ghaemiyeh.com
سرشناسه:انصاریان، حسین، ۱۳۲۳ -
عنوان قراردادی:صحیفه سجادیه. شرح
عنوان و نام پدیدآور:تفسیر و شرح صحیفه سجادیه جلد 13 / حسین انصاریان.
مشخصات نشر:قم: دارالعرفان، ۱۳۸۹ -
مشخصات ظاهری:15ج.
فروست:مجموعه آثار؛ ۴۵، ۴۶، ۴۷، ۴۸، ۴۹، ۵۰، ۵۱، ۵۲، ۵۳، ۵۴، ۵۵، ۵۶، ۵۷، ۵۸، ۵۹ .
شابک:۹۰۰۰۰۰ریال:دوره978-964-2939-60-2: ؛ ج.۱978-964-2939-61-9: ؛ ج.۲978-964-2939-62-6: ؛ :ج.۳978-964-2939-63-3: ؛ :ج.۴978-964-2939-64-0: ؛ :ج.۵978-964-2939-65-7: ؛ :ج.۶978-964-2939-66-4: ؛ :ج.۷978-964-2939-67-1: ؛ :ج.۸978-964-2939-68-8: ؛ :ج.۹978-964-2939-69-5: ؛ :ج.۱۰978-964-2939-70-1: ؛ :ج.۱۱978-964-2939-71-8: ؛ : ج.۱۲ 978-964-2939-72-5 : ؛ ج.۱۳ 978-964-2939-91-6 : ؛ ج.۱۴ 978-964-2939-92-3 : ؛ ج.۱۵ 978-964-2939-93-0 :
وضعیت فهرست نویسی:فاپا
یادداشت:کتابنامه.
موضوع:علیبن حسین (ع)، امام چهارم، ۳۸ - ۹۴ق.
موضوع:علیبن حسین (ع)، امام چهارم، ۳۸ - ۹۴ق. . صحیفه سجادیه -- نقد و تفسیر
شناسه افزوده:علیبن حسین (ع)، امام چهارم، ۳۸ - ۹۴ق. . صحیفه سجادیه. شرح
رده بندی کنگره:BP۲۶۷/۱/ع۸ص۳۰۴۲۲۲۵ ۱۳۸۹
رده بندی دیویی:۲۹۷/۷۷۲
شماره کتابشناسی ملی: ۱۹۸۱۷۱۷
تفسیر و شرح صحیفه سجادیه جلد 13
حسین انصاریان
بسم الله الرحمن الرحیم
امام سجاد علیه السّلام به هنگامی که وضو میگرفت، رنگ مبارکش به زردی میگرایید.
زمانی اهل بیت بزرگوارش از او پرسیدند: چرا به وقت وضو این چنین میشوی؟
پاسخ داد: میدانید آمادۀ ایستادن در برابر چه آقایی هستم!
چون به نماز میایستاد لرزه بر اندامش میافتاد!! در جواب کسی که از حضرت
پرسید این چه حال است؟ فرمود: به وقت مناجات و عبادت در پیشگاه محبوبم
این حالت به من دست میدهد.
روزی در اطاقی که در حال سجده بود آتش افتاد و بیم آن میرفت که شعلۀ آتش
تمام اطاق را بگیرد، ناگهان فریاد زدند: پسر پیامبر! آتش آتش!!
اهل خانه آتش را خاموش کردند و آن عاشق پاکباخته هنوز در سجود بود، چون
از عبادت فارغ شد، عرضه داشتند: چه علّتی شما را از توجّه به حریقی که به اطاق
افتاد بازداشت؟ فرمود: آتش آخرت!!(1)
1 - اصمعی، ادیب معروف میگوید:
1) (1)
شبی در طواف کعبه بودم، جوانی خوشمنظر را دیدم که به پردۀ خانه آویخته
بود و اینچنین با حضرت معبود مناجات میکرد:
«دیدهها به خواب رفت، ستارگان بر صفحۀ دلانگیز آسمان برآمدند، پادشاه
حیّ و قیّوم تویی، سلاطین و دنیاداران در به روی مردم بستند و بر ابواب کاخها و
خانههای خود پاسبان گماشتند، تا کسی به وقت شب به آنان رجوع نکند، ولی
درهای رحمت تو به روی گدایان باز است، سائلی چون من به امید عنایت و
رحمتت به پیشگاهت پناه آورده ام، ای وجود مقدّسی که ارحم الراحمینی». سپس
اشعاری به مضمون زیر زمزمه کرد:
«ای آن که به تاریکی شب دعای بیچاره را اجابت میکنی! ای آن که گره از کار
بسته میگشایی! میهمانانت به دور خانهات درخوابند، امّا تو ای نگهدارندۀ تمام
کاینات بیداری، به مناجاتی که به آن امر فرمودهای برخاستهام، به حرمت بیت و
حرم، بر گریهام رحمت آور که اگر گنهکار بیچاره را مشمول عفو و بخششت نکنی،
پس چه کسی باید به فریاد او برسد»؟
به دنبال صاحب ناله رفتم و وی را با پای جان جستجو کردم، دیدم وجود مقدّس
حضرت سجّاد، امام زین العابدین علیه السّلام است!(1)
1 - طاووس فقیه میگوید:
وجود مبارک حضرت علیّ بن الحسین امام سجّاد علیه السّلام را در حرم امن الهی دیدم
که از سر شب تا به سحر در طواف و عبادت و نماز شب بود، چون مسجد الحرام و
1) (1)
اطراف بیت را خلوت دید، گوشۀ چشم به آسمان انداخت و این چنین با محبوب
محبّان و معروف عارفان و معشوق عاشقان به مناجات برخاست:
«الهی! ستارگان آسمان ناپدید شدند، دیدهها به خواب رفت، پیشگاهت برای
ورود گدایان آماده است، گدایی چون من به اشتیاق غفران و رحمتت به درگاهت
روی آورده، او امیدوار است که در قیامت از زیارت رسول مکرّمت محرومش
ننمایی».
سپس چون ابر بهار از دیدگانش اشک بارید و به محضر حضرت دوست عرضه
داشت:
«پروردگارا! از باب مخالفت به معصیت برنخاستم و به هنگام گناه تردیدی
نسبت به تو در دلم نبود، به عذاب و جریمه ات جاهل نبودم و از عقوبتت روی
گردانی نداشتم، این نفس بد اندیش بود که با من خدعه کرد، این دلگرمی درونم به
ستّاریت تو بود که مرا در لغزش انداخت؟ اکنون آن که مرا از عذابت برهاند کیست؟
به کدام ریسمان محکم چنگ بزنم اگر رابطه ات را با من قطع کنی؟ افسوس بر من به
وقتیکه مرا در پیشگاهت برای محاکمه حاضر کنند، آن زمانی که سبک باران را
اجازۀ عبور دهی و حمّالان گناه را به چاه جهنّم دراندازی، در آن روز در صنف
سبک بارانم تا نجات یابم، یا زیر بار سنگین گناهانم، تا در عذاب درافتم؟
آه و حسرت بر من! که به موازات طول عمرم بر گناهم افزوده شد و در مقام توبه
برنیامدم، چرا زمان حیای از پروردگارم به من نمیرسد»؟
سپس گریست و چنین زمزمه کرد:
«آیا مرا به آتش جهنّم میسوزانی، ای منتهای آرزوی من! اگر چنین باشد پس
امید و عشقم به تو چه میشود؟!
مولای من با اعمال زشت و پست به پیشگاهت رو کردهام و اقرار میکنم که در
میان بندگانت گنهکاری چون من وجود ندارد»!!
باز به سختی گریست و عرضه داشت:
«از هر عیب و نقصی منزّهی، مردم آنچنان به معصیت و گناه بر میخیزند گویی
از دیدۀ تو دورند و تو چنان نسبت به آنان بردباری که گویا گناهی مرتکب نشدهاند.
آن گونه با برنامههای نیکویت به خلق محبّت میکنی که گویا به آنان نیازمندی، در
حالی که وجود مقدّست از همۀ هستی و عناصرش بینیاز است».
پس از آن به زمین افتاد و با حالی عاشقانه و غیر قابل وصف به سجده رفت. به
او نزدیک شدم، سرش را به زانو گذاشتم و چنان گریستم که اشکم به صورت پاکش
ریخت، سر از زانویم برداشت و به حال نشسته درآمد و گفت: کیست که مرا از
محبوبم به برنامۀ دیگر مشغول کرد؟
عرضه داشتم: طاووسم، ای پسر رسول خدا! این گریه و فریاد و این ناله و زاری و
این جزع و فزع چیست؟ این ما عاصیان و خطاکاران هستیم که باید اینچنین به
پیشگاه حضرت دوست بنالیم، شما چرا؟ شمایی که پدرت حضرت سید الشهداء
و مادرت فاطمه و جدّت رسول خدا: است؟
به من متوجّه شد و فرمود: آه آه ای طاووس! سخن پدر و مادر و جد را رها کن،
خداوند بهشت را برای مطیع نیکوکار آفریده گر چه سیاه حبشی باشد مگر نشنیدی:
جهنّم را برای گنهکار مقرّر فرموده گرچه فرزند قرشی قلمداد شود.
فَإِذا نُفِخَ فِی الصُّورِ فَلا أَنْسابَ بَیْنَهُمْ یَوْمَئِذٍ وَ لا یَتَساءَلُونَ
پس هنگامی که در صور دمیده شود، در آن روز نه میانشان خویشاوندی و
نسبی وجود خواهد داشت و نه از اوضاع و احوال یکدیگر میپرسند.
به خدا قسم! در قیامت جز عمل صالحی که پیش فرستادهای، برنامهای دیگر
برایت سودمند نیست!!(1)
2 - طاووس فقیه میگوید:
حضرت سجّاد را در حجر اسماعیل دیدم نماز میخواند و میگوید:
عبیدک ببابک، أسیرک بفنائک، مسکینک بفنائک، سائلک بفنائک، یشکو
إلیک، ما لا یخفی علیک، لا تردّنی عن بابک.
بندهای کوچک به پیشگاه توست، اسیری فانی، زمینگیری فانی، گدایی فانی
در درگاه توست، از آنچه بر تو مخفی نیست به تو شکایت دارد، عنایت کن او
را از در خانۀ رحمتت مران.(2)
3 - امام صادق علیه السّلام میفرماید:
حضرت باقر علیه السّلام با پدر بزرگوارش امام سجّاد علیه السّلام وارد شد، او را در عبادت
آن چنان دید که از کسی سابقه نداشت: از بیداری زیاد رنگش زرد شده و گویی از
شدّت گریه چشمش سوخته بود و پیشانی مبارکش از زیادی سجود زخم آورده و از
کثرت قیام قدمش ورم داشت. حضرت باقر علیه السّلام چون این حالات را دید نتوانست از
گریه خودداری کند. امام سجّاد علیه السّلام در فکر بود، ناگهان به فرزندش رو کرد و فرمود:
این اوراقی که عبادات امام علی علیه السّلام بر آن ثبت است بیاور، برای آن جناب اوراق را
آوردم، کمی از آن را خواند سپس با ناراحتی زمین گذاشت و فرمود: چه کسی
قدرت دارد همانند علیّ بن ابی طالب عبادت کند؟!(3)
4 - شبی در حال مناجات و عبادت بود، یکی از فرزندانش افتاد و دستش
شکست، اهل خانه فریاد زدند، همسایهها آمدند، با کمک هم طبیب شکستهبندی
آوردند، دست کودک را بست. چون صبح شد دست طفل را به گردنش آویخته دید،
پرسید: این چه وضع است؟ حادثه را به خاطر غرق بودنش در مناجات توجّه
نفرموده بود، به او خبر دادند.(1)
5 - آن حضرت چون به مناجات و راز و نیاز و عبادت و نماز بر میخواست
چهرهاش رنگ به رنگ میشد، قیامش برای عبادت و راز و نیاز قیام عبد ذلیل در
برابر مولای جلیل بود، از خشیت حق که معلول آگاهی قلب او نسبت به حضرت
ربّ العزّه بود، اعضایش میلرزید و نمازش در هر بار نماز وداع بود که گویی پس از
آن دیگر مهلت نماز ندارد!(2)
سعید بن کلثوم میگوید:
خدمت حضرت صادق علیه السّلام بودم، سخن از وجود مقدّس امیر مؤمنان به میان
آمد، امام صادق علیه السّلام آن چنانکه حقّ علی علیه السّلام بود از آن جناب تمجید کرد و
حضرتش را به بهترین صورتی که لیاقت داشت ستود، سپس فرمود:
به خدا قسم! هرگز حرامی نخورد تا عمرش پایان گرفت و از دو برنامهای که
رضای حقّ در آن بود سختترینش را برای عمل انتخاب میکرد. حادثهای برای
رسول خدا پیش نیامد، مگر اینکه آن حضرت را به عنوان تکیهگاه برای رفع حادثه
خواست. جز او کسی همانند رسول خدا طاقت عبادت نداشت. به وقت عمل
مانند کسی بود که بین بهشت و جهنّم است، ثواب حق را امید داشت و از عذابش
خائف بود. در راه رضای حق و دوری از عذاب فردا از کارکرد روزانه و عرق پیشانی
مبارکش هزار بنده در راه خدا آزاد کرد. غذای اهلش روغن و سرکه و خرمای بهم
انباشته بود. لباسی جز لباس کرباس نداشت، اگر آستینش اضافه میآمد، قیچی
میخواست و آن را میبرید. در میان فرزندان و اهل بیتش در لباس و دانش و
حکمت زندگی نظیر علیّ بن الحسین علیه السّلام نبود.(1)
زهری میگوید:
همراه با حضرت سجّاد علیه السّلام برخوردی با عبد الملک بن مروان داشتیم، آثار
عبادت در چهرۀ امام سجاد علیه السّلام عبد الملک را به تعجّب انداخت و برنامۀ حضرت با
پروردگار برای او بسیار بزرگ جلوه کرد.
به حضرت عرضه داشت: از چهرهات آثار زحمت و کوشش و عبادت و بندگی
سنگین آشکار است، در صورتی که عاقبت به خیری در پروندۀ شما ثبت است و تو
پارۀ تن رسول خدایی، برای تو نسبت به اهل بیت و مردم زمانه فضل عظیم است،
آنچه از علل برتری و دانش و بینش و ورع و دین به شما عنایت شده به احدی جز
رسول خدا و علی و فاطمه و حسن و حسین: داده نشده!
عبد الملک مدح و ثنا و تعریف و تمجیدش را از حضرت قطع نکرد، تا امام
سجاد علیه السّلام به او فرمود: «آنچه را گفتی از من نیست، بلکه عنایت و الطاف الهی به این
بندۀ درگاه حقّ است، جلوهای است از تأیید و توفیق حضرت دوست، به من بگو با
کدام قدرت و با چه قوّت به ادای شکر این همه نعمت برخیزم؟
رسول خدا صلی الله علیه و اله و سلم آن قدر به عبادت و نماز ایستاد تا قدمهایش ورم کرد. چنان در
1) (1)
مدار روزه قرار گرفت که آب دهانش خشک شد. به حضرت عرضه داشتند: یا
رسول اللّه! مگر نه این است که گذشته و آینده ات بر اساس خبر حضرت حق در
قرآن غرق در مغفرت است، پس این همه زحمت در عرصۀ عبادت چیست؟
پاسخ داد: نمیخواهید بندۀ شاکری باشم؟ خدا را شکر و سپاس که مرا به
عبادت و اطاعت برگزید و در دایرۀ امتحان توفیقم داد، در دنیا و آخرت سپاس را
مختصّ او میدانم. به خدا قسم! اگر اعضایم قطعهقطعه شود و پیه چشمم به
سینهام بریزد، قدرت اقدام به عشری از اعشار یک نعمت از تمام نعمتهای عنایت
شدۀ او را که شماره کنندگان از شمارشش عاجزند و حمد حامدان به آن نمیرسد،
ندارم. نه به خدا قسم! ترک شکرش نکنم، به اندازهای که روز و شب و در خلوت و
آشکار مرا در این حال ببیند.
اگر حقوق واجبۀ اهل بیتم و خاصّ و عام مردم نبود و من مأمور به ادایش نبودم،
هر آینه به چشم به آفرینش مینگریستم و به قلب به حضرت اللّه، تا وجود مقدّس
او بر من قضاوت کند که او بهترین حاکم است، آنگاه حضرت سجاد علیه السّلام گریه کرد و
عبد الملک هم به گریۀ حضرت گریست، سپس امام فرمود:
«چقدر فاصله است بین کسی که در طلب آخرت است و برای به دست آوردن
آن میکوشد و کسی که متوجّه دنیاست و برایش مهم نیست مال و مقام از کجا
میآید و در آخرت هیچ نصیبی ندارد»!!(1)
عبد اللّه مبارک میگوید:
1) (1)
به مکّه میرفتم، کودکی را بین هفت تا هشت سال دیدم که سبک بال و
سبکبار، به سوی حرم روان است. پیش خود گفتم: طفلی خردسال این بیابانها را
تا مکّه چگونه سپری میکند. به نزدش شتافتم و بدو گفتم: از کجا میآی؟ جواب
داد: از نزد خدا. گفتم: کجا میروی؟ گفت: به سوی خدا. گفتم: این بیابان مخوف را
با چه کسی طی کردی؟ گفت: با خدای نیکوکار. گفتم: راحلهات کو؟ گفت: زادم
تقوی، راحلهام قدم و قصدم حضرت مولاست. گفتم: از چه طایفهای؟ گفت:
مطّلبی. گفتم: فرزند که هستی؟ گفت: هاشمی ام. گفتم: واضحتر بگو. گفت: علوی
فاطمی ام. گفتم: شعر سرودهای؟ گفت: آری، گفتم: بخوان. اشعاری به مضمون زیر
خواند:
«ماییم که واردان بر چشمۀ کوثریم، تشنگان لایق را از آن آب سیراب کرده و
در صحرای محشر از آنان حمایت میکنیم، هیچ کس جز از طریق ما به رستگاری
نرسیده، و آن کس که زادش رابطۀ با ماست بیچاره و بدبخت نشد، آن که با ایمان و
عملش ما را خوشحال کرد، از جانب ما مسرور میشود و هرکس با ما به دشمنی و
مخالفت برخاست، در اصل و ریشهاش خلل است و آن کس که حقّ مسلّم ما را
غصب کرد، در قیامت سر و کارش با حضرت ربّ العزّه است»!!
او پس از خواندن آن اشعار از نظرم ناپدید شد. به مکّه رفتم، حجّم را بجا آوردم.
در بازگشت، جمعی را در بیابان دیدم دایرهوار نشستهاند. سرکشیدم ناگهان آن چهرۀ
پاک و با عظمت را دیدم. پرسیدم: این شخصیت والا کیست؟
گفتند: علیّ بن الحسین.(1)
1) (1)
مردی از نزدیکانش به آن حضرت دشنام داد و ناسزا گفت، حضرت جواب وی
را نداد تا به بدگوییش پایان داد و رفت. آنگاه آن منبع فیض به دوستانش رو کرد و
فرمود: شنیدید به من چه گفت؟ من دوست دارم مرا همراهی کنید تا پاسخ مرا به
وی بشنوید.
عرضه داشتند: با تو میآییم. حضرت حرکت کرد و در حالی که قدم بر
میداشت این آیه را قرائت میکرد:
وَ الْکاظِمِینَ الْغَیْظَ وَ الْعافِینَ عَنِ النّاسِ وَ اللّهُ یُحِبُّ الْمُحْسِنِینَ
و خشم خود را فرو میبرند و از [خطاهای] مردم در میگذرند؛ و خدا
نیکوکاران را دوست دارد.
برای ما معلوم شد که حضرت کاری به دشنام دهنده ندارد. چون به در خانۀ آن
مرد رسیدیم، حضرت فرمودند: به صاحب خانه بگویید علی بن الحسین است.
صاحب منزل در حالی که نگران تلافی بود، به در خانه آمد. حضرت به او فرمودند:
لحظاتی قبل مطالبی را دربارۀ من گفتی، اگر در من وجود دارد، به خاطر آن از
حضرت حقطلب مغفرت میکنم، اگر در من نیست و تو اشتباه کردی، برای تو عفو
و بخشش میخواهم!!
صاحب خانه پیشانی حضرت سجّاد علیه السّلام را بوسید و عرضه داشت: یابن رسول
اللّه! آنچه گفتم در تو نبود، این منم که باید مورد عفو حقّ قرار بگیرم.(1)
1) (1)
در حال سواره بر جمعی گذشت که گرفتار بیماری خطرناک و مهلک جذام بودند
و کسی حاضر نبود با آنان نشست و برخاست کند!!
آنان سفرۀ غذا انداخته و میخواستند مشغول خوردن شوند، تا حضرت را
دیدند وی را به غذا خوردن با خود دعوت کردند.
فرمود: اگر روزه نبودم پیاده میشدم و کنار سفرۀ شما مینشستم. چون به منزل
رسید دستور داد غذایی مخصوص آماده کنند، سپس همۀ جذامیان را به خانه
خواست و همراه آنان سر یک سفره نشست و از آنان بدینگونه دلجویی فرمود.
بیاییم همچون سید عابدان و زینت عبادتکنندگان و فخر سالکان به فریاد آنان
که به فریادشان نمیرسند برسیم و دست نوازش به سر آنان که دستی به سرشان
نمیکشند بکشیم و به رفع نیاز آنان که کسی به رفع نیازشان بر نمیخیزد اقدام کنیم
و در این چند روزۀ عمر کسب معرفت و فضیلت کنیم و به اخلاق اولیای حقّ و
عاشقان جمال و جلال آراسته گردیم.(1)
هشام بن اسماعیل از طرف عبد الملک مروان به استانداری مدینه منصوب شد.
مقام ریاست، او را به دایرۀ غرور و کبر و ستم و ظلم کشید، حقّ را ناحقّ کرد و هر
چه در توان داشت به میدان آورد. از افرادی که از او رنج بسیار و آزار فراوان دیدند
حضرت زین العابدین علیه السّلام بود.
1) (1)
پس از مدّتی از مقامش عزل شد. استاندار جدید مدینه به نام ولید، مأموریت
یافت استاندار قدیم را در برابر مردم به ستونی ببندد، تا هرکس بخواهد آزارهای او
را تلافی کند بتواند!
در چنان حالی میگفت تمام وحشت من از برخورد با زین العابدین علیه السّلام است،
زیرا وی را زیاد آزار دادهام.
امام در آن هنگام به یاران و دوستانش فرمود، به هیچ وجه متعرّض وی نشوید،
آنگاه به دیدن هشام بن اسماعیل رفت و فرمود: پسر عمو! از آنچه برایت پیش آمده
ناراحتم، آنچه دوست داری از من بخواه که من در اجابت درخواست تو مضایقه
ندارم. هشام بن اسماعیل فریاد زد:
اَللّهُ أَعْلَمُ حَیْثُ یَجْعَلُ رِسالَتَهُ
خدا داناتر است که مقام رسالت را در کجا قرار دهد.(1)
وجود مقدّسش، روزی یکی از خدمتکارانش را دوبار صدا زد، از پاسخ دادن
خودداری کرد. چون بار سوّم جواب داد، حضرت فرمود: صدای مرا در دوبار
گذشته نشنیدی؟ عرضه داشت: چرا، فرمود: چرا جوابم را نمیدادی؟ گفت: یا بن
رسول اللّه! از سیاستت در امان بودم. امام سجاد علیه السّلام زبان به شکر گشود و به پیشگاه
حقّ عرضه داشت: خدا را سپاس که مملوکان من خودشان را از این بندۀ ربّ در امان
میبینند.(2)
خانوادههای فقیری در مدینه بودند که از وسایل زندگی و خورد و خوراک آنچه
کم داشتند تأمین میشدند، ولی نمیدانستند این همه لطف و مرحمت و اینگونه
مهر و عنایت از کجاست. چون زین العابدین علیه السّلام شهید شد تمام آن برنامهها به
تعطیلی رسید، دانستند که منبع آن همه فیض و فضیلت حضرت سجّاد علیه السّلام بود!(1)
اسامة بن زید به وقت مشاهدۀ آثار مرگ به سختی گریست. حضرت سجّاد علیه السّلام
در حالی که ناظر وضع او بود، سبب گریه و نالۀ او را پرسید. عرضه داشت:
پانزده هزار درهم بدهکارم، آنچه از من میماند خلأ قرضم را پر نمیکند.
حضرت فرمود: تمام دیونت بر عهدۀ من است، از گریه خودداری کن که هماکنون به
هیچ کس بدهکار نیستی. آنگاه به ادای دین او اقدام کرد و او را از سختی حقّ النّاس
نجات داد.(2)
در شبی سرد غلامی از غلامانش آن حضرت را در مسیر مسجد دید در حالی که
جبّه و لباس و عمامهای از خز به سر داشت و با خوشبوترین عطر خود را زینت داده
بود. عرضه داشت: مولای من! در این ساعت با این وضع و شکل کجا میروی؟
فرمود:
مسافر مسجد جدّم رسول خدایم، تا برنامۀ ازدواج با حورالعین را برای خود
فراهم آورم.(1)
برای کسب معاش اوّل صبح از خانه بیرون میرفت. چون به آن حضرت
میگفتند: این وقت روز کجا میروی؟ میفرمود:
جهت صدقه دادن به عیالاتم میروم. با تعجّب عرضه میداشتند؟ صدقه،
پاسخ میداد: آری، آنچه از حلال به دست میآید، صدقۀ حقّ بر بندگان است.(2)
امام سجاد علیه السّلام میفرماید:
به بیماری سختی دچار شدم. پدرم امام حسین علیه السّلام به من فرمود: چه میل داری؟
عرضه داشتم: میل دارم نسبت به خود برای حضرت حقّ، تعیین تکلیف نکنم، او
آنچه به نفع من است از باب لطف و مهرش تدبیر میکند، من علاقه دارم در پیشگاه
حضرتش تسلیم محض باشم. پدرم فرمود: آفرین، با ابراهیم خلیل هماهنگ شدی،
به هنگامی که میخواستند او را در آتش بیندازند، جبرئیل به او گفت: چه حاجتی
داری؟ پاسخ داد: برای حقّ تعیین تکلیف نمیکنم، او مرا کفایت میفرماید که
بهترین وکیل من در تمام شؤون حیات است.(3)
روزی از روزها کنیزش از ابریقی گلین به روی دستش جهت وضو آب میریخت،
از بیتوجّهی کنیز آفتابه رها شد و پیشانی حضرت را مجروح کرد!
حضرت سربلند کرد، کنیز عرضه داشت: خداوند عزّوجلّ میفرماید:
وَ الْکاظِمِینَ الْغَیْظَ
و خشم خود را فرو میبرند.
حضرت فرمود: خشمم را فرو خوردم.
عرضه داشت:
وَ الْعافِینَ عَنِ النّاسِ
و از [خطاهای] مردم در میگذرند.
فرمود: از تو گذشت نمودم.
گفت:
وَ اللّهُ یُحِبُّ الْمُحْسِنِینَ
و خدا نیکوکاران را دوست دارد.
فرمود: برو، در راه خدا آزادی!(1)
امام صادق علیه السّلام میفرماید:
1) (1)
مرد هرزه ای در مدینه بود که مردم از اطوار و افعال و حرکات و اداهای او
میخندیدند.
روزی در حالی که حضرت علیّ بن الحسین علیه السّلام با دو نفر از خادمانش در حرکت
بود، به دنبال آن جناب آمد و قصد کرد کاری خندهدار انجام دهد، در برابر دیدگان
مردم عبای حضرت را از گردن آن جناب کشید، سپس دور شد، دوباره آمد عبا را
برداشت و فرار کرد، آنگاه بازگشت و عبا را به طرف آن جناب انداخت. حضرت
بدون آن که به وی التفات کند، فرمودند:
این شخص کیست؟ عرضه داشتند: دلقکی است که مردم مدینه را میخنداند،
حضرت فرمودند: به او بگویید: برای خداوند روزی است که در آن روز اهل باطل
غرق در خسارتند.(1)
امام صادق علیه السّلام میفرمایند:
حضرت سجّاد علیه السّلام در سفرهای خود با کسانی همراه میشدند که آن حضرت را
نشناسند و با آنان شرط میکرد در تمام امور، قافله را خدمت کند!
همراه با قافلهای به سفر رفت، از هیچ خدمتی نسبت به آنان مضایقه نفرمود.
شخصی در برخورد به کاروان، حضرت را شناخت. از اهل قافله پرسید، این انسان
والا را میشناسید؟ گفتند: نه!
گفت: او حضرت علیّ بن الحسین علیه السّلام است. به جانب حضرت هجوم بردند و
دست و پایش را غرق بوسه کردند و به آن مقام بزرگ عرضه داشتند:
1) (1)
میخواستی دچار عذاب حقّ شویم! اگر تو را نمیشناختیم و خدای ناخواسته
با دست و زبان به آزارت برمیآمدیم چه میکردیم! بیشک به هلاکت ابدی دچار
میشدیم.
حضرت سجّاد فرمودند:
من یکبار با قافلهای همفسر شدم، آنان مرا میشناختند، محض رسول خدا به
آنچه شایستۀ آن نبودم از من پذیرایی و احترام کردند، من به آن خاطر از کار خیر باز
ماندم، این بار با شما آمدم که مانند گذشته گرفتار نشوم که این گونه سفر برای من
محبوبتر است!!(1)
حضرت زین العابدین به وقت وفات، به فرزندش حضرت باقر علیه السّلام فرمود:
با شتری که دارم بیست مرتبه به حجّ خانۀ حقّ رفتم و برای یکبار این حیوان را
تازیانه نزدم. چون شتر بمیرد، او را در زمینی دفن کن تا پیکرش نصیب درندگان
نشود که رسول الهی صلّی الله علیه و اله فرمود:
شتری که هفت بار در سفر حجّ به موقف عرفات قرار بگیرد، از نعمتهای
بهشت است و خداوند در نسلش برکت قرار میدهد. چون شتر مرد، حضرت
باقر علیه السّلام براساس وصیت پدر عملکرد.(2)
امام صادق علیه السّلام میفرماید:
حضرت زین العابدین علیه السّلام روزی که روزه میگرفتند، امر میفرمودند گوسفندی
را ذبح کنند و آن را قطعهقطعه کرده در دیگ بریزند تا پخته شود، بوی لذّتبخش
آبگوشت به مشامش میخورد در حالی که نزدیک افطار بود، دستور میداد چند
عدد سینی حاضر کنند، غذای پخته را قسمت قسمت میکرد و میفرمود: این
غذاها را در خانۀ فلان و فلان برسانید. آنگاه خود حضرت با قطعهای نان و مقداری
خرما افطار میکردند!!(1)
امام باقر علیه السّلام میفرماید:
چون تاریکی شب همه جا را فرا میگرفت پدرم حضرت سجّاد علیه السّلام انبانی از
چرم به دوش میگرفت، در حالی که در آن انبان ما یحتاج نیازمندان را قرار داده بود،
آنگاه خانه به خانه میرفت و هرکس را به مقدار نیازش کمک میفرمود، ولی به
خاطر اینکه صورت مبارکش را میپوشاند او را نمیشناختند!!
به وقت غسل بدن شریفش، آثار به دوش کشیدن آن انبان را به صورت سیاهی
پوست بر شانۀ مبارکش مشاهده کردند.(2)
امام صادق علیه السّلام میفرماید:
لباسش از پشم بود و چون قصد نماز میکرد لباسی خشن میپوشید و از نماز
روی فرش و تشک و جانماز خاص پرهیز داشت، سجادهاش بر زمین بود. به کوه
جبّان که در نزدیکی مدینه قرار داشت میآمد و بر سنگی سوزان قیام و قعود
مینمود. آن چنان از عشق و خوف خدا در سجدههای عاشقانه اش میگریست که
چون سر بر میداشت گویی چهرۀ مبارکش را در آب فرو برده!!(1)
سید ابن طاووس در «اقبال» از قول حضرت صادق علیه السّلام روایت میکند:
چون ماه رمضان میرسید، حضرت سجّاد علیه السّلام هیچ یک از غلامان و کنیزان خود
را سیاست نمیکرد، چون غلامی یا کنیزی خطا میکرد در ورقهای مینوشت، فلان
کس در فلان روز چنین خطایی را مرتکب شد. از آن جناب جز ادب و احترام و
محبّت و عنایت نسبت به غلامان و کنیزان، مخصوصا به هنگام ماه رمضان دیده
نمیشد.
چون شب آخر ماه رمضان میرسید همه را دور خود جمع میکرد، سپس کتابی
که اشتباهات و گناهان آنان را ثبت کرده بود میگشود و نام هر یک را با گناهانش
میخواند و میفرمود: این خطا را داشتی و من هم نسبت به آن تو را عقوبت نکردم،
آیا به یاد میآری؟ عرضه میداشت: آری، یا ابن رسول اللّه.
وقتی از همه اقرار میگرفت در جمع آنان میآمد و میفرمود با صدای بلند دنبال
من بگویید:
ای پسر حسین بن علی! پروردگارت تمام برنامه هایت را در پرونده ات ثبت
کرده، همانطوری که تو اشتباهات و خطاها و کمکاری های ما را در چنین پروندهای
نوشتهای، کتابی که نزد خدا است بر ضرر تو، به حق سخن میگوید، گناه کوچک و
1) (1)
بزرگی نیست مگر آنکه در آن کتاب شماره شده، تمام اعمالت را در آن روز به
وسیلۀ آن کتاب، حاضر خواهی دید، چنانکه ما در این ساعت تمام گذشتۀ خود را
در این پرونده حاضر میبینیم!!
ای پسر حسین بن علی! ما را ببخش و از ما چشمپوشی کن، چنانکه خود تو از
حضرت حق امید چشمپوشی و گذشت داری و همچنان که عاشق عفو و رحمت
حضرت ربّ العزّه ای و طالب رحمت آن منبع فیضی، ما را مشمول عفو و رحمت
خود قرار ده.
ای پسر حسین بن علی! ذلّت و خواری خود را در پیشگاه حضرت محبوب به
یاد آر، آن وجود مقدّسی که حکیم و عادل است و به اندازۀ خردلی به کسی ستم روا
نمیدارد و اعمال بندگان را به میزان کشیده و با دقّت محاسبه کرده و بر انجام آن
شهادت میدهد. بیا در چنین شبی از ما گذشت کن و از بدیهای ما چشم بپوش که
خداوند فرموده:
وَ لْیَعْفُوا وَ لْیَصْفَحُوا أَ لا تُحِبُّونَ أَنْ یَغْفِرَ اللّهُ لَکُمْ وَ اللّهُ غَفُورٌ رَحِیمٌ
و باید [بدی آنان را که برای شما مؤمنان توانگر سبب خودداری از انفاق
شده] عفو کنند و از مجازات درگذرند؛ آیا دوست نمیدارید خدا شما را
بیامرزد؟ [اگر دوست دارید، پس شما هم دیگران را مورد عفو و گذشت قرار
دهید]؛ و خدا بسیار آمرزنده و مهربان است.
به همین صورت میگفت و به غلامان و کنیزان تلقین میکرد و اشک میریخت و
ناله میزد و به درگاه حضرت دوست عرضه میداشت:
خداوندا! ما را امر کردی، از آنان که بر ما ستم کردند بگذریم، ما هم گذشتیم،
پس تو هم از ما بگذر که تو درگذشت و عفو از همۀ ما اولی تری.
الهی! به ما فرمودی گدا را از در خانۀ خود نرانیم و اکنون خود ما به گدایی به
پیشگاهت آمدهایم، عنایتت را طالبیم و عطا و احسانت را خواهانیم، در تمام این
برنامهها به ما منّت بگذار و از این پیشگاه با عظمت ما را نا امید مکن. به همین
کیفیت با حضرت حقّ مناجات میکرد و اشک میریخت، سپس رو به جانب آنان
میفرمود و میگفت:
من شما را بخشیدم، آیا شما هم مرا بخشیدید؟ من مالک خوبی برای شما
نبودم، از من سوء رفتار دیدید، آری، من مالک بدکاری هستم که مملوک کریم جواد
و عادل محسنم.
عرضه میداشتند: آقای ما، با اینکه ما غلامان و کنیزان از حضرت تو جز خوبی
ندیدیم، امّا درعینحال از تو گذشتیم.
امام سجّاد علیه السّلام میفرمود: این دعا را با من بخوانید:
خدایا، از پسر حسین درگذر، چنانکه از ما درگذشت، او را از آتش جهنّم برهان،
چنانکه ما را آزاد کرد. غلامان و کنیزان این جملات را میگفتند و حضرت آمین
میگفت.
سپس میفرمود: همۀ شما از قید غلامی و کنیزی آزادید، من شما را به عشق
رسیدن به عفو حقّ و آزادی از عذاب آزاد کردم.
آنگاه روز عید فطر همه را میطلبید و به اندازهای که پس از آزاد از بردگی
محتاج مردم نباشند به آنان بذل و بخشش میفرمود.
سالی نبود مگر اینکه در این برنامه اقدام میفرمود و حدود بیست نفر غلام و
کنیز آزاد میکرد و میفرمود: خداوند در ماه رمضان به وقت افطار هفتاد هزار هزار
مستحقّ عذاب را برات آزادی میدهد و چون شب آخر شود به اندازۀ تمام ماه
رمضان، از عذاب جهنّم میرهاند، من دوست دارم خداوند من مرا در چنین
برنامهای ببیند، باشد که وسیلۀ نجاتی برای من مقرّر گردد.
البتّه برای او فرقی نداشت که غلام و کنیز را چه زمانی خریده، آنچه برای او مهم
بود این بود که شب آخر ماه رمضان آنان را آزاد کند، گر چه چند ماهی بیشتر نبود که
به خدمت آن جناب درآمده بودند.
این برنامۀ با عظمت را هر سال تکرار میکرد، تا وقتیکه به وصال حضرت
محبوب و لقای جناب دوست نایل شد.(1)
یکی از پسر عموهای زین العابدین علیه السّلام از نظر معیشت در سختی و مشقّت بود.
امام سجاد علیه السّلام شبانه بدون اینکه شناسایی شود برای او پول میبرد، او هرکجا
مینشست میگفت: علیّ بن الحسین اهل صلۀ رحم نیست، خداوند جزایش را از
وی دریغ کند. امام سجاد علیه السّلام میشنید و برای حفظ آبروی او تحمّل میکرد. چون از
دنیا رفت، پسر عمّش متوجّه داستان شد، از شدّت غصّه کنار قبر حضرت میآمد و
مدّتها برآن جناب ناله و ندبه داشت!(2)
روزی با غلامانش از راهی میگذشت، مردی به آن حضرت ناسزا گفت. غلامان
به سوی او هجوم کردند، حضرت فرمود: دست نگاه دارید. خودش روبهروی آن
مرد آمد و فرمود: آنچه از ما بر تو پوشیده است خیلی بیش از آن است که میدانی،
اگر نیازی داری بگو تا برآورده کنم. آن شخص خجالت کشید، حضرت عبای خود را
به او داد و دستور فرمود هزار درهم به او بپردازند. آن مرد پس از آن میگفت:
شهادت میدهم که تو از اولاد انبیایی.(1)
برای حضرت زین العابدین علیه السّلام مهمان رسیده بود. غلام حضرت در آوردن
غذای گرم در یک سینی بزرگ عجله کرد، سینی از دستش رها شد و از بالای پلّهها
به سر یکی از فرزندان حضرت فرود آمد و او را از بین برد. امام در حالی که غلام در
اضطراب سختی قرار داشت فرمودند: برو در راه خدا آزادی، تو در این برنامه
عمدی نداشتی!(2)
امام باقر علیه السّلام میفرماید:
پدرم خادمش را دنبال کاری فرستاد و او در آن کار، کندی به خرج داد، حضرت
یک تازیانه به غلام زد، غلام گفت: اللّه، ای پسر حسین! به من در کار رجوع میکنی،
تازیانه هم میزنی! حضرت گریه کرد و فرمود:
ای محمّد بن علی پسر عزیزم! کنار قبر رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله برو و دو رکعت نماز
بخوان و بگو: خدایا در روز قیامت از علیّ بن الحسین بگذر. آنگاه رو به غلام کرد و
فرمود: برو در راه خدا آزادی.
ابو بصیر میگوید: به حضرت عرضه داشتم: آیا آزادی، کفّارۀ یک ضربه تازیانه
است؟ امام پاسخ نگفتند.(1)
شیخ صدوق رحمه اللّه از قول زهری میگوید:
خدمت حضرت زین العابدین علیه السّلام بودم، مردی از یاران حضرت وارد شد، امام به
او فرمودند: چه خبر؟ عرضه داشت: فعلا خبر خود را باز گویم، چهارصد دینار
بدهکارم، در برابرش برای پرداخت دیناری ندارم، عائله ام سنگین است، از عهدۀ
خرجشان برنمیآیم. امام سجّاد علیه السّلام بلند بلند گریه کرد. به حضرت عرضه داشتم:
گریه برای مصایب و شداید است. حاضران در مجلس هم همان را گفتند.
امام فرمود: چه مصیبتی بزرگتر از اینکه انسان خلأ زندگی برادر مؤمنش را ببیند
و امکان جبرانش نباشد، سختی و فاقۀ مسلمان را بنگرد و قدرت رفع آنرا نداشته
باشد. مجلس تمام شد، مخالفانی که از آن جلسه خبر شدند، زبان به طعنه گشودند
که چقدر عجیب است! اینان ادّعا دارند که آسمان و زمین در مدار اطاعتشان هستند
و خداوند خواستۀ آنان را در هر زمینهای اجابت میکند، با این همه به عجز از
اصلاح وضع نزدیکترین دوستشان اقرار میکنند!
مرد پریشان، آن یاوهها را شنید، به محضر مقدّس امام شرفیاب شد و عرضه
داشت: طعنۀ دشمن از فقر و فاقه ام بر دوش جانم سنگینتر است. امام فرمودند:
خداوند برای کارت ایجاد گشایش کرده. خادمۀ خود را صدا زدند و فرمودند:
افطاری و سحری مرا بیاور، دو قرص نان جوین که از خشکی قابل خوردن نبود
آورد، حضرت فرمود: این دو قرص نان را ببر که خداوند خیر و فرج تو را در این دو
1) (1)
نان قرار داده. مرد آن دو قطعه را گرفت و در حالی که نمیدانست برای قرض و
سختی وضع عیالش چه کند و شیطان وی را وسوسه میکرد که این دو قرص نان چه
مشکلی حل میکند، وارد بازار شد. ماهی فروشی را دید که ماهی رنگپریده ای
برایش مانده، آن ماهی را به یک قرص نان معامله کرد، سپس به نمک فروشی رسید
و نان دیگر را به مقداری نمک عوض کرد، آنگاه به خانه آمد، چون شکم ماهی را باز
کردند دو لؤلؤ گران قیمت از شکم ماهی درآمد. خدا را شکر کردند و در نشاط و
سرور غرق شدند. در این وقت در خانه را کوفتند، چون به در خانه آمد ماهی فروش
و نمکی بودند، دو قرص نان را پس دادند و گفتند: ما را قدرت بر خوردن این دو نان
جوین نیست نان از آن تو، ماهی و نمک هم بر تو و اهل و عیالت حلال!
چون ماهی فروش و نمک فروش گذشتند، خادم زین العابدین آمد و گفت: ای
مرد، خداوند برای تو گشایش داد، امام سجّاد فرمود: آن دو قرص نان را برگردان که
غیر از ما کسی قدرت خوردن این گونه طعام را ندارد!!
آن مرد دو لؤلؤ را فروخت، قرضش را ادا کرد و مایهای برای خرج خانه فراهم
آورد.
مردم دوباره به یاوهگویی پرداختند که این چیست و آن کدام است. یکجا از رفع
رنج وی عاجز است، جای دیگر این گونه وی را بینیاز میکند! چون به حضرت
خبر رسید، فرمود: این یاوهها را دربارۀ رسول خدا هم میگفتند که چگونه در یک
شب از مکّه به بیتالمقدس رفته و آثار انبیا را در آن جا مشاهده نموده، در حالی که
بین مکه و مدینه که راهی نزدیک است بیش از دوازده روز راه است چه رسد به مکّه
و بیتالمقدس و اللّه! مردم به وضع ما جاهلند، نمیدانند که مراتب رفیعه از طریق
تسلیم و رضا و عدم چون و چرا در کار حقّ به انسان میرسد.
اولیای الهی آن چنان در محن و مکاره صابرند که کسی به پای آنان نمیرسد، از
این روی خداوند مهربان تمام درهای عنایت را به روی آنان باز فرموده و در هر حال
عاشقان خدا جز آنچه خدا میخواهد نمیخواهند.(1)
هشام بن عبد الملک به حجّ آمد، ازدحام جمعیت مانع از این شد که به
حجر الاسود دست بزند و آن سنگ پرقیمت را استلام کند، بر بالای بلندی قرار
گرفت تا اهل شام، آن نوکران جیرهخوار و بدبخت، وی را طواف دهند. در این بین
حضرت زین العابدین علیه السّلام رسید، چون به محلّ حجر نزدیک شد، مردم از هیبت و
عظمت حضرت راه را باز کردند و امام بدون مزاحمت به استلام حجر نایل شد.
مردی از اهل شام از هشام پرسید: این آقا کیست؟ پاسخ داد: نمیدانم، فرزدق فریاد
زد من او را میشناسم. مرد شامی پرسید کیست؟
فرزدق قصیدۀ بسیار عالی خود را همانجا انشا کرد که مضمونش را از قول
جامی در سطور زیر میخوانید:
پور عبد الملک به نام هشام در حرم بود با اهالی شام
میزد اندر طواف کعبه قدم لیکن از ازدحام اهل حرم
استلام حجر ندادش دست بهر نظّاره گوشهای بنشست
ناگهان نخبۀ نسبت و ولیّ زین عبّاد، بن حسین علی
در کسای بها و حلّۀ نور بر حریم حرم فکند عبور
هر طرف میگذشت بهر طواف در صف خلق میفتاد شکاف
زد قدم بهر استلام حجر گشت خالی ز خلق راه و گذر
1) (1)
شامیی کرد از هشام سؤال کیست این با چنین جمال و جلال
از جهالت درآن تعلّل کرد وز شناساییش تجاهل کرد
گفت نشناسمش ندانم کیست مدتی یا یمانی یا مکّی است
بوفراس آن سخنور نادر بود در جمع شامیان حاضر
گفت من میشناسمش نیکو وز چه پرسی به سوی من کن رو
آن کس است این که مکّه و بطحا زمزم و بو قبیس و خیف و منا
حرم و حلّ و بیت ورکن و حطیم ناودان و مقام ابراهیم
مروه، مسعی، صفا، حجر، عرفات طیبه، کوفه، کربلا و فرات
هریک آمد به قدر او عارف بر علوّ مقام او واقف
قرّة العین سیّد الشّهداست غنچۀ شاخ دوحۀ زهراست
میوۀ باغ احمد مختار لالۀ راغ حیدر کرّار
(جامی)
هشام از این مدح دچار خشم شدید شده و پس از توهین به فرزدق وی را در
محلّی بین مکّه و مدینه حبس میکند و حقوقش را از بیتالمال قطع مینماید.
زین العابدین علیه السّلام در برابر این محبّت، دوازده هزار درهم برای شاعر میفرستد و
از کمی آن عذرخواهی میکند. شاعر آزاده و بیطمع از قبول آن ابا کرده و در پاسخ
میگوید: من سر ارادت و صدق و صفا و وفا و محبّت به آستان شما سرودم و این
مدح را محض اظهار حقّ و حقیقت گفتم نه برای درم و زر، لکن اصرار حضرت و
جود و کرم آن منبع خیر و دلایلی که از جانب حضرت سجّاد علیه السّلام اقامه میشود او را
وادار به قبول میکند.
ملّا محمّد تقی مجلسی پدر صاحب «بحارالأنوار» در شرح «من لا یحضره الفقیه»
حکایت شیرین زیر را در رابطه با این قصیده نقل میکند:
شخصی در یکی از جلسات جامی نقل کرد که: زنی، فرزدق شاعر را در عالم
رؤیا دید، از حال وی جویا شد، فرزدق گفت: به سبب قصیدهای که برای اظهار حق
گفتم، حقتعالی مرا بخشید. جامی گفت: سزاوار است خداوند مهربان همۀ
عالمیان را به برکت آن قصیده بیامرزد!(1)
به سری سقطی گفتند: وجوب بردن طاعت به پیشگاه حضرت ربّ چگونه و به
چه کیفیت است؟ پاسخ داد: سی سال است به خاطر یک «الحمد للّه» نابجا در
استغفار و توبهام!!
گفتند: چگونه؟ گفت: حریقی در بغداد اتّفاق افتاد، مغازهها و خانهها سوخت،
به من خبر رسید که مغازه ام از افتادن در کام آتش در امان مانده، به شنیدن این
واقعه، گفتم: «الحمد اللّه». وقتی به معنای این کلمه در آن حالت دقّت کردم دیدم
معنایش این میشود که: به خاطر محفوظ ماندن مغازه ام خوشحالم در حالی که
وسایل مغازههای مردم سوخته، در صورتی که دین و مروّت اقتضا داشت با مردم
همدردی کنم نه خوشحال از به جا ماندن مال خودم در عین از بین رفتن اشیای
دیگران باشم!! سی سال است برآن قول بیجا در طلب مغفرت از حضرت ربّ
العزّه هستم!(2)
مردی از اهالی یمن در منطقۀ صنعا در حالی که قلبی لبریز از ایمان و عشق و
محبّت به حقّ داشت و در اجرای دستورهای الهی سر از پا نمیشناخت، به آباد
کردن زمینی بپا خاست. پس از زحمت و رنج زیاد باغی با صفا همراه درختان پر از
میوه فراهم آمد، بوی گل و گیاه به مشام میخورد، اطراف باغ با درختهای بلند
محاصره شد، آب شیرین جویهای باغ را لبریز کرد و نسیم خوش هوا قیمت باغ را
افزون مینمود.
آن مرد الهی در گوشه و کنار باغ به گردش برخاست و دیدگانش از تماشای آن
همه محصول خدادادی خیره شد، او پس از هر گردشی و لذّت بردن از وضع آن
سرمایۀ هنگفت به گوشهای از باغ میرفت و برای ادای شکر به عبادت و خضوع در
برابر مالک اصلی هر ملکی مینشست و صورت بر خاک ذلّت در پیشگاه حضرت
عزّت میگذاشت و با زبان حال به محضر مقدّس مولایش عرضه میداشت:
آن که مرادش تویی از همه جویاتر است و آنکه در این جستجوست از همه پویاتر است
گر همه صورتگران صورت زیبا کشند صورت زیبای تو از همه زیباتر است
چون به چمن صف زنند خیل سهی قامتان قامت رعنای تو از همه رعناتر است
سنبل مشکین تو از همه آشفتهتر نرگس شهلای تو از همه شهلاتر است
حسن دلارای تو از همه مشهورتر عاشق رسوای تو از همه رسواتر است
مست مقامات شوق از همه هشیارتر پیر خرابات عشق از همه برناتر است
(فروغی بسطامی)
او در مناجات و نیایشش از حضرت محبوب میخواست: از اینکه ثروت باعث
طغیان و یاغیگری و افتادن او در چاه شهوات شود محافظت گردد و از طوفانهای
ویرانگر غرایز و وسوسههای شیاطین بر کنار ماند.
از جناب حقّ درخواست داشت که به اندازۀ عفاف و کفاف از آن همه محصول
برداشت کند و مازاد بر احتیاج را در آن راهی که معبود محبوب خواسته به کار گیرد.
برنامۀ همیشگی آن انسان بیدار و مرد با کرامت این بود که به وقت رسیدن
محصول به اندازهای که خرج خانواده و مخارج سالانۀ باغ تأمین شود به بازار فروش
رود و بقیۀ آن به مستمندان و دردمندان و نیازمندان برسد، به همین خاطر وقتی
خریداران در حدّی که او میخواست میوه را به مراکز فروش حمل میکردند، در باغ
را به روی محتاجان باز میگذاشت و به آنان میگفت: به مقداری که نیاز دارید از این
منبع سرشار الهی ببرید.
فرزندان آن مرد که همچون پدر از ایمان و عشق بهره نداشتند و اندیشۀ مادّی بر
آنان حاکم بود، برخلاف معمول از آن معلّم بزرگوار درس کرامت و سخاوت نگرفته
بودند به اعتراض برخاسته به پدر پیر گفتند: اینسان که با باغ عمل میکنی تجاوز به
حقّ ماست و ایجاد محدودیت در رزق و روزی فرزندانت! اگر بدین صورت ادامه
دهی به زودی ما را دچار فقر و تنگدستی کرده و به مشقّت و سختی دچار خواهی
کرد.
مرد حقّپرست در پاسخ فرزندانش گفت: من شما را در اندیشه و فکرتان خطا
کار میدانم، ثروت انباشته چه ارزشی دارد و چه دردی از انسان دوا میکند؟ گیرم
که من از روزگار جوانی مخارج خود را تأمین میکردم، بقیه را رویهم میگذاشتم و
امروز انبارهایی از کیسۀ زر و طلا و نقره داشتم به من بگویید چه فایده داشت، جز
اینکه در کنار آن همه ثروت میمردم و شما آنرا به ارث میبردید و من در عالم
برزخ باید پاسخگوی آن همه مال در برابر حقّ میبودم، مال و ثروتی که در آن حقّ
تهیدستان و ضعیفان و افتادگان موج میزد؟!
فرزندانم! ملکیت حقیقی این باغ و بستان و این مال و ثروت از من و شما نیست،
آفرینش از آن خداست و ما در کنار این سفره مأمور به اوامر او هستیم، خواستۀ
حضرت او این است که: به اندازۀ نیاز مصرف کرده و بقیه را در راه او به خرج
اندازیم. این صحیح نیست که تعدادی معدود در انواع وسایل زندگی و لذّت
و خوشی غرق باشند و طایفهای دیگر که در میانشان عباد شایستۀ حق وجود دارد،
با زن و بچّۀ خود در عین آبروداری و داشتن کار و کسب ضعیف، دچار رنج و
مصیبت و درد و مشقّت گرفتاری و رنج باشند.
شکر نعمتهای او که از باب لطف و محبّت و عنایت و کرامت به ما ارزانی
داشته خوردن و خوراندن و عبادت و خدمت به خلق اوست و من راهی جز این
نمیروم و برنامهای جز این نمیخواهم، مرا عشقی جز عشق او نیست و هدفی جز
جلب رضایت و عنایت او ندارم، من در وفاداری نسبت به او و اهداف پاکش
استقامت میورزم و از توفیق چنین زندگی دلشادم:
دل خاک سر کوی وفا شد چه بجا شد سر در ره تیغ تو فدا شد چه بجا شد
اشکم که دلی داشت گره بر سر مژگان در کوی تو از دیده جدا شد چه بجا شد
چون سایه به خاک قدمت جبهۀ ما را یک سجده به صد شکر ادا شد چه بجا شد
این دیده که حسر تکدۀ شوق تماشاست ای خوش نگهان جای شما شد چه بجا شد
بیدل هوس نشأة آوارگیی داشت چون اشک کنون بی سر و پا شد چه بجا شد
(بیدل دهلوی)
آری، ای فرزندان من، مال و ثروت و قدرت و جاه امانتی است که از جانب
دوست به ما واگذار شده تا در نافعترین راه خرج شود. فقرا و مستمندان، مریضان و
دردمندان، بیچارگان و افتادگان، یتیمان و بینوایان همه و همه و حتّی حیوانات و
پرندگان در این مال و ثروت حقّ دارند و باید به حقّ خود برسند تا حضرت محبوب
از ما راضی شود.
چون این همه به حقّ خود رسیدند آن وقت نوبت من و شماست. این روشی
است که من از روزگار جوانی به توفیق الهی انتخاب کردهام و تا هستم ادامه میدهم
و هیچ قدرتی نمیتواند مرا از این راه مستقیم منحرف سازد.
این را بدانید که ثروت و مال از این راه برکت پیدا میکند و از طوفان حوادث و
بلاها محفوظ میماند و وسیلۀ جلب صلوات و رحمت حقّ شده و مقدّمهای برای
آبادی آخرت میگردد.
فرزندانم! به من مهلت دهید، میبینید که مویم سپید شده، جسمم ضعیف
گشته، قامتم به خمیدگی نشسته، امراض گوناگون به من هجوم آورده، چند صباحی
بیشتر از عمرم نمانده، پس ازمرگ من این زمین آباد و باغ پر از میوه به شما میرسد،
این شما هستید که در برابر این ارث دو راه دارید: یا مسیر مرا ادامه میدهید، یا به
راه شیطنت و پستی قدم میگذارید. اگر در مقام انفاق برآمدید خداوند عوضش را
به شما میدهد و اگر به خیمۀ بخل و دنائت نشستید عذاب خدا که تلف شدن مال
و افتادن از چشم عنایت اوست به شما میرسد!
از این گفت و شنود، چند صباحی گذشت که پیک اجل در رسید و پیرمرد را به
جوار رحمت حقّ منتقل کرد.
ایام به سرعت سپری شد، باغ آمادۀ بهرهبرداری گشت و میوههای فراوان آن
نزدیک چیدن شد، فقرا و مستمندان از اینکه اواخر تابستان رسیده خوشحال
شدند، زیرا در انتظار چنان وقتی بودند، وقتیکه با رفتن به آن باغ مشکلشان حل
میشد و نیازشان برآورده میگشت.
فرزندان پیرمرد که وارثان باغ بودند به مشورت نشستند. یکی از آنان گفت: از این
پس در این باغ برای فقرا و مستمندان حقّی نیست، ما تمام این محصول را تبدیل به
ثروت هنگفت میکنیم و برای خود وجهه و آبرو میآوریم. یکی دیگر از برادران که
در اخلاق و رفتار نزدیک به پدر بود گفت: من این تصمیم را نمیپسندم، شما تصوّر
میکنید که این کار به نفع شماست امّا بدانید که این نیت آلوده باعث از دست رفتن
باغ و مال و منال است، بیایید روش پدر را ادامه دهید تا باغ بماند و برکت حضرت
حقّ به شما نازل گردد.
در پاسخ او گفتند: دربارۀ آنچه مالک نیستی نظر مده که سخنان و موعظۀ تو در
بین ما خریدار ندارد.
برادر مؤمن به آنان گفت: برخیزید و به نماز بایستید که نماز بازدارندۀ انسان از
کارهای ناشایسته و نیتهای آلوده است، ولی به سخنانش اعتنایی نکردند و به
موعظه اش گوش ندادند.
آنان تصمیم گرفتند صبح زود به باغ رفته و نیت خود را پیاده کنند، میوهها را با
قیمت گران به خریداران دهند و نیازمندان و محرومان را در محرومیت و نیاز باقی
گذارند.
شام خورده و به بستر راحت رفتند، در حالی که محکوم خواب سنگین بودند،
ابری صاعقه زا از جانب قادر متعال مأموریت یافت برآن باغ و تمام درختانش
صاعقه بزند و هر چه در آن چهار دیوار است از بیخ و بن بسوزاند و به نابودی کشد!!
آنان اوّل صبح به باغ آمدند، وضعی عجیب مشاهده کردند، از یکدیگر پرسیدند
باغ ما همین است؟ ما که دیروز این جا را پر از درخت پربار و آراسته به گل و ریاحین
دیدیم، شاید اشتباه آمدهایم، ولی برادر مؤمن گفت: نه، باغ شما همین است،
بیچارهها! قبل از اینکه بینوایان را محروم کنید خود شما محروم شدید و کیفر بخل
و پستی خود را دیدید. آنگه خداوند بزرگ در پایان این داستان میفرماید:
کَذلِکَ الْعَذابُ وَ لَعَذابُ الْآخِرَةِ أَکْبَرُ لَوْ کانُوا یَعْلَمُونَ
چنین است عذاب [دنیا] و عذاب آخرت اگر معرفت و آگاهی داشتند،
بزرگتر است.(1)
سلمان فارسی به دیدن ابودرداء رفت، همسر ابو درداء را در لباسی کهنه و حالتی
دلمرده دید، از او پرسید: این چه وضعی است؟ پاسخ داد: برادرت ابودرداء دل از
دنیا برداشته و رابطه با غیر عبادت بریده. سلمان منتظر ماند تا ابودرداء از بیرون
آمد. به سلمان خوشآمد گفت و برایش غذا آورد، سلمان گفت: ابودرداء غذا
بخور، پاسخ داد: روزهام، گفت: تو را به خدا سوگند میدهم غذا میل کن، ابودرداء
گفت: ای سلمان! تا تو غذا نخوری من نمیخورم. در هر صورت غذا خوردند، تا
1) (1)
شب رسید.
چون ابو درداء برای عبادت برخاست سلمان جلوی او را گرفت و گفت: ای
ابو درداء! خدا را بر تو حقّی است و جسد و اهل بیتت را نیز بر تو حقّی است، گاهی
روزه بگیر، گاهی از روزه بپرهیز، نمازت را به موقع بجای آر و از وقت خواب و
استراحت کم مکن، هر صاحب حقّی را به حقّش برسان که اوقات عزیز انسان به
همان سان که خدا و انبیا و کتب آسمانی دستور دادهاند باید خرج شود، ورنه آدمی
از بسیاری از فیوضات ربّانیه محروم میماند.
ابو درداء خدمت رسول خدا صلّی الله علیه و اله رسید و آنچه بین او و سلمان گذشته بود
تعریف کرد، رسول الهی هم آنچه سلمان به ابو درداء فرموده بود تأیید نمودند.(1)
حضرت باقر علیه السّلام میفرماید:
امیر المؤمنین علیه السّلام نماز عشا را در مسجد کوفه خواند، سپس مردم را سه بار ندا
داد آن طور که همه شنیدند:
تجهّزوا - رحمکم اللّه - فقد نودی فیکم بالرّحیل، فما التّعرّج علی الدّنیا
بعد النّداء فیها بالرّحیل!
تجهّزوا - رحمکم اللّه - وانتقلوا بأفضل ما بحضرتکم من الزّاد وهو
التّقوی. واعلموا أنّ طریقکم إلی المعاد، وممرّکم علی الصّراط والهول
الأعظم أمامکم، وعلی طریقکم عقبة کئود و منازل مهولة مخوفة، لابدّ لکم
من الممرّ علیها والوقوف بها، فإمّا برحمة من اللّه، فنجاة من هولها
1) (1)
وعظیم خطرها وفظاعة منظرها وشدّة مختبرها، وإمّا بهلکة لیس بعدها
نجاة.
خداوند همۀ شما را مشمول رحمت قرار دهد، برای سفر آخرت مجهّز و مهیا
شوید که شما را به آن سرای جاودانی خواندهاند و از همۀ شما جهت سفر به
آن وادی دعوت کردهاند، پس از این دعوت توقّف و قصد اقامت شما برای
چیست؟ زندگی شما نشان میدهد که گویی به سرای دیگر خوانده نشدید.
خداوند شما را رحمت کند، آماده شوید و برترین چیزی که از زاد و توشه در
اختیار شماست و آن تقواست برای جهان دیگر همراه خود ببرید.
آگاه باشید که راه شما به سوی جهان دیگر است و عبور شما بر صراط است،
هول اعظم پیش روی شماست، منزل سخت در راهتان قرار دارد،
توقّفگاههای هولناک و وحشتزا در برابر دارید که عبور از آنها برای شما
اجباری است و از آن چارهای ندارید، نجات شما از آن همه منازل هولانگیز
فقط و فقط در سایۀ رحمت اوست که این رحمت جز با ایمان و عمل صالح به
دست نمیآید چنانچه در غفلت به سر برید و دچار هلاکت شوید راه نجاتی
برای شما نخواهد بود!!(1)
شهید دوّم شارح جلیل القدر «لمعه» از علمای بزرگ و فقهای باکرامت جهان
تشیع است. آن مرد بزرگ، در جلالت قدر و جودت فهم و خدمت به فقه ارزندۀ
شیعه، مردی کمنظیر و انسانی با برکت است.
1) (1)
شاگرد بزرگوارش در رسالۀ با قیمت «بغیة المرید» در توجه آن مرد بزرگ به ارزش
وقت و ادای حقّ هر صاحب حقی و اینکه لحظهای از وقت او هدر نرود مینویسد:
«1 - برای ادارۀ امور خانه در اوّل شب او را میدیدم که با درازگوشی هیزم به
خانه میبرد.
2 - نماز صبح را پس از عبادات شبانه در گوشۀ منزلش، در مسجد بجا میآورد.
3 - به هنگامی که بر کرسی درس مینشست و مباحثۀ علمی شروع میکرد مانند
دریا موج میزد و این نشان میداد که با پشتکاری عجیب به اندوختن مایههای
علمی در ایام جوانی، رنج و مشقّت بسیاری تحمّل کرده است.
4 - احتیاجات مادّی و معنوی خودش را خودش تأمین میکرد.
5 - هرکس و هر مهمانی بر او وارد میشد خودش به خدمت شخص وارد، اقدام
میکرد.
6 - از عجایب کارهای او این بود که وقتی قلم بر مرکّب میگذاشت تا سی سطر
مینوشت.
7 - دو هزار کتاب از او به یادگار ماند که دویست جلدش به خط شریف خودش
بود از جمله «شرح لمعه».
8 - از طریق خواب و رؤیا با عالم ملکوت ارتباط داشت.
پدر شیخ بهایی میگوید:
بر او وارد شدم وی را غرق در اندیشه دیدم، گفتم: چیست؟ فرمود: من شهید
ثانی هستم برای اینکه دیشب خواب دیدم سید مرتضی مهمانی دارد و تمام
علمای امامیه جمعند، من چون وارد شدم به من گفت: کنار شیخ شهید بنشین، این
دلیل بر شهادت من است. و عاقبت هم شهید شد.»(1)
حالات عجیب عالم بزرگ سید مهدی قزوینی هر انسانی را غرق حیرت میکند.
این گونه اشخاص برای تمام مردم جهان الگو، اسوه و سرمشق اند.
محدّث نوری که به گفتۀ خودش زیاد خدمت آن مرد بزرگ رسیده بود میگوید:
«این کرامات و مقامات از سید مرحوم بعید نبود، چه او علم و عمل را از عمّ
خود جناب سید باقر صاحب اسرار و خال خود جناب بحر العلوم - أعلی اللّه
مقامهم - میراث داشت.
عمّ اکرمش او را تأدیب نمود و تربیت فرمود و بر خفایا واسرار مطّلع ساخت تا
رسید به آن مقام که نرسد به حول آن افکار و دارا شد از فضایل و مناقب مقداری که
جمع نشد در غیر او از علمای ابرار.
اوّل آن که: آن مرحوم بعد از آن که هجرت کردند از نجف اشرف به حلّه و مستقر
شدند در آن جا و شروع نمودند در هدایت مردم و اظهار حق و ازهاق باطل، به
برکت دعوت آن جناب از داخل حلّه و خارج آن زیاده از صد هزار نفر از اعراب،
شیعۀ مخلص اثنا عشری شدند و شفاهی به حقیر فرمودند: چون به حلّه رفتم دیدم
شیعیان آن جا از علائم امامیه و شعار شیعه جز بردن اموات خود به نجف اشرف
چیزی ندارند و از سایر احکام و آثار عاری و بری، حتّی از تبرّای از أعداء اللّه.
به سبب هدایت او همه از صلحا و ابرار شدند و این فضیلت بزرگی است که از
خصایص اوست.
1) (1)
دوّم: کمالات نفسانیه و صفات انسانیه که در آن جناب بود از صبر و تقوا و رضا و
تحمّل مشقّت عبادت، سکون نفس و دوام اشتغال به ذکر خدای تعالی و هرگز در
خانۀ خود از اهل و اولاد و خدمتگزاران چیزی از حوایج نمیطلبید، مانند غذا در
ناهار و شام و قهوه و چای و قلیان.
اجابت دعوت میکرد و در ولیمه ها حاضر میشد، لکن به همراه، کتبی بر
میداشتند و در گوشۀ مجلس مشغول تألیف خود بودند، از صحبتهای مجلس
ایشان را خبری نبود مگر آن که مسئلهای پرسند جواب گوید.
برنامه و عادت او در ماه رمضان چنین بود که نماز مغرب را با جماعت در مسجد
میگزارد، آنگاه نافلۀ مقرّری مغرب را در ماه رمضان که از هزار رکعت در تمام ماه
حسب قسمت به او میرسید میخواند و به خانه میآمد و افطار میکرد و
برمیگشت به مسجد به همان نحو نماز عشا را بجا میآورد و به خانه باز میگشت،
مردم در آن جا جمع میشدند، اوّل قاری خوش صدایی آیاتی از قرآن که تعلّق
داشت به وعظ و زجر و تهدید و تخویف میخواند به نحوی که قلوب قاسیه را نرم
و چشمهای خشکشده را تر میکرد، آنگاه دیگری به همان نسق خطبهای از
«نهج البلاغه» میخواند، آنگاه سیّمی قرائت میکرد مصایب أبی عبد اللّه
الحسین علیه السّلام را، آنگاه یکی از صلحا مشغول خواندن ادعیۀ ماه مبارک میشد و
دیگران متابعت میکردند، تا وقت خوردن سحر، پس هر یک به منزل خود
میرفت. بالجمله، در مراقبت و مواظبت اوقات و تمام نوافل و سنن و قرائت با
آن که در سنّ به غایت پیری رسیده بود آیت و حجّتی بود در عصر خود.
سوّم: تصانیف رائقۀ بسیاری در فقه و اصول و توحید و امامت و کلام و غیر اینها
که یکی از آنها کتابی است در اثبات اینکه فرقۀ ناجیه شیعه است که از کتب نفیسه
است، طوبی له و حسن مآب.»(1)
خداوند رحمت کند استاد بزرگ و عارفم مرحوم الهی قشمهای را، میفرمودند:
تمام دواوین شعرا فدای چهار دیوان:
حافظ - سعدی - مثنوی - بابا طاهر!
و همۀ دیوان بابا طاهر فدای این یک رباعی:
خوشا آنان که اللّه یارشان بی به حمد وقل هو اللّه کارشان بی
خوشا آنان که دائم در نمازند بهشت جاودان بازارشان بی
(بابا طاهر)
و نیز آن عارف عاشق میفرمودند:
ایامی که در خراسان با بودن اساتیدی بزرگ و حکمایی سترگ و فقیهانی عظیم
القدر مشغول تحصیل بودم، ناگهان دلم حال و هوای وطن و شهر و دیار کرد، در
صحن مطهّر حضرت رضا علیه السّلام به گوش جان و گوش سر شنیدم هاتفی خواند:
خوشا آنان که اللّه یارشان بی توکّلت علی اللّه کارشان بی
دلم از حال و هوای وطن با شنیدن آن آوای ملکوتی بیرون آمد و سراسر متوجّه
درس و بحث شد.
آری، اگر نعمت مقام و نعمت مال و نعمت علم و نعمت آبرو و خلاصه هر
نعمتی در همان جایی که خداوند فرموده خرج شود، نه یک ثانیه عمر تلف میشود
1) (1)
و نه آدمی نسبت به دیگران منبع ظلم و شرّ میشود و نه به عذاب حقّ مبتلا
میگردد و نه از رضای حقّ و بهشت الهی محروم میگردد.(1)
شقیق بلخی به هارون گفت:
حکومت، دربانی جهنّم است، گفت: چگونه؟ گفت: بیتالمال را در اختیارت
گذاردهاند تا به مستمندان و فقرا و مستضعفان برسی تا بر اثر فقر دچار معصیت
نشوند و مستحقّ عذاب. شمشیر و اسلحه به دستت دادهاند تا با دشمنان خدا
بجنگی، مبادا که بر مسلمین هجوم کرده فرهنگ آنان را به نابودی بکشند و اهل
جهنّم شوند. تازیانه در اختیارت آمده تا حدود خدا را جاری کنی محض اینکه
جامعه دچار فساد نشود. اگر این امور را مراعات نکنی و مسلمانان دچار عذاب فردا
شوند به تلافی این برنامه خود تو به جهنّم خواهی رفت و به اندازۀ آنان که بر
سرشان حاکم بودی به عذاب دچار خواهی شد!
بر هر مکلّفی لازم است قرآن مجید را با تدبّر و تفکّر و روایات را با توجّه و تعقّل
مطالعه کند ورنه از ثمرات آیات و روایات محروم مانده و چیزی از این سفرۀ گستردۀ
الهی نصیبش نخواهد شد. تدبّر در آیات و روایاتی که مسئلۀ مرگ و برزخ و ملک
الموت و قیامت و حساب و کتاب و ثواب و عقاب را مطرح کردهاند انسان را به
اصلاح ظاهر و باطن واداشته و به کنترل عقل و نفس و قلب و چشم وگوش و زبان و
دست و شکم و شهوت و پا موفّق میکند.(2)
شهید مطهّری در کتاب پر قیمت «عدل الهی» از استادش مرحوم حاج میرزا علی
آقا شیرازی که فقیهی بزرگوار بود، نقل میکند:
روزی در درس «نهج البلاغه» که در اصفهان درسی کمنظیر بود در حالی که به
شدّت میگریست فرمود: شب گذشته در مکاشفهای وضع بر زخم را اینچنین دیدم:
پس از مرگ، مردم و خانوادهام مرا تا کنار قبر بدرقه کردند، به وقت دفن سگ
سیاهی را دیدم با من وارد قبر شد، هر چه فریاد کردم کسی توجّه نکرد، وقتی قبر
پوشیده شد و همه رفتند در وحشت قرار گرفتم، ناگهان نوری خیرهکننده قبرم را
روشن کرد، بسیار خوشحال شدم، آن سگ هم به حالت فرار قبر مرا ترک کرد. از آن
نور پرسیدم: کیستی که وحشتم را بردی و از برکت تو آن سگ مرا رها کرد؟ فرمود:
من حسین بن علی علیه السّلام هستم تا قیامت آرام باش. آن سگ بعضی از خویها واعمال
بد بودکه البتّه تسلّطی نداشت!
وهو ینادی یا أهلی و یا ولدی لا تلعبنّ بکم الدّنیا کما لعبت بی، فجمعت
المال من حلّه وغیر حلّه ثمّ خلّفته لغیری، فالمهنأ له و التّبعة علیّ،
فاحذروا مثل ما حلّ بی.
رسول اکرم صلّی الله علیه اله فرمود: روح متوفّی پس از مرگ ندا میدهد: ای خانواده و
فرزندان من، مراقب باشید دنیا شماها را به بازی نگیرد، همانطورکه مرا به
بازی گرفت و اغفالم کرد، اموالی از حلال و حرام جمع کردم و آن را برای
ورّاث گذاشتم، هماکنون آسایش و رفاهم برای آنان است و تبعات و عوارض
ناراحتکننده اش برای من، حذر کنید از و بالی که مرا دامنگیر شده است!(1)
سلمان فارسی از طرف حضرت مولی الموحّدین امیرالمؤمنین علیه السّلام فرماندار
مدائن بود.
اصبغ بن نباته میگوید:
من در مدائن با سلمان بودم و بسیار به ملاقاتش میرفتم، یک روز به دیدنش
رفتم در حالی که مریض بود، همان مرضی که منجر به مرگش شد، پیوسته از او
عیادت میکردم، رفتهرفته مرضش شدّت گرفت و به مرگ خود یقین نمود، روزی
متوجّه من شد و گفت: ای اصبغ! با رسول خدا صلّی الله علیه و اله قراری داشتم: او به من فرموده
بود موقعی که مرگت نزدیک میشود میتی با تو سخن میگوید، میل دارم بدانم آیا
مرگم نزدیک شده یا نه.
اصبغ میگوید: به او گفتم: هر امری دارید بفرمایید اجرا کنم.
فرمود: هماکنون میروی و برای من تابوتی میآوری و همان زیراندازی که به
طور معمول در تابوت برای مردگان فرش میکنند در آن میگسترانی، سپس مرا با
چهار نفر به قبرستان میبری!!
اصبغ اطاعت کرد، سریع از جا برخاست و از پس انجام دستور سلمان رفت،
پس از ساعتی برگشت و تمام خواستهها را اعلام کرد مهیاست. طبق دستور، سلمان
را به قبرستان بردند و تابوت را به زمین گذاردند، گفت: مرا متوجّه قبله کنید، رو به
قبلهاش نمودند، آنگاه با صدای بلند گفت:
1) (1)
السلام علیکم یا أهل عرصة البلاء، السلام علیکم یا محتجبین عن الدّنیا!
سلام بر شما ای ساکنان وادی ابتلا! سلام بر شما ای روپوشیدگان از دنیا!
جوابی نشنید، دوباره به آنها سلام کرد و گفت: شما را به خداوند بزرگ و پیامبر
کریم میخوانم که یک نفر از شما مرا پاسخ گوید، من سلمان فارسی صحابی پیامبرم
و او به من فرموده بود وقتی مرگت نزدیک شود مردهای با تو سخن میگوید،
میخواهم بدانم اجلم رسیده یا نه؟
سلمان از روح مردهای پاسخ گرفت، جواب سلامش را داد و گفت: سخنانت را
میشنویم هر چه میخواهی سؤال کن.
سلمان پرسید، آیا از اهل بهشتی یا دوزخ؟ گفت: از کسانی هستم که خداوند مرا
مشمول عفو و رحمت خود قرار داده و بهشتی هستم.
سلمان دربارۀ چگونگی مرگش و همجنان از اوضاع و احوال بعد از مرگش
سؤالاتی نمود و یک به یک را جواب گرفت، پس از پایان گفتگو به دستور سلمان از
تابوتش بیرون آوردند و روی زمینش گذاردند، آنگاه متوجّه حضرت حقّ شد و
گفت:
ای آن که خزائن هر چیز به دست قدرت اوست و برگشت همه به سوی او و
اوست که افراد را از بلا و عذاب مصون میدارد و کسی قادر نیست مانع عذاب وی
شود، به تو ایمان آوردم و از پیامبرت پیروی نمودم و کتاب مقدّست را تصدیق
کردم، هماکنون وعدهای که دادهای فرا رسیده است، ای آن که خلف وعده
نمیکنی، روح مرا بگیر و به رحمتت ملحق فرما و در خانۀ فضل و کرمت فرود آر،
سپس شهادتین را به زبان جاری کرد و جان به جان آفرین تسلیم نمود.(1)
1) (1)
چند سال قبل در یکی از شهرهای ایران مرد شریف و با ایمانی زندگی میکرد.
فرزند اکبر و ارشد او همانند پدر بزرگوارش از پاکی و تقوا برخوردار بود. پدر و پسر
از نظر مالی ضعیف بودند و هر دو در یک خانۀ متوسّطی زندگی میکردند. برای
آن که آبرو و احترامشان محفوظ باشد و به مردم اظهار احتیاج نکنند تا جائی که
ممکن بود در مصارف مالی صرفهجویی مینمودند. از جمله موارد صرفهجویی آنها
این بود که آب لولهکشی شهر را فقط برای نوشیدن و تهیۀ غذا مصرف مینمودند و
برای شستشوی لباس، پر کردن حوض و مشروب ساختن چند درختی که در منزل
داشتند از آب چاه استفاده میکردند.
روی چاه، اطاق کوچکی ساخته بودند که چاه را از فضولات خارج مصون دارد،
به علاوه برای کسی که میخواهد از چاه آب بکشد سرپناه باشد تا در زمستان و
تابستان او را از سرما و گرما و برف و باران محافظت نماید. این پدر و پسر برای
کشیدن آب از چاه کارگر نمیآوردند و خودشان بهطور تناوب این وظیفه را انجام
میدادند.
روزی پدر و پسر با هم گفتگو کردند که کاهگل سقف اطاقک روی چاه تبله کرده
و ممکن است ناگهان از سقف جدا شود یا در چاه بریزد یا بر سر کسی که از چاه آب
میکشد فرود آید و باید آنرا تعمیر کنیم و چون برای آوردن بنّا و کارگر تمکّن مالی
نداشتند با هم قرار گذاشتند در یکی از روزهای تعطیل با کمک یکدیگر کاهگل تبله
شده را از سقف جدا کنند، آنگاه گل ساخته سقف را تعمیر نمایند.
روز موعود فرا رسید، سر چاه را با تخته و گلیم پوشاندند، کاهگلها را از سقف
کندند و در صحن خانه گل ساختند، پدر به جای بنّا داخل اتاقک ایستاد و پسر به
جای کارگر به پدر گل میداد تا کار تعمیر سقف پایان پذیرفت. ساعت آخر روز، پدر
متوجّه شد که انگشترش در انگشت نیست، تصوّر کرد موقع شستن دست کنار
حوض جا گذاشته است، آمد با دقّت گشت ولی آن را نیافت. دو روز هر نقطهای را
که احتمال میداد انگشتر آن جا باشد جستجو نمود و نیافت. از گم شدن انگشتر
سخت متأثّر شد و از اینکه آنرا بیابد مأیوس گردید تا مدّتی با اهل خانه از گم شدن
انگشتر، سخن میگفت و افسوس میخورد. پس ازگذشت چندین سال از تعمیر
سقف وگم شدن انگشتر آن پدر بزرگوار بر اثر سکتۀ قلبی از دنیا رفت.
پسر با ایمان گفت: مدّتی از مرگ پدرم گذشته بود، شبی او را در خواب دیدم،
میدانستم مرده، نزدیک من آمد، پس از سلام و علیک به من گفت،: فرزندم! من به
فلانی پانصد تومان بدهکارم، مرا نجات بده و از گرفتاری خلاصم کن. پسر بیدار
شد، این خواب را با بیتفاوتی تلقّی نمود و اقدامی نکرد. پس از چندی دوباره به
خواب پسر آمد و خواستۀ خود را تکرار نمود و از پسرگله کرد که چرا به گفتهام
ترتیب اثری ندادی. پسر که در عالم رؤیا میدانست پدرش مرده است به او گفت:
برای آن که مطمئن شوم این تو هستی که با من سخن میگوئی، یک علامت برای من
بگو. پدر گفت: یاد داری چند سال قبل سقف اتاقک روی چاه را کاهگل کردیم پس
از آن انگشترم مفقود شد و هر قدر تفحّص کردیم نیافتیم؟ گفت: آری، به یاد دارم،
گفت: پس از آن که آدمی میمیرد بسیاری از مسائل ناشناخته و مجهول برای او
روشن میشود، منبعد از مرگ فهمیدم انگشترم لای کاهگلهای سقف اتاقک
مانده است، چون موقع کار ماله در دست چپم بود و کاهگل را به دست راست
میگرفتم، در یکی از دفعات که به من گل دادی وقتی خواستم آنرا با ماله از کف
دستم جدا کنم و به سقف بزنم انگشترم با فشار لب ماله از انگشتم بیرون آمده و با
گلها، آنرا به سقف زدهام و در آن موقع متوجّه خارج شدن انگشتر نشده بودم،
برای آن که مطمئن شوی این منم که با تو سخن میگویم هر چه زودتر کاهگلها را از
سقف جدا کن و آنها را نرم کن انگشترم را مییابی!
پسر بدون اینکه خواب را برای کسی بگوید صبح همان شب در اوّلین فرصت
اقدام نمود، میگوید: روی چاه را پوشانده، کاهگلها را از سقف جدا کردم، در
حیاط منزل رویهم انباشتم، سپس آنها را نرم کرده و انگشتر را یافتم!
مبلغی که پدرم در خواب گفته بود آماده نمودم به بازار آمدم و نزد مردی که پدرم
گفته بود رفتم، پس از سلام و احوالپرسی سؤال کردم، آیا شما از مرحوم پدرم
طلبی دارید؟ صاحب مغازه گفت: برای چه میپرسی؟
گفتم: میخواهم بدانم، صاحب مغازه گفت: پانصد تومان طلب دارم، سؤال
کردم: پدر من چگونه به شما مقروض شد؟ جواب داد: روزی به حجرۀ من آمد و
پانصد تومان از من قرض خواست، من مبلغ را به او دادم بدون آنکه از وی سفته و
یا لااقل یادداشتی بگیرم، رفت، طولی نکشید که بر اثر سکتۀ قلبی از دنیا رفت! پسر
گفت: چرا برای وصول طلبت مراجعه نکردی؟ جواب داد: سندی در دست
نداشتم و شایسته ندیدم مراجعه کنم، زیرا ممکن بود گفتهام مورد قبول واقع نشود.
پسر متوفی مبلغ را به صاحب مغازه داد و جریان امر را برای او نقل کرد!(1)
این فقیر الی اللّه و تهیدست بینوا، در سال 1345 شمسی، شب چهارشنبه ای از
مسجد جمکران قم همراه با یکی از دوستانم که در محبّت اهلبیت علیهم السّلام آتشی
شعلهور در قلب داشت نزدیک ساعت دوازده شب وارد شهر قم شدم، شهر
1) (1)
همچون وادی خاموشان بود، رفت و آمد در آن جریان نداشت، همراه دوستم
منتظر تاکسی شدیم تا به خانهام نزدیک مدرسۀ آیت اللّه العظمی حجّت بروم.
از اتّفاق یک تاکسی رسید، چهرۀ راننده با اکثر رانندگان فرق میکرد، نور عبادت
از آن قیافه ساطع بود. هر دو سوار شدیم، پرسید: مقصد کجاست؟ دوستم گفت:
قبرستان. او هم ما را به وادیالسّلام قم برد و گفت: من با شبگردان وادی دوستم،
صبر کنید در بزنم تا با هم وارد قبرستان شویم. در زد، شبگرد قبرستان درب را باز
کرد، با تاکسی وارد قبرستان شدیم و هر یک به سر قبری خالی رفته و به تفکّر و
اندیشه در اوضاع خود پس از ورود به قبر پرداختیم.
در این بین، عبا به دوشی در تاریکی قبرستان از کنار ما سه نفر عبور کرد. رانندۀ
تاکسی او را شناخت، وی را صدا کرد و گفت: تو مردی الهی هستی و از ابتدای
ساخته شدن این قبرستان این جا بودی، هم ناظر اموری، هم شبگرد بعضی از
شبها و هم برای بعضی از اموات از طرف بازماندگانشان جهت فاتحه و قرآن در
استخدامی، اسراری از این قبرستان و اموات آن اگر نزد تو هست جهت عبرتگیری
و پند آموزی برای ما بیان کن!
پاسخ داد: از این قبرستان مسائلی بسیار مهم دارم که یک بخش آنرا برای شما
حکایت میکنم:
روزی از شهر همدان میتی به این قبرستان آوردند. از افراد دنبال جنازه، فهمیده
میشد که متوفّی مردی مؤمن و با اخلاص و شخص متدین و مطیع حضرت ربّ -
جلّ و علا - بوده. چون وی را دفن کردند فرزندانش مرا صدا زدند و به من گفتند:
حاضری در هر بعد از ظهر پنجشنبه به عنوان شب جمعه چند سوره قرآن برای پدر
ما بخوانی و این برنامه را تا زمانی معین ادامه دهی؟ و ما هم حق الزحمۀ تو را هر ماه
که میآییم تقدیم میکنیم. پاسخم مثبت بود. چند ماه مطابق خواسته فرزندانش به
وقت شب جمعه کنار قبر میآمدم و برای متوفّی سورههای تعیین شده را
میخواندم. یک روز پنجشنبه در منزل کارگر داشتم نرسیدم به قبرستان بروم، فردای
آن روز که جمعه بود سر قبر میت رفته و وظیفۀ خود را انجام دادم، ولی هفتۀ بعد
فرزندان آن مرد به قم آمدند و به من گفتند: شب جمعه پدر خود را در عالم رؤیا
دیدم، از شما به خاطر خالی گذاشتن سفرهاش از مائدۀ الهی گلایه داشت، من
داستان آن روز را بیان کرده و از آنان عذرخواهی کردم!(1)
مرحوم حاج شیخ عباس قمّی، دانشمند و محدّث بزرگ که قریب پنجاه جلد
کتاب بسیار مفید و خداپسندانه دارد و از اوتاد و عبّاد و زهّاد روزگار و از اولیای
خداست، داستانهای شگفتی در زندگی دارد، من قسمتی از این حقایق را از فرزند
بزرگوارش حاج میرزا علی آقا محدّث که قریب به ده سال در همسایگی او بودم
شنیدم:
میفرمود: پدر بزرگوارم در نجف اشرف بر اثر کثرت عبادت و تألیف به مرض
سختی دچار شد، معالجات اطبّا در او مؤثّر نیفتاد، یک روز در حالی که ناله میکرد
به مادرم فرمود: همسر مهربانم مقداری آب در قوری با یک ظرف برای من بیاور.
قوری آب و ظرف را کنارش گذاشت، گفت: مرا بلند کنید، زیر بغل او را گرفته در
بستر نشاندیم، گفت: پنجاه سال است با این انگشتان قال اللّه وقال الصادق و قال
الباقر نوشتهام، باید این انگشتان دارای اثر معنوی باشد اگر نباشد فقط به درد قطع
شدن میخورد، آنگاه انگشتان خود را روی ظرف گرفت و از قوری به روی
1) (1)
انگشتانش آب ریخت و آن آب را نوشید، پس از چند ساعت شفای کامل یافت!
و نیز آن مرحوم میگفت:
پدرم مرحوم محدّث قمّی دچار چشمدرد سختی شد، اطبّای عراق از علاجش
عاجز شدند، روزی به مادرم گفت: کتاب شریف «اصول کافی» را نزد من بیاور، مادر
کتاب را به دست پدر داد، پدر گفت: این کتاب منبع واقعیات الهیه و سراسر حکمت
و هدایت و نور است و شفای هر درد، نویسندۀ آن مرحوم کلینی از معتبرترین افراد
روزگار است، نمیشود کتاب او بیاثر باشد، کتاب را یکی دوبار به چشم خود
کشید، یکی دو ساعت بعد، از آن درد چشم خلاص شد.
بازآن مرحوم نقل میکرد:
من بنا به توصیۀ پدرم اهل منبر و وعظ و خطابه شدم، بنا شد در مجلسی در شهر
قم ده شب منبر بروم، قمیون از منبرم هم به خاطر زیبایی و شیوایی کلام و هم محض
اینکه فرزند محدّث قمّی هستم از من استقبال شایانی کردند. شبی حدیثی را مورد
بحث قرار دادم، آقایی از علما به نام حاج شیخ مهدی پایین شهری از وسط مجلس
فریاد زد: آقای میرزا علی محدّث، این حدیث کجاست؟ گفتم: جای آنرا نمیدانم
در چه کتابی است، من این حدیث را از زبان بزرگان دین شنیدهام، فریاد زد: دیگر از
شنیدهها روی منبر مگو، سعی کن احادیث را در متون اسلامی ببینی سپس نقل
کنی.
عمل او به من بسیار سنگین آمد، برایم خیلی تلخ بود، دنبالۀ منبر را به دلسردی
و کسالت طی کرده و با تصمیم بر این که از برنامه ام دست بردارم به خانه آمدم. نیمه
شب در عالم رؤیا به محضر مبارک پدرم رسیدم، با تبسّم و انبساط به من گفت:
فرزندم از تصمیمی که گرفتهای صرفنظر کن، زیرا تبلیغ عملی بسیار مهم و امری
فوقالعاده پر ارزش است، این کاری است که بر عهدۀ انبیای الهی بود، در ضمن
حدیثی که مورد اشکال آقای شیخ مهدی پایین شهری بود در فلان کتاب حدیث در
صفحۀ چند است، فردا شب دوباره حدیث را بخوان و به مدرک آن اشاره کن تا
ایراد شیخ برطرف گردد!
حاج میرزا علی آقا میفرمودند:
وقتی پدرم مرحوم محدّث قمّی در کنار مرقد حضرت مولی الموحّدین، امام
عارفان، اسوۀ مشتاقان حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام از دنیا رفت، همراه با علمای
نجف و جمعیت بسیار زیادی آن مرد محترم را در کنار استادش حاج میرزا حسین
نوری به خاک سپرده و به منزل برگشتیم، تا نیمهشب رفت و آمد ادامه داشت، پس
از آن برای استراحت به بستر رفته لحظاتی نگذشته بود که در عالم خواب پدر را با
انبساطی عجیب زیارت کردم، عرضه داشتم: پدرجان در چه حالی هستید؟ فرمود:
از لحظهای که وارد برزخ شدم تا الآن سه بار به محضر مقدّس حضرت سید
الشهداء علیه السّلام مشرّف شده و مهمان آن جناب شدم!(1)
آن جناب میفرمودند:
یک روز هوا گرم بود، برای فاتحۀ اهل قبور به وادی السّلام نجف رفتم، برای فرار
از گرما به زیر طاقی که بر سر قبری زده بودند نشستم، عمامه را برداشته و عبا را کنار
زدم که قدری استراحت کنم، در این حال دیدم جماعتی از مردگان با لباسهای پاره
و مندرس و وضعی بسیار کثیف به سوی من آمدند و از من طلب شفاعت کردند که
وضع ما بد است، تو از خدا بخواه ما را عفو کند! من به آنان پرخاش کردم و گفتم: هر
1) (1)
چه در دنیا به شما گفتند گوش نکردید و حالا که کار از کار گذشته طلب عفو
میکنید؟ بروید ای مستکبران!
ایشان فرمودند: این مردگان شیوخی بودند از عرب که در دنیا مستکبرانه زندگی
مینمودند و قبورشان دراطراف همان قبری بود که من بر روی آن نشسته بودم.
پیامبر عزیز اسلام صلّی اللّه علیه و اله فرمود:
دو ملک اسود رو و ازرق چشم در قبر بر بالین میت حاضر میشوند، به یکی
گفته میشود منکر و دیگری نکیر، به صاحب قبر میگویند: دربارۀ رسول
خدا چه نظری داری؟ اگر میت مؤمن باشد میگوید: پیامبر عبد خدا و رسول
اوست، من به وحدانیت خدا و رسالت پیامبر شهادت میدهم. دو ملک
میگویند: میدانستیم جواب تو همین است. سپس برزخ او را هفتاد ذرع در
هفتاد ذرع وسعت میدهند و آن محل را چون روز روشن به نور حقّ
مینمایند، سپس به او میگویند: بخواب، خواب راحت. میگویند: بگذارید
بروم و به اهلم، وضع خود را خبر دهم، میگویند: نه، بخواب، همانند خواب
عروس که بیدار نشود مگر به واسطۀ عزیزترین فردش. میخوابد تا خداوند
او را وارد قیامت کند.
امّا اگر میت اهل نفاق باشد و با دین و ایمان سروکارش نبوده، وقتی دربارۀ
پیامبر میپرسند میگوید: نمیدانم، چیزهای از مردم شنیدم و همان شنیدهها
را میگفت. میگویند: جوابت را میدانستیم. سپس به خانۀ برزخی میگویند:
بر او تنگ شو، چنان تنگ میشود که جانبی به جانب دیگر نزدیک میگردد؛
بهطور دائمی به آن عذاب برزخی دچار است تا وارد محشر شود!(1)
1) (1)
در حدیثی بسیار مهم، ابو سعید خدری میگوید:
روزی رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله نشسته بود و تنی چند از یارانش از جمله حضرت علیّ بن
ابیطالب علیه السّلام گرد او بودند، حضرت فرمود: هرکس لا إله إلاّ اللّه گوید وارد بهشت
میشود، پس دو تن از یاران گفتند: ما میگوئیم: لا إله إلاّ اللّه، پیامبر صلّی اللّه علیه و اله فرمود:
همانا لا إله إلاّ اللّه از این شخص - اشاره به حضرت مولا - و شیعیان قبول میشود،
بازآن دو تن تکرار کرده گفتند: ما نیز میگوئیم، پیامبر دست بر سر علی گذارد آنگاه
به آن دو نفر گفت: علامت پیروی از او این است که: بیعت او را نشکنید و در مسند و
مقام او ننشینید، سخنش را تکذیب نکنید.(1)
حمّاد بن عثمان گوید: امام صادق علیه السّلام از مسجد بیرون آمد، مرکب ایشان گم
شده بود، فرمودند:
اگر خدا آن را به من بازگرداند، حق شکرش را میگزارم، چیزی نگذشت که
آن را آوردند. امام فرمود: «الحمد للّه» شخصی عرض کرد: قربانت گردم،
مگر نفرمودی حق شکر خدا را میگذارم؟ فرمودند: مگر نشنیدی؟ گفتم:
«الحمد للّه».(2)
تیتر بالا عنوانی است از صاحب کتاب پر قیمت و علمی «أنیس الأعلام» تألیف
مرحوم حجة الإسلام محمّد صادق فخر الإسلام که سالها از مهمترین قسّیسین
مسیحی بوده و در یک برخورد نورانی به شرف مکتب سعادتبخش اسلام مشرّف
شد و در صراط مستقیم الهی قرار گرفت و در این راه صدمات فراوانی را تحمّل
نمود.
آن مرد بزرگ پس از آن عنوان و تیتر مینویسد:
«مؤلّف این کتاب أبا عن جدّ از عظمای قسّیسین نصاری بود و ولادتش در
کلیسای ارومیه واقع گردیده است و در نزد عظمای قسّیسین و علما و معلّمان
نصاری در ایام جاهلیت تحصیل نموده از آن جمله:
رآبی یوحنّای کبیر و قسّیس یوحنّای جان و رآبی عاژ و غیر ایشان از معلّمان و
معلّمات فرقۀ پروتستنت و از معلّمین فرقۀ کاتلک رآبّی تالو و قسّیس کورکز و غیر
ایشان از معلّمین و معلّمات و تارکات الدّنیا که در سنّ دوازدهسالگی از تحصیل علم
تورات و انجیل و سایر علوم نصرانیت فارغ التحصیل و علما به مرتبۀ قسّیسیت
رسیده و در اواخر ایام تحصیل بعد از دوازدهسالگی خواستم عقاید ملل و مذاهب
مختلفۀ نصاری را تحصیل نموده باشم، بعد از تجسّس بسیار و زحمات فوقالعاده و
ضرب در بلدان، خدمت یکی از قسّیسین عظام بلکه مطران والامقام از فرقۀ کاتلک
رسیده که بسیار صاحب قدر و منزلت و شأن و مرتبت بودند و اشتهار تمام در
مراتب علم و زهد و تقوا در میان اهل ملّت خود داشت و فرقۀ کاتلک از دور و
نزدیک از ملوک و سلاطین و اعیان و اشراف و رعیت، سؤالات دینیۀ خود را از
قسّیس مزبور مینمودند و به مصاحبت سؤالات هدایای نفیسۀ بسیار ارزنده از نقد
و جنس از برای قسّیس مذکور ارسال میداشتند، میل و رغبت مینمودند در تبرّک
از او و قبول او هدایای ایشان را و از این جهت تشرّف مینمودند و من اصول و
عقاید ملل و مذاهب مختلفۀ نصرانیت و احکام فروع ایشان را از محضر او استفاده
مینمودم، وغیر از حقیر تلامذۀ کثیرۀ دیگر نیز داشت.
هر روز در مجلس درس او قریب به چهارصد و یا پانصد نفر حضور بهم
میرسانیدند و از دختران کلیسا که تارکات الدّنیا بودند و نذر عدم تزویج نموده
بودند و در کلیسا معتکف بودند، جمعیت کثیری در مجلس درس ازدحام
مینمودند و اینها را به اصطلاح نصارای «ربّانتا» میگویند.
ولکن از میان جمیع تلامذه، با این حقیر الفت و محبّت مخصوصی داشتند و
مفاتیح مسکن و خزاین مأکل و مشرب خود را به حقیر سپرده بودند و استثنا نکرده
بود مگر یک مفتاح خانۀ کوچکی را که به منزلۀ صندوقخانه بود و حقیر خیال
مینمودم که آن جا خزانۀ اموال قسّیس است و از این جهت با خود میگفتم قسّیس
از اهل دنیاست و پیش خود میگفتم:
ترک الدّنیا للدّنیا.
دنیا را ترک کرد به خاطر دنیا.
و اظهار زهدش به جهت تحصیل زخاریف دنیاست. پس مدّتی در ملازمت
قسّیس به نحو مذکور مشغول تحصیل عقاید مختلفۀ ملل و مذاهب نصاری بودیم تا
اینکه سنّ حقیر به هفده و هجده رسید. در این بین روزی قسّیس را عارضه رو داد
مریض شده و از مجلس درس تخلّف نمود، به حقیر گفت: ای فرزند روحانی!
تلامذه را بگوی که من امروز حالت تدریس ندارم.
حقیر از نزد قسّیس بیرون آمدم و دیدم تلامذه مذاکرۀ مسائل علوم مینمایند،
بالمآل صحبت ایشان منتهی شد به معنی لفظ: «فارقلیطا» در سریانی «پیرکلوطوس»
در یونانی که یوحنّا صاحب انجیل چهارم، آمدن او را در باب 13 و 15 و 16 از
جانب عیسی علیه السّلام نقل نموده است که آن جناب فرمودند: بعد از من «فارقلیطا»
خواهد آمد.
متن آیۀ انجیل یوحنّا به زبان اصلی چنین است:
انّی همز ملی عمو خون کت لکسکو خون یون این هو پار قلیطار وخار
قدس هوبت شار ربّبی شمّی هوبت قلپ لوخون کل مندی وهوبت متخر
و خون کل مندی دمرون الوخون.
این حرفها را با شما گفتهام وقتیکه با شما بودم، لیکن فار قلیطای روح حق
نصیحت کننده است و شما را به سوی حق میخواند که پدر، او را به اسم من
میفرستد «مرا صدیق میکند» و هر چیز را به شما یاد خواهد داد و هر آنچه
را گفتهام به یاد شما خواهد آورد.
پس گفتگوی ایشان در این باب، بزرگ و جدال ایشان به طول انجامید، صداها
بلند و خشن شد و هرکسی در این باب رأی علیحده داشت و بدون تحصیل فایده
از این مسأله منصرف گردیده و متفرّق گشتند.
پس حقیر نیز نزد قسّیس مراجعت نمودم، قسّیس گفت: ای فرزند روحانی!
امروز در غیبت من چه مباحثه و گفتگو میداشتند؟ حقیر اختلاف قوم را در معنی
لفظ «فارقلیطا» از برای او تقریر و بیان نمودم و اقوال هر یک از تلامذه را در این باب
شرح دادم، از من پرسید که قول شما در این باب چه بود؟ حقیر گفتم: مختار فلان
مفسّر و قاضی را اختیار کردم، قسّیس گفت: تقصیر نکردهای لکن حقّ واقع خلاف
همۀ این اقوال است؛ زیرا که معنی و تفسیر این اسم شریف را در این زمان به نحو
حقیقت نمیدانند مگر راسخان در علم، از آنها نیز اندک.
پس حقیر خود را به قدمهای شیخ مدرّس انداخته و گفتم: ای پدر روحانی! تو از
همه کس بهتر میدانی که این حقیر از بدایت عمر تاکنون در تحصیل علم کمال
انقطاع (امید) و سعی را دارم و کمال تعصّب و تدین را در نصرانیت دارم، به جز در
اوقات صلاة و وعظ، تعطیلی از تحصیل و مطالعه ندارم، پس چه میشود اگر شما
احسانی نمایید و معنی این اسم شریف را بیان فرمایید؟!
شیخ مدرّس به شدّت گریست بعد گفت: ای فرزند روحانی! و اللّه تو اعزّ ناسی
در نزد من و من هیچ چیز را از شما مضایقه ندارم، اگر چه در تحصیل معنی این اسم
شریف، فایدۀ بزرگی است و لیکن به مجرّد انتشار معنی این اسم متابعان مسیح، من
و تو را خواهند کشت! مگر اینکه عهد نمایی در حال حیات و ممات من این معنی
را اظهار نکنی، یعنی اسم مرا نبری، زیرا که موجب صدمۀ کلّی است در حال حیات
از برای من و بعد از ممات از برای اقارب و تابعان من، و دور نیست که اگر بدانند این
معنی از من بروز کرده است قبر مرا بشکافند مرا آتش بزنند!!
پس این حقیر قسم یاد نمودم که و اللّه العلیّ العظیم، به خدای قاهر، غالب،
مهلک، مدرک، منتقم و به حقّ انجیل و عیسی و مریم و به حقّ تمامی انبیا و صلحا و
به حقّ جمیع کتابهای منزله از جانب خدا و به حقّ قدّیسین و قدّیسات، من هرگز
افشای راز شما را نخواهم کرد، نه در حال حیات و نه بعد از ممات. پس از اطمینان
گفت:
ای فرزند روحانی! این اسم از اسمای مبارکۀ پیغمبر مسلمین میباشد یعنی به
معنی احمد و محمّد است. پس مفتاح آن خانۀ کوچک سابق الذّکر را به من داد و
گفت: در فلان صندوق را باز کن، فلان و فلان کتاب را نزد من بیاور. حقیر چنین کردم
و کتابها را نزد ایشان آوردم، این دو کتاب به خطّ یونانی و سریانی قبل از ظهور
حضرت ختمیمرتبت با قلم بر پوست نوشتهشده بود و در دو کتاب مذکور لفظ
«فارقلیطا» را به معنی احمد و محمّد صلّی اللّه علیه و اله ترجمه نموده بودند!
بعد گفت: ای فرزند روحانی! بدانکه علما و مفسّران و مترجمان مسیحیه قبل از
ظهور حضرت محمّد صلّی اللّه علیه و اله اختلافی نداشتند که به معنی احمد و محمّد صلّی اللّه علیه و اله است.
بعد از ظهور آن جناب قسّیسین و خلفا تمامی تفاسیر و کتب لغت و ترجمهها را از
برای بقای ریاست خود و تحصیل اموال و جلب منفعت دنیویه و عناد و حسد و
سایر اغراض نفسانیه تحریف و خراب نمودند و معنی دیگر از برای این اسم شریف
اختراع نمودند که آن معنی اصلا و قطعا مقصود صاحب انجیل نبوده و نیست!
از سبک و ترتیب آیاتی که در این انجیل موجود حالیه است این معنی در کمال
سهولت و آسانی معلوم میگردد که وکالت و شفاعت و تعزّی و تسلّی، منظور
صاحب انجیل شریف نبوده و روح نازل در یوم الدّار نیز منظور نبوده، زیرا که جناب
عیسی آمدن «فارقلیطا» را مشروط و مقید مینمایند به رفتن خود و میفرماید:
تا من نروم «فارقلیطا» نخواهد آمد.
زیرا که اجتماع دو نبیّ مستقلّ صاحب شریعت عامّه در زمان واحد جایز نیست
به خلاف روح نازل در یوم الدّار که مقصود از آن روح القدس است که او با بودن
جناب عیسی علیه السّلام و حواریون از برای آن جناب و حواریون نازلشده بود.
مگر فراموش کرده قول صاحب انجیل اوّل را «انجیل متّی» در باب سوّم از انجیل
خود که میگوید:
همان که عیسی علیه السّلام بعد از تعمید یافتن از یحیای تعمید دهنده از نهر اردن بیرون
آمد، روح القدس در صورت کبوتر برآن جناب نازل شد.
و همچنین با بودن خود جناب عیسی علیه السّلام، روح از برای دوازده شاگرد نازلشده
بود چنانجه صاحب انجیل اوّل در باب دهم از انجیل خود تصریح نموده است:
جناب عیسی در هنگامی که دوازده شاگرد را به بلاد اسرائیلیه میفرستاد ایشان
را بر اخراج ارواح پلیده و شفا دادن هر مرضی و رنجی قوّت داد.
مقصود از این قوّه، قوّۀ روحانی است نه قوّۀ جسمانی، زیرا که از قوّۀ جسمانی
این کارها صورت نمیبندد و قوّۀ روحانی عبارت از تأیید روح القدس است.
و در آیۀ بیستم از باب مذکور جناب عیسی علیه السّلام خطاب به دوازده شاگرد
میفرماید:
زیرا گوینده شما نیستند بلکه روح پدر شما در شما گویاست. و مقصود از روح
پدر شما همان روح القدس است.
و همچنین صاحب انجیل سیم تصریح مینماید در باب نهم از انجیل خود، پس
دوازده شاگرد خود را طلبیده به ایشان قدرت و اقتدار بر جمیع دیوها و شفا دادن
امراض عطا فرمود.
و همچنین در باب دهم صاحب انجیل سیم گوید: (در بارۀ آن هفتاد شاگردی که
جناب عیسی علیه السّلام آنها را جفت جفت فرستاد) ایشان موید به روح القدس بودند.
و در آیۀ هفده میفرماید: آن هفتاد نفر با خرّمی برگشتند و گفتند: ای خداوند،
دیوها هم به اسم تو اطاعت ما میکنند.
پس نزول روح مشروط به رفتن مسیح نبود، اگر منظور و مقصود از «فارقلیطا»
روح القدس بود این کلام از جناب مسیح غلط و فضول و لغو خواهد بود، شأن مرد
حکیم نیست که به کلام لغو و فضول تکلّم نماید تا چه رسد به نبیّ صاحب الشأن و
رفیع المنزله مانند جناب عیسی علیه السّلام، پس منظور و مقصودی از لفظ «فارقلیطا»
نیست مگر احمد و محمّد. معنی این لفظ نیز همین است و بس.
حقیر گفتم: شما در باب نصاری چه میگویید؟ گفت: ای فرزند روحانی! دین
نصاری منسوخ است به سبب ظهور شرع شریف حضرت محمّد صلّی اللّه علیه و اله و این لفظ را
سه مرتبه تکرار نمود!!
من گفتم: در این زمان طریقۀ نجات و صراط مستقیم مؤدّی الی اللّه کدام است؟
گفت: طریقۀ نجات و صراط مستقیم الی اللّه منحصر است در متابعت محمّد صلّی اللّه علیه و اله.
گفتم: آیا متابعین آن جناب از اهل نجاتند؟ گفت: ای واللّه، ای واللّه، ای واللّه!!
پس گفتم: مانع شما از دخول در دین اسلام و متابعت سید الأنام چیست؟ و حال
آن که شما فضیلت دین اسلام را میدانید و متابعت حضرت ختمیمرتبت را طریقة
النجاة و صراط المستقیم المؤدّی الی اللّه میخوانید؟
گفت: ای فرزند روحانی! من بر حقیقت دین اسلام و فضیلت آن برخوردار
نگردیدم مگر بعد از کبر سن و اواخر عمر و در باطن من مسلمانم و لیکن به حسب
ظاهر این ریاست و بزرگی را نمیتوانم ترک نمایم، عزّت و اقتدار مرا در میان نصاری
میبینی، اگر فی الجمله میلی از من به دین اسلام بفهمند مرا خواهند کشت و بر
فرض اینکه از دست ایشان نجات یافتم، سلاطین مسیحیه مرا از سلاطین اسلام
خواهند خواست به عنوان اینکه خزاین کلیسا در دست من است و در آنها خیانتی
کردهام و یا چیزی از آنها بردهام و خوردهام و بخشیدهام، مشکل میدانم که سلاطین
و بزرگان اسلام از من نگهداری کنند و بعد از همۀ اینها، فرضا رفتم میان اهل اسلام و
گفتم من مسلمانم، خواهند گفت: خوشا به حالت، جان خود را از آتش جهنّم نجات
دادهای بر ما منّت مگذار، زیرا که به دخول در دین حق و مذهب هدی خود را از
عذاب خلاص نمودهای!
ای فرزند روحانی! از برای من نان و آب نخواهد بود، پس این پیرمرد در میان
مسلمانان که عالم به لغت ایشان نیز نیست در کمال فقر و پریشانی و مسکنت و
فلاکت و بد گذرانی عیش خواهم نمود و حق مرا نخواهند شناخت و حرمت مرا
نگاه نخواهند داشت و از گرسنگی در میان ایشان خواهم مرد و در خرابهها و
ویرانهها رخت از دنیا خواهم برد.
من میترسم که طاقت شداید و مصایب دنیا را نداشته باشم، آن وقت نه دنیا
دارم و نه آخرت و من بحمداللّه در باطن از متابعان محمّد صلّی اللّه علیه و اله میباشم.
پس شیخ مدرّس گریه کردند و حقیر هم گریستم، بعد از گریۀ بسیار گفتم:
ای پدر روحانی! آیا مرا امر میکنی که داخل اسلام بشوم؟
گفت: اگر آخرت و نجات میخواهی البتّه باید دین حق را قبول نمایی و چون
جوانی، دور نیست که خدا اسباب دنیویه را هم از برای تو فراهم آورد و از گرسنگی
نمیری و من همیشه تو را دعا میکنم، در روز قیامت شاهد من باشی که من در باطن
مسلمان و از تابعان خیر الأنامم و اغلب قسّیسین در باطن حالت مرا دارند، مانند من
بدبخت نمیتوانند دست از ریاست دنیویه بردارند و الاّ هیچ شکّ و شبههای نیست
در اینکه امروز در روی زمین دین اسلام دین خداست.
چون این حقیر دو کتاب سابقالذکر را دیدم و این تقریرات را از شیخ مدرّس
شنیدم، نور هدایت و محبّت حضرت خاتم الأنبیاء صلّی اللّه علیه و اله به طوری بر من غالب و
قاهر گردید که دنیا و ما فیها در نظر من مانند جیفۀ مردار گردید، محبّت ریاست پنج
روزۀ دنیا و اقارب و وطن پا پیچم نشد، از همه قطع نظر نموده همان ساعت شیخ
مدرّس را وداع کرده، به التماس شیخ مدرّس مبلغی هدیه به من بخشیدند که مخارج
سفر من باشد، مبلغ مزبور را از شیخ قبول کرده عازم سفر آخرت گردیدم.
چیزی همراه نیاوردم مگر دو سه جلد کتاب، هر چه داشتم از کتابخانه و غیره
همه را ترک نموده بعد از زحمات بسیار نیمه شبی وارد بلدۀ ارومیه شدم، در همان
شب رفتم درب خانۀ حسن آقای مجتهد مرحوم مغفور، بعد از اینکه مستحضر
شدند که مسلمان آمده ام از ملاقات حقیر خیلی مسرور و خوشحال گردیدند و از
حضور ایشان خواهش نمودم که کلمۀ طیبه و ضروریات دین اسلام را به من القا و
تعلیم نمایند و همه را به حقیر القا و تعلیم نمودند و به خطّ سریانی نوشتم که
فراموشم نشود و هم مستدعی شدم که اسلام مرا به کسی اظهار ننمایند که مبادا
اقارب ومسیحیین بشنوند و مرا اذیت کنند و یا اینکه وسواس نمایند، بعد شبانه به
حمّام رفته غسل توبه از شرک وکفر نمودم، بعد از بیرون آمدن از حمّام مجدّدا کلمۀ
اسلام را بر زبان جاری نموده ظاهرا و باطنا داخل دین حق گردیدم.
اَلْحَمْدُ لِلّهِ الَّذِی هَدانا لِهذا وَ ما کُنّا لِنَهْتَدِیَ لَوْ لا أَنْ هَدانَا اللّهُ
و همه ستایشها ویژۀ خداست که ما را به این [نعمتها] هدایت کرد و اگر
خدا ما را هدایت نمیکرد هدایت نمییافتیم،
خدا را به صد هزار زبان تشکّر مینمایم که درکفر نمردم و مشرک و مثلّث از دنیا
نرفتم. و بعد از شفا از مرض ختان، مشغول قرآن خواندن و تحصیل علوم اهل اسلام
گردیده و بعد به قصد تکمیل علوم و زیارت، عازم عتبات عالیات گردیدم، پس از
زیارت و تکمیل تحصیل در خدمت اساتید گرامی مدّتی عمر خود را در تعلّم و
زیارت گذرانیدم و خدا را به عبادت حق در آن امکنۀ شریفه عبادت نمودم.
سوانحی که در ایام توقّف در کربلای معلّی و نجف اشرف و کاظمین و شرّ من
رأی از برای این حقیر اتّفاق افتاد گفتنی و نوشتنی نیست.
از جمله روز غدیر خم در خدمت حضرت امیرالمؤمنین صلوات اللّه علیه، عالم
ارواح و برزخ و آخرت در روز روشن از برای حقیر منکشف شد، ارواح مقدّسین و
صلحاء از برای حقیر مجسّم شدند که تفصیلش نوشتنی نیست و مکرّر حضرت
خاتم الأنبیاء صلّی اللّه علیه و اله حضرت صادق علیه السّلام و سایر ائمۀ طاهرین علیهم السّلام را در عالم رؤیا دیدم
و از ارواح مقدّسۀ ایشان استفاده و استفاضه نمودم.
از آن جمله بیست و شش مسأله در اصول و فروع از برای این حقیر مشکل شده
بود و علما در این مسائل بیاناتی نمیفرمودند که قلب حقیر ساکت شود و از
اضطراب بیرون بیاید، کشف آنها را از خدا خواستم و متوسّل به باطن حضرت خاتم
الأنبیاء صلّی اللّه علیه و اله گردیدم تا اینکه شبی از شبها حضرت رسول صلّی اللّه علیه و اله با حضرت
صادق علیه السّلام به خواب من آمدند و کشف آن مسائل را از حضرت رسول صلّی اللّه علیه و اله استدعا
نمودم، حضرت رسول صلّی اللّه علیه اله به حضرت صادق علیه السّلام فرمودند: ای فرزند! شما جواب
بگویید!
پس آن جناب مسائل را از برای حقیر کشف فرمودند و حقیقت مذهب اثنا
عشریه از برای این حقیر ثابت و محقّق گردید.»(1)
عبد اللّه با ازدواج خود فصل جدیدی از زندگی به روی خود گشود و شبستان
حیات را با داشتن همسری چون آمنه روشن ساخت و پس از چندی برای تجارت،
راه شام را همراه کاروانی که از مکّه حرکت میکرد پیش گرفت.
زنگ حرکت نواخته شد و کاروان به راه افتاد و صدها دل را نیز همراه خود برد.
در این وقت آمنه دوران حاملگی را طی مینمود. پس از چند ماه طلائع کاروان
1) (1)
آشکار گشت، عدّهای به منظور استقبال از خویشان و کسان خود تا بیرون شهر
رفتند، پدر پیر عبد اللّه در انتظار پسر است، دیدگان کنجکاو عروسش نیز عبد اللّه را
در میان کاروان جستجو میکرد، متأسفانه اثری از او در میان نبود و پس از تحقیق
مطّلع شدند که عبد اللّه موقع مراجعت در یثرب مریض شده و برای رفع خستگی و
استراحت در بین خویشان خود توقّف کرده است. استماع این خبر آثار اندوه و تأثّر
در پیشانی او پدید آورده و پردههایی از اشک در چشمان او به وجود آمد.
عبدالمطّلب، بزرگترین فرزند خود حارث را مأمور کرد که به یثرب برود و عبد اللّه
را همراه خود بیاورد، وقتی وی وارد مدینه شد اطّلاع یافت که عبد اللّه یک ماه پس
از حرکت کاروان با همان بیماری، چشم از جهان بر بسته است. حارث پس از
مراجعت جریان را به عرض عبد المطّلب رساند و همسر عزیزش را نیز از سرگذشت
شوهرش مطّلع ساخت. آنچه از عبد اللّه باقیمانده فقط پنج شتر و تعدادی گوسپند
و یک کنیز به نام امّ أیمن بود که بعدها پرستار پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله شد.»
با ارتحال عبد اللّه، پیامبر اسلام صلّی اللّه علیه و اله که پدر جانهای آگاه و دلهای حق پناه بود
پیش از آن که از مادر متولّد گردد از پدر یتیم ماند، یتیم ماند تا از حال بی پدران عملا
آگاهی یابد و در آینده به غمگساری یتیمان همّت گمارد، یتیم ماند تا رحمت خدا را
بیشتر در یابد و عنایت حقتعالی را بر وجهی کاملتر ادراک نماید، یتیم ماند تا با
محرومیت از دامان عاطفت پدر در کنف مرحمت پروردگار موجودیتی را که باید
بیابد و بسان درّ یتیم این گوهر گران بهای گنجینۀ آفرینش هر وقت و در هر حال
دست رحمت خدا را تو گویی احساس کند و این لؤلؤ شاهوار خلقت بیواسطه از
سرچشمۀ قدرته فیض فضیلت یابد و در فضای ملکوت اعلی که از آن اوست بال
همّت گشاید، با استفاضه از حق رحمت باز یابد و به جمیع ما سوی اللّه افاضه
فرماید.
عبد اللّه رفت و همسرش را تنها گذاشت هر چند تنهای تنها هم نبود که کودکی در
جوف خویش داشت، کودکی که به یمن احسان خدا هر روز بزرگ و بزرگتر میشد و
به حوزۀ ولادت نزدیک و نزدیکتر میگشت.
از سوی دیگر آمنه، آن درّ صدف عفّت و عصمت و وقار و ایمان و صبر و
استقامت و صفا و وفا تنها نبود که خدا با او بود، خدای محمّد صلّی اللّه علیه و اله او را وانگذاشته
بود، خدای عالم او را ترک نگفته بود، چه، خدا را با کودک آمنه کارها بود و هدایت
عالمیان به ارشاد و عنایت او وابسته بود. از این رهگذر بود که آن بانوی بزرگوار هر
چند در آن اوقات سوگوار درگذشت شوهر محبوب و عالی مقدار خویش بود ولی
باطن جانش را نشأۀ نشاطی بسیط در برگرفته و حاقّ روحش را زلال لذّتی عمیق
سیراب کرده بود، چرا؟ زیرا که به گوش جان آگاه در بارۀ این طفل که در اندرون
خویش محفوظ داشت بشارتها میشنید و مزده ها مییافت، مگر نه صریح قرآن
است که خداوند به مادر موسی وحی فرمود: تا او را به صندوقی نهد به آب افکند و
در سینۀ امواج به دست رحمت الهی باز سپارد؟!
آری، خدا بود که بدین الهام تامّ، جان عزیز کلیم خویش موسی علیه السّلام را حراست
نمود. چه افتاده که این در، بر مادر موسی گشاده و بر والدۀ معظّمۀ محمّد
مصطفی صلّی اللّه علیه و اله که نقد جان موسی و عیسی و دیگر انبیا و اوصیا وابستۀ پای همّت
اوست، فروبسته باشد؟ آخر چرا؟
و چنین بود که باب این فتوح بر او مفتوح بود و گشایش یافته نه مسدود و
فروبسته.
مادر پاکدامن نبی خاتم صلّی اللّه علیه و اله به الهام ربّ العالمین به جان، مژدهها دریافت
میداشت که هان به هوش باش! این بار گرانبار که تو در درون خویش بر پشت جان
هموار داری سید این امّت است و چراغ این ملّت، سالار عالم است و مرشد بنی
آدم.
ای بانوی مصیبت رسیده و رنجیده، دل فارغ دار که به یاری پروردگار جای
سوخته ات سبز است و سلف رفته ات را والا خلفی که خلیفۀ حقّ است و بشیر و
نذیر آدمیان و عالمیان بهطور مطلق.
او را از شرّ باطلی به خدای صمد واگذار و در کار او اندیشه روا مدار که رحمت
الهی به دو دست قدرت نامتناهی نگهبان اوست.
آمنه علیها السّلام بانگ ها میشنید و جلوهها میدید، محفوف به نور بود و مسرور و
شکور، دوران حمل به کمال میرسید و نوباوۀ افضال آفریدگار به مآل حال، جان
طاهر احمدی پای در رکاب ظهور داشت و جهان دست بر فتراک سرور، ضلالت در
فضای محو در حال رفتن بود و محمّد صلّی اللّه علیه و اله به یمن اثبات حق در کار آمدن.
نداها را آغاز بود و گویی انجام نبود که سر انجام خیر استغراق در الهامات
خداوند خیرات و حسنات است.
او را نیز آغاز خیر و انجام خیر و ابتدا محمود و انتها مسعود بود که اگر نبود دست
قلمزن تقدیر اعلا، آن عالی گهر والا را، مادر ستوده خصال محمّد مصطفی صلّی اللّه علیه و اله مقرّر
نمیداشت و این موهبت عظمی را خاصّ او نمیخواست.»(1)
ابن هشام در «سیرۀ نبویه» میگوید:
آمنه دختر وهب، مادر رسول خدا میگفت: چون به رسول خدا باردار شدم به
من گفته شد: همانا تو به سرور این امّت باردار شدهای، پس هرگاه تولّد یافت بگو:
1) (1)
اعیذه بالواحد من شرّ کلّ حاسد.
او را از شرّ هر حاسدی به خدای یکتا پناه میدهم.(1)
49 - ولادت پیامبر صلّی اللّه علیه و اله در کلام مجلسی
«علاّمه مجلسی در کتاب «مرآت العقول» میگوید:
شیعۀ امامیه بر ایمان ابوطالب و آمنه دختر وهب و عبد اللّه بن عبد المطّلب
اجداد رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله تا آدم علیه السّلام اجماع دارند.
آمنه بنت وهب آن مجسمۀ عفّت و تقوا و وقار و فضیلت میفرماید:
به هنگامی که نطفۀ او از عبد اللّه به من منتقل شد نوری از او ساطع گردید که
آسمانها و زمین را روشن نمود.
سالها بود که عرب به بلای قحط گرفتار بودند، بعد از انتقال آن نور به آمنه،
باران بارید و مردم در فراوانی نعمت شدند تا جایی که آن سال را سنۀ فتح نام
نهادند.
سال ولادت آن مایۀ الهی و سرمایۀ ربّانی و جلوۀ حقّ و حقیقت، معروف به
عامالفیل است، سالی که ابرهه با پیلان بسیار برای خراب کردن خانۀ کعبه آمد و
خود و لشگرش به حجارۀ سجّیل معذّب شدند.»(2)
ولادت آن حضرت نزدیک طلوع صبح جمعه هفدهم ربیع الأوّل بود. چه
نیکوست که واقعۀ ولادت را از زبان پاک مادرش حضرت آمنه بشنوید:
آن عفیفۀ با فضیلت میفرماید:
چند روزی بر من گذشت که ناراحت بودم، میدانستم که پا به ماه هستم، نگران
نبودم، در آن شب از غروب هنگام درد من افزون شد و من تک و تنها در اطاق خود
به پشت افتاده بودم، به شوهر جوانمرگم عبد اللّه و به تنهایی و غربت خودم که دور
از سرزمین یثرب در بطحا افتادهام فکر میکردم، شاید آهسته آهسته اشک هم
میریختم و معهذا خیال داشتم برخیزم دختران عبدالمطّلب را به کنار بسترم
بخوانم، امّا هنوز این خیال به صورت تصمیمی در نیامده بود، از کجا که این درد،
درد حیاض باشد.
ناگهان به گوشم آوایی رسید که بسیار به دلم خوش آمد، صدای چند زن را
شنیدم که بر بالینم نشستهاند و با همصحبت میکنند، دربارۀ من صحبت میکردند.
از صدای آرام و دلپذیرشان آن قدر خوشم آمد که تقریبا درد خود را فراموش
کردم.
سرم را از زمین برداشتم که ببینم زنانی که در کنارم نشستهاند کجایی هستند، از
کجا آمدهاند، با من چه آشنایی دارند؟
به، چقدر زیبا! چقدر خوشپوش و خوشبو و پاکیزه! مثل اینکه به دور سیمایشان
لمعان نور میچرخد.
گمان کردم از سیدات قریش و خواتین مکه هستند، حیرتم این بود که چگونه بی
خبر به اتاق من آمده اند و آن کس که از حال من خبرشان کرده کیست؟
به رسم عربها که در برابر عزیزترین دوستانشان قربان و صدقه میروند با لحنی
گرم و گیرنده گفتم: پدر و مادرم فدای شما باد، از کجا آمده اید؟ چه کسانی هستید؟
آن زن که سمت راست من نشسته بود گفت: من مریم مادر مسیح و دختر
عمرانم.
دوّمی خودش را اینطور معرّفی کرد: من آسیه همسر خداپرست فرعون هستم.
دو زن دیگر هم دو فرشتۀ بهشتی بودند که به خانۀ من آمده بودند. دستی که از
بال پرستو نرمتر بود به پهلویم کشیده شد، دردم آرام گرفت، امّا ابهامی همچون
هوای مه گرفتۀ صبحگاهان بهاری به فضای اطاق افتاد که دیگر نه چیزی میدیدم و
نه آوایی میشنیدم. این حالت بیش از چند لحظه دوام نیافت که آهسته آهسته آن
ابهام محو شد و جای خود را به نوری روحانی بخشید.
در روشنایی این نور ملکوتی پسرم را بردامنم یافتم که پیشانی عبودیت بر زمین
گذاشته بود و نجوایی نامفهوم گوشم را نوازش میداد، با اینکه نه گوینده را
میدیدم و نه از نجوایش مطلبی در مییافتم، باز هم خوشحال بودم.
سه موجود سپید پوش، پسرم را از دامانم برداشته بودند، نمیدانستم این سه نفر
کیستند، از خاندان هاشم نبودند، عرب هم نبودند، شاید آدمیزاده هم نبودند، امّا
من نمیترسیدم و در عین حال قدرتی که دستم را پیش ببرد و کودک تازه به دنیا
آمده امرا از دستشان بگیرد در وجود من نبود.
این سه نفر با خودشان طشت و آفتابه آورده بودند، طاقۀ حریری هم که از ابر
سفیدتر و لطیفتر بود در کنارشان دیدم. پسرم را با آبی که در آفتابه میدرخشید
توی آن طشت شست و شو دادند و بعد در میان دو شانهاش مهر زدند و بعد لای آن
حریر سفیدش پیچیدند و برداشتند و با خود به آسمان ها بردند.
تا چند لحظه زبانم بند آمده بود، ناگهان زبانم باز شد و گلویم باز شد و فریاد
کشیدم: امّ عثمان! امّ عثمان!
خواستم بگویم که نگذارند فرزندم را ببرند، ولی در همین هنگام چشمم به
آغوش خودم افتاده، ای خدا، این پسر من است که در آغوشم آرمیده است!(1)
از حضرت صادق علیه السّلام روایت شده است که:
ابلیس به هفت آسمان بالا میرفت و گوش میداد و اخبار سماویه را میشنید،
پس چون حضرت عیسی علیه السّلام متولّد شد او را از سه آسمان منع کردند و تا چهار
آسمان بالا میرفت و چون حضرت رسول صلّی اللّه علیه و اله متولّد شد او را از همۀ آسمان ها منع
کردند و شیاطین را به تیرهای شهاب از ابواب سماوات به وقت ولادت آن گوهر
یکدانۀ صدف خلقت.
قریش گفتند: میباید وقت گذشتن دنیا و آمدن قیامت باشد که ما میشنیدیم که
اهل کتاب ذکر میکردند.
پس عمر و بن امیه که داناترین اهل جاهلیت بود گفت: نظر کنید اگر ستارههای
معروف که به آنها مردم هدایت مییابند و زمانهای زمستان و تابستان را
میشناسند، اگر یکی از آنها بیفتد بدانید وقت آن است که جمیع خلایق هلاک
شوند و اگر آنها به حال خودند و ستارههای دیگر ظاهر میشود پس امر غریب
میباید حادث شود.
صبح آن روز که آن حضرت متولّد شد هر بتی که در هر جای عالم بود بر رو افتاد،
ایوان کسری بلرزید و چهارده کنگرۀ آن افتاد و دریاچۀ ساوه که سالها آنرا
میپرستیدند فرو رفت و خشک شد و وادی سماوه که سالها بود کسی آب در آن
ندیده بود آب در آن جاری شد و آتشکدۀ فارس که هزاران سال متوالی روشن بود
1) (1)
در آن وقت خاموش شد.
داناترین علمای مجوس، آن شب در خواب دید که شتر صعبی چند اسبان عربی
را میکشند، از دجله گذشتند و داخل بلاد ایشان شدند و طاق کسری از وسط
شکست و دو قطعه شد و آب دجله شکافته در آن قصر جاری گردید.
نوری در آن شب از طرف حجاز ظاهر شد و در عالم منتشر گردید و پرواز کرد تا
به مشرق رسید و تخت هر پادشاهی در صبح آن روز سرنگون شد.
جمیع پادشاهان در آن روز لال شدند، علم کاهنان برطرف شد و سحر ساحران
باطل گشت.
آمنه مادر آن جناب میگوید:
«و اللّه چون پسرم متولّد شد دستها را بر زمین گذاشت و سر به سوی آسمان
بلند کرد و به اطراف نظر نمود، پس از او نوری ساطع شد که همه چیز را روشن کرد
و به سبب آن، نور قصرهای شام را دیدم و در پرتو آن نور صدای گویندهای را شنیدم
که میگفت:
زائیدی بهترین مردم را، پس او را محمّد بنام.
چون رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله تولّد یافت، فاطمه دختر اسد مادر امیر المؤمنین خندان و
شادان نزد ابوطالب آمد و او را به آنچه واقعشده بود خبر داد، پس ابوطالب به وی
گفت: مگر از این امر در شگفتی؟ تو هم باردار میشوی و وصیّ و وزیر او را
میزایی!!(1)
1) (1)
«پس از ولادت آن بزرگوار که تجلّیگاه اوصاف جمال و جلال بود، سر پرست
دلسوز و بزرگوارش عبد المطّلب به دختران خود عاتکه و صفیه فرمود:
برای او دایهای تفحّص کنید. زنان شیر ده بنی هاشم را خواستند ولی آن حضرت
سینۀ هیچ یک را نپذیرفت.
عبد المطّلب غمگین و ناراحت از خانه بیرون آمد و به نزد کعبه رفت و با دنیایی
از اندوه و غم در پناه کعبه نشست.
در این وقت پیرمردی از قریش که او را عقیل بن ابی وقّاص میگفتند با
عبدالمطّلب برخورد کرد و از وی سبب اندوه و غصّه اش را پرسید، عبدالمطّلب
گفت: ای شیخ قریش! اضطراب و ناراحتی من از این است که فرزند زادۀ من که تازه
به دنیا آمده سینۀ هیچ زن شیر دهی را نمیگیرد، بدین سبب خوردن و آشامیدن بر
من گوارا نیست و در چارۀ کار خود حیران ماندهام. عقیل گفت: ای ابو الحارث! من
در میان صنادید قریش زنی گمان دارم که از عنایت عقل و فصاحت و صباحت و
رفعت و حسب و شرافت نسب نمونه ندارد و او «حلیمه» دختر عبد اللّه بن حارث
است.
عبد المطّلب چون اوصاف حلیمه را شنید او را پسندید و غلامی از غلامان خود
را به سوی قبیلۀ بنی سعد بن بکر که در شش فرسخی مکّه بودند فرستاد وگفت: به
زودی عبد اللّه بن الحارث عدوی را نزد من حاضر کن.
غلام در اندک زمانی عبد اللّه بن الحارث را به نزد عبد المطّلب آورد، در حالی که
اکابر قریش چون پروانه گرد شمع وجود او جمع بودند. چون نظر عبدالمطّلب بر
وی افتاد به استقبال او برخاست و وی را در برگرفت و در پهلوی خویش نشاند و
گفت: ای عبد اللّه! تو را برای این طلبیده ام که اگر مصلحت بدانی دخترت را برای
شیر دادن به فرزند زادهام محمّد حاضر سازی، که اگر شیر او را قبول کند تو را و
عشیره ات را توانگر کنم.
عبد اللّه از شنیدن این خبر مسرّت انگیز و مژدۀ همایون بسی شاد شد و به سوی
قبیلۀ خود بازگشت و حلیمه را به آن خبر بهشتی بشارت داد.
حلیمه غسل کرد و به انواع طیب خود را معطّر ساخت و جامههای نو پوشید و با
پدر خود عبد اللّه و شوهرش بکر بن سعد به خدمت عبدالمطّلب شتافتند.
چون محمّد را به دامن گرفت سینۀ چب خود را نزدیک دهان آن حضرت برد،
چرا که طرف راست سالیان درازی بود خشکشده بود، ولی آن جناب به سینۀ
چب ابدا التفات نفرمود، بلکه تمایل به طرف راست داشت، حلیمه در گذاشتن
طرف چپ به دهان حضرت مبالغه مینمود، ولی حضرت به طرف راست میل
میفرمود، عاقبت از روی ناچاری طرف راست را به دهان حضرت گذاشت و گفت:
عزیز جانم! دهان برآن قسمت سینه بگذار و ببین خشک است.
چون محمّد صلّی اللّه علیه و اله دهان برآن قسمت گذاشت از برکت دهان مبارکش، چنان شیر
جاری شد که از کنار دهان حضرت میریخت. حلیمه و دیگران سخت متعجّب
شدند.
آن زن باکرامت گفت: ای فرزند من! امر تو بسی عجیب است. به حق خدای
جهان سوگند میخورم که دوازده طفل از پستان چپ من تغذیه کردهاند و قطرهای
شیر از طرف راست من ندیدند!!
عبد المطّلب فوقالعاده شاد شد، به حلیمه فرمود: اگر نزد ما بمانی خانهای با
ماهی هزار درهم و یک دست جامۀ رومی و روزی ده من نان وگوشت به تو عطا
میکنم، ولی حلیمه از پذیرفتن خواستۀ جدّ محمّد عذر خواهی کرد.
عبدالمطّلب فرمود: ای حلیمه! اکنون که میخواهی به محلّ زندگی خود
برگردی، فرزندم را به دو شرط به تو میسپارم:
اول آن که: در تعظیم و اکرام او تقصیر ننمایی و پیوسته از این گوهر یکتا مواظبت
نمایی. حلیمه گفت: به پروردگار جهان سوگند که از وقتی نظرم بر او افتاد، محبّت
وی چندان در قلبم جای کرده که در اکرام او محتاج به سفارش نیستم.
دوم آن که: هر جمعه او را نزد من آوری که من تاب مفارقت و هجران او را
ندارم.»(1)
«اعراب بادیهنشین و قبیلۀ بنی سعد درست به خاطر دارند که دو سه سال آزگار
برکت آسمان ها از اراضی ایشان برداشته شده بود و چیزی نمانده بود که یکباره
گوسفندان و شترانشان از گرسنگی و تشنگی جان بدهند، به خصوص بر قبیلۀ بنی
سعد خیلی سخت میگذشت، نه در زمین گیاه سبزی دیده میشد که چهارپایانشان
دندان به آن گیاه بزنند و نه از آسمان بارانی فرو میریخت که در غدیرهایشان برای
روزهای تشنگی ذخیرهای بماند.
امّا در آن روز که حلیمۀ سعدیه قنداقۀ محمّد صلّی اللّه علیه و اله را در آغوش کشید و پا به قبیله
گذاشت، ناگهان روز و روزگار عوض شد.
ابرها نابهنگام بهم پیوستند و باران بیدریغ خود را بر سر آل سعد فرو ریختند،
زمینها با وضع حیرتانگیزی سبز شدند، پستان گوسفندان از شیر لبریز شد، نه
تنها بنی سعد از آن قحط و غلا نجات یافتند، بلکه از برکت وجود این کودک
1) (1)
شیرخوار، عشایر آن سرزمین همگی به رفاه و آسایش رسیدند، فقیرترین قبایل
عرب در ردیف غنیترین قبایل قرارگرفت.
از نظر رشد و نمو، برنامهای خارقالعاده داشت. درست آن طفل یک شبه که
میگویند ره صد ساله میرود. این نازنین کودک بود.
وقتی به سنّ چهار سالگی رسید توانست با برادر رضاعی خود ضمره همراه
گوسفندان به صحرا برود، وی از کار چوپانی لذّت بسیاری میبرد.
پیامبران پیشین همچنین بودند، هر کدام چندی به چوپانی و رعایت گوسفندان
میگذرانیدند، مثل اینکه رعایت و نگهداری و هدایت حیوان ناطق را باید در کنار
حیوان صامت تمرین کرد.
در میان انبیا آنان را که میشناسیم، ابراهیم خلیل، پسرانش اسحاق و اسماعیل،
موسای کلیم و عیسای مسیح علیهم السّلام هرکدام مدتی در رخت شبانی به سر بردند، تا
جامۀ نبوّت به بر کردند و مسؤلیت ارشاد و هدایت بشر را به عهده گرفتند.
قبیلۀ بنی سعد عموما و حلیمۀ سعدیه خصوصا، در زندگی این کودک هاشمی
عجایبی میدیدند که برایشان شگفتانگیز بود.
مثلا رشد غیر عادیش، سخنان چندین بار بزرگتر و درشتر از سنّ و سالش،
سکونش، سکوت های ملکوتی و آسمانی و معنی دارش!
در نخستین روزی که میخواست با برادرش ضمره به صحرا برود حلیمه دستش
را گرفت و به خیمهاش برد و موهای سیاه و مجعّدش را شانه کرد و به چشمان
جذّابش سرمه کشید و بعد یک گردنبند که از چند مهرۀ منقوش تشکیل مییافت به
گردنش انداخت.
محمّد نگاهی به این مهرهها انداخت و با لحن شیرینی پرسید: این چیست؟
فایدهاش چیست؟
فایدهاش این است که به گردن هرکس باشد، از شرّ جنّ و انس در امان است.
خندهکنان با تکان دست، گردنبند را پاره کرد و با همان شیرینی گفتارش گفت:
من کسی را دارم که از تمام شرها و بدیها حفظم میکند، من حاجتی به این
گردنبند ندارم.»
أَ لَمْ یَجِدْکَ یَتِیماً فَآوی * وَ وَجَدَکَ ضَالاًّ فَهَدی * وَ وَجَدَکَ عائِلاً فَأَغْنی
آیا تو را یتیم نیافت، پس پناه داد؟ * و تو را بدون شریعت نیافت، پس به
شریعت هدایت کرد؟ * و تو را تهیدست نیافت، پس بینیاز ساخت؟
حلیمۀ سعدیه نزدیک به دو سال به آن حضرت شیر داد و قریب به پنج سال از
آن حضرت نگهداری کرد و در پرورش او کوشید، سپس وی را به دامان آمنه و
آغوش عبد المطّلب برگرداند.
از روزی که آمنۀ بزرگوار شوهر با کرامتش عبد اللّه را از دست داد، همواره به دنبال
فرصت بود تا به مدینه رفته و آرامگاه شوهرش را زیارت کند و در عین حال دیداری
هم با خویشان خود در آن منطقه داشته باشد.
با محمّد صلّی اللّه علیه و اله و زن مهربانی به نام امّ أیمن به سوی مدینه بار سفر بست. مدّت
یک ماه در آن شهر ماند، علاوه بر زیارت قبر شوهرش به دیدار خویشان خود هم
توفیق یافت. ولی این سفر برای محمّد همراه با سختترین تألّمات قلبی بود، زیرا
در آن یک ماه مرتّب دیدۀ پاکش به خانهای میافتاد که پدر مهربانش در آن جا به
وقت جوانی چشم از دنیا بسته بود. هنوز در غم و اندوه جانکاهش به سر میبرد که
حادثۀ بسیار جانگداز دیگری به او هجوم برد و آن از دست دادن مادر مهربانش به
وقت مراجعت به مکّه در محلّی به نام «أبواء» بود.
امّ ایمن آن کودک بیمادر را به سرعت به مکّه رساند و تحویل جدّ بزرگوارش
عبد المطّلب داد.
هر روز برای بزرگ قریش در کنار کعبه بساطی پهن میکردند، بزرگان قوم و
فرزندان عبدالمطّلب در کنارش جمع میشدند، هر زمان دیدگانش به محمّد
میافتاد، فرمان میداد، راه را باز کنند تا محمّد به نزدش آمده و پهلویش بنشیند.
هنوز امواج سخت دوری پدر و فراق مادر، قلبش را آزار میداد که برای بار سوم
به حادثۀ سخت و مصیبت جانگدازی دچار شد و آن از دست دادن جدّ بزرگوارش
حضرت عبدالمطّلب بود. محمّد از خانه تا جایی که جدّش را دفن کردند همچون
ابر بهار از دیدۀ پرفروغش اشک میریخت!(1)
«عبدالمطّلب به وقت مرگ سرپرستی و نگهداری محمّد صلّی اللّه علیه و اله را به فرزند برومند
و بسیار عزیز و مؤمن خود ابوطالب که با عبد اللّه پدر رسول خدا، از یک مادر بودند
واگذاشت.
ابوطالب که پدر امیر المؤمنین بود برای پیامبر، پدری مهربان و سر پرستی والا به
شمار میآمد. رنجی که ابوطالب به خاطر این برادر زادۀ عزیز کشید بینظیر بود.
اگر چه عبد المطّلب بر محمّد امین پدری کرد، ولی شرایط محیط در زمان
عبدالمطّلب صورتی و در زمان ابوطالب صورت دیگری داشت.
عبدالمطّلب از نظر مقام سیاسی و اجتماعی خود که همچون پادشاهی بی تاج و
تخت بر سرزمین بطحا سلطنت، میکرد خیلی آسان میتوانست محمّد را از
1) (1)
دشمنان حفظ کند، ولی ابوطالب آن قدرها حشمت و جلال ظاهری نداشت که بی
دردسر از این امانت الهی نگاهداری کند.
از طرفی محمّد روز بهروز بزرگتر میشد و به همین نسبت دشمنانش بیشتر به
قصد جانش فکر میکردند.(1)
فکر اینکه مبادا این نازنین وجود از دست برود ابوطالب را سخت ناراحت
میداشت، تا آن جا که وقتی به قصد تجارت رو به شام میآورد چارهای ندید جز آن
که برادرزادۀ عزیزش محمّد را هم با خود به شام ببرد.
این سفر، نخستین تکانی بود که قدرت توحید به بتها و بتپرستان مکّه
میداد.
در این سفر اسراری که تا آن روز بر مردم مکّه حتّی بر ابوطالب یعنی نزدیکترین
و محرم ترین کسان محمّد هم پوشیده بود بیش و کم آشکار شد و مسئولیت
نگاهداری آن حضرت را بیش از پیش سنگین ساخت و ابوطالب را به عظمت این
مسئولیت آشنایی بیشتری بخشید.
قریش در چهار فصل سال، دو فصل به تجارت میرفت و به فرمودۀ قرآن مجید:
رِحْلَةَ الشِّتاءِ وَ الصَّیْفِ
[و نیز] به سفرهای [تجارتی] زمستانی و [سفرهای تجارتی] تابستانی
پیوند و انس دهد [تا در آرامش و امنیت، امر معاششان را تأمین کنند.]
در زمستان محصولات شام را به یمن میبرد و در تابستان محصولات یمن را به
1) (1)
شام.
این فصل، فصل تابستان آنهم تابستان حجاز بود که کاروان مکّه در ریگزارهای
بطحا راهپیمایی میکرد، امّا از این راهپیمایی تابستانی رنج و عذابی نمیدید، زیرا
پارۀ ابری بهطور دائم بالای سرش سایبانی داشت.
این چتر شیرگون را دست رحمت و مرحمت حق به خاطر یک نفر فقط نفری که
با آن کاروان همسفر بود بر سر کاروانیان افراشته بود. کسی نمیدانست این هوای
آتش فشان چرا دیگر گرم نیست، چرا لطف بهاری و نسیم بهشتی دارد؟
سفر کردن در فصل تابستان آنهم تابستان حجاز کار بسیار دشواری است و احیانا
خطرناک است. در این فصل سفر کردن بیماری دارد، آفتاب زدگی دارد، مسمومیت
دارد و با هزاران رنج و بلای دیگر هم توأم است.
البته هوای شامات و سوریه در فصل تابستان نهتنها زننده نیست، بلکه همچون
هوای ییلاقات بسیار روح افزاست، ولی کاروان قریش تا خودش را از مکّه به مرز
شام برساند جانش به لب رسیده بود، ولی کاروان قریش در این سفر خیال میکرد که
یکباره از سرزمین شام رو به دمشق آورده، زیرا چیزی از مشقّتها و عذابهای
گذشته را در میان نمیدید.
هیچ کس مریض نمیشد، هیچ کس از شدّت گرما نمینالید. از همه شگفت
انگیزتر، شترانی که بار گران به پشت داشتند همهجا مستانه راه میرفتند چنانکه
گویی تازه از چراگاه برگشتهاند.
یک بازرگان از بنی ثقیف که اسمش جندب بود، چند بار این سخن را تکرار کرد:
چه سفر مبارکی!
محمّد صلّی اللّه علیه و اله را در قبیلۀ بنی سعد «مبارک» مینامند، زیرا آشکارا احساس کرده
بودند که برکت وجودش آل سعد را از روی خاکستر بلند کرده بود و بر تودههای زر
نشانیده است.
محرمانه چند جفت چشم بر روی محمّد خیره شد ولی او مثل همیشه خاموش
و غرق در فکرها و اندیشهها بود. بالأخره به شام رسیدند. آن جا دیگر خاک شامات
و سرزمین درخت وگل و سبزه و صفا بود.
همه خوشحال بودند، همه خندان بودند، شب و روز راه میپیمودند، پیش
میرفتند، از شهرهای آباد و دهکدههای زیبا و مزرعه های خرّم و شاداب
میگذشتند.(1)
کاروان قریش مسیر معین خود را میپیمود تا از دور سایۀ شهر بصری با جلال و
عظمتش آشکار شد، ولی برای کاروان مکّه این دور نما و حتّی خود بصری چیزی
دیدنی نبود. مصلحت دیدند که در کنار دهکدۀ «بحیرا» یک فرسنگ دور از شهر در
همانجا بارانداز کنند.
سالها بود که در کنار دهکدۀ بحیرا، در پناه صومعهای دور افتاده پیری روشن
ضمیر به عبادت خدا سرگرم بود. این مرد یک روحانی مسیحی بود که نهتنها مردی
زاهد و وارسته و از دنیا گریخته بود، بلکه مردی دانشمند و عمیق و هنرمند هم بود.
این مرد از ادیان مختلف، از ملل و نحل، از تحوّلات اجتماعی خبر داشت، حتّی
میگفتند که: این راهب نصرانی در سایۀ ریاضتها و زحمتهایی که کشیده از
گذشته و آیندۀ مردم خبر میداد.
آنچه محقّق بود این بود که «سرجیوس» یعنی همین راهب که در کنار دهکدۀ
1) (1)
بحیرا صومعه نشین وگوشه گیر، بود هم بسیار پارسا و هم بسیار دانشمند بود.
خدا میداند که در شب گذشته به کجا فکر میکرد و در رؤیای شبانه چه دیده
بود و چه شنیده بود، زیرا وقتیکه به هنگام سحر، سر از بالین برداشت آدمی غیر از
آدم دیروزی بود.
مطلقا فکر میکرد وگاه و بیگاه به در صومعه میآمد و چشم به چشماندازهای
دور میانداخت، مثل اینکه از مسافری انتظار میکشید، نگاهش به روی جاده پهن
شده بود.
تقریبا روز از نیمه گذشته بود که از انتهای جنوبی جادّه، گرد ضعیفی به هوا
برخاست، پیدا بود که قافلهای از حجاز به شام میآید، امّا سرجیوس راهب،
روشنفکر بحیرا، به جای اینکه زمین را نگاه کند آسمان را نگاه میکرد، چشمش به
تماشای یک اعجوبۀ آسمانی محو شده بود.
قافله دم به دم نزدیکتر میشد و گرد راهش غلیظ تر و تیرهتر به هوا بر میخاست
تا کم کم نزدیک شد و به سمت بارانداز خود که در سبزه زاری دور از جاده قرار
داشت پیچید.
نگاه راهب از بالای سرآن کاروان به دنبال آن یک لکّۀ ابر که همهجا سایبان
کاروان بود، به سمت راست جاده به همانجا که بارانداز قافلۀ قریش بود چرخ
زد.(1)
سرجیوس چنان در این تماشا مست بود که نمیدانست خدمتکارش هم
1) (1)
ساعتها پهلوی وی دم پنجره ایستاده است، در این هنگام چشمش به وی افتاد.
اوه... تو هستی!
آری، ای عالی جناب.
قافلۀ قریش را تماشا کردهای؟
قافلۀ بزرگی است.
لب سرجیوس به سبکی لرزید وگفت:
آری، خیلی بزرگ، بزرگتر از همیشه.
و پس از لحظهای مکث گفت:
خدمتکار صومعه به قافله نزدیک شد و در برابر بازرگانان قریش احترام گذاشت.
سپس پیام راهب را با این بیان به تجّار مکّه رسانید.
امشب سادات عرب در صومعه مهمان ما هستند.
تاکنون چنین مهمانی سابقه نداشت از سادات عرب!
این بازرگانان که هرکدام بیش از بیست بار از مکّه به شام و از شام به مکّه رفته
بودند، هرگز از دهان کسی به یک چنین عنوان افتخار نیافته بودند.
یعنی چه؟ سادات عرب عنوان کیست؟
آن کبریا و خود پرستی که با خون این نژاد آمیخته است در این هنگام به جوش و
جنبش در آمد. هرکدام پیش خود به اعتبار خویش آفرین گفتند و بعد از راهب
تشکّر کردند و دعوتش را پذیرفتند.
باید دستهجمعی به مهمانی بروند همه و همه، زیرا هیچ کس رضا نمیدهد که
سید عرب نباشد.
راهب از سادات عرب دعوت کرد و آن کس که به این مهمانی پا نگذارد سید
عرب نیست، پس در اینجا صحبت از این نیست که شبی را باید بر سر سفرۀ یک
مسیحی دست و دل باز و کریم، خوردنی مطبوع خورد و نوشیدنیهای گوارا
نوشید، بلکه صحبت از کلمۀ سیادت است آنهم سیادت بر عرب.
همه باید به مهمانی بروند، ولی باید این بارهای گرانقیمت و این کالاهای
هندی و یمنی را در این صحرا به دست یک عدّه غلام سیاه و ساربان بیابانی
بسیارند، آیا این کار، کاری خردمندانه است؟
پس چه باید کرد؟ آن کس که گذشت دارد میتواند از لقب سیادت عرب بگذرد
و چشم از این مهمانی بپوشد و پهلوی بارها بماند کیست؟
ابتدا به یکدیگر نگاه کردند امّا هیچ کس جرأت نکرد از دیگری تمنّا کند که
دعوت راهب را ندیده بگیرد و پهلوی مالالتجاره بماند.
نگاهها چند لحظه به هم افتاد و سرانجام نومیدانه از هم گذشتند و بعد یکباره
نگاهشان به چهرۀ گل افکندۀ محمّد صلّی اللّه علیه و اله خیره شد:
امین، امین!
این نخستین بار بود که به محمّد لقب» امین» داده شد. امین پهلوی مالالتجاره
خواهد ماند.
ابوطالب با صدای نعره مانندی گفت: برادر زادۀ من سید السادات است، او باید
در مهمانی سرجیوس حضور داشته باشد.
امّا محمّد خودش گفت: نه، عمو جان من ترجیح میدهم که پهلوی بارها بمانم.
چشمها و دهانها از فرط حیرت چاک خوردند. آیا باور شدنی است که یک
جوان قرشی آنهم هاشمی آنهم پرورش یافته بر دامان عبدالمطّلب سید العرب تا این
اندازه بتواند گذشت نشان بدهد.
سرجیوس از سادات عرب مهمانی کرده و برای یک پسر جوان که تازه پا به
اجتماع گذاشته این فرصت بینظیر است، اگر اکنون برای خود این افتخار را دست
و پا نکند دیگر چنین فرصتی به چنگش نخواهد آمد، دیگر چه وقت میتواند مقام
سیادت را برای خود به دست بیاورد.
چرا ای عزیز من! نمیخواهی به مهمانی این راهب مسیحی قدم رنجه فرمایی؟
بگذارید تنها بمانم تا هم مال التجارۀ شما را نگاه بدارم و هم کمی فکر کنم.
اعیان عرب از اینکه دیدند مسئلۀ نگهبانی از مالالتجاره حل شده، سخت
خندان و خوشحال شدند، برخاستند و جامههای فاخر پوشیدند و پیش و دنبال به
سمت صومعۀ راهب به راه افتادند.
هنوز آفتاب آن روز از سراشیبی افق به آب های مدیترانه فرو نغلتیده بود، هنوز
راهب دم دریچۀ صومعه ایستاده بود، شاید از مهمانان تازه رسیدهاش انتظار
میکشید. چشمش به بازرگانان قریش افتاد، بیاختیار نگاهش به بالای سرشان توی
هوا غلتید، یک برودت مرموز که جز نومیدی مایهای ندارد به خونش افتاد، آهسته
از خود پرسید: پس کو آن یک قطعه ابر؟ همجنان ایستاده بود، مثل اینکه سراپا
خشکش زده بود.
مهمانان از راه رسیدند و به رسم جاهلیت سلامش دادند. به سلامشان جواب
داد و به مقدمشان تهنیت گفت و آن وقت پرسید: مگر خدمتکار من تقاضای مرا به
عرض سادات عظام نرسانیده؟
چرا از ما دعوت کرده که از نعمت شما بهرهمند شویم.
مگر از قول من تقاضا نکرده که بزرگان عرب همگان مهمان من هستند؟
البته این طورگفته بود.
سرجیوس در اینجا با لحن اسفناکی گفت: مثل اینکه همگان قدم رنجه
نفرمودهاند.
یک عرب بیتربیت که حتما از قریش بود غرغر کرد: فقط یک پسر یتیم که او هم
نگهبان مالالتجاره است، فقط او نیامده.
دست ابوطالب بیاختیار به سمت قبضۀ شمشیرش چسبید: فرومایه! من این
یاوهگویی هارا تحمّل نخواهم کرد، محمّد یتیم نیست بلکه امین است.
راهب دست پاچه شد، دیگران پا به میان گذاشتند و میان ابوطالب با آن پاوه
گوی بی ادب فاصله گرفتند و برای راهب توضیح دادند که یک نوجوان نو سال با ما
همراه است و چون این جوان به صفت امانت و نجابت مشهور است بجا مانده تا
کالای ما را از دستبرد ساربانان و حوادث دیگر ایمن بدارد.
راهب خوشحال شد وگفت: آیا به ضمانت من اعتماد دارید؟ البتّه.
کنم، بنابراین او را هم به همراه بیاورید.
تازه به پای سفره نشسته بودند که ناگهان چشم سرجیوس به آن پاره ابر افتاد،
دید آن چتر آسمانی در فضا به حرکت در آمده و دارد به سوی صومعه میآید و پس
از چند لحظه محمّد از راه رسید.
راهب که همچون مردم آشفته، چشم از سیمایش برنمیداشت و مبهوتانه
نگاهش میکرد بالأخره به زبان آمد وگفت: جلوتر بیا، جلوتر بیا تا تو را بهتر ببینم.
عربها با اشتهای شعله کشیدهای نان و گوشت میخوردند، فقط ابوطالب
سراپا گوش شده بود تا حرفهای راهب را بشنود، البتّه دیگران هم میتوانستند به
این گفتگوها گوش کنند.
اسم تو چیست؟
محمّد!
روی این اسم مکث کوتاهی افتاد، سرجیوس زیر لب چند بار این اسم را تکرار
کرد: محمّد، محمّد! و بعد پرسید:
از کدام قبیله!؟
از قریش.
از کدام دودمان؟
از آل هاشم بن عبد مناف.
چرا به مهمانی من نیامدی؟
قبول کرده بودم که از مالالتجاره نگهبانی کنم، به علاوه دوست میداشتم تنها
بمانم.
فکر کنم، آسمان هارا، ستارهها را، دنیا را تماشا کنم.
محمّد خاموش ماند. راهب دوباره پرسید. سپس گفت: دلم میخواهد تو را
ببینم.
در برابرت ایستادهام مرا ببین.
میخواهم میان دو شانه ات را ببینم.
اجازه میدهم.
راهب به پشت سر محمّد پیچید. بازرگانان قافله لقمه را از دست گذاشتند و با
حیرت به کارهای این ترسای پیر نگاه میکردند، میخواهد چه چیز را ببیند؟
سرجیوس پیراهن پیغمبر را از پشت سر به پایین کشید و تا چند دقیقه آن طور که
گویی کتاب مقدّسی را تلاوت میکند، در میان شانههای محمّد به مطالعه پرداخت
و بعد به خودش گفت: اوست، اوست.
ابوطالب که تا این لحظه خاموش ایستاده بود پرسید: این کیست؟
راهب آهی کشید و گفت: آن کس که مسیح از وی یادکرده و به مقدمش بشارت
داده است.
این سخن را گفته و نگفته به سمت ابوطالب برگشت.
با این جوان چه نسبتی دارید؟
پسر من است.
هرگز چنین چیزی نیست، نه اینطور نیست.
ابوطالب با تبسّم گفت: چطور اینطور نیست؟
خنده بر لبهای ابوطالب خشکید: از کجا دریافته ای که او یتیم است، آری، یتیم
است و برادرزادۀ من است.
احتیاط کن که یهودیها به این اسرار پی نبرند مبادا نابودش کنند.
راهب به ابوطالب جواب داد، امّا مثل اینکه با خودش حرف میزند، آوای
مرموزی داشت:
آن حوادث و ملاحم که در انتظار اوست و آن حوادث و ملاحم که به انتظار ظهور
وی در ابهام آینده غنوده اند.
ابوطالب پرسید: شما میدانید که در آیندهاش حوادث و ملاحم پنهان است؟
خواندهام و از آن ابر سفید که بر بالای سرش چتر زده آنچه شنیدنی است شنیدهام،
دیگر چه بگویم؟
پس از چند لحظه سکوت: بنشینیم و نان وگوشت بخوریم.»(1)
«دوران جوانی رسول خدا در سه مرحله سپری شد: چوپانی، تجارت، خدمت
به خلق.
در روایت است که پیامبر فرمود:
ما من نبیّ إلّا وقد رعی الغنم قیل وأنت یا رسول اللّه، فقال: انا رعیتها
لأهل مکّة بالقراریط.
هیچ پیغمبری نیست مگر اینکه شبانی گوسپند کرده است، گفتند: ای رسول
خدا! حتّی شما؟ فرمود: آری و من هم برای اهل مکّه در «قراریط» گوسپند
چرانی کردهام.
از ابو سلمة بن عبدالرحمن روایتشده که گروهی میوههای درخت اراک را به
حضور رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله آوردند، فرمود:
بر شما باد که سیاهترها را جمع کنید و من وقتی چوپان گوسپندان بودم چنان
میکردم. گفتند: مگر شما هم گوسپند میچراندهای؟ فرمود: آری، و هیچ پیامبری
نیست مگر اینکه گوسپند چرانده است.
او در سن حدود بیست و چهار سالگی گلهای از گوسپندان را همچون موسای
کلیم به پیش میانداخت و خود به دنبالشان راه به صحرا و کوهساران میبرد.
چوپانی گوسپندان را پیشۀ خود ساخته بود، تا روزی هم این گلۀ گمکرده راه و
بدبخت را که از شش طرف در چنگ گرگهای شهوت و غضب و ظلم و دروغ و
1) (1)
مناهی و ملاهی گرفتار بودند از خطر برهاند و به صراط مستقیم حق هدایت
نماید.(1)
محمّد صلّی اللّه علیه و اله خانۀ عمویش ابوطالب به سر میبرد و برای مردم چوپانی میکرد تا
یک روز...
دیگر در این کار هم سودی نیست چه باید کرد؟ محمّد چشمان پر مهرش را بر
روی عموی نازنینش دوخت و گفت: آیا چه کاری میتوانم انجام بدهم؟
وی پیشنهاد کرد، خدیجه از بزرگترین ثروتمندان شهر است و دامنۀ تجارت او به
مصر و حبشه کشیده شده، دنبال مرد امینی میگردد که برنامۀ تجارت خود را به
عهدۀ او بگذارد، فرزندم خود را به او معرّفی کن.
مناعت و بلندی و عظمت روح پیامبر، مانع از آن بود که مستقیما بدون هیچ
سابقه و درخواستی پیش خدیجه برود و پیشنهاد خود را مطرح سازد، به همین
خاطر به عموی خود گفت: شاید خود او دنبال من بفرستد. اتفاقا چنین هم شد،
خدیجه کسی را دنبال محمّد صلّی اللّه علیه و اله فرستاد و حضرت را برای مذاکره دعوت کرد.
چون به خانۀ خدیجه آمد به او گفت: چیزی که مرا شیفتۀ تو نموده است همان
راستگویی، امانتداری و اخلاق پسندیدۀ تو است و من حاضرم دو برابر آنچه به
دیگران میدهم به تو تقدیم نمایم و دو غلام خود را با تو همراه میکنم تا در تمام
امور فرمانبر تو باشند.
1) (1)
رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله جریان ملاقات با خدیجه را با عموی بزرگوارش ابو طالب علیه السّلام در
میان گذارد، وی در جواب برادرزادهاش گفت: این برنامه وسیلهای است برای
زندگی که خداوند برای تو مقرّر فرموده است.
کاروان قریش آمادۀ رفتن شد، کالای تجارتی خدیجه هم با کاروان بود، در این
هنگام خدیجه شتری راهوار و مقداری اجناس گرانبها در اختیار وکیل خود گذارد و
ضمنا به دو غلام خود دستور داد که در تمام مراحل کمال ادب را به جا آورند و هر
چه او انجام داد اعتراض ننمایند و در هر حال مطیع او باشند.
کاروان به مقصد رسید و همگی در این مسافرت سود بردند، ولی محمّد از همه
بیشتر و چیزهایی نیز برای فروش در بازار تهامه خرید.
کاروان پس از پیروزی کامل راه مکّه را پیش گرفت. محمّد در این سفر برای بار
دوم از دیار عاد و ثمود گذشت، سکوت مرگباری که در محیط زندگی آن قوم سرکش
حکمفرما بود، او را بیشتر به عوالم دیگر متوجّه ساخت. علاوه بر این، خاطرات
سفر سابق تجدید شد، به یاد روزی افتاد که همراه عموی خود همین بیابانها را
پشت سر میگذاشت. کاروان به مکّه نزدیک شد، میسره رو به رسول خدا نمود و
گفت: چه بهتر شما پیش از ما وارد مکّه شوید و خدیجه را از جریان تجارت و سود
بیسابقهای که امسال نصیب ما گشته آگاه سازید. پیامبر صلّی اللّه علیه و اله در حالی که خدیجه در
غرفۀ خود نشسته بود وارد مکّه شد، خدیجه به استقبال او دوید و او را وارد غرفه
نمود. پیامبر با بیان شیرین خود جریان سفر تجارتی را شرح داد. چیزی نگذشت که
میسره وارد شد و آنچه را در این سفر دیده بود - که تمام آنها بر عظمت و معنویت
محمّد امین صلّی اللّه علیه و اله گواهی میداد - برای خدیجه تعریف کرد.
از جمله وقتی به بصری رسیدیم من و محمّد زیر درختی فرود آمدیم، راهبی به
نام نسطورا در آن جا بود، گفت: زیر این درخت هرگز غیر از پیامبر فرود نمیآید،
سپس از من پرسید آیا در چشمان این جوان سرخی دیده میشود؟ گفتم: آری،
گفت: او پیامبر و خاتم انبیاست.
از جمله در وقت داد و ستد با تاجری بر سر موضوعی اختلاف پیدا کرد، آن مرد
گفت: به لات و عزّی سوگند بخور تا من سخن تو را بپذیرم، امین در پاسخ او گفت:
پستترین و مبغوضترین موجودات پیش من همان لات و عزّی است که تو آنها را
میپرستی.»(1)
«بیست سال قبل از بعثت، مردی در ماه ذو القعده وارد مکّه شد و متاعی در
دست داشت، عاص بن وائل آنرا خرید و پولی که متعهّد شده بود بپردازد
نپرداخت. میان آنان مشاجره شد. آن مرد دید قریش در کنار کعبه نشستهاند. در برابر
آنان ناله زد، اشعاری سرود، قلوب مردانی که در عروقشان غیرت در جریان بود
تکان داد، از آن میان زبیر بن عبدالمطّلب برخاست و عدّهای نیز با او همصدا شده
در خانۀ عبد اللّه بن جدعان انجمن کردند و با همپیمان بستند و همقسم شدند که
دست به اتّحاد و اتّفاق بزنند و تا آن جا که امکانات اجازه میدهد حقوق مظلوم را از
ظالم بگیرند.
مراسم پیمان تمام شد، از آن جا برخاستند و به سوی عاص بن وائل آمدند و
متاعی را که خریده و عوض آنرا نداده بود از وی گرفته به صاحبش تحویل دادند.
محمّد صلّی اللّه علیه و اله در این پیمان که حیات مظلومان را بیمه میکرد شرکت جست و خود
دربارۀ عظمت این پیمان جملههایی فرموده است از جمله:
1) (1)
«در خانۀ عبد اللّه جدعان شاهد پیمانی شدم که اگر امروز هم (أیام بعثت) مرا به
آن پیمان بخوانند اجابت میکنم. من حاضر نیستم پیمان خود را بشکنم اگر چه در
برابر آن گران بهاترین نعمت را در اختیارم بگذارند».
ورود محمّد به حوزۀ این پیمان و سعی و کوششی که در خدمت به مظلومان و
محرومان داشت آن چنان به آن ارزش بخشید و آن را تحت عنوان «حلف الفضول»
چنان محکم و استوار ساخت که نسل آینده نیز خود را موظّف میدید به مفاد آن
عمل نماید.
گواه مطلب جریانی است که در دوران فرمانداری ولید بن عتبه برادر زادۀ معاویة
بن ابی سفیان که از طرف او حاکم مدینه بود اتّفاق افتاد.
سالار شهیدان حضرت حسین علیه السّلام که در سراسر عمر خود زیر بار ستم نرفت بر
سر مالی با حاکم مدینه که همواره به قدرتهای محلّی و مرکزی تکیه کرده اجحاف
مینمود اختلاف پیدا کرد. امام برای درهم شکستن اساس ستم و آشنا نمودن
دیگران به حقّ خود، رو به فرماندار مدینه کرد و گفت:
به خدا سوگند! هرگاه بر من اجحاف کنی دست به قبضۀ شمشیر میبرم و در
مسجد رسول خدا میایستم و مردم را به آن پیمانی که پدران و نیاکان آنها بنیانگذار
آن بودند دعوت مینمایم. از آن میان عبد اللّه بن زبیر برخاست و همین جمله را
تکرار کرد و ضمنا افزود: نهضت میکنیم و حقّ او را میگیریم و یا اینکه در این راه
کشته میشویم.
دعوت حسین علیه السّلام کمکم به گوش همۀ افراد غیور مانند مسور بن مخرمه و
عبدالرحمان بن عثمان رسید و تمام لبّیکگویان به آستان مقدّس حسینی شتافتند و
در نتیجه فرماندار از جریان وحشت کرد و دست از اجحاف برداشت.»(1)
روح بزرگ خدیجه و پاکدامنی و عفّت و فضیلت و تقوای او چیزی نیست که
آیینۀ بیان و گردش قلم، بتواند آنرا نشان بدهد.
گویی دست تقدیر، واقعیتها و کرامات نفسی و فضایل انسانی را با خاک وجود
او عجین کرده بود تا لیاقت همسری گوهر یکدانۀ گنجینۀ خلقت را پیدا کند و
دختری چون فاطمۀ زهرا، مادر یازده امام معصوم و حافظان فرهنگ حق تا قیامت،
از وجود ذی جود او پدید آید!
خدیجه اوصاف محمّد را دهان به دهان شنیده بود، ولی وصفی که میسره غلام
او در پایان سفر تجارتی از محمّد صلّی اللّه علیه و اله داشت بیش از پیش قلب وی را به آن کانون
عظمت و کرامت نزدیکتر کرد:
بانوی من، نمیدانی امین چه جوان نازنینی است! چه بزرگوار است! چه مهربان
است! چه جوانمرد است! جمالش، خصالش، سخن گفتنش، راه رفتنش، نوازش و
مهربانیش، هرکدام صد کتاب تعریف دارد، او آقای من بود، البتّه نمایندۀ شما بود و
به جای آقای من ایستاده بود. ولی با من همچون یک برادر حرف میزد، کمکم
میکرد، همراه من به پرستاری شتران میآمد، من از این موجود اسرار آمیز
حکایتها در این سفر دارم، از وی عجایبی دیدهام که به شرح و بیان نمیآید. در
میان راه دو شتر از شترهای ما رنجور شدند من دلتنگ شدم، گفتم چکار کنیم؟
لبخندی زد و دلداریم داد و بعد به پیش شتران از راه مانده و از کار افتاده آمد،
1) (1)
دستهای با عظمت و پنجههای بلندش را پیش برد و سر و گوش شترها را نوازش
داد. زبانبسته ها تا حرارت دست این مرد را احساس کردند مثل اینکه جان تازه و
جوانی تازهای یافته باشند، از جا برجستند و به رقص و طرب آمدند.
میسره میگفت و خدیجه میشنید، در این حال دیگر صدای میسره به گوش
خدیجه نمیرسید، زیرا فکرش مستقلاّ با امین صحبت میکرد و از امین صحبت
میشنید. او به خاطر خطوط مشترکی که در پاکی و فضیلت با امین داشت به
دوست و محبوب راهیافته بود، دیگر چه حاجت به اینکه با میسره حرف بزند؟
بیاختیار به او میگوید: بس است، علاقۀ مرا به او دو چندان کردی، برو تو و
همسرت را آزاد کردم و دویست درهم و دو اسب و لباس گرانبهایی در اختیارت
میگذارم.
سپس آنچه را از میسره شنیده بود برای ورقة بن نوفل که دانای عرب بود نقل
میکند، او هم در جواب میگوید: صاحب این کرامات پیامبر است!
خدیجۀ بزرگوار این انسان والا، که معارف اسلامی دربارهاش گفتهاند:
خدیجه از زنان بافضیلت بهشت است.
شیخ متقدّمین حضرت صدوق از رسول اسلام صلّی اللّه علیه و اله نقل کرده که:
بهشت مشتاق چهار زن است: مریم، آسیه، خدیجه، فاطمه.
و هم اوست اوّل زنی که بیچون و چرا در لحظۀ اوّل بعثت به تمام واقعیتهای
الهیه ایمان آورد.
روزی در خانهاش نشسته بود و عدّهای در منزل در خدمتش بودند، از جمله
یکی از دانشمندان یهود، اتفّاقا امین از آن جا گذشت، دانشمند یهودی از خدیجه
خواست از امین بخواهد لحظاتی در آن مجلس شرکت کند، امین وارد مجلس شد،
دانشمند یهودی از امین خواست بگذارد علایم نبوّت را در صورت ظاهر او ببیند،
امین پذیرفت. خدیجه به دانشمند یهودی گفت: هرگاه عموهایش از کنجکاوی تو
خبر شوند عکسالعمل سختی نشان خواهند داد، زیرا آنها از یهود بر وی
میترسند.
مرد یهودی گفت: صدمه زدن به امین محال است، چرا که دست تقدیر او را
برای خاتمیت و ارشاد ناس میپروراند. خدیجه گفت: از کجا میگویی؟ گفت: من
نشانههای پیغمبر آخر الزمان را در تورات دیدهام و از نشانههای او این است که پدر
و مادرش میمیرند و جدّ و عموی وی از او نگهداری میکنند و از قریش زنی را
انتخاب میکند که سیدۀ قریش است، سپس به خدیجه اشاره کرد و گفت: خوشا به
حال کسی که افتخار همسری او را پیدا کند!
خدیجه شبی در عالم رؤیا دید: خورشید فروزان بالای شهر مکّه چرخ خورد و
سپس پایین آمده به خانۀ وی فرو شد. خواب خود را برای ورقه حکایت کرد، ورقه
گفت: با مرد بزرگی ازداواج میکنی که شهرت او جهانگیر خواهد شد.
این واقعیتها و از همه مهمتر صفا و پاکی و سلامت و فضیلت و عفّت و تقوای
خود خدیجه که وی را از تمام رسوم جاهلیت حفظ کرده بود، باعث شد که از طرف
وی به امین پیشنهاد ازدواج شود. امّا از آن طرف:
محمّد صلّی اللّه علیه و اله در ایّام فراغت در بیابانهای مکّه و به خصوص در کوه حرا کنار غار
مشغول سیر فکری در آفاق و انفس میشد. برای وجود مقدّسش معلوم بود که
ماسوای حق - عزّوعلا - در معرض زوال است و فنا، حقیقتش معلومی است معدوم
و صورتش موجودی است موهوم، دیروز نه بود داشت و نه نمود، امروز نمود است
بی بود، و پیداست که فردا از وی چه خواهد گشود. زمام انقیاد به دست آمال و
امانی نمیداد و پشت اعتماد بر این امور فانی نمینهاد. دل از همه برکنده بود و به
خدای عزیز نهاده، از همه گسسته بود و به او پیوسته، به او که همیشه بود و همیشه
باشد و چهرۀ بقایش را خار هیچ حادثه نخراشد.
توحید یگانه گردانیدن دل است، یعنی تخلیص و تجرید او از تعلّق به ما سوای
حق - سبحانه - هم از روی طلب و ارادت و هم از جهت علم و معرفت.
یعنی طلب و ارادت او از همۀ مطلوبات و مرادات منقطع گردد و همۀ معلومات
و معقولات از نظر بصیرت او مرتفع شود.
محمّد صلّی اللّه علیه و اله تا کار به دست میآمد از کار رو برنمیگردانید، چوپانی، باغبانی،
کشیدن آب از چاه، نوشانیدن آب به شترها گوسپندها، نگهبانی از نخلستانها و...
هر چه به وی پیشنهاد میدادند انجام میداد و اجرتش را به عموی خود
میپرداخت تا رنج سختی زندگی را از چهرۀ پاک عمو بزداید.
عمو از این برادر زادۀ عزیز که هم یادگار برادر جوانمرگش بود وهم یادبود
محبتها و مهربانی های پدر بزرگوارش عبدالمطّلب را با خود میداشت، خیلی
راضی بود، ولی یک نگرانی مبهم دم به دم قلبش را میفشرد، آهسته از خود
میپرسید بالأخره چه باید کرد؟ اشکال در چیست؟ چه باید کرد؟ مسئلۀ ازدواج
این جوان راکه اکنون پا به بیست و پنجسالگی گذاشته است چه باید کرد؟
خدیجه آن بانوی محترمه و شریفه و دانا به وسیلۀ زنی به نام «نفیسه» خواستۀ
خود را به پیامبر اعلام کرد، پیامبر عزیز میل خدیجه را با عموهایش در میان
گذاشت و پس از بحث و مباحثه با پانصد درهم مهریه بنا شد این پیوند ملکوتی
صورت بگیرد.
خدیجۀ کبری با راز ونیاز به درگاه حضرت حق، خود را به این شرافت عظمی
چون مجلس ازداوج با شرکت بزرگان طرفین بر پا شد حضرت ابوطالب جهت
خواستگاری، خطبۀ زیر را خواند:
«سپاس خداوندی را که ما را از ذریۀ ابراهیم و فرزند زادگان اسماعیل قرار داد ما
را از ارکان معد و عناصر اصلی قبیلۀ مضر و پاسداران خانۀ خود و خدمتگزاران
حرم خویش شرافت داد و برای ما خانهای اختیار فرمود که همگان به سوی آن
میآیند و آن حرم امن است، سپاس بر او که حکومت بر این منطقه را به ما عنایت
کرد.
همانا برادرزادهام محمّد صلّی اللّه علیه و اله با هیچ مردی مقابله نمیشود، مگر اینکه
سنگینتر و برتر است و اگر هم از نظر مال دنیا فقیر باشد مهم نیست که مال سایۀ
زودگذر و چیزی است که دست به دست میشود.
محمّد صلّی اللّه علیه و اله را خوب شناختهاید و قرابت او را میدانید، خدیجه دختر خویلد را
خواستگاری میکند و کابین او را آنچه مربوط به حال و آینده است از مال من داده،
سوگند به خدا که از این پس خبر او بزرگ و گران قدر خواهد بود».
خدیجه بانویی عفیف و مهربان و صمیمی بود، زنی هوشیار و دانا بود، به
محمّد صلّی اللّه علیه و اله و گفته بود دوستت دارم، و راست گفته بود.
این زن در این ازدواج، مقام اجتماعی خود را تا همسری با یک جوان که به
محمّد یتیم مشهور بود به پایین کشید، ولی خودش میدانست که مقام معنویش را
1) (1)
در سایۀ محمّد تا عرش برین بالا برده است.
زنهای متشخّص و متفر عن قریش، دیگر با وی معاشرت نمیکردند، دخترانی
که شب و روز دور برش همچون منظومۀ شمسی میچرخیدند نظام خود را گسسته
و پریشان و پراکنده شده بودند، امّا از این لحاظ یک ذرّه هم دلتنگ و مکدّر نبود.
این زنآن قدر، روشنفکر و کار آزموده بود که همچون وزیری مدبّر و با تدبیر
طرف مشورت امین قرار میگرفت. وی تنها زنی بود که توانست در زندگی محمّد
چنین مقامی را دریابد. وی نزدیک به چهل میلیون سکّۀ طلا از ثروت خود را در راه
محمّد و عقیده و ایمان و فرهنگ او خرج کرد. او تا زنده بود تنها همسر پیغمبر بود و
پس از مرگش این احترام و شرف به یک عشق آسمانی عوض شده بود.
پیغمبر خدیجه را پس مرگش، همانند زمان حیاتش عاشقانه دوست میداشت
عاشقانه از وی یاد میکرد تا آن جا که چند بار عایشه را به سخنان نیشدار وادار کرد.
عایشه میگوید:
گوسپندی را سر بریده بودیم، رسول اکرم برای دوستان کهنسال خدیجه از این
گوسپند چند سهم مقرّر فرمود و چنان صمیمانه از خدیجه یاد کرد که حسّ حسادت
من سخت به هیجان در آمد: یا رسول اللّه! فکر میکنم که تو در این دنیا جز خدیجه
هیچ زنی را زن نمیشماری!
پیامبر در جوابم سکوت کرد و این سکوت تصدیق منش، آتش به جانم زد، گفتم:
یا رسول اللّه! بس نیست که این همه از یک پیرهزن سپید مو یاد میکنی؟ خدا را
سپاس گوی که پس از مرگش دختران جوان بهرهات ساخته. احساس کردم که رسول
خدا خشمناک شد، آن ورید آبی گون که میان دو ابرویش قرار داشت پر شد و
برجسته گردید و فرمود:
«خوب است بس کنی عایشه، در آن روزگار که خدیجه دوستم داشت کسی
دوست و یارم نبود، در آن روزگار که او به نبوّت من تصدیق کرد همه تکذیبم کردند،
در آن روزگار که سخت بینوا و تهیدست بودم ثروت گزافش به اختیارم افتاد و بالاتر
از همه فاطمه از وی به یادگار مانده است.»
خدیجۀ کبری تا زنده بود برای پیامبر یاری راستین و تکیهگاهی عظیم بود،
پیامبر در هر مصیبت و رنجی که از کفّار و مشرکان میدید، با ملاقات با خدیجه، دل
روشن میداشت و رفع غم و غصّه مینمود.(1)
همسر بزرگوار رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله بعد از تحمّل تنهایی و مصایب و آلام زیاد به
خصوص اقامت اجباری سهساله در شعب ابوطالب از پا در آمد و به بستر بیماری
افتاد، تنها سر پرست و یار او محمّد صلّی اللّه علیه و اله بود، زیرا تمام زنان قریش و مکّه به خاطر
ازدواجش با پیامبر و تهیدست شدنش وی را تنها گذاشته بودند.
آری، بانویی که روزگاری ملکۀ قریش و سیدۀ حجاز بود، بانویی که بانوان مکّه به
معاشرت و دوستیش بر خود میبالیدند، تنها مانده بود.
بانویی که دستگاه بازرگانیش، ثروتمندترین و غنیترین دستگاههای تجارتی
عرب بود بهروز مرگ تک و تنها در اطاقی کوچک، خود بر فرش بوریایی افتاد و جز
شوهر عالی مقامش محمّد صلّی اللّه علیه و اله و دختر کوچکش فاطمۀ زهرای علیها السّلام هیچ کس را در
کنار نداشت. دختران دیگرش زینب و رقیه در مکّه حضور نداشتند.
آهسته آهسته نفس بیمار به شماره افتاده بود، پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه اله دستور فرمود که
فاطمۀ زهرا را از اطاق مریض به اطاق دیگری ببرند و خود پنجههای لاغر خدیجه را
1) (1)
که اندکاندک حرارت تب با حرارت حیات از زیر پوستهای خشکیدهاش
میگریخت و جای خود را به برودت مرگ میسپرد در دست داشت.
برای آخرین لحظه، چشمان خدابین خدیجه از هم گشوده شد و نظری به
دیدگان اشک آلود شوهرش انداخت:
یا رسولاللّه! از من راضی باش.
پیامبر فرمود: امیدوارم که خدای من هم از تو راضی باشد. خدیجه آهی کشید و
گفت: فاطمه کو؟
به خاطر فاطمه نگران مباش خدای تو نگهبان اوست.
خدای من... خدا نگهبان خوبی است، خدا کافی است.
پیامبر روی صورت خدیجه خم شد و فرمود:
هماکنون جبرئیل بر من وارد شده و سلام خدا را به تو میرساند. خدیجه
لبخندی از منتهای رضایت و خشنودی به لب آورد وگفت:
انّ اللّه هو السّلام ومنه السّلام وإلیه السّلام وعلی جبرئیل السّلام.
به درستی که خدا سلامت و بیعیب است و سلامت از او سرچشمه میگیرد و
به سوی او باز میگردد و بر جبرئیل سلام و درود باد.
در آخرین نفس به وحدانیت الهی و رسالت محمّد صلّی اللّه علیه و اله شهادت داد و برای
همیشه دیده از جهان فرو بست.(1)
چون محمّد صلّی اللّه علیه و اله سی و پنج ساله شد در مراسم خراب کردن کعبه و بازسازی آن
1) (1)
شرکت فرمود و قریش به هر چه که او در آن مورد حکم کند، راضی شدند.
دربارۀ سبب خراب کردن و بازسازی آن، ابن عبّاس و محمّد بن جبیر بن مطعم
نقل کردهاند که:
کوهها مشرف بر مکّه بوده و سیل از مناطق بالای مکّه راه میافتاده و داخل کعبه
میشده و از بالای آنهم میگذشته است و قریش ترسیدهاند که خانه خراب شود.
بلندی کعبه اندکی بیش از قامت بود، قریش خواستند آنرا بلندتر و مسقّف
بسازند و در عین حال که به این کار مصمّم بودند، از خراب کردن آن میترسیدند
ولی پس از سرقت گنجینۀ کعبه وادار به خراب کردن و بازسازی آن شدند.
چون همگان دربارۀ خراب کردن و بازسازی کعبه هماهنگ شدند ابو وهب بن
عمرو بن عائذ بن عمران بن مخزوم که دایی پدر رسول خدا بود سنگی از کعبه کند و
سنگ از دستش افتاد و در جای خود قرار گرفت و او خطاب به قریش گفت: ای
مردم! نباید چیزی غیر از اموال حلال خود در این راه مصرف کنید، نباید در آمدهای
نامشروع خود فروشی و ربا و مظلمۀ مردم در این راه صرف شود. و گفتهشده این
مطلب را ولید بن مغیرۀ مخزومی گفته است.
در عین حال اینکه تصمیم به بازسازی کعبه گرفته شد، مردم از ویران ساختن
کعبه میترسیدند و از شروع به آنکار خودداری میکردند. ولید گفت: من این کار را
آغاز میکنم. تبر در دست گرفت و روی دیوار کعبه ایستاد و گفت: خدایا! میدانی
که نیت ما خیر است و نیز گفت: خدایا! در این زمینه ما را از گمراهی حفظ فرما.
سپس بخشی از ناحیۀ دو رکن کعبه را خراب کرد.
مردمآن شب را منتظر ماندند تا ببینند سرانجام کار ولید چه میشود و گفتند: اگر
او مرد که چیزی از آن را خراب نمیکنیم و آنچه را هم خراب کرده به حال اوّل بر
میگردانیم و اگر حادثهای برای او پیش نیامد، دلیل بر رضایت خداوند است و بقیه
را خراب خواهیم کرد. فردا صبح زود ولید بر سرکار خود آمد و شروع به خراب
کردن کرد و مردم هم همراه او شدند تا به اساس و پایههای ابراهیمی رسیدند.
دستور به جمع آوری سنگ برای بنای کعبه دادند، پیامبر هم همراه مردم جهت
ساختمان کعبه سنگ حمل میکرد. چون ساختمان کعبه به جای حجر الأسود
رسید قریش با یکدیگر اختلاف پیدا کردند، هر قبیله میخواست خودش بدون
دخالت دیگران آنرا در محل معینش نصب کند. کار به ستیزه و مخالفت شدید
کشید آن چنانکه آمادۀ جنگ با یکدیگر شدند.
قریش چهار تا پنج شب صبر کردند و سپس در مسجد جمع شدند تا در این باره
مشورت کنند و انصاف دهند.
ابو امیة بن مغیره که پیرمردترین قریش بود گفت: ای گروه قریش! در مورد این
اختلاف و حلّش آنرا بر عهدۀ نخستین کسی که وارد مسجد شود بگذارید. در این
هنگام محمّد صلّی اللّه علیه واله وارد مسجد شد، چون او را دیدند، گفتند: این محمّد امین است و
به او راضی هستیم، چون امین پیش ایشان آمد و موضوع را با وی در میان گذاشتند
ردای خود را به زمین فرش کرد و حجر را به دست مبارک خود برآن نهاد و سپس
فرمود: از هر یک از قبایل چهارگانۀ قریش مردی بیاید، آنگاه امین فرمود: هر یک
گوشهای از ردا را بگیرید و همگی آنرا بلند کنید و چنان کردند و رسول خدا به
دست خود سنگ را بر جایش نهاد و به این شکل محمّد بزرگوار از شعلهور شدن
آتش جنگ و خونریزی با درایت خدایی خود جلوگیری کرد!(1)
1) (1)
اینکه ارباب تاریخ و سنن نوشتهاند:
حضرت پس از نزول جبرئیل به خانه برگشت و با تردید در مسئله که آیا وحی
بود یا چیز دیگر، خدیجۀ کبری را در جریان امر گذاشت و او گفت: مطمئن باش و
استوار و ثابتقدم، سوگند به خدایی که جان خدیجه در دست اوست من امیدوارم
که تو پیغمبر این امّت باشی، سپس به نزد ورقه رفت و وی را از حادثه آگاه کرد.
ورقه بدو گفت: ای خدیجه! او حتما پیامبر آخر الزمان است و این معنی را
عداس یهودی تأیید کرد تا قلب پیامبر آرامش گرفت، خلاف عقل و وجدان و از آن
مهمتر مخالف صد در صد با آیات قرآن مجید است و به نظر من میرسد که این
مطالب دست پخت یهودیان آن دوران است که جنایتشان برکسی پوشیده نیست و
برای من بسیار جای تعجّب است که چگونه علمای اهل سنّت و بعضی از ساده
لوحان شیعه این مطلب را که تهمتی بس بزرگ به قلب عالم امکان و ولایت مطلقۀ
الهیه است در نوشتههای خود آورده و کتب خود را به ساختههای مغرضان یهودی
آلوده کردهاند.
وقتی نویسندهای از بصیرت و طهارت عقل و بیداری وجدان و قدرت فطرت به
دور باشد هر چه به قلمش در آید مینویسد و حساب نمیکند که نتیجۀ این نوشتار
چیست و فردای قیامت در برابر محصول قلمش چه مسئولیت سنگینی در دادگاه
الهی دارد.
مگر عقیدۀ همه بر این نیست که محمّد از تمام ملائکه و انس و جنّ و از همۀ انبیا
برتر است؟
در صریح قرآن است که مقام نبوّت در کودکی به یحیی عنایت شد عیسی علیه السّلام
بلافاصله پس از ولادت، اصول و فروع دین خدا را بیان کرد و اعلام داشت، تا چه
رسد به گوهر گرانبهایی که نبوّت بدو ختم شد و قرآن مجید از افق قلب الهی او
طلوع کرد.
اگر این نویسندگان به خود زحمت مراجعه به عقل و قرآن و نهج البلاغه و
معارف الهیه را میدادند این گونه دچار خبط و اشتباه به پاکترین قلب و والاترین
انسان نمیشدند.(1)
وجود مقدّس حضرت امام حسن عسگری علیه السّلام میفرماید:
«چون چهل سال از عمر حضرت گذشت حقتعالی دل او را بهترین دلها و
خاشعتر و مطیعتر و بزرگتر از همۀ دلها یافت، پس دیدۀ آن حضرت را نور دیگر
داد و امر فرمود که درهای آسمان را گشودند و فوج فوج از ملائکه به زمین آمدند و
آن حضرت آنان را نظر میفرمود و رحمت حق از ساق عرش تا سر مبارک او را
گرفت، پس جبرئیل بر او نازل شد و بازوی آن حضرت را گرفت و حرکت داد و
گفت: یا محمّد! بخوان، گفت: چه بخوانم»؟
اینجانب، بر اساس آیات و روایات و عظمت آنقلب مبارک، عقیده دارم و
خدا را بر این عقیدهام شاهد میگیرم که معنای چه بخوانم؟ این بود که آیات تکوین
را بر تو بخوانم یا آیات انفس را و یا آیات کتاب تشریع قرآن مجید را، کدامیک را
بخوانم؟
جبرئیل گفت:
1) (1)
اِقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّکَ الَّذِی خَلَقَ * خَلَقَ الْإِنْسانَ مِنْ عَلَقٍ * اِقْرَأْ وَ رَبُّکَ الْأَکْرَمُ
بخوان به نام پروردگارت که [همۀ آفریدهها را] آفریده؛ * [همان که]
انسان را از علق به وجود آورد. * بخوان در حالی که پروردگارت کریمترین
[کریمان] است. * همان که به وسیلۀ قلم آموخت، * [و] به انسان آنچه را
نمیدانست تعلیم داد.
طنین وحی با مسئلۀ قرائت اسرار خلقت، قرائت اسما و صفات حق، مسئلۀ
باعظمت قلم و تعلیم و تعلّم شروع شد. آری، پنج مسئلهای که زیر بنای تمام علوم
الهی و انسانی است و اساس رشد و تکامل عقلی.
چون ملائکة اللّه با اجازه از آن حضرت به مقام خود بازگشتند، وجود مقدّسش از
کوه حرا به طرف مکّه حرکت کرد. بر هر درخت و سنگ و گیاه میگذشت کمال
تواضع را به حضرت داشتند و به زبان وجودی خود به او میگفتند:
السلام علیک یا نبیّ اللّه السلام علیک یا رسول اللّه.
درود بر تو ای پیامبر خدا، درود بر تو ای فرستاده خدا.
چون وارد خانه شد از شعاع جمالش خانه منوّر گشت، خدیجه عرضه داشت:
این چه نور است که در سیمای ملکوتی تو مشاهده میکنم؟ فرمود: این نور نبوّت
است، بگو:
لا إله إلآ اللّه، محمّد رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله.
خدایی غیر از خدای یکتا نیست و محمّد فرستاده خداست.
پس خدیجۀ کبری شهادت گفت و به آن حضرت با کمال اخلاص ایمان آورد.»
رسول خدا در آن وقت به خدیجه فرمود: سرمایی در خود حسّ میکنم جامهای
بر من بپوشان. چون گلیمی بر او پوشاند و او خوابید، دو باره فرشتۀ وحی بر او نازل
شد و از جانب حضرت محبوب به اوگفت:
یا أَیُّهَا الْمُدَّثِّرُ * قُمْ فَأَنْذِرْ * وَ رَبَّکَ فَکَبِّرْ
ای جامۀ برخود پوشیده! * برخیز و بیم ده، * و پروردگارت را
بزرگ دار.(1)
امیرالمؤمنین علیه السّلام دربارۀ کرامت و حسن خلق و آقایی و عفو و گذشت رسول
خدا صلّی اللّه علیه و اله میفرماید:
زمانی که اسیران طائفۀ طی را به مدینه آوردند، در بین آنان دختری بود که به
رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله عرضه داشت: یا محمّد! چه شود که مرا آزاد نمایید تا من از
شماتت و سرزنش قبایل عرب در امان بمانم، زیرا من دختر رئیس قبیله هستم و
پدرم اشخاص بیپناه را پناه میداد، اسیر را آزاد میکرد، به واردین غذا میداد،
افشای سلام میکرد و هیچ وقت حاجتمندی را بدون روا شدن حاجتش رد
نمیکرد، من دختر حاتم طایی هستم.
پیامبر فرمود: ای دختر! آنچه بیان کردی اوصاف مردم مؤمن است، اگر پدرت
اهل اسلام بود برای وی از خداوند طلب رحمت میکردم. سپس فرمود: دختر را
آزاد کنید، زیرا پدرش اخلاق نیک را دوست میداشت و خدا اخلاق نیک را
دوست دارد.
ابو بردة بن دینار در آزادی دختر حاتم از جای برخاست و عرضه داشت: ای
1) (1)
رسول خدا! پروردگار اخلاق نیک را دوست دارد؟ حضرت فرمود: سوگند به
خدایی که جانم به دست اوست، وارد بهشت نمیشود مگر صاحب اخلاق
پسندیده.(1)
«روزی که از مرگ مادرم آگاه شدم به کلیسا رفتم تا در آن محفل روحانی دمی با
خود خلوت کنم. میخواستم حضور او را در آن جا حس کنم مگر نه اینکه پیوسته
درگوش من میخواند: هر بار که تو در این کلیسا به دعا و نماز میپردازی من با تو
خواهم بود. در پشت میز مخصوص خود جا گرفتم بر روی میز چشمم به انجیل
کهنۀ اوراق شدهای که در همۀ سفرها مونس باوفای من بود افتاد، میلی باطنی مرا
تحریک میکرد که در آن روز اندوهبار مایۀ تسلّی خاطر بیابم، دستم را بر روی کتاب
مقدّس گذاشته ایستادم و به نقطۀ مبهمی مینگریستم، ناگاه آشکار احساس کردم که
دو دست نرم و سبک کرک مانندی با لطفی بسیار روی سرم قرار داده شد، شادی
غیر قابل بیانی مرا فراگرفت.
من فکر کنجکاوی دارم، حتّی در تصادفات و پیشامدها میکوشم که آنچه رخ
داده بهطور دقیق تجزیه و تحلیل کنم و دلیل آنرا به دست آورم، با خود اندیشیدم
که بیشک این توهّمی بود که در نتیجۀ تأثّر مرگ مادرم پیدا شده امّا برای من محال
مینمود که این توجیه را بپذیرم. از آن روز من هرگز در اینکه مادرم روحا زنده است
تردیدی پیدا نکردم، من میدانم که او زنده است و تا ابد زنده خواهد بود.
کوچکترین شکّ و تریدی یقین مرا در زندگی جاوید متزلزل نساخته، من بدان
1) (1)
ایمان دارم و آن را غیر قابل رد میدانم. یقین عینی دارم که پس از مرگ دوستان عزیز
خود را خواهیم یافت و هیچ چیز ما را از آنان جدا نخواهد ساخت و نیز معتقدم که
هرکس شخصیت خاصّ خود را در دل این جهان تازۀ پهناور حفظ خواهد کرد و در
آن جا رنج و آزاری برای اهل حقیقت نیست مسلّما سیر تکامل در آن جا نیز ادامه
خواهد یافت، زیرا زندگی بدون هیچ نوع ترقّی روحانی بهطور غیر قابل تصوّری بی
رنگ و بو و تیره و تار خواهد بود.»(1)
از ابن عبّاس روایتشده که گفته است: سلمان شخصا و از دهان خود برای من
چنین نقل کرد وگفت:
«من مردی ایرانی از اهل اصفهان و دهکدهای که به آن جیّ میگویند هستم.
پدرم دهقان و سالار دهکدهاش بود و من محبوبترین خلق خدا در نظرش بودم،
محبّت او به من چندان بود که مرا همچون دوشیزگان در خانه زندانی کرده بود و من
در آیین مجوسی میکوشیدم تا جاییکه از خدمتگزاران آتشکده شدم و پدرم
همواره آتش را روشن نگه میداشت و اجازه نمیداد یک ساعت خاموش باشد.
پدرم بوستان بزرگی داشت، روزی سرگرم ساختمانی بود و از سرکشی به
بوستان باز ماند، به من گفت: پسرکم، امروز به واسطۀ گرفتاری ساختمان نتوانستم از
مزرعه و بوستان خبر بگیرم، تو برو خبری بگیر و دستورهایی به من داد وگفت: دیر
نیایی که تو برای من پر ارزشتر از همه چیزی.
گوید: به منظور رفتن به مزرعه راه افتادم، در این هنگام از کنار کلیسایی از
1) (1)
کلیساهای مسیحیان گذشتم، صداهای ایشان را که مشغول نمازگزاردن بودند
شنیدم و من به واسطۀ اینکه پدر در خانه محبوسم میداشت، از امور مردم
اطلاعی نداشتم.
چون صداهای ایشان را شنیدم وارد کلیسا شدم تا ببینم چه میکنند، چون
ایشان را دیدم از نمازشان خوشم آمد و گفتم: به خدا سوگند این آیین بهتر از آیین
ماست و از آن جا حرکت نکردم تا غروب شد.
مزرعۀ پدر را رها کردم و آن جا نرفتم، از آنها پرسیدم در کجا میتوانم به سر
چشمۀ این دین برسم؟ گفتند: در شام. من پیش پدرم برگشتم، معلوم شد کسانی را
به جستجوی من فرستاده و از همه کاری باز مانده است. چون پیش او رسیدم گفت:
ای پسرم! کجا رفته بودی؟ مگر با تو چنان شرط نکرده بودم؟
گفتم: پدر جان از کنار مردمی میگذشتم که در معبدی مشغول نماز بودند و آنچه
از دین ایشان دیدم پسندیدم و تا خورشید غروب کرد پیش ایشان بودم. گفت: پسر
جان در آن دین خبری نیست، دین تو و پدرانت از آن بهتر است، گفتم: به خدا
سوگند چنین نیستآن دین بهتر از دین ماست.
گوید: پدر بر من ترسید، بر پای من بند نهاد و مرا در خانه زندانی کرد! من کسی
پیش مسیحیان فرستادم و گفتم هرگاه کاروان بازرگانان شما از شام رسید مرا خبر
کنید و پس از اینکه کارهای خود را انجام دادند و آهنگ بازگشت کردند آگاهم
سازید.
چون هنگام بازگشت ایشان رسید به من خبر دادند، من بند از پای خود برداشتم
و همراه ایشان رفتم تا به شام رسیدم و آن جا پرسیدم چه کسی از همه بیشتر به
مبانی مسیحیت عالم است؟
گفتند: اسقفی که در کلیسا است. پیش او رفتم و گفتم من به این دین راغب شدهام
و دوست میدارم همراه تو باشم و برای تو و کلیسا خدمت کنم و از تو دانش بیاموزم
و همراه تو نماز بگزارم. گفت: بیا و وارد کلیسا شدم و او مردی نادرست بود، به
مسیحیان دستور میداد صدقه دهند و چون صدقات را میآوردند برای خود
اندوخته میکرد و به فقرا نمیداد، آن چنانکه هفت کوزه زر و سیم اندوخت و من که
دیدم چنان میکند او را سخت دشمن میداشتم.
چون از دنیا رفت و مسیحیان برای خاکسپاری او جمع شدند به ایشان گفتم: این
مردی نادرست بود، به شما دستور پرداخت صدقه میداد و شما را به آن تشویق
میکرد و پس از اینکه صدقه را میآوردید برای خود اندوخته میکرد و چیزی از آن
به درویشان نمیداد، گفتند: این مطلب را از کجا میدانی؟ گفتم: شما را به
اندوخته اش راهنمایی میکنم، گفتند: چنان کن، من جای آنرا نشان دادم و ایشان
هفت کوزه انباشته از زر و سیم را بیرون آوردند و چون آنها را دیدند، گفتند: به خدا
سوگند هرگز او را به خاک نمیسپاریم و جسدش را بر دار کشیده سنگسار کردند.
مرد دیگری آوردند و به جای او گذاشتند.
سلمان میگوید: او مردی بود که من هرگز ندیده بودم کسی نمازهایش را به
خوبی او گزارد، او نسبت به دنیا سخت بیمیل و نسبت به آخرت به شدّت راغب
بود و شب و روز را در عبادت میگذراند، من او را بسیار دوست میداشتم چنانکه
پیش از او هیچ کس را به آن اندازه دوست نداشتهام.
روزگاری با او سپری ساختم، چون هنگام مرگش فرارسید گفتم: ای فلان! من
همراه تو بودم و تو را چنان دوست میداشتم که هیچ چیز را آن چنان دوست
نداشتهام، اکنون چنانکه میبینی فرمان خدا دربارۀ تو رسیده است، مرا به چه کسی
سفارش و به چه چیزی فرمان میدهی؟
گفت: پسرجان، به خدا سوگند مردم به گمراهی افتادهاند و بیشتر آدابی را که بر
آن بودند ترک کردهاند و امروز کسی را نمیبینم که به روش و آیین من باشد مگر
مردی در موصل که او هم به همان راه و روشی است که من بودهام، خود را به او
برسان.
گوید: چون او از دنیا رفت و به خاک سپرده شد به موصل پیش آن مرد رفتم و
گفتم: ای فلان، فلانی هنگام مرگ خود به من سفارش کرد تا پیش توآیم و به من خبر
داد که تو بر راه و رسم اویی، گفت: پیش من بمان و من پیش او ماندم و دیدم که
مردی نیک و به روش دوست خود است، ولی چیزی نگذشت که او را هم مرگ در
رسید، به او گفتم: فلانی مرا به تو سفارش کرد و دستور داد که به تو ملحق شوم و
میبینی که فرمان خدا برای تو در رسیده است، تو به چه کسی سفارشم میکنی؟ و
به چه چیز فرمانم میدهی؟
گفت: پسر جان، به خدا سوگند! من کسی را سراغ ندارم که به راه و روش ما باشد
مگر مردی در نصیبین. رفتم پیش آن مرد و خبر خود را با او گفتم و فرمان رهنمای
پیشین خود را برای او نقل کردم.
گفت: پیش من بمان و پیش او ماندم و او را هم بر آیین دوستش دیدم و اقامت
من در حضور مرد بسیار نیکی بود ولی به خدا سوگند چیزی نگذشت که مرگ او هم
فرا رسید، چون به حال احتضار در آمد به او گفتم: فلانی مرا به فلان و او مرا به تو
راهنمایی کرد، تو مرا به چه کسی رهنمون هستی و چه دستوری میدهی؟
گفت: پسر جان، به خدا سوگند کسی را نمیشناسم که به این دین و آیین باشد
مگر کسی که در عموریه است، خود را به او برسان و پیش او بمان.
چون او مرد و به خاک سپرده شد من پیش آن مرد در عموریه رفتم و داستان
خود را برای اوگفتم، گفت: پیش من بمان و من همانجا ماندم و او هم مردی بودکه
به راه و روش دوستانش بود.
سلمان میگوید: آن جا به کسب و کار هم مشغول شدم، چنانکه چند ماده گاو و
چند گوسپند برای من فراهم شد، چون مرگ او نزدیک و محتضر شد به او گفتم:
فلانی میدانی که من همراه فلان کس بودم و او مرا به فلان کس دیگر و او به شخص
دیگر معرّفی کرد و او مرا به تو راهنمایی کرد، اکنون تو مرا به چه کس راهنمایی و به
چه چیز فرمان میدهی،؟
گفت: پسر جان، به خدا سوگند من کسی را نمیشناسم که بر آیین ما باشد تا به
تو بگویم که پیش او بروی، ولی روزگار ظهور پیامبری که به آیین ابراهیم علیه السّلام در زمین
عرب برانگیخته خواهد شد نزدیک شده است، محلّ هجرت او در سرزمینی میان
دو سنگلاخ است که میان آنها درختان خرماست و او علامتهایی دارد که مخفی
نیست، از جمله صدقه نمیخورد ولی اگر هدیه بدهندش قبول میکند و میان
شانههایش مهر نبوّت است، اگر بتوانی به آن سرزمین بروی این کار را انجام بده.
سلمان میگوید: او هم مرد و مدفون شد و من مدّتی در عموریه ماندم. گروهی از
بازرگانان بنی کلب آمدند، به آنها گفتم: مرا به سرزمین اعراب ببرید در عوض این
ماده گاوها و گوسپندانم را به شما میدهم، پذیرفتند و من آنها را به ایشان دادم و مرا
با خود بردند، همینکه به وادی القری رسیدیم به من ستم کردند و مرا به عنوان
برده به مردی جهود فروختند و من پیش او بودم و چون درختان خرم را دیدم
امیداور شدم که همان سرزمینی باشد که دوستم برایم وصف کرده بود و این
موضوع پیش من محقّق نشده بود.
زمانی که پیش او بودم یکی از پسر عموهایش که از یهود بنی قریظه بود، مرا از او
خرید و به مدینه برد، به خدا سوگند! گویی هماکنون است که آن سرزمین را
شناختم و همانجا ماندم.
در این هنگام رسول خدا مبعوث شده بود و در مکّه اقامت داشت و چون من
برده و بنده بودم خبری از او نشنیدم تا اینکه به مدینه هجرت فرمود.
به خدا قسم! روزی بالای درخت خرمایی بودم و برای ارباب خودکار میکردم
صاحب من زیر درخت نشسته بود که یکی از پسر عموهایش آمد و به او گفت:
فلانی! خدا اوس و خزرج را بکشد که آنها الآن در منطقۀ قبا گرد مردی جمع شدهاند
که امروز از مکّه آمده است و ایشان میپندارند که او پیامبر است.
سلمان میگوید: چون این سخن را شنیدم چنان لرزه بر من افتاد که پنداشتم
روی صاحبم سقوط خواهم کرد. از درخت پایین آمدم و به پسر عموی او گفتم: چه
گفتی؟ صاحبم خشمگین شد و سیلی محکمی به من زد وگفت: تو را به این حرف
چکار؟ برگرد، به کار خودت مشغول باش، گفتم: چیزی نیست میخواستم ببینم
آنچه میگوید درست یا نه؟
سلمان گوید: چیزهایی خوراکی داشتم که جمع کرده بودم، هنگام غروب آنرا
برداشتم و پیش رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله که به قبا بود رفتم. حضور او رسیدم و گفتم: به من
خبر رسیده است که تو مردی نیکوکاری هستی و همراه تو دوستانی نیازمند و
غریب هستند، این خوراکی صدقه است چنین میپندارم که شما از دیگران به آن
سزاوارتر هستید و آن خوراکی را نزدیک او بردم، به یارانش فرمود: بخورید، ولی
خود دست نگاه داشت و نخورد، با خود گفتم: این یک نشانه.
آنگاه برگشتم و خوراکی دیگر فراهم کردم، در این فاصله پیامبر به مدینه بازگشته
بود، پیش او رفتم وگفتم: چنین دیدم که تو صدقه نمیخوری این هدیهای است که
خواستم تو را باشد، پیامبر از آن خورد و به یاران خود هم دستور داد از آن خوردند.
با خود گفتم: این دو نشانه.
پس از آن به حضور رسول خدا در بقیع رسیدم که برای تشییع جنازۀ یکی از
یاران خود آمده بود، من دو قطیفه داشتم و پوشیده بودم و رسول خدا هم میان
اصحاب خود نشسته بود، سلام کردم و به طرف پشت سر او رفتم تا به شانههایش
بنگرم و ببینم آیا مهر نبوّت دیده میشود، همینکه پیامبر دید که من در پشت سرش
ایستاده و در جستجوی چیزی هستم که وصف آنرا برای من گفته بودند، ردای
خویش را از دوش افکند و من به مهر نبوّت نگریستم و آن را شناختم و شروع به
بوسیدن آن و گریستن کردم.
پیامبر فرمود: برگرد و برگشتم و برابر او نشستم و داستان خود را همچنین که
برای تو ای ابن عبّاس نقل کردم برای رسول اسلام گفتم و آن حضرت خوش داشت
که این خبر را یارانش هم بشنوند.
سلمان همجنان گرفتار بردگی بود به طوری که نتوانست در جنگهای بدر و احد
شرکت کند.
رسول خدا صلّی اللّه علیه واله به من فرمودند:
با صاحب خود عهد نامهای برای آزادی خود بنویس و من تعهّدی نوشتم که
سیصد اصله خرما برای او به عمل آورم و با آب چاه آن را آبیاری کنم و چهل وقیه
هم طلا بپردازم.
پیامبر به اصحاب خود فرمود: برادرتان را یاری کنید و آنها با نهالهای خرما مرا
یاری کردند، بعضی سی نهال، برخی بیست نهال و پانزده نهال و ده نهال و هرکس
به قدر امکان خود مساعدت کرد و سیصد نهال برای من جمع شد.
پیامبر فرمود: ای سلمان! برو و برای این نهال ها گود بردار، وقتی تمام شد پیش
من بیا تا خودم به دست خویش آنها را بکارم. من چنان کردم و یاران یاریم دادند و
چون از آن فارغ شدم پیش رسول خدا برگشتم و خبرش دادم. پیامبر همراه من آمد،
ما نهال هارا به او میدادیم و او در گود میگذاشت تا تمام شد. سوگند به کسی که
جان سلمان در دست اوست از آنها حتّی یک نهال هم خشک نشد و من درختان
خرمایی که تعهّد کرده بودم به صاحب خود پرداختم و آن مال همجنان به عهدۀ من
بود، اتّفاقا از یک معدن طلا مقداری طلا که به اندازۀ تخممرغی بود به حضور
رسول خدا صلی الله علیه و اله و سلم آوردند، فرمود: آن ایرانی که برای آزادی خود تعهّدنامه نوشته بود
چه کرده است؟ مرا به حضورش بردند، فرمود: این را بگیر و تعهّد خود را بپرداز.
سوگند به کسی که جان سلمان در دست اوست چهل وقیۀ کامل بود. حق
صاحب خود را دادم و آزاد شدم و در حالی که آزاد بودم در جنگ خندق همراه
رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله شرکت کردم و پس از آن در هیچ یک از جنگها غایب نبودم.»(1)
«پیامبر گرامی اسلام صلّی الله علیه اله بامدادی به اصحاب و یاران فرمود: دیشب دو نفر پیش
من آمدند و مرا برانگیختند و به من گفتند: بیا برویم. پس با آن دو به راه افتادم تا به
مردی خوابیده رسیدم و مرد دیگری را با سنگ گرانی بر سر او ایستاده دیدم که
سنگ را بر سر او میکوبد و سرش را درهم میشکند و چون سنگ به غلت میافتد
به دنبال آن میرود و آن را میگیرد و هنوز نزد آن مرد برنگشته سر وی چنانکه بود
صحیح و سالم میشود، پس بار دیگر به او حمله میبرد و همان کار نخستین را با او
انجام میدهد.
به آن دو گفتم: سبحان اللّه! داستان این دو نفر چیست؟ به من گفتند: بیا برویم.
پس رفتیم تا به مردی به پشت افتاده رسیدیم که دیگری با قلاّبی آهنین بر سر او
ایستاده است و ناگهان به یکسوی روی او میآید و هر یک از گوشۀ لب و سوراخ
بینی و چشم او را تا پشت گردن چاک میدهد، سپس به آن سوی دیگرش میرود و
1) (1)
همان کاری که با آن طرف کرده بود با اینطرف انجام میدهد و هنوز از این سو فارغ
نشده که آن طرف به حال اول برمیگردد، پس دیگر بار به او حمله کرده همان کار
نخستین را تکرار میکند.
گفتم: سبحان اللّه! داستان این دو چیست؟ به من گفتند: بیا برویم.
پس رفتیم، به چیزی تنور مانند رسیدیم که فریاد و داد و بیدادهایی از آن بلند
بود. پس سری به آن زدیم که ناگاه مردان و زنان برهنه در آن دیدیم که زبانۀ آتش از
زیر پای آنها بر میخاست و چون به آنها میرسید فریاد میزدند.
به آن دو گفتم: داستان اینها چیست؟ به من گفتند: بیا برویم.
پس به راه افتادیم تا به جویی مانند خون سرخ رنگ رسیدیم که در میان آن
مردی شناگر شنا میکرد و در کنار جوی مردی بود که سنگ بسیاری نزدش نهاده
بود، آن شناگر پس از مدتی شنا نزد آن مرد که سنگها نزدش بود میآمد و او سنگی
به دهان او میانداخت او باز شنا میکرد و باز میگشت و باز سنگ به دهانش
افکنده میشد و همین طور تکرار میگشت.
به آن دو گفتم: داستان این دو نفر چیست؟ گفتند: بیا برویم.
پس به راه افتادیم تا به مردی بد قیافه رسیدیم که نزد او آتشی بود و آن را
میافروخت و زیر و رو میکرد و گردآن میگشت.
به آن دو گفتم: این چیست؟ گفتند: بیا برویم.
پس رفتیم تا به انبوهی رسیدیم که از هر نوع گلی بهاری در آن به چشم میخورد،
ناگهان در میان آن بستان مردی بلند قامت با کودکانی بیش از آنچه هرگز ندیده بودم
پیرامون او به نظرم آمدند. به آن دو گفتم: این کیست و اینان کیانند؟ مرا گفتند: برویم
برویم.
پس رفتیم تا به بستانی بزرگ - که هرگز بزرگتر و بهتر از آن ندیده بودم - رسیدیم،
به من گفتند: در این بستان بالا برو، پس بالا رفتیم تا به شهری که با خشتی طلا و
خشتی نقره ساخته شده بود رسیدیم، آنگاه به دروازۀ شهر آمدیم و خواهش کردیم
آنرا باز کنند، دروازه گشوده شد، بعضی هر چه تصوّر کنی زیبا و برخی هر چه گمان
کنی زشتروی به استقبال ما آمدند.
به آنان گفتند: بروید در این جوی آب تنی کنید که ناگاه جوی پهناوری - که گویی
آبش در سفیدی شیر خالص است - جلب نظر کرد و در آن آب تنی کردند و سپس در
حالی که آن زشتی از ایشان رفته بود و به نیکوترین صورتی در آمده بود نزد ما
آمدند، به من گفتند: این بهشت جاویدان «عدن» است و این خانۀ توست.
پس دیدهام به بالا خیره شد ناگاه کاخی مانند ابری سفید به نظر رسید. به من
گفتند: خانۀ تو همان است.
به آن دو گفتم: خدا مبارکتان گرداند، مرا بگذارید تا داخل آن شوم، گفتند: اکنون
که نمیشود، داخل آن خواهی شد. به آن دو گفتم: از آنچه امشب دیدم در شگفتم،
این چه بودکه دیدم؟
به من گفتند: اکنون به تو میگوییم: آن مرد نخستین که بر او گذشتی و سرش با
سنگ درهم شکسته میشد مردی است که قرآن را فراگیرد و سپس آنرا رها کند در
وقت نماز بخوابد تا نماز او فوت شود.
آن مرد دیگری که دیدی هر یک از کنار دهان و سوراخ بینی و چشم او تا پشت
گردنش چاک زده میشد، مردی است که بامداد از خانهاش در آید و دروغی بگوید
که در میان مردم منتشر شود.
مردان و زنان برهنهای که در تنور مانندی بودند زنان و مردان زنا کارند.
آن مردی که دیدی در جوی خون شنا میکند و سنگ به دهانش میافکند کسی
است که ربا میخورد.
مرد بد قیافهای که در کنار آتش بود و آن را زیر و رو میکرد و میافروخت و گرد
آن میگشت مالک و سر پرست دوزخ بود.
آن مرد بلند قامتی که در آن بوستان بود ابراهیم علیه السّلام است و آن کودکانی که
پیرامون او بودند هر نوزادی است که بر فطرت خداشناسی بمیرد.
راوی پرسید: ای فرستادۀ خدا! آیا فرزندان مشرکان هم؟ پاسخ داد: آری،
فرزندان مشرکان هم.
امّا آن گروهی که بعضی زیبا و بعضی زشترو بودند آنان مردمی هستند که کاری
شایسته و کاری بد را بهم آمیخته بودند و خدا از آنان درگذشت.»(1)
به بهلول گفتند: دیوانه های شهر را میدانی چند نفرند؟ گفت: شمردن آنها خیلی
مشکل است از عقلا بپرسید تا بگویم.(2)
علاّمۀ طباطبایی فیلسوف بزرگ و مفسّر کم نظیر میفرمودند:
در مسجد سهله در مقام ادریس نماز میخواندم و در نماز پس از حمد، سورۀ
مبارکۀ «ص» قرائت میکردم، ناگهان دیدم از جای خود حرکت کردم ولی بدنم در
زمین است، به اندازهای با بدنم فاصله گرفتم که او را دورترین نقطه میدیدم تا پس
از چندی به حال اول برگشتم.(3)
میبدی در «فتح ثالث» آورده:
شیخ سعد الدین حموی سواره به رودخانه رسید، اسب از آب نمیگذشت، امر
کرد آب را بهم زده گل آلود کنند، در حال اسب عبور کرد. فرمود: تا خود میدید از
این وادی عبور نمیتوانست کرد. چون مرض خودبینی و خود خواهی علاج شود و
حالت خداجویی و خداخواهی پدید آید، حرکت نفس به سوی مقام قرب و لقا با
کمک طاعات و عبادات آغاز میشود و به جایی میرسد که امام صادق علیه السّلام
میفرماید:
انّ روح المؤمن لأشدّ اتّصالا بروح اللّه من اتّصال شعاع الشّمس بها.
اتّصال روح مؤمن به روح خدا از اتّصال شعاع آفتاب به آفتاب شدیدتر
است.(1)
یکی از عرفا میگوید:
وصف بندهای از بندگان حق را شنیدم، برای دیدارش شتافتم، چون به او رسیدم
با او حرف زدم جواب نداد، دوباره سخن گفتم جواب نداد، گفتم: به حقّ معبودت
به من نظر کن، نظر کرد، ابروهایش به چشمش افتاده بود، گفتم: مرا وصیتی کن،
اشاره کرد از حرف زدن معذورم که حرف ما را به گناه میکشد. روزی را در خدمت
او به سر بردم دو کلمه از وی شنیدم:
1) (1)
1 - عجب دارم از کسی که با تو مأنوس است با غیر چکار دارد.
2 - عجب دارم از کسی که میداند خزانۀ همه چیز نزد توست چرا به غیر تکیه و
توکل دارد؟!
گفتم: هیمن دو کلمه مرا بس است. برگشتم به قریه رسیدم، به مردم گفتم: این
بزرگوار چند سال است مقیم این ناحیه است؟ گفتند: نود سال، گفتم: چرا با من
حرف نزد؟ گفتند: پنجاه سال است غیر حرف خدا از او سابقۀ حرف زدن نداریم.»
یکی از عرفا میگوید:
وصف بندهای از بندگان حق را شنیدم، برای دیدارش شتافتم، چون به او رسیدم
با او حرف زدم جواب نداد، دوباره سخن گفتم جواب نداد، گفتم: به حقّ معبودت
به من نظر کن، نظر کرد، ابروهایش به چشمش افتاده بود، گفتم: مرا وصیتی کن،
اشاره کرد از حرف زدن معذورم که حرف ما را به گناه میکشد. روزی را در خدمت
او به سر بردم دو کلمه از وی شنیدم:
1 - عجب دارم از کسی که با تو مأنوس است با غیر چکار دارد.
2 - عجب دارم از کسی که میداند خزانۀ همه چیز نزد توست چرا به غیر تکیه و
توکل دارد؟!
گفتم: هیمن دو کلمه مرا بس است. برگشتم به قریه رسیدم، به مردم گفتم: این
بزرگوار چند سال است مقیم این ناحیه است؟ گفتند: نود سال، گفتم: چرا با من
حرف نزد؟ گفتند: پنجاه سال است غیر حرف خدا از او سابقۀ حرف زدن
نداریم.»(1)
1) (1)
هارون در کمال قدرت وسطوت و در عین کبر و نخوت با جمعی به حج آمده
بود. در طواف بیت ملخی را لگد مال کرد در حالی که حکمش را نمیدانست.
شنید فضیل عیاض در مسجدالحرام است. جهت یافتن حکم مسأله مأمون را
نزد وی فرستاد تا او را به حضورش بیاورد. مأمون نزد فضیل آمد و پس از سلام
گفت: خلیفه سلام دارد و میگوید چند لحظه نزد ما بیا، فضیل جواب مأمون را
نداد، مأمون بازگشت و گفت: مرا نزد کسی فرستادی که تو را به حساب میآورد!
هارون با غصب و خشم حرکت کرد، در حالی که اطرافیانش به وحشت
افتادند. چون به فضیل رسید گفت: ای فضیل! واجب است نزد ما آیی و حقّ ما را
بشناسی، آخر ما حاکم شماییم! من در حال احرام و طواف ملخی را لگد کردهام،
حکمش چیست؟ فضیل بلندبلند گریه کرد وگفت: چه چوپانی هستی که از گوسپند
مسأله میپرسی! بر چوپان واجب است محلّ گوسپندان را امن کند، غذای نیکو
فراهم آورد، آب شیرین بدهد، تو که از یک مسألۀ دین عاجزی، چه چوپانی هستی
و این گله را کجا میبری؟!(1)
یکی از اصحاب میگوید:
شنیده بودم آیۀ شریفۀ
أَمَّنْ هُوَ قانِتٌ آناءَ اللَّیْلِ
1) (1)
[آیا چنین انسان کفران کنندهای بهتر است] یا کسی که در ساعات شب به
سجده و قیام و عبادتی خالصانه مشغول است.
در شأن علی است، رفتم تا حسنات و عبادات او را به چشم خود ببینم. وقت
مغرب با یاران خود نماز خواند و پس از تعقیبات به نماز عشا پرداخت، آنگاه با
اجازۀ آن حضرت به منزلش رفتم، قسمت عمدهای از شب، او را در قرآن و نماز
دیدم، صبح نمازش را در مسجد به جماعت بجای آورد، سپس به کار مردم
پرداخت تا وقت نماز ظهر و عصر آمد. پس از فریضۀ ظهر و عصر دوباره تا شب به
کار مردم پرداخت. به او گفتم بهروز و شب آسایش نداری! فرمود:
اگر روز بیاسایم کار رعیت ضایع شود، اگر شب بیاسایم قیامت خودم ضایع
گردد، پس روز مهمّ مردم را انجام دهم و شب مهمّ خودم را.(1)
ابن عربی میگوید:
امیری با خیل و خدم و حشم به راهی میگذشت، خدمت یکی از اولیای خدا
رسید، عرضه داشت: یا شیخ، در این جامه و لباسها که بر تن من است نماز رواست
یانه؟ آن بزرگ خندید، آن امیر از سرّ خنده پرسید، مرد خدا گفت: از کم عقلی و
نادانی تو تعجّب کرده خندیدم، ای امیر! حال تو به حال سگی میماند که در مردار
و جیفه ای افتاده واز آن سیر خورده و سرا پای او از خون و نجاسات آلوده شده و او
را احتیاج به قضای حاجت افتاده، خیلی مواظب است که ترشّح بول او را نجس
نکند!
1) (1)
شکم تو از حرام پر است، مظالم عباد بر گردنت بسیار است، ستم و ستمکاری
در پرونده ات مالامال است تو از آنها نمیترسی، از این دغدغه داری که نماز در این
لباس چگونه است!
امیر گریست و از اسب پیاده شد و به خاک مذلّت نشست و ترک جاه و ریاست
غلط کرد و ملازم شیخ شد.
چون سه روز از این ماجرا گذشت شیخ طنابی به او داد و گفت، ایام ضیافت
گذشت برخیز با این طناب به صحرا رو و هیزم بیاور جهت امرار معاش بفروش. او
در کار فروش هیمه رفت. مردم که وی را بدان حال مینگریستند میگریستند. ابن
عربی میگوید: آن امیر دایی من بودکه مصداق این آیۀ شریفه شد:
وَ أَمّا مَنْ خافَ مَقامَ رَبِّهِ وَ نَهَی النَّفْسَ عَنِ الْهَوی
و اما کسی که از مقام و منزلت پروردگارش ترسیده و نفس را از هوا و هوس
بازداشته است.(1)
در «مصابیح القلوب» آورده:
محمود غزنوی با عدّهای زیاد جهت شکار به صحرا رفت، ناگهان همایی در هوا
پیدا شد، لشگریان گفتند برویم در سایۀ او قرار بگیریم تا ازگرما و حرارت هوا
مصون بمانیم و برای این کار از هم سبقت میگرفتند، تنها کسی که نرفت ایاز بود،
محمود به او گفت: تو چرا نرفتی تا هما برسرت سایه اندازد؟ گفت: کدام سعادت
1) (1)
برای من بهتر از اینکه در سایۀ سلطانی چون شما هستم!(1)
مردی بود یهودی به نام مخیریق، در رفت و آمدهایش در مدینه، زیاد نسبت به
پیامبر عزیز اسلام اندیشه میکرد، تا نزدیک جنگ احد به نزد دانایان یهود آمد و
گفت: این همان شخص موعود نیست که موسی خبر داده؟ گفتند: نه، شبیه به
اوست. گفت: شباهت یعنی چه؟ او همان است و شما نامردان کتمان حق میکنید.
نزد پیامبر آمد، به حقیقت ایمان آورد و مالش را که فوقالعاده بود به حضرت واگذار
کرد، که بیشتر صدقات و انفاقات رسول حق بعد از مال خدیجه از مال اوست،
سپس برای دفاع از حق در جنگ احد شرکت کرد و به شرف شهادت نایل آمد.(2)
از رسول خدا صلی الله علیه و اله و سلم پرسیدند: شما زیباتر هستید یا یوسف؟ فرمود:
هو أصبح منّی و أنا أملح منه.
او از نظر صورت از من زیباتر بود و من از او نمکین ترم.
این تشبیه به نمک را دو نکته است:
1 - نمک خودش را در موادّ دیگر ذوب میکند تا آن مواد سالم بمانند و خوشمزه
شوند، آن جناب هم با اهل بیتش خودشان را در انواع حوادث و مشقّات و تکالیف
ذوب کردند تا انسانها از شرّ و شرور و شقاوت سالم مانده، بقای الهی پیدا کنند.
2 - سگ از حیوانات نجس العین است، اگر به آب هفت دریا بشویندش پاک
نشود بلکه نجس تر شود، ولی اگر در نمکزار بیفتد پس از مدّتی که از وضع
موجودش تغییر پیدا کند، پاک و حلال و طیب شود.
این سگ نفس امّاره هم اگر در نمکزار شریعت رسول خدا صلّی الله علیه و اله که ترکیبی از
عقیده و اخلاق و عمل است بیفتد، حالت امّارگی را از دست بدهد و به مرتبۀ
مطمئنّه و راضیه و مرضیه برسد.(1)
فضیل عیاض که خود داستانی عجیبی دارد به در خانۀ داود طایی آمد، صدای
نالۀ جانسوز او را از درون خانه شنید، فضیل فریاد زد: ای داود! اگر حدیث رسول
خدا را که فرمود:
لایدخل النّار من بکی من خشیة اللّه.
داخل آتش نمیشود کسی که از ترس خدا بگرید
را صحّت ورود یافته و اینکه قطرهای از این اشک، آتش عذاب را خاموش
میکند درست میپنداشتی این همه گریه و زاری نمیکردی، تو را چه میشود و
چرا این گونه با کشتی چشم در دریای اشک روانی؟ در به رویم باز کن که به زیارتت
آمدهام.
داود جواب داد: مرا خوف و خشیت از حق، از ملاقات با اشخاص باز داشته،
فعلا در راه محبوب و برای تصفیۀ جان و تزکیۀ نفس و صفای قلب و زدودن کدورت
روان مشغول خودم!
1) (1)
زنی در همسایگی داود بود، به درب خانه آمد و به فضیل گفت: حوصله کن تا
وقت نماز برسد و او برای نماز جماعت عزیمت مسجد کند، او را آن وقت زیارت
کن که وی در خرج کردن وقت انسانی بسیار منظّم و دقیق است.
وقت نماز رسید داود به مسجد رفت و فضیل هم دنبال او به مسجد شد، سپس
با اجازۀ داود به خانۀ داود درآمد. کوزه شکستهای از آب دید که آبش تابش آفتاب
خورده و اطاقی معمولی و ساده و اثاثی مختصر و در حدّ قناعت.
به داود گفت: این کوزه را از آفتاب بردار و جایی بگذار تا آبش خنک شود، داود
گفت: آن قدر به خود اطمینان ندارم که آب سرد میل مرا به طرف لذّات دنیا زیاد
نکند.
گفت: ای داود! خانه را بپرداز، گفت: عمارت دنیا از تمتّعات طبع است و همین
مرا بس است که حال اسراف و زیادهروی ندارم.
فضیل میگوید: قبل از این زیارت، داود را به غایت حسن و جمال دیده بودم به
اندازهای که در بین مردم مشهور به صاحب جمال تر از او کسی نبود، ولی در این
زیارت وی را زار و نزار و رنگپریده و لاغر دیدم، به او گفتم: این چه حال است؟
گفت: ای فضیل! هشت غم مرا از خورد و خوراک و سؤال و جواب باز داشته و به
این روزم انداخته است:
1 - غم هول مطّلع یعنی وقت مرگ، که در قرآن آمده:
کُلُّ نَفْسٍ ذائِقَةُ الْمَوْتِ
هرکسی مرگ را میچشد.
أَیْنَما تَکُونُوا یُدْرِکْکُمُ الْمَوْتُ وَ لَوْ کُنْتُمْ فِی بُرُوجٍ مُشَیَّدَةٍ
هر کجا باشید هر چند در قلعهای مرتفع و استوار، مرگ شما را درمییابد.
کَلاّ إِذا بَلَغَتِ التَّراقِیَ * وَ قِیلَ مَنْ راقٍ * وَ ظَنَّ أَنَّهُ الْفِراقُ * وَ الْتَفَّتِ
السّاقُ بِالسّاقِ * إِلی رَبِّکَ یَوْمَئِذٍ الْمَساقُ
این چنین نیست [که میپندارد]، هنگامی که جان به کلوگاه رسد، * و [کسان
بیمار] گویند: درمان کنندۀ این بیمار کیست؟ * و [بیمار] یقین میکند [که
با رسیدن جان به گلوگاه] زمان جدایی [از دنیا، ثروت، زن و فرزند] فرا
رسیده است! * و [از سختی جان کندن] ساق به ساق به هم پیچد؛ * آن
روز، روز سوق و مسیر به سوی پروردکار توست.
فَلَوْ لا إِذا بَلَغَتِ الْحُلْقُومَ * وَ أَنْتُمْ حِینَئِذٍ تَنْظُرُونَ
پس چرا هنگامی که روح به گلوگاه میرسد، * و شما در آن وقت نظارهگر
هستید [و هیچ کاری از شما ساخته نیست!]
2 - قرار گرفتن در منزل گور است:
منزل بی در و پیکر، منزل تنگ و تاریک، منزل غربت، منزل وحشت، منزل
سرگذاشتن به خشت لحد با یک لباس چون کفن، منزلی که راه گریز به جایی ندارد و
ندانم در این خانه کدام تابلو را بر بالای سر من نصب کنند؟
روضة من ریاضی الجنّة أو حفرة من حفر النّیران.
باغی از باغهای بهشت، یا چاهی از چاههای آتش دوزخ.
3 - فریاد دو ملکی است که در قبر به گوشم رسد:
من ربّک؟
پروردگار تو کیست؟
که نمیدانم جوابگو هستم یا نه. این بستگی دارد به اینکه نهال توحید را با
اعتقاد و اخلاق و عمل آبیار کرده و بارور کرده باشم تا بتوانم پاسخگوی آنان گردم
وگرنه اگر غفلت داشته و درون را بتخانه کرده باشم چه جوابی دارم بدهم؟!
4 - غم نفخۀ صور است:
وَ نُفِخَ فِی الصُّورِ فَإِذا هُمْ مِنَ الْأَجْداثِ إِلی رَبِّهِمْ یَنْسِلُونَ * قالُوا یا وَیْلَنا
مَنْ بَعَثَنا مِنْ مَرْقَدِنا هذا ما وَعَدَ الرَّحْمنُ وَ صَدَقَ الْمُرْسَلُونَ
و در صور دمیده شود، ناگاه همۀ آنان از قبرها به سوی پروردگارشان
میشتابند. * میگویند: ای وای بر ما، چه کسی ما را از خوابگاهمان
برانگیخت؟ این واقعیتی است که [خدای] رحمان وعده داده بود و پیامبران
راست گفته بودند!!
ای فضیل! در آن وقت بدن به من برگردانده شود و در قبر آماده ام کنند که به
محشر بیایم، چون آماده شوم ندانم به چه حال وارد شوم؟ که قرآن را در این زمینه
دو آیه است:
یَوْمَ تَبْیَضُّ وُجُوهٌ وَ تَسْوَدُّ وُجُوهٌ فَأَمَّا الَّذِینَ اسْوَدَّتْ وُجُوهُهُمْ أَ کَفَرْتُمْ بَعْدَ
إِیمانِکُمْ فَذُوقُوا الْعَذابَ بِما کُنْتُمْ تَکْفُرُونَ * وَ أَمَّا الَّذِینَ ابْیَضَّتْ وُجُوهُهُمْ
فَفِی رَحْمَتِ اللّهِ هُمْ فِیها خالِدُونَ
در روزی که چهرههایی سپید و چهرههایی سیاه شود، اما آنان که
چهرههایشان سیاه شده [به آنان گویند:] آیا پس از ایمانتان کافر شدید؟ پس
به کیفر آن که کفر میورزیدید، این عذاب را بچشید. * و اما آنان که
چهرههایشان سپید گشته، همواره در رحمت خدایند و در آن جاودانهاند.
5 - چون وارد محشر شوم ندانم زمام امرم را به ساربان آتش دهند که خود برای
خود پرداختهام و یا ملائکۀ رحمت برای ندای:
اُدْخُلُوها بِسَلامٍ آمِنِینَ
[به آنان گویند:] با سلامت و امنیت وارد آن جا شوید.
به سراغم آیند.
6 - موقف حساب است که:
إِنَّ اللّهَ لا یَظْلِمُ مِثْقالَ ذَرَّةٍ وَ إِنْ تَکُ حَسَنَةً یُضاعِفْها وَ یُؤْتِ مِنْ لَدُنْهُ أَجْراً
عَظِیماً
یقینا خدا به اندازۀ وزن ذرّهای [به احدی] ستم نمیکند و اگر [هم وزن آن
ذرّه] کار نیکی باشد، آن را دو چندان میکند و از نزد خود پاداشی بزرگ
میدهد.
7 - به وقت قرار گرفتن در برابر میزان و ترازوی سنجش اعمال است:
وَ الْوَزْنُ یَوْمَئِذٍ الْحَقُّ فَمَنْ ثَقُلَتْ مَوازِینُهُ فَأُولئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ * وَ مَنْ
خَفَّتْ مَوازِینُهُ فَأُولئِکَ الَّذِینَ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ بِما کانُوا بِآیاتِنا یَظْلِمُونَ
میزان [سنجش اعمال] در آن روز حق است؛ پس کسانی که اعمال وزن شدۀ
آنان سنگین و با ارزش باشد، رستگارند. * و کسانی که اعمال وزن شدۀ
آنان سبک و بیارزش باشد، به سبب اینکه همواره به آیات ما ستم
میورزیدند، به خود زیان زده [و سرمایۀ وجودشان را تباه کرده] اند.
فَأَمّا مَنْ أُوتِیَ کِتابَهُ بِیَمِینِهِ فَیَقُولُ هاؤُمُ اقْرَؤُا کِتابِیَهْ
اما کسی که پروندهاش را به دست راستش دهند، میگوید: [ای مردم!]
پرونده مرا بگیرید و بخوانید.
وَ أَمّا مَنْ أُوتِیَ کِتابَهُ بِشِمالِهِ فَیَقُولُ یا لَیْتَنِی لَمْ أُوتَ کِتابِیَهْ
و اما کسی که پروندۀ اعمالش را به دست چیش دهند، میگوید: ای کاش
پروندهام را دریافت نمیکردم.
8 - خدا را رحمت است و قهر. تجلّی رحمتش در دنیا، قرآن و رسالت و تکالیف،
و در آخرت بهشت و رضوان و تجلّی قهرش در آخرت عذاب الیم و دوزخ
همیشگی است. و این آخرین مرحله است که من ندانم در آن آخرین مرحله عاقبتم
به کجا منتهی میگردد؟!»(1)
ابن ابی عمیر از حضرت صادق علیه السّلام نقل میکند:
سلمان در بازار کوفه گذرش به منطقۀ آهنگرها افتاد، جوانی را دید به روی زمین
افتاده و مردم دورش جمعند، به سلمان گفتند، ای بندۀ حق این جوان غش کرده
چیزی در گوشش بخوان بلکه به هوش بیاید. سلمان بالای سر جوان نشست، چون
به هوش آمد گفت: ای سلمان! اگر در حقّ من چیزی گفتند درست نیست، من وقتی
گذرم به این بازار افتاد و پتک زنی آهنگرها را به روی سندان دیدم این آیه یادم آمد:
وَ لَهُمْ مَقامِعُ مِنْ حَدِیدٍ
و برای آنان گرزهایی از آهن [مخصوص] است [که بر سرشان میکوبند.]
از خوف عقاب حق عقلم پرید! سلمان به او گفت: تو ارزش این را داری که در راه
خدا برادر من باشی. حلاوت محبّت او قلب سلمان را گرفت. باهم بودند تا جوان
مریض شد، سلمان بالای سرش آمد در حالی که جوان در حال جان دادن بود،
سلمان صدا زد:
یا ملکالموت ارفق بأخی.
ای ملک الموت با برادر من مدارا کن.
جواب شنید:
انّی بکلّ مؤمن رفیق.
1) (1)
من با هر مؤمنی به مدارا رفتار میکنم.(1)
از امام صادق علیه السّلام نقل شده است که:
مردی به عیسی علیه السّلام گفت: زنا کردم، مرا پاک کن. عیسی مردم را خواست تا وی
را سنگسار کنند. گنهکار فریاد زد: هرکس حدّی به گردن دارد مرا نزند. همه رفتند
جز عیسی و یحیی.
یحیی نزدیک آمد وگفت: مرا پندی ده، گفت: نفس را با هوا و میلش آزاد و تنها
مگذار. فرمود: بیفزای، گفت: گنهکار را سرزنش مکن. گفت: بیفزای، گفت: غضب
مکن. یحیی گفت: مرا کافی است.(2)
امیر کبیر که از رجال نامدار تاریخ ایران و از شخصیتهای بزرگ سیاسی و
مذهبی است در خدمت به مملکت ایران و مردم این مرز و بوم از هیچ کوشش و
فعّالیتی دریغ نکرد.
عبد اللّه مستوفی مینویسد:
مردی به امیر شکایت برد که پارچۀ بستهای از شال کشمیری که پول زر در آن بود
نزد قاضی شهر به امانت گذاشتم. اکنون که از سفر بازگشته، بسته را گرفته و
گشوده ام، میبینم طلارفته و نقره به جای آن است در صورتی که سر بسته باز نشده
و بقچه هم پارگی ندارد، چون برسخن خود گواه ندارم فریادم به جایی نمیرسد.
امیر از وضع حال او دانست راست میگوید. پارچه را گرفت و دقیق مطالعه کرد
وگفت: برو چندی دیگر بیا و به کسی حرف نزن.
شب رسید، امیر به بستر خواب رفت، نیمۀ شب از جای برخاست، به طوری که
کسی نفهمد، گوشهای از رویۀ لحاف ترمه را به قدر یک مهر نماز سوزاند.
شب دیگرکه رفت بخوابد دید لحاف عوض شده، چیزی نگفت. پس از چند
شب دید لحاف ترمه آمده ولی آن چنان رفو شده که کسی نمیفهمد.
آنرا با پارچۀ آن مرد تطبیق کرد دید کار یک استاد است، گفت: این لحاف
سوخته بود چه کردید؟ خدمتکاران سخت ناراحت شدند، فرمود: نترسید کار خود
من بوده، رفوگر را بیاورید. او را آوردند، بقچۀ آن مرد را به او نشان داد وگفت: تو رفو
کردی؟ گفت: آری، قاضی را طلبید و مالآن مرد را از آن خائن پس گرفت و به
صاحبش داد و وی را به خاطر خیانت، سیاست فرمود.(1)
در بیرون شهر طائف باغی بود که عتبه و شیبه پسران ربیعه با غلامشان «عداس»
در آن باغ بودند، حضرت در سایۀ دیوار باغ نشست و خون از پای مبارکش جاری
بود، چون چشم عتبه و شیبه به او افتاد شفقت کرده، غلام خود عداس نصرانی را با
مقداری انگور نزد حضرتش فرستادند.
عداس انگور آورد و عرض کرد میل فرمایید، حضرت فرمود: بسم اللّه الرّحمن
الرّحیم، عداس پرسید: این سخن از کلام این بلد نیست، حضرت فرمود: اهل کجا
هستی؟ گفت: نینوا، حضرت فرمود: شهر یونس بن متّی بندۀ صالح حق!
1) (1)
عداس پرسید از کجا دانستی که یونس کیست؟ فرمود: خدایم به من خبر داده
است، پس او را دعوت به اسلام کرد، عداس مسلمان شد و به خاک افتاده سجده
کرد و صورت و دست و قدمهای آن حضرت را که خون از آن جاری بود
بوسید، چون نزد ارباب خود بازگشت بدو گفت: وای بر تو! این مرد با تو چه کرد که
سجده کردی و چرا قدمهای او را بوسیدی؟ عداس گفت: او مرا به امری خبر داد که
جز پیغمبر خدا بدان دانا نیست، بدو خندیدند و گفتند: این مرد تو را از کیش مسیح
باز داشت.
قریب یک ماه حضرت در طائف بود و هر روز مردم را به دین اسلام دعوت
میکرد و هر چه میتوانستند او را آزار میدادند و هیچ کس ایمان نیاورد تا اینکه
بدن مبارکش از شدّت صدمه ورم کرد و به طرف مکّه بازگشت. در بین راه زیر سایۀ
درخت انگوری نشست و مشغول راز و نیاز و مناجات با پروردگارش گردید و عرضه
داشت:
اللّهمّ إنّی أشکو إلیک ضعف قوّتی، وقلّة حیلتی وهوانی علی النّاس،
أنت أرحم الرّاحمین، أنت ربّ المستضعفین و أنت ربّی، إلی من تکلنی؟
إلی بعید یتجهّمنی، أو إلی عدوّ ملّکته أمری؟ إن لم یکن بک علیّ غضب
فلا ابالی ولکن عافیتک هی أوسع لی. أعوذ بنور وجهک الّذی أشرقت له
الظّلمات وصلح علیه أمر الدّنیا والآخرة من أن ینزل بی غضبک أو یحلّ
علیّ سخطک، لکن لک العتبی حتّی ترضی، ولا قوّة إلّا بک.
خداوندا، از ناتوانی، بیچارگی و خواری خود نزد مردم به تو شکایت
میآورم، تو مهربان ترین مهربانانی، تو پروردگار مستضعفانی، تو پروردگار
منی، مرا به که واگذاری، بیگانهای که از من روی درکشد، یا به دشمنی که
کارم را بدو سپردهای؟ اگر تو بر من خشم نگرفته باشی هیچ باکی از دیگران
ندارم، ولی عافیت و سلامتی از ناحیۀ تو برایم گواراتر است. پناه میبرم به
نور وجه تو که تاریکیها بدان روشن شده و کار دنیا و آخرت بدان صلاح
یافته، از اینکه غضبت بر من فرود آید یا خشمت بر من وارد شود، آری، آن
قدر از تو پوزش میطلبم تا تو خشنود شوی و هیچ نیرویی جز به تو
نیست.(1)
امام صادق علیه السّلام میفرماید:
در جنگ ذات الرّقاع، رسول خدا در کنار وادیی زیر درختی فرود آمد. در همین
هنگام سیلی آمد و میان آن حضرت و یارانش که در آن طرف وادی منتظر بند آمدن
سیل بودند، فاصله انداخت. مردی از مشرکان متوجه پیامبر شد و به همرزمان خود
گفت: من محمد را میکشم. و آمد به روی پیامبر شمشیر کشید وگفت: ای محمد!
کیست که تو را ازدست من نجات دهد؟
پیامبر فرمود: آن که پروردگار من و توست. در این هنگام جبرئیل آن مرد را از
اسبش پرت کرد و او به پشت روی زمین افتاد.
رسول خدا صلّی الله علیه و اله برخاست و شمشیر را برداشته روی سینۀ او نشست و فرمود:
ای غورث! کیست که تو را از دست من نجات دهد؟ عرض کرد: بخشندگی و آقایی
تو ای محمد.
پیامبر او را رها کرد مرد از جا برخاست، در حالی که میگفت: به خدا قسم که تو
1) (1)
از من بهتر و آقاتری.(1)
«ابن خولی، ظرفی از شیر و عسل برای پیامبر صلّی اللّه علیه واله آورد، رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله از
خوردن آن امتناع ورزید و فرمود: دو نوشیدنی در یک وعده؟ و دو ظرف در یک
ظرف؟ حضرت آنرا میل نفرمود و فرمود:
من این را حرام نمیدانم اما خوش ندارم که فخر بفروشم و فردای قیامت به
خاطر چیزهای زیاد دنیا حسابرسی شوم. من فروتنی را دوست دارم؛ زیرا هر
که برای خدا فروتنی کند، خداوند او را رفعت میبخشد.»(2)
در سالهای اول بعثت، مسلمانان در اقلیت بودند. قریش و سایر قبایل، اهل
ایمان را از هر جهت در مضیقۀ سخت قرار دادند. آنان برای جهاد با کفّار و مشرکان
از نظر عدّه و عدّه آماده نبودند.
رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله برای حفظ اسلام و جان مسلمانان و تهیۀ پایگاهی در خارج از
منطقۀ حجاز به آنان دستور مهاجرت داد و حبشه را برای آنان انتخاب فرمود، و به
آنان گوشزد کرد در آنجا زمامدار صالحی است که از ستم و ستمگری جلوگیری
مینماید، شما به آنجا کوچ کنید، باشدکه خداوند مهربان فرصت مناسبی در اختیار
ما قرار دهد.
یازده مرد و چهار زن از مسلمانان عازم آن دیار شدند، و از طریق کشتی به سوی
حبشه حرکت کردند. این مهاجرت که در ماه رجب به سال پنجم بعثت انجام گرفت
مهاجرت اوّل نامیده شد.
چیزی نگذشت که جعفر بن ابی طالب و جمعی دیگر از مظلومان راه حق به
حبشه رفتند و هستۀ اصلی یک جمعیت متشکّل اسلامی را که از هشتاد و دو مرد و
عدّ 5 ای زن و کودک تشکیل میشد به وجود آوردند.
مسألۀ مهاجرت این گروه برای دشمنان خدا بسیار تلخ و دردناک بود، زیرا حس
میکردند چیزی نخواهد گذشت که با یک جمعیت متشکّل نیرومند از مسلمانان که
تدریجا اسلام را پذیرفتهاند و به سرزمین امن و امان حبشه رفتهاند روبهرو خواهند
شد. برای به هم زدن این موقعیت دست به کار شده و دو نفر از جوانان باهوش و
فعّال و حیلهگر و پشت هم انداز یعنی: عمرو بن عاص و عمارة بن ولید را برای در
هم ریختن اوضاع مؤمنان انتخاب و به حبشه فرستادند.
این دو نفر در کشتی شراب خوردند و به جان هم افتادند، ولی به هر حال برای
پیاده کردن نقشۀ خود وارد سرزمین حبشه شدند و با مقدّماتی به حضور نجاشی بار
یافتند و قبلا با دادن هدایای گرانبهایی به اطرافیان نجاشی موافقت آنها را جلب
کرده و قول تأیید و طرفداری از آنان گرفتند.
عمروعاص سخنان خود را از این جا شروع کرد، به نجاشی گفت: ما فرستادگان
بزرگان مکّهایم، تعدادی از جوانان سبکمغز در میان ما پرچم مخالفت برافراشتهاند
و از آیین نیاکان خود برگشته و به بدگویی از خدایان ما پرداخته و آشوب و فتنه به پا
کرده و در میان مردم تخم نفاق پاشیده اند و از موقعیت سرزمین شما سوء استفاده
کرده و به این جا پناه آورده اند، ما از آن میترسیم که در این جا نیز دست به
اخلالگری بزنند. بهتر این است که آنها را به ما بسپارید تا به محلّ خود بازگردانیم.
این را گفتند و هدایائی را که با خود آورده بودند تقدیم داشتند.
نجاشی گفت: تا من با نمایندگان این پناهندگان به کشورم صحبت نکنم
نمیتوانم در این زمینه سخن بگویم و از آنجا که این بحث یک بحث مذهبی است
باید از نمایندگان مذهبی نیز در جلسهای در حضور شما دعوت شود.
روز دیگر در یک جلسۀ مهم که اطرافیان نجاشی و جمعی از دانشمندان مسیحی
و جعفر بن ابی طالب به عنوان نمایندگی مسلمانان و نمایندگان قریش حضور
داشتند، نجاشی پس از استماع سخنان نمایندگان قریش رو به جعفر کرد و از او
خواست که نظر خود را در این زمینه بیان کند.
جعفر پس از ادای احترام چنین گفت: نخست از اینها بپرسید آیا ما جزء بردگان
فراری این جمعیتیم؟
عمروگفت: نه شما آزادید.
جعفر: و نیز سؤال کنید آیا آنها حقّی و دینی بر ذمّۀ ما دارند که آن را از ما
میطلبند؟
عمرو: نه، ما هیچ گونه طلبی از شما نداریم.
جعفر: آیا خونی از شما ریختهایم که آن را از ما میطلبید؟
عمرو: نه، چنین برنامهای در کار نیست.
جعفر: پس از ما چه میخواهید که این همه ما را شکنجه و آزار دادید. و ما از
سرزمین شما که مرکز ظلم و بیدادگری بود بیرون آمدیم.
سپس جعفر رو به نجاشی کرد وگفت: ما جمعی نادان بودیم، بتپرستی
میکردیم، گوشت مردار میخوردیم، انواع کارهای زشت و ننگین انجام میدادیم،
قطع رحم میکردیم، نسبت به همسایگان بدرفتار بودیم و نیرومندان ما ضعیفان را
میخوردند.
ولی خداوند مهربان پیامبری در میان ما مبعوث کرد که به ما دستور داده است:
هرگونه شبیه و شریک را از خدا دور سازیم و فحشا و منکرات و ظلم و ستم و قمار
را ترک گوئیم. به ما دستور داده نماز بخوانیم، زکات بدهیم، عدالت و احسان پیشه
کنیم و بستگان خود را کمک نماییم.
نجاشی گفت: عیسای مسیح نیز برای همین امور مبعوث شده بود.
سپس از جعفر پرسید: آیا چیزی از آیاتی که بر پیامبر شما نازلشده است حفظ
داری؟
جعفرگفت: آری، و سپس شروع به خواندن سورۀ مریم کرد.
حسن انتخاب جعفر در مورد آیات تکان دهندۀ این سورۀ که مسیح و مادرش را
از هرگونه تهمتهای ناروا پاک میسازد اثر عجیبی گذاشت تا آنجا که قطرههای
اشکی شوق از دیدگان دانشمندان مسیحی سرازیر گشت و نجاشی صدا زد: به خدا
سوگند! نشانههای حقیقت در این آیات نمایان است.
هنگامی که عمرو خواست در این جا سخنی بگوید و تقاضای سپردن مسلمانان
را به دست وی کند، نجاشی دست بلند کرد و محکم بر صورت عمرو کوبید و گفت:
خاموش باش، به خدا سوگند! اگر بیش از این سخنی در مذمّت این جمعیت بگویی
تو را مجازات خواهم کرد. این جمله را گفت و رو به مأموران کرد و فریاد کشید:
هدایای آنها را به آنان برگردانید و آنان را از حبشه بیرون بریزید، و به جعفر و یارانش
گفت: آسوده خاطر در کشور من زندگی کنید.(1)
1) (1)
ربیع حاجب میگوید:
«روزی مردی هندی در مجلس منصور، در حالی که حضرت صادق علیه السّلام حضور
داشت کتاب طب میخواند. چون از قرائت مسائل طب فراغت یافت به امام
صادق علیه السّلام عرضه داشت:
دوست داری از دانش خود به تو بیاموزم؟ حضرت فرمود: نه، زیرا آنچه من
میدانم از دانش تو بهتر است. طبیب پرسید: تو از طب چه میدانی؟ فرمود: من
حرارت را با سردی، و سردی را با گرمی، و رطوبت را با خشکی، و خشکی را با
رطوبت درمان میکنم، و مسأله تندرستی را به خدا وامیگذارم و برای تندرستی
دستور پیامبر را به کار میبرم که فرموده:
«شکم خانۀ درد است، و پرهیز درمان هر دردی است، و تن را به آنچه خوی
گرفته باید عادت داد.»
طبیب گفت:
طب جز این چیزی نیست.
امام فرمود: میپنداری که من این دستورها را از کتابهای بهداشتی یاد گرفتهام؟
گفت: آری،
امام فرمود: من اینها را از خدا فراگرفته ام. تو بگو من از جهت بهداشت داناترم یا
تو؟ طبیب گفت:
بلکه من.
امام علیه السّلام فرمود: اگر اینچنین است من از تو سؤالاتی میکنم تو پاسخ بده، گفت:
بپرس.
امام فرمود: چرا در جمجمۀ سر چند قطعه است؟ طبیب گفت: نمیدانم.
امام فرمود: چرا موی سر بالای آن است؟ گفت: نمیدانم. فرمود: چرا پیشانی مو
ندا رد؟ گفت: نمیدانم.
فرمود: چرا در پیشانی خطوط و چین است؟ گفت: نمیدانم.
پرسید: چرا ابرو بالای دیده است؟ گفت: ندانم.
فرمود: چرا دو چشم مانند بادام است؟ گفت: نمیدانم.
پرسید: چرا بینی میان آنهاست؟ گفت: ندانم.
فرمود: چرا سوراخ بینی در زیر آن است؟ گفت: ندانم.
پرسید چرا لب و سبیل بالای دهان است؟ گفت: ندانم.
فرمود: چرا مردان ریش دارند؟ گفت: ندانم.
پرسید: چرا دندان پیشین تیزتر است و دندان آسیا پهن است و دندان بادام شکن
بلند است؟ گفت: ندانم.
پرسید: چرا کف دستها موی ندارد؟ گفت: نمیدانم.
فرمود: چرا ناخن و موی جان ندارد؟ گفت: ندانم.
فرمود: چرا دل مانند صنوبر است؟ جواب داد: نمیدانم.
فرمود: چرا شش دو پاره است و در جای خود حرکت کند؟ گفت: ندانم.
پرسید: کبد چرا خمیده است؟ گفت: ندانم.
پرسید: چرا کلیه چون دانۀ لوبیاست؟ گفت: ندانم.
پرسید: چرا دو زانو به طرف پشت خم و تا میگردد؟ گفت: ندانم.
پرسید: چرا گامهای پا میان تهی است؟ گفت: ندانم.
امام فرمود: من علّت اینها را میدانم. طبیب گفت: بیان کن.
امام فرمود: جمجمه چون میان تهی است از چند پارچه آفریده شده، هرگاه پاره
پاره نبود ویران میشد، چون از چند پاره فراهم شده از این رو دیرتر میشکند. و
موی بر فراز آن است چون از ریشۀ آن روغن به مغز میرسد و از سر موها که سوراخ
است بخارات بیرون میرود و سرما و گرمایی که به مغز وارد میشود دفع شود.
پیشانی موی ندارد برای آن که روشنی به چشم برساند، و خط و چین آن محض
آن است که عرق و رطوبتی که از سر فرو ریزد نگاه دارد و دیده را از آن نگاه داشته،
به اندازهای که انسان بتواند آنرا پاک کند، مانند رودخانهها که روی زمین آب های
آنرا نگاهداری میکنند. دو ابرو را بالای دو دیده نهاد تا روشنی را بهاندازه
بدآنها برسانند. ای طبیب، نمیبینی آنکه نور زیادی بر وی افتد، دست خود را
بالای دیدگان خود سپر میکند تا روشنی به اندازه به دیدهاش برسد و از زیادی آن
پیشگیری کند؟!
بینی را میان دو چشم نهاد تا روشنایی را برابر میان آنها پرکند. چشم را چون
بادام ساخت تا میل دوا در آن فرو برود و بیرون آید، هرگاه دیده چهارگوش یا گرد
بود، میل در آن درست وارد نمیشد و دوا را به همۀ آن نمیرسانید و درد آن درمان
نمیگشت. سوارخ بینی را در زیر آن آفرید تا فضولات مغز از آن فرو ریزد و بوی از
آن بالا رود، هرگاه در بالا بود نه فضولات از آن فرود میآمد و نه بوی را در مییافت.
سبیل و لب را بالای دهان آفرید تا فضولی که از مغز فرود آید نگاه دارد و خوراک و
آشامیدنی به آن آلوده نگردد و آدمی بتواند آنها را از خویشتن دور گرداند. برای
مردان محاسن آفرید تا از کشف عورت در امان باشند و مرد و زن از یکدیگر جدا
شوند.
دندانهای پیشین را تیز آفرید تا خاییدن و گزیدن آسان گردد، و دندانهای کرسی
را پهن آفرید برای خرد کردن و خاییدن، و دندان نیش را بلند آفرید تا دندانهای
کرسی را استوار کند چون ستونی که در بنا به کار میرود. دو کف دست را بیمو
آفرید تا سودن بدآنها واقع گردد، هرگاه موی داشت آدمی آنچه را دست میکشید
در نمییافت. موی و ناخن را بیجان آفرید، چون بلندی آنها بد نما و بریدن آنها
نیکوست، هرگاه جان داشتند بریدن آنها همراه با درد سخت بود.
دل را مانند تخم صنوبر ساخت چون وارونه است، سرآن را باریک قرار داد تا در
ریهها در آید و از باد زدن ریه خنک شود. کبد را خمیده آفرید تا شکم را سنگین کند
و همۀ آنبه دور شکم بیفتد و آن را فشار دهد تا بخارهای آن بیرون رود. کلیه را
مانند دانۀ لوبیا ساخت زیرا منی قطرهقطره در آن میریزد و از آن بیرون میرود، هر
گاه چهارگوش یا گرد ساخته میشد قطرۀ اولین میماند تا قطرۀ دومین در آن
میریخت و آدمی از انزال لذت نمیبرد، چون منی از محل خود که در فقرات پشت
است به کلیه فرو ریخته شود و کلیه چون کرم بسته و باز میشود و به اندکاندک
چون گلولهای که از کمان پرت کنند، آنرا به مثانه میرساند.
تا شدن زانو را به جهت پشت سر قرار داد، تا انسان به جهت پیش روی خود راه
رود، و به همین علت حرکات وی میانه است، و اگر چنین نبود در راه رفتن میافتاد.
پا را از سمت زیر و دو سوی، میان باریک ساخت برای آن که هرگاه همۀ پا بر زمین
میماند مانند آسیا سنگ گران میشد. سنگ آسیا چون بر سرگردی خود باشد،
کودکی آنرا بر میگرداند و هرگاه بر روی زمین افتد، مرد بزرگی به سختی میتواند
آنرا مرتّب کند.
آن طبیب هندی گفت: اینها را از کجا آموختهای؟ فرمود: از پدرانم و ایشان از
پیامبر و او از جبرئیل امین وحی و او از پروردگار که مصالح همۀ اجسام را داند.
طبیب در آن وقت مسلمان شد و گفت: تو داناترین مردم روزگاری.»(1)
1) (1)
شیخ فاضل ابن مسکویه، استاد علم اخلاق و نخستین کسی که در عالم اسلام به
تدوین این علم پرداخت، گفته است:
«من در سنّ پیری و بعد از آن که عادت در من استوار و ریشهدار شده بود از
خواب غفلت بیدار گشتم و برآن شدم که عنان جان و نفس خویش را از ملکات
رذیله باز گیرم و مجاهده ای بزرگ آغاز کردم تا اینکه خداوند مرا موفّق گردانید که
نفس خود را از آنچه مایۀ هلاک او بود رهایی بخشم».(1)
یزید بن ثبیط از شیعیان و از دوستان ابوالاسود دئلی بوده و در قبیلۀ خود از
اشراف قلمداد میشده است. امام عصر علیه السّلام در زیارت خود به او سلام داده:
السّلام علی یزید بن ثبیط القیسی.
درود بر یزید بن ثبیط قیسی.
ابوجعفر طبری میگوید:
ماریه سعدیه یا عبدیه دختر سعد یا منقذ در بصره از شیعیانی بود که در تشیع
سخت و استوار بود. همواره خانۀ او مجمعی بود برای شیعه که در آن گرد آمده
الفت میگرفتند و حدیث بازگو میکردند، سخن میشنودند و میسرودند. به پسر
زیاد در کوفه خبر رسید که حسین علیه السّلام آهنگ عراق دارد. به کارگزار خود در بصره
فرمان داد که دیدهبانان بگمارد و راه را بر آینده و رونده بگیرد.
1) (1)
ابن ثبیط تصمیم گرفت که به قصد حسین علیه السّلام از بصره بیرون بیاید. ده پسر داشت
و آنها را دعوت کرد که همراه او شوند و فرمود:
آیا کدام از شما با من پیشاپیش بیرون خواهید آمد؟ دو نفر از آنها (عبداللّه و
عبید اللّه) دعوت او را پذیرفتند.
پس با یاران و همگنان خود که با او در خانۀ آن زن بودند گفت: من عزم جزم
کردهام و خواهم رفت، از شما که با من خواهد آمد؟ آنان گفتند: ما از اصحاب پسر
زیاد هراس داریم. این مرد بزرگ به آنان فرمود:
امّا من به خدا قسم همینکه ببینم پای شترم به سر زمین سخت استوار و آشنا
شود، دیگر باکی از تعقیب نخواهم داشت، هرکه خواهد گو مرا دنبال کند.
این بزرگمرد با ادهم بن امیه و بلندهمّتان دیگر که با او همراهی کردند از بصره
بیرون شتافتند. از بیراهه به مکّه میآید، از مکّه بیرون آمد، راه بیابانهای دوردست
را پیش گرفت تا خود را به حسین رسانید.
آری، راه بی سر و سامانی را پیمود تا به سامان رسید.
حسین علیه السّلام در مکه در قسمت ابطح منزل گرفته بود. وی پس از استراحت در بنۀ
خویش آهنگ دیدار امام کرد. به قصد حضرت او بیرون آمده، به کوی حسین روان
شد. از طرف دیگر امام هم از آمدن او خبر یافته بود و به جستجوی او رفته تا در بنه
و آسایشگاه او وارد شده و آنجا به انتظار او نزول اجلال کرده، به عرض او رسانده
شد که وی به سوی منزل شما رفته، امام در بنه او نشسته بود، (زهی مهر و یگانگی،
زهی بزرگی و بزرگواری)!
باری ابن ثبیط به منزل حضرت که رسید و شنید که آن حضرت به سراغ او بیرن
رفته است به منزل خود بازگشت و خطّ سیر امام را گرفت تا وقتیکه رسیده، دید که
امام علیه السّلام در منزل اوست، گفت:
قُلْ بِفَضْلِ اللّهِ وَ بِرَحْمَتِهِ فَبِذلِکَ فَلْیَفْرَحُوا
بگو: [این موعظه، دارو، هدایت و رحمت] به فضل و رحمت خداست، پس
باید مؤمنان به آن شاد شوند.
باور از بخت ندارم که تو مهمان منی خیمه سلطنت آنگاه سرای درویش
(سعدی شیرازی)
ترجمۀ آیه به فارسی چنین میآید: به فضل خدا و از رحمت اوست نه از باب
استحقاق، خلاصه آنکه این نه از بخت ماست بلکه فقط از فضل خداست که یار در
منزل ماست.
پس از قرائت آن آیه بر امام سلام کرد و روبهروی حضرت او نشست، سپس امام
را از قصد خویش خبر کرد، حضرت حسین علیه السّلام دربارۀ او دعای خیر کرد، سپس بنه
و خرگاهش را ضمیمۀ خرگاه حضرت کرد.
چون حسین علیه السّلام دعای خیر دربارۀ او کرد، الحق خونش و کلیۀ شئونش به آن
حضرت پیوسته شد. او بهطور دائم با آن حضرت بود تا به کربلا آمد و در برابر
چشم امام علیه السّلام کشته شد. خودش به مبارزه و دو پسرش در حملۀ اول که لشگر
امام علیه السّلام صورت دفاع به خود گرفتند شهید شدند.
این مرد شرافتمند از دعوتی که در ابتدا از همقطاران کرد و از پافشاری خود و
سربرنتافتن از کوی حقیقت و از سفر دور و دراز خود به سوی حسین علیه السّلام و از تربت
آرام خود پیامی میدهد که:
من چون منش اشرافیت را در پای حقیقت انداختم به دولت همقطاری با
شهیدان کوی حسین علیه السّلام رسید. در اقدامات خود به آرامی میگوید: در راه
قدردانی از مرد آیین و فرد فضیلت منآن قدر کوشیدم که هفت نفر را به همراه خود
به توفیق دولت رساندم. رمزی میآموزد که هراس و وحشت، جلوگیر راه مقصد
نباید بشود، پیمودن بیابان دور و دراز و بی آب و بی آبادانی را در راه حقیقت، بزرگ
مشمارید، برای موقع شناسی موقعی بهتر از فداکاری و صدق در راه (فرد حقیقت)
نیست.(1)
آن وجود ذیجود چون به اغوای شیطان در معیت همسرش حوّا به شجرۀ منهیه
نزدیک شد و قدم در گذرگاه خطرناک حرص گذارد، لباس بهشتی از وی گرفته شد و
به امر حضرت ربّ همراه همسرش به زمین هبوط کرد.
در زمین به خاطر بیتوجهی نسبت به امر حضرت ذوالاحسان و از دست دادن
بهشت و عریان شدن از لباس کرامت و تاریکی درون و برگشتن رنگ چهره، به
اندوهی سخت و دردی طاقتفرسا و رنجی عظیم و غصهای ناگفتنی گرفتار شد. با
توفیق خود حضرت محبوب و راهنمایی امین وحی، دست نیاز به درگاه بینیاز
برداشت و به پیشگاه مقدّس حضرت رب العزّه همی اغاثه و زاری و اصرار نمود.
«تا باری تعالی اغاثت او به لطف خفی و اعانت او به فرج قوی ارزانی داشت و
ذکر مقامات و رفع درجات و کشف بلیات او در چندین موضع از مصحف مجید
مذکور گردانید.
و چون وجود او از مادر «کن» متولد گشت، در مکتب وجودش به تعلّم:
وَ عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ کُلَّها
1) (1)
و خدا همۀ نامها [ی موجودات] را به آدم آموخت.
مشغول گردانید و مسجود مقرّبان حضرتش کرد و جنّت عدن را تماشاگه او
گردانید.
بعد از آن به افعالش مؤاخذه کرد و انگشت بر حرف او نهاد که:
أَ لَمْ أَنْهَکُما عَنْ تِلْکُمَا الشَّجَرَةِ
آیا من شما را از آن درخت نهی نکردم؟
پس از آن که به هشتبهشت آسوده بود، به غرامت آن ترک به ضرورت بهشت
بهشت و به خاکدان دنیا هبوط کرد و به فراق جنّت و هجر حوّا مبتلاگشت و به
خجالت گناهکاری درمانده شد و دویست سال به نوحه و نالۀ:
رَبَّنا ظَلَمْنا أَنْفُسَنا
پروردگارا! ما بر خود ستم ورزیدیم.
روزگار گذاشت و هر لحظه دلش پرخون تر و غمش روز افزونتر بود تا ارحم
الراحمین به تضرّع و دموع و استکانت و خضوع او ببخشید و خلعت:
فَتَلَقّی آدَمُ مِنْ رَبِّهِ کَلِماتٍ فَتابَ عَلَیْهِ إِنَّهُ هُوَ التَّوّابُ الرَّحِیمُ
پس آدم کلماتی را [مانند کلمۀ استغفار و توسّل به اهل بیت: که مایۀ توبه و
بازگشت بود] از سوی پروردگارش دریافت کرد و [پروردگار] توبهاش را
پذیرفت؛ زیرا او بسیار توبه پذیر و مهربان است.
درگردن او انداخت و محنتش را به نعمت مبدّل گردانید و حوّا را به او رسانید.
پس آدم اول کسی بود که دعا کرد و اجابت آمد و استغاثت کرد و اعانت یافت و
غمش به شادمانی و سختیش به آسانی بدل گشت و به تجدید نعم و ازالت نقم از
حضرت قدم مخصوص و ممتاز گشت.
او رحیمی و پادشاهی است که چون از وی رحمت طلبند بخشایش فرماید و
چون نعمت خواهند ارزانی دارد.»(1)
جناب نوح نهصد و پنجاه سال مردم را به توحید و اعمال صالحه و اخلاق
حسنه دعوت کرد. او میخواست مردم را از آلودگیها برهاند و به حسنات آراسته
نماید و خیر دنیا و آخرت مردم را تضمین کند.
او از ابتدای بعثت و رسالتش تا نهصد و پنجاه سال همراه با انواع مشکلات و
مشقّات و مکاره و مصایب مردم را به فضیلت دعوت و از رذیلت نهی فرمود.
از مردم زمان عدّهای بسیار کم به او ایمان آورده و دعوتش را پذیرفته، رسالتش
را تصدیق کردند. اما آنان که خداوند مهر بر دلهایشان نهاده بود و قلم ازل شقوت را
بر ایشان ثبت کرده بود ایمان نیاورده و هدایت نشدند.
بیشتر آنان از طبقۀ اول و دوم جمعیت بودند که در میان قوم و ملّت موقعیت و
مقامی داشتند. اینان نهتنها به وی ایمان نیاوردند بلکه کارشکنی هم میکردند و در
آخر کار آشکارا او را استهزا نموده طرز فکر او را سفیهانه خوانده میگفتند:
«تو بشری مانند ما هستی، اگر خدا میخواست رسولی نزد ما بفرستد فرشتهای
انتخاب میکرد و در آن صورت ما هم به گفتههایش گوش فرا داده و دعوتش را
میپذیرفتیم. علاوه اگر دعوت تو حق بود یک مشت اراذل و اوباش و صاحبان
مشاغل پست و فاقد افکار پخته که اقبال و ادبار و ردّ و قبولشان کورکورانه و بدون
1) (1)
تحقیق است، به قبول دعوتت بر ما سبقت نمیگرفتند بلکه ما مردم فطن و با
فراست و صاحبان اذهان صاف و افکار روشن پیشدستی کرده و به ایمان به تو و
اقتدا به هدایتت از آنان سبقت میجستیم.»
آنگاه در جدال خود لجاجت و پافشاری کرده گفتند:
«ما هرگز برای تو و یارانت فضیلتی بر خود نمیبینیم، نه در عقل و درایت و نه در
دوراندیشی و تشخیص و رعایت مصالح و نه در شناختن معاد و سرانجام گردون
گردان، بلکه ما تو و یارانت را مردمی دروغگو میشناسیم.»
نوح علیه السّلام بدون این که سفاهت ایشان حوصلهاش را به سر آورد و یا روش و رأی و
اندیشۀ او را از آنچه بود تغییر داده باشد، در جوابشان فرمود:
«به من انصاف دهید آیا اگر من بر صدق دعوایم از ناحیۀ خدا دارای حجت باشم
و خداوند مرا مشمول رحمت و فضل خود کرده باشد و لکن شما در اشتباه بوده و
راه حق را گمکرده باشید و بخواهید آفتاب را با دستهای خود مستور سازید و
ستارگان را کور کنید، راستی بگویید آیا میتوانم با این حال رسالت خود را بر شما
تحمیل نموده و شما را به ایمان مجبور سازیم»؟
گفتند: «ای نوح! اگر مقصودت از ایمان آوردن ما هدایت ماست و میخواهی که
ما یاریت کرده مزید بر شوکتت شویم، باید نخست اراذل و اوباشی را که دوروبرت
را گرفتهاند از خود دور ساخته و از یاریشان چشم بپوشی، چون ما طاقت این را
نداریم که خود را همدوش ایشان نموده و همکاریشان کنیم، حتی حاضر نیستیم در
ایمان آوردن به تو قرین ایشان باشیم، چطور دینی را بپذیریم که میانۀ اشراف و
سفلگان و شاه وگدا فرقی نمیگذارد»؟!
نوح علیه السّلام در پاسخ گفت: «دعوت من عمومی و برای همۀ طبقات شماست و در
این دعوت فرقی میانۀ افراد روشنفکر و بیسواد، و افراد سرشناس و دورافتادگان و
مردمان توانگر و تهیدستان و رؤسا و مرئوسین نیست، بپذیرم که درخواست شما را
پذیرفته و منظور شما را تأمین کرده، این دسته از مردم را از خود طرد نمودم، آن
وقت در نشر دین و تأیید رسالتم به چه کسانی اعتماد کنم؟ به شما که همه در فکر
لذّات ناپایدار دنیایید؟ من تا یاد دارم همواره از ایشان یاری و مددکاری دیدهام و از
شما خذلان و شانه خالی کردن، از ایشان پذیرفتن دعوت و از شما انکار و لجاجت،
علاوه به اینکه این طائفه دین مرا بپا داشتهاند، اگر من ترکشان گویم و از من نزد
خدای تعالی شکایت برده و با من به محاجّه برخیزند و بگویند که تو زحمات و خیر
ما را کفران نموده و نیکیهای ما را نادیده گرفتی، من چه جوابی خواهم داشت؟ به
راستی شما مردمی نادانید.»
وقتی این گفتگوها در میان نوح و قومش شدت یافت و زمینۀ بحث و جدل
توسعه پیدا کرد، مردم از وی به ستوه آمده و سینهها تنگ شده گفتند:
«ای نوح! تو با ما به جدال برخاستی و در جدالت زیاد اصرار کردی و از حد
گذراندی، اگر واقعا راست میگویی کار را یکسره کن و آن عذابی که ما را از آن بیم
میدهی حاضر ساز.»
نوح در جواب گفت: «شما خود نفهمی را از حد گذرانیده و حماقت را به منتها
درجه رسانیده اید، آخر مگر اختیار عذاب خدا به دست من است که یا آنرا بیاورم
و یا از آمدنش جلو گیرم؟ آیا من جز بشری هستم که خداوندم به من وحی
میفرستد؟ اختیار عذاب به دست معبود شماست و معبود من و شما یکی است و
من مأمور ابلاغ پیامهای اویم و به ثواب او شما را بشارت و از عذابش بیمتان
میدهم، اگر تا حال این معنا را نفهمیده اید، اکنون بدانید که بازگشت هر چیزی به
سوی خداست، اگر او بخواهد هدایتتان میکند و اگر بخواهد آن عذابی که از من
مطالبه اش میکنید بر شما نازل خواهد ساخت و چنانجه صلاح بداند عذاب را
تأخیر انداخته و شما را مهلت میدهد تا عقاب روز رستاخیزتان را بیفزاید و
بدبختی و خواریتان را عمیقتر سازد.»
خداوند انبیاء علیهم السّلام را برای اینکه رسالتش را به نحو اکمل برسانند، صبر و
استقامت در برابر اذیت و نیروی غیر عادی در مبارزه ارزانی داشته است،
همچنانکه دامنۀ همّت و آرزوهاشان را نیز وسعت داده تا بعد از آمدن ایشان دیگر
حجتی برای مردم باقی نماند و کفار عذری نداشته باشند.
نوح علیه السّلام که از انبیای اولوالعزم و قوی الاراده بود، به همین جهت نهصد و پنجاه
سال آزار قوم و استهزای ایشان را به امید رسیدن به هدف مقدس خویش تحمّل
نمود ولکن روز بهروز مردم بر لجاج و طغیان خود میافزودند و دعوتش در ایشان
جز نفرت اثر نمیگذارد، تا رفتهرفته رشتۀ امیدش سست گشته، بهناچار به درگاه
خداوند شکایت برد و از او یاری و راه چاره طلب کرد، خداوند به وی وحی فرستاد
که:
وَ أُوحِیَ إِلی نُوحٍ أَنَّهُ لَنْ یُؤْمِنَ مِنْ قَوْمِکَ إِلاّ مَنْ قَدْ آمَنَ فَلا تَبْتَئِسْ بِما
کانُوا یَفْعَلُونَ
و به نوح وحی شد که از قوم تو جز کسانی که [تاکنون] ایمان آوردهاند، هرگز
کسی ایمان نخواهد آورد؛ بنابراین از کارهایی که همواره [بر ضد حق]
انجام میدادند، اندوهگین مباش.
نوح چون دانست که قلم قضا بر کفر ایشان راندهشده و خداوند مهر بر دلهاشان
نهاده و هیچ امیدی به ایمان آوردنشان نیست و دیگر در برابر برهان او خاضع
نخواهند شد، عرضه داشت:
وَ قالَ نُوحٌ رَبِّ لا تَذَرْ عَلَی الْأَرْضِ مِنَ الْکافِرِینَ دَیّاراً * إِنَّکَ إِنْ تَذَرْهُمْ
یُضِلُّوا عِبادَکَ وَ لا یَلِدُوا إِلاّ فاجِراً کَفّاراً
و نوح گفت: پروردگارا! هیچیک از کافران را بر روی زمین باقی مگذار *
که اگر آنان را باقی گذاری، بندگانت را گمراه میکنند و جز نسلی بدکار و
ناسپاس زاد و ولد نمیکنند.
خداوند مهربان به مشکلات و مکاره نوح پس از دعا و استغاثه اش پایان داد و
نفرینش را دربارۀ قوم محقق ساخت و با فرستادن طوفان، مولّدان بلا و مکاره را
غرق کرد و نوح و مردم مؤمن را از بلا و همّ و غم نجات بخشید.»(1)
آن بزرگمرد الهی و وجود ملکوتی، در میان مردمی میزیست که دچار
بت تراشی و بتپرستی بودند و فرهنگ طاغوت خطرناکی چون نمرود بر آنان
حکومت داشت. او که از ابتدا قلب و روح پاکش در مدار با عظمت توحید
میگشت، از برخورد با اعمال و اخلاق قوم زمان حتی نزدیکانش رنج میبرد.
او میخواست مردم را از تحمیلات هوای نفسی و حکومت نمرودیان نجات
دهد و دست قلب مردم را از بتپرستی کوتاه کند و به حبل الهی و دین توحیدی
متصل نماید. او از اینکه مردم دچار اغیار و نامحرمان و کاهنان و خرافاتیان بودند و
بر اساس اندیشههای انحرافی زندگی میکردند در عذاب سخت روحی بود.
او در یک روز معین که تمام مردم شهر به مناسبتی به صحرا و دشت رفته بودند
وارد بتکدۀ شهر شد و پس از اینکه دید بتها جواب او را نمیدهند، با تبری که در
دست داشت تمام خدایان قلاّبی و معبودهای باطل را درهم شکست و تبر را به
1) (1)
گردن بت بزرگ گذاشت و سپس با خوشحالی از اینکه در راه حضرت حق به
مجاهده برخاسته به خانۀ خود روان شد.
او منتظر ماند تا ملّت جاهل و طاغوتی در برابر آن حادثه چه عکسالعملی از
خود نشان میدهند.
قوم تیرهروز و عمله های شیطانی نمرود، از صحرا برگشتند و خود را با سرنگونی
و از بین رفتن بتها رو به رو دیدند. غریو و فریاد از آن مردم بیخبر برخاست و هر
کس از مسبّب حادثه جویا شد. تنی چند فریاد کشیدند این برنامه جز عمل جوانی
به نام ابراهیم نیست که دائما از خدایان ما بیزاری میجست و آنها را پست و خوار و
بیکاره بهحساب میآورد:
قالُوا سَمِعْنا فَتًی یَذْکُرُهُمْ یُقالُ لَهُ إِبْراهِیمُ
گفتند: از جوانی شنیدیم که از بتان ما [به عنوان عناصری بیاثر و بی اختیارا
یاد میکرد که به او ابراهیم میگویند.
چون بر مردم شهر مسلّم شد که این حادثه را حادثه آفرینی به نام ابراهیم است،
همه با هم احضارش را خواستار و قبل از اینکه دستگیر شود، حکم اعدامش را
صادر کردند. دژخیمان نمرودی وی را دستگیر کرده و بدینگونه محاکمه اش را
شروع کردند:
قالُوا أَ أَنْتَ فَعَلْتَ هذا بِآلِهَتِنا یا إِبْراهِیمُ
گفتند: ای ابراهیم! آیا تو با معبودان ما چنین کردهای؟
ابراهیم که زمینه را در این سؤال برای توجه دادن مردم به بطلان بتپرستی آماده
دید، جهت سخن را برگردانده و پاسخی به مردم داد که انتظارش را نداشتند و آن
این بود:
قالَ بَلْ فَعَلَهُ کَبِیرُهُمْ هذا فَسْئَلُوهُمْ إِنْ کانُوا یَنْطِقُونَ
گفت: بلکه [سالم ماندن بزرگشان نشان میدهد که]
بزرگشان این کار را انجام داده است؛ پس اگر سخن میگویند، از خودشان
بپرسید.
این پتک محکمی بود که بر سر آن غافلان زد، آنان را سر در گریبان کرد و به
حیرت دچار ساخت، جواب صحیحی در برابر گفتار ابراهیم نیافتند، تنها سخنی که
در پاسخ او گفتند این بود: ای ابراهیم! برای تو روشن است که این بتها سؤالی را
جواب نمیدهند، چگونه از ما میخواهی از آنان بر این مسأله گواهی بخواهیم؟
آنان بعد از اینکه اعتراف کردند بتها هیچکارهاند ولی باز بر باطل خود پافشاری
دارند، آنان را سرزنش کرد:
قالَ أَ فَتَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللّهِ ما لا یَنْفَعُکُمْ شَیْئاً وَ لا یَضُرُّکُمْ * أُفٍّ لَکُمْ وَ لِما
تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللّهِ أَ فَلا تَعْقِلُونَ
گفت: [با توجه به این حقیقت] آیا به جای خدا چیزهایی را میپرستید که هیچ
سود و زیانی به شما نمیرسانند؟! * اف بر شما و بر آنچه به جای خدا
میپرستید؛ پس آیا نمیاندیشید؟
احتجاج ابراهیم و دلایل دندان شکنش بر قلب سنگین و سخت آن مردم
لجوج و متعصب در باطل اثر نکرد، منطق را کنار گذاشته و به زور متوسل شدند،
یکجا اینچنین که قرآن حکایت فرموده حکم کردند:
فَما کانَ جَوابَ قَوْمِهِ إِلاّ أَنْ قالُوا اقْتُلُوهُ أَوْ حَرِّقُوهُ فَأَنْجاهُ اللّهُ مِنَ النّارِ إِنَّ
فِی ذلِکَ لَآیاتٍ لِقَوْمٍ یُؤْمِنُونَ
پس جواب قوم ابراهیم جز این نبود که گفتند: او را بکشید یا بسوزانیدش.
پس خدا او را از آن آتش رهایی بخشید، مسلما در این [حادثه] برای
مردمی که ایمان دارند، عبرتهاست.
آن تیرهروزان تا جایی که توانستند وسایل آتش افروزی فراهم کردند و برای
آتش افروختن محوطۀ بزرگی را آماده نمودند، سپس آن انسان الهی را در منجنیق
قرار داده و به داخل آتش پرتاب کردند. ذات اقدس حضرت ربّ العزّه به آتش
خطاب کرد:
قُلْنا یا نارُ کُونِی بَرْداً وَ سَلاماً عَلی إِبْراهِیمَ
پس او را در آتش افکندند] گفتیم: ای آتش! برابر ابراهیم سرد و بی آسیب
و چنین بود که خداوند مهربان بندۀ عزیزش را از کید خائنان و مکر مکّاران
نجات بخشید و گره از مشکل او باز کرد.(1)
در ملکوت عالم، سخن در این مسأله بود که امروز در روی زمین، در محراب
عبادت و عرصه گاه شکر بهتر از ایوب نیست. شب او شب عبادت و روزش روز
تعلیم معارف الهیه و دستگیری از مستمندان و دوا کردن درد دردمندان است.
ابلیس که در آن زمان از گفتگوی فرشتگان با خبر میشد، پس از شنیدن تمجید
ایوب از کروبیان عالم ملکوت، تصمیم گرفت در عبادت و حال ایوب ایجاد اخلال
کند، اما خود را در برابر آن بندۀ مخلص حق عاجز دید، از این جهت به حضرت ربّ
العزّه عرضه داشت:
1) (1)
ایوب از روی میل و اراده اشتغال به عبادت ندارد بلکه به خاطر آن ثروت و
مکنت و اعتباری است که به او مرحمت کردهای و این عبادت به طمع حفظ ثروت
و دامها و کشتزارها و زن و فرزندان اوست، البته این همه نعمت به دست شخصی
چون ایوب اقتضای این همه عبادت و شکرگزاری را دارد، او در وحشت است که
نعمتها از او سلب شود، بنابراین عبادتش از روی میل و طمع است نه اخلاص و
ارادت. خداوند به ابلیس فرمود: عبادت بندۀ من از روی خلوص و عشق به من
است و هیچ کدام از این نعمتها محرک او در عبادت و بندگی نیست.
ثروت و مکنت، دام و دامداری، کشت و کشاورزی، غلامان و کارگران، همه و
همه از ایوب گرفته شد. چون خبر از بین رفتن این همه نعمت بدو رسید گفت:
امانتی نزد من بود به صاحبش برگشت. بعد از آن فرزندانش در حادثهای سخت و
سهمگین جان دادند. چون خبر به او رسید گفت: حمد میکنم خدای را به هنگامی
که اولاد عنایت کرد و هنگامی که از من گرفت. سپس سلامتی بدنش از وی سلب
شد، آن مرد الهی به جرگۀ بیماران و زمینگیران پیوست اما به ایمان و عشقش نسبت
به حضرت حق افزوده شد و شکر و شکرگزاریش اضافه گشت.
مدّتها این برنامههای عجیب گذشت، او با تواضع و فروتنی و خضوع و خشوع
به درگاه حضرت محبوب عرضه داشت:
وَ أَیُّوبَ إِذْ نادی رَبَّهُ أَنِّی مَسَّنِیَ الضُّرُّ وَ أَنْتَ أَرْحَمُ الرّاحِمِینَ *
فَاسْتَجَبْنا لَهُ فَکَشَفْنا ما بِهِ مِنْ ضُرٍّ وَ آتَیْناهُ أَهْلَهُ وَ مِثْلَهُمْ مَعَهُمْ رَحْمَةً مِنْ
عِنْدِنا وَ ذِکْری لِلْعابِدِینَ
و ایوب را [یاد کن] هنگامی که پروردگارش را ندا داد که مرا آسیب و
سختی رسیده و تو مهربان ترین مهربانانی. * پس ندایش را اجابت کردیم و
آنچه از آسیب و سختی به او بود برطرف نمودیم، و خانوادهاش را [که در
حادثهها از دستش رفته بودند] و مانندشان را همراه با آنان به او عطا کردیم
که رحمتی از سوی ما و مایۀ پند و تذکری برای عبادت کنندگان بود.
او سالها دچار سختترین مشکلات بود و این مشکلات و سختیها درّ ایمان و
اخلاص وی را آبدیدهتر کرد، آنگاه که از امتحان الهی سرفراز بیرون آمد خداوند
مهربان گره از مشکلاتش گشود و وی را به نعمت بیشتر و عنایت برتر مخصوص
گردانید.(1)
داستان ولادت حضرت موسی علیه السّلام و بلایی که مادرآن جناب در جنب دستگاه
فرعون کشید داستان سادهای نیست. تعقیبی که مأموران دژخیم فرعون خانه به
خانه جهت نوزادان پسر برای جلوگیری کردن از رشد موسی داشتند، هر لحظه برای
مادر موسی دردی جانکاه و رنجی عظیم بود. تا به او الهام شد که طفل را شیر دهد،
یا وی را در دامن دریا رها کند و از این مسأله ترس و اندوهی به خود راه ندهد که
طفل با رسیدن به مقام نبوت به او برمیگردد!
وَ أَوْحَیْنا إِلی أُمِّ مُوسی أَنْ أَرْضِعِیهِ فَإِذا خِفْتِ عَلَیْهِ فَأَلْقِیهِ فِی الْیَمِّ وَ
لا تَخافِی وَ لا تَحْزَنِی إِنّا رَادُّوهُ إِلَیْکِ وَ جاعِلُوهُ مِنَ الْمُرْسَلِینَ
و به مادر موسی الهام کردیم که او را شیر بده، پس هنگامی که [از سوی
فرعونیان] بر او بترسی به دریایش انداز، و مترس و غمگین مباش که ما
حتما او را به تو باز میگردانیم، و او را از پیامبران قرار میدهیم.
1) (1)
طفل در برابر دیدگان مادر به امواج دریا سپرده شد. آب خروشان جعبۀ حامل
امانت حق را مستقیما به دربار فرعون برد و در آغوش دشمن قرار داد. مادر از لحظۀ
افتادن طفل به دریا تا رسیدن به فرعون، در عین تکیه به حضرت محبوب، در رنجی
سخت بود. خداوند مهربان با قرار دادن مهر شدیدی از کودک در قلب دشمن، هم
زمینۀ رشد کودک را فراهم ساخت و هم مادر طفل را از دریای غم و اندوه نجات
داد.
خداوند در سورۀ قصص میفرماید:
«چون فرعون به سعایت مردم قصد قتل آن طفل را نمود، همسرش به او گفت:
این کودک را نکشید که مایۀ نشاط دل و نور دیدۀ من و تو باشد و در خدمت ما
سودمند افتد یا وی را به فرزندی خود قبول کنیم. و آنان از حقیقت حال بیخبر
بودند.
صبحگاه مادر موسی قلبش از هر چه جز توجّه به موسی فارغ بود، به اندازهای
غم و اندوه دلش را فراگرفت که اگر ما دلش را بر جای نگه نمیداشتیم تا ایمانش
برقرار بماند، نزدیک بود راز درونش را آشکار سازد.
آنگاه مادر موسی به خواهرگفت که از پی موسی بیرون شو، خواهر همه جا
رفت تا گذرش به دربار فرعون افتاد، موسی را از دور دید و شناخت ولی آل فرعون
او را نشناختند.
و ما شیر هر دایهای را بر آن کودک حرام کردیم وآل فرعون با عشق پرشوری که
به کودک داشتند در پی دایهای که موسی سینهاش را بگیرد بودند ولی طفل سینۀ
هیچ زنی را نمیگرفت!
در آن حال خواهر گفت: آیا مایلید من شما را به خانوادهای رهنمون شوم که دایۀ
این طفل شوند و وی را به مهربانی تربیت کند؟
بدین وسیله کودک را به آغوش مادر بازگردانیدیم تا دیدهاش به جمال عزیزش
روشن شود و حزن و اندوهش برطرف گردد و بهطور یقین برایش روشن شود که
وعدۀ خدا ثابت و پابرجاست ولی اکثر مردم از این حقیقت بیخبرند.»
او پس از آن که جوان رشیدی شد، برای دفاع از مظلوم درگیری سختی با قبطیان
و گروه فرعون پیدا کرد که بر اثر آن درگیری زمینۀ اعدامش حتمی بود ولی خداوند
مهربان وی را از آن مشکل نجات داد و پس از مدتی رهنوردی در دشت و بیابان با
شعیب پیغمبر آشنا ساخت.
او نزدیک به ده سال در وادی مدین به چوپانی به سر برد و سرانجام با دختر با
کرامت شعیب ازدواج کرد و آنگاه برای دیدار با اقوام از شعیب اجازه خواست که
رهسپار دیار مصر گردد.
آن حضرت در مسیر حرکت به سوی مصر در وادی سینا به منطقۀ نور قدم
گذاشت و به شرف رسالت و نبوت آنهم در مقام اولوالعزمی از جانب حضرت ربّ
العزّه مشرّف و مفتخر شد.
آری، پس از تحمّل آن همه مشکلات و مصایب و سختیها، گلیم پوش بیابانی
کلیم اللّه از کار درآمد. وجود مقدس موسی علیه السّلام سالها ها با فرعون و فرعونیان و قارون
و قارونیان و سامری و سامریان در پیکار و مبارزۀ سخت بود و آن همه را برای خاطر
تداوم فرهنگ حق تحمّل نمود تا سرانجام به پیروزی بر دشمنان و فلاح و رستگاری
در آخرت دست یافت.(1)
1) (1)
یعقوب نزدیک به چهل سال در آتش فراق عزیزش سوخت و پسر پس از جدا
شدن از دامن مهر پدر دچار بیرحمی برادران، تاریکی چاه، بیرغبتی کاروان،
فروخته شدن به دراهم معدوده، گرفتار شدن به چنگال عفریت هوای نفس زن
درباری و محکوم شدن به زندان بلند مدت، همراه آزار و شکنجه شد.
فرزند دلبند یعقوب تمام آن مصایب سهمگین و شکنجههای طاقتفرسا را
محض عشق حق تحمّل کرد و با یک جهان سرافرازی از آن امتحانات و ابتلائات
قبول و مقبول بیرون آمد تا جایی که خداوند عزیز نقطه به نقطۀ زندگی و حیات و
اعمال و اخلاق و گفتارش را سرمشق جهانیان قرار داد و در قرآن از زندگی آن
حضرت به عنوان نیکوترین داستان یاد فرمود.(1)
در «معارف بهاء ولد» آمده است که:
«سؤال کرد که دوستان را چندین بلا چگونه میدهد که: «أشدّ البلاء علی
الأنبیاء»، گفتم که بلا به معنی نیکویی باشد، اگر چه بهظاهر مبین رنج است، یعنی
بر تن رنج نماید ولیکن دل به زیر آن رنج خندان باشد، همچون ابر بهاری که او همی
گرید وگل همی خندد، همچنانکه تنشان چون از روی ظاهر از دنیاست و دنیا سرای
بلاست لاجرم بلا بر تن فرو میآید، اما دل چون آن جهانی بود در ریاض خرّم بود.
باز تن چون از حساب مردگان است، شادی را سزاوار نبود و دل چون موضع
1) (1)
دریافت است شادی نصیب او بود. بازآن همه بازگونگی از اهل دنیاست که ایشان
شادی را به تن آرند و غم را به دل نهند، اما آن دلق پوش مخلص را بینی که دل را چو
بستان خندان دارد.
آری، هماره دیوار بستان دژم باشد، یعنی دیوار کالبد ظاهر اهل دنیا روشن وظزه
چو برف باشد و در زیر همه شکوفهها فسرده باشد. اما دل چو جای دریافت است،
چون به خوشی آن جهانی اش صرف کردی رنج کجا باشد او را؟ از ملک همّت که
دارد ننگ آیدش که اندیشۀ ملوک دنیا به خاطرش آید.
بدانکه اخلاص دو بال دارد و هر دوبالش را پرهاست، یک پرش محبّت است بر
پنج نماز و یکی روزه داشتن و زکات دادن و بر عیال خود نفقۀ راست داشتن و غیر
آن از فروض. و آن یکی بال دیگر پرها دارد، یکی دشمن داشتن اهل کفر و ناساختن
با اهل معصیت و نهی منکر کردن و قتال کافران کردن.»(1)
حضرت صادق علیه السّلام میفرماید:
روزی حضرت موسی علیه السّلام از کنار یکی از یاران خود میگذشت وی را به حال
سجده دید، پس از مدتی که از آن راه باز میگشت دید او هنوز در سجده است.
موسی نزد خود گفت: اگر حاجتش به دست من بود آنرا برآورده میساختم. وحی
آمد ای موسی! اگر اوآن قدر سجده کند که گردنش قطع شود از او نپذیرم تا گاهی که
وی از حالی که نزد من ناپسند است به حالی برگردد که من آن را میپسندم.(2)
قتیبة بن کلثوم بر بعضی از بلاد یمن فرمانفرما بود. نوبتی به عزم حجّ اسلام از
مملکت خود بیرون آمده، چون از مناسک حج فارغ شده متوجه وطن گشت.
قبیلۀ بنو عقیل به واسطۀ عداوت قدیمی سر راه بر او گرفتند. چون با قتیبه
جمعی قلیل بودند مغلوب گشته اسیر شد و مدّت سه سال در آن قبیله محبوس
مانده، اهل یمن تصور کردند که قتیبه به قتل رسیده. لاجرم از جستجوی او پای
کوتاه کردند. چون مدت محنت او امتداد یافت، نوبتی، مردان آن قبیله بالتمام به
جایی بودند، قتیبه از زنی که محافظت وی مینمود التماس نمود که مرا رخصت ده
تا بر سر این پشته رفته لحظهای در این صحرا نظر کنم شاید که تراکم غم از خاطرم
کمتر شود.
پیر زن اجازت داده، قتیبه بر زبر آن پشته برآمد زنجیر کشان و نالان، چون نظرش
بر سمت کعبه افتاد روی به قبلۀ دعا آورده گفت: «یا غیاث المستغیثین و یا مجیب
دعوة المضطرّین»، به عزّت و جلالت که مرا از این محنت و ملال، خلاص ارزانی
دار.
در این اثنا شتر سواری به نظر قتیبه آمد که به تعجیل تمام از زیر آن پشته
میگذشت، قتیبه از او پرسید که نام تو چیست؟ جواب داد که طلحان نام دارم و به
جانب یمن میروم. چون لفظ یمن بر زبان طلحان گذشت آب حسرت از دیدۀ قتیبه
روان شده گفت: ای جوان! اگر پیغام من به قبایل و عشایر من رسانی ضامن میشوم
که صد شتر سرخموی به تو دهند. طلحان گفت: تو کیستی؟ گفت: من قتیبة بن
کلثومم که در فلان سال به حج آمده بودم و اهل این قبیله با من محاربه نموده مرا
اسیر ساختند. طلحان گفت: شاید خویشان تو سخن باور نداشته باشند. قتیبه گفت:
فرود آی تا من بیتی چند بر پالان شتر بنویسم تا به ایشان نمایی. طلحان فرود آمده،
قتیبه بیتی چند که ترجمۀ آنبه فارسی این است بر پالان نوشت:
از حال من شکسته دلان را خبر کنید کای صفدران زبهر خلاصم سفر کنید
لشگر سوی ولایت دشمن بیاورید خون حسود دولت ما را خبر کنید
برگردنم که جایگه طوق ملک بود بینید غلّ و بند، سخن مختصر کنید
و همچنین به برادر خود نوشت که صد شتر به طلحان دهد. طلحان به یمن
رسیده قضیۀ قتیبه را فراموش کرد، تا روزی دو زن را دید که حکایت قتیبه با یکدیگر
میگفتند و بر او نوحه میکردند، طلحان از ایشان نشان برادر قتیبه پرسیده، نزد وی
رفته، نوشتۀ قتیبه به وی نمود.
آن جوانمرد فی الفور صد شتر تسلیم نموده، لشگر جمع کرد و از برادر
معدیکرب و قیس بن معدیکرب استمداد نمود. قیس گفت: اگر در زیر علم من سیر
کنی تو را مدد کنم. ابن امکلثوم خواست که امتناع نماید، اقارب او را از این سرکشی
منع کردند و قیس با بنو زبید و سیاه یمن با بنو عقیل محاربه نموده ایشان را شکست
داد و قتیبه را از اسارت خلاص ساخت.(1)
از سید ثقلین و سرور خافقین، محمدّ رسولاللّه صلّی اللّه علیه و اله چنین روایت کردهاند که وی
فرمود:
از نوادر اخبار بنیاسرائیل و عجایب امم سالفه که به الهام ربّانی و وحی آسمانی
برآن مطلع بود این است که: سه شخص از بنیاسرائیل در راهی با یکدیگر رفیق
1) (1)
بودند و به مراقبت و موافقت یکدیگر مستظهر و مفتخر و راهی سخت و مقصدی
دور فراپیش گرفته بودند و به همکلامی و مکالمت یکدیگر سختی و مشقّت سفر را
تخفیفی مینمودند و فایدۀ «الرّفیق ثمّ الطّریق» را محقّق میگردانیدند که ناگاه ابری
چون روز عاشقان، سیاه و بادی چون دم مفلسان، سرد برخاست.
سحاب چون دست کریمان، عالم را مستغرق احسان خود گردانید، اما جهان بر
آن مسافران چون سینۀ لئیمان تنگ و تاریک گشت، پناه به غاری بردند تا از خطر باد
ایشان را حمایت کند ولی نمیدانستند که به سبک پایی از قضا نمیتوان گریخت و
با این ضعفی که در انسان است با قدر نمیتوان آویخت و پناه جز به درگاه خدا
نباشد و مرد زیرک اگر از قضا گریز جوید خود را بازگونه خواسته باشدکه: «لا مردّ
لقضاء اللّه، و لا مفرّ من قدره.»
هنوز در آن غار ننشسته بودند که قیامت برخاست و هنوز از حرکت ساکن نشده
بودند و از باران ایمن نگشته که کوه ثابتقدم از زلزله چون دل خائنان در اضطراب
آمد. سنگی بزرگ همراه سیلاب باران در حرکت آمد و بر در غار نشست، آن چنانکه
دهانۀ غار بسته شد و ایشان همچون مردگان در گور تاریکی غار به حبس دچار
شدند.
جز به فضل حق دست آویزی و جز به رحمت ایزدی جای گریزی نداشتند،
گفتند: این آن ساعت است که جز اخلاص و دعا موجب خلاص نشود و جز صدق
نیت و خلوص عقیدت و طویت، از این ورطه نرهاند، بیایید تا هر یک از ما خدای را
به تضرّع و استکانت و خضوع و خشوع بخوانیم و فاضلترین طاعت و با
اخلاص ترین عملی که در مدت عمر برآن اقدام نمودهایم وسیلۀ استجابت دعا با
خود سازیم.
پس یکی گفت که خداوندا، تو میدانی که مرا دخت عمویی بود در غایت
زیبایی و ملاحت و نهایت لطافت و ظرافت و مدتها عاشق جمال و شیفتۀ حسن و
کمال او بودم و بارها در طلب او به لطایف حیل و مکارم عمل، ریاضتها
میکشیدم و مجاهده ها مینمودم، تا بعد از آن که مال بسیار برآن کار صرف نمودم و
روزگار دراز در آن مشقت بودم، روزی بر مراد خود قادر گشتم و او را تنها در موضعی
بیزحمت اغیار بیافتم، خواستم که از آن گنج روان بهرهای برگیرم و از آن چشمۀ
حیوان که شکرستان لبش معدن نبات بود شربتی نوش کنم و مرادی که در چنان
حالی مطلوب و از چنان محبوبی مرغوب باشد حاصل گردانم، آن دخترگفت:
اتّق اللّه یابن عمّ و لا تنقض الخاتم.
ای پسر عم، تقوای خدا پیشه کن و دامن عفت و عصمت مرا به سرپنجۀ
شهوت حیوانی آلوده مکن.
چون گفت از خدای بترس، از سرآن مراد برخاستم و پای بر هوای نفس نهادم و
دست از آن معصیت کوتاه گردانیدم. خدایا! اگر میدانی که ترک آن معصیت محض
جلب خشنودی و رضایت تو بود، ما را از این درماندگی فرج و از این ورطۀ سخت
نجات ارزانی دار. هنوز این سخن در دهان داشت که ثلثی از آن سنگ بیفتاد و
منفذی در آن سنگ پدید آمد.
شخص دوم گفت: خداوندا، علم شامل تو بدین محیط است که مادری و پدری
داشتم بسیار مسن، آن چنانکه پیری قامت چون تیر ایشان را کمان گردانیده و مشک
عارضشان به کافور بدل شده بود، طراوت و شباب آنان را رها کرده و آثار خزان عمر
بر سر و صورتشان دیده میشد، از کسب بازمانده و از حرکت عاجز بودند، من به
امتثال امر:
وَ بِالْوالِدَیْنِ إِحْساناً وَ ذِی الْقُرْبی وَ الْیَتامی وَ الْمَساکِینِ
و به پدر و مادر و خویشان و یتیمان ومستمندان نیکی کنید.
شب و روز به خدمت ایشان مشغول بودم و دائما از آن خائف که مباد از برکات
وجود ایشان محروم شوم.
شبی در تهیۀ غذا وظیفۀ خود به انجام رساندم، چون به محضر آنان رفتم هر دو
را در خواب ناز دیدم. بر بیدار کردن آنان جرأت نکردم که مبادا عیش خواب و لذت
نیام بر آنان حرام گردد، دلم راضی نشد برگردم، چرا که ترسیدم از خواب برخیزند و
طلب غذا کنند و من در خدمت آنان حاضر نباشم، آن شب را تا صبح در کنار بستر
آنان بیدار ماندم. خداوندا، تو میدانی که این خدمت خاص محض خشنودی تو
انجام گرفت، اگر راست میگویم در بسته بر ما گشاده گردان. در آن حال ثلثی دیگر از
آن سنگ بیفتاد.
شخص سوم گفت: الهی! تو دانای اسرار و عالم بر امور پنهانی و از سرایر و
ضمایر کاینات مطّلعی و میدانی که من در وقتی اجیری داشتم، چون مدت آن
سپری شد اجرت بدو رساندم، گفت: اجرت کار من بیش از این است و آنچه
میدادم قبول نکرد، گفت: میان من و تو روزی خواهد بود که حق مظلوم از ظالم
بستانند. از نزد من قهر کرد و آن اجرت به من گذاشت.
من از آن سخن سخت متأثر شدم و از تو که خداوند منی بترسیدم و به آن اجرت
گوسپند خریدم و رعایت و محافظت بجای آوردم تا در اندک مدت بسیار شد و بعد
از زمانی آن اجیر باز آمد وگفت: از خدای بترس و آن حق من به من رسان. اشارت
بدان گله گوسپند کردم وگفتم: حق تو این است، برو بردار. آن مرد سخن مرا مسخره
و استهزا پنداشت، گفت: حقّم را نمیدهی کفایت نیست، مرا هم مسخره میکنی؟
گفتم: گمان بد مبر که این گوسپندان تمام ملک توست و این همه از رعایت اجرت تو
و محافظت مزدت پدید آمده.
الهی! اگر این سخن من بر صدق و راستی است ما را از این شدت فرجی و از این
مشقت مخرجی عنایت فرما. در حال تمامت آن سنگ از در غار کنار رفت و ایشان
از آن ورطۀ هلاکت به دعا و خضوع و خشوع و عمل خالص نجات یافتند.(1)
«چون معتصم بر سریر حکومت نشست، ابوجعفر همدانی را به منادمت خویش
مخصوص ساخت. شبی به او گفت: داستانی بگو تا لحظهای خاطرم مشغول گردد.
ابوجعفر گوید: گفتم: اگر فرمان باشد قصهای که در جوانی به من گذشت عرض کنم،
گفت: بگوی.
بر زبان آوردم که روزگاری به واسطۀ بیکاری، تنگدستی عظیم پیش من آمد و
چون مدتی در محنت فقر و فاقه گذرانیدم درهمی چند قرض کردم و به خدمت
ابو دلف خزرجی پیوستم و به حبل دولت او تمسّک جستم. روزی ابودلف گفت:
جمعی حسودان و اضداد، بهتانی بر محمّد مغیث حاکم ارمنیه بسته بودند و خلیفه
را در آن باب چنان گرم ساخته که به اخذ و قید او فرمان داده بود و چون او را به
بغداد آوردند، خلیفه از او استفسار نموده و پس از تفحصّ بلیغ، برائت ساحت او
وضوح یافت، فرمان واجب الاذعان نفاذ یافت که محمد بن مغیث نوبتی دیگر به
سر عمل خود رود. و چون میان من و او محبت قدیم بود گفت: میخواهم کسی را
به ارمنیه فرستم تا زبان به تهنیت او بگشاید، اگر رغبت کنی تو را بدین مهم نامزد
کنم. گفتم: فرمانبردارم. و ابودلف هزار درهم به من داد تا به اخراجات ضروریۀ خود
1) (1)
مصروف دارم و من به ارمنیه رفته رسوم تهنیت و سفارت به تقدیم رسانم.
محمد بن مغیث در شأن من التفات موفور نموده پیوسته مرا به مجلس خود
میطلبید و من همیشه نقلی سوای گوشت قدید آهو نمیدیدم و به سبب اکل آن،
طبیعت من نیز مایل به گوشت قدید شده، روزی محمد بن مغیث به جهت من
آهویی فرستاد، غلام را گفتم این آهورا ذبح کن وگوشت آنرا قدید ساز.
در این اثنا که غلام به ترتیب گوشتهای او میپرداخت و آن را ریزهریزه
میساخت، زاغی به طمع گوشت از هوا درآمده، عقد مروارید که در منقار داشت
بیفکند و قدری گوشت در ربود. من چون آن عقد مروارید را دیدم که در منقار
داشت در لطافت و قیمت آن حیران بماندم.
چون محمدبن مغیث مرا رخصت مراجعت داد هزار دینار به نزد من فرستاد و
من با حصول مطالب و مآرب به بغداد رفتم و آن عقد مروارید را به صرّافی فروختم
به پانزده هزار درم و به خدمت ابودلف رفته تشریفی و انعامی لایق به من داد و چون
مبلغی خطیر به دست من درآمده بود ترک ملازمت کرده به مصر رفتم و با خواجۀ
صاحب ثروت و نعمت از قبیلۀ همدان که ساکنآن دیار بود آشنایی پیدا کردم و
میان ما قواعد محبت و داد استحکام یافته، به مصاهرت انجامیده، دختر خود را در
حبالۀ نکاح من درآورده، میان ما و آن دختر موافقت و الفتی عظیم روی نمود.
روزی غلام من بر بام خانه نشسته گوشت قدید میکرد بر همان امید که مگر بار
دیگر زاغ عقد مرواریدی بیاورد، ناگاه لقلقی ماری در منقار داشت، چون به سر غلام
رسید مار از منقار او جدا شده در کنار غلام افتاد و آن بیچاره را زخمی زده هلاک
گردانید. زن گفت: لعنت بر لقلق و زاغ باد. من گفتم: خیانت لقلق معلوم است اما
جرم زاغ چیست که لعنت بر او میکنی؟ دخترگفت: روزی بر بام خانۀ خود نشسته
بودم و عقد مروارید قیمتی پیش خود نهاده ناگاه به سخنی مشغول شدم، زاغی
بیامد و آن را در ربود، پدرم جمعی در عقب او فرستاد و از آن اثری نیافتند. آخر الامر
آنرا در بازار بغداد در دکان صرّافی دیدم، به پانزده هزار درم خریده به نزد من
آوردند. من تبسّم کردم و صورت حال بیان نمودم و این معنی از نوادر اتفاقات
است.»(1)
«قاضی برنی حکایت کرد که: زنی را دیدم در بادیه که سرما آمده بود و زراعت
وی را به آسیب سخت دچار کرده بود، زراعتی که سبب معاش و مایۀ ارتزاق او بود.
مردمان او را در آن مصیبت تعزیت میدادند و به صبر امر میکردند که او در آن میان
دست به دعا برداشت و روی به آسمان کرد وگفت:
اللّهمّ أنت المأمون لأحسن الخلف، و بیدک التّعویض عمّا تلف، فافعل ما
أنت أهله، فإنّ أرزاقنا علیک، و آمالنا مصروف إلیک.
الهی! توی قابل اعتماد برای حفظ بهترین چیزی که بجا مانده و بر آنچه تلف
شده تو بهترین جبران کنندهای، به آن صورت که اهلیت داری نعمتت را بر من
ارزانی دار و آن چنانکه لایق آنی از دستگیری درماندگان و یاری بیچارگان
از من دستگیری کن که روزی ما بر عهدۀ توست و امید ما به عنایت و لطف
تو بسته است.
هنوز از آن محل فراتر نرفته بود که مردی ثروتمند بدان موضع رسید و آن حال با
او حکایت کردند، فالحال پانصد دینار زر به آن آسیب دیده بخشید.»(2)
«در روزگار عبد الملک مروان، مردی در مدینه مغضوب وی شد، عبد الملک
خون او را هدر گردانید و فرمان داد که او را هرکجا یابند به قتل برسانند و گفت: هر
کس به وی پناه دهد، او نیز به اعدام محکوم میگردد.
آن مرد از ترس جبّار شام و خون آشام حزب ننگین اموی حیران و خائف، گرد
کوه و کمر و دشت و بیابان میگشت و در هر موضع یک روز یا دو روز بیشتر مقام
نمیگرفت، از گفتن نام و نشان خویش به مردم خودداری میکرد، گاه چون نخجیر بر
کمر کوه بودی و گاه چون آهو در میان بیابان و گاه چون ابر در صعود قطرات عبرات
میباریدی و گاه چون سیل در آن حدود سر بر سنگ زنان میغلطیدی و گاه چون
سایه در پس دیوار میافتادی و زبان حال اینچنین میسرودی.
تاکی از حادثه دلتنگ و پریشان بودن چند از جور فلک بیسر و سامان بودن
گاه چون سیل نهادن به ره دریا سر گاه چون ابر شدن برکه و گریان بودن
گاه چون نخجیر از این کوه به آن کوه شدن گاه چون آهو در دشت و بیابان بودن
گاه چون سایه نشستن ز پس هر خس و خار گه چو خورشید به تنهایی پویان بودن
روزی در میان بیابانی بر این حال میرفت، بزرگی را دید محاسن سپید که جامۀ
سپید پوشیده نماز میکرد، در موافقت او به نماز مشغول گشت، چون آن بزرگ نماز
را سلام داد، پرسید از کجایی و اینجا چه میکنی؟ گفت: گریختهام، متواریم، از جور
سلطان خائف شده و بر جان خود نا ایمن گشتهام، وادی به وادی میگردم و از
بیابانی به بیابانی ره میسپرم، ساعت به ساعت هلاک خود را انتظار میکشم. آن
بزرگ به اوگفت:
فأین أنت من السّبع؟
از هفت گانه به کجایی؟
گفتم: کدام هفت که شش جهت و پنج حس و چهار طبع من چنان مستغرق
خوف و وحشت گشتهاند که دو ساعت در یک موضع نتوانم بود، چه دانم که کدام
هفت میگویی، من از اندوه نه هفت میدانم و نه هشت. گفت: گوش دار تا از زبان
من بشنوی و به برکات این دعا چشم فرج بدوزی، و این دعا بخواند:
سبحان اللّه الواحد، سبحان الّذی لیس غیره، سبحان القائم القدیم الّذی
لا بدء له، سبحان الّذی یحیی و یمیت، سبحان الّذی کلّ یوم هو فی شأن،
سبحان الّذی خلق ما یری و خلق ما لایری، سبحان الّذی علم کلّ شیء
من غیر تعلیم. اللّهمّ إنّی اسألک بحقّ هذه الکلمات و حرمتهنّ أن تفعل
بی کذا و کذا.
و چند بار اعاده کرد تا یاد گرفتم و سپس امن و سکونی در دل من پدید آمد و از
آن خوف و رعب هیچ در خاطر من نماند و هم از آن موضع به آرزویی فسیح و
امیدی هر چه تمامتر روی به عبدالملک آوردم و به در سرای او رفتم و دستوری
خواستم، مرا دستوری دادند، چون به عبدالملک رسیدم گفت: ساحری آموختی که
بدان استظهار چنین جرأت نمودی؟ گفتم: نه، امر و حال خود با او حکایت کردم و
دعا بر خواندم، مرا امان داد و نیکی بسیار کرد و از آن بلا و محنت به برکت دعا
نجات یافتم و لذّت فرج بعد از شدّت را چشیدم.»(1)
«ولید بن عبدالملک در روزگار حکومت خود به صالح بن عبد اللّه که عامل مدینه
بود به دستخط خویش نوشت که حسن بن حسن بن علی بن ابی طالب علیه السّلام را که
محبوس است از حبس بیرون آور و در مسجد رسول خدای دستور بده تا پانصد
تازیانه بر او بزنند!
صالح بر فراز منبر شد تا فرمان ولید را برخواند و بعد از آن دستور ولید را برآن
سلالۀ نبوت اجرا نمایند. هنوز در میان خواندن بود که وجود مبارک حضرت
زین العابدین علیه السّلام از در درآمد و مردمان راه او را گشاده کردند تا نزدیک حسن بن
حسن رسید و فرمود: پسر عمو چه بوده است تو را؟ خدای را به دعای کرب بخوان
تا حضرت محبوب تو را از این مکروه فرج آورد. حسن گفت: ای پسر عمو، دعای
کرب کدام است؟ فرمود: بگو:
لا إله إلاّ اللّه الحلیم الکریم، لا إله إلاّ اللّه العلیّ العظیم، سبحان اللّه ربّ
السّموات السّبع و ربّ الأرضین السّبع و ربّ العرش العظیم، و الحمد لله
ربّالعالمین.
هیچ معبودی جز آن خدای حلیم کریم نیست، هیچ معبودی جز آن خدای بلند
جایگاه عظیم نیست. منزّه است خدای صاحب آسمانهای هفتگانه و مالک
زمینهای هفتگانه و خدای عرش بزرگ؛ و سپاس خدای را که پروردگار
عوالم هستی است.
1) (1)
سپس برگشت. حسن بن حسن این دعا را تکرار میکرد که صالح از منبر فرود آمد
و گفت: او را بازگردانید که از سیمای او مردی مظلوم میبینم، در کار او به امیر
رجوع کنم. و حال او عرضه داشت، در مدت نزدیک جواب آمد که او را آزاد
کنید!»(1)
«ابراهیم تیمی حکایت کرد که چون حجاج بن یوسف مرا محبوس گردانید
موضعی دیدم تنگ و تاریکتر از دل عاشقان و دیدۀ معشوقان، مردم زیادی در
حبس بودند و هر دو نفر را یک بند نهاده و هرکس را چندان بیش جای نبود که
نشسته بودند، مصلّی و مسجد و مرقد و محلّ قضای حاجت یکی بود و ما از تنگی
موضع و وحشت منزل بدین حالت بودیم که مردی را از اهل بحرین درآوردند،
جایگاه نشستن نیافت و محبوسان او را راه نمیدادند و به یکدیگر میانداختند. مرد
گفت: صبر کنید که من امشب بیش اینجا نخواهم بود.
چون شب درآمد برخاست و نماز گزارد و گفت:
یا ربّ، مننت علیّ بدینک، و علّمتنی کتابک، ثمّ سلّطت علیّ شرّ خلقک! یا
ربّ، اللّیلة اللّیلة لا اصبح فیه.
الهی! به فرهنگ پاکت بر من منّت گذاردی و قرآنت را به من آموختی، آن
گاه شریرترین موجود را بر من مسلّط نمودی! ای مالک من، همین امشب،
همین امشب که آزادی من به صبح نینجامد.
هنوز صبح سر از گریبان مشرق بر نیاورده بود که در زندان بگشادند و آن مرد را
1) (1)
آواز دادند. گفتم: مگر برای سیاست و قتل بیرون میبرند! در حال قید از پای او
برگرفتند و خلاص دادند. بیامد و بر در زندان بایستاد و بر ما سلام کرد وگفت:
أطیعوا اللّه لا یعصیکم.
خدا را اطاعت کنید، تا خداوند خواستۀ شما را روا گرداند.(1)
«ابو سعید بقّال حکایت کند که من و ابراهیم تیمی در حبس حجّاج بودیم. یک
شب به وقت نماز مغرب با همسخن میگفتیم که شخصی را در آوردند. گفتم: یا
عبد اللّه ما قضیّتک؟ از حال او و سبب حبس او سؤال کردیم، گفت: هیچ موجب دیگر
نمیدانم الاّ آنکه رئیس محل از من بدینگونه سعایت کرده که او نماز بسیار
میخواند و روزه بسیار میگیرد، همانا که مذهب خوارج دارد. بدین تهمت مرا
گرفته و محبوس کردهاند، به خدا قسم این مذهبی است که هرگز نپسندیدهام و
هوای آنبر دل من نگذشته است و دوست نداشتهام آن مذهب را و اهل آن مذهب
را. بعد از آن گفت: بفرمایید تا مرا آب وضو دهند. التماس کردیم تا به جهت او آب
وضو آوردند، وضو ساخت و چهار رکعت نماز بگزارد و بعد از آن بگفت:
اللّهمّ أنت تعلم إساءتی و ظلمی و إسرافی، لم اجعل لک ولدا و لا ندّا و لا
صاحبة و لا کفوا، فإن تعذّبنی فبعدلک، و إن تعف عنّی فإنّک أنت
الغفور الرّحیم العزیز الحکیم. آللّهمّ إنّی أسألک یا من لا یغلطه المسائل،
و یا من لا یشغله سمع عن سمع، و یا من لایبرمه إلحاح الملحّین، أن
تجعل لی فی ساعتی هذه فرجا و مخرجا من حیث أرجو...
1) (1)
خداوندا، تو کردار زشت و ستم و اسراف مرا میدانی، برای تو فرزند و همتا و
همسر و شریکی ننهاده ام، پس اگر عذابم کنی از روی عدالت توست و اگر از
من درگذری تو را سزد که تو بسیار بخشنده و مصبان و عزیز و حکیمی.
خداوندا! ای که درخواستهای گوناگون او را به اشتباه نیفکند، ای که هیچ
شنیدنی او را از شنیدنی دیگر سرگرم نسازد، ای که پافشاری اهل اصرار او
را دلتنگ نکند، از تو میخواهم که در همین ساعت برای من فرج و راه
گریزی از آن جا که امید دارم قرار دهی...
چند نوبت همین بگفت. بدان خدایی که جز او خدایی نیست، هنوز دعا تمام
نکرده بود که در زندان بگشادند و او را آواز دادند. برخاست و گفت: اگر عافیت
باشد به خدا که شما را در دعا فراموش نکنم و اگر حالی دیگر بود خدای در دنیا به
رحمت و ثواب در آخرت جمع گرداند. روز دیگر شنیدیم که دست تعرض از او
کوتاه کردند و او را مطلق العنان گردانیدند، به برکت اخلاص این دعا.»(1)
«هارونالرشید روزی به یکی از خدمتکاران خود گفت که چون شب درآید به
فلان حجره رو و در بگشا و آن کس که در آن جا یابی بگیر و به فلان صحرا رو و در
فلان موضع قرار بگیر که آن جا چاهی است آماده، او را زنده در آن چاه افکن و چاه
را به خاک انباشته کن و باید که فلان حاجب با تو باشد.
آن شخص به موجب فرمان، آن حجره بگشاد، در آن جا نوجوانی دید در غایت
جمال و لیاقت و ظرافت و لطافت که آفتاب از نور روی او خجل شدی. او را بگرفت
1) (1)
و به جبر هر چه تمامتر وی را به طرف محل مقصود حرکت داد. جوان گفت: از
خدای بترس که من فرزند رسول خدایم، اللّه اللّه که فردای قیامت جدّ مرا بینی و
خون من درگردن تو باشد!
مأمور هارون سخن وی را هیچ التفات نکرد و آن جوان را کشانکشان در آن
موضع برد که هارون دستور داده بود. جوان چون هلاک خود معاینه دید، از جان
نومید گشت وگفت: ای فلان در هلاک من تعجیل مکن که هرگه که خواهی توانی،
مرا چندان امان ده که دو رکعت نماز بگزارم، بعد از آن تو دانی بدانچه تو را
فرمودهاند. برخاست و دو رکعت نماز بگزارد و آن موکّلان شنیدند که در نماز
میگفت:
یا خفیّ اللّطف أعنّی فی وقتی هذا، و الطف بی لطفک الخفیّ.
ای آنکه لطف پنهان داری، مرا در این گاه یاری رسان و با لطف پنهان
خویش مورد نوازشم قرار ده.
گفتند: دعا هنوز تمام نشده بود که بادی سخت برخاست و غبار تیره پدید آمد
چنانکه یکدیگر را نتوانستیم دید و از صعوبت آن حال به روی درافتادیم و به
خویشتن چنان مشغول شدیم که پروای آن جوان نبود. بعد از آن غبار نشست و باد
ساکن گشت، جوان را طلب کردیم، نیافتیم و آن بندها را دیدیم که در وی بود آن جا
افتاده. با یکدیگر گفتیم نباید که امیر را گمان افتد که ما او را آزاد کردیم و اگر دروغ
گوییم تواند بود که خبرآن جوان بعد از این به وی رسد و اگر راست گوییم باشدکه
باور ندارد و ما را هلاک کند.
بعد از این با یکدیگر گفتیم که دروغ ما را از بلا نخواهد رهانید، راستی بهتر
خواهد بود. چون نزدیک هارون درآمدیم صورت حال را به راستی با وی حکایت
کردیم. رشید گفت: خفیّ اللّطف او را از هلاک برهانید، بروید به سلامت و این
سخن به هیچکس نگویید.»(1)
«ابوالحسن بن ابی طاهر میگوید:
ابوجعفر محمد بن ابی القاسم در آن وقتیکه براریکۀ قدرت و در منصب وزارت
القاهر بود، بر من و پدرم خشم گرفت، در جایی به غایت تنگ و تاریک ما دو نفر را
حبس کرد، هر روز ما را به محاکمه کشیده و پدرم و مرا به مال مصادره و مطالبه
میکردند و در برابر چشم پدر مرا به شکنجه و آزار دچار میساختند.
در آن حبس شداید و مشقّات بسیار کشیدیم، تا روزی پدرم مرا گفت که ما را با
این نگاهبانان زندان آشنایی حاصل شده، لازم است به مراعات حال اینان
برخاست، به فلان صرّاف که دوست من است کاغذی بنویس تا سه هزار درهم به
نزد ما فرستد و ما در بین این زندانبانان تقسیم کنیم.
من آنچه فرموده بود بجای آوردم. چون سه هزار درهم برسید خواستم تسلیم
مأموران کنم، هر چند کوشیدم قبول نیفتاد. از امتناع ایشان تفحّص کردم و در کشف
حقیقت پافشاری نمودم، عاقبت به من گفتند: وزیر امشب بر قتل شما عزم بسته
است و حکم جزم کرده که شما را از بین ببرد، در چنین حالتی قبیح است ما چیزی
از شما قبول کنیم.
من از شنیدن این خبر بیآرام گشتم و اضطرابی هر چند تمامتر در من پدید آمد و
رنگ صورتم برگشت. چون پدر را از آن حال آگاهی دادم گفت: درهم برگردان. چنان
1) (1)
کردم.
پدرم در آن ایام که در حبس بود، پیوسته صائم بودی، چون شب میرسید غسل
میکرد و به نماز و دعا و خضوع و خشوع مداومت مینمود و من با او موافقت
میکردم، تا آنکه آن شب نماز خفتن بگزارد و به زانو درآمد و مرا گفت: تو نیز
اینچنین حالت بر خود بگیر. من نیز همانند پدر به حال خضوع در برابر حریم
حضرت محبوب برآمدم. پدر روی به جانب حق کرد و عرضه داشت: یارب، وزیر
القاهر بر من ستم روا داشت، مرا چنانکه میبینی به حبس انداخت و قصد جان من
و پسرم نمود.
فآنا بین یدیک قد استعدیت إلیک و أنت أحکم الحاکمین، فاحکم بیننا.
من پیش روی تو هستم و از تو کمک خواستم و تو حاکم ترین داوران هستی،
پس بین ما داوری کن.
و بر این دعا هیچ اضافه نکرد و بعد از آن آوازی نیک بلند برداشت و این جمله را
تکرار کرد: «فاحکم بیننا.» تا آنکه چهار ساعت از شب بگذشت، و اللّه که هنوز گفتن
فاحکم بیننا قطع نکرده بود که آواز در شنودم. شک نکردم که جهت اعدام ما
آمده اند. از غایت هول و سختی آن حال بترسیدم و بیهوش گشتم. چون نیک
بنگریستم خادم القاهر با شمعها و مشعل ها به زندان آمده بود، آواز داد که ابن ابی
طاهر کدام است؟ پدرم برخاست و گفت: اینک منم. گفت: پسرت کجاست؟ گفت:
این است پسرم. گفت: بسم اللّه، بازگردید به سلامت و عافیت و مکرّم و محترم.
چون بیرون آمدیم معلوم شد که وزیر را گرفتهاند و قاهر بر او بهشدت غضبناک
شده و خداوند مهربان بر ما لطف و رحمت آورده. وزیر بیچاره سه روز در قید و بند
و در تنگنای زندان زیست تا ملک الموت او را از رنج دنیا خلاص و به عذاب آخرت
دچار ساخت.»(1)
«در تواریخ معتبره آوردهاند که:
عادت محمد بن زید علوی معروف به داعی که حاکم طبرستان بود بر این قرار
داشت که در ابتدای هر سال که کارگزاران دولت مشغول به تحصیل مالیات
میشدند، در بیتالمال نظر میکرد و هر چه از سال گذشته باقیمانده بود بر
جماعتی از قریش که در آن ولایت بودند، بر حسب اختلاف شأنشان قسمت
میکرد و هر یک را فراخور حسب و نسب نصیبی میداد.
یک سال بنابر عادت مقرّر بر مقرّ حکمرانی نشسته بود تا مرسومات و ارزاق را به
اهل استحقاق برساند. اول بنی هاشم را نصیب فرمود. چون از تمامت بنی هاشم
فارغ شد فرمود: تا بنی عبد مناف را آواز دادند. مردی برخاست و گفت: من از بنی
عبد منافم. داعی گفت: از کدام قبیلهای؟ گفت: از بنی امیه. گفت: از کدام بطن؟ آن
مرد خاموش شد. گفت: مگر از فرزندان معاویهای؟ گفت: آری. داعی گفت: از کدام
فرزند؟ باز خاموش شد. گفت: مگر از فرزندان یزیدی؟ گفت: بلی. گفت:
بداندیشهای است تو را و خطا تدبیری افتاده است که قصد این ولایت کردهای که
ولات این ولایت آل ابی طالبند و ایشان را از شما طلب خون قصاص است به جهت
سید ایشان حسین بن علی علیهما السّلام و تو را از این به بعد هرگز چاره نبود، چه اگر غرض
استمداد و استعانت بود در شام و عراق جمعی توانستی یافت که به جدّ تو تولا
کردندی و اسلاف تو را دوست داشتندی، با تو مبرّت و احسان کردندی. اگر این
1) (1)
اختیار از سر جهل و نادانی کردهای تمامتر از این جهل نمیباشد و اگر دانسته و
متعمّدا ارتکاب این مخاطره کردهای، خود را به دست خویش در ورطۀ هلاک
انداخته و به پای خود به گورستان آمده ای!
علویان چون این سخن بشنیدند هر یک به نظر عداوت و چشم حقارت در وی
نگریستند و خواستند که قصد او کنند، داعی بانگ بر ایشان زد و گفت: ساکت
باشید و مپندارید که کشتن او قصاص خون حضرت سیّد الشهداء علیه السّلام خواهد بود، او
را چه جرم است در این مسأله؟ خدایتعالی حرام کرده است که کسی را به جرم
کس دیگر مؤاخذت کنند چنانکه فرمود:
وَ لا تَزِرُ وازِرَةٌ وِزْرَ أُخْری
و هیچ بردارندۀ بار گناهی بارکناه دیگری را به دوش خود بر نمیدارد.
و اللّه اگر کسی متعرض او شود آن کس را قصاص کنم. پس گفت: بشنوید حکایتی
و آن را در کارها اسوه و دستور خویش سازید. پدر من با من حکایت کرد و از پدر
خود روایت فرمود که ابو منصور، حاکم عبّاسی، آن سال که به حج رفته بود گوهری
قیمتی بر وی عرضه داشتند که مثلآن ندیده بود و از آن تعجّب نمود. بعد از آن به
او گفتند که محمد بن هشام بن عبدالملک گوهری از این بهتر و پرقیمت تر و فاخرتر
دارد. منصور ربیع حاجب را گفت تا محمد بن هشام بن عبدالملک را طلب کند و آن
گوهر را از او بستاند. پسر هشام هم بعد از این واقعه پنهان شد.
منصورگفت: فردا که در مسجدالحرام من نماز جمعه گزارم تو بگو تا همه درها را
فرو بندند و قفل بر نهند و معتمدان و ثقات را برآن درها موکّل گردان و بعد از آن
یک در بگشای و خود برآن در بنشین و باید هیچ کس از آن در بیرون نرود الاّ آنکه
تو او را بشناسی، در هر صورت چون محمد بن هشام در این مسجد باشد بدین
طریق ظاهر شود.
چون روز دیگر شد. ربیع آنچه دستور داشت بجای آورد. چون درهای مسجد را
فرو بستند، محمد بن هشام به علت اینکه از قضیۀ گوهر واقف بود دانست که
مقصود و مطلوب اوست و به هر حال در معرض گرفتاری است. از خوف جان و بیم
هلاک حیران و مدهوش بماند و اثر آن حیرت بر وی ظاهرگشت.
در آن حال چشم محمد بن زید بن علی بن الحسین بن علی بن ابی طالب علیهم السّلام بر
وی افتاد، چون او را به غایت اندوهگین و غمناک و متفکر یافت با خود گفت این
مرد، کار افتاده و صاحب واقعه مینماید، اعانت و اغاثت او از لوازم کرم ذاتی و
طهارت نسب باشد. پسروی بدو آورد وگفت: ای مرد! بس پریشانخاطر و متفکر
و پراکنده ضمیر و متوهم خاطرت میبینم، تو چه کسی و واقعۀ تو چیست و خوف
و رعب تو از کیست؟ با من بگوی و در امان خدا و ضمان سلامت باشی و از تو
پذیرفتم که هر سعی که امکان دارد بجای آرم تا از آنچه موجب ملالت توست و از
آن که خائفی تو را ایمن گردانم.
گفت: منم محمد بن هشام بن عبدالملک، اکنون تو بفرمای که نام تو چیست و
نسب به که میرسانی؟ گفت: من محمد بن زید بن علی بن الحسین ام. محمد بن
هشام گفت: انّا للّه و إنّا الیه راجعون. اگر تو مکافات آنچه پدر من با پدر تو کرده است
بخواهی مرا دل از جان بر باید گرفت و طمع از امان بباید برید.
محمد بن زید گفت: باک مدار ای پسرعمّ که کشندۀ زید تو نیستی و به کشتن تو
جبران آن شکستگی و سدّ آن ثلمه و قصاص آن خون و انتقام آن ظلم، حاصل
نخواهد شد و امروز من بدین سزاوارم که دستت گیرم نه بدان که به دست دشمنت
باز دهم و به منآن لایق است که پایمردت باشم نهآن که پایمالت گردانم، اما مرا
معذور دارکه اگر از برای مصلحتی مکروهی به تو رسانم یا ناسزایی در روی تو بر
زبان رانم، چون آن ایذاء متضمّن خلاص و آن جفا مقتضی آزادی باشد باید که قبول
نمایی. گفت: الأمر إلیک و أنا ممسک بین یدیک. هیچ توقّف و تأخیر منمای و آنچه
مصلحت است بفرمای.
محمّد بن زید ردای خود را بر سرش انداخت و او را با رداء در هم پیچید و
گریبانش با آن رداء یکجا بگرفت و به زور جبر او را به سوی در بکشید. چون چشم
ربیع بر وی افتاد، محمد بن زید لطمهای سخت و طپانچهای محکم بر روی محمد
بن هشام زد و همچنانش پیش ربیع آورد وگفت: یا ابا الفضل، این خبیث شتربانی
است از شتربانان کوفه، اشتران خود را به کرایه به من داده بدان شرط که مرا باز به
کوفه برد ولی از من بگریخته است و اشتران را به بعضی از سپهسالاران خراسانی به
کرایه داده است، چند موکّل با من بفرست تا این خبیث را با من به نزد قاضی آورند
و اگر خراسانیان در راه من تعدّی کنند مانع شوند.
ربیع گفت: سمعا و طاعة یابن رسول اللّه، و دو سرهنگ با او بفرستاد. چون از
پیش ربیع چندان برفتند که ایمن شدند، محمد بن زید گفت: یا خبیث حق مرا
میگذاری؟ گفت: آری، یابن رسول اللّه، پس سرهنگان را گفت چون اقرار کند شما
بازگردید. ایشان بازگشتند، محمد بن زید رداء را ازگردن محمد بن هشام بیرون کرد
وگفت: اکنون تو را هرکجا باید، برو.
محمد بن هشام سر محمد بن زید را ببوسید وگفت: پدر و مادر من فدای تو باد!
یابن رسول اللّه،
اَللّهُ أَعْلَمُ حَیْثُ یَجْعَلُ رِسالَتَهُ
خدا داناتر است که مقام رسالت را در کجا قرار دهد.
پس آن گوهر نفیس و جوهر گرانمایه را بیرون کرد و گفت: طمع میدارم که به
قبول آن منّت بر من نهی و به پذیرفتن این هدیه مرا مشرّف گردانی. محمد بن زید
قبول نکرد وگفت: ما از اهل آن خاندانیم که اگر نیکویی به کسی رسانیم از او
مکافات نستانیم و من بزرگتر از این را از تو بگذاشته ام و آن خون زید بن علی است،
برو به عافیت و سلامت، هر چند زودتر از این شهر بروی بهتر، زیرا که ربیع بهطور
حدّی در طلب توست. محمد بن هشام برفت و متواری شد و به واسطۀ محمد بن
زید از آن بلا بجست و از آن ورطه برست.
چون داعی این حکایت به آخر رسانید بفرمود تا آن اموی را هم چندان که
دیگران را از بنی عبد مناف بداد نصیب دادند.»(1)
«یکی از بازرگانان کرخ بغداد حکایت کرد که من در بغداد سمساری و دلاّلی
کردمی و یکی از تجّار خراسان با من معامله داشت و بر دکان من نشستی با مال
بسیار و منال بیشمار، چنانکه هر سال از او به وجه سمساری چندین هزار درهم به
من رسیدی و وجه معاش و سبب معیشت من از وی بود.
یکسال به وقت موسم نیامد و به سبب تأخیر اوآن منفعت از من باز افتاد و
اختلال تمام و اثری فاحش در حال من پدید آمد و به همان جهت محنت بر من
متوالی و متواتر گشت و وام بسیار بر من جمع شد و بدان طریق تا مدت سه سال
نیامد و من درب دکان فرو بستم و از بیم قرض خواهان متواری گشتم. چون سال
چهارم وقت موسم شد، گفتم از حال خراسانی جویا شوم شاید که آمده باشد و حال
من به سبب او نیکو شود.
1) (1)
به سوق یحیی آمدم و تجسّس و تفحّص بجای آوردم هیچ کس از وی مرا خبر
نداد. به هنگام بازگشتن به کنار دجله رسیدم. چون ایام تابستان بود و هوا بهشدت
گرم، لحظهای در آب دجله نشستم تا سوزش آتش اندوه و تپش آفتاب بدان کمتر
گردد. چون از دجله برآمدم و پای بر خاک نهادم قدری گل به پایم چسبید و از زیر آن
تسمهای چرمی به نظر رسید. من جامه در پوشیدم و آن تسمه را بکشیدم، همیانی از
زیر آن بیرون آمد نظر کردم همیانی پر بود، برگرفتم و در زیر جامه پنهان کردم و به
خانه آوردم. چون بگشادم در آن هزار دینار زر یافتم.
به سبب آن زر قوّتی در من ظاهر شد و با خدای تعالی عهد کردم که چون حال
من نیکو شود صاحب این همیان را طلب کنم، چون بیابم تمامت آن زر را بدو رسانم
و کار خویش را با طلبکاران پس از یافتن همیان قراری دادم و در دکان بگشادم و
خدای مهربان در رزق و ربح بر من گشاد و در مدت دوسال سرمایۀ من چندین هزار
دینار شد.
چون موسم حج درآمد، من در تعریف همیان و شناخت صاحبش کوشش کردم
ولی هیچ نشانی نیافتم. یک روز در دکان نشسته بودم مردی بیامد با موی بالیده و
حالی ژولیده و جامههای کهنه که اثر فقر و اضطرار بر وی ظاهر بود. گمان کردم که
مگر این بندۀ خدا یکی از فقرای خراسان است. قصد کردم که درمی چند بدو دهم
او بدانست پشت بگردانید و به سرعت هر چه تمامتر برفت. من در شک افتادم و در
عقب او بدویدم، چون نیک نگاه کردم آن بازرگان خراسانی بود که مرا هر سال از او
چندان منفعت رسیدی.
من از آن حال تعجّب بماندم و گفتم: ای فلان، این چه زی و هیئت است و تو را
چه واقعهای پیشآمد؟ و آن مال و منال و خوبی و جمال تو کجا رفت؟ او بگریست
وگفت: حدیث من طولانی و عجیب است با نشیب و فراز!
او را به منزل بردم و به حمام فرستادم و دستاری لطیف و درّاعه ای نظیف در او
پوشاندم و چون از طعام و آشامیدنی و ضیافت و آنچه از لوازم آن باشد بپرداختم
التماس کردم که سبب تغییر حال و موجب آن تقریر فرمای.
گفت: حال من در ثروت بر تو پوشیده نبود، یکسال بر عادت مستمرّه استعداد
آمدن اینطرف میکردم که روزی امیر شهر مرا طلبید وگفت: گوهری قیمتی دارم که
جز خلیفه را نشاید و آن را به من سپرد وگفت: وقت رفتن به بغداد همراه خود ببر و
آنرا به خلیفه بفروش و نمونههایی از قماش به من داد و درخواست کرد به بعضی
از بهای این گوهر برایم اقمشه بخر و باقی را به صورت نقد نزد من آور.
منآن گوهر را گرفتم و همیانی از پوست جهت محافظت آندوختم - صفتآن
همیان که باز میگفت همان بود که منآن را کنار دجله یافته بودم - آن گوهر را همراه
هزار دینار زر نقد در آن همیان نهادم. چون به بغداد رسیدم، به جزیرۀ سوق یحیی به
دجله فرو رفتم و در آب نشستم. چون از آب برآمدم همیان را در آن موضع فراموش
کردم و تا دیگر روز مرا به یاد نیامد. چون به یاد آمد به طلب همیان بدان موضع
شدم باز نیافتم و من این مصیبت را بر نفس خود مهم نگرفتم، با خود فکر کردم که
قیمت آن گوهر سه هزار دینار بیش نباشد، سه هزار دینار زر از مال خود به امیر شهر
دهم. از بغداد برفتم و حج گزارده سپس به شهر خود برگشتم. سه هزار دینار زر به
امیر شهر فرستادم و کیفیت واقعه را به او شرح دادم.
امیر در تمام اموال من طمع کرد و گفت: قیمت آن گوهر پنجاه هزار دینار است.
دستور داد مرا گرفتند و هر قدر مال و منال که داشتم و در تصرّف من بود از ناطق و
صامت از من سلب کردند و به انواع ضرب و شتم شکنجه و تعذیب گرفتارم کردند تا
از بود و نبودم دست برداشتم، با این همه هفت سال هم به زندان محکوم شدم. در
این هفت سال به انواع رنجها دچار بودم تا به شفاعت بعضی از مردمان نجات
یافتم. بعد از خلاصی دچار شماتت اعدا شدم، از شهر خود دل بریدم و به اینجا
آمدم تا با تو مشورت کنم که در چه کاری وارد شوم تا زندگی به قناعت بگذرانم و
محتاج خلق نشوم و به ذلّت سؤال دچار نیایم.
گفتم: ای فلان، خداوند مهربان مقداری از مال توبه تو رسانید و تو را از مردم
بی نیاز گردانید. آن همیان که تو وصفش کردی نزد من است و آن هزار دینار من
برگرفته ام و با خدایتعالی عهد کرده بودم که هرکس وصف همیان گوید به او
رسانم، برخاستم و کیسهای که در آن هزار دینار بود بیاوردم و پیش وی نهادم.
پرسید: آن همیان بعینه برجاست؟ گفتم: آری. نعرهای زد و بیهوش شد. پس از
ساعتی که به هوش آمد گفت: بفرمای آن همیان را بیاورند. خودم رفتم و همیان را
آوردم. کاردی بخواست و سرآن همیان بشکافت آن گوهر را که به اندازۀ کف دست
بود بیرون آورد، خدای را بیاندازه شکر گفت و به هزار دینار نظر نینداخت. گفتم:
زر نیز برگیر که از آن توست. سوگند خورد که الاّ به مقدار استری و وجه نفقۀ راه
برنگیرد. بسیار کوشیدم تا سیصد دینار برگرفت و باقی را به من بخشید و استعداد
رجوع به خانه و دیار خویش نمود که شاید کارش استقامتی یابد. چون همسفر یافت
به سرعت هر چه تمامتر به خراسان رفت.
چون سال دیگر شد باز آمد، حال او نیکو شده به ثروت و نعمت رسیده بود.
حالش را جویا شدم، گفت: چون بازگشتم صورت حادثه را با بزرگان و اعیان شهر
گفتم و آن یاقوت پاره را به ایشان نمودم و از آنان خواستم مرا نزد امیر شهر برند. آنان
مرا به نزد او بردند. یاقوت پاره را از من گرفت و دستور داد هر چه از من مصادره
کرده بودند به من بازگردانند، علاوه برآن بر من از مال خود نیز انعام زیادی داد و
حال من به مرتبۀ اول بلکه بهتر رسید و این همه از برکت دیانت و امانت تو بود.(1)
«مهاجرین مکّه که به دستور حضرت حق و طرح پیامبر عزیز اسلام صلّی اللّه علیه و اله از وطن
خود آواره و به دیار غربت یعنی شهر مدینه آمده بودند، سر و سامانی نداشتند تا
آنکه عقد اخوّت میان آنان و مسلمانان مدینه برقرار گردید و یار و همسایه و مددکار
یکدیگر شدند، اما در عین حال آزار و شکنجههای مردم مکّه را از یاد نمیبردند و
نمیتوانستند علاقۀ به وطن را هم فراموش کنند. همواره در مقام برمی آمدند خبری
از وطن بگیرند و از شهری که در آن جا نشو و نما نموده، از آب و هوایش استفاده
کرده بودند و هماکنون فرزندان و اقارب، داییها و عموها و خویشاوندان تازه و
قدیمشان در آن جا به سر میبردند کسب اطّلاعی کنند.
لاجرم چنین به نظرشان رسید که باید کاری کرد که قریش از نیرو و شوکت ما با
خبر شود و مجبور گردد از ترس ما با ما کنار بیاید و بدین وسیله راه برای نشر دعوت
دینی بازگردد و چارهاش این است که بر سر راه قافلۀ مالالتجاره آنان رفته راه را برآن
ببندیم و ضرب شستی به ایشان نشان دهیم.
همین کار را کردند. در سال دوم هجرت، رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله عبد اللّه بن جحش را با
جماعتی از مهاجران گسیل داشت و نامهای به وی داد و فرمود تا قبل از دو روز سر
نامه را نگشاید و بعد از دو روز راه، نامه را قرائت نموده بر طبق دستوری که خداوند
به وی داده رفتار نماید و احدی از همراهان را مجبور نکند.
عبد اللّه به راه افتاد بدون اینکه بداند به کجا میرود، همی پیش راند و به خاطر
1) (1)
اینکه دستور خدا در کار بود به منظور تنفیذ فرمان، با اعتماد و اطمینان به او، خود
را یکسره به او سپرد و سریع پیش میرفت. دو روز تمام راه پیمود، آنگاه نامه را
گشوده قرائت کرد، دید نوشته است: وقتی این نامه را از نظر گذراندی پیش برو تا به
نخله که بین مکّه و طائف است برسی، در آن جا در کمین قریش میباش و مرتّب
اخبار قریش را به دست آورده برای ما بفرست.
عبد اللّه پس از قرائت نامۀ رسول خدا صلّی اللّه علیه واله نفرات خود را از مضمون آن آگاه
ساخت و گفت: رسول الهی صلّی اللّه علیه و اله به من دستور داده تا به سوی نخله روم و در آن جا
در کمین قریش بنشینم و اخبار قریش را برای آن جناب بفرستم و نیر امر فرموده که
احدی از شما را مجبور به کاری نکنم. اینک هر یک از شما میل دارد به درجۀ
شهادت برسد با ما بیاید و هرکدام از شما حاضر نیست، از همین جاباز گردد و من
خود، امر پیامبر را اطاعت نموده به راه میافتم.
نفرات عبد اللّه همگی با وی موافقت کرده، آمادگی خود را اعلام داشتند و همه
به سوی هدف رهسپار شدند در حالی که امید به خدا پیشاهنگ و اطمینان و اعتماد
به او رهبرشان و عنایت پروردگاری نیز نیروبخش دلهاشان بود ولکن در بین راه
شتری از ایشان گم شد و در جستجوی آندر بیابان شده و پارهای از ایشان اسیر
قریش گشتند.
عبد اللّه و بقیۀ نفراتش همجنان میراندند تا به نخله رسیدند و در آن جا کاروانی
از قریش که حامل مال التجارۀ ایشان بود میگذشت و به محض آنکه به عبد اللّه و
یارانش برخوردند دچار دهشت و ترس عجیبی گردیدند.
اصحاب عبد اللّه نیز متحیر شدند که چه کنند، اگر با آنان مصاف دهند در ماه
حرام جنگیدهاند که خود عمل حرامی است و اگر مصاف ندهند اینان فردای همین
شب به مسجد الحرام میرسند و دیگر دستشان به ایشان نخواهد رسید.
لاجرم لحظهای متحیر ماندند، لکن سرانجام رأیشان بر این قرار گرفت که بر
ایشان حمله برند و مال التجارۀ ایشان را به غنیمت برگیرند. همین کار را انجام دادند.
چیزی نگذشت که واقد بن عبد اللّه تمیمی با انداختن تیری، عمرو بن حضرمی را
هدف قرار داده و از پایش درآورد. عثمان بن عبد اللّه و حکم بن کیان هم اسیر شدند
و خداوند همۀ اموال و مالالتجاره را نصیب لشگر اسلام گردانید.
عبد اللّه بن جحش با همراهان به سوی مدینه بازگشتند و اموال و اسیران را نزد
رسول خدا صلی الله علیه و اله و سلم آوردند. به محض اینکه چشم رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله به ایشان افتاد فهمید
که میان آن دو گروه کارزار افتاده و مشرکین فراری شدهاند و اموالشان نصیب
مسلمانان گشته، فرمود: من به شما دستور ندادم در ماه حرام دست به جنگ نزنید و
حاضر نشد آن اموال را تصرّف کند و به انتظار رسیدن وحی توقّف کرد تا حضرت
حق تکلیفش را روشن سازد.
لشکریان اسلام متأثّر گشته ترسیدند، نکند مرتکب گناهی شده باشند، سایر
مسلمانان هم شروع کردند به خردهگیری که چرا بدون دستور خدا به چنین عملی
اقدام کردید. از آن سو قریش نیز به خشم آمده، گفتند: محمّد و یارانش حرمت
ماههای حرام را نگاه نداشتند و در ماه حرام دست به خونریزی زدند و اموال دشمن
خود را به غارت برده و از آنان اسیر گرفتند.
در چنین حالی خدایتعالی دربارۀ جنگجویان مجاهد اسلام آیۀ زیر را فرستاد و
آنان را مشمول عنایت و لطف خود قرار داده فرمود:
یَسْئَلُونَکَ عَنِ الشَّهْرِ الْحَرامِ قِتالٍ فِیهِ قُلْ قِتالٌ فِیهِ کَبِیرٌ وَ صَدٌّ عَنْ سَبِیلِ
اللّهِ وَ کُفْرٌ بِهِ وَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ وَ إِخْراجُ أَهْلِهِ مِنْهُ أَکْبَرُ عِنْدَ اللّهِ وَ الْفِتْنَةُ أَکْبَرُ
مِنَ الْقَتْلِ
از تو دربارۀ جنگ در ماه حرام میپرسند. بگو: هر جنگی در آن [گناهی]
بزرگ است، ولی هر نوع بازداشتن [مردم] از راه خدا و کفرورزی به او و
[بازداشتن مردم از] مسجد الحرام و بیرون راندن اهلش از آن، نزد خدا
بزرگتر [از جنگ در ماه حرام] است؛ و فتنه [شرک و بت پرستی] از
کشتار بزرگتر است.
وقتی این آیۀ شریفه نازل شد مسلمین از آن ترسی که داشتند اندکی آسوده شده
خوشحال گردیدند و مخصوصا نفراتی که مباشر جنگ بودند مسرور گشتند و رسول
الهی اموال و اسیران را قبول کرد.
قریش فرستادهای نزد آن حضرت گسیل داشتند و خواستارآن شدند که آن
حضرت بهای اسیران را گرفته و ایشان را آزاد سازد. حضرت در جواب فرمود: این
کار را به شرطی میکنم که شما نیز دو تن مسلمانی که اسیر گرفتهاید آزاد سازید، چه
ما از شما به جان آنان میترسیم و منتظریم تا اگر شما اسیران ما را کشتید ما نیز
اسیران شما را بکشیم.
قریش ناگزیر شدند شرط آن جناب را بپذیرند و اسیران آن حضرت را نزد وی
روانه سازند، خداوند بدین وسیله نعمت را بر مسلمین تمام کرد و وعدۀ نصرتی که
داده بود عملی فرمود.
اما عبداللّه بن جحش و همراهانش به نازل شدن این آیه قناعت ننموده و
اندوهشان زایل نگردید، چون انتظار داشتند آیه ای در اجر و ثوابشان نازل شود، لذا
به رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله عرض کردند: آیامی شود جنگی پیش بیاید که ما در آن شرکت
جسته و خداوند به ما اجر مجاهدان را مرحمت فرماید؟ خدای تعالی در جواب
آنان این آیه را فرستاد:
إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ الَّذِینَ هاجَرُوا وَ جاهَدُوا فِی سَبِیلِ اللّهِ أُولئِکَ یَرْجُونَ
رَحْمَتَ اللّهِ وَ اللّهُ غَفُورٌ رَحِیمٌ
یقینا کسانی که ایمان آورده، و آنان که هجرت کرده و در راه خدا به جهاد
برخاستند، به رحمت خدا امید دارند؛ و خدا بسیار آمرزنده و مهربان است.
با نازل شدن این آیه اندوهها زایل شد و دلها آرامش یافت و مسرّت تمام وجود
مؤمنان را گرفت، چه میدیدند نعمت خدا و رحمت او ایشان را فراگرفته است.
این سریه اولین جنگی بود که سیاست و روش حکومتی اسلام را روشن ساخت
و در حقیقت اساسنامۀ نظام آن بود و چند نتیجه داشت که اشاره میشود:
نتیجۀ اوّل: اینکه جواب مشرکین را داد که جنگ و خونریزی در ماه حرام گناه
بزرگی است.
نتیجۀ دوم: اینکه فهماند که خود مشرکین مرتکب گناهانی شده و میشوند که
بسی بزرگتر از آن است. و آن یکی این است که آنان از راه خدا جلوگیری به عمل
آورده اند و در مقام بر آمدند تا با تهدید و زور، مسلمانان را از دین اسلام برگرداند.
دیگر اینکه به خدا کفر ورزیدند و نیز اینکه سکنۀ مسجدالحرام را از آن جا بیرون
کردند. و به خاطر همین جرائم بود که خداوند قتال با آنان را تجویز کرد.
نتیجۀ سوم: اینکه در اثر این جریان، قریش از این ضربت و اینکه هم اموالش به
غارت رفت و هم عدّ 5 ای کشته داد و هم دو نفر اسیر شدند، از آن غرور و نخوتی که
داشت پایین آمد و به همین جهت تصمیم گرفت مسألۀ جنگ در ماه حرام را بهانه
کرده و شبه جزیرۀ عربستان را علیه رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و یارانش بشوراند و کار جنجال
را به جایی رسانید که مسلمین یقین کردند دیگر هیچ امیدی به سازش و اصلاح
در چنین وضعی روزی رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله به مسلمانان خبر داد که ابو سفیان، فرزند
حرب، کاروان قریش را از شام به سوی مکّه میراند و اموال و سرمایۀ تجارت قریش
با آن کاروان است و شما میتوانید هماکنون بر سر راهشان شده و با آنان کارزار
کنید، باشدکه خداوند نیروی شما را با آن اموال تقویت نماید.
از آن سو ابو سفیان هم که داستان نخله را داشت در تجسّس اخبار رسولاللّه صلّی اللّه علیه و اله
و یارانش بود، هرکه را در راه میدید از حالآن جناب میپرسید تا آنکه خبر یافت
رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله یاران خود را به تعقیب کاروان وی روانه کرده. از ترس مالالتّجاره و
حرصی که بر اموال خود داشت سخت در اندیشه شد، تصمیم گرفت به هر نحوی
شده قریش را از این جریان آگهی دهد، لاجرم ضمضم بن عمرو غفاری را اجیر
نموده روانۀ مکّه کرد و به وی گفت: باید خود را به قریش برسانی و آنان را به سر
وقت اموالشان بیاوری و به ایشان بگویی که محمّد و یارانش متعرض اموال ایشان
شدهاند.
ضمضم در حالی که بینی شترش را پاره کرد و بارآن را وارونه بسته و پیراهن خود
را از عقب و جلو دریده بود به درب مسجدالحرام آمد و فریاد زد:
ای گروه قریش!، مالالتّجاره، مالالتّجاره، ای فریاد و ای فغان که ابو سفیان با
اموال شما مورد حملۀ محمّد و یارانش قرار گرفت، ای داد و بیداد، گمان نمیکنم
بتوانید او را دریابید!
مردم همه در وحشت و اضطراب شدند و به سرعت اجتماعی تشکیل داده به
مشورت پرداختند وسرانجام قرار شد هر چه زودتر حرکت کنند و همین کار را کرده
بدون استثنا همه شرکت کردند و اگر برخی از آنان حرکت نکرده کسی را به عوض
روانه ساخت، از آن جمله ابولهب بود که مردی را به مبلغ چهارهزار درهم که از او
طلب داشت اجیر کرد تا با لشگر قریش برای نابودی اسلام و مسلمین حرکت کند.
بعد از آن که همه از تدارک اسباب سفر فراغت یافته و آمادۀ حرکت شدند، به
یادشان افتاد که ما همین چندی قبل با قبیلۀ کنانه جنگ داشتیم، یکی از آن میان
گفت: اگر ما حرکت کنیم احتمال دارد کنانی ها از دنبال بر سر ما بتازند و ما از رفتن به
کمک ابو سفیان بازمانیم.
اما سراقة بن مالک که از اشراف کنانه بود گفت:
من به شما پناه میدهم و همه در امان من هستید، بروید و از قبیلۀ من نگرانی
نداشته باشید، من نمیگذارم از قبیلۀ کنانه به شما آسیبی برسد. در اینجا رأی آنهایی
که میگفتند باید هر چه زودتر حرکت کرد تقویت شد و همه به راه افتادند.
از آن سو رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله از مدینه بیرون شد در حالی که پیشاپیش لشگرش دو
بیرق سیاه در اهتزاز بود، یکی به دست علیّ بن ابی طالب و آن دیگر به دست انصار
و با همراهان به دنبال شتران قریش به راه افتاد. در بین راه به مردی برخورد کرده از
وی خبر کاروان قریش را بپرسید، ولکن خبر نزد او نیافت و شب و روز به سرعت
میراند تا به نزدیکی صفراء رسیدند. حضرت شخصی را فرستاد تا از ابو سفیان
خبری گیرد و خود پیش همیراند تا به ذفران یکی از بیابانهای پیرامون دهکدۀ
صفراء رسید، در آن جا بار گرفت و خبرگزاران به نزدش آمده گزارش دادند که قریش
همه از مکّه بیرون شده و به کمک ابو سفیان شتافتهاند.
رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله چون مطلب رنگ دیگری به خود گرفت با یاران خود به
مشورت پرداخت. آری، دیگر قافلۀ مال التّجارۀ ابو سفیان مطرح نیست، باید با
لشگری روبهرو شود که نیرو و نفراتش چندبرابر نیروی اوست.
از میان اصحاب، مقداد بن عمرو برخاست و عرض کرد: به هر جا که خدایت
دستور داده برو و ما یکقدم از تو جدا نمیشویم، ما آن کلامی را که بنی اسرائیل در
پاسخ دعوت موسی به میان آورده، گفتند:
فَاذْهَبْ أَنْتَ وَ رَبُّکَ فَقاتِلا إِنّا هاهُنا قاعِدُونَ
پس تو و پروردگارت بروید [با آنان] بجنگیدک ه ما [تا پایان یار] در همین
جا ننتسشهایم.
در جواب تو نخواهیم گفت، بلکه ما میگوییم: تو و پروردگارت به کارزار دشمن
بروید، ما نیز همراه شما هستیم و به همراه شما کارزار میکنیم و به آن خدایی که تو
را به حقّ مبعوث فرموده اگر ما را به دورترین نقاط زمین گرچه حبشه باشد ببری
همراهت میآییم.
رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله دعای خیرش فرمود، آنگاه رو به سایر یاران کرد و فرمود: ای
مردم! رأی خود را اظهار دارید. مقصودش از مردم طایفۀ انصار بود. از میان مردم
انصار، سعدبن معاذ برخاست و گفت: ای رسول خدا! گویا مقصودت ما انصار
بوده؟ حضرت فرمود: آری، سعد گفت: ما به تو ایمان آورده و تو را تصدیق نموده و
شهادت دادیم برآن که آنچه آورده ای حقّ است و بر ایمان و شهادت خود عهد و
پیمان سپردیم و آن این بودکه در هر حال تو را اطاعت کنیم.
بنابراین یا رسول اللّه! هر چه میخواهی انجام ده و هر تصمیم که میخواهی
بگیر که ما با توییم و از تو جدا نمیشویم و به خدایی که تو را به حق مبعوث
فرموده، سوگند، اگر ما را به دریا عرضه بداری و بفرمایی که ما خود را به همراه تو در
آن بیفکنیم خواهیم افکند و یک تن هم از ما تخلّف نخواهد کرد و هیچ ملاحظۀ ما را
مکن، زیرا که کوچکترین کراهتی از جنگیدن با دشمنانمان نداریم و ما خویشتندار
در جنگ و هماوردان میدان کارزاریم و امیدواریم خداوند از ما به تو رفتاری نشان
دهد که مایۀ خرسندی و روشنی چشمت باشد، ما را راه بینداز و از خدا توفیق و
مدد بخواه.
هنوز گفتار سعد تمام نشده بود که آثار خرسندی در رخسارۀ رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله
نمودار شد، آنگاه فرمود: حرکت کنید و امیدوار ظفر باشید، چه خدای تعالی مرا به
یکی از این دو بشارت داده: ما بهطور مسلّم یا به قافلۀ آنان ظفر مییابیم و یا بر
لشگریان آنان و گویا من هماکنون قتلگاه آنان را میبینم.
رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و یاران از آن منزل حرکت کرده در نزدیکی بدر پیاده شدند و آن
جناب برخی از یاران خود را به سوی چاه بدر روانه کرد تا آن جا از قافله و یا لشگر
قریش خبری بگیرند. فرستادگان به دو نفر رسیدند که مشغول آب کشی بودند،
معلوم شد آب را برای لشگر قریش میبرند، پرسیدند به کجا میروید و از چه
قبیلهای هستید و هدفتان چیست؟ گفتند: ما سقایان قریش هستیم، ما را فرستادهاند
تا برای آنان آب ببریم.
فرستادگان باور نکردند که این دو نفر وابسته به لشگر قریش باشند، احتمال
دادند سقایان قافلۀ مالالتجاره ایشان باشند، به همین جهت آن دو را تحت شکنجه
قرار دادند و آنها را مفصّل زدند، وقتی خوب از کارشان درآوردند ناچار گفتند: ما از
قافلۀ ابو سفیانیم، مسلمانان از کتک زدنشان باز ایستادند.
رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله مشغول نماز بود، وقتی اصحاب خود را مشاهده کرد نماز را
تمام کرده، فرمود: اگر راست گویند کتکشان میزنید؟ و چون دروغ گویند: رهاشان
میکنید! در حالی که به خدا سوگند راست میگویند و از لشگر قریشند نه از کاروان
ایشان.
آنگاه رو به آن دو تن کرده، فرمود: به من بگویید ببینم قریش کجا هستند، گفتند:
به خدا سوگند در پشت همین تل که از دور نمودار است اردو زدهاند. رسول
خدا صلّی اللّه علیه و اله پرسید عدّهشان چند است؟ گفتند بسیار است. فرمود چند نفرند؟ گفتند:
نمیدانیم. فرمود: خوراکشان در روز چند شتر است؟ گفتند: یک روز نه شتر و روز
دیگر ده شتر. رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله رو به اصحاب کرد و فرمود: لشگر قریش بین نهصد و
هزارند. آنگاه رو به همۀ مسلمین کرد و فرمود: بدانید که مکّه همۀ جگرگوشه های
خود را در اختیار شما قرار داده است.
حال ببینیم ابو سفیان کاروان را به کجا سوق داد. او وقتی به گزارش جاسوسان
خود از جایگاه مسلمین خبر یافت و فهمید که مسلمانان بنای تعرّض به کاروان وی
را دارند مسیر کاروان را تغییر داده و از راه معمولی کنار رفت و بدر را در دست چپ
قرار داده به کلّی از نظر مسلمین پنهان و ناپدید گردید. وقتی کاملا مطمئن شد که
کاروان را از دستبرد مسلمین نجات داده، رسولی نزد قریش فرستاد که شما به منظور
نجات دادن اموال خود از مکّه بیرون شدید و اینک من اموال را حفظ کردم، بنابراین
هر جا که هستید به مکّه بازگردید.
ابوجهل گفت: به خدا سوگند باز نمیگردیم تا آن که به کناره چاه بدر برسیم و سه
روز در آن جا به عیش و نوش و میگساری بپردازیم و خنیاگران برایمان موسیقی
بنوازند و عرب وحدت کلمه نیروی ما را بفهمد و از این پس خیال حمله به ما را در
سر نپروراند.
اخنس بن شریق با این رأی مخالفت کرد و گفتهای ابوجهل را پاسخ داد و به
قبیلۀ بنی زهره که هم سوگند با قریش بودند گفت: اموال و افراد شما به سلامت
نجات یافتند و منظور شما هم همین بود، اینک بازگردید و دیگر وجهی ندارد
بیهوده به دیاری سفر کنید که در آن جا منافعی در نظر ندارید، خیرخواهی مرا
بپذیرد وگوش به حرف این مرد مغرور ندهید. و از آنجایی که اخنس در میان قبیلۀ
بنی زهره محبوبیت و وجهۀ خوبی داشت یک نفر زهری ازگفته او سرباز نزد و هیچ
کدام به بدر نیامدند.
صبح روز بعد به مسلمین که در جستجوی کاروان ابو سفیان بودند خبر رسید که
ابو سفیان مالالتجاره را به منزل رسانید و اینک باید با لشگر قریش که در فاصلۀ
مختصری قرار دارد روبهرو شوند و در نتیجه آرزویی که مسلمین به امید رسیدن به
آن خرسندی میکردند مبدّل به یأس گردید و جماعتی از ایشان به رسول الهی
اصرار میورزیدند که به مدینه بازگردد و با لشگر قریش مصاف ندهد و در جنگ
وارد نشود.
خدای متعال دربارۀ ایشان میفرماید:
وَ إِذْ یَعِدُکُمُ اللّهُ إِحْدَی الطّائِفَتَیْنِ أَنَّها لَکُمْ وَ تَوَدُّونَ أَنَّ غَیْرَ ذاتِ الشَّوْکَةِ
تَکُونُ لَکُمْ وَ یُرِیدُ اللّهُ أَنْ یُحِقَّ الْحَقَّ بِکَلِماتِهِ وَ یَقْطَعَ دابِرَ الْکافِرِینَ
و [یاد کنید] هنگامی را که خدا پیروزی بر یکی از دو گروه [سپاه دشمن یا
کاروان تجارتی قریش] را به شما وعده داد، و شما دوست داشتید برکاروان
تجارتی قریش دست یابید، ولی خدا میخواست پیروزی در میدان جنگ را
با فرمان نافذی [که دایر بر پیروزی مؤمنان و شکست دشمنان جاری ساخته
بود] تحقّق دهد و ریشه کافران را قطع کند.
پس از مختصری مسلمانان یکدل و یکجهت برآن شدند که با لشگر قریش
مصاف دهند، به همین جهت خود را زودتر به آب بدر رسانیده و چاه را تصرف
کردند. خدای تعالی بارانی فرستاد تا بیابان شنزار و لغزنده جهت آنان محکم و
استوار گردد و قسمت لشگر گاه قریش که زمینی خاکی بود گل و لغزنده شود و
بالأخره لشگر اسلام توانست خود را قبل از قریش به محلّ مناسب یعنی کنار اولین
چاه در قسمت پایین بدر برساند.
آنگاه خود را آمادۀ قتال کرده به مشورت پرداختند. در حالی که گفتگو میکردند
سعد بن معاذ پیشآمد، عرض کرد: ای پیامبر خدا! اجازه میدهی سایبانی جهت
شما بر پا کنیم تا شما در آن جا قرار گیرید و مرکبهای شما را در کنار آن آماده
نگهداشته و خود با دشمن مصاف دهیم؟ اگر پیروز شدیم که هیچ و اگر خدای
نخواسته کشته گشتیم تو بر مرکب سوار شده به پیروانت در مدینه ملحق شوی، چه
آن مسلمانان که در مدینه ماندهاند کمتر از ما به تو معتقد و علاقمند نیستند و اگر
احتمال میدادند کار تو سرانجام به جنگ منتهی میشود هرگز تخلّف نمیکردند و
اگر چنین پیشامدی رخ دهد ایشان شرّ دشمن را دفع میکنند و از در خیرخواهی با
کمک تو به جهاد میپردازند.
رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله او را بستود ودر حقّش دعا کرد. سعد با یاران به ساختن سایبان
پرداخت تا اگر پیروزی و فتح نصیب او و یارانش نشد، آن منبع کرامت و عظمت به
دست دشمن گرفتار نشود و بتواند خود را به باقی اصحاب برساند و دعوت خود را
ادامه دهد، چه اسلام برای طائفۀ معینی نیامده بود، اگر همۀ اهل مدینه هم کشته
شوند، او باید بماند و سایر قبایل عرب و دیگر ملل دنیا را رهبری کند.
قریش نیز آمادۀ جنگ شدند و شخصی را فرستادند تا از مسلمانان خبری بیاورد.
آن شخص بازگشت و خبرآورد که اصحاب محمّد سیصد نفر و یا کمی کمتر و یا
بیشترند و هیچ کمینی هم ندارند و از آب هم بسیار دورند، ولکن با همه این احوال
مردمی هستند که جز شمشیر پناهگاهی برای خود قائل نیستند و جز به ایمان ثابت
و یقین استوار خود اتکایی ندارند.
این خبر، رعب و وحشتی در دلهای قریشیان ایجاد کرد و برخی از عقلای آنان
به این فکر فرو رفتند که اگر سیاه اسلام همۀ آنان را بکشند حرمتی برای مکّه باقی
نخواهد ماند. از میان آنان عتبة بن ربیعه برخاست وگفت: ای گروه قریش، به خدایم
سوگند! شما از اینکه با محمّد و یارانش مصاف دهید کاری از پیش نمیبرید، زیرا
اگر او را بکشید پیوسته چشمتان به روی مردمی باز میشود که یا پسر عمویش را
کشتهاید و یا پسر خالهاش را و یا مردی از عشیرهاش را، پس بهتر این است که
بازگردید و او را به عرب بسپارید، چه اگر سایر طوائف عرب او را بکشند شما به
مقصود خود نایل آمده اید و اگر او بر عرب فایق آمد شما کاری که مایۀ کراهت و
ندامتتان شود نکردهاید.
کلام عتبه به گوش ابوجهل رسید، او پر از خشم و غیظ شد و کینههای دیرینهای
را که با مسلمین داشت یادآوری کرد. و همین معنی باعث شد که همه بر قتال سیاه
اسلام یکدل و یک جهت شوند.
رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله وقتی کثرت عدد دشمنان و بسیاری نیروی آنان را دید به میان
یاران آمد و با سخنان گرم و دلنشین خود روحیۀ آنان را تقویت کرده و به تنظیم
صفوف ایشان پرداخت و دستور داد قبل از آن که وی فرمان دهد حمله نکنند و
فرمود:
چنانجه دشمن را محاصره کردید با تیر به ایشان حمله کنید. آنگاه به عریش خود
یعنی سایبان بازگشت در حالی که از سرانجام کار یاران نگران بود، در آن جا به درگاه
خدای سبحان ملتجی گشته و از او درخواست پیروزی و تنجیز وعده مینمود و
تضرّع و زاری همیکرد وگفت:
بارالها! این قریش متکبّر و متعصّب است که همواره با تو مخالفت و دشمنی
میورزید و فرستادهات را تکذیب میکرد، اینک روی آورده تا با پیغمبرت بجنگد.
پروردگارا! آن نصرت که مرا بدان وعده فرمودی بفرست. بارالها! اگر امروز این گروه
که با من هستند کشته شوند دیگر کسی تو را پرستش نخواهد کرد.
رسول خدا صلی الله علیه و اله همجنان دعا همی میکرد و رو به قبله دست به دعا بلند داشت
تا ردایش از شانهاش بیفتاد و آن قدر ادامه داد تا خواب او را گرفت، در عالم رؤیا
یاری خدا را به چشم دید و نیز به حالت وحی درآمد و این آیه بر وی نازل شد:
یا أَیُّهَا النَّبِیُّ حَرِّضِ الْمُؤْمِنِینَ عَلَی الْقِتالِ إِنْ یَکُنْ مِنْکُمْ عِشْرُونَ صابِرُونَ
یَغْلِبُوا مِائَتَیْنِ وَ إِنْ یَکُنْ مِنْکُمْ مِائَةٌ یَغْلِبُوا أَلْفاً مِنَ الَّذِینَ کَفَرُوا بِأَنَّهُمْ قَوْمٌ
لا یَفْقَهُونَ
ای پیامبر! مؤمنان را به جنگ برانگیز که اگر از شما بیست نفر صابر باشند بر
دویست نفر چیرهی میشوند، و اگر از شما صد نفر [صابر] باشند بر هزار نفر
از کافران چیره میشوند؛ زیرا آنان گروهی هستند [که حقایق توحید و قدرت
خدا را] نمیفهمند.
رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله پس از گرفتن این وحی، به میان سیاه خود آمد و آنان را بر قتال با
کفّار تحریص کرده و فرمود: به آن خدایی که جان محمّد در دست اوست هیچ یک
از شما امروز با این کفّار نمیجنگد و با صبر و پایداری کشته نمیشود مگر اینکه
خدای تعالی تو را به بهشت درخواهد آورد. آنگاه مشتی خاک از دست
امیرالمؤمنین علیه السّلام گرفته و آن را به جانب کفّار پاشید و فرمود:
شاهت الوجوه.
زشت باد رویتان.
سپس به یاران فرمود: کمر همّت ببندید. مسلمانان قویدل گشته یکصدا فریاد
زدند: أحد: أحد. خدای تعالی ملائکه را نیز به مدد ایشان فرستاد تا بر فتح و پیروزی
بشارتشان دهد و ایمانشان را قویتر سازد. رسول خدا صلّی اللّه علیه وا له در قلب معرکه قرارگرفته
مردم را تشجیع مینمود و به نصرت خدا نوید میداد.
بودن رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله در میان صفوف ایشان از یکسو و کمک ملائکه از سوی
دیگر، اثر عمیقی در روحیۀ مسلمانان داشت و به همین جهت کشتار زیادی از لشگر
دشمن کرده که در تاریخ کمنظیر و بیمانند بود و افتخاری بزرگ در تاریخ اسلام
برای همیشه به یادگار گذاشتند و بدریون در اصحاب پیامبر از دیگران ممتازند.
غبار معرکه بر روی اجساد بیجان کفّار فرو نشست و اهل مکّه با وضع فضیحت
باری فرار کردند. سیاه اسلام با افتخار و پیروزی و غنیمت بسیاری به سوی مدینه
بازگشتند، در حالی که از یاری و نصرتی که خدای تعالی ارزانی شان داشته
خوشحال و شکرگزار بودند.(1)
امام سجّاد علیه السّلام میفرماید:
سه نفر از بتپرستان هم قسم شدند که رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله رابه قتل برسانند،
امیرالمؤمنین علیه السّلام به تنهایی به سوی هر سه شتافت، یکی از آنها را کشت و دو نفر
دیگر را به حضور پیامبر عزیز اسلام آورد.
حضرت فرمودند: علی جان یکی از این دو نفر را نزدیک بیاور. علی علیه السّلام یکی از
آن دو را پیش پیامبر برد. حضرت فرمود: به وحدانیت حق و رسالت من شهادت
بده. آن احمق گفت: کشیدن سنگینی کوه ابو قبیس برای من خوشتر از اقرار به
وحدانیت خدا و رسالت توست! رسول خدا صلی الله علیه و اله فرمودند: او را از من دور کنید و
گردن بزنید.
سپس فرمود: آن دیگری را بیاور. او را آوردند، فرمود: به وحدانیت خدای تعالی
1) (1)
و رسالت من اقرار کن. گفت: مرا هم به دوستم ملحق نما. حضرت فرمان قتل او را
دادند. علی علیه السّلام جهت کشتن او برخاست که امین وحی به رسول الهی نازل شد،
عرضه داشت: خدایت سلام میرساند و میفرماید او را نکش، زیرا دارای حسن
خلق و صفت سخاوت در قوم و قبیلهاش میباشد.
حضرت صدا زدند: یا علی از کشتن او دست نگه دارکه فرستادۀ حق جبرئیل
امین از حسن خلق و سخاوت او به من خبر داده وگفته به خاطر این دو صفت از قتل
او درگذر.
مشرک در زیر شمشیر مولا به رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله عرضه داشت: با جدّیت فرستادۀ
خدایت چنین گفت؟ حضرت فرمود: آری، گفت: همین طور است، به خدا قسم با
بودن برادری از همنوعم خود را هرگز مالک درهمی ندانستم و در جنگ به هیچ
عنوان روترش نکردم، اکنون به وحدانیت حضرت محبوب اقرار کرده و به رسالت
تو شهادت میدهم.
پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله رو به اصحاب کردند و فرمودند: این مرد از کسانی است که حسن
خلق و سخاوتش وی را به جنّات نعیم کشید.(1)
مردی نزد رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله گفت: یا رسول اللّه، مرا تعلیم ده، فرمود: برو غضب
مکن، آن مرد گفت: همین مرا بس است. به سوی خاندان خود رفت و به ناگاه میان
تیره و تبارش جنگی برپا بود، همه صف بسته و سلاح جنگ برداشته بودند. چون
چنین دید سلاح جنگ خود را برداشت و سپس در صف قوم و قبیلهاش شرکت
1) (1)
در آن جا به یاد گفتۀ رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله افتاد که: خشم مکن. سلاح را بر زمین
انداخت و به نزد مردمی که دشمن تیره و تبارش بودند رفت و گفت: ای مردم! هر
چه زخم و کشتار و زدن بیاثر بر شماها وارد شده به عهدۀ من باشد، من از مال
خودم غرامت میدهم. در پاسخ گفتند: هرچه از این بابت باشد از آن خود شما، ما
خودمان سزاوارتریم که آنها را تلافی کنیم. فرمود: آن مردم با هم صلح و سازش
کردند و خشم از میان رفت.(1)
شخصی به خواجه نصیر الدین طوسی به هنگامی که بر مسند قدرت بود نامهای
بسیار تند که در آن به خواجه توهین بدی شده بود نوشت، ولی خواجۀ بزرگوار که از
اولیای الهی بود از او گذشت.
در روایت آمده است که:
شخصی در وسط بازار به مالک اشتر نخعی در آن هنگام که از جانب
امیرالمؤمنین امیر ارتش اسلام بود، توهین کرد در حالی که مالک را نشناخته بود،
مالک از نزد او رفت، مردمآن شخص را نسبت به عمل زشتش سرزنش کردند، او به
دنبال مالک رفت و وی را در مسجد یافت، تا عذرخواهی کند، مالک به او فرمود:
من بدینجا آمدم و برای تو دو رکعت نماز خواندم و سپس از خداوند برای تو طلب
مغفرت نمودم.(2)
حسد بیماری مهلک و عجیبی است که گاهی آتش این بیماری خود انسان را
گرفته و به دیار عدم و نیستی و مرگ و هلاکت میبرد.
نویسندۀ کتاب «الضوء اللّامع» داستان عجیبی دربارۀ حسد نوشته است:
«مردی که معاصر با موسی الهادی بود و در بغداد میزیست، نسبت به یکی از
همسایگان خود حسد میورزید و با تمام امکاناتش علیه او میکوشید، ولی
نتوانست به او زیانی برساند. بردۀ خردسالی را خریداری کرد و او را تربیت نمود تا
سرانجام پا به سنّ جوانی و رشد گذاشت. روزی به او دستور داد که وی را روی
پشتبام منزل حریف و مورد حسدش به قتل رساند تا همسایۀ او را به جرم قتلش
دستگیر کرده و اعدام کنند.
کاردی تهیه کرده آنرا تیز و برّان ساخت و در اختیار غلامش قرار داده و
گواهینامه یا وصیتنامهای را نوشت که بر طبق آن، غلام مذکور پس از مرگش باید
آزاد شود و حدود یک ثلث از اموالش را به او بپردازند. این فرد حسود شفاها نیز به
غلام گفت: پس از کشتن من آزادی و به هرکجا که دلت میخواهد میتوانی
مسافرت کنی.
مرد حسود غلام را پس از آن که از چنین کاری سخت امتناع میورزید وادار به
اطاعت از فرمان خود ساخت. غلام به او میگفت: من از خدا نسبت به جان تو
بیمناک هستم، ای مولای من! چرا برای کاری که معلوم نیست بر وفق مرادت انجام
گیرد جانت را به خطر میاندازی؟ و بر فرض هم که مطابق میل تو، این کار به ضرر
همسایهات تمام شود پس از مرگ تو چه سودی عاید تو خواهد ساخت؟
مرد حسود نیمههای شب از بستر بیرون آمد و غلام را از خواب بیدار کرد. غلام
با چهرهای سرشار از بیم و هراس از جا برخاست، چاقوی تیز را در اختیار غلام قرار
داد و آرام آرام روی بام خانۀ همسایه رفتند، روی زمین خوابید و بدنش را در برابر
قبله قرار داد و به غلام گفت: زودتر کار را تمام کن.
غلام هم چاقو را به حلق او آشنا ساخته و رگهای گردن او را برید و به بستر خود
بازگشت و او را در حالی که در خون خویش در میغلطید رها کرد.
بامدادان اهل منزل دیدند که از پدر بجه ها خبری نیست، سرانجام پس از
تجسّس کافی بدن بیسر او را بر روی پشتبام همسایه یافتند و همسایه را دستگیر
کردند. اما وقتی برای موسی الهادی حقیقت قضیه مکشوف گردید او را آزاد
ساختند.»(1)
حضرت امام صادق علیه السّلام میفرماید:
از خدا بپرهیزید و به یکدیگر حسد نبرید، راستی عیسی بن مریم را شریعت بر
پایۀ گردش در جهان بود. در یکی از گردشهای خود بیرون شد و مرد کوتاه قدی از
دوستانش به همراهش بود و بسیار ملازم خدمت آن حضرت. چون عیسی به دریا
رسید از روی یقین صحیح نام خدا را برد و روی آب به راه افتاد. چون آن مرد کوتاه
به عیسی نظر کرد که بر روی آب راه رفت، او هم با یقین کامل نام خدا را برد و به
روی آب به راه افتاد و تا به عیسی رسید. در آن حال خودبینی او را فراگرفت و با
خود گفت: این روح اللّه است که به روی آب راه میرود و من هم به روی آب راه
میروم، او را بر من چه است؟
1) (1)
به محض اینکه چنین اندیشهای برایش آمد به زیر آب رفت، عیسی را به یاری
خود طلبید، آن حضرت او را از زیر آب بیرون آورد، سپس به او فرمود:
ای کوتاه قد، چه گفتی که زیر آب رفتی؟ در جواب گفت آنچه را خیال کرده بود،
عیسی فرمود: خود را به جایی واداشتی جز آن جا که خدایت واداشته، خداوند از
اندیشه و گفتارت غضبناک شد، از آنچه گفتی توبه کن. آن مرد توبه کرد و به مقامش
بازگشت، از خدا بیرهیزید و به یکدیگر حسد نبرید.(1)
یکی از شاگردان دورۀ اول درس مرحوم حاج شیخ عبد الکریم حایری برایم
حکایت کرد. او از قول حاج شیخ نقل کرد که من و حاج میرزا حسین نائینی از
شاگردان برجستۀ استاد بزرگ فقه واصول مرحوم حاج سید محمّد فشارکی بودیم.
پس از وفات میرزای بزرگ حضرت آیت اللّه حاج میرزا حسن شیرازی، به در خانۀ
استاد رفتیم، استاد در را باز کرد و به چهارچوب در تکیه زد و گفت: شما را چه
حاجت است؟ عرضه داشتیم: ما شما را بعد از میرزا اعلم علمای شیعه
میشناسیم، از شما میخواهیم که خود را برای مرجعیت و ریاست بر مسلمین
آماده کنید.
استاد با شنیدن سخن ما اشک در چشمش حلقه زد و آیۀ بالا را تلاوت کرد و در
را بست و به اندرون خانه رفت!(2)
«قارون بهرۀ عظیمی از ثروت داشت، خزینهها و صندوقها و انبارهایش انباشته
از مال و جنس بود که قرآن میفرماید:
إِنَّ مَفاتِحَهُ لَتَنُوأُ بِالْعُصْبَةِ أُولِی الْقُوَّةِ
حمل کلیدهایش برگروهی نیرومند گران و دشوار میآمد.
قارون در میان قوم خود روزگار را به عیاشی و خوشگذرانی سیری میکرد و
لباسهای فاخر میپوشید و با تجمّل و آرایش از خانه بیرون میآمد.
قصرها برای خود ساخته و در آن جا خدمتگزاران مخصوص به کار گرفته بود و
همیشه در تلاش زیاد کردن غلامان و حشم خویش وقت سپری میکرد و در پی این
بود که از هر لذّتی خود را برخوردار و سیر سازد و حرص و عطش خود را فرو
نشاند، او میخواست به آخر حدّ تنعّم رسیده چشم و دلش سیر شود.
مال دنیا از آغاز، اساس زینت و بهجت دنیا بوده و وسیلۀ زندگی و قوام آن است،
ولی این مرد شیطان زده آنرا وسیلۀ طغیان و مایۀ تکبّر ساخته و با داشتن آن، غرور
و نخوت میفروخت.
بیچاره گمان میکرد او تافتۀ جدا بافته است و کسی نه حق دارد و نه میتواند
همدوش او باشد، تا چه رسد به اینکه او را مقهور خود سازد.
او چنین میپنداشت که همۀ مردم مسخّر و زیردست اویند و لذا وقتی صحبت
میکرد باید همه سرها را به زیر افکنند و هر وقت اشاره میکند باید به خدمتش
حاضر باشند. غلامانش همین معانی را معمول میداشتند، هر وقت صدا میزد:
پسر بیا؟ در شتافتن به سویش از یکدیگر سبقت میجستند.
او توقّع داشت این انسانهای زیردستش بندههای خالص باشند و آن بیچارگان
هم این معنا را بر خود واجب دانسته، وای برآن خدمتگزاری که خیال نافرمانی وی
را به دل بگذراند و محرومیت نصیب آن غلامی که در اطاعتش دیر بجنبد.
قارون در تاریخ بشریت مردی استثنایی و نوظهور نبود، هستند مردمی که راه و
رسمشان این است که چون در خود قدرتی دیدند پا از گلیم خود بیرون میکنند و به
مردم ظلم کرده، سلطنت و قدرت خود را بر دیگران تحمیل مینمایند و علیرغم
ایشان جبروت و سطوت خود را به خورد آنان میدهند.
ای کاش این طبقۀ توانگر کمی کوتاه میآمدند و معنای زندگی صحیح را
میفهمیدند و راه روشنآن را مییافتند.
آری، اگر مییافتند میفهمیدند که تنها داشتن مال گردن مردم را برای انسان
خاضع نمیکند و مردم به طوع و رغبت در برابر انسان سر فرود نمیآورند، بلکه
بندۀ احسانند، وقتی این مردم را میتوان مطیع ساخت که آنان را از خیر خود
سرشار نمود و شکم گرسنه شان را سیر گردانید، تنها در این صورت دلها به سوی
انسان معطوف گشته و انسان میتواند خوبیها را جلب و شرور زیادی را از خویش
دور سازد و علاقۀ مردم را متوجه خویش ساخته و آنان را به دور خود گرد آورد.
علاوه بر این میتواند از این راه رضای خدا را هم به دست آورده و خوبیهای
مردم را با ثواب و جزای خدایی تلافی کند و در نتیجه به خیر دنیا و آخرت برسد.
ولی چه باید کرد که مال دنیا چشم دل را کور و غرور ناشی از زرق و برقآن
بصیرت هارا از بین میبرد، لذا به هر اجتماعی سر بزنیم از برخی از مردم جز
ریاکاری نمیبینیم و جز تعارفاتی حاکی از نفاق نمیشنویم و جز با محرومیت و نالۀ
مظلومان برخورد نمینماییم.
نمیبینم در این میدان یکی مرد زنانند این سبک عقلان بیدرد
ندیدم مرد حق هرچند بردم به گرد این جهان چشم جهانگرد
گرفته کرد گرداگرد عالم نمیبینم سواری زیر آن گرد
سواری هست پنهان از نظرها زنا محرم زنان پنهان بود مرد
بود مرد آن که حق را بنده باشد به داغ بندگی مرد است هرمرد
بود مرد آن که او زد بر هوا پای رگ و ریشه هوس از سر بدر کرد
بود مرد آن که دل کند از دو عالم به یک جا داد و گشت از خویشتن فرد
بود مرد آن که با حق انس بگرفت به او پیوست و ترک ماسوا کرد
بود مرد آن که او رست از من و ما برآورد از نهاد خویشتن گرد
بود مرد آنکه فانی گشت از خود ز تشریف بقای حق بقا کرد
خداوندا ز فضل خود مدد کن که ره یابم به مردی تا شوم مرد
به مردی میرسی ای فیض و مردی به شرط آن که گردی از خودی فرد
(فیض کاشانی)
مردم میدیدند هر چه گرسنگان بیشتر میشوند او بیشتر در پی جمع آوری
ثروت میافتد و هر چه برهنگان زیادتر میگردند او با لباسهای فاخر خود بیشتر
تجمّل و آرایش میکند، علاوه بر اینکه غرور و بزرگی هم میفروشد و همجنان راه
طغیان و ظلم خود را دنبال میکند.
لاجرم جمعی تصمیم گرفتند روح خیر را در او تحریک کرده از آن خواب گرانش
بیدار سازند، لذا از در خیرخواهی نصیحتش کردند که مال نباید وسیلۀ گمراهی
انسان گشته و میان او و احسان به مردم و نادیده گرفتن لغزشهای محتاجان و
خوشدل نمودن و تلطف بر بیچارگان حایل گردد، بلکه بهترین وسیله است برای
اینکه انسان بتواند به چنین کارهای نیکی توفیق یافته نام نیک دنیا و ثواب آخرت را
به دستآورد.
مضافا بر اینکه احسان به خلق بهتر از خود انسان مال را نگهداری کرده، باقی
میگذارد.
سپس اضافه کردند که ما برای مال تو کیسۀ طمع ندوختهایم، این تو و آن
اموالت، هر چه میخواهی از آن استفاده کن، ما پیشنهاد دیگری به تو داریم که
خیرش عاید خودت میشود و آن این است که مگر مقصود تو غیر این است که از
رزق طیب حلال دنیا کام برگیری؟ البته بگیر، لکن فقرا را هم در نظر داشته باش و
کامیابی از دنیا، محتاجان را از یادت نبرد و به شکرانۀ اینکه خداوند به تو احسان
کرده تو نیز به ایشان احسان کن تا نعمت برایت محفوظ مانده و ثروت برکت کند و از
آن فقط خیر بینی و مایۀ درد سرت نشود.
لکن یک مرد طاغی کجا گوشش بدهکار نصیحت است و چگونه ممکن است
اندرز را تا پردۀ دل او نفوذ داد؟ علاقۀ به مال شراشر دل قارون را پر کرده و جایی
برای نصیحت باقی نگذاشته، به علاوه در او علوّ و استکبار به بار آورده، دیگر کجا از
افراد خیر خواه حرف میشنود؟ به نظر او این افراد کسی نیستند که به او دستور
دهند و او اطاعتشان کند؟ اصولا به اینها چه ربطی دارد که در کار او مداخله کرده و
به رفتارهای خصوصی او دستاندازی نمایند!
او در ردّ گفتار آنان با کمال خشونت گفت: من احتیاجی به نصیحت و خیر
خواهی شما ندارم، عقل من خیلی از عقل شما بیشتر و فکرم بسیار از فکر شما تیز تر
است، شما گمان کردهاید هر کسی میتواند چنین مالی به دست آورد؟ این عقل و
فکر من بود که چنین موفقیتی نصیبم کرد، علاوه من نسبت به این مال سزاوارتر از
دیگرانم، پس خواهش میکنم این خیرخواهی را برای خود نگهدارید و با آن امور
خود را اصلاح نمایید.
آنگاه برای اینکه دل مردم را بیشتر به درد آورد با تجمّل و جلال و شکوه هر چه
تمامتر از خانه بیرون آمده و نمونهای از بسیار و مشتی از خروار ثروت خود را به رخ
مردم کشید.
مردم فقیر که او را دیدند با چه لباسهای فاخر و چه اسبهای قیمتی بیرون
آمده و خدم و حشم وی از عقبش روانند، چشمهایشان خیره گشته و همه به
تماشایش نزدیک آمده، دلهایشان چاک شد از اینکه او را در آن ناز و نعمت و خود
را در این فقرو نکبت ببینند، به یکدیگر میگفتند:
یا لَیْتَ لَنا مِثْلَ ما أُوتِیَ قارُونُ إِنَّهُ لَذُو حَظٍّ عَظِیمٍ
ای کاش مانند آنچه به قارون دادهاند برای ما هم بود، واقعا او دارای بهرۀ
بزرگی است.
وَ قالَ الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ وَیْلَکُمْ ثَوابُ اللّهِ خَیْرٌ لِمَنْ آمَنَ وَ عَمِلَ صالِحاً وَ
لا یُلَقّاها إِلاَّ الصّابِرُونَ
و کسانی که معرفت و دانش به آنان عطا شده بود، گفتند: وای بر شما پاداش
خدا برای کسانی که ایمان آورده و کار شایسته انجام دادهاند بهتر است. و
[این حقیقت الهیه را] جز شکیبایان در نمییابند.
موسی علیه السّلام هر چه به قارون در این خصوص اصرار کرد سود نبخشید و فایدهای
نداشت و قارون به گفتار موسی اعتنا نکرد و خود را بالاتر از آن دید که به فرمان حق
سر فرود آورد.
موسی پس از مدتی زیاد که قارون را به راه خدا دعوت کرد و وی را با مواعظ
حسنه پند داد ولی از به راه آمدن وی مأیوس شد از خدا خواست تا عذابش را بر او
نازل کند و مردم را از فتنه و اغوای وی نجات دهد.
خدا دعای موسی را مستجاب کرد و زمین را فرمود تا او و خانۀ او را در خود فرو
برد.
آن روز از اموال و خدم و حشم کسی که او را یاری کند نبود، تنها خدا بود که
میتوانست به فریادش برسد ولکن او از خدا کمک نخواست.
فَخَسَفْنا بِهِ وَ بِدارِهِ الْأَرْضَ فَما کانَ لَهُ مِنْ فِئَةٍ یَنْصُرُونَهُ مِنْ دُونِ اللّهِ وَ ما
کانَ مِنَ المُنْتَصِرِینَ
پس او و خانهاش را در زمین فرو بردیم، و هیچ گروهی غیر از خدا برای او
نبود که وی را [برای رهایی از عذاب] یاری دهد، و خود نیز نتوانست از
خود دفاع کند.
زمین قارون و اموالش را بلعید و داستانش مایۀ عبرت قوم موسی و پیروان
فقیرش گردید و چون مردم سرانجام وی را دیدند از آن آرزوهای که کرده بودند
پشیمان گشته و حضرت حق را شکر کردند که مثل قارون نشدند.(1)
امام خمینی رحمه الله نقل کردند که:
مردی در زمان جوانی من در شهری پس از عمری زحمت در راه تحصیل امور
مادّی خانهای مجلّل برای خود و فرزندانش بنا کرد، چند روزی از نشستن در آن
خانه نگذشته بود که مرگش فرارسید، کلمۀ طیبۀ لا اله الّا اللّه به او تلقین کردند و او
با ترشرویی از گفتن آن سرمی پیچید و با اوقات تلخی گفت: عمری برای فرزندانم و
1) (1)
ساختن خانه زحمت کشیدم، اکنون که فرزندانم بزرگ شدهاند و میخواهم کنار آنان
در این خانه روزی چند خوش باشم خدا میخواهد مرا به جهان دیگر انتقال دهد؟
من هرگز از خدا راضی نخواهم بود. این بگفت و با ناراضی بودن از حق چشم از
جهان بست.(1)
عبد الملک مروان مدّتی از کثرت عبادت و رفت و آمد در مسجد به کبوتر
مسجد، معروف شده بود. ولی پس از رسیدن به مقام و قدرت، از تمام عبادات و
خیرات و مسائل الهی جدا شد و به یکی از پلیدترین چهرههای ظلم و ستم مبدّل
گشت.
در آخرین روز زندگی، دستور داد رختخوابش را به اطاقی در طبقۀ دوم
ساختمانش که از چهار طرف مشرف به اطراف دمشق بود ببرند. در آن جا نگاهی به
اطراف انداخت و فریاد زد: خداوندا، سراسر دفترم از گناه سیاه است، روانم آلوده و
سنگین است، میخواهم از گناه توبه کنم ولی چون از تو بدم میآید توبه نمیکنم.
این بگفت و جان به مالک دوزخ سپرد.(2)
او سالها خدا را بندگی کرده بود، کارش به جائی رسیده بود که دیوانهها و آنان
که دچار امراض روانی بودند، برای معالجه نزد او آورده و نتیجه میگرفتند.
روزی زنی صاحب شرف را برادران وی نزد عابد آوردند و او را برای معالجه در
صومعۀ وی گذاشتند، تا پس از علاج از مرض برگردند و او را بر خود ببرند. صورت
زیبای زن، عابد را دچار وسوسۀ سخت کرد و کاری که نباید بشود، شد. پس از چند
روز آثار حاملگی در زن دید، او را به قتل رساند و جنازهاش را در بیابان دفن کرد.
داستان در نزد حاکم فاش شد، او را دستگیر کردند، به عملش اقرار کرد و به
فرمان امیر به دار رفت. شیطان نزدش مجسّم شد گفت: آن وسوسه کار من بود،
اکنون برایم سجدهای کن تا تو را نجات دهم. گفت: بر این دار مرا قدرت سجده
نیست. آن دشمن خدا گفت: اشارهای مرا کافی است. چون به اشاره رفت در همان
حال هم جان داد و به این خاطر تمام خوبی هایش به باد رفت.(1)
کارش سرقت بود، کاروانهای تجارتی از دست او امان نداشتند، با نوچههایش
راه را بر کاروانها میبستند و اموال آنان را به غارت میبردند.
شبی از پشت بامی برای دزدی و شهوترانی بالا رفت، در آن ساعت ملکوتی که
بسیاری از مردم خواب بودند، مردی از عاشقان حق مشغول قرائت قرآن بود، این
آیه را با صدای حزین تلاوت میکرد، آیه ای که صیقل دل و زدایندۀ زنگار از روح
بود:
أَ لَمْ یَأْنِ لِلَّذِینَ آمَنُوا أَنْ تَخْشَعَ قُلُوبُهُمْ لِذِکْرِ اللّهِ وَ ما نَزَلَ مِنَ الْحَقِّ
آیا برای اهل ایمان وقت آن نرسیده که دلهایشان برای یاد خدا و قرآنی که
نازلشده نرم و فروتن شود؟
با شنیدن این آیه، انقلابی عجیب در درونش پدید شد. بر همان بام به حضرت
1) (1)
حق عرضه داشت: اگر به من میگویی، چرا، وقتش رسیده. از بام به زیر آمد و
حرکت کرد. به وقت سحر به محلّی رسید که کاروانی بار انداخته بود. قافلهسالار،
اهل قافله را آرام آرام صدا میزد که برخیزید بار کنید، مبادا به حملۀ فضیل عیاض
برخورد کرده سرمایۀ خود را از دست بدهیم. با گریهای حزین و دلی شکسته صدا
زد: قافلهسالار، قافله را مترسان، سگی که از او میترسیدید نیمهشب گذشته او را
به بند کشیده و مردم را از شرّش خلاص کردند.
او به تدریج صاحبان کالاها را راضی و به منافع معرفت رو آورد، تا پس از مدّتی
از عارفان عاشق شد و شاگردانی عارف تربیت کرد و کلمات نورانی در مسائل
عرفانی و تربیتی از خود به یادگار گذاشت.(1)
امام صادق علیه السّلام میفرماید:
مردی ثروتمند، پاکیزه لباس، کنار پیامبر صلّی اللّه علیه و اله قرار گرفت، در آن حال انسانی
تهیدست و چرک لباس به محضر آن حضرت آمد، ثروتمند لباس خود را جمع کرد و
از خود مواظبت نمود!
پیامبر صلّی اللّه علیه و اله فرمود: ترسیدی از فقر او چیزی به تو برسد؟ عرضه داشت: نه،
فرمود: ترسیدی از ثروتت به او منتقل شود؟ گفت: نه، فرمود: ترسیدی لباست آلوده
گردد؟ عرضه داشت: نه، فرمود: پس این چه کاری بود از تو سر زد؟ عرض کرد: یا
رسول اللّه! نفس امّارهای که هنوز حاکم بر من است بدی را نزدم خوبی و خوبی را
بدی جلوه میدهد، من نصف ثروتم را به این فقیر بخشیدم.
1) (1)
حضرت به آن تهیدست فرمود: میپذیری؟ عرضه داشت: نه، فرمود: چرا؟
گفت: میترسم من هم به آنچه او مبتلاست مبتلا شوم.(1)
انتخاب رفیق گمراهکننده ظلم است:
وَ یَوْمَ یَعَضُّ الظّالِمُ عَلی یَدَیْهِ یَقُولُ یا لَیْتَنِی اتَّخَذْتُ مَعَ الرَّسُولِ سَبِیلاً
یا وَیْلَتی لَیْتَنِی لَمْ أَتَّخِذْ فُلاناً خَلِیلاً * لَقَدْ أَضَلَّنِی عَنِ الذِّکْرِ بَعْدَ إِذْ جاءَنِی
وَ کانَ الشَّیْطانُ لِلْإِنْسانِ خَذُولاً
و روزی که ستمکار، دو دست خود را [از شدت اندوه و حسرت به دندان]
میگزد [و] میگوید: ای کاش همراه این پیامبر راهی به سوی حق
برمیگرفتم، * ای وای، کاش من فلانی را [که سبب بدبختی من شد] به
دوستی نمیگرفتم، * بیتردید مرا از قرآن پس از آن که برایم آمد گمراه
کرد. و شیطان همواره انسان را [پس از گمراه کردنش تنها و غریب در وادی
هلاکت] وا میگذارد.
در شأن نزول آیات بالا در تفسیر نمونه آمده است که:
«در عصر رسول خدا دو نفر دوست در میان مشرکان به نام عقبه و ابی بودند، هر
زمان عقبه از سفر میآمد غذایی ترتیب میداد و اشراف قومش را دعوت میکرد و
در عین حال دوست میداشت به محضر پیامبر صلّی اللّه علیه واله برسد هر چند اسلام را نپذیرفته
بود.
روزی از سفر آمد و طبق معمول ترتیب غذا داد و دوستان را دعوت کرد، در
1) (1)
ضمن از رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله نیز دعوت نمود.
هنگامی که سفره را گستردند و غذا حاضر شد رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله: من از این
سفره غذا نمیخورم تا شهادت به وحدانیت خدا و رسالت من دهی، عقبه
شهادتین بر زبان جاری کرد.
این خبر به گوش رفیقش ابی رسید، گفت: ای عقبه از آیینت منحرف شدی؟ او
گفت: نه به خدا قسم من منحرف نشدم، اما مردی بر من وارد شد که حاضر نبود از
غذایم بخورد جز اینکه شهادتین بگویم، من از این شرم داشتم که او از سر سفرۀ من
برخیزد بی آن که غذا خورده باشد لذا شهادت دادم.
ابی گفت: من هرگز از تو راضی نمیشوم مگر اینکه در برابر او بایستی و سخت
توهین کنی! عقبه این کار را کرد و مرتدّ شد و سرانجام در جنگ بدر در صف کفار به
قتل رسید و رفیقش ابی نیز در روز جنگ احد کشته شد.
آیات فوق سرنوشت مردی را که در این جهان به انتخاب دوست گمراه و گمراه
کننده دست میزند و به گمراهی کشیده میشود شرح داد.»(1)
ابی بصیر میگوید: خدمت حضرت باقر علیه السّلام رسیدم و عرضه داشتم: شما وارث
رسول خدا هستید؟ فرمود: آری، عرضه کردم: رسول خدا وارث علوم انبیا است؟
فرمود: آری، گفتم: شما قدرت دارید مرده زنده کنید و کور مادر زاد و دارندۀ مرض
پیسی را علاج کنید؟ فرمود: به اذن خدا، آری. سپس فرمود: نزدیک من بیا، دست
مبارکش را بر چشم و صورتم کشید، به ناگاه آفتاب و آسمان و زمین و خانهها و هر
1) (1)
چه در آن بود دیدم، حضرت فرمود: دوست داری بینا باشی و هر آنچه برای مردم
است برای تو باشد و آنچه در قیامت از حساب و کتاب به آنان میرسد به تو برسد،
یا به همان حال بازگردی و بهشت بیزحمت برای تو باشد، عرضه داشتم: به همان
حال برگردم، حضرت دوباره به چشم و صورتم دست کشید و من به همان حال اول
برگشتم.(1)
.
دوستی داشتم به نام حاج محمد تهرانی که از سواد خواندن و نوشتن بهرهای
نداشت ولی از نظر ایمان و یقین و عمل صالح مردی فوقالعاده بود. یکبار در
عرفات و بار دیگر در کاظمین خدمت مولای بزرگوارمان حضرت ولیعصر عجّل
اللّه تعالی فرجه رسیده بود. در اواخر عمر مبتلای به بیماری رعشه سخت در هر دو
دستش شده بود به طوری که از جابجا کردن یک استکان آب عاجز بود.
برای زیارت حضرت رضا علیه السّلام به مشهد مشرف شد، بالای سر حضرت طلب
شفا کرد، نیمۀ شب همان شب در عالم رؤیا به خدمت حضرت رضا علیه السّلام رسید، امام
به او فرمود: به خاطر این رعشه در دست، مقامی در قیامت برایت مقرّر شده که
بسیار عالی است.
چنانجه در این چند روزۀ باقی ماندۀ عمر بخواهی از خدا برای تو طلب شفا کنم
ولی در مقابل شفای این بیماری آن مقام آخرتی از دستت خواهد رفت، عرضه
داشت که تا پایان عمر با این بیماری صبر میکنم، زیرا مقام آخرتی بالاتر از سلامت
دست من است، سپس از خواب بیدار شد و تا روز مرگ با همان رعشه در حالی که
1) (1)
قلبی راضی از حضرت حق داشت به سر برد.
صبر بر بیماری تا هنگام شفا دارای ثواب زیادی است و بر مریض است که
شکایت خود را از بیماری فقط و فقط متوجه حضرت حق کند که صبر بر مرض و
لب فرو بستن از شکایت باعث شفای زودرس است.(1)
سدید الدین محمد عوفی در کتاب «جوامع الحکایات» نقل میکند:
«تاجری معروف و آبرودار و مورد توجّه مردم زیارت کعبه الهی کرد، جهت
مخارج سفر مقداری زر مهیا نمود و گوهری نفیس که قیمت آن سه هزار دینار بود با
آن زر در همیانی نهاد و برکمر بست.
در منزلی از منازل راه به قصد قضای حاجت از کاروان فاصله گرفت، همیان از
میان بگشاد و به کناری گذاشت ومشغول قضای حاجت شد، چون از کار خود
فراغت یافت، برداشتن همیان را فراموش کرد و به راه خود ادامه داد، پس از مدتی
از همیان یاد آورد به محل قضای حاجت بازگشت ولی همیان را نیافت چون اموال
دیگر در اختیار داشت و میتوانست ادامۀ سفر دهد، ازگم شدن همیان غصّهای به
خود راه نداد.
پس از ادای حج و بجا آوردن مناسک به وطن اصلی مراجعت نمود، در حالی که
در وطن انواع محنتها به او حملهور شد و کار به جایی رسید که جهت حلّ مشکل
هر تیری به ترکش میگذاشت و میانداخت به خطا میرفت و هر تجارت که از راه
تجربه پیش میگرفت دچار خسران میشد.
1) (1)
در مدتی اندک تمام مال و منال او از دست برفت، از خوف مردم و ترس طلب
کار و شرمساری از دوستان و خلاصه شدت رنج و غم، وطن اصلی را وداع کرد و
ترک شهر ودیار نمود.
او با زن و فرزند در حرکت بود، نه منزلی پدید و نه مقصدی معین و نه راحله ای
مهیا و نه زادی پیدا، همانطور در حرکت بود تا به دهی رسید، در سرایی خراب
فرود آمد، فصل زمستان رنج و مشقت آنان را بیش از پیش کرد، در چنین وضعیتی
همسر او دچار وضع حمل شد، به مرد گفت: آخر ترتیب کار من بساز و چراغی
برافروز و به جهت من غذایی مناسب حال تهیه کن.
مرد را بیش از اندکی پول نقره نبود، میگوید: در آن شب تاریک برخاستم و به
دکّان بقالی رفتم و او را التماس کردم تا دکّان خود را باز کرد، شرححال بدو بازگفتم
قدری روغن و شکر به من داد، ظرف روغن و کیسه شکر به سوی منزل میبردم،
پایم به سنگی سخت آمد، با سر بیفتادم کاسه روغن شکست و آن روغن با گل و
لای مخلوط شد، هر ذرّه شکر به جایی ریخت، در حالی که فریاد از نهادم برآمد از
جای برخاستم و به آواز بلند گریه سر دادم و بر خود و این همه رنجی که به من
رسیده نوحه کردم، ناگهان مردی سر از پنجرۀ خانه بیرون کرد و آواز داد:
ای مرد تو را چه میشود که در این نیمهشب به فریاد آمده ای و مزاحم خواب
مردمان شدهای، گفتم: عیالم دچار وضع حمل است، دو درهمی پول نقره داشتم
روغن و شکر خریدم آنهم از دستم برفت.
گفت: ای مرد برای دو درهم نقره عزا لازم نیست و گریه و زاری معنا ندارد، گفتم:
درد من همین نیست مرا وقتی ثروتی و نعمتی وافر بود، در حدی که سه هزار دینار
همراه گوهری گران از دست دادم و ذرّهای غصه نخوردم، اما امروز این دو درهم
برای من مالی بود و گوشهای از درد مرا دوا میکرد، تضرّع و زاریم و فریاد ونالهام
بیجا نیست، در این موقعیت جای سرزنش نمیباشد.
صاحبخانه مرا نزد خود دعوت کرد و گفت: وصف همیان خود را بازگوی،
گفتم: ای خواجه از سر این داستان بگذر و بیچارگان را به سخن بیمعنا میازار،
خواجه گفت: این سؤال به شوخی نمیکنم و قصد آزار تو را ندارم، برای من بگو در
چه وقت و در کجا این همیان از دست دادهای؟
تمام قصه زندگی خود را برای او بازگفتم، به من گفت: اکنون عیال تو کجاست،
آن سرای خراب به او نشانی دادم عدّهای از خدمتکاران خود را فرستاد و عیال مرا
به خانۀ خود آورد و دستور داد به احسن صورت از زن و بچهام پذیرایی کنند، سپس
گفت: تو مقصدی معین نداری اگر این جا بمانی تو را سرمایه دهم که به آن داد و
ستد نمایی، پیشنهادش پذیرفتم مرا سیصد دینار زر مایه به کف نهاد و منآن را در
خرید و فروش به کار بردم و در مدتی اندک منافع آنبه پانصد دینار رسید.
تمام آنبه خدمت خواجه بردم، مرا گفت: اکنون تو را ثروتی به حاصل آمد و
سرمایه به دست افتاد و از محنت فقر و فاقه خلاصی یافتی و آماده ای تا مسئلهای
برایت بگویم، گفتم: بگو گفت: اگر آن همیان خود را ببینی بشناسی، گفتم: آری،
همیانم را آورد با تعجب دیدم مهرآن از سرش برنداشته و همجنان دستنخورده
باقیمانده، به من گفت: من در همان شب تاریک خواستم همیان را به تو بازگردانم،
اما چون تو را در فقر و فاقۀ عظیم دیدم و در شدت نگرانی ترسیدم که تو را طاقت آن
لذت و خوشحالی نباشد و خدای ناکرده رنجی به تو رسد، سیصد دینار به تو دادم تا
چشمت پر شود و دستت فراخ گردد و روحیهات آماده شود آنگاه همیان را به تو
برگرد اندم.
منآن همیان را بگشادم و آن مال پیش او نهادم و گفتم: چندان که خواهی بردار،
گفت: ای خواجه سالهاست که من به حفظ این مبتلا بودم و این ساعت وجود
مقدس حق مرا خلاصی داد و حق به حق دار رسید، من برآن مرد بزرگوار دعا کردم
و مال خود در تصرف آوردم و پس از اندکی به توفیق حق و گشوده شدن در رحمت
دولت و اقبالم به استقبال آمد و از رنج و محنت به راحت افکند، آری»(1)
یونس در منطقۀ نینوا، در کنار بت و بتپرستی و در ظلمات شرک و جهل، چراغ
توحید را شعلهور میسازد و خطاب به مردمآن سرزمین میگوید:
«اندیشه و تفکّر و عقل شما برتر و والاتر از آن است که بت را بپرستید و
پیشانی های شما باقیمتتر از آن است که دربرابر این موجودات بی جان به سجده
گذارید.
به خود آئید و به واقعیتها بنگرید و در موجودات فکر کنید و به این حقیقت
پی ببرید که جهان را خالقی باشد خدا نام، وجود مقدسش فرد و بینیاز و حکیم و
خبیر است، شایستۀ شما نیست که غیر او را بپرستید و روی به درگاه وی نیاورید.
خداوند مهربان مرا برای دستگیری شما فرستاده که در حقّ شما لطف و رحمت
آورده باشد. من شما را به سوی او راهنمایی میکنم و راه او را به شما مینمایانم،
ای ملّت بتپرست، نادانی بر دلهای شما نفوذ کرده و حال نمیتوانید حقایق را
درک کنید، پردۀ غفلت روی دیدۀ باطن شما افتاده، به این سبب از دقّت در
واقعیتها دور افتادهاید.
قوم از کلمات یونس که تا آن وقت نشنیده بودند وحشت کردند، صحبت از
معبودی شنیدند که تا آن زمان او را نشناخته بودند، بر آنان سخت آمد که یک نفر از
1) (1)
خودشان بدین صورت علیه عقاید و رسوم بی پایۀ آنان قیام نماید و بگوید من از
جانب جهان آفرین برای نجات شما مبعوث به رسالتم.
مردم متعصّب نینوا به یونس گفتند، این سخنان بیارزش چیست؟ این خدایی
که ما را به سوی او میخوانی کیست؟ چه خبر تازهای شده و چه حادثهای اتفاق
افتاده که ما دست از مذهب خود برداریم و به مکتبی نو و تازه رو کنیم، تو را چه
شده که ما را به دین جدید دعوت میکنی و در راه آن این چنین خود را به زحمت
میاندازی؟!
یونس گفت: پردههای تقلید را از چشم دل بردارید، حجابهای خرافات را از
چهرۀ عقل کنار زنید، اندکی فکر کنید.
آیا این بتهایی که صبح و شب مورد توجّه قرار میدهید و در برآمدن حاجات
خود و یا دفع شر از خودتان به آنها اعتماد میکنید، کاری از دستشان بر میآید، یا
برای شما نفعی ایجاد میکنند، یا قدرت دفع ضرری را دارند، آیا این موجودات
بیجان چیزی را خلق میکنند و یا مردهای را زنده مینمایند، یا مریضی را شفا
میدهند و یا گمشده ای را هدایت میکنند؟!!
آیا اگر من بخواهم به بتها ضرری برسانم میتوانند این ضرر را برطرف سازند،
و یا اگر اراده کنم آنها را بشکنم و ریز ریز نمایم میتوانند از خود دفاع نمایند و
موجودیت خویش را حفظ کنند؟!!
در هر صورت پس از مدّتها تبلیغ، برای آخرین بار ملّت نینوا را مورد خطاب
قرار داد: چرا از مکتبی که شما را به سوی آن دعوت میکنم روی بر میگردانید؟
این دین به شما فرمان میدهد: امور خود را اصلاح کنید و وضع خود را بررسی
کرده به داد جامعه برسید، امر به معروف و نهی از منکر کنید، از ظلم و ستم نفرت
داشته باشید، این مکتب صلح و عدالت را مورد توجه قرار میدهد، به شما امنیت
و اعتماد میدهد، شما را وامیدارد که به مستمندان و نیازمندان کمک کنید، به
بینوایان لطف داشته باشید، گرسنگان را سیر کنید، اسیران را آزاد نمایید، این دین
شما را به کارهای شایسته واصلاح امور و استحکام برنامهها دستور میدهد.
او در تبلیغ مسائل الهی پافشاری کرد، ولی ملت نادان نینوا دعوت او را پاسخ
نگفتند و مطالب پوچ و یاوه تحویل آن رسول دلسوز الهی دادند، به او گفتند: تو
مانند یکی از همین افراد ملّتی، ما نمیتوانیم برای قبول دعوت تو خود را آماده کنیم
و در راه تو قدم بگذاریم و گفتههایت را تصدیق کنیم، دست از تبلیغ خود بردار،
کمتر سخن بگو، آنچه تو میخواهی برای ما پاسخ آن مشکلاتی دارد و در راه این کار
موانعی موجود است.
یونس فرمود: من با زبان خوش و با اخلاقی نرم و حالتی ملاطفت آمیز با شما
روبهرو شدم، به بهترین روش با شما به بحث وگفتگو نشستم، اگر گفتار من در
اعماق جان شما اثر گذاشته، به هدفی که من به آن امیدوار بودهام و به ایمانی که
طالبش بودم رسیدهام، اما اگر مطالب من در قلب شما اثر نگذاشته، به شما اعلام
خطر میکنم که عذابی سخت شما را دنبال میکند و بلایی هولناک در کمین
شماست، به زودی پیش درآمد عذاب را میبینید و آثار آندر برابرتان ظاهر
میشود.
مردم گفتند: ای یونس! گوش ما به دعوت تو بدهکار نیست، ما از این تهدیدها
هراس و وحشت نداریم، آن عذابی که ما را از آن میترسانی، اگر راست میگویی
برای ما بیاور.
کاسۀ صبرآن رسول حق لبریز شد، زندگی برای او اندوهبار گشت، امیدش از
اصلاح مردم نا امید شد، به حالت خشم و غضب دست از مردم شست و شهر را به
امان خود گذاشت.
مردم لجوج و سرسخت نینوا ایمان نیاوردند، از دقت در مطالب یونس سرباز
زدند، به بیانات روشن او گوش نکردند، یونس فکر کرد که وقت تبلیغات تمام است
و حجت بر بندگان عاصی تمامشده است.
شاید اگر تبلیغات خود را ادامه میداد، در میان مردم افرادی به او ایمان
میآوردند، ولی آن حضرت اعتنائی به این برنامه نکرد. از شهر دور شد تا فرمان
خدا و نتیجۀ زحمات خود را از جانب حق ببیند.
هنوز از شهر دور نشده بود که مردم پیش درآمد عذاب را دیدند، هوای
اطرافشان تغییر کرد، رنگ از چهرۀ آنان پرید، صورتشان دگرگون شد، اضطراب
آسمان قلبشان را گرفت، ترس و وحشت به اعماق وجودشان حملهور شد، آن
وقت بود که فهمیدند دعوت یونس حق بوده و اعلام خطرش جدی و بدون تردید
عذاب الهی بر آنان فرو خواهد بارید و آنچه بر سر قوم نوح و عاد و ثمود میدانستند
هماکنون به جان خودشان خواهد ریخت.
به این فکر افتادند که اکنون که جای یونس خالی است، ولی جای خدای یونس
که خالی نیست، اگر یونس رفت خدای او که نرفته، باید به حضرت محبوب ایمان
آورد، از گناهان گذشته از حضرت دوست عذرخواهی نمود.
به همین منظور بر بالای کوهستانها و میان درّهها و بیابانها رفتند و با ناله و آه و
گریه و فریاد به درگاه حضرت حق شتافتند، بین مادران و اطفال، حیوانات و
بچههایشان جدایی ایجاد کردند و همگی با سوز دل به فریاد آمدند.
صیحۀ مادران، نالۀ اطفال، فریاد پرسوز جانداران، صدای تضرّع و زاری پیران، آه
سوزان جوانان از هر طرف به گوش میرسید.
اکنون موقع آن شده بود که حضرت ربّ العزه، خداوند کریم و رحیم، بال و پر
رحمت خویش را بر آنان گشوده و ابرهای عذاب خود را از آنان برطرف سازد و توبۀ
آنان را قبول نماید و به نالۀ آنان توجه فرماید، زیرا در توبه و بازگشت خود بیریا
بودند و نسیم صدق و راستی از ایمانشان میوزید.
حضرت حق عقاب و عذاب را از آنان برداشت، مردم با امنیت کامل و
خوشحالی تمام به شهر بازگشتند و امیدوار بودند که یونس به آنان برگردد و رهبری
آنان را به سوی حق و حقیقت به عهده بگیرد.
اما یونس به سرعت از منطقه دور شد، تا به دریا رسید، در آن جا دید گروهی
میخواهند از دریا عبور کنند، از آنان درخواست کرد که او را به عنوان همسفر
بپذیرند و با مرکب خود وی را به سفر ببرند.
پیشنهادش را با آغوش باز پذیرفتند، مقام او را گرامی داشتند و به وی احترام
گذاشتند، زیرا در چهرۀ او نور بزرگواری و عظمت خواندند و از پیشانی وی فروغ
پرهیزکاری و درستی و صداقت مشاهده کردند.
کشتی خیلی از ساحل دور نشده بود و از خشکی چندان فاصلهای نگرفته بود که
دریا به طوفانی سخت دچار شد. سرنشینان کشتی عاقبت سختی را در پیش روی
خود دیدند، چشمها خیره شد، قلبها در حال توقف بود، دست و پای اهل کشتی
از شدت ترس میلرزید، راهی برای نجات خود جز سبک کردن بار کشتی ندیدند،
با هم به مشورت نشستند، تصمیم بر قرعه گرفتند، قرعه به نام آن پیامبر بزرگوار
افتاد، به خاطر احترامی که برای او قائل بودند، به این کار راضی نشدند، بار دیگر
قرعه انداختند باز هم به نام یونس افتاد، این بار هم از این برنامه سر برتافتند، بار
سوم قرعه ریختند باز هم به نام یونس افتاد!!
یونس فهمید در این سه بار قرعه که به نام او اصابت کرده رمزی در کار است و
خدای حکیم را در این حادثه تقدیری فوق تدبیر است، او به این حقیقت توجّه کرد
که باید دور شدن از مردم به دستور حق باشد نه محض غضب بر مردم، به همین
جهت در برابر دیدگان اهل کشتی خود را به دریا انداخت و جان شیرین تسلیم آماج
طوفان کرد، خداوند به نهنگ دریایی دستور داد یونس را ببلعد و وی را در شکم
خود حبس کند!!
از بلعیدن او به وسیلۀ ماهی بزرگ جز زندانی شدنش منظور دیگری در کار نبود،
لذا به نهنگ دستور دادند او را هضم نکن و استخوانش را در هم مشکن که او
پیامبر ماست، نقشهای کشیده به هدف نرسیده، کاری را نباید عجله میکرد، اما خود
را به عجله سپرد.
یونس در شکم ماهی قرار گرفت، ماهی امواج دریا را شکافت و به اعماق آب
فرو رفت و در تاریکی پشت تاریکی قرار گرفت، حوصله یونس به آخر رسید،
غمش افزون شد، با حالتی دردمندانه و با تضرّع و زاری به درگاه خدا شتافت، به
درگاهی که پناه مصیبت دیدگان، ملجأ ستم کشیده هاست، درگاهی که دارای رحمتی
بینهایت در بینهایت و جای قبول توبه و بخشش خطا و گناه از مردم و ترک اولی
از انبیا و اولیاست.
در دل آن تاریکیها فریاد زد:
وَ ذَا النُّونِ إِذْ ذَهَبَ مُغاضِباً فَظَنَّ أَنْ لَنْ نَقْدِرَ عَلَیْهِ فَنادی فِی الظُّلُماتِ
أَنْ لا إِلهَ إِلاّ أَنْتَ سُبْحانَکَ إِنِّی کُنْتُ مِنَ الظّالِمِینَ
و صاحب ماهی [حضرت یونس] را [یاد کن] زمانی که خشمناک [از میان
قومش] رفت وگمان کرد که ما [زندگی را] بر او تنگ نخواهیم گرفت، پس
در تاریکیها [ی شب، زیر آب، و دل ماهی] ندا داد که معبودی جز تو
نیست تو از هر عیب و نقصی منزّهی، همانا من از ستمکارانم.
خداوند دعایش را اجابت کرد و وی را از غم و غصه نجات داد و هر مؤمن
گرفتاری را از طریق دعا و انابت و تضرّع و زاری نجات میدهد:
فَاسْتَجَبْنا لَهُ وَ نَجَّیْناهُ مِنَ الْغَمِّ وَ کَذلِکَ نُنْجِی الْمُؤْمِنِینَ
پس ندایش را اجابت کردیم و از اندوه نجاتش دادیم؛ و این گونه مؤمنان را
نجات میدهیم.
به ماهی دریا فرمان داد، مهمان خود را در کنار ساحل پیاده کن، ماهی، یونس را
با بدنی لاغر و جسمی مریض کنار ساحل انداخت، رحمت الهی بوتۀ کدویی را در
کنارش رویاند، بدنش را در سایۀ برگ کدو گرفت و از میوهاش خورد و به این طریق
جان به سلامت برد.
به او وحی شد به دیار خود بازگرد و به زادگاه خویش و در بین طائفه ات برو، زیرا
آنها ایمان آورده اند و ایمانشان برای آنان سودمند افتاد، بتها را رها کردند و اکنون
به جستجوی تواند.
آن رسول الهی به شهر بازگشت، بتپرستان دیروز را خداپرست امروز دید.
ملّت پناه برده به خدا از عذاب و یونس پناه برده به خدا از زندان شکم ماهی نجات
یافتند.(1)
امام صادق علیه السّلام میفرماید:
عابدی در بنیاسرائیل بود، ابلیس به سپاهیانش گفت: چه کسی راهزن او
میشود که از دست او به عذابم؟ یکی گفت: من، گفت: از چه راهی؟ گفت: دنیا را
در برابرش آرایش دهم. گفت: تو مرد او نیستی. دیگری گفت: من، گفت: از چه راه؟
1) (1)
گفت: از راه زنان، گفت: تو هم مرد او نیستی. سومی گفت: من، گفت: از چه راه؟
گفت: از راه عبادت او، گفت: تو مرد اوئی.
چون تاریکی شب عابد را فراگرفت، آن شیطان در خانه او را کوبید و گفت
مهمان است و او را در خانه آورد و او شب تا بامداد نماز خواند و سه شبانهروز
عبادتش را دنبال کرد بی آن که چیزی بخورد یا بنوشد.
عابد به او گفت: ای بندۀ خدا مانندت را ندیدم، پاسخ داد: تو هیچ گناهی
نکردی به همین خاطر نیرو و قدرت عبادتت سست است، گفت: چه گناهی کنم؟
گفت: چهار درهم بردار و برو نزد فلان زن بدکاره، یک درهم برای گوشت، یک درهم
برای می، یک درهم برای عطر، یک درهم برای مزد خودش.
چهار درهم برداشت و به در خانۀ آن زن آمد و او را صدا زد، زن بیرون آمد وقتی
چشمش به عابد افتاد، پیش خود گفت: به خدا فریب خورد، به خدا فریب خورد.
به عابد گفت چه میخواهی؟ گفت: این چهار درهم را بگیر و خوراک و نوشابه و
عطر فراهم کن تا با تو درآمیزم.
زن رفت و قطعهای گوشت خر مرده پیدا کرد، و بول کهنه در میان تنگ ریخت و
نزد او آمد، گفت: ای زن! این خوراک توست؟ گفت: آری، گفت: مرا بدان نیازی
نیست، این نوشابه را هم نمیخواهم برو خود را آماده کن.
زن رفت و تا توانست خود را به نجاست آلوده کرد چون عابد او را بوئید نفرت
کرد وگفت: به خود تو هم نیازی نداریم چون بامداد شد بر در خانه آن زن نوشته
بود: خدا فلان زن بدکاره را برای خاطر فلان عابد آمرزید!!(1)
1) (1)
زهری میگوید:
در شبی سرد و زمستانی امام زین العابدین علیه السّلام را دیدم که کیسهای از آردو
دستهای هیزم بر دوش گرفته بود و حرکت میکرد. نزدیک رفتم و پرسیدم:
ای فرزند رسول خدا! این بار چیست؟ فرمود: قصد سفر دارم و این بار توشۀ سفر
من است. گفتم: اگر اجازه میفرمایید، غلام من حمل بار را به عهده میگیرد. فرمود:
هرگز. گفتم: اجازه فرمایید تا خودم آن را به دوش بگیرم شما خسته و ناتوان شدهاید.
فرمود: زهری! من هرگز زحمتی را که موجب نجات من در سفر است از خود دور
نخواهم کرد. به دنبال کار خود برو و مرا واگذار.
زهری میگوید: امر امام علیه السّلام اطاعت کردم و از حضرت جدا شدم. چند روزی
نگذشته بود که امام را در مدینه دیدم متعجّبانه به حضورش رفتم و پرسیدم: ای پسر
رسول خدا! شما فرمودید: به سفر میروم ولی نرفته اید؟
حضرت فرمود: آری، قصد سفر بود امّا نه سفری دنیایی که تو گمان کردی بلکه
مقصودم سفر بی بازگشت آخرت بود و من خود را برای آن سفر آماده میکردم.
آمادگی برای سفر آخرت این است که از گناه پرهیز کنی و به نیازمندان کمک نمایی.
از رفتار نیکوی حضرت با غلامان خود که سرمشق تربیتی ماست اینکه، امام
سجّاد علیه السّلام غلام خود را برای امری دوبار صدا زد، ولی غلام به فرمان ایشان اعتنایی
نکرد، حضرت بار سوم غلام را صدا کرد ولی او جواب نداد و چون امام علیه السّلام نزد او
رفت و پرسید: چرا صدای مرا میشنیدی ولی جواب نمیدادی؟ غلام گفت:
میدانستم که بر من خشم نمیکنی و از تو ایمن هستم.
امام علیه السّلام فرمود:
الحمد للّه الّذی جعل مملوکی یأمننی.
سپاس خدای راکه زیر دست مرا از من آسودهخاطر قرار داد.
احساس همدردی با همکیشان و بینوایان از عادات رسمی ائمه اطهار علیهم السّلام بوده
است.
در روایتی دیگر زهری میگوید:
روزی نزد امام سجّاد علیه السّلام بودم، حضرت با تعدادی از اصحاب در مجلسی
نشسته بود. یکی از اصحاب وارد شد در حالی که بسیار ناراحت و غمگین بود، آرام
آرام گریه میکرد.
امام علیه السّلام فرمود: تو را چه شده است؟
گفت: ای پسر رسول خدا! فدایت شوم، دعایی به من تعلیم کنید تا قرضهای
من ادا شود. چند طلبکار دارم، یکی از آنان هر روز در پی من است تا طلب خود را
بگیرد، امام علیه السّلام چون این سخنان را شنید بهشدت گریست!
یکی از اصحاب عرض کرد: فدایت شوم، شما چرا گریه میکنید؟
امام فرمود: پس گریه برای چه وقتی است؟ آیا نباید در هنگام گرفتاریها و
محنتهای بزرگ گریه کرد. چرا گریه نکنم با اینکه میدانم این مرد از شیعیان و
دوستان ماست اما از فقر و بیچیزی شکایت میکند و من چیزی در دست ندارم تا
به او کمک کنم....(1)
شخصی از اهل شام به مدینه آمد، مردی را دید در کناری نشسته، توجهش به او
1) (1)
جلب شد، پرسید این مرد کیست؟ گفتند: حسین بن علی بن ابی طالب علهیما السّلام، سوابق
تبلیغاتی عجیبی که در روحش رسوخ کرده بود، موجب شد که دیگ خشمش به
جوش آید و تا میتواند سبّ و دشنام نثار آن حضرت بنماید، آنچه خواست گفت و
در این زمینه عقدۀ دل گشود، امام علیه السّلام بدون آن که خشم بگیرد، و اظهار ناراحتی
کند، نگاهی پر از مهر و عطوفت به او کرد، و پس از آن که چند آیه از قرآن - مبنی بر
حسن خلق و عفو و اغماض - قرائت کرد به او فرمود:
ما برای هر نوع خدمت و کمک به تو آمادهایم، آنگاه از او پرسید، آیا از اهل
شامی؟ جواب داد: آری، فرمود: من با این خلق و خوی سابقه دارم و سرچشمۀ آن
را میدانم.
پس از آن فرمود: تو در شهر ما غریبی، اگر احتیاجی داری حاضریم به تو کمک
دهیم، حاضریم در خانۀ خود از تو پذیرائی کنیم، حاضریم تو را بپوشانیم، حاضریم
به تو پول بدهیم.
مرد شامی که منتظر بود با عکسالعمل شدیدی برخورد کند، و هرگز گمان
نمیکرد با یک هم چوگذشت و اغماضی روبرو شود، چنان منقلب شد که گفت:
آرزو داشتم در آن وقت زمین شکافته میشد و من به زمین فرو میرفتم و چنین
نشناخته و نسنجیده گستاخی نمیکردم، تا آن ساعت برای من بر همه روی زمین
کسی از حسین و پدرش مبغوضتر نبود، و از این ساعت، کسی نزد من از او و پدرش
محبوب بر نیست.(1)
1) (1)
حکایتی جالب از امام باقر علیه السّلام در این باره نقلشده است، که فرمود:
مردی به نزد پیامبر گرامی اسلام صلّی اللّه علیه و اله رفت و از اذیت همسایه خود شکایت کرد،
حضرت به وی فرمود: صبر کن. پس از چند روز دوباره رفت، حضرت به او فرمود:
صبر کن. برای بار سوم رفت، حضرت به او فرمود: روز جمعه وقتیکه مردم برای
اقامۀ نماز جمعه به مسجد میروند، اثاثیه خانهات را از منزل بیرون بگذار و در کنار
کوچه انباشته کن به گونهای که مردم ببینند. وقتی از تو علّت این کار را پرسیدند،
جریان خودت را برای آنها بازگو کن. مرد شاکی این دستور را انجام داد و همسایۀ
آزار دهنده از این وضع به ضرر خود احساس خطر کرد و نزد او آمد و درخواست
کرد که اثاثش را به داخل منزل ببرد و گفت: برای تو با خدا عهد میبندم کارهای
گذشته را تکرار ننمایم.(1)
در باب ترک سرزنش خطاکاران حضرت صادق علیه السّلام میفرماید:
«مردی نزد عیسی آمد و گفت: ای روح اللّه! من به زنا مبتلا شدهام، مرا با اجرای
حکم الهی پاک کن.
عیسی فرمود: فریاد بزنید همه برای تطهیر این مرد بیایند. وقتی همه جمع
شدند، آن مرد معصیت کار گفت: اگر کسی حدّ گناه به گردن دارد از حدّ زدن به من
خودداری نماید، آن که طاهر و پاک است به اجرای حدّ الهی نسبت به من اقدام
1) (1)
کند.
جز عیسی و یحیی همه رفتند، حضرت یحیی پیشآمد و به گناهکار گفت: در
این لحظه حساس دوست دارم مرا موعظه کنی، مرد معصیت کار گفت: بین نفس و
هوا خلوت مکن که تو را به ضلالت و گمراهی دچار میکند، یحیی فرمود: اضافه
کن، گفت: گناهکار را به گناهش سرزنش مکن، فرمود: اضافه کن گفت: غضب مکن
و از عصبانیت و خشم بپرهیز.(1)
یک نمونه از کرامتهای حضرت سجّاد علیه السّلام که دشمنان را سرکوب مینمود
اینکه:
«ابن شهاب زهری میگوید:
روزی که امام سجّاد علیه السّلام را به فرمان عبدالملک بن مروان در غلّ و زنجیر کرده
بودند و با گروهی از مأموران به عنوان تبعید به طرف شام حرکت میدادند، من از
مأموران حکومتی برای خداحافظی با امام سجّاد علیه السّلام اجازۀ ملاقات گرفتم. چون به
خدمت حضرت شرفیاب شدم و آن حضرت را دیدم که پاهایش در بند و دستانش
در غلو زنجیر است به گریه افتادم وگفتم: ای کاش! غلو زنجیر به گردن من بود و
شما آزاد و سالم و آسوده میبودید.
امام علیه السّلام فرمود:
ای زهری! نگران مباش، اگر بخواهم، این رنجها از من برداشته میشود، ولی آن
را از این جهت که مرا به یاد عذاب الهی در قیامت میاندازد دوست دارم و شما نیز
1) (1)
هرگاه چنین احوالی را دیدید، عذاب خدا را به خاطر آورید و از آن اندیشه نمایید.
آنگاه فرمود: این وضع تا مسافت دو منزلی مدینه بیشتر ادامه نخواهد یافت.
زهری میگوید: من با امام علیه السّلام خدا حافظی کردم، پس از چهار روز دیدم که
مأموران حکومتی و گماشتگان آن حضرت سراسیمه و مضطربانه به مدینه بازگشته
و در جستجوی امام علیه السّلام هستند.
چون علت را پرسیدم گفتند: هنگامی که به دو منزلی مدینه رسیدیم شب فرا
رسید. ما آن حضرت را در حالی که در غلو زنجیر بسته بودیم در خیمهای جا
دادیم. صبح که فرا رسید و داخل آن خیمه شدیم اثری از حضرت ندیدیم و باکمال
تعجّب غلو زنجیر را بر زمین افتاده دیدیم و تا این لحظه آن حضرت را نیافتهایم.
زهری میگوید: پس از آن حادثۀ حیرتانگیز به شام رفتم و عبدالملک مروان را
دیدم و او از من، احوال و قضایا را پرسید و من آنچه را دیده و شنیده بودم، نقل
کردم، عبدالملک دیوانهوار گفت:
به خدا سوگند! در همان روزی که نگهبانان به دنبال ابوالحسن میگشتند، آن
حضرت نزد من آمد و فرمود: چرا با من چنین میکنی؟
مرا با تو و تو را با من چه کار است؟ گفتم: دوست دارم نزد من باشید.
حضرت فرمود: ولی من دوست ندارم که نزد تو باشم. این را فرمود و بیرون
رفت، ولی به خدا سوگند چنان هیبتی از او به من رسید که لباسم را آلوده کردم.»(1)
«قارون از خاندان موسی، و از افرادی بود که نسبت نزدیکی با وی داشت.
1) (1)
خداوند به قارون زندگی سعادتمندی داده بود، او رزق فراوان و اموال زیادی در
اختیار داشت، اسباب سعادت برای وی جمع شده بود، و از دنیا بهرهای برده بود
که فقط برای افراد انگشتشماری ممکن است به این وضع برسند.
او ثروت سرشاری بهم زد، خزائن او از اموال انباشته بود، صندوق هایش آن قدر
مملو از پول بود که حفظ کلیدهای آن برای انبار داران مشکل بود، و حمل و نقل آن
برایشان سنگین مینمود، و افراد تنومند و صاحب نیرو از جابهجا کردن آن رنج
میبردند!!
قارون در میان بنیاسرائیل زندگی خوشی داشت، لباسهای فاخر میپوشید، و
بدون زینت از منزل خود خارج نمیگردید. برای خود کاخ ساخته بود و در آن جا به
عیش و عشرت میگذرانید، نوکرانی برای خود برگزیده بود، غلامان و حیواناتش
فراوان بودند.
آن قدر ثروتش زیاد شد که حالت روحی او صددرصد مادی گشت، به هر چه
علاقه پیدا میکرد نسبت به آن حریص میشد و درصدد مهیا کردنش برمیآمد! او
میخواست اگر خوشگذرانی را پایانی است به پایان آن برسد.
فراموش نگردد، ثروت دنیا از ابتدای جهان تاکنون زینت زندگی و شادابی آن
بوده است، اساس و رکن زندگی ظاهری بر پایۀ مال است ولی این ثروت و مال به هر
کس حاکم شد خود خواه ویاغی گردید.
انسان بیتقوا به ثروت مغرور میشود و خودسر میگردد، و گمان مینماید
کسی بر او قدرت ندارد، خیال میکند مردم از نژاد او نیستند و یا اینکه فقط برای
نوکری او خلق شدهاند، لذا هرگاه سخن گفت باید سرهای مردم در اثر شنیدن
صدایش پائین بیاید، و هر وقت اشاره کرد باید برایش آماده شوند یا آماده کنند تا
موقعیکه کسی را احضار کرد باید فورا حاضر شود، واجب است به او ارادتمند
باشند و اگر ارادتی ندارند، باید اظهار ارادت نمایند، و اگر چنین نکردند مرگ برای
آنان حتمی است.
قارون فرد نوخاسته اجتماعی نبود، بلکه مانند دیگر مردم خلق شده بود،
امتیازی بر سایرین نداشت، ولی خود را نوخاسته خواند، و برای خویش امتیازات
زیادی در حالی که حقش نبود، قائل شد.
قارون نسبت به زیردستان ستمگری روا داشت، و آنان را تحت نفوذ خود
درآورد، و غضب و ستم خود را به آنان چشاند!
ای کاش این ثروتمندان، از خودخواهی خویش میکاستند، و زندگی را همان
طوری که هست درک میکردند، و راه صحیح را به دست میآوردند، اینان درک
مینمودند که تنها مال و ثروت، مردم را نسبت به انسان متواضع نمیسازد و آنان را
بندۀ انسان نمیکند. بلکه مردم خودباختۀ احسان وخوبی و فضیلتند.
هرگاه ثروتمندان به قانون الهی گردن نهند، و حق سائل و محروم را بپردازند، و با
مال و اندوختۀ خویش خلأهای اجتماعی را پرکنند محبوب خدا و خلق میگردند.
اما چه باید کرد که مال و ثروت بعضی از قلبها را کور میکند، و غرور و
خودخواهی میآورد، و تنها جمعیتی را جلب میکند که فریبکار و متملّق اند!
بنیاسرائیل دیدند، قارون در طغیانگری و ستمگری خود سرعت میگیرد و
دائم راه وروش عوض میکند، غم او افزایش ثروت است گرچه به قیمت گرسنگی
دیگران باشد، این روش را با غرور و تکبر و خودخواهی انجام میداد و به یاغیگری
خود میافزود.
مردم علیه وی بپاخاستند و تصمیم گرفتند که روح نیکوکاری را در وی به وجود
آورند، و مطالبی را که درک نمیکند به او اطلاع دهند و او را پند و اندرز گویند که
ثروت بیش از این او را گول نزند، و به گمراهی نبرد، و بین او و نیکیها جدائی
نیندازد، و نگذارد بینوایان بی نواتر شوند، و اشک مستمندان بیش از این بر چهرۀ
مظلومشان جاری شود، مقصود مردم این بود که قارون در دنیا محترم باشد، و در
آخرت به پاداش نیک برسد، و این گونه زندگی سالم از ثروت برای ثروتمند بهتر
و محفوظتر است.
ملت به قارون گفتند: ما نمیخواهیم دستت از مال و زینت دنیا تهی گردد، و از
نشاط جهان بیبهره بمانی، نه ما چنین برنامهای را اراده نکردهایم و آن را نیز
نمیپسندیم، بلکه ما عقیدهای دربارۀ تو داریم که برای ما و تو خوب است.
عقیده ما این است که از خوراکهای حلال و لباسهای مباح و منزل و مسکن
پاک به اندازهای که لازم است استفاده کنی، و روش تو نباید توأم با بی اعتنائی به
محرومان باشد، و راه تو نباید راهی باشد که بینوایان در آن راه نداشته باشند، همان
طور که خداوند به تو احسان کرده، تو هم به ضعیفان و دردمندان و مستمندان
احسان کن، تا خداوند نعمتش را بر تو حفظ کند و اموالت را فراوان سازد، و خیر و
برکت خود را بر تو جاری گرداند.
ای قارون! مگر نمیدانی که ثروت دنیا مانند سایهای است که برطرف میگردد،
و ودیعهای است که باید به صاحبش برگردد، به ثروت خود خرسند مباش، به این
مالی که داری مغرور نگرد، بلکه این ثروت را وسیلۀ سعادت روز بازپسین خود قرار
ده، و بدان ما که تورا نصیحت میکنیم از باب خیر خواهی و علاقه به تو است، ما
میترسیم خداوند این ثروت را از تو بگیرد و از عنایت و لطف او محروم گردی و
بهشت بر تو حرام شود!!
اما افسوس که گوش یاغیان و طاغیان برای پذیرفتن و گوش دادن به پند و اندرز
آماده نیست، قلب قارون فقط به عشق ثروت میتپید، خودخواهی او افزوده گشت،
و کلمات قوم در روحش اثر نگذاشت.
او به مخالفت با مردم برخاست و گفت: من نیازی به پند و اندرز شما ندارم،
عقلم از شما بهتر و رأی و فرمانم از شما قاطعتر است. من این ثروت و مال را به
خاطر اینکه شایسته و سزاوارم به دست آورده ام، این نصیحتها را برای خود
ذخیره کنید، و با این پندها به اصلاح امور خود اقدام نمایید، من از جهت مقام و
دانش از شما برتر و بهترم.
قارون تصمیم گرفت بر ناراحتی آنان بیفزاید، لذا با لباسهای زیبای خود در میان
مردم عبور میکرد، و ثروت فراوان و مال زیاد خویش را که خدا به او داده بود، با ناز
و خودخواهی، به رخ مردم میکشید.
ضعفای بنی اسرائیل میدیدند که قارون با لباسهای زیبا و بلند، با کمال
خودخواهی روی حیوان های قوی هیکل سوار میشود، و غلامان و نوکران اطراف
او را میگیرند، چشمهای آنان به او خیره میشد و در باطن خود رنج میبردند و به
یکدیگر میگفتند: ای کاش! ما هم ثروت قارون را داشتیم که وی دارای ثروت
فراوان و نصیب عظیمی از جهان است!
وقتی پند و اندرز برای امثال قارون ثمر بخش نیست، و خویشاوندی با موسی
برای توجه قلب وی کافی نیست، دیدن دردمندان افکار او را متوجه نمیسازد، و
فقیر پاسخی برای اصلاح کار خود نمییابد، باید شمشیر قانون بیرون آید و
پردههای ضخیم را پاره کند، و حجابها را بشکافد و تاریکیهای متراکم را برطرف
سازد، تا برای کار خیر آماده گردد، و متوجه کارهای شایسته شود.
موسی با کمال شدت و اصرار باید به قارون اعلام نماید که باید زکات مال
خویش را بپردازد، و به فقرا و مستمندان احسان نماید، زیرا در ثروت او، حق معینی
برای فقیر و محروم موجود است.
قارون در جهل فرو رفته، و راه درک حقیقت به رویش بسته شده و بخل بر او
حاکم گشته، لذا دیگرگوش به حرف موسی نمیدهد، او را مسخره میکند و به او
میخندد، به موسی تهمت میزند، و با غرور خاصی حرف را رد مینماید.
به موسی میگوید: از تو رنجها دیدیم تا اینکه دین جدیدی برای ما آوردی و ما
با تو همکاری کردیم، امر به برنامههای زیادی دادی، به اوامرت گردن نهادیم، این
اطاعت ما از تو و فرمانبری از دستورهایت تو را طمع کار ساخت و به تو جرأت داد
که بر ما بتازی، فقط ما و ثروت باقیمانده که نگرفته ای، اکنون قصداری بر ثروت ما
غلبه کنی، ما قلبها را در اختیارت گذاشتیم، سر تسلیم برابرت فرود آوردیم ولی
افسوس که خون دل و تخم چشم خود را در اختیار تو بگذاریم، با درخواست زکات
دروغگوئی خود را ثابت کردی و مقصود خود را که پنهان کرده بودی آشکار
ساختی، تو جادوگر دروغگوئی!!
قارون به بحث و جدل با موسی پرداخت، موسی هم مقاومت و اصرار ورزید،
زیرا زکات گرفتن از قارون و از هر ثروتمندی امر و دستور خداست و قابل مناقشه و
جدال نیست، در خور چانه زدن وکم و زیاد نمودن نمیباشد.
قارون تصمیم گرفت با ثروت خود مردم را علیه موسی بشوراند، وملت را از او
منصرف سازد، و عقائدشان را متزلزل گرداند ولی خداوند نیت او را آشکار ساخت
و نقشۀ او را ظاهر گردانید، و موسی از این آزمایش با روح پاک و مقامی ارجمند
بیرون آمد.
زمانی که موسی از اصلاح قارون مأیوس گردید، از خدا خواست تا عذاب
خویش را بر قارون وارد سازد، و مردم را از آشوب و گول زدن او راحت گرداند، خدا
دعای موسی را به اجابت رسانید و قارون و کاخ و ثروتش در زمین فرو رفت!!
زمین قارون را بلعید، اموال و خانههای او به کام خاک رفت، و داستان ذلت و
خواری او عبرتی برای قوم موسی و پیروان او گردید، زمانی که مردم مصیبت
سنگین قارون و ناکامی آن بدبخت را دیدند، به خود آمدند، و از خواستههای غلط
خویش پشیمان گشته، خدا را حمد کردند که مثل قارون نشدند، یکدل و یک جهت
فریاد زدند: اگر خداوند بر ما منّت نگذاشته بود ما نیز به زمین فرو رفته بودیم، وای
که کافران رستگار نمیشوند، این جهان آخرت است که ما برای کسانی قرار دادهایم
که در زمین ارادۀ خودخواهی و اخلالگری ندارند، پیروزی از آن پرهیزکاران
است.(1)
ابن شهر آشوب مینویسد:
«روزی امام سجّاد علیه السّلام در نزدیکی چاه خانهاش مشغول نماز بود، فرزندش
محمّد که تازه با دست و زانو راه میرفت، در حیاط خانه، بازی میکرد. ناگهان مادر
فرزند دید که کودک به سر چاه عمیقی رسیده میان چاه افتاد. مادر او فریاد کشید و
خود را کنار چاه رسانید و ناراحت کمک میطلبید و گفت: ای پسر رسول خدا!
پسرت محمد در چاه غرق شد. اما با اینکه صدای مادر کودک و حالت بچه را در
چاه میشنید نمازش را کامل و تمام به پایان رسانید، مادر بجه گفت: شما فرزندان
پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله چقدر سخت دل هستید. حضرت به کنار چاه رفت و دست به درون
چاه برد، فرزند خود محمد را بیرون آورد و به مادرش فرمود: بگیر، ای کسی که
یقینت ضعیف است. مادر به خاطر سلامتی فرزند خوشحال شد ولی به جهت
اینکه امام فرموده بود یقین تو اندک است، گریه نمود.
امام فرمود: امروز ملامتی بر تو نیست اگر میدانستی، من در پیشگاه خدای جبّار
1) (1)
بودم اگر رویم را از وی میگرداندم، او رویش را از من برمیگرداند. آیا رحیم و
مهربانی غیر از او دیده میشود.»(1)
در تفسیر حدائق آمده است:
فضیل عیاض درخانه داود طائی آمد، صدای جانسوز او را از درون خانه شنید،
فضیل فریاد زد، ای داود! اگر حدیث رسول خدا را که فرمود:
لایدخل النّار من بکی من خشیه اللّه تعالی.
آن که از خشیت الهی گریه کند وارد آتش نمیشود.
صحیح یافتهای و قطرهای از این اشک سوزناک آتش را خاموش میکند این همه
گریه و زاری چیست؟ آن گاه صدا زد و گفت: در به رویم باز کن تا زیارتت کنم،
جواب آمد: مرا خوف و خشیت حق از زیارت یاران بازداشته است.
زنی در همسایگی داود بود، به در منزل آمد به فضیل گفت: صبر کن تا وقت نماز
برسد و او عزیمت مسجد برای نماز جماعت کند، او را آن وقت زیارت کن.
وقت نماز شد، داود به مسجد رفت، آنگاه فضیل به خانۀ او درآمد، کوزه
شکستهای از آب دید که آبش آفتاب خورده و خانه و اساسش بسیار معمولی بود!
داود از مسجد برگشت، فضیل به او گفت: این کوزه جائی بگذار تا آبش سرد
شود، گفت: آنقدر به خود اطمینان ندارم که آب سرد میل مرا به طرف لذّات دنیا
زیاد نکند!
گفت: خانه را بپرداز، گفت: عمارت دنیا را تمتّعات طبع است و همین بس مرا که
1) (1)
حال اسراف و زیادهروی ندارم!
فضیل میگوید: قبل از این جلسه داود را به غایت حسن و جمال دیده بودم به
اندازهای که در میان مردم مشهور بود صاحب جمال تر از او کسی نیست، ولی این
بار او را زار ونزار و رنگپریده و لاغر دیدم، به او گفتم: این چه حال است؟
گفت: ای فضیل هشت غم مرا از خورد و خواب و سؤال و جواب بازداشته و به
این روزم انداخته است:
غم اول: هول مطلع یا وقت مرگ:
کُلُّ نَفْسٍ ذائِقَةُ الْمَوْتِ
هرکسی مرگ را میچشد.
أَیْنَما تَکُونُوا یُدْرِکْکُمُ الْمَوْتُ
هرکجا باشید هر چند در قلعهای مرتفع واستوار، مرگ شما را درمییابد.
فَلَوْ لا إِذا بَلَغَتِ الْحُلْقُومَ * وَ أَنْتُمْ حِینَئِذٍ تَنْظُرُونَ
پس چرا هنگامی که روح به گلوگاه میرسد، * وشما در آن وقت نظاره گر
هستید [وهیچ کاری از شما ساخته نیست!]
کَلاّ إِذا بَلَغَتِ التَّراقِیَ * وَ قِیلَ مَنْ راقٍ * وَ ظَنَّ أَنَّهُ الْفِراقُ * وَ الْتَفَّتِ
السّاقُ بِالسّاقِ * إِلی رَبِّکَ یَوْمَئِذٍ الْمَساقُ
این چنین نیست [که میپندارد]، هنگامیکه جان به گلوگاه رسد، *
و [کسان بیمار] گویند: درمان کنندۀ این بیمار کیست؟ * و [بیمار] یقین
میکند [که با رسیدن جان به گلوگاه] زمان جدایی [از دنیا، ثروت، زن
و فرزند] فرا رسیده است! * و [از سختی جان کندن] ساق به ساق به هم
پیچد؛ * آن روز، روز سوق و مسیر به سوی پروردگار توست.
غم دوّم: قرار گرفتن در منزل گور است، منزل بی در و پیکر، منزل تنگ و تاریک،
منزل غربت، منزل وحشت، منزل سرگذاشتن به خشت لحد با یک لباس چون کفن،
منزلی که راه گریز به جائی ندارد، و نمیدانم کدام تابلو را در این خانه بالای سر من
زنند:
روضة من ریاض الجنّة او حفرة من حفر النّیران.
خانۀ گورباغی از باغهای بهشت، یا گودالی از گودالهای جهنّم است.
غم سوم: فریاد دو ملکی است که در قبر به گوشم رسد:
من ربّک؟
که نمیدانم جوابگو هستم یا نه؟ این بستگی دارد به اینکه نهال توحید را با عمل
و اعتقاد و اخلاق آبیاری کرده و بارور کرده باشم تا بتوانم پاسخگو باشم وگرنه اگر
غفلت داشته باشم، و درون تبدیل به بتخانه شده باشد چه جوابی دارم بدهم؟!
غم چهارم: ای فضیل! غم نفخۀ صور است:
وَ نُفِخَ فِی الصُّورِ فَإِذا هُمْ مِنَ الْأَجْداثِ إِلی رَبِّهِمْ یَنْسِلُونَ
و در صور دمیده شود، ناگاه همۀ آنان از قیرها به سوی پروردگارشان
میشتابند.
که در آن وقت به من برگردانده شود و در قبر آماده ام کنند سپس به محشر وارد
شوم، چون آماده گردم نمیدانم به چه حال وارد میشوم.
یَوْمَ تَبْیَضُّ وُجُوهٌ وَ تَسْوَدُّ وُجُوهٌ
در روزی که چهرههایی سپید و چهرههایی سیاه شود.
غم پنجم: چون از گور وارد محشر شوم، ندانم زمام امرم را به دست ساربان آتش
دهند که خود برای خود پرداختهام و یا ملائکه رحمت برای ندای:
اُدْخُلُوها بِسَلامٍ آمِنِینَ
[به آنان گویند:] با سلامت وامنیت وارد آن جا شوید.
غم ششم: موقف حساب است که:
إِنَّ اللّهَ لا یَظْلِمُ مِثْقالَ ذَرَّةٍ
یقینا خدا به اندازۀ وزن ذرّهای [به آحدی] ستم نمیکند.
فَمَنْ یَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ خَیْراً یَرَهُ * وَ مَنْ یَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ شَرًّا یَرَهُ
پس هرکس هموزن ذرّهای نیکی کند، آن نیکی را ببیند. * وهرکس هموزن
ذرهای بدی کند، آن بدی را ببیند.
غم هفتم: وقت میزان است:
وَ الْوَزْنُ یَوْمَئِذٍ الْحَقُّ
میزان [سنجش اعمال] در آن روز حق است.
فَأَمّا مَنْ أُوتِیَ کِتابَهُ بِیَمِینِهِ فَیَقُولُ هاؤُمُ اقْرَؤُا کِتابِیَهْ
اما کسی که پروندهاش را به دست راستش دهند، میگوید: [ای مردم!]
پرونده مرا بگیرید و بخوانید.
وَ أَمّا مَنْ أُوتِیَ کِتابَهُ بِشِمالِهِ فَیَقُولُ یا لَیْتَنِی لَمْ أُوتَ کِتابِیَهْ
و اما کسی که پروندۀ اعمالش را به دست چیش دهند، میگوید: ای کاش
پروندهام را دریافت نمیکردم.
فَأَمّا مَنْ ثَقُلَتْ مَوازِینُهُ * فَهُوَ فِی عِیشَةٍ راضِیَةٍ * وَ أَمّا مَنْ خَفَّتْ مَوازِینُهُ
اما هرکس اعمال وزن شدهاش سنگین و با ارزش است؛ * پس او در یک
زندگی خوش و پسندیدهای است، * و اما هرکس اعمال وزن شدهاش سبک
و بیارزش است، * پس جایگاه وپناهگاهش هاویه است، * وتو چه
میدانی هاویه چیست؟ * آتشی بسیار داغ و سوزان است.
غم هشتم: خدا را رحمت است و قهر، تجلّی رحمتش در دنیا، قرآن و تکالیف و
در آخرت، بهشت و رضوان، و تجلّی قهرش در قیامت عذاب دردناک جهنّم، و این
آخرین برنامه است که ندانم من در آن روز عاقبتم رحمت است یا قهر؟!(1)
راوی میگوید: «با رسول خدا صلّی اللّه علیه واله بر کوهی بودیم که چشمانداز ما بیابان بود،
ناگهان جوانی را دیدم مشغول گوسپند چرانی بود، از جوانی او تعجب کردم و گفتم:
یا رسول اللّه! اگر جوانی او در راه خدا میگذشت چه خوب بود! فرمود: چه
میدانی، شاید در قسمتی از راه خدا باشد. آنگاه رسول خدا او را خواست و فرمود:
ای جوان! آیا کسی تحت سرپرستی توست؟ عرضه داشت: آری، فرمود: کیست؟
گفت: مادرم، فرمود: او را عنایت کن که بهشت زیر دو قدم اوست».
«جوانی قصد جبهه داشت، با مادر نزد رسول خدا آمد، نسبت به جبهه رفتن
اعلام علاقه کرد، ولی مادرش او را منع میکرد، فرمود: نزد مادرت بمان که همان
ثواب جهاد برای تو خواهد بود».
البته نظیر این روایات روایات دیگری هم هست، ولی باید توجه داشت اینگونه
روایات ناظر به زمانی است که ارتش اسلام از نظر نیرو تأمین باشد.
ابراهیم بن مهزم میگوید:
«شبی با مادرم از نزد حضرت صادق علیه السّلام به منزلم آمدم، بین من و مادرم
گفتگوئی درگرفت و من با مادر سخن درشت و غلیظ گفتم. پس از نماز صبح
خدمت امام صادق علیه السّلام رسیدم، فرمود: دیشب با مادرت درشت گوئی کردی، آیا
نمیدانی که شکم او محل سکونت تو بود، و دامنش گهواره ات، و سینهاش ظرف
نوشیدنیت؟ عرضه داشتم: چرا، فرمود: پس با او به درشتی سخن مگو».(2)
«حضرت رسول صلّی اللّه علیه اله حاضر شد نزد جوانی در وقت وفات او، پس به او فرمود: لا
اله الّا اللّه، پس بسته شد زبان آن جوان و نتوانست بگوید و هر چه حضرت فرمود:
او نتوانست بگوید، پس حضرت فرمود به آن زنی که نزد سرآن جوان بود که آیا این
جوان مادر دارد؟ عرض کرد: بلی، من مادر او هستم. فرمود: آیا تو خشمناکی بر او؟
گفت: بلی، و حال شش سال است که با او تکلّم نکردهام. حضرت فرمود: از او
راضی شو، آن زن گفت: رصی اللّه عنه برضاک یا رسول اللّه. و چون این جمله را که
مشعر بر رضایت او بود نسبت به پسرش گفت، زبان آن جوان باز شد. حضرت به او
فرمود: لا اله الّا اللّه، گفت: لا اله الّا اللّه. حضرت فرمود: چه میبینی؟ عرض کرد:
میبینم مرد سیاهی بد منظر با جامههای چرک و بوی گندیده و بد که نزد من آمده و
گلو و راه نفس مرا گرفته. حضرت فرمود: بگو:
یا من یقبل الیسیر، و یعفو عن الکثیر، اقبل منّی الیسیر، واعف عنّی
الکثیر، انّک انت الغفور الرّحیم.
ای آنکه صاعی اندک را پذیری و از گناه بسیار درگذری، طاعت اندک مرا
بپذیر و از گناه بسیارم در گذر که تو بسیار آمرزنده و مهربانی.
آن جوان این کلمات را گفت، آن وقت حضرت به او گفت: نگاه کن چه میبینی؟
گفت: میبینم مردی سفید رنگ، نیکو صورت، خوشبو، با جامههای خوب نزد من
آمده و آن سیاه پشت کرده و میخواهد برود. حضرت فرمود: این کلمات را اعاده
کن، حضرت فرمود: چه میبینی؟ عرض کرد: دیگرآن سیاه را نمیبینم و آن شخص
سفید نزد من است. پس در آن حال آن جوان وفات کرد.»(1)
مردی از پدرش نزد پیامبر گرامی صلّی اللّه علیه و اله شکایت کرد. حضرت پدر را خواست و
پرسش نمود. پدر پیر گفت: روزی که من قوی و پولدار بودم به فرزندم رسیدگی
کردم و چیزی از او دریغ نکردم، امّا امروز او پولدار و بخیل شده و به من کمک
نمیکند. رسول خدا صلّی اللّه علیه واله گریست و فرمود: هیچ سنگ و شنی نیست که این قصه را
بشنود و نگرید. سپس دو مرتبه به آن فرزند فرمود:
انت و مالک لابیک.
تو و دارایی ات از آن پدر توست.(2)
امام صادق علیه السّلام از پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله نقل کرده است:
روزی حضرت عیسی علیه السّلام از کنار قبری گذشت که صاحب آندر عذاب بود.
سال آینده نیز از همان قبرستان عبور میکرد، در آن محل دید که صاحب قبر از
عذاب نجات پیدا کرده است. از پروردگار خود از این وضعیت پرسید؟
خدای متعال به او وحی فرستاد: صاحب این قبر فرزند صالحی داشت که
جادهای را اصلاح کرد و کودک یتیمی را پناه داد و خداوند او را به خاطر عمل
فرزندش بخشید.(3)
به یکی از شایستگان بهطور مرتب پیشنهاد ازدواج میشد ولی نمیپذیرفت،
روزی پس از بیدار شدن از خواب گفت: وسیلۀ ازدواج مرا مهیا کنید. از او سبب
پرسیدند، گفت: به امید اینکه خداوند فرزندی روزی من کند و سپس او را از من
بگیرد تا برای آخرتم ذخیرهای باشد. سپس گفت: در خواب دیدم قیامت برپا شده،
تمام خلایق در موقفند، و همه از شدت تشنگی میسوزند، ناگهان اطفالی را دیدم
قندیلهایی از نور بر آنهاست، به دستشان ظرف هائی از طلا و نقره است که تعدادی
را سیراب میکنند و از بقیه میگذرند. به سوی یکی از آنها دست دراز کردم و گفتم:
مرا سیراب کن که تشنگی از پایم انداخت، گفت: در بین ما برای تو فرزندی نیست،
ما پدران خود را سیراب میکنیم، گفتم: شما کیستید؟ گفتند، اطفالی که در زمان
حیات پدر و مادر از دنیا رفتهایم.(1)
مرحوم شیخ عباس قمی در سفینة البحار مینویسد:
روایتشده که روزی معاویه برای ابوالاسود دئلی (شاعر اهلبیت) حلوایی
هدیه فرستاد تا در قلب ابو الأسود نفوذ کرده و وی را از دوستی و محبت علی علیه السّلام
منصرف کند، در این هنگام دختر خردسال او مقداری از آن حلوا را به دهان
گذاشت.
ابو الأسود گفت: دخترم زود آن را بیرون بینداز که زهر است. این حلوایی است
1) (1)
که معاویه برای فریب ما فرستاده تا از دوستی اهل بیت علیهم السّلام دست بکشیم، دختر
گفت: خدا رو سیاهش کند، او میخواهد ما را با این حلوا فریب دهد تا دست از
علی علیه السّلام و محبت او برداریم. بریده باد دست فرستنده و خورنده اش. پس آنچه را به
دهان برده بود بیرون ریخت. آنگاه شعری سرود که معنای آن چنین است:
ای فرزند هند! آیا خیال کردی که به وسیلۀ حلوای شیرین زعفرانی میتوانی ما را
فریب دهی که دین خود و شرافت نیاکانمان را به تو بفروشیم. نه به خدا سوگند
چنین چیزی شدنی نیست. همانا که مولای ما امیر مؤمنان علی علیه السّلام است.(1)
«مردی به ابو یزید گفت: به من خبر رسیده که اسم اعظم خدا را میدانی، دوست
دارم به من بیاموزی.
ابو یزید گفت: اسم اعظم خدا را مرز محدود و مشخصی نیست، لکن دل خود را
برای مقام یگانگی حضرت حقتعالی خالی دار. و توجّه به غیر او را رها ساز، و
هرگاه چنین شدی هرکدام از اسمای خدا را خواستی انتخاب کن و بدان دعا کن، که
به سبب آن در آن واحد از مشرق به مغرب سیر خواهی نمود.
آن مرد گفت: سبحان اللّه! میشود مردی در آن واحد از مشرق تا مغرب سیر کند؟
ابو یزید گفت: آری و این کار نزد اصحاب سرّکار مهمّی نیست، که تمام ماسوی
اللّه کلمهای از کلمات اوست، و از این بالاتر اینکه خدا را بندگانی است که در
لامکان میایستند، به طوری که مادون عرش، زیر پای آنان قرار میگیرد، پس به هر
جا که خواهند دست یازند، و هر چه خواهند برگیرند.
1) (1)
آن مرد گفت: این دیگر چه مقامی است؟ گفت: مقام وصل توصیف بردار
نیست.»(1)
بشر بن مروان از امام صادق علیه السّلام نقل میکند که: ما بر حضرت وارد شدیم و
ایشان دستور داد برای میهمانانش مقداری خرمای تازه بیاورند، بعضی رطب را
میخوردند و هستۀ آنرا به دور میافکندند، حضرت فرمود: این کار را نکنید که این
مصرف بیرویه است، خدا فساد را دوست ندارد.
پیامبر عزیز اسلام صلّی اللّه علیه و اله از راهی عبور میکرد، یکی از یارانش به نام سعد مشغول
وضو گرفتن بود و آب زیاد بر اعضایش میریخت، حضرت فرمود: چرا اسراف
میکنی ای سعد!
عرض کرد: آیا در آب وضو نیز اسراف است؟
حضرت فرمود: بله، هر چند در کنار نهر آب باشی.(2)
امام سجّاد علیه السّلام میفرماید:
مردی اهل بیت خود را به کشتی درآورد و به دریا رفت، کشتی آنها شکست و از
اهل بیت آن مرد جز همسرش کسی نجات نیافت.
زن بر تخته پارهای نشست و امواج آب او را به یکی از جزیرههای میان دریا برد،
در آن جزیره مردی راهزن زندگی میکرد که تمام کارهای ناشایسته را مرتکب شده
بود.
آن زن را بالای سر خود دید، پرسید آدمیزاد هستی یا پری؟ گفت: آدمیزاد، دیگر
سخنی نگفت، به قصد عمل زشت زنا به او حمله کرد، آن زن بر خود لرزید، راهزن
به او گفت: چرا میلرزی؟ در پاسخش گفت: از خدا میترسم.
راهزن گفت: تاکنون چنین کاری از تو سر زده؟
زن گفت: نه، به عزّت خداوند سوگند.
راهزن گفت: تاکنون که دامنت پاک مانده اینچنین از خدا میترسی! به خدا قسم
که من به این ترس سزاوارترم.
بدون اینکه به آن زن دست بزند با اندوه و حسرت و پشیمانی و ندامت به سوی
خاندانش روان شد در حالی که همتی جز توبه از گناهانش و بازگشت به سوی
حضرت حق نداشت.
در این میان عابدی با او همراه شد، هوای فوقالعاده گرم و آتش سوزان شعاع
خورشید آنان را به زحمت انداخت، راهب به جوان گفت: دعا کن خداوند بر ما
سایهای بیندازد، جوان گفت: من نزد خدا برای خود حسنهای نمیبینم تا دلیری کنم
و از او چیزی بخواهم.
راهب گفت: پس من دعا میکنم تو آمین بگو، راهب دعا کرد، راهزن آمین گفت،
در آن حال ابری بر سر هر دو سایه انداخت، مقدار زیادی راه رفتند تا راهشان جدا
شد، جوان از راهی رفت و راهب از راه دیگر، به ناگاه ابر به دنبال جوان رفت، راهب
فریاد زد: ای جوان! تو از من بهتری، زیرا این دعا به خاطر تو مستجاب شد، داستان
خود را به من بگو، راهزن وضع آن زن را گزارش کرد، راهب گفت: آنچه گناه در
گذشته کردهای آمرزیده شد، باید بنگری در آینده چه وضعی داری؟!(1)
1 - حضرت باقر علیه السّلام میفرماید:
جوانی یهودی زیاد خدمت رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله میرسید، حضرت کارهای سبک و
بدون زحمت به او ارجاع میداد، و چهبسا او را دنبال کارهای خودش میفرستاد، و
گاهی به توسّط او نامهای به ایل و تبارش مینوشت. چند روزی نیامد، حضرت
احوال او را پرسید، شخصی گفت: فکر کنم به خاطر بیماری مهلکی که به آن دچار
شده امروز و فردا بیشتر مهلت زنده بودن نداشته باشد.
رسول حق صلّی اللّه علیه و اله با جمعی از یاران به عیادتش رفت، از کرامات حبیب خدا این
بود که با کسی حرف نمیزد مگر اینکه طرف جواب میداد، جوان یهودی را صدا
زدند، چشم گشود و گفت: لبّیک یا ابا القاسم. فرمود: به وحدانیت حق شهادت بده،
جوان چشم به پدرش دوخت و از ترس پدر چیزی نگفت.
حضرت دوباره، شهادت به حق را به او تلقین کردند، جوان باز با نگاه به پدر
سکوت کرد، بار سوم فرمودند: شهادت را بگو، باز جوانک به پدرش خیره شد،
حضرت فرمود: میل داری بگو، میل نداری نگو، جوان به وحدانیت حق اقرار کرد و
به رسالت پیامبر صلّی اللّه علیه و اله گواهی داد و سپس مرد، حضرت به پدرش فرمود: کاری به این
جنازه نداشته باش، آنگاه به اصحاب فرمودند: او را غسل داده و کفن کنید، سپس
نزد من بیاورید تا بر او نماز بگزارم، و چون از خانه خارج شدند مرتب میگفتند:
خدا را شکر که به دست من یک انسان از آتش جهنّم نجات پیدا کرد.
1) (1)
2 - امام صادق علیه السّلام میفرماید:
مرگ کسی فرا رسید به رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله خبر دادند، حضرت با عدّهای بالای
سرش رفتند، در حال بیهوشی بود، فرمودند: ای ملک الموت! دست نگاهدار از او
سؤالی داشته باشم.
فرمود: چه میبینی؟ عرضه داشت: سپیدی و سیاهی زیاد، فرمود: کدام به تو
نزدیکترند؟ عرض کرد: سیاهی، فرمود: بگو:
اللّهمّ اغفرلی الکثیر من معاصیک، و اقبل منّی الیسیر من طاعتک.
الهی، بسیاری معاصی مرا بیامرز، و طاعت و عبادت اندک مرا بپذیر.
پس از گفتن این دو جمله بیهوش شد، حضرت فرمود: ملک الموت آسان بگیر تا
از او سؤالی کنم، از بیهوشی در آمد، فرمود: چه میبینی؟ گفت: سیاهی و سپیدی
زیاد، فرمود: کدام به تو نزدیکترند؟ عرضه داشت: سپیدی، حضرت فرمود:
غفر الله لصاحبکم.
خداوند دوست شما را مورد بخشش و مغفرت و لطف و رحمت و کره و
عنایت قرار داد.
3 - رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله با جمعی از یاران از مدینه خارج شدند، هوا به شدّت گرم
بود، فرمودند: در مقابل خود چه میبینید؟ عرضه داشتند: جز یک شبح چیزی به
نظر ما نمیرسد، فرمود: مردی است بیابانی، مقصدش مدینه است، در حدود شش
روز است آب و نان نیافته.
شتر سوار نزدیک شد، حضرت به او فرمودند: کجا؟ عرضه داشت: مدینه،
فرمود: برای چه؟ پاسخ داد: زیاد از شخصی که مبعوث به رسالت شده خیر و
خوبی شنیدهام، عاشق زیارت او هستم، بروم تا به جمال دلارایش نظر کنم، فرمود:
آن که به دنبالش هستی، منم، آیا حاضری از بتپرستی دست برداری؟ عرضه
داشت: آری، حضرت شهادتین را به او تلقین کرد، چون شهادتین گفت از حال
رفت، نزدیک بود از شتر به زمین افتد، حضرت فرمود: آرام او را از روی شتر به زمین
بگذارید، چون او را خواباندند، فرمود: آب تهیه کنید تا غسلش دهیم، زیرا از دنیا
رفت. پس از مراسم غسل و کفن همانجا قبری آماده کردند، چون وی را دفن
نمودند حضرت فرمود: چه آسان و راحت و بیرنج و زحمت به بهشت رفت!(1)
حضرت باقر علیه السّلام میفرماید: خداوند به داود وحی فرمود:
نزد بندهام دانیال برو و به او بگو: همانا ترک اولی کردی تو را بخشیدم، باز ترک
اولی کردی تو را بخشیدم، بار سوم ترک اولی کردی باز هم تو را بخشیدم، اگر به
مرحلۀ چهارم برسد تو را نخواهم بخشید.
داود نزد دانیال آمد و آنچه را حضرت حق فرموده بود به او گفت. دانیال عرضه
داشت: ای داود، برنامۀ حق را به من ابلاغ کردی، چون وقت سحر آمد، دانیال به
عبادت برخاست و به حضرت ربّ العزّه عرضه داشت: خداوندا! داود پیغمبر
مسائل تو را به من خبر داد که پس از سه بار ترک اولی مرا نخواهی بخشید، الهی به
عزّتت قسم! اگر خود تو مرا از گناه حفظ نکنی، و توفیق خودداری از معصیت را از
من دریغ داری هر آینه دچار گناه میشوم، هر آینه دچار گناه میشوم، هر آینه دچار
گناه میشوم!(2)
«عربی بادیهنشین از سختی زندگی و تنگدستی و عیال واری به حضرت
علی علیه السّلام شکایت کرد.
حضرت فرمود: بر تو باد به آمرزش خواهی، زیرا خدای عزوجل میفرماید: از
پروردگارتان طلب آمرزش کنید که او بسی آمرزنده است.
آن مرد بعد از مدتی نزد امام علیه السّلام برگشت و گفت: یا امیر مؤمنان! من از درگاه خدا
بسیار آمرزش طلبیدم، اما گشایشی در کار خود نمیبینم.
حضرت فرمود: شاید راه درست استغفارکردن را نمیدانی.
گفت: به من یاد دهید.
حضرت فرمود: نیت خویش را خالص کن و از پروردگارت اطاعت کن و بخوان:
اللّهمّ إنّی استغفرک من کلّ ذنب قوّی علیه بدنی بعافیتک...
خداوندا! بیگمان از هر گناهی که بدنم به واسطۀ تندرستی دادن تو قدرت بر
آن پیدا نمود، آمرزش میطلبم...
سپس آن عرب گفت: من به این ترتیب بارها استغفار کردم و خداوند اندوه و
تنگدستی را از من برطرف ساخت و روزیم را گشایش داد و رنج و گرفتاریم را
در حدیث بسیار مهمی، عبد اللّه بن یعفور این انسان والا وکم نظیر به حضرت
1) (1)
صادق علیه السّلام عرضه داشت: فدایت شوم، به من بگویید آن ساعتی که نزدیکترین
لحظههای انسان به خداست و خدا به او نزدیک است کدام ساعت است؟
فرمود: چون آخر شب برخیزد در حالی که چشمها در خوابند، وضویی شاداب
گرفته و در عبادتگاه خود بایستد و با حضور قلب و توجّه دل به خدا، تکبیر نماز
گفته و با تلاوت قسمتهایی از قرآن دو رکعت نماز بجای آورده و آنگاه برخیزد
برای ادامۀ نماز، در این موقع از جانب عرش این ندا برخیزد:
ای بندهای که در حال خواندن خدائی، احسان و خیر از جانب عالم ملکوت بر
سرت در حال پخش و ریزش است، و فرشتگان در کنار قدم هایت تا اوج آسمان
اطرافت را گرفته و خدای مهربان ندا میکند:
ای بندۀ من! اگر بدانی با که در حال گفتگو و راز و نیازی انفتال از خود نشان
نمیدهی.
گفتم: ای پسر پیامبر! فدایت گردم مقصود از انفتال چیست؟
امام علیه السّلام در حالی که صورت خود را به سمت پشت سر میچرخانید فرمود:
انفتال این است که صورت و بدنت را برگردانی.(1)
مفضّل بن عمر از حضرت صادق علیه السّلام و آن حضرت از پدرانش روایت میفرماید
که رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله فرمود:
خداوند به دنیا وحی کرد: هرکس که در خدمت تو باشد، تو او را به رنج و تعب
بینداز، و هرکس که تو را رها کند تو در خدمت او باش.
1) (1)
و هرگاه عبد در دل شب تار با مولای خویش خلوت نموده با او به راز و نیاز
بپردازد، خداوند نور را در دل وی جایگزین سازد، و چون بگوید: ای ربّ من و ای
ربّ من، خداوند جلیل ندایش داده و گوید: لبّیک ای بندۀ من، بخواه از من تا
عطایت کنم، به من توکل نمای تا کفایتت نمایم. سپس حضرت حق به ملائکه
فرماید:
ای فرشتگان من، بندهام را بنگرید در دل شب با من خلوت کرده در حالی که
بطالت پیشگان به لهو و لعب مشغولند، و غفلت زدگان در بستر خواب آرمیده اند،
اینک گواه باشید که من بهطور حتم او را آمرزیدم.(1)
اسماعیل بن موسی از برادر بزرگوارش حضرت رضا علیه السّلام روایت میکند که از
حضرت زین العابدین علیه السّلام پرسیدند: چگونه است که شب زنده داران از میان مردم به
زیبائی چهره و خوش صورتی ممتازند؟
فرمود: از آن جهت است که آنان با پروردگار خود خلوت کردهاند و خداوند
مهربان آنان را با جامهای از نور خود پوشانده است.(2)
شیخ جعفر کبیر معروف به کاشفالغطاء در یکی از شبها برای تهجّد
برخاست، فرزند جوانش را از خواب بیدار کرد و به او فرمود: بیا به حرم مطهّر
حضرت امیر علیه السّلام رفته در آن جا نماز شب بخوانیم.
فرزند جوان که برخاستن از بسترگرم در آن وقت شب برایش سخت بود در مقام
عذرخواهی برآمده عرض کرد: پدرجان من اکنون آمادۀ این برنامه نیستم شما منتظر
من نباشید.
فرمود: نه، من این جا ایستاده و منتظرم تا شما مهیا شوید، فرزند جوان بهناچار از
جای برخاست و وضو گرفت و دنبال پدر به راه افتاد. کنار درب صحن رسیدند، در
آن جا فقیری را دیدند نشسته و دست سؤال برای گرفتن پول به سوی مردم دراز
کرده است!
شیخ جعفر رو به فرزندش نمود و فرمود: این شخص در این وقت شب برای چه
این جا نشسته است؟ عرض کرد: برای گدایی. فرمود: چه مقدار ممکن است از
رهگذران عاید او شود؟ عرضه داشت: احتمالا یک تومان (به پول آن زمان).
فرمود: فرزندم درست فکر کن، ببین این آدم برای مبلغی ناچیز در این وقت شب
دست از راحت و استراحت و خواب ناز برداشته و دست ذلّت به سوی مردم دراز
کرده، آیا تو به اندازۀ این شخص اعتماد به وعدههای حق دربارۀ شب بیداران و
متهجّدان نداری که فرموده:
فَلا تَعْلَمُ نَفْسٌ ما أُخْفِیَ لَهُمْ مِنْ قُرَّةِ أَعْیُنٍ جَزاءً بِما کانُوا یَعْمَلُونَ
پس هیچکس نمیداند چه چیزهای که مایۀ شادمانی و خوشحالی آنان است
به پاداش اعمالی که همواره انجام میدادهاند، برای آنان پنهان داشتهاند.
گفتهاند: فرزند جوان از شنیدن این سخن چنان متنبّه شد که تا آخر عمر از
سعادت شب بیداری و تهجّد برخوردار بود.(1)
1) (1)
جنید را پس از مرگ به خواب دیدند، از وی پرسیدند: چه شد؟ پاسخ داد:
طارت تلک الاشارات، و طاحت تلک العبارات، و غابت العلوم، و اندرست
تلک الرّسوم، و ما نفعنا الاّ رکیعات کنّا نرکعها فی السّحر.
رموز عرفانی از دست بگرفت، عبارات درهم ریخت، علوم از دل نایدید
گشت، و رسوم از هم پاشید، و جز چند رکعت کوتاهی که به هنگام سحر بجای
آوردیم ما را چیز دیگری سود نداد!(1)
حکایت کردهاند که: روزی مالک اشتر که خداوند از او خشنود باد، از بازار کوفه
میگذشت، وی یک پیراهن و شال از کرباس بر تن داشت. جوان بازاری که او را با آن
هیبت دید او را به مسخره گرفت وگلولهای ازگل و خاک به سویش پرتاب کرد و
مالک به او توجّه ننمود و به راهش ادامه داد، در این بین کسی به آن جوان گفت:
وای بر تو! آیا فهمیدی که به طرف چه کسی گلوله انداختی؟ گفت: نه، گفتند:
بیچاره، او مالک اشتر یار امیرالمؤمنین بود، آن مرد به خود لرزید و به دنبال مالک
رفت، تا از او معذرتخواهی کند، مالک وارد مسجد شد. وقتیکه دید او وارد
مسجد شده و مشغول نماز است، نمازش را که تمام کرد، آن مرد روی پاهای مالک
افتاد و شروع به بوسیدن پاهای مالک کرد، مالک رو به او کرد فرمود: این چه کاری
است؟ گفت: از کاری که کردهام پوزش میخواهم، مالک فرمود: باکی بر تو نیست،
1) (1)
به خدا قسم وارد مسجد نشدم مگر اینکه برای تو طلب آمرزش نمایم.(1)
زمانی که وحشی، قاتل حمزه سید الشهداء، عموی پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله پس از
ارتکاب جنایت نزد رسول خدا صلی الله علیه و اله آمد و توبه نمود و اسلام آورد. حضرت با اینکه
عمویش را بسیار دوست میداشت، توبهاش را پذیرفت و با عفو و بزرگواری
گذشت کردند و فرمود: برو از جلوی دیدگان ما دور باش.(2)
هنگامی که حرّ بن یزید ریاحی با آن همه شرارت و جسارت به خدمت امام
حسین علیه السّلام آمد و درخواست توبه نمود، حضرت فرمود: بله، پذیرفته است و او را به
گرمی در آغوش رحمت به حضور پذیرفت تا در کاروان امام به شهادت رسید.(3)
در سفری حضرت سجّاد علیه السّلام به قصد حج در حال حرکت بوده تا در بین راه به
صحرایی بین مکه و مدینه رسید. پس ناگهان مرد راهزنی به آن حضرت رسید و
گفت: پایین بیا؟! حضرت به او گفت: مقصودت چیست؟ او گفت: میخواهم تو را
بکشم و اموالت را بگیرم.
حضرت فرمود: من هر چه را دارم با تو قسمت کرده و بر تو حلال مینمایم او
گفت: نه.
حضرت فرمود: برای من، به قدری که مرا به مقصد برساند بگذار و بقیه آن مال
تو باشد اوگفت: نه و روی گردانید.
حضرت فرمود: پروردگار تو کجاست؟ او گفت: در خواب است. در این حال دو
شیر درّنده حاضر شدند و یک شیر سرآن ملعون را و دیگری پایش را گرفتند و
کشیدند.
در این لحظه امام فرمود: گمان کردی که پروردگارت در خواب است.(1)
مردی به محضر حضرت سجّاد علیه السّلام گفت: من گرفتار زنان هستم، روزی زنا
میکنم و روزی روزه میگیرم، آیا روزهام کفارۀ زنای من میشود؟
حضرت به او فرمود:
چیزی نزد خدا محبوبتر از اطاعت کردن از او نیست و اینکه از نافرمانی او
بپرهیزید، بنابراین نه زنا کن و نه روزه بگیر، سپس او را نزدیک خود خواند و دستش
را گرفت و به او فرمود: عمل اهل دوزخ را انجام میدهی و امید ورود به بهشت
داری؟!(2)
«از جمله اتفاقات لطیف مناجات «برخ الأسود» است، همان کسی که خداوند
متعال به حضرت موسی علیه السّلام امر فرمود که، از او درخواست دعا کند تا برای
بنی اسرائیل باران ببارد. بعد از این هفت سال در بنی اسرائیل قحطی آمد، حضرت
موسی علیه السّلام با هفتاد هزار نفر بیرون رفتند تا دعا کنند که باران بیاید. خداوند متعال به
موسی علیه السّلام وحی فرمود: موسی! چگونه اجابت کنم دعای جمعیتی را که غرق در
گناه هستند وگناهان بر ایشان سایه افکنده است و با خباثت باطن و غیر یقین مرا
میخوانند و خود را از مجازات من ایمن میدانند.
ای موسی! برگرد و برو به نزد یکی از بندگانم به نام برخ که دعا نماید، تا دعای او
را بپذیرم. حضرت موسی علیه السّلام در پی برخ رفت و او را پیدا نکرد، تا اینکه روزی
حضرت در کوچهای عبور میکرد، ناگهان به بندۀ سیاه پوستی برخورد کرد در
پیشانیش آثار سجده نمایان بود و چادر شبی به خود پیچیده و گوشۀ آنرا به پشت
گردنش گره زده بود. حضرت به نور خدا او را شناخت و بر او سلام کرد و گفت:
اسمت چیست؟ گفت: اسم من برخاست. حضرت موسی علیه السّلام گفت: مدّتی در
جستجوی تو بودیم، حال بیا برویم برای ما دعای باران بخوان، برخ به میان
جمعیت آمد و چنین دعا کرد:
اللّهمّ ما هذا من فعالک و ما هذا من حلمک و ما الّذی بدا لک انقضت علیک
عیونک أم عاندت الرّیاح عن طاعتک أم نفد ما عندک أم إشتدّ غضبک علی
المذنبین، الست کنت غفّارا قبل خلق الخاطئین، خلقت الرّحمة و أمرت
بالعطف أم ترینا أنّک ممتنع أم تخشی الفوت فتعجّل بالعقوبة.
خدایا! این خشکی و قحطی کار تو نیست، و این سختگیری بر بندگان از
بردباری تو نیست. چه آشکار شده بر تو که چشمههای تو کم آب شده است؟!
آیا بادها از فرمانبری تو روگردان شدهاند؟! یا آنچه نزد توست به پایان
رسیده است؟! یا خشمت برگنهکاران شدّت یافته است؟! آیا تو پیش از
آفریدن معصیتکاران آمرزنده نبودی و رحمت را نیافریدی؟ مگر به
مهربانی دستور ندادی؟ آیا میخواهی با این سخت گیری شوکت خود را به ما
نشان دهی، آیا میترسی فرصت از دست برود و ما نمیریم، پس قبل از مردن
ما در کیفر شتاب نمودی؟!
هنوز برخ نرفته بود که باران رحمت خدا سرازیر شد، و بارش بنیاسرائیل را فرا
گرفت. برخ در بازگشت به حضرت موسی علیه السّلام گفت: دیدی چگونه با پروردگار
مشاجره کردم و او چگونه با من لطف و انصاف نمود.»(1)
در کتاب پر قیمت «حقایق الاصول» مرجع بزرگ حضرت آیت اللّه العظمی حکیم
حاجی نوری صاحب «مستدرک الوسائل» و سید حسن صدر که از بزرگان مراجع
شیعه است خدمت آخوند ملا فتحعلی سلطان آباد برای درس تفسیر رفتند.
آن مرد بزرگ که دارای قلب ملکوتی و نفس عرشی بود تفسیر آیۀ شریفۀ حَبَّبَ
إِلَیْکُمُ الْإِیمانَ از سورۀ مبارکۀ حجرات را شروع کرد.
شب اول توضیح و تفسیر آیه برای آنان عجیب آمد که قبل از آن چنین چیزی به
نظر آنان نرسیده بود و در تفاسیر به آن اشاره نشده بود. دیگر وقت رفتند گفتاری غیر
گفتار روز قبل داشت، تا سی جلسه که هر جلسه همان آیه را بهتر و کاملتر از قبل
تفسیر کرد!(2)
تاریخ اسلام پر از نشانههای نفوذ عجیب قرآن در دلهای مؤمنان است و حتی
غیرمسلمانان که قلبهای آماده ای داشتند با گوش دادن به صدای دلنشین آیات
الهی به سوی حق مشتاق میشدند.
از نمونههای بارز تأثیر آیات قرآن کریم در قلبهای مسلمانان صدر اسلام این
که:
یکی از یاران پیامبر به نام ابو طلحه انصاری در مدینه نخلستان بسیار باشکوه و
پربار و زیبایی در رو به روی مسجد رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله داشت که همگان از آن به نیکی
سخن میگفتند، در آن چشمۀ آب زلالی بود که هرگاه پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه اله به آن باغ
میرفت از آن آب میل میکرد و وضو میساخت و همچنین آن باغ درآمد خوبی
برای ابو طلحه داشت. پس از نزول آیۀ:
لَنْ تَنالُوا الْبِرَّ حَتّی تُنْفِقُوا مِمّا تُحِبُّونَ
هرگز به [حقیقت] نیکی [به طور کامل] نمیرسید تا از آنچه دوست دارید
انفاق کنید.
به خدمت پیامبر آمد و عرض کرد: میدانم که محبوبترین اموال من همین باغ
است ولی من میخواهم آنرا در راه خدا انفاق کنم تا ذخیرهای برای رستاخیز من
باشد. ای رسول خدا! پس آنرا در هر جا که مصلحت میدانی قرار بده.
پیامبر فرمود: آفرین بر تو، آفرین بر تو، این ثروتی است که برای تو سودمند
خواهد بود. سپس فرمود: من صلاح میدانم که آن را به خویشاوندان نیازمند خود
بدهی و ابو طلحه به دستور حضرت عملکرد و آن را در میان بستگان خود تقسیم
نمود.(1)
«حضرت موسی علیه السّلام فقیری را دید که از شدّت تهیدستی، برهنه روی ریگهای
بیابان خوابیده است. چون نزدیک او رفت، فقیر گفت: ای موسی! دعا کن تا
خداوند متعال رزق اندکی به من بدهد، از بیتابی، جانم به لب رسیده است.
موسی علیه السّلام برای او دعا کرد و از آنجا (برای مناجات به کور طور) رفت. چند روز
بعد موسی علیه السّلام از همان مسیر باز میگشت، دید همان فقیر را دستگیرند و
جمعیتی بسیار دورش گرد آمده بودند. موسی علیه السّلام از مردم پرسید چه اتفاقی افتاده
است؟ مردم گفتند: تا به حال پولی نداشته تازگی مالی به دست آورده و شراب
نوشیده و نعره میکشد، نفس کش میطلبد و شخصی را کشته است. اکنون او را
دستگیر کردهاند تا به عنوان قصاص، اعدام کنند.
خداوند در قرآن میفرماید:
وَ لَوْ بَسَطَ اللّهُ الرِّزْقَ لِعِبادِهِ لَبَغَوْا فِی الْأَرْضِ
و اگر خدا روزی را بر بندگانش وسعت دهد، در زمین سرکشی وستم کنند.
پس موسی به حکمت الهی اقرار کرد و از جسارت و خواهش خود طلب آمرزش
و توبه نمود.»(2)
از نمونههای تاریخی چنین بزرگانی که با قرآن کریم پیوند عارفانه داشتهاند،
«سیدۀ نفیسه فرزند حسن بن زید بن حسن مجتبی علیه السّلام، همسر اسحاق بن امام جعفر
صادق علیه السّلام، صاحب جلالت و فضیلت در خاندان رسالت و ولایت بوده است. او در
خانۀ خود قبری ساخته و در آن مشغول به قرائت قرآن و اقامۀ نماز میشد و بدین
حال توانست هزاران بار قرآن را ختم کند. هنگامی که در ماه مبارک رمضان لحظۀ
رحلت او فرا میرسد به اوگفتند: که روزهات را باز کن. گفت: من سی سال است که
از خداوند خواستهام که او را در حال روزه دیدار کنم، هرگز چنین نکنم و اکنون وقت
آن رسیده که خداوند دعایم را مستجاب کند.
سپس مشغول به قرائت سوره انعام شد و لحظهای که به آیه لَهُمْ دارُ السَّلامِ
رسید، برای آنان بهشت آماده است، جان به جان آفرین تسلیم کرد.
سیدۀ نفیسه در ماه رمضان، سال دویست و هشتاد در دیار مصر دار فانی را به
سوی دارالسلام وداع نمود و همسر او اسحاق خواست جنازۀ او را به مدینه منتقل
کند تا در بقیع دفن نماید، پس مردم مصر از او خواستند که برای تبرّک و زیارت
جنازۀ پاکیزه او را باقی بگذارد و به او هدایای زیادی تقدیم کردند ولی او نپذیرفت.
شبانگاه پیامبر صلّی اللّه علیه و اله را در خواب زیارت نمود و حضرت به او فرمود:
ای اسحاق! دخترم را رها کن در مصر دفن شود، با اهل مصر دربارۀ نفیسه
مخالفت مکن، پس همانا رحمت خدا به برکت مقام او بر مردم نازل گشته و بلا از
آنان برطرف میشود.»(1)
1) (1)
«پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه اله همواره جویای حال یاران خود میشد. یکی از یارانش بیمار و
بستری شد به عیادت او رفت و بر بالینش نشست. پس از احوالپرسی، بیمار گفت:
یار رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله نماز مغرب را با شما به جماعت خواندم، شما سورۀ قارعه را در
نماز خواندید، من آنچنان تحت تأثیر قرارگرفتم که به خدا عرض کردم، اگر در نزد تو
گنهکارم، طاقت عذاب آخرت را ندارم در همین دنیا مرا عذاب کن. اکنون رسول
خدا میبینی که بیمار شدهام.
پیامبر فرمود: دعای خوبی نکردهای، چرا نگفتی:
رَبَّنا آتِنا فِی الدُّنْیا حَسَنَةً وَ فِی الْآخِرَةِ حَسَنَةً وَ قِنا عَذابَ النّارِ
پروردگارا! به ما در دنیا نیکی و در آخرت هم نیکی عطا کن، و ما را از
عذاب آتش نگاهدار.
آنگاه پیامبر برای او دعا کرد و او از بیماری نجات یافت.»(1)
روزی هشام بن عبد الملک، بر یکی از مستخدمان خود خشم گرفته و با
عصبانیت او را سرزنش میکرد. آن بیچاره ایستاده بود و در مقام عذرخواهی، طلب
عفو و گذشت و احسان مینمود.
در این حال هشام بر سر او فریاد کشید و گفت: هنوز در نزد من با فصاحت و
درشتی عرض اندام میکنی؟!
1) (1)
آن خدمتگزار گفت: ای امیر! با آن همه گناه و جرمی که در نامۀ اعمال بندگان
میباشد، آفریدگار جهان در روز قیامت به آنها فرصت میدهد که از خود دفاع کرده
و با خداوند سخن بگویند، چنانکه در قرآن میفرماید: کُلُّ نَفْسٍ تُجادِلُ عَنْ نَفْسِها
هر انسانی برای برداشتن کیفر از خود به جدل و دفاع برمیخیزد.
مجرمان میتوانند سخن بگویند و عذر خود را بیان کنند، چرا با تو سخن نتوان
گفت! امیر گفت: ای وای بر تو! بگو آنچه میخواهی. سپس خشم او فرو نشست و او
را آزاد کرد.(1)
علی بن ابی حمزه میگوید:
دوستی داشتم که در دستگاه بنیامیه نویسنده بود، از من خواست از حضرت
صادق علیه السّلام برای او وقت ملاقات بگیرم، حضرت اجازه داد. چون وارد شد سلام
کرد و نشست و عرضه داشت: فدایت شوم، در ادارات بنی امیه نویسنده بودم و از
اینرو مال فراوانی به دست آوردم.
حضرت فرمود: اگر بنی امیه کسی را نمییافتند تا در تمام امور به آنان کمک
دهد، امر مال و غنیمت و مسئلۀ جنگ و امور سیاسی و اجتماعی، قدرت غارت
کردن حق ما را نداشتند، اگر مردم آنان را رها میکردند چیزی جز آنچه در دست
داشتند، نمییافتند.
جوان عرض کرد: فدایت شوم راهی برای خروج از مال حرام جهت من هست؟
فرمود: اگر راهنمایی کنم میپذیری؟ عرضه داشت: آری، فرمود: از آنچه از این راه
1) (1)
به دست آورده ای بیرون شو، اگر صاحبان مال را میشناسی به آنان برگردان، اگر
نمیشناسی از جانب آنان صدقه بده، در این صورت من بهشت را برای تو ضامنم!
جوان زمانی طولانی سکوت کرد و سر به زیر انداخت، سپس گفت: فدایت
شوم، انجام دادم.
او با ما به کوفه برگشت، چیزی نبود جز اینکه از آن جدا شد حتی از لباس
ضروری بدنش، ما برای او لباس تهیه کردیم و مختصر نفقهای به او میرساندیم.
چیزی نگذشت که مریض شد، به عیادتش رفتیم، در یکی از عیادت ها او را به حال
احتضار دیدم، چشم گشود و گفت: ای علی بن ابی حمزه! به خدا قسم! امام
صادق علیه السّلام به عهدش وفا کرد!
این را گفت و چشم از جهان بست. چون به خدمت امام رسیدم به من نگریست
و فرمود: عهدم را نسبت به دوستت وفا کردم، گفتم: فدایت شوم، راست میگویی،
او این مسئله را به وقت مرگش به من خبر داد.(1)
یوسف بن اسباط میگوید:
«پدرم برای من تعریف کرد که نیمه شبی به مسجد الحرام رفتم. صدای سوزناک
جوانی که سر به سجده داشت توجّه مرا به خود جلب نمود. نزدیکتر رفتم. شنیدم
که در حالت سجود میگفت: صورت خاک آلودم برای آفریدگارم سجده کرد و او
سزاوار سجده است. چون به نزدیک جوان رسیدم با کمال تعجّب دیدم که او امام
عارفان حضرت سجّاد علیه السّلام است که خاضعانه با خالق خویش نیایش میکند.
1) (1)
چون هوا روشن شد به سوی او شتافتم و عرض کردم: ای فرزند رسول خدا! چرا
آن همه خود را زحمت میدهی و در مشقّت میاندازی، با اینکه بر همگان معلوم
است که خداوند تو را برتری داده و در نزد خود عزیز و ارجمند نموده است. امام
چون این سخنان را شنید، صدا به گریه بلند کرد و فرمود: پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و اله فرمود:
تمامی چشمان در روز قیامت گریانند مگر چهار چشم:
1 - چشمی که از ترس خداوند بگرید.
2 - چشمی که در راه خدا نابینا شده باشد.
3 - چشمی که به نامحرم نگاه نکرده باشد.
4 - چشمی که شبانه و سحرگاه در حال سجده برای خداوند گریسته باشد.
آنگاه فرمود: خداوند چون بنده شب زنده دارش را میبیند به فرشتگان مباهات
میکند و به آنها میگوید:
بندهام را بنگرید که روحش نزد من و پیکرش در اطاعت من است. بستر
خواب را از ترس من رها کرده و رحمت مرا طلب میکند. شاهد باشید که من
او را آمرزیدم.»(1)
شهید بهشتی رحمه اللّه خاطرۀ جالبی از مسافرت خود در این زمینه میگوید:
«یکی از مشاهدات خودم را بگویم: وین پایتخت اتریش از شهرهای توریستی
است و از مراکز دیدنی آن کاخ سلاطین اتریش است. آخرین امپراتور آن «فرانتس
یوزف اول» است. در بازدید از آن کاخ، بخشی بود مربوط به حرمسرا که در آن
1) (1)
تخت و وسایل خواب و اتاقهای خواب قرار داشت. در دفترچۀ راهنمایی که برای
بازدیدکنندگان تهیه شده بود، نوشتهشده بود که امپراتور در مواقعی که طبق برنامه
به اندرون میرفت و در حرمسرا زندگی میکرد، بسیاری از اوقات و ساعاتش را در
اتاق اختصاصی اش میگذراند، آن اتاق خصوصیاتی داشت. در این اتاق یک تخت
فلزّی سیمی و یک آفتابه و لگن دستی گذاشته شده بود. آب لولهکشی گرم و سرد
در آن جا نبود. با آن که در اتاقهای دیگر بود. او مانند یک افسر که چادری در میدان
جنگ دارد، در اتاقش زندگی میکرد.
چرا؟ علت آن را هم در آن جا نوشته بود، برای اینکه هر زمان که حضورش در
یکی از میدانهای جنگ لازم بود، سست نباشد و نگوید: چگونه این کاخ و کاشانه
را رها کنم و در چادر زندگی کنم، بنابراین به این صورت تمرین میکرد.(1)
امام صادق علیه السّلام میفرماید:
یکی از یاران حضرت عیسی علیه السّلام که قد کوتاهی داشت همیشه در کنار ایشان
دیده میشد. در یکی از مسافرتها که همراه عیسی علیه السّلام بود، در راه به دریا رسیدند.
حضرت عیسی علیه السّلام با یقین خالص زمزمه کرد: «بسم اللّه» و بر روی آب حرکت کرد.
آن مرد همراه، هنگامی که عیسی علیه السّلام را بر روی آب دید با اطمینان گفت: «بسم اللّه»
و روی آب راه افتاد تا به حضرت عیسی علیه السّلام رسید ولی ناگهان دچار خودبینی و
حسادت شد و با خودگفت:
عیسی روح اللّه علیه السّلام روی آب راه میرود من هم روی آب راه میروم. بنابراین
1) (1)
علیه السّلام چه فضیلتی بر من دارد؟ هر دو روی آب راه میرویم. هماندم ناگهان زیر
آب رفت و فریادش بلند شد: ای روح اللّه! مرا بگیر و نجاتم ده!
حضرت عیسی علیه السّلام دستش را گرفت و از آب بیرون آورد و فرمود: ای مرد
کوچک، مگر چه گفتی که در آب فرو رفتی؟ مرد کوتاه قد گفت: من گفتم: همانطور
که روح اللّه روی آب راه میرود من نیز روی آب راه میروم. پس با این حساب چه
فرقی بین ماست و خودبینی به من دست داد و به کیفرش گرفتار شدم.
حضرت عیسی علیه السّلام فرمود:
تو خود را در جایگاهی قرار دادی که شایسته نبودی، بدین جهت خداوند بر تو
غضب نمود، از آنچه گفتی توبه کن. مرد توبه کرد و به رتبه و مقامی که خدا برایش
قرار داده بود بازگشت و موقعیت خود را دریافت.
امام صادق علیه السّلام پس از نقل حکایت فرمود:
فاتّقوا اللّه و لا یحسدنّ بعضکم بعضا.
پس از خدا بترسید و پرهیزکار باشید و به همدیگر حسادت نورزید.(1)
روزی مهمانی بر ابوذر وارد شد، او که زندگی سادهای داشت از مهمان معذرت
خواست که من بر اثر گرفتاری نمیتوانم اکنون از تو پذیرایی کنم. من چند شتر در
فلان نقطه دارم، قبول زحمت کن بهترین آنها را بیاور تا قربانی کنم. میهمان رفت و
شتر لاغری با خود آورد.
ابوذر به او گفت: به من خیانت کردی، چرا چنین شتری آوردی؟ او در جواب
1) (1)
گفت: من فکر کردم روزی به شترهای دیگر نیازمند خواهی شد.
ابوذر گفت: روز نیاز من زمانی است که از این جهان چشم فرو میبندم و در قبرم
میگذارند، چه بهتر که برای آن روز ذخیره کنم با اینکه خداوند فرموده است:
لَنْ تَنالُوا الْبِرَّ حَتّی تُنْفِقُوا مِمّا تُحِبُّونَ
هرگز به [حقیقت] نیکی [به طور کامل] نمیرسید تا از آنچه دوست دارید
انفاق کنید.(1)
در تاریخ آوردهاند که: روزی یزید بن معاویه به امام سجّاد علیه السّلام گفت: ای علی بن
الحسین علیه السّلام! اگر من توبه کنم توبه من پذیرفته میشود؟
حضرت فرمود: اگر در پس نماز مغرب نافله غفیله را بخوانی بخشیده میشوی!
حضرت زینب علیها السّلام در آن مجلس عرض کرد: ای پسر برادرم چه میگویی؟! او
قاتل حسین بن علی علیه السّلام است. امام سجّاد علیه السّلام فرمود: بله، اما او موفّق به خواندن آن
نافله نمیشود.(2)
و همچنین در برخی از تفاسیر قرآن، داستان بهلول نبّاش را برای شأن نزول این
آیه نقل کردهاند که چکیدۀ آن به شرح زیر است:
«روزی جوانی گریان خدمت پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله رسید. او در حالی که به شدّت
ناراحت بود گفت: از خشم خدا میترسم حضرت فرمود: آیا شرک آورده ای؟ گفت:
نه، فرمود: آیا به حرام کسی را کشتهای؟ گفت: نه، فرمود: اگر گناهانت همانند کوهها
بزرگ باشد باز خداوند آنها را میبخشد.
جوان گفت: گناه من از آسمان و زمین و عرش و کرسی بزرگتر است. فرمود:
گناهت از خدا هم بزرگتر است. او گفت: نه، خدا از همه چیز برتر است. فرمود: برو
که خدای متعال گناه بزرگ را میآمرزد. سپس فرمود: حال گناه تو چیست؟ گفت: ای
رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله از روی شما شرم دارم که بازگو کنم، ولی حکایت من از این قرار
است که هفت سال نبش قبر میکردم و کفن های مردگان را بر میداشتم تا اینکه
روزی به هنگام نبش قبر به جسد دختری از انصار برخورد کردم بعد از آنکه او را
برهنه کردم شیطان مرا وسوسه کرد و با مردۀ او زنا کردم و ناگهان ندایی شنیدم که
گفت: وای بر تو از آتش...
هنگامی که سخن به اینجا رسید پیامبر صلّی اللّه علیه و اله سخت برآشفت و فرمود: این فاسق
را بیرون کنید. تو چقدر به دوزخ نزدیک هستی.
جوان بیرون آمد و سخت گریه کرد و سر به بیابان گذاشت و میگفت: ای خدای
محمد صلّی اللّه علیه و اله اگر توبه مرا میپذیری پیامبرت را از آن باخبر کن وگرنه آتش از آسمان
بفرست و مرا بسوزان و از کیفر سوزان آخرت راحت کن، در اینجا پیک وحی بر
حضرت نازل شد و آیه قُلْ یا عِبادِیَ الَّذِینَ.. را برآن حضرت قرائت نمود.
و به نقل دیگری پیامبر اسلام صلّی اللّه علیه و اله در حالی که تبسّم بر لب داشت، آیاتی را
تلاوت کرد و به اصحاب فرمود: کیست که مکان جوان را به ما نشان دهد؟
حضرت به همراه یارانش، بهلول را در بین صخرهها یافتند و پیامبر صلّی اللّه علیه و اله خاکها
را از سر و روی او پاک نمود و فرمود: ای بهلول! بشارت باد تو را که از آزاد شدگان
آتش هستی. و به اصحاب خویش فرمود: اینگونه گناهان را جبران کنید چنانکه این
جوان جبران نمود.»(1)
در حدیثی پرمغز و تکاندهنده از امام صادق علیه السّلام نقل گردیده است که آیۀ:
وَ الَّذِینَ إِذا فَعَلُوا فاحِشَةً أَوْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ ذَکَرُوا اللّهَ فَاسْتَغْفَرُوا
لِذُنُوبِهِمْ وَ مَنْ یَغْفِرُ الذُّنُوبَ إِلاَّ اللّهُ وَ لَمْ یُصِرُّوا عَلی ما فَعَلُوا وَ هُمْ
یَعْلَمُونَ
و آنان که چون کار زشتی مرتکب شوند یا بر خود ستم ورزند، خدا را
یاد کنند و برای گناهانشان آمرزش خواهند؛ و چه کسی جز خدا
گناهان را میآمرزد؟ و دانسته و آگاهانه بر آنچه مرتکب شدهاند، یا
فشاری نمیکنند.
هنگامی که آیۀ توبه نازل شد ابلیس بالای کوه ثور در مکّه رفت و با صدای بلند
فریاد کشید و سران لشگرش را فراخواند. آنان گفتند: ای سرور ما! چه شده است که
ما را فراخوانده ای؟! ابلیس گفت: آیه ای نازلشده (که پشت مرا میلرزاند و مایۀ
نجات بشر است) چه کسی میتواند با آن مقابله کند؟
یکی از شیاطین گفت: من میتوانم با نقشه ام چنین و چنان کنم. ابلیس طرح او را
نپذیرفت! دیگری برخاست و نقشۀ خود را ارایه کرد باز هم نپذیرفت. سپس
شیطانی به نام خنّاس ایستاد وگفت: من از عهدۀ آن برمیآیم. ابلیس گفت: از چه
راهی؟ خنّاس گفت: آنان را با وعدهها و آرزوها سرگرم میکنم تا آلوده به گناه شوند
و هنگامی که مرتکب گناه شدند، توبه و استغفار را از یادشان میبرم. ابلیس گفت:
1) (1)
تو میتوانی از عهدۀ این کار برآیی. این مأموریت را تا قیامت به تو سپردم.(1)
در تاریخ آمده که: زنا موجب نابودی جمع زیادی گردیده است. یکی از وقایع
تاریخ داستان موسی علیه السّلام و بلعم است که نوشتهاند:
وقتی موسی علیه السّلام در وادی تیه از دنیا رفت، یوشع بن نون وصی او بنی اسرائیل را
به همراه خود برداشت و برای فتح شهرهای شام (یا شهر اریحا) حرکت کرد، و
چون به آنجا رسید و شهر را محاصره کرد، حاکم شهر، بلعم باعورا که در اثر عبادت
مستجاب الدعوه بود خواست و به اوگفت: باید بروی و بر یوشع و لشگریانش
نفرین کنی. بلعم برخواست و بر الاغ خود سوار شد و به راه افتاد، ولی الاغ اطاعت
نکرده و بالاخره آن حیوان را زیر ضربات شلاق کشت و خود پیاده برای نفرین
رفت، ولی جریانی دید که نتوانست نفرین کند و بالاخره نزد حاکم آمد، گفت: راهی
برای نفرین بر اینها نیست، اما برای نابود ساختن اینها راه دیگری را به شما نشان
میدهم و آن راه این است که زنان زناکار و فواحش را زینت کنید و به عنوان خرید و
فروش میان آنها بفرستید و راه دلربائی را به آنان بیاموزید و آنها را تعلیم کنید که اگر
کسی از لشگریان یوشع خواست با آنها در آویزد از او ممانعت نکنند.
دستور بلعم را اجرا کردند و در نتیجۀ رفت و آمد زنان زناکار، لشگریان یوشع با
زنان درآمیختند و به نوشتۀ مورّخان در نتیجۀ شیوع این عمل در میان لشگریان،
مرض طاعون در آنها پیدا شد و در فاصلۀ چند روز هفتاد یا نود هزار نفر آنها
مردند.(2)
یکی از کسانی که ادّعای به ناحق امامت نمود، جعفر بن علی النقی برادر امام
حسن عسکری علیه السّلام است. او مردی فاسد و عیاش و دروغگو بود. پس از شهادت
امام حسن عسکری علیه السّلام به دروغ ادّعای امامت نمود و در این برنامه بسیار آشکارا
اصرار میکرد و گروهی از مردم را هم به گمراهی و هلاکت کشاند. او در سال 271 به
سن چهل و پنجسالگی در سامرا درگذشت.
حضرت حجة بن الحسن علیه السّلام در پاسخ نامه پرسشهای اسحاق بن یعقوب
فرمودند:
اما دربارۀ عمویم جعفر و فرزندانش، امر آنها همانند امر برادران یوسف
است.
ابوخالد کابلی میگوید: به حضرت امام سجّاد علیه السّلام عرض کردم: امام بعد از شما
کیست؟ فرمود:
فرزندم محمد که دانش را میشکافد. پس از او فرزندش جعفر است که نام او
نزد ساکنان آسمان صادق است. عرض کردم: چرا نام او صادق است؟ فرمود:
زیرا پنجمین فرزندش به نام جعفر به دروغ ادّعای امامت نماید، او در نزد
خدا جعفر کذّاب است که بر خدا دروغ میبندد در این وقت اشکهای امام
جاری شده و فرمود: گویا میبینم همان جعفر کذّاب خلیفۀ ستمگر زمان را
وادار به جستجوی ولیّ خدا و امام غائب که خدا حافظ اوست، میکند. پس
همانطور شدکه فرموده بود.
حضرت حجة ابن الحسن علیه السّلام در برخی قضایا که جعفر با ادّعای خود حکم
میکرد، ظاهر شده و او را رسوا میساخت، وقتیکه امام حسن عسکری علیه السّلام رحلت
فرمود، یارانش در خانۀ آن حضرت گرد آمدند تا بر ایشان نماز بخوانند ناگهان دیدند
نوجوانی نورانی آمد و دامن جعفر را گرفت و او را از کنار پدرش دور کرد و خود بر
جنازۀ پدرش نمازش خواند و جعفر کذّاب مات و مبهوت مانده بود و قدرت سخن
گفتن نداشت وقتی نماز بر پدرش پایان یافت از میان مردم ناپدید گشت.(1)
حکم بن ابی العاص (پدر مروان که فرزندانش بعدها به خلافت رسیدند) از
دشمنان سرسخت رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله در مکّه بوده و بسیار آن حضرت را میآزرد و از
همین جهت او و پسرش مروان را از مدینه به طائف تبعید کرد و از جمله اذیتهای
وی نسبت به آن حضرت، این بود که هرگاه رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله در کوچههای مکّه راه
میرفت و حکم بن ابی العاص آن بزرگوار را میدید. پشت سرآن حضرت میآمد و
از روی مسخره راه رفتن و حرکات آن حضرت را تقلید میکرد و به این وسیله
دشمنان اسلام و مشرکان را میخنداند.
بالأخره روزی رسول گرامی اسلام صلّی الله علیه و اله روی خود را برگرداند و همجنان که وی
مشغول تقلید رفتار آن حضرت بود، به او فرمود: «کن ذلک» یعنی «همچنین باش»، از
آن پس تا وقتیکه مرگش رسید، بدنش به حال رعشه باقی بود و همیشه حالت
ارتعاش داشت.(2)
امام علی علیه السّلام از پیامبر صلّی اللّه علیه و اله نقل نمود که هنگام نزول آیة الکرسی، رسول خدا صلی الله علیه و اله و سلم
فرمود:
آیة الکرسی، آیه ای است که از گنج عرش نازلشده و زمانی که این آیه نازل
گشت، هر بتی که در جهان ایستاده بود با صورت به زمین افتاد.
در این زمان ابلیس ترسید و به قوم خود گفت:
امشب حادثهای بزرگ اتفاق افتاده است، من جستجو کنم آن حادثه چه بوده
است. ابلیس جهان را گشت تا به شهر مدینه رسید، از مردی در آن شهر پرسید:
دیشب چه اتفاقی افتاده است؟
آن مرد گفت: رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله به ما فرمود:
آیه ای از گنج عرش نازلشده است که بتهای جهان به خاطر آنبر زمین
افتادهاند. سپس ابلیس این واقعه را به قوم خود خبر داد.(1)
وقتیکه این آیه:
وَ إِنَّ جَهَنَّمَ لَمَوْعِدُهُمْ أَجْمَعِینَ * لَها سَبْعَةُ أَبْوابٍ لِکُلِّ بابٍ مِنْهُمْ جُزْءٌ
مَقْسُومٌ
و مسلما دوزخ، وعده گاه همگی آنان است. * برای آن هفت در است، برای
هر دری گروهی از پیروان شیطان تقسیم شدهاند.
1) (1)
بر پیامبر صلّی اللّه علیه و اله نازل شد، چنان گریه میکرد که اصحاب از گریۀ او به گریه افتادند و
کسی نمیدانست جبرئیل با خود چه وحی کرده است که پیامبر این چنین گریان
شده است:
یکی از اصحاب به در خانۀ دختر پیامبر رفت و داستان نزول وحی و گریه
پیامبر صلّی اللّه علیه و اله را شرح داد. فاطمه علیها السّلام از جای حرکت کرد. چادر کهنهای که دوازده جای
آنبه وسیلۀ برگ خرما دوخته شده بود، بر سر نمود و از منزل خارج شد.
چشم سلمان فارسی به آن چادر افتاد و در گریه شد و با خود گفت: پادشاهان
روم و ایران لباسهای ابریشمین و دیبای زربافت میپوشند، ولی دختر پیامبر
چادری چنین دارد و در شگفت شد!
وقتی فاطمه علیها السّلام به نزد پیامبر صلّی اللّه علیه و اله آمد، حضرتش به سلمان فرمود: دخترم از آن
دستهای است که در بندگی، بسیار پیشی و سبقت گرفته است.
آنگاه فاطمه علیها السّلام عرض کرد: بابا چه چیز شما را محزون کرده است؟ فرمود:
آیه ای را که جبرئیل آورده. سپس آن آیه را برای دخترش خواند:
فاطمه از شنیدن جهنّم و آتش عذاب چنان ناراحت شد که زانویش قدرت
ایستادن را از دست داد و بر زمین افتاد و میگفت: وای بر کسی که داخل آتش شود.
سلمان گفت: ای کاش گوسفند بودم و مرا میخوردند و پوستم را میدریدند و
اسم آتش جهنّم را نمیشنیدم.
ابوذر میگفت: ای کاش مادر مرا نزاییده بود که اسم آتش جهنّم را بشنوم.
مقداد میگفت: کاش پرندهای در بیابان بودم و مرا حساب و عقابی نبود و نام
آتش جهنّم را نمیشنیدم.
امیر المؤمنین علیه السّلام فرمود: کاش حیوانات درّنده پارهپاره ام میکردند و مادر مرا
نزاییده بود و نام آتش جهنّم را نمیشنیدم.
آنگاه دست خود را بر روی سرگذاشته و شروع به گریه نمود و فرمود:
آه، چه دور است سفر قیامت، وای از کمی توشه، در این سفر قیامت، آنها را به
سوی آتش میبرند، مریضانی که در بند اسارتند و جراحت آنان مداوا نمیشود،
کسی بندهایشان را نمیگشاید، آب و غذای آنها از آتش است و در جایگاههای
مختلف جهنّم زیر و رو میشوند.(1)
در تاریخ آمده است که:
عبدالملک بن مروان، حاکم خودکامۀ عصر امامت امام زین العابدین علیه السّلام خبر دار
شده بود که شمشیر رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله در اختیار امام سجّاد علیه السّلام است. پس تصمیم
گرفت تا آن یادگار ارزشمند را از هر راه ممکن به چنگ آورد و از آن بهرۀ سیاسی و
دنیایی ببرد، پس سربازی را نزد آن حضرت فرستاد و درخواست کرد که حضرت
شمشیر را برای وی بفرستد و در نامه، اضافه کرد که هر کاری داشته باشید به
سرعت آن را انجام خواهم داد.
امام علیه السّلام به صراحت، جواب ردّ داد. عبدالملک به شدّت خشمگین شده بود.
بار دیگر نامهای تهدیدآمیز نوشت که اگر شمشیر را نفرستی، حقوق تو را از
بیتالمال قطع خواهم کرد و تو به سختی زندگی، دچار خواهی شد.
امام بدون ذرّهای خوف در پاسخ نوشت:
اما بعد: خداوند متعال، خود عهدهدار شده است که بندگان پرهیزکارش را از
امور ناخوشایند نجات بخشد و از آنجا که گمان ندارند، روزی دهد و در قرآن
1) (1)
میفرماید:
إِنَّ اللّهَ یُدافِعُ عَنِ الَّذِینَ آمَنُوا إِنَّ اللّهَ لا یُحِبُّ کُلَّ خَوّانٍ کَفُورٍ
مسلما خدا از مؤمنان دفاع میکند، قطعا خدا هیچ خیانتکار ناسپاسی را
دوست ندارد.
بنگر که کدامیک از ما بیشتر مشمول این آیه هستیم.(1)
1) (1)
1 - عبادت زین العابدین علیه السّلام 7
2 - مناجات زین العابدین علیه السّلام در کلام اصمعی. 7
3 - مناجات زین العابدین علیه السّلام در کلام طاووس فقیه 8
5 - امام سجاد علیه السّلام و برخورد با عبدالملک 13
6 - امام سجاد علیه السلام و عبد اللّه مبارک. 14
7 - برخورد الهی با مردی تندخو 16
8 - رفتار با جذامیان. 17
9 - گذشت از استاندار معزول 17
10 - احساس امنیت 18
11 - توجه به فقرا 19
12 - عهدۀ دیون 19
13 - مسافر مسجد. 19
13 - روزی حلال 20
15 - تسلیم محض 25
16 - فرو خوردن خشم 21
17 - در برخورد با تمسخر. 21
18 - واقعهای حیرت آور. 22
19 - محبّت و عدالت 23
20 - نهایت جود و کرم 23
21 - رسیدگی به نیازمندان 24
22 - بیاعتنایی به زر و زیور دنیا 24
23 - معجزۀ اخلاقی 25
23 - صلۀ ارحام. 28
25 - برخورد با ناسزا 28
26 - برد با ری 29
27 - اسوۀ فضیلت 29
28 - برکتی عجیب از دو قرص نان 30
29 - امام سجاد علیه السّلام و هشام. 32
30 - «الحمد للّه» در عمل اهل اللّه 34
31 - مال و ثروت یا آزمایش بزرگ الهی 35
32 - حکایت سلمان و ابو درداء 40
33 - خرج کردن وقت در کلام امام باقر علیه السّلام 41
33 - شهید دوّم و ارزش وقت 42
35 - سید مهدی قزوینی و ارزش وقت 44
36 - حکایتی از استاد الهی قمشهای. 46
37 - نصیحتی از شقیق بلخی. 47
38 - مکاشفهای در وضع برزخ 48
39 - داستانی عبرت آموز از سلمان 49
40 - داستانی عجیب از برزخ مردگان. 51
41 - خاطرۀ مؤلّف دربارۀ برزخ مردگان 53
32 - کرامتهایی از محدّث قمی 55
43 - دیدار آقا سید جمال الدّین گلپایگانی با برزخ و برزخیان 57
44 - شرط قبولی توحید 59
45 - فرمانبرداری و جلب رضایت حق از راه حمد 59
36 - سرگذشت پر آشوب 60
[محمد صلّی اللّه علیه و اله در اناجیل اربعه] 61
[حکایاتی دیگر از فخر الاسلام] 68
47 - ولادت پیامبر صلّی اللّه علیه و اله 69
48 - ولادت پیامبر صلّی اللّه علیه و اله در کلام ابن هشام 72
49 - ولادت پیامبر صلّی اللّه علیه و اله در کلام مجلسی 73
50 - ولادت پیامبر صلّی اللّه علیه و اله از زبان مادر گرامیش 73
51 - حوادث عجیب و غریب زمان ولادت پیامبر صلّی اللّه علیه واله 76
52 - عهد شیرخوارگی و کودکی. 78
53 - قدوم شیرخواره و نزول برکات بر آل سعد 80
54 - سرپرستی ابو طالب از پیامبر 83
55 - سفر با برکت 84
56 - داستان اعجابانگیز بحیرای راهب 86
57 - مهمانی بحیرای راهب 87
58 - دوران جوانی 94
59 - ملاقات محمد صلّی اللّه علیه و اله با خدیجه علیها السّلام برای تجارت 95
60 - پیامبر و حلف الفضول 97
61 - ازداوج پیامبر صلّی اللّه علیه و اله 99
62 - خواستگاری از حضرت خدیجه علیها السّلام 103
63 - ارتحال حضرت خدیجه علیها السّلام 105
64 - بازسازی کعبه 106
65 - اشتباه برخی موّرخان 109
66 - بعثت در کلام امام عسکری علیه السّلام 110
67 - عفو و گذشت پیامبر از دختر حاتم 112
68 - مقالۀ نورمان و نسان پل 113
69 - اسلام سلمان فارسی 114
70 - صورت برزخی اعمال از نظر پیامبر اسلام صلّی اللّه علیه و اله 121
71 - دیوانه های شهر 124
72 - حکایتی از علّامه طباطبایی 124
73 - نفس در کلام میبدی 125
73 - فقط حرف خدا 125
75 - داستانی عجیب از فضیل و هارون 127
76 - نکتهای بس عجیب در وضع امیر المؤمنین علیه السّلام 127
77 - حکایتی در مبارزۀ با نفس 128
78 - بندگی حقیقی 129
79 - اسلام مرد یهودی 130
80 - نکتهای لطیف 130
81 - داستان فضیل عیاض و داود طایی 131
هشت غم داود طایی 132
غم هول مطّلع 132
غم منزل گور 133
غم جواب دو ملک 134
غم نفخۀ صور 134
غم محشر 135
غم موقف حساب 135
غم ترازوی اعمال 136
غم قهر خدا 136
82 - سلمان فارسی و برادر دینی 137
83 - نصیحت زناکار 138
83 - ذکاوت امیرکبیر 138
85 - هجرت اصحاب به حبشه 139
86 - گذشت پیامبر با وجود قدرت 141
87 - روح بلند مرتبه پیامبر در برخورد با ابن خولی 142
88 - داستان هجرت اصحاب به حبشه 142
89 - سخنان امام صادق علیه السّلام با طبیب هندی در شگفتیهای خلقت انسان 146
90 - مبارزه با نفس در پیری 150
91 - عظمت ابن ثبیط و تبلیغ دین 150
92 - آدم و مکاره 153
93 - نوح و مکاره 155
93 - ابراهیم و مکاره 159
95 - ایوب و مکاره 162
96 - موسی و مکاره 164
97 - مکاره یعقوب و یوسف 167
98 - حقیقت بلا در کلام بهاء الدین ولد 167
99 - عبادت بیمعرفت 168
100 - فرمانفرمایی قتیبة بن کلثوم 169
101 - داستان رهایی از غار. 170
102 - داستان ابو جعفر همدانی و عقد مروارید 174
103 - داستانی در رزّاقیت خدا 176
104 - دعایی برای فرج بعد از شدت 177
105 - دعای کرب و اثر آن 179
106 - داستان زندان ابراهیم تیمی با شخصی از بحرین 180
107 - داستان ابو سعید بقّال در زندان حجاج 181
108 - دعای خفی اللّطف و نجات از مرگ 182
109 - داستان ابوالحسن بن ابی طاهر و فرزندش در زندان 184
110 - داستان محمد بن زید علوی و شخصی از بنی امیه 186
111 - حکایتی از اثر دیانت و امانت 190
112 - واقعۀ بدر و فراهم آمدن اسباب پیروزی 194
[نتایج واقعۀ بدر] 198
113 - حسن خلق و سخاوت در پیام جبرئیل 208
113 - آرامش در کنترل عصب 209
115 - عفو و گذشت مردان الهی 210
116 - داستانی عجیب در حسد 211
117 - حسادت به حضرت عیسی علیه السّلام 212
118 - حکایتی از حاج سید محمّد فشارکی 213
119 - داستان قارون و ثروت او 214
120 - داستانی در سوء عاقبت 219
121 عبد الملک مروان و عاقبت او 220
122 - عاقبت عابدی از قوم موسی علیه السّلام 220
123 - عاقبت به خیری فضیل 221
123 - داستانی عجیب از ثروتمند و فقیر 222
125 - رفیق گمراهکننده 223
126 - صبر بر امراض 224
127 - داستانی از حاج محمد تهرانی 225
128 - نجات غمدیدگان دلشکسته 226
129 - نجات یونس از قعر دریا و شکم ماهی 229
130 - داستانی عجیب از عنایت الهی 235
131 - خوشرفتاری امام سجّاد علیه السّلام 237
132 - حکایت 238
133 - حکایت اذیت همسایه 240
134 - ترک سرزنش 240
135 - سرنگونی دشمن در تحمل رنج و اندوه 241
136 - حکایت قارون 242
137 - یقین امام سجاد علیه السّلام 248
138 - حکایتی اندر غم مرگ و فردای قیامت 249
غم وقت مرگ 250
غم قرارگرفتن در منزل گور 251
غم فریاد دو فرشته 251
غم نفخۀ صور 251
غم ورود به محشر 252
غم موقف حساب 252
غم وقت میزان 253
غم عاقبت امر 253
139 - احسان به پدر و مادر 254
140 - رضایت مادر 255
141 - پدر در پیری 256
142 - فرزند صالح 256
133 - ثواب مرگ فرزند 257
144 - حکایت حلوای معاویه و ابو الاسود 257
145 - اسم اعظم خدا 258
146 - دو حکایت در اسراف 259
147 - توبه سبب استجابت دعا 259
148 - چند داستان عجیب در مسئلۀ توبه 261
149 - توفیق خودداری از معصیت 263
150 - استغفار و رفع اندوه و فقر 264
151 - گفتار عبداللّه بن یعفور با امام صادق علیه السّلام 264
152 - گفتار مفضّل بن عمران با امام صادق علیه السّلام 265
153 - شب زنده داری و زیبایی چهره 266
154 - داستانی در رابطه با نماز شب 266
155 - حکایت جنید و اثر سحرخیزی 268
156 - عفو وگذشت مالک اشتر 268
157 - گذشت پیامبر صلّی اللّه علیه و اله از قاتل حمزه 269
158 - گذشت امام حسین علیه السّلام از حرّ بن یزید ریاحی 269
159 - حکایت امام سجّاد علیه السّلام با راهزن 269
160 - گرفتار شهوت 270
161 - حکایت موسی علیه السّلام و برخ الأسود 270
162 - حکایتی در تفسیر قران 272
163 - حکایتی در نفوذ آیات قران مجید 273
164 - حکایتی در رزق 274
165 - حکایت سیده نفیسه 275
166 - دعای خوب 276
167 - خشم هشام بن عبدالملک 276
168 - داستانی عجیب از مال حرام 277
169 - چشمان گریان در قیامت 278
170 - خاطرهای دربارۀ ریاضت نفس 279
171 - حکایت عیسی علیه السّلام و عجب مردی کوتاه قد 280
172 - حقیقت نیاز در کلام ابوذر 281
173 - توبه و نماز غفیله 282
174 - حکایت بهلول نبّاش 282
175 - نزول آیه توبه و عکسالعمل شیطان 284
176 - حکایت موسی علیه السّلام و بلعم باعورا 285
177 - جعفر کذّاب، مدّعی دروغین امامت 286
178 - حکایت تمسخر حکم بن ابی العاص 287
179 - عظمت آیة الکرسی 288
180 - تفسیری از جهنّم 288
181 - حکایت امام سجّاد علیه السّلام با عبدالملک 290