اين گفتار علنى آنان است كه در اين گفته به سخن كافران قبل شباهت دارند. خدا آنان را بكشد كه تا كجا دروغ مىپردازند».
تا اينجا با مرورى بر تاريخ انبياء و امتهايشان معلوم شد كه هميشه اكثريت قريب به اتفاق و در مواردى همه مردم بدون استثنا به مخالفت با نمايندگان خداوند برخاستهاند و اين گونه سقوط ارزش چنين مردمى تا آنجا پيش رفته كه نه تنها خداوند نظر رحمت خويش را از آنان برداشته؛ بلكه بر آنان غضب كرده، و در اين غضب بر تنبيه آنان اكتفا نفرموده و عنوان «انتقام» را مطرح كرده، و در يك زمان كوتاه همه آنان را نابود كرده و زمين را از لوث وجودشان پاك نموده است.
حتى قوم حضرت يونس عليهالسلام با آن حضرت به مخالفت پرداختند و اين ضديت چنان فراگير شد كه از سوى خداوند تهديد به عذاب شدند، و باز در برابر حق مقاومت كردند تا آثار عذاب ظاهر شد. آنان همه مراحل امتهاى گذشته را پيمودند، و فقط اين سعادت را داشتند كه با ديدن آثار عذاب دست از كفر خود برداشتند و ايمان آوردند و خداوند هم عذاب را باز پس فرستاد: «. . . اِلاّ قَوْمَ يُونُسَ لَمّا آمَنُوا كَشَفْنا عَنْهُمُ عَذابَ الْخِزْىِ»(1): «... مگر قوم يونس كه وقتى ايمان آوردند عذاب خوار كننده را از آنان بر طرف كرديم».
تاريخ زندگانى پيامبر صلىاللهعليهوآله را به دو فاصله زمانى مىتوان تقسيم كرد: قبل از هجرت و بعد از آن.
1) . سوره يونس: آيه 68 .
در دوران قبل از هجرت مسلمانان در اقليت و دشمنان حضرت در اكثريت بودند. اذيت و آزار آنان هم قدرتمندانه صورت مىگرفت و بارها تا حد قتل حضرت پيش رفت. اقليت مسلمانان هم شكنجه مىشدند و برخى به شهادت مىرسيدند، تا آنجا كه همگى در «شِعب ابىطالب» سه سال زندانى شدند و آن سختىها را تحمل كردند. اكثريت كافر و جاهل نهايتا در «دار الندوة» تصميم دستجمعى بر قتل آن حضرت گرفتند و حضرت ناچار به هجرت شد و مسلمانان هم در پى آن حضرت به مدينه آمدند. در اين دوران اقليتى مسلمان در برابر اكثريتى كافر بودند و با ضميمه اكثريت جهان آن روز كه شامل بت پرستان ساير كشورها و مسيحيان و يهوديان مىشد، مسلمانان در برابر آنان عددى به شمار نمىآمدند. بنابراين در آن مرحله اكثريت مخالف راه حق خداوند بود.
مرحله دوم پس از هجرت آن حضرت است كه دو جلوه از اقليت و اكثريت طى آن خود را نشان داد:
دشمنان دست اندر كار حضرت كه ابتدا بت پرستان بودند، كم كم يهود و نصارى را هم در برگرفت و همه بر ضدّ آن حضرت متحد شدند و او را تكذيب نمودند. جنگهاى بدر و اُحد و خندق و حنين لشكركشى بت پرستان بود، و در خيبر جنگ يهوديان نيز بدان افزوده شدند. گروهى ديگر نصاراى نجران بودند كه با آن جمعيت عظيم جزيه را پذيرفتند ولى سخن حق را نپذيرفتند با آنكه مسئله مباهله نيز مطرح شد. از آخرين جنگهاى حضرت جنگ موته با روميان بود كه اكثريت مسيحى بودند.
روزگار ده ساله بعد از هجرت دائما در گير و دار اين جنگها و چندين جنگ كوچك تر سپرى شد و دورانى بود كه حضرت با اقليت خويش به جنگ اكثريت مىرفت، و در واقع اين اكثريت بودند كه براى نماينده خداوند روز آرامى باقى نگذاشتند.
اگر در كنار اين اكثريتِ به جنگ برخاسته با پيامبر صلىاللهعليهوآله اكثريت انسانهاى روى زمين در آن زمان را يعنى رومِ مسيحى و ايرانِ زرتشتى و هند و چينِ بت پرست را اضافه كنيم معلوم مىشود مسلمانان هنوز در اقليتى كوچك در برابر اكثريتى عظيم بودند، و اين مرحله نيز بيدار باشى براى درك بىارزشى اكثريت است.
بُعد ديگر مسئله، تقسيم داخلى مسلمانان از نظر اقليت و اكثريت بود. هر چه تعداد مسلمانان رو به كثرت مىنهاد مؤمنين واقعى در اقليت قرار مىگرفتند و منافقين و سست اعتقادان اكثريت را تشكيل مىدادند، و روز به روز انسجام بيشترى بر ضد خدا و رسولش مىيافتند، به گونهاى كه در سالهاى آخر عمر پيامبر صلىاللهعليهوآله مسئله نفاق بسيارى از آيات قرآن و حتى يك سوره كاملِ آن را به خود اختصاص داد. حدود 50 آيه قرآن
در 12 سوره - كه همه در سالهاى آخر عمر پيامبر صلىاللهعليهوآله در مدينه نازل شدهاند - درباره منافقين و برنامهها و رفتار و كردارشان است و در 15 آيه عنوان «نفاق» و «منافق»، رسما مطرح شده(1)
آل عمران: 152، 167. نساء: 60 ، 61 ، 81 ، 88 ، 89 ، 138، 139. مائده: 41، 52 ، 61 . انفال: 49. توبه: 64 ، 66 ، 67 ، 68 ، 73، 74، 79، 81 ، 83 ، 101، 124، 127. احزاب: 12، 13، 57 ، 60 ، 61 ، 73. محمد صلىاللهعليهوآله: 16، 20، 23. فتح: 6 ، 11. مجادله: 8 ، 14، 20. حديد: 13، 14. حشر: 11، 12. منافقون: همه آيات .
و يك سوره كامل نيز به نام «منافقين» نام گذارى شده است.در اين آيات به باطن كثيف آنان كه كفر محض و ضديت با خدا و رسول و دين الهى است تصريح گرديده و دو رو بودن آنان در گفتار با جمله «يَقُولُونَ بِأَلْسِنَتِهِمْ ما
1) . آيات مربوط به منافقين عبارتند از:
لَيْسَ فى قُلُوبِهِمْ»(1)براي شان نشانى هميشگى اعلام شده است. از جلسات محرمانه آنان با عنوان «نجوى» سخن به ميان آمده، و دوستى با دشمنان خدا و ارتباط با كفار و سرعت آنان به سخنان كفر آميز و سوء ظنشان نسبت به خداوند تعالى به عنوان مشخصههاى آنان مطرح شده است. از رفتار آنان تمسخر نسبت به آيات الهى و قرآن، و جسارت و اعتراض و اذيت نسبت به ساحت قدس پيامبر صلىاللهعليهوآله بوده، و امر به منكر و نهى از معروف، صفات و كردار بارز آنان است كه قرآن به ميان آورده است.
آنگاه دستور برخورد با منافقين و تندى در رفتار با آنان مطرح شده و عنوان «طَبَعَ اللّهُ عَلى قُلُوبِهِمْ»(2)با لعنت و كوردلى در آيه «لَعَنَهُمُ اللّهُ فَأَصَمَّهُمْ وَ اَعْمى اَبْصارَهُمْ»(3)بر پيشانى آنان نقش بسته است. آنگاه اين لعنت با شدت بيشترى مطرح شده كه «مَلْعُونينَ اَيْنَما ثُقِفُوا، اُخِذُوا وَ قُتِّلُوا تَقْتيلاً».(4)وآن قدر مورد نفرت خداوند واقع شدهاند كه فرموده: «وَ لا تُصَلِّ عَلى اَحَدٍ مِنْهُمْ ماتَ اَبَدا وَ لا تَقُمْ عَلى قَبْرِهِ»(5): «بر كسى از آنان كه مىميرد نماز مگذار و بر قبر او توقف مكن»، و پايان خط نفاق با «لِيُعَذِّبَ اللّهُ الْمُنافِقينَ وَ الْمُنافِقاتِ . . .»(6)نشان داده شده است.
همه اين فرازها، گوياى حضور طيف وسيعى به نام منافقين در جامعه مسلمانان است كه هر چه رحلت پيامبر صلىاللهعليهوآله نزديكتر مىشد اقدامات خود را علنى كرده وسعت مىدادند و عده بيشترى را با خود همدست مىنمودند، به طورى كه در آستانه رحلت حضرت اكثريتى عظيم يا رسما منافق بودند و يا از هواداران و طرفداران ثابت قدم و
فداكار و قابل اعتماد آنان به شمار مىآمدند، و از اين حقيقت بزرگ پس از رحلت حضرتش آنگاه پرده برداشته شد كه به نصرت طلبى بزرگ نماينده خداوند يعنى على و زهرا عليهماالسلام پاسخ منفى دادند و آنان را تنها گذاشتند.
اين مشكل در حيات پيامبر صلىاللهعليهوآله تا آنجا پيش رفته بود كه حضرت براى اعلام ولايت و خلافت بعد از خود در غدير احساس خطر جدى مىكرد و اين خطر را صراحتا مربوط به حضور منافقين مىدانست، چنانكه در آغاز خطبه غدير با تصريح به اين اقليت و اكثريت فرمود:
وَ سَأَلْتُ جَبْرَئيلَ اَنْ يَسْتَعْفِىَ لِىَ السَّلامَ عَنْ تَبْليغِ ذلِكَ اِلَيْكُمْ اَيُّهَا النّاسُ، لِعِلْمى بِقِلَّةِ الْمُتَّقينَ وَ كَثْرَةِ الْمُنافِقينَ وَ اِدْغالِ اللاّئِمينَ وَ حِيَلِ الْمُسْتَهْزِئينَ بِالاِْسْلامِ، الَّذينَ وَصَفَهُمُ اللّهُ فى كِتابِهِ بِأَنَّهُمْ يَقُولُونَ بِأَلْسِنَتِهِمْ ما لَيْسَ فى قُلُوبِهِمْ وَ يَحْسَبُونَهُ هَيِّنا وَ هُوَ عِنْدَ اللّهِ عَظيمٌ؛ وَ كَثْرَةِ اَذاهُمْ لى غَيْرَ مَرَّةٍ حَتّى سَمُّونى اُذُنا وَ زَعَمُوا اَنّى كَذلِكَ . . .(1)
اى مردم، من از جبرئيل خواستم كه از خدا بخواهد تا مرا از ابلاغ اين مهم معاف بدارد، زيرا از كمى متقين و كثرت منافقين و افساد ملامت كنندگان و حيلههاى مسخره كنندگان اسلام اطلاع دارم، كسانى كه خداوند در كتابش آنان را توصيف كرده كه با زبانشان مىگويند آنچه در قلبهايشان نيست و اين كار را سهل مىشمارند در حالى كه نزد خداوند عظيم است؛ و همچنين به خاطر اينكه منافقين بارها مرا اذيت كردهاند تا آنجا كه مرا «اُذُن» (گوش كننده بر هر حرفى) ناميدند و گمان كردند كه من چنين هستم . . .
1) . اسرار غدير: ص 139 - 140 بخش 2 .
مىبينيم كه پيامبر صلىاللهعليهوآله هفتاد روز به رحلت خود مانده متقين را در اقليت و منافقين را در اكثريت معرفى مىكند؛ و اين بزرگ ترين هشدار براى مسلمانانى است كه پيامبرِ خود را در احساس خطر مىبينند.
با زمينهاى كه در تاريخ پيامبر صلىاللهعليهوآله مطرح شد، فصل آغازين دوره امامت از همان لحظات اول با اكثريتى قاطع بر ضد آن مقام عظمى خود نمايى كرد. خلافت راستين حتى نتوانست چند ساعتى بدون قد برافراشتن مخالفينش وجود داشته باشد، و آنان كه اعلام ضديت با امامان منصوب شده خداوند نمودند، از همان لحظات اول اكثريت قريب به اتفاق را تشكيل دادند!
اين ضديت با همه آنچه در تاريخ انبيا عليهمالسلام و حتى پيامبر صلىاللهعليهوآله تجربه شده بود فرق داشت. اين بار اكثريت به خانه امامت هجوم آوردند و دَرِ آن را از جا كندند و آتش در آن به پا كردند و بانوى برگزيده بهشت را به شهادت رساندند. آنگاه اين اكثريت به دشمنى و مخالفت با امام منصوب شده الهى اكتفا نكردند كه طنابى بر گردن او انداخته براى بيعت با غاصبين حقش بردند، و با شمشيرهاى آخته او را تهديد به قتل و وادار به چنين بيعتى نمودند.
بيست و پنج سال اين اكثريت رو به افزونى نهاد و آن اقليت همچنان در اقليت ماند؛ تا روزى كه با على بن ابىطالب عليهالسلام بيعت كردند باز هم از او خواستند تابع اكثريتى باشد كه در طول 25 سال قوام يافته و منسجمتر شده بود و معاويهاى به عنوان رهبر از پيش تعيين شده مواظب آنان بود! على عليهالسلام كه نمىتوانست چنين باشد آنچنان مورد بىمهرى قرار گرفت كه پنج سال خلافتش درگير سه جنگ جمل و صفين و نهروان شد و در همان حال از سوى اكثريت اصحاب خود خون دل مىخورد و تهديد مىشد.
با پايان روزگار دلخون كننده اكثريت مردم با خليفه الهى على بن ابىطالب عليهالسلام، اكثريتى بزرگ تر تشكيل شد كه رياستشان با معاويه بود. چه خونها كه از طرفداران خليفه اللّه بر زمين ريخته شد و چه خونجگرها كه امام منصوب شده الهى امام مجتبى عليهالسلام از مردم تحمل كرد، و چه بسيار از آن اقليت طرفدارش در زندانهاى زياد بن ابيه شكنجه شده به قتل رسيدند.
اكثريت مىرفت تا اوج خود را نشان دهد امّا با نشانى سياه بر پيشانى!! اكثريتى به گستردگى حجاز و افريقا و عراق و ايران و هند و پاكستان و افغانستان و تركيه و تركمنستان امروز، بر فراز منبرها خليفه الهى على بن ابىطالب عليهالسلام را لعن و ناسزا مىگفتند. در زمان كدام پيامبر اكثريتى به اين عظمت دست به انحطاطى به اين درجه زدهاند؟!! كدام اكثريتى را اين گونه يكپارچه بر باطل مىتوان يافت؟ آيا چنين اكثريتى ارزش دارد؟! آيا اقليتى كه در مقابل چنين اكثريتى باشد بر حق نيست؟! آيا مردم آن زمان كه پيرو اكثريت شدند لايق آتش نيستند؟!
هنوز اكثريتى كه قرآن فرياد حذر دربارهاش سر داده چهره تمام عيار خود را نشان نداده بود، تا روزى كه قافله اقليت و اكثريت در كربلا رو در رو قرار گرفتند. آنجا بود كه نماينده خداوند يعنى حسين بن على عليهالسلام با نداى «هَلْ مِنْ ناصِرٍ يَنْصُرُنى» براى يارى خدا و نجات دين خدا از همه استمداد نمود ولى كسى او را يارى نكرد. اقليت به اقلُّ القليل رسيد! يعنى زير سقف آسمان 72 جوانمرد و 84 بانوى صبور بر ظلم اكثريت باقى ماند. اين اقليت مظلوم با كمال رشادت اوامر خدا را براى اكثريت تكرار كردند و از عذاب روز قيامت ترساندند.
اكثريت كوردل با قدرتى كه در دست داشتند اقليت را سر بريدند و نماينده خدا را هم سر بريدند و زير سُم اسبان قرار دادند و حتى بدنهاى شريفشان را دفن نكردند. بانوان حريم الهى حتى به نام انسانيت مورد عواطف اكثريت قرار نگرفتند و صداى العطش آنان را نشنيده گرفتند، نداى «اِنْ لَمْ يَكُنْ لَكُمْ دينٌ فَكُونُوا اَحْرارا فى دُنْياكُمْ» را نيز زير پا گذاشته مظاهر حيا و عفت و عصمت را در شهرهاى خود به اسيرى بردند، و محو شدن نام خدا را از صفحه زمين با سر بريده امام حسين عليهالسلام به همه نشان دادند.
جشنِ غلبه اكثريتى بىدين و خالى از انسانيت و ضد خدا و هواپرست با شعار «لا خَبَرٌ جاءَ وَ لا وَحْىٌ نَزَلَ» در دمشق برگزار شد و با جسارت به سر بريده پيام آور قرآن از كربلا تا دمشق، و نوشيدن شراب و بازى با قمار، بىارزشى اكثريت را اِلَى الاَبَد
بر همگان معلوم ساختند و نشان دادند كه هر چه اكثريت منسجمتر و متشكلتر باشد غير قابل اعتمادتر است. بر همه معلوم شد كه اكثريت با خدا كارى ندارد، و كارشان به جايى مىرسد كه اصلاً خدايى را قبول ندارند تا پيامبرى فرستاده باشد و امامى بعد از او تعيين كرده باشد تا مردم با او كار داشته باشند!!
دوران خلافت بنىاميه و بنىعباس دنباله اين مسير بود كه نيازى به تلاش بيشتر براى انحراف اكثريت نبود. سيل بنيان كَن ضلالت و گمراهى چنان غالب بود كه هر لحظه انتظار بلاى الهى مىرفت. ولى از آنجا كه خدا اين امت را مرحومه اعلام كرده عذاب دنيوى امتهاى گذشته را نازل نمىكند، ولى پرونده چنين اكثريتى در محكمه عدل الهى مفتوح است.
آنچه در اين دوران 245 ساله امامت تا آغاز غيبت صغرى درباره اقليت و اكثريت مشهود است نمايانگر اكثريت گمراه در دو جهت است: يكى اكثريت غير مسلمان كه
تعدادشان چندين برابر مسلمانان بود، و ديگرى اكثريت مسلمانان گمراه كه تعدادشان در مقابل شيعيان و محبين اهل بيت عليهمالسلام چندين برابر بود. مجموع اين دو اكثريت وقتى در پيشگاه خداوند به محاسبه در آيند اَقَلّ القليل باقى مىماند كه پذيرندگان خلافت و امامت بلافصل على بن ابىطالب عليهالسلام پس از پيامبرند.
پس از اين دوران، نوبت به عصر غيبت مىرسد كه تا كنون حدود 1180 سال از آن مىگذرد. در اين دوران اگر چه اقليت و اكثريت در نوسان بوده، ولى اين پايه همچنان محفوظ مانده كه در همه زمانها اكثريتى عظيم متعلق به مخالفينِ دينِ واقعىِ خداوند بوده و شامل غير شيعيان از مسلمانان و يهود و نصارى و بت پرستان و ملحدان است، و هميشه طرفداران حق در اقليت بودهاند.
مطالعه پرونده اين دوران كه دوازده قرن طول آن و به گستردگى زمين گستره آن است، نشان مىدهد كه چگونه هشدار «قَدْ ضَلَّ قَبْلَكُمْ اَكْثَرُ الاَْوَّلينَ» درباره پيشينيان در مورد «آخِرين» يعنى «آنان كه در زمانهاى متأخر آمدهاند» هم تحقق يافته و اكثر آخرين نيز گمراه و مخالف دستورات الهى بودهاند.
آن هشدارهاى قرآنى درباره اكثريت، و اين نهيب پيامبر صلىاللهعليهوآله در خطابه غدير، مسئله «پيروى از اكثريت» را از بُعد تاريخى تبديل به پايه اعتقادى نموده است. غاصبين خلافت از روز اول «اجماع» و «اكثريت» را به عنوان ابزارى بسيار قوى در پيشبرد و تثبيت اهداف خود به كار گرفتند. آنان براى پر كردن خلأهاى فكرى و عملىِ ايجاد شده به خاطر انحراف از خط ولايت الهى، دقيقا از مسئله «اتفاق مردم» در جهات اعتقادى و حكمى و اجتماعى اسلام استفادههاى فراوان بردند.
اينجاست كه از خواب غفلت بيدار مىشويم و بار ديگر ارزش هشدارهاى پيامبر صلىاللهعليهوآله در غدير براى ما روشن مىشود. آيندهاى توسط آن حضرت پيش بينى شد كه در آن نه تنها اكثريت مانند امتهاى گذشته گمراهند، كه اين مسئله به عنوان يك مبناى ضد خدا در موارد بسيارى از دين بر عليه فرامين الهى مورد استفاده قرار خواهد گرفت و كم كم صورت تدوين يافتهاى به خود مىگيرد و دستور العمل نسلهاى بعدى مىشود.
در اين قسمت از بحثِ تفسيرى آيه «وَ لَقَدْ ضَلَّ قَبْلَهُمْ اَكْثَرُ الاَْوَّلينَ» كه در خطبه اقتباس شده، به تجزيه و تحليل علمى مسئله «اكثريت» در 5 بخش مىپردازيم، تا اين پايه اعتقادى را با الهام از غدير بر صفحه دل خود بنگاريم، و با قلبى مطمئن از اقليت بودن خود و اكثريت مخالفينِ امامت ائمه عليهمالسلام نهراسيم.
بايد اذعان داشت كه توجه به اكثريت بين عموم مردم هميشه گرايش ذاتى نيست و تمايل به اكثريت در افراد مىتواند علل متفاوتى داشته باشد كه گاهى يكى از آنها و گاهى دو يا چند مورد با هم جمع مىشود.
در بسيارى از موارد گرايش به اكثريت در اثر سوق دادن ديگران است. يعنى با بزرگ نمايى خيالى اكثريت كه دستمايههاى اوليه آن را دارد براحتى مىتوان مردم را درباره آن قانع كرد و به سمت آن سوق داد، در حالى كه اين سوق دادن اكثرا به حساب گرايش خود مردم گذاشته مىشود. به خصوص اگر ابزار تبليغاتى در دست گروهى باشد سرعت اين عمل چند برابر مىشود.
شكى نيست كه مسئله «اكثريت» همان نقطه ضعفى است كه فكر و قلب ساده انديشان را به خود مشغول مىنمايد. گاهى واهمه اينكه فكر اين همه انسان چگونه ممكن است اشتباه كند، و گاهى اين استنباط كه ارزش عقلهاى مجموع اكثريت از عقلهاى اقليت بيشتر است در هر اجتماعى كشش به اكثريت را ايجاد مىكند.
درباره بسيارى از مردم نيز اين مطلب صادق است كه فرصتى براى فكر كردن و تشخيص دادن و تصميم گرفتن ندارند، و همرنگ جماعت شدن را به عنوان آسانترين راه انتخاب كردهاند، بدون آنكه دغدغهاى از عاقبت آن داشته باشند، چنان كه قرآن در مواردى به پيروى اين گونه گروهى از پدرانشان اشاره مىكند: «اِنّا
وَجَدْنا آبائَنا عَلى اُمَّةٍ وَ اِنّا عَلى آثارِهِمْ مُقْتَدُونَ»(1): «ما پدران خود را بر دينى يافتيم و به آثار آنان اقتدا مىكنيم».
در كنار اين گروههايى كه خود به سوى اكثريت مىروند، بسيارى نيز از ترس مخالفت و يا ترس از دست دادن منافع خود در صورت مخالفت، و يا حتى حوصله مخالفت نداشتن و در مواردى به بهانه حفظ وحدت، پا بر روى حق مىگذارند و تابع اكثريت مىشوند، و در اين پيروى تا آنجا پيش مىروند كه سخن دل خود را هم فراموش مىكنند و در اثر مرور زمان اعتقاد اصيل خود را از دست مىدهند، و لفظا و معنىً تابع اكثريت مىشوند.
1) . سوره زخرف: آيه 23 .
بايد در نظر داشت كه جوامع مختلف در شرايط متفاوت، مسايل خاصى مانند تعصبات قومى دارند كه در اثر آنها نيز گرايش به اكثريت در جامعه ايجاد مىشود.
مهم اين است كه جذب اكثريت شدن دلايل بسيارى مىتواند داشته باشد كه اكثر اين علل ارزش علمى و عقلايى ندارند، و از همين ديدگاه نظريات چنين اكثريتى نيز بىارزش خواهد بود. از همين جنبه است كه در چند آيه مسئله نادانى و ناآگاهى و تعقل نكردن درباره اكثريت مطرح شده و فرموده: «اَكْثَرُهُمْ لا يَعْلَمُونَ»(1)و «اَكْثَرُهُمْ لا يَعْقِلُونَ».(2)
با توجه به آنچه در علل گرايش عموم مردم به سوى اكثريت گفته شد، علت بىارزش بودن آن نيز معلوم گرديد. اساسا جمعى كه به داعىهاى غلط و يا بىارزش گرد هم آيند طبعا كشش فكرى و عملى آنان نيز به همان جوانب سوق داده خواهد شد، و در تصميمگيرىهايشان آن داعيههاى غلط را دخالت خواهند داد.
قرآن كريم درباره علل گمراهى اكثريت به نقطهاى اشاره مىكند كه جامع همه علتهاست.
در سوره بقره پس از ذكر برخى امتها كه اكثريتشان گمراه بوده و به عذاب گرفتار شدند مىفرمايد: «اَفَكُلَّما جاءَكُمْ رَسُولٌ بِما لا تَهْوى اَنْفُسُكُمُ اسْتَكْبَرْتُمْ فَفَريقا كَذَّبْتُمْ وَ
فَريقا تَقْتُلُونَ»(1): «آيا هر بار كه پيامبرى نزد شما آمد و آنچه نفسهاى شما آن را نمىپسنديد برايتان آورد سركشى كرديد و عدهاى او را تكذيب كرده و عدهاى ديگر او را مىكُشيد»؟
اين بدان معنى است كه علت انحراف اكثريتها پيروى از هواى نفس خويش است، كه البته «هواى نفس» به صورتى كه در اين آيه به كار رفته در خور توضيح است:
وقتى اكثريتى با كششها و علل متفاوت كه اكثرا جاذبههاى بىارزشى هستند تشكيل شد كم كم احساس قدرت مىكند، و براى خود خواستههايى را مطرح مىكند، و با تكيه بر قدرت اجرايى خود در صدد اجراى آنها بر مىآيد. دامنه اين خواستهها تا آنجا پيش مىرود كه از پيامبران نيز انتظار پيدا مىكنند طبق خواستههاى آنان سخن بگويند و عمل كنند!
اين در واقع انتظار از خداوند است كه دستوراتى مطابق هواى نفس مردم نازل كند، و بازگشت چنين انتظارى به مسخره كردن خدا و رسول و فرامين الهى است، چرا كه در اين صورت نيازى به دستورات الهى نخواهد بود، و در واقع هوسها هستند كه حكم تعيين كننده در همه موارد را صادر مىكنند!
اينجاست كه خداوند با چنين مردمى به شدت برخورد مىكند و آنان را نابود مىنمايد، چرا كه اين به معناى اعلام موجوديت گروهى به نام «اكثريت» است كه در برابر پروردگار تصميمگيرى مىكند و قانون تسليم محض در برابر خدا را بر هم مىزند. يقينا اين قدرتى كه اكثريت در خود مىبيند باعث مىشود در برابر خدا هتّاكتر و در پيشبرد اهدافش گستاختر باشد.
1) . سوره بقره: آيه 87 .
در مرحله بعد نوبت به تكذيب انبياء عليهمالسلام براى پيشبرد و اجراى هوسهاي شان مىرسد، و اگر پيامبران با آنان مقابله كنند نوبت به برداشتن آنان از سر راه و قتل ايشان مىرسد.
نتيجهاى كه از اين آيه و مرحله عملى آن در تاريخ مىتوان گرفت اين است كه كششهاى نفسانى - كه هميشه انسانها را به سوى شيطان سوق مىدهد - وقتى به صورت «اكثريت» تشكّل پيدا مىكند و قدرت آن به تعداد نفرات اين اكثريت افزايش مىيابد، براى رسيدن به اهداف شيطانى و ضد خدايى با تمام توان وارد عمل مىشود و حد و مرزى براى خود نمىشناسد. در واقع آن علت كه هواى نفس است براى اين اهداف كه شيطانى است، آخرين توانايىها را به كار مىبندد.
نقطه ارزشى بحث اكثريت در سايه خطابه غدير، جهت گيرى دشمنان امامت و غاصبين خلافت در جهت عكس آيات قرآنى و محتواى غدير درباره اكثريت است، و اين همان چيزى است كه پيامبر صلىاللهعليهوآله هشدارش را مىداد.
اگر در روايات اهل سنت مرورى داشته باشيم رواياتى در ارزش دادن به اكثريت با عبارتهاى مختلف كه گاهى تا حد افراط است به چشم مىخورد. جا دارد قبل از ريشه يابى، نمونههايى از آنها را ذكر كنيم(1)
صحيح مسلم: ح 1843، 1845، 1846، 1847، 1849، 1855. كنز العمال: ج 1 ص 104، ج 4 ص 373 - 374، ج 5 ص 751، ج 11 ص 210. همچنين كنز العمال: احاديث 909، 1025، 1028، 1029، 1030، 1031، 1032، 1035، 1036، 1039، 1049، 1644، 20241، 20242، 34459، 34461. سنن ابىداود: ج 1 ص 206، 207، ج 3 ص 18. الجامع الصغير: ج 2 ص 48. فيض القدير: ج 6 ص 595 . كشف الخفاء: ج 1 ص 333 - 350 .
:1) . اين روايات در اين منابع قابل مراجعه است:
1 . يَدُ اللّهِ مَعَ الْجَماعَةِ : دست خدا با جماعت و اكثريت است.
2 . الْجَماعَةُ رَحْمَةٌ وَ الْفُرْقَةُ عَذابٌ : اجتماع رحمت و تفرقه عذاب است.
3 . اِنَّ اُمَّتى لا يَجْتَمِعُ عَلَى ضَلالٍ : امت من بر گمراهى متحد نمىشوند.
4 . اِتَّبِعُوا السَّوادَ الاَْعْظَمَ : پيرو اكثريت باشيد.
5 . مَنْ شَذَّ شَذَّ اِلَى النّارِ : هر كس از اكثريت جدا شود به سوى آتش رفته است.
6 . اِنَّ الشَّيْطانَ مَعَ مَنْ فارَقَ الْجَماعَةَ يَرْكُضُ : شيطان به همراه كسى كه از اكثريت جدا شود مىدَوَد.
7 . مَنْ خَرَجَ عَنِ الْجَماعَةِ قَيْدَ شِبْرٍ فَقَْد خَلَعَ رِبْقَةَ الاِْسْلامِ مِنْ عُنُقِهِ : هر كس به اندازه يك وجب از مسير اكثريت خارج شود، قلاده اسلام را از گردن خويش خارج ساخته است.
8 . مَنْ شَذَّ عَنِ الْجَماعَةِ فَاقْتُلُوهُ : هر كس از اكثريت جدا شد او را بكشيد.
9 . مَنْ رَاى مِنْ اَميرِهِ شَيْئا يَكْرَهُهُ فَلْيَصْبِرْ، فَاِنَّهُ مَنْ فارَقَ الْجَماعَةَ شِبْرا فَماتَ فَمَيْتَةُ جاهِلِيَّةٍ : هر كس از امير خود چيزى ديد كه او را خوش نيامد بر آن صبر كند، چرا كه هر كس يك وجب از اكثريت جدا شود، اگر بميرد مرگ او بر جاهليت است.
البته امثال اين روايات در كتب اهل سنت بسيار است، و در منابع متعدد حديثى خود نقل كردهاند و در بحثهاى مربوط به خلافت به آنها استدلال نمودهاند.
آنچه بسيار جلب توجه مىكند ريشه اين روايات در صحيفه دوم است كه غاصبين خلافت در مدينه با حضور سى و چهار نفر از منافقين تهيه كردند و آن را اساس نامه دائمى سقيفه قرار دادند. واقعا جاى تعجب دارد كه همين روايات عينا در آن صحيفه ديده شود، به اضافه اين كه جهت گيرى آن و هدفى كه از تحريف آن در نظر بوده نيز صراحتا به رشته تحرير درآمده باشد. جالبتر اينكه ارزش خود صحيفه نيز بر اكثريت و اتفاق آراء مستند شده است.
عين عبارات مربوط به «اكثريت» در صحيفهاى كه در خانه ابوبكر تنظيم شده چنين است:
هذا مَا اتَّفَقَ عَلَيْهِ الْمَلَأُ مِنْ اَصْحابِ مُحَمَّدٍّ رَسُولِ اللّهِ مِنَ الْمُهاجِرينَ وَ الاَْنْصارِ . . . اتَّفَقُوا جَميعا بَعْدَ اَنْ اَجْهَدُوا رَأْيَهُمْ وَ تَشاوَرُوا فى اَمْرِهِمْ، وَ كَتَبُوا هذِهِ الصَّحيفَةَ نَظَرا مِنْهُمْ اِلَى الاِْسْلامِ وَ اَهْلِهِ عَلى غابِرِ الاَْيّامِ . . .
. . . وَ مَنْ فارَقَ جَماعَةَ الْمُسْلِمينَ فَاقْتُلُوهُ، فَاِنَّ فى قَتْلِهِ صَلاحا لِلاُْمَّةِ؛ وَ قَدْ قالَ رَسُولُ اللّهِ: «مَنْ جاءَ اِلى اُمَّتى وَ هُمْ جَميعٌ فَفَرَّقَهُمْ فَاقْتُلُوهُ، وَ اقْتُلُوا الْفَرْدَ كائِنا مَنْ كانَ مِنَ النّاسِ، فَاِنَّ الاِْجْتِماعَ رَحْمَةٌ وَ الْفُرْقَةُ عَذابٌ، وَ لا تَجْتَمِعُ اُمَّتى عَلَى الضَّلالِ اَبَدا، وَ اِنَّ الْمُسْلِمينَ يَدٌ واحِدَةٌ عَلى مَنْ سِواهُمْ، وَ اِنَّهُ لايَخْرُجُ مِنْ جَماعَةِ الْمُسْلِمينَ اِلاّ مُفارِقٌ وَ مُعانِدٌ لَهُمْ وَ مُظاهِرٌ عَلَيْهِمْ اَعْدائَهُمْ، فَقَدْ اَباحَ اللّهُ وَ رَسُولُهُ دَمَهُ وَ اَحَلَّ قَتْلَهُ . . .(1)
اين نوشتهاى است كه اكثريت از اصحاب محمد رسول اللّه از مهاجرين و انصار بر آن اتفاق كردهاند . . . همگى بعد از آنكه آخرين فكرهاى خود را جمع كرده و درباره مسايل خود مشورت نمودهاند متفق شده و اجماع كردهاند و اين صحيفه را با در نظر گرفتن اسلام و مسلمانان در آيندههاى اسلام نوشتهاند! . . .
. . . هر كس از جماعت و اكثريت مسلمانان جدا شد او را بكشيد، كه در قتل او صلاح امت اسلام است!! و اين در حالى است كه پيامبر فرموده: «هر كس سراغ امت من آيد در حالى كه آنان متحد هستند و بين آنان تفرقه بيندازد او را بكشيد! و كسى كه از اكثريت جداست بكشيد هر كس از مردم باشد، چرا كه اجتماع رحمت و تفرقه عذاب است. و امت من هرگز بر گمراهى متحد نمىشوند؛ و مسلمانان يد واحد در برابر ديگران هستند؛ و كسى از جماعت
1) . بحار الانوار: ج 28 ص 103 - 105. متن كامل صحيفه ملعونه دوم در ج 2 ص 126 - 129 از كتاب حاضر آمده است.
مسلمانان جدا نمىشود مگر كسى كه از اسلام جدا شده و با مسلمانان عناد مىورزد و دشمنان اسلام را يارى مىكند. بنابراين خدا و رسولش خون چنين كسى را مباح شمردهاند و قتل او را حلال دانستهاند . . .
تنظيم كنندگان صحيفه راه بلند مدت خود را اين چنين مزورانه پيش بينى كردند، و پيروان آنان نيز با مطالعه اين ميراث شوم فرهنگى اصول كار خود را يافتند و صدها روايت براى آنها جعل يا تحريف كردند؛ و اين گونه راه باطل خود را قرنها ادامه دادند.
با توجه به آنچه از آيات قرآن درباره اكثريت خوانديم، و با در نظر گرفتن وجود نفاق حتى در زمان خود پيامبر صلىاللهعليهوآله و هشدارهايى كه آن حضرت درباره آينده امت خود و وجود اسباب انحراف آنان در خطابه غدير و قبل و بعدِ آن داده، رواياتى كه اهل تسنن درباره «اكثريت» بدانها تمسك كردهاند از سه جهت بايد مورد باز بينى قرار گيرد: در مواردى دست جعل حاكمان غاصب و دستياران شان قابل كشف است. در مواردى ديگر روايات صحيح با حذف جملهاى يا افزودن عبارتى به سمت دلخواه آنان تغيير معنى داده است. در برخى از موارد روايات بدون كم و كاستى نقل شده ولى از معناى كلى آنها سوء استفاده شده است.
علماى بزرگوار ما در كتابهاى اعتقادى مفصلاً به پاسخ اين روايات پرداختهاند و جوانب جعل و تحريف و سوء استفاده از آنها را در ذيل مسايل خلافت و امامت بيان كردهاند. ما نيز در اينجا با اشاره به هشت نكته اساسى، ريشه يابى اين مبانى عقيدتى را پى مىگيريم:
مطرح كردن همه جانبه مسئله «اكثريت و اجماع» از روز اولِ غصب خلافت، براى پر كردن دو خلأ بزرگ است كه بر اثر جدايى از امامت و خلافت الهى طبعا بوجود مىآيد: يكى خلأ اعتقادى و ديگرى خلأ در اصول عملى.
از نظر اعتقادى اگر خليفه منصوب به حكم مستقيم خداوند كنار گذاشته شد، بايد خليفه غاصب را به صورتى قانونيت داد؛ و اين يك خلأ در زير بناى اعتقادى غاصبين بود كه بايد راه چارهاى براى آن پيدا مىكردند. استناد به اكثريت دستمايه نقدى بود كه راه يافتن به آن چندان هم مشكل نبود حتى اگر حصول آن با تزوير و ارعاب و تهديد باشد. لذا در صحيفه بر آن تأكيد شده تا نسلهاى آينده نپرسند: اين خلافت چه مشروعيتى داشته است! اگر چه تحقق اكثريت آن هم تحت عنوان شورايى كه ادعا مىكردند هرگز تحقق نيافت، و زور و ارعاب هياهويى به نام اكثريت را در اذهان مردم شايع نمود.
از نظر عملى نيز در احكام شرعى و اجتماعى پشتوانهاى براى قانونيت دادن به هر اقدامى لازم بود، كه مقدارى از آن با اعطاى اختيارات به هر خليفه غاصبى حل مىشد و بقيه آن با استناد به تمايل اكثريت به آن كار به تصويب مىرسيد، و يا اكثريت صحابه يا تابعين يا علما كه به نام «اجماع» مطرح شد. البته اجماع در اعتقاد شيعه اگر كاشف از قول معصوم عليهالسلام باشد ارزش دارد، و اين غير از اجماع اهل تسنن است كه به رأى اكثريت ذاتا ارزش قائلند و آن را حجت شرعى مىدانند.
بنابر اين غاصبينِ اول به خوبى متوجه اين دو خلأ بزرگ بودهاند كه اين گونه جاى آن را با «اكثريت» و ارزش دادن به آن پر كردهاند؛ و ادامه دهندگان راه خلافت از نوع سقيفهاى نيز در طول تاريخ اين ركن اساسى خود را از دست ندادهاند و از هر فرصتى براى تحكيم آن استفاده كردهاند.
براى تحكيم بنيادين مسئله «اكثريت» و براى استفاده ابزارى از آن در مسير خلافت غصب شده و پيش بينى جنبههاى كاربردى آن، دست جعل و تحريف بادقت فوق العادهاى دست به پردازش اين روايات زده و حتى ضرورتها و زمينههاى احتمالى آن را در نظر گرفته است، تا حاكم غاصب در مقام عمل بادست بازترى به سوى اهداف از پيش تعيين شده گام بردارد.
اگر در اين روايات دقت كنيم خواهيم ديد در هر كدام از آن ها مقدارى از دايره ارزش اكثريت گسترش يافته است. ابتدا دست خدا را كمك اكثريت مىداند كه نوعى از تأييد است. سپس راه گمراهى را درباره اكثريت مسدود مىكند. در مرحله بعد دستور پيروى از اكثريت را مىدهد. آنگاه به اقليت حمله مىكند و در درجه اول هر كس كه با اكثريت نباشد راهى جهنم مىشود. براى تأييد، شيطان را همراه اقليت مىكند تا در مقابل «يَدُ اللّهِ مَعَ الْجَماعَةِ» قرار بگيرد. آنگاه قدرت بيشترى حس مىكند و براى
اقليت حكم كفر و خروج از اسلام و مرگ جاهلى صادر مىكند و سپس شمشير بر فرق او فرود مىآورد و حكم قتل او را صادر مىكند. در آخرين مرحله براى آنكه اكثريت در برابر خلافها و جنايتهاى غاصبين به اقليت ملحق نشوند، آنان را امر به صبر و سكوت و دم بر نياوردن مىكند و دليل آن را بر هم نخوردن اجتماع مسلمين مطرح مىنمايد و براى تحكيم اين صبر آنان را به مرگ جاهلى تهديد مىكند!
همه اين ترفندها به خاطر آن است كه مسئله «اكثريت» از يك مسئله فكرى به يك ابزار حكومتى تبديل شده است. با اذعان كامل مىتوان گفت: غاصبين خلافت هرگز به پايههاى اعتقادى مردم نينديشيدهاند تا اساسى براى آن بگذارند، بلكه براى باز گرداندن مردم به جاهليت و تخريب بنيادهاى اعتقادى كه توسط پيامبر صلىاللهعليهوآله پايه گذارى شده بود، اين گونه دست به دامان «اجماع» و «اكثريت» و «اتفاق مسلمين» شدهاند. همان گونه كه به عنوان ابزارى براى سركوفت بر مؤمنين حقيقى و سوژه
دادن به دست اكثريتى منحرف، تهديداتى را به صورت تبصره و ضميمه به اصل مسئله «اكثريت» افزودهاند، و با همين گرزهاى ظالمانه صدها سال، طرفداران امامت ائمه عليهمالسلام را به بهانه بر هم زدن اجتماع مسلمانان و خروج از اكثريت و تكروى به شهادت رساندند يا به زندان انداختند و يا تبعيد نمودند و يا مجبور به فرارشان كردند.
بر فرض صحت همه روايات ذكر شده از جهت سند و متن، آيا پيامبرى كه اين همه به فكر اتحاد جامعه مسلمين بوده، راهكارى براى حفظ اين اتحاد توصيه نفرموده است؟ اگر روايات مزبور را پيامبر صلىاللهعليهوآله فرموده، آيا همان پيامبرى كسى نيست كه در غدير على عليهالسلام را رهبر و امام چنين اكثريتى معرفى كرد؛ تا با جانشينى او به جاى مقام نبوت اتحاد و يكپارچگى جامعه مسلمين از خطر شياطين محفوظ بماند؟ آيا دور انديشى پيامبر معظم صلىاللهعليهوآله در آن حد نبود كه جامعه مسلمانان تا روز قيامت متحد و يكدست و بدون اختلاف بماند، و آيا اين مهم را با تعيين دوازده امام عليهمالسلام تا آخرين روز دنيا تأمين نكرد؟ آيا با نصب امامانى معصوم، صيانت جامعه مسلمانان را از هر گونه ندانم كارى كه باعث اختلاف مىشود، ضمانت نفرمود؟
اگر تفرقه براى امت عذاب است، همان پيامبر در خطابه غدير فرمود: «لا تَضِلُّوا عَنْهُ وَ لا تَنْفِرُوا مِنْهُ (وَ لا تَفَرَّقُوا عَنْهُ)»(1)، و در فراز ديگر خطبه فرمود: «لا تَتَفَرَّقْ بِكُمُ السُّبُلُ عَنْ سَبيلِهِ»؛ و اين هشدارى بود كه «راه درست كه امت بر آن مجتمع هستند و بايد باشند راه على عليهالسلام است، و مبادا راه سقيفه و امثال آن مردم را از خط اصلى گمراه كنند».
جا دارد بپرسيم: چگونه است كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در اين بلندترين خطابه عمر خود، اين همه درباره خلافت و جوانب آن سخن گفته كه ركن جامعه مسلمين است، ولى
1) . اسرار غدير: ص 142 بخش 3.
درباره اجتماع مسلمانان و اينكه تكروى كننده را بايد كُشت سخنى به ميان نياورده است؟ زيرا ضامن بقاى اتحاد در جامعه اسلامى را مطرح كرده كه با حفظ آن نوبت به اختلاف و تفرقه نمىرسد تا در صدد چاره آن باشيم! و آنچه اختلاف و تفرقه است از كنار گذاشتن همين ضمانت نامه اسلام نشأت گرفته است.
جا دارد با پذيرفتن اين روايات، به جبهه گيرى متعاكس سقيفه بخنديم و از غفلت خود متأسف باشيم! آيا جامعه مسلمانان با حضور پيامبر صلىاللهعليهوآله در هم ريخته بود كه سقيفه زحمت يكپارچه ساختن آنان را تقبل نمود؟! اين اهل سقيفه از كجا ظهور كردند كه اتحاد و اجتماع مسلمانان را بر هم ريختند؟ آيا زمان پيامبر صلىاللهعليهوآله مسلمانان اتحاد و انسجامى نداشتند كه اهل سقيفه آن اتفاق را به ارمغان آوردند و سپس براى دفاع از آن دست به دامان چنين رواياتى شدند؟ اينجاست كه ما بايد به پيروان سقيفه بگوييم:
اگر دست خدا با جماعت است، آن همان اكثريتى است كه شما آن را بر هم زديد! اگر اجتماع مسلمانان رحمت و تفرقه آنان عذاب است، اين شما بوديد كه رحمت را به عذاب تبديل كرديد! اگر امت اسلام بر گمراهى متفق نمىشوند، آرى امت بر ولايت على عليهالسلام متفق بودند و شما به ضديت با اين اتفاق برخاستيد! اگر حديث مىگويد: «هر كس راه خاصى براى خود پيش گيرد و تكروى كند به سوى آتش مىرود»، اين شما بوديد كه از مسير خلافت الهى تكروى كرديد و هر روز راهى را پيش پاى مردم گذاشتيد: يك روز بيعت «فَلْتة» (ناگهانى!) كه با زور شمشير گرفته شد و به عنوان شورى مطرح گرديد؛ روز ديگر خليفهاى خليفه ديگرى را تعيين كرد، و روزى ديگر خليفهاى شش نفر را مسئول تعيين خليفه كرد، و روز ديگر معاويهاى اعلان سلطنت نمود!!
اگر شيطان با جدا شوندگان از اجتماع مسلمين مىدَوَد، بايد بدانيد همين شيطان بود كه در روز سقيفه برايتان جشن گرفت و بر فراز منبر با اولى بيعت كرد!(1)اگر مخالفت با اجتماع مسلمانان به اندازه يك وجب باعث خارج شدن از اسلام است، كار شما از وجب و ذراع گذشته و به خرق و ضديت رسيده؛ و لايق شأن شما كلام امام باقر است كه فرمود: «. . . وَ بَثَقا عَلَيْنا بَثْقا فِى الاِْسْلامِ لا يَسْكُرُ اَبَدا حَتّى يَقُومَ قائِمنا . . .»(2): «آن دو نفر شكستى در اسلام بر ما وارد كردند كه هرگز ترميم نمىشود تا قائم آل محمد قيام كند». كار شما از بيرون آوردن قلاده اسلام از گردنتان گذشته و به انداختن قلاده كفر - آن هم كفر جاهلى - رسيده است!
اگر دستور اين است كه اگر كسى از جماعت مسلمين تكروى كند بايد او را كشت، اولين كسى كه بايد بكشيم بنيانگذاران سقيفهاند كه ناگهان با فرياد «مِنّا اَميرٌ وَ مِنْكُمْ اَميرٌ» وارد سقيفه شدند و بانگ «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ» را كه شعار جماعت مسلمين بود شكستند. اگر اعتقاد بر اين است كه اگر كسى از جماعت مسلمين فاصله بگيرد به مرگ جاهليت مرده، اين شما بوديد كه خود جاهليت را براى مسلمانان ارمغان آورديد و آنان را با سير قهقرايى به سرعت به سوى جاهليت باز گردانديد.
اگر در صحيفه خود قتل مُفارق از جماعت مسلمين را صلاح امت محمد صلىاللهعليهوآله دانستهايد، اى كاش در همان روزهاى اول به دست شير مردان ولايت علوى كشته مىشديد تا شر فتنه شما در نطفه خاموش مىشد، و كار به آنجا نمىرسيد كه بانوى بانوانِ جماعت مسلمين را به شهادت برسانيد و بعد از او در صدد قتل امام مسلمين على بن ابىطالب عليهالسلام بر آييد!
افسوس كه مقدر خدا چنين بود تا امتحانى بزرگ از مردم بگيرد و تا روز آخر دنيا برگهاى اين امتحان به دست نسلهاى مسلمين داده شود تا باطن خود را نشان دهند، وگرنه اين على بن ابىطالب عليهالسلام بود كه دومى را در خانه آتش گرفته بر زمين زد و بر سينه او نشست و تصميم بر قتل او گرفت تا در همان آغاز زمين را از لوث سقيفه پاك كند، ولى اراده خداوند را به ياد آورد و فرمود: «قسم به خدايى كه محمد را كرامت بخشيده، اى پسر صهاك، اگر نبود آنچه خدا نوشته و مقرر فرموده و پيمانى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله با من نموده، مىدانستى كه تو نمىتوانى وارد خانه من شوى»!(1)
از آنجا كه برخى از روايات مطرح شده مفاهيم كلى دارد، غاصبين خلافت به راحتى از آن سوء استفاده كردهاند.
شكى نيست كه اتحاد و همبستگى و يكپارچگى و همدلى يك جامعه بسيار پسنديده بلكه لازم و واجب است، چرا كه در سايه آن هم امورات داخلى آنان و اجراى قوانينشان و حتى مسايل عاطفى و اخلاقى به احسن وجه به اجرا در مىآيد و مردم از امنيت عمومى برخوردار مىشوند و در مشكلات به كمك هم مىشتابند، و هم در برابر دشمنان خارجى دست در دست هم به دفاع مىپردازند و دشمن نيز با مشاهده اتحادشان جرئت اقدامى بر عليه آنان به خود نمىدهد.
اين اتحاد و اتفاق مسلمانان مسئلهاى است كه هر عاقلى مثبت بودن آن را مىفهمد و نيازى به استدلال ندارد، چنانكه قرآن و پيامبر صلىاللهعليهوآله و ائمه ما هم در اين باره سفارشات بسيارى فرمودهاند، كه برخى از روايات مورد استفاده اهل سقيفه از همين كليات است مثل «الْجَماعَةُ رَحْمَةٌ وَ الْفُرْقَةُ عَذابٌ». همان گونه كه تفرقه بين افراد يك جامعه و
1) . كتاب سليم: ص 150، 387.
از هم گسيختگى نظام آنان نيز امرى قبيح است و هر عقلى به آن حكم مىكند و ريشه شيطانى آن را درك مىكند، كه بعضى از آن روايات نيز از همين كليات است مثل «الشَّيْطانُ مَعَ مَنْ فارَقَ الْجَماعَةِ يَرْكُضُ».
آنچه در اين ميان مهم است ضابطه اتحاد و اتفاق مردم و آن نقطهاى است كه همه بايد پروانه آن باشند، نه اينكه هر كس به هر صورتى و با هر داعيهاى كه بتواند اجتماعى را متحد كند يك مسئله مثبت تلقى شود. آيا اگر زمينهاى پيش آيد كه جامعه مسلمين را بر سر الحاد يا بت پرستى يا يهوديت يا مسيحيت متحد كند به بهانه اتحاد بايد آن را بپذيريم؟ كسى شك ندارد كه سفارشات خدا و رسول به اتحاد و اجتماع و تفرقه نداشتن به چنين اتحادى باز نمىگردد. با اين ضابطه معلوم مىشود اجتماع بايد بر سر راه درست باشد و همان عقلى كه اتحاد را امرى مثبت تلقى مىكند، اتحاد بر راه نادرست را قبيح مىشمارد.
اين سوء استفاده غاصبين است كه پس از قرار دادن مردم در مسيرى نادرست، متخلف از آن را تفرقه انداز معرفى مىكنند. آنان به مردم نمىگويند كه اصل اين مفاهيم كلى براى كدام اتحاد و يكپارچگى جامعه است. حتى اگر فرصت بيشترى پيدا كنند راه خود را يگانه طريق حق معرفى مىكنند و به هيچ كس ديگرى اجازه ارائه راهش نمىدهند.
در برخى از روايات مربوط به اكثريت دست تحريف مشهود است. مسئله تحريف كه بدون شك با حيله و مكر ادبى و گنجاندن اهداف شوم با زياد يا كم كردن متون روايات صورت مىگيرد، از ابزارى است كه غاصبين را به صورت ميانبُر و با زحمتى كمتر از جعل حديث به مقصد مىرساند.
با فرض اينكه روايت «مَنْ فارَقَ جَماعَةَ الْمُسْلِمينَ فَاقْتُلُوهُ» صحيح باشد، افزودن جمله «فَاِنَّ فى قَتْلِهِ صَلاحا لِلاُمَّةِ» آن را جذابتر مىكند و دليل اين قتل را چاشنى آن مىكند چنانكه در صحيفه ملعونه مىبينيم. نمونه ديگر افزودن جمله «وَ اقْتُلُوا الْفَرْدَ كائِنا مَنْ كانَ مِنَ النّاسِ» است كه براى در هم شكستن شخصيتهاى مورد اعتماد مردم در اعتقاد و عمل و حتى صاحبان فكر كه جنبه علمى براى مردم دارند، جاده را براى اهداف شوم غاصبين صاف مىكند، چنانكه حتى على بن ابىطالب عليهالسلام را با آن همه عظمتى كه لا اقل در چشم همان مردم داشت به عنوان «كائنا مَنْ كانَ» يعنى «هر كه مىخواهد باشد» به زير شمشير كشيدند و از او بيعت گرفتند.
همين روايتِ «مَنْ فارَقَ جَماعَةَ الْمُسْلِمينَ . . .» در موردى به عنوان پشتوانه مطلبى ديگر قرار مىگيرد و آن اينكه «مَنْ رَاى مِنْ اَميرِهِ شَيْئا يَكْرَهُهُ فَلْيَصْبِرْ»، دليل صبر بر هر ظلمى كه از اُمراء سر مىزند بر هم نخوردن جماعت مسلمانان قرار داده شده است.
در موردى ديگر چاشنىِ «لا يَخْرُجُ عَنْ جَماعَةِ الْمُسْلِمينَ اِلاّ مُعانِدٌ اَوْ مُظاهِرٌ عَلَيْهِمْ اَعْدائَهُمْ» به ميان آورده شده تا با برچسبى از عناد يا كمك به دشمن بتوان اقليت را تهديد كرد.
اين ها چند نمونه بود كه با دستكارىِ روايات آن را به اهداف مورد نظر خود نزديك كردهاند، و نمونههاى آن بسيار است.
در منابع راويان همين روايات اكثريت، احاديث ديگرى ديده مىشود كه كاملاً با آنها متضاد است. نمونه معروف آن روايت «اِخْتِلافُ اُمَّتى رَحْمَةٌ»(1)است كه با اسناد
1) . كنز العمال: ج 1 ص 136. الجامع الصغير: ج 1 ص 13 .
متعدد در كتب اهل سنت نقل شده است. شكى نيست كه نقطه مقابل اين روايت «اِجْتِماعُ اُمَّتى عَذابٌ» مىشود و اين دقيقا ضدّ روايتى است كه قبلاً نقل شد: «الْجَماعَةُ رَحْمَةٌ وَ الْفُرْقَةُ عَذابٌ».
شكى نيست كه به كارگرفتن چنين روايتى براى رفو كردن وقايعى است كه ناگزير در اثر كنار گذاشتن خط امامت الهى پيش مىآمد، و به خاطر نبودن مرجعى معصوم چون پيامبر صلىاللهعليهوآله در حل اختلافات، دامنه اختلافات حل نشده روز به روز گستردهتر مىشد و در هر مرحله شكاف در اجتماع مسلمين وسيعتر مىگشت.
علت اصلى اين گونه بر هم خوردنِ اتحاد مسلمانان چيزى جز تغيير بنيادين نظام امامت و خلافت نبود؛ و بر همه معلوم بود كه اگر جانشين پيامبر صلىاللهعليهوآله مانند خود او در عصمت و علم و ساير شئونات بود، در هر اختلافى راه حل واقعى را نشان مىداد و اجتماع مسلمانان را از هر تفرقهاى حفظ مىكرد. براى آنكه بار اين جنايت را از دوش خود بردارند روايتى با عنوان «اِخْتِلافُ اُمَّتى رَحْمَةٌ» جعل كردند تا همه نگرانىها را يكباره از دلها بزدايند، غافل از اينكه با شعارهاى ديگرشان درباره «الْجَماعَةُ رَحْمَةٌ» و امثال آن سازش ندارد و تناقض گويى آن نسلهاى آينده را بيدار خواهد كرد.
در اين باره اُبى بن كعب در روزهاى اول غصب خلافت خطاب به مردم چنين گفت:
زَعَمْتُمْ اَنَّ الاِْخْتِلافَ رَحْمَةٌ! هَيْهاتَ! اَبى كِتابَ اللّهِ ذلِكَ عَلَيْكُمْ، يَقُولُ اللّهُ تَبارَكَ وَ تَعالى: «وَ لا تَكُونُوا كَالَّذينَ تَفَرَّقُوا وَ اخْتَلَفُوا مِنْ بَعْدِ ما جاءَهُمُ الْبَيِّناتُ اُولئِكَ لَهُمْ عَذابٌ عَظيمٌ»؛ وَ اَخْبَرَنا بِاخْتِلافِهِمْ فَقالَ: «لا يَزالُونَ مُخْتَلِفينَ اِلاّ مَنْ رَحِمَ رَبُّكَ وَ لِذلِكَ خَلَقَهُمْ» اَىْ لِلرَّحْمَةِ، وَ هُمْ آلُ مُحَمَّدٍ وَ شيعَتُهُمْ.(1)
1) . بحار الانوار: ج 28 ص 223.
شما گمان كردهايد كه اختلاف رحمت است! هرگز! كتاب خدا اين مطلب شما را رد مىكند، آنجا كه خداى تبارك و تعالى مىفرمايد: «مانند كسانى نباشيد كه تفرقه پيدا كردند و اختلاف نمودند بعد از آنكه براهين روشن برايشان آمد. آنان كسانىاند كه براي شان عذاب دردناكى است». همچنين از اختلاف آنان خبر داده و فرموده: «همچنان در اختلافند مگر كسانى كه پروردگارت آنان را مورد رحمت قرار دهد، و براى همين آنان را خلق كرده است»، يعنى براى رحمت، و آنان كه براى رحمت خلق شدهاند آل محمد و شيعيان ايشاناند.
معناى «جَماعَةُ الْمُسْلِمينَ» از نقاطى است كه غاصبين از ابهام آن سوء استفاده بسيار نمودهاند. ابهام اين كلمه از آنجاست كه دو كلمه اين تركيب - يعنى جماعت و مسلمين - مورد تجزيه و تحليل قرار نگرفته است. آيا اگر مسلمانانى فقط اسمشان مسلمان باشد و باطنا منافق و حتى كافر باشند و يا نسبت به مسلمان بودن خود تقيّدى نداشته باشند و ارزشى بدان قائل نباشند، باز هم مىتوانيم به جماعت چنين مسلمانانى ارزش قائل شويم و اجتماع آنان را رحمت بدانيم و اجماع آنان را هرگز بر گمراهى ندانيم و دست خدا را بر سر آنان بدانيم و پيروى از آنان را واجب بشماريم، و هر كس از آنان فاصله گرفت از اسلام خارج دانسته مرگ او را جاهلى بدانيم و حكم قتل او را صادر كنيم؟
هيهات كه اسلام با آن پايههاى استوار و معارف بلندش، اين پايههاى سست را بپذيرد و جامعه خود را با چنين مبانى بىريشه قوام دهد.
بسيار جالب خواهد بود كه بدانيم همين نكته از پيامبر صلىاللهعليهوآله سؤال شد و آن حضرت با صراحت و قاطعيت تمام اين ابهام را بر طرف فرمود.
قالَ رَسُولُ اللّهِ صلىاللهعليهوآله: مَنْ فارَقَ جَماعَةَ الْمُسْلِمينَ فَقَدْ خَلَعَ رِبْقَةَ الاِْسْلامِ مِنْ عُنُقِهِ. قيلَ: يا رَسُولَ اللّهِ، وَ ما جَماعَةُ الْمُسْلِمينَ؟ قالَ: جَماعَةُ اَهْلِ الْحَقِّ وَ اِنْ قَلُّوا.(1)
پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: «هر كس از جماعت مسلمانان جدا شود قلاده اسلام را از گردن خويش بيرون آورده است». پرسيدند: يا رسول اللّه، جماعت مسلمانان كدام است؟ فرمود: جماعت اهل حق، اگر چه كم باشند!
در روايتى ديگر حضرت در پاسخ همين سؤال فرمود: «مَنْ كانَ عَلَى الْحَقِّ وَ اِنْ كانُوا عَشَرَةً»:(2)«كسانى كه در راه حق باشند اگر چه ده نفر باشند».
و در حديثى ديگر فرمود: «اِنَّ الْقَليلَ مِنَ الْمُؤْمِنينَ كَثيرٌ»:(3)«تعداد كم از مؤمنين بسيار است»، و به عبارت ديگر «اقليت مؤمنين اكثريتند».
همين سؤال از اميرالمؤمنين عليهالسلام نيز پرسيده شد و آن حضرت در پاسخ رسما مسئله اقليت و اكثريت را مطرح كرد و فرمود:
الْجَماعَةُ وَ اللّهِ مُجامَعَةُ اَهْلِ الْحَقِّ وَ اِنْ قَلُّوا، وَ الْفُرْقَةُ مُجامَعَةُ اَهْلِ الْباطِلِ وَ اِنْ كَثُرُوا.(4)
به خدا قسم اجتماع و اتحاد همبستگى اهل حق است اگر چه اقليت باشند، و تفرقه همبستگى اهل باطل است اگر چه اكثريت باشند!
مىبينيم كه نه تنها اتحاد بايد بر سر حق باشد، بلكه اتحاد اهل باطل در كلام اميرالمؤمنين عليهالسلام عين تفرقه و به معناى از هم پاشيدگى حق است. همين مطلب را در حديث ديگرى روشنتر فرمودهاند: «الْجَماعَةُ اَهْلُ الْحَقِّ وَ اِنْ كانُوا قَليلاً، وَ الْفُرْقَةُ اَهْلُ الْباطِلِ وَ اِنْ كانُوا كَثيرا»(1): «جماعت اهل حقند اگر چه اقليت باشند، و تفرقه اهل باطلند اگرچه اكثريت باشند».
با توجه به اين هشت نكتهاى كه در ريشهيابى سوء استفاده مخالفين شيعه از مسئله اكثريت ذكر شد، از يك سو ريشههاى جعل و تحريف و تغيير در الفاظ و معانى اين احاديث روشن شد، و از سوى ديگر علل دست يازيدن به چنين سوء استفادههايى از اين مسئله معلوم گرديد.
در آخرين قسمت از تحليل مسئله اكثريت و اقليت، نتيجه مىگيريم كه اين دو عنوان اصالةً ارزشى ندارد، و آنچه ارزش اصلى از نظر اسلام است يافتن حق است كه همان فرامين الهى باشد. نه ما حق داريم اين دو جنبه را ضابطه تشخيص راه درست قرار دهيم و نه اسلام چنين دستورى داده است و نه هيچ عقلى بدان حكم مىكند.
خداوند در قرآن ضابطه اجتماع مردم و متفرق نشدن آنان را اعتصام به «حبل اللّه» قرار داده مىفرمايد: «وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللّهِ جَميعا وَ لا تَفَرَّقُوا»،(2)يعنى اگر بناست اكثريتى تشكيل شود كه ارزش داشته باشد بايد محور آن خدا باشد.
در آيهاى ديگر ضابطه تشكيل اكثريت را «راه راست خدا» قرار مىدهد و مىفرمايد: «وَ اَنَّ هذا صِراطى مُسْتَقيما فَاتَّبِعُوهُ وَ لا تَتَفَرَّقُ بِكُمُ السُّبُلُ عَنْ سَبيلِهِ»(1)، يعنى اگر تفرقه بد است و بايد از جهات مختلف تفرقه پرهيز كرد بايد اول جهت واحد اتحاد را پيدا كرد وگرنه تفرقه ناخودآگاه پيش مىآيد. در نتيجه متحد كننده مردم و نجات دهنده از تفرقه «صراط مستقيم الهى» است.
نوبت به اين مىرسد كه آيا اكثريت مىتواند قرينه و راهنمايى به سوى حق باشد يا نه؟ از آنجا كه خداوند بشر را براى امتحان به اين جهان آورده و هيچگونه ضمانت منحرف نشدن درباره او نداده، و از سوى ديگر - به تصديق قرآن - امتحان هفت هزار ساله بشر از خلقت حضرت آدم عليهالسلام تاكنون عملاً گمراهى اكثريت بوده و هيچگاه حق به صورت كلمه واحده در جهان مستقر نشده، آنچه از آيات مربوط به تاريخ انبياء كه ذكر شد(2)و فرمايشات پيامبر و ائمه عليهمالسلام كه در قسمت قبلى ذكر گرديد،(3)مىتوان نتيجه گرفت كه اكثريت نه تنها قرينهاى بر حق نيست بلكه قرينه بر ضد حق است، و اقليت مىتواند راهنما و نشانه از حق باشد، آن هم نه به عنوان دليل قاطع بلكه به صورت چراغى كه سمت حق و راه خدا را علامت مىدهد و ذهن را متوجه آن سو مىنمايد.
زيباترين كلامى كه عمق اين مفهوم را شكافته و آرامشى بر قلبهاى گرفتار در ميان اكثريتهاى منحرف مىبخشد، فرمايش اميرالمؤمنين عليهالسلام است كه مىفرمايد:
لا تَسْتَوْحِشُوا فى طَريقِ الْهُدى لِقِلَّةِ مَنْ يَسْلُكُهُ؛ اِنَّ النّاسَ اجْتَمَعُوا عَلى مائِدَةٍ قَليلٍ شَبَعُها كَثيرٍ جُوعُها . . . مَنْ سَلَكَ الطَّريقَ وَرَدَ الْماءَ وَ مَنْ حادَ عَنْهُ وَقَعَ فِى التّيهِ.(4)
در راه هدايت از كمى پيمايندگان آن وحشت مكنيد. مردم بر سر سفرهاى جمع شدهاند كه سير شدن آن كم و گرسنگى آن بسيار است . . . هر كس راه درست را بپيمايد بر سر آب مىرسد و هر كس از راه درست رويگردان شود در بيابان بىآب و علف مىافتد.
مسك الختام اين بحث خبرى شيرين از اكثريتى بر حق است كه فقط يك بار در جهان اتفاق مىافتد و همه در انتظار آن روزند: روزى كه امامت غديرى آنگونه كه بايسته آن است تحقق يابد، و مهدى موعود عجل اللّه فرجه با قدرت مطلقهاش هر آنچه ناحق است درو كند تا آنچه مىماند حق باشد و بس. آن روز تنها زمانى است كه «اكثريت» از سابقه ناخشنود خود بيرون مىآيد و با سرپرستىِ امامِ معصوم جز در راه حق گام بر نمىدارد، و لذت حقيقى اتحاد و يكپارچگى و يكدلى و همبستگى و اجتماع را همه مىچشند و عاملين تفرقه از قبر بيرون آورده مىشوند و سوزانده و خاكسترشان بر باد داده مىشود.(1)آن روز است كه جهان روزهايى به دور از تلخىِ تفرقه و اختلاف را به خود خواهد ديد در حالى كه انتقامى سخت از تفرقه اندازان گرفته است.
آن روز لذت «يَدُ اللّهِ مَعَ الْجَماعَةِ» را احساس خواهيم كرد كه همان دست يد اللهى حضرت بقية اللّه الاعظم عليهالسلام است. در ايام او رحمتِ جماعت را خواهيم ديد و از عذابِ تفرقه خلاص خواهيم شد. آن هنگام است كه هر كس با جماعتِ نايب خدا و رسول نباشد به سوى آتش فرستاده خواهد شد. آن زمان است كه امت بر هدايت مجتمع مىشوند و «لا يَجْتَمِعُ عَلى ضَلالٍ». آن روزگار است كه هر كس به قدر يك وجب از جامعه مهدوى فاصله بگيرد از اسلام خارج است و به حكم «مَنْ ماتَ وَ لَمْ يَعْرِفْ اِمامَ
1) . بحار الانوار: ج 52 ص 386 .
زَمانِهِ ماتَ مَيْتَةً جاهِلِيّةً»(1)مرگ او جاهلى است، و نه تنها حق حيات ندارد كه مهدى زهرا عليهالسلام امانش نمىدهد.(2)
در آن روزِ شيرين است كه شيعيان اهل بيت عليهمالسلام در مقابل مخالفين اهل بيت يدِ واحد مىشوند، و در سايهسار حجة بن الحسن صلوات اللّه عليه ريشه دشمنان را از روى زمين بر مىكَنَند. در آن روزگار انتقام جناياتِ اكثريتها در گذشته زمان گرفته خواهد شد و پيروان سقيفه در طول قرنها به دنبال مؤسسين اساسشان به سزاى اعمالشان خواهند رسيد(3)تا سنت پروردگار درباره امتهاى انبياى گذشته، درباره اين امت هم اجرا شود. حقا كه جا دارد براى تحقق چنان اكثريتى روز شمارى كنيم و چشم به راه امامى باشيم كه خداوند اين وعده را به دست او به انجام خواهد رساند.
وَ كَأَيِّنْ مِنْ قَرْيَةٍ عَتَتْ عَنْ اَمْرِ رَبِّها وَ رُسُلِهِ فَحاسَبْناها حِسابا شَديدا وَ عَذَّبْناها عَذابا نُكْرا.
و چه بسا آبادى كه از امر پروردگارش و پيامبرانش سرپيچى كرده و ما آنان را مورد حسابرسى شديد قرار داديم و آنان را عذاب سختى نموديم.
فَاِنْ لَمْ تَفْعَلُوا وَ لَنْ تَفْعَلُوا فَاتَّقُوا النّارَ الَّتى وَقُودُهَا النّاسُ وَ الْحِجارَةُ اُعِدَّتْ لِلْكافِرينَ.
اگر چنين نكنند و نخواهند كرد پس بپرهيزيد از آتشى كه هيزم آن مردم و سنگها هستند و براى كافران آماده شده است.
مَعاشِرَ النّاسِ، اِنَّهُ اِمامٌ مِنَ اللّهِ (خ ل: اِنَّهُ اِمامُكُمْ بِاَمْرِ اللّهِ)، وَ لَنْ يَتُوبَ اللّهُ عَلى اَحَدٍ اَنْكَرَ وِلايَتَهُ وَ لَنْ يَغْفِرَ لَهُ، حَتْما عَلَى اللّهِ اَنْ يَفْعَلَ ذلِكَ بِمَنْ خالَفَ اَمْرَهُ وَ اَنْ يُعَذِّبَهُ عَذابا نُكْرا اَبَدَ الاْبادِ وَ دَهْرَ الدُّهُورِ. فَاحْذَرُوا اَنْ تُخالِفُوهُ فَتَصْلُوا نارا وَقُودُهَا النّاسُ وَ الْحِجارَةِ اُعِدَّتْ لِلْكافِرينَ.
اى مردم، او از طرف خدا امام است (خ ل: او به امر خدا امام شماست)، و هر كس ولايت او را انكار كند خداوند هرگز توبهاش را نمىپذيرد و او را نمىبخشد. حتمى است بر خداوند كه با كسى كه با او مخالفت نمايد چنين كند و او را به عذابى شديد تا ابديت و تا آخر روزگار معذب نمايد. پس بپرهيزيد از اينكه با او مخالفت كنيد و گرفتار آتشى شويد كه هيزم آن مردم و سنگها هستند و براى كافران آماده شده است.(1)
در اوايل خطابه غدير قبل از آنكه پيامبر صلىاللهعليهوآله اميرالمؤمنين عليهالسلام را بر سر دست بلند
1) . اسرار غدير: ص 142 بخش 3، و پاورقى 5 از نسخه «ب».
كند، براى ورود به مطلب اصلى درباره شئون و مقامات امام بعد از خود مطالبى بيان فرمود. آنگاه به عنوان امتحانى سخت كه پيش روى مردم است يادآور شد كه خداوند نسبت به منكرين و مخالفين او هيچ عفو و بخششى نخواهد داشت و آنان را دچار عذاب كافران خواهد نمود. پيامبر صلىاللهعليهوآله اين مطلب را با تضمين قسمت آخر آيه 8 سوره طلاق و بخش دوم آيه 24 سوره بقره در كلام خود، با تغيير مختصرى آورده است. در آيه سوره طلاق كلمه «عَذَّبْناها» را به «اَنْ يُعَذِّبَهُ» تغيير داده و در آيه سوره بقره كلمه «نار» را كه در آيه با «الف و لام» و «التي» است به صورت نكره و بدون موصول آورده است. بنابراين جمله «النّارَ الَّتى وَقُودُها . . .» را به صورت «نارا وَقُودُها . . .» فرموده است.
در قرآن آيه سوره طلاق درباره امتهايى است كه سركشى از امر پروردگار و رسولانش را از حد گذراندند و خداوند با آنان برخورد بسيار شديدى نمود و كيفر سختى در دنيا و آخرت برايشان در نظر گرفت. اما مضمون آيه سوره بقره، در موارد ديگرى از قرآن هم آمده ولى تنها موردى كه متن خطبه به آن نزديكتر است آيه سوره بقره است.
اين آيه درباره كسانى است كه در آنچه بر پيامبر صلىاللهعليهوآله نازل شده شك دارند. خداوند از آنان مىخواهد كه با كمك شريكان خود سورهاى نظير سورههاى قرآن بياورند، و سپس به اين آيه مىرسد كه هرگز نمىتوانيد، و اگر نتوانستيد بترسيد از آتشى كه براى كافران آماده شده و در آن انسانها و سنگها به جاى هيزم سوزانده مىشوند.
آنچه از عبارات شديد اين جمله به ضميمه آوردن آيه در پايان اين فراز از خطبه
مىآموزيم، كفرِ منكرين ولايت و امامت على عليهالسلام و سركش بودن آنان از اوامر الهى به حكم قرآن است.
پيامبر صلىاللهعليهوآله در اين قسمت خطابه ابتدا تابلوى با عظمت غدير را بلند مىكند و مىفرمايد: «اِنَّهُ اِمامٌ مِنَ اللّهِ»: «على از طرف خدا امام است». آنگاه به عنوان نتيجه گيرى، خدا را در اين اعتقاد طرف پاسخ مردم قرار مىدهد و دو مسئله درباره ولايت مطرح مىنمايد: يكى انكار ولايت و ديگرى مخالفت با على عليهالسلام.
بنابراين دو گروه مورد كلام پيامبر صلىاللهعليهوآله هستند: يكى كسانى كه به امامت على عليهالسلام اعتقاد ندارند و اصلاً آن را نپذيرفتهاند، و ديگرى كسانى كه عملاً به مخالفت با او برخاسته
در مقابل او قد عَلَم كردهاند، اگرچه در دل خلافت او را قبول داشته باشند و به حقانيت او اقرار نمايند مانند كسانى كه به خاطر مسايل مادى دست از آن حضرت كشيدند و به معاويه پيوستند.
آنگاه در بيان سزاى اين دو گروه 5 تأكيد به كار گرفته است:
1 . «حَتْمٌ عَلَى اللّهِ»، كه با اين عبارت حتمى و قطعى بودن آن را يادآور شده است.
2 . «لَنْ» كه كلمه نفى مؤكد و در مواردى نفى ابدى است و به معناى «هرگز» است.
3 . «اَبَدَ الاْبادِ»، كه ابدى بودن را - گذشته از كلمه «لَنْ» - با كلمه «اَبَد» آورده، و با اضافه به «آباد» مؤكدتر شده است.
4 . «دَهْرَ الدُّهُورِ»، كه تأكيد ديگرى بر ابدى بودن است.
5 . «اِحْذَرُوا»، كه كلمه اعلان خطر است و تأكيد ديگرى به حساب مىآيد.
با اين تأكيدات جزاى آنان را در دو جهت ذكر كرده است:
1 . خداوند آنان را نمىبخشد، كه اين مطلب در قالب عبارات زير است:
2 . خداوند آنان را عذاب ف-وق العاده مىنمايد، كه اين مطلب با عبارات زير آمده است:
وَ اَنْ يُعَذِّبَهُ عَذابا نُكْرا اَبَدَ الاْبادِ وَ دَهْرَ الدُّهُورِ : بر خداست كه منكرين ولايت را عذاب شديدى تا ابديت بىانتها و تا آخر روزگاران نمايد.
فَاحْذَرُوا اَنْ تُخالِفُوهُ : بر حذر باشيد و بترسيد از اينكه با او مخالفت كنيد.
فَتَصْلُوا نارا وَقُودُهَا النّاسُ وَ الْحِجارَةُ اُعِدَّتْ لِلْكافِرينَ : در اثر مخالفت با على گرفتار آتشى شويد كه هيزم آن مردم و سنگها هستند و براى كافران آماده شده است.
نقاط حساس اين فراز از خطابه غدير در سه جهت خلاصه مىشود:
مخالفت با على عليهالسلام و انكار ولايت او بازى با آتش جهنم است، و كسى نبايد از كنار اين پايه بزرگ عقيده با بىتوجهى عبور كند، و محبت و ولايت آن حضرت را از مستحبات فكرى خويش به حساب آورد. ولايت مطلقه امامان معصوم عليهمالسلام كه از اصول دين است، بايد در اعتقاد يك مسلمان با تمام جوانب آن روشن باشد و پاسخهاى شفافى براى قبر و قيامت درباره آن داشته باشد و نقطهاى را پيش روى خود ببيند كه كوتاهى در آن مساوى با عذاب الهى است.
عذابى كه براى انكار ولايت و مخالفت با على عليهالسلام در نظر گرفته شده عذاب شديدى
است كه خود پيامبر صلىاللهعليهوآله از آن به «عذاب نُكْر» ياد مىكند. «نُكْر» به معناى شديد و غير عادى است، و منظور آن است كه نسبت به عذاب ساير اهل جهنم فوق العاده است. دو جهت غير عادى بودن آن را قرآن تصريح كرده و پيامبر صلىاللهعليهوآله هم در خطبه فرموده است: يكى اينكه هيزم آن سنگ است، و مانند آتشهاى معمولى از چوب و روغن و امثال آن نيست. ديگر اينكه خود انسانهاى مستحق آتش هيزم آنند، كه نه فقط در آتش معذب مىشوند بلكه خودشان هيزمى براى عذاب ديگران مىگردند.
انكار ولايت على عليهالسلام و مخالفت با آن حضرت فقط گناه نيست، بلكه سركشى از امر پروردگار و تجاوز از حد و مساوى با كفر است، چرا كه صريحا مىفرمايد: اگر با على مخالفت كنيد با عذابى كه براى كافرين آماده شده معذب خواهيد شد. همچنين آيه «عَذابا نُكْرا» را مىآورد كه آغاز آن «عَتَتْ عَنْ اَمْرِ رَبِّها» است، و اين بدان معنى است كه ضديت با على عليهالسلام مساوى با كفر است.
در اين باره احاديث بسيارى از پيامبر صلىاللهعليهوآله وارد شده كه اين فراز غدير را تبيين مىنمايد:
1 . از آنجا كه على بن ابىطالب عليهالسلام «اِمامٌ مِنَ اللّهِ» است پيامبر صلىاللهعليهوآله در حديثى مىفرمايد: «ما آمَنَ بِاللّهِ مَنْ اَنْكَرَكَ»(1): «كسى كه تو را انكار كند به خدا ايمان نياورده است».
2 . در حديثى ديگر مىفرمايد: «ما آمَنَ بى مَنْ اَنْكَرَكَ»(2): «كسى كه تو را انكار كند به من (يعنى پيامبر صلىاللهعليهوآله) ايمان نياورده است».
3 . در جاى ديگر نه تنها ايمانِ منكرِ على عليهالسلام را قبول ندارد، كه او را كافر مىداند و مىفرمايد: «كَفَرَ مَنْ اَنْكَرَكَ»(1): «هر كس تو را انكار كند كافر شده است».
4 . حديث جامعترى چنين مىفرمايد: «مَنْ اَنْكَرَ اِمامَةَ عَلِىٍّ بَعْدى كانَ كَمَنْ اَنْكَرَ نُبُوَّتى فى حَياتى، وَ مَنْ اَنْكَرَ نُبُوَّتى كانَ كَمَنْ اَنْكَرَ رُبُوبِيَّةَ رَبِّهِ عَزَّ وَ جَلَّ»:(2)«هر كس امامت على را بعد از من انكار كند مانند كسى است كه نبوت مرا در زمان حياتم انكار كرده باشد، و هر كس نبوت مرا انكار كند مانند كسى است كه ربوبيّت پروردگارش را منكر شود».
5 . حديث ديگرى ولايت على عليهالسلام را سرمايه مؤمن معرفى مىكند و مىفرمايد: «مَنْ لَمْيَلْقَ اللّهَ بِوِلايَتِكَ لَمْ يَلْقَهُ بِشَىْءٍ»(3): «هر كس خدا را با ولايت تو ملاقات نكند، چيزى همراه خود براى ملاقات خدا نبرده است».
6 . در حديث ديگرى به اين مطلب تصريح شده كه انكار ولايت على عليهالسلام اثر دو جانبه دارد و در روز قيامت هر كس على عليهالسلام را نشناسد آن حضرت هم او را نمىشناسد: «لا يَدْخُلُ النّارَ اِلاّ مَنْ اَنْكَرَكَ وَ اَنْكَرْتَهُ»:(4)«داخل آتش نمىشود مگر كسى كه تو را انكار كند و تو او را انكار نمايى»، كه اين انكار حاكى از قطع رابطه است.
7 . هشدار درباره على عليهالسلام به قدرى جدى است كه نه تنها انكار آن حضرت، بلكه شك درباره او هم كفر و جهنم است: «اِحْذَرْ اَنْ يَدْخُلَكَ فى عَلِىٍّ شَكٌ فَاِنَّ الشَّكَّ فى عَلِىٍّ كُفْرٌ بِاللّهِ تَعالى»:(5)«بپرهيز از اينكه درباره على شكى بر قلبت وارد شود، چرا كه شك درباره على كفر به خداى تعالى است».
در خطابه غدير آياتى از قرآن به صورت اقتباس و تضمين، در شأن پذيرندگان ولايت اميرالمؤمنين عليهالسلام ديده مىشود. مقامات و شئونى كه درباره اولياى اميرالمؤمنين عليهالسلام در اين فرازها مطرح شده، از پايههاى اعتقادى آن يعنى داشتن قلبى مطمئن و بىشك و ترديد آغاز شده، و به توصيف ايمان حقيقى آنان يعنى «ايمان به غيب» رسيده، و آنگاه رستگارى آنان مورد امضاى خدا و رسول قرار گرفته و مغفرت و اجر بزرگ برايشان ضمانت شده است. آن پاداش بزرگ بهشت است و امان از آتش، و استقبال از محبين على عليهالسلام با سلام بهشتى. هشت آيه اين بخش به شرح زير است:
اِنَّمَا الْمُؤمِنُونَ الَّذينَ آمَنُوا بِاللّهِ وَ رَسُولِهِ ثُمَّ لَمْ يَرْتابُوا وَ جاهَدُوا بِأَمْوالِهِمْ وَ اَنْفُسِهِمْ فى سَبيلِ اللّهِ اُولئِكَ هُمُ الصّادِقُونَ.
مؤمنين كسانى هستند كه به خدا و رسولش ايمان آوردهاند و بعد از آن به شك نيفتادهاند، و در راه خدا با اموال و جانشان جهاد كردهاند. اينان صادقين هستند.
اَلا اِنَّ اَوْلِيائَهُمُ الَّذينَ آمَنُوا وَ لَمْ يَرْتابُوا.
بدانيد كه اولياء امامان معصوم عليهمالسلام كسانىاند كه ايمان آورده و به شك نيفتادهاند.(1)
1) . اسرار غدير: ص 152 بخش 7.
در اواسط خطبه غدير، پيامبر صلىاللهعليهوآله پس از معرفى امامان معصوم بعد از خود تا روز قيامت، به توصيف مواليان و معتقدين به ولايت آنان پرداخته است. در مرحله اول قوت ايمان آنان را توصيف مىنمايد و از جمله پايدار بودن ايمانشان و راه نداشتن شك در اعتقادشان را مطرح مىكند. آن حضرت اين معنى را با اقتباس از آيه قرآن به صورت تركيب آن با كلام خود فرموده است. در اين تضمين «ايمان به رسول» ذكر نشده، و به جاى «ثُمَّ» كه در آيه آمده «واو» در كلام حضرت به كار رفته است.
اين آيه در اواخر سوره حجرات است و موضوع سخن از آيه 14 آغاز مىشود و تا آخر سوره ادامه مىيابد. در اين آيات، خداوند كسانى را كه ايمان شان بىپايه است و يا در آن ضعفى دارند موضوع سخن قرار داده و از آيه «قالَتِ الاَْعْرابُ آمَنّا، قُلْ لَمْ تُؤْمِنُوا وَ لكِنْ قُولُوا اَسْلَمْنا» آغاز مىكند. سپس مؤمنين واقعى را در آيه 15 - كه آيه مورد بحث ماست - معرفى مىكند، و در آيات بعد بار ديگر كسانى را كه مسلمان شدن خود را منتى بر خدا و رسول مىدانند مورد مؤاخذه قرار مىدهد.
استفاده تفسيرى كه از تضمين اين آيه در كلام حضرت به دست مىآيد اين است كه پذيرنده واقعى ولايت امامان عليهمالسلام كسى است كه نه تنها از ايمان و اعتقاد خود باز نگردد، و نه تنها در آنچه معتقد است عميق و مطالعه كرده و پايدار باشد و در هيچ قسمت آن شكى نداشته باشد، بلكه هيچگاه در اين ولايت و محبت ترديد و تزلزلى هم به قلب او راه پيدا نكند؛ بلكه «كَالْجَبَلِ الرّاسِخ» باشد كه «لا تُحَرِّكُهُ الْعَواصِفُ» است. اين همان اعتقادى است كه از ما خواستهاند و بايد در مسئله ولايت آن قدر پخته
بوده و در جوانب آن فكر و مطالعه كرده باشيم كه شبهات سمپاشان و دشمنان اهل بيت عليهمالسلام كوچك ترين خللى بر دلمان وارد نكند.
در اين باره اميرالمؤمنين عليهالسلام مىفرمايد: «لا تَرْتابُوا فَتَشُكُّوا، وَ لا تَشُكُّوا فَتَكْفُرُوا»: «ريبه و شبهه به دل خود راه ندهيد كه به شك و ترديد منجر شود، و شك و ترديد مكنيد كه به كفر منجر شود». اين جمله عميق حاكى از آن است كه گاهى اشكال تراشى و ايجاد شبهه از خودِ انسان آغاز مىشود، و شيطان سعى در پرورش آن مىنمايد، و اين روند از شبهه اندازىِ ساده آغاز مىشود و به شك عميق مىرسد، و پس از سست شدن اعتقاد آنچه باقى مىماند كفر و دست كشيدن از اعتقاد است.
در دنباله همان كلام يقين را بهترين سرمايه قلوب معرفى كرده مىفرمايد: «اِعْلَمُوا اَنَّ خَيْرَ ما دارَ فِى الْقَلْبِ الْيَقينُ»: «بدانيد بهترين چيزى كه در قلب مىگردد يقين است» و آنگاه دستور مىدهد كه اين سرمايه بنيادين اعتقادى را از خدا بخواهيم: «سَلُوا اللّهَ الْيَقينَ، فَاِنَّ الْيَقينَ رَأْسُ الدّينِ»:(1)«از خدا يقين بخواهيد، كه يقين سرآمد و باارزشترين جنبه دين است».
1) . بحار الانوار: ج 2 ص 39، 54 ، ج 69 ص 398، ج 77 ص 393.
اِنَّ الَّذينَ يَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ بِالْغَيْبِ لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَ اَجْرٌ كَبيرٌ.
كسانى كه از پروردگارشان مىترسند (بدون آنكه او را ببينند) به خاطر ايمانى كه به غيب دارند. براى آنان مغفرت و اجر بزرگ است.
اَلا اِنَّ اَوْلِيائَهُمُ الَّذينَ يَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ بِالْغَيْبِ لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَ اَجْرٌ كَبيرٌ. مَعاشِرَ النّاسِ، شَتّانَ ما بَيْنَ السَّعيرِ وَ الاَْجْرِ الْكَبيرِ.
بدانيد كه اولياء و دوستان امامان معصوم كسانى هستند كه از پروردگارشان مىترسند (بدون آنكه او را ببينند) به خاطر ايمانى كه به غيب دارند. براى آنان مغفرت و اجر بزرگ است. اى مردم، چقدر فاصله است بين شعلههاى آتش و اجر بزرگ!!(1)
فرازهاى اواسط خطابه پيامبر صلىاللهعليهوآله همچنان در توصيف مواليان ائمه عليهمالسلام است و آن حضرت از قوت ايمان آنان مسئله ايمان به غيب را مطرح مىكند كه خداوند در قرآن ارزش والايى براى آن قائل شده است. اين مسئله را با تضمين آيه سوره ملك در كلام خود، به صورت كامل و فقط با برداشتن «انَّ» از اول آن مطرح نموده است.
در سوره ملك بعد از آنكه خداوند عذاب كافران در جهنم را توصيف مىكند، در آيه 12 مؤمنان را در برابر آنان قرار مىدهد و با بيان عمق ايمانشان مغفرت و اجر كبير را به آنان وعده مىدهد.
1) . اسرار غدير: ص 153 بخش 7 .
دو نكته بسيار حساس كه از ارتباط اين آيه با پذيرندگان ولايت معصومين عليهمالسلام در خطابه غدير قابل ملاحظه است، مسئله ايمان به غيب و مسئله اجر كبير است كه دومى به عنوان پاداش چنين ايمان محكمى تعيين شده است.
ايمان به غيب يعنى قلب و روح و فكر و عقل كسى آن اندازه ظرفيت و قدرت پيدا كند كه بتواند آنچه وجود دارد و او آن را نديده يا با چشم ديدنى نيست را باور كند و مانند ديدن با چشم بدان يقين پيدا كند در حدى كه آثار و نتايج آن را در زندگى خويش در دو بُعد انديشه و عمل پى بگيرد.
همان گونه كه اعتقاد به خداوند ايمان به غيب است و ديدنى نيست و ايمان به روز قيامت ايمان به غيب است چون فعلاً در معرض ديد نيست، آنچه به خدا باز مىگردد و ثمرهاش در روز قيامت معلوم خواهد شد نيز ملحق به آن هاست و ايمان به غيب است.
نبوت پيامبر صلىاللهعليهوآله و حتى معجزات آن حضرت همه وابسته به غيب اين عالم است، همان گونه كه ولايت و امامت امامان و تمام دستورات شان از غيب نشأت گرفته، و ثمره اين ايمان در روزى كه خدا براى پاداش مردم تعيين كرده ظاهر خواهد شد.
شيعه پيروِ امامى است كه ايمان به غيب را اين گونه به مواليانش مىآموزد كه وقتى از او پرسيدند: آيا پروردگارت را ديدهاى؟ فرمود: «كَيْفَ اَعْبُدُ رَبَّا لَمْ اَرَهُ»: «چگونه مىپرستم خدايى را كه نديدهام»!! پرسيدند: چگونه او را ديدهاى؟ فرمود: «لَمْ تَرَهُ الْعُيُونُ بِمُشاهَدَةِ الاَْبْصارِ وَ لكِنْ رَأَتْهُ الْقُلُوبُ بِحَقائِقِ الاْيمانِ»: «چشمها با مشاهده ديدگان او را نديده، ولى قلبها با حقيقت ايمان او را ديده و درك كردهاند».(1)
1) . بحار الانوار: ج 25 ص 119 ح 2.
پيروان چنين امامى به ولايت و امامت او در ارتباط با غيب معتقدند و به همين دليل چه از نظر ظاهرى مولايشان خلافت را در دست بگيرد و چه مظلوم واقع شود و ديگران حق او را غصب كنند، اعتقاد آنان درباره ولايتش تغيير ناپذير است؛ چرا كه ظاهر دنيا تغيير مىكند ولى غيب تغيير نكرده و حقيقتى كه از پشت پرده آمده ثابت است. نتيجه اين حقيقت غير قابل تغيير، اطمينان از ثمره آن در روز قيامت است كه با حفظ چنين اعتقادى بدان خواهد رسيد، چون پشتوانه غيبى آن هميشه زنده است و به آنچه وعده داده وفادار خواهد بود.
در مقابلِ شيعه، پيروان سقيفه هستند كه در پى ظاهر دنيا هستند و فقط آنچه را مىبينند مىتوانند بپذيرند. لذا همان گونه كه رؤساى آنان در روز غدير به صراحت گفتند: «آنچه پيامبر صلىاللهعليهوآله درباره على مىگويد ساخته خود اوست، و خدا چنين دستورى به او نداده»(1)، پيروان آنان هم وقتى اوضاع دنيا را دگرگون ديدند و خلافت را خارج شده از دست على بن ابىطالب عليهالسلام يافتند، غلبه دنيايى را پايه فكر و عقيده خويش قرار دادند و در دل خود پيامى آمده از غيب نيافتند كه بر آن استوار بمانند. اين بود كه به راحتى على عليهالسلام را تنها گذاشتند و از اين اقدام خود هرگز نهراسيدند چرا كه در دل خود اعتقادى به قيامت نيافتند تا از جزاى عادلانه آن روز وحشت كنند!
بنابراين توصيف پذيرندگان ولايت علوى به «مؤمنين به غيب» از اصلىترين شاخصههاى اماميه در مقايسه با مخالفان اهل بيت عليهمالسلام است.
شكى نيست كه به جاى «اجر بزرگ» ممكن بود نام «بهشت» به صراحت برده شود ولى گويا ثمره ايمان به غيب منحصر به بهشت نيست، و خداوند به كسانى كه چنين
1) . بحار الانوار: ج 37 ص 111، 139، 154، 160، 161، 162، 172، 173.
ايمانى و يقينى را در روز قيامت به ارمغان بياورند پاداشى ذخيره نموده كه خود از آن به عنوان «كبير» ياد كرده و فقط در آن روز عظمت اين لطف الهى معلوم خواهد شد. در كنار اجر بزرگ، مغفرت و بخشش خداوند است كه براى ايمان آورندگان به غيب ضمانت شده است.
نكته قابل توجه اين است كه در آيات قبل از آيه 12، خداوند از «سعير» و «جهنم» به عنوان جزاى كافران نام مىبرد؛ و پيامبر صلىاللهعليهوآله نيز همين آيات سعير را در فرازهاى قبلى خطبه فرموده است. با توجه به آنچه از «اجر كبير» براى مؤمنان به غيب و «سعير» براى كافران گفته شد معلوم مىشود آنان كه ولايت امامان را قبول ندارند در واقع ايمان به غيب ندارند و طبعا مستحق «سعير» هستند و اين به معناى كافر بودن آنان است. لذا پيامبر صلىاللهعليهوآله در عبارتى فشرده و پر معنى مىفرمايد: «شَتّانَ ما بَيْنَ السَّعيرِ وَ الاَْجْرِ الْكَبيرِ»: «چقدر فاصله است بين سعير و اجر كبير»!! كه همان فاصله كفر و ايمان است.
الَّذينَ آمَنُوا وَ هاجَرُوا وَ جاهَدُوا فى سَبيلِ اللّهِ بِأَمْوالِهِمْ وِ اَنْفُسِهِمْ اَعْظَمُ دَرَجَةً عِنْدَ اللّهِ وَ اُولئِكَ هُمُ الْفائِزُونَ. يُبَشِّرُهُمْ رَبُّهُمْ بِرَحْمَةٍ مِنْهُ وَ رِضْوانٍ وَ جَنّاتٍ لَهُمْ فيها نَعيمٌ مُقيمٌ.
كسانى كه ايمان آورده و هجرت كنند و با اموال و جانهايشان در راه خدا جهاد كنند مقام آنان نزد خداوند عظيمتر است و آنان رستگارانند. پروردگارشان با رحمت و رضوان خود به آنان بشارت مىدهد و بهشتى كه برايشان در آن نعمتهاى پا برجاست.
مَعاشِرَ النّاسِ، السّابِقُونَ اِلى مُبايَعَتِهِ وَ مُوالاتِهِ وَ التَّسْليمِ عَلَيْهِ بِاِمْرَةِ الْمُؤْمِنينَ، اُولئِكَ هُمُ الْفائِزُونَ فى جَنّاتِ النَّعيمِ.
اى مردم، كسانى كه براى بيعت با او و قبول ولايتش و سلام بر او به عنوان «اميرالمؤمنين» سبقت بگيرند رستگارانند و در باغهاى نعمت خواهند بود.(1)
در آخرين جملات از خطابه يك ساعته پيامبر صلىاللهعليهوآله در غدير آن حضرت براى تشويق مردم به بيعت با على عليهالسلام و سوق مردم به سوى ولايت او، آيه قرآن را تكيهگاه كلام خويش قرار داده و آن را در سخن خود تضمين فرموده است.
در اين تركيب، آخرِ آيه 20 از سوره توبه (اُولئِكَ هُمُ الْفائِزُونَ) آورده شده و سپس آخر آيه 21 به صورت فشرده با حفظ مضمون آمده است، به طورى كه در قرآن «جَنّاتٌ لَهُمْ فيها نَعيمٌ مُقيمٌ» است و حضرت مضمون آن را با عبارت «فى جَنّاتِ النَّعيمِ» فرموده است. لازم به ياد آورى است كه انتخاب اين دو آيه براى عنوان بحث به خاطر وجود دو جمله «اُولئِكَ هُمُ الْفائِزُونَ» و «جَنّات نَعيم» به صورت پشت سر هم در آن هاست.
1) . اسرار غدير: ص 160 بخش 11 .
البته اين احتمال وجود دارد كه اقتباس از آيه 9 سوره يونس باشد: «اِنَّ الَّذينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ يَهْديهِمْ رَبُّهُمْ بِايمانِهِمْ تَجْرى مِنْ تَحْتِهِمُ الاَْنْهارُ فى جَنّاتِ النَّعيمِ»، و يا از آيه 8 سوره لقمان اقتباس شده باشد كه مىفرمايد: «اِنَّ الَّذينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ لَهُمْ جَنّاتُ النَّعيمُ».
موقعيت قرآنى اين آيه در اوايل سوره توبه، مقايسهاى بين مؤمنان و بيان درجات آنهاست. پس از آنكه سقايت و آب دادن به حاجيان و آباد كردن مسجد الحرام را با مجاهدين در راه خدا مساوى نمىداند، در اين آيه هجرت كنندگان و جهاد كنندگان با مال و جان را بالاتر معرفى مىنمايد و بشارت به بهشت مىدهد.
تفسير گونهاى كه از تركيب قرآنى با موضوع ولايت در خطبه غدير استفاده مىشود، دو وعده قرآنى براى سه عمل عظيم نزد خداوند است. آن سه عمل صالح بزرگ كه سبقت و سرعت به سوى آن مورد توجه خداست بيعت با على عليهالسلام و پذيرفتن ولايت او و گفتن «السَّلامُ عَلَيْكَ يا اَميرَ الْمؤْمِنينَ» به اوست. اين سه به معناى اقرار قلبى و لسانى و عملى به صاحب اختيارى او بر همه جوانب حيات ماست.
و اما دو وعده الهى براى سبقت به اين سه عمل عظيم، يكى رستگارى و فائز شدن و خوشبختى تمام عيار به امضاى پروردگار است، و ديگرى باغهاى پر از نعمت كه عاقبت خوشبختى است و جايزه پروردگار در بهشت است، و اين گونه فائزين در جنات نعيم مورد قدردانى خداوند قرار خواهند گرفت.
اِنَّ الْمُتَّقينَ فى جَنّاتٍ وَ عُيُونٍ، اُدْخُلُوها بِسَلامٍ آمِنينَ.
متقين در بهشتها و چشمه سارها هستند. با سلام و امنيت داخل آن شويد.
وَ سيقَ الَّذينَ اتَّقَوْا رَبَّهُمْ اِلَى الْجَنِّةِ زُمَرا حَتّى اِذا جاءُوها وَ فُتِحَتْ اَبْوابُها قالَ لَهُمْ خَزَنَتُها سَلامٌ عَلَيْكُمْ طِبْتُمْ فَادْخُلُوها خالِدينَ.
كسانى كه تقوا پيشه كردند گروه گروه به سوى بهشت برده مىشوند تا هنگامى كه به آن مىرسند و درهاى آن باز مىشود، خزانه دارانش به آن ها مىگويند: سلام بر شما، پاكيزه شديد، پس براى هميشه داخل آن شويد.
اَلا اِنَّ اَوْلِيائَهُمُ الَّذينَ يَدْخُلُونَ الْجَنَّةَ بِسَلامٍ آمِنينَ، تَتَلَقّاهُمُ الْمَلائِكَةُ بِالتَّسْليمِ، يَقُولُونَ سَلامٌ عَلَيْكُمْ طِبْتُمْ فَادْخُلُوها خالِدينَ.
بدانيد اولياء و دوستان امامان كسانى هستند كه با سلامتى و در حال امن وارد بهشت مىشوند و ملائكه با سلام به ملاقات آنان مىآيند و مىگويند: «سلام بر شما، پاكيزه شديد. پس براى هميشه داخل بهشت شويد».(1)
در خطبه غدير پس از آنكه پيامبر صلىاللهعليهوآله از اصل مسئله امامت فراغت يافت به معرفى دوستان و دشمنان امامت پرداخت. در اين فراز از اواسط خطبه مسئله ورودِ با جلالت آنان به بهشت را با اقتباس از دو آيه قرآن در كلام خود بيان فرمود. در اين تركيبِ كلام آيه سوره حجر از صورت امر و ضمير «ها» در كلمه «اُدْخُلُوها» به صورت غايب و ذكر
1) . اسرار غدير: ص 152 بخش 7 .
كلمه «جنت» آمده و «يَدْخُلُونَ الْجَنَّةَ» شده است. قسمت آخر آيه سوره زمر نيز با تصرفى در كلمات، به جاى «قالَ لَهُمْ خَزَنَتُها» جمله «تَتَلَقّاهُمُ الْمَلائِكَةُ بِالتَّسْليمِ» آمده و سپس بقيه آيه عينا ذكر شده است.
آيات سوره حجر ضمن اتمام حجتهاى خدا بر ابليس است كه وقتى بر آدم سجده نكرد مورد مؤاخذه قرار گرفت تا آنجا كه خدا به او فرمود: و عدهگاه گمراه شوندگان به دست تو جهنم است، و در مقابل وعدهگاه متقين بهشت است كه با سلامتى وارد آن خواهند شد.
آيه سوره زمر در زمينه ترسيم روز قيامت است كه از آيه 68 آغاز مىشود و از نفخه صور بيان مىكند تا نوبت به جهنم و بهشت مىرسد كه متقين به سمت بهشت برده مىشوند و خزانهدارانش با سلام و تحيت آنان را وارد مىكنند و بشارت ابديت به آنان مىدهند، و دنباله مطلب تا آخر اين سوره ادامه مىيابد.
از جهت تفسيرى دو نقطه مهم در كلام مبارك پيامبر صلىاللهعليهوآله پيرامون اين دو آيه در خطبه غدير نهفته است: يكى ارتباط تقوى و ولايت، و ديگرى تشريفات خاص براى ورود با جلالت شيعيان به بهشت.
موضوع اين دو آيه در قرآن «متقين» هستند كه پيامبر صلىاللهعليهوآله آن را به اوليا و دوستان دوازده امام عليهمالسلام تأويل فرموده است. نكته بسيار مهم ارتباط تقوى و ولايت است كه طبعا نقطه مقابل آن تلازم بىتقوايى با نپذيرفتن ولايت خواهد بود. دريافت دقيق از اين
ارتباط نياز به توضيحى درباره معناى تقوى دارد كه بايد با درنظر گرفتن موارد كاربرد و تأثير آن در زندگى و نيز نتايج و اهداف مطلوب از آن بيان شود.
«تقوى» به معناى ترس از خدا و اطاعت از فرامين اوست، و اصل آن از «وقى» به معناى «حفظ از خطر» است، كه در تقواى اصطلاحى منظور از خطر همان عذاب الهى و آتش جهنم است، كه باعث ترس از خدا و عمل به دستورات او مىشود.
با توجه به معناى دقيقى كه ذكر شد تقوى فقط در عمل خود را نشان نمىدهد تا هنگام گناه ما را باز دارد، بلكه ظهور آثار تقوى در دو موقعيت در زندگى انسانها بروز مىكند: يكى در مقام اعتقاد و فكر است و ديگرى در مقام عمل، كه در مقام عمل نيز تأثير يافته از گناه قلب و فكر است.
فرامين الهى از تعيين خليفه پيامبر صلىاللهعليهوآله گرفته تا نماز و روزه و تا حرمت دروغ و غيبت همگى نياز به تقوى دارد تا در اطاعت از پروردگار آن گونه كه او دستور داده و خواسته باشيم. همان گونه كه اگر كسى ترس از خدا نداشته باشد دروغ مىگويد و نماز نمىخواند، به همان صورت از پذيرفتن ولايت و صاحب اختيارى على بن ابىطالب عليهالسلام سر باز مىزند. در حالى كه مىبينيم دو مورد اول مربوط اعمال است، ولى قبول ولايت يك اعتقاد و يك امر قلبى است. قابل توجه اينكه بىتقوايى و گناه در فكر و اعتقاد بسيار مهمتر از بىتقوايى در عمل است، زيرا گناهِ عملى فقط به اندازه خودش جهنم به دنبال دارد ولى گناهِ اعتقادى آثار گستردهاى در عمل دارد چرا كه اعمال در سايه اعتقاد جهت مىيابند، مثلاً كسى كه ولايت ائمه معصومين عليهمالسلام را پذيرفت چگونگى نماز را از ايشان فرا مىگيرد، ولى كسى كه ولايت ايشان را قبول نكرد حتى اگر نماز بخواند كيفيت نماز او مورد رضاى الهى نيست چرا كه از راه غلط آموخته است.
عمق اين ارتباط دو سويه بين تقوى و ولايت در احاديث به خوبى تبيين شده است. امام صادق عليهالسلام در حديثى ايمان آوردن شيعيان را مظهر تقواى آنان معرفى مىكند و
مىفرمايد: «الْمُتَّقُونَ شيعَتُنَا الَّذينَ يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ»(1): «متقين شيعيان ما هستند كه به غيب ايمان مىآورند». در حديث ديگرى امام باقر عليهالسلام مطلق اطاعت از فرامين الهى را در كنار تقوى و تفسير گونهاى بر آن قرار داده مىفرمايد: «وَاللّهِ ما شيعَتُنا اِلاّ مَنِ اتَّقَى اللّهَ وَ اَطاعَهُ»(2): «به خدا قسم شيعه ما نيست مگر كسى كه از خدا مىترسد و او را اطاعت مىكند».
نقطه مقابل اين ارتباط، تلازم بين بىتقوايى و ردّ ولايت امامان عليهمالسلام است. اگر مخالفين و دشمنان اهل بيت عليهمالسلام تقوى داشتند و از خدا مىترسيدند و اطاعت او را مىنمودند در رأس همه اطاعتها قبول ولايت ائمه عليهمالسلام بود كه با دستور مستقيم و مؤكد خداوند توسط همان پيامبرى نازل شد كه نماز و روزه و حج و حرمت دروغ و غيبت و تهمت و ربا و غير اين ها نازل شد. اين سرپيچى از امر الهى به معناى بىتقوايى و نترسيدن از خدا و عذابى است كه براى نافرمانان مقرّر فرموده است.
جا دارد در اينجا به سخنان چند نفر از معترضين بر ابوبكر در روزهاى اول غصب خلافت اشاره شود كه وقتى او را در چنين اقدام عظيمى بر ضد ولايت توبيخ مىكردند از واژه «تقوى» استفاده كردند و او را در حضور مردم بىتقوى معرفى مىنمودند.
سلمان در مسجد بپاخاست و در حالى كه ابوبكر بر فراز منبر بود خطاب به او گفت:
يا اَبابَكْرٍ، اِتَّقِ اللّهَ وَ قُمْ عَنْ هذَا الْمَجْلِسِ وَ دَعْهُ لاَِهْلِهِ يَأْكُلُوا بِهِ رَغَدا اِلى يَوْمِ الْقِيامَةِ لا يَخْتَلِفُ عَلى هذِهِ الاُْمَّةِ سَيْفانِ . . . وَ اِنْ اَبَيْتُمْ لَتَحْلِبُنَّ بِهِ دَما وَ لَيَطْمَعَنَّ فيهَا الطُّلَقاءُ وَ الطُّرَداءُ وَ الْمُنافِقُونَ.
اى ابوبكر، تقوى پيشه كن و از اين جايى كه نشستهاى برخيز و آن را به اهلش واگذار كن كه تا روز قيامت با خوشى آن را به كار گيرند و دو شمشير از اين امت با يكديگر اختلاف پيدا نكنند . . . و اگر نپذيريد از آن خون خواهيد دوشيد و آزاد شدگان و مطرود شدگان و منافقان در خلافت طمع خواهند كرد.(1)
مىبينيم كه سلمان دو سوى تقوى و بىتقوايى را به خوبى تبيين مىكند و نشان مىدهد كه آثار سوء اين بىتقوايى تا كجا پيش مىرود كه بايد امتى خون بدوشند و نااهلان دنباله اين راه غلط را بگيرند، چنانكه اين اتفاق بوقوع پيوست و چه خونهاى ناحقى كه در پى اين غصب خلافت در طول قرنها ريخته شد و چه كسانى حكومت مردم را در دست گرفتند كه فتنههاى عظيمى از دستشان صادر شد. آيا اين بىتقوايى با يك دروغ يا غيبت يا زنا يا ربا قابل مقايسه است؟ آيا هزاران دروغ و غيبت و زنا و ربا ثمره غصب خلافت نبود؟!
در همان مجلس مقداد برخاست و چنين گفت:
اِرْجِعْ يا اَبابَكْرٍ عَنْ ظُلْمِكَ وَ تُبْ اِلى رَبِّكَ وَ الْزِمْ بَيْتِكَ وَ ابْكِ عَلى خَطيئَتِكَ وَ سَلِّمِ الاَْمْرَ لِصاحِبِهِ الَّذى هُوَ اَوْلى بِهِ مِنْكَ . . . اِتَّقِ اللّهَ وَ بادِرِ الاِْسْتِقالَةَ قَبْلَ فَوْتِها.
اى ابوبكر، از ظلم خود باز گرد و نزد پروردگارت توبه كن و در خانهات بنشين و بر گناهت گريه كن، و امر خلافت را به صاحب آن كه از تو بدان سزاوارترست تسليم نما . . . تقوى پيشه كن و هر چه زودتر آنچه تصرف كردهاى بازگردان قبل از آنكه وقت آن بگذرد.(2)
در اين كلام مقداد هم توبه از آن بىتقوايى و گريه بر چنين گناهى مطرح شده و به او تقوى را سفارش مىكند كه لازمهاش را باز پس دادن خلافتِ غصب شده مىداند.
در همان مجلس ابوايوب انصارى نيز بىتقوايى مردم در يارى غاصبين خلافت و تنها گذاشتن خليفه منصوب شده الهى را موضوع سخن خويش قرار داد و چنين گفت:
اِتَّقُوا عِبادَ اللّهِ فى اَهْلِ بَيْتِ نَبِيِّكُمْ وَ رَدُّوا اِلَيْهِمْ حَقَّهُمُ الَّذى جَعَلَهُ اللّهُ لَهُمْ . . . فَتُوبُوا اِلَى اللّهِ، اِنَّ اللّهَ تَوّابٌ رَحيمٌ.
اى بندگان خدا، درباره اهل بيت پيامبرتان از خدا بترسيد و تقوى پيشه كنيد، و حق آنان را كه خدا براي شان قرار داده به آنان باز گردانيد . . . در پيشگاه خدا توبه كنيد، كه خداوند توبه پذير و مهربان است.(1)
با توجه به سخن فوق معلوم مىشود موضوعيت تقوى درباره اهل بيت و حقوق شان معناى دقيقِ ارتباط بين تقوى و ولايت است، همان گونه كه باز گرداندن حق شان توبه از اين گناه و نشانه ترس از خداست.
نكته دومى كه از تضمين دو آيه مزبور در اين قسمت از خطابه غدير قابل توجه است عنايت خاص پروردگار در روز قيامت به كسانى است كه ولايت ائمه عليهمالسلام را پذيرفتهاند. لطف اين كرامت در آن است كه اين اقليت در آن غوغاى اكثريت تقوى را و ترس از خدا را فراموش نكردند و امر الهى درباره صاحب اختيارشان را به گوش جان خريدند و بر ديده منت نهادند و از خداى خود براى چنين نعمتى سپاسگزارى كردند.
1) . بحار الانوار: ج 28 ص 201، 213، 219.
در روز قيامت نوبت خداست كه سرفرازى اين اقليت مظلوم را بر همه معلوم نمايد و به رخ آن اكثريت ظالم بكشد.
در اين دو آيه، چهار عنايت الهى به شيعيان اهل بيت عليهمالسلام - كه مظهر تقوايند - چنين آمده است:
1 . با سلام وارد بهشت مىشوند.
2 . در آن غوغاى محشر در امن و امانند.
3 . بهشت در انتظار قدوم آنان است، و به محض آمدن درهاى بهشت به رويشان باز مىشود.
4 . ملائكه مؤكل بر بهشت براى آنان سه خبر خوش دارند:
سلام بر شما!
پاكيزه شديد!
تا ابد در بهشت خواهيد بود!
البته احاديث بسيار مفصلى درباره كرامت خداوند درباره شيعيان در روز قيامت وارد شده، تا آنجا كه همه مردم جهان در آن روز آرزو مىكنند كه اى كاش از «فاطميين» و «علويين» بودند و به آن همه عنايت الهى دست مىيافتند.(1)
1) . در اين باره به جلد 8 بحار الانوار مراجعه شود.
وَ اَوْرَثْنَا الْقَوْمَ الَّذينَ كانُوا يُسْتَضْعَفُونَ مَشارِقَ الاَْرْضِ وَ مَغارِبَهَا الَّتى بارَكْنا فيها وَ تَمَّتْ كَلِمَةُ رَبِّكَ الْحُسْنى عَلى بَنى اِسْرائيلَ بِما صَبَرُوا وَ دَمَّرْنا ما كانَ يَصْنَعُ فِرْعَوْنُ وَ قَوْمُهُ وَ ما كانُوا يَعْرِشُونَ.
قومى را كه ضعيف شمرده مىشدند وارث مشرق و مغرب زمين نموديم كه آن را مبارك گردانيديم؛ و وعده نيك خدا براى بنىاسرائيل به انجام رسيد به خاطر صبرى كه كردند و آنچه فرعون و قومش ساخته بودند و بناهايى را كه بالا برده بودند در هم كوبيديم.
فَأَنْزَلَ اللّهُ عَلى نَبِيِّهِ يَوْمَ الدَّوْحِ ما بَيَّنَ عَنْ اِرادَتِهِ فى خُلَصائِهِ وَ ذَوِى اجْتِبائِهِ وَ اَمَرَهُ بِالْبَلاغِ . . . فَكَمَّلَ اللّهُ دينَهُ وَ اَقَرَّ عَيْنَ نَبِيِّهِ وَ الْمُؤْمِنينَ وَ الْمُتابِعينَ وَ كانَ ما قَدْ شَهِدَهُ بَعْضُكُمْ وَ بَلَغَ بَعْضُكُمْ وَ تَمَّتْ كَلِمَةُ اللّهِ الْحُسْنى عَلَى الصّابِرينَ وَ دَمَّرَ اللّهُ ما صَنَعَ فِرْعَوْنُ وَ هامانُ وَ قارُونُ وَ جُنُودُهُ وَ ما كانُوا يَعْرِشُونَ.
خداوند در روز غدير بر پيامبرش نازل كرد آنچه از ارادهاش درباره بندگان خالص و انتخابشدگانش پرده برداشت و به او دستور ابلاغ داد . . . پس خداوند دين خود را كامل كرد و چشم پيامبرش و مؤمنين و تابعين را روشن نمود، (واقعه غدير) اتفاق افتاد كه بعضى از شما در آن حاضر بوديد و براى بعضى از شما خبر آن رسيد، و وعده نيك خدا براى صابران به انجام رسيد؛ و آنچه فرعون و هامان و قارون و لشكريانش ساخته بودند و بناهايى را كه بالا برده بودند درهم كوبيد.(1)
حدود سى سال پس از واقعه غدير، در روز جمعهاى كه عيد غدير بود،
1) . بحار الانوار: ج 94 ص 115 ح 8 . الاقبال: ص 462. مصباح المتهجد: ص 755. مصباح كفعمى: ص 698 .
اميرالمؤمنين عليهالسلام در كوفه جشن غدير را بر پا كرد و به همين مناسبت شخصا سخنرانى مفصلى ايراد نمود و در آن مطالب بسيار مهمى درباره غدير بيان فرمود. در قسمتى از اين خطابه حضرت با اشارهاى به گذشته خلافت مغصوب و سردمداران آن اجمالى از نزول آيه «بَلِّغْ» و آيه «اِكْمال» را ذكر فرمود و براى بيان چگونگى اتمام حجت الهى آيه 137 سوره اعراف را به صورت اقتباس در كلام خويش آورد. در قرآن «كَلِمَةُ رَبِّكَ» آمده كه حضرت «كَلِمَةُ اللّهِ» تعبير كرد، و نيز در قرآن «بِما صَبَرُوا» آمده كه حضرت «عَلَى الصّابِرينَ» فرمود و سپس بقيه آيه را كه «دَمَّرْنا ما كانَ يَصْنَعُ . . .» است از صيغه متكلم به صورت غايب آورد. آنگاه به جاى «فِرْعَوْنُ وَ قَوْمُهُ» فرعون و هامان و قارون و لشكريان آنان را ذكر كرد و فرمود: «وَ دَمَّرَ اللّهُ ما صَنَعَ فِرْعَوْنُ وَ هامانُ وَ قارُونُ وَ جُنُودُهُ» و سپس آخر آيه را عينا آورد كه «وَ ما كانُوا يَعْرِشُونَ» است.
اين آيه در قرآن در زمينه داستان حضرت موسى عليهالسلام و فرعون است كه از آيه 103 در سوره اعراف آغاز شده و از ابتداى ظهور و بعثت آن حضرت و سخنانش با فرعون تا داستان ساحران و منتهى شدن ماجرا به پيگيرى شديد فرعون درباره حضرت موسى عليهالسلام و اصحابش ذكر شده، و سپس به گرفتارى ياران فرعون به قحطى و طوفان و ملخ و شپش و قورباغه و خون و درخواست آنان كه در صورت از ميان رفتن اين بلاها ايمان بياورند و ايمان نياوردن آنان پس از رفع بلا اشاره شده تا مىرسد به آنجا كه فرعون و يارانش در دريا غرق شدند، و خداوند مشرق و مغرب زمين را در اختيار مستضعفين قرار داد. در اين فراز كه اواسط آيه 137 و آيه محل استشهاد است، خداوند كامل شدن كلمة اللّه و وعده نيك خود را بر بنى اسرائيل اعلام مىفرمايد و اينكه آنچه فرعون و قومش بنا كرده بودند نابود شده است.
آنچه به عنوان تفسير آيه از اين اقتباس قابل استفاده است به اين جهت باز مىگردد كه آيا منظور حضرت از جمله «وَ تَمَّتْ كَلِمَةُ اللّهِ . . .» واقعه غدير است يا تحقق عينى غدير پس از 25 سال غصب خلافت كه با در دست گرفتن خلافت توسط اميرالمؤمنين عليهالسلام صورت گرفت. البته هر دو احتمال به معناى تحقق فرمان الهى در جامعه است ولى جهت گيرى آن متفاوت است كه هر يك را جداگانه مورد بررسى قرار مىدهيم:
اين تفسير از نظر معنى ارتباط مستقيمى با آيه «اَلْيَوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ وَ اَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتى» دارد و ادا كننده همان معنى است، و در واقع باز مىگردد به زحمات 23 ساله پيامبر صلىاللهعليهوآله كه بسيارى از كفار و مشركين و منافقين بر سر راه حضرت مانع ايجاد مىكردند، ولى خداوند پيامبرش را سفارش به صبر نمود، و در اثر صبر برنامه رسالت حضرت تا مرحله نهايى آن كه اعلام ولايت بود پيش رفت و از طرف خدا امامان صابرى همچون خود پيامبر صلىاللهعليهوآله براى امت انتخاب شدند و وعده خدا به انجام رسيد و توطئههاى دشمنان شكست خورد. اين تفسير در روايت مفصلى از امام صادق عليهالسلام چنين آمده است:
پيامبر صلىاللهعليهوآله صبر در برابر مشركين را پيشه كرده بود تا آنكه نام خداوند تعالى را به زبان آورده و ذات اقدس او را تكذيب كردند. آن حضرت به خداوند عرضه داشت: «درباره جانم و خاندانم و آبرويم صبر كردم ولى در برابر سخن زشت نسبت به خدايم صبر و تحمل ندارم». خداوند اين آيه را نازل كرد: «. . . فَاصْبِرْ عَلى ما يَقُولُونَ»: «بر آنچه مىگويند صبر كن»، اين بود كه
پيامبر صلىاللهعليهوآله بر همه ناراحتىها صبر كرد.
سپس خداوند او را به امامان از خاندانش بشارت داد و آنان را موصوف به صبر نمود و گفت: «وَ جَعَلْناهُمْ اَئِمَّةً يَهْدُونَ لاَِمْرِنا لَمّا صَبَرُوا وَ كانُوا بِآياتِنا يُوقِنُونَ»: «ما آنان را امامانى قرار داديم كه به امر ما هدايت مىكنند آنگاه كه صبر كردند و به آيات ما يقين داشتند» . . . خداوند هم اين صبر پيامبر صلىاللهعليهوآله را مورد تشكر قرار داد و اين آيه را نازل كرد: «وَ تَمَّتْ كَلِمَةُ رَبِّكَ الْحُسْنى عَلى بَنى اِسْرائيلَ بِما صَبَرُوا وَ دَمَّرْنا ما كانَ يَصْنَعُ فِرْعَوْنُ وَ قَوْمُهُ وَ ما كانُوا يَعْرِشُونِ»: «كلمه نيك پروردگارِ تو بر بنى اسرائيل كامل شد به خاطر صبرى كه نمودند و آنچه فرعون و قومش ساختند و بناهايى كه بالا بردند در هم كوبيديم». پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: اين آيه بشارت و انتقام است.(1)
اكنون اين كلام امام صادق عليهالسلام را ضميمه كلام اميرالمؤمنين عليهالسلام در جشن غدير - كه در آغاز اين بحث ذكر شد - مىنماييم آنجا كه حضرت با ذكر واقعه غدير آيه «تَمَّتْ كَلِمَةُ رَبِّكَ الْحُسْنى» را معنى كرد. نتيجه اين دو كلام آن است كه با آن همه تلاش كفار در آغاز راه اسلام و همه توطئههاى منافقين در سالهاى اخير اسلام، به خصوص توطئهگران صحيفه و سقيفه كه در سال آخر عمر پيامبر صلىاللهعليهوآله و به خصوص همزمان با غدير نقشههاى بسيارى را طراحى كردند و حتى نقشه قتل حضرت را ريختند، اما با همه اين ها خداوند صبر عظيم رسولش را به ثمر نشاند و وعده خود را با معرفى على بن ابىطالب و يازده امام عليهمالسلام بعد از او در غدير به مقام عمل رساند، و تلاشهاى مذبوحانه فرعون و هامان و قارونِ امت و دار و دسته آنان را در ايجاد مانع از چنين مراسمى بىثمر قرار داد.
اين تفسير باز مىگردد به معناى «صابرين» و «فرعون و هامان و قارون» در اين آيه،
1) . بحار الانوار: ج 9 ص 203.
كه از كلام اميرالمؤمنين عليهالسلام استفاده مىشود. حضرت در بخش اولِ كلامى كه نقل شد داستان غدير را بيان مىفرمايد تا آنجا كه مىفرمايد: «در آن ماجرا بعضى از شما حاضر بوديد و به بعضى از شما خبر آن رسيد».
آنگاه در صدد بيان زمان خود بر مىآيد و اينكه از غدير تا آن روز چه فراز و نشيبى طى شده و اكنون كه خلافت در اختيار حضرت قرار گرفته اكثريت همراه حضرت هستند و عده كمى هنوز در راه راست قرار نگرفتهاند و به زودى خداوند آنان را از ميان بر مىدارد. اين تفاصيل را حضرت چنين بيان مىكند:
. . . وَ تَمَّتْ كَلِمَةُ اللّهِ الْحُسْنى عَلَى الصّابِرينَ وَ دَمَّرَ اللّهُ ما صَنَعَ فِرْعَوْنُ وَ هامانُ وَ قارُونُ وَ جُنُودُهُ وَ ما كانُوا يَعْرِشُونَ وَ بَقِيَتْ حُثالَةٌ مِنَ الضَّلالِ لايَأْلُونَ النّاسَ خَبالاً، يَقْصُدُهُمُ اللّهُ فى دِيارِهِمْ وَ يَمْحُو آثارَهُمْ وَ يُبيدُ مَعالِمَهُمْ وَ يُعَقِّبُهُمْ عَنْ قُرْبٍ الْحَسَراتُ وَ يُلْحِقُهُمْ بِمَنْ بَسَطَ اَكُفَّهُمْ وَ مَدَّ اَعْناقَهُمْ وَ مَكَّنَهُمْ مِنْ دينِ اللّهِ حَتّى بَدَّلُوهُ وَ مِنْ حُكْمِهِ حَتّى غَيَّرُوهُ وَ سَيَأْتى نَصْرُ اللّهِ عَلى عَدُوِّهِ لِحينِهِ وَ اللّهُ لَطيفٌ خَبيرٌ . . .
اكنون وعده نيك خداوند بر صابران عملى شده و خداوند آنچه فرعون و هامان و قارون و لشكر او ايجاد كردند و آنچه را بنا كردند در هم كوبيد، و فقط عده بىارزشى از اهل ضلالت ماندهاند كه در افساد كار مردم هيچ كوتاهى نمىكنند و خداوند در ديار آنان به سراغ شان مىرود و آثارشان را محو مىكند و پايههاى آنان را نابود مىنمايد و به زودى حسرت برايشان باقى مىگذارد، و آنان را به كسانى ملحق مىكند كه دست خود را باز كردند و گردن كشيدند و دين خدا در دستشان قرار گرفت و آن را تغيير دادند و حكم خدا در اختيارشان قرار گرفت و آن را تحريف نمودند، و به زودى در هنگام خود يارى خدا بر ضد دشمنش مىآيد و خداوند لطف كننده و آگاه است . . .(1)
1) . بحار الانوار: ج 94 ص 115.
در اين كلام حضرت در جشن غدير، «صابران» كسانىاند كه در طول 25 سال غصب خلافت صبر كردند و خداوند پاداش اين صبر را به دست گرفتن خلافت توسط صاحب حقيقى آن اميرالمؤمنين عليهالسلام قرار داد، همان گونه كه با حضور آن حضرت همه دست بافتههاى سقيفه كه به دست اولى و دومى و سومى ساخته و بنا شده بود در هم كوبيده شد. پس «فرعون» كنايه از اولى، و «هامان» كنايه از دومى، و «قارون» كنايه از سومى است؛ چنانكه در روايات بسيارى اين كنايات وارد شده است.(1)براى آنكه در اين كنايه اَبلَغ از تصريح شكى باقى نماند حضرت به صراحت بدعت گذارى و تحريف آنان در دين خدا را يادآور مىشود، و باقيماندگان سقيفه را ملحق به آنان مىداند.
بنابراين معناى «تَمِّتْ كَلِمَةُ اللّهِ الْحُسْنى»، تحقق عملى و عينى غدير است كه زير آسمانِ جهان مردم طعم آن را در پنج سال حكومت اميرالمؤمنين عليهالسلام چشيدند؛ كه آن هم با زهر دشمنان و جنگهاى پى در پى همراه بود؛ و ماند تا روزى كه حضرت بقية اللّه الاعظم ارواحنا فداه ظهور كند و طعم حقيقى آن را به مردم بچشاند، كه آن روزگار تحقق كامل عيار غدير خواهد بود.
1) . درباره كنايه بودن اين سه لفظ از آن سه نفر به موارد زير مراجعه شود: بحار الانوار: ج 24 ص 156، 167، 169، ج 37 ص 343، ج 47 ص 391، ج 53 ص 25.
على بن ابىطالب عليهالسلام آن امامى است كه پيامبر صلىاللهعليهوآله او را سبب امتحان امت قرار داد و فرمود: «لَوْ لا اَنْتَ يا عَلِىُّ لَمْ يُعْرَفِ الْمُؤْمِنُونَ بَعْدى»: «اى على، اگر تو نبودى مؤمنين بعد از من شناخته نمىشدند».
پيامبر صلىاللهعليهوآله فصلى از مراسم غدير و خطابه آن را به دشمنان ائمه عليهمالسلام اختصاص داده تا مردود شوندگان از امتحان علوى بدانند چه آيندهاى در انتظار آنان است. اقتباس از چند آيه و تضمين آياتى ديگر براى اين منظور، روى هم 13 آيه را عنوان اين بخش قرار داده است. در اين آيات از يك سو اوصاف و رفتار اعداء اهل بيت عليهمالسلام در دنيا مطرح شده كه ثابت قدم نبودن آنان در ايمان و گفتگوهاى نارواى آنان و متكبر بودن آنان ذكر شده است. از سوى ديگر جزاى اعتقاد و عمل شان در دنيا و آخرت را بيان مىكند كه سقوط ارزش اعمال شان، و استحقاق آتش ابدى بدون تخفيف و مهلت و بدون شفاعت، آن هم عذاب فوق العادهاى در پايينترين درجه جهنم با شنيدن صداى جوشش جهنم و ديدن شعلههاى آتش نمونههاى آن است. ذيلاً به تبيين اين 13 آيه مىپردازيم.
يا اَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللّهَ وَ لْتَنْظُرْ نَفْسٌ ما قَدَّمَتْ لِغَدٍ وَ اتَّقُوا اللّهَ اِنَّ اللّهَ خَبيرٌ بِما تَعْمَلُونَ.
اى كسانى كه ايمان آوردهايد تقوا پيشه كنيد و هر نفسى ببيند كه براى فردا چه پيش فرستاده است. تقواى خدا را پيشه كنيد كه خداوند به آنچه انجام مىدهيد آگاه است.
وَ لا تَتَّخِذُوا اَيْمانَكُمْ دَخَلاً بَيْنَكُمْ فَتَزِلَّ قَدَمٌ بَعْدَ ثُبُوتِها وَ تَذُوقُوا السُّوءَ بِما صَدَدْتُمْ عَنْ سَبيلِ اللّهِ وِ لَكُمْ عَذابٌ عَظيمٌ.
قسمهايتان را بين خود دستاويز فساد قرار ندهيد تا مبادا قدمى پس از ثابت بودن آن بلغزد و بدى را به سزاى مانع شدن از راه خدا بچشيد و براى شما عذاب عظيمى خواهد بود.
اَلا اِنَّ جَبْرَئيلَ خَبَّرَنى عَنِ اللّهِ تَعالى بِذلِكَ وَ يَقُولُ: «مَنْ عادى عَلِيّا وَ لَمْ يَتَوَلَّهُ فَعَلَيْهِ لَعْنَتى وَ غَضَبى»، وَ لْتَنْظُرْ نَفْسٌ ما قَدَّمَتْ لِغَدٍ، وَ اتَّقُوا اللّهَ اَنْ تُخالِفُوهُ فَتَزِلَّ قَدَمٌ بَعْدَ ثُبُوتِها، اِنَّ اللّهَ خَبيرٌ بِما تَعْمَلُونَ.
بدانيد كه جبرئيل از جانب خداوند اين خبر را براى من آورده و مىگويد: «هر كس با على دشمنى كند و ولايت او را نپذيرد لعنت و غضب من بر او باد». هر كس ببيند براى فردا چه پيش فرستاده است. از خدا بترسيد كه با على مخالفت كنيد و در نتيجه قدمى بعد از ثابت بودن آن بلغزد. خداوند از آنچه انجام مىدهيد آگاه است.(1)
خطابه غدير در لحظاتى است كه پيامبر صلىاللهعليهوآله به بلند كردن اميرالمؤمنين عليهالسلام و معرفى آن حضرت نزديك مىشود. براى آمادگى كامل مردم در اعلام مقام عظيم على عليهالسلام شمهاى از فضايل آن حضرت را بيان كرده و ناگهان سخن از غضب الهى به ميان مىآورد. ابتدا كسانى را كه كلام او را درباره على عليهالسلام رد كنند لعنت شده و مورد غضب الهى اعلام مىفرمايد. سپس به نقل از جبرئيل از خداوند تعالى لعنت و غضب را نثار كسى مىداند كه ولايت را نپذيرد و با على عليهالسلام دشمنى كند. پس از اين جلوه غضبِ
1) . اسرار غدير: ص 143 بخش 3.
پروردگار درباره دشمنان على عليهالسلام، درباره روز قيامت بيدار باشى به مردم مىدهد و اين منظور را با اقتباس از دو آيه قرآن و ادغام مضمون آنها بيان مىفرمايد.
ابتدا قسمتى از وسط آيه 18 سوره حشر را مىآورد: «وَ لْتَنْظُرْ نَفْسٌ ما قَدَّمَتْ لِغَدٍ وَ اتَّقُوا اللّهَ»؛ و آنگاه براى ارتباط آيه به موضوعِ سخن كلمه «اَنْ تُخالِفُوهُ» را اضافه مىكند. سپس جملهاى از وسط آيه 94 سوره نحل را مىآورد: «فَتَزِلَّ قَدَمٌ بَعْدَ ثُبُوتِها»، و آنگاه جمله «اِنَّ اللّهَ خَبيرٌ بِما تَعْمَلُونَ» را مىآورد كه دنباله آيه سوره حشر است.
لازم به يادآورى است كه در فرازى ديگر از خطابه غدير نيز كه بعد از بلند كردن و معرفى اميرالمؤمنين عليهالسلام آمده، اشارهاى به جمله «فَتَزِلَّ قَدَمٌ بَعْدَ ثُبُوتِها» با عبارت «فَتَزِلَّ اَقْدامَكُمْ» ديده مىشود؛ آنجا كه مىفرمايد:
مَعاشِرَ النّاسِ، اِنَّ اِبْليسَ اَخْرَجَ آدَمَ مِنَ الْجَنَّةِ بِالْحَسَدِ، فَلا تَحْسُدُوهُ فَتَحْبِطَ اَعْمالَكُمْ وَ تَزِلَّ اَقْدامَكُمْ.
اى مردم، شيطان آدم را با حسد از بهشت بيرون كرد. مبادا به على حسد كنيد كه اعمالتان نابود شود و قدمهايتان بلغزد.(1)
از نظر موقعيت قرآنى، آيه سوره حشر درباره به ياد داشتن روز قيامت است. در آيه قبل شيطان را ذكر مىكند كه پس از گول زدن انسان از او بيزارى مىجويد و تنهايش مىگذارد، و در روز قيامت شيطان و انسانِ گول خورده هر دو به جهنم مىروند. در اينجا خداوند سفارش مىكند كه ببينيد براى فرداى قيامت چه مىفرستيد، و مانند كسانى نباشيد كه خدا را فراموش كردهاند، و خدا هم آنان را فراموش كرده است.
1) . اسرار غدير: ص 147 بخش 5 .
موضوع آيه سوره نحل از آيه 90 آغاز مىشود كه مىفرمايد: «اِنَّ اللّهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الاِْحْسانِ»، تا آنجا كه در آيه 92 مىفرمايد: «مانند كسى نباشيد كه تافته خود را باز مىكند». تا در آيه 94 كه مىفرمايد: «قسمهاى خود را براى فريب مردم به كار نبريد كه در نتيجه قومى كه ثابت قدم است بلغزد»، و در آيه بعد مىفرمايد: «پيمان خود را به بهاى اندك نفروشيد».
آنچه اقتباس از اين دو آيه در چنين موقعيتى از خطبه به ما مىفهماند - به ضميمه جملات قبل آن - دو امر مهم است: يكى انتخاب ولايت يا عداوت براى قيامت، و ديگرى لغزش ثابت قدمان با مخالفت على عليهالسلام.
در آيه مىفرمايد: «هر كس ببيند براى فرداى قيامت چه پيش فرستاده است». اين جمله بعد از دو فراز مهم درباره على عليهالسلام آمده، و بدين معناست كه درباره اين دو مطلب مهم چه انتخابى براى قيامت داريد.
مطلب اول عبارت است از افضليت على عليهالسلام بعد از پيامبر صلىاللهعليهوآله از همه مردم تا آخر روزگار، و مطلب دوم پذيرفتن ولايت على عليهالسلام و دشمنى نكردن با آن حضرت است، و در هر دو مورد كسى كه نپذيرد مورد لعن و غضب الهى است. يعنى هر كس نپذيرد كه على عليهالسلام افضل از همه مردم است و نيز اگر ولايت او را نپذيرد و با او دشمنى كند ملعون و مغضوب است.
با ذكر اين دو مطلب مردم را بر سر دو راهى قرار مىدهد و فرداى قيامت را يادآورى مىكند كه آيا ولايت افضل الناس بعد رسول اللّه صلىاللهعليهوآله را مىپذيريد كه لازمهاش دوستى و محبت اوست، يا ولايت او را نمىپذيريد كه لازمهاش دشمنى و عداوت با اوست.
پيرو مطلب قبلى كه دو راهى ولايت و عداوت بود، عنوان مخالفت با على عليهالسلام مطرح شده است. اگر دو جبهه موافق و مخالف با على عليهالسلام را در نظر بگيريم، هر كس بايد يكى از دو مسير را انتخاب كند و طبعا در آن گام بردارد. پس از موافقت قلبى اعلام موافقت زبانى و كمك با همه وجود به راه آن حضرت و احقاق حق او نشانه انتخاب جبهه موافق است.
در نقطه مقابل، مخالفت زبانى و كمك به آنچه بر خلاف راه آن حضرت است حتى اگر با سكوت و يارى نكردن به موقع باشد نشانه انتخاب جبهه مخالف على عليهالسلام است، همان گونه كه در ماجراى سقيفه و كربلا بسيارى از مردم با سكوت خود جبهه مخالف اميرالمؤمنين و امام حسين عليهماالسلام را تقويت كردند و از موافقت خود دست كشيدند.
با اين دقت در مسئله مخالفت با على عليهالسلام معناى اين فراز خطابه غدير كه با اقتباس از آيه قرآن ادا شده به خوبى روشن مىشود. در اين جمله خطبه مخالفت با على عليهالسلام را مستلزم لغزش قدمهاى ثابت اعلام مىكند. يعنى بسيارى از آنان كه در ايمان خود ثابت قدم بودند با مخالفت على عليهالسلام - اگرچه در حد سكوت و يارى نكردنشان - از راه حق لغزيدند، و آن ايمان پايدار و ريشه دار را - و لو براى چند روزى - از دست دادند، اگرچه بعدا به فكر باز سازى آن افتادند و توبه كردند و بازگشتند و عدهاى از آنان جانانه على عليهالسلام را يارى كردند.
امام باقر عليهالسلام شدت و ادامه ارتداد و تحير مردم بعد از پيامبر صلىاللهعليهوآله را تا يك سال پس از رحلت آن حضرت بيان كرده مىفرمايد: «مردم تا يك سال بعد از پيامبر صلىاللهعليهوآله در ارتداد بودند به جز سه نفر». پرسيدند: آن سه كيانند؟ فرمود: «مقداد و ابوذر و سلمان»، و سپس فرمود: «زمان زيادى نگذشت كه مردم معرفت پيدا كردند».(1)
1) . بحار الانوار: ج 22 ص 351 ح 76.
همچنين امام صادق عليهالسلام اولين توبه كنندگان از تزلزل سقيفه را چنين معرفى مىنمايد: «به خدا قسم همه - به جز آن سه نفر - هلاك شدند. البته بعد از زمانى چهار نفر ديگر ملحق شدند و روى هم هفت نفر شدند: ابوساسان، عمار، شتيره، ابوعمره»!(1)
در حديث ديگرى امام صادق عليهالسلام در بيان نمونهاى از لغزش ثابت قدمان در اثر فتنه سقيفه فرمود: «اِرْتَدَّ النّاسُ بَعْدَ رَسُولِ اللّهِ صلىاللهعليهوآله اِلاّ ثَلاثَةَ نَفَرٍ: سَلْمانَ وَ اَباذَرٍ وَ الْمِقْدادَ». پرسيدند: پس عمار چه شد؟! فرمود: «او از راه راست تمايلى به راست و چپ پيدا كرد، ولى سپس بازگشت»!(2)
از ابوذر پرسيدند: چگونه عمار و حذيفه وقتى ابوبكر و عمر را ديدند، در كار خود بعد از پيامبر صلىاللهعليهوآله به ترديد افتادند؟ ابوذر پاسخ داد: آنان توبه و پشيمانى خود را بعدا اعلام كردند، ولى اولى براى خود مقامى ادعا كرد و دومى با سه نفر ديگر برايش شهادت دادند كه همان مطلب را از پيامبر صلىاللهعليهوآله شنيدهاند. عمار و حذيفه هم با خود گفتند: «لابد اين مطلبى است كه بعد از مطلب اول (يعنى خلافت على عليهالسلام) اتفاق افتاده» و لذا اين دو نفر هم با ساير شككنندگان به ترديد افتادند. ولى بعدا توبه كردند و معرفت پيدا كردند و تسليم شدند.(3)
وقتى همين سؤال را از خود حذيفه پرسيدند چنين گفت: «به خدا قسم گوش و چشم ما گرفته شد و مرگ و شهادت را خوش نداشتيم و دنيا در قلبمان زينت يافت؛ و ما از خدا مىخواهيم كه از گناهانمان چشم پوشى كند، و در آنچه از عمرمان مانده ما
را از لغزش حفظ نمايد».(4)
از جهتى ديگر مىتوان از كلمه «تَزِلَّ» - كه به معناى لغزش است - اين استفاده را كرد كه راه راست يكى بيشتر نيست و آن گام برداشتن در راه على عليهالسلام و موافقت تمام عيار با آن حضرت است. در نتيجه هر گونه لغزش و كوتاهى در آن راه به معناى انحراف از حق و مخالفت با آن است، ولى درجه آن از كوچكترين لغزش آغاز مىشود تا به لغزشهايى مىرسد كه به قعر جهنم پرتاب مىكند؛ و از همين ديدگاه مخالفين اهل بيت عليهمالسلام قابل درجه بندى هستند.
وَ كَذلِكَ جَعَلْنا لِكُلِّ نَبِىٍّ عَدُوّا شَياطينَ الاِْنْسِ وِ الْجِنِّ يُوحى بَعْضُهُمْ اِلى بَعْضٍ زُخْرُفَ الْقَوْلِ غُرُورا وَ لَوْ شاءَ رَبُّكَ ما فَعَلُوهُ فَذَرْهُمْ وَ ما يَفْتَرُونَ.
اين گونه است كه براى هر پيامبرى دشمنى از انس و جن قرار مىدهيم كه به يكديگر سخنان زينت شده را از روى غرور الهام مىكنند، و اگر پروردگار تو بخواهد نمىتوانند آن را انجام دهند، پس آنان را با افترائشان به حال خود واگذار.
اَلا اِنَّ اَعْدائَهُمْ هُمُ السُّفَهاءُ الْغاوُونَ اِخْوانُ الشَّياطينَ، يُوحى بَعْضُهُمْ اِلى بَعْضٍ زُخْرُفَ الْقَوْلِ غُرُورا.
بدانيد كه دشمنان ايشان سُفهاى گمراه و برادران شياطيناند، كه سخنان باطل ظاهر فريب را از روى غرور به يكديگر مىرسانند.(1)
در اواسط خطابه غدير كه پيامبر صلىاللهعليهوآله دوستان و دشمنان ائمه عليهمالسلام را با استناد به آيات قرآن معرفى مىفرمايد، اولين موردى كه مىخواهد دشمنان را معرفى كند اين فراز است كه با اقتباس بسيار پر معنايى از آيه سوره انعام شيطنت آنان را مطرح مىكند. عبارت «عَدُوّا شَياطينَ الْجِنِّ وَ الاِْنْسِ» در آيه به صورت «اِخْوانَ الشَّياطين» در كلام حضرت آمده كه با احاديثى كه مطرح خواهد شد لطافت خاص آن معلوم مىشود. سپس جمله وسط آيه عينا در كلام حضرت آمده است.
موقعيت قرآنى اين آيه در ذيل آياتى مربوط به معاندينى است كه از دائره مؤمنين
1) . اسرار غدير: ص 151 بخش 7.
خارج شدهاند و از ايمان آوردن شان قطع اميد شده و مهر ابطال بر آنان خورده است، به گونهاى كه خداوند در آيه 109 مىفرمايد: «قسم ياد مىكنند كه اگر آيتى برايشان بيايد ايمان مىآورند، ولى شما چگونه به سخن ايشان اعتماد مىكنيد در حالى كه اگر آيات الهى هم بيايد ايمان نمىآورند»! آنگاه در آيه بعد مطلب را با قاطعيت بيشترى مىفرمايد: «حتى اگر ملائكه را بر آنان نازل كنيم و مردگان با ايشان سخن بگويند و همه چيز را بر گواهى صدق آن برانگيزيم، باز هم ايمان نمىآورند مگر آنكه خدا بخواهد».
پس از معرفى اين عمق كفر و نفاقشان، نوبت به آيه مورد نظر مىرسد كه مىفرمايد: «اين چنين براى هر پيامبرى دشمنى از جن و انس قرار داديم كه اباطيل ظاهر فريب را به يكديگر منتقل مىكنند». در آيه بعدى هدف را هم بيان مىكند كه: «كسانى كه به آخرت ايمان ندارند به آن سخنان باطل به ظاهر آراسته دل بسپارند و بدان خشنود شوند و به همان راهى كه آنان رفتهاند بروند».
آنچه از تركيب بسيار لطيف اين كلام پيامبر صلىاللهعليهوآله با مضمون آيه استفاده مىشود سه نكته است:
دشمنان اهل بيت عليهمالسلام سفيهان گمراه هستند كه برادران شياطيناند. در قرآن خداوند به شيطان خطاب مىكند: «اِنَّ عِبادى لَيْسَ لَكَ عَلَيْهِمْ سُلْطانٌ اِلاّ مَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ الْغاوينَ»: «تو بر بندگان من سلطهاى ندارى مگر كسانى از گمراهان كه از تو پيروى مىكنند».(1)بنابراين كسانى كه خلافت اهل بيت عليهمالسلام را گرفتند، ياران شيطان و متصف به سفاهت و گمراهىاند.
1) . سوره حجر: آيه 42.
شايد نسبت سفاهت به كسانى كه با فكر خود توانستهاند خلافت را به چنگ آورند بدون آنكه كمترين لياقتى درباره آن داشته باشند تعجبآور باشد، ولى اگر معتقد باشيم انسانهايى كه اهداف شوم را برگزيدهاند بارزترين نشانههاى سفاهت و جهالت را با خود حمل مىكنند و هر حركتى در راه آن انجام مىدهند مظهر ديگرى از سفاهتشان است، آنگاه است كه بر هم زنندگان نظامِ سراسر مصلحتِ الهى را بىعقلترين و سفيهترين مردم خواهيم دانست. در مقابل كسانى را كه اوامر پروردگارشان را بالاترين خير و مصلحت تلقى مىكنند و اين نكته را از عمق جان درك مىكنند و براى فرار از آن به هزار حيله متوسل نمىشوند، عاقلترين مردم دنيا خواهيم شناخت.
اميرالمؤمنين عليهالسلام در اين باره مىفرمايد: «هَيْهاتَ! لَوْ لاَ التُّقى لَكُنْتُ اَدْهَى الْعَرْبِ»:(1)«اگر تقوى مانع نبود من زيركترين عرب بودم». و اين كلام بدان معنى است كه مردان خدا مصلحت خود و ديگران را در سايه اوامر و نواهى خدا و زير مجموعه آن مىدانند، و گرنه فكر بشر براى دست يافتن به آنچه بخواهد مىتواند راههاى متعددى پيدا كند.
در حديث ديگرى معاويه را از زيركانى معرفى نمود كه با توسل به حيله و هتك ارزشها به اهداف خود مىرسند. در اين باره فرمود: «به خدا قسم معاويه باهوشتر از من نيست، ولى او حيله مىكند و هتاكى مىنمايد، و اگر نبود كه از مكر و حيله اعراض دارم من از زيركترين مردم بودم».
ارتباط شيطان با اين گونه زيركى كه از راه مكر و حيله است و بايد به جاى عقل نام سفاهت بر آن گذاشت، در حديث امام صادق عليهالسلام به خوبى ترسيم شده است كه وقتى پرسيدند: عقل چيست؟ فرمود: آنچه خدا با آن پرستيده مىشود و بهشت كسب
1) . بحار الانوار: ج 41 ص 149.
مىشود. پرسيدند: پس آنچه در معاويه بود؟! فرمود: «تِلْكَ النَّكْراءُ وَ تِلْكَ الشَّيْطَنَةُ، وَ هِىَ شَبيهَةٌ بِالْعَقْلِ وَ لَيْسَتْ بِالْعَقْلِ»(1): «آنچه در معاويه بود زيركى و شيطنت بود كه شباهت به عقل دارد، ولى عقل نيست».
پيامبر صلىاللهعليهوآله در خطابه غدير دشمنان و امامانشان را «اِخوان الشياطين» نام نهاده و با ملاحظه دنباله كلام (يُوحى بَعْضُهُمْ . . .) اقتباس آن از آيه روشن است، چرا كه در آيه عبارت چنين است: «وَ كَذلِكَ جَعَلْنا لِكُلِّ نَبِىٍّ عَدُوّا شَياطينَ الاِْنْسِ وَ الْجِنِّ»: «و اين گونه ما قرار داديم براى هر پيامبرى دشمنى كه شياطين جن و انس هستند». نتيجه اين اقتباس آن است كه دشمن پيامبر صلىاللهعليهوآله از انسانها همين دشمنان امامانند كه با آن شياطين برادر و متحدند.
حديثى از امام صادق عليهالسلام در اين باره پرده از همه ابهامات بر مىدارد و اين دشمنان پيامبر صلىاللهعليهوآله را معرفى مىكند، آنجا كه فرمود:
ما بَعَثَ اللّهُ رَسُولاً اِلاّ وَ فى وَقْتِهِ شَيْطانانِ يُؤْذِيانِهِ وَ يَفْتِنانِهِ وَ يُضِلاّنِ النّاسَ بَعْدَهُ . . . وَ اَمّا صاحِبا مُحَمَّدٍ صلىاللهعليهوآله فَحَبْتَرُ وَ زَريقُ.
خداوند هيچ پيامبرى را مبعوث نفرموده مگر آنكه در زمان او دو شيطان بودهاند كه او را اذيت كردهاند و براى او فتنه ايجاد كردهاند و مردم را بعد از او گمراه كردهاند . . . و دو شيطان زمان حضرت محمد صلىاللهعليهوآله ابوبكر و عمر بودند.(2)
جالب است كه بدانيم اولى صراحتا بر فراز منبر گفت: «اِنَّ لى شَيْطانا يَعْتَرينى»:(1)«من شيطانى دارم كه بر من عارض مىشود». بنابراين تعجبى نخواهد داشت اگر بدانيم كه ابليس از روز غدير نگرانىهاى خود را با وعدههاى همين شياطين انسى اطراف پيامبر صلىاللهعليهوآله رفع كرد تا آنجا كه به شياطين زير دست خود گفت: «نگران نباشيد كه اصحاب او به من وعده دادهاند كه به هيچيك از گفتههاى او اقرار نكنند، و آنان هرگز اين و عده خود را نمىشكنند».(2)
برنامه شيطانى گمراه كنندگان امت، در عبارتى همه جانبه با دقت تمام به تصوير كشيده شده است: «يُوحى بَعْضُهُمْ اِلى بَعْضٍ زُخْرُفَ الْقَوْلِ غُرُورا». اين جمله سه نقطه مهم از روشهاى مكر و حيله اهل سقيفه را خاطر نشان كرده است: با غرور و تكبر، سخنان فريبنده، به يكديگر خبر رساندن.
از آنجا كه گمراهكنندگان به فتنهگرى و زيركى خود از يك سو، و نجابت و تقواى مؤمنين از سوى ديگر اطمينان دارند، برنامههاى خود را با غرور كامل و سينه سپر كرده دنبال مىكنند.
ابزار كار اغوا كنندگان مردم، كلمات ظاهر فريب است كه با آن ساده لوحان را گول مىزنند و قلوب آنان را در چنگ خود مىگيرند، و اهداف باطل خود را با سخنان حق به جانب و به ظاهر زيبا در فكر مردم اشراب مىكنند و جاى مىدهند.
در حيات پيامبر صلىاللهعليهوآله معجزات آن حضرت را سحر تلقى كردند و اين فكر را تا بعد از رحلت حضرتش پى گرفتند، به طورى كه عمر بارها معجزات اميرالمؤمنين عليهالسلام را صراحتا به عنوان «سحر بنىهاشم» مطرح مىكرد.(1)همچنين آن حضرت را به عنوان كسى كه در بين اهل بيتش شخصيت بزرگى است و بقيه ارزشى ندارند مطرح كردند و دومى بود كه گفت: «ما مَثَلُ مُحَمَّدٍ اِلاّ كَنَخْلَةٍ نَبَتَتْ فى كُناسَةٍ»:(2)«مثل محمد نيست مگر مثل درخت خرمايى كه در زباله دانى روييده باشد»!!
در صلح حديبيه عمر با فرصب طلبى كامل فرياد بر آورده بود: «لا نُعْطِى الدَّنِيَّةَ فى دينِنا»: «در دين مان خوارى را نمىپذيريم»!! در حالى كه شخص پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمان اين صلح با مشركين را صادر فرموده بود.(3)
آنان در غدير تمام توان خود را در سخن پردازىِ باطل به كار گرفتند و مىخواستند با استفاده از مسائل تحريك كننده عواطف و تعصبها و با مسخره كردن حقايق، مردم را از دريافت عظمت آنچه در مراسم سه روزه وجود داشت غافل كنند و احساسات مردم را بر ضد آن تحريك كنند. گاهى توجه او به فاميل را عَلَم مىكردند و مىگفتند: «او به پسر عمويش مغرور شده است»؛ و يا مىگفتند: «كار پسر عمويش را عجب محكم مىكند»؛ و يا مىگفتند: «اگر مىتوانست مثل كسرى و قيصر عمل مىكرد».(4)
1) . الاختصاص: ص 273، 274. خرائج: ج 2 ص 806 . المحتضر: ص 15. مدينة المعاجز: ج 3 ص 8 . بحار الانوار: ج 6 ص 231، ج 22 ص 551 ، ج 27 ص 304، ج 28 ص 309، ج 29 ص 21، 29، ج 30 ص 182، ج 31 ص 596 ، 616 ، ج 41 ص 229.
2) . كتاب سليم: ص 235.
3) . بحار الانوار: ج 20 ص 333.
4) . بحار الانوار: ج 37 ص 111، 139، 154، 160، 172، 173.
گاهى با ترفند شيرين كارى، تعيين اميرالمؤمنين عليهالسلام را يك امر شخصى جلوه مىدادند و در حضور حضرت مىپرسيدند: «آيا اين مسئله از طرف خداست يا از پيش خود مىگويى»؟ و در مواردى در غياب حضرت مىگفتند: «اين هرگز امر خدا نيست و از پيش خود سخن مىگويد»!
گاهى با سخنان مزوِّرانهاى كه شبيه مسخره بود، پيشنهاد شركت ديگران در خلافت را مىدادند، و حتى درخواست مىكردند كه همه قبايل به نوبت در آن شريك باشند، و اين گونه طمع مردم را تحريك مىكردند.
اين روندِ به كارگيرىِ «زُخْرُفَ الْقَوْل» ادامه يافت تا پس از پيامبر صلىاللهعليهوآله حساب شدهترين كلمات براى پايمال كردن حق اهل بيت عليهمالسلام به كار گرفته شد: ابتدا مسئله «جمع نشدن نبوت و خلافت در اهل بيت واحد» را پرورش دادند. سپس خونهاى بدر و اُحُد و خيبر و غير آن را در گوش مردم خواندند. بعد از آن جوان بودن على عليهالسلام را براى مردم جلوه دادند. در مرحله بعد شركت همه در خلافت را به ميان آوردند. آنگاه قبيلهگرايى و مسئله مهاجر و انصار را مطرح كردند و به رخ كشيدن سوابق را وسيلهاى براى نيل به اهدافشان قرار دادند.
آنگاه كه فدك را غصب كردند از يك سو دست به دامان «ارث نگذاشتن انبياء» شدند، و از سوى ديگر صرف درآمد فدك در راه رزمندگان را مطرح كردند. آنان غصب فدك را به گونهاى جلوه دادند كه مردم غصب فدك را به حساب تقدس آنان و احياى حق از بين رفته مسلمانان بگذارند.
روندِ استفاده از سخنان ظاهر فريب در طول تاريخ از سوى دشمنان آل محمد عليهمالسلام ادامه داشته و هميشه به عنوان ابزارى قوى در پايمال كردن حقوق ايشان به كار رفته است. هارون در برابر قبر پيامبر صلىاللهعليهوآله در مدينه از آن حضرت عذر خواهى مىكرد كه مجبور است حضرت موسى بن جعفر عليهالسلام را به خاطر اختلاف انداختن بين مردم از
مدينه بيرون برد و زندانى كند!؟ در چهرهاى ديگر مأمون با عنوان وليعهدى امام رضا عليهالسلام را به مرو دعوت كرد، تا هم نزد مردم خود را متمايل به اهل بيت عليهمالسلام نشان دهد و هم آن حضرت را در تبعيدى ناخواسته تحت نظر داشته باشد و هم مخفيانه دست به كار توطئه شهادت حضرت باشد. اينها همه سفيهان گمراه كنندهاى هستند كه با «زُخْرُفَ الْقَوْل» اهداف باطل را پيگيرى كردهاند.
براى آن كه هدف از دست نرود و اهل باطل تجمع و همبستگى را حفظ كنند، اين دشمنان ائمه عليهمالسلام كه با سخنان به ظاهر زيبا وارد معركه مىشوند، سعى در ابلاغ آن به همه همدستان و طرفداران و هواداران خود در گستره مكان و زمان دارند. در زمان خود افرادى را در هر زاويه از زواياى اجتماع مسلمين به كار مىگيرند تا مغز مردم را به سوى هدف با سخنان فريبنده سوق دهند. براى آينده زمان هم عهدنامههايى به يادگار مىگذارند و احاديث جعلى و تحريف شدهاى را در فرهنگ مردم جاى مىدهند، كه پيروانشان خط شوم آنان را تشخيص دهند و رهگيرى نمايند و از خط باطل آنان منحرف نشوند.
يَسْأَلُونَكَ عَنِ الشَّهْرِ الْحَرامِ قِتالٍ فيهِ قُلْ قِتالٌ فيهِ كَبيرٌ وَ صَدٌّ عَنْ سَبيلِ اللّهِ وَ كُفْرٌ بِهِ وَ اِخْراجُ اَهْلِهِ مِنْهُ اَكْبَرُ عِنْدَ اللّهِ وَ الْفِتْنَةُ اَكْبَرُ مِنَ الْقَتْلِ وَ لا يَزالُونَ يُقاتِلُونَكُمْ حَتّى يَرُدُّوكُمْ عَنْ دينِكُمْ اِنِ اسْتَطاعُوا وَ مَنْ يَرْتَدِدْ مِنْكُمْ عَنْ دينِهِ فَيَمُتْ وَ هُوَ كافِرٌ فَاُولئِكَ حَبِطَتْ اَعْمالُهُمْ فِى الدُّنْيا وَ الاْخِرَةِ وَ اُولئِكَ اَصْحابُ النّارِ هُمْ فيها خالِدُونَ.
از تو درباره ماه حرام و جنگ در آن سؤال مىكنند، بگو جنگ در آن كار بزرگى است و ايجاد مانع بر سر راه خدا و كفر به اوست؛ و خارج كردن اهلش از آن نزد خدا بالاتر است، و فتنه از قتل هم بالاتر است. آنان همچنان با شما جنگ مىكنند تا اگر بتوانند شما را از دينتان باز گردانند. هر كس از شما از دين خود باز گردد و در حالى بميرد كه كافر باشد، چنين كسانى همانانى هستند كه اعمالشان در دنيا و آخرت سقوط مىكند و آنان اصحاب آتش هستند كه براى هميشه در آنند.
كَيْفَ يَهْدِى اللّهُ قَوْما كَفَرُوا بَعْدَ ايمانِهِمْ وَ شَهِدُوا اَنَّ الرَّسُولَ حَقٌّ وَ جاءَهُمُ الْبَيَّناتُ وَ اللّهُ لا يَهْدِى الْقَوْمَ الظّالِمينَ. اُولئِكَ جَزاؤُهُمْ اَنَّ عَلَيْهِمْ لَعْنَةُ اللّهِ وَ الْمَلائِكَةِ وَ النّاسِ اَجْمَعينَ. خالِدينَ فيها لا يُخَفَّفُ عَنْهُمُ الْعَذابُ وَ لا هُمْ يُنْظَرُونَ.
چگونه خدا هدايت مىكند قومى را كه بعد از ايمانشان كافر شدند و شهادت دادند كه پيامبر بر حق است و براى آنان بينات آمد، و خداوند قوم ظالم را هدايت نمىكند. آنان كسانى هستند
كه جزايشان اين است كه بر آنان لعنت خدا و ملائكه و همه مردم است، و براى هميشه در آن خواهند بود و عذاب آنان تخفيف داده نمىشود و مهلت داده نمىشوند.
مَعاشِرَ النّاسِ ، اِنَّما اَكْمَلَ اللّهُ عَزَّ وَ جَلَّ دينَكُمْ بِاِمامَتِهِ . فَمَنْ لَمْيَأْتَمَّ بِهِ وَ بِمَنْ يَقُومُ مَقامَهُ مِنْ وُلْدى مِنْ صُلْبِهِ اِلى يَوْمِ الْقِيامَةِ وَ الْعَرْضِ عَلَى اللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ فَاُولئِكَ الَّذينَ حَبِطَتْ اَعْمالُهُمْ فِى الدُّنْيا وَ الاْخِرَةِ وَ فِى النّارِ هُمْ خالِدُونَ ، «لا يُخَفَّفُ عَنْهُمُ الْعَذابُ وَ لا هُمْ يُنْظَرُونَ».
اى مردم، خداوند دين شما را با امامت او كامل نمود. پس هر كس اقتدا نكند به او و كسانى كه جانشين او از فرزندان من از نسل او هستند تا روز قيامت و روز رفتن به پيشگاه خداوند عز و جل، چنين كسانى اعمالشان در دنيا و آخرت از بين رفته و در آتش دائمى خواهند بود. عذاب آنان تخفيف نمىيابد و به آنان مهلت داده نمىشود.(1)
لحظاتى پس از بلند كردن اميرالمؤمنين عليهالسلام بر فراز منبر و معرفى او با تابلوى جهانى «مَنْ كُنتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلِىٌّ مَوْلاهُ»، و دقيقا پس از پايان اين اعلام و اقرار گرفتن از مردم، پيامبر صلىاللهعليهوآله اولين برخورد درباره انكار چنين ولايتى را با قاطعيت نشان داد و اعمال منكرين امامت دوازده امام عليهمالسلام را بىارزش خواند و آنان را به جهنم بشارت داد.
پيامبر صلىاللهعليهوآله اين هدف را با اقتباس از دو آيه كه درباره مرتدين از اسلام است و ارتباط كاملى به موضوع دارد مطرح فرمود و با استفاده از فقره آخر هر دو آيه - كه نتيجه ارتداد است - كلام خود را كامل فرمود. آخر آيه سوره آل عمران عينا در كلام حضرت آمده، ولى آيه سوره بقره با افزودن «الَّذينَ» به صورت «فَاُولئِكَ الَّذينَ حَبِطَتْ . . .» آمده و به جاى «اُولئِكَ اَصْحابُ النّارِ هُمْ فيها خالِدُونَ»، اختصارا جمله «وَ فِى النّارِ هُمْ خالِدُونَ» ذكر شده است.
در قرآن، آيه سوره بقره درباره جنگ و حرمت آن در ماههاى حرام است. از اواسط آيه سخن به مقايسه قتل و فتنه انگيزى منتقل مىشود و اينكه «الْفِتْنَةُ اَكْبَرُ مِنَ الْقَتْلِ» و در پى آن مسئله ارتداد و بازگشت از دين مطرح مىشود و كسى كه با حال ارتداد بميرد به سقوط اعمال و آتش خالد جهنم جزا داده مىشود.
1) . اسرار غدير: ص 146 بخش 5 .
نظير اين آيه در سوره توبه آمده كه آيه 17 آن چنين است: «ما كانَ لِلْمُشْرِكينَ اَنْ يَعْمُرُوا مَساجِدَ اللّهِ شاهِدينَ عَلى اَنْفُسِهِمْ بِالْكُفْرِ، اُولئِكَ حَبِطَتْ اَعْمالُهُمْ وَ فِى النّارِ هُمْ خالِدُونَ». آيه سوره آل عمران درباره كسانى است كه از مسلمانى باز مىگردند و بعد از اقرار به حقانيت پيامبر صلىاللهعليهوآله كافر مىشوند. چنين كسانى مستحق لعنت خدا و ملائكه و مردماند، و در جهنم بدون تخفيف معذب خواهند شد. در آيات بعد هم مسئله ارتداد دنبال شده و قبول نشدن اعمالشان از جهات مختلف مطرح شده است.
نظير اين آيه در سوره بقره ديده مىشود كه از آيه 159 كسانى را ذكر مىكند كه براهين الهى را كتمان مىكنند و مورد لعنت هستند. سپس توبه كنندگان را كه حقايق كتمان شده را براى مردم تبيين مىكنند مورد عفو قرار مىدهد. آنگاه در آيه 161 و 162 بار ديگر كسانى را كه كافر شده و با همان كفر مىميرند مورد لعنت خدا و ملائكه و مردم قرار مىدهد و مستحق عذابى خالد مىداند كه تخفيف و مهلتى در آن نيست.
در بُعد تفسيرى كلام پيامبر صلىاللهعليهوآله در اين فراز خطبه نسبت به دو آيه شريفه اين نكته حائز اهميت است كه در هر دو آيه موضوع سخن از كسانى است كه پس از شناخت براهين و پذيرفتن دين الهى مرتد و كافر مىشوند و از اسلام باز مىگردند. اين افراد در كلام حضرت به كسانى تعبير و تأويل شدهاند كه پس از اعلام كمال دين با امامت دوازده امام عليهمالسلام، باز هم از پذيرفتن امامت آنان سر باز مىزنند و با اين كار خود مرتد و كافر مىشوند. نكته فوق را پيامبر صلىاللهعليهوآله در سه مرحله بيان فرموده است:
با در نظر گرفتن اينكه اين قطعه از كلام پيامبر صلىاللهعليهوآله دقيقا پس از بلند كردن و معرفى اميرالمؤمنين عليهالسلام ادا شده، اولين كلام حضرت آن است كه «خداوند عز و جل دين شما
را با امامت او كامل نموده است». اين يك اتمام حجت براى كسانى است كه ادعاى اسلام دارند، ولى با نپذيرفتن امامت تصريح مىكنند كه «ما دين كامل نمىخواهيم»، و خدا هم مىگويد: «دين ناقص مانند بىدينى است»!
تكميل سخن در اين است كه مسئله فقط بر سر امامت اميرالمؤمنين عليهالسلام نيست، بلكه شرط دين كامل پذيرفتن امامت بلا فصل دوازده امام معصوم عليهمالسلام پس از پيامبر صلىاللهعليهوآله است. روشنترين راه براى فهماندن اين باقي مانده سخن كلمه «بِمَنْ يَقُومُ مَقامَهُ» است. يعنى اگر تعيين امام الزاما بايد از سوى خدا باشد طبعا بعد از على بن ابىطالب عليهالسلام هم بايد تا آخر دنيا امامانى از سوى خداوند معين شده باشند كه با عبارت «مِنْ وُلْدى مِنْ صُلْبِهِ» آنان را تعيين فرموده است.
در اين فراز از خطبه غدير تأكيد خاصى بر مسئله قيامت با دو عبارت كنار يكديگر شده است: «اِلى يَوْمِ الْقِيامَةِ وَ الْعَرْضِ عَلَى اللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ». از نظر ادبى اين «جار و مجرور» متعلق به يكى از دو فعل متقدم مىتواند باشد و هر دو معناى صحيح دارد: «لَمْ يَأْتَمَّ» و «يَقُومُ».
اگر متعلق به «يَقُومُ» باشد منظور از آن استمرار امامت دوازده امام عليهمالسلام تا روز قيامت است يعنى كسانى كه تا روز قيامت در مقام على عليهالسلام قرار مىگيرند؛ و اگر متعلق به «لَمْيَأْتَمَّ» باشد منظور از آن عموم منكرين امامت دوازده امام عليهمالسلام از روز رحلت پيامبر صلىاللهعليهوآله تا برپايى قيامت است، و اختصاصى به بيعت شكنان روزهاى اول خلافت نخواهد داشت.
عبارت «الْعَرْضِ عَلَى اللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ» را مىتوان شاهدى بر احتمال دوم يعنى متعلق بودن به «لَمْ يَأْتَمَّ» دانست، زيرا عرضه بر خداوند نوعى اشاره به آمادگى براى پاسخگويى است، و حضرت بدين وسيله منكرين امامت را هشدار مىدهد. اگرچه با
پذيرفتن احتمال اول هم كه متعلق به «يَقُومُ» بدانيم، باز اطلاق عبارت شامل همه منكرين امامت در گستره زمان و مكان خواهد بود.
مسئله ارتداد و بازگشت از دين الهى نزد خداوند از كفر بالاتر است. اكنون كه نپذيرفتن امامت ائمه عليهمالسلام نزد خداوند ارتداد و بازگشت از اسلام است، در اين فراز خطبه با استناد به آيه دو جزاى مهم براى اين انسانهاى بىپروا نسبت به دينشان در نظر گرفته شده است:
بىارزش شدن و بطلان اعمال و فساد آن كه معناى «حبط» است. يعنى آنچه به عنوان اسلام انجام دادهاند طبعا بايد براى آنان در دنيا و آخرت نتيجه و فايدهاى داشته باشد، اما خداوند صريحا بر اعمال شان خط بطلان مىكشد و آن را در دنيا و آخرت بىارزش مىخواند. اين بدان معناست كه كفار در اثر برخى نيكىهاي شان لا اقل در دنيا جزاى آنها را خواهند ديد، ولى منكرين امامت نه تنها در آخرت دست خالى خواهند بود كه در دنيا هم به عنوان جزاى خيرات شان چيزى به آنان داده نمىشود و اين به خاطر فاسد شدن و بطلان اعمال شان در اثر انكار ولايت است.
آتش جهنم بدون شك سزاى كسى است كه پس از عمرى مسلمانى بدان پشتِ پا بزند و مرتد شود، ولى توصيف اين عذاب در كلام پيامبر صلىاللهعليهوآله حاكى از غضب فوق العاده الهى نسبت به چنين كسانى است. آن حضرت سه نكته درباره عذاب اين گروه با اقتباس از قرآن فرموده است:
خالِدُونَ، هميشه در جهنم خواهند بود و از آن خلاصى ندارند، يعنى هيچ دستمايهاى براى بهشت ندارند.
لا يُخَفَّفُ عَنْهُمُ الْعَذابُ، در عذاب آنان تخفيف داده نمىشود، و گويا هيچ شفاعتى درباره آنان پذيرفته نخواهد شد.
وَ لا هُمْ يُنْظَرُونَ، به آنان مهلت داده نمىشود، چه در رفتن به سوى جهنم كه به آنان اجازه هيچ گونه توقفى داده نمىشود، و چه در داخل جهنم كه لحظهاى عذاب قطع نمىشود.
وَ اَمّا مَنْ اُوتِىَ كِتابَهُ وَراءَ ظَهْرِهِ، فَسَوْفَ يَدْعُو ثُبُورا، وَ يَصْلى سَعيرا.
و اما كسى كه نامه اعمالش از پشت سر به او داده مىشود به زودى با فرياد مرگ خود را خواهد طلبيد و به آتش بر افروخته وارد مىشود.
اَلا اِنَّ اَعْداءَهُمُ الَّذينَ يَصْلَوْنَ سَعيرا.
بدانيد دشمنان ائمه كسانىاند كه شعلههاى آتش را بر تن خود خواهند يافت.(1)
خطبه غدير از اواسط آن گذشته و پيامبر صلىاللهعليهوآله در بيان آينده دوستان و دشمنان على عليهالسلام است. پس از پنج فراز كه درباره دوستان آن حضرت مىفرمايد، نوبت به دشمنان مىرسد و در اولين فراز با اقتباس از آيه قرآن در سوره انشقاق يكى از نتايج دشمنى با على عليهالسلام را بيان مىنمايد. در اين عبارت كلمه «يَصْلى» كه در آيه مفرد است در كلام حضرت براى تطابق با كلمه «اَعْداء» به صورت جمع (يَصْلَوْنَ) آمده است.
موقعيت قرآنى اين آيه در اوايل سوره انشقاق ترسيمى از روز قيامت است كه مردم را به دو گروه تقسيم مىكند: گروه اول كسانىاند كه نامه اعمال شان به دست راست شان داده مىشود و حساب آنان آسان بوده مسرور نزد دوستان شان مىروند. گروه دوم در مقابل آنانند و كسانى هستند كه نامه اعمال شان از پشت سر به آنان داده مىشود و صداى واى و ويل بلند مىكنند و شعلههاى آتش را بر بدن خود احساس مىنمايند.
1) . اسرار غدير: ص 152 بخش 7.
دريافتى كه از تركيب آيه با كلام پيامبر صلىاللهعليهوآله تداعى مىشود تطبيق دشمنان امامان عليهمالسلام با كسانى است كه نامه اعمال از پشت سر به آنان داده مىشود. در روزى كه به دور از هياهوهاى دنيا با سرد شدن قدرتها نوبت آن است كه حضرت حىّ قيوم حكم نهايى آحاد بشر را به آنان ابلاغ فرمايد، اين نامههاى اعمال است كه پرده از حقيقتها بر مىدارد. در آن لحظات كه همه در انتظارى بهت آور به سر مىبرند، همه دست راست خود را مىنگرند كه شايد پرونده خود را از آن سو دريافت كنند.
در آن هنگامه وقتى نامه اعمال دشمنان على عليهالسلام را از پشت سر به دست آنان مىدهند گويى سرب داغ بر فرق آنان ريخته مىشود و فرياد «واى بر من، ويلى ويلى» آنان بلند مىشود و مأموران عذاب الهى آنان را روانه جهنم مىكنند؛ تا مگر داغى كه بر دل على عليهالسلام و يارانش در دنيا گذاشتند با قرار گرفتن در ميان شعلههاى آتش بر قلبشان رسوخ كند و جگرشان را داغ زند.
سَنَفْرُغُ لَكُمْ اَيُّهَا الثَّقَلانِ . . . يُرْسَلُ عَلَيْكُما شُواظٌ مِنْ نارٍ وَ نُحاسٌ فَلا تَنْتَصِرانِ.
اى جن و انس به زودى براى شما مىريزيم ... و مىفرستد بر شما شعلهاى از آتش و مس گداخته و نمىتوانيد آن را از خود دفع كنيد.
وَ سَيَجْعَلُونَ اْلاِمامَةَ بَعْدى مُلْكا وَ اغْتِصابا ، اَلا لَعَنَ اللّهُ الْغاصِبينَ الْمُغْتَصِبينَ ، وَ عِنْدَها سَيَفْرُغُ لَكُمْ اَيُّهَا الثَّقَلانِ مَنْ يَفْرُغُ ، وَ يُرْسِلُ عَلَيْكُما شُواظٌ مِنْ نارٍ وَ نُحاسٌ فَلا تَنْتَصِرانِ.
به زودى امامت را بعد از من به عنوان پادشاهى و با ظلم و زور مىگيرند. خداوند غاصبين و تعدى كنندگان را لعنت كند. در آن هنگام است - اى جن و انس - كه مىريزد براى شما آنكه بايد بريزد و مىفرستد بر شما شعلهاى از آتش و مس گداخته و نمىتوانيد آن را از خود دفع كنيد.(1)
در اواسط خطابه غدير پس از اشاره سؤال انگيز پيامبر صلىاللهعليهوآله به اصحاب صحيفه، كه اكثر مردم منظور حضرت را متوجه نشدند، با مطرح كردن غصب خلافت و لعنت غاصبين مقصود خود را وضوح بيشترى بخشيد، و آنگاه عذاب غاصبين را با تضمين دو آيه از سوره الرحمن بيان فرمود. آيه اول را از صورت جمع متكلم (نَفْرُغُ) به صورت غايب (سَيَفْرُغُ) تغيير داد و به همين دليل فاعل آن را با افزودن عبارت «مَنْ يَفْرُغُ» نشان داد. سپس براى حفظ سياق كلام فعل «يُرْسَلُ» را كه به صورت مجهول است به «يُرْسِلُ» به صورت معلوم تبديل كرد تا به فعل «سَيَفْرُغُ» عطف شود.
1) . اسرار غدير: ص 150 بخش 6 .
لازم به يادآورى است كه آيه دوم يك بار ديگر در فرازهاى خطبه مطرح شده است آنجا كه مىفرمايد: «لا تَمُنُّوا عَلَىَّ بِاِسْلامِكُمْ، بَلْ لا تَمُنُّوا عَلَى اللّهِ فَيُحْبِطَ عَمَلَكُمْ وَ يُسْخِطَ عَلَيْكُمْ وَ يَبْتَلِيَكُمْ بِشُواظٍ مِنْ نارٍ وَ نُحاسٍ»، كه بيان آن قبلاً گذشت.(1)
اين دو آيه در اواسط سوره الرحمن است كه جن و انس مورد خطاب قرار گرفتهاند و به آنان ابلاغ شده كه به زودى چيزى بر سر آنان ريخته خواهد شد. در آيه 33 مىفرمايد: اى جن و انس، اگر مىتوانيد از اقطار آسمان و زمين نفوذ كنيد اين كار را بكنيد و بدون قدرت نخواهيد توانست. گويا آيه 35 تفسيرى بر آيه 31 است كه آنچه تهديد به ريختن آن بر سر ثقلان مىكرديم شعلههايى از آتش و مس گداخته است، و در مقابل عذاب الهى پناهى نخواهيد داشت.
نكته تفسيرى در اين فراز غدير كه كلام پيامبر صلىاللهعليهوآله را به آيه قرآن مرتبط مىكند در كلمه «عِنْدَها» نهفته است. به اين معنى كه قبل از اين كلمه خبر از غصب خلافت است و بعد از اين كلمه عذابى است كه در قرآن آمده و مورد آن روشن نيست. حضرت مىفرمايد: «عِنْدَها» يعنى در هنگامى كه خلافت غصب شود آن عذاب نازل مىشود.
يكى از موارد قرآنى كه از ظاهر آيه نمىتوان دريافت منظور از آن چه مسئلهاى است همين بخش سوره الرحمن است، و مانند خبرى كه مبتداى آن را بايد پيدا كرد خواننده در پى مرجع ضمير به جستجو مىافتد. خداوند بدون هيچ ارتباطى به آيات قبل مىفرمايد: «اى جن و انس بر سر شما نازل مىكنيم» و در آيات بعد اين اندازه روشن مىكند كه شعلههاى آتش و مس گداخته است كه بر سر شما نازل مىكنيم. اما
1) . اسرار غدير: ص 149 بخش 6 . به ج 2 ص 280 - 286 از كتاب حاضر مراجعه شود.
اينكه به چه علت استحقاق چنين عذابى را دارند و كدامين جرم و تقصيرى باعث اين عذاب دردناك شده، در اين آيه و آيات قبل و بعد هم نيامده است. تنها اين فراز غدير، تفسيرى است كه پرده از اسرار عميق قرآن بر مىدارد و علت نزول چنين عذابى را روشن مىكند و آن مسئله غصب خلافت است كه با جمله «وَ عِنْدَها يَفْرُغُ لَكُمْ . . .» بيان شده است.
نكته سنجى اقتضا مىكند در ارتباط دادن اين آيات با غصب خلافت دقت بيشترى داشته باشيم. بايد توجه داشته باشيم كه غصب خلافت كار گروه خاصى است ولى آثار شوم آن نه تنها شامل انسانها مىشود كه جنيان را هم در بر مىگيرد، چرا كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در اقتباس از آيه كلمه «اَيُّهَا الثَّقَلان» را هم آورده است، و اين مطلب در خورِ دقت و موشكافى است. بايد معلوم شود كه چگونه نكبت غصب خلافت اعماق حيات جن و بشر را فرا گرفته و باعث گرفتارىهاى گستردهاى حتى براى مخالفان اين غصب شده است، كه ذيلاً به تبيين اين مسئله مهم مىپردازيم.
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله بر جن و انس مبعوث شده و آنان نزد حضرت مىآمدند و دين خود را فرا مىگرفتند، و در قرآن تصريحات بسيارى درباره حسابرسى براى جنيان مانند انسانها در روز قيامت وجود دارد، و در تاريخ ائمه عليهمالسلام نيز مراجعه اجانين به ايشان متعدد است. با اذعان به اين مطلب، روشن است كه پيامبر صلىاللهعليهوآله دين كامل را از طرف خدا براى جن و بشر آورد، و جانشينان خود تا روز قيامت را نيز براى هر دو گروه معرفى كرد.
با پايان زحمات طاقت فرساى پيامبر صلىاللهعليهوآله درخت اسلام آماده ثمر دادن بود، و گذشته از خير آخرت آنان، ضمانت خير دنياى آنان را نيز در بالاترين فرض ممكن در پيش داشت.
با سدّى كه اهل سقيفه در برابر اين روند اسلام ايجاد كردند مسير آن را نه تنها منحرف كردند، بلكه به سوى نفى ارزشها و جاهليتِ مطلق باز گرداندند. طبيعىترين نتيجه اين بازگشت، از دست رفتن تمام پيشبينىهاى اسلام براى جهانى با اعتقادِ صحيح و فكرِ صائب از يك سو، و پر از عدل و صلح و صفا و نيكى از سوى ديگر بود. نسلهايى كه چشم خود را بر راهى منحرف باز مىكنند و اجتماعى آلوده به اعتقاد باطل و عمل ظالمانه پذيراى آنان مىشود، در خواب هم لذت راه صحيح و عدالت و صفا را نخواهند ديد. اينجاست كه بايد گفت: همه با ظلم سقيفه هلاك شدهاند.
امام صادق عليهالسلام براى يكى از اصحابش اين مسير هلاك عمومى امت را بيان مىفرمود. او با تعجب پرسيد: يعنى همه مردم هلاك شدهاند؟! فرمود: آرى به خدا قسم، همه مردم هلاك شدهاند! پرسيد: همه آنان كه در شرق و غرب عالماند؟! فرمود: «آرى، چون فتح آن سرزمينها بر گمراهى بوده است».(1)يعنى وقتى طرفداران سقيفه مردمى را به اسلام دعوت كنند معنايى جزا افزايش لشكر سقيفه در برابر غدير نخواهد داشت، و نتيجهاى جز افزودن بر تعداد گمراهان به همراه ندارد.
اگر على بن ابىطالب عليهالسلام خلافت را پس از رحلت پيامبر صلىاللهعليهوآله به دست مىگرفت، آنچه از روزگار حضرت مهدى عليهالسلام انتظار داريم همان روزها محقق مىشد و تا آخر روزگار ادامه مىيافت، و حتى غير مسلمانان يا مسلمان مىشدند و يا در سايه حكومت عدل امامان معصوم عليهمالسلام با آسايش و آرامش زندگى مىكردند. اما مردمى كه آلوده به ظلم و گناه و تجاوز به حقوق يكديگر مىشوند، از دنياى خود هم روى خوشى نمىبينند، و در حالى كه مسلمانان آلوده به ظلم و تجاوز باشند از غير مسلمانان چه انتظارى خواهد بود.
1) . بحار الانوار: ج 28 ص 238.
اينجاست كه متوجه مىشويم غصب بزرگترين حقِ الهى يعنى خلافت و امامت، در هر روزى كه از آن مىگذرد دايره وسيعترى از فساد ايجاد مىكند و ظلم و اختلاف و تجاوز و كج فكرىهاى بيشترى را به دنبال دارد. گستردگى اين فساد آنجا بيشتر معلوم مىشود كه بدانيم به موازات گرفتارى انسانها، جنيان نيز مبتلا به نتايج سوء اين اقدام سقيفهاند و در بعد اعتقادى و عملى دچار كج فكرى و تجاوز شدهاند.
درباره آثار بلند مدت سقيفه جا دارد به سخنان دو نفر از حاضران در صحنه آن روزها يعنى ابوذر و اُبَىّ بن كعب گوش فرا دهيم، كه درباره غصب خلافت هشدار اين آينده ظلمانى را به مردم دادند. ابوذر گفت:
اَلا اَيَّتُهَا الاُْمَّةُ الْمُتَحَيِّرَةُ بَعْدَ نَبِيِّها، لَوْ قَدَّمْتُمْ مَنْ قَدَّمَ اللّهُ وَ اَخَّرْتُمْ مَنْ اَخَّرَ اللّهُ وَ جَعَلْتُمُ الْوِلايَةَ حَيْثُ جَعَلَهَا اللّهُ لَما عالَ وَلِىٌّ للّهِِ وَ لَما ضاعَ فَرْضٌ مِنْ فَرائِضِ اللّهِ وَ لاَ اخْتَلَفَ اثْنانِ فى حُكْمٍ مِنْ اَحْكامِ اللّهِ.
آگاه باشيد اى امت متحير بعد از پيامبرش!! اگر آنكه خدا مقدم داشته مقدم مىداشتيد و آنكه خدا مؤخر داشته مؤخر مىداشتيد و ولايت و صاحب اختيارى خود را در جايى كه خدا قرار داده مىگذاشتيد، هيچ وليى از اولياى خدا مغلوب نمىشد و هيچ واجبى از واجبات خدا ضايع نمىگشت و حتى دو نفر در حكمى از احكام خدا اختلاف نمىكردند.(1)
همچنين اُبَىّ بن كعب آثار سوء غصب خلافت را چنين ترسيم كرده است:
1) . بحار الانوار: ج 27 ص 319 - 320.
لَوْ اَطَعْتُمُوهُ مَا اخْتَلَفْتُمْ وَ لا تَدابَرْتُمْ وَ لا تَعَلَّلْتُمْ وَ لا بَرِئَ بَعْضُكُمْ مِنْ بَعْضٍ. فَوَاللّهِ اِنَّكُمْ بَعْدَهُ لَمُخْتَلِفُونَ فى اَحْكامِكُمْ، وَ اِنَّكُمْ بَعْدَهُ لَناقِضُونَ عَهْدَ رَسُولِ اللّهِ صلىاللهعليهوآله.
اگر از على عليهالسلام اطاعت مىنموديد اختلافى پيدا نمىكرديد و به يكديگر پشت نمىنموديد و بهانه نمىآورديد و از يكديگر بيزارى نمىجستيد. به خدا قسم با اعراض از على عليهالسلام در احكام تان اختلاف خواهيد كرد و عهد پيامبر صلىاللهعليهوآله را خواهيد شكست . . .(1)
اين مربوط به گرفتارىهاى دنيا و قتل و غارت و تجاوزهايى است كه به عنوان اثرى از آثار سقيفه هر روز بروز مىكند، اما وقتى نوبت به سزاى آخرت برسد خداوند از دو جهتِ اعتقاد و عمل مردم را مورد سؤال قرار خواهد داد. از جهت اعتقاد راه غدير و سقيفه از روز اول تاكنون روشن بوده و هست و خواهد بود، و هر كس از جن و انس به جاى ولايت ائمه عليهمالسلام غاصبين خلافت را صاحب اختيار خود بداند طبق اين فرازِ غدير مصداقِ قوام دهندگان برنامههاى غصب خلافت است، و معنايش رضايت قلبى به اين غصب و مشاركت حقيقى در اقدامات انجام شده بر ضد ولايت اهل بيت عليهمالسلام خواهد بود. بنابراين با خطاب «اَيُّهَا الثَّقَلانِ»، بايد منتظر شعلههاى آتش و مس گداخته باشد.
از جهت عمل، بعضى از گناهان مستقيما به پذيرفتن سقيفه باز مىگردد مثل نوشيدن نبيذ، ولى برخى ديگر از گناهان و ظلمها بر اثر كنار زدن غدير و انحراف مسير تحقق يافته اگرچه دستور مستقيم سقيفه نيست، مثل سرقت و دروغ و امثال آن. هر دو دسته از يك جهت بر عهده سقيفه و همه مؤيدين آن است، اگرچه انجام دهنده گناه نيز به سزاى خود خواهد رسيد.
1) . بحار الانوار: ج 27 ص 319 - 320.
در اين باره احاديث صريحى وارد شده كه آن دو را به عنوان سردمداران و رؤساى غصب خلافت و انحراف از خط ولايت، عامل اصلى هر ظلم قتل و تجاوز و دزدى و درگيرى و اختلاف و سلب آسايش معرفى مىكند و حاميان و پيروانشان را نيز شريك در همه آن ها مىداند. امام صادق عليهالسلام در اين باره مىفرمايد:
كُلُّ ظُلامَةٍ حَدَثَتْ فِى الاِْسْلامِ اَوْ تَحْدُثُ وَ كُلُّ دَمٍ مَسْفُوكٍ حَرامٍ وَ مُنْكَرٍ مَشْهُورٍ وَ اَمْرٍ غَيْرِ مَحْمُودٍ فَوِزْرُهُ فى اَعْناقِهِما وَ اَعْناقِ مَنْ شايَعَهُما اَوْ تابَعَهُما اَوْ رَضِىَ بِوِلايَتِهِما اِلى يَوْمِ الْقِيامَةِ.
هر مظلوميتى كه در اسلام بوقوع پيوسته يا خواهد پيوست، و هر خونى به ناحق ريخته شده و هر عمل مُنكرى منتشر شده و هر كار ناپسندى، بار گناهش بر عهده آن دو نفر و حاميان و پيروان آنان و كسانى است كه تا روز قيامت به صاحب اختيارى آنان راضى باشند.(1)
امام باقر عليهالسلام جنبه اعتقادى در روند غصب خلافت را مورد توجه قرار داده مىفرمايد: «وَ اللّهِ ما اَسَّسَتْ مِنْ بَلِيَّةٍ وَ لا قَضِيَّةٍ تَجْرى عَلَيْنا اَهْلَ الْبَيْتِ اِلاّ هُما اَسَّسا اَوَّلَها»: «به خدا قسم هيچ گرفتارى بر ضد ما اهل بيت پايه گذارى نشده و هيچ ماجرايى بر سر ما نمىآيد مگر آنكه آن دو نفر آغاز آن را بنيان گذاشتهاند».(2)
در حديث ديگرى ريشه بدعتها و احكام ضد خدايى را كه هزاران قتل و تجاوز و گناه در سايه آنها به وقوع پيوسته آن دو نفر معرفى كرد و فرمود:
ما اُهْريقَ دَمٌ وَ لا حُكِمَ بِحُكْمٍ غَيْرِ مُوافِقٍ لِحُكْمِ اللّهِ وَ حُكْمِ رَسُولِهِ وَ حُكْمِ عَلِىٍّ اِلاّ هُوَ فى اَعْناقِهِما.
هيچ خون ناحقى ريخته نمىشود، و هيچ حكمى كه مخالف حكم خدا و رسول و على عليهماالسلام باشد صادر نمىشود مگر آنكه بر گردن آن دو نفر است.(1)
در كلامى ديگر جانهاى مردم كه محترمترين سرمايه مادى نزد خداوند است مورد توجه قرار گرفته و حضرت با قاطعيت مىفرمايد: «ما قَطَرَتْ قَطْرَةٌ مِنْ دِمائِنا وَ لا مِنْ دِماءِ اَحَدٍ مِنَ الْمُسْلِمينَ اِلاّ وَ هُوَ فى اَعْناقِهِما»: «هيچ قطرهاى از خونهاى ما و احدى از مسلمانان بر زمين نچكيده مگر آنكه بر عهده آن دو نفر است».(2)
در روايتى ديگر اين نكته را هم يادآورى مىكند كه گناه عاملين قتلها جداست، و مىفرمايد: «ما اُهْرِقَتْ مِحْجَمَةُ دَمٍ اِلاّ وَ كانَ وِزْرُها فى اَعْناقِهِما اِلى يَوْمِ الْقِيامَةِ مِنْ غَيْرِ اَنْ يَنْقُصَ مِنْ وِزْرِ الْعامِلينَ شَىْءٌ»: «به اندازه خون حجامت هم خون ناحقى ريخته نمىشود مگر آنكه گناه آن بر گردن آن دو نفر است تا روز قيامت، بدون آنكه از گناه عاملين آنها چيزى كم شود».(3)
در حديثى آن دو عاملِ هر تغيير و تحول نابجا در جهان معرفى شدهاند، آنجا كه مىفرمايد: «وِ اللّهِ ما اُهْريقَ مِحْجَمَةٌ مِنْ دَمٍ وَ لا اُخِذَ مالٌ مِنْ غَيْرِ حِلِّهِ وَ لا قُلِبَ حَجَرٌ عَنْ حَجَرٍ اِلاّ ذاكَ فى اَعْناقِهِما»: «به خدا قسم به اندازه خون حجامتى به ناحق ريخته
نمىشود و مالى از غير راه حلال از كسى گرفته نمىشود و هيچ سنگى از روى سنگى به صورت ناروا جابجا نمىشود، مگر آنكه بر گردن آن دو نفر است».(4)
در حديثى نه فقط تجاوز مالى و ناموسى بلكه كسبهاى غير حلال و ازدواجهاى نادرست هم بر گردن آن دو قرار داده شده و مىفرمايد: «ما اُهْريقَ فِى الاِْسْلامِ مِحْجَمَةٌ مِنْ دَمٍ وَ لاَ اكْتُسِبَ مالٌ مِنْ غَيْرِ حِلِّهِ وَ لا نُكِحَ فَرْجُ حَرامٍ اِلا وَ ذلِكَ فى اَعْناقِهِما»: «در اسلام به اندازه خون حجامتى به ناحق ريخته نمىشود، و هيچ مالى از راه غير حلال كسب نمىشود و هيچ نكاحى به صورت حرام وقوع پيدا نمىكند مگر آنكه گناهش بر عهده آن دو نفر است».(1)
در حديثى حتى كوچكترين درگيرىهاى عالم نشأت گرفته از اساسى كه آن دو نفر گذاشتند اعلام شده و مىفرمايد:
وَ اللّهِ ما اُهْريقَتْ مِحْجَمَةٌ مِنْ دَمٍ وَ لا قُرِعَتْ عَصا بِعَصا وَ لا غُصِبَ فَرْجُ حَرامٍ وَ لا اُخِذَ مالٌ مِنْ غَيْرِ حِلِّهِ، اِلاّ وِزْرُ ذلِكَ فى اَعْناقِهِما مِنْ غَيْرِ اَنْ يَنْقُصَ مِنْ اَوْزارِ الْعالَمينَ شَىْءٌ.
به خدا قسم، به اندازه خون حجامتى به ناحق ريخته نمىشود و عصايى بر عصايى زده نمىشود (كه كنايه از درگيرى است) و زنايى صورت نمىگيرد و مالى به عنوان غير حلال از كسى گرفته نمىشود، مگر آنكه وزر و وبال آن بر گردن آن دو نفر است، بدون آنكه از گناه جهانيان چيزى كم شود.(2)
نتيجه نهايى از اين فراز خطبه غدير اين است كه اى جن و بشر همه شما در برابر مسئله غصب خلافت مسئوليد و بايد پاسخگو باشيد. هر گونه تأييدى نسبت به غاصبين - چه غاصبين اول و چه كرسى نشينان بعدى سقيفه - اعم از اعتقاد قلبى و كمك لسانى و عملى و حتى سكوت در جايى كه امكان ابطال راه آنان و تأييد خلافت اهل بيت عليهمالسلام
وجود دارد، نزد خداوند گناهى نابخشودنى است و در دنيا و آخرت بايد منتظر نتيجه آن باشيد؛ كه در آخرت شعلههاى آتش و مس گداخته در انتظارتان خواهد بود.
وَ لِلَّذينَ كَفَرُوا بِرَبِّهِمْ عَذابُ جَهَنَّمَ وَ بِئْسَ الْمَصيرِ. اِذا اُلْقُوا فيها سَمِعُوا لَها شَهيقا وَ هِىَ تَفُورُ.
براى كسانى كه به پروردگار خود كافر شدند عذاب جهنم است و بد جاى بازگشتى است. آنگاه كه در آن انداخته شوند صداى وحشتناكى از آن مىشنوند در حالى كه مىجوشد.
اِذا رَأَتْهُمْ مِنْ مَكانٍ بَعيدٍ سَمِعُوا لَها تَغَيُّظا وَ زَفيرا.
هر گاه جهنم آنان را از فاصله دورى ببيند صداى در هم پيچيدن و شعله كشيدن آن را مىشنوند.
اَلا اِنَّ اَعْداءَهُمُ الَّذينَ يَسْمَعُونَ لِجَهَنَّمَ شَهيقا وَ هِىَ تَفُورُ وَ يَرَوْنَ لَها زَفيرا.
بدانيد كه دشمنان ائمه كسانى هستند كه از جهنم در حالى كه مىجوشد صداى وحشتناكى مىشنوند و شعله كشيدن آن را مىبينند.(1)
پيامبر صلىاللهعليهوآله در اواسط خطبه غدير مشغول معرفى دوستان و دشمنان امامان منصوب شده در غدير است و از عذابهاى جهنم درباره آنان سخن به ميان آورده است. براى بيان وحشتى كه در آتش در انتظار آنان است دو آيه به صورت تركيب يافته در كلام حضرت تضمين شده است.
آيه اول در سوره ملك است كه بجز كلمه اول آن بقيه آيه با تغييرى آمده است؛ به اين صورت كه فعل «سَمِعُوا» از صورت ماضى به مستقبل تغيير يافته و «يَسْمَعُونَ»
1) . اسرار غدير: ص 152 بخش 7.
شده است، و بجاى «لِجَهَنَّمَ» از ضمير استفاده شده و «لَها» آمده است. آيه دوم در سوره فرقان است كه كلمه «زَفير» درباره آتش جهنم فقط در اين آيه آمده است و حضرت اين كلمه را با عبارت «يَرَوْنَ لَها» تركيب فرموده است.
در قرآن آيه سوره ملك از جمله قبل از آن آغاز مىشود كه عذاب كافران را جهنم قرار مىدهد؛ و سپس در اين آيه وحشت در لحظات افتادن در جهنم را ترسيم مىكند كه صداى وحشتناك شعله كشيدن و جوشيدن آن را خواهند شنيد. دنبال اين آيه سؤالهايى است كه خزانهداران جهنم، در آنجا از آنان مىپرسند و پاسخهايى است كه آنان مىدهند.
آيه سوره فرقان درباره كسانى است كه روز قيامت را باور ندارند و به تعبير قرآن «كَذَّبُوا بِالسّاعَةِ» هستند. خداوند به اينان «سَعير» و آتش شعله گرفتهاى را وعده مىدهد كه وقتى از دور اهل جهنم را مىبيند شعله مىكشد و صداى وحشتناكى از آن بر مىخيزد. در آيات بعد تنگى جاى آنان در جهنم و صداى واى و ويل آنان مطرح شده است.
در بيان تفسير گونه كلام پيامبر صلىاللهعليهوآله نسبت به اين آيه و دريافت كامل فرمايشات حضرت، دانستن چهار نكته ضرورى است:
معناى دقيق «زَفير» و «شَهيق» و ارتباط آن به آتش چيست؟ «زَفير» فرو بردن نَفَس با صوت، و «شَهيق» خارج ساختن آن با صوت است كه شايد در نَفَسِ عميق كشيدن
محسوس باشد. اين دو كلمه درباره انسانها به كار مىرود و در آيه 106 از سوره هود وحشت اهل جهنم از آتش را با ترسيم نَفَسهايى كه از وحشت در سينه حبس مىكنند و از ترس بيرون مىدهند بيان نموده است: «فَاَمَّا الَّذينَ شُقُوا فَفِى النّارِ لَهُمْ فيها زَفيرٌ وَ شَهيقٌ»: «اما كسانى كه شقى شدند در آتش خواهند بود و براى آنان است در آن صداى نفسهايشان كه از ترس فرو مىدهند و باز پس مىآورند».
آنچه در اينجا مهم است نسبت دادن «زفير» و «شهيق» به جهنم است. براى درك اين مطلب آتش بزرگى را در نظر بگيريد كه با افزودن هيزم يا دميدن در آن يا برخورد باد با آن به اصطلاح «گُر» مىگيرد و شعلهور مىشود. در اين حالت گويا آتش با تغيير
اصواتى كه از آن شنيده مىشود نفس مىكشد و نفس آزاد مىكند، و اين تنفس را به نفس فرو دادن و بيرون دادن در آدمى تشبيه كردهاند و از آن به «زَفير» و «شَهيق» آتش تعبير مىكنند، كه همراه آن شعله آتش بالا و پايين مىرود.
آنچه اين تصور را به ذهن نزديكتر مىكند جمله حاليه «وَ هِىَ تَفُورُ» به همراه شهيق است، يعنى صداى آتش را مىشنوند در حالى كه مىجوشد و فوران مىكند، كما اينكه كلمه «تَغَيُّظ» در آيه سوره فرقان مطلب را به ذهن آشناتر مىكند كه به معناى
شدت يافتن حرارت آتش است و طبيعى است كه در آن حالت صدايى از آتش جهنم شنيده مىشود.
با آنكه «زَفير» و «شَهيق» صوت هستند و به شنيدن مربوط مىشوند، چنانكه در آيه مىفرمايد: «سَمِعُوا لَها شَهيقا» و يا مىفرمايد: «سَمِعُوا لَها تَغَيُّظا وَ زَفيرا»؛ ولى با اين همه در خطبه غدير آن را به ديدن نسبت مىدهد و مىفرمايد: «يَرَوْنَ لَها زَفيرا»: يعنى «زفير آن را مىبينند»!
البته در نسخههاى «الف» و «د» مىفرمايد: «وَ هِىَ تَفُورُ وَ لَها زَفيرٌ»، و كلمه «يَرَوْنَ» در آن وجود ندارد، ولى طبق نسخههايى كه اين فعل در آنها هست ديدن «زَفير» مىتواند كنايه از مجموعهاى از ديدن و شنيدن باشد كه هنگام شعلهور شدن وحشتناك آتش در انسان ايجاد مىشود و در واقع نوعى احساس و ادراك و رؤيت با قلب است.
در آيه سوره فرقان اصوات آتش جهنم برخاسته از نوعى ادراك در آن تلقى شده است، كه مىفرمايد: «وَ اِذا رَاَتْهُمْ مِنْ مَكانٍ بَعيدٍ سَمِعُوا لَها تَغَيُّظا وَ زَفيرا»: «وقتى جهنم آنان را از مكان دور ببيند از آن صداى بالا رفتن حرارت و فرو كشيدن نفسش را مىشنوند». گويا آتش نزديك شدن اهل عذاب را احساس مىكند و از خود چنين عكس العملى نشان مىدهد.
اين مطلب هيچ استبعادى ندارد به خصوص آنكه در قرآن مورد ديگرى از شعور و عكس العمل جهنم ذكر شده است، آنجا كه مىفرمايد: «يَوْمَ نَقُولُ لِجَهَنَّمَ هَلِ امْتَلَأْتِ وَ تَقُولُ هَلْ مِنْ مَزيدٍ»: «روزى كه به جهنم مىگوييم: آيا پر شدى؟ و جهنم در پاسخ
مىگويد: آيا باز هم هست؟».
با توجه به چهار نكتهاى كه ذكر شد، پيامبر صلىاللهعليهوآله با استناد به آيه قرآن دو جهت را درباره دشمنان ائمه عليهمالسلام به ما متوجه مىكند:
1 . با توجه به اينكه موضوع آيات كفار هستند، حضرت با اين اقتباس دشمنان اهل بيت عليهمالسلام را كافر اعلام مىكند.
2 . وحشت و اضطراب دشمنان اهل بيت عليهمالسلام در جهنم و عكس العمل جهنم با ديدن آنان كه شعله مىكشد و قلب آنان را از ترس آب مىكند، از يك سو توجه دادن به آينده خط سقيفه و برحذر داشتن از چنين خطرى است، و از سوى ديگر آرامش قلبى براى دوستان اهل بيت عليهمالسلام است كه اگر گرفتار فتنههاى سقيفه شدهاند و دنيايشان تلخ شده، از آينده سياه آنان در آخرت با خبر باشند.
اَمْ تَقُولُونَ اِنَّ اِبْراهيمَ وَ اِسْماعيلَ وَ اِسْحاقَ وَ يَعْقُوبَ وَ الاَْسْباطَ كانُوا هُودا اَوْ نَصارى قُلْ اَنْتُمْ اَعْلَمُ اَمِ اللّهُ وَ مَنْ اَظْلَمُ مِمَّنْ كَتَمَ شَهادَةً عِنْدَهُ مِنَ اللّهِ وَ مَا اللّهُ بِغافِلٍ عَمّا تَعْمَلُونَ.
يا مىگوييد ابراهيم و اسماعيل و اسحاق و يعقوب و نوادگانِ او يهودى يا نصرانى بودهاند. بگو: شما آگاهتريد يا خداوند؟ و چه كسى ظالمتر است از كسى كه شهادتى از خداوند نزد او كتمان شود؟! خداوند از آنچه انجام مىدهيد غافل نيست.
نُمَتِّعُهُمْ قَليلاً ثُمَّ نَضْطَرُّهُمْ اِلى عَذابٍ غَليظٍ.
آنان را زمان اندكى از نعمتها برخوردار مىسازيم و سپس به عذاب غليظى دچار مىنماييم.
اِنَّ رَبَّكَ لَبِالْمِرْصادِ.
پروردگار تو در كمين است.
برنامه سه روزه غدير پايان يافته و غروب بيستم ذى الحجة كاروان پيامبر صلىاللهعليهوآله از غدير خم راهى مدينه شده است. گروه چهارده نفرى از منافقين نقشه قتل پيامبر صلىاللهعليهوآله را براى اجراى آن در عقبه هرشى در پيش دارند. قبل از رسيدن قافله به كوه هرشى، 14 نفر خود را به قُلّه رساندند و در دو سوى آن كمين كردند. با رسيدن شتر پيامبر صلىاللهعليهوآله - كه پيشاپيش قافله در حركت بود و حذيفه و عمار راهنماى آن بودند - منافقين حمله كردند. پس از درگيرىهاى مفصلى، منافقين فرارى شدند. در آنجا حذيفه پيشنهاد پيگيرىِ آنان را به پيامبر صلىاللهعليهوآله داد، ولى حضرت با اقتباس از دو آيه قرآن به او فهماند كه
فعلاً مأمور به صبر هستم. اين دو آيه يكى در سوره ملك است كه در قرآن «اِنَّ رَبَّكَ لَبِالْمِرْصادِ» است، ولى در كلام حضرت به اين صورت اقتباس شده آمده است: «اِنَّ اللّهَ لَهُمْ بِالْمِرْصادِ». آيه دوم در سوره لقمان است كه در كلام حضرت از صيغه متكلم به غايب تغيير يافته و به جاى «نُمَتِّعُهُمْ» كلمه «سَيُمْهِلُهُمُ» به كار رفته و حضرت فرموده است: «وَ سَيُمْهِلُهُمْ قَليلاً ثُمَّ يَضْطَرُّهُمْ اِلى عَذابٍ غَليظٍ».
روز بعد كه قافله براى استراحت توقف كرد بار ديگر آن گروه با يكديگر به نجوى پرداختند در حالى كه حضرت همه را از سخن سرى گفتن منع كرده بود. هنگام حركت پيامبر صلىاللهعليهوآله آنان را فراخواند و مورد مؤاخذه قرار داد و پرسيد: در چه بارهاى نجوى مىكرديد؟ گفتند: ما اصلاً سخن سرّى نداشتهايم!! پيامبر صلىاللهعليهوآله با تضمين بخش دوم آيه 140 از سوره بقره در كلام خود و فقط با حذف همزه استفهام قبل از كلمه «ءَاَنْتُمْ» پاسخ آنان را داد و فرمود: «اَنْتُمْ اَعْلَمُ اَمِ اللّهُ، وَ مَنْ اَظْلَمُ مِمَّنْ كَتَمَ شَهادَةً عِنْدَهُ مِنَ اللّهِ، وَ مَا اللّهُ بِغافِلٍ عَمّا تَعْمَلُونَ».
از نظر موقعيت قرآنى، آيه سوره بقره درباره كسانى از يهود و نصارى است كه درباره خدا با پيامبر صلىاللهعليهوآله احتجاج مىكنند و شواهد را كتمان مىكنند. خداوند به آنان خطاب مىكند: چه كسى ظالمتر است از آنكه شهادتى را نزد خدا كتمان مىنمايد؟
آيه سوره فجر در زمينه احوال قوم عاد و ثمود و فرعون است كه در اثر كثرت فساد به تازيانه عذاب الهى گرفتار شدند. خداوند با يادآورى آنان مىفرمايد: «پروردگار تو در كمين گاه است».
آيه سوره لقمان از آيه 22 آغاز مىشود كه خداوند مردم را در دو گروه معرفى مىنمايد. يكى «مَنْ يُسْلِمْ وَجْهَهُ اِلَى اللّهِ» است كه به عروة الوثقى متمسك شدهاند. گروه دوم كافران هستند كه درباره آنان «فَلا يَحْزُنْكَ كُفْرُهُ» و «اِلَيْنا مَرْجِعُهُمْ» فرموده و
سپس مىفرمايد: «آنان را زمان كوتاهى از نعمتها برخوردار مىكنيم و سپس به عذاب غليظ مىكشانيم».
داستان مفصلى كه اين سه آيه در ضمن آن از لبان مبارك پيامبر صلىاللهعليهوآله به صورت اقتباس صادر شده، از حذيفه يمانى است كه گوشهاى از داستان بلند غدير را چنين نقل مىكند:(1)
111.
منافقين در بين خود به گفتگو پرداختند و بحث نمودند و نظر دادند تا بر اين نظر متفق شدند كه شتر پيامبر صلىاللهعليهوآله را بر فراز كوه هَرشى بِرَمانند، و اين در حالى بود كه در جنگ تبوك نيز مثل همين نقشه را اجرا كرده بودند ولى خداوند شرّ آنان را از پيامبرش دور كرده بود.
اين گونه بود كه درباره پيامبر صلىاللهعليهوآله بارها به قتل و ترور و مسموم كردن متفق شدند. در آن مجلس دشمنان پيامبر صلىاللهعليهوآله از آزاد شدگانِ قريش و منافقينِ انصار و كسانى از اعراب مدينه و اطراف آن كه در دلشان ارتداد بود حاضر بودند. آنان - كه چهارده نفر بودند - قرار گذاشتند و هم قسم شدند كه شتر پيامبر صلىاللهعليهوآله را بِرَمانند.
پيامبر صلىاللهعليهوآله باقى آن روز و شب مسير را ادامه داد تا به گردنه هرشى نزديك شد. آنجا آن چهارده نفر جلوتر رفته بودند و در قله كوه پنهان شده بودند و شترهاى خود را پشت تخته سنگها خوابانده بودند. آنان همراه خود ظرفهاى استوانهاى برده بودند و آنها را پر از ريگ كرده بودند، تا با رسيدن پيامبر صلىاللهعليهوآله آنها را به سوى پاهاى شتر بغلتانند.
1) . ارشاد القلوب: ج 2 ص 112 - 135. بحار الانوار: ج 28 ص 97 -
حذيفه مىگويد: پيامبر صلىاللهعليهوآله من و عمار را فراخواند و به او دستور داد از پشت سر شتر را راهنمايى كند و به من فرمود افسار شتر را در دست بگيرم. به قله كوه كه رسيديم آن چهارده نفر از پشت سر ما ظرفهاى پر از ريگ و نيز تخته سنگهاى از پيش آماده شده را بين پاهاى شتر رها كردند. شتر ترسيد و نزديك بود بِرَمَد، و پيامبر صلىاللهعليهوآله را نيز با خود به اين سو و آن سو ببرد.
پيامبر صلىاللهعليهوآله با صداى بلند خطاب به شتر فرمود: آرام بگير، كه بر تو مشكلى نيست. خداوند شتر را به زبان آورد و با عربى فصيح گفت: «وَاللّهِ يا رَسُولَ اللّهِ، لا اَزَلْتُ يَدا عَنْ مُسْتَقَرِّ يَدٍ وَ لا رِجْلاً عَنْ مَوْضِعِ رِجْلٍ وَ اَنْتَ عَلى ظَهْرى»: «يا رسول اللّه، به خدا قسم دست از جاى دست و پا از موضعِ پا حركت نخواهم داد مادامى كه تو بر پشت من هستى».
سپس آن چهارده نفر به سوى شتر هجوم آوردند تا آن را برمانند. من و عمار رو در روى آنان ايستاديم و با شمشيرهايمان حمله كرديم. آن شب بسيار تاريك بود و آنان از مق-ابل ما فرار كردند و با نااميدى از نقشهاى كه داشتند پشت تخته سنگها پنهان شدند.
حذيفه مىگويد: عرض كردم: يا رسول اللّه، اين كسانى كه چنين قصدى داشتند چه كسانى هستند؟ فرمود: اى حذيفه، اينان منافقين در دنيا و آخرت هستند. عرض كردم: آيا عدهاى را سراغ آنان نمىفرستى كه سرهاى آنان را جدا كند و بياورد. فرمود:
خداوند به من دستور داده از آنان اعراض كنم. خوش ندارم كه مردم بگويند: اين پيامبر گروهى از قوم و اصحابش را به دين خود فراخواند و آنان پذيرفتند. سپس با كمك آنان جنگيد تا بر دشمنش غالب گرديد، و آنگاه كه غلبه پيدا كرد ياران خود را به قتل رسانيد. اى حذيفه اينان را رها كن، «فَاِنَّ اللّهَ لَهُمْ بِالْمِرْصادِ، وَ سَيُمْهِلُهُمْ قَليلاً ثُمَّ يَضْطَرُّهُمْ اِلى عَذابٍ غَليظٍ»: «خداوند در كمين اينان است و به زودى به آنان مهلت مىدهد و سپس آنان
را به عذاب شديد دچار مىكند».(1)
1) . اين عبارت همان دو آيه سوره ملك و سوره لقمان است كه اقتباس شده است.
عرض كردم: يا رسول اللّه، اين عده منافق كيانند؟ آيا از مهاجريناند يا انصار؟ پيامبر صلىاللهعليهوآله يكايك آنان را نام برد تا همه چهارده نفر را ذكر كرد. در بين آنان كسانى بودند كه خوش نداشتم آنان را بين آن گروه ببينم! لذا ساكت شدم. پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: اى حذيفه، گويا درباره بعضى از كسانى كه برايت نام بردم شك دارى؟! سرت را بلند كن!
حذيفه مىگويد: سرم را به سوى آن گروه برگرداندم در حالى كه در قله كوه ايستاده بودند. به فرمان پيامبر صلىاللهعليهوآله آسمان برقى زد و آنچه در اطرافمان بود روشن شد. سپس نور آن برق ثابت ماند به طورى كه گمان كردم آفتاب طلوع كرده است. سپس به آن گروه نگاه كردم و فرد فرد آنان را شناختم، و ديدم همان گونه كه پيامبر صلىاللهعليهوآله فرموده بود آنان چهارده نفر بودند: نُه نفر از قريش و پنج نفر از غير قريش . . . به خدا قسم آنان عبارت بودند از اولى، دومى، عثمان، طلحه، عبدالرحمن بن عوف، سعد بن ابىوقاص، ابوعبيده جراح، معاوية بن ابىسفيان و عمرو بن عاص، كه اينان از قريش بودند. اما پنج نفر ديگر عبارت بودند از: ابوموسى اشعرى، مغيرة بن شعبه ثقفى، اوس بن حدثان نصرى، ابوهريره و ابوطلحه انصارى.
حذيفه مىگويد: سپس از كوه سرازير شديم و راه پايين را پيش گرفتيم در حالى كه فجر طلوع كرده و صبح شده بود. پيامبر صلىاللهعليهوآله پياده شد و وضو گرفت و منتظر اصحابش شد تا جمع شدند. در آنجا همان گروه چهارده نفرى را ديدم كه همگى با مردم وارد شدند و پشت سر پيامبر صلىاللهعليهوآله به نماز ايستادند.
وقتى نماز حضرت تمام شد نگاه كرد و ابوبكر و ابوعبيده را ديد كه با يكديگر نجوى مىكنند و سخن سرّى مىگويند. به همين جهت به منادى خود فرمان داد تا در بين مردم ندا كند: «هيچ سه نفرى از مردم حق ندارند اجتماع كنند و سخن سرى نجوى
كنند»!!
سپس پيامبر صلىاللهعليهوآله از پاى كوه هرشى مردم را حركت داد تا به منزل بعدى رسيدند. در آن منزل سالم مولى ابىحذيفه ديد آن دو نفر با يكديگر نجوى مىكنند. وقتى سالم در اين باره از آنان سؤال كرد گفتند: «ما جمع شدهايم تا قسم ياد كنيم و پيمان ببنديم كه از محمد اطاعت نكنيم در آنچه از ولايت على بن ابىطالب بعد از خود بر ما واجب كرد»!! او از اين نقشه استقبال كرد و وارد نجواى آنان شد.
وقتى پيامبر صلىاللهعليهوآله مىخواست از آن منزل حركت كند اين سه نفر نزد حضرت آمدند. حضرت پرسيد: امروز در چه بارهاى نجوى مىكرديد، در حالى كه من شما را از نجوى نهى كرده بودم؟ گفتند: يا رسول اللّه، جز در اين وقتى كه نزد شماييم با هم ملاقاتى نداشتهايم! پيامبر صلىاللهعليهوآله نگاهى به آنان كرد و اين آيه را براى آنان خواند:
اَنْتُمْ اَعْلَمُ اَمِ اللّهُ، وَ مَنْ اَظْلَمُ مِمَّنْ كَتَمَ شَهادَةً عِنْدَهُ مِنَ اللّهِ، وَ مَا اللّهُ بِغافِلٍ عَمّا تَعْمَلُونَ.
آيا شما آگاه تريد يا خدا؟ چه كسى ظالمتر است از كسى كه شهادتى نزد خود را از خدا كتمان مىكند، و خداوند از آنچه شما انجام مىدهيد غافل نيست.(1)
آنچه به عنوان تفسير اين آيات از تطبيق آنها بر صحيفه و توطئه قتل پيامبر صلىاللهعليهوآله استفاده مىشود دو نكته است:
1 . اولى و دومى كه رو در روى خدا و رسول كار خود را كتمان كردند و اين كتمان را انكار كردند، مصداق «اَظْلَم» يعنى ظالم ترين شدند.
1) . اين آيه سومى است كه در كلام پيامبر صلىاللهعليهوآله به آن استشهاد شده است.
2 . خداوند دشمنان اهل بيت عليهمالسلام را چند صباحى در اين دنيا مهلت مىدهد چنانكه مىفرمايد: «نُمَتِّعُهُمْ قَليلاً»؛ و سپس آنان را به عذاب غلاظ و شداد مبتلا مىنمايد چنان كه مىفرمايد: «ثُمَّ نَضْطَرُّهُمْ اِلى عَذابٍ غَليظٍ». اين عذابِ آنان از لحظه مرگ آغاز شده و در عالم برزخ ادامه دارد تا در قيامت به سزاى اصلى اعمال خود برسند.
اولى و دومى هنگام مرگ، پيامبر و اميرالمؤمنين عليهماالسلام را ديدند كه به آنان مىگفتند: «بشارت باد شما را به آتش در پايينترين درجه جهنم»!!(1)
بعد هم كه به حال احتضار افتادند خبر از ورود به آتش و داخل شدن در تابوت دادند و در توصيف آن چنين گفتند: «تابوتى از آتش كه با قفلى از آتش بسته شده و در آن دوازده نفرند. آن تابوت در چاهى در قعر جهنم است، كه هر گاه خدا بخواهد جهنم را شعلهور نمايد صخره را از در آن چاه بر مىدارد».(2)
در عالم برزخ هم هر از چند گاهى اميرالمؤمنين عليهالسلام يا يكى از ائمه عليهمالسلام خود را به آنان نشان مىدهند، و آنان از قعر آتش التماس مىكنند، ولى جز پاسخ رد نمىشنوند. در اين باره ماجرايى از زندگى اميرالمؤمنين عليهالسلام نقل شده در روزى با حارث همدانى بودند. حضرت فرمود: آيا آنچه من مىبينم تو هم مىبينى؟ عرض كرد: چگونه من مىتوانم آنچه شما مىبينى ببينم، در حالى كه خداوند چشم شما را نورانيت داده و به شما عطا كرده آنچه به احدى عطا نكرده است. فرمود: اين ظالمِ اولى است كه بر دروازهاى از آتش مىگويد: «اى اباالحسن، مرا ببخش»، خدا او را نيامرزد.
سپس حضرت لحظاتى مكث كرد و دوباره فرمود: اى حارث، آنچه من مىبينم تو هم مىبينى؟ آنگاه فرمود: اين ظالمِ دومى است كه بر دروازهاى از دروازههاى آتش مىگويد: «اى اباالحسن، مرا ببخش»، خدا او را نيامرزد.(1)
1) . بحار الانوار: ج 40 ص 185 ح 68 .
فَوَيْلٌ لِلَّذينَ يَكْتُبُونَ الْكِتابَ بِأَيْديهِمْ ثُمَّ يَقُولُونَ هذا مِنْ عِنْدِ اللّهِ لِيَشْتَرُوا بِهِ ثَمَنا قَليلاً فَوَيْلٌ لَهُمْ مِمّا كَتَبَتْ اَيْديهِمْ وَ وَيْلٌ لَهُمْ مِمّا يَكْسِبُونَ.
واى بر كسانى كه كتاب را به دست خود مىنويسند، سپس مىگويند اين از طرف خداست تا در مقابل آن پول كمى بگيرند. واى بر آنان از آنچه دستانشان مىنويسد و واى بر آنان از آنچه كسب مىكنند.
يَسْتَخْفُونَ مِنَ النّاسِ وَ لا يَسْتَخْفُونَ مِنَ اللّهِ وَ هُوَ مَعَهُمْ اِذْ يُبَيِّتُونَ ما لا يَرْضى مِنَ الْقَوْلِ وَ كانَ اللّهُ بِما يَعْمَلُونَ مُحيطا.
از مردم مىترسند ولى از خدا نمىترسند، و خدا همراه آنان است هنگامى كه شبانه توطئه مىكنند گفتارى را كه خدا بدان راضى نيست و خداوند به آنچه انجام مىدهند احاطه دارد.
مراسم سه روزه غدير پايان يافته و كاروان غدير باقيمانده پنج روزه راه تا مدينه را هم طى كرده است. ماجراى قتل پيامبر صلىاللهعليهوآله در بين راه نيز با شكست رو به رو شده ولى منافقين هرگز از پاى ننشستهاند، بلكه در مدينه به فكر محكم كردن پايههايى هستند كه پس از اعمال حج با صحيفه ملعونه اول اساس آن را چيدند. اكنون ماه محرم آغاز شده و رؤساى منافقين جلسات سرى تشكيل مىدهند و جزئيات تازهاى به پيمان نامه اول اضافه مىكنند.
از روزى كه پنج نفر در عقبه هرشى به چهارده نفر رسيد، منافقينِ رؤساى قبايل و صاحب نفوذان مردم را با راههاى مختلف به پيمان خود دعوت كردند. معاذ بن جبل درباره انصار و بقيه چهار نفر اصحاب صحيفه در مورد قريش دست به كار شدند،
و توانستند يك گروه 34 نفرى از زبدهترين دشمنان پيامبر صلىاللهعليهوآله را - كه تخصص لازم در حيلهگرى و خباثت و بىپروايى داشتند - گرد هم آورند، كه هر يك از اين افراد جمع بزرگى از مردم را تحت فرمان خود داشتند.
احساس آنان اين بود كه يك روز و حتى يك ساعت تأخير در اين باره جايز نيست، و اگر قبل از رحلت پيامبر صلىاللهعليهوآله همه جوانب مسئله را آماده نكرده باشند، مجرد امضاى يك صحيفه چند سطرى در مكه كارى پيش نخواهد برد. اين بود كه حتى اساسنامه كار خود را براى روزهايى كه امور را در دست خواهند گرفت تهيه كردند. اين پيمان نامه كه در خانه اولى به امضاى همان 34 نفر رسيد و به دست ابوعبيده جراح سپرده شد «صحيفه دوم» نام گرفته و در چندين صفحه است كه قبلاً متن آن را آورديم.(1)
صبح فرداى امضاى صحيفه دوم، پيامبر صلىاللهعليهوآله پس از نماز رو به ابوعبيده كرد و سخن را از جايى آغاز كرد كه مردم بىخبر از همه جا اجمالاً متوجه قضاياى پنهانى شدند؛ ولى حضرت مأمور بود در كلام خود تصريح به نام آنان نكند ولى علت اين اجمال و كتمان را بيان فرمود. در اين باره به دو آيه از قرآن استشهاد فرمود كه هر دو آيه را عينا به صورت تضمين در كلام خود آورد. آن گروه با شنيدن سخنان حضرت در آن مجلس و احتمال اينكه كم كم نوبت به نام بردن آنان برسد چنان بر خود لرزيدند كه همه اهل مجلس متوجه شدند منظور از آن خطابها و اشارههاى قرآنى كيانند!!
از نظر موقعيت قرآنى، آيه سوره بقره دقيقا درباره منافقين است و از آيه 75 آغاز مىشود كه خداوند مىفرمايد: «آيا طمع داريد كه آنان واقعا به شما ايمان آوردند در
1) . به ج 2 ص 126 - 129 از كتاب حاضر و نيز بحار الانوار: ج 28 ص 103 - 104 مراجعه شود.
حالى كه عدهاى از آنان سخنان خدا را مىشنيدند، و پس از فهميدن آن را تحريف مىكردند با آنكه علم و اطلاع داشتند». سپس چهره منافقانه آنان را توصيف مىكند كه وقتى با مؤمنان ملاقات مىكنند مىگويند ايمان آوردهايم و هر گاه در بين خود خلوت مىكنند به يكديگر مىگويند: «چرا مطالبى را كه خدا براى شما روشن كرده نزد مؤمنين بازگو مىكنيد تا در پيشگاه خدا بر ضد شما استدلال كنند»؟ تا آنجا كه نوشتن عدهاى از آنان را مطرح مىكند كه نوشته خود را دستور العمل الهى مىدانند و خداوند بر آنان واى و ويل مىفرستد. در آيات بعد سهل انگارى آنان نسبت به آتش جهنم را مطرح مىكند؛ و سپس از آنان به عنوان كسانى كه گناهشان آنان را از هر سو فرا گرفته نام مىبرد كه در جهنم دائمى خواهند بود.
آيه سوره نساء درباره كسانى است كه خداوند آنان را با عنوان «خيانت كاران به خود» مطرح مىكند و با تعجب از اينكه كار خود را از مردم مخفى مىكنند ولى از خدا پنهان نمىكنند، مجلس شبانه آنان بر ضد خدا را يادآور مىشود و جمله «اِذْ يُبَيِّتُونَ ما لا يَرْضى مِنَ الْقَوْلِ» را به ميان آورد.
جزئيات آن روز صبح كه پيامبر صلىاللهعليهوآله آن آيات را براى مردم خواند و آنان را متوجه توطئهاى عظيم و آيندهاى نگران كننده نمود، از لسان حذيفه كه به دقت پيگير ماجراها بوده چنين نقل شده است:
آن گروه در منزل ابوبكر جمع شدند و درباره آينده خلافت به هم فكرى پرداختند تا آنكه بر اصولى متفق شدند. سپس به سعيد بن عاص اموى دستور دادند تا نوشتهاى بنويسد و او آن صحيفه را به اتفاق آراى آنان نوشت. آنگاه صحيفه را به ابوعبيده جراح سپردند و او آن را به كسى سپرد تا به مكه ببرد. (و در كعبه پنهان كند). آنگاه از خانه ابوبكر بازگشتند.
فردا صبح كه پيامبر صلىاللهعليهوآله نماز صبح را خواند هم چنان در مصلاى خود نشست و به ذكر خود ادامه داد تا آفتاب طلوع كرد. آنگاه رو به ابوعبيده كرد و فرمود: «به به! چه كسى مثل توست، در حالى كه امين اين امت شدهاى»!!! سپس حضرت اين آيه را تلاوت فرمود: «فَوَيْلٌ لِلَّذينَ يَكْتُبُونَ الْكِتابَ بِاَيْديهِمْ . . .»: «واى بر كسانى كه نوشته را به دست خود مىنويسند و سپس مىگويند: اين از جانب خداست، تا آن را به قيمت ارزانى بفروشند. واى بر آنان از آنچه دستانشان نوشته و واى بر آنان از آنچه كسب مىكنند».
سپس پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: «گروهى از اين امت شباهت پيدا كردهاند به آنچه در كلام خداست كه «يَسْتَخْفُونَ مِنَ النّاسِ وَ لا يَسْتَخْفُونَ مِنَ اللّهِ . . .»: «از مردم مخفى مىكنند ولى از خدا مخفى نمىكنند، و خدا با آنان است آنگاه كه شبانه دور هم بر سر كلامى كه خدا راضى نيست جمع مىشوند، و خداوند به آنچه انجام مى دهند احاطه دارد».
سپس فرمود: همين امروز گروهى در امت من صبح كردهاند كه به اهل اين آيه شباهت دارند، در صحيفهاى كه بر ضد ما در جاهليت نوشتند و در كعبه آويختند! خداوند تعالى آنان را از زندگى آسوده برخوردار مىكند تا امتحان شان كند، و كسانى را كه بعد از آنان مىآيند نيز امتحان كند تا جدا كردن خبيث و طيب انجام گيرد. اگر نبود كه خداوند به من دستور داده كه از معرفى آنان اعراض كنم - به خاطر مسئلهاى كه مىخواهد به انجام رساند - آنان را پيش مىآوردم و گردنشان را مىزدم!
به خدا قسم وقتى پيامبر صلىاللهعليهوآله اين سخنان را فرمود آن گروه را ديديم كه چنان لرزه بر اندامشان افتاده بود كه حواس خود را از دست داده بودند، و بر احدى از آنان كه آن روز در مجلس حاضر بودند مخفى نماند كه حضرت با آن كلام آنان را قصد كرده بود و آن نمونههايى كه از قرآن تلاوت فرمود به خاطر آنان مطرح كرده بود.(1)
1) . بحار الانوار: ج 28 ص 102 - 105. كشف اليقين: ص 137. ارشاد القلوب: ج 2 ص 112 - 135.
در روايت ديگرى امام باقر عليهالسلام پايه گذاران اين مجلس مخفى را كه سر از سقيفه در آورد صريحا معرفى مىكند، و درباره كلام خداوند تبارك و تعالى: «اِذْ يُبَيِّتُونَ ما لا يَرْضى مِنَ الْقَوْلِ»: «آنگاه كه شبانه درباره كلامى كه خدا به آن راضى نبود جمع
شدند»، فرمود: يعنى ابوبكر و عمر و معاذ بن جبل و ابوعبيده جراح.(1)
آنچه به عنوان تفسير از اين تطبيق آيات بر صحيفه ملعونه قابل استفاده است، هفت نكته است كه با ذكر فرازِ مربوطه از آيات به تبيين آن مىپردازيم:
«يَكْتُبُونَ الْكِتابَ بِأَيْديهِمْ ثُمَّ يَقُولُونَ هذا مِنْ عِنْدِ اللّهِ».
آنچه را كه با دست نوشتهاند براى آنكه هنگام عرضه به مردم ارزش پيدا كند و مردم بدان اعتماد كنند عنوان خدايى به آن مىدهند و مىگويند از طرف خداست. اين مسئلهاى است كه با ظرافت و حيلهگرى تمام در آغاز صحيفه دوم پشتوانه محتواى آن قرار داده شده است. كسانى كه مىخواهند خلافت على عليهالسلام را غصب كنند، نه تنها از خجالت سر به زير نيفكندهاند بلكه با كمال جسارت آن را جزئى از اسلام معرفى كردهاند، و براى برقرارى ارتباط بين غصب و اسلام(!) عنوان «اصحاب محمد صلىاللهعليهوآله» را به كار گرفتهاند. عين عبارت در آغاز صحيفه چنين است:
هذا مَا اتَّفَقَ عَلَيْهِ الْمَلَأُ مِنْ اَصْحابِ مُحَمَّدٍ رَسُولِ اللّهِ مِنَ الْمُهاجِرينَ وَ الاَْنْصارِ الَّذينَ مَدَحَهُمُ اللّهُ فى كِتابِهِ عَلى لِسانِ نَبِيِّهِ، وَ اتَّفَقُوا جَميعا بَعْدَ
1) . بحار الانوار: ج 30 ص 216 ح 80 ، ص 271 ح 141. تفسير العياشى: ج 1 ص 275. المحتضر: ص 57 . كافى: ج 8 ص 334 ح 525 .
اَنْ اَجْهَدُوا رَأْيَهُمْ وَ تَشاوَرُوا فى اَمْرِهِمْ وَ كَتَبُوا هذِهِ الصَّحيفَةَ نَظَرا مِنْهُمْ اِلَى الاِْسْلامِ وَ اَهْلِهِ عَلى غابِرِ الاَْيّامِ وَ باقِى الدُّهُورِ لِيَقْتَدِىَ بِهِمْ مَنْ يَأْتى مِنَ الْمُسْلِمينَ مِنْ بَعْدِهِمْ.(1)
اين نوشتهاى است كه گروه مهمى از اصحاب محمد رسول اللّه از مهاجرين و انصار بر آن متفق شدهاند، همان مهاجر و انصارى كه خداوند در قرآنش و بر لسان پيامبرش آنان را ستوده است. آنان بعد از آنكه آخرين تلاش را در رأى خود به كار گرفتند و در مسئله خود به مشورت پرداختند، و اين صحيفه را با در نظر داشتن صلاح اسلام و اهل آن در ايام گذشته و باقي مانده روزگار نوشتند، تا كسانى از مسلمانان كه بعد از آنان مىآيند به آنان اقتدا كنند.
مىبينيم كه با سوء استفاده از كلمه «اتَّفَقَ» و «اَصْحاب» و «مَدَحَهُمُ اللّهُ» و «اَجْهَدُوا رَأْيَهُمْ» و «نَظَرا مِنْهُمْ اِلَى الاِْسْلامِ» و «لِيَقْتَدِىَ» جلوههاى مثبتى به كار خود دادهاند، تا نسلهاى آينده آنان را دلسوزان خود بپندارند.
«لِيَشْتَرُوا بِهِ ثَمَنا قَليلاً».
ارزش صحيفه براى نويسندگان آن رسيدن به رياست و طمعهاى زود گذر دنيا بود؛ كه براى ابوبكر دو سال و چند ماه و براى عمر دوازده سال و اندى بود، و سه نفر ديگر با حسرتِ آن چشم از جهان فرو بستند و قبل از آنكه طعم آن را بچشند معاذ و ابوعبيده طاعون گرفتند و در زمان عمر مردند و سالم در جنگ يمامه فداى سقيفه شد.
1) . بحار الانوار: ج 28 ص 103. در ج 2 ص 126 - 129 از كتاب حاضر متن كامل اين صحيفه آمده است.
براى اين دوران كوتاه، كه حتى به احتمال خودشان هم با سنى كه هنگام نوشتن صحيفه داشتند حد اكثر ده سال بيش تر از اين نمىتوانست باشد، حاضر شدند دين و دنيا و آخرت نسل خود و همه نسلهاى آينده را تا روز قيامت تباه كنند. آيا اين ثَمَن و قيمت در برابر آن جنايت هولناك واقعا بَخْس و ناچيز نيست؟ اين ارزشى بود كه براى آنان داشت، ولى اهل بيت پيامبر صلىاللهعليهوآله و امت اسلام تاوان عظيمى براى آن جنايت پرداختند.
اين قيمت گران با بىنهايت گِره خورده و با بزرگىِ جرم قابل سنجش است، كه از خانه حضرت زهرا عليهاالسلام و دربِ شكسته و ديوارِ سوخته آن آغاز مىشود. اگر آن سوزاندن قابل جبران بود ائمه عليهمالسلام هيزم آن را نزد خود نگاه نمىداشتند چنان كه امام صادق عليهالسلام مىفرمايد: «ثُمَّ يُحْرِقُهُما بِالْحَطَبِ الَّذى جَمَعاهُ لِيُحْرِقا بِهِ عَلِيّا وَ فاطِمَةَ وَ الْحَسَنَ وَ الْحُسَيْنَ عليهمالسلام، وَ ذلِكَ الْحَطَبُ عِنْدَنا نَتَوارَثُهُ»(1): «سپس آن دو نفر را با هيزمى كه براى سوزاندن على و فاطمه و حسنين جمع كردند، مىسوزاند و آن هيزم نزد ماست و براى يكديگر به ارث مىگذاريم».
اگر لباسهاى غارت رفته خيمههاى كربلا قيمت دنيايى داشت امام سجاد عليهالسلام به يزيد نمىفرمود: «ما از اموال تو نمىخواهيم، بلكه آنچه غارت شده را از تو خواستم زيرا در آنها بافتههاى حضرت زهرا عليهاالسلام و مقنعه و گردنبند و پيراهن آن حضرت بود»؛(2)و اگر فدك باز گرداندنى بود نمىفرمود: «حقوق ما را از كسانى كه به ما ظلم كردند، جز خدا نمىتواند بگيرد»، و يا نمىفرمود: «ما اهل بيتى هستيم كه باز پس نمىگيريم چيزى را كه به ظلم از ما گرفته شده باشد».(3)
«فَوَيْلٌ لَهُمْ مِمّا كَتَبَتْ اَيْديهِمْ وَ وَيْلٌ لَهُمْ مِمّا يَكْسِبُونَ».
صحيفه ملعونه نادرترين مورد از اقدامات مخفيانهاى است كه سر از عظيمترين جنايات بر آورد كه بشريت را به خاك مصيبت نشاند و صداى «واى حسين» آن به آسمانها رسيد، چنانكه امام صادق عليهالسلام فرمود: «اِذا كُتِبَ الْكِتابُ قُتِلَ الْحُسَيْنُ عليهالسلام»: «آنگاه كه صحيفه نوشته شد حسين عليهالسلام كشته شد».(1)
در محرم سال يازدهم هجرى - اندكى پس از غدير - در خانه ابوبكر در مدينه صحيفه دوم كه اساس نامه سقيفه بود تنظيم شد و دقيقا پنجاه سال بعد از آن در محرم سال 61 هجرى سيد الشهداء عليهالسلام به شهادت رسيد. آيا جا دارد به چنين نوشتهاى گفته شود: اى واى بر شما از آنچه نوشتهايد، و اى ننگ بر شما از چنين دست خطى! و آيا نبايد به اين گروه گفت: اى واى بر شما از آنچه عاقبت كارتان بدان انجاميد و اُف بر شما از آنچه كسب كرديد!
«يَسْتَخْفُونَ مِنَ النّاسِ وَ لا يَسْتَخْفُونَ مِنَ اللّهِ».
بىاعتمادى منافقين به يكديگر در حدى است كه كارشان را به تناقض در گفتار و عمل و دو رنگى حتى در بين خود منجر مىكند، و برخوردهايى از خود نشان مىدهند كه قابل استهزا و خندهآور است. آيا اين مسخرهآور نيست كه از مردم حساب ببرند و كار خود را از آنان مخفى كنند، ولى از خدا مخفى نكنند؟
گمان نشود كه هيچ كارى قابل مخفى كردن از خدا نيست، پس آنان چگونه مخفى مىكردند؟ اگر چنين است چرا درون كعبه گرد آمدهاند؟! آيا آمدهاند خدا را شاهد
1) . بحار الانوار: ج 24 ص 365، ج 28 ص 123 .
بگيرند؟! آيا جمع شدهاند تا خدا ضامن اجرايى كارشان باشد؟! آيا در خانه خدا پيمان مىبندند كه اگر كسى تخلف كرد صاحب خانه او را كمر شكن كند؟!
همه اين ها يك علت بيشتر ندارد و آن بىاعتمادى شديد جوّ نفاق حتى نسبت به يكديگر است؛ و آنگاه كه نوبت به محكم كارى مىرسد براى الزام يكديگر مجبور از به كار گرفتن چيزهايى هستند كه قابل اعتماد باشد. دقيقا مانند بسيارى از ظالمين و غارتگران دنيا كه وقتى بخواهند امانتى را نزد كسى قرار دهند بهترين و پاكترين افراد جامعه را انتخاب مىكنند، در حالى كه اگر روزى صلاحشان اقتضا كند ممكن است به همان اشخاص نيز ظلم روا دارند.
اكنون جا دارد همه اهل عالم از هر دين و آيينى بر اصحاب صحيفه بخندند و آنان را مسخره كنند، كه در خانه خدا بر ضد صاحب خانه پيمان بستند و در خانه او پيمان نامه نوشتند و در حضور او آن را امضا كردند (وَ هُوَ مَعَهُمْ) و اصل پيمان نامه را هم به او سپردند كه خدا امين و شاهدشان باشد. صحيفه دوم را هم كه در مدينه نوشتند فورا براى صاحب خانه فرستادند و نزد او زير خاك كعبهاش به وديعت سپردند!!
اى صاحبِ خانه! تو را به صبر و حلمى كه نسبت به آنان روا داشتهاى سوگند مىدهيم، كه در روز قيامت آن چهرهها را در پيشگاه خلايقت رسوا سازى و اسرار ناگفتهشان را بازگويى.
«اِذْ يُبَيِّتُونَ ما لا يَرْضى مِنَ الْقَوْلِ».
آغاز انحراف امتها از دستكارى اصول و مبانى هر دينى آغاز شده تا به همه جوانب آن سرايت كرده است. به عبارت ديگر قوام هر دينى با اصول و پايههاى آن است كه آسانترين راه براى از ميان برداشتن آن دين تغيير در آن مبانى است.
صحيفه اول و دوم دقيقا با اين هدف نوشته شد، پايههاى اصلى اسلام در آن به صراحت مورد دستكارى قرار گرفت، و دقيقا آنچه مورد رضاى خدا نبود (ما لا يَرْضى مِنَ الْقَوْلِ) جاى فرامين الهى را گرفت.(1)اميرالمؤمنين عليهالسلام در اين باره مىفرمايد:
خداوند تعالى در قرآن داستان تغيير دهندگان دين را بيان كرده آنجا كه مىفرمايد: «اِذْ يُبَيِّتُونَ ما لا يَرْضى مِنَ الْقَوْلِ»: «آنگاه كه براى تدوين آنچه خدا راضى نيست شبانه گرد هم جمع مىشوند»، كه اين سخنان مربوط به بعد از فقدان پيامبر صلىاللهعليهوآله است، امورى كه پايههاى باطلشان را با آنها بر پا مىكنند، چنانكه يهود و نصارى بعد از فقدان حضرت موسى و عيسى عليهماالسلام انجام دادند و تورات و انجيل را تغيير دادند، و هر سخنى را از موقعيت خود تحريف كردند . . .(2)
«ضاهُوهُمْ فى صَحيفَتِهِمُ الَّتى كَتَبُوها عَلَيْنا فِى الْجاهِلِيَّةِ».
اين كلام پيامبر صلىاللهعليهوآله درباره امضا كنندگان صحيفه است كه رو در روى آنان به كنايه فرمود: «امروز در امت من گروهى صبح كردهاند كه شباهت دارند به كسانى كه در جاهليت بر ضد ما صحيفهاى نوشتند و آن را در كعبه آويختند».(3)
قريش در جاهليت وقتى راههاى مختلف مبارزه با پيامبر صلىاللهعليهوآله را تجربه كردند و به نتيجهاى نرسيدند، به عنوان آخرين اقدام پيمان نامهاى نوشتند و بر سر آن هم قسم شدند كه با هيچيك از بنىهاشم مجالست نكنند و با آنان معامله ننمايند تا زمانى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله را تسليم قريش كنند تا او را بكشند! اين پيمان نامه را چهل نفر از بزرگان قريش
مُهر زدند و آن را در كعبه آويختند و در پى آن بنىهاشم را چهار سال در شعب ابىطالب محاصره كردند.(1)
وجه مشابهتهاى اين دو صحيفه باز مىگردد به قصد ريشه كن كردن اسلام در هر دو مورد، تصميم بر قتل پيامبر صلىاللهعليهوآله در هر دو، و آزار خاندان پيامبر صلىاللهعليهوآله در هر دو، قرار دادن آن در كعبه در هر دو مورد، كه اين شباهتها ارتباط كفر ظاهر در جاهليت و كفر باطن (نفاق) در زمان پيامبر صلىاللهعليهوآله را روشن مىكند.
«لِيَبْتَلِىَ مَنْ يَأْتى بَعْدَهُمْ تَفْرِقَةً بَيْنَ الْخَبيثِ وَ الطَّيِّبِ».
صحيفه ملعونه سؤال بزرگى براى ما دارد، و آن اينكه با اطلاع دادن خداوند به پيامبرش و علم آن حضرت به انعقاد چنين قراردادى بر ضد اسلام، چرا حضرت افشاگرى نكرد و چرا مانع از كارشان نشد و چرا آنان را به قتل نرساند؟
اين سؤال درباره سقيفه نيز مطرح است كه چرا اميرالمؤمنين عليهالسلام با اينكه با دست يد اللهى مىتوانست همه مهاجمين به خانهاش را به قتل برساند و با همان قدرت بر اريكه خلافت تكيه دهد، ولى چنين اقدامى نكرد و صبر و تحمل را پيشه كرد؟ اين سؤال درباره بسيارى از اقدامات انبياء و ائمه عليهمالسلام مطرح است كه كار آنان به ظاهر سؤال برانگيز است، ولى در باطن امر مستقيم الهى بر همان است.
پيامبر صلىاللهعليهوآله پاسخ چنين سؤالى را به تأخير نينداخته و درباره صحيفه ملعونه به صراحت فرموده است:
1) . بحار الانوار: ج 18 ص 120 ح 33، ج 19 ص 2 .
اِنَّ اللّهَ تَعالى يُمَتِّعُهُمْ لِيَبْتَليهِمْ وَ يَبْتَلى مَنْ يَأْتى بَعْدَهُمْ، تَفْرِقَةً بَيْنَ الْخَبيثِ وَ الطَّيِّبِ، وَ لَوْ لا اَنَّهُ سُبْحانَهُ اَمَرَنى بِالاِْعْراضِ عَنْهُمْ لِلاَْمْرِ الَّذى هُوَ بالِغُهُ لَقَدَّمْتُهُمْ فَضَرَبْتُ اَعْناقَهُمْ.
خداوند تعالى آنان را از زندگى دنيا برخوردار مىكند تا آنان را و كسانى كه بعد از آنان مىآيند امتحان كند و جدا كردن خبيث و طيب انجام گيرد. اگر نبود كه خداوند سبحان به من دستور اعراض از آنان را داده - به خاطر امرى كه مىخواهد به انجام رساند - آنان را پيش مىآوردم و گردنشان را مىزدم!!(1)
دقت در اين كلام پيامبر صلىاللهعليهوآله پاسخ كامل همان سؤال است و در مجموع شش جواب از شش ديدگاه است:
آنان را از دنيا برخوردار مىكند تا امتحانشان كند.
خداوند از اول روزگار بنا را بر نابودى فورى ظالمين نگذاشته، بلكه آنان را آزاد گذاشته تا امتحان خود را پس دهند. چنانكه قابيل و نمرود و شدّاد و فرعون را مدتى در زمين مهلت داد، در حالى كه مىتوانست به مجرد ادعاى نابجا نابودشان كند.
تا كسانى را كه بعد از آنان مىآيند امتحان كند.
اگر خدا راه ظالمين و گمراهان را مسدود كند وسيلهاى براى امتحان مردم نمىماند. مردم بايد در معرض راه منحرف و افكار باطل قرار بگيرند، تا عيار ثابت قدم بودنشان در كنار حق محك زده شود. درست است كه اهل باطل به سزاى خود مىرسند، ولى از جهتى باعث امتحان ديگران نيز خواهند بود.
1) . بحار الانوار: ج 28 ص 106 .
اين امتحان همه نسلها را تا روز قيامت فرا مىگيرد كه على عليهالسلام را انتخاب خواهند كرد يا اولى و دومى را؟ در غدير حضور خواهند يافت يا در سقيفه؟ از درون خانه زهرا عليهاالسلام مدافع عصمت كبرى خواهند بود يا از بيرون خانه آتش خواهند آورد؟ طناب بر گردن على عليهالسلام انداخته و شمشير بر سر او خواهند گرفت كه به اجبار بيعت كند، يا مانند سلمان و ابوذر و مقداد با سرهاى تراشيده و شمشيرهاى حمايل كرده كنار احجار زيت براى نصرتش آماده مىشوند؟
حسين عزيز عليهالسلام را با داعيه «بُغْضا مِنّا لاَِبيكَ» به شهادت مىرسانند، يا پيشمرگ او مىشوند تا در صحنه كربلا نماز بخواند؟! امواج پيچ در پيچ فرات را از جگر كباب شده 72 مرد آسمانى و 84 بانوى بهشتى منع مىكنند، يا در راه آوردن مشك آبى جان بر كف بر نيزههاى يزيد مىتازند و با دو دست بريده بر لبان خشكيده آنان اشك مىريزند؟
آيا كدام نسل با گذشت قرنها از روز فاطمه و حسين عليهماالسلام، دشمنان و قاتلان ايشان را مىستايند و از ذكر جناياتشان اغماض مىكنند، يا با لعن بر غاصبين حق شان و افشاى جوانب سوزناك جناياتشان، بر پهلوى شكسته سِرّ اللّه و سَرِ مقدس ثار اللّه آه مىكشند و اشك مىريزند؟
تا جدا كردن خبيث و طيب انجام گيرد.
جدا كردن خبيث از طيب از اهداف اصلى آوردن بشر به دنياست. اگر اين دوران نبود تا بشر باطن خود را نشان دهد، در روز قيامت هر كس براى خود ادعايى داشت و خبيثان خباثت خود را نمىپذيرفتند و همه هوس بهشت را داشتند، در حالى كه بهشت جاى پاكان است.(1)
1) . در اين باره در ج 2 ص 240 - 253 از كتاب حاضر مفصلاً بحث شد.
خداوند پاكانى چون محمد و على و فاطمه و حسن و حسين و نُه امام از فرزندان حسين عليهمالسلام را در يك سوى اين جهان قرار داده، و در سوى ديگر ناپاكانى چون ابوبكر و عمر و عثمان و معاويه و يزيد و بنىاميه و بنىعباس را در ديدگاه فكر و انديشه و عمل مردم قرار داده است. حق انتخاب را چنان آزادانه به مردم داده كه آن كششهاى درونىِ سعادت و شقاوت و پاكى و خباثت به صورت تمام عيار خود را نشان دهند و باطنها به ظهور رسد و خبيث و طيب خود را به دست خود معرفى كنند و بر خودشان هم مخفى نماند كه چه موجودى هستند!
خداوند سبحان به من دستور اعراض از آنان را داده است.
ما نبايد گمان كنيم كه پيامبر صلىاللهعليهوآله به خاطر مصالح شخصى يا از روى تصميمگيرى شخصى با اصحاب صحيفه درگير نشده، بلكه اغماض و اعراض آن حضرت مستقيما به امر الهى بوده است.
نتيجه اين است كه سؤال ما درباره صبر و تحمل در برابر اصحاب صحيفه به معناى كاسه از آش داغ تر خواهد بود، چرا كه نازل كننده اسلام بر قلب پيامبر صلىاللهعليهوآله به او اين گونه امر فرموده و او امر خدا را اجرا كرده، در حالى كه قتل آنان در آن موقعيت كار بسيار سادهاى بوده است. اين اغماض از آن اقدام بسيار بالاتر است، چرا كه تحمل خباثت دشمن به خاطر امتثال امر الهى است.
به خاطر امرى كه مىخواهد به انجام رساند.
بسيارى از امور جهان بلكه همه آنچه پشت پرده جهان به حساب مىآيد بر انسانها مخفى است و قطعا ظرفيت و تحمل درك آن را ندارند. خداوند هم بنا ندارد
براى نظام و اهدافى كه براى بشريّت مقدر كرده منتظر فهم و درك بشر بماند و بعد آنها را اجرا كند. نتيجه اين است كه بشر بايد بپذيرد كه بسيارى از سؤالاتش اگر هم بىپاسخ بماند دلش آرام است كه خداوند حكيم عليمى آن را به اجرا در آورده است. البته اگر بنابر بيان مصالح امور باشد خداوند بهترين و قانع كنندهترين پاسخها را براى آن ها دارد.
بنابراين نگرانى ندارد كه چرا خدا و رسولش اصحاب صحيفه را آزاد گذاشتند، چرا كه اين كار را خداى عليم قدير حكيم رحيم انجام داده؛ و ما اطمينان خاطر داريم كه هر چه او مقدر كند بهترين است و از آن نيكوتر فرض نمىشود.
آنان را پيش مىآوردم و گردن شان را مىزدم.
قابل توجه همه كسانى كه سنگ سقيفه را بر سينه مىزنند و از ابوبكر و عمر بيش از پيامبر صلىاللهعليهوآله دفاع مىكنند، اين نكته است كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در شأن آن دو نفر فرموده است: «آنان را در پيشگاه مردم گردن مىزدم». يعنى آن روز بنا بوده اين دو نفر گردن زده شوند و با نوشتن صحيفه مستحق چنين سزايى شدهاند، ولى خدا به آنان مهلت داده است.
بنابراين طرفداران سقيفه با اعدام شدگانى كه بيش از نصيبشان زنده ماندهاند در حركتند! اى كاش خدا اجازه مىداد و آن روز - كه دو ماه قبل از احراق بيت بود - با شمشير پيامبر صلىاللهعليهوآله به قتل مىرسيدند، تا آن دست نحس آتشگيره بر در خانه وحى روشن نمىكرد، و آن كفّ منحوس بر صورت عصمت كبريا سيلى نمىزد، و آن پاى خبيث درِ آتش گرفته را بر روى زهرا عليهاالسلام نمىشكست تا محسن شهيد نمىشد! اى كاش آن بازوى كثيف با جسارت تمام بر بازوى يد اللّه تازيانه نمىزد و بازوبند كبود براى على عليهالسلام به يادگار نمىگذاشت. اى كاش با دست آن لعين غلاف شمشير بىمحابا بر پهلو و كتف و كمر فاطمه عليهمالسلام فرود نمىآمد، تا هنگام غسل خون تازه از پهلوى او جارى باشد!
خدايا، اى كاش كار به اينجا نمىرسيد، ولى همچنان كه پيامبر و على و فاطمه و حسن و حسين و امامانمان عليهمالسلام به مقدر تو راضى بودند ما هم به آنان اقتدا مىكنيم، و صبر مىكنيم و تا قيامت بر اين مصائب عظيم اشك مىريزيم.
مِنْ شَرِّ الْوَسْواسِ الْخَنّاسِ، الَّذى يُوَسْوِسُ فى صُدُورِ النّاسِ
(به خدا پناه مىبرم) از شر وسوسه كننده منقبض شونده از ذكر خدا، كه در سينههاى مردم وسوسه مىكند.
«مِنْ شَرِّ الْوَسْواسِ الْخَنّاسِ الَّذى يُوَسْوِسُ فى صُدُورِ النّاسِ» يَوْمَ الْغَديرِ لَمّا اَقامَ اَميرَالْمُؤْمِنينَ عليهالسلام النَّبِىُّ صلىاللهعليهوآله لِلنّاسِ، وَ كانَ (عُمَرُ) اِذا خَلا قالَ لِلنّاسِ: «ما يَأْلُو اَنْ يُذِلَّ قُرَيْشَ لاِبْنِ اَبىطالِبٍ وَ وُلْدِهِ».(1)
آيه «مِنْ شَرَّ الْوَسْواسِ الْخَنّاسِ» درباره روز غدير است كه پيامبر صلىاللهعليهوآله اميرالمؤمنين عليهالسلام را براى مردم منصوب فرمود. در آنجا عمر در خلوت به مردم مىگفت: «از اينكه قريش را براى پسر ابوطالب و فرزندانش ذليل كند هيچ كوتاهى نمىكند».
خطابه غدير پايان يافته و قرار است مردم سه روز در غدير متوقف باشند تا مراسم بيعت يكصد و بيست هزار نفر انجام پذيرد. عدهاى و در رأس آنان دومى شروع به شايعه پراكنى در بين مردم نمودند و از راههاى مختلف القاء شبهه مىكردند.
امام صادق عليهالسلام اين فراز ماجراى غدير را ضمن تفسير آيهاى چنين بيان مىفرمايد: هنگامى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در روز غدير اميرالمؤمنين عليهالسلام را براى مردم منصوب فرمود، دومى شروع به وسوسه اندازى كرد. او وقتى در خلوت عدهاى از مردم را پيدا مىكرد به آنان مىگفت: «از اينكه قريش را در برابر پسر ابىطالب و فرزندانش خوار كند هيچ كوتاهى نمىكند»، و اين است معناى «مِنْ شَرِّ الْوَسْواسِ الْخَنّاسِ الَّذى يُوَسْوِسُ فى
1) . مثالب النواصب ابن شهر آشوب نسخه خطى: ص 356 .
صُدُورِ النّاسِ»: «(به خدا پناه مىبرم) از شر وسوسه انداز خنّاس (منقبض شونده از ذكر خدا) كه در سينههاى مردم وسوسه مىكند».
در اين بيان امام صادق عليهالسلام به دو جهت از اوصاف دومى اشاره مىنمايد. يكى «وَس-ْواس» و ديگرى «خَنّاس». به تشكيك انداختن مردم و شايعه پراكنى و شبهه اندازى ابزارى بود كه دومى و دار و دستهاش در طول زندگى منافقانهشان براى انحراف مردم به كار گرفتند. اين بدان جهت است كه تصريح به كفر هميشه باعث رفتن آبروى منافق است، اما ايجاد تردّد در دلها اسلحهاى قوى و مؤثر در برابر مردم ضعيف الايمان است.
صفت «خَنّاس» كه درباره شيطان هم به كار رفته، به معناى كسى است كه وقتى ياد خدا را مىشنود گرفته مىشود و تحملش تمام مىگردد. اين صفتى است كه امام صادق عليهالسلام درباره دومى فرموده و آيه قرآن را به او تفسير كرده است. اشمئزاز او از نام على عليهالسلام و غدير و دين و اتمام نعمت در هيچ كس يافت نمىشود. انقباض روحى و تنفر ذاتىِ او از اينكه غدير بينى هر چه ضد خداست بر خاك مىماليد، قابل توصيف نيست. بهترين شاهد اين مدعا كلماتى است كه او و يارانش در غدير بر زبان جارى كردند:(1)
هرگز در مقابل او تسليم نخواهيم شد.
چشمان او را بنگريد كه همچون مجانين مىچرخد.
چقدر قريش را ذليل مىكند.
خواهد دانست كه چه نقشههايى كشيدهايم.
هرگز گفتار محمد را تصديق نمىكنيم و به ولايت على اقرار نمىنماييم.
1) . بحار الانوار: ج 37 ص 111، 139، 154، 160، 161، 163، 172، 173 .
حديث امام باقر عليهالسلام در تفسير سوره فلق نيز بهترين شاهد مدعاست. آن حضرت درباره «قُلْ اَعُوذُ بِرَبِّ الْفَلَقِ، مِنْ شَرِّ ما خَلَقَ»، فرمود: خداوند مخلوقى بدتر از كسانى كه با اوليائش و اميرالمؤمنين و فرزندانش دشمنى كنند، خلق نكرده است. سپس درباره «وَ مِنْ شَرِّ حاسِدٍ اِذا حَسَدَ» فرمود: منظور دومى است كه نسبت به اميرالمؤمنين عليهالسلام در فضيلتى كه خدا به او داده حسد كرد.(1)
1) . مثالب النواصب ابن شهر آشوب نسخه خطى: ص 356.
سفيد
در غدير، ارتباط اعتقاد و عمل چنين به ما تفهيم شده كه احكام الهى در كنار ولايت اهل بيت عليهمالسلام نه تنها مورد تأكيد است، كه تا ابد دو حلقه ناگسستنى خواهند بود. اين اهل بيت عليهمالسلام هستند كه جزئيات احكام الهى را براى مردم بيان خواهند كرد، و اين احكام الهىاند كه با عمل بدانها تسليم در برابر فرامين خدا را تجربه خواهيم كرد، و اين تسليم با اطاعت از فرستادگان پروردگار جلوهگر مىشود.
در اين راستا، اواخر خطبه غدير شاهد تأكيدات پيامبر صلىاللهعليهوآله بر نماز و زكات و حج و امر به معروف و نهى از منكر و اجتناب از محرمات و تقوى است، و در پى آن سخن از مرگ و معاد و حساب روز قيامت و ثواب و عقاب به ميان آمده است، كما اينكه در اوائل خطبه امر به تدبر در قرآن به چشم مىخورد.
اين موارد اگر چه ارتباط مستقيم با غدير ندارد و موارد آن نيز بسيار كم است، ولى در حاشيه غدير يادآور ارتباطى است كه احكام الهى بايد با اهل بيت عليهمالسلام داشته باشند. در بين اين تأكيدات، پيامبر صلىاللهعليهوآله حلال و حرام را به طور كلى مطرح مىكند، و اينكه درباره جزئيات آنها بايد به امامان عليهمالسلام مراجعه شود. هفت آيه از اين موارد با استشهاد به آيات قرآن ذكر شده كه آنها را مورد بحث قرار مىدهيم:
اَفَلا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ وَ لَوْ كانَ مِنْ عِنْدِ غَيْرِ اللّهِ لَوَجَدُوا فيهِ اخْتِلافا كَثيرا.
آيا قرآن را تدبر نمىكنند، و اگر از نزد غير خدا بود در آن اختلاف بسيارى مىيافتند.
هُوَ الَّذى اَنْزَلَ عَلَيْكَ الْكِتابَ مِنْهُ آياتٌ مُحْكَماتٌ هُنَّ اُمُّ الْكِتابِ وَ اُخَرُ مُتَشابِهاتٌ فَاَمَّا الَّذينَ فى قُلُوبِهِمْ زَيْغٌ فَيَتِّبِعُونَ ما تَشابَهَ مِنْهُ ابْتِغاءَ الْفِتْنَةِ وَ ابْتِغاءَ تَأْويلِهِ، وَ ما يَعْلَمُ تَأْويلَهُ اِلاَّ اللّهُ وَ الرّاسِخُونَ فِى الْعِلْمِ يَقُولُونَ آمَنّا بِهِ كُلٌّ مِنْ عِنْدِ رَبِّنا وَ ما يَذَّكَّرُ اِلاّ اُولُوا الاَْلْبابِ.
او خدايى است كه كتاب را بر تو نازل كرد كه از جمله آن آيات محكمات است كه آنها ام الكتاب هستند، و آياتى ديگر متشابهات هستند. كسانى كه در قلوب آنان انحراف است به
خاطر فتنهگرى و بدست آوردن تأويل آن از متشابهات پيروى مىكنند؛ ولى تأويل آن را جز خدا و راسخان در علم نمىدانند. مىگويند به آن ايمان آورديم، همه از سوى پروردگار ماست و جز صاحبان عقل متذكر نمىشوند.
مَعاشِرَ النّاسِ ، تَدَبَّرُوا القُرْآنَ وَ افْهَمُوا آياتِهِ ، وَ انْظُرُوا اِلى مُحْكَماتِهِ وَ لا تَتَّبِعُوا مُتَشابِهَهُ ، فَوَاللّهِ لَنْ يُبَيِّنَ لَكُمْ زَواجِرَهُ وَ لَنْ يُوضِحَ لَكُمْ تَفْسيرَهُ اِلاَّ الَّذى اَنَا آخِذٌ بِيَدِهِ وَ مُصْعِدُهُ اِلَىَّ وَ شائِلٌ بِعَضُدِهِ وَ رافِعُهُ بِيَدَىَّ وَ مُعْلِمُكُمْ : اَنَّ مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلِىٌّ مَوْلاهُ.
اى مردم، در قرآن تدبر نماييد و آيات آن را بفهميد و در محكمات آن نظر كنيد و به دنبال متشابه آن نرويد، كه به خدا قسم باطن آن را براى شما بيان نمىكند و تفسير آن را برايتان روشن نمىكند مگر اين شخصى كه دست او را مىگيرم و او را به سوى خود بالا مىبرم و بازوى او را مىگيرم و با دو دست او را بلند مىكنم و به شما مىفهمانم كه هر كس من صاحب اختيار اويم اين على صاحب اختيار اوست.(1)
1) . اسرار غدير: ص 144 بخش 3 .
در اوائل خطبه غدير، قبل از معرفى اميرالمؤمنين عليهالسلام، پيامبر صلىاللهعليهوآله به عنوان مقدمهاى براى معرفى آن حضرت، موضوع تدبر در قرآن و توجه به محكم و متشابه آن را به ميان مىآورد. براى اين منظور با اقتباس از آيه «اَفَلا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ»، آن را به صورت فعل امر آورده است: «تَدَبَّرُوا الْقُرْآنَ». سپس با اقتباس از آيه مربوط به محكم و متشابه در قرآن كه پاكدلان را تابع آيات محكم و مغشوش دلان را تابع آيات متشابه مىداند، مفهوم مخالف آن را به صورت فعل امر در سياق جمله قبل آورده و دستور به پيروى از محكمات آيات و دورى از متشابهات مىدهد.
آيه تدبر در قرآن در دو سوره ديده مىشود: در سوره نساء به دنبال دستور تدبر در قرآن به مطابقت مطالب آن با يكديگر و عدم وجود تضاد و تناقض در آن اشاره شده و مىفرمايد: «وَ لَوْ كانَ مِنْ عِنْدِ غَيْرِ اللّهِ لَوَجَدُوا فيهِ اخْتِلافا كَثيرا». در آيه 24 سوره محمد صلىاللهعليهوآله پس از امر به تدبر در قرآن، بىتوجهى مردم مورد انتقاد قرار گرفته مىفرمايد: «اَمْ عَلى قُلُوبٍ اَقْفالُها». در آيه 68 سوره مؤمنون نيز تعبير «اَفَلَمْ يَدَّبَّرُوا الْقَوْلَ اَمْ جاءَهُمْ ما لَمْيَأْتِ آبائَهُمُ الاَْوَّلينَ» آمده است.
مسير سخن پيامبر صلىاللهعليهوآله در اين فراز خطبه غدير تفسير گونهاى بر دو آيه تدبر و متشابهات است. حضرت ابتدا دستور به تدبّر و فهم قرآن مىدهد. سپس به پيروى از محكمات و پرهيز از متشابهات امر مىكند. آنگاه راه درك حقايق قرآن را نشان مىدهد كه فقط امامان عليهمالسلام هستند، كه نقطه مقابل آن منع از پيروى ديگران درباره قرآن خواهد بود. بنابراين آنچه از اين قسمت خطابه استفاده مىشود در چهار نقطه قابل توجه است:
تدبّر به معناى دقت در معناى قرآن و سعى در درك همه جانبه آيات آن است كه در خطبه غدير با عطف يك جمله توضيحى (تَدَبَّرُوا الْقُرْآنَ وَ افْهَمُوا آياتِهِ) نكات پر بارى از آن قابل استفاده است كه به سه نكته اشاره مىكنيم:
تدبر آغازى براى استفاده از مواد خام در آيات قرآنى است. يعنى تا در قرآن تدبر نكردهايم اصلاً خبر نداريم چه گنج گرانقدرى در اختيار ماست، و مانند ظرف در بستهاى است كه كمتر متوجه اعماق آن مىشويم. ولى هر چه بيشتر تدبر نماييم سؤالات مختلفى از زواياى متعدد به ميان مىآيد و نياز به پاسخ آنها احساس مىشود.
تدبر و تفكر در قرآن نقطه شروعى براى فهميدن آن است. البته اصل فهم و درك كامل حقايق قرآن از عهده فكر ما بيرون است و راه دست يافتن به آن را غدير به ما نشان داده است. با تدبر متوجه درياى عميق و گسترده قرآن مىشويم و در جستجوى راههاى فهميدن آن تلاش مىكنيم. تا كسى تدبر در قرآن نكرده هرگز به فكر جستجوى مرواريدهاى ناب اين اقيانوس نمىافتد، و آنگاه كه تدبر و تفكر قواى جستجوگر بشر را به حركت در آورد و سپس احساس كرد با فكر خود نمىتواند به اعماق آن دست يابد، بىاختيار سراغ راه آشنايانى مىرود كه از همه جوانب قرآن آگاهى كامل دارند و مورد اعتمادند.
از همين ديدگاه تأكيد خاص خداوند در قرآن و نيز وادار كردن پيامبر صلىاللهعليهوآله و امامان عليهمالسلام مردم به تدبر در قرآن را ملاحظه مىكنيم، تا حركتى براى عقلهاى مردم
باشد و به سوى حيات حركت كنند. در اين زمينه آيات قرآنى ذكر شد و كلام پيامبر صلىاللهعليهوآله در غدير را هم شنيديم. در حديث ديگرى پيامبر صلىاللهعليهوآله مىفرمايد: «تَدَبَّرُوا الْقُرْآنَ الْمَجيدَ فَقَدْ دَلَّكُمْ عَلَى الاَْمْرِ الرَّشيدِ»: «قرآن با عظمت را مورد تفكر قرار دهيد كه شما را به آنچه هدايت در آن است راهنمايى كرده است».(1)
امام صادق عليهالسلام ريشه تدبر در قرآن را صدور آن از جانب نور مطلق بيان مىكند و مىفرمايد: «لَقَدْ تَجَلَّى اللّهُ لِخَلْقِهِ فى كَلامِهِ وَ لكِنَّهُمْ لا يُبْصِرُونَ»: «خداوند در كلام خود بر خلقش تجلى فرموده، ولى او را نمىبينند».(2)يعنى بايد در جستجوى اين تجليات باشند تا با چشم دل آن را ببينند، و اين همان چيزى است كه با تدبر آغاز مىشود.
اكنون كه بايد در قرآن تدبر و تفكر نماييم دو نقطه صعب العبور پيش روى ما خواهد بود: يكى متشابهات و ديگرى تفسير محكمات.
درباره متشابهات خودِ قرآن مشكل را حل كرده و دستور پرهيز از اين نقطهها را داده است. آنجا كه مىفرمايد: «كسانى كه در قلوبشان ميل به باطل است از پى متشابهات مىروند تا فتنه بپا كنند و باطن آن آيات را به دست آورند»؛ يعنى اين در حالى است كه به باطن آيات متشابه دست نمىيابند، چرا كه مىفرمايد: «وَ ما يَعْلَمُ تَأْويلَهُ اِلاَّ اللّهُ وَ الرّاسِخُونَ فِى الْعِلْمِ». لذا پيامبر صلىاللهعليهوآله هم مفهوم آيه را فرموده: «لا تَتَّبِعُوا مُتَشابِهَهُ».
تفسير محكمات و به عبارت ديگر استخراج باطن قرآن تا آنجا كه بشر تحمل نمايد و ظرفيت داشته باشد در كلام پيامبر صلىاللهعليهوآله با تعبير «اُنْظُرُوا اِلى مُحْكَماتِهِ» آمده است، كه منظور همان نگاه از روى تدبر و دقت است. يعنى در جايى كه نازل كننده قرآن شما را از تدبر در آيات متشابه بر حذر مىدارد، بايد فكر و عقل و دقت خود را در فهم آيات محكم متمركز كنيد، و با صرف آن در آيات متشابه هم نيروى خود را هدر دادهايد و هم به نتيجهاى نمىرسيد.
عطشى كه با تدبر در قرآن براى درك حقايق آن بوجود مىآيد، آرام نمىگيرد جز با جرعه گوارايى كه از دست مفسِّران حقيقى آن گرفته شود، كه فقط چهارده معصوم عليهمالسلام اند. تأكيد خاص مكتب اهل بيت عليهمالسلام را در اين باره مورد دقت قرار مىدهيم:
در همين فراز خطبه غدير، پيامبر صلىاللهعليهوآله با تأكيدات پشت سر هم در يك جمله، اين انحصار تأويل قرآن براى امامان عليهمالسلام را بيان فرموده است. تأكيدها چنين است: ابتدا قسم ياد مىكند (فَوَ اللّهِ)، و آنگاه از حرف نفى ابدى استفاده مىكند (لَنْ يُبَيِّنَ . . . لَنْ يُوضِحَ)، و سپس هر دو جهت باطن و تفسير قرآن را يادآور مىشود (زَواجِرَهُ . . . تَفْسيرَهُ)، و با اين تأكيدات مىفرمايد: «به خدا قسم، هرگز باطن قرآن و تفسير آن را بيان نمىكند مگر على بن ابىطالب عليهالسلام».
در حديثى ديگر پيامبر صلىاللهعليهوآله با لسان محبت آميز خود، متمسكين حقيقى به قرآن را چنين معرفى مىفرمايد: «مىدانيد تمسك كننده حقيقى به قرآن كه به شرف عظيم
نايل مىشود كيست؟ كسى است كه تأويل قرآن را از ما اهل بيت يا از واسطههايى كه سفيران ما به شيعيانمان هستند بگيرد».(1)
در حديثى، تفسير قرآن به عنوان رسالتى معرفى شده كه توسط اميرالمؤمنين عليهالسلام به مردم ابلاغ مىشود. پيامبر صلىاللهعليهوآله به آن حضرت فرمود: «تو رسالت مرا از طرف من ابلاغ مىنمايى. عرض كرد: يا رسول اللّه، مگر شما رسالت را ابلاغ نفرمودى؟ فرمود: من ابلاغ كردم، ولى منظورم آن است كه بعد از من از تأويل قرآن به مردم ياد مىدهى و خبر مىدهى آنچه را نمىدانند».(2)
اميرالمؤمنين عليهالسلام اين رسالت قرآنى را چنين توصيف مىفرمايد: «اين قرآن است. از او بخواهيد كه با شما سخن بگويد، ولى هرگز با شما سخن نخواهد گفت، بلكه من بايد به شما خبر دهم. اگر درباره قرآن از من سؤال كنيد به شما خبر خواهم داد چون داناترين شما هستم».(3)
در كنار آن همه تأكيد بر رسالت قرآنى امت اسلام و نشان دادن باب علمى كه بايد علوم قرآن را از آن سو دريافت كنند، آينده مسلمين در نظر پيامبر صلىاللهعليهوآله همچنان نگران كننده است. در اين باره دو حديث جلوههاى مختلف اين نگرانى را نشان مىدهد:
در حديثى شديدترين موارد ترس پيامبر صلىاللهعليهوآله بر امت بعد از خود سه چيز شمرده شده كه يكى از آنها «تَأْويلُ الْقُرآنِ عَلى غَيْرِ تَأْويلِهِ»(4)است، يعنى: «تفسير قرآن بر خلاف آنچه تفسير حقيقى آن است».
در حديث ديگرى سوء استفاده دشمنان داخلىِ اسلام از آيات قرآن به نفع خويش، به عنوان يكى از شديدترين موارد ترس از انحراف امت ذكر شده و با تعبير «جِدالُ مُنافِقٍ بِهِ» آمده(1)، يعنى: منافق بتواند با آيات قرآن در مقابل مسلمانان واقعى بحث كند!!
خداوند به ائمه عليهمالسلام علمى عنايت كرده كه تمام جوانب علوم قرآن گوشهاى از آن به حساب مىآيد. اين احاطه علمى درباره قرآن - كه خود دريايى عميق است - در كلام امامان عليهمالسلام چنين توصيف شده است:
اميرالمؤمنين عليهالسلام مىفرمايد: «تأويل هر آيهاى كه بر محمد صلىاللهعليهوآله نازل شده . . . به املاى پيامبر صلىاللهعليهوآله و خط خودم نزد من موجود است».(2)
در تفسير همين آيه سوره آل عمران كه «وَ ما يَعْلَمُ تَأْويلَهُ اِلاَّ اللّهُ وَ الرّاسِخُونَ فِى الْعِلْمِ» يعنى: «تأويل و تفسير متشابهات قرآن را نمىداند مگر خدا و راسخين در علم»، فرمود: «نَحْنُ الرّاسِخُونَ فِى الْعِلْمِ وَ نَحْنُ نَعْلَمُ تَأْويلَهُ»: «ماييم راسخان در علم و ما تأويل متشابهات را مىدانيم».(3)اين حديث نيز جلوه ديگرى از وسعت اين درياى علم قرآنى است.
اميرالمؤمنين عليهالسلام كه يك شب تا صبح تفسير نقطه تحت باء بسم اللّه را فرمود و باز به پايان نرسيد، مىفرمايد: «لَوْ شِئْتُ لاََوْقَرْتُ سَبْعينَ بَعيرا مِنْ تَفْسيرِ فاتِحَةِ الْكِتابِ»: «اگر بخواهم از تفسير سوره فاتحه هفتاد شتر را بار مىكنم».(4)
امام صادق عليهالسلام جلوه ديگرى از حضور دائمى اين علوم نزد امامان را چنين توصيف فرموده است:
قَدْ وَلَّدَنى رَسُولُ اللّهِ وَ اَنَا اَعْلَمُ كِتابَ اللّهِ، وَ فيهِ بَدْءُ الْخَلْقِ وَ ما هُوَ كائِنٌ اِلى يَوْمِ الْقِيامَةِ، وَ فيهِ خَبَرُ السَّماءِ وَ خَبَرُ الاَْرْضِ وَ خَبَرُ الْجَنَّةِ وَ خَبَرُ النّارِ، وَ خَبَرُ ما كانَ وَ خَبَرُ ما هُوَ كائِنٌ؛ اَعْلَمُ ذلِكَ كَاَنَّما اَنْظُرُ اِلى كَفّى.
من فرزند پيامبرم، و علم كتابِ خدا نزد من است. در آن است آغاز خلقت و آنچه تا روز قيامت خواهد شد. در آن است خبر آسمان و زمين و خبر بهشت و جهنم و خبر آنچه اتفاق افتاده و آنچه به وقوع خواهد پيوست. من اينها را مىدانم همان گونه كه به كف دستم مىنگرم.(1)
با رحلت پيامبر صلىاللهعليهوآله، در همان آغاز راه دو فرهنگ قرآنى در پيشگاه كتاب اللّه تشكيل يافت، و غدير با سرمايه نامتناهى از قرآن در برابر دستان خالى از قرآنِ سقيفه قرار گرفت. غدير وارث قرآن بود و با تكيه بر قرآن پشتوانه عظيم خود را تابلوى ابدى قرار داده بود، و به همين جهت با معرفى راهنمايان فهم قرآن مردم را بر تعمق و تفكر هر چه بيشتر درباره قرآن ترغيب مىكرد. در مقابل سقيفه كه ضد قرآن بود و خط نفاقش در جاى جاى آن معرفى شده بود، با منع رسمى از فهم معانى قرآن و ضرب و شتم عَلَنى كسانى كه به دركِ باطن قرآن روى مىآوردند، كليه راههاى منتهى به قرآن را مسدود كرد؛ و در واقع هدفى جز مسدود كردن پرونده جهانى قرآن نداشت. داستان اين دو فرهنگ متقابل در آغاز راه چنين است:
وقتى اميرالمؤمنين عليهالسلام در ماجراى سقيفه مردم را به كمك خويش فرا خواند و حتى بر در خانههايشان رفت، ولى با عهد شكنى و بىوفايى آنان رو به رو شد خانه نشينى
1) . بحار الانوار: ج 89 ص 98، 101.
اختيار كرد و مشغول جمع قرآن شد، و از خانه خارج نشد تا همه قرآن را آماده كرد. وقتى همه قرآن را جمع نمود و نزول آن و تأويلش و ناسخ و منسوخ آن را به دست خود نوشت، همه نوشتهها را در پارچهاى جمع كرد و بر آن مُهر زد، و در حالى كه مردم در مسجد اطراف ابوبكر بودند آن را به مسجد آورد و با صداى بلند فرمود:
اى مردم، من از زمانى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله از دنيا رفته . . . مشغول جمع قرآن شدم تا همه آن را در اين پارچه جمع نمودم. خداوند هيچ آيهاى را بر پيامبرش نازل نكرده مگر آنكه همه را جمع آورى كردهام، و هيچ آيهاى نيست مگر آنكه پيامبر صلىاللهعليهوآله آن را بر من خوانده و تأويل آن را به من آموخته است.
سپس فرمود: «اين قرآن را براى آن آوردم كه فردا نگوييد: ما از اين بىخبر بوديم، و نگوييد: شما را به كتاب خدا از اول تا آخر آن دعوت نكردم».
عمر در پاسخ به چنين اتمام حجت تمام عيارى گفت: «ما با آنچه از قرآن كه در دستمان است از آنچه تو بدان دعوت مىكنى، بىنياز هستيم»!! اميرالمؤمنين عليهالسلام آن قرآن را - كه با تفسيرش بود - برداشت و به خانه بازگشت.(1)
آيا مردم از تفسير قرآن براى هميشه محروم شدند؟ آيا كسى كه بر سر دست پيامبر صلىاللهعليهوآله در غدير به عنوان تنها مفسر آن معرفى شده بود، قرآنِ با تفسير خود را برد و آرزوى استفاده از آن را بر دلها گذاشت؟ آيا محتواى پارچه لاك و مهر شده چه بود؟
در زمان عثمان، روزى طلحه از اميرالمؤمنين عليهالسلام درباره همين قرآن همراه تفسيرش پرسيد كه بعد از آن روز آن را چه كردى و به كجا بردى؟
اميرالمؤمنين عليهالسلام درباره محتواى آن فرمود: «هر آيهاى كه خداوند در كتابش بر محمد صلىاللهعليهوآله نازل كرد به املاى آن حضرت و خط خودم نزد من موجود است. همچنين
1) . كتاب سليم: ص 147. بحار الانوار: ج 28 ص 264 - 266.
تأويل هر آيهاى كه بر محمد صلىاللهعليهوآله نازل شده و هر حلال و حرام و هر حد و حكم و هر چيزى كه امت تا روز قيامت بدان احتياج دارند حتى ديه خراش بدن، به املاى پيامبر صلىاللهعليهوآله و خط خودم نزد من نوشته شده و موجود است».
طلحه پرسيد: به من خبر ده درباره آنچه از قرآن و تأويلش و علم حلال و حرام كه در دست توست، آن را به چه كسى مىسپارى و صاحب آن بعد از تو كيست؟ اميرالمؤمنين عليهالسلام درباره حافظان اين امانت الهى فرمود: به آن كسى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله دستور داده به او بسپارم. وصى من و صاحب اختيار مردم بعد از من اين پسرم حسن. پسرم حسن هنگام مرگ آن را به اين پسرم حسين خواهد سپرد. سپس به فرزندان حسين يكى پس از ديگرى منتقل مىشود تا آخرين آنها كنار حوض كوثر بر پيامبر صلىاللهعليهوآله وارد شود.(1)
در حديثى هم درباره اينكه چه زمانى به طور كامل به آن قرآن با تفسير عمل خواهد شد فرمود: «وقتى قائم ما قيام كند آن قرآن را ظاهر مىنمايد و مردم را بر عمل به آن وادار مىكند و سنت طبق آن جارى مىشود».(2)
اين مخالفت اولِ ابوبكر و عمر با تدبر در قرآن و دريافت باطن و تأويل آن بود. عمر در مراحل بعد به شدت مردم را از سئوال درباره معانى قرآن منع مىكرد، و هر كس درباره قرآن چيزى مىپرسيد او را مورد ضرب و عقوبت قرار مىداد، تا آنجا كه ابن عباس يك يا دو سال كامل جرئت كوچك ترين گفتگويى درباره قرآن نداشت.(3)
از معروف ترين و شنيدنىترين داستانهاى اين فصلِ جمود، داستان «ضَبيع» است. اين دانشمند عراقى كه رئيس قوم خود نيز بود، هرگاه لشكر مسلمين را مىديد درباره قرآن سؤالاتى مىكرد. او براى طلب علم به مصر آمد و وقتى عمروعاص از سؤالات
قرآنى او باخبر شد او را نزد عمر فرستاد. او در مدينه درباره مشكلات قرآن و تأويل آنها مثل «الذّاريات» و «النّازِعات» و «المُرْسَلات» از اصحاب سؤال مىكرد.
عمر تصميم به مجازات او گرفت به گونهاى كه براى ديگران هم درسى باشد كه درياره قرآن سؤال نكنند. او شلاقى از خوشه خرما درست كرد و آستينها را بالا زد و آماده شد. سپس دستور داد: «ضَبيع» را بياورند و با آن شلاق صد ضربه بر او زد، و پس از توقفى دوباره صد ضربه زد و آن قدر اين كار را تكرار كرد كه عمامه از سر «ضبيع» افتاد و كمرش مجروح شد و سرش خون آلود گرديد. سپس او را زندانى كرد تا حالش بهتر شد، و بار ديگر او را همان گونه زد و دوباره محبوس كرد تا زخمهايش التيام يافت. بار سوم كه عمر خواست تازيانه زدن را تكرار كند ضبيع گفت: «اگر مىخواهى مرا بكشى به طرز مناسبى به قتل برسان، و اگر منظور تو اين است كه مرض سؤال كردن من از آيات قرآن شفا يابد به خدا قسم شفا يافتهام»!!!
بعد از اين گفته عمر او را به بصره تبعيد كرد و به ابوموسى اشعرى (حاكم بصره) نوشت: «احدى از مسلمانان حق همنشينى با او را ندارد»!! اين مسئله براى ضبيع بسيار سخت بود و اين فشارها را براى سؤال از معانى قرآن بايد تحمل مىكرد. ابوموسى براى عمر نوشت: «اين مرد واقعا از كار خود توبه كرده است»!!! عمر هم به خيال خود اجازه همنشينى مردم با چنين دانشمندى را صادر كرد و گفت: «ضبيع به خيال خود در طلب علم بود، ولى در اين كه كدام علم را بايد بياموزد اشتباه رفته بود»!!!(1)
اين نمونه نشانگر جلوه شديد مبارزه با قرآن در ريشه سقيفه بود، كه طبيعتا بقيه حساب خود را مىكردند و هرگز گِرد چنين سؤالاتى نمىگرديدند.
1) . الغدير: ج 6 ص 290. اثبات الهداة: ج 2 ص 357 ج 155. الصراط المستقيم: ج 3 ص 15. الاعتصام شاطبى: ج 1 ص 80 . فتح القدير (شوكانى): ج 1 ص 406. شرح ابن ابي الحديد: ج 12 ص 102. المسترشد: ص 542 . الفصول العشرة (شيخ مفيد): ص 95.
اگرچه سقيفه چندان در اين راه موفق نبود و اين استبداد فكرى چندان ادامه نيافت - يعنى نتوانست ادامه يابد - ولى محروم كردن مردم از آشنايى با مفسران واقعى قرآن نتايج شوم خود را بر جاى گذاشت و آن خزانه علم را مُهر شده به پشت پرده غيبت برد. با اين زمينه خالى از مفسران حقيقى قرآن، بسيارى از جاهلان و نااهلان دست به كار تفسير قرآن و بيان معانى آن شدند، تا آنجا كه گاهى به عنوان بيان باطن آن عرض اندام مىكردند.
باز هم لطف خداوند شامل حال شيعيان و مؤمنين حقيقى شد كه ائمه عليهمالسلام خزانه داران علم الهى هر از چند گاهى در فرصتهاى مناسب آن پارچه در هم پيچيده مهر شده را باز مىكردند و كلماتى اطمينان دهنده بر قلبها از آن مىخواندند و
دريچههاى كوچكى از قرآن به روى ما باز مىكردند، كه كتاب حاضر نيز از همان كلمات نورانى بر گرفته است.
يا اَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللّهَ حَقَّ تُقاتِهِ وَ لا تَمُوتُنَّ اِلاّ وَ اَنْتُمْ مُسْلِمُونَ.
اى كسانى كه ايمان آورديد حق تقوى را پيشه كنيد و نميريد مگر آنكه مسلمان باشيد.
مَعاشِرَ النّاسِ ، «اتَّقُوا اللّهَ حَقَّ تُقاتِهِ وَ لا تَمُوتُنَّ اِلاّ وَ اَنْتُمْ مُسْلِمُونَ».
اى مردم، از خدا بترسيد آن گونه كه حق تقوى است، و از دنيا نرويد مگر آنكه مسلمان باشيد.(1)
در اواسط خطبه پس از معرفى اميرالمؤمنين عليهالسلام و اتمام حجتهاى لازم در جهات نفى و اثبات موضوع ولايت، به عنوان آخرين سخن دو مطلب به ميان آمده است. اول اينكه پيامبر صلىاللهعليهوآله مىفرمايد: من خدا را شاهد گرفتم و رسالت خويش را ابلاغ نمودم و تا آنجا كه به من مربوط مىشد كار خود را به انجام رساندم. دوم اينكه با كاشته شدن نهال اسلام در دلها، اينك نوبت مردم است كه با در نظر گرفتن خدا و ترس از عقوبت او اسلام خود را حفظ كنند. مطلب دوم با تضمين آيه قرآن در كلام پيامبر صلىاللهعليهوآله و فقط تغيير عبارت «يا اَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا» به «مَعاشِرَ النّاسِ» صورت گرفته و بقيه آيه عينا در كلام حضرت آمده است.
اين آيه در قرآن به دنبال آياتى درباره حفظ ايمان و مخدوش نكردن آن قرار گرفته است. در آيه قبل پيروى مسلمانان از اهل كتاب را باعث بازگشت به كفر بعد از ايمان مىداند و سپس با تعجب مطرح مىكند كه چگونه با حضور پيامبر صلىاللهعليهوآله و
1) . اسرار غدير: ص 148 بخش 5 .
تلاوت آيات خدا مسلمانى تمايل به كفر پيدا مىكند. اينجاست كه راه حل اين مشكل را تقواى واقعى ذكر مىكند و اينكه ترس حقيقى از خدا مسلمان را بر اعتقادش ثابت قدم مىدارد. لذا در آيات بعدى نيز تمسك به حبل الهى را ضامن بقاى مسلمانى مىداند.
آنچه به عنوان تفسيرى بنيادين بر اين آيه در اين فراز غدير است، ارتباط ولايت اهل بيت عليهمالسلام با تقواى واقعى و ترس از خداوند است. يادآورى اين نكته ضرورى به نظر مىرسد كه تقوى به معناى ترس از خداوند در اينجا مطرح است، و لذا نبايد به معناى پرهيز از گناه كه نتيجه تقوى است در نظر گرفته شود. قرينه روشن آن دنباله آيه است كه نتيجه اين تقوى را حفظ اعتقاد ذكر مىكند، و از اين جهت ارتباط آن با ولايت اهل بيت عليهمالسلام روشن مىشود.
آنان كه اهل بيت عليهمالسلام را رها كردند، در واقع با آن همه اتمام حجتهاى الهى - از غدير گرفته تا قبل و بعد از آن - باز هم از خدا نترسيدند. يعنى آنان كه با دشمنان و مخالفين ائمه عليهمالسلام همصدا شدند در مقابل انذارها و هشدارهاى خداوند هيچ پروايى نداشتند و از جهنم نمىترسيدند. يعنى آنان كه ولايت على عليهالسلام را نپذيرفتند تقواى واقعى نداشتند اگرچه تظاهر به آن مىكردند. يعنى آنان كه غدير را كأن لميكن تلقى كردند و پيرو سقيفه شدند با نترسيدن از خدا ديگر «لاتَمُوتُنَّ اِلاّ وَ اَنْتُمْ مُسْلِمُونَ» نيستند، بلكه «ماتُوا وَ هُمْ غَيْرَ مُسْلِمينَ» بوده و از اسلام خارج شده وارد كفر گرديدهاند.
اين مقتضاى استناد به اين آيه و تضمين آن در اين موقعيت از خطابه غدير است. اميرالمؤمنين عليهالسلام در خطابهاى كه پس از جنگ جمل ايراد كرد ارتباط مستقيم بىتقوايى را با دشمنىِ ولايت چنين بيان فرمود:
فَاتَّقُوا اللّهَ - اَيُّهَا النّاسُ - حَقَّ تُقاتِهِ وَ اسْتَشْعِرُوا خَوْفَ اللّهِ عَزَّ ذِكْرُهُ وَ اَخْلِصُوا النَّفْسَ وَ تُوبُوا اِلَيْهِ مِنْ قَبيحِ مَا اسْتَنْفَرَكُمُ الشَّيْطانُ مِنْ قِتالِ وَلِىِّ الاَْمْرِ وَ اَهْلِ الْعِلْمِ بَعْدَ رَسُولِ اللّهِ صلىاللهعليهوآله.
اى مردم، از خدا بترسيد آن گونه كه حق تقوى است، و ترس از خداوند عزَّ ذكره را درك كنيد و نفس خود را خالص كنيد، و از كار قبيحى كه شيطان شما را به آن تشويق كرد كه به جنگ ولى امر و اهل علم بعد از پيامبر صلىاللهعليهوآله برويد، توبه نماييد.(1)
1) . بحار الانوار: ج 32 ص 233 ح 186.
يا اَيُّهَا النّاسُ اتَّقُوا رَبَّكُمْ اِنَّ زَلْزَلَةَ السّاعَةِ شَىْءٌ عَظيمٌ.
اى مردم، تقواى پروردگارتان را پيشه كنيد، كه زلزله روز قيامت مسئله عظيمى است.
مَعاشِرَ النّاسِ ، التَّقْوى ، التَّقْوى ، وَ احْذَرُوا السّاعَةَ كَما قالَ اللّهُ عَزَّ وَ جَلَّ : «اِنَّ زَلْزَلَةَ السّاعَةِ شَىْءٌ عَظيمٌ».
اى مردم، تقوى را! تقوى را! از روز قيامت بر حذر باشيد همان گونه كه خداى عزوجل مىفرمايد: «زلزله روز قيامت مسئله عظيمى است».(1)
در اواخر خطبه، قبل از آنكه مسئله بيعت مطرح شود، پيامبر صلىاللهعليهوآله يك بار ديگر امامت دوازده امام عليهمالسلام را مطرح مىفرمايد و به دنبال آن بار ديگر تقوى را گوشزد مىنمايد، و پس از آن به عنوان مؤثرترين راه در حفظ پيام غدير مسئله قيامت را مطرح مىفرمايد. حضرت اين مطلب را با تضمين نيمه دوم آيه مربوط به زلزله روز قيامت در كلام خويش بيان مىنمايد و تصريح مىكند كه «كَما قالَ اللّهُ عَزَّ وَ جَلَّ» و اين تصريحى در استناد به قرآن است.
در قرآن آغاز سوره حج با اين آيه است، و آيه بعدى در تشريح عظمت زلزله روز قيامت چنين مىفرمايد: «روزى كه آن زلزله را مىبينند هر مادر شيردهى كودك شيرخوارش را فراموش مىكند و هر باردارى جنين خود را بر زمين مىنهد و مردم را به حالت مست مىبينى در حالى كه مست نيستند، ولى عذاب خدا شديد است».
1) . اسرار غدير: ص 157.
در حالى كه سخن از صاحب اختيارى امامان عليهمالسلام است، خاطر نشان ساختن وحشت عظيم از منظره هولناك قيامت، چراغ خطرى پيش روى امت اسلام است كه با يادآورى آن بر در خانه صاحب اختيارش على بن ابىطالب عليهالسلام آتش بپا نكنند، و با به خاطر آوردن آن روزِ تنهايى كه حتى مادران شيرخوار فرزند خود را رها مىكنند محسن و زهرا عليهماالسلام را بين در و ديوار به شهادت نرسانند!!
راستى اگر مسلمانان اعتقاد به قيامت داشته باشند و بدانند كه در آن روز خداوند دستورات امروز غدير را مطالبه خواهد كرد، آيا باز هم على عليهالسلام را رها خواهند كرد؟ آيا جدايى از غدير را فاصله گرفتن از بهشت احساس نخواهند كرد؟ آيا زير پرچم سقيفه رفتن را گام نهادن در آتش و ورود به جهنم نخواهند دانست؟ آيا هنوز تا قيامت نرسيده نمىتوان از جهنمِ سقيفه نجات يافت و به بهشتِ غدير وارد شد؟
گويا فاصله غدير تا سقيفه تصويرى از فاصله بهشت و جهنم است. غدير پلى بر بهشت است كه سقيفه بر سر راه آن قرار گرفته تا معلوم شود كه بايد ايمان ما به ولايت على عليهالسلام آن قدر محكم باشد كه هنگام عبور از اين پل در جهنم سقيفه سقوط نكنيم.
به راستى كه هم هدايتِ غدير بُرنده است و هم ضلالتِ سقيفه، كه اگر تيزى اعتقاد به غدير بتواند سقيفه را بِبُرد و ريز ريز كند و نابود سازد، بهشت پايان اين مسير پر خطر خواهد بود، ولى اگر قيچىِ سقيفه كه در چنگال شيطان است در دلى جاى داشته باشد و غدير را از آن جدا سازد، راه بهشت هم بىنشانِ آن گم خواهد شد و پايانى جز سقوط در جهنم نخواهد داشت.
وَ اَقيمُوا الصَّلاةَ وَ آتُوا الزَّكاةَ وَ ارْكَعُوا مَعَ الرّاكِعينَ.
نماز را بپا داريد و زكات را بپردازيد و با ركوع كنندگان ركوع نماييد.
الَّذينَ اِنْ مَكَّنّاهُمْ فِى الاَْرْضِ اَقامُوا الصَّلاةَ وَ آتَُوا الزَّكاةَ وَ اَمَرُوا بِالْمَعْرُوفِ وَ نَهَوْا عَنِ الْمُنْكَرِ وَ للّهِِ عاقِبَةُ الاُْمُورِ.
كسانى كه اگر آنان را در زمين امكانات دهيم نماز را بپا مىدارند و زكات را مىپردازند و امر به معروف و نهى از منكر مىنمايند و عاقبت امور متعلق به خداوند است.
مَعاشِرَ النّاسِ ، اَقيمُوا الصَّلاةَ وَ آتُوا الزَّكاةَ كَما اَمَرَكُمُ اللّهُ عَزَّ وَ جَلَّ، فَإِنْ طالَ عَلَيْكُمُ الاَْمَدُ فَقَصَّرْتُمْ اَوْ نَسيتُمْ فَعَلِىٌّ وَلِيُّكُمْ وَ مُبَيِّنٌ لَكُمْ ؛ الَّذى نَصَبَهُ اللّهُ عزَّ وَ جَلَّ لَكُمْ بَعْدى اَمينَ خَلْقِهِ . اِنَّهُ مِنّى وَ اَنَا مِنْهُ ، وَ هُوَ وَ مَنْ يَخْلُفُ مِنْ ذُرِّيَّتى يُخْبِرُونَكُمْ بِما تَسْاَلُونَ عَنْهُ وَ يُبَيِّنُونَ لَكُمْ ما لا تَعْلَمُونَ . . . اَلا وَ اِنّى اُجَدِّدُ الْقَوْلَ : اَلا فَاَقيمُوا الصَّلاةَ وَ آتُوا الزَّكاةَ وَ أْمُرُوا بِالْمَعْرُوفِ وَ انْهَوْا عَنِ الْمُنْكَرِ .
اى مردم، نماز را بپا داريد و زكات را بپردازيد همان گونه كه خداى عزوجل به شما دستور داده است. اگر زمان طويلى بر شما گذشت و كوتاهى نموديد يا فراموش كرديد، على صاحب اختيار شماست و براى شما بيان مىكند، همو كه خداوند عزوجل او را بعد از من به عنوان امين بر خلقش منصوب نموده است. او از من است و من از اويم. او و آنان كه از نسل من به خلافت مىرسند از آنچه سؤال كنيد به شما خبر مىدهند و آنچه را نمىدانيد برايتان بيان مىكنند. بدانيد كه من سخن خود را تكرار مىكنم: آگاه باشيد كه نماز را بپا داريد و زكات را بپردازيد و به نيكى امر كنيد و از منكر نهى نماييد.(1)
1) . اسرار غدير. ص 155 - 156 بخش 10.
در فرازهاى آخر خطبه قبل از بيعت، پيامبر صلىاللهعليهوآله سفارش به نماز و زكات مىنمايد و اين دستور را با عبارتى كه در چهار جاى قرآن به صورت فعل امر آمده در كلام خود مىآورد كه جمله «اَقيمُوا الصَّلاةَ وَ آتُوا الزَّكاةَ» است، و در هر سه مورد جزئى از آيه به حساب مىآيد. جمله «كَما اَمَرَكُمُ اللّهُ عَزَّ وَ جَلَّ» قرآنى بودن اين اوامر را روشنتر مىنمايد.
جالبتر اين است كه پيامبر صلىاللهعليهوآله بعد از چند فراز به صراحت مىفرمايد: «سخن خود را تكرار مىكنم» و اين تنها موردى است كه در خطبه غدير عنوان تكرار به خود مىگيرد، و سپس حضرت دستور نماز و زكات را با امر به معروف و نهى از منكر مىآورد. به همين جهت احتمال اشاره حضرت به آياتى كه اين چهار دستور در كنار يكديگر است به ميان مىآيد، كه در سوره حج آيه 41 و سوره توبه آيه 71 آمده است.
دستور به نماز و زكات به صورت فعل امر در سوره بقره سه بار و در سوره حج يك بار آمده است. آيه 43 سوره بقره مسئله ركوع را هم ضميمه مىكند و مىفرمايد: «وَ اَقيمُوا الصَّلاةَ وَ آتُوا الزَّكاةَ وَ ارْكَعُوا مَعَ الرّاكِعينَ». آيه 83 سوره بقره درباره پيمان بنىاسرائيل است كه از جمله اوامر خدا به آنان نماز و زكات است: «وَ اِذْ اَخَذْنا ميثاقَ بَنىاِسْرائيلَ لا تَعْبُدُونَ اِلاَّ اللّهَ وَ بِالْوالِدَيْنِ اِحْسانا وَ ذِى الْقُرْبى وَ الْيَتامى وَ الْمَساكينِ وَ قُولُوا لِلنّاسِ حُسْنا وَ اَقيمُوا الصَّلاةَ وَ آتُوا الزَّكاةَ ثُمَّ تَوَلَّيْتُمْ اِلاّ قَليلاً مِنْكُمْ وَ اَنْتُمْ مُعْرِضُونَ». آيه 110 سوره بقره اشاره به جزاى اين دو عمل دارد و مىفرمايد: «وَ اَقيمُوا الصَّلاةَ وَ آتُوا الزَّكاةَ وَ ما تُقَدِّمُوا لاَِنْفُسِكُمْ مِنْ خَيْرٍ تَجِدُوهُ عِنْدَ اللّهِ اِنَّ اللّهَ بِما تَعْمَلُونَ بَصيرٌ». آيه 78 سوره حج كه آخر اين سوره است دين حضرت ابراهيم عليهالسلام را يادآور مىشود و مىفرمايد: «وَ جاهِدُوا فِى اللّهِ حَقَّ جِهادِهِ هُوَ اجْتَباكُمْ وَ ما جَعَلَ عَلَيْكُمْ فِى
الدّينِ مِنْ حَرَجٍ مِلَّةَ اَبيكُمْ اِبْراهيمَ هُوَ سَمّاكُمُ الْمُسْلِمينَ مِنْ قَبْلُ وَ فى هذا لِيَكُونَ الرَّسُولُ شَهيدا عَلَيْكُمْ وَ تَكُونُوا شُهَداءَ عَلَى النّاسِ، فَاَقيمُوا الصَّلاةَ وَ آتُوا الزَّكاةَ وَ اعْتَصِمُوا بِاللّهِ هُوَ مَوْلاكُمْ، فَنِعْمَ الْمَوْلى وَ نِعْمَ النَّصيرِ».
با اينكه به نظر مىآيد مسئله نماز و زكات ارتباطى با غدير ندارد، ولى پيامبر صلىاللهعليهوآله بلافاصله بعد از اين سفارش نقطه ربط آنها را با ولايت و امامت بيان مىكند، و اين همان تفسير گونهاى است كه از اين فراز غدير بر آيه صلاة و زكاة استفاده مىشود.
نكته ربط اين است كه اگر بر اثر كوتاهى يا فراموشى مسايلى درباره نماز و زكات مبهم ماند و نياز به تبيين داشت، چه بايد كرد كه عمل ما «كَما اَمَرَكُمُ اللّهُ» باشد؟ اين سؤالى است كه پيامبر صلىاللهعليهوآله با پاسخ آن مردم را متوجه كرده است كه در عبادات خود هم نياز به حجت خدا دارند. مىفرمايد: براى رفع ابهامات و تبيين جزئيات و پاسخ به سؤالات على عليهالسلام و امامان از فرزندانش به عنوان امينهاى پروردگار نصب شدهاند، تا در حل مشكلات آن گونه كه خدا امر كرده پاسخ دهند.
بنابراين عمل به دو امر «اَقيمُوا الصَّلاةَ وَ آتُوا الزَّكاةَ» اگر بايد طبق امر خدا باشد، اِلَى الاَبَد نياز به معصومين عليهمالسلام دارد، كه جوانب گسترده آنها را بيان كنند، و در هر مسئله تازهاى كه پيش مىآيد به كلماتشان مراجعه شود.
اِنَّ الصَّفا وَ الْمَرْوَةَ مِنْ شَعائِرِ اللّهِ فَمَنْ حَجَّ الْبَيْتَ اَوِ اعْتَمَرَ فَلا جُناحَ عَلَيْهِ اَنْ يَطَّوَّفَ بِهِما وَ مَنْ تَطَوَّعَ خَيْرا فَاِنَّ اللّهَ شاكِرٌ عَليمٌ.
صفا و مروه از شعائر الهى هستند، هر كس به عنوان حج يا عمره به خانه خدا بيايد براى او اشكالى نيست كه بر صفا و مروه بسيار طواف كند و هر كس كار نيك افزون بر واجب انجام دهد خداوند تشكر كننده داناست.
مَعاشِرَ النّاسِ ، اِنَّ الْحَجَّ وَ الْعُمْرَةَ مِنْ شَعائِرِ اللّهِ ، «فَمَنْ حَجَّ الْبَيْتَ اَوِ اعْتَمَرَ فَلا جُناحَ عَلَيْهِ اَنْ يَطَّوَّفَ بِهِما وَ مَنْ تَطَوَّعَ خَيْرا فَاِنَّ اللّهَ شاكِرٌ عَليمٌ» .
اى مردم، حج و عمره از شعائر الهى هستند، هر كس به عنوان حج يا عمره به خانه خدا بيايد براى او اشكالى نيست كه بر صفا و مروه بسيار طواف كند.(1)
در اواخر خطبه غدير، قسمت خاصى در زمينه حج ديده مىشود كه بدون شك بازگشت از اولين سفر حج پيامبر صلىاللهعليهوآله چنين اقتضايى را داشته است. در آغاز اين فرازها حضرت با تضمين بخش دوم آيه سوره بقره و اشارهاى به كلمه «شَعائِرِ اللّهِ» در كلام خود به آن آيه استناد كرده است. البته در آيه قرآن «اِنَّ الصَّفا وَ الْمَرْوَةَ مِنْ شَعائِرِ اللّهِ» است، ولى در كلام پيامبر صلىاللهعليهوآله «اِنَّ الْحَجَّ وَ الْعُمْرَةَ مِنْ شَعائِرِ اللّهِ» آمده است.
آيه مذبور در قرآن موقعيتى دارد كه ارتباطى بين آن با آيههاى قبل و بعد احساس نمىشود، ولى گويا تأكيد خاصى بر شعار بودن جزئيات مراسم حج وجود دارد. مثلاً در
1) . اسرار غدير: ص 155 بخش 1.
آيه 2 سوره مائده مىفرمايد: «يا اَيَّهَا الَّذينَ آمَنُوا لا تُحِلُّوا شَعائِرَ اللّهِ وَ لاَ الشَّهْرَ الْحَرامَ وَ لاَ الْهَدْىَ وَ لاَ الْقَلائِدَ وَ لاَ آمّينَ الْبَيْتَ الْحَرامَ . . .»، و در آيه 36 سوره حج مىفرمايد: «وَ الْبُدْنَ جَعَلْناها لَكُمْ مِنْ شَعائِرِ اللّهِ . . .».
آنچه از مجموع كلمات پيامبر صلىاللهعليهوآله درباره حج در اين بخش خطابه مىتوان استفاده كرد با توجه به آيه مزبور چند نكته است:
الف: در آيه قرآن «صفا و مروه» به عنوان شعائر نامبرده شدهاند. اينكه پيامبر صلىاللهعليهوآله همان آيه را در كلام خود تضمين مىفرمايد و «حج و عمره» را به جاى «صفا و مروه» قرار مىدهد، به احتمال قوى از جهت موضوع كلامى است كه حضرت در آغاز آن است و آن حج است.
ب. معنى «شعار» بودن حج و ارزش آن را از حديث و آيه زير مىتوانيم استفاده كنيم:
1 . فرمود: «اِنَّما سُمِّيَتِ الشَّعائِرُ لِتَشْعَرَ النّاسُ بِها فَيَعْرِفُوها»: «شعائر را به اين نام نهادهاند كه مردم به وسيله آن احساس و درك نمايند و در نتيجه بدان معرفت پيدا كنند».(1)
2 . خداوند در قرآن مىفرمايد: «ذلِكَ وَ مَنْ يُعَظِّمْ شَعائِرَ اللّهِ فَاِنَّها مِنْ تَقْوَى الْقُلُوبِ»: «هر كس شعائر الهى را بزرگ بدارد اين نشانه تقواى دلهاست».(2)
ج. در اين قسمت از خطبه، پيامبر صلىاللهعليهوآله با مطرح كردن حج به عنوان يك شعار الهى سه مطلب درباره آن فرموده است: مستغنى شدن حجاج و فقر تاركين حج، آمرزش گناهان حجاج، درخواست حج كامل و تمام عيار از مردم.
د. نقطه ربط حج با ولايت و امامت كه ارتباط حج با غدير را نيز روشن مىكند، اين كلام پيامبر صلىاللهعليهوآله است كه در همين بخش خطبه مىفرمايد: «مَعاشِرَ النّاسِ، حِجُّوا الْبَيْتَ بِكَمالِ الدّينِ وَ التَّفَقُّهِ»: «اى مردم حج خانه خدا را با كمال دين و فهم و تفُّقه بجاى آوريد».
با توجه به اينكه «كمال دين» در متن خطبه غدير معنى شده و منظور از آن روشن است، در اين عبارت هم معناى حج با كمال دين واضح خواهد بود. در متن خطبه پس از معرفى و بلند كردن و نصب اميرالمؤمنين عليهالسلام به مقام خلافت مىفرمايد:
اللّهُمَّ اِنَّكَ اَنْزَلْتَ الاْيَةَ فى عَلِىٍّ وَلِيِّكَ عِنْدَ تَبْيينِ ذلِكَ وَ نَصْبِكَ اِيّاهُ لِهذَا الْيَوْمِ : «الْيَوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ وَ اَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتى وَ رَضيتُ لَكُمُ الاِْسْلامَ دينا».(1)
مَعاشِرَ النّاسِ ، اِنَّما اَكْمَلَ اللّهُ عَزَّ وَ جَلَّ دينَكُمْ بِاِمامَتِهِ.(2)
خدايا، تو درباره على وليت، هنگامى كه ولايت او تبيين شد و امروز او را نصب كردى، اين آيه را نازل فرمودى: «امروز دين شما را كامل كردم و نعمت را بر شما تمام نمودم و اسلام را به عنوان دين شما راضى شدم . . . اى مردم، خدا دين شما را با امامت او كامل نمود.
بنابر اين حج با كمال دين يعنى با اعتقاد به امامت دوازده امام عليهمالسلام و صاحب اختيارى مطلق آنان پس از پيامبر صلىاللهعليهوآله، و اين حجى است كه نزد پروردگار مورد قبول است.
در اينجا با پايان جلد دوم كتاب حاضر، بخش دوم آن درباره تفسير آيات قرآن در غدير پايان مىيابد. در جلد سوم به استقبال چهار بخش باقيمانده كتاب خواهيم رفت.
سفيد
بخش دوم
تفسير آيات قرآن در غدير
نكاتى درباره تفسير در غدير ··· 12
نكته اول : مصادق آيات در غدير ··· 12
نكته دوم : انواع تفسير در خطابه غدير ··· 13
نكته سوم : تفسير از لسان معصوم عليهالسلام ··· 13
نكته چهارم : فقط تفسير در غدير ··· 14
1
تفسير كلى موضوعى در سراسر قرآن
1 . تفسير آيات «ولايت» در سراسر قرآن ··· 17
موقعيت تاريخى ··· 18
تحليل اعتقادى ··· 18
موقعيت تاريخى ··· 20
تحليل اعتقادى ··· 20
3 . تفسير آيات مدح در سراسر قرآن ··· 22
موقعيت تاريخى ··· 22
تحليل اعتقادى ··· 22
4 . تفسير «الَّذينَ آمَنُوا» در سراسر قرآن ··· 23
موقعيت تاريخى ··· 23
تحليل اعتقادى ··· 23
5 . دوست و دشمن اهل بيت عليهمالسلام در سراسر قرآن ··· 26
موقعيت تاريخى ··· 26
موقعيت قرآنى ··· 26
1 . لعنتِ كتمان كنندگان ··· 27
2 . لعنتِ كافران ··· 27
3 . لعنتِ طرفداران جبت و طاغوت ··· 28
4 . لعنتِ منافقان ··· 28
5 . لعنتِ مفسدين فى الارض ··· 29
6 . لعنتِ شجره ملعونه ··· 30
7 . لعنتِ اذيت كنندگان خدا و رسول ··· 30
8 . لعنتِ منافقين و مشركين ··· 31
تحليل اعتقادى ··· 31
2
تفسير يك سوره كامل در غدير
1 . تفسير سوره حمد ··· 35
موقعيت تاريخى ··· 36
تحليل اعتقادى ··· 36
موقعيت تاريخى ··· 39
تحليل اعتقادى ··· 40
موقعيت تاريخى ··· 41
موقعيت قرآنى ··· 41
تحليل اعتقادى ··· 43
3
تفسير صريح يك آيه در غدير
متن روايت ··· 47
موقعيت تاريخى ··· 48
تحليل اعتقادى ··· 48
متن روايت ··· 49
موقعيت تاريخى ··· 49
متن روايت ··· 51
موقعيت تاريخى ··· 51
4 . سوره زمر: آيه 56 ··· 53
متن روايت ··· 53
موقعيت تاريخى ··· 53
موقعيت قرآنى ··· 53
تحليل اعتقادى ··· 54
5 . سوره غافر: آيه 40 ··· 56
متن روايت ··· 56
موقعيت قرآنى ··· 56
موقعيت تاريخى ··· 57
تحليل اعتقادى ··· 57
6 . سوره انعام: آيه 82 ··· 58
متن روايت ··· 58
موقعيت تاريخى ··· 58
تحليل اعتقادى ··· 59
7 . سوره مجادله: آيه 22 ··· 60
متن روايت ··· 60
موقعيت تاريخى ··· 61
تحليل اعتقادى ··· 61
8 . سوره اعراف: آيه 38 ··· 63
متن روايت ··· 63
موقعيت تاريخى ··· 63
تحليل اعتقادى ··· 65
متن روايت ··· 66
موقعيت تاريخى ··· 67
تحليل اعتقادى ··· 67
متن روايت ··· 69
موقعيت تاريخى ··· 69
موقعيت قرآنى ··· 70
تحليل اعتقادى ··· 70
عذاب غاصبين خلافت در برزخ ··· 71
عذاب غاصبين خلافت در قيامت ··· 72
متن روايت ··· 73
موقعيت تاريخى ··· 73
موقعيت قرآنى ··· 74
تحليل اعتقادى اول ··· 74
تحليل اعتقادى دوم ··· 75
تكذيبهاى رو در رو در غدير ··· 76
تكذيبهاى غيابى در غدير ··· 77
تكذيب چه كسى و چه موضوعى؟! ··· 78
متن روايت ··· 79
موقعيت تاريخى ··· 80
موقعيت قرآنى ··· 80
تحليل تاريخى ··· 81
تحليل اعتقادى اول ··· 81
تحليل اعتقادى دوم ··· 82
1 . هنگام ورود به غدير ··· 82
2 . در مقابل منبر ··· 83
3 . هنگام «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ ...» ··· 83
4 . پس از خطابه غدير ··· 83
5 . در پايان سخنرانى ··· 84
6 . پس از بيعت ··· 84
7 . همپيمانى بعد از بيعت ··· 84
8 . گفتگو در خيمه نفاق ··· 84
4
تفسير يك آيه به صورت اقتباس يا استشهاد
الف . معناى اقتباس و استشهاد ··· 89
ب . انواع تضمين قرآن در كلام ··· 89
ج . انواع تفسير ضمنى قرآن ··· 91
د . موارد تفسير ضمنى قرآن ··· 91
1
آيات مربوط به مناسبتهاى خاصى در غدير
1 . سوره زمر: آيه 30 ··· 93
متن روايت ··· 93
موقعيت تاريخى ··· 94
موقعيت قرآنى ··· 94
تحليل اعتقادى ··· 94
سوره فتح: آيه 11 ··· 95
سوره نور: آيه 15 ··· 95
متن روايت ··· 95
موقعيت تاريخى ··· 96
موقعيت قرآنى ··· 96
تحليل اعتقادى ··· 97
نمونههايى از دورويى منافقين در غدير ··· 97
1 . مسخره گروهى در خيمه ··· 98
2 . «بَخٍ بَخٍ» پس از بيعت ··· 98
3 . استهزاء هفت نفر در برابر منبر ··· 98
4 . تهديد پس از منبر ··· 99
5 . تهديد در اثناى خطابه ··· 99
6 . تملق پس از خطابه و بيعت ··· 100
7 . مسخره با تشبيه به سوسمار ··· 101
8 . قسم دروغين در كنار توطئه ··· 101
متن روايت ··· 103
موقعيت تاريخى ··· 104
موقعيت قرآنى ··· 104
تحليل اعتقادى اول ··· 104
تحليل اعتقادى دوم ··· 105
حديث اول ··· 105
حديث دوم ··· 105
حديث سوم ··· 107
حديث چهارم ··· 107
حديث پنجم ··· 108
حديث ششم ··· 109
حديث هفتم ··· 110
5 . سوره ق : آيه 29 ··· 111
متن روايت ··· 111
موقعيت تاريخى ··· 111
موقعيت قرآنى ··· 112
تحليل اعتقادى ··· 112
در تَوَلّى ··· 113
در تَبَرّى ··· 113
تحليل اعتقادى تاريخى ··· 113
6 . سوره نور: آيه 54 ··· 116
7 . سوره عنكبوت: آيه 18 ··· 116
متن روايت ··· 116
موقعيت تاريخى ··· 116
موقعيت قرآنى ··· 117
تحليل تاريخى ··· 117
تحليل اعتقادى ··· 119
8 . سوره قصص: آيه 41 ··· 120
متن روايت ··· 120
موقعيت تاريخى ··· 120
موقعيت قرآنى ··· 120
تحليل تاريخى ··· 121
سير صعودى نفاق در آغاز اسلام ··· 121
اوج نفاق در حجة الوداع ··· 122
سردمداران خط نفاق و صحيفه ··· 123
افشاى خبر صحيفه در سقيفه ··· 124
آمادگى مردم براى اجراى صحيفه ··· 125
صحيفه تكميلى دوم ··· 126
تحليل اعتقادى اول ··· 129
سوء استفاده از عنوان مهاجر و انصار ··· 129
استفاده از تعصبات جاهلى ··· 130
مطرح كردن خلافت به عنوان سلطنت ··· 130
رأى اهل هر زمانى براى خود! ··· 130
سوء استفاده از آيه تقوى ··· 131
سوء استفاده از تساوى حقوق مسلمين ··· 131
سوء استفاده از اتحاد و عدم تفرقه ··· 131
چراغ سبز صحيفه براى پيروان سقيفه ··· 132
تحليل اعتقادى دوم ··· 132
فرعونيت سقيفه در آغاز ··· 132
فرعونيت سقيفه در روزگار قدرت ··· 133
شكايت على عليهالسلام از فرعونيت سقيفه ··· 134
فرعون سقيفه در برابر ابليس ··· 135
9 . سوره نساء: آيه 145 ··· 137
10 . سوره نحل: آيه 29 ··· 137
متن روايت ··· 137
موقعيت تاريخى ··· 137
موقعيت قرآنى ··· 138
تحليل اعتقادى اول ··· 138
انصار امامانِ آتش ··· 139
اتباع امامانِ آتش ··· 140
اشياع امامانِ آتش ··· 141
تحليل اعتقادى دوم ··· 141
درك اسفل چاهى در قعر جهنم ··· 142
ابليس و ابوبكر و عمر ··· 142
حكايت ابوبكر و عمر از قعر جهنم ··· 144
تحليل اعتقادى سوم ··· 145
اصحاب صحيفه متكبران در برابر ذات الهى ··· 145
11 . سوره آل عمران: آيه 19 ··· 147
12 . سوره آل عمران: آيه 85 ··· 147
متن روايت ··· 147
موقعيت تاريخى ··· 148
موقعيت قرآنى ··· 149
تحليل اعتقادى اول ··· 152
اسلام بدون ولايت، ناقص و غير قابل قبول ··· 152
تحليل اعتقادى دوم ··· 153
اسلام يعنى تسليم واقعى ··· 153
تحليل اعتقادى سوم ··· 155
دعوت همه انبياء به اسلام و ولايت ··· 155
سوره آل عمران: آيات 123 - 124 ··· 160
سوره توبه: آيه 25 - 26 ··· 160
متن روايت ··· 160
موقعيت تاريخى ··· 161
موقعيت قرآنى ··· 161
15 . سوره اعراف: آيه 49 ··· 163
16 . سوره توبه: آيه 72 ··· 163
17 . سوره رعد: آيات 23 - 24 ··· 163
18 . سوره زخرف: آيه 71 ··· 163
متن روايت ··· 164
موقعيت تاريخى ··· 164
تحليل اعتقادى ··· 166
2
آيات مربوط به معرفى مقام امامت و ولايت
1 . سوره رعد: آيه 7 ··· 169
متن روايت ··· 169
موقعيت تاريخى ··· 170
موقعيت قرآنى ··· 170
تحليل اعتقادى ··· 170
فرق منذر و هادى ··· 170
هر دو مُنذر، هر دو هادى ··· 171
موازات انذار و هدايت ··· 172
على عليهالسلام پرچم هدايت ··· 172
روند ادامه هدايت ··· 173
متن روايت ··· 175
موقعيت تاريخى ··· 175
موقعيت قرآنى ··· 175
تحليل اعتقادى ··· 176
على عليهالسلام چگونه بشير است؟ ··· 176
على عليهالسلام چگونه نذير است؟ ··· 179
3 . سوره انعام: آيه 153 ··· 181
4 . سوره اعراف: آيه 181 ··· 181
متن روايت ··· 181
موقعيت تاريخى ··· 182
موقعيت قرآنى ··· 182
تحليل اعتقادى ··· 183
جهت اول : معرفى جهت گيرى و محتواى صراط مستقيم ··· 183
جهت دوم : معرفى هدايتگران به صراط مستقيم ··· 184
جهت سوم : حق يكى بيشتر نيست كه همان صراط مستقيم است ··· 185
5 . سوره يونس: آيه 62 ··· 187
متن روايت ··· 187
موقعيت تاريخى ··· 187
موقعيت قرآنى ··· 187
تحليل اعتقادى ··· 188
6 . سوره مائده: آيه 56 ··· 189
متن روايت ··· 189
موقعيت تاريخى ··· 189
موقعيت قرآنى ··· 189
تحليل اعتقادى ··· 190
جلوه اول : كثرت روز افزون شيعيان ··· 191
جلوه دوم : غلبه علمى تشيع ··· 194
جلوه سوم : امام زمان عليهالسلام مظهر غلبه مطلق تشيع ··· 195
3
آيات مربوط به دستورات الهى درباره ولايت
1 . سوره تغابن: آيه 8 ··· 197
2 . سوره اعراف: آيه 157 ··· 197
متن روايت ··· 198
موقعيت تاريخى ··· 198
موقعيت قرآنى ··· 199
تحليل اعتقادى اول ··· 199
تحليل اعتقادى دوم ··· 200
تحليل اعتقادى سوم ··· 201
تحليل اعتقادى چهارم ··· 202
تحليل اعتقادى پنجم ··· 203
3 . سوره احزاب: آيه 71 ··· 207
متن روايت ··· 207
موقعيت تاريخى ··· 207
موقعيت قرآنى ··· 207
تحليل اعتقادى ··· 208
اطاعت فقط از معصومين عليهمالسلام ··· 208
4 . سوره فتح: آيه 10 ··· 210
متن روايت ··· 210
موقعيت تاريخى ··· 211
موقعيت قرآنى ··· 212
تحليل اعتقادى اول ··· 212
غدير مصداق اَتَمّ بيعت با خدا ··· 212
تحليل اعتقادى دوم ··· 213
غدير شفافترين بيعت تاريخ ··· 213
تحليل اعتقادى سوم ··· 215
عمق معناى بيعت با خدا در غدير ··· 215
پيام بيعت الهى غدير ··· 216
دست بالاى خدا در بيعت غدير ··· 216
تحليل اعتقادى چهارم ··· 217
بيعت الهىِ غدير و بيعت شيطانىِ سقيفه ··· 217
سند شيطانى بودن سقيفه ··· 218
اكنون با غدير در برابر سقيفه ··· 220
5 . سوره زخرف: آيه 28 ··· 221
متن روايت ··· 221
موقعيت تاريخى ··· 221
موقعيت قرآنى ··· 221
تحليل اعتقادى ··· 222
امامت نسل ابراهيم عليهالسلام در ائمه عليهمالسلام ··· 222
6 . سوره بقره: آيه 285 ··· 223
متن روايت ··· 223
موقعيت تاريخى ··· 223
موقعيت قرآنى ··· 223
تحليل تاريخى ··· 224
سمع و طاعت در امامت دوازده امام عليهمالسلام ··· 224
7 . سوره اعراف: آيه 43 ··· 225
متن روايت ··· 225
موقعيت تاريخى ··· 225
موقعيت قرآنى ··· 226
تحليل اعتقادى ··· 226
8 . سوره اسراء: آيه 15 ··· 227
متن روايت ··· 227
موقعيت تاريخى ··· 227
موقعيت قرآنى ··· 227
تحليل اعتقادى ··· 228
پذيرش ولايت منت خدا بر ماست ··· 228
9 . سوره ابراهيم: آيه 8 ··· 230
10 . سوره آل عمران: آيه 144 ··· 230
متن روايت ··· 230
موقعيت تاريخى ··· 230
موقعيت قرآنى ··· 231
تحليل اعتقادى ··· 231
نكته اول: غدير يعنى اعتقاد به خواسته خدا ··· 231
نكته دوم: كثرت اهل سقيفه راه خدا را عوض نمىكند ··· 232
نكته سوم: اتحاد بر باطل خللى به حق وارد نمىكند ··· 233
4
آيات مربوط به مقابله با دشمنان غدير
1 . سوره آل عمران: آيه 179 ··· 236
متن روايت ··· 237
موقعيت تاريخى ··· 237
موقعيت قرآنى ··· 237
تحليل اعتقادى اول ··· 237
نكته اول: لزوم آزمايش درباره ولايت ··· 238
نكته دوم: معناى خبيث و طيب ··· 240
نكته سوم: منشأ طهارت و خباثت ··· 240
تحليل اعتقادى دوم ··· 242
بحث اول : ولايت در عالم ذرّ و روز اَلَسْت ··· 242
بحث دوم : ارتباط ولايت با طيب ولادت ··· 245
بحث سوم : ارتباط ولايت با خبث ولادت ··· 248
بحث چهارم : ارتباط ولايت با شرك شيطان ··· 249
بحث پنجم : آثار طهارت مولد در قيامت ··· 250
بحث ششم : كثرت خبيث و قلت طيّب ··· 251
2 . سوره حج: آيه 45 ··· 254
متن روايت ··· 254
موقعيت تاريخى ··· 254
موقعيت قرآنى ··· 255
تحليل اعتقادى ··· 255
1 . تكذيب على عليهالسلام ظلم است ··· 256
2 . انواع تكذيب و استحقاق هلاكت ··· 256
3 . على عليهالسلام وعدهگاه امتحان ··· 256
3 . سوره اسراء: آيه 58 ··· 258
متن روايت ··· 258
موقعيت تاريخى ··· 258
موقعيت قرآنى ··· 258
تحليل اعتقادى ··· 259
جهت اول : علت هلاك سرزمينها ··· 259
جهت دوم : هلاك سرزمينها قبل از قيامت ··· 260
4 . سوره آل عمران: آيه 144 ··· 262
متن روايت ··· 262
موقعيت تاريخى ··· 262
موقعيت قرآنى ··· 263
تحليل اعتقادى اول ··· 264
فراز اول : قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِىَ الرُّسُلُ ··· 264
تحليل اعتقادى دوم ··· 265
فراز دوم : اَفَاِنْ مِتُّ اَوْ قُتِلْتُ ··· 265
تحليل اعتقادى سوم ··· 265
فراز سوم : اِنْقَلَبْتُمْ عَلى اَعْقابِكُمْ ··· 265
1 . معناى «انقلاب عَلَى الاَْعْقابِ» ··· 265
2 . پيش بينى بازگشت مردم از دين ··· 268
3 . مسئولان و سردمداران اين ارتداد ··· 269
4 . مصون ماندگان از اين ارتداد ··· 272
5 . بيان تحقق ارتداد پس از پيامبر صلىاللهعليهوآله ··· 273
تحليل اعتقادى چهارم ··· 274
فراز چهارم: وَ مَنْ يَنْقَلِبْ عَلى عَقِبَيْهِ فَلَنْ يَضُرَّ اللّهَ شَيْئا ··· 274
تحليل اعتقادى پنجم ··· 275
فراز پنجم: سَيَجْزِى اللّهُ الشّاكِرينَ ··· 275
5 . سوره حجرات: آيه 17 ··· 280
6 . سوره محمد صلىاللهعليهوآله: آيه 28 ··· 280
7 . سوره الرحمن: آيه 35 ··· 280
8 . سوره فجر: آيات 13 - 14 ··· 280
متن روايت ··· 280
موقعيت تاريخى ··· 281
موقعيت قرآنى ··· 282
تحليل اعتقادى ··· 283
9 . سوره صافات: آيه 71 ··· 287
متن روايت ··· 287
موقعيت تاريخى ··· 287
موقعيت قرآنى ··· 287
تحليل اعتقادى اول ··· 287
تحليل اعتقادى دوم ··· 288
تحليل اعتقادى سوم ··· 289
ريشه قرآنى مسئله اقليت و اكثريت ··· 289
الف . نفى اصل اكثريت ··· 290
ب . نفى اكثريت در ايمان ··· 291
ج . نفى اكثريت در آگاهى ··· 293
د . نفى اكثريت در عقل و قدرت فكر ··· 294
ه- . نفى اكثريت در تقوى ··· 295
و . نفى اكثريت در شكر و قدردانى از خدا ··· 297
تحليل اعتقادى چهارم ··· 298
تجربه عملى اكثريت در امتهاى گذشته تا امروز ··· 298
1 . اكثريت در تاريخ انبياء عليهمالسلام ··· 298
الف . سوء سابقه اكثريت به طور كلى ··· 299
ب . مخالفت اكثريت با ذكر نام پيامبرانشان ··· 299
ج . مخالفت اكثريت با ذكر نام آنها ··· 304
2 . اكثريت در تاريخ پيامبر صلىاللهعليهوآله ··· 307
دشمنان خارجى پيامبر صلىاللهعليهوآله ··· 308
دشمنان داخلى پيامبر صلىاللهعليهوآله ··· 309
اكثريت منافق هنگام رحلت پيامبر صلىاللهعليهوآله ··· 311
3 . اكثريت در تاريخ امامان عليهمالسلام ··· 312
تحليل اعتقادى پنجم ··· 315
تحليلى از ارزش علمى - دينى اكثريت و اقليت ··· 315
1 . علل گرايش به اكثريت ··· 316
2 . سبب گمراهى اكثريت ··· 318
3 . مسئله اكثريت نزد غاصبين خلافت ··· 320
تحليل اعتقادى ششم ··· 323
ريشه يابى سوء استفاده از «اكثريت» در مخالفين شيعه ··· 323
نكته اول : پر كردن خلأ اعتقادى و عملى ··· 324
نكته دوم : استفاده ابزارى از اكثريت ··· 325
نكته سوم : ولايت رمز اتحاد و اكثريت مشروع ··· 326
نكته چهارم : سقيفه بارزترين مخالف اكثريت ··· 327
نكته پنجم : سوء استفاده از مفاهيم كلى اكثريت ··· 329
نكته ششم : تحريف روايات اكثريت ··· 330
نكته هفتم : تضادِ روايات اكثريت با روايات ديگر ··· 331
نكته هشتم : معناى جماعة المسلمين ··· 333
تحليل اعتقادى هفتم ··· 335
اصالت نداشتن اكثريت و اقليت ··· 335
تحليل اعتقادى هشتم ··· 337
10 . سوره طلاق: آيه 8 ··· 339
11 . سوره بقره: آيه 24 ··· 339
متن روايت ··· 339
موقعيت تاريخى ··· 339
موقعيت قرآنى ··· 340
تحليل اعتقادى اول ··· 340
تحليل اعتقادى دوم ··· 342
جهت اول : ولايت از اصول دين ··· 342
جهت دوم : عذاب شديد براى انكار ولايت ··· 342
جهت سوم : انكار ولايت كفر است ··· 343
5
آيات مربوط به دوستان غدير
1 . سوره حجرات: آيه 15 ··· 345
متن روايت ··· 345
موقعيت تاريخى ··· 346
موقعيت قرآنى ··· 346
تحليل اعتقادى ··· 346
2 . سوره ملك: آيه 12 ··· 348
متن روايت ··· 348
موقعيت تاريخى ··· 348
موقعيت قرآنى ··· 348
تحليل اعتقادى ··· 349
الف. ايمان به غيب ··· 349
ب. اجر كبير ··· 350
3 . سوره توبه: آيات 20 - 21 ··· 352
متن روايت ··· 352
موقعيت تاريخى ··· 352
موقعيت قرآنى ··· 353
تحليل اعتقادى ··· 353
4 . سوره حجر: آيه 45 - 46 ··· 354
5 . سوره زمر: آيه 73 ··· 354
متن روايت ··· 354
موقعيت تاريخى ··· 354
موقعيت قرآنى ··· 355
تحليل اعتقادى ··· 355
الف. ارتباط تقوى و ولايت ··· 355
ب. تشريفات ورود شيعيان به بهشت ··· 359
6 . سوره اعراف: آيه 137 ··· 361
متن روايت ··· 361
موقعيت تاريخى ··· 361
موقعيت قرآنى ··· 362
تحليل اعتقادى ··· 363
الف. «تَمَّتْ كَلِمَةُ اللّهِ» يعنى واقعه غدير ··· 363
ب. «تَمَّتْ كَلِمَةُ اللّهِ» يعنى دوران خلافت ظاهرى اميرالمؤمنين عليهالسلام ··· 364
6
آيات مربوط به دشمنان غدير
1 . سوره حشر: آيه 18 ··· 367
2 . سوره نحل: آيه 94 ··· 368
متن روايت ··· 368
موقعيت تاريخى ··· 368
موقعيت قرآنى ··· 369
تحليل اعتقادى ··· 370
الف. انتخاب ولايت يا عداوت براى قيامت ··· 370
ب. لغزش ثابت قدمان با مخالفت على عليهالسلام ··· 371
3 . سوره انعام: آيه 112 ··· 374
متن روايت ··· 374
موقعيت تاريخى ··· 374
موقعيت قرآنى ··· 374
تحليل اعتقادى ··· 375
1 . ياران سفيه و گمراه شيطان در اين امت ··· 375
2 . دشمن شيطانى پيامبر صلىاللهعليهوآله و امتش ··· 377
3 . سخنان فريبنده شياطين امت ··· 378
الف. غرور ··· 378
ب. سخنان فريبنده ··· 378
ج. يُوحى بَعضُهُم اِلى بَعض ··· 381
4 . سوره بقره: آيه 217 ··· 382
5 . سوره آل عمران: آيات 86 - 88 ··· 382
متن روايت ··· 382
موقعيت تاريخى ··· 383
موقعيت قرآنى ··· 383
تحليل اعتقادى ··· 384
الف. امامت دوازده امام يعنى دين كامل ··· 384
ب. منكرين امامت تا روز قيامت ··· 385
ج. جزاى منكرين امامت ائمه عليهمالسلام ··· 386
1 . حَبِطَتْ اَعْمالُهُمْ ··· 386
2 . فِى النّارِ ··· 386
6 . سوره انشقاق: آيات 10 - 12 ··· 388
متن روايت ··· 388
موقعيت تاريخى ··· 388
موقعيت قرآنى ··· 388
تحليل اعتقادى ··· 389
7 . سوره الرحمن: آيه 31 و 35 ··· 390
متن روايت ··· 390
موقعيت تاريخى ··· 390
موقعيت قرآنى ··· 391
تحليل اعتقادى ··· 391
سقيفه سد راه اسلام ··· 392
آثار بلند مدت سقيفه در دنيا ··· 394
نتيجه پيروى از سقيفه در آخرت ··· 395
8 . سوره ملك: آيات 6 - 7 ··· 400
9 . سوره فرقان: آيه 12 ··· 400
متن روايت ··· 400
موقعيت تاريخى ··· 400
موقعيت قرآنى ··· 401
تحليل اعتقادى ··· 401
الف. معناى «زَفير» و «شَهيق» ··· 401
ب. نسبت «زفير» و «شهيق» به جهنم ··· 402
ج. ديدن يا شنيدنِ «زفير» و «شهيق» ··· 402
د. عكس العمل جهنم با حضور اهل آن ··· 403
10 . سوره بقره: آيه 140 ··· 405
11 . سوره لقمان: آيه 24 ··· 405
12 . سوره فجر: آيه 14 ··· 405
موقعيت تاريخى ··· 405
موقعيت قرآنى ··· 406
تحليل تاريخى ··· 407
تحليل اعتقادى ··· 410
13 . سوره بقره: آيه 79 ··· 413
14 . سوره نساء: آيه 108 ··· 413
موقعيت تاريخى اول ··· 413
موقعيت قرآنى ··· 414
موقعيت تاريخى دوم ··· 415
تحليل اعتقادى ··· 417
اول: نسبت دادن صحيفه به خدا! ··· 417
دوم: جنايتى عظيم به خاطر دنيا ··· 418
سوم: واى بر صحيفه از كربلا! ··· 420
چهارم: صحيفه مخفى از غير خدا! ··· 420
پنجم: صحيفه ملعونه نمونهاى از كار امتهاى گذشته ··· 421
ششم: صحيفه ملعونه مثل صحيفه جاهليت ··· 422
هفتم: اغماض از صحيفه براى امتحان ··· 423
پاسخ اول: «يُمَتِّعُهُمْ لِيَبْتَلِيَهُمْ» ··· 424
پاسخ دوم: «وَ يَبْتَلِىَ مَنْ يَأْتى بَعْدَهُمْ» ··· 424
پاسخ سوم: «تَفْرِقَةً بَيْنَ الْخَبيثِ وَ الطَّيِّبِ» ··· 425
پاسخ چهارم: «اِنَّهُ سُبْحانَهُ اَمَرَنى بِالاِْعْراضِ عَنْهُمْ» ··· 426
پاسخ پنجم: «لِلاَْمْرِ الَّذى هُوَ بالِغُهُ» ··· 426
پاسخ ششم: «لَقَدَّمْتُهُمْ فَضَرَبْتُ اَعْناقَهُمْ» ··· 427
15 . سوره ناس: آيات 4 - 5 ··· 429
متن روايت ··· 429
موقعيت تاريخى ··· 429
تحليل اعتقادى ··· 430
7
آيات مربوط به موضوعات غير ولايت
1 . سوره نساء: آيه 82 ··· 434
2 . سوره آل عمران: آيه 7 ··· 434
متن روايت ··· 434
موقعيت تاريخى ··· 435
موقعيت قرآنى ··· 435
تحليل اعتقادى ··· 435
الف. تدبر در قرآن ··· 436
1 . تدبر كليد استفاده از قرآن ··· 436
2 . تدبر كليد فهم قرآن ··· 436
3 . تدبر كليد حركت عقل و دل ··· 436
ب . پرهيز از متشابهات قرآن ··· 437
1 . تفسير متشابهات ··· 437
2 . تفسير محكمات ··· 438
ج . راه فهم باطن قرآن ··· 438
1 . تأويل قرآن فقط در اختيار امامان عليهمالسلام ··· 438
2 . نگرانى از تفسير نادرست قرآن ··· 439
3 . احاطه علم ائمه عليهمالسلام به قرآن ··· 440
د. غدير و سقيفه دو فرهنگ متقابل درباره قرآن ··· 441
3 . سوره آل عمران: آيه 102 ··· 446
متن روايت ··· 446
موقعيت تاريخى ··· 446
موقعيت قرآنى ··· 446
تحليل اعتقادى ··· 447
4 . سوره حج: آيه 1 ··· 449
متن روايت ··· 449
موقعيت تاريخى ··· 449
موقعيت قرآنى ··· 449
تحليل اعتقادى ··· 450
5 . سوره بقره: آيه 43 ··· 451
6 . سوره حج: آيه 41 ··· 451
متن روايت ··· 451
موقعيت تاريخى ··· 452
موقعيت قرآنى ··· 452
تحليل اعتقادى ··· 453
7 . سوره بقره: آيه 158 ··· 454
متن روايت ··· 454
موقعيت تاريخى ··· 454
موقعيت قرآنى ··· 454
تحليل اعتقادى ··· 455
سفيد
سفيد
سفيد
The Eevent of Qadir in the Holy Quran
The Holy Quran in the Eevent of Qadir
Vol. 2
Explaining the Quran at the Eevent of Qadir
Mohammad Baqer Ansari