ghaemiyeh.com
سرشناسه:سبحانی تبریزی، جعفر، 1308 -
عنوان و نام پدیدآور:فرهنگ عقاید و مذاهب اسلامی/ نگارش جعفر سبحانی؛ ترجمه محمدعیسی جعفری.
مشخصات نشر:قم: انتشارات توحید، 1371 -
فروست:ملل و نحل؛ 1؛ 3
شابک:19000 ریال : ج.5 964-90527-6-3 : ؛ ج.7 و 8 978-600-93750-7-3 :
یادداشت:ج. 5 (چاپ اول: 1378).
یادداشت:ج.7 و 8 (چاپ اول: 1435ق. = 1392) (فیپا).
یادداشت:ناشر جلد پنجم انتشارات اخلاق است.
یادداشت:جلد 7 و 8 در یک مجلد صحافی شده است.
یادداشت:کتابنامه.
مندرجات:ج.1. تحلیل عقاید اهل حدیث، سلفیها، حنابله و حشویه.- ج.3. تبیین عقاید ابنتیمیه و عقائد محمدبن عبدالوهاب.- ج.4. بررسی عقاید ماتریدیه و معتزله.- ج.5. خوارج.- ج.7 و 8. زیدیه و اسماعیلیه و دیگر فرق/ نگارش [صحیح: مترجم] علیرضا سبحانی
موضوع:اسلام -- عقاید -- تاریخ
موضوع:اسلام -- فرقه ها -- تاریخ
موضوع:کلام -- تاریخ
شناسه افزوده:جعفری، محمدعیسی، مترجم
رده بندی کنگره:BP200/8/س2ف4 1371
رده بندی دیویی:297/49
شماره کتابشناسی ملی:م72-1899
بسم اللّه الرّحمن الرّحیم
الحمد للّه ربّ العالمین و الصلاة و السلام علی نبیه و آله و علی رواة سننه و حملة أحادیثه و حفظه کلمة
فرهنگ عقاید و مذاهب اسلامی
الحمد لله رب العالمین و الصلاة و السلام علی سید المرسلین و اله الطاهرین و صحبه المنتجبین.
اما بعد:این بخش پنجم از مجموعه بحثهای ما در ملل و نحل و در مقایسه بین مذاهب اسلامی است که آن را به خوانندگان گرامی تقدیم میداریم و امیدواریم از اشتباهات و خطاهای آن ما را آگاه ساخته و ارشادمان نمایند زیرا مؤمن آینۀ مؤمن است و بهترین برادر مؤمن کسی است که کاستیهای او را به او بنماید. (1)
-اقتباس از کلام امام صادق(علیه السّلام)که فرمود:بهترین برادر من کسی است که کاستیهایم را به من بنماید (رجوع شود:تحف العقول 366). [1]
این بخش فرقۀ خوارج را در موضوعهای زیر،شامل میشود:الف:پیدایش خوارج.
ب:تاریخ سیاسی آنان شامل:
1-رویارویی آنها با مخالفان.
2-تلاشهای آنان برای دستیابی بر بلاد اسلامی.
3-زوال و انقراض آنها.
ج:طوایف و فرق آنها.
1) 1)
د:عقاید و افکار آنها.
ه:افراد سرشناس و آثار ادبی به جا مانده از آنها.
خوارج-همانطور که گفتیم-از قدیمیترین فرقههای اسلامی بلکه اولین فرقهای است که در جامعۀ اسلامی پا به عرصۀ وجود گذاشته است و اولین اختلافی است که پس از اختلاف در مسألۀ رهبری،بین مسلمانان به وقوع پیوست.این گروه در دهۀ چهارم قرن اول پس از جنگی که بین امام علی(علیه السّلام)و معاویة بن ابی سفیان رخ داد،شکل گرفت.دو دسته از نویسندگان،دربارۀ خوارج و پیدایش و تاریخ آنها بحث کردهاند:
1-مورخان:آنها چیزهای زیادی را به اقتضای ترتیب زمان وقوع حوادث،دربارۀ خوارج نوشتهاند.طبری در تاریخش،مبّرد در کاملش،یعقوبی در تاریخش،مسعودی در مروجش،جزری در کاملش و ابن کثیر در کتابش از آنها یاد کردهاند اما آنها تنها به نقل حوادث پرداختهاند بدون آنکه علل،نتایج و ثمرات آن را مورد تحلیل قرار دهند و یا چیزی را بهعنوان عبرت و درس استنتاج نمایند و یا آنکه دربارۀ آنها قضاوتی کنند؛گویا قصهگویانی بودهاند که جز داستانسرایی هنری نداشتهاند.از آنجا که مورخان،مسائل مربوط به جریانات این فرقه را در فصلهای مختلف-براساس سیر حوادث تاریخی- ذکر کردهاند،برای انسان مقدور نیست که یکباره و در یکجا بر تاریخ این فرقه دست یابد بلکه باید حوادث را بررسی و پیگیری نموده و جریانی را با جریانات دیگر ضمیمه نماید تا بتواند از تاریخ آنها اطلاع حاصل نماید.
2-تاریخنگاران عقاید:یعنی دانشمندان ملل و نحل.اینها به ذکر فرق خوارج و مختصری از عقاید آنها همت گماشتهاند بدون آنکه به چگونگی پیدایش آنها و جنگهایی که آنان در طول سالها و قرنها کردهاند،توجه نشان دهند.البته گروهی از متأخرین،تنها دربارۀ تاریخ آنان به تألیف کتاب دست یازیدهاند که اینها یا نویسندۀ مسلمانند یا مؤلف شرقشناس و هرکدام مقصود خود را دنبال کردهاند.اینک به بعضی از آنچه که در این مجال تألیف شده است،اشاره میکنیم:
1-ملخّص تاریخ الخوارج:تألیف محمد شریف سلیم،چاپ قاهره 1349 ه.ق.
2-الخوارج فی الاسلام:تألیف عمر أبی النصر،چاپ بیروت 1369 ه.ق.برابر با 1949 م.
3-أدب الخوارج:تألیف سهیر قلماوی،این کتاب،اولین رسالۀ او برای دریافت درجۀ استادی است که در سال 1365 ه.ق.منتشر شده است.این رساله از شعرای خوارج بحث میکند و از جملۀ آنها از عمران بن حطان،قطری بن فجائه و طرماح بن حکیم نام میبرد.این طرماح،غیر از طرماح بن عدی که از دوستان علی(علیه السّلام)است، میباشد.
4-وقعة نهروان:تألیف خطیب هاشمی حائری،چاپ تهران 1372 ه.ق.
5-الخوارج فی العصر الاموی:تألیف دکتر نایف معروف،این کتاب دوبار در بیروت به چاپ رسیده است و آخرین بار در سال 1401 چاپ شده است.
6-الخوارج و الشیعه:تألیف دکتر فلهوزن،عبد الرحمن بدوی آن را به عربی ترجمه کرده است.برای سومینبار در سال 1978 در کویت به چاپ رسیده است.یکی از جنایات مؤلف بر تاریخ شیعه در این کتاب،این سخن اوست:«شیعه و خوارج در یک زمان به وجود آمدهاند.» (1)
-یولیوس فلهوزن:الخوارج و الشیعة 112 ترجمه از آلمانی به عربی توسط عبد الرحمن بدوی.
بیچاره!از تاریخ شیعه آگاهی ندارد زیرا شیعه زمانی که اسلام پا به عرصۀ وجود گذاشته به وجود آمده است و شیعه همان مسلمانان صدر اول از مهاجر و انصار است که بر دین و عقیدهای که در زمان پیامبر(صلّی اللّه علیه و آله و سلّم)داشتند استوار ماندند و از سنت او پیروی نمودند و به اندازۀ سر مویی از آن تخطی نکردند و در مسألۀ خلافت نص را گرفته و اجتهاد در برابر نص را رها کردند.اما خوارج در پایان جنگ«صفین»چنانکه بعدا بحث آن خواهد آمد،شکل گرفت از اینرو هردو را باهم برابر دانستن و در یک صف قرار دادن یا از عدم آگاهی به تاریخ
1) 1)
شیعه و اسلام است یا تجاهل به آن است که این از مستشرقین،این شریکان جرم استعمار،بعید نیست.
این بود بخشی از آنچه که پیرامون تاریخ خوارج تألیف شده است.با این کتابها نمیتوان علیه آنها احتجاج نمود مگر آنکه نقلها بهقدری زیاد شود که اطمینان به درستی آن حاصل گردد.برای رفع این نقیصه و پایبندی به موضوعیتی که بحث و باحث باید بدان متصف باشند،تلاشمان را به کار بستیم تا بر آثار این فرقه،در تاریخ،عقاید، فقه و تفسیر دست یابیم که در«ستون منابع»کتاب حاضر آن را خواهید یافت.
فرقههای خوارج به تمامی از بین رفتهاند و فرقۀ قابل توجهی جز فرقۀ اباضیه که یک فرقۀ معتدل است،باقی نمانده است.این فرقه،مذهب رسمی عمان است و وزارت فرهنگ قومی عمان در فرصتهای مختلف به نشر آثار اباضیه مبادرت ورزیده است که محققان را از مراجعه به آنها گزیری نیست.از خداوند سبحان مسئلت مینماییم که در تبیین پیدایش و تاریخ عقاید این فرقه،آنطور که شایسته و بایسته است ما را توفیق عنایت فرماید و از هرگونه پیشداوری دربارۀ آنان بر حذرمان دارد.
قم-مؤسسۀ امام صادق علیه السلام- جعفر سبحانی
1411/12/20
آغاز اختلاف پس از رحلت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم
پیامبر اکرم پس از آنکه تمامی تلاشش را برای وحدت امت و فشردگی صفوف آنها به کار بست،سرانجام در سال یازدهم هجرت به دیدار حق شتافت در حالی که همواره آنان را به این کلام خداوند متعال فرا میخواند: «إِنَّ هذِهِ أُمَّتُکُمْ أُمَّةً واحِدَةً وَ أَنَا رَبُّکُمْ فَاعْبُدُونِ ». (1)
-انبیاء:92« [1]اینک طریقۀ واحد و دین یگانۀ شما اسلام است و من آفریدگار شما هستم پس تنها مرا پرستش نمایید.»
همانطور که آنها را به کلمۀ توحید فرا میخواند به توحید کلمه و به فرمان خداوند متعال در قرآن حکیم که فرمود: «وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللّهِ جَمِیعاً وَ لا تَفَرَّقُوا» (2)و فرمود: «إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ ...» (3)و آیات دیگر از این قبیل،دعوت مینمود.پیامبر اسلام(صلّی اللّه علیه و آله و سلّم)جامعۀ اسلامی را از تفرقه و پراکندگی بر حذر میداشت و قومگرایی و قوم پرستی را امر ناشایست میدانست (4)و خطاب به انصار میفرمود:«خدا را!خدا را!.آیا به جاهلیت مباهات میکنید در حالی که من در بین شما هستم،آنهم پس از آنکه خداوند شما را به وسیلۀ اسلام راهنمایی کرد و عزت بخشید و با اسلام جاهلیت را پایان داد و شما را از ظلمت کفر بیرون آورد و دلهایتان را بهم پیوند داد.» (5)متأسفانه!با همۀ این تأکیدات و هشدارهای شدید،میبینیم که مسلمانان پس از
رحلت آن بزرگوار-در حالی که هنوز پیکرش به خاک سپرده نشده بود-دو دسته شدند.هردو دسته در تمامی اصول متفق بودند ولی در مسألۀ خلافت و جانشینی پیامبر(صلّی اللّه علیه و آله و سلّم)نزاع داشتند این دو دسته عبارت بودند از:
1-گروهی که خلافت را مخصوص شخص معین میدانستند و میگفتند:
پیامبر(صلّی اللّه علیه و آله و سلّم)در موارد زیادی و مناسبتهای مختلفی بر خلافت و ولایت علی تصریح نموده است که بزرگترین و مشهورترین این مناسبتها روز غدیر است و آن وقتی بود که پیامبر در سال دهم هجرت از حجة الوداع باز میگشت و در جمع کثیری از حجاج فرمود:«من کنت مولاه فهذا علی مولاه،اللهم و ال من والاه و عاد من عاداه و انصر من نصره و اخذل من خذله».
این حدیث در همۀ اعصار به حد تواتر بلکه بالاتر از تواتر رسیده است.صاحبان این بینش،بزرگان و سران بنی هاشم مانند:عباس بن عبد المطلب،عقیل بن ابی طالب و جماعت کثیری از اصحاب مانند:سلمان فارسی،ابی ذر غفاری،مقداد بن اسود کندی، ابو تیهان،ابو ایوب انصاری و آن دسته از مهاجرین و انصاری بودند که از علی پیروی میکردند و وصیت پیامبر اکرم را نسبت به وصی و جانشین او مرعی میداشتند.اینان ارکان اصلی شیعه و از مسلمانان اولین بودند و مانند عصر پیامبر به دین خود وفادار ماندند.
2-دستۀ دیگر شورا را اصل میدانستند و انتخاب خلیفه را از وظایف شورا میدانستند.این نگرش پس از مشاجرهها و کشمکشهایی که بین صاحبان این آراء پدید آمد،به خلافت ابو بکر منجر شد و او با بیعت عدهای از مهاجرین نظیر عمر بن خطاب و ابو عبیدۀ جراح و بیعت طایفۀ اوس از انصار در سقیفۀ بنی ساعده به خلافت منصوب شد.این گروه نص پیامبر را در روز غدیر،ندیده گرفتند و اجتهاد خود را بر نص پیامبر مقدم داشتند و مصلحتاندیشی خود را بر انتخاب خدا ترجیح دادند.تعجب اینجاست که صاحبان این فکر،چه مهاجر و چه انصار در سقیفۀ بنی ساعده به افتخاراتی که در جاهلیت مرسوم بود و هیچ اساسی در کتاب و سنت نداشت،برای رسیدن به
مقصودشان استدلال میکردند.مثلا:انصار خود را به این دلیل مستحق خلافت میدانستند که پیامبر را پناه دادهاند و در جنگها یاریش نمودهاند وقتی که قومش او را از دیار خود رانده و تنهایش گذاشته بود.نمایندۀ انصار حباب بن منذر میگفت:«ای گروه انصار!امارت را در دست گیرید که شما سزاوارتر از دیگرانید؛چون با شمشیرهای شما مردم به این دین رو آوردهاند.»این بینش انصار بود.در مقابل،بینش مهاجرین را میبینیم:ابو بکر به نیابت از مهاجرین میگفت:«مهاجرین خویشاوندان پیامبر و اقوام و تکیهگاه او هستند.»عمر او را همراهی نموده در جواب انصار میگفت:به خدا سوگند عرب حاضر نیست که شما را امیر خود قرار دهد در حالی که پیامبرشان از شما نبوده است و آنها مانعی نمیبینند که امیرشان از کسانی باشد که پیامبرشان هم از آنها بوده است!چه کسی در خلافت محمد با ما نزاع میکند در حالی که ما دوستان و خویشان اوییم؟
پیداست که در دیدگاههای نامزدهای انتخاباتی هیچ استنادی به کتاب و سنت نشده است.یکی بر پناه دادن و یاری نمودن پیامبر استدلال میکند و دیگری بر خویشاوندی با او،تکیه میکند و حال آنکه شایسته بود آنها درصدد انتخاب رهبری باشند که کارآزموده و آشنا به کتاب و سنت،مدیر و مدبر باشد و تمام شایستگیهای یک رهبر را داشته باشد؛از مهاجرین باشد یا از انصار یا از هر گروه دیگری.اینها همه نشان میدهد که اولا:این بینش و نگرش چقدر سست و بیپایه است و ثانیا:انتخاب از مبدأ اسلامی سرچشمه نگرفته است.علاوه بر این،طایفۀ اوس در بیعت با ابو بکر پیشدستی کردند تا خزرجیان این فضیلت را نصیب نشوند. (1)
-طبری:تاریخ 446/2.ابن قتیبه:الامامة و السیاسة 9/1.
بدین ترتیب پس از رحلت پیامبر(صلّی اللّه علیه و آله و سلّم)امت دو فرقه شد و منشاء اختلاف هر دو فرقه،همان مسألۀ خلافت و رهبری امت بود.با این اختلاف و دودستگی،جنگهای خونینی بین طرفین قابل پیشبینی بود.اگر رهبری حکیمانۀ امام علی(علیه السّلام)و سهمگیری ایشان با خلفاء در کارهای مهم و چشمپوشی از حقش نبود،در همان زمان خلفاء کار به
1) 1)
کشتار و خونریزی میکشید؛خصوصا که منافقین هر آن دنبال چنین فرصتی بودند و طرفین را علیه یکدیگر تحریک میکردند تا از آب گلآلود ماهی بگیرند.شواهد تاریخی مؤید این مدعاست و گواهی میدهد که شیوههای حکیمانۀ امام علی(علیه السّلام)این نقشههای شیطانی را نقش بر آب کرد که از آن جمله به نمونۀ زیر اکتفا میکنیم.
طبری میگوید:وقتی مردم با ابو بکر بیعت کردند،ابو سفیان نزد علی آمد در حالی که چنین میگفت:به خدا سوگند دودی میبینم که جز خون چیزی آن را فرو ننشاند!ای تبار عبد مناف!ابو بکر را چه کار در کارتان؟آن دو ضعیف،آن دو زبون، علی و عباس کجایند؟و به علی گفت:یا ابا الحسن!دستت را دراز کن تا با تو بیعت کنم.
علی(علیه السّلام)امتناع کرد.ابو سفیان به این شعر متلمّس،تمثل جست:
لن یقیم علی خسف یراد به الاّ الأذلاّن غیر العیر و الوتد
هذا علی الخسف معکوس برمّته و ذا یشجّ فلا یبکی له احد (1)
-طبری:تاریخ 449/2. [1]ابن اثیر:الکامل 220/2. [2]
هیچکس ذلّت و خواری تحمیلی را نمیپذیرد مگر دو زبون،گروه خران و میخ آنان.
این یکی(خران)ذلیلانه با ریسمان بسته میشود و آن دیگری(میخ)بر سرش کوفته میشود کسی برایش نمیگرید.
راوی میگوید:که علی(علیه السّلام)او را از خود راند و فرمود:به خدا سوگند تو منظوری جز آشوبگری نداری و به خدا سوگند پیوسته درصدد هستی که بلایی بر سر اسلام بیاوری.من نیازی به اندرز تو ندارم.
با اینکه امام به مشروعیت و امارت و خلافت خود معتقد بود و خود را جانشین پیامبر(صلّی اللّه علیه و آله و سلّم)میدانست و مردم در روز غدیر و غیر آن با او بیعت کرده بودند و امام هم به همین حجت و حجتهای دیگر بر سزاور بودن خود برای خلافت استدلال میکرد و خود و اهل بیت خود را اینگونه معرفی میکرد:«اهل بیت پیامبر سزاوار به خلافتند و میراث پیامبر حق آنهاست.» (2)
ولی با این همه میدید که در این آشفتهبازار،رویارویی با این انحراف زیانبارتر از چشمپوشی از خلافت است.بنابراین از خلافت چشم پوشید و جامۀ غیر خلافت به تن کرد و دشمنی را پنهان داشت.او در بعضی از خطبههایش اوضاع آن روز را اینگونه توصیف میکند:«گمان نمیکردم عرب پس از پیامبر خلافت را از اهل بیت او باز گیرند و مرا پس از او از آن بازدارند و چیزی مرا جز شتافتن مردم برای بیعت با فلان نگران و شگفتزده نکرد.پس دست خود را نگهداشتم تا آنکه دیدم مردم از دین برگشتند و به نابودی دین محمد(صلّی اللّه علیه و آله و سلّم)برخاستند.پس ترسیدم که اگر به یاری اسلام و مسلمانان برنخیزم،رخنه و ویرانی در آن ببینم که مصیبت آن بزرگتر از دست دادن حکومت بر شماست؛حکومتی که متاع چند روزهای بیش نیست و آنچه در اوست مانند سراب زایل میگردد یا مثل ابر از هم میپاشند.با این اوضاع و شرایط بپا خواستم تا باطل از بین رفت و دین پایدار و استوار گشت.» (1)
-رضی:نهج البلاغه،نامۀ 62.
ابو بکر زمام خلافت را در دست گرفت و با سرکشان از بیعت نبردها کرد و عاقبت به راه خود رفت.پس از او عمر بن خطاب جانشین شد.او هم شیوۀ خلیفۀ پیشین را در پیش گرفت.
در زمان او مسلمانان به برکت دین و ایمان،کشورها را فتح کردند و دژها را تسخیر نمودند و بر جهان مسلط گشتند تا او هم به راه خود رفت و خلافت را به جماعتی از قریش واگذار نمود با این پندار که آنها مورد رضایت پیامبر بودهاند و آنان عبارت بودند از:علی،عثمان،طلحه،زبیر،سعد بن ابی وقاص و عبد الرحمن بن عوف.به آنان گفت:صلاح دیدم که امر خلافت را به مشورت شما واگذار نمایم تا از بین خود کسی را برای آن انتخاب نمایید.آنگاه یکایک این شش نفر را از نظر گذراند.به عثمان نگاه کرد و گفت:من چنین مییابم که اگر قریش خلافت را به خاطر دوستی به تو واگذار نمایند، بنی امیه و بنی ابی معیط را بر گردۀ مردم سوار میکنی و خراجها را به آنها میبخشی و آنگاه جوانان عرب بر تو میشورند و در رختخواب به قتلت میرسانند.به خدا سوگند
1) 1)
اگر آنها چنین کنند،تو با خلافت چنان خواهی کرد و اگر چنان کنی،آنها با تو چنین خواهند کرد!آنگاه دست بر پیشانی عثمان گذاشت و گفت:اگر چنین شد حرف مرا به خاطر بسپار که حتما تحقق خواهد یافت. (1)
-ابن بی الحدید:شرح نهج البلاغه 186.
وقتی عمر به خاک سپرده شد اصحاب شورا در خانهای اجتماع کردند و به گفتگو پرداختند و از همان اول از ترکیب اعضاء پیدا بود که علی به خلافت نخواهد رسید و دیگران بر او پیش خواهند افتاد.به همین جهت،کار به نفع عثمان خاتمه یافت و او نیز به کارهایی دست یازید که عمر بن خطاب پیشبینی کرده بود و اموری پدید آورد که زیانش گریبانگیر خودش نیز شد و مسلمانان را به اعتراض واداشت که از بارزترین نشانۀ آن دوری او از مسیر حق بود.اینک رفتارهای او را که باعث انقلاب انصار و مهاجرین شد،بیان میکنیم:
ولید بن عقبه(فرماندار عثمان در کوفه)شراب نوشید و در حال مستی نماز صبح را با مردم در دو یا چهار رکعت اقامه نمود و ادامۀ نماز از دستش خارج شد در حالی که او از فرط مستی متوجه نبود.شخصی این وضع را به عثمان گزارش نمود اما عثمان گزارشگر را تأدیب کرد.شکایتها از فرماندار کوفه بالا گرفت و عثمان چارهای جز عزل او ندید ولی حد را بر او جاری نساخت.مردم در اعتراض به او گفتند:حدود را تعطیل میکنی و شهود را تأدیب. (2)
بسیاری از بنی امیه به برکت خلافت عثمان یک شبه ثروتمند شدند از جمله:مروان بن حکم،عبد الله بن سرح،یعلی بن امیه،حکم بن عاص،ولید بن عقبه و ابو سفیان.تاریخ دست و دلبازیهای خلیفه را به بنی امیه و دیگران به ثبت رسانده است.برای تفصیل
بیشتر به محل خودش مراجعه شود (1)
-امینی:الغدیر 236/9-290. [1]
.برای نمونه؛خلیفه یک پنجم غنایم افریقا را که به دو و نیم میلیون دینار میرسید به مروان بن حکم-پسر عمو و دامادش-بخشید.شاعر در اینباره میگوید:و اعطیت مروان خمس العبا د ظلما لهم و حمیت الحمی
یک پنجم مال رعیت را به مروان بخشیدی،ظلم به آنان روا داشتی و صلۀ رحم بهجا آوردی. (2)
خلیفه تمام تلاشش را برای ایجاد حکومت اموی در سرزمین اسلامی به کار بست و برای همین منظور سعد بن ابی وقاص را از امارت کوفه عزل و ولید بن عقبة بن ابی معیط،برادر مادری خود را به امارت آن منصوب نمود.
در سال 27 هجری عمرو بن عاص را از جمعآوری مالیات مصر برکنار نمود و عبد الله بن سعد بن ابی سرح،برادر رضاعی خود را به جایش منصوب کرد.
ابو موسی اشعری را از امارت بصره عزل کرد و به جایش عبد الله بن عامر،پسر دایی خود را گماشت. (3)
معاویه را همچنان بر حکومت شام ابقاء نمود و وقتی شکوههای مردم از حاکم کوفه به حد نهایی رسید،سعید بن عاص (4)را به جای او گماشت.تا آنجا که گفتهاند هفتاد و پنج نفر از والیان او از بنی امیه بوده است. (5)
خلیفه روش ناشایستی را با اصحاب پیامبر(صلّی اللّه علیه و آله و سلّم)در پیش گرفت.ابا ذر غفار را به سرزمین خشک و بیآب و علف ربذه تبعید نمود که در اینباره چیزهایی عجیب و غریبی نقل شده است. (1)
-بلاذری:الانساب 54/5 طبری:تاریخ 335/3.
عبد الله بن مسعود را آنقدر زد که یک بند از قفسۀ سینهاش شکست. (2)همچنین عمار بن یاسر را آنقدر زد که بیهوش شد تنها بدان خاطر که او از استفادههای نامشروع خلیفه از بیتالمال،انتقاد کرده بود. (3)پیامبر(صلّی اللّه علیه و آله و سلّم)،حکم بن عاص و فرزندش،مروان را به طایف تبعید کرده بود و عثمان در زمان خلافت خود،آنها را به مدینه باز گرداند.
شهرستانی میگوید:عثمان،حکم بن امیه را پس از آنکه پیامبر(صلّی اللّه علیه و آله و سلّم)او را تبعید کرده بود و او رانده شدۀ رسول الله نام گرفته بود،به مدینه باز گرداند.در زمان خلافت ابو بکر و عمر(رضی الله عنهما)نیز از آنها تقاضا کرده بود که او را بازگردانند اما آنان درخواست او را نپذیرفته بودند و عمر او را از محل سکونتش،به یمن چهل فرسخ دورتر تبعید نموده بود. (4)
کارهایی از این قبیل،خشم مسلمانان را برانگیخت و آنها را به شورش واداشت تا آنکه مسلمانان مصر،کوفه،بصره و بسیاری از مهاجرین و انصار اجتماع کردند و در رابطه با کارهای ناشایست و رفتارهای نادرست خلیفه و جنایات عمالش او را استیضاح کردند اما واکنش او در برابر دلایل استیضاح کنندگان خصمانه بود؛به درخواستهای آنها توجهی ننمود و کسانی را که از رفتار او و گماشتگانش ابراز نارضایتی میکردند،مورد خشم و غضب قرار داد.
اما نارضایتیها و انتقادها از خلیفه بالا گرفت و آتش خشم و انتقام را شعلهور ساخت و انقلاب بنیانبراندازی را بپا کرد که تنها با کشته شدن خلیفه در درون خانهاش، فروکش کرد.
مهاجرین و انصار و متحدین آنان در این ماجرا چند دسته بودند:عدهای بر او تاختند و به قتلش رساندند و عدهای مردم را تحریک کردند و عدهای از کشته شدنش اظهار شادمانی کردند و عدهای هم در خانه ماندند و از هردو طرف کناره گرفتند. (1)
-طبری:تاریخ 399/3.
این اتفاقات بزرگ،چنانچه در هر زمانی که اسلام حاکمیت داشت،اتفاق میافتاد همان پیامدهایی را به دنبال داشت که در زمان عثمان به دنبال داشت و امور به عقب بر میگشت.
با این همه میبینیم که بعضی از مورخین درصدد تبرئۀ خلیفه برآمدهاند و گفتهاند که شورش علیه خلیفه یک حرکت دینی برخاسته از بزرگان مهاجرین و انصار و پیروان مصری و عراقی آنها نبوده است و بر این عقیدهاند که این عبد الله بن سبا بوده که مصریان را تحریک کرده و خلیفه را در انظار آنها بد جلوه داده است و این شخص با پیروان خود در پشت ماجرای قتل خلیفه قرار داشتهاند.
اما این مطلب از بافتههای آن دسته از مورّخینی است که دوستی و اخلاص آنها به خلیفه و خلافت،آنان را واداشته است تا این انقلاب را به شخص خیالی و موهومی مثل(عبد الله بن سبا)نسبت دهند که اولا:وجود چنین شخصی از لحاظ تاریخی مسلم نیست و ثانیا:بر فرض چنین شخصی وجود داشته باشد از کجا او این قدرت و نفوذ عظیم را داشته است که بتواند گروههای اسلامی و خردمندان مهاجرین و انصار را علیه خلیفۀ واجب الاطاعه بشوراند. (2)اگر عبد الله بن سبا این قدرت را داشت که مردم را از
اطراف کشور جمع کرده و علیه خلیفه بشوراند پس چرا خلیفه و عمال او،او را بازداشت نکردند و از سرزمین اسلامی به مکانی خشک و بیآب و علف تبعید نکردند؛چنانکه ابو ذر را به ربذه و بزرگان کوفه را به جاهای دیگر تبعید کردند.
علامۀ امینی میگوید: 1اگر ابن سبا تا این حد در فتنهگری و اختلافاندازی بین مسلمانان رسیده بود در حالی که والیان و سیاستمداران کشور،او و افرادش را میشناختند و خلیفه نیز از جریان کارش آگاه بود چرا او را بازداشت نکردند و به این جنایات خطرناک مؤاخذه ننمودند؛یا ضرب و شتم،زندان و تأدیبش نکردند و چرا اعدامش نکردند تا امت از شرش خلاص میشد در حالی که همه این شیوهها دربارۀ صلحا و نیکسیرتان که آمران به معروف و ناهیان از منکر بودند و کسانی که پیوسته قرآن را به گوش مجامع دینی زمزمه میکردند و میخواندند: «إِنَّما جَزاءُ الَّذِینَ یُحارِبُونَ اللّهَ وَ رَسُولَهُ وَ یَسْعَوْنَ فِی الْأَرْضِ فَساداً أَنْ یُقَتَّلُوا أَوْ یُصَلَّبُوا أَوْ تُقَطَّعَ أَیْدِیهِمْ وَ أَرْجُلُهُمْ مِنْ خِلافٍ أَوْ یُنْفَوْا مِنَ الْأَرْضِ ذلِکَ لَهُمْ خِزْیٌ فِی الدُّنْیا وَ لَهُمْ فِی الْآخِرَةِ عَذابٌ عَظِیمٌ » 2عملی شد.
خلیفه در برابر چشمان صحابه به قتل رسید و جنازهاش در خانه رها شد.مهاجرین و انصار در خانۀ علی(علیه السّلام)اجتماع کردند و با اصرار از او خواستند که امر خلافت را عهدهدار شود زیرا در آن روز کسی نبود که در پیشی گرفتن به اسلام و بیرغبتی به دنیا و نزدیکی و خویشاوندی با رسول الله(صلّی اللّه علیه و آله و سلّم)و آشنایی با قرآن و سنت به پای او برسد.
امام ازدحام آنها را در خانۀ خود چنین توصیف میکند:«چنان بر من هجوم آوردند که
شتران تشنه به آبشخور رو آورند و چراننده پابند از پای آنها برداشته باشد و چندان یکدیگر را بفشاردند که پنداشتم خیال کشتن مرا دارند یا خیال کشتن یکدیگر را.» (1)
-نهج البلاغه،خطبۀ 54.
در جای دیگر شدت ازدحام مهاجرین و انصار را اینگونه توصیف میکند:
«دستم را گشودید بازش داشتم و آن را کشیدید نگهش داشتم.آنگاه بر من هجوم آوردید مانند شتران تشنه که روز آب خوردن به آبگیرهای خود درآیند چندانکه نعلها شکست و رداها افتاد و ضعیفان پایمال شدند و شادی مردم در بیعت با من به حدی رسید که خردسالان شادمان و سالخوردگان لرزان لرزان بدانجا روان شدند و بیماران برای بیعت،خود را بپا داشتند و دوشیزگان برای دیدن آن منظره،سرها برهنه کردند.» (2)
وقتی خلافت و رهبری امت را بر او عرضه داشتند او با جدیّت تمام در جواب آنان فرمود:«مرا واگذارید و غیر مرا بخوانید زیرا امور مختلفی در پیش است که قلبها را میلرزاند و عقلها را متزلزل میسازد.» (3)
وقتی اصرار و پافشاری آنان را دید و چارهای جز پذیرفتن بیعت و افراشتن علم خلافت ندید،فرمود:حال که چارهای جز پذیرفتن بیعت نیست باید به مسجد رویم تا بیعت در برابر مهاجرین و انصار انجام شود.به مسجد آمد و مهاجرین و انصار و از همه جلوتر،زبیر بن عوام،طلحه بن عبید الله با او بیعت کردند.جز تعداد انگشتشماری مثل اسامه بن زید،عبد الله بن عمر،سعد بن ابی وقاص و امثال آنان کسی از بیعت خودداری نکرد. (4)
تاریخ،علی را اینگونه معرفی میکند که او شخصی زاهد و بیرغبت به دنیا و گریزان از ریاست بود و بیعت را به این خاطر پذیرفت که حجت بر او تمام شد و مسلمانان در آن روز به رهبری و خلافت او به شدت نیاز داشتند و خود،این امر را
چنین بیان میدارد:«به خدا سوگند هیچ میلی به خلافت و نیازی به حکومت نداشتم اما شما مرا به آن فراخواندید و آن را برعهدۀ من گذاشتید.» (1)
-نهج البلاغه،خطبۀ 205. [1]
این امور باعث شد که علی زعامت و خلافت مردم و تدبیر امور را به دست گیرد و بیعت کنندگان نیز هدفی جز بازگرداندن امت اسلامی به وضعیت زمان پیامبر نداشتند تا به پرخوریها و بخششهای بیجا پایان داده شود و پرچم عدل و داد افراشته گردد و برتریطلبیهای کاذب که با زور و سر نیزه بر مردم تحمیل شده،ویران گردد و مظلومان و ستمدیدگان از فقر فلاکتبار نجات یابند.یک روز پس از بیعت،علی بر منبر رفت و طی خطابهای خطوط کلی سیاست را که پرداختن به آن ناشی از پختگی و کارآیی او در امر خلافت بود،بیان کرد و برای تنظیم امور مالی دربارۀ بخششهایی که عثمان به خویشان و نزدیکان خود کرده بود،فرمود:«به خدا سوگند حتی اگر این مالها را مهریۀ زن خود قرار داده باشند و یا با آن کنیز خریده باشند،آنها را به بیت المال باز خواهم گرداند زیرا تنها در سایۀ عدل گشایش و رستگاری حاصل میشود و کسی که عدل بر او سخت باشد ظلم بر او سختتر خواهد بود.» (2)
کلبی میگوید:علی(علیه السّلام)دستور داد:هر سلاحی که عثمان علیه مسلمانان به کار گرفته و در خانۀ اوست مصادره شود و شتران زکات را که در خانۀ او نگاهداری میشود بازگردانند و شمشیر و زرهش را بگیرند و دستور داد:سلاحی را که او علیه مسلمانان به کار نگرفته و نیز مالها شخصی او را چه در خانۀ خودش باشد یا در جای دیگر متعرض نشوند و فرمان داد:اموالی را که عثمان و اطرافیانش از مسلمانان در اختیار دارند،به بیتالمال بازگردانند.
وقتی این خبر به عمرو بن عاص رسید،او در آن وقت در«ایله»سرزمین شام به سر میبرد که با پیروزی مردم بر عثمان بدانجا پناه برده بود،به معاویه نوشت:هر کاری که میتوانی انجام بده زیرا علی فرزند ابو طالب تو را از تمامی اموالی که در اختیار داری
جدا کرد همانطور که پوست عصا را جدا میکنند. (1)
-ابن ابی الحدید:شرح نهج البلاغه 270/1.
کاری که امام برای تحقق مساوات،دربارۀ استرداد هدیهها و بخششهای عثمان انجام داد،زنگ خطری بود برای دنیاپرستان و ثروتمندانی که در زمان خلیفۀ سوم به مال و منالی دستیافته بودند.آنان دریافتند که علی برای کوبیدن باطل از باطل استمداد نمیجوید و برای مصالح خلافت خود،حق را قربانی نمیکند از اینرو در همان مدینۀ منوره و مکۀ مکرّمه و شامات که در آن زمان،آنها در آنجاها پراکنده بودند،دربارۀ حکومت نوپای علی به رایزنی پرداختند.
این موضوع در فصل آینده مطرح میشود و در آنجا متوجه خواهید شد که پیدایش خوارج در صحنۀ جامعۀ اسلامی پیامد همین رایزنیها بود که پرچم آن را ناکثین و قاسطین برافراشتند.
1) 1)
حوادث و وقایع ناگوار عصر خلافت علوی
پس از کشته شدن عثمان،امیر المؤمنین علی فرزند ابو طالب در شرایطی خلافت را بر عهده گرفت که فتنه همهجا را فراگرفته بود و جامعۀ اسلامی دچار تفرقه و از هم پاشیدگی شده بود و مصیبت بر مردم رو آورده بود و مردم دستهدسته شده بودند و مالداران غرق در هوا و هوس شده بودند.
یک عده از مسلمانان آگاه در پرتو ایمان دریافته بودند که حاکمیت اسلامی از جادۀ حق خارج شده و آن زیبایی حکومت زمان پیامبر و شیخین را از دست داده است و همین مسلمانان بودند که بر حکومت شوریدند و خلیفه را به قتل رساندند و قبل از آنکه او را به خاک بسپارند،آمدند تا برای رو به راه کردن امور و راست کردن کژیها و اصلاح فسادها کسی را برگزینند و او جز امامی شناخته شده به ورع و تقوی و شجاعت و دلیری کس دیگری نبود.
یک عدهای دیگر بودند که در لذایذ دنیا و زخارف آن فرو رفته بودند و از متاعهای آن انباشته بودند و از زرهای سفید و زرد آن ثروت هنگفتی بهم زده بودند و املاک و خانههای مجلّل و قصرهای مرتفع در اختیار داشتند؛مال خدا را چنان میبلعیدند که شتر علف بهاری را؛گویا دنیا برای آنها خلق شده است.اینان کسانی بودند که نمیخواستند پس از قتل خلیفه رشتۀ کار از دستشان خارج شده و به دست کسی بیفتد که سرزنش هیچ سرزنشگری او را از خدا باز نمیدارد و همه امت اسلامی در پیش او یکسانند.
یک عدۀ دیگر هم بودند که نان به نرخ روز میخوردند که همّی جز طمع ملک و
مال نداشتند؛مانند حیوانی که تمامی همّش شکمش و تمامی کارش نشخوار است.
امام وقتی زمام خلافت را در دست گرفت که جامعه چنین وضعی داشت و مردم به بدبختی و تباهی نزدیکتر بودند تا به صلاح و اصلاح.اول کسی که ندای مخالفت سر داد و مخالفان را علیه علی سازماندهی کرد،معاویة بن ابی سفیان بود.او میدانست که علی به هیچ قیمتی حاضر نیست او را در مقامی که از زمان خلیفۀ دوم تا به آن روز بر آن تکیه زده بود،باقی گذارد.برای همین بعضی از صحابه را علیه امام تحریک و سازماندهی کرد و به آنان گفت که از مردم شام برایشان بیعت گرفته است.در نامهای که برای زبیر بن عوام ارسال نمود با اینکه میدانست او در ملاء عام با علی بیعت کرده است،نوشت:«بسم الله الرحمن الرحیم،من از اهل شام برایت بیعت گرفتهام و آنها نیز اجابت کردهاند و برای بیعت مانند ابرهای بهم فشرده هجوم آوردند.تو از کوفه و بصره بیعت بگیر.مبادا!پسر ابو طالب بر تو پیشی گیرد زیرا پس از این دو شهر چیزی باقی نمیماند.پس از تو برای طلحه پسر عبید الله بیعت گرفتهام بنابراین به خونخواهی عثمان برآیید و مردم را بدینکار فراخوانید و جدیت به خرج دهید و شتاب نمایید.خدا شما را پیروز و دشمنان شما را نابود گرداند.»وقتی نامه به زبیر رسید،او طلحه را در جریان گذاشت و هیچکدام در اینکه معاویه خیرخواه آنهاست تردیدی نکردند.از اینجا بود که علم مخالفت را علیه علی(علیه السّلام)برافراشتند. (1)
-ابن ابی الحدید:شرح نهج البلاغه 231/1.
یگانه هدف از گرفتن بیعت از مردم فرومایۀ شام برای زبیر و طلحه و ابلاغ این خبر به آنها برای این بود که آن دو را به مخالفت با امام علی(علیه السّلام)تحریک نماید با این بهانه که آنها یکی پس از دیگری خلیفهاند و علی باید خلافت را ترک نماید.معاویه با این کار قصد داشت که در صف بیعت کنندگان با امام تفرقه ایجاد نماید و باب مخالفت و پیمانشکنی را برای دیگران باز نماید.
این نامه مصیبتهای زیادی را برای امت اسلامی به همراه آورد و آن دو پیرمرد به سخن پسر ابو سفیان فریب خوردند و بر مخالفت با علی همداستان شدند و پیمان بیعت
1) 1)
را به وجهی که شرحش بعدا خواهد آمد،شکستند.بیعتشکنی آنها تنها اختلاف نبود بلکه منشاء مصیبت دیگری شد و آن گستاخی معاویه در برابر علی و طغیانش علیه امام واجب الاطاعه با جنگهای خونین بود.
امام در آستانۀ پیروزی بر این فاجعه بود که فاجعۀ سومی قد راست کرد و آن شورش گروهی از اصحاب امام به خاطر مسألۀ پوچ و بیاساسی بود که از تحجر و حماقت آنان ناشی میشد و آن مسألۀ حکمیت بود.بدین ترتیب،امام در طول مدت کوتاه خلافت خود که از پنج سال تجاوز نمیکرد با جنگهای خونینی روبرو گشت؛یک بار با ناکثین و بار دیگر با قاسطین و بار سوم با مارقین جنگید.امام علی(علیه السّلام)در این باره میفرماید:وقتی عهدهدار خلافت شدم گروهی پیمان شکستند و گروهی از اطاعتم سر بر تافتند و گروهی هم راه طغیان در پیش گرفتند؛گویا کلام خداوند سبحان را نشنیده بودند که فرمود: «تِلْکَ الدّارُ الْآخِرَةُ نَجْعَلُها لِلَّذِینَ لا یُرِیدُونَ عُلُوًّا فِی الْأَرْضِ وَ لا فَساداً وَ الْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقِینَ » (1)
-قصص:83« [1]ما بهشت را از آن کسانی قرار دادیم که قصد علو و فساد را در زمین ندارند و عاقبت از آن پرهیزکاران است.»
آری قسم به خدا اینان شنیده بودند و درک کرده بودند اما زرق و برق دنیا چشمشان را گرفته بود و زیورهای آن در دیدهشان خوشنما مینمود. (2)امام پس از جنگ صفین،به درآوردن چشم فتنه اقدام نمود و متأسفانه هنوز زمان زیادی نگذشته بود که به دست شقیترین افراد از بدو خلقت تا انتهای بشریت-به تعبیر نبی اکرم(صلّی اللّه علیه و آله و سلّم)بدست همتای پی کننده ناقۀ ثمود (3)-ترور شد و به شهادت نایل آمد و بدین ترتیب دفتر زندگیش درهم پیچید و با نفس مطمئن و قلب سلیم به دیدار معبودش شتافت!پیامبر اکرم(صلّی اللّه علیه و آله و سلّم)قبلا از این جنگهای سهگانه خبر داده بود که به زودی او با سه گروه خواهد جنگید و آن سه گروه:ناکثین،قاسطین و مارقین خواهند بود.
ام سلمه روایت میکند که علی(علیه السّلام)بر نبی اکرم(صلّی اللّه علیه و آله و سلّم)وارد شد.پیامبر(صلّی اللّه علیه و آله و سلّم) در حالی که به علی اشاره میکرد،فرمود:«به خدا سوگند که او پس از من با ناکثین و قاسطین و مارقین خواهد جنگید.» (1)
-ابن کثّیر شامی:البدایة و النهایة 305/7،در این کتاب متن احادیث با سندهای آن جمعآوری شده است.
علی(علیه السّلام)از نبی اکرم(صلّی اللّه علیه و آله و سلّم)روایت میکند که پیامبر اکرم به من دستور داد که با ناکثین و قاسطین و مارقین بجنگم. (2)
این بود اجمالی از وقایعی که در عصر خلافت علی(علیه السّلام)پدید آمد.فتنۀ خوارج از پیامدهای جنگ جمل و صفین بود و برای روشن شدن حقیقت لازم است این دو جریان را به صورت گذرا برای خوانندگان بازگو نموده و تفصیل آن را به عهدۀ تاریخ واگذار نماییم.
نبرد با ناکثین
نکث در لغت به معنی نقض بیعت است و مراد از جنگ با ناکثین،جنگ با طلحه و زبیر است که بیعت امام را نقض کردند و گروهی از مردم نیز یا با ترغیب یا با تهدید بدآنها پیوستند.در آغاز خلافت،طلحه و زبیر نزد علی آمدند و گفتند:ای امیر مؤمنان! خود میدانی که در زمان خلافت عثمان بر ما جفا شد و از تمایل عثمان به بنی امیه هم خبر داری و حالا که خداوند تو را پس از او خلیفه کرده است بعضی کارها را به ما واگذار کن.امام در جواب فرمود:به قسمت خداوند راضی باشید تا نظرم را بعدا باز گویم و بدانید که من هیچیک از اصحابم را در این امانت شریک نمیسازم مگر اینکه دینداری و امانتداریش نزد من مورد پسند و نیاتش برایم آشکار باشد.آنان که چنین دیدند مأیوس شدند و از امام خواستند که به آنها اجازه دهد تا عمره به جا آورند (1)
-ابن ابی الحدید:شرح نهج البلاغه 231/1-232.
آنها با ناراحتی از نزد امام بیرون آمدند در حالی که برای نقض بیعت اندیشه میکردند.در همین گیرودار نامۀ معاویه به آنها رسید که آنان را به نقض بیعت دعوت نموده بود و گفته بود که اهل شام با آنها بیعت کردهاند.آنان هم فریب نامه (2)را خوردند و به بیعت شکنی خود راسختر شدند.آنگاه بر علی وارد شدند و اجازۀ عمره خواستند.از آنان پرسید:چه عمرهای را اراده کردهاید؟آنان قسم یاد کردند که جز عمره چیزی را در نظر ندارند.حضرت فرمود:شما قصد عمره ندارید؛قصد فتنهآفرینی و پیمانشکنی دارید.دوباره سوگند یاد کردند که قصد مخالفت و پیمانشکنی ندارند و جز انجام عمره، اندیشهای در سر ندارند.حضرت فرمود:بیعتتان را بار دیگر تکرار نمایید.آنان نیز با شدیدترین و محکمترین عهد و پیمان.بیعت را تکرار کردند.آنگاه امام به آنان اجازه
داد.وقتی از آنجا بیرون رفتند امام به حاضرین گفت:«به خدا سوگند دیگر آنها را نمیبینید مگر در آشوبی که هردو کشته شده باشند!»حاضرین گفتند:ای امیر مؤمنان دستور ده تا آنها را برگردانند.فرمود:«قضای خداوند هرچه باشد آن خواهد شد.» (1)
-ابن ابی الحدید:شرح نهج البلاغه 231/1-232.
هنگامی که انقلابیون خانۀ عثمان را در محاصره داشتند،عایشه مدینه را به قصد مکه ترک گفت و در مکه خبر قتل خلیفه را شنید.او میدانست که کار انقلاب به کجا میکشد و خلافت به چه کسی میرسد،به همین جهت مکه را به قصد مدینه ترک کرد.وقتی در «سرف»رسید،با عبد بن ام کلاب برخورد کرد.از او پرسید:چه خبر؟گفت:عثمان را کشتند و هشت روز ماندند.پرسید:بعد چه کردند؟گفت:با علی بیعت کردند:گفت:به خدا سوگند این امر بر همین روال سازگار آید اگر کار خلافت بر رفیق تو قرار گیرد.
برم گردانید،برم گردانید و به طرف مکه بازگشت در حالی که میگفت:به خدا سوگند عثمان مظلوم کشته شد.به خدا سوگند به خونخواهی او برخواهم خاست.ابن ام کلاب گفت:برای چه؟به خدا اولین کسی که از حرفش بازمیگردد تویی و تو بودی که میگفتی:بکشید این پیر کفتار را که کافر شده است.گفت:آنها او را وادار به توبه کردند و بعد او را کشتند.گفتم و گفتند و این سخنم بهتر از سخن اولم است.ابن ام کلاب در جواب گفت:
منکِ البداء و منکِ الغیر و منکِ الریاح و منکِ المطر
و انتِ امرتِ بقتل الامام و قلتِ لنا أنه قد کفر
فهبنا اطعناک فی قتله و قاتله عندنا من امر
و لم یسقط السیف من فوقنا و لم تنکسف شمسنا و القمر
آغاز از تو بود.تغییر هم از تو بود.باد از تو و باران هم از تو بود.
و تو به کشتن خلیفه فرمان دادی و تو به ما گفتی که او کافر شده است.
1) 1)
ما تو را در کشتن او اطاعت کردیم.نزد ما قاتل او کسی است که دستور داده است.
شمشیر بر سر ما نیفتاد و شمس و قمر ما نگرفت(کنایه از آنکه حقیقت بر ما پوشیده نیست).
عایشه به مکه بازگشت و بر در مسجد فرود آمد و سوی حجر رفت و در آنجا خود را مستور کرد.مردم دورش را گرفتند و او خطاب به مردم گفت:ای مردم!عثمان مظلوم کشته شد و به خدا سوگند من انتقام خون او را میگیرم. (1)
-ابن قتیبه:الامامة و السیاسة 49/1.طبری:تاریخ 477/3.
طلحه و زبیر پس از آنکه از علی اجازه گرفتند،مدینه را ترک کردند و به مکه رفتند.قبل از این بین آنان و عایشه رابطۀ محکمی برقرار بود که براساس آن بر ضد علی نقشه میکشیدند.وقتی خبر نقشهکشیهای طلحه و زبیر و نقض عهد آنان و آمادگی آنان برای جنگ به علی رسید،بعضی از اصحاب یادآور شدند که چرا آنان را تعقیب نکردید.علی در جواب فرمود:«به خدا سوگند من مانند کفتار نیستم که با آهنگ خوابش کنند و فریبش دهند تا شکارش کنند؛تا زندهام با یاری جویندۀ حق،رویگردان از حق را و با فرمانبردار یکدل،نافرمان بددل را میکوبم.» (2)
دسیسهگران و گروهی از دشمنان امام بر آن شدند که به طرف بصره حرکت کنند و برای مبارزۀ مسلحانه در آنجا سنگر بگیرند.
قبل از این عبد الله بن عامر والی عثمان بر بصره،پیش از آنکه جاریه فرزند قدامه سعدی از مردم برای علی بیعت بگیرد و عثمان بن حنیف انصاری از طرف علی برای جمعآوری خراج بدانجا بشتابد،از بصره فرار کرده بود.
در همان زمان یعلی بن میته،عامل عثمان از یمن به مکه بازگشت و در مکه عایشه و طلحه و زبیر و مروان بن حکم و تعداد دیگری از بنی امیه را ملاقات کرد.او از کسانی بود که مردم را به خونخواهی عثمان تحریک میکرد.او اسب و سلاح و چهارصد
هزار درهم در اختیار عایشه و طلحه و زبیر قرار داد و شتری به نام«عسکر»به عایشه داد که قیمت آن در یمن دویست دینار بود.آنان میخواستند به طرف شام بروند اما ابن عامر مانع شد و گفت:معاویه با شما کنار نمیآید و شما را بر خودش ترجیح نمیدهد اما در بصره،من میتوانم کاری انجام دهم و سپاهی فراهم سازم.
آنگاه آنان را به هزار هزار درهم و دویست شتر و دیگر امکانات تجهیز نمود و با ششصد سوار به طرف بصره حرکت نمودند.شبانگاه به آبی به نام«حوأب»که متعلق به بنی کلاب بود،رسیدند.کارگران بنی کلاب در آنجا بودند.سگان آنها بر سواران پارس کردند.عایشه پرسید:اینجا کجاست؟کسی که شتر را میراند،گفت:«حوأب».عایشه کلمۀ استرجاع را بر زبان جاری کرد و آنچه که دربارۀ اینجا گفته شده بود،یادش آمد (1)
-عایشه روایت میکند:از رسول خدا(صلّی اللّه علیه و آله و سلّم)شنیدم،در حالی که زنانش دورش جمع بودند،گفت: «کاش میدانستم کدام یک از شما هستید که سگان حوأب بر او پارس میکند و او به طرف شرق برای آشوبگری و فتنهانگیزی در حرکت است!»
و گفت به حرم رسول خدا برم گردانید،نیازی به رفتن ندارم.زبیر گفت:به خدا سوگند اینجا«حوأب»نیست.طلحه که از دنبال میآمد،به آنها رسید؛او هم قسم یاد کرد که اینجا حوأب نیست.پنجاه نفر از همراهان نیز گواهی دادند که اینجا حوأب نیست.وقتی به بصره رسیدند عثمان بن حنیف از ورودشان به بصره جلوگیری کرد.آتش جنگ شعلهور شد اما بعدا توافق کردند که تا آمدن علی صبر کنند.در یکی از شبها آنها بر عثمان بن حنیف شبیخون زدند و او را به اسارت گرفتند.شکنجهاش کردند و محاسنش را کندند.بعدا از ترس بازماندگانش در مدینه مانند برادرش اسماعیل بن حنیف و سایر انصار،او را آزاد کردند.پس از آن بر خزانۀ بیتالمال حمله کردند.
نگهبانان و کلیدداران خزانه در برابر آنان ایستادگی کردند ولی در اثر یورش آنان هفتاد نفر در جا کشته شدند و پنجاه تن از هفتاد نفری که به اسارت گرفته شده بودند پس از شکنجه گردن زده شدند.حکیم بن جبله را که از بزرگان عبد القیس و از زهّاد و نسّاک ربیعه بود،به قتل رساندند.
1) 1)
طلحه و زبیر بر سر پیشنماز شدن با یکدیگر به نزاع برخاستند و پس از گفتگوی طولانی که بین طلحه و زبیر صورت گرفت،قرار بر این شد که یک روز عبد الله بن زبیر امام جماعت باشد و روز دیگر محمد بن طلحه با مردم نماز بخواند.
امام اطلاع یافت که توطئهگران از مکه به طرف بصره حرکت کردهاند.امام تلاش کرد تا آنها را قبل از رسیدن به بصره،در میانۀ راه متوقف سازد.در چهارمین ماه خلافت خود با هفتصد سوار که از جملۀ آنها چهارصد سوار از مهاجرین و انصار و هفتاد نفر از بازماندگان بدر و بقیه از سایر صحابه بودند،از مدینه خارج شد و سهل بن حنیف انصاری را به جای خود گماشت.پس از آن در ربذه،جایی بین مکه و کوفه کمین کرد و منتظر ماند تا سران فتنه را قبل از رسیدن به بصره دستگیر نماید اما در این کار توفیق نیافت چون آنان زودتر از امام از آنجا گذشته بودند.گروه دیگری از انصار مدینه نیز به لشکر علی پیوستند که در میانشان خذیمه بن ثابت،ذو الشهادتین نیز دیده میشد و ششصد سوار هم از قبیلۀ طی بدو ملحق شدند. (1)
-مسعودی:مروج الذهب 103/3-104 چاپ بیروت،تاریخ 485/3 عبارت از منبع اول گرفته شده است.در عبارت طبری زیاداتی وجود داشت که برای اختصار از آن صرفنظر کردیم.
عثمان بن حنیف که از بصره خارج شده بود در حالی که موهای سر،ریش و ابروهایش را کنده بودند در ربذه به علی پیوست.عثمان گفت:ای امیر مؤمنان!تو مرا با ریش فرستاده بودی حال بدون ریش نزد تو بازگشتهام.امام فرمود:خیر و اجر تو راست. (2)
وقتی خبر بیعت علی به کوفه و سایر شهرها رسید،کوفه از همه زودتر بیعت را اجابت کرد و ابو موسی اشعری که فرماندار عثمان بود،با رجوع مردم برای بیعت،بر
خلاف میل باطنیاش برای علی بیعت گرفت. (1)
-مسعودی:مروج الذهب 97/3.
وقتی امام از ماجرای عثمان بن حنیف و نگهبانان خزانه آگاه شد،یکی از اصحاب را با نامهای به سوی ابو موسی اشعری فرستاد و از او خواست که مردم را برای جنگ بسیج کند،اما او از خود سستی نشان داد و به وظیفهاش عمل نکرد با اینکه پیش از این برای امام بیعت گرفته و امامت او را پذیرفته بود.
او خطاب به مردم گفت:این پیشامد،فتنۀ بزرگی است که در آن خوابیده بهتر از بیدار و بیدار بهتر از نشسته و نشسته بهتر از ایستاده و ایستاده بهتر از سواره است.پس شما ذخیرهای از ذخایر عرب باشید.شمشیرها را در نیام کنید و نیزهها را کنار گذارید و زههای کمان را ببرید.مظلوم و ستمدیده را پناه دهید تا این قضیه به پایان رسد و نتیجۀ فتنه آشکار گردد.
وقتی علی از این دنائت و پستی ابو موسی اشعری که جنگ با ناکثین را فتنه شمرده بود،آگاه شد،نامهای به دست هاشم بن هاشم مرقال به او فرستاد و نوشت:«من تو را برای آنچه هستی والی قرار ندادهام مگر اینکه در راه حق یاور من باشی...»
ابو موسی از همان اول،هواخواه عثمان بود.همانطور که قبلا گذشت او تنها زمانی حاضر شد برای علی بیعت بگیرد که مردم برای بیعت بر او هجوم آوردند و او را ناچار به اخذ بیعت کردند.بر همین اساس او خود را کنار کشید و مردم را بسیج نکرد و وقتی با سائب بن مالک اشعری به مشورت پرداخت و سائب او را به متابعت از امام دعوت نمود،باز هم او به این کار اقدام نکرد (2)و هاشم هم جریان خودداری ابو موسی را از یاری کردن،به علی(علیه السّلام)گزارش داد.
وقتی برای امام روشن شد که این شخص حاضر نیست در راه صحیح گام بردارد، او را از سمتش برکنار کرد و قرظة بن کعب انصاری را به جای او فرماندار کوفه نمود و به ابو موسی نوشت:ای پسر حائک!منصب ما را واگذار که از نظر ما مذموم و مطرود
هستی؛این اولین مصیبت ما از تو نیست.ما را از تو مصیبتهاست.
علی(علیه السّلام)و یاران حرکت کردند تا به«ذیقار»رسیدند.در آنجا علی(علیه السّلام) فرزندش،حسن و عمار یاسر را برای بسیج مردم به طرف کوفه فرستاد و آنها با هفت هزار نفر و به روایتی با شش هزار و پانصد و شش نفر از مردم کوفه که در بین آنها مالک اشتر نیز حضور داشت،بازگشتند.
علی به بصره رسید و به مخالفان پیام داد و آنها را از جنگ بر حذر داشت.آنها جز به جنگ راضی نشدند.
در آستانۀ جنگ خونین جمل رسیدیم.قبل از وارد شدن به جزئیات آن،لازم است به نکاتی که از مطالب گذشته استفاده میشود،اشاره نماییم و آنگاه بر حسب اقتضای مقام،به اصل موضوع بپردازیم. (1)
-مسعودی:مروّج الذهب 104/3.
1-طلحه و زبیر از روی میل و رغبت بیعت نمودند اما هنوز اندک زمانی نگذشته بود که به خاطر دستیابی به مال و مقام دنیا به سراغ علی آمدند و از او خواستند که بعضی کارها را بدانها بسپارد و در همان حال،هوای فرمانروایی کوفه و بصره را در سر میپروراندند.اما دیانت علی مانع از اجابت آنان شد زیرا آنان صلاحیت آنچه را که خواسته بودند،نداشتند.آنان پیش از شعلهور شدن آتش جنگ این عدم صلاحیت را با نقض بیعت و ترغیب مردم به بیعتشکنی و کشتن گماشتگان بیگناه و نگهبانان بیت المال به اثبات رساندند که سرانجام،کار به ریختن خون هزاران مسلمان منتهی شد.
اینها همه نشانگر آن است که پایداری علی(علیه السّلام)در برابر خواستۀ آنان امر پسندیدهای بود و خدا و پیامبرش بدان راضی بودند و برای او جز خشنودی پروردگار و اجابت پیامبرش چیزی مطرح نبود.
2-ابو موسی اشعری که در قضیۀ تحکیم،کارها را به ضرر علی پایان داد،از همان اول به خلافت امام راضی نبود و برای او بیعت نگرفت مگر آنگاه که مردم بر او رو آوردند و او را ناچار به اخذ بیعت کردند.وقتی هم که امام او را به بسیج مردم فرمان
1) 1)
داد او مردم را از یاری علی بر حذر داشت.تعجب اینجاست که او در همین واقعه به روایتی که از پیامبر شنیده تمسک جسته است که او فرموده است:در آیندۀ نزدیک فتنهای بپا میشود که در آن نشسته بهتر از ایستاده و ایستاده بهتر از رونده و رونده بهتر از سواره است. (1)
-طبری:تاریخ 498/3.
ما فرض میکنیم که او این را از پیامبر شنیده است،آیا برای او شایسته بود که بیعت مهاجرین و انصار را فتنه بخواند.اگر این درست باشد-که هرگز درست نیست مگر آنگاه که رؤیاها درست باشند-چرا بیعت با خلفای گذشته فتنه نبود و نشسته بهتر از ایستاده نبود با آنکه ابو موسی خود در آن زمان جزء ایستادگان و فرماندار خلیفۀ دوم و سوم بود.او پس از روآوردن مردم بر او برای بیعت،بیعت امام را گردن نهاده بود.
وقتی کسی با شخصی بهعنوان رهبر و امام بیعت میکند،بر او واجب است که از امام خود و حکومت او دفاع نماید.
3-امام(علیه السّلام)در این گفتارش:«این اولین مصیبت ما از تو نیست ما را از تو مصیبتهاست»اشاره به جنایتی داشت که در آینده ابو موسی در قضیۀ تحکیم مرتکب میشد چون او در آن جریان،علی(علیه السّلام)را از امامت و خلافت خلع میکرد چنانکه شرح آن خواهد آمد.
4-کشمکش شیخین،طلحه و زبیر بر سر امر جزئی نظیر امامت جماعت،از نیات شوم و انحصارطلبی هرکدام خبر میدهد.ببینید مردانی را که میخواهند کارهای مردم را رو به راه نمایند و پیشوایان مسلمانان باشند.
علی در موضعی به نام«زاویه»فرود آمد.چهار رکعت نماز گزارد.صورتش را روی خاک گذاشت.از اشکهایش خاک تر شد.آنگاه دستانش را بالا برد و چنین دعا کرد:ای پروردگار آسمانها و آنچه بر آن قرار گرفته!و ای پروردگار عرش بزرگ!این بصره
1) 1)
است.از تو خیر آن را میخواهم و از شرش به تو پناه میبرم.پروردگارا!ما را به بهترین وجه وارد آن کن که تو بهترین وارد کنندگانی.خداوندا!این مردم بر من تاختند و از فرمانم سر بر تافتند و بیعتم را شکستند.خدایا!خون مسلمانان را محفوظ دار.
آنگاه شخصی را نزد مخالفان فرستاد تا آنان را ترغیب نماید که در حفظ خون مردم،خدا را در نظر گیرند و از آنها جویا شود که«چرا با من میجنگند.»اما آنها جز به جنگ راضی نشدند.دوباره یکی دیگر از اصحاب را که مسلم نام داشت،با قرآن نزد آنها فرستاد تا آنها را به خدا دعوت نماید اما آنها او را با تیر زدند و کشتند.جسد او را نزد علی آوردند.آنگاه علی(علیه السّلام)به اصحاب دستور داد که در برابر آنان صفآرایی نمایند ولی جنگ را آغاز نکنند.به سویشان تیراندازی نکنند و به رویشان شمشیر نکشند و پیکرشان را با نیزه ندرند.تا اینکه عبد الله بن بدیل بن ورقا خزاعی از میمنۀ لشکر پیکر برادرش را که کشته شده بود،نزد امام آورد.عدۀ دیگر از مسیره،مردی را که با تیر کشته شده بود،آوردند.در این وقت علی گفت:«خدایا!شاهد باش.»به اصحاب فرمود:حجت را بر قوم تمام کنید.عمار بلند شد و بین دو لشکر رفت و گفت:ای مردم! بر پیامبرتان انصاف روا نداشتید؛زنهای خود را در پرده نگهداشتید و همسر او را برابر شمشیرها قرار دادید.این در حالی بود که عایشه بر هودجی بافته شده از چوب،سوار بر شتر بود و با عبای پشمی و پوست گاو،او را پوشانده بودند و زیر آن نمد و روی آنها زره پوشانده بودند.عمار نزدیک رفت و خطاب به او گفت:چه میخواهی؟گفت:خون عثمان را میطلبم.عمار گفت:خدا بکشد در این روز کسی را که سرکش است و غیر حق را میطلبد.سپس گفت:ای مردم!شما میدانید که کدام یک از ما به قتل عثمان مشتاق بود.آنگاه در حالی که او را با سنگ میزدند،این شعر را خواند:
فمنکِ البکاء و منکِ العویل و منک الریاح و منک المطر
و انتِ امرتِ بقتل الامام و قاتله عندنا من امر
گریه از توست،افغان از توست.باد از توست،باران هم از توست.
تو فرمان به قتل امام دادی و قاتل او نزد ما کسی است که فرمان داد.
سنگپرانی شدیدتر شد.او اسب را حرکت داد و از آنجا دور شد و نزد علی(علیه السّلام)آمد و گفت:منتظر چه هستی ای امیر مؤمنان!آنها جز جنگ چیزی نمیجویند.
آنگاه علی برای مردم خطبهای ایراد کرد و با صدای بلند فرمود:ای مردم!وقتی که دشمن را شکست دادید مجروحان را نکشید و اسیران را به قتل نرسانید و فراریان را تعقیب ننمایید و پشت کردگان را باز نخوانید.عورت کسی را عریان نسازید.کشتگان را مثله نکنید.ستر کسی را هتک ننمایید.اموال آنها را برندارید مگر اموالی را که در لشکر پیدا میکنید مانند سلاح و چهارپایان یا عبد و کنیز.سایر اموال براساس کتاب خدا از آن ورثۀ آنهاست.
آنگاه طلحه و زبیر را مخاطب قرار داد و با آنان سخن گفت و حجت را بر آنها تمام کرد.به اولی گفت:آیا سخن پیامبر خدا را به یاد میآوری آنگاه که به او گفتی:من علی را دوست دارم و او در جوابت فرمود:به خدا سوگند در آیندۀ نزدیک با او از روی ستمخواهی جنگید.به دومی گفت:آیا سخن پیامبر خدا را نشنیدی که فرمود:«خدایا! کسی که علی را دوست میدارد،دوست بدار و کسی که علی را دشمن میدارد،دشمن بدار»و تو اولین کسی بودی که با من بیعت کردی و بعد آن را شکستی در حالی که خداوند عزّ و جلّ فرمود: «فَمَنْ نَکَثَ فَإِنَّما یَنْکُثُ عَلی نَفْسِهِ ».
امام به جای خود بازگشت و فرزندش محمد بن حنفیه را که پرچمدارش بود، فراخواند و فرمود:«بر این قوم حمله کن!»او حمله کرد اما پیروزی و موفقیتی از او دیده نشد.امام پرچم را از او گرفت و خود برداشت و بر آنها حمله کرد و سپاهیان نیز همراه با او حمله کردند.دشمن در برابر این حمله مانند خاکستری که در روز طوفانی باد بر آن بوزد،پراکنده شدند.در آن وقت بنی ضبّه دور شتر عایشه میچرخیدند و رجز میخواندند:
نحن بنو ضبّة اصحاب الجمل ردّوا علینا شیخنا ثمّ بجل
ننعی ابن عفان باطراف الأسل و الموت عندنا أحلی من العسل
ما بنی ضبّه یاران شتریم.شیخ ما را به ما برگردانید همان ما را بس است.
ما برای عثمان با سر نیزه عزاداری میکنیم و مرگ نزد ما شیرینتر از عسل است.
هفتاد دست از بنی ضبّه از جمله دست کعب بن سعد قاضی در پیشاپیش شتر قطع شد.
دست هرکدام که قطع میشد و بر زمین میافتاد،دیگری مهار شتر را میگرفت.از بس که تیر بر هودج نشسته بود هودج مانند خارپشت شده بود تا آنکه شتر پی شد.وقتی شتر افتاد و هودج بر زمین قرار گرفت،محمد بن ابو بکر نزدیک آمد و دستش را داخل هودج برد.عایشه پرسید:«تو کیستی؟»گفت:برادرت.امیر المؤمنین میپرسد آیا صدمهای به تو نرسیده است؟گفت:«آسیبی به من نرسیده مگر تیری که آنهم مهم نیست.»آنگاه امام آمد و بر سر او ایستاد و با چوبی بر هودج زد و گفت:یا حمیرا!آیا رسول خدا(صلّی اللّه علیه و آله و سلّم)تو را به این کار فرمان داده بود؟آیا به تو نفرمود در خانهات بمانی؟به خدا سوگند در حقت انصاف روا نداشتند آنهایی که تو را بیرون آوردند و زنان خود را در پرده نگه داشتند.به برادرش،محمد گفت که او را به خانۀ صفیه دختر حارث بن طلحه ببرد و او نیز چنین کرد.
وقتی جنگ ابزار خود را بر زمین گذاشت،علی(علیه السّلام)عایشه را برای رفتن به مدینه آماده نمود.عایشه به امام گفت:«دوست دارم همراه تو باشم و در جنگ با دشمنانت تو را همراهی نمایم.»امام فرمود:«برگرد به خانهای که رسول خدا(صلّی اللّه علیه و آله و سلّم)تو را در آنجا ترک گفت.»سپس از امام خواست که خواهرزادهاش،ابن زبیر را امان دهد.
امام هم او را امان داد.آنگاه با حسن و حسین دربارۀ مروان حرف زد.امام او را هم امان داد و نیز ولید بن عقبه و فرزند عثمان و سایر بنی امیه و تمامی مردم را امان داد و در همانروز جنگ اعلام نمود هرکس سلاحش را بر زمین بگذارد،در امان است و هر کس به خانهاش بازگردد،در امان است.
جنگ در موضعی به نام«خریبه»و در روز پنجشنبه،دهم جمادی الآخر سال 36 هجری به وقوع پیوست و امام در این روز برای مردم بصره خطبهای ایراد نمود.
در این جنگ پنج هزار نفر از یاران علی(علیه السّلام)و سیزده هزار نفر از پیروان جمل
به قتل رسیدند و از خلافت علی(علیه السّلام)تا روز جنگ جمل پنج ماه و بیست و یک روز سپری شده بود.
امام،عبد الله بن عباس را فرماندار بصره نمود و خود با سپاه به طرف کوفه حرکت نمود و در تاریخ 12 رجب سال 36 هجری وارد کوفه شد. (1)
-مسعودی:مروج الذهب 107/3-117،با تلخیص،طبری:تاریخ 543/3.
اما امام محمد عبده میگوید که هفده هزار نفر از اصحاب جمل و هزار نفر از اصحاب علی کشته شدند. (2)
به هر تقدیر این کشتارها ضربۀ بزرگی بر پیکر اسلام بود.مرزهای اسلام را متزلزل ساخت.در عهدی که هنوز اسلام نوپا بود،سپاهیان اسلام را در پیروزیها ناتوان ساخت.اگر این جنگهای داخلی نبود،امروز دنیا چهرۀ دیگری داشت و اگر از همان اول زمام رهبری در دست امام بود،اوضاع غیر از این بود که امروز هست و افسوس!
«چنین نیست که هرچه را انسان آرزو کند بدان برسد.»
تاریخ عواطف عالی و بزرگواری و گذشتی را در آن روز از امام به ثبت رسانده است که تا آن وقت کسی بدان حد نرسیده بود جز پیامبر در فتح مکه.
امام از اهل بصره چیزی را جز آنچه که از لشکر برجا مانده بود،بر نگرفت در حالی که یک عده با اصرار از امام میخواستند که از آنها عبد و کنیز بگیرد و او با این سخن آنها را ساکت نمود که«کدام یک از شما حاضر است ام المؤمنین را در سهم خود بگیرد.» (3)امام با این روش چگونگی جنگ با یاغیان اهل قبله را تعلیم نمود.
نبرد با قاسطین
پیش از این متوجه شدید که پیامبر اکرم(صلّی اللّه علیه و آله و سلّم)علی را از جنگ با قاسطین پس از جنگ با ناکثین،آگاه ساخته بود و همینطور از فاجعۀ اسفبار جنگ ناکثین مطلع شدید و همچنین از نزدیک آشنا شدید که آنها چه ستمها و جنایاتی را در راه رسیدن به اریکۀ قدرت مرتکب شدند و چه خونهای بیگناهانی را که برای دستیابی به مقام امارت مؤمنان ریختند.بر حرامهای الهی چه جسور بودند!و چقدر شقاوتپیشه بودند!
حال بیاییم فاجعۀ اسفناک جنگ قاسطین را باهم مرور کنیم و آنها همان کسانیاند که از جادۀ حق فاصله گرفتند و از شاهراه حقیقت به جادۀ ضلالت گام نهادند و با امام واجب الاطاعه به ستیز برخاستند،همان کسانی که معاویه پسر ابی سفیان؛پسر هند جگرخوار رهبریشان نمود و این کار از او عجیب نبود زیرا پدر او از دشمنان شمارۀ یک پیامبر اکرم(صلّی اللّه علیه و آله و سلّم)بود؛کسی که احزاب را علیه اسلام و مسلمین بسیج میکرد.
خلافت آرزو و خواستۀ درونی معاویه بود اما افتادن زمام خلافت به دست امام این آرزو را باطل کرد.او توان رویارویی با امام را نداشت از اینرو درصدد ایجاد تفرقۀ امت برآمد و در همین راستا شیخین را برای خلافت تطمیع کرد.آنان آنان قبل از رسیدن به خلافت کشته شدند.معاویه چارهای ندید جز اینکه تحت پوشش خونخواهی خلیفۀ مظلوم به مقابله برآید.
در تمامی طول جنگ،خواستۀ معاویه از امام این بود که امام نیز مانند دو خلیفۀ پیشین ولایت شام را بدو واگذارد تا کار به نفع امام خاتمه یابد و او هم به خلافت امام گردن نهد اما امام بر باقی ماندن او بر ولایت رضایت نمیداد زیرا از کارهای ناشایست او در طول ولایتش آگاه بود.
مغیرة بن شعبه برای ابقای معاویه به امام گفت:معاویه را رها کن زیرا او آدم جسوری است و اهل شام از او حرف شنوی دارند و تو در ابقای او معذوری چون قبل از این عمر بن خطاب او را حاکم شامات کرده است.اما امام خواستۀ او را نپذیرفت و فرمود:«نه،به خدا سوگند حتی برای دو روز هم معاویه را باقی نمیگذارم.» (1)
-طبری:تاریخ 461/3.
امام جریر را به شام فرستاد تا از معاویه بیعت بگیرد.معاویه در خانۀ جریر آمد و به او گفت:ای جریر من نظری دارم.گفت:نظرت را بگو.گفت:به دوستت بنویس که شام و مصر را برای من قرار دهد و وقتی از دنیا رفت بیعت احدی بر گردن من نباشد؛ در این صورت من این کار را بدو واگذار مینمایم و به خلافت او گردن مینهم.جریر گفت:آنچه میخواهی بنویس.معاویه هم این مطلب را برای علی نوشت.وقتی که نامۀ جریر با ضمیمۀ نامۀ معاویه به امام رسید،امام به جریر نوشت:اما بعد:معاویه خواسته است که بیعت من بر او نباشد و در کارهای خود مختار باشد. (2)با تو مدارا میکند تا شامیان را بیازماید قبل از این وقتی که در مدینه بودم مغیرة بن شعبه از من خواست که معاویه را به کار گیرم اما من قبول نکردم.خداوند راضی نمیشود که گمراهان را به کار گیرم و یاور قرار دهم.پس اگر با تو بیعت کرد خوب و اگر نه نزد من بازگرد. (3)
معاویه دو یا سه روز قبل از لیلة الهریر یکبار دیگر برای امام نامه نوشت و درخواست کرد که ولایت او را بر شام بپذیرد.علی(علیه السّلام)فرمود:من صبحگاهان بر آنها میتازم.سخن امام بین مردم پخش شد.شامیان از این سخن بیتاب شدند.معاویه گفت:من صلاح را در آن میبینم که از علی بخواهم تا شام را به من واگذارد.قبلا این درخواست را از او کردم ولی او موافقت نکرد.من هم دوباره برایش مینویسم تا در دلش تردید و نرمی راه یابد.آنگاه چنین نوشت:
اما بعد...از تو شام را درخواست کردم با این شرط که مرا به بیعت و اطاعت خود ملزم ننمایی،اما تو امتناع ورزیدی و آنچه را که مانع شدی خدا به من داد و من امروز دوباره چیزی را که دیروز از تو خواستم،درخواست میکنم....»
امام در جواب نوشت:«...اما درخواست تو دربارۀ شام،بدان!چیزی را که دیروز از تو باز داشتم امروز هم به تو نخواهم داد.» (1)
-ابن قتیبه:الامامة و السیاسة 1091/1.ابن مزاحم:وقعة صفین 470.
این نامهها و شواهد و قراین دیگر حاکی از آنند که تنها آرزوی فرزند ابو سفیان حکومت بر شام در دوران علی و پس از آن حکومت بر تمام سرزمین اسلامی بوده است و خونخواهی عثمان و قصاص قاتلان او بهانهای برای پوشش نیات درونی او بوده است.
به همین خاطر وقتی که کارها بر وفق مراد او تمام شد،قاتلان عثمان و خونخواهی او را فراموش کرد و این کار از سیاستمدارانی که در رفتار خود به هیچ آیینی پایبند نیستند و برای رسیدن به هدفهای شخصی خود شعارهای فریبنده سر میدهند،بعید نیست.
از اینجا میتوانید به دسیسهها و کارهای شیطانی او پی ببرید چون او با شعار خونخواهی عثمان مخالفت خود را آغاز نمود.امام در یکی از نامههایش او را تخطئه کرده و در بخشی از آن میگوید:«دربارۀ قاتلان عثمان فراوان سخن راندی،پس آنچه را که مردم پذیرفتهاند بپذیر،آنگاه داوری آنان را به من واگذار تا بین تو و آنان حکم کتاب خدا را اجرا نمایم.» (2)
تا اینجا به این نتیجه رسیدیم که بزرگترین هدف معاویه از برافروختن آتش جنگ،همان باقی ماندن بر اریکۀ قدرت و به دست گرفتن خلافت پس از علی بود و دیگر هیچ نیازی بهعنوان کردن خونخواهی عثمان و مانند آن نداشت.از اینرو لازم است که از سیاستهای او در این جنگ خانمانسوز که خودخواهیهای او آن را شعلهور ساخت،آگاه شویم.
اصحاب پیامبر اکرم از روز اول،خلافت را برعهدۀ علی گذاشتند و در قول و عمل تأییدش نمودند و تنها عدۀ قلیلی که تعدادشان از انگشتان دست تجاوز نمیکرد (1)
-ابن اثیر:الکامل 98/3،او اسامی این افراد را ذکر کرده است.
از بیعت امتناع ورزیدند و از طرفی هم آن سابقۀ اسلام و جهاد در راه خدا و خویشاوندی نزدیک که علی با پیامبر داشت،معاویه نداشت.از اینرو معاویه ناچار به یک سری سیاستهای شیطانی متوصل شد تا در برابر علی بایستد.این سیاستها عبارت بودند از:عمرو بن عاص در تیزهوشی نابغۀ عرب بود.معاویه خود را به او نزدیک کرد با اینکه او از عثمان ناراضی و رویگردان بود چون عثمان او را از حکومت مصر عزل نموده و دیگری را به جایش گماشته بود.او وقتی که خبر بیعت مردم را با علی شنید،نامهای به معاویه نوشت و او را به خونخواهی عثمان تحریک نمود و در نامه نوشت:میخواهی چه کنی،در صورتی که از تمامی مال و منالت جدا شدی.هر تصمیمی داری دست به کار شو.معاویه هم او را نزد خود فرا خواند.معاویه به او گفت:«با من بیعت کن.»او در جواب گفت:«نه،به خدا سوگند حاضر نیستم از دینم چیزی به تو بدهم مگر آنکه از دنیایت چیزی بگیرم.» (2)معاویه گفت:«هرچه میخواهی بگو.»گفت:«حکومت مصر را میخواهم.»معاویه قبول کرد و سندی هم به او داد.آنگاه عمرو بن عاص در اینباره چنین گفت:
معاوی لا اعطیک دینی و لم انل به منک دنیا فانظرن کیف تصنع
فان تعطنی بصفقة اخذتَ بها شیخا یضر و ینفع
معاویه!دینم را به تو نمیدهم تا از دنیایت چیزی نگیرم.پس بنگر که چه میکنی.
اگر مصر را به من بدهی از این معاما:سودی میبری زیرا پیری را میستانی که هم برایت ضرر دارد و هم نفع.
نعمان بن بشیر نامۀ همسر عثمان را با پیراهن خونآلود او برای معاویه آورد.معاویه وقتی از مضمون نامه آگاهی یافت،مردم را جمع کرد و بر منبر رفت و پیراهن را به مردم نشان داد و آنچه را که بر عثمان گذشته بود،یادآور شد.مردم به گریه آمدند و چنان شیون بپا کردند که گویا نفسهایشان در میآید.آنگاه آنها را به خونخواهی عثمان فراخواند.مردم شام هم اعلام آمادگی کردند و گفتند:او پسر عموی توست و تو ولی او هستی و ما تو را در خونخواهی او یاری میکنیم...آنگاه بهعنوان امیر با او بیعت کردند مگر عدهای که خداوند آنها را از این فتنه نگه داشت. (1)
-ابن اثیر:الکامل 141/3 این مطلب را در آغاز جریان صفین نقل کرده است.
علی هنگام بازگشت از بصره به طرف کوفه،نامهای به معاویه نوشت که در آن،او را به بیعت خود فراخوانده بود و از بیعت مهاجرین و انصار و پیمانشکنی طلحه و زبیر و جنگ با آنان یاد کرده بود و از او خواسته بود مانند دیگر مهاجرین و انصار از او اطاعت نماید. (2)
وقتی معاویه نامه را خواند از عمرو بن عاص نظرخواهی نمود.او گفت:«بزرگ مردم شام شرحبیل بن سمط کندی است و او با جریر،فرستادۀ علی دشمن است.کسی را نزد او بفرست و با افراد مورد اعتماد خود،دل او را به دست آور تا بین مردم شایع کنند که علی عثمان را کشته است.فراموش نکن که این افراد باید مورد اعتماد شر حبیل باشند چون این کار،شامیان را به نفع تو متحد میسازد و وقتی دل شر حبیل را به دست آوردی آن را با هیچچیز عوض نکن.»معاویه هم به شر حبیل نوشت:«جریر بن عبد الله
با خبر ناگواری از طرف علی بن ابی طالب آمده است،پس دست به کار شو.»
وقتی نامۀ معاویه در حمص به شر حبیل رسید،او با آن عده از اهل یمن که در حمص بودند به مشورت پرداخت.هرکسی چیزی گفتند اما عبد الرحمن بن غنم ازدی چنین نظر داد:خداوند از آغاز مهاجرت تا به امروز همواره نعمت خیر به تو ارزانی داشته است.نعمت از طرف خداوند قطع نمیشود مگر آنگاه که مردم آن را کفران نمایند «لا یُغَیِّرُ ما بِقَوْمٍ حَتّی یُغَیِّرُوا ما بِأَنْفُسِهِمْ ». خبر مرگ عثمان به ما رسیده و گفته شده که علی او را کشته است.اگر علی او را کشته باشد،مهاجرین و انصار با او بیعت کردهاند و آنان سرپرستان مردمند و اگر نکشته باشد،پس چگونه معاویه را در این کار اجابت میکنی.نه خودت را به هلاکت انداز و نه قومت را.اگر دوست نداری به واسطۀ جریر بیعت کنی،نزد علی برو و از طرف خود و قومت با او بیعت کن.شر حبیل جز به رفتن نزد معاویه راضی نشد.
نصیحت عبد الرحمن بن غنم به شر حبیل از روی یکدلی و صداقت او نبود،بلکه او منافعش را در کنار جریر مییافت.جریر به او گفت:«اینکه میگویی علی عثمان را کشت،به خدا سوگند این جز سنگ انداختن در تاریکی از راه دور نیست و دلیلی در دست نداری؛تنها از روی دنیاپرستی چنین میگویی.» (1)
-نصر بن مزاحم:وقعة صفین 45-48.
نمایندۀ امام(جریر)خواست شر حبیل را با گفتگو از فکر یاری معاویه باز دارد، از اینرو نامهای به او نوشت و قصیدهای ضمیمهاش نمود.وقتی شر حبیل نامه را خواند، وحشت او را فرا گرفت و به فکر فرورفت و گفت:«این نصیحت خیر دین و دنیای من است.به خدا سوگند در این کار عجلهای نخواهم کرد.»
وقتی معاویه از تردید و خویشتنداری این پارسای شام باخبر شد،افرادی را یکی پس از دیگری نزد او فرستاد.آنها قتل عثمان را در نظر او بزرگ جلوه دادند و علی را به آن متهم ساختند و شهادتهای دروغ دادند.نامههای خودساخته و جعلی ارائه دادند تا آنکه موفق شدند نظر او را تغییر داده و عزمش را جزم کنند.معاویه توسط این مرد
1) 1)
مرد سبکمغز توانست دلهای شامیان را به دست آورد و وقتی برای جنگ اعلام بسیج داد،همگی به یاری او برخاستند.
معاویه نامههایی را به افراد موجّه اسلامی که بیطرف بودند و به هیچ طرف گرایش نداشتند،نوشت.در همین راستا نامههایی به عبد الله بن عمر،سعد بن ابی وقاص و محمد بن مسلمه ارسال نمود و آنها را به شورش علیه علی فراخواند.
به ابن عمر نوشت:«پس از عثمان در بین قریش کسی به اندازۀ تو نزد من محبوبیت ندارد.وقتی از کنارهگیریات از او و نکوهشت از یاران او یادم آمد،نظرم دربارهات دگرگون شد ولی مخالفت تو با علی و نارضایتیات از او کار را برایم آسان نمود و بعضی کارهایی که از تو دیدم،مرا به تو متمایل ساخت.پس ما را-خدایت رحمت کند-در گرفتن حق این خلیفۀ مظلوم یاری نما.من قصد امارت بر تو را ندارم، بلکه آن را برای تو میخواهم و اگر تو آن را نخواستی شورای مسلمین تصمیم میگیرند.»
به سعد بن وقاص نوشت:«اما بعد:بهترین و سزاوارترین یاران عثمان،شامیان و آنهایی هستند که حق او را مرعی داشتند و بر دیگران (1)
-منظورش سعد بن وقاص است که در شورای تعیین خلیفه که پس از قتل عمرو به فرمان او تشکیل شده بود،به نفع عثمان رأی داد.
ترجیحش دادند.قبل از این طلحه و زبیر به یاری او برخواستند و آنها از شریکان تو در شورا و در تعیین خلیفه و از همفکران اسلامی تو بودند.»در نامهای دیگر به محمد بن مسلمه که طی آن او را در یاری نکردن عثمان نکوهش کرده بود،نوشت:
«چرا اهل قبله را از درگیری و کشتار همدیگر مانع نشدی و یا آنکه عثمان و اهل
1) 1)
دار را مسلمان نمیدانی....» (1)
-ابن قتیبه دینوری:الامامة و السیاسة 92/1-93.
همۀ این امور از شیوههای نیرنگبار معاویه حکایت دارد که بخشی از آن در تاریخ ثبت شده است.او با دروغپردازیها و نامهپراکنیهایش قلبها را کور و گمراه میکرد.ابتدا با طلحه و زبیر بیعت کرد.وقتی کار آنها از هم پاشید،میخواست عبد الله بن عمر را در امر خلافت پیش اندازد چنانچه رویگردانی ابن عمر از عثمان و یاری نکردنش مانع این کار نمیشد.همۀ این کارها در راستای ایجاد بدبینی و تفرقۀ مسلمانان انجام میگرفت.
ابن عمر با همۀ کوتهفکری که داشت،نیات شوم معاویه را خوب میدانست از اینرو صادقانه به او نوشت:«من هیچگاه با علی،نه در اسلام و نه در هجرت و نه در محبوبیت نزد پیامبر(صلّی اللّه علیه و آله و سلّم)،برابر نیستم.»
سعد بن ابی وقاص هم در جواب نامۀ معاویه نوشت:«اصحاب شورا هیچکدام بر دیگری برتری ندارند جز علی که از سابقین در اسلام است.خصوصیات او در هیچیک از ما نیست.او در همۀ خوبیهای ما شریک است و ما در خوبیهای او شریک نیستیم و او از همۀ ما سزاوارتر به خلافت است.»
محمد بن مسلمه نیز در حالی که اسرار درونی معاویه را افشا میکرد،در جوابش نوشت:«ای معاویه!تو پس از مرگ عثمان به یاریش برخاستهای در حالی که در حیاتش از یاری او دست برداشتی.» (2)
علی(علیه السّلام)متوجه شد که معاویه با دروغپراکنی و اغفال شامیان قصد فتنهانگیزی و آشوبگری دارد.از اینرو بر آن شد قبل از شعلهور شدن آتش فتنه آن را خاموش نماید.او امام بر حق و حجت خدا بود زیرا مهاجرین و انصار او را به امامت برگزیده
بودند و خروج بر او خروج بر امام واجب الاطاعه محسوب میشد. (1)
-کجایند آنهایی که میگویند:«آنها معتقدند که پیشوایان مسلمانان را باید به صلاح دعوت کرد و نباید بر روی آنها شمشیر کشید و نباید در شورشها علیه آنها وارد جنگ شد.»به مقالات الاسلامیین تألیف امام اشعری ص 323 مراجعه شود.
امام هنگام عزیمت به طرف شام همراهان مهاجر و انصار خود را جمع کرد و پس از حمد و ثنای خداوند،به آنها گفت:«اما بعد:شما انسانهای نیکرأی،بردبار،راستگفتار،نیکرفتار و نیک کردار هستید.ما میخواهیم در مصاف با دشمنانمان روبهرو شویم.پس مرا از رأی و تدبیر خود آگاه سازید.»آنگاه هشام بن عتبه بن ابی وقاص،عمار یاسر،قیس بن سعد بن عباده،خزیمة بن ثابت و ابو ایوب انصاری هرکدام جداگانه علی(علیه السّلام)را در ریشهکن کردن این فتنه تشویق و ترغیب کردند.
عمار گفت:ای امیر مؤمنان!اگر میتوانی که یک روز هم درنگ ننمایی،پس دست به کار شو و قبل از آنکه آتش فتنه شعلهور شود و قبل از آنکه آنان در خرابکاری و تفرقهافکنی همدست شوند،کار را یکسره کن و به جادۀ هدایت راهنماییشان نما.اگر پذیرفتند که راه نجات یافته و سعادتمند شدهاند و اگر امتناع ورزیدند و جز به جنگ راضی نشدند،به خدا سوگند در این هنگام جنگیدن و جهاد با آنها تقرّب و نزدیکی به خداست و این عزت و افتخار ماست.
سهل بن حنیف گفت:ای امیر مؤمنان!با هرکس صلح کنی صلح میکنیم و با هر کس بجنگی میجنگیم.نظر ما نظر توست و ما پنجۀ دستان تو هستیم.
سخنانی شورآفرین و جملات تشویقآمیز برای مبارزه و جلوگیری از شعلهور شدن آتش فتنه گفته شد.وقتی امام این سخنان صادقانه و اسلامخواهانه را شنید، برخاست و خطبهای ایراد نمود.حمد و ثنای خداوند را بهجا آورد و آنگاه فرمود:
بشتابید به سوی دشمنان خدا!بشتابید به سوی دشمنان سنت و قرآن!بشتابید به سوی
1) 1)
بازماندگان احزاب و قاتلان مهاجرین و انصار! (1)
-ابن مزاحم:وقعة صفین 92-93.
مسعودی میگوید:علی(علیه السّلام)در پنجم شوال سال 36 ه.ق.به سوی شام حرکت نمود و ابو مسعود،عقبة بن عمرو انصاری را در کوفه به جای خود نشاند و در مسیرش از مداین عبور نمود.آنگاه به«أنبار»و از آنجا وارد«رقه»شد.در آنجا پلی ساختند که از روی آن به طرف شام عبور نمودند.در اینکه تعداد سپاه امام چند نفر بوده،اختلاف است و آنچه که مورد توافق همه است این است که تعداد آنها نود هزار نفر بوده است.
معاویه هم از شام به طرف صفین حرکت نمود.در تعداد سپاهیان او نیز اختلاف است و آنچه که همه بر آن اتفاق دارند این است که تعداد آنها هفتاد و پنج هزار نفر بوده است. (2)
معاویه از شام به طرف صفین حرکت نمود و زودتر به آنجا رسید و شریعۀ آب را در اختیار خود گرفت و ابو الاعور سلمی را با چهل هزار نفر بر شریعه گماشت.علی و سپاهیانش که دیرتر رسیده بودند بیآب ماندند و آب به رویشان بسته شده بود.عمرو بن عاص به معاویه گفت:علی از تشنگی از پا درنمیآید.او نود هزار نفر سپاه عراقی دارد.
بگذار آنها نیز مانند ما از آب استفاده کنند.معاویه گفت:به خدا سوگند نمیگذارم؛باید مانند عثمان از فرط تشنگی از پا درآیند.
علی(علیه السّلام)،اشتر را با چهار هزار سواره و پیاده مأمور بازپسگیری شریعه نمود و خود هم با بقیۀ سپاه از دنبال حرکت نمود و همگی بر سپاه معاویه یورش بردند و ابو الاعور را از شریعه راندند.تعدادی از سواران و سربازان آنان را به قعر رودخانه فرستادند.سپاه
معاویه از موضع خود عقبنشینی کرد.معاویه از عمرو بن عاص پرسید:آیا علی ما را از آب منع میکند همانطور که ما او را از آب منع کردیم؟عمرو گفت:هرگز!زیرا او برای امر دیگری بدینجا آمده است.آنگاه معاویه از علی درخواست نمود که اجازه دهد افرادش وارد شریعه شوند و آب بردارند و قاصدانش بتوانند وارد لشکر شوند.علی نیز به این درخواستها جواب مثبت داد. (1)
-ابن مزاحم:وقعة صفین 157-162.
امام علی(علیه السّلام)روزی که وارد صفین شد اوایل ذی الحجه سال 36 بود.این ماه از ماههای حرام بود.به همین جهت علی به معاویه پیام داد و او را به وحدت کلمه و اتحاد با مسلمانان فراخواند.مراسلات بینشان ادامه یافت.سرانجام توافق کردند که تا آخر ماه محرم سال 37 ه.ق.درگیری صورت نگیرد.
وقتی ماه محرم آخر شد،مهلت مورد توافق به پایان رسید.امام به شامیان پیام داد که من با کتاب خداوند متعال با شما احتجاج میکنم و به آن دعوتتان مینمایم.این اختیار را به شما میگذارم؛همانا خداوند نیرنگ خیانتکاران را راست نمینماید.اما آنان در جواب گفتند:حاکم بین ما و تو شمشیر است تا کسی که ضعیفتر است از پا درآید.
صبح روز چهارشنبه،اول ماه صفر از راه رسید.علی(علیه السّلام)لشکر را آمادۀ نبرد کرد.اشتر پا به میدان مبارزه نهاد.از آن طرف معاویه،حبیب بن مسلمه فهری را به مبارزۀ اشتر فرستاد.نبرد شدیدی بین دو لشکر درگرفت.از کشتههای طرفین،پشتهها ساخته شد.
جنگ تا دهم ربیع الاول سال 37 بدون وقفه ادامه یافت و در پایان هرروز پیروزی از آن علی بود.تا آنکه از دشمن رمقی بیش نماند.علی(علیه السّلام)دست به دعا برداشت و دعا کرد:خدایا!ای بخشاینده!ای مهربان!ای یکتا!ای بیهمتا!ای بینیاز!ای خدا!ای خدا!ای پروردگار!به سوی تو گامها برداشته شد و قلبها شکسته شد و دستها بالا رفت و گردنها کشیده گشت و چشمها خیره شد و حاجتها خواسته شد.پروردگارا!به تو شکایت میبریم غیبت پیامبرمان را و کثرت دشمنانمان را و پراکندگی خواستههایمان
1) 1)
را.پروردگارا!بین ما و قوم ما بحق گشایش عنایت فرما و تو بهترین گشایشگرانی.
آنگاه گفت:به برکت خدا و لا آله الا الله و الله اکبر،کلمۀ تقوی بر دشمن بتازید!
راوی میگوید:قسم به خدایی که محمد(صلّی اللّه علیه و آله و سلّم)را بحق فرستاده است،از روزی که خداوند زمین و آسمانها را آفریده است هرگز نشنیده بودیم که فرماندهی در یک روز آنچنان بکشد که علی کشت.او بنابر آنچه که دشمنان گفتهاند،بیش از پانصد تن از سران عرب را به هلاکت رساند. (1)
-نصر بن مزاحم:وقعة صفین 477.
پس از آن علی خطابهای چنین ایراد نمود:ای مردم!آنچه که به شما و دشمنانتان رسید،دیدید و از آنها جز رمقی بیش نمانده است.وقتی حوادث رو میآورد،آخر آن را با اول آن بسنجید.دشمنانتان بر بیدینی خود در برابر شما ایستادند تا از آنها به ما رسید آنچه که رسید.فردا بر آنها میتازم و امرشان را به خداوند عزّ و جلّ واگذار مینمایم.
این خبر به گوش معاویه رسید.عمرو بن عاص را طلبید و گفت:عمرو!این شبی است که فردایش علی کار ما را یکسره میکند،چه راهی پیشنهاد میکنی؟عمرو گفت:
افراد تو در برابر افراد او توان مقاومت و ایستادگی ندارند و تو هم مثل او نیستی؛او برای چیزی میجنگد و تو برای چیز دیگر.تو دنیا را میطلبی و او آخرت را.عراقیها از پیروزی تو بر خود میترسند ولی شامیان از پیروزی علی بر خود نمیترسند اما تو کاری را به آنها پیشنهاد کن که اگر بپذیرند بینشان تفرقه به وجود آید و اگر نپذیرند باز هم بینشان تفرقه پدید آید.آنان را به حکمیت کتاب خدا فراخوان؛بدین ترتیب به مراد خود نایل میگردی.من چنین برنامهای را برای این روز تدارک دیده بودم.معاویه هم آن را پذیرفت و گفت:پیشنهاد خوبی دادی. (2)
تمیم بن خذیم میگوید:وقتی شب لیلة الهریر را به صبح رساندیم،ناگهان نگاهمان به چیزهایی شبیه پرچم در جلو صفوف شامیان جلب شد.وقتی دقت کردیم، دیدیم قرآنهایی هستند که بر نیزهها بالا رفتهاند و از بزرگترین قرآنهای لشکر بودند.سه
نیزۀ دیگر را یکی کرده بودند و قرآن مسجد اعظم را بر آن بسته بودند که ده نفر پهلوان آن را میکشیدند.ابو جعفر و ابو طفیل میگوید:شامیان با صد جلد قرآن در برابر علی قرار گرفتند و در برابر هریک از میمنه و میسره دو صد جلد قرآن قرار دادند که مجموع آنها پانصد جلد قرآن میشد.ابو جعفر میگوید:آنگاه طفیل بن ادهم روبهروی علی و ابو شریح جذامی روبهروی میمنه و رقاء بن معمر روبهروی میسره ایستادند و فریاد برآوردند:«...ای گروه عرب!خدا را!خدا را!دربارۀ زنان و دخترانتان.اگر شما کشته شوید،فردا چه کسی از آنها در برابر رومیان،ترکان و فارسیان دفاع میکند؟خدا را! خدا را!دربارۀ دینتان.این کتاب خداست بین ما و شما که باید حکم کند.»
علی(علیه السّلام)گفت:«خداوندا!خود میدانی که اینها چه کتابی را میخواهند.تو بین ما و آنها حکم نما،همانا تو حکیم و حق آشکار هستی.»
در اثر این دسیسه بین لشکریان علی اختلاف رأی پدید آمد.طایفهای گفتند:باید بجنگیم و طایفهای دیگر گفتند:حکمیت را به کتاب خدا واگذار نماییم؛حال که به کتاب خدا خوانده شدهایم جنگیدن جایز نیست.اینجا بود که جنگ نتیجه نداد و آتش آن خاموش گردید.محمد بن علی میگوید:این هنگام بود که حکمیت آن دو نفر پدید آمد.
این نیرنگ در ارادۀ بسیاری از سپاهیان علی(علیه السّلام)اثر گذاشت چون آنان فکر میکردند که روآوردن به قرآن برای رسیدن به حق است و غافل از اینکه این نیرنگ پسر نابغه (عمرو بن عاص)بود که به معاویه یاد داده بود و سخن حقی بود که باطل از آن اراده شده بود و هدف نهایی از آن ایجاد تفرقه و پراکندگی و تزلزل سپاهیان علی بود تا آتش جنگی را که به پیروزی علی و سپاهیان او و شکست معاویه و یارانش منتهی میشد، خاموش نمایند.
این خدعه و فریب جای خود را در میان سپاه عراق باز کرد،بهطوری که از هر طرف صدا بلند شد:«به صلح تن دهید و به حکم قرآن گردن نهید!»
وقتی علی تأثیر این نیرنگ را بر کوتهفکران لشکر دریافت،بلند شد و خطاب به لشکر گفت:ای مردم!بدانید من در اجابت کتاب خدا از همه شایستهترم اما معاویه،
عمرو بن عاص،ابن ابی معیط،حبیب بن مسلمه و ابن ابی سرح اهل دین و قرآن نیستند.
من آنها را بهتر از شما میشناسم.در کودکی با آنها بودهام و در بزرگی همراهشان بودهام.
آنان بدترین کودکان و بدترین مردان بودهاند.دعوت به قرآن،کلام حقی است که از آن باطل اراده شده است.سوگند به خدا آنها قرآنها را برای این بالا نبردهاند که آن را بفهمند و بدان عمل نمایند،بلکه این کار آنها یک نوع نیرنگ و فریب است.شما با نیروی رزمی و اتحاد فکریتان ساعتی همراهیم نمایید،آنگاه حق بر جای خود استقرار مییابد و دماغ ستمگران به خاک مالیده میشود. (1)
-ابن مزاحم:وقعة صفین 560.تاریخ 43/4-35.
سخنان علی در دلهای بلنداندیشان اثر مطلوبی گذاشت و آنها دریافتند که پشت این ظاهر دلربا چه دسیسهها و فتنههایی قرار دارد ولی کوتاهاندیشان بادیهنشین که فقط به ظاهر امور نگاه میکردند و از درک باطن آن عاجز بودند،از فهم این سخنان دور ماندند.از اینرو در حدود بیست هزار نفر از این کوتهفکران،غرق در آهن،اسلحه بر دوش با پیشانیهایی که از سجده پینه بسته و در حالی که پیشاپیششان مسعر بن فدکی و زید بن حصین و گروهی از قاریان که بعدها جزء خوارج شدند حرکت میکردند،بر علی وارد شدند و او را نه به نام امیر المؤمنین که به نام خودش مورد خطاب قرار دادند و گفتند:ای علی!دشمن تو را به کتاب خدا دعوت نموده،دعوتشان را اجابت نما وگرنه تو را مانند پسر عفان میکشیم.به خدا سوگند اگر اجابت نکنی ما این کار را میکنیم.
امام فرمود:«خدا رحمتتان کند!من اولین کسی بودم که به کتاب خدا دعوت نمودم و اولین کسی بودم که آن را اجابت نمودم و سزاوار من نیست و دینم اجازه نمیدهد که به کتاب خدا دعوت شوم و آن را نپذیرم.من با آنها مبارزه میکردم تا به حکم قرآن گردن نهند اما آنان از فرمان خدا سرپیچیدند و پیمانش را شکستند و کتابش را کنار گذاشتند.
من به شما گفتم که آنان قصد فریب شما را دارند.آنان نمیخواهند به قرآن عمل نمایند.»
گفتند:به اشتر پیام بده که برگردد.این در حالی بود که اشتر در بامداد لیلة الهریر
1) 1)
بر اردوی معاویه اشراف یافته بود و میخواست وارد آن شود.
علی(علیه السّلام)دید چارهای نیست جز اینکه اشتر را فراخواند.بنابراین یزید بن هانی را به سوی اشتر فرستاد تا او را فراخواند.یزید نزد اشتر آمد و پیام امام را به او ابلاغ نمود.اشتر گفت:برو به امام بگو:در چنین موقعیتی مناسب نیست که فرصت را از من بگیری.من پیروزی را نزدیک میبینم.پس به من مهلت ده.یزید به سوی امام بازگشت و جریان را باز گفت.این جز نشانۀ آن نبود که اعتراضات بر اشتر بالا گرفته و علایم پیروزی و ظفر مردم عراق و شکست و هلاکت شامیان آشکار شده بود.آنان به علی(علیه السّلام)گفتند:به خدا سوگند تو او را جز به جنگ و قتال فرمان ندادی.علی(علیه السّلام) گفت:مگر ندیدید که قاصدم را نزد او فرستادم؟مگر در حضور شما آشکارا با او حرف نزدم در حالی که همگی میشنیدید؟گفتند:پیام بده که او برگردد وگرنه به خدا سوگند تو را عزل میکنیم.امام فرمود:خدا دریابد تو را یزید!برو به اشتر بگو برگردد که فتنه رو آورده است.یزید آمد و اشتر را از ماجرا آگاه نمود.اشتر گفت:در اثر علم نمودن همین قرآنهاست؟گفت:بلی.گفت:به خدا سوگند آنگاه که قرآنها بر نیزهها بالا رفت حدس زدم به زودی اختلاف و چنددستگی پدید آید.این از کارهای پسر نابغه است.
آنگاه به یزید گفت:خدا دریابد تو را!مگر نمیبینی که پیروزی نزدیک است؟مگر نمیبینی که آنها به زودی نابود میشوند؟مگر نمیبینی که خدا چه کسی را در دسترس ما قرار داده است؟آیا سزاوار است که این را بگذاریم و از آن درگذریم؟یزید گفت:آیا دوست داری که تو در اینجا پیروزی به دست آوری و در آنجا امیر المؤمنین را دستگیر و به دشمنان تسلیم نمایند؟گفت:سبحان اللّه!نه،به خدا سوگند من این را نمیخواهم.
گفت:آنها به امام گفتهاند و قسم یاد کردهاند که یا باید اشتر را فراخوانی و برگردانی یا با همین شمشیرها تو را میکشیم همانگونه که عثمان را کشتیم و یا به دشمنان تسلیمت میکنیم.
اشتر بازگشت.وقتی به معترضین رسید،فریاد کشید:ای بیعرضههای بدبخت سستعنصر!حالا که دشمن را شکست دادید و آنها دریافتند که شما پیروزید،قرآنها را
علم کردهاند و شما را به آن دعوت میکنند.به خدا سوگند که آنان قبل از این،حکم خدا را در قرآن و سنت پیامبرش را ندیده گرفتند.اندکی به من فرصت دهید؛من نسیم پیروزی را حس میکنم.گفتند:مهلت نمیدهیم.گفت:به اندازۀ یک تاختن اسب مهلت دهید.من ظفر را حتمی میبینم.گفتند:در این صورت ما هم در جرم تو شریک خواهیم شد.آنگاه دشنامش دادند.او هم دشنامشان داد و با تازیانههایشان بر روی اسب او زدند:او هم با تازیانه بر روی اسبان آنان زد.علی(علیه السّلام)بر سرشان فریاد کشید:بس کنید!اشتر عرض کرد:ای امیر مؤمنان!دستور ده سپاه بر دشمن حمله کند.آنها یک صدا فریاد برآوردند:امیر المؤمنین حکمیت را پذیرفته و بدان رضایت داده است،من نیز رضایت میدهم به آنچه که امیر المؤمنین راضی شده است.آنگاه مردم آمدند و گفتند:امیر المؤمنین حکمیت را پذیرفت و آن را قبول کرد.این در حالی بود که امیر المؤمنین لب به سخن نگشوده و بر زمین خیره شده بود. (1)
-ابن مزاحم:وقعة صفین 560-564.
آنگاه امام برخاست.مردم همه ساکت شدند.امام فرمود:ای مردم!کار من با شما همواره به دلخواهم بود تا آنکه از شما جنگ را خواهان شدم.به خدا اگر جنگ چیزی از شما گرفت،چیزی برای شما گذاشت و از دشمن شما چیزی گرفت و هیچ برجا نگذاشت جز اینکه من تا دیروز امیر بودم و امروز مأمور شدهام.تا دیروز نهی میکردم و امروز خود نهی میشوم.شما زنده ماندن را دوست دارید و من نمیخواهم شما را بر کاری که از آن گریزانید وادارتان کنم. (2)
نصر بن مزاحم میگوید:پس از سخنان حضرت،سران قبایل سخن آغاز نمودند و هرکدام به رأی و خیال خود سخن گفتند:کردوس بن هانی بکری مردم را به فرمانبرداری و اطاعت از علی فراخواند و از آن طرف شقیق بن ثور بکری،مردم را به صلح و سازش دعوت نمود و گفت:این جنگ ما را بلعید.زنده ماندن جز در پناه سازش
میسر نیست. (1)
-ابن مزاحم:وقعة صفین 554.
این حوادث دردناک از توطئۀ شیطانی که هدف از آن ایجاد فتنه و اختلاف در لشکریان علی(علیه السّلام)بود،پدید آمد و او را مجبور ساخت که نظر قوم را از روی ناچاری و بدون رضایت خاطر بپذیرد.
پس از آن علی(علیه السّلام)قاریان عراقی را و معاویه هم قاریان شامی را برگزیدند.
آنان بین دو لشکر تشکیل جلسه دادند و به گفتگو و مناظره پرداختند و سرانجام توافق نمودند که هر آنچه را قرآن زنده داشته آنان نیز آن را زنده بدارند و هر آنچه را قرآن میرانده آنان نیز آن را بمیرانند.آنگاه هرکدام به جایگاه خود بازگشتند و مردم هم گفتند:
«ما به حکم قرآن گردن مینهیم.»
آنها(متحجرین اصحاب)در بیحیایی و بیحرمتی به جایی رسیده بودند که حکمیت را بر امام تحمیل کردند،امامی که با بیعت مهاجرین و انصار واجب الاطاعه بود.این در حالی بود که از پیروزی امام بر دشمن همانطور که اشتر میگفت،به اندازۀ قاب قوسین و یا کمتر یا به اندازۀ یک تاختن اسب بیشتر نمانده بود.اینان که خداوند رویشان را زشت نماید!به این حد از بیادبی بسنده نکردند بلکه حکم را هم بر امام تحمیل کردند.وقتی امام چارهای جز پذیرش حکمیت ندید به آنان پیشنهاد کرد که یکی از این دو نفر،پسر عمش-عبد الله بن عباس-یا مالک اشتر از طرف او حکم باشند اما آنها هیچکدام از این دو را نپذیرفتند و جز به نیابت ابو موسی اشعری رضایت ندادند و او همان کسی بود که در آغاز خلافت علی(علیه السّلام)دست از یاری او برداشت و تنها وقتی حاضر به بیعت شد که مردم برای بیعت به دور او گرد آمدند و نه تنها مردم کوفه را برای یاری امام آماده نساخت،بلکه آنها را به سکوت و خاموشی دعوت نمود.
ابن مزاحم میگوید:اهل شام گفتند:ما عمرو بن عاص را برگزیدیم و به او راضی
1) 1)
شدهایم.اشعث و قاریانی که بعدا خوارج شدند،گفتند:ما هم ابو موسی اشعری را انتخاب کردیم و به او راضی هستیم.علی(علیه السّلام)به آنان فرمود:من ابو موسی را قبول ندارم و او را نمایندۀ خود نمیدانم.اشعث و زید بن حصین و مسعر بن فدکی با گروهی از قاریان گفتند:ما جز به او رضایت نمیدهیم زیرا او قبل از این ما را از مخمصهای که در آن گرفتار شدهایم،خبر داده بود.علی(علیه السّلام)فرمود:«او مورد رضایت من نیست.من ابن عباس را برمیگزینم.»آنها گفتند به خدا سوگند تو و ابن عباس برای ما فرقی ندارید.ما نمیپذیریم نمایندۀ تو از بستگانت باشد در حالیکه نمایندۀ معاویه بیگانه است.
علی(علیه السّلام)فرمود:پس اشتر را انتخاب میکنم.اشعث گفت:آیا مگر غیر از اشتر کسی بود که زمین را به آتش جنگ گرم کرد؟
سرانجام امام(علیه السّلام)احنف بن قیس را پیشنهاد کرد.آنها باز امتناع ورزیدند و گفتند:جز ابو موسی کسی را نمیپذیریم؛حال آنکه سادهلوحی و کوتهفکری ابو موسی برای همگان روشن بود.
علی(علیه السّلام)چارهای جز پذیرش ابو موسی ندید با آنکه از حماقت و کوتهاندیشی او آگاه بود.انتخاب ابو موسی ضربۀ بزرگی برای علی و یاران او بود تا جایی که شاعر آن را چنین توصیف میکند:
لو کان للقوم رأی یعصمون به من الضلال رموکم بابن عباس
للّه درّ ابیه ایّما رجل ما مثله لفصال الخطب فی الناس
لکن رموکم بشیخ من ذوی یمن لم یدر ما ضرب أخماس لأسداس
إن یخل عمرو به،یقذفه فی لجج یهوی به النجم تیسا بین أتیاس
ابلغ لدیک علیّا غیر عاتبه قول امریء،لا یری بالحق من بأس (1)
-ابن مزاحم:وقعة صفین 575-576. [1]
اگر آنها شعوری داشتند که از گمراهی نجات بخشد،میآمدند ابن عباس را انتخاب میکردند.
مردی که همواره منشاء خیرات بوده است و مانند او زبانآوری در بین مردم نبوده است.
اما آنان پیرمردی را از اهل یمن برگزیدند که ضرب پنج در شش را نمیدانست.
1) 1)
اگر عمرو با او خلوت کند او را در وادی هلاکت میاندازد که او را چون قوچ گم کرده راه،به هوای دستیابی به ستاره به بازی میگیرد.
(ای قاصد)بدون نکوهش به علی بازگو،گفتار مردی را که از گفتن حق پروایی ندارد.
علی(علیه السّلام)دانست که ابو موسی از او دلخوشی ندارد و هوای کس دیگر را در سر میپروراند.
با این همه چارهای جز پذیرفتن آنچه که متحجرین قوم بر او تحمیل کردند،نداشت.
احنف بن قیس یکی از دوستان و شیعیان خالص علی(علیه السّلام)،ابو موسی را پس از آنکه از طرف امام بهعنوان حکم انتخاب شد،امتحان کرد و به او گفت:اگر عمرو به علی راضی نشد،به او پیشنهاد کن که اهل عراق یکی را از قریش برگزینند و اهل شام هم هر که را خواستند انتخاب کنند که در این صورت آنان حق انتخاب را به خود ما واگذار کردهاند و ما هم کسی را که میخواهیم انتخاب میکنیم و اگر قبول نکردند آنگاه شامیان از قریش کسی را برگزینند و عراقیها هم هرکه را خواستند انتخاب نمایند اگر چنین کردند،باز هم انتخاب به خود ما بازمیگردد.
ابو موسی در جواب گفت:آنچه را گفتی شنیدم.در عین حال از گفتن چیزی که منجر به برکناری علی میشد خودداری نورزید.احنف نزد امام آمد و به او گفت:
ابو موسی کرۀ دوغش را در اولین حرکت مشک بیرون آورد. (1)
-کنایه از اینکه ابو موسی اندیشۀ برکناری علی را از خلافت که در سر دارد از همین حالا بیان کرد(م).
به نظر من کسی را برگزیدهای که در برکناری تو از خلافت دریغ ندارد.علی(علیه السّلام)فرمود:خداوند بر کار خویش غالب است. (2)امام وقتی که ابو موسی را بهعنوان حکم به طرف دومة الجندل میفرستاد،به او گفت:به کتاب خدا حکم نما و از آن تجاوز نکن.وقتی ابو موسی وداع کرد و جلسه را ترک گفت.امام(علیه السّلام)فرمود:گویا میبینم که او فریب میخورد.عبید الله بن ابی رافع عرض کرد:وقتی او چنین اندیشهای دارد چرا او را فرستادی؟امام فرمود:اگر خدا با علمش با بندگان رفتار میکرد،دیگر نیازی به فرستادن پیامبران نبود. (3)
آنها هم حکمیت و هم حکم را بر امام تحمیل کردند و به این مقدار هم اکتفا نکردند بلکه در تحریر و نگارش صلحنامه نیز خواستۀ دشمن را بر او قبولاندند.وقتی دو طرف برای نوشتن صلحنامه توافق کردند و برای متارکۀ جنگ تا صدور رأی حکمان به توافق رسیدند،امام(علیه السّلام)منشی خود را فراخواند تا صلحنامه را آنطور که امام دیکته میکند،بنگارد.امام فرمود:بنویس:«این خواستۀ علی امیر مؤمنان است.»معاویه گفت:
پستترین افراد باشم اگر بپذیرم تو امیر مؤمنان هستی و آنگاه با تو به جنگ برخیزم.از آن طرف عمرو گفت:نام او و نام پدرش را بنویس.او امیر شماست؛امیر ما نیست.
وقتی نوشته را به امام دادند،امام دستور داد که کلمۀ امیر مؤمنان را بردارند.احنف که در آنجا بود،عرض کرد:عنوان امارت مؤمنان را از خود بر ندارید.میترسم اگر بردارید دیگر هرگز به شما بر نگردد.بر ندارید هرچند بر سر آن خونها ریخته شود.امام هم پاسی از روز از حذف آن خودداری نمود تا آنکه اشعث بن قیس آمد و گفت:این نام را بردارید.امام فرمود:لا آله الا اللّه و اللّه اکبر،سنتی در برابر سنتی واقع میشود.به خدا سوگند در روز حدیبیه وقتی به دست خودم توافقنامۀ پیامبر«این چیزیست که محمد، رسول خدا(صلّی اللّه علیه و آله و سلّم)با سهیل بر آن توافق نمودند.»را نوشتم.سهیل گفت:من به نوشتهای که تو در آن رسول خدا خوانده شده باشی جواب نمیدهم و اگر من بدانم که تو رسول خدا هستی با تو نخواهم جنگید و اگر تو را از طواف خانۀ خدا باز دارم و تو هم رسول خدا باشی در حق تو ظلم کردهام.پس بنویس:«محمد بن عبد الله»تا من بپذیرم.آنگاه پیامبر(صلّی اللّه علیه و آله و سلّم)به من فرمود:یا علی!من رسول خدا هستم،من محمد فرزند عبد الله هستم و این نوشتۀ من:«از طرف محمد فرزند عبد الله»به آنها رسالت را از من بر نمیدارد.پس بنویس:محمد فرزند عبد الله.پس از آن مدتی مشرکین با همین نام به من مراجعه میکردند.امروز هم من به فرزندان آنان همان را مینویسم که رسول خدا(صلّی اللّه علیه و آله و سلّم)برای پدران آنها نوشت.همان سنت بار دیگر تکرار میشود.عمرو بن عاص پس از شنیدن این سخنان،گفت:سبحان الله!تو ما را به کفار تشبیه میکنی در حالی که
ما مسلمانیم؟علی(علیه السّلام)فرمود:
ای پسر نابغه!تو همواره دوست کافران و دشمن مسلمانان بودهای.تو مانند مادرت هستی که تو را زاده است.عمرو با شنیدن این کلام از جا برخاست و گفت:به خدا سوگند پس از امروز هرگز با تو در یک مجلس نمینشینم.علی فرمود:به خدا سوگند من نیز امیدوارم که خداوند به تو و یارانت پشت کند. (1)
-ابن مزاحم:وقعة صفین 582-583.
علی(علیه السّلام)از حق مشروع خود دست برداشت و مانند رسول خدا راضی شد که نامش بدون عنوان امیر المؤمنین نگاشته شود.از اینرو صلحنامه را به نحو زیر املاء نمود که در آن،عبرتها و نکتههایی چند به چشم میخورد و مشتمل بر چند بند است و چه بسا در آینده مورد مراجعۀ ما قرار گیرد:
1-این پیمانی است که علی بن ابی طالب و معاویة بن ابی سفیان و پیروانشان بر آن توافق نمودند که حکم کتاب خدا و سنت پیامبرش(صلّی اللّه علیه و آله و سلّم)را بپذیرند.در این قضیه علی از طرف مردم عراق و شیعیان خود از حاضر و غایب وکالت دارد و وکالت مردم شام و همراهان آنان از حاضر و غایب با معاویه است.ما رضایت دادیم هر آنچه که قرآن حکم کند بر آن گردن نهیم و هرچه قرآن دستور بدهد ما خود را ملزم به رعایت آن بدانیم و هدف ما از این گردهمایی جز این چیز دیگری نیست و ما در همۀ آنچه که مورد اختلاف ماست از اول تا آخر،کتاب خدا را حکم قرار دادیم و هرچه را قران زنده بدارد ما هم آن را زنده میداریم و هر آنچه را قرآن مرده بدارد ما هم آن را مرده میداریم.این خواستۀ ماست و بدان راضی هستیم.
2-علی و پیروانش پذیرفتند که عبد الله بن قیس(ابو موسی اشعری)ناظر و حکمشان باشد و معاویه و پیروانش پذیرفتند که عمرو بن عاص ناظر و حکمشان باشد.
3-از هردو حکم شدیدترین عهد و میثاق الهی گرفته شد که در مأموریت محولۀ
1) 1)
خود،قرآن را راهنمای خود قرار دهند و تا وقتی که در قرآن،حکمی یافتند حق ندارند به غیر قرآن مراجعه کنند و اگر در کتاب حکمی نیافتند به سنت رسول خدا(صلّی اللّه علیه و آله و سلّم) مراجعه نمایند و هیچگونه حق تخلف از قرآن و سنت را ندارند و اجازه ندارند چیزی از خود بگویند و حق ندارند به امور مشتبه بپردازند.
4-عبد الله بن قیس و عمرو بن عاص از علی و معاویه عهد و پیمان الهی گرفتند که به حکمیت حکمان چنانچه براساس کتاب خدا و سنت رسول او باشد،گردن نهند و حق ندارند آن را نقض نمایند و یا با آن مخالفت ورزند و تا مادامی که حکمان از حق تجاوز نکردهاند،جان و مال و عیالشان در امان است؛چه کسی به حکم آنها راضی باشد چه راضی نباشد و مردم نیز از حکمیّت عادلانۀ آنان حمایت مینمایند.
5-اگر یکی از حکمان قبل از صدور رأی نهایی وفات یابد امیر و طرفداران او شخص دیگری را به جای او برمیگزینند و باید او را از بین اهل عدل و انصاف انتخاب نمایند و حکم جدید ملزم است که عهد و پیمان حکم قبلی و همینطور حکمی را که او براساس کتاب خدا و سنت رسولش(صلّی اللّه علیه و آله و سلّم)صادر کرده،رعایت نماید و همان شرایط حکم در گذشته،دربارۀ او نیز مرعی است و اگر یکی از دو امیر قبل از صدور حکم، وفات یابد پیروان او شخص دیگری را که عدلش مورد قبول آنها باشد،انتخاب مینمایند.این قضایا در فضای امن و سالم و صلح و آرامش برگزار میگردد.
6-حکمان در برابر خدا متعهد میشوند و پیمان میبندند که از خود اجتهاد نکنند و حکم ظالمانهای صادر ننمایند و وارد امور مشتبه نشوند و از حکم کتاب خدا و سنت رسول او تجاوز ننمایند.اگر خلاف این کردند مردم ملزم به رعایت حکمشان نخواهند بود و مسئولیتی نخواهند داشت و حکم صادره با شرایطی که نسبت به هردو امیر و هردو حکم و هردو گروه در این مکتوب آمده،لازم الاجرا است و خداوند نزدیکترین گواه بر آن و بهترین نگهبان آن است.در این مدت جان و مال و عیال مردم در امان است و سلاحها بر زمین و راهها باز است و حاضر و غایب هردو گروه از امنیت یکسان برخوردارند.
7-حکمان باید جایی را با فاصلۀ مناسب از هردو گروه عراقی و شامی اختیار
نمایند و هیچکس بدون اجازه و رضایت آن دو حق حضور در جلسۀشان را ندارد و مسلمانان آنها را تا پایان ماه رمضان (1)
-یعنی رمضان سال تحریر موافقتنامه،سال 37 ه.ق.همانطور که بعدا خواهد آمد موافقتنامه در ماه صفر همان سال نوشته شد.
مهلت میدهند و اگر مصلحت دیدند میتوانند زودتر از این موعد به پایان برسانند و اگر خواستند میتوانند بعد از رمضان تا پایان موسم حج آن را به تأخیر اندازند.8-اگر حکمان تا پایان مراسم حج نتوانستند براساس کتاب خدا و سنت پیامبر حکمی صادر نمایند،مسلمانان مانند گذشته در جنگ آزادند و طرفین هیچ تعهدی نسبت به همدیگر ندارند.مردم ملزمند مفاد این توافقنامه را رعایت نمایند و چنانچه کسی به انکار یا تعدی و نقض آن اقدام نماید مردم او را مؤاخذه خواهند کرد.
آنگاه عدهای از اصحاب و بزرگان هردو طرف بهعنوان شاهد آن را امضا نمودند.از اصحاب علی(علیه السّلام)عباس،اشعث بن قیس،اشتر،مالک بن حارث،حسن و حسین فرزندان علی و جمع دیگری که تعدادشان مجموعا به بیست و هفت نفر میرسید،آن را امضا کردند که در بین آنها بزرگانی از صحابه نظیر خبّاب بن ارت،سهل بن حنیف،عمرو بن حمق خزاعی و حجر بن عدی حضور داشتند.از اصحاب معاویه، ابو الاعور،بسر بن ارطاة و عبد الله بن عمرو بن عاص بهعنوان شاهد توافقنامه را امضا کردند.این توافقنامه در هفدهم صفر سال 37 به تحریر درآمد. (2)
ملاحظه میکنیم که در توافقنامه تصریح شده که حکمان باید تا پایان موسم حج سال 37 رأی خود را صادر نمایند و آنان در شعبان همان سال همانطور که بعدا خواهد آمد،رأی خود را صادر کردند.
بنابراین آنچه را که طبری از واقدی نقل کرده که حکمان در شعبان سال 37 به توافق رسیدند،درست نیست. (3)
ابن مزاحم توافقنامه را به صورت دیگری نقل کرده که مضمونش همان است که گذشت ولی در بعضی از عبارات فرق دارد که میتوانید به منبع آن مراجعه نمایید.در ذیل این مسأله چنین آورده:
توافقنامه در روز چهارشنبه سیزده روز مانده به آخر صفر سال 37 نوشته شد و حکمان کارشان را در«اذرح» (1)
-اذرح:-به ضم را-شهری است در اطراف شام،نزدیک سرزمین روم.
شروع کردند و علی با چهار صد نفر از یاران خود و معاویه نیز با چهار صد نفر از یاران خود بر جریان حکمیت نظارت میکردند.1) 1)
پیدایش خوارج همزمان با مخالفت آنها با اساس حکمیت
آنهایی که علی علیه السلام را به سازش و پذیرش حکمیت وادار کرده بودند،از عقیدۀشان دست برداشتند؛به این پندار که حکمیت خلاف قرآن کریم است چون قرآن میفرماید: «إِنِ الْحُکْمُ إِلاّ لِلّهِ ». (1)
-انعام:57، [1]یوسف:40 و 67« [2]حکمیت تنها از آن خداست.»
از اینرو درصدد برآمدند تا امر چهارمی را که عبارت از نقض عهد و ندیده گرفتن موافقتنامۀ صلح بین او و معاویه باشد،نیز بر علی(علیه السّلام) تحمیل کنند.از اینرو نزد امام آمدند و گفتند:«لا حکم الاّ للّه»یا علی!حکمیّت از آن خداست؛نه از آن تو.ما راضی نیستیم بندگان بیایند دربارۀ دین خدا حکم کنند.خداوند حکمش را دربارۀ معاویه و یارانش بیان کرده که آنها باید یا از بین بروند و یا از ما پیروی نمایند.ما در رضایت دادن به حکمیت دچار لغزش و خطا شدیم و وقتی که متوجه شدیم،برگشتیم و توبه کردیم.تو هم برگرد همانطور که ما برگشتیم و توبه کن همانطور که ما توبه کردیم وگرنه ما از تو بیزاری میجوییم.علی(علیه السّلام)فرمود:وای بر شما!آیا پس از آنکه عهد و پیمان بستیم،برگردیم؟ مگر نه آنکه خداوند متعال فرمود: «أَوْفُوا بِالْعُقُودِ» و فرمود: «أَوْفُوا بِعَهْدِ اللّهِ إِذا عاهَدْتُمْ وَ لا تَنْقُضُوا الْأَیْمانَ بَعْدَ تَوْکِیدِها وَ قَدْ جَعَلْتُمُ اللّهَ عَلَیْکُمْ کَفِیلاً إِنَّ اللّهَ یَعْلَمُ ما تَفْعَلُونَ .» (2)
علی(علیه السّلام)برنگشت و خوارج هم حکمیت را گمراهی پنداشتند و آن را تقبیح
کردند و از علی(علیه السّلام)تبری جستند و امام هم از آنان بیزاری جست. (1)
-ابن مزاحم:وقعة صفین 589-590.
طبری نقل میکند:وقتی امام،ابو موسی را به حکمیت فرستاد و دو نفر از خوارج:زرعة بن برج طایی و حرقوص بن زهیر سعدی (2)نزد او آمدند و گفتند:
لا حکم الا لله،علی(علیه السّلام)هم فرمود:لا حکم الا لله.حرقوص به امام گفت:از خطایی که مرتکب شدی توبه کن و از رأی خود برگرد و با ما همراه شو تا با آخرین نفس با دشمنانمان بجنگیم.امام در جواب فرمود:من این را برای شما میخواستم ولی شما از فرمان من سرپیچی کردید اما حالا بین ما و آنها توافقنامه امضاء شده و پای آن شرطها گذاشته شده و عهد و پیمانها در آن ذکر کردهایم و خداوند عز و جل فرمود: «أَوْفُوا بِعَهْدِ اللّهِ إِذا عاهَدْتُمْ وَ لا تَنْقُضُوا الْأَیْمانَ بَعْدَ تَوْکِیدِها وَ قَدْ جَعَلْتُمُ اللّهَ عَلَیْکُمْ کَفِیلاً إِنَّ اللّهَ یَعْلَمُ ما تَفْعَلُونَ ». حرقوص گفت:این گناه است و باید از آن توبه کنی.امام فرمود:گناه نیست،بلکه ناتوانی در رأی و ضعف در عمل است حال آنکه از عواقب این امر شما را آگاه کرده و نهیتان نموده بودم.زرعة بن برج به امام گفت:یا علی!قسم به خدا اگر از حکمیت کسان در مورد کتاب خدا دست بر نداری با تو میجنگم و از این کار خشنودم و رضای خداوند را میطلبم.امام فرمود:سیاهروز شوی!چه بدبختی تو!گویا میبینمت که کشته شدهای و باد بر تو میوزد.گفت:دوست دارم چنین شود.امام فرمود:اگر بر حق بودی مردن در راه حق راحتی از دنیا بود اما شیطان شما را فریب داده است.از خدای عز و جل بترسید.بهرهای از این دنیا که بر سر آن میجنگید نمیبرید.آنها در حالی که (إِنِ الْحُکْمُ إِلاّ لِلّهِ ) میگفتند،جلسه را ترک کردند.
ابن مزاحم از شقیق بن سلمه نقل میکند:گروهی از قاریان با شمشیرهای برهنه
1) 1)
2) 2) -اباضیه-فرقهای باقیمانده از خوارج-دربارۀ جریان حکمیت به همان نظریۀ زرعه،حرقوص و راسبی قائلند و میگویند:آنها در این نظر صائب بودند زیرا بندگان نباید در حکم خدا که همان جهاد با یاغیان تا سر حد تسلیم است،داوری کنند.اما اینان فراموش کردهاند که همین افراد بودند که حکمیت را بر امام تحمیل کردند. این را داشته باشید تا در جای خود بررسی شود.
که بر گردنها آویخته بودند،نزد امام آمدند و گفتند:یا امیر المؤمنین!چرا به دشمن مهلت میدهی.ما را با شمشیرهایمان سراغشان ببر تا خداوند بین ما و آنها بحق حکم کند؟ امام در جوابشان فرمود:ما قرآن را بین خود و آنها حکم قرار دادیم.حالا صبر میکنیم تا قرآن چه حکم کند. (1)
-ابن مزاحم:وقعة صفین 569.
این نشان میدهد که تعداد زیادی بر سازش اصرار داشتند و عدهای قلیلی هم در همان اول امر بیطرف ماندند و وقتی که متوجه شدند باید امام را یاری دهند دیگر موافقتنامه بین طرفین امضاء شده بود و امام تعهد داده و بدان ملتزم شده بود.
آن سخنانکاری که از زرعه طایی و حرقوص بن زهیر سوری و امثال آنها صادر شد در ادوار دیگر نیز خوارج آن را تکرار میکردند و این بدان جهت بود که آنها علی را گناهکار میدانستند که باید با نقض توافقنامه توبه مینمود.
در مقابل،تاریخ مواضع آگاهانه و آزادمنشانهای را از تعدادی از اصحاب علی(علیه السّلام)ثبت رسانده است:
سلیمان بن صرد یکی از یاران امام پس از نگارش سند توافقنامه در حالی که صورتش از زخم شمشیر خونین بود،نزد امام آمد.وقتی امام(علیه السّلام)او را بدان حالت دید این آیۀ شریفه را تلاوت نمود: «فَمِنْهُمْ مَنْ قَضی نَحْبَهُ وَ مِنْهُمْ مَنْ یَنْتَظِرُ وَ ما بَدَّلُوا تَبْدِیلاً» (2)و فرمود:تو از منتظرانی و از آنهایی هستی که از این راه برنمیگردند.سلیمان عرض کرد:یا امیر المؤمنین!اگر انصاری داشتم که یاریم میکردند،هرگز این توافقنامه را امضاء نمیکردم اما به خدا سوگند وقتی بین سپاه رفتم تا آنان را به همان شیوۀ قبلی (جنگ با معاویه)برگردانم جز تعداد اندکی را موافق نیافتم.
محرز بن جریش بن ضلیع نزد امام آمد و گفت:یا امیر المؤمنین!آیا راه بازگشتی از این موافقتنامه هست؟چون میترسم این جز ذلّت چیزی به همراه نداشته
باشد.علی(علیه السّلام)فرمود:آیا پس از پذیرفتن،آن را نقض کنیم؟این شایستۀ ما نیست.
فضیل بن خدیج هنگام نوشتن موافقتنامه خطاب به امام عرض کرد:اشتر به مفاد موافقتنامه راضی نیست و به چیزی جز جنگ با دشمن نمیاندیشد.علی(علیه السّلام)فرمود:
البته وقتی من راضی شدم اشتر هم راضی شد.شما هم راضی شدید و حالا بعد از رضایت به آن،برگشتن و ندیده گرفتن آن بعد از پذیرفتن،سزاوار نیست مگر آنکه پای معصیت خدا و مخالفت کتاب او در میان بیاید.
وقتی علی(علیه السّلام)این موضعگیریهای پیدرپی را دید برای آنکه تردیدها را بزداید و اوهام را از دل پیروانش زایل گرداند،آمد خطابهای را بدین مضمون ایراد نمود:«آنها(دشمنان)حاضر نیستند زیر بار حق بروند و حاضر نیستند به وحدت روی آورند مگر آنکه پرچمداران با لشکریانی در پی،بر آنان بتازند و دستههای پیدرپی سپاه،آنان را تا سرزمینشان برانند و با اسبان تازنده بر بلادشان درآیند.چراگاه و مزارعشان را زیر سم بکوبند.غارتگران از هر درهّای مورد تاختوتازشان قرار دهند.
راستقامتان و ثابتقدمانی که کشته شدن و مردن در راه خدا جز بر طاعت و اشتیاقشان در دیدار خدا نمیافزاید،با آنها روبهرو شوند.ما که با پیامبر خدا بودیم با پدران،فرزندان،برادران و عموهایمان میجنگیدیم و این کار جز ایمان و فرمانبرداری و پایداری در سختیها و شکیبایی در رنجها و کوشایی در جهاد با دشمن،در ما نمیافزود و گاهی فردی از ما با فردی از دشمن مانند دو گاو نر سر و تن یکدیگر را میکوفتند هر یک میکوشید تا از کاسۀ مرگ به دیگری شربت نیستی بنوشاند؛گاهی از ما پیروز میشد و گاهی از آنها و وقتی خداوند صداقت و پایداری ما را دید دشمنان ما را به وادی هلاکت سوق داد و پیروزی را نصیب ما کرد چندانکه اسلام پا گرفت و آیینش فراگیر شد و جای خود را باز کرد.به جان خودم اگر ما مثل شما بودیم،هرگز پایۀ دین راست نمیشد و ساقهای برای ایمان سبز نمیگردید!به خدا سوگند به زودی خون خواهید دوشید و به درد پشیمانی نایل خواهید آمد. (1)
-رضی:نهج البلاغه،خطبۀ 57. [1]ابن مزاحم:وقعة صفین 597-598 عبارات دو منبع،مختلفند و ما
1) 1)
امام در این خطبه علت اصلی پراکندگی و سستی که گریبانگیر لشکرش با آن همه تجهیزات و نفرات شده بود،بیان نمود و آن همان عصیان و نافرمانی لشکر از فرماندهی بود.آنان فریب ظاهر را خوردند و خیال کردند دشمن رجوع به کتاب خدا را پذیرفته و بدان پایبند میماند.از اینرو پذیرش حکمیت و حکم را که قبلا ذکرش رفت بر امام تحمیل کردند.بدین ترتیب فرمانده،فرمانبر و امام،مأموم و مطاع،مطیع شد.
ابن هشام از عبد الله فرزند عمرو بن عاص نقل میکند که گفت:در غزوۀ هوازن،مردی از بنی تمیم به نام ذو الخویصره آمد بالای سر پیامبر که غنایم را تقسیم مینمود،ایستاد و گفت:یا محمد!دیدم امروز چه کردی.پیامبر فرمود:بلی!چه دیدی؟گفت:دیدم عدالت را رعایت نکردی.راوی میگوید:پیامبر ناراحت شد و فرمود:وای بر تو!وقتی من عدالت را رعایت نکنم چه کسی آن را رعایت میکند؟عمر بن خطاب که آنجا بود گفت:یا رسول الله!اجازه میدهی او را بکشم؟پیامبر فرمود:رهایش کن و فرمود:او در آیندۀ نزدیک پیروانی خواهد داشت که کارشان تعمّق (1)در دین است و از دین خارج میشوند چنانکه تیر بر صید نشیند و از آن خارج شود. (2)
1) 1) -منظور از تعمّق سؤالها و اعتراضهایی است که بر فرمانهای صادره از ناحیۀ رهبری و فرماندهی گرفته میشود و مؤیّد آن،این حدیث مشهور است:کسی از امام موسی بن جعفر(علیه السّلام)سؤال کرد که مردی به بازار میرود و پوستین کرکی میخرد نمیداند این از پوست حیوان مزکّی است یا نه؟آیا میتواند با آن نماز بخواند؟ امام فرمود:بلی مانعی ندارد.ابا جعفر(علیه السّلام)فرمود:خوارج با جهالت،خود را به مشکلات میانداختند.دین آسانتر از این چیزهاست(صدوق:من لا یحضره الفقیه 167/1 باب 39 حدیث 38)و این از کلمات قصار حضرت امیر(علیه السّلام)نیز برمیآید که فرمود:کفر بر چهار پایه استوار است:تعمّق،نزاع،شکاکیت،اختلاف. کسی که تعمّق کند راه به سوی حق نمیبرد و کسی که جاهلانه نزاع نماید حق از دیدش پنهان میماند.نهج البلاغه بخش حکمتها 31.معنی تعمّق در اینجا با آنچه که ما بیان خواهیم کرد که تحجر و کوتهفکری و ظاهر نگری از علائم آنهاست منافات ندارد.
2) 2) -ابن هشام:السیرة النبویة 496/ [1]4.ابن اثیر:الکامل 184/2،بخاری،در باب «اَلْمُؤَلَّفَةِ قُلُوبُهُمْ » آن را به
در اینجا پرسشهایی مطرح میشود که با استناد به روایاتی که در اینباره وارد شده به آنها جواب میدهیم:
پرسش اول:چه سبب شد که محکّمه فریب ظاهر کار را بخورند و گمان کنند که علم کردن قرآنها بر نیزهها برای رجوع به قرآن و اجرای حکم آن بین طرفین است با آنکه علی و بسیاری از اصحاب،آنان را از این کید و نیرنگ آگاه ساخته بودند؟
جواب:چیزیکه باعث شد آنان حکمیت را بپذیرند در بدو نظر دو چیز است:
1-تلفات بزرگ جانی که جنگ بر عراقیها تحمیل کرد(با آنکه تلفات شامیان بیشتر از آن بود)خود عامل مهمی در پذیرش حکمیت و گرایش به آن بود و در کلام علی(علیه السّلام)به این مسأله اشاره شده است:
ابن مزاحم میگوید:چنین گفتهاند که مردم(از جنگ)خسته شده بودند و میگفتند:این جنگ ما را بلعید و مردان را از بین برد و دستهای هم میگفتند:ما با دشمن میجنگیم چنانکه تا به حال جنگیدهایم و این را تنها عدهای قلیلی میگفتند.بعدا اینها هم از حرف خود برگشتند و به بقیه پیوستند و همگی به سازش روی آوردند.امیر المؤمنین(علیه السّلام)برخاست و فرمود:کار من با شما همواره به دلخواهم بود تا آنکه از شما جنگ را خواهان شدم.به خدا سوگند جنگ چیزی از شما گرفت و چیزی برای شما گذاشت و از دشمن شما چیزی گرفت و هیچ نگذاشت و جنگ برای آنها شکنندهتر و تباه کنندهتر بود و شما زنده ماندن را ترجیح دادید.سزاوار من نیست که شما را به کاری وادارم که از آن بیزارید. (1)
و شاید نجاشی در قصیدهاش به همین عامل اشاره دارد آنجا که میگوید:
غشیناهم یوم الهریر بعصبة یمانیة کالسیل سیل عِران
فاصبح اهل الشام قد رفعوا القنا علیها کتاب الله خیر قرآن
1) 1) -ابن مزاحم:وقعة صفین 553-554.
و نادوا:یا ابن عم محمد امّا تتقی ان یهلک الثقلان
فمن للذراری بعدها و نسائنا و من للحریم ایها الفتیان (1)
-ابن مزاحم:وقعة صفین 602. [1]
شامگاه لیلة الهریر ما(سپاهیان عراق)همگی متحد و یکدست بودیم چون سیل خروشان.
اما در بامدادان،شامیان قرآنها را بر نیزهها علم کردند و بر ما عرضه نمودند.
و فریاد برآوردند:ای پسر عم محمد!مگذار این دو گرانبها(دو لشکر)هلاک شوند.
اگر هلاک شویم آنگاه چه کسی از فرزندان و زنان ما دفاع میکند؟ای جوانمردان!چه کسی از حریم«کشور»ما پاسداری مینماید؟
2-سادهلوحی و کوتاهفکری از خصایص بادیهنشینی است زیرا بادیهنشینان از ژرف اندیشی و تجربۀ اجتماعی برخوردار نیستند و اکثر سپاهیان علی را هم بادیهنشینانی تشکیل میدادند که بویی از شهرنشینی نبرده بودند.زندگی آنان براساس صدق و صفا و اعتماد به ظاهر امور استوار است و دیگر نمیاندیشند که در پشت پرده چه میگذرد.به همین خاطر آنها به ظاهر امر فریفته شدند و خیال کردند که علم کردن قرآنها برای پناه گرفتن به آن و زندگی تحت لوای آن است.
اما امام و تیزهوشان سپاه میدانستند که پشت این کار توطئهای خوابیده است و به فراست دریافته بودند که پس این جریان،فتنهای وجود دارد.از اینرو وقتی علی(علیه السّلام)فردی از قبیلۀ نخعیان را نزد اشتر فرستاد تا از جنگ دست بردارد و به قرارگاه باز گردد؛اشتر از علت فتنه پرسید:«آیا در اثر علم کردن قرآنهاست؟»او گفت:
بلی و اشتر گفت:به خدا سوگند وقتی قرآنها بر نیزهها بالا رفت فهمیدم که اختلاف و پراکندگی در لشکر پدید میآید. (2)
3-زندگی آنها براساس زندگی عشایری و قبیلهای استوار بود و در اینگونه نظامها افراد کورکورانه از رئیس قبیله پیروی میکنند.وقتی رئیس چیزی را بپذیرد بقیۀ افراد مثل گلۀ گوسفند و بدون هیچ تأمل و اندیشه از او اطاعت میکنند و چون در لشکر
امام(علیه السّلام)سران قبایل حضور داشتند و آنان تن به حکمیت دادند مجالی برای رد و قبول دیگران نماند.از اینرو بیست هزار نفر مسلح آمدند و حکمیّت را بر امام تحمیل کردند.بعید است که یکایک آنها از روی اندیشه و تفکر به این کار تن داده باشند.
پرسش دوم:چرا آنها از حکمیت برگشتند پس از آنکه آن را بر علی تحمیل کرده بودند؟
اینها کسانی بودند که از خرد و دوراندیشی به دور بودند و در گرفتاریها و دشواریها از روی عقل و اندیشه تصمیم نمیگرفتند همانگونه که با بالا رفتن قرآن بر نیزهها فریب خوردند.با ردّ حکمیت از طرف بعضی از قاریان که میگفتند (إِنِ الْحُکْمُ إِلاّ لِلّهِ ) نیز عدۀ زیادی فریفته شدند.
ابن مزاحم میگوید:اشعث توافقنامه را بین مردم برد و آن را برای مردم خواند و بر آنها عرضه نمود.نزد اهل شام و پرچمدارانشان برد.آنان پذیرفتند.آنگاه به سوی صفوف عراقیان و پرچمدارانشان آمد و آن را بر آنها خواند تا رسید به پرچمداران عنزه و بر آنها خواند.دو نفر از جوانان آنها گفتند:حکم تنها از آن خداست و بر سپاه شامیان حمله کردند و بر در رواق معاویه کشته شدند.این دو اولین کسانی بودند که مسأله حکمیت را انکار کردند.آنگاه اشعث بر قبیله مراد عبور نمود.صالح بن شقیق که از سران آنها بود گفت:
ما لعلی فی الدّماء قد حکم لو قاتل الاحزاب یوما ما ظلم
علی حق ندارد دربارۀ خونهای ریخته شده حکم کند اگر آن روز با دشمنان میجنگید،ستم نکرده بود.حکم از آن خداست هرچند مشرکین را ناخوشایند باشد.
سپس اشعث بر طلایهداران بنی راسب عبور نمود و توافقنامه را خواند.آنها گفتند:
حکم و حکمیّت تنها از آن خداست و ما بندگان را در دین خدا حکم قرار نمیدهیم.بعد از آن بر سران و پرچمداران بنی تمیم گذر کرد و آن را بر آنان خواند.یکی از آنان گفت:
آیا بندگان در کار خدا حکمیت میکنند؟حکمیت تنها از آن خداست.یا اشعث!پس
کشتههای ما چه میشوند؟ (1)
-ابن مزاحم:وقعة صفین 558.در ادامۀ آن آمده است مخالفان همگی و یا بعضی از آنها در ابتدا بر تحکیم پایبند بودند و وقتی قرآن بر آنها عرضه شد،از عقیدهشان برگشتند.
بنابراین آنها فکر میکردند که اولا:حکم و فرمان خدا دربارۀ معاویه و یارانش جنگ با آنهاست؛یا آنکه آنها باید تابع اینها باشند.تن به سازش دادن خلاف حکم خدای سبحان است.
ثانیا:این،حکمیّت بندگان در دین خداست و این با نص صریح قرآن حکیم که فرمود: (إِنِ الْحُکْمُ إِلاّ لِلّهِ ) مخالف است و آن روز هم که خواستند علی را وادار به نقض عهد نمایند به همین دو مطلب تکیه داشتند.
ابن مزاحم میگوید:خوارج در همهجا فریاد میزدند:
حکمیّت تنها از آن خداست و ما نمیپذیریم بندگان خدا دربارۀ دین خدا حکمیت کنند.خداوند دربارۀ معاویه و یارانش حکمش را داده که یا کشته شوند یا تحت فرمان ما درآیند. (2)
ثالثا:خیال میکردند لازمۀ پذیرش حکمیت آن است که آنها در این جنگ و جهاد طولانی علیه معاویه بر باطل بوده باشند و در نتیجه خونهایی که ریخته شده و شهدایی که در این راه دادهاند همگی ناحق باشند و بر همین اساس،وقتی که اشعث صلحنامه را بر قبیله تمیم خواند،آنان گفتند:بندگان حق ندارند که در دین خدا حکمیت نمایند.حکمیّت تنها از آن خداست.ای اشعث!پس کشتههای ما چه میشوند؟ (3)
رابعا:به علی گفتند:تو اول ما را از پذیرش حکمیت باز داشتی و دیگر بار ما را به آن فراخواندی.اگر حکمیت بد بود نهی تو از آن بجا و امر تو به آن نابجا بود و اگر حکمیت خوب بود تو با نهی از آن بر خطا و با امر به آن بر صواب بودی و بنابر هریک از این دو فرض ناچار،دچار خطا شدهای.
این وجوه چارگانه بود که آنها را به گمراهی و ضلالت انداخت و آنها درصدد شدند تا عهدشکنی را بر علی(علیه السّلام)تحمیل نمایند.اینها همه تحجّر و سادهاندیشی آنان را نشان میدهد.اینک بررسی هریک از وجوه چهارگانه:
اما وجه اول:گرچه فرمان خداوند این بود که معاویه و اصحابش یا از بین بروند یا به اطاعت امام واجب الاطاعه گردن نهند و بر امام واجب بود تا تحقق یکی از این دو هدف مبارزه نماید اما جنگیدن وقتی واجب است که توانایی بر آن باشد و مانعی هم از انجام این وظیفه نباشد و حال آنکه اصحاب توانایی جنگیدن را از(امام)فرمانده گرفته بودند زیرا بیست هزار نفر غرق در آهن با شمشیرهای برهنه بر دوش نزد امام آمدند و در حالی که او را به نام صدا میزدند،گفتند:تو را به کتاب خدا فراخواندهاند،باید اجابت نمایی وگرنه تو را مانند پسر عفان میکشیم.به خدا سوگند اگر اجابت نکنی تو را میکشیم.
آیا در چنین تنگنایی میشود گفت که جنگیدن وظیفۀ شرعی امام بود یا آنکه با از بین رفتن توانایی و قدرت جنگیدن تکلیف برداشته شده بود زیرا نتیجۀ جنگ این بود که یا امام را میکشتند یا دست بسته تسلیم دشمن میکردند و در این صورت ذلّت و بدنامی بزرگتر و سنگینتر بود.
البته با پشیمانی آنان از حکمیّت و اعلام آمادگیشان برای جنگیدن بعد از انعقاد صلح و بستن عهد و پیمان،امام دوباره توانایی جنگ را یافت ولی این ندامت و پشیمانی آنها سودی نداشت.آنها وقتی پشیمان شدند که فرصت طلایی از دست رفته بود زیرا همانطور که حکم خداوند جنگ با سرکشان است چنانکه قرآن بیان کرده است، همانطور وفای به عهد و احترام به عهدها و پیمانها نیز از احکام قرآن و سنت طاهره است؛به همین جهت وقتی که آنان بر جنگ پافشاری کردند،علی(علیه السّلام)فرمود:وای بر شما!آیا پس از سازش و عهد و میثاق به جنگ بازگردیم؟مگر خداوند متعال نفرمود:
به عهدهایتان وفادار بمانید و فرمود: «وَ أَوْفُوا بِعَهْدِ اللّهِ إِذا عاهَدْتُمْ وَ لا تَنْقُضُوا الْأَیْمانَ
بَعْدَ تَوْکِیدِها وَ قَدْ جَعَلْتُمُ اللّهَ عَلَیْکُمْ کَفِیلاً إِنَّ اللّهَ یَعْلَمُ ما تَفْعَلُونَ ». (1)
-نحل:161« [1]به پیمان خدا وقتی بستید،وفادار مانید و قسمها را پس از آنکه محکمش کرده و خدا را بر آن ضامن گرفتهاید نشکنید که خدا بر آنچه میکنید آگاه است.»
و (2)اما آنها حرف حساب را نمیفهمیدند و کوتهفکر بودند.ارشاد امام را میشنیدند و جز اینکه او را گمراه شمارند و از او بیزاری جویند جوابی نمیدادند.ما در آینده در بحث از اباضیه به تحلیل این مسأله خواهیم پرداخت.
اما وجه دوم:یعنی اینکه حکمیت،حکم کردن اشخاص در دین خداست و این خطاست.
امام و یارانش اشخاص را در دین خدا حکم نکردند،بلکه قرآن و ذکر حکیم را در نزاعشان حکم کردند.اما قرآن درخت باردار و راهنمای بیزبان است و میوۀ آن چیده نمیشود و مقاصدش فهمیده نمیشود مگر آنگاه که کسی آن را به سخن آورد.امام در بعضی از سخنانش به همین نکته اشاره نمودهاند:
«ما اشخاص را حکم قرار ندادیم.ما قرآن را حکم قرار دادیم و قرآن هم خط مسطوری است بین دو پوشه،زبان گویا ندارد.ترجمان نیاز دارد.تنها اشخاصند که میتوانند قرآن را به سخن آورند.وقتی اهل شام ما را بر حکم قرآن فرا خواندند ما گروهی نبودیم که از آنرو برگردانیم.خداوند سبحان فرمود:اگر در چیزی نزاع کردید آن را به خدا و رسولش ارجاع دهید.ارجاع نزاع به خدا آن است که ما به کتابش حکم نماییم و ارجاع به رسولش آن است که از سنت او پیروی نماییم و اگر بحق به کتاب خدا حکم شود ما بدان حکم سزاوارتریم.» (3)
در کلام دیگر فرمود:«حکمان وظیفه داشتند که زنده کنند آنچه را قرآن زنده کرده و بمیرانند آنچه را قرآن میرانده.زنده کردن چیزی گرد آمدن به دور آن است و میراندن چیزی اجتناب از آن است.پس اگر قرآن ما را به طرف آنان(شامیان)کشید،
ما از آنان پیروی میکنیم و اگر آنها را به طرف ما کشاند آنها از ما پیروی کنند.پس ای ناکسان!من شری به جا نیاوردم و شما را به کار خطا نکشاندم.شما را فریب ندادم.این شما بودید که به حکمیّت این دو مرد همداستان شدید.ما از آنها پیمان گرفتیم که از حکم قرآن بیرون نروند.» (1)
-رضی:نهج البلاغه،خطبۀ 127.
در همان پیمانی که امام املاء نمود،تصریح شده بود:«حکم همان قرآن است و وظیفۀ حکمان به سخن آوردن قرآن دربارۀ نزاع است»و نیز در پیمان آمده بود:«کتاب خداوند سبحان از اول تا آخر آن بین ماست؛هرچه را قرآن زنده کرده ما زنده میداریم و هرچه را قرآن میرانده،ما میمیرانیم.اگر حکمان موضوع را در کتاب خدا یافتند ما بدان گردن مینهیم و اگر در کتاب خدا نیافتند به سنت عادل وحدتبخش تمسک نمایند.» (2)
با این براهین روشن که نشانگر حقیقت و واقعیت قضیه است،اصرار خوارج بر پیمانشکنی ناشی از نادانی و ناتوانی فکری آنهاست.
اما وجه سوم:اینکه از پذیرش حکمیت لازم میآید آنان در این مدت طولانی بر باطل جنگیده باشند و خونهایی که ریخته شده به ناحق ریخته شده باشد.این وجه از دو وجه گذشته سستتر و بیپایهتر است زیرا همانطور که خداوند سبحان در کتابش امر به جهاد داده و فرموده است:
«قاتِلُوا الَّذِینَ لا یُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَ لا بِالْیَوْمِ الْآخِرِ ...» (3)
و فرمود: «وَ قاتِلُوهُمْ حَتّی لا تَکُونَ فِتْنَةٌ وَ یَکُونَ الدِّینُ کُلُّهُ لِلّهِ ...» (4)
در بسیاری از آیات دیگر به صلح و آرامش فرمان داده و فرموده است:
«وَ إِنْ جَنَحُوا لِلسَّلْمِ فَاجْنَحْ لَها وَ تَوَکَّلْ عَلَی اللّهِ ...» (1)
-انفال:61« [1]اگر آنان به صلح رو آوردند تو هم به صلح رو آور و بر خدا توکل کن...»
«وَ إِنْ طائِفَتانِ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ اقْتَتَلُوا فَأَصْلِحُوا بَیْنَهُما فَإِنْ بَغَتْ إِحْداهُما عَلَی الْأُخْری فَقاتِلُوا الَّتِی تَبْغِی حَتّی تَفِیءَ إِلی أَمْرِ اللّهِ فَإِنْ فاءَتْ فَأَصْلِحُوا بَیْنَهُما بِالْعَدْلِ وَ أَقْسِطُوا إِنَّ اللّهَ یُحِبُّ الْمُقْسِطِینَ ». (2)
جنگیدن و سازش دلیل بر آن نیست که خونهای ریخته شده،به ناحق ریخته شده باشند.به هرحال،جنگ و صلح،مبارزه و مصالحه همه از احکام قرآن است که هرکدام بنابر نظر و صلاحدید حاکم اسلامی در جای خود به کار گرفته میشود.سیرۀ پیامبر اکرم نیز بر همین اساس استوار بوده است.در بدر،احد و احزاب با قریش جنگید و خونهای زیادی از مسلمانان ریخته شد،با این همه در حدیبیه با آنان صلح کرد و صلحنامهای بین او و قریش امضاء شد چنانکه در کلام علی(علیه السّلام)بدان اشاره شد.حتی قریش از نوشتن کلمۀ«رسول الله»در کنار اسم پیامبر خودداری ورزیدند و او را مجبور ساختند که اسمش را بدون کلمۀ«رسول الله»بنویسد؛چنانکه معاویه و عمرو بن عاص نیز از نوشتن کلمۀ«امیر المؤمنین»در کنار اسم علی(علیه السّلام)امتناع ورزیدند.پس این خود اقتدا به پیامبر است و خونهایی که در جبهات جنگ برای خدا ریخته شده،از ارزش نمیافتد و کشتهشدگان جزء شهدا محسوب میشوند و آنان زنده بوده،مهمانان پروردگارشان هستند و این منافات ندارد که حاکم اسلامی روزی اگر مصلحت را در سازش با دشمن دید،سازش نماید.هردو حکم،(جنگ و صلح)حکم خداست.
اما وجه چهارم:امام در پاسخ یکی از افراد،جواب آن را داده است.آن شخص پرسید:از پذیرش حکمیت بازمان داشتی و بعد از آن امر نمودی و ما نمیدانیم کدامیک درست بود؟امام دست بر دست زد و فرمود:«این است سزای کسی که مسائل را
سطحی تحلیل میکند.قسم به خدا آنگاه که شما را به جنگ فرمان دادم،بر مکروهی واداشتمتان که خداوند خیر و صلاح را در آن قرار داده بود.اگر پایداری میکردید ارشادتان مینمودم و اگر بیراهه میرفتید به جادۀ حقیقت راهنماییتان میکردم و اگر امتناع میورزیدید تدارکتان میدیدم.این رأیی استوار و درستی بود.اما چه کسی و با چه کسی؟میخواهم با شما دردم را درمان نمایم ولی شما خود،مرا دردید.» (1)
-رضی:نهج البلاغه خطبۀ 121.
میگویم:اینان فهم درستی نداشتند.مسائل را کج میفهمیدند.به همین خاطر فکر میکردند در اینجا تناقض هست در حالی که باتوجه به موقعیت دو حکم(حکم به جنگ و حکم به صلح)هیچ منافاتی بین آنها نیست زیرا آن وقتی که امام فرمانده بود و امرش نافذ،وظیفه جنگ بود و به همین جهت امام اصرار بر جنگ داشت و وقتی که با او از در مخالفت و عصیان برآمدند،چارهای جز پذیرفتن حکم دیگری ندید.پس نه دست کشیدن از جنگ،حکم جهاد و اجر شهداء را باطل میکند و نه حکم به مبارزه، بطلان صلح و نادرستی آن را اقتضا مینماید آنگاه که مصلحت در اثر تغییر شرایط زمانی،آن را ایجاب نماید.
1) 1)
تحرکات سیاسی خوارج پس از جریان حکمیّت
پس از آنکه موافقتنامه امضا شد و شاهدان بر آن شهادت دادند و برای مردم خوانده شد،معاویه به طرف شام حرکت کرد و امام با یاران و اصحاب خود به طرف کوفه رهسپار گردید.معترضین به حکمیت که به«محکّمه»معروف شده بودند نیز با امام آمدند.امام به کوفه که دار هجرتش بود،وارد شد و خوارج از ورود به شهر خودداری ورزیدند و به طرف قریۀ(حروراء)عزیمت نمودند و عدهای هم به پایگاه نخیله رفتند.
آنان با این کارشان نشان دادند که دیگر از علی و اوامر او اطاعت نمیکنند و از او فرمانبرداری ندارند.
مخالفت آنها شکلهای مختلفی داشت اما در اینکه همۀ مخالفتها به جریان پذیرش حکمیّت باز میگشت،اشتراک داشتند.به چند نمونۀ بارز آن اشاره میکنیم:
1-رویارویی با علی(علیه السّلام)با شعار«لا حکم الا للّه»در مسجد و غیر مسجد خصوصا وقتی که امام میخواست خطبهای ایراد نماید.
2-تکفیر علی(علیه السّلام)و آن دسته از یاران او که به پیمان صلح وفادار مانده بودند.
3-امنیت دادن به اهل کتاب و سلب امنیت از مسلمانان و کشتار بیگناهان.
اما امام در برابر این مخالفتها موضعی را در پیش گرفت که از عطوفت و رأفت او نسبت به مخاصمین حکایت دارد و بیانگر شکیبایی او در برابر این رنجها و مصیبتهاست.اینک بیان آن:
1-امام(علیه السّلام)وضعیت خود را در نوشتن صلحنامه تبیین نمود که او با اصرار و تهدید آنها مجبور به امضاء این صلحنامه شده است.
2-در اهدای جوایز و عطایا مانند سایر مسلمانان با آنها رفتار نمود.
3-اشخاص بزرگی را نزد آنها فرستاد تا ارشادشان نموده و از ضلالت بازشان دارند.
4-در جریان قتل عبد الله بن خباب بن ارت و همسرش که به دست جهّال خوارج صورت گرفت،تنها به قصاص قاتل راضی شد.
اینک تفصیل آن:
طبری میگوید:وقتی جریان حکمیّت پایان یافت امام از صفین مراجعت نمود.
خوارج هم جدا از امام بازگشتند.وقتی به نهر رسیدند همانجا توقف نمودند و علی(علیه السّلام)با دیگران وارد کوفه شدند و خوارج در«حروراء»سکنی گزیدند.امام عبد الله بن عباس را نزدشان فرستاد،اما او بدون آنکه کاری از پیش برد بازگشت.این بار خود امام(علیه السّلام)نزدشان رفت و با آنها صحبت نمود (1)
-گفتگوی امام با آنها در نتیجه خواهد آمد.
و به تفاهم رسیدند و همگی به شهر بازگشتند.پس از بازگشت،شخصی نزد امام آمد و گفت:مردم میگویند تو از کفر خود برگشتی.امام پس از نماز ظهر خطابهای ایراد کرد و کار آنها را تقبیح نمود.آنها از گوشههای مسجد برخاستند و فریاد برآوردند:لا حکم إلاّ للّه،یکی از آنان در حالی که انگشتانش را در گوشهایش گذاشته بود نزدیک آمد و این آیه را خواند: «وَ لَقَدْ أُوحِیَ إِلَیْکَ وَ إِلَی الَّذِینَ مِنْ قَبْلِکَ لَئِنْ أَشْرَکْتَ لَیَحْبَطَنَّ عَمَلُکَ وَ لَتَکُونَنَّ مِنَ الْخاسِرِینَ ». (2)علی(علیه السّلام)در جواب این آیه را تلاوت نمود: «فَاصْبِرْ إِنَّ وَعْدَ اللّهِ حَقٌّ وَ لا یَسْتَخِفَّنَّکَ الَّذِینَ لا یُوقِنُونَ ». (3)(4)
فکر میکنم در بعضی از منابع آمده است که این مرد وقتی آیه را خواند امام در نماز بود و با آیهای که گذشت او را جواب داد.
بزرگترین کلامی که از زبان خوارج صادر شد،تکفیر علی به خاطر پذیرش حکمیت بود.گویا پذیرش حکمیت گناه بود و ارتکاب گناه هم نزد آنان کفر محسوب میشد.این مسأله یکی از اصول آنهاست که ما در بحث از عقاید آنها آن را متعرض خواهیم شد و آنچه را که طبری دربارۀ گفتگوی علی با حرقوص بن زهیر سعدی و زرعة بن برج طایی نقل کرد که بحث آن در اول فصل سابق گذشت،در این مقام کفایت میکند.
امام در بعضی از سخنانش به این مطلب اشاره نموده است آنگاه که خطاب به آنها فرمود:
باد بنیان برانداز بر شما بوزد!و گویندهای از شما برجا نماند!آیا پس از ایمان به خدا و جهاد با رسول خدا(صلّی اللّه علیه و آله و سلّم)بر کفرم شهادت دهم؟اگر چنین کنم گمراه شدهام و از هدایت یافتگان نخواهم بود.از این بدترین بیراهه باز گردید و جایگاه اصلیتان را دریابید و بدانید(در صورت عدم مراجعت به حق)پس از من ذلّت همیشگی شما را فراخواهد گرفت و شمشیرهای برّان بر سرتان فرود خواهد آمد و ستمگران کشتن شما را سنت خویش قرار خواهند داد. (1)
-رضی:نهج البلاغه خطبۀ 58.
یکی از جنایتهای وحشتآفرین آنها این بود که مسلمانان را میکشتند و مشرکان و اهل کتاب را پناه میدادند.
مبرّد در کامل نقل میکند:خوارج به طرف نهروان رفتند و میخواستند از آنجا به طرف مداین بروند؛در مسیرشان به یک مسلمان و یک نصرانی برخوردند.مسلمان را
1) 1)
کشتند چون او را کافر میدانستند زیرا او عقاید آنها را قبول نداشت اما دربارۀ نصرانی سفارش نمودند که:ذمّۀ پیامبرتان را دربارۀ او مرعی دارید.
مبرّد میگوید:واصل بن عطا با کاروانی میگذشت که ناگهان با خوارج برخوردند.واصل به همراهان گفت:این،کار شما نیست.شما مداخله نکنید.مرا با آنها واگذارید.این در حالی بود که آنها در چند قدمی مرگ قرار داشتند.گفتند:کار را به تو وامیگذاریم.واصل به طرف خوارج رفت.آنان پرسیدند:تو و همراهانت چکارهاید؟ واصل گفت:گروهی مشرک که به شما پناه آوردهاند و میخواهند کلام خداوند را بشنوند و حد و مرز آن را بدانند.گفتند:ما هم به شما پناه دادیم.گفت:پس ما را تعلیم نمایید.
آنها شروع کردند به تعلیم احکام خود به آنان.واصل میگوید:من و همراهان پذیرفتیم.
آنان گفتند:بیایید با ما که شما برادران ما شدید.واصل گفت:باید ما را به مأمنمان برسانید زیرا خداوند متعال میفرماید: «وَ إِنْ أَحَدٌ مِنَ الْمُشْرِکِینَ اسْتَجارَکَ فَأَجِرْهُ حَتّی یَسْمَعَ کَلامَ اللّهِ ثُمَّ أَبْلِغْهُ مَأْمَنَهُ ». (1)
-توبه:6« [1]اگر یکی از مشرکین به تو پناه آورد پناهش ده تا کلام خدا را بشنود آنگاه او را به مأمنش برسان.»
به یکدیگر نگاهی کردند،آنگاه گفتند:شما را میرسانیم.آن وقت همگی با آنها آمدند تا آنها را به جای أمنی رساندند. (2)
با این همه،عبد الله بن خباب بن ارت را-چنانکه شرحش در فصل آینده خواهد آمد-کشتند و شکم زن باردارش را شکافتند.
اما امام سیاست خردمندانهای را در قبال کارهای آنان قبل از آنکه آنها به تحرکات نظامی متوسل شوند،در پیش گرفت که قبل از این با کلیات آن آشنا شدید و اینک بار دیگر بدان اشاره میشود تا مقدمهای برای شرح و تبیین قرار گیرد:
1-امام موضعش را در مسألۀ تحکیم روشن ساخت و بیان نمود که او به آن
راضی نبوده و با اجبار بر او تحمیل شده است.
2-با آنان مانند سایر مسلمانان رفتار نمود.
3-افراد سرشناسی را برای بازگرداندنشان از جادۀ ضلالت نزد آنها فرستاد.
اینک تفصیل آن:
امام به تبیین موضعش دربارۀ مسألۀ تحکیم پرداخت با این بیان که او نه خود گمراه بوده و نه قصد فریب کسی را داشته است.در بعضی از سخنانش میفرماید:
ای ناکسان!من شرّی را به جا نیاوردم و فریبتان ندادم و کارها را بر شما مشتبه ننمودم.این شما بودید که این دو مرد را(برای تحکیم)برگزیدید.... (1)
-رضی:نهج البلاغه،خطبۀ 127.
این نمونهای از سخنان امام بود که موضعش را دربارۀ جریان حکمیّت مشخص کرده و بیان نموده است که این جریان،مطابق کتاب و سنت بوده است.
ما به همین مقدار بسنده میکنیم و به موارد دیگری از سیاستهای حکیمانۀ امام در برابر آنها میپردازیم:
امام با خوارج مانند سایر مسلمانان رفتار نمود و تا وقتی که آنها به جنگ مسلحانه علیه امام مبادرت نکردند چیزی از حقوقشان را کسر ننمود.طبری از کثیر خضرمی نقل میکند که او گفت:روزی علی در مسجد برای مردم سخنرانی میکرد،مردی از گوشه مسجد برخاست و گفت:لا حکم الا للّه.دیگری برخاست همان را تکرار کرد.آنگاه تعداد زیادی یکی پس از دیگری آن را تکرار کردند.علی فرمود:الله اکبر،سخن حقی است که از آن باطل را اراده کردهاند،اما ما سه چیز را دربارۀ شما رعایت میکنیم تا وقتی که از ما محسوب میشوید:از مساجد منعتان نمیکنیم تا در آن خدا را یاد کنید؛از فیء
1) 1)
بازتان نمیداریم تا مادامی که با ما همدست هستید و با شما نمیجنگیم تا خود به جنگ آغاز نکرده باشید.آنگاه سخن خویش را از جایی که قطع شده بود،از سر گرفت. (1)
-طبری:تاریخ 53/4.
امام برای هدایت آنان بزرگان اصحاب خود را نزدشان فرستاد.عبد الله بن عباس را به مقر و پایگاهشان روانه کرد.بین او و خوارج گفتگوهای زیادی صورت گرفت که مورّخین از آن یاد کردهاند.مبرّد میگوید:امیر المؤمنین،عبد الله بن عباس را نزد آنها فرستاد تا با آنها گفتگو کند.ابن عباس به آنها گفت:برای چه با امیر المؤمنین در افتادهاید؟آنها گفتند:او امیر مؤمنان بود اما وقتی که در دین خدا حکم قرار داد از دین خارج شد.باید بعد از اقرار به کفر توبه کند تا ما هم به طرف او بازگردیم.ابن عباس گفت:برای مؤمن سزاوار نیست با اقرار به کفر،ایمان خود را با شک در آمیزد.آنها گفتند:او تحکیم کرد.گفت:خداوند خود دربارۀ شکار صید به تحکیم دستور داده آنجا که فرمود: «یَحْکُمُ بِهِ ذَوا عَدْلٍ مِنْکُمْ »، (2)پس چرا دربارۀ رهبری که اینچنین مسلمانان را دچار مشکل نموده،جایز نباشد؟آنان گفتند:که حکمان علیه او حکم کردند اما او حکم را گردن ننهاد.ابن عباس گفت:حکمیّت نظیر امامت است؛وقتی امام،فاسق شد سرپیچی از فرمان او واجب میشود و همچنین حکمان وقتی خلاف(کتاب و سنت) حکم کردند حکمشان دور انداخته میشود.آنها با یکدیگر گفتند:احتجاج قریش را بر آنان حجت قرار دهید زیرا این شخص از کسانی است که خداوند دربارهشان فرمود: «بَلْ هُمْ قَوْمٌ خَصِمُونَ » (3)و نیز او جلّ و ثناه فرمود: «وَ تُنْذِرَ بِهِ قَوْماً لُدًّا». (4)
احتجاج ابن عباس با آنها دلیل مغلوب کنندهای بود زیرا او با قرآن با آنها
احتجاج میکرد و آنها در برابر قرآن جوابی نداشتند.
تعجب اینجاست که آنها حکمیّت را خلاف کتاب و سنت میدانستند و پذیرش آن را کفر تلقی میکردند،با این همه اصرار داشتند که امام نتیجۀ حکمیّت را بپذیرد و چون حکمان او را از حکومت عزل کرده بودند باید او هم کنارهگیری میکرد.بین مبدأ و نتیجه تناقض آشکاری هست.حکمیّت نزدشان کفر و الحاد است ولی پذیرش نتیجۀ آن عین توحید و دینداری است.اینها همه نشانگر کوردلی و نافهمی آنهاست.
امام تنها به فرستادن پسر عمش بسنده نکرد بلکه خود به این امر مهم اقدام نمود.
او خود به حروراء رفت و آنها را مورد خطاب قرار داد و گفت:آیا به یاد نمیآورید که وقتی آنان قرآنها را علم کردند به شما گفتم این نیرنگ است و برای متزلزل کردن سپاه است.اگر آنها میخواستند حکم قرآن را بپذیرند پیش من میآمدند و درخواست حکمیّت میکردند؟آیا میدانید که ناراضیتر از من به حکمیّت،کسی نبود؟
گفتند:درست میگویی.فرمود:مگر نه آنکه شما مرا وادار نمودید تا آن را بپذیرم اما من پس از پذیرش شرط کردم که رأی حکمان وقتی نافذ است که به حکم خدا حکم کرده باشند و وقتی مخالف حکم خدا حکم کنند من و شما تعهدی نسبت به آن نداریم و شما هم میدانستید که حکم خدا به نفع من است؟گفتند:آری به خدا سوگند(چنین است).راوی میگوید:در این وقت ابن کواء نیز همراه آنان بود(و او میگوید:این گفتگو قبل از کشته شدن عبد الله بن خباب به دست آنها بود.او را بعدا در«کسکر»سر بریدند).آنها گفتند:تو با رأی ما دربارۀ دین خدا حکم کردی و ما هم اعتراف میکنیم که با این رأی کافر شدیم اما حالا توبه کردهایم.پس تو هم مانند ما به کفرت اقرار و سپس توبه کن تا همراه تو به طرف شام حرکت کنیم.امام فرمود:مگر نمیدانید که خداوند در اختلاف زن و شوهر به حکمیت فرمان داد و فرمود: «فَابْعَثُوا حَکَماً مِنْ أَهْلِهِ وَ حَکَماً مِنْ أَهْلِها» (1)
-نساء:35« [1]یک نفر از طرف زن و یک نفر از طرف مرد بهعنوان حکم بین آنها تعیین کنید.»
و نیز دربارۀ صیدی نظیر خرگوش که توسط محرم شکار شده و ارزشش برابر نصف درهم باشد،فرمود: «یَحْکُمُ بِهِ ذَوا عَدْلٍ مِنْکُمْ ».1) 1)
آنان به او گفتند:وقتی عمرو نخواست اسمت را در موافقتنامه بنویسد:«این موافقتنامۀ بندۀ خدا،علی امیر المؤمنین است»،تو عنوان خلافت را از اسمت برداشتی و نوشتی:«علی بن ابی طالب»و با این کار،خود را از خلافت عزل کردی.امام فرمود:من به پیامبر خدا(صلّی اللّه علیه و آله و سلّم)اقتدا کردم آنگاه که سهیل بن عمرو نگذاشت که پیامبر بنویسد:
«این توافقنامهای است که محمد رسول الله(صلّی اللّه علیه و آله و سلّم)و سهیل بن عمرو نوشتند»و به پیامبر گفت:اگر من به پیامبری تو اعتراف داشتم مخالفتت نمیکردم اما من به خاطر بزرگی تو نزدت آمدهام.پس بنویس:«محمد بن عبد الله».آنگاه پیامبر به من فرمود:یا علی!«رسول الله»را پاک کن.من عرض کردم:یا رسول الله!من به خودم اجازه نمیدهم که نبوت را از اسمت پاک کنم.فرمود:آن را به من بده و بعد با دست خود آن را پاک کرد و فرمود:بنویس«محمد بن عبد الله».بعد لبخندی به من زد و فرمود:یا علی!تو هم به زودی با چنین مسألهای روبهرو میشوی و این کار را میکنی.
پس از روشنگریهای امام دو هزار نفر از«حروراء»همراه امام برگشتند و آنان تا آن وقت در آنجا مستقر بودند.امام به آنان فرمود:شما را چه بنامیم؟بعد فرمود:شما به خاطر اجتماعتان در حروراء حروریه هستید. (1)
-مبرّد:الکامل 135/2-136.مکتبة المعارف و ابن ابی الحدید:شرح نهج البلاغه 274/2-275.امام با خوارج سخنی دیگری نیز دارد که مبرّد آن را در الکامل 165/2،نقل کرده است که ما آن را در بحث محاکمۀ اشعث ذکر میکنیم،پس منتظر باشید.
امام خطبۀ دیگری دارد که در آن شبهۀ خوارج را بیان نموده و به آن پاسخ روشنی داده است؛مراجعه شود به«نهج البلاغه:خطبۀ 127».این بود بخشی از سیاستهایی که امام در برابر انحرافات آنان در پیش گرفت و همۀ این موارد از سعۀ صدر و شکیبایی و اخلاص دینی او حکایت دارد،اما آنها بر طغیانشان ادامه دادند و در پایان کارشان به همان چیزی بازگشتند که در ابتدای گمراهیشان به آن پایبندی نشان میدادند با این تفاوت که به این مقدار بسنده نکردند و خونهای پاکی را نیز بر زمین ریختند.بنابراین امام جز قطع ماده فساد،چارهای نداشت.
1) 1)
او به رویارویی مسلحانه اقدام ننمود مگر پس از آنکه تمام توانش را به نصیحت و ارشاد آنان به کار گرفت و پس از آنکه سیل به گودال فرود آمد،او سنگ را به جای خود بازگرداند.
موضع امام در برابر رأی حکمان
در 13 صفر سال 32 هجری امام با معاویه صلح کرد و امر را به حکمیت حکمان موکول نمود و هردو نفر توافق نمودند که حکمان در دومة الجندل گرد هم آیند تا بالا برند هر آنچه را که قرآن بالا برده و پایین آورند هر آنچه را که قرآن پایین آورده است.حکمان در شعبان همان سال در دومة الجندل گرد هم آمدند و نتیجۀ این گردهمایی آن شد که ابو موسی،امام را از خلافت خلع کرد و عمرو بن عاص،معاویة بن ابی سفیان را بهعنوان پیشوای مسلمانان منصوب نمود.تمامی این ماجرا با نیرنگ خاصی که جریانش در تاریخ معروف است؛صورت گرفت.آنان در جلسه سرّیشان توافق نمودند که علی و معاویه،هردو را از ولایت خلع کنند تا مسلمانان شخص دیگری را برای خود برگزینند.وقتی که قرار شد نظرهای خود را برای مردم اعلام نمایند عمرو بن عاص،ابو موسی اشعری را فریفت و به او گفت:اول تو نظرت را اعلام کن.او هم به مردم اعلام کرد:ای مردم!ما در کار این امت اندیشه کردیم و چیزی بهتر از آنچه که من و عمرو بن عاص بر آن توافق نمودیم به صلاح و اتحاد امت نیافتیم و آن اینکه علی و معاویه را خلع نماییم و امر را به خود مردم واگذاریم تا آنها از بین خود هرکه را خواستند انتخاب نمایند.از اینرو من علی و معاویه را خلع کردم تا شما خود عهدهدار امرتان شوید و هرکه را مناسب این کار(خلافت)تشخیص دادید،انتخاب نمایید.آنگاه کنار رفت و عمرو بن عاص به جایش قرار گرفت و پس از حمد و ثنای خداوند گفت:
شما شنیدید این مرد چه گفت!او صاحب خود را خلع کرد و من هم صاحب او را خلع میکنم همانطور که او خلع کرد و صاحب خود،معاویه را انتخاب مینمایم زیرا او ولی
عثمان بن عفان(رضی اللّه عنه)و خونخواه اوست و از همه سزاوارتر به جانشینی اوست.
ابو موسی گفت:حق نداری چنین کنی.خدا خیرت ندهد نیرنگ کردی،فجور روا داشتی. (1)
-این هم از حکایت صحابۀ عدول در نزد عامه،پس خود قضاوت کنید که چگونه این صحابی،رفیق صحابیاش را به فجور و نیرنگبازی وصف میکند و حال آنکه عامه تمامی اصحاب را متقی و عادل میدانند.
تو مثل سگی میمانی که چه آبش دهند و چه ندهند عطشگونه،لهله میزند.عمرو گفت:تو مثل خری میمانی که اسفار بارش کرده باشند.شریح بن هانی بر عمرو حمله کرد و با تازیانه به صورتش زد و پسر عمرو نیز بر شریح حمله کرد و او را با تازیانه زد.مردم آمدند آنها را مانع شدند.پس از این جریان،شریح همواره میگفت:
هیچگاه از چیزی به اندازۀ زدن تازیانه به صورت عمرو،پشیمان نشدم که چرا با شمشیر او را نزدم تا دنیا میآورد بر سرش آنچه که باید میآورد.اهل شام در جستجوی ابو موسی برآمدند و او هم مرکب خود را سوار شد و به مکه رفت.ابن عباس میگوید:
خداوند رأی ابو موسی را زشت گرداند!من به او هشدار دادم و راه را نشانش دادم اما او در آن اندیشه نکرد.ابو موسی میگفت:ابن عباس مرا از نیرنگ این فاسق آگاه ساخته بود اما من به او اطمینان کردم و خیال کردم چیزی را بر مصالح امت ترجیح نمیدهد.
عمرو و اهل شام نزد معاویه آمدند و خلافت را به او تبریک گفتند.ابن عباس و شریح بن هانی نزد علی(علیه السّلام)بازگشتند.از آن پس امام بر وقت نماز صبح به جا میآورد،در قنوت آن میگفت:پروردگارا!معاویه،عمرو،ابو الاعور،حبیب،عبد الرحمن بن خالد،ضحاک بن قیس و ولید را لعن کن.این خبر به معاویه رسید.او هم وقتی قنوت میخواند علی،ابن عباس،اشتر،حسن و حسین را لعن میکرد.
واقدی معتقد است که اجتماع حکمان در شعبان سال 38 هجری بوده است. (2)
وقتی علی از ماجرای صدور حکم که برخلاف کتاب خدا و سنت رسولش انجام
گرفته بود و از نیرنگ عمرو بن عاص و فریب خوردن ابو موسی آگاه شد در حالی که رأی حکمان را مردود اعلام میکرد،طی خطابهای گفت:سپاس میگویم خدای را،هر چند روزگار حادثهای ناگواری را پیش آورده و واقعۀ بینظیری را رو نموده است و گواهی میدهم که جز او خدایی نیست و شریکی ندارد و معبودی غیر او نیست و گواهی میدهم که محمد(صلّی اللّه علیه و آله و سلّم)بنده و فرستادۀ اوست.
اما بعد:سرپیچی از نصیحتکنندۀ دلسوز دانا و تجربهدیده باعث حسرت و موجب ندامت میشود.من دربارۀ حکمیت نظرم را به شما گفتم و اندیشۀ درونیام را به شما بنمودم.«ای کاش رأی قصیر پذیرفته میشد.» (1)
-دو عبارت بالا ترجمه دو ضرب المثل است که اولی«لو کان یطاع لقصیر امر»در جایی گفته میشود که نصیحت کننده،از کیدی خبر دهد ولی حرف او را نپذیرند و دومی«ضنّ الزند بقدحه»را برای کسی میگویند که نصیحت سودمند او را قبول نکنند و او از اندرز خودداری ورزد(م).
اگر حرفم اطاعت میشد کار بدینجا نمیکشید،اما شما جفاکارانه به مخالفتم برخاستید و عصیانگرانه به هیچم انگاشتید،تا نصیحت کننده در نصیحتش مردد شد«و آتشزنه از دادن آتش امتناع ورزید.» 2پس من و شما مصداق گفتۀ برادر هوازن هستیم که گفت:امرتکم امری بمنعرج اللوی فلم تستبینوا النصح الاّ ضُحی الغد.
من در منعرج اللوی رأیم را گفتم اما(نپذیرفتید)نتیجهاش چاشتگاه فردا آشکار شد. (2)
امام درست میفرمود.حادثۀ ناگوار و پیشامد بینظیر،همان برکناری صدیق امت (علی)بود:اول کسی که به رسالت نبی اکرم ایمان آورد و او را تصدیق نمود و برای جانفشانی و نجات جان پیامبر در بستر او خوابید و با جان و دل در راه خدا جهاد نمود و در تمامی جنگها جز جنگ تبوک(که آنهم به دستور پیامبر بود)شرکت جست و غیر از این،از فضایل و کرامتهای بیشمار دیگری برخوردار بود که دوست و دشمن،آشنا و بیگانه بدان اعتراف دارند.
بزرگترین مصیبت،انتخاب معاویة بن ابی سفیان،آزاد شده و فرزند آزادشده،
فرزند هند جگرخوار به خلافت و رهبری مسلمانان بود.او کجا و اسلام کجا؟همو مصداق شجرۀ خبیثۀ ملعونهای است که قرآن از آن نام میبرد.آیا این از ناگوارترین مصیبتها نیست؟به همین خاطر میبینیم که امام از این پیشامد تلخ،به حادثهای ناگوار و واقعهای بینظیر تعبیر میکند.
تا اینجا،مسأله به اصل عزل و نصب برمیگشت اما آنچه که به حکمان مربوط میشود؛آنان وظیفه داشتند قبل از اعلام رأی دربارۀ علی و معاویه،از عللی که باعث شعلهور شدن آتش فتنه و ریختن خونهای پاک شد،بحث کنند زیرا قتلگاه صفین از خون چهل و پنج هزار نفر کشته از سپاه معاویه و شهادت بیست و پنج هزار نفر از سپاه علی بن ابی طالب رنگین شده بود (1)
-ابن مزاحم؛وقعة صفین 643.
و اینها همه برای خونخواهی یک نفر بود.آیا در ترازوی عدل و انصاف،راست میآید که این همه انسان در برابر این مسأله از پا در آیند؟آیا اساس جنگیدن علیه علی(علیه السّلام)حکم قرآن و سنت نبوی بود؟آیا قرآن و سنت برای انتقام خون یک نفر،ارتکاب چنین جنایات خانمانسوز را تجویز میکرد؟یا آنکه خونخواهی سپری بود برای خواستۀ معاویه تا امام را از مقامش کنار زند و خود بر مرکب خلافت سوار شود یا او را مجبور سازد که فرزند آزاد شده را در همان مقامی که او در دوران دو خلیفه پیشین از آن برخوردار بود،ابقاء نماید چنانکه او قبل از جنگ و در خلال آن،آن را از امام درخواست میکرد؟حکمان باید در موضوعات زیر بحث و تحقیق مینمودند تا معلوم میشد که چه کسی بر حق و چه کسی بر باطل است.این موضوعات عبارت بودند از:
1-بررسی علتهایی که منجر به قتل خلیفه-عثمان-شد و اینکه آیا مجوزی برای کشتن او بود یا نه؟
2-آیا خلافت امام پس از قتل عثمان،خلافت قانونی و شرعی بود از آن جهت که مهاجرین و انصار در مسجد نبی اکرم(صلّی اللّه علیه و آله و سلّم)در حضور مردم بدون هیچ اکراه و اجباری بیعت کرده بودند؟یا آنکه اصلا بیعتی در کار نبود یا با اکراه و اجبار بیعت گرفته
1) 1)
شده بود؟
3-وقتی بررسی کننده با بررسی امر دوم به این نتیجه رسید که خلافت امام، خلافت شرعی و قانونی بوده است آیا مجوزی برای معاویه وجود داشت که بیعت مهاجرین و انصار را زیر پا بگذارد و نادیده انگارد و بیعت خود را به گرفتن انتقام خون عثمان و استرداد امام قاتلین خلیفه را به او،موکول کند که گویا او-معاویه-خلیفه است؟آیا معاویه با این عمل و نافرمانی و خروج،آشوبگر علیه امام واجب الاطاعه محسوب نمیشود؟با آنکه حکم آشوبگر در قرآن حکیم بیان شده است؟ (1)
-حجرات:9.
یا آنکه باید او با دیگر مسلمانان همراه میشد و اتحاد آنها را با سرکشی و چموشی خود از هم نمیپاشید و خصومت را پیش امام منتخب میبرد تا او نظر بدهد؟4-چنانچه ثابت شود عثمان در خانهاش مظلومانه کشته شده و باید قاتلان او قصاص شوند،آنگاه سخن به اینجا میرسد که آیا قصاص وظیفۀ خلیفه است یا وظیفۀ معاویه یا نه وظیفۀ این است و نه وظیفۀ آن،بلکه وظیفۀ فرزندان عثمان است؟
5-فرض کنیم که قصاص وظیفۀ امام است؛آیا امام(علیه السّلام)قدرت و توانایی اجرای قصاص را داشته است یا آنکه شرایط چنین کاری آماده نبوده است؟
6-چنانچه طلحه و زبیر در نقض بیعت و در بیرون آوردن همسر پیامبر از خانهاش-با آنکه او دستور داشت در خانه بماند-و همینطور در اخراج فرماندار امام از بصره و کشتن نگهبانان او و امور دیگری که منجر به جنگ جمل شد،معذور و مجتهد باشند هرچند در اجتهاد خطا کرده باشند،آیا میتوان قاتلان عثمان را با خطای در اجتهاد تبرئه کرد و عملشان را صحیح دانست یا نه؟
7-بر فرض لزوم قصاص و نپذیرفتن اجتهاد آنها،آیا خلیفۀ وقت حق دارد از قصاص بگذرد و آن را به دیه تبدیل کند چنانکه عثمان دربارۀ عبید الله بن عمر که هرمزان و جفینه دختر ابو لؤلؤ را بیگناه کشته بود،چنین کرد؟اینها موضوعات مهمی بودند که حکمان باید از آن بحث میکردند تا از قضیه سربلند بیرون میآمدند و با این
1) 1)
کار زنده میکردند آنچه را قرآن زنده کرده بود و میمیراندند آنچه را قرآن میرانده بود اما-متأسفانه-حکمان در این موضوعات کلمهای نگفتند و به آن لب تر نکردند و بیشرمانه از روی آن گذشتند.برای یک محقق لازم است که ارزش رأی حکمان را مورد بحث و بررسی قرار دهد.به همین لحاظ ما به اختصار از آن بحث میکنیم تا خواننده متوجه شود که رأی حکمان همانگونه که امیر المؤمنین فرمود،فاجعۀ ناگواری بود.اینک بررسی آن:
بررسی محققانۀ آن ما را وادار به تألیف جداگانهای میکند که مناسب حال این کتاب نیست اما ما بهطور گذرا و بسیط به آن اشاره میکنیم:
اول:از بعضی از علتهای که منجر به قتل خلیفه شد،آگاه شدید و متوجه شدید که استبداد رأی،سوار نمودن بنی امیه بر گردۀ مردم،اختصاص بخش عظیمی از بیت المال به زورمداران و قلدران و خویشاوندان،تبعید بزرگان صحابه و تابعین به تبعیدگاهها و در اخیر تعدی و ستم کارگزاران خلیفه در مصر و عراق بر طبقه متوسط و فقیر جامعه و...همۀ اینها باعث برانگیختن خشم و غضب مردم علیه خلیفه و کارگزاران او شد.ثمرۀ این کار آن شد که خلیفه در داخل خانه و در پیش چشم زنان و فرزندانش و در برابر دیدگان مهاجرین و انصار کشته شود که در این میان بعضی از آنها بر قتل او شتافتند و بعضی دیگر،مردم را بسیج کرده و عدهای هم از این پیشامد اظهار خوشنودی کردند.
قضاوت در این مسأله در صلاحیت کارشناسانی است که با کتاب و سنت آشنایی داشته و به زندگی و کارکردهای خلیفه و اعمال خصمانهای که علیه او صورت گرفت،واقف باشند تا-پس از شنیدن براهین انقلابیون-از جایگاه مستحکم و پرقدرتی حکم صادر نماید.اینگونه مشکلات در جبهۀ جنگ حل نمیشود،بلکه در فضای آرامی که قاضی بتواند آزادانه رأی بدهد و در تکفیر و تعبیر آزاد باشد،حل آن ممکن مینماید.ما در این معرکۀ مهم وارد بحث نمیشویم و قضاوت آن را برعهدۀ اینگونه کارشناسان میگذاریم و عنان بحث را به طرف موضوع دوم سوق میدهیم.
دوم:بررسی تاریخ نشان میدهد که بیعت با امام،بیعت مردمی و همگانی بوده و
در تاریخ خلافت اسلامی نظیر ندارد.وقتی میگوییم که این بیعت در تاریخ اسلامی نظیر ندارد از روی دلیل و برهان میگوییم چون:
خلیفۀ اول وقتی از سقیفه بیرون آمد تعداد اندکی از مهاجر و انصار با او بیعت کرده بودند و بنی هاشم و تمامی خزرجیان از بیعت سرباز زدند.
همینطور عمر بن خطّاب با وصیت خلیفۀ اول بر مسند خلافت تکیه زد و هیچ انتخابی برای مردم باقی نگذاشت و عثمان نیز با انتخاب شورایی که خلیفۀ دوم اعضایش را تعیین نموده بود،به خلافت رسید و در تعیین شورا مهاجرین و انصار هیچ نقشی نداشتند.
وقتی اینها همه بتواند به خلافت رنگ قانونی ببخشد،پس بیعت مهاجرین و انصار با علی با این شعار که جز او کسی را انتخاب نمیکنند و در حالی که صحابۀ طراز اول پیامبر و تابعین در بینشان بودند،قانونیتر و شرعیتر است و آنهایی که از چگونگی مشروعیت رهبری یک شخص بحث میکنند اتفاقنظر دارند بر اینکه بیعت اهل حل و عقد از اهل مدینه بر تمامی مسلمانان حجت است.
طبری از محمد بن حنفیه نقل میکند:هنگام قتل عثمان-رض-نزد پدرم بودم.
پدرم به خانه رفت.یاران پیامبر(صلّی اللّه علیه و آله و سلّم)نزد او آمدند و گفتند:این مرد کشته شد و مردم از داشتن رهبر ناگزیرند و ما امروز غیر از تو کسی را سزاوارتر به این کار و باسابقهتر در اسلام و نزدیکتر به رسول خدا(صلّی اللّه علیه و آله و سلّم)نیافتیم.پدرم فرمود:دست از این کار بدارید زیرا من وزیر و مشاور باشم بهتر است تا آنکه امیر باشم.گفتند:هرگز!به خدا سوگند تا بیعت نکنیم نمیگذاریم.فرمود:حالا که چنین است،بیعت باید در مسجد و در حضور مردم باشد.بیعت مثل من نمیتواند پنهانی و بدون رضایت مسلمانان باشد.سالم بن ابی الجعد میگوید:عبد الله بن عباس گفت:من راضی نبودم امام به مسجد برود و از بروز فتنه و آشوب علیه امام،میترسیدم اما امام جز با رفتن به مسجد حاضر به بیعت نشد.
وقتی وارد مسجد شد،مهاجرین و انصار آمدند و بیعت کردند و پس از آن همۀ مردم بیعت کردند. (1)
-طبری:تاریخ 450/3.
1) 1)
آنهایی که از بیعت با علی امتناع ورزیدند آنگونه که تاریخ نامهای آنها را ثبت کرده است تعدادشان از ده نفر تجاوز نمیکند و این نشانگر آن است که فضای بیعت، فضای باز و آزاد بوده و هیچگونه اکراه و اجباری در کار نبوده است.از اینرو بیشتر مردم بیعت کردند و عدۀ کمی هم که هواخواه عثمان بودند مانند حسان بن ثابت،کعب بن مالک،مسلمة بن مخلد،زید بن ثابت،نعمان بن بشیر،محمد بن مسلمه،رافع بن خدیج،فضالة بن عبید و کعب بن عجره از بیعت امتناع ورزیدند.طبری میگوید:اما حسان،او شاعری بود که نمیدانست چه کار میکند و اما زید بن ثابت،عثمان سر پرستی دیوان و بیت المال را به او سپرده بود و وقتی عثمان محاصره شد،زید گفت:ای گروه انصار!بیایید دوباره انصار خدا شوید.ابو ایوب در جوابش گفت:تو او را فقط برای این یاری میکنی که تو را قوی ساخت و مقام داد.اما کعب بن مالک،عثمان او را مأمور جمعآوری مالیات مدینه کرده بود و آن را برای او قرار داده بود. (1)
-طبری:تاریخ 452/3.
گمان نمیکنم نظیر این انتخابات عمومی برای تعیین رهبر در هیچ کجای دنیا یافت شود که تنها تعداد کمی آن هم به خاطر غرضهای شخصی از بیعت امتناع کنند.
پیش از این،سخنان امام را دربارۀ بیعت شنیدید؛در اینجا باز هم سخنی را از امام که خطاب به طلحه و زبیر فرموده است،اضافه میکنیم:«به خدا سوگند میلی به خلافت و نیازی به ولایت نداشتم،اما شما مرا به آن فرا خواندید و آن را بر من تحمیل کردید.» (2)
سوم:وقتی به این نتیجه رسیدیم که بیعت با امام بیعت شرعی و قانونی بوده و مهاجرین و انصار بر آن توافق نمودهاند،پس معاویه به کدامین دلیل از بیعت با علی امتناع میورزد و تعلّل به خرج میدهد و پیراهن عثمان را به علامت خونخواهی بالا میبرد؟به همین خاطر میبینیم که امام او را نکوهش میکند و موضع خود را دربارۀ خلافت شرح میدهد و به معاویه مینویسد:مردم با همان معیاری که با ابا بکر،عمر و عثمان بیعت کردند با من بیعت کردند.بنابراین حاضر حق ندارد دیگری را برگزیند و
غایب هم،حق ندارد شخص انتخاب شده را رد کند.چنانچه شورای مهاجرین و انصار کسی را برگزید و او را امام و رهبر نامید،خشنودی خداوند فراهم آمده است.اگر کسی از امر شورا با بهانهجویی یا بدعتگذاری سرپیچی نماید،شورا او را از این سرپیچی باز میدارد و اگر امتناع ورزد به خاطر مخالفتش با مؤمنین با او میجنگد و خداوند او را بدانچه رو آورده،وامیگذارد. 1
چهارم:وقتی پژوهشگر به این نتیجه رسید که عثمان در خانهاش مظلومانه کشته شده و باید قاتلان او قصاص شوند،در این صورت شکی نیست که این کار،وظیفۀ ولی دم است.خداوند سبحان میفرماید: «وَ مَنْ قُتِلَ مَظْلُوماً فَقَدْ جَعَلْنا لِوَلِیِّهِ سُلْطاناً فَلا یُسْرِفْ فِی الْقَتْلِ إِنَّهُ کانَ مَنْصُوراً». 2
آیا معاویه ولیّ دم است یا آنکه فرزندان مقتول و ذریۀ او ولی دم هستند؟بر اساس معیارهای شرعی معاویه ولیّ دم نیست.ولیّ دم فرزندان عثمانند.آنها حق قصاص دارند اما آنها وقتی به این حق میرسند که قضیه را به یک دادگاه با صلاحیت ارجاع دهند تا او در اینباره نظر بدهد و اگر دادگاه از رسیدگی عاجز ماند،آنگاه آنها میتوانند از دیگران کمک بخواهند؛نه آنکه از ابتدا به این کار اقدام کنند.به همینخاطر میبینیم که امام،معاویه را به این خونخواهی نکوهش میکند و او را لایق و شایستۀ این کار نمیداند و به او مینویسد:
«میپندارم که بیعت با من،تو را به این اندیشۀ فاسد واداشته که مرا دربارۀ عثمان مقصر بدانی.به جان خودم،من چون دیگر مهاجران،مهاجری بیش نیستم؛در هر کاری که آنها وارد شدند من نیز وارد شدم.از هر کاری که خارج شدند من هم خارج شدم.
خداوند را نشاید که آنان را بر گمراهی گرد آورد و در گرداب نادانی و کوری گرفتار
سازد و بعد:تو را چه کار به عثمان؟تو یکی از افراد بنی امیه هستی و فرزندان عثمان در خونخواهی او از تو مقدمترند و اگر خیال میکنی که تو بر این کار توانایی بیشتری داری پس بیا وارد آن کاری شو که دیگر مسلمانان وارد آن شدند؛آنگاه شکایت آنان را نزد من(که حاکم مسلمینم)بیاور.» (1)
-مبرد:الکامل 194/1 مکتبة المعارف بیروت.
و در نسخۀ ابن قتیه دارد:گفتی که قاتلان عثمان را به دست تو میدهم،تو را چه رسد به این کار؟فرزندان عثمان هنوز هستند.آنان به این کار مقدمترند.اگر خیال میکنی که در خونخواهی،تو از آنها قویتری،پس بیا بیعتی که بر تو واجب است انجام ده آنگاه مخاصمان را نزد من بیاور. (2)
پنجم:وقتی به این نتیجه رسیدیم که قصاص هرچند حق اولیای دم است ولی آنها حق ندارند خود به گرفتن آن اقدام نمایند،بلکه باید شکایت خود را به دادگاه با صلاحیت که از طرف ولی مسلمانان یعنی خلیفه واجب الاطاعه،تعیین شده است ارائه نمایند،اما چنانچه ولی دم خود به قصاص و گرفتن حق اقدام نماید،هرج و مرج در جامعه پدید میآید و این بر آگاهان به مسائل اجتماعی پوشیده نیست.پس اگر قصاص وظیفۀ امام است باید دید که آیا امام توانایی اجرای حکم قصاص را دربارۀ انقلابیون دارد یا آنکه شرایط برای اجرای این حکم آماده نیست؟حقیقت امر جز با بررسی تاریخی این موضوع روشن نمیشود.تاریخ نشان میدهد که انقلابیون افراد مشخصی نبودند،بلکه انقلاب،انقلاب مردمی مرکّب از کوفیان،بصریان،مصریان و مدنیان بود.
آنها نزدیک چهل روز خانۀ خلیفه را در محاصره داشتند و صحابۀ پیامبر در توان خود نمیدیدند که محاصره را بشکنند تا آنکه کار به حادثهای تلخ و ناگوار هجوم خشونت آمیز بر خانۀ خلیفه انجامید.این در حالی بود که کثرت مهاجمان برای احدی قابل شمارش نبود.صحت این مدعا از مطلب زیر به دست میآید:
ابو مسلم خولانی با عدهای از قاریان شام پیش از حرکت امام به طرف صفین نزد
معاویه آمدند و به او گفتند:چرا با علی میجنگی در حالی که تو در مصاحبت،هجرت، قرابت و سابقۀ در اسلام به پای او نمیرسی؟معاویه گفت:من با علی جنگ ندارم و مدعی نیستم که در مصاحبت،هجرت،قرابت و سابقۀ در اسلام به پای او میرسم اما شما به من بگویید:مگر نه آنکه عثمان مظلومانه کشته شد؟گفتند:بلی.گفت:پس علی باید قاتلان او را به ما تحویل دهد تا آنها را بکشیم و جنگی بین ما و او نباشد.گفتند:نامهای به او بنویس تا یکی از ما آن را برایش ببرد.معاویه نامهای به علی نوشت و ابو مسلم خولانی آن را برای علی آورد.
آنگاه ابو مسلم بلند شد و سخن آغاز کرد.حمد و ثنای خدا را بهجا آورد.سپس گفت:اما بعد:تو خلافت و سرپرستی مردم را عهدهدار شدی،به خدا سوگند خوش ندارم که خلافت از آن غیر تو باشد هرگاه حق و انصاف دهی که عثمان در حال اسلام و بناحق و مظلوم کشته شد.بنابراین باید قاتلان او را به ما تحویل دهی و تو هم امیر ما باشی و اگر کسی با تو مخالفت کرد،دستان ما یاور تو و زبانهای ما گواه تو خواهند بود و تو دلیل و حجت خواهی داشت.علی در جواب فرمود:فردا پیشم بیا و جواب نامهات را بگیر.او هم رفت و فردا آمد تا جواب نامه را بگیرد.مردم که از انگیزۀ آمدن ابو مسلم مطلع شده بودند همگی مسلح شدند.فردا در مسجد گرد آمدند و مسجد را اشغال کردند و شروع کردند به شعار دادن:ما همه،پسر عفان را کشتیم و شعارشان را بیشتر کردند.به ابو مسلم اجازۀ ورود داده شد.نزد امیر المؤمنین آمد.او جواب نامۀ معاویه را به دست ابو مسلم داد.ابو مسلم گفت:گروهی از مردم را دیدم که گویا با تو کار دارند.فرمود:چه کار دارند؟گفت:خبردار شدهاند که تو قاتلان عثمان را به ما تحویل میدهی؛به همین خاطر فریاد میزنند و اجتماع کردهاند و مسلح شدهاند و میگویند که همۀشان قاتلان عثمانند.علی فرمود:به خدا سوگند من حتی به اندازۀ یک چشم بهم زدن تحویل آنان را به تو در اندیشهام راه ندادهام.من عواقب و جوانب این کار را سنجیدهام.سزاوار نمیبینم که آنان را به تو یا غیر تو تحویل دهم. (1)
-ابن مزاحم:وقعة صفین 95-97.
1) 1)
ما فرض میکنیم که بعضی از مسلمانان در آن روز از مهاجمان و یا از تحریک کنندگان یا از مباشران به قتل خلیفه نبودهاند،اما آن جمعیت بزرگ با چنان گرایش فکری تنها در کوفه بود گذشته از بستگان و طرفداران آنان که در مدینه و بصره متفرق و در این عقیده از حامیان آنان بودند و این نشان میدهد که این جریان به صورت مسألۀ پیچیده و حادّ اجتماعی درآمده بود و برای امام مقدور نبود که قاتلان را به ولیّ دم تحویل دهد.
سخن امام به ناکثین از همین مشکل خبر میدهد آنگاه که طلحه و زبیر با عدهای از اصحاب نزد امام آمدند و گفتند:یا علی!ما با تو شرط کردیم که حدود الهی را بپا داری.این قوم در کشتن این مرد(عثمان)همدست شدند و ریختن خونش را حلال دانستند.امام در جوابشان فرمود:ای برادران!چیزی را که شما گوشزد میکنید برایم پوشیده نیست اما من با این قوم چه میتوانم بکنم؛اینها بر ما مسلط شدهاند و ما بر آنها سلطهای نداریم.اینها کسانیاند که جوانانتان به هواخواهی آنها برخواستهاند و بادیه نشینانتان همراهیشان کردهاند و آنها در بین شما هستند.هر کاری خواسته باشند بر شما تحمیل میکنند.با این وضع،آیا بر انجام خواستۀتان توانایی دارید؟گفتند:نه.فرمود:
من هم-به خواست خدا-جز نظر شما را نخواهم داشت. (1)
-طبری:تاریخ 458/3.
بنابراین برای امام نه در آن روزی که بهعنوان خلیفه انتخاب شد و نه بعد از آن و نه در آینده مقدور نبود که قاتلان را بازداشت نماید.اگر آنها بازداشت میشدند،همین جماعت بزرگ علیه علی و خلافت نوپای او میشوریدند و مصیبت بزرگتر میشد.
ششم:شکی نیست که طلحه و زبیر بیعت را شکستند و همسر پیامبر را از خانهاش بیرون آوردند و به بصره تجاوز کردند و پاسداران قصر حکومتی را کشتند و کارهایی را مرتکب شدند که بر هیچ آشنایی به تاریخ پوشیده نیست.اما مخالفان از این دو نفر به نیکی یاد میکنند و بر آنها رحمت میفرستند و آنها را از آن ده نفری که بشارت به بهشت داده شدهاند،به شمار میآورند و کارهای خلافشان را مغایر با
1) 1)
پاکیشان نمیدانند.اعمال آنها را به بهانۀ اجتهاد توجیه میکنند چنانکه کارهای خلاف معاویه و دیگر ستمگران حتی عمل ستمگری مثل مسلم بن عقبه را که سه روز زنان مدینه را برای سپاهیانش حلال کرد،با اجتهاد توجیه میکنند.اگر اینگونه توجیهها درست باشد،پس چرا این توجیه در حق آنانی که بر خانۀ خلیفه یورش بردند و او را کشتند درست نباشد؟تا آنان نیز مجتهد در رأی و مخطی در نتیجه بوده باشند،از اینرو برایشان یک اجر باشد چنانکه برای مجتهد مصیب دو اجر است؟با این همه ما دربارۀ اینها سخنی که کار آنها را توجیه کند نمییابیم؛علت این دوگانگی چیست؟چرا کارها با دو معیار سنجیده میشوند؟
هفتم:تاریخنویسان میگویند:وقتی عمر کشته شد،عبید الله پسر عمر هم آمد، هرمزان و دختر ابو لؤلؤ را کشت.وقتی عمر این خبر را شنید،گفت:وقتی من مردم،شما از عبید الله شاهد بخواهید که آیا هرمزان مرا کشته است؟اگر شاهد آورد،پس خون او در برابر خون من است و اگر نتوانست شاهد بیاورد او را به قتل هرمزان مؤاخذه کنید.
وقتی عثمان-رض-به خلافت رسید،به او گفتند:آیا وصیت عمر-رض-را دربارۀ عبید الله اجرا کردی؟گفت:وارث هرمزان کیست؟گفتند:خود شما یا امیر المؤمنین!گفت:من عبید الله بن عمر را عفو کردم. (1)
-بیهقی:السنن الکبری 61/8.طبری:تاریخ 303/3.
من نمیخواهم این قصه را پی بگیرم به هرحال خلیفه با این عمل مورد ملامت قرار گرفت چون وقتی عبید الله مردی را در حال نماز با دختر خردسال به قتل رساند،او قصاص را تعطیل کرد و با این همه به خاطر مسائل عاطفی یا عوامل دیگر او را عفو کرد.پس چرا این کار برای امام علی(علیه السّلام)جایز نباشد در حالی که او میدید که با این قصاص،اسلام و مسلمانان به مصیبت بزرگی دچار میگردند و میدید که جبران خون خلیفه با دیّه به جای قصاص و انتقام،به صلاح و صواب نزدیکتر است.
اینها موارد مهمی بودند که باید بررسی میشد و مورد قضاوت قرار میگرفت و بعد نتیجه مهمی در حکمیّت به دست میآمد.اما حکمان این کار را پشت سر انداختند و
1) 1)
به آن لب تر نکردند و این بدان خاطر بود که ابو موسی اشعری به عبد الله بن عمر گرایش داشت و عمرو بن عاص به معاویه.پس باید ابتداء عبد الله بن عمر و سپس عمرو بن عاص را بشناسیم:
اما عبد الله بن عمر،در ضعف نفس او همین بس که وقتی حجّاج از طرف عبد الملک بن مروان حاکم حجاز شد،شبانگاهان نزد او آمد تا با او بیعت کند.حجّاج به او گفت:چه شد عجله کردی؟گفت:از رسول خدا شنیدم که فرمود:اگر کسی بدون امام بمیرد به مرگ جاهلیت مرده است. (1)
-هیثمی:مجمع الزواید 218/5.طیالسی:المسند 259،حدیث به صورتهای دیگر نیز نقل شده است.
حجّاج گفت:دستانم مشغول است-در حال نوشتن بود-اما پایم در اختیار توست.او هم دست بر پایش کشید و بیرون آمد.حجّاج گفت:احمق!از بیعت علی بن ابی طالب سرپیچی کردی و حالا شبانه برای بیعت نزد من آمدهای؟این ترس شمشیر است که تو را بدینجا آورده است. (2)
اما عمرو،نمیدانی که این عمرو چه کسی است؟او همان کسی است که امام او را اینگونه معرفی کرده است:«تو همواره دوست کافران و دشمن مسلمانان بودهای.» (3)
عمرو هواخواه معاویه بود زیرا معاویه وعدۀ ولایت مصر را به او داده بود.تاریخ نویسان،داستان طویلی از این جریان نقل میکنند:وقتی معاویه به او گفت:بیا با من بیعت کن.عمرو گفت:هرگز!به خدا سوگند تا از دنیایت چیزی نستانم از دینم چیزی به تو نمیدهم.معاویه گفت:بخواه تا بتو داده شود.گفت:حکومت مصر را میخواهم. (4)
ابن مزاحم میگوید:معاویه به عمرو گفت:تو را به جهاد این مرد فرامیخوانم که پروردگار را عصیان کرده و خلیفه را کشته و آشوب بپا کرده و جماعت را پراکنده ساخته و صلۀ رحم را از بین برده است.عمرو گفت:جهاد با چه کسی؟گفت:جهاد با علی.گفت:
تو و علی دو بار یک شتر نیستید.تو هجرت و سابقۀ اسلام،طول جهاد،پویایی و دانایی او را نداری.به خدا سوگند او علاوه با داشتن این مزایا مردی جدّی،استوار،صاحب فضل و والامقام و در امتحانات خداوند سربلند است.بنابراین اگر من تو را در این جنگ همراهی نمایم،به من چه خواهی داد با آنکه خود میدانی که این کار چقدر خطرناک و ضررآفرین است؟معاویه گفت:چه میخواهی؟گفت:مصر را میخواهم که کسب و درآمدم باشد.راوی میگوید:معاویه درنگ و تأملی نمود.
نصر میگوید:در حدیث دیگر راوی میگوید:معاویه به عمرو گفت:یا ابا عبد الله!برایم ناخوشایند است که مردم بگویند تو برای دنیا وارد این کار شدی!گفت:
ول کن؛دنبال این حرفها نگرد.معاویه گفت:من اگر بخواهم تو را امیدوار کنم و فریب دهم،میتوانم.عمرو گفت:هرگز!قسم به جان خودم کسی مثل من فریب نمیخورد.من باهوشتر از این حرفها هستم.معاویه به او گفت:سرت را نزدیک بیاور تا رازی را با تو در میان بگذارم.راوی میگوید:عمرو سرش را نزدیک برد تا راز را بشنود.معاویه گوشش را گاز گرفت و گفت:این فریب بود،آیا در خانه جز من و تو کسی هم بود؟ (1)
-ابن مزاحم:وقعه صفین 43.
ابن ابی الحدید بعد از این مطلب میگوید:میگویم:شیخ ما،ابو القاسم بلخی رحمه الله میگفت:
اینکه عمرو گفت:«ول کن»کنایه از الحاد،بلکه تصریح به آن است؛یعنی ول کن این حرف بیاساس را.عقیده به آخرت و اینکه آخرت با دنیا معامله نمیشود، خرافات است.ایشان-ره-میگفت:عمرو بن عاص همواره ملحد بود و هرگز در این الحاد تردیدی نکرد.معاویه هم مانند او بود.در اینکه اسلام بازیچۀ آنها بود؛همان داستان گفتن راز،که معاویه گوش عمرو را گاز میگیرد،کافی است. (2)این کجا و اخلاق علی(علیه السّلام)و سختگیری او دربارۀ خدا کجا!با این همه آنها او را به شوخطبعی نکوهش میکردند. (3)
بررسی این موارد برای حکمان کار مشکلی نبود،بلکه با بررسی مورد اول از موارد هفتگانه برای رسیدن به حق کافی بود و آن اینکه وقتی خلافت امام،خلافت قانونی و شرعی بوده است،قیام علیه آن شورشی علیه امام محسوب میشود و حکم شورشگر بر شخص قیام کننده جاری میگردد اولا و او با این کار غیر راه مؤمنین را پیموده و خرق اجماع کرده است ثانیا.خداوند در حق اینها فرمود: «مَنْ یُشاقِقِ الرَّسُولَ مِنْ بَعْدِ ما تَبَیَّنَ لَهُ الْهُدی وَ یَتَّبِعْ غَیْرَ سَبِیلِ الْمُؤْمِنِینَ نُوَلِّهِ ما تَوَلّی وَ نُصْلِهِ جَهَنَّمَ وَ ساءَتْ مَصِیراً». (1)
-نساء:115« [1]اگر کسی بعد از اینکه حق برایش روشن شده به مخالفت پیامبر برخیزد و غیر طریق مؤمنین در پیش گیرد ما او را به همان راهی که در پیش گرفته است وامیگذاریم و در جهنم درمیافکنیم و آن بد جایگاهی است.»
«وَ إِنْ طائِفَتانِ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ اقْتَتَلُوا فَأَصْلِحُوا بَیْنَهُما فَإِنْ بَغَتْ إِحْداهُما عَلَی الْأُخْری فَقاتِلُوا الَّتِی تَبْغِی حَتّی تَفِیءَ إِلی أَمْرِ اللّهِ ». (2)با این وضع عجیب نیست اگر ببینم امام حکم حکمان را توصیف کند به اینکه:«این دو نفر کتاب خدا را مخالفت کردند و بیرون از هدایت خداوند،پیروی هوای نفس کردند و به سنت عمل نکردند و حکم قرآن را به اجرا در نیاوردند.» (3)
تحرکات نظامی خوارج پس از صدور رأی حکمان
وقتی خبر حکم ظالمانۀ حکمان به امام رسید،امام برخاست و طی خطابهای چنین فرمود:آگاه باشید!این دو نفر که شما آنها را بهعنوان حکم برگزیده بودید،حکم قرآن را پشت سرشان انداختند و آنچه را که قرآن میرانده بود زنده کردند و هرکدام بیرون از هدایت خداوند،پیروی هوای خود کردند و بدون برهان روشن و بدون سنت جاری حکم کردند و در حکم خود اختلاف کردند و هیچیک از این دو به حق راه نیافتند.پس خداوند و پیامبرش و مؤمنین صالح از آنان بیزارند.برای رفتن به طرف شام آماده شوید و مهیا گردید.صبحگاهان-به خواست خدا-در پایگاه خود حاضر باشید.آنگاه پایین آمد و به خوارج مستقر در کنار نهر نوشت:«بسم الله الرحمن الرحیم،از بندۀ خدا علی امیر المؤمنین به زید بن حصین (1)
-این شخص از آنهایی بود که حکمیت را بر امام تحمیل کردند و با مسعر بن فدکی و بیست هزار نیروی مسلح با سلاحهای برهنه،شمشیرها بر گردن نهاده در حالی که پیشانیها از کثرت سجده پینه بسته بود نزد امام آمدند و او را نه امیر المؤمنین که به نام صدا زدند:ای علی!وقتی تو را به کتاب خدا دعوت میکنند اجابت نما...
وقعة صفین:560،عبارت آن قبل از این گذشت.
و عبد الله بن وهب و همراهانشان.اما بعد:این دو نفر که ما آنها را به داوری پذیرفته بودیم خلاف کتاب خدا رفتار نمودند و بیرون از هدایت خدا،پیروی هوای خود کردند و به سنت عمل نکردند و حکم قرآن را به اجراء نگذاشتند.پس خدا و رسولش و مؤمنان از آنان بیزارند.وقتی نامهام به شما رسید،به سوی من بشتابید که ما به طرف دشمنان مشترکمان روانیم و بر همان کار که بودیم هستیم
1) 1)
و السلام.» (1)
-طبری:تاریخ 57/4.
انتظار میرفت که خوارج ندای علی(علیه السّلام)را اجابت نمایند و او را در برابر معاویه همراهی نمایند زیرا آنها بودند که به علی میگفتند:«از گناهت توبه کن و از حکمت دست بردار و با ما بیا تا پای جان با دشمنانمان بجنگیم» (2)اما متأسفانه آنها دعوت علی را نپذیرفتند و در جوابش نوشتند:«اما بعد:خشم تو به خاطر خدا نیست بلکه به خاطر خودت است.پس اگر به کفر خود اعتراف کردی و سپس توبه نمودی،ما همراه تو خواهیم بود وگرنه،تو را به حال خود رها میکنیم.خداوند خیانتکاران را دوست نمیدارد.»وقتی امام نامۀ آنها را خواند از آنان ناامید شد.صلاح در آن دید که آنان را به حال خود واگذارد و با افرادش به طرف شام حرکت کند تا با شامیان روبرو شود و بجنگد.آنگاه به نخیله فرود آمد و بپا خاست حمد و ثنای الهی را بهجا آورد و سپس فرمود:اما بعد:هرکس که جهاد در راه خدا را ترک نماید و در کار خدا سستی کند،بر پرتگاه هلاکت قرار گرفته است مگر آنکه خداوند او را به نعمت خویش نجات بخشد.
پس تقوای الهی پیشه کنید و با کسانی که به دشمنی خدا کمر بستهاند و میخواهند نور او را خاموش نمایند،بجنگید و با خطاکاران گمراه ستمگر بدکردار که خوانندگان قرآن و فقیهان در دین و آگاهان به تأویل نبوده و در تاریخ گذشتۀ اسلام نیز اهل این کار نبودهاند،بجنگید.به خدا سوگند اگر بر شما حاکمیت یابند همانند کسری و هرقل با شما رفتار خواهند کرد.زود باشید و برای رفتن به سمت دشمنان مغربی خویش آماده شوید.
برای برادرانتان در بصره هم پیام دادهام تا به شما بپیوندند؛وقتی آنها رسیدند و جمع شدند حرکت میکنیم اگر خدا بخواهد و توان و قدرتی جز از آن خدا نیست. (3)
جمع کثیری از مردم بصره و حوالی کوفه دعوت امام را لبیک گفتند.شصت و هشت هزار و دویست نفر تحت پرچم او گرد آمدند و برای حرکت به سوی شام آماده
شدند.
امام برای رویارویی با دشمن آماده رفتن به شام شد اما با اطلاع یافتن از نظر مردم درنگ نمود.آنها میگفتند:اگر امام ما را سر وقت این«حروریهها»ببرد ما آمادهایم که از آنها شروع کنیم.امام در میان مردم آمد.خداوند را حمد و ثنا گفت و دعوت آنان را اجابت نمود.خصوصا وقتی شنید که خوارج حروریه،عبد الله بن خباب را کنار شط سر بریده و شکم زن حاملهاش را دریدهاند.این در حالی بود که سپاه آمادۀ حرکت به طرف شام بود.اینک تفصیل آن:
خوارج در منزل عبد الله بن وهب راسبی اجتماع کردند.عبد الله طی خطبهای گفت:«اما بعد:قسم به خدا برای گروهی که ایمان به رحمن آورده و به حکم قرآن گردن نهادهاند نباید این دنیا را که دلخوشی و وابستگی به آن و اختیار نمودن آن پستی و هلاکت است،بهتر از امر به معروف و نهی از منکر و گفتار حق بدانند.پس برادران!باید باهم از این قریه که مردمش ستمگرانند،بیرون رویم و به یکی از قلههای کوهستان یا به یکی از شهرها که مخالف این بدعت زیانآورند،پناه گیریم.»پس از او حرقوص بن زهیر سخنرانی کرد و او هم گفتههای او را تکرار کرد.سپس حمزة بن سنان اسدی گفت:
«دوستان!تصمیم همان است که شما گفتید پس باید از میان خود کسی را برای سرپرستی امورتان انتخاب نمایید زیرا شما ناچار باید ستون و تکیهگاه و پرچمی داشته باشید تا دور آن گرد آیید و به طرف آن بازگردید.»
آنگاه امارت را بر زید بن حصین طایی عرضه کردند و او امتناع کرد و بر حرقوص بن زهیر عرضه داشتند،او هم امتناع ورزید و بر حمزة بن سنان و شریح بن اوفی عرضه کردند،آنان نیز إبا کردند.بر عبد الله بن وهب عرضه کردند.او گفت:
میپذیرم،اما سوگند به خدا این را به خاطر دنیادوستی نپذیرفتم و برای ترس از مرگ رهایش نخواهم ساخت.بدین ترتیب در دهم شوال با او بیعت کردند و او را ذو ثفنات میگفتند.
پس از آن در خانۀ شریح بن أوفی عبسی گرد آمدند.ابن وهب گفت:شهری را
انتخاب کنید تا در آنجا برای اجرای احکام خداوند گرد هم آییم چون شما اهل حقید.
شریح گفت:به طرف مداین میرویم و درهای آن را در کنترل خود میگیریم و ساکنینش را اخراج میکنیم و به برادرانمان در بصره پیام میدهیم؛آنان هم به ما میپیوندند.زید بن حصین گفت:اگر همگی یکجا از اینجا خارج شوید،دنبالتان میکنند.
باید یکی،یکی و مخفیانه بیرون روید.اما مداین،در آنجا کسی است که مانع ورود شما میشود.به طرف پل نهروان روید و آنجا فرود آیید و از آنجا با برادرانتان در بصره مکاتبه نمایید.همگی گفتند:این رأی پسندیده است.
عبد الله بن وهب به بصریان نامه نوشت و آنها را از تصمیمی که در جلسهشان گرفته بودند آگاه ساخت و به پیوستن به خود تشویقشان نمود و نامه را برای آنان ارسال نمود.آنان جواب دادند که بدانها خواهند پیوست.
وقتی قصد رفتن نمودند، (1)
-منظور خوارج کوفه و اطراف آن یعنی«حروریه»است.
شب را که شب جمعه بود و روز جمعه را به عبادت سپری کردند و روز شنبه حرکت کردند.اول از همه شریح بن أوفی عبسی بیرون رفت در حالی که این آیه را میخواند: «فَخَرَجَ مِنْها خائِفاً یَتَرَقَّبُ قالَ رَبِّ نَجِّنِی مِنَ الْقَوْمِ الظّالِمِینَ * وَ لَمّا تَوَجَّهَ تِلْقاءَ مَدْیَنَ قالَ عَسی رَبِّی أَنْ یَهْدِیَنِی سَواءَ السَّبِیلِ ». (2)(3)آنگاه کمکم خوارج از بصره و کوفه بر پل نهروان فرود آمدند و سپاه بزرگی از نفرات و تجهیزات گرد آمد.از طرفی خبر کارهای وحشیانۀشان در بین مردم پخش شده و وحشت مردم را فراگرفته بود.به همین جهت افسران کاردان علی اصرار داشتند که اول با آنها بجنگند و پس از یکسره کردن کار آنها به طرف شام حرکت کنند که امام هم قبول کرد.اینک شرح جنایاتی که«خوارج»بدان دست یازیدند:
طبری از ابو مخنف از حمید بن هلال نقل میکند:گروهی از خوارج از بصره
آمدند،وقتی نزدیک دوستان خود در نهر رسیدند گروهی از آنان بیرون آمدند و با مردی که زنی را سوار بر الاغ همراه میبرد،برخوردند.به طرف او رفتند.دعوتش کردند.بعد تهدیدش نمودند و او را ترساندند و پرسیدند:تو کیستی؟گفت:عبد الله فرزند خباب که از صحابه رسول خدا(صلّی اللّه علیه و آله و سلّم)بود،هستم.آنگاه خم شد تا لباسش را که با ترساندن آنها بر زمین افتاده بود،بردارد.به او گفتند:آیا ما تو را ترساندیم؟گفت:بلی.گفتند:نترس بیمی بر تو نیست.حالا از پدرت حدیثی که از پیامبر شنیده باشد برایمان نقل کن شاید خدا بهرهای از آن نصیبمان کند.گفت:پدرم از رسول خدا(صلّی اللّه علیه و آله و سلّم)برایم نقل کرد که فرمود:«فتنهای در راه است که در آن،دل انسان مانند جسمش میمیرد.شب هنگام مسلمان باشد و صبحگاهان کافر برخیزد و صبح کافر باشد و شامگاهان مسلمان به بستر رود.»گفتند:ما هم همین حدیث را از تو پرسیدیم.حالا نظرت را دربارۀ ابو بکر و عمر بگو؟او هم به هردو درود فرستاد.گفتند:نظرت دربارۀ اول و آخر خلافت عثمان چیست؟گفت:او در اول و آخر خلافت بر حق بود.گفتند:دربارۀ علی پیش از تحکیم و بعد از آن،چه نظری داری؟گفت:او خدا را از شما بهتر میشناسد و بهتر دینش را حفظ و پاسداری میکند.بصیرت بهتری دارد.گفتند:تو از هوای نفس پیروی میکنی و اشخاص را از نامهایشان اطاعت میکنی نه از کارهایشان.به خدا سوگند تو را طوری بکشیم که تا به حال کسی را بدان حال نکشتهایم.آنگاه او را گرفتند و دستانش را بستند و همراه زن باردارش پیش انداختند تا رسیدند زیر یک درخت خرما.رطبی از آن افتاد و یکی از آنها آن را برداشت و بر دهن گذاشت.یکی از آنها اعتراض کرد و گفت:آیا بدون اجازه و بدون آنکه بخری آن را خوردی؟او هم بلافاصله از دهانش بیرون آورد و دور انداخت.آنگاه شمشیرش را برداشت و به طرف راست حرکت کرد.در این وقت خوکی از اهل ذمّه سر رسید او را با شمشیر کشت.همگی اعتراض کردند که این کار فساد در زمین است.صاحب خوک آمد؛رضایت او را جلب کردند.ابن خباب وقتی این کارها را از آنها دید،گفت:«اگر شما در آنچه من دیدم صادق باشید،ترسی از ناحیه شما بر من نیست.من مسلمانم و بدعتی هم در اسلام نیاوردهام و شما هم مرا امان دادید و
گفتید:«ترسی بر تو نیست.»او را آوردند،خواباندند و سرش را بریدند.خونش آب را رنگین کرد.بعد به طرف زنش رفتند.زن گفت:من یک زن هستم،آیا از خدا نمیترسید؟به حرفش گوش ندادند،شکمش را پاره کردند.زن دیگری را از قبیله طی کشتند و مادر سنان صیداوی را به قتل رساندند.خبر کشتن عبد الله بن خباب و مردم آزاری آنها به علی و همراهان رسید.او حارث بن مرّة عبدی را فرستاد که نزد آنها برود و به آنچه که از آنها میشنود توجه نماید و جریان را به همان صورتی که واقع شده، برایش بنویسد و چیزی را پنهان ندارد.حارث حرکت کرد و به نهروان،مقر خوارج رسید تا ماوقع را سؤال کند.گروهی آمدند و او را کشتند.خبر به امیرالمؤمنین و همراهان رسید.همراهان پیش حضرت آمدند و عرض کردند:«یا امیر المؤمنین!برای چه اینها را که دشمن مال و عیال ماست،پشت سر ما میگذاری؟ما را به سراغشان ببر.
وقتی کارشان را یکسره کردیم،آنگاه به طرف شام حرکت میکنیم.»امام پذیرفت و دستور داد.وقتی میخواست از«أنبار»به طرف خوارج نهر حرکت کند،قیس بن سعد بن عباده را امر کرد به مداین برود و در آنجا منتظر دستور بماند.آنگاه به طرف آنان حرکت نمود.در همین حین قیس و سعد بن مسعود ثقفی به طرف نهر میرفتند.امام به اهل نهر پیام داد:قاتلان برادران ما را تحویل دهید.ما آنها را میکشیم و آنگاه با شما کاری نداریم.دست از شما برمیداریم و به سراغ شامیان میرویم.شاید خدا دلهایتان را متحول کند و شما را از این حالت،به حالت بهتر هدایت نماید.آنان به امام پیام دادند و گفتند:ما همگی قاتل آنها هستیم و همگی خون آنها و شما را حلال میدانیم.امام وقتی به کنار نهر رسید،برابرشان ایستاد و فرمود:
ای گروهی که عداوت نابجا و لجاجت ناروا و هواپرستی،از حق بازتان داشته است!من به شما هشدار میدهم که مبادا!امت،شما را فردا در کنار همین نهر درهم کوبد و شما را به شکم این گودالها فرستد بدون آنکه نزد پروردگارتان حجت و برهان روشنی داشته باشید.مگر به یاد ندارید که شما را از پذیرش حکمیت نهی کردم و به شما گفتم که اینها حکمیت را وسیلۀ نیرنگ و فریب شما قرار دادهاند و شما را آگاه ساختم که
اینان پیروان دین و قرآن نیستند و من آنها را بهتر از شما میشناسم.در کودکی و بزرگی آنها را شناختهام که اهل خدعه و نیرنگ بودهاند(و هشدار دادم)که اگر رأی مرا نپذیرید، جانب احتیاط و دوراندیشی را مرعی نداشتهاید ولی شما مخالفتم نمودید؛تا آنجا پیش رفتید که من حکمیّت را پذیرفتم.وقتی که پذیرفتم با حکمان شرط کردم و از آنها پیمان گرفتم که هر آنچه را قرآن زنده کرده،زنده کنند و هر آنچه را قرآن میرانده،بمیرانند اما آنان مخالفت کردند و خلاف حکم کتاب و سنت رفتند.ما هم حکمشان را رد کردیم و حالا بر همان موضع اول خود هستیم.اکنون شما چه میکنید و چه راهی در پیش میگیرید؟آنان گفتند:ما حکمیّت را پذیرفتیم.وقتی پذیرفتیم گناه کردیم و با این پذیرفتن،کافر شدیم و بعد توبه کردیم.حال اگر مانند ما توبه کردی ما در کنار تو هستیم و اگر امتناع ورزیدی،ما هم تو را کنار میگذاریم و به حال خود رهایت میکنیم.خداوند خیانتکاران را دوست نمیدارد.علی فرمود:باد بلا بر شما بوزد!و گویندهای از شما بر جا نماند!آیا پس از آنکه به پیامبر خدا(صلّی اللّه علیه و آله و سلّم)ایمان آوردهام و با او هجرت نمودهام و در راه خدا جهاد نمودهام بر کفرم گواهی دهم؟اگر چنین کنم،گمراه شدهام و از هدایت یافتگان نخواهم بود.آنگاه از نزدشان بازگشت. (1)
-طبری:تاریخ 60-63.مسعودی:مروج الذهب 156/3.رضی:نهج البلاغه خطبۀ 36. [1]
امام به این مقدار بسنده نکرد بار دیگر در قرارگاهشان با آنها سخن گفت و فرمود:آیا شما همگی در صفین با من بودید؟گفتند:بعضی بودند و بعضی دیگر نبودند.
فرمود:پس دو دسته شوید:آنهایی که در صفین بودند،یک دسته شوند و آنهایی که در آنجا نبودند،دستۀ دیگر تا با هرکدام به اقتضای حالش صحبت کنم.آنگاه مردم را ندا داد و فرمود:حرف نزنید.به سخنم گوش دهید.دلهایتان را متوجه من نمایید.هرکس را که به گواهی فراخواندم،برابر دانستگی و اطلاعش شهادت دهد.آنگاه امام(علیه السّلام)سخن بسیار گفت و از جمله فرمود:آنگاه که شامیان از روی مکر و نیرنگ و فریب،قرآنها را بر نیزهها کردند مگر شما نگفتید:برادران ما و همکیشان ما ختم جنگ را خواستار شدهاند و به کتاب خدا دعوتمان کردهاند؛پس صلاح آن است که دعوتشان را بپذیریم و
1) 1)
اندوهشان را برطرف سازیم؟و من به شما گفتم:این کار ظاهرش ایمان و باطنش ظلم و طغیان است و اولش مهربانی و آخرش پشیمانی است.پس بر کارتان پایدار مانید و شیوۀ خود را دنبال نمایید.بر جهاد استوار باشید و دندان روی جگر نهید و به فریاد فریاد کنندهای توجه نکنید که اگر جوابش داده شود،گمراه گرداند و اگر بهش توجه نشود،خوار شود. (1)
-رضی:نهج البلاغه،خطبۀ 122. [1]
وقتی امام با آنان اتمام حجت کرد و دید که آخرین دوا سوزاندن است،مردم را آماده کرد:حجر بن عدی را بر میمنه و شبث بن ربعی یا معقل بن قیاس ریاحی را بر میسره و ابو ایوب انصاری را بر سواران و ابو قتاده انصاری را بر پیادهنظام و قیس بن عباده را بر مردم مدینه که هفتصد یا هشتصد نفر بودند،گماشت.خوارج نیز آماده شدند.
زید بن حصین طایی را بر میمنه و شریح بن أوفی عبسی را بر میسره و حمزة بن سنان اسدی را بر سوارهها و حرقوص بن زهیر سعدی را بر پیادههایشان گماشتند.
آنگاه امام به قصد جلوگیری از خونریزی و کشتار،أسود بن یزید را با دو هزار سوار به طرف حمزة بن سنان که سیصد سوار داشت،فرستاد و پرچم أمانی به دست ابو ایوب داد.
ابو ایوب هم خوارج را ندا داد!هرکدام از شما که کسی را نکشته و معترض کسی نشده است زیر این پرچم درآید،در امان است و هرکدام از شما به طرف کوفه یا مداین برود و از این گروه بیرون رود در امان است.ما پس از دسترسی به قاتلان برادرانمان نیازی به ریختن خون شما نداریم.
این شیوه و سیاست حکیمانه،در تفرق آنها و حفظ جانشان مؤثّر افتاد.فروة بن نوفل اشجعی (2)با پانصد سوار از آنها جدا شد و گروه دیگری به صورت پراکنده از آنها جدا شده به طرف کوفه رفتند.قریب صد نفر دیگر به طرف علی(علیه السّلام)آمدند.تمامی
خوارج چهار هزار نفر بودند که از آن جمله تنها دو هزار و هشتصد نفر با عبد الله بن وهب ماندند و با علی(علیه السّلام)جنگیدند.
امام به جای پیاده،سواران را جلو قرار داد و دیگران را در دو صف،پشت سواران قرار داد و تیراندازان را پیش صف اول جای داد و به اصحاب فرمود:تا آنها حمله را آغاز نکردهاند،دست نگهدارید. (1)
-طبری:تاریخ 64/4.
مبرّد میگوید:وقتی علی(علیه السّلام)در نهروان برابر آنان قرار گرفت،به سپاه خود دستور داد:تا آنان جنگ را آغاز نکردهاند شما آغاز نکنید تا آنکه یکی از آنان بر سپاه علی حمله کرد و سه نفر را از پا درآورد.علی(علیه السّلام)بر او حمله برد و او را از پای درآورد...تعداد هزار نفر به طرف ابو ایوب انصاری که در میمنۀ سپاه علی بود،حمله کردند.علی(علیه السّلام)به یارانش فرمان داد:بتازید بر آنان!به خدا سوگند ده نفر از شما کشته نخواهند شد و از آنان،تعداد ده نفر جان سالم بدر نخواهند برد.آنگاه بر آنان حمله برد و آسیاب مرگشان را به چرخش درآورد.نه نفر از اصحاب علی(علیه السّلام)کشته شدند و هشت نفر از خوارج جان به در بردند. (2)
ابن اثیر میگوید:وقتی علی به اصحابش فرمود:«دست نگهدارید تا آنان شروع کنند»،خوارج فریاد برآوردند:به سوی بهشت بشتابید و حمله کردند.سواران علی دو دسته شدند:دستهای به طرف میمنه و دستۀ دیگر به طرف میسره حمله بردند.تیراندازان از روبهرو با تیرهای خود از آنان استقبال کردند.سواران از میمنه و میسره بر مهاجمان تاختند.پیادهها با نیزهها و شمشیرها آنها را درهم پیچیدند.چیزی نگذشت که شکستشان دادند.قبل از ظهور خوارج،علی به اصحابش خبر داده بود که بعدا گروهی از دین خارج میشوند و از آن بیرون میروند مانند تیری که بر صید نشیند و از آن بیرون
رود.از علائم آن،مردی است که یکی از دستانش معیوب است.اصحاب بارها این را از امام شنیده بودند.امام وقتی که از جنگ با خوارج فراغت یافت،به اصحاب دستور داد که آن مرد را بیابند.اصحاب او را در گودالی در کنار نهر،بین پنجاه کشته یافتند.وقتی بیرونش آوردند،نگاهی به بازوی او انداختند،گوشتی را همانند پستان زن که موهای سیاهی بر آن بود...یافتند.وقتی امام او را دید گفت:الله اکبر،به من دروغ نگفتند و دروغ نگفتم.
وقتی بر کشتگان آنها گذر میکرد،فرمود:سیاه روزها!زیانتان زد آنکه فریبتان داد.اصحاب عرض کردند:یا امیر المؤمنین!چه کسی فریبشان داد؟فرمود:شیطان و نفس بدخواه با آرزوها فریبشان داد و گناهان را برایشان زیبا جلوه داد و خبرشان داد که پیروز خواهند شد. (1)
-مسعودی:مروج الذهب 158/3.ابن اثیر:الکامل 157/3-176.
علی فرمود:هرچه در اردوی آنها یافتید بردارید و فرمود:سلاحها و چهارپایان و آنچه که در جنگ از آن استفاده کردهاند،سهم مسلمانان است و اما کالاها و بندگان و کنیزانشان را به صاحبانشان برگردانید.طبری نقل میکند:علی(علیه السّلام)دستور داد:آنهایی را که رمق دارند جستجو کنند.تعدادشان چهارصد نفر بود و دستور داد که به خانوادههایشان تحویل دهند و فرمود:آنان را با خود ببرید تداوی نمایید وقتی خوب شدند،به کوفه بیاورید. (2)
خوارج اهل قبله و نماز و عبادت بودند و مردم عبادت خود را در برابر نمازهای آنها ناچیز میدانستند.از اینرو جنگ با آنها و ریشهکن کردن آنها کار سادهای نبود و غیر از علی احدی جرئت این کار را نداشت و به همین جهت پس از جنگ فرمود:اما پس از حمد و ثنای الهی:ای مردم!من چشم فتنه را درآوردم و غیر از من کسی جرئت این کار
را نداشت آنگاه که گمراهیشان فراگیر شد و شرّشان شدت گرفت. (1)
-رضی:نهج البلاغه،خطبۀ 93.
ابن ابی الحدید میگوید:مردم از جنگ با اهل قبله میترسیدند و نمیدانستند چگونه با آنان روبرو شوند:آیا تعقیب فراریانشان جایز است یا نه؟کشتن مجروحانشان رواست یا نه؟و آیا فیءشان را میتوان قسمت کرد یا نه؟مردم جنگ با این گروه را که مانند ما أذان میگفتند و مانند ما نماز میگذاردند،مشکل میدانستند و همین طور جنگ با عایشه و طلحه و زبیر را به خاطر جایگاهشان در اسلام،کاری بس دشوار میدانستند.گروهی مانند احنف بن قیس و دیگران در این جنگ شرکت نکردند.از این رو اگر علی شمشیر بر روی اینان نمیکشید،هرگز کسی به این کار اقدام نمیکرد. (2)
پس از آنکه خوارج از بین رفتند و تعدادی هم جان به در بردند،یکی از اصحاب گفت:یا امیر المؤمنین!خوارج همگی از بین رفتند.امام فرمود:
«هرگز!به خدا سوگند آنها نطفههای در صلب مردان و رحم زنانند؛هر از چند گاهی کسی از آنان ظهور میکند و از بین میرود و سرانجام کارشان به دزدی و راهزنی میانجامد.» (3)
تاریخنگاران از حوادث و قضایایی یاد میکنند که نشان میدهد خوارج بعدها دزدان رهزن شدند زیرا دعوت خوارج از بین رفت و سرانشان نابود شدند.کارشان به جایی رسید که قطع طریق میکردند و علنا بر فسق و فساد در روی زمین میپرداختند.
اینک نمونههای از آن:
در ایام متوکّل،ابن عمرو خثعمی در جزیره قیام کرد و به راهزنی و ناامنی راهها اقدام نمود.ابو سعید صامتی به جنگ او رفت و بسیاری از یاران او را کشت و تعداد
زیادی را هم دستگیر کرد.ابو عباده بحتری طی قصیدهای در تمجید او گفت:
کنّا نکفر عن امیة عصبة طلبوا الخلافة فجرة و فسوقا
و نلوم طلحة و الزبیر کلیهما و نعنّف الصدیق و الفاروقا
و نقول تیم اقربت و عدیها امرا بعیدا حیث کان صعیقا
و هم قریش الا بطحون اذا انتموا طابوا اصولا فی العلا و عروقا
حتی غدت جشم بن بکر تبتغی ارث النبی و تدعیه حقوقا
جاءوا براعیهم لیتخذوا به عمدا الی قطع الطریق طریقا
(1)ما تمامی بنی امیه را تکفیر میکنیم که خلافت را برای فسق و فجور میخواستند.
طلحه و زبیر هردو را ملامت میکنیم.صدیق و فاروق را نکوهش میکنیم و میگوییم که تیم و عدی امر دشواری را ادعا کردند که از روی دیوانگی بود.
آنان خود را به قریش بطحاء نسبت دادند که در کرامت و اصالتنژاد اصیلند.
تا آنکه جشم فرزند بکر در طلب ارث پیامبر برآمد و آن را حقوق خود خواند.
او و پیروانش درصدد برآمدند تا آن را وسیلهای برای راهزنی قرار دهند.
آنگاه ابن ابی الحدید مینویسد که گروهی از مردم کرمان و جمعی از مردم عمان قیام کردند که زیاد شناخته شده و مشهور نبودند و ابی اسحاق صابی در کتاب«تاجی»از آنها یاد کرده است.آنها از راه و روش گذشتگان خویش پیروی نمیکردند و تمام تلاش و کوشششان راهزنی و فساد در زمین و جمعآوری مال از راه نامشروع بود.سپس ابن ابی الحدید به ذکر اسامی کسانی میپردازد که به همرأی بودن با خوارج مشهورند و مصداق این سخن امیر المؤمنین:«آنها نطفههای در صلب مردان و رحم زنانند»قرار گرفتهاند،نام میبرد که مشهورترینشان اینانند:
1-عکرمه،آزاد شدۀ ابن عباس.
2-مالک بن انس اصبحی.
3-منذر بن جارود عبدی.
1) 1) -ابن ابی الحدید:شرح نهج البلاغه 74/5، [1]به بقیۀ ابیات مراجعه شود.
4-یزید بن ابو مسلم،آزاد شدۀ حجاج.
5-جابر بن زید. (1)
-اینکه او از خوارج باشد جای تأمل دارد هرچند اباضیه او را اساس حدیث و فقه خود میدانند.او در بین سالهای 18-22 تولد یافته و در اواخر قرن اول یا اوایل قرن دوم وفات یافته است.
6-عمرو بن دینار.
7-مجاهد.
8-ابو عبیده معمر بن مثنی تیمی.
9-یمان بن رباب.
10-عبد الله بن یزید.
11-محمد بن حرب.
12-یحیی بن کامل.
سه نفر اخیر اباضیه هستند همانطوری که یمان،بیهسیه و ابو عبیده،صفریه است.به زودی در فصل جداگانهای اسامی سرانشان را ذکر خواهیم کرد. (2)
امام علی(علیه السّلام)دربارۀ خوارج سخنی دارد که پس از پایان کار آنها بیان نمود و آن اینکه:پس از من خوارج را نکشید زیرا کسی که حق را میطلبد و به آن نمیرسد مانند کسی نیست که باطل را میطلبد و به آن دست مییابد. (3)این سخن نشان میدهد که انحراف خوارج از حق،کار برنامهریزی شدهای نبوده و همان تحجر و سطحینگریشان آنان را به اینجا کشانده است.آنان از روی جهالت آمیخته با عناد،منکر حق بودند.از همان اول دنبال حق بودند اما در رسیدن به آن به خطا رفتند و در دام شیطان و نفس امّاره گرفتار آمدند و این در مقابل شیوۀ معاویه و سپاهیان اوست چون آنها دنبال باطل بودند و از روی عمد و علم بر مرکب گمراهی سوار شدند.در بحثهای گذشته متوجه
شدید که معاویه از همان ابتدا هدفی جز برکناری علی از منصب خلافت و غصب آن نداشت و قتل عثمان و پیراهن او و اینکه او مظلومانه در خانهاش کشته شده،موضوعاتی بودند که برای جلب عاطفۀ دیگران و گمراهی فرومایگان به کار میگرفت.از اینرو وقتی علی(علیه السّلام)شهید شد و او با امام حسن صلح کرد و زمام امور را به دست گرفت، هرگز از قاتلین عثمان سخنی به میان نیاورد.
ابن ابی الحدید در شرح خود میگوید:
مراد امام از این کلام آن است که خوارج در اثر شبههای که آنها را فرا گرفت به گمراهی کشیده شدند.آنان دنبال حق و فی الجمله مقیّد به دین بودند و از عقیدهای که داشتند دفاع میکردند هرچند در این عقیده دچار خطا شدند اما معاویه دنبال حق نبود.
او باطل را دنبال میکرد و از اعتقادی که بر شبهه استوار کرده بود،دفاع نمیکرد و حالات او نشانگر همین معناست زیرا او از پیشوایان دین نبود.عبادت او معلوم نبود و حال درستی نداشت.مترفی بود که بیت المال را در راه خواستهها و بسط قدرت خود صرف میکرد.با آن پایههای قدرتش را استوار میساخت.تمامی حالات او گویای آن است که او از عدالت به دور بود و بر باطل پا میفشرد.در چنین شرایطی برای مسلمانان جایز نبود که از قدرت او دفاع نمایند.خوارج علیه او جنگیدند؛گرچه اینان اهل ضلالت بودند ولی از معاویه بهتر بودند زیرا آنان نهی از منکر میکردند و قیام علیه پیشوایان ستمگر را واجب میدانستند. (1)
-ابن ابی الحدید:شرح نهج البلاغه 78/5.
1) 1)
قیامهای خوارج در عهد علوی پس از جنگ نهروان
جنگ امام در نهروان،جنگ خونینی بود.افراد بیبند و بار و فاسد کشته شدند و بنیانشان کنده شد و سرانشان از بین رفتند اما خوارج همگی در آنجا نبودند،بلکه در بصره و نقاط دیگر عراق پخش و پراکنده بودند.از اینرو به تحرکاتی علیه علی و کار گزارانش دست یازیدند و حسرت و نقصان را نصیب شدند.اینک بیان قیامهایی که در عصر علوی صلوات الله علیه واقع شد:
خریت بن ناجی نزد علی آمد-و در حالی که عنوان امیر المؤمنین را از اسم او برداشته بود-گفت:ای علی!به خدا سوگند فرمان تو را اطاعت نمیکنم و پشت سرت نماز نمیگزارم و فردا از تو جدا میشوم.این جریان پس از آن بود که حکمان حکم داده بودند.علی با او مناظره کرد و درصدد قانع کردنش برآمد اما او برنگشت و با جمعی از یاران خود عزیمت کرد.در راه با مرد مسلمانی برخورد.از او خواست نظرش را دربارۀ علی بیان کند.او هم درود فرستاد و از او به نیکی یاد کرد.جمعی از یاران خریت بر او حمله کرده و با شمشیر قطعهقطعهاش کردند.در همان حال با یک یهودی برخوردند اما
1) 1) -طبری خروج خریت ناجی را در تاریخ 86/4-100،و ابن هلال ثقفی در غارات 21،و مسعودی در مروج 159/3 و جزری در تاریخ 183/3-187،و ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه 128/3-148 ذکر کردهاند.چون حکایت آن طولانی بود و با بحث ملل و نحل مناسب نبود خلاصۀ آن را ذکر کردیم.دکتر نایف معروف در کتاب«الخوارج فی العصر الاموی 100-101»آن را تلخیص کرده که ما تلخیص او را برگزیدیم.
مزاحمش نشدند و راهش را باز گذاشتند.
علی،زیاد بن خضعه بکری را با چند نفر از سربازان در پی آنان فرستاد.زیاد در سرزمین«مذار»به آنان رسید.رئیسشان،خریت را فراخواند و از او پرسید:چرا با علی خصومت میورزی؟خریت جواب داد که علی را بهعنوان رهبر قبول ندارد.زیاد از او خواست قاتلان مرد مسلمان را تحویل دهد اما او از تحویلشان امتناع ورزید.جنگ سختی بین طرفین در گرفت اما هیچیک بر دیگری چیره نگشت تا آنکه شب از راه رسید و بین آنها فاصله انداخت.خریت و یارانش در تاریکی شب تغییر قیافه دادند و به طرف اهواز رفتند.زیاد جریان را به علی گزارش داد.علی،معقل بن قیس ریاحی را با نیروی چهار هزار نفری مأمور کرد و در پی خریت فرستاد.بسیاری از راهزنان و آنهایی که از پرداخت مالیات سرباز زده و علیه حکومت شوریده بودند و همچنین گروهی از اعراب که با خریت همعقیده بودند به او پیوستند و بر قسمتی از مناطق فارس دست یافتند و فرماندار علی،سهل بن حنیف را بیرون کردند.سرانجام دو گروه در کوهی از کوههای رامهرمز بهم رسیدند.خریت شکست خورد اما از معرکه جان سالم به در برد و به ساحل خلیج فارس رفت.خریت سلاحش را بر زمین نگذاشت بلکه همواره مردم را دور خود جمع میکرد و نزد کسانی که عقیدۀ خوارجی داشتند میرفت و میگفت:ما با شما همعقیدهایم و علی نباید در دین خدا مردان را حکم قرار میداد و پیش آنهایی که هواخواه عثمان و اصحاب او بودند میرفت و میگفت:من با شما همعقیدهام.عثمان دستبسته و مظلومانه کشته شد و نزد فراریان از مالیات میرفت و میگفت:مالیاتتان را نگهدارید و با آن صلۀ رحم کنید و به خویشانتان دهید و اگر هم خواستید به فقیرانتان دهید.بدین ترتیب با هر طایفهای برای جلب نظرشان سخنی موافق حالشان میگفت و دلهایشان را یکی میکرد.او با این وسیله توانست گروههای زیادی را با اندیشههای متفاوت گرد آورد.وقتی معقل از جایگاه او در ساحل خلیج فارس آگاهی یافت،سپاه خود را آماده کرد و به طرف او حرکت نمود و شکست سختی بر آنان وارد ساخت.
خریت در آن جنگ کشته شد و بقیۀ یاران او به این طرف و آن طرف پراکنده شدند.
بدین ترتیب،حیات خریت پایان یافت؛کسی که هرگز خط فکریش مشخص
نشد زیرا او گاهی در کنار علی(علیه السّلام)میجنگید و گاهی علیه رهبری او قیام میکرد و با او دشمنی میورزید.گاهی خود را از خوارج میدانست و گاهی علیه رهبری خوارج دسیسه میکرد و علی را در کشتن عبد الله بن وهب راسبی و زید بن حصین کمک میکرد.مسعودی میگوید:خریت و یارانش از اسلام برگشته و نصرانی شده بودند. (1)
-مروج الذهب 59/3،از چاپهای هفت جلدی؛از او به دست میآید که خریت از اصحاب علی بوده و از خوارج نبوده است.او وقتی از امام فاصله گرفت که سپاه امام در نخیله بود و میخواستند برای بار دوم به جنگ معاویه بروند.از همانجا یاران امام پراکنده شدند و هرکس به وطن خود بازگشت و جز تعداد اندکی،کسی باقی نماند و خریت بن راشد ناجی هم با سیصد نفر جدا شدند و به دین نصرانی رو آوردند....
همزمان با قیام خوارج نهروان،اشرس بن عوف شیبانی با دویست نفر در«دسکره» علیه علی قیام کردند و سپس به طرف«أنبار»رفتند.علی(علیه السّلام)ابرش بن حسان را با سیصد نفر به سراغ او فرستاد.جنگ در گرفت و اشرس در ربیع الآخر سال سی و هشت کشته شد.
سپس هلال بن علفه با برادرش مجالد قیام کردند و در«ما سبذان»مستقر شدند.علی معقل بن قیس ریاحی را به جنگ او فرستاد.معقل او را با یارانش که بیش از دویست نفر بودند،از پا درآورد.قتل آنها در جمادی الثانی سال سی و هشت اتفاق افتاد.
پس از آن اشهب بن بشر و به قولی اشعث که از«بجیله»بود با صد و هشتاد نفر قیام کرد و به جایی که هلال و یاران او کشته شده بودند آمد و بر آنان نماز گزارد و تا جایی که توان داشت،آنان را دفن کرد.علی جاریة بن قدامه سعدی و به قولی حجر بن عدی را به سوی او فرستاد.اشهب به مقابله برخاست و در«جرجرایا»از سرزمین«جوخا»جنگ در گرفت و اشهب با یارانش در جمادی الآخر سال سی و هشت کشته شدند.
1) 1)
پس از آن سعید بن قفل تمیمی در ماه رجب در«بندجین»خروج کرد و دویست نفر او را همراهی میکردند.او به«زنجان»که یکی از شهرهای مداین و در دو فرسخی آن است،آمد.از طرف علی(علیه السّلام)سعد بن مسعود به جنگشان رفت و در رجب سال سی و هشت آنان را از بین برد.
پس از او ابو مریم تمیمی قیام کرد و در«شهرزور»مستقر شد.بیشتر نفرات او بردگان بودند و گفته شده شش نفر عرب بیشتر همراه او نبود که یکی از آنها خودش بوده است.
او را دویست نفر و به قولی چهار صد نفر همراهی میکرد.به طرف کوفه آمد و در پنج فرسخی آن مستقر شد.علی(علیه السّلام)او را به بیعت و ورود به کوفه دعوت نمود اما او قبول نکرد و گفت:جز جنگ چیزی بین ما نیست.علی(علیه السّلام)شریح بن هانی را با هفتصد نفر به جنگ او فرستاد.خوارج بر شریح و یارانش حمله کردند.آنان فرار کردند و تنها شریح با دویست نفر باقی ماندند و در قریهای پناه گرفتند.در آنجا بعضی از افرادش بازگشتند و بقیه وارد کوفه شدند.آنگاه علی خودش اقدام کرد و جاریة بن قدامه سعدی را پیشاپیش فرستاد.جاریه آنان را به اطاعت از علی دعوت نمود و از جنگ بر حذرشان داشت اما آنان قبول نکردند.علی به آنان پیوست و خوارج را به صلح دعوت کرد اما آنان از دعوت علی و یارانش سرباز زدند.سربازان علی آنان را از پا درآوردند و جز پنجاه نفر کسی از آنان باقی نماند که آنها هم أمان خواستند و امام هم أمانشان داد.
چهل نفر از خوارج که مجروح بودند،علی دستور داد آنها را به کوفه بیاورند و مداوا نمایند تا خوب شوند.این جنگ در ماه رمضان سال سی و هشت رخ داد.اینان از شجاعترین و باجرئتترین خوارج بودند و به خاطر همین جرئتشان بود که به کوفه نزدیک شده بودند. (1)
-ابن اثیر:الکامل 187/3-188.
1) 1)
امام سران خوارج را از بین برد و هلاکشان ساخت.گروهی از آنان نجات یافتند و در شهرها پراکنده شدند و آنهایی را هم که رمقی داشتند،امام به خانوادههایشان تحویل داد تا آنان را مداوا کنند اما آنها در بصره و اطراف آن طرفداران و دوستان همفکر داشتند و در میدان جنگ در بین کشته شدگان نیز بستگان نسبی و سببی داشتند.از اینرو در صدد به دست آوردن فرصتی بودند تا از علی(علیه السّلام)انتقام بگیرند.
مبرّد میگوید:وقتی علی خوارج نهروان را کشت،در کوفه نزدیک به دو هزار نفر که در شورش با عبد الله بن وهب همراه نشده بودند،حضور داشتند و گروهی که به ابو ایوب پناه برده بودند،نیز آنجا بودند.آنها گرد هم آمدند و شخصی را از بنی طی فرمانروای خود کردند.علی(علیه السّلام)کسی را نزد آنان به«نخیله»فرستاد.او آنان را به آرامش دعوت نمود اما آنها قبول نکردند.دوباره آنان را به آرامش دعوت نمود،باز امتناع ورزیدند تا آنکه همگی کشته شدند.
گروه دیگری از خوارج به طرف مکه رفته و دست به شورش زدند.در همان زمان معاویه سرپرست حجاج را مأمور مقابله با آنان کرد اما خوارج او را بازداشت کردند.این خبر به معاویه رسید.او هم بسر بن ارطاة را که از طایفۀ بنی عامر بن لوی بود،به سرکوبی آنان فرستاد.آنها پس از زد و خوردی که بینشان رخ داد،موافقت کردند که شخصی از بنی شیبه با مردم نماز گزارد تا حج مردم فوت نشود.پس از مراسم حج،خوارج در کار خود به رایزنی پرداختند و گفتند:علی و معاویه مردم را به تباهی کشاندهاند.اگر این دو نفر را از بین ببریم،حق به جای خود قرار میگیرد.شخصی از طایفۀ اشجع گفت:به خدا سوگند عمرو دست کمی از این دو نفر ندارد.او اساس این تباهی است.عبد الرحمن بن ملجم گفت:من علی را میکشم.گفتند:چگونه؟گفت:
غافلگیرش میکنم.حجّاج بن عبد الله صریمی که همان برک باشد،گفت:من معاویه را میکشم و زادویه آزاد شدۀ عمرو بن تمیم گفت:من عمرو را میکشم.آنگاه توافق کردند
که هر سه نفر در یک شب ترور شوند و شب یازدهم (1)
-مبرّد تنها کسی است که آن را نقل کرده ولی صحیح همان شب نوزدهم است.
رمضان را انتخاب کردند و هر کدام به طرفی رفتند.ابن ملجم به کوفه آمد و خود را مخفی ساخت و با زنی به نام قطّام از قبیله رباب ازدواج کرد.او هم عقیدۀ خوارجی داشت.نقل شده که او به ابن ملجم گفت:من به مهری جز آنچه که نام میبرم راضی نمیشوم و آن عبارت است از:سه هزار درهم،یک عبد،یک کنیز و کشتن علی.ابن ملجم گفت:آنچه خواستی برایت هست اما کشتن علی چگونه میتواند برایم مقدور باشد؟گفت:غافلگیرش کن.پس اگر جان سالم به در بردی،مردم را راحت کردهای و با همسرت زندگی میکنی و اگر کشته شدی به بهشت و نعمت جاویدان میرسی و از آن بهره میگیری.در اینباره شاعر میگوید:ثلاثة الاف و عبد وقینة و ضرب علی بالحسام المصمّم
فلا مهر أعلی من علیّ و ان غلی و لا فتک إلاّ فتک ابن ملجم
سه هزار درهم با بنده و کنیزی و کشتن علی با شمشیر برّان.
بالاتر از علی مهری نیست هرچه بالا باشد و تروری جز ترور ابن ملجم نیست.
نقل شده که اشعث،عبد الرحمن را در میان بنی کنده دید که شمشیرش را حمایل کرده است.به او گفت:عبد الرحمن!شمشیرت را بده نگاه کنم.او هم نشانش داد.دید شمشیر برّانی است.گفت:حالا که ایّام جنگ نیست.چرا شمشیر با خود حمل میکنی؟راوی میگوید که عبد الرحمن گفت:میخواهم ناقههای قریه را با آن نحر کنم.اشعث مرکبش را سوار شد و نزد علی آمد و او را باخبر ساخت و گفت:من شجاعت و بیپروایی ابن ملجم را میشناسم.علی فرمود:هنوز که مرا نکشته است.
روایت شده که روزی علی(علیه السّلام)سخنرانی میکرد و به اصحاب خود تذکر میداد.ابن ملجم روبهروی منبر نشسته بود و سخنان امام را میشنید و میگفت:به خدا سوگند آنان را از دست تو راحت خواهم ساخت.وقتی علی(علیه السّلام)به طرف خانه رفت، ابن ملجم را گرفته نزد او آوردند.علی پرسید:چه کار میکنید؟آنان آنچه را که از او شنیده بودند به امام گفتند.امام فرمود:هنوز که مرا نکشته است،رهایش کنید.
1) 1)
روایت شده که علی وقتی او را دید به این بیت عمرو بن معدی کرب که دربارۀ قیس بن مکشوح مرادی سروده است،تمثّل جست:
اُرید حیاته و یرید قتلی عَذِیرک من خلیلک من مراد
من زندگی او را میخواهم و او مرگ مرا میخواهد.زخم تو از دوست تو از طایفۀ مراد است.
عرض کردند:تو او را میشناسی و میدانی که با تو چه میکند،پس چرا او را نمیکشی؟فرمود:چگونه قاتلم را بکشم؟
وقتی شب یازدهم رمضان فرا رسید،ابن ملجم و شبیب اشجعی آمدند و به دروازهای کمین کردند که علی(علیه السّلام)صبحگاهان از آن وارد میشد و مردم را برای نماز بیدار میکرد.آن روز وقتی آمد که چنین کند،شبیب ضربهای را حواله او کرد ولی ضربهاش خطا رفت و شمشیرش به دروازه اصابت کرد.ابن ملجم ضربتش را بر فرق امام حواله نمود. (1)
-این عبارت میرساند که امام بر در مسجد ضربت خورده است اما سخنان ائمه اهل بیت که میگویند: حضرت در محراب عبادت شهید شد،آن را رد میکند.
علی فریاد زد:به خدای کعبه رستگار شدم.بگیرید این مرد را.از یکی از انصار که در مسجد بود نقل شده که گفت:صدای علی را شنیدم و برق شمشیر را دیدم اما ابن ملجم با شمشیر بر مردم حمله کرد.مردم راه را باز کردند.مغیرة بن نوفل بن حرث بن عبد المطلب با قطیفهای در برابر او ایستاد و آن را به رویش انداخت،سپس بلندش کرد و بر زمین زد و بر سینهاش نشست.اما شبیب،مردی از حضر موت شمشیرش را گرفت و او را بر زمین زد و بر سینهاش نشست.جمعیت زیاد شد.همه فریاد میزدند:صاحب شمشیر را بگیرید!حضرمی ترسید که مبادا مردم او را اشتباهی بگیرند و عذرش را نپذیرند،از اینرو شمشیر را دور انداخت و شبیب در بین مردم ناپدید شد.ابن ملجم را نزد علی آوردند.امام دربارۀ او توصیه نمود.مردم در جواب اختلاف کردند.علی(علیه السّلام)فرمود:«اگر زنده ماندم خودم میدانم که با او چگونه رفتار کنم و اگر مردم،آنگاه اختیار با شماست.پس اگر خواستید قصاص کنید،یک ضربت1) 1)
بیشتر نزنید و اگر در گذشتید،این به تقوی نزدیکتر است»...علی(علیه السّلام)-در آخر روز سوم درگذشت[و همگی بر قصاص اتفاق کردند.]حسن(علیه السّلام)ابن ملجم را خواست.
ابن ملجم به او گفت:رازی است که میخواهم به تو بگویم.حسن(علیه السّلام)به یاران فرمود:
آیا میدانید او چه قصدی دارد؟میخواهد به من نزدیک شود و گوشهایم را با دندان بکند.ابن ملجم گفت:به خدا سوگند اگر این امکان برایم فراهم میشد،گوشهایت را از بیخ میکندم.حسن فرمود:هرگز!به خدا سوگند ضربتی به تو خواهم زد که تو را به آتش برساند. (1)
-مبرّد:الکامل 148/2.طبری:تاریخ 110/4-112.ابن اثیر:الکامل 194/3-195.دینوری:الاخبار الطوال 214،مسعودی:مروج الذهب 166/4.
این چیزی بود که مبرّد در کاملش ذکر کرده است و عدهای از تاریخنویسان نیز نظر او را تأیید کردهاند اما صاحبخانه بهتر میداند در خانه چه میگذرد و صحیح آن است که امام هنگام نماز صبح در محراب عبادت و در شب نوزدهم رمضان ضربت خورده و در شب بیست و یکم به شهادت رسیده است:اینک سخنی را از امام رضا(علیه السّلام)در اینباره بشنوید:
وقتی ابن ملجم-که خدا لعنتش کند-امیر المؤمنین علی بن ابی طالب را زخم زد،شخص دیگری نیز همراه او بود که ضربت او بر دیوار اصابت کرد اما ابن ملجم ضربت خود را حوالۀ امام نمود و ضربت به سر امام اصابت کرد،در حالی که امام در سجده بود. (2)
در اینکه پیروزی در تمام مدت جنگ از آن امام بود،احدی تردید ندارد اما وقتی فتنۀ حکمیت رو آورد عدهای از سران سپاه و خصوصا قاریان،فریب خوردند و ناتوانی
سپاه امام را فرا گرفت و سپاه به دو دسته تقسیم شدند.دستهای خواهان صلح و توقف جنگ شدند و دستهای دیگر که ظاهرا گروه اندکی بودند بر ادامۀ جنگ پافشاری میکردند.البته گروه اول موفق شدند.دوباره همین گروه،از اندیشه و عقیدۀ قبلی خود برگشته و درصدد برآمدند تا علی را به نقض پیمان حکمیت وادار نمایند اما به این هدف دست نیافتند و همانطور که متوجه شدید،کار به جایی رسید که آنها به صورت قدرت مخالف در برابر امام قد علم کردند،اما امام ریشه و اساسشان را از بیخ برکند طوری که از آنان جز رمقی باقی نماند.اما همان رمق باقیمانده،باعث قیامها و تبهکاریها شد چون زمینه را برای ترور امام مهیا نمود و برای چموشیهای معاویه فرصتی فراهم ساخت که همواره در حیات سیاسیاش آن را دنبال میکرد.
از نتایج این فتنه آن بود که امام نه تنها نتوانست معاویه را از ولایت شام عزل و شامات را ضمیمۀ حکومت خود نماید،بلکه بعضی مناطقی که در قلمرو امام بود،نیز از دستش خارج شد؛در نتیجه،عمرو بن عاص بر مصر استیلا یافت و محمد بن ابی بکر فرماندار امام را در مصر به قتل رساند تا جایی که با ترکتازیهای سپاهیان معاویه،عراق نیز مورد طمع او قرار گرفت.
ما از اینها گاهی به دگرگونی و گاهی به شکست تعبیر میکنیم و خوشایند خواهد بود که در پایان این بحث به علل و اسباب آن اشاره نماییم.ممکن است خواننده تصور کند که این بحث،خارج از موضوع این بخش(خوارج)است اما وقتی از آن اطلاع حاصل نماید،متوجه میشود که این بحث به موضوع اصلی ارتباط کامل دارد.اینک توضیح آن:
سپاه امام مرکب از دو گروه بود:یک گروه آدمهای خوب و فرمانبردار رهبری بودند که با تمام توان در برابر فرامین رهبری بدون هیچ اعتراضی آمادۀ جانفشانی بودند.
برجستگان این گروه،مالک اشتر،عدی بن حاتم،عبد الله بن عباس،عمار یاسر،عمرو بن
حمق خزاعی،حجر بن عدی کندی،سهل بن حنیف،سلیمان بن صرد و دیگر صالحان و پرهیزگاران امت بودند که از امام مانند سایه از صاحب سایه متابعت میکردند.گروه دیگر کسانی بودند که حس اعتماد به رأی و استبداد به امر و دخالت در شئون رهبری، آنان را به خلجان میآورد.آنان خیال میکردند که بین آنها و رهبری به اندازۀ بند انگشت هم تفاوتی وجود ندارد و این بینش در همۀ موضعگیریهایشان از روزی که زیر لوای امام آمدند و تا روزی که علیه امام قیام کردند،مشهود بود و برجستگان این گروه:
حرقوص بن زهیر معروف به«ذو الثدیه»،مسعر بن فدکی،زید بن حصین،شریح بن أوفی بن ظاهر عبسی،نافع بن ازرق،عبد الله بن وهب راسبی و سایر سران این طایفه بودند که بعدها جزء خوارج شدند.
افراد این گروه زیاد قرآن و نماز میخواندند و شبزندهداری میکردند که از کثرت سجود پیشانیهایشان سیاه شده و مانند زانوی شتر،پینه بسته بود.به همینخاطر حرفشان بر سپاه امام خصوصا بر افرادی که از قبیله و فرقۀ خودشان بودند و زیاد هم بودند،تأثیر زیادی داشت.
آنچه ما را از حاکمیت این تفکر بر آنان(تفکر اعتراض بر رهبری و سردمداران شئون حکومت)آگاه میسازد همان چیزی است که در تاریخ زندگیشان میخوانیم.
اینک بیان آن:
1-حدیث نبوی دربارۀ سردمدار خوارج(ذو الخویصره)قبلا به سمعتان رسید:
وقتی پیامبر غنایم خیبر را تقسیم میکرد،شخصی آمد بر سر او ایستاد و گفت:امروز عدالت را رعایت نکردی.پیامبر فرمود:وای بر تو!اگر من عدالت را رعایت نکنم چه کسی آن را رعایت میکند؟!عمر گفت:یا رسول الله!اجازه میدهی او را بکشم؟پیامبر فرمود:در آیندۀ نزدیک برای او و همفکرانش پیشامدهایی است و افزود:نماز شما در برابر نمازشان و روزۀ شما در برابر روزۀشان ناچیز مینماید اما ایمان آنها از گلوهایشان فراتر نمیرود و فرمود:از اعتراض این شخص در آیندۀ نزدیک گروهی پدید میآیند که
از دین خارج میشوند مانند تیری که بر صید نشیند و از آن خارج شود. (1)
-سیرهنویسان و اصحاب صحاح و مسانید،این حدیث را نقل کردهاند و بخاری نیز آن را در صحیحش نقل کرده است.به جلد 6 تفسیر سوره برائت تفسیر آیۀ «وَ الْمُؤَلَّفَةِ قُلُوبُهُمْ » ص 67 مراجعه شود.
2-طبری از محمد بن راشد و او از پدرش دربارۀ جنگ جمل نقل میکند:سیرۀ علی(علیه السّلام)آن بود که فراریان از جنگ را نمیکشت و مجروحین را از بین نمیبرد.
کسی را عریان نمیکرد.مالی را برنمیداشت.گروهی آن روز اعتراض کردند:چگونه است که ریختن خونهای آنان حلال و مالهایشان برای ما حرام است؟علی فرمود:آنان مانند شما هستند.اگر کسی از جنگ اعراض کرد او از ماست و ما از اوییم و اگر کسی اصرار کرد تا کشته شود جنگ با او رواست و برای شما یک پنجم آن کافی است.از آن روز بود که خوارج صدا به اعتراض بلند کردند. (2)
طبری داستان اعتراض را بهطور اجمال ذکر نموده ولی دیگران آن را به تفصیل بیان کردهاند و گفتهاند:
خوارج با علی خصمانه برخورد کردند؛وقتی او به نهروان نزد آنان رفت و به آنان پیام داد که قاتل عبد الله بن خباب را تسلیم نمایند،آنها در جواب گفتند:ما همه قاتل عبد الله هستیم و اگر بر تو دست یابیم تو را هم میکشیم.علی با نیروهایش به سروقت آنان رفت و آنان همگی در برابر او قیام کردند.امام قبل از شعلهور شدن آتش جنگ،به آنان فرمود:برای چه با من خصومت میورزید؟گفتند:اولین خصومت ما با تو در آن است که ما در جنگ جمل با تو جنگیدیم،وقتی اصحاب جمل شکست خوردند،تو مالهایی را که در اردوگاه آنها یافتیم برای ما حلال کردی ولی از اسیر گرفتن زنان و فرزندان آنان ما را مانع شدی.بر چه اساس مالشان را حلال کردی ولی زنان و فرزندانشان را حلال نکردی؟امام فرمود:مالشان را بدان جهت حلال کردم که بدلی باشد از آنچه که آنها از بیت المال بصره،پیش از رسیدن ما به غارت برده بودند اما زنان و فرزندانشان که با ما جنگی نداشتند از باب دار اسلام در حکم اسلامند و آنان از دین
برنگشتهاند و کسی که کافر نشده است،به اسارت گرفته نمیشود.بر فرض اگر زنان را برایتان حلال میکردم،کدام یک از شما عایشه را در سهم خود میگرفتید؟خوارج از این جواب شرمنده شدند. (1)
-بغدادی:الفّرق بین الفرق 78.
آنچه که طبری ذکر کرده است هرچند در سندش سیف بن عمر که روایاتش ضعیف است،قرار دارد اما آنچه را که بغدادی نقل کرده،سندش صحیح است؛علاوه بر آن،روایات زیادی در اینباره از فریقین وارد شده است.شیخ طوسی در تهذیبش از مروان بن حکم روایت میکند که گفت:وقتی علی ما را در بصره شکست داد،اموال مردم را پس داد.کسی که شاهد میآورد مال او را میداد و کسی که شاهد نداشت با قسم مال او را به او رد میکرد.مروان میگوید:شخصی به او گفت:یا امیر المؤمنین! غنیمت و اسیران را بین ما تقسیم کن.مروان میگوید:وقتی آن شخص زیاد اصرار کرد، علی فرمود:کدام یک از شما حاضر است ام المؤمنین را در سهم خود بگیرد؟آنگاه همه ساکت شدند. (2)
3-باز طبری نقل میکند:وقتی از بیعت اهل بصره فراغت یافت در بیت المال نظر کرد.در آن ششصد هزار بیشتر نبود.همه را بین حاضران تقسیم کرد.به هر نفر پانصد رسید و فرمود:اگر خداوند عز و جل بر شام پیروزتان کرد علاوه بر عطیههایتان مثل همین برای شماست.سبائیه در اینباره به خردهگیری برخاستند و پشت سر،علی را بر این کار سرزنش کردند. (3)
این مسائل بیانگر غلبۀ تفکر اعتراض بر خوارج است و نشان میدهد که آنان دخالت در شئون رهبری را حق خود میدانستند.
4-ما میبینیم وقتی اشعث میثاق حکمیّت را بر اهل شام قرائت کرد،آنان با
رضایت خاطر از آن استقبال کردند و وقتی آن را بر سران عنزه و دیگر عراقیها عرضه کرد،از او با اعتراض و اسلحه استقبال کردند.
ابن مزاحم میگوید:اشعث میثاقنامه را بین مردم برد و بر صفوف شامیان و سرانشان عرضه کرد،آنان با رضایت خاطر پذیرفتند.بعد بر صفوف اهل عراق و سرانشان عرضه کرد تا رسید به سران عنزه،در صفین چهار هزار نفر از عنزه با علی بودند،وقتی بر آنها خواند،دو نفر از جوانانشان گفتند:حکمیّت تنها از آن خداست.
سپس بر سپاه شام حمله کردند و بر در قرارگاه معاویه از پا درآمدند.این دو اولین کسانی بودند که بر حکمیّت اعتراض کردند.نام آنها معدان و جعد بود که باهم برادر بودند.پس از آن اشعث بر قبیله مراد عبور کرد.صالح بن شقیق که از سرانشان بود گفت:
ما لعلی فی الدماء قد حکم لو قاتل الاحزاب یوما ما ظلم
علی حق ندارد که دربارۀ کشتگان حکم کند.اگر با گروهها آن روز میجنگید ستمکار نبود.
حکمیّت تنها از آن خداست هرچند مشرکین را ناخوشایند باشد.
اشعث بر سران بنی راسب عبور نمود و آن را بر آنها خواند.آنان گفتند:حکمیّت تنها از آن خداست.ما نمیپذیریم و راضی نمیشویم مردان در دین خدا حکمیّت کنند.
بعد بر سران بنی تمیم گذر کرد و میثاقنامه را خواند.یکی از آنان گفت:حکمیّت از آن خداست.او بحق حکم میکند و بهترین فیصله دهندگان است.مردی از آنان به دیگری گفت:اما این،ننگی بزرگ برجا گذاشت.عروة بن ادیّه،برادر مرداس بن ادیّه تمیمی آمد و گفت:چرا اشخاص را در کار خدا به حکمیت گماردید؟حکمیّت از آن خداست.
ای اشعث!کشتگان ما چه میشوند؟آنگاه شمشیرش را برداشت تا اشعث را بکشد ولی ضربتش به خطا رفت و ضربهای خفیف به ران اسب او اصابت کرد که اسب به وسیلۀ آن رم کرد.مردم فریاد زدند:دست نگهدار.او هم بس کرد و اشعث به طرف قوم خود بازگشت. (1)
-نصر بن مزاحم:وقعة صفین 587-588.
1) 1)
5-بعضی از آنهایی که بعدها از خوارج شدند،در ایام خلافت عثمان در کوفه بودند و بر کارگزاران او مانند سعید بن عاص اعتراض میکردند.سعید بن عاص جریان را به عثمان گزارش داد.عثمان هم دستور داد تا آنها را از کوفه اخراج کند.در بین معترضان،حرقوص بن زهیر سعدی،شریح بن أوفی بن یزید بن ظاهر عبسی و زید بن حصین طایی که از سران خوارج بودند،دیده میشدند.آنها به دور اشتر نخعی جمع شده بودند و از یاران او به حساب میآمدند،حتی این موضوع را سعید بن عاص بن عثمان گزارش داد و گفت:من باوجود اشتر و اصحابش که از قاریان-و در حقیقت از نادانان- هستند،در کوفه کاری از پیش نمیبرم و عثمان هم دستور داد که او آنها را به شام تبعید کند. (1)
-بلاذری:الأنساب 39/5.
البته در کنار اشتر غیر از آنان،افراد صالح و قاریان پرهیزگاری چون زید، صعصعه بن صوحان،کعب بن عبده،عدی بن حاتم طایی،یزید بن قیس ارحبی(که موضعگیریهای تحسینبرانگیزی در صفین داشت)،عمرو بن حمق،کمیل بن زیاد نخعی،حارث بن عبد الله اعور همدانی و دیگر صالحان هم بودند.این نشان میدهد که تفکر اعتراضجویی در بین قاریان و سران کوفه وجود داشت.البته اینکه در اعتراض خود علیه کارگزار خلیفۀ سوم و حتی علیه خود خلیفه،بر حق بودند،دلیل نمیشود که در مسألۀ حکمیّت و پیامدهای نامطلوب آن نیز بر حق باشند و دلیلی بر این ملازمه وجود ندارد؛چه بسا انسان در دعوایی بر حق باشد و در دعوایی دیگر بر باطل.برای تصدیق مدعای ما همین بس که در ماهیت هردو اعترض-اعتراض بر کارگزار و اعتراض بر امیر المؤمنین علی(علیه السّلام)-دقت شود.
البته اسلام با سیاست انتقاد و آزادی بیان عقیده مخالف نیست و نمیخواهد مردم مانند گلۀ گوسفند باشند،بلکه اسلام به انتقادی که برای روشن شدن حق باشد،توصیه میکند.مثلا وقتی انسان ببیند که گفتار رهبر با رفتارش یکسان نیست،او میتواند از او سؤال کند و انتقاد نماید اما با شیوهای که هدف از آن رسیدن به حق باشد و این چیزی
1) 1)
است که اسلام به آن دعوت میکند؛خصوصا آنجا که رهبر،غیر معصوم باشد،بلکه نظیر آن را در زمان معصوم نیز مشاهده میکنیم.سیرهنویسان نقل میکنند:وقتی عبد الله فرزند پیامبر از دنیا رفت پیامبر بر او گریه کرد و اشک بر گونههایش جاری شد.یکی از اصحاب گفت که این کار پیامبر با توصیهای که بر گریه نکردن بر مرده نموده،منافات دارد.پیامبر جوابش داده و به سوی حق هدایتش نمود و فرمود:(از گریۀ بر مرده نهی نکردم)از دو صدای بیمعنی و دو چیز دیگر منع کردهام:صدای شیون هنگام مصیبت و خراشیدن صورت،چاک کردن پیراهن و بانگ شیطانی و صدای آوازخوانی منع کردهام اما این(گریه بر مرده)رحمت است.کسی که رحم نداشته باشد،رحم نبیند. (1)
-برهان الدین حلبی:السیرة الحلبیة،395/3.
بلی اگر هدف صرف اظهارنظر و اشکالتراشی باشد،این چیزی است که کتاب و سنت آن را مجادلۀ باطل خوانده است: «ما یُجادِلُ فِی آیاتِ اللّهِ إِلاَّ الَّذِینَ کَفَرُوا فَلا یَغْرُرْکَ تَقَلُّبُهُمْ فِی الْبِلادِ» (2)و خداوند سبحان فرمود: «وَ یُجادِلُ الَّذِینَ کَفَرُوا بِالْباطِلِ لِیُدْحِضُوا بِهِ الْحَقَّ ». (3)
ما میبینیم که این دو شیوۀ اعتراض،در اشتر و یاران صالحش از یک طرف و در حرقوص و رفیقانش از طرف دیگر جان گرفته بود.هرچند در برههای از زمان در نحوۀ اعتراض هردو دسته شیوۀ یکسان داشتهاند.
شیوۀ اول:از روح و نیت صادقانه میتراود،نه از هوای نفس،به همین خاطر اینان همچنان بر اعتراض و مخالفت خود با کارگزار خلیفه تا هنگام مرگ عثمان پایدار ماندند چون میفهمیدند که رفتار خلیفه و کارگزارانش با اساس اسلام هماهنگی ندارد و در این راستا هجرت و تبعید از وطن را تحمل کردند اما همینکه در برابر علی قرار گرفتند و گمشدۀ خود را یعنی رهبری که برای خدا کار کند،در او یافتند،رشتۀ کارهایشان را به دست او سپردند.
شیوۀ دوم:از روح مکابره نشأت میگیرد.هر آنچه را که دوست داشته باشند چه حق یا باطل همان را میطلبند.در اینجا نمونههای از این دو طرز تفکر را ذکر میکنیم:
ابن مزاحم میگوید:وقتی که علی میثاق صلح را مینوشت به او گفتند:اشتر به محتوای میثاق راضی نیست و جز جنگ با آنان را نمیخواهد.علی فرمود:آری!ولی اشتر وقتی دید من راضی شدهام او هم راضی شد و شما هم راضی شدید و پس از رضایت،بازگشت و بعد از پذیرش،رد روا نیست مگر آن وقت که معصیت خداوند صورت پذیرد و از آنچه در کتابش آمده تعدی شود. (1)
-ابن مزاحم:وقعة صفین 589.
چه تسلیمی بالاتر و زیباتر از تسلیم اشتر در برابر امر رهبری!در حالی که پیروزی همراه او بود و بین او و پیروزی از یک تاختن اسب یا به اندازۀ دو کمان بیشتر فاصله نبود اما همینکه متوجه شد ادامۀ جنگ هرچند کوتاه منجر به کشته شدن امام میشود،از میدان جنگ با رضایت خاطر و با قصد فرمانبرداری از امام بازگشت و خطاب به آنانی که در برابر امام ایستاده بودند،گفت:فریبتان دادند.به خدا سوگند فریب خوردید.به توقف جنگ فرا خوانده شدید،اجابت کردید.ای یاران سیاهرو!ما فکر میکردیم نمازهایتان به خاطر بیرغبتیتان به دنیا و اشتیاق به دیدار خداست،حالا میبینم که از مرگ به سوی دنیا فرار میکنید-زشتتان باد ای که شتران نجاستخوار را مانید!-بعد از این هرگز روی عزت را نخواهید دید.دور باشید از رحمت!همانگونه که گروه ستمکاران از رحمت بدورند. (2)
این است اشتر و این است فرمانبرداریش از امام بر حق و اما خوارج،پس بپرس از عناد و لجاجتشان در برابر حق!عبد الله بن عباس بر صحت اساس حکمیّت با آنها احتجاج نمود و گفت:خداوند در کشتن صید،امر به حکمیّت داد و فرمود: «یَحْکُمُ بِهِ ذَوا عَدْلٍ مِنْکُمْ » چه رسد به مسأله رهبری...وقتی خوارج چنین احتجاجی را شنیدند به یکدیگر گفتند:احتجاج قریش را بر آنان حجت قرار دهید زیرا این شخص از کسانی
است که خداوند دربارۀشان فرمود: «بَلْ هُمْ قَوْمٌ خَصِمُونَ » و نیز فرمود: «تُنْذِرَ بِهِ قَوْماً لُدًّا». (1)
-مبرّد:الکامل 122/2 [1] چاپ،چاپخانه معارف در مصر.
تا اینجا عامل اول پیدایش این دگرگونی را شناختید و اینک بیان عامل دوم:
در بین سپاه امام کسانی بودند که به نفع معاویه فعالیت میکردند و دشمنیشان را با علی،مکتوم میداشتند و مترصد فرصت بودند تا به حکومت و حیات او خاتمه دهند؛ نظیر اشعث بن قیس.قبل از این متوجه شدید که در آغاز پیدایش تفکر متارکۀ جنگ، اشعث سخنرانی کرد و گفت:اگر ما کشته شویم چه کسی از زنان و فرزندانمان سرپرستی میکند؟این سخنان را در حضور خوارج میگفت.در همین رابطه ابن ابی الحدید میگوید:«هر فسادی که در خلافت علی(علیه السّلام)به وجود آمد و هر آشوبی که بپا شد اساس آن اشعث بود.» (2)
اینک شاهدی چند بر صحت این نظریه:
1-اشعث فرماندار عثمان در آذربایجان بود و عمرو بن عثمان با دختر اشعث بن قیس ازدواج کرده بود.وقتی علی(علیه السّلام)به خلافت رسید،نامهای به دست زیاد بن مرحب همدانی برای او فرستاد که در آن نامه،بیعت و نقض بیعت طلحه و زبیر را یادآور شده بود و گفته بود:«منصب تو طعمه برای تو نیست،بلکه امانت است و مالی از مالهای خدا در دست توست و تو خزانهدار خدا در این مال هستی تا وقتی که آن را به من تسلیم نمایی.»اشعث وقتی نامۀ علی را خواند به یکی از یاران خود گفت:«او مرا ترسانید و میخواهد آذربایجان را از من باز ستاند.»خواست به معاویه بپیوندد ولی یکی از یارانش مانع این کار شد.سرانجام نزد علی رفت در حالی که از ولایت برکنار شده بود. (3)
مسعودی میگوید:علی به اشعث بن قیس پیام داد که او را از حکومت آذربایجان و ارمنیه(ارمنستان)عزل کرده است.او تا آن زمان فرماندار عثمان در آنجا بود.این عزل و آن کلامی که امام هنگام آمدن اشعث نزد او دربارۀ مالی که اشعث در آنجا برای خود جمع کرده بود به او گفت،باعث دلخوری اشعث از امام شد. (1)
-مسعودی:مروج الذهب 117/3.
2-ریاست قبیلۀ کنده و ربیعه با اشعث بود.علی(علیه السّلام)او را از ریاست برداشته به جایش حسان بن مخدوع را گذاشت و پس از اعتراضهایی که شد او را در ریاست شریک کرد (2)و این کار کینۀ اشعث را علیه علی برانگیخت هرچند آن را بروز نمیداد.
3-اشعث متهم است که در خلال فروکش کردن آتش جنگ،با معاویه در ارتباط بوده است.ابن مزاحم میگوید:پسر ذو الکلاع پیکی نزد اشعث فرستاد و گفت:
«عموزادهات فرزند ذو الکلاع تو را سلام میرساند و میگوید:حالا که ذو الکلاع کشته شده و در میسرۀ لشکر بر زمین افتاده است اجازه بده تا او را برداریم.»اشعث به پیک گفت:از من به دوستت سلام برسان و به او بگو:من میترسم که علی مرا متهم نماید.تو این را از سعید بن قیس درخواست کن که در جناح راست لشکر قرار دارد.او نزد معاویه رفت و جریان را با او در میان گذاشت و معاویه آنان را از این کار منع کرد.آنان در آن روز و روزهای دیگر با یکدیگر در ارتباط بودند. (3)
4-معاویة بن ابی سفیان،برادرش عقبة بن ابی سفیان را مأموریت داد و به او گفت:اشعث را ملاقات کن که اگر او راضی شود دیگران راضی میشوند.عقبه آمد و اشعث بن قیس را صدا زد.مردم به اشعث گفتند:این مرد تو را میخواهد.اشعث گفت:
بپرسید کیست؟او گفت:من عقبه پسر ابو سفیانم.اشعث گفت:اشرافزاده است.باید ملاقاتش کنم و به دیدارش رفت و عقبه خواستۀ معاویه را به او ابلاغ نمود. (4)
این نشان میدهد که معاویه با کسب رضایت اشعث درصدد جای پا باز کردن در جبهۀ علی بوده است و او در این هدف تا جایی موفق هم شد و نتیجۀ این دعوت آن شد که اشعث در جواب معاویه گفت:اما دیگران،شما را نیازی به آنها نیست و به زودی -به خواست خدا-نظر خود را در اینباره اعلام خواهم کرد.
وقتی معاویه کلام اشعث را شنید،مطمئن شد که اشعث برای سازش آماده است.
نتیجۀ گفتگو در بین هردو لشکر پخش شد.تا جایی که اشعث به خود جرئت داد نظرش را دربارۀ جنگ اظهار نماید و از علی بخواهد که به خاطر زنان و فرزندان به جنگ پایان دهد و این همان چیزی است که در ادامه میخوانید.
5-اشعث در شب لیلة الهریر در میان یاران کندهای خود بپا خواست و خطابهای را به قصد متزلزل کردن ارادهها و ختم جنگ به نفع معاویه ایراد نمود و این در حالی بود که نشانههای پیروزی علی آشکار شده بود و فردای آن شب شامیان قرآنها را بر نیزهها بالا بردند.اشعث در خطبۀ خود گفت:«ای گروه مسلمانان!دیروزتان را نظاره کردید و دیدید چه تعداد از عربها از بین رفتند.به خدا سوگند من که در این سن-به خواست خدا -رسیدهام هرگز چنین روزی را ندیدهام.پس حاضران به غایبان برسانند که اگر فردا دست از جنگ برنداریم،عرب از بین خواهد رفت و نوامیس ضایع خواهد شد.به خدا سوگند این را برای ترس از مرگ نمیگویم لیکن من مردی سالخوردهای هستم،میترسم اگر ما فردا از بین برویم زنان و فرزندان بیسرپرست بمانند.»صعصعه میگوید:
جاسوسان،سخنان اشعث را به گوش معاویه رساندند.معاویه گفت:به خدای کعبه حرف خوبی زده است.اگر ما فردا باهم بجنگیم رومیان بر زنان و فرزندان ما و فارسها بر زنان و فرزندان عراقیان طمع خواهند ورزید و این را تنها صاحبان عقل و درایت میفهمند.
پس قرآنها را بر نیزهها ببندید و بالا برید.
شامیان در همان شب تاریک شروع کردند به داد و فریاد که:ای عراقیان!چه کسی از فرزندانمان حمایت میکند اگر ما را بکشید و چه کسی از فرزندان شما حمایت خواهد کرد اگر شما را بکشیم.خدا را!خدا را!در حفظ بقیه مردم.بامدادان شامیان
قرآنها را بر نیزهها بالا بردند و بر اسبها آویختند... (1)
-ابن مزاحم:وقعة صفین 549-550.
6-بالا رفتن قرآنها بر نیزهها هرج و مرج در سپاه علی پدید آورد و سپاه را دو دسته ساخت،دستهای مانند عمرو بن حمق و دیگران خواستار ادامۀ جنگ بودند و دستهای دیگر بر ختم جنگ پافشاری داشتند.از جملۀ این گروه اشعث بود که با حالت خشمگینانه بپا خاست و گفت:یا امیر المؤمنین!دعوت آنها را به کتاب خدا اجابت کن زیرا تو از آنان به این کار سزاوارتری.مردم زندگی میخواهند و از جنگ متنفرند. (2)
7-پس از آنکه امام با دلایلی که ذکر شد به مصالحه تن داد و طرفین توافق کردند که هرکدام یک نفر را بهعنوان حکم برگزینند،امام ابن عباس را از طرف خود به عنوان حکم انتخاب کرد.اما اشعث مخالفت کرد و گفت:سوگند به خدا برای ما فرقی ندارد تو خود حکم باشی یا ابن عباس.ما نمیخواهیم از طرف تو مردی از بستگانت باشد و از طرف معاویه مردی بیگانه باشد.هیچیک از شما نباید در چیزی از دیگری کم باشد.علی فرمود:من اشتر را برمیگزینم.اشعث گفت:آیا کسی غیر از اشتر بود که زمین را به آتش جنگ گرم کرد. (3)
8-اشعث به توافقنامه مباهات میکرد؛وقتی تحریر آن پایان یافت و شهود آن را امضاء کردند،آن را برداشته به طرف صفوف شامیان و عراقیان رفت و آن را بر آنها عرضه نمود.شامیان با گرمی از آن استقبال نمودند.اما این کار در بین عراقیها باعث هرج و مرج شد.عدهای آن را پذیرفتند و عدهای آن را رد کردند و ندا سر دادند که:
«حکمیّت از آن خداست.» (4)
از آنچه ذکر کردیم روشن شد که این مرد:«اشعث»هرچند از خوارج نبود اما یا از عمال معاویه بود چنانکه از مطالب گذشته اینگونه برمیآید و یا در دل کینهای
خوارج در عصر معاویه بن ابی سفیان
داشت که او را وامیداشت تا علیه علی موضع خاص و خصمانهای اتّخاذ کند.به همین لحاظ کلامی که دربارۀ ختم جنگ گفت،برای معاویه که ختم جنگ و ایجاد هرج و مرج را میخواست،فرصتی فراهم نمود.بدین ترتیب به صحت گفتار ابن ابی الحدید پی خواهیم برد که گفت:«هر فتنه و فسادی که در خلافت علی(علیه السّلام)به وجود آمد منشأ و اساس آن اشعث بود.»
یعقوبی میگوید:وقتی شامیان قرآنها را بر نیزهها بالا بردند و گفتند:شما را به کتاب خدا دعوت میکنیم،علی فرمود:این کار نیرنگ است و اینان عاملان به قرآن نیستند.اشعث بن قیس کندی اعتراض کرد-قبل از این معاویه از او دلجویی کرده بود و او را به سوی خود فراخوانده بود-و گفت:آنان ما را به حق فراخواندهاند.علی فرمود:
آنان نیرنگ کردند و قصد دارند شما را از خودشان باز دارند.اشعث گفت:اگر به آنها جواب مثبت ندهی از حمایتت دست برمیداریم.این در حالی بود که یمنیها به اشعث گرایش داشتند.اشعث گفت:به خدا سوگند یا دعوت آنان را اجابت کن یا تو را دست بسته به آنها تحویل میدهیم. (1)
-یعقوبی:تاریخ 178/2 چاپ نجف.
گفتار مبرّد در کامل نیز این مطلب را تأیید میکند:وقتی خوارج در«حروراء» استقرار یافتند،علی(علیه السّلام)صعصعة بن صوحان عبدی و زیاد بن نصر حارثی را به همراه عبد الله بن عباس نزدشان فرستاد.(وقتی برگشتند)امام از صعصعه پرسید:کدامیک از آنان را سردمدار یافتی؟گفت:یزید بن قیس ارحبی را.آنگاه علی مرکب خود را سوار شده به طرف«حروراء»رفت.از بین خوارج گذشت تا به جایگاه یزید بن قیس رسید.در آنجا دو رکعت نماز گزارد.آنگاه بیرون آمد و بر کمان خود تکیه داد و رو به طرف مردم کرده فرمود:اینجا،جایی است که اگر کسی در اینجا پیروز شد در قیامت پیروز است.
سپس با آنان حرف زد و راهنماییشان کرد.آنان گفتند:ما با تن دادن به حکمیّت گناه بزرگی را مرتکب شدیم و بعد توبه کردیم.پس تو هم توبه کن همانگونه که ما توبه کردیم؛آنوقت ما تو را همراهی میکنیم.علی(علیه السّلام)فرمود:من برای جمیع گناهان از
1) 1)
خدا طلب غفران میکنم.آنگاه خوارج همگی-که تعدادشان به شش هزار نفر میرسید- با علی مراجعت کردند.وقتی در کوفه استقرار یافتند شایعه کردند که علی از جریان حکمیّت دست برداشته و آن را گمراهی دانسته است و گفتند:علی منتظر است که کراع (1)
-کراع به چهارپایانی مثل اسب اطلاق میشود.
فربه شود و اموال گرد آید آنوقت با ما به طرف شام حرکت کند.اشعث نزد علی(علیه السّلام) آمد و گفت:یا امیر المؤمنین!مردم میگویند تو حکمیّت را گمراهی دانستهای و اقدام به آن را کفر پنداشتهای.علی(علیه السّلام)بپا خاست و سخن آغاز کرد و فرمود:هرکس که میپندارد من از حکمیّت برگشتهام،دروغ گفته است و کسی که آن را گمراهی دانسته، خود گمراه شده است.با این پیشامد،خوارج از مسجد خارج شدند و شعار«حکمیّت از آن خداست»را سر دادند. (2)ابن ابی الحدید میگوید:وقتی خوارج به علی گفتند:مانند ما از کاری که کردی در پیشگاه خدا توبه کن تا ما تو را در جنگ شام همراهی کنیم.علی کلام مجمل و مطلقی را که انبیاء و معصومین میگویند،به آنان گفت و آن این بود:«از خداوند برای جمیع گناهان طلب غفران میکنم.»آنان خوشحال شدند و این کلام را جواب سئوال خود تلقی نمودند و کینۀ او را از دل بیرون بردند و او با آن کلام،خیالشان را آسوده کرد، بدون آنکه آن کلام متضمّن اعتراف به کفر یا گناهی باشد.اما اشعث امام را رها نکرد.
نزد امام آمد تا حقیقت حال را معلوم و توریه و کنایه را برملاء کند.پس آنچه را که علی ساخته و پرداخته بود،او از بین برد و خوارج به همان ضلالت خود بازگشتند و بر سرپیچی و طغیان خود رجعت نمودند. (3)
در این بحث،منصفانه از ارزش گفتار کسانی آگاه میشوید که میگویند:تعصب قبیلهای اشعث را به مخالفت علی واداشت،بلکه همین مسأله باعث پیدایش خوارج و
ظهورشان در میدان نبرد شد.دلیل این مدعا آن است که اشعث در انتخاب عبد الله بن عباس بر علی اعتراض کرد و او را همتای او دانست و گفت:سوگند به خدا هرگز تا قیامت در این جریان دو نفر از مضریان حکمیّت نخواهند کرد.باید حکم را از اهل یمن انتخاب کنی زیرا شامیان فردی را از مضر برگزیدهاند.
علی فرمود:میترسم که یمنی شما فریب بخورد چون عمرو وقتی چیزی را مطابق میل و خواستهاش بیابد پروای خدا را ندارد.اشعث گفت:سوگند به خدا اگر حکمان برخلاف خواستۀ ما حکم کنند و یکی از آن دو یمنی باشد،برای ما گواراتر است تا آنکه طبق میل ما حکم شود و هردو حکم از مضریان باشند. (1)
-دکتر نایف معروف:الخوارج فی العصر الاموی 25،آنچه را که او از اشعث نقل کرده،ابن مزاحم در وقعة صفین ص 500 ذکر کرده است.
پشت کردن اشعث به علی(علیه السّلام)و ایجاد هرج و مرج در بخش اعظم از سپاه را به این عامل نفسانی تحلیل کردن جدا نادرست است هرچند ما منکر آن نیستیم که این عامل نیز در نیّات و کارهایی که اشعث میکرد سهیم بوده است و نادرستتر از آن نسبت دادن پیدایش خوارج در صحنۀ جنگ به تعصب قبیلهای است که بگوییم تعصب قبیلهای باعث جنبش خوارج شد و تعصب ضد قریش و ضد رهبری آنکه آن روز در حکومت علوی وحدت یافته بود،سبب این حرکت ویرانگر شد زیرا ما در صفوف خوارج حتی یک قریشی را نمییابیم بلکه عکس آن را میبینیم.برای همین آنها پرچم طغیان را علیه رهبریشان برمیافراشتند. (2)
اینگونه تحلیل که این حرکت بزرگ را از بدو پیدایش آن تا آخر به این عامل روانی نسبت دهیم،به آن شباهت دارد که دربارۀ زلزلهای ویرانگر که شهرها و قریهها را نابود میکند بگوییم:این سقوط سنگ از بالای کوه به ته دره است.البته نمیشود که تعصب قبیلهای را در بین تمامی قبایل عرب خصوصا بین دو قبیله تمیم و قریش منکر شد اما این بدان معنا نیست که این عامل،سبب به وجود آمدن این فاجعۀ بزرگ که
قرنها ذهن مسلمانان و خلفاء را به خود معطوف داشته،شده باشد،بلکه سبب به وجود آمدن این حرکت،همان بود که در این مقام و در فصل سوم در بحث پیدایش خوارج بیان شد.
در بحثهای گذشته از مصیبتهای حکمیت و پیامدها و نتایجی که برای سپاه امام در بر داشت،آگاه شدید.حکمیّت،سپاه را پراکنده کرد و جمعشان را متفرّق ساخت و در نتیجه،دوستان به دشمنان و اعوان به اعداء تبدیل شدند تا جایی که آنان را به جنگ خونین علیه رهبرشان،امیر المؤمنین واداشت و تا او را غافلگیرانه و مکارانه به شهادت نرساندند،از پا ننشستند.بذر این فتنه را معاویه در سپاه امام پاشید و متوجه نبود که این بذر در آینده رشد میکند و خارهایی بر سر راه خود او میشود و او را تا بیست سال (یعنی تا سال هلاکتش)به خود مشغول میدارد.از اینرو آنچه کاشته بود،دروید و در چاهی که خود کنده بود افتاد.ما در بحث آینده،جنگها و شورشهایی که در دورۀ زمامداری معاویه یعنی بین سالهای 41 تا 60 اتفاق افتاد،اشاره خواهیم کرد.
البته شورشهای خوارج با هلاکت معاویه پایان نیافت بلکه پس از هلاکت او تا پایان دوران زمامداری امویان ادامه یافت.اما ما به آنچه که در زمان معاویه و اندکی پس از آن اتفاق افتاد،بسنده میکنیم تا نمونه و مثالی از برای انقلاب و شورشهایی باشد که خوارج در اواخر عصر اموی به وجود آوردند.بدین ترتیب آنان(بنی امیه)مصداق این سخن خداوند متعال قرار گرفتند: «أَ لَمْ یَأْتِکُمْ نَبَأُ الَّذِینَ کَفَرُوا مِنْ قَبْلُ فَذاقُوا وَبالَ أَمْرِهِمْ وَ لَهُمْ عَذابٌ أَلِیمٌ ». (1)
-تغابن:5« [1]آیا حکایت کسانی که قبل از این کافر شدند به شما نرسیده است که به کیفر اعمالشان گرفتار آمدند و در آخرت عذاب دردناک برایشان مهیاست.»
1) 1)
قبل از ورود به بحث،نظر خواننده را از زاویۀ دیگر به این قیامها جلب میکنیم.
خوارج هرچند علیه سردمداران ظالم و فرومایۀ بنی امیه،اینجا و آنجا به صورت پراکنده و متفرق قیام کردند و خواب را از چشمان آنان ربودند و کیان آنان را تهدید کردند اما اینان نیز کیفر اعمالشان را چشیدند چون اینها امام و رهبر خود را نافرمانی کردند و امور را بر او دگرگون ساختند و هرج و مرج پدید آوردند.از اینرو سخن امام که خطاب به آنان فرموده بود:«پس از من گرفتار ذلّت همیشگی و شمشیر برّان میشوید و ستمگران کشتن شما را شیوۀ خود قرار میدهند»دربارۀشان راست آمد. (1)
-رضی:نهج البلاغه،خطبۀ 58.
کلام امام از آیندۀ تاریک آنان خبر میداد و اینگونه خبر دادن تنها از او شایسته بود.چگونه از او شایسته نباشد در حالی که او باب علم پیامبر(صلّی اللّه علیه و آله و سلّم)است.البته ابن ابی الحدید احتمال داده که اینگونه پیشگویی،نفرین هم هست و میگوید:این،گفتگو با آنان و در عین حال نفرین بر آنان است و خبر از سرنوشت آیندۀ آنهاست و چنین هم شد چون خداوند پس از آن،ذلّت همیشگی و شمشیر برّان و ستم سلطان را بر آنان چیره کرد و همواره پایمال بودند تا خداوند به عمرشان پایان داد و بیشترشان را نابود گردانید.
سپس ابن ابی الحدید چیزهای زیادی دربارۀ آنان ذکر میکند و دربارۀ مبارزۀ مهلّب بن ابی صفره و فرزندانش با خوارج که نتیجۀ آن به مرگ حتمی و هلاکت شنیع خوارج انجامید،سخن را به درازا میکشد.
چون کتاب ما کتاب تاریخ عقاید است؛نه تاریخ اقوام،به همینخاطر از نقل همه قیامهایی که خوارج در زمانهای مختلف و در مکانهای گوناگون به آن دست یازیدند،صرفنظر میکنیم و به ذکر قیامهای آنان در زمان امویان اکتفا میکنیم و بخصوص به آنچه که مربوط میشود به عصر معاویة بن ابی سفیان زارع این بذر و دروگر محصول دنیوی آن و چاهکن این چاه که خود در آن شد،میپردازیم و برای تکمیل مطلب به قیامهای پس از معاویه نیز به صورت گذرا اشاره مینماییم.
امام علی(علیه السّلام)به دست شقیترین فرد از زمان آدم تا ختم زندگی،بنابر آنچه که
1) 1)
پیامبر گرامی(صلّی اللّه علیه و آله و سلّم)در حدیثی (1)
-سبط ابن جوزی:تذکرة الخواص 158.
او را معرفی کرده بود،ترور شد و حیاتش به پایان رسید و پس از شهادت او پسرش حسن(علیه السّلام)خلیفه شد و در رمضان سال چهلم هجری به خلافت برگزیده شد.معاویه همواره مترصد فرصتی بود تا عراق را مانند مصر به زیر سلطه خود درآورد و زمام حکومت را در دست گیرد و شهادت امام این فرصت را به او داد تا نفوذش را بر عراق گسترش دهد و حسن را از حکومت خلع کند.در همین راستا عبد الله بن عامر را پیشاپیش برای آمادهسازی زمینه به طرف عراق اعزام داشت.سپس خود شام را به سوی عراق ترک گفت.وقتی حسن از تصمیم معاویه که با نیروی نظامیاش قصد رویارویی با او را کرده بود،باخبر شد،چند گردان از سپاه خود را که پیشاپیش آن،گردان قیس بن سعد بن عباده قرار داشت،اعزام نمود و خود از کوفه خارج شده در مداین فرود آمد و آمادۀ رویارویی با معاویه شد.اما پیشامدهای تلخ و ناگواری-که اینجا جای ذکر آن نیست- آرزوهای امام را به یأس مبدل ساخت و امام چارهای جز کنارهگیری از حکومت و سپردن زمام کار به دست معاویه در برابر انعقاد پیمان صلح نیافت.چگونه مجبور به مصالحه نمیشد در حالی که قبل از رویارویی با دشمن،شکست خود و خذلان یاران و غارت اموال خویش را به چشم دید.به همینخاطر طی خطابهای فرمود:«ای مردم عراق! سه چیز از شما به من رسید:پدرم را کشتید؛به من ضربه زدید و مالم را به غارت بردید.» (2)
معاویه زمام حکومت را به دست گرفت و خوشحال بود از اینکه تمام موانع موجود بر سر راه رسیدن به اریکه قدرت برداشته شده است.اما او فراموش کرده بود که بذری که در صفین برای درهم شکستن سپاه علی(علیه السّلام)پاشیده است،روزی رشد میکند و محصول آن دشمن جانش میشود زیرا وقتی حسن حکومت را به دست معاویه سپرد و مردم عراق با او بیعت کردند،سران خوارج که تعدادی از آنها خود را در سپاه
حسن جا زده بودند و تعداد دیگری هم در جاهای دیگر پراکنده بودند،از این پیشامد خشمگین شدند چون آنها میدانستند که این صلح کیان و هستی آنها را تهدید میکند.به همینخاطر شمشیرها را حمایل کردند تا با نظام جدید مانند نظام سابق مبارزه نمایند.
خوارج پس از قضیۀ حکمیّت،علی و معاویه را با یک دید نگاه میکردند هرچند قبل از جریان حکمیّت،علی(علیه السّلام)را امام بر حق و عادل میدانستند.
اینک اجمالی از بعضی از جنگهای خوارج در عصر معاویه:
طبری میگوید:در همان سال 41 ه.خوارجی که در زمان علی(علیه السّلام)در«شهرزور» پناه گرفته بودند،علیه معاویه قیام کردند.وقتی معاویه به طرف عراق آمد،قبل از آنکه حسن از کوفه بیرون رود،وارد نخیله شد.حروریه که پانصد نفر بودند و با فروة بن نوفل اشجعی در«شهرزور»پناه گرفته بودند،گفتند:الآن کسی به طرف ما آمده که هیچ شکی در کفر او نداریم.پس بشتابید تا علیه معاویه جهاد کنیم.آنگاه با فرماندهی فروة بن نوفل آمدند تا وارد کوفه شدند.معاویه یک ستون از سواران شام را به کوفه فرستاد.
آنان نظامیان شامی را شکست دادند.معاویه به مردم کوفه گفت:به خدا سوگند اگر چموشانتان را دفع نکنید،امانتان نمیدهم.مردم کوفه به جنگ خوارج برآمدند.خوارج به آنان گفتند:وای بر شما!ضرری از ما متوجه شما نیست.مگر نه آنکه معاویه دشمن مشترک ما و شماست؟بگذارید با او بجنگیم؛اگر او را از پا درآوردیم،دشمن خود و شما را از بین بردهایم و اگر او ما را از بین برد،شما از شرّ ما راحت شدهاید.مردم گفتند:
به خدا سوگند تا با شما نجنگیدهایم دست از شما برنمیداریم.آنگاه خوارج گفتند:خدا رحمت کند برادران نهروانی ما را!آنها شما کوفیان را بهتر میشناختند.اشجعیان، (1)
-اشجع نام یکی از قبایل کوفه است و منظور قبیلهای است که به حمایت معاویه برخاستند و فروة بن نوفل،رئیس خوارج را گرفتند.
فروه1) 1)
را که رئیس خوارج و از قبیلۀ آنها بود،گرفتند و خوارج عبد الله بن ابی الحر (1)
-در کامل ابن اثیر(عبد الله بن ابی الهوساء)آمده است،305/3-306.
را که از بنی طی بود،رئیس خود کردند و با کوفیان جنگیدند تا کشته شدند. (2)دربارۀ حوادث جنگ نخیله،تاریخنویسان گفتهاند:قبیلۀ اشجع موفق شدند فروة بن نوفل را از بین یاران خوارجیاش بیرون بکشند.پس از آن خوارج عبد الله بن ابی الحرباء را رئیس خود کردند و او در اثناء جنگ کشته شد.پس از او خوارج حوثرة بن وداع بن مسعود اسدی را به ریاست خود برگزیدند و او به نخیله آمد.معاویه پدر او را نزدش فرستاد تا شاید بتواند او را باز گرداند و به او گفت:نزد پسرت برو،شاید از دیدار تو دلش نرم شود.
او هم نزد پسرش رفت و با او سخن گفت و نصیحتش کرد و گفت:میخواهی پسرت را نزدت بیاورم؟شاید وقتی او را ببینی نتوانی دوریش را تحمل کنی!
حوثره گفت:در این ساعت به نیزۀ کافری که قلب را بشکافد بیشتر مشتاقم تا دیدار فرزندم.
پدر حوثره برگشت و جریان را به معاویه باز گفت.معاویه هم سپاهی را به سوی آنان اعزام کرد که همگیشان را از پا درآوردند. (3)
وقتی ابن ملجم،علی را به شهادت رساند،شبیب همراه او بود.با ورود معاویه به کوفه، شبیب به قصد تقرّب نزد او آمد و گفت:من و ابن ملجم باهم علی را کشتیم.معاویه از شنیدن این سخن هراسان از جا برخاست و به خانهاش رفت و به اشجعیان پیام داد و گفت:اگر شبیب را ببینم یا بشنوم که او به خانۀ من نزدیک شده است،همۀ شما را نابود میکنم.از دیارتان بیرونش کنید.همینکه شب فرا رسید شبیب از کوفه بیرون رفت و تا
روز کشته شدنش،کسی او را ندید.وقتی مغیرة بن شعبه حاکم کوفه شد،شبیب در طف، نزدیکی کوفه علیه او قیام کرد.مغیره گروهی از سواران را به فرماندهی خالد بن ارفطه و به روایتی معقل بن قیس را به سرکوبی او اعزام کرد.نبرد آغاز شد و شبیب با یارانش کشته شدند. (1)
-ابن اثیر:الکامل 206/3.
این بود گوشهای گذرا از قیامهای خوارج در کوفه که پیش از حکومت مغیرة بن شعبه از طرف معاویه در آنجا به وقوع پیوست.پس از حکومت او بر کوفه قیامهایی از طرف خوارج صورت گرفت که مغیره با زیرکی و با قدرت شمشیر آنها را خاموش کرد.
اینک اجمالی از آنها:
معاویه کوفه را به سوی شام ترک کرد و عبد الله بن عمرو بن عاص را حاکم آنجا کرد.
مغیرة بن شعبه نزد معاویه آمد و گفت:تو عبد الله را بر کوفه و پدرش را بر مصر حاکم کردی و خودت بین این دندانها شیر امارت میکنی.معاویه پس از شنیدن این سخن، عبد الله را از حکومت کوفه برکنار و به جایش مغیره را حاکم آنجا کرد.وقتی عمرو از سعایت مغیره مطلع شد،نزد معاویه آمد و گفت:تو مغیره را بر مالیات گماشتی،او با حیله مال را میبرد و تو توان پس گرفتن آن را نداری.کسی را بر مالیات قرار ده که از تو ترسی داشته باشد.معاویه هم مغیره را از ریاست مالیات عزل نموده او را به پیشنمازی گماشت.
بعدا وقتی که عمرو و مغیره به هم رسیدند،عمرو پرسید:آیا تو نزد امیر المؤمنین دربارۀ عبد الله سعایت کردی؟گفت:بلی.گفت:این در برابر آن. (2)
مغیره در قبال خوارج سیاست معاویه را در پیش گرفت؛گاهی با آنان میجنگید و گاهی آنان را میبخشید.طبری میگوید:معاویه،مغیره را بهعنوان حاکم کوفه
منصوب کرد.او هم مرد خوشگذرانی بود.با مردم رفتار خوبی در پیش گرفت.از عقاید مردم بازجویی نمیکرد.مردم نزدش میآمدند و میگفتند:فلانی عقیدۀ شیعی دارد.فلانی عقیدۀ خوارجی دارد و او میگفت:قضای خداوند این است که مردم عقاید مختلفی داشته باشند و به زودی خداوند دربارۀ آنچه که بندگانش اختلاف دارند،حکم خواهد کرد و بدین ترتیب امنیتی برای مردم فراهم نموده بود. (1)
-طبری:تاریخ 132/4.
اینک برخی از رویاروییهای مغیره با خوارج:
به مغیره خبر دادند که معین بن عبد الله قصد شورش دارد.مغیره نیرویی به سراغ او فرستاد و او با یارانش گرفتار و سپس محبوس شدند.مغیره جریان کار را به معاویه گزارش داد.معاویه به او نوشت:اگر حاضر شد به خلافت من شهادت دهد،کارش نداشته باش.مغیره او را احضار کرد و به او گفت:آیا حاضری شهادت دهی که معاویه خلیفه و امیر المؤمنین است؟گفت:شهادت میدهم که خداوند عزّ و جلّ حق است و قیامت آمدنی است و شکی در آن نیست و خداوند مردگان را محشور میکند.مغیره دستور داد او را کشتند. (2)
پس از آن ابو مریم آزادشدۀ بنی حرث بن کعب قیام کرد.دو زن،قطّام و کحیله نیز همراه او بودند و او اولین کسی بود که با زنان قیام میکرد.از اینرو ابو بلال بن ادیّه او را سرزنش کرد اما ابو مریم اعتراض او را با این توجیه رد کرد که زنان در کنار پیامبر(صلّی اللّه علیه و آله و سلّم)و در کنار مسلمانان در شام جنگیدند.من به زودی هردوی آنها را باز میگردانم و بازشان گرداند.مغیره،جابر بجلی را به جنگ او فرستاد و او هم جنگید و ابو مریم و یارانش را در«بادوریا»به قتل رساند. (3)
او مردی سیاهچهره و بلندقامت بود.آمد و بین دو پلۀ در مسجد کوفه قرار گرفت و با دو دست به آن تکیه داد و در حالی که داخل مسجد عدهای از بزرگان کوفه جمع بودند، با صدای بلند شعار لا حکم الاّ للّه را سر داد اما کسی معترضش نشد.پس از آن او اقدام به شورش نمود و سی نفر از آزاد شدگان نیز بدو پیوستند.مغیره،معقل بن قیس ریاحی را برای سرکوبی او فرستاد و معقل او را در یکی از دهات نواحی کوفه،سال چهل و دو هجری به قتل رساند. (1)
-ابن اثیر:الکامل 207/3.
خوارج در دوران مغیرة بن شعبه دور سه نفر گرد آمدند:
1-مستورد بن علفه تمیمی؛
2-حیان بن ظبیان سلمی؛
3-معاذ بن جوین طایی.
خوارج در منزل حیان بن ظبیان گرد آمدند و برای انتخاب رهبر به مشورت پرداختند.سرانجام مستورد را که سالخوردهترین آن سه نفر بود،برگزیدند و آماده شدند تا در اول شعبان 43 قیام نمایند. (2)
قبیصه بن دمون با نیروهای امنیتی خود نزد مغیره آمد و به او خبر داد که خوارج در منزل حیان بن ظبیان اجتماع کردهاند و آماده شدهاند تا در اول شعبان علیه تو قیام نمایند.مغیره گفت:با کمک نیروهای امنیتی خانۀ حیان بن ظبیان را محاصره کن و او را نزد من بیاور زیرا خوارج او را سرکردۀ خود میدانند.قبیصه با نیروهای خود در بین مردم عادی وارد خانه شد.هنگام ظهر،ناگهان حیان بن ظبیان آنها را درون خانۀ خود یافت.در آن وقت معاذ بن جوین و بیست نفر از خوارج با او بودند.ناچار خود را
تسلیم کردند.قبیصه آنان را نزد مغیرة بن شعبه آورد.مغیره به آنان گفت:چه شما را واداشت که بخواهید اتحاد مسلمین را از هم بپاشید؟گفتند:ما در آن خانه گرد آمده بودیم تا حیان ابن ظبیان به ما قرآن یاد بدهد.ما در خانهاش جمع میشویم و پیش او قرآن یاد میگیریم.مغیره دستور داد:اینان را به زندان ببرید و آنان مدتی از سال را در زندان ماندند. (1)
-طبری:تاریخ 138/4.ابن اثیر:الکامل 210/3-212.
اما مستورد،طبری در تاریخش (2)و ابن اثیر در کاملش (3)قیام او را به تفصیل ذکر کردهاند و ما خلاصۀ آن را طبق آنچه که دکتر نایف معروف در کتاب«الخوارج فی عصر الاموی»ذکر کرده،نقل میکنیم:مستورد در خانهای در حیره به دور از چشم دیدبانان حکومت سکنی گزید اما وقتی که رفت و آمد خوارج نزد او آغاز و جایش افشا شد،به اصحابش دستور داد که از آنجا کوچ کنند و به طرف خانۀ سلیم بن مخدوج عبدی نزد بنی سلمه از قبیلۀ عبد القیس بروند.سلیم داماد مستورد بود اما در قیام با او همعقیده نبود.وقتی خبر تحرکات خوارج گسترش یافت،مغیره خطر کار را دریافت.سران قبایل را جمع کرد و خطاب به آنان گفت:«هرکدام از سران قبایل،قوم خود را باز دارد وگر نه قسم به خدایی که غیر از او خدایی نیست شما را از وضعی که دارید به وضعی گرفتار سازم که تا به حال هرگز ندیده باشید و از چیزی که دوست دارید به چیزی که دوست ندارید گرفتارتان سازم؛پس هرچه بر شما رسید از خودتان رسید.هرکه خطر را گوشزد کرد،حجت را تمام کرد.»
سران قبایل،اخطار مغیره را جدّی تلقی نمودند و به قبیلهای خود برگشتند و دربارۀ فتنهآفرینان به بحث نشستند.صعصعة بن صوحان نزد قبیلۀ عبد القیس آمد و آنها را از جانبداری از این گروه سرکش بر حذر داشت.در نتیجه،افراد زیادی از پیوستن به خوارج خودداری ورزیدند.
وقتی مستورد از تهدید سران قبایل توسط مغیره آگاه شد.برای پیشگیری از به دردسر افتادن دامادش به یارانش دستور کوچ داد.از دیار عبد القیس بیرون آمدند و به طرف«صرات»و از آنجا به طرف«بهرسیر»رفتند و وقتی خواستند وارد شهر قدیمی «مداین»که قصرهای کسری در آنجا قرار داشت شوند،حاکم آنجا،سمّاک بن عبید أزدی عبسی از ورودشان مانع شد.پس از آن سمّاک درصدد برآمد تا آنان را از شورش باز داشته برایشان امان بگیرد اما مستورد امتناع ورزید و با یارانش از«جراجرایا»عبور کرده به جوخی رفتند تا به«مذار»رسیدند و همانجا مستقر شدند.
مغیره یک سپاه هزار نفری از برگزیدگان شیعه را به سرکردگی معقل بن قیس ریاحی تمیمی شیعی برای سرکوبی آنها فرستاد.معقل هم ابو رواع شاکری را با سیصد سوار به دنبال آنان فرستاد.او هم آنان را دنبال کرد تا در سرزمین مذار بدانها رسید.در آنجا با یاران خود مشورت کرد که آیا با آنان بجنگند یا تا رسیدن معقل صبر کنند.
اصحاب رأیهای گوناگونی در رد و تأیید دادند و سرانجام توافق کردند که منتظر بمانند.
معقل با هفتصد سوار از راه رسید و جنگ با خوارج آغاز شد.بسیاری از یاران او شکست خوردند و جز معقل و ابو رواع با دویست سوار،کسی باقی نماند تا آنکه مؤخّرۀ سپاه از راه رسید و توافق نمودند که بجنگند.در همین اثناء خوارج باخبر شدند که شریک بن اعور با سه هزار نفر از مردم بصره در راهند.مستورد از یاران خود خواست که از سرزمین بصره فاصله گیرند و به طرف کوفه نزدیک شوند زیرا بصریها در خارج از سرزمین خود نمیجنگند.از اینرو قرارگاه خود را ترک کرده به طرف کوفه حرکت کردند تا به«جراجرایا»رسیدند.حدس آنها درست بود زیرا بصریها از تعقیب آنان دست برداشتند.خوارج به راهشان ادامه دادند و از دجله گذشتند و در سرزمین بهرسیر فرود آمدند و آنجا نزدیکی ساباط است.جنگ خونینی بین طرفین درگرفت و نزدیک بود که روزگار علیه مردم کوفه به گردش درآید،اگر پایداری معقل با تعدادی از سوارانش و بیباکی ابو رواع نبود زیرا ابو رواع با حیلۀ جنگی مستورد را از صحنۀ جنگ بیرون آورد.
اما مستورد معقل را ندا داد و او را به مبارزه فراخواند.اصحاب درصدد منع او برآمدند
ولی مستورد نپذیرفت.معقل به مبارزه او آمد.زد و خورد،رد و بدل شد.سرانجام هر کدام دیگری را از پا درآوردند.معقل وصیت کرده بود که پس از او عمرو بن محرزبن شهاب تمیمی فرماندهی را برعهده گیرد و او پس از کشته شدن معقل پرچم را در دست گرفت و بر خوارج یورش برد و آنان را از بین برد و جز چند نفری که از صحنۀ جنگ فرار کردند،کسی از آنان نجات پیدا نکرد. (1)
-نایف معروف:الخوارج فی العصر الاموی 118-119.
بردگان آزاد شده در دوران امویان تحت فشار بودند و چون عرب نبودند تحقیر میشدند.از اینرو تعجبی ندارد که بین آنان و خوارج به نحوی ارتباط بیابیم زیرا آنان هرچند عقاید خوارج را قبول نداشتند اما در عداوت با حکومت اموی با آنان شریک بودند.به همین خاطر گروهی از بردگان کوفه قیام کردند.مغیره مردی را از طایفه بجیله به سرکوبی آنان فرستاد.او هم آنان را از بین برد و به شورش آنها خاتمه داد.این اولین قیامی بود که در آن بردگان خروج کردند. (2)
در سال پنجاهم هجرت مغیرة بن شعبه در سن هفتاد سالگی وفات یافت.او در این مدت بسیاری از خوارج را زندانی کرده بود.پس از مرگ او آنان آزاد شدند و وقتی که عبد الرحمن بن عبد الله بن عثمان بن ربیعه ثقفی،پسر ام الحکم،خواهر معاویة بن ابی سفیان فرماندار کوفه شد،آنها دوباره به شورش رو آوردند.
طبری میگوید:حیان بن ظبیان سلمی یاران خود را جمع کرد و آنان را به جهاد فراخواند و معاذ بن جوین طایی نیز نظر او را تأیید نمود و همگی با حیان بن ظبیان بیعت کردند.پس از آن در منزل معاذ بن جوین بن حصین طایی گرد آمدند.حیان به آنان گفت:بندگان خدا!نظر خود را بگویید که قیام را از کجا آغاز کنیم؟معاذ گفت:نظر
من این است که به طرف«حلوان»برویم.اما حیان نپذیرفت و گفت:قبل از آنکه مردم دورت گرد آیند دشمن تو را از پا درمیآورد و خود رفتن به طرف کوفه را پیشنهاد کرد اما یارانش قبول نکردند.معاذ بن جوین به آنان گفت:به طرف«أنقیا»حرکت میکنیم و در آنجا مستقر میشویم.این رأی پذیرفته شد و حرکت کردند.سپاهی برای سرکوبی آنان آمد که همگیشان را از بین برد.این واقعه در سال پنجاه و نه اتفاق افتاد.
طبری میگوید:در همین سال عبید الله بن زیاد بر خوارج سخت گرفت.تعداد زیادی از آنان را زیر شکنجه از بین برد و تعداد دیگری را در جنگ از میان برداشت و از جمله کسانی که در زیر شکنجه از بین رفت،عروة بن ادیّه برادر ابو بلال مرداس بن ادیّه بود. (1)
-طبری:تاریخ 231/4. [1]
کوفه و نواحی آن تنها مرکز حرکت قیامهای خوارج در اوایل دوران اموی نبود بلکه بصره نیز همانند کوفه مرکز جوشش و شورش آنان بود.در سال چهل و یک هجرت، حمران بن أبان در بصره قیام کرد و معاویه بسر بن ارطاة را به جنگ او اعزام کرد و او هم آنان را از پا درآورد و آتش شورش را خاموش ساخت.بعدا معاویه او را برکنار و عبد الله بن عامر را به جایش منصوب کرد.در دوران او سهم بن غالب هجینی با هفتاد نفر قیام کرد.ابن عامر به سرکوبی آنان اقدام نمود و جمعشان را متفرق ساخت تا آنکه آنها أمان خواستند.
در سال 45 هجری زیاد که از طرف معاویه فرماندار بصره شده بود،آنجا را مرکز خوارج یافت.آنها یکی پس از دیگری اقدام به شورش کردند اما هیچکدام به پیروزی نرسیدند. (2)بهطور اجمال مهمترین آنها را یادآور میشویم:
سهم به سوی اهواز رفت و شورشی در آنجا به راه انداخت و تحکیم نمود(شعار خوارج را که«حکمیّت تنها از آن خداست»سرداد).بعد برگشت و مخفی شد و امان خواست اما زیاد أمانش نداد و به جستجوی او پرداخت و سرانجام او را بازداشت کرد و به قتل رساند و جسد او را بر دروازهاش آویخت.
اما خطیم،زیاد او را به بحرین تبعید نمود و بعد دوباره آزادش گذاشت و او مراجعت نمود و چون دستورات،زیاد را زیر پا گذاشت زیاد دستور قتل او را صادر کرد و جسدش را در میان قبیلۀ او(باهله)انداختند. (1)
-طبری:تاریخ 172/4.ابن اثیر:الکامل 225/3.
این دو نفر در دوران امارت زیاد بر بصره قیام کردند و متعرّض مردم شدند؛به پیرمرد عابدی از بنی ضبیعه برخوردند و او را کشتند.مردی از بنی قطیعه از طایفه أزد،شمشیر به دست به جایی میرفت.مردم او را از پشت خانههای«حروریّه»ندا دادند:مواظب خودت باش!(قریب و زحّاف و همراهانش)ندا دادند:ما«حروریّه»نیستیم؛ما پاسبانان شهریم.آن مرد ایستاد و آنها او را کشتند.پس از آن به هر قبیلهای که میرسیدند و هر که را مییافتند میکشتند.
روزی آن دو با صد نفر بر بنی علی بن سود از طایفه أزد گذشتند.آنان اینها را به شدت تیرباران کردند.اینان صدا زدند:ای بنی علی!ما بازماندگان،جنگی باهم نداریم.
مردی از بنی علی گفت:
لا شی للقوم سوی السهام مشحوذة فی غلس الظلام
برای شما جوابی جز تیرهای برّان که برای آخر شب مهیّا شده،نیست.
خوارج از چنگ آنها فرار کردند.در مسیرشان با بنی طاحیه از بنی سود و قبیلۀ مزینه و دیگر قبایل روبرو گشتند و جنگ آغاز شد و خوارج تا آخرین نفر کشته شدند و قریب و زحّاف به هلاکت رسیدند.
1) 1)
کارهای آنها به حدی نفرتانگیز بود که بعضی از خوارج،از آنان بیزاری جستند.ابن ابی الحدید از ابی بلال مرداس بن ادیّه نقل میکند که او میگفت:قریب را خداوند تقرّب ندهد و زحّاف را نیامرزد!آنان بر مرکب گمراهی و ظلمت سوار شدند- منظورش مردمآزاری آنان بود-و طبری این سخن را به سعید بن جبیر نسبت میدهد. (1)
-طبری:تاریخ 176/4-177.ابن ابی الحدید:شرح نهج البلاغه 135/4.مبرّد:الکامل 180/2.
جزری میگوید:زیاد بر خوارج سخت گرفت و آنان را از بین برد و به سمره دستور داد که به قلع و قمع آنان بپردازد و او هم تعداد زیادی از آنان را کشت.زیاد روی منبر طیّ یک سخنرانی به مردم گفت:«به خدا سوگند اگر اینها را از ما باز ندارید، از خودتان آغاز میکنم.به خدا سوگند اگر یکی از آنان از دست شما زنده در رود،حتی یک درهم از عطایای امسالتان را نخواهم داد.»مردم هم علیه آنان شوریدند و همۀشان را از بین بردند. (2)
زیاد بن خراش عجلی با سیصد سوار قیام کرد و در سرزمین«مسکن»از مناطق عراق سکنی گزید.زیاد گروهی از سواران را به فرماندهی سعد بن خذیفه یا شخص دیگری به جنگ او فرستاد و او آنها را از بین برد در حالی که در گیرودار جنگ تا محل مائد رسیده بودند. (3)
مردی از طی که او را معاذ مینامیدند نیز علیه زیاد قیام کرد.او در سال 51 با سی نفر در کنار نهر عبد الرحمن بن ام الحکم مستقر شد.زیاد شخصی را به سرکوبی آنان فرستاد که معاذ و یارانش را کشت و به قولی معاذ پرچمش را وارونه کرد و تسلیم شد. (4)
زیاد بن ابیه در ماه رمضان سال 53 در کوفه درگذشت.معاویه پس از او فرزندش، عبید الله بن زیاد را در سال 55 به ولایت بصره منصوب کرد.رفتار او با خوارج همان رفتار پدرش بود؛بر آنها سخت گرفت و گروه زیادی از آنها را کشت.روزی به او خبر دادند که گروهی از خوارج در بصره دور مردی به نام«جدار»گرد آمدهاند و با او گفتگو میکنند و از حاکم بدگویی میکنند.ابن زیاد آنان را بازداشت کرد و به زندان افکند.
سپس آنها را فراخواند و به آنان تکلیف کرد که یکدیگر را بکشند و قاتلان آزادند که بروند.آنان چنین کردند و او هم بقیه را آزاد کرد.از جملۀ آنهایی که به کشتن دیگران دست یازیده بودند،طواف بود.سایر خوارج آنان را سرزنش کرده،میگفتند:چرا برادرانتان را کشتید؟آنان میگفتند:مجبورمان کردند و گاهی آدم بر پذیرش کفر اکراه میشود در حالی که قلبش به ایمان استوار است.
طواف و همراهانش پشیمان گشتند.طواف میگفت:آیا توبهای برای این کار هست؟و همگی گریه میکردند.به اولیاء مقتولین پیشنهاد دیه کردند اما آنان نپذیرفتند و خواستار قصاص شدند و اینان امتناع ورزیدند.
آنگاه طواف،ابن ثور سدوسی را ملاقات کرد.از او پرسید:آیا راه بازگشتی برای من مییابی؟او گفت:من تنها یک آیه در کتاب خداوند عز و جل برای تو سراغ دارم:
«ثُمَّ إِنَّ رَبَّکَ لِلَّذِینَ هاجَرُوا مِنْ بَعْدِ ما فُتِنُوا ثُمَّ جاهَدُوا وَ صَبَرُوا إِنَّ رَبَّکَ مِنْ بَعْدِها لَغَفُورٌ رَحِیمٌ .» (1)
-نحل:110« [1]آنگاه پروردگارت برای کسانی که پس از فتنهآفرینی هجرت کنند و جهاد نمایند و بردباری پیشه کنند،پروردگارت(برای آنها)بخشنده و مهربان است.»
طواف همراهانش را به قیام و شورش علیه ابن زیاد فراخواند و آنان در سال پنجاه و هشت با او بیعت کردند و از بنی عبد القیس هفتاد نفر در بصره بودند.از بین آنها کسی نزد ابن زیاد سعایت کرد.طواف از این مسأله مطّلع شد و به قیامشان سرعت بخشیدند و همان شب از شهر خارج شدند و سخنچین را به قتل رساندند و راهشان را به طرف«جلحاء»ادامه دادند.ابن زیاد شرطۀ بخارایی را به تعقیب آنان فرستاد.جنگ
1) 1)
بین طرفین درگرفت و شرطهها شکست خوردند.(شرطهها و در تعقیبشان خوارج) وارد بصره شدند.آن روز،روز عید بود و مردم به شرطهها پیوستند و با خوارج جنگیدند و آنان کشته شدند.طواف با شش نفر باقی ماندند.اسب او که تشنه شده بود او را چموشانه به طرف آب کشید و شرطهها هم او را با تیر زدند و از پای درآوردند.سپس به دارش زدند.بعدها بستگانش او را دفن کردند. (1)
-ابن اثیر:الکامل 254/3.
عبید الله بن زیاد برای دیدن مسابقهای که خود ترتیب داده بود،بیرون شد.در اثنای که او به انتظار سوارکاران نشسته بود،مردم دورش جمع شدند.در بین آنان عروة بن ادیّه بود.عروه رو کرد به ابن زیاد و گفت:پنج چیز در امتهای گذشته بود که برای ما نیز هست «أَ تَبْنُونَ بِکُلِّ رِیعٍ آیَةً تَعْبَثُونَ* وَ تَتَّخِذُونَ مَصانِعَ لَعَلَّکُمْ تَخْلُدُونَ * وَ إِذا بَطَشْتُمْ بَطَشْتُمْ جَبّارِینَ .» (2)
و دو خصلت دیگر را جریر(راوی)حفظ نکرده است.وقتی عروه این را گفت، زیاد خیال کرد او به تنهایی جرئت گفتن این سخن را نداشته لابد گروهی از یارانش او را همراهی میکنند.از اینرو از جا برخاست و مسابقه را ترک کرد.کسی به عروه گفت:
چرا چنین کردی؟بدان به خدا سوگند تو را خواهد کشت.عروه متواری شد.ابن زیاد در جستجویش برآمد.او وارد کوفه شد و در آنجا دستگیر و نزد ابن زیاد فرستاده شد.ابن زیاد دستور داد دستها و پاهایش را قطع کردند.سپس او را پیش خود خواند و گفت:چه مینگری؟گفت:مینگرم که دنیایم را تباه کردی و من آخرتت را تباه کردم.ابن زیاد او را کشت و فرستاد دخترش را آوردند و او را هم کشت. (3)
طبری میگوید:از جمله کسانی که ابن زیاد حبسشان کرده بود،مرداس بن ادیّه بود.
زندانبان که عبادت و نیایش او را دیده بود،شبها او را آزاد میکرد و او هنگام طلوع فجر بازمیگشت و وارد زندان میشد.بعدا با شفاعت زندانبان آزاد شد. (1)
-طبری:تاریخ 232/4.
مبرّد میگوید:مرداس در جنگ صفین همراه علی(علیه السّلام)شرکت کرده بود و حکمیّت را نپذیرفته بود و در جنگ نهروان با خوارج بود و از جمله کسانی بود که نجات یافت.پس از آنکه از حبس ابن زیاد آزاد شد،قصد شورش کرد و به یارانش گفت:قسم به خدا جای ما در بین این ستمگران نیست.آنان احکام خود را بر ما پیاده میکنند و به عدل رفتار نمیکنند و از قضاوت بحق بدورند.به خدا سوگند این کار بسی دشوار و دست به اسلحه بردن و ناامن کردن راهها بسیار سنگین است اما ما از اینها جدا میشویم و دست به اسلحه نمیبریم و با کسی نمیجنگیم مگر آنکه او با ما بجنگد.
اصحاب او که نزدیک به سی نفر بودند،دورش جمع شدند.وقتی با اصحابش حرکت کرد،در راه با عبد الله بن رباح انصاری که دوست او بود،روبهرو شد.عبد الله پرسید:قصد کجا داری؟گفت:میخواهم دین خود و یارانم را از چنگ این حاکمان ستمگر حفظ کنم.از او پرسید:آیا کسی از کار شما آگاه است؟گفت:نه.گفت:پس برگرد.گفت:آیا میترسی که بلایی بر سرم بیاید؟گفت:بلی به دردسر میافتی.گفت:
نترس من دست به اسلحه نمیبرم و امنیت کسی را سلب نمیکنم و با کسی نمیجنگم مگر آنکه او با من بجنگد.آنگاه حرکت کرد تا وارد«آسک»،جایی بین«رامهرمز»و «ارجان»شد.در همانجا به مالی برخورد که برای ابن زیاد میبردند.در آن وقت یاران او نزدیک به چهل نفر رسیده بودند.مال را پایین آورد و حقوق خود و یارانش را برداشت و باقی را به فرستادگان رد کرد و گفت:به رفیقتان بگویید:ما حقوقمان را برداشتیم.یکی از یاران گفت:چرا باقی مال را رد میکنیم؟گفت:آنان از این غنیمت سهم میبرند،همانطور که نماز میخوانند.به همینخاطر ما با آنان جنگی نداریم.
1) 1)
همه اینها دال بر آن است که او از حد اعتدال تجاوز نمیکرد و انصاف را رعایت میکرد.او به عقل یا به دینش دریافته بود که نتیجۀ تجاوز از حد اعتدال،مرگ و نابودی است.
از جمله چیزهایی که بر اعتدال او-برخلاف گذشتگان-دلالت دارد،جریانی است که یکی از افراد ابن زیاد نقل میکند.او میگوید:ما با سپاهی عازم خراسان بودیم.
گذرمان به«آسک»افتاد.دیدیم آنان سی و شش نفرند.ابو بلال ما را ندا داد:آیا به قصد جنگیدن با ما آمدهاید؟من و برادرم داخل آغل گوسفندان شدیم.برادرم دم در آن ایستاد و گفت:السّلام علیکم.مرداس جواب داد:علیکم السلام و بعد به برادرم گفت:به جنگ ما آمدهاید؟برادرم گفت:نه ما عازم خراسان هستیم.گفت:هرکسی را که دیدید بگویید ما برای ایجاد فساد در زمین و برای ترساندن کسی بپا نخاستهایم،بلکه برای فرار از ظلم قیام کردهایم و با کسی نمیجنگیم مگر آنکه کسی با ما بجنگد و از غنیمت برنمیداریم مگر سهم خودمان را.آنگاه پرسید:آیا کسی به طرف ما میآمد؟گفتیم:
بلی،اسلم بن زرعه کلابی.گفت:فکر میکنید کی به ما میرسد؟گفتیم:فلان روز.بعد ابو بلال گفت:خداوند ما را بس است و او خوب وکیلی است.
وقتی اسلم به آنان رسید،ابو بلال ندا داد:ای اسلم!از خدا بترس!ما قصد جنگیدن نداریم و غنیمتی را مصادره نمیکنیم؛پس تو چه میخواهی؟گفت:میخواهم شما را نزد ابن زیاد باز گردانم.مرداس گفت:او ما را میکشد.گفت:و اگر شما را کشت؟گفت:تو در خون ما شریک خواهی بود.گفت:من او را بر حق و شما را بر باطل میدانم.در این وقت ابن حریث بن حجل(از اصحاب ابی بلال)فریاد برآورد:آیا او بر حق است در حالی که از فاجران فرمان میبرد و خودش یکی از آنهاست و با تهمت آدم میکشد و در مالیات به دلخواه خود تصرف میکند و در قضاوت،به جور حکم میکند؟ آیا نمیدانی که او توسط ابن سعاد چهار بیگناه را کشت؟
آنگاه همگی یکپارچه بر او حمله کردند و نزدیک بود معبد،یکی از خوارج او را دستگیر کند اما او و یارانش بدون جنگ شکست خوردند.وقتی اسلم بر ابن زیاد وارد
شد،ابن زیاد سخت بر او خشم گرفت.گفت:وای بر تو!با دو هزار نفر رفتی و از دست چهل نفر شکست خوردی؟...
پس از آن هروقت اسلم به بازار میرفت یا به کودکان برمیخورد او را صدا میزدند:ابو بلال پشت سر توست و گاهی صدا میزدند:یا معبد او را بگیر تا جایی که او به ابن زیاد شکایت برد.ابن زیاد به نیروهای امنیتی دستور داد مردم را از او باز دارند و در همین رابطه عیسی بن فاتک از بنی تمیم سروده است:
أألفا مؤمن فیما زعمتم و یهزمهم بآسک اربعونا
کذبتم لیس ذاک کما زعمتم و لکن الخوارج مؤمنونا
هم الفئة القلیلة غیر شک علی الفئة الکثیرة ینصرونا
آیا این دو هزار نفر را میپنداری که مؤمنند در حالی که در«آسک»چهل نفر،آنان را شکست داد.
دروغ گفتید،چنان نیست که میپندارید.این خوارجند که مؤمنند.
بدونشک آنان گروه اندک بودند که بر گروه بزرگ پیروز شدند.
پس عبید الله بن زیاد جمعی را به فرماندهی عباد بن اخضر در پی آنان فرستاد و او با چهار هزار نفر به رویارویی مرداس رفت و در روز جمعه به هم رسیدند.ابو بلال،عباد را ندا داد:ای عباد!نزد من بیا میخواهم با تو حرف بزنم.او هم نزد او رفت و او گفت:چه میخواهی؟گفت:شما را میگیرم و نزد امیر عبید الله بن زیاد میبرم.گفت:و یا غیر آن؟گفت:و آن چیست؟گفت:اینکه تو بازگردی زیرا ما امنیت کسی را سلب نمیکنیم و با کسی نمیجنگیم مگر آنکه او با ما بجنگد و چیزی را برنمیداریم مگر مقداری که سهم ماست.عباد گفت:را ما همان است که گفتم.در این هنگام حریث بن حجل گفت:میخواهی گروهی از مسلمانان را به حاکم ستمگر و گمراه تحویل دهی؟ گفت:شما از او گمراهترید.چارهای جز این نیست.در این حین،قعقاع بن عطیه باهلی از خراسان که قصد حج داشت،رسید.وقتی دو گروه را دید،پرسید:آن گروه چکارهاند؟ گفتند:گروهی از آشوبگران.او هم با شنیدن این سخن بر آنان حمله کرد اما خود او اسیر
شد.او را پیش ابو بلال بردند.گفت:تو کیستی؟گفت:من از دشمنان شما نیستم.من به قصد حج آمدهام ولی نفهمیدم فریب خوردم.ابو بلال او را آزاد کرد....
دو گروه درگیر شدند و درگیری ادامه داشت تا آنکه وقت نماز در روز جمعه فرا رسید،ابو بلال آنان را صدا زد:ای قوم!اینک وقت نماز فرارسیده است،پس ما را واگذارید تا نماز گزاریم و شما هم نماز گزارید.گفتند:درخواستت پذیرفته است.همگی اسلحهها را کنار گذاشتند.عباد و همراهانش با شتاب نماز را تمام کردند و حروریّه آهسته مشغول بودند؛بعضی در حال رکوع و بعضی در حال قیام و بعضی در حال سجده و بعضی در حال تشهد بودند که عباد و یارانش بر آنان حمله کردند و آنها را به قتل رساندند و سر ابو بلال را با خود بردند. (1)
-مبرّد:الکامل 186/2.طبری:تاریخ 232/4.ابن اثیر:الکامل 256/3.
این ابو بلال است و مردانگی و میانهروی او.بنابراین کسی را که اباضیه آغازگر میانهروی شمردهاند،درست نیست بلکه در حقیقت،این ابو بلال است که راه عبد الله بن اباض را طی کرده است.از همینرو وقتی قریب و زحّاف طایی به آزار مردم پرداختند و پیرمرد عابد را کشتند و در قیامشان جنایتهایی را مرتکب شدند،ابو بلال با شنیدن این کارها به آنان اعتراض کرد و گفت:قریب را خداوند قریب نگرداند و زحّاف را خداوند نیامرزد!آنان بر مرکب گمراهی سوار شدند.(منظورش مردمآزاری آنان بود).
شیوهای که زیاد ابن ابیه برای نابودی خوارج در پیش گرفت،در دو چیز خلاصه میشد:
1-وقتی خارجی را در قبیلهای مییافت بر ضد تمامی آنها اقدام میکرد.روزی سخنرانی کرد و گفت:ای گروه أزد!آگاه باشید هرکدام از شما باید نادانان خود را باز دارد.اگر شما این آتشافروزی را خاموش نکنید،میگویم که شما آن را روشن کردهاید.
پس از آن،قبایل اگر فردی از خوارج را در بین خود مییافتند بر او سخت میگرفتند و
1) 1)
او را نزد زیاد میآوردند.
2-گروهی از خوارج قیام کردند و زنی همراه آنان بود.زیاد بر آنها چیره گشت و زن را عریان نمود.از آن پس زنان علیه زیاد نشوریدند.وقتی که از زنان دعوت به قیام میشد،آنها میگفتند:اگر عریانمان نکنند،مشتاقانه میآییم.
باعث این قیامها و شورشها-که با فدا کردن جان و مال همراه بود-آن بود که آنها عقیده داشتند که حکومتهای موجود،حکومتهای کفرند.هرچند این حکومتها به نام اسلام تأسیس شدهاند اما از خط اصیل اسلام به دورند.از اینرو امویان به خاطر اشاعۀ ظلم و فسادشان از دایرۀ اسلام خارج و در دایرۀ کفر داخلند.آنان کافرند و همین طور حامیانشان نیز مانند خود آنها کافرند.از اینرو خلافتها و حکومتها همگی محکوم به کفرند و سرزمین،سرزمین کفر است و جهاد با کفّار بر آنان(خوارج)واجب. (1)
-این مطلب از سخنان سران و بزرگانشان به دست میآید.
این نوع برداشت،سبب و انگیزۀ این قیامها و شورشهای ناموفق بود و اگر نقطۀ درخشانی در دفتر زندگی خوارج وجود داشته باشد،آن همان است که امام علی(علیه السّلام) در توصیف آنان فرمود:پس از من خوارج را نکشید زیرا کسی که در جستجوی حق است و به آن نمیرسد،مانند کسی نیست که به دنبال باطل است و به آن میرسد. (2)
آنان با چشمانشان میدیدند که چگونه بنی امیه بر گردن مردم سوار شدهاند و مالیات را به مصرف شخصی خود میرسانند و همین مسأله،سبب شورش گروهی از آنان بر ضد حکومت شد.اما مسأله حکمیّت که اولین دستاویز آنان برای مخالفت بود، گویا فراموش شد یا آنان خواستند آن را فراموش کنند.آنها در توجیه قیامهای خود میگفتند که ما درصدد گسترش عدل و قسط و ریشهکنی ظلم و جور از جامعه و برگرداندن آرامش و آسایش به سرزمین اسلامی هستیم.
با این همه هیچگاه پیروزی نصیب آنها نشد زیرا آنها در ساحۀ سیاست،دو شیوۀ زیانبار را در پیش گرفته بودند:
اول:توسل به شیوههای جنایتکارانه برای رسیدن به هدف که گویا آنان عقیدۀ «هدف وسیله را توجیه میکند»پذیرفته بودند.
دوم:دشمنی با علی و آل او.
اما شیوۀ اول:آنها متعرض مردم میشدند و از عقاید آنها بازجویی میکردند و بیگناهان را به جرم اینکه عثمان،علی و دیگر مخالفان آنها را کافر نمیدانستند، میکشتند.این همان چیزی بود که سبب شد مردم از آنها رو گردانند و آنها را پناه ندهند و آنها را از خود برانند و در برخی موارد،حکومت را علیه آنها یاری نمایند.چگونه میتواند درست باشد که یک مسلمان دست به اسلحه برد و راهها را ناامن کند و از عقایدی که ربطی به اسلام پیامبر و اسلام معهود آن زمان ندارد و مرز اسلام و کفر به حساب نمیآید بازجویی و تفتیش کند.اتخاذ چنین شیوههای شرورانه که در برخی از شورشها به آن واقف گشتید،سبب خسران و ناکامی آنان شد.هرچند بعضی از فرقههای آنها از آنان بیزاری میجویند اما کل به گناه جزء و همسایه به گناه همسایه مؤاخذه میشود.این اعمال ناشایست،آثار شومی برجا گذاشت تا جایی که لفظ«حروریه»با خونریزی و راهزنی همراه شده بود و مردم برای ترس نشان دادن،به این لفظ متوسل میشدند.و به جای حروری!!حرامی!!میگفتند.
اما شیوۀ دوم:اظهار ضدیت و دشمنی با علی و اهل بیت او کار سادهای نیست.
چگونه میتواند ساده باشد در حالی که گوشت و پوست مسلمانان با دوستی آنان عجین گشته است و همین مردم بودند که کلام خداوند سبحان را در قرآن حکیم میخواندند:
«قُلْ لا أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبی ». (1)
-شوری:13،« [1]بگو:من از شما پاداشی جز دوستی خاندانم را نمیخواهم.»
پس آیا ممکن است گروهی به کفر علی و اولاد او تظاهر کنند و با آنان دشمنی ورزند،آنگاه از حمایت مردمی برخوردار شوند؟هرگز!و خیر!از اینرو بود که آنان در قیامهایشان حتی در برابر ستمگران ناکام ماندند و متضرر شدند.شورشهای آنها نشان میدهد که حکومتهای بنی امیه گاهی برای سرکوبی خوارج
1) 1)
از شیعیان عراق استفاده میکردند؛گویا با یک سنگ دو گنجشک را شکار میکردند چون هردو طایفه از دشمنان حکومت اموی بودند؛پس کوبیدن یکی به وسیلۀ دیگری آسایش حکومت را به همراه میآورد. (1)
-به قیام فروة بن نوفل،تاریخ طبری 126/4 مراجعه شود.
با اینکه میپذیریم خوارج در انتقاد و اعتراض و توانایی در سازماندهی و موضعگیری مهارت داشتند اما شورشهای متفرق و پراکندۀ آنها در سرزمین اسلامی، شبیه به شورشهای گمراهیآور و ضلالتآفرین بود زیرا آنها رهبری واحدی نداشتند تا این قیامها از او سامان بگیرد و این گروه برای تحقق پیروزی نهایی از او بهره گیرد.پس بنیان و اساس کامیابی انقلاب و قیام هرچند طولانی،همان وجود رهبری است که نیروها را وحدت میبخشد و آنها را امر و نهی میکند.حال آنکه خوارج فاقد این اصل مهم بودند.
این بود گوشهای گذرا از قیامهای این گروه در دوران معاویه.اما از قیامهایی که در زمان عبد الله بن زبیر و خلافت عبد الملک و خلافت هشام بن عبد الملک تا پایان حکومت امویان توسط آنها صورت گرفت،صرفنظر میشود و نیازی به ذکر آن دیده نمیشود.این دوران،سراسر پر از شورشها و جنگهای خونین و خانمانسوزی است که در هر فرصتی پدید میآمدند.علاقهمندان به آن میتوانند در جای خودش به کتابهای تاریخ مراجعه نمایند.
اما ما به بعضی از این قیامها که سران خوارج مانند نافع بن ارزق،نجدة بن عامر حنفی و دیگران که از سران مذهب بوده و بعدها از صاحبان طریق در بین خوارج شدند و پس از دوران معاویه به آن دست یازیدند،اشاره میکنیم زیرا آنها هرچند فرماندهان نیروها بودند اما در عین حال هدایتگر یاران و پیروان خود نیز بودند و برای خود نظراتی در مذهب داشتند.این مطالب را با ذکر بسیاری از فرقههای آنان در فصل آینده بررسی میکنیم و بدین طریق زمینههایی را که باعث پیدایش مذاهب در بین این فرقه شد،روشن میسازیم.
1) 1)
نامها و فرقههای خوارج
خوارج نامهای متعددی دارند که یکی از این نامها«خوارج»است و آنها را بدان جهت خوارج میگفتند که علیه علی بن ابی طالب علیه السلام خروج کردند.
نام دیگرشان«محکّمه»است و این از شعار آنها«لا حکم الاّ لله»گرفته شده است،یکی دیگر از نامهای آنها«حروریه»است چون آنها در ابتدای خروجشان،در حروراء مستقر شده بودند.نام دیگرشان«شراة»است چون آنها میگفتند:ما جانهای خود را در برابر طاعت خدا فروختهایم یعنی در برابر بهشت معامله کردهایم.
یکی دیگر از نامهای آنها«مارقه»است و این،بدان جهت است که آنها-طبق توصیفی که پیامبر از آنها کرده بود-از دین خارج شدند همانگونه که تیر از شکار خارج میشود و فرقهای که امروز از آنها بر جای مانده است یعنی اباضیه،خروج را به خروج از دین تفسیر میکنند و این نام[مارقه]را مخصوص گروههای منحرفی میدانند که در دوران امویان خروج کردند و به راهزنی و قتل انسانهای بیگناه پرداختند.به زودی خواهید دانست که این تخصیص بیمورد است.
1-محکمه 2-ازارقه 3-نجدیه 4-صفریه 5-عجارده و این خود بر فرقههای زیر تقسیم میشود:
6-خازنیه 7-شعیبیه 8-معلومیه 9-مجهولیه 10-اصحاب طاعت و منظور از آن،طاعت خدا نیست 11-صلتیه 12-اخنبسیه 13-شبیبیه 14-شیبانیه
15-معبدیه 16-رشیدیه 17-مکرمیه 18-حمزیه 19-شمراخیه 20-ابراهیمیه 21-واقفیه 22-اباضیه (1)
-بغدادی:الفرق بین الفرق 72.
مخفی نماند:بنابر آنچه که بغدادی ذکر کرده است تعداد فرقههای خوارج از بیست فرقه بیشتر میشود و چنانچه عجارده فرقۀ جداگانهای به حساب نیاید چون خود او به چندین فرقه تقسیم شده است،باز عدد آنها به 21 فرقه میرسد.
بغدادی میگوید:از«اباضیه»چند فرقۀ دیگر منشعب میشود که بزرگترین آنها دو فرقۀ«حفصیه»و«حارثیه»است و میگوید:«یزیدیه»از فرقۀ اباضیه و«میمونیه»از فرقۀ«عجارده»است و هردو فرقه از کافران افراطی و خارج از فرق امت هستند.اما اشعری پانزده فرقه از خوارج را نام میبرد و سپس فرقههای زیادی را ذکر میکند که از این پانزده فرقه منشعب میشوند. (2)
مقریزی در کتاب الخطط بیست و شش فرقه از آنها را نام میبرد. (3)
شهرستانی هشت فرقه برای خوارج نام میبرد که اسامی آنها به قرار ذیل است:
1-محکّمه اولی 2-ازارقه 3-نجدیه 4-بیهسیه 5-عجارده 6-ثعالبه 7-اباضیه 8-صفریه. (4)
اما حق آن است که فرقههای اصلی آنها اندکند.اشعری فرقههای اصلی آنها را چهار تا میداند که عبارتند از:ازارقه،نجدیه،اباضیه و صفریه.بقیه فرقهها از صفریه منشعب میشوند. (5)
از کامل مبرد برمیآید که فرقههای اصلی آنها سه تا هستند که عبارتند از ازارقه،
اباضیه و بیهسیه و اما صفریه و نجدیه پیرو عقاید ابن اباض هستند. (1)
-مبرد:الکامل 214/2.
آنچه که اشعری دربارۀ فرقههای اصلی خوارج بیان نموده،شاید درستتر باشد.و از بررسی مذاهبشان نیز چنین برمیآید.
ما همان چهار فرقهای را که اشعری نام برده است،ذکر میکنیم و بیان سایر فرقهها را به کتب مقالات و فرق،خصوصا به مقالات اشعری و الفرق بین الفرق بغدادی و ملل و نحل شهرستانی حواله میدهیم.خودداری ما از ذکر سایر فرق خوارج بدان خاطر است که از آنها جز اباضیه که عقاید نزدیک به مسلمانان دارد،فرقهای بر روی زمین باقی نمانده است و به خاطر همین عقاید آنها است که ابو بیهس،نافع را افراطی و عبد اللّه بن اباض را تفریطی میداند.در آینده افراط اول و تفریط دوم به حسب تعبیر ابو بیهس،روشن خواهد شد و عبارت او در جای خود خواهد آمد.جالب اینجاست که این فرقهها همگی در یک زمان پدید آمدهاند و در نتیجه،خوارج در یک زمان دارای چهار امام شدند که هرکدام از آنها مردم را به سوی خود دعوت میکردند.
تا زمان ابن زبیر خوارج عقیدۀ واحدی داشتند و پس از جدا شدن از او،چنانکه بعدا خواهید دانست،بین ازارقه و نجدیه اختلاف پدید آمد و دو فرقه با دو امام به وجود آمد.
خوارج تا زمان عبد اللّه بن زبیر فقط چند اصل بسیط داشتند که عبارت بود از:
1-تکفیر مرتکب کبیره؛
2-ردّ اساس حکمیت؛
3-تکفیر عثمان،علی،معاویه،طلحه،زبیر و کسانی که از آنها پیروی میکردند و کارهای عثمان را قبول داشتند و حکمیت علی را درست میدانستند.آنها تا زمان ابن زبیر با همین اصول،پیش میرفتند.
کعبی میگوید:خوارج در تکفیر علی،عثمان،حکمان،اصحاب جمل،راضیان به
1) 1)
حکمیت و قیام علیه پیشوای ستمگر و تکفیر مرتکبین کبیره،اتفاقنظر داشتند. (1)
-بغدادی:الفرق بین الفرق 73/1 به نقل از کعبی.
اشعری میگوید:خوارج در تکفیر علی ابن ابی طالب(رضی اللّه عنه)به خاطر آنکه او به حکمیت تن داده بود،همنظر بودند و در اینکه آیا کفر او شرک به حساب میآید یا نه؟ اختلافنظر داشتند.همچنین تمامی خوارج جز نجدیه که با بقیه نظر مخالف داشتند، گناه کبیره را کفر میدانستند و نیز تمامی آنها جز نجدیه،اتفاقنظر داشتند بر اینکه خداوند سبحان مرتکبان کبیره را برای همیشه عذاب میکند. (2)از استثنایی که اشعری کرده معلوم میشود که اکثر این اصول،در دوران ابن زبیر و بعد از آن در بین خوارج پدید آمده است؛نه در دوران علی و معاویه.
حالکه به این مطلب پی بردیم،میپردازیم به بیان چهار فرقهای که اشعری ذکر کرده است و بقیه را به کتابهایی که بدین منظور تهیه شده است،ارجاع میدهیم.
ازارقه
وقتی معاویه به هلاکت رسید،مردم کوفه نفس راحتی کشیدند و اتفاق نمودند که زمام خلافت را به حسین(علیه السّلام)بسپارند.از اینرو به او نامه نوشتند و بیعت خود را اعلام داشتند و از او دعوت نمودند تا زمام امور را به دست گیرد.حسین مدینه و مکه را به قصد عراق ترک نمود.اما شیعیان تنهایش گذاشتند و در یاریش کوتاهی نمودند.
وقتی خبر شهادت حسین به گوش مردم مدینه رسید،آنها به برکناری یزید از خلافت،اقدام نمودند و والی او،مروان بن حکم را از مدینه اخراج نمودند.در این هنگام عبد اللّه بن زبیر از فرصت استفاده کرده از درون بیت الحرام مردم را به بیعت خود فرا خواند.در پی این اقدام،کارگزاران یزید از سرزمین حجاز رانده شدند و تمام منطقه برای حاکمیت عبد اللّه بن زبیر آماده شد.وقتی یزید از حاد شدن اوضاع باخبر شد،یکی از شقیترین و بدترین افرادش«مسلم بن عقبه»را به مدینه فرستاد و او هم پس از ورود به مدینه،مال و جان و ناموس مردم را به مدت سه روز برای لشکریان خود حلال اعلام کرد.در نتیجه،هزاران بیگناه کشته شدند و مالها به غارت رفتند و ناموسها هتک شدند؛به حدی که تا امروز تاریخ،مانندی برایش ذکر نکرده است.سپس مسلم به قصد تصرف مکه بدانسو حرکت کرد ولی بدانجا نرسید و در بین راه مرد.پس از او حصین بن سکونی فرماندهی لشکر را برعهده گرفت و مکه را محاصره کرد و در اثنای محاصره در ربیع الاخر سال 64 خبر مرگ یزید را دریافت کرد و مجبور به بازگشت به شام شد.
با هلاکت یزید،پسرش معاویه به خلافت رسید ولی او پس از آنکه از خلافت کنارهگیری کرد،درگذشت.پس از مرگ او بنی امیه اوضاع را خطرناک دیدند و همگی
بر بیعت مروان بن حکم اتفاق کردند.بدین ترتیب در سال 64 ه.قدرت از آل سفیان به آل مروان منتقل شد در حالی که ابن زبیر همچنان بر تمامی حجاز و به تبع آن بر حرمین شریفین حاکمیت داشت.
خوارج از آشفتگیهای فراهم شده،استفاده کردند.آنها پس از آنکه با عبد اللّه بن زبیر ملاقات کردند،در یک گردهمایی،قرار گذاشتند که برای جنگ با شامیان به عبد اللّه بن زبیر بپیوندند.
طبری میگوید:ابن زیاد پس از کشته شدن ابو بلال،نسبت به خوارج شیوهای در پیش گرفت که باید میگرفت.ابن زیاد تا قبل از مرگ ابو بلال از تعقیب خوارج دست بردار نبود و آنان را میکشت.اما پس از آنکه ابو بلال را از بین برد،از کشتار خوارج دست برداشت.با قیام ابن زبیر در مکه،خوارج گردهم آمدند...در این گردهمایی نافع بن ازرق گفت:خداوند برای شما کتاب نازل کرد و در آن،جهاد را بر شما واجب کرد و با برهان،حجت را بر شما تمام نمود.هماکنون ستمکاران و متجاوزان و جائران علیه شما دست به شمشیر بردهاند.اینک مردی در مکه قیام کرده است،بیایید به بیت الحرام رویم و این مرد را ملاقات نماییم.اگر با ما همعقیده بود در کنار او با دشمنان میجنگیم و اگر عقیدهاش مخالف عقیدۀ ما بود با نیرویی که در اختیار داریم او را از بیت الحرام میرانیم و خودمان امور را برعهده میگیریم.آنگاه حرکت کردند و نزد عبد اللّه بن زبیر رفتند.ابن زبیر از آمدن آنها اظهار خرسندی نمود و به آنان گفت که با آنان همعقیده است و بدون آنکه عقیدۀ آنها را جویا شود،آنها را پذیرفت.از آن پس خوارج در کنار او میجنگیدند تا اینکه یزید بن معاویه مرد و شامیان مکه را ترک کردند.پس از آن، تعدادی از خوارج گردهم آمدند و گفتند:کاری که تا دیروز میکردید کورکورانه و نادرست بود.در کنار مردی میجنگیدید که نمیدانستید با شما همعقیده است یا نه؟تا دیروز او و پدرش با شما میجنگید و ندای خونخواهی عثمان را سر میداد.پس باید عقیدۀ او را دربارۀ عثمان جویا شوید.اگر از او بیزاری جست،او امیر شماست و اگر
امتناع ورزید،دشمن شماست.
آنگاه نزد ابن زبیر رفتند و گفتند:ای انسان!ما در کنار تو جنگیدیم و از عقیدهات نپرسیدیم.آیا تو از ما هستی یا از دشمنان ما و به ما بگو که عقیدهات دربارۀ عثمان چیست؟
ابن زبیر به اطرافش نگاهی کرد،دید تعداد اندکی از یارانش در مجلس حضور دارند لذا به خوارج گفت:شما وقتی نزدم آمدید که من برای نماز آماده میشدم،باید تا شب صبر کنید تا شما را از آنچه که میخواهید آگاه نمایم.آنان رفتند و شب آمدند در حالی که یاران ابن زبیر همگی مسلح شده و دور او را گرفته بودند و گروه عظیمی از آنان با نیزهها بالای سر او ایستاده بودند.ابن ازرق به یارانش گفت:این مرد از آشوب شما ترسیده و به مخالفت شما برخاسته است و چنانکه میبینید برای مقابله با شما آماده شده است.ابن ازرق به او نزدیک شد و گفت:ای ابن زبیر!از خدایی که پروردگار توست بترس و خائن در گذشته را مبغوض دار و کسی را که اولینبار،گمراهی را بنیان نهاد و فتنه ایجاد نمود و مخالفت کتاب خدا کرد،دشمن شمار.اگر این کار را کردی پروردگارت را خشنود ساختهای و خودت را از عذاب دردناک نجات بخشیدهای و اگر این کار را نکردی جزء کسانی خواهی بود که از متاع زودگذر دنیا بهره گرفته و زندگی دنیا را با شهوترانی سر کردهاند.
آنگاه ابن ازرق از عبیده بن هلال خواست که خواستههای آنها را بگوید و او چنین گفت:مردم عثمان بن عفان را به خلافت برگزیدند و او خویشاوندانش را زیر بال گرفت و نزدیکانش را برگزید.جوان را به کار گماشت و تازیانه را به کار برد.کتاب را خوار ساخت.مسلمانان را تحقیر نمود.ظلمستیزان را مورد ضرب قرار داد.رانده شدگان پیامبر(صلّی اللّه علیه و آله و سلّم)را پناه داد.پیشگامان فضیلت را مضروب ساخت و تبعیدشان کرد و محرومشان نمود.غنیمتی را که خدا برای مسلمانان قرار داده بود،برگرفت و در بین نابکاران قریش و جنایتکاران عرب قسمت نمود.آنگاه گروهی از مسلمانان که خداوند به طاعتش از آنها پیمان گرفته بود و آنها دربارۀ خدا از هیچ ملامتی پروا
نداشتند،نزد او آمدند ولی او آنها را کشت.ما اولیاء آنها هستیم و از پسر عفان و یارانش بیزاریم.حال ای پسر زبیر!نظر تو چیست؟ (1)
-طبری:تاریخ 434/4-438.
مبرد در کاملش نقل میکند:ابن ازرق در صبح روزی که به ملاقات ابن زبیر رفته بود،از او سؤال کرد:دربارۀ شیخین چه نظر داری؟گفت:نظر نیک.گفت دربارۀ عثمان چه نظر داری که خویشانش را بر سر کار آورد و رانده شدگان را پناه داد و به مردم مصر چیزی گفت که در نامه خلاف آن را نوشت.آل ابی معیط را بر گردن مردم سوار کرد و فیء مسلمانان را به آنان اختصاص داد و همینطور دربارۀ کسی که بعد از او آمد و در دین خدا افراد را حکم قرار داد و به آنان وفادار ماند بدون آنکه توبه نماید یا پشیمان شود،چه میگویی؟
دربارۀ پدرت و رفیقش چه میگویی که با علی که امامی عادل و مورد قبول بود و کفری از او سر نزده بود،بیعت کردند سپس برای برخورداری بعضی از متاع دنیا،بیعت را نقض کردند و عایشه را برای جنگ از خانهاش بیرون آوردند حال آنکه خداوند به او و دیگر زنان پیامبر دستور داده بود که در خانههایشان بمانند؟تو در اینباره،مرتکب عملی شدی که توبه از آن واجب است.پس اگر عقیدۀ ما را داشته باشی نزد خدا مقامی خواهی داشت.
ابن زبیر تقیه را کنار گذاشت و عقیدهاش را دربارۀ عثمان و پدرش[زبیر]که مخالف عقیدۀ خوارج بود،اظهار نمود.خوارج وقتی کلام او را شنیدند از دورش پراکنده شدند.نافع ابن ازرق حنظلی و عبد اللّه بن صفار سعدی از بنی صریم و عبد اللّه بن اباض که او نیز از بنی صریم بود و حنظله بن بیهس و بنی ماحوز و عبد اللّه و زبیر از بنی سلیط به طرف بصره رفتند.
ابو طالوت و عبد اللّه بن ثور(ابو فدیک)و عطیه بن اسود یشکری به طرف یمامه رفتند و در آنجا با ابو طالوت خروج کردند.سپس در سال 64 نجده بن عامر حنفی را به
1) 1)
رهبری خود برگزیدند. (1)
-طبری:تاریخ 438/4. [1]
شهرستانی میگوید:نجده بن عامر و نافع بن ازرق در مکه دور ابن زبیر اجتماع کردند و سپس پراکنده شدند.نافع به بصره و از آنجا به اهواز رفت و نجده به طرف یمامه رفت.نافع معتقد بود:تقیه جایز نیست و دست کشیدن از جنگ کفر است ولی نجده با او مخالف بود و تقیه را جایز میدانست و به این کلام خداوند: «إِلاّ أَنْ تَتَّقُوا مِنْهُمْ تُقاةً » (2)و این سخن او: «وَ قالَ رَجُلٌ مُؤْمِنٌ مِنْ آلِ فِرْعَوْنَ یَکْتُمُ إِیمانَهُ » (3)استدلال میکرد و میگفت:قعود از جنگ جایز است و در صورت امکان،جهاد بهتر است چون خداوند فرمود: «فَضَّلَ اللّهُ الْمُجاهِدِینَ عَلَی الْقاعِدِینَ أَجْراً عَظِیماً». (4)
وقتی نافع آرای خلاف کتاب و سنت و فطرت انسانی از خود بروز و ظهور داد، جماعت زیادی که او را همراهی میکردند از دورش پراکنده شدند.از جملۀ آنها ابو فدیک و عطیه حنفی و راشد طویل بودند که به طرف یمامه رفتند و نجده را از فتنه و بدعتگزاری نافع آگاه ساختند.نجده نامهای به او نوشت و او را بر کارهایش سرزنش کرد و به آیاتی که معنی روشن و صریح داشت،علیه او استدلال نمود.
نافع هم طی نامهای جواب او را باز گفت و آیاتی را که رفیقش بدانها استدلال نموده بود،تأویل نمود.این انشقاق بزرگی در بین خوارج بود و از وحشیگری ازارقه و سنگدلی و بیمهری آنان خبر میداد.آنان مانند سنگهای متحرک و شرارتباری میماندند که در تاریخ،بزرگترین ننگ و شرمآورترین اعمال را از خود به یادگار گذاشتند تا حدی که گروههای دیگر از آنان بیزاری جستند و این از آنها دور از انتظار نبود.اینان پیروان محکّمه اولی بودند که عبد اللّه بن خباب را سر بریدند و شکم زن حاملۀ او را که حملش کامل بود،شکافتند.این شقاوت را از نامه نجده به نافع و جواب
نافع به او میتوانید دریابید.
مبرد میگوید:یاران نجده وقتی دیدند که نافع،قاعدین (1)
-خوارج این اصطلاح را برای کسانی به کار میبردند که جنگ مسلحانه را برای رسیدن به هدفشان تجویز نمیکردند(م).
را کافر میخواند و مردمآزاری و کشتن کودکان را جایز میشمارد،به طرف نجده رو آوردند.نجده پس از استقرار در یمامه به نافع نامهای نوشت.
اما بعد:عهد من با تو این بود که برای یتیم پدری مهربان و برای ناتوان برادر خوبی باشی و نیروهای مسلمانان را یاری نمایی و برای نادانانشان کاری انجام دهی و در کار خدا ذرهای کوتاهی نورزی و یاور ستمگر نباشی.تو و یارانت چنین بودید.نخست، سخن خود را به یاد آور که گفتی:اگر من نمیدانستم که برای پیشوای عادل مانند پاداش رعیت است،حتی سرپرستی دو نفر مسلمان را هم نمیپذیرفتم.وقتی که تو در طاعت خدا جانت را در برابر کسب خوشنودی او معامله کردی و به حقیقت حق رسیدی و بر تلخیهایش پایدار ماندی شیطان خودش را برایت آماده ساخت.تحمل هیچکس به اندازۀ تو و یارانت بر شیطان سنگین نبود.از اینرو دلت را به دست آورد و به هوای نفس،دعوتت نمود و فریبت داد و تو هم فریبش را خوردی و قاعدین و مسلمانان ناتوان را که خداوند در کتابش آنها را از جهاد معذور داشته،کافر شمردی در حالی که خداوند عزّ و جل که فرمودهاش حق و وعدهاش راست است،میفرماید: «لَیْسَ عَلَی الضُّعَفاءِ وَ لا عَلَی الْمَرْضی وَ لا عَلَی الَّذِینَ لا یَجِدُونَ ما یُنْفِقُونَ حَرَجٌ إِذا نَصَحُوا لِلّهِ وَ رَسُولِهِ » (2)آنگاه خداوند متعال آنها را به نیکوترین نامها یاد کرد و فرمود: «ما عَلَی الْمُحْسِنِینَ مِنْ سَبِیلٍ ». (3)آن وقت تو قتل کودکان را جایز دانستی در حالی که پیامبر
خدا(صلّی اللّه علیه و آله و سلّم)آن را نهی فرمود و خداوند جل ثناءه فرمود: «لا تَزِرُ وازِرَةٌ وِزْرَ أُخْری » (1)
-اسراء:15« [1]بار گناه کسی را دیگری برنمیدارد.»
و باز خداوند سبحان از قاعدین یاد کرده فرمود: «فَضَّلَ اللّهُ الْمُجاهِدِینَ عَلَی الْقاعِدِینَ أَجْراً عَظِیماً». (2)پس اینکه خداوند مجاهدین را بر قاعدین برتری داد از شأن آنهایی که پایینتر از مجاهدینند،نمیکاهد.مگر نشنیدی که خداوند متعال فرمود: «لا یَسْتَوِی الْقاعِدُونَ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ غَیْرُ أُولِی الضَّرَرِ» (3)و قاعدین را جزء مؤمنین قرار داد و مجاهدین را به خاطر اعمالشان بر آنان برتری داد.تو امانت مخالفینت را برنمیگردانی در حالی که خداوند دستور داد که امانات،به صاحبان آنها برگردانده شود.پس به خاطر خودت از خدا بترس و از روزی بترس که در آن پدر به جای فرزند و فرزند به جای پدر کیفر داده نمیشود.همانا خداوند در کمین است و داوریاش بر عدل استوار و گفتارش پایانبخش هر چیزی است.و السلام.
اما بعد:نامهات رسید و در آن موعظهام نمودهای و تذکرم دادهای و نصیحتم کردهای و نهیام نمودهای و بر اینکه در گذشته بر حق بودم و از ثواب بهره میبردم توصیفم نمودهای.از خدا مسئلت مینمایم که مرا از کسانی قرار دهد که سخنان را میشنوند و آنگاه بهترینش را برمیگزینند.
تو مرا بر اینکه قاعدین را کافر میدانم و کشتن کودکان را جایز میشمارم و امانات مخالفین را حلال میدانم،سرزنشم کردهای.اینک همه را برایت تفسیر میکنم.
انشاء اللّه.
اما قاعدین،اینها مانند آن قاعدینی که ذکر کردی و در عهد رسول اللّه(صلّی اللّه علیه و آله و سلّم) بودند،نیستند زیرا آنان در مکه مغلوب و محصور بودند و راهی برای فرار نداشتند و
راهی برای پیوستن به مسلمانان نمییافتند ولی اینان در دین تفقه میکنند و قرآن میخوانند و راه برایشان روشن است.کلام خداوند را دربارۀ کسانی که مثل اینان بودند،شنیدی که آنها میگفتند: «کُنّا مُسْتَضْعَفِینَ فِی الْأَرْضِ » (1)
-نساء:97« [1]ما در زمین بیچاره و ناتوان بودیم.»
و خداوند فرمود: «أَ لَمْ تَکُنْ أَرْضُ اللّهِ واسِعَةً فَتُهاجِرُوا فِیها» (2)و فرمود: «فَرِحَ الْمُخَلَّفُونَ بِمَقْعَدِهِمْ خِلافَ رَسُولِ اللّهِ وَ کَرِهُوا أَنْ یُجاهِدُوا بِأَمْوالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ فِی سَبِیلِ اللّهِ » (3)و فرمود: «وَ جاءَ الْمُعَذِّرُونَ مِنَ الْأَعْرابِ لِیُؤْذَنَ لَهُمْ » (4)و خداوند از عذرتراشی آنان خبر داد که آنان به خدا و رسولش دروغ میگویند و آنگاه فرمود: «سَیُصِیبُ الَّذِینَ کَفَرُوا مِنْهُمْ عَذابٌ أَلِیمٌ ». (5)پس به نشانهها و علامات آنها توجه کن!اما کودکان،نوح که پیامبر خدا بود و از من و تو عالمتر بود،به خدا عرض کرد:
«رَبِّ لا تَذَرْ عَلَی الْأَرْضِ مِنَ الْکافِرِینَ دَیّاراً* إِنَّکَ إِنْ تَذَرْهُمْ یُضِلُّوا عِبادَکَ وَ لا یَلِدُوا إِلاّ فاجِراً کَفّاراً». (6)او کسانی را کافر نامید که کودک بودند و هنوز به دنیا نیامده بودند.
پس چگونه میشود که دربارۀ قوم نوح این روا باشد و تو دربارۀ قوم ما آن را قبول نداشته باشی حال آنکه خداوند متعال میفرماید: «أَ کُفّارُکُمْ خَیْرٌ مِنْ أُولئِکُمْ أَمْ لَکُمْ بَراءَةٌ فِی الزُّبُرِ» (7)و اینها مانند مشرکانند که جزیه از آنها پذیرفته نمیشود و بین ما و آنان جز شمشیر و اسلام چیزی حاکم نیست.
اما حلال شمردن امانات مخالفین:خداوند مال آنها را مانند خونشان برای ما
1) 1)
2) 2) -نساء:97« [2]آیا زمین خدا فراخ نبود تا در آن مهاجرت کنید.»
3) 3) -توبه:81« [3]آنهایی که با پیامبر به جنگ نرفتند و در خانه ماندند از این ماندن خوشحال بودند و خوش نداشتند که با جان و مال خود در راه خدا جهاد نمایند.»
4) 4) -توبه:90« [4]بعضی از عربها صحرانشین آمدند تا از جهاد رخصت یابند.»
5) 5) -توبه:90« [5]کافران از این دو گروه به زودی به عذاب دردناک گرفتار خواهند شد.»
6) 6) -نوح:26-27« [6]پروردگارا!از کافران کسی را بر زمین زنده مگذار،اگر آنها را باقی بگذاری بندگانت را گمراه میکنند و جز فاجر و کافر به دنیا نمیآورند.»
7) 7) -قمر:43« [7]آیا کافران شما،از آنها بهترند یا آنکه برای شما اماننامهای در کتاب آمده است.»
حلال کرده است.پس خونشان حلال و اموالشان غنیمت مسلمانان است.پس از خدا بترس و به خودت مراجعه کن که عذری جز توبه نداری.نابودی و باز داشتن ما از عقایدی که برایت بیان کردم هرگز در توان تو نیست.درود بر کسی که حق را پذیرفته و بدان عمل کند. (1)
-مبرد:الکامل 210/2-212،ابن ابی الحدید هردو نامه را در شرح 137/4-139 نقل کرده است. مراجعه شود.
این نافع بن ارزق است و این هم شیوۀ افراطی و انحراف فکری او که مردم آزاری و بازجویی از عقاید آنان و کشتن اطفال و کارهای از این قبیل را روا میداند.اما دربارۀ خروج او:تاریخنویسان،در اینباره زیاد سخن گفتهاند که نقل آن در توان ما نیست و ما بدانچه که بغدادی آن را خلاصه کرده است،بسنده میکنیم. (2)
بغدادی میگوید:ازارقه پس از آنکه بر بدعتهایی که ذکر کردیم اتفاق کردند،با نافع بن ازرق بیعت نمودند و او را امیر المؤمنین نامیدند.خوارج عمان و یمامه نیز به آنها پیوستند و بدین ترتیب تعدادشان به بیش از بیست هزار نفر رسید.اهواز و نواحی آن از سرزمین فارس و کرمان را به تصرف خود درآوردند و مالیاتشان را جمعآوری کردند.
نافع به خوارج بصره نوشت:اما بعد:همانا خداوند دین را برای شما برگزید تا مسلمان بمیرید.شما میدانید که شریعت یکی است و دین یکی.پس چرا در بین کفار جا خوش کردهاید و شب و روز شاهد ظلم و ستم هستید در حالی که خداوند،شما را به جهاد فرا خوانده است و فرموده است: «وَ قاتِلُوا الْمُشْرِکِینَ کَافَّةً ». (3)هیچ بهانهای برای سرپیچی
شما باقی نگذاشته و فرموده است: «اِنْفِرُوا خِفافاً وَ ثِقالاً». (1)
-توبه:41« [1]برای جنگ با کفار پیاده و سواره بیرون شوید.»
ضعیفان و بیماران و آنهایی را که توان انفاق مالی ندارند و یا به دلیلی نمیتوانند قیام کنند،معذور داشت و با همۀ اینها مجاهدین را بر آنان برتری داد و فرمود: «لا یَسْتَوِی الْقاعِدُونَ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ غَیْرُ أُولِی الضَّرَرِ وَ الْمُجاهِدُونَ فِی سَبِیلِ اللّهِ ». (2)پس فریب دنیا را نخورید و بدان دل نبندید زیرا دنیا فریبکار و نیرنگباز است.لذتهایش ناپایدار و نعمتهایش از بین رفتنی است.با شهوات عجین گشته است تا بفریبد.نعمتی را آشکار میکند و عبرتی را پنهان میدارد، پس خورندهای نخواهد بود که از آن بخورد و لذت برد و نوشندهای نخواهد بود که از آن بنوشد و کامش شیرین شود مگر که با هر خورد و نوش قدمی به مرگ نزدیک و مرحلهای از آرزوهایش دور میشود.خداوند آن را دار گذر به سوی نعمت ابدی و زندگی سالم قرار داده است.پس هیچ عاقلی آن را جایگاه و هیچ حلیمی آن را پایگاه خویش قرار نمیدهد.پس از خدا بترسید و توشه برگیرید.چون بهترین توشه،تقواست.درود بر کسی که راه هدایت در پیش گیرد.
مبرّد میگوید:وقتی نامۀ او برای خوارج بصره رسید،ابو بیهس بن جابر ضبعی و عبد اللّه بن اباض مری نیز در بین آنها حضور داشتند.ابو بیهس رو به طرف ابن اباض کرد و گفت:نافع افراط کرد و کافر شد و تو تفریط کردی و کافر شدی.تو عقیده داری که مخالفین ما مشرک نیستند و فقط کفران نعمت کردهاند چون قرآن و پیامبر را قبول دارند و عقیده داری که ازدواج با آنها و میراث آنها و زندگی در بین آنها حلال و گواراست.آنگاه ابو بیهس به ابراز عقیده خویش پرداخت که در جای خودش بیان خواهد شد.
از این نامۀ نافع و از نامهای که او به عبد اللّه بن زبیر نوشت،برمیآید که در بین خوارج او از افراطیان بوده و در تاریخ خوارج از او افراطیتر دیده نشده است.
در آن ایام عبد اللّه بن حارث خزاعی از طرف عبد اللّه بن زبیر والی بصره بود.
عبد اللّه بن حارث سپاهی را به فرماندهی مسلم بن عبس بن کریز بن حبیب بن عبد الشمس به جنگ ازارقه فرستاد.دو سپاه در دولاب اهواز بهم رسیدند.سلیم بن عبس با تعداد زیادی از یارانش به قتل رسید.پس از او عمر بن عبید اللّه بن معمر تمیمی با دو هزار سوار از بصره به جنگ آنها رفت اما ازارقه او را شکست دادند.
پس از آن حارثه بن بدر غدانی با سه هزار نفر از لشکریان بصره به جنگ آنها رفت.ازارقه آنها را نیز شکست دادند.
آنگاه عبد اللّه بن زبیر از مکه به مهلّب (1)
-او،ابو سعید مهلّب پسر ابی صفره است و نام ابی صفره،ظالم بن سراق أزدی از أزد عتیک است.مهلّب از شجاعترین مردم بود.او بود که بصره را از خوارج حفظ کرد و مردم،آن را بصره مهلّب نامیدند.عبد اللّه بن زبیر در سال 65 او را والی خراسان کرد.با خوارج جنگید و بسیاری از آنان را از بین برد و در دوران عبد الملک بن مروان بار دیگر جنگ با آنها را عهدهدار شد و در سال 82 درگذشت.المعارف:339،العبر:72/1-75-77-88 -92-95. [1]
بن ابی صفره که آن روز در خراسان به سر میبرد،نامه نوشت و او را به جنگ ازارقه فرمان داد و مأموریت جنگ را به او واگذار کرد.مهلّب به بصره بازگشت و از سپاه بصره دو هزار نفر را انتخاب کرد و از طرف دیگر،قوم او از طایفۀ أزد نیز به او پیوستند.جمعا بیست هزار نفر شدند.مهلّب با سپاهش حرکت کرد و با ازارقه درگیر شد و آنان را در دولاب اهواز شکست داده به طرف اهواز عقب راند.در این شکست نافع بن ازرق کشته شد و ازارقه پس از او با عبید اللّه بن مأمون تمیمی بیعت نمودند.
پس از آن،مهلّب در اهواز با آنان جنگید و عبد اللّه بن مأمون در این جنگ کشته شد و برادرش عثمان بن مأمون با سه هزار نفر از سرسختترین ازارقه نیز کشته شدند و باقیماندگان شکست خورده به طرف«ایدج»عقبنشینی کردند و در آنجا با قطری بن فجائه (2)بیعت کردند و او را امیر المؤمنین لقب دادند.بعد از آن،مهلّب جنگهای زیادی
کرد؛گاه او بر رقیبان پیروز میشد و گاهی رقیبان بر او چیره میگشتند.در آخرین جنگ،ازارقه شکست خوردند و به طرف«سابور»از سرزمین فارس عقبنشینی کردند و آنجا را دار هجرت خود قرار دادند.مهلّب و فرزندان و پیروان او مدت نوزده سال با خوارج جنگیدند.یکی از این جنگها در دوران عبد اللّه بن زبیر و بقیه در زمان خلافت عبد الملک بن مروان و ولایت حجاج بر عراق،اتفاق افتاد.حجاج،مهلّب را برای جنگ با ازارقه برگزید.در طول این سالها جنگ بین مهلّب و ازارقه ادامه داشت و بین اهواز و فارس در حال جنگ و گریز بودند تا آنکه بین ازارقه اختلاف افتاد و عبد ربّه کبیر از قطری جدا شد و با هفت هزار نفر به وادی جیرفت کرمان رفت و عبد ربّه صغیر با چهار هزار نفر،قطری را ترک کرده به ناحیۀ دیگری از کرمان رفت و قطری با ده هزار و اندی نفر در فارس باقی ماند.مهلّب در همانجا با او جنگید و او را شکست داده به طرف کرمان عقب راند و به تعقیبش ادامه داد.در ناحیۀ کرمان دوباره با او درگیر شد و در همانجا او را شکست داده به طرف ری عقب راند.
سپس به جنگ عبد ربّه کبیر پرداخت و او را از بین برد و پسر خود،یزید بن مهلّب را به سراغ عبد ربّه صغیر فرستاد و او علیه عبد ربّه و یارانش وارد نبرد شد.از طرفی حجاج،سفیان بن ابرد کلبی را با سپاه بزرگی به جنگ قطری که از ری به طبرستان رفته بود،فرستاد و سفیان او را در همانجا به قتل رساند و سرش را نزد حجاج آورد.
سفیان بن ابرد به تعقیب عبید بن هلال یشکری (1)که از قطری جدا شده و به قومس پناه گرفته بود،پرداخت و او را در حصار قومس محاصره کرد.سپس او و همراهانش را به قتل رساند.بدینسان خداوند زمین را از وجود ازارقه پاک گردانید و خدا را بر این کار
1) 1) -عبیده بن هلال یکی از افراد قبیلۀ بنی یشکر بن وائل است.
سپاس. (1)
-طبری:تاریخ 476/4،جزری:الکامل 349/3،ابن عبد ربه:العقد الفرید 95/1-121.
در پایان میگویم:از نامهها و رسالههای نافع برمیآید که این مرد حافظ قرآن بوده و آن را تلاوت میکرده است و این ادعا را سخن سیوطی تأیید میکند که میگوید:
نافع بن ازرق وقتی دید عبد اللّه بن عباس،پشت کعبه نشسته و مردم دورش را گرفته و از او تفسیر قرآن میپرسند،به نجده بن عویمر حروری گفت:بلند شو تا نزد این مرد رویم که به خود جرأت داده قرآن را به چیزیکه نمیداند تفسیر کند.هردو بلند شدند نزد او آمدند و گفتند:میخواهیم چیزهایی از کتاب خدا از تو بپرسیم و تو برایمان تفسیر کن و از کلام عرب برای آن مصداق بیاور زیرا خداوند قرآن را به صورت کتاب عربی روشن نازل نموده است.ابن عباس گفت:بپرسید از آنچه که برای شما پیش آمده است.
نافع گفت:این کلام خداوند: «عَنِ الْیَمِینِ وَ عَنِ الشِّمالِ عِزِینَ » (2)را برایمان تفسیر کن.
ابن عباس گفت:عزون یعنی دایرهوار نشستن.گفت:آیا عرب این را میدانستند؟گفت:
بلی مگر نشنیدی که عبید بن برص گفت:
فجاءوا یهرعون الیه حتی یکونوا حول منبره عزینا
آنان هراسان و شتابان آمدند و دور منبر او دایرهوار نشستند.
آنگاه از لغات مشکل قرآن موارد زیادی را از او پرسیدند و او همه را تفسیر نمود و برای هرکدام از اشعار جاهلی شاهد آورد تا جایی که سؤالات و جوابها به دویست تا رسید.
اگر این روایت،درست باشد،نشان میدهد که پرسندگان ارتباط تنگاتنگی با قرآن داشتهاند و نیز نبوغ ابن عباس را در ادبیات عرب و احاطۀ او را به شعر جاهلی نشان میدهد زیرا او برای تفسیر هر لغتی به شعر جاهلی استناد نموده است که بدین ترتیب سؤالها و جوابها از نهایت استحکام برخوردار شده است. (3)
ابن ازرق،مفاهیم قرآن را که خود بلد نبود از ابن عباس یاد میگرفت.عکرمه از ابن عباس نقل میکند:روزی او برای مردم سخن میگفت که نافع بن ازرق آمد و به ابن عباس گفت:ای پسر عباس!تو برای مردم حکم نمله و قمله (1)
-نمله:مور،قمله:شپش.
را میگویی،برای من از خدایی که میپرستی بگو.ابن عباس برای آنکه سخن او را بزرگ شمرده باشد،سکوت کرد.حسین بن علی که در گوشهای نشسته بود گفت:نزد من بیا ای پسر ازرق!ابن ازرق گفت:من از تو سؤال نکردم.ابن عباس گفت:ای پسر ازرق!او از خاندان نبوت است و آنان وارثان علم پیامبرند.نافع به طرف حسین رفت.حسین به او گفت:ای نافع!کسی که دین خود را به قیاس استوار ساخته است تا ابد در اشتباه است.در حالی سؤال میکند که از راه راست خارج شده و به بیراهه روان است و راه را گم کرده و ناروا سخن گفته است.ای پسر ازرق!خدایم را توصیف میکنم آنگونه که او خود را وصف کرده است و او را تعریف میکنم آنگونه که او خود را شناسانده است:با حواس درک نمیشود و با مردم قیاس نمیشود.نزدیک است؛نه آنگونه که چسبیده باشد.دور است؛نه آنگونه که دوری نقص به حساب آید.یکتایی است که ترکیب نیافته.با آیات شناخته میشود و با علامات شناسانده.خدایی جز او نیست.او کبیر متعال است.ابن ازرق به گریه افتاد و گفت:یا حسین!سخنت چه نیکوست!حسین به او گفت:
شنیدم تو بر پدر و برادر و خودم،شهادت به کفر دادهای؟ابن ازرق گفت:سوگند به خدا چنین نیست.همانا شما منار اسلام و ستارگان احکامید.حسین به او گفت:از تو سؤالی میپرسم.گفت:بپرس.او هم از این آیه سؤال کرد: «وَ أَمَّا الْجِدارُ فَکانَ لِغُلامَیْنِ یَتِیمَیْنِ فِی الْمَدِینَةِ ». (2)ای پسر ازرق!چه کسی برای بچهها ارث گذاشته بود؟ابن ازرق گفت:
پدرشان.حسین گفت:آیا پدر آنان بهتر بود یا پیامبر خدا(صلّی اللّه علیه و آله و سلّم)؟ابن ازرق گفت:
خداوند به ما گفته بود که شما قوم جدالگرید. 3
ازارقه عقاید منحرف و بدعتهای ناروایی داشتهاند که در بعضی از آنها با دیگر خوارج شریکند:
1-آنها معتقد بودند که مخالفینشان از این امت،مشرکند و محکّمۀ اولی میگفتند آنان کافرند؛نه مشرک.
2-آنها معتقد بودند که قاعدین-که با آنها همعقیدهاند-چون به آنها نپیوستهاند مشرکند.
3-کسی که به نیروهای آنها میپیوست و مدعی بود که از آنهاست او را امتحان میکردند؛بدین صورت که اسیری از اسیران مخالفان خود را به او میسپردند و دستور میدادند که او را بکشد.اگر او را میکشت ادعای او را تصدیق میکردند که او از آنهاست و اگر او را نمیکشت میگفتند:او منافق و مشرک است و او را میکشتند.
4-قتل کودکان و زنان مخالفان را مباح میدانستند.مقصود از مخالفان، مسلمانان بود و معتقد بودند که کودکان،مشرکند و عقیده داشتند که کودکان مخالفان با پدرانشان در آتش مخلّد میشوند.
5-رجم زانی را به این دلیل که در قرآن،سخنی از آن به میان نیامده،ساقط کردند.اگر کسی به مردی 1زندار نسبت ناروا میداد او را حد نمیزدند و در عین حال اگر کسی به زن شوهردار نسبت ناروا میداد او را حد میزدند.
6-تقیه را نه در قول و نه عمل جایز نمیدانستند.
7-جایز میدانستند که خداوند پیامبری را مبعوث کند و او بعد از نبوتش کافر شود یا قبل از بعثت کافر باشد.
8-ازارقه همگی عقیده داشتند که مرتکب کبیره کافر ملّی است و شخص با کبیره
به کلی از اسلام خارج و با سایر کفار در آتش مخلّد میشود و برای این نظر به کفر ابلیس استدلال میکردند و میگفتند:او یک کبیره بیشتر مرتکب نشد زیرا او به سجده بر آدم(علیه السّلام)مأمور شده بود اما امتناع ورزید وگرنه او به وحدانیت خداوند متعال عارف بود. (1)
-بغدادی:الفرق بین الفرق 83،شهرستانی:الملل و النحل 121/1-123.
9-آنها عقیده داشتند که دار مخالفان،دار کفر است و میگفتند:مخالفان مشرکند.
از اینرو بر ما واجب نیست که اماناتشان را به آنها برگردانیم.
ما در فصل جداگانهای به بررسی عقاید آنها خواهیم پرداخت.
1) 1)
نجدیه
آنها پیروان نجدة بن عامر حنفی هستند و جالب اینجاست که خوارج در یک زمان دو امام داشتند؛امامی در بصره:نافع بن ازرق و امامی در یمامه و نواحی آن:نجده بن عامر.
این بدان جهت بود که وقتی نافع آراء مستهجن و مخالفی چون تبری از قاعدین تا حد مشرک نامیدن آنها،از خود بروز داد و کشتن کودکان و زنان مخالفان را جایز شمرد، عدهای از خوارج از او جدا شدند که در بین آنها ابو فدیک،عطیه حنفی،راشد طویل، مقلاص و ایوب ازرق بودند.آنها پس از جدایی از نافع به طرف یمامه رفتند.نجده بن عامر که با سپاهی از خوارج قصد پیوستن به لشکر نافع را داشت،با آنان روبهرو شد.
آنها نجده و یارانش را از کارها و بدعتهای نافع مطلع ساختند و آنها را به یمامه برگرداندند و در آنجا با نجده بن عامر بیعت کردند و کسانی را که به تکفیر دیگر خوارج به خاطر نپیوستن بدانها حکم داده بودند و نیز پیروان نافع را تکفیر نمودند.
آنها همچنان بر رهبری نجده وفادار بودند تا آنکه در اثر خردهگیری بر نجده در اموری چند با او به مخالفت برخاستند.
آنگاه همانهایی که دور نجده گرد آمده و سپس به مخالفتش برخاسته بودند،به سه گروه تقسیم شدند:
1-گروهی با عطیه بن اسود حنفی همراه شدند و به طرف سجستان رفتند و خوارج سجستان نیز به آنها پیوستند و به همینخاطر در آن وقت به خوارج سجستان عطویه میگفتند.
2-گروه دیگر با ابو فدیک همراه شدند و نجده را کشتند.
3-گروهی نجده را در بدعتهایش معذور دانسته،به رهبری او وفادار ماندند.
کسانی که به مخالفت نجده برخاسته بودند در این امور بر او اشکال میگرفتند:
الف-نجده سپاهی را برای جنگ زمینی و سپاه دیگری را برای جنگ دریایی اعزام نمود و به سپاه زمینی زاد و توشۀ بیشتری اختصاص داد.
ب-سپاهی از طرف او به مدینۀ پیامبر حمله کردند و در آنجا کنیزی را از دختران عثمان به غنیمت گرفتند.عبد الملک دربارۀ بازگرداندن این کنیز به نجده نامه نوشت.نجده کنیز را از کسی که او را در اختیار داشت خرید و به عبد الملک بن مروان برگرداند.خوارج به او گفتند:تو کنیزی را که مال ما بود به دشمن ما برگرداندی.
ج-خاطیان در اجتهاد را چنانچه منشاء آن جهل میبود معذور میداشت.این مسأله به حادثۀ زیر برمیگردد:
نجده،پسرش مضرج را با گروهی از نظامیان بر جنگ قبیلۀ قطیف فرستاد.
نظامیان به آنان حمله کردند و زنان و فرزندان آنان را به اسارت گرفتند و زنان را در قیمومیت خود گرفتند و قبل از اخراج خمس غنیمت،آنها را به زنی گرفتند و گفتند:اگر زنان در سهم ما قرار گرفت که به مراد خود رسیدهایم و اگر قیمت آنها از سهم ما زیاد آمد،زیادی را از مال خود جبران میکنیم.وقتی نزد نجده بازگشتند از عمل آنها که قبل از اخراج خمس غنیمت و قبل از تقسیم چهار پنجم آن بین جنگجویان،با زنان اسیر شده نزدیکی کرده بودند و از غنیمت خورده بودند،از او سؤال کردند.او در جواب گفت:شما حق این کار را نداشتید.گفتند:ما نمیدانستیم که این کار برایمان جایز نیست.او آنها را به خاطر این جهل معذور داشت.آنگاه گفت:دین دو چیز است:
اول:شناخت خدای متعال،شناخت پیامبران،محترم داشتن خون مسلمانان- منظور موافقان خودشان است-و اقرار به هر آنچه که از ناحیۀ خداوند نازل شده است.
شناخت موارد مزبور بر همه واجب است و جهل در آن عذرآور نیست.
دوم:مردم در غیر از موارد مذکور در قسم اول،تا مادامی که حجت بر حلال و حرام اقامه نشده است،معذورند.او قائل بود که اگر کسی مجتهدی را که در استنباط احکام خطا کرده و قبل از آنکه خطای او آشکار گردد مستحق عذاب بداند،کافر است.
د-دربارۀ دوستی با محکومین به حد،در صورتی که از طرفداران آنها میبود،او میگفت:شاید خداوند آنان را به چیزی غیر از آتش جهنم عذاب کند و بعد او را وارد بهشت نماید و معتقد بود که مخالفان آیین او با آتش عذاب میشوند.
ه-حد خمر را ساقط کرد. (1)
-بغدادی این مطلب را ذکر کرده است ولی شهرستانی میگوید:آنها دربارۀ حد خمر خیلی بر مردم سخت میگرفتند و ظاهرا دومی درست باشد چون نجده از خوارج است.
و-او معتقد بود:اگر کسی کوچکترین نگاهی به نامحرم کند یا کوچکترین دروغی بگوید و به آن ادامه دهد،مشرک است و اگر کسی زنا و یا دزدی کند یا شراب بنوشد ولی به آن ادامه ندهد در صورتی که از همکیشان او باشد،مسلمان است.
به خاطر این بدعتها بود که بسیاری از پیروان نجده از او خواستند که توبه نماید و گفتند:به مسجد برو و از بدعتهایی که در دین روا داشتی توبه کن و او هم این کار را کرد.
سپس عدهای از این درخواست نادم گشتند و به جمع آنهایی که نجده را در این امور معذور میدانستند،پیوستند و به او گفتند:تو امامی و حق اجتهاد داری.برای ما جایز نبود که تو را وادار به توبه نماییم.پس هماکنون از توبهای که کردهای توبه کن و آنهایی که تو را وادار به توبه کردند،به توبه وادارشان کن وگرنه تو را ترک خواهیم گفت.او هم این کار را کرد.در نتیجه پیروان او از دورش پراکنده شدند و بسیاری از آنها او را از رهبری خلع کردند و به او گفتند:برای ما رهبر تعیین کن.او هم«ابو فدیک»را تعیین کرد و راشد طویل یکی دیگر از سران خوارج،نیز با ابو فدیک همدست شد.
ابو فدیک وقتی بر یمامه تسلط یافت،دریافت که اگر پیروان نجده از جنگ بازگردند، نجده را دوباره به امارت برمیگزینند از اینرو در جستجوی نجده برآمد تا او را از بین ببرد.نجده در خانۀ یکی از طرفدارانش مخفی شد و منتظر ماند تا نیروهایش که به سواحل شام و یمن اعزام کرده بود،بازگردند.از آن طرف جارچی ابو فدیک جار زد که هرکس نجده را به ما نشان دهد،ده هزار درهم جایزه دریافت میکند و هر مملوکی که او
1) 1)
را نشان دهد،آزاد میشود.این سبب شد که کنیزی او را نشان دهد.ابو فدیک،راشد طویل را با عدهای از سربازان به سراغ او فرستاد.آنها غافلگیرانه بر او حمله بردند و سرش را جدا کرده نزد ابو فدیک آوردند.با کشته شدن نجده،نجدیه سه دسته شدند:
1-دستهای او را تکفیر کردند و با ابو فدیک همراه شدند مانند راشد طویل،ابو بیهس،ابو شمراخ و پیروان آنها.
2-دستۀ دیگر او را در کارهایش معذور دانستند.اینها همان نجدیه بودند.
3-دستهای دیگر از یمامه هجرت کردند و در ناحیهای از بصره سکنی گزیدند و از بدعتهای نجده در شک بودند و دربارۀ او نظر مخالف و موافقی نداشتند و میگفتند:ما نمیدانیم آیا او به این بدعتها دست زده است یا نه؟تا یقین نداشته باشیم نمیتوانیم از او بیزاری بجوییم.
ابو فدیک پس از قتل نجده همچنان امیر بود تا آنکه عبد الملک بن مروان،عمر بن عبید اللّه بن معمر تمیمی را با سپاهی به جنگ او فرستاد و آنان ابو فدیک را کشته، سرش را برای عبد الملک بن مروان فرستادند.این بود سرگذشت نجدیه. (1)
-بغدادی:الفرق بین الفرق 87-90.اشعری:مقالات الاسلامیین 1-89 و شهرستانی:الملل و النحل 1- 122-125. [1]
با دقت نظر در آنچه که از نجده بهعنوان آرای او نقل کردیم،مذهب نجدیه و این که آنها از ازارقه میانهروتر بودهاند،روشن میشود.افکاری که آنان را از دیگر فرقههای خوارج متمایز میکند،در امور ذیل خلاصه میشود:
1-جایز دانستن تقیه؛ (2)
2-معاف داشتن قاعدین و مسلمانان ناتوان،از قیام؛
3-حرمت کشتن کودکان؛
4-وجوب ردّ امانات مخالفان؛ (1)
-این اصول چهارگانه را در نامه نجده به نافع ملاحظه نمایید.در آنجا این آراء را خواهید یافت.
5-عدم نیاز مردم به رهبر،یعنی مردم باید همدیگر را ارشاد نمایند و آنگاه اگر دیدند این کار بدون هدایت رهبر ممکن نیست،میتوانند رهبر انتخاب نمایند. (2)
6-دوستی با آن دسته از موافقانشان که حد بر آنها واجب گشته و مرتکب جنایت گشتهاند.
7-اگر کسی کوچکترین نگاهی به نامحرم کرد یا کوچکترین دروغی گفت و بدان اصرار ورزید مشرک است(شاید این دربارۀ مخالفان آنها باشد)و اگر کسی زنا یا دزدی کرد و یا شراب نوشید و آن را ادامه نداد،مسلمان است،در صورتی که از همکیشان آنها باشد. (3)
این بود آراء و عقاید نجدیه.در آینده در فصل جداگانهای این موضوعات را بررسی خواهیم کرد.در پایان،آنچه را که ذکر کردیم دوباره تکرار میکنیم:نجدیه پس از نجده به سه فرقه تبدیل شدند:نجدیه،فدیکیه،عطویه. (4)
این نشان میدهد که بسیاری از این فرقهها،فرقۀ سیاسی بودهاند؛نه فرقۀ دینی.
بیهسیه
خوارج بیهسیه،به ابو بیهس هیصم بن جابر منسوبند.این فرقه،فرقۀ مستقلی است و پیوندی با ابراهیمیه و میمونیه ندارد.این فرقه در اختلافی که بین دو فرقۀ مزبور به وجود آمده بود وارد شد.آن دو فرقه از اباضیه است.اینک توضیح آن:
در بحث از ازارقه متوجه شدید که ابو بیهس هیصم بن جابر ضبعی و عبد اللّه بن اباض همعصر بودند.نافع مانند عبد اللّه بن اباض،بلکه قویتر از او از رهبریت معنوی برخوردار بود.ابو بیهس وقتی که افراط نافع و تفریط عبد اللّه بن اباض را دید،شیوۀ تازهای را در پیش گرفت زیرا نافع در دشمنی با مسلمین افراط نمود و تعرض به آنان و بازجویی از عقاید آنها را روا شمرد و ضبط امانات و کشتن کودکانشان را جایز دانست.همزمان با او عبد اللّه بن اباض راه تفریط را در پیش گرفت چون او بر این عقیده بود که مخالفانشان کافران نعمتند؛همانگونه که خداوند متعال،تارک حج واجب را در حال استطاعت کافر شمرده است و میفرماید: «وَ لِلّهِ عَلَی النّاسِ حِجُّ الْبَیْتِ مَنِ اسْتَطاعَ إِلَیْهِ سَبِیلاً وَ مَنْ کَفَرَ فَإِنَّ اللّهَ غَنِیٌّ عَنِ الْعالَمِینَ ». (1)
-آل عمران:97« [1]آن دسته از مردم که توان رفتن حج را دارند باید آن را برای خدا به جا آورند و اگر کسی کفر بورزد(آن را انکار کند)بداند که خداوند از همۀ عالمیان بینیاز است.»
او ازدواج با مخالفان و میراث آنها و زندگی در بلاد آنها را جایز میدانست.اینجا بود که ابو بیهس اولین نظریۀ خود را مطرح نمود زیرا او معتقد بود که در اینجا یک راه افراط وجود دارد و یک راه تفریط و حق همان راه وسط است.او برخلاف نافع،معتقد بود:دشمنان ما مانند دشمنان رسول خداست و زندگی با آنها جایز است همانگونه که مسلمانان در خلال اقامتشان در مکه چنین بودند و احکام مسلمانان بر آنان جاری
1) 1)
میشود و معتقد بود که ازدواج با آنها و ارث آنها جایز است زیرا آنان منافقینی هستند که اسلام را ظاهرا پذیرفتهاند و نزد خدا حکم مشرکان را دارند.
مبرّد میگوید:در آن زمان خوارج دارای سه عقیده بودند:
1-عقیدۀ نافع دربارۀ برائت،تعرض،حلال شمردن امانات و کشتن کودکان؛
2-عقیدۀ ابو بیهس که بیان نمودیم؛
3-عقیدۀ عبد اللّه بن اباض که در بین عقاید گمراه نزدیکترین عقیده به اهل سنت است.
بیهسیه خود،به چند فرقه تقسیم میشود:
1-عوفیه؛
2-اصحاب تفسیر؛
3-اصحاب سؤال که پیروان شبیب نجرانیاند.
ابتدا مشترکات این فرقهها را ذکر میکنیم بعد به خصوصیات آنها میپردازیم:
اما اول:ابو بیهس میگوید:مسلمان کسی است که خدا و رسول او و دینی را که محمد(صلّی اللّه علیه و آله و سلّم)آورده است،اجمالا بشناسد و با دوستان خدا دوست و با دشمنان خدا دشمن باشد و از محرمات الهی که دربارهاش وعید داده شده،دوری نماید.پس انسان مجاز نیست عملی را انجام دهد مگر آنکه به آن علم داشته باشد و مشخصا آن را بشناسد و تفسیرش را بداند.
بعضی از موارد را سزاوار است که عنوان آن را بداند و اگر تفسیر و مصداق عینی آن را نداند باکی نیست مگر آنکه به آن مبتلا شود.بنابراین هر آنچه را که نمیداند نباید انجام دهد و چیزی را بدون شناخت انجام ندهد.
در مقابل بیهسیه،نظر دیگری هست که میگوید:انسان با شناخت از وظیفۀ دین، مسلمان میشود به این معنی که شهادت دهد:خدایی جز خدای یکتا نیست و محمد(صلّی اللّه علیه و آله و سلّم)بنده و رسول اوست و به آنچه که از طرف خدا آمده،اجمالا (1)
-فرق این دو فرقه این است که بیهسیه،به شناخت اجمالی معتقدند و اینها اقرار اجمالی را کافی میدانند
اقرار نماید1) 1)
و با دوستان خدا دوست و با دشمنان خدا دشمن باشد.او اگر بیشتر از این را هم نداند، مسلمان محسوب میشود و همچنان مسلمان باقی میماند تا آنکه عملی را بهجا آورد.
اگر آن عمل حرام باشد طوری که دربارهاش وعید داده شده است و او نمیدانسته که حرام است،در این صورت او کافر میشود و اگر واجبی از واجبات بزرگ خداوند را ترک نماید و نداند که واجب است باز او کافر میشود.اگر یکی از دوستان او کاری انجام دهد و او نداند که آن کار حلال است یا حرام یا بر او مشتبه شود در اینجا او باید احتیاط نماید یعنی نه او را دوست بدارد و نه دشمن تا آنکه برایش روشن شود که او مرتکب حلال شده یا حرام؟
بیهسیه میگوید:مردم با جهل به دین و ارتکاب گناه مشرک میشوند. (1)اگر گناه ارتکابی از گناهانی باشد که خداوند حکم شدیدی دربارهاش ندارد یا ما را از شدت آن آگاه نساخته است،در این صورت آن شخص،مغفور است زیرا شایستۀ خداوند نیست که احکامش را دربارۀ گناهان از ما مخفی دارد و اگر اختفاء در اینجا جایز باشد در شرک هم جایز خواهد بود. (2)
آنها معتقدند:چنانچه کسی در موضع حدود و قصاص توبه کند و یا بر ضرر خود شهادت دهد،مشرک میشود و اگر به حدود و قصاص علیه خود اقرار کند،کافر میشود.
چون تنها کسی به حدود و قصاص محکوم میشود که او بر کفرش نزد خدا شهادت داده باشد. (3)
اینها احکامیاند که جمیع فرقههای بیهسیه در آن مشترکند و خلاصۀ آن،دو چیز است:
1-آنچه که پیامبر آورده باید تفصیلا شناخته شود.
2-مرتکب کبایر مشرک است خصوصا اگر در موضع حد باشد.
البته فرقههای دیگری از بیهسیه هستند که احکام مخصوص به خود را دارند و از جملۀ آنها به موارد زیر اشاره میکنیم:
اینان دو گروهند:
گروهی از آن،میگویند:ما از کسی که دار هجرت را ترک کند یا از جهاد رو گرداند،بیزاری میجوییم.
گروه دیگر میگویند:ما از آنان بیزاری نمیجوییم زیرا آنان به چیزی رو آوردهاند که برایشان جایز بوده است و هردو گروه معتقدند:اگر رهبر کافر شد رعیت نیز،اعم از حاضر و غایب،کافر میشوند.
بیهسیه،این دو گروه را از خود نمیداند ولی آنها ابو بیهس را پیشوای خود میدانند.عوفیه معتقدند مستی کفر است ولی تا وقتی که با عمل دیگری نظیر ترک نماز و مانند آن همراه نشود،کفر محسوب نمیشود چون آنها وقتی شارب را مست میدانند که عملی،مست بودن او را نشان دهد. (1)
-مستی با کوچکترین چیز شناخته میشود و بر ترک نماز متوقف نیست.
پایهگذار این گروه مردی به نام حکم بن مروان از مردم کوفه است.او معتقد بود که اگر کسی علیه مسلمانی شهادت داد و کیفیت آن را بیان نکرد شهادتش پذیرفته نیست و میگوید:اگر چهار نفر بر زنای کسی شهادت دادند،این شهادت وقتی مقبول است که چگونگی وقوع آن را بیان نمایند.آنها در سایر حدود نیز همین عقیده را دارند و به همین جهت بیهسیه از آنها تبری جسته و آنان را اصحاب تفسیر نامیدهاند.
آنها معتقدند:مسلمان کسی است که شهادت دهد خدایی جز خداوند یکتا نیست و محمد،بنده و رسول اوست.دوستان خدا را دوست و دشمنان خدا را دشمن بدارد و به هر آنچه که از طرف خداوند نازل شده اقرار داشته باشد و اگر غیر از
1) 1)
اینها واجبات دیگری را نداند که آنها واجبند یا نه؟باز او مسلمان است تا وقتی که مبتلا به عملی شود(آنگاه باید بپرسد). (1)
-قبل از این دانستید که نقطه مشترک بیهسیهها،لزوم معرفت تفصیلی آیین محمد(صلّی اللّه علیه و آله و سلّم)است اما اصحاب سؤال تنها به اقرار اجمالی بسنده کردهاند.بنابراین آنها را از بیهسیه محسوب کردن جای تأمل دارد؛ هرچند اشعری در مقالاتش آنها را از بیهسیه شمرده است.فرق بین اینان و فرقۀ مخالف بیهسیه که در صدر بحث به آن اشاره کردیم آن است که آنها حکم به کفر شخصی میکردند که عملی را بهجا آورده ولی نمیدانسته حرام است به خلاف اصحاب سؤال که حکم به کفر او نمیکنند بلکه او را مکلف به سؤال میدانند.
دربارۀ کودکان مؤمن معتقدند:آنان در کودکی و بلوغ تا وقتی کفر نورزیدهاند، مؤمنند.کودکان کفار در کودکی و بلوغ تا وقتی که ایمان نیاوردهاند،کافرند.دربارۀ قدر، عقیدۀ معتزله را پذیرفتهاند(یعنی افعال انسان به خود او نسبت داده میشود،نه به خداوند سبحان).
این بود بیهسیه و گروههای منشعب از آن.
در اینجا نظرات دیگری هست که به بعضی از بیهسیهها نسبت داده شده ولی قائل آنها معلوم نیست.از جمله،سخن یکی از بیهسیه است که میگوید:اگر کسی زنا کرد کافر نمیشود تا نزد امام و یا حاکم برده شود و او،حد را بر او جاری میکند.گروهی از صفریه در این نظر با آنان همعقیدهاند؛با این تفاوت که آنان میگویند:ما زانی را نه کافر میدانیم و نه مؤمن بلکه دربارۀ او توقف میکنیم.
یکی دیگر از آن نظرات،این است:وقتی رهبر،کافر شود،رعیت نیز کافر میشود و دار،دار کفر میگردد و مردم آن همگی،مشرک محسوب میشوند و نماز جز به کسی که شناخته شده باشد اقتدا نمیشود.آنها قائلند که در هر شرایط،جنگ با اهل قبله و اخذ اموال آنها و اسیر گرفتن زنان آنها جایز است.
یکی دیگر از آن نظرات،این است:مستی ناشی از تمامی نوشیدنیها حلال است و اگر کسی از آن مست شود عقاب ندارد و هر آنچه که در حال مستی از او سر میزند مانند ترک نماز و بیحرمتی به خدای سبحان،کیفر ندارد و حد و حکمی برایش نیست.
1) 1)
چنین فردی تا مادامی که مست است با این افعال کافر نمیشود و میگویند:تمامی شرابها در اصل حلالند،کم و زیاد آن حرمت ندارد همینطور مست کنندۀ آن.
اما نحوۀ وارد شدن ابو بیهس در نزاع بین ابراهیمیه و میمونیه بدین قرار است:
مردی از اباضیه به نام ابراهیم،عدهای از همکیشان خود را به خانهاش دعوت نمود و به کنیز خود که از هممسلکان او بود،دستوری داد.کنیز در انجام آن از خود تنبلی نشان داد.ابراهیم قسم یاد کرد که او را به اعراب بفروشد.مردی از یارانش که میمون نام داشت به او گفت:چگونه کنیز مسلمان را به کافر میفروشی؟ابراهیم در جواب گفت:
خداوند متعال خرید و فروش را حلال کرده است و همکیشان ما هم آن را پذیرفتهاند و حلال میدانند.ولی میمون از او تبری جست و عدهای دیگر در این مسأله توقف کردند و جریان را برای علمای خود نوشتند.علماء در جواب گفتند که فروش آن کنیز جایز بوده و میمون باید توبه نماید و کسانی هم که دربارۀ ابراهیم توقف کردهاند،توبه نمایند.
بدین ترتیب سه فرقه زیر به وجود آمد:ابراهیمیه،میمونیه و واقفیه.
بیهیسیه میگوید:میمون در اثر تحریم بیع آن کنیز به کفار-در حال تقیه-کافر شد و واقفیه هم،چون کفر میمون و حقانیت ابراهیم را درک نکردند،کافر شدند و ابراهیم نیز چون از واقفیه برائت نجست،کافر شد.
اما فرجام ابو بیهس:در دوران ولید،حجاج در جستجوی او برآمد ولی او به مدینه فرار کرد.در آنجا عثمان بن حیان مزنی به تعقیب او پرداخت و او را دستگیر و حبس نمود و همچنان او را در زندان نگه داشت تا آنکه نامهای از ولید به او رسید.ولید دستور داده بود که ابتدا دست و پای او را قطع نماید و بعد او را بکشد.او هم چنین کرد.
صفریه
نویسندگان،در مورد بنیانگذار این فرقه همکلام نیستند.مبرّد آنان را اینگونه معرفی میکند:آنها پیروان ابن صفارند و به خاطر زردی روی آنها،آنان را صفریه نامیدهاند.او برای این مدعا،به شعر ابن عاصم لیثی که در ابتدا از خوارج بود و بعد مرجئه شد، استدلال میکند:
فارقت نجدة و الذین تزرقوا و ابن الزبیر و شیعة الکذّاب
و الصفر الاذان (1)
-مبرّد میگوید:همزه الأذان مخفف شده و اگر مخفف نمیشد وزن شعر به هم میریخت.مبرّد:الکامل 2142. [1]
الذین تخیروا دنیا بلاثقه و لا بکتابمن از نجده و ازارقه و ابن زبیر و شیعیان کذّاب او
و زردگوشها که دین بیپایه و بیکتابی را برگزیدهاند،فاصله گرفتم.
در همان حال،اشعری و شهرستانی،آنان را به زیاد بن اصفر نسبت میدهند. (2)اما مقریزی میگوید:آنان پیروان زیاد بن اصفرند و اضافه میکند که چه بسا گفتهاند:آنان پیروان نعمان بن صفرند و نیز گفته شده:آنان به عبد اللّه بن صفار منسوبند.همچنین آنان را زیادیه هم گفتهاند...به آنها نکّار نیز گفتهاند چون آنان نیمی از سهم علی و یک سوم از سهم عثمان و یک ششم از سهم عایشه را کم گذاشتند. (3)
به هر تقدیر،اینان مانند اباضیه نزدیکترین فرقه به مسلمانانند:
1-در آزار کودکان با ازارقه مخالفند.چون کشتن آنها را جایز نمیدانند و به کافر
و مخلد بودن آنها در آتش حکم نمیدهند.
2-قاعدین را تکفیر نمیکنند-منظور،قاعدین خوارجند-.
3-رجم را نفی نمیکنند.
4-تقیه در قول را جایز میدانند و تقیه در عمل را جایز نمیدانند.
5-دربارۀ اطلاق کافر و مشرک بر مرتکبان کبایر،تفصیل قائلند.گناهی که حد برای آن تعیین شده مرتکبان آن فقط به نام همان گناه نامیده میشوند مانند زنا،سرقت، قذف که مرتکبان آن،زانی،سارق و قاذف نامیده میشوند؛نه کافر و مشرک.اگر آن گناه از کبیرههای باشد که به خاطر اهمیت آن،حدی برایش تعیین نشده مانند ترک نماز و فرار از جبهۀ جنگ،مرتکب چنین گناهانی کافر محسوب میگردد.
6-از ضحاک که از صفریه است،نقل شده که او ازدواج زنان مسلمان را با کفار (منظورش دیگر مسلمانهاست)در دار تقیه جایز میدانسته و در غیر دار تقیه جایز نمیدانسته است.
7-از زیاد بن اصفر نقل شده که گفته است:زکات در دار تقیه یک مصرف دارد. (1)
-منظورش آن است که لازم نیست زکات بر اصناف هشتگانه که در آیۀ صدقات آمده صرف شود چون در دار تقیه،دست باز نیست بلکه در یک مورد مصرف میشود.
8-باز از او نقل شده که گفته است ما خود را مسلمان میدانیم و اینکه آیا نزد خدا از دایرۀ ایمان بیرونیم یا نه،نمیدانیم!
9-کفر،دو نوع است:یکی کفر ناشی از کفران نعمت و دیگری کفر ناشی از انکار ربوبیت.
10-تبری دو نوع است:تبری از اهل حدود که مستحب است و تبری از منکرین خدا که واجب است. (2)
بنابر نقل شهرستانی،آنها ارتکاب کبیره را موجب شرک و کفر نمیدانستهاند،
مگر کبایری که برای آنها حد تعیین نشده مانند ترک نماز.اما بنابر نقل بغدادی در فرق، در بین صفریه دو نظریۀ دیگر نیز وجود داشته است:
الف-هر گناهکاری مشرک است که ازارقه نیز بدان معتقد بودند.
ب-گناهکار،کافر محسوب نمیشود بلکه به حاکم ارجاع میشود تا او حد را جاری کند. (1)
-بغدادی:الفرق بین الفرق 91.
تمامی فرقههای صفریه بلکه تمامی فرقههای خوارج حتی اباضیه که سعی میکنند خوارج نامیده نشوند،به ولایت عبد اللّه بن وهب راسبی و حرقوص بن زهیر و پیروان آنها از محکمۀ اولی معتقدند.آنان به امامت ابو بلال مرداس که پس از محکمۀ اولی خروج کرد و پس از او به امامت عمران بن حطان سدوسی قائلند.
دربارۀ ابو بلال گفته شد که او در دوران یزید بن معاویه در ناحیۀ بصره خروج کرد و عبید اللّه بن زیاد،عباد بن اخضر تمیمی را به سرکوبی او فرستاد و او هم او را با پیروانش از بین برد.
اما دومی(عمران بن حطان)از شعراء و سخنوران خوارج بود و در سال 84 هجری درگذشت.او در دشمنی با علی(علیه السّلام)به حدی از خباثت رسیده بود که برای عبد الرحمن بن ملجم مرثیهسرایی کرد و دربارۀ ضربتی که او به علی زده بود،چنین سرود:
یا ضربة من منیب ما اراد بها إلاّ لیبلغ من ذی العرش رضوانا
إنّی لأذکر یوما فاحسبه او فی البریة عند اللّه میزانا
چه ضربتی بود!از خداجوی که از آن مقصودی جز رسیدن به رضوان صاحب عرش(خدا) نداشت.من روزی را به یاد میآورم که میپندارم ترازویش نزد خدا از اعمال نیک از همه پرتر است.
عبد القاهر(بغدادی)میگوید:من از شعر او،چنین جواب دادم:
یا ضربة من کفور ما استفاد بها الا الجزاء بما یصلیه نیرانا
إنّی لأ لعنه دینا و العن من یرجوا له ابدا عفوا و غفرانا
1) 1)
ذاک الشقی لا شقی الناس کلّهم أخفهم عند رب الناس میزانا (1)
-بغدادی:الفرق بین الفرق 93. [1]
چه ضربتی بود!از کافری که او را از آن،پاداشی جز آتش جهنم نیست.
من لعن میکنم دین او را و هم آن کسی را که برای او فرجام نیک و عفو و غفران آرزو میکند.
این شقی،شقیترین مردم است و در نزد پروردگار،ترازویش خالیتر از همۀ مردم است.
فرقههایی که تا به حال ذکر شد فرقههای اصلی خوارج افراطی بودند.اما فرقههای دیگر خوارج با اختلافات ناچیز در خط و مشی و بدون اختلاف در مبداء و اصول از همین فرقهها به وجود آمدهاند.
اما اباضیه،تا این حد افراطی نیستند.به همین دلیل،دیگر فرقهها آنها را «قاعدین»نامیدهاند به خاطر آنکه آنها از جهاد در راه خدا،از جنگ با زمامداران و حاکمان جور،دست کشیده بودند.
دکتر رجب محمد میگوید:جماعت خوارج که در دشمنی و ستیز با دولت امویان ثابتقدم بودند،با تحولاتی که در آن پدید آمد در سال 64 هجری به سه فرقه تقسیم شدند:ازارقه،نجدیه و بیهسیه.در سال 75 فرقه چهارمی که به صفریه شهرت یافت،به آنها اضافه شد.این چهار فرقه در یک سری عقاید باهم مشترک بودند و در عین حال یکدیگر را تکفیر میکردند.بارها دولت اموی را ضربه زدند تا آنکه نیروهای دولت به سرکوبی آنها پرداخته شوکتشان را درهم کوبید و سرانشان را از بین برد.این کار به دست مهلّب بن ابو صفره عمانی و با کمک قوم او أزد،انجام گرفت.وقتی بعضی از سران خوارج به عمان پناه بردند،عمانیها به مقابله با آنها برخاستند و آنها را از بین بردند. (2)
به هر تقدیر فرقۀ باقیمانده از خوارج،هر چهار فرقۀ مزبور را نفرین میکند و از آنها تبری میجوید.یکی از آنها در این مورد چنین میگوید:ابن اباض در نامهاش به
عبد الملک بن مروان،سعی میکرد تا بدون پردهپوشی عقیدهاش را دربارۀ ابن ازرق بیان کند.او در آن نامه گفت:«من از ابن ازرق و کارها و پیروان او تبری میجویم.او تا آنجا که برای ما روشن است علیه اسلام خروج کرد و فتنه آفرید و از دین برگشت و پس از آنکه اسلام آورده بود کفر ورزید و ما هم از آنان به خدا تبری میجوییم.» (1)
-برادی:الجواهر المنتقاة(نامۀ ابن اباض)156-167 متن نامه در جای خود ذکر میشود.
قلهاتی آرای ازارقه را چنین تحلیل میکند:«پیشوای ازارقه ابو راشد،نافع بن ازرق میباشد.او اولین کسی است که با عقیدۀ اهل استقامت (2)به مخالفت برخاست و وحدت مسلمانان را از هم پاشید.جمعیتشان را پراکنده ساخت.هجرت را واجب شمرد.اهل قبله را به اسارت گرفت.اموالشان را به غنیمت برد.فرزندانشان را اسیر کرد.
مشرک نامیدن اهل قبله را سنت قرار داد و از قاعدین تبری جست هرچند که آن قاعدین به تکلیف خود آشنا بوده و به مذهب خویش عمل کردهاند.تعرض مسلحانه به مردم را مجاز دانست و ازدواج با آنان و ذبیحه و مواریث آنها را تحریم نمود و عقاید فاسد و آراء گمراه کنندهای را برخلاف مسلمانان و اهل استقامت،ترویج نمود.» (3)
او همچنین معترض سایر فرق خوارج شده میگوید:تمامی گروههای خوارج- غیر از اهل استقامت(اباضیه)-بر مشرک بودن اهل قبله و جواز اسیر گرفتن فرزندان و غنیمت اموال آنان،متفقند.بعضی از آنها ترور مخفیانه و علنی و تعرض مسلحانۀ بدون دعوت را جایز میدانند و بعضی تنها ترور را مجاز میشمارند.آنها در بین خودشان هم اختلاف دارند:یکدیگر را میکشند.مال یکدیگر را به غنیمت میگیرند.از یکدیگر تبری میجویند.هجرت را واجب میشمارند.میراث،نکاح و اکل ذبیحۀ یکدیگر را حرام میدانند. (4)
خوارج محاسن دین اسلام را بهطور عجیبی زشت کردند زیرا اغراق آنان در تأویل و اجتهاد،آنها را از حقیقت اسلام و جمال و اعتدال آن دور ساخت.آنها با حماقت خود، راهی را رفتند که نه محمد(صلّی اللّه علیه و آله و سلّم)آن را فرموده بود و نه قرآن به آن فراخوانده بود.اما تقوایی که ظاهرشان را به آن میآراستند از تقواهای عمیاء(کور)بود و صلاحی که خود را در ظاهر به آن زینت میبخشیدند،ظاهرنما و جلوۀ ظاهری بود.آنها سعی میکردند از راه حماقت و سختگیری و افراط در دین به بهشت راه یابند و همان افراط بود که از دین خارجشان کرد.
گذشتن از حد هرچیزی،آدم را به ضد آن میرساند. (1)
-عمر ابو النضر:الخوارج فی الاسلام 111.
1) 1)
اباضیه
در کلام بسیاری،اباضیه نزدیکترین فرقه به اهل سنت (2)و فرقۀ معتدل خوارج معرفی شده است و به همین جهت تا امروز باقی ماندهاند.هماکنون آنها در عمان،زنگبار و شمال افریقا به سر میبرند.سخن از فرقههای دیگر سخن از طوایف نابود شده و تاریخ است.ولی سخن از اباضیه،سخن از یک فرقۀ موجود خوارج است که مذهبشان معتبر بوده و مذهب رسمی عمان میباشد.ما در اول کتاب به تلاشهای فرهنگی وزارت اوقاف عمان اشاره کردیم.در اینجا ابتدا از نظرات اصحاب مقالات و تاریخ دربارۀ آنها بحث میکنیم سپس برای آشنایی بیشتر با آنها،به کتابهایی که خودشان این اواخر منتشر کردهاند،مراجعه میکنیم.
عبد اللّه بن اباض مقاعسی تمیمی از ذریۀ مرة بن عبید بن مقاعس و سر سلسلۀ اباضیه است و اباضیه به او نسبت داده شده است.او با معاویه همعصر بوده و تا پایان دورۀ حکومت عبد الملک بن مروان زندگی کرده است.او از جمله کسانی است که برای جلوگیری از حملۀ مسلم بن عقبه مری،عامل یزید بن معاویه به حرم خدا،به مکه رفتند. (3)
عبد اللّه بن اباض با نافع بن ازرق و یاران او،در جویا شدن نظر عبد اللّه بن زبیر دربارۀ عثمان،همراه بود و آن زمانی بود که خوارج،دور عبد اللّه بن زبیر جمع بودند و وقتی از عقیده او جویا شدند،او را مخالف عقیدۀ خود یافتند و از دورش پراکنده شدند.
گروهی از خوارج به طرف یمامه و گروه دیگر به طرف بصره رفتند که ابن ازرق،عبد اللّه بن اباض و عبد اللّه بن صفار از آن جمله بودند. (1)
-طبری:تاریخ 438/4.
ابن ازرق با سیصد نفر قیام کرد و این وقتی بود که مردم بر عبید اللّه بن زیاد شوریده بودند.عبد اللّه بن صفار و عبد اللّه بن اباض و یاران آنها با ابن ازرق به مخالفت برخاستند.ابن ازرق خطبهای را که برای اصحابش ایراد کرده بود،به آن دو نوشت.خطبه این است:«خداوند شما را با قیامتان کرامت بخشید و به آنچه که دیگران ناآگاهند شما را بینش و آگاهی داد.مگر نمیدانید که برای احیای شریعت و فرمان خداوند به پا خاستهاید مگر نه آنکه فرمان او راهنمای شما و کتاب او پیشوای شماست و از سنتها و هدایتهای او پیروی میکنید؟گفتند:آری.گفت:مگر نه آنکه حکم شما دربارۀ دوستانتان،حکم پیامبر(صلّی اللّه علیه و آله و سلّم)دربارۀ دوستانش و حکم شما دربارۀ دشمنانتان حکم پیامبر(صلّی اللّه علیه و آله و سلّم)دربارۀ دشمنانش است؟مگر امروز دشمن شما،دشمن خدا و پیامبر نیست؛همانگونه که دشمن آن روز پیامبر دشمن خدا و دشمن شماست؟گفتند:آری.
گفت:خداوند تبارک و تعالی فرمود: «بَراءَةٌ مِنَ اللّهِ وَ رَسُولِهِ إِلَی الَّذِینَ عاهَدْتُمْ مِنَ الْمُشْرِکِینَ » (2)و فرمود: «لا تَنْکِحُوا الْمُشْرِکاتِ حَتّی یُؤْمِنَّ ». (3)بدین ترتیب خداوند دوستی با آنها و اقامت در کنار آنها و قبول شهادت آنها و اکل ذبیحۀ آنها و آموختن علم دین از آنها و ازدواج با آنها و مواریث آنها را حرام کرد و با شناخت این امور علیه ما احتجاج نمود.باید این دین را به آنهایی که از نزدشان آمدهایم،بیاموزیم و آنچه را که خداوند نازل نموده،کتمان نکنیم که خداوند عز و جل میفرماید: «إِنَّ الَّذِینَ یَکْتُمُونَ ما أَنْزَلْنا مِنَ
اَلْبَیِّناتِ وَ الْهُدی مِنْ بَعْدِ ما بَیَّنّاهُ لِلنّاسِ فِی الْکِتابِ أُولئِکَ یَلْعَنُهُمُ اللّهُ وَ یَلْعَنُهُمُ اللاّعِنُونَ ». (1)
-بقره:159« [1]کسانی که حجتها و هدایت ما را که نازل کردهایم،پس از آنکه در کتاب برای مردم روشن ساختهایم کتمان کنند خدا و لعنتکنندگان لعنتشان میکنند.»
نامه را نزد عبد اللّه بن صفار و عبد اللّه بن اباض فرستاد و چون نامه به آنها رسید، عبد اللّه بن صفار آن را مطالعه نمود و آن را پشت سر گذاشت و برای مردم نخواند تا آنها متفرق نشوند و بینشان اختلاف نیفتد.
عبد اللّه بن اباض به او گفت:پدرت مرده؟تو را چه شده؟کسی از برادران ما کشته و یا اسیر شده است؟ابن صفار نامه را به او داد.او نامه را خواند و گفت:خدایش بکشد چه نظری داده است!نافع بن ازرق درست گفته است(البته)اگر قوم،مشرک بودند نظر و حکم او درستترین نظر و حکم بود و روشش همان روش پیامبر(صلّی اللّه علیه و آله و سلّم) دربارۀ مشرکین بود اما او دروغ گفته و ما هم گفتۀ او را تکذیب میکنیم.مردم،کافر نعمات و احکامند و از شرک به دورند و تنها خونشان بر ما حلال است و اموالشان بر ما حرام است. (2)
مبّرد نامۀ ابن ازرق را به صورت دیگری نقل کرده است که مفادش با این نقل یکی است و اضافه کرده است:ابن صفار نامه را به ابو بیهس و عبد اللّه بن اباض داد.
ابو بیهس به ابن اباض نگاه کرد و گفت:نافع افراط کرد و کافر شد و تو تفریط کردی و کافر شدی. (3)
این است عبد اللّه بن اباض و این است رفاقت او با نافع بن ازرق و مفارقت او از نافع در مسألۀ تکفیر مسلمانان بر کفر ملّی و دینی و این است نظر او دربارۀ اباحۀ خون مسلمانان(پس از اتمام حجت)و به خاطر همین شیوۀ اعتدال اباضیه است که مبّرد میگوید:عقیدۀ عبد اللّه بن اباض به اهل سنت نزدیکتر از دیگر عقاید گمراه است.
در کتابهای فرق و تاریخ اوهامی چند دربارۀ این شخص وجود دارد:
1-ابن اباض در زمان مروان بن محمد خروج کرد. (1)
-خیر الدین زرکلی در الاعلام 184/4 این مطلب را از حاشیه الاغانی 330 جلد هفتم نقل کرده است.
ولی این پندار توهمی بیش نیست چون او چهل سال قبل از آن مرده بود.2-زبیدی میگوید:آغاز حرکت او در زمان خلافت مروان حمار بود. (2)
3-مقریزی میگوید:او از جملۀ تندروان خوارج بود و در ایام مروان خروج کرد.سپس میگوید:گفته میشود که اباضیه منسوب به اباض به ضم همزه است و آن قریهای است در یمامه که بعدا نجده بن عامر در آنجا مستقر شد. (3)
این دو نظر دلالت بر این دارد که او بین سالهای 127-132،و در ایام حکومت مروان خروج کرده است و این با ادعای اباضیه که او در زمان عبد الملک بن مروان درگذشته است برابر نمیافتد.
شهرستانی میگوید:عبد اللّه بن اباض همان شخصی است که در زمان مروان بن محمد خروج کرد. (4)
شاید وجه اشتباه آنان این باشد که فتنۀ اباضیه در اواخر حکومت مروان بن محمد اتفاق افتاد و در رأس این فتنه،عبد اللّه بن یحیی جندی کندی حضرمی طالب الحق که اباضی بود قرار داشت.ابن عماد میگوید:در سال 130 فتنۀ اباضیه که به عبد اللّه بن اباض منسوبند،اتفاق افتاد.آنها معتقد بودند:مخالفین ما از اهل قبله،کافرند و مرتکبین کبیره،موحّد بوده ولی مؤمن به حساب نمیآیند.این بدان خاطر بود که آنها اعمال را در ایمان دخیل میدانستند.آنان علی و اکثر صحابه را کافر میدانستند.رهبر آنها در این فتنه،عبد اللّه بن یحیی جندی کندی حضرمی(طالب الحق)بود.آنان در قدید نیز جنگی
با عبد العزیز بن عبد اللّه بن عمرو بن عثمان داشتند که در آن جنگ عبد العزیز و دیگر یاران مدنی او کشته شدند.تعداد آنها هفتصد نفر بود که بیشترشان هم قریشی بودند.از جمله،تخرمه بن سلیمان والبی بود که از عبد اللّه بن جعفر و جماعت دیگر روایت کرده است.پس از این جریان،خوارج به طرف وادی القری رفتند و در آنجا عبد الملک سعدی با آنان جنگید و آنها را از پا درآورد.سپس او به مکه رفت و رئیس آنها را در آنجا به قتل رساند.آنگاه به سوی تباله-مکانی در شش مرحلهای مکه-رفت و رهبر کندی آنها را از بین برد. (1)
-ابن عماد حنبلی:شذورات الذهب 177/1.
یکی دیگر از این توهمات آن است که ابن نشوان حمیری از ابو القاسم بلخی معتزلی نقل میکند:عبد اللّه پیش از مروان از همه عقایدش دست برداشته و به اعتزال رجوع کرده بود. (2)این در حالی است که هنگام مرگ او اثری از اعتزال نبود چون پیشوای اعتزال واصل بن عطاست و او در سال 80 متولد شده است.
اباضیه به فرقههای تقسیم شده است که آنها از اعتدال و میانهروی دور و به تندروی و خشونت نزدیکتر هستند.اما بیشتر اباضیه میانهرو هستند.اشعری میگوید:
اکثر اباضیه،خوارج را به استثنای کسانی که خروج کردهاند،دوست میدارند.آنها عقیده دارند که مخالفانشان از اهل نماز،کافرند ولی مشرک نیستند.ازدواج با آنها حلال و ارث آنها جایز است.مالهای آنها نظیر سلاح و آذوقه اگر در جنگ از آنان غنیمت گرفته شود حلال و در غیر این صورت حرام است.ترور و آدمربایی حرام است مگر ترور کسی که در بلاد تقیه،دیگران را به شرک دعوت کند و خود نیز مشرک باشد.آنها معتقدند که بلاد،منظورشان بلاد مخالفانشان است،به استثنای اردوگاه نظامی سلطان که بلاد کفر است بقیه،بلاد توحید است-یعنی در نزد آنان-.از آنها نقل شده که شهادت مخالفان خود را علیه دوستانشان میپذیرند و هنگام قیام،تعرض به مردم را حرام میدانند و کشتن مخالفانشان را قبل از دعوت به دینشان،حرام میدانند و به همین
خاطر دیگر خوارج از آنان تبری جستهاند.آنها میگویند:هر طاعتی،ایمان و دین محسوب میشود و مرتکبین کبایر موحدّند ولی مؤمن به حساب نمیآیند. (1)
-اشعری:مقالات الاسلامیین 104-105.
بغدادی قریب این مضمون را در کتابش نقل کرده است.او میگوید:اباضیه خود به چندین فرقه تقسیم شدهاند که همگی در یک عقیده باهم شریکند و آن اینکه کفار این امت-مراد،مخالفانشان از این امت است-از شرک و ایمان بری هستند و آنان نه مؤمنند و نه مشرک ولی کافرند.شهادت مخالفان را میپذیرند.کشتن مخفیانه را حرام و کشتن علانیه را جایز میدانند.ازدواج با آنها وارث آنها را جایز میدانند.آنها عقیده دارند که مخالفانشان با مخالفت خود با خدا و رسولش در جنگند و متدین به دین حق نیستند.
آنها بعضی از اموال مخالفان را حلال و بعضی دیگر را حرام میدانند.اسب و سلاح را حلال میدانند اما طلا و نقره را اگر به غنیمت بگیرند به صاحبانشان برمیگردانند.
اباضیه خود،به چهار فرقه تقسیم میشود:
حفصیه،حارثیه،یزیدیه و اصحاب طاعت که مراد از آن،طاعت خدا،نیست.
سپس میگوید:یزیدیه غلاتند چون قائلند که شریعت اسلام در آخر الزمان نسخ میشود. (2)
تصریح عبد اللّه بن اباض به اینکه مراد از کفر،کفر نعمت است،مجالی باقی نمیگذارد که کفر براساس آنچه که بغدادی از او نقل کرده،به کفر نعمت تفسیر شود.
البته بعضی فرقههای آنها از حد اعتدال خارج شده،مسلمانان را کافر حقیقی میدانند.
تا اینجا سخنان اصحاب مقالات دربارۀ آنها بود.اما خود آنها در کتابهایشان که در سالهای اخیر منتشر شده،خلاف آن را میگویند و قائلند که آنها فقط در مسألۀ تحکیم
با سایر مسلمانان اختلاف دارند و در بقیۀ مسائل با آنها برابرند.آنها فرقههایی را که اشعری و بغدادی بدانها نسبت دادهاند،قبول ندارند. (1)
-الاباضیة بین الفرق الاسلامیة 21/1-28.
بنابراین لازم است که ما براساس کتابهای خود آنها مذهبشان را بررسی کنیم.با مذهب اباضیه و شرححال بنیانگذار آن براساس آنچه که در کتابهای فرق و تاریخ آمده بود آشنا شدید اما نویسندگان اباضیه در گذشته و حال به شدت تلاش داشته و دارند که از خوارج به حساب نیایند.آنها هرچند در بعضی مبادی با آنان شریکند ولی در بسیاری از مبادی و عقاید با آنها مخالفند و عقیده دارند که مذهب اباضیه در اواخر قرن اول به دست بنیانگذار آن عبد اللّه بن اباض و جابر بن زید عمانی پایهگذاری شده است.گویا اولی رهبر سیاسی و دومی رهبر دینی آنها بوده است و معتقدند که خوارج، تنها افراطیانی چون ازارقه هستند که مسلمانان را تکفیر میکردند و مشرکشان میدانستند و مالهایشان را حلال میدانستند و زنانشان را نگه میداشتند و فرزندانشان را میکشتند اما دیگران که به این عقیده و مشابه آن پایبندی ندارند،خوارج نیستند.
در سدههای اخیر،اباضیه تلاش زیادی کردهاند که خود را از این طایفه دور نگهدارند و مراد از خوارج،دیگران را بدانند.در اینجا بعضی از سخنان و تحلیلهای آنها را ذکر میکنیم:
1-پس از واقعۀ نهروان بعضی از خوارج،راهی را در پیش گرفتند که با اصول صحیح شریعت شریف مطابقت نداشت.آنها بدعت بزرگی را در اسلام پدید آوردند.تعرض مسلحانه به مسلمانان بیگناه را جایز شمردند و آن دسته از مسلمانان را که مذهب آنها را نپذیرفته بودند،تکفیر نمودند.این خوارج به چند فرقه تقسیم شدند که ازارقه،نجدیه،
1) 1)
صفریه و...از آن جمله میباشند.آنها به خوارج معروف شدند و این بدان معنی است که آنان از دین خارجند و با حلال شمردن محرمات و مخالفت با احکام صحیح اسلامی از دین بیرون رفتهاند.اما اباضیه که به جماعت مسلمین و اهل حق و استقامت معروفند عقیدۀ خوارج را قبول ندارند بلکه خوارج را سرکش و خارج از دین میدانند و علیرغم آنکه اباضیه ولایت محکمۀ اولی و در رأس آنها عبد اللّه بن وهب راسبی را پذیرفتهاند اما با ازارقه و کسانی که ولایت دیگران را پس از راسبی پذیرفتهاند،موافق نیستند بلکه از آنان تبری میجویند و مذهبشان را قبول ندارند.بنابراین خوارج غیر از اباضیهاند و ممکن نیست که اباضیه یکی از فرقههای آنان به شمار آید وگرنه چگونه میتوانیم بین دو نقیض در مکان واحد جمع کنیم و چگونه کسی را خوارج بنامیم که از اسلام اصیل پیروی میکند و اهل قبله را کافر نمیداند و جان و مال مسلمانان را حلال نمیشمارد مگر برای دفع تجاوز و دفاع در برابر دشمن؟...چگونه آنان را از خوارجی به شمار آوریم که آنها از جماعت مسلمانان جدا شده و علیه آنها خروج کردهاند و به کشتار مسلحانه علیه مسلمانان دست یازیدهاند و جان و مال آنها را به ناحق،حلال دانسته و به تکفیر آنان مبادرت ورزیدهاند.اباضیه ولایت محکمۀ اولی را پذیرفتهاند اما این ولایت شامل کسی نمیشود که بعدا علیه دین قیام کرده و راه طغیان و عصیان را در پیش گرفته است. (1)
-صالح بن احمد صوافی:الامام جابر بن زید 212.
2-اباضیه با صفریه و ازارقه و هممسلکان آنها در چیزی جز ردّ حکمیت علی و معاویه،همراه نیستند،اما حلال دانستن جان و مال مسلمانان و به مشرک بودن آنها حکم کردن تنها ازارقه و صفریه و نجدیه بدان قائلند و با همین نظر،حریم مسلمانان را مباح میدانند.از آنجا که مخالفان ما بیمبالاتی میکنند و زحمت بحث را برای رسیدن به حق به خود نمیدهند،بین اباضیه که ریختن قطرهای از خون موحّدان را مباح نمیدانند و دیگران،که خون شخص را با ارتکاب معصیت کبیره حتی کشتن کودکان را به خاطر پدران آنها جایز میدانند،خلط میکنند در حالی که بین آنها جدا فرق بزرگی
1) 1)
است مانند فرق بین مستحل و محرم است.
سپس میگوید:در ابتدا نام خوارج معهود نبود.این نام پس از بالا گفتن کار ازارقه رواج یافت.این نام در بین اصحاب علی(علیه السّلام)چه منکران تحکیم و چه راضیان به آن،شناخته شده نبود و شاید اولین بار این نام پس از استقرار و ثبات خلافت معاویه ظهور کرد و آنان بودند که در این مسأله بین منحرفان و سایرین فرقی نگذاشتند. (1)
-ابو اسحق سالمی:تحفة الاعیان 6،حاشیه جزء اول و همچنین در الامام جابر بن زید العمانی آمده است.
3-اباضیه علیرغم اعتدالی که در ناحیۀ مذهبی و فقهی داشتند،دشمنان سیاسی دولتهای بنی امیه و بنی عباس به حساب میآمدند چون آنها معتقد بودند که امامت و خلافت حق هر مسلمان صالحی است و منحصر به قریش و نسلهای آن نظیر امویان، عباسیان و علویان نیست.چون این موضع سیاسی اباضیه از ناحیۀ فکری و نظری محض با خوارج:ازارقه،نجدیه و صفریه همراه شد،نویسندگان فرق،عقیده را تعمیم دادند و اباضیه را در کنار خوارج قرار دادند و آن را فرقۀ چهارم از فرقههای خوارج به حساب آوردند حال آنکه اباضیه همانگونه که در کتابهای قدیم و جدیدشان دیده میشود،از خوارج بهطور کلی تبری میجویند،بلکه با آنان به شدت مبارزه میکنند.مذهب اباضی، تا ابتدای ربع اخیر قرن سوم هجری به این نام معروف نبود.از آن زمان به بعد این اسم برای اباضیه اطلاق شد و آنان به این اسم مشهور شدند.پیش از این،آنان به اسم گروه قاعدین معروف بودند و این اسم رنگ سیاسی داشت و گروهی از خوارج مانند ازارقه و دیگران،این اسم را برای تحقیر و ردّ اعتقاد آنها بر آنان اطلاق میکردند.این به خاطر قعود آنها از جنگ بود.اما خود این قاعدین،شیوۀ مسالمت و نجنگیدن با برادران مسلمانشان را در پیش گرفتند و زندگی تحت حکومت ظالمان را برای خود جایز دانسته و کشتن کودکان و زنان مخالفان و غارت اموال آنها را جایز ندانستند و مخفیانه به نشر اعتقادات سیاسی خود پرداختند و این مخفیکاری مدت زیادی یعنی از ابتدای تأسیس این مذهب در اواخر قرن اول هجری به دست جابر بن زید تا هجرت گروه بزرگی از
1) 1)
علمای مذهب و آخرین رهبر آنان ابو سفیان،محبوب بن رحیل در اواخر قرن دوم هجری به عمان،ادامه یافت. (1)
-دکتر رجب محمد عبد الحلیم:الاباضیة فی مصر و المغرب 54-56.
4-در منابع اباضیه،مذهب آنها تا ربع اخیر قرن سوم هجری به این اسم نامیده نشده است.در آن تاریخ،آنها این اسم را پذیرفتهاند زیرا به مرور زمان در اثر اطلاق، این اسم برایشان علم شده است و قبل از آن،آنها خود را«جماعت مسلمانان»یا«اهل الدعوة»یا«اهل الاستقامة»مینامیدند.دشمنان افراطی و خوارجیشان آنها را از روی تحقیر«قاعدین»مینامیدند زیرا طبق نظر آنها اینان از جهاد در راه خدا با حاکمان و والیان ستمگر دست کشیده بودند.این قاعدین،شیوۀ قعود از حرب و نجنگیدن با برادران مسلمانشان را پس از جنگ نهروان در پیش گرفتند؛جنگی که بین امام علی بن ابی طالب و گروهی از خوارج که بر پذیرش حکمیت از ناحیۀ علی اعتراض داشتند،واقع شد.آنها میگفتند:لا حکم الا للّه و از آن به بعد بود که به نام«محکّمه»یا«شراة»یا «حروریه»مشهور شدند ولی دشمنان آنها،سران دولت اموی،آنها را خوارج نامیدند. (2)
5-صفریه قیام مسلحانه را علیه دولت راه رسیدن به اهداف خود قرار دادند.
صفریه در مغرب این شیوه را در این سرزمین دورافتاده در پیش گرفتند.از اینرو در سال 122 پرچم شورش را علیه بنی امیه برافراشتند.آنها در برابر دشمنانشان چه عرب و چه بربر،رفتار خشنی داشتند.اسارت زنان،غارت اموال و کشتن افراد را جایز میدانستند.برخورد آنان با مردم در بلاد مغرب وحشیانهتر از برخورد ازارقه با مردم در بلاد مشرق بود.وحشیگری صفریۀ بربر با شبیخون به قیروان و اشغال آنجا در سال 139 به اوج خود رسید.آنها در برخورد با مردم و مساجد آنها مرتکب اعمالی شدند که ذکر آن،بدن را میلرزاند.این کار به دست قبیلۀ«ورفجومه»از افراطیان صفریه انجام گرفت.بعدها پیشوایی بربرها پس از آنکه بربرها از خشونت صفریه و تندروی قلدرانه آنها به تنگ آمدند از صفریه به اباضیه منتقل شد و از آن زمان به بعد صفریه ضعیف شد
و بیشتر آنها به اباضیه رو آوردند. (1)
-دکتر رجب محمد عبد الحلیم:الاباضیة فی مصر و المغرب 53.
6-مذهب اباضیه در اصول خود،بر کتاب و سنت تکیه میکند و در بسیاری از اصول و فروع با اهل سنت شریک است و با آنها جز در مسائل قلیلی به همان اندازه که مذاهب اهل سنت در بین خود اختلاف دارند،اختلافی ندارد.هیچ مذهبی نخواهد بود که با مذاهب دیگر در مسائلی کم یا زیاد،اختلافی نداشته باشد.پافشاری مذهب اباضیه بر کتاب و سنت و نزدیکی آن با مذاهب اهل سنت بدان جهت است که بنیانگذار آن،جابر بن زید،دین را از آن دسته از صحابه اخذ کرده که صاحبان مذاهب اهل سنت یعنی حنفیه،شافعیه،مالکیه و حنابله مذهبشان را از آنها اخذ کردهاند بلکه او نسبت به صاحبان این مذاهب این امتیاز را دارد که او دین را بدون واسطه از صحابه گرفته است ولی آنها بسیاری از مسائل دینیشان را از تابعین گرفتهاند.همچنین احادیثی را که او و دیگر علما و فقهای اباضیه و گردآورندگان احادیث آنها مانند ربیع بن حبیب و دیگران جمع کردهاند،همان احادیثی است که بخاری و مسلم و دیگر ائمه حدیث مانند ابو داود، ترمذی،نسایی،ابن ماجه،دار قطنی،طبرانی،بیهقی و سایر اهل سنت و جماعت گرد آوردهاند. (2)
7-اطلاق لفظ خوارج بر اباضیه از نسبتهای ناروایی است که اولا از تعصب سیاسی و ثانیا از تعصب مذهبی ناشی میشود.وقتی که افراطیان مذاهب سر برآوردند، اباضیه را در کنار ازارقه،صفریه و نجدیه قرار دادند.اطلاق خوارج بر اباضیه از دو علت ناشی میشود:
الف-چون آنها در انکار تحکیم با دیگر خوارج شریکند،این سبب شده که آنها را با دیگر منکرین تحکیم در یک رتبه قرار دهند.
ب-در ابتدای امر،نام خوارج معهود نبود.این نام پس از رویکار آمدن ازارقه رواج یافت.بین اصحاب علی چه مخالفان تحکیم و چه موافقان آن،این نام معروف
نبوده است و شاید اولینبار،این جریان پس از رویکار آمدن معاویه به وجود آمده است.زیرا امویان این نام را برای تمامی کسانی که با حکومت خودکامۀ آنها مخالف بودند،به کار میبردند (1)
-لازمه این حرف آن است که شیعه را نیز باید خوارج مینامیدند.
و بین اباضیه و خوارج افراطی فرقی نمیگذاشتند. (2)8-ابن اباض در نامهای که به عبد الملک نوشته از ازارقه تبری جسته است.در این نامه آمده است من از ابن ازرق و متاع و بقاع او به خدا تبری میجویم.چون او از مبادی اسلام تا آنجا که برای ما روشن است فاصله گرفته و بدعت گذاشته و مرتد شده است و پس از اسلام کفر ورزیده است.پس من از آنان به خدا تبری میجویم. (3)
این،سخنان آنها بود.از این سخنان چنین برمیآید که آنها اصرار دارند ثابت کنند که خوارج نیستند و کسانی که آنها را خوارج نامیدهاند به آنها ظلم روا داشتهاند.چون میدانند که خوارج هیچ میراث نیکی نداشتهاند و مسلمانان از عقاید و اعمال آنان متنفرند و این باعث شده که علمای اباضیه بکوشند تا خود را از صفوف آنها جدا سازند و خود را فرقۀ مستقلی بدانند و پیوند با خوارج را جز در یک اصل که همان انکار حکمیت باشد،منکر شوند.
شاید خواننده از طول و تفصیلی که در این مقام داده میشود،تعجب کند ولی این فقط بدان خاطر است که میخواهیم منطق آنها را دربارۀ عقایدشان ارائه دهیم تا حقی را از آنان ضایع نکرده باشیم چون آنها همانطور که دانستید مخالفانشان را به بیانصافی در بحث و زحمت ندادن به خود در جستجوی حق متهم میکنند اما این اتهام به ما نمیچسبد زیرا ما زحمت بحث را به خود دادهایم و نقل سخنان آنها خود گواه این
مدعاست.با همۀ اینها تمامی آنچه را که آنها ذکر کردهاند بیشتر به خطابه شبیه است(تا به برهان).اینک اصل بحث:
اولا:سخنان آنها نشان میدهد که اباضیه اولین کسانی بودهاند که شیوۀ اعتدال را پایهریزی کرده و طبق آن رفتار نمودهاند و به گوشهنشینی و کنارهگیری از جنگ بسنده کردهاند و با مردم نجنگیدهاند و متعرضشان نشدهاند،لیکن این مدعا حقیقت ندارد چون اگر این گفتهها دربارۀ عبد اللّه بن اباض درست باشد،پس بنیانگذار این سیاست،ابو بلال مرداس بن جریر میباشد زیرا او،اولین کسی بود که عمل خوارج را در کشتن مردم و غارت اموال آنها نکوهش کرد و با صدای بلند ندا داد که با هیچکس سر جنگ ندارد مگر آنکه کسی با او سر جنگ داشته باشد و از هیچکس سلب امنیت نمیکند و...
بنابراین لازم است گفته شود پایهگذار این سیاست ابو بلال بوده که در سال 60 کشته شده است و ابو بلال در صفین در کنار علی میجنگید و حکمیت را نپذیرفت و در نهروان حضور یافت و جزء چند نفری بود که نجات یافتند. (1)
-مبرد:الکامل 183/2 تفصیل آن قبلا گذشت.
ثانیا:بنیان خوارج بر افراط و تعدی از حد اعتدال قرار دارد.هرچند افراط درجات و مراحلی دارد.این گروه از ابتدای خروج بر ضد علی و ردّ حکمیت با آنکه خود،آن را بر او تحمیل کردند افراطی بودند و خون و عرض مردم را محترم نمیشماردند.اینکه افراط را مخصوص ازارقه،نجدیه و صفریه بدانیم به این پندار که آنان مسلمانان را میکشتند و خونشان را مباح میدانستند و اهل قبله را کافر میشمردند،سخن بیدلیلی است بلکه دلیل برخلاف آن است زیرا محکّمه اولی و در رأس آنها عبد اللّه بن وهب راسبی از افراطیان بودند و این مطلب،از خطبهها و سخنان او که در حروراء بیان کرد،به دست میآید و ما بعضی از این سخنان را در فصل ششم نقل کردیم و اکنون گزیدۀ آنها را در اینجا ذکر میکنیم:
هنگام حرکت از حروراء به نهروان،او خطاب به یارانش گفت:برادران من! بیایید از این قریه که مردمش ستمکارند،به طرف قلهای یکی از کوهها یا به طرف یکی
1) 1)
از شهرها که مردمش این فتنههای ضررآفرین را قبول ندارند برویم. (1)
-منبع آن در فصل ششم ذکر شد.
او از این سخن«مردمش ستمکارند»چه اراده کرده؟آیا او کوفه و مردم آن را که دور علی بن ابی طالب را گرفته بودند،اراده نکرده است؟!حال آنکه آیه در حق مشرکین نازل شده است.خداوند سبحان میفرماید: «وَ ما لَکُمْ لا تُقاتِلُونَ فِی سَبِیلِ اللّهِ وَ الْمُسْتَضْعَفِینَ مِنَ الرِّجالِ وَ النِّساءِ وَ الْوِلْدانِ الَّذِینَ یَقُولُونَ رَبَّنا أَخْرِجْنا مِنْ هذِهِ الْقَرْیَةِ الظّالِمِ أَهْلُها وَ اجْعَلْ لَنا مِنْ لَدُنْکَ وَلِیًّا وَ اجْعَلْ لَنا مِنْ لَدُنْکَ نَصِیراً». (2)
محکّمه اولی همانهایی بودند که شکم زن عبد اللّه بن خباب بن ارت،این تابعی بزرگوار را پاره کردند و به این هم بسنده نکردند و شوهر آن زن را مانند گوسفند سر بریدند آن هم پس از آنکه به او امان داده بودند و هم آنان بودند که سه زن را از قبیلۀ طی کشتند و ام سنان صیداوی را به قتل رساندند.آنها این جنایات را در مسیر حرکت از حروراء به نهروان مرتکب شدند.وقتی خبر این جنایات وحشیانه به علی(علیه السّلام)رسید او پس از اتمام حجت بر آنها به قتال آنها اقدام نمود.
در افراط آنان چه دلیلی محکمتر از سخن امام که دربارۀشان فرمود:«شمشیرها بر گردنهایتان بر مواضع شفا و درد گذاشته بودید،گناهکار را با بیگناه خلط کرده بودید.» (3)
آیا باز هم درست است که استاد صالح بن احمد صوافی افراط را به خوارجی نسبت دهد که بعد از آنها آمدهاند؟
این شبیب یاور ابن ملجم در قتل علی است که پس از شهادت علی،در کوفه بر معاویه وارد میشود و معاویه وقتی میبیند که شبیب در کوفه است به اشجع فرمان
میدهد که او را از کوفه اخراج نماید.وقتی شب فرا میرسد شبیب ناپدید میشود و تا روز کشته شدنش کسی او را نمیبیند. (1)
-ابن اثیر:الکامل 206/3.
این قریب بن مره و زحاف طایی هستند که در زمان امارت زیاد بن امیه خروج میکنند و به کشتار مردم بیگناه میپردازند.پیرمرد عابدی را از بنی ضبیعه میبینند و او را میکشند.مردی از بنی قطیعه از طایفۀ ازد،شمشیر به دست بیرون میآید،مردم از پشت خانهها ندایش میدهند«حروریه»!!!خودت را نجات بده!و آنها(قریب،زحاف و همراهانشان)صدا میزنند:ما حروریه نیستیم.ما پاسبانان شهریم.مرد میایستد و اینان او را میکشند.از آن پس کارشان این بود که بر هر قبیلهای که گذر میکردند هرکسی را که میدیدند میکشتند تا اینکه گذرشان بر بنی علی بن سود از طایفۀ ازد افتاد.آنها که تیرانداز بودند مهاجمان را به شدت تیرباران کردند.خوارج صدا زدند:ای بنی علی!ما بازماندگان،جنگی باهم نداریم.مردی از بنی علی گفت:
لا شیء للقوم سوی السهام مشحوذة فی غلس الظلام
برای شما جوابی جز تیرهای که برای تاریکی شب آماده شدهاند،نیست.
خوارج از چنگ آنها فرار کردند.در مسیرشان با بنی طاحیه از بنی سود و قبیلۀ مزینه و دیگر قبایل روبهرو گشتند.جنگ آغاز شد و تمامی خوارج کشته شدند.قریب و زحاف نیز به هلاکت رسیدند. (2)
آنچه ذکر کردیم نمونههایی بود از مردمآزاری و کشتار بیگناهان توسط خوارج که پیش از قیام ابن ازرق به وقوع پیوست.این امور به زمان علی و اندکی پس از آن برمیگردد ولی فتنۀ ازارقه و نجدیه به زمان یزید بن معاویه مربوط میشود و از حوادث سال 60 به بعد است.
ثالثا:اختصاص اسم خوارج به افراطیان آنها مثل ازارقه،نجدیه بیمورد است زیرا این نام در عصر علی(علیه السّلام)بر آنها یعنی بر عبد اللّه بن وهب راسبی و ذو الخویصره
و همراهانشان که در جنگ نهروان کشته شدند،اطلاق میشد.
این امام علی بن ابی طالب است که پس از فراغت پیروزمندانهاش در جنگ خوارج در کنار نهروان میفرماید:پس از من خوارج را نکشید چون کسی که حق را میطلبد و در طلب آن به خطا میرود مانند کسی نیست که باطل را میطلبد و به آن میرسد. (1)
-رضی:نهج البلاغه،خطبه 60. [1]
اگر این سخن مال علی باشد که یقینا هست،میرساند که این گروه در بدو پیدایش به همین نام یاد میشدند و اگر این سخن از شخص دیگری باشد که این شخص هم ظاهرا به قرینۀ مدحی که در ذیل جمله از خوارج شده از دوستان آنهاست،باز شاهد بر آن است که این گروه از ابتدا به این اسم نامیده میشدند.از شعرهای خود خوارج نیز برمیآید که در عصر معاویه یعنی قبل از سال شصت هجری آنان به این اسم نامیده میشدند و قبل از آنکه ازارقه و نجدیه به کرسی رهبری تکیه بزنند،عیسی بن فاتک تمیمی در تأیید موضع ابو بلال مرداس بن ادیه که در سال شصت هجری کشته شد در ابیاتی چنین گفت:أألفا مؤمن فیما زعمتم و یهزمهم بآسک اربعونا
کذبتم لیس ذاک کما زعمتم و لکن الخوارج مؤمنونا
هم الفئة القلیلة غیر شک علی الفئة الکثیرة ینصرونا
آیا گمان میکنید که این دو هزار نفر مؤمنند در حالی که در آسک از چهل نفر شکست خوردند؟
دروغ گفتید چنان نیست که گمان میکنید،این خوارجند که مؤمنند.
بدونشک آنان گروه اندکند که بر گروه بزرگ پیروز شدند. (2)
از این دو مطلب این نتیجه به دست میآید که لفظ خوارج از روزی که اطلاق شده بر آنهایی اطلاق شده که از اطاعت امیر المؤمنین سر بر تافتند و حکمیت را منکر شدند و در این اطلاق بین اول و آخرشان فرقی نیست.
رابعا:شکی نیست که محکّمۀ اولی،علی را دشمن میداشتند و شعارهایشان خصوصا آنگاه که با علی بگومگو میکردند،گواه این مدعاست.با آنکه روایات زیادی وارد شده که دوستی با او نشانۀ ایمان و دشمنی با او نشانۀ نفاق است و انکار آن برای عالم آشنا به احادیث،غیرممکن مینماید.مسلم در صحیح خود از زرّبن حبیش روایت میکند که علی فرمود:قسم به کسی که بهشت را آفرید و دانه را شکافت همانا پیامبر با من عهد کرد که غیر از مؤمن،کسی مرا دوست نمیدارد و غیر از منافق کسی مرا دشمن نمیدارد! (1)
-مسلم:الصحیح 1،کتاب الایمان 60.
امام احمد در فضائل الصحابه از زرّ بن حبیش از علی(علیه السّلام)نقل میکند که فرمود:پیامبر با من عهد نمود که تو را کسی جز مؤمن،دوست نمیدارد و جز منافق دشمن نمیدارد. (2)
همین مطلب را نسایی در خصایصش به چندین طریق نقل نمود. (3)
حافظ بن عساکر همین مطلب را در تاریخش با سندهای متعدد به 18 طریق نقل کرده است. (4)بنابراین اینها(محکمه اولی)محکوم به نفاق و مخلّد در آتشند و فرمایش پیامبر اکرم(صلّی اللّه علیه و آله و سلّم)دربارۀ ذو الخویصره،سرسلسلۀ خوارج،شامل اینها نیز میشود.پیامبر دربارۀ او فرمود:به زودی او پیروانی خواهد داشت که دین را با افکار خام خود میسنجند و از دین بیرون میروند مانند تیری که بر صید نشیند و از آن بیرون رود. (5)
مبرّد در الکامل نقل میکند که علی(رضی الله عنه)از یمن ظرف طلاکاری شدهای را نزد پیامبر آورد.پیامبر آن را چهار قسمت نمود:یک قسمت آن را به اقرع بن حابس
1) 1)
2) 2) -احمد بن حنبل:المسند 127/1،حدیث 948 و فضائل الصحابه 563/2 در این کتاب در چندین موضع این مطلب ذکر شده است.نگاه کنید به حدیث 979،1059،1146.
3) 3) -حافظ ابو عبد الرحمن نسائی:الخصائص 187.
4) 4) -ابن عساکر:تاریخ مدینة دمشق،شرححال امام علی بن ابی طالب 190/2-199.
5) 5) -ابن هشام:السیرة النبویة 496/4،ابن اثیر:الکامل 164/2.
مجاشعی و یک قسمت را به زید الخیل الطایی و یک قسمت را به عیینه بن حصن غزاری و یک قسمت را به علقمه بن علاثه کلابی داد.مردی آشفتهحال با چشمان برگشته و چهرۀ برافروخته بلند شده نزد پیامبر آمد و گفت:میبینم که در این تقسیم رضای خدا در نظر گرفته نشده است.پیامبر از این سخن چنان برآشفت که گونههایش سرخ شد و فرمود:خداوند مرا بر مردم امین قرار داده و حالا تو امینم نمیدانی؟!عمر از جا برخاست و گفت:یا رسول اللّه اجازه میدهی او را بکشم؟فرمود:[نه]به زودی از اعتراض این شخص،گروهی پدید میآیند که از دین خارج میشوند مانند تیری که بر صید نشیند و از آن بیرون رود؛پیکان تیر را نگاه میکنی چیزی نمیبینی.محل اصابت پیکان را نگاه میکنی چیزی نمیبینی و بالاتر از این جدال میکنند. (1)
-مبرد:الکامل 142/2.
محکّمه اولی کسانی را تکفیر کردند که خداوند سبحان آنها را در کتابش پاکیزه خوانده است و فرمود: «إِنَّما یُرِیدُ اللّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً». (2)
تمامی مسلمانان به استثنای تعدادی اندکی از خوارج نظیر عکرمه،اتفاقنظر دارند که این آیه دربارۀ عترت طاهره نازل شده است.مسلم در صحیحش از عایشه روایت میکند که گفت:پیامبر بامدادان از جا برخاست در حالی که عبای بافته شده از پشم سیاه بر دوش داشت.در همانوقت حسن بن علی وارد شد.پیامبر او را درون عبا جای داد.لحظهای بعد حسین بن علی وارد شد.او را هم درون عبا جای داد.اندکی بعد فاطمه وارد شد.او را هم درون عبا جای داد و پس از آن،علی آمد و او را هم درون عبا جای داد.آنگاه فرمود: «إِنَّما یُرِیدُ اللّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً». (3)
امام حنابله(احمد بن حنبل)در مسندش روایت کرده که آیۀ مزبور دربارۀ این
پنج تن پاک نازل شده است. (1)
-احمد بن حنبل:المسند 107/4 و 292/6،296 و 323.
هرکسی خواهان باشد میتواند به آنجا رجوع کند.نظیر این آیه آیات دیگری هم هستند که در حق اهل بیت نازل شدهاند.بنابراین آیا میتوانیم کسانی را مسلمان بدانیم که آنها شخصی را تکفیر کرده و با او دشمنی ورزیده و جنگیدهاند که خداوند در صریح کتاب و ذکر محکمش او را از هر آلودگی پاکیزه خوانده است؟
به همین دلیل محکّمه اولی محکوم به کفر و نفاقند هرچند فرض کنیم که آنها تنها به انکار حکمیت بسنده کرده و شمشیر به روی مسلمانان نکشیده و زنان و کودکان را نکشتهاند و مسلمانان را تکفیر نکردهاند.
در سخنان ائمه اهل بیت به این موضوع اشاره شده است.
عبد اللّه بن نافع بن ازرق میگفت:اگر بدانم در گوشهای از زمین کسی هست که شتری بتواند مرا نزد او برساند و او با من در این مورد که علی نهروانیان را ظالمانه نکشته است،نزاع داشته باشد،نزدش خواهم رفت.به او گفتند:نزد فرزندش محمد باقر(علیه السّلام)برو.او هم نزد امام آمد و از او سؤال کرد.امام پس از سخنانی فرمود:
ستایش از آن خدایی است که ما را به نبوتش کرامت بخشید و به ولایتش اختصاص داد.
ای گروه فرزندان مهاجرین و انصار!اگر کسی از شما فضیلتی از امیر المؤمنین میداند بلند شود و بیان کند.آنان بلند شدند و شروع کردند از فضایل او گفتن و وقتی به این سخن پیامبر که«فردا پرچم را به دست کسی میدهم که خدا و رسولش او را دوست دارند و او هم خدا و رسولش را دوست دارد»رسیدند،ابو جعفر از درستی این سخن از او پرسید.او گفت:این مطلب حق است و شکی در آن نیست لیکن علی بعدا کافر شد.
ابو جعفر(علیه السّلام)فرمود:به من بگو آن روز که خدا علی بن ابی طالب را دوست میداشت آیا میدانست که او اهل نهروان را میکشد یا نمیدانست؛اگر بگویی نمیدانست،کافر شدهای.ابن نافع گفت:میدانست.فرمود:آیا خدا او را برای این دوست میداشت که او با این کار طاعت خدا را میکند یا برای این دوست میداشت که او با این کار معصیت
1) 1)
خدا را میکند؟گفت:برای اینکه او طاعت خدا را میکند.ابو جعفر فرمود:برخیز کینه توز!عبد اللّه بن نافع بن ازرق برخاست در حالی که میگفت:حتی یتبیّن لکم الخیط الابیض من الخیط الاسود،اللّه یعلم حیث یجعل رسالته. (1)
-ابن شهر آشوب:مناقب آل ابی طالب 289/2، [1]بحار 158/10. [2]
شریف مرتضی از شیخ مفید نقل میکند:هارون الرشید دوست داشت که بحثهای هشام بن حکم را با خوارج بشنود.دستور داد که هشام بن حکم و عبد اللّه بن یزید اباضی (2)را حاضر کنند و خودش جایی نشست که گفتگوهای آنها را میشنید ولی آنها او را نمیدیدند.جلسه در حضور یحیی بن خالد برمکی برگزار شد.یحیی بن عبد اللّه بن یزید گفت:از ابو محمد-یعنی هشام-چیزی بپرس.هشام گفت:خوارج چیزی ندارند که از ما بپرسند.عبد اللّه بن یزید گفت:چطور؟هشام گفت:شما کسانی هستید که در دوستی،صداقت،پذیرش امامت و فضیلت یک فرد با ما متفق و همراه بودید.بعدا با او دشمنی ورزیدید و از او تبری جستید و با این عمل از ما جدا شدید و ما بر اتفاق خود ماندیم.شهادت شما به سود ماست و مخالفت شما اشکالی را متوجه مذهب ما نمیکند و ادعای شما علیه ما جایی ندارد زیرا اختلاف در برابر اتفاق کارساز نیست و شهادت خصم به نفع خصم،مقبول و شهادتش به ضرر او مردود است.یحیی بن خالد گفت:یا ابا محمد!او را به شکست نزدیک کردی.بحث را با او ادامه بده زیرا امیر المؤمنین که خداوند عمرش را زیاد کند،این بحثها را دوست دارد.راوی میگوید:هشام گفت:من این کار را میکنم منتهی گاهی سخن به جایی میرسد که فهمش سنگین و دشوار میشود و در نتیجه یکی از دو خصم درصدد انکار برمیآید و یا کلام را اشتباه میفهمد؛بنابراین اگر او خواهان انصاف است بین من و خود داور عادلی قرار دهد که اگر من از حق دور شدم،بازم گرداند و اگر او به ناحق حرفی زد،علیه او شهادت دهد.عبد اللّه بن یزید گفت:
ابو محمد به انصاف دعوت کرده.هشام گفت:پس این داور چه کسی باشد و مذهبش چه
باشد؟از اصحاب من باشد یا از اصحاب تو،یا مخالف دین هردوی ما باشد؟عبد اللّه بن یزید گفت:هرکسی را انتخاب کنی من میپذیرم.هشام گفت:اما به نظر من اگر او از یاران من باشد،از تعصبش نسبت به من اطمینانی نیست و اگر از یاران تو باشد،او را در حکم علیه خودم امین نمیدانم و اگر مخالف هردوی ما باشد،نه برای من امین است و نه برای تو.اما یک نفر از یاران من و یک نفر از یاران تو باشد و هردو ناظر گفتگوهای ما باشند و براساس حق و عدالت بین ما حکم کنند.عبد اللّه بن یزید گفت:منصفانه حرف زدی یا ابا محمد!من از تو همین را انتظار داشتم.آنگاه هشام به یحیی بن خالد رو کرد و گفت:ای وزیر!من او را مغلوب کردم و با اندک تلاشی،آراء و عقایدش را از بین بردم و چیزی برایش نماند و از مناظره با او بینیاز شدم.راوی میگوید:هارون الرشید پرده را تکان داد و یحیی بن خالد گوش فرا داد.هارون گفت:این متکلم شیعی با آن مرد توافق کردهاند که مناظره حقیقی در بین نباشد.حالا او ادعا میکند که او را شکست داده و مذهبش را ابطال کرده است.او را وادار کن تا درستی ادعایش را علیه این مرد،ثابت نماید.
یحیی بن هشام گفت:امیر المؤمنین به تو میگوید که درستی ادعایت را علیه این مرد ثابت کن.راوی میگوید:هشام رحمة اللّه علیه گفت:این گروه بر ولایت امیر المؤمنین علی بن ابی طالب(علیه السّلام)با ما همراه بودند تا اینکه جریان حکمیت پیش آمد.
آن وقت او را به خاطر پذیرفتن حکمیت تکفیر کردند و گمراهش خواندند در حالی که اینها خود،او را مجبور به پذیرش آن نمودند و هماکنون این پیرمرد که بزرگ اصحاب خود است،آزادانه و بدون هیچ اجباری به حکمیت دو نفری تن داد که مذهبشان مخالف یکدیگر میباشد و یکی از آنها او را کافر و دیگری او را بر حق میداند.پس اگر او در این کار بر صواب است،امیر المؤمنین به این صواب شایستهتر است و اگر این کار او ناصواب و کفر است در این صورت او با شهادت بر کفر خود،ما را راحت کرده است.
توجه به کفر و ایمان او سزاوارتر از توجه به تکفیر علی(علیه السّلام)است.راوی میگوید:
هارون الرشید از این استدلال خوشش آمد و دستور داد تا هشام را جایزه و انعام دهند. (1)
-شریف مرتضی:الفصول المختاره 26/1.
عداوت خوارج نسبت به امیر المؤمنین در کتابهای قدیمی آنها مشهود است.
محمد بن سعید کدمی یکی از علمای مذهب اباضی در عمان در قرن چهارم هجری که به پیشوای مذهب لقب یافته است،در کتابش از علی یاد میکند و میگوید:علی بن ابی طالب خلیفۀ مردم شد.او پیمان خدا را نقض نمود و خلاف حکم کتاب خدا،حکم کرد و با رعیتش ستمگرانه رفتار نمود.پس کسی که علی بن ابی طالب را قبول دارد و او را در کشتار مسلمانان و حکمیت در دماء برخلاف کتاب خدا و شیوۀ ناپسندش،به خاطر خدا دوست میدارد سزاوار نیست که در ولایتش شک روا دارد و باید از باطل او و خونی که ریخته است در صورت امکان تبری جوید و نباید مسلمانانی را که از او برائت جستهاند،تخطئه کند. (2)
ابن سلام اباضی(متوفی بعد از سال 273)میگوید:آنها برخلاف کتاب خدا حکمان را حکم کردند و آنها را در کاری که خداوند حکم آن را مشخص کرده بود،حکم قرار دادند.در نتیجه،امت دچار اختلاف گردید و وحدت کلمه از بین رفت و مردم دو دسته شدند و اهل باطل،یاران معاویه بر اهل حق چیره گشتند و مسلمانان حقیقی که دنبال حق بودند مخفی شدند و سخنان اختلافگران برایشان مقبول نیفتاد.براساس دین حنیف خداوند و ملت راستین «مِلَّةَ إِبْراهِیمَ حَنِیفاً وَ ما کانَ مِنَ الْمُشْرِکِینَ » (3)با آنان جنگیدند و مخفیانه دینشان را برای مردم بیان کردند و بر اذیت و آزار و کشته شدن در راه خدا صبوری ورزیدند و تحمل این مصایب را در راه خدا ناچیز شمردند. (4)
ای کاش ابن سلام میگفت که آنها چه کسانی بودند که برخلاف کتاب خدا، حکمان را حکم کردند و چه کسانی بودند که تحکیم در امری را که خداوند حکم آن را
مشخص کرده بود،بر امام واجب الاطاعه تحمیل کردند!آیا آنها همان پیشوایان و دوستان او نبودند که سراپا مسلح نزد امامشان آمدند و او را به نام علی و نه امیر المؤمنین خواندند و گفتند:«دعوت شامیان را به کتاب خدا بپذیر وگرنه تو را مانند پسر عفان میکشیم.»گویا نویسنده،جنایات تلخی را که محکّمه اولی هنگام حرکت از حروراء به نهروان مرتکب شدند،فراموش کرده است و یا خود را به فراموشی زده است.
چه خوب بود که او به این موضوع میپرداخت اما او بر این حقایق تاریخی با قلم عریض،خط بطلان کشید.این شکوه را به خدا میبریم.
یکی از فقهای اباضیه در مسأله«ولایت و برائت»میگوید:اگر بگویند:شما دربارۀ علی بن ابی طالب چه میگویید؟میگوییم:علی بن ابی طالب نزد مسلمانان مستحق برائت است.اگر بگویند:چرا برائت از او واجب است در حالی که او پیشوای مسلمانان و پسر عم و داماد پیامبر(صلّی اللّه علیه و آله و سلّم)است،فضائلش مشهور است و در کنار پیامبر(صلّی اللّه علیه و آله و سلّم)با مشرکان جنگیده است؟در جواب میگوییم:ما از جهات متعدد برائت از علی را واجب میدانیم:یکی اینکه او جنگی را که خداوند با ستمگران تا بازگشت آنها به خدا،واجب کرده است،ترک نمود.دیگر آنکه او دربارۀ دماء مسلمانان و دربارۀ آنچه که خداوند به آن اجازه نداده است،فرزند دو گمراه و گمراه کننده را حکم قرار داد؛ همانهایی که پیامبر،اصحابش را از آنان بر حذر داشته و هشدارشان داده بود.دیگر آنکه او چهار هزار نفر از نهروانیان را که از صاحبان فضل و از اصحاب پیامبر و از بهترینهای صحابه بودند،به قتل رساند.خداوند رحمتشان کند.سخن در این امور زیاد است و گنجایش کتاب ما کم و جواب از آنها بسیار وسیع است و ما کتابمان را برای شرح این امور آماده نکردهایم و فقط میخواهیم بعضی از کارهای آنها را برای شما بازگو کنیم تا در اینباره اطلاعی حاصل نمایید و از گمراهی کسی که به ضلالت رفته و با شما مخالفت ورزیده و برایتان شر به پا کرده است،آگاه شوید و باللّه التوفیق.
اگر بگویند:دربارۀ طلحه بن عبید اللّه و زبیر بن عوام چه میگویید؟در جواب میگوییم:آنها نزد مسلمانان مستحق برائتند.اگر بگویند:چرا برائت از آنها واجب
است؟میگوییم:چون علیه علی بن ابی طالب و دیگر مسلمانان خروج کردند و به خونخواهی عثمان برخاستند و درصدد برکناری علی بن ابی طالب از خلافت برآمدند و گفتند:شورای مسلمانان برای مسلمانان پیشوای غیر از او انتخاب نماید و این در صورتی بود که هردوی آنها امامت علی را پذیرفته و با او بیعت کرده بودند و برای دومینبار براساس اطاعت از خدا و پیامبر و جنگ با خونخواهان عثمان،بیعتشان را تکرار کرده بودند.اگر بگویند:دربارۀ حسن و حسین،فرزندان علی چه میگویید؟ میگوییم:آن دو مستحق برائتند.اگر بگویند:چرا برائت از آنها واجب است در حالی که آنها پسران فاطمه دختر رسول خدا هستند؟میگوییم:برائت از آنها از آن جهت واجب است که آنها خلافت مسلمانان را به معاویة بن ابی سفیان واگذار کردند.قرابت با پیامبر خدا آنان را از حساب خدا بینیاز نمیکند.چون پیامبر در یکی از توصیههای خود به نزدیکانش میگوید:ای فاطمه دختر پیامبر خدا!و ای بنی هاشم!برای پس از مرگ کاری کنید زیرا من نمیتوانم شما را از چیزی بینیاز کنم و خطابهایی از این قبیل.
پس اگر قرابت با پیامبر از عمل کفایت میکرد،پیامبر به آنان چنین نمیگفت.پس این اشکال بر سخن کسی وارد است که میگوید:قرابت با پیامبر خدا موجب غفران است حال آنکه میبینیم خداوند پیامبرش را تهدید میکند و میگوید: «وَ لَوْ تَقَوَّلَ عَلَیْنا بَعْضَ الْأَقاوِیلِ * لَأَخَذْنا مِنْهُ بِالْیَمِینِ * ثُمَّ لَقَطَعْنا مِنْهُ الْوَتِینَ * فَما مِنْکُمْ مِنْ أَحَدٍ عَنْهُ حاجِزِینَ » (1)
-الحاقه:47-44« [1]اگر پیامبر بعضی سخنان را به ما نسبت دهد او را با قدرت میگیریم.آنگاه رگ حیات او را میبریم و هیچیک از شما نمیتوانید مانع او شوید.»
این کلام خداوند ادعا و برهان خصم را در رابطه با قرابت پیامبر باطل میکند. (2)خوارج در اصطلاح اباضیه مفهوم سیاسی دارد و در عین حال مفهوم دینی.مراد از اولی خروج آنها از اطاعت امام واجب الاطاعه است که حکم آنها حکم سرکشان
و متمردان است و مراد از دومی خروج آنها از دین و ملت و کافر شدن آنهاست.بنابر هر دو مفهوم،محکّمه اولی خوارج محسوب میشوند چون از اطاعت امام خارج شدند و در حین جنگ نیز به همان طغیان خود باقی بودند.آنها از دین بیرون رفتند چون با کسی دشمنی ورزیدند که دشمنی با او کفر و نفاق و دوستی با او دین و ایمان است.
عمر ابو نضر میگوید:تعالیم خوارج از بدو پیدایش،با دین و سیاست عجین گشته و شعارشان که«الحکم للّه»است،با دین و سیاست ممزوج شده است؛بنابراین درست نیست که گفته شود دعوت آنان صرفا دعوت دینی یا سیاسی است.این دعوت بسیط تا خلافت عبد الملک بن مروان ادامه داشت.از آن زمان به بعد آنها بسیاری از تعالیم جدید را به آن افزودند و به تأویل احکام دینی پرداختند؛تأویلی که در آن اغراق و ابهام زیادی وجود داشت.آنها میگفتند:ایمان،همان عمل به دستورات دینی است و اگر کسی توحید و نبوت را بپذیرد و مرتکب کبیره شود،کافر میشود. (1)
-عمر ابو النضر:الخوارج فی الاسلام 102.
این همان چیزی است که به محکّمه اولی و کسانی که بعد از آنها آمدند و به اباضیه منسوبند، برمیگردد.اما اباضیۀ امروزی که در عمان و مغرب عربی یعنی لیبی،الجزایر،تونس و همچنین در مصر به سر میبرند در کتابهای که امروزه از آنها منتشر میشود غیر از تخطئه تحکیم و تصویب محکّمه اولی چیز دیگری دیده نمیشود و با علی اظهار عداوت نمیکنند و به او ناسزا نمیگویند جز آنچه که اخیرا نقل کردیم.پس ما غیر از آنچه که بر ایمان آشکار است،چیزی دربارۀ آنها نمیتوانیم بگوییم،و از طرفی به اظهارات آنها نمیشود اتکا نمود.چون آنها در دینشان چهار مسلک دارند که یکی از آنها مسلک کتمان و تقیه است که توضیح آن در بحث تقیه خواهد آمد.اباضیه اهل تقیه و از مجوّزان آن هستند و در طول قرون متمادی بدان عمل کرده و در سایۀ آن به حیات خود ادامه دادهاند و با تقیه بود که جای پایی برای خود باز کردند و دولتهایی را در عمان و در اقصی نقاط مغرب عربی به وجود آوردند.
1) 1)
آنچه که مسلمانان از خوارج میفهمند همان محکمۀ اولی است یعنی همانهایی که در اثنای جنگ صفین علیه علی(علیه السّلام)شوریدند و به یک معنی از تحت فرماندهی فرمانده خود خارج شدند و به معنی دیگر از دین خارج شدند،اما بعضی از اباضیههای معاصر، خوارج را به خروج از دین تفسیر میکنند و اصرار دارند که منظور از خوارج،کسانیاند که پس از وفات پیامبر(صلّی اللّه علیه و آله و سلّم)از دین برگشتند و یا کسانیاند که شورشهایی را بعد از خلافت علی(علیه السّلام)به وجود آوردند. (1)
-علی یحیی معمر:الاباضیة فی موکب التاریخ،الحلقة الاولی 27.
علی یحیی معمر میگوید:امویان و شیعیان با تمام توان میکوشند که این عنوان -عنوان خوارج-را پس از آنکه آن را به خروج از دین تفسیر میکنند به انقلابیونی نسبت دهند که آنها با حدّت و شدّت تمام،خواهان استقرار مبادی حقیقی خلافت بودند.
شیعیان با توان علمیشان تلاش دارند که خلافت را در خانوادۀ علی منحصر کنند همانگونه که دیگر طماعان خلافت با مصالح سیاسی که در آن زمان داشتند،سعی میکردند هاشمی بودن یا قریشی بودن یا عربی بودن را شرط خلافت قرار دهند.تمامی این دیدگاهها در مقابل دیدگاه پیروان عبد اللّه بن وهب راسبی قرار دارند.این دیدگاه ایدهآل،مسلمانان را در حقوق و واجبات،یکسان میداند. «إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللّهِ أَتْقاکُمْ » ، «لا فضل لعربی علی اعجمی الا بالتقوی ». (2)
بررسی:
پیامبر اکرم دربارۀ خوارج به کلیگویی بسنده نکرد بلکه سرکرده و رهبر آنها را مشخص کرد و به مردم نشان داد و محدّثان،آن را در صحاح و مسانید خود نقل کردند و شیعه و سنی هردو بر درستی آن اتفاق دارند و هیچ محدّث آگاهی نمیتواند آن را منکر شود یا سندهای آن را مورد تردید قرار دهد.پس دربارۀ حدیثی که بخاری،مسلم، ابن ماجه،احمد بن حنبل و دیگران نقل کردهاند،چه میاندیشید؟برای اطلاع و آگاهی
خواننده از متن روایت،آن را از منابع مزبور نقل نموده و مدرک آن را ارائه میدهیم:
1-بخاری از ابو سعید خدری نقل میکند که گفت:روزی پیامبر غنیمتی را میان ما تقسیم میکرد.ذو الخویصره-مردی از بنی تمیم-گفت:یا رسول اللّه عدالت را رعایت کن!پیامبر فرمود:وای بر تو!اگر من عدالت را رعایت نکنم چه کسی رعایت میکند؟عمر گفت:اجازه بده گردن او را بزنم؟پیامبر فرمود:نه،او در آینده یارانی خواهد داشت که نماز شما در برابر نمازشان و روزۀ شما در برابر روزهشان ناچیز مینماید و چنان از دین خارج میشوند که تیر از شکار؛به نوک پیکان نگاه شود،چیزی از شکار دیده نمیشود.به مدخل پیکان نگاه شود،چیزی از شکار دیده نمیشود.به بدنۀ تیر نگاه شود چیزی دیده نمیشود.به پر تیر نگاه شود چیزی از کثافات و خون دیده نمیشود.وقتی که از مردم فاصله گرفته خروج میکنند نشانه و علامتشان مردی باشد که بر یکی از بازوانش،شبیه پستان زن یا گوشت جمعشدهای است که حالت رعشه دارد.ابو سعید میگوید:شهادت میدهم که این را از پیامبر شنیدم و شهادت میدهم که با علی بودم و او پس از جنگ در بین کشتگان،آن مرد را جستجو کرد و او را به همان وصفی که پیامبر فرموده بود،پیدا کرد. (1)
-بخاری:صحیح،70/8 شمارۀ حدیث 186 باب ما جاء فی قول الرجل ویلک.
همین مطلب را بدون هیچ تفاوتی مسلم در صحیحش نقل نموده است. (2)
2-ابن ماجه از جابر بن عبد اللّه روایت میکند که گفت:پیامبر خدا در جعرانه بود و در حجرۀ بلال،طلا و غنایم را تقسیم مینمود.مردی گفت:یا محمد!عدالت را رعایت کن،تو عدالت را رعایت نکردی.حضرت فرمود:وای بر تو!اگر من عدالت را رعایت نکنم چه کسی آن را رعایت خواهد کرد؟عمر گفت:یا رسول اللّه!اجازه بده تا گردن این منافق را بزنم؟پیامبر فرمود:او در آینده یارانی خواهد داشت که قرآن را میخوانند ولی قرآن از گلویشان فراتر نمیرود و از دین بیرون میروند چنانکه تیر از شکار بیرون
رود. (1)
-ابو عبد اللّه بن ماجه(207-275):السنن 171/1 باب 12 باب فی ذکر الخوارج.
هرچند پیامبر از آن مرد نام نبرده یا نامش در روایت نیامده است اما باتوجه به دو روایت گذشته مقصود روشن است.
3-احمد بن حنبل در مسندش این مطلب را با همان عبارت بخاری و مسلم و با کمی تفاوت در آخر آن،روایت کرده است.در آخر روایت اینگونه آمده است:
مرد سیاهی که بر یکی از دستانش یا گفت یکی از پستانهایش مانند پستان زن یا مانند قطعهای از گوشت است که حالت رعشه دارد.در یک فرصتی علیه مردم قیام میکند و این آیه دربارۀ آنها نازل شده است: «وَ مِنْهُمْ مَنْ یَلْمِزُکَ فِی الصَّدَقاتِ ...» سپس آنچه را که ابو سعید از پیامبر شنیده و در زمان علی(علیه السّلام)دیده بود،نقل میکند. (2)
پس چگونه میتوان حدیث ذو الخویصره را به اصحاب ردهّ تعبیر کرد در حالی که پیامبر اکرم به او اشاره کرده و فرموده است:«به زودی از اعتراض این شخص گروهی خروج میکنند که از دین خارج میشوند...»با آنکه او از اصحاب ردهّ نبود بلکه از محکّمه اولی بود و چگونه میتوان مفهوم خوارج را به انقلابهای پس از خلافت امام علی(علیه السّلام)تفسیر کرد با آنکه پیامبر اکرم فرمود:یا علی!تو با ناکثین و قاسطین و مارقین خواهی جنگید و امام پس از جنگ با اصحاب جمل(ناکثین)و اصحاب معاویه (قاسطین)جز با محکمه اولی نجنگید.به عقیدۀ من این استدلالات پوچ و واهی،بیشتر به چنگ زدن غریق به خس و خاشاک شبیه است.چه خوب است که علمای متفکر اباضیه که در این عصر،عصری که باطنها به ظهور رسیده و حقیقتها جلوهگر شده و پردههای جهالت از آسمان معرفت زدوده شده،زندگی میکنند عقایدشان را بر کتاب و سنت و معیارهای صحیحی چون اجماع و عقل عرضه دارند،شاید به شاهراه حقیقت راه یابند و از جادۀ ضلالت بهدر آیند.پس بهتر است که آنها طبق آنچه که از کتاب و سنت به آنها
رسیده،در پرتو اجتهاد صحیح،عمل کنند و دربارۀ مسألۀ حکمیت تجدیدنظر نمایند؛ همانگونه که دربارۀ محکّمۀ اولی تجدیدنظر کردهاند تا شاید راهی در پیش گیرند که تعصب و تساهل در آن نباشد.
«لَوْ أَنَّهُمْ فَعَلُوا ما یُوعَظُونَ بِهِ لَکانَ خَیْراً لَهُمْ وَ أَشَدَّ تَثْبِیتاً».
عقاید و اصول هشتگانۀ اباضیه
بدونشک و شبهه اباضیه در دو چیز با دیگر فرقههای خوارج شریک است و هیچکس نمیتواند آن را منکر شود.
1-تخطئه تحکیم.
2-عدم اشتراط قریشی بودن امام.
در سایۀ اصل اول ولایت محکّمۀ اولی مانند عبد اللّه بن وهب راسبی و حرقوص بن زهیر سعدی و دیگران را قبول دارند و به خاطر اصل دوم به امامت عبد اللّه بن وهب راسبی و خوارج پس از او معتقدند.البته اباضیه،اصول خاصی دارند که آنها را از اهل سنت(اشاعره)متمایز میسازد؛هرچند در این اصول با دیگران شریکند.از اینرو ما اصولی را که آنها بدان معتقدند بررسی میکنیم.البته بعضی از این اصول،نورانی و محکم و مورد تأیید کتاب و عقل میباشد.
اشاعره قائلند که صفات خداوند متعال زاید بر ذات اوست و به گروه دیگر از اهل سنت یعنی ماتریدیه نسبت داده شده که آنها صفات را زاید بر ذات نمیدانند؛بدین معنی که صفات،نه قایم به ذات است و نه جدای از آن.از اینرو وجود مستقل از ذات ندارد و این همان چیزی است که اباضیه نیز دربارۀ صفات بدان معتقدند و چه بسا اباضیه
و ماتریدیه در این مسأله و حتی در تعبیر و به کار گرفتن کلمات مثل همند. (1)
-علی یحیی معمر:الاباضیة بین الفرق الاسلامیة 295/1.
بحث از صفات،از مهمترین مسایل کلامی است.در این مسأله چندین قرن، بحث و گفتگو صورت گرفته است و نخستین کسی که حقیقت را یافته و توحید را به بهترین وجه آن،به تصویر کشیده است،امام امیر المؤمنین(علیه السّلام)است.او زاید بودن صفات را بر ذات در مورد خداوند نفی کرد و آن را عین ذات خداوند دانست؛نه اینکه صفات نفی شود که خداوند متعال بالاتر و برتر از آن است،بلکه به این معنی که ذات در کمال و تعالی به جایی رسیده که خود،عین علم و قدرت و حیات گشته است.به همین لحاظ،صفات در برابر ذات،قدیم نیست تا با توحید ناسازگار باشد و غیر از ذات، قدیمهای دیگری وجود داشته باشد.اینکه علم،قدرت و حیات در ما،قایم به ماده یا به موضوع است،دلیل نمیشود که این صفات در تمامی مراتب چنین باشد زیرا همانطور که علم،«ممکن»دارد«واجب»هم دارد و اگر«ممکن»قایم به ذات نیست دلیل نمیشود که«واجب»نیز چنین باشد.اعتقاد به توحید و اینکه«واجبی»غیر از خدا نیست ما را وادار میکند که صفات خداوند را عین ذاتش بدانیم.ما در جلد سوم این مجموعه در بحث از عقاید معتزله،این مسأله را روشن کردهایم.بعید نیست که خوارج در این مسأله از معتزله تأثیر پذیرفته باشند چنانکه معتزله،این اصل را از خطابهها و سخنان امام امیر المؤمنین(علیه السّلام)اخذ کردهاند بلکه بعید نیست که هردو گروه،آن را از امام امیر المؤمنین اخذ کرده باشند.تعجب اینجاست با اینکه این مسأله از نقاط درخشان عقاید اباضیه به شمار میآید ولی آنها از ترس اشاعره روی این اصل تکیه نمیکنند.آنها در بین کتب اسلامی به جستجو پرداختند تا از اهل سنت،کسی را موافق خود بیابند و سرانجام ماتریدیه را موافق خود یافتند.انسان پژوهشگر و خواهان حقیقت،از هیچ سرزنشی نمیهراسد و از مخالفت دیگران نمیترسد.پس بهتر بود که اباضیه در این مسأله و مسألۀ رؤیت خداوند و مخلوقیت قرآن،پرچم مخالفت را بر میافراشتند و در برابر مخالفان خود از اهل سنت و دیگران میایستادند زیرا حق
1) 1)
سزاوارتر به متابعت است.چگونه از موحّدی پذیرفته است که واجب را با ممکن مقایسه کند و سپس ذاتی و صفات قایم به آن را برای واجب تصور کند و به تعدد حکم نماید و در نتیجه از قدیمهای هشتگانه سر درآورد و آنگاه ادعای توحید نماید و نصارا را که قائل به تثلیث است تخطئه نماید.
حال اگر کسی چنین پندارد که عینیت صفات به نفی حقیقت صفات از ذات باز میگردد،چنین پنداری باطل و ناصواب است و این پندار از کسانی ناشی میشود که در مباحث عقلیه تبحر ندارند و غیر از مقایسۀ ممکن با واجب،دلیل و مدرکی نمییابند.این اشخاص چون میبینند که عقیده به عینیت ذات با صفات،نفی صفات در ممکنات را به همراه دارد،آمدهاند عقیده به عینیت در واجب را تخطئه کرده و گفتهاند معنای عینیت، نفی حقیقت صفات از ذات خداوند سبحان است.
امتناع رؤیت خداوند سبحان،از جمله اصولی است که اندیشمندان مسلمان،از قرآن کریم و خطابههای سرور موحّدان امیر مؤمنان(علیه السّلام)استفاده کردهاند زیرا عزیزترین گویندگان،در قرآن میفرماید: «لا تُدْرِکُهُ الْأَبْصارُ وَ هُوَ یُدْرِکُ الْأَبْصارَ وَ هُوَ اللَّطِیفُ الْخَبِیرُ». (1)
-انعام:103« [1]دیدگان او را نمیبیند و او دیدگان را میبیند و او بسیار تیزبین و آگاه است.»
این اصل نیز از اصول نورانی عقاید اباضیه است.متأسفانه!نویسندگان معاصر اباضیه،به امید نزدیک کردن عقایدشان به اهل سنت،این اصل را کماهمیت ساختهاند تا آنجا که علی یحیی معمر مسأله را اینگونه عنوان میکند:«آیا رؤیت باریتعالی در آخرت امکان دارد؟»این عنوان از وجود شک و تردید درونی نویسنده حکایت دارد.دست کم مسأله را به صورت غیر قطعی و با ترس و بیم مطرح میکند در حالی که کتاب او یک کتاب درسی به شمار نمیرود تا انتظار رود مسائل به صورت پرسش و استفهام مطرح شود.سپس مینویسد:«در مسأله رؤیت دو بینش افراطی و یک بینش اعتدالی که نقطۀ مشترک دو بینش دیگر هست،وجود دارد.توضیح آن اینکه بینش و اثبات رؤیت
1) 1)
در افراط تا جایی پیش میرود که به تشبیه و تمثیل و تحدید خداوند میرسد و بینش نفی رؤیت،در تفریط تا حدی پیش میرود که حصول کمال علم به خداوند را نفی میکند.اهل تحقیق بین این دو قرار گرفتهاند.آنها در جایی که مفهوم رؤیت کامل یا نزدیک به آن را برساند راه احتیاط در پیش گرفتهاند و این صورت در قالب اندیشۀ بعضی از علمای اهل سنت قابل تصور است که رؤیت را بهمعنای حصول کمال علم به خداوند تبارک و تعالی میدانند و بعضی دیگر از این رؤیت به رؤیت با حس ششم تعبیر کردهاند که همان کمال علم باشد.بسیاری از تعابیر علماء باهم متفاوتند ولی در نهایت تمامی این تعابیر به نفی کامل صورتی که انسان آن را تخیل میکند و به نفی لوازم آن مانند حدود و تشبیه،برمیگردد و همۀ تعابیر متفقند که تشبیه در همۀ مراتب و محدودیت در همۀ اشکال،از خداوند به دور است و سزاوار نیست ما بیش از آنچه که نصوص در این مورد بیان کردهاند،کند و کاو کنیم.میانهروهای اباضیه،رؤیت به معنی کمال علم به خداوند متعال را نفی نمیکنند و رؤیت به معنی صورت متخیله در اذهان مردم را نفی میکنند.» (1)
-علی یحیی معمر:الاباضیة بین الفرق الاسلامیة 291/1-292.
این مطلب از دید نویسنده دور مانده که از قرن اول تا قرنهای اخیر،نزاع بر سر رؤیت با چشم بوده است؛نه رؤیت با حس ششم که نویسنده آن را کمال علم مینامد زیرا قائلین به رؤیت خدا،به امثال روایت بخاری استناد میکنند که پیامبر(صلّی اللّه علیه و آله و سلّم) فرمود:«شما خداوند را همانند ماه شب چهارده،بدون هیچ مانعی میبینید.»بنابراین پژوهشگر کلامی ناچار باید یا این اصل را بپذیرد یا از اساس آن را منکر شود.اما قائل شدن به رؤیت با حس ششم به معنی کمال علم،تفسیری نابجا و خروج از جایگاه بحث است.
به اعتقاد من و هر اندیشمند دیگر،نویسنده به امید نزدیک کردن اباضیه به اهل سنت،به این شیوۀ نامطلوب تن در داده و مردانه به دفاع از مذهبش نپرداخته است.البته، صالح بن احمد صوافی در اینجا مسأله را به صورت محکم و استوار مطرح کرده و اشکالات قائلین به رؤیت را پاسخ گفته است و همانطور که میبینید او به تفسیر
1) 1)
«وُجُوهٌ یَوْمَئِذٍ ناضِرَةٌ * إِلی رَبِّها ناظِرَةٌ » (1)
-قیامت:23-22« [1]آن روز چهرۀ گروهی از شادی نورانی است و(با چشم دل)جمال پروردگارشان را نظاره میکنند.»
که مهمترین ادله قائلین به رؤیت است، پرداخته و گفته است:اولا:نظر در لغت غیر از رؤیت است.لذا گفته میشود به هلال نظر کردم ولی آن را ندیدم و گفته نمیشود که هلال را رؤیت کردم ولی آن را ندیدم.استعمال نظر به جای دیدن مجاز است و این استعمال بدون قرینه جایز نیست و عدول از حقیقت به مجاز، خلاف ظاهر است.
ثانیا:سیاق آیه بر انتظار رحمت از ناحیۀ خداوند متعال دلالت دارد به دلیل آنکه این آیه «وَ وُجُوهٌ یَوْمَئِذٍ باسِرَةٌ * تَظُنُّ أَنْ یُفْعَلَ بِها فاقِرَةٌ » (2)بر آن عطف شده است.پس اگر«نظر»در آیۀ مزبور به رؤیت تفسیر شود تناسب بین دو جمله از بین میرود و ساختار جمله ویران و نظم آن مختل میگردد زیرا در آن صورت بین چشمهایی که خدا را میبیند و بین چهرههایی که اندوهگینند و مصیبتزده به نظر میآیند،مناسبتی وجود ندارد. (3)
ثالثا:«نظر»در آیه به معنی انتظار ثواب از ناحیه خداوند است و از همین مقوله است قول شاعر که گفته است:
فان یک صدر هذا الیوم ولّی فانّ غدا لناظره قریب
هرچند امروز سپری شد اما فردا،برای منتظرش نزدیک است.
و نیز این سخن:
کل الخلائق ینظرون سجاله نظر الحجیج الی طلوع هلال
همۀ مردم منتظر بخششهای اویند و حجاج منتظر طلوع هلالند.
و قول شاعر دیگری که گفته:
و کنّا ناظریک بکل فجّ کما للغیث ینتظر الغماما
ما از هر درهای آمدن تو را انتظار میکشیم همانگونه که از ابر انتظار باران میرود.
و امرؤ القیس میگوید:
و قد نظرتکم اعشی بخامسة للورد طال بها حبّی و تبساسی
من پنج شبانگاه را به انتظار شما نشستم.محبت و شوق من به دیدار گل بیشتر شد. (1)
-همان:نویسنده در تحقیق و تنزیه رأی حق،راه اغراق پیموده است.
از اباضیه که سادهنگری را کنار گذاشته و به عقل گرویدهاند،انتظار میرفت که در مسألۀ مخلوق بودن قرآن،موضع عدلیه را بپذیرند و تصریح کنند که قرآن مخلوق خداوند سبحان است و پس از آنکه معدوم بوده،حادث شده است زیرا قرآن حادث است و مخلوق خداوند سبحان اما از بعضی از نویسندگان اباضیه برمیآید که آنها از تصریح کردن به مخلوقیت قرآن،طفره رفتهاند؛هرچند قدیم بودن و مخلوق نبودن آن را هم نپذیرفتهاند.
در اینجا دو عبارت را از نویسندگان آنها نقل میکنیم تا حقیقت آشکار گردد.
الف-دکتر رجب میگوید:ما میبینیم که بسیاری از اباضیه در برابر عقیدۀ مخلوق بودن قرآن که مأمون با تأثیرپذیری از معتزله آن را بر جامعه اسلامی تحمیل کرد و به از هم پاشیدگی وحدت فکری مسلمانان و زجر و شکنجۀ علما و فقها منجر شد، ایستادند.از اینرو عمانیها از پذیرش عقیدۀ مخلوق بودن قرآن سر باز زدند و در یکی از مهمترین کتابهای فقهیشان به صراحت اعلام کردند:«شناخت این مسأله برای مردم لازم نیست»و ابو عبد اللّه قلهاتی که در قرن چهارم هجری-دهم میلادی-زندگی میکرده است،بیش از بیست صفحه از کتابش را دربارۀ نقد نظریۀ مخلوقیت قرآن و رد قائلین به
1) 1)
این نظریه نوشته است.همینطور احمد بن نظر عمانی که در قرن پنجم هجری-یازدهم میلادی-زندگی میکرده است،در کتاب دعائم الاسلام هفتاد بیت شعر را آورده و اعتقاد به این مسأله را نکوهش کرده و به شدت به انکار آن پرداخته است و در زمان حاضر، شیخ نور الدین از این مسأله اینگونه یاد میکند:
«بزرگان،همواره از سخن گفتن پیرامون مخلوقیت قرآن خودداری میورزیدند و با صاحبان این نظریه به شدت برخورد میکردند تا مردم در دینشان دچار فتنه نگردند». (1)
-دکتر رجب محمد عبد الحلیم:الاباضیة فی مصر و المغرب 70-71.
در این کلام تناقض آشکار دیده میشود چون از طرفی سخن کسی را نقل میکند که عقیدۀ مخلوقیت قرآن را نفی میکند و از طرفی از بزرگان نقل میکند که آنان از سخن گفتن دربارۀ مخلوقیت قرآن خودداری میورزیدند و با کسانی که در اینباره عقیدهشان را ابراز میکردند،به شدت برخورد میکردند.
شکی نیست که قرآن مخلوق نیست؛یعنی مخلوق بشر نیست چنانکه خداوند سبحان از بعضی از مشرکین نقل میکند که آنها میگفتند: «إِنْ هذا إِلاّ قَوْلُ الْبَشَرِ» (2)اما مخلوق خداوند است زیرا قرآن جز فعل خداوند چیزی نیست و فعل او هم همگی، حادث است و قدیم نیست وگرنه تعدد قدیم لازم میآید اما علم خداوند که به صورت مضامین و معارف و حوادث در قرآن متبلور شده است،شکی نیست که این علم،قدیم است و این غیر از کلام خداوند است.بنابراین کسی که خود را مقید به دین میداند و از تقلید رومیگرداند،بهتر است که موضع خود را در برابر مسألۀ مخلوقیت قرآن بیان دارد،مگر آنکه ابراز عقیده،موجب فتنه شود یا آنکه مردم از درک حقیقت عاجز باشند که در این صورت بحث نکردن و مطرح نکردن مناسبتر است.
دوباره تأکید میکنیم که عقیده به قدیم نبودن قرآن از اصول درخشان عقاید اباضیه است و آنان در این عقیده،مهمان خوان معتزلهاند.پس لازم است که یک
نویسندۀ پژوهشگر حق را آشکار کند و محل اختلاف را مشخص نماید.
متأسفانه!یکی از نویسندگان اباضیه-مانند نویسندۀ سابق-به جای آنکه از این مسأله سربلند بیرون آید و به جای آنکه در پرتو قرآن و عقل در اثبات این مسأله کوشا باشد،به سمت آن دسته از اهل سنت که به مخلوقیت قرآن قائلند،گرویده است.
ب-علی یحیی معمر میگوید:عدهای از علمای اهل سنت بدون هیچ ابا و پروایی میگویند:«قرآن مخلوق است».خطیب بغدادی از راههای متعددی از ابو یوسف نقل میکند که ابو حنیفه میگفت:قرآن مخلوق است اما ابو منصور ماتریدی میگفت:قرآن حادث است و کسی به یاد ندارد که او گفته باشد،قرآن مخلوق است.ابو نضر عمانی از پیشوایان اباضیه میگوید:قرآن مخلوق نیست و با کسانی که قرآن را مخلوق میدانند به شدت مخالفت میکند.قطب یکی دیگر از پیشوایان اباضیه،معتقد است که این مسأله جزء اصول دین نیست.ابو اسحق طفیش میگوید:اختلاف در این مسأله لفظی است و این مقدار برای نزدیکی دو مذهب کافی است و کافی است که مسلمانان در این موضوع بر دو واقعیت همعقیده باشند،یکی اینکه خداوند تبارک و تعالی شنوا و بینا و گویاست و دیگر آنکه قرآن کریم کلام خداوند عز و جل است که بر پیامبرش نازل کرده است. (1)
-علی یحیی معمر:الاباضیة بین الفرق الاسلامیة 291/1.
بررسی:
آنچه که نویسنده ذکر کرد،از نوعی انتظار ایجاد نزدیکی بین دو مذهب اشاعره و اباضیه ناشی میشود.از اینرو نویسنده تلاش کرده است تا در بین اهل سنت کسی را بیابد که قائل به مخلوقیت قرآن باشد و از اباضیه هم کسی را پیدا کند که قائل به عدم مخلوقیت قرآن باشد.این نشان میدهد که نویسنده در این موضوع رأی قاطعی اتخاذ نکرده است یا آنکه اباضیه در اینباره عقیدۀ جازمی نداشتهاند؛با آنکه نقل شده که آنها قرآن را حادث میدانند و قدیم نمیدانند و یا آن را مخلوق بهمعنای که خداوند سبحان آن را نازل کرده و از نیستی به هستی آورده است،میدانند.پس لازم بود که نویسنده از
1) 1)
عقیدۀ خود و هممسلکان خود دفاع کند و نظر خود را آشکارا مطرح نماید و اشکالات وارده را به صورت علمی و تحقیقی،آنگونه که شایستۀ حقیقت است رفع کند.
اما آنچه که نویسنده در آخر کلامش ذکر نمود:«کافی است مسلمانان در این مسأله که قرآن کریم کلام خداوند عز و جل است که بر پیامبرش نازل کرده است،هم عقیده باشند»هرچند سخن درستی است زیرا اعتقاد به حدوث و قدم قرآن از آن دسته اصول اعتقادی نیست که ملاک اسلام و کفر قرار گیرد لیکن اگر این اصل در همهجا رعایت شود،باید نویسندۀ اباضی از اصولی که برای مذهب خود تراشیده مانند مسأله تحکیم و ولایت محکّمه اولی دست بردارد.آیا این کار برای نزدیک کردن امت اسلامی و وحدت بخشیدن و یک صف کردن آنها در برابر دشمنان،مناسبتر نیست؟بحث از تحکیم،محکّمه،مخلوقیت و عدم مخلوقیت قرآن و سایر اصول اباضیه که بحثش بعدا خواهد آمد مانند مخلّد بودن و نبودن فاسق در آتش و اینکه فاسق کافر نعمت است، بحثهای علمی است که تنها پژوهشگران و ژرفاندیشان علمای اسلام از عهدۀ فهم آن برمیآیند.پس چسبیدن به این اصول و آنها را معیار حق و باطل و اسلام و کفر قرار دادن نه با قرآن همخوانی دارد و نه با عقل میسازد.پس بهتر است شعار همگی همان گفتۀ شاعر مصری باشد:
انا لتجمعنا العقیدة امة و یضمّنا دین الهدی اتباعا
و یؤلّف الاسلام بین قلوبنا مهما ذهبنا فی الهوی اشیاعا
عقیده و پیروی از دین حق،ما مسلمانان را وحدت بخشیده است
و این اسلام است که قلبهای ما را به هم پیوند داده است.اگر ما از هوای نفس پیروی کنیم آنگاه گروه،گروه خواهیم شد.
واقعیت این است که خوارج بهمعنای عام کلمه که اباضیه را نیز دربر میگیرد،در بدو پیدایش تنها یک حزب سیاسی بود که هدف آن تخطئۀ تحکیم و عزل علی(علیه السّلام)از حکومت و فراخوانی به بیعت رییس محکّمه اولی عبد اللّه بن وهب راسبی بود.در آن ایام،آنها در مسائل اعتقادی گذشته،هیچگونه نظری نداشتند.همینکه علی از دنیا رفت
و ستمگران و جائران بنی امیه و بنی مروان بر سریر حکومت تکیه زدند،خوارج با حکومتها درگیر شدند و برای نابودی آنها صدا به استغاثه بلند کردند.در آن زمان نیز غیر از این اصل،چیزی در مسائل اعتقادی نداشتند.اما گذشت زمان و آشنایی خوارج با معتزله و سایر فرق اسلامی،آنان را وادار کرد که در بعضی مسائل،برای خود موضع فکری اتخاذ نمایند.آنگاه بود که خوارج به صورت یک جمعیت دینی و فرقۀ کلامی در آمد؛پس از آنکه یک حزب صرفا سیاسی بود.از آن پس در این مسائل با معتزله همگام شدند بلکه از آنان تأثیر پذیرفتند.در مسأله آتی نیز چنین است.اباضیه در آن مسأله هم از معتزله متأثر شدند و با شیعه و دیگر فرق اسلامی به مخالفت پرداختند.
اباضیه معتقدند که اگر مرتکبان کبایر بدون توبه از دنیا بروند در آتش مخلّد میشوند.
با داشتن چنین پیشزمینهای شفاعت را دخول سریع مؤمنان به بهشت،تفسیر کردهاند و در حقیقت،شفاعت را خاص مسلمانان بیگناه دانستهاند و اینگونه تفسیر از شفاعت، با عقاید معتزله هماهنگ است چون آنان شفاعت را ارتقای درجه میدانند؛نه آمرزش گناهان.شفاعت نزد مسلمانان امر مسلمی است اما در تفسیر آن متفق نیستند.اباضیه مانند معتزله معتقدند که شفاعت پیامبر بلکه شفاعت جمیع شفاعتکنندگان شامل حال مرتکبان کبایر نمیشود زیرا پیامبر(صلّی اللّه علیه و آله و سلّم)میفرماید:«آن دسته از امتم که مرتکب گناه کبیره شدهاند شفاعت شامل حالش نمیشود.»
سالبی در کتاب«شرح انوار العقول»میگوید:اگر گفته شود که مؤمنان با اعمال خود به بهشت میروند در این صورت شفاعت معنی ندارد.
جواب این است که شفاعت،آنان را از محشر انتقال میدهد و وارد بهشت میکند. (1)
-صالح بن احمد صوافی:الامام جابر بن زید العمانی 256 به نقل از مشارق انوار العقول 294.
شفاعت یک مسألۀ قرآنی و در عین حال یک مسألۀ حدیثی و روایی است.
1) 1)
بنابراین،برای هیچ مسلمانی شایسته نیست که عقیدهای را بپذیرد قبل از آنکه به این دو منبع اصلی بدون هیچ پیشفرضی و به دور از هرگونه ذهنیتی،مراجعه کند اما با داشتن پیشینۀ فکری،شفاعت را تفسیر کردن،تفسیر به رأی است که پیامبر اکرم(صلّی اللّه علیه و آله و سلّم)در حدیث متواتری که از او نقل شده،از آن نهی نموده و فرموده است:«کسی که قرآن را به رأی خود تفسیر کند جایگاه او را از آتش پر میکنند.» (1)
-حدیث متفق علیه است و هردو فرقه(شیعه و سنی)آن را نقل کردهاند.
مسألۀ شفاعت،مسألۀ جدیدی نیست که اسلام آن را آورده باشد و مخصوص اسلام باشد بلکه در میان امتهای قبلی و خصوصا بین بتپرستان و یهودیان،این مسأله، فکر رایجی بوده است و قرآن به همان مفهوم رایج بین مردم از آن سخن گفته است،نه مغایر با آن مفهوم و اگر آن را پذیرفته است باز با همان مفهوم رایجش پذیرفته است و اگر آن را از خرافات پیراسته و حد خاصی برایش مشخص کرده است باز براساس همان مفهوم،پیراسته و مشخص کرده است اما آنچه که آشکار است شفاعت نزد آنها (امتهای گذشته)به معنی آمرزش گناهان بوده است؛نه به معنی ارتقای درجه و یا سریع وارد شدن به بهشت.به همین خاطر آنها در توسل به انبیاء،غفران گناهان و آمرزش خطاهایشان را طلب میکردند و افراطیان آنها با امید شفاعت،مرتکب گناه میشدند.
در همین مورد و برای جلوگیری از این تندروی که باعث جرأت بر گناه میشود، خداوند سبحان میفرماید: «مَنْ ذَا الَّذِی یَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلاّ بِإِذْنِهِ » (2)و نیز در ردّ این شفاعت آمیخته به خرافات میفرماید: «وَ لا یَشْفَعُونَ إِلاّ لِمَنِ ارْتَضی ». (3)
اگر کسی در آیات وارده دربارۀ شفاعت چه آیاتی که شفاعت را اثبات میکنند و چه آیاتی که شفاعت را نفی میکنند،دقت نماید متوجه میشود که اسلام همان شفاعت رایج بین امتهای گذشته را پذیرفته است لیکن شروط و حدود برایش تعیین نموده است.
بنابراین،تفسیر شفاعت بهمعنای دخول سریع به بهشت،از عقیدهای میجوشد که آن
عقیده،گناهکار بدون توبه را مخلّد در آتش میداند.به همین خاطر از روی ناچاری شفاعت را به معنی غیر معروف تفسیر کردهاند.
البته لازم است که نظر خواننده را به نکتۀ مهمی جلب نماییم:
بعضی از گناهان کبیره رشتۀ ایمان به خداوند سبحان را قطع میکند.همانطور که ارتباط روحی با شفاعت کننده را میبرد.چنین فردی به شفاعت نایل نمیگردد و خداوند شفاعت شفیع را در حق او نمیپذیرد.ما حقیقت شفاعت و شرایط آن را در مجموعۀ تفسیریمان بیان کردهایم و اشکالاتی که پیرامون آن از ناحیۀ معتزله و بعضی از روشنفکرنماها وارد شده است،جواب دادهایم.
خوارج همگی حتی اباضیه متفقند بر اینکه ارتکاب گناه کبیره موجب کفر میشود و افراطیان آنها چنین فردی را بیدین و کافر و مشرک میدانند اما اباضیه که موضع نرمتری دارند او را کافر نعمت الهی میدانند.از اینرو مسلمان فاسق در نزد اباضیه کافر است بهمعنای کافر نعمت.برای آشنایی با مقصود اصلی آنها،عبارت یکی از نویسندگانشان را با آنکه عبارت طولانی و مفصل است،ذکر میکنیم:
علی یحیی معمر میگوید:بسیاری از افرادی که اباضیه را نمیشناسند خیال میکنند که اباضیه با خوارج در مشرک دانستن گناهکاران،همعقیدهاند و نمیدانند که اباضیه،وقتی به گناهکاران موحّد متهتک محرمات الهی،کافر میگویند آنها را کافر نعمت میدانند و این معنی را از آیاتی که کفر در امثال این موارد بر کفران نعمت به کار رفته،اخذ کردهاند و به احادیث پیامبر(صلّی اللّه علیه و آله و سلّم)استناد جستهاند:
«وَ لِلّهِ عَلَی النّاسِ حِجُّ الْبَیْتِ مَنِ اسْتَطاعَ إِلَیْهِ سَبِیلاً وَ مَنْ کَفَرَ فَإِنَّ اللّهَ غَنِیٌّ عَنِ الْعالَمِینَ ». (1)
-آل عمران:97« [1]آن دسته از مردم که توانایی دارند حج خانه خدا را به فرمان او انجام دهند و اگر کسی کفر ورزد(بداند)خداوند بینیاز از عالمیان است.»
1) 1)
«لِیَبْلُوَنِی أَ أَشْکُرُ أَمْ أَکْفُرُ وَ مَنْ شَکَرَ فَإِنَّما یَشْکُرُ لِنَفْسِهِ وَ مَنْ کَفَرَ فَإِنَّ رَبِّی غَنِیٌّ کَرِیمٌ ». (1)
-نمل:40« [1]تا مرا بیازماید که شکرگزارم یا کفر ورزم و کسی که شکر میگزارد برای خود است و کسی که کفر میورزد(بداند)پروردگارم بینیاز و کریم است.»
«وَ مَنْ لَمْ یَحْکُمْ بِما أَنْزَلَ اللّهُ فَأُولئِکَ هُمُ الْکافِرُونَ ». (2)
اقرع بن حابس از پیامبر خدا(صلّی اللّه علیه و آله و سلّم)سؤال کرد:یا رسول اللّه!آیا حج هر سال بر ما واجب است؟حضرت فرمود:اگر بگویم آری همانا واجب خواهد شد.وقتی واجب شد شما قادر به انجامش نخواهید بود و اگر انجامش ندهید کافر خواهید شد.باز فرمود:
کسی که نماز را ترک کند کافر میشود و نیز فرمود:بین مسلمان و کافر تنها ترک نماز فاصله است و فرمود:آگاه باشید پس از من یکدیگر را نکشید که کافر میشوید و فرمود:
رشوۀ در حکم،کفر است.
خلاصۀ بحث:وقتی که اباضیه موحّدی را کافر میدانند مقصودشان کافر نعمت است که دیگران از آن به فسق و عصیان تعبیر میکنند.آنچه را که اباضیه کفر نعمت مینامند معتزله آن را فسق (3)و دیگران آن را نفاق و عصیان مینامند و در واقع همه به یک معناست.
آنچه که باعث شده اباضیه به جای نفاق و فسق کلمۀ کفر را دربارۀ گناهکاران به کار برد،دو امر است:
اول:قرآن کریم و سنت قویم در بسیاری از موارد و مناسبات این کلمه را برای گناهکاران به کار برده است.
1) 1)
2) 2) -مائده:44« [2]اگر کسی براساس دینی که خدا نازل کرده حکم نمیکند کافر است.»
3) 3) -اطلاق فاسق بر مرتکب کبیره به معتزله اختصاص ندارد،بلکه اشاعره و امامیه نیز در این اطلاق سهیمند بلکه دو فرقۀ اخیر در این اصطلاح از معتزله مقدمترند زیرا مرتکب کبیره نزد این دو گروه نه کافر محسوب میشود؛و نه مشرک بلکه مؤمن محسوب میشود به خلاف معتزله که مرتکب کبیره نزد آنها نه کافر محسوب میشود و نه مؤمن بلکه بین آن دو قرار میگیرد.
دوم:کلمۀ نفاق در تاریخ اسلام اثر خاصی دارد.در عصر پیامبر،تعدادی از مردم که در ظاهر ایمان آورده بودند ولی قلبهای آنها با ایمان استوار نگشته بود،به این عنوان شهرت یافتند.قرآن آنها را نکوهش نمود و بعضی از آنها را رسوا ساخت و به عذاب دردناک در دنیا و آخرت وعیدشان داد.از آن وقت اینها به این نام معروف و مشهور گشتند.خداوند متعال فرمود: «اَلْمُنافِقُونَ وَ الْمُنافِقاتُ بَعْضُهُمْ مِنْ بَعْضٍ یَأْمُرُونَ بِالْمُنْکَرِ وَ یَنْهَوْنَ عَنِ الْمَعْرُوفِ وَ یَقْبِضُونَ أَیْدِیَهُمْ نَسُوا اللّهَ فَنَسِیَهُمْ إِنَّ الْمُنافِقِینَ هُمُ الْفاسِقُونَ » (1)
-توبه:67« [1]مردان منافق و زنان منافق از یکدیگرند.به منکر توصیه میکنند و از معروف باز میدارند و از انفاق،دستانشان را باز میگیرند.آنان خدا را فراموش کرده و خداوند آنها را فراموش کرده است همانا منافقان، فاسقانند.»
این شهرت به حدی رسید که کلمۀ نفاق و منافق علامت آنها شد که اگر گاهی به کار میرفت به آنان انصراف مییافت.
اشکال در اینجا اشکال لغوی و اختلاف در آن،لفظی است و نتیجه این میشود که اگر کسی بر معصیت الهی اصرار ورزید به همان کیفری مجازات میشود که کافر بدان کیفر،مجازات میشود.اما رفتار مسلمانان با کسی که در امر خدا راه فسق در پیش گرفته یا در دین خدا نفاق ورزیده یا نعمتهای خدا را کفران نموده است رفتار با گناهکار بیمبالاتی است که باید او را ارشاد نمود تا به دین خدا بازگردد و از فرامین الهی متابعت نماید و از لجاجت و عناد با خدا و پیامبر دست بردارد و اگر او همچنان به گناه ادامه داد و تکبر ورزید و مغلوب شیطان گردید تبری از او واجب میشود. (2)
بررسی:
اولا:محکّمۀ اولی از کفر جز خروج از دین چیزی اراده نمیکردند و به امیر المؤمنین میگفتند:از کفرت توبه کن و او در جوابشان میفرمود:آیا پس از ایمان به خدا و جهاد در کنار پیامبر خدا،خود را کافر بدانم.اگر چنین کنم،گمراه شدهام و از هدایت یافتگان
نخواهم بود. (1)
-رضی:نهج البلاغه،خطبه 58. [1]
وقتی عبد اللّه بن اباض یا کسی که قبل از او بود،این انحراف فکری را متوجه شد، کفر را به کفران نعمت تأویل کرد تا بدین صورت نظریۀ محکّمۀ اولی را تخطئه نکرده باشد.
ثانیا:اگر فرض کنیم که قرآن کریم،کفر را به معنی کفران نعمت به کار برده یا سنت،آن را در حق تارک الصلاة استعمال کرده،چنین استعمالی به غایت اندک است.
تنها کلمۀ کفر و مشتقات آن 450 بار در قرآن آمده است و اغلب هم کفر اعتقادی و خروج از دین مراد بوده است.اگر کفر به معنی کفران نعمت به کار رفته است،این کاربرد از یک یا دو مورد تجاوز نمیکند.این از یک طرف و از طرف دیگر،کلمۀ کفر و کافر مفهوم خاصی را القاء میکند که دلها را میلرزاند و قلبها را میترساند زیرا از کلمۀ کفر،تنها خروج از دین اراده میشود.از اینرو استعمال آن در هر گناه کبیرهای از شدت اهمیت آن میکاهد و عظمت آن را از بین میبرد.نویسنده اثر خاصی را که برای کلمۀ نفاق ادعا کرده است در کلمۀ کفر به نحو شدیدتر وجود دارد.پس اباضیه به همان دلیلی که از به کار بردن کلمۀ نفاق ابا دارند باید به همان دلیل از استعمال کلمۀ کفر هم پرهیز نمایند زیرا هردو کلمه در این اثر ناگوار شریکند.آیا بهتر نیست که اباضیه شیوۀ سایر مسلمانان را در پیش گیرند و در مورد مرتکبان کبیره از لفظ دیگری استفاده کنند؟
البته نویسندۀ اباضی به آنچه که ذکر کردیم توجه دارد چون او بر این عقیدۀ اباضیه که«مخالفان کافران نعمتند نه کافران عقیده»حاشیه میزند و میگوید:بیتردید، وقتی به هر مسلمانی گفته شود:«اباضیه تو را مسلمان نمیداند و کافر میداند»به خشم میآید و آنها را فرقۀ گمراه،ستمگر و مستوجب لعن میداند و مجالی نمیدهد تا تو تفاوت معانی کفر را بیان نمایی. (2)
اما نکوهش،به جای آنکه متوجه نویسندگان مقالات باشد متوجه نویسنده و
گذشتگان اوست.چون اینانند که لفظ کفر را دربارۀ مخالفان به کار میبرند با این تفاوت که افراطیان،آن را به کفر اعتقادی تفسیر میکنند و دیگران به کفر نعمت معنی میکنند؛ با این استدلال که لفظ کفر دربارۀ مرتکبان کبیره به کار رفته است.آنگاه از پیامبر بزرگوار نقل میکنند که فرمود:رشوۀ قاضی،کفر است و نیز فرمود:کسی که نزد کاهن یا منجم میرود و گفتههای او را میپذیرد،پس او به آنچه که بر محمد(صلّی اللّه علیه و آله و سلّم)نازل شده، کفر ورزیده است. (1)
-صالح بن احمد صوافی:الامام جابر بن زید 123.
ابو الحسن اشعری میگوید:اباضیه،سلاح کشیدن به روی مردم را جایز نمیدانند.اما سرنگون کردن حاکمان ستمگر و جلوگیری از حاکمیت آنان را به هر وسیله ممکن،خواه با سلاح یا بیسلاح جایز میدانند. (2)
گاهی نسبت ناروایی را به اباضیه میدهند مانند اینکه:«اباضیه،اقامۀ خلافت را لازم نمیدانند.» (3)
لزوم قیام علیه حاکم ستمگر از اصولی است که کتاب و سنت و سیرۀ ائمه اهل بیت،آن را تأیید میکند در صورتی که توانایی بر چنین اقدامی باشد.این اصل،که اباضیه و دیگر خوارج آن را پذیرفتهاند یک اصل کلی در مذهب آنها به حساب میآید اما ما میبینیم که بعضی از نویسندگان روشنفکرمآب اباضیه برای ایجاد الفت بین اباضیه و اهل سنت،این اصل را به صورت کمرنگ طرح کردهاند.علی یحیی معمر میگوید:اباضیه معتقد است که امت اسلامی باید حکومت و حاکم داشته باشند تا به امورشان رسیدگی نماید.اگر مردم گرفتار حاکم ظالمی شدند اباضیه قیام علیه او را واجب نمیداند خصوصا اگر این قیام منجر به فتنه و فساد یا منجر به ضرر بزرگتر از
آنچه که گرفتارش هستند،شود.آنگاه میگوید:اگر حکومت وقت ستمگر باشد و امت اسلامی توانایی تغییر آن را به حکومت عدل داشته باشند بدون آنکه ضرر بزرگتری متوجه مسلمانان شود،در این صورت بهتر (1)
-این مرد در مماشات با اهل سنت،مذهبش را بهگونهای طرح میکند که خود مذهب با آن موافق نیست بلکه ضد آن است.به جای آنکه بگوید:«واجب است»میگوید:«بهتر است.»
است که مسلمانان آن را تغییر دهند.اما اگر این کار جز با فتنه و خسران میسر نباشد،مدارا با حاکم ستمگر و نصرت او در حفظ مرزها و در رویارویی با دشمنان اسلام و حفظ حقوق و اقدام به مصالح مسلمانان و اعزاز آنها واجبتر و لازمتر است. (2)آنچه که نویسنده ذکر کرده است با شیوۀ اباضیه در قرنهای آغازین همخوانی ندارد.در این مورد کافی است که سخن تاریخنویسان را دربارۀ ابو یحیی عبد اللّه بن یحیی طالب حق ذکر کنیم.آنها میگویند:ابو یحیی طی نامهای از عبیده بن مسلم بن ابی کریمه و سایر اباضیه مقیم بصره دربارۀ قیام نظرخواهی نمود.آنان در جواب نوشتند:
حتی برای یک روز هم اگر توان قیام داری،قیام کن.آنگاه عبیده بن مسلم،ابو حمزه مختار بن عوف ازدی را با چند تن دیگر به کمک او فرستاد و آنها در حضرموت بر او وارد شدند و او را به قیام تحریک کردند و نامههای یارانش را به او دادند.او اصحاب خود را فراخواند و آنان با او بیعت کردند و به قصد تصرف دار الاماره حرکت کردند،تا آخر،که بیان آن و اینکه چگونه با مروانیان جنگیدند و مکه و مدینه را تصرف کردند، خواهد آمد.
به نظرم آنچه را که علی یحیی معمر در کتاب«الاباضیة فی موکب التاریخ»نوشته است تقاضا و شعارهایی است که او برای نزدیک ساختن اباضیه به سایر فرق اسلامی به ویژه اهل سنت به کار گرفته است و به همین خاطر او اصول اباضیه را به صورت ساده طرح میکند تا با مبانی فکری اهل سنت،این جماعت کثیر هماهنگ باشد.بهترین دلیلی که اباضیه قیام را در صورت تمکن و توانایی،بیهیچ پروایی واجب میدانند،همان
پذیرفتن ولایت محکّمۀ اولی و خود را جانشین آنها دانستن و دیگران را بر درب آنها گماشتن است.محکّمۀ اولی آنهایی بودند که بر ضد علی به اعتقاد اینکه او با پذیرفتن حکمیت از راه راست بیرون رفته است خروج کردند.
به نظر من این اصل البته با شرط و شروطی که دارد،اصل نورانی در عقاید خوارج و اباضیه است و دست برداشتن از این اصل فرومایگی محض است.
تعجب اینجاست که نویسنده در جای دیگری از کتابش به این اصل اعتراف کرده میگوید:قیام علیه ظلم،فساد،رشوهخواری و پیامدهای آن نظیر ابتلائات و گرفتاریها از راههایی است که اسلام آن را فراروی مسلمانان قرار داده و آنها را بدان فرا خوانده است و مسلمانان نیز به آن دعوت کردهاند و در طول تاریخ به آن مبادرت ورزیدهاند.
زبان آمران به معروف و ناهیان از منکر هیچگاه از آن خاموش نمانده است و دستان مبارزین در هیچ برههای از زمان از سر حاکمان ضلالتپیشه کوتاه نبوده است...و در این راه تعدادی از بهترین انسانها به شهادت رسیدهاند.برای نمونه از این مبارزان ظلم ستیز و فسادکش،کفایت میکند که ما از شهید کربلا امام حسین نوۀ رسول خدا(صلّی اللّه علیه و آله و سلّم) و عبد اللّه بن زبیر فرزند دو زبانه و سعید بن جبیر و زید بن علی بن حسین نام ببریم.هر یک از اینها بهعنوان یک فرد از امت اسلامی علیه حاکمان ستمگر به انقلاب دست یازیدند و علیه آنان قیام کردند و تا مرز شهادت در نابودی آنان تلاش کردند. (1)
-علی یحیی معمر:الاباضیة بین الفرق الاسلامیة 183/1. [1]
اباضیه«تولّی»و«تبرّی»را جزء مذهب خود میدانند.این دو عنوان ریشه در کتاب و سنت دارد و هر مسلمانی اجمالا آن را قبول دارد اما برداشت اباضیه از این دو مفهوم با برداشت سایر مسلمانان فرق دارد که ما با نقل عباراتی از کتابهای آنها آن را بیان میکنیم:
اصل ولایت به معنی موافقت در دین است.پس هرکسی که در دین با تو موافق
1) 1)
است دوست توست چه موافقت او را بدانی یا ندانی و چه آنکه تو به خاطر خطایی که از او دیدهای در ظاهر از او بیزاری بجویی در حالی که او توبه کرده و از آن کار پشیمان شده است.پس ملائکه علیهم السلام دوستان ما هستند زیرا آنان در اصل فرمانبرداری با ما موافقند و همینطور امتهای گذشته دوستان ما هستند زیرا هرچند دستورات الهی به حسب شرایع مختلف،فرق دارد،اما دین خدا همان اسلام یعنی فرمانبرداری مطلق از احکام خداوند است.
پس بدان که از جمله چیزهایی که مسلمانان بدان پایبندند و آن برای آنها لازم است،دوستی و محبت با دوستان خدا و دشمنی با دشمنان خدا و تبرّی از آنهاست.پس تولّی هر مؤمنی واجب است و این وجوب با براهین قطعی به اثبات رسیده است اما تبرّی نیز مانند تولّی واجب است.بنابراین تبرّی از فاسقان بهطور عموم،چه مشرکان در دین و چه کافران در نعمت واجب است.پس تبرّی از آنها به بیان صریح کتاب عزیز و سنت مطهر واجب است.
آنگاه برای ولایت و برائت اقسامی ذکر میکنند که ما در ذیل،آن را ذکر میکنیم:
1-وجوب ولایت کسی یا برائت از کسی در قرآن آمده باشد مانند ولایت پیامبرانی که نامهایشان در قرآن آمده است و مانند برائت از ابلیس.
2-پیامبری از پیامبران خدا خبر داده باشد که فلان شخص از اهل سعادت یا شقاوت است به شرطی که شنونده بدون واسطه از زبان خود پیامبر شنیده باشد.
3-ولایت اجمالی و برائت اجمالی بدین معنی که مکلف بندگان صالح خدا را از اولین و آخرین و از انس و جن و ملائک تا روز قیامت دوست بدارد و بندگان سرکش و عصیانگر خدا را از اولین و آخرین و از انس و جن تا روز قیامت دشمن بدارد.این قسم سوم همان چیزی است که از آن به عقیدۀ انسان تعبیر میشود زیرا هر مکلفی ناچار است که به دینی معتقد باشد.
4-البته اگر در رابطه با شخصی نداند که دوستی او واجب است یا دشمنی او،در چنین حالی واجب است توقف نماید.چون آیۀ شریفه میفرماید: «وَ لا تَقْفُ ما لَیْسَ لَکَ
بِهِ عِلْمٌ » (1)
-اسراء:36« [1]دربارۀ چیزی که نمیدانی اظهار نظر نکن.»
و پیامبر(صلّی اللّه علیه و آله و سلّم)فرمود:مؤمن،وقّاف (2)است.و منافق،وثّاب (3)است. (4)ابو سعید کدمی میگوید:بدانید-خداوند ما و شما را رحمت کند-ولایت و برائت دو فریضهای است که قرآن از آن سخن گفته و سنت بر آن تأکید ورزیده است و سیرۀ پیشوایان دین که حجتهای خدایند،آن را تأیید نموده است از جمله،این کلام خداوند متعال بدان اشاره دارد: «قَدْ کانَتْ لَکُمْ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ فِی إِبْراهِیمَ وَ الَّذِینَ مَعَهُ إِذْ قالُوا لِقَوْمِهِمْ إِنّا بُرَآؤُا مِنْکُمْ وَ مِمّا تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللّهِ کَفَرْنا بِکُمْ وَ بَدا بَیْنَنا وَ بَیْنَکُمُ الْعَداوَةُ وَ الْبَغْضاءُ أَبَداً حَتّی تُؤْمِنُوا بِاللّهِ وَحْدَهُ 5». (5)
نیز میگوید:مکلف حق ندارد هیچیک از علما و فضلای مخالفان را دوست بدارد هرچند امرشان برای او مجهول باشد.چنانچه خیال کرد که آنها راستکردار و اهل فضلند،جایز نیست که آنها را براساس وظیفۀ دینی دوست بدارد. (6)
همچنین میگوید:تبرّی از بزرگترین احکام اسلام است. 8
و میگوید:بدانید که آنچه مسلمانان بدان پایبندند و به آن اعتقاد دارند:دوستی و محبت ورزیدن با دوستان خدا و دشمنی با دشمنان خدا و تبری از آنهاست.کسی که بندهای را به خاطر خدا دوست میدارد مثل آن است که خدا را دوست داشته است و این
1) 1)
2) 2) -وقّاف:کسی که در شبهات زیاد خوددار است،(م).
3) 3) -وثّاب:کسی که در شبهات زیاد وارد میشود،(م).
4) 4) -صالح بن احمد صوافی:الامام جابر بن زید 258-263 با تلخیص.لازم بود که او قسم پنجمی را نیز ذکر نماید و آن تولّی شخص معیّن به خاطر مطیع بودنش و تبری از او به خاطر عاصی بودنش در وقتی که طاعت یا معصیت از او صادر میشود،میباشد و شاید این قسم را بدان سبب ذکر نکرده که از قسم اول استفاده میشود.
5) 6) -ابو سعید کدمی:المعتبر 134/2.
6) 7 و 8) -همان:95/1-135-137.
از شریفترین اعمال نیک است. (1)
-همان.
یکی از معاصرین از علمای اباضیه،این مسأله را تحریر نموده و گفته است:
ولایت و برائت اجمالی با گواهی کتاب و سنت و اجماع بر هر مکلف بالغ در صورتی که برهان به او رسیده باشد،واجب است،اما تولّی و تبرّی افراد براساس همان تولّی و تبرّی اجمالی واجب است.
مؤمنی که به دین پایبند است و واجبات را به جا میآورد و از محرمات اجتناب میورزد و به اخلاق اسلامی آراسته است و از دین محمد(صلّی اللّه علیه و آله و سلّم)پیروی میکند،محبت او بر مؤمنین واجب است و دوستی او بین مسلمانان اعلام و از پروردگار جهانیان برایش غفران درخواست میشود.
چنانچه کسی در تیررس وسوسۀ شیطان قرار گرفت و او از شر شیطان به خدا پناه نبرد و در نتیجه مرتکب معصیت شد و به توبه مبادرت نکرد،رشتهای که او را به سایر مؤمنان پیوند میدهد از هم گسسته میشود و برادری که براساس دین استوار گشته است از بین میرود مگر آنکه دوباره به خدایش ایمان آورد و از خداوند برای گناهش استغفار نماید و رشتۀ قلبش را با خالق آسمانها و زمین پیوند دهد.اگر چنین کرد همان جایگاه قبلیاش را در بین برادران دینی خود به دست میآورد و ارزشی را که از دست داده است،دوباره در بین برادران خود باز مییابد «وَ لِلّهِ الْعِزَّةُ وَ لِرَسُولِهِ وَ لِلْمُؤْمِنِینَ ». (2)
مسلمانی که در حضور جمع با صدای بلند اعلام میدارد:«لا اله الا اللّه محمد رسول اللّه»و سپس اوامر خداوند را زیر پا میگذارد و از واجباتش سر باز میزند و محرمات را انجام میدهد،نباید او را در تکریم در ردیف درستکاران قرار داد و از محبت دینی برخوردارش نمود بلکه باید مؤمنان با او با خشونت برخورد نمایند و سرزنش و توبیخش نمایند و از او برائت بجویند و بیزاری خود را از او اعلام دارند و ارتباط خود را با او کاهش دهند تا زمین با همه فراخیاش بر او تنگ آید و جز خدا پناهگاهی نیابد.پس اگر خداوند،دل او را به سوی اسلام باز گرداند و دریچۀ قلبش را به
روی ایمان باز کرد و اعضایش را برای بندگی رام ساخت و بین او و معصیت فاصله انداخت و در نتیجه او توبه کرده با عمل صالح و جهاد پیگیر،جهاد با نفس و هوا به دامن پرمهر اسلام بازگشت،در این صورت ارتباط او با مردم برقرار میگردد و پس از این هدایت و توفیق،برادر دینی مسلمانان میگردد.
اما اگر او به سوی شیطان شتافت و بر عصیانگری ادامه داد و از حسابرسی نفس باز ماند و در ضلالت و گمراهی پیش رفت،آن وقت سزاوار نیست که دوستان خدا دشمن خدا را دوست بدارند و از کسی که آشکارا گناه میکند راضی باشند.دلهای با ایمان شرم دارد که به سوی ملک دیّان رو نماید تا برای اسیران شهوت و فریب خوردگان شیطان،از او طلب رحمت و مغفرت نماید.
گناهکارانی که بر اعمال ناپسندشان ادامه میدهند و از خدا و مردم حیا نمیکنند، در اثر این تکبر از پروردگارشان جدا میشوند و از محبت برادران خود دور میمانند و دشمن خدا و رسولش میگردند. «لا تَجِدُ قَوْماً یُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَ الْیَوْمِ الْآخِرِ یُوادُّونَ مَنْ حَادَّ اللّهَ وَ رَسُولَهُ ...». (1)
-مجادله:22« [1]نمییابی قومی را که به خدا و روز واپسین ایمان داشته باشد و دشمن خدا و رسولش را دوست بدارد.»
«إِنَّ الَّذِینَ یُحَادُّونَ اللّهَ وَ رَسُولَهُ أُولئِکَ فِی الْأَذَلِّینَ ». (2)«إِنَّ الَّذِینَ یُحَادُّونَ اللّهَ وَ رَسُولَهُ کُبِتُوا کَما کُبِتَ الَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ ». (3)جامعۀ اسلامی پاکیزهتر از آن است که مسلمانی در آن مرتکب گناهی شود و دیگران دربارهاش سکوت پیشه کنند و پیش از توبه و استغفار او و پیش از پرداخت کفارۀ گناه در صورتی که آن گناه کفاره داشته باشد،محبت او را به دل بگیرند.
این مسأله از جمله مسائلی است که اباضیه را از دیگر گروههای اسلامی متمایز
میسازد. (1)
-به زودی نادرستی این حرف را خواهی دانست.این مسأله را همۀ مسلمانان قبول دارند منتها اباضیه این مسأله را به نحو شدیدتر پذیرفته است.
چون آنها با مؤمن پرهیزگار و مجرم خطاکار یکسان برخورد نمیکنند و میگویند:جامعۀ اسلامی باید حقیقت را برای تکتک افرادش بشناساند و با وسایل تربیتی که اسلام برای تربیت جامعه اسلامی در نظر گرفته مانند امر به معروف و نهی از منکر و اعراض از پشت کردگان به خدا،به تهذیب سرکشان و هدایت منحرفان و تربیت متذرّعان (2)اهتمام ورزند.از انصاف به دور است که ما از گناهکاران چشم بپوشیم و آنها را با مؤمنان نیکوکار در یک صف قرار دهیم بلکه باید گناهکار را از گناه باز داریم و تا مادامی که به راه خدا باز نگشته است،دشمنی خود را به او یادآور شویم و با او و صالحان برخورد یکسان نداشته باشیم.محبت و طلب مغفرت و نیکرفتاری که ما نسبت به کسی که او در نهان و آشکار خدا را در نظر میگیرد و در هر خطای صغیره و کبیره به او باز میگردد و حدود الهی را محترم میدارد و از آن تخطی نمیکند،در پیش میگیریم از او دریغ داریم «وَ لْیَجِدُوا فِیکُمْ غِلْظَةً » (3).
اباضیه گناهکاران را خارج از دین نمیدانند و آنها را به شرک محکوم نمیکنند، اما برائت و دشمنی و اعلام این دشمنی به آنها را واجب میدانند تا آنکه از معصیت دست برداشته به خدا باز گردند. (4)
این بود خلاصهای از آنچه که اباضیه در مسأله تولّی و تبرّی و توقف ذکر کردهاند.
بررسی:
گمان نمیکنم کسی که با کتاب و سنت آشنایی یا با آن حشر و نشر دارد منکر وجوب
تولّی و تبرّی باشد زیرا این دو منبع اساسی،از دستور به تولّی پیامبر و مؤمنین و تبرّی از مشرکین و اهل کتاب و خطاکاران پر است.اینک به ذکر نمونههای از آن میپردازیم و این چند آیه در این مورد کفایت میکند.خداوند سبحان میفرماید: «لا یَتَّخِذِ الْمُؤْمِنُونَ الْکافِرِینَ أَوْلِیاءَ مِنْ دُونِ الْمُؤْمِنِینَ » (1)
-آل عمران:28« [1]مؤمنان نباید کافران را به جای مؤمنان دوست خود قرار دهند.»
و میفرماید: «وَ الْمُؤْمِنُونَ وَ الْمُؤْمِناتُ بَعْضُهُمْ أَوْلِیاءُ بَعْضٍ » (2)و میفرماید: «فَإِنْ لَمْ تَعْلَمُوا آباءَهُمْ فَإِخْوانُکُمْ فِی الدِّینِ وَ مَوالِیکُمْ » (3)و باز میفرماید: «لا تَجِدُ قَوْماً یُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَ الْیَوْمِ الْآخِرِ یُوادُّونَ مَنْ حَادَّ اللّهَ وَ رَسُولَهُ وَ لَوْ کانُوا آباءَهُمْ أَوْ أَبْناءَهُمْ أَوْ إِخْوانَهُمْ أَوْ عَشِیرَتَهُمْ أُولئِکَ کَتَبَ فِی قُلُوبِهِمُ الْإِیمانَ وَ أَیَّدَهُمْ بِرُوحٍ مِنْهُ وَ یُدْخِلُهُمْ جَنّاتٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ خالِدِینَ فِیها رَضِیَ اللّهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ أُولئِکَ حِزْبُ اللّهِ أَلا إِنَّ حِزْبَ اللّهِ هُمُ الْمُفْلِحُونَ ». (4)اما از سنت،احادیث زیر کفایت میکند:
علی بن ابی طالب(علیه السّلام)فرمود:کسی که در قلب و زبان خود با گناهکار دشمنی نورزد مردهای است در بین زندگان. (5)
فرمود:رسول خدا(صلّی اللّه علیه و آله و سلّم)دستور داد که با خطاکاران با چهرۀ خشمگین برخورد کنیم. (6)و او(علیه السّلام)فرمود:کمترین دشمنی با گناهکاران آن است که با آنها با چهرۀ خشمگین برخورد نماییم.از امام جعفر صادق(علیه السّلام)نقل شده که فرمود:برای مؤمن از
1) 1)
2) 2) -توبه:71« [2]مردان و زنان مؤمن یاور و دوست یکدیگرند.»
3) 3) -احزاب:5« [3]اگر پدران آنها را نشناسید برادران دینی و دوستان شما به حساب میآیند.»
4) 4) -مجادله:22« [4]نمییابی قومی را که به خدا و روز واپسین ایمان داشته باشند و دشمن خدا و رسولش را دوست بدارند هرچند آنها پدران یا فرزندان یا برادران یا بستگانشان باشند.آنها کسانیاند که خدا ایمان را در دلهایشان نوشته و با روح خود تأییدشان نموده است و آنها را وارد بهشتی خواهد نمود که از زیر درختانش نهرها جاری است و آنها در آنجا ماندگارند.خدا از آنها راضی و آنها از خدا راضیاند آنها از حزب خدایند و حزب خدا همواره رستگارند.»
5) 5) -حر عاملی:وسائل الشیعة 404/11-409-413.
6) 6) -حر عاملی:وسائل الشیعة 404/11-409-413.
غیرت همین بس که وقتی با گناهکار روبهرو میشود خداوند دشمنی با گناهکار را در قلب او بیابد. (1)
-حر عاملی:وسائل الشیعة 404/11-409-413.
دوستی و دشمنی از ظواهر و حالات نفسانی است که در حال حیات،آثار آن در اعضا و جوارح آشکار میگردد.برخورد با گناهکاران با چهرۀ خشمگین از آثار این حالات است.تا اینجا هیچ اشکالی نیست.
اما سخن جای دیگری است که توجه به آن ضروری مینماید و آن اینکه تبرّی از مسلمان گناهکار ذاتا امر مطلوبی نیست بلکه هدف از آن،بازگرداندن گناهکار به میدان طاعت و پیوند او با نیکان امت است.بنابراین تبرّی از مراتب امر به معروف و نهی از منکر بوده و وجوبش دایر مدار شرایط آن است.یکی از شرایط آن این است که تبری در مهار چموشی گناهکار و منع او از پیمودن مسیر گناه،مؤثر باشد.به همین خاطر اسلام غیبت فاسق متجاهر را جایز میداند و گاهی عیب گذاردن بر بدعت گذاران و مبالغۀ در آن را واجب میشمارد.پیامبر(صلّی اللّه علیه و آله و سلّم)میفرماید:چهار گروه غیبت ندارد:فاسقی که به فسقش تجاهر میکند،پیشوایی که دروغ میگوید و از احسانی که نسبت به او میکنی تشکر نمیکند و از خطایی که مرتکب میشوی چشم نمیپوشد و کسانی که حرمت حریم مادر را پاس نمیدارند و کسانی که از جمع امت خارج میشوند و امتم را عیب میگذارند و به رویشان شمشیر میکشند. (2)
و باز او(صلّی اللّه علیه و آله و سلّم)میفرماید:«سه کس غیبت ندارد:حاکم ستمگر،فاسق متجاهر و بدعتگذار.» (3)
بنابراین وجوب تبری شروطی دارد که به آن اشاره میکنیم:
1-همانگونه که دانستی در تبرّی باید احتمال تأثیر تبرّی در باز داشتن گناهکار از معصیت وجود داشته باشد وگرنه تبرّی واجب نیست چنانکه در تمامی مراتب امر به
معروف چنین است.
2-اظهار تبرّی سبب اصرار او بر گناه و پایداری او بر خطا نشود که در این صورت ایجاب تبرّی نتیجۀ معکوس خواهد داشت.
3-در تبرّی کافی است که شخص کراهت قلبیاش را از عمل خطاکار ابراز نماید و به آن حد از سختگیری که گویندۀ اباضی معتقد است،نیازی نیست.
آیات و روایات باب تبری،دربارۀ آن دسته از کافران و گناهکاران وارد شده که بر شیوۀ باطل و نادرست خود پا میفشارند و کسی را که فقط یکبار مرتکب گناه شده و شواهد نشان میدهد که او در آینده توبه میکند و به راه راست باز میگردد،در بر نمیگیرد.اما آنچه که گویندۀ مذکور در چگونگی تبری بیان میکند ادعای بیدلیل است بلکه دلیل برخلاف آن قائم است زیرا رفتار آن چنانی با گناهکاران که گویندۀ مذکور ادعا میکند در زمان پیامبر رایج نبوده است.چنین رفتاری تنها دربارۀ کسانی که اصرار بر تبهکاری داشتند یا از جنگ سر باز میزدند اعمال میشد که این سخن خداوند سبحان گویای حال آنان است: «وَ عَلَی الثَّلاثَةِ الَّذِینَ خُلِّفُوا حَتّی إِذا ضاقَتْ عَلَیْهِمُ الْأَرْضُ بِما رَحُبَتْ وَ ضاقَتْ عَلَیْهِمْ أَنْفُسُهُمْ وَ ظَنُّوا أَنْ لا مَلْجَأَ مِنَ اللّهِ إِلاّ إِلَیْهِ ثُمَّ تابَ عَلَیْهِمْ لِیَتُوبُوا إِنَّ اللّهَ هُوَ التَّوّابُ الرَّحِیمُ ». (1)
-توبه:118« [1]بر آن سه تن که از رفتن به جنگ تخلف ورزیدند زمین با همه وسعتش تنگ شد و از خود نیز دلتنگ شدند و فهمیدند که پناهگاهی جز خدا نیست.آنگاه خداوند به آنها توفیق داد تا توبه کنند.همانا خداوند بسیار توبهپذیر و مهربان است.»
میبینید که سختگیری دربارۀ آن سه گروهی است که از جهاد سر باز زدهاند.با آنکه پیامبر در آن زمان به مجاهد واقعی نیازی شدید داشته است ولی وحی نازل میشود و به سختگیری و اعمال فشار بر آنها فرمان میدهد تا آنان به تنگنایی برسند که زمین مدینه با همه وسعتش بر آنها تنگ گردد.
اما رفتار و سختگیری که زمین را بر گناهکار تنگ گرداند این نوع رفتار با گناهکاری که تنها یکبار مرتکب گناه شده است،از عظمت اسلام به دور است.چگونه
1) 1)
میتواند چنین باشد در حالی که خداوند سبحان از زبان حاملان عرش،همانهایی که برای توبه کنندگان و رهروان راه خطا طلب غفران میکنند،اینگونه میفرماید: «رَبَّنا وَسِعْتَ کُلَّ شَیْءٍ رَحْمَةً » (1)
-غافر:7« [1]پروردگار ما کسی است که رحمتش همه چیز را فراگرفته است.»
و خداوند سبحان میفرماید: «وَ لا تَیْأَسُوا مِنْ رَوْحِ اللّهِ إِنَّهُ لا یَیْأَسُ مِنْ رَوْحِ اللّهِ إِلاَّ الْقَوْمُ الْکافِرُونَ » (2)و باز خداوند سبحان میفرماید: «قالَ وَ مَنْ یَقْنَطُ مِنْ رَحْمَةِ رَبِّهِ إِلاَّ الضّالُّونَ » (3)و نیز میفرماید: «قُلْ یا عِبادِیَ الَّذِینَ أَسْرَفُوا عَلی أَنْفُسِهِمْ لا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللّهِ إِنَّ اللّهَ یَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِیعاً إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِیمُ ». (4)این وعدهها و دعوت گناهکاران به وادی غفران و نهی از ناامیدی از رحمت خداوند کجا و کلام این گوینده کجا؟اباضیه هرچند در شیوۀ خود افراطی نیستند اما در مسأله برائت از گناهکار تحت هر شرایط،به نحوی که شنیدی دچار نوعی افراط شدهاند و این بر اهل خرد پوشیده نیست.علاوه بر این،تبری آنطور که در کلام این گوینده آمده است تنها با زندگی قبیلهای و جامعههای کوچک سازگاری دارد و هرگز در جوامع بزرگ که فاسقان و عادلان در تمامی اجتماعات و مجالس در کنار هم حضور دارند عملی نیست و این بر اهل خرد پوشیده نیست.
چنانچه ثابت شود شخصی در اثر ارتکاب کبیره یا ارتداد از دین از دشمنان خدا میشود مردم نمیتوانند بر او حد جاری کنند و تنها حق دارند که از او و عملش در ظاهر و باطن تبری جویند اما جاری کردن حد برعهدۀ شخصی توانمند و بانفوذی چون حاکم اسلامی است.به همین خاطر،امر به معروف دو قسم میشود:قسمی که واجب فردی محسوب میشود و هر فردی از امت میتواند آن را انجام دهد و قسم دیگری که رسالت
1) 1)
2) 2) -یوسف:87« [2]از رحمت خداوند ناامید نشوید چون از رحمت او جز کافران،ناامید نمیشود.»
3) 3) -حجر:56« [3]گفت:از رحمت پروردگارش جز گمراهان،ناامید نمیشود.»
4) 4) -زمر:53« [4]به آن دسته از بندگان که بر خویشتن بد کردند بگو که از رحمت خدا ناامید نشوید زیرا خداوند تمامی گناهکاران را میبخشد.او بخشنده و مهربان است.»
اجتماعی به حساب میآید و قوۀ مجریۀ دولت اسلامی عهدهدار اجرای آن است.در این مورد سخن گرانبهایی از امام صادق(علیه السّلام)وارد شده است که نقل میکنیم:
از امام(علیه السّلام)دربارۀ امر به معروف و نهی از منکر سئوال شد که آیا بر تمامی مردم واجب است؟فرمود:نه.سئوال شد:چرا؟فرمود:این امر بر فرد توانمند و بانفوذ و آشنا به معروف و منکر واجب است؛نه بر فرد ناتوانی که راه به جایی نمیبرد و چیزی نمیداند و به جای حق از باطل سخن میگوید و دلیل آن در کتاب،این سخن خداوند عز و جل است که میفرماید: «وَ لْتَکُنْ مِنْکُمْ أُمَّةٌ یَدْعُونَ إِلَی الْخَیْرِ وَ یَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ یَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْکَرِ» (1)
-آل عمران:104« [1]باید از میان شما کسانی باشند که به امور نیک فراخوانند و به معروف دعوت نمایند و از منکر نهی کنند.»
و این،فردی است نه همگانی. (2)ما مسأله عدالت صحابه را در جلد اول این مجموعه در بحث از عقاید اهل حدیث مطرح کردیم.بین نویسندگان فرقههای اسلامی مشهور و معروف آن است که اباضیه شیخین را دوست و صهرین (3)را دشمن میدارند اما نویسندگان فعلی اباضیه این نسبت را رد میکنند و میگویند که غرضورزان با ابزار تبلیغاتی که در اختیار داشتهاند این بهتان را به اباضیه زدهاند.علی یحیی معمر با نقل کلماتی در ثنای صهرین به نقد و رد این نسبت پرداخته است و از ابی حفص عمرو بن عیسی اشعار زیر را نقل میکند:
و علی الهادی صلاة نشرها عنبر ما حبّ ساع و رمل
و سلام یتوالی و علی اله و الصحب ما الغیث هطل
سیما الصدیق و الفاروق و الجامع القرآن و الشهم البطل
بر(پیامبر)هدایتگر صلواتی میفرستم که بوی آن چون عنبر پخش میشود و چیزی مانع
پخش آن نمیشود و از بین نمیرود و کمرنگ نمیشود.
و سلام پی در پی همانند باران سیلآسا بر او و آل و اصحاب او میفرستم
خصوصا بر صدیق و فاروق و گردآوردندۀ قرآن و پاکدل دلاور این سلام را تقدیم میکنم.
از دیوان بدر تلاتی چنین نقل میکند:
بنت الرسول و زوجها و ابناها اهل لبیت قد فشی سناها
رضی الاله یطلب التلاتی لهم جمیعا و لمن عناها
دختر پیامبر با شوهر و دو پسرش اهل بیت اویند و منزلت والای آنان آشکار است.
«تلاتی»برای آنها همگی و دوستانشان رضوان خدا را میطلبد. (1)
-علی یحیی معمر:الاباضیة بین الفرق الاسلامیة 50/2.
ما اینگونه محبتها را نسبت به اهل بیت مطهر که خداوند در کتابش به آن فرمان داده است و فرموده است: «قُلْ لا أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبی » (2)میستاییم اما در عین حال نمیتوانیم از این نکته غفلت نماییم که آنها(اباضیه)محکّمۀ اولی را دوست میدارند و آنها را پیشوایان خود میدانند و آنان همان کسانی بودند که با شمشیر علی(علیه السّلام)کشته شدند.آیا امکان دارد بین دو ارادت و دوستی جمع گردد در حالی که خداوند سبحان میفرماید: «ما جَعَلَ اللّهُ لِرَجُلٍ مِنْ قَلْبَیْنِ فِی جَوْفِهِ »؟ (3)چگونه میشود دوستی و محبت علی را با دوستی کسانی که او را کافر میدانستند و خواستار توبۀ او بودند،جمع کرد در حالی که همانها بودند که دوستی و رعایت او را کنار گذاشتند و پایههای حکومت عدلگستر او را سست کردند؟
اباضیه،عمران بن حطان را از قاعدین میدانند و او پس از ابو بلال پیشوای آنها به حساب میآید و او همان کسی است که دربارۀ عبد الرحمن بن ملجم،همتای پیکنندۀ ناقه ثمود و قاتل امام علی(علیه السّلام)،میگوید:
یا ضربة من تقی ما اراد بها الاّ لیبلغ من ذی العرش رضوانا
انی لا ذکر یوما فأحسبه او فی البریة عند اللّه میزانا
(1)چه ضربتی بود!از خداجویی که از آن مقصودی جز رسیدن به رضوان صاحب عرش(خدا) نداشت.
من روزی را به یاد میآورم که میپندارم ترازوی او نزد خداوند از اعمال نیک پر است.
باوجود این تلاش برای کتمان حقیقت،به حسب ظاهر آن شهرت[که آنها شیخین را دوست میدارند و صهرین را دشمن]حقیقت دارد.اما اینکه شیخین را دوست میدارند جای هیچ تردیدی نیست.اما اینکه صهرین را دشمن میدارند،در فصل نهم از نظر پیشینیان آنها دربارۀ امام علی(علیه السّلام)آگاه شدید و اینک نظر آنها را دربارۀ عثمان ذکر میکنیم تا چگونگی این نسبت آشکار گردد.
(خوارج میگویند:)اگر از ما سؤال کنند:نظر شما دربارۀ عثمان بن عفان چیست؟در جواب میگوییم:بر مسلمانان واجب است که از او برائت جویند.
اگر سؤال شود که چرا برائت از عثمان واجب است و حال آنکه ولایت او لازم و اساس خلافتش هم صحیح بوده است و علاوه بر آن،فضائلش در اسلام مشهور است و پیامبر(صلّی اللّه علیه و آله و سلّم)دو تا از دخترانش،یکی را پس از دیگری به عقد او درآورده است؟ میگوییم:ولایت و برائت دو فریضهای است که در کتاب خدا آمده و عذری برای ندانستن کسی باقی نگذاشته است.خداوند به ما دستور داده است که دربارۀ بندگان بر اساس اموری که از آنها برایمان ظاهر میشود،حکم کنیم و در همان محدوده به آن پایبند باشیم و ما را به علم به غیب مأمور نکرده است.ما دیدیم که یاران پیامبر(صلّی اللّه علیه و آله و سلّم) پس از عمر بن خطاب عثمان را خلیفه کردند و سپس بر او حمله کردند و او را کشتند با این اعتقاد که او با بدعتهایش حق را نادیده گرفته و مسیر آن را نپیموده است.از اینرو اگر کسی بگوید که عثمان مظلومانه کشته شده است،او در واقع برائت از اصحاب پیامبر(صلّی اللّه علیه و آله و سلّم)را واجب دانسته است زیرا آنان بودند که عثمان بن عفان را کشتند و نیز برائت از علی بن ابی طالب(علیه السّلام)را لازم شمرده است چون مسلمانان پس از عثمان او را
1) 1) -منبع هردو بیت قبل از این ذکر شد.
بهعنوان خلیفه انتخاب کردند.
امام باید حدود را اجرا کند ولی علی بن ابی طالب این مسأله را نه تغییر داد و نه منکر آن شد و نه بر قاتلان عثمان حد جاری کرد.او با کسانی مثل طلحه بن عبید اللّه و زبیر بن عوام که به خونخواهی عثمان برخاسته بودند،جنگید.پس اگر عثمان مستحق کشته شدن نبوده و مظلوم بوده است در این صورت علی با جنگیدن با خونخواهان او کافر شده است چون علی و مسلمانان با خونخواهان عثمان جنگیدند و قاتلان عثمان را تأیید کردند و علی آنها را نزد خود نگه داشت و آنها از اعوان و انصار او شدند.این، دلیل بر آن است که آنها در قتل عثمان بر حق بودهاند زیرا اتفاق آنان در این مسأله، حجت و دلیل برای دیگران به حساب میآید.اما اینکه گفتید:پیامبر دو تا از دخترانش، یکی را پس از دیگری به عقد عثمان درآورده است،ما آن را انکار نمیکنیم ولی صرف آنکه پیامبر دو تا از دخترانش را به او تزویج کرده است،موجب ولایت او نمیگردد و اگر چنین باشد باید موجب ولایت آن مرد مشرک نیز شود که پیامبر(صلّی اللّه علیه و آله و سلّم)دخترش زینب را قبل از برقراری تحریم بین مسلمانان و مشرکان به ازدواج او درآورده بود در حالی که خداوند متعال میفرماید: «إِنَّ اللّهَ لا یَغْفِرُ أَنْ یُشْرَکَ بِهِ ». (1)
-نساء:48« [1]خداوند کسی را که به او شرک ورزیده است نمیبخشد.»
پس با این برهان، دلیل شما در فضیلت عثمان که پیامبر(صلّی اللّه علیه و آله و سلّم)دو تا از دخترانش را به عقد او درآورده است،باطل میشود.اما اینکه گفتید:او در اسلام سابقۀ درخشانی دارد،جوابش این است که در آخرت،اعمال با پایان آن سنجیده میشود؛نه با سابقۀ درخشان آن. (2)
به هر تقدیر آنچه را که این نویسنده و دیگران گفتهاند مطلب درستی است و باید اباضیه در حیات دینی خود براساس آن رفتار نمایند و ما نیز باید براساس معیارهای موجود در کتاب و سنت احترام صحابه را نگهداشته،آنها را دوست بداریم و گمان
نمیکنم که مسلمانی بر روی زمین یافت شود که صحابی را به مجرد صحابی بودن و یا به خاطر آنکه پیامبر را ملاقات کرده یا ارتباطی با او داشته،دشمن بدارد.اگر گاهی نفی و انکاری مشاهده میشود،این تنها شامل بعضی صحابه مثل مغیرة بن شعبه و بسر بن ارطات و عمرو بن عاص و سمرة بن جندب میشود زیرا آنها بودند که به کشتار بیگناهان دست یازیدند و در احکام،ظلم روا داشتند و جنونوار در پی لذات دنیوی رفتند.چگونه تبری از آنان درست نباشد در حالی که عمرو بن عاص در جواب معاویه که از او برای جنگ با علی دعوت کرده بود اینگونه ابیاتی را بر زبان میراند که آغاز آن چنین است:
معاویة لا اعطیک دینی و لم انل به منک دنیا فانظرن کیف تصنع
فان تعطنی مصرا فاربح بصفقة اخذت بها شیخا یضر و ینفع
ای معاویه!دینم را به تو نمیدهم تا از دنیایت چیزی نستانم.پس منتظرم که چه میکنی.
اگر مصر را به من بدهی از این معامله سودی میبری زیرا پیری را میستانی که هم برایت ضرر دارد و هم نفع.
مذهب اباضیه مدعی است که در اصول خود بر کتاب و سنت تکیه دارد و در بسیاری از اصول و فروع خود با مذاهب اهل سنت شریک است و جز در مسائل معدودی با آنها اختلاف ندارد که این مقدار اختلاف در بین مذاهب اهل سنت نیز هست.
تکیۀ مذهب اباضیه بر کتاب و سنت و فاصله نداشتن با مذاهب اهل سنت تنها بدان جهت است که بنیانگذار آن،جابر بن زید آن را از اصحابی گرفته است که سران این مذاهب یعنی حنفی و شافعی و مالکی و حنبلی مذاهبشان را از آنها گرفتهاند بلکه او(یعنی بنیانگذار اباضیه)نسبت به سران این مذاهب این امتیاز را دارد که او مذهبش را بدون واسطه از صحابه گرفته است در حالی که آنان بیشتر احکامشان را از تابعین گرفتهاند.
همچنین احادیثی را که او و دیگر عالمان و فقیهان اباضی و گردآورندگان احادیث مثل ربیع بن حبیب و دیگران جمع کردهاند همان احادیثی است که بخاری و
همچنین احادیثی را که او و دیگر عالمان و فقیهان اباضی و گردآورندگان احادیث مثل ربیع بن حبیب و دیگران جمع کردهاند همان احادیثی است که بخاری و مسلم و دیگر پیشوایان حدیث مثل ابی داود،ترمذی،نسایی،ابن ماجه،دار قطنی، طبرانی،بیهقی و سایر اهل سنت و جماعت نقل کردهاند.
اباضیه تقلید در مسائل احکامی و اعتقادی و حتی تقلید از علمای خودشان را جایز نمیدانند و مشهور است که گفتهاند:آنها مردمان تقییدند؛نه تقلید یعنی آنها به کتاب و سنت و آنچه که سالفان صالح بدان مقید بودند،تقیّد و پایبندی دارند و از صاحبان مذاهب و آراء تقلید نمیکنند مگر آنکه آراء آنها موافق کتاب و سنت باشد. (1)
-دکتر رجب محمد عبد الحلیم:الاباضیة فی مصر و المغرب 85-61.
مذهب اباضیه،همانگونه که نویسنده آن را معرفی کرده است بر ادلّه شرعی و عقلی تکیه میکند و از اینرو عقل را همانند کتاب و سنت حجت میداند و کسی که کتابهای اعتقادی و فقهی آنها را بررسی کرده است این امر بر او پوشیده نیست.در همان قرنهای آغازین بین آنها و حتی بین مخالفان آنها معروف بوده است که میگفتند:در شروع تکلیف،عقل از نقل کفایت میکند.
شیخ مفید(ره)رئیس شیعه در قرن چهارم،میگوید:
«امامیه متفقند که عقل در کشف علمی و نتیجهگیری خود به سمع(دلیل نقلی) محتاج است و از سمع،که انسان بیخبر را با شیوۀ استدلال آگاه مینماید،جداشدنی نیست و در آغاز و شروع تکلیف ناچار پیامبری در جهان لازم است.اهل حدیث در این عقیده با امامیه شریکند ولی معتزله و خوارج و زیدیه خلاف آن را میگویند.آنها میگویند:عقل به تنهایی و بدون سمع و توقف،کاربرد دارد.اما معتزلههای بغداد وجود پیامبر را در آغاز تکلیف شرط میدانند.» (2)
اینگونه تکیه کردن بر عقل،نوعی افراط در حجیت آن است مگر در اصل معرفت که در آن عقل به تنهایی از باب دفع ضرر محتمل و مانند آن کفایت میکند که
این در جای خود به اثبات رسیده است.
معنی حجیت عقل آن است که عقل به تنهایی در مواردی بهطور جزم و قطع حکم میکند نظیر ملازمات عقلیۀ مستقله و غیر مستقله.قسم اول جایی است که از طرف شارع حکمی برای تکلیف نیامده است.عقل در اینجا به تنهایی حکم میکند که مکلف در این مورد تکلیفی ندارد و یا در مورد کسی که ادعای نبوت کرده است عقل به تنهایی حکم میکند که شواهد این شخص بررسی و در ادعا و برهان او تأمل شود.
قسم دوم جایی است که در اصول فقه از آن به باب«ملازمات عقلیه»یاد میشود نظیر ادعای ملازمه بین وجوب چیزی و وجوب مقدمۀ آن یا نقیض آن(ضد عام)و امثال این موارد که در جای خود ذکر شده است. (1)
-به محاضرات ما در الهیات به قلم شیخ حسن مکی عاملی از 24/1 مراجعه کنید.
تنها وقتی میتوان به عقل استدلال کرد که از طرف شارع بیانی نیامده باشد و اگر بیانی از شارع آمده باشد عقل آنجا نقشی ندارد و چون اباضیه در ارتباط با عقل زیادهروی کردهاند،از اینرو فتواهایی را از آنها مییابیم که با کتاب و سنت همخوانی ندارد.آنها برای عقل عاطفی بیش از کتاب و سنت ارزش قائل شدهاند و عقل ظنی را بر حکم شرعی قطعی مقدم داشتهاند.اینک چند نمونه از این فتاوا را نقل میکنیم:
1-اباضیه در صلح و صلحدوستی تا جایی پیش میروند که فقهایشان صلح بین دو گروه از مؤمنان درگیر در جنگ را(تحت هر شرایطی)ترجیح میدهند و برای آنکه فتنهای ایجاد نشود کسی حق ندارد گروهی را بر گروه دیگر ترجیح دهد.یکی از سران مغربی اباضیه در اینباره میگوید:«وقتی دو گروه از مؤمنان باهم میجنگند صلاح را در آن میبینم که به صلح تن دهند اگر به صلح تن ندادند دوست دارم که هیچیک بر دیگری پیروز نشود و چنانچه کسی دوست بدارد که یکی از دو گروه بر دیگری چیره گردد او در فتنۀ آنها شریک شده است و حکم او حکم همان دو گروه است.گویا شمشیر او نیز به خون آلوده گشته است.من رستگاری را در آن میبینم که از هردو گروه برائت جسته شود و هیچکدام بر دیگری ترجیح داده نشود.اگر کسی ترجیح دهد در گناه داخل
1) 1)
شده است.» (1)
-دکتر رجب محمد عبد الحلیم:الاباضیة فی مصر و المغرب به نقل از طبقات المشایخ بالمغرب 491/2.
شکی نیست که این فتواها براساس عاطفۀ گوینده و صلحجویی و سازشخواهی او صادر شده است ولی این عاطفه بیمورد است و چه بسا به سود ستمگران و سرکشان تمام میشود.قرآن کریم خلاف آن را میگوید و جنگ با سرکشان را تا تسلیم در برابر فرمان خدا واجب میداند.خداوند سبحان میفرماید:«اگر دو گروه از مؤمنین باهم در گیر شدند شما بینشان صلح کنید و چنانچه یکی بر دیگری ستم کرد شما با آن ستمگر بجنگید تا به امر خدا تن دهد پس اگر(به امر خدا)تن داد بینشان عادلانه صلح کنید و قسط را رعایت نمایید همانا خداوند رعایت کنندگان قسط را دوست میدارد.» (2)
براساس آنچه که گوینده ذکر کرد نباید مسلمانان در جنگی که طلحه و زبیر در زمان خلافت علی(علیه السّلام)شعلهور ساختند یا جنگی که ابن ابی سفیان پس از جنگ جمل به راه انداخت،گروهی را بر گروه دیگر ترجیح میدادند تا فتنهای به وجود نیاید.این گونه صلحدوستی و سازشطلبی مانند تسلیم شدن در برابر عاطفۀ کور است که انسان را به راه باطل میکشاند.
2-تمامی امت اسلامی متفقند بر اینکه زنا به تنهایی،فاعل و مفعول را بر یکدیگر حرام نمیکند مگر در موارد خاصی نظیر آنکه زن،شوهردار باشد که در اصطلاح فقه به آن«زنای محصنه»میگویند.عایشه روایت میکند:پیامبر(صلّی اللّه علیه و آله و سلّم) فرمود:«حرام نمیتواند حلال را حرام کند.»
با وجود این،اباضیه فتواهای خلافی دادهاند به اعتقاد اینکه این فتواها کرامت زن را حفظ میکند حتی یکی از اباضیهای معاصر آن را در قالب اجتماعیاش مطرح کرده است به خیال اینکه مسألۀ مزبور از دید فقیهان پوشیده مانده است.او میگوید:اساس حیات امت اسلامی در آن است که زن با مرد نامحرم و مرد با زن نامحرم خلوت نکند.
علت آن ترس از فتنه است زیرا در جای خلوت انگیزههای جنسی گاهی بر نفس مرد یا
زن چیره میگردد و آنان مرتکب حرام میشوند و عمل ناشایستی که از آن هشدار داده شدهاند،واقع میشود.
اباضیه این مشکل را از قرنها پیش مورد بررسی قرار داده و به نتیجهای رسیدهاند که تا آنجا که به یاد دارم دیگران به آن نرسیدهاند.بر این اساس آنها ازدواج کسانی را که بین آنها زنا واقع شده حرام دانستهاند و چنین استدلال کردهاند که روح اسلام با فحشاء مخالف است.
عایشه از پیامبر خدا نقل میکند که فرمود:اگر مردی با زنی زنا کند و بعد باهم ازدواج کنند تا قیامت زناکار محسوب میشوند. (1)
-علی یحیی معمر:الاباضیة فی موکب التاریخ،الحلقة الاولی 112-111.
بررسی:
اولا:اینگونه نرمش عاطفی و چسبیدن به این وسایل وقتی درست است که در مسأله، دلیل شرعی وجود نداشته باشد.در غیر این صورت باید اینگونه مستمسکها را به دیوار زد هرچند از سرچشمه عقل!!!یا عاطفه جوشیده باشد.وقتی کتاب و سنت و اجماع امت این ازدواج را جایز میداند ما حق نداریم اینگونه شیوهها را در پیش گیریم.کلام خداوند سبحان برای ما کافی است که میفرماید: «وَ أُحِلَّ لَکُمْ ما وَراءَ ذلِکُمْ أَنْ تَبْتَغُوا بِأَمْوالِکُمْ مُحْصِنِینَ غَیْرَ مُسافِحِینَ ». (2)البته بعضی از فقهاء جواز را منوط به توبه کردهاند.
به هر تقدیر در بین مسلمانان به استثنای حسن بصری،کسی با این مسأله مخالفت نکرده است و کلام او هم ناصواب و مخالف کتاب و اجماع امت اسلامی است.
شیخ طوسی(ره)میگوید:اگر مردی با زنی زنا کرد میتواند با او ازدواج کند و علمای عامه هم آن را پذیرفتهاند و حسن بصری گفته است:جایز نیست.
قتاده و محمد(در نسخهای دارد احمد)گفتهاند:اگر هردو توبه کردند میتوانند با
نیست مگر با دو شرط:
الف-گذشت عدّه.
ب-توبه.
وقتی این دو شرط تحقق یافت نکاح او،هم برای زانی و هم برای دیگران بنابر قول اکثر علما جایز است و ابو بکر،عمر،پسر او،ابن عباس،جابر بن زید،عطا،حسن، عکرمه،زهری،ثوری،شافعی،ابن منذر،و اصحاب الرأی از جملۀ این علما میباشند.از ابن مسعود و برّاء بن عازب و عایشه روایت شده است:هرگز نکاح چنین زنی برای زانی حلال نیست.
شاید مرادشان از این بیان،حرمت نکاح قبل از توبه یا قبل از سپری شدن عدّه باشد که در این صورت همان نظر ما میشود.اما تحریم ازدواج او بهطور مطلق،درست نیست زیرا خداوند متعال میفرماید: «وَ أُحِلَّ لَکُمْ ما وَراءَ ذلِکُمْ أَنْ تَبْتَغُوا بِأَمْوالِکُمْ ...» چون آن زن برای غیر زانی حلال است پس برای او هم حلال است همانطور که زنان دیگر برای او حلالند. (1)
-عبد اللّه بن قدامه:المغنی 64/7-65.
ثانیا:حفظ کرامت زن در ازدواج اوست نه در تحریم آن زیرا ازدواج-پس از زنا-فحشایی را که از روی جهالت از آنها سر زده است میپوشاند و آنها در جامعۀ اسلامی همسران شرعی به حساب میآیند و مردم با آنها درست و عادی رفتار میکنند.
اما اگر به حرمت ازدواج فتوا دهیم این زن فریب خورده و محکوم به حکم عاطفه وقتی ببیند سرّش افشاء و امرش برملاء شده و جوانان غیور از او روگردان شدهاند ممکن است به زنان بدکاره بپیوندد.
3-روایات زیادی در نهی از گدایی وارد شده است.اباضیه بر این روایات تکیه کرده و مسلمانان را از آبروریزی و ذلّت گدایی منع کردهاند.پس اگر کسی آبروی خود را در نظر نگرفت و رفت از مردم زکات گدایی کرد این زکات،به خاطر آن آبروریزی و
1) 1)
کرده و مسلمانان را از آبروریزی و ذلّت گدایی منع کردهاند.پس اگر کسی آبروی خود را در نظر نگرفت و رفت از مردم زکات گدایی کرد این زکات،به خاطر آن آبروریزی و برای بینیاز کردن او از مردم و سرپا نگهداشتن او،بر او حرام است. (1)
-علی یحیی معمر:الاباضیة فی موکب التاریخ،الحلقة الاولی 116.
شکی نیست که گدایی شرعا حرام و در بعضی موارد مکروه است اما فتوا دادن به تحریم زکات به دلیل حفظ آبروی گدا فتوای خلاف کتاب و سنت است.اگر این،سبب تحریم میشد حتما از طرف پیامبر در این مورد به خاطر فراگیر بودن آن بیانی صادر میشد.
علاوه بر آن خداوند سبحان دستور میدهد که به گدا چیزی داده شود و او را رد نکنند و میفرماید: «وَ الَّذِینَ فِی أَمْوالِهِمْ حَقٌّ مَعْلُومٌ * لِلسّائِلِ وَ الْمَحْرُومِ » (2)و میفرماید: «وَ أَمَّا السّائِلَ فَلا تَنْهَرْ» (3)و میفرماید: «وَ آتَی الْمالَ عَلی حُبِّهِ ذَوِی الْقُرْبی وَ الْیَتامی وَ الْمَساکِینَ وَ ابْنَ السَّبِیلِ وَ السّائِلِینَ وَ فِی الرِّقابِ وَ أَقامَ الصَّلاةَ وَ آتَی الزَّکاةَ ». (4)آیه اطلاق دارد زکات و غیر زکات را باهم شامل میشود اگر نگوییم که تنها دربارۀ زکات وارد شده است.
در بحثهای گذشته با عقاید و خصوصیات اباضیه آشنا شدید ما در آنجا امور هشتگانهای را مورد بحث قرار دادیم در اینجا مطلبی باقی مانده است که سزاوار است نظر خوانندگان را به آن جلب نماییم:
الف-اباضیه برای تجویز تقیه مسالک دین را چهار تا قرار دادهاند که مرحلۀ چهارم آن به کتمان،همتراز تقیه میرسد.آنها میگویند:مسالک دین چهار تاست:
1) 1)
2) 2) -المعارج:24-25«و [1]کسانی که در اموالشان حقی آشکار برای سائل و محروم است.»
3) 3) -الضحی:10« [2]سائل را از خود مران.»
4) 4) -بقره:177«و [3]مال خود را به خاطر دوستی خداوند به نزدیکان،یتیمان،مسکینان،در راه ماندگان، گدایان و آزادی بندگان بذل میکند و نماز را به پا میدارد و زکات را میپردازد.»
1-ظهور 2-دفاع 3-شراء 4-کتمان.
اباضیه شورایی دارند به نام«عزّابه»که بر تمام شئون اجتماعی آنها اشراف کامل دارد.برای آشنایی خوانندگان با خصوصیات و صلاحیتها و شئون این شورا،عباراتی را از کتاب خودشان نقل میکنیم.اینک بیان آن:
افراد جامعۀ اسلامی در بعضی حالات در برابر دشمنان خود ظاهر و در سرزمین خود آزاد و در احکام خود مستقل هستند و به کتاب خدا و سنت رسولش عمل میکنند.
احکام دین را اجرا میکنند.در برابر بیگانگان به هیچوجه سر تسلیم خم نمیکنند.
حاکمی نمیتواند بر آنها ستم روا دارد.قدرتمندی نمیتواند علیه آنها قد راست کند.
چنین حالتی حالت ظهور است و این از بهترین حالات جامعۀ اسلامی است و در چنین شرایطی باید مردم متحد و یکپارچه باشند زیرا این حالت،منزلتی است که خداوند برای مؤمنین ارزانی داشته است «وَ لِلّهِ الْعِزَّةُ وَ لِرَسُولِهِ وَ لِلْمُؤْمِنِینَ ». (1)
-المنافقون:8« [1]عزت از آن خدا و رسولش و مؤمنان است.»
چنانچه مسلمانان این مقام را از دست بدهند و از این شرافت محروم شوند و از این منزلت که در اثر ایمان به خدا و پایداری به آن نصیبشان شده،سقوط کنند،در این صورت نباید در برابر ظلم تسلیم شوند و در مقابل جور سر خم کنند و نباید به دستان بازیگر اجازه دهند که با مقدرات مردم بازی کنند و حریمهای آنها را از بین ببرند و امور دینیشان را دگرگون سازند و در اعمال و عباداتشان مداخله نمایند و در اموالشان بدون اذن شریعت که دانای به غیب و شهادت آن را بنیان نهاده و بدون بیان هدایت که محمد(صلّی اللّه علیه و آله و سلّم)آن را برای فرزندان اسلام به ارث گذاشته،تصرف کند.
چنانچه مسلمانان به این ذلّت گرفتار آمدند و دشمنان خارجی بر آنها سلطه یافتند یا کسی که مردم به او اعتماد نموده و امورشان را به او سپرده بودند و او را سرپرست خود کرده بودند،از انجام این رسالت سر باز زد و به بیراهه رفت و در اموری
1) 1)
که به او واگذار شده به خدا و پیامبر و مسلمانان خیانت نمود،در این هنگام بر مسلمانان واجب است که در برابر این دولت سرکش بایستند و او را به معروف امر نموده و از منکر بازش دارند و مجبورش سازند تا مردم را به راه صواب هدایت نماید.پس اگر به شیوۀ نادرستش ادامه داد و طعم تلخ ستم را همچنان به مردم چشاند و از تسلیم شدن در برابر امر خدا و بازگشتن به راه خدا خودداری ورزید،در این هنگام نوبت به شیوۀ دوم از تنظیم اسلامی میرسد که آن عبارت از دفاع است.دفاع در مسلکهای دینی به تعبیر امروزی همان انقلاب...است؛انقلاب علیه استعمار خارجی یا انقلاب علیه استعمار داخلی نظیر انقلاب علیه ظلم،انقلاب علیه نظام،انقلاب علیه فساد،انقلاب علیه گمراهی از دین خدا در تمامی اشکال و ابعاد آن.رهبری که این انقلاب را رهبری میکند«امیر دفاع»نامیده میشود و امت تا پیروزی انقلاب باید از او اطاعت و فرمانبری داشته باشد.
وقتی که امور به سامان رسید و صلح و امنیت حاکمیت یافت او مثل سایر افراد گشته و از حقوق و وظایف آنها برخوردار میگردد.سامان یافتن امور هم به یکی از این دو امر است:پیروزی انقلاب یا شکست آن.پیروزی آن به یکی از دو راه است:تن دادن دولت به خواستههای مردم و بازگشت او به احکام خدا که در این حالت،انقلاب در همینجا متوقف میشود؛یا نابودی نظام فاسد و سرنگونی حاکم ستمگر و استقرار نظام اسلامی به جای آن و اجرای شریعت ناشی از کتاب خدا.در این هنگام رهبری انقلاب یا امیر دفاع هیچ حقی در حاکمیت ندارد مگر آنکه مردم پس از استقرار امنیت و گردهمایی و مشورت و مقایسه با دیگران با شرایطی که در او مییابند او را انتخاب نمایند البته با رعایت شروطی که در انتخاب امیر برای مؤمنان ملحوظ است.
اگر مسلمانان از این موضع هم ناتوان شدند و به ندای انقلاب جواب مثبت ندادند و شیوۀ مسالمت را در پیش گرفتند و به آسایش و آرامش رو آوردند،آن وقت نوبت به مسلک سوم دین میرسد و آن،شراء است:شراء وظیفۀ کسانی است که تعدادشان اندک است.چنانچه تعداد آنها به چهل نفر برسد باید علیه فساد قیام کنند گرچه با قیام این افراد در رویارویی با دولت ستمگر مسلح احتمال پیروزی نمیرود و
مردم هم به ذلّت تن دادهاند اما وجود این تنظیم گرفتاری و دردسری برای دولت به حساب میآید که نمیگذارد او سیاستهای ظالمانۀ خود را پیاده کند.گاهی اینگونه قیامها جز همین ایجاد ناآرامی که بر سر ستمگران سایه میاندازد و ناامنی و وحشتی که اعمال و حرکات آنها را رسوا مینماید نتیجهای ندارد.
از اینرو برای تنظیم شرطهای سنگینی در نظر گرفته شده که جز از جان گذشتگان،آنهایی که زندگیشان را فدای حیات ملتشان میکنند،کسی آن را نمیپذیرد.این شروط عبارت است از اینکه افراد پس از عضویت در این موسسه حق ندارند به وطن خود برگردند یا در خانه و کاشانه خود زندگی کنند یا از مسئولیت خود سرباز زنند تا سرانجام به پیروزی رسند یا کشته شوند که البته به کشته شدن نزدیکترند تا پیروزی.اگر شرایط،کسی را وادار کرد که برای یکی از امور حیاتی انقلاب مانند تهیۀ آذوقه به خانهاش مراجعت کند او در خانۀ خود بیگانه و مسافر محسوب میشود و باید نمازش را قصر بخواند و همین شخص وقتی که در قلههای کوه یا در درهها به سر میبرد و راههای ارتباطی ستمگران را قطع میکند و یا پلهایی که کاروان ظالمان از آن عبور میکند،خراب میکند یا دژهایی ذخایر ستمپیشگان را از بین میبرد مانند آن است که او در خانه و در بین اهل و عیال خود است.اینها در هیچیک از این شرایط حق ندارند امنیت مردم را سلب کنند یا به سازشکاران ضربهای وارد سازند.این تنظیم فدایی و ضربتی اسلام،برای جایی کارآیی دارد که در آنجا ظلم حاکمیت دارد و بندگان شیطان بر مردم چیره شدهاند و قانون دست ساختۀ انسان جایگزین قانون خدا شده است.
ابو اسحق میگوید:«شراء از بارزترین ویژگیهای اباضیه است.»
چنانچه مردم تن به ذلّت دادند و تسلیم ظلم شدند و قانون ستمگران بر آنها پیاده شد و کسی برای کرامت از بین رفتۀ اسلام و شرافت رسالت عزت دهندۀ انسان،قیام نکرد و عافیتطلبی فراگیر شد و همه به عیاشی و راحتطلبی رو آوردند به حدی که گروه فدایی نتوانست شکل بگیرد تا خواب آرام را از چشم ستمگران برباید و به آنان بفهماند که حکمشان دوام نمییابد و کرسیشان برقرار نمیماند و پایداری،خواستۀ
همیشگی مؤمنان است و ستمگران در آینده در برابر خدا و مردم باید حساب سختی پس بدهند،چنانچه مردم در این حد از ناتوانی رسیدند نوبت به تنظیم دیگری به نام کتمان میرسد.در شرایط کتمان مؤمنان باید با امتناع از پذیرش مسئولیتهای ظالمانه،از همکاری با ظالمان دوری نمایند و خودشان بهطور دستهجمعی امورشان را عهدهدار شوند تا بتوانند دین خدا را تبلیغ نمایند و قلبهایشان را از ایمان به خدا پر سازند و معارف و فرهنگ اسلامی را نشر دهند تا مردم از دین خدا آگاه گردند و با ستمگران ارتباطی نداشته باشند جز در بعضی موارد و تنگناها مانند پرداخت مالیات به حاکمان.
این همان جمعیات یا«حلقۀ عزّابه»در تشکیلات اباضیه است. (1)
-علی یحیی معمر:الاباضیة فی موکب التاریخ،الحلقة الاولی 93-96.
عزّابه یک هیئت چند نفره متشکل از برجستهترین مردم از حیث علم و صلاح است.این هیئت ادارۀ کامل جامعۀ اباضی اعم از دینی،تعلیمی،اجتماعی و سیاسی را برعهده دارد.این هیئت در زمان ظهور و دفاع بهعنوان مجلس مشورتی برای رهبری یا کارگزار و نایب او عمل میکند.اما در زمان شراء و کتمان بهعنوان شورای رهبری عمل میکند و وظایف رهبر را انجام میدهد.
هیئت عزّابه شخصی را از بین خود بهعنوان رئیس انتخاب میکنند که«شیخ عزّابه»نامیده میشود.او از همه داناتر و باتدبیرتر است و لازم نیست که از دیگران سن بیشتری داشته باشد.ریاست هیئت را در جلسات،شیخ آن برعهده دارد و در کارهای مربوطه،به دستور او جلسه تشکیل میشود و او از طرف هیئت حرف میزند و مصوبات آن را تنفیذ میکند و مستقیما به امور کشور و مردم رسیدگی میکند و همۀ مشکلات و حوادث باید به او ارجاع شود و حکم او پس از تصویب هیئت در همۀ زمینهها قابل اجرا میباشد.
این کلمه از عزوب یا عزّابه گرفته شده است و معنای آن،
1) 1)
عزلت،غربت،تصوف،تهجد و پناه بردن به قلههای کوه است و در اینجا منظور از آن، اهتمام به خدمت به مردم و دوری از لذّات نفسانی و اجتناب از مشغلههای زندگی نظیر مال و زن و فرزند است زیرا عزّابی برای این چیزها وقت و توان کمی را اختصاص میدهد و بیشتر اوقات و توانش را در راه خدا برای خدمت به مسلمانان اختصاص میدهد بدون آنکه در برابر عملش توقع پاداشی از آنان داشته باشد زیرا پاداش و حساب او نزد خداست.
کلمۀ حلقه نام دیگری از هیئت عزّابه است و این کلمه با عزّابه مترادف است.در اصل،این کلمه از تحلیق گرفته شده است که به معنی حلقه زدن است.
این بدان معناست که عزّابه در جلسات رسمی خود به صورت حلقه یا دایره مینشینند و این وضع برای تبادل آراء و بررسی نظرات گوناگون خیلی مناسب است.همچنین این گونه نشستن برای فراگیری درس یا تلاوت قرآن کریم یا خواندن دعا بهترین حالت میباشد.
پایگاه رسمی عزّابه مسجد است.از اینرو باید در یکی از زوایای مسجد اطاق خاصی برای عزّابه در نظر گرفته شود و آنجا باید از نشست و برخاست مردم به دور باشد تا گفتگوهایی که در آنجا ردّ و بدل میشود،شنیده نشود.این اطاق مخصوص آنهاست و هیچکس و به هیچوجه حق ورود به آنجا را ندارد.اعضاء موظفند که در نظافت و مراقبت آن و تهیه و نگهداری فرش و دیگر امور مربوط به آن کوشا باشند.عهد و پیمانهایشان باید محرمانه باشد و غیر از خودشان کسی از آن باخبر نشود.
گفتگوها و مناقشهها و بحثهایی که در آنجا صورت میگیرد،غیر علنی میباشد و هیچ یک از اعضاء به هیچوجه حق بازگو کردن و افشای آن را ندارد.مصوباتی که برای اجراء تصویب شدهاند،شیخ،آن را برای اجرا اعلام میکند و گاهی یکی از اعضاء به نیابت از او این کار را برعهده میگیرد.عزّابه حق ندارند هیچ موضوعی را در خارج از مقر رسمی خود به بحث گذارند.وقتی در موضوعی به نتیجهای رسیدند برای تنفیذ آن میتوانند نقل مکان کنند چنانچه به این انتقال نیازی باشد.اگر فرمانی دربارۀ یکی از
امور اجتماعی کشور،مثل تعیین مهرها و قیمتها یا شروع کار در موسم کشاورزی و مانند آن صادر کردند و مردم آن را نپذیرفتند اعضاء در مقر خود جمع میشوند و پیوسته در مسجد میمانند و از کارهای روزمره صرفنظر میکنند و از رفتن به بازار و بین مردم خودداری میورزند تا مردم آن فرمان را اجابت کنند و به انجام آن مبادرت نمایند.
چنین وضعی تا به حال برای اباضیۀ لیبی جز چند مورد اندک پیش نیامده است.در آنجا مردم در اسرع وقت به اجابت فرمان عزّابه میشتابند و به مجرد اطلاع از موضع عزابه، برای اجابت از همدیگر سبقت میگیرند و رضایت یکدیگر را جلب میکنند و موافقت خود را پیش از رسیدن وقت نماز دوم،به مجلس اعلام میدارند و بدین ترتیب کارها روال عادی خود را باز مییابد.
اعضای هیئت بین ده تا شانزده نفر میرسد.کارها بین آنها به شرح زیر تقسیم شده است:
آگاهترین و باشخصیتترین اعضاء و در حل مشکلات تواناترین آنهاست.
آنها چهار نفرند نه بیشتر و نه کمتر.در کارها شیخ را همراهی میکنند و او هم بدون موافقت آنها کاری انجام نمیدهد.
3-امام:یک نفر است و نماز جماعت را اقامه میکند و یکی از مشاوران میتواند این سمت را داشته باشد.
یک نفر است و اعلان وقت نماز و کارهای مربوط به اذان را برعهده دارد و میتواند یکی از مشاوران عهدهدار این سمت باشد.
دو نفر برای رسیدگی به امور اوقاف و خرج و دخل هیئت و ضبط واردات و صادرات و شیوۀ اصلاح و رشد اوقاف تعیین میشوند.آنها علاوه بر دارا بودن شرایط عمومی اعضای هیئت،نباید از سرمایهداران و یا از مستمندان باشند بلکه باید از طبقه متوسط و در عین حال خویشتندار باشند.
سه نفر از اعضاء یا بیشتر یا کمتر بنابر نیاز برای رسیدگی به امور
تعلیم و تربیت و تنظیم درسها و مراقبت شاگردان در کلاسها در طول دوران تحصیل یا در بخشهای داخلی و دیگر امور مربوط به تحصیل تعیین میشوند.
چهار یا پنج نفر از اعضاء برای رسیدگی به حقوق مردگان گماشته میشوند.آنان کارهای غسل،کفن،نماز،دفن،نظارت بر اجرای وصایا و تقسیم میراث اموات را براساس فرایض تعیین شده در اسلام برعهده میگیرند.
چنانچه شخصی که مؤمنان در شرایط برائت از او بودهاند،بمیرد یعنی با معصیت از دنیا برود عزابه به امور او رسیدگی نمیکنند زیرا گناهکار حقی بر مؤمنان ندارد اما برای دیگران غیر از اعضاء اجازه داده میشود که به امور او رسیدگی کنند و این بدان معناست که انجام کارهای میت واجب کفایی است که اگر کسی آن را عهدهدار شد از دیگران ساقط میشود.
عضویت در عزّابه چندین شرط دارد از جمله:
1-حافظ قرآن باشد؛
2-مراحل درسی را گامبهگام گذرانده باشد و توانایی تدریس این مراحل را داشته باشد؛
3-وقتی که در حال درس است باید لباس رسمی طلبه و وقتی که در هیئت است لباس رسمی هیئت را بپوشد؛
4-ادیب،باهوش،زیرک و برای پیشبرد کارها،ماهر و باصلاحیت باشد؛
5-در درسها راغب و شایق باشد و به تعلیم و تعلّم مبادرت نماید؛
6-گرفتاریها و مشغلههای دنیایی او به قدری زیاد نباشد که او را مجبور به تردد در بازار و بود و باش با مردم و بازاریها کند طوری که مقام او را پایین آورد و هیبت او را از بین ببرد؛
7-بدنش را با آب و قلبش را با آب و سدر شستشو دهد.این عبارت،یک اصطلاح است که منظور از آن این است که دست،دل و چشم انسان از مال مردم پاک باشد و قلبش از همه بیماریهای قلبی منزه باشد یعنی او در ظاهر و باطن پاک باشد.
ابو عماره،عبد الکافی این عبارت را اینگونه شرح داده است:«اما جسم،باید آن را از آلودگیهای موجود در مردم،شستشو دهد و اما قلب باید آن را از حسد،حیله و تکبر و مانند آنکه سبب از بین رفتن اعمال میشود شستشو دهد.»
همانگونه که میبینی،عبارت در کمال دقت ادا شده است و معنای آن بیش از آن است که ما و علامه ابو عماره به آن اشاره کردیم.پس در آن تأمل و دقت کن که هر چه بیشتر دقت کنی معنای جدیدی از آن مییابی...
بزرگان مسأله پاکیزگی قلب مؤمن را جدی گرفتهاند زیرا چرک دل از چرک بدن کثیفتر است و از همینرو شستشوی بدن را با آب و شستشوی قلب را با آب و سدر لازم دانستهاند و این کنایه از توجه زیاد به نظافت باطن نسبت به طهارت ظاهر است چون هر که باطنش پاک باشد کردارش نیک و کارهایش درست و مراقبتش از نفس زیاد و رعایت رفتاریاش بیشتر است و رستگاری در همین است.
هیئت عزّابه وظایف سنگینی دارد و در برابر این وظایف بهعنوان هیئت مسئولیت دارد.این وظایف در امور ذیل خلاصه میشود:
1-رسیدگی به امر تعلیم و تهیۀ لوازم مربوط به آن و هموار نمودن راه تحصیل برای تمامی کودکان تا آنان بتوانند بهطور یکسان از درسها بهره گیرند و بخشی از قرآن کریم و وظایف دینیشان را فراگیرند.این کمترین چیزی است که باید برای یک کودک فراهم شود.اگر خانوادۀ کودک به حدی فقیر باشد که از عهدۀ تحصیل او برنیاید یا هزینۀ دوران تحصیل او را نداشته باشد باید به او کمک شود و این کار با تأمین مالی صورت میگیرد؛
2-تأمین رفاه اجتماعی و فراهم نمودن رفاه برای فقرا و مستمندان و اشتغال همگانی؛به این نحو که از اغنیا و توانگران خواسته شود تا فقراء را با اصل کار در برابر اجرت یاری نمایند.در بسیاری موارد اجرت را اعضای عزّابه تعیین میکنند؛
3-حل مشکلات مردم و رسیدگی به امور قضایی آنان و قضاوت در مخاصمات آنها و رساندن حق به صاحبان آن.
4-رسیدگی به اوقاف مساجد و مصارف هیئت یا حسابرسی صادرات و واردات و مصرف آن در جای خود و تلاش در توسعۀ وقفهای دایمی و اصلاح آن و استفادۀ بهینه از آن؛
5-کنترل بازار از معاملات نامشروع و جلوگیری از ورود کالای مشکوک؛
6-تشکیل نیروی امنیتی برای حفظ اموال زراعی و دامی مردم از شرّ غارتگران، دزدان و آشوبگران؛
7-قضاوت دربارۀ خطاکاران و مجرمان و تأدیب آنها و اعلان برائت از آنها و قطع رابطه با آنها مگر آنکه توبه کنند و به خدا روی آورند؛
8-رسیدگی به ارتباطات خارجی و سر و سامان بخشیدن به آن اعم از ارتباطات جنگی و غیر جنگی.
این،بخشی از کارهایی بود که به مجلس عزّابه از آن جهت که سرپرست جامعه و مسئول آن در برابر خدا و مردم است،مربوط میشود.هیئت باید کارها را براساس توانایی و قدرت،بین افراد تقسیم نماید و شیخ با هماهنگی و توافق هیئت مسئول این کار است.
مجلس عزّابه در تمام شهرها و قریهها تشکیل میشود و هیئت عزّابه کسانیاند که به امور شهر یا قریۀ خاصی رسیدگی میکنند و چنانچه مسألۀ مهمی یا واقعۀ بزرگی پیش آید که از توان قریه یا شهر خارج باشد به مجلس اعلای عزّابه ارجاع میشود که شیخ بزرگ یا حاکم مردم ریاست آن را برعهده دارد چنانکه در جبل (1)
-یکی از پایگاههای اباضیه است(م).
نفوسه اینگونه است.این امور عبارتند از مسائل مربوط به اجرای حدود،امنیت عمومی و مشکلاتی که از سطح یک قریه فراتر است.مجلس بزرگ یا مجلس عمومی عزّابه همان مجلسی است که شیخ بزرگ ریاست آن را برعهده دارد.او علاوه بر این،ریاست عزّابۀ شهر خود را نیز برعهده دارد و در دوران کتمان جانشین امام میباشد.دیگر اعضای این مجلس،مشاوران او و رؤسای عزّابۀ شهرهای دیگر
1) 1)
هستند.مقر آنان مرکز و پایتخت کشور است.آنان در هر سه ماه یکبار با حضور شیخ جلسۀ دورهای و هنگام ضرورت جلسۀ اضطراری تشکیل میدهند.فرمان این مجلس بر کل کشور قابل اجراست.شوراهای دیگر از لحاظ مادی و تشکیلاتی تابع این مجلس هستند.این مجلس قدرت حقیقی جامعۀ اباضی به شمار میرود اما مجالس دیگر، همکار و مجری آن محسوب میشوند.مقر شیخ بزرگ باید در مرکز کشور باشد و اگر محل دیگری را غیر از این مکان برای سکونت انتخاب کرد در این صورت باید کارها را در مرکز حکومت انجام دهد؛نه در محل سکونتش چنانکه ابو هارون موسی بن هارون، ابو عبد اللّه بن جلداسن لالوتی،ابو یحیی ارّجانی و دیگران اینگونه عمل میکردند.
در جامعۀ اباضی،شیخ بزرگ تمامی اختیارات امام عادل را دارد و به تمامی امور مهمهای که در شرایط زندگی برای مردم پیش میآید اقدام میکند.او طبق نظر مجلس شورا کار میکند و قبل از موافقت آن،حق صدور رأی را ندارد مگر در احکام ثابت دینی.او میتواند شخصی را بهعنوان مفتی به جانشینی خود برگزیند.منظور از این مفتی،کسی است که نصوص احکام را که از شرع شریف رسیده،توضیح دهد یا در ترجیح یکی از اقوال در مسائل اختلافی که فقها نظرات گوناگونی در آن ابراز داشتهاند، شیخ بزرگ را مساعدت نماید و منظور از مفتی آن نیست که به شیخ احکام یاد بدهد زیرا شرط است که شیخ عزّابه از مشایخ دیگر داناتر باشد هرچند شرط نیست از تمامی مردم داناتر باشد.
در جلسات ادواری که هر سه ماه یا شش ماه یک بار تشکیل میشود نمایندگان از تمامی هیئتهای عزّابه جمع میشوند و مشکلاتشان را به بحث میگذارند و وضعیت جامعه را بررسی میکنند و تصمیمهای لازم را میگیرند و سیاستهای آینده را ترسیم مینمایند.علاوه بر این به هنگام ضرورت هر هیئتی حق دارد که از مجلس اعلا بخواهد تشکیل جلسه دهد چنانکه حق دارد مشکلات خود را با شیخ بزرگ در میان بگذارد و از راهنمایی او برخوردار شود.
هریک از مجالس عزّابه،شیخ و بعضی از مشاوران او را خودشان تعیین میکنند
مگر آنکه ضرورتی پیش آید که آنها نتوانند به این مهم بپردازند.
در انتخاب عزّابه علاوه بر شرایطی که باید هر فرد بهطور کامل از آن برخوردار باشد باید نمایندۀ قبایل یا نواحی شهر نیز باشد.در انتخاب، رسیدن به عدد خاصی ملاک نیست.اگر در قبیلهای فرد واجب شرایط یافت نشود عضو از قبیلۀ دیگر انتخاب میشود.
اگر عزّابه به عضو جدیدی نیاز داشته باشد با یکی از دو راه زیر او را انتخاب میکنند:
از همان قبیلهای که قرار است عضو از آن انتخاب شود درخواست میکنند تا افرادی را که شرایط عضویت و توانایی لازم را دارند و در عین حال به نیکمنشی،تقوا، پاکی،پاکدامنی،خیرخواهی،از خودگذشتگی،جانفشانی و خدمت به مردم مشهورند،به هیئت معرفی کنند.آنگاه هیئت یک نفر را از بین آنها انتخاب میکند یا از تشکیلات «ایروان»درخواست میکنند تا کسی که این خلاء را پر کند برای آنها بفرستد.وقتی قرار شد عضو جدید،جایی را در عزابه اشغال کند به مقر رسمی فراخوانده میشود و شیخ شیوۀ کاری را که باید او انجام دهد و نظمی را که باید او رعایت کند،به او میآموزد و به او میفهماند که باید یاد بگیرد که از مهمترین وظایف او،رعایت آداب اسلامی و رعایت اخلاق پسندیده نظیر درستکاری،پاکیزگی،پاکدامنی،خدمت به مردم،ملازمت با مسجد،دوری از لذایذ دنیوی جز به مقدار نیاز،تلاش در عبادت،فروتنی در برابر مؤمنان و سختگیری بر خطاکاران و مجرمان میباشد.او باید در کردار و گفتار الگوی خوبی برای مردم باشد و در کسب مخارج کاملا از دیگران بینیاز باشد و باید کشاورزی پیشه سازد زیرا تجارت باعث مباشرت او با مردم میشود که در نتیجه از حق و باطل به کنار نمیماند.این موضع را در یک عبارت مشهور و معروف خلاصه میکنند:«او نباید در مسجد یا مزرعه و خانهاش باشد.»
پس از آنکه او به جمیع حقوق و وظایف و مسئولیتهایش آشنا شد از او خواسته میشود که نظرش را در ردّ یا قبول آن اعلام دارد.اگر آن را پذیرفت-چیزی که فعلا
بدان عمل میشود-کارهای عملی نظیر تدریس یا وکالت مسجد یا شرکت در رسیدگی به امور مردگان به او واگذار میشود.باید دانست که عضو جدید کوچکترین فرد عزّابه به حساب میآید هرچند سن او از دیگران بیشتر باشد و باید او در خدمت بقیۀ اعضا باشد.
او به مدت سه روز با عزابی قبلی-کسی که قبل از او کوچکترین عزّابی محسوب میشد -همراه میشود تا در این مدت با آداب خدمت عزّابه آشنا شود.از آنجا که آن فرد رئیس مستقیم او به شمار میآید باید وقتی که جلسه تشکیل میشود عضو جدید پایینتر از او بنشیند...رعایت ترتیب نشستنها در بین عزّابه ضروری است.از اینرو مقام پایین حق ندارد از مقام بالاتر از خود پیشی گیرد عزّابی هرجا که باشد برای خود رئیس دارد و تنها رئیس در مجالس عمومی حق دارد سخن را آغاز نماید و ادارۀ گفتگوها و مانند آن را برعهده گیرد.بنابراین شاگرد او یا فرد عامی دیگر بدون اذن او حق دخالت در هیچیک از این امور را ندارد.
از هر عزّابی انتظار میرود که الگو و اسوۀ درستکاری باشد.از اینرو جرمی که برای دیگران کوچک است برای او بزرگ محسوب میشود و او باید از آن دوری نماید حتی در فضائل اخلاقی و رفتار با مردم این مسأله باید رعایت شود و اگر خطایی از او سر زند مجلس عزّابه دربارۀ او نظر میدهد:
اگر خطای او بزرگ و معصیت خدا و نزد عزّابه ناپسند باشد یا اهانت به مسجد و یا استخفاف حق و مانند آن باشد،عزّابه بنابر اظهار شهود به تبرّی از او حکم میکند چنانکه دربارۀ سایر مردم اینگونه عمل میکند و این حکم تا وقتی که او به صورت علنی توبه نکرده به قوت خود باقی است و پس از این خطا هرگز به مجلس راه داده نمیشود زیرا کسی که با تبری از مجلس اخراج میشود حق ندارد دوباره به آنجا باز گردد و اگر توبه کند و توبهاش واقعی باشد در زمرۀ مسلمانان باقی میماند و از حقوق آنها برخوردار و به وظایف آنها مکلف میگردد.
اگر خطای او کوچک و ناچیز باشد که نیازی به توبه نداشته باشد،در این صورت عزّابه یک جلسه سرّی برای تأدیب او تشکیل میدهد و گاهی او را مدتی،کم یا زیاد به
حسب خطایی که او مرتکب شده از مجلس بیرون میکند و مسأله را از مردم مخفی میدارد.به سبب همین حکم است که عزّابه پایبندترین افراد به اسلام و آداب آنند.این سیره را یکی از بزرگان با عبارت زیبایی بیان کرده است:«سرپرست جامعه مانند شیر است که با هرچیزی مخلوط شود آن را تغییر میدهد.»
در اواخر قرن سوم هجری دو حادثۀ بزرگ اتفاق افتاد که اثر بزرگی بر اباضیۀ لیبی، تونس و الجزایر گذاشت:
حادثۀ اول:جنگ مرگباری بین اغلبیه (1)
-سلسلۀ اسلامی که در دوران عباسیان در شمال افریقا حکمرانی داشتند(م).
و اباضیه در قصر مانو بود که در آن اباضیه توسط احمد بن اغلب ستمگر،شکست سختی خورد.حادثۀ دوم:پیروزی شیعیان بر دولت رستمیان (2)در الجزایر بود که منجر به تأسیس دولت شیعیان شد.
چون این دو دولت،اغلبیه و شیعه احکام اسلامی را رعایت نمیکردند و به آن عمل نمینمودند علمای اباضیه در فکر تأسیس نظامی برآمدند که بتوانند براساس آن حرکت نمایند و احکام خدا را در سرزمینشان پیاده کنند و امت را به وجه پسندیدهای رهبری نمایند؛بدون آنکه دولت جدیدی را معرفی کنند یا به دولت خودکامۀ ستمگر بپیوندند.از اینرو به تأسیس این نظام اقدام نمودند.
در ابتدا مردم بهطور عادی و ساده در قالب این نظام حرکت میکردند تا آنکه در اواخر قرن چهارم،امام بزرگ،ابو عبد اللّه محمد بن بکر به میدان آمد و این نظام را در قالب قانونی که دارای چند ماده بود،شکل داد.آنگاه آن را بر جوامع اباضی در لیبی و سپس در تونس و پس از آن در الجزایر بهطور کامل پیاده نمود.براساس این،تاریخ نگاران امام ابو عبد اللّه را بنیانگذار نظام عزّابه میدانند و درست هم هست.او بنیانگذار
این نظام است و اگر او نبود این نظام با این شیوۀ تدوین شده به ما نمیرسید.پس از ابو عبد اللّه عدهای از علمای بزرگ در بررسی این نظام،عنایت خاصی را مبذول داشتند و موادی را بر آن افزودند و یکی از آنها نام«سیرۀ عزّابه»را بر آن نهاد.از علمایی که به این امر توجه کردند و دربارۀ آن دست به قلم بردند:ابو زکریا یحیی بن بکر،ابو عمّار عبد الکافی و ابو ربیع سلیمان بن یخلف مزاتی هستند.علمای متأخر حریصانه در آداب عالم و متعلم و آداب مجلس عزّابه و آنچه که مجلس باید از آن پاکیزه باشد،موادی را بر آن افزودند.
آنچه که این نظام به ما میآموزد،چنانکه پیشوایان سرشناس تشریح کردهاند،از یک طرف قانون منحصر به فرد برای نظم تعلیم و تربیت است و از طرف دیگر سیرۀ نیکویی است که باید مسلمانان براساس آن رفتار نمایند تا اخلاق و دین آنها در دوران سیطرۀ دولتهای ستمگر و کینهتوز محفوظ ماند.
این بود خلاصه و مختصری از نظام عزّابه که اباضیه مدت زیادی در مغرب اسلامی براساس آن عمل میکردند.
در قرن اخیر،فرمانروایی عزّابه از سرزمینهای اباضیهنشین لیبی و تونس رخت بر بسته است.با برچیده شدن نظام عزّابه از این سرزمینها فساد بر آن چیره گشت.
اباضیه هرگز نخواهند توانست به آن دین و اخلاق و استقامتی که در آن به سر میبردند، برگردند مگر آنکه به دین خدا چنگ زنند و به او پناه گیرند.مسلمانان هر مصیبتی که دیدند از انحراف از دین خدا و خروج از مسیر آن بوده است.هرگز پایان کار این امت اصلاح نخواهد شد مگر به چیزی که آغاز آن به آن اصلاح شده است.
گمان نمیکنم که با خواندن فصلهای این کتاب،عالم اباضی ما را به حقنشناسی و عدم شناخت مذهبشان و سهلانگاری در نقل عقایدشان در اثر عدم مراجعه به منابع اصلی
کتابهای آنها نیز مراجعه کردیم.موضع ما در اینجا موضع یک ناصح دلسوز نسبت به برادر دینی است و از این نصیحت جز رضای خداوند-تبارک و تعالی-و وحدت امت و قطع ریشههای اختلاف تا سر حد امکان،منظوری مدنظر نیست.
نویسندگان امروزی و دیروزی اباضیه به این نتیجه رسیدهاند که بین آنها و سایر فرق اسلامی جز در دو مورد،اختلافی وجود ندارد:
1-تخطئۀ تحکیم؛
2-انکار لزوم قریشی بودن امام.
اما در سایر اصول عقیدتی با بعضی فرقههای اسلامی شریکند مثلا در مسألۀ زاید نبودن صفات خداوند بر ذات و امتناع رؤیت خداوند سبحان در آخرت و تنزیه او از نقص تشبیه با تأویل صفات خبریه؛تأویلی که با قواعد ادبی و محاورهای سازگار است و در مسألۀ حدوث قرآن با معتزله و شیعه امامیه همعقیدهاند و در تفسیر شفاعت به معنی ترفیع درجه یا سریع رفتن به بهشت و مخلّد بودن گناهکاران در آتش با معتزله همنظرند و در تفسیر قدر و در اینکه افعال انسان مخلوق خداوند سبحان است و او خالق و عبد کاسب افعال است با اشاعره همعقیدهاند. (1)
-علی یحیی معمر:الاباضیة بین الفرق الاسلامیة 289/1-297.
اگر بپذیریم که این اصول جزء عقاید آنهاست و بپذیریم آنچه که نویسندگان فرق نوشته و به آنها نسبت دادهاند،دروغ محض است در این صورت لازم است که اباضیه باید به امور زیر قیام نمایند تا وحدت پدید آید و شکافها پر شود و امت یکدست و متحد گردد.آن امور عبارتند از:
1-اعتماد به درستی آنچه که آنها دربارۀ مذهبشان نوشتهاند و عقایدشان را به آن تفسیر کردهاند جدا مشکل است زیرا همانطور که دانستید آنان در تبیین دین چهار مسلک دارند که یکی از آنها مسلک«کتمان و پنهانکاری»است.بنابراین احتمال دارد که همۀ این فروعات از این مبدأ سرچشمه گیرد و تمامی آنها از ادعاهایی باشد که تقیه آن را توجیه میکند و مصلحتهای زمانی آن را مجاز میشمارد.پس وقت آن رسیده که
1) 1)
مسلک دارند که یکی از آنها مسلک«کتمان و پنهانکاری»است.بنابراین احتمال دارد که همۀ این فروعات از این مبدأ سرچشمه گیرد و تمامی آنها از ادعاهایی باشد که تقیه آن را توجیه میکند و مصلحتهای زمانی آن را مجاز میشمارد.پس وقت آن رسیده که برای آگاهی مردم بر این مسلکهای روشنگرانۀ دین،خط بطلان کشیده شود خصوصا که اینان(اباضیه)در عصر حاکمیت آزادی زندگی میکنند و توجیهی برای تقیه ندارند زیرا معنی تقیه آن است که شخص عقیدۀ خود را از مخالفان مخفی دارد و از اظهار آن بیم یورش و ضرب و قتل از ناحیۀ آنها داشته باشد و شما اباضیان که با دیگر گروههای اسلامی در تمامی مسائل به جز دو مسألۀ ناچیز و بیاهمیت،همعقیدهاید،باید صدایتان را به حقیقتخواهی بلند کنید و بر این مسلکها خط بطلان بکشید و مسلک جدیدی را در پیش بگیرید.
2-چنانچه حد فاصل بین شما و سایر مسلمانان همان دو امر مذکور است پس چه بهتر که بر این دو امر نیز خط کشیده شود.اگر قریشی بودن امام شرط باشد،این شرط خلافت اسلامی و امامت دینی است و چقدر مسلمانان از این مقصود بدورند؟ اباضیها چگونه میتوانند امامی را بدون وابستگی قومی برگزینند در حالی که خود آنها در بین سایر اقوام مسلمان در نهایت نژادپرستی به سر میبرند.جالب است که خود شیخ علی یحیی معمر این مطلب را متوجه شده و گفته است:
«در حال حاضر مسیر زندگی،بعضی از این اعتبارات را که سیاست وارد موضوع کرده،از بین برده است و برای همۀ مردم روشن شده است که دردسرهایی ناشی از شرط تعیین امام با وصیت و یا هاشمی و قریشی بودن او یا عربی بودن و معصوم بودن او و یا جایز نبودن عزل او در صورت انحراف،که همۀ این جوانب سبب اختلاف مسلمانان شده،امروز ثابت شده تفصیلات بیمعنایی هستند و ربطی به موضوع امامت ندارند.» (1)
-علی یحیی معمر:الاباضیة بین الفرق الاسلامیة 150/2.
هرچند او در مطالب مذکور زیادهروی کرده است چون مسألۀ وصیت آنطور که او خیال کرده،نیست زیرا مسلمانان باید پس از رحلت پیامبر(صلّی اللّه علیه و آله و سلّم)از چگونگی
1) 1)
انتخاب خلیفه بحث کنند که آیا او کسی را وصی قرار داده یا اینکه کار را برعهدۀ امت واگذار نموده است اما غیر از مسألۀ وصایت،سایر مسائل،بدعتهایی است که بعدها در بین مسلمانان پدید آمده است و هیچ پیوندی با اسلام ندارد.پس اگر شرط قریشی و عدم قریشی بودن این باشد که ذکر شد اصل دینی قرار دادن آن هیچ توجیهی ندارد.
اما مسألۀ تحکیم،قبل از این از حقیقت آن آگاه شدید.این مسأله نمیتواند اصلی از اصول دین باشد تا اسلام و ایمان مشروط به آن شود.مسلمانانی که در زمان پیامبر و بعد از آن تا اواسط خلافت امام علی(علیه السّلام)زندگی کردهاند،این مسأله در بینشان مطرح نبوده است.پس چگونه ممکن است که تحکیم را شعار دین و اصلی از اصول آن نظیر توحید و نبوت و معاد و نظیر آنچه که پیامبر دربارۀ معیشت و زندگی آورده قرار دهیم؟
مسألۀ تحکیم یک مسألۀ تاریخی است که درست بودن و نبودن آن مورد اختلاف مردم است.وقتی امامت در نزد اهل سنت از اصول دین محسوب نمیشود چگونه فرع آن از اصول دین محسوب شود؟نهایت دلیل اهل سنت دربارۀ امامت این گفتار پیامبر(صلّی اللّه علیه و آله و سلّم)است که فرموده است:«کسی که بدون شناخت امام زمان خود از دنیا برود به مرگ جاهلیت مرده است»و این بیش از ضرورت شناخت امام حیّ را نمیرساند.پس اعتقاد به وصف فعل امام(درستی و نادرستی تحکیم)که چهارده قرن پیش واقع شده، نمیتواند از اصولی باشد که مردم ناچار از پذیرش یکی از دو طرف آن باشند.البته این مانع نمیشود که موضوع مزبور در بین علما و در مدارس و مجامع علمی بیآنکه موضع گیری گروهی در مسأله باعث تفرقه شود،به بحث گذاشته شود.
3-اباضیها محکّمۀ اولی مانند عبد اللّه بن وهب،حرقوص بن زهیر سعدی،زید بن حصین طایی و سایر محکّمۀ اولی را که با آنان هممسلک بودند ثنا میگویند و هرگاه ذکری از آنان به میان میآورند میگویند آنها با تحکیم مخالفت نمودند و میگویند علی اشخاص را در موضوعی که حکمش در کتاب و سنت آمده بود یعنی جنگ با ستمکاران، حکم قرار داد.این را میگویند و ثناهای بیحد نثار آنها میکنند ولی از کارهای ناپسند آنها یادی نمیکنند که آنها بودند که تحکیم را بر امام تحمیل کردند و این زید بن حصین
بود که با بیست هزار نفر مسلح نزد امام آمد و او را نه به نام امیر المؤمنین که به نام خودش خواند و گفت:باید با آتشبس موافقت کنی وگرنه تو را مانند عثمان میکشیم.
امام پس از این جریان و از روی ناچاری از موضعش عدول کرد و با خواست آنان موافقت نمود؛پس از آنکه مخالفت کرده بود و به آنان گفته بود که بالا بردن قرآنها فریب و نیرنگ است و گفته بود که او از کودکی آنها را میشناسد که چه کودکان شروری بودند و حالا چه مردان شروری هستند.
این زید بن حصین طایی همان کسی است که اندکی بعد با تحکیم مخالفت نمود تا آنجا که در تشویق خوارج در حرکت به طرف نهروان پیشگام شد.وقتی او از پذیرفتن رهبری خوارج امتناع ورزید خوارج آن را بر حرقوص بن زهیر سعدی عرضه کردند و سپس بر دیگری تا سرانجام عبد اللّه بن وهب راسبی آن را پذیرفت. (1)
-طبری:تاریخ 5/4.
پس چگونه اباضیه،کسانی را که عجولانه قضاوت کردهاند،دوست میدارند و آنها را از پیشوایان خود و از شهدا میدانند و از خطاهایشان یادی نمیکنند؟!خدا گواه است که کلمهای را در کتابهای آنان نیافتم که از خطای آنها در مسألۀ تحکیم یاد کرده باشد.4-اباضیه در شعاع اجتهاد مطلق به مقام قابل ذکری دست یافتند و نشانۀ آن این است که آنها در مسألۀ رؤیت و عینیت صفات خدا با ذات و حدوث قرآن و تفسیر صفات خبری،با محققان،اندیشمندان و متفکرین مسلمانان همگام شدند.شکی نیست که آنها پس از مرگ عبد اللّه بن اباض،جابر بن زید،مسلم بن ابی کریمه و ربیع بن حبیب به این اصول دست یافتند زیرا این اصول به برکت بحثهای گستردۀ متفکرین و محققین و به فضل میراث علمای اهل بیت همانند خطبههای امام امیر المؤمنین علی(علیه السّلام)صفا یافتند و خوش درخشیدند و نورانی شدند چون آنان بودند که با براهین روشنگرانۀ خود این اصول را صیقل دادند.وقتی که وضع مذهب آنان چنین است براساس چه توجیهی مذهبشان را به یک تابعی مانند عبد اللّه بن اباض و جابر بن زید و شاگردان او اسناد میدهند؟با آنکه آنها نسبت به این مسائل هیچ نقشی ندارند.
1) 1)
علاوه بر این،این دو نفر جزء تابعین بودند و عقایدشان را از صحابه گرفتند و به آن درجۀ علمی رسیدند.لیکن در بین علمای امت داناتر از آن دو یعنی استاد آنها،ابن عباس،این دریای خروشان-براساس تعبیر خودشان-نیز وجود داشت بلکه در بین آنها امام حسن و امام حسین و باقر العلوم و جعفر صادق-علیهم السلام-و دیگران نیز بودند.پس اگر در انتساب مذهب به کسی،الزامی هست پس چه بهتر که آن را به داناترین و پرهیزکارترین فرد و به کسی که قرآن به دوستی او تصریح نموده است نسبت دهیم و این نسبت لازمتر و مناسبتر است و اگر این انتساب ناممکن است پس انتساب به تمامی صحابه و تابعین بیآنکه یکی بالا برده شود و دیگری پایین آورده شود،مناسبتر و سازگارتر است.
5-اگر کتاب و سنت دو مرجع عمده و اصلی در نزد مسلمانان و در نزد شماست ما شما را به بررسی زندگانی امام علی(علیه السّلام)و فضایل او که در سنت نبوی وارد شده دعوت میکنیم.شاید با این بررسی از دوستی محکّمۀ اولی دست بردارید و کردار و رفتارشان را تخطئه نمایید.
این آرزوی من و آرزوی هر ناصح مهربان است.امید است که خداوند مسلمانان را وحدت بخشد و پراکندگیشان را جمع دارد و آنها را در برابر تجاوزگران و استعمارگران متحد سازد که او رئوف و مهربان است.
بنیانگذار مذهب اباضیه و داعیان آن در قرنهای اول
با عقاید اباضیه و بخشی از اصول،فقه،سیره و مسالک چهارگانۀ آنها آشنا شدید؛اکنون وقت آن رسیده که پیشوایان و داعیان آنها را در قرنهای اول بشناسیم خصوصا که اباضیه تنها فرقۀ باقیمانده از خوارج است و در مناطق مختلفی مانند عمان،الجزایر،تونس، لیبی،مصر،مغرب و زنگبار پراکندهاند.
عبد اللّه بن اباض مقاعسی مری تمیمی-از بنی مره-ابن عبید بن مقاعس از داعیان اباضیه بلکه بنیانگذار این مذهب است.
این فرقه از همانروز اول به اباضیه مشهور گشت و این نشان میدهد که عبد اللّه بن اباض در پیدایش و گسترش این فرقه نقش داشته است.پیروان این فرقه هرچند نامهای دیگری نظیر اهل اسلام،اهل حق،جماعت مسلمانان و مانند آن را که با سایر مسلمانان مشترک است برای خود برگزیدهاند اما این برای شناخت آنها کافی نیست بلکه معرّف آنها دو عنوان زیر است:1-قعده 2-اباضیه.
این امور به انسان اطمینان میدهد که ابن اباض در گسترش این فرقه تأثیر زیادی داشته است.
همانطور که متوجه شدید علی(علیه السّلام)با خوارج که آشوب بپا کردند و شمشیر به روی مردم کشیدند،جنگید.وقتی علی(علیه السّلام)به دیدار حق شتافت معاویه بن ابی سفیان به
جان خوارج افتاد و به خاطر جنایتهایی که آنها مرتکب میشدند،آنها را ریشهکن نمود.
علی(علیه السّلام)از این جنایتها در یکی از خطبههایش اینگونه یاد میکند:«هرگز!سوگند به خدا آنها نطفههای در صلب مردان و رحم زنانند.هر شاخی که از آنها بهدر آید بریده میشود و سرانجام کارشان به دزدی و راهزنی میانجامد.» (1)
-رضی:نهج البلاغه،خطبۀ 60.
و او(علیه السّلام)خطاب به خوارج فرمود:
«پس از من،در آیندۀ نزدیک ذلّت جاویدان و شمشیر برّان و جنگی که ستمگران آن را شیوۀ خود قرار میدهند،شما را فرامیگیرد.» (2)
در چنین دوران دشوار،مرد هوشمندی از بین آنها ظهور کرد.او دریافت که این رفتارهای جنایتکارانه،آنها را از چشم مردم میاندازد و به هدف نمیرساند.این مرد«ابو بلال مرداس بن حدیر»بود.نقطۀ آغاز دعوت ابو بلال،نفی مسلک خونریزی و انکار روش خوارج نظیر کشتار مخالفان و تعرض به مردم بود.او به پیروان خود دستور داد که سلاح نکشند و هیچ مسلمانی را نکشند،مگر آنکه با آنها شیوۀ خصمانهای در پیش گیرند یا به جنگ آنها بیایند که در این صورت باید سلاح را برای دفاع از خود در دست گیرند.
بلاذری این سخن را از او نقل کرده است:«شمشیر کشیدن و راهزنی خطای بس بزرگی است.ما با این کار مخالفیم و شمشیر نمیکشیم و با کسی نمیجنگیم مگر آنکه او با ما بجنگد.» (3)
نویسندۀ مزبور تأیید میکند که سیاست میانهروی پس از شهادت امام علی(علیه السّلام)به وجود آمده است و میگوید:
این شیوۀ(تندروی)خوارج،بعضی از طرفداران آنها را به طرف مخالفان سوق داد و از خوارج جدا کرد و بالاتر از آن آنها را از منتقدان سرسخت خوارج گردانید...این
گروه اندک-که پس از تأیید خوارج،به شدت مخالف آنها شدند-نظر جدیدی غیر از آن نظری که همگان داشتند،پیدا کردند.اینها عقیده داشتند که علی هرچند در پذیرش تحکیم دچار خطا شد و به درخواست آنها از کارش توبه نکرد ولی او همچنان مسلمان است.همینطور سایر اهل قبله تا وقتی که شهادتین میگویند همگی مسلمان هستند و جنگ با آنها و اسیر گرفتن زنان آنها جایز نیست و مالشان غنیمت محسوب نمیشود و جنگ با آنها تنها وقتی که آنها دست به تعدی دراز کنند و ستم روا دارند،مجاز است آن هم به اندازهای که تجاوز را دفع و ستم را رفع نماید. (1)
-صالح بن احمد صوافی:الامام جابر بن زید 105.
او میگوید:خوارج پس از جنگ نهروان وحدت و یکپارچگی خود را از دست دادند و تفرقه آنها را فراگرفت و پریشانی بر آنها چیره گشت طوری که یک عده به تندروی و انحراف از راه راست کشیده شدند.البته در بین آنها کسانی بودند که شیوۀ آنها را نمیپسندیدند و چاره را در فاصله گرفتن از آنها که به خوارج معروف شده بودند، میدیدند و اعتقاد داشتند که شمشیر کشیدن به روی مردم شیوۀ اسلامی نیست.در رأس این افراد-که به قعده معروف شدند-ابو بلال مرداس و دیگر داعیان بعد از او که بعدها به اباضیه معروف شدند،قرار داشتند. (2)
عدهای از خوارج از این بینش تأثیر پذیرفتند.کار دعوت ابو بلال بالا گرفت و نشانههای آن آشکار گشت.اما بنی امیه که نمیخواستند یک قدرت دیگر در برابرشان وجود داشته باشد،ابن زیاد را پس از مرگ پدرش،زیاد بن امیه حاکم(بصره)کردند و او هم بر تمامی خوارج اعم از تندرو و میانهرو،سخت گرفت و ابو بلال مرداس بن حدیر را در منطقهای که از بصره فاصله زیادی داشت از بین برد. (3)همچنین برادر او را عروة بن ادیه (4)را در بصره به قتل رساند.ابتدا دستهایش را قطع کرد و سپس او را کشت.
کارگزاران بنی امیه در بصره از سیاست خشونت و فشار و تبعید و قتل علیه معارضان خود کار گرفتند و جماعت قعده نیز از این سیاست به دور نماندند.علی رغم آنکه این گروه شیوۀ تندروانه و دشمنستیزانۀ خوارج را در پیش نگرفته بودند و امنیت مردم را سلب نکرده بودند به روی دولت شمشیر نکشیده بودند با این همه کارگزاران بنی امیه در عراق از ترس تبلیغ آنها که در بین مردم جا باز کرده بود و برای آنکه حادثه را قبل از وقوع علاج کنند و نفاق را قبل از ریشه گرفتن برکنند بر آنان سخت گرفتند.
در برابر این سرکوبیها قعده سیاست پنهانکاری و کتمان را در پیش گرفتند و بر همین شیوه باقی ماندند(جز در دوران انقلاب ابن زبیر)تا آنکه دوران حجاج بن یوسف فرا رسید و او کسانی را که مخالف به نظر میرسیدند سرکوب نمود. (1)
-دکتر رجب محمد عبد الحلیم:الاباضیة فی مصر و المغرب 32-33.
پس از آنکه عبد اللّه بن زبیر علیه عاملان یزید خروج کرد و حجاز و عراق را به تصرف خود درآورد،خوارج که در رأس آنها نافع بن ازرق،عبد اللّه بن صفار و عبد اللّه بن اباض قرار داشتند گرد او جمع شدند.آنها خیال میکردند که در کنار ابن زبیر به خواستههایشان میرسند اما وقتی که از عقیدۀ او دربارۀ عثمان و اصحاب جمل آگاه شدند از دورش پراکنده شدند و مکه مکرمه را ترک گفتند.عدهای به طرف بصره و عدهای به طرف حضرموت رفتند.
در این برهۀ حساس،بین ابن ازرق و عبد اللّه بن اباض اختلاف پدید آمد.اولی قیام و جنگ و کشتار مخالفان و به اسارت گرفتن زنان را برگزید و دومی این تندروی را نپذیرفت.این حوادث در حدود سالهای 64 تا 65 هجری اتفاق افتاد.اولی به خاطر تندرویاش در ناحیه اهواز کشته شد و دومی در سایۀ میانۀروی و تقیه،به حیاتش ادامه داد.
این مسائل نشان میدهد که عبد اللّه بن اباض در آن دوران مرد سالخوردهای بوده است و از داعیانی که رهبری گروه و فرمانروایی آن را برعهده داشتند،سن کمتری نداشته است.شاید او در آن روز چهل سال اگر نگوییم بیشتر،داشته است.پس نتیجه
1) 1)
میگیریم که او متولد سال 24 هجری بوده است که در این صورت بنابر روایتی دو سال از جابر بن زید کوچکتر بوده و بنابر روایت دیگر شش سال کوچکتر بوده است.این از یک طرف و از طرف دیگر میبینیم که او طی نامهای خطاب به عبد الملک بن مروان میگوید:از معاویه و رفتار و بدعتهای او چیزی نپرس.ما او را دیدیم.سیره و رفتارش را با مردم نظاره کردیم.کسی را نمیشناسیم که به اندازۀ او فرایض و احکام الهی را ترک کرده باشد و کسی را سراغ نداریم که به اندازۀ او بحرام خون ریخته باشد. (1)
-حارثی:العقود الفضیه 122 در«الامام جابر بن زید»نیز آمده است.متن نامه به نقل از منبع دوم بعدا ذکر میشود.
اینها همه نشان میدهد که عبد اللّه بن اباض مرد سالخورده و داعی توانمند و در سیاست میانهرو و سخنگوی گروه بوده است.بنابراین از نظر تاریخی نسبت این مذهب به او به دلیل مزبور و اینکه او پایهگذار این مذهب و داعی نیرومند سیاست اعتدال که توسط ابو بلال بنیان نهاده شد بوده است،به نظر قوی میرسد.اگر کسی نامۀ او را به عبد الملک بن مروان نگاه کند او را نظریهپرداز توانا مییابد که برهان خصمش را با برهان قویتر از آن جواب گفته است.فرازهایی از این نامه را نقل میکنیم:
عبد الملک بر صلاحیت معاویه چنین استدلال میکرد:خداوند در جنگ به او کمک کرد و پیروزیاش را تسریع نمود و حجت او را محکم ساخت و در خونخواهی عثمان او را بر دشمنش پیروز گردانید.عبد اللّه بن اباض چنین جواب داد:«اگر تو دین را برتری قدرت و پیروزی دنیایی میدانی ما آن را اینگونه نمیدانیم.چه بسا مسلمانان بر کافران پیروز شدند تا خداوند ببیند که آنها چه میکنند. (2)و گاهی مشرکان بر مؤمنان چیره گشتند تا مؤمنان را بیازماید و کافران را بالا برد.پس دین برتری قدرت نیست.»
اگر او خود،این نامه را نوشته باشد و دیگری دیکتهاش نکرده باشد،نشان میدهد که او بر آیات قرآن و احادیث نبوی احاطه داشته است.اینها مؤید آن است که او
مؤسس دوم این مذهب پس از افول سیاست ابو بلال بوده است.از آنجا که در این نامه احتجاجاتی علیه دستگاه اموی شده و در عین حال اوضاع آن زمان را منعکس میسازد، ما اصل آن را که از سندهای تاریخی به شمار میرود در آخر این فصل ذکر میکنیم.این بود آنچه که ما از بررسی تاریخی به دست آوردیم.
در اینجا نظر دیگری این است که بنیانگذار این مذهب جابر بن زید تابعی،شاگرد ابن عباس و دیگران-چنانکه بعدا خواهد آمد-بوده است و عبد اللّه بن اباض سخنگوی گروهی بوده است که توسط این تابعی مخفیانه رهبری و فرماندهی میشده است.
علی یحیی معمر میگوید:پس از وفات جابر بن زید،عبد اللّه بن اباض با تمام مظاهر غیرت دینی ظهور کرد.او چگونگی استقرار حق و نابودی ستمگران و ظالمان گمراه را به اصحابش یاد داد طوری که این فرقۀ ناجیه و بر حق و راستین توانست در حالت کتمان و ظهور به ایفای نقش بپردازد. (1)
-علی یحیی معمر:الاباضیة فی موکب التاریخ،الحلقة الاولی 151.
باز میگوید:در جلسۀ درس جابر بن زید تعدادی از طلاب نظیر قتاده،ایوب،ابن دینار،حیان اعرج و ابو منذر تمیم بن حویص حاضر میشدند و در میان آنها کسانی بودند که بیشتر از جابر استفاده میکردند تا از دیگران و یا منحصرا از مجلس او استفاده میکردند.آنها عبارت بودند از ابی عبیده بن مسلم،ضمام،ابو نوح دهان،ربیع بن حبیب و عبد اللّه بن اباض.از میان این طلاب،عدهای در اثنای تحصیل و بعد از آن به امور مردم رسیدگی میکردند و عدهای دیگر مانند عبد اللّه بن اباض به مسائل سیاسی و گیرودار با حکام دولت اموی،در میدان سخن نه در میدان جنگ مشغول بودند و بعضی هم مانند ابو نوح دهان به تدریس روی آوردند و جای امام را گرفتند و نقش مدرس را ایفا کردند و به آن بسنده نمودند. (2)
نویسنده آنچه را که بهطور جزم ذکر نموده در تاریخ ثبت نشده است.چرا؟چون به گمان غالب عبد اللّه بن اباض قبل از جابر مرده است و او در حال حیات جابر رهبری گروه را برعهده داشته است هرچند در تاریخ وفات او اقوال مختلفی وجود دارد.یکی میگوید او در سال 80 مرده است و دیگری مرگ او را در سال 86 میداند و سومی میگوید که مرگش در سال 100 در مغرب اتفاق افتاده و در جبل نفوسه دفن شده است.
همینطور دربارۀ وفات جابر نیز اقوال متفاوت است.اکثر نظرها بر آن است که او در سال 94 مرده است.بعضی از تاریخنویسان میگویند که او در سال 104 از دنیا رفته است.بنابراین چگونه ممکن است عبد اللّه رهبر و سرپرست گروه پس از جابر باشد؟
از سخن دکتر رجب محمد عبد الحلیم نیز استفاده میشود که عبد اللّه بن اباض قبل از جابر رهبر گروه بوده است.او میگوید:قعده یا جماعت مسلمانان همان کسانیاند که به جابر بن زید پیوستند و پس از دوران عبد اللّه بن اباض تحت رهبری او قرار گرفتند و این زمانی بود که آنها قدرت این فقیه أزدی را که با پشتیبانی أزد از آن برخوردار بود، دریافتند و این قدرت به حدی بود که حجاج این خونخوار و آدمکش معروف وقتی از ارتباط او با اباضیه باخبر شد جرأت نکرد او را بکشد و تنها به تبعید او به شهر عمان بسنده کرد و چیزی نگذشت که او دوباره به بصره بازگشت و حجاج نتوانست هیچگونه مزاحمتی برایش فراهم کند. (1)
-الاباضیة فی مصر و المغرب 200.
در جای دیگر میگوید:وقتی حجاج از کار جابر بن زید که پس از عبد اللّه بن اباض رهبری گروه قعده را برعهده گرفته بود،باخبر شد او را به زندان انداخت و بعد به عمان تبعید نمود.وقتی از عمان برگشت،حجاج دوباره او را زندانی کرد همانگونه که دیگر بزرگان قعده را زندانی کرده بود. (2)
در اینجا نظر سومی نیز هست و آن اینکه این دو نفر هم عصر بودهاند اما شرایط زمانی سبب شده است که جابر خود را مخفی کند و عبد اللّه بن اباض در میدان حاضر
شود.دکتر صالح بن احمد صوافی میگوید:جماعت قعده صلاح دیدند که باید امر جابر پوشیده بماند و شاید دلیلش آن بود که آنها میدیدند با آشکار شدن کار جابر،خسارت بزرگی متوجه آنها میشود و بر او سخت میگیرند و این باعث شد که جماعت،رهبر با تدبیر و حقیقی خود را مخفی کنند.جابر به حدی در اختفا بود که افراد دیگر از طرف گروه حرف میزدند و با مخاصمان مناظره میکردند و عبد اللّه بن اباض یکی از این افراد بود که نامش زیاد برده میشد تا جایی که گمان میرفت او رهبر اصلی گروه است.از این رو دیگران گروه را به او نسبت دادند و آن را به نام گروه اباضیه معرفی کردند در حالی که عبد اللّه بن اباض تنها یک فرد از آن افرادی بود که رهبر گروه-جابر بن زید-آنها را برای تبلیغ از گروه و مناظره مخاصمان برگزیده بود. (1)
-صالح بن احمد صوافی:الامام جابر بن زید العمانی 153.
بررسی:
نویسنده وقتی میبیند که این مذهب قرنها به ابن اباض منسوب بوده است در صدد برمیآید تا این نسبت را توجیه کند و بگوید که او یکی از افراد قعده بوده است.
بیان آن به این دو وجه خلاصه میگردد:
1-این گروه خود را اباضیه نمینامیدند بلکه اهل دعوت و جماعت مسلمین مینامیدند.
2-نام اباضیه را بعدها مخالفان بر این گروه نهادهاند.شاید هم امویان،چنانکه بعضی بر این عقیدهاند این نام را بر آنها گذاشتهاند تا این گروه به عبد اللّه بن اباض نسبت داده شود چون او از علما و دلیران و نظریهپردازان این گروه میباشد.امویان نمیخواستند این فرقه منسوب به جابر باشد تا نظر مردم به او جلب نشود و در زندگی جابر نقطۀ درخشانی پدید نیاید و در نتیجه مردم به او گرایش پیدا نکنند.از اینرو امویان،این گروه را به عبد اللّه بن اباض که مرتبۀ علمی پایینتری از جابر داشت هرچند در پرهیزگاری و صداقت از او چیزی کم نداشت،نسبت دادند. (2)
سستی هردو وجه بر کسی پوشیده نیست.سستی وجه اول در این است که هدف از نامگذاری هرچیز،شناسایی آن است و بدیهی است که هردو لفظ مذکور(اهل دعوت و جماعت مسلمین)عام است و هیچ اشارهای به این مذهب ندارد.
اما وجه دوم صرف حدس و گمان است و دلیلی بر آن وجود ندارد.جابر بن زید از علما و محدثان مشهور و سرشناس نبوده است تا نامگذاری به او باعث گرایش مردم به طرف او شود زیرا از جابر روایات زیادی در صحاح و مسانید وجود ندارد.
شاید سخن صواب همان باشد که صوافی در پایان کلامش ذکر کرده است؛او میگوید:گروه اباضیه بیشتر ایام را در اختفا به سر میبردند و مانند سایر گروههای مبارز ظاهر نمیشدند و اولین ظهور این گروه وقتی بود که عبد اللّه بن اباض سربلند کرد و به تبلیغ از آن پرداخت و نامههایی به خلیفه اموی عبد اللّه بن مروان (1)نوشت و طبیعی است که این گروه به کسی نسبت داده میشود که در برابر خلیفه قد علم کرده و نشان داده است که او صاحبنظر است و حرفی برای گفتن دارد. (2)
علاوه بر آن،ثابت نشده که جابر بن زید،اباضی بوده است و در آینده خواهد آمد که او پشت سر حجاج نماز میخوانده و از او جایزه دریافت میکرده است.
او دومین فردی است که اباضیه،بهعنوان بنیانگذار و پیشوای مذهب خود معرفی میکنند و در کتابهای خود از او به نیکی یاد میکنند.قبل از این از اختلافی بودن تاریخ تولد و وفات او آگاه شدید.او از شخصیتهای نیمۀ دوم قرن اول هجری است و ستارۀ او در آن زمان درخشیده است.او در اصل عمانی است و در عراق زندگی کرده است.بیشتر عمرش را در بصره،یکی از مراکز علمی عراق گذرانده است.این هم سخنان دانشمندان
رجال دربارۀ او:
1-ابو حاتم رازی میگوید:جابر بن زید،ابو الشعثاء ازدی یحمدی از ابن عباس و حکم بن عمرو و ابن عمر روایت کرده است و عمرو بن دینار و قتاده و عمرو بن هرم از او روایت کردهاند و من این را از پدرم شنیدم.
از عطاء نقل شده که ابن عباس میگفت:اگر مردم بصره به سخنان جابر بن زید گوش فرا میدادند او آنها را با کتاب خداوند عز و جل آشنا میکرد.عکرمه میگوید:ابن عباس میگفت:جابر یکی از علماست.از تمیم بن حدیر از رباب نقل شده که گفت:از ابن عباس دربارۀ چیزی سؤال کردم.او گفت:چرا از من میپرسی در حالی که ابن زید در بین شماست؟
از ابو هلال از داود از عذره نقل شده که گفت:نزد جابر بن زید رفتم و به او گفتم:
این قوم-اباضیه-خود را به تو نسبت میدهند.گفت:من از این کار به خداوند عز و جل برائت میجویم.از یحیی بن معین نقل شده که میگفت:ابو الشعثاء جابر بن زید کسی است که قتاده از او روایت کرده است.او بصری و ثقه است. (1)
-ابو حاتم رازی:الجرح و التعدیل 494/2،شماره 2032.
2-ابو زکریا نووی مثل رازی سخن گفته و اضافه کرده است:ابن حنبل و عمرو بن علی و بخاری گفتهاند:جابر در سال 93 درگذشته است و محمد بن سعد گفته است:در سال 103 وفات یافته است و هیثم گفته است:او در سال 104 وفات یافته است. (2)
3-ابن حجر عسقلانی مثل رازی و نووی سخن گفته و اضافه کرده است:عجلی گفته است:جابر تابعی و ثقه است.در تاریخ بخاری از جابر بن زید نقل شده که گفت:
ابن عمر را دیدم که به من گفت:یا جابر!تو از فقیهان بصره هستی.ابن حبان در ثقات میگوید:جابر فقیه است و او با انس بن مالک در یک جمعه به خاک رفتند.او داناترین مردم به کتاب خدا بود.در کتاب زهد،اثر احمد آمده است:وقتی جابر بن زید از دنیا رفت قتاده گفت:امروز دانشمندترین مردم عراق از دنیا رفت.
ایاس بن معاویه میگوید:من مردم را درک کردم ولی مفتی مثل جابر بن زید
ندیدم.
در تاریخ ابن ابی خیثمه آمده است:وقتی حسن بصری به جنگ میرفت،جابر بن زید برای مردم فتوی میداد.
در کتاب الضعفاء اثر لساجی آمده است:از یحیی بن معین نقل شده:جابر،اباضی بود.از عکرمه نقل شده:جابر،صفری بود.اصیلی این را بعید دانسته و گفته است:او از مردم بصره و فرد ناشناختهای بود و او تنها کسی بود که این حدیث را از ابن عباس نقل کرده است:«اگر کسی ازاری نیافت سراویل (1)
-نوعی شلوار است.در عربی و عجمی بودن لفظ آن اختلاف است(م).
بپوشد.»در مدینه این حدیث معروف نیست. (2)4-و باز عسقلانی میگوید:جابر بن زید،ابو الشعثاء ازدی جوفی (3)-به فتح جیم و سکون واو و بعدش فاء-بصری و به کینهاش مشهور است.ثقه و فقیه است و از رتبۀ سوم است. (4)در سال 93 و به قولی در سال 100 از دنیا رفته است. (5)
این مطلب را نه ذهبی در میزان الاعتدال و نه ابن حجر در لسان ذکر نکردهاند.
ذهبی در«سیر اعلام النبلاء»گفته است:جابر از ابن عباس روایت کرده که گفت:پیامبر زبیر و ابن مسعود را برادر هم قرار داد.در جای دیگری از همین کتاب،قتاده نقل میکند:از جابر بن زید شنیدم که از ابن عباس نقل میکرد که گفت:نماز حائض قصر است. (6)
این بود آنچه که از کتابهای رجال دربارۀ حالات این شخص به آن دست یافتم.
در این اواخر اباضیه به شرح کامل زندگی او پرداخته و مدحش کردهاند.این هم مختصری از سخنان آنها دربارۀ او:
این بود عبارات علمای رجال اهل سنت.برای ما دشوار نخواهد بود که به سخنان پیروان این مرد اشاره نماییم؛هرچند بحث به درازا میکشد.
1-جابر بن زید از آن کسانی که به تمرّد و شورش معروفند،نیست.به همین خاطر نمیشود گفت که او در کنار کسانی بوده که علیه امام علی بن ابی طالب خروج کردند و او را کنار زدند و از فرمانش سر برتافتند چون او در حدود سالهای 18 و 22 هجری در عمان به دنیا آمده است و سپس برای تحصیل علم به بصره رفته است و این در ایام جوانی او و در سنی که برای ما معلوم نیست و تشخیص آن هم مقدور نیست،بوده است.به احتمال زیاد او پس از بیست سالگی به بصره هجرت کرده است چون او در این ایام،جوانی بوده که تحمل مشقتهای سفر و هجرت را داشته است.معروف آن است که تحکیمی که باعث جداییبخشی از ارتش از علی و ایستادگی آنها در برابر او و شورش علیه او شد،در رمضان سال 37 اتفاق افتاده است و حادثۀ نهروان که باعث شدت این جدایی و ریشهدارتر شدن آن شد در سال 38 هجری اتفاق افتاده است.
بنابراین،جابر بن زید در هنگام وقوع این جریانات یا در بصره نبوده است و یا اگر بوده به هیچ نحو در این جریانات شرکت نداشته است زیرا در کتابهای سنی و شیعه و اباضیه کوچکترین چیزی که مربوط به او شود،ذکر نشده است و حتی در آن زمان، نامی از او به میان نیامده است.تا پس از پایان این حوادث حدود چهل سال بعد یعنی وقتی که حجاج بن یوسف در سال 75 بهعنوان فرماندار از طرف عبد الملک بن مروان به عراق آمد،کسی دربارۀ جابر بن زید چیزی نشنیده است. (1)
-دکتر محمد عبد الحلیم:الاباضیة فی مصر و المغرب 15.
2-بنیانگذار مذهب اباضی از کسانی نبود که در جنگ جمل یا صفین یا نهروان حضور داشتند و در کنار کسانی که بر روی دولت شمشیر کشیدند یا با آن جنگیدند اعم از خوارج و غیر خوارج،قرار نداشت بلکه او در کنار دولت بود و سهم خود را از حجاج بن یوسف ثقفی میگرفت همانطور که جایزهاش را میگرفت و در مجلسش حاضر
1) 1)
میشد و پشت سرش نماز میخواند.
به همین خاطر بعد از جابر،اباضیه جایز بودن نماز را پشت سر تمامی اهل قبله و حاکمان ستمگر در بلادی که ستمگران حاکمیت دارند جزء مبادی خود قرار دادند و جنگ در کنار آنها را نیز روا شمردند.همینطور به احکام آنها نیز عمل میکنند و پروایی هم ندارند که احکام آنها مطابق حق و عدالت باشد یا نباشد و البته اگر افعال آنها مطابق حق باشد آن را میستایند.
یکی از این موارد:مردی با زن پدرش به گمان آنکه بر او حلال است ازدواج کرد.
این را به گوش عبد الملک بن مروان رساندند.عبد الملک به کشتن او فرمان داد به دلیل اینکه او نباید به چیزی که جهل به آن جایز نیست جاهل میبود و او میگفت:جهل و تجاهل در اسلام نیست.جابر بن زید این عمل عبد الملک را ستود و در ستایش او گفت:او کار خوب و نیکویی کرد.این به خاطر درک این فقیه بزرگ بود که توانست مذهبش را از سادهنگری و اعتدال متمایز سازد و به خاطر اساسها و اصولهایی بود که این مذهب بر آن بنیان نهاده شده بود. (1)
-همان:57-58.
3-جابر نماز جمعه را در مسجد جامع بصره به عبید اللّه بن زیاد اقتدا میکرد و به مردم میگفت:این نماز،نماز کامل و سنت دیرین است.
نقل کردهاند:او ششصد یا هفتصد درهم از حجاج میگرفت و پشت سر او نماز میخواند.حجاج،مقام قضاوت را به او پیشنهاد کرد ولی او آن را نپذیرفت. (2)
4-مثال علم مثال پرندهای است که در مدینه تخم گذاشت و در بصره جوجه کرد و به طرف عمان پرواز نمود. (3)
منظورش این است که علم در بصره به وسیله جابر جوجه کرد و وقتی او مرد،علم به عمان منتقل شد.این انتقال،اندکی قبل از پایان قرن دوم هجری بود چون حاکمیت
اباضیه در عمان در سال 177 شکل گرفت و این سرزمین محل اجتماع و مرکز مهم سیاسی برای مذهب و نشر آن گردید.
5-جابر بن زید ازدی از اهل بصره است و از عبد اللّه بن عباس روایت کرده است.
جابر بن زید ام المؤمنین عایشه را ملاقات و از او دربارۀ مسائلی سؤال کرده است.پس از آنکه او از نزد عایشه بیرون رفته است عایشه گفته است او از مسائلی پرسید که تا به حال هیچکس از من نپرسیده بود.جابر(رضی اللّه عنه)در سال 103 درگذشته است. (1)
-ابن سلام اباضی:بدء الاسلام و شرائع الدین 108.
6-مشهور است که او در سه چیز چانه نمیزد:در کرایه رفتن به مکه،در بندهای که برای آزاد کردن خریداری میشد و در گوسفند قربانی.او میگفت:من دربارۀ چیزی که به خدا نزدیکم میکند،چانه نمیزنم.
روایت شده که یکی از دربانان را دید که بالای کعبه نماز میخواند.او را ندا داد:
ای کسی که بالای کعبه نماز میخوانی بدان که قبله نداری. (2)
7-جابر از مؤلفان مسلمان به شمار میرود و دیوانش دارای اهمیت است و در بین کتب اسلامی جایگاه ویژهای دارد.کتابخانۀ بغداد توانسته است آن را به دست آورد ولی سایر کتابخانهها از آن محروم ماندهاند.
علی یحیی معمر میگوید:این کتاب از آن جهت که حاوی علم و هدایت و نزدیک به عصر نبوت است و مؤلفش آن را از صحابه(رضی اللّه عنهم)اخذ کرده،ارزش زیادی دارد و ارزش دیگر آن از آن جهت است که حجیمترین کتابی است که دربارۀ اسلام نوشته شده است.
متأسفانه این میراث گرانبها هنگام آتشسوزی کتابخانه بزرگ بغداد از بین رفت و هزاران اثر ارزشمند دیگری نیز از بین رفتند.باز دردناک است که نسخۀ موجود در لیبی با نابودی میراث بزرگ اسلامی در اثر نادانی،کینه و جاهطلبی از بین رفت.بزرگتر از این،مصیبتی نیست که میراث علمی،مردمی و دینی امت مسلمان از بین برود.اصلاح
اوضاع کنونی این امت در گرو قوانین مستحکمی است که گذشتۀ او بر آن بنیان نهاده شده است.اوضاع کنونی این امت اصلاح نمیشود مگر به همان چیزی که گذشتهاش به آن اصلاح شده است. (1)
-علی یحیی معمر:الاباضیة فی موکب التاریخ،الحلقة الاولی 148-150.
8-جابر نزد عبد اللّه بن مسعود و جابر بن عبد اللّه و ابو هریره و ابو سعید خدری تلمذ کرده است.میگوید:جابر بن زید همواره ام المؤمنین عایشه را ملاقات میکرد و از او علم میآموخت و دربارۀ سنت پیامبر از او سؤال میکرد.روزی دربارۀ جماع پیامبر از او پرسیده است که چگونه انجام میداده است.جبین عایشه پرعرق شده است.عایشه به او میگوید:فرزندم!سؤال کن و بعد از او میپرسد:از کدام مردمی؟او میگوید:از اهل مشرق و از شهری به نام عمان.
چون ظاهر این سؤال از متانت به دور است صاحب تحفة الاعیان حاشیهای بر آن نگاشته است بدین شرح:منظور آن است که سؤال کننده از مقدمات جماع سؤال کرده است و این نوع پرسش ناشی از حرصی بود که او در نقل و جمعآوری سنت داشته است تا یک مسلمان بتواند در تمامی اعمالش چه کوچک و چه بزرگ به پیامبر خدا اقتدا نماید.
بررسی:
اگر سؤال،سؤال درستی بود این حاشیه و امثال آنکه مؤلف کتاب به آن دست یازیده است جا نداشت و این نشانگر کوتهفکری و ناآشنایی او با جایگاه سؤال و مقام مسئول عنه است و جالب است که جواب ام المؤمنین در این کتاب ذکر نشده و سنت هم(که آنها به دنبالش بودند)به دستشان نرسیده است.شاید تکذیب اصل قضیه بهتر از توجیه آن بود.
در اینجا ملاحظهای در رابطه با زندگی جابر است و آن اینکه نماز خواندن او به امامت حجاج میتواند تقیه را توجیه کند و اما اخذ جوایز که بهمعنای قوام بخشیدن به ولایت حجاج و مشروعیت دادن به آن است چگونه میتواند تقیه را توجیه کند؟آیا بهتر
1) 1)
نبود که از گرفتن آن سر باز میزد همانطور که از قبول قضاوت سر باز زد؟
مطالب مذکور،در اینکه این شخص اباضی و از یاوران مذهب باشد افادۀ اطمینان و اذعان نمیکند زیرا تقیه چیزی است که بین اباضیه و دیگر مذاهب مشترک است اما آنچه که جای تقدیر از این شخص و این طایفه دارد همان شجاعت ادبی آنها در اظهار به جواز تقیه و عمل به آن در دوران حیات آنهاست در حالی که بقیۀ اهل سنت با آنکه در حیات سیاسی و اجتماعی خود به تقیه عمل میکنند ولی از اظهار به جواز آن خودداری میورزند،تازه اگر حرمت آن را اظهار نکنند!
«یحیی محمد بکوش»که به جمعآوری آراء و اقوال جابر از لابلای کتابها مبادرت ورزیده است در مقدمۀ کتابش میگوید:در لابلای کتابها،اعم از کتابهای اباضیه و کتابهای مذاهب دیگر بر آرای بیشماری از جابر بن زید دست یافتم.پس از آن به کتابهای حدیث مراجعه کردم و روایات پراکندهای را از اینجا و آنجا گرد آوردم.بعد به فکرم رسید که در حد توانم اینها را در مجموعهای جمع کنم و در دسترس مردم قرار دهم...در اثنای تحقیق،کتابی از استاد صوافی در همین زمینه منتشر شد و من آن را به دست آوردم و مورد استفاده قرار دادم.همچنین در همان اثنا بر کتابی از استاد«عوض خلیفات»که پیدایش حرکت اباضیه در مشرق را مورد بحث قرار داده بود،دست یافتم و از آن هم استفاده کردم...کتاب را به یازده باب تقسیم کردم که هر باب مسائل متفرقهای را دربر میگیرد و رابطهای بین آنها جز خود باب نیست و این هم فهرست ابواب:
1-دربارۀ زندگی امام جابر بن زید در 14 مسأله.
2-دربارۀ مسائل و علوم قرآن،در 41 مسأله.
3-دربارۀ طهارات،در 19 مسأله.
4-دربارۀ نماز،در 44 مسأله.
5-دربارۀ زکات،در 12 مسأله.
6-دربارۀ مسائل روزه،در 18 مسأله.
7-دربارۀ مسائل حج،در 30 مسأله.
8-دربارۀ مسائل نکاح و طلاق،در 61 مسأله.
9-دربارۀ معاملات،در 21 مسأله.
10-دربارۀ قضاء و احکام آن،در 15 مسأله.
11-دربارۀ صدقات،اطعمه،کفارات،نذورات،وصایا،مواریث،در 31 مسأله. (1)
-یحیی محمد بکوش:فقه الامام جابر بن زید 8-7 و فهرست کتابها.
بعدا این کتاب در 728 صفحه منتشر شد.خواننده ابتدا خیال میکند که بیشترین مطالب کتاب به آراء،اقوال و افکار جابر اختصاص دارد اما پس از بررسی مشخص میشود که چنین نیست و متوجه میشود که جمیع آنچه که در این ابواب نقل شده اگر در یکجا گردآوری میشد،از ده صفحه تجاوز نمیکرد ولی مؤلف شیوۀ مقارنۀ فقهیه را در پیش گرفته و برای آراء مذاهب،دلیل ذکر کرده است و در نتیجه به یک کتاب قطور فقهی تبدیل شده است که جز مقدار اندک آن مربوط به جابر نمیشود.
مضاف بر این،مؤلف در باب اول،دربارۀ شرححال جابر سخن را به درازا کشیده است.برای اطلاع بیشتر به اصل کتاب مراجعه شود.
او سومین شخصیت فرقه اباضیه است.در کتابهای رجال و تاریخ از او سخن به میان آمده است و همچنین در کتابهای اباضیه به تفصیل از او سخن گفته شده است.ما آنچه را که به دستمان رسیده است در بخش اول و سخنان اباضیه را در ادامۀ آن ذکر میکنیم:
حافظ رازی میگوید:مسلم بن ابی کریمه از علی(علیه السّلام)روایت کرده است،از او روایت کرده...(چنان)،من از پدرم شنیدم که آن را نقل میکرد و میگفت:او مجهول است. (2)
اگر مقصود از عنوان،همین شخص باشد که شرح حالش ذکر شد،پس او با یک
یا دو واسطه از علی(علیه السّلام)روایت کرده است و این بر کسی پوشیده نیست.
ابن حبّان از او در الثقات یاد کرده و تنها به ذکر نام او بسنده کرده است و گفته است:مسلم بن کریمه. (1)
-محمد بن حبان بن احمد تمیمی بستی:الثقات 354/5 و 401.
ابن جوزی میگوید:دربارۀ مسلم بن کریمه،رازی گفته است:او مجهول است. (2)
در کتابهای رجالی ذکری از او ندیدیم اما سخنان اباضیه دربارۀ او،چنین است:
علی یحیی معمّر میگوید:ابو عبیده مسلم بن ابی کریمه تمیمی در دوران حکومت ابی جعفر منصور سال 158 هجری وفات یافته است.او همان کسانی را درک کرده که جابر بن زید آنها را درک کرده است.بنابراین،روایت او از جابر،روایت یک تابعی از تابعی دیگر است.ابو عبیده از جابر بن عبد اللّه و انس بن مالک و ابو هریره و ابن عباس و ابو سعید خدری و عایشه (3)نیز روایت کرده است و روایت کردن او از این جماعت در همین مسند صحیح (4)موجود است و این روایت کردن یک تابعی از تابعی دیگر است.
ابو عبیده اندوختههای علمیاش را از صحابههایی که او بدانها دسترسی داشته و از هر دو جابر:جابر بن عبد اللّه و جابر بن زید و ضمار سعیدی و جعفر سمّاک و دیگران فراگرفته است.
بسیاری از مردم علم را از او آموختهاند که ربیع بن حبیب فراهیدی صاحب المسند
1) 1)
2) 2) -عبد الرحمن بن جوزی:کتاب الضعفاء و المتروکین 118/3 دار الکتب العلمیه بیروت 1406 به بدء الاسلام 26،99،110،114 و لسان المیزان مراجعه کنید.
3) 3) -روایت کردن او از عایشه و ابو هریره جدا بعید مینماید مگر اینکه او از معمرین بوده باشد.
4) 4) -اشاره به مسند ربیع بن حبیب است.صحیح آن است که گفته شود:الجامع الصحیح.در اینباره بعدا بحث خواهیم کرد.
یکی از آنهاست.در بین این افراد،دانشمندان مغرب زمین نیز دیده میشوند و آنها عبارتند از:
ابو خطاب معافری،عبد الرحمن بن رستم،عاصم سدراتی،اسماعیل بن درار عذامسی و ابو داود قبلی نفراوی.ابو خطاب از یمن آمده بود و چهار نفر مغربی او را همراهی میکردند.او با آنها به بلادشان بازگشت و آنان به دستور استادشان ابو عبیده او را به رهبری خود برگزیدند و نیز به دستور او عبد اللّه بن یحیی کندی در یمن به رهبری برگزیده شد و یمن و حجاز هردو در قلمرو امارت او قرار گرفت.دانشمندان پنج سال را نزد او علم آموختند وقتی خواستند او را ترک گویند اسماعیل بن درار سیصد مسأله از مسائل احکام از او پرسید.ابو عبیده به او گفت:آیا میخواهی قاضی شوی؟گفت:به این مسائل مبتلا خواهم شد. (1)
-علی یحیی معمر:الاباضیة بین الفرق الاسلامیة 166/1-167. [1]
از او روایت شده که گفت:کسی که استادش از صحابه نباشد چیزی از دین نمیداند و خداوند با عبد اللّه بن عباس و عبد اللّه بن مسعود و عبد اللّه بن سلام بر ما منت نهاد. (2)
ربیع از پیشوایان اباضیه و صاحب مسند مطبوع است.ما شرححال مناسبی از او در کتب رجالی اهل سنت نیافتیم. (3)در این مقام به آنچه که استاد تنوخی در مقدمهاش بر شرح جامع الصحیح مسند امام ربیع بن حبیب آورده است،بسنده میکنیم:«از خوش اقبالی حدیث آن است که هردو ربیع:ربیع بن صبیح و ربیع بن حبیب در طلیعۀ گردآورندگان و مصنفان حدیث قرار گرفتهاند و تأسف از آن جهت است که از سرنوشت
1) 1)
2) 2) -صالح بن احمد صوافی:الامام جابر بن زید عمانی.شرححال مفصلی از او نوشته است و دیدگاههای او را دربارۀ تنظیم الدعوة و مواضع آن و استفاده از مراسم حج برای نشر مذهب و به کارگیری سیاستهای مخفی و تقیه ذکر کرده است.مراجعه شود(169-170).
3) 3) -شرح حالی از او در بدء الاسلام 110 و الاعلام 13/3 آمده است.
مسند بن صبیح اطلاعی در دست نیست و شاید کارشناسان نسخههای نفیس خطی،اقدام به این کار کرده باشند.لطف باریتعالی شامل حال من شده که مسند ربیع بن حبیب را برای من باقی گذارده است و از نعمات او خواهد بود که توفیقم دهد تا آن را با شرح علامۀ عمان،عبد اللّه بن حمید سالمی منتشر سازم.علمای مصر و شام و عراق جز عدۀ قلیلی از آنها،بر این مسند و شرح آن دست نیافتهاند.
پیشوایان حدیث میگویند که رتبۀ(اسانید)صحیح براساس اوصافی که صحیح بودن را اقتضاء دارد،متفاوت است و عالیترین مرتبۀ آن همان است که بعضی رجال حدیث از آن بهعنوان صحیحترین اسانید ثلاثیه یاد کردهاند مانند سند زهری از سالم بن عبد اللّه بن عمر و او از پدرش و سند ابراهیم نخعی از علقمه از ابن مسعود و سند مالک از نافع بن عمر و این همان قول بخاری است زیرا این اسانید قصیر السند و قریب الاتصال به چشمۀ زلال محمدی-صلی اللّه علیه و آله-هستند.
شبیه این سلسلۀ سهگانۀ طلایی،سلسلۀ مسند ربیع بن حبیب است و ثلاثیات او...
ابو عبیده از جابر بن زید از ابن عباس میباشد.رجال سلسلۀ ربیعیه از اوثق و احفظ و اصدق رجال حدیثند و در احادیث آن هیچگونه شائبه انکار،ارسال،انقطاع و اعضال راه ندارد.
به خاطر مزایای ثلاثیات،بسیاری از پیشوایان حدیث به تألیف ثلاثیات مبادرت ورزیدهاند:
1-ثلاثیات امام احمد که در این اواخر در سال 1380 در دمشق به چاپ رسیده است و امام محمد سفارینی آن را در دو جزء شرح کرده است و تعداد ثلاثیات او 165 حدیث است.
2-ثلاثیات بخاری که در صحیحش گرد آمده و 22 حدیث است.
3-ثلاثیات دارمی،به تعداد پانزده حدیث است که در مسندش به همان سند گرد آمده است.
4-ثلاثیات ربیع بن حبیب ازدی،احادیث آن در مسندش جمع شده و رجال سلسلۀ سهگانه آن ابو عبیده تمیمی و جابر بن زید ازدی و دریای علم،عبد اللّه بن عباس- استاد جابر-و سایر صحابه هستند.
این مسند قدیمی با شرحی از امام عبد اللّه سالمی در چهار جلد به چاپ رسیده است؛دو جلد آن در مصر و سومی در دمشق چاپ شده است.در بررسی این مسند دریافتیم که این مرد از انصاف بهرهای برده است.بد نیست به بعضی از خصوصیات آن اشاره شود.
این جامع،مسند ربیع بن حبیب ازدی بصری است که ابو یعقوب،یوسف بن ابراهیم و ارجلانی آن را مرتب نموده و در چهار جزء و 302 صفحه چاپ کرده است.
در سال 1388 ه.ق.با مقدمۀ عبد اللّه بن حمید سالمی در دمشق به چاپ رسیده است و محمود غیران به چاپ آن مبادرت ورزیده است.
مؤلف در این مسند،بیشترین روایات را از ضمام بن سائب بصری عثمانی از جابر نقل کرده است و پس از او از ابی عبیده(مسلم بن ابی کریمه)و در مرتبه بعدی از ابی نوح(صالح بن نوح)و در مرتبه بعدی از دیگر مشایخ خود نقل کرده است.
بیشتر روایات این کتاب موقوفه است و سند آن جز اندکی از آنکه به پیامبر(صلّی اللّه علیه و آله و سلم)میرسد،بقیه به صحابه میرسد.از چیزهایی که موضوعی بودن این شخصی را میرساند،روایاتی است که از امیر المؤمنین علی بن ابی طالب(علیه السّلام)نقل نموده است.اینک روایات او:
باب(9)آنچه که از علی بن ابی طالب روایت شده:
در تعظیم خداوند عز و جل و نفی تشبیه از خداوند سبحان از اشباه
ربیع میگوید:شنیدم از ابی مسعود از عثمان بن عبد الرحمن مدنی از ابی اسحق و شعبی که گفت:علی بن ابی طالب در تمجید خداوند عز و جل فرمود:او زندهای استوار، یگانهای پایدار،گشایشگر کارها و روزی دهندۀ بیزبانهاست.قائم است بدون تکیهگاه.
دایم است بدون انتها.خالق است بدون خلقت.پس عارفترین بندگان به او کسی است
که او را با حدود وصف نکند و به آنچه که در خلق میبیند او را توهم نکند.چشمان او را نمیبینند و او چشمان را میبیند.
باب(10)خطبۀ علی:
ربیع میگوید:ابان به ما خبر داد،گفت:یحیی بن اسماعیل از حارث همدانی برایم نقل کرد،گفت:به علی خبر دادند که گروهی از لشکریان او خداوند را تشبیه کرده و در این باب راه افراط پیمودهاند.راوی میگوید:او برای مردم خطبهای خواند.ابتدا حمد و ثنای الهی را بهجا آورد و آنگاه گفت:ای مردم از این عارقه (1)
-در بعضی از نسخهها فارقه دارد.
بپرهیزید.گفتند:عارقه چیست یا امیر المؤمنین؟گفت:کسانیاند که خداوند را به خودشان تشبیه میکنند.گفتند:چگونه خدا را به خودشان تشبیه میکنند؟گفت:آنها حرفی را میزنند که کفار اهل کتاب آن را میگویند چون آنها میگویند:خداوند آدم را شبیه خودش خلق کرده است.خداوند منزه و بلندمرتبهتر از آن است که میگویند و منزه و بلندمرتبهتر از آن است که برایش شریک قرار میدهند بلکه او خداوند یگانهای است که نظیر و مانندی ندارد.او وحدانیت و جبروت را برای خود خالص گردانید و مشیّت،اراده،قدرت و علم به تمام هستی را برگزید.در هیچچیز او را منازعی نیست.همتایی ندارد تا با او برابری کند و ضدی ندارد تا با او خصومت ورزد.نظیری ندارد تا به او شباهت رساند.مانندی ندارد تا همشکل او تواند.امور بر او آشکار نگردد و احوال بر او جریان نیابد.حوادث او را در نیابد و او احوال را جریان دهد و احداث را بر مخلوقات نازل گرداند.توصیف کنندگان کنه حقیقت او را در نیابند و قلبها حدود جبروت او را درک نتوانند چون او را در میان خلق شباهتی و در میان اشیاء نظیری نیست.او را عالمان با خردشان و صاحبان فکر با تدبیر و اندیشۀشان درک نتوانند مگر با تحقیق ایمان به غیب زیرا او با هیچیک از اوصاف مخلوقات وصف نشود.او یکتایی است که همتا ندارد.«و هر آنچه را غیر از خداوند بخوانید باطل است و اوست خداوندی والامقام و بزرگوار.»
باب(11)داستان یهودی با علی بن ابی طالب:
1) 1)
(ربیع)گفت:اسماعیل بن یحیی خبر داد گفت:سفیان (1)
-خ سنان.
از ضحاک نقل کرد،گفت:یک یهودی نزد علی بن ابی طالب(علیه السّلام)آمد و گفت:یا علی!از چه زمانی پروردگار بوده است؟علی گفت:از چه زمان برای چیزی گفته میشود که در آغاز نبوده و بعد موجود شده است و حال آنکه خداوند موجودی است فارغ از قید زمان و فارغ از قید کیفیت و همواره از چگونگی به دور بوده است.قبلی برای او نیست.او قبل از قبل بوده است.
غایتی ندارد و غایتی نیست تا غایت او به آن منتهی گردد.غایات به او پایان میپذیرد و او غایت همۀ غایتهاست.
باب(12)داستان قصاب و علی بن ابی طالب:
ابو قبیصه از عبد الغفار واسطی از عطاء خبر داد:علی بن ابی طالب بر قصابی میگذشت که میگفت:نه!قسم به کسی که در پشت هفت آسمان مستور است بیشتر به تو نمیدهم!راوی میگوید:علی دست بر شانۀ قصاب زد و گفت:ای قصاب!خدا از خلقش مستور نیست.این خلق است که خود را از او مستور داشته است.قصاب گفت:
آیا از سوگندم کفاره بپردازم؟گفت:نه،چون تو به غیر خدا سوگند خوردی. (2)
علی بن ابی طالب(علیه السّلام)هنگام اعزام قاصدانش نزد معاویه بن ابو سفیان گفت:
روی زینها نماز به پا دارید و در نزد آنها نمازتان را تسبیح خود قرار دهید چون خداوند(عمل را)از متقین میپذیرد.
میگوید:موسی بن جبیر از عبد المجید و فضیل بن عیاض از منصور بن معتمر از حکم بن عیینه از علی بن ابی طالب(علیه السّلام)دربارۀ این قول خداوند متعال «لِلَّذِینَ أَحْسَنُوا الْحُسْنی وَ زِیادَةٌ » نقل نمود که گفت:غرفهای است که از یک لؤلؤ ساخته شده و چهار در،دارد. (3)
عبد اللّه بن یحیی بن عمر کندی از حضرموت بود.او قاضی ابراهیم بن جبله کارگزار قاسم بن عمر در حضرموت بود و قاسم کارگزار مروان در یمن بود. (1)
-صالح بن احمد صوافی:الامام جابر بن زید 176 به نقل از حارثی:العقود الفضیة 187.
عبد اللّه بن یحیی کندی یکی از بنی عمرو بن معاویه از حضرموت بود.او نامهای به ابو عبیده بن کریمه و دیگر اباضیۀ مقیم بصره نوشت و از آنها دربارۀ قیام نظرخواهی نمود.
آنها به او نوشتند:اگر توانایی بر قیام داری حتی یک روز هم درنگ نکن.
ابو عبیده،ابو حمزه مختار بن عوف ازدی را با گروهی از اباضیه نزد او فرستاد و آنان در حضرموت بر او وارد شدند و او را به قیام تشویق کردند و نامههای یاران را به او دادند.
او یاران خود را فراخواند و آنان با او بیعت کردند.سپس به دار العماره حمله کردند.در آن وقت ابراهیم بن جبله بن مخرمه کندی حاکم حضرموت بود.او را گرفتند و یک روز در حبس نگهداشتند و بعد آزادش کردند و او به صنعا رفت.عبد اللّه بن یحیی در حضرموت مقیم شد و پیروان او زیاد شدند و او را«طالب حق»لقب دادند.سپس بر صنعا دست یافت و ضحاک بن زمل و ابراهیم بن جبله بن مخرمه را بازداشت کرده روانه زندان نمود.خزاین و اموال را گرد آورده به حفاظت آن پرداخت.سپس ضحاک و ابراهیم را آزاد کرد و گفت:شما را حبس کردم تا مردم گزندی به شما نرسانند.تشویشی به خود راه ندهید.اگر میخواهید بمانید و اگر میخواهید بروید و آنها رفتند.
وقتی عبد اللّه بن یحیی بر یمن استیلاء یافت خطاب به مردم گفت:ما شما را به کتاب خدا و سنت پیامبرش و پیروی هر آن کسی که به این دو دعوت کند،فرا میخوانیم.
اسلام دین ماست و محمد پیامبر ماست و کعبه قبلۀ ماست و قرآن پیشوای ماست.حلال را حلال میدانیم و چیزی را به جای آن نمیپذیریم و به بهای اندک نمیفروشیم و حرام را حرام میدانیم و آن را ترک میکنیم.قدرت و قوت تنها از آن خداست و بر او شکایت میبریم و بر او اتکا میکنیم.
1) 1)
هرکسی زنا کند کافر است و هرکسی بدزدد کافر است و هرکسی شراب بخورد کافر است و هرکسی در اینها شک کند کافر است.شما را به فرایض روشن و آیات محکم و آثاری که به آن اقتداء شود،فرا میخوانیم.
و گواهی میدهیم که خداوند در وعدۀ خود صادق و در حکم خود عادل است.
همه را به یکتاپرستی و یقین به وعده و وعید و انجام فرایض و امر به معروف و نهی از منکر و دوستی با دوستان خدا و دشمنی با دشمنان خدا دعوت میکنیم.
این حوادث در سال 128 ه.اتفاق افتاد. (1)
-ابو الفرج الاصفهانی:الاغانی 224/23-256،او دربارۀ عبد اللّه بن یحیی و خروج او و کشته شدنش به تفصیل سخن گفته است.
عبد اللّه بن یحیی،مکه و سپس مدینه را به تصرف خود درآورد و این در وقتی بود که انقلاب بنی عباس در خراسان آغاز شده بود و دولت مرکزی مروان سرگرم فرو نشاندن آتش این انقلاب بود.طالب حق از این فرصت استفاده کرده نفوذش را بر تمامی حجاز گسترش داد.در سال 130 ه.مروان بن محمد سپاهی را به فرماندهی عبد الملک بن محمد بن عطیه سعدی برای سرکوبی آنها آماده کرد.عبد الملک در وادی القری با خوارج روبهرو شد.بلج بن عقبه در این جنگ کشته شد و ابو حمزه و دیگر بازماندگان سپاه به طرف مکه فرار کردند.
عبد الملک خود را به آنها رساند.جنگ آغاز شد.ابو حمزه و بسیاری از همراهان خوارجی او در این جنگ کشته شدند.پس از این جریان عبد الملک با آن عده از سپاه مروان که اهل شام بودند،به طرف یمن حرکت کرد.عبد اللّه بن یحیی کندی خارجی از صنعا برای مقابله با او بیرون آمد و دو سپاه در منطقۀ طایف و سرزمین جرس بهم رسیدند و جنگ سختی بینشان در گرفت.عبد اللّه بن یحیی و بسیاری از همراهان اباضی او در این جنگ کشته شدند و باقیماندۀ خوارج به حضرموت پناه بردند.
مسعودی میگوید:هماکنون که سال 332 ه.است بیشتر مردم آنجا اباضی هستند و از لحاظ عقیده با خوارج عمان تفاوتی ندارند. (2)
سران معروف اباضیه در قرن اول و اوایل قرن دوم را شناختید اما سران و پیشوایان آنها به آنچه که ذکر کردیم،محدود نمیشوند.
در اینجا فهرستی از اسامی آنها را ارائه میدهیم و برای آشنایی بیشتر با آنها، خواننده را به کتابهایی که به همین منظور نوشته شدهاند،ارجاع میدهیم.غیر از آنهایی که ما شرح حالشان را ذکر کردیم،پیشوایان دیگری برای اباضیه با این نامها ذکر کردهاند:
1-جعفر بن سماک عبدی.
2-ابو سفیان قنبر.
3-صحار عبدی.
4-صمّام بن سائب.
5-ابو نوح صالح الدهان.
6-جلندی بن مسعود عمانی.
7-ابو الخطاب،عبد الاعلی معافری.
8-هلال بن عطیه خراسانی.
9-ابو سفیان محبوب بن رحیل.
10-ابو صفره عبد الملک بن صفره.
11-عبد الرحمن بن رستم.
12-محمد بن یائس.
13-ابو الحسن أیدلاتی.
14-افلح بن عبد الوهاب.
15-عبد الخالق قزانی.
16-محکم هواری.
17-مهتا بن جیفر.
18-موسی بن علی.
19-ابو عیسی خراسانی.
20-محمد بن محبوب.
21-محمد بن عباد.
22-صلت بن مالک.
23-ابو یقظان بن افلح.
24-ابو منصور الیاس.
25-عمروص بن فهد.
26-هود بن محکم.
27-ابو الخضر یعلی بن ایّوب.
28-ابو القاسم یزید بن مخلد.
29-ابو هارون موسی بن هارون. (1)
-علی یحیی معمّر:الاباضیة بن الفرق الاسلامیة 27/1-28.
نویسندۀ معاصر،علی یحیی معمّر شرححال جابر بن زید و ابو عبیده مسلم را در بخش اول کتابش«الاباضیة فی موکب التاریخ»،تحت عنوان اباضیه در مقام رهبری امت 154-155 ذکر کرده است و در بخش دوم به شرححال پیشوایان اباضیه پرداخته است و پس از بیان«ورود مذهب اباضی به لیبی»بسیاری از پیشوایان اباضیۀ مقیم «لیبی»را نام برده است.برای اطلاع بیشتر به همان بخش:21-197 مراجعه شود.
1) 1)
در چهار نقطه از سرزمین اسلامی دولتهایی به نام اباضیه به وجود آمدند:
1-در عمان در سال 132،دولتی مستقل از دولت عباسی در دوران ابو العباس سفاح به وجود آمد و تا امروز ادامه دارد.
2-در لیبی در سال 140،دولتی به وجود آمد که زیاد دوام نکرد و پس از حدود سه سال سقوط کرد.
3-در الجزایر در سال 160،دولتی روی کار آمد که تا حوالی 190،دوام یافت و سرانجام دولت عبیدیه به عمر آن پایان داد.
4-در اندلس مخصوصا در دو جزیرۀ«میورقه»و«مینورقه»دولتی از آنها روی کار آمد.«اخبار زیادی از آن در دسترس نیست.این دولت،روزی که اندلس سقوط کرد و شعلۀ اسلام توسط تعصب غربی در این دیار خاموش شد،بر افتاد.» (1)
-علی یحیی معمر:الاباضیة بین الفرق الاسلامیة 93-92.
این بود اباضیه و گذشته و حال آنها.ما خلاصهای از تاریخ آنها و نحوۀ پیدایش و جنگها و چهرههای سرشناس و عقاید آنها را تقدیم شما کردیم و خود را از هر نوع نزاع درونی که ما را از رسیدن به حق باز دارد فارغ ساختیم و خداوند ورای همۀ نیتهاست.
اکنون وقت آن رسیده که به وعدۀ خود که همان ذکر نامۀ«عبد اللّه بن اباض»به عبد الملک بن مروان باشد،وفا کنیم.اینک متن نامه:
بسم اللّه الرحمن الرحیم
از عبد اللّه بن اباض به عبد الملک بن مروان:
سلام علیک!ستایش میکنم خدا را که جز او خدایی نیست و تو را به تقوای الهی توصیه میکنم که عاقبت از آن تقواست و بازگشت همه به سوی خداست و بدان که خداوند تنها از تقوا پیشگان(عمل نیک را)میپذیرد.
1) 1)
اما بعد:نامۀ تو،توسط سنان بن عاصم برایم رسید.در آن برایم نوشته بودی که نامهای به تو بنویسم.من هم نوشتم.در این نامه چیزهایی است که میپذیری و چیزهایی است که نمیپذیری و بر این اعتقادم که آنچه را که از کتاب خدا نوشتهام و بر طاعت و پیروی از دستورات او و سنت پیامبر او تشویق کردهام میپذیری و آنچه را که نمیپذیری(بدان که)نزد خدا پذیرفته شده است.چیزهایی دربارۀ عثمان و مقام پیشوایان ذکر نمودی و گفتی که شهادت خداوند را در کتابش،آنگونه که بر پیامبرش نازل نموده است،احدی نمیتواند منکر شود و او شهادت داده است که اگر کسی به دستور خداوند حکم نکند از ظالمان،کافران و فاسقان است. (1)
-خداوند متعال در سورۀ مائده:45-44 و [1] 47 میفرماید: «وَ مَنْ لَمْ یَحْکُمْ بِما أَنْزَلَ اللّهُ فَأُولئِکَ هُمُ الْکافِرُونَ » . «وَ مَنْ لَمْ یَحْکُمْ بِما أَنْزَلَ اللّهُ فَأُولئِکَ هُمُ الظّالِمُونَ » «وَ مَنْ لَمْ یَحْکُمْ بِما أَنْزَلَ اللّهُ فَأُولئِکَ هُمُ الْفاسِقُونَ ».
من دربارۀ عثمان و پیشوایان چیزی جز آنچه که خداوند آن را حق میداند، نمیگویم و به زودی در اینباره از کتابی که خدا آن را بر پیامبرش نازل نموده،برایت برهان میآورم و دربارۀ کسی که در نامه از او یاد کردهای برایت مینویسم و از جریان عثمان و آنچه که او را بدان سرزنش میکنیم آگاهت میسازم و مقام او و کارهایی را که او مرتکب شده است بیان مینمایم.
همانطور که ذکر کردهای او از سابقین در اسلام بوده و به آن عمل کرده است لیکن خداوند،بندگان را از فتنه و ارتداد از اسلام ضمانت نکرده است.
خداوند،محمد-صلی اللّه علیه و آله و سلم-را بحق مبعوث کرد و کتاب نازل فرمود و در آن همه چیز به صورت روشن بیان شده است.این کتاب دربارۀ اختلاف مردم حکم میکند:«این کتاب،هدایت و رحمت برای مؤمنان است.» (2)خداوند در کتابش حلال را حلال و حرام را حرام قرار داد.حکمی را واجب کرد و نحوۀ انجام آن را بیان و حدودش را مشخص نمود.آنگاه فرمود:«این حدود الهی است به آن نزدیک
نشوید.» (1)
-بقره:187.
و فرمود:«کسانی که حدود الهی را مراعات نمیکنند آنان ستمکارانند.» (2)خداوند اموری را که بندگان در آن حق دخالت ندارند مشخص نمود و آنگاه پیامبرش را به پیروی و متابعت از کتاب فرمان داد و به او فرمود:«از آنچه که از طرف پروردگارت بر تو وحی شده است پیروی کن.» (3)و فرمود:«آنگاه که آن را بر تو خواندم از قرآن پیروی کن،سپس بر ماست که حقایق آن را بیان کنیم.» (4)و محمد صلّی اللّه علیه و آله و سلّم به امر پروردگارش عمل کرد.
عثمان و دیگر صحابۀ پیامبر ندیدند که رسول خدا چیزی از خود اضافه کند و واجبی را تغییر دهد و حرام خدا را حلال و حلال خدا را حرام کند و یا به غیر دستور خدا بین مردم حکم کند و او همواره میفرمود:«از فرمان پروردگارم سرپیچی نمیکنم چون از عذاب روز بزرگ میترسم.» (5)او کتاب را آنگونه که خدا میخواست تفسیر میکرد و تابع فرمان او بود و از آنچه که از طرف خداوند آمده بود،پیروی میکرد و مؤمنین در کنار او بودند و او آنها را تعلیم میکرد و آنان رفتار او را میدیدند تا آنکه خداوند،او را از این دنیا برد در حالی که مؤمنان از او راضی بودند.ما نیز از خداوند راه او و عمل به سنت او را خواستاریم.
خداوند،کتاب(قرآن)و سنت پیامبرش را برای بندگان باقی گذاشت و هیچکس به هدایت راه نیافت جز به پیروی از این کتاب و هیچکس راه ضلالت را نپیمود جز به ترک این کتاب.
پس از پیامبر ابو بکر حاکم مردم شد.او به کتاب خدا و سنت رسول او عمل کرد و هیچگاه مسلمانی در حکم و تصمیم،با او مخالفت نورزید تا آنکه او از دنیا رفت در
حالی که مسلمانان از او راضی بودند و برایش عزاداری کردند.
پس از او عمر بن خطاب حاکم شد.او در کارها قوی و بر اهل نفاق سختگیر بود و با همان شیوۀ مؤمنان قبل از خود مردم را هدایت مینمود و به کتاب خدا حکم میکرد.
خداوند پیروزیهایی را در دنیا نصیب او کرد که به دو نفر دیگر از یاران قبلی او،نصیب نکرده بود.او مرد در حالی که دین سربلند و کلمۀ اسلام متحد بود و مردم در صحنهها حضور داشتند و مؤمنین گواهان خداوند در زمین بودند.خداوند نیز فرموده است:«ما شما را امت وسط قرار دادیم تا بر اعمال مردم گواه باشید و پیامبر بر اعمال شما گواه باشد.» (1)
-بقره:143.
سپس مؤمنان با یکدیگر به مشورت پرداختند و در نتیجه،عثمان را به خلافت برگزیدند.او آنچه را که خدا میخواست و مسلمان میپسندیدند عمل میکرد تا آنکه دنیای او زیاد شد و خزاین زمین بهطور بیسابقهای بر او روی آورد.آنگاه او اعمالی را مرتکب شد که دو یار پیشین او از آن به کنار بودند و مردم هنوز پیامبرشان را از یاد نبرده بودند.مسلمانان وقتی بدعتهای او را دیدند نزد او رفتند و با او صحبت کردند و کتاب خدا و شیوۀ خلفای پیشین را به او یادآور شدند.خداوند میفرماید:«ظالمتر از آن کس کیست که آیات پروردگار بر او خوانده شود و او از آنها روی گرداند،ما از مجرمین انتقام میگیریم.» (2)عثمان مسلمانان را به خاطر آنکه آنها آیات الهی را به او یادآور شده بودند،سفیه خواند و با آنها به تندی برخورد نمود.بعضی را زد و بعضی را زندانی و بعضی دیگر را تبعید کرد تا دیگر نتوانند کتاب خدا و سنت پیامبر و شیوۀ خلفای پیشین را به او یادآور شوند و حال آنکه خداوند میفرماید:
«ظالمتر از آن کس کیست که آیات پروردگار بر او خوانده میشود و او از آنرو میگرداند و فراموش میکند آنچه را که انجام داده است.» (3)
ای عبد الملک پسر مروان!آنچه را که مسلمانان بر عثمان خرده میگرفتند و ما به
خاطر آن از او فاصله گرفتیم در گناهانی که او حلال شمرد،برایت بیان میکنم چه بسا تو از آن غافل باشی در حالی که پیرو آیین او و هواخواه او هستی!!
ای عبد الملک!طرفداری از عثمان باعث نشود که آیات الهی را انکار و یا تکذیب نمایی!!!چون عثمان نمیتواند تو را از عذاب خدا بینیاز گرداند.پس ای عبد الملک بن مروان!خدا را در نظر داشته باش قبل از آنکه از مکان دور چیزی به تو رسد و قبل از آنکه عذاب بر تو حتمی شود!!
از چیزهایی که مسلمانان او را بر آن سرزنش میکنند و در آن از او فاصله میگیرند و ما از او فاصله میگیریم،آن است که خداوند فرمود«ظالمتر از آن کس کیست که نگذارد در مساجد خدا نام خدا برده شود و در خرابی آن همت گمارد آنان وارد مساجد نشوند جز آنکه(از اعمال خود)ترسان باشند،برای آنها در دنیا ذلّت و در آخرت عذاب بزرگی است.» (1)
-بقره:114.
عثمان اولین کسی بود که مانع شد در مسجد خدا کتاب خدا حاکم باشد.از چیزهایی که ما او را بر آن نکوهش میکنیم و دربارۀ آن از او دوری میجوییم آن است که خداوند به محمد-صلی اللّه علیه و آله و سلم-فرمود:«آنانی که صبح و شام خدا را یاد میکنند و تنها رضای او را میخواهند از خود مران نه چیزی از حساب آنها بر تو گذاشته میشود و نه از حساب تو بر آنها چیزی گذاشته میشود اگر آنها را برانی (تبعید کنی)از ستمکاران خواهی بود.» (2)و عثمان اولین کسی بود که به نفی و تبعید امت دست یازید و از مردم مدینه ابو ذر غفاری و مسلم جهنی و نافع بن حطام (3)را تبعید کرد و از مردم کوفه،کعب بن ابی حلمه،ابو رحل و جاج و جندب بن زهیر (4)را تبعید نمود
و جندب همان کسی است که ساحر ولید بن عقبه (1)
-ولید بن عقبه برادر مادری عثمان بن عفان است.نقل شده که او امیر کوفه بود و نماز صبح را در حال مستی بهجا آورد و به مردم گفت:اگر مایلید یک رکعت دیگر را هم اضافه میکنم.عثمان وقتی از جریان باخبر شد به اجرای حد اقدام نکرد بلکه آن را به تأخیر انداخت.(رجوع شود به:ابی قتیبه:الامامة و السیاسة 36/1).
را که ولید با او بازی میکرد،کشت.همچنین عثمان،عمرو بن زید بن صوحان (2)،اسود بن ذریح،یزید بن قیس همدانی، کردوس بن حضرمی و بسیار دیگری از مردم کوفه را تبعید کرد.از مردم بصره عامر بن عبد اللّه قشری و مذعور عبدی را تبعید کرد.در توانم نیست که شمار تمامی مسلمانان تبعید شده را برایت بازگویم.
از کارهایی که او را بر آن نکوهش میکنیم آن است که او برادرش ولید بن عقبه را بر مردم حاکم کرد و او کسی بود که با ساحران بازی میکرد و در حال مستی با مردم نماز خواند و از دین خدا خارج شد.عثمان به خاطر قرابت،او را بر مسلمانان مهاجر و انصار امیر کرد در حالی که آنها حدیث العهد به خدا و پیامبر و مؤمنان بودند.
از کارهای که او را بدان نکوهش میکنیم گماشتن خویشانش بر بندگان خدا و دست به دست کردن بیت المال بین ثروتمندان است در حالی که خداوند فرمود:«برای آنکه مال بین ثروتمندان دست به دست نگردد.» (3)و او کلام خدا و عقیدۀ به آن را تغییر داد و از هوای نفس متابعت نمود.
از دیگر کارهای او که مورد نکوهش ماست اینکه او زمین را برای خود و نزدیکان خود حمی (4)قرار داد.او حتی باران آسمان و رزقی را که خداوند برای
1) 1)
2) 2) -زید بن صوحان در جنگ جمل شهید شد.
3) 3) -حشر:7.
4) 4) -وقتی گفته میشود فلانی زمین را حمی قرار داده یعنی دیگران به آن نزدیک نشوند و حمی علفزار و مرتع را گویند که مردم از چراندن آن منع شود.امام شافعی در تفسیر این سخن پیامبر-ص-«حمی تنها از آن خدا و پیامبر است»میگوید:در جاهلیت وقتی شخص سرشناسی با خانواده خود در جایی منزل میکرد به اندازۀ شنیده شدن صدای سگ،آنجا را برای خود حمی قرار میداد و دیگران را مانع میشد و کسی حق چراندن آنجا را نداشت و همپیمانان قبیله در چراگاههای اطراف منزل میکردند.پیامبر از این نوع حمی که در
بندگانش نازل میکرد برای خود و چهارپایان خود اختصاص داد در حالی که خداوند میفرماید:«بگو آیا رزقی که خداوند برای شما نازل کرده دیدهاید که آن را حلال و حرام میکنید؟یا آنکه خداوند چنین اجازهای به شما داده؟یا آنکه بر خدا افترا میبندید؟ آنهایی که به دروغ به خدا افترا میبندند دربارۀ عذاب قیامت چه میاندیشند؟» (1)
از کارهای دیگر او که مورد نکوهش ماست اینکه او اولین کسی بود که به زکاتها دستدرازی کرد،حال آنکه خداوند فرموده است:«زکاتها برای فقیران و مسکینان و مأموران جمعآوری زکات و جلب دلهای دیگران به اسلام و آزادی بردگان و ادای دین دینداران و کارهای خداپسندانه و درماندگان در سفر میباشد.این فریضۀ خداست و خداوند دانا و حکیم است» (2)و میفرماید:«هیچ مرد مؤمن و زن مؤمن حق ندارد وقتی خدا و پیامبرش کاری را که واجب میکنند اختیاری از خود(در برابر آن) داشته باشند و کسی که خدا و رسولش را نافرمانی کند به گمراهی آشکاری گرفتار آمده است.» (3)
عثمان،مقرریهای که امیر المؤمنین،عمر بن خطاب تعیین کرده بود از بین برد و هزار سهم از سهم اصحاب بدر را کم گذاشت و به جمعآوری سیم و زر پرداخت و از آن در راه خدا انفاق نکرد حال آنکه خداوند میفرماید:«آنهایی را که سیم و زر میاندوزند و از آن در راه خدا انفاق نمیکنند به عذاب دردناک مژده بده آن روز که آن را در آتش جهنم گرم کنند و با آن صورتها و پهلوها و پشتهایشان را داغ کنند (و بگویند:)این همان چیزی است که برای خود اندوختید پس بچشید آنچه را که ذخیره
کردهاید.» (1)
-توبه:34-35.
از کارهایی که او را بر آن نکوهش میکنیم اینکه او هر گمشدهای را برای خودش برمیداشت و آن را به صاحبش برنمیگرداند و در صورت معلوم نبودن صاحبش آن را اعلام نمیکرد و اگر شتر و گوسفندی نزد دیگران مییافت آن را میگرفت هرچند صاحب آن،آن را با مصالحه مالک شده بود در حالی که حکم خدا این است که مردم میتوانند مالی را که مصالحه کردهاند مالک شوند و خداوند میفرماید:«در دادن مال مردم به آنان،کوتاهی نورزید و برای فساد در زمین تلاش نکنید» (2)و میفرماید:«اموال یکدیگر را از راه نامشروع نخورید مگر آنکه تجارتی با رضایت شما انجام شود و خودکشی نکنید.خداوند بر شما مهربان است.اگر کسی از روی تجاوز و ستم این کار را انجام داد ما آتش را بر او خواهیم چشاند و این کار بر خداوند آسان است.» (3)
از کارهای که او را بر آن نکوهش میکنیم اینکه او خمس را که از آن خداست،به خود اختصاص داد و آن را به خویشانش بخشید و از بین آنها کارگزارانی را بر اصحابش گماشت و این تبدیل فرایض خدا بود حال آنکه خدا خمس را برای خود و رسولش قرار داده است:«و برای خویشان او و یتیمان و مسکینان و در راه ماندگان است اگر به خدا و آنچه که بر بندۀ خود در روز جدایی حق از باطل،روز درگیری دو گروه-جنگ بدر- نازل کردیم ایمان داشته باشید و خداوند بر همه چیز تواناست.» (4)
از کارهایی که او را بر آن نکوهش میکنیم اینکه او مردم بحرین و عمان را از فروختن طعامشان منع کرد تا طعام دولت به فروش رود و این تحریم حلال خدا بود:
«خداوند خرید و فروش را حلال و ربا را حرام نموده است.» (5)
پس اگر بخواهم تو را به بسیاری از ستمهای عثمان آگاه سازم قادر به شمردن آن نخواهم بود مگر خدا بخواهد و آنچه که از کارهای عثمان برایت میشمارم اگر کسی یکی از آنها را انجام دهد کافر میشود.
از جمله کارهای عثمان آن بود که برخلاف دستور خدا و سنت پیامبر و شیوۀ دو خلیفۀ صالح،ابو بکر و عمر عمل کرد و خداوند میفرماید:«اگر کسی پس از آنکه حقیقت برایش آشکار شده است با پیامبر به مخالفت برخیزد و راهی غیر از راه مؤمنان در پیش گیرد او را به همان راهی که پیش گرفته وا میگذاریم و او را به جهنم میافکنیم و آن بد منزلگاهی است.» (1)
-نساء:115.
و میفرماید:«کسانی که به دستور خدا حکم نمیکنند آنها ستمکارانند» (2)،«هان آگاه باشید که لعنت و نفرین خدا بر ستمکاران است» (3)،«و کسی را که خداوند لعن و نفرین نماید هرگز یاوری برایش نخواهی یافت» (4)و میفرماید:«عهد من به ستمکاران نمیرسد» (5)و میفرماید:«به آنهایی که ستم روا میدارند اعتماد نکنید که شما را آتش فرا خواهد گرفت و غیر از خدا شما را یاوری نخواهد بود.آنگاه کمکی به شما نخواهد رسید» (6)و میفرماید:«کسانی که به دستور خدا حکم نمیکنند آنها ستمکارانند»و فاسقانند 7و کافرانند 8و فرمود:«هان آگاه باشید که لعنت و نفرین خدا بر ستمکاران است»و فرمود:«کسی را که خدا لعن و نفرین نماید هرگز یاوری برایش نخواهی یافت»و فرمود:«اینچنین عذاب پروردگارت بر فاسقان محقق شد و آنهاایمان نمیآورند.» (1)
-یونس:33.
این آیات همگی علیه عثمان گواهی میدهند و ما نیز گواهی میدهیم به آنچه که این آیات گواهی میدهند:«خداوند گواهی میدهد به آنچه که بر تو نازل نمود و آن را با علم و آگاهی نازل نمود و فرشتگان نیز گواهی میدهند و همین بس که خداوند گواه باشد» (2)و میفرماید:«قسم به پروردگار آسمان و زمین که این(وعده) حق است همانند سخنی که میگویید.» (3)مؤمنان میدیدند که عثمان،خدا را معصیت میکند و آنها نیز گواهان خدا و ناظران اعمال مردم هستند و خداوند نیز این را فرموده است:«انجام دهید پس خدا و پیامبر و مؤمنان کارهایتان را میبینند و به زودی به سوی خداوند دانای به غیب و شهادت باز خواهید گشت.آنگاه آنچه را که انجام میدادید به شما خواهد رساند» (4)و مؤمنان میدیدند که او مخاصمۀ جدال کنندگان حق و باطل را ندیده گرفته و وعدۀ خدا را دربارۀ امتحان و آزمایش نمیپذیرد در حالی که خداوند میفرماید:«آیا مردم میپندارند همینکه گفتند:ایمان آوردیم،به حال خود رها میشوند و مورد آزمایش قرار نمیگیرند حال آنکه ما کسان قبل از آنها را آزمودیم تا خدا بداند چه کسانی راست میگویند و چه کسانی دروغ میگویند.» (5)مؤمنان دریافتند که اینگونه فرمانبرداری عثمان،فرمانبرداری از شیطان است.
از اینرو از اطراف و اکناف نزد او آمدند و در حضور مهاجرین و انصار و در حضور تمامی همسران پیامبر اجتماع کردند و او را احضار نمودند و خدا را به او یادآور شدند و معصیتهایی را که مرتکب شده بود به او گوشزد نمودند.او چنین وانمود کرد که گفتۀ آنها را قبول دارد و از اعمال ناشایست گذشته توبه کرده و به حق بازگشته است.مؤمنان از این اعتراف به گناه و توبه از آن و بازگشت به فرمان خدا استقبال نمودند و با او همراه
شدند و از او پذیرفتند.مسلمانان موظفند وقتی کسی به حق باز میگردد او را بپذیرند و با او همراه شوند تا وقتی که او بر حق پایدار است.
وقتی مردم به اعتبار اینکه او حق را پذیرفته است پراکنده شدند،او عهدی را که با آنان بسته بود شکست و از توبهای که کرده بود بازگشت و از دنبال آنها نامهای به فرماندارش نوشت که دست و پای آنها را به خلاف(دست راست و پای چپ و بالعکس) قطع کند.وقتی مؤمنان از نامۀ او و پیمانشکنیاش آگاه شدند برگشتند و او را براساس حکم خدا کشتند زیرا خداوند میفرماید:«اگر پس از عهد،پیمانشان را شکستند و در دینشان طعن روا داشتند پس با این پیشوایان کفر بجنگید.اینها پیمان ندارند.باشد که از این کارشان دست بردارند.» (1)
-توبه:12.
مسلمانان خواستۀ خدا را انجام دادند و به حق عمل کردند.گاهی انسان به اسلام عمل میکند ولی بعدا از آن برمیگردد.خداوند میفرماید:«کسانی که پس از روشن شدن حقیقت بر آنها از دین مرتد شده و به گذشتۀشان باز میگردند،شیطان کفر را در نظرشان زینت داده و به آرزوهای دراز فریبشان داده است.» (2)
وقتی عثمان معصیت خدا را جایز شمرد و سنت مؤمنان پیشین را ترک نمود، مؤمنان دریافتند این زمان جهاد در راه خدا سزاوارتر است و مجاهده با عثمان بر سر احکام خدا انجام فرمان خداست.
این بود احوال عثمان و آنچه که ما را از او جدا میسازد و آنچه که امروز مورد نکوهش ما و مؤمنان قبل از ماست.
گفتی که عثمان با پیامبر بوده و داماد اوست.میگویم که علی بن ابی طالب هم نزدیکتر و هم محبوبتر از او نزد پیامبر خدا بود.او داماد پیامبر و از مسلمانان بود و تو این را قبول داری و من هم هنوز آن را قبول دارم،اما این قرابت او به پیامبر چگونه میتواند
او را نجات دهد وقتی که او حق را ترک گفته و راه گمراهی در پیش گرفته است. (1)
-خداوند سبحان به پیامبرش میفرماید:«اگر به خدا شرک بورزی عملت از بین میرود»زمر:65،لیکن سخن در وقوع شرط است.امام هرگز شرک نورزید و گمراه نشد.آنهایی حق را ترک گفتند که او را مجبور به پذیرش خواستۀ شامیان کردند و از ادامۀ جنگ بازش داشتند در حالی که امام در آستانۀ پیروزی قرار داشت. آنها در لجاجت و عناد به جایی رسیدند که به فرمانده امام-اشتر-به اندازۀ یک جولان اسب یا فواق ناقه مهلت ندادند.دقت کنید.
بدان که نشانۀ کفر مردم،حکم نمودن به غیر فرمان خداست چون خداوند میفرماید:«کسانی که به غیر فرمان خدا حکم میکنند آنها کافرانند» (2)و از خداوند راستگوتر کسی نیست و او میفرماید:«پس از خدا و آیات او با چه برهانی ایمان میآورید.» (3)
ای عبد الملک پسر مروان!مبادا دوستی عثمان تو را فریب دهد!دینت را به افرادی که تمنی و خواسته دارند و از جایی که متوجه نیستند مورد آزمایش قرار میگیرند،استناد مده زیرا اعمال افراد با پایان آن سنجیده میشود و کتاب خدا سزاوارتر است که از حق سخن گوید-خدا با پیروی از آن یاریمان کند که گمراه نشویم و راه ستمکاری در پیش نگیریم-پس به ریسمان خدا چنگ بزن و به خدا متصل شو چون کسی که به خدا متصل میشود خدا او را به راه راست هدایت مینماید و این همان ریسمان خداست که مؤمنان را دستور داده است،به آن چنگ زنند و پراکنده نشوند.
ریسمان خدا افراد نیستند.از هرکدام آنها امکان صدور چپاولگری و کارهای ناپسند هست.پس خدا را به تو یادآور میشوم که در قرآن تدبّر نمایی،چون او حق است و خداوند میفرماید:«پس چرا در قرآن تدبّر نمیکنند یا آنکه بر دلهایشان قفلها زده شده است.» (4)
پس از قرآن پیروی کن تا هدایت یابی و با قرآن،با خصمت مجادله کن و به
قرآن دعوت نما و با قرآن احتجاج کن چون کسی که قرآن حجت و برهان او باشد روز قیامت با آن با خصمش مجادله خواهد نمود و در دنیا و آخرت رستگار خواهد شد زیرا مردم در آن روز مجادله میکنند:«شما در روز قیامت نزد پروردگارتان مجادله خواهید نمود.» (1)
-زمر:31.
پس برای بعد از مرگ عمل کن.نباید چیزی تو را به پروردگارت مغرور نماید.اما دربارۀ معاویه بن ابی سفیان:گفتی که خدا او را همراهی کرد و پیروزیش را سرعت بخشید و عزم و ارادهاش را محقق ساخت و در خونخواهی عثمان بر دشمنش پیروز گردانید.اگر دین عبارت از قدرت باشد که بعضی بر بعضی دیگر در دنیا پیروز شوند سخن شما درست است ولی ما دین را قدرت نمیدانیم.مسلمانان بر کافران پیروز میشوند تا معلوم شود که چگونه رفتار میکنند و کافران بر مسلمانان پیروز میشوند تا مسلمانان امتحان شوند و کافران بالا روند.خداوند میفرماید:«این روزگار را بین مردم میگردانیم(گاه پیروزی و گاه شکست نصیبشان میکنیم)تا اهل ایمان در نزد خدا مشخص شود و خداوند از میان شما گواهانی بر دیگران برگزیند و خداوند ستمکاران را دوست ندارد تا خداوند اهل ایمان را خالص گرداند و کافران را نابود کند.» (2)
بنابراین اگر دین عبارت از پیروزی بعضی بر بعضی دیگر باشد پس حتما شنیدهای که در روز احد مشرکان چه به دست آوردند و آنهایی که عثمان را کشتند در یوم الدار (3)بر او و یارانش پیروز گشتند و نیز علی (4)بر اهل بصره که از پیروان و شیعیان عثمان بودند،پیروز شد و مختار بر ابن زیاد و یارانش که از پیروان و شیعیان امویان
1) 1)
2) 2) -آل عمران:140-141.
3) 3) -انقلابیون پس از درگیری با مدافعان و محافظان عثمان،وارد خانۀ او شدند و این در 18 ذی الحجه سال 35 هجری بود و او را کشتند و آن روز به«یوم الدار»معروف گشت.
4) 4) -اشاره دارد به پیروزی امام علی بن ابی طالب در جنگ جمل که بین او و عایشه و طلحه و زبیر در جمادی الاخر سال 36 هجری در گرفت.
بودند،پیروز شد (1)
-مختار بن ابی عبیده ثقفی سپاهی را به فرماندهی ابراهیم بن اشتر به جنگ عبید اللّه بن زیاد فرماندار امویان فرستاد.ابراهیم بن اشتر حرکت کرد و ابن زیاد را با یاران شامیاش در کنار نهر خازر(نهری است بین اربیل و موصل که به دجله میریزد)یافت.روزگار علیه ابن زیاد به گردش درآمد و او با بسیاری از اهل شام کشته شدند و سر او را نزد مختار آوردند.
و مصعب خبیث بر مختار پیروز شد (2)و ابن سجف بر اخنس بن دلجه و یارانش چیره گشت و مردم شام بر اهل مدینه پیروز گشتند (3)و ابن زبیر در مکه بر اهل شام در روزی که آنها حرامهای خدا را حلال کردند،پیروز شد در حالی که آنان از پیروان و شیعیان شما بودند.پس اگر اینان اهل دین باشند نمیشود گفت که دین عبارت از قدرت است.چون انسانها گاهی بر یکدیگر چیره میشوند و خداوند پادشاهی و قدرت دنیا را به افراد میدهد.خداوند به فرعون سلطنت عطا کرد و او بر مردم مسلط گشت و به آن شخصی که با ابراهیم دربارۀ پروردگارش احتجاج میکرد سلطنت و قدرت عطا کرد و به فرعون داد آنچه را که شنیدی.آنگاه معاویه،امارت را از حسن بن علی خرید، (4)سپس به عهدی که با او بسته بود وفا نکرد خداوند متعال میفرماید:«به عهدی که میبندید وفا نمایید و پیمان را پس از آنکه محکم کردید نشکنید در حالی که خدا را بر خود گواه قرار دادهاید،خداوند آنچه را انجام میدهید میداند.در پیمانشکنی مانند زنی که رشتهاش را میتابد و دوباره باز میکند،نباشید که پیمان را برای فریب دیگران استفاده کنید تا گروهی بر گروه دیگر برتری یابد.خداوند شما را به این پیمانها میآزماید و روز قیامت به شما نشان میدهد
1) 1)
2) 2) -مختار شکست خورد و در سال 97 هجری در جنگی که بین او و مصعب بن زبیر در کوفه در گرفت کشته شد.
3) 3) -مسلم بن عقبه مری،مدینه منوره را از طرف حره محاصره و سپس فتح نمود و آن را برای سربازانش مباح اعلام نمود.این فاجعه در زمان حکومت یزید بن معاویه اتفاق افتاد.
4) 4) -تعبیر نادرست است و درست آن است:امام با معاویه پس از آنکه حجت را بر مردم تمام کرد،مصالحه نمود.
آنچه را که دربارهاش اختلاف میکنید.» (1)
-نحل:91-92.
پس بهتر است که از معاویه و رفتار و بدعتهای او چیزی نپرسی.ما او را دیدیم و برخورد و رفتارش را با مردم نظاره کردیم و کسی را نمیشناسیم که به اندازۀ او نصیبها و احکام الهی را ترک کرده باشد و کسی را سراغ نداریم که به اندازۀ او به حرام خون ریخته باشد و اگر هیچ خونی نمیریخت جز خون زیاد بن سمیه،همین در کفر او بس بود. (2)
آنگاه او یزید فرزندش را جانشین خود کرد و یزید شخصی بود فاسق و لعین.
شراب کفرآور مینوشید.همین مقدار از اعمال زشت در عدم شایستگی او بس بود.او از هوای نفس پیروی میکرد بدون آنکه هدایت خدا را پذیرا شود و خداوند میفرماید:
«گمراهتر از آن کس کیست که پیروی هوای نفس میکند بدون آنکه هدایت خدا را بپذیرد.همانا خداوند گروه ستمکار را هدایت نمیکند.» (3)کارهای معاویه و یزید بر هیچ خردمندی پوشیده نیست.پس ای عبد الملک!از خدا بترس و دربارۀ معاویه فریب نفست را مخور!!ما از اهل بیت شنیدیم که معاویه و یزید و عمل آنها را و آنچه را که عمل آن دو در پی داشت نکوهش میکردند.پس آنچه که ما این دو را بدان نکوهش میکنیم و به خاطرش از آنها دوری میجوییم این است که فتنهای که از آنها صادر شد شبیه فتنهای بود که از طرفداران عثمان و کسی که بعد از او بود صادر شد.پس خدا و فرشتگانش را گواه میگیریم بر اینکه ما با چشم و دل و زبان از آنها برائت میجوییم
1) 1)
2) 2) -اشاره دارد به کاری که معاویه در سال 45 هجری انجام داد.در آن سال او نسب زیاد بن سمیه را بیاعتبار اعلام کرد و خواست که او را برادر خود قرار دهد.گواهانی را احضار نمود و آنها گواهی دادند که زیاد فرزند ابو سفیان است و از این به استحلاق یاد میشود.پس از آن او به نام زیاد فرزند ابو سفیان یاد میشد پس از آنکه به نام زیاد بن سمیه یا زیاد بن ابیه معروف بود.معاویه در این کار ملاحظات سیاسی را ملحوظ کرده بود و از روزی که معاویه بن ابی سفیان زیاد را برادر خود و فرزند نامشروع پدر خود اعلام کرد زیاد خود را وقف خدمت خاندان اموی کرد.
3) 3) -قصص:50.
و با آنها دشمنی میورزیم و تا زندهایم بر همین عقیده هستیم و وقتی مردیم با همین عقیده میمیریم و وقت برانگیختن با همین عقیده برانگیخته میشویم و با همین عقیده نزد خدا حساب پس میدهیم.
در نوشتهات،مرا از افراط در دین برحذر داشتی.من از افراط در دین به خدا پناه میبرم و برایت بیان میکنم که افراط در دین چیست چون تو آن را نمیدانی.افراط در دین آن است که ناحقی به خدا نسبت داده شود و به غیر کتاب و سنت پیامبر او که برای ما تبیین شده است،عمل شود و اینکه از گروهی پیروی نمایی که خود گمراه بوده و دیگران را نیز از راه راست بیرون میبرند.این گروه،عثمان و پیشوایان پس از او هستند که تو از آنها پیروی و بر معصیت خدا آنها را همراهی میکنی و خداوند میفرماید:«ای اهل کتاب در دینتان افراط نکنید و ناحقی را به خدا نسبت ندهید». (1)
-نساء:171.
این،شیوۀ افراطیان در دین است.بنابراین کسی که به خدا و کتاب خدا دعوت میکند و به حکم آن گردن مینهد و بر گناه گناهکاران برای خدا خشم میگیرد و حکم او و سنت پیامبر او را که دیگران زیر پا گذاشته و ترک کردهاند اخذ میکند نمیتواند از افراطیان در دین باشد.
در نوشتهات از خوارج سخن به میان آوردی و پنداشتی که آنها در دینشان افراط کردهاند و از مسلمانان جدا شدهاند و تصور کردی که آنها راهی غیر از راه مؤمنان در پیش گرفتهاند.من شیوۀ آنها را برایت بیان میکنم:آنها از یاران عثمان بودند و آنها کسانی بودند که وقتی عثمان سنت را تغییر داد،از او رو گرداندند و وقتی بدعت در دین گذاشت و حکم خدا را ترک نمود،از او جدا شدند و وقتی پروردگار را عصیان کرد،از او فاصله گرفتند و همچنین آنها از یاران علی بن ابی طالب بودند تا وقتی که او عمرو بن عاص (2)را حکم کرد و حکم خدا را ترک نمود،آنگاه آنها از او جدا شدند و از پذیرفتن
حکم بشر به جای حکم خدا امتناع ورزیدند.از آن پس آنها دشمنان سرسختی شدند و به شدت از حاکمان دوری گزیدند.آنها براساس دین و آئین خود،پیامبر،ابا بکر و عمر بن خطاب را دوست میداشتند و به سیرۀ آنها دعوت میکردند و بر سنت آنها در این خصوص گردن مینهادند.آنها بر این سیره خروج میکردند و به آن دعوت میکردند و با همان از حاکمان فاصله میگرفتند.کسانی که آنها را میشناسند و کارهایشان را دیدهاند میدانند که آنها از لحاظ عمل بهترین مردمان از لحاظ جنگ در راه خدا پایدارترین و قویترین آنهایند.خداوند میفرماید:«با کفاری که نزدیک شماست بجنگید و آنها باید شدت و خشونت را در شما بیابند و بدانید که خداوند با پرهیزگاران است.» (1)
-توبه:123.
این بود حکایت خوارج،خدا و فرشتگان را گواه میگیرم که ما با دست و زبان و قلبمان با دشمنان آنها دشمنی و با دوستان آنها دوستی میکنیم و تا زندهایم بر این عقیده ماندگاریم و وقت مردن بر این عقیده میمیریم.اما از ابن ازرق و پیروان او به خدا برائت میجوییم.آنها به عقیدۀ ما با خروجشان،علیه اسلام خروج کردند و از اسلام برگشتند و پس از ایمان کافر شدند. (2)پس از آنها به خدا تبری میجوییم.
اما بعد:تو به من نوشتی که جواب نامهات را بنویسم و نصیحتت نمایم.من برایت بیان میکنم اگر بتوانی آن را دریابی و قدر بدان آنچه را که به تو مینویسم.خدا را به من یادآور شدی که برایت حقیقت را بیان کنم و من با تمامی توانم برایت بیان کردم و از اوضاع امت خبردارت ساختم و وظیفهام میدانم که تو را نصیحت نمایم و آنچه را که میدانم برایت بازگویم.خداوند میفرماید:«آنهایی که برهانهای روشن و وسیلۀ هدایت را که نازل کردیم پس از آنکه آن را در کتاب برای مردم بیان کردیم کتمان کنند،خداوند و نفرین کنندگان آنها را نفرین میکنند مگر کسانی که توبه کنند و گذشتهشان را اصلاح نمایند و آنچه را که کتمان کردهاند آشکار سازند.پس ما به آنها توجه میکنیم و توبهشان
را میپذیریم و ما بسیار توبهپذیر و مهربانیم.» (1)
-بقره:159-160.
بنابراین خداوند مرا به بندگی نخواهد پذیرفت اگر به پروردگارم ناسپاسی کنم و کفر ورزم.من آنچه را که خود ندارم مردم را به آن فریب نمیدهم و آنها را به سوی چیزی که از آن نهی شدهاند نمیکشانم.پس کار من آشکار است و در خفا نیست.به کتاب خدا دعوت میکنم تا حلالش را حلال و حرامش را حرام بدانند و به حکم آن گردن نهند و به سوی خدا باز گردند و به کتاب خدا مراجعه نمایند.شما را بدان جهت به کتاب خدا فرا میخوانم که بین ما و شما در آنچه که مردم در آن اختلاف کردهاند،حکم کند تا ما نیز حرام خدا را حرام بدانیم و به حکم خدا حکم کنیم و از کسانی که خدا و رسولش از آنها برائت جستهاند،تبری بجوییم و کسانی را که خدا دوستشان میدارد، دوست بداریم و از آنهایی که خدا در کتابش پیرویشان را جایز دانسته،پیروی نماییم و کسانی را که خدا به نافرمانیشان فرمان داده،نافرمانی کنیم و از آنها پیروی نکنیم.این چیزی است که پیامبرمان را بر آن یافتهایم و این امت،حرامی را حرام نمیدانند و خونی را نمیریزند مگر آنگاه که کتاب پروردگارشان را که مکلفند به آن چنگ زنند و به آن پناه بگیرند،ترک کنند.آنها پیوسته در اختلاف و پراکندگی خواهند بود مگر آنکه به کتاب خدا و سنت پیامبرش باز گردند و کتاب خدا را ناصح خود قرار دهند و آن را در اختلافاتشان حکم کنند زیرا خداوند میفرماید:«آنچه را که مورد اختلاف شماست حکمش با خداست.همان خدا،پروردگار من است.بر او توکل میکنم و به سوی او باز میگردم.» (2)این راه روشنی است که راههای دیگر به آن شباهتی ندارد و همان راهی است که خداوند،کسان قبل از ما یعنی محمد(صلّی اللّه علیه و آله و سلّم)و دو جانشین شایستۀ او را به آن هدایت نمود.پس اگر کسی از آن پیروی نماید گمراه نمیشود و کسی که آن را ترک نماید هدایت نمییابد و خداوند میفرماید:«این،راه راست من است پس از آن پیروی نمایید و راههای دیگر را پیروی نکنید که شما را از راه راست باز میدارد.این چیزی
است که خداوند شما را به آن سفارش میکند شاید تقوی پیشه سازید.» (1)
-انعام:153.
پس مواظب باش که راههای دیگر تو را از راه راست باز ندارد و پیرویات از هوای نفس در طرفداری از افراد،گمراهی را برایت زینت نبخشد زیرا افراد تو را از عذاب خدا بینیاز نمیسازند.اینها خواستهها و آرزوهای آغشته به دینند.مردم در دنیا و آخرت از دو امام پیروی میکنند:امام هدایت و امام ضلالت.اما امام هدایت کسی است که به دستور و فرمان خدا حکم میکند و نصیبها را براساس قسمتهای او تقسیم میکند.از کتاب خدا پیروی میکند و آنان کسانیاند که خداوند دربارهشان فرموده است:«از بین آنها امامانی قرار دادیم که به دستور ما هدایت میکردند این بدان جهت بود که آنها شکیبایی ورزیدند و به آیات ما ایمان داشتند.» (2)اینها دوستان مؤمنانند که خداوند به پیروی از آنها فرمان داده است و از نافرمانی از آنها نهی نموده است.اما امام ضلالت کسی است که به غیر فرمان خدا حکم میکند و نصیبها را به غیر آنچه که خدا قسمت کرده تقسیم میکند و از هوای نفس پیروی میکند بدون آنکه از سنت خدا متابعت نماید و این همانگونه که خداوند فرموده،کفر است و از پیروی چنین کسانی نهی نموده و به جهادشان فرمان داده و فرموده است:«از کافران پیروی ننمایید و با آنها جهاد کنید جهادی بزرگ» (3)و این حق است و خداوند آن را بحق نازل نموده و بحق سخن گفته است و پس از حق جز گمراهی نیست پس چه میکنید.مبادا تذکر تو را از خودت غافل سازد و مبادا در کتاب خدا شک روا داری!توانایی و قدرت جز از آن خدا نیست.پس اگر کتاب خدا کسی را سود نبخشد چیز دیگری او را سود نمیبخشد.به من نوشتی که جواب نامهات را بنویسم،من هم نوشتم و تو را یادآور میشوم به خدای بزرگ و از او توانایی بخواه وقتی نامهام را میخوانی و در حالی که اندیشهات را فارغ نمودهای در آن تدبر کن و دوباره در آن تدبر کن.من جواب نامهات را نوشتم
و آنچه میدانستم به تو نوشتم و نصیحتت نمودم.تو را یادآور میشوم به خدای بزرگ که وقتی نامهام را خواندی و در آن تدبر نمودی،جوابش را اگر توانستی برایم بنویس؛من هم جواب میدهم.هردو باهم در اینباره بحث میکنیم.از کتاب خدا برهان اقامه کن؛ من هم گفتهات را تصدیق میکنم و دنیا را برایم عرضه نکن چون رغبت و حاجتی به آن ندارم.اما دربارۀ دین و پس از مرگ نصیحتت را میپذیرم زیرا این بهترین نصیحت است و خداوند قادر است که در اطاعت بین من و تو جمع کند و کسی که بر اطاعت خدا نباشد خیری در او نیست.از خدا توفیق میخواهم که خوشنودی او در آن است و سلامت در گرو آن و حمد از آن خداست و درود و سلام بیپایان خداوند بر پیامبرش محمد و آل او. (1)
-السیر و الجوابات لعلماء و ائمة عمان 325/2-345 تحقیق استاد دکتر سیده اسماعیل کاشف،چاپ وزارت میراث و فرهنگ ملی سلطنت عمان،و الجواهر المنتقاة 156-162 و ازالة الوعثاء عن اتباع ابی الشعثاء 86-101.
1) 1)
عقاید و شیوههای سیاسی فرقههای خوارج
خوارج در متن جامعۀ اسلامی به صورت یک موج سیاسی ظهور کردند و ایدهای جز اجرای حکم شرعی که در کتاب و سنت دربارۀ یاغیان(شامیان)آمده است،نداشتند و همگی شعار«لا حکم الاّ للّه»سر میدادند و منظورشان از آن،این بود که حکم خداوند دربارۀ یاغیان همان جنگ با آنهاست؛نه حکم قرار دادن افراد.تا آن روز آنها از شیوۀ کلامی خاصی پیروی نمیکردند.پس از آنکه علی(علیه السّلام)عمرش به پایان رسید آنها تمامی توانشان را در رویارویی با حکام ستمگری چون معاویه و وابستگان او و مروان حکم و فرزندان او به کار گرفتند.تاریخ،قیامهای آنها را در برابر خلفای بنی امیه و عمال آنها به ثبت رسانده است که با بخشی از آنها آشنا شدید.
با این حساب،عجیب نیست که ببینیم یک خوارجی در عقایدش از اصحاب حدیث پیروی کند یا در بسیاری از اصول،عقیدۀ معتزله را بپذیرد.این از آنجا ناشی میشود که آنها در دو قرن اول پیش از آنکه اهل فکر باشند،اهل جنگ بودند و پیش از آنکه یک فرقۀ دینی مبتنی بر اصول اعتقادی باشند انقلابیونی در برابر حکومتها بودند.
توجه و دقت در مبنایی که آنها بهعنوان سنگ زیرین اتخاذ کردهاند(تخطئه حکمیت)یا شیوهای که در دوران امویان،یعنی پس از دستیابی معاویه بر حکومت تا عهد عبد الملک بن مروان(ت 75)و تا پایان دولت مروانی(132)در پیش گرفتند نشان میدهد که تا آن روز آنها هیچگونه مبنای فکری و فقهی نداشتهاند و هدف از اتخاذ چنین شیوهها در این مقطع(تکفیر مرتکبین کبیره و حرمت نکاح آنها و لزوم قیام علیه طغیانگران و...)تنها مقدمهای برای براندازی خلفا و حکام جور و دستیابی به اریکۀ
حکومت بوده است و به همین لحاظ غیر از شرارت و آشوبگری و ریاستطلبی چیزی از خود بر جای نگذاشتند.البته تنها فرقۀ باقیمانده از خوارج-اباضیه-وقتی دریافتند که یک فرقۀ سیاسی نمیتواند بدون مبدأ کلامی و فقهی به حیاتش ادامه دهد،آمدند به بحث و پیرایش بعضی از موضوعات فقهی پرداختند و همانطور که از لابلای آثار این فرقه بر میآید بیشترین مبانی عقیدتی آنها ثمرۀ فکری علمای متأخر است و بنیانگذار این فرقه مثل عبد اللّه بن اباض و آن تابعی دیگر جابر بن زید،در این راستا هیچ مبنای فکری از خود نداشتهاند.تنها چیزی که این فرقه از اولی به ارث بردهاند همان شجاعت روحی و صراحت گفتار او در بیان حقایق است و تنها چیزی که از دومی به ارث بردهاند یک سری احادیث موقوفه است که جابر از بعضی از صحابه نقل کرده است و این با شیوۀ کلامی منسجم و فقه گستردهای که بتواند جوابگوی کارهای بندگان در تمامی امور زندگیشان باشد فاصله زیادی دارد.از اینجا مشخص میشود که خوارج در ابتدا به عنوان یک فرقۀ سیاسی ظهور کرده و بعدها به یک فرقه دینی تبدیل شده است.در این فصل ما از عقاید و مبانی آنها که تا حدی با کلیات آن آشنا شدید و نتایج آن بحث میکنیم.
تخطئۀ تحکیم،سنگبنای تمامی خوارج است که آن را هم در دوران حیات امام علی(علیه السّلام)و هم پس از آن شعار خویش قرار دادند.خوارج چه تندرو و چه کندرو همگی متفق القولند که پذیرش حکمیت در جنگ صفین برخلاف کتاب بوده است و علی(علیه السّلام)نباید در موضوعی که حکم الهی دربارۀ آن در دو منبع اصلی-یعنی کتاب و سنت-بیان شده بود اشخاص را حکم قرار میداد.قبل از این ما در فصل سوم تحت عنوان تحلیل حادثۀ غمانگیز حکمیت به این موضوع اشاره کردیم و آن را توضیح دادیم.از اینرو خوانندۀ گرامی را به آن فصل ارجاع میدهیم.ما در آنجا صور مختلفی را که از این شعار احتمال میرفت،ذکر کردیم.اما دقت و امعان نظر در کتب این قوم نشان میدهد که اینها از این شعار هدفی جز یکی از این دو امر زیر را نداشتند:
الف-حکم قرار دادن اشخاص در موضوعی که خداوند دربارۀ آن حکم دارد کفر است. (1)
-وجه اول،از همان وجوهی است که در فصل سوم ذکر شد و ما در آنجا به خواننده وعده دادیم که به تحلیل و تفصیل آن میپردازیم و آنچه که در اینجا بیان میکنیم وفا به همان عهد است.
ب-حکمیت تنها از آن خداوند تبارک و تعالی است.
در مورد اول تمامی فرقههای خوارج باهم همعقیدهاند و اما در مورد دوم، چنانکه بعدا ذکر خواهیم کرد،بعضی از این فرقهها بدان قائلند و از آنجا که تمامی متفکرین و بزرگان آنها بر مورد اول تکیه کرده و در توضیح و تنقیح و تثبیت آن سعی بلیغ بهجا آوردهاند،ما بعضی از عبارات آنها را ذکر میکنیم و سپس به تحلیل آن میپردازیم تا حق کاملا آشکار گردد.
نویسندۀ معاصر،علی یحیی معمر مؤلف کتاب«الاباضیة فی موکب التاریخ»سخن مفصلی در این موضوع دارد و تلاش کرده تا اثبات نماید که«تحکیم»،دخالت در موضوعی است که خداوند در آن حکم دارد و آن عبارت از ادامۀ جنگ و قتال با طاغیان و استقامت در برابر آنان است و دست برداشتن از جنگ و واگذار نمودن کار به حکمان، مخالف حکم شریعت آسمانی است.
او میگوید:
مسلمانان با علی بن ابی طالب بهعنوان امیر المؤمنین بیعت کردند و اولین کسانی که بیعت نمودند طلحة بن عبید اللّه و زبیر بن عوام بودند اما هنوز کار بیعت به پایان نرسیده بود که طلحه و زبیر با عدهای از بزرگان صحابه پرچم شورش و انقلاب را برافراشتند و در این کار از ام المؤمنین عایشه کمک گرفتند.خلیفه موضع قاطع و سختی را در برابر انقلابیون اتخاذ نمود.بسیاری از مسلمانان از جمله طلحه و زبیر در این انقلاب خونین کشته شدند و عدهای که باقی ماندند به آغوش رهبری و مردم بازگشتند.
1) 1)
این جنگ خونین تازه پایان یافته بود و میرفت که آرامش و آسایش به کشور بازگردد،معاویه که دریافته بود انقلابیون شکست خورده و او ناچار از ولایت شام عزل میشود،پرچم شورش را در شام برافراشت در حالی که هنوز از فرمانداران خلیفه به شمار میرفت و چنین وانمود کرد که به خونخواهی عثمان برخاسته است.
امیر المؤمنین برای مهار شورش آماده شد همانطور که شورش قبلی را مهار کرده بود و سپاه نیرومندش را مهیا ساخت و به طرف شام حرکت نمود.سرانجام در موضع معروف به«صفین»با سپاه آشوبگران روبرو گردید.جنگ آغاز شد و همچنان ادامه یافت تا آنکه علایم پیروزی آشکار گردید و سپاه خلیفه بر کنترل جنگ اشراف یافت.
هنوز به پایان این آشوب ویرانگر جز لحظاتی که مالک اشتر از آن به«فواق ناقه» (1)
-فواق ناقه به فاصله مراجعت انگشتان دست به پستان ناقه هنگام دوشیدن میگویند که در اینجا کنایه از فاصله اندک و زمان کم است،(م).
تعبیر نمود باقی نمانده بود که آشوبگران به نیرنگ و فریب متوسل شدند و به مکر و کید رو نمودند:قرآنها را بر نیزهها علم کردند و فریاد برآوردند که ای مردم عراق بین ما و شما کتاب خدا حاکم باشد.آشوبگران خواستار صلح شدند و خلیفۀ بر حق و سپاه او را به حکمیت حکمان فرا خواندند.امیر المؤمنین و بعضی از سپاهیان،این نیرنگ را متوجه شدند و مقصود از صلح را دریافتند ولی او به جای آنکه در موضع قاطع خود بماند و جنگ را تا تحقق پیروزی که علایم آن آشکار شده بود علیه شورشیان ادامه دهد تا آنها مجبور شده اسلحه بر زمین گذارند و به جمع امتی که از آن جدا شدهاند برگردند-به جای این موضع قاطع- داعیان شکست را اجابت کرد و نظر طالبان نیرنگ را که بیشترشان از طرف معاویه و عمرو بن عاص وعدههایی دریافت کرده بودند،پذیرفت و به حکمیت رضایت داد و صلح را پذیرفت و فرمان توقف جنگ را صادر کرد.
بدین ترتیب جنگ به این موضع ضعیف و نامقبول منتهی گشت و حق علی در خلافت با حق معاویه برابر قرار گرفت و طغیانگران شورشی پاداشی نصیب شدند که با
1) 1)
پاداش سپاه امت مدافع خلافت قانونی برابر بود،خلافتی که مشروعیتش را توسط شورا و بیعت به دست آورده بود.
آن دسته از یاران علی که به نیرنگ صلح پی برده بودند،نزد وی آمدند و او را از قبول صلح بر حذر داشتند و گفتند که قبول صلح بهمعنای شک در خلافت و دست برداشتن از آن است.آنان اصرار داشتند که خلافت شرعی و قانونی حقی است که شک برنمیدارد و بازگشت از آن جایز نمیباشد و سازش در آن راه ندارد.
وقتی برای علی این پیشامد رخ نمود که خواستۀ داعیان شکست سپاه خود و حیلهگران سپاه دشمن را اجابت نماید و دربارۀ خود و حقی که در دستش بود شک کند و از کرامتی که مسلمانان به او داده بودند،دست بردارد و خود را با یکی از کارگزارانش در قضیهای که در آن از امت پیمان گرفته بود و امت از او پیمان گرفته بودند،برابر قرار دهد و در موضوعی که خداوند در آن موضوع حکم دارد،به حکمیت تن دهد.
وقتی علی به این کار مبادرت کرد عدهای که به حکمیت راضی نشده بودند و علی را از قبول آن منع کرده بودند و میدیدند که معاویه یاغی است و حقی بر مردم ندارد و میدیدند که بیعت علی با موافقتش با صلح و پذیرش اجباری حکمیت از بین رفته است در نتیجه بیعت کسی بر گردن آنها و پیمان کسی برعهده آنها نیست،آمدند از سپاه علی جدا شدند و در جایی به نام«حروراء»مستقر شدند.در آنجا ماندند تا ببینند گذر زمان چه پیش میآورد و موضع مردم در برابر خلافت به کجا میانجامد.اما کارها پر شتابتر از آنچه که انتظار میرفت پیش آمد.هنوز موعد طرفین برای فرجام صلح به پایان نرسیده بود که در یک اجتماع مردمی ابو موسی اشعری نمایندۀ علی،علی را از خلافت عزل و کار را به شورای مسلمانان واگذار نمود تا آنها هرکسی را که بخواهند انتخاب نمایند.
آن عده که بیطرف بودند به معاویه به چشم یک یاغی که میخواهد خود را با مکر و حیله بر مسلمانان تحمیل نماید مینگریستند و به همین خاطر،آنها هیچ ارزشی برای عزل او قائل نبودند زیرا او تا آن زمان عهدهدار امر خلافت نبود؛نه با اکراه و نه با
شورا پس عزل او از منصبی که عهدهدار آن نبود بیمعنا مینمود.همینطور برای تولیت عمرو بن عاص نیز ارزشی قائل نبودند چون مسلمانان تولیت امارت مؤمنان را به او واگذار نکرده بودند.
اما دربارۀ علی آنها انتظار داشتند که حکمان با وحدت نظر او را در امر خلافت تثبیت نمایند و در آن صورت رنگ شرعی خلافت که علی به خاطر اثبات آن از آن دست برداشته بود،به او بازمیگشت و مسلمانان هم موظف بودند که در سایۀ اطاعت از او متحد گردند تا مادامی که او به کتاب خدا عمل میکند،لیکن نمایندهای که علی او را بهعنوان وکیل در این قضیۀ شبههخیز برگزیده بود،اعلام داشت که او،علی را از امارت مسلمانان عزل کرده و کار را به شورا و انتخابات مسلمانان واگذار نموده است.با این پیشامد یک عده دیگر که تا آن زمان جانب علی را گرفته بودند،نیز به جمع آنها پیوستند و به اعتبار اینکه مسلمانان،دیگر خلیفه ندارند،مسأله را مورد بحث قرار دادند.معاویه چون فردی فاسد و ستمگر بود نمیتوانست عهدهدار امور مسلمانان گردد و علی نیز از طرف نمایندهاش در امر حکمیت،عزل شده بود.آنها باید کسی را برای رهبری انتخاب میکردند و عبد اللّه بن وهب راسبی را انتخاب کردند و بهعنوان امیر مؤمنان و خلیفۀ مسلمانان پس از علی بن ابی طالب با او بیعت نمودند که به عقیدۀ آنها او پنجمین خلیفۀ بر حق محسوب میشد. (1)
-علی یحیی معمر:الاباضیة فی موکب التاریخ،الحلقة الاولی 21-34.
بهتر از این،عنوانی نیافتم که بتواند مظلومیت امیر المؤمنین را در مسألۀ حکمیت نشان دهد؛حکمیتی که خوارج بر او تحمیل کردند و بعد آمدند او را به گناه آن مؤاخذه کردند.ما در ابتدای کتاب،خود را ملزم کردیم که از نوشتۀ دیگران دربارۀ آنان قضاوت نکنیم،به همین خاطر کلام نویسنده را به تفصیل نقل کردیم.دقت در اول و وسط و آخر آن نشان میدهد که نویسنده ابتدا دربارۀ حکمیت موضعی را اتخاذ نموده و سپس
1) 1)
بخشهای پراکندهای از تاریخ را که با موضعش همخوانی داشته برگزیده و آنچه که مخالف موضعش بوده رها ساخته است.اینک میپردازیم به تفصیل آنچه که او ذکر کرده است:
1-قبل از هرچیز نویسنده باید کسانی را که حکمیت را بر علی(علیه السّلام)تحمیل کردند و او را به پذیرش آن وادار ساختند،معرفی میکرد و میگفت که چه کسانی بودند که او را در قبول حکمیت و تنزل از کرامت اعطایی مسلمانان،مجبور ساختند و در نتیجه او را با یکی از کارگزارانش برابر قرار دادند؟زیرا شناسایی آنان همانطور که نویسنده تصویر و تحریر کرده است،اساس و پایۀ قضاوت بحق است.
آنهایی که حکمیت را بر علی(علیه السّلام)تحمیل کردند جز سران محکّمۀ اولی افراد دیگری نبودند؛همانهایی بودند که نویسنده آنها را پیشوایان و امامان خویش میداند چون آنها بودند که نزدیک به بیست هزار نفر غرق در آهن با شمشیرهای برهنه و با پیشانیهای پینهبسته و در پیشاپیش همه مسعر بن فدکی و زید بن حصین و گروهی از قاریان که بعدها جزء خوارج شدند،غافلگیرانه بر علی وارد شدند و او را نه با عنوان امیر المؤمنین که با نام اصلیاش مورد خطاب قرار دادند و گفتند:یا علی!دشمن،تو را به کتاب خدا دعوت نموده است،دعوتشان را اجابت نما وگرنه تو را میکشیم چنانکه ابن عفان را کشتیم.به خدا سوگند اگر اجابت نکنی ما این کار را میکنیم.امام در جوابشان فرمود:وای بر شما!من اولین کسی بودم که به کتاب خدا دعوت نمودم و اولین کسی بودم که آن را اجابت نمودم و سزاوار من نیست و دینم اجازه نمیدهد که به کتاب خدا دعوت شوم و آن را نپذیرم.من با آنها برای این میجنگم که به حکم قرآن گردن نهند اما آنها از فرمان خدا سرپیچی کردند و پیمان خدا را شکستند و کتاب خدا را کنار گذاشتند.
من به شما گفتم که آنها قصد فریب شما را دارند.آنها نمیخواهند به قرآن عمل نمایند. (1)
-ابن مزاحم:وقعة صفین 560-564 و منابع دیگر.
حرقوص بن زهیر سعدی که از افراد برجستۀ محکّمۀ اولی به شمار میرود و قبل از عبد اللّه بن وهب راسبی نامزد رهبری بود،از همان کسانی بود که بر پذیرش حکمیت
1) 1)
پافشاری میکرد ولی بعدا از نظرش برگشت و به گمان خود از کفرش توبه نمود و وقتی با زرعة بن برج طایی نزد علی(علیه السّلام)آمد،به او گفت:ما را به سوی دشمنانمان ببر تا با آنها بجنگیم.امام سرزنشش نموده گفت:من این را از شما خواستم ولی شما مخالفتم نمودید.حالا دیگر بین ما و آنها پیمان بسته شده است. (1)
-طبری:تاریخ 53/4.
آنها در اصرار خود تا حد تهدید زندگی امام پیش رفتند بدین معنی که اگر امام خواستۀ آنان را نپذیرد او را خواهند کشت همانطور که عثمان را کشتند.از اینرو امام جز پذیرش حکمیت چارهای ندید.آنها در بیحیایی و خشونت به جایی رسیدند که اول حکمیت بعد حکم را بر او تحمیل کردند و کسی را که هواخواه علی(علیه السّلام)بود،نپذیرفتند در حالی که امام اصرار داشت عبد اللّه بن عباس یا مالک اشتر را بهعنوان حکم انتخاب نماید اما آنها جز به ابو موسی اشعری،کسی که به خاطر برکناریش از ولایت،عداوت علی را در دل میپروراند،رضایت ندادند.آیا با این وضع باز هم درست است که نویسنده بگوید:«لیکن او-امام-به جای آنکه در موضع قاطع خود بماند و جنگ را تا تحقق پیروزی که علایم آن آشکار شده بود،علیه شورشان ادامه دهد تا آشوبگران اسلحه بر زمین گذارند و به صف امت،باز گردند...به جای این موضع قاطع خواستۀ داعیان شکست را اجابت کرد و نظر طالبان نیرنگ را پذیرفت....»
سران خوارج همانهایی بودند که در قالب داعیان شکست و طالبان نیرنگ ظهور کردند.پس اگر حکمیت جنایت محسوب شود،آنها سزاوارتر به چیدن میوۀ آن و تحمل و بالش هستند؛نه امامی که خالصانه به نصیحتشان پرداخت و هشدارشان داد که ادعای دشمن نیرنگی است که ظاهر آن صلاح و باطن آن فساد است و...آیا برای این گروه عار نیست که حکمیت را بر امامشان تحمیل کردند و کار را به حکمان و امضای پیمان بین طرفین کشاندند تا بعد با شمشیرهای برهنه بیایند و از او بخواهند که پیمان را نقض کند و عهدی را که در قبالش مسؤولیت دارد نادیده انگارد.گویا خلافت بازیچۀ آنان است که هر طوری خواستند میتوانند با آن بازی کنند.
1) 1)
خوارج منزلت علی را درک نمیکردند و مقام و پایداری او را در وفای به عهد و پیمان نمیشناختند و نمیدانستند که او تا وقتی که حکمان از راه راست خارج نشدهاند، قول و قرار خود را به هم نمیزند هرچند حوادث ناگواری اتفاق افتد و هرچند خوارج بر روی او و یاران وفادارش در سپاه،شمشیر بکشند.
2-علی نه خواستۀ داعیان شکست را اجابت کرد و نه نظر طالبان نیرنگ را پذیرفت مگر پس از آنکه دید ادامۀ جنگ مقدور نیست و اجرای حکم خدا دربارۀ یاغیان-یعنی معاویه و پیروانش-میسور نمیباشد...بدونشک حکم خدا دربارۀ یاغیان تا وقتی که آنها به جمع امتی که از آن جدا شدهاند و علیه آن طغیان کردهاند نپیوستهاند،جنگ است.اما تکلیف فرع توانایی و توانایی فرع فرمانبرداری سپاه از فرمانده قاطع و دلاور است؛فرماندهی که تاریخ از او به دلاوری و مردانگی و پایداری و استقامت در برابر ستمکاران یاد کرده است اما متأسفانه!بیشترین افراد سپاه،فریب نیرنگ معاویه را خوردند و همانطور که دانستید،ساز مخالفت با فرمانده را آغاز کردند.
در چنین شرایطی نکوهشی متوجه امام نیست که بیاید کار را به دست حکمان بسپارد و جنگ را متوقف سازد و بگوید: «لا یُکَلِّفُ اللّهُ نَفْساً إِلاّ وُسْعَها» (1)
-بقره:22«خداوند کسی را بیش از حد توانش تکلیف نمیکند.»
«لا یُکَلِّفُ اللّهُ نَفْساً إِلاّ ما آتاها» (2)و بگوید:«من تا دیروز امیر بودم و امروز مأمور شدهام تا دیروز نهی میکردم و امروز خود نهی میشوم.» (3)یکی از نویسندگان میانهرو اباضیه به صراحت اعلام میکند که علی حکمیت را از روی ناچاری پذیرفت.او میگوید:«نیرنگ معاویه نمیتوانست علی را بفریبد.او از همان اول به این نیرنگ و پیامد آن پی برد و فوری اعلام کرد که آن را نمیپذیرد و به حکمیت رضایت نمیدهد.علی بن ابی طالب از روی ناچاری حکمیت را پذیرفت و از سر اکراهی که در اثر فشار تعدادی از افراد کوتهفکر و افرادی که در بین سپاه،مردم را به
پذیرش حکمیت دعوت میکردند،بر او وارد شد،بدان رضایت داد.دعوت معاویه بر نیرنگبازان سپاه اثر کرد تا جایی که به افراد ضعیف النفس جرأت داد که صدایشان را به اجابت آن بلند کنند و خواستار توقف جنگ شوند.در چنین وضعی علی جز پذیرش حکمیت چارهای نداشت؛هرچند که خود به آن راضی نبود و از نتایج آن بیمناک بود.» (1)
-صالح بن احمد صوافی:الامام جابر بن زید العمانی 100.
علی یحیی معمر میگوید:«حکمیت یک نیرنگ سیاسی بود که برای باز داشتن سپاه امیر المؤمنین علی(علیه السّلام)از جنگ طراحی شده بود و علی اولین کسی یا جزء اولین کسانی بود که این نیرنگ را فهمیدند.او حکمیت را در اثر اجبار از ناحیۀ دیگران، پذیرفت و خود به شدّت با آن مخالف بود و عواقب آن را برای سپاهش-که ستون پنجم در داخل آن فعالیت میکرد-بیان نمود.وقتی دید که سپاهش در معرض پراکندگی و چند دستگی و چه بسا در معرض رویارویی با یکدیگر قرار گرفته است بناچار حکمیت را پذیرفت.از نظر علی(علیه السّلام)و یارانش در عنوان کردن حکمیت دامی نهفته بود که پذیرش آن را اجازه نمیداد.بیشتر پیشوایان مسلمان از جمله دو پیشوای بزرگ، حسن بصری و مالک بن انس بنابر آنچه که مبرّد در الکامل و ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه آوردهاند،بر این عقیده بودهاند بلکه میتوانم بگویم که ما امروزه و در این دوره-که سیزده قرن و نیم از آن حوادث میگذرد-وقتی اخبار آن زمان را میخوانیم با تأسف و حسرت متوجه میشویم که این نیرنگ دامگستر بر بسیاری از سپاهیان علی کارگر افتاده بود تا جایی که او علی رغم آگاهیاش از این نیرنگ و علی رغم پیشبینی نتایج آن،از روی ناچاری آن را پذیرفت.او با علم الیقین میدانست که مقصود از این کار،رعایت مصلحت عامه و ملاحظۀ خیر و صلاح امت نیست و نیز مقصود از آن این نیست که کتاب را در موضوعی که حکم کتاب دربارۀ آن مجهول است،حکم کنند.» (2)
باز او میگوید:«بین یاران علی اختلاف شدیدی به وجود آمد:عدهای خواستار حکمیت شدند و عدهای به نفی آن پرداختند و امام بناچار رأی اکثریت یعنی رأی
موافقین حکمیت را پذیرفت؛گرچه نظر خودش خلاف آن بود.» (1)
-علی یحیی معمر:الاباضیة بین الفرق الاسلامیة 166/2.
ما از این دو نویسنده از مسألۀ حکمیت که توسط سپاهیان بر علی تحمیل شد، میپرسیم.اینها اعتراف دارند که امام،حکمیت را با شناختی که از آن داشت پذیرفت تا لشکر گرفتار تشتّت و پراکندگی بلکه درگیری نگردد و اعتراف دارند که اگر او حکمیت را نمیپذیرفت،لشکر علیه او شورش میکردند و به زندگیاش خاتمه میدادند و آن وقت پسر ابو سفیان زمامدار امور میشد و بلامنازع بر اریکۀ خلافت تکیه میزد و راه برای بسط سلطه و سیطرۀ او به دست دشمنان و متخاصمانش،یعنی به دست کسانی که حکمیت را قبول کرده و بر رهبرشان قبولانده بودند،هموار میشد.
این فرضیه با فرضیۀ قبول حکمیت از جانب امام فاصله زیادی دارد.آن فرضیه این بود که طرفین در مسألۀ مورد اختلاف به کتاب مراجعه کنند؛گرچه حکم کتاب در اینباره روشن بود و این خصم و یاران احمق او بودند که خیال میکردند چون جاهل به حکمند باید به حکمان منتخب دو طرف مراجعه کنند.
اگر موضع علی و مسلمانان آن بود که این نویسندگان ذکر کردند،پس از باب دفع افسد به فاسد چارهای جز پذیرش حکمیت نبوده است و این برای نویسندگان مخفی نیست.پس سؤال این است که با این وضع چرا آنها علی را در پذیرش حکمیت مؤاخذه میکنند و آن را گناهی میشمارند که نیاز به توبه و استغفار دارد.
وقتی پذیرش حکمیت از روی اکراه و اضطرار باشد و خداوند سبحان نیز فرموده باشد: «فَمَنِ اضْطُرَّ غَیْرَ باغٍ وَ لا عادٍ فَإِنَّ رَبَّکَ غَفُورٌ رَحِیمٌ » (2)آیا درست است که اغفال شدگان پس از آنکه از غفلتشان آگاه شدند و فرصت طلایی را برای از بین بردن بنی امیه فوت کردند،بیایند اصرار کنند که علی توبه و استغفار کند وگرنه او را عزل کرده و از زیر فرمانش خارج میشوند با آنکه خداوند سبحان فرمود هر مضطری را که مرتکب عملی
شده باشد و عملش از سر عداوت و سرکشی نبوده باشد،میبخشد و نسبت به او مهربان است؟
آنها و در رأس همه،محکّمۀ اولی که وسیله و ابزار-بدون درک-در دست سرکردۀ ستون پنجم،اشعث بن قیس بودند،آیا سزاوار بود که در کوفه اجتماع کنند و برای خود خلیفه و امیر انتخاب نمایند و علی را متهم نمایند که او خود،خویشتن را از خلافت عزل کرده است؛بعد از کوفه خارج شوند و کنار نهر فرود آیند و برای مردم رعب و وحشت ایجاد نمایند در حالی که هنوز آتش فتنه خاموش نگشته و دشمن ستمگر -معاویه بن سفیان-در حال آماده شدن برای حمله و بسط سیطره و از بین بردن خلافت شرعی بود؟
متون تاریخی فراوان اشاره دارد که علی قبل از شعلهور شدن آتش جنگ،حجت را بر تمامی خوارج تمام کرد و سران خوارج یعنی عبد اللّه بن وهب راسبی و حرقوص بن زهیر سعدی و همراهان آنان سخن علی را شنیدند که خطاب به آنها گفت که آنها بودند حکمیّت را بر او تحمیل کردند و وقتی پشیمان گشتند از او خواستند که عهد و پیمان را که بنابر نص قرآن حکیم نقض آن حرام است،نقض کند.ما قبل از این سخنان علی را هنگام نقل تاریخ ذکر کردیم.
صالح بن احمد صوافی میگوید:علی بن ابی طالب خود به تنهایی سراغ این شورشیان رفت و خطاب به آنها گفت:رئیستان کیست؟!گفتند:ابن کواء.علی گفت:چه چیزی شما را از ما جدا کرده است؟گفتند:حکمیّت تو در جنگ صفین.گفت:شما را به خدا سوگند آیا به یاد میآورید وقتی دشمن قرآنها را بر نیزهها بالا بردند و شما گفتید:باید کتاب خدا را اجابت کنیم،من به شما گفتم:من این مردم را بهتر از شما میشناسم.اینها اهل دین و قرآن نیستند.من در کودکی و بزرگی با آنها بودهام و شناختهام.آنان بد کودکانی و بد مردانی بودهاند.بر حقانیت و صداقتتان پایدار بمانید.
اینها قرآنها را برای فریب و نیرنگ و کید بالا بردهاند و شما حرف مرا نشنیدید و گفتید:
اینطور نیست.ما دعوتشان را میپذیریم.من به شما گفتم:سخن من و مخالفت خود را
به یاد داشته باشید.آنگاه که جز به مراجعه به کتاب راضی نشدید،من از حکمان عهد گرفتم که زنده کنند آنچه را قرآن زنده کرده است و بمیرانند آنچه را قرآن میرانده است.
پس اگر به حکم قرآن حکم کردند،ما حق نداریم با حکم کسی که براساس قرآن حکم کرده است،مخالفت کنیم و اگر از حکم قرآن امتناع ورزیدند،ما از حکمشان بیزاریم.
خوارج گفتند:به ما بگو آیا حکمیّت شخص را دربارۀ دماء درست میدانی؟...گفت:ما اشخاص را حکم قرار ندادیم.ما قرآن را حکم قرار دادیم و این قرآن،نوشتهای است بین دو جلد که سخن نمیگوید و توسط شخص به سخن میآید...گفتند:از مهلتی که تعیین کردی برای ما بگو،چرا بین خود و آنان مهلت تعیین کردی؟گفت:برای آنکه جاهل آگاه شود و عالم ثابتقدم گردد و شاید خداوند-عزّ و جلّ-در این صلح،این امت را اصلاح نماید...به شهرتان وارد شوید،خداوند رحمتتان کند!...گفتند:درست گفتی،ما همان بودیم که بیان کردی...و انجام دادیم آنچه که گفتی،لیکن آن کار ما خلاف قرآن بود.ما از آن کار به خدای عز و جل توبه کردیم.پس تو نیز مثل ما توبه کن تا با تو بیعت کنیم وگرنه ما همچنان مخالف تو خواهیم ماند.علی گفت:وارد شوید.ما شش ماه صبر میکنیم تا مال فرا رسد و کراع (1)
-کنایه از آن است که نیرو فراهم شود،(م).
فربه شود،آنگاه به سوی دشمنان بیرون میرویم و قولشان را نمیپذیریم.آنها دروغ گفتند... (2)این سخن،خواه در«حروراء»گفته شده باشد یا در«کنار نهر»،حاکی از آن است که اکثریت-اگر نگوییم همه-این خارج شدگان از فرمان علی،همانهایی بودند که حکمیّت را بر علی(علیه السّلام)تحمیل کردند و او را به تسلیم کید دشمن مجبور ساختند.پس بعد از این از علی چه میخواهند؟
3-پسر ابو سفیان برای قصاص قاتلان عثمان قیام کرد و با علی به این بهانه که او از کسانی حمایت میکند که آنها علیه عثمان شورش و انقلاب کردهاند،بیعت نکرد.امام اصرار داشت که معاویه باید در ابتداء وارد کاری شود که دیگر مسلمانان وارد آن شدند،
بعد مسأله را بر او عرضه نماید. (1)
-رضی:نهج البلاغه،بخش نامهها نامۀ 64.
چون معاویه در این موضوع،جانب انکار را در پیش گرفت،امام به تأدیب این طغیانگر و باز گرداندنش به صفوف مسلمانان به پا خاست.کار به جنگ بین دو طرف و توسل معاویه به مکر و نیرنگ و حکمیت اشخاص در موضوع مورد اختلاف کشید و هدف از توافقنامه صلح هم جز به حکمیت گماردن کتاب در موضوع مورد اختلاف دو طرف چیز دیگری نبود.اما عزل امام از خلافت و نصب معاویه به جای او در صلاحیت حکمان نبود.آنها وارد موضوعی شدند که امرش به آنها واگذار نشده بود.پس رأی آنها در عزل و نصب بیارزش است.
4-در نگارش صلحنامه وقتی امام لجاجت و عناد دشمن را دید و دید که آنها راضی نمیشوند مگر آنکه عنوان امیر المؤمنین از کنار اسمش برداشته شود،به این امر راضی شد تا به پیامبر اکرم اقتدا کرده باشد چون در صلح حدیبیه پیامبر پذیرفت که اسمش نوشته شود و عنوان رسول اللّه از کنار اسمش برداشته شود.امام توصیه احنف را نشنیده گرفت که میگفت:«عنوان امیر المؤمنین را از خودتان بر ندارید؛میترسم اگر آن را بردارید دیگر هرگز به شما برنگردد.بر ندارید هرچند کار به کشتار مردم انجامد.امام پاسی از روز از برداشتن آن خودداری ورزید»، (2)لیکن امام(علیه السّلام)چارهای جز پذیرفتن حذف آن تحت فشار اشعث و فریبخوردگان مسلح سپاه ندید.
از اینجا میتوانید ارزش سخن آن نویسنده را دریابید که گفت:«وقتی برای علی این پیشامد رخ نمود که داعیان شکست را اجابت نماید و دعوت نیرنگبازان دشمن را بپذیرد و دربارۀ خود و حقّی که در دستش بود،شک کند و از کرامتی که مسلمانان به او داده بودند،دست بردارد و خود را با یکی از کارگزارانش در قضیهای که در آن از امت پیمان گرفته بود و امت از او پیمان گرفته بودند برابر قرار دهد و در موضوعی که خداوند در آن موضوع حکم دارد به حکمیّت تن دهد.»
تحمیل حکمیّت بر علی و پذیرش آن از طرف او و برداشتن عنوان امارت
مؤمنان در اثر فشار بخش عظیمی از سپاه بدین معنی نیست که امام دربارۀ حقانیت خود و حقی که در دستش بود،شک کرده است و از روی اختیار از کرامتی که مسلمانان به او داده بودند،دست برداشته است بلکه امام میخواست که مجال بیشتری برای تفکر و تدبر در ادعای معاویه علیه امام که تقدم قصاص را بر بیعت ادعا میکرد،باشد تا آنکه حکمان در اینباره رأی تاریکی آوردند.چنانچه برداشتن عنوان بر شک در امارت دلالت داشته باشد،آیا نویسنده میپذیرد که رسول خدا آنگاه که راضی شد عنوان رسالت از کنار اسمش برداشته شود،در رسالتش شک کرده است؟البته بعضی یاران او دچار چنین توهمی شدند و تصور کردند که این،مساوی با خوار ساختن دین است (1)
-به سیرۀ ابن هشام 331/1 مراجعه شود.
لیکن پیامبر با این پیشامد با سعۀ صدر برخورد نمود و صلح را همانطور که مشرکین میخواستند،پذیرفت.گذشت زمان نشان داد که چقدر نظر او در امر صلح درست بوده و چقدر این صلح،همانطور که در«السیرة النبویة»آمده،به مصلحت مسلمانان بوده است.حاصل:
هدف از پذیرش حکمیّت و موافقت صلح آن نبود که امام خودش را از خلافت عزل کند و کار را به حکمان واگذارد تا امت اسلامی دیگر بار خلیفه انتخاب نمایند بلکه هدف از آن فراهم نمودن فرصت برای حکمان بود تا بتوانند در پرتو کتاب و سنت در حق ستمگر که حکمش در کتاب عزیز (2)آمده و دربارۀ آنچه که پسر ابی سفیان،در خصوص شخص علی ادعا میکرد،قضاوت کنند.چون پسر ابی سفیان،چنانکه از بعضی از نامههایش به امام برمیآید،میگفت که با امام بیعت نخواهد کرد مگر پس از آنکه قاتلین عثمان قصاص شده باشند.
امام در جواب او میفرماید:«دربارۀ قاتلین عثمان بیش از حد سخن راندی پس بیا داخل شو در آنچه که سایر مسلمانان داخل شدهاند سپس آن را نزد من به محاکمه
آور تا من تو و آنها را بر کتاب خدا عرضه بدارم اما آنچه که تو میخواهی همان نیرنگی است که دربارۀ کودک بازگرفته شده از شیر در اول بازگرفتنش از شیر به کار میگیرند.»
معاویه در نامهاش به امام،اینگونه سخن گفته است:«قاتلین عثمان را به من تحویل ده.آنها افراد تو و از دوستان صمیمی تو و از اطرافیان توست.» (1)
-ابن ابی الحدید:شرح نهج البلاغه 253/17.
پسر ابو سفیان در ظاهر،قاتلین عثمان را میخواست ولی در باطن راه رسیدن به خلافت را هموار میکرد و چه بسا اگر امام او را بر شام میگماشت به همان قانع میشد. (2)
با این بیان،بطلان سخن نویسنده آشکار میگردد که میگفت:«بیعت علی با موافقتش با صلح و پذیرش اجباری حکمیّت،از بین رفته است؛در نتیجه بیعت کسی بر گردن آنها نیست.»
اینگونه برداشت از موضع امام،خواستۀ درونی نویسنده است زیرا امام هرگز خود را از خلافت عزل نکرد و هیچگاه در اینکه خلیفۀ شرعی و قانونی مردم است،تردید نکرد و اگر ادعای نویسنده که امام خود را در حضور سپاه خود و سپاه دشمن از خلافت عزل کرد،درست باشد دیگر ابو موسی به خلع امام از خلافت اقدام نمیکرد و معنی ندارد که مخلوع را دوباره خلع کنند خصوصا دربارۀ کسی که خود،خویشتن را خلع کرده و بدان معترف است.
اگر پذیرش حکمیّت با خلع از امامت ملازم باشد،پس چرا امام پس از آنکه از جریان حکمان و خیانت آنها در مورد وکالت آگاه شد،به سران خوارج:زید بن حصین و عبد اللّه بن وهب راسبی و همراهان آنها نوشت و فرمود:اما بعد:ایندو شخص که آنها را به حکمیّت پذیرفته بودیم،خلاف کتاب خدا رفتار نموده و بیرون از هدایت خدا پیروی هوای خود کردند.به سنت عمل نکردند و حکم قرآن را به اجرا نگذاشتند.پس خدا و رسولش و مؤمنان از آنان بیزارند.وقتی نامهام به شما رسید،به سوی من بشتابید
که ما به طرف دشمن خود و شما روانیم و بر همان کاری که بودیم هستیم. (1)
-طبری:تاریخ 57/4.
انصافا اگر کسی تاریخ غمانگیز حکمیّت را مطالعه کند،میزان فشاری که از طرف یاران نادان امام بر او وارد شده است در خواهد یافت و بعد بر خواهد گشت و بر امام ترحم نموده و با صدای بلند بر او خواهد گریست و خواهد گفت:«خدا رحمت کند امام را که بین دشمنان ستمگر و دوستان نادان زندگی سر کرد!»
5-عجبا!شگفتا!که عبد اللّه بن وهب راسبی خلیفۀ شرعی مسلمانان گردد و بر مردم جمیع اقطار و نواحی اطاعت او واجب باشد تنها به این دلیل که گروهی از خوارج در خانۀ او جمع شده و با او بیعت کردهاند که شاید تعداد بیعت کنندگان از تعداد انگشتان دست یا کمی بیشتر تجاوز نکند. (2)
بیعت شرعی و پیشوا شدن یک مسلمان در گرو شرطها و صلاحیتهایی است که علماء علم کلام در کتابهایشان آن را ذکر کردهاند و هیچیک از آنان نگفتهاند که اگر عدهای از مسلمانان در بخشی یا ناحیهای از نواحی با کسی بیعت کردند،بر همۀ مردم گردن نهادن به امامت و خلافت او واجب و ضروری است.
معنای کار آنها این است که آحاد مسلمین در هر بادیه و قریه میتوانند کسی را انتخاب نمایند و بهعنوان خلیفه با او بیعت کنند هرچند بیعت کنندگان از مرکز و پایتخت اسلامی که در آن اهل حل و عقد زندگی میکنند،دور باشند.
اگر درست باشد که امام خودش را از خلافت خلع کرده است-که هرگز درست نیست حتی اگر رؤیاها هم درست باشد-پس مسلمانان باید خلافت را در یک شورای اسلامی که در آن علما و فقهای بزرگ و اهل حل و عقد از مهاجرین و انصار و پیروانشان حضور میداشتند،طرح میکردند تا برای خود امامی برگزینند؛نه آنکه بیایند در پشت درهای بسته آن را طرح کنند که در آن فقط چند نفری که علیه امام خروج کردهاند، حضور داشتهاند امامی که بیعتش در مثل یک چنان شورایی حاصل شده است.توجیه
یک چنین انتخاب،به معنی تجویز هرج و مرج در صفوف مسلمانان و پراکندگی و تشتت و مانند آن است که بطلان آن بر خواننده گرامی پوشیده نیست.
6-شگفتا!که نویسنده،نوشتهاش را در اینجا با آنچه که در بخش سوم کتابش ذکر کرده،نقض نموده است زیرا در اینجا در وصف امام میگوید که او داعیان شکست را اجابت نمود و نظر نیرنگبازان را پذیرفت.در جای دیگر میگوید که امام«دانست این یکی از نیرنگهای عمرو عاص است و فکر او آن را ساخته و پرداخته است.امام و یارانش بر جهاد پافشاری داشتند.او و یاران صدیقش تلاش میکردند تا بقیۀ سپاه را قانع سازند که موضع آنان ادامه جنگ بر حق است و نباید به این نیرنگ جنگی گوش فرا داد.»اگر در نقل این مطالب تردید داشته باشید،متن آن را بخوانید:
معاویه بن ابی سفیان با اجماع امت به مخالفت برخاست و آتش فتنه را شعلهور ساخت و سپاهی را برای جنگ با خلیفۀ شرعی و قانونی مسلمانان آماده ساخت و امیر المؤمنین علی بن ابی طالب مانند یک خلیفۀ شرعی در برابر یک گروه طغیانگر و سرکش با او به مقابله پرداخت.امام سپاهی را از شجاعان اسلام فراهم کرد و خود فرماندهی آن را برعهده گرفت.دو سپاه در صفین بهم رسیدند.جنگ آغاز شد.معاویه دانست که اگر به حیلهای متوسل نشود زودتر از آنچه که تصورش را بکند در قضیه شکست میخورد.به همین منظور ستون پنجمی را در سپاه علی شکل داد و سپس خواستار حکمیّت شد.
علی و یارانش مقصود معاویه را از حکمیت دریافتند و فهمیدند که این از نیرنگهای عمرو بن عاص است و مکر او آن را ساخته و پرداخته است.از اینرو علی فرمود:«ما براساس کتاب خدا با آنها میجنگیم.»او و یارانش بر جهاد اصرار داشتند لیکن ستون پنجم به سرکردگی بزرگترین عامل معاویه،اشعث بن قیس در بین سپاه دست به کار بودند و بیشترین سپاه به حکمیت متمایل شدند.هنگامی که علی و یاران وفادارش تلاش میکردند تا بقیۀ سپاه را قانع سازند که موضع آنان(ادامۀ جنگ)بر حق است و نباید به حیلۀ جنگی که گروه سرکش به آن متوسل شدهاند،گوش فراداد،یکی از
یاران او موضع بقیه را در این کلمۀ مشهور«لا حکم الاّ للّه»خلاصه کرد و از هر طرف سپاه شروع کردند به سر دادن این شعار و یاران علی را در تمامی مواضعشان به تردید انداختند.علی شعارهای مردم را میشنید و آن را قبول داشت و در عین حال با آنها مناقشه میکرد و آنها را به مضمون این کلمه فرا میخواند و از آنها میخواست که فریب نیرنگ معاویه را نخورند زیرا قضیۀ آنها روشن است و خداوند متعال از بالای هفت آسمان دربارۀ آن حکم داده است...
7-مولای سبحان و متعال-به خاطر حکمتی که خود میداند-چنین خواسته بود که اکثریت سپاه،دعوت علی را اجابت نکنند و بسیاری از سپاه به داعیان شکست تمایل پیدا کنند و اشعث بن قیس جاسوس معاویه بر جهادگران حقجو پیروز شود و امام بناچار از دعوتش دست بکشد و یاران صمیمیاش را ترک گوید تا اکثریت را حفظ کند و با آنها حرکت کند.پس علیرغم میلش حکمیت را پذیرفت.از لحظهای که علی حکمیت را پذیرفت و با اکثریت همراه شد،کلمۀ«لا حکم الاّ للّه»بیانگر موضع و شعار هدف او شد بلکه بیانگر موضع و شعار هر مؤمنی شد که در اختلاف خود با مردم،کتاب خدا را حکم قرار میدادند. (1)
-علی یحیی معمّر:الاباضیة فی موکب التاریخ،الحلقة الثالثة 282-283.
از شورش علیه امام واجب الاطاعه به«خلافت»تعبیر کردن و همچنین از سرکشی و بلوا به«تشکیل دولت»تفسیر کردن،مصادره به مطلوب و تکرار ادعای قبلی بدون ذکر برهان است.پس خوشایند خواهد بود که عبارت نویسنده را که به خیال او خوارج پس از ردّ حکمیّت دولتی داشتهاند،ذکر نمایم.
نویسنده میگوید:«امت اسلامی به سه دولت تقسیم شدند:دولتی که معاویه بنیان گذاشت هرچند که در آن وقت هیچکس با او بر سر آن دولت بیعت نکرد و دولتی که علی بن ابی طالب آن را رهبری میکرد و بعد از آنکه داوری حکمان را مردود دانست دوباره به همان دولت بازگشت و به همان بیعت اولی استناد (2)نمود بدون آنکه عزل
ابو موسی اشعری را که نمایندۀ او در قضیۀ حکمیّت بود قبول کند؛دولت دیگری که عبد اللّه بن وهب راسبی آن را رهبری میکرد.این دولت بعد از آن تشکیل شد که جمعیت زیادی با پذیرش حکمیّت از طرف علی و اعلان حکم عزل او از خلافت،از او جدا شده و با ابن وهب راسبی بیعت کردند.در هریک از این سه گروه جمع زیادی از صحابۀ بزرگ حضور داشتند که بعضی از آنها به بهشت بشارت داده شده بودند.
«علاوه بر این گروه چهارمی نیز بودند که از مناقشۀ بین مسلمانان فاصله گرفتند و از قضیۀ خلافت دوری جستند و آن را برای خود نخواستند و هیچیک از داعیان آن را تأیید نکردند که در بین این گروه،بزرگانی چون سعد بن ابی وقاص،عبد اللّه بن عمر، محمد بن مسلمه انصاری و اسامه بن زید حضور داشتند.» (1)
نویسنده برای ابن وهب مقامی ادعا کرده که اثری از آن نه در تاریخ و نه در سخنان خوارج حتی در همان مجلسی که با او بیعت کردهاند،دیده نمیشود زیرا بیعت با او تنها برای این بود که شخصی آمر جهاد و فرمانده لشکر در صحنه جنگ باشد؛نه خلیفۀ شرعی تا بتواند خلاء به وجود آمده در اثر عزل را(البته به عقیدۀ آنها)پر کند.شاهد این مدعا آن است که حمزه بن سنان اسدی اولین کسی بود که این فکر به ذهنش رسید و گفت:«امرتان را به مردی از خودتان واگذار نمایید زیرا شما به تکیهگاه و ستون و پرچمی نیازمندید که دور آن گرد آیید و به سوی آن باز گردید...»
وقتی عبد اللّه بن وهب این مسئولیت را پذیرفت،گفت:به خدا قسم!من این را به خاطر رغبت به دنیا نپذیرفتم و به خاطر ترس از مرگ،آن را رها نخواهم کرد. (2)
8-جنگ امام با خوارج و در رأس آنها عبد اللّه بن وهب راسبی،به خاطر اعمال دهشتآفرین آنان بود که به گوش امام رسیده بود.عدهای از یاران وفادار امام به او عرض کردند:چرا باید اینها را پشت سرمان بر مال و عیالمان برجا گذاریم؟ما را به
سر وقت این قوم ببر.وقتی از نزاع با آنها فارغ شدیم به طرف دشمنان شامیمان میرویم.
علی این پیشنهاد را پذیرفت و فرمان حرکت داد.
به احتمال قوی عبد اللّه بن وهب راسبی وقتی پایتخت اسلامی(کوفه)را از رهبر و لشکر آن خالی مییافت،به اسارت زنان و کشتن کودکان مبادرت میورزید بویژه که علی و یارانش نزد آنها مشرک و کافر محسوب میشدند که متفرع بر آن اموالشان حلال و ریختن خونشان روا و اسارت زنانشان جایز بود.به همین خاطر امام قبل از آنکه به جنگ دشمنان خدا به طرف شام حرکت کند،چشم فتنه را از جای برکند.
اینها همه بطلان قول نویسنده را میرساند.او میگوید:«پس از آنکه علی،سپاه و افراد باقیماندۀ تحت فرمانش را جمعآوری کرد،به فکر حملۀ مجدد علیه معاویه و خاموش ساختن شورش او و رام کردن خود او افتاد اما بعضی از اصحاب،او را به جنگ عبد اللّه بن وهب راسبی،این خلیفۀ جدید که از راه بیعت که راه شرعی رسیدن به خلافت است،به منصب خلافت رسیده بود،توجه دادند.علی هم به درستی این رأی صحه گذاشت و از جنگ با معاویه منصرف شد و به جنگ با عبد اللّه بن وهب رو آورد.
پیروان عبد اللّه،معتقد بودند که امامشان امام بر حق است و علی-پس از حکمیّت و عزل -و معاویه هردو از شورشیانند و باید به دامان امامت برگردند.» (1)
-علی یحیی معمّر:الاباضیة فی موکب التاریخ،الحلقة الاولی 24-25.
الف-دکتر صالح صوافی در تحلیل مسألۀ تحکیم بر یک روایت غیر معروف که ابن قتیبه در تاریخ خلفاء ذکر کرده است،تکیه نموده و گفته است:«وقتی راهی جز مراجعه به کتاب نماند.احنف بن قیس به علی گفت:یا امیر المؤمنین!ابو موسی مردی یمانی است و قوم او با معاویه است.پس مرا با او بفرست.به خدا سوگند گرهی را او باز نکند مگر آنکه من محکمتر از آن برایت میبندم!اگر میگویی من از اصحاب رسول خدا نیستم،پس ابن عباس را بفرست و مرا با او همراه کن!علی فرمود:انصار،ابو موسی
1) 1)
را آوردهاند و گفتهاند:او را بفرست چون ما او را برگزیدهایم و غیر از او کسی را نمیپذیریم و خداوند بر کار خویش تواناست.» (1)
-صالح بن احمد صوافی:الامام جابر بن زید العمانی 99 به نقل از الامامة و السیاسة 114.
این روایت،معروف نیست و تاریخنویسان اتفاق دارند که علی اصرار داشت ابن عباس یا اشتر را بهعنوان حکم بفرستد و هیچ رغبتی به ابو موسی اشعری نداشت چون دریافته بود که میل او با دیگری است.او همان کسی بود که هنگام ولایتش بر کوفه مردم را از مساعدت امام بپا خواسته باز داشت و از یاری او دست برداشت و مردم را به جنگ با ناکثین گسیل نداشت بلکه آنها را به ماندن در خانههایشان ترغیب نمود با این برهان که این جنگ،فتنه است و در آن نشسته بهتر از ایستاده است. (2)چگونه نویسنده بر این روایت غیر معروف تکیه میکند با آنکه ابن قتیبه خلاف آن را در جای دیگر در بحث از پیدایش خوارج نقل کرده است و دکتر نیز در کتابش آن را نقل کرده،میگوید:
نشانههای مسأله روشن شده است و برای هر صاحب بصری آشکار گشته است که حکمیت نیرنگی بیش نبوده است و داعی آن،جز عدول از راه راست چیزی را طالب نبوده است.آنچه را که علی بن ابی طالب پیشبینی کرده بود،درست درآمد حتی میتوانست بگوید که هماکنون واقع شده است آنچه که واقع خواهد شد:«اما من به شما گفتم که این در گذشته بوده است و تلاش کردم که غیر از ابو موسی کسی دیگری را برگزینید اما شما امتناع ورزیدید.» (3)
آیا باز هم سخن نویسنده درست است که:«انصار،ابو موسی را آوردند و گفتند:او را برگزین چون ما او را برگزیدهایم و غیر از او کسی دیگر را نمیپذیریم؟!ولی امام هرگز او را رد نکرد بدین ترتیب کسی که باید انتخاب شود،انتخاب شد.»
ب-نویسندگان میانهرو،وقتی متوجه شدند که حکمیت از کارهای زشت و ننگین خوارج است و آنها مسئول عواقب ناهنجار آنند،آمدند به روایات غیر معروف و ساختۀ
دشمنان امام استناد کردند.آنها میگویند:«علی همواره با معاویه پنهانی و بدون اطلاع مسلمانان مکاتبه میکرد.او به معاویه نوشت:'از علی امیر المؤمنین به معاویه'.معاویه هم به او نوشت:'اگر میدانستم که امیر مؤمنان هستی،با تو نمیجنگیدم.پس عنوان امیر المؤمنین را حذف کن'.علی هم این کار را کرد.وقتی جریان به گوش مسلمانان رسید،آنها به او گفتند:'یا علی!چه چیزی تو را واداشت که خود را از عنوانی که مسلمانان تو را بدان خوانده بودند،خلع کنی؟آیا تو امیر مؤمنان نیستی و معاویه امیر مخالفان نیست؟پس از کاری که کردهای توبه کن'.آنها میگویند که او پس از توبه دوباره از توبهاش عدول کرد و حکمیت را امضاء نمود.» (1)
-صالح بن احمد صوافی:الامام جابر بن زید 112 به نقل از قلهاتی:الکشف و البیان 237/3.
مکاتبۀ پنهانی که نویسنده از آن یاد میکند کوچکترین اثری از حق و ذرهای از صدق در آن دیده نمیشود حتی در کتابهای قصهنویسان هم نمیتوان اثری از آن یافت چه رسد به کتابهای تاریخی،سیرهای.آنچه که او ذکر میکند همان داستان حکمیت است که هردو طرف بهطور مفصل در جریان آن قرار داشتند و امام از حذف عنوان امارت مؤمنان از کنار اسمش تا پاسی از روز خودداری ورزید و پیشنهاد آن را رد کرد اما خوارج و ستون پنجم که اصل حکمیت را بر علی تحمیل کرده بودند،کیفیت آن را نیز بر او تحمیل کردند و هیچچیز دور از دید مردم صورت نگرفت بلکه همه چیز در محضر آنان انجام شد و امام ماجرای نبی اکرم را در صلح حدیبیه یادآور شد و نیز یادآور شد که او هم مثل پیامبر خدا به زودی مبتلاء به همان چیزی میشود که پیامبر بدان مبتلاء شد.اما داستان توبه،قبل از این دربارۀ آن صحبت شد.
ج-از علی(علیه السّلام)روایت کردهاند که پس از کشتار خوارج وقتی که بر آنها گذر کرد در حالی که برایشان طلب غفران میکرد،گفت:ما بد کاری کردیم،برگزیدگان و فقیهانمان را کشتیم...یکی از اصحاب گفت:یا امیر المؤمنین ما مشرکین را کشتیم.
گفت:اینها از شرک فرار کردند.گفت:آیا از منافقان بودند؟گفت:منافقان خدا را ذکر نمیگویند مگر اندکی و اینها خدا را زیاد ذکر میگفتند. (2)
آنچه که نویسنده ذکر نموده است،از تردستیهای خوارج است.آنها تلاش میکنند که کارهای گذشتگان خود را نیکو جلوه دهند.این گروه بر امامی که اطاعتش واجب و دوستیاش ایمان و دشمنیاش کفر محسوب میشد،شوریدند. (1)
-مدرک آن قبل از این ذکر شد.
این گروه نه مشرک بودند و نه منافق بلکه از سرکشان بودند.آنها برگزیدگان و فقیهان مردم نبودند بلکه آنها اهل بادیه بودند که جمود،آنها را فراگرفته بود و به ظواهر امر فریب میخوردند بدون آنکه در باطن امور دقت نمایند.بدتر از آن،سخنی است که نویسنده در ادامۀ کلامش نقل میکند که ما قلممان را از بیان و رد آن پاک نگه میداریم.امام هرگز از عمل خویش پشیمان نگشت زیرا آنچه که پیامبر اکرم دربارۀ او خبر داده بود که در آیندۀ نزدیک با ناکثین و قاسطین و مارقین (2)خواهد جنگید،محقق ساخته بود و نشانهاش همین است که پس از جنگ نهروان،خوارج شورشهایی که داشتند علی هرگز نیرویی برای دفع فتنۀ آنها و فرونشاندن شورش آنها اعزام نکرد تا آنکه به دست شقیترین آنها،شقیق پی کنندۀ ناقۀ ثمود،ترور شد. (3)10-فرمانروایی تنها از آن خداست:این تفسیر دیگری از شعار آنها«لا حکم الا للّه»است اما خوارج در عمل،از آن دست برداشتند و عبد اللّه بن وهب را بهعنوان خلیفۀ خود انتخاب کردند جز اینکه این نظریه در بین افراطیان آنها یافت میشود.نویسندۀ معاصر علی یحیی معمر میگوید:«معترضین بر حکمیت به گوشهای رفته و موضع خود را در پیش گرفتند که این کلمه مناسبترین تعبیر از آن موضع میباشد.از این موضع، موضع دیگری به صورت بینهایت افراطی منشعب شد زیرا وقتی این کلمه گفته میشد، مقصود از آن این بود که مردم حق ندارند دربارۀ آنچه که خدا دربارهاش حکم دارد حکمیت روا دارند و این چیزی بود که امام علی آن را میفهمید و قبول داشت و معترضین نیز آن را میفهمیدند و بدان عمل میکردند لیکن دستهای از افراطیان بعدها
به این فکر افتادند که نیازی به فرمانروا نیست و دلیلی ندارد که مسلمانان حکومت داشته باشند.آنها از کلمه«لا حکم الا للّه»این مقصد ویرانگر را اراده میکردند.اینگونه افراطگری،خشم امت را برانگیخت و آنان را از خوارج جدا کرد.امام علی معنای کلمه را با تمام و کمال شرح داد چنانکه بعد از آن جای اشکالی باقی نماند.
امام علی در حالی که نظر افراطیان را که از معنای صحیح«لا حکم الا للّه»دور شده بودند،رد میکرد،گفت:«سخن حقی است که باطل را از آن اراده کردهاند.آری حکم تنها از آن خداست لیکن اینها میگویند:فرمانروایی جز خدا نیست حال آنکه مردم را از حاکمی نیکرفتار یا بدکردار گزیری نیست تا در سایۀ حکومت او مؤمن عمل خویش انجام دهد و کافر بهرۀ خود برد و خداوند مدت را در آن به پایان رساند و توسط آن مالیات گرد آید و با دشمنان پیکار شود و در سایۀ آن راهها امن گردد و حق ضعیف از قوی باز ستانده شود تا نیکوکردار زندگی به آسودگی سر کند و از شر تبهکار در امان ماند.» (1)
-علی یحیی معمر:الاباضیة فی موکب التاریخ،الحلقة الثالثة 284.
خوارج خود را شیعه و انصار علی(علیه السّلام)میدانند و میپندارند که آنها یک جریان مؤثّر و قوی در جنگ با ناکثین و قاسطین بودهاند و نیز معتقدند که آنها بودند که با افراد قبیلهشان علی را در دو جنگ یاری دادند.آنگاه از علی شکوه سر دادند که دربارۀ انصار و اعوان خود انصاف را رعایت نکرده است چون آنها را بیگناه به قتل رساند.
ابو مسلم ناصر بن سالم بن عدیم رواحی از جمله کسانی است که این شکوائیه را در قالب شعر ریخته و در قصیدهای بیان کرده است:
بدون جرم،خون مؤمنین را ریختی در تپۀ کوچک ریگزار بین دو کوه.
علی بهعنوان امیر المؤمنین باقی ماند!گویا خون مؤمنان،خمور بود.
شنیدیم که شرک و نفاق را از آنان نفی کردی.پس بر کدام گناه ناشناختهای آنها را کشتی؟!
1) 1)
مردم یا مؤمنند یا منافق و یا عدهای از آنان منکر خدا و کافرند.
و تو گفتی آنها نه منافق بودند و نه منکر خدا،این حکم تو مشهور است.
پس آیا ایمان سبب ریختن خونشان شده است؟حال آنکه تو،به احکام قتل آگاه بودی!
آنها را در پیش درندگان رها ساختی،حال آنکه آنها با ایمانشان پیچیده و مستور بودند.
قرآنهایشان به خونشان رنگین شد و بر آنها از تیرها سطرها نوشته شد.
تو ای پسر عم محمد!در حفظ خونهای محترم،خیلی مهربان بودی.
تو خیلی مهربان بودی تا آنان برای یاری تو باقی بمانند تا مادامی که دایرهها در گردشند.
اما قسم به کسی که بالاتر از حکم او حکمی بر خلق وارد و صادر نشده است؛
تو ندا دادی:برای حمله،مرا با نیروهایتان یاری دهید!آنها هم یاری دادند و تنور جنگ داغ شد.
آنها قبل از این با نیروهایشان خاشعانه تو را یاری دادند.
و تو آنها را درهم پیچیدی آنگاه که دربارۀ حکم خدا حکمیت روا داشتی،پس نه یاری باقی ماند و نه یاری کننده. (1)
-صالح بن احمد صوافی:الامام جابر بن زید 127-128.
حقا که این ابیات عواطف کور را بر ضد امام تحریک میکند.صاحب ابیات خیال میکند که امام حق آنها را انکار کرده و تساهل روا داشته است ولی اگر او به تاریخ مراجعه کند خیلی زود از قضاوتش دست برمیدارد و خود را به این شتابزدگی ملامت مینماید.اگر در این مورد شکی برای شما وجود دارد به آنچه که ما قبل از این دربارۀ سرگذشت و اعمال جنایتکارانۀ آنها که در حین حکمیت و پس از آن مرتکب شدند ذکر کردیم،مراجعه نمایید.در اینجا به نکاتی چند اشاره میکنیم:
1-این سخن شاعر:شرک و نفاق را از آنان نفی کردی،اشاره دارد به آنچه که از علی روایت شده مبنی بر اینکه یکی از اصحاب به او گفت:یا امیر المؤمنین!ما مشرکین را کشتیم.گفت:اینها از شرک فرار کردند.عرض کرد:آیا از منافقان بودند؟گفت:
منافقان خدا را ذکر نمیگویند مگر اندکی و اینها خدا را زیاد ذکر میگفتند. (2)
بررسی:
اولا:روایتی از علی(علیه السّلام)دربارۀ اینها وارد شده که طبری آن را اینگونه نقل میکند:
سیاهروزها!زیانتان زد آنکه فریبتان داد.اصحاب عرض کردند:یا امیر المؤمنین!چه کسی فریبشان داد.فرمود:شیطان و نفس بدخواه با آرزوها فریبشان داد و گناهان را برایشان زیبا جلوه داد و خبرشان داد که پیروز خواهند شد. (1)
-طبری:تاریخ 66/4.
ثانیا:فرض کنیم حدیث درست باشد لیکن این گروه،عصیانگران و طغیانگران و شوریدگان بر امام واجب الاطاعه بودند و عصیانگران نزد خود آنها کافر و نزد ما فاسق محسوب میشود و کافر حرمتی ندارد و فاسق هم در موارد خاصی از بین برده میشود خصوصا اگر بر امامی بشورند که او با بیعت امت به امامت و خلافت رسیده است.
خداوند سبحان میفرماید: «وَ إِنْ طائِفَتانِ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ اقْتَتَلُوا فَأَصْلِحُوا بَیْنَهُما فَإِنْ بَغَتْ إِحْداهُما عَلَی الْأُخْری فَقاتِلُوا الَّتِی تَبْغِی حَتّی تَفِیءَ إِلی أَمْرِ اللّهِ فَإِنْ فاءَتْ فَأَصْلِحُوا بَیْنَهُما بِالْعَدْلِ وَ أَقْسِطُوا إِنَّ اللّهَ یُحِبُّ الْمُقْسِطِینَ ». (2)
خداوند با این بیان ریختن خون آنها را به خاطر سرکشی و شورش بر امام واجب الاطاعه حلال نموده است.بنابراین،این سخن که:«آیا ایمان سبب ریختن خونشان شده است؟...»معنی ندارد.
2-این سخن شاعر:«تو آنها را در پیش درندگان رها ساختی...»اشاره دارد به اینکه امام آنها را کشت و سپس مثل کسی که او را درنده دریده باشد و رها سازد،آنها را رها ساخت لیکن تاریخ خلاف آن را گواهی میدهد.طبری میگوید:
«عدی بن حاتم فرزندش،طرفه را جستجو میکرد.او را پیدا کرده دفنش نمود.
آنگاه گفت:حمد مخصوص خدایی است که مرا در روزی که به تو نیاز داشتم،امتحان
نمود.آنگاه بسیاری از کشتگان آنها را دفن نمود...»
امام به عواطف ارزشمند انسانی اقدام نمود.طبری میگوید:«علی دستور داد آنهایی را که رمق دارند جستجو کنند.تعدادشان چهارصد نفر بود.دستور داد که آنها را به خانوادههایشان تحویل دهند و فرمود:آنها را با خود ببرید و مداوا نمایید.وقتی خوب شدند به کوفه بیاورید و هرچه در لشکرشان یافتید،بردارید و فرمود:سلاحها و چهارپایان و آنچه که در جنگ از آن استفاده کردهاند،سهم مسلمانان است و اما کالاها و بندگان و کنیزانشان را به صاحبانشان برگردانید.» (1)
-طبری:تاریخ 66/4.
3-شاعر به این سخنش:«تو ندا دادی:برای حمله،مرا با قبیلههایتان یاری نمایید.آنها هم یاری دادند و تنور جنگ داغ شد»اشاره دارد به همکاری که آنها در جنگ جمل و صفین،پیش از بالا رفتن قرآنها بر نیزهها،با علی(علیه السّلام)داشتند.او در این حرف و نسبت،صادق است اما متأسفانه!آنها در موقعیت حساسی که بین امام و پیروزی بیش از یک قدم فاصله نمانده بود،وقتی که شامیان قرآنها را بر نیزهها بالا بردند،از این همکاری دریغ ورزیدند.امام فرمود:«بندگان خدا!بدانید که من به اجابت کتاب خدا از همه شایستهترم اما معاویه،عمرو بن عاص،ابن ابی معیط،حبیب بن مسلمه و ابن ابی سرح اهل دین و قرآن نیستند.من آنها را بهتر از شما میشناسم.در کودکی با آنها بودهام و در بزرگی همراهشان بودهام.آنان بدترین کودکان و بدترین مردان بودهاند.این،کلام حقی است که باطل از آن اراده شده است.سوگند به خدا آنها قرآنها را برای این علم نکردهاند که آن را بفهمند و بدان عمل نمایند بلکه این یک نوع نیرنگ و فریب و کید است.با نیروی رزمی و اتحاد فکریتان ساعتی همراهیم نمایید،آنگاه حق به جای خود استقرار خواهد یافت و دماغ ستمگران بر خاک مالیده خواهد شد.»تعداد نزدیک به بیست هزار نفر از این کوتهفکران،غرق در آهن با شمشیرهای برهنۀ بر گردن نهاده با پیشانیهای پینهبسته در اثر سجود و در پیشاپیش آنها مسعر بن فدکی و زید بن حصین و گروهی از قاریان که بعدها جزء خوارج شدند،بر علی وارد شدند و او را به نامش؛نه به
1) 1)
نام امیر المؤمنین،مورد خطاب قرار دادند و گفتند:یا علی!آنها تو را به کتاب خدا دعوت نمودهاند.دعوتشان را بپذیر وگرنه مانند ابن عفان تو را میکشیم.سوگند به خدا اگر اجابت نکنی ما این کار را میکنیم.امام به آنها فرمود:خدا رحمتتان کند!من اولین کسی بودم که به کتاب خدا دعوت نمودم و اولین کسی بودم که آن را اجابت کردم.
سزاوار من نیست و دینم اجازه نمیدهد که به کتاب خدا دعوت شوم و آن را نپذیرم.من با آنها مبارزه کردم تا به حکم قرآن گردن نهند اما آنان از فرمان خدا سرپیچی کردند و پیمانش را شکستند و کتابش را دور انداختند اما من به شما گفتم که آنان قصد فریب شما را دارند.آنان نمیخواهند به قرآن عمل نمایند.گفتند:بفرست اشتر برگردد.این در حالی بود که اشتر در بامداد لیلة الهریر بر اردوی معاویه اشراف یافته بود و میخواست وارد آن شود...
آنها در امتناع و بخل از یاری به جایی رسیده بودند که اشتر از آنها خواست به اندازۀ یک فواق ناقه یا یک تاختن اسب مهلت دهند،مهلت ندادند.اشتر به آنها گفت:به اندازۀ یک فواق مهلت دهید که من پیروزی را احساس میکنم.گفتند:مهلت نمیدهیم.
گفت:به اندازۀ یک تاختن اسب مهلت دهید زیرا من پیروزی را حتمی میبینم.گفتند:در این صورت ما هم در جرم تو شریک خواهیم شد.گفت:از خودتان بگویید که بهترینهایتان کشته شده و بدترینهایتان برجا ماندهاند. (1)
-ابن مزاحم:وقعة صفین 489.
خوارج در ابتدا و در اثنای جنگ صفین بحق از انصار و یاران علی بودند اما بعدا برگشتند.
از مواردی که چهرۀ آنها را برملاء میسازد،آن است که زید بن حصین طایی بر علی وارد شد و گروهی از قاریان او را همراهی میکردند چنانکه متوجه شدید،او را نه به عنوان امیر المؤمنین (2)بلکه به اسم خودش صدا زدند و حکمیت را بر او تحمیل کردند و همو بود که پس از چند روز بهعنوان یکی از کاندیدای خوارج در حروراء برای بیعت
معرفی شد.
طبری میگوید:حمزه بن سنان اسدی گفت:رأی همانست که گفتید.پس شخصی را از خودتان امیر گردانید زیرا شما ناچار باید تکیهگاه و ستون و پرچمی داشته باشید تا دور آن گرد آیید و به سوی آن باز گردید.آنگاه امارت را بر زید بن حصین طایی عرضه داشتند،او امتناع کرد.بعد بر حرقوص بن زهیر عرضه کردند،او هم امتناع ورزید.بر حمزه بن سنان و شریح بن اوفی عبسی پیشنهاد کردند،آنها نیز امتناع کردند و بر عبد اللّه بن وهب راسبی عرضه کردند،او گفت:میپذیرم... (1)
-طبری:تاریخ 55/4. [1]
این شخص از طبیعت شتابزدگی در قضاوت برخوردار است.یک روز،حکمیت را بر علی تحمیل میکند.روز دیگر حکمیت را انکار میکند و خود را برای انقلاب علیه علی بدان خاطر که او حکمیت را پذیرفته است کاندید فرماندهی آن میکند!!
4-علامه فقیه شیخ محمود بغدادی در قصیدۀ رسایی ادعاهای مذکور در ابیات گذشته را تخطئه کرده است.گزیدهای از آن را در اینجا نقل میکنیم:
وقتی آن عقیده دیده شد،گفتم:آنگاه که آفتاب میتابد بعضی از قلبها را تاریک میکند و بعضی از آنها را نور میبخشد.
و تو نظیر این عقیده را در مردم نمییابی که روشنایی و جمال آن چشمهای ناتوان را نابینا میسازد.
من از این عقیده دور میسازم کسی را که تاریکی و گمراهی را اراده نماید و برمیکنم کسی را که جسورانه مانع آن شود.
دوست،کسی نیست که نیروهایش را بیرون برد و بر دوستانش حمله کند و غیرت ورزد.
آیا نظیری برای علی در حکم به عدالت یافت میشود...با آنکه عشاق جمال حاضرند.
علی،علی باب علم محمد است.این حدیث مثل ماه شب چهارده میدرخشد.
اگر او به سپاه بزرگی دست یافت آیا درست است گروهی او را طعن زنند و سپاه را مدح نمایند؟
آنها امام را تنها گذاشتند بعد از آنکه کمکها کرده بودند و بعد از آن دیگر کمکی از آنها دیده نشد.
1) 1)
در گذشته آنها امام را با افرادشان خاشعانه یاری داده بودند و اینطور نیست که هرکسی در جنگ حاضر شد،یاریگر باشد.
آیا یاری گذشتۀ آنها نفعی دارد آنگاه که در اثر کینهورزی،آن یاریها نابود شد و دیگهای خشم جوشیدن گرفت.
آنها شورشی به راه انداختند آنگاه که سلاحهای زیادی بر دوش بر گرفتند و سلاح خود خشم است.
آنها مانند تیر از دین احمد خارج شدند و این بر کسی پوشیده نیست.
به جان خودم سوگند نیکویارانی بودند برای رفیق خود،لیکن دنیا افسونگر و غرورانگیز است.
زیرا آنان بعد از دوستی به خصومت شدید گرد آمدند.آسیابشان به گردش درآمد و زمان هم میگردد.
آیا اگر قرآن به نیرنگ نیرنگبازان بالا رفت خوردسالان اجابت میکنند و بزرگان گمراه میشوند؟
علی فرمود:به نیرنگی که او شما را قصد کرده جوابش ندهید زیرا دعوت کسی که شما را فرا خوانده باطل است.
چرا بر آنان حیدروار حمله نمیکنید در حالی که پیروزی برای من به حرکت آمده و بشارت دهنده به پا خواسته است؟!
او ذلّت شما را خواسته بعد از آنکه عزیز شدهاید و آیا عزتی مانند پیروزی که به حرکت آمده، هست؟
به خاطر خدا با نیروهایتان ساعتی همراهیم نمایید زیرا دشمن ما در حال فرار است.
هان-ای رفیقان همراه!-چرا به اندازۀ یک فواق یاری کردن،مهلت نمیدهید و فواق زمان کمی است؟
وقتی که من از همه به احکام بیناترم،مرا واگذارید با آنچه که نظرم میرسد و راهنمایی میشوم.
در عبادت بدون بصیرت خیری نیست و خرّم آن کس که آگاهانه وارد جنگ شد.
آنها گفتند:آنچه را که آنها دعوت کردهاند اجابت کن،آنجا کتاب،حاکم و امیر است.
یا علی!اگر اجابت نکنی،ما همچون کرکسها دشمن سرسخت تو خواهیم شد.
آنها در بامدادان برای جنگ با علی به سرزمین«حروراء»رفتند و زمان بیوفاست.
امام به آنها فرمود:بیایید به راه راست باز گردید و آماده شوید با من به طرف دشمن حرکت کنید.
از من اطاعت نمایید تا وقتی که من از احمد اطاعت میکنم.پس اگر از خط او پیروی نکردم آنگاه انقلاب کنید.
آنها گفتند:تو کافری،توبه کن و ثواب ببر،در جهاد،ما را کافر رهبری نخواهد کرد.
(او فرمود:)اگر شما به راه حق روانید از قرآن برایم برهان آورید زیرا حقیقت چون نور است.
و چون برای جنگ فرا خوانده شدند،همچون شیران سبکپا نعرهزنان پیشگام شدند.
پس پسرعموی پیامبر،همریشۀ محمد،آنها را به کام مرگ فرستاد.
بدون آنکه اظهار پشیمانی کند و در عزمش سخت استوار و محکم بود.
پس یا عجبا!چگونه ابن وهب (1)
-منظور عبد اللّه بن وهب راسبی رئیس خوارج است.
شورش به پا کرد در حالی که به راه نزدیک نبود و رأیش نارس و اسیر بود.گویندگان میگفتند:نظرتان را پخته و رسیده کنید تا رستگار شوید.بهترین نظر مردان،پخته و رسیدۀ آن است.
برای او در عتبه بن ربیعه شباهتی بود و او میگفت و رها میکرد.
اما اگر مقدرات سر رسد،اندیشمندان و ارجمندان مغلوب میشوند.
چه بسا علمی که مثل جهل مرکب میماند که اندک آن برای انسان زیاد است.
چه بسا علمی که جهل در مقایسه با آن قابل ستایش است و نسبت دادن جهل به آن تمجید و شکرگزاری از آن است.
اولین مسأله-پس از مسألۀ امامت-که آشوب بزرگی بین مسلمانان به وجود آورد و آنها را به دو فرقه بلکه به فرقهها تقسیم کرد،مسألۀ حکم مرتکب کبیره بود که از سه
1) 1)
جهت میتوان حول آن بحث نمود:
جهت اول:آیا مرتکب کبیره مؤمن است یا مشرک؟
جهت دوم:آیا مرتکب کبیره مؤمن است یا کافر؟
جهت سوم:آیا مرتکب کبیره مخلّد در آتش است یا نه؟
قضیه به این برمیگردد که آیا عمل جزء ایمان است یا نه؟بنابر اول(که عمل جزء ایمان باشد)اگر شخصی حکمی از احکام اسلام را ندیده بگیرد مثل آنکه حرامی را مرتکب شود یا واجبی را ترک نماید بدون آنکه منکر حرمت و وجوب آن شود بلکه صرفا به خاطر غلبه هوای نفس بر عقل او باشد در چنین شرایطی شخص از دایرۀ ایمان خارج میشود.اما بنابر دوم(که عمل جزء ایمان نباشد)او همچنان مؤمن محسوب میشود و تنها عنوان فسق و عصیان بر او منطبق میگردد.برای روشن شدن مقام بحث به آرای مختلفی که در این باب وجود دارد،اشاره میکنیم:
ازارقه گناهکار را مشرک میداند چه رسد به کافر و در این مورد بین کبیره و صغیره فرقی قائل نیست.نجدیه معتقد است که مرتکب کبیره مشرک است اما مرتکب صغیره مشرک نیست.این دو گروه از افراطیان خوارجند و در اینکه ارتکاب کبیره باعث کفر و شرک میشود،همعقیدهاند و در مورد گناهان صغیره اختلاف دارند.ازارقه صغیره و کبیره را مثل هم میداند ولی نجدیه آنها را مثل هم نمیداند.
اباضیه معتقد است که ارتکاب کبیره کفر است؛نه شرک و کفر را اعم از کفر انکاری و کفر نعمت میداند.بنابراین مرتکب کبیره از مؤمنان بوده و کافر نعمت محسوب میشود؛نه کافر انکاری.
معتزله معتقد است که مرتکب کبیره بین کفر و ایمان(منزلة بین المنزلتین)است؛ نه مؤمن است و نه کافر چه رسد به آنکه مشرک باشد.البته معتزله و خوارج در اینکه مرتکب کبیره اگر بدون توبه از دنیا برود در آتش مخلّد میشود،همعقیدهاند.
امامیه و اشاعره و اهل حدیث معتقدند که مرتکب کبیره مؤمن فاسق است و در آتش مخلّد نمیشود.این تمامی اقوال و آراء مشهور در این مقام بود.ما بحث را در
جهات سهگانه متمرکز میکنیم و همه را یک مسأله قرار میدهیم زیرا هرکدام از این جهات،وجهی از یک عملند.
هرچند عمل رایج دارای دو وجه است:
همانطور که متوجه شدید ازارقه معتقدند که تمامی گناهان شرک است و مرتکبین آن مشرک.برای ارزیابی این سخن،ما تعریف شرک و حقیقت آن را بیان میکنیم و میگوییم:اگر فرض ما بر این باشد که مرتکب کبیره کافر است،نمیتوانیم او را مشرک بدانیم زیرا شرک معنای تعریف شدهای دارد که مرتکب کبیره را دربر نمیگیرد مگر در موارد خاصی که آن خارج از موضوع بحث است.توضیح آن در طی دو برهان:
1-خداوند سبحان کافر را به مشرک و غیر مشرک تقسیم نمود و فرمود: «لَمْ یَکُنِ الَّذِینَ کَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْکِتابِ وَ الْمُشْرِکِینَ مُنْفَکِّینَ حَتّی تَأْتِیَهُمُ الْبَیِّنَةُ » (1)
-بیّنه:1« [1]اهل فران 309 کتاب و مشرکان از یکدیگر جدا نیستند تا آنکه برهان بدانها برسد.»
و باز خداوند سبحان فرمود: «لَتَجِدَنَّ أَشَدَّ النّاسِ عَداوَةً لِلَّذِینَ آمَنُوا الْیَهُودَ وَ الَّذِینَ أَشْرَکُوا». (2)این، اصطلاح ثانوی است و با قاعدۀ عمومی قرآن که اهل کتاب را در برابر مشرکین قرار میدهد،منافات ندارد.این معنی از روایاتی که دربارۀ ریاء وارد شده نیز به دست میآید زیرا در آن روایات از ریاکار به مشرک تعبیر شده است لیکن این شرک،شرک خفی است و به شرک مصطلح در قرآن کریم ربطی ندارد.
علی بن ابراهیم در تفسیرش از ابو جعفر باقر روایت میکند که فرمود:از رسول خدا از تفسیر این کلام خداوند عزّ و جل سؤال شد: «فَمَنْ کانَ یَرْجُوا لِقاءَ رَبِّهِ فَلْیَعْمَلْ عَمَلاً صالِحاً وَ لا یُشْرِکْ بِعِبادَةِ رَبِّهِ أَحَداً» (3)حضرت فرمود:کسی که نمازش را برای
نشان دادن به مردم بخواند،مشرک است-تا آنجا که فرمود-و کسی که هر عملی را که خداوند به آن دستور داده،برای نشان دادن به مردم بهجا آورد،مشرک است و خداوند عمل ریاکار را قبول نمیکند. (1)
اما این،اصطلاح دیگری از شرک یا استعاره از آن برای تأکید موضوع است زیرا همانطور که متوجه شدید،مشرک در قرآن کریم به کسانی گفته میشود که به هیچیک از ادیان آسمانی معتقد نباشد و در این جهت فرقی بین یهود و نصاری و دیگران نیست.
2-شرک عبارت است از تصور همتا و مانند برای خداوند سبحان در ذات یا صفات یا افعال.خداوند سبحان میفرماید: «فَلا تَجْعَلُوا لِلّهِ أَنْداداً وَ أَنْتُمْ تَعْلَمُونَ » (2)و میفرماید: «وَ مِنَ النّاسِ مَنْ یَتَّخِذُ مِنْ دُونِ اللّهِ أَنْداداً یُحِبُّونَهُمْ کَحُبِّ اللّهِ » (3)و میفرماید:
«وَ جَعَلُوا لِلّهِ أَنْداداً لِیُضِلُّوا عَنْ سَبِیلِهِ » (4)و آیات دیگری از این قبیل که حقیقت شرک و ویژگیهای آن را برای ما بیان میکنند. (5)
به خاطر همین تصور همتا و مانند برای خداوند سبحان در ذات یا صفات یا افعال بود که بتپرستان،بتان را میپرستیدند و اعتقاد داشتند آنها همتایان خداوند تبارک و تعالی هستند.آنها بتها را در عقیده و عبادت با خداوند متعال برابر قرار میدادند.خداوند متعال میفرماید: «تَاللّهِ إِنْ کُنّا لَفِی ضَلالٍ مُبِینٍ * إِذْ نُسَوِّیکُمْ بِرَبِّ الْعالَمِینَ ». (6)
پس با این توضیح نباید کسی را به شرک متصف کنیم و او را از مشرکین به
1) 1) -حرّ عامل [1]ی:وسائل الشیعة 1،باب الحادی عشر من ابواب مقدمات العبادات 13-15.
2) 2) -بقره:22«پ [2]س برای خداوند همتایانی قرار ندهید در حالی که خود میدانید.»
3) 3) -بقره:165«کس [3]انی هستند که معبودهایی غیر از خدا را پرستش میکنند و مانند خدا آنها را دوست میدارند.»
4) 4) -ابراهیم:30«برای خدا همتای [4]انی قرا [5]ر میدهند تا مردم را از راه خدا گمراه سازند.»
5) 5) -مراجعه شود:س [6]باء:33،زمر:8،فصلت:9.
6) 6) -شعراء:98-97.
شمار آوریم مگر آنکه برای خداوند تبارک و تعالی در مرحلهای از مراحل همتایی قایل شود.به خاطر همین عقیده بود که مشرکین از کلمه«لا آله الا اللّه»رویگردان بودند چون این کلمه در مقابل عقیدۀ آنها قرار داشت.خداوند در اینباره میفرماید: «إِنَّهُمْ کانُوا إِذا قِیلَ لَهُمْ لا إِلهَ إِلاَّ اللّهُ یَسْتَکْبِرُونَ * وَ یَقُولُونَ أَ إِنّا لَتارِکُوا آلِهَتِنا لِشاعِرٍ مَجْنُونٍ » (1)
-صافات:36-35« [1]وقتی به آنها(مشرکین)گفته شود:خدایی جز خداوند یکتا نیست،استکبار میورزند و میگویند آیا ما خداوندانمان را به گفتۀ یک شاعر دیوانه رها سازیم.»
و در آیۀ دیگر میفرماید: «وَ إِذا ذُکِرَ اللّهُ وَحْدَهُ اشْمَأَزَّتْ قُلُوبُ الَّذِینَ لا یُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ وَ إِذا ذُکِرَ الَّذِینَ مِنْ دُونِهِ إِذا هُمْ یَسْتَبْشِرُونَ » (2)و باز میفرماید: «ذلِکُمْ بِأَنَّهُ إِذا دُعِیَ اللّهُ وَحْدَهُ کَفَرْتُمْ وَ إِنْ یُشْرَکْ بِهِ تُؤْمِنُوا فَالْحُکْمُ لِلّهِ الْعَلِیِّ الْکَبِیرِ». (3)این آیات،حقیقت شرک را مشخص و با مضامین خود،مشرک را معرفی میکند؛پس چگونه ممکن است،مسلمان مؤمن موحّد را مشرک بدانیم در حالی که او شریک و مانندی برای خداوند،نه در ذات و نه در صفات و نه در افعال قائل نشده و غیر خدا را نپرستیده است بلکه او را در ذات و صفات و افعال یکتا دانسته و در مقام انجام وظایف عبودیت جز خداوند سبحان را نپرستیده است.البته-گاهی-شقاوت بر او غلبه یافته و نفس امّاره بر او چیره گشته،حرامی را با ترس و لرز مرتکب شده است.
از اینجا مشخص میشود که کفر اعم از شرک است و اگر کسی همتا و مانندی برای خداوند سبحان قائل نشود ولی به پیامبران و کتابهای آسمانی و آنچه که خداوند سبحان نازل فرموده است کفر ورزد کافر میشود ولی مشرک به حساب نمیآید.روشنتر از او حال کسی است که به خدا ایمان دارد و به آنچه که خدا فرستاده کفر نورزیده است لیکن مغلوب نفس گشته و چیزی را که خداوند حرام کرده،مرتکب شده است یا
1) 1)
2) 2) -زمر:45« [2]وقتی خدا به تنهایی نام برده شود دلهای کسانی که به آخرت ایمان ندارند متنفر میشود و وقتی از معبودهای دیگر نام برده میشود خوشحال میشوند.»
3) 3) -غافر:12« [3]این بدان جهت است که وقتی خداوند به تنهایی خوانده میشد،کفر میورزیدید و اگر برای او شریک قرار داده میشد،ایمان میآوردید پس حکم از آن خداوند بلندمرتبه و بزرگ است.»
فریضهای را که خداوند سبحان واجب کرده،ترک نموده است.
با این بیان،بطلان قول ازارقه که میگفتند تمامی معاصی شرک است و همچنین بطلان قول نجدیه که تمامی معاصی کبیره را شرک میدانستند و معاصی صغیره را شرک نمیدانستند،آشکار میگردد زیرا معیار شرک با مجرد ارتکاب معصیت چه صغیره و چه کبیره هماهنگی ندارد.
ازارقه بر شرک بودن معاصی به آیاتی چند استدلال کردهاند که مهمترین آنها دو آیه است.اینک بیان آن:
1- «وَ مَنْ یُشْرِکْ بِاللّهِ فَقَدْ ضَلَّ ضَلالاً بَعِیداً». (1)
-نساء:116«و [1]کسی که به خدا شرک بورزد در گمراهی دوری گرفتار آمده است.»
بررسی:
ظاهر آیه میگوید که مشرک در زمرۀ کسانی قرار دارد که آنها«در گمراهی دوری گرفتار آمدهاند».پس اگر فرض کنیم که مرتکب کبیره از مصادیق این ضابطه است،آیه دلالت ندارد که او مشرک است زیرا ظاهر آیه آن است که مشرک از مصادیق«در گمراهی دوری گرفتار آمده است»میباشد؛نه آنکه«هرکسی که در گمراهی دوری گرفتار آمده»مشرک باشد،چون احتمال دارد ضابطه اعم از شرک باشد.پس دلالت آیه نظیر آن است که بگوییم:«هر گردویی گرد است و هر گردی گردو نیست.»
علاوه بر این:مرتکب کبیره اگر موحّد و مؤمن به دین خدا باشد،از مصادیق این بیان قرآن«در گمراهی دوری گرفتار آمده است»نیست زیرا قرآن،آن را دربارۀ مشرک و کافر انکاری به کار برده است؛نه دربارۀ مؤمنی که معتقد به خدا و دین خداست ولی هوای نفس بر او چیره گشته است.این را با تتبع در موارد مذکور در قرآن حکیم، میتوان یافت.
خداوند سبحان میفرماید: «وَ وَیْلٌ لِلْکافِرِینَ مِنْ عَذابٍ شَدِیدٍ* اَلَّذِینَ یَسْتَحِبُّونَ
1) 1)
اَلْحَیاةَ الدُّنْیا عَلَی الْآخِرَةِ وَ یَصُدُّونَ عَنْ سَبِیلِ اللّهِ وَ یَبْغُونَها عِوَجاً أُولئِکَ فِی ضَلالٍ بَعِیدٍ»؛ (1)
-ابراهیم:3-2« [1]وای بر کافرین از عذاب شدید،همانهایی که زندگی دنیا را بر آخرت ترجیح میدهند و مردم را از راه حق باز میدارند و آن را با باطل میآمیزند آنها در گمراهی دوری هستند.»
و میفرماید: «مَثَلُ الَّذِینَ کَفَرُوا بِرَبِّهِمْ أَعْمالُهُمْ کَرَمادٍ اشْتَدَّتْ بِهِ الرِّیحُ فِی یَوْمٍ عاصِفٍ لا یَقْدِرُونَ مِمّا کَسَبُوا عَلی شَیْءٍ ذلِکَ هُوَ الضَّلالُ الْبَعِیدُ»؛ (2)
و میفرماید: «یَدْعُوا مِنْ دُونِ اللّهِ ما لا یَضُرُّهُ وَ ما لا یَنْفَعُهُ ذلِکَ هُوَ الضَّلالُ الْبَعِیدُ»؛ (3)
و میفرماید: «بَلِ الَّذِینَ لا یُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ فِی الْعَذابِ وَ الضَّلالِ الْبَعِیدِ»؛ (4)
و میفرماید: «إِنَّ الَّذِینَ یُمارُونَ فِی السّاعَةِ لَفِی ضَلالٍ بَعِیدٍ»؛ (5)
و میفرماید: «اَلَّذِی جَعَلَ مَعَ اللّهِ إِلهاً آخَرَ. ..وَ لکِنْ کانَ فِی ضَلالٍ بَعِیدٍ». (6)
از این آیات این معنی به دست میآید که گمراهی دور مفهومی است که بر جاحد منطبق میگردد چه آن جاحد مشرک باشد یا کافر غیر مشرک و کسی را که مؤمن به دین خداست و هوای نفس بر او چیره گشته و مرتکب کبیره شده است،دربر نمیگیرد.
2-خداوند سبحان میفرماید: «وَ لا تَأْکُلُوا مِمّا لَمْ یُذْکَرِ اسْمُ اللّهِ عَلَیْهِ وَ إِنَّهُ لَفِسْقٌ وَ إِنَّ الشَّیاطِینَ لَیُوحُونَ إِلی أَوْلِیائِهِمْ لِیُجادِلُوکُمْ وَ إِنْ أَطَعْتُمُوهُمْ إِنَّکُمْ لَمُشْرِکُونَ ». (7)
1) 1)
2) 2) -ابراهیم:18« [2]کسانی که به پروردگارشان کفر ورزیدند،اعمالشان مانند خاکستری است که در روز طوفانی تندباد بر آن بوزد و به آنچه که کسب کردهاند توانایی و دسترسی ندارند این همان گمراهی دور است.»
3) 3) -حج:12« [3]آنها غیر از خدا را میخوانند که نه ضرری و نه نفعی به حالشان دارد و این همان گمراهی دور است.»
4) 4) -سباء:8«بلکه آنهایی که به آخرت ایمان نمیآورند در عذاب و گمراهی دوری هستند.»
5) 5) -شوری:18« [4]آنهایی که دربارۀ قیامت تردید میکنند در گمراهی دوری گرفتار آمدهاند.»
6) 6) -ق:27-26«کسی که همتا برای خدا قرار داده است...در گمراهی دوری گرفتار شده است.»
7) 7) -انعام:121« [5]از آنچه که اسم خدا بر آن برده نشده،نخورید که این،فسق است و شیاطین همواره به دوستان خود القاء میکنند تا با شما مجادله کنند و اگر شما آنها را اطاعت کنید شما نیز مشرک میشوید.»
بررسی:
مراد آیه همان اطاعت در حلال شمردن مردار است؛نه در خوردن آن و شکی نیست که کسی که حرام خدا را حلال میشمارد مشرک است و همانطور که ما در جای خود،آن را ثابت کردهایم،قانونگذاری و تشریع کار خداست و در عالم تشریع،غیر از او قانونگذاری نیست.پس کسی که مردار را حلال میشمارد،در واقع برای خداوند سبحان،نه در ذات و صفات بلکه در افعال همتا قائل شده است و دیگری را در اعطای فعل به غیر،با خدا شریک کرده است.
کلام خداوند سبحان این معنی را روشن میسازد: «اِتَّخَذُوا أَحْبارَهُمْ وَ رُهْبانَهُمْ أَرْباباً مِنْ دُونِ اللّهِ وَ الْمَسِیحَ ابْنَ مَرْیَمَ ». (1)
-توبه:31« [1]آنها علماء و راهبان خود را در برابر خدا پروردگار خود قرار دادند و نیز مسیح بن مریم را.»
در تفسیر آیه آمده است که آنها برای احبار و رهبان نماز و روزه به جا نمیآوردند بلکه از آنها در تحلیل حرام و تحریم حلال پیروی میکردند. (2)همانگونه که متوجه شدید ازارقه و نجدیه میگفتند که معاصی شرک است و اباضیه در مخالفت آنها میگفتند که معاصی کفر و مرتکب آن کافر است.در جهت دوم از این موضوع بحث میشود.قبل از پرداختن به بررسی ادلۀ آنها،حقیقت ایمان و کفر را بیان میکنیم و میگوییم:
حقیقت ایمان همان تصدیق قلبی است و قلب نیز همان چیزی است که آثارش پنهان میماند امّا عمل،از مظاهر ایمان؛نه از مقومات آن،است و این معنی از بسیاری از آیات به دست میآید.خداوند سبحان میفرماید: «أُولئِکَ کَتَبَ فِی قُلُوبِهِمُ الْإِیمانَ » (3)
و میفرماید: «وَ لَمّا یَدْخُلِ الْإِیمانُ فِی قُلُوبِکُمْ » (1)
-حجرات:14«و [1]هنوز ایمان در قلبهایشان جای نگرفته است.»
و میفرماید: «وَ قَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالْإِیمانِ ». (2)آیات طبع و ختم تأکید دارند که جایگاه ایمان در قلب است.خداوند سبحان میفرماید: «أُولئِکَ الَّذِینَ طَبَعَ اللّهُ عَلی قُلُوبِهِمْ وَ سَمْعِهِمْ وَ أَبْصارِهِمْ وَ أُولئِکَ هُمُ الْغافِلُونَ » (3)و میفرماید: «وَ خَتَمَ عَلی سَمْعِهِ وَ قَلْبِهِ وَ جَعَلَ عَلی بَصَرِهِ غِشاوَةً فَمَنْ یَهْدِیهِ مِنْ بَعْدِ اللّهِ أَ فَلا تَذَکَّرُونَ ». (4)
مهر،بر چشم و گوش نهاده میشود چون اینها ابزار معرفتند و قلب از آن استفاده میکند.
البته اینکه قلب مرکز ایمان است و اینکه عمل،عنصر مقوّم ایمان نیست بدان معنا نیست که صرف تصدیق قلبی برای نجات انسان در حیات اخروی کافی باشد بلکه بدان معناست که تصدیق قلبی انسان را از زمرۀ کافران-که ویژگیها و احکام خاص خود را دارند-خارج میسازد و در نتیجه خون و مالش محترم و ذبیحهاش حلال میشود و ازدواج با آنها مشروعیت مییابد و همینطور بقیۀ احکامی که بر تصدیق قلبی استوار است.البته این در صورتی است که شخص با زبان،آن را اظهار نماید یا دیگران به طریقی از آن آگاهی یابند.اما اینکه تصدیق قلبی موجب نجات شخص در روز حساب شود،درست نیست زیرا نجات در حیات اخروی مرهون شرایط دیگری است که قرآن حکیم و سنت کریم عهدهدار آن است.
با این بیان فرق سخن مرجئه روشن میشود چون مرجئه تنها به تصدیق قلبی یا
1) 1)
2) 2) -نحل:106« [2]در حالی که قلبش به ایمان استوار است.»
3) 3) -نحل:108« [3]آنها کسانی هستند که خداوند بر قلبها و گوشها و چشمهایشان مهر زده است و آنان همان غافلانند.»
4) 4) -جاثیه:23« [4]خداوند بر گوش و دل او مهر زده و بر چشمانش پرده قرار داده پس چه کسی میتواند غیر از خدا که او را هدایت نماید آیا متذکر نمیشوید.»
زبانی اکتفاء میکنند و با آن خود را از عمل بینیاز میدانند؛به عبارت دیگر آنها ایمان را مقدم میدارند و عمل را مؤخّر.این فرقه از بسیاری از فرقههای دیگر برای اسلام و مسلمانان خطرناکتر است زیرا اینها با نشر اینگونه طرز تفکّر در بین جوانان،آنها را به اباحهگری و دوری از اخلاق و دستورات اسلامی دعوت میکنند.آنها معتقدند که وعید (وعده به عذاب)مخصوص کافران است و مؤمنان را دربر نمیگیرد.جهنم،آتش و سوزاندن برای کافران است؛نه برای مسلمانان و معنای آن این است که در نجات انسان،ایمان بدون عمل کفایت میکند و چه خطری بالاتر از این؟
با این بیان،مراد از روایت بخاری که از عبد اللّه بن عمر نقل کرده است،روشن میشود.او میگوید:رسول خدا(صلّی اللّه علیه و آله و سلّم)فرمود:اسلام بر پنج پایه استوار است:شهادت به لا آله الا اللّه و انّ محمدا رسول اللّه،برپا داشتن نماز،دادن زکات،انجام حج و روزۀ رمضان. (1)
-بخاری:الصحیح 14/1 کتاب الایمان.
منظور از اسلام،اسلامی نیست که قرآن،آن را در برابر ایمان ذکر کرده است:«قالَتِ الْأَعْرابُ آمَنّا قُلْ لَمْ تُؤْمِنُوا وَ لکِنْ قُولُوا أَسْلَمْنا وَ لَمّا یَدْخُلِ الْإِیمانُ فِی قُلُوبِکُمْ » (2)و همینطور منظور از آن،اسلام و ایمان به اقل درجات آنکه احکام خاص خود را دارند،نیست بلکه منظور ایمانی است که صاحبش را از عذاب دردناک نجات بخشد و این با آنچه که گفتیم که مقوّم ایمان عقیدۀ قلبی است منافات ندارد و روایت رسیده از امام صادق(علیه السلام)نیز به همین معنی اشاره دارد که با اسلام،خون محترم میشود و امانت تأدیه میگردد و نکاح زنان حلال میگردد و بر ایمان ثواب داده میشود. (3)
بالجمله:اینکه تصدیق قلبی معیار ایمان است غیر از آن است که بگوییم تصدیق قولی یا قلبی بدون عمل برای نجات شخص کافی است.برای همین،قرآن پس
از ایمان روی عمل تکیه میکند و میفرماید: «إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ أُولئِکَ هُمْ خَیْرُ الْبَرِیَّةِ » (1)
-بینّة:7« [1]آنهایی که ایمان آوردند و عمل نیک انجام دادند آنها بهترین انسانها هستند.»
و نیز خداوند متعال میفرماید: «وَ مَنْ یَعْمَلْ مِنَ الصّالِحاتِ وَ هُوَ مُؤْمِنٌ » (2)و میفرماید: «یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللّهَ وَ کُونُوا مَعَ الصّادِقِینَ ». (3)پس اگر عمل عنصر و مقوّم حقیقت ایمان باشد معنی ندارد که پس از مفروض بودن ایمان، به تقوی امر شود زیرا اینگونه امر کردن،به طلب شیء موجود شبیهتر و تحصیل حاصل است.خوارج بر اینکه عمل،عنصر اصلی حقیقت ایمان حتی در مرتبۀ ضعیف آن است،به آیاتی استدلال کردهاند.که به بعضی از آنها اشاره میکنیم:
1- «وَ لِلّهِ عَلَی النّاسِ حِجُّ الْبَیْتِ مَنِ اسْتَطاعَ إِلَیْهِ سَبِیلاً وَ مَنْ کَفَرَ فَإِنَّ اللّهَ غَنِیٌّ عَنِ الْعالَمِینَ ». (4)خداوند سبحان در این آیه،تارک حج را کافر شمرده است.
بررسی:
مراد از کفر در اینجا کفر نعمت است زیرا ترک فریضۀ حج در صورت استطاعت، کفران نعمت خداوند سبحان است و خداوند کفر را در مقابل شکر نعمت به کار برده است آنجا که فرمود: «وَ إِذْ تَأَذَّنَ رَبُّکُمْ لَئِنْ شَکَرْتُمْ لَأَزِیدَنَّکُمْ وَ لَئِنْ کَفَرْتُمْ إِنَّ عَذابِی لَشَدِیدٌ». (5)
علاوه بر این،احتمال دارد مراد از تعبیر تارک حج به کفر،آن باشد که او وجوب
1) 1)
2) 2) -طه:112«و [2]کسی که عمل نیک انجام دهد در حالی که مؤمن است...»
3) 3) -توبه:119« [3]ای کسانی که ایمان آوردهاید تقوای الهی پیشه کنید و با راستگویان همراه شوید.»
4) 4) -آل عمران:97« [4]بر مردم واجب است که حج بیت الحرام را به جا آورند در صورتی که توانایی رفتن آن را داشته باشند و اگر کسی کفر بورزد(بداند که)خداوند از عالمیان بینیاز است.»
5) 5) -ابراهیم:7« [5]یاد آورید که پروردگارتان اعلام داشت اگر شکرگزاری کنید نعمت را بر شما افزون میکنم و اگر به نعمت کفر بورزید،عذاب من شدید است.»
حج را انکار کرده است که در این صورت امر به انکار رسالت منتهی میگردد.
صدر آیه این احتمال را تأیید میکند: «وَ لِلّهِ عَلَی النّاسِ حِجُّ الْبَیْتِ » این بخش از آیه از وجوب حج خبر میدهد و پس از آن میفرماید:«و من کفر»یعنی کسی که به وجوب آن کفر بورزد.روشن است کسی که وجوب حج را انکار میکند،کافر است.
2- «فَلا وَ رَبِّکَ لا یُؤْمِنُونَ حَتّی یُحَکِّمُوکَ فِیما شَجَرَ بَیْنَهُمْ ثُمَّ لا یَجِدُوا فِی أَنْفُسِهِمْ حَرَجاً مِمّا قَضَیْتَ وَ یُسَلِّمُوا تَسْلِیماً». (1)
-نساء:65« [1]به پروردگارت سوگند که ایمان نخواهند آورد مگر آنکه در نزاعشان تو را به داوری بطلبند و سپس از داوری تو در خود احساس ناراحتی نکنند و کاملا تسلیم باشند.»
گفتهاند:خداوند سبحان به خودش سوگند یاد کرده که آنها ایمان نمیآورند مگر آنکه پیامبر را به داوری بطلبند و در برابر حکم او تسلیم باشند و در قضاوت پیامبر،حرجی بر خود نیابند و روشن است که به داوری طلبیدن غیر از تصدیق است بلکه یک امر خارجی است. (2)بررسی:
آیه دربارۀ منافقین وارد شده است زیرا آنان در مرافعاتشان پیامبر را ندیده میگرفتند و به علمای یهود مراجعه میکردند و با اینهم ادعای ایمان به پیامبر و اعتقاد و تسلیم در برابر او را داشتند.تا آنکه آیه نازل شد و فرمود که این ادعا از آنها پذیرفته نیست مگر آنکه اثر ایمان در زندگیشان دیده شود و این اثر،همان به داوری خواندن پیامبر در مرافعات و منازعات و تسلیم محض در برابر قضاوت او و احساس حرج نکردن در درون خود است و از ظاهر آیه همین معنی به دست میآید،نه بدان خاطر که داوری چون عمل است و عمل جزء ایمان است.این نظیر آن میماند که شخص وقتی از دوستی با کسی دم میزند به او میگویند:اگر تو راست میگویی باید اثر این دوستی در تو دیده شود،پس فلان کار و فلان کار را انجام بده.
3- «إِنَّهُ لا یَیْأَسُ مِنْ رَوْحِ اللّهِ إِلاَّ الْقَوْمُ الْکافِرُونَ ». (3)با این ادّعا و استدلال که فاسق با فسق خود و اصرار بر آن از رحمت خدا ناامید است پس کافر است.
جواب:
این مدّعا قابلقبول نیست زیرا مؤمنان فاسق مأیوس نیستند بلکه با توبه و شفاعت از پروردگار خود انتظار رحمت دارند.علاوه بر این:مراد از«روح»در اینجا گشایش پس از سختی است و اینگونه یأس،از گناهان کبیره است که وعدۀ آتش بر آن داده شده است،با این هم موجب کفر نمیشود زیرا نهی در آیه،نهی تشریعی است و معنایش آن است که یأس از رحمت الهی از شأن کافران است؛نه شأن مؤمنان و این نظیر آن کلام خداوند است که فرمود: «وَ ما کانَ لِمُؤْمِنٍ أَنْ یَقْتُلَ مُؤْمِناً إِلاّ خَطَأً» (1)
-نساء:92« [1]در شأن مؤمن نیست که مؤمنی را به قتل رساند مگر از روی خطا.»
یعنی در شأن مؤمن نیست که مؤمنی را بکشد مگر از روی خطا و بدون اختیار؛نه آنکه مؤمن هرگز عمدا مؤمنی را نمیکشد.با این بیان چنانچه از مؤمنی یأس حاصل آید او مرتکب کبیرهای شده که وعدۀ آتش بر آن داده شده ولی کافر محسوب نمیشود.4- «وَ مَنْ لَمْ یَحْکُمْ بِما أَنْزَلَ اللّهُ فَأُولئِکَ هُمُ الْکافِرُونَ ». (2)
بررسی:
خداوند سبحان کسی را که به حکم خدا حکم نکند به اوصاف سهگانه یاد کرده است:
الف- «وَ مَنْ لَمْ یَحْکُمْ بِما أَنْزَلَ اللّهُ فَأُولئِکَ هُمُ الْکافِرُونَ »؛
ب- «وَ مَنْ لَمْ یَحْکُمْ بِما أَنْزَلَ اللّهُ فَأُولئِکَ هُمُ الظّالِمُونَ »؛ (3)
ج- «وَ مَنْ لَمْ یَحْکُمْ بِما أَنْزَلَ اللّهُ فَأُولئِکَ هُمُ الْفاسِقُونَ ». (4)
دو آیۀ اول چنانکه از صدر آنها برمیآید دربارۀ یهود نازل شده است.آیۀ سوم دربارۀ نصارا وارد شده است.با این هم،مورد نمیتواند آیات را به این دو تخصیص دهد.مقصود آن است که اگر کسی به حکم خدا حکم نکند چه اهل کتاب باشد یا غیر اهل کتاب،او ظالم،فاسق و کافر است.اما ظالم بودنش به این دلیل است که او از حق
تجاوز کرده و حکم خدا را ترک نموده و به حکم جاهلیت حکم نموده است زیرا حکم یا الهی است یا جاهلی که اگر اولی ترک شد حکم از قبیل دومی میشود.خداوند سبحان در اینباره میفرماید: «أَ فَحُکْمَ الْجاهِلِیَّةِ یَبْغُونَ وَ مَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللّهِ حُکْماً لِقَوْمٍ یُوقِنُونَ ». (1)
-مائده:50« [1]آیا حکم جاهلیت را درخواست میکنند.چه کسی بهتر از خدا برای اهل یقین حکم میکند؟»
اما اینکه او فاسق است،چون فسق خارج شدن از طاعت خداوند است.گفته میشود:فسقت التمرة:وقتی رطب از پوستش بیرون آورده شود.بنابراین اگر کسی به غیر حکم خدا حکم کرد از طاعت خدا خارج شده است.
اما اینکه او کافر است،چون آیه به حسب شأن نزول دربارۀ گروهی وارد شده که رجم را در تورات انکار کردند و به همین خاطر به غیر حکم خدا حکم کردند و این قرینه است که کفر به خاطر انکار حکم کتاب خدا است.آنچه را که رازی از بعضی از آنها نقل کرده است به همین معنی اشاره دارد او نقل میکند که کلام خداوند متعال: «وَ مَنْ لَمْ یَحْکُمْ بِما أَنْزَلَ اللّهُ » شامل کسی میشود که در قلبش حکم را انکار کند و لب از آن فرو بندد اما کسی که در قلب خود میداند این حکم خداست و به زبان هم به آن اقرار دارد ولی عملی مخالف آن انجام میدهد چنین شخصی حاکم به احکام خداست لیکن در عمل آن را ترک کرده است.بنابراین لازم نمیآید که مصداق این آیه قرار گیرد. (2)
با این بیان روشن میشود که آیه مخصوص کسی است که حکم خدا را در کتاب، انکار میکند و این انکار مستلزم انکار پیامبری است که آن کتاب را آورده است.
5- «فَأَنْذَرْتُکُمْ ناراً تَلَظّی * لا یَصْلاها إِلاَّ الْأَشْقَی * اَلَّذِی کَذَّبَ وَ تَوَلّی ». (3)
استدلال این است که آیه،ورود در آتش را به کافر منحصر کرده است چون میفرماید: «إِلاَّ الْأَشْقَی * اَلَّذِی کَذَّبَ وَ تَوَلّی » از آنجا که مسلمانان همه متفقند بر این که فاسق وارد آتش میشود،لازمهاش آن است که فاسق کافر است.
بررسی:
آیه خلود در آتش و ماندگار شدن در آن را به کسی که مکذّب آیات و پشت کنندۀ به آن است منحصر میکند؛نه آنکه صرف داخل شدن در آتش مورد حصر آیه باشد و میفرماید: «لا یَصْلاها إِلاَّ الْأَشْقَی * اَلَّذِی کَذَّبَ وَ تَوَلّی » زیرا این از باب«صلی الرجل النار یصلاها»است یعنی دخول در آتش ملازم اوست و این بیان دیگری از خلود در آتش است.پس آیه تنها دلالت دارد که خلود در آتش از ویژگیهای کافری است که آیات خدا را تکذیب و به آن پشت کرده است و اما مؤمن فاسق از قلمرو و دلالت آیه خارج است.
این را داشته باشید.مرجئه برای این عقیده که کافران مخلّد در آتشند؛نه مؤمنان، نیز به همین آیه استدلال کردهاند.نحوۀ استدلال این است که خداوند سبحان میفرماید:
جز کافر کسی در آتش نمیسوزد و مؤمن فاسق هم کافر نیست.قاضی معتزلی بنابر نقلی که از او شده از این استدلال اینگونه جواب گفته است که:«نارا»نکره در سیاق اثبات است و نکره تنها در سیاق نفی افادۀ عموم میکند مانند:«ما فی الدار رجل»و بعدی ندارد که در آخرت برای کسانی که آیات را تکذیب و به آن پشت کردهاند آتشی باشد، غیر از آنچه که برای فاسقان است. (1)
-ابن ابی الحدید:شرح نهج البلاغه 115/8.
طبرسی در مجمعش توضیح بیشتری داده و گفته است:خداوند سبحان این آتش را مبهم ذکر کرد و آن را مشخص نفرمود.پس مراد از آن این است که با این آتش فقط افرادی عذاب میشوند که آن حالت مذکور در آیه را دارند و آتش هم بنابر آنچه که خداوند در سوره نساء (2)بیان کرده،دارای درجات است.بنابراین نمیشود گفت که
گروههای دیگر به آتش دیگری غیر از این آتش عذاب نمیشوند. (1)
-طبرسی:مجمع البیان 502/5.
اما استدلال و جواب آن مبنی بر آن است که«الصلی»به معنی دخول باشد و این صحیح نیست چون همانگونه که دانستی«صلی»به معنی دخول ملازم با بقاست.
علاوه بر این اگر آتش مخصوص کافران باشد لازم میآید که دیگران در انجام معاصی جری شوند چون این مدعا به منزلۀ آن است که خداوند متعال به کسی که خدا و رسول او را تصدیق کرده و آیات را تکذیب ننموده و بدان پشت نکرده است،بگوید:
گناهی که انجام میدهی به تو ضرر نمیرساند.این جری کردن بر گناه است که از خدای حکیم صادر نمیشود.
مضاف بر این خداوند سبحان بعد از این آیات فرمود: «وَ سَیُجَنَّبُهَا الْأَتْقَی * اَلَّذِی یُؤْتِی مالَهُ یَتَزَکّی » (2)و دورماندگان از آتش را به أتقی منحصر کرد و پیداست که فاسق أتقی نیست زیرا«أتقی»مبالغۀ در تقواست و کسی که بزرگترین گناهان کبیره را مرتکب میشود به اتقی متصف نمیگردد.
6- «إِنَّ جَهَنَّمَ لَمُحِیطَةٌ بِالْکافِرِینَ ». (3)
میگویند:جهنم به فاسق احاطه دارد پس حتما او از جملۀ کافران است.
بررسی:
این،استدلال غریبی است زیرا خداوند سبحان نفرمود:جهنم«جز»به کافران احاطه ندارد تا لازم آید که فاسق از کافران باشد چون جهنم به او احاطه دارد و از اینکه جهنم بر گروهی احاطه دارد،لازم نمیآید که بر گروه دیگری احاطه نداشته باشد.
7- «یَوْمَ تَبْیَضُّ وُجُوهٌ وَ تَسْوَدُّ وُجُوهٌ فَأَمَّا الَّذِینَ اسْوَدَّتْ وُجُوهُهُمْ أَ کَفَرْتُمْ بَعْدَ
إِیمانِکُمْ فَذُوقُوا الْعَذابَ بِما کُنْتُمْ تَکْفُرُونَ ». (1)
-آل عمران:106« [1]در آن روز بعضی از چهرهها سفید و بعضی چهرهها سیاه است.اما آنهایی که چهرهشان سیاه است(به آنها گفته میشود)آیا بعد از ایمان کفر ورزیدید پس بچشید عذاب را به خاطر کفری که روا داشتید.»
نحوۀ استدلال:فاسق نمیتواند از کسانی باشد که روسفیدند پس ناچار از جملۀ روسیاهان است و چون در زمرۀ آنها قرار میگیرد،پس کافر است به خاطر آنکه خداوند فرمود: «بِما کُنْتُمْ تَکْفُرُونَ ».
بررسی:
آیه از دو گروه خبر میدهد:گروهی که روسفیدند و گروهی که روسیاهند.اولی علامت مؤمنی است که ایمانش را با گناه آلوده نکرده است و دومی علامت کافری است که به خدا و صفات و افعال او و نبوت و خاتمیت ایمان ندارد.اما گروه سومی در اینجا ذکر نشده که با غیر از این دو علامت شناخته شوند.پس آیه بر این گروه دلالت ندارد و مؤمنی که مرتکب کبیره شده از این گروه سوم است که آیه عهدهدار بیان حکم آن نیست.
حاصل:آیه از مؤمن خاص و کافر مطلق بحث میکند و علامات و حالات آنها را بیان میکند.اما قسم سوم از تقسیم آیه خارج است که شاید علامت و حالت دیگری غیر از روسفید و روسیاه بودن داشته باشد که آیه بدان نپرداخته است.
طبرسی میگوید:خوارج به این آیه اینگونه استدلال کردهاند که اگر کسی مؤمن نباشد ناچار کافر خواهد بود زیرا خداوند سبحان«وجوه»را به دو قسم تقسیم نمود.این استدلال نمیتواند دستاویزی برای آنها باشد زیرا خداوند سبحان در اینجا دو قسم وجوه متقابل را ذکر فرمود:وجوه مؤمنان(غیر گناهکار)را و وجوه کفار را و وجوه فساق اهل نماز را ذکر نفرمود.پس میتواند برای آنها صفت دیگری باشد مانند آنکه چهرههایشان غبارآلود باشد و دود تاریکی آنها را نپوشانده باشد یا به رنگ زرد و هر رنگ دیگری
1) 1)
باشد. (1)
-طبرسی:مجمع البیان 441/5.
8- «فَأَعْرَضُوا فَأَرْسَلْنا عَلَیْهِمْ سَیْلَ الْعَرِمِ وَ بَدَّلْناهُمْ بِجَنَّتَیْهِمْ جَنَّتَیْنِ ذَواتَیْ أُکُلٍ خَمْطٍ وَ أَثْلٍ وَ شَیْءٍ مِنْ سِدْرٍ قَلِیلٍ * ذلِکَ جَزَیْناهُمْ بِما کَفَرُوا وَ هَلْ نُجازِی إِلاَّ الْکَفُورَ». (2)
و فاسق بهطور حتم مجازات میشود.بنابراین از کافران است.
بررسی:
مراد از کلام خداوند«هل نجازی»مطلق مجازات نیست بلکه مجازات استئصال است و آیه،داستان مردم سباء را بیان میکند که با عقوبت مستئصل شدند.پس مجازاتی که قرین به استئصال باشد مخصوص کفار است؛نه هر مجازاتی.
9- «إِنَّ عِبادِی لَیْسَ لَکَ عَلَیْهِمْ سُلْطانٌ إِلاّ مَنِ اتَّبَعَکَ مِنَ الْغاوِینَ ». (3)
غاوین در آیۀ دیگر به مشرکین تفسیر شده است.خداوند سبحان میفرماید:
«إِنَّما سُلْطانُهُ عَلَی الَّذِینَ یَتَوَلَّوْنَهُ وَ الَّذِینَ هُمْ بِهِ مُشْرِکُونَ ». (4)
با این توضیح،مرتکب کبایر از جملۀ غاوین است چون شیطان بر او سلطه یافته است و بنابر تعبیر آیۀ دوم،او از مشرکین است.در نتیجه مرتکب کبایر مشرک است.
بررسی:
آیه غاوین را به دو گروه تفسیر کرده است:گروهی که شیطان را سرپرست خود قرار دادهاند و گروهی که به خدا شرک میورزند.مرتکب کبیره جزء گروه اول است،نه گروه
1) 1)
2) 2) -سبا:16-17« [1]آنها از شکرگزاری اعراض کردند.ما هم سیل سخت بر آنها فرستادیم و به جای آن دو باغ، دو باغ دیگر دادیم که میوههای آن تلخ و ترش و بدمزه و شوره گز و کمی هم درخت سدر بود.این کیفر آنها بود. آیا ما جز کفران کنندگان را مجازات میکنیم؟»
3) 3) -حجر:42« [2]به شیطان فرمود که بر بندگانم سلطه نخواهی یافت مگر گمراهانی که از تو پیروی کنند.»
4) 4) -نحل:100« [3]سلطۀ شیطان بر کسانی است که او را سرپرست خویش میگمارند و آنهایی که به او(خدا) شرک میورزند.»
دوم.
10- «وَ أَمَّا الَّذِینَ فَسَقُوا فَمَأْواهُمُ النّارُ کُلَّما أَرادُوا أَنْ یَخْرُجُوا مِنْها أُعِیدُوا فِیها وَ قِیلَ لَهُمْ ذُوقُوا عَذابَ النّارِ الَّذِی کُنْتُمْ بِهِ تُکَذِّبُونَ ». (1)
-سجده:20« [1]اما کسانی که فاسق شدند جایگاهشان آتش است.هرگاه بخواهند از آن بیرون آیند بدانجا بازگردانده میشوند و به آنها گفته میشود بچشید عذاب آتشی را که انکار میکردید.»
نحوۀ استدلال آن است که خداوند سبحان فاسق را مکذّب قرار داده است.
بررسی:
این استدلال مبنی بر آن است که فاسق را به معنی که در زمان ما رایج است،تفسیر کنیم یعنی فاسق کسی است که به خدا و صفات و رسالات او ایمان دارد و در عین حال مرتکب کبیره شده است و این تفسیر،درست نیست زیرا هر فاسقی با این ویژگی مکذّب نیست.پس مراد از فاسق در آیه خصوص کسی است که با تکذیب از اطاعت خدا خارج شده است و روشن است که چنین فاسقی کافر است.خداوند سبحان در این باره میفرماید: «أَ فَمَنْ کانَ مُؤْمِناً کَمَنْ کانَ فاسِقاً لا یَسْتَوُونَ ». (2)
بالجمله:مقصود از فاسق در آیه کسی است که از طریق تکذیبی که با کفر برابر است از اطاعت خدا خارج شده است؛نه کسی که با ارتکاب معاصی از اطاعت خارج شده است-در حالی که در قلب و زبان خود مؤمن است-.
11- «هُوَ الَّذِی خَلَقَکُمْ فَمِنْکُمْ کافِرٌ وَ مِنْکُمْ مُؤْمِنٌ ». (3)
نحوۀ استدلال:کسی که مؤمن نباشد،کافر است و فاسق،مومن نیست پس ناچار کافر است.
بررسی:
فاسق-یعنی مسلمانی که به خدا و پیامبران و کتب آسمانی ایمان دارد ولی بعضی از محرمات را مرتکب شده است-مؤمن است و کافر نیست و کلام خصم که فاسق مؤمن نیست،قابلقبول نیست زیرا فاسق دو قسم است:یک قسم آن،کسی است که با تکذیب و انکار از اطاعت خدا خارج شده است و قسم دیگر آن،کسی است که به خدا ایمان دارد لیکن در مقام عمل به بعضی وظایف خود عمل نکرده است.پس اولی کافر است و دومی کافر نیست.اما شارح نهج البلاغه،ابن ابی الحدید چون خود از معتزله است و مرتکب کبیره نزد آنها نه مؤمن محسوب میشود و نه کافر بلکه بین این دو قرار میگیرد،از خصم جواب گفته است که لفظ«من»در آیه برای تبعیض است و در ذکر تبعیض،سومی نفی نمیشود(و شاید مراد کسی باشد که نه مؤمن است و نه کافر). (1)
-ابن ابی الحدید:شرح نهج البلاغه 118/8.
سستی این استدلال همان است که میبینید،زیرا آیه در مقام حصر است.
12- «قَدْ نَعْلَمُ إِنَّهُ لَیَحْزُنُکَ الَّذِی یَقُولُونَ فَإِنَّهُمْ لا یُکَذِّبُونَکَ وَ لکِنَّ الظّالِمِینَ بِآیاتِ اللّهِ یَجْحَدُونَ ». (2)
نحوۀ استدلال:مرتکب کبایر ظالم است و ظالم به حکم آیه منکر است و منکر هم کافر است.استدلال بعدیشان هم به همین استدلال برمیگردد که میگویند:
13-فاسق یا نسبت به دیگران ظالم است یا نسبت به خود و هر ظالمی کافر است چون خداوند متعال میفرماید: «أَنْ لَعْنَةُ اللّهِ عَلَی الظّالِمِینَ * اَلَّذِینَ یَصُدُّونَ عَنْ سَبِیلِ اللّهِ وَ یَبْغُونَها عِوَجاً وَ هُمْ بِالْآخِرَةِ کافِرُونَ ». (3)(4)
1) 1)
2) 2) -انعام:33« [1]ما میدانیم گفتار آنها تو را غمگین میکند ولی تو را تکذیب نمیکنند.این ظالمانند که آیات خدا را انکار میکنند.»
3) 3) -اعراف:44-45« [2]لعنت خدا بر ظالمان باد!آنهایی که دیگران را از راه خدا باز میدارند و آن را وارونه نشان میدهند.آنها به آخرت کافرند.»
4) 4) -صالح بن احمد صوافی:الامام جابر بن زید العمانی 253.
بررسی:
کبرای قضیه که عبارت باشد از اینکه ظالم منکر آیات خداست چنانکه مستدل از آیۀ اول اینگونه استنباط کرده است یا هر ظالمی کافر است چنانکه از آیۀ دوم استنباط کرده است،مورد قبول نیست.عدم مقبولیت کبری بدان جهت است که مراد از ظالمان در هردو آیه مطلق ظالم ولو به مجرد ارتکاب کبیرۀ فقط نیست،بلکه مراد از ظالم کسی است که آخرت را انکار میکند.
اما آیۀ اول:سیاق آیه،قبل و بعد آن گواه بر این مدعاست چون در آیۀ قبل آمده است: «قَدْ خَسِرَ الَّذِینَ کَذَّبُوا بِلِقاءِ اللّهِ ...» (1)
-انعام:31« [1]آنهایی که لقای پروردگار را انکار کردند خسران کردند...»
و در آیۀ بعد از آن آمده است: «وَ لَقَدْ کُذِّبَتْ رُسُلٌ مِنْ قَبْلِکَ ». (2)اما آیۀ دوم:ذیل آن گواهی میدهد که مراد از ظالم منکر آخرت است.علاوه بر این:چگونه ممکن است هر ظالمی ولو کسی که به خودش ظلم کرده،کافر باشد؟این، پیامبر ما آدم است که میگوید: «قالا رَبَّنا ظَلَمْنا أَنْفُسَنا» (3)و خداوند متعال از زبان موسی حکایت میکند: «إِنِّی ظَلَمْتُ نَفْسِی » (4)و از زبان یونس نقل میکند: «إِنِّی کُنْتُ مِنَ الظّالِمِینَ ». (5)
14- «وَ أَمّا مَنْ أُوتِیَ کِتابَهُ بِشِمالِهِ فَیَقُولُ یا لَیْتَنِی لَمْ أُوتَ کِتابِیَهْ * وَ لَمْ أَدْرِ ما حِسابِیَهْ »... (6)تا آنجا که میفرماید: «إِنَّهُ کانَ لا یُؤْمِنُ بِاللّهِ الْعَظِیمِ ». (7)نامۀ اعمال فاسق به دست راستش داده نمیشود،بلکه به دست چپش داده میشود و سومی هم ندارد تا در
1) 1)
2) 2) -انعام:34« [2]رسولان قبل از تو نیز تکذیب شدند.»
3) 3) -اعراف:23« [3
4) 4) -قصص:16« [4]من بر خودم ظلم کردم.»
5) 5) -انبیاء:87« [5]من از ظالمان بودم.»
6) 6) -حاقه:25-26«و [6]اما کسی که نامۀ اعمالش به دست چپش داده میشود میگوید ایکاش!نامۀ اعمالم را نداده بودند و من حسابم را نمیدانستم.»
7) 7) -حاقه:33« [7]او هرگز به خداوند بزرگ ایمان نمیآورد.»
تحت کلام خداوند: «إِنَّهُ کانَ لا یُؤْمِنُ بِاللّهِ الْعَظِیمِ » قرار گیرد.آیه عام است و تمامی کسانی را که نامۀشان به دست چپشان داده میشود،دربر میگیرد.اگر خواسته باشیم آن را در قالب استدلال علمی طرح کنیم میگوییم:مرتکب کبیره از جمله کسانی است که نامۀ عملش به دست چپش داده میشود و هرکسی که دارای این خصوصیت باشد در زمرۀ آنهایی قرار دارد که به خداوند بزرگ ایمان ندارند.پس نتیجه گرفته میشود:
مرتکب کبیره به خداوند بزرگ ایمان ندارد.
بررسی:
این استدلال مبتنی بر آن است که مراد از موصول در کلام خداوند «وَ أَمّا مَنْ ...» هر آن کسی باشد که نامهاش به دست چپش داده میشود،چه منکر باشد یا غیر منکر تا مسلمان مؤمنی را که مرتکب کبیره شده است نیز شامل میشود،امّا مراد از موصول،قسم خاصی از این طایفه است یعنی کسی که منکر خداوند بزرگ است یعنی کسی که خداوند را در مقام تکلیف به یگانگی نمیشناسد.دلیل بر این مدعی،تعلیلی است که در آیۀ دیگر آمده است: «إِنَّهُ کانَ لا یُؤْمِنُ بِاللّهِ الْعَظِیمِ ». (1)
-حاقه:32« [1]او کسی بود که به خدای بزرگ ایمان نداشت.»
ذیل آیه قرینه است که موصول با صلهاش اختصاص به منکر دارد؛نه به مؤمنی که او به تمامی ادیان ایمان دارد زیرا واضح است که هر مرتکب کبیره،کافر به خداوند عظیم نیست و ارتکاب کبیره هم دلیل بر عدم ایمان به خدا نیست چون ضرورت،بر بطلان آن حکم میکند.تعلیلی که در بعضی آیات آمده،مدعای مزبور را تأیید میکند که نامۀ اعمال او از پشت سر داده میشود که به منزلۀ دادن به دست چپ است چون صاحب آن به آخرت ایمان نداشته است.خداوند سبحان در اینباره میفرماید: «وَ أَمّا مَنْ أُوتِیَ کِتابَهُ وَراءَ ظَهْرِهِ * فَسَوْفَ یَدْعُوا ثُبُوراً. ..إِنَّهُ ظَنَّ أَنْ لَنْ یَحُورَ». (2)معنی«لن یحور»آن است که او در آخرت زنده نخواهد شد.
15- «فَمَنْ ثَقُلَتْ مَوازِینُهُ فَأُولئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ * وَ مَنْ خَفَّتْ مَوازِینُهُ فَأُولئِکَ الَّذِینَ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ فِی جَهَنَّمَ خالِدُونَ * تَلْفَحُ وُجُوهَهُمُ النّارُ وَ هُمْ فِیها کالِحُونَ * أَ لَمْ تَکُنْ آیاتِی تُتْلی عَلَیْکُمْ فَکُنْتُمْ بِها تُکَذِّبُونَ ». (1)
-مؤمن:102-105« [1]پس کسانی که وزنۀ اعمالشان سنگین باشد آنان رستگارانند و کسانی که وزنه اعمالشان سبک باشد آنان کسانیاند که به خودشان ضرر زده و در جهنم ماندگارند شعلههای آتش به صورتهایشان نواخته میشود و در آنجا چهره محزونی دارند.آیا آیات ما بر شما خوانده نشد که شما به تکذیب آن برخاستید.»
نحوۀ استدلال:فاسق از کسانی است که وزنۀ اعمالشان سبک است و کسی که وزنۀ اعمالش سبک باشد بر حسب ظاهر آیه،مکذّب است و مکذّب،بالاتفاق کافر است.
بررسی:
منظور از موصول در «وَ مَنْ خَفَّتْ مَوازِینُهُ » همۀ آن کسانی نیستند که وزنۀ اعمالشان سبک است؛چه مکذّب آیات خداوند باشند و چه مصدق آن تا هم مؤمن را در بر بگیرد و هم فاسق را،بلکه منظور قسم خاصی از این افراد است یعنی منظور کسانیاند که وزنۀ اعمالشان به خاطر تکذیب،سبک است؛نه به خاطر چیز دیگر.نظیر ارتکاب کبیره با تصدیق.آنچه که در آیۀ قبل ذکر کردیم این جواب را روشن میسازد.مراجعه کنید. (2)
16- «وَ مَنْ کَفَرَ بَعْدَ ذلِکَ فَأُولئِکَ هُمُ الْفاسِقُونَ ». (3)
بررسی:
آیه دلالت دارد که هر کافری فاسق است و برعکس آن دلالت ندارد و این واضح است.
آنگاه امام علی(علیه السّلام)سخن خوارج را که میگفتند:مسلمان با ارتکاب معصیت کافر میشود،رد نمود که ما بخش موردنیاز از آن را در اینجا میآوریم:
امام خطاب به خوارج فرمود:«اگر به گمان خویش جز این نمیپذیرید که من خطا کردم و گمراه شدم پس چرا شما همۀ امت محمد-ص-را به خاطر من گمراه میدانید و آنها را به خطای من میگیرید و به گناه من تکفیرشان میکنید؟شمشیرها را بر گردنها نهاده جا و بیجا فرود میآورید و گناهکار را با بیگناه به هم میآمیزید.شما میدانید که رسول خدا(صلّی اللّه علیه و آله و سلّم)زانی محصن (1)
-محصن:مرد زندار.
را رجم کرد و سپس بر او نماز گزارد.آنگاه مالش را به ورثهاش رد نمود.قاتل را قصاص کرد و میراثش را به اهلش واگذار نمود.دست دزد را برید.زانی غیر محصن را تازیانه زد.آنگاه سهمشان را از فیء داد و آن دو- دزد و زانی-با زنان مسلمان ازدواج کردند.رسول خدا به گناهانشان مؤاخذه کرد و حق خدا را دربارهشان اجرا نمود و سهمشان را از اسلام قطع نکرد و نامشان را از زمرۀ آنان خارج نساخت.» (2)
اگر صاحب گناه کبیره کافر باشد نبایستی رسول خدا بر او نماز میگزارد و نباید ارث مسلمان را به او میداد و نباید اجازۀ ازدواج با زن مسلمان را به او میداد و نباید از فیء سهمی به او اختصاص میداد و باید او را از زمرۀ اسلام خارج میساخت. (3)
در اینجا بحث از اینکه آیا مرتکب کبیره مؤمن است یا کافر؟به پایان میرسد و وقت آن میرسد که از جهت سوم بحث شود و آن عبارت است از:آیا مرتکب کبیره در آتش مخلّد است-اگر توبه نکند-یا پس از دخول در آتش دوباره از آن بیرون آورده میشود و خلود مخصوص کافران است؟
اکثر مسلمانان بر این باورند که خلود مخصوص کافر است نه مسلمان هرچند مسلمان
گناهکار بوده و مرتکب کبیره شده باشد.خوارج و معتزله بر این باورند که اگر مسلمان بدون توبه از دنیا برود در آتش مخلّد میشود.از آنجا که این مبحث به بررسی ادلۀ خوارج در مسألۀ مزبور اختصاص دارد،ما به ذکر ادلّه آنها بسنده میکنیم،اما آنچه که اکثر مسلمانان برای عدم خلود بدان استدلال کردهاند،باید در جای خود ملاحظه شود.
پس میگوییم:خوارج به آیاتی چند استدلال کردهاند:
1-خداوند سبحان میفرماید: «وَ مَنْ یَعْصِ اللّهَ وَ رَسُولَهُ وَ یَتَعَدَّ حُدُودَهُ یُدْخِلْهُ ناراً خالِداً فِیها وَ لَهُ عَذابٌ مُهِینٌ » (1)
-نساء:14«و [1]کسی که خدا و رسولش را عصیان کند و از حدود او تجاوز نماید خداوند او را وارد آتش میکند و در آنجا برای همیشه ماندگار است و برای او عذاب خوار کنندهای است.»
و شکی نیست که فاسقان از کسانیاند که با ترک فرایض و ارتکاب معاصی،خدا و رسول او را عصیان کردهاند.بررسی:
موضوع،مطلق عصیان نیست بلکه موضوع،عصیانی است که تجاوز از حدود الهی به آن ضمیمه شده باشد و به احتمال قوی مراد از تجاوز،ترک احکام خداوند سبحان و قبول نداشتن آن است بلکه ممکن است گفته شود:این فقره از آیه «وَ یَتَعَدَّ حُدُودَهُ » ظهور در تعدی از جمیع حدود الهی دارد و این از صفت کفار است.پس آیه مختص به کافران است؛نه مرتکبان کبیره و اما مؤمن فاسق تنها به بعضی از حدود الهی تعدی کرده است.
2- «وَ مَنْ یَقْتُلْ مُؤْمِناً مُتَعَمِّداً فَجَزاؤُهُ جَهَنَّمُ خالِداً فِیها وَ غَضِبَ اللّهُ عَلَیْهِ وَ لَعَنَهُ وَ أَعَدَّ لَهُ عَذاباً عَظِیماً». (2)آیه قاتل مؤمن را جزء مخلّدین در آتش به حساب آورده است بدون آنکه بین مسلمان و کافر فرقی قائل شده باشد.
بررسی:
آیه،ناظر به کسی است که کشتن مؤمن را جایز شمرده و یا به خاطر ایمانش او را به
قتل رسانده است و کافر اینچنین است و ما قبل آیه این مدعا را تأیید میکند.خداوند سبحان میفرماید: «سَتَجِدُونَ آخَرِینَ یُرِیدُونَ أَنْ یَأْمَنُوکُمْ وَ یَأْمَنُوا قَوْمَهُمْ کُلَّما رُدُّوا إِلَی الْفِتْنَةِ أُرْکِسُوا فِیها فَإِنْ لَمْ یَعْتَزِلُوکُمْ وَ یُلْقُوا إِلَیْکُمُ السَّلَمَ وَ یَکُفُّوا أَیْدِیَهُمْ فَخُذُوهُمْ وَ اقْتُلُوهُمْ حَیْثُ ثَقِفْتُمُوهُمْ وَ أُولئِکُمْ جَعَلْنا لَکُمْ عَلَیْهِمْ سُلْطاناً مُبِیناً». (1)
-نساء:91« [1]به زودی گروه دیگری را مییابید که میخواهند از شما در امان باشند و هم از ناحیۀ قوم خود در امان باشند.هروقت آنها را به سوی فتنه باز آورند با سر در آن فرو روند اگر از جنگ با شما کنار نرفتند و پیشنهاد صلح نکردند و دست از شما برنداشتند آنها را بگیرید و هرجا یافتید بکشید ما شما را بر آنها تسلط آشکار دادیم.»
سپس میفرماید: «وَ ما کانَ لِمُؤْمِنٍ أَنْ یَقْتُلَ مُؤْمِناً إِلاّ خَطَأً وَ مَنْ قَتَلَ مُؤْمِناً خَطَأً فَتَحْرِیرُ رَقَبَةٍ مُؤْمِنَةٍ ...» (2)آنگاه میفرماید: «وَ مَنْ یَقْتُلْ مُؤْمِناً مُتَعَمِّداً فَجَزاؤُهُ جَهَنَّمُ ...». پس آیه به حسب سیاق به کافری اختصاص دارد که کشتن مؤمن را جایز میداند،خصوصا باتوجه به این فقره از آیه: «وَ ما کانَ لِمُؤْمِنٍ أَنْ یَقْتُلَ مُؤْمِناً» هرچند در اینجا نفی،تشریعی است:(برای مؤمن شایسته نیست که مؤمن دیگر را به قتل رساند جز به خطا)؛نه تکوینی(قتل مؤمن از مؤمن صادر نمیشود)لیکن میتواند قرینه باشد بر اینکه آیۀ سوم اختصاص به کافر دارد.3- «بَلی مَنْ کَسَبَ سَیِّئَةً وَ أَحاطَتْ بِهِ خَطِیئَتُهُ فَأُولئِکَ أَصْحابُ النّارِ هُمْ فِیها خالِدُونَ ». (3)
بررسی:
موضوع حکم به خلود،تنها کسی نیست که مرتکب سیئه میشود،بلکه موضوعش کسی است که مرتکب سیئه شده و گناه،او را احاطه کرده است و مسلمان مؤمن وقتی که گناه میکند گناه او را احاطه نمیکند زیرا در قلب او نقطۀ سفیدی هست که از آن،ایمان
و اعتقاد به خداوند سبحان و انبیاء و کتب آسمانی میتراود.
4- «إِنَّ الْمُجْرِمِینَ فِی عَذابِ جَهَنَّمَ خالِدُونَ * لا یُفَتَّرُ عَنْهُمْ وَ هُمْ فِیهِ مُبْلِسُونَ * وَ ما ظَلَمْناهُمْ وَ لکِنْ کانُوا هُمُ الظّالِمِینَ » (1)
-زخرف:74-76« [1]مجرمان در عذاب جهنم ماندگارند عذاب از آنها کم نمیشود و آنها در آنجا مأیوسند ما به آنها ستم نکردیم لیکن آنها خود ستمکار بودند.»
با این استدلال که مجرم اعم از کافر و مؤمن فاسق است و حکم به خلود در آتش علی الاطلاق روی مجرم رفته است.بررسی:
این آیه به گواهی سیاق آن دربارۀ کفار وارد شده است.خداوند سبحان قبل از این آیه میفرماید: «اَلَّذِینَ آمَنُوا بِآیاتِنا وَ کانُوا مُسْلِمِینَ اُدْخُلُوا الْجَنَّةَ أَنْتُمْ وَ أَزْواجُکُمْ تُحْبَرُونَ ». (2)سپس میفرماید: «إِنَّ الْمُجْرِمِینَ فِی عَذابِ جَهَنَّمَ خالِدُونَ ». پس به حکم تقابل با آیۀ: «إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا» مقصود از مجرمین همان کفارند.
اینها آیاتی بودند که خوارج بدانها استدلال نمودهاند و معتزله هم برای خلود مرتکب کبیره در آتش،بدانها تمسک کردهاند.
ما به همین مقدار بسنده میکنیم.کسی که خواهان تفصیل بیشتر است میتواند به محاضرات کلامی ما مراجعه نماید. (3)
خوارج تمامی مسلمانان را به خاطر ارتکاب کبایر یا لااقل به خاطر درست دانستن حکمیت،کافر میدانند و معتقدند که کفرشان کفر ملی یعنی خروج از دین است اما گروه اندکی از آنان نظیر اباضیه آن را کفر نعمت میدانند نظیر آنچه که در کلام خداوند سبحان در مورد حج: «وَ مَنْ کَفَرَ فَإِنَّ اللّهَ غَنِیٌّ عَنِ الْعالَمِینَ » (4)گذشت.وقتی فرقههای
دیگر محکوم به کفر شدند سرزمینشان هم سرزمین کفر محسوب میشود؛و سرزمین اسلام به حساب نمیآید.به همین خاطر بعضی از فرقههای خوارج نظیر«ازارقه» هجرت از آن را برای پیروان خوارج،واجب میدانند.به هرحال این مسأله از فروعات مسأله دوم میباشد که عبارت بود از اینکه مرتکب کبیره،مؤمن فاسق است یا کافر و چون خوارج مرتکب کبیره را کافر میدانند پس مسلمانانی که با مبادی آنها مخالفند نزدشان کافر محسوب میشوند.
قبل از این دانستید که مقوّم ایمان یک عنصر قلبی است از اینرو ارتکاب کبیره ضرری به ایمان نمیرساند و این بدان معنی نیست که ایمان قلبی هرچند با عمل همراه نباشد موجب نجات در آخرت میشود؛بلکه بدان معنی است که در خروج انسان از شمار کافران و دخول در زمرۀ مسلمانان ایمان قلبی به وحدانیت خداوند سبحان و کتابهای آسمانی و پیامبران کفایت میکند.از اینروست که اینگونه ایمان،هم آثار دنیوی دارد و هم آثار اخروی.پیامبر اکرم(صلّی اللّه علیه و آله و سلّم)تنها با اظهار شهادتین حکم به ایمان شخص میکرد.روایات متواتر بلکه متضافری بر این مطلب دلالت دارد.
پیامبر(صلّی اللّه علیه و آله و سلّم)به علی(علیه السّلام)فرمود:«با اهل خیبر بجنگ تا به لا آله الا اللّه و ان محمدا رسول اللّه شهادت بدهند.وقتی شهادت دادند،خون و مالشان را از تو حفظ کردهاند مگر آنکه خداوند دربارۀ آن حکم کند و حسابشان با خداست.» (1)
-مسلم:الصحیح،121/7 ابن عساکر:ترجمة الامام علی 159/1 ح 222،النسایی:خصائص امیر المؤمنین 57.
شافعی در کتاب«الامام»از ابو هریره روایت میکند:پیامبر فرمود:«من همواره با مردم میجنگم تا لا آله الا اللّه بگویند.وقتی لا آله الا اللّه گفتند جان و مالشان را حفظ کردهاند مگر آنکه خداوند دربارۀ آن حکم کند و حسابشان با خداست.»آنگاه میگوید:
پیامبر اعلام نمود که خداوند قتال با آنان را واجب گردانید تا وقتی که کلمۀ«لا آله الا اللّه» را اظهار نمایند.وقتی اظهار نمودند جان و مالشان را حفظ کردهاند مگر به حق آن یعنی مگر آنکه خداوند دربارۀ آن حکم کند و حساب راست و دروغ و رازهای درونیشان
1) 1)
همه با خداست و خدا به رازهای درونیشان آگاه است و به همین جهت او متولی حکم آنهاست؛نه انبیاء و فرمانروایان،و فرامین پیامبر در مثل حدود و سایر حقوق نیز بر همین اساس بین بندگان اجرا میشد و پیامبر به آنها اعلام میکرد که تمامی احکام بر اساس آنچه که اظهار میدارند،اجراء میشود و رازهای درونی افراد برعهدۀ خداست. (1)
-شافعی:الامام 268/7-269.
بلی در بعضی از روایات،بپا داشتن نماز و دادن زکات و انجام حج و روزۀ رمضان وارد شده است.بخاری از عبد اللّه بن عمر روایت میکند:پیامبر(صلّی اللّه علیه و آله و سلّم)فرمود:
«اسلام بر پنج چیز استوار است:شهادت به لا آله الا اللّه و أنّ محمد رسول اللّه،بپا داشتن نماز،دادن زکات،انجام حج و روزۀ رمضان.» (2)لیکن اینها از علامات حصول علم به ایمان است؛نه از مقومات آن زیرا ایمان انسان باید توسط چیزی به ظهور رسد و واجباتی که در روایت آمده از مظاهر ایمان است.
پس از آنکه گفتیم عنصر مقوم و اصلی ایمان همان اعتقاد قلبی است،میگوییم:ایمان از دو ناحیه کم و زیاد میشود:ناحیۀ عقیده و ناحیۀ عمل.اما از ناحیۀ عقیده:ایمان اولیاء و انبیاء به خدا و رسول در مقایسه با ایمان سایر مردم.اما ایمان از ناحیۀ عمل:ایمان کسی که او به اندازۀ یک چشم بهم زدن گناه نمیکند حتی گناه به ذهنش هم خطور نمیکند در مقایسه با کسی که فرایض را ترک میکند و کبایر را مرتکب میشود.
البته ما منکر این نیستیم که چه بسا ترک فرایض و ارتکاب معاصی در درازمدت به الحاد و انکار و تکذیب و جحد منجر شود.خداوند سبحان میفرماید: «ثُمَّ کانَ عاقِبَةَ الَّذِینَ أَساؤُا السُّوای أَنْ کَذَّبُوا بِآیاتِ اللّهِ وَ کانُوا بِها یَسْتَهْزِؤُنَ ». (3)
«عقیده و عمل صالح»مانند ریشه و ساقۀ درخت است.همانگونه که تقویت ریشه در رشد ساقه تأثیر دارد و کمال ساقه ثمر دادن آن است،همچنین پرورش ساقه و تربیت آن در اثر قطع شاخههای زاید و هرس کردن و در معرض نور آفتاب قرار دادن آن،در رشد ریشه مؤثر است.رابطه تبادلی بین عقیده و عمل مانند رابطه تبادلی بین ریشه و ساقه درخت است.
بلی این وضع در رابطه با تأثیر ایمان در عمل و تأثیر عمل در اعتقاد است.پس کسی که افسار گسیخته در میدان شهوت برای اشباع غرایزش دورترین حدود الهی را در مینوردد،محال است که بتواند افکار و اعتقادات دینی و فضیلتهای روحیاش را حفظ نماید.هرچه بیشتر در میدان مفاسد بتازد از ارزشهای دینی بیشتر دور میشود زیرا مفاسد،او را از حرکت در مسیر دین باز میدارد و به سوی عصیان سوق میدهد و همچنین اندکاندک از این معتقدات رها شده و از آن جدا میگردد و آن را به پشت سر میاندازد.آیۀ کریمه نیز به این حقیقت اشاره دارد.از اینجا روشن میشود که نظریه تفکیک بین عمل و کفر،عقیده و سلوک نظریۀ ناصوابی است که از غفلت از تأثیر این دو بعد ناشی میشود.
بر همین اساس،استعمارگران دایما تلاش میکنند که جوّ اجتماعی را در اثر فاسد کردن اخلاق و دینداری،فاسد کنند تا راه برای تغییر افکار و از بین رفتن اعتقادات هموار گردد. (1)
-محاضرات استاد جعفر سبحانی به قلم جعفر الهادی:اللّه خالق الکون 636-637.
خوارج همگی بر آنند که قیام علیه حاکم ستمگر در صورت قدرت و توانایی واجب است و آن را بخشی از امر به معروف و نهی از منکر میدانند.این مطلب از خطبهها و نامههای آنها در دوران خروج،به دست میآید.این عبد اللّه بن وهب راسبی است که هنگام حرکت با گروهی از حروریه به طرف نهروان،خطاب به یاران خود میگوید:«اما
1) 1)
بعد!قسم به خدا برای گروهی که به رحمن ایمان آوردهاند و به حکم قرآن گردن نهادهاند،سزاوار نیست که این دنیا را که دلخوشی و وابستگی به آن و اختیار نمودن آن پستی و هلاکت است،بهتر از امر به معروف و نهی از منکر و گفتار حق بدانند.»تا آنجا که میگوید:«پس برادران!باید باهم از این دیار که مردمش ستمگرانند به سوی یکی از نواحی کوهستان یا یکی از شهرهایی که مخالف این بدعت زیانآورند،بیرون رویم.»
حرقوص بن زهیر میگوید:«متاع دنیا اندک است و جدا شدن از آن نزدیک.
پس زینت و فرح آن شما را برای ماندن در آن فرا نخواند و از طلب حق و انکار ظلم باز ندارد زیرا خداوند با تقواپیشگان و نیکوکاران است.» (1)
-طبری:تاریخ 54/4-55.
این نافع بن ازرق است که به یارانش هنگام قیام میگوید:«خداوند شما را با قیامتان کرامت بخشید و به آنچه که دیگران نابینایند،بینایتان کرد.مگر نمیدانید که برای طلب شریعت خدا و امر او قیام کردید؟پس امر او فرمانروای شما و کتاب او پیشوای شماست و شما از شیوهها و سنتهای او پیروی میکنید...» (2)و همینطور سایر کتابها و برنامهها و خطبههایشان به وجوب قیام علیه حاکم ستمگر اشاره دارد.میگویم:
دربارۀ حاکم ستمگر در دو مقام میتوان بحث کرد:
اول:در لزوم و عدم لزوم اطاعت از او؛
دوم:در وجوب و عدم وجوب قیام علیه او.
شکی نیست که اطاعت از زمامدار عادل،متن دین است و حتی دو نفر را نمیتوان یافت که در وجوب اطاعت از او شک داشته باشند.اما سخن در اطاعت از زمامدار ستمگر است.اهل سنت معتقدند که اطاعت از زمامدار ستمگر بهطور مطلق واجب است چه به معروف امر کند و چه به منکر فرمان دهد یا اطاعت در خصوص جایی است که به معصیت فرمان ندهد.هریک از این دو رأی پیروانی دارد و ما بعضی از سخنان آنها را در اینجا ذکر میکنیم:
1-احمد بن حنبل در رسالهای که برای بیان عقاید اهل سنت تألیف نموده است، میگوید:«اطاعت و فرمانبرداری از پیشوایان و امیر مؤمنان،نیکوکار باشند یا تبهکار و نیز اطاعت از کسی که عهدهدار خلافت است،واجب است.مردم بر این مسأله اتفاق نظر دارند و آن را پذیرفتهاند و کسی که با شمشیر بر مردم مسلط شده و خود را امیر المؤمنین خوانده نیز چنین است.» (1)
-ابو زهره:تاریخ المذاهب الاسلامیة 322/2 به نقل از یکی از نامههای امام حنبلیان.سخن او مطلق است چه آنجا که حاکم به طاعت امر کند و چه آنجا که به معصیت فرمان دهد،هردو را شامل میشود.
2-شیخ ابو جعفر طحاوی حنفی(متوفی 321)در رسالهاش به نام«بیان السنّة و الجماعة»که به عقیدۀ طحاویه شهرت یافته است،میگوید:ما نماز را پشت سر هر مسلمان نیکوکار و تبهکار جایز میدانیم تا آنجا که میگوید:از اطاعت او دست برنمیداریم.اطاعت او را مانند اطاعت خداوند عز و جل بر خود واجب میدانیم تا مادامی که امر به معصیت نکرده باشد.» (2)
3-ابو یسر محمد بن عبد الکریم بزدوی میگوید:«امام و رهبر اگر ستم کند و فاسق شود نزد پیروان ابو حنیفه از امامت منعزل نمیشود و این همان مذهب مورد اعتماد است.» (3)سخنان دیگری نیز در مسأله هست که شما در جزء اول در بحث از اطاعت از سلطان ستمگر بدان واقف گشتید.بعضی از این سخنان مطلقند و بعضی دیگر مقید به موردی هستند که حاکم به معصیت فرمان ندهد.
این نظریه بر طبق روایاتی که در صحاح و مسانید وارد شده،شکل گرفته است که ما به بعضی از این روایات اشاره میکنیم:
الف-مسلم در صحیح خود به سندش از حذیفة بن یمان روایت میکند که او گفت:عرض کردم:«یا رسول اللّه!ما گرفتار شرّ بودیم و خداوند،خیر را آورد و ما در آن قرار گرفتیم.آیا از پس این خیر،شرّی هست؟فرمود:آری.عرض کردم:آیا از پس آن
شرّ،خیری هست؟فرمود آری.عرض کردم:آیا از پس آن خیر،شرّی هست؟فرمود آری.عرض کردم:چگونه؟فرمود:بعد از من پیشوایانی میآیند که راه هدایتم را نمیپیمایند و از سنتم پیروی نمیکنند و به زودی در بینشان مردانی بپا میخیزند که دلهایشان دلهای شیاطین است در قالب انسان.راوی میگوید:عرض کردم:یا رسول اللّه!ما اگر آن زمان را درک کردیم چه کنیم؟فرمود:از امیر بشنو و اطاعت کن.اگر بر پشتت بزند و مالت را ببرد باز از او بشنو و اطاعت کن.» (1)
-مسلم:الصحیح 1476/3،کتاب الامارة،باب 13،حدیث 1847.
ب-باز از مسلمه بن یزید جعفی روایت میکند که از پیامبر سؤال کرد:«یا رسول اللّه!اگر دیدیم حاکمانی بر ما حکومت میکنند و حق خود را از ما میستانند و حق ما را نمیدهند،در اینباره چه میفرمایید؟حضرت رو برگرداند.دوباره سؤال کرد، حضرت رو برگرداند.دوباره و سهباره سؤال کرد پس اشعث بن قیس پافشاری کرد و حضرت فرمود:بشنوید و اطاعت کنید زیرا آنها پاداش اعمال خود را دارند و شما پاداش اعمال خود را.» (2)
در روایتی دیگر دارد که:«اشعث بن قیس پافشاری کرد.پیامبر(صلّی اللّه علیه و آله و سلّم)فرمود:
بشنوید و اطاعت کنید زیرا آنها پاداش اعمال خود را دارند و شما پاداش اعمال خود را.» (3)
ج-از عباده بن صامت روایت شده که گفت:«پیامبر(صلّی اللّه علیه و آله و سلّم)ما را فراخواند و ما با او بیعت کردیم و از چیزهایی که از ما تعهد گرفت آن بود که در حال خوشی و ناخوشی و در سختی و آسایش و در پیشی او بر ما از او بشنویم و اطاعت کنیم و با حاکم منازعه نکنیم.فرمود:«مگر آنکه کفر آشکاری از او ببینید و نزد خداوند حجت داشته باشید.» (4)
1) 1)
2) 2) -مسلم:الصحیح 1474/3،کتاب الامارة،باب 12،حدیث 1846.
3) 3) -مسلم:الصحیح 1475/3،کتاب الامارة،باب 12،ذیل حدیث 1846.
4) 4) -مسلم:الصحیح 14 [1]70/3،کتاب الامارة،باب 8،ذیل حدیث 1840(شماره 42)برای اطلاع از دیگر روایات در اینباره،به کتاب دراسات فی فقه الدولة الاسلامیة 580/1-587 مراجعه کنید زیرا این کتاب در
این دیدگاه را کتاب عزیز و سنت نبوی و سیرۀ پیشوایان مسلمانان رد میکند.چگونه میشود که اطاعت از ستمگر بهطور مطلق یا در صورت عدم امر به معصیت،جایز باشد در حالی که خداوند سبحان میفرماید: «وَ لا تُطِیعُوا أَمْرَ الْمُسْرِفِینَ * اَلَّذِینَ یُفْسِدُونَ فِی الْأَرْضِ وَ لا یُصْلِحُونَ » (1)و اعتذار بعضی از اهل آتش را نقل کرده،میفرماید: «وَ قالُوا رَبَّنا إِنّا أَطَعْنا سادَتَنا وَ کُبَراءَنا فَأَضَلُّونَا السَّبِیلاَ». (2)فراوان از رسول خدا روایت شده که فرمود:«در معصیت خالق،اطاعت از مخلوق جایز نیست.» (3)
امام رضا از پدرانش روایت میکند که رسول خدا(صلّی اللّه علیه و آله و سلّم)فرمود:«چنانچه کسی سلطان را به چیزی خشنود سازد که خشم خدا را برانگیزد،از دین خدا خارج شده است.» (4)
مسلم در صحیحش از ابن عمر روایت میکند که پیامبر فرمود:«مرد مسلمان باید از حاکم حرفشنوی و اطاعت داشته باشد مگر آنکه به معصیت فرمان دهد که در این صورت شنیدن و اطاعت کردن جایز نیست» (5)و روایات دیگری از این قبیل هست که از اطاعت پیشوای ستمگر را بهطور مطلق یا در صورت امر به معصیت نهی میکند.
دقت در این روایات از حرمت اطاعت بهطور مطلق حکایت میکند.چرا چنین نباشد و حال آنکه متقی هندی در کنز العمال از انس روایت میکند که حضرت فرمود:«طاعتی
1) 1) -شعراء:151-1 [1]52«از دستور اسراف کنندگان اطاعت نکنید آنها کسانیاند که در زمین فساد میکنند و در اصلاح نمیکوشند.»
2) 2) -احزاب:67«و گفتند پروردگارا!ما از سران و بزرگانمان اطاعت کردیم،پس ما را گمراه کردند.»
3) 3) -حر عاملی:الوسائل 11،باب الحادی عشر از ابواب امر به معروف 7،رضی در نهج البلاغه بخش نامهها، شماره 165 آن را نقل کرده است.
4) 4) -رضی:نهج البلاغه بخش نامهها،شماره 9.
5) 5) -مسلم:الصحیح 3،کتاب الامارة،باب هشتم،حدیث 839.
ندارد کسی که از خدا اطاعت نمیکند» (1)
-متقی هندی:کنز العمال 67/6 باب اول از کتاب الامارة،حدیث 14873.
البته!هر آنچه دربارۀ حرمت اطاعت ذکر کردیم مشروط به قدرت و توان است و در غیر این صورت در اینباره سخن دیگری هست که این مقام جای تفصیل آن نیست.
اما سیره،در بحث از مقام دوم روشن میشود.
1-بیشتر اهل سنت،قیام را حرام میدانند.امام حنبلیان در رسالۀ سابقهاش میگوید:
«جنگ با امراء،نیکوکار باشند یا بدکردار تا روز قیامت مختومه است.اقامۀ حدود به پیشوایان واگذار شده و هیچکس حق ندارد آنها را سرزنش کند یا با آنها نزاع نماید.» (2)
2-شیخ ابو جعفر طحاوی میگوید:«قیام علیه پیشوایان و حاکمان را هرچند ستمگر باشند،جایز نمیدانیم.» (3)
3-امام اشعری در بیان عقیدۀ اهل سنت میگوید:«و آنها معتقدند که مسلمانان باید پیشوایان را به صلاح دعوت نمایند و حق ندارند شمشیر به رویشان بکشند.» (4)
4-امام بزدوی میگوید:«اگر رهبر فاسق شد،باید او را به توبه دعوت نمود و قیام علیه او جایز نیست چون قیام باعث فتنه و فساد در عالم میشود.» (5)
5-باقلانی پس از ذکر فسق رهبر و ستم او که در اثر غصب اموال و ضرب و شتم افراد و کشتن افراد بیگناه و تضییع حقوق و تعطیل حدود تحقق مییابد،میگوید:
«رهبر با این امور خلع نمیشود و قیام علیه او واجب نمیگردد بلکه باید او را موعظه و انذار نمود و ترک فرمان او در آنچه که او بدان فرمان میدهد،از معصیتهای الهی به شمار
میآید.» (1)
-باقلانی:التمهید 186 چاپ قاهره.
آنها سخنان دیگری نیز در اینباره دارند که با آنچه ذکر کردیم،نیازی به بیان آن دیده نمیشود.البته!افراد روشنی هم یافت میشوند که حقیقت را دریافته و سخنان کارسازی را بیان کردهاند.اینک به سخنان بعضی از این افراد که قیام علیه حاکم ستمگر را واجب میدانند،اشاره میکنیم:
1-ابو بکر جصاص در احکام القرآن میگوید:مذهب ابو حنیفه در جنگ با ستمگران و پیشوایان جور شهرت دارد و به همین خاطر اوزاعی میگوید:«ما ابو حنیفه را در همۀ مسائل قبول کردیم تا آنکه حکم شمشیر-یعنی جنگ با ستمگران-را برای ما آورد،ما قبولش نکردیم.یکی از نظرات ابو حنیفه وجوب امر به معروف و نهی از منکر با زبان است که اگر شخص از منکر دست برنداشت بنابر روایت پیامبر(صلّی اللّه علیه و آله و سلّم)باید او را با شمشیر اصلاح کرد.»
ابراهیم صائغ که از فقهای خراسان و راویان اخبار و از عابدان آن دیار میباشد، از ابو حنیفه دربارۀ امر به معروف و نهی از منکر سؤال کرد و او گفت:واجب است و حدیثی را از عکرمه از ابن عباس برایش نقل کرد که پیامبر فرمود:«بافضیلتترین شهداء حضرت حمزه بن عبد المطلب و کسی است که در برابر حاکم ستمگر قیام نماید و امر به معروف و نهی از منکر نماید و او را بکشد.» (2)
2-ابن حزم میگوید:«اگر از حاکم،ستمی هرچند اندک سر زد،باید دربارۀ آن با او صحبت نمود و او را از آن مانع شد.پس اگر او بازگشت و به حق رو آورد و به قصاص جلد یا اعضا و اقامۀ حد زنا،قذف و خمر علیه خود گردن نهاد،خلع نمیشود و همچنان حاکم باقی میماند و خلع او جایز نیست و اگر از اجرای یکی از این واجبات علیه خود امتناع ورزید و به حق رو نیاورد،خلع او واجب میشود و باید فرد دیگری برای اقامۀ حق،به جای او انتخاب شود چون خداوند متعال میفرماید: «تَعاوَنُوا عَلَی
اَلْبِرِّ وَ التَّقْوی وَ لا تَعاوَنُوا عَلَی الْإِثْمِ وَ الْعُدْوانِ ». (1)
-مائده:2« [1]در نیکی و پرهیزگاری به یکدیگر کمک کنید و در گناه و تعدی کمک ننمایید.»
تضییع هیچیک از واجبات دین جایز نیست. (2)3-ابن ابی الحدید معتزلی در شرح این سخن امیر المؤمنین(علیه السّلام)«بعد از من خوارج را نکشید»میگوید:«اصحاب ما خروج علیه ائمۀ جور را واجب میدانند و همینطور خروج علیه فاسقی که با زور بر مردم حاکمیت یافته،بدون شبههای قابل اعتنا،واجب میدانند و نباید او را علیه کسی که بر او شوریده و خود دیندار است و امر به معروف و نهی از منکر میکند،یاری نمایند بلکه واجب است که خروج کنندگان را یاری نمایند هرچند آنها در عقیدهشان به خاطر شبههای که برایشان پیش آمده،دچار خطا شده باشند زیرا آنها معتدلتر از این حاکم و نزدیکتر به حقند و شکی نیست که خروج کنندگان باید التزام به دین داشته باشند و بدونشک چنین چیزی از معاویه دیده نشد.» (3)
4-امام الحرمین میگوید:«اگر حاکم ستم روا داشت و ظلم و زشتی کارهایش آشکار گشت و حرف آمر به معروف را نشنید،باید اهل حل و عقد در باز داشتن او از این کارها همدست شوند،هرچند کار به کشیدن سلاح و جنگ انجامد». (4)
حالکه از این سخنان آگاه شدید پس سخن حق همان وجوب خروج علیه حاکم ستمگر است در صورتی که در باقی ماندن او بر اریکۀ حکومت،خطری متوجه اسلام و مسلمانان باشد.
در مشروعیت قیام،آنچه که دربارۀ امر به معروف و نهی از منکر وارد شده است، کفایت میکند زیرا قیام علیه حاکم ستمگر از مراتب امر به معروف و نهی از منکر است و تنها افرادی به آن اقدام میکنند که از قدرت و توان و امکان رویارویی مسلحانه
برخوردار باشند.اما از روایات آنچه که ذکر میکنیم،در این باب کفایت میکند:
1-طبری در تاریخ خود از عبد الرحمن بن ابی لیلی روایت میکند که گفت:
روزی که با مردم شام روبهرو شدیم،شنیدیم علی میگفت:«ای مؤمنان!اگر کسی ببیند ستمی روا میدارند و به منکری دعوت میکنند و او در قلب خویش آن را انکار کند، سالم مانده و گناهکار نشده است و کسی که آن را به زبان انکار کند،اجر یافته است و او برتر از آن کسی است که آن را به دل انکار کرده است و کسی که با شمشیر به انکار برخیزد تا کلام خدا بلند و سخن ستمگران پست گردد،راه رستگاری یافته و بر طریق راست ایستاده و نور یقین در دلش تافته است.» (1)
-حر عاملی:الوسائل 405/11 باب 3 از ابواب امر و نهی و...حدیث 8 و این را در نهج البلاغه [1]نیز روایت کردهاند:فیض 1262،عبده 243/3 صالح 541،حکمت 373.
2-در مسند احمد از رسول خدا روایت شده که فرمود:«خداوند عزّ و جل همۀ مردم را به عمل یک عده،عذاب نمیکند مگر آنکه منکری را در بینشان ببینند و آنها قدرت نهی از آن را داشته باشند و نهی نکنند.وقتی چنین شد خداوند،هم آن عده و هم سایر مردم را عذاب میکند.» (2)
قدرت همان منطق زور است که اگر مراتب پیشین کارگر نیفتاد،از آن استفاده میشود و در بعضی روایات اشاراتی به این معنی شده است که سند بعضی از آنها قوی و بعضی دیگر ضعیف است لیکن از مجموع آنها یقین به مقصود حاصل میشود.
3-ابو جعفر،باقر(علیه السّلام)میفرماید:«پس با دلهایتان انکار کنید و با زبانهایتان (در نهی از منکر)سخن گویید و با آن صورتهایشان را بنوازید و دربارۀ خدا کوچکترین هراسی به خود راه ندهید.» (3)
4-حسین(علیه السّلام)خطاب به یاران خود و یاران حر،پس از حمد و ثنای الهی فرمود:«ای مردم!رسول خدا فرمود:'اگر کسی حاکم ستمگری را ببیند که حرام خدا را
حلال کرده و عهد او را شکسته و با سنت رسول خدا مخالفت نموده است و با بندگان خدا با ظلم و ستم رفتار میکند چنانچه برای تغییر اوضاع علیه او کاری انجام ندهد و سخنی نگوید خدا حق دارد که او را با آن حاکم ستمگر در یک مکان گرد آورد.'هان آگاه باشید!اینها پیروی شیطان کرده و اطاعت رحمن را رها ساخته و فساد را آشکار کرده و حدود را تعطیل نموده و فیء را برای خود اختصاص داده و حرام خدا را حلال و حلال خدا را حرام نمودهاند و من سزاوارترم که این اوضاع را دگرگون سازم.» (1)
-طبری:تاریخ 304/4.
5-صدوق به اسناد خود از مسعدة بن صدقه،از جعفر بن محمد(علیه السّلام)روایت میکند که فرمود:امیر المؤمنین(علیه السّلام)فرمود:«خداوند عامۀ مردم را به گناه خاصۀ آنان عذاب نمیکند در صورتی که خاصه در نهان مرتکب منکر شده و عامه از آن بیاطلاع باشند اما اگر خاصه منکر را آشکارا مرتکب شوند و عامه از آن جلوگیری نکنند،هردو گروه مستوجب عقاب خداوند عز و جل میگردند.»و فرمود:«رسول خدا فرمودند:'اگر بندهای در نهان گناهی مرتکب شود جز خود آن شخص کسی ضرر نمیبیند ولی اگر آن را علنی انجام دهد و کسی جلویش را نگیرد،همگی ضرر میبینند.'»جعفر بن محمد فرمود:«و این بدان جهت است که او با عملش دین خدا را خوار ساخته است و دشمنان خدا به او اقتدا میکنند.» (2)
از روایات به همین مقدار بسنده میکنیم.اما سیره هرچه از آن بگویی مانعی ندارد.قیام امام مطهر،حسین سید الشهدا و قیام اهل مدینه علیه یزید ستمگر و قیام اهل بیت در زمانهای مختلف برای جویندگان حق کفایت میکند و اینها همه نظریۀ لزوم قیام علیه حاکم ستمگر را با شرایط خاصی که در فقه تبیین شده،تأیید میکند.
در اینجا به ذکر سخن صاحب المنار بسنده میکنیم.او میگوید:
موارد زیر از جمله مسائلی است که قولا و اعتقادا مورد اتفاق همه است:اطاعت مخلوق با معصیت خالق جمع نمیشود.اطاعت تنها در معروف امکانپذیر است.قیام
علیه حاکم مسلمان در صورت ارتدادش از اسلام،واجب است.مباح شمردن چیزهایی که تحریم آن مورد اتفاق است مثل زنا،مستی و نیز مباح دانستن ابطال حدود و مشروعیت بخشیدن به چیزی که خداوند به آن اجازه نداده،کفر و ارتداد است.اگر در دنیا حکومت عدلی یافت شود که دین را به پا دارد و حکومت ستمگر را از بین ببرد،بر هر مسلمانی واجب است که به قدر توان خود او را یاری نماید.اگر یک طایفه از مسلمانان بر دیگری تجاوز کرد و بر رویش شمشیر کشید و صلح بینشان امکانپذیر نبود،بر مسلمانان واجب است که با طایفۀ ستمگر و متجاوز بجنگند تا او به فرمان خدا گردن نهد.
روایاتی که میگوید حاکمان ستمگر را باید تحمل کرد مگر آنگاه که کافر شوند با نصوص دیگر در تعارض است و مراد از آن پرهیز از فتنه و تفرقۀ وحدت کلمه است و قویترین آنها حدیث:«با حاکمان نباید درگیر شد مگر آنگاه که کفر آشکاری از آنها مشاهده کنید»میباشد و نووی میگوید:مراد از کفر در اینجا معصیت است و اینگونه استعمال،موارد زیادی دارد.ظاهر حدیث آن است که منازعه با امام بر حق در بازپس گیری امامت از او واجب نیست مگر آنکه او کفر آشکاری را بهجا آورد.این حکم شامل عاملان و والیان او نیز میشود.
اما ظلم و معاصی،باید او را از آن باز داشت و او همچنان امام باقی میماند و در معروف از او اطاعت میشود و در منکر اطاعت نمیشود و اگر بر کارش ادامه داد،خلع میشود و دیگری به جایش منصوب میگردد.از همین باب است قیام حسین نواده رسول خدا علیه حاکم جائر و ستمگر،یزید بن معاویه که با زور و نیرنگ سرپرستی مسلمانان را به دست گرفته بود که خداوند او و یاران کرامی و نواصبی او را که بندگی شاهان و ستمگران را خوش داشتند و برای اقامه عدل و دین(به خیال خودشان)تلاش میکردند،خوار گرداند.نظر اکثر امت در این زمان بر وجوب قیام علیه شاهان مستبد و مفسد است.مردم عثمانی بر سلطان عبد الحمید خان قیام کردند و سلطنت او را بر
انداختند و با فتوای شیخ الاسلام از حکومت خلعش نمودند. (1)
-سید محمد رشید رضا:تفسیر المنار 367/6 ای کاش!المنار(ت 1354)تا آخر عمر این خط را دنبال میکرد.این قصه سر دراز دارد.کسی که خواهان تفصیل است به مناظرات او و سید محسن امین(ت 1371) مراجعه نماید تا پرده از زندگی و چند رنگی آن کنار زند و نیز به کشف الارتیاب 64-67 مراجعه نماید.
ازارقه میگویند که تقیه هم در قول و هم در عمل حرام است.در عین حال نجدیه آن را جایز میدانند. (2)چه بسا گفته شده که همۀ خوارج تقیه را حرام میدانند هرچند مؤمن مکره واقع شود و خطر جان برود. (3)
بررسی:تقیه بر حسب تقسیمات احکام،بر پنج قسم تقسیم میشود.یک قسم آن واجب و قسم دیگر حرام است.تقیه اگر برای حفظ جان،عرض و مالهای ارزشمند باشد واجب است و اگر تقیه به مفسدۀ بزرگی مثل نابودی دین و پنهان ماندن حقایق بر نسلهای آینده منجر گردد،حرام است.
شیخ مفید میگوید:تقیه در دین در صورتی که خوف جان در بین باشد،جایز است و گاهی در بعضی شرایط برای حفظ مال و بعضی مصالح دیگر جایز میشود.
میگویم:تقیه گاهی واجب و فرض است و گاه جایز است و واجب نیست و گاهی تقیه کردن،بهتر از تقیه نکردن و گاهی تقیه نکردن بهتر از تقیه کردن است هرچند فاعل آن معذور و معفو محسوب میشود و مورد ملامت قرار نمیگیرد.
میگویم:تقیه در گفتار از روی اضطرار جایز است و گاهی تقیه در گفتار به خاطر لطف و مصلحتی که در آن است،واجب میشود.تقیه در افعال،جایی که منجر به قتل
مومنان شود یا جایی که فهمیده شود باعث افساد در دین میشود یا غالبا چنین باشد، جایز نیست.این شیوه از اصول عدلیه و امامیۀ خاصه برمیآید و در معتزله،زیدیه، خوارج و عامهای که اصحاب حدیث نامیده میشوند،این شیوه دیده نمیشود. (1)
-شیخ مفید:اوائل المقالات 96-97 اینکه گفت:«عامهای که اصحاب حدیث نامیده میشوند»نشان میدهد که در عصر شیخ(326-413)غیر از معتزله،سایر اهل سنت به اصحاب حدیث معروف بودهاند و اما نامگذاری آنها به اشاعره بعد از این زمان بوده است.
در جواز تقیه آیات زیر کافی به نظر میرسد:
1-خداوند سبحان میفرماید: «لا یَتَّخِذِ الْمُؤْمِنُونَ الْکافِرِینَ أَوْلِیاءَ مِنْ دُونِ الْمُؤْمِنِینَ وَ مَنْ یَفْعَلْ ذلِکَ فَلَیْسَ مِنَ اللّهِ فِی شَیْءٍ إِلاّ أَنْ تَتَّقُوا مِنْهُمْ تُقاةً وَ یُحَذِّرُکُمُ اللّهُ نَفْسَهُ وَ إِلَی اللّهِ الْمَصِیرُ». (2)
اینکه خداوند فرمود: «إِلاّ أَنْ تَتَّقُوا» استثناء از مهمترین احوال است یعنی ترک دوستی کافرین در همهحال بر مؤمنان واجب است مگر در حال ترس بر چیزی که باید آن را از کافران حفظ کنند.پس برای مؤمنین جایز است که با کافران به اندازهای که آن چیز حفظ شود،رابطۀ دوستی داشته باشند زیرا دفع مفاسد بر جلب مصالح مقدم است.
استثناء در اینجا استثنای منطقع است زیرا نزدیکی به غیر از روی ترس با اظهار آثار دوستی،غیر از بنای قلبی بر دوستی است و این اصلا دوستی نیست چون ترس و دوستی دو امر قلبی بوده و از لحاظ اثر در قلب،باهم متضادند.پس نمیتوانند باهم جمع شوند.از اینرو استثنای اتّقاء،استثنای منقطع است.
2-خداوند سبحان میفرماید: «مَنْ کَفَرَ بِاللّهِ مِنْ بَعْدِ إِیمانِهِ إِلاّ مَنْ أُکْرِهَ وَ قَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالْإِیمانِ وَ لکِنْ مَنْ شَرَحَ بِالْکُفْرِ صَدْراً فَعَلَیْهِمْ غَضَبٌ مِنَ اللّهِ وَ لَهُمْ عَذابٌ عَظِیمٌ ». (3)
1) 1)
2) 2) -آل عمران:28« [1]مؤمنان نباید کافران را به جای مؤمنان دوستان خود انتخاب نمایند و اگر کسی این کار را بکند نزد خدا ارزشی ندارد مگر آنکه از آنها به خاطر کارهای ضروریتر تقیه [2]کنید.خداوند شما را از خود بر حذر میدارد و بازگشت به سوی اوست.»
3) 3) -نحل:106« [3]کسانی که بعد از ایمان کافر شوند مگر آنانی که بر کفر اکراه شوند و قلبشان بر ایمان استوار باشد اما کسی که سینهاش را برای کفر میگشاید بر آنان خشم خداست و عذاب بزرگ برایشان مهیاست.»
میبینید که خداوند اظهار کفر و همراهی با کفار را از روی اکراه و ترس جایز دانسته است به شرطی که قلب،بر ایمان استوار باشد.بنابراین اگر چنین باشد که همراهی با کفار بعضی وقتها حرام باشد پس نباید اسلام آن را اجازه دهد و مباح شمارد.همۀ مفسران اتفاق دارند که آیه،دربارۀ آن گروهی نازل شده که بر کفر اکراه شده بودند و عبارت بودند از عمار،پدرش«یاسر»و مادرش«سمیه».پدر و مادر عمار کشته شدند و عمار آنچه را که کفار از او خواسته بودند،به زبان آورده بود.آنگاه خداوند پیامبرش را از این قضیه آگاه ساخت.گروهی گفتند:عمار کافر شده است.پیامبر فرمود:«هرگز! عمار از فرق سر تا قدم از ایمان پر است و ایمان با خون و گوشت او آمیخته شده است.» عمار گریان نزد رسول خدا آمد.پیامبر پرسید:«تو را چه شده؟»گفت:«یا رسول اللّه! کار بدی اتفاق افتاده،مرا رها نکردند تا از تو بد گفتم و خدایانشان را به نیکی یاد کردم.»پیامبر اشکهای او را پاک کرد و فرمود:«اگر دوباره تو را گرفتند تو همانی را که گفتی به آنها بگو.»بعد آیۀ مزبور نازل شد. (1)
-طبرسی:مجمع البیان 388/3 و بسیاری از مفسرین آن را نقل کردهاند.
از مطالب مزبور برمیآید که تحریم تقیه بهطور مطلق،اجتهاد در برابر نص است زیرا آیه تصریح میکند که اگر کسی در حال اجبار،کلمۀ کفرآمیز بر زبان براند برای آنکه جانش را حفظ کند؛نه آنکه سینهاش را برای کفر بگشاید و نه آنکه زندگی دنیا را بر آخرت ترجیح دهد،کافر نمیشود بلکه معذور میباشد.
3- «وَ قالَ رَجُلٌ مُؤْمِنٌ مِنْ آلِ فِرْعَوْنَ یَکْتُمُ إِیمانَهُ أَ تَقْتُلُونَ رَجُلاً أَنْ یَقُولَ رَبِّیَ اللّهُ وَ قَدْ جاءَکُمْ بِالْبَیِّناتِ مِنْ رَبِّکُمْ وَ إِنْ یَکُ کاذِباً فَعَلَیْهِ کَذِبُهُ وَ إِنْ یَکُ صادِقاً یُصِبْکُمْ بَعْضُ الَّذِی یَعِدُکُمْ إِنَّ اللّهَ لا یَهْدِی مَنْ هُوَ مُسْرِفٌ کَذّابٌ » (2)و باز میفرماید: «وَ جاءَ رَجُلٌ
1) 1)
2) 2) -غافر:28« [1]مؤمنی از آل فرعون در حالی که ایمانش را پنهان میداشت،گفت:آیا شما مردی را میکشید که میگوید پروردگارم خداست و حال آنکه برهانهای روشنی از پروردگارتان آورده اگر دروغ بگوید خودش ضرر دیده و اگر راست بگوید به بعض چیزهایی که وعده داده میرسید خداوند آدم اسرافگر و دروغگو را هدایت نمیکند.»
مِنْ أَقْصَی الْمَدِینَةِ یَسْعی قالَ یا مُوسی إِنَّ الْمَلَأَ یَأْتَمِرُونَ بِکَ لِیَقْتُلُوکَ فَاخْرُجْ إِنِّی لَکَ مِنَ النّاصِحِینَ ». (1)
-قصص:20« [1]مردی از دورترین نقطۀ شهر با تلاش آمد و گفت:ای موسی!این قوم بر کشتن تو همداستان شدهاند از شهر بیرون رو که من از خیرخواهان تو هستم.»
البته!برای وجوب تقیه و جواز آن شروط و احکامی است که علما در کتابهای فقهی ذکر کردهاند و به همین خاطر در مواردی نظیر کشتن مؤمن از روی تقیه یا ارتکاب حرامی که موجب فساد بیشتر شود،تقیه را حرام دانستهاند.از اینرو بسیاری از بزرگان و سران شیعه را میبینیم که تقیه را در بعضی شرایط کنار گذاشته و جسم خود را برای بندهای جور و پشت خود را برای چوبهای ظلم آماده کردهاند.البته چه کسی که تقیه در پیش گرفته و چه کسی که آن را ترک کرده هرکدام پاداشی دارند و هردو به وظیفهای که شرایط زمانی برایشان تعیین کرده،عمل کردهاند.
تاریخ از بسیاری از بزرگان شیعه که تقیه را ترک گفته و جانهای پاکشان را قربانی حق کردهاند،برای ما سخن میگوید.شهدای«مرج عذراء»و فرمانده آنها صحابی بزرگوار،حجر بن عدی که عبادت و پرهیزگاری او را نحیف ساخته و از فرماندهان سپاهیان اسلام در فتح شام بوده است،از آن جمله میباشند.
باز از آن جمله است میثم تمار،رشید هجری و عبد اللّه بن یقطر که ابن زیاد آنها را در زبالهگاه کوفه به دار آویخت.اینها و صدها تن امثال اینها جانهای عزیزشان در راه حق ناچیز دانستند و سنگ باطل را با سر شکستند بلکه عمل به تقیه را حرام یافتند.اگر آنها سکوت اختیار میکردند و به تقیه عمل میکردند،دین اسلام،دین معاویه و یزید و زیاد و ابن زیاد و دین مکر،دین ستم،دین نفاق،دین نیرنگبازان و دین هر رذلی میشد.
این کجا و دین بر حق اسلام که دین سراسر فضیلت است،کجا؟آنها فدائیان اسلام و قربانیان حق بودند و از همه بالاتر امام شیعه،ابو الشهداء حسین و یاران او که سروران شهداء و پیشتازان اهل کرامتند،قربانی این دین شدند.
از اینجا روشن میشود که قائل شدن به وجود یا حرمت تقیه بهطور مطلق افراط
1) 1)
و تفریط است و رأی صواب همان تقسیم کردن تقیه به واجب و حرام یا جایز-به معنی اعم-و حرام است.
از آنجا که شیعه در میان دیگر فرقهها به تقیه شهرت یافته و چه بسا به آن تحقیر و به نفاق متهم میگردد،ما در بحثهای کلامیمان (1)
-مراجعه کنید به الالهیات 925/2-933 به قلم محمد حسن مکی عاملی.
دربارۀ آن به قدر کافی بحث کردهایم و فرق بین تقیه و نفاق را بیان نمودهایم.علامۀ محقق سید شهرستانی در این مقام سخنی دارد که آن را نقل میکنیم:
او میگوید:مراد از تقیه پنهان داشتن یک امر دینی به خاطر ضرری که در آشکار کردنش متوجه آن است،میباشد.تقیه به این معنی،شعار هر ناتوانی است که آزادیاش سلب شده است اما شیعه بیشتر از دیگر فرقهها به تقیه شهرت یافته است زیرا شیعه نسبت به دیگر فرقهها بیشتر مبتلا به مشقت و سختگیری بوده است.آنها در تمامی دوران امویان و در طول دورۀ زمامداری عباسیان و در بیشتر ایام حکومت عثمانی از آزادی برخوردار نبودند و به همین خاطر بیشتر از سایر گروهها حقیقت تقیه را دریافتهاند زیرا شیعه در بخش مهمی از اعتقادات،در اصول دین و در بسیاری از مسائل فقهی با گروههای مخالف خود،اختلاف دارد و طبعا از باب رقابت و حسد درونی جلب مخالفت میکند و گاهی کار به جایی میرسد که گروه قوی گروه ضعیف را از میان برمیدارد و یا کسی که عزیزتر است،ذلیلتر را از میدان خارج میکند و تاریخ نیز گویای این واقعیت است و تجربهها هم آن را تصدیق میکند.به همین خاطر پیروان ائمه اهل بیت در بیشتر اوقات برای حفظ جان و مال و حفظ دوستی و اخوت با سایر برادران مسلمانش و برای آنکه اتحاد و همبستگی مسلمانان از هم نپاشد و کفار،وجود اختلاف را در جامعۀ مسلمانان احساس نکنند و نتوانند اختلاف را بین امت محمدی گسترش دهند،مجبور به کتمان شدهاند. (2)
این مسأله با مسأله دوم یعنی تشخیص حقیقت ایمان و اینکه آیا عمل،مقوّم اقل مراتب ایمان است یا نه؟فرق دارد.روح بحث برمیگردد به تشخیص چیزی که در مجال عقیده و شریعت شناخت آن واجب است،به خلاف مسألۀ گذشته که موضوعش تشخیص مفهوم ایمان بود و اینکه آیا ایمان قائم به عقیده است یا مرکب از عقیده و ایمان است؟پس این دو مسأله باهم فرق جوهری دارند بنابراین میگوییم:
اسلام،عقیده و شریعت است.مقصود از اولی،شناخت و سپس التزام قلبی است و مقصود از دومی،شناخت و سپس التزام عملی است.تا اینجا حتی دو نفری باهم اختلاف ندارند اما اختلاف در تعیین مقداری است که شناخت آن از باب مقدمۀ التزام قلبی به تفصیل واجب است.همینطور اختلاف در کمترین مقداری است که شناخت آن از باب مقدمۀ التزام عملی،به تفصیل واجب است و ما از هردو امر بحث میکنیم:
از خوارج فرقۀ بیهسیه برمیآید که شناخت تمامی عقاید اسلامی،به تفصیل واجب است و اینکه اگر این شناخت نباشد شخص،مسلمان محسوب نمیشود.میگویند:کسی مسلمان محسوب نمیشود مگر آنکه به شناخت خدا و پیامبرش(صلّی اللّه علیه و آله و سلّم)و آنچه که محمد(صلّی اللّه علیه و آله و سلّم)آورده،اجمالا اعتراف داشته باشد.دوستان خدا را دوست بدارد و از دشمنان خدا-جل و علا-بیزاری بجوید و آنچه را که خداوند سبحان آن را حرام کرده و دربارهاش وعید داده،مشخصا و از روی تفصیل بداند و بشناسد. (1)
-مراجعه شود به فصل نهم:فرقۀ سوم بیهسیه.
از بعضی از علمای ما،امامیه نیز این نظر به دست میآید.علامۀ حلّی میگوید:
علما بر وجوب شناخت خدا و صفات ثبوتیۀ او و آنچه که شایستۀ اوست و آنچه که شایستۀ او نیست و نبوت و امامت و معاد،شناختی که از روی برهان باشد؛نه تقلید
1) 1)
اجماع دارند. (1)
-علامه حلی:الباب الحادی عشر 2.
در عین حال،بعضی از بیهسیه قائلند که اقرار اجمالی(نه شناخت)به آنچه که از ناحیۀ خداوند آمده است،کفایت میکند. (2)
از اباضیه نیز این قول به دست میآید.محمد بن سعید کدمی-یکی از علمای اباضیه در قرن چهارم-میگوید:«بدانید:مردم نباید به هر آنچه که محمد(صلّی اللّه علیه و آله و سلّم)بدان فرا خوانده است و همچنین جانشینان او به دین خدا دعوت نمودهاند،جاهل بمانند و آن عبارت است از اقرار به خدا و اینکه او یکتاست و مانندی ندارد و اینکه محمد بنده و فرستادۀ اوست و هر آنچه که محمد از طرف خداوند آورده،حق است.
این از مواردی است که هیچگاه جهل برنمیدارد. (3)
بعضی دیگر از اباضیه به تبعیت از اهل حدیث و اشاعره ایمان به قدر و خیر و شر را نیز اضافه کردهاند(پس شناخت آنها نیز واجب است).ابن سلام میگوید:ایمان عبارت است از اعتقاد به خدا،فرشتگان،کتابهای آسمانی،پیامبران،زندگی دوباره، قیامت،مرگ و اینکه قدر،خیر و شر آن از طرف خداست. (4)
به خاطر افراطی بودن قول اول،شیخ ما مرتضی انصاری در بحث از حجیت ظن دربارۀ اصول دین،میگوید:
«علامه(قدّس اللّه سرّه)در باب حادی عشر اموری را دربارۀ آنچه که شناخت آن بر هر مکلفی واجب است نظیر تفصیلات توحید،نبوت،امامت و معاد ذکر میکند که دلیلی بر وجوب آن بهطور مطلق،وجود ندارد.او مدعی است که اگر کسی از لحاظ
1) 1)
2) 2) -عقاید فرقه بیهسیه منسوب به ابی بیهس را در این فصل ملاحظه کنید؛شاید مراد از کلمۀ«اجمالی» همان اعتقاد اجمالی به آنچه که پیامبر آورده است،باشد که در آن صورت بر معرفت تفصیلی دلالت ندارد لیکن ذیل آنکه صراحت در لزوم معرفت تفصیلی دارد،با آن منافات دارد.
3) 3) -ابو سعید کدمی:المعتبر 145/1 از انتشارات وزارت میراث و فرهنگ قومی سلطنت عمان.
4) 4) -ابن سلام:(273 ت):بدء الاسلام و شرائع الدین 60.
نظری و استدلالی جاهل به این امور باشد،از زمرۀ اسلام خارج و مستحق عقاب دایمی است اما این مدعا در غایت اشکال است.» (1)
-مرتضی انصاری:الرسائل 170.
برای روشن شدن حقیقت،به اختصار از این موضوع بحث میکنیم و میگوییم:
مسائل اصولی که در آن اولا و بالذات از اعتقاد بحث میشود،بر دو قسم است:
اول:آنچه که اعتقاد و پایبندی به آن بر مکلف واجب است و وجوب آن مشروط به حصول علم نیست تا تحصیل علم از مقدمات این واجب مطلق،به شمار آید و در نتیجه تحصیل مقدمۀ آن(شناخت)،واجب شود.
دوم:آنچه که اعتقاد و التزام بدان در صورت حصول علم،واجب است.این مورد،نظیر بعضی از تفاصیل معارف اسلامی مربوط به مبدأ و معاد است.
اما قسم اول:یعنی چیزی که اعتقاد به آن بهطور مطلق واجب است.چون وجوب آن مشروط به چیزی نیست،پس تحصیل مقدمۀ آن واجب است.این مورد از اعتقاد به شهادتین-شهادت به لا آله الا اللّه و ان محمدا رسول اللّه(صلّی اللّه علیه و آله و سلّم)-فراتر نمیرود.
این شهادت،اعتقاد اجمالی را به صحت تمامی آنچه که پیامبر دربارۀ عقاید بیان کرده، دربر دارد.
برای کافی بودن آن،دلایل زیر قابل ذکر است:
پیامبر اکرم(صلّی اللّه علیه و آله و سلّم)اسلام را از هرآنکس که از روی اعتقاد شهادتین بر زبان جاری میکرد،میپذیرفت و این نشان میدهد که در مسلمان محسوب شدن شخص، گفتن شهادتین کافی است و شناخت تفصیلی معارف و عقاید واجب نیست.ابو جعفر باقر(علیه السّلام)میفرماید:
«خداوند عز و جل محمد(صلّی اللّه علیه و آله و سلّم)را مبعوث کرد و او ده (2)سال در مکه ماند.در این ده سال کسی نمرد که شهادت لا آله الا اللّه و أنّ محمد رسول اللّه را گفته باشد مگر
آنکه خداوند او را به همین اقرار وارد بهشت نمود و این همان ایمان تصدیقی است.» (1)
-کلینی:الکافی 29/2 شماره 1510.
این استدلال نشان میدهد که حقیقت ایمان که انسان را از حد کفری که موجب خلود در آتش میشود،بیرون میآورد،بعد از نشر شریعت و پس از هجرت پیامبر به مدینه منوره،تغییر نکرده است.
البته در شریعت،اموری هستند که ثبوت آنها از طرف پیامبر(صلّی اللّه علیه و آله و سلّم)به حد ضرورت رسیده است و در تحقق اسلام انکار نکردن آن شرط شده است(نه آنکه تصدیق آن تفصیلا لازم باشد)لیکن این،سبب نمیشود که در مقوم ایمان تغییر حاصل شود زیرا در ایمان بیش از توحید و تصدیق پیامبر(صلّی اللّه علیه و آله و سلّم)و اینکه او در رساندن آنچه که باید برساند،صادق بوده است،شرط نیست و شناخت تفصیلی این امور لازم نیست و در غیر این صورت یکی از این دو مشکل پیش میآید:
1-آنهایی که در مکه ایمان آورده بودند،اهل بهشت نباشند چون آنها ایمان (تفصیلی)نداشتند.
2-حقیقت ایمان پس از نشر شریعت با حقیقت ایمان در صدر اسلام فرق داشته باشد و هردو امر همانطور که میبینید،سست و بیپایه است.
البته چون اعتقاد به معاد و زندگی اخروی به مثابه سنگ زیرین دعوت اسلامی بلکه سنگبنای دعوت تمامی ادیان آسمانی است بهطوری که بدون اعتقاد به آن، دعوت،دعوت الهی گفته نمیشود،پس باید در کنار شهادتین بدان معتقد شد زیرا از وقتی که پیامبر اکرم برای هدایت مردم مبعوث شده،این اعتقاد،در محتوای شهادتین ملحوظ بوده است.
روایت بخاری آنچه را که در این خصوص ذکر کردیم تأیید میکند.متن روایت چنین است:
پیامبر(صلّی اللّه علیه و آله و سلّم)در جنگ خیبر فرمود:فردا پرچم را به دست کسی میدهم که او خدا و رسولش را دوست دارد و خداوند پیروزی را به دست او نصیب ما میکند.عمر بن
1) 1)
خطاب میگوید:من امارت را خوش نداشتم مگر آن روز.میگوید:من خودم را بلند کردم به امید آنکه برای آن انتخاب شوم.میگوید:پیامبر(صلّی اللّه علیه و آله و سلّم)علی بن ابی طالب را فرا خواند و پرچم را به او داد و فرمود:برو و رو برنگردان تا خداوند پیروزی را نصیب تو گرداند.علی کمی که رفت ایستاد و بدون آنکه رو برگرداند،صدا زد:ای فرستادۀ خدا! با چه معیاری با آنها بجنگم؟
پیامبر(صلّی اللّه علیه و آله و سلّم)فرمود:با آنها بجنگ تا به لا آله الا اللّه و أنّ محمد رسول اللّه، شهادت دهند.وقتی چنین کردند جان و مالشان را از تو حفظ کردهاند مگر آنکه خداوند حکمی بدهد و حسابشان با خداست. (1)
-مسلم:الصحیح 121/7،ابن عساکر:ترجمة الامام علی 159/1 ح 222، [1]النسایی:خصائص امیر المؤمنین 57.
بنابراین اگر اقرار به شهادتین در مسلمان و مؤمن محسوب شدن مقر کافی باشد دلالت التزامی آن میرساند که شناخت فراتر از شهادتین لازم نیست.
روایتی از امام رضا(علیه السّلام)نیز این مدعا را روشن میسازد.او از پدرانش از علی(علیه السّلام)نقل میکند که پیامبر(صلّی اللّه علیه و آله و سلّم)فرمود:من مأمور شدهام با مردم بجنگم تا لا اله الا اللّه،بگویند.وقتی آن را گفتند،جان و مالشان بر من حرام میشود. (2)
ابو هریره روایت میکند:رسول خدا(صلّی اللّه علیه و آله و سلّم)فرمود:من مأمور شدهام با مردم بجنگم تا لا آله الا اللّه،بگویند.وقتی لا آله الا اللّه،گفتند جان و مالشان را از من حفظ کردهاند مگر آنکه خداوند حکمی دهد و حسابشان با خداست. (3)استدلال به این دو روایت به روال روایات گذشته است که دلالت التزامی آن لزوم شناخت غیر از شهادتین را نفی میکند.
اما نسبت به سایر معارف،دلیلی بر وجوب شناخت آن نداریم بلکه اصل حاکم،
عدم وجوب شناخت آن است مگر آنکه دلیل ثانوی بر آن دلالت کند. (1)
-نظیر معرفت امام که ادلّه بر وجوب معرفت او دلالت دارد.البته آنچه که بخاری در الصحیح 14/1 کتاب ایمان،از پیامبر اکرم روایت کرده،مبنی بر اینکه اسلام بر پنج چیز استوار است و بعد از شهادتین،اقامۀ نماز و دادن زکات و انجام حج و روزه رمضان را اضافه کرده است،خارج از این بحث است و جای آن در بحث بعدی یعنی«آنچه که دانستنش در مجال شریعت لازم است»میباشد.
تمامی این بحثها در محور معارفی بود که شناخت آن به چیزی مشروط نیست و به همین خاطر شناخت آن واجب است.
اما قسم دوم:یعنی آنچه که اگر علم به آن تعلق گیرد،اعتقاد به آن واجب میگردد.مانند شناخت صفات و اوصاف خداوند و شناخت تفصیلی معاد و زندگی اخروی.اعتقاد به این امور در صورتی واجب است که علم و معرفت به آن تعلق گیرد ولی این دلیل نمیشود که ما آن را در اسلام یا در اقل مراتب ایمان لحاظ کنیم.
تا اینجا بحث در محدودۀ عقیده بود.اما در محدودۀ شریعت،احکام فرعیهای که مکلف به آن دچار میشود،شناخت آن واجب است.
البته باید بین آنچه که ابتلاء به آن زیاد است و آنچه که ابتلاء به آن زیاد نیست، فرق گذاشت.در قسم اول،شناخت احکام واجب است و مکلف حق ندارد در آنچه که حکمش را نمیداند،با گمان خود عمل کند مانند احکام نقصانی که در نماز پیش میآید و اما دومی یعنی آنچه که ابتلاء به آن خیلی کم است،قبل از ابتلاء،دانستن حکم آن لازم نیست زیرا او اطمینان دارد که غالبا به آن دچار نمیشود.سیرۀ مسلمانان نیز همین بوده است.علاوه بر این،شناخت تمامی احکام بهطور تفصیل،موجب عسر و حرج و سبب هرج و مرج در زندگی میشود.
این مطلب از بعضی از علمای اباضیه نیز برمیآید.او میگوید:اگر انسان به عملی که فوت شدنی است نظیر نماز و روزه یا عملی که وقت آن فوت شدنی است نظیر
1) 1)
واجبات موقت یا عملی که اگر وقتش بگذرد باطل میشود و وقت آن رسیده و عمل به آن واجب شده است،مکلف شود،معنایش آن است که مکلف باید در همۀ این موارد در صورت جهل به آن،علم کسب نماید. (1)
-ابو سعید کدمی:المعتبر 70/1 از انتشارات وزارت میراث فرهنگ قومی سلطنت عمان.
آنچه که در شریعت دین اسلام در تأکید بر تحصیل علم وارد شده مانند آیۀ اهل ذکر(نحل:46)و اخباری که بر وجوب علم و تفقه دلالت دارند،همه به موارد ابتلاء انصراف دارند.برای اطلاع بیشتر به محل (2)خود مراجعه شود.
از دار با دو تعبیر،دار اسلام و ایمان و دار کفر یاد میشود و این به خاطر بعضی احکام شرعی است که بر ساکنان آن بار میشود نظیر جواز نکاح و توارث کسی که وضع اعتقادیاش روشن نیست و همینطور اقتدا به او در نماز و بر مردۀ او نماز گزاردن و دفن او در قبور مسلمانان و تولی و تبری نسبت به او و احکامی از این قبیل.اینکه چه باعث شده که دار،دار اسلام یا دار کفر به حساب آید،نظرات مختلفی وجود دارد.
بعضی کثرت ساکنان را ملاک قرار دادهاند بدین معنی که اگر اکثر ساکنان آن بر دین اسلام باشند،آن دار،دار اسلام وگرنه دار کفر است.
بعضی علاوه بر کثرت ساکنان،حاکمیت آنان را نیز شرط دانستهاند؛به این معنی که اگر آن اکثریت،زمام امور را نیز در دست داشته باشند حکم دار از آنها تبعیت میکند.
بعضی دیگر عدم تقیه را شرط دانستهاند یعنی اگر ساکنان در اظهار شعایر دینیشان از سلطان تقیه نداشته باشند،آنجا دار اسلام است.
عدۀ(زیادی از زیدیه و معتزله)قائلند که ملاک در این مورد،علایمی است که در دار و ساکنان آن دیده میشود.پس اگر دار طوری باشد که شهادتین باید اظهار شود و بدون آن امکان ماندن نباشد جز برای اهل ذمه و یا کسی که در امان دیگری است که او شهادتین را اظهار میدارد و همچنین ساکنان آن نتوانند هیچ خصلتی از خصلتهای کفر را
اظهار نمایند،دار،دار اسلام است و اگر دار این خصوصیات را نداشته باشد،دار کفر محسوب میشود و تحقق شعایر مذاهب مختلف،در صورت تحقق شرایط مذکور،معتبر نیست. (1)
-علاّمه زنجانی:التعلیقة علی اوائل المقالات 70.
شیخ ما مفید میگوید:ملاک حکم دار،بر اغلبیت است.جایی که در آن کفر غلبه دارد،دار کفر و جایی که ایمان در آن غلبه دارد،دار ایمان و جایی که اسلام در آن غلبه دارد،دار اسلام میباشد.خداوند متعال در وصف بهشت میفرماید: «وَ لَنِعْمَ دارُ الْمُتَّقِینَ » (2)با آنکه در آنجا کودکان و دیوانگان نیز هستند (3)و در وصف جهنم میفرماید:
«سَأُرِیکُمْ دارَ الْفاسِقِینَ » (4)با آنکه در آنجا فرشتگان مطیع خداوند نیز هستند.پس حکم هرکدام،دایر مدار اغلبیت آن است. (5)
این بود سخنانی که دربارۀ حکم دار گفته شده است.خوارج آنطور که معروف است،در اینباره دو نظر دارند:
1-هرجا که به غیر حکم خدا حکم میشود،آنجا دار کفر است.
2-هرگاه امام کافر شود،رعیت اعم از حاضر و غایب کافر میشوند.
در دیدگاه دوم تندروی به وضوح پیداست زیرا چگونه میشود که کفر امام سبب کفر رعیت شود؛مگر کلام خداوند سبحان را نشنیدهاند که فرمود: «أَلاّ تَزِرُ وازِرَةٌ وِزْرَ أُخْری » (6)و علی(علیه السّلام)در اینباره خطاب به خوارج فرمود:شما که اصرار دارید که من به عقیدهتان خطا کردهام و گمراه شدهام پس چرا تمامی امت محمد(صلّی اللّه علیه و آله و سلّم)را به گمراهی من گمراه میدانید و به خطای من میگیرید و به گناه من تکفیرشان میکنید. (7)
همانطور که متوجه شدید ازارقه به رجم زانی محصن قائل نیستند.به این دلیل که این حکم نه در ظاهر قرآن و نه در سنت متواتر نیامده است.اما مسأله از مسائل فقهی است و فقها به رجم زانی محصن اتفاقنظر دارند،بدون آنکه بین مرد و زن فرقی قائل باشند و اختلاف آنها در مسأله از جهات دیگری است:
1-داود و ظاهریه قائلند که زانی و زانیه جلد و رجم دارند و بین پیر و جوان،زن و مرد فرقی نیست.این معنی از یکی از دو روایتی که از احمد بن حنبل در«المغنی»ابن قدامه آمده است،برمیآید.
2-امامیه-که قائل به تفصیلند-میگویند:اگر زانی،مرد پیر یا زن پیر باشد،هم جلد دارد و هم رجم و اگر جوان باشد رجم دارد و جلد ندارد.
3-فقهای اهل سنت میگویند:زانی و زانیه فقط رجم دارند و جلد ندارند.این قول را بعضی از امامیه نیز پذیرفتهاند. (1)
-شیخ طوسی:خلاف 3،کتاب الحدود مسأله 1 و 2،ابن قدامه:المغنی 5/9 کتاب الحدود.
ما سعه و ضیق مسأله را مورد تحقیق قرار نمیدهیم بلکه از ثبوت رجم در اسلام که از طریق فعل پیامبر،خلفا و صحابه به اثبات میرسد،بهطور اجمال بحث میکنیم.
اما پیامبر(صلّی اللّه علیه و آله و سلّم):ماعز زنا کرد،پیامبر(صلّی اللّه علیه و آله و سلّم)او را رجم کرد و همینطور زن عامری را رجم نمود.همچنین دو یهودی را که زنا کرده بودند،رجم کرد. (2)از عمر نقل شده که گفت:خداوند متعال،محمد(صلّی اللّه علیه و آله و سلّم)را مبعوث کرد و بر او کتاب نازل فرمود و از جمله چیزهایی که بر او نازل شد،آیۀ رجم بود.من آن را خواندم و درکش نمودم و به خاطر سپردم.رسول خدا(صلّی اللّه علیه و آله و سلّم)رجم کرد؛من هم رجم کردم.پس ترسیدم که اگر زمان زیادی بر مردم بگذرد،کسی بگوید ما در کتاب خدا رجم را نیافتیم و آنگاه با ترک فریضهای که خداوند آن را نازل کرده است،گمراه شوند.پس اگر شخص همسرداری زنا
کند چه مرد و چه زن در صورتی که بینه علیه او اقامه شود یا از زنا حامله باشد یا بر زنا اقرار نماید،به رجم محکوم میشود.آنگاه خواند:«الشیخ و الشیخة اذا زنیا فارجموهما نکالا من الله و الله عزیز حکیم». (1)
-ابن قدامه:المغنی 4/9.
ما در اینکه آیۀ رجم،از کتاب خداوند عزیز باشد،با خلیفه موافق نیستیم.
چگونه میتوانیم کلامی را از خدا بدانیم در حالی که ساختۀ بشر از آن برتر است.او بخشی از قرآن حکیم را که دربارۀ حد سرقت وارد شده،سرقت کرده و با کلام خودش ترکیب نموده است؛در نتیجه کلامی عاری از فصاحت از آب درآمده است.اما در اینکه رجم در اسلام آمده،با خلیفه موافقیم.امام علی بن ابی طالب روز پنجشنبه زن پوستین دوز را تازیانه زد و روز جمعه او را رجم نمود و فرمود:براساس کتاب خدا او را تازیانه زدم و براساس سنت رسول او رجمش نمودم.
اما کلام خداوند سبحان: «اَلزّانِیَةُ وَ الزّانِی فَاجْلِدُوا کُلَّ واحِدٍ مِنْهُما مِائَةَ جَلْدَةٍ » (2)با این منافات ندارد که در بعضی موارد رجم با جلد همراه باشد زیرا آیه جز جلد، عقوبات دیگر را نفی نمیکند.تازه این در صورتی است که ما بگوییم جلد و رجم بهطور مطلق بر شخص همسردار واجب است.اما اگر جمع بین جلد و رجم را مخصوص پیرمرد و پیرزن بدانیم و مرد جوان و زن جوان را از آن خارج نماییم آن وقت سنت،مخصص آیۀ جلد میشود زیرا عموم قرآن را میشود با دلیل قطعی تخصیص زد و این نسخ قرآن نیست بلکه تخصیص آن است و بین نسخ و تخصیص فرق زیادی است که آگاهان علم اصول به آن واقفند.
اما خوارج تنها به جلد قائلند و رجم را قبول ندارند و به دو دلیل زیر استناد میکنند:
1-کلام خداوند سبحان: «اَلزّانِیَةُ وَ الزّانِی فَاجْلِدُوا کُلَّ واحِدٍ مِنْهُما مِائَةَ جَلْدَةٍ ».
آنها میگویند:جایز نیست ما کتاب خدا را که از راه قطع و یقین به اثبات رسیده،در
پیامبر(صلّی اللّه علیه و آله و سلّم)آنها را انجام میداد و بعد از او مسلمانان به آن عمل میکردند.گفت:رجم و قضای روزه نیز چنین است زیرا پیامبر رجم نمود و خلفای بعد از او و مسلمانان نیز رجم کردند و پیامبر(صلّی اللّه علیه و آله و سلّم)به قضای روزه بدون قضای نماز،فرمان داد و زنان او و زنان اصحاب نیز بدان عمل کردند. (1)
-ابن قدامه:المغنی 5/9.
تا اینجا از عقاید خوارج چه معتدل و چه افراطیشان آگاه شدید.اما در اینجا سه مسأله فقهی وجود دارد که طرح آن را در این مقام لازم میبینیم:
1-حکم فرزندان مشرکان؛
2-حکم ازدواج با زنان مشرک؛
3-حکم ازدواج با زن کافر غیر مشرک.
شاید خوانندگان گرامی،از طرح این مسائل در مجموعۀ تاریخ عقاید تعجب کند و بگوید که بحث از اینگونه موضوعات،جزء وظایف فقیه است؛نه مورّخ عقاید،اما وقتی بداند که خوارج افراطی مسلمانان مخالف خود را به خاطر انجام گناه کبیره مشرک یا کافر میدانند تعجب او زایل میگردد.از آنجا که مشرک و کافر واقعی از حیث حفظ و عدم حفظ دماء آنها و جواز و حرمت ازدواج با آنان در فقه اسلامی احکام خاصی دارند،خوارج آمدهاند احکام مشرکان و کافران را بر مسلمانان و فرزندانشان بار کردهاند.به همین خاطر آنها قتل فرزندان مخالفانشان را مباح میدانستند و ازدواج با آنان را حرام میشمردند به دلیل آنکه آنها مشرکند.پس بحث از این احکام کلی با قطع نظر از موضوعیت نداشتن آن در اینجا،مناسبت دارد زیرا تمامی اهل قبله و قرآن موحّدند؛نه مشرک،مؤمنند؛نه کافر مگر کسانی که دلیل بر شرک و کفرشان وجود داشته باشد مانند ناصبیها و غلات.
از آنجا که ازارقه و فرقههای مانند آن،در حکم مسأله حتی در موارد واقعی آن دچار خطا شدهاند و قتل فرزندان مشرکان را جایز دانسته و ازدواج با کافر غیر مشرک
1) 1)
برابر اخبار آحاد که احتمال کذب در آن راه دارد،ترک کنیم.
2-قائل شدن به رجم،منجر به نسخ کتاب و سنت میشود و این جایز نیست. (1)
-ابن قدامه:المغنی 4/9.
اما دلیل اول: قائل شدن به رجم در کنار جلد،موجب ترک کتاب خدا نمیشود زیرا اثبات چیزی یعنی جلد دلیل بر نفی غیر آن نیست.چه مانعی دارد که عقوبت مطلق زنا جلد باشد و در خصوص محصن،جلد و رجم باهم باشد؟
تازه این در صورتی است که بهطور مطلق به جلد محصن قائل شویم.اما اگر جمع بین جلد و رجم را مخصوص پیرمرد و پیرزن بدانیم و دربارۀ مرد جوان و زن جوان تنها به رجم اکتفا نماییم،آنگاه نهایت چیزی که لازم میآید تخصیص کتاب به سنت قطعی است که این،امر نادری نیست.چرا چنین نباشد در حالی که مشهور است:«عامی وجود ندارد که تخصیص نخورده باشد.»
اما دلیل دوم: بین نسخ حکم کتاب و تخصیص آن خلط شده است و فرق بین آنها واضح است و بر کسی پوشیده نیست.
این از یک طرف،از طرف دیگر ابن قدامه نقل میکند:فرستادگان خوارج نزد عمر بن عبد العزیز آمدند.از جمله اعتراضاتی که بر او داشتند،یکی رجم بود.آنها گفتند:
در کتاب خدا غیر از جلد،چیزی نیامده است و گفتند:شما قضای روزه را برای زن حائض واجب میدانید و قضای نماز را واجب نمیدانید،با آنکه اهمیت نماز بیشتر است.عمر به آنها گفت:آیا شما غیر از آنچه که در کتاب خدا آمده است،قبول ندارید؟ گفتند:آری.گفت:پس به من بگویید که شما عدد نمازهای واجب،ارکان،رکعات، اوقات آنها را در کجای کتاب خداوند متعال یافتید؟و به من بگویید در چه چیزی زکات واجب است و مقدار آن چقدر و نصاب آن چند است؟گفتند:به ما مهلت بده.آن روز رفتند و از آنچه که عمر از آنها پرسیده بود،چیزی در قرآن نیافتند.گفتند:ما آن را در قرآن نیافتیم.گفت:پس چگونه آنها را قبول دارید؟گفتند:به خاطر آنکه
1) 1)
را تحریم نمودهاند،برای آنکه خواننده از خطای آنها در این مسائل،آگاه شود،آن را به ترتیب بحث میکنیم و میگوییم:
اصل اساسی در مورد دماء،حرمت اراقه و وجوب صیانت از اراقۀ آن است و انسان- بهطور مطلق-خلیفۀ خدا در زمین است که خون و عرض و مالش برای دیگران محترم میباشد و تعدّی بر هیچیک از موارد مزبور جایز نیست مگر با دلیل و برهان.به همین خاطر خداوند سبحان در داستان پیامبرش موسی،میفرماید: «أَ قَتَلْتَ نَفْساً زَکِیَّةً بِغَیْرِ نَفْسٍ لَقَدْ جِئْتَ شَیْئاً نُکْراً» (1)
-کهف:74« [1]آیا انسان پاکی را کشتی بدون آنکه او کسی را کشته باشد؟کار بدی کردی.»
و میفرماید: «فَطَوَّعَتْ لَهُ نَفْسُهُ قَتْلَ أَخِیهِ فَقَتَلَهُ فَأَصْبَحَ مِنَ الْخاسِرِینَ » (2)و باز خداوند متعال میفرماید: «قَدْ خَسِرَ الَّذِینَ قَتَلُوا أَوْلادَهُمْ سَفَهاً بِغَیْرِ عِلْمٍ » (3)و میفرماید: «وَ لا تَقْتُلُوا أَوْلادَکُمْ مِنْ إِمْلاقٍ نَحْنُ نَرْزُقُکُمْ وَ إِیّاهُمْ » (4)و میفرماید: «وَ لا تَقْتُلُوا النَّفْسَ الَّتِی حَرَّمَ اللّهُ إِلاّ بِالْحَقِّ » (5)و «مَنْ قَتَلَ نَفْساً بِغَیْرِ نَفْسٍ أَوْ فَسادٍ فِی الْأَرْضِ فَکَأَنَّما قَتَلَ النّاسَ جَمِیعاً» (6)و آیات دیگری از این قبیل که صراحت دارند به اینکه اصل اساسی و مرجع در مورد دماء حرمت است.پس کشتن هیچ انسانی بهطور مطلق جایز نیست مگر آنکه در قرآن حکیم و سنت نبوی به جواز قتل او تصریح شده باشد.از این نظر،اسلام خون مسلمان ذمی،کافر غیر حربی و وابستگان آنها را حرام کرده است زیرا فرزندان هرچند محکوم به هیچ تکلیفی نیستند،اما در احکام،تابع
1) 1)
2) 2) -مائده:30« [2]نفس سرکش،کشتن برادر را بر او آسان جلوه داد و او برادر را کشت و از زیانکاران شد.»
3) 3) -انعام:140« [3]آنهایی که فرزندانشان را از روی نادانی و بدون علم میکشند،زیان کردهاند.»
4) 4) -انعام:151« [4]فرزندانتان را به خاطر گرسنگی نکشید ما شما و آنها را روزی میدهیم.»
5) 5) -انعام:150« [5]خون کسی را که خداوند حرام کرده است نریزید جز آنکه بر حق باشید.»
6) 6) -مائده:32« [6]اگر کسی،کسی را بیآنکه او قتلی کرده باشد یا فسادی در زمین انجام داده باشد،بکشد،مثل آن است که تمامی مردم را کشته است.»
والدین خود هستند و این از مواردی است که حتی دو فقیه هم در آن اختلاف ندارند.
اما کافر حربی،خونش هدر است ولی کودکان و فرزندان او جز در مواضع خاصی خونشان هدر نیست.ابن قدامه میگوید:از اهل حرب،سه دسته به اسارت گرفته میشوند:زنان و کودکان.کشتن آنها جایز نیست و به مجرد اسارت،مملوک مسلمانان میشوند زیرا پیامبر(صلّی اللّه علیه و آله و سلّم)از کشتن زنان و کودکان نهی فرموده است(و این،متفقعلیه است)و او خودش وقتی آنها را اسیر میگرفت،مملوک قرار میداد. (1)
-ابن قدامه حنبلی:المغنی 400/10.
این سخن فقیه اهل سنت بود و امّا شیعه:شیخ طوسی میگوید:آدمیان بر سه نوعند:زنان،کودکان،مبهم و بالغ غیر مبهم.اما زنان و کودکان به مجرد اسارت،مملوک میشوند. (2)محقق حلّی میگوید:جانب چهارم،دربارۀ اسیران است و آنان زنان و مردانند.زنان با اسارت مملوک میشوند هرچند جنگ برپا باشد و کودکان نیز حکم زنان را دارند. (3)
در این زمینه فتاوای دیگری نیز از فقهای اسلام به صورت مستفیضه آمده است که آنان در این مورد،از سخنان پیامبر و خلفای او،متابعت نمودهاند.
کلینی از معاویة بن عمار از ابی عبد اللّه روایت میکند که گفت:رسول خدا وقتی میخواست سریّهای را به جایی اعزام نماید،آنها را فرا میخواند و پیش خود مینشاند و میفرمود:با نام و یاری خدا و در راه خدا و در راستای دین پیامبر او حرکت کنید.از حدود الهی تجاوز نکنید.کسی را مثله نکنید.ستم نکنید.پیرمردان،کودکان و زنان را نکشید.درختی را قطع نکنید مگر آنکه مجبور به این کارها شوید. (4)
در این مورد روایات متضافری از پیشوایان شیعه نقل شده است.
بیهقی به سند خود از ابن عمر نقل میکند:رسول خدا بنی نضیر را کوچاند و
بنی قریظه را باقی گذاشت و بر آنان منت نهاد تا آنکه بعدا بنی قریظه سر جنگ آغاز کردند.آنگاه پیامبر،مردانشان را کشت و زنان،فرزندان و اموالشان را بین مسلمین قسمت نمود جز تعدادی از آنها که به پیامبر پیوستند و پیامبر به آنها امان داد و آنها اسلام آوردند. (1)
-بیهقی:السنن 323/6،کتاب قسم الفیء و الغنیمة.
و نیز نافع نقل میکند که عبد اللّه بن عمر به او گفت که در یکی از جنگهای پیامبر، زنی کشته شد و از آن پس،پیامبر کشتن زنان و کودکان را منع نمود. (2)
این،حکم اسلام دربارۀ کودکان و زنان مشرکان و کفار است.حالا بیایید فتوای ازارقه را دربارۀ زنان و کودکان کافر بررسی نماییم.پیشوای آنها کشتن کودکان...را جایز میداند و میگوید:نوح،پیامبر خدا که عالمتر به احکام خدا بود،میگوید: «رَبِّ لا تَذَرْ عَلَی الْأَرْضِ مِنَ الْکافِرِینَ دَیّاراً* إِنَّکَ إِنْ تَذَرْهُمْ یُضِلُّوا عِبادَکَ وَ لا یَلِدُوا إِلاّ فاجِراً کَفّاراً» (3)نوح آنها را با آنکه کودک بودند و قبل از آنکه به دنیا بیایند،کافر نامید.
چگونه میشود که دربارۀ قومی این حکم درست باشد و دربارۀ قوم ما درست نباشد؟و حال آنکه خداوند متعال میفرماید: «أَ کُفّارُکُمْ خَیْرٌ مِنْ أُولئِکُمْ أَمْ لَکُمْ بَراءَةٌ فِی الزُّبُرِ». (4)
حکم آنان(کافران)مانند حکم مشرکان عرب است که جزیه از آنها پذیرفته نمیشود و بین ما و آنها جز شمشیر و یا اسلام چیزی حاکم نیست. (5)
از این بیچاره پنهان مانده است:اولا:تسمیۀ آنها به کافر به این اعتبار نبوده که آنها در حال عدم کافر هستند چون این مطلب بالاتفاق باطل است و یک شیء معدوم نمیتواند به یکی از اوصاف وجود،متصف شود بلکه مقصود آن است که فرزندان پس از
1) 1)
2) 2) -همان:77/9 کتاب السیر.
3) 3) -نوح:27-26« [1]پروردگارا!در زمین از کافرین کسی را باقی مگذار اگر آنها را باقی بگذاری بندگانت را گمراه میکنند و جز فاجر و کافر به دنیا نمیآورند.»
4) 4) -قمر:43« [2]آیا کافران شما بهتر از آنانند یا برای شما برائتنامهای در کتابهای آسمانی آمده است.»
5) 5) -مراجعه کنید به نامۀ ابن ازرق در جواب نامه نجدة بن عامر که بحث آن در فصل نهم گذشت.
قدم گذاشتن به عالم وجود،کافر میشوند چون در دامان پدران و مادران کافر پرورش مییابند.وراثت و محیط در فرزندان تأثیر میگذارد.پس(معنی آیه این میشود که) آنها در آینده،کسانی را به دنیا میآورند که از کافران میگردند مثل آنکه در فصل زمستان به درخت میوه گفته شود ثمردار که مقصود از آن،ثمردار بودنش در فصل ثمر است.
ثانیا:کودکان و زنان(کافران)هرچند محکوم به کفرند اما همانطور که دانستید پیامبر اکرم(صلّی اللّه علیه و آله و سلّم)خون آنها را حرام کرده است و تنها اسارت و مملوکیتشان را تجویز نموده است.بنابراین هر کافری را نمیتوان کشت.استدلالهای که خصم بدان تمسک کرده است،سستتر از تار عنکبوت است.
ثالثا:تمامی موارد مزبور دربارۀ مشرکان و کافران حقیقی میباشد اما تسری این احکام به اهل قبله و مسلمانان که به یگانگی خدا و رسالت پیامبر او گواهی میدهند و نماز را به پا میدارند و زکات را میدهند و روزۀ ماه رمضان را میگیرند و فریضۀ حج را به جا میآورند بیمعنی است.پس آیا میتوانیم که چنین افرادی را به دلیل آنکه مرتکب گناه کبیره شدهاند،کافر بنامیم؟!
قبل از این دانستید که خوارج مخالفانشان را مشرک و کافر میدانند.بنابر قول ازارقه تمامی مسلمانان از مرد و زن،مشرک هستند و بنابر قول سایر خوارج،مسلمانان کافرند.پس ازدواج با زنان آزاد آنها حکم ازدواج با زنان بتپرست و اهل کتاب را دارد.به همین خاطر ما بعضی سخنان آنها را نقل میکنیم و سپس مسأله را بر کتاب و سنت عرضه میداریم:
ابن ازرق نامهای به عبد اللّه بن اباض نوشت که در آن آمده بود:خداوند متعال میفرماید: «لا تَنْکِحُوا الْمُشْرِکاتِ حَتّی یُؤْمِنَّ ». پس خداوند دوستی با آنها،اقامت در تحت لوای آنها،قبول شهادت از آنها،اکل ذبیحۀ آنها،فراگیری علم دین از آنها،ازدواج
با آنها و مواریث آنها را حرام کرده است. (1)
-طبری:تاریخ 438/4-440.
در بیان عقاید صفریه گذشت که از ضحاک که خود از صفریه است،نقل شده که او نکاح زنان مسلمان را با مردان کفّار قوم در دار تقیّه نه در دار علانیه،جایز میدانست و منظورش از زنان مسلمان،زنان آزاد خوارج بود و مرادش از«کفّار قوم»مردان دیگر فرقههای اسلامی بود.
از اختلاف بین ابراهیمیه و میمونیه چنین برمیآید که فروش کنیز مؤمن (خارجی)به کافر یعنی مسلمان دیگر فرقهها جایز است.
این بود سخنانی از خوارج که ما به آن دست یافتیم و اکنون مسأله را از هردو جنبه مورد بحث قرار میدهیم:
علمای اسلام اتفاقنظر دارند بر اینکه ازدواج با زنان مشرک حرام است.ابن رشد میگوید:
(علما)اتفاقنظر دارند بر اینکه مسلمان نمیتواند با بتپرست ازدواج نماید چون خداوند متعال میفرماید: «وَ لا تُمْسِکُوا بِعِصَمِ الْکَوافِرِ» (2)و در جواز ازدواج با کنیز بتپرست اختلافنظر دارند. (3)
شیخ طوسی در مبسوط میگوید:قسم دوم،کسانیاند که نه کتاب دارند و نه شبههای از کتاب و آنان بندگان بتانند.ازدواج با آنها و خوردن ذبیحۀ آنها جایز نیست و نمیشود براساس دینشان از آنها جزیه قبول کرد و جز با شمشیر یا قبول اسلام از طرف آنها،با آنها معامله نمیشود و در اینباره بین علما اختلافی نیست. (4)
آنچه ذکر شد،حکم زنان مشرک بود.پس اگر زنان سایر فرقههای اسلامی نزد
ازارقه مشرک محسوب شوند،آنچه که گفتهاند،درست است لیکن این مدعا-هرچند رویأها به حقیقت پیوندد-درست نیست چون همانطور که دانستید شرک یک تعریف منطقی در قرآن کریم دارد.
ابن ازرق و پیروان او هرچند از قاریان بودند لیکن قرآن-بر حسب تصریح پیامبر(صلّی اللّه علیه و آله و سلّم)از گلوی آنها فراتر نرفته و به دماغ و مراکز افکارشان نرسیده بود.پس نمیتوان مرتکب کبیره را مشرک نامید و اگر چنین باشد مسلمانی بر روی زمین غیر از معصوم یافت نخواهد شد.
فقهای اسلامی دربارۀ ازدواج با زن کافر غیر مشرک اختلافنظر دارند و منظور از زن کافر غیر مشرک زن کتابی است زیرا او کافر غیر مشرک است.ابن رشد میگوید:(علما) اتفاق دارند بر اینکه میشود با زن آزاد کتابی ازدواج کرد. (1)
-ابن رشد:بدایة المجتهد 43/2.
این،نظر اهل سنت است.اما نظر شیعه:مشهور بین شیعه آن است که بهطور دایم نمیشود با زن کتابی ازدواج کرد.شیخ طوسی میگوید:به نظر علمای ما خوردن ذبیحۀ اهل کتاب مانند یهود و نصاری و همینطور ازدواج با زنان آزاد آنها جایز نیست بلکه آنها با پرداخت جزیه،بر دینشان باقی گذاشته شوند و مسأله بین اصحاب ما اختلافی است.فقها(اهل سنت)همگی قائلند:خوردن ذبیحۀ آنها و ازدواج با زنهای آزاد آنها جایز است. (2)
در خلاف میگوید:عدهای زیادی از علمای ما قائلند که ازدواج با مخالفان اسلام چه یهود و چه نصاری(و چه دیگران (3))جایز نیست و گروهی از اهل حدیث از اصحاب ما قائلند:ازدواج با آنها جایز است.فقها(اهل سنت)همگی ازدواج با زنان کتابی را
جایز میدانند و این جواز از عمر،عثمان،طلحه،حذیفه و جابر روایت شده است و روایت شده که عمّار با یک زن نصرانی ازدواج کرد و حذیفه یک زن یهودی را به زنی گرفت.از ابن عمر کراهت آن،روایت شده و شافعی هم همین را پذیرفته است. (1)
-طوسی:الخلاف 282/2،مسأله 84 از کتاب نکاح، [1]به فقهای شیعه اقوال دیگری نیز نسبت داده شده است که ما آن را در محاضرات فقهیمان دربارۀ نکاح،ذکر کردهایم،مراجعه کنید:حلّی:مختلف الشیعه 82.
ابی قدامه میگوید:بین علما-بحمد اللّه-در جواز ازدواج با زنان آزاد اهل کتاب اختلافی نیست و این جواز از عمر،عثمان،طلحه،حذیفه،سلمان،جابر و دیگران نقل شده است. (2)
بر همین اساس،فقهای اهل سنت،قائل به جواز شدهاند و اما شیعه عدهای قائل به منع و عدهای قائل به جواز هستند.ما مسأله را بر کتاب عرضه میداریم.
قائلین به منع به آیات زیر استدلال کردهاند:
1- «وَ لا تَنْکِحُوا الْمُشْرِکاتِ حَتّی یُؤْمِنَّ وَ لَأَمَةٌ مُؤْمِنَةٌ خَیْرٌ مِنْ مُشْرِکَةٍ وَ لَوْ أَعْجَبَتْکُمْ وَ لا تُنْکِحُوا الْمُشْرِکِینَ حَتّی یُؤْمِنُوا وَ لَعَبْدٌ مُؤْمِنٌ خَیْرٌ مِنْ مُشْرِکٍ وَ لَوْ أَعْجَبَکُمْ أُولئِکَ یَدْعُونَ إِلَی النّارِ وَ اللّهُ یَدْعُوا إِلَی الْجَنَّةِ وَ الْمَغْفِرَةِ بِإِذْنِهِ وَ یُبَیِّنُ آیاتِهِ لِلنّاسِ لَعَلَّهُمْ یَتَذَکَّرُونَ ». (3)
2- «وَ مَنْ لَمْ یَسْتَطِعْ مِنْکُمْ طَوْلاً أَنْ یَنْکِحَ الْمُحْصَناتِ الْمُؤْمِناتِ فَمِنْ ما مَلَکَتْ أَیْمانُکُمْ مِنْ فَتَیاتِکُمُ الْمُؤْمِناتِ وَ اللّهُ أَعْلَمُ بِإِیمانِکُمْ بَعْضُکُمْ مِنْ بَعْضٍ فَانْکِحُوهُنَّ بِإِذْنِ أَهْلِهِنَّ وَ آتُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ بِالْمَعْرُوفِ». (4)
1) 1)
2) 2) -ابی قدامه:المغنی 52/5.
3) 3) -بقره:221« [2]با زنان مشرک ازدواج نکنید مگر آنکه ایمان آورند و کنیز مؤمن بهتر از زن مشرک است هر چند حسن و جمال او شما را به تعجب وا دارد و با مردان مشرک ازدواج نکنید مگر آنکه ایمان آورند و بندۀ مؤمن بهتر از مرد مشرک است هرچند حسن و جمال او شما را به تعجب وا دارد آنها به آتش دعوت میکنند و خداوند شما را به بهشت و غفران فرامیخواند و آیاتش را برای مردم تبیین میکند شاید آگاه شوند.»
4) 4) -نساء:25« [3]چنانچه هریک از شما توانایی مالی برای ازدواج با مؤمن باعفت را ندارد پس با کنیزهایتان که جوان مؤمنند ازدواج کنید و خداوند به ایمان شما آگاهتر است.شما اعضای یکدیگرید.پس آنها را با اجازۀ
برای منع،از دو راه به این آیه استدلال شده است:
الف-آیه به کسی که برای ازدواج با زنان آزاد مؤمن توانایی پرداخت مهر و نفقه را ندارد،دستور میدهد که با کنیز مؤمن ازدواج نماید زیرا مهرهای آنها کمتر و مصارفشان عادة سبکتر است.پس اگر در چنین حالتی ازدواج با زن کافر جایز باشد لازم میآید که ازدواج با کنیز مؤمن همراه با ازدواج با زن آزاد کافر جایز باشد و حال آنکه احدی قائل به این معنی نیست چون در این مورد بین آزاد و کنیز جمع میشود.
ب-توصیف به مؤمنات در آیه: «مِنْ فَتَیاتِکُمُ الْمُؤْمِناتِ » اقتضا میکند که ازدواج با زنان کافر در صورت استطاعت مالی جایز نباشد و این تنها بدان خاطر است که ازدواج با آنها مطلقا ممنوع است زیرا بنابر اجماع،کنیز خصوصیت(و موضوعیت) ندارد. (1)
بررسی دلیل اول:
نهایت چیزی که از آیه با پذیرفتن مفهوم وصف استفاده میشود،آن است که با عدم استطاعت مالی و باوجود کنیز مسلمان،ازدواج با کنیز کافر جایز نیست اما آیه بر عدم جواز ازدواج با زن آزاد کافر در صورت استطاعت و عدم استطاعت مالی دلالت ندارد زیرا مفهوم،حکم را از موضوعی برمیدارد که آن موضوع فاقد وصف باشد؛نه از هر موضوعی.موضوع جواز ازدواج،کنیزان با ایمانی است که در اختیار مسلمانان است و مقتضای مفهوم،عدم جواز ازدواج با کنیز کافر در این حالت است.اما زن کافر آزاد،از موضوع بحث نفیا و اثباتا خارج است.
بررسی دلیل دوم:
آوردن وصف مؤمنات اقتضاء میکند که ازدواج با کنیز کافر در صورت رفع استطاعت مالی جایز نباشد اما اینکه وجه حرمت آن،ممنوعیت نکاح زن کافر بهطور مطلق اعم از کنیز و آزاد باشد،معلوم نیست.از کجا میشود ادعای اجماع کرد که کنیز
1) 1) -شیخ محمد حسن نجفی:جواهر الکلام 28/3.
خصوصیت(و موضوعیت)ندارد؟چون ممکن است در صورت وجود کنیز مسلمان، ازدواج با کنیز کافر جایز نباشد؛نه آنکه با زن آزاد کافر هم جایز نباشد.پس ازدواج با زن آزاد کافر با تمکن از ازدواج با کنیز مسلمان جایز است.
3- «لا تَجِدُ قَوْماً یُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَ الْیَوْمِ الْآخِرِ یُوادُّونَ مَنْ حَادَّ اللّهَ وَ رَسُولَهُ وَ لَوْ کانُوا آباءَهُمْ أَوْ أَبْناءَهُمْ أَوْ إِخْوانَهُمْ أَوْ عَشِیرَتَهُمْ أُولئِکَ کَتَبَ فِی قُلُوبِهِمُ الْإِیمانَ وَ أَیَّدَهُمْ بِرُوحٍ مِنْهُ ». (1)
-مجادله:22« [1]هیچ قومی را که به خدا و روز آخرت ایمان دارد نمییابی که با دشمنان خدا و رسول او دوستی ورزند هرچند آنها پدران و فرزندان و برادران و بستگانشان باشند آنها کسانیاند که خدا ایمان را بر دلهایشان نوشته و خداوند آنها را با روحی از خود تأیید نموده است.»
بررسی:
آیه دربارۀ مسلمانان ضعیفالنفس وارد شده است و ربطی به کافران ندارد.آنها کسانی بودند که با یهودیان دوستی میکردند و اسرار مؤمنان را نزد آنان فاش میساختند و با آنها در آزار و اذیت پیامبر و یارانش شرکت میجستند.در چنین وضعی این آیه نازل شد: «لا تَجِدُ قَوْماً یُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَ الْیَوْمِ الْآخِرِ یُوادُّونَ مَنْ حَادَّ اللّهَ وَ رَسُولَهُ » یعنی دوستی با کفار،با ایمان سازگاری ندارد یعنی دوستی با آنها از آن جهت که کافرند، با ایمان سازگار نیست اما دوستی با آنها برای امور دیگر به آیه مربوط نمیشود.
مسلمان از روی دوستی با زن کافر ازدواج نمیکند بلکه برای رفع شهوت یا فراهم نمودن وسایل زندگی با او ازدواج میکند.
ضعیفتر از استدلال قبل،استدلال به این کلام خداوند سبحان است:
4- «لا یَسْتَوِی أَصْحابُ النّارِ وَ أَصْحابُ الْجَنَّةِ أَصْحابُ الْجَنَّةِ هُمُ الْفائِزُونَ » (2)زیرا هیچ ربطی بین آیه و موضوع مورد بحث وجود ندارد.آیه یکسان بودن مؤمن و کافر را در نزد خداوند،نفی میکند اما دربارۀ منع معامله و مناکحه دلالتی ندارد.
5-باز هم استدلال شده:اهل کتاب مشرک هستند و چون خداوند سبحان فرموده
است: «وَ قالَتِ الْیَهُودُ عُزَیْرٌ ابْنُ اللّهِ وَ قالَتِ النَّصاری الْمَسِیحُ ابْنُ اللّهِ » (1)
-توبه:30« [1]یهود میگوید:عزیر پسر خداست و نصاری میگوید مسیح پسر خداست.»
چون فرزند خیالی را با پدر در خدایی شریک قرار دادهاند.خداوند سبحان میفرماید: «لَقَدْ کَفَرَ الَّذِینَ قالُوا إِنَّ اللّهَ ثالِثُ ثَلاثَةٍ » (2)و میفرماید: «اِتَّخَذُوا أَحْبارَهُمْ وَ رُهْبانَهُمْ أَرْباباً مِنْ دُونِ اللّهِ وَ الْمَسِیحَ ابْنَ مَرْیَمَ وَ ما أُمِرُوا إِلاّ لِیَعْبُدُوا إِلهاً واحِداً لا إِلهَ إِلاّ هُوَ سُبْحانَهُ عَمّا یُشْرِکُونَ ». (3)این آیات،صغرای قضیه یعنی مشرک بودن آنها را ثابت میکند اما آنچه که کبرای قضیه یعنی عدم جواز ازدواج با زنان مشرک را میرساند،در کلام مانعین گذشت.در اینجا دو امر،قابل بررسی است:
الف-یهود و نصاری از لحاظ عقیدۀشان مشرک به حساب میآیند و این جای بحث ندارد.
ب-مشرک در آیۀ «لا تَنْکِحُوا الْمُشْرِکاتِ » عام است و بتپرستان و غیر بتپرستان را باهم شامل میشود اما این معنی به اثبات نرسیده است چون عنوان مشرک در قرآن،به قرینۀ مقابلهای که در بسیاری آیات بین مشرک و اهل کتاب شده است،اختصاص به غیر اهل کتاب دارد.اینک بعضی از آن آیات:
«ما یَوَدُّ الَّذِینَ کَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْکِتابِ وَ لاَ الْمُشْرِکِینَ أَنْ یُنَزَّلَ عَلَیْکُمْ مِنْ خَیْرٍ مِنْ رَبِّکُمْ ». (4)در بحث از تعریف شرک و ایمان،حقیقت مطلب را دریافتید و ما دیگر به آن باز نمیگردیم. (5)
این آیه و آیات دیگر ثابت میکنند،شرکی که موضوع بسیاری از احکام قرار
1) 1)
2) 2) -مائده:73« [2]آنهایی که میگویند خدا سومی از سه تاست آنها کافر شدهاند.»
3) 3) -توبه:31« [3]آنها(یهود و نصاری)احبار(علمای یهود)و رهبان(علمای نصاری)و نیز مسیح فرزند مریم را به جای خدا،پروردگار خود میگیرند و به آنها جز این دستور داده نشده که خدای واحد را که جز او خدایی نیست بپرستند.او منزه از آن است که برایش شریک قرار داده شود.»
4) 4) -بقره:105« [4]کافران اهل کتاب و مشرکان دوست ندارند که خیری از جانب خدا بر شما نازل گردد.»
5) 5) -ملاحظه نمایید آیات:آل عمران:186، [5]مائده:82. [6]
گرفته،در اصطلاح قرآن شامل اهل کتاب نمیشود هرچند آنها نیز به حسب واقع مشرکند.پس بحث در موضوع حکم(تحریم نکاح زنان مشرک)از لحاظ سعه و ضیق آن به حسب اصطلاح قرآن است.
6- «یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِذا جاءَکُمُ الْمُؤْمِناتُ مُهاجِراتٍ فَامْتَحِنُوهُنَّ اللّهُ أَعْلَمُ بِإِیمانِهِنَّ فَإِنْ عَلِمْتُمُوهُنَّ مُؤْمِناتٍ فَلا تَرْجِعُوهُنَّ إِلَی الْکُفّارِ لا هُنَّ حِلٌّ لَهُمْ وَ لا هُمْ یَحِلُّونَ لَهُنَّ وَ آتُوهُمْ ما أَنْفَقُوا وَ لا جُناحَ عَلَیْکُمْ أَنْ تَنْکِحُوهُنَّ إِذا آتَیْتُمُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ وَ لا تُمْسِکُوا بِعِصَمِ الْکَوافِرِ وَ سْئَلُوا ما أَنْفَقْتُمْ وَ لْیَسْئَلُوا ما أَنْفَقُوا ذلِکُمْ حُکْمُ اللّهِ یَحْکُمُ بَیْنَکُمْ وَ اللّهُ عَلِیمٌ حَکِیمٌ ». (1)
-ممتحنه:1« [1]ای کسانی که ایمان آوردهاید چنانچه زنان مؤمن به طرف شما آمده و مهاجرت کردند آنها را آزمایش کنید و خداوند داناتر به ایمان آنهاست،اگر دانستید آن زنان مؤمنند،پس به کفّار بازشان نگردانید.آنها برای کفار و کفار برای آنها حلال نیست و مقدار مالی که کفار برای آنها پرداخته شما آن را به آنها بدهید و گناهی بر شما نیست اگر آن زنان را به نکاح خود درآورید چنانچه مهرشان را پرداخت نمایید و هرگز زنان کافر را به همسری خود نگه ندارید و آنچه که برای آنها پرداختهاید از کفاری که این زنان از نزدشان فرار کرده مطالبه نمایید و آنها از شما مطالبه نمایند آنچه را که پرداختهاند.این حکم خداست که بین شما حکم میکند و خداوند دانا و حکیم است.»
نحوۀ استدلال آن است که کوافر جمع کافره و عصمت به معنی منع میباشد و نکاح را عصمت نامیدهاند چون زن منکوحه در قید شوهر و عصمت اوست و مطلق بودن آیه دلیل بر حرمت عقد زن کافر اعم از مشرک و ذمّی است.
بررسی:
آیۀ مزبور به گواهی سیاق آیات دیگر و باتوجه به شأن نزول آن،در زن بتپرست ظهور دارد زیرا آیه پس از صلح حدیبیه نازل شده است و آن وقتی بود که پیامبر با قریش پیمان صلح بسته بود براساس آنکه اگر کسی از قریش نزد مسلمانان آمد او را باز گردانند و اگر از مسلمانان کسی نزد قریش آمد آنها میتوانند باز نگردانند.پس از امضای پیماننامه،سبیعه دختر حرث اسلمی که اسلام آورده بود،نزد مسلمانان آمد؛
1) 1)
شوهر او که کافر بود در طلب او آمد.آیۀ مزبور نازل شد.از آن پس پیامبر مردان قریش را که نزد او میآمدند باز میگرداند و زنان را که نزدش میآمدند باز نمیگرداند و میفرمود که مصالحه تنها شامل مردان میشود.
علاوه بر این،ظاهر آیه زیستن با زن کافر را منع میکند و دربارۀ زن ذمّی چیزی نمیگوید زیرا نکاح زن ذمّی بهطور دایم،در صورتی که یکی از زوجین اسلام آورده باشد،به فتوای تمامی علما درست است هرچند نکاح او را ابتداء جایز ندانیم و این خود،قرینه است که آیه از زن ذمّی به زن بتپرست انصراف دارد.
با این توضیحات،ضعف سخن طبرسی روشن میشود چون او ادعا میکرد که آیه بر عدم جواز عقد زن کافر بهطور مطلق،دلالت دارد به دلیل آنکه آیه عام است و کسی نمیتواند آن را به خاطر نزولش دربارۀ زن بتپرست،به او اختصاص دهد زیرا عموم لفظ معتبر است نه سبب. (1)
-طبرسی:مجمع البیان 274/5.
تا اینجا آیاتی که ممکن بود در تحریم نکاح زنان کافر،به آن استدلال شود،به پایان میرسد.
اکنون آیاتی از قرآن حکیم که قائلین به جواز ازدواج با زنان کافر،به آنها استدلال نمودهاند،میآوریم یعنی این آیه: «اَلْیَوْمَ أُحِلَّ لَکُمُ الطَّیِّباتُ وَ طَعامُ الَّذِینَ أُوتُوا الْکِتابَ حِلٌّ لَکُمْ وَ طَعامُکُمْ حِلٌّ لَهُمْ وَ الْمُحْصَناتُ مِنَ الْمُؤْمِناتِ وَ الْمُحْصَناتُ مِنَ الَّذِینَ أُوتُوا الْکِتابَ مِنْ قَبْلِکُمْ إِذا آتَیْتُمُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ مُحْصِنِینَ غَیْرَ مُسافِحِینَ وَ لا مُتَّخِذِی أَخْدانٍ ». (2)
این آیه جواز ازدواج با زنان پاکدامن اهل کتاب را به صراحت بیان میکند و قدر متقین از آنها همان زن ذمی یا کسی که در حکم زن ذمی است مانند زن کافر غیر حربی میباشد و حمل آیه بر ازدواج موقت به قرینۀ لفظ«الاجور»به جای«المهور»درست
نیست زیرا لفظ اجور در بسیاری از جاهای قرآن آمده و از آن،مهر ازدواج دایم اراده شده است.خداوند سبحان دربارۀ ازدواج با کنیزان در صورت ناتوانی مالی میفرماید:
«فَانْکِحُوهُنَّ بِإِذْنِ أَهْلِهِنَّ وَ آتُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ بِالْمَعْرُوفِ» (1)
-نساء:25« [1]آنها را با اجازۀ صاحبانشان نکاح کنید و مهرهایشان را به وجه نیکو پرداخت نمایید.»
و باز خداوند متعال خطاب به پیامبرش میفرماید: «إِنّا أَحْلَلْنا لَکَ أَزْواجَکَ اللاّتِی آتَیْتَ أُجُورَهُنَّ » (2)روشن است که مراد آیه ازدواج دایم است زیرا در بین زنان پیامبر،زن متعهای وجود نداشت.البته مراد از این کلام خداوند سبحان: «فَمَا اسْتَمْتَعْتُمْ بِهِ مِنْهُنَّ فَآتُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ فَرِیضَةً » (3)به قرینۀ «فَمَا اسْتَمْتَعْتُمْ » همان ازدواج موقت است؛علاوه بر این،روایات زیادی در حد تضافر در تأیید آن وارد شده است.
هرچند احتمال دارد که آیۀ مزبور با نهی که در سوره بقره و ممتحنه وارد شده است،منسوخ شده باشد لیکن همانطور که قبل از این دانستید،آن دو آیه بر موضوع مورد بحث دلالتی ندارند چه رسد به آنکه ناسخ باشند.علاوه بر این،سورۀ مائده آخرین سورهای است که بر پیامبر نازل شده است.از اینرو میتواند ما قبل خود را نسخ کند و خود نسخ نشود.
عیاشی از علی(علیه السّلام)نقل میکند که فرمود:بعضی از قرآن بعضی دیگر را نسخ میکند و باید آخرین دستور پیامبر را اخذ نمود و آخرین سورهای که بر او نازل شد، سورۀ مائده است که ماقبل خود را نسخ میکند و چیزی آن را نسخ نمیکند. (4)
تا اینجا آنچه که در این مسأله به قرآن کریم مربوط میشد،به پایان رسید اما بحث از سنت به محل خودش موکول میشود و ما در بحثهای فقهیمان مسأله را روشن نمودهایم.
این آخرین سخن دربارۀ عقاید و اصول خوارج بود اما بحث دربارۀ سران آنها در قرون اولیه،باقی میماند که آن را در بحث آینده که تحت عنوان«نتیجه»بیان نمودهایم، ملاحظه مینمایید.
سران خوارج در قرنهای اول
پیش از این با شخصیتهای معروف اباضیه آشنا شدید.در اینجا به شخصیتهای دیگر خوارج اشاره میشود.ما در اینجا آنهایی را که معروف هستند،ذکر میکنیم؛هرچند حکم به خوارج بودنشان نیاز به تتبع بیشتری دارد زیرا شهرت در اینجا بیشتر از گمان چیزی را به دست نمیدهد و چه بسا از روی کینه و خیرهسری،شخصی به خوارج نسبت داده شده باشد در حالی که او از آنها نباشد.به هر تقدیر،ابن ابی الحدید تنی چند را که عقیدۀ خوارجی داشتهاند،نام برده که ما بعضی از آنها را ذکر میکنیم: (1)
-ابن ابی الحدید:شرح نهج البلاغه 76/5.
ذهبی او را چنین توصیف میکند:او یکی از پیمانههای علم است.دربارۀ او از آن جهت که او صاحبنظر بوده،سخن گفتهاند؛نه از آن جهت که او چیزهایی را از دیگران فراگرفته است.به همینخاطر به خوارجی بودن متهم شده است.گروهی او را توثیق نمودهاند و بخاری به او اعتماد نموده است.اما مسلم از او فاصله گرفته و از او کم سخن گفته و در کنار دیگران از او یاد کرده است.مالک از او رو برتافته و دوری جسته است و تنها در یک یا دو حدیث از او یاد کرده است.از عمر بن دینار نقل شده که گفت:چند مسأله را برای جابر بن زید آوردند تا من آن را از عکرمه سئوال کنم.جابر بن زید گفت:
این(عکرمه)بردۀ ابن عباس است،این دریاست،پس از او سؤال کنید.شهر بن حوشب و جابر بن زید از او به دانای این امت و داناترین مردم یاد کردهاند.با این همه، یحیی بن سعید انصاری و ایوب او را تضعیف نمودهاند و هردو از عکرمه سخن گفتهاند، یحیی میگوید:او کذّاب بود و ایّوب میگوید:او کذّاب نبود.از یزید بن ابی زیاد،از عبد اللّه بن حارث نقل شده که گفت:بر علی بن عبد اللّه وارد شدم،ناگهان عکرمه را کنار در باغ،در بند دیدم.به ابن عبد اللّه گفتم:هان از خدا بترس!گفت:این خبیث بر پدرم
1) 1)
دروغ میبندد.محمد بن سیرین دربارۀ عکرمه میگوید:بدم نمیآید که او از اهل بهشت باشد لیکن او دروغگوست.ابن ابی ذئب میگوید:من عکرمه را درک کردهام او آدم غیرقابل اعتمادی بود.محمد بن سعد میگوید:عکرمه آدم کثیر العلم و کثیر الحدیث بود.
دریایی از دریاها بود و لازم نیست که دربارۀ حدیث او برهان اقامه شود و مردم دربارۀ او سخن بگویند.
این سخنانی بود که مردم دربارۀ او میگفتند.
اکنون سخن خود او را دربارهاش بشنوید:
او میگوید:ابن عباس برای فراگرفتن قرآن و فقه پاهایم را میبست.میگوید:
من چهل سال علم آموختم و در حالی که ابن عباس اندرون خانه مینشست من دم در، برای مردم فتوا میدادم.
این سخن خود او بود دربارۀ خودش لیکن کسی که خودش را میستاید،سخنش قابل اعتماد نیست.اما خارجی بودن او را این سخن خالد بن ابی عمران تأیید میکند که میگوید:ما در مغرب(مراکش)بودیم و عکرمه در ایام حج نزد ما بود و میگفت:
دوست داشتم شمشیری در دست میداشتم و از چپ و راست بر آنهایی که به حج میآیند میتاختم.
از یعقوب حضرمی و او از جدش نقل میکند:عکرمه بر در مسجد ایستاد و گفت:«درون این مسجد غیر از کافر،کسی نیست.»میگوید:او بر عقیدۀ اباضیه بود.از یحیی بن بکیر نقل شده که گفت:عکرمه وارد مصر شد و میخواست به مغرب برود.
میگوید:خوارج مغرب عقایدشان را از او گرفتهاند.
ابن مدینی میگوید:عکرمه بر عقیدۀ نجده حروری بود.
مصعب زبیری میگوید:عکرمه عقیدۀ خوارجی داشت.میگوید:او ادعا میکرد که ابن عباس عقیدۀ خوارجی داشته است.
از خالد بن نزار نقل شده:عمر بن قیس از عطاء بن ابی ریاح برایم نقل کرد:عکرمه اباضی بود.از ابی طالب نقل شده:شنیدم که احمد بن حنبل میگفت:عکرمه داناترین
مردم بود لیکن عقیدۀ صفریه را داشت.جایی نمانده که او آنجا قدم نگذاشته باشد:
خراسان،شام،یمن،مصر و آفریقا.او نزد حاکمان میرفت و جوایز آنها را میگرفت.در جند نزد طاوس رفت و او یک ناقه به او داد.
مصعب زبیری میگوید:عکرمه عقیدۀ خوارجی داشت.وقتی متولی مدینه او را احضار نمود،او نزد داود بن حصین مخفی شد و در همانجا درگذشت.
سلیمان بن معبد سنجی میگوید:عکرمه و کثیر عزّه در یک روز درگذشتند.مردم بر جنازه کثیر حاضر شدند ولی جنازۀ عکرمه را رها کردند.عبد العزیز دراوردی میگوید:
عکرمه و کثیر عزه در یک روز مردند.از مردم جز سیاهان شهر کسی بر جنازۀشان حاضر نشد.
از اسماعیل بن ابی اویس و او از مالک و او از پدرش نقل میکند:پس از نماز عصر،جنازۀ عکرمه،بردۀ ابن عباس و کثیر عزه را آوردند.از اهل مسجد کسی را ندیدم که به سوی آنها برود.
عدهای میگویند:او در سال 105 ه.از دنیا رفته است.هیثم و دیگران گفتهاند:او در سال 106 درگذشته است و عدهای گفتهاند:او در سال 107 از دنیا رفته است.از ابن مسیب نقل شده که به غلامش،برد میگفت:به من دروغ مبند چنانکه عکرمه بر ابن عباس دروغ بست.همین سخن از ابن عمر نقل شده که آن را به نافع گفته است. (1)
-الذهبی:میزان الاعتدال 93/3-97 شماره 5714.
در کتابهای تفسیر مطالب زیادی از او نقل شده است و این کتابها از سخنان او پر است.از آنچه که از او نقل شده،برمیآید که او قسم به طلاق را باطل میدانسته است.
ذهبی از عاصم احول نقل میکند که او از عکرمه جریان مردی را پرسید که به غلامش گفته بود:اگر صد تازیانه به تو نزنم،زنم طلاق باشد.عکرمه گفت:نه غلامش را بزند و نه زنش طلاق میشود.این کار از خطوههای شیطان است. (2)
ابو حاتم رازی در«الجرح و التعدیل»شرححال او را با ذکر نظرات مختلف دربارۀ او،آورده است. (1)
-ابو حاتم رازی:الجرح و التعدیل 6/7-11.
ابن حجر عسقلانی در تهذیب التهذیب بهطور مفصل شرححال او را آورده و همینطور نظرات مختلفی را دربارۀ او ذکر نموده است. (2)از جمله در آنجا گفته است:
علی بن مدینی میگوید:عکرمه عقیدۀ نجده را داشته است و یحیی بن معین میگوید:
مالک بن انس بدان جهت از عکرمه نام نمیبرد که او عقیدۀ صفریه را پذیرفته بود و عطاء میگوید:او اباضی بود و جوزجانی میگوید:من از احمد پرسیدم:آیا عکرمه اباضی بوده است؟گفت:میگویند او از صفریه بوده است و خلاد بن سلیمان از خالد بن ابی عمران نقل میکند:موسم حج بود که عکرمه در افریقا نزد ما آمد و گفت:دوست داشتم هماکنون در حج بودم و شمشیری در دست داشتم و از چپ و راست با آن میزدم.میگوید:از آن روز بود که افریقاییان او را طرد کردند.مصعب زبیری میگوید:
عکرمه بر عقیدۀ خوارج بود و معتقد بود که مولایش(ابن عباس)نیز مثل او بوده است.
ابو خلف خراز از یحیی البکاء نقل میکند:شنیدم که ابن عمر به نافع میگفت:از خدا بترس!وای بر تو ای نافع!مبادا بر من دروغ ببندی چنانکه عکرمه بر ابن عباس دروغ بست! (3)
ابو نعامه،قطری بن فجائه اسمش جعونه،مازنی و خوارجی است.او در زمان مصعب بن زبیر که از طرف برادرش،عبد اللّه بن زبیر والی عراق بود،خروج نمود.مصعب در سال 66 هجری والی عراق بود.میگویند:قطری بیست سال جنگید و خوارج او را به
عنوان خلیفه برگزیده بودند و او نیز به حمایت از آنان برخاست و این جریان همچنان ادامه داشت تا آنکه سفیان بن ابرد کلبی به سر وقت او رفت و بر او چیره گشت و در سال 87 هجری او را به قتل رساند.او را در زمرۀ سخنورانی که در بین عرب به بلاغت و فصاحت شهرت دارند،به شمار آوردهاند. (1)
-ابن خلکان:وفیات الاعیان 94/4-95.
یکی از خطبههای او را جاحظ نقل کرده است که دقت و توجه به آن نشان میدهد که او شخص سخنور و فصیحی بوده است.او در این خطبه میگوید:شما را از دنیا بر حذر میدارم زیرا دنیا چراگاه شیرینی است.با شهوات پوشیده شده و با اندک ممزوج گشته و با گذر شتابندهاش محبوب گشته و با آرزوها آراسته شده و با غرور زینت یافته است.شادیهایش ناپایدار و مصیبتهایش بیامان است.بسیار فریبنده و ضرر آفرین است.سخت خیانتپیشه و غدّار است. (2)
نقل شده که حجاج به برادر او گفت:من تو را میکشم.گفت:برای چه؟گفت:
برای آنکه برادرت خروج کرده است.گفت:من نامهای از امیر المؤمنین(منظورش عبد الملک بود)همراه دارم تا مرا به گناه برادرم نگیری.گفت:آن را بیاور.گفت:من چیزی محکمتر از آن را همراه دارم.گفت:آن چیست؟گفت:آن کتاب خداوند عز و جل است که میفرماید: «لا تَزِرُ وازِرَةٌ وِزْرَ أُخْری ». (3)حجاج از این استدلال خوشش آمد و او را آزاد کرد. (4)
خیر الدین زرکلی در الاعلام (5)شرححال او را بیان کرده و طبق آنچه که از تاریخ طبری نقل کرده است،معلوم میشود که قطری در سال 77 هجری درگذشته است.
خداوند خود آگاه است.
عمران بن حطان سدوسی بصری خارجی،کسی است که از عایشه روایت کرده و صالح بن سرج از او روایت کرده است.عقیلی گفته است که روایت او قابل عمل نیست و گفته است:او خارجی بود.موسی بن اسماعیل از عمرو بن علا که جرز را درک کرده است، روایت میکند که صالح بن سرج از عمران بن حطان و او از عایشه دربارۀ حساب قاضی عادل،برایمان روایت کرده است.میگویم:بهتر است ضعف این حدیث به صالح یا به افراد بعد از او نسبت داده شود زیرا عمران شخصا آدم راستگویی بوده است.یحیی بن ابی کثیر و قتاده و محارب بن دثار از او روایت کردهاند.عجلی میگوید:او از تابعین بوده و مورد اعتماد میباشد.ابو داود میگوید:در بین اهل هواء راستگوتر از خوارج یافت نمیشود.آنگاه از عمران بن حطان و ابو حسان اعرج نام میبرد.
قتاده میگوید:او(عمران بن حطان)در نقل حدیث متهم شناخته نشده است.
یعقوب بن شیبه نقل میکند که شنیده است:عمران بن حطان دختر عمویی داشته که بر مذهب خوارج بوده است.با او ازدواج میکند تا او را از این راه باز دارد.اما دختر او را به مذهب خود برمیگرداند.عمران در شعر از همترازان جریر و فرزدق به حساب میآید.اوست که گفته است:
حتی متی تسقی النفوس بکأسها ریب المنون و انت لاه ترتع
ابیات ادامه دارد.
حتی وقتی که جانها جام مرگ را سر میکشند تو باز هم به خوشگذرانی مشغولی.
او در سال 48 هجری درگذشته است. (1)
-الذهبی:میزان الاعتدال 235/3-236 شماره 6277.
ابن حجر در تهذیب التهذیب،شرححال او را ذکر نموده و گفته است:ابو زکریا موصلی در تاریخ موصل از محمد بن بشر عبدی موصلی نقل میکند:عمران بن حطان نمرد مگر آنگاه که از مذهب خوارج برگشته بود،پایان.
این عذر بهتر از عذری است که بخاری برای بازگشتن او از خوارج آورده است.
1) 1)
اما سخن کسی که میگوید:آنچه که از او نقل شده،قبل از تغییر عقیدۀ او دربارۀ خوارج بوده است،مورد اشکال است زیرا آنچه که از او نقل شده،روایت یحیی بن ابی کثیر است و یحیی آن را وقتی از او شنیده که او از دست حجاج در حال فرار بوده است و حجاج او را به خاطر مذهبش تعقیب میکرد تا او را بکشد و داستان فرار او مشهور است.عقیلی میگوید:سخنان عمران بن حطان قابل اعتماد نیست.او بر مذهب خوارج بود و از عایشه روایت میکرد و معلوم نبود که از او شنیده باشد.
ابن حبان در ثقات میگوید:او به مذهب شراة گرایش داشت.ابن برقی میگوید:
او حروری بود.دار قطنی میگوید:سخنان او به خاطر اعتقاد بد و مذهب ناروایش متروک است.مبرد در الکامل میگوید:او رئیس،فقیه،خطیب و شاعر قعدۀ فرقۀ صفریه است.قعده:گروهی از خوارج بودند که به جنگ اعتقاد نداشتند بلکه به قدر توان به مخالفت حاکمان جور برمیخاستند و آنها را به مذهب خود دعوت میکردند.و با این کار،خروج را زینت میدادند و آن را نیکو میداشتند.
اما ابو الفرج اصفهانی میگوید که او وقتی جزء قاعدین شد که از جنگیدن عاجز شده بود.خدا بهتر میداند.
میگویم:عمران در ردیف کسانی قرار میگیرد که مذهب خوارج داشتهاند.او قبل از این به جویندۀ علم و حدیث مشهور بود و بعدها به عقیدۀ خوارج مبتلا شد.این شعر را در وصف حال خود گفته است:
لا یعجز الموت شیء دون خالقه و الموت یفنی اذا ما ناله الأجل
و کل کرب أمام الموت منقشع و الکرب و الموت مما بعده جلل
(1)مرگ را جز خالقش چیزی نمیتواند ناتوان سازد و مرگ هر آنچه را که عمرش به پایان رسیده، نابود میسازد.
هر سختی پیش از مرگ،زایل شدنی است و سختی که پس آن مرگ باشد،آسودگی است.
در الأغانی آمده است که حطان چون عمرش به درازا کشید و سنش بالا رفت و از
1) 1) -ابن حجر عسقلانی:تهذیب التهذیب 113/8-114 شماره 223، [1]رجوع شود:الاصابة 178/3.
جنگیدن و حضور در جبهه ناتوان شد،جزء قعده گردید.از آن پس تنها به دعوت و قیام زبانی اکتفا نمود.در ابتدا در طلب علم و اخذ حدیث جدّیت و تلاش میکرد و بعدا به مذهب خوارج گرفتار آمد.او تعدادی از صحابه طراز اول را درک نموده و از آنها روایت کرده است و محدثین از او روایت کردهاند.او شعری در ستایش عبد الرحمن بن ملجم مرادی-که خدا لعنتش کند-قاتل امیر مؤمنان،آن سرسلسلۀ روسفیدان،همسر بتول و داماد رسول(صلّی اللّه علیه و آله و سلّم)دارد:
لِلّه درّ المرادی الذی سفکت کفاه مهجة شر الخلق انسانا
امسی عشیة غشاه بضربته معطی مناه من الآثام عریانا
یا ضربة من تقی ما اراد بها إلا لیبلغ من ذی العرش رضوانا
إنّی لأذکره حینا فاحسبه أو فی البریّة عند اللّه میزانا
آفرین بر مرادی(ابن ملجم)همان کسی که دستانش خون بدترین انسانها را ریخت.
او شبی را درک کرد که در آن با ضربت خود جرایمی را که آشکار شده بود،پوشاند.
چه نیکو ضربتی بود از پرهیزگاری که از آن جز خشنودی صاحب عرش(خدا)را اراده نکرده بود!
من روزی را به یاد میآورم که میپندارم ترازوی او نزد خدا از عمل نیک از همه سنگینتر است.
و سید حمیری شیعیمذهب،در جوابش این ابیات را گفته است:
قل لابن ملجم و الاقدار غالبه هدمت للاسلام ارکانا
قتلت افضل من یمشی علی قدم و اول الناس اسلاما و ایمانا
و اعلم الناس بالایمان ثم بما سنّ الرسول لنا شرعا و تبیانا
صهر الرسول و مولاه و ناصره اضحت مناقبه نورا و برهانا
ابیات ادامه دارد. (1)
-بغدادی:خزانة الادب 436/2-437. [1]
به ابن ملجم بگو که این قدرهاست که پیروز میشود،تو ارکان اسلام را ویران ساختی.
بهترین روندگان روی زمین را کشتی،همو که اولین در اسلام و ایمان بود.
او داناترین مردم به ایمان بود و همینطور آگاهترین آنان بود به آنچه که پیامبر برای ما شرع و
1) 1)
تبیان قرار داده است.
او داماد پیامبر و دوست و یاور او بود و مناقب او چراغ راه و روشنگر عقل قرار گرفته است.
دوستداران آل پیامبر او را با اشعار زیادی نشانه رفتهاند که بعضی از آنها ذکر شد،ملاحظه کنید.
در پایان کسانی که میخواهند با زندگی این شخص بیشتر آشنا شوند به کتاب «الخوارج فی العصر الاموی»تألیف دکتر نایف معروف مراجعه نمایند.او بخش زیادی از اشعار و شرح زندگانی او را،قبل از پیوستنش به خوارج،ذکر کرده است.ملاحظه کنید.
طرماح فرزند حکیم طایی و از خوارج است.جاحظ در کتاب البیان و التبیین او را به عنوان خارجی و از فرقۀ صفریه معرفی کرده است که در شام متولد شده و بعدا به کوفه رفته و در آنجا بهعنوان معلم مشغول شده است.او در آنجا به خالد بن عبد الله قصری پیوست.خالد همواره او را گرامی میداشت و از اشعارش تمجید مینمود.طرماح آدم هجوسرایی بوده،با کمیت هم عصر و مصاحب بوده است طوری که هیچگاه از یکدیگر جدا نمیشدند.شیخ ما در الذریعة میگوید که مرزبانی،کتابی را به نام«اخبار طرماح»و همینطور کتاب دیگری را به نام«اخبار ابی تمام»نوشته است. (1)
-زرکلی:الاعلام 225/3 و آغا بزرگ تهرانی:الذریعة 238/1 شماره 1767.
در تاریخ آمده است که ضحاک بن قیس فرمانده لشکر بود و در زمان او دولت اموی رو به اضمحلال بوده است.غیر از فرماندهی لشکر خصوصیت دیگری نظیر علم،شعر و ادب برای او ذکر نکردهاند.ابن اثیر از جنگهای او با امویان یاد کرده است و ما آنچه را که او در تاریخش آورده به مقتضای شرححال این شخص بهطور اجمال،بیان میکنیم.
مروان بن محمد آخرین خلیفۀ اموی در سال 127 سپاهی را به جنگ ضحاک
1) 1)
فرستاد.سپاه در نخیله بدو رسید.جنگ شدیدی بین طرفین در گرفت.ضحاک بر آنان چیره گشت و با تصرف کوفه وارد آن شهر شد. (1)
-ابن اثیر:الکامل 335/5-336.
سپس ضحاک برای رویارویی با جماعت شکست خورده،از کوفه به واسط رفت.
مردم آنجا برای جنگ آماده شده بودند.جنگ آغاز شد و در طول ماههای شعبان، رمضان و شوال جنگ ادامه یافت.
پس از آن طرفین مصالحه کردند و ضحاک به کوفه رفت.مردم موصل از او خواستند که به سوی آنها بشتابد تا آنها او را در تسخیر شهر یاری دهند.او با تعدادی از سپاهیانش پس از بیست ماه بدانجا رسید.مردم،شهر را تصرف کردند و ضحاک وارد شهر شد و والی آنجا را که از طرف مروان بود با یاران اندک او به قتل رساند و این وقتی بود که آنها علیه ضحاک وارد جنگ شدند.
این خبر به مروان رسید.او در آن زمان شهر حمص را در محاصره داشت و با مردم آنجا در حال جنگ بود.مروان به پسرش عبد الله که جانشین او در جزیره بود،نامه نوشت و دستور داد که با افرادش به طرف نصبین برود و از استقرار ضحاک در جزیره ممانعت به عمل آورد.عبد اللّه با هفت یا هشت هزار نفر به طرف نصبین حرکت نمود.
ضحاک نیز با بیش از صد هزار نفر حرکت نمود.دو نفر از فرماندهانش را با چهار یا پنج هزار نفر به طرف سرقه فرستاد.آنها در آنجا با عبد اللّه درگیر شدند.مروان به دنبال آنها وارد سرقه شد.
مروان به سوی ضحاک حرکت نمود.دو سپاه در نواحی کفرقوتا از توابع ماردین بهم رسیدند.تمامی آن روز را جنگیدند.شامگاهان همینکه ضحاک و شش هزار نفر از سواران دلیر و شجاع و زرهدار او از اسبها پیاده شدند و در حالی که بسیاری از سپاهیان او از این جریان بیخبر بودند،سواران مروان آنها را از هر طرف محاصره کردند و بر آنها حمله بردند بهطوری که در همان ثلث اول شب همگیشان را از پا درآوردند.سایر افراد ضحاک اوایل شب به اردویشان بازگشتند در حالی که هیچیک از آنها از کشته
1) 1)
شدن او خبر نداشتند.مروان نیز از کشته شدن او بیخبر بود تا آنکه تعدادی از افراد ضحاک که شاهد قضیه بودند،آمدند و برای او گریه کردند و نوحه سر دادند.از آن طرف یکی از فرماندهان نزد مروان آمد و او را از کشته شدن ضحاک آگاه نمود و او با آتش و شمع فرستاد تا ضحاک را جستجو کنند.جویندگان به جستجوی ضحاک پرداختند و سرانجام او را در حالی که بیش از بیست ضربه بر سر و صورت داشت،کشته یافتند و صدا به تکبیر بلند نمودند.سپاهیان ضحاک دانستند که دشمن از کشته شدن ضحاک آگاه شده است.مروان سر او را به شهرهای جزیره فرستاد تا در آنها بگردانند و چنین کردند. (1)
-ابن اثیر:الکامل 349/5.
او عبیده تیمی، (2)بصری است.خطیب در تاریخش از او بهعنوان علاّمۀ نحوی یاد میکند.گفته شده:او در سال 110 و در شبی که حسن بصری به دنیا آمده،متولد شده است.از جاحظ نقل شده که گفته است:هیچ خارجی و اشتراکی داناتر از او به همۀ علوم در جهان نبوده است. (3)
ابن قتیبه میگوید:او از غرایب و اخبار و حوادث عرب با اطلاع بود.او با این همه آشنایی و شناخت،چه بسا بیتی را میگفت که به آخر نمیرساند و دوباره خرابش میکرد.وقتی قرآن را از رو میخواند اشتباه میخواند.او عرب را دشمن میداشت و در معایب آنها کتابی تألیف نمود.او بر مذهب خوارج بود. (4)
ابن خلکان از بعضی نقل نموده که هارون الرشید او را در سال 188 از بصره به بغداد آورد.در آنجا او چیزهایی را از کتاب خود برای هارون خواند و حدیث آن را به هشام بن عروه و دیگران نسبت داد.افرادی چون علی بن مغیره اثرم،ابو عبید القاسم بن
سلام،ابو عثمان مازنی،ابو حاتم سجستانی،عمر بن شبه و دیگران از او روایت کردهاند.
برای آشنایی خوانندگان با نحوۀ تفسیر او عبارت زیر را برگزیدیم:
مردی از او دربارۀ این آیات سؤال نمود: «أَ ذلِکَ خَیْرٌ نُزُلاً أَمْ شَجَرَةُ الزَّقُّومِ * إِنّا جَعَلْناها فِتْنَةً لِلظّالِمِینَ * إِنَّها شَجَرَةٌ تَخْرُجُ فِی أَصْلِ الْجَحِیمِ * طَلْعُها کَأَنَّهُ رُؤُسُ الشَّیاطِینِ * فَإِنَّهُمْ لَآکِلُونَ مِنْها فَمالِؤُنَ مِنْهَا الْبُطُونَ ». (1)
-صافات:62-66« [1]آیا این جایگاه بهتر است یا درخت زقوم،ما آن را فتنهای برای ستمکاران قرار دادیم و آن درختی است که از دل جهنم بیرون میآید میوههایش گویا سرهای شیاطین است و این ستمکاران از آن میخورند و شکمهایشان را از آن پر میکنند.»
از او دربارۀ «طَلْعُها کَأَنَّهُ رُؤُسُ الشَّیاطِینِ » سؤال کرد و گفت:وعده و وعید به چیزی درست است که نظیر آن برای مردم شناخته شده باشد و مورد آیه شناخته شده نیست.او در جواب گفت:خداوند با عرب به اندازۀ کلام خود آنها سخن گفته است.مگر سخن امرء القیس را نشنیدی که گفت:
ایقتلنی و المشرفیّ مضاجعی و مسنونة زرق کأنیاب اغوال
در حالی که عرب هرگز غول را ندیده بودند ولی یاد غول آنها را به وحشت میانداخت به همین خاطر شاعر آنها را به غول وعید داده است.
آنگاه میگوید:از آن روز تصمیم گرفتم دربارۀ قرآن برای چنین مواردی و برای آنچه که فهم قرآن به آن نیازمند است،کتابی بنویسم و چون به بصره بازگشتم کتابی به نام«المجاز»نوشتم. (2)
ابن خلکان میگوید که او پیوسته تا هنگام مرگ به تألیف مشغول بود.تألیفات او به 200 تألیف میرسد که از جملۀ آنها کتاب«مجاز القرآن الکریم»،کتاب«غریب القرآن»،کتاب«معانی القرآن»،کتاب«غریب الحدیث»و...میباشد. (3)از فهرست
تألیفات او چنین برمیآید که اکثر آنها در زمینۀ لغت،شعر،تاریخ و مانند آن میباشد.
آنچه که باعث شد عواطف مردم عرب علیه او تحریک شود،تألیف کتاب«لصوص العرب»و کتاب«فضایل الفرس»توسط او بود.آشکار است که تعصب کور هیچیک از این دو تألیف را نمیپسندد.
ابن خلکان میگوید:وقتی او کتاب معایب را نوشت(شاید منظورش همان «لصوص العرب»باشد)شخصی که نسب شناخته شدهای نداشت به او گفت:شنیدم تو به تمامی عربها توهین کردهای.گفت:«ضرری از آن متوجه تو نیست.تو از این معایب بری هستی!»یعنی او از عرب نیست.باز ابن خلکان میگوید که هیچیک از حکام شهادت او را نمیپذیرفتند چون او به غلمانگرایی متهم بود.اصمعی میگوید:روزی با ابو عبیده وارد مسجد شدم.ناگهان دیدم ستونی که ابو عبیده بر آن تکیه زده،نزدیک به هفت زرع روی آن نوشتهاند:
صلّی الإله علی لوط و شیعته ابا عبیدة قل بالله آمینا
خداوند بر لوط و پیروانش درود فرستد!ای ابو عبیده بگو:خدایا آمین!
ابو عبیده به من گفت:ای اصمعی!این را پاک کن.من بر پشتش سوار شدم و با آن همه فشاری که از سنگینیام بر او تحمیل میشد،آن را پاک کردم تا آنکه گفت:با سنگینیات فشارم دادی و پشتم را شکستی.گفتم:فقط طا مانده است.گفت:آن بدترین حرف این بیت است. (1)
-همان:242.
میگویم:اصمعی از کسانی است که نسبت به علی دشمنی میورزند و ابو عبیده از خوارج است و جنس به جنس گرایش دارد«شخص بر دین دوست و همنشین خود است».خداوند سبحان از زبان مجرمین میگوید: «یا وَیْلَتی لَیْتَنِی لَمْ أَتَّخِذْ فُلاناً خَلِیلاً» (2)و میفرماید: «اَلْأَخِلاّءُ یَوْمَئِذٍ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ إِلاَّ الْمُتَّقِینَ ». (3)با این همه
احتمال دارد که این داستان ساختۀ دشمنان او باشد.چون آنها امثال ابو عبیده را از بدعتگذاران میدانستند و تهمت بستن به او را به خاطر حفظ مردم از گمراهیاش جایز میدانستند.
با کثرت کتابهای ابو عبیده،کتابی غیر از مجاز القرآن به دستمان نرسیده است.قبل از این دانستید که ابن خلکان از او سه کتاب را دربارۀ قرآن نام برده است و ابن ندیم کتاب «اعراب القرآن»را بدانها افزوده است.آیا ابو عبیده کتابهایی با این نامها داشته است یا اینها نامهای متعدد از یک کتاب است؟محقق کتاب مجاز القرآن قول دوم را پذیرفته است و گفته است:«به گمان ما ابو عبیده غیر از مجاز القرآن،کتاب دیگری نداشته است.»این نامها از موضوعاتی اخذ شده که«مجاز القرآن»بدان پرداخته است.این کتاب از معانی قرآن سخن میگوید و لغات غریب آن را تفسیر میکند و در این بین به إعراب آن نیز میپردازد و بهترین تعابیر آن را شرح میدهد و این همان چیزی است که ابو عبیده از آن به مجاز القرآن یاد میکند.از اینرو هرکسی به لحاظ یکی از این جوانب که کتاب به آن پرداخته و نظر شخص را بیش از جوانب دیگر جلب کرده است، کتاب را به همان اعتبار نامگذاری کرده است و شاید ابن ندیم اصلا کتاب را ندیده و این نامها را از افراد گوناگون شنیده است و آن وقت چنین کتابهایی را با این نامها در موضوع قرآن،برای ابو عبیده ذکر کرده است.
دربارۀ غرایب قرآن کتابهای زیادی تألیف شده است که از بعضی آنها به معانی القرآن تعبیر شده نظیر کتاب فرّاء و از بعضی به مجازات القرآن یاد شده نظیر کتاب شریف الرضی.اما فرق بین کتاب ابو عبیده و کتاب رضی که اولی به مجاز القرآن و دومی به مجازات القرآن شهرت یافته،آن است که در اولی لفظ مجاز به معنی مفهوم کلمه و آیه استعمال شده و در دومی در معنی جامع بین مجاز لغوی و کنایه و استعاره استعمال شده است و هرکدام امتیاز خاص خود را دارد.به هر تقدیر،اثر ابی عبیده جدا اثری متقن و مفیدی هست که دکتر محمد فؤاد سزگین در دو جلد به تحقیق آن پرداخته
است.این کتاب برای بار دوم در سال 1401 چاپ شده است.
در تاریخ وفات او اقوال مختلف است.خطیب از بعضی از مورخین وفات او را سال 209 هجری و از بعضی دیگر سال 211 هجری و از سومی،سال 210 هجری ذکر کرده است و بعضی سال 213 هجری را تاریخ وفات او دانستهاند.خدا خود آگاه است.
ما به ذکر این تعداد از سران خوارج در قرنهای اول،بسنده میکنیم.شما در لابلای کتاب با تعداد دیگری از سران آنها مخصوصا فرماندهان نظامیشان آشنا شدید.
سخنی که در اینجا باقی مانده است آن است که نظر خواننده را جلب کنیم به روایاتی که از پیامبر گرامی و از صحابه و تابعین دربارۀ محکّمۀ اولی نقل شده است و امام حنابله احمد بن حنبل این روایات را جمع کرده و پسرش عبد اللّه آن را در کتاب «السنّة»نقل کرده است.اینک روایات را با ذکر سندهای آن ذکر میکنیم:
از آنجا که اباضیه خودشان را از خوارج نمیدانند و ما نیز با شروطی که در کتاب ذکر کردیم،آنها را از خوارج مبری میدانیم پس نباید آنها از این روایات احساس نارضایتی کنند.چنانچه خواننده در این روایات تدبر نماید،آن را از نوع متواتر معنوی خواهد یافت و کسی نمیتواند در هدف و مقصود این روایات شک روا دارد.
1-پدرم برایم روایت کرد که وکیع جریر بن حازم و ابو عمرو بن علاء از ابن سیرین برای ما روایت کرد و آنها از عبیده شنیده بودند و او از علی روایت میکرد که گفت:
پیامبر(صلّی اللّه علیه و آله و سلّم)فرمود:«گروهی خروج میکنند که در بین آنها شخصی حضور دارد که یکی از دستهایش کوتاه،معیوب یا شبیه پستان زن است.»و اگر شگفتزده نمیشدید شما را خبر میدادم از آنچه که خداوند بر زبان پیامبرش وعده داده به کسانی که با آنها میجنگند.عبیده میگوید:به علی گفتم:آیا تو این را از پیامبر شنیدی؟گفت:آری به پروردگار کعبه!آری به پروردگار کعبه!آری به پروردگار کعبه!
2-ابو یحیی محمد بن عبد الرحیم بزاز برایم روایت کرد،گفت:وقتی که من جوان بودم ابو عمرو بن علاء به من خبر داد که ابن سیرین از عبیده و او از علی برایم
روایت کرد که او گفت:به خدا سوگند اگر شگفتزده نمیشدید از زبان پیامبر برایتان نقل میکردم از کسانی که با آن گروه(خروج کننده)میجنگند و نشانۀ آنها مردی است که یکی از دستهایش معیوب یا کوتاه یا شبیه پستان زن میباشد.میگوید:پرسیدم:تو این را از پیامبر شنیدی؟گفت:آری این را از پیامبر نه یک بار و دو بار و سه بار و چهار بار بلکه بارها شنیدم.
3-عبید اللّه بن عمر قواریری برایم روایت کرد که حماد بن زید برای ما روایت کرد که ایوب از محمد بن سیرین از عبیده برای ما روایت کرد،گفت:علی از اهل نهروان یاد کرد و گفت:مردی که یکی از دستهایش کوتاه یا شبیه پستان زن یا ناقص است،در بین آنهاست که اگر شگفتزده نمیشدید شما را خبر میدادم از آنچه که خداوند بر زبان محمد(صلّی اللّه علیه و آله و سلّم)وعده داد کسانی را که با آنها میجنگند.پرسیدم:آیا تو این را از او شنیدی؟گفت:آری به پروردگار کعبه!
4-اسحاق بن اسماعیل طالقانی برایم روایت کرد که وکیع برای ما روایت کرد که جریر بن حازم از ابن سیرین از عبیده از علی برای ما روایت کرد که او گفت:پیامبر فرمود:به زودی گروهی خروج میکنند که در بین آنها شخصی دیده میشود که یکی از دستهایش کوتاه یا شبیه پستان زن یا معیوب است.اگر شگفتزده نمیشدید شما را خبر میدادم از آنچه که خداوند بر زبان پیامبرش وعده داد کسانی را که با آنها میجنگند.
عبیده میگوید:به طرف علی رفتم و از او پرسیدم:آیا تو این را از پیامبر شنیدی؟گفت:
آری به پروردگار کعبه!آری به پروردگار کعبه!وکیع میگوید:مودن الید به دست معیوب و مخدج الید به دست کم گوشت و مثدون الید به دستی که موهای زاید داشته باشد،میگویند.
5-پدرم و ابو خیثمه برایم روایت کردند و گفتند:اسماعیل بن ابراهیم برای ما روایت کرد که ایوب از محمد از عبیده از علی برای ما روایت کرد،گفت:علی از خوارج یاد نمود و گفت:در بین آنها مردی است که یکی از دستهایش معیوب یا کوتاه یا شبیه پستان زن است.اگر شگفتزده نمیشدید،خبر میدادم از آنچه که خداوند بر زبان
محمد وعده داد به کسانی که با آنها میجنگند.پرسیدم:آیا تو این را از محمد(صلّی اللّه علیه و آله و سلّم) شنیدی؟گفت:آری به پروردگار کعبه!آری به پروردگار کعبه!
6-پدرم برایم روایت کرد که وکیع برایمان روایت کرد که جریر بن حازم و ابو عمرو بن علا برایمان روایت کرد و آنها از ابن سیرین شنیده بودند.پس حدیث را روایت کرد تا آنجا که گفت:شبیه پستان زن.
7-سوید بن سعید برایم روایت کرد که عبد الوهاب بن عبد المجید ثقفی از ایوب از محمد از عبیده از علی برایمان روایت کرد که علی گفت:اگر شگفتزده نمیشدید شما را خبر میدادم از آنچه که خداوند وعده داد به کسی که با آنها میجنگد و در بین آنها مردی هست که یکی از دستهایش کوتاه یا معیوب یا شبیه پستان زن است.عبیده میگوید:آیا تو این را از پیامبر شنیدی؟گفت:آری به پروردگار کعبه!آری به پروردگار کعبه!تا سه بار این جمله را تکرار کرد.
8-محمد بن ابی بکر بن علی مقدمی برایم روایت کرد که حماد بن زید از ایوب و هشام از محمد از عبیده برایمان روایت کرد که علی از اهل نهروان یاد کرد و گفت:در بین آنها شخصی است که یکی از دستهایش کوتاه یا شبیه پستان زن یا معیوب است.اگر شگفتزده نمیشدید شما را خبر میدادم از آنچه که خداوند بر زبان محمد وعده داد کسانی را که با آنها میجنگند.به علی گفتم:آیا تو این را شنیدی؟گفت:آری به پروردگار کعبه!
9-پدرم برایم روایت کرد که یحیی بن آدم برایمان روایت کرد که اسرائیل از ابی اسحق از سوید بن غفله از علی برایمان روایت کرد که علی گفت:پیامبر-ص- فرمود:در آخر الزمان گروهی هستند که قرآن را میخوانند ولی قرآن از گلوهایشان فراتر نمیرود.آنها از اسلام خارج میشوند مانند تیری که بر صید نشیند و از آن خارج شود.بر هر مسلمانی واجب است که با آنها بجنگد.
10-پدرم روایت کرد که محمد بن ابی عدی ابو عمرو دکین که از مردانی است شبیه به بزرگان،از ابن عون از محمد برایمان روایت کرد،گفت:عبیده گفت:جز آنچه را
که از او[علی]شنیدهام به تو نخواهم گفت:محمد میگوید:آنگاه عبیده سه بار قسم یاد کرد و علی سه بار برای او قسم یاد کرده بود و گفته بود:اگر شگفتزده نمیشدید شما را خبر میدادم از آنچه که خداوند به زبان محمد وعده داد کسانی را که با آنها میجنگند.
پرسیدم:آیا تو این را از او شنیدی؟گفت:آری به پروردگار کعبه!آری به پروردگار کعبه!آری به پروردگار کعبه!در بین آنها شخصی است که یکی از دستهایش معیوب یا شبیه پستان زن است.میگوید:محمد گفت:(علی)این شخص را طلب کرد،سپاهیان در بین کشتگان مردی را یافتند که بر یکی از بازوهایش چیزی شبیه پستان زن و پر موی بود.
11-محمد بن ابی بکر مقدمی برایم روایت کرد که حماد بن یحیی-یعنی ابح- گفت:ابن عون از محمد از عبیده برایمان روایت کرد،گفت:وقتی علی از جنگ با نهروانیان فراغت یافت،گفت:در بین کشتگان مردی را که یکی از دستهایش معیوب است،جستجو کنید.جستجو کردند.او را در حفرهای زیر کشتگان یافتند و بیرون آوردند.علی رو به اصحاب کرد و گفت:اگر شگفتزده نمیشدید شما را خبر میدادم از آنچه که خداوند به زبان محمد وعده داد کسانی را که با اینها میجنگند.گفتم:آیا تو این را از پیامبر شنیدی؟گفت:آری به پروردگار کعبه!سه بار این جمله را تکرار کرد.
12-پدرم برایم روایت کرد که محمد ابن ابی عدی از سلیمان از تیمی از ابی نضره از ابی سعید برایمان روایت کرد که پیامبر(صلّی اللّه علیه و آله و سلّم)از قومی یاد کرد که در بین آنها گروهی از مردم خروج میکند.سرهای آنها تراشیده است و آنها بدترین مخلوقات یا از بدترین مخلوقاتند و سزاوارترین گروه به حق،آنها را میکشد.ابو سعید میگوید:آنگاه پیامبر(صلّی اللّه علیه و آله و سلّم)برای آنها مثلی ذکر کرد یا سخنی چنین گفت:وقتی کسی صیدی یا نشانی را به تیر میزند وقتی به پیکان نگاه میکند چیزی نمیبیند.وقتی به چوب تیر نگاه میکند چیزی نمیبیند.وقتی به بالاتر نگاه میکند چیزی نمیبیند.میگوید:ابو سعید گفت:شما مردم عراق با آنها میجنگید.
13-ابو معمّر هذلی اسماعیل بن ابراهیم بن معمّر هروی برایم روایت کرد که
عبد الله بن ادریس برایمان روایت کرد که عاصم بن کلیب از پدرش برایمان روایت کرد، گفت:من نزد علی نشسته بودم که مردی با لباس سفر وارد شد و از علی که با مردم صحبت میکرد،اجازه خواست.علی از او رو گرداند.ما از او پرسیدیم از کجا میآیی و خبرت چیست؟گفت:از حج عمره فارغ میشدم که عایشه را دیدم و او گفت:آنهایی که از بلاد شما خارج شده و حرورا نامیده میشوند،چه کسانیاند؟میگوید:گفتم:آنها از سرزمین ما خارج شده و به جایی که حروراء نامیده میشود،رفتهاند و دعوت آغاز کردهاند.عایشه گفت:خوشا به حال کسی که با آنها میجنگد.قسم به خدا اگر پسر ابو طالب میخواست خبر آنها را باز میگفت!راوی میگوید:(با شنیدن این سخن)علی تهلیل و کبیر گفت.دوباره تهلیل و تکبیر گفت،باز برای بار سوم تهلیل و تکبیر گفت.
آنگاه گفت:من بر پیامبر(صلّی اللّه علیه و آله و سلّم)وارد شدم و عایشه نیز آنجا بود.پیامبر(صلّی اللّه علیه و آله و سلّم)به من گفت:«چگونهای با گروهی چنین و چنان»-عبد الله بن ادریس میگوید:او صفات آن گروه را بر شمرد-گفتم:خدا و رسول او بهتر میدانند.گفت:«گروهی از طرف مشرق خروج میکنند و قرآن را میخوانند ولی قرآن از گلوهایشان فراتر نمیرود و از دین خارج میشوند مانند تیری که بر صید نشیند و از آن خارج شود.در بین آنها مردی است که یکی از دستهایش معیوب است؛گویا دستش شبیه پستان زن حبشی است.»خداوند هدایتتان کند!آیا خبر دهم شما را که چنین شخصی در بین آنها هست و آنگاه شما میآیید و به من میگویید که او در بین آنها نیست و من قسم یاد میکنم که او در میان آنها هست و شما میآیید در حالی که او را همانطور که معرفی کرده بودم،یافتهاید؟ گفتند:آری به خدا.راوی میگوید:آنگاه علی تهلیل و تکبیر گفت.
14-ابو بکر بن ابی شیبه برایم روایت کرد که محمد بن فضیل از عاصم بن کلیب از پدرش برایمان روایت کرد،گفت:نزد علی بودم و او به کارهای مردم رسیدگی میکرد.مردی با لباس سفر وارد شد.آنگاه علی گفت:نزد پیامبر(صلّی اللّه علیه و آله و سلّم)بودم و غیر از عایشه کسی آنجا نبود؛پیامبر گفت:«یا علی»چگونهای دو یا سه بار این را گفت.
حدیث را به تفصیل ذکر میکند.
15-زهیر بن حرب،ابو خیثمه برایم روایت کرد که قاسم بن مالک مزنی از عاصم بن کلیب از پدرش برایمان روایت کرد،گفت:نزد علی نشسته بودیم که میگفت:
من بر پیامبر(صلّی اللّه علیه و آله و سلّم)وارد شدم و جز عایشه کسی آنجا نبود؛پیامبر گفت:«ای پسر ابو طالب!چگونهای با گروهی چنین و چنان.»گفت:گفتم:خدا و پیامبر او بهتر میدانند.
گفت:«گروهی از طرف مشرق خروج میکنند و قرآن را میخوانند ولی قرآن از گلوهایشان فراتر نمیرود و از دین خارج میشوند مانند تیری که بر صید نشیند و از آن خارج شود.در میان آنها مردی است که یکی از دستهایش معیوب است؛گویا دستش شبیه پستان زن حبشی است.»
16-علی بن حکیم اودی برایم روایت کرد که شریک از اعمش از خیثمه از سوید بن غفله برایمان روایت کرد،گفت:علی برای ما سخن میراند و گفت:پیامبر فرمود:
«در آخر الزمان جوانهای تازه پا به سن گذاشته،سفیهان رؤیاها خروج میکنند.آنها سخنان بهترین مخلوقات را میگویند و از دین خارج میشوند مانند تیری که بر صید نشیند و از آن خارج شود.پس اگر کسی آنها را یافت،آنها را بکشد زیرا کشتن آنها پاداشی است نزد خدا در روز قیامت برای کشندگانشان.»
17-پدرم و ابو خیثمه برایم روایت کردند،گفتند:ابو معاویه برایمان روایت کرد که اعمش از خیثمه از سوید بن غفله برایمان روایت کرد،گفت:علی گفت:از پیامبر حدیثی برایتان میگویم و از آسمان افتادن برایم خوشتر از آن است که به او دروغ ببندم و همینطور وقتی که از دیگران حدیث میگویم.من در حال جنگم و جنگ نیرنگ است.از پیامبر(صلّی اللّه علیه و آله و سلّم)شنیدم که میگفت:«در آخر الزمان جوانهای تازه پا به سن گذاشته،سفیهان رؤیاها خروج میکنند.سخنان بهترین مخلوقات را میگویند ولی ایمانشان از گلوهایشان فراتر نمیرود.هرجا آنها را یافتید بکشید زیرا کشتن آنها پاداشی است روز قیامت برای کشندگان آنها.»
18-محمد بن عبد اللّه بن نمیر همدانی برایم روایت کرد که یعلی و وکیع از اعمش از خیثمه از سوید بن غفله از علی برایمان روایت کرد که علی گفت:از پیامبر
برایتان حدیثی میگویم.شنیدم پیامبر(صلّی اللّه علیه و آله و سلّم)میگفت:«به زودی در آخر الزمان گروهی از جوانان خروج میکنند»حدیث را ذکر کرد.
19-ابو کامل جحدری فضیل بن حسین بن کامل برایم روایت کرد که ابراهیم بن حمید کوفی رواسی در بصره وقتی که به عبادان میآمد از اعمش از خیثمه از سوید بن غفله برایمان روایت کرد،گفت:علی میگفت:هماکنون حدیثی را برایتان میگویم.
جنگ نیرنگ است.حدیثی از پیامبر(صلّی اللّه علیه و آله و سلّم)برایتان نقل میکنم زیرا به خدا سوگند از آسمان بیفتم و پرندگان شکارم کنند یا در گودالی بیفتم و باد بر من بوزد خوشتر دارم از اینکه بر پیامبر دروغ ببندم.شنیدم که پیامبر میگفت:«به زودی در آخر الزمان گروهی از جوانان نادان خروج میکنند که سخنان بهترین مخلوقات را میگویند.آنگاه از دین خارج میشوند مانند تیری که بر صید نشیند و از آن خارج شود.اگر کسی آنها را یافت باید بکشد زیرا کشتن آنها پاداشی است روز قیامت برای کشندگان آنها.»
20-ابو کریب محمد بن علاء همدانی برایم روایت کرد که ابراهیم بن یوسف بن اسحاق از پدرش از ابی اسحاق از ابی قیس اودی از سوید بن غفله از علی از پیامبر برایمان روایت کرد که پیامبر(صلّی اللّه علیه و آله و سلّم)فرمود:«در آخر الزمان گروهی خروج میکنند و قرآن را میخوانند ولی قرآن از گلوهایشان فراتر نمیرود.آنها از اسلام خارج میشوند مانند تیری که بر صید نشیند و از آن خارج شود.جنگ با آنها بر هر مسلمانی واجب است.»
21-پدرم برایم روایت کرد که یحیی بن آدم برایمان روایت کرد که اسرائیل از ابی اسحاق از سوید بن غفله از علی برایمان روایت کرد،که او گفت:پیامبر(صلّی اللّه علیه و آله و سلّم) فرمود:«در آخر الزمان گروهی میآیند که قرآن را میخوانند ولی قرآن از گلوهایشان فراتر نمیرود.آنها از دین خارج میشوند همانگونه که تیر از صید خارج میشود.
جنگ با آنها بر هر مسلمانی واجب است.»
22-پدرم برایم روایت کرد که وکیع برایمان روایت کرد که اعمش روایت کرد:
پدرم و عبد الرحمن از سفیان از اعمش از خیثمه از سوید بن غفله روایت کردند که سوید
گفت:علی گفت:حدیثی از پیامبر برایتان میگویم زیرا افتادن از آسمان برایم خوشتر از آن است که بر او دروغ ببندم.صادقانه،حدیثی برایتان میگویم زیرا جنگ نیرنگ است.
از پیامبر شنیدم که میگفت:«در آخر الزمان گروهی از جوانان نادان خروج میکنند.» عبد الرحمن در آخر حدیثش میگوید:نادانان.آنگاه حدیث را به تفصیل تا آخر ذکر میکند.
23-احمد بن جمیل،ابو یوسف برایمان روایت کرد که یحیی بن عبد الملک بن حمید بن ابی غنیه از عبد الملک بن ابی سلیمان از سلمه بن کهیل از زید بن وهب برایمان روایت کرد،گفت:وقتی خوارج در نهروان قیام کردند،علی برای یارانش طی سخنانی گفت:این گروه،به حرام خون ریختند و مواشی مردم را به غارت بردند.آنها نزدیکترین دشمنان شما هستند.من بیم آن دارم که اگر به سوی دشمنانتان روید اینان جای شما را اشغال کنند.من از پیامبر شنیدم که میگفت:عدهای از امتم خروج میکنند که نمازهایتان در برابر نمازهای آنها و روزههایتان در برابر روزههای آنها و قرآنتان در برابر قرآنهای آنها هیچ است.آنها قرآن میخوانند و میپندارند قرآن به نفع آنهاست ولی قرآن علیه آنهاست و از گلوهایشان فراتر نمیرود.آنها از اسلام خارج میشوند مانند تیری که بر صید نشیند و از آن خارج شود.علامت آنها مردی است که در بین آنها حضور دارد که ذراع ندارد و چیزی شبیه نوک پستان با موهای سفید روی بازویش قرار دارد.اگر سپاهیان میدانستند آنچه که به زبان پیامبر،بدانها میرسد از کارهایشان دست برمیداشتند و با نام خدا(به جنگ آنها)حرکت میکردند.به خدا سوگند آرزو میکنم که این قوم،همانها باشند!راوی میگوید:ابو سلیمان ما را پیوسته منزل به منزل به جاهایی که علی پا گذاشته بود،راه میبرد تا آنجا که میگوید:از پل دیزجان گذشتیم.میگوید:
وقتی با آنها روبهرو شدیم امیر آنها عبد اللّه بن وهب راسبی برای آنها سخن راند و گفت:
خدا را به شما یادآور میشوم که نیزههایتان را فرو مگذارید و شمشیرهایتان را بالا ببرید و همگی یکباره حمله کنید و عقب ننشینید آنگونه که در حروراء عقب نشستید تا دوباره برگردید.راوی میگوید:آنگاه آنها مانند شخص واحد بر ما حمله کردند.مردم
آنها را به نیزه بستند و هرکس یکی از آنها را به قتل رساند و از مردم در آن روز جز دو تن،کسی کشته نشد.آنگاه علی گفت:آن مرد را بیابید!راوی میگوید:مردم جستجو کردند ولی او را نیافتند.میگوید:علی برخاست در حالی که من اندوه شدیدی را در رخسار او میدیدم تا آنکه جمعیت زیادی که(از کثرت)از دوش همدیگر بالا میرفتند، آمدند،به آنها دستور داد.آنها به چپ و راست متفرق گشتند و آن شخص را در گودالی پیدا کردند.علی گفت:اللّه اکبر!خداوند راست گفت و پیامبرش راست ابلاغ کرد.عبیده سلمانی به طرف او رفت و سه بار او را قسم داد که آیا تو این حدیث را از پیامبر(صلّی اللّه علیه و آله و سلّم) شنیدی؟برای هربار،علی قسم یاد کرد.
24-محمد بن عبید بن محمد محاربی در کوفه برایم روایت کرد که ابو مالک ختلی،عمرو بن هاشم از اسماعیل بن ابی خالد برایمان روایت کرد که عمرو بن قیس از منهال بن عمرو از زربن حبش برایمان روایت کرد و او از علی شنید که میگفت:من چشم فتنه را درآوردم و اگر من نبودم کسی نمیتوانست با اهل نهروان و اهل جمل بجنگد و اگر شوقزده نمیشدید به شما میگفتم آنچه را که خداوند بر زبان پیامبر برای کسی که با آگاهی از گمراهی آنها و شناخت از هدایت ما با آنها بجنگد،مقرر فرمود.
25-پدرم برایم روایت کرد که اسود بن عامر برایمان روایت کرد که حماد بن سلمه از معاویه بن قره برایمان روایت کرد،گفت:خوارج را هواهای نفسانی نابود کرد.
26-پدرم روایت کرد که ابو معاویه برایمان روایت کرد که اعمش از زید بن وهب برایمان روایت کرد،گفت:وقتی علی در جنگ نهروان،خوارج را نفرین کرد هیچ کدام از آنها نجات نیافتند و با نیزهها دوخته شدند و همگی کشته شدند.آنگاه علی گفت:
دروغ نگفتم و به من دروغ گفته نشد پستاندار را بیابید.میگوید:مردم جستجو کردند و او را نیافتند.علی گفت:دروغ نگفتم و به من دروغ گفته نشد،بیابید او را.آنگاه مردم او را در گودالی در زیر کشتگان یافتند.دیدند او مردی است که بر پستانش همانند موهای گربه است.میگوید:علی تکبیر گفت و مردم از آن تعجب کردند.ابو معاویه میگوید:
بار دیگر علی تکبیر گفت و مردم نیز تکبیر گفتند.
27-عباد بن زیاد بن موسی اسدی برایم روایت کرد که شریک از محمد بن قیس از ابو موسی که بزرگ آنها بوده و در کنار علی حضور داشته،برایمان روایت کرد، گفت:علی در جنگ نهروان گفت:پستاندار را بیابید.مردم جستجو کردند و او را نیافتند.
عرق بر رخسارش جاری شد و گفت:به خدا دروغ نگفتم و به من دروغ گفته نشد.
میگوید:او را پیدا کرد و از زیر کشتگان بیرون کشید و آنگاه سجده شکر بهجا آورد.
28-پدرم روایت کرد که قاسم بن ولید همدانی برایمان روایت کرد که اسرائیل برایمان روایت کرد که ابراهیم یعنی ابن عبد الاعلی از طارق بن زیاد برایمان روایت کرد،گفت:با علی به سوی خوارج رفتیم.علی آنها را کشت.آنگاه گفت:توجه کنید! پیامبر خدا(صلّی اللّه علیه و آله و سلّم)فرمود:به زودی گروهی خروج میکنند که از حق سخن میگویند ولی حق از گلوهایشان فراتر نمیرود.آنها از حق خارج میشوند مانند تیری که بر صید نشیند و از آن خارج شود.علامت آنها مردی سیاهی است که یکی از دستهایش معیوب است و بر دستش موهای سیاهی است.اگر او(از کشته شدگان)باشد،شما بدترین مردم را کشتهاید و اگر نباشد،شما بهترین مردمان را کشتهاید.ما گریه کردیم.آنگاه گفت:او را بیابید.ما آن مرد معیوب را یافتیم و سجده شکر بهجا آوردیم.علی نیز سجدۀ شکر به جا آورد جز آنکه گفت:آنها سخن حق را میگویند.
29-عبد اللّه بن عمر قواریری برایم روایت کرد که عبد الرحمن بن عریان حارثی برایمان روایت کرد که ازرق بن قیس از مردی از عبد القیس برایمان روایت کرد،گفت:
در روز جنگ نهروان با علی بودم.میگوید:علی وقتی که آنها را کشت،گفت:آن مرد پستاندار یا ناقص الید را نزد من آورید.چیزی در اینباره گفت که یادم نمانده است.
میگوید:مردم او را جستجو کردند.ناگاه با مرد حبشی شبیه شتر،برخوردند که بازویش همانند پستان زن بود.عبد الرحمن میگوید:من آن را پرموی یافتم.اگر قرار بود که روح انسان از فرط شادی پرواز کند،روح علی آن روز پرواز میکرد.علی گفت:خدا و پیامبر او راست گفتند.اگر کسی به من بگوید که قبل از این،او را دیده است به راستی او بسیار دروغگوست.
30-علی بن حکیم اودی برایم روایت کرد که شریک از عثمان بن ابی زرعه از زید بن وهب برایمان روایت کرد گفت که گروهی از خوارج بصره بر علی وارد شدند که در بین آنها شخصی به نام جعد بن بعجه حضور داشت.به علی گفت:ای علی از خدا بترس!چون سرانجام مرگ تو را درمییابد.علی گفت بلکه من کشته میشوم با ضربتی که بر پیشانیام وارد میشود و این-یعنی ریشش از خون سرش-خضاب میشود و این عهد معهود و قضای مقضی است و ضرر کرد،هر آنکه افترا بست.او را بر لباسش سرزنش کرد.او گفت:شما چه میدانید از لباس من؛این لباس از کبر به دور است و سزاوار است که فرد مسلمان به من اقتدا کند.
31-پدرم برایم روایت کرد که یزید بن هارون از هشام از محمد از عبیده برایمان روایت کرد،گفت:علی درباره اهل نهر گفت:در بین آنها مردی است که یکی از دستهایش شبیه پستان زن یا معیوب است.اگر شگفتزده نمیشدید شما را خبر میدادم از آنچه که خداوند به زبان پیامبرش برای کسی که با آنها بجنگد،مقدر فرمود.عبیده میگوید:من به علی گفتم:آیا تو این را شنیدی؟گفت:آری به پروردگار کعبه!سه بار این را تکرار کرد.
32-پدرم برایم روایت کرد که یحیی بن زکریا بن ابی زائده از عاصم احول از عون بن عبد اللّه برایمان روایت کرد،گفت:عمر بن عبد العزیز مرا نزد خوارج فرستاد که با آنها سخن بگویم.من به آنها گفتم:آیا علامت دوستتان را میشناسید که وقتی با آن علامت شما را ملاقات میکند نزدتان امنیت مییابد و دوستتان محسوب میشود و آیا علامت دشمنتان را میشناسید که وقتی با آن علامت شما را ملاقات میکند از شما ترسان است و دشمنتان محسوب میشود؟گفتند:ما نمیفهمیم تو چه میگویی؟گفتم:
علامت دوستتان که اگر با آن شما را ملاقات کند نزدتان امنیت دارد و دوستتان محسوب میشود،آن است که بگوید:من نصرانی یا یهودی یا مجوسی هستم و علامت دشمنتان که اگر با آن شما را ملاقات کند از شما ترسان است و دشمنتان محسوب میشود،آن است که بگوید:من مسلمان هستم.
33-وهب بن بقیة الواسطی برایم روایت کرد که خالد بن عبد اللّه از عطاء بن سائب از میسره برایمان روایت کرد،گفت:ابو جحیفه میگفت:وقتی علی از کار حروریه فراغت یافت،گفت:در بین آنها مردی است با دست معیوب که بازویش استخوان ندارد و گوشتی مانند پستان با موهای بلند و پیچ در پیچ بر آن است.به جستجوی او پرداختند ولی او را نیافتند.دوباره به جستجوی او پرداختند باز او را نیافتند.راوی میگوید:من نیز جزء جستجوگران بودم و هرگز علی را مثل آن روز بیتاب ندیده بودم.جستجوگران گفتند:یا امیر المؤمنین ما او را نیافتیم.گفت:نام اینجا چیست؟گفتند نهروان.گفت:
دروغ گفتید او در بین آنهاست.جستجویش کنید.میگوید:کشتگان را زیر و رو کردیم ولی او را نیافتیم.به سوی او بازگشتیم.گفتیم:یا امیر المؤمنین!ما او را نیافتیم.پس از مکان سؤال کرد،جوابش دادند.گفت:خدا و رسول او راست گفتند شما دروغ میگویید، او در بین آنهاست.جستجویش کنید.ما به جستجوی او پرداختیم و او را در گودالی یافتیم و بیرونش آوردیم.به بازوی او نگاه کردم استخوان نداشت،گوشتی مانند پستان زن با موهای بلند و پیچ در پیچ بر آن بود.
34-پدرم برایم روایت کرد که یعقوب بن ابراهیم برایمان روایت کرد که پدرم از ابن اسحاق برایمان روایت کرد که ابو عبیده محمد بن عمار بن یاسر از مقسم ابو القاسم،بردۀ عبد اللّه بن حارث بن نوفل برایمان روایت کرد،گفت:من و تلید بن کلاب لیثی بیرون شدیم تا به عبد اللّه بن عمرو بن عاص رسیدیم که کفشهایش را به دست گرفته،بیت را طواف میکرد.از او پرسیدیم:آیا وقتی که حضرت پیامبر(صلّی اللّه علیه و آله و سلّم)در جنگ حنین با آن مرد تمیمی حرف زد،تو آنجا بودی؟گفت:آری،مردی از بنی تمیم که به او ذو الخویصره میگفتند آمد و در برابر پیامبر(صلّی اللّه علیه و آله و سلّم)که مشغول موعظۀ مردم بود، ایستاد و گفت:ای محمد!من دیدم که امروز چه کردی.پیامبر گفت:«چه دیدی؟»گفت:
دیدم عدالت را رعایت نکردی.میگوید:پیامبر ناراحت شد و گفت:«وای بر تو!وقتی عدالت نزد من نباشد،نزد چه کسی خواهد بود؟»عمر بن خطاب گفت:ای پیامبر!اجازه میدهی او را بکشم؟گفت:«نه،رهایش کنید چون به زودی او پیروانی خواهد داشت که
در دین تعمق میکنند تا جایی که از آن خارج میشوند مانند تیری که بر صید نشیند و از آن خارج شود.اگر به پیکان نگاه شود چیزی دیده نمیشود اگر به بدنه تیر نگاه شود چیزی دیده نمیشود و اگر به بالاتر نگاه شود چیزی دیده نمیشود در حالی که از بین کثافات و خون عبور کرده است.»
35-پدرم برایم روایت کرد که یعقوب برایم روایت کرد که پدرم از ابن اسحاق برایمان روایت کرد،گفت:محمد بن علی بن الحسین ابو جعفر حدیثی مثل حدیث ابی عبیده برایم روایت کرد و از آن شخص با نام ذو الخویصره یاد کرد.
36-پدرم برایم روایت کرد که وکیع برایمان روایت کرد که اسرائیل از ابن ابی اسحاق از مردی برایمان روایت کرد که وقتی خبر کشته شدن آن شخص معیوب به عایشه رسید،او گفت:شیطان کوردل کشته شد.میگوید سعد بن ابی وقاص گفت:
کوردل کشته شد.
37-ابو ربیع زهرانی سلیمان بن داود،برایم روایت کرد که داود عطار مکی برایمان گفت که موسی بن عقبه از نافع برایمان روایت کرد،گفت:وقتی ابن عمر مدینه را به قصد حج ترک میکرد،به او گفتند:حروریه خروج کردهاند.گفت:شما را گواه میگیرم که حجم را به عمره تبدیل کردم.وقتی به بیداء رسید.گفت:من شما را گواه میگیرم که حجم را به عمره تبدیل کردم و به آن،حجت را افزودم.
38-پدرم برایم روایت کرد که هاشم بن قاسم برایمان روایت کرد که حرام بن اسماعیل عامری از ابی اسحاق شیبانی از یسیر بن عمرو برایمان روایت کرد،گفت:در مدینه بر سهل بن حنیف وارد شدم و گفتم:آنچه از پیامبر(صلّی اللّه علیه و آله و سلّم)دربارۀ حروریه شنیدهای برایم بگو!گفت:آنچه که از رسول خدا(صلّی اللّه علیه و آله و سلّم)دربارۀ حروریه شنیدم برایت میگویم و چیزی بر آن نمیافزایم.شنیدم که رسول خدا(صلّی اللّه علیه و آله و سلّم)از گروهی یاد میکرد که از اینجا(به عراق اشاره کرد)خروج میکنند.آنان قرآن را میخوانند ولی قرآن از گلوهایشان فراتر نمیرود و از دین خارج میشوند مانند تیری که بر صید نشیند و از آن خارج شود.میگوید:گفتم:آیا پیامبر برای آنها علامتی ذکر کرد؟گفت:این همان چیزی
بود که از او شنیدم و چیزی به آن نیفزودم.
39-پدرم برایم روایت کرد که ابو کامل برایمان گفت که حماد-یعنی ابن سلمه -برایمان روایت کرد که سعید بن جمهان برایم روایت کرد،گفت:خوارج مرا به مذهبشان دعوت کردند و من نزدیک بود به آنها بپیوندم که خواهر بلال در خواب دید:
ابو بلال سگ سیاهی شده و از چشمهایش اشک میبارد.(به ابو بلال)گفتم:پدرم فدایت ابا بلال!چه شده که تو را اینگونه میبینم؟گفت:ما پس از آنکه از شما جدا شدیم سگان آتش شدیم.ابو بلال از سران خوارج بود.
40-پدرم برایم روایت کرد که یحیی بن ابی زائده از عکرمه بن عمار برایمان روایت کرد که عاصم بن شمیخ غیلانی برایم روایت کرد،گفت:ابو سعید خدری را دیدم که نماز ظهر میخواند و بر عصایی از نخل تکیه داشت.وقتی میایستاد بر آن تکیه میکرد و وقتی رکوع میکرد آن را به دیوار تکیه میداد و وقتی سجده میکرد بر آن تکیه میداد.
41-هدبه بن خالد ازدی برایمان روایت کرد که دیلم ابو غالب از میمون کردی از ابی عثمان نهدی از ابی سعید خدری برایمان روایت کرد که پیامبر(صلّی اللّه علیه و آله و سلّم)فرمود:
سرکشانی از فرقۀ مسلمین از دین خارج میشوند که سزاوارترین طایفه به حق،آنها را میکشد.
42-پدرم برایم روایت کرد که وکیع برایمان روایت کرد که عکرمه بن عمار از عاصم بن شمیخ از ابی سعید خدری برایمان روایت کرد،گفت:پیامبر(صلّی اللّه علیه و آله و سلّم)قسم یاد کرد و فرمود:«سوگند به کسی که جان ابو القاسم به دست اوست!گروهی خروج میکنند که اعمالتان در برابر اعمالشان ناچیز مینماید.آنها قرآن میخوانند ولی قرآن از گلوهایشان فراتر نمیرود و از اسلام خارج میشوند مانند تیری که بر صید نشیند و از آن خارج شود.»عرض کردند:آیا علامتی دارند که با آن شناخته شوند؟فرمود:«در بینشان مردی است پستاندار.آنها سرهایشان را میتراشند.»ابو سعید میگوید:تعداد بیست یا بیشتر از بیست نفر از اصحاب پیامبر(صلّی اللّه علیه و آله و سلّم)برایم روایت کردند که علی
عهدهدار کشتن آنها میشود.میگوید:ابو سعید را دیدم که بعد از آنکه تکبیر گفت و دستهایش میلرزید گفت:جنگ با آنها برایم زیباتر از جنگ با ترکان بود.
43-پدرم برایم روایت کرد که اسحاق بن یوسف-یعنی ازرق-از اعمش از ابن ابی اوفی برایمان روایت کرد،گفت:شنیدم که پیامبر(صلّی اللّه علیه و آله و سلّم)میگفت:«خوارج سگان آتشند.»
44-پدرم روایت کرد:عبد الرزاق از معمر از علی بن زید بن جدعان از ابی نضره از ابو سعید برایمان روایت کرد،گفت:شنیدم ابو سعید خدری میگفت که پیامبر(صلّی اللّه علیه و آله و سلّم) فرمود:«قیامت فرا نخواهد رسید مگر آنکه دو گروه بزرگ که دعوایشان در دین یکی است باهم بجنگند و در این بین،گروهی از دین خارج میشود و یکی از آن دو گروه که سزاوار به حق است آنها را از بین میبرد.»
45-پدرم روایت کرد که وکیع روایت کرد که سوید بن عبید عجلی از ابو مؤمن واثلی روایت کرد،گفت:دیدم که علی پس از فراغت از جنگ خوارج،گفت:نگاه کنید در بین کشتگان خوارج شخصی است که یکی از دستهایش معیوب است.جستجو کردند او را نیافتند.علی گفت:به من دروغ گفته نشده و من هم دروغ نمیگویم.راوی میگوید:
علی برخاست و او را از گودال بیرون آورد.آنگاه به سجده افتاد.
46-پدرم روایت کرد که وکیع برایمان روایت کرد که بسام از ابو طفیل برایمان روایت کرد،گفت:ابن کواء از علی رضی اللّه عنه از زیانبارترین اعمال پرسید.علی گفت:اهل حروراء از آنهاست.
47-پدرم روایت کرد که وکیع برایمان روایت کرد که حسن-یعنی ابن صالح- از ابی نعامه اسدی از داییاش برایمان روایت کرد،گفت:شنیدم ابن عمر میگفت:نجده و یارانش ننگ و رسوایی برای ما به بار آوردند.اگر من در میان آنها بودم با آنها میجنگیدم.
48-پدرم روایت کرد که عبد الرزاق از معمر از ایوب از نافع برایمان روایت کرد که ابن عمر به من خبر داد که نجده به دیدار من آمد و خواست شمشیرش را تیز کنم من
هم آن را تیز کردم مدتی بعد دوباره آمد و همان شمشیر را آورد و من هم آن را تیز کردم.بار سوم باز هم این ماجرا تکرار شد بعد گفت:کسی که این را تیز میکند گویا عقیدهاش غیر از عقیدۀ ماست؟
49-پدرم روایت کرد که وکیع برایمان روایت کرد که عثمان شحام ابو سلمه برایمان روایت کرد که مسلم بن ابی بکره از پدرش برایم روایت کرد،گفت:
پیامبر(صلّی اللّه علیه و آله و سلّم)فرمود:«به زودی گروهی خروج میکنند که خیلی تند و خشن هستند و قرآن ورد زبانهایشان است و آن را میخوانند ولی از گلوهایشان فراتر نمیرود.وقتی آنها را دیدید بکشید زیرا کشنده آنها پاداش دارد.»
50-پدرم روایت کرد که بهز و عفان برایمان روایت کردند،گفتند:حماد-یعنی ابن سلمه-برایمان روایت کرد که سعید بن جمهان برایم روایت کرد،گفت:با عبد اللّه بن ابی اوفی با خوارج میجنگیدیم،جوانی از ابن ابی اوفی به خوارج پیوسته بود.ما او را ندا دادیم:ای فیروز!این،ابن ابی اوفی است.گفت:مرد خوبی است اگر هجرت کرده بود.گفت:دشمن خدا چه میگوید؟گفت:میگوید:مرد خوبی است اگر هجرت کرده بود.گفت:آیا پس از هجرتم با رسول خدا(صلّی اللّه علیه و آله و سلّم)هجرتی است؟بهز در حدیثش میگوید که سه بار تکرار نمود:شنیدم پیامبر(صلّی اللّه علیه و آله و سلّم)میفرمود:«گوارا باد بهشت بر کسی که با آنها بجنگد»و عفان و یونس میگویند:«گوارا باد بهشت بر کسی که با آنها بجنگد و یا به دست آنها کشته شود.»سه بار این را تکرار کرد.
51-پدرم روایت کرد که روح بن عباده برایمان روایت کرد که عثمان شحام برایم روایت کرد که مسلم بن ابی بکره برایمان روایت کرد من از او سؤال کردم:آیا دربارۀ خوارج چیزی شنیدهای؟گفت:شنیدم پدرم ابی بکره از پیامبر خدا(صلّی اللّه علیه و آله و سلّم)روایت میکرد:«آگاه باشید به زودی از میان امتم گروهی خروج میکنند که خیلی تند و خشن هستند و قرآن ورد زبانشان است ولی قرآن از گلوهایشان فراتر نمیرود.بهوش باشید وقتی آنها را دیدید بکشید و کشندۀ آنها پاداش دارد.»
52-پدرم روایت کرد که وکیع برایمان روایت کرد که اسرائیل از ابراهیم بن
عبد الاعلی از زیاد بن طارق برایمان روایت کرد،گفت:علی را دیدم وقتی که آن شخص معیوب را-که بر دستش سه تار مو بود-بیرون آوردند،بر زمین افتاد و سجده کرد.
عبد اللّه بن طارق بن زیاد میگوید:اما وکیع چنین گفت.
53-پدرم روایت کرد که وکیع برایمان روایت کرد که سفیان از محمد بن قیس همدانی از پیرمردی از خودشان با کنیه ابو موسی برایمان روایت کرد،گفت:وقتی آن شخص معیوب را آوردند،علی را دیدم که سجده کرد.
54-پدرم روایت کرد که یزید بن هارون از حماد بن سلمه از ابی عمران جونی از عبد اللّه بن رباح از کعب برایمان روایت کرد،گفت:برای کسی که به دست خوارج کشته میشود،ده نور است و از دیگر شهیدان هشت نور بیشتر دارد.
55-پدرم روایت کرد که وکیع برایمان روایت کرد که ابن ابی خالد از مصعب بن سعد از پدرش برایمان روایت کرد،گفت:نزد او از خوارج سخن به میان آمد.گفت:آنها راه انحراف پیمودند و خداوند نیز دلهای آنها را گمراه ساخت.
56-پدرم روایت کرد که حماد بن مسعده از یزید-یعنی ابن ابی عبید-برایمان روایت کرد،گفت:وقتی نجده حروری ظهور کرد به جمعآوری صدقات پرداخت.به سلمه گفته شد:آیا از آنها دوری نمیکنی؟میگوید:او گفت:قسم به خدا!من با آنها معامله نمیکنم و از آنها پیروی نمیکنم.میگوید:او صدقهاش را به آنها میداد.
57-پدرم روایت کرد:عفان برایمان روایت کرد که جویریه بن اسماء برایمان روایت کرد،گفت:نافع چنین عقیده داشت که ابن عمر جنگ با حروریه را بر مسلمانان واجب میدانست.
58-پدرم روایت کرد که محمد بن بشر برایمان روایت کرد که عبید اللّه از نافع برایمان روایت کرد که ابن عمر میخواست که اگر نجده به مدینه حمله کرد و متعرض زنان و فرزندان شد،ما با او بجنگیم.به او گفتند:مردم بر این با تو بیعت نکردهاند.
میگوید:ابن عمر،منصرف شد.
59-پدرم روایت کرد که محبوب بن حسن برایمان روایت کرد که خالد-یعنی
الخداء-از ابی ایاس معاویه بن قرّه برایمان روایت کرد،گفت:یکی از حروریه خروج کرد.یاران پیامبر(صلّی اللّه علیه و آله و سلّم)از مزینه،با شمشیرهایشان به جنگ او برخاستند که از جملۀ آنها عائذ بن عمرو بود.
60-پدرم روایت کرد که عفان برایمان روایت کرد که یزید بن زریع برایمان روایت کرد که خالد الحذاء از معاویه بن قرّه برایمان روایت کرد که یکی از خوارج در زمان اصحاب پیامبر(صلّی اللّه علیه و آله و سلّم)خروج کرد.عدهای از اصحاب پیامبر با شمشیرهایشان به جنگ او برخاستند که از آن جمله عائذ بن عمرو بود.
61-پدرم روایت کرد که عفان برایمان روایت کرد که سلام ابو المنذر از عاصم بن بهدله برایمان روایت کرد،گفت:یکی از خوارج در کوفه خروج کرد.گفتند:ای ابا وائل!این خارجی خروج کرد و کشته شد.گفت:به خدا قسم که این کار دربارۀ دین و دفاع از مظلوم،چقدر نزد خدا عزیز است.خدا پدرت را خیر دهد.
62-پدرم روایت کرد که ابو کامل مظفر بن مدرک برایمان روایت کرد که حماد بن سلمه از ازرق بن قیس برایمان روایت کرد،گفت:ما در اهواز با خوارج میجنگیدیم و ابو برزه اسلمی نیز همراه ما بود به نهروان آمد،وضو گرفت و سپس به نماز ایستاد.
63-پدرم روایت کرد که یزید بن هارون از ابن اسحق از ابی زبیر از ابو العباس، بردۀ بنی بدیل از عبد اللّه بن عمر برایمان روایت کرد،گفت:نزد پیامبر(صلّی اللّه علیه و آله و سلّم)از گروهی که در عبادت بسیار تلاش میکنند سخن به میان آمد.پیامبر فرمود:«این در اسلام یک عادت آزمندی است و برای هر آزمندی فترتی است و هر آن کس که فترتی او بر میانه روی باشد پس این ضروری است و هر آن کس که فترت او برای غیر از این باشد او از هلاک شوندگان است.»
64-پدرم روایت کرد که هشیم از حصین از مصعب بن سعد از سعد،دربارۀ آیه «یَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ یُحْسِنُونَ صُنْعاً» (1)
-کهف:104« [1]آنها میپندارند که کار خوب انجام میدهند.»
برایمان روایت کرد،گفت:از او پرسیدم:آیا آنها خوارجند؟گفت:نه،آنها،صومعه نشینانند و خوارج آنهایی هستند که راه انحراف1) 1)
پیمودند و خداوند نیز دلهای آنها را منحرف ساخت.
65-پدرم روایت کرد که هشیم از عوام برایمان روایت کرد که از ابو غالب از امامه برایمان روایت کرد،گفت:آنها راه انحراف پیمودند و خداوند نیز دلهایشان را گمراه ساخت.میگوید:آنها همان خوارج بودند.
66-پدرم روایت کرد که وکیع از اعمش از ابی اسحق از حصین-و او رئیس شرطۀ علی بود-برایمان روایت کرد،گفت:علی میگفت:خدا بکشد آنها را یعنی خوارج را.
67-پدرم روایت کرد که ابن نمیر از عبد اللّه از نافع برایمان روایت کرد،گفت:
وقتی ابن عمر شنید که نجده به مدینه میآید و اسیر میگیرد و کودکان را میکشد.گفت:
حالا او را نمیگذاریم.برای جنگ با او آماده شد و مردم را علیه او تحریک نمود.به او گفتند:مردم در جنگ تو را همراهی نمیکنند،بترس که تنها بمانی و کشته شوی و او هم از این کار دست برداشت.
68-پدرم روایت کرد که ابو بکر بن عیاش برایمان روایت کرد،گفت:شنیدم که ابو اسحق از ابو الاحوص نقل میکرد،میگفت:یکی از خوارج خروج کرد.مردم علیه او برخاستند و او را کشتند.
69-پدرم روایت کرد که یحیی بن زکریا ابن ابی زائده برایمان روایت کرد که عبد الملک از عطاء از ابن عباس به ما خبر داد که علی او را نزد خوارج فرستاد و او با آنها سخن گفت و بین آنها تشتت و تفرقه ایجاد کرد.خوارج گفتند:اینها گروه جدالگرند.
70-پدرم روایت کرد که یحیی بن زکریا بن ابی زائده برایمان روایت کرد که عاصم بن احول از عون بن عبد اللّه به ما خبر داد که عمر بن عبد العزیز او را نزد خوارج فرستاد و او با آنها سخن گفت.
71-پدرم روایت کرد که یزید-یعنی ابن هارون-از هشام بن حسان برایمان روایت کرد که ابو الوضی القیسی برایمان روایت کرد،گفت:من در جمع یاران علی بودم.وقتی او از اهل نهر فراغت یافت،گفت:در میان کشتگان مرد پستاندار را بیابید.
جستجو کردند ولی نیافتند.آمدند و گفتند:ما نیافتیم.گفت:جستجو کنید او در بین آنهاست.میگوید:جستجو کردند و او را یافتند و آوردند.من او را نگاه کردم،دیدم که بر یکی از بازوانش گوشتی مانند پستان زن است و دستی غیر از آن ندارد و موهایی بر آن دیده میشود.
72-پدرم روایت کرد که وکیع از حماد بن سلمه از ابی غالب از ابی امامه برایمان روایت کرد که او سرهایی را که بر سر در مسجد دمشق آویزان کرده بودند،دیده است.ابو امامه میگوید:سگان آتش-سه بار-بدترین کشتگان در زیر آسمانند و بهترین کشتگان کسانیاند که به دست آنها کشته شدهاند.آنگاه این آیه را قرائت کرد:
«یَوْمَ تَبْیَضُّ وُجُوهٌ وَ تَسْوَدُّ وُجُوهٌ ». (1)
-آل عمران:106« [1]روزی که در آن،چهرههایی سفیدند و چهرههایی سیاه».
من به ابو امامه گفتم:آیا تو این را از پیامبر خدا شنیدی؟گفت:اگر من این را فقط دو یا سه یا چهار یا پنج یا شش یا هفت بار شنیده بودم،به تو نمیگفتم.
73-پدرم روایت کرد که عبد الرزاق برایمان روایت کرد که معمر برایمان روایت کرد،گفت:شنیدم ابو غالب میگفت:وقتی سرهای ازارقه آوردند و بر سر در دمشق آویزان کردند،ابو امامه آمد و آنها را دید،چشمانش پراشک شد.گفت:سگان آتش،سگان آتش،سگان آتش-سه بار-اینها بدترین کشتگانی هستند که در زیر آسمان کشته شدهاند و بهترین کشتگان در زیر آسمان آنهایی هستند که به دست اینها کشته شدهاند.گفتم پس چرا اشکهایت جاری شد؟گفت:به حال آنها رحمم آمد چون آنها اهل اسلام بودند.گفتم:آیا اینکه گفتی آنها سگان آتشند از خودت گفتی یا آن را از پیامبر(صلّی اللّه علیه و آله و سلّم)شنیدی؟گفت:اگر از خود میگفتم جرأت روا داشته بودم بلکه آن را از پیامبر شنیدم نه یک بار و دو بار و سه بار.راوی میگوید:همینطور میشمرد.میگوید:
آنگاه این آیه «یَوْمَ تَبْیَضُّ وُجُوهٌ وَ تَسْوَدُّ وُجُوهٌ » را تلاوت کرد تا رسید به «هُمْ فِیها خالِدُونَ » آنگاه حدیث را تا آخر ذکر کرد.
74-ابو خیثمه برایم روایت کرد که سفیان بن عیینه از ابی غالب برایمان روایت
1) 1)
کرد و او از ابو امامه شنیده بود که میگفت:با او بیرون شدم.ناگاه سرهای خوارج را بر در دمشق دید،گفت:سگان آتش،سگان آتش،بدترین کشتگانند و بهترین کشتگان کسانی هستند که به دست آنها کشته شدهاند.گفتم:ای ابا امامه!آیا تو این را از پیامبر خدا-ص-شنیدی؟گفت:بلی چندینبار.
75-ابو خیثمه زهیر بن حرب برایم روایت کرد که عمار بن یونس حنفی برایمان روایت کرد که عکرمه بن عمار برایمان روایت کرد که شداد بن عبد اللّه برایمان روایت کرد،گفت:با ابو امامه بودم.وقتی سرهای حروریه را در شام بر در مسجد حمص یا دمشق دید،ایستاد و خطاب به آنها گفت:سگان آتش-دو یا سه بار-بدترین کشتگانی که آسمان بر آنها سایه انداخته است و بهترین کشتگان کسی است که به دست آنها کشته شده است-چشمان ابو امامه پر اشک شد-مردی گفت:آیا این سخن که آنها بدترین کشتگانی هستند که آسمان بر آنها سایه انداخته و بهترین کشتگان کسی است که به دست آنها کشته شده است،از نزد خود گفتی یا آنکه آن را از پیامبر خدا(صلّی اللّه علیه و آله و سلّم)شنیدی؟
گفت:اگر از نزد خود میگفتم،جرأت روا داشته بودم.اگر از پیامبر(صلّی اللّه علیه و آله و سلّم)یکبار یا دو بار-تا هفت بار شمرد-میشنیدم برای شما نمیگفتم.مردی به او گفت:دیدم چشمانت پر اشک شد؟گفت:بر آنها رحمم آمد چون آنها مؤمن بودند و پس از ایمان،کفر ورزیدند.آنگاه این آیه «وَ لا تَکُونُوا کَالَّذِینَ تَفَرَّقُوا وَ اخْتَلَفُوا مِنْ بَعْدِ ما جاءَهُمُ الْبَیِّناتُ وَ أُولئِکَ لَهُمْ عَذابٌ عَظِیمٌ یَوْمَ تَبْیَضُّ وُجُوهٌ وَ تَسْوَدُّ وُجُوهٌ » (1)
-آل عمران:105-106« [1]مانند کسانی نباشید که پس از آمدن برهانهای روشن متفرق میشوند و اختلاف میکنند.برای آنها عذاب بزرگی است.روزی که در آن،چهرههایی سفیدند و چهرههایی سیاه.»
را تا آخر قرائت کرد.76-پدرم برایم روایت کرد که انس بن عیاض و او ابو ضمره مدینی است، برایمان روایت کرد،گفت:شنیدم صفوان بن سلیم میگوید:ابو امامه باهلی وارد دمشق شد،سرهای حروریه را بر در آویزان دید،گفت:سگان آتش-سه بار-بدترین کشتگانی هستند که آسمان بر آنها سایه انداخته است و بهترین کشتگان کسی است که به دست آنها کشته شده است.آنگاه گریه کرد.مردی به سویش رفت و پرسید:ای ابا امامه!این را
1) 1)
که گفتی از خودت گفتی یا از پیامبر شنیدی؟گفت:اگر از خودم گفته باشم جرأت روا داشتهام.چرا از خودم بگویم.من این را بیش از یک بار و دو بار از پیامبر شنیدم.گفت:
پس چرا گریه کردی؟گفت:گریه کردم چون آنها از اسلام خارج شدند.اینها راه تفرقه را در پیش گرفتند و دین خود را پیروی کردند.
77-پدرم برایم روایت کرد که اسماعیل-یعنی ابن علیه-از سلیمان تمیمی برایمان روایت کرد که آنس بن مالک برایمان روایت کرد،گفت:او برایم روایت کرد که پیامبر خدا فرمود:در بین شما گروهی است که عبادت میکنند و دینداری نشان میدهند به حدی که مردم و خودشان را به تعجب وا میدارند.آنها از دین خارج میشوند مانند تیری که بر صید نشیند و از آن خارج شود.
78-پدرم برایم روایت کرد که ابراهیم بن خالد برایمان روایت کرد که رباح از معمر از قتاده از انس بن مالک برایمان روایت کرد که پیامبر(صلّی اللّه علیه و آله و سلّم)فرمود:«در امتم اختلاف پدید میآید و از میان آنها گروهی خروج میکنند که قرآن را میخوانند ولی قرآن از گلوهایشان فراتر نمیرود.سرهایشان را میتراشند.وقتی آنها را دیدید بکشید.»
79-ابو بشر بن بکر بن خلف ختن ابو عبد الرحمن المقریء برایم روایت کرد و محمد بن غیلان از این حدیث در مکه از او سؤال کرد،گفت:عبد الرزاق از معمر از قتاده از انس برایم روایت کرد:گفت:پیامبر(صلّی اللّه علیه و آله و سلّم)فرمود:«در میان امتم گروهی پدید میآید که قرآن را میخوانند ولی قرآن از گلوهایشان فراتر نمیرود و از دین خارج میشوند مانند تیری که بر صید نشیند و از آن خارج شود،وقتی آنها را دیدید بکشید.»
80-پدرم برایم روایت کرد که عبد الرزاق برایمان روایت کرد که معمر از زهری از ابی سلمه بن عبد الرحمن از ابی سعید خدری برایمان روایت کرد،گفت:روزی پیامبر(صلّی اللّه علیه و آله و سلّم)غنایم بین ما تقسیم میکرد که پسر ذی الخویصره تمیمی آمد و گفت:ای رسول خدا!عدالت را رعایت کن.پیامبر گفت:«وای بر تو!اگر من عدالت را رعایت نکنم چه کسی آن را رعایت میکند؟»عمر بن خطاب گفت:ای پیامبر!آیا اجازه
میدهی که گردن او را بزنم.پیامبر فرمود:«او را واگذار!چون او را پیروانی است که نمازتان در برابر نمازشان و روزهتان در برابر روزهشان ناچیز مینماید.آنها از دین خارج میشوند مانند تیری که بر صید نشیند و از آن خارج شود.به پر آن نگاه شود چیزی دیده نمیشود.به بدنه آن نگاه شود چیزی دیده نمیشود.به پیکان آن نگاه شود چیزی دیده نمیشود در حالی که از بین خون و کثافات عبور کرده است.علامت آنها مرد سیاهی است که بر یکی از دو دستش-یا فرمود یکی از دو پستانش-مانند پستان زن است که حالت لرزان دارد.آنها در یک فرصتی علیه مردم خروج میکنند و این آیه دربارۀ آنها نازل شده است: «وَ مِنْهُمْ مَنْ یَلْمِزُکَ فِی الصَّدَقاتِ » (1)
-توبه:58. [1]
تا آخر آیه.ابو سعید میگوید:من گواهی میدهم که این را از پیامبر شنیدم و گواهی میدهم که علی وقتی آنها را کشت و من با او بودم،آن مرد را همانگونه که پیامبر توصیف کرده بود،آوردند.81-افطر بن حماد بن واقد برایم روایت کرد که مهدی بن میمون از محمد بن سیرین از معبد بن سیرین از ابی سعید خدری برایمان روایت کرد که پیامبر(صلّی اللّه علیه و آله و سلّم) فرمود:«گروهی در مشرق خروج میکنند.آنها قرآن را میخوانند ولی قرآن از گلوهایشان فراتر نمیرود و از دین خارج میشوند مانند تیری که بر صید نشیند و از آن خارج شود و به آن برنمیگردند مگر آنکه تیر به جای خود برگردد.»میگوید:گفتند:
علامتشان چیست؟فرمود:«علامتشان تراشیدن سرهایشان است.»
82-نصر بن علی برایم روایت کرد که غسار بن مضر برایمان روایت کرد که ابو مسلمه سعید بن یزید از ابو نضره از ابی سعید برایمان روایت کرد،گفت:رسول خدا(صلّی اللّه علیه و آله و سلّم)فرمود:«گروه سرکش،از جمع این امت خارج میشوند مانند تیری که بر صید نشیند و از آن خارج شود.شخصی صیدی را با تیر میزند و تیر صید را سوراخ میکند و صید از آن محدوده دور میشود.فرمود:شکارچی کمی که میرود به محل اصابت میرسد و تیرش را برمیدارد.به پیکان نگاه میکند علامتی نمیبیند.فرمود:
شکارچی با خود میگوید:اگر صید را زدهام پس باید علامتی در نوک تیر و بالاتر آن
1) 1)
میدیدم.فرمود:به بدنه تیر و بالاتر نگاه میکند علامتی نمیبیند.فرمود:آنها از اسلام چیزی همراه ندارند.همانگونه که این تیر چیزی از صید همراه ندارد.فرمود:آنها به اسلام باز نمیگردند و قرآن را میخوانند ولی قرآن از گلوهایشان فراتر نمیرود.فرمود:
عمل دیگران در برابر عمل آنها ناچیز و اندک مینماید.علامت آنها تراشیدن موهاست.
آنها بدترین مخلوقاتند-دو بار فرمود-نزدیکترین طایفه به حق،با آنها-اصحاب نهروان-میجنگند.ابو سعید میگوید:حمد و سپاس خداوندی را که جنگ با آنها را به اهل عراق واگذار کرد.
83-پدرم برایم روایت کرد که هشام بن قاسم برایمان روایت کرد که حشرج بن نباته عبسی برایمان روایت کرد که سعید بن جمهان برایمان روایت کرد،گفت:عبد اللّه بن ابی اوفی را ملاقات کردم و او نابینا بود.سلام کردم:گفت:کیستی؟میگوید:گفتم:
من سعید بن جمهانم.گفت:پدرت چه کار میکند؟میگوید:گفتم:ازارقه او را کشتند.
گفت:خدا لعنت کند ازارقه را،خدا لعنت کند ازارقه را.
84-پیامبر(صلّی اللّه علیه و آله و سلّم)برایمان گفت:آنها سگان آتشند.میگوید:گفتم:ازارقه به تنهایی یا تمامی خوارج؟گفت:نه،بلکه تمامی خوارج.
و آخرین سخن ما حمد پروردگار عالمیان است
1-الاباضیة بین الفرق الاسلامیة:علی یحیی معمر،عمان-1406 ه
2-الاباضیة فی مصر و المغرب:دکتر رجب محمد عبد الحلیم،مسقط-1410 ه
3-الاباضیة فی موکب التاریخ:علی یحیی معمر،دار الکتاب العربی،القاهره-1384.
4-الاتقان:سیوطی(849-911 ه)تحقیق دکتر مصطفی،دار ابن کثیر،بیروت.
5-احکام القرآن:جصاص،احمد بن علی(ت 370 ه)دار الکتاب العربی،بیروت- 1406 ه.
6-الاخبار الطوال:دینوری،ابو حنیفه احمد بن داود(ت 282 ه)دار احیاء الکتب العربیه، قاهره،1960 م.
7-الاصابة:عسقلانی،احمد بن علی بن حجر(ت 852 ه)دار احیاء التراث العربی،بیروت -1358 ه.
8-اصول الدین:بزودی،ابو الیسر محمد بن عبد الکریم(421-493 ه)دار احیاء الکتب العربیه،قاهره-1383 ه.
9-الاعلام:خیر الدین زرگلی(ت 1396 ه)دار العلم للملایین،بیروت-1404 ه،چاپ ششم.
10-الاغانی:ابو الفرج اصفهانی،علی بن الحسین(ت 356 ه)دار احیاء التراث العربی، بیروت.
11-اللّه خالق الکون:جعفر الهادی(معاصر)از محاضرات علامه استاد جعفر سبحانی،دار الاضواء،بیروت-1406 ه.
12-الالهیات:محمد مکی عاملی از محاضرات علامه استاد جعفر سبحانی،دار الاسلامیه، بیروت،1410 ه.
13-الامالی:شیخ طوسی،محمد بن الحسن(385-460 ه)ایران،چاپ حجر.
14-الامام جابر بن زید العمانی:صوافی،دکتر صالح بن احمد،عمان 1409 ه،چاپ دوم.
15-الامامة و السیاسة:دینوری،ابو محمد عبد اللّه بن مسلم بن قتیبه(ت 276 ه)چاپ
مصطفی محمد-مصر.
16-الانساب:بلاذری،احمد بن یحیی از دانشمندان قرن سوم هجری،مؤسسه الاعلمی، بیروت-1394 ه.
17-اوائل المقالات:شیخ مفید،محمد بن محمد نعمان،مکتبة الحقیقة،تبریز-1371 ه.
18-الباب الحادی عشر:علامه حلی،حسن بن یوسف بن مطهر(648-726 ه)چاپ تهران.
19-بحار الانوار:محمد باقر مجلسی(1037-1110 ه)مؤسسة الوفاء بیروت-1403 ه.
20-بدء الاسلام و شرائع الدین:ابن سلام اباضی(ت 273 ه.)
21-بدایة المجتهد:ابن رشد قرطبی(520-595)دار المعرفة،بیروت-1403 ه.
22-البیان و التبیین:جاحظ،ابو عثمان عمرو(ت 255 ه)دار الفکر للجمیع،بیروت- 1968 م.
23-تاج العروس:زبیدی،محمد مرتضی،بیروت.
24-تاریخ بغداد:خطیب بغدادی،ابو بکر احمد بن علی(ت 463 ه)مکتبة سلفیة،مدینة منوره.
25-تاریخ خلفاء:سیوطی،جلال الدین(849-911 ه)چاپ مدنی،قاهره-1383 ه.
26-تاریخ طبری:طبری،ابو جعفر محمد بن جریر(ت 310 ه)مؤسسه الاعلمی،بیروت.
27-تاریخ مدینة دمشق:ابن عساکر،علی بن الحسن بن هبة اللّه(500-573 ه)دار التعارف،بیروت-1395 ه.
28-تاریخ المذاهب الاسلامیة:محمد ابو زهره(ت 1396 ه)چاپ قاهره.
29-تاریخ المغرب الکبیر:محمد علی دبوز.
30-تاریخ یعقوبی:یعقوبی،احمد بن ابی یعقوب(از دانشمندان قرن سوم)المکتبة
الحیدریة،النجف-1384 ه.
31-تحفة الاعیان:ابو اسحق سالمی.
32-تذکرة الخواص:سبط بن جوزی(581-654 ه)مؤسسه اهل البیت،بیروت- 1401 ه.
33-تفسیر المنار:محمد رشید رضا(ت 1354 ه)دار المنار،مصر-1373 ه.
34-تقریب التهذیب:عسقلانی،احمد بن علی بن حجر(733-852 ه)دار المعرفة، بیروت-1395 ه.
35-التمهید:قاضی ابو بکر،محمد بن طیب باقلانی(403 ه)،چاپ قاهره-1366 ه.
36-تنقیح المقال:عبد اللّه مامقانی،ایران،چاپ حجر.
37-تهذیب الاسماء و اللغات:ابو زکریا نووی(ت 676)دار الکتب العلمیّه،بیروت.
38-تهذیب التهذیب:عسقلانی،احمد بن علی بن حجر(773-852 ه)دار الفکر، بیروت-1404 ه.
39-الجامع الصحیح(مسند ربیع بن حبیب ازدی):تقدیم عبد اللّه بن حمید سالمی،چاپ دمشق-1388 ه.
40-الجرح و التعدیل:ابو حاتم رازی(ت 327 ه):دار احیاء التراث العربی،بیروت- 1371 ه.
41-جواهر الکلام:نجفی:محمد حسین(ت 1266 ه)دار احیاء التراث العربی،بیروت- 1981 م.
42-الجواهر المنتقاة:برادی،چاپ قاهره-1884 م.
43-الحور العین:حمیری،سعید بن نشوان،تهران-1394 ه افست.
44-خزانة الادب:بغدادی،عبد القادر بن عمر(1030-1093 ه)دار صادر،بیروت.
45-الخصائص:نسائی،ابو عبد الرحمن احمد(215-303 ه)از انتشارات حیدریه،نجف اشرف-1388 ه.
46-الخطط:تقی الدین المقریزی(ت 845 ه)دار صادر،بیروت.
47-الخلاف:شیخ طوسی،محمد بن الحسن(385-460 ه)دار الکتب علمیه،قم،ایران.
48-الخوارج فی العصر الاموی:دکتر نایف معروف،دار الطلیعة،بیروت-1401 ه.
49-الذریعه:آقا بزرگ تهرانی(ت 1293-1389 ه)دار الضواء بیروت-1403 ه.
50-الرسائل:مرتضی الانصاری(م 1282 ه)چاپ پیروز،قم-1390 ه.
51-سنن ابن ماجه:ابن ماجه،ابو عبد اللّه محمد بن یزید قزوینی(207-275 ه)دار احیاء التراث العربی،بیروت-1395 ه.
52-السنن الکبری:بیهقی،ابو بکر احمد بن الحسین(ت 458 ه)دار المعرفة بیروت- 1406 ه.
53-سیر اعلام النبلاء:ذهبی،شمس الدین محمد بن احمد(ت 748 ه)مؤسسة الرسالة، بیروت-1409 ه.
54-السیرة الحلبیة:حلبی،برهان الدین علی بن ابراهیم(ت 1044)المکتبة الاسلامیة، بیروت.
55-السیرة النبویة:ابن هشام،ابو محمد عبد الملک بن ایوب الحمیری(ت 213 یا 218 ه)دار التراث العربی،بیروت.
56-السیر و الجوابات:یکی از فقهاء اباضیة،تحقیق دکتر سیده اسماعیل کاشف،چاپ وزارت میراث قومی سلطنت عمان.
57-شذرات الذهب:ابن عماد حنبلی(1030-1089 ه)دار الفکر،بیروت-1399 ه.
58-شرائع الاسلام:محقق حلی،ابو القاسم جعفر بن حسن(602-676 ه)دار الاضواء، بیروت-1403 ه.
59-شرح العقیدة الطحاویه:صدر الدین علی بن ابی العز حنفی(از دانشمندان قرن هشتم)مکتب الاسلامی،بیروت-1404 ه.
60-شرح المقاصد:سعد الدین التفتازانی(ت 792)چاپ مصر.
61-شرح نهج البلاغه:ابن ابی الحدید(ت 655)دار احیاء الکتب العربیه،القاهره 1378 ه.
62-صحیح البخاری:بخاری،ابو عبد اللّه محمد بن اسماعیل(ت 256 ه)مکتبة عبد الحمید احمد حنفی،مصر 1314 ه.
63-صحیح مسلم:ابو حسین،مسلم بن حجاج قشیری(ت 261)دار احیاء التراث العربی،بیروت.
64-الضعفاء و المتروکین:عبد الرحمن بن جوزی(ت 597)دار الکتب العلمیه،بیروت- 1406 ه.
65-العقد الفرید:ابن عبد ربه اندلسی(246-328 ه)دار الکتب العلمیة،بیروت-
1404 ه.
66-العقود الفضیة:حارثی،چاپ دار الیقظة.
67-الغارات:ابن هلال ثقفی(ت 283 ه)دار الکتاب الاسلامی،قم-1411 ه.
68-الغدیر:امینی،عبد الحسین احمد نجفی(1320-1390 ه)دار الکتب العربی،بیروت -1387 ه.
69-الفصل فی الملل و الاهواء و النحل:ابن حزم اندلسی(ت 456 ه)،دار المعرفة، بیروت-1395 ه.
70-الفرق بین الفرق:بغدادی،عبد القاهر بن طاهر بن محمد(ت 429 ه.)دار المعرفة، بیروت.
71-فقه الامام جابر بن زید:یحیی محمد بکوش،دار الغرب الاسلامی،بیروت-1407 ه.
72-الکافی:کلینی،محمد بن یعقوب(ت 329 ه)دار الکتب الاسلامیة،چاپ تهران- 1388 ه.
73-الکامل فی اللغة و الادب:مبرد نحوی،ابو العباس محمد بن یزید(ت 285 ه)مکتبة المعارف،بیروت.
74-الکامل فی التاریخ:ابن اثیر جزری،محمد بن محمد(ت 630 ه)،دار الکتاب العربی،بیروت.
75-الکشف و البیان:قلهاتی،تحقیق د.سیدة الکاشف-1980 م.
76-کنز العمال:متقی هندی(ت 975 ه)مؤسسة الرسالة،بیروت-1405 ه.
77-لسان المیزان:عسقلانی،شهاب الدین احمد بن علی بن حجر(ت 852 ه)موسسة الاعلمی،بیروت.
78-المبسوط:طوسی،ابو جعفر محمد بن الحسن(385-460 ه)چاپ تهران-1387 ه.
79-مجمع البیان:طبرسی،فضل بن الحسن(471-548 ه)چاپ عرفانی صیدا- 1354 ه.
80-مجمع الزوائد:هیثمی،حافظ نور الدین علی بن ابی بکر(735-807 ه)دار الکتاب العربی،بیروت-1402 ه.
81-المحاسن:برقی،احمد بن محمد(ت 274 ه)چاپ تهران.
82-المستدرک:نوری طبرسی،حسین بن محمد تقی(1254-1320 ه)مؤسسة آل البیت،قم-1407 ه.
83-مسند احمد:احمد بن حنبل(ت 241 ه)دار الفکر،بیروت.
84-المسند:طیالسی،سلیمان بن داود جارود(م 204 ه)دار المعرفة بیروت.
85-مروج الذهب:مسعودی،علی بن الحسین(ت 345 ه)منشورات دانشگاه لبنان، بیروت-1965 م.
86-المعارف:ابن قتیبه دینوری(ت 276 ه)دار الکتب العلمیة،بیروت-1407 ه.
87-المعتبر:محمد بن سعید کدمی،از انتشارات آثار قومی و فرهنگ سلطنت عمان.
88-المعیار و الموازنة:ابو جعفر اسکافی(ت 240 ه)تحقیق محمد باقر المحمودی،چاپ اول 1412 ه.
89-المغنی:عبد اللّه بن قدامه(541-620 ه)چاپ الامام،مصر.
90-مفاتیح الغیب:رازی،فخر الدین محمد بن عمر(544-606 ه)چاپ مصر.
91-مفاهیم القرآن:سبحانی،جعفر بن محمد حسین(مؤلف همین کتاب)قم-1404 ه.
92-مقالات الاسلامیین:اشعری،ابو الحسن علی بن اسماعیل(ت 324 ه)چاپ سوم-
1400 ه.
93-الملل و النحل:شهرستانی،محمد بن عبد الکریم(479-548 ه)دار المعرفة،بیروت -1402 ه.
94-مناقب آل ابی طالب:ابن شهر آشوب،ابو جعفر رشید الدین محمد بن علی سروی مازندرانی(488-588 ه)چاپ علمیه،قم-ایران.
95-میزان الاعتدال:محمد بن احمد الذهبی(ت 748 ه)دار المعرفة،بیروت.
96-نهج البلاغه:گردآورنده شریف رضی،ابو الحسن محمد بن الحسن(359-404 ه) بیروت-1387 ه.
97-نور الثقلین:عروسی حویزی،عبد علی بن جمعة(ت 1112 ه)چاپ حکمت،قم- ایران.
98-وسائل الشیعه:حر عاملی،محمد بن حسین(1033-1104 ه)دار احیاء التراث العربی،بیروت-1403 ه
99-وفیات الاعیان:ابن خلکان،احمد بن محمد(608-681 ه)انتشارات رضی،قم- 1364 ه.
100-وقعة صفین:نصر بن مزاحم منقری(ت 212 ه)دار احیاء الکتب العربیه،القاهره- 1365 ه.
1-قرآن کریم،ترجمه:الهی قمشهای-مکارم شیرازی
2-نهج البلاغه:شریف رضی،ترجمه:جعفر شهیدی
3-ترجمه و شرح نهج البلاغه:فیض الاسلام
4-تاریخ طبری:محمد بن جریر طبری،ترجمه:ابو القاسم پاینده
5-الکامل:ابن اثیر جزری،ترجمه:ابو القاسم حالت-عباس خلیلی
6-وقعة صفین:نصر بن مزاحم،ترجمه:پرویز اتابکی
7-اقرب الموارد:سعید سعید خوری
8-لسان العرب:محمد بن منظور انصاری
9-المنجد:معلوف لوئیس
10-لغتنامه:علی اکبر دهخدا
مقدمه مؤلف 1
فصل اول:
آغاز اختلاف پس از رحلت پیامبر 5
علل شورش علیه خلافت عثمان 12
1-تعطیل نمودن حدود الهی 12
2-بذل و بخششهای بیحد و حصر از بیتالمال 12
3-تأسیس حکومت اموی 13
4-برخورد خصمانه با صحابه 14
5-پناه دادن به تبعیدیان رسول اللّه 14
کشته شدن خلیفه،عثمان 15
گردهمایی مهاجرین و انصار برای بیعت با علی 16
فصل دوم:
حوادث و وقایع ناگوار عصر خلافت علوی 21
1-نبرد با ناکثین:جنگ جمل 27
رفتن عایشه به مکه 28
خارج شدن شیخین و عایشه از مکه 29
حرکت علی به طرف بصره 31
در آستانه جنگ جمل 34
خطبۀ امام در روز جمل 36
2-نبرد با قاسطین:جنگ صفین 39
خلافت،هدف نهایی معاویه 39
سیاستهای معاویه 42
1-ارتباط با عمرو بن عاص 42
2-پیراهن خونین عثمان 43
3-استمداد از افراد بانفوذ 43
4-نامهها معاویه برای افراد موجه 45
تلاش و کوششهای علی(علیه السلام)برای خاموش کردن آتش فتنه 46
حرکت معاویه به طرف صفین 48
بازپس گیری شریعۀ آب از سربازان معاویه 48
اول تحمیل حکمیت بعد تحمیل حکم 55
نگارش توافقنامه صلح 58
موافقتنامه صلح یا پیماننامه تحکیم 59
بیان دیگری از توافقنامه 62
فصل سوم:
پیدایش خوارج همزمان با مخالفت آنها با اساس حکمیت 63
خبر دادن پیامبر(صلی الله علیه و آله)از فتنۀ خوارج 69
تحلیل حادثۀ غمانگیز حکمیت 70
پرسش اول:چرا خوارج به ظاهر امر فریفته شدند 70
پرسش دوم:چرا پس از تحمیل حکمیت بر علی(علیه السلام)از آن برگشتند 72
فصل چهارم:
تحرکات سیاسی خوارج پس از جریان حکمیت 79
الف:رویارویی با علی(علیه السلام)82
ب:تکفیر علی(علیه السلام)و یارانش 83
ج:کشتن بیگناهان 83
امام موضعش را دربارۀ تحکیم مشخص میکند 85
مانند سایر مسلمانان با آنها رفتار نمودن 85
فرستادن افراد سرشناس برای بازگرداندن آنها از گمراهی 86
فصل پنجم:
موضع امام در برابر رأی حکمان 91
ورود حکمان در موضوعی که به آنها واگذار نشده بود 96
خلاصۀ بحث 108
فصل ششم:
تحرکات نظامی خوارج پس از صدور رأی حکمان 109
تلاش برای حفظ جان آنها 118
درآوردن چشم فتنه 120
پیشگویی امام پس از قلع و قمع خوارج 121
کلام دیگری از امام دربارۀ خوارج 123
فصل هفتم:
قیامهای خوارج در عهد علوی پس از جنگ نهروان 125
1-قیام خریت بن راشد ناجی 127
2-قیام اشرس بن عوف شیبانی 129
3-قیام هلال بن علفه 129
4-قیام اشهب بن بشر 129
5-قیام سعید بن قفل تمیمی 130
6-قیام ابو مریم تمیمی 130
جنایت بزرگ یا آخرین تیر در کمان خوارج 131
نتیجه:چه چیزی باعث دگرگونی اوضاع در آخر جنگ صفین شد؟134
اول:حاکمیت حس اعتراضجویی بر قاریان کوفه 135
دوم:وجود ستون پنجم در سپاه امام 143
آیا تعصب قبیلهای،اشعث را به مخالفت واداشته بود؟148
فصل هشتم:
خوارج در عصر معاویة بن ابی سفیان 151
1-قیام فروة بن نوفل 156
2-قیام شبیب بن بجره 157
خوارج و مغیرة بن شعبه حاکم معاویه در کوفه 158
3-قیام معین خارجی 159
4-قیام ابو مریم آزاد شدۀ بنی حرث بن کعب 159
5-قیام ابو لیلی 160
6-قیام مستورد 160
7-قیام بردگان به نفع خوارج 163
8-قیام حیان بن ظبیان سلمی 163
خوارج در بصره 164
9-قیام خطیم باهلی و سهم بن غالب هجینی 165
10-قیام قریب بن مره و زحاف طایی 165
11-قیام زیاد بن خراش عجلی 166
12-قیام معاذ طایی 166
13-قیام طواف بن غلاق 167
14-قیام عروة بن ادیّه 168
15-قیام مرداس بن ادیّه 169
سیاست زیاد برای نابودی خوارج 172
فصل نهم:
نام و فرقههای خوارج 177
فرقه اول:ازارقه 183
پیروان نافع بن ازرق؛مقتول در سال 65 183
استفادۀ خوارج از آشفتگی اوضاع 184
نامۀ نجده به نافع 188
جواب نافع از نامۀ نجده 189
نامۀ نافع به خوارج بصره 191
آراء و عقاید ازارقه 197
فرقۀ دوم:نجدیه 199
فرقۀ سوم:بیهسیه 204
الف-عوفیه 207
ب-اصحاب تفسیر 207
ج-اصحاب سؤال 207
فرقۀ چهارم:صفریه 210
فرقههای اصلی خوارج 213
خوارج،محاسن دین را زشت کردند 215
فرقۀ پنجم:اباضیه 216
اباضیه در کتابهای مقالات و تاریخ 216
اوهامی چند پیرامون بنیانگذار مذهب 219
اباضیه در کتابهای نویسندگانشان 222
آیا اباضیه از خوارج است؟222
نظر ما در موضوع 227
دیدگاه دیگری دربارۀ مفهوم خوارج 241
فصل دهم:
عقاید و اصول هشتگانه اباضیه 245
1-صفات خدا زاید بر ذات نیست 247
2-امتناع رؤیت خداوند سبحان در آخرت 249
3-قرآن حادث است و قدیم نیست 252
4-شفاعت:دخول سریع به بهشت 256
5-مرتکب کبیره کافر نعمت است نه کافر دین 258
6-قیام علیه حاکم ستمگر 262
7-تولی،تبری،توقف 264
تتمه 273
8-دیدگاه اباضیه دربارۀ صحابه 274
فتواهای خلاف کتاب و سنت 278
نتیجه 284
مسالک دین نزد اباضیه 285
عزابه:تعریف عزابه،ریشۀ کلمه عزابه 288
معنی کلمۀ حلقه 289
پایگاه عزابه 289
تعداد اعضای هیئت 290
شرایط عضویت 291
وظایف شورا 292
مجلس عزابه کجا تشکیل میشود؟293
انتخاب اعضای شورا 295
مجازات عزابی 296
نظام عزابه چگونه شکل یافت 297
نصیحتی به اباضیه 298
فصل یازدهم:
بنیانگذار مذهب اباضیه و داعیان آن 305
1-عبد اللّه بن اباض،بنیانگذار مذهب 307
ظهور سیاست میانهروی پس از شهادت امام 307
نظر دیگری دربارۀ بنیانگذار 312
2-جابر بن زید عمانی 315
سخنان اباضیه دربارۀ جابر 318
فقه جابر بن زید 322
3-ابو عبیده مسلم بن ابی کریمه 323
اساتید او 324
شاگردان او 324
4-ابو عمرو ربیع بن حبیب فراهیدی 325
ثلاثیات 326
چاپهای الجامع الصحیح 327
5-ابو یحیی عبد اللّه بن یحیی کندی(طالب الحق)330
پیشوایان اباضیه در قرنهای اول 332
قرن اول 332
قرن دوم 332
قرن سوم 333
قرن چهارم 333
دولتهای اباضیه 334
نامۀ عبد اللّه بن اباض به عبد الملک مروان 334
فصل دوازدهم:
عقاید و شیوههای سیاسی فرقههای خوارج 355
1-حکم تحکیم در جنگ صفین 358
تحکیم و تدخل در موضوعی که حکم آسمانی دارد 359
دیگری گناه کرده و شما مرا مجازات میکنید 362
روایات غیر معروف در حکمیت 377
آیا خوارج،انصار و شیعۀ علی بودند؟381
2-حکم مرتکب کبیره از جهات سهگانه 388
جهت اول:آیا مرتکب معاصی مشرک است؟390
دلایل ازارقه بر مشرک بودن معاصی 393
جهت دوم:آیا مرتکب معاصی مؤمن است یا کافر؟395
دلایل خوارج بر اینکه ارتکاب معاصی کفر است 398
جهت سوم:مرتکب کبیره و خلودش در آتش 411
حکم مخالفان نزد خوارج 414
ایمان کم و زیاد میشود 416
3-دیدگاه خوارج دربارۀ قیام علیه حاکم ستمگر 417
اول-در لزوم و عدم لزوم اطاعت از حاکم ستمگر 418
بررسی این دیدگاه 421
دوم-در لزوم قیام علیه حاکم ستمگر 422
4-تقیه در قول و عمل 428
5-آنچه که شناخت آن به تفصیل واجب است 433
اول:آنچه که شناخت آن در محدودۀ عقیده واجب است 433
دوم:آنچه که شناخت آن در محدودۀ دین واجب است 438
6-حکم دار 439
7-حکم زانی محصن 441
نتیجه 444
1-فرزندان مشرکان 445
2-ازدواج با زنان مشرک 448
3-ازدواج با زن کافر غیر مشرک 450
نتیجه:سران خوارج در قرنهای اول 458
1-عکرمه بربری ابو عبد اللّه مدنی بردۀ بن عباس 458
2-قطری بن فجائه 461
3-عمران بن حطان 463
4-طرماح بن حکیم طایی 466
5-ضحاک بن قیس 466
6-معمر المثنی 468
مجاز القرآن تألیف ابو عبیده 471
روایات وارده دربارۀ خوارج 472