ghaemiyeh.com
سرشناسه:شریعتی، رحمتالله، ۱۳۳۰ -
عنوان و نام پدیدآور:اندیشه اسلامی جلد 2/رحمتالله شریعتینجفآبادی.
مشخصات نشر:نجف آباد: انتشارات مهر زهرا(علیها السلام)، ۱۳۹۸.
مشخصات ظاهری: 2ج
شابک: ۱۵۰۰۰۰ ریال:978-622-6051-43-9
وضعیت فهرست نویسی : فاپا
یادداشت : کتابنامه: ص.۱۹۸ - ۲۰۰؛ همچنین به صورت زیرنویس.
موضوع : تعلیمات دینی اسلامی -- راهنمای آموزشی(عالی)
موضوع : Islamic religious education -- Study and teaching (Higher)
رده بندی کنگره : BP۷/۷/ش۴۳۶الف۸ ۱۳۹۸
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۰۷
شماره کتابشناسی ملی : ۵۵۲۱۷۱۶
«هَذَا کِتَابُنَا یَنطِقُ عَلَیْکُم بِالْحَقِّ» جاثیه/29
«فِیهَا کُتُبٌ قَیِّمَةٌ» بینه/3
اندیشه اسلامی2
دکتر رحمتالله شریعتی نجفآبادی
عضو هیئت علمی تمام وقت
دانشگاه آزاد اسلامی واحد نجفآباد
سرشناسه:شریعتی، رحمتالله، ۱۳۳۰ -
عنوان و نام پدیدآور:اندیشه اسلامی جلد 2/رحمتالله شریعتینجفآبادی.
مشخصات نشر:نجف آباد: انتشارات مهر زهرا(علیها السلام)، ۱۳۹۸.
مشخصات ظاهری: 2ج
شابک: ۱۵۰۰۰۰ ریال:978-622-6051-43-9
وضعیت فهرست نویسی : فاپا
یادداشت : کتابنامه: ص.۱۹۸ - ۲۰۰؛ همچنین به صورت زیرنویس.
موضوع : تعلیمات دینی اسلامی -- راهنمای آموزشی(عالی)
موضوع : Islamic religious education -- Study and teaching (Higher)
رده بندی کنگره : BP۷/۷/ش۴۳۶الف۸ ۱۳۹۸
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۰۷
شماره کتابشناسی ملی : ۵۵۲۱۷۱۶
مقدمه. 9
بخش اول: دین اسلام و روش جذب جوانان به آن. 11
دین چیست؟. 11
جوان و درک او از ویژگیهای دین.. 13
1- دین اکراه بردار و اجباری نیست... 13
2- ارتداد و انواع آن. 14
انواع مرتدها و اصل آزادی.. 17
3- دین فطری است... 19
4- جوان و دین ناب.. 21
چرا همه جوانان به دین فطری متدیّن نیستند؟. 22
5- دین حنیف جوانان را از هر قیدی آزاد میسازد. 23
6- دین اسلام، خاتم و اکمل ادیان آسمانی است: 25
الف - فاعلیّت ثابت و قابلیّت متغیّر. 25
ب- خاتمیّت و انعطاف پذیری دین.. 26
ج- بدن متغیّر و روح ثابت... 27
د- خاتمیّت و رشد جامعه. 29
7- جوان و مراتب دین.. 30
دین سهل وآسان است... 33
روش جذب دینی جوانان، به شناخت آنها بستگی دارد. 35
الف- سنّ جوان. 36
ب - فرصت جوانی.. 38
ج - رغبت جوان به مذهب... 41
د- جوانان از نظر عقل وعاطفه. 43
جوان و کمبود شخصیت... 44
دورههای فرزند و ارزش جوانی.. 46
ه - جوان و جمال. 48
چند نکته درباره عشق و زیبایی.. 51
و- برخورد اعتدالی و عقلانی والدین نسبت به فرزندان جوان. 53
ز- جوان و اشتغال. 56
ح- جوان و رفاقت... 60
نیاز به دوست خوب.. 60
دوستی و سرایت... 62
دوست خوب و بد در قرآن و روایات.. 64
مراتب دوستی.. 68
ط- جوان و الگو پذیری.. 72
بیان امام علی درباره الگوی مناسب بودن انبیا 76
ی- جوان و بزرگسالان. 78
قرآن و رابطه فرزندان با والدین.. 80
ک- تغذیه و پیری زودرس جوان. 82
ل- جوان و دین اعتدالی.. 86
بخش دوم: نبوت.. 89
مقدمه. 89
نبوت در لغت و اصطلاح. 90
دلایل حسن بعثت انبیا 91
دلایل وجوب عصمت انبیا 92
عصمت و اختیار 95
معجزه اثباتکننده صدق انبیاست... 96
تفاوت معجزه با کرامت و ارهاص.... 96
ابعاد اعجاز قرآن. 98
فَصاحت و بَلاغت... 98
نکته بلاغی دو آیه. 101
سرانجام مردی که به سه کلمه قرآن ایراد گرفت... 102
هماوردی با قرآن. 103
اعجاز قرآن از منظر اسرار عالم طبیعت... 104
پیشگوئیهای قرآن. 106
بنا به دلایلی قرآن تحریفناپذیر است... 108
آیات محکم و متشابه. 111
تفاوت میان نبی و رسول و محدَّت و امام. 112
نظریههای مختلف دربارهی تفاوت میان رسول و نبی.. 114
تعداد انبیا(علیه السلام) و کتب آنها 115
خاتمیت رسالت... 120
خاتمیت در لغت و اصطلاح. 120
راز خاتمیت... 121
خاتمیت در قرآن. 122
تفاوت میان اکمال و اتمام. 123
خاتمیت در روایات.. 125
جهانی بودن آیین اسلام. 127
پیامبر ختمی مبعوث جنیان و... 128
شعور حیوانات و ذکر آنها و ورود بعضی از آنها به بهشت... 129
بخش سوم: امامت... 132
امامت در لغت و اصطلاح. 132
ضرورت وجود امام. 133
بطلان قیاس فقهی.. 136
ادله قرآنی عصمت و امامت... 137
امامت به ظالمان نمیرسد. 137
آیه تطهیر. 139
آیه«اولیالامر». 142
آیه ولایت... 143
آیه تبلیغ. 145
ادله روایی امامت... 147
حوض کوثر. 148
خاتمیت و راز جاودانی بودن اسلام در عصر غیبت... 151
بخش چهارم: مهدویت... 154
تاریخچه. 154
زمینهسازان قیام حضرت مهدی(عج) در روایات.. 156
مهدی در آیات قرآن. 159
وجه تسمیه اَبا صالح و القائم و بیان چند مسئله خانوادگی امام زمان. 163
علایم مشروط و حتمی ظهور. 165
دجال و خرِدجال. 168
دوران فترت نبوت و امامت.. 171
بخش پنجم: رجعت... 174
رجعت در لغت و اصطلاح.. 174
ماهیت و دلیل رجعت... 175
رجعت در قرآن و روایات.. 177
عیسی مسیح پشت سر امام عصر(عج) نماز میخواند. 180
رجعت همگانی انبیا و رجعت مکرر علی(علیه السلام). 181
مسئله رجعت و حرکت جوهری صدرایی.. 182
بخش ششم: ولایت مطلقه فقیه. 185
مقدمه. 185
معنای ولایت مطلقه فقیه. 187
تاریخچهی ولایت فقیه. 190
ولایت فقیه در اهل تسنن... 193
ولایت فقیه از منظر شیخ انصاری.. 194
انتصاب و انتخاب.. 196
ویژگیهای ولی فقیه. 198
دلایل روائی ولایت فقیه. 199
منابع.198
دوستی و سرایت... 62
دوست خوب و بد در قرآن و روایات.. 64
مراتب دوستی.. 68
ط- جوان و الگو پذیری.. 72
بیان امام علی درباره الگوی مناسب بودن انبیا 76
ی- جوان و بزرگسالان. 78
قرآن و رابطه فرزندان با والدین.. 80
ک- تغذیه و پیری زودرس جوان. 82
ل- جوان و دین اعتدالی.. 86
بخش دوم: نبوت.. 89
مقدمه. 89
نبوت در لغت و اصطلاح. 90
دلایل حسن بعثت انبیا 91
دلایل وجوب عصمت انبیا 92
عصمت و اختیار 95
معجزه اثباتکننده صدق انبیاست... 96
تفاوت معجزه با کرامت و ارهاص.... 96
ابعاد اعجاز قرآن. 98
فَصاحت و بَلاغت... 98
نکته بلاغی دو آیه. 101
سرانجام مردی که به سه کلمه قرآن ایراد گرفت... 102
هماوردی با قرآن. 103
اعجاز قرآن از منظر اسرار عالم طبیعت... 104
پیشگوئیهای قرآن. 106
بنا به دلایلی قرآن تحریفناپذیر است... 108
آیات محکم و متشابه. 111
تفاوت میان نبی و رسول و محدَّت و امام. 112
نظریههای مختلف دربارهی تفاوت میان رسول و نبی.. 114
تعداد انبیا(علیه السلام) و کتب آنها 115
خاتمیت رسالت... 120
خاتمیت در لغت و اصطلاح. 120
راز خاتمیت... 121
خاتمیت در قرآن. 122
تفاوت میان اکمال و اتمام. 123
خاتمیت در روایات.. 125
جهانی بودن آیین اسلام. 127
پیامبر ختمی مبعوث جنیان و... 128
شعور حیوانات و ذکر آنها و ورود بعضی از آنها به بهشت... 129
بخش سوم: امامت... 132
امامت در لغت و اصطلاح. 132
ضرورت وجود امام. 133
بطلان قیاس فقهی.. 136
ادله قرآنی عصمت و امامت... 137
امامت به ظالمان نمیرسد. 137
آیه تطهیر. 139
آیه«اولیالامر». 142
آیه ولایت... 143
آیه تبلیغ. 145
ادله روایی امامت... 147
حوض کوثر. 148
خاتمیت و راز جاودانی بودن اسلام در عصر غیبت... 151
بخش چهارم: مهدویت... 154
تاریخچه. 154
زمینهسازان قیام حضرت مهدی(عج) در روایات.. 156
مهدی در آیات قرآن. 159
وجه تسمیه اَبا صالح و القائم و بیان چند مسئله خانوادگی امام زمان. 163
علایم مشروط و حتمی ظهور. 165
دجال و خرِدجال. 168
دوران فترت نبوت و امامت.. 171
بخش پنجم: رجعت... 174
رجعت در لغت و اصطلاح.. 174
ماهیت و دلیل رجعت... 175
رجعت در قرآن و روایات.. 177
عیسی مسیح پشت سر امام عصر(عج) نماز میخواند. 180
رجعت همگانی انبیا و رجعت مکرر علی(علیه السلام). 181
مقدمه. 9
بخش اول: دین اسلام و روش جذب جوانان به آن. 11
دین چیست؟. 11
جوان و درک او از ویژگیهای دین.. 13
1- دین اکراه بردار و اجباری نیست... 13
2- ارتداد و انواع آن. 14
انواع مرتدها و اصل آزادی.. 17
3- دین فطری است... 19
4- جوان و دین ناب.. 21
چرا همه جوانان به دین فطری متدیّن نیستند؟. 22
5- دین حنیف جوانان را از هر قیدی آزاد میسازد. 23
6- دین اسلام، خاتم و اکمل ادیان آسمانی است: 25
الف - فاعلیّت ثابت و قابلیّت متغیّر. 25
ب- خاتمیّت و انعطاف پذیری دین.. 26
ج- بدن متغیّر و روح ثابت... 27
د- خاتمیّت و رشد جامعه. 29
7- جوان و مراتب دین.. 30
دین سهل وآسان است... 33
روش جذب دینی جوانان، به شناخت آنها بستگی دارد. 35
الف- سنّ جوان. 36
ب - فرصت جوانی.. 38
ج - رغبت جوان به مذهب... 41
د- جوانان از نظر عقل وعاطفه. 43
جوان و کمبود شخصیت... 44
دورههای فرزند و ارزش جوانی.. 46
ه - جوان و جمال. 48
چند نکته درباره عشق و زیبایی.. 51
و- برخورد اعتدالی و عقلانی والدین نسبت به فرزندان جوان. 53
ز- جوان و اشتغال. 56
ح- جوان و رفاقت... 60
نیاز به دوست خوب.. 60
دوستی و سرایت... 62
دوست خوب و بد در قرآن و روایات.. 64
مراتب دوستی.. 68
ط- جوان و الگو پذیری.. 72
بیان امام علی درباره الگوی مناسب بودن انبیا 76
ی- جوان و بزرگسالان. 78
قرآن و رابطه فرزندان با والدین.. 80
ک- تغذیه و پیری زودرس جوان. 82
ل- جوان و دین اعتدالی.. 86
بخش دوم: نبوت.. 89
مقدمه. 89
نبوت در لغت و اصطلاح. 90
دلایل حسن بعثت انبیا 91
دلایل وجوب عصمت انبیا 92
عصمت و اختیار 95
معجزه اثباتکننده صدق انبیاست... 96
تفاوت معجزه با کرامت و ارهاص.... 96
ابعاد اعجاز قرآن. 98
فَصاحت و بَلاغت... 98
نکته بلاغی دو آیه. 101
سرانجام مردی که به سه کلمه قرآن ایراد گرفت... 102
هماوردی با قرآن. 103
اعجاز قرآن از منظر اسرار عالم طبیعت... 104
پیشگوئیهای قرآن. 106
بنا به دلایلی قرآن تحریفناپذیر است... 108
آیات محکم و متشابه. 111
تفاوت میان نبی و رسول و محدَّت و امام. 112
نظریههای مختلف دربارهی تفاوت میان رسول و نبی.. 114
تعداد انبیا(علیه السلام) و کتب آنها 115
خاتمیت رسالت... 120
خاتمیت در لغت و اصطلاح. 120
راز خاتمیت... 121
خاتمیت در قرآن. 122
تفاوت میان اکمال و اتمام. 123
خاتمیت در روایات.. 125
جهانی بودن آیین اسلام. 127
پیامبر ختمی مبعوث جنیان و... 128
شعور حیوانات و ذکر آنها و ورود بعضی از آنها به بهشت... 129
بخش سوم: امامت... 132
امامت در لغت و اصطلاح. 132
ضرورت وجود امام. 133
بطلان قیاس فقهی.. 136
ادله قرآنی عصمت و امامت... 137
امامت به ظالمان نمیرسد. 137
آیه تطهیر. 139
آیه«اولیالامر». 142
آیه ولایت... 143
آیه تبلیغ. 145
ادله روایی امامت... 147
حوض کوثر. 148
خاتمیت و راز جاودانی بودن اسلام در عصر غیبت... 151
بخش چهارم: مهدویت... 154
تاریخچه. 154
زمینهسازان قیام حضرت مهدی(عج) در روایات.. 156
مهدی در آیات قرآن. 159
وجه تسمیه اَبا صالح و القائم و بیان چند مسئله خانوادگی امام زمان. 163
علایم مشروط و حتمی ظهور. 165
دجال و خرِدجال. 168
دوران فترت نبوت و امامت.. 171
بخش پنجم: رجعت... 174
رجعت در لغت و اصطلاح.. 174
ماهیت و دلیل رجعت... 175
رجعت در قرآن و روایات.. 177
عیسی مسیح پشت سر امام عصر(عج) نماز میخواند. 180
رجعت همگانی انبیا و رجعت مکرر علی(علیه السلام). 181
مسئله رجعت و حرکت جوهری صدرایی.. 182
بخش ششم: ولایت مطلقه فقیه. 185
مقدمه. 185
معنای ولایت مطلقه فقیه. 187
تاریخچهی ولایت فقیه. 190
ولایت فقیه در اهل تسنن... 193
ولایت فقیه از منظر شیخ انصاری.. 194
انتصاب و انتخاب.. 196
ویژگیهای ولی فقیه. 198
دلایل روائی ولایت فقیه. 199
منابع... 198
نام کتاب درسی حاضر، «اندیشه اسلامی 2» است که حاوی مطالبی نو درباره دین اسلام و روش جذب جوانان فرهیخته، مخصوصاً دانشجویان عزیز به آن و نبوت و امامت و مهدویت و رجعت و ولایت فقیه میباشد.
مخاطب اصلی این مجموعه، شُبّاب و برناها، بهویژه دانشجویان محترم است. آنچه در بخش اول آن لازم است روشن شود اینکه چه روش کاربردی و مفیدی باید درنظر گرفت تا جوانان، به دین اسلام، به گونهای گرایش پیدا کنند که هم کل آن را، هر چند اجمالی باشد، درک کنند و هم آن به صورت باور در قلب آنان راسخ و نافذ شود تا پندار و خلق و عمل آنها به صبعه و رنگ خدایی درآید.
اگر انسان، چنانکه شایسته است خود را بشناسد متوجه میشود که پایه پر مایه حیات واقعی او دین اسلام است و لاغیر« إِنَّ الدِّینَ عِندَ اللّهِ الإِسْلاَمُ(1). وَمَن یَبْتَغِ غَیْرَ الإِسْلاَمِ دِینًا فَلَن یُقْبَلَ مِنْهُ وَهُوَ فِی الآخِرَةِ مِنَ الْخَاسِرِینَ(2)».
دین بقدری وسیع و فراگیر است که کفاری که با آیین حضرت محمد(صلی الله علیه و آله) و فرعونی که با دین حضرت موسی(علیه السلام)، مخالفت میورزیدند، خود را دیندار معرفی مینمودند« لَکُمْ دِینُکُمْ وَلِیَ دِینِ(3). إِنِّی أَخَافُ أَن یُبَدِّلَ دِینَکُمْ(4)». و به قول یکی از دانشمندان به نام«میرچاالیاده»: دین هم کهنترین، هم نافذترین و هم اثرگذارترین نهاد اجتماعی بشر است(5).
بنابراین بسیار حائز اهمیت است که پیرامون رابطهی دین و جوان و متد جذب او به آن قلمفرسایی شود. امید است، به اذن ذات اقدس اله این اثر پیشرو به ثمر در خور خود بنشیند، چراکه گفتهاند: بعضی مواقع بد دفاع نمودن از یک ارزش، بدتر از عدم قبول و ابطال آن است. کسی که به راه غلط میرود بیشتر شانس دارد که به راه آید تا کسی که راه را غلط میرود(6).
به همین دلیل خداوند به مؤمنان گوشزد مینماید که خطر دشمنان مسلمان داخلی بیشتر از
خطر دشمنان کافر خارجی است«فَلاَ تَخْشَوْهُمْ وَاخْشَوْنِ(1)».
عدهای علوم تجربی را به جای دین و صنعت را در عِوَض خدا مورد توجه خود قرار دادهاند تا بهشت موعود را در زمین بنا سازند که نتیجه دوزخی شدن دنیا و آخرت آنها شده و خواهد شد.
گفتنی است فحص و بحث درباره نبوت و ادامه آنکه امامت و ولایت فقیه و به طور کلی آیین مبین اسلام است، رابطه مستقیم با خداشناسی دارد«وَمَا قَدَرُواْ اللّهَ حَقَّ قَدْرِهِ إِذْ قَالُواْ مَا أَنزَلَ اللّهُ عَلَی بَشَرٍ مِّن شَیْءٍ(2)».
در حقیقت اصل دین، توحید است که اگر«کما هو حقه» شناخته شود منتهی به معرفت عدل و نبوت و امامت و معاد و... میشود که کتاب پیش رو، عهدهدار تبیین و توضیح و تفسیر آنهاست.
تنها این دین است که بر طبق سخن معصوم باید جان را فدایش نمود، چنانکه باید مال را فدای سلامتی و بقای بدن و آرامش و لذت نفس و روح نمود و این با بیان قرآن:«وَجَاهَدُوا بِأَمْوَالِهِمْ وَأَنفُسِهِمْ فِی سَبِیلِ اللَّهِ(3)»، منافات ندارد.
به این ترتیب شایسته و بایسته است همیشه خواستار بدن بلا بلاء و دین بلا هواء و عمل بلا ریاء باشیم(4).
خلاصه اینکه اگر خواهان حیات ناب و زندگی طیّبِ دنیوی و اخروی(5)
و طالبِ نَجات از ترس و اضطراب و استرس و پوچی و افسردگی و یأس و ترس خرافهگرایی و امراض جسمی و روانی هستیم، باید تنها به دین راستین اسلام و حبل الله المتین و عروة الوثقای حضرت رب العالمین چنگ بزنیم و لاغیر.
دین به معنای کیش، ملّت، صبغه، عادت، تدبیر، انقیاد، طریقت، شریعت، توحید “أَلا لِلَّهِ الدِّینُ الْخَالِصُ”(1)، عبادت خدا، پرهیزگاری، مقابل کفر و... است.
بعضی گفتهاند دین از «دِئنا» به معنای «شناختن» و «اندیشیدن» آمده است و عدّهای بر این باورند که از «دِنو» و «دینو» به معنای «قانون»، «حق» و «داوری» و «دانو» به معنای «حکم کردن» و «دیِه نو» به معنای «قاضی» اخذ شده است و جَماعتی آن کلمه را فارسی و به معنای «دیانت» میدانند.
فردوسی گوید:
بود دین و شاهی چو تن با روان
بدین هر دو، آن پای دار جهان
منوچهری چنین سراید:
من بدانم علم دین و علم طب و علم نحو
توندانی دال و ذال و راء و زاء و سین و شین
و سعدی گوید:«دین به دنیا فروشان خرند، یوسف را فروشند تا چه خرند؟»(2)همچنین به معنای طاعت هم آمده است.”لاَ یَدِینُونَ دِینَ الْحَقِّ”(3)(از دین حق اطاعت نمیکنند) و طبق آیات”إِنَّ الدِّینَ عِندَاللّهِ الإِسْلاَمُ”(4)و”لَکُمْ دِینُکُمْ وَلِیَ دِینِ”(5)میتوان نوشت:«الدین هو وضعٌ الهی لِاُلی الألباب یتناول الاصـولَ و الفروع(6)»، یعنی دین، قـرارداد الهـی بـرای صاحبان عقل است که
شامل اصول و فروع میباشد، چنانکه دو آیه فوق گویای آن است.
دین در اصطلاح و به معنای عام و در عرف قرآن عبارت است از: «سنّت اجتماعی که میان جامعه دایر است و آن سنت اجتماعی یا همان دین حق و فطری (اسلام) است یا دینی است که از راه خدا منحرف شده است».(1)خلاصه اینکه دین حق، جادّهای است که انسان جز با راست رَوی روی آن نجات پیدا نمیکند و گمراهی از آن، سقوط در هلاکت و کانون فَساد است.(2)امّا دین در معنی خاص، «مجموعه عقاید موروث و مقبول در باب روابط انسان با مبدأ وجودی و التزام بر سلوک بر مقتضای آن عقاید است».(3)
بنا بر نظر علّامه طباطبایی، «دین روش مخصوص در زندگی است که صلاح دنیا را به طوری که موافق کمال اخروی و حیات دایمی باشد تأمین مینماید. پس در شریعت باید قانونهایی وجود داشته باشد که روش زندگی را به اندازه احتیاج روشن سازد.»(4)
به بیان دیگر دین عبارت است از: «یک سلسله معارف علمی و یک سلسله معارف عملیِ تابع آن، که مجموعاً اعتقاداتاند و اعتقاد و ایمان از امور قلبی است».(5)
دین به اعتبارات مختلف، متفاوت میشود: آن را «دین فطری» گویند؛ به این جهت که فطرت و نوع ساختمان وجودی انسان مقتضی آن و هادی به سوی آن است و «اسلام» نامیده میشود؛ چون بنده، تسلیم اراده خداوند سبحان میگردد. “إِنَّ الدِّین عِندَ الله الإِسلام”.(6)اراده خداوند، صفت فعل است که شامل مجموعهای از جمله خلقت انسان و مقتضیات عمومی در فعل و ترک اوست و «دین خدا» نامیده میشود؛ چون حضرت حق از بندگانش فعلها و ترکهایی خواسته است و آن خواسته همان اراده است -که بیانش گذشت- و گاهی «سبیلالله» نامیده میشود؛ زیرا حضرت ربّ العالمین از انسان خواسته است آن راه را بپیماید تا به منتهای کمال و سعادت ممکن خود برسد.(7)“الَّذِینَ یَصُدُّونَ عَن سَبِیلِ اللّهِ وَ یَبْغُونَهَا عِوَجًا.”(8)
1) - المیزان، علامه طباطبایی، ج10، ذیل آیه 19 سورهی هود.
2) - همان، ذیل آیه 49 سورهی نساء.
3) - لغت نامه دهخدا، علیاکبر دهخدا، ذیل کلمه دین.
4) - المیزان، علّامه طباطبایی، ذیل آیه 213 سورهی بقره.
5) - همان، ذیل آیه 256 سورهی بقره.
6) - حکمت الهی عام و خاص، الهی قمشهای، ج2، ص246.
7) - المیزان، علامه طباطبایی، ج16، ص203.
8) - اعراف،45.
علی(علیه السلام) میفرماید:«اوّلُ الدِّینِ مَعرِفَتُهُ و کَمالُ مَعرِفَتِهِ التَّصدِیقُ بِهِ وَ کمالُ التَّصدِیقِ بِهِ تَوحِیدُهُ و کَمَالُ تَوحِیدِهِ الإِخلاصُ لَهُ وَ کَمَالُ الإِخلاصِ لَهُ نَفیُ الصِّفاتِ عَنهُ»(1)اساس دین، شناختن او(خدا)ست و شناختن کامل او، تصدیق و ایمان به اوست و کمال ایمان به او، اعتقاد به یگانگی اوست و کمال و تمامیّت توحید او، اخلاص نسبت به اوست و کمال اخلاص، نفی صفات زاید از اوست.
برای اینکه جوان بیشتر به دین علاقه پیدا کند، لازم است به اجمال ویژگیهای دین گوشزد شود:
در قرآن کریم آمده است:”لاَ إِکْرَاهَ فِی الدِّینِ قَد تَّبَیَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَیِّ”(2)اکـراه و تحمیلی در دین نیست؛ چرا که رشد -یافتن جادّه مستقیم- از غَیّ -نیافتن جادّه مستقیم- متمایز و روشن شده است.
چون دین که عبارت است از یک سلسله معارف علمی و عملی، اعتقادی است و اسباب و عللِ اعتقاداتِ قلبی، مثل مقدّمات برهان، از سنخ باور و ادراکاند. حال اگر”لاَ إِکْرَاهَ فِی الدِّینِ” جمله خبری و بیانگر حال تکوینی باشد، از آن یک حکم دینی به دست میآید که اکراهی در دین نیست و اگر جمله انشایی باشد، در این صورت معنا این خواهد بود که: دیگران را از روی کراهت و اجبار وادار به اعتقاد و ایمان نکنید، بلکه باید با استدلال، دین را قبول کنند.
پس اسلام، با تدبیر پیشرفت کرده است نه با شمشیر. و جِهاد در اسلام برای رفع و دفع مادّهی فَساد؛ یعنی زورگویانی که نمیگذارند مردم آزادانه فکر کنند و دین صحیح را انتخاب کنند، است. به عبارت دیگر جنگ در اسلام به منظور جهانگیری و توسعه ارضی نیست، بلکه برای احیای حق و دفاع از نفیسترین کالاهای فطرت؛ یعنی توحید میباشد.
بعد از آنکه پرچم توحید برافراشته شد و امکان آزادیِ اندیشه فراهم گشت و زورگویان از قوم یهود و نصاری و... تسلیم شدند، مردم با دلیل و برهان، نه با تحمیل و بحران، دین فطری را پذیرفتند و کسانی هم که پذیرا نشدند آزاد بودند و مسلمانان با آنان نزاع نکردند.
نظر عدّهای از مفسّرین که میگویند: آیه”لاَ إِکْرَاهَ فِی الدِّینِ“ با آیات جهاد نسخ شده، نادر و بلکه نادرست است؛ زیرا اجبار تنها در اعمال ظاهری و حرکات بدنی تأثیر میکند، بنابراین «اگر کافری را به زور وادار به گفتن شهادتین کردند، مسلمان حقیقی نمیشود، چنانکه اگر مسلمانی را با جبر و قهر مجبور به اظهار کفر کردند، کافر حقیقی نمیگردد».(1)
پس وظیفه این است که جوانان را با حجّت و استدلال، به دین و امور مربوط به آن دعوت نمود، نه با قهر و غلبه و بد جلوه دادن آن، که جز فرار نتیجهای ندارد. بعضی مواقع بد دفاع کردن از چیزی، بدتر از ردّ و ابطال آن است، به همین دلیل بزرگان دین گفتهاند: «در امر به معروف لازم است مرض نابود شود نه مریض».
وقتی جوانِ عاقل، به خدا و دین او نیاز جبّلی (ذاتی) دارد، باید با منطق با او برخورد شود، نه با مغالطه و مکر و فریب، پس زیبندهی حاجت او، حجّت، و لباس احتیاجش، احتجاج است. علی(علیه السلام) فرمود:«الحرّیَّة منَزَّهَةٌ مِنَ الغِلِّ وَ المَکر»(2)
آزادی و آزادگی منزّه از غِشّ و فریبکاری است.
مکر و فریب، حربه
نامرد مردم است
نامرد، حیله بازد و
مردی رها کند
با توجّه به اینکه «دین، تحمیلی نیست و آنچه اسلام از مردم میخواهد ایمان است، نه تمکین و اطاعت مطلق»(3)، بر خلاف مسیحیّت که «اصول دین خود را برای عقل منطقه ممنوع اعلام کرده است».(4)این سؤال مطرح است که چرا «حکم مرتد(فطری)» و از اسلام برگشته اعدام است و حکم زن مرتد، چه فطری و چه ملّی،(5)زندانی و تعزیر است، مگر اینکه توبه کنند؟».(6)
اکثر فقهای اهل سنّت، حکم مطلق ارتداد را اعدام میدانند مشروط بر اینکه مرتد توبه نکند.
1) - فضل بن حسن طبرسی، مجمع البیان، ج1، ص631 .
2) - ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج20، ص334.
3) - مرتضی مطهری، پیرامون جمهوری اسلامی، ص119.
4) - مرتضی مطهری، علل گرایش به مادّیگری، ص67.
5) - مرتد فطری کسی است که از پدر و مادر مسلمان و یا از پدر یا مادر مسلمان به دنیا آمده باشد و پس از بلوغ و پذیرش اسلام، از اسلام برگردد و مرتد ملی کسی است که والدین او غیر مسلمان باشند و پس از بلوغ پذیرای اسلام شود سپس از اسلام برگردد. (ر.ک: تحریرالوسیله، امام خمینی، ج2، ص329)
6) - مختار امینیان، از اسلام تا ارتداد، ص179.
اِنَّهُ [المرتد] لا یُقتَلُ حَتَّی یُستَتاب... هذا قَولُ اَکثَرِ اَهلِ العِلم.(1)
در جواب سؤال و شبهه مذکور به چند مطلب اشاره میشود:
کسی که به حق بودن اصول دین یقین دارد و هیچ گونه شبههای در آن ندارد اما از روی عناد و لجاج و یا تعصّب یا انگیزههای سیاسی و اقتصادی و... آن را انکار میکند و التزام عملی و اخلاقی ندارد کافر [مرتد] میباشد.(3)این معنا از آیه 25 سوره محمد، استنباط میشود”إِنَّ الَّذِینَ ارْتَدُّوا عَلَی أَدْبَارِهِم مِّن بَعْدِ مَا تَبَیَّنَ لَهُمُ الْهُدَی الشَّیْطَانُ سَوَّلَ لَهُمْ”.(4)بنابراین میتوان گفت: «اساس ارتداد، ارتکاب جرم و گناه است».(5)
جلد 28 وسائل الشیعه اختصاص به «کتاب الحدود و التعزیرات» دارد که در قسمتی از آن تمام روایات در خصوص مرتد آورده شده است: از جمله در مورد تعریف و حکم مرتد فطری از قول امام محمد باقر(علیه السلام) آمده است: «مَن رَغبَ عن الإسلام و کفر بما اُنزل علی محمد(صلی الله علیه و آله) بعد اسلامه فلا توبة له و قد وجب قتله و بانت منه امرأته و یقسّم ما ترک علی ولده»(6)و از جمله آنکه امام صادق(علیه السلام) فرموده است: در زمان امیرالمؤمنین(علیه السلام) مسلمانی نصرانی شد آن حضرت از او خواست توبه کند، او امتناع کرد، پس آن حضرت موهایـش را گرفت سپس فرمود: ای بندگان خدا او را لگدکوب کنید آنها چنین کردند تا مرد.(7)
در مورد مرتد ملّی روایت شده است که شخصی از برادر موسی بن جعفر(علیه السلام) پرسید یک مسیحی اسلام آورده سپس از آن برگشته است. در پاسخ فرمود: از او بخواهید توبه نماید پس اگر با توبه برگشت که هیچ والا باید کشته شود.(1)
در خصوص حکم زن مرتد چه فطری و چه ملّی قتل نیست بلکه زندان ابدی میشود و کتک میخورد و زندگی بر او تنگ میشود تا بمیرد مگر اینکه توبه نماید و آزاد گردد.(2)
مرتد ندانسته و برخلاف دلیل منطقی به انکار اسلام میپردازد. او به جای اقرار به عدم شناخت اسلام، ادّعای ابطال آن را میکند.”وَ لاَ تَقْفُ مَا لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ”.(3)به قول بعضی: «بعید نیست پدیده ارتداد، در صدر اسلام، از بعضی توطئههای سیاسی علیه اسلام و جامعه مسلمان حکایت میکرده و صرفاً به سبب تغییر عقیده و اظهار آن نبوده است».(4)
اگر قاضی شرع در تحقیقات خود به این نتیجه برسد که شخصی به دلیل برخی از مشکلات فکری و شبهات، مرتد شده است؛ جایز نیست حکم ارتداد را بر او جاری کند،(5)زیرا پیامبر(صلی الله علیه و آله) فرمود:«إِدرَءُوا الحُدُودَ بِالشُّبَهاتِ»(6)اجرای حدود را با وجود شبهات دفع کنید.
بسیاری بر اثر تکیه بر گمان، شتابزدگی در قضاوت، تقلید از بزرگان، مغالطه و پیروی از هوی و هوس مرتد میشوند و الا بنا بر سخن امام صادق(علیه السلام):«اگر شخصی در چیزی که نمیداند اظهار نظر نکند، کافر نیست».(7)
حقیقت اسلام، برخلاف علم، تسلیم است. وقتی برای کسی صحّت و صدق اسلام مسلّم شد باید مصداق «آمَنَّا وَ سَلَّمنا وَاتَّبَعنا» گردد. در حقیقت قبول اسلام مسؤلیّتزا است. بر این اساس عدهای به جهت پیروی از خواهشهای نفسانی از اسلام روی گردان میشوند. برخی به جهت مطرح و مشهور شدن، کافر و مرتد میشوند، مثل کسروی و سلمان رشدی. بنابراین گفتهاند: «خَالِفْ تُعرَف» یعنی: مخالفت کن تا معروف شوی.
یکی از کسانی که به ظاهر مرتد است (و در واقع و اصل بیدین بلکه ضد دین) ولید بن یزید است. وی وقتی به قرآن تفأل زد آیه”وَ اسْتَفْتَحُواْ وَ خَابَ کُلُّ جَبَّارٍ عَنِیدٍ”.(1)آمد؛ بنابراین سخت متنفر شد و قرآن را در محلی قرار داد و با تیراندازی به آن این چنین سرود:
أتـوعّـد کــل جبــار عنید
فهـا أنـا ذاک جبـار عنیدُ
اذا ما جئتَ ربـک یوم حشر
فقل یارب مزّقنی الولید(2)
آیا تو جبار هر عنید و سرکش را تهدید میکنی؟ من همان جبار عنیدم. زمانی که روز حشر فرا رسید به خدا بگو که ولید مرا تکه تکه نمود.
این آیه به ترفندی که یهودیان در صدر اسلام به کار میبردند، اشاره دارد؛ سران یهود به پیروان خود دستور میدادند صبحگاهان به اسلام تظاهر کنید و شامگاهان به آن کفر ورزید تا مردم از اسلام گریزان شوند.
ناتمام است؛ زیرا «بسا عقیدههایی که صرفاً مبنایش تقلید است و حتی مزاحم آزادی بشر».(5)به این ترتیب آزاد گذاردن مرتد، خلاف آزادی بشر است.
اگر طبق ماده نوزده منشور جهانی حقوق بشر هر عقیدهای آزاد باشد، عقیده کسی که معتقد است هیچ عقیدهای آزاد نیست، گرفتار پارادوکس و تناقضگویی شده است.
آیا عقیده شیطانپرستان که خونخواری و خوردن مگس و اورهی خود را تجویز میکنند و خود را مطلق العنان و افسار گسیخته میدانند، سبب مرض و نابودی خودشان و دیگران نمیگردد؟ آیا باید گاوپرستان هندوستان که مدفوع گاو را به عنوان تبّرک به سر و صورت خود میمالند، در اعتقاد خود و نشر آن آزاد باشند؟ و از توحید ناب اسلامی محروم؟ آیا در فرانسه بیان عقیده کسی که بر این باور است که آن کشور باید تجزیه شود آزاد است؟ جواب منفی است؛ چرا که گفتهاند: اگر بینی نابینا و چاه است اگر خاموش بنشینی گناه است.
استعمارگران وقتی میخواهند ملتی را تحت سلطه خود درآورند، قبل از هر چیز به فرهنگ آن ملت حملهور میشوند و سپس اقتصاد آنها را نشانه میگیرند. همان کاری که فرعون
مرتکب شد”اسْتَخَفَّ قَوْمَهُ فَأَطَاعُوهُ”(1)و فرعون قومش را ذلیل و زبون داشت تا همه مطیع فرمان وی شدند. ملتی که به هویّت فرهنگی ناب و مستدل خود پایبند باشد، محال است ذلت را بپذیرد.
در واقع مرتد به مقابله با توحید بر میخیزد، آن توحیدی که متعالیترین حقیقت انسانی و بهترین محصول آزادی و عدم مانع در تفکّر و تعقّل بشری در طول تاریخ است.
اسلام عواملی را که سبب نابودی آزادی فکر و توحید ناب است از میان میبرد. وقتی آن عوامل نابود شدند، فطرت انسانی، انسان را به توحید اسلامی فرا میخواند و او را نسبت به آن شایق و چه بسا واصل میگرداند.
1) - زخرف،54.
در مقابل، کسانی هستند که در قلب ایمان دارند، اما به زور و تحمیل، زبان به ارتداد میگشایند تا از دست کفار خلاصی یابند. در حقیقت آنها مؤمن واقعی هستند، مثل عمار یاسر که آیهی “مَنْ أُکْرِهَ وَ قَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالإِیمَانِ”(1)در شأنش نازل شده است.
میتوان گفت: آزادی مرتد بدتر از آزادی پلنگ تیز دندان و گرگ درنده است؛ چرا که آن، روح و روان را و این، تن و جسم را نابود میکند.
قاعده کلی این است: کسانی که در قلب مسلمانند اگر تحت فشار بگویند کافرند، کافر نیستند و افرادی که در قلب کافرند اگر با تحمیل بگویند مسلمانند مسلمان نمیباشند.
اسلام مردم را با برهان و تدبیر به دین متقاعد میسازد، نه با بحران و تحمیل و تزویر و شمشیر. جِهاد و قتال تنها بر علیه کسانی است که به توده و قوم خود اجازه تفکر و اندیشه نمیدهند و حق انتخاب را از آنها سلب میکنند. آنها انسانیت را که برتر از انسان است نابود میسازند، پس آنها از مضرین مردم و پستترین حیوانات درنده خویند.
اگر دین به اکراه بود میبایست حضرت اله قبل از همه، مردم را «کَرهاً او طَوعاً» مسلمان قرار میداد.”وَ لَوْ شَاء رَبُّکَ لآمَنَ مَن فِی الأَرْضِ کُلُّهُمْ جَمِیعًا أَفَأَنتَ تُکْرِهُ النَّاسَ حَتَّی یَکُونُواْ مُؤْمِنِینَ”(3)ای رسول ما اگر خدای تو میخواست، اهل زمین، یکسره ایمان میآوردند. تو کی توانی تا به جبر و اکراه همه را مؤمن و خدا پرست گردانی.
ضمن اینکه از نظر عرف و عقل بلااشکال است که خداوند به جهت وصول انسـان به سعـادت مطلـق سختگـیری نماید. آن سختـگیری که بـاعث سلب آزادی نمیشود و این جز لطف چیز دیگری نیست.
دین اسلام، به خصوص ایمان به خدا، فطری است؛ به این معنا که هم عقل، کلیات آن را تأیید میکند و هم انسان به طور ذاتی و غریزی به آن گرایش دارد و در این خصوص دیگر نیازی به
انبیا و معجزات آنها نیست؛ چون معجزه تنها دلیل صدق پیامبر(صلی الله علیه و آله) است. بنابراین خداوند میفرماید:”قُولُواْ آمَنَّا بِاللّهِ وَ مَآ أُنزِلَ إِلَیْنَا...”(1)؛ بگویید به خدا و آنچه بر ما نازل شدهاست ایمان آوردهایم...؛ و این در جواب یهود و نصاری است که هرکدام میگفتند: ای مسلمانان، یهودی و یا نصرانی شوید(2).
علاوه بر آن، ایمان، قبل از تکلیف است؛ یعنی شخص چون به خدا ایمان دارد میگوید: اکنون مکلف هستم یا نیستم و یا بالغ شدهام یا بالغ نشدهام، و از آن روشنتر و کلیتر، آیه 30 سوره روم است: “فَأَقِمْ وَجْهَکَ لِلدِّینِ حَنِیفًا فِطْرَةَ اللَّهِ الَّتِی فَطَرَ النَّاسَ عَلَیْهَا لَا تَبْدِیلَ لِخَلْقِ اللَّهِ ذَلِکَ الدِّینُ الْقَیِّمُ وَلَکِنَّ أَکْثَرَ النَّاسِ لا یَعْلَمُونَ”(3)پس روی خود را بهطور حنیف،(4)
یعنی با میل از گمراهی به استقامت به سوی دین کن، منظور فطرت و دین خدایی است که او بشر را بر طبق آن فطرت الهی، یعنی توحید آفریده و سرشته است و در آفرینش حضرت حق دگرگونی نیست. این است دین مستقیم ولی اکثر مردم نمیدانند.
دین اصیلی که از آفرینندهی هستیِ ممکن سرچشمه گرفته است، به دلیل هماهنگی با فطرت و ساختار روحی و روانی انسان، به نیازهای روانی و اجتماعی او، به ویژه جوانان پاسخ میدهد و خود را با آنها سازگار مینمایاند. بنابراین آیین حقیقی ریشه در وجود آدمی دارد و میتوان گفت: انسانها بالطبع دینیاند،(5)
مشروط بر این که آن دین از جانب خداوندی باشد که خالق آنها باشد.
روایات در معنای فطرة الله مختلفاند که عبارتند از:1- دین الله، یعنی در بعضی از روایات به جای فطرةالله، دین الله آمده است.
2- توحید، و از همین باب است که پیامبر(صلی الله علیه و آله) فرمود: «هر مولودی بر طبق فطرت توحید به دنیا میآید، سپس پدر و مادر او -ممکن است- او را یهودی یا نصرانی و یا مجوسی کنند، چنانکه شتر، که حیوانی تمام عیار را نتیجه میدهد، آیا شده است که نتیجه ناقص بدهد؟(6)»
3- لا اِلهَ اِلاّ الله و نبوت و ولایت. البته اینها بالاجمال هستند، نه بالتفصیل، چنانکه اگر توحید بالتفصیل منظور شود، مستلزم نبوت و ولایت است.
و از همین باب است که روایت شده اطفالتان را به سبب گریهی آنها نزنید؛ زیرا گریهی آنها در چهار ماه اول، شهادت به «لا اِلهَ اِلاّ الله» است و در چهار ماه بعد، صَلات (دعا و صلوات) بر نبیّ مکرَّم است و در چهار ماه بعد دعا بر پدر و مادر است.
البته این علم اجمالی و فطری است که خود کودک متوجه آن علم فطری و غریزی نیست و علم به علم ندارد؛ به این معنا که احساس حاجت میکند، پس با گریه طلب رفع حاجت دارد و در حقیقت بر طرف کننده حاجت، خداوند سبحان است. بعد که کمی رشد پیدا کرد، از ناحیه پدر و مادرش متوجه میشود که واسطهای میان خود و بر طرف کننده حاجتش وجود دارد، بدون اینکه آن را بشناسد، پس گریهاش طلب رحمت از پرودگارش برای پیامبر(صلی الله علیه و آله) است تا به واسطه نبی، رحمت به او (طفل) برسد، و بالاخره وقتی پدر و مادرش را میشناسد، گریه او دعا برای آنهاست و طلب رحمت برای خودش از طریق آن دو است.(1)
تذکر این نِکات، جوانان را متوجه میسازد که دین و ایمان بسیار عمیقتر از آن است که فکر میکنند. بعضی از آنها تصور میکنند اسلام همان است که بعضی از روشنفکر مآبان و متفلسفین معرفی میکنند و میگویند: ما طالب دین نو و فقه پویا و طرد کننده دین قدیم و فقه سنتّی هستیم؛ در حالی که در حدیث آمده است: «علیکم بالامر العتیق»(2)بر شما باد به امر و کار سنتی.
حقایق و اصول نو و کهنه ندارد. آنها ماوراء زمان و مکاناند؛ زیرا جمله «هر چیزی نو و جدیدش صحیح و مقبول است»، در قدیم هم مطرح و طبق نظر آنها صحیح بوده است و این یعنی سنت گرائی، ضمن اینکه جمله مذکور از نوعی پارادکس و تعارض بر خوردار است.
علاوه بر آن، روشنفکر مآبان انتظار دارند دین بر طبق هوی و هوس آنها پویا شود و بسط پیدا کند که این اومانیستی و خود محوری است، نه خدا محوری. پس باید بر عکس آن باشند؛ یعنی لازم است آنها آن قدر شعور و معرفت دینیشان بالا برود که مطابق دین خدا و رضای او
باشد و این همان «توحید ناب» و «خدا مرکزی» است.
چون فطرت جوان، سالم و دست نخورده است، پس زودتر دین را درک و به آن گرایش پیدا
میکند، چنانکه علی(علیه السلام) به فرزندش امام حسن(علیه السلام) میفرماید: «فبادرتُک بالأدب قبل أن یقسُوَ قلبُک و یشتغلَ لُبُّک»(1)من قبل از آن که قلبت قساوت پیدا کند و عقلت مشغول شود، به ادب کردنت مبادرت ورزیدم.
دلیل آنکه خداوند میفرماید:”وَلکِن أکثَر النَّاسِ لا یَعلَموُن”(2)اکثر مردم نمیدانند، این است که اختلافات و انحرافاتی که در حقایق دینی رخ داده است و بعضی از جوانان آن را پذیرفتند، معلول انحراف و خیانت علما و دانشمندانی است که مأمور ابلاغ دین حنیف و حقیقی به مردم به ویژه به جوانان هستند که به واسطه کتمان کردن آیین صحیح یا توجیه غیر وجیه و ناموجه و نادرست و تحریف مطالب، بر سایرین ظلم میکنند. پس چنانچه این آیین به شکل حقیقی و صحیح در میان جوانان انتشار یابد، به طور طبیعی آن را میپذیرند.
اینکه عدهای از پذیرفتن شریعت حق اِبا دارند به این دلیل است که از آن اطّلاع صحیح ندارند که آن هم طبق بیان قرآن، با کتمان دین حق، به علمای فاسد برمیگردد.”یَا أَهْلَ الْکِتَابِ لِمَ تَلْبِسُونَ الْحَقَّ بِالْبَاطِلِ وَ تَکْتُمُونَ الْحَقَّ وَ أَنتُمْ تَعْلَمُونَ”(3)ای اهل کتاب چرا حق را به باطل مشتبه میسازید تا چراغ حق را به باد شُبَهات خاموش کنید، درصورتی که به حقانیّت آن آگاهید.”وَ لاَ تَلْبِسُواْ الْحَقَّ بِالْبَاطِلِ وَ تَکْتُمُواْ الْحَقَّ وَ أَنتُمْ تَعْلَمُونَ”(4)حق را به باطل مپوشانید تا حقیقت را پنهان سازید و حال آنکه به حقانیت آن واقفید.
ممکن است سؤال شود که اگر دین، فطری و غریزی و فطری است چرا عدهای از جوانان آن را نمیپذیرند؟
در جواب باید گفت صرف اینکه دین یا هر چیز دیگر غریزی و فطری باشد، کافی در پذیرش و عمل بر طبق آن نیست، بلکه علاوه بر آن باید تربیت و تشویق وجود داشته باشد و جوّ و محیط و خانواده و رفیق و سجایا و اخلاق و اراده و تصمیم انسان و... موافق آن باشند و شخص،
انحراف و اشتغال به کارهای ضدّ آن نداشته باشد. برای روشن شدن مطلب به سه مثال اشاره میشود:
انسان طبیعتاً و به نحو استعدادی، خطاط است ولی افزون بر آن باید تمرین کند و علاقه نشان دهد و نتیجه مثبت آن را نیز بداند تا بالفعل خطاط گردد و در آن ماهر شود.
هر شخصی به ویژه هر جوانی، اعم از دبیرستانی و دانشگاهی، فلسفه الهی و حکمت دینی را به طور غریزی دوست دارد، لکن باید مسائل فلسفی در کتابها و بحثهای او وجود داشته باشد و ذهن و رفتار و منش جوان مناسب آن باشد و مطالعاتی نیز در این زمینه داشته باشد تا او عملاً در فلسفه و حکمت رغبت و پیشرفت حاصل کند، یعنی استعداد عقلانی و برهانی او به فعلیت رسد، آن وقت فطری بودن آن به صورت باور و ایمان - که ملازم فعالیت ذهنیِ مناسب آن است- در میآید و به این دلیل است که همه فیلسوف نیستند.
قرآن برای هر فرد، پذیرای فطری دارد، ولی باید زبان عربی و علوم مربوطه را فراگرفت و فرصت و فراغت داشت و دنبال مشغولیّات ضدّ آن نرفت و همچنین با ترتیل، صوت زیبا و درک معانی نیز توأم باشد تا کم کم استعداد قرآنی به فعلیّت در آید و غریزة درک و علاقه آن شکوفا شود؛
اما اگر عدّهای شخص را در این امر استهزا کنند و یا آن شخص اخلاق ضدّ قرآنی داشته باشد و یا احیاناً دزد و قاتل و دنیا طلب باشد و جوّ و محیط و خانواده، مناسب نباشد و رفیق ناباب داشته باشد، چراغ علاقه فطری قرآنی او خاموش میشود.
پس غریزه، لازم و غیرکافی و یکی از علل است؛ یعنی آن، علت ناقصه محسوب میشود. بنابراین باید بقیه علل فراهم شود تا علل، تامّه گردد و غریزه مربوطه، به فعلیّت تامّ خود برسد. آنها علل محدثه و ایجاد کنندهاند و علل مبقیه و بقا دهنده نیز باید باشد. علل موجده و محدثه از اصطلاحات فلسفی(1)اند که اشارتاً در این بحث آمده است.
هر انسان ربّانی و به ویژه جوانان متدیّن به دین فطری؛ یعنی اسلام، از هر قید و بندی آزاد و رها هستند و بهترین حرّیت، بندگی انسان در مقابل خداوند است.
1) - فلاسفه معتقدند خداوند هم موجودات را از کتم عدم به عرصه وجود میآورد و هم آنها را در وجود دوام میبخشد که اولی علت موجده و دومی علت مبقیه است.
حافظ ازجورتوحاشا که بگرداند روی
من از آن روز که در بـنـد تـوام آزادم
جوان با ایمان و تحصیل کرده، خود را از جبر اجتماع و محیط و تاریخ و آداب و رسوم دست و پا گیر و طبیعت جسمانی و غریزه حیوانی آزاد مییابد.
قرآن پیامبر ختمی را اینگونه معرفی میفرماید:”یُحِلُّ لَهُمُ الطَّیِّبَاتِ وَ یُحَرِّمُ عَلَیهِمُ الخَبَائِثَ وَ یَضَعُ عَنهُم إصرَهُم و الاغلَالَ الَّتِی کَانَت عَلَیهِم”.(1)
ولی فرد مادّی، خواهان آزادی و رهایی و هرزگی برای ارضای میل شهوانی و خاموش کردن آتش غضب خویش است. او افسار گسیخته و یله در سمت و سوی شکم و شهوت و شهرت و عیّاشی و کیّافی است. نویسنده سروده است:
اسیر سیرت سِیرت چو گشتهام ای دوست
امیـر انفس و آفـاق بودنـم زانـروست
ژان پل سارتر، آزادی را با خداشناسی در تضاد میبیند. بنابراین خدا را به دلیل اصل آزادی مردود و نامعقول میداند.(2)در حالی که نتیجه رد و طرد عالم قدسانی، گزینش و قبول وساوس شیطانی و هواجس نفسانی و آرزوهای طولانی و غرور و نادانی و اسارت دنیایی است.
طبق بیان مولی امیرالمؤمنین(علیه السلام) هر کسی هوی و هوس را ترک کند، آزاد و دارای حریّت است؛ «مَن تَرَکَ الشَّهوات کان حُرّا»ً.(3)سخن دیگر آن حضرت چنین است: بندهی غیر خودت مباش؛ زیرا خداوند تو را آزاد آفریده است؛ «و لا تکُن عَبدَ غیرک و قد جعلک الله حُرّاً».(4)باز آن حضرت فرموده است: «لِاَن یَکُونَ الحُرُّ عبداً لعَبیدِهِ خَیرٌ مَن أن یَکُونَ عَبداً لِشَهَواتِهِ»(5)
اگر انسان آزاد، به بردگی بندگان خود تن در دهد، بهتر از آن است که بنده شهوت خویش گردد. سخن آن امام همام به بیان دیگر چنین است: «عَبدُ الشَّهوةِ أذَلُّ مِن عَبدِ الرِّقِّ»(6)بنده شهوت خوارتر از بنده بندگی یا بندهی زرخرید؛ یعنی بنده مملوک است، چه آن بندگی باعث خواری در آخرت می شود بخلاف این بندگی و در دنیا نیز گاه هست که خواریی که به سبب آن حاصل میشود زیادتر است از خواری این. حافظ سروده است:
پدرم روضه رضوان بهدوگندم بفروخ
نـاخـلـف باشم اگرمن به جوی نفروشم
و سعدی چنین انشاد فرموده است:
جهان بر آب نهاده است و آدمی بر باد
غلام همـت آنـم کــه دل بـرو ننـهاد
دین اسلام که خاتم و اکمل الادیان است که آن هم بر اساس خاتم و اکمل الانبیاء است، کمال انسان را محدود (به حدود اسلام) میداند؛ یعنی تا جایی که برنامه دینی انسان به حدّی رسید که کاملاً منطبق با خواستههای روحی و عقلانی وی شد و بالاتر از آن تصور نمیشود، متوقف میشود (و انسان دیگر نیازی به مکتب دیگر ندارد)؛ زیرا لازمه ثابت ماندن یک شریعت و قابل نسخ نبودن احکام آن، این است که کمال نهایی فردی و اجتماعی انسان (که همان تقرب به خداست)، همان اندازهای که هست و باید باشد،(1)در آن دین معتبر و در بیانات و نظامات آن منظور گردیده باشد. یعنی فقط اسلام و تقرب انسان باید مد نظر باشد و لاغیر.
و در این که جـوان و به طور کلی انسان در برداشت و استنباط دینی و متـدین شـدن و سیـر و سلوک عقلانی و عملی به حدّی متوقّف نشود هیچ منافاتی میان آنها و اصل اسلام ثابت وجود ندارد.
به بیان بهتر، دین کاملاً به خواستههای عاطفی، قلبی و برهانی جوابگو است. و طرح کلی دین به گونهای است که به رشد و کمال -نسبت به ادیان قبلی- رسیده است چرا که توانسته است انسان را از جهت انسانیّت اشباع کند و از این جهت کاملتر از آن قابل تصوّر نیست، ولی در عین حال انسان هر اندازه که خواست، میتواند از آن بهره گیرد.
بنابراین فاعلیت؛ یعنی اسلام به تمام و کمال خود رسیده است، اکنون نوبت قابلیت؛ یعنی انسان است. قرآن میفرماید:”أَنزَلَ مِنَ السَّمَاءِ مَاءً فَسَالَتْ أَوْدِیَةٌ بِقَدَرِهَا”(2)خداوند از [آسمان تشریع]، آبی [آب شریعتی که مایه حیات درخت تنومند جوان است] نازل کرد، که در هر رودی به قدر ظرفیّتش [در هر جوان به اندازه قابلیّتش] جاری شد. حکما گفتهاند: العطیة بقدر القابلیة و نویسنده در ادامه گفته است: و إن کانت القابلیة هی من الفاعلیة.
طرح کلی دین هیچ منافاتی با پیشرفت فردی و اجتماعی از لحاظ صنعت و زندگی مادی و معیشتی ندارد؛ زیرا اساس شریعت محمدی(صلی الله علیه و آله)، اصل انسان که همان «روح» اوست، میباشد و اگر جسم را به شکل حقیقی و واقعی ملاحظه کرده است از آن جهت است که بدن باید در خدمت حیات معقول انسانی قرار بگیرد، حال اگر از این حیث به دین توجه شود در مییابیم که هیچ نقص و کاستی ندارد.
علاوه بر آن قرآن در عین ثباتش، انعطافپذیر است؛ به این معنا که اگر فرمود: “وَ أَعِدُّواْ لَهُم مَّا اسْتَطَعْتُم مِّن قُوَّةٍ و َمِن رِّبَاطِ الْخَیْلِ”(1)، از کلمه قوه، که به صورت نکره است، به طور کلی نه جزئی میتوان استفاده نمود و هر نیرویی را در هر زمان و مکانی که مورد نیاز است آماده کرد. در عین حال قرآن یک مصداق هم بیان کرده و آن بستن اسبان است که در قدیم بیشتر مورد احتیاج بوده و اکنون نیز در راههای کوهستانی، دهات، جنگهای پارتیزانی و چریکی، مسابقات و... مورد نیاز است.
آنچه اصل است و ثابت، ایمان به خدا و تقرب به او و اعتقاد به عدالت او و معاد و نبوت و امامت است؛ به این معنا که اگر بشر و به خصوص جوان در این مسائل موفق شد، بقیه مسائل متغیر زندگی را خود میتواند حل نماید. آنچه که جوان از عهده حلّش بر نمیآید، دین است، نه مسائل مادی، مثل صنعت، خدمات، تولید، توزیع و... .
مگر شوروی سابق از لحاظ مادی، تکنیک، لغو مالکیّت خصوصی و...، از نظر ظاهربینان، در اوج قله رفعت نبود؟ پس چه شد که روسیه، رو سیاه تاریخ شد؟ آیا جز این نبود که سردمداران و حاکمانشان کالبدهایی خالی از معنویّت داشتند؟
آنها مثل اسرائیلیها ادّعا میکردند که شکست ناپذیرند، ولی با نامهای که از امام خمینی به آنها رسید، شد آنچه شد، یعنی بسیاری از ناشدنیها شدنی شدند و جوانان لبنانی با ایمان به غیب و ولایت مطلقه فقیه، با وجود تجهیزات کم، کاری کردند که سربازان اسرائیل زودتر از موعد مقرّر، فرار را بر قرار ترجیح دادند و رسوای تاریخ شدند و از همه مهمتر شکست فاحش و عقبنشینی آنها در جنگ تجاوزکارانهی هفت هفتهی علیه مردم مظلوم غزه است.
گرایش مردم به خصوص جوانان به اسلام سبب بروز انقلاب اسلامی و ظهور خیزش قرآنی در جهان اسلام شده است.آنها با الگوگیری از ایران شیعی و توأم با امامتِ مطلقه ولی فقیه
1) - انفال،60.
توانستند ثابت کنند که تنها دین اسلام عامل نجات و سعادت مطلق آنها و مردم غرب و شرق، در دنیا و آخرت است.
انشاءالله آنها به زودی پرچم پیروزی مطلق را به دست صاحب اصلی، امام عصر(عج) خواهند سپرد.
اگر جوانان در تقویت ایمان خود به عالم غیب، کوشا باشند میتوانند به سعادت جسمی و مادی و معنوی و روحی در دنیا، و سعادت مطلق ابدی در عالم آخرت برسند، و اما اگر از دین و طاعت حضرت حق و رسولش و ولایت ائمه و جانشینهای عام آنها جدا شوند، نه زندگی شرافتمندانه دنیوی دارند و نه حیات خالص و سراسر خوشبختی اخروی و از این
نظام الهی نیز بی بهره میمانند.
دشمن با تهاجم فرهنگی سعی میکند بهترین نیروها و عصاره جامعه اسلامی را که جوانان هستند، به نیهیلیسم و پوچ و پوک گرایی و به انواع اعتیادهای غیر مشروع و غیر عرفی، به خصوص شیطانپرستی سوق دهد و از جهانبینی الهی، نماز، روزه، استقلال، آزادی معنوی و... دور سازد. خلاصه اینکه اسلام شیعی در هر عصری و نسلی و مصری و مکانی جوابگوی امور مادی و معنوی و دنیوی و اخروی است.
دین میگوید: «حیات انسان وسیعتر از عالم ماده و دنیاست».”وَ إِنَّ الدَّارَ الْآخِرَةَ لَهِیَ الْحَیَوَانُ لَوْ کَانُوا یَعْلَمُونَ”(1)به درستی که زندگانی، به حقیقت دار آخرت است، اگر میدانستند. و اصل بشر، روح و عقل و عاطفه است که ثابت و باقی و واحد است و بدن انسان هر آن، متحول و متبدّل و زیاد و کم و گم و گور میگردد و سرانجام روح از آن جدا میشود. سعدی گفته است:
تن آدمی شریفست به جان آدمیت
نه همین لباس زیباست نشان آدمیت(2)
در هر صورت تن باید در خدمت معنویت و تعالی روان قرار بگیرد، نه اینکه انسان آن را نابود سازد. تنپروری غیر از تقویت و سالمسازی بدن است؛ چرا که گفتهاند: «عقل سالم در بدن سالم است».
این است که روایت شده: «اِنَّ لِبَدَنِکَ عَلَیْکَ حَقَاً(3)» و علی(علیه السلام) فرمودهاست: «مَنْ کَتَمَ الاطّباءَ
مَرَضَهُ خان بَدَنَهُ»(1)کسی که از اطبا مرضش را کتمان کند به کالبدش خیانت کرده است. و امام صادق(علیه السلام) فرموده است: «السِّواک یَذهَبُ بالدَّمعَةِ و یَجلو البَصَرَ»(2)مسواک زدن آب ریزش چشم را میبرد و چشم را جلا میدهد.
و از امام رضا(علیه السلام) نقل شده است: «لَیسَ مِن دَواءٍ اِلا وَ هُوَ یُهَیِّجُ داءً»(3)هر دارویی که
مریض مصرف میکند باعث به وجود آمدن مرض دیگری میشود. و امام باقر(علیه السلام) فرموده است: «ما مِن شیءٍ أبغَضُ الی الله مِن بَطن مملوءٍ»(4)مبغوضترین چیز در نزد خداوند شکم پری است.
اسلام، دنیا و علم تجربی و ماده و جسم انسان و روح او را ضد هم تلقّی نمیکند. «و لذلک حدّ ارسطوطالیس الانسان بالناطق المائت و بالناطق الماشی برجلین و ما اشبه ذلک»(5)
به همین سبب ارسطو انسان را به «ناطق میرا» و «ناطق رونده با دوپا» و نظیر آن تعریف کرده است.
پیامبر(صلی الله علیه و آله) فرمود: «اُطلُبُ العِلمِ وَ لَو بالصِّین» که منظور از آن، علم روز است؛ هر چند کسب آن نیاز به طی مسافت زیاد داشته باشد، چرا که در چین علم دین نبود. بنابراین انسان و به خصوص جوانان عزیز این مرز و بوم، میتوانند به کمک دنیا، تعالی روح پیدا کنند، چنانکه روایت شده: «الدُنیا مَزرعَة الآخِرة»؛ هر چند امام صادق(علیه السلام) فرمودهاست: «منظور از آن (سخن پیامبر)، معرفت نفس است، آن معرفتی که در آن، معرفت ربّ گنجانده شده است».(6)
که منافات با آنچه بیان شد ندارد؛ زیرا تفاوت به اعتبار است.
به این ترتیب دین هیچ تعارض و منافاتی با پیشرفت اقتصادی، سیاست داخلی و خارجی، هنر و جلوههای زیبای زندگی، امور مربوط به تجهیزات نظامی و... ندارد، بلکه به وسیله دین است که میتوان در آن امور توسعه و پیشرفت حاصل کرد، پس خوشبختی بشر در گرو طهارت جامعه است. علی(علیه السلام) میفرماید: «مِن کمال السّعادة السّعی فی اِصلاح الجمهور»(7)از کمال سعادت این است که آدمی در راه اصلاح جامعه مجاهده نماید.
1) - سید هاشم رسولی محلاتی، غررالحکم و دررالکلم، ج2، ص423.
2) - شیخ حر عاملی، وسائل الشیعه، ج2، ص9.
3) - کلینی، روضه کافی، ص273 و وسائل الشیعه، ج2، ص408، باب استحباب ترک المداواة... .
4) - شیخ حر عاملی، وسائل الشیعه، ج24، ص248، باب4.
5) - احمد بن محمد مسکویه، تهذیب الاخلاق و تطهیر الاعراق، ص88 .
6) - قوائم الانوار و طوالع الاسرار، ابوالقاسم شیرازی ص51.
7) - غررالحکم و دررالکلم، ترجمه سید هاشم رسولی محلاتی، ج1، ص650 .
بعضی از جامعهشناسان معاصر بر این باورند که بنابر اصلی که از نفس توحید برمیآید نهتنها میان معاش و معاد و دنیا و آخرت تضادی نیست، بلکه آنها همآهنگ و علت و معلول همند. کسی که در این جا کوردل است در آن جا هم کوردل است. بهشت، عبارت است از باغی که بذرش را در زندگی این جهانی میافشانیم.(1)
این حقیقت در این جا مطرح میشود که مگر دین اسلام نبود که ما را، که هیچ قوه و نیروی نظامی نداشتیم، در مقابل دشمنِ تا به دندان مسلح و مجهز شاه و صدام، پیروز نمود؟ پس همین دین میتواند ما را به طریق اَولی در حال کنونی و زمان صلح نیز به ترقّیات روز افزون مادی و روحی نایل سازد.
این دین، دزدی، تجاوز، کمکاری، فحشا، بزهکاری، خیانت، خِلاف وعده، اعتیاد، بیکاری،
تبعیض، رشوهخواری، عدم اطاعت از پیشوای عادل جامعه و... را تحریم کرده است و به بدکاران وعید عذاب و به خوبان وعده ثواب داده است. آیا اینها عامل پیشرفت زندگی مسلمانان نیست؟
ضمانت اجرایی اعمال خوب و معقول و مدیریت صحیح در حیات فردی و اجتماعی، مربوط به تدیّن به دین اسلام است و تنها همین آیین، زندگی خوب دنیوی و سلامتی و امنیّت جامعه و سعادت مطلق فردی را تضمین میکند و لاغیر. بعضی از غربیها به بعضی از دستورات اسلامی عمل کردند و به پیشرفت آن چنانی نایل آمدند و مسلط بر ما شدند.
اگر صرفاً مادیّت اُسّ و اساس باشد مسلماً زندگی مادّی هم مختل میشود. محصول لائیک و بی دینی و سکولاریسم و جدایی دین از زندگی، جز عقده، اعتیاد، خودکشی، مرضهای روحی و مقاربتی، قطع نسل، قتل، اختلال در امنیّت و... چیزی به دنبال ندارد.
آنچه پایه پر مایه است، آرامش است نه آسایش که اولی، دومی را به دنبال میآورد. بیشتر آمریکاییها و اروپاییها آسایش و رفاه دارند، ولی اطمینان خاطر و آرامش قلبی و وقار و سکینت ندارند و آنها در واقع آسایش هم ندارند؛ چرا که آرامش، اساس آسایش است؛ یعنی بی دینی آسایش را میبلعد.
اساساً همه تمدنها، فرهنگها، اخلاق، ادبیات، هنر، عرفان، برهان، ایمان، کتابت، پوشش، ظرافتها و...، از انبیا و جوامع دینی و الهی سرچشمه گرفته است.
1) - علی شریعتی، زیر بنای توحید، ص21.
چنانچه ایمان به غیب، مبنای مردم، خاصّه جوانان و به خصوص جوانان تحصیلکرده نباشد، هر کاری بیهوده است. این نظر را، هم تاریخ و هم عقل و هم وجدان بشری و هم تجربه تأیید میکند که نظیر آزموده را آزمودن خطاست؛ حافظ چه خوب گفته است:
هر چند کازمودم از وی نبود سودم «مَن جَرَّبَ المجرّب، حلت به الندامة(1)».
پس تنها نباید مرزهای ورود مواد مخدره و... را بست، بلکه لازم است جوانان را نیز با فرهنگ غنی اسلام آشنا نمود و کتابخانه و کتابخوانی و کتب مربوطه را در فضای مناسبی افزایش داد و و از آن سو نیز باید مانع بعضی از روشنفکران خود فروخته شد، که مغز جوانان معصوم را از دین تهی میکنند.
گفتنی است: «افرادی مانند اقبال لاهوری که وحی را تجربه درونی پیامبر(صلی الله علیه و آله) میدانند تا بتوانند الگوهای سنتی را کنار بزنند و راه گریزی از خطاپذیری وحی و دین پیدا کنند و نقش پیامبر(صلی الله علیه و آله) را در تعبیر تجربهی باطنی با مقتضیات زمان و مکان هماهنگ سازند»(2)،
چقدر سخیف فکر میکنند و در اشتباه فرو رفتهاند. او اسلام را با مسیحیت مخلوط نموده است.
دین بر طبق قرآن و برهان، همان اسلام است. قرآن میفرماید:”إِنَّ الدِّینَ عِندَ اللّهِ
الإِسْلاَمُ”(3)همانا دین پسندیده در نزد خدا اسلام است؛ چرا که اسلام، تسلیم محض در مقابل خداوند است و طبق بیان آن کتاب مقدس:”وَ مَن یَبْتَغِ غَیْرَ الإِسْلاَمِ دِینًا فَلَن یُقْبَلَ مِنْهُ”(4)هیچ دینی غیر از اسلام قبول نیست؛ این دین، دارای مراتب و ضعف و شدت است:
اولین مرحله اسلام، قبول ظاهر اوامر و نواهی آن است که با اَدای شهادتین تحقّق مییابد، خواه آن در قلب نفوذ پیدا کند یا نفوذ نکند و قلب با آن مخالفت کند. چنانکه خداوند میفرماید:”قَالَتِ الْأَعْرَابُ آمَنَّا قُل لَّمْ تُؤْمِنُوا وَلَکِن قُولُوا أَسْلَمْنَا وَ لَمَّا یَدْخُلِ الْإِیمَانُ فِی قُلُوبِکُمْ”(5)اعراب بادیهنشین گفتند: ما ایمان آوردیم، بگو: ایمان نیاوردید ولیکن بگویید: اسلام آوردیم
و هنوز ایمان در قلبهایتان داخل نشده است.
دومین مرحله اسلام، اولین مرحله ایمان است که آن، اقرار و اعتقاد قلبی و اجمالی و سربسته به معنای شهادتین است که لازمه آن، عمل در غالب فروع دین است. به عبارت روشنتر، تسلیم و انقیاد قلبی به اکثر اعتقادات حقهی تفصیلی همراه با اعمال صالح است، اگرچه ممکن است در بعضی موارد تخطّی و تخلفی به وجود میآید.
چنانکه خداوند در وصف متّقین میفرماید:”الَّذِینَ آمَنُوا بِآیَاتِنَا وَ کَانُوا مُسْلِمِینَ”(1)آنان کسانیاند که به آیات ما ایمان آوردند و تسلیم امر ما شدند. که این اسلام (در این آیه) بعد از ایمان، غیر از اسلام مرحله اول است.
سومین مرحله از اسلام، مرتبه دوم ایمان است و آن اعتقاد تفصیلی به تمام حقایق دینی است، چنانکه خداوند میفرماید: “إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِینَ آمَنُوا بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ ثُمَّ لَمْ یَرْتَابُوا وَ جَاهَدُوا بِأَمْوَالِهِمْ وَ أَنفُسِهِمْ فِی سَبِیلِ اللَّهِ أُوْلَئِکَ هُمُ الصَّادِقُونَ”(2)به درستی مؤمنان واقعی کسانی هستند که به خدا و رسول او ایمان آوردند و بعداً هیچگاه شکّ و رَیبی به دل راه ندادند و در راه خدا با مال و جانشان جهاد کردند. اینان به حقیقت راستگو هستند.
وقتی نفس به ایمان مذکور انس گرفت و به اخلاق مناسب آن متخلق شد و متمکن و توانا گردید، سایر قوای حیوانی و سبعی، از جمله قوای مایل به هوسهای دنیا و لذایذ و زخارف فانی آن، رام آن اخلاق میشوند و انسان به گونهای خدا را میپرستد که گویی او را میبیند. پس چنانچه او را ندید، حداقل معتقد است خداوند او را میبیند.
پیامبر(صلی الله علیه و آله) فرمود: «اُعبُدِ الله کأنّک تَراه فإن لم تکن تَراه فإنّه یَراک(3)»؛ خداوند را به نحوی عبادت کن که گویی او را میبینی، پس اگر او را ندیدی، او تو را میبیند. او در باطن و سِرّش، چیزی را نمییابد که حاکی از عدم انقیاد نسبت به امر و نهی خداوند و پیامبر(صلی الله علیه و آله) باشد تا باعث سخط و غضب از ناحیه قضا و قدر حضرت حق برای او گردد، چنانکه خداوند فرمود:”فلا وَ رَبِّکَ لاَ یُؤْمِنُونَ حَتَّی یُحَکِّمُوکَ فِیمَا شَجَرَ بَیْنَهُمْ ثُمَّ لاَ یَجِدُواْ فِی أَنفُسِهِمْ حَرَجًا مِّمَّا قَضَیْتَ وَ یُسَلِّمُواْ تَسْلِیمًا”(4)و نیز فرمود:”وَ الَّذِینَ هُمْ عَنِ اللَّغْوِ مُعْرِضُونَ”.(5)
و از همین باب است آیه:”إِذْ قَالَ لَهُ رَبُّهُ أَسْلِمْ قَالَ أَسْلَمْتُ لِرَبِّ الْعَالَمِینَ”(1)چون خداوند به حضرت ابراهیم(علیه السلام) فرمود: تسلیم شو، آن حضرت در جواب ادیبانه و ظرافتمندانه خود فرمود: تسلیم پرودگار عالمیان شدم که این امر تشریعی و اختیاری، نه امر تکوینی، است و در آغاز عمر او بوده است.
و در این مرحله، رضا، تسلیم، تحمل، صبر، زهد کامل، وَرَع، حبّ (به اهل بیت(علیه السلام))، و دشمنی (نسبت به هوی و هوس و کفار و دشمنان اهل بیت(علیه السلام)) به معنای کامل خود میرسند.
حکم و حالِ انسان در این مرحله، حال عبد مملوک نسبت به مولایش است و آن تسلیم صرف در قبال اراده و رضای اوست و حال و امر، در (قبول و باور به) مالکیت پرودگار عالمیان، جدّاً بیشتر است، بلکه اصلاً قابل مقایسه نیست. (وی باور دارد که) او(خداوند) حقیقت مالکیّتی را دارد که غیر از او هیچ چیز در ذات و صفات و افعال خود استقلال ندارد و این همان امکان فقری و هویّت تعلّقی صدرایی است که (ممکنات نسبت به حضرت حق دارند که) در حکمت متعالیه اثبات میشود.
هیچ اگر سایه پذیرد منم آن سایه هیچ که نه از هیچ نشان است و نه از سایه هیچ
چهارمین مرحله دین و اسلام، سومین مرحله از ایمان است که چه بسا عنایت ربانی شامل حال انسان در مرحله سوم ایمان بشود و این حقیقت را به صورت باور و ایمان به او نشان دهد که مالکیت تنها از آن خداست و هیچ چیزی سِوای او، به هیچ وجه، مالکیت نسبت به خودش، جز به اذن او ندارد و هیچ ربّی غیر از او واقعی نیست و این مقام و توفیق و افاضه الهی است که اراده انسان در آن بیتأثیر است. انسان در این مرحله تکویناً مصداق فرمان حضرت حق میشود.
گویا قول حضرت ابراهیم و اسماعیل(علیه السلام) که به خدا میگویند:”رَبَّنَا وَ اجْعَلْنَا مُسْلِمَیْنِ لَکَ وَ مِن ذُرِّیَّتِنَا أُمَّةً مُّسْلِمَةً لَّکَ وَ أَرِنَا مَنَاسِکَنَا”(2)، اشاره به این مرحله، که مرحله چهارم از دین اسلام است، داشته باشد و این، مینماید که یک امر تکوینی و خارج از خواست آنها باشد؛ یعنی درخواست اسلام و ارائه مناسک حج به آن حضرت و پسرش اسماعیل، درخواستی است که زمامش به دست آن دو نیست.
گفت همان الله تو لبیک ماست
آن نیاز و سوز و دردت پیک ماست
پنجمین مرحله اسلام و دین، همان مرحله چهارم ایمان است و آن فراگیری آن حالت مذکور در تمام شئون انسان است، یعنی درک و ایمان و اعتقاد به اینکه در تمام احوال و افعال
و ازمان، او هیچ است یا هیچ نیست و تمام وجودش مصداق آن معنا است. چنانکه خداوند فرمود:”أَلا إِنَّ أَوْلِیَاءَ اللّهِ لاَ خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لاَ هُمْ یَحْزَنُونَ * الَّذِینَ آمَنُواْ وَ کَانُوا یَتَّقُون.”(1)
پس چنین مؤمنی باید به یقین رسیده باشد که هیچ استقلالی برای هیچ چیز جز خدا وجود ندارد و هیچ سببی نیست مگر به اذن حضرت حق، تا او این قدرت را داشته باشد که خود را در مقابل مکروهات و بلاها کنترل کند، و خود را نبازد و جَزَع و فَزَع و حَزَن و اَسَف در مورد ناملایمات، چه واقعی و چه محتمل، به خود راه ندهد و الا نمیشود که از هیچ چیز ترس و دلهره نداشته باشد و هیچ امری او را محزون و ناراحت و یا سر مست نکند. پس اسلام و دین، بعد از اسلام مرحله چهارم است.
امام خمینی فرمود: «من هیچ موقع از دشمن نترسیدم و این دشمن بود که از من میترسید». این قدرت، حاصل از یقین و عبودیت در حدّ بالاست. او وقتی به پیروزی رسید همان حالت ایمانی سابق خود را همچنان دارا بود و حفظ میکرد.
پس ای جوان دلیر و دلبر و برومند! تدبّر کن و بیندیش که چه سرمایه دینی و معنوی عظیمی داری که به هیچ وجه قابل مقایسه با دنیا و ما فیها و ادیان دیگر نیست، و نکند ظاهربینان تو را فریب دهند که قرآن در وصف آنها فرمود: “یَعْلَمُونَ ظَاهِرًا مِّنَ الْحَیَاةِ الدُّنْیَا وَ هُمْ عَنِ الْآخِرَةِ هُمْ غَافِلُونَ”(2)اکثر به امور ظاهری دنیا آگاهند و از عالم آخرت به کلی بی خبرند.
البته همین حالت هم میتواند درجاتی داشته باشد که بحث آن از حدّ این بحث خارج است.
وقتی اصول دین، فطری و غریزی و عقلانی است، پس درک آن برای عموم مردم، به ویژه جوانان فرهیخته سهل و مقبول است و طبق روایاتی از پیامبر(صلی الله علیه و آله) فروع آن هم آسان است؛ به این معنا که هدف احکام عملی، مشقّت و رنج دادن به مکلّفین نیست، بلکه تربیت و شکوفایی استعدادهای اوست؛ مثلاً اگر شخصی برای وضو و غسل آب پیدا نکرد باید تیمم کند، آن هم نه اینکه همه بدن را در تیمم بدل از غسل به خاک آلوده کند، بلکه قسمتی از آن را که اهل بیت(علیه السلام)
معین فرمودهاند که همان تیمّمی است که معمول است و الا و در غیر این صورت آیین محمدی(صلی الله علیه و آله) سخت بود و بسیاری از دین خارج میشدند. مولانا در مثنوی فرموده:
سخت گیری و تعصّب، خامی است
تا جنینی، کار خون آشامی است
نقل میکنند عمار یاسر یا بنا بر نقل بعضی عمر، نزد پیامبر(صلی الله علیه و آله) آمد و عرضه داشت: جنب شدم و آبی هم نداشتم تا غسل کنم. حضرت پرسید: در این صورت چه کردی؟ عرضه داشت تمام لباسهایم را در آوردم و بر زمین غلت زدم! حضرت فرمود: الاغ چنین میکند!!! سپس آن حضرت از «باء» در آیه”فَامْسَحُواْ بِوُجُوهِکُمْ وَ أَیْدِیکُم مِّنْهُ”(1)استفاده کرد و دستورات لازم را به او داد.(2)
خداوند در دنباله آیه میفرماید:”مَا یُرِیدُ اللّهُ لِیَجْعَلَ عَلَیْکُم مِّنْ حَرَجٍ وَلَـکِن یُرِیدُ لِیُطَهَّرَکُمْ وَ لِیُتِمَّ نِعْمَتَهُ عَلَیْکُمْ لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ”(3)خداوند نمیخواهد به ضرر شما حَرَج و مشقّتی قرار دهد، بر عکس اراده او این است که شما را از لحاظ روحی پاک کند (چون وضو، غسل، و تیمم اسباب طهارتند) و نعمتش را (که دین است) بر شما تمام نماید. شاید شکرگزار باشید.
روایت شده که پیامبر(صلی الله علیه و آله) فرمودند:«ما بُعِثْتُ بِالرَّهبانیَّةِ الشّاقَّةِ ولکن بالحَنیفیة السَّمحَةِ»(4)من به رهبانیت و کنارهگیری، آن هم با اعمال سخت(و دنیاگرایی یهود) برانگیخته نشدهام ولی به دین حقگرا و معتدل و سهل و آسان مبعوث گردیدم. باز روایت شده که آن حضرت فرمود:«بُعِثْتُ علیکم بِالحَنیفیة السَّمحة السَّهلة البَیضاء».(5)
اساساً قرآن و عرفان و برهان از یکدیگر جداییناپذیر و مؤید یکدیگراند(6)و میتوان گفت: وحی، عمق عرفان و عرفان، عمق برهان و برهان و فلسفه، عمق علوم تجربی و علوم تجربی، عمق حواس باطنی و حواس باطنی، عمق حواس ظاهری و حواس ظاهری، عمق پدیدارهای مادی و بدناند. در اسفار آمده است: حاشی الشریعة الحقة الهیة البیضاء أن یکون احکامها مصادمةً للمعارف الیقینیة الضروریة و تبّاً لفلسفة یکون قوانیها غیر مطابقة للکتاب والسنة(7)از
1) - مائده،6.
2) - المیزان، علامه طباطبائی، ج5، ص238.
3) - مائده،6.
4) - مجمع البحرین، الشیخ فخرالدین الطریحی، ج2، ص374 ذیل کلمه سمح.
5) - من لایحضره الفقیه، شیخ صدوق، ترجمه غفاری، ج1، ص406.
6) - سبزواری، شرح المنظومة، منطق، ص47، پاورقی شماره 36، به کوشش حسنزاده، تابستان 1369.
7) - ملاصدرا، الاسفار، ج8، ص303.
شریعت حق و الهی و روشن دور است که احکام و قوانینش با معارف یقینی و ضروری فلسفه، در تعارض باشد. و هلاک باد فلسفهای که قوانینش مطابق با کتاب آسمانی و سنت نبوی نباشد.
تلاش مبلّغین و اندیشمندان اسلامی باید بیشتر متوجه جذب و کشش معنوی جوانان باشد؛ زیرا کودکان که مکلف نشدهاند و پیران نیز خلق و خویی، چه مثبت و چه منفی، که پیدا کردهاند به صورت ملکه و عادت درآمده است و تغییر آنها بسیار دشوار است.
علاوه بر این، سالخوردگان بیشتر در شرف مسافرت از سرای فانی به سرای باقیاند، ولی جوانان، مخصوصاً جوانان دبیرستانی و دانشگاهی و فرهیختگان بازاری و کارگر و... به گونهای هستند که بهتر میتوان آنها را به دین دعوت نمود، زیرا هیچ صفتی در آنها به صورت ملکه در نیامده است و اگر خصوصیت منفی در آنان وجود دارد به صورت حال و غیر مستحکم است که میشود آن را به آسانی تغییر داد. ضمن اینکه از کودکان نیز نباید غافل ماند، به دلیل اینکه دشمن بیشتر کشتن کودکان را نشانه میگیرد.
به ویژه اینکه پیامبر(صلی الله علیه و آله) فرموده است: «لاَنْ یَهدیَ اللهُ علی یدیک رجلاً خیرٌ لک مما طلعت علیه الشمسُ و غَرَبت»(1)
این که خداوند به دست تو ای علی مردی را هدایت کند، برای تو از همه چیزهائی که خورشید بر آنها طلوع و غروب میکند بهتر است.
نقل میکنند جهانگیرخان قشقایی که از فقیهان بزرگ عصر خود بود، در جوانی شاهنامه خوان و تار زن بود. در یکی از روزها از سمیرم به اصفهان آمد تا تار خرابش را تعمیر کند. از شخصی سراغ تار ساز را گرفت. او تار ساز معروف جلفا را به وی نشان داد و در ضمن به او گفت: ای جوان! دنبال علم و دانش برو که از تار زدن خیلی بهتر است. گفته آن ناصح دلسوز در وی اثر خود را گذاشت. از این رو، تار زدن را کنار گذاشت و با عشق زیادی به فراگیری علم پرداخت و یکی از بزرگان حکما و فقها و مدرسین اصفهان گردید.(2)
افزون برآن، ثمرهی شجرهی درخت تنومند جوانِ تربیت شده به معرفت و اخلاق مذهبی، مدتها دوام دارد و دیگران قادرند از او بهرهها ببرند، اما در این خصوص باید به چند مسأله توجه کرد:
در زبان عربی به جوانی، «شَباب»، و به مرد جوان، «شابّ» و به زن جوان، «شابّه» میگویند. عقیده بر این است که شباب و جوانی، از زمان بلوغ تا چهل سال است.(1)
بعضی آن را از سن سی تا سن چهل میدانند.(2)در حدیث آمده است که سی ساله جوان است «ابن ثلاثینَ سَنَةً یسمّی شابّاً».(3)ابن منظور هم جوان را شصت ساله میداند: «اذا بلغ الرجل ستین...».(4)
این نظر با کلام پیامبر(صلی الله علیه و آله) که فرمود:«أکثرُ اعمارِ امّتی ما بین السِّتِّین و السَّبعین»(5) بیشترین عمر امّت من بین 60 تا70 سال است»، منافات دارد.
قرآن میفرماید: “أَوَلَمْ نُعَمِّرْکُم مَّا یَتَذَکَّرُ فِیهِ مَن تَذَکَّرَ”(6)آیا به شما به مقداری که برای یک نفر ممکن باشد فکر کند و پند گیرد و در امور دین و عواقب حالش نظر کند، مشروط بر اینکه بخواهد فکر کند و متذکر شود، عمر ندادیم؟ که در مقدار آن اختلاف است. بعضی آن را سی سال دانستهاند. از علی(علیه السلام) روایت شده که فرمود: «عمری که فرزند آدم نمیتواند بهانه بیاورد که نمیتوانستم بیندیشم و...، شصد سال است(7)». و عدهای چهل سال را نیز گفتهاند. از امام صادق(علیه السلام) روایت شده است: «آن آیه توبیخ و سرزنش کسی است که هیجده ساله
است(8)و از فرصت استفاده نمیکند».
بعضی ملاک رشد را تنها به سن میدانند و بر این اساس ابوبکر پیر را بر علی(علیه السلام) جوان ترجیح دادند، که درست نیست؛ چراکه قرآن میفرماید:”إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِندَ اللَّهِ أَتْقَاکُمْ....”(9)
دلیل دیگر اینکه از پیامبر(صلی الله علیه و آله) روایت شدهاست: «لیس الاکبرُ هو الافضلُ بل الافضلُ هو الاکبرُ»(10)اکبر، افضل نیست بلکه افضل، اکبر است.
1) - المنجمد، معلوف، ذیل کلمه شباب.
2) - سیاح، فرهنگ بزرگ جامع نوین، ذیل کلمه شباب.
3) - مجمع البحرین، الشیخ فخرالدین الطریحی، ج2، ص85.
4) - لسان العرب، ابن منظور، ج7، ص12.
5) - نک: مصباح الانس، الفناری، ص646، 1374؛ شرح فارسی شهاب الأخبار، ص82، باب1.
6) - فاطر،37.
7) - علامه طباطبایی، المیزان فی تفسیر القرآن، 17/51.
8) - مجمع البیان، فضل بن حسن طبرسی، ج7-8، ص641 .
9) - حجرات،13.
10) - ناسخالتواریخ، حالات رسول(صلی الله علیه و آله)، سپهر، ص378؛ بحارالأنوار، ج21، ص123.
حقیقت انسان نه مذکر و نه مؤنث است و منحصراً نفس انسان مورد خطاب الهی است؛ یعنی صرف زن و مرد بودن در ارزشها و ارزشمند بودنها و ضدّ آنها تأثیر ندارد، بلکه تنها روح، صاحب درجه و درکه و دارای ایمان و کفر است و جز تقوی، هیچ معیار و مقیاسی برای کمال و سیر و سلوک و معراج مؤمن وجود ندارد.(1)و صرف زمان و عمر، وسیله سنجش نیست.
نهایت اینکه، در بهشت همه جواناند و مویی بر صورت احدی نمیروید؛ زیرا پیامبر(صلی الله علیه و آله) فرمود: «اهلُ الجنّةِ جُرْدٌ مُرْدٌ مُکَحَّلونَ»(2)اهل بهشت جوانان بی مویِ مطلق و مردان بی ریش اند [پسران خوبروی] و سرمه کشیده.
همچنین آن حضرت فرمود: «إنّ اوّلَ زُمرةٍ یَدخُلونَ الجنّةَ علی صورةِ القمرِ لیلةَ البدرِ ثم یَلونَهم علی اشدِّ کوکبٍ دُرِّیٍّ فی السَّماء اضائةً»(3)
اولین دستهای که داخل بهشت میشوند دارای صورتی هستند که مثل ماه شب چهاردهم میدرخشند، سپس کسانی که مانند کوکب و ستارهی بزرگ در نهایت درخشندگی هستند به دنبال آنها وارد جنت میشوند.
در مقابل، آن حضرت در وصف اهل نار فرمود: «ضرس الکافر یوم القیامة مثل جَبَل اُحُد»(4)دندان کافر در روز قیامت مانند کوه اُحد است. و نظیر آن، گفتار آن حضرت است که فرمود: «بعضی مردم در روز قیامت با صورتهایی محشور میشوند که صورتهای بوزینگان و خوکان نسبت به آنان زیباست».
و مانند آن، روایتی است که: «مخالف امام به گونهای محشور میشود که سر او مثل سر الاغ است». ملاصدرا مخالف امام را مخالف امام در افعال نماز جماعت نیز دانسته میفرماید:«من خالف الامام فی افعال الصلاة یحشر و رأسه رس الحمار»(5). درواقع وی مأموم را که در نماز جماعت جلو یا عقب میافتد احمق معرفی میکند(6).
تمام این روایات مربوط به تجسم عمل است، نه اینکه جسم و ظاهر و زمان اصالت داشته باشد و اگر زمان و مکان، سعد یا نحس داشته باشد مربوط به انسان سعید یا منحوسِ واقع در آنهاست.
جوانان باید بدانند که به تجربه ثابت شده که قابلیت تعلیم و تربیت در دوران جوانی به خصوص کودکی بسیار زیاد است. ارزش یک سال دوران پیش از بلوغ چند برابر دوران بلوغ و یک سال دوران بلوغ چند برابر دوران جوانی و یک سال دوران جوانی چند برابر دوران کهولت و میانسالی است و همچنین است دوران کهولت نسبت به پیری.
صوفی ابن الوقت باشد ای رفیق!
نیست فردا گفتن از
شرط طریق(1)
باید دانست سالک اول ابن الوقت است، بعد که بالا میآید و محیط بر زمان و مکان میشود ابوالوقت میگردد و آن هنگام به طی الزمان و طی الارض دست مییابد و چنین انسانی ابوالاقات و ابوالازمان و ابوالامکنه میشود(2).
جوانی فیض الهی است و فیض بالاتر از آن، شب زندهداری است. پیامبر(صلی الله علیه و آله) فرمود: «اِن لِربِّکم فی ایامِ دَهرِکم نفحاتٍ اَلا فتَعَرَّضوا لها و لا تعرضوا عنها»(3)در ایام زندگی شما، لحظاتی فرا میرسد که در معرض نسیم حیاتبخش الهی قرار میگیرید، پس خود را در مسیر فیض الهی قرار دهید و از آن اعراض نکنید.
و نیز آن حضرت فرمود: «اِنّ لله مَلَکاً یَنزِلُ فی کلِّ لیلةٍ فیُنادی یا ابناءَ العِشرینَ جِدّوا و اجتَهِدوا»(4)خداوند فرشتهای دارد که هر شب نازل میشود و ندا در میدهد که ای جوانان بیست ساله جدیّت کنید و برای نیل به سعادت مطلق اجتهاد و مجاهده نمایید. مولوی در این خصوص چنین میسراید:
اندر این ره میتراش و میخراش
تــا دم آخـر دمـی
فـارغ مـبـاش(5)
دوران شباب، ایام مؤاخذه و مسئولیت و بیداری و به خود آمدن و تعلیم دیدن و تربیت شدن و کمال جدیت در احراز کمالات معنوی است و الا جوان مصداق سخن امام باقر(علیه السلام) میشود که فرمود: «قال موسی: یا ربِّ أَیُّ عِبادِک ابغضُ الیک قال جیفَةٌ باللّیل بَطّال بِالنّهارِ»(6)حضرت
1) - مثنوی مولوی، دفتر اول، ص9.
2) - حسن زاده آملی، دروس سرح اشارات و تنبیهات، نمط 9، ص، 177، 1394
3) - فیض کاشانی، حسن دیلمی، محجة البیضاء، ج5، ص.15.
4) - ارشاد القلوب، حسن دیلمی، ترجمه طباطبایی، ص129؛ مستدرک الوسائل، ج12، ص157.
5) - مثنوی مولوی، دفتر اول، ش1822.
6) - سفینة البحار، شیخ عباس قمی، ج2، ص624؛ بحارالأنوار، ج73، ص180.
موسی(علیه السلام) از خداوند پرسید کدام دسته از بندگان بیشتر مورد غضب تواند؟ خداوند فرمود: کسانی که در شب مثل مردار در خوابند و در روز عاطل و باطلند. او نیز از موارد«خرسی شاهی و پالان دو هزار(1)» است.
در نتیجه فرصت طلایی جوانی از دست میرود که ثمره آن بر دادن ای دریغاست. علی(علیه السلام) فرمود: «اِنتَهَزوا فُرَصَ الخَیر فإنَّها تَمُرُّ مَرَّ السَّحاب»(2)فرصتهای خیر را غنیمت بشمارید که به راستی همانند گذشتن ابر بهاری میگذرد. سعدی میگوید:
ای که پنجاه رفت و در خوابی
مگـر این پنـج روزه دریابــی(3)
دیگری گوید:
بر لب جوی نشین و گذر عمر ببین
کاین اشارت ز جهان گذران ما را بس(4)
در این خصوص قرآن چه زیبا فرموده است: “وَ ابْتَغِ فِیمَا آتَاکَ اللَّهُ الدَّارَ الْآخِرَةَ وَ لَا تَنسَ نَصِیبَکَ مِنَ الدُّنْیَا وَ أَحْسِن کَمَا أَحْسَنَ اللَّهُ إِلَیْکَ وَلَا تَبْغِ الْفَسَادَ “(5)از چیزهایی که خداوند به تو داده است دار آخرت را طلب کن و نصیب و بهرهات را از دنیا [برای قیامت] فراموش مکن و نیکویی کن، چنانکه خداوند در مورد تو نیکویی کرد.
در تاریخ حیات و زندگی معقول و منقول خویش هیچ چهار فرمانی به این شیوایی و زیبایی و خلاصه و با اشاره و تام و کامل، که اولی امر و دومی نهی و سومی باز امر و چهارمی دوباره نهی باشد، ندیده و نخواهم دید. چه خوب است که آنها با سه اصل عملی در آیین زردشت مقایسه شود که عبارتند از: گفتار نیک و پندار نیک و کردار نیک(6)و با هشت قانون بودا، مثل دیدگاه درست و اندیشه درست و رفتار درست و... (7)
سنجیده شود تا دانسته شود تفاوت راه از کجاست تا به کجا.
ضمن اینکه جوانان باید متوجه باشند که جوانی و فراغت و ثروت، مفسده و هلاکت دارد و
آنها از دامهای مهم شیاطین است.
إن الشباب و الفراغ و الجِدَة
مفسدة للمــرء ایُّ مفسدة(1)
آن شعر به این معناست که:
جوانی و بیکاری و خواسته
بسی فتنهها زین سه برخاسته(2)
و بنابر گفتار حضرت علی(علیه السلام) «از صحت، قوت، فراغت، جوانی، نشاط و ثروت برای طلب آخرت غافل مشو»(3).
و باز آن حضرت فرمود: «ما اَقرَبَ الدّنیا مِن الذَّهابِ و الشَّیبَ مِن الشَّبابِ»(4)چه نزدیک است به دنیا، گذران و رفتن و به جوانی، پیری و در هم شکستن و نیز فرمود: «فَهَلْ یَنْتَظِرُ اهلُ بَضاضَةِ الشّباب الّا حَوانِیَ الهَرَمِ»(5)کسی که در عنفوان جوانی و نیرومندی است، آیا جز در انتظار خمیدگی پیری است؟
انسان وقتی پیر و فرسوده و فرتوت شد نه فقط قدرت جوانی و شادابی را، بلکه توان جذب مواد غذایی و قوت بدنی و لذتها و خرّمیهای شباب و... را نیز از دست و کف میدهد و میگوید:
آن قوّت جوانی، آن صورت بهشتی ای بیخرد تن من، از دست چون بِهَشتی؟
از پیران باید پرسید جوانی چیست، زیرا «هرچه در آینه جوان بیند ـ پیر در خشت خام آن بیند(6)»،
نه از جوانان مگر جوانی که به فیض الهی نایل آمده است. نعم قول اسماعیل بن قاسم بن سوید:
فیالیتَ الشّبابَ لنا یعوُد یوماً
فاخبرَه بما فَعَلَ المَشیبُ(7)
یعنی: پس ای کاش جوانی روزی برگردد تا خبرش کنم که پیری چه به سر من آورد.
علی(علیه السلام) فرمود: دو چیزاند که کسی فضل و قدرشان را نمیشناسد مگر اینکه آن دو را از
1) - هاشمی، جواهرالبلاغة، ص324.
2) - نک: بهشتی، غایات و مبادی، ص315.
3) - فضل بن حسن طبرسی، مجمع البیان، ج8-7، ص416.
4) - غررالحکم و دررالکلم، ترجمه سید هاشم رسولی محلاتی، ج1، ص604.
5) - نهجالبلاغه، خطبه غراء، خطبه82.
6) - سندبادنامه، محمد سمرقندی و لغتنامه دهخدا، خشت.
7) - الجامع الشواهد، محمدباقر الشریف، ج2، ص252.
دست بدهد: یکی جوانی اوست و دیگری عافیت و سلامتی؛ «شَیئانِ لایَعرِفُ فَضلَهما الاّ مَنْ فَقَدَهما: الشَّبابُ و العافیةُ».(1)
حافظ در این مورد چه خوب سروده است:
کاروان رفت و تو در خواب و بیابان در پیش وه که بـس بـیخـبـر از غلغل چندین جرسی
یک جوان باید سعی نماید عمر خود را به وسیله عوامل ظاهری همچون ورزش و تغذیه سالم و مقوی و عدم استرس و همّ و غم و غصه و عوامل باطنی و معنوی مانند ایمان و ترک گناه، طولانی و همراه با صحت نماید. امام زینالعابدین میفرماید: و الذنوب التی تعجّل الفَناء قطیعة الرحم و...(2)گناهانی که زندگی را به فنا و نابودی میکشاند عبارتند از: قطع رحم و سوگند دروغ و دروغ و زنا- ان لقمان (علیه السلام) کان یقول: یا بُنَیَّ ایاک و الزنا، فان اوله مخافة و آخره نَدامة-(3)و ستم و سد معبر و ادعای پیشوایی غیرحق بر مسلمین(از همه امور سریعتر برای فنا کشتن پدر است).
اخیراً جمعی از روانشناسان، چهار احساس معروف و اصیل و فطری که بیآنکه نیازی به دلیل خاصی داشته باشند را به نامهای حس دانایی و حس زیبایی و حس نیکی و حس مذهبی که گاهی آن را گرایش به کمال مطلق تعبیر میکنند معرفی نمودهاند(4).
میل و نیل جوان به کیش و آیین الهی و امور مربوط به آن بیشتر از هر دورانی است. ما خود شاهد بودیم که جوانان چه آسان به جبهه میرفتند و شهید میشدند؛ همانان که
قبلاً در براندازی رژیم منحوس پهلوی سر از پا نمیشناختند.
در زمان پیامبر خاتم(صلی الله علیه و آله) جوانان بیشتر به ندای آن حضرت پاسخ مثبت میدادند، بنابراین قریش گرد حضرت ابوطالب جمع شدند و گفتند: برادرزادهات جوانان ما را فاسد نموده و مایه اختلاف ما شده است؛ «فقالوا یا اباطالب... إنَّ ابنَ أخیکَ أفسَدَ شَبابَنا و فَرَّقَ جَماعَتَنا».(5)
1) - غررالحکم و دررالکلم، ترجمه سید هاشم رسولی محلاتی، ج1، ص551 و حسن شیخالاسلامی، هدایة فی تنظیم غررالحکم، ص293، 1371.
2) - محمد شعیری، جامعالاخبار، ص 271 و نک: فرهنگ جوان، ص 498.
3) - تفسیر ابن کثیر، اسماعیل بن کثیر، 3/397 و جلال الدین سیوطی، الدر المنثور، 6/277.
4) - قرآن کریم، همراه با شرح آیات منتخب، ذیل آیه 30 بقره.
5) - اعلام الوری، حسن بن فضل طبرسی، ص39.
زمانی که مُصعَب بن عُمیر، نماینده مخصوص رسول اکرم(صلی الله علیه و آله) برای تعلیم قرآن مجید و نشر معارف اسلامی به مدینه آمد، جوانان بیش از بزرگسالان دعوتش را اجابت کردند. «... یَدعوهم الَی الاسلام فَیُجیبُهُ الأحداثُ».(1)حتی خود مُصعَب جوان بود و در مقابل شکنجه نزدیکان خود سخت مقاومت کرد. او در غَزوه بدر در رکاب پیامبر(صلی الله علیه و آله) بود و در جنگ اُحُد نیز حضور جدّی داشت و شهید شد. «... و قُتِلَ بأُحُد شهیداً».(2)
پیامبر(صلی الله علیه و آله) در روزهای آخر زندگی خود، مسلمین را برای جنگ با کشور نیرومند روم بسیج کرد و آن حضرت اُسامة بن یزید که هیجده ساله بود را به فرماندهی برگزید که عمر و ابوبکر و... میبایست تحت امر او میبودند و این باعث مخالفت آنها شد. «... و استعمله النبیّ(صلی الله علیه و آله) و هو ابنُ ثمانی عَشَرَ سَنَة».(3)
و آن حضرت عِتاب بن اُسَید بیست و یک ساله را والی مکه قرار داد و او اولین امیری بود که پس از فتح مکه، در آنجا اقامه جماعت کرد. «و ولّی عتابَ بنَ اُسید و عمره احدی و عشرون سنةً امْرَ مکّةَ و اَمَره أن یصلِّیَ بالناس و هو اول امیر صَلَّی بمکَّةَ بعدَ الفتح جَماعةً».
طبق بعضی روایات، اصحاب کهف هم جوانانی بودند که قرآن از آنها با نام «فِتْیه» (جمع فَتی) نام میبرد.(4)و این هیچ منافاتی با بعضی از روایات دیگر ندارد که میگویند آنها کهول و میانسال بودند، ولی چون مؤمن و متقی بودند «فتیه»، که کلمهای است مشوب به مدح، نامیده شدهاند.(5)پس «فتیه» به معنای «جوانمردان» میباشد و فتوت هم از این باب است، چنانکه از «جوان»، «جوانمردی» اتخاذ شده است و از «مرء»، «مروت».
دلیل آن میل و نیل و جذب و وصل به مذهب این است که نوعاً همه استعدادها در جوانی به فعلیت میرسند و اگر جوان تحت تدبیر مربیان متدین و عاقل و زمان و مکانشناس قرار نگیرد، بر اثر افراط و زیاده روی در قوای شهوی و غضبی و تفریط در قوای علمی و عقلانی و وجدانی، ممکن است به انحطاط کشیده شود. به این دلیل است که روایت شده: «الشباب شعبة من الجنون(6)
جوانی شعبهای از شعب جنون است».
عدهای نسبت به جوانان بدبیناند؛ چون عقیده دارند که نیروی سکسی و جنسی و سبعیّت در آنها بیدار میشود، در حالی که نمیدانند استعدادهای مذهبی و عاطفی و عقلانی آنها نیز به فعلیت میرسند و این وظیفه مربیان است که آنها را در تعدیل و تنظیم قوا هدایت کنند. ضمن اینکه چه بسا قدرت شهوت و درندگی در پیری بیشتر از جوانی باشد. به همین دلیل است که بیشتر شهدا و جانبازان و... از جوانان است.
و اساساً جوانان متدین بیشتر مورد توجه و عنایت حضرت حقاند. خداوند میفرماید: «الشباب، المؤمن بقَدَری، الراضی بکتابی، القانع برزقی، التارک لشهوته من اجْلی، هو عندی کبعص ملائکتی.(1)در حقیقت اینگونه جوانان، نظیر بعضی از ملائکه مقرب پروردگارند.
درجات عقل افراد با مقایسه با سنین عمرشان، آنان را به گروههای «عادی»، «فوق عادی» و «دون عادی» تقسیم میکند. گروه «عادی» رشد عقلشان با سنین عمرشان تقریباً هماهنگ است و از این نظر خطر کمتری آنها را تهدید میکند. این گروه که اکثر جوانان را تشکیل میدهند باید از افراد با تجربه و کامل و متدین، به خصوص پدر و مادر دلسوز و آگاه خود کمک بگیرند.
و گروه «فوق عادی» درجه درک و هوششان بیشتر از سنشان است و خطر غرور آنها را تهدید میکند و گروه «دون عادی» عقلشان نسبت به سنین عمرشان کمتر است. این افراد نباید نا امید و مأیوس باشند.
حضرت سجاد(علیه السلام) فرمود: «مَن لَم یَکُن عقلُهُ اکملَ ما فِیه، کان هَلاکُهُ مِن اَیسَرِ ما فیه»(2)کسی که عقل وی از سایر قوایش کاملتر نباشد هلاکت و سقوط او، از آسانترین حوادث در زندگانی اوست. علی(علیه السلام) فرمود:«عِظَمُ الجَسَدِ و طولُهُ لا یَنفَعُ اذا کان القلبُ خاویاً»(3)بزرگی اندام و طول قامت برای کسی که روانش از عقل و فکر تهی است فایده نخواهد داشت. باز آن حضرت فرموده:«و رَأیُ الشَّیخِ أحَبُّ الیَّ مِن جَلَد او مشهدِ الغلام»(4)اندیشه پیر را از جست و خیز و
چُست و چالاکی جوان بیشتر دوست دارم. منظور از این عقل، تعقل است، نه هوش.
اگر بدانیم: اساساً در جهان مسیحیت میان علم و عقل و دین و وحی تعارض وجود دارد(1)، یعنی هر چه علم و تعقل پیشرفت کند دین به ویژه خداپرستی افت و افول پیدا میکند(2)، در حقیقت آنها که عقل دارند دین ندارند و آنها که دین دارند عقل ندارند، آن وقت پی به ارزش و عظمت اسلام از حیث حمایت آن از عقل و قلب خواهیم برد.
در حالی که دوزخیان در جهنم، سبب دخولشان را به جهنم، عدم استماع و یا عدم تعقل میدانند(3)و خداوند هدف از خلقت جهنم را عدم تفقه جن و انس(4)قرارا داده است.
منظور از عقل عقلی است که انسان غِذای مناسب آن را که وحی است به آن بدهد و از آزمندی و طمع و هوی و هوس به دور باشد(5).
کمهوشی درجاتی دارد و در مواردی بسیار شدید است. ممکن است فرد پانزده ساله، از عهده کارهایی که کودک عادی چهارساله انجام میدهد، برنیاید.(6)این افراد احتمالاً به دلیل قدرت جسمی، خیال میکنند مثل مردان توان همه کاری را دارند، بنابراین امکان دارد دست به کارهای خطرناک بزنند.
عدهای کمبود شخصیت خود را با استعمال دخانیات و مواد مخدره، اذیت و آزار و ترور، شایعه سازی، افترا، غیبت، خدشهدار کردن امنیت و سلامت جامعه، و... جبران میکنند.
برخی از جوانان از اصالت برخوردار نیستند؛ چرا که از لحاظ استعمال دخانیات، خود را شبیه بزرگترها، و از جهت تراشیدن ریش، خود را مانند دختران و پسر بچهها میکنند، چنانکه میانسالها از این لحاظ خود را شبیه امردها و زنان مینمایند. و این نوعی از تعارض در رفتار نیز است.
پیامبر(صلی الله علیه و آله) میفرماید: خیر شُبابکم من تزیّا بزیّ کهولکم و شرّ کهولکم من تزیّا بزیّ
شُبابکم(1)بهترین جوانان شما کسانیاند که خود را به سبک بزرگسالان بیارایند و بدترین بزرگسالان کسانیاند که خود را به سبک جوانان بیارایند.
و از همین باب است تکبر و نخوت و غرور، که اساس آن حقارت و پستی است. در این حالت فرد با صفت خود بزرگبینی، میخواهد نقصهای خود را جبران کند، در حالی که ذلّت خود را افزون میکند. علی(علیه السلام) فرمود: «النّاسُ مِن خَوفِ الذُّلِّ مُتَعَجِّلوا الذُّلَّ»(2)اینها حکم کسانی را دارند که از ترسِ خواری، به سوی ذلّت و خواری میشتابند و با این کار، پستی و حقارت خویش را افزایش میدهند.
دلیل اینکه جوانان، بیشتر مایل به دین هستند این است که آنها به مادیات آلوده نشدهاند و ذهنشان به خرافات عادت پیدا نکرده است. بر همین اساس امام صادق(علیه السلام) به ابی جعفر احول، که از مبلغین مذهب تشیّع بود فرمود: «علیک بالأحداث فإنّهم أسرَعُ الی کلِّ خیر»(3)توجه تبلیغی خود را بیشتر متوجه نسل جوان معطوف بدار؛ زیرا جوانان نسبت به هر خیری سریعترند.
و همچنین، چنانکه قبلاً بیان شد، آن حضرت فرمود: «بادِروا أحداثَکم بالحَدیثِ قبل أن یَسبِقَکم إلَیهِمُ المُرجِئَۀُ»(4)
در تعلیم احادیث اسلامی به نوجوانان خود مبادرت کنید قبل از آنکه مرجئه(5)
آنها میگویند: کما أن الکافر عندنا، هو الکافر عندالله فکذلک نجد المؤمن اذا أقرّ بایمانه، أنه عندالله مؤمن...؛ چنانکه کسی را ما کافر میدانیم، نزد خدا هم کافر است، همچنین مؤمن زمانی که به ایمانش اقرار نمود او را نزد خدا مؤمن میدانیم.
امام صادق(علیه السلام) فرمود: چگونه این دو برابرند، درصورتی که کفر فقط اقرار بنده است به اینکه خدایی نیست ولی ایمان ادعایی، جز با دلیل ثابت نمیشود که آن، نیت و اقرار و عمل است، پس آنها مرتکب قیاس معالفارق شدهاند. زیرا مؤمن وقتی در ایمانش صادق است که دارای عقیده قلبی و اقرار زبانی و عمل با اعضا باشد(کلینی، اصول کافی، ج 3، ص 66، ترجمه مصطفوی).
از شما نسبت به آنها سبقت بگیرند.دلیل آن امر،یعنی سرعت در تربیت هم این است که امام موسی بن جعفر(علیه السلام) فرمود: «مَن تَعَلَّمَ
1) - حسن دیلمی، ارشاد القلوب، 1/41، 1412 ق.
2) - غررالحکم و دررالکلم، ترجمه سید هاشم رسولی محلاتی، ج1، ص431.
3) - کلینی، روضه کافی، ص93.
4) - کلینی، کافی، ج6، ص47.
5) - مرجئه یک گروه از متکلمین اسلامی محسوب میشوند که ایمان را تنها امری قلبی میدانند، بنابر نظر آنها میتوان نماز جماعت را به امامت فردی مثل معاویه خواند و به این ترتیب غیبت از معاویه و یزید حرام است. آنها نمیدانند روی این حساب خداوند که از فرعون و قارون و ابوجهل و... بد گفته است العیاذ بالله غیبت کرده و کار حرام مرتکب شده است.
فی شَبابِهِ کان بمَنزلةِ الرَّسمِ فی الحَجَرِ»(1)کسیکه در جوانیاش تعلیم ببیند، آن فراگیری به منزله نقش در سنگ است. و نظیر آن از علی(علیه السلام) روایت شده است که فرمود: «اَلعِلمُ فی الصِّغَر کَالنَّقشِ فی الحَجَرِ»(2)معلومات دوران کودکی همانند نقشی است که بر سنگ، حجاری شده است، یعنی با گذشت زمان محو نمیشود و همواره باقی و ثابت خواهند ماند.
در همین راستا امام صادق(علیه السلام) فرمود: «مَن قَرَءَ القُرآنَ و هو شابٌّ مُؤمِنٌ، اختلط القرآنُ بِلَحمِهِ و دَمِهِ»(3)کسیکه در جوانی قرآن تلاوت کند، اگر با ایمان باشد، قرآن با گوشت و خونش در میآمیزد.
از روایتی از امام صادق(علیه السلام) که بیان فرمود: «اَلغُلامُ یَلعَبُ سَبعَ سِنینَ و یَتَعَلَّمُ الکتابَ سَبعَ سِنینَ و یَتَعَلَّمُ الحَلالَ و الحَرامَ سَبعَ سنینَ»(4)،
استفاده میشود که تعلیم، به ویژه «تعلیم خط» باید از آغاز هشت سالگی و تعلیم حلال و حرام از آغاز پانزده سالگی شروع شود و قبل از آندو، فرزند به باری بپردازد. البته این منافات ندارد که بعضی از آنها در بعضی دیگر داخل گردد.
زمانی، در روز اول باز شدن مدرسهها به دخترم که میخواست به دبستان برود گفتم: با چادر برو. بنابراین او چادر بر سر کرد و به مدرسه رفت. ظهر که آمد دیدم چادر ندارد. علت را پرسیدم، جواب داد: معلم گفته: چادر دست و پا گیر است، مخصوصاً اگر باد بیاید. پیش خودم گفتم این همان تز شاه سابق و ساقط است.
بنابراین سریع به اداره آموزش و پرورش شکایت بردم و در نتیجه، آنها بخشنامه کردند که کسی حق جلوگیری از پوشش کامل و برتر -چادر- دختران را، هرچند نابالغ باشند، ندارد. ولی دختر بچه من همچنان با اکراه چادر میپوشید، ضمن اینکه مرتب مرا هدف طعنه خود قرا میداد. من به او میگفتم: باید از هم اکنون با حجاب کامل باشی تا ملکهات شود. بحمدالله در آخر سال به دلیل اینکه به سال اولیهای دبستان که با چادر بودند جایزه دادند، نسبت به من خوشبین شد.
آنچه بیان شد با روایات دیگر هیچ منافاتی ندارد، از جمله اینکه پیامبر(صلی الله علیه و آله) فرمود: «الوَلَدُ سیّد سبعَ سنینَ و عبدٌ سبعَ سنینَ و وزیرٌ سبعَ سنینَ»(5)فرزند در هفت سال اول سید پدر و مادر
است؛ یعنی بر آنها آقایی میکند و والدین باید او را مورد رحمت و رأفت خود قرار بدهند و امر او را اطاعت بکنند و در هفت سال دوم که به مقدار قابل ملاحظهای نیرومند شده است دیگر مورد ترحم و عطوفت نیست، بلکه بنده است و خوب و بد را تشخیص میدهد و در رفتار و گفتارش مسئول است و مورد مؤاخذه قرار میگیرد، بنابراین مانند برده باید فرمانبردار والدین باشد و در هفت سال سوم دارای عقل است که لازم است مثل وزیر مورد مشورت قرار بگیرد و بار مسئولیت به دوش گیرد.
در روایت دیگری از قول علی(علیه السلام) نقل شده است: «یرفّ (گرامی داشته میشود) الصبی سبعاً و یؤدّب سبعاً و یستخدم سبعاً و منتهی طوله فی ثلاث و عشرین سنة و عقله فی خمس و ثلاثین و ما کان بعد ذلک فبالتجارب»(1)که این روایت به اعتبار و شرایط و حقایق و افراد و زمان و مکان دیگر است؛ پس تعارض و اختلافی در روایات وجود ندارد.
پیامبر رحمت (صلی الله علیه و آله) فرموده است: من پنج خصلت کودکان و اطفال را دوست دارم: اول آن که پیوسته گریاناند(گریه کمال است)، دوم آنکه بر سر خاک گرد میآیند(دنبال زرق و برق دنیا نمیروند، ضمن این که آن حضرت میفرماید: برجسته «انّ التراب ربیع الصبیان(2)»؛ بدون شک خاک، بهارستان و بوستان کودکان است. آنها که از خاک بازی اطفالشان جلوگیری میکنند نمیدانند افراط در نظافت به جسم زیان میرساند و سیستم دفاعی بدن را در برابر میکروبها ضعیف میکند)، سوم آنکه بدون حِقد و کینه خصومت دارند(مثل خدا سریعالرضااند)، چهارم آن که برای فردا چیزی ذخیره نمیکنند، پنجم آن که خانه میسازند، سپس به دست خودشان خراب میکنند(3). دلیل دیگر اینکه قلب جوان از قلب پیر رقیقتر است اینکه وقتی برادران یوسف(علیه السلام) برادرشان، عزیز مصر، را شناختند و اقرار کردند: ما خطاکاریم، آن حضرت فرمود:”قَالَ لاَ تَثْرِیبَ عَلَیْکُمُ الْیَوْمَ یَغْفِرُ اللّهُ لَکُمْ وَ هُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ”(4)امروز بر شما سرزنشی نیست، خداوند شما را میآمرزد، چون او ارحم الراحمین است.
ولی چون به پدر، حضرت یعقوب، گفتند: بر ما خطاکاران از خداوند آمرزش بخواه، آن
حضرت استغفار را (برای شب جمعه) به تعویق انداخت. “قَالَ سَوْفَ أَسْتَغْفِرُ لَکُمْ رَبِّیَ إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِیمُ”.(1)امام صادق(علیه السلام) دلیل آن تقدیم و این تأخیر را چنین بیان میفرماید: قلب جوان از قلب پیر رقیقتر است؛ «لِانَّ قلبَ الشّابِّ ارَقُّ مِن قلب الشَّیخ»(2)، در حالی که تحمل ظلم و جنایت مستقیماً متوجه شخص یوسف و بخشش نیز حق او بود و جنایت (از ناحیه برادران) نسبت به یعقوب(علیه السلام)، به سبب جنایت آنها نسبت به یوسف بود و بخشش نیز حق حضرت یعقوب(علیه السلام) نبود.
خلاصه، جور دیدن و عفو، با لذّات مربوط به یوسف جوان و بالعرض منوط به یعقوب(علیه السلام) بود.
زیبایی و عشق و هنر سراسر عالم را فرا گرفته است. اذ کما ظهر صنعه و جماله فی کل الحقائق، سری عشقه الحقیقی فی کل عشق فعشقه النداء و باقی العشقات صدا. لولا اختلاف العنوان لرجع الی الاول. اذ قیل: اذا تمّ العشق فهو الله(3)زیرا چنانکه صنعت و جمالش در همه حقایق ظاهر و آشکار است، عشق حقیقی او در هر عشقی سریان و جریان دارد، پس عشق خداوند، ندا و دعوت اوست و باقی عشقها، صدا و پاسخ به آن(عشق حقیقی) است. به همین دلیل گفته شده است: وقتی عشق به غایت و نهایت خود میرسد، خدا بهشمار میرود.
هنرمندترین هنرمندان خداوند است، چون زیباترین زیباها و احسن الخالقین تنها اوست(4).
بنابراین معشوقترین معشوقها نیز اوست و طبق اصل اتحاد عشق و عاشق و معشوق، او عین عشق است و عاشقترین عاشقها نسبت به ذات خودش است و در مرحله بعد عشق به آثار خود دارد؛ چرا که گفته شده: «مَن أحَبَّ ذاتَه فأحبّ آثارَهُ»(5)، که بهترین اثر او حضرت ختمی مرتبت(صلی الله علیه و آله) است؛ زیرا آن حضرت فرمود: «کانَ یوسُفُ أحسنَ ولکنّی أملَحُ»(6)
یوسف(علیه السلام) زیباترین فرد بود ولی من از او نمکینترم. و همین طور تا برسد به ناقصترین ناقصها که در اصطلاح فلسفه به آن
«هیولی»، یعنی «مادة المواد» گویند؛ یعنی حضرت اله، هیولی را نیز دوست دارد.
پیمبر عشق و دین عشق و خدا عشق
ز تـحـت الارض تا فوق السماء عشق
جوان یکی از مصادیق معشوق خداوند است. بنابراین پیامبر(صلی الله علیه و آله) فرمود: بر شما باد که با خوبرویان نمکین صورت و مشکین چشم معاشرت نمایید؛«علیکُم بالوُجوهِ المِلاح و الحَدَقِ السُّودِ»(1)و باز فرمود: «أطلُبوا الخَیرَ عِندَ حِسانِ الوُجوهِ»(2)خیر و خوبی را نزد خوبرویان جستجو کنید. سعدی با اقتباس از سنت نبوی چنین سروده است:
که گفت بر رخ زیبا نظر خطا باشد
خطــا بود که نبینـنـد روی زیبــا را
و دیگری گفته است:
دیده را فایده آن است که دلبر بیند
ور نبیند چه بود فایده بینائی را(3)
در اینجا مناسب است به اموری که موجب نشاطاند اشاره شود. امام صادق(علیه السلام) فرمود: النشرة فی عشر اشیاء: المشی و المرکوب و... (4)ده عمل است که باعث شادابی و نشاط میشود: پیادهروی، سواری با مرکب، در آب فرورفتن، تماشای گیاهان سبز، خوردن (با اشتها)، آشامیدن، نگاه به زن (محرم) زیبا، مباشرت با زنان (جماع)، مسواک زدن و گفت و شنود با افراد مجرب و دانا.
نباید از این مسأله سوء استفاده شود و موارد زیبایی و عشق، در عرض زیبایی مطلق قرارگیرد، زیرا همچنان که انسان از وجود ناقص به وجود کامل پی میبرد، از عشق ناقص نیز به عشق مطلق راه مییابد. به همین دلیل عرفا گفتهاند: «اذا تَمَّ العشقُ فهوالله»(5)وقتی عشق به کمالیت و تمامیت خود برسد همان خداست.
حافظ چه خوب سروده است:
هر آن کسی که در این حلقه نیست زنده به عشق
بر او چو مرده به فتوای من نماز کنید
شخصی سه تا خر گم کرده پیش واعظ مسجدی آمده سراغ آنها را گرفت. واعظ روی منبر از مخاطبانش پرسید چه کسی از مال دنیا بدش میآید؟ خشک مقدسی گفت: من. باز سؤال نمود
چه کسی از خوش قیافه متنفر است؟ دیگری جواب داد: من و سرانجام پرسید چه کسی از صدای زیبا متنفر است؟ دیگری پاسخ داد: من. واعظ روبه آن شخص کرده گفت: این هم سه تا خر شما.
خر گمشده را بخواند که ای یار
اینـک خر تو، بیـار افسـار(1)
حکیم سبزواری گفته است: «ارادت و محبت، مراتب دارد: ادنا مرتبه آن، شهوت و رغبت حیوانی و بالاتر از آن، ارادت عقلانی است. تا به مرتبه عشق و محبت نفس ناطقه به خود و عشق و محبت عقل (کلی) به خویش برسد و سرانجام، عشق ذات حق به خویشتن است که عرفا از آن به «اذا تم العشق فهو الله»، تعبیر و یاد کردهاند.(2)و اساساً تعشقها از او سرچشمه میگیرند.
و جامی چه زیبا سروده است:
از ندای تو درافتاد صدایـی به حرم
خواست صد نعرهی لبیک ز اهل عرفات
در غیر این صورت مظاهر زیبای عالم به منزله بت تلقّی میشود. و این، شرک و فساد است؛ به این معنا که به زیبایی، به عنوان آیه و نشانه حضرت حق نگریسته نمیشود.
آنچه بیان شد «زیبایی اِنّی» است؛ یعنی از زیبایی معلول به زیبایی علت پی بردن و «زیبایی لمّی» عکس آن است، چنانچه دو روایت بعدی بیانگر آن است. امام صادق(علیه السلام) فرمود: «إنّ الله جمیلٌ و یُحبُّ الجمالَ و یُحبُّ أن یَری اَثَرَ النّعمةِ علی عبده»(3)خدا زیباست و زیبایی را دوست میدارد و دوست میدارد اثر نعمت زیبایی خود را بر بنـدهاش ببیند. و بـاز آن حضـرت فرمود: «إنّ الله یُحبُّ الجـمالُ والتجمّل»(4)خدا زیبایی و خودآرایی را دوست دارد.
هرچه موجودی از زیبایی بیشتری برخوردار باشد، بیشتر نشان دهنده جمال ذات اقدس اله است. بنابراین جوان به ویژه جوان تحصیل کردهی مؤمنِ ملیح، بیشتر دالّ بر علم و جمال مطلق خداوند است. او الحق و الانصاف آیةالله العظمی است.
ما وظیفه داریم جوانان را در امر زیبایی جهت دهیم و بگوییم: زیباییها در طول یکدیگرند و همه آنها به زیبایی صِرف و جاوید و قائم بالذّات میرسند، نه اینکه آنها در عرض زیبایی
مطلق هستند، که اولی توحید جمیل است و دومی شرک چرک. ضربالمثلی است که میگوید: دختر جوان و ماهرویی بر پشتبام قالی تکان داد، که در واقع خودش را نشان داد. اولی بهانه، دومی نشانه است. در حدیث قدسی آمده است: کنتُ کنزاً مخفیّاً فاحببتُ أن اُعرف فخلقتُ الخلق لکی اُعرف(1).
چرخ
با ایناختران نغز و خوش زیباستی
صورتی در زیر دارد آنچه در بالاستی
به این ترتیب نباید جوان تجملگرا را از خود برانیم که اصلاً صحیح نیست؛ چرا که گفتهاند: «دارندگی و برازندگی».(2)
پری روی، تاب مستوری ندارد
در ار بندی، سر از روزن درآرد
باید به جوان فهماند که زیبایی و جمال، امر مادی نیست و از عالم غیب است و در عین حال نباید زیبایی محدود، مانع وصول و قرب به جمال بی نهایت و دایمی شود.
این همه آثار صنع، از فرّ اوست
جـمله نـقشی از نقوش پَرِّ اوست
زیبایی منحصر به زیبایی بدن انسان و جسم و طبیعت نیست، بلکه عوالم ملکوت، جبروت، علم، فلسفه، عرفان، قرآن، هنر، برهان، ایمان، جوانمردی، نماز، ایثار، زکات، حیا، حجاب، عقل، حلم، فراست، و... نیز زیبااند. امام حسن عسگری(علیه السلام) فرمود:«حُسنُ الصورةِ جَمالٌ ظاهرٌ و حُسنُالعقلِ جمالٌ باطنٌ»(3)زیبایی صورت، جمال ظاهری انسان است و زیبایی عقل و فکر، جمال باطنی اوست. و اگر جوانِ زیبا و هنرمند و دارای قدرت و شهرت و ثروت، عالم و متدین باشد زیبائیاش افزونتر میشود.
باید دانست: اکثر افراد خوش سیما، خوش صدا اند و اکثر خوش صوتها خوش سیما، چرا که اعتدال در صورت، اعتدال در تارهای صوتی را در پی دارد و بر عکس. به همین دلیل خانمها که زیباترند خوش صوتترند و اکثر کسانی که از تقارن و اعتدال صورت و صوت برخوردارند خوش سیرت نیز هستند و چون چنین است، زیبایی چند چندان میشود و در این جاست که حیا و حجاب و پوشش تجلی پیدا میکند.
جوانان باید زیبایی ظاهر خود را مخصوصاً زیبایی صورت و مو و دندان و لطافت پوست
خود را با دخانیات و مواد مخدره و غصه خوردن و... خدشهدار نسازند.
پیغمبر(صلی الله علیه و آله) در این خصوص چنین فرموده است: «سَبعَةٌ یُظِلُّهُمُ اللهُ فی ظِلِّهِ... شابٌ نَشَأَ فی عبادة الله»(1)جوانی که در عبادت خداوند پرورش یافته یکی از هفت گروهی است که در ظل رحمت و زیبایی خداوند جای دارد. و نیز آن حضرت فرمود: «التَّوبَةُ حَسَنٌةٌ لکنّها فی الشّباب أحسنُ»(2)توبه خوب است ولی در جوانی بهتر و زیباتر است.
چه خوب است جوان بگوید: ظلمت نفسی و اعترفت بذنبی فاغفرلی ذنوبی جمیعاً. انه لایغفر الذنوب الا انت(3).
آنچه مهم است این است که جوان نباید از حدّ اعتدال خارج شود، لهذا فلاسفه گفتهاند: «اگر چیزی از حدش خارج شد، به ضدش تبدیل میشود؛ اذا جاوز الشیء حدّه انعکس ضدّه»(4). برای مثال وقتی محاسن جوانی میروید، باعث زیبایی بیشتر او میشود. به همین دلیل به ریش، محاسن گویند و چنانکه بیان شد تراشیدن آن، او را شبیه دختران، بلکه پسر بچهها میکند و به سلولهای صورت آسیب میرساند، بلکه زخم میکند و این از حد خود تجاوز کردن و خلاف طبیعت است؛ چون هر یک از آنها حکم خاصی را اقتضا میکنند.
از سوی دیگر جوان نباید با سیگار کشیدن خود را مانند بزرگسالان قرا دهد که این حقارت و خود کمبینی است. پیامبر(صلی الله علیه و آله) فرمود: «شارب را بزنید و ریش بگذارید و خود را به یهود و گبران و... شبیه مسازید». چنانکه آن حضرت کراهت داشت به فرستادگان کسری که سبیل داشتند و بی ریش بودند نظر کند و به آنها فرمود: پروردگار مرا به چیدن شارب و گذاشتن ریش امر فرموده است.(5)
امام صادق(علیه السلام) فرمود: «فکان ذلک (الشَّعرُ) علامةَ الذَّکَرِ و عزَّ الرَّجُلِ الَّذی یَخرُجُ به مِن حَدِّ الصِّبا و شِبهِ النِّساءِ و إن کانت اُنثَی یَبقَی وَجهُها نَقیاً مِنَ الشَّعر لِتَبقی لها البَهجةُ و النَّضارةُ الّتی تُحَرِّکُ الرِّجالَ لِما فیه دَوامُ النَّسلِ و بَقاؤُهُ»(6)موقعی که طفل بالغ میشود اگر پسر باشد در
1) - حسن بن فضل طبرسی، مجمعالبیان، ج2، ص385 ؛ سفینة البحار، ج3، ص336.
2) -مجموعه ورام، مسعود بن عیسی، ج2، ص118.
3) - محییالدینبن عربی، الفتوحات المکیة، ج6، ص 259.
4) - نک: رحمتالله شریعتی، حکمت احکم، ص 385، 1393.
5) - شیخ عباس قمی، کلیات مفاتیح الجنان، ص1177، حاشیه زیارات جامعه کبیره، انتشارات پیروز.
6) - حسن بن فضل طبرسی، مجمعالبیان، ج2، ص385؛ بحارالأنوار، محمدباقر مجلسی، ج3، ص62.
صورتش موی میروید و این نشانه جنس مرد و مایه عزت و شخصیت او است؛ چه بدین وسیله از حد کودکی و شباهت زنان خارج میشود و اگر دختر باشد پاک و بدون مو باقی میماند تا طراوت و جذابیت که عامل و محرک مردان و مایه دوام نسل انسان است، در وی محفوظ باشد. بنابراین، زن ریشدار زشت است و مرد بیریش زشتتر و ریش کوسهای زشتترین.
همچنین تیره شدن عقل در عشق سوزان شهوانی، خروج از حد وسط، و ظلم و عامل عدم تکامل انسانی است. علی(علیه السلام) فرمود:«عَینُ المُحِبِّ عَمِیَةٌ (عَمیاء) عَن مَعایِبِ المَحبوب و اُذُنُهُ صَمّاءُ عَن قُبحِ مَساوِیهِ»(1)چشم انسان علاقهمند و عاشق، از دیدن عیوب محبوب خویش نابیناست و گوشش از شنیدن قبایح و زشتیهای وی ناشنواست. وحشی بافقی چه خوب و زیبا سروده است:
اگر در کاسه چشمم نشینی
به جز از خوبی لیلی نبینی
والدین نباید در برخورد با فرزندان جوانشان از حد اعتدال خارج شوند و اَحیاناً آنها را مورد ضرب و شتم قرار دهند؛ چون اگر عاقلند که از اندرز و موعظه، پند میگیرند و اگر دیوانهاند جایشان در منزل نیست و ضرب و شتم نه تنها سودی نمیبخشد، بلکه مصائبی نیز به بار میآورد.(2)
این حیوانات هستند که جز با ضرب تازیانه فرمان نمیپذیرند. «فإنّ العاقلَ یَتَّعِظُ بالأدب و البهائمَ لا تَتَّعِظُ الاّ بالضّربِ».(3)
امام رضا(علیه السلام) فرموده است: «لا تَضْرِبهُ و اهْجُرْهُ و لا تُطِلْ»(4)
فرزند خود را نزنید، بلکه از او دوری و قهر کنید ولی طول نکشد.
از طرف دیگر نباید به فرزند بیش از حدّ محبت نمود و او را لوس و نُنُر کرد که یکی از علایم آن این است که موقع حرکت به بازوی پدر تکیه میکند.(5)جایز نیست که فرزند جوان هر چه خواست برایش تهیه کنند که آن سُکر و مستیآور است و چنانکه بیان شد، سُکران نعمت و غفلت حاکی از آن، بدتر از سکران خمر و شراب است. علی(علیه السلام) فرمود:«سُکرُ الغَفلَةِ و الغُرورِ اَبعدُ اِفاقةً
مِن سُکرِ الخُمورِ»(1)مستِ غفلت و غرور دیرتر از مستِ عقلانیِ شَراب به هوش میآید.
لقمان حکیم وقتی فرزند خود را نصیحت میکرد، آمرانه و تحکمآمیز، یا تلخ و کدورت انگیز، یا موهن و تحقیر کننده، یا ذلتبار و آمیخته به تملّق نبود، بلکه او با زبان اندرز و نُصح و خیرخواهی، سخن میگفت.”وَ إِذْ قَالَ لُقْمَانُ لِابْنِهِ وَ هُوَ یَعِظُهُ یَا بُنَیَّ لا تُشْرِکْ بِاللَّهِ....”(2)نصیحت مشفقانه و دلسوزانه والدین، فرزند را منقاد و رام مینماید؛ به همین دلیل
گفتهاند:«اول پند، آنگه بند» و«و هر چه در بند آنی بندهی آنی»(1).
امر به معروف باید توأم با دعوت به خیر باشد.(2)به بیان دیگر باید هم امر، معروف باشد و هم امر به معروف و حتی نهی از منکر نیز باید معروف باشد، هر چند نهی از منکر است.
اساساً دعوت قرآن با حکمت و استدلال، موعظه حسنه و مجادله به طریق احسن است که آن حضـرت مطـابق قابـلیت فرزند خود از روش پنـد و نصیـحت استـفاده میکند.
ممکن است فرزند جوان یا هر شخص دیگر از راه استدلال وارد شود که باید با او با دلیل برخورد کرد و یا اینکه با او مجادله به طریق حسن بل احسن نمود، اگر وظیفه، مجادله باشد؛ یعنی طرفِ بحث مجادله کند. در هر حال نباید از راه سفسطه و مغالطه و شعرگونه؛ یعنی تخیّلی صرف، در این موارد وارد شد.”ادْعُ إِلِی سَبِیلِ رَبِّکَ بِالْحِکْمَةِ وَ الْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَ جَادِلْهُم بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ”.(3)خلق را با حکمت و برهان و موعظه نیکو به راه خدا دعوت کن و با بهترین طریق با اهل جدل مناظره کن.
افزون بر آن، علم و تجربه جوان کم است، بِنابراین اعتذار او پذیرفته میشود. علی(علیه السلام) فرمود: عذر نادانی جوان پذیرفته و مقبول است و علم او در جوانی حقیر و محدود و محصور است؛ «جَهلُ الشّابِ معذورٌ و علمُهُ محقورٌ».(4)
پس انسان نباید همیشه از در منطق و استدلال خشک وارد شود، گاهی یک محبت کوچک اثری میبخشد که از هیچ چیز دیگر حاصل نمیشود. در حقیقت، در شرایطی، خُلّت مؤثرتر از
حجت است. نقل کردهاند که حضرت علی(علیه السلام) با یک یهودی همسفر شد و همچنان در حرکت بودند، ناگهان یهودی گفت: بنا بود شما به شهر کوفه بروی، پس چرا دنبال من میآیی، آن حضرت فرمود: طبق دستور پیامبر(صلی الله علیه و آله) شما به گردن من حق بدرقه پیدا کردهای، در نتیجه آن یهودی مسلمان شد.(1)
یادم نمیرود که کسی برخورد تندی با یکی از وزرای اصفهانی شهید رجایی(پرورش) کرد. او در جواب گفت: تو از موسی(علیه السلام) بهتر نیستی و من از فرعون بدتر نیستم، اما خداونـد به حضرت موسـی(علیه السلام) و بـرادرش فـرمـود:”قُـولَا لَهُ قَوْلًا لَّیِّنًا لَّـعَلَّهُ یَتَذَکَّرُ أَوْ یَخْشَی”(2)با فرعون به نرمی سخن بگویید شاید متذکر شود یا بترسد.
برخورد تحمیلی و تهدیدآمیز و آمرانه و با تحکم، عایدی جز دشمنی و کینهتوزی ندارد. علی(علیه السلام) فرمود: «الإفراطُ فی المَلامَةِ یَشُبُّ نیرانَ اللَّجاجِ»(3)
افراط در سرزنش، آتشهای لجاجت را مشتعل میکند. فرزندان به دلیل اینکه مادرشان زیاد امر و نهی میکنند نسبت به او لجوجاند و بر عکس نسبت به پدر مطیع، چرا که دستور و سرزنش او کمتر است. البته این امر طبیعی مینماید، زیرا پدر بیرون خانه و مادر داخل آن است.
پیامبر(صلی الله علیه و آله) فرمود: «لَعَنَ اللهُ والدَینِ حَمَلا وَلَدَهُما علی عُقوقِهِما»(4)
خدا لعنت کند پدر و مادری که با اعمال ناروای خود فرزندانشان را به تجاوز علیه خودشان وامیدارند. از آن طرف امام صادق(علیه السلام) نیز به فرزندان دستور داده است: «مَن نَظَرَ الی اَبَوَیهِ نَظَرَ ماقِتٍ و هُما ظالمانِ لَهُ لَم یَقبَلِ اللهُ لَهُ صَلاةً»(5)
هر چند پدر و مادر ظالم هستند نباید با چشم بغض و کینه به آنها نگاه کرد و الا نمازشان قبول نیست. در مقابل، پیامبر(صلی الله علیه و آله) فرمود: «رِضَا الرَّبِّ فی رِضَا الوالِدَینِ وَ سَخَطُهُ فی سَخَطِهِما»(6)خشنودی خداوند در خشنودی پدر و مادر است و خشم او در خشم آن دو است.
این، رضا و سخطِ طولی است و اما رضا و سخط عرضی در گفتار امام حسین(علیه السلام) است که فرمود: من طلب رِضَیالله بسخط الناس کفاهالله امورَ الناس و من طلب رضیالناس بسخطالله و
1) - شیخ عباس قمی، سفینۀ البحار، ماده خلق، ص416.
2) - طه،44.
3) - حسن بن شعبه، تحف العقول، ص84.
4) - شیخ حر عاملی، وسائل الشیعة، ج21، ص390.
5) - کلینی، کافی، ج2، ص349 ؛ بحارالأنوار، محمدباقر مجلسی، ج74، ص61، مکتبة الاسلامیة.
6) - نهجالفصاحه، مجموعه کلمات قصار حضرت رسول(صلی الله علیه و آله)، ص503؛ پیام پیامبر(صلی الله علیه و آله)، ترجمه: خرمشاهی، ص388، 1376.
کّلهاللهُ الی الناس(1)هرکس رضای خدا را بخواهد هرچند به سبب غضب مردم باشد خداوند امور او را، که به وسیله مردم اصلاح میشود، کفایت میکند و هرکس رضای مردم را توأم با غضب خدا طلب نماید، خدا او را به مردم وامیگذارد.
قرآن در زمینه اشتغال میفرماید: “وَ لَقَدْ مَکَّنَّاکُمْ فِی الأَرْضِ وَ جَعَلْنَا لَکُمْ فِیهَا مَعَایِشَ قَلِیلاً مَّا تَشْکُرُونَ”.(2)و به تحقیق، در زمین به شما سلطه و اقتدار و قدرت تصرّف بخشیدیم و به نفع شما در آن مایههای زندگی قرار دادیم، ولی اندکی از شما شکرگزار نعمتهای خداوند هستید.(3)
یکی از معضِلات خطرناک جامعه، بیکاری جوانان است و تا این مسأله مورد توجه جدی دولتمردان قرار نگیرد، مشکلات ناشی از آن رفع و دفع نمیگردد. نباید همّ و غمّ قوه اجرایی تنها در استخراج معادن مادی خلاصه شود.
آنها باید مردم، مخصوصاً جوانان را به منزله معادن هنر و ظرافت، صنعت، قدرت، فرهنگ، استقلال، معنویّت، اخلاق، خلاقیت، منبع ثروت و... به حساب آورند. امام صادق(علیه السلام) فرمود:«النّاسُ معادنُ کمعادنِ الذَّهَبِ و الفِضَّةِ»(4). باید از هر انسانی، به خصوص جوان فرهیخته، به اندازه لیاقت و توانائیش استفاده کرد. پیامبر(صلی الله علیه و آله) فرمودند: «اعملوا فکلٌّ مُیَسَّرٌ لما خُلِق له».(5)مولوی گفته است:
داند او خاصیت هر جوهری
در بیان جوهر خود چون خری
که همی دانم یجوز و لایجوز
خود ندانی اینکه حوری یا عجوز(6)
رسانهها مثل روزنامهها، جراید، رادیو، تلویزیون و... باید از بحثهای حاشیهای، تکراری، جناحی، فرو جناحی، حزبی، روزمرّگی و بلکه روز مَرْگی دست برداشته، مقالات و نوشتهها و سخنان و فیلمها و سریالهای خود را به سمت و سوی حل این مشکل اجتماعی قرار و سوق دهند.
امروزه بعد از امر فرهنگی مسأله اصلی، اقتصاد و اشتغال توده عظیم و برومند و بالنده جوانان
کشور عزیز ایران است. اشتغال و کارآفرینی علاوه بر حل مسأله معیشتی باعث میشود مواد مخدره، دزدی، بیعفتی، ناامنی، فکر گناه، خودکشی، غیبت، تهمت، افترا، شایعهسازی، مصرفگرایی و... از جامعه رخت بربندد. به این دلیل است که گفته شده: «النفسُ ان لم تشغلْها شَغَلَتْک»(1)
نفس را مشغول کنید و الا آن شما را مشغول میکند.
اساس تمام اغتشاشات و ایجاد ناامنیهای اخیر و در آینده، فقر، اعم از فقر فرهنگی و معیشتی و کاری و... است. پیامبر رحمت میفرماید: کاد الفقر أن یکون کفراً(2)فقر نزدیک است به کفر منتهی شود، لذا میطلبد که دولتمردان در فقرزدایی جدیت تمام داشته باشند.
یک عده آنقدر شغل و مسؤلیت، آن هم چه بسا متفاوت دارند که اساساً تمرکز در اندیشه و عبادت توأم با توجه و معنویت را فراموش کردهاند، و یک دسته هم اصلاً کار و شغلی ندارند و عاطلند و باطل!
دسته اول حکمشان حکم قرآن است که میفرماید:”إِنَّ سَعْیَکُمْ لَشَتَّی”(3). در ضربالمثلها آمده است: خر ملانصرالدین ایام هفته کار میکرد و روز جمعه به سنگکشی میرفت(4).
باید در این خصوص برنامهریزی کرد و از ملاحظات و جانبداریهای بی جهت دست کشید. برای مثال کسی که سی سال کار کرده باید واقعاً بازنشست شود و حقوق کافی نیز دریافت کند، و شخص دیگری به جای او استخدام شود و برای ساعتهای اضافی در مدارس و دانشگاهها و... نیز باید نیرو استخدام کرد. البته این منافات با این ندارد که از مردان مجرب و آزموده و بازنشسته استفاده در خور بشود.
نباید در یک خانواده، زوج و زوجه و کلیه فرزندان اداری باشند، آن هم با حقوقهای گزاف و همواره جایزههای بجا و نابجا و در حد بالا دریافت کنند و در یک خانواده دیگر حتی در یک قبیله، لیسانسیهها و فوق لیسانسیهها چند سال منتظر استخدام باشند و عاقبت هم به نتیجهای نرسند. پس امکانات و تواناییها باید در سطح جامعه تعمیم پیدا کند. چیزی که مردم را ناراحت
1) - تعلیم و تربیت، مرتضی مطهری، ص414. شهید مطهری این را در آن کتاب به عنوان حدیث نبوی نقل کرده است، اما سند آن در کتابهای روایی یافت نشد. حسنزاده آملی در کتاب «اتحاد عاقل به معقول» صفحه سیزده (یا صفحه 11، به تاریخ 1375) از قول حکما نقل کرده است که : نفس را مشغول بدار وگرنه او تو را مشغول میکند.
2) - حصال شیخ صدوق، 1/12.
3) - لیل،4.
4) - لغتنامه دهخدا، ذیل کلمه خر، ص 9621.
میکند تبعیض است، نه تفاوت بر محوریت عدالت و استحقاق.
نباید زنان را، به جای تربیت فرزند و خانهداری مجبور کرد به بازار کار و کارخانهها، آن هم کارهای سخت و خشن، بروند و با حقوق کم و برای جذب مشتری بیشتر، مشغول کار شوند و از آن سو مردان جوان تحصیل کرده بیکار بمانند.
از طرف دیگر بسیار زشت است مردم، مخصوصاً جوانان را مصرفگرا و غیر مولد بارآورد تا واردات قاچاق و غیرقاچاق نسبت به صادرات افزایش چشمگیر پیدا کند و سبب ایجاد شغل در خارج، و بیکاری و رکود و اقتصاد انفعالی در داخل کشور گردد.
لازم است تولید داخلی و خرید آن و ترویج و تقویت کشاورزی و کنترل آب و استفاده بهینه از ثروت، مخصوصاً آب و زمین به صورت فرهنگ درآید و نهادینه گردد و الا بیکاری و فسادِ ناشی از آن افزایش مییابد و ایران ویران میشود. دشمن با واردات کالاهای ارزان و مرغوب و بعضاً خلاف شرع مانع پیشرفت علمی و صنعتی و فرهنگی میشود، بنابراین باید تولید زیاد شود و مصرف کاهش یابد و جنس داخلی را به خرید و فروش رساند، هر چند بعضی از آنها گران و یا از کیفیت خوب برخوردار نباشد؛ حداقل، شرعی و کارآفرین و اشتغالزا است. البته سطح کیفیت و مرغوبیت نیز در آینده نه چندان دیر بالا خواهد رفت. سه قوه باید حامی و هادی شرکتهای خصوصی باشند و بر آنها فرض است در جهت بهبود وضع اقتصادی نهایت جدیت را داشته باشند تا واردات بدل به صادرات گردد و سرمایههای عظیم به ویژه نفت به نابودی کشیده نشود و اینها با تقویت صنعت مادر توسط دو لت منافات ندارد.
کشاورزی و طبابت و هر صنعت جدید و مفید و بعضاً سنتی باید مورد حمایت اقتصادی و هدایت علمی و فنی مجریان امور قرارگیرد، چرا که ایران با جمعیت کم و نیروی زیاد و مستعد و کارآزموده و باهوش جوان و دارای فرهنگ غنی و ریشهدار و زمین وسیع و آب فراوان، چه تحت کنترل و چه غیر تحت کنترل، میتواند در سطح جهان در اندک زمان به تولید زیاد و با کیفیت عالی برسد و نیز صادر کند که نتیجه آن، اشتغالزایی و اقتصاد مقاومتی است.
امروزه اقتصاد در دنیا حرف اول را میزند. وقتی مملکت الگوی نمونه میشود که در امر معیشت مشکل نداشته باشد. پس اکنون بجاست صادرات و واردات تحت کنترل دقیق دستاندرکاران نظام درآید تا از هر جهت این مرز و بوم به پیشرفت چشمگیر نایل آید.
والدین و مسئولین مدارس و دانشگاهها و دولتمردان و... باید بیشتر به پیشگیری توجّه کنند تا درمان، و آن جز به تبلیغ اسلام ناب که حامی کار و کارگر و صنعت است ـ به همین دلیل پیامبر(صلی الله علیه و آله) فرمود: «اطلب العلم و لو بالصّین»ـ و تعلیم و تربیت دینی و عدالت و عدم تبعیض تام میّسر نیست. «العَدلُ جُنَّةٌ واقیةٌ و جَنَّةٌ باقیةٌ»(1)عدالت سپر محافظ بلا و سبب بهشت باقی است.
مردم از بلایای زمینی و آسمانی نـاراحت نیستند، چون تبعیض در آنها وجـود ندارد، پس گفتهاند: «البَلیةُ اذا عَمَّتْ طابَتْ»؛ بلیّه و مصیبت وقتی فراگیر شود خوب است. در حالی که ناراحتی آنها از تبعیض است، نه از تفاوت و عدالت.
از سوی دیگر توصیه بزرگان دین به جوانان این است که نباید دنبال سرگرمیهای نامشروع و غیر عرفی مثل قمار، مطالعه کتب رمان و افسانهای، توقف بیجا در معابر عمومی، به سر بردن با رفقای ناباب، دیدن فیلمهای مبتذل ویدئویی و ماهوارهای و رؤیت تصاویر در مبایل و... بروند و الا از مهمات واقعی حیات باز میمانند.(2)
علی(علیه السلام) فرموده است:«مَنْ تَسَرَّعَ الی الشَّهواتِ، تَسرَّعَ الیه الآفاتُ»(3)آن کس که در شهوات، تندروی کند، آفتها و بلایا نیز با سرعت به سوی او میشتابند. و باز آن حضرت فرمود:«وُلوعُ النّفسِ باللَّذاتِ یُغوی و یُرْدی»(4)
حرص شدید به لذایذ و مشتهیات، آدمی را گمراه میکند و از راه سعادت منحرف میسازد و سرانجام باعث هلاکت و نابودی او میشود. و بالاخره فرمود: «طَهِّروا انفسَکم مِن دَنَسِ الشّهواتِ تُدرِکوا رَفیعَ الدَّرجاتِ»(5)جان خود را از شهوات پلید منزه سازید تا به مدارج عالی انسانی برسید.
اشتغال به کار مفید و معقول و عرفی علاوه بر تأمین مایحتاج زندگی از مرض مخصوصاً سرطان و پیری زودرس جلوگیری میکند. پیرترین مرد شوروی «شیرعلی» کشاورز معروف بود که در سال 1972 به سن 167 سالگی درگذشت.(6)
مهمترین عاملی که انسان را از غم و غصه نجات میدهد کار است. به همین دلیل گفتهاند: بیگاری به از بیکاری است(7). بعضی از پزشکان گفتهاند: آنچه میخورید باعث زخم معده و
1) - محمدباقر مجلسی، بحارالأنوار، ج74، ص165.
2) - ر.ک: جوان، محمدتقی فلسفی، ج1، ص202.
3) - تصنیف غررالحکم و دررالکلم لآمدی، محقق: مصطفی درایتی، ص304، 1374.
4) - غررالحکم و دررالکلم، ترجمه سید هاشم رسولی محلاتی، ج2، ص406.
5) - تصنیف غررالحکم، ص239 و240.
6) - نیلیپور، فرهنگ جوان، ص92.
7) - لغتنامه دهخدا، ذیل کلمه بیگاری.
اثنیعشر نمیشود، بلکه آنچه شما را میخورد مثل نگرانی و غم و غصهی ناشی از تبعیض و ظلم و اختلاف طبقاتی، موجب پیدایش زخم معده است.(1)
ضمن این که امروزه سبب بسیاری از امراض،خوردنی هاست ،در حالی که در گذشته اکثر،نخوردنی ها عامل بیماری میشدند.
روانشناسان گفتهاند: اگر درونگرایی بعضی از جوانان از حد اعتدال تجاوز نماید به نوعی «در خود فرورفتگی عاطفی یا اوتیسم» میانجامد که مشخصهی آن قطع ارتباط با دیگران است که تنها کار درمان آن است.(2)
هیچ فردی نمیتواند ادعا کند که به دوست نیاز ندارد و قادر است به تنهایی زندگی کند. پیامبر(صلی الله علیه و آله) فرمود: «التَّوَدُّدُ الَی النّاسِ نصفُ العقلِ»(3)
دوستی با مردم نصف عقل است. تنهایی طولانی، سبب افسردگی میشود. بنابراین انسان بعد از پدر و مادر و برادر و خواهر و...، به دوست صمیمی و صدیق احتیاج مبرم دارد. حافظ گوید:
همهکس طالب یارنـد چه هشیــار و چه مست
همهجا خانه عشق است چه مسجد چه کنشت(4)
هرکسی که میخواهد میان مردم محبوب باشد و او را دوست بدارند باید با آنها دوستی کند. از وصایای پیامبر(صلی الله علیه و آله) به اعرابی این است که: «تحبّبْ إلی الناس یحبّوک»(5).
در اسلام نه تنها برای دوستیابی تأکید فراوان شده است بلکه برای استحکام آن دستور این است که شخص به دوستش اعلام کند که دوستش دارد. امام صادق(علیه السلام) میفرماید: وقتی مردی را دوست میداری آن را به اطلاع او برسان تا دوستی مستحکم گردد؛ «اذا اَحبَبتَ رَجُلاً فاَخبِرهُ بِذلکَ فانه أثبتُ للمودة بینکما»(6). هر چند در این خصوص ملامت حاصل آید.
پرسیـدم از طبیبی احوال دوستا گفتـا
فی بعدها عذاب فی قربها السلامۀ
گفتم ملامت آید گر گرد دوست گردم
و الله مـارأینا حــبّاً بــلاملامـۀ(1)
هنر هر انسانی به انتخاب دوست صمیمی و صدیق و عالم و دائمی است، به نحوی که هیچ کدام از آنها در حق دیگری خیانت نکند و هر کدام عامل سعادت دنیا و آخرت دیگری باشد و این جز رفیق متدین که مصداق اَتَمِّ آن اولیاءالله به ویژه معصومین(علیه السلام) است، نیست؛ چرا که در دعای مستحبی روز دحوالارض آمده است: «واجْعلنی مِن مُرافقی اولیائک و اهل اجْتبائک و اصطفائک».(2)
مهم این است که انسان بتواند دوست حمیم و صمیم خود را به خوبی حفظ کند. امام علی(علیه السلام) در نکوهشِ نداشتن و از دست دادن دوست فرموده: «اَعجَزُ النّاسِ مَن عَجَزَ عَن اکتِسابِ الإِخوانِ، وَ اَعجَزُ مِنهُ مَن ضَیَّعَ مَن ظَفِرَ بِهِ مِنهم»(3)
ناتوانترین مردم کسی است که از دوستیابی ناتوان باشد و ناتوانتر از او کسی است که دوستی از دوستان را که به دست آورده است، از دست بدهد. زیرا دوست یافتن آسانتر از نگهداشتن آن است. و باز آن حضرت میفرماید: «مَن اَعانَکَ علی دینِک فهو الرَّفیقُ»(4)دوست و رفیق کسی است که تو را در راه دینت یاری دهد. خیر اخوانک من اعانک علی طاعة الله.(5)
انسان به ویژه جوان، همیشه حتی در سفر و برای آخرت، محتاج رفیق خوب و شایسته و درخور و پاک و مجرب است. اساس و پایه گسترش دین و انحطاط آن، رفقای با ایمان و بیایمان است.
در وصیت پیامبر(صلی الله علیه و آله) به علی(علیه السلام) آمده است: از خانه که برای سفر خارج میشوی تنها مباش؛ زیرا شیطان ملازم شخص تنها است.(6)و باز روایت شده است: «الرَّفیقَ ثُمَّ الطَّریقُ»(7)و «الرفیق ثم السفر».(8)علی(علیه السلام) میفرماید: سَلْ عن(سؤال کن از) الرفیق قبل الطریق و عن الجار(همسایه) قبل
1) - حافظ، غزل شماره 426.
2) - شیخ عباس قمی، کلیات مفاتیح الجنان، ص570، اعمال روز دحوالارض.
3) - نهج البلاغه، از کلمات قصار11.
4) - شرح آقاجمال خوانساری بر غررالحکم، ج3، ص79.
5) - مسعود بن عیسی، مجموعه ورام، ج2، ص123.
6) - مولی محسن کاشانی، محجة البیضاء، ج4، ص59.
7) - کلینی، الکافی، ج8، ص262 و المحجة البیضاء، ج4، ص58.
8) - المحجة البیضاء، ج4، ص59.
الدار(1).
در اهمیت و ارزش رفاقت شعر سعدی به خاطر میآید:
آنها که خواندهام همه از یاد من برفت
الا حـدیـث دوسـت کـه تکرار میکنم
به همین دلیل گفتهاند: «دوست واقعی آن است که یار شاطر (چالاک و چابک) باشد نه بار خاطر». که آن از سعدی است که گفته است: در خدمت مردان یار شاطر باشم نه بار خاطر(2).
دوست آیینه تمامنمای انسان است و بر عکس؛ به این معنا که هر کس را میتوان از دوستش شناخت و از دوست میتوان به معاشر او پی برد، چنانکه علی(علیه السلام) فرمود: «فإّن الصّاحِبَ مُعتَبَرٌ بِصاحِبِهِ»(3)
و باز روایت شده که: «لا یُعرَفُ الرَّجُلِ الا بِرَفیقِهِ»(4)
مرد به وسیله دوستش شناخته میشود. دو رفیق، عجیب در یکدیگر اثر میگذارند، خواه بدانند یا ندانند. قال علی(علیه السلام): «لا تَصحَبِ الشَّریرَ فإنَّ طَبعَکَ یَسرِقُ مِن طَبعِهِ شَرًّا و انتَ لا تَعلَمَ»؛(5)با شَرور دوستی مکن، زیرا طبیعت تو طبیعت بد او را میرباید و تو متوجه نیستی.
از لقمان نقل شده است که به پسرش گفت: ... کما لیس بین الذِئب و الکبش خُلّة کذالک لیس بین البارّ و الفاجر خلّة، من یقترب من الزِّفت یُعلّق به بعضُه...(6)چنانکه میان گرگ و گوسفند دوستی نباشد همچنین میان نیکوکار و بدکاره دوستی نباشد و هرکس به قیر نزدیک شود پارهای از آن به او میچسبد و همچنین هرکس با تبهکار در زندگی شریک شود از روشهای او بیاموزد.
به حکم تجرد ارواح گاهی بعضی از حقایقی که بر شخص کامل نازل میشود بر ندیم و همنشین و جلیسش، چه خوب باشد و چه بد، نیز نازل میشود؛ چنانکه علی(علیه السلام) از پیامبر(صلی الله علیه و آله) از این جهت بیشترین بهره را برد ولی ندیم دیگر پیامبر(صلی الله علیه و آله) به نام عبداللهبنابیسرح، چون لایق مجاورت آن حضرت نبود، از جهت مذکور سوء استفاده نمود و نفسش او را گمراه ساخت؛
زیرا وقتی پیامبر(صلی الله علیه و آله) آیات”وَ لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسَانَ... ثُمَّ أَنْشَأْنَاهُ خَلْقاً آخَرَ” را به او املا فرمود
تا بنویسد بر زبان آن ندیم “فَتَبَارَکَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخَالِقِینَ”(1)جاری شد، لذا ادعا نمود قرآن بر او نیز نازل میشود و بر این اساس مرتد گشت. البته در این باب توجیهات دیگری نیز وجود دارد که ذیل شعر[11] در «منطق شرق» نویسنده آمده است.
و در مقابل، آن امام همام فرمود: «مَع الإنصافِ تَدُومُ الاُخُوَّةُ»(2)روابط برادرانه با وجود انصاف و رفتار عادلانه قابل دوام و بقاست. و باز فرمود: «عَلیکَ بِمُجالَسَةِ اَصحابِ التَّجارِبِ فإنّها تُقَوَّمُ علیهم بِاَغْلَی الغَلاءِ و تَأخُذُ مِنهم بِأَرخَصِ الرُّخْص»(3)با مردان آزموده همنشین باش، چه اینان متاع گرانقدر تجربههای خود را به گرانترین بها تهیه کردهاند و تو آن را با ارزانترین قیمت، به دست میآوری.
در مورد هر سعادتمند یا شقی که مطالعه کنیم یا او را ببینیم، در مییابیم که رفیقش او را چنین یا چنان قرار داده است. به این دلیل پیامبر(صلی الله علیه و آله) فرمود: «المَرءُ علی دینِ خَلیلِهِ و قَرینِهِ»(4)شخص بر دین خلیل و رفیقش است. و از همین باب است: «النّاسُ بأُمَرائهم اَشبَهَ مِنهم بآبائهم»(5)
مردم به اُمَرایشان شبیهترند تا به پدرانشان. پیامبر(صلی الله علیه و آله) فرمود: ببینید با چه کسانی دوست میشوید؛ زیرا هیچ کسی نمیمیرد مگر اینکه دوستان خوب و بدش در برابرش متمثل و مجسم شود.(6)
قرآن، هم جنبه مثبت و هم جنبه منفی دوستی را تأیید کرده است؛ مثلاً در آن، این دو جنبه به خوبی گوشزد شده است.”الْأَخِلَّاء یَوْمَئِذٍ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ الا الْمُتَّقِینَ”(7)دوستان در این روز -روز قیامت- نسبت به یکدیگر دشمنند مگر متقین.
در قیامت، تأویل آیات و حقیقت اشیاء بُروز و تجسم پیدا میکند. حقیقت دوستی در معصیت، همان دشمنی در آخرت است و جلوهای از دوستیها در توسعه دینی، حورالعین، غلمان، بهشت و
1) - مؤمنون،14–12.
2) - میرزا حسین نوری، مستدرک الوسائل، ج11، ص310.
3) - ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج20، ص335، کلمه846؛ بزرگسالان و جوان، محمدتقی فلسفی، ج2، ص225.
4) - وسائل الشیعه، شیخ حر عاملی، ج12، ص48.
5) - بحارالأنوار، محمدباقر مجلسی، ج75، ص46 و الاصول من الکافی، الکلینی، ج2، ص642.
6) - الاصول من الکافی، کتاب العشرة، ج2، ص638.
7) - زخرف،67.
رضوان الله است، چنانکه در دنباله آیه مذکور، این آیه آمده که مؤیّد آن مطلب است: «اُدخُلُو الجَنَّةَ انتم و ازواجُکم تُحبَرونَ»(1)شما و ازواجتان در بهشت در حالی داخل شوید که مسرور هستید.
در آیـه دیگر خداوند میفرماید: “یَقُولُ... یَا وَیْلَتَی لَیْتَنِی لَمْ أَتَّخِذْ فُلَانًا خَلِیلا(2)“؛ کافری میگوید: ... ای وای کاش فلانی را به عنوان رفیق اتخاذ نمیکردم. مفسرین در شأن نزول این آیه گفتهاند: عقبةبنابیمعیط، هرگاه از سفری به مکه باز میگشت، همه از جمله پیامبر(صلی الله علیه و آله) را طعام میداد؛ چون به آن حضرت علاقه داشت. روزی آن حضرت فرمود: به شرطی من از طعامت تناول میکنم که مسلمان شوی و او پذیرفت، ولی «اُبَیّ بن خلفِ» ناخلف اجازه نداد و گفت: دوست من نخواهی بود مگر اینکه نسبت به آن مرد (رسول الله) اسائه ادب کنی و او چنین کرد، و او روز قیامت خواهد گفت: ای وای! کاش راه آن حضرت را در پیش میگرفتم و بدبخت نمیشدم.
جوانان باید بدانند حقیقت رفقایشان در عالم آخرت تجسم عینی مییابد. هرچند در این عالم نیز جلوههایی از آن رخ بنماید. اگر از اولیاءالله باشند به صورت زیبا و اگر از اشرار باشند به صورت کریه و زشت در برابر او متمثل میشوند. پیامبر(صلی الله علیه و آله) میفرماید: انظروا من تحادثون؟ فانه لیس من احد ینزل به الموتُ الا مُثّل له اصحابُه الی الله إن کانوا خیاراً فخیاراً و إن کانوا شراراً فشراراً و لیس احدٌ یموتُ الا تمثّلتُ له عند موته(3)
بنگرید که با چه کسی رفیق میشوید؟ زیرا هیچ کس نیست که مرگش فرا رسد جز آنکه یارانش در پیش خدا برابرش مجسم شوند، اگر از نیکان باشند، از نیکانند (و بدانها شاد شوند) و اگر از بدان باشند، از بَدانند و هیچ کس نیست که بمیرد مگر اینکه هنگام مرگش من (پیامبر) در برابر او مجسم میشوم.
رفیق ناباب و ناصاف و ناپاک که به رفیقش میگوید: من در حق تو خیانت نمیکنم، دروغ میگوید؛ زیرا وقتی او به خداوند و خود خیانت کرد به رفیقش که هیچ، بلکه به نزدیکترین خویشاوندش، مثل والدینش نیز خیانت میکند.
زلیخا عاشق حقیقی یوسف(علیه السلام) نبود. او میخواست به کام خویش برسد، هر چند عشق به آن حضرت، تار و پود و اساس و کنه وجود او را فراگرفته بود.
آن زلیخا از سِپندان تا بعود
نامِ جمله چیز یوسف کرده بود(1)
بنابراین وقتی در مقابل یوسف شکست خورد دشمن درجه اول آن حضرت شد، پس او را به زندان انداخت. اما در مقابل، علی(علیه السلام) وقتی بر یکی از عاشقان حقیقیاش حدّی (به خاطر لغزشی) جاری کرد، او انگشتان قطع شدهاش را در دست دیگرش گذاشت و گفت: من جنایت کردم و علی(علیه السلام) همچنان معشوق من است. این است تفاوت میل شهوی و شیطانی، و عشق علوی و رحمانی.
از امام صادق روایت شده است:«رفیقی که روزی به نفع رفیقش خیانت میکند حتماً روز دیگر به ضرر او خیانت خواهد کرد، و رفیقی که به نفع رفیقش به دیگری ظلم کند، قطعاً روز دیگر به نفع دیگری و به ضرر رفیقش ظلم خواهد کرد، و کسی که به نفع دوستش سخنچینی کند، وقت دیگر به ضرر او سخنچینی خواهد کرد، بنابراین با خائن و ظالم و نمّام رفاقت نکنید»(2).
حتی بعضی معصومین(علیه السلام) فرمودهاند: «رفیقی که روزی برای فضیلتی که در تو نیست مدحت میکند، روز دیگر برای صفت بدی که از آن منزهی مذمتت میکند».(3)
چون مبنای این نوع دوستیها خودیت حیوانی و انانیت شیطانی است.
بعضی از فُسّاق ممکن است با شخص آبرومند و وجیهی باب رفاقت باز کنند تا هم او را مانند خودشان کنند و هم تنها نمانند و هم اینکه بدی خود را در پیش وجدان مرده خود توجیه کنند که مثلاً همه بدند و رواج، عامل جواز است و دیگران را نیز فریب دهند. علاوه برآن شخص خوب، حداقل چیزی که عایدش میشود این است که مورد اتهام دیگران قرار میگیرد و آبروی خود را از دست میدهد. پس لازم است پاکان، پر و زیرک و باهوش باشند، نه پاک و صاف و پوک و پوچ.
یکی از دبیران به من میگفت: محصلی با ایمان دارم؛ زیرا همیشه از امام زمان(عج) سؤال میکند و مرا به میهمانی نیز دعوت میکند. به او گفتم: احتمال بده بهایی باشد و به همین طریق باب رفاقت را با دانشآموزان معصوم هم باز کند. مدتی بعد به من گفت: همان بود که گفتی. پیامبر(صلی الله علیه و آله) فرمود: «اَولَی النّاسِ بِالتّهمَة مَن جالسَ اهلَ التّهمةِ»(4)شایستهترین مردم به اتّهام
کسانی هستند که با اهل اتّهام درآمیزند.
اکثر قریب به اتفاق ترک تحصیلکنندگان، معتادان، بزهکاران و...، وقتی داستان زندگی خود را شرح میدهند میگویند: رفیق باعث شد که چنین و چنان کنند و باشند. و مردان بزرگ نیز از راه رفیق به مقامات عالیه رسیدند.
از دانشجویی پرسیدم چرا نماز را ترک نمودی؟ گفت: رفقا به من مشروب تعارف کردند و من خجالت کشیدم رد کنم. گفتم: بایستی آنها شرم میکردند. نباید به رفقا همیشه«بله» گفت. گاهی هم لازم است«نه» گفت و ترک رفاقت نمود.
بعضی از رفقا احمق؛ یعنی پاک و صاف، ولی پوک و پوچ هستند که به جای اینکه به نفع رفیق خود کارکنند به ضرر او کار میکنند. پس نباید با این افراد باب دوستی را باز کرد. امام صادق(علیه السلام) فرموده است: «اذا اَردْتَ اَن تَختَبِرَ عَقلَ الرَّجُلِ فی مَجلسٍ واحدٍ فَحَدِّثْهُ فی خِلالِ حَدیثِکَ بما لا یَکونُ فَإنْ اَنْکَرهُ فهو عاقلٌ و إن صَدَّقَهُ فهو احمقُ»(1)اگر بخواهی در یک مجلس، عقل مردی را آزمایش کنی، در خلال سخنانت مطلبی را ذکر کن که ناشدنی است. اگر متوجّه شد و انکارش کرد عاقل است، ولی اگر آن را پذیرفت و ناسنجیده تصدیق کرد او مرد احمقی است. علی(علیه السلام) فرمود: «و افرِرْ کُلَّ الفَرارِ مِنَ اللَّئیمِ الأحمقِ».(2)
شایان ذکر است همچنانکه در تعلیم و تربیت انسانی «اصل تدریج» مسلم است، در افساد و اضلال نیز آن اصل مورد قبول است؛ مثلاً کسی را که میخواهند معتاد کنند اول با او رفیق میشوند، بعد به او سیگار تعارف میکنند سپس خودش، تفنّنی و غیر رسمی آن را دنبال میکند. سپس ممکن است سیگارهایی به او بدهند که با مواد مخدره عجین شده باشد و بالاخره به مجرد اینکه او معتاد شد، اسیرش میکنند و در پایان نیز کار او به جاهای پست و باریک و تنگ و تاریک میکشد. چه بسا تدریج در فسق، توأم با تسریع باشد و یا به جای تدریج، حالت دفعی و یکبارگی حاکم شود.
گویند: نجاشی شاعر مخصوص علی (علیه السلام) و در تقوا در سطح بسیار والایی بود. در یکی از روزهای ماه رمضان هنگام عبور به مسجد به یک دوست نااهلی برخورد نمود.
آن دوست او را به منزلش برد و گفت: برای نماز فرصت هست و آهسته سرش را به گوشش
نزدیک نمود و اظهار داشت: شراب و کباب گوشت بره دارم. میل بفرمائید. نجاشی ابتدا یکهای خورد و گفت: شراب و کباب و ماه رمضان؟ گفت: روزهات را با آن دو افطار کن و بعد توبه کن که دو نفر سرانجام آن دو را میل نمودند و شروع به بد مستی نمودند که همسایهها به اطلاع حضرت علی (علیه السلام) رساندند.
حضرت حکم جلب آن دو را صادر نمود ولی نجاشی فرار نمود و تنها صاحب خانه در مسجد هشتاد ضربه تازیانه خورد.
طایفه نجاشی ابتدا از راه خواهش سپس از راه تهدید خواستند از اجرای حد جلوگیری کنند که آن حضرت قبول نکرد. در نتیجه او به معاویه پناهنده شد.(1)
شیاطین جنی و انسی، هر کس را مطابق استعداد و مقام و شأنش، بر طبق قاعده تدریج، فریب میدهند. برای نمونه وقتی من قصد مطالعه کنم شیطان یک مرتبه نمیگوید مطالعه را ترک کن، بلکه از در خیرخواهی وارد میشود و ابتدا میگوید: در هنگام شب، اول غذای مقوی میل کن، بعد میگوید: بنشین و مطالعه کن، سپس دستور میدهد: تکیه بزن و بعد فرمان میدهد: پاهایت را دراز کن، و در پایان دستور میدهد: بخواب و بخوان. در نتیجه خوابم میبرد و مطالعه در طول شبِ دراز ترک میشود، که در اینجا معصومین(علیه السلام) دستور دادهاند که اصلاً به شیطان اعتنا نکنید تا قهر کند و برود؛ زیرا او به دلیل غرورش زود قهر میکند، و اگر یک جواب منفی شنید به سرعت دور میشود، چنانکه روایت شده و یا از مکاشفات و یا یک اصل روانشناسانه است: «الشیطان مُتَکَبِّرٌ اِذا عُصِی لا یعودُ»؛ شیطان متکبر است، پس وقتی مورد عصیان و نافرمانی قرارگیرد بر نمیگردد و قهر میکند.
البته یک قاعده کلی هم وجود دارد و آن این است که: هر گناهکار و فاسقی، خود بزرگبین است و باید نسبت به آنها تکبر کرد. علی(علیه السلام) فرموده است: «التَّکَبُّرُ علَی المُتَکَبِّرینَ هو التّواضُعُ بِعَیْنِهِ»(2)تکبر کردن با افراد متکبّر، عین تواضع است. یعنی وقتی نسبت به متکبر، تکبر ورزیده شود، در واقع به متواضع، تواضع شده است.
در روایات آمده است که رفقایتان را آزمایش کنید؛ امام صادق(علیه السلام) فرموده است: «رفیقی که سه بار نسبت به تو خشمگین شود و دربارهی تو به بدی سخن نگوید و مذمت ننماید، شایسته
رفاقت است».(1)اولیای خداوند امر فرمودهاند: «نه آن چنان با کسی رفیق شو و همه اسرارت را به او بگو و دربارهی او بذل و بخشش زیاد داشته باش که بعد از جدایی پشیمان شوی، و نه آن چنان در وقت فراقت و جدایی، بدگویی کن تا باب رفاقت برای همیشه بسته شود و احیاناً اگر با او رفیق شوی سخت نادم و خجالت زده شوی».
باید گفت؛ دوست و دوستی دارای مراتبی است که در رأس آنها تنها حضرت جلّ و علا قرار دارد و بقیه به ترتیب الاشرف فالاشرف است؛ چون فقط در رفاقت با خداوند است که اتصال و اتحاد و درک حضوری و عشقِ ذاتی و دائمی و مستحکم پا برجاست و همه محبتها نیز از او شروع میشوند و سرچشمه میگیرند و به او ختم میگردند. در دعای عرفه امام حسین(علیه السلام) آمده است: «خسرت صَفْقَةُ (معامله) عبدٍ لم تجعل له من حبک نصیباً»(2).
دوست نزدیکتر از من به من است
و آن عجبتر کــه من از وی دورم
چه کنـم با که توان گفت که دوست
درکنــــار مــــن و مــن مهــجـورم(3)
اوج و قله عشق و دوستی در نهمین مناجات از مناجاتهای پانزدهگانه حضرت سیدالساجدین(علیه السلام) است که میفرماید: «یاﻣُﻨﻲ قلوب المشتاقین و یا غایة آمال المحبّین اسئلک حبَّک و حبَّ من یحبّک و حبَّ کل عمل یوصلنی الی قربک... و امنن بالنظر الیک عَلَیَّ و انظر بعین الوُدّ و العطف الیَّ و لا تصرف عنی وجهک...»(4)؛
ای آرزوهای قلبهای مشتاقان و ای نهایت آرمانهای دوستان! از تو درخواست محبتت و محبت کسی که دوستت دارد و دوستی هر عملی که مرا به قربت تو واصل سازد دارم... و برای دیدنت، بر من منت بگذار و خدایا به چشم دوستی و مهر به من بنگر و صورتت را از من بر مگردان... .
انسان نباید دشمن داشته باشد و تا میتواند باید برای خود دوست هم سنخ انتخاب کند و این مقصود وقتی حاصل میشود که شخص، متدین باشد. علی(علیه السلام) فرموده است:
وَ لَیسَکَثیراً ألفُخِلٍّو صاحبٍ
وَ اِنَّ عَدُوًّا واحِـداً لَکَثیـرٌ(5)
هزار دوست و همنشین بسیار نیست، ولی بدون شک یک دشمن برای شخص زیاد است.
اما در عین حال اگر فردی دشمن پیدا کرد، چه بسا سبب خیر او شود. «عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد»(1)، چرا که بیشتر دوستان فقط از انسان تعریف میکنند و عیوب او را نمیگویند و از این طریق باعث غرور طرف مقابلشان میشوند، ولی دشمن صراحتاً عیبگویی میکند، در نتیجه انسان بیشتر مراقب اعمال خود میگردد.
دوستی با مردم دانا نکوست
دشمن دانا به از نادان دوست(2)
وقتی عـلی(علیه السلام) در نهروان، از جَمیل، پیر آزموده، که سالیان دراز منشی ساسانیان بود، پرسید: شایسته است انسان چگونه باشد؟ جواب داد: باید دشمنان او زیاد باشند و دوستان او کم. «قال یَجِبُ أن یَکونَ قَلیلَ الصِّدیقِ کَثیرَ العَدِوِّ... »(3)،
مثل آن که زیادیِ کشتیبان، باعث غرق کشتی میگردد.
حضرت علی(علیه السلام) میفرماید: «اَعداءُ الرَّجُلِ قد یَکونونَ اَنْفَعَ مِن اِخوانِهِ لِأنَّهُم یَهدونَ الَیهِ عُیوبَهُ فَیَتَجَنَّبُها و یَخافُ شماتَتَهُم به فیضْبَطُ نِعمَتَهُ وَ یَتَحَرَّزُ مِن زَوالِها بغایَةِ طَوْقِهِ»(4)گاهی دشمنان بیش از برادران و دوستان برای آدمی مفیدند؛ زیرا آنان نقایص شخص را مییابند و به او اهدا میکنند و او از ترس شماتت دشمن، خویشتن را اصلاح میکند و بدین وسیله نعمتی را که دارد محافظت مینماید و با تمام قدرت از زوال آن جلوگیری میکند.
چه بسا در کلاس درس عدهای رابطه خوبی، بنا به عللی، با اینجانب، نداشته باشند. پس سعی میکنند انتقاد کنند، بلکه انتقام بگیرند. بنده هم سعی میکنم که آن موارد را در نمره آنها تأثیر ندهم و نهایت کاری که ممکن است انجام دهم این است که با آنها با عدل، نه با فضل، برخورد کنم، چون در برخورد مؤدّب نیستند. اما دوستان، به جز عدهای، همیشه از من تعریف و تمجید میکنند که هر چند بالطبع به این تعریفها علاقه دارم، اما باید آن منتقدین را نیز سبب تکامل خود بدانم. اگرچه از همه بهتر، دوست مؤمن و با تجربهای است که مؤدبانه و سِرِّی و دقیق انتقاد میکند.
در کتاب «الاصول من الکافی» چندین باب در مورد نوع برخورد برادران دینی با یکدیگر
وجود دارد: از جمله آنها به زیارت برادران ایمانی رفتن، مصافحه و دست دادن، معانقه، تقبیل و بوسیدن، ادخال سرور بر مؤمن و... میباشد. هرکس مایل است از آنها اطلاع بیشتری کسب نماید به آن کتاب مراجعه نماید.(1)
در اینجا فقط باید به دو نکته توجه شود: 1. بوسیدن جوان از روی شهوت حرام است و اگر مسلم شود که کسی جوانی را از روی شهوت بوسیده است باید حد بخورد و حدش از سی تا نود تازیانه است که هر قدر حاکم شرع صلاح بداند او را میزند(2).
گفتنی است تمام دوستیها و محبتها باید در طول رفاقت و عشق به خدا باشد؛ زیرا والاترین محبت و عشق، عشق به خداست. علی(علیه السلام) میفرماید: «إنّ اَطیَبَ شیءٍ فی الجنّةِ و اَلَذُّهُ حُبُّالله و الحُبُّ فیالله و الحمد لله»(4)
خوشترین و لذیذترین چیز در بهشت، عشق به خدا ـ یا عشق خداوند به بهشتیها ـ و عشق در ذات خدا و «الحمدلله» گفتن است که بندهی خالصِ حضرتِ حق، مصداق آنهاست که در بهشت تجسم عینی پیدا میکنند.(5) قرآن در مورد بهشتیها میفرماید: “و آخِرُ دَعوَاهُم أَنَ الحَمدُ لِلّهِ رَبِّ العالمِینَ”(6)و آخرین سخنشان حمد پروردگار عالمیان است. چنانکه قبلاً بیان شد.
بالاتر از همه آنها رضا و محبت حضرت حق از آنهاست. خداوند به آنها میفرماید: رِضایَ عنکم و مَحَبَّتی لکم خَیرٌ و اعظمُ مِمّا انتم فیه.(7)طبیعی است که چنین محبت و رضایتی، محبت و رضایت بنده را هم در پی دارد، قرآن میفرماید:”یَا أَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ ارْجِعِی إِلَی رَبِّکِ رَاضِیَةً مَّرْضِیَّةً”.(8)
1) - کلینی، الأصول من الکافی، ج2، ص 175 و 192.
2) - شهید دستغیب، گناهان کبیره، ج1، ص 226.
3) - وسائلالشیعة، نکاح، باب 21، ص 43.
4) - مصباح الشریعة و مفتاح الحقیقة، ص292، 1381.
5) - متن عربی مصباح از رسائی تامّ و کامل برخوردار نیست، لذا در ترجمه نیاز به تأویل دارد.
6) - سورهی مبارکهی یونس/10.
7) - تفسیر العیاشی، ج2، ص96 و 88 عن ثویر (راوی)؛ بحارالأنوار، محمدباقر مجلسی، ج8، ص40 و 141.
8) - فجر،27و28.
خوش آن ساعت که بیخشم و غضب با ما تو بنشینی
نه در دل عـقـدهای مــا را، نـه بر ابــرو تو را چینــی(1)
موطن اصلی انسان، آن سویی و آسمانی است، نه این سویی و زمینی. به همین دلیل خداوند میفرماید: به سوی پروردگارت برگرد. عمار گوید:
تو فکندی ز وطن دورمرا دستم گیر
که چنین بیدل و بیصبر ز حبّ الوطنم(2)
و منظور از وطن در حدیث «حب الوطن من الایمان»، وطن آخرتی است. شیخبهایی در این خصوص چنین سروده است:
این وطن مصر و عراق و شام نیست
این وطن جایی است کاورا نام نیست(3)
اساساً تا خدا به سوی انسان نیاید بشر به سوی او نمیرود. که این همان نحوه اتحادی است که میان عاشق و معشوق تحقق دارد. هم عاشق میل به معشوق دارد و هم معشوق میل به عاشق.
سعدی چه خوب انشاد فرموده است:
یا بفرما به سرایم یا بفرما به سر، آیم
غرضموصل تو باشد چهتوآیی چهمن آیم
بدیهی است که جوان وقتی کسی را دوست بدارد، از حرکات، لباسها، فرهنگ و... او تقلید میکند. در حقیقت او رفیق خود را مقتدا فرض مینماید و این تقریباً یک مسأله غریزی است و نباید با اصل آن مبارزه کرد، بلکه باید به او جهت مستقیم و فرهنگ اصیل داد و اسلام و شخصیتهای بزرگ آن را به او شناساند تا از فاسقان و بیدینان نقش نگیرد و از تشابه با آنها اجتناب کند.
کسی که به استادش علاقهمند است، به احتمال زیاد رشته تحصیلی او را دنبال میکند و سعی میکند خود را با او در اندیشه و اخلاق و عمل و نوع حرکات وفق دهد. فرد دیگری فوتبالیست یا خطیب یا شاعر یا قدرتمند یا صاحب جمال و... برایش ارزش دارد، بنابراین نا خودآگاه مسحور او میشود و هکذا... .
اینها همه از باب سرایت و تعمیم است. به این معنا اگر جوان شیفته صورت یا سیرت و یا
صوت کسی شد، شیفته تمام و کل بدن و لباس و شغل و عقیده و رشته تحصیلی و... او میشود و به عکس اگر مثلاً از رفتار و یا اخلاق کسی نفرت حاصل نمود آن نفرت را به سراسر و همه او و متعلقاتش سرایت میدهد و این، نیز طبیعی و غریزی است.
قاعده کلی این است که گروهی، مردم و به ویژه جوانان را تحقیر میکنند و عقلشان را میربایند، در نتیجه اینها از آنها اطاعت میکنند، چنانکه قرآن میفرماید: فرعون قوم خود را سبک و خوار میکرد و عقل آنها را میربائید(1)و خود را بزرگ و روشنفکر جلوه میداد، پس آنها از او فرمان میگرفتند؛ چرا که آنها قوم فاسقی بودند. اگر آنها فاسق نبودند تبعیت ظالمانه را نمیپذیرفتند. “فَاسْتَخَفَّ قَوْمَهُ فَأَطَاعُوهُ إِنَّهُمْ کَانُوا قَوْمًا فَاسِقِینَ”.(2)چنانکه بحث آن گذشت.
دستهای دیگر رَجای واثق به حضرت حق و روز جزا دارند و از ذاکرین هستند، بنابراین پیامبر(صلی الله علیه و آله) شایسته و لایق قدوه و پیروی خوبی برای آنهاست؛ “لَقَدْ کَانَ لَکُمْ فِی رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ”.(3)خلاصه اینکه اصل الگوپذیری، فطریِ ثانویِ جوان است، به این ترتیب نمیتوان آن را نابود کرد، بلکه باید آن را جهت داد؛ چرا که همه در هر چیزی مثل اصلاح سر و صورت، لباس، مسکن، برخورد، نگاه، احترام، اندیشه، اخلاق، عمل و...، انگاره و اقتدایی خاص دارند.
انسان باید الگو و رفیقش تنها پیامبر(صلی الله علیه و آله) و اهل بیت(علیه السلام) او و کسانی که آنها تعیین و معرفی کردهاند باشد تا نتیجه مثبت و سعادت مطلق عایدش شود. قرآن کریم در این خصوص میفرماید: “وَ مَن یُطِعِ اللَّهَ وَ الرَّسُولَ فَأُوْلَئکَ مَعَ الَّذِینَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَیهِم مِّنَ النَّبِیِّنَ وَ الصِّدِّیقِینَ وَ الشهَّدَاءِ وَ الصَّالِحِینَ وَ حَسُنَ أُوْلَئکَ رَفِیقًا“(4)
و کسانی که خدا و رسول او را پیروی میکنند، پس آنان (در روز رستاخیز) با افرادی، که خداوند نعمت خود را در بهشت بر آنها تمام کرده است، از جمله پیامبران (به ویژه حضرت محمد(صلی الله علیه و آله)) و صدیقین (آنها که اصلاً دروغ نمیگویند) و شهدا (ناظران و عالمان و گواهان نسبت به اعمال و نیّات مردم و تحمّل کنندگان آن آگاهی و گواهی و اداکنندگان آن گواهی در عالم آخرت) و صالحین (که منظور از این سه دسته ائمه هدی(علیه السلام) در بهشت میباشند)، همنشین خواهند بود و آنان (و اشخاصی که پیرو آنها هستند) تنها رفقای خوب (برای مردم به ویژه جوانان)
هستند.
روایت شده است که: آیه مذکور در مورد«ثُوبان»، مولای رسول خدا(صلی الله علیه و آله) نازل شده است. او عاشق رسول خدا(صلی الله علیه و آله) بود و طاقت فراق آن حضرت را نداشت. یک روز در حالی که رنگش تغییر کرده و جسمش لاغر گردیده بود نزد آن محبوب آمد. حضرت ختمی مآب از او پرسید: چرا رنگت دگرگون شده است؟ جواب داد: ای رسول خدا نه مریض هستم و نه دردمند، وقتی شما را نمیبینم شوق دیدارتان را پیدا میکنم، در نتیجه شما را ملاقات میکنم؛
اما وقتی به یاد قیامت میافتم، میترسم آنجا شما را نبینم، برای اینکه میدانم شما با پیامبران در موطن بالا سکونت داری و اگر من داخل بهشت شوم در منزل پایینتر از منزل شما خواهم بود و از لقای شما محروم خواهم ماند و چنانچه به بهشت نیایم، ابداً شما را نخواهم دید. بنابراین آیه مذکور نازل شد و آن حضرت فرمود: «قسم به کسی که جانم در دست اوست بنده ایمان نمیآورد مگر اینکه او من را از خود و پدر و مادر و اهل و فرزندانش و مردم، بیشتر دوست داشته باشد».(1)
علی(علیه السلام) در این باب فرموده است: «فَتأَسَّ بِنَبِیِّکَ الأَطْیَبِ الأطْهَرِ(صلی الله علیه و آله) فإنّ فیه أُسوَةً لِمَن تَأسَّی و عَزاءً لِمَنْ تَعَزَّی و اَحَبَّ العبادِ الَی اللهِ المُتَأَسِّی بِنَبِیِّهِ وَ المُقْتَصُّ لِاَثَرِهِ»(2)
پس به پیامبر خود(صلی الله علیه و آله) که از همه خلایق نیکوتر و پاکیزهتر است اقتدا نموده، از آن بزرگوار پیروی کن؛ زیرا آن حضرت اسوه و نمونه و سزاوار پیروی کردن است برای کسی که پیروی کردن، شایسته اوست و انتساب شایسته اوست برای کسی که بخواهد به او نسبت داشته باشد و محبوبترین بندگان نزد خدا کسی است که پیرو پیامبر(صلی الله علیه و آله) خود بوده و دنبال نشانة او برود.
در قرآن آمده است:”قُلْ إِنْ کُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللَّهَ فَاتَّبِعُونِی یُحْبِبْکُمُ اللَّهُ وَ یَغْفِرْ لَکُمْ ذُنُوبَکُمْ”(3). این آیه حقیقتی را به صورت قیاس شکل اول اثبات نموده است و آن اینکه: «هرکس خدا را دوست دارد باید از رسول او پیروی نماید. و هرکس از رسول او پیروی نماید خدا او را دوست داشته میآمرزد. پس هرکس خدا را دوست دارد، خدا (نیز) او را دوست دارد و میآمرزد. نتیجه اینکه قرآن میان دوستی انسان به خدا و دوستی خدا به انسان، حد وسط و پل ارتباطی قرار داده است و آن، اطاعت از رسول خداست. حاصل اینکه بهترین مقتدی و الگو، پیامبر ختمی مرتبت(صلی الله علیه و آله) است
که انسان با اطاعت او صداقت، عشق خود را به حضرت حق و حتی فرستادهی او اثبات و اعلام میکند و به این طریق به بعد عشق او پاسخ مثبت داده میشود و لذا اشباع میگردد.
سفیران حضرت حق اِکسیرانی هستند که مس روح انسان را به طلای ناب تبدیل میکنند. چه خوب است که هم جسم، سالم و زیبا و هم روح، با طراوت و شاداب و بشاّش باشد، پس باید در دوران جوانی علاوه بر ورزش و تغذیه سالم، علم و تعقل و ایمان و عشق به ارزشهای اصیل، و محبت نسبت به اولیای خداوند تقویت شوند تا هر چه عمر افزون میشود، صفا و طراوات و امید نیز فزونی گیرد.
این است که گفتهاند: «جوانیِ هر کسی زیبا و ارزشمند و الگو است الاّ استاد و عالم ربّانی، که پیریش خوب و لذت بخش است». به همین جهت وقتی خواجه نصیرالدین طوسی در وقت سحر به حل یک مسئله علمی دست مییافت، میفرمود: «أینَ ابناءُ الملوک من هذه اللّذة»(1)کجایند فرزندان پادشاهان تا این لذت مرا – اگر اهلش هستند- درک کنند. الهی قمشهای چنین سروده است:
لذت دنیوی همه هیچ است نزد من
در خاطــر از تغیّر آن هیچ ترس نیست
روزِ تَنَعُّم و شبِ عیش و طرب مرا
همچونشب مطالعهو روزِ درس نیست
و حافظ چه خوب گفته است:
حافظا در کنج فقر و خلوت شبهای تار
تا بود وردت دعا و درس قرآن غم مخور
آنچه در کسب علم مهم است، عزم راسخ و خلوص و توکل برخداست و چه بسا ربطی به سن و استعداد و ثروت هم نداشته باشد.
گویند سکاکی، ادیب دوران، در آغاز آهنگر بود. او صندوقچهای کوچک و ظریف، بازحمت زیادی، ساخت و آن را به رسم هدیه برای پادشاه وقت برد. او به انتظار تحسین پادشاه و صله او، بدون این که صنعتش مورد توجه واقع شود، نشسته بود.
در این موقع دانشمند بزرگی وارد شد و تمام حاضران با کمال احترام دو زانو در مقابل او نشستند. سکاکی که سنش به سی سال رسیده بود پی به ارزش علم و عالم برد. او پیش استادی شروع به تحصیل علم و دانش نمود. استاد برای این که استعداد سکاکی را بسنجد، یک مسئله
1) - جامع المقدمات، آداب المتعلمین، حاشیه194.
بسیار ساده فقهی، طبق نظر شیخ ابوحنیفه، را به او تعلیم داد و آن این بود که استاد گفت:«پوست سگ با دباغی پاک میشود». فردا استاد از او پرسید دیروز: من چه گفتم؟ او با غرور هر چه بیشتر پاسخ داد:« سگ گفت: پوست استاد با دباغی پاک میشود». شاگردان به او خندیدند و او را از مدرسه اخراج نمودند.
او روزی، که در سن چهل سالگی بود، برای استراحت سر به کوه و صحرا نهاد. اتفاقاً گذر او به جایی افتاد که دید قطرههای آب از بلندی برروی تخته سنگی میچکد و سنگ را سوراخ نموده است. او با خود گفت: نه این سنگ از ذهن من سختتر است و نه آب از علم نرمتر، لذا با اطمینان خاطره و توکل بر خدا سرگرم فراگرفتن علوم متداول عصر خود گردید و یکی از علمای طراز اول، در زمان خود و زمانهای بعد از خود، شد. او کتابی به نام «مفتاح العلوم» که دارای چهارده علم دز زمینههای مختلف ادبی بود تصنیف نمود.(1)
علی(علیه السلام) در مورد الگوپذیری میفرماید: [«و لقد کان فی رسول الله(صلی الله علیه و آله) کافٍ لک فی الأُسوة و دلیل لک علی ذم الدنیا و عیبها...(2)و به راستی از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) پیـروی کردن برای تو کافی است. او بر مذمت دنیا و معیوب بودن و بسیاری رسواییها و بدیهای آن، برای تو راهنما میباشد. حضرت رسول(صلی الله علیه و آله) گرسنهترین اهل دنیا بود و مانند برده روی زمین مینشست و با دستِ خود کفشش را میدوخت و جامهاش را خود وصله میکرد و بر الاغ برهنه سوار میشد و پشت سرش دیگری را سوار میکرد و وقتی پردهای نقشدار بر خانه (اتاق) او نصب میشد، به یکی از زنانش میفرمود: «ای فلانی آن را از من پنهان کن؛ زیرا من وقتی به آن نظر میکنم متذکر دنیا و زخارف آن میشوم».
او از دنیا با قلبش اعراض میکرد و یاد آن را از خودش زدوده بود و دوست میداشت زینت دنیا از جلوی چشمش غایب شود تا از آن لباس فاخر اتخاذ نکند و معتقد نشود که دنیا قرارگاه است و امیدی به اقامت در آن نداشته باشد... .
و اگر بخواهی دوباره از پیامبر(صلی الله علیه و آله) پیروی نمایی، از موسی(علیه السلام) تبعیت کن که میفرمود: «رَبِّ
إِنِّی لِمَا أَنزَلْتَ إِلَیَّ مِنْ خَیْرٍ فَقِیرٌ(1)ای پروردگار من، من به آنچه از خیر و نیکویی برایم بفرستی نیازمندم». سوگند به خدا موسی(علیه السلام) از خدا چیزی نخواسته بود مگر نانی را که بخورد؛ زیرا گیاه زمین میخورد و به جهت لاغری و کمی گوشت او، سبزی گیاه از پوست نازک درونی شکم او دیده میشد.
و اگر باز برای دفعه سوم بخواهی پیروی کنی، از داوود(علیه السلام) تبعیت کن که به دست خود از لیف خرما، زنبیلهایی میبافت و به همنشینهای خود میگفت: کدام یک از شما در فروختن آنها مرا کمک میکند، در حالی که از ثمن و بهای آن قرص نان جوی میخورد.
و اگر باز بخواهی پیروی کنی، از عیسی بن مریم(علیه السلام) پیروی کن که بالشش سنگ بود و جامه خشن میپوشید و طعام خشن میخورد و خورش او گرسنگی بود و چراغش در شب، ماه بود و سایهبانش در زمستان، مشارق و مغارب زمین بود و میوه و سبزی خوشبوی او گیاهی بود که زمین برای چهارپایان میرویانید... نه زنی داشت که او را به فتنه افکند و نه فرزندی داشت که او را اندوهگین سازد... مرکب او دو پایش بود و خادمش دو دست او بود].(2)
نباید تصور کرد که همه، مخصوصاً جوانان باید مانند آنها زندگی کنند؛ زیرا علی(علیه السلام) میفرماید: «إنّ الله تعالی فَرَض عَلَی ائمة الحقِّ (العدل) أن یُقَدِّروا اَنفُسَهُم بِضَعفَةِ النّاسِ کَیلا یَتَبَیَّغَ بالفَقیرِ فَقرُهُ»(3)خداوند تنها بر ائمهی عدل واجب کرده است که خود را با مردمانِ تنگدست برابر نهند تا فقر به فقیر فشار نیاورد.
دیگر اینکه، زمان آنها با زمان ما تفاوت دارد، چنانکه آن حضرت میفرماید: آیا همین که به من امیرالمؤمنین(علیه السلام) بگویند قانع باشم و در سختیهای روزگار با آنها شریک نباشم؟ «أَ أَقْنَعُ مِن نَفسی بِأن یُقالَ: هذا امیرُالمؤمنینَ(علیه السلام) و لا اُشارِکُهُمْ فی مَکارِهِ الدَّهرِ».(4)
علاوه بر آن، ائمه(علیه السلام) به قدری در سیر و سلوک غرقاند که حلالهای دنیا برای ما، حرامهای آن، برای آنهاست. آن حضرت فرمود: «اَلا و اِنَّکم لا تَقدِروُنَ عَلی ذلِکَ ولکِنْ اَعینونی بِوَرَعٍ و اجتِهادٍ و عِفَّةٍ و سَدادٍ»(5)و نیز میفرماید: «چگونه خانه دنیا را وصف کنم که آغازش رنج است و
سرانجامش فنا و در حلالش حساب است و در حرامش عقاب».(1)
آنها طبق بیان قرآن:”فَاسْتَبِقُوا الْخَیْرَاتِ”(2)در کار خیر و کمال از همه جلوترند؛ چراکه آنان الگویی به تمام معنا هستند و حکم قیادت و رهبری، مخصوصاً رهبری دینی و فکری جز این نیست.
نــام احمــــد نــام جملـــه انبیــاست
چون که صد آمد نود هم پیش ماست(3)
بنا بر قول حکما «بسیط الحقیقة کلُّ الأشیاء و لیس بشیء منها»(4)یعنی موجودی که بسیط و دارای وجود جمعی، بلکه جمع الجمعی است کمالات همه اشیا را به نحو اعلی و اتم دارد، در حالی که هیچ کدام از آنها نیست؛ یعنی فاقد نقصان آنهاست.
قرآن نیز در این مورد میفرماید:”فَبَشِّرْ عِبَادِی الَّذِینَ یَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَیَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ”(5)به این معنا که رهبران الهی بین خوب و خوبتر، خوبتر را برمیگزیند.
آنچه مهم است این است که طبق دستورات دینی، حق هر کدام از دنیا و آخرت و امور مادی و دین باید رعایت شود؛ چرا که انسان مرکب از جسم و روح است و دنیا هم از مخلوقات حضرت رب العالمین و مزرعه آخرت است. از عالم، موسی بن جعفر(علیه السلام)، روایت شده که فرمود: «لَیسَ مِنّا مَنْ تَرکَ دنیاهُ لِدینِهِ و دینَهُ لِدنیاهُ»(6)از ما نیست آن کسی که دنیای خود را برای دینش یا دین خود را برای دنیای خویش ترک گوید. کسانی هم که میل دارند به بطن شریعت که طریقت است و متن طریقت که حقیقت است برسند، باید مو به مو دستورات شرع را عمل کنند.
ز خسرو گفتن و فرهاد شنیدن
طریقت کی بود همچون حقیقت
در این خصوص لازم است چند مطلب به طور خلاصه تذکر داده شود:
آنچه در آینــه جــوان بیند
پیر در خشت خام آن بیند(1)
چنانکه قبلاً بیان شد. و افزون بر آن اینکه آنها واسطه میان بزرگسالان و کودکان هستند و هرگونه رفتاری که از خود نشان دهند، با آنها و وابستگان آنها همان رفتار خواهد شد. در قرآن آمده است:”وَلْیَخْشَ الَّذِینَ لَوْ تَرَکُوا مِنْ خَلْفِهِمْ ذُرِّیَّةً ضِعَافاً خَافُوا عَلَیْهِمْ”(2)و کسانی که اگر فرزندان ناتوانی از خود به یادگار بگذارند از آینده آنان میترسند، باید (از ستم دربارهی یتیمان مردم) بترسند.
و امام صادق(علیه السلام) میفرماید: «بَرُّوا آبائَکُم یَبَرَّکُم ابنائُکُم»(3)به پدر و مادرتان نیکویی کنید تا فرزندانتان هم به شما نیکویی کنند. و در دنباله حدیث آمده است: «و عِفّوا عن نساء النّاس (نساء غیرکم) تعِفَّ نساؤُکم(4)» و زنان مردم را عفیف بدانید و از تعرض به آنها امتناع ورزید تا از تعرض به زنان شما دست بردارند. در حقیقت هر بدی و خوبی علاوه بر تأثیر آنها بر روی شخص خوب و بد، بر روی جامعه و تاریخ تأثیر دارند، لذا ثواب و عقاب مضاعف است.(5)
روح، کودکی و جوانی و پیری و مذکر و مؤنث و خواب و بیداری و زمان و مکان و صحت و سقم و مردن و زنده شدن و... ندارد، بلکه آنها مربوط به تن و جسد و جسم انسان هستند. به این ترتیب ایمان، کفر، ارزش، ضدّ ارزش، سعادت، شقاوت و... مربوط به روان آدمی است. پس اصالتاً قدر و منزلت و اهمیت جوان مربوط به روح ایمانی اوست و شادابی و زیبایی نیز، مادی نیست؛ هرچند در بعضی موارد، ماده و جسم به عنوان زمینه آندو محسوب میشوند. لذا جوان نباید مغرور جمال ظاهری خود شود.
جوانها چون نسبت به والدین و دیگر بزرگترها کم تجربهاند باید از آنها پیروی کنند. امام علی(علیه السلام) در این زمینه میفرماید: «لِیَتَأَسَّ صَغیرُکُمْ بِکَبیرِکم وَ لْیَرْأفْ کَبیرُکُم بِصغیرِکُم»(6)باید کوچک شما از بزرگتان پیروی کند و بزرگ شما به کوچکتان مهربان باشد. این کلام ترجمان
1) - حسنزاده آملی، دروس معرفت نفس، ص221، 1383.
2) - نساء،9.
3) - بحار، 75/184 و بروجردی، جامع احادیث شیعه، 26/918، باب72 و تحف العقول لابن شعبه، 1/154، ترجمه جعفری.
4) - ابن شعبه، تحفالعقول، ج 2، ص 154، شماره 31.
5) 5- این نتیجهای است که مصنف گرفته و خود مصنف هم یکی از منابع است.
6) - نهجالبلاغه، خطبه165.
گفتار پیامبر(صلی الله علیه و آله) است که فرمود: «لا تُحقِّرَنَّ اَحَداً مِنَ المسلمینَ فإنَّ صغیرَهم عند الله کبیرٌ»(1)هیچ یک از مسلمانان را کوچک نشمر که خردسال آنها در پیشگاه خداوند بزرگ است.
افزون بر آن اگر پدر و مادر مشرک یا کافر هم باشند باید نسبت به آنها خوش برخورد بود. قرآن میفرماید:”وَ إِن جَاهَدَاکَ عَلی أَن تُشْرِکَ بی مَا لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ فَلا تُطِعْهُمَا وَ صَاحِبْهُمَا فِی الدُّنْیَا مَعْرُوفًا”(2)و اگر پدر و مادر، تو را بر شرک به خدا، که آن را به حق نمیدانی، وادار کنند، در این صورت دیگر امر آنها را اطاعت مکن، ولی در دنیا با آنها به حسن خلق مصاحبت کن؛ چنانکه امام صادق(علیه السلام) به زکریا بن ابراهیم که از نصرانیت به اسلام گرایش پیدا کرده بود فرمود: به مادر نصرانیت نیکویی کن و او نیکویی نمود و در نتیجه مادرش مسلمان شد.(3)
آن حضرت فرموده است: ثلاثٌ لم یجعلِ الله لاحد من الناس فیهن رُخصةً...(4)خداوند در سه چیز به هیچ کس رخصت و اجازه(خلاف) قرار نداده است: نیکی نمودن به پدر و مادر؛ چه خوب باشند و چه بد، وفا نمودن به عهد، چه برای نیکوکار باشد و چه برای تبهکار و ادای امانت و پس دادن آن به صاحبش چه خوب باشد و چه بد.
بنا به گفتار پیامبر(صلی الله علیه و آله) نگاه محبتآمیز فرزند به پدر و مادر، عبادت است. «نَظَرُ الوَلَدِ اِلی والِدَیْهِ حُبًّا لَهُما عِبادَةٌ».(7)
طبق بیان امام رضا(علیه السلام): «قَرَنَ الله عَزَّ وَ جَلَّ حَقَّهُما بِحَقِّهِ فَقالَ اللهُ: اَنِ اشْکُرْ لِی وَ لِوَالِدَیْکَ»(8)
1) - تنبیه الخواطر و نزهة النواظر، مسعود ورام، ج1، ص31 و ج2، ص122؛ ر.ک: بزرگسالان و جوان، محمدتقی فلسفی، ج1، ص65.
2) - لقمان،15.
3) - کلینی، الاصول من الکافی، 2/160.
4) - حسن بن شعبه، تحف العقول، ج2، ص 169، مترجم جعفری، 1377.
5) - اسراء،24.
6) - مجمع البیان، حسین بن فضل طبرسی، ج5-6، ص631.
7) - تحف العقول، حسن بن شعبه، ص46.
8) - مستدرک، میرزاحسین نوری، ج2، ص627؛ لقمان،14.
خداوند حقّ والدین را قرین حق خود قرار داده و فرموده: شکرگزار من و والدین خود باش. تا آنجا که خداوند در احترام به والدین فرموده:”فلا تَقُلْ لهما اُفّ ٍو...(1)“؛ به پدر و مادرتان «اُف»، که دارای حداقل معنای ملالآور و تلخآمیز است، نگویید. آن حضرت در این باب فرموده است: اگر خداوند برای جلوگیری از رنجش و ملالت والدین، کلمهای موجَزتر و کوتاهتر از لفظ «اُف» میدانست (یعنی وجود میداشت) آن را در قرآن میآورد؛ «لَو عَلِمَ اللهُ لَفظَةً اَوجَزَ فی ترکِ عُقوقِ الوالدینِ مِن «اُفٍّ» لَأتَی بِهِ».(2)
به نظر فرزندان جوان و کم تجربه و قلیل الایمان یا خدای ناکرده بیایمان و تابع اندیشههای غربی، پدر و مادر پیر باعث رنج و مشقتند؛ زیرا دیگر آن قدرت و قیافه و توان مالی و کاری دوران جوانی را ندارند، پس باید آنها را به محل سالمندان تحویل داد یا منتظر ماند تا بمیرند تا اگر مالی دارند به ارث ببرند و... . در حالی از دو آیه سوره اسراء چند دستور به دست میآید: 1ـ فرزندان باید به والدین خود احسان کنند و عجیب است که خداوند آن را قرین عبادت خود قرار داده است”وَقَضَی رَبُّکَ أَلاَّ تَعْبُدُواْ إِلاَّ إِیَّاهُ وَبِالْوَالِدَیْنِ إِحْسَانًا”(3)و صلهی رحم نمایند و قطع رحم نکنند. امام زینالعابدین(علیه السلام) فرموده است: «والذنوب التی تعجّل الفناء، قطیعة الرحم و...»(4)
گناهانیکه عمر را تباه و کوتاه میکند قطع ارتباط با پدر و مادر استو... .
2ـ آنها تا آخر عمرشان باید نزد فرزندانشان باشند.”إِمَّا یَبْلُغَنَّ عِندَکَ الْکِبَرَ أَحَدُهُمَا أَوْ کِلاَهُمَ”.(5)نه اینکه آنها را به خانه سالمندان ببرند، چنان کودکان را به مهد کودک که اولی لانه منتظران مرگ است و دومی خانه محو کودک.
3ـ به آنها نباید «اف» گفت.
4ـ نباید آنها را طرد و نهی کرد، بلکه باید آنچه نیاز دارند قبل از درخواستشان به آنها اهدا کرد. دستور دادهاند در موقع دادن چیزی به آنها، آن را در دست بگذارند و دو دستی به آنها تعارف کنند تا آنها بردارند؛ زیرا دست فرزندان باید زیر دست آنها باشد.
5ـ باید با قول معروف و مؤدبانه با آنها سخن گفت، چه مسلمان باشند و چه نباشند.
6ـ باید نسبت به آنها تواضع کرد.
7ـ باید در حق آنها در قنوت دعا کرد و گفت: “رَّبِّ ارْحَمْهُمَا کَمَا رَبَّیَانِی صَغِیرًا“.(1)
و إجزهما بالاحسان احساناً و بالسیئات غفرانا(2)پروردگارا چنانکه مرا از کودکی بپروردند تو آنها را رحمت فرما. و در مقابل احسان آندو به من، پاداش احسان و در عوض گناهان آنها جزای غفران به آنها عنایت فرما.
وقتی پیامبر(صلی الله علیه و آله) بفرماید: «البَرَکةُ مع اَکابرکم»(3)وجود پیران، میان مردان برکت است. و باز بفرماید: «مِن اِجلال اللهِ اِجلالُ ذی الشَّیبَةِ المُسلِمِ»(4)
از جمله تکریمهای خداوند، تکریم به کهنسالان مسلمان است. و امام علی(علیه السلام) بفرماید: «فإنّهم صِنفانِ: اِمّا اخٌ لَکَ فی الدّینِ و اِمّا نظیرٌ لکَ فی الخلقِ»(5)
ای مالک به مردم مصر محبّت و لطف کن و درندهخو مباش؛ زیرا آنها دو دستهاند یا برادر دینی تو هستند یا نظیر تو در خلقت و امام صادق(علیه السلام) بفرماید: «الشَّیخُ فی أهلِهِ کالنَّبِیِّ فِی أُمَّتِهِ»(6)وجود پیر سالخورده در خانوادهاش همانند پیامبر الهی در میان امّتش است و...، بنابراین پدران و مادران عین برکت هستند، و راه سعادت انسان، در گرو بزرگداشت پدر و مادر و مخصوصاً مادر است؛ چرا که پیامبر(صلی الله علیه و آله) فرمود: «الجنّة تحتَ أَقدامِ الأُمَّهاتِ»(7)بهشت تحت قدمهای مادران است.
دعای حضرت حجّت(عج) در این خصوص چنین است: «...و (تفضل) علی مشایخنا بالوَقار و السکینۀ و علی الشباب بالاِنابۀ و التوبۀ و علی النساء بالحیاء و العفۀ».(8)
لازم است جوانان بدانند آنچه آنها را به پیری زودرس و مرض مبتلا میکند، صرف سن و
1) - اسراء،24.
2) -دعای ابوحمزه ثُمالی.
3) - رهنمای انسانیت، مرتضی تنکابنی، شماره111.
4) - کلینی، کافی، ج2، ص165.
5) - فیض الاسلام، نهج البلاغه، آغاز نامه53، ص993.
6) - جامع الأَخبار، ص181 (92)؛ ر.ک: بزرگسالان و جوان، محمدتقی فلسفی، ج1، ص56.
7) - پیام پیامبر(صلی الله علیه و آله)، بهاءالدین خرمشاهی و مسعود انصاری، ص378؛ مستدرک الوسائل، ج15، ص180.
8) - شیخ عباس قمی، کلیات مفاتیح الجنان، ص235، ثامن الائمه.
عمر طبیعی نیست، بلکه غم و غصه و ناراحتی و فشار و به اصطلاح «استرس» و عدم رعایت بهداشت و آلودگی هوا و مخصوصا گناه است. دکتر ژوزف مونتا گفته است: آنچه میخوریدباعث زخم معده و اثنیعشر نمیشود، بلکه آنچه شما را میخورد، مثل نگرانی و غم و غصه، موجب پیدایش زخم معده میشود.(1)
علی(علیه السلام) فرمود:«اَلْهَمُّ نِصفُ الهَرَمِ»(2)اندوه نصف پیری است. امام صادق(علیه السلام) فرمود:«أربَعَةٌ تُهرِمُ قَبلَ أوانِ الهَرَمِ: أکلُ القَدیدِ و القُعودُ علَی النَّداوَةِ و الصُّعودُ فی الدَّرَجِ و مُجامَعَةُ العَجوزِ»(3)
چهار چیز باعث پیری قبل از موعد میشود: 1. تغذیه کردن از گوشتی که بر اثر اشعه آفتاب خشکیده باشد.
مسکن گزیدن در جای مرطوب ـ لذا تا بدن کاملاً خشک نشده، نباید لباس پوشید و از بر تن کردن لباس نمناک لازم است خودداری شودـ .
کار روزانهی توأم با زیاد از پله بالا رفتن.
آمیزش با زنان سالخورده.
میلهای هوسآلود به هر اکل و شربی، استعمال بیرویه دارو، اسراف در خوردن و آشامیدن ـ قرآن فرموده است:”کُلُواْ وَ اشْرَبُواْ وَ لا تُسْرِفُواْ”(4)ـ عدم رعایت بهداشت جسمانی و روانی، تغذیه ناسالم مادی و روحی، و امراض جسم و جان از جمله عوامل پیری زودرساند.
لذا میطلبد که دولتمردان، مردانه در امر سلامت تغذیه در هر کجای از کشور، نظارت دقیق و کارشناسانه و تام و مستمر و مؤثر داشته باشند.
از موسی بن جعفر(علیه السلام)روایت شده که: «الحِمْیَةُ رَأسُ الدَّواءِ و المِعْدَةُ بَیتُ الدّاءِ»(5)پرهیز، سرسلسله داروها و معده، خانه (اتاق و مرکز) درد است. و علی(علیه السلام) فرموده است: «مَنْ اَکَلَ الطعامَ علی النَّقاءِ و اَجادَ الطعامَ تَمَضُّغاً و تَرَکَ الطعامَ و هو یَشتَهیهِ و لَم یَحْبِسِ الغائطَ اذا أتَی، لَم یَمرَضْ الاّ مَرَضَ المَوتِ»(6)کسی که در خوردن غذا نظافت را رعایت کند و آن را خوب بجود و تا اشتها
1) - صفدر صانعی، سلامت تن و روان از نظر اسلام، ص87.
2) - نهج البلاغه، کلمه135.
3) - محمدباقر مجلسی، بحارالأنوار، ج75، ص230.
4) - اعراف،31.
5) - شیخ عباس قمی، سفینة البحار، ج1، ص345، ذیل کلمه «حمی»؛ مکارم الاخلاق، حسن بن فضل طبرسی،ص362،1370.
6) - حسن بن فضل طبرسی، مکارم الاخلاق، تعلیقه: الاعلمی، ص146.
دارد، دست از غذا بکشد، به موقع، تخلیه روده کند، جز به مرض مرگ، دچار بیماری دیگری نمیشود. انسان باید با اشتها شروع به غذا کند و با اشتها امساک نماید. رسول خدا(صلی الله علیه و آله) میفرماید:«کُلْ و انتَ تَشتَهی و اَمسِک و انتَ تَشتَهی».(1)
شکم بارگی انسان سبب دوری از رحمت و عنایت الهی و اشتغال روح به تدبیر بدن و انصراف از عالم غیب است و کمخوری و خالی بودن معده او از طعام از جمله عوامل سنخیت پیدا کردن او با عوالم ملکوت و جبروت است.
روایت شده است که شکم گرسنه از مهمترین علل تقرب بنده به بارگاه ربوبی است و در مقابل، مغبوضترین بنده در پیشگاه الهی آن است که شکمش پر باشد؛ «و اَقربُ ما یَکونُ العَبدُ مِنَ اللهِ اذا خَفَّ بَطنُهُ و ابغَضَ ما یکونُ العبدُ مِنَ اللهِ اذا امتَلَأَ بَطنُه».(2)ضمن اینکه پیامبر فرموده است: یا ربِّ اشبَع یوماً فأحمَدک و أجوع یوماً فأسئلک(3)روزی سیر میشوم تا سپاست گویم و روزی گرسنه میشوم تا از تو درخواست(غِذا) کنم. علی(علیه السلام) فرمود: «طَهِّرُوا قُلوبَکُم مِنَ الحِقْدِ فإنَّهُ داءٌ مُوبِیءٌ»(4)قلبهای خود را از کینههای نهانی پاک کنید، چه آن یک بیماری مهلکی است نظیر وبا.
و باز فرمود: «الغَضَبُ نارٌ موقَدَةٌ مَنْ کَظَمَهُ اَطْفَأَها و مَن اَطْلَقَهُ کانَ اوّلَ مُحْتَرِقٍ بِها»(5)غضب آتشی مشتعل است و کسی که آن را فرو نشاند، آن را خاموش کرده است و الا خود او اولین کسی است که در شعلههای آن میسوزد. امام علی(علیه السلام) فرموده است: «الحدّة ضربٌ من الجنون لان صاحبها یندَم فإن لم یندَم فجنونه مستحکمٌ»(6)خشم نوعی دیوانگی است، زیرا خشن پشیمان میشود و الا دیوانگیش محکم است.
درباره علاج غضب گفتهاند: به پشت دست خود نگاه کنید و یا آب سرد بیاشامید و یا به طور کلی تغییر وضعیت بدهید. پیامبر(صلی الله علیه و آله) فرموده است: وقتی غضب کردید بنشینید، پس اگر غضب
1) - محمدباقر مجلسی، بحارالأنوار، ج59، ص290.
2) - وسائل الشیعه، شیخ حر عاملی، ج24، ص239.
3) - مجلسی، بحارالانوار، 67/318، باب ،58 زهد و درجات آن.
4) - آمدی، فهرست غررالحکم و دررالکلم، ص73؛ مصطفی درایتی، معجم الفاظ غررالحکم و دررالکلم، ص243، 1413.
5) - فهرست غررالحکم و دررالکلم، ص293؛ معجم الفاظ غررالحکم و دررالکلم، ص208.
6) - تصنیف غررالحکم و دررالکلم آمدی، ص301، به کوشش و تحقیق مصطفی درایتی، 1374.
رفت که هیچ و الا باید به پهلو خوابید(1)و در انجیل آمده است: «اذکرنی حین تغضب أذکرک حین أغضب»(2)
ای بنده من وقتی غضب میکنی مرا یاد کن تا وقتی من غضب میکنم تو را یاد نمایم.
اساساً و طبق دستور امام صادق(علیه السلام) باید کودک و میانسال و کهنسال مسلمان را به ترتیب: فرزند، برادر و پدر بگیریم که اولی به رحمت و دومی به وصلت و سومی به رأفت نیاز دارند. «...فَارْحَمْ وَلَدَکَ و صِلْ اَخاکَ وَ بَرَّ اباکَ».(3)
کار پر تلاش، پوشیدن کفشی مناسب و راحت که پـا را نزنـد و پوشیـدن لباس سبک، تقلیل عمل جنسی، قلّت آمیزش با زنان از راه ازدواج موقت، عدم مشروبخوارگی، عدم اعتیاد به دخانیات، ترک هروئین، میانهروی در فعالیت (چنین نباشد که در قسمتی از روز شخص خود را خسته نماید و در قسمت دیگر فعالیتش به صفر برسد)، عدم پر خوری و پر خوابی، خالی بودن سینه از کینه و حسادت ـ امام علی(علیه السلام) فرمود:«الحقد... مرض مُردی(4)کینه... بیماری نابودکننده است» و«صحة الجسد من قلة الحسد»(5)و «الحَسَدُ یُذیبُ الجَسَدَ»(6)ـ،
مدارا کردن با بدان، قانع بودن به آنچه کفاف میکند، حریص نبودن و عصبانی نشدن، از همه مهمتر ایمان به خدا و یاد کردن قلبی از او و از همه اساسیتر، توحید ناب و رفتار پاک و پندار زلال، از جمله عوامل بسیار ارزشمند در سلامت روح و تن و خانواده و جامعه و سعادت دنیا و آخرت است.
موحّد چه زر ریزی اندر بـرش
و یا تیـغ هنــدی نـهی بر سـرش
امیـد و هـراسش نباشـد ز کس
بر این است مبنای توحید و بس
بهترین ورزش که میتواند جوانان را از نظر روانی و جسمانی تقویت کند شناست. در شنا نشاط و شادی وجود دارد و تمام بدن فعالیت میکند، لذا بدن از رشد متعادل و هماهنگ برخوردار میگردد و در نتیجه زیبایی اندام حاصل میگردد. علاوه بر آن شناگر نه غرق میشود و نه میگذارد دیگری غرق گردد.
1) - الرسالة القشیریة، ص357، 1374.
2) - همان.
3) - ر.ک: بزرگسالان و جوان، محمدتقی فلسفی، ج1، ص64؛ عوالم العلوم و المعارف و الاحوال من الآیات، بحرانی اصفهانی، ص265.
4) - غرر الحکم و درر الکلم آمدی، 1/268، ترجمه محلاتی، 1377.
5) - نهجالبلاغه صبحی صالح، حکمت 256.
6) - غررالحکم و دررالکلم آمدی، ترجمه سید هاشم رسولی محلاتی، ج1، ص249.
اگر جوانان به تیراندازی نیز روی آورند، بسیار خوب است، زیرا هم ورزش و هم ارزش است و هم مانند شنا عمل مستحبی است و سبب میشود جوانان از عهده دفاع از میهن، خوب برآیند. پیامبر(صلی الله علیه و آله) فرمود: علّموا ابنائکم السباحة و الرّمی.(1)
جوان، جوانمردی است که از خودیت بی خودی خویش و از غربت مغرب خود درآمده و به خودیت حقیقی و مطلق و نفسانیّت اشراق مشرق خویشتن نایل آمده باشد، آن خودیتی که از من و مایی به دور باشد و جز خدا را نبیند.
ز احمـد چو میـــم مَـنی شد جــدا
احـــد مانـد، کثـرت شـد آن دم فنا
پس آنگه کلام خود از خود شنید
به چشم خود آندم رخ خویش دید
چنانکه بیان شد مبنای زیبایی جوان، اعتدال و تناسب و تقارن است و هر چه او به پیری و مرگ نزدیک میشود آن سه مقوله رو به افول میگراید تا حدی که سبب مرگ میشوند.
اگر جوان در افکار و اخلاق و رفتار معتدل باشد خَهی سعادت و زِهی رستگاری او. پیامبر(صلی الله علیه و آله) فرمود: «اللَّهُمَّ حَسِّن خُلقی کما حَسَّنتَ خَلقی»؛ خدایا چنانکه خَلق و خلقت مرا زیبا و نیکو قرار دادی خُلق و خوی مرا نیز حَسن و زیبا قرار بده.
عدالت، نحوه و حالت خاصی از اعتدال است. علی(علیه السلام) در تعریف عدالت میفرماید: «العَدلُ یَضَعُ الاُمورَ مواضِعَها»(2)عدل، امور را در مواضع و جاهای مناسب خود قرار میدهد. و«العدل الانصافُ و الاحسان التفضل»(3).
پیامبر(صلی الله علیه و آله) هدف از رسالتش را اجرای عدالت میداند. خداوند در این خصوص میفرماید:”قُل... اُمِرتُ لأعدلَ بینکم”(4)ای پیامبر بگو... من مأمور شدهام تا میان شما به عدالت عمل نمایم. عدالت آن قدر مهم است که قرآن آن را نزدیکترین امر به تقوا میداند.”اِعْدِلُوا هُوَ أَقْرَبُ لِلتَّقْوَی”.(5)
نظام آفرینش بر پایه عدل و تعادل استوار است. از پیامبر(صلی الله علیه و آله) نقل شده است: «بِالعدلِ قامتِ
السَّمواتُ و الارضُ»(1). از اعتدال و عدل و نظمی که سراسر عالم را فراگرفته است تعبیر به عدل تکوینی، و از اعتدالی که در سیستم دینی حاکم است تعبیر به عدل تشریعی و از اعتدالی که در گستره معیشتی جریان دارد تعبیر به اقتصاد و از اعتدالی که در قیامت نافذ است تعبیر به عدل جزایی مینمایند.
فلاسفه گفتهاند: از جمله مصادیق و زیر مجموعههای عدالت در اخلاق، عفت، سخاوت، شجاعت و حکمت است.(2)عدالت، جنس آن چهار فضیلت است و آنها انواع عدالتاند. آن فضایل، اوساط و حد وسطهای میان اطراف رذایلاند، چرا که عفّت، حد وسط میان رذیلتِ شهوترانی و رذیلت خُمودی و سخاوت، حد وسط میان اسراف و تبذیر و شجاعت، حد وسط میان تهور و بیباکی و جبن و ترسویی و حکمت، حد وسط میان عدم تمرکز در کسب معارف الهی و کودنی است.
در مقابل عدل، ظلم قرار میگیرد و آن به این معناست که برای نمونه بسیاری از جوانان امور را در موضع و جای خودشان قرار نمیدهند، یعنی به جای اینکه به حکمت و عدالت و... متصف و مزیّن شوند، خود را به نکبت و ظلم و... متصف و آلوده مینمایند.
در کتاب «عوالی اللآلی» از پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) نقل شده است و نیز در کتاب عُدّة الداعی آمده است که: «أوحَی اللهُ تَعالَی الَی داوودَ(علیه السلام) یا داوودُ إنّی وَضَعتُ خَمسَةً فی خَمسَةٍ (بل سِتَةً فی سِتَةٍ) و النّاسُ یَطلُبونَها فی خَمسَة ِ(بل فی سِتَة) غَیرِها فَلا یَجِدونَها: وَضَعتُ العِلمَ فی الجوعِ و الجَهدِ و هُم یَطلُبونَهُ فی الشِّبَعِ و الرّاحَةِ فلا یَجِدونَهُ و وَضَعتُ العِزَّ فی طاعَتی (او خِدمَتی) و هم یَطلُبونَهُ فی خِدمَةِ (او طاعَةِ) السُّلطانِ فلا یَجِدونَهُ و وَضَعتُ الغِنَی فی القَناعَةِ و هم یَطلُبونَهُ فی کَثرَةِ المالِ فلا یَجِدونَهُ.
و وَضَعتُ رِضایَ فی سَخَطِ النَّفسِ و هم یَطلُبونَهُ فی رِضَا النّفس فلا یَجِدونَهُ و وَضَعتُ الراحةَ فی الجَنَّةِ و هم یَطلُبونَها فی الدُّنیا فلا یَجِدونَها (و ششمین قسمت که تنها در کتاب عوالی اللآلی آمده است عبارت است از این که:) و وَضَعتُ الفَخرَ فی التَّقوَی و النّاسُ یَطلُبونَهُ بِالأنسابِ فَلا یَجِدونَهُ»(3)خداوند تعالی به داوود(علیه السلام) وحی نمود: ای داوود! من پنج چیز را در پنج چیز (بلکه
شش چیز را در شش چیز) قرار دادم، در حالی که مردم آن پنج (یا شش) چیز را در پنج (یا شش) چیز دیگر جستجو میکنند، لذا آن (نتایج مثبتِ پنج یا شش چیز) را نمییابند:
به قول سعدی علیه الرحمه:
انـدرون از طـعــام خالـی دار
تــا در او نـور مـعـرفت بینی
تهـی از حکـمتی به علت آن
کــه پـُری از طعـــام تا بینـی(1)
من عزت را در طاعت و اطاعتم (یا در خدمت نمودن مردم به من- به نقل از «عوالی اللآلی» از قول رسول خدا(صلی الله علیه و آله)) قرار دادم ولی مردم آن را در خدمت به سلطان و تملقگویی او میطلبند، بنابراین آن را نمییابند.
من غِنا و بی نیازی را در قَناعت و کَفاف قرار دادم، اما مردم آن را در کثرت مال و ثروت میطلبند، بنابراین آن را نمییابند.
من رضای خود را در سخط و غضب نفس انسان قرار دادم، لکن مردم آن را در رضای نفس خود میجویند، لذا آن را نمییابند.
من راحتی را در بهشت قرار دادم ولی مردم آن را در دنیا میطلبند، لذا آن را نمییابند. در ضربالمثل آمده است:
دل بیغم در این عالم نباشد
اگر بـاشد بـنـی آدم نباشد
1) - گلستان سعدی، ص 90، دانش.
مردم مخصوصاً جوانان فرهیخته به روشنی دریافتهاند که بشر برای وضع قانونی که ضامن سعادت دنیا و آخرت او باشد نیاز مبرم به انبیا دارد. پیامبر وسیله و واسطه است تا قانون و برنامه خداوند را از طریق وحی در اختیار مردم بگذارد، یعنی پیامبر واسطه میان خالق و خلق است. آن واسطهای که مادون خالق و مافوق مخلوق است، لذا پیامبر(صلی الله علیه و آله) باید معصوم باشد و هیچ رجس و پلیدی از او در مدت عمر او سر نزند.
بنابراین تنها خداوند، قادر است برنامههائی به صورت فرامین، توسط انبیا در اختیار بشر بگذارد که مطابق با اقتضای تن و روح و گذشته و آینده و دنیا و آخرت و روحیات جوان و پیر و زن و مرد و عالم و جاهل و سیاه و سفید و... باشد.
انسانی که قادر نیست حتی یک برنامه هفتگی غذائی برای خود تهیه نماید چگونه قادر است قانون و قاعده ثابت زندگی برای خود تهیه کند تا چه رسد که بخواهد قانونی برای بشر، آن هم با توجه به این سرا و آن سرا، آماده نماید تا به خواستههای ظاهر و باطن، یعنی جسم و جان و قلب و روحیات او پاسخ مثبت دهد و خوشبختی دو جهان را برای او تأمین نماید.
اصولاً عقل کلیاتی اجمالی در مورد بعضی از امور مربوط به دنیا و آخرت و انسان دارد که این کافی برای تأمین سعادت بشری نیست، یعنی انسان از جزئیات تفصیلی آنها اطلاع ندارد، لذا قادر نیست برنامهای تنظیم نماید تا همه آنها را زیر پوشش خود درآورد، به ویژه اینکه علم بشر مطلق و در نتیجه ثابت نیست و روز به روز وسعت و تکامل مییابد و امور فردی و اجتماعی پیچیدهتر میگردد و نیازهای او افزایش مییابد(1).
روند تغییرات حقوقی و قانونی در طول تاریخ بشر، نشان میدهد که با وجود پژوهشها و تلاشهای هزاران دانشمند متخصص در طول هزارها سال هنوز یک نظام حقوقی صحیح و
1) - نک: مجلسی، بحارالانوار، 11/40.
منسجم و کامل و همهجانبه، حتی برای تأمین مصالح فردی و اجتماعی و دنیوی، به وجود نیامده است، با اینکه در آنها از شرایع آسمانی نیز بهره برده شده است.(1)
برای روشن شدنِ اجمالی مسئله نُبُوّت یا نُبوئت به طرح چند مسأله از مسائل نبوت، چه نبوت عامه و چه نبوت خاصه، پرداخته میشود.
نبوت مأخوذ از «نبأ» و به معنای خبر است و نُبُوّت و نَباوَت به معنای شیء مرتفع است و نبی به غیر همزه به معنای مخبر و خبردهنده از جانب خدای عزّوجلّ است و اصل آن به همزه «نبیء» است، سپس همزه ترک شد. برای اینکه «نبیء» به معنای بیرون آینده از مکانی به مکان دیگر است، یعنی از مکانی به مکان دیگر رفتن و از جائی دور شدن است، لذا اَعرابی که به رسول خدا گفت: یا نبیءالله، یعنی ای کسی که از خدا دور است. سپس پیامبر(صلی الله علیه و آله) به انکار آن پرداخت و فرمود: مرا به وسیله نامم سرزنش مکن، پس من نبیالله هستم و در روایتی آمده است: لستُ بنبیءالله و لاکنی نبیّالله.
همزه در نبیء از لحاظ لغت ردیء و پست است و آن به خاطر کمی استعمال آن نزد عرب است، پس افصح، نبیّ است، برای اینکه هر«منبأ»ی رفیعالقدر و المحل نیست.
خلاصه اینکه نبی به معنای خبرآورنده از جانب خداوند است و اگر نبی از نباوت مشتق شده باشد به معنای آنچه مرتفع از زمین باشد، لذا نبی کسی است که مشرف بر مردم است.
نبی در اصطلاح متکلمین انسانی است که از خداوند تعالی، بدون واسطهی بشری خبر کسب میکند.(2)ولی به آن تعریف ایراد وارد نمودند که آن شامل امام هم میشود، چون امام از راه الهام و تحدیث، از خداوند خبر میگیرد. لذا فاسقان که منبأ خبر میشوند، خبرشان بیاعتبار است.
اگر مراد از نبی کسی باشد که به او وحی تشریعی القا میشود، پس تعریف جامع و مانع است و تعریف شامل همه انبیا میگردد و شامل ملائکه و عرفا و ائمه(علیه السلام) نمیگردد.(3)
بنابر نظر شیخ مفید در عرف شریعت اسلام، تعبیر وحی اختصاص به پیامبران دارد و شامل امامان نمیشود(4). در همین راستا علامه طباطبائی گوید: ادب دینی اقتضا میکند وحی تنها به
پیامبران اطلاق گردد، لذا اگر درباره ائمه هدی به جای وحی، الهام گفته شود، خوب و مناسب است(1). هرچند پیامبر(صلی الله علیه و آله) به علی(علیه السلام) گفته باشد: انک تسمع ما اسمع...(2)تو میشنوی آنچه را من میشنوم و میبینی آنچه را من میبینم، جز اینکه تو پیامبر نیستی.
خواجه نصیرالدین طوسی میفرماید: بعثت و برانگیخته شدن پیامبر(صلی الله علیه و آله) خوب است، برای آنکه آن، مشتمل بر فوایدی است، مانند کمک نمودن به عقل در اموری که عقل بر آنها دلالت میکند، مثل وحدت خالق. لذا گفتهاند: الواجبات الشرعیة الطاف فی الواجبات العقلیة؛ یعنی واجبات شرعی، لطفها و توفیقهای خداوند در واجبات عقلی هستند. انسان چیزی را که هم شرعی باشد و هم عقلانی بهتر میپذیرد. به این ترتیب شرع و عقل یکدیگر را تأیید میکنند.
و فائده دیگر، استفاده حکم است در اموری که عقل بر آن دلالت نمیکند، مانند اصل و نوع نماز خواندن و تعداد رکعات آن. عقل به بسیاری از دستورات انبیا راه نمییابد و تنها انبیا به آنها گوشزد میکنند و چه بسا تجربیات بشری به بعضی از آنها راه یابد.(3)مثلاً پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) گوشت خوک را تحریم نمود و بشر پس از سالیان دراز به حکمت آن تحریم پی برد.
یکی دیگر از مهمترین عوامل تربیت و تکامل انسان، وجود الگو و نمونه اخلاق پسندیده و رفتار است که اهمیت آن در مباحث روانشناسی و تربیتی به ثبوت رسیده است. انبیای الهی به عنوان انسانهای کامل و تربیتشده خداوندی، این نقش را به بهترین وجه ایفا میکنند. آنها به تعلیم بشر و تربیت او میپردازند.
یکی دیگر از برکات وجود انبیا در میان مردم این است که در صورت فراهم بودن شرایط لازم، رهبری اجتماعی و سیاسی و قضائی مردم را به عهده میگیرند. و بدیهی است که رهبر معصوم یکی از بزرگترین نعمتهای الهی برای جامعه میباشد و به وسیله او جلو بسیاری از نابسامانیهای اجتماعی گرفته میشود.(4)
امیـرمـؤمنان در این بـاب میفـرماید: فبـعث فیهم رسلَه و واتر الیهم انبیاءَه لیستأدوهم میثاقَ
فطرته و یذکّروهم منسیَّ نعمته و یحتجوا علیهم بالتبلیغ و یُثیروا لهم دفائنَ العقول(1)یعنی پس خدای تعالی پیغمبران خود را در میان آنان برانگیخت و ایشان را پی در پی میفرستاد تا عهد و پیمان خداوند را که جبلی آنان بود بطلبند و به نعمت فراموش شده (توحید فطری) یادآوریشان کنند و از راه تبلیغ با ایشان گفتگو نمایند و عقلهای پنهان شده را بیرون آورده به کار اندازند.
یکی دیگر از دلایل حسن بعثت انبیا این است که آنها سبب اصلی صنعت مادر در میان جوامع بشری شدند. آنها صنعت کشتیسازی و سدسازی و زرهسازی(2)
و فن درست مدیریت و روش رهبری صحیح و عادلانه و حکیمانه و سیاست معقول و... را به مردم تعلیم دادند. ریشه هر خیر و برکتی در علم و اخلاق و عرفان و صنعت و رشد و توسعه در میان مردم، انبیا(علیه السلام) بودند.
اسرار طبیعت همه اسرار من است
احکام شـریعت همه اقوال من است (3)
بیرون از من حقیقتی دیگر نیست
عالم تفصیل و آدم، اجمال من است(4)
پیامبران و اولیای خاص الهی از نظر آگاهی و شناخت انسان و جهان و خداوند، در مرتبهای بسیار رفیع قرار دارند و هیچ چیز را بر رضای خداوند و عشق به او ترجیح نمیدهند. چنین افرادی همواره خدا را ناظر اعمال و کردار خود میدانند و اصولاً در محضر چنین خدایی، فکر گناه و معصیت به ذهن آنها خطور نمیکند تا چه رسد به انجام آن. آنان از سرِ عشق به مقام الهی، عبادت میکنند.
علاوه بر آن آنان میدانند نتایج ناگوار گناهان در دنیا و آخرت چه به روز آدمی میآورد و میدانند که معصیت، خدا و وجدان خود را از آنان سخت ناراضی میکند. و آنان با ارتکاب معصیت پیش حضرت احدیت و خود و مردم، چه در این سرا و چه در آن سرا، پست و بیارزش میشود. لذا از ملامت نفس لوامه در امان نیستند.
وقتی محیط خانه مساعد برای رشد و تکامل و تعالی انسانهائی باشد و لقمه حرام و شبههناک در زندگی آنان وجود نداشته باشد و از آغاز تا به مدتی بر اثر تعلیم و تربیت والدین، اندیشه پاک
داشته باشند و به یاد خدا بوده باشند و در طول آن مدت، کار شایسته و بایستهای انجام داده باشند، به حدی که به ملکات مثبت نفسانی و سجایای خوب انسانی متصف شده باشند، دیگر غیرممکن است آنان اندیشه غیرمنطقی و نادرست و گناهآلود داشته باشند و از آنان گناهی سربزند، به ویژه اینکه معتقدیم آنها از امدادهای غیبی نیز برخوردارند.
آیا ممکن است یک استاد معارف اسلامی به دانشجویان، فحش ناموسی بدهد یا کتاب یک دانشجو را بدزدد و یا چاقوکشی کند. جواب منفی است. در حقیقت او از این جهات معصوم است و انبیا از هر جهت.
خواجه نصیرالدین طوسی میفرماید: در نبی عصمت و مصونیت از خطا و گناه واجب است تا وثوق و اطمینان برای پیروان او حاصل شود، در نتیجه غرض و هدف از نبوت که عبارت از لزوم تبعیت محض از اوست تحقق پیدا کند. و در صورت عدم عصمت نبی نیز واجب است از او متابعت نمود، چرا که خداوند میفرماید:”وَمَا أَرْسَلْنَا مِن رَّسُولٍ إِلاَّ لِیُطَاعَ بِإِذْنِ اللّهِ”(1)و ما هیچ رسولی نفرستادیم مگر اینکه، به اذن خداوند اطاعت شود.
و واجب است ضدیت در متابعت از او را روا بداریم، چرا که فرض این است که او عصمت ندارد و این اصل مسلّم است که:«لاطاعةَ لمخلوق فی معصیة الخالق(2)»؛ هیچ اطاعتی از مخلوق در معصیت خالق وجود ندارد، در نتیجه به ضدیت و مخالفت او قیام کردهایم که این نقض غرض نبوت، یعنی اطاعت محض از اوست و علاوه بر آن باعث انکار او میگردد، زیرا وقتی گناه مرتکب شود باید به هر وسیلهای مانع او شد و این ایذاء و اذیت رساندن به اوست که جایز نیست.(3)به این ترتیب نبی باید معصوم از خطا و گناه باشد.
قرآن در تأیید عصمت انبیا(علیه السلام) و مخصوصاً رسول خدا(صلی الله علیه و آله) میفرماید:”أُوْلَـئِکَ الَّذِینَ هَدَی اللّهُ فَبِهُدَاهُمُ اقْتَدِهْ”(4)و باز میفرماید: “فَإِنَّهُ یَسْلُکُ مِن بَیْنِ یَدَیْهِ وَمِنْ خَلْفِهِ رَصَدًا. لِیَعْلَمَ أَن قَدْ أَبْلَغُوا رِسَالَاتِ رَبِّهِمْ”(5)پس خداوند از جلو و پشت سر آنها (رسولان یا ملائکهی) خود، بهخاطر مراقبت از آنها، سلوک و حرکت دارد تا رسول خدا بداند انبای سَلَف یا ملائکه، رسالات پروردگارشان را کاملاً رساندهاند و خطائی رخ نداده است یا اینکه شیاطین نتوانستهاند استراق
سمع نمایند.(1)
شیخ طوسی در این خصوص مینویسد: پیامبر(صلی الله علیه و آله) از اول عمرش تا آخر آن از خطا و سهو و نسیان در اقوال و افعال و ترکها و تقریراتش، مصون بوده است، لذا معصوم است، به دلیل اینکه اگر معصیتی انجام دهد، محل و منزلت و اعتبارش از قلبها ساقط میشود و اگر سهو و نسیان بر او جایز باشد، اطمینان از خبـرهایش (از عالم غیب) مرتفع میگردد، پس فائده و غرض بعثت که هدایت است، باطل میشود و آن محال است.(2)
در اینجا باید به دو نکته توجه نمود: 1. اینکه پیامبر در اَخذ وحی و عمل به آن و ابلاغش، مصون از اشتباه و خطا و خیانت و گناه است ولی در امور دیگر مثل مردم است.”قُلْ إِنَّمَا أَنَا بَشَرٌ مِثْلُکُمْ یُوحَی إِلَیَّ”.(3)
و آن(عصمت)، هیأت و حالت نور علمی است که به سبب تتابع و پی در پی بودن وحی و الهام، راسخ و مؤکد در او و هر ولی خدایی است، در عین حال که امکان معصیت در آنها وجود دارد،(4)چنانکه بیان شد؛ ولی اهل سنت (به استثنای بعضی) اهل بیت رسول خدا و ائمه و حتی ابوبکر و عمر و عثمان و علی و... را معصوم نمیدانند(5)و تنها به عصمت پیامبر ختمی اذعان و تصدیق دارند.
گفتنی است: منظور از آیهی«مَا کُنتَ تَدْرِی مَا الْکِتَابُ وَلَا الْإِیمَانُ(6)تو نمیدانستی کتاب و ایمان چیست»، این است که پیامبر ختمی، قبل از وحی، ایمان و عمل تفصیلی نداشت و تفصیلاً
نمیدانست که قرآن و محتوای آن و ایمان چیست و طبق آیهی«وَوَجَدَکَ ضَالًّا فَهَدَی(1)»، او گمشدهای بود که خدا او را هدایت نمود.
و نفی ایمان و عمل تفصیلی، ملازم با نفی اجمالی آنها نیست(2)،
زیرا در نهجالبلاغه آمده است: و لقد قرن الله به(صلی الله علیه و آله) من لدن...(3)و خداوند بزرگترین فرشتهای از فرشتگانش(روح القدس) را از وقتی که پیامبر(صلی الله علیه و آله) از شیر گرفته شده بود، همنشین آن حضرت گردانید که او را در شب و روز به راه بزرگواریها و خوهای نیکوی جهان، سیر و سلوک دهد.
بعضی هم گفتهاند: آن حضرت به دین مسیح(علیه السلام) بوده است و عدیدی هم بر این باورند که طبق آیهی«ثُمَّ أَوْحَیْنَا إِلَیْکَ أَنِ اتَّبِعْ مِلَّةَ إِبْرَاهِیمَ حَنِیفًا(4)»، به آیین ابراهیم(علیه السلام) بوده است که این آیه با کلام علی(علیه السلام)، به وجهی، قابل جمع است.
باید دانست پدر و مادر پیامبر اکرم و اجداد آن حضرت تا آدم(علیه السلام) همه موحد بودند و احدی از آنها آلوده به شرک نبودند. رسول خدا فرموده است: لم یزل ینقلنی من اصلاب الطاهرین...؛ من همیشه از اصلاب طاهر به ارحام پاک انتقال داده میشدم تا در این عالم شما آمدم(شیخ مفید گوید: امامیه و شیعه) اجماع دارند بر اینکه عموی پیامبر، ابوطالب، درحالی از دنیا رفت که مؤمن بود و مادرش، آمنه دختر وهب، بر توحید بود(5).
و حتی همسر هیچ پیامبری طبق آیهی«الزَّانِیَةُ لَا یَنکِحُهَا إِلَّا زَانٍ أَوْ مُشْرِکٌ(6)» و آیهی«الْخَبِیثَاتُ لِلْخَبِیثِینَ(7)»، زناکار و زانی و بدکاره نبودند.
رابطه عصمت و اختیار، با توجه به بحث مربوط به منشأ عصمت، به خوبی روشن میگردد. عصمت به گونهای نیست که با آزادی و اختیار فرد معصوم در تنافی باشد. پیامبران به دلایلی که بیان شد به خطا نمیروند و دارای ملکه عصمتاند، اما اگر بخواهند میتواند به انجام کارهای بد مبادرت ورزند، اما با اختیار آن را ترک میکنند، مانند فرد نرمال و بهنجار و عاقلی که اگرچه
میتوانند به سیم برق دست بزند ولی چنین نمیکند، چون میداند آن، سبب نابودی وی میشود.
اختیار داشتن برای انجام دادن کار بدی، توسط شخص معصوم، به این معنا نیست که او حتماً آن کار را انجام دهد(و در وقت دیگر انجام ندهد) و یا انتظار انجام دادن آن برود، بلکه به این معناست که انجام آن کار را مخالف شریعت و در نتیجه سبب شقاوت دنیا و آخرت میداند، لذا به اختیار خویش آن را همیشه ترک میکند. چون معنای اختیار و انتخاب به ترتیب به معنای خیر را برگزیدن و نخبه را مقدم داشتن است و او کار قبیح را خیر و نخبه نمیداند تا برگزیند. درست مانند فرد عاقلی که گرچه میتواند به سیم برق دست بزند و یا خود را از جای بسیار مرتفعی پرت نماید ولی چنین نمیکند.
قرآن به این نکته نیز اشاره دارد:”یَا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنزِلَ إِلَیْکَ مِن رَّبِّکَ وَ إِن لَّمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ”(1)ای پیامبر، آنچه از جانب پروردگارت به تو نازل شده، ابلاغ کن و اگر انجام ندهی پیامت را نرساندهای.
این آیه آشکارا بر توانائی پیامبر(صلی الله علیه و آله) بر عصیان و نافرمانی خدا دلالت میکند. اگر فرد معصوم برای انجام گناه قدرت نداشته باشد، خداوند نمیفرماید: ای پیامبر! اگر چنین نکنی، رسالتت را انجام ندادهای. پس آنها بر عصیان خدا توانائی دارند، هر چند آن را هیچ وقت انجام ندهند و انتظار آن هم نرود. قدرت بر گناه و عصمت در انبیا جمع است و تنافی و مغایرتی میان آنها برای آنها وجود ندارد.
برخی از اهل سنت نتوانستند میان امیال نفسانی و عصمت را جمع نمایند و به عدم تنافی آن دو، اذعان نمایند.(2)آنها نمیدانند معصومان، انسانهای مافوقاند، نه مافوق انسان، مثل ملائکه. به تعبیر یکی از اندیشمندان، قوه سامعه از انسان، صوت حَسَن میخواهد، نه غنا و شخص میتواند صدای خوب را با صوت موزون، بدون شائبه حرام تأمین نماید و نیز سایر قوا. لذا انبیا(علیه السلام) راه حرام را برای پاسخ به قوا بستند و با حلال به مقتضیات قوا جواب حلال و مثبت دادند.(3)
طریق معرفت و شناخت صدق پیامبر(صلی الله علیه و آله)، ظهور معجزه به دست اوست و معجزه عبارت از
ثبوت چیزی و عملی است که مطابق عادت مردم نباشد، مثل تبدیل شدن عصای موسی(علیه السلام) به حیَّه و مار بزرگ یا نفی چیزی است که طبق رسم و خوی مردم نباشد، آن هم با خرق و خراب کردن امور عادی باشد و مطابق ادعای پیامبر(صلی الله علیه و آله).(1)
نتیجه اینکه معجزه پیامبر نباید این باشد که بخواهد اعور و یک چشمی را سالم نماید، آن وقت نتیجه به عکس بشود، یعنی آن یک چشم سالم او را نیز از بین ببرد یا او را هم کور نماید و هم کر که این خرق عادت است، نه معجزه(2)
و چه بسا از این بشود پی برد که او بیخود ادعای نبوت میکند. ولی در کرامت ولی خدا خرق عادت وجود دارد و ادعای نبوت وجود ندارد و نظیر او نیز یافت میشود(راه برای ولی خدا شدن برای هرکس باز است اما هرکس نمیتواند پیامبر بشود) و اگر او سوءاستفاده نماید کرامتش باطل میشود.
در معجزه شرط است که هیچ فردی از افراد که پیامبر برای آنها مبعوث شده است نتواند مثل یا نزدیک کار او را انجام دهد، لذا گفتهاند: المعجزة امرٌ خارق للعادة مقرونٌ بالتّحدی مع عدم المعارضة.(3)
نکتهای که در اینجا باید متذکر شد اینکه معجزه باید در جهت خیر یا حداقل در جهت امر مباح باشد، نه در جهت شر و خلاف عقل و شرع، پس آنچه گفتـه شـده اسـت که: «معـجزهای که حضرت عیسی(علیه السلام) در عروسی کرد، که آب، شراب شد»،(4)
تحریفی بیش نیست.
البته هدف آن معجزات، متفاوت است، لذا آنچه برای مریم(علیه السلام) واقع شد، برای سکونت و قوت قلب او بوده است و بنا بر نظر عدهای آن، ارهاص و مقدمهچینی برای بعثت حضرت عیسی(علیه السلام) است. و آنچه برای آصف بن برخیا رخ داد، دلالت بر وصایت به حق او برای حضرت سلیمان میکند و آنچه برای ائمه(علیه السلام) رخ داد و میدهد، دلالت بر وصایت و امامت و ولایت آنها از قِبَل خداوند متعال میکند.(5)
قرآن در مورد آصف بن برخیا میفرماید:”قَالَ الَّذِی عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْکِتَابِ أَنَا آتِیکَ بِهِ قَبْلَ أَنْ یَرْتَدَّ إِلَیْکَ طَرْفُکَ”(6)و آنکس (آصف) که بعضی از علوم کتاب نزد اوست (به قسمی از علم
کتاب الهی آشناست) گفت: من پیش از آنکه چشم بر هم زنی تخت بلقیس را بدینجا میآورم.
نکتهای که در اینجا مطرح است اینکه او به بعضی از معارف کتاب آشنا بود و چنان معجزهای بسیار عظیم از خود بروز داد، در حالیکه در یک آیه دیگر خداوند میفرماید:”قُلْ کَفَی بِاللّهِ شَهِیدًا بَیْنِی وَ بَیْنَکُمْ وَ مَنْ عِندَهُ عِلْمُ الْکِتَابِ”(1)بگو: تنها گواه میان من و شما خدا و عالمان حقیقی به کل کتاب خدا (که ائمه(علیه السلام)اند) کافی خواهند بود که در این آیه”وَ مَنْ عِندَهُ عِلْمُ الْکِتَابِ” آمده است که منظور امامان دوازدهگانهاند، لذا فقط خدا میداند که قدرت روحی و اعجازی آنها تا چه حد است.
بایـد دانـست: کرامـتهای علی(علیه السلام) (بلکه معجزات او) برای تکمیل معجزات پیامبر(صلی الله علیه و آله) است و معجزه بر سبیل ارهاص و مقدمهچینی برای پیامبر(صلی الله علیه و آله) عبارت است از احداث امر خارقالعاده، در آستانه ولادت و بعد ازآن برای دلالت بر بعثت نبی، قبل از زمان بعثت، از قبیل انکسار ایوان کسری و انطفاء و خاموشی آتش فارس و سایه افکندن ابر بر سر پیامبر و تسلیم سنگها در مقابل حضرت، به این معنا که مردم میشنیدند که سنگها بر آن حضرت سلام میکنند. و عکس معجزه به دست کذابین به سبب جزا و کیفر برای کذبشان جایز است و سحر هم که غیرواقعی، و مغلوب معجزه است.
قرآن از جنبههای مختلف معجزه است که به برخی از آنها به اجمال اشاره میشود:
قرآن به زبان عربی نازل شده و همانند دیگر متون عربی از حروف الفبای عربی تشکیل گردیده است اما ساختار عبارات آن به شیواترین و رساترین وجه است. خداوند برای ابلاغ پیام خود، شیواترین و زیباترین الفاظ و آسانترین کلمات از جهت تلفظ و جذابترین ترکیب را در کلمات بهکار گرفته است (فصاحت) به گونهای که به بهترین شیوه، معانی خود را به مخاطبان میرساند (بلاغت). قال بعض الاکابر: البلاغة أداء المعنی بکماله الی النفس فی احسن صورة من اللفظ.(2)
هنگامی که اعراب و ادبا و علمای عرب زبان، آیات الهی را از زبان پیامبر(صلی الله علیه و آله) شنیدند ناگهان
با سخنی نو که نه شعر بود و نه نثر روبرو شدند که آهنگی زیباتر از شعر و بیانی رساتر از نثر داشت. کافران ناگزیر جوانان خود را از شنیدن قرآن برحذر میداشتند و یا هنگام تلاوت قرآن هیاهو به راه میانداختند تا صدای قـرآن بـه کـسی نرسد. قرآن میفرماید:”وَ قَالَ الَّذِینَ کَفَرُوا لَا تَسْمَعُوا لِهَذَا الْقُرْآنِ وَالْغَوْا فِیهِ لَعَلَّکُمْ تَغْلِبُونَ.”(1)
باید دانست اعجاز قرآن مربوط به نفس و خود قرآن است. نه اینکه به فرض، عبارات قرآن رکیک باشد و هر وقت بلیغ و فصیحی خواست نظیر آن را بیاورد خداوند مانع شود که به این،«صَرفه» گویند و درست نیست. شیخ مفید در تعریف صرفه و تأیید آن میگوید: ان جهة ذلک(المعجزة) هو الصرف من الله تعالی لاهل الفصاحة و اللسان عن معارضة النبی بمثله...(2).
در تاریخ از ابن هشام نقل شده است(3)که ابن ابی العوجا و ابوشاکر دیصانی و عبدالملک بصری و ابن مقفع در بیتالحرام جمع شدند و حجاج را به خاطر قرآن مسخره و طعن میکردند، پس ابن ابیالعوجا گفت: هرکدام از ما با ربع و یک چهارم قرآن معارضه میکند و در پاسخ به تحدی و مقابله به مثل قرآن شرکت میکند و در سال آینده همینجا جمع خواهیم شد و اسلام و نبوت محمد را ابطال خواهیم نمود.
سال آینده در بیتالحرام مثل سال گذشته جمع شدند، پس ابن ابیالعوجاء گفت: من از وقتی از شما جدا شدم در معارضه با آیه:”فَلَمَّا اسْتَیْأَسُواْ مِنْهُ خَلَصُواْ نَجِیًّا”(4)فکر کردم و عاجز شدم و عبدالملک گفت: من از وقتی از شما جدا شدم در معارضه با آیه:”یَا أَیُّهَا النَّاسُ ضُرِبَ مَثَلٌ فَاسْتَمِعُوا لَهُ إِنَّ الَّذِینَ تَدْعُونَ مِن دُونِ اللَّهِ لَن یَخْلُقُوا ذُبَابًا وَ لَوِ اجْتَمَعُوا لَهُ وَ إِن یَسْلُبْهُمُ الذُّبَابُ شَیْئًا لَّا یَسْتَنقِذُوهُ مِنْهُ ضَعُفَ الطَّالِبُ وَ الْمَطْلُوبُ”(5)فکر کردم و عاجز گردیدم و ابوشاکر گفت: من از وقتی از شما جدا شدم در معارضه با آیه:”لَوْ کَانَ فِیهِمَا آلِهَةٌ إِلَّا اللَّهُ لَفَسَدَتَا”(6)فکر کردم و عاجز شدم و ناتوان گردیدم و ابن مقفع گفت: ای قوم، این قرآن از سنخ و نوع کلام بشر نیست، زیرا من از وقتی که از شما جدا شدم در معارضه با آیـه:”وَ قِیلَ یَـا أَرْضُ ابْـلَعِی مَـاءکِ وَ یَـا سَمَاء أَقْلِعِی وَ غِیـضَ الْمَاء وَ قُضِیَ الأَمْرُ وَاسْتَوَتْ عَلَی الْجُودِیِّ وَ قِیلَ بُعْداً لِّلْقَوْمِ الظَّالِمِینَ”.(7)
در این اثنا امام جعفر صادق(علیه السلام) در حالیکه از آنها گذر کرد که آیه:”قُل لَّئِنِ اجْتَمَعَتِ الإِنسُ وَ الْجِنُّ عَلَی أَن یَأْتُواْ بِمِثْلِ هَـذَا الْقُرْآنِ لاَ یَأْتُونَ بِمِثْلِهِ وَلَوْ کَانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ ظَهِیرًا”(1)تلاوت میفرمود.
البته آنچه نوشته شد بیشتر از جنبه ظاهری قرآن است و الا قرآن ظاهری دارد و باطنی و باطن آن همچنین باطنی دارد که تا به هفت بطن و متن میرسد. امام صادق(علیه السلام) در مراتب قرآن مجید فرموده است: فالعبارات للعوام و الإشارات للخواص و اللطائف للأولیاء و الحقائق للأنبیاء.(2)
یکی از ادیبان و بلیغان و حکمای عرب به نام ولید بن مغیره که از او به «ریحانة العرب» یاد میکنند، پس از شنیدن این آیه از قرآن:”حم* تَنزِیلُ الْکِتَابِ مِنَ اللَّهِ الْعَزِیزِ الْعَلِیمِ* غَافِرِ الذَّنبِ وَ قَابِلِ التَّوْبِ شَدِیدِ الْعِقَابِ”(3)گفت: من از محمد سخنی شنیدم که نه به سخن انسانها شبیه است و نه به سخنان جنیان، سپس در مورد قرآن چنین داوری نمود: و إنّ له لَحلاوة و إنّ علیه لَطلاوة و ان أعلاه لمثمر و إن أسفله لمغدق و إنه لیعلو و ما یعلی علیه،(4)یعنی سخن او شیرینی خاص و زیبائی ویژهای دارد و ساختار آن پربار و ریشه آن پربرکت است؛ سخنی والا است که هیچ سخنی والاتر از آن نیست و هرگز قابل رقابت نمیباشد.
گفتنی است که قرآن ظاهری دارد و باطنی و ظاهر آن هیچگاه با باطن آن در تعارض و تقابل نیست و برعکس. و آیات آن، مجمل و مغلق و رمزی و معماگونه نیست، ولی بعضی از اشعاری که عرفایی همچون حافظ سرودهاند ظاهر آنها با باطن آنها در تضاد است. مثل:
خیز تا در میخانه گشادی طلبیم
بر ره دوست نشینیم و مرادی طلبیم
گرچه افتاد ز زلفش گرهای درکارم
همچنان چشم گشاد ازکرمش میدارم(5)
و همچنین است شعر وی در ذیل:
طالع اگر مدد کند دامنش آورم به کف
گر بکشم زهی طرب ور بکشد زهی شرف(6)
نمونه دیگر شعر معماگونهی شمس الشعرا، سروش است:
بدان لبانِ چو مرجان چنان زنم بوسهای
که رنگ میبرم ازآن لبانِ چون مرجان(7)
که مرجان اول به معنای لؤلؤ و مروارید قرمز و زیباست و مرجان دوم کنایه از رنگ خون است، لذا معنای شعر این است: به آن لبهای قشنگ معشوق که مثل مروارید قرمز و زیباست، چنان بوسهای محکم میزنم که رنگ قرمز و لعل گونهی آن را زایل سازد.
از جمله اعجازات فصاحی مخصوصاً بلاغی قرآن، دو آیهی:”وَلاَ تَقْتُلُواْ أَوْلاَدَکُم مِّنْ إمْلاَقٍ نَّحْنُ نَرْزُقُکُمْ وَإِیَّاهُمْ”(1)و:”وَلاَ تَقْتُلُواْ أَوْلادَکُمْ خَشْیَةَ إِمْلاقٍ نَّحْنُ نَرْزُقُهُمْ وَإِیَّاکُم”(2)است که فصاحت و زیبائی و شیوائی آن معلوم است و اما نکتهی بلاغی آن این است که در آیه اول خطاب به عوائل و عائلهمندان فقیر است و آن به قرینهی «مِّنْ إمْلاَقٍ» است، لذا فقر آنها، آنها را به قتل اولادشان منجر و منتهی میکند، پس مناسب در اینجا این است که خداوند اول رزق آنها را تضمین نماید، سپس رزق اولاد آنها را.
ولی در آیه دوم خطاب به عائلهمندان ثروتمند است و آن به قرینه «خَشْیَةَ إِمْلاقٍ» است، یعنی چیزی که آنها را به قتل اولادشان میکشاند فقر بالفعل نیست، بلکه تنها ترس از فقر بالقوه و در آینده است که ناشی از اطعام به اولادشان است، بنابراین مناسب مقام و حال این است که خداوند اول روزی اولاد را تضمین نماید، سپس روزی عائلهمندان را.(3)
ماحصل اینکه در قرآن تناقض و حداقل اختلاف و تعارض، به هیچوجه، وجود ندارد با اینکه قرآن به تدریج در مدت بیست و سه سال بر پیامبر(صلی الله علیه و آله) نازل گشت و آن حضرت امّی و درس ناخوانده بود که این خود معجزهای بس بزرگ است. خداوند میفرماید:”أَفَلاَ یَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ وَلَوْ کَانَ مِنْ عِندِ غَیْرِ اللّهِ لَوَجَدُواْ فِیهِ اخْتِلاَفًا کَثِیرًا”(4)و باز میفرماید:”وَمَا کُنتَ تَتْلُو مِن قَبْلِهِ مِن کِتَابٍ وَلَا تَخُطُّهُ بِیَمِینِکَ إِذًا لَّارْتَابَ الْمُبْطِلُونَ”.(5)
و باز میفرماید:”قُل لَّوْ شَاء اللّهُ مَا تَلَوْتُهُ عَلَیْکُمْ وَلاَ أَدْرَاکُم بِهِ فَقَدْ لَبِثْتُ فِیکُمْ عُمُرًا مِّن قَبْلِهِ أَفَلاَ تَعْقِلُونَ”(6)بگو: اگر خدا میخواست، من این آیات را برای شما نمیخواندم و خداوند از آن
آگاهتان نمیکرد، زیرا بدون شک مدتها پیش از این، در میان شما زندگی نمودم (و هرگز آیهای نیاوردم). آیا تعقل نمیکنید.
إمرَءالقیس از مشاهیر فصحای عرب مدعی بود سه واژه به نامهای «یستهزؤن» و «کُبّار» و «عُجاب» در قرآن فصیح نیست، لذا بهتر این بود در آن کتاب مقدس نباشد. پیامبر(صلی الله علیه و آله) او را برای اثبات ادعایش نزد خود فراخواند. وقتی خدمت آن حضرت رسید حضرت به احترام او بلند شد. او در حالیکه داشت مینشست بلند شد و به سرعت نشست. دید پیامبر(صلی الله علیه و آله) هنوز ایستاده است باز بلند شد و آن حضرت نشست و او هم نشست. او از آن قعود و قیام مکرر آن حضرت و خودش و دیگران ناراحت شده، بیاختیار گفت:”أتستهزؤونی و أنا من کُبّار العرب إن هذا منک لشیء عُجاب”.(1)
آیاتی که در آنها سه کلمه مذکور آمده است از این قرارند:”قُلْ أَبِاللّهِ وَ آیَاتِهِ وَ رَسُولِهِ کُنتُمْ تَسْتَهْزِؤُونَ”.(2)“وَ لَقَدِ اسْتُهْزِیءَ بِرُسُلٍ مِّن قَبْلِکَ فَحَاقَ بِالَّذِینَ سَخِرُواْ مِنْهُم مَّا کَانُواْ بِهِ یَسْتَهْزِؤُونَ”.(3)“وَ مَکَرُوا مَکْرًا کُبَّارًا”.(4)“أَجَعَلَ الْآلِهَةَ إِلَهًا وَاحِدًا إِنَّ هَذَا لَشَیْءٌ عُجَابٌ”.(5)
اگر مقایسهای میان کلام عرب که در جاهلیت میگفتند: «إنّ القتل أنفی للقتل»،(6)یعنی خون، خون را میشوید با قرآن که میفرماید:” وَ لَکُمْ فِی الْقِصَاصِ حَیَاةٌ یَاْ أُولِیْ الأَلْبَابِ لَعَلَّکُمْ تَتَّقُونَ”(7)بشود متوجه میشویم که جنبه اعجازی کتاب محمد(صلی الله علیه و آله) یکی دو تا نیست و تازه هر جهت و جنبهای از آن، مثل عقاید و فروع دین و عرفان و تاریخ و سیاست و... در اوج قله است.
گفتنی است: مترجمان قرآن فقط معانی لفظی آن را برگردان میکنند، نه فصاحت و بلاغت و تناسب و اوزان و نحوهی ترکیب و انتخاب خاص کلمات و شرایط زمانی و مکانی آیات و سور را. پس آنها که مثل سروش فتوا به تجویز نماز به فارسی میدهند چقدر از حقایق قرآن به
دورند(1).
آنهائی که مثل مسیلمهی کذاب، اهل یمامه (منطقهای در نجد عربستان)، معارضه با قـرآن کردهاند وگفتـهاند: «الفیـل مالفیل؟ و ماادراک مافیل (الفیل)؟ له ذنب وبیل، و خرطوم طویل» و باز گفتهاند: «والمبذّرات بذراً، و الحاصدات حصداً، و الذاریات قمحاً و الطاحنات طحناً، و العاجنات عجنا، و الخابزات خبزاً، و الثاردات ثرداً و اللاقمات لقماً إهالةً و سمناً»،(2)جز سفاهت و حماقت خود را اثبات ننمودهاند. عبارات آنها وزن دارد که آن هم از قرآن گرفتهاند ولی وزنه که ندارد هیچ محتوای بچهپسند نیز ندارد. خداوندا ما را به خِرّیت برسان و از خریت برهان.
و اما ترجمه این قسمت: قسم به دهقانان و کشاورزان، قسم به دروکنندگان، قسم به جداکنندگان گندم از کاه، قسم به خمیرکنندگان، قسم به نانپزندگان، قسم به تریدکنندگان و قسم به افرادی که لقمههای چرب و نرم برمیدارند(3).
و باز گفتهاند: یا ضَفْدَع بنت ضفدعین، نقی ما تنقنقین، نصفک فی الماء و نصفک فی الطین، لا الماء تکدرین و لا الشارب تمنعین(4)ای قورباغه دختر قورباغهها، ما از صدای تو محفوظیم، نیمی از تو در آب و نیم دیگر در گل است، نه آب را گلآلود میکنی و نه کسی را از آب خوردن جلوگیری مینمایی.
و باز در معارضه با کوچکترین سوره قرآن، یعنی سوره کوثر گفتهاند: انا اعطیناک الجماهر، فصلّ لربک وجاهر، إن مبغضک رجل کافر؛ ما به تو چیزهای ستبر و کلفت و گنده و زمخت دادیم، پس نمازگزار و نماز را با صدای بلند بخوان، همانا دشمن دارنده تو، مردی کافر است.
شگفتتر اینکه یکی از مبلغین مسیحی با تغییر الفاظ و اصلاح آن، از مسیلمه حمایت کرده و گفته است: انا اعطیناک الجواهر فصلّ لربک وجاهر و لاتعتمد قول ساحر. او«جماهر» را به«جواهر» تبدیل نموده و توجه نداشته که خداوند سیم و زر و در و گوهر به پیامبرش نداده است و اعتماد به قول ساحر در عرب معمول نبوده است، بلکه جادوگر، اهل گفتار نیست و برعکس مرد کار و عمل است که با فعل خود، دیگران را به تعجب وامیدارد(5).
در این خصوص به چند مورد از موارد مهم اشاره میشود: یکی از آنها به تعبیر قرآن سقف محفوظ آسمانی است که با اینکه مثل سقفهای معمولی نیست و بسیار رقیق و با ضخامت چند صد کیلومتری است، ما را از خطرات شِهابهای سماوی حفظ میکند و دیگر اینکه از اشعهی مافوق بنفش، که از خورشید صادر میشود، جلوگیری مینماید.
آن اشعه، بدن را میسوزاند، که مقدار کمی از آن مفید است زیرا میکروبهای آلوده به جوّ را میکشد، و نیز از اشعهای که از فوق منظومه شمسی است و در آن گازهای آبی رنگ موسوم به «اوزون» است، مانع میشود. پس چه خوب فرمود خدای مهربان:”وَ جَعَلْنَا السَّمَاءَ سَقْفًا مَّحْفُوظًا.”(1)
قرآن در مورد حرکت زمین میفرماید:”الَّذِی جَعَلَ لَکُمُ الْأَرْضَ مَهْدًا”(2)(حضرت موسی گفت: پروردگار من) همان کسیست که زمین را برایتان مهد و گهوارهای قرار داد. قرآن در توصیف زمین از لفظ مهد (گاهواره) استفاده کرده که حرکتش چنان ملایم است که کودک در درون آن به آرامی به خواب میرود. حرکت وضعی و انتقالی کره زمین، نیز مانند همان حرکت گاهواره نرم و آرام است.
همچنین است آیهی”هُوَ الَّذِی جَعَلَ لَکُمُ الْأَرْضَ ذَلُولًا”.(3)از لغت«ذلول» که بیشتر به معنای حرکت آرام شتر است(4)، مخصوصاً از دنباله آیه:«فَامْشُوا فِی مَنَاکِبِهَا؛ پس بر شانههای آن راه روید»، حرکت وضعی و انتقالی زمین اثبات میشود. آنقدر زمین آرام حرکت میکند که بشر هزاران سال، فکر میکرد زمین غیر متحرک است و خورشید به دور زمین حرکت میکند.
هر چند قرآن یک نوع حرکت خاصی برای خورشید نیز اثبات نموده است و میفرماید:”وَالشَّمْسُ تَجْرِی لِمُسْتَقَرٍّ لَّهَا * وَکُلٌّ فِی فَلَکٍ یَسْبَحُونَ.”(5)آنها، یعنی ماه و خورشید با حرکت خود، جوّ را میشکافند که این، یعنی حرکت جوّ شکن ماه و خورشید، مخالف با حرکت
افلاک در هیأت بطلمیوسی است.
قرآن در تأیید جاذبه عمومی عالم میفرماید:”اللّهُ الَّذِی رَفَعَ السَّمَاوَاتِ بِغَیْرِ عَمَدٍ تَرَوْنَهَا”(1)خدا همان کسی است که آسمانها را بدون ستون، که آن را ببینید، برافراشت. یعنی ستون و جاذبه وجود دارد ولی شما آن را نمیبینید. نه اینکه معنایش این باشد که آسمانها ستون ندارد و میبیند که ستون ندارند. پس کلمه «غیر» ، قید «ترونها» است، نه «عمد». ضمن اینکه آیه مذکور با آیه”وَالسَّمَاء ذَاتِ الْحُبُکِ”(2)همخوانی میکند. یعنی آسمان دارای راههای ارتباطی است و حبک و طرق همان جاذبه عمومی است.(3)
قرآن دربارۀ آغاز پیدایش عالم طبیعت بیان میدارد:« أَوَلَمْ یَرَ الَّذِینَ کَفَرُوا أَنَّ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ کَانَتَا رَتْقًا فَفَتَقْنَاهُمَا»(4)آیا کافران ندیدند که آسمان و زمین به هم پیوسته بودند و ما آنها را از یک دیگر باز کردیم». این آیه، تقریباً مؤید تئوری مِه بانگ یا بیگبَنگ یا انفجار بزرگ میباشد که در حدود چهارده میلیارد سال پیش رخ داد و بنا به آیة:« وَالسَّمَاء بَنَیْنَاهَا بِأَیْدٍ وَإِنَّا لَمُوسِعُونَ»(5)جهان در حال گسترش است که سرانجام طبق آیۀ « یَوْمَ نَطْوِی السَّمَاء کَطَیِّ السِّجِلِّ لِلْکُتُبِ کَمَا بَدَأْنَا أَوَّلَ خَلْقٍ نُّعِیدُهُ»(6)، طومارش برچیده شده، قیامت رخ مینماید.
ضمن این که ملحدان تئوری مذکور را مثل تئوری داروین، تأییدی بر الحاد خدا میدانند که این صحیح نیست، زیرا اولاً آن دو، فرضیهاند و ثانیاً اگر یقینی باشند حضرت حق آن دو را حمایت و هدایت نموده است و ...
به حرحال بعید نیست که قرآن و متون دینی،هادی آنها به آن نظریه ها باشند،ولی آنها به جای شکر گزاری،کفران نعمت نمودند(7). و از جـمله معجـزات قرآن اثبـات حیات در کرات است.(8)خداوند میفرماید: “وَ مِنْ آیَاتِهِ
خَلْقُ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ وَ مَا بَثَّ فِیهِمَا مِن دَابَّةٍ وَ هُوَ عَلَی جَمْعِهِمْ إِذَا یَشَاء قَدِیرٌ”.(1)
هرچند میتوان نوشت که باطن آیه قابلیت آن را دارد که به معنای دیگر باشد و هر معنائی از آن با ظاهر آن در تعارض نیست.
از دیگر اسرار شگفتانگیزی که در کتاب آسمانی بیان شده نیازمندی برخی گیاهان به تلقیح یا گردافشانی از طریق باد است. قرآن درخصوص آن میفرماید:”وَ أَرْسَلْنَا الرِّیَاحَ لَوَاقِحَ”.(2)
از جمله معجزات قرآن پیشگوئیهای تاریخی است که مورخین به صدق آنها اذعان نمودهاند. هنگامی که سپاه ایران در دوران حکومت خسرو پرویز به قلمرو رومیان حمله برد، شام و فلسطین و آفریقا را فتح کرد و اورشلیم را غارت نمود و امپراطور روم شرقی را سخت شکست داد. مشرکان مکه این خبر را به فال نیک گرفتند و پنداشتند که آنها بر سپاه محمد پیروز خواهند شد. اما قرآن در آیهای اعلام داشت که رومیان کمتر از ده سال دیگر ایران را شکست خواهند داد.
هنوز ده سال نگذشته بود که در سال دوم هجرت سپاه روم بر سپاه ایران پیروز شد. مقارن با این پیروزی، در جنگ بدر، مسلمانان نیز بر سران قریش غالب آمدند، چون آن پیروزی باعث خوشحالی و تقویت روحیه آنها شد.
قرآن در این خصوص میفرماید:”غُلِبَتِ الرُّومُ * فِی أَدْنَی الْأَرْضِ وَ هُم مِّن بَعْدِ غَلَبِهِمْ سَیَغْلِبُونَ * فِی بِضْعِ سِنِینَ لِلَّهِ الْأَمْرُ مِن قَبْلُ وَ مِن بَعْدُ وَ یَوْمَئِذٍ یَفْرَحُ الْمُؤْمِنُونَ”.(3)
از جمله معجزات قرآن خبر بازگشت پیامبر(صلی الله علیه و آله)در هنگام ورود به مدینه است. آن هنگام که پیامبر به دستور خدا مکه را به قصد مدینه ترک میکرد، در بین راه با خود میاندیشید که آیا دوباره به مکه باز میگردد. در این هنگام آیهای نازل گشت:”إِنَّ الَّذِی فَرَضَ عَلَیْکَ الْقُرْآنَ لَرَادُّکَ إِلَی مَعَادٍ”.(4)نزول آیه در زمانی بود که هیچ شاهد و نشانی بر معاد و بازگشت وجود نداشت.
یکی از نویسندگان مسیحی مینویسد: نقادان به طور کلی عقیده دارند که نویسندهی پنج کتاب اول کتاب مقدس، موسی نبوده است. آنها معتقد بودند که کتابها و قسمتهایی که در آنها
دربارهی آینده، پیشگوییهایی وجود دارد، بعد از انجام شدن آن وقایع نوشته شدهاند.(1)
از معجزات دیگر قرآن این است که آغاز خلقت انسان را از نطفهی مخلوط از اسپرماتوزوئید و اوول میداند -قرآن میفرماید:”إِنَّا خَلَقْنَا الْإِنسَانَ مِن نُّطْفَةٍ أَمْشَاجٍ”(2)- که بعد از آن، علقه به وجود میآید، سپس مضغه و جنین. و عجیب این است که علقه از علاقه است، یعنی آغاز و اساس انسان، بعد از نطفه، علقه و علاقه و تعلق به پدر و مادر داشتن و انس با آنها است. قرآن میفرماید:”ثُمَّ خَلَقْنَا النُّطْفَةَ عَلَقَةً فَخَلَقْنَا الْعَلَقَةَ مُضْغَةً... ثُمَّ أَنشَأْنَاهُ خَلْقًا آخَرَ(3)“.
در زمان جاهلیت اعتقاد بر این بود که فرزند تنها از پدر است و مادر حکم دیگی را دارد که در آن غذا طبخ میشود و اصل و اساس در فرزند، پسر است، نه دختر و آنها چنین مترنم بودند:
بنونـا بنــو
أبنـائنا و بنـاتنا
بنوهنّ أبناء الرجال
الاباعد(4)
یعنی فرزندان ما، فرزندان پسران ما است، در حالیکه فرزندان دختران ما، فرزندان مردان بیگانهاند.
درحقیقت سخن قرآن یک نوع پیشبینی علمی محسوب میگردد، به این معنا که دانشمندان در آینده، بعد از جاهلیت اولی، به این حقیقت قرآنی پی خواهند برد.
قرآن معجزات بسیار دیگری دارد که شایسته است ذیل آیات مربوطه به تفاسیر آنها مراجعه نمود. البته خود پیامبر معجزاتی نظیر معراج و انشقاق قمر و... دارد که باید به قرآن و روایات و کتب تاریخی در این زمینه مراجعه نمود.
حال با توجه به اهتمام بسیاری از مسلمانان در حفظ قرآن و حتی کوشش برای به حساب
آوردن تعداد آیات و کلمات و حروف و سورههای آن، چگونه میتوان گفت چنین کتابی تحریف شده باشد؟ اگر تحریفی صورت میگرفت، در تاریخ ثبت میشد و بیشک مسلمانان در برابر آن، واکنش تندی نشان میدادند و از آن مانع میشدند. به تعیبر دیگر، اجماع مسلمانان بر عدم تحریف قرآن خود، دلیلی بر تحریفناپذیری آن است.(1)
ب.”لَا یَأْتِیهِ الْبَاطِلُ مِن بَیْنِ یَدَیْهِ وَ لَا مِنْ خَلْفِهِ تَنزِیلٌ مِّنْ حَکِیمٍ حَمِیدٍ”؛(3)از پیش روی آن (قرآن) و از پشت سرش، باطل به سویش نمیآید؛ وحی نامهای است از حکیمی ستوده (صفات). منظور از باطل، که به هیچ روی در قرآن راهی ندارد، هر باطلی است که مایه وهن قرآن گردد و چون کم و زیاد کردن الفاظ قرآن موجب وهن آن میشود و خود از مصادیق باطل است، بر این اساس هیچگونه فزونی و کاستی در قرآن راه نمییابد.
در حالیکه اگر تحریفی در قرآن صورت میپذیرفت، امامان هرگز سکوت نمیکردند که این خود گواهی است بر تحریفناپذیری قرآن.
البته ممکن است روایاتی نیز باشد که بتوان از آنها تحریف قرآن را استنباط نمود.(5)اما علما و محققان بزرگ شیعه و سنی جملگی تصریح دارند که اینگونه روایات ضعیف است. یا اساساً در قرآن تحریف معنوی صورت گرفته باشد، نه تحریف لفظی.
شیخ صدوق میفرماید: «اعتقادنا أن القرآن الذی أنزله الله تعالی علی نبیّه محمد(صلی الله علیه و آله) هو ما بین الدفَّتین و هو ما فی أیدی الناس»(1)اعتقاد ما این است: قرآنی که خداوند بر پیامبرش محمد(صلی الله علیه و آله) نازل فرمود همانی است که میان دو دَفّة و دو قسم اول و آخر آن و در دست مردم وجود دارد.
و آنچه از مجموع فحوای مطالب شیخ مفید در این خصوص میتوان به دست آورد اینکه به هیچ وجه زیادت و نقصان در آن روی نداده است.(2)جز اینکه وی گفته است: و اما النقصان فان العقول لاتحیله و لاتمنع(3)اما عقل، نقصان آن کتاب را محال و ممتنع نمیداند که این نظر با آیههای”إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّکْرَ وَإِنَّا لَهُ لَحَافِظُونَ” و...(4)،
در تعارض است. این درحالی است که وی در ادامه میگوید: اما الزیادة فمقطوع علی فسادها من وجه؛ و اما زیاد شدن قرآن از جهتی، قطعی الفساد است(5)(که همه فرق اسلامی اینگونه عقیده دارند).
بر این اساس روشن میشود وهـابیها که به شیعه تهمت تحریف قرآن میزننـد چقدر نادانند!(6)
این در حالی است که صحیح بخاری از عمر نقل کرده است که آیه رجم، یعنی «الشیخ و الشیخة اذا زنیا فارجموها؛ اگر مرد و زن محصَن زنا کردند آنها را رجم نمایید»، در قرآن بوده است، سپس لفظ آن نسخ شد و حکمش باقی ماند.(7)
و موارد دیگر از نسخ نیز از عایشه و دیگران نقل شده است.(8)
به این ترتیب اهل سنت هم به تحریف لفظی قرآن معتقدند و هم به نظر ما مرتکب تحریف معنوی شدند.
1) - شیخ صدوق، اعتقادات الصدوق، باب33، اعتقادات در کمیت قرآن.
2) - شیخ مفید، اوائل المقالات فی المذاهب و المختارات، القول فی تألیف القرآن و...، ص56 –54، به کوشش شیخ الاسلام زنجانی.
3) 2- همان، ص 54.
4) 3- حجر9، و فصلت، 41 و 42.
5) - شیخ مفید، اوائل المقالات، ص 54.
6) - نک: علی عطائی، چرا؟ چرا؟ پرسش و پاسخ در مدینه منوره، ج2، ص46، 1384.
7) - رحمةالباری، ترجمه مختصر صحیح بخاری به زبان فارسی، جزء دوم، ص 546، باب پنجم، سنگسار کردن محصن، ح 2217.
8) - صحیح مسلم، مسلم بن حجاج نیشابوری، کتاب الرضاع، ص628.
قرآن در این خصوص میفرماید: هُوَ الَّذِیَ أَنزَلَ عَلَیْکَ الْکِتَابَ، مِنْهُ آیَاتٌ مُّحْکَمَاتٌ هُنَّ أُمُّ الْکِتَابِ وَأُخَرُ مُتَشَابِهَاتٌ... (1)
او(خداوندی) است که این کتاب را بر تو نازل نمود که بخشی از آن کتاب، آیات محکم است(که صریح و روشناند). آنها اصل و اساس کتاباند و بخشی دیگر، آیات متشابه است(که غیرصریحاند و معانیشان مختلف و گوناگون است و جز به وسیله آیات محکم و روایات استوار، تفسیر نمیشوند). پس کسانی که در قلوبشان انحراف(از هدایت الهی) است برای دستیابی به فتنهانگیزی و طلب تفسیر(نادرست و به تردید انداختن مردم و گمراه نمودن آنها) از آیات متشابه پیروی میکنند.
و حال آنکه تفسیر واقعی و حقیقی آن(کتاب) را جز خدا نمیداند و راسخان و استواران در علم میگویند: ما به همه آن(کتاب، چه محکم و چه متشابه، یعنی قرآن) ایمان آوردهایم. همه آن از طرف پروردگار ماست(محکمات را هم تصدیق میکنند و هم عمل، ولی متشابهات را به لحاظ اینکه از جانب خداست تصدیق میکنند ولی عمل نمیکنند). و جز صاحبان عقل(که عقل خود را به کار میاندازند) متذکر نمیشوند.
نتایج حاصله اینکه: 1. آیات محکم از لحاظ معنا و مفهوم، به قدری روشناند که جای گفتگو و بحث ندارند، مثل آیات«قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ»(2)و«لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیْءٌ»(3)
و آیه«لِلذَّکَرِ مِثْلُ حَظِّ الأُنثَیَیْنِ»(4)و حتی خود آیهی مورد بحث که در غیر این صورت یک آیه محکم در تمام قرآن یافت نمیشود(5).
آیهی«لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیْءٌ(1)چیزی مانند خداوند نیست»، رجوع داده شود معلوم میشود معنای آن آیه جسمانی نیست، بلکه تسلط و احاطه خدا را به مُلک و طبیعت میرساند.
و همینطور آیات منسوخه را چون به ناسخهایش ارجاع دهیم آشکار میشود. احکام در منسوخها محدوداند و اطلاق و کلیت و دوام ندارند.
بر طبق سخن امام رضا(علیه السلام) که میفرماید: کسی که آیات متشابه را به آیات محکم بازگرداند، به راه راست هدایت شده است»(2)، ما موظفیم متشابهات و منسوخات را به محکمات و ناسخها ارجاع دهیم تا از خطر خطا و انحراف مصون و محفوظ بمانیم.
آیات محکم و متشابه نسبیاند، یعنی آیات متشابه با مقایسه به آیات محکم و ادراک انسان و اینکه الفاظ در ابتدا برای امور زندگی مادی وضع شدهاند پیدا میشوند و آیات، به آن دو قسم تقسیم شدهاند، لذا وقتی آن الفاظ در امور غیرمادی و مجردات استعمال میشوند کار مشکل میشود و معانی مختلف و شبیه به هم به وجود می آیند، نه اینکه مطلقا، بعضی آیات، متشابهاند و بعضی محکم، به این ترتیب همه آیات، فی نفسه و ذاتاً محکماند و لاغیر(3).
چون بشر آلوده به مادیات است، برای مصونیت از خطا و فتنهانگیزی باید به پیامبر و امامان مراجعه نماید. به علاوه، آن ارجاع، سبب رسمیت پیدا کردن مرجعیت علمی و عملی و سیاسی امامان معصوم میشود(4)
و محوریت آنها در امور، فعلیت پیدا میکند.
وجود متشابهات و ارجاع آنها به محکمات، سبب تعقل و دانش و دقت افزایی و به وجود آمدن علوم مختلف اسلامی و تحقق وحدت در جامعه از جهت اندیشه و عمل است و بالاخره خداوند با آیات متشابه مردم را امتحان میکند.
در اخبار و روایات نیز محکم و متشابه وجود دارند.
در این زمینه روایاتی وجود دارد که حقیقت مسئله را روشن مینماید که بعضی از آنها از این قرارند: امام محمدباقر(علیه السلام) در خصوص آیه”وَ کَانَ رَسُولًا نَّبِیًّا”(1)میفرماید: نبیّ کسی است که در خواب (ملک، یعنی جبرئیل) را ببیند و صوت (ملک) را بشنود ولی (ملک) را به عین و چشم نبیند و رسول کسی است که صوت (وحی) را میشنود و در خواب (جبرئیل را) میبیند و به چشم نیز (او را در بیداری) رؤیت میکند.
و امام صوت را میشنود و ملک را (در خواب) رؤیت و (در بیداری) معاینه نمیکند(یسمع الصوت و لایری و لایعاین الملک)، سپس آن حضرت آیهی:”وَ مَا أَرْسَلْنَا مِن قَبْلِکَ مِن رَّسُولٍ وَ لَا نَبِیٍّ”(2)و لا محدَّثٍ را تلاوت نمود.(3)
و محدَّت آن کسی است که با او صحبت میشود و در خواب رؤیت نمیکند و در بیداری معاینت ندارد.
امام رضا(علیه السلام) فرمود: رسول کسی است که بر او جبرئیل نازل شود، پس او را ببیند و کلامش را بشنود و وحی را بر او نازل کند و چه بسا و گاهی در خواب (او را) ببیند، مانند رؤیای (صادقه) ابراهیم(علیه السلام) در خواب و نبی چه بسا و گاهی کلام را بشنود و چه بسا و گاهی شخص او را ببیند و (صوت او را) نشنود و امام کسی است که کـلام را بشنود و شـخص را نبیند... و النبیّ ربّما یسمع الـکلام و ربّـما رَأَی الشخص و لم یَسمع.(4)
باید دانست در آیه «کَانَ رَسُولًا نَّبِیًّا» رسول مقدم است که به نظر میرسد که تقدم تنها در نام بردن باشد، به دلیل اینکه امام باقر و امام صادق(علیه السلام) فرمودند: ربما اجتمعت النبوة و الرسالة لواحدٍ،(5)یعنی رسول علاوه بر ویژگی خود، ویژگی نبی را نیز دارد، لذا ارزش رسول بیشتر از نبی است و به این ترتیب در نام بردن اول میآید، نه اینکه تقدم زمانی باشد که صحیح نیست، زیرا از این لحاظ اول نبی است سپس رسول.
ولی در آیه”وَمَا أَرْسَلْنَا مِن قَبْلِکَ مِن رَّسُولٍ وَ لَا نَبِیٍّ إِلَّا إِذَا تَمَنَّی...”(6)که باز رسول مقدم
است، به سبب این است که از سلب اخص سلب اعم لازم نمیآید، لذا باید بعد از آن، «لانبی» نیز بیاید ولی در آیه”وَ کَانَ رَسُولًا نَّبِیًّا” وقتی«رسول» ذکر شد، دیگر به ذکر «نبی» نیازی نیست، چون هر رسولی نبی است، نه به عکس. پس اگر سؤال شود که چرا در آیه«وَ کَانَ رَسُولًا نَّبِیًّا»، بعد از رسول، نبی آمده است؟ جواب آن همان است که پیش از این در مورد آن بحث شد.
و وقتی از آن حضرت(امام باقر و امام صادق(علیه السلام)) سؤال شد چگونه دانسته میشود که پیامبر(صلی الله علیه و آله) آنچه را در خواب میبیند حق است،(نه حقه و خدعه شیطانی) و اینکه آن ملک است؟ فرمود: خداوند از راه توفیق ملک را به او معرفی میکند(و یقین میکند که حق است، نه حقه و خدعه). بعد آن حضرت فرمود: خداوند و وسیله کتاب شما، کتب را و به وسیله نبی شما، انبیاء را مختوم اعلام کرد.
اختلاف میان رسول و نبی به وجوهی است: اول: وجهی است که بیضاوی ذکر کرده است و آن اینکه رسول، بر خلاف نبی، صاحب شریعت است که آن، مردود است، برای اینکه شرایع بیشتر از پنج قسم نیست که انبیای پنجگانه اولوالعزم داشتند، جز اینکه قرآن به رسالت غیر اولیالعزم تصریح نموده است.
دوم: وجهی است که از بعضی از عرفا نقل شده است که در رسالت، اعتبار تبلیغ احکام، اخذ و اعتبار گردیده است، چرا که قرآن میفرماید:”یَا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنزِلَ إِلَیْکَ مِن رَّبِّکَ”(1)و در نبوت اعتبار اخبار از معارف و حقایقی است که متعلق و مربوط به تفاصیل و جزئیات صفات و افعال خداوند است.
در واقع آنها به نبوتِ انبائی که شامل حضرت مریم(علیه السلام) نیز میشود باور دارند. میتوان گفت: آن حضرت و حضرت فاطمه(علیه السلام)، نبوت انبائیه که حاکی از اطلاع از عالم غیب است داشتند، نه نبوت رسالیه و این منافات با محدَّثه بودن آن دو ندارد. نبوت اِنبائی را نبوت مقامی و تعریفی و عام و اِخباری نیز گویند(2).
صاحب نبوت اِنبائی خواه زن باشد و خواه مرد به جایی میرسد که مکاشفات و مشاهدات آن سویی و مصاحبات با ارواح و مکالمات با موجودات غیبی و تشرف به حضور انسانهای ملکوتی
از سفرای الهی و غیرهم به او روی میآورد(1).
ای خوش آن بنده بیدار بدیدار رخت
دارد از عشق وصالت، به سحرها، سهری(2)
هر گنج سعادت که خدا داد به حافظ
از یمن دعای شب و ورد سحری بود
و مولوی گوید:
چند شبها خواب را گشتی اسیر
یک شبی بیدار شو دولت بگیر
سوم: وجهی است که رسول آن است که صاحب کتاب باشد و نبی صاحب کتاب نباشد. بر این اساس باید سیصد و سیزده کتاب به تعداد رسل وجود داشته باشد، در حالیکه چنین نیست؛ چرا که پیامبر ختمی فرموده است: تعداد کتب انبیا(علیه السلام) به صد و چهار میرسد.(3)
چهارم: وجهی است که رسول کسی است که به سوی خلق خدا از جانب خداوند ارسال شود، آن هم به ارسال جبرئیل توسط حضرت حق به سوی او، به نحوی که او آن ملک را ببیند و نبی کسی است که نبوتش به الهام یا به وسیله خواب باشد که احادیث ما شیعه، مطابق آن وجه و نظر و رأی، وارد شده است.(4)
باید دانست عقل ما راهی برای تعیین تعداد انبیا و کتب آسمانی ندارد و اثبات اینگونه مطالب، از راه دلیل عقلی، میسّر نیست. از ابوذر روایت شده است که گفت: از پیامبر پرسیدم: پیامبران چند نفرند؟ فرمود: صد و بیست و چهار هزار پیامبر. این روایت مشهور است. سؤال کردم مرسلین چند نفرند؟ فرمود: ثلاث مائة عشر جماً غفیراً؛ کل و تمام رسل سیصد و ده نفراند.(5)در یک روایت دیگری از ابوذر نقل شده: إن عدد الرسل ثلاثمائةٍ و ثلاثة عشرَ رسولاً؛(6)بهطور کلی و مجموعاً تعداد رسولان سیصد و ده نفرند. به نظر میآید تعداد سیصد و سیزده نفر رسول صحیحتر باشد.
بعضی از روایات تعداد انبیا را به صد و چهل و چهار هزار میرساند (ان عددهم مائة و اربع و اربعون ألف نبی) و از انس بن مالک روایت شده است که پیامبر فرمود: من بعد از هشت هزار
پیامبر، که چهار هزار از آنها از بنی اسرائیل است، برانگیخته شدم. به نظر میآید تعداد صد و بیست و چهار هزار صحیحتر باشد.
در قرآن کریم، گروهی از پیامبران خدا به عنوان «اولوالعزم» معرفی شدهاند. “فَاصْبِرْ کَمَا صَبَرَ أُوْلُوا الْعَزْمِ مِنَ الرُّسُلِ”(1)ولی ویژگی آنان در قرآن مشخص نشده است. به حسب آنچه از روایات اهل بیت(علیه السلام) به دست میآید پیامبران اولوالعزم پنج نفرند که عبارتند از حضرات نوح و ابراهیم و موسی و عیسی و محمد(علیه السلام). از ظواهر آیات و روایات چنین استفاده میشود که پیامبران اولوالعزم(علیه السلام)در رتبه اول محمد(صلی الله علیه و آله) و پس از آن ابراهیم و پس از وی نوح و پس از وی موسی و پس از وی عیسی علیهم السلام است(2).
ویژگی آنها این است که هرکدام از ایشان کتاب و شریعت مستقلی داشتهاند و پیامبران معاصر یا متأخر، از شریعت آنان تبعیت مینمودند تا هنگامی که یکی دیـگر از پیـامبران اولوالعزم به رسالت مبعوث میشد و کتاب و شریعت جدیدی میآورد. در حقیقت رسالت و آیین آنها سراسری و ناسخ شریعت قبلی است(3).
شیخ بهائی فرموده است: نامهای انبیا که در قرآن کریم ذکر شده است به تعداد بیست و پنج پیامبر میرسد. به نظر میرسد وی ترتیب زمانی را رعایت کرده است. او حضرت رسول(صلی الله علیه و آله) را به اعتبار رتبه و مقام، اول یاد کرده است. عین عبارت وی چنین است: «اسماء الانبیاء الذین ذکروا فی القرآن العزیز خمسة و عشرون نبیاً: نبینا محمد(صلی الله علیه و آله)، آدم، ادریس، نوح، هود، صالح، ابراهیم، لوط، اسماعیل، اسحاق، یعقوب، یوسف، أیوب، شعیب، موسی، هارون، یونس، داود، سلیمن، الیاس، الیسع، زکریا، یحیی، عیسی و کذا ذوالکِفل عند کثیر من المفسرین».(4)
اجتماع دو پیامبر(و بیشتر) در زمان واحد و چه بسا در مکان واحدی واقعیت پیدا کرد، اما آنها در عرض هم نبودند، بلکه در طول هم بودند، چنانکه حضرت لوط معاصر حضرت ابراهیم(علیه السلام) بود و حضرت هارون با حضرت موسی(علیه السلام) به پیامبری رسید و حضرت یحیی در عصر حضرت عیسی(علیه السلام) میزیست.(5)
مجمعالبیان ذیل آیه”وَ یَقْتُلُونَ النَّبِیِّینَ بِغَیْرِ حَقٍّ وَ یَقْتُلُونَ الِّذِینَ یَأْمُرُونَ بِالْقِسْطِ مِنَ النَّاسِ”(1)از پیامبر نقل کرده است که بنی اسرائیل در یک ساعت چهل و سه پیامبر را کشتند، لذا یک صد و دوزاده نفر از عبّاد بنی اسرائیل قیام کرده آنان را امر به معروف و نهی از منکر نمودند. بنی اسرائیل بیشرمانه آن عده را نیز کشتند.(2)
شیعه معتقد به زنده بودن دو پیامبر از پیامبران است که آنها عیسی و خضر(علیه السلام)اند، اما در مورد الیاس(بن یَسَع بن فنحاس بن العیزار بن هارون بن عمران) اختلاف است که اشهر این است که او زنده است ولی اشاعره به چهار پیامبر زنده باور دارند که عبارتند از عیسی و الیاس و ادریس و خضر.(3)
همه پیامبران همواره مؤید یکدیگر بودهاند. انبیای پیشین مبشّر انبیای پسین و پسینیان مصدق پیشینیان بودهاند.
هر پیامبری نخست خود را به کمال انسانی آراسته گردانید، سپس این آراستگی از باطن، به ظاهر وی نمودار گشت و به قول ملاصدرا پیامبر نخست سفر از خلق به حق را آغاز نمود و پس از وصول به حق، در سفری از سوی حق و همراه با حق به سوی خلق، به عنوان نبی، بازگشت(4).
ابوذر از پیامبر(صلی الله علیه و آله) پرسید: خداوند چند کتاب نازل فرموده است؟ فرمود: «مائة کتاب و اربعة کتب»؛ یعنی صد و چهار کتاب نازل فرموده است. خداوند بر شِیث پنج صحیفه و بر ادریس (هو اول من خطّ بالقلم) سی صحیفه و بر ابراهیم بیست صحیفه نازل فرمود. و تورات (کتاب موسی) و انجیل (کتاب عیسی) و زبور ( کتاب داود) و فرقان (کتاب محمد(صلی الله علیه و آله)) را نازل فرمود.(5)
در معراج رسولالله (صلی الله علیه و آله)، که در حال یقظه و بیداری بوده است، سه سیر و سفر وجود دارد: اول از مکّه تا بَیتُالمقدس، مسجد الاقصی، که زمینی و افقی و عرضی و با روح و بدن جسمانی بوده است.
دوم و بعد از آن، سیر طولی و عمقی و عروجی و غیرمادی، یعنی سفر در آسمانهای مثالی بوده است. آسمان، به اصطلاح شرعی و قرآنی است، نه به اصطلاح هیوی و فضایی و آن، به
اصطلاح فلاسفه و عرفا، عالم مثال است که تمثلات اشخاص در آن صورت میگیرد، چنان که پیامبر فرمود:« مُثّل لِیَ النبیون فصلّیت بهم(1)
انبیاء برای من، متمثل شدند و با آنها (به امامت خودم) نمازگزاردم».
سوم سیر بعد از عالم مثال و ملکوت، یعنی سیر جبروتی است که مَلَک مقرب، مثل جبرئیل هم در آن موطن راه ندارد.
چنان که او گفته است: لو دنوت أنملۀ لاحترقت(2)اگر به اندازۀ یک بند انگشت به آن عالم نزدیک شوم میسوزم. مولوی در این خصوص چنین مترنم است(3):
گفت او را هین بیا اندر پیم
گفت رو رو من حریف تو نیم
باز گفت او را بیا ای پرده سوز
من به اوج خود نرفتستم هنوز
گفت بیرون زین حد ای خوش فرّ من
گر زنم پرّی بسوزد پرّ من
پیامبر (صلی الله علیه و آله) فرموده است: لِیَ مع الله وقتٌ لایسعنی فیه ملک مقرب و لانبی مرسل(4)
برای من با خدا وقتی است که در آن، ملک مقرب و نبی مرسل جایی وجود ندارد.
معراج پیامبر در حال یقظه و بیداری صورت گرفته است، زیرا خداوند میفرماید:«مَا زَاغَ الْبَصَرُ وَمَا طَغَی. لَقَدْ رَأَی مِنْ آیَاتِ رَبِّهِ الْکُبْرَی(5)
چشم خطا ننمود و از حد در نگذشت...»، ضمن این که آیات، تسبیح و ثنای خدا و قدرتنمایی او را در بر دارد. در واقع آیات مربوطه در سور اسراء و نجم با رؤیای صادقه به هیچ وجه سازگار نیستند(6).
آن روایاتی که معراج را رؤیای صادقه معرفی میکنند، منسوب به معاویه و عایشه است که معتبر نیستند(7).
علامه طباطبائی معتقد است: سیر و سفر رسول خدا (صلی الله علیه و آله) از مسجد الحرام تا مسجد الاقصی با روح و روان و جسد و بدن بوده است، اما عروجش به هفت آسمان، تنها با روح و نفس بوده
است، ولی نه مثل رؤیای صادقه بوده است، بلکه در حال یقظه بوده است(1)،
زیرا قرآن درباره آن حضرت میفرماید:ثُمَّ دَنَا فَتَدَلَّی. فَکَانَ قَابَ قَوْسَیْنِ أَوْ أَدْنَی. فَأَوْحَی إِلَی عَبْدِهِ مَا أَوْحَی. مَا کَذَبَ الْفُؤَادُ مَا رَأَی (2). او از هر چیزی به خدا نزدیکتر شد و خدا حقایقی را به او وحی نمود که دل و قلبش آنچه را دید تکذیب ننمود.
به راستی او مصداق تام و تمامسخنِ نفسِ او، مولی علی (علیه السلام)، است که فرمود: ما خلق الله شیئاً اشبه به من آدم؛ خداوند چیزی شبیهتر از آدم نسبت به خود، خلق نکرده است(3).
بعضی از عرفا گفتهاند:
چو آدم را فرستادیم بیرون
جمال خویش بر صحرا نهادیم
گفتنی است: اِسراء و سیر و سلوک شبانه و عروج از ارض تا به سمای حضرت ختمی مرتبت، به سبب عبدیت صِرف و عبودیت محض و عندیت ناب و صاف و اطاعت بحت میباشد، یعنی آیه « سُبْحَانَ الَّذِی أَسْرَی بِعَبْدِهِ...»(4)،
از باب «تعلیق الحکم علی الوصف، المشعر بالعلیۀ»(5)
است.
ابن سینا گوید: آن حضرت، شریف و جلیلترین انبیاست، زیرا قوه حدس صائب و قدرت مافوق عقلی او، به منزله کبریت و عقل فعال (عالم غیب)، به منزله آتش است، لذا میتواند به سرعت و دقت و صحت، به علت عروج ملکوتی- جبروتی خود، به حقایق غیبی نظام ممکنات و عالم اسماء اللهی و عالم ربوبی- الوهی، دست یازد.
عین عبارت وی چنین است: فهذا (النبی الختمی) هو أشرف الأنبیاء و أجلّهم ... و هذا الانسان کأن قوتَه العقلیۀَ کبریتٌ و العقل الفعال نارٌ فیشتعل بیها دفعۀً و یحیلها الی جوهره (حقیقت نفس آن حضرت، براثر آن اشتعال، به عقل فعال تبدیل و دگرگونه میشود و اتحاد عقل و عاقل و معقول تحقق مییابد) و کأنه النفسُ التی قیل لها(6):« یَکَادُ زَیْتُهَا یُضِیءُ وَلَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نَارٌ نُّورٌ عَلَی نُورٍ»(7).
حداقل تعداد معراج پیامبر به دو بار میرسد، زیرا قرآن میفرماید:«وَلَقَدْ رَآهُ نَزْلَةً أُخْرَی »(1)و حداکثر تا صد و بیست بار، روایت شده است.(2)
وقوع معراج در مکّه، شش ماه قبل از هجرت، در خانه امّ هانی، بعد از نماز عشا و در یک شب، آن هم احتمالاً شب بیست و یکم ماه رمضان رخ داده است.(3)
خاتمیت مصدر جعلی از خاتم و از ریشه ختم به معنای پایان است. رایجترین معنایی که لغتشناسان برای کلمه خاتم بیان کردهاند، به معنای پایان یافتن چیزی است.
در این معنا تفاوتی میان خاتِم و خاتَم نیست(4). برخی نیز معتقدند خاتِم به معنای آخر و پایان و خاتَم به معنای زینت انگشتری و زینت است(5).
پیامبر وقتی خواست نامه به سلاطین عجم برای دعوت به اسلام بنویسد به آن حضرت عرض شد رسم آنها این است که بدون مهر نامهای نپذیرند، لذا آن حضرت، که تا آن زمان نامههایش بدون مهر بود، دستور داد انگشتری برای او تهیه نموده بر نگین آن«لا اله الا الله» و«محمد رسول الله» را نقش کنند. پیامبر بعد از آن دستور داد نامهها را به وسیله آن، مهر کنند(6).
خاتم در لغت عاصم به معنای حلقه و انگشتری است که برای زینت به انگشت میکنند یا مادهی گلگونهای است که در گذشته برای ختم کتاب، به عنوان مهر کتاب در آخر کتاب، استعمال میشد و منظور از خاتم، ختم رسالت یا بستن درب منزل (پلمب یا مهر سربی) است که احدی آن را باز نکند و آن به این نحو است که ماده چسبندهای بر درب یا قفل میگذارند و آن را مهر و موم میکنند. و (در اصطلاح) منظور از خاتمیت تنها به یک معناست و آن اینکه: زینت انبیا نیست که در آن ختمیت مطرح نباشد.(7)
خلاصه اینکه ختم، یک معنای اصلی بیشتر ندارد و آن رسیدن به پایان چیزی است و اینکه مهر زدن بر چیزی را نیز ختم میگویند، از همین باب است؛ زیرا همیشه بعد از پایان دادن چیزی، مثل پایان نامه یا نوشته، بر آن مهر مینهند.(1)
حکمت تعدد پیامبران و پی در پی آمدن آنان این است که از سوئی در زمانهای پیشین، تبلیغ رسالت الهی در همه اقطار زمین و در میان همه امتها به وسیلهی یک فرد، میسّر نبوده است و از سوی دیگر، گسترش و پیچیده شدن روابط و پیدایش پدیدههای اجتماع نوین، وضع قوانین جدید یا تغییر قوانین قبلی را میطلبدیده است؛ و از سوی دیگر، تحریفها و دگرگونیهائی که به مرور زمان و بر اثر دخالتهای جاهلانه و مغرضانه افراد و دولتهائی پدید میآمد، لذا نیاز به تصحیح تعالیم الهی را به وسیله پیامبر دیگری به وجود میآورده است.
بنابراین در شرایطی که تبلیغ رسالت الهی در همه جهان به وسیله یک پیامبر و به کمک یاران و جانشینان وی میسّر باشد و احکام و قوانین یک شریعت، پاسخگوی نیازهای حال و آینده جامعه باشد و پیشبینیهای لازم برای مسائل نوظهور، در آن شریعت شده باشد و نیز تضمینی برای بقاء و مصونیت آن از تحریفات وجود داشته باشد، دیگر موجبی برای مبعوث شدن پیامبر دیگری نخواهد بود.
خلاصه اینکه ختم رسالت در عصری و نسلی و مصری وقتی به فعلیت میرسد که بشر قادر است طرح کلی و جهانی و با ثبات دینی (اسلام و قرآن) را تحمل کند و آن از زمان پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) به بعد بوده است.
اما دانشهای عادی انسانها توان تشخیص چنین شرایطی را ندارد و خداوند متعال با علم نامتناهی خود، زمان تحقق این شرایط را میداند، یعنی اوست که میتواند ختم نبوت و زمان آن را اعلام نماید، چنانکه این کار را در آخرین کتاب آسمانی و آخرین انبیایش انجام داده است.
ولی ختم نبوت به معنای قطع رابطهی هدایت میان خدا و خلق نیست، بلکه هرگاه خدای متعال صلاح بداند میتواند از علوم غیبی خود، به بندگان شایستهاش افاضه نماید، هر چند به صورت«وحی نبوت» نباشد، چنانکه به عقیده شیعه، چنین علومی را به امامان معصوم(علیه السلام) عطا فرموده است.(2)نعم ما قال حافظ:
فیض روح القدس ار باز مدد فرماید
دیگران هم بکنند آنچه مسیحا میکرد
بنابراین یکی از ضروریات دین اسلام، مسئله خاتمیت است. خاتمیت بدین معناست که سلسله پیامبران الهی با پیامبر اسلام ختم میشود و پس از او هیچ پیامبری نیامده و نخواهد آمد. قرآن و روایـات متواتراً و آشکـارا بر ایـن مسـأله تأکید دارد.
با توجه به آنچه بیان شد معلوم میشود سخن و نظر اقبال لاهوری که مینویسد: «زندگی انسان در گذشته براساس غریزه اداره میشد که وحی مربوط به دوران غریزه است، ولی با پیشرفت انسان، تعقل و تفکر جای غریزه را گرفته است. خاتمیت، یعنی پایان دوران غریزه یا پایان هدایت براساس وحی و ظهور دوره هدایت عقل(1)(و
بینیازی از قرآن)» ، چقدر بیاعتبار و سخیف و به دور از قرآن و سنت و انصاف و آگاهی است.
قرآن در آیاتی صراحتاً و در برخی ضمنی به خاتمیت پیامبر اسلام اشاره میکند، مثلاً در این آیه:”مَّا کَانَ مُحَمَّدٌ أَبَا أَحَدٍ مِّن رِّجَالِکُمْ وَلَکِن رَّسُولَ اللَّهِ وَخَاتَمَ النَّبِیِّینَ”(2)محمد پدر هیچ یک از مردان شما نیست ولی فرستاده خدا و خاتم النبیین است.
آن حضرت نه پدر زید است و نه پدر دیگری. البته او پسرانی به نامهای قاسم و طیّب و طاهر و ابراهیم داشت، ولی همه آنها قبل از بلوغ، چشم از جهان فرو بستند. صدر آیه ارتباط نسبی را نفی و ذیل آن، ارتباط معنوی ناشی از رسالت را اثبات میکند.
همچنین در قرآن، آیات دیگری هست که از فحوای آنها میتوان خاتمیت را دریافت. اینک به بعضی از این آیات اشاره میکنیم:
از این آیه به خوبی بر میآید که دین پیامبر اسلام(صلی الله علیه و آله) تام و کامل است و دیگر نیازی نیست خداوند دین و پیامبر دیگری بفرستد تا نیازهای دینی بندگانش را برآورد.
فرق میان اکمال و تکمیل و اتمام و تتمیم همان فرق میان دو باب افعال و تفعیل است و آن اینکه اِفعال به حسَب اصل بر یک دفعه و یکباره و ناگهان دلالت میکند، لذا با ورود آن آیه در روز غدیرخم، که علی(علیه السلام) به خلافت بلافصل رسول خدا رسید، اسلام کامل و تام و مرضی خدا میشود.
راغب مینویسد: کمال شیء، حصول غرض از آن شیء است و تمام شیء، انتهای آن شیء است به حدی که احتیاج به چیزی خارج از آن شیء نیست (و تمام اجزای شیء وجود دارد) و ناقص آن است که به چیزی خارج از آن شیء (که جزء شی است) نیازمند است.(1)
به عبارت دیگر تمامکننده شیء، جزء آن شیء است و کمال شیء، هدف و غرض از آن شیء است که دیگر جزء آن شیء نیست.
به عبارت دیگر اشیائی که دارای آثارند دو نوعاند: نوعی از آن، آثاری است که مترتب بر شیء میشود و آن وقتی است که تمام اجزای آن شیء وجود داشته باشد که این را تمام گویند، مثل آیه”ثُمَّ أَتِمُّواْ الصِّیَامَ إِلَی الَّلیْلِ”(2)که اگر در میان روز اخلال در امساک روزه به وجود آید آن فاسد میشود، چون ناقص است.
و نوعی دیگر اثری است که مترتب بر چیزی میشود، بدون اینکه متوقف بر حصول تمام اجزایش باشد، بلکه اثر نهائیِ افزون بر تحقق مجموع اجزا است، مانند اثر کاملِ مترتب بر وجود تمام اجزای شیء، لذا وقتی هر جزء یا چند جزئی یافت شود اثر خودش را دارد و اگر جمیع اجزا یافت شود، کل و همه اثر مطلوب آن مجموعه یافت میشود(3)که به آن کمال گویند، مثل آیه:”فَمَن لَّمْ یَجِدْ فَصِیَامُ ثَلاثَةِ أَیَّامٍ فِی الْحَجِّ وَ سَبْعَةٍ إِذَا رَجَعْتُمْ تِلْکَ عَشَرَةٌ کَامِلَة”؛(4)و هرکس به قربانی تمکن نیافت سه روز در حج روزه بدارد و هفت روز هنگام مراجعت که ده روز کامل شود.
بنابراین با وجود نعمت خلافت بلافصل علی(علیه السلام)، اسلام ناقص، تام و تمام میشود و وقتی آن مجموعه تمامیتش ملاحظه شود، اثر دیگری دارد که از اجزا و در جزء جزء اسلام نیست، بلکه آن اثر خارج از مجموعهی اسلام است و آن عبارت است سعادتآفرینی آن دین برای مسلمانان در دنیا و آخرت و شکستناپذیری آن و از این باب است:«تمّ لفلان امرُه و کمل عقلُه»؛ یعنی فلانی امورش به تمامیت رسید و وقتی چنین شد اثر دیگری برایش به وجود میآید و آن عبارت از کمال عقلانی او است.
آقای مطهری در این خصوص به طور واضحتر میفرماید که تمام در جائی گفته میشود که یک چیز همه اجزایش وجود داشته باشد تا تمام به حساب بیاید و الا ناتمام و ناقص است، مثل یک ساختمان که همه اجزای لازمش وجود داشته باشد، اما یک چیز کامل ممکن است تمام اجزای لازمش باشد ولی هنوز از لحاظ کیفی در حد پایین باشد، مثل یک جنین در رحم مادر که به حد تمام رسیده است، ولی هنوز به رشد درخور نیازمند است که وقتی به رشد لازم رسید، انسان کاملی میشود؛ به این ترتیب اختلاف تام و کامل به اختلاف کمّ و کیف است.(1)
خلاصه اینکه میتوان گفت:«کمالالشیء هو الشیء مع امر زائد»(2)و تمامالشیء هو مجموع الاجزاء الذی یحتاج الشیء الیه فی ذاته و حقیقته(3).
در تعبیر «لامبدل لکلماته» ضمیر کلماته به «کتاب ربک» باز میگردد؛ بدین معنا که هیچ امری نمیتواند کلمات قرآن را تغییر دهد. و «لن تجد» برای نفی ابد و تأکیدی بر تغییرناپذیری کلمات وحی است؛ یعنی هیچگاه غیر از خدا و کتاب او پناهگاهی وجود ندارد. در واقع این تعبیر، وجود پناهگاهی غیر از قرآن را تا ابد نفی مینماید. به این ترتیب آیه خاتمیت را اثبات مینماید.
هشداردهنده برای تمام مردم، نفرستادیم. در این آیه خداوند،«مرسَل الیه» را کافه و تمام مردم دانسته است که جز بر خاتمیت دلالت ندارد.
مطابق این آیات، رسالت پیامبر اسلام جهانی و همگانی است و عموم انسانها را شامل میشود. در نتیجه انسانهای آینده نیز تا پایان جهان، مشمول این آیههااند. از این رو این آیات، هم بر جاودانگی قرآن دلالت دارد و هم بر خاتمیت پیامبر اسلام(صلی الله علیه و آله).
از پیامبر، حدیث مشهوری وارد شده است که فرمود: «ایها الناس حلالی حلال الی یوم القیامة و حرامی حرام الی یوم القیامة. ألا و قد بیّنهما الله عزّوجلّ فی الکتاب و بیّنتُهما فی سیرتی و سنتی»؛(2)ای مردم حلال من تا روز قیامت حلال است و حرام من تا روز قیامت حرام است. آگاه باشید که خداوند عزوجل آن دو را در کتاب (قرآن) بیان فرموده و من آن دو را در سیرت و سنتم (باز بیشتر) تبیین نمودهام.
امام جعفر صادق(علیه السلام) آن حدیث را به لفظ دیگر نیز بیان فرموده است: حلال محمد حلال ابداً الی یوم القیامة و حرامه حرام ابداً الی یوم القیامة، لایکون غیره و لایجیء غیره؛(3)
حلال حضرت محمد(صلی الله علیه و آله) همیشه تا روز قیامت حلال است و حرام او، همیشه تا روز قیامت حرام است و غیر او حکمی نیست و جز او پیامبری نیاید.
بر خاتمیت پیامبر(صلی الله علیه و آله) دلالت میکند. ضمن اینکه آن در منابع شیعه و سنی به طرق مختلف روایت شده است.
امیرالمؤمنین(علیه السلام) در روایتی میفرماید:«بعث الله سبحانه محمداً(صلی الله علیه و آله) لإنجاز عدته و إتمام نبوته»(1)خداوند سبحان، محمد(صلی الله علیه و آله) را برای وفای به عهد خود و اتمام (واکمال) نبوتش مبعوث ساخت.
در روایتی از پیامبر اسلام(صلی الله علیه و آله) آمده است: مَثل من در میان پیامبران مَثل مردی است که خانهای بنا کرده و آن را کامل و زیبا ساخته است، جز اینکه یک آجر آن خالی است و هرکس وارد آن خانه میشود و به آن نگاه میکند، میگوید: «چه زیباست! جز اینکه جای این آجر خالی میباشد» سپس فرمود: من جای آن آجر خالیام و پیامبران به وسیله من ختم شدهاند.(2)و باز آن حضرت فرموده است: بُعثتُ الی الاسودِ والاحمرِ(3)به سیاه و سرخ، یعنی به سیاهپوستان و سرخپوستان برانگیخته شدهام.
در اینجا نگارنده این سطور بر خود بایسته میداند که به پنج ویژگی خاص پیامبر ختمی اشاره نماید. آن حضرت فرمود:«اُعطیتُ خمساً لم یُعطَها احد قبلی: جُعِلتُ لیَ الارضُ مسجِداً و طَهوراً و نُصرتُ بالرّعب و اُحِلّ لیَ المغنَمُ و اُعطیتُ جوامعَ الکَلِم و اعطیتُ الشفاعةَ»(4)پنج چیز به من داده شده که پیش از من به کسی داده نشده است: زمین برای من محل سَجده و پاک کننده قرار داده شده است و به وسیله رعب در دل دشمن پیروز شدهام و غنیمت جنگی برای من حلال شده است و سخنان جامع و پر معنا به من اعطا شده است و شفاعت به من تفویض گردیده.
وقتی خاتمیت نبوت پیامبر(صلی الله علیه و آله) اثبات شد، خود به خود جهانی بودن آیین آن حضرت نیز اثبات میگردد، ولی به عکس صحیح نیست؛ یعنی ممکن است شریعتی عمومی و جهانی باشد ولی خاتمیت نداشته باشد، مثل شرایع چهارگانهی قبل از شریعت حضرت رسول(صلی الله علیه و آله).
عقل حکم میکند که انسان مخصوصاً جوان فرهیخته، عبث و بیهوده خلق نشده است و برای
بهترین غایت و هدف که همان عبادت توأم با شناخت است، خلق شده است.”وَ مَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنسَ إِلَّا لِیَعْبُدُونِ”.(1)و راه وصول به آن جز از راه انبیا و رسل نیست و هرچه شریعت، شاملتر و کاملتر و معقولتر و بیشتر منطبق با بعد عرفانی انسان باشد، توفیق و سعادت همه جانبه انسان بیشتر و راه وصول به آن دو، سهلتر و سریعتر و مطمئنتر است.
اساساً در عصر حاضر دینی تمامتر و کاملتر از شریعت اسلام وجود ندارد. آن دینی که حاوی و مشتمل بر تمام چیزهائی است که هر انسان و جوانی، مخصوصاً جوان فرهیخته و حقطلب، به آن نیازمند است و این دین قابل مقایسه با ادیان انحرافی و خرافی عصر حاضر و ادیان صحیح در اعصار گذشته نیست. این آیینی است که به تمام ابعاد وجودی انسان از جمله ابعاد جسمانی و فطری و عقلانی و عرفانی، به بهترین نحو، پاسخگوست. در قرآن آمده است:”وَ نَزَّلْنَا عَلَیْکَ الْکِتَابَ تِبْیَانًا لِّکُلِّ شَیْءٍ”(2)و این کتاب را که روشنگر برای هر چیزی است و برای مسلمانان رهنمود و رحمت و بشارتگری است، به تدریج نازل کردیم.
البته منظور از هر چیز، یعنی هر آنچه به هدایت و تکامل و سعادت انسانها مربوط است، نه اینکه کتابی باشد مشتمل بر مثلاً علم هواپیماسازی و انرژی هستهای و بهطور کلی حاوی همه فنون و علوم تجربی بشری باشد، هر چند این، منافات ندارد که مبانی تمام معارف بشری در قرآن وجود داشته باشد، چنانکه قبلاً بیان شد. انسان قادر است تکنیک و صنعت را به نقطه اوج برساند، ولی از قوانین مربوط به انسانیت سر در نمیآورد.
خلاصه اینکه جامعیت دین بدین معناست که آیین اسلام به همه ابعاد انسان توجه دارد و برای تمامی آنها متناسب با نیازهای بشری، قوانین عام و خاصی وضع نموده است؛ به گونهای که آدمی با عمل به آنها قادر است به فوز و رستگاری همه جانبه دنیوی و اخروی برسد.
در واقع میتوان گفت: شریعت حضرت محمد بن عبدالله(صلی الله علیه و آله) تام و کامل و فراگیر و ثابت است و در پاسخ به نیازهای جسمی و روحی فردی و اجتماعی انسان هیچ نقصی ندارد و اگر انسان به قرآن عمل نماید به خوشبختی از هر جهت و حتی به رفاه مادی و نشاط روانی و علوم و فنون مورد نیاز دسترسی پیدا میکند.
در قرآن آمده است:”هُوَ الَّذِی أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدَی وَ دِینِ الْحَقِّ لِیُظْهِرَهُ عَلَی الدِّینِ کُلِّهِ وَ لَوْ
کَرِهَ الْمُشْرِکُونَ”.(1)این آیه با صراحت تمام، غایت و هدف و سرانجام و عاقبت اسلام را پیروزی بر تمام ادیان معرفی میکند و باز در آن کتاب آمده است:”وَ قَاتِلُوهُمْ حَتَّی لاَ تَکُونَ فِتْنَةٌ وَ یَکُونَ الدِّینُ کُلُّهُ لِلّه”.(2)
الآن نیز که در عالم، کفر و شرک و نفاق و فتنه وجود دارد باید قتال و جهاد، بلکه دفاع کرد تا به تدریج ریشههای آنها بخشکد تا زمینه برای ظهور حضرت مهدی(عج) فراهم آید. در آن زمان تمام قدرتمندان فاسد و فتنهگر و مشرک و نفاق افکن، مخصوصاً وهابیها و سَلَفیها و داعشیها نابود خواهند شد،(3)چون در آن زمان، در تمام زمین، زمینه قتال و جهاد وجود خواهد داشت.
گفتنی است که پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) پیامبر جن نیز است.”قُلْ أُوحِیَ إِلَیَّ أَنَّهُ اسْتَمَعَ نَفَرٌ مِّنَ الْجِنِّ فَقَالُوا إِنَّا سَمِعْنَا قُرْآنًا عَجَبًا. یَهْدِی إِلَی الرُّشْدِ فَآمَنَّا بِهِ وَلَن نُّشْرِکَ بِرَبِّنَا أَحَدًا”.(4)خلاصه اینکه پیامبر، بر جن و انس و ملک و غیره مبعوث شده است.(5)
بعید نیست حیوانات هم طبق آیه”وَ مَا مِن دَآبَّةٍ فِی الأَرْضِ وَ لاَ طَائِرٍ یَطِیرُ بِجَنَاحَیْهِ إِلاَّ أُمَمٌ أَمْثَالُکُم مَّا فَرَّطْنَا فِی الکِتَابِ مِن شَیْءٍ ثُمَّ إِلَی رَبِّهِمْ یُحْشَرُونَ”(6)، به نحوی از پیامبر(صلی الله علیه و آله) و ائمه(علیه السلام) پیروی کنند و به تکالیفی خاص موظف و مکلف باشند، زیرا آنها هم بر مبنای آیه مذکور حشر و معاد دارند، چرا که آنها هم امتهائی مثل ما هستند، لذا به گونهای از اختیار برخوردارند، به همین دلیل میتوان آنها را تربیت کرد و اهلی نمود و از اِعمال بعضی از غرایز آنها جلوگیری نمود.
با بدان یار گشت همسرِ لوط
خانــدان نبــوتش گــم شــد
سگ اصحابکهف روزیچند
پی نیکان گرفت و مردم شد(7)
و کلب معلَّم(1)یعنی سگی که شاگرد و دانشجوی انسان میشود(اگر مدتی آن سگ در میان سگهای غیراهلی باشد، غیراهلی میشود، چنانکه اسب نیز همینگونه است) و اینکه به امام رضا(علیه السلام) گفته میشود: یا ضـامن آهو و...، همـه تا حدودی مؤید نظر راقـم این سطور است.(2)
از امام صادق(علیه السلام) روایت شده است که وقتی نمله و مورچهای گفت: «قَالَتْ نَمْلَةٌ یَا أَیُّهَا النَّمْلُ ادْخُلُوا مَسَاکِنَکُمْ لَا یَحْطِمَنَّکُمْ سُلَیْمَانُ وَ جُنُودُهُ وَ هُمْ لَا یَشْعُرُونَ»(3)مورچه گفت: «به لانههای خود بروید تا سلیمان و لشکرش شما را پایمال نکنند، در حالیکه نمیفهمند»، باد، صدای مورچه را که در هوا عبور میکرد، به حضرت سلیمان رساند. آن حضرت ایستاد و گفت: مورچه را پیش من بیاورید، پس وقتی آن را آوردند، آن حضرت گفت: یا ایتها النملة!
ای مورچه! آیا ندانستی که من نبیاللهام و به احدی ظلم نمیرسانم. مورچه گفت: نه چنین است که تو نبیالله و عادل نباشی! سلیمان گفت: پس چرا مورچهها را از ظلم من بر حذر داشتی و گفتی: ای مورچهها داخل لانههایتان بشوید...؟ مورچه گفت: ترسیدم که سربازان تو به زینت (و قدرت) تو نظر کنند و مفتون و شیفته آن بشوند، در نتیجه از ذکر خدای متعال دور شوند(4)(و مرتکب ظلم شوند). البته بعید نیست آن رخداد از باب معجزه باشد و در این صورت با آنچه ادعای نویسنده است، تنافی و ناسازگاری ندارد.
امام زینالعابدین(علیه السلام) شتری داشت که بیست و دو بار با آن به حج رفته بود، اما در تمامی این مدت حتی یک ضربه تازیانه هم به آن نزده بود. امام در شب شهادت خود سفارش نمود به آن شتر رسیدگی شود.
وقتی امام به شهادت رسید، شتر یک سره به سوی قبر مطهر امام رفت، درحالی که هرگز قبر امام را ندیده بود، خود را بر روی قبر انداخت و گردن خود را بر آن قبر میزد و اشک از چشمهایش جاری شده بود.
خبر به امام باقر رسید. امام کنار قبر پدر رفت و به شتر گفت: آرام باش و بلند شو. خدا تو را مبارک گرداند شتر (حامی ولایت مطلقه) بلند شد و برگشت ولی پس از اندکی باز به قبر برگشت و کارهای قبل را تکرار نمود.
امام باقر باز آمد و آن را آرام نمود ولی بار سوم فرمود: آن را رها کنید. او میداند که از دنیا خواهد رفت. سه روز نگذشت که شتر از دنیا رفت(1).
در کلام امام حسین(علیه السلام) سخن و ذکر و تسبیح پنجاه و دو حیوان آمده است که به بعضی از آنها اشاره میشود: خروس میگوید: من عرف الله لم ینسَ ذکرَه؛ هرکه خدا را شناخت یاد او را فراموش نمیکند. علی (علیه السلام) میفرماید: بانک خروس نماز و بال زدنش رکوع و سجود اوست.
مرغ خانگی: یا اله الحق، انت الحق و قولک الحق، یا اللهُ یا حقُ؛ ای معبود بر حق! تو حقی و گفتارت حق است، ای خدا، ای حق.
عقاب: من أطاع الله لم یشْقَ؛ هرکه فرمان خدا را ببرد شقی و بدبخت نیست.
گنجشک: استغفرالله مما یُسخِط اللهَ؛ طلب آمرزش میکنم از گناه و آنچه مایه خشم خداست.
شترمرغ: لا معبودَ سِوَی اللهِ؛ معبودی جز خدا نیست.
شتر: سبحان مذلِّ الجبارین، سبحانه؛ منزه است خدایی که خوارکنندهی ستمکاران است. او منزه است.
شتر (شتر ذکر دیگری دارد و آن این که میگوید:) حسبی اللهُ و نعم الکیل، حسبی اللهُ؛ خداوند مرا کافی است و خداوند، خوب وکیلی است. برای من، خداوند کافی است.
اسب: سبحان ربِّنا، سبحانه؛ پروردگار ما منزه است. او منزه است.
گرگ: ماحفِظ الله لن یضیع؛ آنچه را خدا نگهدارد هرگز ضایع نشود.
شغال: الویلُ الویلُ للمذنب المصرّ؛ وای وای بر گنهکاری که بر گناهش اصرار ورزد.
سگ: کفی بالمعاصی ذُلّاً؛ برای ذلیل شدن، گناه کردن بس است. ضمن این که پیامبر (صلی الله علیه و آله) فرموده است: خانهای که در آن سگ باشد ملائکه در آن وارد نمیشوند.
خرگوش: لاتُهلکْنی یا اللهُ. لک الحمد؛ ای خدا نابودم مکن. سپاس از آنِ تو است.
مار: ما أشقَی مَن عصاک یا رحمنُ؛ ای رحمن چه بدبخت است کسی که تو را نافرمانی نماید.
عقرب: الشرّ شیءٌ وحشٌ(2)بدی چیز وحشتناکی است.
طاوس: مولایَ ظلمتُ نفسی و اغتررتُ بزینتی فاغفرلی؛ ای مولای من من به خودم ستم نمودم و به زیبائیم بالیدم، پس مرا بیامرز.
در حدیث منقول است که کبوتر خانگی یاد خدا بسیار میکند و اهل بیت را دوست دارد و صاحب خانه را دعا میکند و روایت شده است: خوب است در خانه کبوتر و مرغ نگه داشته شود تا آن که اطفال جنیان با آنها بازی کنند و با اطفال شما بازی نکنند.
بر این اساس حیواناتی، طبق روایات مشهور، مثل شتر امام زینالعابدین و الاغ بلعم با عورا و سگ اصحاب کهف و گرگ یوسف (روایت شده است که به درخواست یعقوب (علیه السلام) فرزندان او گرگی را آوردند و گفتند: آن، یوسف را خورده است. آن گرگ گفت: خوردن گوشت انبیا بر ما حرام است، پس آنها بر من غریب در این سرزمین و مظلوم تهمت زدهاند)(1)
و ناقه صالح و زاغی که قبر کندن را به قابیل یاد داد و اسبهایی که در جنگ وارد میشوند و... به بهشت میروند(2). ولی هیچ حیوانی به جهنم نمیرود(3).
امام، اسم مصدر و به معنای طریق واضح و پیشوا و رهبر، از ریشه «اَمّ» به معنای قصد کردن و توجه نمودن است؛ زیرا مردم با قصد و توجه خاص به سراغ امام میروند و اُمّ به معنای اصل هر چیز و عماد آن است، به همین دلیل امام، مرکز و محور و پایه پرمایه جامعه است و امت به عنوان فرع، حول و حوش او میچرخند.
بعضی از روشنفکران گفتهاند: کلمه «امت» از ریشهی «امّ» به معنای آهنگ و قصد و عزیمت کردن است و چون در ریشه «ام» مفهوم جلو و پیش رو نهفته است، بنابراین امام، چهار عنصر این معنای مرکب را میرساند: 1. انتخاب 2. حرکت 3. پیش رو 4. مقصد.(1)
امام در اصطلاح متکلمان شیعه کسی است که در مقام جانشینی رسول خدا، نسبت به همه امور دینی و دنیوی جامعه اسلامی، ریاست الهی عام و فراگیر دارد.(2)
بـراسـاس این تعریف، امام، همه منـصبها و شئـون پیامبری به جز نبوت را داراست. از این رو، امام باید دارای ویژگیهایی باشد که از این قرارند: از جانب خدا نصب گردد و دارای مقام عصمت و پیراستگی از عصیان و گناه و خطا و اشتباه باشد؛ زیرا بدون داشتن عصمت نمیتواند اعتماد مردم را جلب نماید و برای مردم الگو باشد و در قلبها و اندیشههای آنان راه یابد و نسبت به امور دینی، علم لدنّی و وسیع و گسترده داشته باشد تا در تبیین این امور و رفع مشکلات علمی و دینی جامعه اسلامی، نیازمند دیگران نباشد.
امام به حسب مشرب امامیه مختص بر ظواهر اعمال و ارائهی طریق نیست، بلکه اهمّ و اصل آن، امامت بر باطنها و قلوب مردم است. او انسانهای قابل را از درون هدایت میکند. وی واسطه فیض میان خالق و خلق است.”وَ جَعَلْنَاهُمْ أَئِمَّةً یَهْدُونَ بِأَمْرِنَا”(3)که از آن به هدایت امر
تعبیر گردیده است. علامه طباطبائی میفرماید: فلا یبقی للإمامة الا الهدایة بمعنی الایصال الی المطلوب و هی نوع تصرف تکوینی فی النفوس بتسییرها فی سیر الکمال و نقلها من موقف معنوی الی موقف آخر.(1)
متکلمان اهل سنت امامت را منصبی عادی و غیر الهی میدانند که با انتخاب مردم، به ویژه مهاجر و انصار و یا علمای اهل حلّ و عقد، به فردی واگذار میشود. بعضی از متفکران آنها بر این باورند که امام میتواند با زور و قدرت، سرپرستی جامعه را بر عهده گیرد و اگر چه فاسق و شرابخوار باشد، این آلودگیها موجب عزل و برکناری او نمیگردد.(2)
بر پایه این دیدگاه، امامت از نظر شیعه ادامه نبوت و رسالت و جزء اصول اعتـقادی است، لـذا پیـامبر ختمی میباید امام بعد از خود را تعیین نماید و چون پیامبر جز وحی نمیگوید، چنین تعیینی، به تعیین خداوند است.
البته معصوم بودن، مساوی با امامت نیست، زیرا به اعتقاد شیعه حضرات مریم و فاطمه زهرا(علیه السلام) نیز دارای عصمت بودند، هرچند مقام امامت نداشتند و از نوبت اِنبائی برخوردار بودند و همچنین است حضرات فاطمه معصومه و زینب کبری(علیه السلام) و ابوالفضل العباس(علیه السلام).
از آن طرف مردم نیز وظیفه دارند به امام معصومشان آگاهی داشته باشد، زیرا رسول خدا(صلی الله علیه و آله) فرموده است:«من مات و لم یعرف امام زمانه مات میتة جاهلیة(3)»؛ هرکس بمیرد، درحالی که امام زمانش را نشناخته باشد، به مرگ جاهلیت، یعنی مرگ کفر و نفاق و ضلال، مرده است.
ضرورت وجود امام به لطف بودن آن است. خواجه نصیرالدین طوسی بر وجوب نصب امام بر خداوند به این نحو استدلال نموده است: امام و نصب او از جانب خداوند لطف است و هر لطفی بر خداوند واجب است، پس امام و نصب او از جانب خداوند، بر خداوند واجب است. البته این وجوب، عقلی است، نه شرعی. صغرای آن استدلال، نزد عقلا معلوم و بدیهی است؛
زیرا برای انسان علم ضروری حاصل است به اینکه وقتی برای عقلا رئیسی عادل باشد نمیگذارد آنان بر یکدیگر غلبه داشته باشند و سبب تهاوش و اضطراب یکدیگر باشند و آنها را از معاصی باز میدارد و به آنها وعده برای کارهای خوب و وعید و کیفر برای ارتکاب خلاف
میدهد و آنها را بر فعل طاعات تحریک میکند و بر انصاف و تعادل مبعوث مینماید که این عوامل، به صلاح، نزدیکتر و از فَساد دورترند.
و اما بحث قضیهی کبروی: لطف آن حقیقتی است که مکلف به وسیله آن به فعل صحیح و خوب، نزدیکتر میشود و از عمل قبیح، دورتر میگردد و لطف بهرهای از تمکین، یعنی قدرت بر فعل یا ترک ندارد. اول باید مکلف بهرهای از تمکن و توان و قدرت داشته باشد، سپس برایش مسئله لطف مطرح باشد و از آن طرف لطف به حد الجاء و جبر نیز نرسد، مثل وجود امام معصوم که باعث میشود مأموم به عمل خوب، بیشتر ترغیب شود و از کار زشت، بیشتر تنفر حاصل نماید.
و لطف امام جزء عوامل اختیار و قدرت نیست که اگر امام نباشد تکلیف ساقط شود، مثل اینکه کسی که مستطیع نباشد حج بر او واجب نمیشود، پس استطاعت لطف نیست، بلکه روحانی کاروان لطف است و امامِ لطفکننده (البته به اذن خداوند)، مأموم را نیز به عمل کار خوب مجبور نمیکند. این لطف، بر حضرت حق واجب است(1)
و ما باید تابع محض حضرات ائمه(علیه السلام) باشیم، چرا که گفتهاند: الواجبات الشرعیة الطاف فی الواجبات العقلیة. وقتی هم عقل، مردم را به کار خیری دعوت کند و هم شرع، مردم بیشتر به آن رغبت پیدا میکنند.
خلاصه اینکه امام اگر نباشد ما همچنان مکلف به اطاعت از پیامبریم ولی اگر باشد مردم بیشتر به کارهای خوب رغبت پیدا میکنند و از کارهای قبیح بیشتر متنفر میگردند؛ به ویژه اینکه ما موظف به اطاعت از اهل بیتِ نبی مکرم هستیم و وقتی عقل نیز آن را تأیید نماید بیشتر انسان توفیق به تدیّن پیدا میکند، لذا ثابت میشود که واجبات شرعیه الطاف برای واجبات عقلیهاند.
افزون بر آن شرایط دشوار و سخت زندگی پیامبر اسلام، مانند چند سال محصور بودن در شعب ابی طالب و ده سال جنگ با دشمنان اسلام و... اجازه نمیداد که همه احکام و قوانین اسلام را برای عموم مردم، بیان کند و همان اندازه که اصحاب دستوراتی فرا میگرفتند، نیز ضمانتی برای محفوظ ماندن آنها وجود نداشت و حتی برای مثال کیفیت وضو گرفتن آن حضرت که سالها در مرئی و منظر مردم بود، مورد اختلاف واقع شد و در جائی که احکام چنین عملی در معرض اختلاف باشد، خطر اشتباه در نقل و تحریفات عمدی در مورد احکام دقیق و پیچیده، به ویژه احـکام و قـوانینی که بـه هوسها و امیـال سیاستمداران و منافع اقوام برخورد میکند، به مراتب بیشتر خواهد بود.
1) - علامه حلی، کشف المراد، ص362، به کوشش حسنزاده آملی.
با وجود اینکه ائمه(علیه السلام) در طول تاریخ وجود داشتند و هنوز هم امامی معصوم در پس پرده غیبت وجود دارد و خواهد داشت، این همه ظلمها و جورها از ناحیه قدرتمندان و مردم به وجود آمد، حال اگر آنها نمیبودند خدا میداند چه به سر مردم در طول تاریخِ بعد از حیات پیامبر(صلی الله علیه و آله) میآمد و اساساً دیگر دین و آیینی وجود نداشت.
شیعه سرمایهای دارد که اهل تسنن ندارند و آن اینکه سنیها دورهای که یک شخصیت معصوم در آن وجود داشته است که از سیرهی او میشود بهطور جزم بهره برد، بیشتر از بیست و سه سال نیست، چون آنها معصوم را تنها پیغمبر اکرم میدانند. درست است که پیغمبر در طول بیست و سه سال با شرایط مختلف مواجه بوده است و در آن شرایط و حالات، سیرهی پیغمبر بسیار آموزنده است، ولی شیعه همان بیست و سه سال را به علاوهی دویست و پنجاه سال دیگر دارد، یعنی شیعه مجموعاً در حدود دویست و هفتاد و سه سال دوره عصمت دارد و از سیرهی معصوم میتواند استفاده نماید.
برای مثال امام صادق(علیه السلام) در دوران بنی العباس شرایطی را داشته است که پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) نداشته است. از این جهت سرمایه شیعه غنیتر و جامعتر از اهل سنت است(1)،
بهویژه اینکه هنوز به واسطه فیض که وجود امام زمان(عج) در پس پردهی غیبت است اعتقاد دارد و از این حیث از همه ادیان آسمانی و حتی از فرق اسلامی، کاملتر و جامعتر است.
اهل سنت، برخلاف شیعه، هیچ یک از ویژگیهایِ منصوب بودن خلفا از طرف خداوند و علم لدنّی و خدادادی و ملکه عصمت برای آنها را قائل نیستند. آنها موارد زیادی از لغزشها و اشتباهات و عجز خلفا از پاسخگوئی به سؤالات دینی مردم را در کتب معتبر خودشان ثبت نمودهاند و از جمله از خلیفه اول نقل کردهاند که گفت:«إنّ لی شیطاناً یعترینی» و از خلیفه دوم نقل کردهاند که بیعت با خلیفه اول«فَلته» و کار عجولانه و حسابنشده بود و نیز بارها هر سه خلیفه گفتهاند:«لولا علیٌّ لَهلکَ عُمر» و اما لغزشهای خلیفه سوم و خلفای بنی امیه و بنی عباس واضحتر از آن است که بیان شود.(2)
ماحصل بحث همان سخن مولی امیرالمؤمنین علی(علیه السلام) در نهجالبلاغه است که فرمود: «ألا و إن لکل مأموم اماماً یقتدی به ویستضیء بنور علمه»؛(3)به هوش باشید که بیگمان برای هر
پیرویکنندهای، پیشوائی است که به وی اقتدا کند و از فروغ دانش او روشنی بجوید.
با توجه به مطالبی که بیان شد، شیعه دیگر به قیاس و تمثیل نیاز ندارد؛ چرا که قرآن میفرماید:”وَ نَزَّلْنَا عَلَیْکَ الْکِتَابَ تِبْیَانًا لِّکُلِّ شَیْءٍ”.(1)علاوه بر آن سیره و سنت پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) مورد تأیید قرآن است؛ چرا که بیان آن کتاب مقدس در این خصوص چنین است:”وَ مَا آتَاکُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ مَا نَهَاکُمْ عَنْهُ فَانتَهُوا”.(2)افزون بر آن، مسئله امامت مورد توجه جدّی قرآن است که میفرماید:”یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُواْ أَطِیعُواْ اللّهَ وَ أَطِیعُواْ الرَّسُولَ وَ أُوْلِی الأَمْرِ مِنکُمْ”(3)پس با وجود آن آیات، دیگر نیازی به غیر قرآن از جمله قیاس مذکور احساس نمیشود.
اهـل تـسنن چـون نارسائیهایی در احـکام اسلام میبـینند بـه قیاس، یعنی تشابهات سطحی و ظاهری روی میآورند. علت اصلی آن، گرایش به خلفای ثلاث و رویگردانی عملی از اهل بیت(علیه السلام) است.
ابوحنیفه گفته است: روایاتی که از پیامبر(صلی الله علیه و آله) به ما رسیده است قابل اعتماد نیست و معلوم نیست که پیامبر(صلی الله علیه و آله) گفته باشد. او گفته است: پانزده حدیث بر من ثابت شده است که حقیقتاً پیامبر(صلی الله علیه و آله) فرموده است. در بقیه قیاس میکرد.
از آن طرف احمد بن حنبل و مالک بن انس منکر قیاس شدند. میگویند: مالک در تمام عمرش در دو مسئله قیاس نمود(4)و شافعی موضعی بینابین و متوسط داشت؛ در بعضی موارد به احادیث اعتماد میکرد و در بعضی دیگر قیاس مینمود.
ابوحنیفه ایرانی بود و ذهن ایرانیها به مسائل عقلی توجه دارد و در عراق سکونت داشت و خیلی قیّاس بود و از اهل حدیث که مرکزشان مدینه بود دور بود.
اهل تسنن نوشتهاند: ابوحنیفه روزی به سلمانی و پیرایشگر رفت. ریشش جوگندمی بود و هنوز موی سفیدش زیاد نشده بود. به پیرایشگر گفت: موهای سفید ریش مرا بکن تا دیگر ریش سفید نداشته باشم. پیرایشگر گفت: اتفاقاً خاصیت موی سفید این است که اگر کنده شود بیشتر در میآید. گفت: پس موهای سیاه را بکن. این، قیاس است و خندهآور و مسخره.
امام صادق(علیه السلام) به ابوحنیفه فرمود: به من رسیده است که تو قیاس میکنی. آیا درست است؟ گفت: بله. فرمود: قیاس نکن. اولین کسی که قیاس کرد شیطان بود، وقتی که به خدا گفت: تو مرا از آتش خلق کردهای و آدم را از گل، پس او میان آتش و گل قیاس و تمثیل نمود و اگر نوریت آدم را با نوریت آتش مقایسه میکرد و میان آن دو قیاس مینمود، به فضیلت مابین آن دو آگاهی حاصل مینمود و به صفای یکی بر دیگری شناخت پیدا میکرد.(1)
شخصی به رفیقش آبجو تعارف کرده برای ترغیب او به نوشیدن آن گفت: بزن روشن شوی. او اظهار تنفر نموده گفت:
آب جو گر آدمی روشن کند
هر خری باید که نورافکن شود
پس آنچه مردود است قیاس فقهی، که براساس یک نوع شباهت ظاهری است، میباشد، نه قیاس منطقی.
امامت عهدی الهی است و عهد الهی به ظالمان نمیرسد. هنگامی که ابراهیم(علیه السلام) از جانب خداوند بعد از مقام نبوت به مقام امامت رسید، مقام امامت را برای برخی از ذریه و فرزندان خود تقاضا نمود که با اجابت خداوند مواجه گردید ولی با این قید که:«لاَ یَنَالُ عَهْدِی الظَّالِمِینَ»(2)پیمان من به بیدادگران نمیرسد.
ولی امامت تنها به محسنان، که بعضی از دریهی حضرت ابراهیماند میرسد، قرآن میفرماید: وَمِن ذُرِّیَّتِهِمَا مُحْسِنٌ وَظَالِمٌ لِّنَفْسِهِ مُبِینٌ(3)و از دودمان آندو، یعنی ابراهیم و اسحاق پیامبر، دستهای محسناند که هم به وظایف شرعی پایبندند و هم به دیگران احسان مینمایند و دستهای آشکارا به خود ظلم مینمایند.
ظلم به معنای عام شامل ظلم به خود و دیگران و خداوند میشود و شرک ورزیدن، ظلم به خدا(4)
و بزرگترین ظلم محسوب میشود. ظلم به مردم و خدا، ظلم به خود نیز است. حضرت
لقمان به فرزندش میفرماید: شرک به خدا نورز که شرک، ظلم بزرگی است.”إِنَّ الشِّرْکَ لَظُلْمٌ عَظِیمٌ”.(1)بنابراین امامت که عهد و منصب الهی و مقام بالاتر از مقام نبوت است، ملازم با عصمت ائمهی هدی(علیه السلام) است.
علامه طباطبائی از یکی از اساتیدشان نقل میکند که خوب و بد بودن ذریه حضرت ابراهیم(علیه السلام) اینطور تفسیر میشود: اول اینکه فرض شود ذریه افرادی بودند که همیشه ظالم بودند. دوم اینکه در آغاز عمر عادل و خوب بودند و در اواخر عمر ظالم شدند. سوم اینکه در اول عمر ظالم بودند و در پایان عمر خوب شدند. چهارم اینکه در همه اوقات خوب و عادل بودند.
محال است ابراهیم(علیه السلام) امامت را با این شأن بزرگی که خود او میدانست در مورد آن، قضیه از چه قرار است که بعد از دوران نبوت و رسالت به او میگویند: چنین منصبی را به تو میدهیم، برای ذریه خود خواسته باشد که مصداق فرض اول و دوم باشد، پس درخواست شامل فرض سوم و چهارم میشود.
و وقتی آیه”لاَ یَنَالُ عَهْدِی الظَّالِمِینَ”(2)نازل میشود، درخواست فرض سوم نیز محال مینماید، چون آنها بتپرست بودند، زیرا ابوبکر در سن چهل سالگی اسلام آورد(3)
و همو بود که به پیامبر گفت: تو چرا بت نمیپرستی و عمر در سن سی و پنج سالگی موحد شد(4)
و خواهرش به او خطاب نمود: تو بتپرستی(5)و عثمان نیز به دست ابوبکر مسلمان شد.
پس آیه شامل تنها فرض چهارم میگردد، لذا منصب امامت و خلافت بلافصل به سه خلیفه اول محال است اعطا گردد، چون آنها در آغاز مشرک بودند و به نظر راقم این سطور از اول تا آخر کافر ماندند. این درحالی است که منظور از ظلم در آیه کوچکترین آن است و کسی میتواند امام شود که حتی کوچکترین ظلم از او سر نزده باشد و از آنجا که مقام امامت بس بلند است، یک گناه صغیره سبب میشود لیاقت این مقام سلب گردد(6).
به این ترتیب امام معصوم و به حق و منصوب از جانب خداوند، تنها علی(علیه السلام) و یازده فرزند اوست.(7)
به این ترتیب امام فخر رازی که گفته است:«ظالم به کسی گفته میشود که در حال حاضر ظالم باشد، نه در گذشته و به اصطلاح اصولیین استعمال مشتق، مثل ظالم، در«ما انقضی عنه المبدأ»، مجازی و در«من تلبس بالحال»، حقیقی است(1)،
در بحث خلافت اصلاً مورد ندارد.
بخشی از آیهی33 سوره احزاب که به آیهی تطهیر شهرت یافته، آیهی”إِنَّمَا یُرِیدُ اللَّهُ لِیُذْهِبَ عَنکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیرًا” است. شیعه و سنی بر این باورند که این آیه، فضیلت والایی را برای اهل بیت به اثبات رسانده است. اندیشمندان شیعه، این فضیلت را برابر عصمت میدانند.
عجیب این است که خداوند برای اینکه دشمنان داخلی به آیه تطهیر حساس نشوند و شیعه متوجه عنایت خاص خداوند به اهل بیت بشود، آیه تطهیر را میان آیاتی که مربوط به زنان پیامبر(صلی الله علیه و آله) است قرار داده است. شیعیان از این طریق فهمیدند که اهلبیت(علیه السلام) زنان پیامبر(صلی الله علیه و آله) نیستند که در آیه تطهیر، ضمائر مذکرند و قبل و بعد آن، مونث.
پیشبینی اعجازگونه قرآن، جملهی «وَ قَرْنَ فِی بُیُوتِکُنَّ؛(2)در خانههای خود بمانید» در مورد زنان پیامبر(صلی الله علیه و آله) است ولی مقصود عایشه دختر ابوبکر است.
ابن عباس نقل کرده که روزی پیامبر(صلی الله علیه و آله) درحالیکه تمام زنانش حاضر بودند فرمود: یکی از شما (عایشه) بر شتری قویهیکل و پیکر، سوار میشود و سگهای حَوأَب (که نام محلی معروف است) جلوی راهش میآیند و به او حمله میکنند و از سمت راست و چپش جمعیت فراوانی کشته میشوند و تماماً اهل جهنماند.
در جریان جنگ جمل همین که عایشه به حوأب رسید سگها جلو آمده سخت حمله کردند، به طوری که بعضی از شترها رم نمودند. عایشه به یاد کلام پیامبر(صلی الله علیه و آله) افتاد و زمام شتر را برگردانید. همراهان عایشه دیدند اگر عایشه برگردد در برابر علی(علیه السلام) کاری از پیش نخواهند برد، لذا یکی از آنان به عایشه گفت: این محل، حوأب نیست و از حوأب گذشتهایم. عایشه گفت: شاهد شما کیست و از کجا می دانید اینجا حوأب نباشد؟
رفتند پنجاه نفر عرب را پول داده آوردند و شهادت دادند که اینجا حوأب نیست و از حوأب گذشتهاند. همین که عایشه شهادت آنان را شنید رو به بصره (برای جنگ با علی(علیه السلام)) حرکت کرد.
بعضی از اهل سنت میگویند: عایشه توبه کرد که این دروغی است آشکار زیرا هنگامی که خبر شهادت حضرت امیر(علیه السلام) به او رسید خشنود شد و شادی نمود و سجده شکر به جا آورد.
اگر او توبه کرد پس چرا سوار قاطر شهباء شد و از دفن سبط اکبر پیامبر(صلی الله علیه و آله) حسن بن علی(علیه السلام) در حجره جدّش جلوگیری نمود.(1)مخالفتش با امام زمان خود قطعی است و توبهاش غیرقطعی. اعمال بعدی او شاهد این است که توبه نکرده یا توبه را شکسته است.
اراده و خواست خدا در آیه تطهیر به دو گونه قابل تصور است: ارادهای که به فعل خود خداوند تعلق میگیرد و ارادهای که متعلَّق و مورد آن، افعال دیگران است. گونه اول اراده تکوینی و تخلفناپذیر است:”إِنَّمَا أَمْرُهُ إِذَا أَرَادَ شَیْئًا أَنْ یَقُولَ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ”.(2)به این معنا که عصمت اهل بیت(علیه السلام) همان اراده فعلی و علم فعلی حضرت حق است، آن اراده و علم فعلی که منشأش، اراده و علم ذاتی اوست و آن عصمت و طهارتی است که ناشی از اختیار آنهاست.
گونه دوم: اراده تشریعی است که متعلَّق آن، فعل انسانهای متشرع، بلکه خود آنها است که برای تحقق فعل آنها، خواست و اراده آنها واسطه قرار میگیرد که یا فعل پسندیده و بایسته را انتخاب و اختیار میکنند و یا عمل ناپسند و ناشایسته را.
برای نمونه، خداوند با تشریع وضو، اراده نموده است که مؤمنان را از آلودگیهای ظاهری و باطنی پاک سازد:”مَا یُرِیدُ اللّهُ لِیَجْعَلَ عَلَیْکُم مِّنْ حَرَجٍ وَلَـکِن یُرِیدُ لِیُطَهَّرَکُمْ”.(3)حال یا پاکی را انتخاب میکنند یا ناپاکی را. در واقع خداوند خواسته است که شما بندگان با خواست خود، طبق خواست او عمل کنید که نتیجهاش رضایت و بهشت اوست و در غیر این صورت، نتیجهاش، عدم رضایت و جهنم اوست که این باز با خواست او منافات ندارد.
گفتنی است انسانهایی که اعمال آنها، مرضی خداوند است، در مورد آنها نیز میتوان گفت: اعمال آنها مثل اعمال معصومان، از مصادیق و موارد اراده و علم فعلی حضرت حق است با این تفاوت که آنها را به مردم معرفی نمیکند ولی براساس لطفش اهل بیت(علیه السلام) را به مردم معرفی نموده است؛ در هر حال هیچ جبری لازم نمیآید.
واژه رجس درباره مجموعهای از آلودگیهای ظاهری و باطنی به کار رفته(4)
و چون در این
آیه با «ال» جنس یا استغراق همراه گشته، همه نوع پلیدی را در بر میگیرد. در نتیجه پیام آیه این است که خداوند با ارادهی تخلفناپذیر خود، هرگونه پلیدی را از اهل بیت(علیه السلام) زدوده و دفع نموده و آنان را پیراسته است.
برخی از راویان و مفسّران اهل سنت در تفسیر آیهی شریفه، حدیث «فأنا و اهل بیتی مطهرون من الذنوب» را از پیامبر(صلی الله علیه و آله) گزارش کردهاند.(1)
یکی از مفسّران اهل سنت در تفسیر آیه تطهیر مینویسد: فیه دلیل علی عصمة الأنبیاء من الکبائر قبل البعثة و أن الفاسق لایصلح للامامة.(2)
اشکال عمدهی او این است که ارتکاب گناه صغیره را بر آنها تجویز نموده است، در حالیکه آنها مرتکب و آلوده به هیچ گناهی اعم از کبیره و صغیره، در طول عمر خود نمیشوند.(3)
اگر آیه تطهیر را با آیهی”لَّا یَمَسُّهُ إِلَّا الْمُطَهَّرُونَ”(4)ملاحظه نماییم، قیاس شکل اول به این نحو به وجود میآید: اهل بَیت(علیه السلام) مطهراند و هر مطهری قرآن را درک میکنند، پس اهل بیت(علیه السلام) قرآن را درک میکنند. و همینطور از آیهی”إِنَّهُ مِنْ عِبَادِنَا الْمُخْلَصِینَ”(5)و از آیهی”قَالَ فَبِعِزَّتِکَ لَأُغْوِیَنَّهُمْ أَجْمَعِینَ* إِلَّا عِبَادَکَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِینَ”(6)میتوان قیاس شکل اول تشکیل داد: حضرت یوسف(علیه السلام) مخلَص است و هیچ مخلصی مورد اغوای شیطان قرار نمیگیرد، پس حضرت یوسف(علیه السلام) مورد اغوای شیطان قرار نمیگیرد.
عدیدی از اهل سنت که آیهی تطهیر را دلیل بر عصمت اهل بیت(علیه السلام) نمیدانند، بر دو تعبیر «اِذهاب» و «تطهیر» تأکید دارند که پاک ساختن از پلیدیها و از میان بردن آلودگیها، نشانه آن است که آنان همچون دیگران از ارتکاب گناه ایمنی ندارند، زیرا اذهاب و تطهیر مربوط به رفع پلیدیهای موجود در شخص میباشند، نه دفع آنچه را هنوز تحقق نیافته است.
رفع، گناههای موجود، در شخص را بر میدارد و دفع، گناهانی که میخواهند وارد شوند را مانع میشود.(7)بررسی بیشتر، نادرستی آن سخن را آشکار میسازد و این واقعیت را مینمایاند که
دامنه کاربرد آن دو واژه فراتر از رفع آلودگیهای موجود بوده، دفع پلیدیهای تحقق نیافته را در معصوم در بر میگیرد.
براساس روایات فراوانی که به حدیث کِسا شهرت یافتهاند، رسول خدا عبایی پشمی و سیاه که بر دوش داشت بر روی خود و علی و فاطمه و حسن و حسین(علیه السلام) انداخته، جمله «اللهم هؤلاء اهل بیتی» را برای آیندگان به یادگار نهاد و در پاسخ به امّ سلمه که یکی از شایستهترین همسران پیامبر(صلی الله علیه و آله) بود و پیوستن به اصحاب کسا را درخواست نمود، فرمود: رحمت خدا بر تو باد! تو همواره به راه خیر و رستگاری بودهای و چقدر من از تو راضیام! لیکن این فضیلت، ویژه من و این گرامیان است.(1)
قرآن کریم در سورهی نساء، مؤمنان را به اطاعت از اولی الامر فرا میخواند و نام آنان را کنار نام پیامبر(صلی الله علیه و آله) مینشاند:”یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا أَطِیعُوا اللَّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ”.(2)
رسول خدا(صلی الله علیه و آله) افزون بر دریافت وحی و حفظ و ابلاغ آن، حداقل دو وظیفه مهم دیگر بر عهده داشت: تفسیر و تبیین آموزههای وحیانی و فرمانروایی و حکمرانی. اطاعت از خدا با وظیفه نخست؛ یعنی دریافت و حفظ و ابلاغ وحی پیوند میخورد و اطاعت از رسول خدا با دو وظیفه دیگر؛ یعنی تفسیر آموزههای وحیانی و فرمانروائی مرتبط است. در آیه مذکور، وجوب اطاعت اولی، عقلی است و وجوب اطاعت دومی، شرعی.
از کنار هم آمدن رسول و اولی الامر و بسنده شدن به یک «اطیعوا» برای هر دو، میتوان دریافت که اولوالامر جز دریافت وحی، همسان پیامبرند و بر همگان است که تبیین معارف الهی را از آنان بجویند و حکومت بر جامعه اسلامی را بدانان سپارند.(3)
اطاعتی که قید و شرطی به همراه ندارد، اطاعتی همه جانبه و بی چون و چراست و این جز با عصمت رسول و اولوالامر سازگار نیست.
پیامبر(صلی الله علیه و آله) در روایتی میفرماید: لایزال الاسلام عزیزاً الی اثنی عشر خلیفة؛(4)
همواره اسلام به دوزاده خلیفه عزیز خواهد بود. و در حدیث دیگر چنین میفرماید: همواره این دین، قدرتمند و
شکستناپذیر خواهد بود تا دوازده خلیفه بر آن حکومت کنند و تمام آنها از قریشاند؛ لایزال هذا الدّین عزیزاً منیعاً الی اثنی عشر خلیفة.کلّهم من قریش(1).
و باز از آن حضرت روایت شده است: لایزال الدّین قائماً حتی تقوم الساعة او یکون علیکم اثنا عشر خلیفة، کلّهم من قریش؛ دین تا قیامت پابرجاست، جز اینکه دوزاده خلیفه بر شما (حکومت) میکند. تمام آنها از قریشاند(2).
بدون شک این دوازده خلیفه تنها امامان شیعهاند؛ زیرا خلفای نخستین چهار نفرند و حاکمان بنی امیه چهارده نفرند که همه آنها به جز عمر بن عبدالعزیز مرتکب ظلم آشکار شدند و از سوئی حاکمان بنی عباس سی و هفت نفر بودند که همه آنها مایه سرافکندگی برای اسلام بودند. عجیب آنکه این احادیث از نگاه اهل سنت به صورت یک معما درآمده است.
از مهمترین آیاتی که میتوان بر حقانیت مولی امیرالمؤمنین علی(علیه السلام) در امر عصمت و امامت استدلال نمود آیه ولایت است. خداوند میفرماید:”إِنَّمَا وَلِیُّکُمُ اللّهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِینَ آمَنُواْ الَّذِینَ یُقِیمُونَ الصَّلاَةَ وَیُؤْتُونَ الزَّکَاةَ وَهُمْ رَاکِعُونَ”(3)ولیّ شما، تنها خدا و پیامبر اوست و کسانی که ایمان آوردهاند: همان کسانی که نماز بر پا میدارند و در حال رکوع زکات میدهند. دلالت آیه بر امامت معصومانه امام علی(علیه السلام) با ذکر مقدماتی آشکار میگردد:
بسیاری از مفسران و محدّثان درباره شأن نزول این آیه نوشتـهاند: سـائلی داخل مسجد شد و درخواست کمک نمود، اما کسی به او چیزی نداد. امام علی(علیه السلام) در حالیکه در رکوع بود، انگشتر خود را به فقیر داد. هنگامی که این خبر به پیامبر(صلی الله علیه و آله) رسید، از خدا چنین درخواست نمود: «همان طور که برای موسی(علیه السلام) از خاندان خویش او وزیری تعیین نمودی، پروردگارا برای من نیز از اهل بیتم وزیری معین بفرما». در این لحظه آن آیه نازل شد.
ولیّ در آیه به معنای رهبر و صاحب اختیار است که آن از تعبیر «انما» به دست میآید، نه به معنای دوست و ناصر است که از ویژگی مؤمنان نسبت به یکدیگر است:”وَ الْمُؤْمِنُونَ وَ
الْمُؤْمِنَاتُ بَعْضُهُمْ أَوْلِیَاء بَعْضٍ”.(1)اگر «ولیّ» به معنای دوست و یاور بود هرگز ضرورتی نداشت موضوع زکات، آن هم در حال رکوع مطرح گردد، بنابراین آیه در مورد بیان ویژگیهای یک نفر به نام امام علی(علیه السلام) است.
و انفاق نمودن در حال نماز، آن هم نماز مستحبی، خود عبادتی، افزون بر عبادت نماز مستحبی است و چه بسا لازم شود برای انفاق، نمازگزار نمازش را بشکند. خلاصه سخن اینکه عرفان علی(علیه السلام)، علی را از انفاق باز نمیدارد و انفاق آن حضرت او را از عرفان باز نمیدارد. او مظهر«عالٍ فی دنوّه و دانٍ فی علوّه» است.
علاوه بر اینکه امام حسین(علیه السلام) فرموده است: من ضمانت میکنم که صدقهای که به دست بندهی خدا داده میشود، پیش از او به دست خدا میرسد، چون خود او فرموده است: «یأخذ الصدقات».(3)
افزون بر آن که امام صادق(علیه السلام) فرموده است: شخص قبل اینکه به عیادت بیمار برود به عیادت خدا رفته است؛ فیقول الله عزّوجلّ: من عاد مؤمناً فقد عادنی.(4)
از پیامبر(صلی الله علیه و آله) نقل شده است: للمریض اربع خصال...؛ بیمار چهار ویژگی دارد: 1. قلم از او رفع میشود، یعنی(در مورد کارهایی که نمیتواند انجام دهد) تکلیف ندارد. 2. خداوند برای مریض گویی مانند احسن و بهتر از آنچه در دوران سلامتی انجام میداد مینویسد. 3. دعای مریض در حق ملاقاتکننده او مستجاب میشود. و خداوند به ملک سمت شمال وحی میکند مادامی که بنده در وثیقه و پیمان من است چیزی برایش ننویسد و به ملک سمت راست وحی میکند که برای بنده من دو برابر حسنات قرار بده و بنویس 4. مرض کودک، کفارة گناهان والدین و پدر و مادر او بهشمار میآید(5).
عدیدی سؤال میکنند اگر مقصود آیه، امام علی(علیه السلام) است، چرا الفاظ جمع در آن به کار رفته است. پاسخ این است که روش قرآن چنین است، چنانکه در آیه مباهله(1)
کلمه «نساءنا» و «انفسنا» به صورت جمع آمده، حال آن که مفسران اسلامی اتفاق نظر دارند که مقصود از اولی فاطمه زهرا(علیه السلام) و مراد از دومی امام علی(علیه السلام) است. همچنین است در موارد بسیار دیگر.
با توجه به آنچه بیان شد اشکال رأی و نظر آلوسی، مفسر سنی مذهب، آشکار میگردد. وی مینویسد: بسیاری از عارفان نیز جانشینی بلافصل علی، کرمالله وجهه، را میپذیرند، اما نظر آنان از این جانشینی خلافت باطنی است، نه خلافت صوری و ظاهری. ترتیب درست خلافت صوری، همان است که در عمل تحقق یافته و اهل سنت از آن جانبداری نمودهاند.
خلافت باطنی، یعنی جانشینی در ارشاد و تربیت و یاریرسانی و تصرف روحانی؛ در حالیکه خلافت صوری عبارت از اجرای حدود و آمادهسازی لشکریان و دفاع از حریم اسلام و جنگ مسلحانه با دشمنان است. خلافت باطنی مغز خلافت ظاهری است.
آلوسی در پایان بحث مینویسد: آیا بر این اساس میتوان علی(علیه السلام) را برتر از خلفای دیگر دانست؟ وی به این پرسش پاسخ مجمل و با تردید میدهد.(2)
“یَا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنزِلَ إِلَیْکَ مِن رَّبِّکَ وَإِن لَّمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ وَاللّهُ یَعْصِمُکَ مِنَ النَّاسِ”(3)ای پیامبر، آنچه از جانب پروردگارت به سوی تو نازل شده، ابلاغ کن و اگر انجام ندهی پیامش را نرساندهای. خدا تو را از (گزند) مردم نگاه میدارد.
بسیاری از مفسران و محدثان اهل سنت و تمامی مفسران و محدثان شیعه بر آناند که این آیه در مورد امامت علی(علیه السلام) و داستان غدیرخم نازل شده است. آن حادثه در روزی است که حضرت ختمی مرتبت دربارهاش میفرماید: یومُ غدیرِ خُمٍّ افضلُ أعیاد امتی(4)و آن روزی است که خداوند توبه آدم(علیه السلام) را پذیرفت و ابراهیم(علیه السلام) را از آتش نجات داد و موسی، هارون(علیه السلام) را مقتدا ساخت و عیسی، وصی خود، شمعون صفا(علیه السلام) را معرفی نمود(5)و آن روز، هیجدهم ذیالحجه بوده است.
پیامبر(صلی الله علیه و آله) در سرزمین غدیرخم دست علی(علیه السلام) را گرفت و بالا برد و فرمود: ایها الناس مَن أَولی الناس بالمؤمنین من انفسهم؟؛ ای مردم چه کسی بر مؤمنان از خود آنان سزاوارتر و صاحب اختیارتر است؟
در پاسخ گفتند: خدا و پیامبر او بهتر میداند. پیامبر(صلی الله علیه و آله) فرمود: خداوند مولای من و من نیز مولای مؤمنانم و بر آنان از خودشان صاحب اختیارترم؛ چرا که در قرآن آمده است:”النَّبِیُّ أَوْلَی بِالْمُؤْمِنِینَ مِنْ أَنفُسِهِمْ”.(1)سپس سه بار فرمود: فمن کنت مولاه فعلی مولاه. بعد آن حضرت به یاران خود دستور داد به علی(علیه السلام) به عنوان «امیر مؤمنان» تهنیت و تبریک بگویید. به همین رو همه به آن حضرت، آن ولایت را تبریک گفتند. ابوبکر و عمر رو به امام علی(علیه السلام) کردند و گفتند: “هنیئاً لک یا علی بن ابی طالب! اصبحتَ مولایَ و مولی کلّ مؤمن و مؤمنة”.(2)
پس از نصب علی در روز غدیر آیهی «اکمال دین و اتمام نعمت» نازل گشت:”الْیَوْمَ یَئِسَ الَّذِینَ کَفَرُواْ مِن دِینِکُمْ فَلاَ تَخْشَوْهُمْ وَ اخْشَوْنِ الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتِی وَ رَضِیتُ لَکُمُ الإِسْلاَمَ دِینًا”.(3)باز این قسمت آیه، میان دو قسمت دیگر آن جاسازی شده است تا از دستبرد دشمنان داخلی مصون و محفوظ بمانـد و شیـعه از آن بـه عنـوان سنـد مولـویت و اولـویت و امامـت مـعصوم و دوزادهگانه بهره جوید.
آقای مطهری در تفسیر«فلاتخشَوهم» میفرماید: منظور از آن اینکه: از کافران نگرانی نداشته باشید. کافران دیگر از آن راهی که علیه اسلام مبارزه میکردند مأیوس شدهاند و فهمیدند دیگر کارشان پیش نمیرود. سپس قرآن میفرماید: «واخشونِ» از من بیم داشته باشید. یعنی از سنت من بیم داشته باشید که «هر قومی چنانکه در جهت فساد تغییر بکند نعمتم را از آنان سلب خواهم نمود»،(4)لذا خطر جدّی متوجه داخل است، نه خارج؛ زیرا قدرت اسلام جهانگیر شده است. به همین دلیل پیامبر(صلی الله علیه و آله) برای اعلان ولایت علی(علیه السلام) از مردم داخل بیم و هراس داشت(5)
و خداوند فرمود:«وَ اللّهُ یَعْصِمُکَ مِنَ النَّاسِ».(6)
خداوند آن حضرت را در خصوص به فعلیت رساندن
«اکمال دین و اتمام نعمت» که امامت و عصمت علی(علیه السلام) است، حفظ کرد ولی بعد از رحلت آن حضرت شد آنچه شد.
ولی سرانجام آنچه به ظاهر ناشدنی مینمود شدنی شد و مردم مثل ایرانیها و دیگران به دعوت قرآن، «کما هو حقه و کما هو هو» پاسخ مثبت دادند و نظام حکومتی شیعی را که نزدیکترین حکومت به حکومت علی(علیه السلام) است تثبیت نمودند.
البته آیات دیگر نیز بر امامت علی(علیه السلام) دلالت میکند که در این مختصر امکان بیان آنها نیست، چون اصل بر خلاصهنویسی و بر مبنای«خیر الکلام ما قلّ و دلّ»(1)
است.
فقط در اینجا به دو نکته باید توجه نمود: یکی اینکه قرآن، طبق آیة”وَلَوْ قَاتَلَکُمُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَوَلَّوُا الْأَدْبَارَ ثُمَّ لَا یَجِدُونَ وَلِیًّا وَلَا نَصِیرًا سُنَّةَ اللَّهِ الَّتِی قَدْ خَلَتْ مِن قَبْلُ وَلَن تَجِدَ لِسُنَّةِ اللَّهِ تَبْدِیلًا(2)“، به ما ما مسلمانان آموخته است که اگر کفار و مشرکان به ما حمله کنند، ما در دفاع در مقابل آنها پیروز خواهیم بود و دیگر آنکه خداوند دعای پیامبر را مبنی بر عدم تسلط کفار و مشرکان بر امت او، به گونهای که اینها محتاج آنها بشوند، مستجاب نمود(3). بر این اساس است که میگوییم: تحریم آمریکا علیه ایران، نقش تعیینکنندهای ندارد و آنها از حمله نظامی علیه آن ناتوان و مأیوساند.
پیامبر(صلی الله علیه و آله) وقتی آگاه شد سپاه روم در حال آماده شدن برای یورش به مدینه است سپاهی برای مقابله آماده نمود. در این لحظه به پیامبر(صلی الله علیه و آله) گزارش رسید منافقان تصمیم دارند در غیاب وی به اصطلاح دست به کودتا بزنند. آن حضرت برای پیشگیری علی(علیه السلام) را به جای خویش به عنوان رسیدگی به امور دینی و دنیـوی مردم مدینه در مدینه به جای خویش نشاند.
منافقان بعد از شکست توطئه خود شایع کردند که روابط علی(علیه السلام) با پیامبر(صلی الله علیه و آله) به تیرگی گرائیده، لذا علی(علیه السلام) را با خود به جنگ با رومیان نبرده است. امام علی(علیه السلام) برای خنثی نمودن این شایعه خود را به پیامبر(صلی الله علیه و آله) رساند و وی را از جریان امر مطلع ساخت. در این هنگام پیامبر(صلی الله علیه و آله) فرمود: «اما ترضی أن تکون منی بمنزلة هارون من موسی الا أنه لانبی بعدی».(4)
این حدیث به
نام «حدیث منزلت» معروف است.
باز پیامبر اسلام(صلی الله علیه و آله) در روایتی (مشهور به حدیث سفینه) اهل بیت خود را به کشتی نوح مانند کرده فرموده است: «ألا إن مَثل اهلِ بیتی فیکم مَثل سفینةِ نوحٍ فی قومه من رکبها نجا و من تخلّف عنها غرق.(1)آیةالله بروجردی فرموده است: متجاوز از صد نفر از بزرگان عامه در جوامع و مصنفاتشان این حدیث را روایت کردهاند(2).
خواجه نصیرالدین طوسی روایتی را از پیامبر(صلی الله علیه و آله) نقل کرده است که به علی(علیه السلام) فرمود: انت أخی و وصیی و خلیفتی من بعدی و قاضی دینی.(3)
و باز پیامبر(صلی الله علیه و آله) فرمود: إنی تارک فیکم الثَقَلین احدُهما اکبر من الآخر: کتابُ الله، حبلٌ ممدود من السماء الی الارض و عترتی اهلُ بَیتی و أنهما لن یفترقا حتی یردا علیَّ الحوضَ.(4)این حدیث به «حدیث ثقلین» معروف است. در مکه از جوانـی پرسیـدم نظرتـان در مـورد حدیث ثقلیـن چیست؟ گفت: آن حدیث در آسمانها مشهورتر است تا در زمین.
معنای حدیث چنین است: من دو چیز گرانبها در میان شما باقی میگذارم که یکی از آندو بزرگتر از دیگری است: کتاب خدا، حبل و ریسمانی که از طرف آسمان به سوی زمین کشیده شده است، و عترت و اهل بَیت و دودمان و خاندان من. این دو هرگز از یکدیگر جدا نمیشوند مگر این که نزد حوض کوثر بر من وارد آیند.
کوثر دارای دو مصداق است: یکی دنیایی که کوثر محمدی، یعنی فاطمه زهرا(علیها السلام) است و دیگری اخروی که حوض کوثر است.
واژه کوثر یک بار در قرآن آمده است و سورهای نیز به همین اسم نامگذاری شده است. اما حوض کوثر تنها در احادیث و روایات معصومان آمده است.
در شأن نزول سورهی کوثر میخوانیم که عاص بن وائل پیامبر(صلی الله علیه و آله) را ابتر و بیدنباله و اجاق کور نامید، چون آن حضرت از حضرت خدیجه دو پسر به نامهای قاسم و عبدالله داشت که هر دو در مکه از دنیا رفتند و عرب جاهلی دختر را فرزند تلقی نمیکرد.
خداوند آن فرد دشمن و خبیث را«ابتر» نامید، زیرا همه فرزندان ذکورش مردند، به ویژه اینکه پیامبر به عمرو، فرزند عاص فرمود تو در بستر مشترک متولد شدی، یعنی مادرت هم با عاص بن وائل همبستر میشده و هم با دیگران و عاص تو را به زور به خود ملحق نمود(1).
آیهی«إِنَّا أَعْطَیْنَاکَ الْکَوْثَرَ(2)» یکی از خبرهای غیبی است، چون همانطور که میبینیم خدای تعالی بعد از درگذشت آن حضرت برکتی در نسل آن جناب از طریق فاطمه زهرا قرار داد، به طوری که در همه عالم هیچ نسلی معادل آن نیست، آن هم با آن همه بلاها که بر سر دودمان آن حضرت وارد آوردند و گروه گروه از آنان را کشتند.
در تفاسیر شیعه و سنی برای واژه کوثر مصادیق و مواردی غیر از آنچه بیان شد ذکر شده است که عبارتند از: حوض و نهر کوثر، مقام شَفاعت، نبوت، حکمت و علم، قرآن، کثرت اصحاب و پیروان، کثرت معجزات، کثرت علم و عمل، توحید و ابعاد آن، نعمتهای خدا به پیامبر در دنیا و آخرت و...
بارزترین و بهترین مصداق کوثر، یعنی خیر زیاد، وجود مبارک حضرت زهرا(علیها السلام) میباشد که بیانگر این حقیقت و شاهد این واقعیت، شأن نزول و سیاق آیات سوره کوثر است. وجود آن حضرت، منبع خیر کثیر است که هم باعث ماندگاری رسالت پیامبر تا روز رستاخیز شده است و هم عامل جاودانگی نسل پاک او. وی مظهر نبوت از جهت پدر و مجلای امامت از حیث فرزندانش و همسرش علی ابن ابی طالب است، لذا او خلاصه و عصار نبوت و عمده و زبده امامت است(3).
و اما در مورد«حوض کوثر» احادیثی به حد تواتر نقل شده است: از جمله آنها سخن پیامبر(صلی الله علیه و آله) است که فرموده است: حوض کوثر، نهری است که زیر عرش الهی جاری است. آبش سفیدتر از شیر و شیرینتر از عسل است. ریگهایش زبرجد و یاقوت و مرجان و گیاهش زعفران و خاکش مشک است(4)و امام حسین فرموده است: و نحن وُلاة الحوض، نَسقی ولاتنا(5)و ما صاحبان حوض کوثریم و دوستان خود را سیراب مینماییم.
با توجه به روایات، حوض کوثر منبع آبی گوارا در بهشت است که بسیار وسیع بوده و بهشتیان پس از پشت سر نهادن سکرات و سختیهای حشر و مواقف و ایستگاههای قیامت، بلافاصله پس از ورود به بهشت بر آن وارد میشوند و کام عطشان خویش را از آن سیراب مینمایند و در آن، دو نهر از بهشت میریزد، یکی از چشمه تسنیم(تسنیم چشمهای در بهشت است که آب آن از بلندی فرو ریزد) و دیگری از چشمه مَعین و روان و ساقی آن، علی و یازده امام پس اوست.
و بنابر کلام امام صادق هرکس از آن یک شربت و جرعه بیاشامد، هرگز تشنه نشود و بعد از آن هیچگاه تعب و رنج نکشد و هر دیدهای که در مصیبت ما بگرید، حتماً با نظر کردن به کوثر شاد گردد و هرکس به قدر محبت و متابعت ما از آن لذت میبرد، یعنی هرکس محبت و متابعتش بیشتر باشد لذتش بیشتر است(1). به طور کلی هرکس از آن نوشیدنی بس گوارا بنوشد، چنان سرمست و کامروا میشود که حقیقتا احساس شادی و خوشبختی مطلق مینماید و آنها که از آن ننوشند همیشه تشنه خواهند ماند.
در دعای ندبه، از خداوند میخواهیم: واسقنا من حَوض جده(صلی الله علیه و آله) بکأسه و بیده رَیّاً رَویّاً هَنیئاً سائغاً، لا أظمأ بعدها، یا ارحم الراحمین(2)و خدایا ما را از حوض جد امام عصر به وسیله کأس و جام و ید و دست او سیراب کن، سیراب کامل و گوارایی که هرگز بعد از آن تشنگی نباشد.
پیامبر(صلی الله علیه و آله) فرمود: یا علیُّ إن هذا النهر لی و لک و لمحبیک(3)ای علی این نهر به من و تو و محبان تو اختصاص دارد. البته سایر انبیا نیز برای پیروان خود حوض مخصوصی دارند ولی به وسعت و برکت حوض پیامبر نیست(4).
امام خمینی رضیالله عنه در این خصوص گوید: آیا این حوض مقام اتصال کثرت به وحدت است و اضمحلال قطرات در دریاست یا چیز دیگری که به عقل و عرفان بشر راهی ندارد(5).
حافظ گوید:
بیا ای شیخ و از خمخانهی ما
شرابی خور که در کوثر نباشد(6)
چون بشر به مرحلهای از اندیشه و قدرت رسیده است که میتواند طرح کلی، یعنی قرآن و سنت و سیرت پیامبر ختمی اخذ و ادراک و حفظ نماید، خاتمیت نه تنها مقبول میافتد، بلکه لازم مینماید و حال آنکه در نسلهای اعصار گذشته چنین ویژگیهایی یا اصلاً نبود و یا در سطح خیلی نازل بود، چنان که قبلاً بیان شد.
او به درجهای از رشد رسیده است که پی به ارزشهای فرهنگی خود برده، برای حراست و نگهداری آنها به عنوان آثار فرهنگی سعی و تلاش نماید. عقل او به حدی از تکامل رسیده است که میتواند از دل کلیات قوانین اسلامی، جزئیات را استخراج و استنباط نماید و در زندگی دینی خود بهره برد.
او قادر است از متن و بطن کتاب و سنت و سیرت حضرت ختمی مرتبت، امامان دوازدهگانه معصوم را حاصل نماید و بشناسد و بداند که آنها انتصابیاند و نه انتخابی.
او از بدویت و قبیلهگرایی و جاهلیت درآمده و به شهرنشینی و تمدن و صنعت روی آورده است. او مشحون و پر و سرشار از تجربههای فرهنگی است. لذا بعید مینماید دوباره به توحش و بتپرستی سابق برگردد. به این ترتیب پی به ارزش اسلام و اولیاءالله برده، آنها را مقدس میداند و حاضر است برای حفظ و حراست آنها جانفشانی نماید.
با التفات و توجه به مطالب فوقالذکر دیگر نیازی به ادامه وحی و نبوت احساس نمیشود. البته این، منافات با الهامات غیبی برای ائمه هدی(علیه السلام) ندارد.
اگر هم میبینیم عدهای خیانت کرده آنها را از صحنه اجتماعی کنار زدهاند، مربوط به تقصیر و کوتاهی نمودن خود آنان است، نه دین اسلام که این، بر طبق اصل اختیار و سوءاستفاده عدیدی از آن و امتحان خداوندی است، یعنی همه مردم به ندای حضرت حق، سعدیک و لبیک نمیگویند ولی اکثر تابع حقاند.
اما به هر حال مردم توانستند حق را از باطل تشخیص دهند و سرانجام اسلام اصیل و ناب را توسط امام علی و... حاکم نمایند، چنانکه نسل جدید در عصر حاضر موفق شدند حکومت اسلامی- شیعی را برقرار نمایند و شعاع آن را به دیگر بلاد توسعه و تعمیم دهند.
چون بشر به این آگاهی رسیده است که اسلام، فطری و معقول و تام و کامل و مناسب با تمام ابعاد انسانی، مثل جسم و عقل و قلب و عاطفه و روان است و کاملاً میتواند پاسخگو به همه ابعاد او باشد و ادیان دیگر خرافی و یا حداقل، اکنون ناقص مینمایند، دست از این دین برنمیدارد و تا
پای جان برای حفظ و حراست آن، دفاع مینماید.
مردم این دوران، عقلای متدین و متدینان عاقل هستند. به این ترتیب جمله معروف ابوالعلای معری سوری و در قرن پنجم که گفته است«اثنان اهل الارض: ذو عقل بلا دین و آخَر دیّنٌ لا عقلَ له(1)»، دربارهی آنها اصلاً صادق نیست، بلکه درباره غیر اهل اسلام صادق است، چون عقلای اینان، دین ندارند و دیندارانشان، عقلِ معقول و به دور از تعصب و هوی و هوس ندارند.
با ورود عقل(2)در حریم قانونگذاری اسلام و حجیت آن و قرار گرفتن آن در کنار انبیا و ائمه(علیه السلام)(3)
و اجتهاد و مبتنی بودن احکام دین بر مصالح و مفاسد و توجه به احکام اولیه و ثانویه آن- به این معنا که عواملی چون حَرَج و اضطرار و ضرر و ضرار و تقیه و اهم و مهم و حفظ نظام و خدشهدار نشدن اساس دین، احکام اولیه را به احکام ثانویه تبدیل مینماید، مانند منع حج توسط امام خمینی- و قوانین کنترل کننده، مثل امور مشقتآور و اختیارات ولی فقیه و..، با اصل خاتمیت، موجه و قابل دفاع مینماید.
اسلام قادر است تا عصر ظهور و قیام قیامت پاسخگوی کامل و مثبت احتیاجات نفسانی و نیازهای جسمانی بشری باشد.
خلاصه اینکه چهار اصل خاتمیت و امامت ائمهی دوازدگانه و ولایت مطلقه فقیه جامعالشرایط و مرجعیت در عصر غیبت کبری، تناسب و توافق تام و کامل دارند و مؤید و موکد یکدیگراند.
به این ترتیب اسلام که در تسنن محمدی و تشیع علوی تبلور یافته است از دُگم و تحجر و جمود و عدم انعطافپذیری و ارتجاع و قهقرایی، بری و به دور است و برعکس، سازگار با تحول مدیریت شده و دگرگونی رو به رشد و تکامل فردی و جمعی است(4)
و این مطالب، چنانکه بیان شد، با امور مبنایی و اصول لایتغیر و قوانین ثابت تنافی و تعارض ندارد.
امـام دوزادهـم فرزند امام حسـن عسکری(علیه السلام) در پـانزدهم شعبـان سـال 255 هجری در شهر سامرا (سُرَّ مَن رأی) چشم به دنیا گشود. گروهی از اهل سنت که حداکثر را تشکیل میدهند معتقدند آن حضرت در آینده متولد خواهد شد. که این درست نیست، زیرا حدیث ثقلین، که مورد اتفاق عامه و خاصه است، حاکی از این است میان قرآن و فرقان و عترت و اهل بیت هرگز افتراق و جدایی به وجود نخواهد آمد.
علاوه بر آن، طبق آیهی«تَنَزَّلُ الْمَلَائِکَةُ وَالرُّوحُ»(1)و روایات، امام معصومی که الآن امام زمان است باید وجود داشته باشد تا به عنوان محل نزول، ملائکه و روح بر او، از اول شب قدر تا مطلع الفجر هر سال به تدریج نازل شوند(2).
نام و کنیه آن حضرت همانند نام و کنیه پیامبر(صلی الله علیه و آله) است. کنیه هر دو ابوالقاسم است. از لقبهای ایشان حجت و مهدی و قائم و امام زمان، امامی که در عهد خود مأمور هدایت خلق است و ولی عصر (و زمان آخِر، چون ظهورش در آخرین زمان است) است.
آن حضرت دو غَیبت داشت و دارد: غیبت صغری و غیبت کبری. غیبت صغری از سال260 هجری، یعنی با شهادت امام یازدهم آغاز شد. البته از آنجا که حضرت در دوران کودکی و پیش از امامت نیز از دیدهها پنهان بود، برخی غیبت را هنگام ولادت ایشان، یعنی سال 255 هجری میدانند که پایان آن سال 329 هجری است.
در دوران غیبت صغری، شیعیان از طریق چهار نائب خاص به ترتیب و یکی پس از دیگری به نامهای عثمان بن سعید و محمد بن عثمان و حسین بن نوح و علی بن محمد سمُری با آن حضرت ارتباط داشتند. در دوران غیبت کبری، شیعیان برای امور شرعی و حکومتی خود باید به
نائبان عام آن حضرت، یعنی فقیهان آگاه و عادل مراجعه نمایند.
بر پایه روایات اسلامی، اعتقاد به ظهور مهدی و مصلح جهانی، امری تردیدناپذیر است؛ چنانکه پیامبر(صلی الله علیه و آله) فرمود: «لولم یبقَ من الدنیا الا یومٌ واحدٌ لطوّل الله ذلک الیوم حتی یخرجَ رجل من وُلدی فیملأها عدلاً و قسطاً کما ملئت ظلماً و جوراً(1)اگر از عمر جهان، جز یک روز باقی نمانده باشد، خداوند آن روز را به قدری طولانی میکند تا مردی از فرزندان من قیام نماید و دنیا را از عدل و قسط پر سازد، همانگونه که از ظلم و جور پر شده است.
بـاز از آن حضرت شبـیـه آن روایـت، روایت شده است: المهدیُّ من وُلدی، اسمه اسمی و کنیته کنیتی، اشبه الناس بی خَلقاً و خُلقاً، یکون له غیبةٌ و حیرةٌ تَضلّ فیها الاُمم، ثم یُقبل کالشِّهاب الثاقب یملَأها عدلاً و قسطاً کما مُلئت جوراً و ظلماً.(2)
معمولاً جور در مقابل قسط و ظلم در مقابل عدل است. جور، حیف و ستمی است که از شخصی به دیگری تجاوز و سرایت میکند و یا به معنای میل (و انحراف) از قصد و اعتدال است. بعضی گفتهاند: جور خلاف استقامت در حکم و در سیره حکومتی است، لذا گفته میشود: حاکم در حکمش و سلطان در سیرهاش انحراف حاصل شد و آن وقتی است که آن دو از استقامت در حکم و حکومت فاصله بگیرند.
و ظلم، ضرر رساندن به کسی است که سزاوار آن نیست و عوض آن، به مظلوم داده نشود، خواه از حاکم باشد یا سلطان یا غیر آن دو، لذا خیانت در یک ششم درهم و یک درهم ظلم است و جور نیست، پس اگر در ظلم، قهر و میل ملاحظه شود جور است و اصل ظلم، نقصان در حق است و جور عدول از حق است.(3)
بعضی از اهل لغت گفتهاند: ظلم مثل جور است جز اینکه ظـلم اعم از جـور است، پس ظلم به معنای وضع شیء در غیر موضع آن است.(4)
برخی بیان داشتهاند که قسط از آن جهت که دربردارنده مفهوم اعتدال است با عدل هممعنی میباشد، اما اختلاف و تفاوت آن با عدل آن است که قسط جنبه تطبیق مفهوم عدالت و اجرای آن در مصادیق و مواردش را داراست. وقتی عدل بخواهد تحقق و بروز داشته باشد از آن به قسط
تعبیر میگردد. شاهد آن تفاوت، آیهی«فَأَصْلِحُوا بَیْنَهُمَا بِالْعَدْلِ وَأَقْسِطُوا»(1)است که دو واژه عدل و قسط کنار هم آمده است و طبیعتاً باید ایندو، متفاوت باشند.
قسط، اجرا و تحقق عدل است و پیامدش نیز تطبیق عدل بر موارد و جایگاههای خارجیش میباشد، پس قسط، عدلی است که ظهور یافته و محسوس گشته است و از همین روی ترازو کردن اشیا را قسط گویند(2)، چون عدل و تعادل را به صورت آشکار نمایش میدهد(3).
برخی از احادیث که در منابع روایی شیعه و سنی آمده، بیانگر آن است که مردمانی از مشرق به پا میخیزند و زمینه برای نهضت جهانی حضرت مهدی(عج) فراهم میسازند: «یخرج ناسٌ من المشرق فیوطّئون للمهدی(سلطانه)».(4)و«المهدی(عج) و اصحابه یملّکهم الله مشارق الارض و مغاربها... حتی لا یُری اثر للظلم»(5)و«لاتذهب الدنیا حتی یملّک العربَ رجلٌ من اهل بیتی یواطیء اسمه اسمی».(6)
یادآوری این احادیث و... میتواند امید به چشمانداز روشن آینده را در دلها زنده گرداند و منتظران منجی حقیقی عالم را به پرورش صفاتی نیکو رهنمون گردد. براساس این روایات، زمینهسازان ظهور و حضور مصلح کل، از مبارزه با دشمنان به ستوه نمیآیند(7)و کشتهشدگان از آنها شهیدان راه خدا به شمار میروند.(8)دل آنها همچون پارههای آهن است(9)که تندبادهای حوادث، آن را نمیلرزاند و ترس و واهمه را به خود نمیپذیرد. قرآن در این زمینه چه تعبیر جالب و بیان معجزهآسائی داشته میفرماید:”إِنَّ مَوْعِدَهُمُ الصُّبْحُ أَلَیْسَ الصُّبْحُ بِقَرِیبٍ”(10)و باز
1) - حجرات، 9.
2) - حدید، 25.
3) - ابی هلال عسکری، معجم الفروغ اللغویة، 428.
4) - ابن ماجة القزوینی، سنن ابن ماجه، ج2، ص1368 و مجلسی، بحارالأنوار،51/87.
5) - علیبن ابراهیم، تفسیر القمی، ج2، ص87 و عبدعلیالعروسی، تفسیر نورالثقلین، ج3، ص506.
6) - صحیح الترمذی، محمد ترمذی، ج2، ص46، 1342.
7) - ابن ماجه، سنن ابن ماجه، ج2، ص1366.
8) - محمد نعمانی، الغیبة، ص273.
9) - یوسف مقدسی شافعی، عقد الدرر، ص129.
10) - هود،81.
میفرماید:”وَ الْعَاقِبَةُ لِلْمُتَّقِینَ”(1)که مصداق اتم و اکمل متقین، امام زمان(عج) است.(2)
برخی از این روایات، خواستگاه این قیام و زمینهسازی را شهر قم میدانند؛ بدین بیان که مردمانی استوار چون پارههای آهن، پیرامون بزرگ مردی از اهل قم، که مردم را به سوی خدا میخواند، گرد میآیند و با توکل بر خدا به پیش میرونــد:«رجــلٌ من اهــل قم یدعــو الناس الی الحـق، یجتمع معه قومٌ کزبر الحدید».(3)
در این زمان، علم و دانش (دینی) از کوفه (نجف) رخت بر میبندد و در قم رحل اقامت میافکند و از آنجا به سراسر جهان سرازیر میگردد.(4)
گفتنی است: قم در روایات در مرزهای جغرافیایی محصور نمیگردد و گسترهای وسیع مییابد؛ چنانکه امام صادق(علیه السلام) خطاب به گروهی از اهل ری فرمود: مرحباً باخواننا من اهل قم(5)و هر چه آنان قمی بودن را از خود نفی میکردند، تغییری در تعبیر و عبارت امام نمیدیدند؛ چنانکه امام کاظم(علیه السلام) نیز در پاسخ به ادعای هارون که از بازگرداندن فدک سخن میگفت، حد آن را چنان تعیین فرمود که تمام قلمرو حکومت هارون را در بر میگرفت(6)که کنایه از این است که ما بنیان حکومت شما را بر باطل میدانیم و همواره در اندیشه تشکیل حکومت دینی، برخلاف سکولاریسم، به سر میبریم.
نکتهی درخور توجه اینکه تا یک پیشگویی در مورد ظهور امام زمان(عج) از معصومی در کتب معتبر شیعی مییابیم، نباید فوراً و به طور قطعی، تعیین مصداق نماییم و بعد چه بسا رسوا شویم، چون نظیر این مصادیق در طول تاریخ زیاد است. اگر حداقل در این خصوص احتمال توأم با دقت، آن هم با کمال احتیاط باشد، بلااشکال است.
هر چه زمان میگذرد بشر بیشتر متوجه میشود که باید تابع قرآن صامت و فرقان ناطق باشد. از تظاهرات و اعتصابات و درگیریهای مردم مخصوصاً جوانان و خودکشیها و اعتیادها و... در سطح بینالمللی متوجه میشویم که آنها راضی به وضع موجود منحط و مادی محض خود نیستند
و یک حالت قلق و اضطراب و ناراحتی و یأس بر آنان حاکم است و تا زمانی که «یوم الخلاص» و «ساحل نَجات» نرسند آرامش حقیقی پیدا نخواهند نمود.
پیـامبر(صلی الله علیه و آله) فـرمود: انتـظار الفـرج من اعـظمالفرج؛(1)از مهمتـرین فرجهـا و رستگاریها و گشایشها، انتظار فرج مولایمان صاحب الزمان(عج) است و باز روایت شده است: افضل أعمال امتی انتظار الفرج منالله عزّوجلّ.
هنوز کثیری از اهل سنت به این واقعیت پی نبردهاند، لذا به کوشش پیگیر و خالصانه و توأم با اندیشه صحیح نیازمنداند. ولی سرانجام به ذویالقربی و اهل بیت پیامبر(صلی الله علیه و آله) روی خواهند آورد و به «انتظار، مکتب اعتراض» باور پیدا خواهند نمود. علی(علیه السلام) فرموده است: لتعطفنّ الدنیا بعد شِماسِها عطفَ الضروس علی وَلدها؛(2)
حتماً مردم دنیا به ما اهل بیت باز میگردند و مهربانی مینمایند، مانند بازگشت شتر بدخو و گازگیر و چموش، به بچه خود.
از اعتقادات افتخارآمیز شیعه این است که واسطه فیض میان خالق و خلق، که همان معصوم و حجت این عصر و زمان و زمین است، تا قیام قیامت برقرار است ولی مجوسیان تا زمان زرتشت و یهودیان تا زمان موسی و مسیحیان تا زمان عیسی و اهل سنت تا عصر رسول به آن واسطه اعتقاد دارند.
فهم این حقایق و اعتقاد به آنها، به زمان طولانی نیاز دارد. به همین دلیل است که هنوز ظهور و حضور قائم آل محمد(عج) به فعلیت نرسیده است. آن قدر ملت ایران و سپس لبنان و عراق و سوریه و فلسطین و مصر و یمن و افغانستان و بحرین و... تلاش پیگیر کردهاند و در این خصوص خونها دادهاند و علما و دانشمندان شیعی سعی همه جانبه نمودهاند تا بسیاری از مردم متوجه شدهاند قرآن و اهل بیت(علیه السلام)، دو بال نجاتبخش و سعادتآفرین مطلقاند.
اهل سنت مثل مردم مصر و عربستان و... باید از عصیان و گناهِ جهالت نسبت به اهل بَیت و دوری از آن حضرات، به ویژه امام عصر(عج)، استغفار نمایند تا از عذاب تشتت و تفرقه و شکست و ورشکستگی و کشت و کشتار دسته جمعی به وسیله داعشیها و سلفیها و وهابیانِ ریشدار بیریشه و دگماتیستهای بیمنطق و مزدوران جاهل و ...،
چرا داعشها مقدسهای خشکند
که یکسر پشک و جز آنها که مشکند
در امان بمانند؛ چرا که وجود آن حضرت، چه در غیبت و خفا و چه در حضور و ظهور، امانی از
عذاب الهی است، چون طبق آیه مباهله:”انفسنا”(1)، آن حضرت، «نفس النبی» به شمار میآید و حضرت حق در مورد پیامبر(صلی الله علیه و آله) میفرماید:”وَ مَا کَانَ اللّهُ لِیُعَذِّبَهُمْ وَ أَنتَ فِیهِمْ وَ مَا کَانَ اللّهُ مُعَذِّبَهُمْ وَ هُمْ یَسْتَغْفِرُونَ.”(2)
بایسته و شایسته است سخن معجزهآسای امام صادق(علیه السلام) را در نظر آوریم که با تأکید بر سرشت یگانه امامان معصوم(علیه السلام) میفرماید: اوّلنا محمد و اوسطُنا محمد و آخرنا محمد و کلّنا محمد.(3)
البته جِهاد و مبارزه صرف و به دور از مرجعیت و ولایت فقیه که ریشه در امامت و عصمت دارد به ثمر نمیرسد و به اثر نمینیشند. نمونه بارز آن مبارزه مردم الجزایر و افغانستان و لیبی و مصر و... است که سرانجام وابستهتر به غرب غارتگر و آمریکای فریبکار شدند.
این مطالب، جوانان متدین و فرهیخته را به آینده نجاتبخش، در ظل حکمت و حکومت حضرت مهدی(عج) امیدوار نموده، از انحراف اخلاقی به اخلاق حسنه سوق میدهد تا از زمینه سازان با ارزش قیام آن حضرت شوند.
آیاتی که در خصوص حضرت مهدی(عج) است از این قراراند:”هُوَ الَّذِی أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدَی وَ دِینِ الْحَقِّ لِیُظْهِرَهُ عَلَی الدِّینِ کُلِّهِ وَ لَوْ کَرِهَ الْمُشْرِکُونَ.”(4)و باز میفرماید:”هُوَ الَّذِی أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدَی وَ دِینِ الْحَقِّ لِیُظْهِرَهُ عَلَی الدِّینِ کُلِّهِ وَ کَفَی بِاللَّهِ شَهِیدًا.”(5)تکرار آیات در سه نوبت(آیه اولی در دو جای قرآن است)، دلیل اهمیت زیاد مسئله و تأکید بر آن و قطعیت آن است.
منظور از دین حق در آن آیات اسلام است که بر همه ادیان تحریف شده غلبه پیدا خواهد نمود، چون اسلام شامل عقاید و اخلاق و احکامی است که منطبق بر وجدان و واقعیت و حقیقت است؛ به عبارت دیگر «الاسلام یعلو و لایعلی علیه».(6)
به همیـن دلیل است که اگر این دیـن به هـرکسی مخصوصاً جوانان فرهیختهی اهل منطق و
استدلال عرضه گردد، به سرعت قبول میکنند، بلکه میتوان ادعا نمود که جوانان فرهیخته، که آلودگی کمتری نسبت به اشخاص مسن دارند، در هر کجای جهان، چنانچه به اسلام، کما هو هو، آگاهی پیدا کند، از همه بیشتر و زودتر و سهلتر به آن گرایش پیدا میکنند.
از جابر در مورد آن آیات روایت شده است که آنها فعلیت پیدا نمیکنند مگر وقتی که هیچ یهودی و نصرانی و صاحب ملت و آیینی باقی نمیماند جز اسلام تا آنجا که گوسفند از گرگ و گاو از شیر و انسان از مار در امان است، یعنی در صلح و صفا با هم زندگی میکنند... و جزیه از مسیحیان برداشته میشود (در نتیجه مسلمان میشوند) و صلیب شکسته میگردد و خوکها کشته میشوند و آن، وقتی است که عیسی بن مریم از آسمان نازل میشود(1)و پشت سر امام مهدی(عج) نماز میخواند. در انجیل یوحنا و متی میتوان کیفیت نزول حضرت مسیح(علیه السلام) از آسمان را به زمین جستجو نمود.(2)
قرآن میفرماید:”بَقِیَّتُ اللّهِ خَیْرٌ لَّکُمْ إِن کُنتُم مُّؤْمِنِینَ.”(3)روایت شده است: حضرت حجّت(عج) اول سخنی که به زبان میآورد همان آیه است.
آن آیه یک معنای ظاهری دارد و آن اینکه: آن سودی که از راه خرید و فروش به انسان میرسد که خداوند برای او مقرر فرموده است و مورد تأیید فطرت نیز است، بهتر از سود و منفعتی است که از طریق کمفروشی نصیب او میگردد و یک معنای باطنی دارد که آن کلام قائم المنتظر است که میفرماید: من بقیه و باقیمانده(امامان) از قِبل و جانب خدا و حجت و خلیفه او بر شمایم و هر مسلمانی به او میگوید: السلام علیک یا بقیتالله فی ارضه.
وظیفه ما این است که مدام و حساب شده با دشمنِ محارب و بیدین به مبارزه بیامان و بدون اتلاف وقت و جدی بپردازیم تا فتنهها از بین بروند و ظهور مهدی موفور السّرور و الخیر تحقّق پیدا کند و دین اسلام بر همه عقاید خرافی و ادیان تحریف شده غلبه نماید.(4)“وَ قَاتِلُوهُمْ حَتَّی لاَ تَکُونَ فِتْنَةٌ وَ یَکُونَ الدِّینُ کُلُّهُ لِلّهِ.”(5)
باز قرآن میفرماید:”وَ لَقَدْ کَتَبْنَا فِی الزَّبُورِ مِن بَعْدِ الذِّکْرِ أَنَّ الْأَرْضَ یَرِثُهَا عِبَادِیَ
الصَّالِحُونَ”(1)ما در کتاب زبور که از لحاظ رتبه بعد از قرآن قرار میگیرد، نوشتیم و مقرر نمودیم که زمین به ارث بندگان صالح میرسد که از این آیه و آیه”قَالَ مُوسَی لِقَوْمِهِ اسْتَعِینُوا بِاللّهِ وَ اصْبِرُواْ إِنَّ الأَرْضَ لِلّهِ یُورِثُهَا مَن یَشَاء مِنْ عِبَادِهِ وَ الْعَاقِبَةُ لِلْمُتَّقِینَ”(2)استنباط میشود که مسئله ظهور حضرت مهدی(عج) در لسان انبیا جاری بوده و در کتب آنها ثبت شده است. نتیجه اینکه صالح بودن و یاری خدا و صبر، از عوامل و شرایط تسریع ظهور آن حضرت است.
از امام باقر(علیه السلام) نقل شده است که فرمود: در کتاب علی(علیه السلام) یافتهایم که من و اهل بیت من کسانی هستیم که خداوند زمین را به ارث ما درآورده است و متقین ما هستیم و تمام زمین متعلق به ماست(3).
در همین راستا و جهت خداوند میفرماید: “یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُواْ اصْبِرُواْ وَ صَابِرُواْ وَ رَابِطُواْ وَ اتَّقُواْ اللّهَ لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ.”(4)از امام باقر(علیه السلام) روایت شده است که فرمود: اصبروا علی أداء الفرائض و صابروا عدوّکم و رابطوا امامکم المنتظر(عج)(5)بر ادای فرائض صابر باشید و در مقابل دشمن یکدیگر را به صبر سفارش کنید و با امام مورد انتظارتان ارتباط معنوی برقرار نمایید و منتظر ظهورش باشید و به خاطر رضایت آن امام همام، مجهّز به تجهیزات دفاعی و فرهنگی باشید (و با تقوا باشید تا رستگار گردید).
نکتهای که باید متوجه آن بود اینکه هرکدام از ائمه(علیه السلام) اگر میتوانستند قدرت غاصبانه خلفا را نابود میساختند. به همین دلیل امام عصر(عج) چارهای جز غیبت نداشت و الا کشته میشد و آثار و برکات نسل امامت نابود میگشت. امام صادق(علیه السلام) به سُدَیر صَیرَفی فرمود: «اگر یاورانی به تعداد این گوسفندان میداشتم قیام میکردم». سدیر میگوید: وقتی گوسفندان را شمردیم، بیش از هفده رأس نبودند.(6)
باز در قرآن آمده است:”وَ قُلْ جَاء الْحَقُّ وَ زَهَقَ الْبَاطِلُ إِنَّ الْبَاطِلَ کَانَ زَهُوقًا.”(7)امام باقر(علیه السلام)
میفرماید: إذا قام القائم ذهبت الدولة الباطل... و یبلغ سلطانه المشرق و المغرب... لو قد خرج قائم آل محمد لنصره الله بالملائکة المسوّمین... یکون جبرائیل علی مقدمته و میکائیل علی ساقته(عقب او) و اسرافیل علی یساره.(1)
کَذَلِکَ یَضْرِبُ اللّهُ الْحَقَّ وَالْبَاطِلَ فَأَمَّا الزَّبَدُ فَیَذْهَبُ جُفَاءً وَ أَمَّا مَا یَنفَعُ النَّاسَ فَیَمْکُثُ فِی الأَرْضِ.(2)
باید دانست وعده خلافت خدا به مؤمنین تنها به تحقّق ظهور حضرت حجت(عج) است. قرآن در این زمینه میفرماید:”وَعَدَ اللَّهُ الَّذِینَ آمَنُوا مِنکُمْ وَ عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ لَیَسْتَخْلِفَنَّهُم فِی الْأَرْضِ کَمَا اسْتَخْلَفَ الَّذِینَ مِن قَبْلِهِمْ وَ لَیُمَکِّنَنَّ لَهُمْ دِینَهُمُ الَّذِی ارْتَضَی لَهُمْ وَ لَیُبَدِّلَنَّهُم مِّن بَعْدِ خَوْفِهِمْ أَمْنًا یَعْبُدُونَنِی لَا یُشْرِکُونَ بِی شَیْئًا وَ مَن کَفَرَ بَعْدَ ذَلِکَ فَأُوْلَئِکَ هُمُ الْفَاسِقُونَ”(3)
خداوند به بعضی از شما که ایمان (خالص) آوردهاند و عمل (کاملاً) صالحی انجام دادهاند (که منظور رسول خدا(صلی الله علیه و آله) و اهل بیت(علیه السلام) و امام عصر(عج) یا شیعیان حقیقیاند) وعده داده است که آنها را در زمین خلیفه قرار دهد، چنانکه کسانی را که قبل از آنان بودند خلیفه قرار داد و دین آنها را که برایشان پسندیده است استقرار دهد و از پی ترس آنها، ترس آنها را تبدیل به امنیت گرداند. آنها مرا عبادت میکنند و نسبت به من هیچ شرکی نمیورزند و کسی که بعد از تحقّق آن نوید و یا بعد از بیان آن وعده، کفران نعمت کند و به وسیله کفر یا نفاق یا سایر معاصی مهلکه، شکر خدا نگزارد او واقعاً خارج از زیّ عبودیت است و فاسق. شیعهای که این همه افتخار دارد و خداوند این همه به او عنایت فرموده است اگر معصیت کند واقعاً فاسق است، یعنی او باید با عقاید عقلانی- وحیانی و اخلاق حسنه و اعمال درست و صحیح خود، زمینه ظهور را هر چه سریعتر فراهم سازد.
عیاشی به سند خود از علی بن الحسین(علیه السلام) روایت کرده است که آن حضرت آن آیه را تلاوت نموده فرمود: به خدا قسم شیعیان ما اهلالبیتاند (البته اهلالبیت بودن شیعه، ظل و فرع اهلالبیت پیامبر(صلی الله علیه و آله) است) که خداوند آن وعده را در مورد آنان، به دست مردی از ما، یعنی مهدیِ این امت(عج) به فعلیت خواهد رساند. چنانکه پیامبر(صلی الله علیه و آله) فرموده است: کل تقی و نقی آلی(4)هر شخص باتقوا و نیکویی آل من است.
گفتنی است: دلیل اینکه پیامبر(صلی الله علیه و آله) در روایات متعدد اسم مبارک آن حضرت را صریحاً نام نبرده است شاید به خاطر آن بوده است که دشمن در غیبت صغری به او دسترسی پیدا نکند، چنانکه امام زمان(عج) در توقیعی فرموده است: مَن سمّانی فی مجمع الناس فعلیه لعنةالله(1)و شاید اکنون نام بردن آن حضرت بلااشکال باشد مگر اینکه تعبداً باید نام او را نبریم. و الله احکم و اعلم بالثواب و الوفاق و کیفیة الحال و حقیقة المآل.
قرآن در جای دیگر بعد از اشاره به داستان فرعون که مردم را به استضعاف کشانده بود میفرماید: “وَ نُرِیدُ أَن نَّمُنَّ عَلَی الَّذِینَ اسْتُضْعِفُوا فِی الْأَرْضِ وَ نَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَ نَجْعَلَهُمُ الْوَارِثِینَ.”(2)این آیه هر چند در مورد بنی اسرائیل و به قدرت رسیدن آنان بعد از رهائی از چنگال فرعون است ولی تعبیر «وَ نُرِیدُ...» اشاره به یک اراده مستمر الهی دارد و از این روی در بسیاری از روایات، بر ظهور حضرت مهدی(عج) تطبیق شده است.(3)
یکی از کنیههای حضرت مهدی(عج)،«ابا صالح» است. آن نه به معنای این است که آن حضرت فرزندی به نام«صالح» داشته باشد، زیرا آنچه از منابع معتبر به دست میآید این است که کیفیت زندگی و مأوا و مسکن او و... همانند خودش برای ما پنهان است؛
زیرا دانستن محل زندگی او خلاف حکمت غَیبت است و خطری بزرگ برای وجود نازنین وی است. امام صادق میفرماید: او میان مردم تردد میکند و در بازار آنها راه میرود و در فرش آنان قدم میگذارد ولی مردم او را نمیشناسند تا اینکه خداوند به او اذن معرفی خود به آنان را بدهد(4).
یکی از نواب چهارگانه امام گوید: صاحب الزمان(محیط به عصر، خصوصاً عصر ظهور) همه ساله در موسم حج حضور مییابد(5)(نه
اینکه ظهور نماید) و نیز حتی در مسجد کوفه و سهله و کربلا و نجف و... و بنا به نظر بعضی او همچون خضر و عیسی ازدواج هم نکرده است، برای اینکه با حکمت غیبت منافات دارد. او مهم را فدای اهم نموده است.
گاهی کلمات«اب و ام» در کنیهها به معنای«صاحب و مالک و کنه و اساس و بنیان و منبع میباشد، نه به معنای پدر و مادر، مانند ابوالفضل و ابوتراب و امّ القری و ام الفَساد و...
از امام باقر(علیه السلام) روایت شده است که فرموده است:«إذا ضللتَ عن الطریق فنادِ یا صالح أو یا أبا صالحِ(المهدیَ) أرشدونا الی الطریق یرحمْکم اللهُ(1)وقتی از راه(چه در دشت و صحرا و چه درخصوص اندیشه و اخلاق و عمل در عصر غیبت) منحرف شده و جاده را گم نمودی،«صالح» یا«ابا صالح» را صدا بزن و بگو: ای صالح یا ای اباصالح(ما را دریابید و راه را) به ما نشان دهید،(آن وقت) خداوند شما را مورد رحمت خود قرار میدهد.
افزون بر آن، در نامه معروف آن حضرت، که در سال 410 ق به شیخ مفید ارسال داشته است، آمده است:«ما به همه اخبار شما آگاهیم و هرگز احوال و غم و شادی شما بر ما پنهان و پوشیده نیست»، بنابراین چقدر زیباست که انسان در مشکلات مادی و معنوی بگوید:«یا صاحب الزمان أدرکنی» و«یا فارس الحجاز(ای سوار کار حجاز) و یا ابا صالحِ المهدیَ أِغثنی أو أدرکنی(2)»، چون او واسطهی فیض میان خالق و خلق است.
یکی از القاب آن حضرت«قائم آل محمد» است. قائم از القاب مشهور آن حضرت است و شیعیان با شنیدن آن، به احترام او و برای اعلام و اعلان آمادگی، قیام میکنند. یونس بن عبدالرحمن از امام کاظم(علیه السلام) پرسید: آیا شما همان قائم هستی؟ امام فرمود: آری، اما قائم به حقی که زمین را از دشمنان خدا پاک میکند پنجمین فرزند از اولاد من است(3).
در حقیقت آن، قیام به لسان و زبان و عمل صالح دارد و این، قیام با شمشیر توأم با تدبیر.
و عبدالعظیم حسنی به امام جواد(علیه السلام) عرضه داشت: من امیدوارم که تو همان قائم از اهل بیت باشی که زمین را پر از عدل و قسط میکند، همانگونه که پر از ظلم و جور شده است. آن حضرت در پاسخ فرمود: هریک از ما(امامان) قائم به امر خدا و هدایتکننده به سوی دین خدا میباشد، اما آن قائمی که خداوند به وسیله او زمین را از اهل کفر پاک میگرداند همان است که ولادتش بر مردم مخفی شده است و از نظرها غایب(4).
امام صادق(علیه السلام) از پیامبر(صلی الله علیه و آله) نقل نموده است که:«قائم ما هرگاه خروج(و ظهور) کند، 313 نفر
به عدد رزمندگان غزوه بدر گرد او جمع میشوند. امام باقر میفرماید: سوگند به خدا، سیصد و اندی نفر بدون وعده پیشین گرد(امام عصر) میآیند که در میان آنها پنجاه زن وجود دارد(1).(روی
این حساب هنوز آن تعداد یافت نشده است تا حضرتش با آنها قیام و خروج و ظهور آشکار و بروز نماید)، پس زمانی که ظهور او فرا میرسد، شمشیر که در غلاف و در مقابلش قرار دارد، فریاد برمیآورد: قُم یا ولی الله فاقتل اعداء الله»(2).
و امام باقر(علیه السلام) میفرماید: وقتی امام حسین(علیه السلام) به شهادت رسید، ملائکه در حال ضجه و گریه به خداوند گفتند: چرا سکوت میکنی؟ و داد مظلوم نمیستانی؟ ندا رسید: از آنان، به وسیله این قائم(حضرت مهدی)، انتقام میگیرم(3).
او قائم بامرالله و به قسط و به حق است.
در احادیث رسول اکرم و ائمه، القاب متعددی دیگر برای امام مهدی ذکر شده است که در این میان به القابی مانند المنتظر، المهدی، الحجه، المنصور، الخلف الصالح، صاحب الزمان، بقیت الله و... میتوان اشاره نمود.
علائم ظهور دو دسته است: یکی مشروط و غیرحتمی و دیگری غیرمشروط و حتمی. جز نشانههایی که صراحتاً در احادیث به حتمی بودن آنها اشاره شده است، بقیه نشانههای ظهور همگی از امور موقوفه و غیرحتمی به شمار میروند و در آنها ممکن است بَداء حاصل شود، یعنی بنابر مشیت و اراده الهی ممکن است تغییر و تبدیل و یا تقدم و تأخر پیدا نماید.
بداء به این معناست که خداوند بنابر مصلحتی، مسئلهای را از زبان پیامبر یا ولیای از اولیای خویش به گونهای تبیین مینماید و سپس در مقام عمل و ظهور و بروز، غیر آن را نشان دهد. بنابر سخن پیامبر، مثل زیاد قرآن خواندن و کم عمل نمودن و کشتار زیاد میان مردم و ظاهر شدن منکر در بین آنها و...(4)
و طبق بیان حضرت علی، مانند ربا خوردن و رشوه گرفتن و محکم ساختن ساختمانها و زنان را طرف مشورت قرار دادن در کارهای اجتماعی و شخصی و...، از جمله نشانههای ظهور غیرقطعی و حتمیاند(5).
و باز در این خصوص امام صادق میفرماید: ... وقتی دیدی بدکار را ستایش کنند و او شاد و شارژ شود... و وقتی دیدی خانه کعبه تعطیل شده و به تعطیلی آن، دستور داده میشود و حلال، حرام و حرام، حلال میشود... و آن زمان که دیدی سوگندهای دروغ به خدا بسیار گردد ... و هنگامی که نگریستی مردم نماز را سبک میشمارند... و آن زمان که دیدی در مکه و مدینه کارهایی میکنند که خدا دوست ندارد... و وقتی دیدی قدرتمندان غذای عمومی مردم را احتکار میکنند و چشم و هم چشمی میشود، آن زمان، زمان آخر الزمان است(1). و باز بنابر سخن پیامبر از جمله آنها آرزوی کمیِ فرزند داشتن و مرگ ناگهانی و... است(2).
بعضی از ذکور و اُناث، مثل تعداد زیادی از غربیها وعده قلیلی از شرقیها به لواط و مساحقه و همجنسبازی با حیوانات روی آوردهاند که بسیار مسئله دردناک و تکاندهنده و از عمده علائم آخرالزمان والعصر است. امام باقر میفرماید: آنگاه که مردان به زنان تشبه کنند و زنان به مردان و مردان به مردان اکتفا کنند و زنان به زنان، زمان خروج قائم آل محمد است(3).
یکی از مشکلات عصر ما، که شاید از علائم ظهور باشد تحریف است. اگر بعضی نتوانستند در قرآن تحریف لفظی ایجاد کنند تحریف معنوی به وجود آوردهاند. تحریف و تغییر و تبدیل، به گیاهان و حیوانات و حتی انسانها نیز سرایت نموده است، مثل بعضی از جوانان که بینی سالم و فابریکی خود را برای زیبایی تغییر میدهند و منحرف میکنند.
تحریف تا آنجا پیش رفته است که جنسیت را در مردم هم نشانه گرفته است. برای نمونه مذکری، مؤنث و مؤنثی مذکر میشود.
البته این مسئله مقبول و معقول نیست، زیرا آن، ناشی از مرض روانی و بیکاری و تقلید از غرب و بیشتر مربوط به پولدارها و شهوترانها و تحول و تنوع گراهاست، هر چند بعضی از مراجع نظیر امام خمینی به حلیّت اصل تغییر جنسیت فتوا بدهند(4).
قطعیترین نشانه ظهور به سلامت روان برمیگردد. شیخ طوسی مهمترین و روشنترین علامت را، قصد خوب و نیت خالص مردم دانسته است. وقتی حضرت حق، صدق و ثبات نیت ناب مردم را در یاری نمودن به امام دانست، فرج آن حضرت را نزدیک و محقق میسازد(5).
و اما آنچه در روایات دربارهی علائم حتمی ظهور آمده است از این قرارند(1):
صیحهی آسمانی. امام صادق در توضیح آن میفرماید: اول امام عصر، صدا میزند که حق با علی و شیعیان اوست. این صدا را غرب و شرق میشنوند و در آخر روز شیطان فریاد میزند که حق با عثمان است.
خروج سفیانی در ماه رجب. وی با یک حمله پنج ایالت را میگیرد. او به دین مسیح رومی و دارای صلیبی در گردن است. بقای او در مدت نه ماه است که بعد از او امام زمان ظاهر میشود.
ورود خراسانیها. آنها صاحب پرچمهای سیاه یا«رایات السود»، اند که از آنجا به کوفه برای بیعت با ولی الله الاعظم وارد میشوند.
خروج یمانی از یمن است که به حق دعوت میکند.
فرو رفتن زمین در صحرای بَیداء(زمین هموار و نرم بین مکه و مدینه که به مکه نزدیک است)(2).
کشته شدن نفس زکیه که پانزده روز بعد از آن، امام زمان قیام میکند.
کسوف آفتاب در نیمهی ماه رمضان و خسوف ماه در آخِر آن.
طلوع خورشید از مغرب.
جنگ میان مکه و مدینه.
شکاف برداشتن نهر فرات و فرو ریختن سمت غربی مسجد دمشق و خراب شدن دیوار عقب مسجد کوفه.
حضرت قائم روز شنبه، روز عاشوار، میان رکن و مقام ایستاده است که در مقابلش جبرئیل صدا میزند: بیعت از آن خداست، پس زمین را پر از عدل میکند.
فرود آمدن حضرت مسیح(علیه السلام). پیامبر(صلی الله علیه و آله) در این خصوص میفرماید: فیلتفت المهدیُّ و قد نزل عیسی...؛ مهدی(عج) متوجه میشود که عیسی(علیه السلام) در قدس در نزدیکی مناره سفید فرود آمده است...، پس مهدی میگوید: جلو بایست و با مردم نماز بخوان، سپس عیسی میگوید: نماز(جماعت) برای تو اقامه شده است. پس عیسی پشت سر او نماز میخواند و با او بیعت میکند و میگوید: من به عنوان وزیر برانگیخته شدهام، نه به عنوان امیر(و امام)(3). از عبارت«قد
نزل عیسی...» فهمیده میشود که آن حضرت، نزول دارد، نه رجعت.
برخی نوشتهاند: نشانههای حتمی آنهاییاند که یا متصل به ظهور با فاصله پانزده روز یا چند ماهاند و یا متصل به ظهور نیستند و بعضی از آنها از این قرارند: خروج دجال، ندای آسمانی، خروج سفیانی از وادی یابس، فرو رفتن لشکر سفیانی در بیداء، قتل نفس زکیه بین رکن و مقام، خروج سید حسنی از دیلم و قزوین، کسوف آفتاب در نیمه ماه رمضان و خسوف ماه در پایان آن، سه ندا در ماه رجب، خروج یمانی از یمن، انقراض بنی عباس، جاری شدن نهری از فرات به غَری(یکی از نامهای شهر نجف) و ظاهر شدن قحطی شدید(1).
طبق برخی از روایات، در سطح منطقه، از جمله مقدمات انقلاب حضرت مهدی(عج)، پیروزی انقلاب ایران و یمن به شمار آمده است که پیروزی مردم یمن کمتر از یک سال قبل از ظهور امام زمان خواهد بود(2).
شیخ طوسی گوید: بعد از تحقق علائم مذکور، قیام امام حتمی است و آیات قرآن هم در این باب زیاد است(3)که از جمله آنهاآیه«وَعَدَ اللَّهُ الَّذِینَ آمَنُوا مِنکُمْ...»(4)
و«اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ یُحْیِی الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا»(5)
و«أَیْنَ مَا تَکُونُواْ یَأْتِ بِکُمُ اللّهُ»(6).
امام صادق میفرماید: کذب الوقّاتون و هلک المستعجلون و نجا المسلِّمون؛ وقتْ تعیینکنندگان برای ظهور، دروغ گفتند و شتابکنندگان در آن، هلاک شدند و تنها تسلیمشوندگان به امر خدا و رسول و امام، نجات میآیند(7).
واژه دجال، صیغه مبالغه و به معنای کسی یا چیزی که بسیار مردم را به اشتباه بیندازد و فریب دهد(8).
دجال در روایات اهل سنت مثل صحاح سته بیشتر آمده تا در کتب معتبر شیعه مانند«بحار الانوار» مجلسی و«کمال الدین و تمام النعمه» شیخ صدوق. تکیه و تأکید شیعه، بیشتر بر سفیانی است که بیان شد، نه بر دجال که بیان میشود.
اهل سنت میگویند: هیچ پیامبری نبوده مگر اینکه مردم و امت خود از دجال ترسانده است. آنها از پیامبر نقل میکنند که قیامت تحقق نمیپذیرد مگر اینکه حدود سی نفر دجال قیام کرده، خود را پیامبر و یا خدا معرفی نماید و عجیب این است که بسیاری به آن خدای معیوب و علیل و مریضِ چشم خراب ایمان میآورند، زیرا حضرت علی(علیه السلام) دربارهی او فرموده است: عینه الیمنی ممسوحة و الاُخری فی جبهته تضییء کانها کوکب الصبح(1)چشم راستش پاک و محو شده است و چشم دیگر او در پیشانی اوست که مثل کوکب و ستاره بزرگ صبح میدرخشد.
بهطور کلی اهل سنت چیزی به عنوان علائم الظهور و نشانههای قبل از ظهور امام زمان، جز رایات السود، ندارند. آنها به اشراط الساعه،(فَقَدْ جَاء أَشْرَاطُهَا)(2)،
یعنی نشانههای قبل از قیامت، مثل خروج دجال اعتقاد دارند.
محققین شیعه دجال را بیشتر نماد و نمود و سمبل و علامت و رمز تزویر و حقه و خدعه و دروغ و نیرنگ به شمار آوردهاند که در طول تاریخ جریان داشته است، نه اینکه آن را بر فرد و شخص عینی و خارجی تطبیق نمایند.
بنابر نظر بعضی از اندیشمندان دجال هیچ ربطی به مهدویت ندارد، زیرا بعضی از روایات قاتل او را حضرت مهدی و برخی حضرت عیسی معرفی میکنند(3).
یکی از نویسندگان درباره دجال که «آیا واقعیت است یا افسانه؟»، پس از طرح احادیثی از شیعه و اهل سنت نتیجه میگیرد که دجال نام و صفت شخص خاصی نبوده و دارای وجودی نمادین است. وی سپس با تطبیق خصوصیات و صفات دجال بر جامعه امریکا، این کشور را مصداق آن معرفی مینماید که با استفاده از انواع رسانههای تبلیغی، صدایش را به گوش شیاطین شرق و غرب میرساند و آنان را اغوا کرده، به دنبال خود میکشاند(4).
زیرا روایتی از پیامبر وارد شده است که دجال چهارپایی دارد که طول مابین دو گوشش یک
میل و فرسخ است و در روایت دیگر آمده است او از قریه یهودیه اصفهان خروج میکند(1)،
درحالی که با او بهشت و جهنمی و کوهی از نان همراه است و بحر و دریایی از آب با خود حمل میکند(یخرج معه جنة و نار و جبل من خبز و بحر من ماء). این تعبیرات نشاندهنده این است که دجال بر فرد انسانی حمل و تطبیق نمیشود.
یا تعبیری که امیرالمؤمنین دارد که«تحته حمار... خطوة حمار میل(2)، یعنی تحت و ذیل او الاغی است... که قدمی که برمیدارد یک فرسخ است. یا در مورد سرعت آن چهارپا روایتی وجود دارد که با سرعت خورشید برابر است(3).
الدجال لایُبقی سهلاً من الارض إلا وطئه إلا مکة و المدینة(4)دجال تمام سرزمینهای سهل و هموار زمین را جز مکه و مدینه قدم میگذارد و عبور و طی مینماید. و روایت شده است که خروجش بعد از ظهور حضرت مهدی(عج) است(5).
دهخدا ذیل«خردجال» گوید: خر متعلق به دجال است. معروف است چون دجال ظهور کند خری که بر آن سوار است خواص عجیبی دارد که از آن جمله است پشکل آن، چه مردمان ابتداء آن پشکل را نقل و نبات میانگارند ولی چون آن را به کار میبرند میفهمند آن پشکل است، یعنی سرگینش به چشم، مشک مینماید و به حلق، پشک میرسد و دیگر آنکه به هر موی آن طبل آویخته است. بودن این خر باعث میشود که ازدحام و هنگامهی عجیبی در عقب آن خر و دجال راه افتد. بعید نیست با این اوصاف مبایل از مصادیق بارز خردجال باشد.
گفتنی است: نه دجال قابل تطبیق بر داعشیهاست، چراکه او فریبکار است، نه خونریز و آنها قتال و تروریستاند و نه سفیانی قابل تطبیق برآنها، زیرا طبق بعضی مستندات پس از نه ماه خونریزی او، امام زمان ظهور خواهد نمود، درحالی که داعشیها پس از چندین سال، شکست مفتضحانهای را متحمل شدند و امام عصر نیز ظهور ننمود و چهبسا آنها سبب تأخیر ظهور شوند.
داعشیها حق ندارند با ادعای مهدویت، قتل و غارت خود را مشروعیت ببخشند و رهبران خود را مهدی موعود معرفی نمایند.
در قرآن آمده است: یَا أَهْلَ الْکِتَابِ قَدْ جَاءکُمْ رَسُولُنَا یُبَیِّنُ لَکُمْ عَلَی فَتْرَةٍ مِّنَ الرُّسُلِ أَن تَقُولُواْ مَا جَاءنَا مِن بَشِیرٍ وَلاَ نَذِیرٍ فَقَدْ جَاءکُم بَشِیرٌ وَنَذِیرٌ...(1)
ای اهل کتاب! رسول ما، پس از فترت و تقلیل و کاهش رسولان، به سوی شما آمد، درحالی که حقایق را برای شما بیان میکند، تا مبادا(روز قیامت) بگویید:«نه بشارتدهندهای به سراغ ما آمد و نه بیمدهندهای».(هماکنون پیامبر) بشارتدهنده و بیمدهنده به سوی شما آمده است و خداوند بر هر چیز تواناست.
از آیه به دست میآید که فتور و سستی و کاهش در ارسال رسل و وحی و فاصلهای نسبی، در حدود 500 سال از زمان حضرت مسیح تا عصر حضرت رسول اتفاق افتاده است(2).
به نظر علامه طباطبائی معنای فترت این است که مدتی نبیِ صاحب شریعت و کتاب مبعوث نشده است، نه اینکه هیچ پیامبری در فاصله زمانی حضرات عیسی و محمد نیامده باشد(3)،
لذا فاصله زمانی نسبت به مردم است، نه اینکه آن، مطلق باشد.
شیخ صدوق گوید: معنای فترت این است که نبی و وصیِ ظاهر و مشهور نباشد، در حالی که میان نبی ما(صلی الله علیه و آله) و عیسی(علیه السلام)، انبیا و ائمهای پنهان و خائف و دارای ترس بودهاند(4)
که از جمله آنها دو تن از حواریوناند که حضرت عیسی آنها را برای مبارزه با بتپرستی به شهر انطاکیه، از قدیمیترین شهرهای شام، فرستاد و بعد شمعون صفا را به دنبال آنها گسیل داشت، سپس حبیب نجار به کمک آنها شتافت(5)
و از جمله آنها خالدبن سنان عبسی(6)، آخرین حجت الهی، پیش از بعثت، بوده است که پیامبر با دختر او ملاقات نموده است و کسی قادر نیست او را انکار نماید.
علاوه بر آنها پیامبران دیگری در آن دوران وجود داشتند که بعضی از آنها عبارتند از: یحیی بن زکریا و حضرت سلیمان و ارمیا و یونس و جرجیس یا همان جبرئیل و همینطور پیامبران متعدد دیگری بودند که توسط شاهان به قتل رسیدند، از جمله کیخسرو، پادشاه مجوسیان، سیصد
پیغمبر را به شهادت رساند(1).
بنابراین از آنرو که در فاصله میان موسی و عیسی(علیه السلام) رسولان زیادی وجود داشتند، اما در میان حضرت مسیح و پیامبر اسلام رسولان زیادی نیامدند، این دوران، به دوران فترت(روی کلمه فترت باید دقت نمود) معروف است. بر این اساس فترت، که به معنای سستی و کاهش است، نسبی و مقایسهای است، نه مطلق و سبب اصلیش مردماند، زیرا حضرت علی میفرماید: ارسله علی حین فترة من الرسل و طول هَجعةٍ من الامم و انتقاضٍ من المبرم...(2)خداوند پیامبرش را در موقع فترت رسولان و رفتن فرق مختلف به خواب غفلت و شکستن پایههای محکم(دین توسط آنها) فرستاد.
در تأیید دوام حجت و عصمت و نبوت و امامت، علی(علیه السلام) میفرماید: لا تخلو الارضُ من قائمٍ لله بحجة: إما ظاهراً مشهوراً و اما خائفاً مغموراً، لئلّا تُبطَلَ حججُ الله و بیّناتُه(3)زمین خالی نمیماند از کسی که به حجت(حجت، معصوم است خواه صاحب کتاب و شریعت باشد یا نباشد) و دلیل، دین خدا را برپا دارد. و او یا آشکار و مشهور است(مانند یازده امام) و یا ترسان و پنهان(مانند امام زمان). این همان ترجمان آیه قرآن است که میفرماید: وَلِکُلِّ قَوْمٍ هَادٍ(4).
شیخ صدوق گوید: روایات دلالت دارند که از آدم تا قیامت زمین از حجت خدا خالی نیست(5).
امام صادق(علیه السلام)، دوران غیبت امام عصر(عج) را نیز دوران«فترت ائمه» نامیده میفرماید: الذی یملؤها عدلاً کما ملئت جوراً لَعَلی فترة من الائمة یأتی کما أن رسول الله(صلی الله علیه و آله) بُعث علی فترة(6)همان کس که زمین را پر از عدل مینماید، چنانکه پر از ظلم شده است، پس دوره فترت امان خواهد آمد، همانگونه که پیامبر خدا نیز پس از دوره فترت برانگیخته شد.
روایتی درخصوص غیبت صالحِ پیامبر از آن حضرت نقل شده است که میفرماید: الله اعدلُ من أن یترک الارضَ بلا عالم یدل علی الله عزوجل و لقد مکث القوم...(7)
خدا عادلتر از آن است که زمین را بدون عالم(حجت و معصوم) واگذارد، آن عالمی که مردم
1) - احتجاج، احمد طبرسی، 2/236.
2) - نهجالبلاغه فیضالاسلام، خطبه 157 و نک: خطبه133.
3) - نهجالبلاغه فیضالاسلام، حکمت 139.
4) - رعد، 7.
5) - اکمال الدین و تمام النعمة، 1/212.
6) - نعمانی، الغیبة، ص 186، ح 38 و بحارالانوار، 51/39، ح 18.
7) - شیخ صدوق، کمال الدین و تمام النعمه، 1/137، 3. باب ذکر غیبة صالح النبی ع.
را به حضرت حق رهبری مینماید. آن قوم بعد از خروج صالح، تنها هفت روز (قبل از او) در حال فترت (بلاتکلیفی) به سر بردند که امامی را نمیشناختند، ولی آنها به همان دین خدای تعالی که در دستشان بود عمل میکردند و با هم متحد بودند و چون صالح ظاهر شد دور او جمع شدند و همانا مَثَل قائم(آل محمد)، مَثَل صالح است.
در برخی از روایات، دوران فاصله میان از دنیا رفتن هریک از امامان تا ثابت شدن امامتِ امام پس از او، دوران فترت نامیده شده است(1)
که این، درست، فترت نسبی را (که مربوط به خود مردم است) تأیید مینماید.
به این ترتیب آنها که در ترجمه، فترت را به معنای خلأ و نبود و تهی بودن هر عصری و نسلی، از انبیا و رسل، معنا میکنند از فهم بلاغت کلمهی مذکور در آیهی مورد بحث به دور ماندهاند. این اعجاز قرآن است که با انتخاب یک کلمه مناسب، شبهات مربوطه را رفع و دفع مینماید.
1) - نُعمانی، الغیبة، ص 158، ح 2 و بحارالانوار، 52/132، ح 37.
از لحاظ لغوی، رجعت از رجوع و رَجْع و به معنای عَود و برگشتِ بعد از رفتن است. به عبارت دقیقتر رجعت مصدر مرة به معنای یک بار بازگشتن و باز گردانیدن است و آن از قول خداوند ناشی میشود که میفرماید:”إِنَّهُ عَلَی رَجْعِهِ لَقَادِرٌ.”(1)منظور اینکه او قادر بر ارجاع میت و مرده به حیاتِ بعد از موت و مرگ او است.
در اصطلاح متکلمان شیعه، رجعت، عود بدن انسان همراه با روح او، به دنیا بعد از مرگ او و بعد از ظهور قائم منتظَر(عج) است. به بیان دیگر رجعت عبارت است از بازگشت برخی از مردگان به دنیا، هنگام ظهور حضرت مهدی(عج)، به همان صورتی که در دنیا بودهاند(2).
به این معنا که اجمالاً خداوند سبحان ارواح بعضی از مخلَصین را به ابدانشان بر میگرداند تا به فیض و شادی نصرت آن حضرت برسند. و همچنین است ارجاع کفار خالص به دنیا تا قدرت اسلام را مشاهده نمایند و سرافکنده و شرمسار و معذب شوند. افزون بر آن رجوع، رجوع نبی اعظم(صلی الله علیه و آله) و اهل بَیت طاهرین او بعد از وفات مولای ما (یا همزمان با او)، امام صاحب الزمان(عج) است.(3)
شیعیان هرچند در اصل وقوع رجعت، با هم توافق کامل دارند، اما در تعیین مصداق آن، اختلاف رأی و نظر دارند. گروه اندکی از شیعیان متقدم، رجعت را بازگشت دولت و قدرت آل محمد(علیه السلام) تعیین نمودهاند، نه رجوع و بازگشت اعیان و اشخاص ائمه(علیه السلام)، ولی عقیده رایج آنها این است که خداوند متعال در موقع ظهور امام مهدی(عج)، گروهی از شیعیان آن حضرت که قبلاً از دنیا رفتهاند را، به دنیا بازگرداند تا به ثواب مساعدت و یاری وی و مشاهده دولت آن حضرت
واصل گردند و شاد و مسرور شوند و به تکامل و تعالی بیشتری برسند و همچنین گروهی از دشمنان آن حضرت مثل کفار و منافقان به دنیا بازگردانده شوند تا از آنها انتقام گرفته شود و به کیفر پارهای از اعمال ننگین خویش در دنیا برسند(1).
ثبوت رجعت از جمله عقاید است که ایمان به آن متوقف و متکی بر ادله سمعی از کتاب و سنت است و آن، از ضروریاتِ نزد شیعه است، نه از ضروریاتِ نزد فِرَق نوظهورِ بعد از موت نبی(صلی الله علیه و آله)؛ یعنی اهل سنت. اجمالاً منکر آن، خارج از ربقه و ریسمان ایمان و تشیع است.
گویی آنها قرآن نمیخوانند و وقتی هم بخوانند نمیفهمند؛ زیرا بر قلوب آنها قفل زده شده است. آنها فراموش کردهاند که اول کسی که از رجعت سخن به میان آورد، عمر، خلیفه دوم بود که وقتی از غرفهای که پیامبر(صلی الله علیه و آله) در آن از دار دنیا رفته بود و بر او جامه کشیده بودند خارج گشت گفت: پیامبر(صلی الله علیه و آله) نمرده است. او به سوی پروردگارش رفته است، چنانکه موسی بن عمران به سوی پروردگارش رفت، لذا از قوم خود چهل شبانهروز غایب گشت، سپس بعد از اینکه گفته شد مرده است برگشت. به خدا قسم رسول خدا حتماً بر میگردد، پس دستان رجال و پاهای آنها را که گُمان میکنند رسول خدا مرده است قطع میکنم.(2)
وقتی ابوحنیفه به مؤمن طاق که از خواص امام جعفر صادق(علیه السلام) بود گفت: اگر رجعت حق است مبلغی اشرفی به من قرض بده تا در آن زمان به تو رد نمایم. او گفت: ضمانت بده که به صورت خوک نباشی تا من تو را شناخته آن را از تو بگیرم. مقصود ابوحنیفه از آن سخن استهزا و سُخریه بود ولی خدا او را استهزا میکند.(3)
علامه طباطبائی در این خصوص میفرماید: روایات در خصوص رجعت، در یک معنای مشترکاند و آن اینکه سیر نظام دنیوی متوجه روزی است که در آن، آیات خدا به طور کامل ظاهر میشود، پس در آن روز خدای سبحان معصیت نمیشود، بلکه خالصانه عبادت میشود و هوای نفس و اغوای شیطان وجود ندارد(منظور اینکه فضا، فضای الهی است و این منافات با ارتکاب فردی و در خلوت ندارد).
در آن روز بعضی از اموات از جمله اولیاءالله و اعداءالله به دنیا بر میگردند و حق از باطل جدا میشود و این رجعت از مراتب رجعت روز قیامت است، هر چند ظهورش دون و پائینتر از ظهور قیامت است، چرا که در روز رجعت اجمالاً امکان شرّ و فساد وجود دارد، در حالیکه روز قیامت اینگونه نیست.(1)
به این ترتیب جواز رجعت در مورد غیر معصومین عقلانی است و اما رجعت ائمه(علیه السلام) نیز از جمله اموری است که دلیل عقلی بر وجوب آن، دلالت میکند و آن اینکه زمین از حضرت حجت(عج)، بعد از فرض عدم تجاوز از تعداد دوزاده امام، خالی است، زیرا او نیز شهید میشود، چون امام حسن(علیه السلام) میفرماید: ما منا إلا مقتول او مسموم(2)ما فقط کشته میشویم و یا مسموم، لذا باید ائمه(علیه السلام) برگردند تا طبق لطف حضرت حق تعالی زمین از معصوم خالی نباشد.
ماحصل نوشتار این است که رجعت هم دلیل سمعی دارد، چنانکه امام صادق(علیه السلام) میفرماید:«من لم یقل برجعتنا فلیس منا»؛(3)
کسی که قائل به رجعت ما نیست، از ما (پیروان شیعه) نیست و قال ایضا: «لیس منا من لم یؤمن بکرّتنا و لم یستحلّ مُتعتَنا»(4)
کسی که به رجعت ما ایمان نیاورد و متعه و ازدواج موقتی را (که ما طبق دستور قرآن کریم(5)حلال دانستهایم) حلال نداند از ما نیست و هم دلیل عقلی دارد که بیانش گذشت.
ماحصل اینکه شیعه، برخلاف اهل سنت، معتقد است به اینکه رجعت، معاد اصغر و آن هم برای گروهی محدود است و آن از مراتب یا مقدمات معاد اکبر و آن هم تنها برای مردم است.
رجعت بیشتر با معاد جسمانی همخوانی دارد و آن یکی از «ایام الله» است. امام محمد باقر(علیه السلام) فرموده است: ایام الله سه یوم و روز است: روزی که قائم آل محمد قیام کند و روزی که کرّت و رجعت رخ مینماید و روز قیامت.(6)
اساساً رجعت منحصر برای سه گروه و صنف از مردم است: گروه اول رجعت برای مؤمنان محض و خالص است که بعضی از آنها در عهد مولای ما، قائم مهدی رجعت میکنند و برخی از
آنها با پیامبر(صلی الله علیه و آله) و اهل بیت(علیه السلام) او، بعد از وفات امام عصر(عج)(مرگ طبیعی آن حضرت طبق نظر شیخ مفید است(1)،
نه شیخ صدوق(2)) و گروه دوم رجعت کفار محض و معاند و مقصر- نه قاصر- است و گروه سوم رجعت اصحاب قصاص است.(3)
منظور کسانیاند که قصاص به آنها تعلق دارد، چه قاتل باشند و چه مقتول. آن وقت مقتول، قاتل را قصاص میکند. طبرسی گوید: در عصر ظهور مؤمنان محـض و ستـمگران خالـص (کافر) زنـده میشوند، در نتیجه مؤمن از کافر انتقام میگیرد.(4)
عدهای رجعت را مانند تناسخ میدانند(5)که صحیح نیست، زیرا رجعت بازگشت روح به بدن اولی آن است، ولی در تناسخ روح پس از نوعی از تکامل، بازگشت به بدن دیگری دارد که خود، روح دارد، در نتیجه یک بدن دو روح پیدا میکند و آن، وحدت کثیر و کثرت واحد است و اگر آن بدن، نفس نداشته باشد، نفس و روحی که به تجرد و فعلیت رسیده است محال است به بدن دیگری که مادی و بالقوه است تعلق گیرد. اساساً حرکت در نظام عالم از قوه به فعل است، نه از فعل به قوه و به یک حالت قهقرایی و واپسگرایی و ارتجاعی.
از صریحترین دلایل سمعی در مورد رجعت، کلام خداوند است که میفرماید:”وَ إِذَا وَقَعَ الْقَوْلُ عَلَیْهِمْ أَخْرَجْنَا لَهُمْ دَابَّةً مِّنَ الْأَرْضِ تُکَلِّمُهُمْ أَنَّ النَّاسَ کَانُوا بِآیَاتِنَا لَا یُوقِنُونَ * وَ یَوْمَ نَحْشُرُ مِن کُلِّ أُمَّةٍ فَوْجًا مِّمَّن یُکَذِّبُ بِآیَاتِنَا”(6)چون عذاب برای مشرکین و کفار (در آستانه رستاخیز) واجب شود، برای آنان جنبندهای (که منظور از جنبده علی(علیه السلام) است که در زمان قیام قائم آل محمد رجعت میکند) از زمین بیرون آوریم تا با آنها تکلم کند که مردم به آیات ما، که همان نشانههای وجود و صفات خداوند است یقین نمیکردند و ایمان نمیآوردند و در آن روز از هر قومی، دستهای را که آیات ما را تکذیب میکنند، محشور میکنیم.
چون مشرکین و کفار ایمان به آیات خدا و پیامبر و معاد نمیآوردند و استعدادشان در این
خصوص به کلی باطل گشته بود، در این هنگام وقت آن میرسد که امور خارقالعاده، که خداوند وعده داده است که از جمله آنها رجعت است، تحقق پیدا کند و آن امور خارقالعاده به آنها نشان داده شود تا جبراً ایمان بیاورند (لذا توبه آنها مقبول نمیافتد) و شخصی نیز به آنان بگوید: چرا قبلاً ایمان نمیآوردید، پس اکنون باید اعتراف کنید که در اشتباه بودید(1)و مؤمنین نیز در این روز خوشحال میشوند از اینکه به ندای اسلام پاسخ مثبـت داده بودند و اکـنون سعادتمندند.
بعد از ظهور مهدی(عج) و در آستانه رستاخیز گروهی از مؤمنان خالص و کفار و منافقان و طاغیان بسیار شرور به این جهان باز میگردند. گروه اول که در مسیر معنوی با موانعی، در زندگی خود روبرو شدهاند و تکامل آنها ناتمام مانده است، با بازگشت به دنیا به سیر تکاملی خود ادامه میدهند و شاهد حکومت جهانی حق و عدل خواهند بود و در تشکیل و استفاده از برکات آن حکومـت سهیم میشوند.
گروه دوم علاوه بر کیفر اخروی، در این جهان مجازاتهایی مانند مجازاتهای اقوام سرکش گذشته چون فرعونیان و عاد و ثمود خواهند دید.
اولیاءالله که در راه خدا کشته میشوند باید در روز رجعت به مرگ طبیعی بمیرند تا استعدادهای نهفتهی آنها شکوفا گردد و اولیاءاللهای که با مرگ طبیعی میمیرند باید در رکاب حضرت حجّت و یا در روز رجعت و... به شهادت برسند تا از فیض آن، محروم نمانند.
امام محمد باقر(علیه السلام) در خصوص آیهی”وَ لَئِن قُتِلْتُمْ فِی سَبِیلِ اللّهِ أَوْ مُتُّمْ لَمَغْفِرَةٌ مِّنَ اللّهِ وَ رَحْمَةٌ خَیْرٌ مِّمَّا یَجْمَعُونَ”(2)به جابر فرموده است: ای جابر آیا میدانی «سَبِیلِ اللّهِ» چیست؟ گفت: به خدا قسم نمیدانم جز اینکه از شما بشنوم. فرمود: قتل در راه علی(علیه السلام) و ذریهی اوست، پس کسی که در راه ولایتش کشته شود، در «سبیل الله» کشته شده است و احدی به آن آیه ایمان نمیآورد جز اینکه برای او یک قتل (شهادت) و یک مرگ (در راه خدا) وجود دارد: کسی که کشته شود، زنده میشود تا به مرگ طبیعی بمیرد و کسی که میمیرد زنده میشود تا کشتهی در راه خدا شود؛... إنه من قُتل یُنشر حتی یموت و من مـات یُنشَر حتـی یُقتل.(3)
شیخ طوسی مینویسد: کلمه «من» در آیه یعنی «من کل امة فوجاً» به معنای تبعیض (و بعضی) است، پس منظور آیه، رجعت است، نه قیامت، در حالیکه در جای دیگر در مورد قیامت
آمده است:(1)“وَحَشَرْنَاهُمْ فَلَمْ نُغَادِرْ مِنْهُمْ أَحَدًا”؛(2)همه را جمع میکنیم و احدی را فروگذار نمیکنیم.
روایات در زمینه رجعت زیاد (و مختلف) است(مجلسی در بحار یک بابی به آن به نام«باب الرجعه» اختصاص داده است که 162 روایت دارد)(3)که شیخ به بعضی از آنها اشاره نموده میفرماید: پیامبر(صلی الله علیه و آله) و ائمه(علیه السلام)، در زمان مهدی(عج) با جماعتی از امتهای سابق و لاحق، برای ابراز و آشکار نمودن دولت حق و احقاق حقشان برمیگردند... پس اعتقاد به آن واجب است، چون دلیل رجعت، سمعی؛ یعنی قرآنی و روایی است و باید تعبداً به آن اعتقاد داشت.(4)
(قبلاً بیان شد رجعت دلیل عقلی نیز دارد) و در زیارت اربعین میخوانیم: و اشهد أنّی بکم مؤمن و بایابکم موقن.(5)
از بعضی روایات استفاده میشود اسماعیل پسر حزقیل که خداوند او را در قرآن اسماعیل صادق الوعد نام برده(6)در هنگام رجعت حسینی به دنیا رجعت خواهد نمود، زیرا چون خداوند او را به پیامبری قومش فرستاد او را تکذیب کرده پوست سر و روی او را کندند، پس خداوند «سطاطائیل» ملک عذاب را به نزد او فرستاد تا قوم او را عذاب کند. آن حضرت راضی نشد و از پروردگار خواست او را در عصر رجعت امام حسین(علیه السلام)، رجعت دهد تا همچون آن امام از قومش انتقام گیرد.(7)
روایت شده است: عمر الدنیا مأة الف سنة و العشرون منها سائر الناس و الباقی مدة دولة آل محمد(صلی الله علیه و آله)(8)عمر دنیا صد هزار سال است که بیست هزار سال از آن، عمر سایر مردم است و باقی، مدت دولت آل محمد(و خود محمد)، در عصر و دوران رجعت است.
از این روایت استنباط میشود که دولت حق و با بهترین کیفیت در همین دنیاست، چون قرآن
1) - شیخ طوسی، التبیان، 8/120-119.
2) - کهف،47.
3) - بحارالانوار، ج 53، باب الرجعة.
4) - شیخ طوسی، «رسالة العقائد الجعفریة» مطبوع در «جواهرالفقه»، ص250.
5) - قمی، کلیات مفاتیح الجنان، ص875، دفتر نشر فرهنگ اسلامی.
6) [7]- مریم،54.
7) [8]- احمدی، اسلام و عقاید، ص310، 1339.
8) - ملاصدرا، تفسیر القرآن الکریم، 6/339.
میفرماید:«وَالْعَاقِبَةُ لِلْمُتَّقِینَ»(1)
و در قیامت کبری که پس از رجعت است، اهل حق زندگی جاوید و سراسر با لذت و آرامش خواهند داشت. ضمناً از روایت فوقالذکر میشود استنباط نمود که سیزده هزار سال دیگر ظهور تحقق مییابد، زیرا از زمان آدم تا به حال، هفت هزار سال طول کشیده است.
آیه دیگری که دلیل بر رجعت است، آیه”وَ إِن مِّنْ أَهْلِ الْکِتَابِ إِلاَّ لَیُؤْمِنَنَّ بِهِ قَبْلَ مَوْتِهِ وَ یَوْمَ الْقِیَامَةِ یَکُونُ عَلَیْهِمْ شَهِیدًا”(2)و هیچ یک از اهل کتاب نیست مگر اینکه پیش از مرگش به او (حضرت مسیح) ایمان میآورد و روز قیامت آن حضرت بر آنها گواه خواهد بود.
علی بن ابراهیم از شَهر بن حَوشَب روایت کرده است که گفت: حجاج به من گفت: ای شهر آیهای در قرآن است که (فهمش) مرا عاجز نموده است. پرسیدم: کدام آیه؟ گفت: آیهی”وَ إِن مِّنْ أَهْلِ الْکِتَابِ إِلاَّ...”. به خدا سوگند هر یهودی و نصرانی را که امر میکنم گردنش را بزنند نمیبینم دو لبش (برای ایمان آوردن) حرکت کند تا بمیرد. گفتم: این تأویل صحیح نیست. پرسید پس تأویلش چیست؟
گفتم: عیسی(علیه السلام) قبل از قیامت به دنیا میآید، لذا هیچ اهل ملّتی اعم از یهودی و غیریهودی باقی نمیماند مگر اینکه قبل از مرگش به عیسی ایمان میآورد (که او نه خداست و نه فرزند او یا نه سومی از سه تای اَب و ابن و روح القدس) و آن حضرت پشت سر حضرت مهدی(عج) نماز میگزارد. گفت: وای بر تو! این تأویل از کجا برایت ثابت شده است و آن را از کجا آوردهای؟ گفت: از امام محمد باقر(علیه السلام). گفت: آن را از سرچشمهای صاف گرفتهای.
به عبارت روشنتر تمام اهل کتاب، پیش از رحلت مسیح(علیه السلام)، در عصر رجعت، به او ایمان میآورند و کسانی که پیش از بازگشت او به زمین بمیرند، در هنگام مرگ و کنار رفتن پردههای جهان ماده، حقیقت را میفهمند؛ آنها که منکر نبوت او بودند، به او ایمان میآورند و آنها که او را خدا میدانستند، به اشتباه خود پی میبرند- البته این ایمانِ اضطراری فایدهای ندارد-؛
اما کسانی که زمان بازگشت او را به زمین درک کنند، به حقانیت او ایمان میآورند و اگر در آن زمان هم، به فرض، ایمان نیاورند، در هنگام مرگ خود به اجبار ایمان خواهند آورد.
خداوند با این آیه بیان میکند که مسیح زنده است (چنانکه اشاعره به بقا و حیات چهار پیامبر قائلاند و آنها، چنانکه بیان شد، عبارتند از: عیسی و الیاس و ادریس و خضر(1). آنچه از آیات و روایات بهدست میآید اینکه چهار تن از پیامبران احتمال زنده بودنشان وجود دارد که عبارتند از حضرت الیاس، دوست حضرت خضر، که مأموریتش در خشکی و یا در بیابانهاست و حضرت ادریس، جد پدری حضرت نوح و حضرت خضر که مأموریتش در جزایر و دریاهاست و حضرت مسیح(2))
و مرگ او پس از ایمان آوردن تمـام اهل کتاب به وی، خواهد بود و بدین وسیله، مصلوب شدن و به قتل رسیدن او را رد میکنند.(3)
قمی باز در مورد آیه روایت کرده است که وقتی حضرت خیر البشر(صلی الله علیه و آله) رجعت میکند تمام مردم به او ایمان میآورند.(4)بعضی بر این باورند که آخرین معصوم، بعد از ظهور قائم و رجعت حسینی و رجعت قائم و دو رجعت علوی و رجعت سایر معصومین(علیه السلام)، خاتم الانبیاء محمدبن عبدالله(صلی الله علیه و آله) خواهد بود.(5)
در احادیث وارد شده است نصرت در آیهی”وَ إِذْ أَخَذَ اللّهُ مِیثَاقَ النَّبِیِّیْنَ... وَ لَتَنصُرُنَّهُ...”(6)در رجعت خواهد بود، چنانکه امام صادق(علیه السلام) فرموده است: به خدا سوگند! هر پیامبری را که خدا مبعوث گردانیده است از آدم(علیه السلام) و هر که بعد از اوست، تمام آنها را به دنیا بر میگرداند تا قتال و جدال در پیش روی حضرت امیر(علیه السلام) کنند.(7)
از بعضی از روایات فهمیده میشود که جنها نیز رجعت دارند. حتی شیطان (ابلیس) که از جنس جن است با تمام ذریه و اتباعش در عصر ظهور و به قول قرآن:”إِلَی یَومِ الْوَقْتِ الْمَعْلُومِ”(8)رجعت میکنند و ابلیس به دست امام عصر کشته میشود.(9)
1) - حمّود، الفوائد البهیة، ج2، ص320.
2) - www. jam news. com/ Tex.
3) - علامه طباطبائی، المیزان،5/136.
4) - علی بن ابراهیم قمی، تفسیر القمی، ذیل آیه159 سوره نساء.
5) [2]- احمدعلی احمدی، اسلام و عقاید، ص310، 1339.
6) - آلعمران،81.
7) - محمدباقر مجلسی، رجعت، ص20، 1379.
8) - حجر،38.
9) - علی سعادتپرور، الشموس المضیئة فی الغیبة و الظهور و الرجعة، ص167، 1416ق.
سرانجام خود آن حضرت نیز به دست زنی به نام «سعیدهی ریشدار» شهید میشود(چنانکه قبلاً بیان شد شهادت او اختلافی است) و امام حسین(علیه السلام) او را کفن و دفن میکند و سپس سلطنت آن حضرت شروع میشود، که این زمان را رجعت حسینی نامند.(1)
از امام صادق(علیه السلام) روایت شده است که حضرت علی(علیه السلام) رجعتی مکرر دارد: إن لعلیّ فی الارض کرّة مع الحسین ابنه(علیه السلام) یقبل برایته حتی ینتقم له من بنی امیة و معاویة و آل معاویة و من شهد حربه... ثم کرة اخری مع رسول الله(صلی الله علیه و آله)، حتی یکون خلیفته فی الارض و تکون الائمة(علیه السلام) عماله(2)علی رجعتی در زمین با فرزندش حسین خواهد داشت که با رایت و علم خود اقبال و رجعت میکند و از بنی امیة و معاویه و آل معاویه و هرکسی که با امام حسین(علیه السلام) جنگیده است انتقام میگیرد... سپس یک کرّه و برگشت دیگری با رسول خدا(صلی الله علیه و آله) خواهد داشت تا اینکه خلیفه زمین (بعد از رسول خدا) خواهد شد و ائمه(علیه السلام) عمال و کارگزاران او خواهند شد. (این، با آنچه قبلاً گفته شد، که در رجعت، پیامبر آخرین معصوم است، تعارض دارد). گفتنی است: وقتی حکومت حضرت رسول و آل او در رجعت صغری به آخر رسید، در صور اول دمیده شده، رجعت کبری و قیامت آغاز میشود(3). منظور از این قیامت، قیامت کبری است که قیامت صغری همان عالم قبر و برزخ است.
خلاصه اینکه رجعت بر پایه قرآن و روایات، آن هم در حد تواتر، یعنی روایات زیاد، و اجماع است.
در این بخش بیان شد که یکی از مسائل مورد قبول مذهب تشیع، رجعت است و رجعت در لغت به معنای یک دفعه و یک بار برگشتن است و در اصطلاح عبارت است از بازگشت بعضی از مؤمنان خالص و برخی از کفار محض و منافقان فاجر به این جهان، پیش از قیام قیامت و بعد از ظهور امام العصر و الزمان.
و نوشته شد: همه شیعیان امامیه در این مورد اجماع نمودهاند و اخبار آن را تأیید نمودهاند و آنها را در حد تواتر دانستهاند، لذا هرگز جای تأویل در رجعت نیست. برای نمونه در فرازی از
زیارت جامعه کبیره که بلیغترین زیارات ائمه است آمده است:«مؤمن بایابکم، مصدّق برجعتکم، منتظر لامرکم، مرتقب لدولتکم...»(1)
ایمان به بازگشت شما دارم و رجعت شما را تصدیق مینمایم و انتظار فرمان و دولت شما را دارم.
حال سؤال این است که چگونه میتوان رجعت را که به ظاهر، خروج از فعل به قوه است و حالت قهقرایی و واپسگرایی و ارتجاع دارد با حرکت جوهری که عبارت است از خروج تدریجی از قوه به فعل، که دارای حالت تکاملی است، تطبیق داد؟
در پاسخ میتوان نوشت: نفوس و ارواح اولیای الهی که به این جهان برمیگردند، جامعیت و احاطه به مُلک و ملکوت و جبروت دارند. آنها خلیفه خدا و متصف به جلوات صفات الهیاند و مَثَل و نمونه«بسیط الحقیقة کل الاشیا و لیس بشیء منها(2)حقیقتی که مثل معصومان بسیط است، تمام کمالات اشیا را، چه مادی و چه غیرمادی دربردارد»، هستند.
آنها با اینکه روی به عالم غیب دارند توجهی نیز به عالم دنیا و طبیعت و ماده دارند و این تجلی و ظهور را (برای دیگران) تمثل گویند و دیگر نیازی به قوا و مشاعر بدن ندارند تا سیر قهقرایی لازم بیاید. آن، نظیر تمثل روحالقدس در لباس بشریت است(3).
قرآن میفرماید: «فَأَرْسَلْنَا إِلَیْهَا(مریم) رُوحَنَا فَتَمَثَّلَ لَهَا بَشَرًا سَوِیًّا»(4).
میتوان گفت: بدن آنها بدن مثالی است، نه بدن مادی و حتی کفار خالص نیز بدن مثالی دارند، چنانکه شیطان نیز به صورت انسان تمثل پیدا میکند. کما اینکه قریش هنگامی که تصمیم راسخ برای حرکت به سوی میدان بدر گرفت، از حملهی طایفه بنی کِنانه بیمناک بود، زیرا با هم خصومت داشتند. در این موقع، ابلیس در چهرهی«سُراقة بن مالک، از سرشناسان آن طایفه، به سراغ آنها آمد و به آنها اطمینان داد که با شما موافق و هماهنگ هستم و کسی بر شما پیروز نمیگردد. وَقَالَ لاَ غَالِبَ لَکُمُ الْیَوْمَ مِنَ النَّاسِ وَإِنِّی جَارٌ لَّکُمْ(5).
بعضی بازگشت ارواح را به بدنهای برزخی، نه ابدان مادی دنیوی، میدانند ولی در این معنا قائل به تفصیل شده و رجعت به ابدان عنصری را، با توجه به اقتدار ارواح اولیا، با استمداد از اثیر
و هوا ممکن میشمارند و رجعت ارواح ضعفا و نفوس کفار و اشقیا را نیز با استمداد ارواح آنان از نفوس قدسی اولیا امکانپذیر میدانند(1)
که نظر اولی بر این نظر، به دلیل ابهام عبارت و نقص دلیل، ترجیح دارد.
البته این بدان معنا نیست که آنها چون بدن مادی ندارند، پس نمیشود آنها را به همان نحوی که در دنیا دیده و شناخته میشدند، دید و شناخت، بلکه به این نحو است که وقتی توسط افرادی دیده میشوند میگویند: آنها همانهایی هستند که در دنیا دیده و شناخته میشدند و این منافات با بدن مثالی آنها ندارد، زیرا اساس شناخت ابدان، شکل است، نه ماده.
برخی در تبیین مسئلهی پیشگفته اظهار داشتهاند: آنچه مسلم است اصل رجعت است و این ضروری مذهب است و همین اندازه برای آن دلیل داریم(که ارایه شد)، اما مازاد بر اینکه آیا ابدان(مثالی) خلق میشوند و یا ابدان اولی(مادی) را آورده و ارواح پاک رجعتکنندگان، در آنها داخل میشوند، دلیل بر آن نداریم، فلذا ممکن است قضیه رجعت به نحو تمثل مثالی، و لو در عالم ملک و ماده، صورت بگیرد و رجعت حسینی نیز ممکن است به این نحو باشد، زیرا ما بر اصل رجعت دلیل داریم(و قبول آن، ضروری مذهب است)، نه بر کیفیت آنکه ضروری مذهب ما نیست(2).
مردم مخصوصاً جوانان این کشور باید نسبت به ولایت فقیه، آگاهی کامل داشته باشند تا قدر و منزلت آن را به خوبی درک نمایند و برای شکرگزاری آن نعمت عظمی و پاسداریاش سعی وافر داشته باشند.
ولایت فقیه، ریشه در مرجعیت و مرجعیت، ریشه در نبوت و امامت و به طور کلی قرآن و روایت و اسلام دارد. آن، به عنوان اکمال دین و تمامیت نعمت الهی، مرضی خداوند است. به عبارت دقیقتر آن، جلوه و رقیقه و رشحهی”الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتِی وَرَضِیتُ لَکُمُ الإِسْلاَمَ دِینًا”(1)است و عامل اصلی استقلال و هماهنگی و وحدت و قدرت و امنیت و اطمینان، آن امنیت و اطمینانی که طبق آیهی”وَ ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلاً قَرْیَةً کَانَتْ آمِنَةً مُطْمَئِنَّةً یَأْتِیهَا رِزْقُهَا رَغَداً مِنْ کُلِّ مَکَانٍ”، سبب رشد اقتصادی و فراوانی نعمت میگردند(2)
و حفظ تمامیت ارضی کشور است.
امروزه آمریکا و همپیمانانش در هر کجای دنیا اراده کنند خرابکاری نمایند و امنیت آن را بهطور کلی به هم بزنند قادرند جز ایران. امنیت و ثَبات این مرز و بوم، در جهان، زبانزد و مورد توجه عام و خاص است. همه این افتخارات، پاداش و جزای خیر خداوند به این ملتِ همیشه سرافراز شیعه و مُحب اهل بیت(علیه السلام) است که اگر در قبال آن، ناسپاسی کنند، آن، از آنها گرفته خواهد شد و به جای آن، به عذاب تشتّت و ذلت و فقر و وحشت از ابرقدرتها و جنگ و خونریزی و اغتشاشات و تجزیه کشور و... دچار خواهند گشت.”لَئِن شَکَرْتُمْ لأَزِیدَنَّکُمْ وَ لَئِن کَفَرْتُمْ إِنَّ عَذَابِی لَشَدِیدٌ”(3)و”فَکَفَرَتْ بِأَنْعُمِ اللَّهِ فَأَذَاقَهَا اللَّهُ لِبَاسَ الْجُوعِ وَ الْخَوْفِ بِمَا کَانُوا
یَصْنَعُونَ”.(1)
ای کاش جوانان و دانشجویان به اندازه قدرتمندان زورگوی جهان پی به ارزش و آثار مثبت و برکات ولایت فقیه، چه از نظر داخلی و خارجی و چه از نظر تاریخی و فرهنگی، میبردند. ابرقدرتها نیک میدانند تا در این کشور ولی فقیه جامع الشرایط و مورد حمایت همگانی، حاکم باشد محال است بتوانند در آن نفوذ پیدا کنند و یا سلطه خود را در آن گسترش دهند تا چه رسد که قصد حمله نظامی کنند(2).
علت اصلی اینکه این نظام به عنوان یک الگوی کامل در سـطح جهان مطرح و معتبر است این است که تمام دستگاههای اجرائی مملکت مطلقا تحت رهبری یک مرجع و فقیه عالیقدر و عادل و عارف و مدبر و عالم به وضع روز و آگاه از مسائل سیاسی جهان و بصیر نسبت به امور آن، اداره میشود. همگان دانند تنها نظام مردمی که اسوه و مقتدای مقاومت دائمی در برابر تهاجم دشمن داخلی و خارجی است سیستم ولایی ایران است.
از افتخارات این نظام همین بس که درصدد است حکومت حکیمانهی بر مبنای ولی مطلق فقیه خود را به جهان اسلام صادر کند و بر این اساس میتوان امیدوار بود که مردم این خطه، زمینه ساز ظهور منجی عالم، امام زمان باشند.
مشروعیت دینی نظام، به بیعت با رهبری دینی و اطاعت مطلق از آن است و همین، تنها عامل پشتیبانی تمام مردم متدّین و وطندوست است.
اگر نظام حکومتی این سرزمین، جمهوری دمکراتیک اسلامیِ منهای ولایت مطلقه فقیه میبود، کافی بود با آمدن یک رئیس جمهور خائن و طرفدار غرب، حکومت و نظامش به رژیم و حکومت استبدادی، حتی بدتر از قبل، بدل شود. نظام حکومتیِ صرفاً مبتنی بر آرای مردم، لازم و غیرکافی است و وقتی لازم و کافی است که علاوه بر رأی مردم، در رأس همه امور، مرجعیت دینی و ولایت فقیه باشد. مردم ایران به خصوص جوانان فرهیخته به این دلیل از نظام اسلامی با جان و مال و از روی عشق حمایت میکنند که آن را شرعی و عرفی و معقول و حکیمانه بدانند. به ویژه وقتی بدانند تمام پستهای کلیدی به دست ولی فقیه و مشروعیت رئیس جمهور به تنفیذ حکم اوست.
کشورهای اروپائی و آمریکائی و مشرق زمین که ادعا دارند حکومتشان دموکراسی است،
ظاهری و صوری است و در واقع همان حکومت سرمایهداران است که بدتر از حکومت استبدادی است. تمام قتل و غارتهای جهانی و ترورها و جنگافروزیها و سوق به شهوترانی و اهلاک حرث و نسل(1)و...، به وسیله همین حاکمانِ بر مبنای حکومت دمکراتیک است.
قبل از امام زمان(عج) هر امامی که شهید میشد، امام بعدی وجود داشت، لذا خطر جدّی جهان شیعه را تهدید نمیکرد ولی چون بعد از آن حضرت، دیگر امامی نیست، غایب شد و دستوراتی هم در زمینه حکومت اسلامی به شیعیان داده است که بیان خواهد شد.
بعد از رحلت نبی مکرّم خلافت انتخابی مطرح گشت که نه تنها انتخاب رخ نداد، بلکه انتصاب از جانب معدودی از دنیاپرستان کافر و فاسق بود. انتصاب رحمانی به انتصاب شیطانی مبدل گشت.
ولایت فقیه در عمل و ظاهر نیاز به بیعت مردم و رأی آنها دارد و در مشروعیت و باطن، ریشه در رضایت خدا، یعنی اسلام دارد. در حقیقت در آن، انتصاب و انتخاب هر دو وجود دارد. بلکه در واقعیت امر، ولایتیها، انتصاب مشروع را برگزیدند.
حضرت حق به جای اینکه مردم را که سبب خانه نشینی و حصر و یا مسمومیت و شهادت ائمه هدی شدند عذاب کند، براساس لطف مضاعفش به رهبری عام و غیرمعصوم، در عصر غیبت، یعنی ولی فقیه و عادل راضی گردید و اذن داد.
واژه ولایت در معانی دوستی و نصرت و متابعت و رهبری به کار رفته است.(2)
برخی محققان، وجود معنای دوستی و یاری را برای ولایت انکار کرده و آن را تنها به معنای رهبری و زمامداری دانستهاند.(3)
اصـل معنـای ولایت به معنای آمدن چیزی در پی چیز دیگر است. بی آنکه فاصلهای میان آندو باشد.(4)هنگامی که واژه وَِلایت درباره فقیه به کار میرود به معنای زمامداری است.
به راستی چقدر جالب است که در قرآن از رهبران الهی به ولیّ تعبیر میشود. “إِنَّمَا وَلِیُّکُمُ اللّهُ
وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِینَ آمَنُواْ...”(1)نه تعبیر به مثلاً سلطان و یا مسلِّط و یا مَلِک و یا غالب و... که آن، نشاندهنده قرابت و نزدیکی ولی به مردم است و این نیست جز اینکه هدف، رشد مولّی علیه است، نه اینکه رابطه میان آن دو، زورمداری و زرمحوری و قلدری باشد، لذا اگر صِرف قدرت، منظور باشد، سخن «لرد اکتون» درست در میآید که میگوید:
«(2)Power corrupts but absolute power corrupts absolutely»؛ یعنی قدرت و سلطهگری، مطلقا فساد میآورد. عدهای به غرض و مرض و غلط، آن سخن را تعمیم داده و هر قادر به حق و حقیقی را اینگونه میدانند، که این صحیح نیست.
ولایت فقیه ناشی از نیاز و ضرورت اجتماعیِ بر مبنای دین است. امیرالمؤمنان به طور کلی میفرماید: و اِنه لابدّ للناس من امیرٍ برٍّ او فاجرٍ؛(3)و حال آنکه ناچار برای مردم امیری لازم است خواه نیکوکار باشد یا بدکار. و در غیر این صورت هرج و مرج به وجود میآید.
اسلام برای زمامدار شرایط فراوانی بر شمرده است که چون مهمترین آنها فقاهت است، از آن تعبیر به ولایت فقیه میشود. بنابراین ولایت فقیه تنها از سنخ ولایت بر محجوران، یعنی آنها که به سبب بیخردی و ابلهی و سفاهت و صغارت از تصرف در اموال خویش ممنوعاند و ناتوانها نیست، بلکه آن، ولایت مدیریتی بر خردمندان و امت اسلامی است که برای اجرای احکام دینی و تأمین مصالح مادی و معنوی جامعهی اسلامی و تحقق ارزشهای دین و شکوفا ساختن استعدادهای افراد جامعه و تقویت خردمندی و دینداری و کمالیابی صورت میگیرد.(4)
اینگونه ولایت، به دلیل قصور جامعهی اسلامی و انسانی نیست که برخی بر آن پافشاری میکنند تا ولایت فقیه را در ردیف ولایت بر میت و صغیر و سفیه قرار داده و با آن مقایسه کنند.(5)
امام خمینی در خصوص ولایت مطلقه فقیه میفرماید: «وقتی میگوییم ولایتی را که رسول اکرم و ائمه(علیه السلام) داشتند، بعد از غیبت، فقیه عادل دارد، برای هیچکس این توهم نباید پیدا شود که مقام فقها همان مقام ائمه و رسول اکرم است؛ زیرا اینجا صحبت از مقام نیست، بلکه صحبت از وظیفه است».(6)
به این ترتیب نظریه ولایت مطلقهی فقیه بیانگر آن است که ولی امر مسلمیـن میتواند برای رعایت مصلحتهای والاتری که بقای نظام اسلامی در گرو آنهاست، برخی فروعات فقهی را نادیده بگیرد، چنانکه قبلاً بیان شد. باز وی در این خصوص میفرماید: حکومت (برمبنای ولایت فقیه) میتواند هر امری را، چه عبادی و یا غیرعبادی که جریان آن مخالف مصالح اسلام است، از آن، مادامی که چنین است، جلوگیری کند. حکومت میتواند از حج، که از فرایض مهم الهی است، در مواقعی که مخالف صلاح کشور اسلامی دانست، موقتاً جلوگیری کند.
امام خمینی حکومت اسلامی را شعبهای از ولایت مطلقهی رسول الله(صلی الله علیه و آله) و از احکام اولیهی اسلام و مقدم بر تمام احکام فرعیه حتی نماز و روزه میداند. وی معتقد است: حاکم میتواند مسجد یا منزلی را که در مسیر خیابان است، خراب کند و پول منزل را به صاحبش رد کند و نیز میتواند مساجد را در موقع لزوم تعطیل نماید و مسجدی که ضرار باشد، در صورتی که رفع (ضرار) بدون تخریب نشود، خراب کند. حکومت نیز میتواند قراردادهای شرعی را که خود با مردم بسته است، در موقعی که آن قرارداد مخالف مصالح کشور و اسلام باشد، یک جانبه لغو کند.(1)
به این ترتیب میتوان نوشت: فقیه جامعالشرایط، تمام اختیارات حکومتی معصومان را دارد. معصومین در بسیاری از مواقع خود را مقیّد در چارچوب احکام فرعی نمیکردند و برای مصلحت، گاهی مرزهای آن احکام را میشکستند که نمونههای آن را میتوانیم در احکامی چون: تحریم گوشت الاغ در جنگ خیبر از سوی پیامبر اسلام(صلی الله علیه و آله)(2)
و قرار دادن زکات بر اسبان از سوی حضرت علـی(علیه السلام)(3)
و واجـب کردن خمس در طـلا و نقره در سال 220 ق از سوی امـام جواد(علیه السلام)(4)پیدا کنیم.
از طرف دیگر ولایت مطلقه فقیه منافات با این ندارد که گفته آید: تفاوتی میان معصوم و غیرمعصوم از جهت مطاع بودن وجود ندارد جز در مواردی از جمله اینکه بنابر شأن نبوت و عصمت رسول خدا(صلی الله علیه و آله) درباره ازدواج دو نفر به نامهای دَلفا و جویبر که آنان را به ازدواج امر فرمود و مانند نماز عیدین که در عصر خود امام زمان واجب است(5)
و نماز جمعه که در عصر
حضور رسمی و ظهور آن حضرت وجوبش متعین خواهد شد و جهاد ابتدائی که اختصاص به معصوم دارد. به بیان دیگر همه مردم باید مطلقا تابع ولی فقیه باشند، چنانکه باید تابع معصومان، باشند، هر چند میان پیامبر و اولیالامر و نایبان عام و به حق آنها از ثَری تا ثریا تفاوت باشد.
برای اینکه ائمه علاوه بر ولایت تشریعی که نمونههایی از آن ذکر شد، ولایت تکوینی نیز دارند. ولایت تکوینی به معنای تصرف در پدیدههای طبیعی و غیرطبیعی است که معجزه یا کرامت نامیده میشود، چنانکه هارون مکی با شنیدن این فرمان امام صادق(علیه السلام) که: «اجلس فی التّنّور»، بیدرنگ به درون آتش رفت!(1)
و نهایت اطاعت خود را از امام به امام نشان داد و آتش به فرمان آن حضرت او را نسوزاند.
آنچه درباره فقهای عادل مورد تأکید است، دستیابی به ولایت تشریعی است، هرچند راه رسیدن به مرتبهای از مراتب ولایت تکوینی به روی هیچکس مخصوصاً ولیفقیه جامعالشرایط بسته نیست. حافظ چه خوب سروده است:
فیض روح القدس ار باز مدد فرماید
دیگران هم بکنند آنچه مسیحا میکرد
مسلمانان از همان صدر اسلام با دو مسئله اساسی روبهرو بودهاند: غیبت پیامبر در بسیاری از شهرها و دیگر، نیاز مبرم به دستورات اجتماعی و فردی. چنین شرایطی اقتضا میکرد که پیامبر(صلی الله علیه و آله) کسانی را آموزش دهد و در شهرهای مختلف، متصدّی امور مردم گرداند.
دستور پیامبر مبنی بر اینکه آنچه از من برای شما مسلمانان نقل میگردد، اگر با قرآن موافق بود، آن را برگیرید و اگر مخالف بود آن را دور بیندازید،(2)
مبدأ نوعی استنباط، به صورتی ساده و ابتدائی شده به حساب میآید، بنابراین قدمت تفقّه و اجتهاد و فتوا به همان روزهای آغازین میرسد.(3)
بلکه اجتهاد به معنای فهم حکم موردی و جزئی از عمومات و مطلقات و انضمام احادیث به یکدیگر و بحث از نسخ و تخصیص و تقیید و استنباط از ظواهر نصوص کتاب و سنت، از آن زمان وجود داشت. هم در میان کسانی که به پیامبر دسترسی داشتند و هم آنها که دور بودند.(4)
پیامبر براساس دستوراتی که از جانب خداوند بر او نازل شده بود، ولایت فقیه را نظراً و عملاً پایهگذاری نمود. زیرا گروهی از بنی عامر، پیش از هجرت، با حضرت ملاقات کردند و عرض نمودند: ما در صورتی به تو ایمان میآوریم که پس از خود، خلافت را به ما واگذار نمایی، حضرت فرمود: الامر الیالله یضعه حیث یشاء.(1)
بـاز آن حضـرت میفرماید: کسی که عهدهدار مسئولیتی در جامعهی مسلمین گردد، در صورتی که بداند کسی داناتر از او به کتاب خدا و سنت پیامبر در آن جامعه وجود دارد، به خدا و رسول و همهی مسلمانان خیانت کرده است.(2)
ممکن است در یک جامعهای افقه و فقیهتر از ولی فقیه وجود داشته باشد ولی با توجه به سن زیاد و عدم قدرت شخص افقه و عدم تمایل او در انتخاب شدن و یا رأی نیاوردن او توسط مجلس خبرگان و توان و مدیریت والای ولی فقیه و تیزبینی او به مسایل سیاسی داخلی و خارجی و عدالت و قسط به تمام معنا و تقوای زیاد او، عملاً همو برای رهبری جامعه انتخاب گردد که این بلااشکال است. علاوه بر آنکه اگر مجموعه اوصاف ولی فقیه ملاحظه گردد و مقبولیت عامه پیدا نماید، مطابق سخن پیامبر میشود. افزون بر آنکه میان مراجع و ولی فقیه هماهنگی و حمایت و هدایت وجود دارد و تعارضی وجود ندارد. آنها در طولاند، نه در عرض.
علاوه بر آن به نظر میآید که سخن پیامبر در مورد معصومین(علیه السلام) باشد که با وجود آنها، نوبت به دیگری نمیرسد و اساساً روایات تنها فقاهت را ملاک ولایت و سرپرستی نمیداند، بنابراین روایات در زمینه امامت معصوم و فقها دو دستهاند.
لذا برخی که به غلط میپندارند که موضوع «ولایت فقیه» اندیشه نوظهور است و در سالهای اخیر پدید آمده است، باید بدانند این مسئله از مسلّمات فقه شیعه است.(3)و حتی قبل از آن مثل زمان حضرت موسی(علیه السلام) و بعد از آن مطرح و مورد توجه بوده است(4).
صاحب جواهر (م. 1266ق) معتقد است کسانی که ولایت فقیه را خدشهدار میکنند، هیچ طمعی از فقه نچشیدند. عین عبارت وی در این زمینه چنین است: فمن الغریب وسوسةُ بعض الناس فی ذلک، بل کأنّه ما ذاقَ من طعم الفقه شیئاً.(5)
شیخ مفید (م. 1413 ق) در این زمینه چنین میفرماید: اگر برای ولایت در آنچه (اجرای حدود) ذکر کردم، سلطان عادل (امام معصوم) وجود نداشت باید فقهای عادل و اهل حق و صاحبنظر و خردمند و با فضیلت، ولایت آنچه را به عهده سلطان عادل است بر عهده گیرند.(1)
اندیشمندان شیعه در ابواب گوناگون فقه، وظایفی را برای «حاکم» اسلامی مقرر داشتهاند و گاه در این باره تعابیری چون «سلطان» و «ناظر بر امور مسلمین» را به کار گرفتهاند. این عناوین در درجه نخست به ائمه(علیه السلام) اشاره دارد و در مرحله بعد به مجتهد عادل، چنانکه محقق کرکی مینویسد: مقصود از حاکم، امام معصوم یا نایب خاص او و در زمان غیبت(کبری)، بیانگر نایب عام (او) است، یعنی کسی که میتواند به صدور فتوا و حکم بپردازد... . هرگاه تعبیر حاکم به کار رود و قرینهای همراه آن نباشد، کسی جز فقیه جامعالشرایط مورد نظر نیست.(2)
در هر حال، برپاداشتن حدود و اجرای آن در روزگار غیبت واجب است، زیرا نیابت از امام معصوم(علیه السلام) در بسیاری از موارد برای فقیه جامعالشرایط ثابت میباشد. فقیه در امور اجتماعی، همان جایگاهی را دارد که امام معصوم دارد. از این جهت، تفاوتی میان امام(علیه السلام) و فقیه نیست... اگر فقها از ائمه(علیه السلام) نیابت عامه نداشته باشند، تمام امور مربوط به شیعه معطل میماند... .(3)
آیةالله حسین بروجردی با بهرهگیری از مقدمات عقلی و نقلی و با نگاهی کلی به شریعت اسلامی نتیجه میگیرد که با توجه به روح حاکم بر این مکتب چارهای جز پذیرش ولایت فقیهان نیست... معصومان، حتی در زمان حضور خود، کسانی را برای رسیدگی به امور اجتماعی مردم منصوب مینمودند. این گروه همان فقیهان اسلام شناساند که در زمان غیبت امام معصوم نیز تا آنجا که بتوانند مسئولیت رهبری سیاسی مسلمانان را برعهده میگیرند.(4)
امام خمینی(ره) در روزگار ما عملاً نظریهی ولایت فقیه را جامهی عمل پوشاند و حکومتی براساس ولایت فقیه بنیان نهاد. وی در تعبیری میفرماید: «موضوع ولایت فقیه چیز تازهای نیست که ما آورده باشیم، بلکه این مسئله از اول مورد بحث بوده است... و ما فقط موضوع را بیشتر مورد بررسی قرار دادیم و شعب حکومت را ذکر کردیم و در دسترسی آقایان گذاشتیم تا مسئله روشنتر گردد... و الا مطلب همان است که بسیاری از فقیهان فهمیدهاند.(5)
همچنین وی در باب ویژگیهای ولی فقیه و اختیارات او معقتد است ولایت فقیه، ولایت کسی است که عادل و عالم به قوانین اسلام است و همان اختیاراتی را دارد که پیامبر اکرم و ائمه هدی در اداره حکومت داشتند. البته نباید پنداشت که مقام فقها و پیامبر و امامان معصوم یکی است، بلکه حکومت وظیفهای یکسان بر دوش آنهاست. همچنین ولایت در صورت عدم امکان، از عهدهی فقیه ساقط نمیشود. او باید با تلاش پیگیر خود «عدم امکان» را به «امکان» تبدیل نماید و هر آنچه میتواند، باید این مسئولیت را انجام دهد. البته حکومت فقیه در محدودهی قانون اسلام است و نباید از آن سرپیچی نمود، زیرا حکومت اسلام، حکومت قانون الهی است.(1)
از مجموعهی آنچه بیان شد میتوان نتیجه گرفت که حفظ حکومت اسلامی- شیعی از اوجب واجبات است. میتوان ادعا نمود: إن استقرّت استقرّ ماسواها و إن زالت زال ماسواها.
برخی از اهل سنت در بحث امامت و حکومت، شرایطی نزدیک به«شرایط شیعه برای ولی فقیه» برای سلطان و حاکم آوردهاند که از جمله آنها ابوالحسن ماوردی است. وی مینویسد: و اما اهل الامامة فالشروط المعتبرة فیهم سبعة: احدها العدالة...(2)و اما شروط معتبر در امامت هفت قسم است که عبارتند از:
و همچنین در کتاب الفقه علی المذاهب الاربعة در این خصوص، مختصراً، چنین آمده است: انهم اتفقوا علی أن الامام یشترط فیه أن یکون مسلماً مکلّفا حراً ذکراً قرشیاً عدلاً مجتهداً شجاعاً ذا رأی صائب، سلیم البصر و النطق(3)
آنها(شافعی و حنفی و حنبلی و مالکی) بر این اتفاق نمودند که شرایط امامت و حکومت و سلطنت عبارتاند از اینکه مسلم و مکلف(بالغ) و آزاد و مرد و قرشی و عادل و مجتهد و شجاع
و دارای رأی صائب و رشید و سلیم البصر و النطق باشد.
نظیر آن شرایط را برای حاکم اسلامی، سعدالدین تفتازانی، متکلم معروف اهل سنت(1)
و قاضی باقلانی(2)و امام نُوَوی(3)
و... در کتب خود نوشتهاند که میتوان مراجعه نمود.
اساساً منشأ ولایت مطلقه فقیه، آیهی«... وَشَاوِرْهُمْ فِی الأَمْرِ فَإِذَا عَزَمْتَ فَتَوَکَّلْ عَلَی اللّهِ»(4)است که بعد از مشورت، تصمیمگیری را تنها به پیامبر داده است.
بنابراین مسئله امامت و حکومت ولی فقیه عادل، اختصاص به شیعه ندارد تا جائی که عدهای از فقهای امامیه بر آن، ادعای اجماع(میان عامه و خاصه) نمودهاند(5).
هرچند معروف است که اهل سنت حاکمیت هر حاکم و سلطانی را پذیرفتهاند.
چنانکه در ایران شیعی، ولایت فقیه، محور و حاکم است، در بعضی از جاهای دیگر مثل آمریکا، دیوان عالی کشور، اساس و پایه است. داستان اختلاف بوش و ال گور بر سر آرای ریاست جمهوری، معروف است که سرانجام، قضات آن دیوان به نفع بوش رأی داده و دیگری آن را پذیرفت که آن سبب رفع خصومت و اغتشاش گردید.
شیخ انصاری در چند جای مکاسب(6)، از جمله در کتاب بیع، به درخواست شاگردان درباره حکومت و مسایل مربوط به آن فحص و بحث نموده است. وی در مکاسب، در باب ولایت عامه و مطلقه فقیه تردید نموده، محدودیت قایل شده است و فقط مقام افتاء و قضاوت را برای ولی فقیه قطعی میداند و در باب حکومت تردید دارد، مثل جهاد ابتدایی(که این نیز به جهاد ثانوی، یعنی دفاع منتهی میشود، زیرا پیامبر و امام میدانند که دشمن قصد جنگافروزی و شبیخون دارد، لذا دفع و دفاع میکند ولی مردم آن را جهاد ابتدایی میدانند، چون خیال میکنند معصوم جنگ را آغاز نموده است) و اجرای حدود و... ولی معتقد و مذعن است که در باب حوادثی که واقع میشوند باید به او مراجعه نمود.
1) - سعدالدین تفتازانی، شرح المقاصد، 5/243، 1371.
2) - ابوبکر باقلانی، محمد بن طبیب، تمهید الاوائل و تلخیص الدلائل، 3/471، 1414ق.
3) - نووی، المنهاج، ص 518، دارالفکر، بیروت.
4) - آل عمران، 159.
5) - حسینی عاملی نجفی، مفتاح الکرامه، 10/21 و حسینی مراغی، عناوین، ص 352 و جواهر الکلام، 15/421.
6) - شیخ انصاری، مکاسب، ص 60 و 56، چاپ تبریز.
جای تعجب این جاست که یوسف در حکومت شرک، به منظور شرکزدایی مردم و نجات آنها از قحطی وارد میشود و خداوند مقدمات آن را مثل رؤیای صادقهی آن حضرت بهوجود میآورد و در عین حال شیخ در مسایل حکومت اسلامی ولی فقیه شک و تردید روا میدارد.
در عین حال شیخ به شهرت ولایت مطلقه فقیه در کتابهای زکات و خمس و صوم و نجات العباد اعتراف دارد. عین عبارت وی چنین است: لکن المسألة لا تخلو عن اشکال و إن کان الحکم به مشهوریاً(1)مسئله ولایت عامه فقیه بی اشکال نیست، هر چند اعتراف و حکم به آن مشهور و معروف باشد.
و در جای دیگر مینویسد:... کما اعترف به جمال المحققین فی باب الخمس بعد الاعتراف بأن المعروف بین الاصحاب کون الفقها نُواب الامام(2)همانطور که جمال المحققین، آقا جمال خوانساری، در باب خمس، به آن(مشهوریت ولایت عامه)، اعتراف و اذعان نموده(وگفته است:) در میان فقها معروف و مشهور این است که خود آنها، نواب(عام) امام(علیه السلام) میباشند.
شیخ در مکاسب، پس از آنکه در مواردی ولایت را برای فقیه اثبات میکند، یعنی به ولایت مشروطه و محدوده فقیه اعتراف مینماید مینویسد: فلا یثبت من تلک الأدلة مشروعیتها للفقیه، بل لابد للفقیه من استنباط مشروعیتها من دلیل آخر(3)از آن ادله(که فقهایی مثل آقا جمال خوانساری بهره میبرند)، مشروعیت ولایت عامه مطلقه اثبات نمیشود، بلکه فقیه باید از دلایلی دیگر مشروعیت آن را ثابت نماید. به بیان دیگر دلایلی که فقها برای ولایت مطلقه میآورند ضعیف و علیلاند و باید به سراغ دلایل دیگر رفت، نه اینکه آن، مشروعیت ندارد.
سرانجام شیخ در کتابهای زکات و خمس و صوم و نجات العباد فی یوم المعاد همان دیدگاه صاحب جواهر را میپذیرد و معتقد و معترف و مذعن به ولایت مطلقه فقیه میشود. به ویژه اینکه میگوید: اگر کسی در حکومت جور و ظلم، به قصد خدمت داخل شود(چنانکه امام رضا وارد شد) طبق ادله اربع جایز خواهد بود(4).
پس آنها که از نظریات شیخ سوءاستفاده کرده و ولایت فقیه را جدید و نوظهور میدانند و اصل آن را انکار کرده و خطرناک و زیانبار میدانند(5)،
سخت در اشتباهاند، زیرا آنها همه
نوشتههای وی را مطالعه ننمودهاند.
مگر هر امر نوظهوری، باطل است. پس روی این حساب نهضت آزادی هم که نوظهور و جدید است، زیانبار و باطل و بیریشه و اساس است. اساساً هر امر جدیدی باطل نیست و هر امر قدیمی صحیح نیست.
سروش، ولایت فقیه را استبدادی و غیرمشروع و غیرمقبول عامه ایرانیان دانسته، از تمام مردم این مرز و بوم خواسته است آن را براندازند. وی به جای بیان جملات اِخباری در این خصوص به جملات انشایی و امر و نهی روی آورده، خود را رئیس اطاق جنگ علیه نظام اسلامی- شیعی ایران جا میزند.
از کسی که مدافع زنا و لواط است و به عنوان یک مرتد شناخته میشود و اغتشاشات را حمایت و هدایت میکند(1)و...، انتظاری جز این نیست و در اینجا فقط میتوان به آیه«وَلَا تَکُونُوا کَالَّذِینَ نَسُوا اللَّهَ فَأَنسَاهُمْ أَنفُسَهُمْ أُوْلَئِکَ هُمُ الْفَاسِقُونَ(2)» متمسک و پناهنده شد.
اگر ولایت مطلقه در این مملکت حاکم نمیبود و برای نمونه فرماندهی کل قوا در دست رهبری فقیه نمیبود معلوم نبود سرنوشت این امت چه میشد. ای کاش امور اقتصادی، مخصوصاً بانکها و امور اشتغالزا نیز بلاواسطه در دست ولی فقیه میبود و مستقیماً نظارت میکرد تا مشکل اقتصادی و بیکاری، که دو عامل مهم اغتشاشاند، نداشتیم. نعم ما قال الله تعالی: قَالَ اجْعَلْنِی عَلَی خَزَآئِنِ الأَرْضِ إِنِّی حَفِیظٌ عَلِیمٌ(3).
حاکمیت ولی فقیه از یک سو انتصابی و از نوع برهان لمّی است(چنان حاکمیت ائمه هدی، طبق دعای در عصر غیبت:«اللهم عرفنی نفسک فانک إن لم تعرفنی نفسک لم اعرف نبیک...»(4)،
چنین است)، یعنی صفاتی را که قرآن و روایات برای زمامدار جامعه دینی برشمردهاند باید در او وجود داشته باشد و رضایت خدا در چنین حاکمیتی است. از این رو چنین رهبری، منصوب عام از جانب خداست.
اما از سوی دیگر، حاکمیت ولی فقیه انتخابی و بر مبنای برهان اِنّی است، چـرا که قرآن مـیفرماید:”وَ قُلِ الْحَقُّ مِن رَّبِّکُمْ فَمَن شَاء فَلْیُؤْمِن وَ مَن شَاء فَلْیَکْفُرْ”(1)و افزون بر آن، یکی از مسلّمات فقه اسلامی این است که: «إن الناس مسلّطون علی اموالهم»(2)،
یعنی مردم بر اموالشان سلطه دارند و براساس اولویت باید پذیرفت هرکسی بر جان خود نیز تسلط دارد، زیرا تسلط بر جان، بر سلطه بر مال مقدم است. و اصولاً، حکومت، هر نوعی که باشد، مستلزم نوعی سلطه بر جان و مال مردم است.
این دو مطلب چگونه با هم جمعپذیر است که از یک سو مردم آزاداند و بر جان و مال خود سلطه دارند و از دیگر سوی آنان نیاز به حکومت دارند و حکومت نیز سلطه مردم بر مال و جان خود را محدود میکند و یا از آنها میستاند.
در جواب گفته میشود: کسانی مثل رهبر و حاکم میتوانند بر جان و مال مردم مسلط شوند که با اجازه مردم باشد، بنابراین مردم این حق را دارند که حاکمیت و ولایتی را با اختیار بپذیرند، چون میدانند انتخاب آن حق، سعادت فرد و جامعه آنها را تضمین مینماید و سبب میشود ولی فقیه بر جان و مال آنها مسلط شود. لذا حاکمیت ولی فقیه از جانب خداوند انتصابی است، ولی در مقام فعلیت و استقرار، انتخابی. به عبارت دیگر افزون بر برخورداری از مشروعیت الهی ولایت فقیه، آن، مستلزم مقبولیت مردمی نیز هست تا فعلیت و مصداق پیدا کند. عصاره و لبّ کلام اینکه مردم، آن انتصاب را انتخاب مینمایند. به همین دلیل از امیرمؤمنان نقل شده است: «لا رأی لمن لایطاع».(3)
براساس مبانی کلامی و عقلی، سکوت ائمه هدی و بهویژه امام غایب(عج) و بیتفاوتی او نسبت به آینده شیعه، جایز نبوده و بر آنان لازم است همچون دیگر احکام و فروع فقهی مورد نیاز مردم، تکلیف امور سیاسی و رهبری و هدایت جامعه را مشخص کنند.
بنـابرایـن به صورت خلاصـه میتـوان چنیـن استدلال نمود که: ریاسـت و سرپرستی جامعه ضروری است و گریزی از آن نیست وگرنه هرج و مرج و کشت و کشتار به وجود میآید و از سوی دیگر واگذاری این امر به خود مردم روا نیست؛ زیرا اولاً منشأ نزاع و اختلاف و منجر به
هرج و مرج میگردد و ثانیاً اتصاف جانشین عام به صفاتی، که نوعاً مردم از آن بیاطلاعاند، لازم است، بنابراین بر امام غایب است که برای مردم والیانی را که مورد تأیید اوست به شیعه معرفی کند تا آنها در دوران غیبت سرگردان نمانند و اجرای حدود معطل نشود.
مقصود از فقیه، در بحث ولایت فقیه، مجتهد جامعالشرایط است. فقیه جامعالشرایط افزون بر شرایط عمومی مثل عقل و ایـمان و پاکـزادی و...، بایـد ویژگیهایی از قرار ذیل داشته باشد:
اجتهاد مطلق است، یعنی بتواند همه مسائل را از منابع دینی استنباط نماید و قدرت اجتهاد او منحصر در مسائل و موضوعات خاصی نباشد که از این به اجتهاد متجزی یاد میشود.(1)
عدالت مطلق است: فقیه جامعالشرائط کسی است که افزون بر عقل نظری، در ناحیه عقل عملی به مقدار ممکن کامل باشد. او باید در اخلاق و عمل در نهایت اعتدال باشد و شایسته است مطلقا مطیع تمایلات و هواهای نفسانی نباشد. کسی که میخواهد نیروهای اجتماع را برای رسیدن به تعالی اخلاقی هماهنگ کند، باید خود دارای فضایل اخلاقی باشد. طبیعی است حکومتی که دغدغه اجرای عدالت دارد باید در قبضه کسی باشد که توانسته است عدالت را در خود استقرار بخشد.
قـرآن در زمینه ظلمستیزی و عدالتپروری چنین میفرماید:”وَ لاَ تَرْکَنُواْ إِلَی الَّذِینَ ظَلَمُواْ فَتَمَسَّکُمُ النَّارُ”(2)و به کسانی که ستم کردهاند متمایل مشوید که آتش دوزخ به شما میرسد و اصابت میکند. آن کتاب، مأموریت پیامبر(صلی الله علیه و آله) را این چنین بیان میدارد:”وَ أُمِرْتُ لِأَعْدِلَ بَیْنَکُمُ”.(3)
امام خمینی شبهه و اشکال انحصاری شدن قدرت و دیکتاتوری و استبداد را (در دست یک حاکم) با شرط عدالت منتفی میداند و معتقد است عدالت رهبر هم به عنوان مکانیسمی درونی برای کنترل (از قدرتطلبی) و هم برای جلوگیری از فسادِ قدرت و خودکامگی است.(4)
اجتماعی و تسلط بر ساز و کارهای اجرائی و آگاهی از خواستها و نیازمندیهای عصر خویش و اطلاع از شرایط زمان خود و شجاعت و قوت اراده و قاطعیت در تصمیمگیری و هنر و استعداد مدیریت، که زمینه استحقاق حاکمیت و حکومت او را فراهم میکند، باشد که در روایات هم از آن به «حسن الولایة» تعبیر شده است.
علی(علیه السلام) میفرماید: ایها الناس إن أَحق الناس بهذا الامر أقواهم علیه و اعلمهم بامرالله فیه.(1)و این عبارة اخرای آیه قرآن است:”إِنَّ اللَّهَ اصْطَفَاهُ عَلَیْکُمْ وَ زَادَهُ بَسْطَةً فِی الْعِلْمِ وَ الْجِسْمِ”(2)از همه حساستر اینکه زمامدار مسلمین باید مظهر تحقق و فعلیت آیه قرآن:”وَ لَن یَجْعَلَ اللّهُ لِلْکَافِرِینَ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ سَبِیلاً”(3)باشد و نباید کـفار را از اسـرار درونـی کشور مطلع سازد، زیرا قرآن میفرماید:”یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُواْ لاَ تَتَّخِذُواْ بِطَانَةً مِّن دُونِکُمْ”.(4)
قبلاً بیان شد که رهبری و ولایت، مقام نیست، بلکه یک وظیفه است که به وسیله آن، عدالت و قسط، حاکم و حدود الهی، اجرا میشود و از جور و ظلم و تجاوز، جلوگیری میگردد. علی(علیه السلام) میفرماید: و الله ما کانت لی فی الخلافة رَغبةٌ و لا فی الولایة إربَةٌ(5)به خدا قسم! مرا نه به خلافت رغبتی است و نه به حکومت حاجتی. حال مناسب است مهمترین روایاتی را که مؤید ولایت فقیه و ویژگیهای اویند از نظر گذرانده شوند که از این قرارند:
توقیع و نامه شریف ولیعصر(عج) به محمد بن عثمان است که: امّا الحوادث الواقعة فارجعوا فیها الی رواة حدیثنا فانهم حجتی علیکم و انا حجةالله علیهم(6)در رویدادهایی که پیش میآید، به راویان حدیث ما مراجعه کنید، زیرا آنان حجت و دلیل من بر شمایند و من حجت خدا بر آنان. پس حجت مطرح است، نه عصمت.
پیامبر بزرگ اسلام فرمود: اللهم ارحم خلفائی (ثلاث مرّاتٍ)، قیل یا رسول الله و مَن
خلفائک؟ قال: الذین یأتون من بعدی و یروون حدیثی و سنتی(1)(سه دفعه فرمود:) خدایا جانشینان مرا مورد رحمت خویش قرار ده. از آن حضرت پرسیدند جانشینان شما چه کسانیاند؟ فرمود: آنان که پس از من میآیند و حدیث و سنت(و سیرت) مرا روایت میکنند.
راوی حدیـث کسـی است که قدرت تعلیـم و تفسیـر و استنباط داشته باشد. معلوم است که هیچکس با صرف ناقل بودن، صلاحیت جانشینی پیامبر را نمیتواند داشته باشد، لذا در برخی نقلها(2)به دنبال راوی حدیث و سنت، جمله «فیعلّمونها الناس من بعدی» آمده است.
با توجه به اینکه آن حضرت، راویان حدیث و سنت را به صورت مطلق، جانشین خود معرفی کرده است، عالمان دینی در تمام مناصب «تفسیر و تبلیغ آیات الهی و قضاوت و رفع خصومت و زمامداری و تدبیر جامعه» خلیفهی آن حضرت خواهند بود.
سپس آن حضرت فرمود: یَنظُران مَن کان منکم ممن قد رَوی حدیثَنا... ؛ باید (آن دو نفر متخاصم و طرف دعوا) در پی کسی باشند که احادیث ما را روایت میکند و حلال و حرام الهی را بررسی کرده و در احکام اسلامی صاحب نظر گشته است. آنگاه باید داوری چنین کسی را بپذیرند، زیرا من او را حاکم بر شما قرار دادهام. در ادامه مقبوله آمده است: فاذا حکم بحُکمنا فلم یُقبَل منه فانما استخفّ بحکم الله و علینا رُدّ. و الرّاد علینا الراد علی الله و هو علی حد الشرک بالله(4).
امام محمد باقر(علیه السلام) به ابابن تغلب فرمود: در مسجد مدینه بنشین و برای مردم فتوا بده، به راستی که من دوست دارم ماننـد تـو را در میـان شیعیـان خود ببینم.(5)
امام حسین(علیه السلام) در روایتی میفرماید: مجاری الامور و الاحکام علی أیدی العلماء بالله،
الاُمناء علی حلاله و حرامه؛(1)
جریان کارها و احکام الهی به دست علمای دین است که امین حلال و حرام خداوند میباشند.
باید دانست هر دستوری از پیامبر و ائمه، در هر مورد، مخصوصاً ولایت مطلقه فقیه که به ما رسیده است باید مطلقا امتثال نمود و آن، طبق آیات قرآن است:”وَ مَا آتَاکُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ مَا نَهَاکُمْ عَنْهُ فَانتَهُوا”(3)و”وَ مَا کَانَ لِمُؤْمِنٍ وَ لَا مُؤْمِنَةٍ إِذَا قَضَی اللَّهُ وَ رَسُولُهُ أَمْرًا أَن یَکُونَ لَهُمُ الْخِیَرَةُ مِنْ أَمْرِهِمْ”(4)و”یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُواْ أَطِیعُواْ اللّهَ وَ أَطِیعُواْ الرَّسُولَ وَ أُوْلِی الأَمْرِ مِنکُمْ”.(5)
قرآن کریم
نهجالبلاغه
ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج20، بیتا.
ابن اثیر، جامع الاصول، ج4و46و45.
ابن حجر عسقلانی، فتح الباری شرح صحیح البخاری ، ج6، بیتا.
ابن سینا، المبدأ و المعاد، 1363.
ابن شهرآشوب، متشابه القرآن، ج1.
ابن فارس، معجم مقاییس اللغة، بیتا.
ابن فهد، عدة الداعی، بیتا.
ابن قدامه، مغنی، ج10، بیتا.
ابن ماجة القزوینی، سنن ابن ماجه، ج2، 1368 و 1366.
ابن منظور، لسان العرب، ج7و8، بیتا.
اثبات الهداة، شیخ حر عاملی،ج 5، بیتا.
احسائی، عوالی اللآلی، ج4، بیتا.
احمدی، احمدعلی، اسلام و عقاید، 1339.
اردبیلی، عبدالغنی، تقریرات فلسفه امام خمینی، ج3، 1381.
اردبیلی، مقدس، حدیقة الشیعة، ج2، 1378.
اصفهانی، راغب، تفصیل النشأتین، 1380.
امام خمینی، تحریر الوسیلۀ، ج2، 1363.
امام خمینی، صحیفه امام، ج2و21، بیتا.
امام خمینی، وصیت نامه سیاسی- الهی، صحیفه امام، ج21.
امام خمینی، ولایت فقیه، بیتا.
امین، احمد، ضحیالاسلام، ج3، بیتا.
امین، احمد، فجر الاسلام، بیتا.
امینیان، مختار، از اسلام تا ارتداد، بیتا.
انجیل عیسیمسیح ،ترجمه تفسیری، 1362.
اندیشه اسلامی 2، شماره 17، 1385.
انوار العلویۀ، جعفر بن محمد نقدی، بیتا.
آلوسی، محمود، روح المعانی، ج22، بیتا.
آمدی، فهرست غررالحکم و دررالحکم.
باربور، ایان، علم و دین، ترجمه بهاء الدین خرمشاهی.
بازرگان، مهری، تفصیل و تحلیل ولایت مطلقه فقیه.
بحرانی اصفهانی، عوالم العلوم و المعارف و الاحوال من الآیات و الاخبار، بیتا.
بخاری، محمد، صحیح بخاری، کتاب الحدود، بیتا.
برنابا، ترجمه: فهیم کرمانی، بیتا.
بروجردی، جامع احادیث شیعه، ج 26، بیتا.
بروجردی، حسین، البدرالزاهر فی صلات الجمعة و المسافر، بیتا.
البلدان، معجم، یاقوت، ج1، بیتا.
بن ابراهیم قمی، علی، تفسیر القمی، ج2و1، بیتا.
بن ابی یعقوب، احمد، تاریخ یعقوبی، بیتا.
بن حسن طبرسی، فضل، مجمع البیان، ج2و1و8و7، 1408 ق.
بن حنبل، احمد، المسند، ج1،4، بیتا.
بن شاذان، فضل، الایضاح، بیتا.
بن شعبه، حسن، تحف العقول، ج2و1، مترجم جعفری، 1377.
بن طیب، محمد، تمهید الاوائل فی تلخیص الدلائل، باقلانی، ج3، 1414ق.
بن عربی، محییالدین، الفتوحات المکیة، ج6، بیتا.
بن عیسی، مسعود، مجموعه ورام، ج2، بیتا.
بن فضل طبرسی، حسن، اعلام الوری، بیتا.
بن فضل طبرسی، حسن، مکارم الاخلاق، 1370.
بن کثیر، اسماعیل، تفسیر ابن کثیر، ج3.
بن محمد (ابن حجر) هیتمی، احمد، صواعق المحرقه ، بیتا.
بن محمد مسکویه، احمد، تهذیب الاخلاق و تطهیر الاعراق، بیتا.
بن محمد، محمد، المواعظ العددیة، بیتا.
بن نعمان مفید، محمد، مصنفات الشیخ المفید، ج5: تصحیح الاعتقادی، بیتا.
بن هشام، عبدالملک، السیرة النبویة، ج1، بیتا.
بهشتی، احمد، غایات و مبادی، 1382.
بیضاوی، عبدالله، تفسیر البیضاوی، ج1، بیتا.
بیهقی، ابوبکر، شعب الایمان، بیتا.
تاریخ حصر الاجتهاد، آغا بزرگ تهران، بیتا.
تاریخ طبری، ترجمه ابوالقاسم پاینده، ج2و3، بیتا.
تاریخ کامل ابن اثیر، ترجمه روحانی، ج2، بیتا.
ترمذی، محمد، صحیح الترمذی، ج2، 1342.
تصنیف غررالحکم و دررالکلم لآمدی، به کوشش و تحقیق مصطفی درایتی، 1374.
تفتازانی، سعدالدین، شرح المقاصد، ج5، 1371.
تفسیر منسوب به امام حسن عسکری(علیه السلام)، بیتا.
توفیقی، حسین، آشنایی با ادیان بزرگ، تهران، 1385.
جامع المقاصد، محقق کرکی، ج11، بیتا.
جامع المقدمات، آداب المتعلمین، بیتا.
جامی، هفت اورنک، لیلی و مجنون، بخش 5، در معنای عشق صادقان و صدق عاشقان.
الجزیری، الشیخ عبدالرحمن، الفقه علی المذاهب الاربعة، ج5، 2003م.
جعفریان، رسول، تاریخ سیاسی اسلام، تاریخ خلفا، ج2، پاییز1377.
جوادی آملی، عبدالله، تفسیر موضوعی قرآن کریم، ج9، بیتا.
جوادی آملی، عبدالله، زن در آیینه جلال و جمال، بیتا.
جوادی آملی، ولایت فقیه، 1384.
حائری، مهدی، حکمت و حکومت، بیتا.
حسن زاده آملی، دروس شرح اشارات و تنبیهات، نمط9، 1394.
حسنزاده آملی، دروس معرفت نفس، 1381.
حسنزاده آملی، اتحاد عاقل به معقول، 1375.
حسنزاده، حسن، شرح فصِ حکمة عصمتیة فی کلمة فاطمیة، 1379.
حسنزاده، نصوص الحکم بر فصوص الحکم، 1375.
حسنزاده، نمط 3، 1394.
حسنزاده، هزار و یک نکته، 1365.
حسینی طهرانی، توضیح المراد، 1365.
حسینی عاملی نجفی، مفتاح الکرامه، ج10 بیتا.
حسینی مراغی، عناوین.
الحسینی، السید کاظم، اصول الدین، 1385.
الحسینی، محسن، مصباح الهدی، بیتا.
حق شناس، علی، اینترنت، ذکر حیوانات.
حکمت الهی عام و خاص، الهی قمشهای، ج2، بیتا.
حمود، محمدجمیل، الفوائد البهیة فی شرح عقائد الامامیة، ج1و2، بیتا.
حنفی، حسن، منالعقیدة الیالثورة ، ج4، بیتا.
حوض کوثر، اینترنت، ویک پرسش و دانشنامه رشد.
خرمشاهی، بهاءالدین.، انصاری، مسعود، پیام پیامبر(صلی الله علیه و آله)، 1376.
دائرۀ المعارف طهور، بیتا.
درایتی، مصطفی، معجم الفاظ الفاظ غررالحکم و دررالکلم، 1413.
الدعوات للراوندی، بیتا.
دهخدا، علیاکبر، لغتنامه دهخدا، بیتا.
دیلمی، حسن، ارشاد القلوب، ترجمه طباطبائی، ج12و1، 1412 ق.
دیوان حافظ، بیتا.
رازی، امام فخر، تفسیر کبیر، ج4، بیتا.
رحمةالباری، ترجمه مختصر صحیح بخاری به زبان فارسی، جزء دوم، باب پنجم، سنگسار کردن محصن، بیتا.
رخشاد، محمدحسین، کتاب در محضر آیتالله بهجت، بیتا.
رفیعی قزوینی، میرزا ابوالحسن، مجموعه رسائل و مقالات فلسفی، 1367.
الزمانی، صاحب، روح بشر، بیتا.
زیلعی، عبدالله، تخریج الاحادیث.
سبحانی، جعفر، الهیات و معارف اسلامی، 1384.
سبحانی، جعفر، الهیات، ج2، بیتا.
سبحانی، جعفر، پیشوایی از نظر اسلام، بی تا.
سبحانی، جعفر، فروغ ابدیت، ج2، 1367.
سبزواری، ملاهادی، اسرارالحکم، 1380 ق و 1361 ش.
سبزواری، ملاهادی، شرح المنظومه، حکمت، 1369.
سبزواری، ملاهادی، شرح المنظومه، منطق، به کوشش حسنزاده، 1369.
سجاد، حسین، مفاتیح الجنان.
سروش و نماز به فارسی ،اینترنت، بیتا.
سروش، عبدالکریم، مقاله فقه در ترازو، مجله کیان، شماره 46.
سعادت پرور، علی، ظهور نور، نشر تشیع، بیتا.
سعادتپرور، علی، الشموس المضیئة فی الغیبة و الظهور و الرجعة، 1416ق.
سعدی، گلستان، چاپ دوم، 1355، بیتا.
سلیمان، کامل، یوم الخلاص، بیتا.
سمرقندی عیاشی، محمد، تفسیر العیاشی، ج2، بیتا.
سمرقندی، محمد، تفسیر عیاشی، ج2.
سمرقندی، محمد، سندبادنامه
سهروردی، فی حقیقۀ العشق.
سیاح، احمد، فرهنگ بزرگ جامع نوین، بیتا.
سید بن طاوس، اقبال الاعمال، بیتا.
سید رضی، خصائص الائمة، بیتا.
سید شرف الدین، النص و الاجتهاد، بیتا.
السیوری، المقداد، ارشاد الطالبین الی نهج المسترشدین ،بیتا.
سیوطی، جلالالدین، الدر المنثور، ج6، بیتا.
شاه آبادی، محمدعلی، رشحات البحار، بیتا.
شرح آقاجمال خوانساری برغررالحکم و دررالکلم، ج4و3، بیتا.
شرح منظومه، منطق، به کوشش حسنزاده، 1369.
شریعتی، رحمتالله، حکمت احکم، 1393.
شریعتی، علی، امت و امامت، 1357.
شریعتی، علی، زیر بنای توحید، بیتا.
شریعتی، محمدتقی، تفسیر نوین، بیتا.
الشریف، محمدباقر، الجامع الشواهد، ج2، بیتا.
شعبانی، اسدالله، اسدا الغابۀ،
شعیری، محمد، جامع الأَخبار، ج1، بی تا.
شهید دستغیب، گناهان کبیره، ج1، بیتا.
شهید مطهری، اسلام و مقتضیات زمان، ،ج1و2، بیتا.
شهید مطهری، ختم نبوت، بیتا.
شهید مطهری، شرح مبسوط منظومه، ج2.
شهید مطهری، مجموعه آثار، ج3.
شیخ اشراف، یزدان شناخت.
الشیخ المفید، المسائل السرویة، 1414هـ.ق.
شیخ انصاری، کتابالمکاسب، چاپ تبریز، بیتا.
شیخ بهائی، الکشکول، جزء اول، بیتا.
شیخ حر عاملی، وسایل الشیعه، ج1و2و6و18و21و24، بیتا.
شیخ صدوق کمال الدین و تمام النعمۀ ابن بابویه، ، مترجم: پهلوان، ج1، 1380.
شیخ صدوق، اعتقادات الصدوق، اعتقادات در کمیت قرآن، بیتا.
شیخ صدوق، امالی، بیتا.
شیخ صدوق، خصال ج1، بیتا.
شیخ صدوق، خصال، اصول الدین، بیتا.
شیخ صدوق، علل الشرائع.
شیخ صدوق، عیون اخبارالرضا، ج2، بیتا.
شیخ صدوق، معانی الاخبار، بیتا.
شیخ صدوق، من لا یحضره الفقیه، ترجمه غفاری، ج1و2، 1413 ق.
شیخ طوسی، الاقتصاد الهادی الی طریق الرشاد، بیتا.
شیخ طوسی، التبیان فی تفسیر القرآن، ج7و9 ، بیتا.
شیخ طوسی، الرسائل العشر، 1414 ق.
شیخ طوسی، رسالة العقائد الجعفریة، مطبوع در «جواهرالفقه»، بیتا.
شیخ طوسی، کتاب الغیبة، ج280، 1408 ق.
شیخ مفید، المقنعة، بیتا.
شیخ مفید، اوائل المقالات فی المذاهب المختارات، القول فی تألیف القرآن و ...، به کوشش شیخ الاسلام زنجانی، بیتا.
شیخ مفید، تصحیح الاعتقاد، بیتا.
شیرازی، ابوالقاسم، قوائم الانوار و طوالع الاسرار، بیتا.
شیرازی، مکارم، پیام قرآن، ج8، بیتا.
صانعی، صفدر، سلامت تن و آرامش روان از نظر اسلام، بیتا.
صحیفه مبین، ش 24.
صحیفه نور، ج11، بیتا.
طبرسی، احمد، احتجاج، ج2.
طبرسی، جوامع الجامع، بیتا.
الطبسی، الشیعة و الرجعة، بیتا.
الطریحی، الشیخ فخرالدین، مجمع البحرین، ج2، ش 23، 1389.
طیب، سید عبدالحسین، اطیب البیان، ج3، 1386.
عبدعلیالعروسی، تفسیر نورالثقلین، ج3، بیتا.
العسکری، أبوهلال، الفروق اللغویة، بیتا.
عطائی، علی، چرا؟ چرا؟پرسش و پاسخ در مدینه منوره، ج2و1، 1383.
علامه امینی، الغدیر، ج1و8، بیتا.
علامه حلی، کشف المراد فی شرح تجرید الاعتقاد، به کوشش حسنزاده آملی، 1415 ق.
علامه طباطبائی، المیزان فی تفسیر القرآن، ج16و2و14و8و10 و3و5، بیتا.
علی بن محمد، ابوالقاسم، کفایة الاثر، بیتا.
غررالحکم و دررالکلم آمدی ترجمه سید هاشم رسولی محلاتی، ج1و2، 1377.
فضل طبرسی، حسن، مجمع البیان فی تفسیر القرآن، ج10و9و5و6و7و8و4و3، بیتا.
فقیهی رضایی، محمد، قرآن کریم، همراه با شرح آیات منتخب، 1384.
فلسفه رجعت در نظام شیعه، مجله/ پاسدار اسلام/ ش 315 و 316.
فلسفی، محمدتقی، بزرگسالان و جوان، ج2و1، بیتا.
فلسفی، محمدتقی، کودک، ج2، بیتا.
الفناری، مصباح الانس، 1374.
الفناری، مصباح الانس، 1374.
الفیروزآبادی، فضائل الخمسۀ من الصحاح الستة و غیرها، ج1، بیتا.
فیروزآبادی، مجد الدین، القاموس المحیط، بیتا.
فیض کاشانی، کتاب الصافی فی تفسیر القرآن، ج3و2، 1377.
فیض کاشانی، محجة البیضاء، ج5و4، بیتا.
قائمی، علی، خانواده و مسائل جوانان و نوجوانان، بیتا.
قشیری، ابوالقاسم، الرسالة القشیریة، 1374.
قضایی، محمد قاضی، شرح فارسی شهاب الأخبار، بیتا.
قمی، شیخ عباس، سفینة البحار، ج1و2و3و8، بیتا.
قمی، شیخ عباس، کلیات مفاتیح الجنان، با تصحیح سجاد، 1384.
کاشانی، ملافتح الله، تفسیر منهج الصادقین، ج5.
کامل سلیمان، یوم الخلاص، بیتا.
الکامل فیالتاریخ لابنالأثیر، ج2، 11 هـ.ق.
کتاب دانشنامه امام مهدی(عج)، دارالحدیث، بیتا.
کتاب نقد، ش8، بیتا.
الکراچی، محمد، کنز الفوائد، ج1.
کلینی، اصول کافی، ترجمه مصطفوی، ج3.
کلینی، اصول کافی، معرب، ج8و2و1، 1365.
کلینی، روضه کافی، بیتا.
لاهوری، اقبال، احیای فکر دینی در اسلام، ترجمه احمد آرام، 1389.
مان، اصول روانشناسی، بیتا.
ماوردی، ابوالحسن، احکام السلطانیة، بیتا.
مبانی اندیشه اسلامی 1، شماره 26، بیتا.
مثنوی مولوی، دفتر اول و سوم و چهارم و ششم، دذفولیان، 1378.
مجلسی، حق الیقین، بیتا.
مجلسی، محمدباقر، بحارالأنوار، ج1و2و3و8و11و12و26و36 و47و48و53و59و57و73و10و16و75و74و67و101، بیتا.
مجلسی، محمدباقر، رجعت، 1379.
مجموعه مصنفات شیخ اشراق، فی حقیقة العشق، ج3، 1380.
محدثی، جواد، حکمتهای قدسی، 1396.
مرجع مهدویت، پارسا، 1382.
مسعودی، مروج الذهب، ترجمه ابوالقاسم پاینده، ج1، بیتا.
مسلم، صحیح، کتاب الرضاع، بیتا.
المشهدی، محمد، المزار الکبیر، 1419 ق.
مصباح الشریعة و مفتاح الحقیقة، منسوب به امام صادق (علیه السلام)، ترجمه عباس عزیزی، 1381.
مطهری، مرتضی، امامت و رهبری، 1379.
مطهری، مرتضی، پیرامون جمهوری اسلامی، بیتا.
مطهری، مرتضی، تعلیم و تربیت، بیتا.
مطهری، مرتضی، جهاد، بیتا.
مطهری، مرتضی، سیرهی نبوی، 1385.
مطهری، مرتضی، علل گرایش به مادّیگری، بیتا.
مظاهری، حسین، اخلاق و جوان، ج2، 1387.
معادیخوا، عبدالمجید، فرهنگ آفتاب، ج4، 1384.
معجم احادیث الامام المهدی، زیرنظر علی کورانی، 8ج.
معین، محمد، فرهنگ فارسی، 1360.
المفردات فی غریب القرآن للراغب الاصفهانی.
مقدسی شافعی، یوسف، عقد الدرر، بیتا.
ملاصدرا، الاسفار ، ج9و8و6و2و1، بیتا.
ملاصدرا، تفسیر القرآن الکریم، ج6، بیتا.
ملاصدرا، شرح اصول کافی، ج3، بیتا.
ملاصدرا، کتاب العرشیه، بیتا.
ملاصدرا، کتاب العرشیه.
ملاصدرا، مفاتیح الغیب، 1363.
منتظری، حسینعلی، رساله استفتائات، ج2، بیتا.
منتظری، حسینعلی، رساله توضیحالمسائل، بیتا.
المنجد، معلوف.
المنهاج شرح امام نُوَوی بر صحیح مسلم، دارالفکر، بیتا.
موسوی خوئی، معجم رجال الحدیث، ج1، بیتا.
ناسخالتواریخ، حالات رسول(صلی الله علیه و آله)، سپهر، بیتا.
نائینی، محمدحسین، تنبیه الامة و تنزیه الملة، بیتا.
نجفی، عبدالکریم، منتخب الانوار المضیئة فی ذکر القائم الحجۀ، 1401 ق.
نجفی، محمدحسن، جواهر الکلام، ج21 و 6، بیتا.
نعمانی، محمد، الغیبة، بیتا.
النوادر للراوندی.
نقدی،جعفربن محمد،انوار علویة
نوری، میرزا حسین، مستدرک الوسائل، ج 2و11و12و15، بیتا.
نهجالفصاحه، به کوشش مرتضی فرید تنکابنی، 1380.
نیشابوری، مسلم، صحیح مسلم، کتاب الرضاع، ج4و6، بیتا.
نیلیپور، مهدی، فرهنگ جوان، تابستان 1386.
ورام، مسعود، تنبیه الخواطر و نزهة النواظر، ج1و2، بیتا.
هادوی، مهدی، ولایت فقیه، بیتا.
هاشمی، جواهرالبلاغة، بیتا.
هجرانی، علی، امام زمان را اباصالح چرا، بیتا.
هدایة فی تنظیم غرر الحکم، 1371.
هندی، علی، کنز العمال، ج8و15، بیتا.
هوردن، ویلیام، راهنمای الهیات پروتستان، ترجمه میکائیلیان، 1368.
هیثمی، علی، مجمع الزوائد و منبع الفوائد، ج8.
یزدی، مصباح، آموزش عقاید (سه جلدی)، 1377.
یوسفیان، حسن، کلام جدید، 1389.
یوسفیان، حسن، مبانی اندیشه اسلامی 2، بیتا.
www.jamaran. ghasam. Ir
www. Farsnews. Com/newstex
www. hawzah. net
www. jam news. com/ Tex
www. porseman. org
www. welayatnet. com